# Afsānahʹhā-yi mardom : Vaẓīfah - Z̤amīr - Āwārah - Dukhtar-i kuchī - Shahzādah-ʼi Bast - Sih ʻĀshiq - Rūdābah va Zāl افسانه‌هاى مردم : وظيفه - ضمير - آواره - دختر کچى - شهزادۀ بست - سه عاشق - رودابه و زال # adl1199 # Kābul, Maṭbaʻah-ʼi Dawlatī, 1336 1957 کابل مطبعۀ دولتى،, . ١٣٣٦ # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- [BLANK PAGE] --- page 2 --- [BLANK PAGE] --- page 3 --- [BLANK PAGE] --- page 4 --- [BLANK PAGE] --- page 5 --- [BLANK PAGE] --- page 6 --- افسانه های مردم وظیفه - ضمیر - آواره - دختر کوچی - شهزادۀ بست سه عاشق - رودابه و زال اثر پژواك --- page 7 --- سلسله نشرات کابل رادیو فهرست صفحه وظیفه (تمثیل در چهار صحنه) ۱ ضمیر ۲۳ آواره (۱) ۳۰ دختر کوچی ۴۳ شهزادهٔ بست ۵۰ سه عاشق ۶۰ رودابه وزال ۷۵ ۱- «آواره» در اصل از «افسانه‌های مردم» نیست، بصورت جداگانه در جلال آباد نشر یافته و در مجموعهٔ دیگری بنام «عواطف» شامل خواهد شد. امید است خوانندگان عزیز پیش از خواندن افسانه‌ها غلطی‌هارا اصلاح کنند صفحه سطر بجای ۴ ۷ تأنی بجای تامی ۲۳ ۱۰ موجود « کوجود ۲۷ ۳ (از زیر بیالا) روزی بر « روزیر ۲۹ ۷ ( « « ) از آنروز « از آنرو ۳۹ ۶ بودم « بود ۴۸ ۹ شاید « شاید ۵۰ ۱۵ فقیر « تغییر ۵۶ ۱۷ کجوریان « کجویان ۷۲ ۱۳ و ۱۴ زبردستی « زیردستی ۷۷ ۱۳ آنکه « اینکه ۸۳ ۱۷ از جنگ ما « مازجنگ خوانندگان عزیز زحمت صحیح خواندن غلط‌های واضح را از روی لطف قبول خواهند کرد --- page 8 --- (الف) تذکر نگارنده این مجموعه بجز «آواره» نوشته‌های زمان پانزده سال پیش است و آن وقتی بود که به سایقهٔ جوانی آرزو و خامی طبع اینگونه گستاخی‌های معصومانه آسان سر می‌زد. وقتی موضوع طبع آن بعد از اینهمه سال‌ها در میان آمد با آن مخالفت ننمودم زیرا اگر نواقصی در آن از لحاظ نویسندگی وجود دارد این امر متوجه شخص من است. من یقین دارم که هر کس آنرا بحیث آثار آغاز روزگار نویسندگی خواهد خواند اما اگر نشر نمی‌شد يك قسمت فولکلور مملکت پراگنده می‌ماند. نوشتن «وظیفه» برای آن بود كه يك واقعهٔ حقیقی تاریخی که بنام «عینو» معروف است ثبت گردد. بخاطر ندارم که از نوشتن آن در پرده‌های مختلف به شکلی که دارد منظور چه بود. اینکه در «باغبانی» نوشته شده است برای من يك خاطرهٔ عزیز شخصی است زیرا من به این دهکدهٔ زیبائی تعلقی دارم که هر انسان با محل پرورش خود دارد و بیشتر آنگاه که ازان دور باشد. «ضمیر» افسانه‌ایست که آن را شنیده وازان متأثر گردیده بودم. گویندهٔ این سرگذشت هنوز زنده است. تنها در قسمت «گردنبند» تحریف کرده‌ام. در اصل افسانه تغییری واقع نشده. یقین دارم گویندهٔ آن آنرا برای خود جعل نکرده است. من آنرا باجازهٔ او نوشته و به ضمیر معذب او اهدا کرده‌ام. «آواره» که اگر درین مجموعه نشر نمیشد. بهتر بود انعکاس يك سلسله عواطف است که بعد از مسافرت‌های دراز و دور از وطن برای ثبت خاطرات --- page 9 --- (ب) شخصی نوشته شده است و حقیقتی که می توان به آن نسبت داد صمیمیت این عواطف است. «دختر کوچی» يك داستان ذوقی است که اگر روزی باز فرصت شغل نوشتن دست دهد سلسلة آن را دوام خواهم داد زیرا ذوق خاصی به نوشتن افسانه هائی دارم که حیات مردم مرا تمثیل کنند. اگر کسانیکه این فرصت را دارند این شیوه را قابل قبول پندارند، یقین دارم خدمتی برای ادب خود در ساحة تمثیل از حیات مردم خود کرده خواهند بود. اتفاقاً این افسانه بعد از نشر ترجمة آن بزبان عربی به اهتمام دوستم رشید لطیفی در قاهره و در اتا زونی، انگلستان و هندوستان بقلم اشخاص مختلف بزبان انگلیسی و در فرانسه بزبان فرانسوی ترجمه گردیده و نشر شده است. «شهزاده بست» از افسانه های معروف ملی است که اصل آن پشتو است و به داستان «فتح خان» معروف است. کوشیده ام سادگی آن را حفظ کنم. «سه عاشق» نیز از افسانه های معروف ملی است که عوام آن را بنام «مؤمن خان» می شناسند. چندین افسانه دیگر ازین آثار خلق و داستان های مردم گرد آورده ام که تکمیل آن وقت می خواهد و امید است روزی به طبع آن موفق گردم تا بصورت يك مجموعة خاص انتشار یابد. این دو افسانه نیز جزء آن سلسله خواهد شد. «رودابه و زال» داستان محلی وطن ماست که اگر فرصت دست دهد جزء سلسله داستانهای آریانا باز انتشار خواهد یافت. این داستان از شاهنامة استاد و پیشوای سخن فردوسی طوسی است که در نوشتن آن نیز روح آن --- page 10 --- (ج) پیشوای گویندگان زبان دری رهبر گرفته شده است و شیوهٔ آن عیان و آشکار است . در طباعت آنقدر غلط‌ها موجود است که از یکسو آرزومندم از زحمتی که دوست من دوکتور عبدالغفور روان فرهادی محض پاس دوستی در تصحیح آن کشیده‌اند اظهار امتنان نمایم و از طرف دیگر می‌ترسم با این تذکر اظهار ناسپاسی کرده باشم. این گفته بر جناب حبیب نوابی مدیر مسؤل مجلهٔ رادیو کابل نیز متوجه است . چون هر دو مرا می‌شناسند یقین دارم این این تذکر را عذری برای خوانندگان تلقی می‌فرمایند. خود امتنان قلبی مرا قبول خواهند فرمود. کسانیکه با ینگونه نوشته‌ها میل نشان می‌دهند خود می‌توانند زحمت صحیح خواندن غلط‌ها را قبول فرمایند و عذر ما را بپذیرند. پژواک کابل - عقرب ۱۳۳۶ --- page 11 --- [BLANK PAGE] --- page 12 --- وظیفه پرده اول صحنه اول شب در برج حلمی (تنها): حتی دیشب درین دقایق عقیده داشتم که امشب ستارگان نوی در آسمان خواهند درخشید و مهتاب دیگری طلوع خواهد کرد، ولی این همه خیالی بیش نبود و مینگرم که مانند شبهای دیگر ظلمت و سکوت آرزو های مرا احاطه کرده است. ولی باز هم میل دارم سپیده صبحی را که در پایان امشب منتظر آن بودم ببینم چه جلوه خواهد داشت. آرزو داشتم روزی که میآید عراده های موکب آن طلائی باشد ولی باز هم میخواهم ورود آنرا استقبال کنم و آرزوهای خود را برای روز دیگری، روزیکه مجهول است ولی شاید خود را به شکوه و زیبایی بیشتری بمن نشان بدهد نگاهدارم. آه امشب بایست ماه خویشتن را بجلوه دیگری برای من میآراست و فردا خورشید دنیا را بدرخشندگی زیباتری برای من، قلب من، و آرزوهای من تجلیل و تزئین مینمود. آیا این آرزوی من بود که به این کائنات بزرگ حیات میبخشید؟ اگر چنان نیست پس چرا امشب فروغی در ماه و ستارگان نمیبینم و شب چون قبر تاریکی پیکر سرد جهان را در آغوش کشیده است؟ آیا حقیقتاً آفتاب فردا برای من گرمی و فروغی نخواهد داشت؟ خداوندا! امشب چرا اضطراب و اندیشه های مرا افزون ساخته ای؟ میخواهی مرا آزمون کنی؟! گرچنین باشد من به قسمت خود راضی هستم و عقیده دارم که خیر من در همان است که تو میخواهی ....سعادتی که تو آنرا بمن نمیدهی مرا مضطرب نمیسازد. آنچه را نمیتوانم داشته باشم به صبر و قناعت جواب خواهم داد..... ولی آیا هماره باید جز زره آغوش محبوب دیگری برای من باز نشود؟! بلی من سرباز هستم باید هر زحمتی و مصیبتی را --- page 13 --- بخون سردی برخود هموار نمایم . نمیدانم این تپش وشورچه قوۀ قاهریست که قلب مرامغلوب ساخته وصدای مرا به لرزه می آورد؟ نمیدانم به این سحر وجادوئی که هر آن روح مرا مسخر میسازد، به این جذبه وشوقیکه مرا با خود میبرد ونمیتوانم خودرا در مقابل آن باز دارم اعتماد کنم ؟ یا اینکه بد ان چون و هم شو می پیش بیا یم ؟ آ یا میتوان عشق وعواطف را دشمن پنداشت و آرزوهای شیرین جوانی را، آمال پاك و بی آلایش را که محبت و عشق به قلب ما اهداء میکند نابود ساخت...... ؟! این نورماه آهسته آهنه خیره میشود، ظلمت شب بصور ت غیرمحسوسی بسپیدی می گراید ولی این آتش سوزندۀ را که درقلب من افروخته اند فروزانتر میسازند، واند یشه های من تار يك تر میشوند ینهمه اضطرابات برای آنست که فلق پر تو نخستین همان روز را به من نشان میدهد که من .... آیا اکنون همان روشنی که شبها وروز ها در بین ظلمت و تور زندگی چشم براه آن بودم وورود آنر ازودتر آرزو داشتم بروی من خواهد تابید ...... ایكاش آرزوهای من عجله نمیکردند وروز دیگری را برای پذیرائی محمل عشق وجمال و گرفتن ریسمان شتری که با گامهای وسیع خویش، باچشمان صبورو متحمل خویش بار گرانبهای سعادت مرا در جلو درب قلعهٔ من فرود می آورد انتظار میکشیدم . فردا خورشید بر یراقهای نقرتین اسپی خواهد تابید که مرا، آرزوی شدیدمرا بجای آنکه به آغوش محبوبم برساند برای مرگ ودشمنان میبرد.آه، اگر به این همه شور وتپش در آنجاخاتمه بدهند و نگذارند باری قلبم در آغوش تو بزند وجذبۀ شور بی حد من نگاههای پر ازعشق وصمیمیت من تراپخش نسازد...... آه،چر انمیدانم آن نیم دیگری رااز قلب خویش که بایست در اینجا ترك كنم بمیدان جنگ ببرم تا قوت ونیروی من دو چندان با شد ؟!!... ما برای فتح وپیروزی میان میبندیم، بلی آیا فتح مادر خون ما نیست ؟ آیا جز بمر گ بچیزی دیگری میتوانیم دیدهٔ آرزوی پیروزی را بدوزیم ؟ اگر نمیخواستند من وتو برای ابد از همدیگر جداشویم بجای آنکه سعادت مارا (۲) کتاب پ[؟] --- page 14 --- بتعویق اندازند میتوانند دوروزی بعدشیپور قشون کشی را بصدا در آورند. آیا باید همیشه پنجه‌های جوانان نخست بخون دشمن بعد از آن به حنای سعادت رنگ شود؟.... ما باید هماره بیرق فتح را در مقابل مردم بلند کنیم تا بتوانیم خویشتن را لحظۀ مغلوب عشق دوشیزه‌گان ببینیم .... نمیدانیم نیاکان ما بخون سردی پیری این کار را کردند و یا اینکه حجب سعادت شانرا باخون گرم جوانی مهر نمودند و آنرا برای فرزندان خود به میراث گذاشتند؟ آه، ای افکار شوم دور شوید ... خداوندا! گستاخی های مرا بیامرز ومرا عفو کن .. ... قلوب آنها پاک تر واندیشه های‌شان روشنتر از ما بود. آنها در پنجه احساسات وعواطف خویش چون ما خوار وزبون نبودند. تحفه‌های ایشان برای محبوبه های‌شان گرامی تر از ما بود. آنها بجای لباسهای رنگین بیرقهای افراشته فتح را به محبوبه های‌شان میبردند .... اگر گناهان جوانی مرا نمیبخشیدند این خون گرم را بمن نمیدادند. ای قلب آرام شو. تو باید با شکوه وجلال بیشتری خودرا با وتقدیم کنی، اينک روشنی صبح آفاق را فرا گرفته است، ظلمت شب فدا شده است. ستارگان نا پدید گردیده‌اند ماه افول نموده است. این چیزهای کوچک جای خود را برای چیز بزرگ تری گذاشته اند . تو نیز ای دل من ! بگذار اندیشه‌های تاريك نابود شوند، آرزو های كوچك از بين برود، ستارگان رخشنده تر ماه تابنده‌تر، وخورشید بزرگتر در آسمان تو طلوع کند . بگذار خود را مسلح بسازم و همینکه فریاد شیپور بلند شود سپاهیان دیگر در پهلوی من قرار گیرند من باید آنجا باشم و دیگران به پهلوی من بایستند . بلی وقتی از يك اميد بريديم باید آنرا بکلی فراموش وخودرا به آرزوی دیگری پیوند کرد. ولی قلبی که بازیچه آرزوهاست هماره آنچه را بیشتر به او شادی می آورد بیشتر نمی پسندد. يك لحظه مرد فاتحی هستم که همه دیده ها بمن نگران اند و همه سپاهیان به خوشبختی من رشك ميبرند، بر ارواح با شهامت وسلحشور حکومت میکنم. نگاه مرا از هر سو تحسین ها و آفرین ها ، تا بعیت (۳) يك بكهزار --- page 15 --- و تسلیم جلب میکند مسرور میسازد. آواز دهل و شیپور برای من پیام شادی و نیروست آوازیست که به دشمنان مغلوب من یأس و حزن، ناتوانی و افسردگی میآورد شیهۀ اسب من در میان اسبان که سواران شان مغلوب شدند بلند است و گوشها برای شنیدن آن باز هستند. لمحۀ دیگری خود را جوانی می‌یابم که هر لحظه ساغر قلبم از احساسات و عواطف لبریز است. جمال و جلال دنیا در حیطهٔ نگاه من جمع میشود. عظمت روح من کوهها و وادی‌ها را پر میکند. تخیل سعادتی که به تأنی بطرف من می‌آید قلب مرا به تکانهای ناگهانی عرضه میدارد هر چه نیازمند میشوم خویشتن را بزرگتر میبینم. الوهیت و تقدس روح مرا در بر گرفته به هر تاریکی روبرو میشوم آنها را روشن میسازم، با اینکه مغلوب و اسیر هستم، بیشتر از فتح و پیروزی تمتع میکنم، آن وقتهای فاتح و نیرومندی بودم و این وقت عاشق و دلباخته هستم. آن وقت توان نیروی جسمانی من مردم را بدور من جمع میکرد و اکنون نیاز روح من قلبی را برای من مسخر میکند، نمیدانم آن همه کشور گشائی مرا شاد میسازد یا اینکه می بینم دریچۀ قلبی برویم کشوده شده است مایه سرور و نشاط است. آه، که انسان را به چه قوه های مخالفی سپرده اند که با او بازی کند؟! قلب همه چیز را برای خود میخواهد و ساغرش را بمن تقدیم میکند که آنرا از عشق و مستی، از عواطف و آرزو ها پر کنم و جامی بسلامتی خود سر کشم و دیوانه وار در وادی پر امن و آرامش رقصی کنم و گوشم را به آواز پر از جمال نی پر تأثیری وقف نمایم و ببینم در آغوش زهرۀ تابنده و روشن و ماه زیبا همه چیز را جز آرزوی خود فراموش کرده ام. از آبهای زمینی، سبزه‌ها، اشجار، وادی‌ها، کوهها، دشت و دمن هائی که بمن زندگی خوش و حیات بخشوده اند، قبرها و آبداتی که تماشای آنها مرا به خاطرات حزن می سپارد و در آن پدران و مادران، خواهران و برادران من خفته و از دل خاك چشم شان برای دیدن خوشبختی و بدبختی بزرگی و کوچکی شکست و فتح من باز است چشم پوشیده ام. آن قوۀ مقدس دیگری که برای دانائی و تعقل نظام این همه کائنات را استوار داشته است میگوید: (٤) --- page 16 --- توساغرت را بمن تقدیم کن تا آنرا برای تولبریز بسازم و آنرا به سلامتی دیگران بنوش وخویشتن را از فدا کاری و جانبازی سرشار بساز، مردانه وار در راه پر خطر خوشبختی گام زن و گوشت را به صدای پر از جلال و ابهت دهل و شیپور بسپار و خویشتن را برخورشید حاکم ببین، خون و جان خودت را فراموش کن و شادباش، برای آنکه نگذارشته ای آن آبها وسبزه ها خشک شوند، آن وادی ها و کوه ها دشت ها و دمن ها را خطر تهدید کند، آن قلب هائی را که در خاك خفته اند شاد بساز ... خداوندا نمیدانم وظیفه من چیست ؟!! تو مرا رهنمونی کن... آیا بزرگترین ضعف بشر همین نیست که نمیتواند خوشبختیهائی حقیقی و جاوید را از سعادت های غیر حقیقی و آنی جدا کند؟ توچرا آنهارا بهم شبیه آفریده ای با آنکه بشر چرا همیشه اشتباه میکند؟ آیا ما معذور نیستیم ؟ تو نکوتر میدانی که اگر بتوانیم بفهمیم و اگر چشم ما کور نباشد اگر ما را بازیچه فریب نسازند هیچ کدامی آنقدر احمق نخواهیم بود که حقیقت خالد را قربان کنیم . . . قلب بشر گواهی قوی تر از ندامت ها و حسرت های خود ندارد که بتو تقدیم کند و بدین وسیله از تو عفو و پوزش بخواهد . . . اينك مسلح شدم . . خداوندا! تو بمن مدد کن . . . ای شر مست! با آنهمه تزئینات خویش از جلومن رد شو، بر و در سایه درختی که اشک های من آنرا آب یاری کرده بیاسای، تامن باز گردم. جلوه های زیبائی خود را برای فریب قلب ناتوان من مفرست روزی خواهد رسید که آواز مسرت بخش جرس تو قلب و روح مرا برقص آورد . ای اسپ توانا ودلير من! بیاومرا بردار و بجائی ببر که میتوانم از آنجا شکوه و پیروزی بیاورم . . . خداوندا مرا یاری کن تا با فتح در میدان جنگ ، جمال عشق را در فتح آرزو های قلبی خویش تجلیل کنم و شکوه بخشم . . . هنوز يك ساعت دیگر دارم . . . بلی يك بار بائیست رفت، آن پیره مرد مر ا چون پدر دوست میدارد و مانند فرزند خودش فاتح و نیرومند میخواهد . . .آه قلب پیر او تنها به جوانی دختر زیبایش زنده است . . . وقتی او را از من دریغ نکرد یقین دارم دعای او در حق من قبول خواهد شد. بایست با او وداع کنم در جنگ گذشته فرزند جوانش دست او را بوسید ولی نتوانست دیگر خود را با او نشان بدهد و مردانه جان سپرد. درین جنگ کسی ندارد که او را به وداع پرافتخار شاد کند. آیا این وظیفه من نیست؟(خارج میشود) (پرده می افتد ) (٥) --- page 17 --- صحنه دوم (در درب یکی از قلعه های باشکوه افغانی) پیر مرد: (در جلودرب) هنوز حرکت نکرده اید؟! توقع نداشتم ترا ببینم، گفتند قشون در تاریکی حرکت میکنند، آرزومند بودم رویت را ببو سم ... حلمی : نه خیر،ولی وقت حرکت نزديك است . چگونه میتوانستم بدون دیدن شما بروم. آمدم تا دستهای شما را برای وداع ببو سم . . . پیرمرد : ( با خندۀ معنی داری) بلی برای بوسۀ وداع آمدی .. .؟ حلمی : (سرش را پائین می افگند) نتوانستم بی آمدن بروم. آمدم تادعای شمارا بگیرم . . . و . . . پیرمرد : دعای من . . . من دعاء میکنم که خدا شما را فتح ارزانی کند،ولی آه جز این نمیتوانم دعای دیگری بکنم . . . این دعای من هماره مستجاب میشود . بار ها و در جنگ گذشته نیز در همین جا ، در جلودرب همین قلعه دعا کرده ام و جوانان فتح کرده اندولی نمیدانم من فراموش کردم یا آنکه خدا نخواست فرزند جوان من باز گردد . . . او خود میداند که من شکایتی از مرگ او ندارم و بدان جنگ فتح شاد بودم. هر چند آخرین میوۀ زندگی مرا تندباد آن حادثه فروریخت. مرگ او دیگر امید فرزند را در قلب من کشت،ولی آرزوی فتح در روح من چه قوتی دارد که هماره زنده مانده است . . . بازهم شکر میکنم من در چشم هر جوانی سیمای او ار زنده می بینم. اينك تو در مقابل من ایستاده هستی. چند دقیقه بیشتر دوسه جوان دیگر نیز ازین راه گذشتند، خیال میکردم که فرزند من با ایشان یکجا از جلومن گذشت. اکنون او را در پهلوی تو ایستاده می بینم. عزیز من! گمان مکن این و همی است که از دماغ پیرمن بیرون می آید من معتقد هستم آنهائیکه خودرا فدا کرده اندنه مرده اند، و روح آنها همیشه با آنهائیکه به عقیدۀ که ایشان داشتند و راهیکه ایشان تعقیب میکردند معتقد و همراه است یاری میکند و از ایشان دور نمیشود . همین حالا که از خانه (٦) --- page 18 --- برون میشدم «عینو» نمازش را تمام کرده مشغول دعا بود، دیدم تبسم حزینی در لبهای او نمودار گشت پرسیدم : چرا میخندد گفت : برادر جوانمرگم را دیدم که بر فراز قلعه گذشت بالهای نورانی او چون آفتاب میدرخشید، بمن گفت: که نیازهای مرا بجائی که میخواهم رهنمونی خواهد کرد و هم خلمی را در میدان معرکه همراهی خواهد نمود و او را تنها نخواهد گذاشت در گرمی و جوش جنگ به روی اونسیم سرد و بروی دشمنانش شعله های سوزنده حواله خواهد کرد، پدرجان. آیا خود رابتو نشان نداد ؟ خلمی: راستی شما هم او را دیدید ؟ پیره‌مرد: يك لحظه از چشمان من دور نیست ولی دیگر بامن حرف نمیزند، او میداند که قلب پدر پیرش محتاج تسلی او نیست و خود عقیده دارد که فرزندش در آغوش مرگ آسوده تر است و جوار رحمت خداوندی از لطف پدر ایمن تر گرامی تر و گوارا تر میباشد... خلمی: عینو نام مرا گفت ؟ آیا دعا برای من میکرد ؟ پیره‌مرد: بلی، حتی دیشب تمام شب مشغول راز و نیاز بود، هرچند میخواست احساساتش را در حجاب حیا از من نهان کند ولی من پدر او هستم اورادر دامن خویش ببار آورده امـ من میدانم که او وقتی خدا را پرستش میکند ترا فراموش نمیکند. خلمی: برای من شنیدن این خبر قوت و امید است. خوب شد توانستم... خود را برای وداع برسانم، من یقین دارم که دعای شما و نیاز «عینو» برای من فتح و پیروزی می آورد. پیره‌مرد: بلی فرزند خدا تنها نیاز های صمیمی و پاك بندگان خود را می پذیرد. او چیزی را قبول میکند که سزاوار آستان کبریای او باشد. من خیلی آرزومند بودم جبین تراـ جبینیکه آیت فتح و نصرت از آن خوانده میشود. ببوسم ولی بتو میگویم که هر جوان فتح میکند. ولی اگر خودش خطوط درخشنده (۷) --- page 19 --- جبهه پاك خود را نزداید. برای تو قلب قوی وروشن نیاز میکنم ویقین دارم تاوقتی که قلب تو برای اطاعت از قوانین مقدس دین ونظام باز است همینکه دستت را از قبضه شمشیر جداکنی عرق مجاهدات وپیروزی را از جبین خویش با آن پاك خواهی کرد.ولی (تبسم معنی داری میکند) تکرار این کلمات وداع- کلماتیست که از قلب جوانان بیرون می آید ولی تدبیر پیران با آن موافق نیست. حلمی : (محجوبانه) ولی چطور میتوان خویشتن را از اظهار مطلب پاکی بازداشت؟ البته شما مرا عفو میکنید. پیر مرد: بلی فرزند من! ترا عفو میکنم ولی خبرداری که وداع سفر ر اتلخ میسازد. این را کسی میتواند خوب تر بفهمد که بیشتر سفر کرده و بیشتر به وداع مجبور شده است؟ آنهم کسیکه در جوانی پیر مرد دلسوزی نداشته است که در درب قلعه محبوبش با او نصیحت کند، وداع ... وداع جز خاطره غم انگیزی نیست که حساس ترین گوشه قلب را برای خود انتخاب میکند. حلمی: (محجوبانه) اما ... پیر مرد : آیا چه؟ آخر او را خواهید دید. چقدر خوبست بجای آنکه یکدگر را در اشك و اندوه ترك کنید در خنده و سرور باهم یکجا شوید. حلمی: من نمیتوانم آرزو داشته باشم که باری اورا دیده خواهم توانست چگونه میتوانم بمیدان جنگ بروم و امید بازگشتن را در دل بپرورانم؟ ! پیر مرد : تو به فتح خود یقین نداری؟ حلمی : یقین دارم که قشون مافتح خواهد کرد؛ ولی اگر امثال ما زنده میمانیم این لذت و افتخار مشکوک است ... پیر مرد : کی میداند که کی میمیرد؟ من امید وارم ودعا میکنم که فاتح باز گردی، تو جوان هستی و باید بدانی که جوان جز به یاس نمی میرد، جوان خود آرزو امید است و زندگی او زندگی امید و آرزوی است. حلمی : من به هیچ وجه مایوس نمیشوم؛ ولی آرزوی من با من نخواهد مرد. آیا روح فرزند جوان شما امروز صبح با بالهای زنده و درخشنده از فراز این (۸) --- page 20 --- قلعه عبور نگردد به عینو تسلی پر از محبت خود را اهداء ننمود ؟ ولی مصمم هستم که زنده با ز نگردم . پیره مرد : بهتر است بگوئی مصمم هستی که مغلوب با ز نگرد ی. زندگی در فتح و مرگ در مغلو بیت است . حلمی : آری اگر فاتح باز میگردم... آنگاه (سرش را بغرور می بردارد ) پیره مرد : بلی فر زند من! آنگاه با گردن افراشته وچشم بلند او را خواهی دید که برق شمشیر فاتح تو در لبهای او بجلوۀ تبسم سرور وا فتخار میدرخشد . ولی درین وقت مصلحت نمیبینم او را ببینی . حلمی: پدر : عزیز من! قبول میکنم . من هماره به بزرگان خود مطیع خواهم بود، تمام جوانان و پهلوانان قوم ما به بزرگان خود اطاعت دار ند . پیرمرد : (جبین او را می بوسد) برو فرز ند! من برای تو دعا میکنم که هنگام باز گشتن وقتی بر قبر من بایستی و دعا کنی دعای تو نيازيك سپاهی مغلوب نباشد . خدا شکایت را نمی پذیرد، دعای يك سپاهی مغلوب جز شکایت رنگ دیگری ندارد . خداوند شکر وسپاس را دو ست دا رد و این همیشه از کسانی که فاتح و پیروز اند ساخته است . حلمی : من هم آرزو دارم ویقین میگویم که وقتی دست شمار اببوسم لب من لبی نبا شد که خندهٔ فتح و پیروزی در آن دیده نشود . پیره مرد : شايد وقت حر کت نزديك باشد ؟ (صدای دهل وشیپور بلند میشود) . حلمی : (بدیوار قلعه می نگرد) صدای دهل حرکت است . همین حالا باید حرکت کنیم . پیره مرد: برو فرزند من ! خدا حافظ تو باد !! ... شاید دیگر تر انبینم زیرا عمر من به آخر رسیده است. من از همین حالا جگر گوشۀ خو د را به شرافت ومردی تو میسپارم . اواز تست ، من مرده یازنده باشم. اگر زنده وفاتح باز گشتی سر راست درب این قلعه بروی تو کشوده خواهدشد. د ر آن (۹) --- page 21 --- وقت من زنده نخواهم بود تا با تو و عروست همراهی کنم. شتر محبوب من از من وکالت خواهد کرد و محمل سعادت شما را خواهد برداشت. ترا بخدا میسپارم. علمی : (دستهای پیره مرد را میبوسد) خدا حافظ شما ... بقول شرافت ومردی اعتماد کنید ومطمئن باشید .... (روان میشود ) . حلمی : (با خود ) خدا حافظ ... او از تمت اگر زنده و فاتح با زگشتی درب این قلعه سر راست بروی تو کشوده خواهد شد ... او از تمت .... اگر زنده وفاتح ... بازگشتی .... صرف اگر بازگشتم سعادت مند خواهم شد.. خداوندا تو او را حفظ کن !!! .. (آواز دهل بلند تر میشود . صدای شیپور وغریو ترانۀ سپاهیان بگوش میرسد) . پرده می افتد . (۱۰) کتابفرو --- page 22 --- صحنه سوم (در درب همان قلعه...) پیرمرد: (تنها).... آه فرزند عزیز من دیگر تو بجنگ نه میروی و برای پدر بدبخت و ناتوانت افتخار نمی آوری.. خاك قوت و جوانی ترا برای ابد پوشیده است... باز هم مرگه نمیتواند سیمای ترا از من نهان کند؟ من ترا صدا میزنم ولی تو برای همیشه ساکت شده... نگاه من از اینجا در قبر تو نفوذ میکند. نيك ميبينم كه به حیرت بمن نگاه میکنی و با تبسم ساکتانه بمن میگویی که مرگ آرزوهایت را از تو ربوده و ارمانی برای تو نگذاشته است بمن گفتند تیر مرگه سینه ترا شکافت و در قلب تو فرو رفت آری من نیز درد آن ضرب ترا در قلب خود حس میکنم... خداوندا! چرا مرا بیچاره و ناتوان ساختی!؟... بلی قشون حرکت کرد.... امروز با روزیکه روی ترا بوسیدم هیچ فرقی ندارد.... هنوز آن دهل و شیپور کهنه نشده اند که تو قدمهایت را با آهنگ آنها درست میکردی گویی من از همان روز تا این دقایق از جای خود حرکت نکرده ام و همان صداها بگوشم میرسد... پروردگارا! چه وقت دردهای مرا خاتمه خواهی داد ... این راه زندگی چقدر دور است...؟ برای پیری که عصای او شکسته، پایش ناتوان و قلبش رنجور است دورتراست. برای کسیکه همرايش او را ترک کرده است سخت خسته کننده است..... آنجا قبرستانیکه نیاکان من در آن جا خفته اند روی پشته معلوم میشود حتی قدمهای ناتوان من میتواند در چند دقیقه به آنجا برسد... من نیز جز به آنجا به جای دیگری نمیروم. راه زندگی انجامش همان جاست. ولی باز هم نمیتوانم در پایان شصت سال خود را در آنجا بیابم.... میگویند عمر زود گذر و کوتاه است این را کسی میتواند بگوید كه يك لمحه بدبختی و اندوه او را بيك عمر دراز خسته نساخته و اذیت نکرده است. خداوندا! مرا عفو کن. این توهستی که در پدر عاطفه شدیدی خلق کرده ای و بشر را طوری ساخته ای که باری به شکایت (۱۱) اپژوالک بکهزار --- page 23 --- حس سپاس و شکر را در خود بکشد و خود را بدبخت تر بسازد. آیا خلمی فرزند من نیست که بمن داده؟ راستی تو عصا و همره دیگری بمن بخشوده ای، او را حفظ کن و مرا ببخش. این بنده ناسپاس را تو قابل شکر بساز و سرش را به آستان خویش برای عبودیت بپذیر، بلی باید بروم نمیدانم این دختر چه حال دارد! در چشمان او عشق و صمیمیت میبینم آیا نگاه آنها در دیوارهای این قلعه نفوذ نکرده و آنها همدیگر شانرا ندیده اند؟ چرا نگذاشتم باهم وداع کنند، اگر باز نگردد و نتوانند یکدیگر شان را ببینند آیا بدبختی دو قلب پاک، دو دل عاشق، مرگ دو آرزوی شدید جوانی روح مرا ناقرار نمیسازد ؟.... ولی حالا رفته است تنها من میتوانم حس کنم که نگاه آخرین او چه قوت مغلوب کننده در خود داشت، خیال کردم دیوارهای قلعه را ویران خواهد کرد ولی در قلب سرد و پیر من اثری نکرد ... آه انسانها چقدر از هم دور و تا چه اندازه باهم شبیهه هستند ؟! .. اگر مادر «عینو» به دخترش افسانه خود و من را گفته باشد او را از من نارضا ساخته خواهد بود. آه، آنروز چقدر قشنگ بود ؟ جوانی چه قدرت بزرگیست؟ کی میتوانست مرا از وداع مانع شود؟ آیا من برای جنگ مهیا ننه بسته بودم...؟ هنوز گرمی آن بوسه و داغ را در لبهای سرد خویش حس میکنم ... من که خود سرگذشت شوریده دارم چرا خلمی را از این لحظهٔ شیرین مانع ساختم..؟ آری وداع خیلی شرین ولی سخت حسرت انگیز است آیا آن قدرت را که من از آن دقیقه گرفتم سپاهی دیگری در میدان جنگ داشت ؟؟! خاطرهٔ آن روز در قلب من جاوید است ... روزگار نمیتواند معبد باشکوهی را چون قلب عاشق که صورت آسمان محبوبش آنرا تزئین میکند و نیازهای پاک و آرزوهای ارجمند او آنرا عظیم و مجلل میسازد. ویران کند اینک موهای من سپید هستند ولی رنگ آن خاطرهٔ پراز جوانی را حفظ کرده ام. از همان روز حس میکردم که هر لحظهٔ که از عمر آن میگذرد مرا بزرگتر میسازد امروز میبینم که مانند کوهی عظیم الشانی سرم را برف های سرد پیری پوشیده است ولی دامن من از آن گلهای آتشینی که گرمی خود را از عشق و جوانی گرفته اند پر است ... (۱۲) --- page 24 --- و بر وادبهای زیبای حیات- وادی هایی که خزان نمی تواند خاطرات بهار را از قلب آن برون کند حکومت میکنم .... این همه عظمت وجلالی که امروز در قلب خود حس میکنم همه مرهون نیاز های همان یک روز است-روزيکه دیگر نتوانستم به آفتاب آن چشم بکشایم وتنها امروز میتوانستم نظیر آنرا ببينم، ولی برای من مقدر نبود و نگذاشتم حلمی و «عينو» باهم وداع کنند .... آه، تنهاهمان شادی جوانیست که میتواند یاس واندوه پیری را تخفیف کند. پیرمردانیکه به حسرت از یاد آن روز گاران اشك ميريزند طفل اند .. حتی مرگ فرزند جوانم نتوانست بکلی مرا ازین خاطرات محروم بسازد ... راستی بدبختی من خیلی بزرگ است ..... دیگر همه صدا ها خاموش شده اند و قشون رفته است ....... آنجا در میدان جنگ مرگ و افتخار منتظر آنهاست و کشش این دوقوهٔ بزرگ گامهای شانرانیزتر میسازد ...... چه وقت میتوانم یقین بدانم که کدام يك قوى تر است خوف یار جا...؟ آه حلمی....خدا... (دروازه قلعه از داخل باز میشود، عینو روی صحنه میآید ) عينو :- پدرجان! شاید نخواستی برای وداع بیاید تا چه وقت انتظار میکشی؟ من از برج قلعه دیدم قشون حرکت کرده است همه رفته اند . پیرمرد:- فرزند من ! آمده بود با او وداع کردم ....... آیا.. عینو :- آمده بود ؟!! آیا باز می آید ومنتظر او هستی ؟ پیر مرد :- نی فرزندم! با او وداع کرده ام . با قشون حرکت کرده است. البته باز میگردد ولی وقتی جنگ تمام شود و قشون باز گردد ...آیا مرا ... عینو :- آه پدر جان! مراعفو کن آرزومند بودم يك مرتبه اورا ببینم ... پیر مرد :- فرزندم! مرا عفو کن او خیلی آرزو داشت ترا ببیند و لی من نگذاشتم (به قلعه داخل میشود ) . عینو :- (آهسته باخود) بلی میدانم تو اورا نگذاشته ای...او خیلی آرزو داشت، بی خدا نخواست .. خداوندا آیا تو خواهی خواست ! ؟ .... ؟ پیرمرد- بیا فرزند ... میخواهم وضو کنم ... عینو :-(درب قلعه را می بندد ) می آیم .! پرده می افتد. (۱۳) --- page 25 --- صحنه چهارم (پس از نه ماه) پیرمرد: (در بستر) فرزند من! اندکی آب در حلقم فرو ریز ! عینو: (آب را باو میدهد) پدرجان! امروز خیلی تشنه میشوی ؟ پیرمرد: فرزند من! اینجاییش روی من نزد يك بنشین ... آری خیلی تشنه میشوم، انسان تا وقتیکه زنده است خیال میکند زندگی بجز تشنگی نیست . اکنون میبینم که مرگ هم برای ما جز تشنگی چیزی ندارد .. خدا میداند این عطش شدید بشر در کجا و به چه چیز ختم میشود ؟ چه وقت و در کجا حلق ما تر خواهد شد ؟! عینو: پدرجان! چرا از مرگ صحبت میکنی این صحبت تو مرا تنها میسازد... پیر مرد :ـ فرزندمن! چرا کوشش کنم که ترا فریب بدهم، راهی در جلونگاهی من باز شده است که باید آنرا بپیمایم و ترا ترک کنم ... حس میکنم که میمیرم .... يك كمى آب در حلقم فروریز . عینو :ـ خداوندا! به من واورحم كن... مرادرین دنیا ی بزرگ تنها میگذاری ؟ من نمیتوانم حتی درین قلعه ... حتی در اطاق خود تنها بمانم .. پیرمرد :ـ فرزند من! آب خواستم . عینو:ـ (آب را در حلق اوميريزد) پدرجان! که میتواند تنهایی فرزند ترا به نگاه رحم وشفقت پر کند ... چطور میتوانی بمن بگوئی که مرا ترك ميكنى ؟... پیرمرد :ـ راستی جزخدا کسی نیست که من ترا باو بسپارم .. اوست که مرا از تو جدا میکند و هم او خواهد بود که بر تو بدیدهٔ رحم وشفقت بنگرد... آیا او به بندگان خود مهربان تر از پدر نیست؟ فرزند گریه مکن ... عینو:ـ آری خدا بزرگ و مهربان است او ترا صحت خواهد داد و بهتر میداند که سعادت من در زنده ماندن تستـ او به من رحم خواهد کرد ... پیرمرد:ـ عینو ! خدا هماره مهربان است . گاهی بما مصیبت میفرستد (١٤) --- page 26 --- وسختی می آورد ولی این هم ازمراحم اوست ... ماخیال میکنیم که مارا زحمت میدهد . بشر نمیتواند خوشبختی وبد بختی خود را بداند ... تمام عمر درپی سعادت خود سر گردان است درحالیکه سعادت وخوشبختی او از او دور نیست، اونمیتواند آنرا بشناسد . ماخیلی ضعیف و نادان خلق شده ایم.. اگر صرف بتوانیم سعادت خود را تمیز بدهیم .. راه وچاره دیگری برای این کار درنزد ماموجود نیست جز اینکه ایمان داشته باشیم که آنچه خدا میکند همان برای ما نیکوست وسعادت مادر رضای اوست . عینو :— من چگونه میتوانم باغمهای خود تنها مقاومت کنم. پدر جان ! پیر مرد:— فرزندمن! شکایت مکن . اگرمیتوانی اشك مريز .. به من گوش بده ... آه، نه ماه گذشت قشون ماهنوز باز نگشته است . کاش میتوانستم یکبار مخلمی را ببینم ... فرزندمن!وقتی با ووداع میکردم باوگفته بودم که توازآن اونی، واگر بازگشت درب این قلعه بروی او گشوده خواهدبود، وشتر من محمل شمارا خواهد برداشت. تو باید این را بیاد داشته باشی . . به تو توصیه میکنم که در تمام دقایق زندگی باو اطاعت ومحبت داشته باشی. تو در زندگی تنها هستی. کسی دیگر نداری كه يك گوشۀ قلبت را ازاوبازی دلت را سراپا وقف محبت اوكن و یقین داشته باش که يك زن سعادت و خوشبختی بزرگ تر از آن برایش متصورنیست که قلبش پرازعشق ومحبت شوهرش باشد . یگانه دارائی من تو هستی که آن را ترك ميكنم وبخدا ميسپارم. همه چیز هارا مانند خودت بخودت میسپارم .. عقیده داشته باش که سعادت هرکس بدست خود اوست . خداوند به همه بندگان خود نظر لطف ومرحمت دارد وتمام کسانی راکه اورا میپرستند دوست دارد . آنهائیکه بدبخت میشوند بدبختی شان محصول اعمال ونيات خودشان است،خداوند آنها را عقوبت میکند برای آنکه آنها بخود ضرر رسانیده اند . نيك بختان را نعمت وناز میبخشد برای آنکه آنها خودرا سزاوار آن ساخته اند ورنه بدی بندگان نمیتواند بخداضرری برساند ونیکیشان جز برای خودشان مفید نیست ... من با قلب وروح خود شهادت میدهم که خدا یکی است. مهربان (١٥) --- page 27 --- و بخشنده است .. دعا کن که گناهان مرا عفو کند . . . فرزند من خدا حافظ خداوندا مرا در یاب .. (جان میدهد) عينو:- (فریاد میکند) آه، پدرجان تراچه میشود ..؟ چرا اینهمه گفتار نیکو را زود خاتمه بخشیدی؟ چرا ساکت شدی .. ؟ پدر جان ! حرف بزن بمن نیکی وصلاح بیاموز . . . آه، ترا چه میشود ؟ . . . خداوندا اورا بیامرز قلبی که شصت سال به عاطفه وعشق گرم بود از کوچکترین اشتباهی در آتش ندامت میسوخت، جز آرزو های نیک امیدی در آن نبود - سرد شده است . . . چشمیکه نیاز آنرا اشک آلود میساخت بروی دنیا وزندگی پوشیده شد. پیکری که شصت سال تمام حرکت کر د . . . در يك لمحه ساکن و آرام شد . . . دیگر مرا تسلی نمیدهد . . . تنهائی مر ا نمیتواند ببیند . . . برای سعادت من نمیتواند دعا کند او در آخرین نگاه خویش همه چیز را انجام داد . لحظهٔ که مرگ می آورد نگاهی مختصری که بروی مرگ دوخته میشود دريك آن کار های چندین ساله زندگی ر ا میتو ا ند انجام دهد . . . آه . . آه . . . پدر جان چرا مرا بیکس گذاشتی (ضعف بر او مستولی میشود ) پرده می افتد . (۱۶) شباب بر باد . . . ۱۰ جلد --- page 28 --- صحنه پنجم پس از سه ماه در قراگاه اردو حلمی: (در خیمه خود) نمیدانم بابای بزرگ چرا امر داد اینجا فرود آئیم ..؟ بیش از سه میل به شهر نمانده است. یاور: - احمد شاه کبیر بهتر از ما میداند ... هنوز تازه شام شده است قشون میتوانست تا خفتن به شهر برسد. حلمی: شاید نمیخواهد فتح درخشان خود را در ظلمت شب به شهر ببرد. یاور: بلی، جز این شده نمیتواند... حلمی: ولی کسانیکه وظیفه خود را انجام داده اند و بعد از يك سال فاتحانه به شهر خود وارد میشوند چه دلها که منتظر آنهاست. امشب در خانه سپاهیان انتظار وشوق حکومت میکند. یاور:- آری ولی چه میشود؟ بهتر است آنها را مشتاق تر بیابیم. حلمی:- شهر خبر دارد که قشون بازگشته است ولی ما هیچ نمیدانیم که در شهر چه خبر است. یاور: همه کس شاد و خرم است. حلمی: دلهای حزین نیز بی شمار است آنهائیکه منتظر فرزندان، شوهران و برادران شان نیستند... یاور: ولی تا کنون کسی از کشتگان به صورت صحیح اطلاع ندارد... حلمی: پس شب سختی بر شهر حکم فرماست. همه کس حزین است زیرا هر پدر و مادر از فرزند خود متوقع جانبازیست و او را مرده میشمرد... یاور: آری... حلمی:- امشب خوف و رجا باد لها بازی میکند. بهر صورت میتوانی بروی... یکبار خیمه ها را ببین و امر بابای بزرگ را به پهره داران برسان که هیچ فردی حق ندارد پیش از قشون بشهر برود. یاور: اطاعت میکنم (خارج میشود) (۱۷) --- page 29 --- ظلمی:- (تنها) . . . يك سال تمام . . . انتظار مرگ ، مسافرت . . . سفريكه از تسلی و داع عاری باشد . . . آه چقدر سخت میگذرد!؟ گوئی پیش از وداع ازدیدار او محروم شده باشم . . . گذشت. اكنون بيش از سه میل از هم فاصله نداريم . دوماه پیش ازین هزاران میل ازو دور بودم . چندین کوه در میان بود. ولی امروز عصر هنگامیکه بر تپه برآمدم قلعه که سعادت مرا در آن محصور ساخته اند معلوم میشد . آيا من نميتوانستم ببينم يا حقيقتاً در اطراف آن هيچ كس ديده نميشد ولی من ميتوانم این سه میل راه را قطع كنم وخويشتن را به او برسانم . چه لازم بود در اینجا فرود آئيم ؟ اگر امروز ميرفتيم و حالا به خوشبختی های خودميرسيديم از عظمت قشون كم ميشد ؟ آيا همه سپاهيان باین خوش نبودند؟ يك امر قوماندان بزرگ هزاران هزار آرزوی شدید را متوقف ساخت. آيا خودش مايل نبود امشب را بجای آنكه در يك خيمه نظامی سحر كند در قصر شهنشاهی بگزارند؟ شايد برای او همین ترتیب خوش آیند است ولی من چه مجبوريت دارم ؟ قانون، امر ، اطاعت،وظيفه، بلى اينها همه قابل احترام است ولى آيا من بحيث يك سپاهی وظيفه خودرا انجام نداده ام ؟ وظيفة من جنگ وفتح, اطاعت وقبول واستقبال مرگ بود . . . آیا امتحان خودرا ندادم ؟ آيا من اول كسى نبودم كه اسپ خودرا به دريا افگندم ؟ آيا درب سه قلعه رامن نگشوده ام؟ آیا دو بار بر قلب عسکر دشمن جز من دیگری حمله كرد ؟ آیا بابای بزرگ، قوماندان اعظم سه بار جبین مرا نبوسيد ..؟ حالا دو پاس از شب گذشته است ولی هنوز درین جا هستم تا نظام عسكر برهم نه خورد. دیگر هیچ خطری نیست آخرین وظیفه خود را انجام داده ام اگر يك پاس پیشتر از دیگران میروم چه میشود ؟ میتوانم ناوقت حرکت قشون باز گردم ولی یکبار بايست خود را رسانید ... آه آن پيرمرد ـ اگر زنده باشد چه اندازه مسرور خواهد شد !!؟ من فاتح وزنده باز گشته ام،میشو درب قلعه را سر راست بروی من خواهد كشود اورا در آغوش میکشم ... آه، اين چه صدا نیست (۱۸) --- page 30 --- که به من میگوید قانون را احترام کن ... مرو ... تو حق نداری پیش از دیگران بروی ... این صدای قانون است ... فی محض خیال میکنم ... من با ید بر وم هیچ دلیلی نمیتواند مرا باز دارد . اینجا جز يك انتظار کشنده وظیفهٔ دیگری متوجه من نیست . میخواهم درعوض آنکه بخواهم استراحت کنم خودرا به محبوبی برسانم كه يك سال تمام بدون وداع او را ترك كرده ام . با يست حركت كرد ... بلی، باید وقت را ازدست نداد .. آه، چهرهٔ متبسم تو مرا بسوی خودمیکشاند تو آغوشت را برای من باز کرده ... آه، این دست توست که روی زنجیر درب قلعه گذاشته شده است؟ آیا آنرا بروی من می کشائی ... بلی، عینو آنرا بگشای اينك من آمده ام زنده وفاتح باز گشته ام- نخست بگذار ترادر آغوش کشم آنگاه آن پیره مرد را بیدار کن ...آه،این توهستی...؟ تومرا نگذاشتی وداع کنم. دستها ی مرتعش تو به چه قوتی زنجیر را برای من می گشاید . بگذار زوددست ترا ببوسم ... من افسانهٔ جنگ را وقت دیگر بتوخوا هم گفت ... اول بگذار عینو را در آغوش کشم. ... راستی چه درست گفته بودی «بهتر است بجای آنكه يك دیگر ا درحسرت واندوه ترك كنيد به شادی وخنده استقبا ل نمائيد ...» اينك من هستم... بسوی تومی آيم ..! ( از خیمه خارج میشود ) پرده می افتد ( ۱۹ ) --- page 31 --- صحنه ششم (در درب قلعه) حلمی: (دروازه قلعه را می کوبد) چرا باز نمیکنند؟ آیا داخل این قلعه کسی نیست؟ (مجدداً به شدت درب را می کوبد) آیا خواب پیر مردان همینقدر سنگین میشود ...؟ باید اندکی مکث کنم ... آیا او نه گفته بود که اگر زنده و فاتح باز گردم درب قلعه سر راست بروی من کشوده خواهد شد ...؟! آیا من زنده و فاتح نیامده ام؟ آیا این همان قلعه سعادت من نیست؟.. چرا باز نمیکنند؟! (بدرون قلعه سنگی می افگند) حالا هم صدائی شنیده نمیشود ... آیا بجائی رفته اند؟ (مجدداً سنگی می اندازد) صدای پای است ... نزديك میشود ... قدمهای آن جوانی بطرف من می آید .... پیر مرد نمیتواند باین قدمهای تند بیاید. آه چرا نمیتوانم بدانم کیست ...؟ بلی، بیدار شدند ... آیا درین لحظه متوقع ورود من نیست؟ عینو اگر تو باشی برای من چه سعادت بزرگی استـ من یقین دارم که تو نیز مرا مانند سعادت خویش استقبال میکنی ... فردا افسانه های دلیری من ترا شاد خواهد ساخت...خداوندا! درب سه قلعه را به نیروی جوانی و قدرت شهامت کشودم درب این قلعه را بروی نیاز های من باز کن ..! اینجا آغوش سعادت بروی من باز میشود آغوش پیره مردی که چون فرزندش مرا دوست دارد ... آغوش محبوبی که او را از جان دوست دارم ... آه، بین الظلمو عین تاریکی و روشنی را بهم آمیخته است ... آیا خواهم توانست پیش از طلوع خود را به اردو برسانم؟ (از پشت دروازه صدای زنی جوانی شنیده میشود) کیست و کی را میخواهد؟ حلمی: این من هستم کسی که بصدای تو آشناست... عینو: من نمیدانم تو که هستی و کرا میخواهی ... حلمی: دروازه را باز کن ... این من هستم آیا صدای مرا نمی شناسی؟ کاکا کجاست؟ عینو: کاکا سه ماه پیش مرده است تو که از مرگ او خبر نداری چطور میتوانی دعوی آشنائی کنی ؟ ! (۲۰) --- page 32 --- حلمی:-مرده است.... آه ....دروازه را باز کن تا با هم گریه کنیم این من هستم... حلمی . عینو:- حلمی با عساکر فاتح می آید .... او باصدای دهل وشیپو ر فاتحین می آید. او باجوانان و سپاهیان می آید... باز گردمن ترا نمی شناسم ... حلمی:-من کسی دیگر نیستم.... عینو! من حلمی هستم آیا اینقدر ز ود فراموش شده ام .... ؟ ! عینو:- آیا فوجیکه آوازفتح آن آفاق را پر کرده است چنین خموشانه به شهر وارد شده است .....؟ بی دهل وشیپور می آید....؟ آیا حلمی از فاتحین نیست؟ حلمی:- من حلمی هستم ... زنده و فاتح باز گشته ام چرا درب قلعه را سر راست بروی من نمی کشائی...؟ چرا مرا نمی شناسی ...؟وقت میگذرد .... شتاب کن و مرا در یاب .... عینو :- ترا چه شده است ... تنهایی ؟ حلمی:- چیزی نیست ... دروه را باز کن !...از آری تنهاستم . عینو- چرا تنها آمدی...؟ حلمی:- برای آنکه دیگر توان نداشتم مهجور باشم و نتوانستم ترا نه بینم پیشتر از دیگران آمدم تا بانگاه مختصری بر تو خود را حقیقتا بزرگ و فاتح ببینم. من باید زود باز گردم...؟ عینو:- چرا زود بازمیگردی؟.... حلمی- برای آنکه باید با عساکر یکجا بشهر وارد شوم. پیش از آنکه روز شود باید دراردو باشم... سه میل راه در پیش دارم. عینو:-درب این قلعه بروی کسی باز نمیشود که برای خاطر يك زن قانون را بشکند و وظیفه را فراموش کنند. حلمی:- عینو! این صدای تست که قلب مرا می شکند ؟؟ عینو:- بلی باز گرد من نمیتوانم ترا ببینم... حلمی :- مرا عفو کن...! اگر پدرت زنده می بود چنین نمیکرد ... عینو:- به مردگان تهمت مکن... باز گرد... برو تا قانون تر ا عفو کند ... (گریه گلوی او را میگیرد. ) حلمی:- (مایوسانه باز میگردد ) تبا قانون ... پرده می افتد (پایان) با غبانی جدی ۱۳۲۱ ( ۲۱ ) انتخاب پژواك ۱۰۰ جلد --- page 33 --- ضمير «کاش در دهان همان افعی خوف ناک که روح معصوم من در طفولیت از افسانه آن می ترسید فرو می رفتم تا ضمیر مانند کابوس قاهری مرا تعذیب نمیکرد.» شبهای عید و برات هماره بدیدن من می آمد. من نیز در چنین شبی نمیتوانستم منتظر دیگری باشم، زیرا همه کس در حلقه پر از سرور فامیل خویش خوشتر بود و نمی توانست آنهمه فرحت را برای خاطر مسافری چون من که در چنین شبها جز اندیشه های تاريك واضطراب وتشويش، در بین دیوارهای خانه من چیزی دیده نمی شد و هیچ مهمانی نمی توانست در آن خوش بگذراند، قربان کند . ولی بازهم يك شهر بی يك قلب مهربان نمی باشد ورنه ویران می شود . دوست من همه چیز و همه کس را ترك می کرد و مرا از تنهائی نجات می داد . هر شبیکه با او می بودم تا سحر می نشستم. او به افسانه های غم انگیز مرا دوست داشت. همیشه می گفت که صحبت من او را غمگین می سازد و وقتی خاطرات حزن انگیز خود را برای او نقل می کنم خیال می کند يك صفحه از زندگانی گذشته خودش را در مقابل او می گذارم . هر قدر او را تكليف می کردم به بستر رود قبول نمی کرد. شام برات است، هوا تاريك شده است. در قلب من چیزی جز انتظار خاطرات گذشته و ورود دوستم نیست. باشمعهائیکه هنوز آنرا روشن نکرده ام مشغول هستم . نمی توانم تخیل کنم که پر تو آنها برای من سرور می آورد یا حزن انگیز خواهد بود... از وقت گذشته است ولی هنوز دوستم نیامده . . . . آیا امشب تنها می مانم... چرا نیامد ؟ ؟ شاید . . . . لمحه ای بیشتر نگذشته بود که خیال کردم شب گذشته است، همه خاطرات من تجدید شده، شمع های من سوخته و تصورات و اندیشه های من پایان یافته اند، اشکهای من فروریخته و چشمانم خشکیده اند. دیگر منتظر ستاره سحرم. ولی دیدم هنوز هیچ شمعی را روشن نکرده ام . . . . (۲۲) کمابیز و --- page 34 --- صدائی شنیدم که میگوید : بگذار من شمع های ترا روشن کنم..... بحیرت نگاه کردم دیدم تنها یست و همراهی با خود دارد که من هرگز منتظر او نبوده ام. و رو د مهمان ناشناس من به هیچ وجهی فکر و اندیشه تازه برای من تولید نکرد. شمعها روشن شدند. من در شب برات هفت شمع روشن میکنم. این عدد چرا کم و بیش نمیشود .... نشستیم. دوست من گفت «امشب مهمان خوبی داری» گفتم «من از خودش میپرسم» مهمان ناشناس من با تبسمی که عظمت حزن از آن آشکار بود آهسته جواب داد : «اجازه میدهید این سوال شما را فردا جواب بگوئیم» یقین دارم باور میکنید که جوابی کامل تر از ین برای من کوجود نبود و به همين يك جمله مختصر خودر با و نزديك يافتم ... و حس کردم که او هم قلب مرا بروی خود کشوده یافت. هنوز پیر نشده ولی سالخورده بنظر می آمد طوری معلوم میشد که در جوانی از زیباترین جوانان بوده است از چشمهای حزین و نگاه نافذ او برق حسرت و ندامت میدرخشید موهای او اکثراً پیش از وقت سپید شده بود. خیلی متفکر و حزین بود. میخواست حرف بزند ولی سکوت او را مغلوب میساخت و نمیتوانست خود را باز دارد. آنقدر ساکت و غمگین بود که آهسته آهسته من و دوستم نیز ساکت شدیم. بالاخره پرسیدم : «چه فکر میکنید؟» گفت: «سوالی خوبی کردید ولی اجازه میدهید اندیشه های خود را بخاطر بیاورم؟». در اندیشه های خود فرو رفتیم. هر یکی دیگری را فراموش کرده بودیم که ناگهان صدای او سکوت را در هم شکسته گفت: چه خیال میکنید که چه فکر میکنم ؟... من چه میتوانم فکر کنم .... میدانم شما میل دارید حرف بزنم و لی نه میدانم من چرا ما یل هستم خاموش باشم ... ... مدتی جز با خود نبوده و به چیزی جز خود نپرداخته ام. از کجا میتو انم بشما چیزی بگویم؟ نمیتوانم از دنیای خود سفر کنم... دنیائیکه تنها يك مخلوق زنده (۲۳) --- page 35 --- و مشتاق مرگ در آن زندگی میکند و آن خودم هستم. هوای آن برای دیگری قابل تنفس نیست. آتش آن دیگران را میسوزاند. ولی آب آن تشنه گی دیگری را جز خودم، حتی تشنه گی خودم را، رفع نمیکند. آفتاب آن برای دیگر ان رخشنده گی ندارد در ختهای آن خشك و بی سایه است. قصر زیبای زندگی من ویران شده است. تنها يك ديوار و يك قسمت كوچك از يك ديوار ایستاده است که خود را در سایه آن پنهان میکنم، تا روزها رو شنی خورشید وشبها پرتو ماه و ستا ر گان بروی من نتابد. ولی باز هم اگر میخواهید حرف بز نم ازین دنیا افسانه بشما نقل میکنم. نگاهش حزین تر شد. صدایش می لرزید. در سیمای رنگ پریده او سرخی خفیفی دمید. خیال کردم آتشی در قلب او روشن شده است که او را میسوز د و حتی من گرمی آنرا حس میکنم . چشمش را بر وی من دوخته گفت نمیدانم چرا نمیتوانم آن سیمای پراز نشاط و چهره را که و جد و سرور از آن میشاید یکبار دیگر بشما نشان بدهم . چندین سال رنج وزحمت، شکنجه وعذاب مرا از جوانی وشادیهای آن محروم ساخته است. تنها خودم میتوانم خویشتن را بشناسم و این یگانه خوشبختی من است که حتی اشخاصیکه خیلی بمن نزد يك بوده اند از پهلوی من میگذرند ونمیدانند که من همان جوان پر از نشاط و سروری هستم که بمن و خرمی های من رشك می بردند؛ در ثروت، تمول، آسایش وعشرت من سهیم بودند. لحظات خوش زندگی شانرا با من میگذرانیدند.امروز از پهلوی آنها میگذرم. کوچکترین تغیری را که در زندگی شان واقع شده است تمییز میکنم . میتوانم خطوطی را که در قیافه شان نمودار است بشمارم . اندك رنگی را که در ایشان تغیر یافته است ببینم.ولی آنها به چهره من طوری نگاه میکنند که گوئی هرگز آنرا ندیده اند. در همان لحظه که بروی شان مینگرم و با چشم بازبایشان نگاه میکنم، خیال میکنم بر زندگی چشم پوشیده ودرتهء خاك هستم. این مرگ نیست که ما را (٢٤) --- page 36 --- معلوم میسازد، فراموشی است . من نمرده ام ولی آنها فراموش کرده اند. من نمی توانم کسانیرا که حقیقتاً مرده وخاک سیمای شان را پوشیده است با خود بیگانه بیابم زیرا نمیتوانم آنهارا فراموش کنم. حتی درهمین لحظه چشمهای اشك آلودی نگاه مرا بسوی خود میکشد و قلب مرا می شکافد: می بینم جمع بزرگی را باطراف خود جمع کرده و به تضرع از آنها التماس میکند که بمن نظر کنند ومرا بشناسند . رویم را از ایشان میپوشم ولی دست او قویتر از من است. هر نقاب ضخیمی را ازروی من دورمیکند ونمی گذارد قیافه رسوای من پنهان باشه.در بین این جمعیت بزرگ نگاه های شکافنده دیگری هم است که به نفرت بروی من دوخته میشود، و دربین دیوار های پناه گاه من نفوذ میکند . تاکنون نمیدانم این نگاه ها ازقبر تاريك و خاك سیاه بمن نظر میکنند و یا اینکه ازقلب وضمیر خودم بیرون میایند نزديك است معتقد شوم که آرامگاه مظلوم دروجدان ظالم است، اگر او را وجدانی باشد . ناله های مرگ، ظلم ها، استبدادها، داد خواهی ها، فریادها ، نفرین ها، لعنتها، حقارت ها، وتمسخر ها، مرا تکان میدهدنمیدانم اینهمه ازکجا برون می آیند ولی خیلی بمن نزديك هستند گوئی خود را میکشم ازدست خودناله میکنم خویشتن را مسخره میکنم بخودنفرین ولعنت میفرستم ولی فریادرس وداد گری نیست که انتقام خودم را ازخودم بازستاند ومرا آرام سازد. آنجا يك شمع خاموش شده است چرا آنرا روشن نمیکنید ! . . . . چند سال پیش ازین، جوانی شاد وخرمی داشتم .مانند درخت سبزی که در بین گلها ایستاده وسایه آن معطر وگوارا باشد بابخت سبزوطراوت و زیبائی زندگی میکردم . ازهر سوجمال وزیبائی مرا احاطه کرده بود .جز کامرانی ونشاط نداشتم . نسیم های فرحت وسرور در اطراف من می و زیدند . هوای من صاف وبی ابر،آبهای من روشن وصافی،ثمرم شیرین وسایه‌ام گوارا وپر لطف بود . مرغکان خوش آواز شاخه‌های پدرام مراترك نمیکرد. صدای برگهای خرم من خرمتر از نغمه وسرور خوش آنها بود .روز پرتو مهر وشب (۲۰) --- page 37 --- روشنی ماه و ستارگان را در آغوش میکشیدم نمیدانم این دریائی که من در ان دست و پا میزنم چرا مرا یکبارگی غرق نمیکند و با آنکه به ساحل نمیاندازد ... موج های كوچك و بزرگ خاطرات مرا خسته و ناتوان ساخته اند. كاش نگذارند برای آزاد خویش نفسی تازه كنم و يا اینکه نمانند فرو روم و محتاج نفس گردم. قلب من او را صدا میزند تاسیمای رنگ پریده، نفس های سوخته، موهای پریشان، چشمهای اشك آلود، نگاه های منتقم، نظرهای قاهر، مژگان شكافنده، لبان خشك، گریبان پاره، احساسات بر انگیخته، عواطف پرجوش، قلب پرخروش و سیمای لعنت كنندۀ خود را بما نشان بدهد ولی او میگوید مرا با دیگر ی سروكار نیست. من انتقام خود را از تو میستانم زود تر از نزديك خود خواهم یافت و این پنجه های سرخ را در گلوی تو فرو خواهم برد. کاش این کابوس خوفناكی را که وقتی من آنرا دوست داشتم و در انتظار او لحظات و دقایق زندگی خود را میشمردم دیده میتوانستید چه قدرتی به او داده اند كه چنین مرا مغلوب ساخته است. آیا مغلوبیت این قدر قوی و نیرومند است... بلی میلر زم... این لرزش سالها با من همراه است... آیا خیال میکنید كه من در مقابل دشمن توانائی واقع شده ام؟... راستی ظلم و استبداد من خیلی قوی بود... این همان قساوت و سنگدلی خودم است که مرا چنین خوار و زبون ساخته است... این من هستم كه خویشتن را تهدید میکنم... و نمیگذارم افسانۀ خود را به پایان رسانم... این همان قدرت خودم است كه مرا ذلیل و مغلوب میسازد... بلی این قوه که وفا وعاطفۀ نيك را كشت و نيكوئی را با همه عظمت آن مغلوب ساخت واكنون مرا هلاک میکند و فنا میسازد... شبح او هر لحظه خوفناك تر میشود. بمن میگوید نام او را نزد شما نبرم... تهدید او بیجاست من خود توان ندارم این کار را بکنم. او را خیلی دوست داشتم... یگانه زنی بود كه حقیقتاً قلب و روح مر اتسخیر كرده بود. خیالش هماره در آسمان روح من میدرخشید. آفاق را برای من پر كرده بود. (٢٦) --- page 38 --- در عوالم اندیشه و تصورات پر از جذبه و شور مرا تنها نمیگذاشت سیمای قشنگش همیشه در جلو چشمم جلوه میکرد و هیچگاه نگاه پر از صمیمیت او مرا نومید نمیساخت. جز او کسی نبود که ظلمت های حزن و اندوه را به روشنائی سرور برای دل تاريك من مغلوب کند. همه جا او را جستجو میکردم. مانند مرغیکه آشیان سعادت خود را جستجو کند، بی اختیار بطرف مسکن او می شتافتم ... چون شاهین گرسنه ای که در شب طوفان پرواز کند، روحم را در فضای غم های تاريك به سراغ او می فرستادم تنها ژند گی میکرد. نمیخواست فقر و گرسنه گی او را دیگری ببیند. جزاینکه يك كوزه آب از بیرون بیاورد خانه اش را نمیگذاشت. لباس او ژنده تر از آن بود که بتواند زیبائی او را بپوشد چون نقاب دیگری نداشت که او را مستور سازد بیرون نمیآمد. دیوار های کلبه اش پیرهن او بود. جز سقف آن کلبه چادری که بتواند سرش را بپوشد نداشت هیچکس نمیدانست از کجا وارد شده است. دو سال در جوار قلعه با شکوه من بنام همسایه زن فقیری زندگی کرده بود، که کار های حقیر خانه پدرم را انجام میداد ولی من نتوانسته بودم او را ببینم. هر وقت زنها از حال او می پرسیدند میگفت زن فقیری بیش نیست و افسانه ندارد. به همه کس گفته بود که شوهرش چندین سال است از مصائب زندگی فرار کرده و سفر نموده است و او را بیکس و تنها گذاشته است. آیا این چیزی عفت او را حفظ میکرد. روز برحسب اتفاق در درب قلعه چشمم برویش افتاد. گمان کردم همان فرشته سعادتی که موکل این همه ناز و نعمت است آسایش و فرحت آن قلعه است و زندگی پر از نشاط و سرور من و فامیل مرا پاسبانی میکند خود را بمن نشان بدهد زیرا (۲۷) --- page 39 --- همسایه زنی که من تنها نام او را شنیده و دو بار لباسهای ژنده او را دیده بودم هرگز نمیتواند اینهمه زیبا باشد.... به عجله رو پوشید ولی در همان يك نگاه مختصر دانست که قلب مرا شکار کرده است . او حساستر از من بود زیرا من هیچ حس نکرده بودم که مدتهاست روح او قلب مرا تعقیب میکند و چندین ماه ساکتاً نه مرا دوست داشته است ولی نتوانسته است آنرا بمن اظهار کند. دیگر تاب و قرار را از کف من ربوده بود . ولی خواستم روزی در کلبه محقرش روح و قلب خود را تجلیل کنم و با او صحبت مختصری داشته باشم. نيك میدانست که با تمام قلب و روح خویش او را دوست دارم. او نیز باهمه آرزو های خود بمن عشق داشت ولی باز هم تا وقتیکه باو وعده ازدواج دادم و گردن بندی هم به شهادت آن وعده باو تقدیم کردم، مطمئن نبود و نمیتوانست آن سعادت را برای خود تخیل کند. میدیدم که اوهام و تصورات زیادی بر او هجوم میکند و سیمای او پر از شك است در حالیکه من حقیقتاً حاضر بودم او را به همسری بگزینم و خویشتن را باوی سعادت مند بسازم . عشق آتش مقدس و هوس آب گل آلود است. آن آب ناپاك این آتش آسمانی را خاموش میکند. وقتی از او کام گرفتم دیگر شعله های درخشنده و انوار فرخنده وفا، ایثار، مردانگی و شهامت در قلب من خاموش شد . وقتی از کنارم جدا شد و به قیافه محجوب و شرمنده او که هنوز هم خطوط خوف در ان خوانده می شد و آیات ریب در ان آشکار بود، نگاه کردم، احساسی جز این نداشتم که دوشیزه فقیری را با لباس ژنده و کهنه اش از آغوش خود رد میکنم. میخواستم زودتر از ان کلبه محقر بیرون شوم و بدون آنکه اعتنائی کنم روان شدم . گریبان مرا گرفته گفت: «زود باید در باره عروسی فکر کنیم» گفتم: «آن گردن بند گرانبها را بتو بخشیدم». گریبان مرا رها کرد؛ رنگش سپید شد. شعله سوزنده در چشمانش درخشید. میخواست دامن مرا بگیرد ولی با او موقع ندادم و بیرون (۲۸) --- page 40 --- آمدم. شب گذشت.... فردا بیادم آمد ...همینکه پرسیدم دانستم که در تاریکی رخت بسته و به سوی نامعلومی حرکت کرده است. کوچکترین اثری در من نکرد... از اینکه صدائی در اطراف من بلند نه شد که مرا مشوش بسازد و از همه خوف های کوچکی که تصور میکردم نجات یافته بودم خیلی خوش شدم. * * * ماه ها و سالها گذشت. چندین بار ماه طلوع کرد و آفتاب بر آمد. من با آنکه دیگر همه چیز را فراموش کرده بودم گاهی در تخیلات شبینه و تصورات سحر گاهی خویش قیافه او را میدیدم. آیا این خیال مرا اذیت میکرد؟ نه! من جوان بودم هیچ اندیشه نمیتوانست مرا سرد و افسرده بسازد. وقتی بیادم می آمد صرف آرزوئی در قلب من زنده میشد که کاش بتوانم باری لذتهای گذشته را بازیابم.. او رفتنی بود و تا امشب بیست و دو سال از رفتن او میگذرد. سه سال پیش ازین خود را بمن نشان داد. اما چسان؟ من او را نمی شناختم و مانند کسیکه از هوش رفته باشد و نزديك ترین دوستانش را نشناسد بچهرۀ او می نگریستم و نمیدانستم کیست. اشکهای او بروی روح خوابیده من آب زد. مرگ بدستهای نازك او توت خود را داده بود. لطمه سختی بمن حواله کرد که مرا بیهوش آورد... دیگر آن ضجه ها و شکایتها، آن ناله ها و فریاد هائی را که در او کشته بودم نمیتوانستم جلو گیری کنم... از آنرو تا امشب يك لحظه مرا ترك نه می کند و همینکه خود را اغفال میکند، و یا رویم را از و میگردانم تا خویشتن را از شعله سوزنده نگاههای شگافنده او نجات بدهم. گریبان مرا میگیرد. چشمهایم را میکشاید و بمن میگوید زود بمیر... زود بیا.... تابش آفتاب حق قاضی، عدل را هر لحظه در انتظار تو می سوزد. مرا نمیگز ارد افسانه خود را تمام کنم. دیگر نمیتوانم تحمل کنم! کسیکه.... کسیکه تنها او میتواند مرا عفو (۲۹) --- page 41 --- کند بمن غضب میفرسند. بلی سه سال پیش، درست سه سال پیش از ین، بفکر افتادم که آهنگ سفر کنم ومدتی را در بین مردمان بیگانه بگزرانم. انسان گاهی زندگی ودنیا وحتی خود را وقتی خوبتر میتواند بشناسد که بیشتر بابیگانگی ومجهولیت محاط باشد. دیگر آتش من سرد شده بود. نخستین بار بود که فهمیده بودم خوشی های گذشته باز نمی گردند وجائی که خاطرات شیرین خود را آنجا ترك كرده ام بر من تلخ میگذرد. دارائی وثروت خویش را هم از دست داده بودم. هر سالیکه میگزشت از بلندی دیوارهای قلعه من میکاست. گاهی بارانهائیکه از آسمان فرود میایند برای ویران کردن برخی کاخ ها نزول کرده اند. هر لحظه ئی از زندگی لمحه از حیات گذشته را با خود می آورد. هر لمحهٔ مختصر گذشته برابر چندین سال دراز وسنگین بود وفشار آن مرا ناتوان تر میساخت. دیگر عرادهٔ اقبال راه قلعه باشکوه مرا ترك كرده بود. سیل های تند هوا وهوس جادهٔ سعادت وخوشبختی مرا برده بود. چسان میتوانستم در محیطی که به غرور وتكبر زیسته بودم به حقارت وبیچارگی زندگی کنم.... *** آیا سفر مرا نجات داد؟ سفر کردم: سرزمین معصومیت های صباوت وگناه های جوانی خویشتن را ترك نمودم بطوریکه هیچ چیز را ترك نكرده باشم. تنها چیزی که با خود داشتم بار سنگینی بود که آنرا روح وقلبم بر میداشت. هستند چیزهائی که انسان نمیتواند آنرا ترك كند... چندین شب و چندین روز راه می پیمودم. وقتی در راه تنها میشدم گاهی مانند روزگار گذشته خویشتن را جوان مغرور وثروتمندی میدیدم. خستگی را فراموش میکردم. اما زود درك ميكردم که مرد فقیر وغریبی بیش نیستم که نه تنها از زمان بلکه از مکان خوشی های خود دور هستم و هر قدمی که می بردارم مرا از ان دورتر میسازد. ناگهان قدمهای خیالی غرور من آهسته تر میشد وحس میکردم خیلی خسته شده ام ولی سایه ای نیست که در ان بیاسایم. هنگا میکه (۳۰) --- page 42 --- ثروت مندی را میدیدم، خیال میکردم اسپ مرا ربوده و دارائی مرا گرفته است؛ روح پر از نشاط ، غرور و جوانی، هوا و هوس، شادمانی و خرمی مرا غصب کرده است. میخواستم حق خود را ازو بخواهم . فقیری از پهلو من میگذشت. خوف و وحشتی بر من چیره می شد و می دیدم که من لباسهای اورا پوشیده افسردگی و انکسار او را دزدیده و بیچارگی او را ربوده ام؛ اگر آنرا از من بخواهند... آنگاه... خویشتن را طوری زبون میدیدم که هر کسی میتواند چیزی از من برباید ولی در من توانی نیست که از کسی چیزی بستانم. يك روز نعلی بر سری راه خود یافتم... آن را برداشتم. حرارت افتاب آنرا سوزان ساخته بود. خیال کردم از اسپی است که باری بران سوار بوده ام و دیگر از نظر من ناپدید شده است. میخواستم بحسرت آنرا بدو رافگنم. *** شبی در مسجد دهکده ئی در آتش تب میسوختم... مردی که فقر و مسافرت او را از پا در آورده است جز خانه خدا پناه گاهی ندارد. یکبار و درینجا بود که همه بدبختی ها و مصائب را نتیجه غرور و هوسرانی ایام خوش و پر از قدرت و توانائی خود دانستم. مردی نکوکار از اهل آن ده بر من رحم کرد. دستم را گرفت و در من نگریست ... وعده کرد که آسوده باشم. غذا و دوائی برای من خواهد فرستاد. آن وقت چهل سال از عمر من گذشته بود. ولی نخستین بار بود که به عظمت نگاه ترحم و نیکوئی آشنا شدم... من خود مدتی ازین عطیه بزرگ و مقدس خداوندی محروم بودم و چنین نگاه آسمانی بکسی نیفگنده بودم و مدتی هم خدا نمی خواست نظر لطف بسوی من معطوف شود. در جوانی و ثروت مندی جز گناه و در فقر جز یاس بخشی نداشتم. ماه رمضان بود. گرسنه بودم. صدای زنی بمن گفت او را تعقیب کنم. احساس من بکلی عوض شد. خیال کردم در حالت نیمه خوابی آواز سازی بگوشم میرسد. چندین قدم برداشته بودم. می خواهم حقایق ضمیر خود را بشما بگویم... بشرحتی در مصیبت، در فقر، در بدبختی و در مرض بازهم تا جائی که برای او ممکن باشد گناه میکند . (۳۱) --- page 43 --- من تنها کلمات مختصری شنیده بودم، و تنها آوازش بگوش من رسیده بود. صرف حس کرده بودم که زنی را تعقیب میکنم . دیگر ظلمت شب همه چیز را از من نهان داشته بود. وقتی اکنون فکر میکنم، قلب روح من تاریکتر از شب يك فقیر رنجور بود، میخواستم باز گناه کنم. مرا به اطاق تاریکی رهنمونی کرد و خود رفت. دیری نگذشته بود كه با يك شمع وارد شد... گفت: خدمتگار میزبان مهربان منست... باز پرسیدم؟ گفت هیچ کسی ندارد. نگاه های گرم مرا حس کرد و آنرا بدرابه پنداشت... گفتم چرا روز او سیاه است؟ گفت برای آنکه بیکس و بیباور است. وحشیانه باطراف خود می نگریست. در سیمای او خوف و وحشت خوانده میشد. از حالت او بحیرت مجهولی دچار شدم ... حرارت من ناگهان پائین آمد، ولی آتش دیگری در قلب من افروخته شده بود که هر دم نگاه او آنرا دامن میزد... گفتم چه چیز او را چنین به هول و شتاب سپرده است . . گفت خطر بزرگی اور اتهدید میکند. ـ آن چیست. ـ بزرگ ترین خطر یکه برای يك دوشیز ه عفیفه هفده ساله میتوانید تصور کنید . ـ این خطر از کجا میرسد و چاره آن چیست ؟ ـ از قلعه ... هما ره خطر یکه به پا توانان میرسد از قلعه های با شکوه توانایان است. ـ آیا درینجا مرد شرافتمندی زندگی نمی کند که به فقیر و مسافری چون تو رحم کند ؟ ـ درینجا يك جوان هم است. ـ او کیست ؟ ـ پسر جوان او. ـ اوست که ترا تهدید میکند؟ (۳۲) کتاب پنـ جلد ر مبـ --- page 44 --- آری... مطمئن نیستم که بتوانم خود را از و نجات بدهم. چگونه نجات ؟ فرار کنم. کجا ؟ نمی دانم کجا! میتوانی بمن اعتماد کنی؟ كمك مرا قبول خواهی کرد ؟ چه میتوانی بمن بکنی ؟ هر چیزی که بتواند ترا نجات بدهد و از دست من بر آید. نجات من در حفظ عفت و پاکی دامان من است. من آماده هستم. حالتی عجیب بمن رو داد، خیال کردم دوباره جوانی و نشاط مرا یمن داده اند: اسپ من در درب قلعه منتظر من است، او را با خود برداشته ام... میرویم و در قلعه باشکوه خود با او زندگی میکنم. طفل كوچك ما به خنده معصوم خویش سعادت و خوشبختی ما را عظمت و جلال می بخشد... هنوز تخیلات من خاتمه نیافته بود که سکوت را شکست، بدون آنکه پرسیده باشد گفت: بهر شرط که تو میخواهی من تنها عفت خود را میخواهم. حاضر هستم همه زندگی را با تو باشم... حیا چهره او را ارغوانی ساخت. هر موی او جدا میلرزید. در سیمای او خطوط بیم و امید خوانده میشد... گفت: من ناتوان و بیچاره هستم. هیچکس نیست که تکیه گاه قلب ضعیف من باشد، جز اینکه خویشتن را به فقیری چون خود تسلیم کنم. چه چیزی بتواند زندگی مرا که پاکی دامان منست از چنگال این جوان پر غرور نجات بدهد.... من حاضر هستم.... خود را آماده بسازم..... باید این نان را با خود برداریم.. ولی باید بتو بگویم... زیرا خاطره ای را بمن سپرده بود فراموش نکنم.. وقتی جان میداد بمن گفته بود... شعاع درخشنده ئی چشم مرا خیره ساخت، نتوانستم بان چیزیکه در دست او بود نگاه کنم. چشم را بزمین افگندم. گفت : ببین این گردن بند را مادرم در وقت مرگ بمن داده و گفته بود باید افسانه آنرا بکسی که میخواهد با من ازدواج کند بگویم... فریاد من او را خاموش و حیران ساخت... اينك ميبينم دختری دست مرتعش پدر ناشناسی را گرفته و هر دو در تاریکی فرار میکنند مادرش ایشان را تعقیب میکند؟ آزرده و اندوهگین است. کابل ۱۳۲۰ (۳۳) --- page 45 --- آواره خوب است گاهی اندیشه و خیال می آیند و مارا در می یابند. ایندو نشان هستی ما یند با سرور و اندوه خودما را برای «زندگی» نگهدارند ، تادرانتظار آنچه میجوییم از پانرویم و جائیکه آرزو برای ما گزیده است بیا بیم. اندیشه میآید، باما زانو به زانو مینشیند، بادست بدست بره میمانند. چشم ما را در تاریکی باز میکند، سوی نگاه ما را در روشنائی تغیر میدهد، تا فروغ رخشنده دیده مارا نیازارد. نمیگزارد از بیم اوهام از پا در آئیم یا از آرزوهای فریبنده آزار کشیم. خیال میآید و مارا در آغوش میکشد. جهانی را که از آن دوریم نزديك ما میگذارد؛ مژه های مارا برهم مینهد؛ تاریکیهای ما را روشن میکند؛ در ظلمتیکه پیرامون مارا فرا گرفته است میدرخشیم، چندانکه میپنداریم گرم شده ایم و گرمی ما اجرام سرد هستی را مینوازد. پیامهایرا که میخواهیم میآورد و بر ما میخواند. آنهمه چیزهائیکه ما را در کرده اند باز میآیند و ما را بسوی خود میخوانند. آن یکی خواب مارا شیرین میسازد وروکش آرزوهای خوش را بر وی ما میکشد و آن دیگر میخواهد به نرمی و آهستگی ما را بیدار کند. یکی مارا به خوابهای شیرینتر نوید میدهد تا بدار شویم، دیگری ما را در ژرف آرامشی که داریم فرو می برد. اندیشه میگوید از آرزو وزندگی بیآفرینیم. خیال میگوید زندگی را وقف آفرینش آرزوها کنیم. اندیشه و خیال چون بهم آمیزند مارا بجایی میکشند که سایه ها و روشنی های شان مثال زیبای زندگی را با حقیقت و جمال آن روی صفحه طبیعت مینویسد، تاچشم، بان عشق ورزدودل ما آنرا پرستد. آنگاه آرامش و سروری را که می چشیم با پندار و اندیشه میبینیم، می بوسیم و تنفس میکنیم. (٣٤) --- page 46 --- با این اندیشه و خیال در کنار دریاچۀ « لیمان» راه می پیمایم. مسافر آواره ای بیش نیستم که خسته گی زندگی و تشنگی آرزوها مرا سرگردان میدارد. بیش از آنچه در عقب گذاشته ام پیش رو ندارم. کوهیکه در دامن آن زادم، درختی که در سایۀ آن بازی کردم، باغیکه بهار آن خیال مرا پرورد، میدانهای خشکیکه بمن شیوۀ فکر کردن آموخت، همه را ترک کرده و خویشتن را در بحری افگندم که ساحل آن خاک نا آشنا بود. خویشتن را باین ساحل کشیدم. چون نگاه میکنم در عقب چهره های آشنایی را می بینم که از دیدن مصیبت ایشان فرار میکنم. پیش رو، پشت پیکرهای ناشناسی در حرکت اند که نمیتوانم با نها برسم. ازان چهره های آشنا دور میشوم و باین گروه ناشناس نمیتوانم نزدیک شوم. درینجا توقف ممکن نیست، پیش رفتن شایسته نه می نماید، تصور بازگشتن اگر سخت نباشد آسان نیست. آری با این خیال و اندیشه در کنار دریاچه راه می پیمایم، جائیکه حیات موقف ثابتی ندارد، انسان میداند کجاست و کجا میرود. ماه دریاچه را پر کرده بود. دور نمای کوه ها در پرتو آن، نگاه را از همه کران نوازش میداد. سپیدی آن در بلندی ها چون برودوش برهنه می نمود. فروتر از آن، سایه ها چون دامن از کمر آن سیمین پیکران آویخته بود. میروم در کنار این دریاچه، با یکی از سرورهای زندگی، در پرتو فروزان آرزوهای خویش، که آفریدۀ زیبایی های طبیعت است، طبیعت را که آرزوی برآورده آفریدگار است، تماشا کنم. جهان و آنچه از هستی در آن است چنان آراسته که آنرا با قدرت و زیبایی مطلق پیراسته اند. خویشتن را در آغوش خیال در میان حلقه ای می یابم که با این زیبایی و توانایی مطلق مرا احاطه کرده است. پرتو این پندار چون نور نگینی است که مانند آفتاب در مرکز سایه (٣٥) --- page 47 --- های حیات میدرخشد و بآفاق میتابد. این پندار مراچنان از همه سو فرا- گرفته که می انگارم همه و همه چیز چون انگشتر و نگین است : آسمان انگشتر و ماه نگین آن، کوها انگشتر و دریاچه نگین آن، دریاچه انگشتر و کشتی چون نگین آن مینماید . طبیعت و زیبائی در ان ، جسم و جان دران ، بیم و امید دران ، حال و آینده دران، دل و آرزو دران، همه و همه چیز چنان مینماید . او آن سرور زند گیست که سوی او روان هستم. من آن دلم که او بسوی من میآید. او را جائی و مرا جائی آفریده و گذاشته بودند تا « رسیدن بهم » « و انتظار کشیدن برای هم » را آفریده باشند. مارا در این کار اختیاری نبود و نیست و راضیم که این اختیار را بما ندادند . من دیده ام که چون تصور کنیم خود را خود آفریده ایم چندان كوچك میشویم که با ندك خویشتن را کامل می پنداریم. در این آفرینش فراوان از خود می گیریم و فراوان از دست میدهیم. قدرت و اختیار مطلق، مارا در خود ما نگه میدارد: بزرگ تر از خود نمیتوانیم بشویم . بهتر است در دست نکو تری بما نیم که بزرگی آن را نهایت نیست و گوهر خویش را در دامان ابدیت گرد آوریم، ور نه اینگونه شبها و اینگونه لحظات میگذرد . آهسته و نزديك بكرانه دریاچه راه می پیمایم . گاهی می ایستم و چندان از هوای لطیف فر و میبرم که کوئی ساغری را یکباره سر میکشم . می پندارم سینه من فراختر از سینه طبیعت است و آنچه در میان آفاق ، از قعر دریاچه تا کرانه های آسمان را چون ساغر لبریز پر کرده است، تا همگان در سینه من فرو نشود سرخوش ومسرور نخواهم شد. او نیز در آغوش زیبائی و خیال است. چنان مینماید که طبیعت خود را با و بخشوده و او همه چیز را در تبسمی به من می بخشد . (٣٦) --- page 48 --- گاهی جز کمی کبیرانه می بینیم ولی چنان است که هیچ چیز از دیدۀ ما پوشیده نیست. حس میکنیم در جستجوی چیزی هستیم. میدانیم چیست و کجاست. میدانیم میتوانیم آن را دریابیم ولی باز هم مانند مسحوری که منتظر مشیت ساحر است ساکت می مانیم تا صحبت خود آغاز میشود. دیدن و شنیدن با او آنچه را با خود و دیگران ندیده و نشنیده بودم بمن باز مینمود و بمن باز میگفت. هرگز نمیتوان همه چیز را با خود دید. اگر دو نگاه بهم نیامیزند رنگ های هستی از هم جدا میمانند، آنچه از این نقش دیده نمیشود نمیتوان آنرا تنها با چشم خود خواند. زندگی عظیم ترین و مرموز ترین نقش ها و دقیق ترین صور است. مرد تنها چون کور است وزن تنها چون چشمیست که آنرا از سربیند. دور افگنده باشند. انسان همه جا انسانست. زنان و مردان نيز يك اند. اما اندیشه و پندار آنها و آنچه مظاهر هستی و حیات از آن رنگ میگیرد، چنان تفاوت دارد که هرگز نتوان دو چیز یا دو کس را یکسان دید. سادگیهایی را که نگاه من نیافته بود، از چشم او میخواندم. میدیدم آنرا در ورای آنچه پیچیده و عمیق تصور میکردم گذاشته اند. ژرف ها و پیچ هائی را که در چشم من میخواند در ورای آن سادگیها، که لطافت و زیبائی زندگی بی آن معدوم است، جستجو میکرد. من در خاور زاده و به باختر شده ام. او در باختر زاده و در باختر مانده بود. درست نیست که شرق چون عمق و غرب چون روی دریای هستی است. حیات در نزد ما معماست زیرا هنوز آن را حل نکرده ایم. غربی آن را بهمان اندازه ساده می بیند که بحل آن موفق شده است. سادگیها و معماهای خام و پخته خاور و باختر منتظر نگاه آینده است. شرق و غرب هردو در موقف نیازمندیهای مشترك روحی ایستاده (۳۷) --- page 49 --- وچشم براه وحدت مطلق ارواح انسانی و وصال حقیقی د لها نیست که در سینه کائنات میتپد وچون خون گرم و قوی در عروق دریا های حیات میدوند تا به بحر عظیم حقیقت آرام کنند. آن چشم و ایندل برافق هائی باز نمیشوند که روشنائی مهر وماه آن خاور و باختر بشناسد . اگر تفاوتی در نگاه ما موجود است مارا بهم نزدیک میسازد. چون دور شدن لب از لب دیگر هجر ما در حقیقت سعی بهم آمدنهاست . این سعی سخن می آفریند ، فهم و احساس را اظهار می کند و آنچه را در دلها وار واج است بهم می رساند . *** بدینگونه آنچه در سینه طبیعت و در دل آن شب بود بر زبان آب روان میشد و در پرتو ماه روشن میگردید . صحبت آنست که دو تن همدیگر را در ان در یابند . ما شرقیان با هم می نشینیم و حرف می زنیم ، چون دولبی هستیم که از هم دور میشویم . غربیان چون دولبی هستند که بهم نزديك میشوند . صحبت ما مظهر فراق وحرف ایشان حرف وصال است . ما از همدیگر فرار میکنیم ، ایشان به همدیگر نزديك می شوند . با او ... آنهمه زیبائی چون پیکر زیبائی بود که چون نگاه را پاك بیند خود را و برهنگی های روحی خود را نپوشد . رنگ آزرم و پاکی نگاه بر آن پیکر جامه می آراست. سکون و حرکت آن را عشوه و کرشمه ای می بخشید که جهان همه گان چون رامشگری دل را در آغوش می گرفت و در پیشگاه روح می رقصید . *** در چشمان او نگاه می کردم ، نگاهی که مردی بزنی میفرستد. نه آنکه آن همه زیبائی ها در چشمان او بود : برای آنکه با آن چشمان بآن جهان زیبائی آنچه را نداشت می افزود . (۳۸) --- page 50 --- من از کائنات می گرفتم، او بکائنات می داد. راز وصال با آنچه آن را می جوئیم خویشتن را بامظاهر آن در طبیعت افزودن است. ماهماره سعی می کنیم زندگی را رنگ فراق بدهیم. خود نمیرویم تا به عظمت ها وبزرگیهای هستی یکجا شویم ومنتظر میمانیم بیایند، وهرگز نه می آیند. بی او گمان می کردم طبیعت کامل است. با اویقین کردم که از جهانی بی بهره بود. آنهمه روشنی ها دور از آن فروغ دوستی و آیت عشق جز سایه ای نبود که نشان حقایق در آن معدوم شده باشد. مثل شرق و غرب چون مثل خورشید است: چنانکه خورشید ازشرق بر میخیزد و در غرب می آرامد، روح شرقی در راهست و روح غربی به منزل آرامش خود نزديك شده . جستجوی ماهنوز در آسمانیست که بالای سرما و در سرراه ما گذاشته اند اما آن غربی این ساحه را در نور دیده وفضای دیگری را می جوید . عشق و روح ما شرۀ یان بخود میگراید. عشق و روح غربیان از خود بیرون می جهد. ماچون آب درخود جذب می شویم. ایشان چون آتش به جهان می زنند. ماچون خاك برجا میمانیم. ایشان چون هواسیر میکنند. من در قعر خود فرو می رفتم. او باروح سبك برسطح من شنا می کرد . ما پنهان می کنیم و پنهان می شویم . ایشان آشکار میکنند و آشکار می شوند. ماچون کوهیم که برجا می ایستیم و منتظر ماه وخورشید وستارگان می مانیم تا بیایند ، برما بتابند و از ما بگذرند . ایشان چون بحرند بر سر راه ما و مهر و اختران می شتابند، پرتو آنرا در می یابند واز آن می گذرند . تصور و پندار ما در قعر دریای ما فرو می رود ودر ته این دریا بر تخت غروری که خود زده ایم می نشینیم وبا گوهر هائیکه از خود بعاریت گرفته ایم خویشتن را برشته های پندار میکشیم. ایشان دردل طبیعت فرومی روند و در این اقیانوس عظیم از قطره ای گوهر می کنند و بآزادی با آن بازی دارند . (۳۹) --- page 51 --- شرق اسیر خود است، غرب از خود آزاد است . *** شنیده بودم غربیان پروردهٔ جهان ماده اند. وقتی روح من این اشتباه را دریافت تیره شد. ما عادت داریم بآنچه داریم چندان غرور کنیم که آنانرا که از ما برتر و بهتر دارند «بی‌همه چیز» پنداریم ، این... یکی از وسائل فرار از حقایق موقعیت حقیقی ما در حیات است زیرا میدانیم اگر از همه داشته های دیگران انکار نکنیم، وعنودانه از آن چشم نپوشیم، آنچه بدست آورده ایم حتی در نزد خود ما شایان قناعت ، شایستهء تسلی وقابل قبول نیست . شاید برای آنست که ما لذت و تمتع را مادی می دانیم و در رنج والم معنویت میجوئیم، یا معنویت لذات را نفهمیده ایم و یا مادیت آلام را ندانسته و یا آنکه هرگز میل نداریم بفهمیم و نمیتوانیم معرفت آن را تحمل کنیم و یا چون دست ما بنامگزاریها دراز است بهر چه هرچه بخواهیم نام می گزاریم. *** موجهای دریاچه با موجهای روشن هوا می آمیخت. موهای دلاویز او در هوای دریا حرکت میکرد . ساعدسیمین او در پرتو ماه چنان می نمود که خطی از نور در میان دوخط متناسب از هوا شکل درست وظریفی گرفته و در پیش نگاه بلغزد . اینجا در پیشگاه طبیعت و زیبائیهای آن، در قبال آن روح روشن و روان پاشکوه، کمتر گمان میرفت جز تصور فنادرجمال کوه، زیبائی دامن و دریاچه، اندیشه دیگری در دل و دماغ راه یابد ... اما.... من مسافر بودم . خاطرات کوه‌های عظیم تروبرفهای سپیدتری مرا بسوی خود ربود . می دیدم کوه پغمان وقلل سپید آن در نظر خیال میدرخشد و چون دوشیزهٔ زیبائی که نمایش دلهای پرستنده را سوی خود میخواند، مرا بخود میکشد . (٤٠) کتاب پر جلد ر م --- page 52 --- چون نزديك ميشوم می بينم برودوش زيبائی بيش نيست که فرو تراز آن سر و گردن افراشته، پیکر او را تا دامان بريده اند، دامانيكه گل حيات نديده و نسیم ارواح پر نشاط برآن نوزيده است. در ميان اين كوه ها كابل، مانند نگينى كه در خاك افتاده باشد، در غبار خاطرات من ميدرخشد. شهر يكه كرانهاى آن تنگ است و خطهاى شكسته سنگى هوا وخاك آنرا از هم جدا میکند ... زیبائی آن افسانه ها دارد، اما روزهای جوانی دران افسرده میگذرد و تصور ایام پیری دران غم انگیز است. چون پیرمرد فرز ندمردهاى، آفتاب سوزان گرد گورستان را در چینهای پیشانی با عظمت و شکوه آن فرو نشانده است. کابل شکسته ترین دل باستان است که زمان آنرا بحيث يك خاطره بزرگ ولی حزن آور، نگهداشته است. چگونه میتوان آنرا ازدل برون کرد ؟؟ کوه های پولادی آن، چون طوق آهنینی که آنرا بر گردن مجسمه خاکی نهاده باشند، چشمها را از فشار و سنگینی پر میکند . برفراز آن حصاری افراشته اند که چون اژدها بگرد ساکنین آن حلقه زده و خوف آن امیدهای شانرا احاطه کرده است . آرزوها و آزادیهای شان در این شهر محصور است . کابل شهر ماست: هر چه بود شهر ما بود، هر چه هست شهر ماست ، هر چه شود شهر ما باقی خواهد ماند. سخت راضی و آرزو مندم که چنان بود، چنین است و چنین خواهد بود. طبیعت مارا به پاسبانی آن گماشته است، محبت وعشق مانگهبان خاطره آن است . (٤١) --- page 53 --- آنرا در دلی میگزاریم که غمهای خود را دوست دارد واز شادی دیگران بر تر میداند . شهری را پاسبانی میکنیم که خطرها در داخل آن محصور اند وحیات ماوقف نگهبانی آنها ست . خاطرات تاریکی، وسکوت مرگ مانند آن، پر تو ماه را در آبهای « لیمان » در نظرم کدر میسازد ورنگ وفروغ نشاط را از دیدگان من فرومی شوید. با اینهمه چیزها، اندیشۀ آوارگی ازین شهر که مرکز موجودیت وهستی ماست مارا در آغوش زیباترین دقایق دیوانه میسازد . *** روشنایی نشاط وعشرت در دیده گان من خاموش میشود. اینست آن دمیکه چشم غربی در چشم شرقی نگاه میکند نگاه او نگاه تعجب وحیرت مجهولی است. هر قدر او را بشناسد بیگانه می یابد، به فکر می افتد واورا معمایی میخواند؛ بیا درمزروحی می افتد که شرق با سمان رموز حیات را در آن کشف کرده بود. می پندارد همان آفتاب افسانوی هنوز از افق خاور، سرمیزند. نمیداند که رمز ماامروز بیش ازراز قبری نیست که سینه عارفی در آن خاک شده باشد، وصرف بهانه میکنیم که این قبر خزینه ایست که اندیشه وخیال بآن ارزشی قایل شود . آن غربی شاید بفهمد . ولی شرقی بیخبر است از آنکه آن روان از تن او مفارقت جسته و برای ابد نابود خواهد شد . بلی وقتی آن غربی میفهمد، همدردی ورحمی در نگاه خود میفرستد که قلب مرا می شگافد . اینجاست که من آرزو میکنم افسانۀ خودرا آغاز کنم ورازهای خود را باز گویم. ولی من شرقی هستم: پنهان میکنم وپنهان میشوم . (٤٢) --- page 54 --- دختر کوچی گلهای خودرو در سرتاسر دشت شگفته و هوای صاف عطر آگین شده است: گوئی از می ومشگ مثال دوست را بر صحرا نهفته اند. روزها خورشید ، وشبها مهتاب بهار، پرتوهای پراگنده ایکه تا دامن در میان گلهای زیبا و سبزه های باطراوت فرو رفته اند ، روشنی خود را نثار میکنند . روز چون جمعیت آزاد کوچیان پراکنده میشوند ، نشاط و سرور ، چون صدای سرود جوانان تمام فضای بیکران دشت را پر میکند. شب هنگامیکه جوانان ودوشیزه گان به غژدی های شان باز میگردند و بدور آتش حلقه میزنند ، آواز سرور وشادی، از يك ساحۀ محدود به آسمان راه میکشد. این مردم فرزندان حقیقی طبیعت هستند و چون ما از دامن پر لطف مادرشان جدا نشده اند، مانند طفلیکه دهنش را از سینه جدا میکند ، و با نگاه پاکی به چهرۀ مادرش مینگرد ، به طبیعت نگاه میکنند. اگر حرکت میکنند، همان حرکتی است که طفل در آغوش مادر میکند . اگر آرام میشوند ، آرامش آنها چون خواب اطفال در دامان مادر بی اندیشه و تشویش است گریۀ شان، چون گریۀ طفل که شیر میخواهد، در پی آرزوهای بی آلایش ، وتبسم آنها مانند خندیدن گلها ، از نوازش نسیم های پاکیست که از روی دریا وکوهسار ووادی وصحرا برمیخیزد ، مانند دل روشنی دنیا وطبیعت را معمور و آبادان، ودشت ودامن را سرسبز وشاداب، ابرهای بهاری را پر آب ، آسمان زمستان را صاف و بی ابر، رودخانه ها ر امست ، چشمه ها راخروشان ، گلهارا زیبا ورنگین ، سبزه ها را تازه و باطراوت ، پستان گاو هارا پر از شیر ، وبره ها را فربه میخواهند . آرزوئی جز این ندارند ، که همه چیز به آنچه خوش وزیبا ست چنان با شد . به آهوان دشت روبرو میشوند ، و عقیده دارند که نباید ایشان (٤٣) --- page 55 --- را آزرد. بر کبوتران صحرائی فلاخن نمیزنند، و معتقد هستند که شکار این مخلوقات بی آزار شگون بدی دارد. گرگها را عقوبت میکنند، زیرا از ایشان به بره های معصوم رنج میرسد. به سگها مهربان هستند، زیرا میدانند که این مخلوق، پاسبان ضعیف تر از خود است، و احسانها ئی که دیده است به جلوه مجلل و زیبای وفادر هر نگاه او میدرخشد. بیماری شتر آنها را اندوهگین میسازد. حتی از صدای زاغ خویشتن را به مژده خوشی مسرور میسازند. به عقایدی که امید و قوت میدهد و خیر و صلاح میاورد، نام خرافات و موهومات نمیگذارند، قلب شان آشیان راستی و محبت و سینه شان خانه صفا و معصومیت است. زندگی پر از ظرافت، و سادگی آنها در نزد ما، افسانه پریان است. کسیکه چون من به جهان ایشان آشناست، آشنائی شان را به جهانی نمی فروشد. هر کاروانی که از شب میگذرد، آتشهای پراکنده ستارگان خاموش میشود هر روزیکه به پایان میرسد و خورشید در غژدی سیاه شب نهان میگردد، خاطرات من زنده میشوند، و بیاد کاروانهایی می افتم که دیگر کوچ کرده و جز صحرای بایری از خود بجا نگذاشته اند. آتشهای افروخته آنها هنوز در قلب من میدرخشد. هر نفسیکه فرو میرود! ممدحیات این شراره ها، و چون بر می آید نسیم فرح بخش آن ابرهای تیره ئی را که فضای زندگی پر از علایق امروزی مرا تاریک ساخته اند، نابود میکند. من از کوچیانی که در دشت قریب دهکده ما فرود می آیند خاطرات شیرینی دارم، که روزگار کودکی پر از سرور من آنرا ربوده، ولی با زهم سیل تند زمان نتوانسته است نقش آنرا از صفحه قلب من، بزداید. هرگز نمیتوانم فراموش کنم هنگا میکه، در حلقه کودکان همسال خود داخل میشدم، مرا چسان مانند سرور و شادی کودکانه با تعارفات ساده و طفلانه استقبال میکردند. پیر زنی که بیش از هشتاد بار، بهار (٤٤) --- page 56 --- گلهای صحرائی را دیده بود، باچه مهر وعاطفی از تخمهای ما کیان سیاه محبوبش به من تحفه میداد . شوهرش رئیس قبیله بود و برای آنکه مرا خوش و آن تحفه ر ا گرامی تر ساخته باشد ، با تبسمی پدرانه و پر از شفقت میگفت : «اینها را از من پنهان کرده و برای تو نگهداشته بود». نواده كو چكش بحسرت بطرف آنها میدید . امروز میتوانم حس کنم که از نگاه این كو دك همسال من برق رشك می جست : او تنها بچه بود که از رفتن من به خردی خوش نمیشد ، زیرا من در نزد او دزدی بودم که نوازش آن زن وشوهر مهربان را، که مال خاص نواده شا ن بشمار میرفت ، از او می ربودم . وقتی بخا نه مراجعت میکردم ، دوشیزگان جوان هر یکی ، دسته از گلهای صحر ائی و بته های خوش بویسته بمن میدادند ، تا در خانه به خواهر خوانده های شان ببر م . آن وقت از آوردن تحا یف به ایشان چقدر مسر و ربود م! ولی امروز حس میکنم که تحفه که از خانه خود برا ی ایشان میبر د م ، در مقابل ارمغانی که ایشان ، از دشت ، بخانه ما می فرستادند چقدر عادی، ناچیز و كوچك بود . *** همینکه روزهای بارانهای نوروز گذشت، دیگر صبح بهار کوچیان میگذرد. این مردم آفتاب گرم را دوست ندارند : کوچ میکنند و باز می بندند. سه روز از وقت بار بندی گذشته است ، و لی هنو ز همینکه سکوت وظلمت شامگاهان بر روی گیتی پهن میشود ، آواز عوعو سگها بگوش میرسد . آیا امسال کوچیان ، کوچ نمیکنند ؟ این سوال سر تاسر دهکده را پر کرده بود. عصر روز چهارم صدای دهل وغریو جوانان شنیده شد. آیا تمام قبیله برای شنیدن همین آواز معطل شده بو د ؟ دوشیزه زیبا ئیکه چهارده بهار د ربین گلهای دشت مستی کر ده بو د، با جوانی که اورا دوست داشت نامزد شده بود . شب نا مز دی سحر شد . (٤٥) --- page 57 --- همینکه سپیده صبح دمید، دوشیزه جوان ، که تمام شب نخفته بود ، برخاست . آئینه کوچکشرا برداشته ، منتظر روشنی آفتاب بود ، تابود ، تابتو ا ند قیافه محزون خود را ببیند . همینکه چشمش به آئینه افتاد، دید که مو های سیاه و مشکین او را شب با خود برده ، و بجای او سحر برای او یکدسته موهای سپید آورده است! چند قطره از چشمان او فرود آمد و لی جز سکوت چاره نداشت. برای آنکه حقیقت آنرا بپوشاند در پی ، آن افتید که بهانه‌ای جستجو کند ، و خجالت را از سیاه مویان و سفیدمویان قبیله بپوشاند . همینکه آفتاب دنیا را بنور خویش سپید ساخت ، در بین قبیله یکی بدیگر میگفتند: « هرکس برخلاف آئین نیاکان خویش ، کار کند چنین میشود ! چرا چند روز بار بندی را معطل کردند؟ خوب شد موی دختر شان در يك شب سپید گردید! خداوندی های دیگر را از ارواح بد ما مون نگهدارد! زود باید کوچ کنیم تا بلا و گزند دیگری در قبیله نیاید». *** دوشیزه موسپید ، آهسته آهسته ، در پهلوی شتر خویش راه میرفت. گلهای دشت و دامن او را بو میکردند . صدای جرس روح او را محزونتر! میساخت. طوری قدم برمیداشت که گوئی می افتد . شتر او از همه عقب مانده بود . چندین روز در روشنی روز سفر کرده ، چندین شب در پرتو ماه و ستارگان توقف نمود، ولی روح او مشوش تر و احساساتش رقیق تر وحزینتر شده میرفت؛ جز آثار حزن ونومیدی در چشمان او مشاهده نمیشد بروی آن درد ، اخگر فروزان غباری نشسته بود، که دیگر پهلوی روشن زندگانی را از نظر او پنهان میساخت . خویشتن را در ظلمت وخوف میدید : تصور میکرد شبحى براو حمله میکند . . هر جادر کنار چشمه یی میرسید، میرفت و رویش را در آن میدید، که شاید موهای او سیاه شده باشد. وقتی بخاطرش میگذشت، که دیگری از راز او آگاه خواهد شد، رم میکرد و میخواست فرار کند. جز اینکه بخود پناه ببرد،مأمن (٤٦) --- page 58 --- دیگری نمیتوانست سراغ کند. جز خودش دیگری بر او رحم نمیکرد. انسان وقتی در زندگی بجز خود کسی نداشته باشد که دردهای خود را با او قسمت کند، هنگامیکه احساسات و عواطف خودش بر بدبختی خودش بشور آید، در عظیم‌ترین اندوه بسر میبرد. بزرگترین بدبختی آنست که کسی نتواند راز خود را تحمل کند، و کسی نیابد که آنرا با او در میان گذارد. آوازۀ موی نامزدش بگوش جوان نیز رسیده بود، ولی نمیتوانست آنرا باور کند. دوشیزه شترش را خیلی عقب میکرد تا به او مقابل نشود. همه چیز را میتوانست تحمل کند، ولی نمیتوانست با محبوبش روبرو شود، هر قدر از او سوال میکردند، نمیتوانست حقیقت آنر بگوید. *** دو سال دیگر گذشت. جوان چندین سفر کرده و سرمایه‌ای اندوخته بود: دیگر يك غژدی، و چند شتر داشت که با آن بتواند زندگی نامزدش را تأمین کند. اسباب عروسی مهیا شد. جوانان و دوشیزگان روی سبزه ها رقصیدند، يك غژدی را به فاصله کوچکی از دیگر غژدی ها، بروی تپه‌ای زده بودند. جوان برای مرتبه نخست دید که موهای عروسش سپید است. بر روشنی مهتاب اعتماد کرد. دوشیزه جز اینکه مبادا حقیقت را از او بپرسد خوف دیگر نداشت. جز يك موی سپید، در عوالم سعادت آنها دیگر اسباب تأثری موجود نبود. پاسی از شب سکوت گذشت دوشیزه خود را بپای جوان افگنده فریاد کرد : من بتو خیانت نکرده ام ! جوان تکان خورده در چشمانش شعله‌ای درخشید که سراپای او را سوخت ، ولی ساکت استاده در حالت خوف حیرت وحزن، به عروسش مینگریست. بلی من بتو خیانت نکرده‌ام، ولی چه میتوانستم بکنم ؟ چه میخواهی بگوئی ؟ صرف میخواهم مرا عفو کنی! من هرگز نمیخواستم بتو خیانت کنم ولی ... ولی یعنی چه؟ چطور میتوانی... آری چطور میتوانم، من نیز نمیدانم که چرا نمیتوانم بمیرم؟ ولی یعنی چه ؟ (٤٧) --- page 59 --- ولی مجبور شدم، من زن نا توان بودم، - بتوچه کردند؟ - صرف موی مرا سپید ساخت ...من مجادله خود را کردم. من صرف تا وقتی میخوا ستم زنده بمانم که خود را باری با تو در يك غژدی ببینم دیگر .... - حالا باید بگوئی موی تو چگونه سپید شد؟ - بلی من نیز مایل هستم افسانه خویش را بتو بگویم و بعد از آن بمیرم. برای من زندگی بیشتر از این، ناگوارتر از شدید ترین عقوبت و مرگ است . - زود باش من نمیتوانم این افسانه را در مدت زیادی گوش کنم! آنرا کوتاه بساز! شاید بیاد داشته باشی آن شبی را که مرا با تو نامزاد کردند . تا آنشب من با تو خیانت نکرده بودم . ولی در همان شب ستارگان برای من بدبختی آوردند. ظلمت آن شب روی مرا سیاه کرد. مهتاب همان شب بود؟ که موهای مرا سپید کرد. مهتاب فر و نیامد و سیاهی موهای مرا با خود نبرد. ستارگان بمن نزدیک نه شدند . من با تخیلات و افکاری نه خوابیده بودم که منتظر چنین بدبختی بوده باشم. من به فکر تو به بستر فرو رفته و به خیال تو خوابیده بودم. تازه خواب بر من چیره شده بود که ناگهان در لب های خود حرارت حس کردم. بیدار شدم دیدم مردی مرا بوسیده و میخواهد ببوسد. با او در آویختم تا میخواستم فریاد کنم بدون آنکه او را شناخته باشم فرار کرد شب گذشت فردا موهای من سپید شده بود اینک از همین دقیقه دیگر نمیخواهم زنده بمانم زیرا من خود را قابل همسری تو نمیدانم ولی بپاس محبت از تو آرزومندم که جز این دیگر درباره من اندیشه بدی را بخاطر راه ندهی و بدانی که من تا لحظه مرگ ترا دوست داشته ام!. دوشیزه این را گفت و چشمش را بزیر افگنده علاوه کرد:«اکنون طوریکه بناموس و شرافت تو صدمه وارد نیاید بمن مشوره بده که چطور باید بمیرم ؟» هنوز چشمش را نبرداشته بود که جوان او را از جا برداشت. او نمیتوانست تخیل کند که چه روخواهد داد. صرف همینقدر گفت: ولی برای حفظ ناموس توهین قدر میگویم که مرا خودمکُش. بگذار من خود را خود نا برده بسازم . کشتن من به این صورت، برای قبیله ما وحفظ ناموس تو عاقلانه نیست ... (٤٨) --- page 60 --- حرفش را به آخر نرسانده بود که دیددیگر نمیتواند حرف بزند و لبهایش بکشاید. هر لحظه سکوت بیشتر شده میرفت اشکی چند از چشمان دوشیزه با کمال سکوت فرومی آمد آهسته آهسته اعضای او سست میشد میخواست فریاد کند ولی توان آنرا نداشت . جوان لبهای خویش را بالبهای او گذاشته بود تا آنکه هر دو محتاج تنفس شدند . وقتی او گذاشت، دوشیزه که سرشک فرحت از دو چشمش روان بود گفت: این تو بودی که موهای مرا سپید ساختی. ؟ جوان گفت: بلی این من بودم، که ترا بوسیده بودم . سحرگاه، خورشید طلوع کرد . وقتی دختران جوان برای دیدن عروس آمدند، دیدند موهای او دوباره سیاه شده است. (٤٩) --- page 61 --- شهزاده بست گاهی سرور مانند بهار يك كشور را خرم میسازد و شادی چنان عام میشود كه در يك شهر يك دل اندوهگین نمیتوان یافت، چنانكه روزگاری فرا میرسد كه دلی شگفته در جهان نمی ماند و اگر بیابند آنرا گلی می پندارند كه چیدنش از یاد باغبان رفته باشد . در روزگار قدیم، شهربست بشادی معمور به سرور آبادان بود . باغهای آراسته و كاخهای پیراسته داشت . كرانش چون كاشغر و میانش چون فرخار بود . امیری شادروان در آن پادشاهی میكرد كه كهتر و مهتر بدو شاد بودند. مردم جز هوای دل او را نمی جستند و او جز دل مردم كشوری نمی شناخت كه شایسته پادشاهی باشد . كینه را از دلها بیرون و كشور را به مهر افسون كرده بود و باغبانان بنام او گلی می كاشتند و دهقانان بدونیایش میكردند. شادی مردم و خرمی كشور از او بود . كاخی برافراشته و بهشتی برآورده بود كه جای آرام و كام بود . دشمنی نداشت كه از دیدن آن حسد می برد . هیچ دلی آنرا برای دیگری نمیخواست . هرگز تغییری را بر آستان او ندیده بودند . كنج مردم را نگرفته بود . از دارندگان نمیخواست و بدرویشان فراوان بخشیده بود . بدانسانكه خدای پیروز گربه و فرهی داده بود او در پیروزی بخت مردمان میكوشید. زیردستان او بكوه و بیابان و دریا و شهر بهرهٔ خود را در یافته بودند. بدین دار و آئین بسر برد تا آنكه بهار زندگانی او در گذشت و ابر پیری بر سرش سایه افگند . دوستان دانا بر او گرد آمدند و بدو گفتند: «اگر پادشاه را عمر برآید «بلاد گرمسیر» راسایه ای نباشد كه در آن آرام كنند. اكنون كه كارهای كشور بكام است دل مردم را آرزوی آنست كه پادشاه زن بخواهد تا بفرزند او اطاعت كنند و در سایهٔ او ازستم بیاسایند . » (50) --- page 62 --- پادشاه زن خواست اما چندین سال دیگر مژدۀ فرزند باونرسید. همگان نومید بودند. امیر وزیری داشت نیک‌اندیش وفرزانه، که اندیشه‌اش یاور ویارمند پادشاه بود. آن وزیر نیز از فرزند محروم بود. روزگاری بدین حال سرآمد تا آنکه روزی مردی ژنده‌پوش با کلاه نمدی ازسوی بیابان پدیدار گردید وباعصای درازی که در دست داشت درب کاخ شاهی را سخت بکوفت. کنیزکان شتافتند تا ببینند کیست و چه میخواهد. درویش باغرور درویشانه گفت:ـ خواستن در کاخ شاهان بیشتر از دل درویشان است. شنیده‌ام که شاه مردیست دادگر اما داش باندوه اندرست. آمدم تا آنچه را میخواهد بازگوید و دریابد. کنیزکان را حرف او شگفت آمد. رفتند و سخنان او را باز گفتند. ملکه شادمانی کرد و آرزوی فرزند را باو در میان گذاشت. در بستان شاه درختی برومند بود. درویش عصای خود را بران افگند، دوسیب سرخ پائین افتاد. یکی را به ملکه داد و دیگری را فرستاد تا بانوی وزیر بخورد. تا میخواستند بر او درهم و دینار نثار کنند بگامهای تند از ایشان دور شده بود. هیچکس نتوانست او را بازدارد. پادشاه و وزیر ظهور درویش را نیک گرفتند. چون روز بپایان رسید به طرب وشادی پرداختند. افسانۀ درویش بر سر زبانها افتید. مردم دست بدعا برداشتند. اندران شب همدم شاه و بانوی وزیر آبستن شدند. چون روزها و شبهای مقدر سررفت شهزاده به زیبایی پسر بامداد و وزیرزاده به جمال دختر آسمان بدنیا آمد. پادشاه جشن بیاور است. مردم به طرب پرداختند. چندان شادی کردند که دنیا جای سرور است. آنگاه روشن‌دلان را بازخواست تا بر پریچهرکان نوزاد نام گذارند. شهزاده را پتی و دختر وزیر را راپیا خواندند. روزها و شب‌ها میگذشت تا آنکه این دو کودک بزرگ شدند و بسان خورشید و ماه می‌درخشیدند. (51) --- page 63 --- محبتی که از کودکی ایشانرا دریافته بود به عشقی بدل شد که جوانی آنها را دریافت. چندان به مهر همدیگر سر گرم شدند که در شهریست همه کس از آن آگاه شد. جوانی چون خنگ سر کش است گاهی قوی ترین دستها نمیتواند لگام آنرا نگاه دارد. روزگار مخفیانه بر پهلوی آن تازیانه میزند و اورامستانه وار میجهاند. پتی را خون جوانی چندان گرم بود که با هر که روبرو می شد زور می آزمود و هر که را نیرو مند می پنداشت بر زمین میزد. چون در کودکی مردم ناز او را می برداشتند در جوانی غرور او مایهٔ آزار شان گردید. دانایانی که امیدوار روزگار پادشاهی او بودند بهراس اندر شدند. وقتی از کاخ شاهی برون می آمد مردم بخانه های خود میرفتند. گروهی از جوانان بیباک را گرد آورده بود. در کوی و برزن چنان میتاخت که در شکارگاه مستی میکرد. آن پادشاه دادگر را چه افتاده بود که فرزندش بر مردم ستم میکرد و او باز نمیداشت؟ آیا او نیز مانند همه پادشاهان دیگر خاطر فرزندش را بر آرامش مردم گرامی میداشت؟ آیا عدالت روزگار او را در پایان عمر بپاداش آن همه داد و آئین بدبخت میساخت، چنانکه نتواند آزار و ستم را از سر مردمان بردارد؟ روزی پیر زنی در کلبهٔ خویش شکایت ستمدیده ای را شنید و گفت: «من در سایهٔ پادشاهی این مرد دادگر پیر شده ام من به مرگ خود وزندگانی پادشاه که دراز تر باد سوگند میخورم که او از جور شهزاده آگاه نیست.» آنکو شکایت میکرد گفت: «چگونه آگاه نیست. هنوز شهزاده كودك بود که با همبازیهای خود کوزهٔ سفالین زنان دهکده را شکست به پادشاه خبر بردند. پادشاه بزنان ده کوزه های نقره ین داد و فرزند را برنگی پند گفت که او را مغرور ساخت. چرا او را سرزنش نکرد؟ پیرزن پاسخ داد: «بکودکی بیشتر ازین نشاید گفت. پادشاه بداد خواهان داد کرده است و به فرزندش ستم ننموده است». (٥٢) --- page 64 --- آنکو دلش درد کرده بود گفت:« همینکه آگاه نیست ستم است.» پیر زن که دلش از محبت پادشاه پربود برخاست و بسوی کاخ شاهی براه افتاد. پاسبانی نبود که او را بازدارد. پادشاه را دریافت و از جور فرزندش بدو باز گفت. چون شهزاده از شکار بازگشت و به حضرت پدر شتافت اورا درهم یافت و چندان سرزنش شد که غرور او نتوانست آنیمه نکوهش را بردارد. آنگاه بپدر گفت که از دیار او خواهد رفت. پادشاه جواب داد : « خدا همه ستمگران را از دیار من دور کند.» پتی یاران خود را گرد آورد و به ایشان گفت که مسافر شوند . قلعه بست دو دروازه داشت از یکی پتی برون آمد و از دیگری فریاد های مادرش بلند بود . را بیای زیبا را مردمان کو مسیر بلبل زرد میگفتند. این نام در نزد شان محبوب بود. چون فریاد های ملکه را شنید از هوش برفت. دردی که مادران را به فریاد می آورد محبوبگان را به مرگ میسپارد. رفت و در پای پادشاه افتید که پتی را باز گرداند. پادشاه بسکوت قاهری، از و رو گردانید. را بیا زار گریست و به پای وزیر افتاد . پدر برو برو بگریست و نزد يك شاه شد ، پوزش طلبید تا اگر به فرزند رحمت آرد پادشاه گفت : من يك فرزند را از خود دور کرده ام تا مردمان من که فرزندان من اند آرام باشند.اگر ترا بر فرزند خودت دل می‌سوزد باو بگوی که جا ئی که خواهد برود . من آرزو نداشتم وزیر پیر من ستمگری جوان و مغرور را در دیار من بخواهد و حق پیروجوان کشور را فراموش کند . وزیر شرمنده شد. آنگاه پادشاه بروی او دست کشید و او را بنواخت چنانکه شاد شد و رفت تا دخترش را بیاموزد که حق نزدیکتر از فرزند است . را بیا دیوانه وار برخاست و پرستندگان خویش را گفت آماده سفر باشند. پادشاه و وزیر در بستان شاه در سایهٔ آن درخت سیب نشسته بودند که خبر دادند شباهنگام پتی از بست برون رفته و بامدادان را بیا در پی او شتافته است . (٥٣) --- page 65 --- بدرخت سیب نگریستند . شاه گفت . «آن در ویش مستمند سیب های خودرا باز گرفت» . وزیر گفت : «آری اما سخت شیرین بودند . » پتی چون از بت برون آمد بده کده رسید که دید باغ خرمی در آن است . آنجا فرود آمد تا با همراهان بسنجد که کدام سو سفر کنند . کرم و پر دل از پهلوانان بيپاك او بودند اما در حرف نیز بردیگران پیشی میکردند . گفتند شب را درین منزل بگذاریم و پگاه براه افتیم . چون هر دو را آرزوی رفتن به هندوستان بود به شهزاده گفتند : شاخه ئی سبزی را در زمین بخلا نیم سحر گاه میل آن شاخه را بنگریم و بدانـو برویم . شهزاده پذیرفت در دل شب (كرم) شاخه را بسوی هند مایل ساخت . بامدادان آهنگ هندوستان كردند . نـمـاز دیگر در منزل دیـگـر ی فرودآمـدنـد. خیمه هـا ر افـرا شتند و اسـپ هـــا ر ا ر هـا کر دند چـهـل خـیـمـه در آن ر یـگـز ا ر بلند شد که در هر یکی پهلوانی خفته بود . چون دوپهره از شب بگذشت مردی که پاسبانی میکرد جوانان را بیدار کرد . دیدند خیلی از سواران بسوی شان می شتابد . آماده پیکار شدند چون سواران فرا رسیدند (پتی) در یافت که (رايبا) بادوشیزه گان پر ستنده خویش خود را با او رسانیده است . فراوان آتش افروختند و شادی كردند . پگا ه هنوز بامداد رنگین بود که جانب هندوستان شدند . روزی دیگر در شهر بت در چندین خانه مادران می گریستندوختران خود را یاد میکردند این واقعه پدران را سخت ن گوار آمد . گردآمد ندونزد پادشاه رفتند وداد خواستند که (پتی) ویارانش دوشیزه گان بت را ربوده و آب مردم را ریخته اند . پادشاه انديشناك شد و فرمان داد وزیر را بیاورند . چون و زیر بیامد با ایشان گفت «ای مردم من یکی از شما هستم (رابياى) زیبا که او را (بلبل زرد) می خوا ندید پیشتر از دختران شمارفته است اما من به پادشاه نگفتم که فر زندش دختر مرار بوده است . دختر من دل داشت . دليکه ديوا نه محبت (٥٤) --- page 66 --- بود . این دیوانه را رهبر گرفت. من ازرفتن او آگاه شدم ولی نتوانستم او را بازدارم هر آنکو در پی دل میرود نتوان اورا بازداشت. او یگانه فرزندمن بود و شما فراوان فرزندان دارید . این دختران عاقبت باجوانی میر فتند و از شما دور میشدند . بیشتر ازین کاری نکرده اند که این همه ملامت را برایشان و یادیگران گذارید . دختر کفهيست که برای بخشودن بما داده شده اما مانندهر بخشی باید بجا باشد . نکوترین جای آن همانست که خود میخواهد من آنچه میدانستم گفتم دیگر اختیار در کف نیرومند پادشاه داد گر است چنانکه بفرمایند چنان کنیم.» پادشاه وزیر را به آفرین بنواخت و آنگاه گفت : ای مردم من در میان شما پیر شده ام . آیا پیرترین شما میتواند بمن بگوید که داد نکرده و راه ستم پوئیده باشم؟ آرزوی فرزند نمیکردم برای آنکه مباداداد گر نباشد و آنگاه بیداد اورا ستم من شمرید زیرا هرپدری را ازفرزندش اگر نکو باشد بازشت میتوان پرسید و اگر زشت بار آید با و بپرسید .درختیکه میوهٔ آن پرورده نباشد ازعلت عاری نیست. برای من اگر این آرزو را برای جستن دل مردم پروردم همین شرمندگی بسنده است که نتوانستم پدر فرزندی باشم که مردم مرا به آن بستایند . اورا مانند هر ستمگر دیگری از دیار خود دور کردم واندو هگین نیستم دختران شما درپی آرزوی خود شتافتند . این آرزو از آرزوی فرزندمن که بر دیگران میخواست ستم کند فرق دارد . اینجا سخن ازدل است نه از کشور ودل نیز کشوریست که باید آنرانگهداشت. من از فرزند گذشتم تاکشورم راداشته باشم دختران شما از پدر گذشتند تا کشور دل را نگهدارند. بروید و پادشاه دیگری را باز پرسید . آن پادشاه عشق وجوانی است .من باشما گروه پیر نمیتوانم با این پادشاه که نیروی آن جوا نیست بجنگم . می ترسم باین که داد شمارا بدهم بدیگران ستم روا دارم . اگر بیش ازین از من بخواهید برمن جفا میکنید وچنانکه شاهان نباید بر مردم خود ستم کنند (٥٥) --- page 67 --- و مردم نیز نشاید بر پادشاه خود ستم روا دارند . من آنچه میدانستم بگفتم دیگر آنچه بخواهید چنان کنید!» مردم همه خاموش شدند و باز گشتند. (پتی) و همراهانش تاختند تا آنکه در کشور هند پا گذارند. کجا بیایند؟ هنوز نمیدانستند بدهکدهٔ رسیدند (پتی) به همراهانش گفت اسبهای خودرا در کشت مردم رها کنند. اطاعت کردند . دیری نگذشته بود که دیدند مردمان ده اسبها را آوردند به ایشان سپرده گفتند چون فصل را میخوردند آنها را ببندید (پتی) بیاران گفت: «مردمان این دهکده باهم یکی هستند بیگانگان نمیتوانند با چنین یگانگی در بین ایشان زندگی کنند برویم تا بجائی برسیم که مردم آن جای باهم دشمن باشند.» فردای آن روز بدهی دیگر رسیدند آنرا نیز چنان یافتند. روز دیگر در روستای (گواریان) فرود آمدند و اسب های شان را رها کردند. هر کسی اسپ را از کشت خود بکشت دیگری میفرستاد. مردم آن دیار سخت بیمهر بودند کسی را با کسی دوستی نبود. (پتی) با (کرم ) و (پردل) گفت:« اینست سر زمینی که میتوان در آن پائید.» در قریهٔ گواریان قلعهٔ محکمی بود . قرار دادند که در آن قلعه جای گیرند . گجویان نمیخواستند اما چون دیدند چهل مرد جنگی را نمیتوانند بازدارند ناگزیر شدند . چون شب روز شد (پتی) بایشان گفت که قلعه را ترك كنند. (گواریان ) ناگزیر برون آمدندو وعذرآوردند که چون بیرون روند قبیلهٔ دشمن برایشان بتازد و ایشان را همه گان بکشد . (پتی ) نشان آن قبیله بازجست ونزد ایشان شد. چون با (گواریان) ازراه صلح نیامدند با ایشان جنگید و چندین سر را از تن جدا کرد. این قبایل را پادشاهی بود . داد خواهان نزد او رفتند . پادشاه به (پتی) پیغام فرستاد درین پیغام پرسیده بود که (پتی) کیست و چه میخواهد و قلعهٔ مردمان دیار او را چرا گشوده است (پتی) یاران خویشتن را طلبید و آن (٥٦) --- page 68 --- حرف را بایشان در میان گذاشت . آنگاه پاسخ داد : « فرزند پادشاه بست هستم . پدر بمن خشونت کرد دیار او را ترك كردم . نسیم شاخة مر ایجانب هند مایل ساخت . بخت مرا به این سامان آورد . آمدم تا مهمان مردم شما باشم درب خود را بروی ما بسته . در بیکه بروی دوستان بسته شود بد شمنی کشوده خواهد شد میخواهم اینجا زندگی کنم . دختران بست و فرزندان هیرمند این منزل را گزیده اند . برای شهزاده که پدر او را از دربا ر خویش براند دنیا تنگ است . اگر پادشاه بخواهد از قلعه بیرون میشوم اما بمیدانی برون خواهم رفت که در آن با پادشاه بجنگم من خواستم قبایل را آشتی بدهم اما جنگید ند با ایشان بگوئید بجنگند و اگر جنگیدند مغلوب نشوند » چون این پیام را به پادشاه بردند اندیشید و باو نبشت : بپاس آنکه مهمان ثر نجید از آنچه گذشته است در گذشتیم و آن قلعه را گذاشتیم . تادیگری داد نخواسته است شاد زندگانی کنید ما را بجای پدر شمارید و تا خود باعث نشوید شما را نخواهیم راند . شهزادگان را شاید که «جوانی نیز چون شان کرم نباشد . ما نمیخواهیم با مهمان بجنگیم اما مهمان را نیز نشاید با میزبان خشونت کند . » (بنی) چون نامهای پادشاه را در یافت یاران را بخواست وجواب نیکو فرستاد آنگاه به همراهان خویش گفت «بهتر آنست با پادشاه و مردم این دیار به نیکوئی زندگانی کنیم . نامه او پیغام مردی دانا و دلیر ست چنان مینماید که هر چند بودن مادر یار او برای وی بسیار گوارا نیست اما میتواند با آنچه نمیخواهد بسازد و این جز برای مردان دانا ودلیر میسر نیست . » (کرم) از میان برخاست . چهره او افروخته بود . سیمایش چون لاجودمی نمود . همه را طعنه زدو گفت : « نمیدانم چه آبی بر آتش شهزاده بست ریخته اند که خون گرم جوانی را در پیکر او سرد ساخته است . پادشاه ما را بر نگی جواب داده است که ما را بترساند . اگر پیغام او را بپذیریم باز خود را بر ما میگذارد . او میخواهد دلیری ما را بیازماید . باید با او جنگید تا بداند (٥٧) --- page 69 --- که پندار او درست نیست واگر مردمش همه داد بخواهند او نمیتواند ما را براند وایشان را دریابد . » شهزادۀ بست را این گفتار پسندیده نیامد دست بر قبضۀ شمشیر برد تا بفهماند نباید در حضرت او گستاخی کند اما ( پر دل ) برخاست و آنچه را (کرم) گفته بود تصدیق کرد دیگران نیز با او همنوا شدند . شهزاده چون دید همگان را رای یکیست از خشونت بازماند و به نرمی لب گشوده گفت : «من دلیری و شهامت شما را قدر میکنم اما کسی در میان شما هست که دلیرتر و جنگجوتر از من باشد ؟ » همگان خاموش بودند . شهزاده با واز بلندتر گفت : «این بار اول است که همراهان من به من پاسخ نمیدهند و صدای مرا نمیشنوند. نمیدانم روزگار در حلق من سرمه فرو ریخته و یا در گوش ایشان پنبه گذارده است ؟!» همگان خاموش بودند . شهزاده نعره زد: « ما از وطن خود رانده شده ایم اما هر سر زمین باید برسم خود زندگانی کنیم ... آیا فراموش کرده اید که صدا رسم دیرین شما است ... من سوال خود را بار سوم تکرار میکنم » همگان خاموش بودند. (پردل) بپا ایستاده و گفت: «من از جانب خود و دیگر همراهان پوزش می طلبم.» آنگاه به حرمت برخاستند و هر يك به حجرۀ خویش رفتند. مدتی بدینگونه سرآمد تا آنکه روزی (کرم) از باره به بیرون نگاه کرد و دید کاروان عظیم میگذرد فرود آمد . بر اسپ خویش نشست و تاخت. چون به کاروان رسید دید شتر ها آهسته گام میبر دارند . از آن بار های گران پرسید . قافله سالار بدو گفت «خزینۀ پادشاهیست که بر ما و شما حکومت میکند . » (کرم) گفت : «میخواهم این قافله به قلعۀ من برود.» قافله سالار مردی پهلوان و نیرومند بود . با او در آویخت و خویشتن را مغلوب ساخت . کرم او را بکشت و قافله را به قلعه برد . در آن روز شهزادۀ بست و همراهانش به شکار رفته بودند . (کرم) خزینه را در جائی نهان کرد و شتر هارا رها نمود . (٥٨) --- page 70 --- چون به پادشاه خبر رسید سخت بر آشفت و فرمان داد تا جنگجو یان او کمر ببندند. شهزاده بست از شکار باز گشت. آنقدر خسته بود که اگر میگذ اشتند با آفتاب یکجا بلند میشد . بامداد روز دیگر (رایبا) از باره فرو نگریست و دید اطراف خیمه سپاهیان پر کرده است (پتی) را از خواب بیدار کرد . چون برخاست (پردل) را فرمان داد که نعره کند و از عزم ایشان بپرسد . پهلوانی از بیرون پاسخ داد که جنگجویان شاه برای پیکار آمده اند . چون سبب را پرسیدند معلوم شد که غصب خزینه پادشاه را بر انگیخته است شهز اده (کرم) ر اخواست (کرم) حقیقت را با او در میان گذاشت . شهزاده سخت اند وهگین شد . همراهان وی گفتند : «چون ما تشنه پیکاریم چرا اند وهگین هستید ؟» شهزاده گفت جنگ مرگ می آورد . مرگ نجات از مسئولیت است اما نقض قول مر گیست که مسئولیت دارد . آنچه مرا اند و هگین میسازد جنگ نیست . کاش کرم طوری که برای جنگ آماده است ما را پیش از جنگ مغلوب نمیساخت» آنگاه شهزاد ه بست نامه نوشت و حقیقت امررا به پادشاه رسانید . پادشا ه که بهانه می جست حاضر نشد خزینه را در یابد و باز گر دد . پس مقرر داشتند تا بامداد دیگر به میدان برایند . در آن روزگار پهلوانان تن به تن میجنگیدند. سی روز باهم جنگیدند و سی پهلوان ازهمراهان (پتی) را کشتند. شمار کشتگان پادشاه به سه صد میرسید . ده روز دیگر نبرد کردند نه پهلوان (بست) ازدنیا رفت و شصت مرد از جانب شاه بخون غلطیده بود.روز یازدهم هم شهزاده بست بمیدان رفت و سی روز نبردجست . بیشمار پهلوانان را بکشت چون ماه نو شد و کمر بست (رایبا) با و گفت مرو! شهز اده بست گفت «نمیدانم چگونه مرا باز میداری ؟» رایبا گفت : «خوابی دیده ام سخت پریشان . دیدم که پیر مردی نورانی چادرم را میگیرد و بر پشت اسپ میگسترد . (٥٩) --- page 71 --- من زاری میکنم . نمیشود . بمن میگويد من سیب خود را از باد شاه بست میخواهم .مبادا گزندی بتوبرسد » شهزاده او را بوسید و آهنگ میدان کرد. دران روز دوشیزگان بست پهلوانان کشته را برتخت های خواب گذاشته وشالهای رنگین خود را بر آنها گسترده بودند و بر با ره قلعه بر آمده میدان را تماشا میکردند . رابیا فریاد کرد : «ای اسپ (پتی) اگر امروز او را فاتح بازآوری از زیور خویش نعلها ی ترازین خواهم کرد و مروارید های خودر ابگردن تو خواهم آویخت » ناگهان دیدند که اسپ پتی بسوی قلعه می آید گمان کردند پتی میگریزد فریاد دوشیزگان از باره به آسمان شد. دویدند تا درب قلعه را بروی او بکشایند (رابیا) فریاد دزد : «درب را بروی پهلوانی که می گریزد نباید کشود » چون پتی بدرب قلعه رسید از اسپ بیفتاد. (رابیا در را کشور دید (پتی) آمده است تا در میدان نیفتد و در آغوش او جان سپارد . تیر دشمن دلش را شگافته بود شهزاده بست جان داد و به همراهان پیوست . درویش سیب خود را از پادشاه (بست) باز گرفته بود . (پایان) (٦٠) --- page 72 --- سه عاشق پیرمرد سالخورده جوانی را بعبت گذرانیده و خاطرات جگرسوزی در دل داشت جز به فغان لب نه می گشود و غیر از فراق حکایت نمی کرد. در یکی از حجره های(۱) رو ستا ساز می زد و برای جوانان افسانه های عشقی می گفت. وقتی آهنگ ساز میکرد همه ساکت و مدهوش می شدند. خود چون باران بهار میگر یست. هنگامیکه سر گذشت دلباختگان را نقل میکرد گویا رازهای عشق و جوانی خود را در میان میگذاشت. وقتی افسانه او تمام میشد بی پروا و مغرور می نمود. همینکه آخرین ناله او با آهنگ واپسین رباب خاموش میگردید دیگر يك مرد عادی جلوه میکرد و عظمت و جلال خود را از دست میداد. بزرگی او در ساز او بود. گونه های سرخ او به زردی میگرائید. چنان مینمود که آتشی را خاموش کرده باشند. افسانه های او در نزد من محبوب بود. هنوز كودك بودم ولی بیشتر از دیگران مجذوب میشدم. من اورا دوست داشتم و او را به من نظری بود، تا آنکه در انتهای تاريك زندگی بسوی مرگ رفت و از نظرها پنهان گردید و به نغمه های جاوید خویش پیوست. چون خبر مرگش را شنیدم چندین بار او را در رؤیای جوانی و خواب های پریشان خویش دیدم ولی برای من سرودی نداشت. این داستان را که از او شنیده ام به او اهداء میکنم. اگر چه نيك میدانم دیگر محتاج هدیه ای ازین دنیای كوچك نیست «پژواك» باری در «تیزین» آنجا که کنون کمتر اثری از روزگار پیشین می توان یافت در میان یکی از قبایل افغان که همه کس آنجا با هم برادر و برابر بود، دو برادر زندگی میکردند. طوریکه مردم به ایشان اطاعت میکردند به هم دیگر احترام و الفت و به قبیله لطف و شفقت داشتند. خوان شان مدام گسترده و جبین شان پیوسته گشاده بود. (۱) اطاق مشتركی که همه اعضای يك قبیله یا دهكده مساویانه در آن حق شمول داشته مهمانخانه و محل صحبت دهاتیان یا اهل قبیله می باشد. (۶۱) --- page 73 --- برادر بزرگتر هفت فرزند نرینه وجوان داشت که نخستین را زبر دست نام کرده بود، ولی برادر كوچك تر را دیده بدیدار هیچ فرزندی روشن نشده بود. تا آنکه یکی را از لطف فراوان خدائی و دیگری را از رحم او بر گریه های نومیدی در يك زمان مژده فرزند رسید . هنوز این دو فرزند به دنیا نیامده و پرتو مهر وماه براین دو گوهر نهفته نتابیده بود که پدران ومادران به غرور خورشید وماه شادی وسرور میکردند تا روزی برادر بزرگ به خنده شادی گفت اگر هر دو ماه یا هر دو آفتاب نباشند آنگاه یکی عروس دیگری خواهد شد . دیری نگذشته بود که سحر گاه قشنگ خورشید بر فراز قلعه برادر كوچك بلند شد تا جوهر نیرو و عظمت جمال و درخشندگی خود را بر گهواره مؤمن خان نثار کند ، زمان سپری نگشته بود که شبی ماه بر بام برادر دیگر تافت تا پرتو سیمین و لطف وصفای خود را به «شیر ینو» ی نوزاد اهداء نماید. ماه و خورشید شبها و روزهای نوین می آوردند. مؤمن وشیر ینو بزرگ می شدند. تا آنکه ستاره آن دو برادر یکی پس از دیگری افول کرد و به جائی رفتند که همه آنجا خواهیم رفت . تند باد مرگ شمع زندگانی پدران را خاموش کرد ولی در دو فرزند آتش عشق در گرفت. چون دو شمع فروزان به محبت هم میسوختند . روز هائیکه با هم بازی میکردند این عشق، شوخ، ساده و بی تکلف بود تا آنکه روزی رسید که از همدگر محجوب میشدند . این محبت رازی بود گرامی ومقدس که شیر ینو آن را در قلب خویش نهفته و در پرده عفت مخفی میداشت و مومن در دل خویش نقاب از حیا و آزرم بروی آن کشیده بود. در دنیای ما دل های پاک نیز مفید هستند. زمانی بدین منوال گذشت. هنوز خاکستری که روی این اخگر ها را پوشیده بود به هوا نشده (٦٢) --- page 74 --- و پرده از دلها نبرداشته بودند که نسیم موافقت به صرصر مخالفت بدل شد و مقلب القلوب فضای گوار او ساز گار آن دودمان را بطوفان نفاق و اختلاف منقلب گردانید. در آنوقت کمتر اتفاق می افتاد که در بین خاندانها نفاق نیفتد. هفت فرزند جوان و نیرومند که هر کدام شایان پادشاهی هفت اقلیم بودند از يك سو ومومن، آنکوسرداری جهانی را سزاوار بوداز سوی دیگر بر سر قدرت قومی مشاجره کردند. دود مانیکه به عافیت یگانگی اندر بود بدرد دوئی گرفتار آمد. همه در دعوی خویش صادق وازرهگذر قوت و محامد بمقصودفائق بودند. موسیفیدان قبیله گرد آمدند و برای آنکه میانه بنی اعمام بر هم نخورد برادرانه حرف صلح ومسالمت را به میان آوردند و گفتند : «چون همه سزاوار سیادت هستید بهتر آنست که چوب سرداران و بزرگان رشته دعوی را به جای زبان شمشیر به لسان عدالت و انصاف قطع کنید تا قبیله آرام و سعادت و خوشی مستدام باشد.» آنوقت مردم صلاح قوم را در صلح سرداران قوم جستجو میکردند. در آخر راهی را که پسندیدند برگزیدند. زبردست از شش برادر كوچك حق بزرگی گرفت و بر نصف قبیله ریش سفیدی، نیم دیگر بخش مومن رسید. همه کس به قسمت خود راضی و هر نیمی به بخش خودقانع ومسرور بودند. سنگ صلح گذاشته شد.ولی نفاق وقتی در دوستی رخنه کرد، دل ها را دور می سازد. زبردست مومن را مانند پیش بدیده محبت نمی نگریست. ولی مومن بیشتر برای خاطر شیرینو نه تنها با او مدارامی کردبلکه از دل مایل بوداو راقلباً بدوستی خویش متمایل بسازد. دیگر نوبت آن رسید که مومن در یافت، زندگی بی شیرینو برا و تلختر از زهر در گلومی گذرد. ناچار جمعی از مردان آزموده و دانا را گرد آورد و به نزد زبردست فرستاد تاشیرینورا مطابق آئین خواستگاری کند . بایشان گفت هر شرطی را میپذیرد. وقتی مرکه (۱) در درب قلعه او پیاده شدزبردست از سمند غرور فرود آمده ۱ : وفد یا هیئت مذاکرات را گویند (٦٣) --- page 75 --- و به آئین قوم تواضعی کرد که مر مهمانان را شایسته مقام مهمانی بود. بی پیشانی هر اسپی به رسم پیشین دست نوازش کشید. در آن وقت مردم ماچنین میکردند. نشستند . مرکه (۱) آغاز شد. یکی از موسفیدان گفت: آمده ایم تا به دستور و آئین قوم بدانیم رضای زیر دست در چیست؟؟. مؤمن میخواهد شمع ازین دودمان را بخانه خود ببرد تا در پر تو آن راه فرحت و سعادت را در زندگی بپیماید . زیر دست خان گفت: «به عزیزان جواب نفی خلاف دستور است. خدمتگاری ازین خانه به قلعه مومن میرود.. اما کسی تواند كينزك داشت که به بازوی خودش اعتماد باشد. خواستگار باید مردی باشد که بتواند هدف را با تیر بدوزد. اسپش در مسابقه پیشی کند. از دست رنج خود بدون دستیاری دیگران بوزن سیر بدر عروس طلای سرخ بیاورد.» این بود رواج آنوقت. شرط ها پذیرفته شد. اسپها حرکت کردند مرکه باز گشت. کسانیکه از تیراندازی و فرس رانی مومن آگاه بودند به غرور میرفتند. آنهائیکه فقر مالی اورا میدانستند آهسته فرس میراندند. تاثیر و تأثر بیشتری محسوس نبود . وقتی جواب زیر دست به مومن رسید آفتاب مانند سپری بر دوش مرد جنگی بر فراز کوه میدرخشید . مومن گفت: بروید بیاسائید. بازوی فرزندی که سپر پدرش يك من بوده است میتواند بیشتر از وزن سپرد یگران طلا بدست آورد . بامدادان قرص زرین خورشید درخشید . مومن میان بست و با خود گفت: «اگر همت در کار باشد از قرص خورشید میتوان سپر زرینی داشت. باید سفر کرد. اگر آنچه بکار است بدست آمد درینجا میتوان زیست ور نه بهتر است نگاه قبیلهٔ غیور بر چهره چون منی نیفتد » کسی نمیداند شیرینو چگونه آگاه شد . قاصد انیکه بدلها خبر میبرند مجهول اند . چون فقر و همت مومن را میدانست سحر گاه خود را بر هگذر ۱-: علاوه بر معنی وفد بر مذاکرات نیز اطلاق میگردد . (٦٤) --- page 76 --- او رسانید تا اگر بتواند اورا از سفر بازدارد و یا اگر نتواند با او وداعی کند که در روزگار آینده ، روزگار جدائی، یادگاری داشته با شد . مو من در افکار فرورفته بود، تنها میرفت . سفر دوری در پیش دا شت ولی آهسته میراند . منزل مقصود او به سرعت قدم طی نمی شد . راه عشق گاهی زود و گاهی دیر و گاهی هرگز پیموده نمیشو د . صدائی او را بخود آورد: دید شیرینو بر سر راه او ایستاده . را هی که آن را برای خاطر او پیش گرفته بود . تکلیفی در کار نبود .. شیر ینو فریاد کرد: تو که موزه های سفر بپا کردهٔ این باغ گل های زرد را به که میگذاری . - من موزه های سفر به پا کر ده ام. باغ گل زرد را بخدا میسپار م . - مرو! مرا دریاب! بهندوستان مرو ولور(۱) شیرینو را من بتو خواهم د اد. - میروم باید آن را بدست خود بدست آورم بهندوستان میروم ... - بهندوستان مروزیرادوشیزگان هند مردمان فتان ترا اسیر خواهند کرد. - من به هندمیر وم برای آنها برادر خوبی خواهم شد . د و شیز گا ن هند خواهران من اند. میروم. مومن نمیخواست شیرینو اشکهای او را ببیند . بنگاه ساکنی جانب ا و دید و براه افتا د . شیرینو فریاد کرد : «شهسوار محبوب من ر فت . بسفر میرود. سیلا ب اشك رخسارهای زرد مرا به آب میدهد. محبوب من وقتی که میروی خال سبز مرا بخاطر بسپار ! دختران هند خال های سبز ندارند . » وقتی دید دیگر او بفر یادش و فریادش به او نمی رسد با خو د گفت : - تنم میلرزد . دامن شکیبائی از دستم رها شده است. نمیدانم این جدائی چه وقت پایان خواهد یافت . مومن تو رفتی .... برو خدا همراه تو باد. من زلف های سیاه و خال های سبزم را برای تو نگاه خواهم داشت... آرام سفر کن. زیبائی (۱) ولور در پشتو بمعنی مهر و کابین است . (٦٥) کتاب پژواک ۱۰۰۰ --- page 77 --- من از تست تا آنکه در زیرخاك آرام کنم. من فراق ر اندیده بودم . هجران مرا به مرگ میسپارد . مومن به هندوستان رسید . او سفرعجبت در پیش داشت . منزل او مجهول بود . هندیان جوانی دیدند زیبا و شیفته او شدند . او را شهزادۀ بیگانه نام دادند . پادشاه هند را خبر شد . امر باحضار او داد مومن وقتی به حضرت او پیوست شاه در آن روز بارهام داده بود . او را بعزت پذیرفت . پادشاه هند خردمند و دانا بود. وقتی بر مومن نظر کرد گفت :«میدانم از سر زمینی آمده ئی که آفتاب وقتی ما را ترك میکند در آنجا بلند میشود. اما نمیدانم کیستی؟» مومن گفت : رای بلندشاه زرین است. نامم مومن و از سرداران آن سامانم. چنان افتاد که بدیار شاهم گزر افتاد. نمیدانم بکجا خواهم رفت . راه مجهولی را پیش گرفته ام و راهنمائی جز قلب خویش ندارم. یقین دارم روزی چند را که در قلمرو شاه خواهم بود برضای شاهانه بگذرانم و مطمئن هستم که اجازه سکونت چند گاهی را دریغ نخواهند فرمود . شاه هند گفت : من جوانان پهلوان را دوست دارم . مهمان من باش. حالا برو و در جائیکه تهیه خواهند کرد بیاسای. فردا پهلوانان من کشتی میگیرند. تیراندازان من هدف میزنند . سواران من اسپ میتازند . برای تماشابیا. کرسی ترا پهلوی کرسی من خواهند گذاشت . مومن سپاس گذاشت. رفت . چون خسته بود خسبید . در خواب دید پدرش میان او را می بندد و میگوید: فرزند من ! پهلوان و نیرومند باش . خدای توانا مددگار تست . هیچ پهلوانی را و هیچ تیراندازی را بازوی زور آزمائی باتو نخواهد بود . هیچ آماجی از تیر تو چپ نخواهد شد. اسپی بر سمند تو پیش نخواهد جست . مومن برخاست . در وقت معین بدر بارشاه رفت و پهلوی او جا گرفت . پهلوانان شاه را ستود و گفت:چه میشود پادشاه اجازه فرمایند من نیز امروز که اینجا هستم در قطار پهلوانان بایستم . (66) --- page 78 --- شاه گفت : تا اینجا باشی با هیچ میل تو مخالفت نخواهد شد. مومن گفت : میخواهم با نخستین پهلوانان کشتی بگیرم و با اولین تیراندازان تیر اندازم . پس ازان با ایشان خواهم تاخت . خاست و در خیل ورز شکار اندر آمد . انبوهی از مردمان گرد آمده بود . همگان غریو کردند . مومن با پهلوان نامی در آویخت و پشت او را برزمین نهاد. در تیراندازی و شهسواری نیز سر آمد . مردم حیران شدند . پادشاه او را بنواخت و به افتخار او به ضیافت عام پرداخت . دران روز نوازندگان می نواختند . رامشگران طرب می کردند . شاه شاد بود . دوشیزگان در گردن مومن حمایل گل می بستند. پیران می گفتند: مومن تمثال جوانیست. اطفال جوانی خود را چون جوانی او آرزو میکردند. پادشاه با مومن سخن میگفت که نامه برای شاه آوردند . شاه چون نامه را بخواند متغیر گشت . مومن دریافت که خوش خبری نیست . پرسید. شاه نامه را به او داد . مومن گفت: من جواب آن را خواهم داد . شاه پرسید. چسان جوابی ..؟ مومن گفت بجای جواب من خود میروم .... و از جا برخاست . شاه سواران خویش را بهمراهی او مأمور ساخت . مومن نپذیرفت و گفت من باید در همه سفرهای خود تنها باشم . معلوم نیست در راه تا شهری که بعزم آن سوار شده بود بر او چه گذشته باشد اما میگویند جز به خیال شیربنو نبود . آن نامه که بشاه هندوستان رسیده بود از پادشاهی بود که خراج میخواست. مومن میرفت تا او را منصرف سازد و این بار را از گردن پادشاه هند بردارد. آن پادشاه نیز در هندوستان حکم میراند . آنوقت هندوستان هفت پادشاه داشت که شش از آنها به هفتمین باج میدادند و او را شاه باجگیر میخواندند. (٦٧) --- page 79 --- مومن وقتی به شهر شاه باج گیر رسید، نزد زرگری رفت و گفت نعل اسپ او را از طلای سرخ کند. زرگر متحیر بماند. دست بکار زد مومن تماشای مردمان و بازار آن سامان را میکرد چشم او بازاری بدان آراستگی و مردمی بدان انبوهی ندیده بود . ناگهان دید که هیاهوی مردم خاموش شد. همه کس در جای خود استاده ماند . از انتهای بازار شتری پدید گشت که هودجی بر آن بسته بودند و ناله زاری از آن بگوش میرسید. پرسید چه شد که همگان چنین شدند؟ این شتر مال کیست ؟ این ناله برای چیست ؟ این محمل به کجا میرود ؟ زرگر گفت : این جا اژدهائیست که هر روز يك دوشیزه برای او قربان می شود. اگر چنان نکنند شهر را فرو میبرد . امروز نوبت شاهدخت است زیرا او آخرین دوشیزه این شهر است. دیگران همه قربان شده اند . درین وقت شتر در جلو دکان زرگر رسید. فریاد شاهدخت بلند بود بود مومن شنید که میگوید: «ای جوانان غیرت کنید. پدرم مغل است. مرا به دهن اژدها میفرستد.» پیش از آنکه مومن چیزی بگوید ظریفی نعره زد: «ما حاضریم. ولی نامزدت در مجلس به بروت های خود مشغول است». میگویند این صدا طوری در شاهدخت مظلوم اثر کرد که دیگر کسی ناله او را نشنید، و مومن از شنیدن کلمه نامزد چون اژدها برخود پیچید و بی اختیار از جای برخاست. در عقب شتر مخفیانه براه افتاد . چون شتر به قربان گاه رسید مهاردار مهاز را رها کرد هراسید و باز گشت . شاهدخت فریاد کرد ولی دیگر صدای او بجائی نمیرسید. مومن که در نظر داشت مخفی باشد چون دید مهاردار به عقب نه می نگرد بسوی شتر رفت . (٦٨) --- page 80 --- کتاب پژواك ۱۰۰۰ شاهدخت را براو نظر افتاد. بيك نگاه شیفته او شد. عشقيكه با مرگ يكجا حمله میکند برای دل صاعقه عظیمی است . گفت: ای جوان چه میخواهی ... برو اگر در جستجوی مرگ برون آمده ئی آنرا درجائی جستجو کن که از نظر من دور باشد. می نمی توانم ترا در کام اژدها بینم! راستی تو چه کس هستی ؟ مومن گفت: «مسافری که برای دفاع از يك دوشيزه مظلوم میخواهم در وطن بیگانگان بمیرم. نمیدانم تو چه تصور میکنی ؟ » شاهدخت گفت: آنچه تو میگویی از دیار چنین مردان رفته اند تو از سرزمین مردن آمده ئی ... ؟ مومن گفت: اژدها چه وقت می آید؟ دوشیزه گفت: وقتی که آفتاب يك نيزه دیگر بلند شود. مومن گفت: پس من باید تا آنوقت بخوابم زیرا راه درازی را در مدت کوتاهی پیموده و سخت خسته شده ام . شاهدخت گفت: برو خود را قربان مکن ... مومن گفت: دیگر این تکلیف را نمیتوانم بشنوم ... شاهدخت گفت: پس بیا سرت را بر زانوی من گذار ... مومن گفت: اینکار را برای آن می پذیرم که نخست بتو نزديك باشم تا از تنهائی نهراسی و دیگر آنکه زود تر بتوانی مرا بیدار سازی و اگر بدیدن اژدها توان بیدار کردن از تو سلب شده باشد اضطراب تو مرا بیدار سازد. مومن بخواب رفت ... در خواب دید شیرینو باو میگوید: «دوشیزگان هند ترا اسیر خواهند کرد» و او میگوید: «دوشیزگان هند خواهران منند». اژدها پدیدار شد. هنوز مومن در خواب بود. توان شاهدخت سلب گردید. اشك های او بر رخسار مومن فرو ریخت مومن از خواب جست . مومن بسوی اژدها روان شد. شاهدخت به نیروی عشق از مرگ نمی ترسید و در عقب او میدوید. مومن و اژدها باهم مقابل شدند. اژدها مومن را بلعيد . دهن حريص دندان ندارد. مومن اینرا میدانست با خنجر برهنه خود را (٦٩) --- page 81 --- بدهن اژدها داد. اژدها هر قدر او را فرو میبرد خنجری که مومن آن را در کام او فرو برده بود اژدها را شق میکرد تا آنکه مومن از آن طرف اژدها بیرون شده اژدها و مومن هر دو بیحرکت افتادند . دختر دریافت که مومن کار اژدها را ساخته است. تا انجام کار خودش چه باشد رفت و او را در آغوش کشید، پیکر مومن حرکت نمی کرد . دیری نگذشته بود که چشم مومن باز شد. دید اژدها چون کوهی بیحرکت افتاده و شاهدخت نزديك او نشسته است خدا را شکر کرد و با شاهدخت وداع نمود . شاهدخت زار نالید و گفت: چه خوب بود طعمه اژدها میشدم تا آنکه بدوری تو گرفتار آیم. مومن گفت: اگر به مقصد خود کامیاب شدم شاید ترا ببینم . اما کنون نمیتوانم ترا ترك نکنم. برو به قصر پدرت باز گرد و آن ماتم کده را شادی بخش . من باید بروم و اسپم را بگیرم و در پی غم و سرور خود شوم . شاهدخت باز گشت. در سر راه مردی را دید که فرستاده مادرش بود . آن مرد از پهلوانان شاه بود او را فرستاده بودند تا ببیند اگر نشانی از لباس شاهدخت از دهن اژدها نجات یافته باشد آن را برای یادگار بیاورد . مرد چون از دور نمایان شد و اندکی نزديك آمد پیکر اژدها را دید خیال کرد زنده است رو به فرار نهاد . شاهدخت فریاد زد: ای پهلوان از اژدهای مرده مترس . مومن که نشانی از پوست اژدها بریده و با خود گرفته بود برای آنکه او را نبینند از راه دیگری رو بشهر نهاد. پهلوان به صدای شاهدخت بر گشته و چون دید اژدها براستی مرده است جان گرفت و با شاهدخت روان شد . شاهدخت بقصر پدر رسید . پدر و مادرش بدیدن او حیران شدند خیال میکردند که چشم شان درست نمی بیند. تا آنکه شاهدخت افسانه خود را نقل کرد. شاه فرمان داد که در سرتاسر قلمرو پادشاه باجگیر به جستجوی مومن پردازند . مومن وقتی به شهر رسید اسپش را گرفت و بارنگی که بدست آورد قیافه خویش را تغییر داد تا او را نشناسند. پادشاه وعده داده بود که اگر مومن را (۷۰) --- page 82 --- بیا بند به یا بنده نیز انعام بزرگی خواهد داد و گفته بود میخواهد او را ولیعهد خویش بسازد زیرا شاه فرزند نرینه نداشت . پهلوانان زیادی خود را کشندۀ اژدها خواندند ولی چون شاه ایشان را نزد شاهدخت می فرستاد بجای انعام ولایت عهد بسزای دروغ محکوم می شدند . صبح یکی ازین روزها مردی درب قصر شاهی آمده واستد عا میکرد که میخواهد شاهدخت را ببیند. این مرد را هیچ کس نمیشناخت .. به شاهدخت خبر دادند ... او را بار داد .. شاهدخت وقتی او را دید حیران شد . گفت: چه میخواهی؟ مرد نا شناس جواب داد: آرزو داری نجات دهنده خود را بیابی؟ شاهدخت گفت از آرزوهای شیرین منست . مرد ناشناس گفت: او قیافه خود را تغییر داده است اما من او را بهر رنگی میشناسم . چندتن با من بفرست که او را بایشان نشان بدهم . شاهدخت نهایت مسرور شد. بشاه خبر داد . شاه بیشتر از او شاد گردید. مرد ناشناس با گماشتگان شاه روان شد و بجائی که مومن در آن منزل گر فته بود رسید . مومن را معرفی کرد وخود در گوشه ای مخفی شد . مومن هر قدر گفت من شاهدخت را نجات نداده ام او را بنزد شاه بردند. شاهدخت رنگ را از روی او شست و شناخت که پهلوان حقیقی و کشندۀ اژدها اوست. فر ستاد ند تا آن مرد نا شناس را بیاورند تا انعام خو درا بگیرد و به مومن گفتند یا بنده تواین است وقتی مرد ناشناس حاضر شد مومن دید که ملازم شخص او رید یگل است بحیرت پرسید: تو اینجا چه می کنی ریدی جواب داد: من در همه جا با تو بوده ام زیرا فرقت تو بر من دشوار بود اما چون میدانستم میخواهی تنها سفر کنی خود را نهان میداشتم . مومن وفای او را تحسین کرد و شاه و شاهدخت برا و آفرین خواندند . مومن گفت: ای شاه من نمیتوانم ولایت عهد را قبول کنم ز یرا اندیشه های من افزون است اجازه بده سوالی بکنم و مرا از هر انعامی معاف کن. (۷۱) --- page 83 --- تنها جواب این سوال انعام من خواهد بود. شاه گفت: به همه چیز حاضرم. مومن گفت: از پادشاه پنجاب چرا باج میستانی؟ شاه گفت زیرا پهلوانان من او را مغلوب کرده اند. مومن گفت اگر من پهلوانان ترا مغلوب کردم این باج را به آن پادشاه خواهی بخشید؟ شاه گفت بدون ازمون این کار را می کنم. زیرا کسیکه براژدها غالب شده است بهمه کس غالب است. شاه باج گیر باج شاه پنجاب را بخشود و به مومن فرمان داد. هرچه اصرار کرد مومن بماند به جائی نرسید. سوار شد ورو براه نهاد. پادشاه جدائی اورا با پاس تحمل کرد شاهدخت در عقب او زار میگریست ومیدید جانش میرود. مومن وریدی بشهر پادشاه پنجاب رسیدند. پیش از آنکه مومن فرمان بخشش باج را بشاه برساند در سر راه مردی را دید که از دیار خودش آمده بود از شیرینو و برادرانش پرسید. آن مرد که برادر شیرینوی او بود گفت: تا تو آمدی زیر دست خان به زیر دستی آغاز کرد مادرت را از خانه بیرون کرد. گاوهای ترا در کشت زار نمی گذاشت. گوسفندهای ترا از گرسنگی کشت. اوضاع ما درت قبیله را به شور آورد. مردم بر زیر دست خان بر انگیخت. برادران شیرینو همگان به زحمت دچار شدند. کشت های شان خساره مند شد مادرت هر قدر خواست آنها را نجات بدهد قهر قبیله خاموش نشد مرافرستاد تا ترا جستجو کنم. مومن گفت: من نخست از شیرینو پرسیدم! جواب داد: حال اونيك نبود دوری تووخواری برادران اورا سخت بزحمت میداشت. جوانان قبیله گفته بودند که اورا خواهند ربود و به مسکن مادرت که اکنون در دهکده دیگری زندگی میکند خواهند آورد و تا تو بیائی او را در آنجا نگاهخواهند داشت. از ین رو برادرانش يك لحظه از او دور نمی شدند وشب بستر او در بین هفت برا در گسترده میشد واز او پاسبانی میکردند مومن چون این را شنید فرمان شاه باجگیر را به ریدی داد، (۷۲) --- page 84 --- تا به شاه برساند و خود او بسوی دیار خویش رهسپار گردید . شاه پنجاب چون فرمان را دید شاد شد و چون از مؤمن آگاه گردید با ندوه عظیمی گرفتار آمد. چون چاره نبود سر گذشت او را از دیدی شنید و زار گریست. آنگاه امر داد تا چهل قاطر طلای سرخ بار کنند. ردیدی با بارهای طلا بسوی خانه باز گشت وای مومن را نتوانست در راه ببیند زیرا او تند میراند تا آنهمه اضطراب شیرینو را خاموش کند و قهر قبیله را فرو نشاند. مومن و دیدی و طلاهای که زیر دست خان مومن را در پی آن سر گردان ساخته بود همه بسوی تیزین راه می پیمودند. شاهدخت (دختر پادشاه یا جگیر) بعد از دوروز توان فراق نداشت. از پدر اجازه گرفت و با چهل نفر در عقب مومن بر آمد چون به در پادشاه پنجاب رسید و دریافت که مومن نیست او نیز سر از راه تیزین گرفت . مومن پس از چندین روز و شب در دل یکی از شبها بوادی تیزین رسید. يك پاس انتظار کشید تا اسپ برادر شیرینوی او که با او يك جا روان شده بود باو رسید. انگاه باو گفت که برود و به مادرش بگوید که مومن آمده است و امشب را آرام بخوابد . مومن بسوی قلعهٔ شیرینو رفت. موسم تموز بود. مردم در هوای آزاد بر بام های خود آرمیده بودند. ماه باخر رسیده اشعهٔ آن خفیف بود. راه را نشان میداد ولی چهره ها شناخته نه می شد. بر دیوار قلعه بر آمد. هشت بستر دید که یکی در وسط بود. خود را بآن رسانید تا در گوش شیرینو بگوید آمده است. شیرینو از خواب جست. چون او را نشناخت فریاد زد: ای برادران مردی بیگانه ! ! ... مومن نتوانست خود را بشناساند زیرا دید هفت شمشیر برهنه آخته شده است. مبادا بگویند هراسیده است . پیکر جوانی بر خاک افتاد که هر گز به فکر دفاع نبود: هفت شمشیر در ان فرو رفته بود. (۷۳) --- page 85 --- وقتی سپیده صبح دمید دیدمؤمن از سفر درازی بازگشته و راه سفر مرگ در پیش گرفته است... برادران شیرین و دوروز واقعه را پنهان کردند تا آنکه مادر مؤمن بیتاب شد و بسراغ برآمد و دانست بر پسرش چه آمده آنگاه شیرین و افسانه مرگ او را بگریه گفت. چون همه باو اعتماد داشتند دانستند که او کشته جوانی و محبت است. این اشتباه از آن برخاسته. جنازه او را برداشتند در راه گورستان ریدی و قافله طلا در مقدم آن متوقف گردید. وقتی او را به گور رسانیدند شاهدخت با جگیر با چهل نفر در آنجا رسیده بود. شیرین و خم شد تا او را ببوسد و آنگاه در گورش کنند. دیر شد، او را برداشتند. دیدند جان خود را با و هدیه کرده است. ولی مرده زنده نمی شود. شاهدخت نیز خم شد تا او را ببوسد او نیز جان داد. همراهان او رفتند تا خاتمۀ داستان مؤمن را به شاهان هند برسانند.... میگویند چهل روز در دیار هند ماتم بود.... قبر مؤمن در تیزین است ....مجنون بیدی بر آن سبز شده است که سه شاخ دارد و یکی دیگر را در آغوش گرفته بروی مزار سه عاشق خم شده اند.... (٧٤) --- page 86 --- رودابه وزال سام جهان پهلوان بر تخت خویش نشسته بود که بدو مژده فرزند نوزاد داد ند. از تخت فرود آمد وسوی نوبهار به شبستان شد. *** چون زال را همه موی سپید بود هفت روز تمام بر سام یاد نکرده و آن خورشید را در شبستان نهان داشته بودند، تا آنکه دایه نریمان بر پهلوان اندر آمد و آن سخن باز گفت . *** چون سام پور را پیرسر یافت از جهان یکسره ناامید شد. بنیا یش در آمد. از دادا و فریاد خواست ومرگ نیاز کرد. بچه را چون بچۀ اهرمن پنداشت. از خنده آشکار و نهان مهان جهان هراسید و بفرمود تا زال را بردارند وازان بوم و بردور بگزارند . این ستم بر کودک شیرخوار رواشد. او را برفراز کوه بلند گزاشتند و باز گشتند. روز گاری دراز برین برآمد. یزدان جهان آفرین ازین کار بر سام خشمگین شد: تنش را برنج سپرد. او را به تیمار همی آزمود چنانکه از پزشکان گیتی او را درمان نبو د. كودك بدان جایگاه شب و روز بی پناه افتاده بود. گاه سر انگشت ر ا می مکید و گاه میخروشید، تا انکه سیمرغی را بچه گرسنه گردید و به پرواز برشد. دید شیرخواری میخروشد و هیچ مادری فریاد اورا نمی نیوشد. تنش برهنه و لبش خشک است. دایه او خاك و گهواره او خار است. سیمرغ فرخنده پا که به فرود آمد و کودک را از کهسار برداشت: وی را به (٧٥) --- page 87 --- شکار و خون می پرورید و با بچه گانش همی آرمید . گاهی مرغان هوا بیشتر از مردم مهر و آزرم دارند . برینگونه تا روز گاری دراز كودك در آنجانها بود تا آنکه بالا گرفت. و کاروانی بران کوه برگذشت . نيك وزشت نهان نمیماند . نشان زال در جهان پراگنده شد وازان نيك پی بسام نریمان آگهی رسید . بدینگونه ناخوشی از تنش یکسره رفت . شبی از شبان سام از کار روزگار برآشفته و داغدل خفته بود. در خواب دید که مردی از کشور هندوان براسبی سوار است و نزديك سام فراز میاید و او را از شاخ برومندی مژده میدهد . چون بیدار شد موبدان را بخواند و ازین در چند گونه سخن براند. آنچه از کاروان شنیده و آنچه در خواب دیده بود بایشان باز گفت . پیر وجوان هر آنکس که بودند بر پهلوان زبان بر گشادند و گفتند کسی را که یزدان نگاه دارد از سرماو گرما تباه نگردد. بیارای و به جستجوی بش بگرای. سام شب خفت تا بامدادان چون خورشید بر کوه برآید و نشان زال جوید. در خواب دید که درفشی بلند برهند و کوه برافراخته اند وجوانی خوبروی با سپاهی از پشت آن می آید . بدست چپش موبدی و بسوی راستش بخردان نامور روان اند . یکی ازان مردان سام را سرزنش نمود واز کارفر زند آگهی داد . جهان پهلوان به هراس برخاست . بخردان را بخواند سران سپه را همه برنشاند ودمان سوی کهسار براند که افگنده خود را خواستار کند . کوه را سراندر پروین دید. بلندتر از پرواز شاهین بود. ستیغی از ان بلند سر کشیده بود که گزند کیوان را بر ان راه نبود . سام به آن سنگ خارا ، ونیروی مرغ سهمگین آشیان نگاه کرد . جوانی دید بکردار خود که گردآشیان میگشت. (٧٦) --- page 88 --- راه بر شدن جست ولی نیافت . روی برخاک گذاشت و فرزند پدر ود گفته را بازخواست . نیایش همانگه پذیرفته شد. سیمرغ از فراز کوه نگه کرد و سام و گروه را بدانست. آنگاه به زال گفت: من دایه و پرورنده توام. ترا دستان زند نام نهاده ام . پدرت سام جهان پهلوان به سراغت آمده است .اکنون روا باشد که بر دارمت و بی آزار نزدیک وی آرمت . من ترا به دشمنی از خود دور نمیدارم بسوی پادشاهی میگدارمت. بودن تو اینجا مرا درخور است مگر ترا آن جایگه ازین بهتر میباشد . پر گشاد و او را نزد پدر آورد . پدر چون بدیدش زار نالید. دادو نیر و ، ارج وهنر شاه مرغان را ستود. دل سام چون بهشت برین شد . از کوه فرود آمد. جامه خسرو آرای خواست و تن زال را با خفتان پهلوانی پوشید و گفت هیچ آرزو بر دلت نگسلم. سپاه یکسره نزد سام آمد. کوس ها خروشید. زنگهای زرین به آواز آمد . سواران غریو برداشتند و اهنگه به خرمی راه بگذاشتند تا آنکه بشادی به شهر اندرون آمدند . از زابل به منوچهر آگهی دادند و افسانه سام و زال بر او خواندند. به نوذر فرزند شاه فرمان داده شد تا سام و زال را به پیشگاه پادشاه بیاورد . چون نزدیك منوچهر رسیدند پادشاه بر پدر و فرزند آفرین خواند. منوچهر به دیدن زال شاد شد و فرمود تا او را ره و ساز رزم و آئین شادکامی و بزم بیاموزند زیرا زال جز مرغ و کوه و آشیان ندیده بود و آئین شاه و نام نمیدانست . سام گفت : با او پیمان بسته ام که هیچ آرزو در دلش نگذارم . شاه پیمان او را ستود . آنگاه پادشاه جشن آراست . اسپان تازی زرین ستام، شمشیر هندی ، دیباو خزو بیچاده و وزر فراوان داد. بردگان رومی، سائگین های زمرد و جام های پیروزه از می پر کردند و پیش آوردند . (77) --- page 89 --- چون جشن آراسته شد پیمانی نبشتند و از دریای چین تا دریای سند ، از زابلستان تا آنسوی بست با تخت پیروزه و تاج زر ، مهرییچاده و کمردزرین به سام نیرم ارزانی گردید . کوس بر کوهه پیل بسته شد. سام و زال سوی زابلستان روی نهادند. روز گاری گذشت تا آنکه زال هنرهای شاهان و پهلوانان بیاموخت . چون سام بسوی گرگساران و مازندران آهنگ جنگ کردسرداری و تخت زابل را به فرزند باز گذاشت. پور سام چندی در زابل داد گری کردچنانکه مردم و مهان را شادمان گردانید تا آنکه از دوری پدر دلتنگ گردید . بخردان را بخواند و آنگاه به نخچیر باز گشت و با سواران و مردان دانش پژوه بسوی کابلستان گذر نمود. پادشاه گسترده کام کابل را مهراب نام بود . چواز کار دستان سام آگهی یافت نزد او شتافت. زال نیز او را پذیره شد. خوان پهلوانی نهادند و بر ان شادمان نشستند . مهراب در پور سام نگاه کرد. از دیدار او شاد شد و دلش در کار او تیز تر گشت. چون مهراب از خوان زال برخاست زال زر با مهتران خود گفت : بچهر و به بالای او مردی ندیده ام. کسی نمیتواند که زیبنده تر ازوی کمر بندد . یکی از مهان مهراب را ستود و آگهی داد که در مشکوی او دختریست که رویش روشنتر از خورشید است. رخی چون بهشت دارد. پیکرش بکردار سیم است. اگر ماه جوئی همان روی او ، و گرمشك بوئی همان موی اوست. مهرزال بران مهروی بجنبید و بنادیده بیاد او سوگوار گردید. شب را با ستارگان ببرد. چون خورشید تافت و روی گیتی سپید شد باز بکشاد. گردان زرین ستام رفتند و درگاه او را بیاراستند . شاه کابل روز دیگر سوی خیمه شاه زابل شد. و از او پذیرائی و سر بلندی دید. زال را بخانه خودخواند . دستان سام از تخت و مهر و تیغ و کلاه دریغ نکرد. (۷۸) --- page 90 --- مگر بنام آنکه مهتران او میگساری میکنند بخانه او نرفت. مهراب بر اندیشه او آفرین خواند و باز گشت. مهان بار دیگر او را يك يك ستودند و از ماه مشکو نشین او چندان سخن گفتند که زال یکباره دیوانه گشت و خرد ازو دور شد. يك چند سپهر بر سر همی گشت و دل زال یکسره به مهر آگنده بود. اندیشه اش فراوان بود. مگر نمیخواست به نزد خردمندان رسوا شود . با همه چیزیکه داشت کسی نداشت که همه چیز را باو تواند گفت. روزی مهراب شاه از نزديك زال بازگشته و بسوی شبستان گذر کرد . در کاخ او دو خورشید میدرخشید : سین دخت جفت او و رودابه دخترش بود . رودابه چون باغ بهار بر نگ و بوی و نگار آراسته و به سان بهشتی پر از خواسته بدیبا و گهر پیراسته بود بامادر نزد پدرشتافت . مهر اب بدیدار شان یزدان را ستود. سین دخت پرسید این پیر سر پور سام چه مردیست چه چهره و چه شیوه دارد؟ از تخت سخن میگوید یا از سیمرغ و آشیانه می سراید ؟ مهراب گفت : در گیتی از پهلوانان گرد کسی نمیتواند پی زال بسپرد. دل شیر وزور پیل دارد. دستش به کردار رود نیل است. بر گاه زرفشان و در جنگ سرافشان. مویش سپید ولی چهرش چون خورشید است . چون رودابه این گفتگوی بشنید بر افروخت و رویش گلنار شد . آرزو جای خرد را گرفت. رامش ازو دور شد .مهر زال در دلش جای کرد.رای زن باستان نیکو گفته است: که از مردان نزديك زنان یاد مکنید رودابه را پنج پرستنده بود که برایش جان می فشاندند .راز خود با ایشان درمیان نهاد و چاره خواست . پرستندگان را شگفت آمد . گفتند : ای افسر بانوان جهان ! ترا از هندوستان تا به چین می ستایند . نگار دخترا به خاوران می فرستند . نگین روشن شبستان شاه کا بلستان هستی! چنان کسی را که پدر از بر انداخته است ببر میگیری؟ او پرورده مرغ کوه است ! (۷۹) --- page 91 --- رودا به ایشان را بخشم خاموش ساخت و گفت: « دل من از ستاره تباه شده است، چگونه بی ماه میتواند شاد باشد. مرا زال بجای تن و روان است. » پرستندگان چون آواز دل خسته او شنیدند پر راز او آگه شدند و بدل جوئی پرداختند. او را به نگهداری راز واداشتند و پیمان بستند که شاه را نزدوی بیاورند. مه فرودین و سر سال بود . زال بر کنار رود بارگاه آراسته بود . کنیزکان بدانجا شدند واز کنار رود فراوان گل چیدند تا آنکه از ان سوی رود نگاه زال برایشان برافتاد. پرسید : کیانند؟ شنید کنیزکان رودابه هستند. درین گفت و شنود خشیشاری از روی آب برخاست. زال کمان خواست و آن مرغ را از هوا بر زمین افگند. بر ده را فرمود تا شکارش را بیاورد . برده در کشتی شد و از ردیا گذشت، کنیزکی پیش آمد و نشان کماندار باز جست دانست که پورسام شهزاده زابلستان است، از زیبایی و هنر وری او در شگفت شدند و گفتند در گیتی جز رودابه بهشت روی دیگری را بدین زیبایی نیافریده اند. برده باز گشت. زال از سخنی که رفته بود باز پرسید. برده باز گفت دل زال جوان شد. ایشان را بخواند و از خوبی های رودابه افسانه ها شنید. کنیزکان را فراوان در و گوهر بخشید. انگشتری که از منوچهر داشت به رودا به فرستاد. پرستندگان شاد گشتند و پیمان درست کردند که زال را بدیدار رودابه شادمان سازند. پورسام را بدانسان سرگرم کردند که دلش از غم تهی گشت و از شادی و آرزو پرشد. رودا به چشمش براه دوخته بود. گام کنیزکان را از تپش دل میشمرد. چون بیامدند و سخن باز گفتند بسان ماه خندید و فرمود همان شب (۸۰) --- page 92 --- به پور سام رساندند که دخت مهراب را از آرزوی دیدار دیوانه کرده است. روز چشم براهی بپایان رسید. چون خورشید به سراپرده شام فرو رفت در مشکوی روز بستند پور سام بسوی مهر و آرزو گام برداشت. رودا به از فراز باره راه او را میدید. چون چشمش به زال افتاد فریاد شاد باش بلند کرد. زال دو چندان مست و جوان گردید. رودا به گیسوان از کنگره فرو هشت تا پور سام را بدان کمند مشکین بر فراز آورد. دستان سام بر موی او بوسه مهر داد. کمند از پشت زین برون آورد و بر باره فراز شد. هر دو بکردار مست رفتند و سوی خانه زرنگار شدند. رودا به چون بهشتی اراسته بود. پور سام را آن زیب و فر به شگفت اندر کرد. رودا به در دیده در وی مینگریست. چشمش ازان افسر بیجاده سرخ خیره شد. بوس و کنار و پیمانه پیمان مهر را استوار کرد. زال گفت هر چند چون منوچهر این داستان بشنود بدین کار همداستان نگردد و سام نیرم خروش برآورد و بر من به جوش آید. من هرگز از پیمان نگذرم تا تو آشکارا جفت من گردی. رودا به پاسخ داد که جهان آفرین بر زبانم گواه باد که جز تو دیگری بر من پادشاه نگردد. هر زمان مهرشان بیش می باشد. خرد دور میگردید. آرزو پیشی میکرد. چنین بود تا سپیده دمید. بامداد بر کهسار کابل برآمد. خروسان بانگ زدند آوای تبیره از سراپرده مهراب شاه بلند گشت و خورشید ماه را بدرود کرد. سرمژه تر کردند و بر افتاب زبان کشادند. زال از بالا کمند در افگند و ازان کاخ فرخنده فرود آمد. بر اسپ خویش نشست و بسوی لشکرگاه بازگشت. (۸۱) وال ۱۰۰۰ کتاب --- page 93 --- چون به لشکر گاه رسید موبدان وسران را بخواند وراز خویش با ایشان در میان نهاد تا خردمندان پیش بین دران چه بینند و فرزانگان چه فرمایند. سخن بر لب بخردان بسته شد. چون مهراب از ماندگان ضحاک بود از کین منوچهر و سام هرا سیدند. سپهبد زال مایه خاموشی را در یافت و راه کشایش سراغ کرد. موبدان در پایان کام و ارام او را خواستند و پاسخ آراستند که مهراب هر چند بر تازیان پادشاه است از گوهر اژدهاست. مردیست بزرگ که نتوان او را تنگ مایه گفت . راه آنست که نامه ئی به سام جهان پهلوان نوشته آید. سپهبد نویسنده را پیش خواند و گفت به پدرم نوید و درود و پیام بفرست. آنگه بنویس ای گراینده تاج و کمر؛ روزگار مرا بدانسان که دیدی زادآنگاه که پدر در نازوخز بر ند بود مرا در ته بال سیمرغ در هند کوه جای داد. جای آشیر خون میخوردم . تا انکه از آشیان به تخت و نام شدم اکنون کاری دل شکن پیش آمد که نتوان آنرا بانجمن باز گفت: بدام مهر دخت مهراب افتاده ام. شبهای تیره، بار من ستاره و کنار من دریاست کوه گواه است که جهان پهلوان گفته بود هیچ آرزو بردلت نگسلم. چون نامه بدست سام رسید سرش از اندیشه دل گران گشت و با خود گفت: کسی را که مرغ ژیان آموزگار باشد لاجرم از روزگار چنین کام دل جوید. موبدان را بخواند. ستاره شناسان از اسمان راز آن کار بازجستند. گفتند ازین دو پیلی ژیان به جهان آید که به مردی میان بندد. پی بدسگالان از زمین ببرد از سکسار و مازندران نشانی نماند و زمین را به گرز گران بجنباند به دشمنان از و بدر سد. برای سرزمین خود نکوئی آورد. سام نیرم دلش شاد گشت به فرزند پیغام داد زال چون بدانست که پدر شاد است واکنون شهر یار منوچهر شاد باید بود امیدوار گردید. (۸۲) --- page 94 --- زنی شیرین سخن درمیان زال ورودا به پیغام بر بود. دو دل داده به همدیگر پیام مهر و آرزو میفرستادند. روزی پس از انکه زن پیغام زال را به رودا ببرد سین دخت بروبد گمان گشت. چون در یافت که زال ورودا به شبی تا بامداد با هم نشسته ود ل پیما ن بهم بسته اند ناچار آه نکشید. سین دخت از هراس انکه مبادا مهراب آگه شود بدل رنجور سوگوار گردید. مهراب کار او را جویا شد. سین دخت چون سر گزشت باز گفت مهراب دست بردسته تیغ نهاد. تنش لرزید ورخش چون لا جورد شد . سین دخت زار گریست . باخرد وزاری او را نرم کرد واز انجام نيك سخن را ند . چون منوچهر از خانه مهراب ودستان سام آگهی یافت پردرد شد . نوذر را فرستاد تابه سام برساند که پیش از رفتن به زابل بدربار منو چهر شاه بیاید . سام جهان پهلوان از دیدن نوذر بدل شاد شد و آهنگ در بارمنو چهر کرد. منو چهر با سپاه گران و مهان بر سر راه اورفت . چون به کاخ شاهی باز گشتند او را بنواخت و پهلوی خود بر نشاند . منو چهر ماز جنگ زندران باز پرسید . سام از پیروزی و پهلوانی خود سخن ها گفت چون شاه از مهراب سخن بمیان نیاورد ، سام نیز دران خاموش ماند . رو ز دیگر تا سام سخن میزد منو چهر شاه بدوفرمان داد که کنون بایستی تخم اژدها از جهان برداری. برو و مهراب و کابلستان را خراب کن. سام جهان پهلوان را فرمان شاه ناگوار وشگفت آمدولی مانند گردان پاکدل آنرا بی سخن پذیرفت. آنگاه بی آنکه ازدل خود و درد فرزند سخن گوید لگام سوی کابلستان باز گردانید زال چون از کارپد آگاه (۸۳) --- page 95 --- شد نزد او شتافت. روزگار گذشته را باز آورد و پیش پدر نهاد و آنکه پیمان اورا بیاد دارد. دو کوه یکی پیمان با فرزند درد رسیده و دیگری فرمان شاه بر پیکر گرد زابل فرود آمد. سام در ان کار فروماند. رای زد. فرزند را فرمان داد تا خود نزد يك منوچهر شود. شاید هنر و جوانی او خاطر شاه را شاد کند و فرمان تباهی کابلستان را باز خواهد. زال برسنجش پدر آفرین خواند. نویسنده آمد و بفرمای سام نریمان نبشت: این نامه از سوی آن پهلو ان گرد افگن گرز دار بسوی شهریار می آید که نیرویش هماره و همگان برای آرزوی پاد شاه کار کرده. بد استان اژدهای رود کشف بمرگ گردان کرگساران و خون یلان مازندران که کار آنان را به گرز گران و فرمان شاه راست کرده ام به پادشاه میدهم که شهریار خود گواه پیمان من با زال است. زال را فرستادم تا حال خود بازگوید باشد که شهریار سخن پهلوانی را گرامی دارد و روا نشمرد که دشمن شکن پیمان شکن گردد. زال چون بچه سیمرغ بسوی منوچهر تاخت تا آنجا هنر آزماید و دل منوچهر را از کین مهراب پاک سازد. پیام سام یکز خم را برساند و به پیمان دوستی خود با رودا به گراید. چو این داستان در کابل فاش گشت سر مرزبان مهراب از پر خاش پر شد. برسین دخت براشفت و راز پیکار سام را به خشونت با او در میان نهاد. سین دخت گفت که اگر مهراب بد و باز گزارد نزد سام رود و او را از راه تباهی کابلستان بازگرداند. سین دخت بنام فرستاده مهراب با خواسته های فراوان نزد سام رسید. به رنگیکه پهلوانان خردمند راستوده آید سخن راند و سام فرو مانده در کار را نرم ساخت. (٨٤) --- page 96 --- چون کار سرانجام شد گفت که او سین دخت است. سام را شگفت آمد. او را بنواخت و پیمان بست که دل بیگناهان کابل نسوزد و بروز تیرگی روا ندارد. سین دخت بادل خرم باز گشت. مهراب را شاد ساخت و مژده داد که سام نیز هم به زودی بجای آنکه بکین براید به مهر مهمان شاه کابل گردد. زال به دربار منوچهر پیوست. شهریار آفرین خواند. چون نامه سام ازو دریافت ستاره شناسان را به جستجوی اختر گماشت. سه روز اختر رودابه وزال را در آسمان جستند. تا آنکه آنرا همایون وفرخنده یافتند. شهریار شادمان شد. آنگاه بفرمود تا زال را در خرد ودانش بیازمایند. موبدان را بخواندند. موبدی پرسید. : «ازان دوازده سروی نشان میجویم که از هر یکی سی شاخ بر زده.» دیگری گفت : «در سراغ آن دو اسپ گرانمایه تیز تازم که یکی چون دریای سیاه و دیگری برنگ بلور سپید است هر دومی شتابند ولی یکدیگر را نمی یابند.» دیگری گفت: «آن سی سواری را نشناسم که چون از بر شهر یار بگزرند یکی کم شود ولی چون بشمرند همان سی باشند.» دیگری گفت : «مرغزاری پر از سبزه و جویبار است مردی باداس تیزسوی آن مرغزار شود و همه را از تروخشک بدرود. نیاز نپذیرد وزاری نه نیوشد. آن مرغزار کجاست آن مرد کیست.» دیگری گفت: «چیست آن دو سرویکه مرغی را بران آشیانست. بام بریکی وشام بردیگر نشیند. چون ازین برخیزد بپژمرد و چون بران برنشیند بوی مشک خیزد. یکی هماره پدرام و دیگری را برگ و بار پژمرده باشد.» دیگری گفت: «شارستانی است که مردم ازان به خارسان هامون پرداخته اند ناگهان گرد خیزد و بناهای سر به ماه ناپدید شود.» (۸۰) --- page 97 --- زال براندیشه گشت آنگاه زبان بکشاد و به پرسنده نخست باز گفت : « سال دوازده ماه دارد که هر ماهی را بسی روز بپای سرآید . گردش روزگار چنین است .» دیگری را گفت: « شب و روز در دنبال همند و یکدیگر را نمی یابند . روزگار چنین میگذرد . » دیگری را گفت : « از ماه سخن گفتی ولی از زیان آن نفرمودی که يك شب گاه گاه کم آید . در شمار تا زیان درین سواران زیان رو دهد » . دیگری را گفت : « دو سرو و بازوی چرخ بلند است . آن مرغ خورشید است که بیم و امید جهان ازوست .» دیگری را گفت: «شارسان سرای در نگ و شمار است. خارسان این سرای سپنج را باید گفت که هم ناز و گنج و هم درد و رنج دارد. چون باد نیستی بوز داز گیتی خروش برآرد و بدان شارسان شویم . » دیگری را گفت : « روزگار درو گر و ماچون گیاهیم .سپهر به پیر و جوان ننگر دوزاری شیون نه نیوشد . » شاه و میدان همگان خرم شدند شهریار جشنکاه بیاراست و به رامش پرداخت چندان می کشیده شد که جهان در چشم پهلوانان مست به رامشگری درآمد. فرداچون خورشید برآمد و گیتی چون کوه بدخشان فروزان گردید زال کمر بست و نزديك شاه شد . منوچهر فرمود تا گردان گرد آیند و پهلوانان پهلوانی کنند. زال نیز بمیدان شد. به گرزو به تیر و به تیغ و سنان سرآمد.تیرش از درخت کهن درگذشت . پهلوا نان همگان گواهی دادند که هر کس با او نبرد جوید مادر بر او جامه لا جورد کند . آنگاه منوچهر پاسخ نامۀ سام را بکام دل زال بداد. زال نزد يك سام (٨٦) --- page 98 --- پیام داد وخود نیز روزی پس تر آهنگ بازگشت نمود . چون فرستاده زال نزديك سام رسيدسام پیامی به کابل فرستاد تا شمع سور رادر خانه شاه کابل بيفروزدومهراب وسین دخت ورودا به را مژده شادی بدهد. زال به پدر پیوست . سخن های گذشته را در میان نهادند و پیام دیگری به کابل فرستادند. کاخ شاه کابل چون بهشت خرم آراسته گردید. تخت زرین را برنها دند . رودا به در خانه زرنگار بخود پرداخت. کابل پراز رنگ و بوی و پر از خواسته شد . پیلان را بیاراستند وزمین را بدیبای رومی بیراستند . را مشگران گرد آمدند. کابل زمین کران تا کران صورت بهشت برین شد. آئين نياكان را کار بستند. شاه وماه را بيك تخت بر نشاندند وزر و گوهر برافشاندند. بر سرشاه افسر زر نگار وبر تارك ماه گوهر شاهوار درخشيد. دخت شاه کا بل جفت فرزند شاه زابل گردید. مهر و دوستی افسانه شان را بروز گار سپرد تا آنرا نگهدارد . (انجام) (۸۷) --- page 99 --- [BLANK PAGE] --- page 100 --- مهمترین آثار نویسنده چاپ شده ۱- پیشوا (ترجمه ازجبران خلیل) ۲- افسانه های مردم ۳- یکعده رساله ها دربارۀ افغانستان بزبان انگلیسی (منطبعۀ لندن) آماده به چاپ ۱- «عواطف» ۲- منتخبات اشعار (فارسی وپښتو) ۳- «باغبان» و «لمعات بنگال» (ترجمه از تاگور) ٤- «دختر نابینا» «عروس بیکس» (ترجمه از آثار لانگ فیلو) ٥- «روپی کلیمه داره» (تمثیل منظوم بزبان پښتو) ٦- اندیشه ها تذکر: عدۀ بزرگ مقالات واشعار نویسنده تالیف وترجمه، بصورت پرا کنده در جراید کشور نشرشده و بعضی هم به چاپ نرسیده است. --- page 101 --- باهتمام حبیب نوابی مدیر پشتون ژغ چاپ شده عقرب ١٣٣٦ مطبعه دولتی --- page 102 --- [BLANK PAGE] --- page 103 --- [BLANK PAGE] --- page 104 --- [BLANK PAGE] --- page 105 --- [BLANK PAGE]