# Tārīkh-i Afghānistān تاريخ افغانستان # adl1198 # Kābul, Maṭbaʻah-ʼi Dawlatī, 1336 1957 کابل مطبعۀ دولتى،, . ١٣٣٦ # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- [BLANK PAGE] --- page 2 --- [BLANK PAGE] --- page 3 --- [BLANK PAGE] --- page 4 --- [BLANK PAGE] --- page 5 --- [BLANK PAGE] --- page 6 --- انجمن تاریخ افغانستان تاریخ افغانستان جلد سوم تالیف میر غلام محمد غبار علی احمد نعیمی م محمد صدیق فرهنگ احمد علی محبی خلیل الله خلیلی --- page 7 --- [BLANK PAGE] --- page 8 --- Moy Eljiu Kabul, 1963. نمره : ۴۸ تاریخ افغانستان جلد سوم * * * مشتمل بر : ظهور و نفوذ اسلام وعرب در افغانستان نگارش : م غبار طاهریان « : علی احمد نعیمی صفاریان « : میر محمد صدیق فرهنگ سامانیان « : احمد علی محبی غزنویان « : خلیل الله خلیلی * * * مطبعه دولتی ثور ١٣٣٦ --- page 9 --- [BLANK PAGE] --- page 10 --- مقدمه جلد سوم تاریخ افغانستان حسب تقسیماتی که بر اساس کرونولوژی دوره های تاریخی بعمل آمده اساساً از آغاز انتشار اسلام در افغانستان شروع و با ظهور چنگیز خاتمه می یابد. این دوره در حدود شش قرن را در بر میگیرد که در طی دو قرن اول آن موازی با جنگها آئین اسلامی و نفوذ فرهنگی عربی به تدریج دامنهٔ انتشار خویش را در نقاط مختلف مملکت پهن میکند و در نتیجهٔ عمیق ترین انقلاب فکری جای آئین و معتقدات پارینه را دین و ثقافت و معارف اسلامی فرا میگیرد. سپس با سپری شدن يك دوره جنگها و مقابله های خونین بعد ازین که تعداد معتنابهی از مردم افغانستان بدین فرخندهٔ اسلامی میگرایند و دلهای شان به نور ایمان روشن میشود، حریت اسلامی با نغمهٔ آزادی پسندی روح استقلال طلبی را در افراد این خطه تقویت نموده، رؤسای قوم در هر گوشه و کنار سر بلند میکنند و سلاله های مسلمان کشور در پی احراز استقلال و تشکیل حکومتها برآمده و سلاله های سلطنتی طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان و غوریان یکی بعد از دیگری بمیان می آید. جلد سوم تاریخ افغانستان وقف روشن ساختن همین دورهٔ تاریخ شده و در نگارش قسمتهای مختلف آن برخی از اعضای مسلکی سابق انجمن تاریخ و بعضی از همکاران افتخاری حصه گرفته و از ثمرهٔ مجموعی تتبعات ایشان این اثر بمیان آمده است. چون نگارش فصل های این مجلد به تاریخ های مختلف بعمل آمده است انجمن تاریخ بغرض اینکه خوانندگان انتظار زیاد نکشیده باشند هر فصل را در موقعش بشكل رسالهٔ علیحده به چاپ رسانیده و اينك امروز مجموع آنها را بصورت این اثر بزرگ تقدیم میکند. تنها فصل غوریها که در ین --- page 11 --- اواخر رسیده هنوز متأسفانه موقع طبع نیافت. لهذا انتشار جلد سوم را بیش ازین به تعویق نیفگنده امیدواریم فصل غوریها جداگانه بشکل ضمیمۀ جلد سوم منتشر گردد. انجمن تاریخ از همکاریهای قیمتدار ذواتی که در نگارش فصل های مختلف جلد سوم تاریخ افغانستان سهم گرفته اند صمیمانه تشکر نموده و با استقبالی که قبل برین از رساله ها بعمل آمده است متیقن شده است که نتیجۀ این تتبعات در روشن ساختن دوره ئی از تاریخ وطن مفید واقع شده و مجموعۀ آنها بصورت يك جلد بیشتر موجبات دلچسبی علاقمندان را فراهم خواهد کرد. ١٦ ثور ١٣٣٦ احمد علی کهزاد تاریخ (٥٠٠٠ جلد) شیر محمد --- page 12 --- ( الف ) فهرست مندرجات قسمت اول ظهور ونفوذ اسلام وعرب در افغانستان از سال ۲۲ تا ۲۰۰ هجری مضمون صفحه اسم خراسان ۱ اوضاع افغانستان مقارن ظهور اسلام ۳ ظهور اسلام در عربستان ۷ عرب در همسایگی افغانستان حضرت پیغمبر آخرالزمان (ص) ۱۰ خلیفهٔ اول (رض) ۱۲ خلیفهٔ ثانی (رض) ١٤ تصادم عرب با افغانستان ( ۲۲ - ۲۳) ١٦ خلیفهٔ ثالث (رض) وافغانستان (۳۱ -۳۲) ۲۰ دفاع خراسانیان در مقابل عرب قارن هراتی (۳۲) ۲۳ جنبش سیستان ۲۳ ولایات شمالی افغانستان وعرب ٢٤ ( ۱۳٩ - ۲۳ ) بازان حکمدار مرغاب ۲۵ جنگ مرغاب ۲۵ ٢٦ --- page 13 --- (ب) مضمون صفحه ماهویه حکمدار مرو ۲۷ اولین خلیفه اموی ۲۸ توطن قبایل عرب در خراسان شمالی ۲۹ توجه اعراب بماوراء النهر ۳۰ حجاج و قتیبه ۳۱ نیزك باد غیسی ۳۲ قتل برعمل قتیبه ۳۶ حیان خراسانی ۳۸ ولايات غربی خراسان و عرب (۴۳ - ۱۳۰) ابن سمره و حمله بكابل وزابل و بلوچ ۴۴ یزید ورتبیل ٤٤ لشکر طاؤسان ٤٦ ولایات جنوبی و جنوب شرقی افغانستان و عرب ٤٩ (۴۳ - ۲۰۵) بلوچستان ۵۳ ولایت سند ٥٤ ظهور ابومسلم در افغانستان ٥٥ (۱۳۹ - ۱۳۷) نهضت سیاسی ابومسلم ٦٠ نجات خراسان از اداره اموی ٦٣ تامین ماوراءالنهر ٦٦ انعکاس قتل ابومسلم در خراسان ۷۰ ۷۳ --- page 14 --- (ج) مضمون سنباد محمد و آذروبه حکیم مقنع خراسان مفتوحه وخلفای عباسی (٢٠٥ - ۱۳۷) خلیفه سفاح خلیفه مهدی خلیفه هادی خراسان وهارون خلیفه عباسی در سیستان امیر حمزه بن عبدالله آل برمك در دربار هارون الرشید مأمون عباسی و خراسان غلبۀ خراسان بر بغداد طرز ادارۀ عرب در خراسان مفتوحه دورۀ خلفای راشدین دورۀ بنی امیه دورۀ بنی عباس موثرات عرب و افغان در همدیگر قسمت دوم طاهریان پوشنج ظهور طاهر صفحه ٧٤ ٧٦ ٧٦ ٧٧ ۷۸ ۷۹ ۸۰ ۸۰ ۸۲ ۸۳ ٨٦ ۹۰ ۹۲ ٩٦ ٩٦ ۹۷ ۱۰۱ ١٠١ ۱۱۳ ١١٥ --- page 15 --- (د) مضمون صفحه نسب طاهر ١١٦ طاهر ١١٦ فرمان دهی طاهر بر افواج خراسان و فتوحات او ١١٧ غلبه طاهر بر علی بن عیسی ١١٨ ذوالیمینین ١٢٠ غلبه طاهر بر عبد الرحمن بن جبله و فتح همدان ١٢٢ فتح اهواز ١٢٣ حرکت طاهر بسوی بغداد و فتح آن ١٢٥ تقرر طاهر بحکومت شام و جزیره و غیره ١٢٦ تقرر طاهر بحکومت خراسان و اعلان استقلال ١٢٧ مرگ طاهر ١٢٨ مکتوب طاهر ١٢٩ طلحه بن طاهر ١٣٣ عبدالله بن طاهر ١٣٥ فتح مصر ١٣٦ طاهر بن عبدالله ١٤٠ محمد بن طاهر ١٤٢ شورش در طبرستان ١٤٢ تصرف یعقوب بر هرات ١٤٤ آمدن یعقوب بار دیگر بسوی هرات ١٤٥ عزیمت یعقوب بسوی نیشاپور و انقراض دولت طاهری ١٤٥ اوضاع اقتصادی خراسان در عهد طاهریان ١٥٠ --- page 16 --- (ه) قسمت سوم صفاریان ١٥٢ صفاریان عروج صفاریان ١٥٤ یعقوب بن اللیث صفاری ١٥٧ امارت وفتوحات یعقوب ١٥٨ فتح هرات وبوشنج ١٥٩ فتح کرمان وفارس ١٦٠ سفر کابل وبلخ ١٦٤ فتح نیشاپور وانقراض طاهریان ١٦٥ سفر گرگان ١٦٦ سفر فارس ١٦٧ واقعه دیر العاقول ١٦٩ وفات یعقوب ١٧٠ عمرولیث ١٧١ عمرولیث وخجستانی ١٧١ سفر اول فارس ١٧٦ جنگ بلخ واسارت عمرولیث ١٨٠ امارت طاهر بن محمد بن عمرو لیث ١٨١ بن علی معروف به شیر لباده ١٨٢ امارت محمد بن علی بن لیث * صنایع و ادبیات ۱۸۴ اداره ومالیات ۱۸۸ --- page 17 --- (د) قسمت چهارم سامانیان مضمون بلخ ماوای اصلی سامانیان سامانیان و امرای خراسان طاهریان هرات و آل سامان اسماعیل عادل مؤسس دولت آل سامان علل بهم افتادن اسماعیل و عمرو لیث اسماعیل بحیث فرمانروای کل خراسان فتح گرگان و طبرستان سیره امیر عادل الشهید ابو نصر احمد بن اسماعیل موضوع سیستان السعيد ابو الحسن نصر واقعات داخلی موضوع سیستان واقعه برادران نصر وقایع خارجی دوره پادشاهی السعید نصر امیر حمید نوح بن نصر جلوس امیر حمید نوح فتح ری بر کناری ابوعلی ظهور ابراهیم اقدامات نوح پس از برقراری مجدد مخالفت محمد بن عبدالرزاق صفحه ۱۹۲ ۱۹۰ ١٩٦ ۱۹۸ ٢٠٢ ٢٠٦ ٢٠٦ ٢٠٧ ۲۰۹ ٢٠٩ ۲۱۳ ٢١٤ ۲۱۷ ۲۱۸ ۲۲۱ ٢٢٥ ٢٢٥ ۲۲۷ ۲۲۹ ۲۳۰ --- page 18 --- الرشيد ابوالفوارس ۲۳۳ عبدالملک بن نوح السديد ابوصالح ۲۳۷ منصور بن نوح ۲۳۸ عاقبت کار محمد بن عبدالرزاق ۲۳۹ واقعه سیستان ٢٤٠ صلح با رکن الدوله نوح ثانی ۲۴۳ الرضی ابوالقاسم نوح بن منصور ٢٤٨ فتنه بغرا خان، خان ترکستان ٢٤٩ بازگشت نوح بر اورنگ سلطنت ٢٥٠ نقش سبکتگین در فرو نشاندن بدخواهان منصور ثانی ٢٥٥ ابوالحارث منصور بن نوح عبدالملک ثانی ۲۵۷ ابوالفوارس عبدالملک بن نوح ٢٥٨ انقراض دولت سامانی ٢٥٩ اوضاع اجتماعی و اداری ٢٦١ اوضاع فرهنگی وزرا و سرداران ٢٦٣ ابوالفضل بلعمی ٢٦٤ ابو علی محمد بلعمی ٢٦٦ ابوعبدالله محمد جیهانی ٢٦٦ عبیدالله جیهانی ٢٦٦ ابو علی جیهانی --- page 19 --- (ح) مضمون ابو عبدالله جيهانی ٢٦٦ ابو الفضل جيهانی ٢٦٧ حمويه بن علی ٢٦٧ ابو العباس احمد بن حمويه ٢٦٧ ابو عمران سميجور دراتی ٢٦٨ ابراهيم بن سميجور ٢٦٨ ابو الحسن ناصر الدوله سميجوری ٢٦٩ ابو علی سميجور ٢٦٩ الپتگين ٢٦٩ ابو صالح منصور ٢٧٠ احمد بن سهل ٢٧٠ ابوبکر چغانی ٢٧٠ ابو علی چغانی ٢٧١ ابو منصور محمد ٢٧١ دانشمندان و شعرا ابوزيد بلخی ٢٧٢ ابو سعيد احمد السجزی ٢٧٤ ابو سليمان المنطقی ٢٧٥ ابو سلیمان بستی ٢٧٥ ابو محمد المروزی ٢٧٥ ابو عبدالله محمد المرزبانی ٢٧٦ ابو جعفر الخراسانی ٢٧٦ ابو الوفاء جوزجانی ٢٧٦ ابو حاتم بستی ٢٧٦ --- page 20 --- (ط) مضمون صفحه محمد بن عبدا لرزاق بیهقی ۲۷۷ محمد بن علی الکاتب ۲۷۷ ابو عبدالله محمد المروزی ۲۷۸ ابوعمر و احمد ۲۷۸ ابوالقاسم الکعبی ۲۷۸ امام ابوالحسن محمد ۲۷۸ ابن ابی الازهر ۲۷۸ ابو عبدالله خوارزمی ۲۷۹ ابوبکر خوارزمی ۲۷۹ هیأت علمی مترجمین تفسیر طبری ۲۷۹ ابومنصور محمد بن هروی ۲۸۰ اسماعیل فارابی ۲۸۰ ابوعمر زوزنی ۲۸۰ مولف حدود العالم ۲۸۰ ابو منصور موفق بن علی هروی ۲۸۱ ابوالمؤید بلخی ۲۸۲ رودکی ۲۸۳ ابوالحسن شهید بلخی ۲۸۶ رابعه بلخی ۲۸۹ فرالاوی ۲۹۰ ابو شعیب هروی ۲۹۰ ابوشکور بلخی ۲۹۱ معروفی بلخی ۲۹۲ ابو العباس ربنجنی ۲۹۳ --- page 21 --- ( ) مضمون صفحه ابوزراعه معمری ۲۹۳ ولو الجی ٢٩٤ لوکری ۲۹۵ آغجی ۲۹۵ دقیقی بلخی ٢٩٦ امیر ابو یحیی طاهر چغانی ۳۰۰ منجيك ۳۰۱ ابوطیب مصعبی ۳۰۱ ابواسحق ابراهیم جویباری ۳۰۲ شاکر جلاب ۳۰۲ قسمت پنجم مقدمه فصل اول الپتگین ۳۰۱ ابواسحق ابراهیم ۳۰۳ بلکا تگین ٣٠٤ پریتگین ۳۰۵ فصل دوم سبکتگین ٣٠٦ سبکتگین وسامانیها ۳۱۲ --- page 22 --- (ك) فصل سوم يمين الدوله سلطان محمود ٣٢٠ غرجستان ٣٣٠ سيستان ٣٣٤ غزنه وغور ٣٣٨ خوارزم ٣٤٣ سلطان وتركان ٣٤٧ تركمان ها ٣٥٣ سلطان وهند وستان ٣٥٤ جنگ و يهند ٣٥٩ جنگ بهاطيه ٣٦٠ جنگ بهيم لکريا لشگر كوت ٣٦١ تسخير نندنه (ناردين) ٣٦٤ جنگ ثانی سر ٣٦٥ جنگ كشمير ٣٦٧ فتح قنوج ٣٦٨ جنگ بر دريای رهت (راهب) ولشكر كشی بمقابل تريلو جيبال ونندا (گنده) ٣٧٤ گواليار و كالنجر ٣٨٠ سومنات ٣٨٢ بت سومنات ٣٨٦ ماهيت بت سومنات ٣٨٦ فتح نور وقيرات ٤٠٠ مناسبات سلطان محمود با آل زيار وآل بويه ٤٠١ --- page 23 --- (ل) مضمون صفحه زیاری ها ٤٠٢ شاهنشاه افغانستان و آل بویه، فتح ری و همدان و اصفهان ٤٠٧ فتح مکران ٤١٤ جنگ جاتها ٤١٥ شاهنشاه شرق در بستر مرگ ٤١٦ شمایل سلطان ٤٢٢ کرامت وسخاوت محمود ٤٢٢ عدالت سلطان ٤٢٩ مقام دانش و فضیلت سلطان ٤٣٢ سلطان و ایاز ٤٣٤ دلیری و سالاری سلطان ٤٣٧ قرارگاه سلطان هنگام سفر ٤٣٩ پابندی شدید سلطان به دیانت ٤٣٩ مسجد عروس الفلك ٤٤٥ مذهب ٤٤٧ قبر سلطان ٤٤٨ فصل چهارم امیر جلال الدوله ابواحمد محمد ٤٤٨ فصل پنجم شهاب الدوله سلطان مسعود ٤٥٧ رسیدن مسعود به بلخ ٤٦٤ امر وزارت ٤٧٢ مسعود و نیابت وی در فارس و هند ٤٧٣ آمدن سفیر بغداد به دربار بلخ ٤٧٥ --- page 24 --- (ز) مضمون صفحه قتل منجوق وحادثه خوارزم ٤٨٠ رفتن التونتاش خوارزم شاه بجنگ علی تکین و کشته شدن او ٤٨١ کشاده شدن راه حج ٤٨٣ رسیدن خلعت بغداد ٤٨٥ ترکمانان ٤٨٧ فتح قلعه سرستی ٧٨٩ جنگ آمل و ساری ٤٩٠ حمله ترکمانان به نساء ٤٩٤ آمدن سلطان از هرات به غزنی ٥٠٠ حمله ترکمن ها به بون ٥٠٢ فتح هانسی ٥٠٣ انجام تخت طلا ٥٠٥ جنگ سباشی سپهسالار مسعود با ترکمانان و دیگر واقعاتی که درین میانه روی داد ٥٠٦ علی قهندزی ٥٠٧ جنگ علی آباد ٥٠٩ جنگ بیابان سرخس ٥١٠ وقایعی که در هرات رخ داد ٥١٣ عید در هرات با تجمل تمام سپری شد ٥١٤ پیکار در آزادی نیشاپور ٥١٥ حصار دندانقان و شکست آخرین سلطان ٥١٦ کشته شدن شهاب الدوله مسعود ٥٢٥ --- page 25 --- (ن) مضمون شخصیت و اخلاق مسعود قبر سلطان مسعود فصل ششم سلطان مودود القاب و اولاد مودود فصل هفتم محمد یا مسعود پسر مودود علی بن مسعود فصل هشتم عبدالرشید پسر سلطان محمود و طغرل کافر نعمت طغرل کما فرنعمت فصل نهم فرخ زاد فصل دهم سلطان ابراهیم ظهیرالدوله (ابراالملوك) فصل یازدهم علاء الدوله مسعود بن ابراهیم (مسعود ثالث) فصل دوازدهم ارسلان شاه فصل سیزدهم یمین الدوله بهرامشاه سوختن غزنه فصل چهاردهم خسروشاه پسر بهرامشاه فصل پانزدهم آخرین سلطان غزنویان خسروملك فهرست تاریخ جلوس سلاطین غزنه بحساب قمری و عیسوی شجره نصب غزنویان صفحه ۵۲۷ ۵۳۱ ۵۳۲ ۵۳۷ ۵۳۸ ۵۳۸۰ ۵۴۰ ۵۴۲ ۵۴۵ ۵۴۷ ۵۵۲ ۵۵۴ ۵۶۰ ۵۶۲ ۵۷۰ ۱۷۱ ۵۷۱ ۵۷۳ --- page 26 --- (س) مضمون صفحه فصل شانزد هم مسكوكات سلاطين غزنه ٥٧٤ فصل هفدهم مشاهير رجال وارباب حل وعقد ابو الفتح بستى ٥٨٠ ابو العباس فضل بن احمد اسفراينى وزير سلطان محمود غزنوى ٥٨٢ خواجه احمد بن حسن میمندی ٥٨٤ حسنك ميكال ٥٩٣ ابونصر احمد بن عبدالصمد شیرازى ٥٩٦ طاهر مستوفى ٥٩٨ عبدالرزاق بن احمد بن حسن ٥٩٨ ثقة الملك طاهر بن على بن مشكان ٥٩٨ حسين بن مهران ٥٩٨ ابوبكر صالح ٥٩٩ بوسهل خجندى ٥٩٩ عبدالحميد پسر احمد بن عبدالصمد ٥٩٩ جرجير يا (خرخيز) ٥٩٩ ابونصر منصور مشكان ٥٩٩ اياز ايماق ٦٠٢ خوارزم شاه التونتاش ٦٠٤ ابوسهل احمد بن حسن حمدوى يا حمدونى ٦٠٥ عبدالله بن يوسف معروف به ابوبکر حصيرى ٦٠٥ ابوسهل زوزنی ٦٠٦ ابو الفضل بيهقى ٦٠٦ امام ابوالطيب سهل بن سليمان صعلوكي ٦٠٧ --- page 27 --- (ع) فصل هجدهم گویندگان و دانشمندان ۶۰۸ شعرای زبان دری مالك الشعراء عنصری ۶۱۰ امیر فرخی ۶۱۳ غضایری رازی ۶۱۹ ابو نظر عبدالعزیز بن منصور عسجدی مروزی ۶۲۰ استاد ابوالحسن علی بهرامی سرخسی ۶۲۱ محمد بن محمود بدایعی بلخی ۶۲۱ ابو محامد محمود عمر جوهری زرگر هروی ۶۲۱ حکیم ابواسحاق کسائی مروزی ۶۲۱ ابو نصر احمد بن منصور اسدی طوسی ۶۲۲ عمارۀ مروزی ۶۲۲ حکیم ابوالقاسم فردوسی ۶۲۲ مسعود سعد سلمان ۶۲۳ منوچهری ۶۲۴ زینتی علوی محمودی ۶۲۶ لبیبی ادیبی ۶۲۷ ابو الفرج رونی ۶۲۹ سید محمد بن ناصر علوی غزنوی ۶۲۹ سید حسن غزنوی ۶۳۰ ابو الفضل مسرور بن محمد طالقانی ۶۳۱ منشوری سمرقندی ۶۳۱ صدر اجل ملك الكتاب ۶۳۲ --- page 28 --- (ف) مضمون صفحه ابوسراقه عبدالرحمن پسر احمد بلخی ٦٣٣ ابو المظفر بن ابراهیم بن علی پنجهیری (پنجشیری) ٦٣٤ مسعود رازی ٦٣٤ مظفر پنجدهی ٦٣٥ كوكبی مروزی ٦٣٥ ابو المجد مجدود سنائی غزنوی ٦٣٦ مختاری غزنوی ٦٣٧ فصل نزدهم عرفا رحمهم الله تعالی شیخ علی هجویری دادا گنج بخش ٦٣٨ حضرت شیخ ابوالحسن خرقانی ٦٣٩ شیخ ابوسعید ابوالخیر ٦٤٠ شیخ یحیی بن عمار سجستانی ٦٤١ خواجه عبدالله طاقی ٦٤١ ابواسماعیل عبدالله انصاری ٦٤٢ فصل بیستم علماء شیخ الرئيس ابوعلی سینا ٦٤٤ ابوریحان محمد بن احمد بیرونی ٦٤٤ ابوسلیمان خطابی ٦٤٦ عبدالملك بن علی هراتی ٦٤٧ ابومنصور ثعالبی ٦٤٧ آل مكیال ٦٤٨ ابونصر احمد بن علی میکالی ٦٤٨ شیخ ابی عبدالرحمن سلمی ٦٤٩ --- page 29 --- (س) مضمون ابی بکر احمد بن حسین بن علی البیهقی احمد بن محمد عبدالرحمن یا شانی هراتی آدم بن احمد بن اسد هراتی جناده بن محمد بن حسین ازوی هراتی ابو عبیدالله عبد الواحد جوزجانی ابوالخیر خمار ابونصر عبتی ابوسعید عبدالحی بن ضحاك بن محمود گردیزی ابوالمعالی نصر الدین بن عبد الحمید غزنوی فصل بیست و یکم شعرائی که در دوره محمود بان به عربی شعر دارند و در مدح این خاندان پرداخته اند ابو حفص عمر وین مطوعی حاکم شیخ ابوالحسن محمد بن عیسی کرجی ابوبکر عبدالمجید پسر افلح غزنوی ابوسهل کشبدی ابوالمظفر بلخی ابوبکر نحوی بستی ابو عبدالله الوضاحی البشری محمد بن حسین فصل بیست و دوم غزنه و وجه تسمیه آن تربت سلطان شرح مآخذ صفحه ٦٤٩ ٦٥٠ ٦٥٠ ٦٥٠ ٦٥١ ٦٥١ ٦٥٢ ٦٥٣ ٦٥٣ ٦٥٥ ٦٥٥ ٦٥٥ ٦٥٦ ٦٥٦ ٦٥٦ ٦٥٦ ٦٥٧ ٦٥٩ --- page 30 --- قسمت اول ظهور و نفوذ اسلام و عرب در افغانستان تألیف م. غبار --- page 31 --- [BLANK PAGE] --- page 32 --- بسمه تعالی و تقدس قسمت اول ظهور و نفوذ اسلام و عرب در افغانستان سالهای ۲۲ - ۲۰۵ هجری اسم خراسان: قبلا باید دانست چنانچه نام قدیم و ماقبل دوره اسلامی افغانستان «آریانا» بود، در دوره اسلام از قرون اولیه هجری تا قرن سیزدهم نام خراسان در عوض آریانا اطلاق و استعمال گردیده است. یکنفر مؤرخ ارمنی «مؤسس خورنی» در قرن (٤-٥ مسیحی) میگوید: « ... آریان از سوی باختر ماداو پارس است و تا هندوستان گسترده است ... و یازده ناحیه دارد ... کتاب مقدس تمام آریان را نام پارتیا داده است گمانم بسبب قلمرویست که بدست پارتها بود این ناحیه را ایرانیان «خراسان» مینامند یعنی شرقی : » (۱) مؤرخین دوره اسلام نیز کلمه خراسان را که مرکب از «خر» و «آسان» است در همین معنی مشرق گرفته، و خر را آفتاب و آسان را مکان شی (۱) کتاب احوال و اشعار رودکی تالیف سعید نفیسی طبع طهران سال ۱۳۱۰ جلد اول ص ۱۵۰ بنقل از: Geographie de Mosie de Corene Venise 1881 p, -55 --- page 33 --- (۶) دانسته ولهذا هردورا به مطلع الشمس ترجمه كرده اند(۱). نويسندگان وشعراء افغانستان كلمه مشرق وسلطان مشرق را درمورد افغانستان و پادشاهان افغانى استعمال (۲) ومؤرخين مغرب زمين نيز اسم خراسان را بمفهوم سرزمين مشرق شناخته اند، يكى ازينها ميگويدكه كلمه خراسان درفارسى قديم بمعنى مشرق آمده است (۳). درهر حال چنين معلوم ميشود كه كلمه خراسان بسيار قديمى نبوده ،و بيشتر در دوره سانيان فارس بوجود آمده، ودر مورد افغانستان كه درمشرق كشورشان افتاده بود استعمال گرديده است بعدها در دورۀ اسلام اين نام از عهد بلاذرى (قرن ٣ هجرى) تا عصر سيزده هجرى در معنى خاصش بولايات شمالى وشمالغربى افغانستان (٤) ودرمعنى عام آن به كل كشور افغانستان اطلاق (٥) وسلاطين افغانى بعنوان پادشاهان خراسان ذكرگرديده اند(٦) (۱) مثلاً ابوالفدا مؤرخ قرن هشت هجرى ، تقويم البلدان طبع پاريس سال ۱۸٤۰ عنوان خراسان وغيره . (۲) نويسندۀ گمنام قرن چهار هجرى ، حدودالعالم من المشرق الى المغرب طبع عکسی لينن گراد ص ٢٧ وعروضى سمر قندى نويسنده قرن شش هجرى ، چهار مقاله طبع ليدن سال ۱۹۲۷ ص ٣ و يا عنصرى در قصيده : (يا شنيدم هنرهاى خسروان بغير ٭ بياز خسرو مشرق عيان به بين تو هنر . (۳) لوسترانج ، كتاب اراضی خلافت شرقيه فصل خراسان . (٤)مثلاً بلاذرى مؤرخ قرن سوم هجرى، فتوح البلدان طبع قاهره سال ۱۹۰۱ ص ٤١٠ وامثالها (٥) ابن خرداذبه نويسنده قرن سه هجرى، المسالك والممالك طبع ليدن سال ١٣٠٦ ص ۱۸ - ٢٤٣ و يا نويسنده اشكال العالم منسوب به جيهانى - قرن ٣ - ٤ هـ - متعلق موزه كابل ص ٦٧ - ٦٨ - ٧٠ وغيره . (٦) ناصرخسرو نويسنده قرن پنج هجرى سفر نامه طبع برلين سال ١٣٤٠ ص ١٣٤ نرشخى نويسندۀ قرن چهار هجرى ، تاريخ بخارا طبع طهران سال ۱۳۱۷ ص ١٢-٢٧ - گرديزى ( قرن ٥ ) زين الاخبار طبع برلين ۱۹۲۸ ص ۱۰ - ۲۱ - ۲۲ - ۲۳ - ٦٢ - ابوالفضل بيهقى طبع كلكته ١٨٦٢ ص١٤٨-٤٨١-٤٨٢ - ٤٨٥ - ٤٨٦ - خواند امير حبيب السير طبع بمبئى ۱۲۷۳ جلد ۲ـ جز ٤٠ ص ١٥٥ - ١٦٥ مرتضى حسين ، حديقةالاقاليم طبع هند ص ٧٤ - ٣٧٥ - امرنات ، ظفر نامه رنجيت طبع لاهور ۱۹۲۸ ص ٣- ١٣٠- ١٢١-١٣٢-٢٠١ -٢٠٣ ٧-٧٧ --- page 34 --- (۳) تا آنکه در طی قرون کثیره اسم افغان و افغانستان بمیان آمده و بالاخره در قرن سیزده هجری جای اسم خراسان را اشغال نمود. اوضاع افغانستان مقارن ظهور اسلام مقارن ظهور اسلام یعنی قرن هفت میلادی اوضاع کشور خراسان متلاشی و پریشان و از حیث ماده و معنی دوچار بحران بزرگ اجتماعی بود. مثلاً از پهلوی دین که عامل قوی وحدت جامعه است، ازنه قرن باینطرف خراسان گرفتار تفرقه و تشتت و بعلاوهٔ دیانت قدیم زرتشتی، معروض سیلاب خمار آور دین بودائی گردیده بود، در صفحات شمال هندوکش در خطی که از بلخ تا قندهار ممتد شود در غرب آن دیانت زرتشتی، و در شرقی دیانت بودائی مروج، و این دین اخری از قرن دوم قبل الميلاد رو بعروج سیر، و آئین زرتشت را قدم بقدم در صفحات شمال و وادیهای هیرمند عقب زده میرفت. آئین برهمنی نیز بتدریج پیشرفته و اينك در صفحات جنوبی هندوکوه معابد او با معابد بودائی همسری مینمود طریقه های شیوائی در صفحات جنوب هندوکش (از قرن اول مسیحی) و آفتاب پرستی (کیش مترا) که جزئی از آتش پرستی یادگار اوستا بود در زمین داور و نقاط مختلفه مملکت (تا قرن نهم عیسوی) و همچنان طرق مختلفهٔ هندوئی در زابل و کابل، ننگرهار و لغمان و پکتیا و سواحل راست رودخانه سند رواج و هر يك معابد معینی در آنجاها داشتند. طریقه نسطوری عیسوی هم از قرن چهار با شش مسیحی در ولایت های طوس، مرو، هرات و غزنی قدم نهاده بود. (۱) معابد عظیم این مذاهب از قبیل معبد نوبهار بودائی بلخ، معبد «زور» آفتاب پرستی زمین داور معبد «آرونای» آفتاب پرستی کـاپـیسا، معبد «سوریای» برهمنی (۱) نستوریان نام بطریق قسطنطنیه بود که ادعا میکرد حضرت عیسی دو وجود روحانی و جسمانی داشت، عقیده او بعدها در اطراف موصل، حلب و سوریه نشر گردیده و در قرن شش مسیحی در نواحی ولایت مرو و حتی غزنی رسیده بود، پیروان این عقیده نسطوریها گفته میشدند. --- page 35 --- (٤) کوتل خیر خانه کابل و معبد هندوئی سکاوندلوگر در صفحات تاریخ افغانستان مشهورند. جامعه افغانستان آنروز از حیث زبان نیز کمتر از تعدد مذهب مختلفه گرفتار تشتت و پراگندگی نبود، چونکه ساختمان جغرافیائی مملکت بواسطه جبال شامخه کشور را در صفحات و وادیهای متعدده منقسم و هر وادی و ولایتی در تحت تأثیر آب و هوا یا عدم اختلاط و ارتباط کافی باولایات سائره بعلت صعوبت وعدم شوارع و راها دارای زبان و یا لهجهٔ خاصی گردیده بود بحدی که مقارن ظهور اسلام السنه بسیاری در تمام کشور رایج بود از قبیل: دری، تخاری، سانسکریت و پراکریت هایش، هروی، سگزی، زاولی و دها لهجهٔ دیگر. حالت سیاسی و اقتصادی کشور نیز با اختلافات امور ذوقی ملت یعنی دین و زبان یکسان بود، در صفحات غرب و قسماً شمال مملکت از قرن شش مسیحی (٥٦٥م) تسلط ساسانیان، و از همان وقت در ولایت آنروزه وسیع تخارستان نفوذ تورکان غربی پهن بوده و صفحات جنوب هندوکش تا حوزهٔ هیرمند مستقل، وولایات جنوب و شرق شمال بشكل ملوک الطوائفی بسر میبرد و احیاناً دست هندیها از رود سند عبور میکرد، در قرن هفت مسیحی ما بین چینی ها و تور کان غربی آتش جنگ مشتعل و در نتیجه تور کها مغلوب و در ماوراءالنهر تحت حمایت چینی ها قرار گرفتند متصرفات ایشان نیز در سواحل جیحون یعنی تخارستان بدست چینی ها افتاد، ولی متعاقباً در داخله کشور چین انقلاباتی واقع و لهذا سیطره و نفوذ مستقیم ایشان در ساحل جیحون دوامی نکرد. اقتصاد کشور با چنین اوضاع اداری و سیاسی البته نمیتوانست ترقی اختیار کند، چونکه مرکزیت معدوم و لهذا قوهٔ مدافعه اقتصاد مفقود بود. بالطبع --- page 36 --- (ه) صنعت، علم، مدنيت و اخلاق فاصله نيز روبه انحطاط سير می نمود . با این ترتيب عامی بینیم که اوضاع اجتماعی افغانستان مقارن ظهور اسلام بحرانی و مملکت از نظر مادی وروح مستعد انحلال بوده، وچندین نسل ملت یکی پی دیگری در زیر این شرایط نامساعد اجتماعی بدنیا آمده و میگذشتند مبدا بقاء ملت مرهون تهذیب وتمدن قدیم وخاطره عظمت ومفاخر گذشته خراسان بود که هنوز مثل مشعلی در شبهای تار فروزان ،وقوم را بااعاده آن جاه وجلال ازدست رفته امیدوار میداشت، وهمین آتش بود که ایشانرا درماضی وماجراهای هخامنشی ویونانی وهندی راهنمائی کرده بود . ولی وقت عبور میکرد و آفات اجتماعی قوت میگرفت و اينك نفوذ اجانب از چهار جهت وحدت اداری وشركت منافع رااز بین برده، وسیمرغ بودا وبرهمنی، آئین زرتشتی را که مبنی بر روح عمل وجدال باشر بود زیر سایه نته آورخویش فرا گرفته بود، چنانچه میدانیم برهمنی پر از شرك و بت پرستی وفاقد هر نوع مساوات حقوقی بود، ودین بودائی نیز اصلاً ! بیشتر دین نظری بود تا عملی وانگهی تحریفاً با اصول سائر ادیان باطله مخلوط شده بود،لهذا عجالتاً این ادیان باروح اجتماعی افغانستان ملایمت وموافقت وبارشدسیاسی مملکت مساعدت نمیکرد در حالیکه همیشه ادیان مخصوصاً در آنعهد و درزندگی اجتماعی ملل تاثیر بزرگتری را دارا بود از همین جا است که در قرن هفتم میلادی کشور خراسان محتاج يك انقلاب عظیم اجتماعی بود تا بتواند تمام مفاسد اخلاقی واختلافات سیاسی و مذهبی ومغایرتهای نصب العین مادی ومعنوی قوم را از بین برده،وبجایش روح واحد وزنده درمملکت ایجاد نماید وگر چه زمینه برای قبول چنین انقلابی مساعد بود، اما هنوز محرك چنین انقلابی بزرگ مفقود، وظهورش بنظر مستبعد می آمد، تنهادرین میانه دین اسلام میتوانست چنین وظیفه سنگینی رادر خراسان ایفا نماید، در حالیکه شرایط --- page 37 --- (٦) اقليم وطبع جنگجوی ملت در مقابل پیشرفت این دین نوین هم موانع بزرگی ایجاد میکرد، زیراتاشرین اسلام در نیزه و تبلیغ را توأم پیش میکرد ، دوخراسانیان خو نه کرده بودند دینی جدیدا نهم در سايه شمشیر بپذیرند به همین سبب تعمیم اسلامیت درین کشور نه قرنی بلکه قرنها بتأخیر افتاد معهذا نشر دین اسلام در افغانستان سبب بزرگی و حدث و ترقى و سعادت قوم افغانستان در آینده گرديد. در هر حال اینوقت حالات اجتماعی ممالك هسمايه خراسان وحتی دنیا. معلوم نیز چندان بهتری نسبت با فغانستان نداشت در مصر قند و بخار اندتن و چین دیانت بودائی خیمه زده و پادشاه چین خودش را معبود، وسلطنتش را آسمانی میدانست،دین زرتشتی و کشور فارس را نفوذ ا ثین مزد کی خلل دار کرده دولت خود سرا امراء مستقل و مستبد و اهالی گرفتار ظلم و ستم بردند، اروپا وعصر گرفتار جهالت عمومیه، قساوت كليسا،مظالم وخانه جنگی امراء بوده امپراطوری روم شرقی از آستانه قسطنطنیه تا او قیانوس اطلس سوای تجمل ظاهری چیزی در دست نداشت، واروپای شمالی و غربی زیر دست و پای اقوام بربرو وحشی می تپید، اسپانیا در چنگال ویز،گوتهابظلم و آبادی خودش را باخته وايضا ليا جلال و جبروت روم قدیم را از کف داده بود، خلاصه تمام ملل اروپا در ظلم و انظلام گرفتار ودیانت که قهراً در سرنوشت اجتماعی دخل بزرگی داشت، آلوده وسدی از تعصب در مقابل تقدم و ارتقاء مجامع بشریه افراخته بود،دین عيسوی تحریف ومنجر به تثلیث واقنوم پرستی گردیده برده فروشی رایج، خون غلام بی قیمت وزن جنس ناپاکی محسوب بود مردم از ظلم وانظلام بجان رسیده، بفرهمانيت وانجيل پناه میبردند ولی پناه گاهی نمیافتند، چونکه ادیان بحالت اصلی خویش نمانده بودند، یهود ونصاری یا خالق را بخالق و یا مخلوق رابخالق تشبيه ميكردند ولهذا این ادیان اگر اصلا نبود تحریفاً نقطه مقابل و مخالف عقل و فطرت قرار گرفته یهودیها مادی --- page 38 --- (۷) صرف وعیسوی ها لاهوتی صرف شده بودند. در چنین وقتی بود که دین اسلام در گوشه از آسیا ظهور وارکان اجتماعی ملل گیتی را تکان سختی داده شاهراه جدیدی پیش پای نوع انسان باز کرد ظهور اسلام در عربستان آنوقت در جزیره نمای خشک و خالی عربستان هشت نه ملیون نفوسی زندگی میکرد که بشکل کوچی و بدوی محروم از حرف، صنایع و تجارت و فاقد احساس ملیت ووطنیت بوده دین بت پرستی و عصبیت خانواده و قبیله داشتند وبس. معهذا تأثیر اقلیم و آب و هوا یا عدم مرکزیت واداره ایشان را آزاد، شجاع باحمیت وجوانمرد بارآورده و بعلاوه زبانی وسیع و حیرت انگیز داشتند لهذا اینها در امور چنگ وادب هردو استعداد ترقی شایانی دارا بودند. در چنین مملکتی حضرت پیغمبر اسلام عليه الصلوة والسلام ظهور ودین رزین جدیدی برای بشریت آورد. اساس این دین متین توحید خالص وعدل و احسان بمردم و عباداتش کوتاه ومفید بود عقاید اسلام با اصول وقواعد طبیعی موافق و در تسویه اخلاق مساعد و برای ترقی و تمدن بشری مانعئی بلکه مشوق و مقوی بشمار میرفت. اسلام که یک مذهب روشن وساده عالی قابل فهم همه مردم بود، در پیروان خودش تساهل مذهبی ایجاد و در ترویج دین تنها شمشیر نی بلکه تبلیغ را نیز اهمیت میداد و مغلوبین را در اختیار دین آزاد میگذاشت با آنکه اسلام از شهوات بیشتر جلوگیری کرده و برای منهیات احکامات امتناعی سختی داشت معهذا از هر دینی زیاد تر توانائی آنرا داشت که از ملل مختلفه و نژادهای متباینه ملتی واحد تشکیل کند. اسلام هر که را مسلمان میشد با سائر مسلمین برادر قبول میکرد. «انما المومنون اخوة» و عدالت را بمردم امر مینمود. «واذا حکمتم بین الناس ان تحكموا بالعدل». همچنین عصبیت و امتیاز را --- page 39 --- (۸) لغو و شرف را در عمل وقول پاك و مفيد ميدا نست « ا ن ا كر مكم عندالله اتقا كم » پيغمبر اسلام در خطبه حجة الوداع فرمود « يا ايهاالناس ان الله اذهب عنكم نخوة الجاهليته وفخر ها با لا باء كلكم لادم و آدم من تراب ليس لعربى على عجمى فضل الا بالتقوی» . اسلام حمايت غلام، حفظ حقوق زنان ، اتفاق به مساكين و خدمت به مردم را امر ، وارتكاب زناه، قتل دزدی ، دروغ ، خیانت ، قمار ، خمر و وعده خلا فى رانهی ، و بسعى وعمل توصيه مينمود ، اسلام برخلاف مذاهب آنوقت که تعالیم مخوف آنها خضوع را در قلوب پیروان شان مستولی میساخت. مردم را ازراه تفكر و تعقل بقبول ایمان وا میداشت چنا نچه میگفت : « ان في خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولى الالباب» و يا « ا لذ ين يذ كرون ا لله قياماً و قعوداً و على جنو بهم و يتفكر و ن فى خلق السموات و الا رض ربنا ما خلقت هذا با طلا » . و يا « قل ا نظر وا ما في السموات والارض » قرآن چنانچه بعلم وحکمت توصیه میکند برهان را مقام شامخی میدهد و حتی مشر کین را بواسطهٔ نداشتن برهان توبیخ میکند در جا ئیکه میگوید « ام اتخدوا من دونه آ لهة قل هاتو ابرهانكم» دین اسلام بشكّل عقل و فطرت انسانی در نظر جلو ه میکند و او نه یکدین صرف مادی ونه صرف روحانی بلکه دینی معتدل و جامع هر دو جنبه بود بر ضد فلسفه فنا و ترك دنيای هند و فلسفه اشراق که مردم را بوادی فنا میکشاند ميكو يد « قل من حر م ز ينة ا لله ا لتى ا خر ج لعبا ده و ا لطيبا ت من الرز ق قل هى للذ ين امنوا في الحيات ا لد نيا خالصة يوم ا لقيامته كذالك نفصل ا لايات لقوم يعلمون » . اسلام دنیا و آ خر ت را دو چیز جدا كانه ني بلكه يكى ومقاول وخطا كار را دردنیا، بدبخت در آخرت هم ميد اند چنانچه میگوید «ومن کان فی هذه اعمی فهوفی الاآخرة اعمی --- page 40 --- (۹) وا ضل سبيلا ) و یا ( لهم البشری فی الحيوة الدنيا وفى الاخرة لا تبديل لكلمات الله ذا لك هو الفوز العظيم ) و یا ( لهم فى الدنيا خزى ولهم فى الاخرة عذاب عظیم ) اسلام پیروان خودش را برای تبلیغ مردم براه راست و امتناع از بدیها، و ایمان بخدا مامور میکند ( کنتم خیر امة اخرجت للناس تأمرون بالمعروف وتنهون عن المنكر وتوءمنون بالله ) بطور اختصار می توان گفت دین اسلام راجع بعبادات ، اخلاق ، حقوق ، جزاء واجتماع یعنی حقوق جسم و روح ومصالح دنیا و آخرت قوانین مکملی دارد . اینست که دین اسلام با چنین اصول محکم در قرن هفت مسیحی ظهور و در کمترین مدتی دارای پیروان صمیمی و جدی گردید . اردوی جسور و فدا کار ومطیع و افسران زبر دست ولايق او در سایه عشق به دین ، علو نصب العین ، ایثار وفدا کاری ، عدالت و احسان ، احترام و آزادی بعقاید وادیان ورسوم ، حسن تدبیر در امور کشوری وایفاء بعهود ، بسرعت حیرت بخشی ار کان امپراطوریهای روم شرقی و فارس را منهدم و برای پیشرفت اصول وسيادت اسلام از شرق تا غرب جهان صحنه وسیع وعظیمی باز کرد بطوریکه در مدت کمتر از قرنی از سواحل اوقیانوس اطلس تا کناره های سند و از آبشار های نیل تا دریای قزوین بیرق اسلام در بلاد مختلفه جهان در اهتزاز آمد ، البته این فتوحات عظیمه مرهون صلابت عسکریه وقوای روحیه مسلمین است ، ولی نشر دیانت اسلامیه بیشتر از سرنیزه ممنون تشويق ، تقریر و تبلیغ پیروان اسلام میباشد ، زیرا مردم اعمال واخلاق حسنه اینها را که نماینده دین اسلام بود دیده و بقبول دین جدید حاضر شدند . ملل مسیحی بجهتی دین اسلام پذیرفتند که حکام اسلامی را عادلتر از حکام خود شان ومذهب اسلام را روشن تر از مذاهب قدیمه خود ها یافتند ، بعدها تورك و مغل نيز بهمين علت دين اسلام قبول کردند، در حالیکه فاتح ممالك اسلامی شمر ده میشدند ، ناشر اسلامیت --- page 41 --- (۱۰) در چین بدون حمله نظامی بهترین دلیل رجحان مذهب اسلام نسبت به ادیان قدیمه محسوب است. در هر حال سیلاب این فتوحات مادی و معنوی عرب. که در طول يك قرن با دو صد هزار عسکر ویکهزا رو دوصد کشتی از سواحل بحیرهٔ خزر و سیاه تا بحر عرب و عمان و از سواحل غربی اسپانیا تا فرغانه زمین امتداد یافته، و جزائر مدیترانه را پر کرده بود فقط این در مقابل دیوارهای سر بفلك کشیدهٔ جبال هندوکش و قلب افغانستان بود که متوقف گردید تا آنکه اولاد این کشور خود این سد را از بین برداشته و دین اسلام را نه تنها تا دریای سند بلکه تا اقاصی مملکت هندوستان انتشار و ازین راه هم بخود و هم بدیگران خدمت بزرگی انجام دادند عرب در همسایگی افغانستان حضرت پیغمبر آخرالزمان چنانچه میدانیم حضرت پیغمبر اولی العزم اسلام عليه الصلوات والسلام در دو شنبه ۱۲ ربیع الاول مساوی ۱۷ اپریل سال ۵۷۰ مسیحی در شهر مکه بین قبیلهٔ قریش بدنیا آمد، این قبیله لهجهٔ فصیحتر و اعتبار ی بیشتر در میان قبائل حجاز داشته، و خاندان حضرت پیغمبر از برجسته ترین خانواده های قریش محسوب بود. قصی یکی از اجداد حضرت پیغمبر مکه را تعمیر، و هاشم فقراء مکه را در قحط غلاتان میداد؛ عبدالمطلب هم ازین شهر در برابر هجوم حبشی ها مردانه دفاع کرد. پدر پیغمبر اکرم قبل از تولد حضرت او وفات کرده بود، و آنحضرت بعد از تولد خودش يك خانه، يك كنیز حبشی «ام ایمن» پنج اشتر ، يك گله گوسفند بمیراث گرفت. پیغمبر اکرم هنوز شش سال داشت که مادرش "آمنه" از دنیا گذشت "حلیمه" دایه آنحضرت تاسن پنج اور ا در بین عشیرهٔ بنی سعید پرورش میکرد و در سن شش این وظیفه را «ام ایمن» قبول کرد، حضرت پیغمبر --- page 42 --- (۱۱) هشت سال داشت که جدش عبدالمطلب فوت ، وعمش ابو طالب به پرستاری او مشغول شد. در سن ۱۲ پیغمبر اکرم در معیت عم سفری باستقامت شام نمود، و در سن ۲۵ با «خدیجه کبری رضی الله عنها» ازدواج فرمود، عرب حضرت پیغمبر را نظر بمعالی اخلاقی که داشت «امین» لقب دادند، و پیغمبر اکرم در سن ٣٥ قریش را به تعمیر مجدد کعبه تشویق نمود. حضرت محمد علیه السلام در سن چهل وحی و الهام پیغمبری گرفتند دوشنبه ۱۷ رمضان ۶۱ مسیحی در کوه «حرا» آیه «اقراء باسم ربك...» نازل شد نبوت حضرت پیغمبر را خدیجه کبری، ابو بکر صدیق، وعلی ابن ابو طالب رضی الله عنهم به ترتیب تصدیق کردند، و بعد از نزول آیه «فادع..» حضرت پیغمبر دعوت باسلام را علنی ساخت در حالیکه قبلا در خفا صورت میگرفت، اینوقت تعداد مسلمین به چهل نفر رسیده و «عمر خطاب» و «حمزه» عم حضرت پیغمبر رضی الله عنهما از مشاهیر ایشان بود، البته قبیله قریش به مخالفت بر خواستند ولی خاندان هاشم و عبدالمطلب در مقابل دفاع میکردند. در سال ۱۳ بعثت هجرت پیغمبری از مکه به مدینه واقع، و این سال که با ۶۲۲ مسیحی مساوی بود مبدأ ورأس تاریخ ملل مسلمان قرار گرفت. جنگ «بدر» و «احد» از جنگهای مشهور پیغمبر اکرم با مخالفین است و در سال دوم هجرت قبله مسلمین از بیت المقدس بکعبه تبدیل، و در سال ششم صلح «حدیبیه» و ارسال نامه های آن حضرت به هر قل روم و کسری فارس و نجاشی حبشه در خارج و امراء یمامه و بحرین و غسانی در داخل جزیره نمای عربستان محتوی دعوت بدین اسلام، و در سال هفتم قلاع چندی از خیبر مفتوح، و سه هزار عسکر اسلام زیر قیادت زید بن حارثه باستقامت شام سوق گردید، گویا از همین وقت برای تعمیم اسلام و از بین بردن امپراطوریهای بزرگ دنیا اقدام شد خالد بن ولید نیز در همین سوقیات شهرت عسکری خودش را حاصل کرد --- page 43 --- (۱۲) در سال نهم رومیان در حدود فلسطین حاشری جنگ دیدند و حضرت پیغمبر بطرف شام حرکت و در تبوك قرار داد مصالحه را بامر دم آنجا امضاء كرد خالد بن ولید از همین جا به دومة الجندل اعزام و امیر آنجا را اسیر نمود در سال ده هجری پیغمبر اکرم مکه را فتح، و با ۱۲٤ هزار نفر مراسم حج ادا نمودند، و در سال یازده مجدداً در صدد سوقیات شام شدند، ولی اردو هنوز حرکت نکرده بود كه حضرت پیغمبر اکرم در منتصف ربیع الاول بعمر ٦۳ چشم از جهان پوشید. عایشه صدیقه زوجه پیغمبر اکرم در تعزیه آنحضرت میگفت دریغ از پیغمبر يكه فقر برغنا اختیار كرد و دین پر وریکه از غم امت شبی در بستر راحت آرام نغنوذ، او در محاربه با نفس از میدان صبر و تحمل فرار نکرد، و چشمش به منهیات میل نه نمود. باوجود کثرت اشرار اعدا گرد ملال به روی با اقبال وی ننشست، و در انعام بر رخ هیچ فقیری بی نوال نه بست، دندانش بسنگ دشمن، و سرش بعصای حوادث روز گار شکسته گردید، و شکم وی در دو روز پیاپی از نان جوینی سیر نشد وصل الله عليه وسلم . خلیفه اول رضی الله عنه : بعد از فوت حضرت پیغمبر اکرم در سر جانشینی آنحضرت میان عرب ها اختلاف پیدا و بدو دسته تقسیم شدند، يك دسته خلافت را حق امیر المومنین علی ابن ابیطالب پسر عم و داماد حضرت پیغمبر میدانستند، و دسته دیگر میراث را در خلافت نمی پسندیدند . در هر حال بین هر دو دسته مخالفت شروع و میتوان گفت از همین وقت تخم نفاق بین مسلمین کاشته شد، گرچه بجللة لياقت و كفایت امیر المومنين ابوبكر صديق و امير المومنين عمر خطاب از بسط این نفاق جلو گیری نمود، ولی در آینده نزدیکی آن تخم سر کشیده و متعصبین اموی کار را بشهادت اميرالمومنين --- page 44 --- (۱۳) خلیفه رابع منجر و خودها به تأسیس خلافت میراثی پرداختند، ولی افغانها در آخر مداخله وسلطنت متعصب بنی امیه را از بین بردند. در هر حال درعهد حضرت ابوبکر صدیق جانشین پیغمبر اکرم، که روزی پنچدرهم از خزانه ملت معاش میگرفت و بعد از مرکش اشتری و یکدست لباس مندرسی وغلامی بمیراث گذاشت سیاست پیغمبری تعقیب و بلافاصله سوقیات عسکری برعلیه هر دو امپراطوری روم شرقی وفارس شروع گردید عساکر عرب برای باز اول زیر قوماندانی «مثنی بن حارثه» و خالد بن ولید در جبهه شمال مشرق بالشكرفارس در سر حد عراق عرب مقابل، ودوبار فارسی ها را مغلوب نمودند، فارسی ها مکرراً بجنگ مبادرت کردند ولی باز هم مغلوب و در سیزده ماه بیشترین حصص عراق عرب را از دست دادند، جنگهای : ليس حيره، النبار وعين التمر از حروب مشهوره مذکور است. همچنین قوماندان مشهور عرب خالد بن ولید در عهد ابوبکر صدیق رض بجنگ بیزانطینی ها متوجه شد. اردوی رومی، فرات حدفاصل طرفین را عبور و از طرف اعراب نصرانی تقویه گردید معہذا از طرف خالد مغلوب ومنهزم گردیدند، هراکیلیس (هرقل ) مجبور شد خودش از قسطنطنیه شام آمده و اردوی دوصد چل هزاری تشکیل کند، این اردوی بزرگ در «يرموك» باسی هزار عسکر عرب مقابل شد، ولی از طرف قوماندان اسلام که عساکر شر را در مربع های نظامی منقسم کرده بود مغلوب و بعد از دادن صد هزار کشته فرار کردند. این جنگ مشهور دلیل دیگری بود بر تأثیر معنوی عقیده و ایمان و ایثار و فداکاری در جنگ مادی وغلبه بر اخلاق مشوش و تذبذب عقيده وظلم وانتظام . آری عرب آنروز نصب العین عالی و حدت نظر فداکاری ولهذا روحیه قوی داشته و برعکس طرف آنها از مدتها با دسات مداران مغرض، حكومات ستمگار امراء عیاش --- page 45 --- (١٤) وتمثيل ومظالم بسر برده، فاقد قوی معنوی و آرامش مادی بودند عساکر نیز بزور تازیانه و پول در میدان حرب سوق میشد پس غلبه او ان بزودی امری بود طبیعی خلیفه ثانی : بعد از فوت امير المومنين ابوبكر صديق رض امير المومنين عمر خطاب رض خلیفه شد واو در عقل وكفايت مثل خليفه اول بوده، سواء اعلاء كلمه توحيد مطلبی نداشت ، این خلیفه اسلام که بزرگتر بن فرمانروایان جهان بود لباس خودترا پینه میزد وشبها را روی صفحه مسجد با فقراء یکجا میخوابید، رفتار او در بیت المقدس نمونه از دها وذكا ومعالی اخلاق بشر بود بلاشك امير المومنين عمر ابن الخطاب رض در امور كشور وچنگ وعدل وداد مرد بزرگی در تاریخ عالم است . در حال خلیفه ثانی رض نقشه خلیفه اول رض را بحرارت تمام تعقیب نمود در جبهه شرقی قوماندان عرب ابو عبيده بن مسعود ثقفی قوای مدافع فارس وقوماندان آنها را مغلوب واسير، ومتعاقباً نرسی افسر دیگر فارسی را در نواح «كسكر» منهزم گردانید . رستم فرخ زاد سپه سالار فارس قطعات تقویه به مدد نرسی اعزام كرد، ولی او نیز از ابو عبيده شکست خورده، دولت فارس اردوی دیگری زیر قیادت بهمن جادوی برای جلوگیری از پیشرفت عرب سوق نمود، و جادوی در كناره فرات به تعبیه پرداخت، ابو عبيده نهررا عبور و به جنگ صعوبی اقدام كرد عرب چهار هزار کشته در میدان جنگ گذاشته، مغلوباً نهر فرات را عبور وجادوی به مدائن باز گشت . ولی سال دیگرسنه ١٤ هجری مثنی قوماندان عرب که موضع لیس را قرارگاه انتخاب کرده بود از طرف جرير بن عبدالله قوماندان جدید واعزامی دار الخلافه تقویه گردید ومهران افسر فارسی در ازمكاه «نخيله» بمقابل جرير سر در اباخته واردوی او متفرق گردید ، عرب اینروز را « يوم الاعشار » --- page 46 --- (15) خواندند، مثنی بعد از ین بغداد را ( که آنوقت دهکدۀ بیش نبود ) تاراج نمود و یزد گرد پادشاه فارس سپه سالار رستم فرخ زاد را با شصت هزار عسکر و فیلهای متعدد بجنگ عرب اعزام نمود خلیفه ثانی رض نیز قطعات مهم تقویه با قوماندان جدیدی « سعد وقاص » در اوایل سنه 15 در محاذ شرق گسیل نمود اردوی عرب که از سی هزار نفر تجاوز نمیکرد موضع «قادسیه» را منطقه حرب اتخاذ کردند و در جنگی که بین طرفین واقع شد رستم سپه سالار کشته و اردوی فارس بخائر وعلم مضرب به کاویانی را با مقتول بسیاری از دست داده فرار کردند، قوماندان عرب ازین بعد فرات را بی جسر عبور و باستقامت پایتخت فارس مارش نمود یزد گرد دل از دست داد . و به « حلوان » عقب نشست ، اما مهران رازی در « جلولا » وقسماً عساکر شکست خورده قادسیه در «تکریت» موقع گرفتند، سعد وقاص بعد از اشغال مرکز در ششماه حصار جلولا را بواسطه برادر زاده خود بنی هاشم و 12 هزار عسکر اشغال و همچنین تکریت و موصل را بواسطه عبدالله معتم فتح نمود، وشروان نیز در همین سال 15 هجری مسخر گردید. اما یزد گرد از استماع سقوط پایتختش بلا درنگ از حلوان به ری فرار کرد. عربها در سال 17 هجری «اهواز» را اشغال، و ابو هریره قوماندان اعزامی دارالخلافه هر مزو تستر را بصلح تحویل گرفته متعاقبا سوس فتح ، وشهر جدید کوفه از طرف سعد وقاص اعمار وبحيث قرار گاه عمومی عرب اتخاذ شد . در سال 21 یزد گرد اردوی عظیمی تشکیل و فیروزان قوماندان خودش را در نهاوند مامور نمود، زیر ا او از عزل سعد وقاص در سال 20 مجدداً امید وار بفتح شده بود، سپه سالار جدید عرب نعمان بن مقرن که بواسطه عبدالله پسر خلیفه اسلام تقویه شده بود به نهاوند عسکر کشید و در جنگ سه روزه با آنکه نعمان شخصاً در میدان حرب کشته شد اردوی عرب لشکر فارس را در هم شکسته و فیروزان را با ده هزار عساکر ش در رزمگاه بکشتند و این فتح « فتح الفتوح » خوانده شد، حذیفة بن الیمان جانشین نعمان گردید --- page 47 --- (١٦) و متعاقباً دينور و همدان بصلح مفتوح و یزد گرد باصفهان و از آنجا در کشور خراسان پناهنده شد، اصفهان نیز بسعی عبدالله بن عبان مسخر، در سنه ۲۲ ھ آذربایجان بهمت (مغیره) گشاده گردید. نعیم بن مقرن افسر عرب همدان یاغی را مجدداً تنبیه، و خط ری، قومس و دامغان را تامین نمود، والی مازندران و اهالی طبرستان نیز با عربها مفاهمه و در نتیجه تادیه خراج بصلح برفتند، و باین ترتیب در عرصه چند سالی کاخ بلند آوازه امپراطوری ساسانی با طراقه هولناکی از پا در آمد. تصادم عرب با افغانستان : چنانچه دیدیم از سال ۱۲ تا ۲۲ هجری در مدت در ۲۲ - ۲۳ ھ ده دوازده سال بیرق فتوحات عسکری نظیر عرب در مشرق جزیره عربستان فراز مداین پای تخت امپراطوری چندین قرنه ساسانی و در شمال عربستان بالای دمشق الشام مرکز آسیائی هفت قرنه امپراطوری روم شرقی و در غرب عربستان در کشور مصر و نوبه در اهتزاز آمد ولی هنوز طوفان این فتوحات حیرت انگیز در جهات ثلاثه مشغول پیشرفت بوده، و قوماندانهای نامور عرب یکی پی دیگری بلاد مشهوره دنیای آنروز را میگشودند. منجمله عساکر فاتح عرب که سرتاسر کشور فارس را استیلا و یزد گرد ساسانی را تعقیب میکردند با مقامات افغانستان مارش نمودند. در ینوقت ولایات غرب و شمال مملکت که زیر تسلط يك قرنه دولت ساسانی و تورکیان غربی و بعدها نفوذ چینی بسر میبرد، دارای ولایات متعدد و تشکیلات مختلفه بود و در نواح مذکوره حکام و امراء محلی افغانستان بحیث حکمرانان بومی و تحت الاطاعه خارجی ها زندگی داشتند. این حکام و اهالی از تسلط اجانب دل خوشی نداشته و برای رهائی خودشان از نفوذ ساسانی، تورکی و چینی منتظر وقت مساعد بودند. زیرا بتنهائی نمیتوانستند با دشمنان بزرگ و متعدد مقابله کنند. در چنین وقتی دولت ساسانی زیر هجوم --- page 48 --- (۱۷) عرب فرار گرفت و خراسانیان از دور میدان نبرد را تماشا میکردند بالاخره یزدگرد مغلوب و در سال ۲۲ هجری بخراسان پناهنده شد ولی خراسانیان چهره موافق نشان ندادند و او مجبور شد از مرو به ماوراجیحون بگذرد و از ترکان فرغانه زمین استمداد کند بیست هزار عسکر تازه دم عرب بقوماندانی احنف بن قیس از بصره و کوفه بغرض تعقیب یزدگرد در شمال مشرق فارس راه می‌پیمود و اینها برای بار اول از راه طبسین و بقول مورخین عرب دروازه خراسان وارد سرزمین خراسان گردید. قاهر و پیشرفتند. یزدگرد نیز با کومکیان ترک از آنطرف جیحون بمقابله پیش آمدند خراسانیان در حین عبور لشکر عرب از خاک خودشان سعی کردند بدون ضرورت دست بخون مهمان نو وارد نیالایند و بگذارند ریشه ساسانی دشمن مشترک هر دو قطع گردد همین طور هم شد و احنف سه هزار نفر پیشدار یزدگرد را در جنگ مرو معدوم، و خان تورک را بمراجعت مجبور نمود. ولی یزدگرد هنوز زنده و در ولایات خراسان شمالی دست و پا، و متوالیاً از چینی‌ها و تورکها و امراء محلی سغدیانه و غیره استمداد میکرد. و رعایای فارسی خودش را در داخله کشور فارس بر ضد عرب تحریک مینمود، یزدگرد در تخارستان نزد پادشاه محلی اقامت داشت که نماینده او از چین برگشته، و در برابر استمداد او جواب منفی دولت چین را بواسطه بعد مسافه تقدیم کرد، یزدگرد مایوساً از تخارستان به بلخ رفت او فیروز پسرش در تخارستان ماند. تا آنکه حمله احنف بن قیس در سال ۳۱ شروع و پسر بچین و پدر در حوزه مرغاب فراری گردید در هر حال عربها که از سهولت پیشرفت سال ۲۲ در خراسان شمالی ممنون شده و هنوز از سیاست مردم اطلاع و تجربه کافی در دست نداشتند، سال دگر (۲۳ هجری) به خط وسطی و جنوبی خراسان نیز پیش شدند، سهل بن عدی و عبدالله بن غسان افسرهای عرب در ولایت کرمان، و عاصم بن عمر تمیمی در ولایت سیستان و حکم بن عمر آمبی در ولایت مکران ریختند، و معاویه بن زنیم باستقامت مادر شمال ولایت طوس بحرکت افتاد. --- page 49 --- (۱۸) خراسانیان در تمام طول اینخط از جنوب مشرق بحیره خزر تا سواحل آبهای عمان در مقابل حملات عرب همان سیاست کجدار ومریز گذشته را پیروی کرده ؛ وتا اندازه مقدور دست بجنگ دراز نمیکردند. زیرا ایشان نیز دگرد زنده واحتمال دوباره قوی شدن امپراطوری ساسانی موجزد بود اضمحلال عرب را نمیخواستند بهمین سبب خراسانیان در این جبهه جنگ بیشتر سعی بمصالحه کرده واز راه مفاهمه ومصالحه عرب را بکمی قانع ساختندو اگر جنگی درین میانه واقع شدآنهم نسبتاً خفیف وزود گذر بود . درهر حال سال دیگر بود (٢٤ھ) که امیر المؤمنین عمر رض از دنیا گذشت وبرای هفت سال دیگر سرحدات غربی خراسان آرام ماند زیرا خلیفه ثالث امیرالمؤمنین عثمان تا این مدت مشغول پیشرفت در سواحل بر برا فریقه وولایات قفقاز وتامين ولایات فارس بوده فرصت سوقیات در ماوراء کشور عجم نداشت درطی این مدت بود که ممالک خراسان وحکومت های محلی آن برای از بین بردن نفوذ ساسانی و پیش بینی حملات آینده عرب وقت متصل بدست آوردند ولی اینها نتوانستند به تشکیل يك دولت بزرگ خراسانی و یا اقلايك اتحاديه از تمام حكومات محلى افغانستان به پردازند ، ولهذا در روز دفاع از کشور گرفتار مشکلات زیادی گردیدند، چنانچه گفتیم درین وقت بزرگترین حكومات محلی افغانستان حکومت کابلمشاهان ویاد کار امپراطوریهای قدیم کوشانی ویفتلی آریانا بود که از جنوب هندوکش تاحوزه هیرمندشمالا جنوباً و تادریای سند شرقاً فرمان میدادند سلسله کابلشاهان ملقب به رتبیل اخلاف همان سلسله پادشاهان موسوم به کیداریها هستند که از بقایای کوشانیان بزرگ ويفتلی هابوده وبعداز انقراض امپراطوری یفتلی افغانستان در صفحات شمال وجنوب هندوکش وبعدها به تنهائی در جنوب هندوکش چراغ يك دولت افغانی را قرنها روشن نگهداشتند این سلسله طولانی در د طبقه تقسیم میشوند اول رتبیل ها یا کابلشاهان که از طبقه کشاتر یا (جنگجو) بوده وبعد ها --- page 50 --- (۱۹) القاب تكين و تيجین اختیار كردند. موسس این طبقه برها تکین و آخرین حكمران شان لکه نور مان است سلسله دوم عبارت از طبقه بر همن است كه در اوائل سمت وزارت طبقه نخستین را داشته و بعدها كالار نام موسس این سلسله اقتدار پادشاهی را از شاهان متبوع خود سلب و در دست خویش گرفت، واينها بيشتر در تاريخ عنوان بر همن - شاهیان دارند. در هر حال هر دو سلسله کابلشاهان از قرن شش تا یازده مسیحی در جنوب هندوکش حکمرانی و در کابل مرکزیت داشته بادین بودائی و بر همنی بسر میبردند، پادشاهان این سلسله در طول قرون مدافع حکومت خویش در برابر توركها، ساسانيها، هنديها و عربها بوده از ولایت کابل تا رودخانه سند و هامون سیستان فرمان میدادند، تا آنکه دولت صفاری افغانستان بمیان آمده و قلمرو كابلشاهان محدود، ومتعاقباً دولت غزنوی قدم بقدم ایشان را از کابل بطرف شرق در لغمان و پشاور، درانك و ويهند و بالاخره در پتهنده آنطرف ستلج راند تا اینکه بکلی از بین رفتند، اینها در سواحل سند هم از جنوب کشمير تا حدود ملتان حکومت میراندند. باقی حصص کشور در علاقهای خورد و بزرگی تقسيم و هريك حکمرانی مخصوص از خود داشت، مورخین عرب القاب این امراء را بقرار ذیل تعیین میکنند :- کننار ( شاه نيشابور ) ما هویه (ملك مرو) زازویه (ملك سرخس) بهمنه (ملك ابيورد) ابراز (ملك نسا) برازبند . ( ملك غرجستان) كيلان (ملك مرورالرود) فيروز (شاه زابلستان) کابلشاه ( شاه كابل) ترمذ شاه (ملك ترمز ) شير بامیان (ملك بامیان) خدانة (شاه جوزجان) خسرو (ملك خوارزم) رتبيل (ملك سجستان . رخج. داور، کابل،) برازان ( ملك هرات، بادغيس، بوشنج) مکران شاه (شاه مکران) قیقان شاه (شاه قلات بلوچستان) کشمیران شاه (شاه کشمير) چنين ميدانيم كه اغلب این حکمرانان محلی منسوب به بقنلی های قدیم افغانستان بوده و بعد از انقراض آن شهنشاهی بزرگ در هر كنج --- page 51 --- (۲۰) و کنار مملکت دائر و حکمرانی خود شان را محفوظ نگهداشتند ، خانهای تورک وشاهان ساسانی وبعد ها چینی ها هم در تخارستان وبلخ وهرات وسائر علاقه های متصرفه خودها استقلال داخلی این امراء را قبول و باخذ مالیاتی قناعت میور زیدند ، چنانچه در هجوم نخستین عرب در ولایت نیشاپور می بینیم که اسمی از هیاطله در تاریخ عرب برده شده و آنها را بعنوان هیاطله هرات ومدافع نیشاپور خاطر نشان میکنند ، ولی هنوز عربها در عرق وملت شناسی بلد نبوده این هیاطلهارا گاهی نژاداً عجم و گاهی تورک میشناسند، بلا ذری، طبری وابن اثیر وغیره نه تنها از هیاطله بتعریف تورک در طبسین و قهستان سخن میگویند بلکه طوائف تورک را هممرکاب رتبیل ها در محاربات کابل قندهار وسیستان هم میدانند ، بعضی مورخین دیگر نیز از قبیل خوارزمی صاحب مفتاح العلوم وصاحب تاریخ سیستان وغیره بتقلید اینها مدافعین رخج یعنی قندهار راتورک شناخته وحتی یکنفر شان سیداحمد نام مؤلف کتاب فتوحات اسلامیه در محاربه سند بین اهالی قیقان (تقریباً قلات حالیه بلوچستان) وعرب از دفاع مردم بهمراهی تور کان ذکری مینماید ، بهمین جهت است که مثلاً نیزک حکمدار بومی باد غیس تورک ، قارن هراتی با لشکرش در هرات تورک ، رتبیل با اردویش در کابل همه تورک گردیده اند . در حالیکه ما میدانیم حین هجوم عرب ، درافغانستان شمال مغربی وغربی ومرکزی وجنوب شرقی ابداً نفوذ وپای نژاد تورکی نرسیده است و اینطائفه از تخارستان آنروز بجانب جنوب وشرق وغرب گامی این سو نگذاشته اند . خلیفه ثالث رض وا فغانستان در سال ۳۱ هجری امیرالمومنین عثمان ۳۱- ۳۲ هجری بن عفان یکی از افسران مشهور عرب عبدالله بن عامر را با عسکر مکملی بخراسان اعزام نمود،احنف بن قیس پیشدار ابن عامر که تجربه سابقه در مورد اینولایت داشت طبسین را بمفاهمه ومصالحه --- page 52 --- (۲۱) گرفت، و در قهستان مجبور بجنگ گیر دید ولی بزودی صلح بین طرفین قایم شد، هنوز رجال خراسان از طرف اجانب (چین، تورك، ساسانی) وخطرات احتمالی شان خاطر جمع نبوده و خیال مقابله جدی با عربها نداشتند، از همه بیشتر ماهویه سوری حكمدار مرو طرفدار رفتار مسالمت کارانه با عرب بوده و خود فوراً از مرو با عبدالله ابن عامر روابط دوستانه برقرار كرد، ابن عامر ازین پیشامد استفاده و علاقهای جوین، بحر آباد، اسفراین، خواف، باخرز، جیهان، مرغینان نسا، ابیورد، سبزوار و ابرشهر (نیشاپور) را یگان یگان در اثر سوقیات خود بمصالحه و بعضاً بجنگ اشغال ، و نیشاپور را قرار گاه عمومی ورأس الحركات عسكری اتخاذ نموده، همچنین او مجاشع بن مسعود را بغرض تسخیر مکرر ولایت كرمان، وربیع بن زیاد حارثی را برای فتح ولایت سیستان، عبدالله بن حازم را باستقامت ولایت هرات سوق، و یك قطعه عسکر بجانب سرخس گسیل نمود، هنوز این ولایات افغانستان در جنگ با عرب مصمم نشده و خیال داشتند اردوی مهاجم را به پول وصلح متوقف سازند چنانچه اكثراً بمصالحه گرایید، و بقبول تأدیه پول و خراج تن دادند، ولی بعضی قسمت ها دست بشمشیر بردند، منجمله حكمدار هرات صلح را بجنگ ترجیح ، و يك مليون درهم نقد ادا وسالانه اداء سه سدهزار درهم را قبولكرد، ولی در سیستان اینطور نشد وایران بن رستم حكمدار سیستان بعد از جنگ با ر بیع سردار عرب مصالحه كرد، با این ترتیب كه در سه میلی زرنج مجلس مصالحه در اردوی عرب منعقد و اجساد كشتگان سیستانی میدان جنگ در عوض فروش از مین گسترده وربيع سردار عرب بالای آن جلوس نمود، متكاء این سردار را هم اجساد كشتگان تشكیل كرده بود، دراینوقت ایران بن رستم سواره با صوید مؤبدان و بزرگان زرنج رسیده ونزديك صدر از اسپ پیاده شد، و چون ربیع را باقد دراز، چهره گندمی لبهای قوی و دندانهای بزرگ برسر كشتگان نشسته دید با ستاد و او را به همراهان خود نشان داده گفت: --- page 53 --- ( ۲۳ ) میگویند اهر یمن درروز بچشم نیاید اينك به بینید که در چشم میاید ....» ربیع ترجمه سخن او را اززبان ترجمان شنوده بدون آنکه متغیر شود با کمال حوصله خندیدن را شروع نمود اوبه ایران تکلیف نشستن نمود ولی ایران نپذيرفته گفت : مابرین صدر تو نیا ئیم که نه بیا کيزه صدریست پس همانجا فرش افگندند و نشست مذاکره صلح آغاز گردید، بعدازمذاکره ومصالحه ربیع از زرنج گذشت وبسائر علاقه های سیستان پیش شد . ولی این علاقههای سیستان مثل شهر رشت وزرنج و سفارود وغیره بمصالحه ایران وربیع وقعی نگذاشته وجنگهای سختی با عرب نمودند . در هر حال ابن عامر که از هیچ ژلی عسکری یا کمکی آورد فرست را از دست نداده ولشکری به قوماندانی احنف بن قیس باستقامت ولایت بلخ و تخارستان بغرض تعقیب یزد گرد حرکت داد، چونکه او بعد از مغلوبیت در جنگ مرغاب اينك در ولایت بلخ تمرکز گرفته و به ترتیب لشکر مشغول بود، احنف توانست علاقه های مرغاب و جو زجان را بجنگ و صلح عبور و تا بلخ پیش رود گرچه این پیشرفت احذف در بلخ عارضی بوده وده سال دیگر عرب را در آن دیار دستی بهم نرسید تا آنکه قیس هیثم بر آنجا مستولی شده و نو بهار از وزن افتاد و امر ادگان تخاری مجبور بفرار شدند . معهذا در سنه ۵۱ شورش بزرگی ضد عرب آغاز کرده مدتها تسلسل یافته تا قتیبه سردار مشهور عرب این شورش هارا از بین برد، ولی شهر بلخ هم درین جدالها خراب شده و سکنه ترکش گفتند و عربها درد و فرسخی بلخ بر وقان را مسکن گرفتند تا انکه اسد القصری حاکم غربی خراسان نیم قرن بعد تر بلخ را مجدداً تعمیر کرد ( ۱۰۷ ه ) معهذا اقتدار عرب درینجا بنام بود و اصلاً اختیار در دست امراء بومی تمرکز داشت . در هر حال چون یزد گرد نا کام از بلخ جیحون را مجدداً عبور نمود پیشرفت احنف نیز تا تخارستان امتداد یافت ، عبدالله ابن عامر که این همه فتوحات را در مدت يك سال نعمت غیر مترقب دانسته وعلت --- page 54 --- (۲۳) آنرا مجهول میدید بشکرانه این فتوح عزیمت اداء حج نمود و وکالت خودش را در نیشاپور به قیس بن هیثم داد. از طرف دیگر ماهویه سوری حکمدار محلی مرو که از تردد یزد گرد در ولایات خراسان متوهمش بود سعی کرد که او را هر طوری است بدست آورده و از بین ببرد بالاخره یزد گردساسانی نیز مثل داریوش هخا منشی بدست افتاده و بلافاصله در نزدیکی شهر مرو از بین رفت ازین بعد خراسانیان از خطرات آینده ساسانیان خاطر جمع گردیده و در صدد دفاع از کشور خود بمقابل عرب برآمدند اینست که جنگهای متواتر و انقلابات ملی ضد عرب شروع و تقریباً دوصد سال دوام کرد تا بالاخره حکومتهای طاهریه خراسان به میان آمده و امنیت طبیعی در کشور افغانستان قایم شد. دفاع خراسانیان بمقابل عرب چنانچه دیدیم در سوقیات سال ۳۱ عربها در افغانستان از يك طرف خراسانیان استفاده کردند که بقایای ساسانی و تورك و نفوذ چینی از صفحات غربی و شمال کشور بکلی برافتاد، و از دیگر طرف عربها مستفید شدند از اینکه بنام تعقیب یزد گرد و قطع ریشه ساسانی در خراسان قسماً نفوذ سیاسی و نظامی بهم رساندند. گرچه تا هنوز این سوقیات شدت نداشته و پیشرفت عرب در ولایات هرات، مرو، بلخ و تخارستان عارضی و موقتی بود. ولی در ولایت نیشاپور و سیستان اکارد رنگ دیگری داشته و عجالتاً هر دو جا مرکز لشکری و اداری عرب قرار گرفته بود قیس بن الهيثم در نيشاپورو كلك عبدالله ابن عامر و مردی از بنی حارث در سیستان وکالت ربیع بن زیاد در دست و این هر دو مشغول تعمیم نفوذ سیاسی و دینی عرب در منطقه حکمرانی خودشان بودند قارن هراتی ۳۲ه ولی همینکه خراسانیان دیدند تورکان در ماوراء النهر ۳۲ه عقب نشسته و چینی ها تخارستان را ترك گفته و ساسانی ها بواسطه کشته شدن یزد گرد در سال ۳۱ از بین رفته اند . در تمام ولایات بغرض مقابله با عرب مشغول ترتیبات شدند حکام محلی و بقایای امراء --- page 55 --- (٣٤) یفتلی در شمال و غرب خراسان جنبشی بخود داده او از همه اولتر مردی از هرات موسوم به «قارن» در سال ٣٢ هجری بجمع عسکر مشغول و از علاقه های باد غیس و هرات اردوی قوی ترتیب و بلافاصله بمرکز عرب در نیشاپور حمله کرد، هجوم اینشخص آنقدر قوی بود که قیس بن هیثم تاب نیاورده و باحتشامت بصره حرکت کرد، و نویسندگان عرب با مبالغه تعداد اردوی قارن را بچهل هزار نفر رساندند. در هر حال قارن ولایت هرات و قسمتی از ولایت نیشاپور را مسترد و اسراء زیادی از ساخلوی عرب گرفت مگر هنوز عبدالله ابن خازم قوماندان مشهور عرب در نیشاپور موجود و در صدد مقابله با قارن برآمد. عبد الله یکی از بهترین قوماندانهای عرب بوده و بزودی قوای خودش را جمع و باجرای يك شباخون هولناکی اقدام کرد چهار هزار سواره اینشخص با نیزه هائی که در يك پارچه روغن زده و آتش گرفته داشت در دل مظلم شب در اطراف اردوی نیمه غافل قارن تاخته تولید سراسیمگی و اشوب نمودند ولی شخص قارن از جا نرفته بلادرنگ سوار و وارد میدان جنگ گردید قارن در ینجنگ آنقدر مقاومت نشان داد که بالاخره در رزمگاه کشته او عسکر بی سردارش مغلوب و متفرق گردید ، و باین ترتیب اردوی عرب در وهله اول از دست دشمن قوی خلاص، و باسترداد اسراء خود موفق شد. جنبش سیستان: از دیگر طرف سیستانیان نیز مثل هراتیان برای دفع عرب حاضری دیده او نائب ربیع بن زیاد را قهراً از سیستان اخراج و تمام قرار دادهای با عرب را از بین برداشتند، اما عربها هم غافل نبوده مجدداً برای تسخیر خراسان ترتیبات تازه و جدی گرفتند، او جنگهای سختی بین طرفین رخ داد. این بار امیر المؤمنین از بزرگترین مردان عرب عبد الرحمن بن سمره را با لشکری فداکار و عده از فقهاء بزرگ مستقیماً بغرض فتح و تعمیم اسلام در سیستان اعزام نمود و از همین وقت قوماندانی عسکری و اداره ملکی سیستان مستقل گردید، در هر حال عبد الرحمن تا زرنج پیشرفت اما ایران بن رستم حکمران سیستان بسیاست دیرینه با این حمزه از در صلح در آمد. --- page 56 --- ٢٥ و قرار داد ربیع بن زیاد را مجدداً قبول کرد، و عبد الرحمن نقشه بزرگی برای فتح تمام هامون سیستان و حوزه هیرمند و ارغنداب تا زابل و کابل طرح و بعملی ساختن آن آغاز کرد . و از دیگر طرف در صفحات شمال هندوکش نیز عربها بجدیت مشغول کار گردیده و قدم بقدم پیش رفتن را شروع کردند وحتی در افغانستان جنوبی و جنوب شرقی نیز یساقتر بعملیات حربی پرداختند. ولایات شمالی افغانستان و عرب. چنانچه دیدیم حمله اول عرب در اراضی از ۲۲ تا ۱۲۹ هجری شمالغربی افغانستان در سال ۲۲ هجری ابتداء از طبسین آغاز کرد، و این حمله بیشتر به یکنوع عبور نظامی شباهت بهم میرساند تا حمله مستقیم . چه عسکر عرب بزد گرد پادشاه فراری فارس را تعقیب مینمود و بهمین مطلب آنها توانستند تامر و پیشروند اهالی عرض راه نیز سعی میکردند ممانعتی از عبور عرب بعمل نیاید . حمله دوم عرب باز بهمین مقصد در سال های ۳۱-۳۲ از نیشاپور تا بلخ و تخارستان امتداد یافت باین ترتیب که در سال ۳۱ هجری نماینده عبدالله ابن عامر با حکمران بومی هرات معاهده در برابر تادیه خراج عقد کرده راه سوقیات را با ستقامت باختر بازنمود . ابن عامر که هنوز بصفت امیر خراسان مفتوحه نشسته بود امر کرد تا احنف بن قیس با لشکری کافی بخط مرغاب حرکت نماید . باذان حکمدار مرغاب حکمدار محلی مروالرود « با ذان » بمقابله شتافت و بعد از جنگ سختی در شهر متحصن گردید !احنف چنانچه شیوه اسلام بود او را کتباً دعوت بقبول اسلام، یا تسلیم و جزیه، و یا جنگ نمود ولی معلوم است شرط اول با روح خراسان موافقت نداشت، زیرا از روز گاران قدیم این ملت عادت نکرده بودند امور ذوقی و معنوی خود شان را با نوك شمشیر عوض کنند ! طریقه های عناصر پرستی قدیم و زرتشتی همه مولود طبع اریائی بوده، بر همنی و بودائی نیز بعلاوه آشنا ئی نژادی --- page 57 --- (٢٦) و تاریخی از راه تشویق و تبلیغ در بین جامعه انتشار یافته بود نه بقوت سلاح. ترکتازان اجنبی اعم از یونانی و چینی و تورکی هم چنین تحمیلاتی نکرده بودند بعلاوه هنوز خراسانیان بزبان عربی و مزایای دین اسلام بی بهره بودند ولهذا در اول وهله پیشنهاد قبول اسلام در مناطق مختلفه افغانستان رد گردید ، باذان نیز مثل سائر امراء محلی این تکلیف قوماندان اسلام را تردید کرد، ولی برای مذاکره راجع به آن دو امر دیگر « ماهك » برا در زادهٔ خویش را با نامه ئی و ترجمانی نزد احنف اعزام کرد، با ذان درین نامه بسردار عرب نوشته بود که : چندم از سواران نامور کشور ، و کشنده گرز : از دهانی درین منطقه بوده و چون گروهی را از ستوده اثر در وار ها بید . بود بحق اینسرزمین را به تیول گرفته است ، چغا نچه تو خواسته باشی بمصالحه گرائی شناختن این اقطاع من و عفو خاندان من از اداء خراج شرط نخستین است، در آنصورت شصت هزار درهم بعنوان خراج بتو پرداخته خواهد شد. احنف بقبول پیشنهاد باذان تن داده و چنین جواب نوشت : نامه ات رسید از مطالب تو دانستم، مسئول تو قبول است و بر تو و خاندانت خراجی نیست، اما كمك مسلمین برهمه شما لازم است، وجانبین بر اینعهد استوار خواهیم ماند. احنف در آخر مکتوب زیاد کرده بود: اگر مسلمان میشدی منزلت و نفقه كافی حاصل و با من و سائر مسلمین برابر میگر دیدی یکشنبه محرم ۳۲ هجری نامه احنف مختوم بمهر خودش و پنجنفر سرداران بزرگ دیگر عرب بود. طبری این مکاتبات را نقل میکند ( تاریخ امم و الملوك جلد پنج ص ۸۱ ) باین ترتیب بین طرفين عجالة مصالحه بر قرار و اردوی اسلام با ستقامت شرق بحرکت افتاد . جنگ مرغاب : در حدود مروالرود و موضع موسوم بقصر احنف، عسکر احنف با قوای ملی که بقول مورخین عرب بالغ برسی هزار نفر بود ملاقی شد، این عسکر از مناطق دور و پیش مرغاب و میمنه و جوزجان جمع و برای مقابله با عرب --- page 58 --- (۲۷) حاضر پیکار گردیده بود، عربها از کثرت اعده طرف مشوش بودند، ولی قضا منطقه حرب طوری واقع بود که جناحین عرب را دریا و کوه استوار داشته، وطرف راضیق محل مجال نمیداد تا کل قوایش را بکار اندازد، در هر حال جنگ شروع و بالاخره منجر بغلبه عرب گردید. ازین بعداحنف توانست به گوز گان گذشته و به بلخ برسد، حکمران محلی بلخ نیز در عوض قبول تادیه پولی توانست باا حنف مصالحه بنما ید، احنف از آنجا جیحون را عبور و باستقامت ولایت خوارزم بحر کت افتاد، ولی شدت سرما او را مجبور نمود ازین آرزو چشم پوشیده و بخوارزم نارسیده ببلخ مرا جعت و از آنجا به نیشاپور عودت کند. متعاقباً تمام این فتوحات نیمه پخته احنف در حر کت قارن هراتی از بین رفته و تنها منطقه نفوذ عرب منحصر بولایت نیشاپور گردید ، که در آنجا عبدالله خازم تا سال ۳۶ هجری بعنوان حاکم عرب حکومت مینمود. ما هویه حکمدار مرو : در سال ۳۶ ماهویه حکمد از محلی مرو بعضی آ مر دیکه سیاست اتحاد با عرب را بغرض از بین بردن دشمنان تور کی و چینی و نفوذ ساسانی تعقیب میکرد، بعد از آنکه یزد گرد را از بین برده و عجالتاً از قوای تورک و چین اثر خطر ناکی نمیدید، برای استطلاع از چگونگی اوضاع عرب شخصاً بدربار خلافت سفر نموداینوقت امیرالمومنین علی ابن ابی طالب کرم الله وجهه خلیفه بود، و با ماهویه معاهده قدیم ابن عامر را در مورد ولایت مرو تجدید و هم منشور رضایتی عنوان دهاقین و سواران مر و عنایت کرد ولی همینکه ماهویه وارد مرو شد چون از وقایع اختلا فات مر کز خلا فت وجنگ جمل وغیره اطلاع کافی داشت درصدد هکماری باسائر خراسانیان بر آمده و بزودی سرحدات نیشاپور را در مقابل عرب استحکام نمودند. خلیفه را بع رض از استماع این خبر در سال ۳۷ جعدة بن هبیره را بصفت والی به نیشاپور اعزام کرد ، ولی اهالی از قبول اواستنکاف ورزیدند و جعدة مجبور بعودت شد ، وامیرالمؤمنین در عوض خلید بربوعی را باقوت کافی --- page 59 --- (۲۸) سوق نمود اما او نیز مجبور شد با نیشا پوریها و مرويها هر دو مصالحة امضا کند فقط با شرط اینکه دو دختر از يك خاندان محتشم مرو به اميد هند تا بحضور خلافت تقدیم کند، این قرار عملی شد او دخترها بمركز خلافت رسیدند ولی چون در دعوتی که از آنها به نكاح بعمل آمد نه پذیرفته، و خواهش ازدواج با پسران امیرالمومنین نمودند ایشانرا نیز خلیفه اسلام رد کرد و دختر ها به مرو مراجعت نمودند 'طبری در جلد ۵ - ۶ تاریخ امم والملوك خود از این وقایع قصه میکند ) جلد ٥ س ٢٣٢ جلد ٦ ص ٣٥ ) ازین بعد نفوذ عرب در حصص خراسان شمال مغربی هم موضوع و مفهومی نداشت تا آنکه دولت اموی در شام مستقر و مجدداً فتوحات اسلامی آغاز شد اولین خلیفه اموی : در ٤٢ هجری امير معاويه اولین خلیفه خاندان اموی قیس بن هیثم را بولایت نیشاپور اعزام کرد ولی هنوز دائره نفوذ او از این ولایت تجاوز نمیکرد ، در سال ٤٧ هجری حکم ابن عمر وغفارى عنوان والی خراسان گرفت و او خواست از ولایت نیشاپور قدمی فراتر گزارد ، لهذا باستقامت ولايت هرات سوقيات و بواسطه قوماندان دلیر خود ش المهلب به ولایت غور داخل جنگ شد ، المهلب با سعی زیادی که کرد نتوانست در برا بر قلاع مشيده و مردم سلحشور غور کار اساسی از پیش برد و در آخر مساعی او مصروف این شد که جان خودش را از ین ولایت نجات بخشد، در عوض غفاری از نیشاپور به ولایت مرو کشیده و چون از ماهو به اثری نبود آنجا تمر کز اختیار کرد البته این اقدام غفاری از نظر سوق الجیشی بساور الاهمر قیمتدار بود . اما امپراطوری فعال بنی امیه نمیخواست باینچیزها اكتفا نماید بلکه منظور اواستیلا بر تمام دنیای معلوم آنوقت بود، خلیفه المسلمین امیر معاویه مؤسس این سلسله که در دمشق نشسته و در بار خلافت اسلام را به تجملات مرسومه روم شرقی آراسته بود تنها مرد بزرك جهانداری نی، بلکه شهنشاه --- page 60 --- (٢٩) جهان گیری هم بود، بحریه قوی او آبهای مدیترانه را بطور متوالی شگافته و جزائر را یکی پی دیگری استیلا مینمود، و قشون بیمانند و فدا کارش در شرق و غرب مصروف جهانکشائی و پیکار، و بحریه همین مرد بود که به جزیره سيسل حمله وقسطنطنیه قلب امپراطوری روم شرقی را در محاصره کشید . توطن قبايل عرب در هر حال در عهد همین پادشاه در سال ٥١ هجری افسر در خراسان شمالی 'مقتدری چون ربيع بن زیاد حارثی با پنجا هزار عسکر بطور خانه کوچ در کشور خراسان اعزام شد ربیع در قهستان با عده از عساکر مدافع بادغیسی هرات مقابل و فاتح شده بلافاصله باستقامت بلخ حرکت افتاد ربیع در بلخ از مشاهده اوضاع باین فکر افتاد که بهتر است باهالی از در صلح داخل شود لہذا یزودی حکمران محلی بلخ قرار داد قدیم احنف را باو تجدید نمود. ربیع ازین بعد جیحون را عبور و بعد از زدوخوردی با اهالی ماوراء النهر مراجعت و در ٥٣ از دنیا گذشت ربیع مرد ولی ریشه های او قوی شده میرفت مهاجرین خانه کوچ عرب در نقاط مهمه شمال کشور رحل اقامت انداخته و با مردم بپناه آشنائی و حتی خویشاوندی گذاشتند این اختلاط ومراوده بتدریج زیاد شده و غبار بیگانگی و نفرت را تا اندازه از بین طرفین میبر داشت و از دیگر طرف اهالی بحقیقت دین اسلام آشنا شده و میرفت که آهسته آهسته برای قبول این دین متین بدون اجبار حاضر شوند . حكام آینده عرب نیز سعی کردند حتی المقدور باخراسانیان که بسهولت سر در بند کسی نمی آوردند بمدارا و مساوات بیشتری رفتار کنند چنانچه در تمام نقاط متصرفه ومتبعه خراسان معامله غالب و مغلوب وجود نداشت وعمال دولت مقتدر اموی از مفتوحین به کمی قانع شدند . و گذاشتند مرور زمان وموانست دائمی طرفین رابهم نزديك و اسلامیت را تعمیم بخشد بهمین جهت است که مورخین از قبیل ابن اثیر و غیره ملتفت این نکات بود. و گفته اند مسلمین --- page 61 --- (۳۰) در خراسان نتوانستند اسلامیت را با فتوحات خودشان دوش بدوش ترویج کنند توجه عرب بما وراء النهرة در حال بعد از مرگ ربیع سائر حکام عرب که وارد خراسان شمالی شدند از قبیل عبیدالله ابن زیاد در ۵۴ و سعید بن عثمان در ۵۶ ‘واسلم ذراعه’ وعبدالرحمن بن زیاد در ۵۹ ، اینهمه بیشتر در مرو بوده و بحمله گهای ماوراءالنهر مشغول میشدند. چنانچه بدون سعید که ترمذ را آنهم بمصالحه گرفت دیگر هیچکدام در حصص خراسان کار مهمی از پیش نه بردند ، امیرمعاویه هم در سال ۶۰ از دنیا چشم پوشید ، و در ۶۱ ( خلافت یزید ) سلم بن زیاد والی خراسان شمالی گردید، اینشخص در نتیجه رفتار خوبی که نمود توانست قلوب خراسانیان را جلب کند، ولی مردم میخواستند بکلی سلطهٔ عرب از بین برداشته شود‘ بزرگان ملی خراسان قرار گذاشته بودند که در هرمزمقان در یکی از شهر های كوچك خوارزم اجتما ع و کنفرانسی تشکیل ، وپلانهای حرب ومدافعه ضدعرب طرح ، ودر تا بستانها عملی سازند، سلم زیاد عندالو ظیفه مجبور بود این طرح را از بین بردارد، ولهذا هشت هزار عسکر بقیادت مهلب در شهر کانفرانسگاه خوارزم سوق، واینها در شباخون ناگهانی آنشهر را محاصره کردند، اهالی بزودی توانستند در بدل پنجاه ملیون نقد و جنس افسر عرب را راضی ورؤساء ملی را از خطر نجات بخشند ابن اثیر اینوقایع را بتفصیل ذ کرمیکند (جلد۴ ص ۴۹- ابن اثیر مؤلفه ابوالحسن علی بن محمد) خراسانیان از ین پس برضد سلم زیاد شده و در هر جا سر بشورش بر داشته و مرویان خود سلم را از طرف خویش معزول داشتند، درینوقت خلیفه یزید در دمشق مرد. و جایشی را امیرمعاویه دوم اشغال کرده بود ، سلم جانب نیشاپور مراجعت کرد، وعبدالله خازم را عوض خود گماشت خراسانیان درین میانه از تعصب قبیله وی عرب استفاده، ودرورود عبدالله طرف مخالفین او را التزام كردند، عبدالله مجبور شده مدتی با مرو ومرودالرود جنگیده و حکومت خود را استقراری بخشد، ولی مردم در هرات تمر کز گرفته او بی ثعلبه را --- page 62 --- (۳۱) برضد او آماده کارزار ساختند یکسال دیگر عبدالله در هرات مشغول جنگ ماند تا فتح نمود و آنگاه درسال ٦٥ به مرو باز گشت و تا ٧٢ باقی ماند. خلیفه مروان اول در ٦٥ مرده و جایش را امیر عبدالملک خلیفه معروف اموی اشغال کرده بود ولی خراسانیان نگذاشتند عبدالله خازم با امیرالمؤمنین بیعت نماید لهذا عبدالله اعلان استقلال خراسان نمود، بکیروشاح دشمن دیرینه عبدالله در خراسان از طرف خلیفه بعوض او منصوب و بلا فاصله با قبایل واتباع خود داخل جنگ برضد عبدالله گردید مدتی جنگهای خونینی بین این قبایل و سرداران عرب جاری بود تا بالاخره در ٧٢ عبدالله کشته و بکیر بن وشاح جای او نشست خلیفه دمشق در ٧٤ هجری امیه بن عبدالله را بعنوان والی خراسان مقرر نمود ولی خراسانیان نتوانستند بار دیگر درامۀ سابق را تماشا نمایند، باینمعنی که بکیر تن درنداد و او نیز مثل عبدالله اعلان استقلال امارت خراسان نمود امیه با او داخل جنگ شد. و پس از یکرشته جنگهای صعبي که قوای اصلی عرب را در خراسان شمالی به تحلیل میبرد، بالاخره درسال ٧٧ توانست بکیر را کشته و خودش بحکومت مستقر گردد، امیه ازین پس دایر نشده از مرو ببلخ عسکر کشید و خواست اینها ر مستقیماً ولایت بلخ را مثل نیشاپور و مرو تحت اداره خود قرار دهد، و لی مردم از در جنگ پیشامده و بطوری شدید مصروف پیکار شدند که امیه با تمام قوای خود محصور شد، امیه با زحمت زیاد توانست خودش را از چنگ بلخی ها نجات داده و در مرو برساند. حجاج و قتیبه : عبدالملک که در دمشق اتصالاً اخبار خراسان را میگرفت احساس کرد اداره ولایات آنها انضباط سختی میخواهد . لهذادر ٧٨ـ امیه را از حکومت معزول و امور خراسان مفتوحه را بیکی از فعال و جدی ترین مردان عرب یعنی حجاج ثقفی داد، حجاج مهلب را باداره خراسان شمالی و عبیدالله بن ابی بکره را بحکومت سیستان اعزام کرد، --- page 63 --- (۳۲) مهلب مرد متقی و نيك نفسی بود، بمردم ضرری نرساند و تا ۸۲ بمقام خود باقیماند، و البته کار بزرگی هم در خراسان شمالی انجام نداد ؛ حجاج یزید را عوض او مقرر ، و در ۸۰ مفضل را بجای یزید گماشت ولی هیچ کدام از گذشتگان خود در خراسان شمالی قدمی فراتر گذاشته نتوانستند. لهذا عبدالملك شخصاً قتیبه معروفترین سرداران عرب را بحکومت خراسان مفتوحه انتخاب و اعزام نمود . قتیبه همینکه در مرو رسید ایاس بن عبدالله را مامور حرب و عثمان بن سعید را مامور خراج و دفتر مقرر ، و خودش باستقامت جیحون حرکت کرد ، قتیبه از جیحون عبور و در علاقه چغانیان و شومان با حکمرانان بومی آنجا معاهده و مصالحة بر قرار نمود ، و از دیگر طرف بواسطه برادر خود صالح در ماوراء النهر تا فرغانه سوقیات کرد ، مشبیدار کار آزموده ار نصر بن سیار در علاقه های کاشان اوروشت و اخشیکت فتوحاتی و معاهداتی نمود ، و قتیبه شخصاً تا بلخ پیشرفت ، حکمدار محلی بلخ که عنوان اسپهبد داشت و مرد باران دیده و مجربی بود در اول بغرض معلوم کردن مقدار طاقت حریف جدید با او داخل جنگ شده و بعدها معاهده و مصالحه قتیبه را قبول کرد . نيزك باد غیسی: قتیبه پس ازین نامۀ بحکمران محلی باد غيس «نيزك » مرقوم و بواسطه سفیر خود سلیم نام اعزام کرد ، قتیبه درین نامه لهجه درشت بکار برده و گفته بود اگر اسراء عرب را که در دست داری رها نکنی بخداوند قسم است تازنده ام از جنگ تو دست نخواهم کشید تا ترا بچنگ آرم . نيزك بعد از مطالعه مکتوب قتیبه سفیر او را از طرز مخاطبه قتیبه تلویم کرد، و گفت با همچو منی اینطور سخن گفتن از احتیاط دور است ، سفیر آنقدر هوشیار بود که علی الفور با ملایمتی تمام گفت گر چه قتیبه طبعاً مرد شدید است ولی در مقابل سخنان نرم بی اندازه ملایمت اختیار میکند ، --- page 64 --- (۴۳) و این نکته را زیاد کرد که بکمان من مصلحت طرفین در مصالحه میباشد ، نیزک پیشنهاد کرد درینصورت باید قتیبه قبول کند که برای همیشه عسکر او بدخول و عبور از خاك بادغیس مجاز نیستند سفیر قتیبه نزد او عودت و پیشنهاد نیزك را تقدیم کرد و قتیبه نیز که مثل سائر سرداران هوشیار عرب میخواست از عدم مرکزیت و اتحاد خراسان شمالی استفاده کند، عجالتاً اینقرار را پذیرفته و فیصله امر بادغیس را بوقت دیگر گذاشت قتیبه به بخارا و سغد عسکر کشید و بعد از حرب و صلح مراجعت نمود. درین سفر نیز ك حکمران بادغیس هم با اعتماد معاهده خویش یا از بوده طرز جنگی قتیبه را با دشمن ترصد میکرد ، چونکه عربها بر شجاعت جبلی خود اینک فنون جنگی را از محاربات روم و فرس استفاده و اضافه کرده بودند . قتیبه در آمل رسیده بود که نیزك از و وداع، و بلافاصله بجانب بلخ کشید، حرکت نیزك آنقدر سریع بود که فقط در نوبهار دم گرفت چونکه او از جانب قتیبه احساس خطر میکرد، این احساس نیزك مقرون بحقیقت بود و متعاقب حرکت او قتیبه از اذنی که داده بود پشیمان و مغیره بن عبدالله را به تعقیب او اعزام کرد، نیزك داخل وادی خلم شده بود که مغیره رسید و لی چون دید تاب نبرد نیزك ندارد ، ناکام مراجعت کرد ، نیزك این حرکت قتیبه را برای شکستن معاهده دلیل گرفته و اعلان مخالفت نمود، نیزك خواست اینبار تمام قواء پراگنده قوم راجمع ومتفقاً بر علیه نفوذ عرب یکبار اندازد، لهذا به امراء معروف محلی ازقبیل «جبغویه» شاه محلی تخارستان، اسپهبد ولایت بلخ رئیس علی مر و «باذان» وسائر حکمرانان جوزجان، فاریاب وطالقان نامه های نوشته، واینهمه را به تشکیل يك اتحادیه ملی ضدعرب دعوت کرد و همچنین به رتبل کابلشاه اطلاعداد که در صورت مغلوبیت این اتحادیه ازعرب، قلمرو کابلشاه پناه گاه فراریان وخزینه اموال واثقال شان باشد، رؤساء ولایات شمالی همه ایندعوت نیزك راپذیرفته و قبول کردند که حسب مقررات اودر تابستان --- page 65 --- (۳۴) سال آینده بحیث مجدوعی با عرب داخل بیکار شوند بر قبیل شاه بعلاوه قبول پیشنهاد نیزك زیاده کرده بود که هنگام لزوم برای استخلاص رؤسا این اتحادیه از دست عرب داخل اقدامات نیز خواهد شد در میان تمام مدعوين نيزك از جانب جه بویه فرمانفرمای تخارستان تشویش داشته و برای رفع این اندیشه بترتيب مخصوص جنجويه را محترمانه باز نجير زرین محبوس و در اردوی خود توقیف نمود. اما جنجويه اظهار موافقت کرده و بیدرنگ نماینده عرب را که بعنوان حاکم در پهلوی شاه تخارستان اقامت داشت طرد و اخراج نمود و نيزك در بغلان که دارای قلعه مستحکم جنگی بود قرار گاه اتخاذ کرد. رؤساء ولایت هنوز در صدد تهیه حرب لوازم جنگ برای بهار آینده بودند که در همان زمستان عبدالرحمن برادر قتیبه در بروقان بلخ با دوازده هزار عسکر مکمل رسید. توقف اختیار کرد قتیبه قطعات تقویه از ولایت نیشاپور جلب و در نهایت غضب بعلاقه مروالرود حمله کرد حکمدار محلی طالقان بجنگ شدیدی پیش شد و تلفات طرفین سنگین بود قتیبه اسراء زیادی که از طالقان بدست آورده مه را در طول چهار فرسخ چو بها استاد کرده و بدار زد و خود با متقامت فارياب حرکت کرد هنوز ترتیبات جنگی دولت آباد و شیرغان مکمل نشده بود ولهذا حکمرانان محلی هر دو جا بمصالحه پیش آمدند قتیبه بعجله جانب بلخ حرکت کرد اینوقت برادر او عبدالرحمن بصفت پیشدار بخط تاشقرغان پیش میرفت نيزك معابر بغلان را بمردان جنگ محکم نمود وعبدالرحمن ومنعا قباً قتيبه مجبور شدند مدتی در خطوط اولیه نيزك مشغول جنگ باشند چون قتیبه از دست یافتن بقلعه جنگی نيزك مأیوس . وخطوط مراسله وغله رسانی خودش را طولانی وزیر خطر میدید سعی کرد راه علاجی بدست آرد در اینوقت جاسوسی ماهر او را از معبر نهائی این قلعه آگاه ساخت و سپاهیان قتیبه بسرعت و ناگهانی داخل قلعه شد درینجا جنگ سختی رخداد ولی کار گذشته بود قلعه مفتوح وعسكر نيزك اكثراً تلف گردید ، اما نيزك مردی --- page 66 --- (٣٥) نبود كه باين سهولت از بين رود او بسرعت جانب سمنگان اندرا ب در دامنه هندوکش عقب نشست . و قلعه چنگی موسوم به « گرز ، را معسکر گرفت، قتيبه وقت را از دست نداده و بعجله او را تعقیب و در دو فرسخی گرز وضع الجیشی اختیار كرد نيزك ذخائر قیمندار خودش را از دره خاو اك وقلعههندوکش عبور و بدربار کابلشاه فرستاد، و خود بجنگ و دفاع استوار نشست ،قتيبه دوماه مشغول جنگ حصار بود، و آهسته آهسته خزان نزديک او خطر حلول زمستان و بندش راها بيشتر مى آمد قتیبه که اینخطر را احساس و تهدید بزرگی درین نقطه دور دست براى اردوى عرب میدانست مجبور شدخلاف رسم عرب و حكم آئین اسلام یعنی به نقض وعده رفتار کند ، لهذا او سليم بن ناصح امر كرد كه برسم سفير نزد نيزك رفته با او مذا كره صلح آغاز و در نتیجه او را برای ملاقات قتیبه حاضر کند، منتها در وعده و امانی که به او خواهد داد ازقول خود سفیر باشد نه قتیبه ، قتیبه سفیر را درصورت عدم کامیابی تهدید بمرگ نمود وسو گند برداشت كه او را بدار خواهد زد، در هر حا ل سفير مذكور بعد از آنکه در کمین كاهای راه عساکر مسلح و مخفیا نه گذاشت خودش با باری از حلو ازنان داخل قلعه نيزک شد. درین وقت قلعه گرز مثل طبل آماسیده جاوه نموده ، واز ارزاق و علوفه محروم بود ، بعلاوه مرض چيچك در گر زو بائی شده سبب مرگ اطفال وهراس ساكنین آن گردیده بود، حتی چغیویه حکمدار پیرتخارستان نیز این مرض اطفال را در گرز گذارانید سفير قتیبه بحضور نيزك قبول وهديه حلوا را تقدیم نمود ولى قحط غله كار را بجائى رسانيد . بود که اتباع نيزك جاده ادب را انحرا فوبدون استيذان بخوردن حلوا ونان در روی هوا شروع كردند سفير مسئله صلح را مطرح قرار داده و نيزك را بقبول ملاقات قتیبه دعوت نمود، نيزك اظهار عدم اعتماد وقول قتيبه را درمیان آورد، سلیم گفت من بتو قول امان واطمینان ميد هم آيا قبولداری ؟ نيزك جواب داد، نی، ولی اتباع او که هنوز بخوردن حلوا --- page 67 --- (٣٦) مشغول بودند متفقاً فریاد کردند آری! نیزك كه نقطه ضعف عسكر وقاعه گرز را احساس میكرد، زیاده ازین گفتگو را با سلیم لازم ندیده و برای عقد مصالحه وملاقات قتیبه حاضر شد نیزك امر اجمت وکالت خودش را در گرز به شقران، برادر زادۀ خود داد، و جغبوبیه رسول نامی را بوکالت خود گذاشته و هردو باتفاق سفیر عرب وعده از محافظین خویش از قلعه خارج شدند . همینکه بقرار گاه قتیبه نزديك شدند، عساكر کمین کردۀ عرب از چادر آمده وبین نیزك و جغبوبیه با عساکر محافظ آنها سدی کشیدند، در همین آن بود كه نيزك سلیم را مخاطب قرار داده و فریاد کرد خیانت ... در هر حال نيزك و جغبوبیه دسگیر اسیر بودند ، و قتیبه فوراً بقلعه گرز شتافته مرد ومال هردو را تحویل گرفت. و درین معرکه دوازده هزار اتباع نیزك و چغبوبیه را بقتل رسانید . قتیبه بعجله مراتب را بواسطۀ سواران چاپار به حجاج مرقوم و راجع بکشتن نیزك استیذان نمود، حجاج از قتیبه قوی القلب تر بود و لهذا فوراً امر قتل او داد چهل روز گذشت تا جواب حجاج به قتیبه رسید .آنگاه قتیبه نیزك و برادرش را بدار زد موسر او را چنانچه رسم امویها بود بحضور حجاج تقدیم کرد. جغبوبیه شاه تخارستان نیز بدربار دمشق اعزام وبالاخره در آنجا جان داد، و با ینصورت قتیبه از دشمن جراری خلاصی یافت . ابن اثیر بتفصیل ازین داستان قصه میکند . (ابن اثیر جلد ٤ ص ٢٦٣) قتل ير غمل قتيبه : قتیبه از اندراب بمرو مراجعت ، وحکمران جوزجان را احضار و یرغمل های چغمی از و گرفت ، ولی حکمران مذکور در عودت جود مریض وفوت شد، وچون قتیبه بعد از معامله بانیزك اعتماد قول و عهود خودس را در نظر خراسانیان باخته بود لهذا مردم گمان کردند حکمران جوز جان نیز از طرف قتیبه کشته شده، پس یر غمل عرب (حبيب بن عبدالله باهلی) را که در نزد حکومت محلی جوز جان بود از تیغ --- page 68 --- (٣٧) کشیدند، قتیبه بناچار بقیه برغعلهای جوزجان را درهم و بقتل رسانید ، حکمران شومان هم از قتیبه سلب اعتماد کرده و بجنگ حاضر شد ، این حکمران جنگی با تمام مردان خود در میدان جنگ کشته، و قلعه او بواسطه منجنیق شگاف خورده آل و اولاد او اسیر گردید . قتیبه ازین بعد در کش و نصف سوقیات و بعد از فتح متوجه جنگ فاریاب شد ، اهالی دولت آباد سخت جنگیدند و چون قتیبه از خراسانیان متغیر بود اینها رابعد از فتح فاریاب برخلاف رسم عرب و اسلام تمام آنجا را بسوخت ، و سبب همین عمل نزد عرب نام متحرفه گرفت ، قتیبه ازین پس بسغد و بخارا سوقیات و اخذ خراج نمود وضمآ برای اطلاع مردم بخارا و تعمیم اسلام اجازه داد قر آن کریم بزبان دری آنروز خوانده شود و خود در صدد هجوم بقلمرو کابلشاه برآمد ولی هیئت سفارت رتبیل نزد قتیبه حاضر و اداء باج و قبول نماینده عرب را در مرکز کابل پذیرفته و باین ترتیب با قتیبه مصالحه بر قرار کردند . وقتیکه قتیبه خواست بخوارزم سوقیات نماید خوار زمشاه عوضاً رفتار رتبیل را تعقیب و باقتیبه بقبول اداء خراج صلح نمود . قتیبه آرام ننشست و علی الرغم معاهده ئیکه با حکمران سمرقند داشت بجانب اوعسکر کشید . حکمدار سمرقند بجنگ پیش آمد و از حکمداران شاش وفرغانه كمك خواست . معهذا در جنگ پیشقراول سپاه سمرقند مغلوب ومتعاقباً شهر سمرقند از منجنیق شکاف خورده وشهریان بقبول اداء دو ملیون درهم و تاسیس مسجدی در شهر و سی هزار عسکر بعرب دادن مصالحه نمودند وقتیکه قتیبه با عسکرش در شهر بغرض اداء نماز داخل شد دیگر نخواست بحكم معاهده تن داده و خارج شود بلکه حکمدار سمرقند را اخراج وغنایم زیاد گرفته ؛ دختر کی از شهزادگان محل را با خبر این فتح نزد حجاج فرستاد؛ دختر بحضور خلیفه و لید (٨٦ - ٩٦) رسید و بعد ها یزید از ومتولد شد، ترتیب فتح سمرقند در خراسان بدتلقی شده و خراسانیان آنرا دلیل دیگری به بدقولی قتیبه گرفتند، --- page 69 --- (۳۸) اما قتیبه اهمیت نداده مغیره بن عبدالله را بخوارزم سوق و حکمران آنجا را مجبور به تادیه باج و قبول حاکم تازه عرب در پهلوی خود نمود. قتیبه با چنین جرات بیمانندی تا اواخر قرن اول هجری در خراسان حکومت راند ، ولی ولید اول در ٩٦ فوت و جای او را سلیمان اشغال و لهذا انحطاط قتیبه آغاز کرد، چونکه قتیبه و حجاج هر دو در مشوره ولید راجع بخلع سلیمان از ولیعهدی و تقرر عبدالعزیز پسر ولید باین سمت همفکر و موافق بودند، پس همینکه سلیمان خلیفه شد قتیبه در میدان عامی بحضور خراسانیان و اعراب خلع سلیمان را از خلافت اعلان و دعوت به بیعت شخص خود نمود، عربها حاضر بشنیدن این خطابه نبوده خاموش ماندند قتیبه خطاء حدس خودش را درك كرده و خواست بجلب قلوب خراسانیان به پردازد لهذا در نطق خود تذکر داد که من از حیث مادر ، مولد ، مکره و رای آرزو و دین و غیره از اهل عجم میباشم، ولی خراسانیان که از وحشتشان امی آمد نیز خاموش ماندند عربها از کناره گیری خراسانیان قوی شده و از همه بیشتر قبائل مضر وبنو تمیم به وکیع سر کرده تمیمی که از دشمنان قتیبه بود اطاعت کردند و قتیبه کم قوت ماند. درین وقت تعداد مردان جنگی عرب در خراسان شمالی بقرار ذیل بود: از بصره ۹۰۰۰ - از بكر ۷۰۰۰ - تمیمی ۱۰۰۰۰ قوم عبدالقيس ٤٠٠٠ - قوم ازد ۱۰۰۰۰ - از كوفه ۷۰۰۰ از او شده گان عجم ۷۰۰۰ ۵٤٠٠٠ نفر حیان خراسانی: در هر حال جنگ داخلی عرب بین قتیبه و كیع شروع خراسانیان بیطرفانه تماشا میکردند، همینکه کنار بمرحله نازك و فيصله کنی رسید خراسانیان زیر قیادت یکمرد فعال خراسانی موسوم به «حیان نبطی » - نبطی برای آنکه لکنتی در زبان داشت - طرف و کیع را الزام كردند و در نتیجه شورش --- page 70 --- (۳۹) عامی بریا و قتیبه با خاندان خودش یکجا بقتل رسیدند و باینصورت عرب از آفسر ناموری محروم و خراسان از دست حاکم شدیدی خلاص شدند معهذا خراسانیان بعد از مرگ قتیبه به عربها گفتند حیف از چنین مردی که کشتید اگر از ما بودی او را میپرستیدیم ولی افسوس که او حکم حجاج در خراسان اختلال و قتال بی یار غله را قیمت و بیوفائی بعهد کرد اسپهبد حکمدار پیر بلخ وقتیکه از مرگ قتیبه شنید عر بها را از کشتن چنین مردی بد گفت و سرزنش نمود. در هر حال قتیبه مرد و و کیع دوامی نکرده در سال (۹۷) یزید بن مهلب بعنوان حاکم خراسان مفتوحه وارد مر و شد و او نه تنها و کیع و خاندانش را محبوس بلکه خراسانیان دخیل در اینکار را تحت فشار قرار داد زیرا او احساس میکرد که بیشتر اتفاق بین قبایل عربی در خراسان از طرف خراسانیان اشتعال میشود چنا انکه حیان خراسانی در تولید نفاق بین عرب زیاد کار میکرد و بالاخره بهمین سبب از طرف سعید والی عرب خراسان بزهر هلاک گردید امير المومنين عمر بن عبدالعزیز وقتیکه بمسند خلافت نشت (۹۹) یزید مهلب را از خراسان محبوساً احضار و جایش را به جراح بن عبد الله در سال ۱۰۰ داد و این آن وقتی بود که اقتدار خلافت عرب از سواحل عمان تا اوقیانوس اطلس و از قفقاز تا خلیج فارس منبسط و در کشور اسپانیا بیرق فتح امویها در اهتزاز بود معهذا هنوز عسکر و آفر عرب در مدت یکقرن نتوا نسته بود در کشور خراسان موفقیت اساسی بدست آورده و حکومتی قادر و مطیع تشکیل کند خراسانیان همینکه امير المومنين عمر عبد العزیز را شناختند از حکام عرب شکایت ونوشتند که اینها متعصب و قوم پرورند از نو مسلمانان خراسان جزیه میخواهند و به عسکر خراسان در غزوات خارجه غنایم نمیدهد. خلیفه جراح را احضار ودونفر عبدالرحمن نامان را بامور حکومت و خراج خراسان مفتوحه مقرر و ایشان را به خوش رفتاری با مردم امر و از انتقام آینده خراسانیان تهدید نمود. در سال ۱۰۲ سعید بن عبدالعزيز عوض عبدالرحمن بن نعیم القشری بحکومت خراسان شمالی --- page 71 --- (٤٠) مقرر شد و او نتوانست مبلغین خانواده عباس را که وارد خراسان شده و برضد امپراطوری اموی کار میکردند دستگیر کند، ولی آن خراسانیانیکه با قبائل ربیعه و یمنی خویشاوندی کرده بودند از موقع استفاده و مبلغین را با ضمانت خود آزاد در خفا تقویه نمودند خلیفه یزید ثانی خلیفه اموی (١٠١- ١٠٥) سعید حرشی را در سال ١٠٣ بخراسان اعزام کرد، و اینشخص در ماوراءالنهر بجنگهای چندی مبادرت و تا خجند پیشرفت در سال ١٠٤ عوض او اسلم بن سعید وارد خراسان شد اما معلوم است این تبدلات سریع و پیاپی حکام عربی خراسان مانع آن بود که ایشان بتوانند دست بکار مهم و اساسی زنند. از سال ١٠٦ تا ١٠٩ اسد بن عبدالله بحیث حاکم خراسان شمالی از طرف خلیه هشام اموی (١٠٥-١٢٥) مقرر و کار میکرد. کار اول اینشخص اعدام هیئت مبلغین خانواده عباس در سال ١٠٧ و باز سوقیات او در غرجستان و غور است . اسد از راه مرغاب به غرجستان پیش شد و امرون حکمدار بومی غرجستان بمقابله پرداخت ، اسد پس از رزم با امرون داخل مذاکره شده و مصالحه با او را امضاء کرد . امرون نیز بعدها به میل خودش دین اسلام اختیار کرد اسد در همین سال ١٠٧ بعد از جنگ غرجستان با غوریها داخل حرب گردید ولی درینجا نتوانست کار مهمی انجام دهد ، لهذا در سال ١٠٨ مکرراً بغور رزم داد. اما اینبار هم موفقیت محکمی حاصل نکرد اسد در همین سال مصلحت دید که یکنفر سردار محلی بلخ موسوم به برمك ابو خالد بن برمك را بعنوان حاکم ولایت بلخ مقرر نماید. در سال ١٠٩ خلیفه هشام اسد را از حکومت خراسان شمالی موقوف و عوضش اشرس بن عبدالله را مقرر اعزام کرد اشرس بزودی در سمرقند عسکر کشی کرد ، و مرد بسیاری در آنجاها بدین اسلام گرویدند ولی چون متعاقباً جزیه زمان کفر بفرض تلافی کسر خزانه از ایشان خواسته شد مجدداً ارتداد و از تو کها بر ضد استمداد کردند در جنگهای متوالی که بین طرفین در پیکند، بخارا ، کمرجة --- page 72 --- (٤١) وغیره واقع شد عربها مغلوب گردیدند. واشرس در ۱۱۱ موقوف شد و جنيد بن عبد الرحمن رسيد . او عماره بن حریم را در ۱۱۲ با هژده هزار عسکر بجنگ تخارستان اعزام کرد و در جناح او ده هزار عسکر دیگر تعین نمود ولی معلوم نیست این عسکر در تخارستان چه نوع کاری انجام داده است. خود جنید برای تلافی شکست دوسال پیشتر عرب در مقابل ما و اراء النهر و تورکها با عسکر زیادی جیحون را عبور کرد ، و متعاقباً خلیفه هشام او را بواسطه قطعات جدید اعزامی تقویه نمود. جنید در جنگهای نزدیک سمر قند وطوا پیس دشمنان خود را شکست سختی داد ولی این مرد جنگی هم بزودی معزول و عوضش عاصم بن عبدالله وارد شد. عاصم از سر کشی خرا سانیان و نفاق داخلی قبایل عربی خراسان که مخصوصاً از سال ١٠٦ با ينطرف زياد تر شده واغراض قبیله وی مضری ها و تمیمی ها کار را بجای ناز کی کشانیده بود پریشان شده بالاخره بهشام نوشت که اداره خراسان از حیز انتظام خارج شده و بایستی مستقیماً بحکومت عراق مربوط شود. هشام در عوض خود او را موقوف و خالد برادر اسد سابق الذکر را بجایش در سال ۱۱۷ مقرر نمود. اسد نیز در معیت برادر خود بود و متفقاً کار میکردند اینها تا بسمر قند یکبار سوقیات کردند و در داخله تا بلخ رفتند، و هم از جمله سرداران مسلمان شده خراسان که از مدتی باینطرف با عرب همکاری و بغرض توحید ملی در تعمیم دین اسلام در خراسان میکوشیدند یکنفر آنرا «جديع كرماني» در علاقه «توشکان» بدخشان بغرض فتح اعزام نمودند و اینشخص در آن علاقه ها جنگ و فتوحاتی نمود. در ینوقت خراسانیان از یکطرف مبلغین عباسی را تقویه و برضد امویها تحریکات میکردند و از دیگر طرف نفاق داخلی قبایل عرب را اشتعال و خود به تشکیل جمعیتهای سیاسی می پرداختند منجمله «خداش» بانی طریقه خرمیه بود که اینک در خراسان تمرکز داشته و از دشمنان خطر ناك امپراتوری بنی امیه بحساب میرفت ولی اسد --- page 73 --- (٤٢) حکمران عرب بهر نوعی بود توانست شخص مذکور را مغلوب و بقتل رساند. از سال ۲۰ تا ۳۰ هجری جعفر بن حنظله و بعدها يوسف بن عمر جميع الکرمانی و بسان نسر بن سیار سر کرده قبیله مضر یکی پی دیگری از طرف خلافت بحکومت خراسان مقرر شدند و این از ابتداء هجوم عرب در سال ۳۱ هجرت در کشور خراسان تاحال یکصد سال زمانه را دربر میگرفت در تمام اینمدت یگانه نفوذ حکام عربی خراسان بیشتر در دو ولایت نیشاپور ومرو تمرکز داشته و در سائر بلاد و ولایات شمالی افغانستان از قبیل تخارستان . بلخ . جوزجان . هرات و مضافات اینها تسلط مستقیمی نداشتند باینمعنی که در تمام این مناطق اداره امور در دست حکمداران محلی بود بعضا باداء جزيه و باجی پرداخته و بعضاً نماینده از عرب را بعنوان حاکم در پهلوی خود پذیرفته واحیاناً قطعه ساحلوی عرب را در مرکز خود می پذیرفتند معهذا در خلال اوقاتی که بدست می آوردند سر از اداء باج باز زده و برای جنگ و شورش حاضر می شدند ولی عرب ها سعی کردند که خود را بیشتر در بلخ قوی داشته وحاکم و قبایل خودشان را در آنجا مستقر سازند در هر حال عمال اموی آهسته آهسته باینفکر افتادند که با خراسانیان مسلمان شده دست داده و از سرداران آنها برای بقاء حکومت خود کار بگیرند سرداران خراسانی دم از موافقت زده و باین ترتیب داخل امور کشوری و لشکری شده به تقویت همدیگر پرداختند ولی اینها در کمین فرصتی بودند که دولت مستقل خراسانی تشکیل نمایند . زیرا اداره اموی را خلافت را شده اسلامی نی بلكه يك امپرا طوری جهانگیر و مستبدی میدانستند در هر حال اینکار آسانی نبوده و امپراطوری قوی اموی در شرق و غرب عالم بیرق اقتدار نظامی و سیاسی افراشته داشت لهذا خراسانیان دست به تشویق وتقویه خاندان بنی هاشم زده و خواستند آل علی و با عباس را رضی الله عنهم بنام دین عدل وحق بررخ بنی امیه کشیده --- page 74 --- (٤٣) و باین نام امپراطوری بنی امیه را واژگون و افغانستان را مستقل و زمام امور حکمرانی خلافت اسلام را در شرق و غرب در دست گیرند. این طرح مهم آنقدر موانع و مشکلاتی در پیش داشت که محتاج بسی قربانی ها و صرف سالها وقت و تدابیر عمیقی بود معهذا عقل خراسانی از مدتی مشغول پیشبرد این نقشه بود ولی در هر بار خواه بجنگ و خواه بصلح ناکام میشد. بالاخره مردی ظهور کرد که هم عقل سیاسی و هم تسجر به کشوری و هم استعداد خارق العاده داشته و این سنگ بزرگ را از جایش برداشت. اینشخص عبارت بود از ابومسلم خراسانی که بشرح کار نامهای او جداگانه داده میشود. ولایات غربی خراسان و عرب از ٢٠ تا ١٣٠ هـ اما در جبهه غرب خراسان چنانکه دیدیم بعد از فرار یزدگرد و تعقیب عرب در سال ٢٠ هجری مفرزه های اسلام بقوماندانی سهل بن عدی و عبدالله بن غسان بولایت کرمان و زیر قیادت عاصم بن عمر تمیمی بولایت سیستان و تحت فرمان حکم بن عمر ثعلبی بولایت مکران ریختند و بعد از جنگ و صلحی بدون اخذ نتیجه قطعی مراجعت کردند در سال ٣١ هجری باز مفرزه دیگر عرب بقوماندانی مجاشع بن مسعود السلمی بولایت کرمان سرازیر و بعد از گرفتن شهر سیرجان بسیستان کشیدند. ولی اینها را کشته بسیار داده شکست سختی خوردند و بر گشتند ربیع بن زیاد بن اسد الز بال حارثی متعاقباً برای تلافی این شکست از قرارگاه عمومی نیشاپور وارد سیستان شد سپاه سیستان درسه میلی زرنج رزم سختی داد و بالاخره ایران بن رستم بن آزاد خوبن بختیار حکمران محلی سیستان حاضر شد که در بدل تادیه هزار بنده و هزار جام زرین بعرب مصالحه بر قرار نماید. ربیع از زرنج به خواش و بست کشیده جنگهای زیادی با اهالی کرده تلفات بسیاری داد، در هر حال بعد از آنکه اسرایی هم بدست آورده بود مراجعت نمود. مشاهیر اسراء ربیع اینها بودند: حسین بوالحرث ، بسام --- page 75 --- (٤٤) سالم بن ذکوان عبدالرحمن آنکه نظر بلیاقت خویش منشی حجاج و باز صاحب خراج عراقین گردید . باین ترتیب ربیع از سیستان بر گشت و بقرار گاه ابن عامر سپه سالار عمومی عرب در نیشاپور رفت . اهالی بعد از رفتن او قرار داد ها را زیر پا گذاشته و استقلال محلی را از سر گرفتند و نماینده عرب را اخراج کردند . ابن سمره وحمله بکابل وزابل و بلوج : ابن عامر لشکری کافی زیر قیادت عبدالرحمن بن سمره. بغرض تسخیر قطعی این ولایات اعزام کرد وقتی که ابن سمره بدر سیستان رسید ایزان بن زستم تواقمت با او عهد قدیم ربیع را تجدید کند. هنوز ابن سمره راحت اصلی نکرده بود که امیر المؤمنین عثمان رض از دنیا گذشت(٣٥) و او مجبور شد یکبار نز دعبدالله عامر برود، وکیل ابن سمره در سیستان امیر بن احمر یشکری مقرر بود ولی سیستانیان او را مجبوس و ترتیبات عربی را از بین بردند عبدالرحمن مجدداً بسیستان وارد شد و بعد از تامین زرنج به خواش و بست و زمین داور سوقیات نمود و در شهر «دوان» مرکز داور با اهالی حرب سختی نمود. مردم بعد از بجنگ در کوه «زور» یا «زون» محصور و بالاخره بقبول مصالحه حاضر شدند و عبدالرحمن از معبد مشهور زور. جمسة رب النوع آفتاب را که از طلای ناب ساخته و چشمان یاقوتی داشت کشیده و خراب ساخت ، عبدالرحمن مرد بزرگی بود و یکعده فقهاء مشهوری از قبیل حسن بصری رحمة الله علیه وغیره بغرض تعلیم و نشر اصول اسلام همراه داشت و نقاط مفتوحه را فوراً زیر انتظام می گرفت ، او میخواست اسلامیت را با فتوحات خود در خطوط متوازی پیش ببرد ، در هر حال عبدالرحمن بولایت رخج یعنی قندها ر پیش شد و بعد از ضرب و گردی باستقامت زابلستان یعنی ولایت غزنی بحرکت افتاد و این اولین باری بود که سواران عرب در غزنی واز آنجا بجانب کابل جولان می کردند ، ولی عربها در کابل کار مهمی از پیش نبرده تنها کابلی ها را برای دفاع آینده --- page 76 --- (٤٥) بیدار ساختند. کابلشاه بعد از جنگ مختصری قرارداد صلح امضاء کرد وعبدالرحمن بجانب سیستان مراجعت نمود. از جمله اسراء کابل اشخاص ذیل بعدها درعالم عرب مشهور شدند: باب مکحول السامی فقیه، سالم بن عجلان حمید الطویل و نافع، بك مفرزة عبدالرحمن بقوماندانی مهلب تاقندابیل در در ولایت بلوچستان نیز پیشرفت ولی بعد از زد وخورد مختصری مراجعت نمود باین ترتیب عبدالرحمن سه سال مصروف اسفار نظامی خودش بود اما همینکه خواست مثل نیشاپور زرنج را نیز قرار گاه نظامی و مرکز اداری عرب و اسلام قرار دهد سیستانیان نه پذیرفته و گفتند تو عامل معاویه هستی در حالیکه خلیفه رابع بجای است عبدالرحمن پافشاری نکرده عبادبن حصین را وکیل تعیین و خود بدربار خلافت عزیمت نمود امیر المومنین خلیفه را بع (رض) عبدالرحمن بن جز الطائی را و بعدها ربعی بن كاس عنبری را به عنوان حاکم سیستان اعزام نمود، اما اینها کاری از پیش نه برده وبزودی امیر المومنین در سال ٤٠ هجری از دنیا گذشت در خلافت حضرت خلیفه چهارم (رض) جمعیت زیادی از اعراب مفلس ومفلوك زیر ریاست حستکه بن عتاب الحبطى وعمران بن فضیل البرجمی خارجی در سال ٣٦ وارد سیستان گشتند اینها هم بر ضد عمال حضرت خلیفه چهارم و هم برضد اهالی حرکت می کردند عبدالرحمن بن جز والطائى حاكم امیر المومنین از دست همین ها کشته شد ولی ربعی كاس درجنگ زرنج حستكه را از بین برداشته وخطر خارجی را كم كرد كلمه خارجی بر آن دسته جات عرب اطلاق می شد كه در جنگ های حضرت خلیفه رابع (رض) و امیر معاویه همه از اتباع وطرفداران امیر المومنین بوده ولی بعد ها چون در جنگ مشهور بسه صفین امیر المومنين بمصالحه وحکمیت دو نفر وكيل تن داده و این منجر بغلبه امیر معاویه گردید ! دسته ها يذكور ضدیت با امیر المومنین نمودند ولهذا خوارج خوانده شدند. یمانها --- page 77 --- (٤٦) این اسم در مورد اکثر شورشیان ملی سیستان که ضد حکومت عرب کار می کردند نیز اطلاق گردید . در هر حال بعد از چندی (٤٣) ربیع حارثی بصفت حاکم امیر معاویه وارد سیستان شد و اوسعی کرد زرتشتی ها را بدین اسلام جلب و قرآن کریم را تعلیم نماید در سال ٤٨ رتبیل کابلستان که از سوقیات عبدالرحمن در کابل بیدار شده بود در قندهار آمده در صدد ترتیبات عسکری برای جنگ عرب بود ولی ربیع از مراتب مطلع شده و قبلا بحمله در رخـد پرداخت اما ربیع کاری انجام نداده بر گشت . و بعد از کمی حاکم جدید عرب عبیدالله بن ابی بکره وارد زرنج گردید . و او نیز به بست و رخـد سوقیات کرده با کابلشاه رزم داد و بزودی بین طرفین مصالحه برقرار و رتبیل شخصاً بسیستان آمده و بغرض استطلاع از اداره وقدرت عرب ببصره رفت، و در آنجا با زیاد که عنوان امیر خراسان داشت ملاقات کرد و برگشت . در سال ٥٣ امیر معاویه خراسان مفتوحه را به عبیدالله بن زیاد داد و او برادر خود عباد را بحکومت سیستان اعزام کرد ولی اوهم مجبور شد باستقامت کابل بقند هار عسکر کشد و در آنجا با عساکر رتبیل که خودش را حکمران بالا ستحقاق ولایت جنوب هندوکش تا هامون سیستان و دریای سند میدانست رزم دهد، البته درینجنگ نیز عرب موفقیت بزرگی حاصل نکرد و عباد مراجعت نمود، همینکه امیر معاویه در دمشق از دنیا چشم پوشید (٦٠) سیستانیان ادارات عربی را برهم زده و عباد را مجبور کردند ببصره عودت کند اما او تنها نرفت ، و توانست خزانه سیستان را که بالغ بر بیست ملیون در هم بود هم در بصره به برد . یزید و رتبیل : در سال ٦٢ از طرف یزید مجدداً دو نفر برای تنظیم امور سیستان مقرر و وارد زرنج شدند، اینها یزید و بو عبیده بن زیاد بودند، یزید بكابل لشکر کشید ، وبكابلشاه بمقابله شتافت د ر جنگ سختی که واقع --- page 78 --- (٤٧) شد سپاه عرب کشته و اسیر فراوانی داد و فقط عده معدودی توانستند بفرار موفق شوند، در جمله مقتولین جنگ یکی هم خود یزید حاکم و قوماندان عرب ، و در جمله اسراء برادرش بوعبیده شامل بود، خلافت دمشق از ینخبر بهم بر آمده سلم بن زیاد را برسیدگی امور خراسان مقرر، و او طلحه الطلحات را بسیستان اعزام کرد طلحه اوضاع ولایت را بنوعی دید که مجبور شد با مردم از در محبت و مدارا پیش آید، مردم نیز او را دوست گرفتند ، و او با کابلشاه داخل مفاهمه شده و بالاخره توانست بوعبیده و سائر اسراء عرب را در بدل اداء نیم ملیون درهم از رتبیل خلاص کند، در سال ٦٣ عبدالله بن طلحه و یکسال بعد خود طلحه حاکم سیستان شده و با مردم بمدارا پیش آمدند، ولی بزودی مردم و عسکر برضد یزید شورش نمودند و تا خلیفه در دمشق زنده بود سیستان همچنان آزاد ماند. درین میان عبد العزیز بن عبدالله بن عامر از طرف عبدالله بن زبیر خلیفه دیگر عرب و رقیب خلیفه اموی بعنوان حاکم وارد زرنج شد ، و او نیز با اهالی در کمال آشنائی و محبت پیش آمد و بعزم رزم کابل شاه براه بست روان شد، رتبیل در نواح کابل او را بمضیقه خطرناکی گرفتار نمود و اگر همت عمر بن شان العاری یکی از سرداران دلیر عرب نبودی تمام اردوی عبد العزيز محو وتبـاه میگردید، در هر حال عبدالعزیز بسیستان مراجعت کرد و بطور دائم راجع بامور جانداری اندرزهای سودمند رستم بن مهر هرمزد دانای سیستان را می شنید که از قول دهاقین خردمند قصه میکرد. باین ترتیب عبد العزیز تا سال ٧٢ در زرنج ماند وقتیکه عبدالله زبیر مغلوب عبدالملک خلیفه اموی گردید حجاج معروف در بصره عنوان امیر خراسان و عراق حاصل کرد و او امیه بن عبدالله را بسیستان مقرر نمود و امیه پسر خود ش عبدالله را بسیستان فرستاد و این اخیری بغرض رزم کا بلشاه به بست کشید، چونکه این رتبیل مرد سخت دلیر و با تدبیر و برای عربها همیشه يك تهدیدى سخت --- page 79 --- ( ٤٨ ) بشمار میرفت رتبیل بعبدالله اطلاع داد که اگر از جنگ خود داری نمایديك ملیون درهم با و خواهد پرداخت ، ولی عبد الله به نماینده اوجوابی داد که برتبیل بگوا گر این رواق بت را از طلا مملو کنی قبول نخوا هم کر د' رتبیل علی الفور از مقابل عبد الله عقب کشیده وقدم بقدم قلاع و بلاد را تخلیه کرده رفت ، و باین تر تیب او را در درون درهای مهیب کش کرد آنسگاه راهها را از هر طرف قطع واردوی اورا تحت تهدید مرگ قرار داد اینست که عبدالله خطر را احساس و به رتبیل پیغام داد که اگر راه مراجعت او را باز گزارد از تادیه خراج عفو خواهد بود ، اما رتبیل جواب داد اگر میخواهد زنده بر گردد سه صد هزار درهم تادیه وعهد نامه تحریر کند که در آینده با کابلشاه داخل جنگ نخواهد شد و بلاد او را از آسیب محفوظ خواهد گذاشت عبد الله مجبور بود این قرار را به پذیرد و در عوض از در بار خلافت معزول گردد خلیفه عبد الملك موسى طلحه را بحکومت سیستان مقرر نمود و او تا سال ٧٥ در زرنج ماند ، اما سیستانیان نمیخواستند در قید امویها باشند لهذا با فرق عربی خوارج که برضد حکومت اموی هم بودند داخل روابط شدند. حجاج عسکر کافر زیر قیادت عبیدالله بن ابی بکره بسیستان اعزام نمود ، اما حریش پیشدار عبیدالله با قطعه خود در جنگ با سیستانی ها تباه شد، وعبیدالله در ۸۱ وارد سیستان گردید، و به بست عسکر کشید، کا بلشاه بجنگ سختی پیشامد و مد بتدریج همان پلان قدیم را عملی و عبیدالله را قدم بقدم در داخل قلمر و خود کشیده رفت ؛ تا آنکه بیکبار گی اور ازیر محاصر قرار داده و خطوط مواصله او را از هر طرف قطع نمود، عبیدالله مجبور شد هشتصد هزا ر در هم تاوان جنگ داده خود و عسکر خودرا از ورطه مرگ نجات بخشد' افسر پیرود لیری از عرب «شریح» اینقرار داد را ننگین شمرده نه پذیرفت و خود را با عساکر مربوط خود بصفوف کابلشاه زده و قسمت بزرگی ایشان کشته شدند، بقیة السیف که بفرار ورسیدن به آن موفق شدند از فرط گرسنگی آنقدر طعام خوردند که ایشان نیز --- page 80 --- (٤٩) از بین رفتند ولی مردم برای جلو گیری از خطر ثانی فراریان را بتدریج اندك روغنی و باز طعامی داده چاق میساختند عبیدالله بعد ازین شکست سخت کہ زندگانی کرده و در حدود بست از دنیا چشم پوشید حجاج بشنیدن اینخبر مراتب را بدربار خلافت دمشق اطلاع و اجازه خواست قشون بصره و کوفه را بسیستان و کابل سوق کند لشكر طاوسان : بعد از این حجاج یکصدو بیست هزار عسکر مربوط بخود را سان دیده واز آنها قطعاتی مرکب از اشراف و سادات عرب جدا و چهل هزار نفر تهیه نمود حجاج از ین جمله ده هزار مرد را زیر قیادت یکی از مشاهیر سرداران عرب عبد الرحمن بن اشعث باستقامت سیستان بحرکت انداخت، این افسر و عسکروی از کثرت سامان و سلاح اسم جیش الطوا ویسی بخود گرفته و حجاج دوملیون درهم بایشان بخشش و معاولت کرده بود در سال ۸۱ هجری بسفر آغاز و در سال ۸۲هجری وارد سیستان گشتند و در وحله اول با خوارج و همام بن عدی الدوسی سرکرده شورشیان رزم داده غالب گشتند و بعده اخذ عسکر محلی پرداخته و عبدالرحمن از حاکم عمومی خراسان نیز قطعات تقویه طلب کرد و در آخر همان سال بعزم رزم کابلشاه روان شد رتبیل از دور تمام اینو اقعات را ترسد میکرد الهدا بزودی هیئت سفارت او بحضور عبدالرحمن رسیده با شرط فراموشی از ماجراهای ماضی اداه خراج را برای آینده قبول کردا ما عبدالرحمن فردی نبود که با اینهمه عسکر وقوت آزمایشی از دشمن نکرده و بکمی قناعت کشد الهذا باستقامت بست بحرکت افتاد رتبیل یلان گذشته را تخلیق واردوی خود را بقهقر اعقب میکشید و در قلاع عرض راه غنایم سنگین بار میگذاشت اردوی عبدالرحمن در هر منطقه اموال زیادی بدست آورده گران بار میشدند و عبدالرحمن برای از دست ندادن خطوط ارتباط و تنظیم اداره عقب جبهه در هر جا نمایندگان و محافظینی گذاشته و بتدریج کابلشاه را تعقیب میکرد اینحرکت بطی زمستان را قریب میساخت --- page 81 --- (٥٠) وجيش الطواويس از فرط اغتنام شبيه شتر مرغی سنگین بار میگشت از دیگر طرف کابلشاه سعی میکرد عبد الرحمن را بدام آشنائی اسیر و در صورت ممکن بر علیه حجاج بکار برد حوادث طوری فراهم شده بود که عبد الرحمن حجاج را از پیشرفت خود به زابل و کابل اطلاع وضمنًا حوالهٔ ضربه قطعی را از جهت صعوبت طرق وشوارع حواله به بهار سال آینده نمود چه اسپان رساله عرب که در دشتهای شنز ار مثل کشتی در بحر حرکت میکرد در صخره های پر برف زابل و کابل بسهولت جولان نمیتوانست اما حجاج که مردی شدید بود تدبیر عسکری عبدالرحمن را رد وبطالت حرکت وتعویق حمله او را كتبا بجبن و بسزدلی منسوب و راحت طلبی عبد الرحمن را بمرد کوری تشبیه کرد این تندی حجاج عصبیت عبدالرحمن را که مرد بسزدلی بود بر انگیخت حجاج منتظر نتیجه این مکتوب شدید خودش نشده متعاقباً امری دیگر فرستاد که بدون در نگ بکابلستان حمله و آبادی هارا یکسره ویران و آل واولاد مردان زابل و کابل را اسیر نمایند بز ودی امر سوم حجاج بعبدالرحمن رسید که تا فتح تمام مملکت دشمن اقامت او در آنجا حتمی است واگر سهل انگاری کند معزول وعوضش اسحاق بن محمد مقرر خواهد شد. عبدالرحمن نامه های حجاج را بررخ اردوی خود کشیده واز مجموع افسر وعسکر درینخصوص رای خواست عسکر غریو بر آورد و سرداری چون ابوطفیل عامرین اثیله خطابه غرائی ایراد و منجمله گفت : امر حجاج به آن ماند که گویند غلا مت را باسپ سوار کن اگر هلاک شد اسپش از تو واگر نجات یافت هر دو از توست هان ای عسکر ! حجاج از زحمات شما در جنگها متمتع میشود اگر فاتح شدید غنایم ودست رنج شمارا او میخورد و در عوض مکافات شما ترقی هم او میکند واگر مغلوب شدید ومعدوم گشتید فدا کاری های سابق شما محو شده ودر نظر او مرد مانی پست و دون همتی بشمار خواهید رفت افسر دیگری عبدالرحمن ربعی بپا ایستاده --- page 82 --- ( ٥ ) و فریاد کرد . سوقیات حجاج درین مملکت شبیه سوقیات فرعون در رودنیل است' مطمئن باشید که این مملکت گورستان ابدی شما ست و دیگر ابداً بملاقات خاندان خود نائل نخواهید شد بهتر است بعقب بر گردید و باستقامت حجاج مارش کنید واورا از وطن خود طرد نمائید بیائید و بعبدالرحمن بیعت کنید تا پیش رویم و این منم که برای نخستن بار با ایشمرد بیعت میکنم ... یکی فریاد کرد منهم - دیگری منهم . دیگری من . والحاصل در ساعتی عبدالرحمن فرمانروا و دشمن جدی حجاج بود ' عبدالرحمن با کابلشاه درین موضوع تازه مفاهمه و قراری را امضاء کرد که در صورت فتح برعلیه حجاج ' کابلشاه برای همیشه از اداء باج و خراج معاف' و در صورت مغلوبیت عبدالرحمن پناه گاه او باشد البته رتبیل چنین خبری را با منتهای شعف استماع و تصدیق کرد . عبدالرحمن سیستان مراجعه و با اهالی از در شفقت پیش آمد و بعداز آنکه نمایندگان خودش چون عیاش و عبدالله را در بست و زرنج مقرر نمود ' پیشدار خود عطیه بن عمر و العنبری را امر حرکت بجانب عراق داد . و خودش با داوطلبان زابل و کابل و ذخائر احتیاطی در عقب بحرکت افتاد . ولی همینکه عبدالرحمن بفارس رسید آنقدر بقواء خویش مغرور شد که سهو کرد خلع خلیفه عبدالملک راهم اعلان نمود و بـاینصورت تمام عالم عرب را برضد خود تحریک نمود . درهر حال حجاج پیش بین بود و در موضع زاویه بصره باستقبال دشمن شتافت و در جنگ سختی که اتفاق افتاد عبدالرحمن منهزماً بکوفه رفته و بعداز ترتیب مجدد اردو در دیرالجماجم مکرراً با حجاج رزم داد و متجاوز از هشتاد جنگ در سال ٨٣ هجری با او نمود ' معهذا در آخر کار عبد الرحمن مغلوب و بسیستان پناهنده شد ' ده هزار عسکر حجاج او را تعقیب میکرد لهذا عبدالله حاکم زرنج او را راه نداد' و عبدالرحمن بیست کشید ' عیاش او را زیر نظارت گرفت تا به حجاج تسلیم کند' ولی رتبیل سوقیات فوری --- page 83 --- (٥٢) کرده و عبدالرحمن را خلاص و بدربار خود احضار کرد، درينوقت طرفداران عبدالرحمن اجتماع و در زرنج آمده او را خواستند و عبدالرحمن بلافاصله بسيستان کشيده و از آنجا بهرات سوقيات نمود ، اما در جنگی که بين او ويزيد مهلب حاکم عمومی عربی خراسان رخداد يکباره بشکست هزيم و بدربار کابلشاه پناهنده شد. حجاج بکابلشاه مراجعه و قبول کرد اگر عبدالرحمن را تسليم کند ديگر عرب در زابلستان کابلستان مداخله نخواهد نمود سفير حجاج عماره بن تميم مرد دانا و چرب زبانی بود وبالاخره او توانست رتبيل را بايين کار حاضر نمايد ، و بقول ابن اثیر (جلد ٤ ص ٢٤١) عبدالرحمن درينوقت بمرض سل مبتلا بوده و از جهان بگذشت رتبيل هم سر مرده را بريده بحجاج فرستاد ، در عوض تعهديه حکومت سیستان حاصل کرد ورتبيل چندی از تاخت و تاز محفوظ ماند و اختتام اين بازی در سال ٨٥ هجری بود. در سال ٨٦ مسمع حاکم عرب در سیستان شد ولی مجبور شد با ابوخاده قاید شورشیان جنگهای بسیاری نماید، در همين وقت خلیفه ولید قتیبه سردار معروف را خراسان اعزام و او عبدربه را حکومت سیستان داد، و در ٨٦ عمرو برادر قتیبه باین سمت مامور گرديد و او مجدداً در بست جنگها را با کابلشاه شروع کرد، اما رتبيل توانست او را بدادن هشت صد هزار درهم آرام سازد بعدها قتیبه که نيزك را در خراسان شمالی از بین برد و ماوراء النهر را تا اندازه صافی کرد خواست تا کابلشاه کار عرب را یکطرفه کند، زیرا رتبیل ها در طی تقريباً يك قرن عرب را گاهی به جنگ و گاهی بصلح و گاهی هم بپول مشغول میداشتند و هنوز اردوی عرب در آنطرف بست نفوذی نداشت ، ولی اینبار نیز ذکاء رتبیل پیشی گرفت و او توانست بقبول دو ملیون درهم قتيبه را به جایش نشاند، قسط اول این پول نیز در ذی الحجه ٩٤ هجری پرداخته شد. ازین بعد تا آخر قرن اول هجری چندين نفر چون عبدربه، (مکرر) نعمان --- page 84 --- (٥٣) مدرك ، سماك بن منظر ، عبد الرحمن بن عبد الله و در سال ١٠٢ عمر بن هبیره يكی پی دیگری بحکومت سیستان رسیدند، ولی حجاج و قتیبه از بین رفته بودند و اینها کار تازه در سیستان انجام ندادند ، بلکه از عهد آخری (عمر هبیره) شورشیان سیستان قوت گرفتند ، چنانچه در ۱۰۷ بشر الحواری امیر شرط (قوماندان کوتوالی) سیستان را كشتند ، وقضاء سیستان را نیز از عرب منفصل و يكی از علما محلی موسوم به معمر بن عبد الله محدث سیستانی دادند در سال ۱۰۸ هـ اصفح شیبانی حاکم سیستان و محمد بن جحش قوماندان عسكری مقرر و در سال ۱۰۹ به جنگ رتبیل روان شدند ولی رتبیل راه ها را فرو گرفت و عسكر پیش كشيد و جنگ شروع گردید، عرب بعد از آنكه کشته بسیار داد مراجعت کرد در سال ۱۱۱ کار شورشیان سیستان بالاتر گرفت و در سال ١١٦ فتنها بیدار گشت ، مخصوصا که عصبیت قبیله وی عرب در بین بنی تمیم و بنی بکر زید شده و سیستانیان این اختلاف را دامن میزدند ، در سال ۱۳۰ شورشیان سوار بن اشعر نائب الحكومه اموی سیستان را کشتند و این آن وقتی بود که در سرتاسر خراسان شمالی و غربی یعنی نقاط مفتوحه عرب هیجان ملی کسب شدت کرده و ابو مسلم خراسانی بصحنه سیاست قدم نهاده بود در سال ۱۳۱ هـ ابو مسلم نصر بن سيار حاكم عمومی خراسان را مغلوب ، و در فارس سوقیات کرده ، و برای تصفیه سیستان از عرب مفرزه به قوماندانی مالك اعزام نمود ، سیستانیان زرنج را تسلیم کردند و حاکم اموی هیثم را که با هزار سوار در آنجا اقامت داشت اجازه دادند که به دربار خلافت در شام سفر کند و باین ترتیب بعد از يك قرن دوباره سیستان از ادو ادارۀ امور مستقيما در کف اهالی کشور قرار گرفت . ولایات جنوبی و جنوب شرقی افغانستان چنانچه ديديم قشون اسلام بتعقیب و عرب از ٢٣ تا ٢٠٥ هجری : یزد گرد در سال ۲۳ هجری بولايات سر حدى افغاستان داخل شدند ، و از آن --- page 85 --- (٥٤) جمله سهل بن عدی و عبدالله بن غسان بولایت کرمان ریختند ، حکم بن عمیر ثعلبی نیز با قطعات خود به بلوچستان غربی یا ولایت مکران سرازیر شد، درینوقت اداره علاقه‌های جنوبی و جنوب شرقی افغانستان مثل سائر ولایات او در دست حکمداران محلی کشور بوده و هر يك بطوریکه مورخین عرب مینویسند دارای لقب (شاه) و این لقب‌ها از طرف اردشیر تصدیق شده بود مثلاً: کرمان شاه قنص شاه، مکران شاه، قیقان شاه، ریحان شاه و امثالهم، درهر حال حملات نخستین عرب عارضی و زود گذر بوده بجنگ و صلحی خاتمه یافت، گرچه کرها شاه در جنگ با عثمان این عاصی سردار اعزامی حضرت خلیفه ثانی رض قبلاً کشته شده بود، ولی در سال ۳۱ هجری مجاشع بن مسعود افسر دیگر عرب در کرمان بعد از جنگهای چندی فاتح و شهر شیرجان را بگرفت، متعاقباً ربیع بن زیاد اطراف شیرجان را تسخیر و با اهالی بم بمصالحه پیشامد همینکه مردم شورش نمودند مجاشع نه تنها آنرا خاموش بلکه جیرفت را هم بگرفت. کیرمانیان که در خط نخستین خراسان افتاده و همسایه بلا فصل متصرفات عربی فارس و لهذا بیشتر زیر فشار عرب واقع بودند در جنگهای که نمودند ناکام شده اکثراً بولایات سستان و مکران پناه بردند، اما عربها از نظر سوق الجیشی نمیتوانستند از کرمان چشم بپوشند لہذا در انجا رحل اقامت افگنده به حفر کاریزها و زراعت مشغول شدند چون که سوقیات عرب بیشتر از راههای کرمان بولایات سیستان و بلوچستان عملی میگردید، حکم بن نهيك حاكم حجاج در کرمان مسجد «ارجان» و مقام دا را لحکومگی نیز تعمیر کرد بلوچستان : و اما در بلوچستان عساکر عرب بفرمان امیرالمومنین خلیفه ثانی از مکران تجاوز نکردند، مغيرة بن عاص تا دیبل بندرگاه شرقی بلوچستان رسیده بود اما چه‌سود که در جنگ با افسر محلی «دیوالج» که از سند بكمك اهالی آمده بود کشته شد در سال ۳۹ حارث بن مرة در بلوچستان --- page 86 --- (٥٥) شرقی تا كيسكا نان يا قيقان پیشرفت ولی او نیز با عسکرش در حدود قلات حاليه بلوچستان از دست مدافعین كشته كردید. مهلب سردار دیگری از عرب در٤٤ تا بنت و اهواز و قيقان عسكر كشيده و بعد از جنگهای چندی بدون اخذ نتیجه مراجعت کرد عبد الله بن سوار مجدداً به سوقیات پرداخت ولی او نیز بدون اخذ غنایمی در قيقان به نتيجه نرسيده بمكران عودت کرد. چنین معلوم میشود که مکران نیز ازین بعد شورش کرده و سنان بن سلمه مكرراً آنجا يا قا ئمين نبوده است پس از ان را شد بن عمرو به قيقان عسكر كشيده پس از يكسال جنگ فتحی هم نمود. ولی در عودت از حمله اهالی كوه مندر. و (بهرج) کشته شد بار دیگر عربها از جبهه سیستان و قندهار كنونی در علاقه كیچ كنداوه بلوچستان حمله نمودند ولی سودی نبردند وقوماندان عرب در آخر کار کشته شد. در سال ٦١ هجرى منذر بن جارود در بلوچستان عسکر کشیده در بوقان و قیقان حرب. وقصدار را فتح كرد. از ین بعد پای عرب در ولایت بلوچستان قوی ومحكم كرديد، چنانچه در عصر حكومت طاهريه در خراسان شمالی یعنی قرن سوم هجرى اهالی بوقان کاملا پیر و دین مبین اسلام بودند در وقت حجاج سعيد بن اسلم حاكم مکران بود. و باز مجاعه بن سعر باین سمت مقرر شدو اینشخص نافذ او بیل در بلوچستان شرقی فرمان میداد. پس از مجاعه بن سعر مجاعه بن محمد حاكم بلوچستان کردید و بعد ازین ولایت سند توجه فرماندهان اسلام را جلب نمود. عربها بلوچستان غربی را بنام ولایت مكران و بلوچستان شرقی را بنام ولایت توران بیاد او در تشکیلات ملكيه بهمین ترتیب قبول کردند . و لایت سند : چنانچه مقارن نفوذ عرب در خراسان ولایات شرق شمالی افغانستان زیر اداره حكمرانان محلی بوده و منجمله در ولایت كشمير « کشمیر شاهان» حكومت میکردند در جنوب اینخط از حدود كشمير تا بحر عرب يك حكومت دیگر مالی موجود وزیر اداره شاهان سند زندگی --- page 87 --- (٥٦) می نمودند کز این ولایت شهر معمور و سرسبز «اورور» و خود ولایت در چهار علاقه برهمن آباد، سیوستان، اسیکانده، باتپه، چچ پور وملتان تقسیم میشد تاریخ خاندان حکمران محلی سند عجالتاً از مهیرس نام بن ساهسی شروع میشود که مشارالیه در جنگی که با نیمستان شاه نمرد در حدود کرمان کشته گردید، پسر اینشخص نیز ساهسی نامداشته و بعد از مرگ خودش حکومت را به منشی جوان و لایق خود چچ نامی گذاشت . داهر حکمران سند پسر و جانشین همین چچ است که با هجوم عرب مقابل و مدتها مقاومت نموده در هر حال در سال ١٥ (زمان خلافت امیرالمومنین خلیفه ثانی) عثمان بن ابی العاص به بحرین اعزام ومشار الیه بجانب عمان روان گردید، و مغیره برادر این شخص قوماندان بحرین گردید و کشتی های عسکری نیز در دریا روان شد، وباین ترتیب لشکر عرب برای بار اول در بندرگاه دیبل بین حدود بلوچستان وسند وارد گردید ، چچ حکمران محلی سند سامعه بن دیوائج را برای دفاع عرب اعزام کرد، واو قوماندان عرب را مغلوب ومقتول نمود، و تا چندین سال دیگر سند از حمله عرب محفوظ ماند ، حجاج نائب الحکومه اموی خراسان يك مفرزه عسکر زیر قیادت بدیل بسند اعزام نمود ولی او نیز از دیبل بیشتر نرسیده و در همانجا راه سلف خودش را در پیش گرفت باینمعنی که بدیل در میدان رزم از طرف جیسه پسر داهر حکمران سند کشته شد حجاج بعد ازین محمد قاسم ثقفی داماد خودش را که افسر مدبر ودلیر و خیلی جوان بود باششهزار عسکر از راه شیراز فارس باستقامت سند بحرکت انداخت و سامان ثقیل و لوازم حرب بواسطه کشتی ها در دریا انداخته شد تا در بندر گاه دیبل لنگر اندازند کپتان این بحریه (پسر مغیره وخریم) بودند ابن قاسم از شیراز ششهزار جمازه سوار وسه هزار اشتر بار کش را به ششهزار عسکر سابق خود اضافه کرده بجانب بلوچستان کشید، محمد هارون حاکم عربی بلوچستان اورا در مکران استقبال و در معیت --- page 88 --- (٥٧) او باستقامت (ارمائیل) در جنوب غربی بلوچستان فعلی روان شد، هارون در ارمائیل بمرد وقاسم بجانب شرق عزیمت و وارد بندر گاه دیبل و کشتی های عرب نیز از راه بحر واصل گردید البته مدافع دیبل حکومت سند بود ولی عجالتاً اهالی شهر دیبل بجنگ حاضر شدند و در قلعه معبد دیبل که هشتاد گز ارتفاع داشت بیرق حریر سبز چهار زبانه را برافراختند. که هر زبانه این بیرق بشکل برجی در هوا تموج داشت از آ نطرف محمد قاسم در منطقه حرب خندق بکند و منجنیق موسوم به «عروسك» مخترع خلیفه را تعبیه کرد پنجصد نفر عمله وسله بر و ماده این منجنیق بزرگ و مشهور را برای انداخت میکشید . صاحب بن عبدالرحمن در طلیعه لشکر و جهم بن زحر در ساقه اردو و جنا حین به عطیه بن سعد و موسی بن سنان سپرده شد و الحاصل باین ترتیب جنگ شروع و نه روز دوام کرد به جعوبه منجم دار عروسك گفته شد اگر بیرق سبز معبد دیبل را استهداف نماید ده هزار درهم انعام خواهد گرفت او نیز سعی کرد که این انعام گزاف را حاصل کند لهذا بیرق از انداخت منجنیق تباه واهالی دیبل این را بفال بد گرفته و دل شکسته شدند عسا کر عرب هم به هجوم آغاز و باره شهر را صعود نمودند. زیاده ازین مدافعه سود نداشت و مردم تسلیم شد. اما حجاج امر کرده بود بمردم امان داده نشود و لهذا سه روز کشتار عام دوام کرد این قاسم معبد معروف دیبل را تصرف و هفت صد زن جوان خادمة معبد را با البسة مرصع تملك نمود دو دختر حاکم دیبل نیز با ضمیم غنا یم بحضور حجاج فرستاده شد اما پدر اینها توانست در نیرون فرار کند محمد او را تعقیب کرد و سمنی حاکم نیرون بدون جنگ تسلیم شد زیرا مذهباً از خون و جنگ احتراز میکرد محمد قاسم بلا فاصله به سیستان حرکت کرد بجهرا حاکم آنجا بجنگ پیش شد و بعد از يك هفته مغلوب و فراری گردید محمد قاسم بخط بود هیه حرکت کرد و کا که بن كوتك حاكم بود هیه مقاومت نتوانسته تسلیم شد محمد قاسم در کناره آب --- page 89 --- (٥٨) مهران رسید و سفیری نزد داهر حکمران سند در قلعه راور فرستاد داهر درعوض تسلیم یا جزیه جنگ را قبول کرد و محمد آب را عبور و وارد جیپور شد . جنگ بین طرفین روان گردید و بالاخره داهر در میدان رزم نماز عصر پنجشنبه ده رمضان ٩٣هجری کشته شد وسر او بحجاج تقدیم گردید . داهر چند زن داشت یکی آن مرسوم به لادی اسیر و بعدا ستیذان از حجاج و خلیفه از طرف محمد قاسم نکاح شد . اما زن دیگر داهر (رانی بائی) با خواهردا هر و دیگر زنان حرم در حصار را ور متحصن و بجنگ آنقدر دوام دادند تا بکلی مغلوب و مستأصل گردیدند . و بالاخره خود را در آتش سوختند ، محمد قاسم بر هنما باد را هدف گرفت و با چهل هزار مرد مدافع آنشهر ششماه رزم داد ، وعاقبت بهمدستی طبقه نجار شهر فاتح گردید و سی هزار اسیر گرفت ، ازین بعد بلا در قصبات مربوط سندیکی پی دیگری مفتوح شد ، وجیسه پسر داهر هم بچترال پناهنده گردید . محمد قاسم ازین بعد بحدود ملتان گذشت و دوماه با حاکم ملتان « کندارای » جنگ واخیرأ فاتح گردید ، محمد در این جا سیزده هزار و دو صد من زر از دفائن ؛ وصنمی از طلا بوزن دو سدوسی من با چشمان یاقوتی از معبد ملتان اغتنام نمود . یکی از مورخین میگوید ، محمد قاسم در ملتان بيك خانه برخورد که در آن چهل بهار طلا بود و هر بهاری مساوی ٣٣٣ من ولهذا جمعاً معادل ۲ ملیون ۳۹۷ هزار و شش سد مثقال میشد درهر حال محمد بن قاسم ثقفی باین ترتیب تمام ولایت سند و هم ملتان را فتح و بعد از غلبه به تدبیر و مدارا و تساهل مذهبی با مردم پیش آمد ، و بعضاً مردم نیز بقبول اسلام تن دادند ، اما بزودی حجاج مشهور بظالم در ٩٥ هجری از دنیا گذشت وخليفه وليد يكسال بعدتر فوت نمود . سليمان خلیفه جديد محمد بن قاسم را معزول واحضار کرد و اینسردار بزرگ در عراق بضربت و شکنجه هلاك گردید پیشرفت اسلام هم در همین منطقه خاتمه یافت ، سلیمان خلیفه اموی در عوض محمد بن قاسم بحكومت سند يزيد بن ابی کشته را اعزام کرد ولی حاکم جدید هژده روز در سند نگذشتانده بود که چشم --- page 90 --- (٥٩) از جهان پوشید او جایش را حبیب بن مهلب گرفت ، ولی سندیان تن باستیلای عرب نمیدادند و حکام محلی دوباره برسر اقتدار آمده بودند لهذا حبیب در کناره جیلم به جنگ با مردم مجبور شد . حاکم اعزامی خلیفه عمر بن عبدالعزیز موسوم به عمر و بن مسلم نیز مثل سلف خود در همان نواحی به جنگ اهالی گرفتار گردید . در عهد خلافت یزید بن عبدالملک مجدداً بین عربها از یک طرف وسندیها وبلوچها از دیگر طرف محاربات واقع و در قنداییل عرب کشته بسیار داد ، ازین بعد جنید بن عبدالرحمن حاکم سند مقرر شد ولی او نیز ناچار بود ازینکه با اولاد واخلاف داهر مدتی بجنگد منصبداران اینشخص متوجه معبد مندل دهنج وبروص گردیده و هم در هرمید حریه و فتح کردند . عوض جنید بسان تمیم بن زید مقرر وبزودی در دیبل فوت شد و جای او حکم بن عوانه منصوب گردید در ین وقت مردم تمرد کرده بودند ، و او شهر منصوره را در غرب سند بنا کرد این ترتیب دستبد وام می نمود که ابا مسلم در خراسان شمالی واردعرصه سیاست شده متعاقباً حاکم اعزامی اوموسی بسندرسید ومقصد: بن جمهور کلبی را که مدافعه میکرد مغلوب و مساجد تعمیر و امنیت را قایم و اسلامیت را پیشبرد بعد ازین خلافت از امویها به عباسی ها منتقل و برای مدتی حكام و عمال آن دولت در ولایت سند اعزام میشد از آنجمله خلیفه منصور عباسی هشام بن عمرو تغلبی را حاکم سند مقرر نمود و در عهد این شخص نامدار اسلامیت تا کشمیر پیشرفت و در آنجا عرب بفتح نایل آمد كذا ملتان را مجدد مسخر کردند این ترتیب در زمان خلفاء عباسی نه تنها تا ظهور دولت طاهری در خراسان شمالی بلکه تا مدتهای دیگر دوام داشت، تا مجدداً اهالی سند و منجمله طائفه سومری ها بقیه عرب و نفوذ ایشان را از بین برده وحکومت محلی تشیکل گرداند و همچنان در ملتان حکومت لودی محلی تشکیل وتا اواخر قرن چهارم هجری دوام نمود . --- page 91 --- (٦٠) ظهور ابومسلم در افغانستان سالهای ۱۲۹ - ۱۳۷ هجری از نفوذ اولین عرب در خاك خراسان (۲۲ هجری) تا ظهور ابومسلم خراسانی در صحنه سیاست (۱۲۹ هجری ) یکصد و بیست سال عبور، و سه نسل مردم یکی پی دیگر بدنیا آمده و میگذشتند، در طی این مدت حوادثی در عالم اجتماع عرب و افغان بوقوع رسید که نه تنها در سر نوشت هريك ازين دو ملت به تنهائی بلکه در مقدرات هر دو تواماً تاثیر نمود از آن جمله بعد از فوت حضرت پیغمبر آخر الزمان عليه الصلواة والسلام اختلافی در سر جانشینی آنحضرت میان قبایل عرب پدید آمد که تاثیر منفی آن قرنهای متوالی در تمام عالم اسلام محسوس و شاید بعد از هزار و چهار صد سال هنوز بکلی از بین نرفته باشد، پس از وفات امير المومنين خليفه اول و ثانی در سالهای ۱۳ و ۲۳ هجری خلافت اسلام به امير المومنين خلیفه ثالث رسید و عصبیت قبیله وی مجدداً آتش نفاق را دامن زد، و در نتیجه خلیفه سوم در سال ٣٥ در ضمن يك شورش و هیجانی از جهان گذشته و امیر المؤمنین خلیفه رابع زمام خلافت را در دست گرفت، رؤسای بنی امیه در زیر قیادت امیر معاویه نائب الحكومه شام شهادت خلیفه سوم را دستاویز سیاسی گرفته و عداوت دیرینه بنی امیه و بنی هاشم را تجديد و عملی نمودند، امیر المؤمنین خلیفه رابع هم در نتیجه این اختلافات در سال ٤١ هجری بشهادت رسید، و نزاع گل ناشده ئی در وحله اول بین دو قبیله عرب و بعدها بین تمام ملل اسلامی برای قرنها باقیماند. در حین گیر و دار فرقه سومی در عرب تشکیل و موسوم به خوارج گردید. که هم برضد رؤسای بنی امیه و هم برضد رؤسای بنی هاشم بوده طالب تشکیلات جدید سیاسی محسوب میشدند بالطبع تمام این اختلافات داخلی عرب بواسطه ارتباط مستقیمی که با ممالک متصرفه خودها داشتند در جمله ممالک تحت --- page 92 --- (٦١) نفوذ عرب اما مسلمان ساری و جاری گردید، که منجمله خراسان بود. خراسانیان که نصب العینی جزء تشکیل دولت ملی نداشتند ازین رقابت و عداوت های داخلی عرب استفاده و همیشه در مقابل سلطنت های قویة عربی سیاستا طرف دسته مخالف آنها را التزام میکردند چنانچه در برابر قدرت امپراطوری بنی امیه طرفدار جدی بنی هاشم بودند، و وقتیکه عباسی ها از دسته بنی هاشم بسلطنت رسیدند باز خراسانیان طرفداری از علویان میکردند تا بالاخره سلطنت خراسانی تشکیل کردند در هر حال خلفاء راشدین اربعه اسلام رضی الله عنهم چهار نفر از سال ۱۱ تا ۴۱ هجری دوام نموده، و در سال آخری امیر معاویه اولین خلیفة اموی در دمشق جلوس نمود ولی خراسانیان مثل جزیرة العرب و عراقین در عوض او خلافت امام حسن (رض) پسر حضرت علی را تصدیق کردند اما امام حسن در همان سال از خلافت استعفا کرد و باز خلافت در دست امیر معاویه ماند، معهذا وقتیکه عبدالله بن زبیر در مکه اعلان خلافت نمود خراسانیان تصدیق و نائب الحکومه او را در خراسان پذیرفتند، مگر بزودی امیر معاویه بر مخالفین غلبه جسته و تسلط او در ممالک متصرفه قوی شد و رفت، باین ترتیب خلفاء بنی امیه چهار ده نفر از سال ۴۱ تا ۱۳۲ هجری تقریباً یکقرن بر مسنديك امپراطوری خیلی وسیع نشسته و بر جهان حکومت نمودند. در میان خلفاء اموی مردان بزرگ ولایقی بهم رسیده و دورة حکمرانی این سلسله را مخصوصاً از نظر تعمیم دین اسلام و فتوحات عظیمه در تاریخ اسلام ممتاز ساخت از قبیل امیر معاویه اول و خلیفه عبدالملك و خلیفه وليد و امير المؤمنين عمر بن عبدالعزيز رضی الله عنه وغير هم بطور اختصار دورة اموی عصر تدوین، جهاد، قرآن، حدیث و فقه و بحث در اطراف آنها بود، در وی دلچسپی از طب، صنعت و کیمیا کم و آنهم مشغلة غير مسلمین شمرده میشد در جهانگیری، دوره اموی اختصاص بزرگ داشته و قلمرو او آنوقت شامل ممالك ذیل بود: عربستان، فلسطین --- page 93 --- (٦٢) شام، ارمنیا، عراق عرب، فارس، ماوراء النهر و قسمتی از افغانستان، مصر طرابلس، تونس، الجیریا، مراکش، اسپانیا، پرتقال، فرانسه جنوبی، جزیره کورمیکا وغیره، در همین دوره قسطنطنیه محاصره شدوطارق سردار اسلام خواست اروپارا فتح واز راه اسلامبول به دمشق رود، گرچه این هر دو عمل و آرزو یکی به اسطهٔ استحکام موقع ووضع جغرافی ودیگر بسبب يك امر بيلزوم خلیفه وقت نا کام ماند . در همین دوره ( عهد عبدالملك ) به جای سکهٔ باز نطینی مسکوکات اسلامی ضرب زده شد، ودفاتر وادارات دولتی تاسیس ومرتب گردید . ولی دوره بنی اميه يك دوره پر از تعصب قبيله وی و غرور عربیت نیز بوده، عربی زبان رسمی تمام امپراطوری گردید، دیوان ودفاتر دولتی که تا آنوقت بخط فارسی بوده در عهد نائب الحکومگی حجاج مشهور در کوفه بعربی منتقل گردید واینکار بزرگ هم بدست یکی از ابناء خراسان زمین صالح بن عبدالرحمن سيستانی منشی زاد، فزوع بن یبری رئیس دیوان انجام یافت، بنی امیه عصبیت وامتیاز طبقاتی را خلاف اصول اسلام و روش خلفاء راشده رضی الله عنهم ، مجدداً برقرار ساخت ، تا جائیکه امام مساجد بایستی از نژاد عرب میبود ، ودوائر دولتی تا جای ممکن بعرب داده میشد، بعلاوه از زمان موسس سلسله اموی تجمل رومی در دربار خلاف اداب اسلامی قبول، وسلطنت انتخابی بمیراثی تبدیل و در نتیجه دولت اموی يك دولت خالص عربی آنهم متعصبی گردید . این ترتیب اداره در نظر ممالك متصرفه مخصوصا خراسانیان مطبوع ومستحسن نبود . خاصه در حالیکه عرب از آنها بمراتبی در مدنیت افتاده تر بودند، هنوز عربها در زراعت و باغداری، صنعت و تجارت دستی نداشته و در قلمرو امپراطوری ایشان سکه واحدی وجود نداشته ، مسکوکات مختلفه محلی در داد وستد بکار میرفت ، بعلاوه بعضاً حکام اموی در تشدد اداری می افزودند وبعضا در جمع مال وخرج آن اسراف میکردند، قتیبه --- page 94 --- (٦٣) در خراسان شمالی میثاق و عهود را پامال و حجاج در کوفه خون مردم را بیشمار میریخت همین شخص عبدالله بن زبیر رضی الله عنه مردی را که آخرین خلفاء راشده اسلام محسوب و خلافتش در خراسان وعراق وحجاز قبول شده بود در سال ۷۳ هجری بدارزد و یزید خلیفه اموی امام حسین نواسه حضرت پیغمبر علیه السلام را در کربلا بواسطه چندهزار عسکر خودش محصور و بالاخره آن جناب را با اولادوآل واتباعش که ۷۲ نفر میشدند باستثناء امام زین العابدین يك جا در سال ٦١ بشهادت رسانید شانزده نفر ازین شهداء اولا دحضرت فاطمه زهرا رضی الله عنها دختر حضرت خاتم الانبیا بودند و بعضا خلفاء اموی در قلمرو مسلمان شده خویش امر میکردند تا در نماز جمعه بالای منابر سبت بخاندان امیرالمومنین خلیفه چهارم بدگفته شود. نهضت سیاسی ابومسلم: تمام اینچیزها در دست سیاسیون و سرداران خراسان اسلحه برنده بود که بواسطه آن امپراطوری عظیم اموی را واژگون و کشور خود را از تسلط آنها آزاد سازند اینست که بلا فاصله بکار شروع کردند ویرخلاف سابق که فقط بشورشها و مقاومتهای متفرد محلی پرداخته و بالاخره یکی پی دیگری در مقابل قدرت دولت اموی مغلوب میشدند اینبار بتشكيلات اساسی و وسیعی بنام دین اسلام حق و عدالت آغاز کردند. در سر این تشکیلات بزرگ نیز شخصی فوق العاده چون ابومسلم قرار گرفت و مجری تاریخ را در خراسان و تمام ممالک اسلام تغییر داد. البته زمان و مکان نیز با ابومسلم مساعد و زمینه از یکقرن با ینطرف در خراسان آماده بود خراسانیان در شمال غرب و جنوب کشور خویش که دین اسلام را بزور شمشیر نه پذیرفته بودند در مرور یکصد سال با عرب و مسلمین داخل ارتباط مجادله و پیکار بوده و بخوی و بوی همدیگر آشنا گردیدند. در طی اینمدت طولانی هر دو ملت با وجود جنک و پیکار یکی بهمدیگر نزدیکتر گردیده و خراسانیان بمزایای دین اسلام و پوسیدگی ادیان قدیمه خراسان پی برده و بدون اجبار بقبول اسلام گرائیدند --- page 95 --- (٦٤) در مرور همین ایام بود که از سواحل جیحون تاهامون سیستان واز حوزه ارغنداب تا دهنه سند مساجد آباد وشعار اسلام آشکار ورجال بزرگی از خراسانیان مسلمان شده پیدا گردید درحالیکه آزادی دین وعقیده برقرار وهیچ یکی به قبول اسلام مجبور نشده بودند . مدارس اسلامی درخراسان آنقدر ترقی کرد که دریکی از آنها سه هزار كودك تحصیل میکرد، چنانچه وقتیکه در سال ۱۰۱ هجری ضحاك بن مزاحم هلالی عالم بزرگ تفسیر وفقه درخراسان شمالی مردسه هزار طلبه او درین رشته علوم باقیماند . از مدتی باین طرف سرکردگان خراسان خود با هدیت تصمیم دین اسلام بغرض وحدت وسعادت قوم پی برده وبوسایل ممکنه در نشر آن می کوشیدند اینچنین اشخاص در اموراداری عرب نیز در خراسان داخل واقتدار سیاسی بدست آوردند دراواخر قرن اول اوائل قرن دوم نه تنها در دربار حجاج وحکام عربی خراسان خراسانیان مسلمان نفوذ کردند بلکه به حکومت های داخلی خراسان وسرداری لشکر نیز رسیدند چنانچه ازطرف اسد بن عبدالله نائب الحكومه عربی خراسان درسال ۱۰۸ هجری برمك ابوخالد بن برمك حاكم ولایت بلخ مقرر گردید بالجمله درچنین محیط وآب وهوائی ابومسلم ظهور کرد . ابو مسلم عبدالرحمن نامداشت ودر ۱۰۲ هجری در قریه سفیدنج (سپید دژ) از مضافات شهر انبار «سرپل موجوده وراس القنطره عرب» در شهر یهودیه «میمنه کنونی » تولد شد بعض مورخین سفیدنج مسقط الراس ابو مسلم را از مضافات مرو میدانند درهرحال ابومسلم درشباب تحصیلات خود را در خراسان تمام وزبان عرب را بالغت واشعار آن فراگرفته قرآن حفظ نمود تربیه ابومسلم طوری شد که او مردفاضل وپرهیز گاری بارآمد . ابومسلم قلبی سخت وقوی داشت اوازهیچ مصیبتی اظهار غم والم واز هیچ موفقیت --- page 96 --- ( ٥ ) و تعمقی اظهار مسرت و انبساط نمی کرد ابومسلم از طرز اداره و رفتار دولت اموی متغیر بوده و آرزو داشت کشور خراسان مستقل و در سر اداره تمام ممالک اسلامی قرار گیرد وعجالتاً هم خودش را لایق اداره چنین کشوری میداست لهذا در صدد تهیه صحنه فعالیت بر آمد. خراسانیان از جوانی چون ابومسلم که عقل کافی و اخلاقی عالی و نصب العینی بزرگ داشت با کمال میل استقبال کردند و اینمرد نوزده ساله باقامت متوسط پشت دراز، ساق کوتاه، اما منظر جذاب و چرده گندمی و پوست پاکیزه، وزبان فصیح خودش بزودی مر کز يك جمعیت عظیمی گردید. ابومسلم میدید که يك عدهٔ از خانواده بنی هاشم از طرف حجاج از وطن شان طرد و در بلخ و سائر بلاد خراسان نفی و تبعید گردیده اند ، وعدۀ هم از خاندان عباس در کوفه و حجاز با کمال ذلت در زیر فشار دولت اموی زندگی می کنند ، ابومسلم مصمم شد از نام این خاندانها برضد امپراطوری اموی استفاده و به جلب و همکاری سائر مسلمین بپردازد و در نتیجه د و لت خراسانی تشکیل کنند . از دیگر طرف خانوادۀ بنی عباس که از مظالم بی پایان بنی امیه می نالیدند نیز از مدتی باینطرف در صدد رهائی خویش برآمده و بر علیه حکومت اموی در خفا مشغول کار بود ند . اما عباسی ها بالاخره ازین اقدامات مذبوحی خود خسته و از طرف تمام ممالک اسلامی مأیوس گردیدند، آخرین امید گاه اینقوم صلابت ملیه خراسان بود، ولهذا از مدتی مراجعه باین کشور نموده و توسط اعزام نماینده ها ومبلغین ومکاتیب ترحم و همکاری رؤسای خراسان را جلب می نمودند محمد امام عباسی هنگامیکه مبلغین خودش را برای دعوت مردم بخلافت خود اعزام مینمود چنین خطاب کرد مردم بصره عثمان پرست و از کشاکش کناره گیرند و گویند بنده خدا مقتول باشد بهتر است تا قاتل . اهالی جزیره خارجی و فرازی هستند و با آنکه عربند بروم مانند و با آنکه مسلمانند اخلاق مسیحی --- page 97 --- (١٦) دارند، اهالی شام باما دشمن وجز آل سفیان دیگری نشناسند، مردم مکه ومدینه ابوبکر وعمر میخواهند پس شما بایستی متوجه خراسان شوید که شجاعت آنها معلوم و قلوب شان از عقاید مختلفه بلکه از دین تهی و از فساد خالیست ایشان آزار دیده مستعد اتفاق وخواهان تغییر خلافت میباشند، آری خراسانیها پیکر قوی، سینه پهن، سر بزرگ، ریش انبوه، صدای هولناك، سخن درشت، دهن دهشت آور دارند .» در سر تشکیلات مخفی عباسی همیشه يك نفری از اینخاندان بعنوان امام قرار میداشت ودروقت ابو مسلم این رئیس ابراهیم امام بود که پدرش محمد مؤسس تشکیلات مذکوره بحساب میرفت واو بود که داعیان خودش را به خراسان اعزام وسعی نمود چندتنی از بزرگان این کشور اورا ملاقات وهمکاری نمایند. محمد پسر علی بود آنکه او را ولید بن عبدالملک خلیفه اموی دوبار تازیانه زد، ومحمد این اهانت نسبت به پدرش را ابدأ فراموش نکرد، علی يك پسر از جملۀ هشت پسر عبدالله وعبدالله از جملۀ چهار پسر حضرت عباس عم حضرت پیغمبر آخر الزمان بود . ابومسلم در سال ١٢٤ هنگامیکه بیست و سه سال عمر داشت شخصاً بکوفه سفروبا ابراهیم امام عباسی مذاکره وملاقات، بعد با عنوان امیر طرفداران بنی عباس بخراسان مراجعت کرد، ابومسلم درین مسافرت از حالات کشور فارس وعرب بخوبی آگاه شد. و بمجرد ورود در خراسان بر ضد بنی امیه داخل اقدامات گردیده، ملت را تحريك، وطرفداران زیادی بهمرساند و باز در سال ۱۲۸ سفری بمکه نموده با ابراهیم امام قرارهای گذشته را تجدید نمود . نجات خراسان وقتیکه ابومسلم بخراسان برگشت بلا فاصله در سال ۱۲۹ لقب شاهنشاه اختیار وحکومت خود و خلافت آل عباس و خلع دودمان از اداره اموی: اموی را اعلان کرد اینوقت تمام سرکردگان ملی خراسان --- page 98 --- (٦٧) وعسکری زیادی در دور او جمع شده بود و داوطلبان کشور قطعات معیت او را تشکیل میکرد باین ترتیب ابومسلم در حالیکه مرکز مرو را بخندقی حصار داده، و خودش با عهده دارن معیت خود لباس سیاه پوشیده بود، بیرق سیاهی افراشته و در معسکر خویش آتش عظیم افروخت، و در پنجم رمضان سال ١٢٩ به مسند حکومت نشست. نصر بن سیار نائب الحکومۀ عربی خراسان که مرد قوی بوده و بغرض مرعوب ساختن طرفداران بنی هاشم قبلا یحیی بن زید بن امیر المومنین علی را در طالقان مرغاب بدار آویخته بود، اينك در مقابل خدیع کرمانی به جنگ مشغول، و از خبر ابومسلم نهایت متغیر گردید، در همین آن بود که منشور ابومسلم با و رسیده و به قبول بیعت به خاندان عباس دعوتش کرد. نصر سیار عوض جواب يك قطعه عسکر زیر قیادت یزید سوق کرد، ولی از طرف مالك بن هیثم افسر اعزامی ابومسلم یزید اسیر و عسکر او مغلوب و منهزم گردید، ابومسلم محبوس را مجددا رها و در قرار گاه نصر سیار فرستاد، و خود متعاقبا با اردوی خویش بجانب نصر سرازیر شد، نصر سیار میان دو دشمن گیر افتاده بود و لهذا به خدیع پیغام داد که مبادا از اطمینانی که کتبا ابومسلم بتو داده است فریب خوری، بهتر آنست که عجالتا بمرکز گردی که اينك منهم رسیدم و در آنجا با تو مصالحه خواهم نمود، خدیع همچنین کرد و نصر نیز بر گشت و در حالیکه هردو سردار هريك با دو صد سوار از معسکر خود جدا و بغرض مذا کره بهم نز ديك گرديدند، تیرانداز قابلی بتعلیم نصر سیار، خدیع را غافلانه بکشت. در سال ١٣٠ علی پسر خدیع بعد از آنکه بحضور ابومسلم در ماخان رسیده بود بجنگ نصر سیار پرداخت و ابومسلم مرویان را بکمك او در برابر عرب تشویق کرد، و خود متعاقبا از ما خان بجانب مرو روان شد، نصر سیار تاب نبرد نیاورده از مرو بسر خس و از سرخس بطوس و از طوس به ری فرار نمود ولی بزودی بیمار و از دنیا چشم پوشید. در خراسان عربها دو دسته یمانی و مضری اقامت داشته، و از دیها از دستۀ اول و --- page 99 --- (٦٨) تمیمی وقیسی ها از دسته دومی او هر دو دسته بر ضد همدیگر از مدتی باینطرف داخل فعالیت بودند ابومسلم ازین رقابت آنها خیلی ماهرانه استفاده کرده در اول يك طرف را مغلوب بعدها تمام عرب و طرفداران سیار و امپراطوری بنی امیه را از بین برداشته و خراسان شمالی را ازین دسته مردم چه مسلمان و چه غیر مسلمان وچه خواص وچه عوام بکلی صاف کرد ازین بعد حکام او متوجه ولایات غربی و جنوبی شده تمام سیستان و بلوچستان وسند را از حکام اموی تحویل گرفتند و باین ترتیب ابومسلم در کمترین مدتی خراسان مفتوحه را بعد از یکقرن مسترد نمود ابو مسلم هنوز کار بزرگی در پیش داشت و لہذا یز ود و عسکری مکمل زیر قیاث قحطبه بن شبیب وخالد بن برمك بلخى بفرض تسخیر کشور فارس بحرکت انداخت قوماندان ابومسلم از طوس به گرگان کشید و در جنگی که او را با ابن حنظله حاکم اموی گرگان رخداد ده هزار عسکر دشمن را از بین برده داخل گرگان شد وسی هزار نفر از طرفداران بنی امیه را بقتل رساند وقتیکه عسکر ابو مسلم باستقامت عراق عجم حرکت میکرد سرداران اموی کرمان داود بن یزید وعامر در نواحی اصفهان جلو ایشان را گرفتند ولی عامر کشته شد و داود فرار کرد اردوی خراسان بعد از هشت روز وارد نهاوند شده بعد از اشغال آنچا بجانب عراق عرب حرکت کرد یزید بفرض مدافعه موضع جلولا را معسکر ساخت و از مروان خلیفه اموی استمداد نمود ولی همینکه قوماندانان ابومسلم بخانقین رسید یزید تاب نیاورده به کوفه فرار کرد اردوی خراسان دشمن را تعقیب و از فرات عبور و قحطبه قوماندان اردو در رود غرق گردید ومہذا عسکر خراسان اهمیت نداده بجنگ دشمن پیش و عسکر یزید را مغلوب و منهزم کردند اردوی خراسان بدون معطلی کوفه را هدف گرفته و ابن هیبره عامل اموی را از آنجا به واسط فراری ساختند اردوی خراسان --- page 100 --- (٦٩) با حسن بن قحطبه در محرم سال ١٣٢ هجری داخل شهر کوفه شد و حسن منشور ابو مسلم را درین شهر به ابوسلمه جعفر بن سلیمان الخلال مردعجمی تسلیم کرد ابو مسلم در بن مکتوب مشارالیه را بعنوان وزیر آل محمد خطاب و در تنظیم امورمامور کرده بود ابوسلمه این منشور را برای مردم کوفه قرائت کرده و مامورین خود ش را برای عملی شدن هدایات ابومسلم در اطراف اعزام کرد ابومسلم که کار را تا اینجا رساند و از انقراض امپراطوری بنی امیه چیزی نمانده بود دیگر نمیخواست حقیقتا خاندان عباس به جای این امپرا طوری قرار گیرند زیرا اینهاعجالتا" در اثر شمشیر و تبلیغ خراسانیها زیاد از اندازه لزوم شهرت و نفوذ در کشور های اسلام حاصل کرده بود، دوم ممکن بود اینها نیز قوی وخود سر شد اسباب درد سری برای خراسان فراهم کنند لہذا به عجله جلال وزیر را که محمد میگفتند نزد سه تن از بزرگان اولاد حضرت علی چون امام جعفر صادق، عبدالله بن حسن بن علی، وعمر بن علی بن حسین بن علی فرستاده و ایشان را به قبول خلافت اسلام در عوض خلفاء اموی دعوت نمود اتفاقا" این هر سه جناب جواب رد داده و از قبول خلافت وسلطنت عذر خواستند ابومسلم چون خود نمیتوانست در آنعصر مقام خلافت اسلام رادعوی کند ناچار باز به خاندان عباس متوجه شده اما ابراهیم امام در اواخر سال ٣١ هجری بعلت کشف مکتوب ابومسلم از نزدش بحکم مروان خلیفه اموی در زندان حران محبوس و در همانجا بواسطه فرو بردن سرش در انبان چونه کشته شده بود برادران این شخص عبدالله ملقب به سفاح و ابو جعفر منصور دوانيقی با عده از اعوان خودشان در شهر کوفه پناهنده و در یکی از خانهای آنجا بطور نهانی زندگی میکردند اینها چون از فتوحات اردوی خراسان امیدوار شده بودند همینکه شهر کوفه بدست خراسانیان مفتوح و تامین شد، بخانه ابو سلمه داخل ومنزل گزیدند، و قتیکه سرداران خراسان این خبر را گرفتند به حکم ابو مسلم --- page 101 --- (۷۰) ایشانرا ازخانه کشیده بدارالاماره کوفه بردند و عبدالله سفاح در یکی از جمعات ربیع یاجمادی ۱۳۲هجری در جامع کوفه خطبه خوانده بنی امیه را نکوهش وخلافت خودش را اعلام نمود ،منصور دوانیقی هم بگرفتن بیعت بنام برادر از مردم شروع کرد، عبدالله عم سفاح بجنگ مروان خلیفه اموی اعزام گردید ، مروان که قلوب رعایا را باظالم خودش يك جا از دست داده بود ناچار ازحران خارج و در کنار آبی درزاب بادشمن مقابل شد، ولی بزودی منهزم و به جانب مصر روان گردید ، عبدالله تا دمشق او را تعقیب ودر جنگ حصار ولید بن معاویه حاکم آنجا را گرفته از تیغ کشید وخود به قنسرین و از آنجا بفلسطین گذشت صالح برادر عبدالله نیز بلادرنگ خلیفه مروان ر ا در ر اه مـصر تعقیــب می کـر د تـا در منزل ذات السلاسل باو رسیده و در شباخونی که برد ، مروان کشته وسرش نزد سفاح و باز به خراسان فرستاده شد ، زنان و دختران او نیز اسیروبخراسان اعزام گردید اما پسران او موفق بفرار شدند .عباسی هادرا نتقام ازامویها قصوری نکردند تا ایشان بکلی ازبین رفتند ، بزرگان این خاندان دردمشق دربصره درموصل و دیگر جاها بضرب چوب مبده و کوفته ، وزیر گلیم فرش وبالای اجساد شان سفره طعام گسترده شد ، مردم درین سفره طعام میخوردند و نعشهای نیمه زنده آنها درزیر دست و پایشان میطپید ، بعداز جان سپردن گوشتهای اینها بسگها خورانده شد ، وقبور سلاطین اموی شگاف و عظام رمیمه شان برون افگنده گردید (جز از خلیفه عمر بن عبد العزیز) مرده خلیفه هشام را نیز چوب زدند و باز بدار آویختند ، و با ین ترتیب بساط امپراطوری يك قرنه بنی امیه درمشرق ز مین برچیده شد . و اما ابومسلم درمرو نشسته و عملا" زمام امور سلطنت تأمین ماوراء لنهر خراسان اسلامی وما وراء لنهر و کشو ر فار س ر ا در د ست د ا شت د ر یـن ضـمـــــن --- page 102 --- (۷۱) بود که سفاح عباسی را نظر بمصالح سیاسی دولت خیال کشتن ابو سلمه حفص بن سلیمان همدانی پدید آمد . ولی خلیفه جرأت اینکار نداشت زیرا او از دست نشانده ابو مسلم چیزی بیشتر نبود . در حالیکه ابومسلم ابوسلمه را منشور وزارت و لقب وزیر آل محمد ومعناً اختیار اداره خلافت عطا کرده بنا بران خلیفه برادر خود ابو جعفر منصور را شخصاً بدربار ابو مسلم اعزام و برای استیذان کشتن ابوسلمه مامور کرد . ایامیکه منصور در نزد ابومسلم اقامت داشت از طرز رفتار وتکبر او در دل کینه گرفت و از همان وقت مصمم شد اگر بتواند احسان این مرد خراسانی را بکفران مقابله کند در هر حال منصور بدربار خلافت برگشت وخلیفه را از قدرت ابومسلم تخویف وبدشمنی او تحريك نمود . اما خلیفه نمیتوانست ونمیخواست از احسان ابومسلم اغماض کند . در حال ابو سلمه بعد از اجازه ابومسلم از طرف سفاح کشته و عوض او خالد بن برمك بلخی بوزارت برداشته شد، و برمك پیر چاهای پسر بشقاسف (پشقاسب) از اهالی شهر بلخ بود . ابو مسلم بعداز تنظیم خراسان در سال ١٣٥ بماوراء النهر عسکر کشیده و زیادترا کم عربی آنجا را که دم از عصیان میزد بکشت . و در سال ١٣٦ بغرض وارسی از امور خلافت عباسی واداء فریضه حج بجانب حجاز حرکت کردوقتیکه او وارد مرکز خلافت گردید از طرف خلیفه سفاح استقبال شد منصور که در کمین بود باز خلیفه را تحريك بضد ابومسلم نمود . وقتیکه ابو مسلم به مکه روان شد خلیفه امارت حجاج را به او نی بلکه به برادر خود منصور داد لهذا ابومسلم کوفته خاطر شده و از منصور يك منزل پیشتر حرکت افتاد او در پیشقر به تمام قوافل وحجاج امر کرد تا در عرض راه از مطبخ او که دوسد قطار اشتر سامان آنرا می کشید نان خورده واز خودطبخی نه نمایند و مقرر کرد از منزل هر کسی که دود بر اید اعدام شود،هیبت و آوازه کارنامهای --- page 103 --- (۷۲) اینشخص چنان در دل عرب نشسته بود که حین عبور اوراعا و آبادی ها را میگذاشتند، ابومسلم ازاداء حج فارغ شده بود که خبر مرگ خلیفه سفاح را شنید ، منصور درینوقت که رقیبی چون عیسی بن موسی در انبار داشت ضعف خودرا احساس و از ابومسلم التماس نمود که خلافت اورامقررو تأمین نماید ، ابومسلم قبول و با او وارد انبار شده عربها را از بیعت با عیسی مانع و ابوجعفر منصور دشمن پر کینه خودرا مجال جلوس در مسند خلافت داد ، منصور هنوز دشمن دیگری در مقابل داشت و عبداللّه بن علی بن عباس بعد از فوت سفاح اعلان خلافت کرده و اینك در نصیبین قرار گاه داشت ، ابومسلم به الحاق منصور بجانب دشمن او نیز عسکر کشیده و بعد از پنج ماه جنگ او را مغلوب و منهزم گردانید ، در چنین وقتی خلیفه منصور ابوالخصیب را برای ضبط غنایم اردوی شکست خورده دشمن از شمشیر ابومسلم وخراسانیان اعزام کرد ابو مسلم از پنحركت منصور وخت طبع او سخت متنفر گردیده بدون وداع واجازه او باستقامت خراسان حرکت کرد ابومسلم در ری بود که مکتوب خلیفه رسیده و اورا دعوت بمراجعت نمود، خلیفه درینمکتوب خاطر نشان کرده بود نائب الحکومه گی کشور های شام ومصر به ابومسلم تعلقدارد ، ولی ابو مسلم جواب نداد ، متعاقباً یکنفر هموطن ابومسلم ابو حمیدمرغابی از طرف خلیفه بحضوراو رسیده وسعی بلیغی کرد که ابومسلم را ملایم و بمراجعت راضی سازد، در همین آوان مکتوبی از ابو داؤدو کیلو نائب الحکومه ابومسلم در کشور خراسان بحضور ابومسلم رسید، که در آن تصریح کرده بود قبل از مراجعت تو بسخر اسان استرضاء خلیفة المسلمین واجب است، این مکتوب در اثر دسیسه خلیفه منصور نوشته شده بود، چونکه او ابوداؤد را از ماجرای خود ورنجش ابومسلم آگاه و وعده داده بود که اگر موفق شوی اورا نزدمت برگردانی حکومت خراسان بتوتعلقدارد، چونکه ابومسلم در دارالخلافه کار بسیار خواهد داشت --- page 104 --- (۷۴) در هر حال ابومسلم از خواندن مکتوب ابوداود بیشتر از فرمان خلیفه متفکر شد، زیرا اندیشه میکرد مبادا در رفتن او بخراسان ابو داود غدار از در مقابله درآمده و آتش جنگهای داخلی را مشتعل نماید در حالیکه خلیفه عباسی هم با او همکاری خواهد نمود، اصرار ابوحمید مروالرودی برتاثیر اینمکتوب افزوده و بالاخره ابومسلم عزم مراجعت بدربار خلیفه نمود، درحالیکه ابداً از خلیفه ترسی سوای نفرت نداشت، زیرا ازبوی خراسان در معیت او بوده، مگر ابومسلم احساس نمیکرد خدعه گاهی برقوت غلبه میکند. وقتیکه ابومسلم بدارالخلافه رسید سه روز بهم چنان پذیرائی و گرم جوشی از طرف خلیفه نشان داده شد که اینمرد رشید و وقور در اخلاص منصور نسبت بخود متیقن گردید. ولی روز چهارم که بدیدن خلیفه رفت منصور وانمود کرد با او خلوتی دارد، لهذا او را تنها بدرون خانه احضار کرد، همینکه ابومسلم وارد شد. چهار نفر تیغدار از کمین گاه ها جسته و اینمرد نامی را ریز ریز کردند، منصور پس ازین امر کرد تا سر او را در میان طبق های درهم و دینار در معسکر خراسان ریختند. روزیکه این فاجعه عملی شد چهار شنبه ١٥ شعبان سال ١٣٧ هجری و ابومسلم بسن ٣٥ سالگی بود. انعکاس قتل ابومسلم در خراسان: بعد از کشته شدن ابومسلم گرچه نفوذ حکام عباسی مجدداً در ولایات مفتوحه خراسان مستقر گردید، امادست خراسانیان نیز در امور خلافت محکم شده بود خراسانیان چنانچه ابومسلم را تقویه کردند ابومسلم خاندان برمك را بپرورش و در دربار خلافت داخل نموده و اینخاندان هم خانواده مشهور سهل خراسانی را در دولت عباسی برقرار ساختند و گرچه بعدها این هردو خاندان از طرف خلفاء عباسی در عقب ابو مسلم فرستاده شدند اما اینها مرد دیگری چون --- page 105 --- (٧٤) طاهر خراسانی را پرورش و برای خدمت بخراسان حاضر کرده بودند و بالاخره همین مردبود که از فعالیت دو قرنه خراسا نیان نتیجه گرفته و استقلال خراسان مفتوحه را اعلان و تأمین نمود. از دیگر طرف در داخل خراسان فکر استقلال کشور بقدری محکم بود که حتی تخالف و تباین دین و مذهب داخلی نیز مانع نشو و نمای آن نمیتوانست گردید . سنباد: چنانچه پس از ختم تراژیدی ابومسلم اولین کسیکه بانتقام کمر بست فیروز ملقب به سنباد زرتشتی مذهب خراسانی و باشنده قریهٔ «هردانه» در غرب هرات بود این شخص در سال ١٤٢ بلا درنگ بفعالیت آغاز و بزودی در گرد او بقول مورخین عرب تقریباً صد هزار عسکر داوطلب مرکب از مسلمان و زرتشتی جمع شد سنباد برضد عباسی ها در نیشاپور حمله و بعد از چندین حرب نیشاپور ، قومس و ری را اشغال ، و خزائن ابو مسلم را در ری متصرف و خودش ملقب به سپهبد گردید، سپهبد در ولایات متصرفه عباسی قتل نفوس و اغتنام اموال بسیاری نموده و بعدها قصد عراق و حجاز کرد. چون نائب الحکومهٔ عباسی ری قبلاً با عسکرش در رزم سپهبد مغلوب و منهزم گردیده بود لهذا خلافت عباسی برای جلو گیری از عاقبت وخیم بعجله داخل کار شده و اردوی مکملی زیر قیادت جمهور بن مرار در مقابل سنیاد سوق نمود تلاقی طرفین در حدود بین همدان و ری واقع و بعد از جنگ سختی عسکر عباسی غالب گردید، سنباد با این آنقدر مقاومت کرد که خلیفه منصور پسر خود مهدی را در مقابل او سوق نمود و سنباد مجبوراً بجانب طبرستان عقب کشید تا فرصتی برای جمع آوری قوا بدست آرد، ولی سپهبد حکمران محلی طبرستان بنا مهمان پناهنده خدعه، و سنباد و همراهانش را کشته و سرهایشان را علی الرسم بدربار خلیفه عباسی تقدیم کرد ، خلیفه منصور نیز نفسی براحت کشیده و در طرح بناء شهر بغداد مشغول ماند . ولی دسته دیگری --- page 106 --- (٧٥) از خراسانیان (معروف به فرقه راوندیه) در آنجا نیز شوریده و خلیفه را در جنگ محصور نمودند تا آنکه معن بن زایده بکمک خلیفه رسیده او را از محاصره رها و فرقه راوندیه را مغلوب ساخت معن بن زایده در برابر این خدمت بزودی حکومت سیستان حاصل کرد مگر سیستانیان او را مجالی نداده در قصر حکومتی شکم دریدند. در سال ١٤٤ مردم بست و قندهار نیز بر خلاف خلیفه منصور شورش و باز هیر بن محمد الازدی قوماندان اعزامی حاکم عباسی سیستان رزم شدیدی دادند. همچنین در سال ١٥٠ مرد دیگری از هرات بنام «استادسیس» بادغیسی ظهور و با تفاق رفیق سیستانی خودش «حریش» لشکر جمع و استقلال خراسان را اعلان نمود سیاسیون عباسی بعادت دیرینه فوراً کلمه زندقه را بگردنش بسته و حتی مسلمین خراسان را هم برضد او تحریک کردند از جمله سران اسلامی خراسان که تعمیم اسلامیت را در خراسان شرط اول ترقی کشور میدانستند یکی «اجثم» مر والروی بود که بلا درنگ بمقابل استادسیس سوقیات نمود ولی در اولین میدان جنگ سرش و عسکرش را از دست داد خلیفه منصور به پسرش المهدی امر کرد تا خازم بن خزیمه افسر مشهوری را با ٢٤ هزار عسکر از غرب به مرو گسیل نمود همچنین عمرو و ابی عون پسران قتیبه بحکم خلیفه از تخارستان بمدد خازم رسیدند جنگ شروع شد و تلفات طرفین بهزارها رسید اردوی استادسیس ١٤ هزار نفر اسیر داده و منهزم گردید عربها اسراء را اعدام و خود استادسیس را در منطقه استواری محاصره کردند بالاخره استادسیس هم اسیر و محبوساً بدربار منصور سوق و در آنجا از بین رفت. مرجیله بادغیسی دختر همین شخص بود که بعدها زن خلیفه هارون و مادر خلیفه مامون عباسی گردید --- page 107 --- (٧٦) محمد واذرویه: در سیستان نیز مردم چه مسلمان و چه زردشتی زیر قیادت محمد بن شداد و آذرویه مرزبان زرتشتی برضد خلیفه منصور شورش کرده راز بست بجنگ یزید بن خلیفه منصور که حاکم سیستان بود پیش شدند یزید در رزمگاه مغلوب و فراری شد سیستانیان متعاقباً در سال ١٥١ در شهر زرنج شورش کرده و معن بن زایده سابق الذکر را کشتند؛ و این همان شخص مشهوری است که در جود و سخا ضرب المثل گردیده ، ولی سیستانی ها میگفتند جز این نیست که او مال بسیار بجور جمع کرده و به اسراف خرج میکرد. حکیم مقنع: در سال ١٥٨ مرد دیگری در مرو ظهور او خودش را جانشین ابومسلم معرفی کرد ، اینشخص موسوم به حکیم بن عطا و معروف به مقنع بود چونکه اینمرد کاریزی بادغیسی همیشه بروی خودش نقابی از طلای ناب میکشید ، عده زیادی از خراسانیان زرتشتی و همچنین نفری بسیاری از خراسانیان مسلمان بعنوان «سفید جامگان» گرد او جمع شدند . مقنع برای اینکه مرکز اجتماعش از دسترس مرکز خراسان دورتر با شد جیحون را عبور و در نواح کش (شهرسبز) قلعه مستحکم نظامی آباد کرد قصۀ ماه نخشب آنکه برای دوماه هر شبی از چاه نخشب می برآورد و در دو فرسخ نور میپاشید هم منسوب بهمین شخص است . در هر حال خلیفه منصور در همین سال از دنیا گذ شته و جایش را محمد مهدی اشغال نمود، حکیم مقنع بعملیات نظامی آغاز کرد ه و تا سال ١٦١ سرداران مشهوری را امثال حسان بن تمیم و محمد بن نصر و غیره از بین برد تا آنکه اردوی قوی عباسی بقوماندانی افسران قابلی چون معاذ بن سلم وعقبه و ابوسعید مرد دلیری وارد منطقه نفوذ او گردیده و بلا فاصله جنگهای سختی شروع شد . حکیم مقنع چون به بدعت و کفر منسوب شده --- page 108 --- (۷۷) بودلهذا از حمايه و تقويه اكثر سران واهالی خراسان محروم و در مضيقه افتاده محصور گرديد معهذا آنقدر مقاومت نمود که اسارت او به یقین پیوست پس برای آنکه تن بچنين ذلتی نداده باشد آل و اطفال خودرا کشته و اخيراً خودش هم انتحار نمود همچنین میان سال های ۱۵۳ - ۱۵۸ مرد ديگری در هرات بنام يوسف ابرم ظهور و بعد از تشکیل عسکر داوطلب شده علاقهای میمنه و مرغاب و پوشنگ را اشغال کرد، یزید بن مزيد که از سال ۱۵۳ باینطرف حکومت خراسان شمالی از طرف خلیفه منصور داشت خود بدفع یوسف عسکر کشیده و با او حرب های سختی داد، یوسف در یکی از جنگهای دست و گریبان اسیر و ب- بغداد گسیل و در آنجا با سائر رؤسای انقلابی افغانستان یکجا اعدام گردید. در همین سال که سال مرگ خلیفه منصور است فرق شورشیان ملی و خوارج در سیستان بسیار قوت گرفته و مجددا سبب تشویش منصور را فراهم کردند. خراسان مفتوحه و خلفاء عباسی از ۱۳۷ تا ۲۰۵ هجری چنانچه دیدیم امپراطوری شدید بنی امیه سقوط کرده و در عوض دولت عباسی برقرار گردید. دولت عباسی بيشتر يك دولت خراساني ويك امپراطوری بین الاسلامی بوده در مرتبه اول خراسانیان و بعدها تمام ممالك اسلامی در اداره امور دست داشتند. مرکز این دولت بزرگ هم از دمشق در بين النهرين منتقل، ولهذا برای قبول تربیت و تهذیب خراسان و فارس نزديك تر و مساعد گردید. ایجاد مقام وزارت در بغداد و رسیدن وزراء خراسانی به آن مقام منيع در نشر این تربیت و تهذیب خدمت فراموش ناشدنی نمود، و باین ترتیب دوره عباسی به ترقیات علمی، از دوره اموی ممتاز گردید. --- page 109 --- (۷۸) در هر حال نفوذ امپراطوری عباسی در خراسان مفتوحه از سال ۱۳۷ هجری تا سال ۲۲۰ تقریباً هشتاد سال دوام نمود در طول اینمدت خراسانیان از یکطرف در داخله برای تاسیس یکدولت مستقل مشغول کار، و از دیگر طرف برای تسلط در دربار خلافت یکی پی دیگری مصروف سعی و مجاهدت بوده و از طرفی هم در ترقیات علمی پیشرفتند، بهرجه که اینها در تشکیل مدنیت جدید اسلامی که بیشتر بدوش ملل خراسان، عرب و فارس استوار بود رکن قوی تری بحساب رفتند. خلیفه سفاح: اولین خلیفه عباسی سفاح از جلوس خودش ۱۳۲ تا زمان مرگ او در ۱۳۶ در امور کشور خراسان بی اختیار و در مرکز خلافت بیشتر این امور دولت در دست وزیر نخستین خراسانی خالد بن برمک بود. منصور جانشین سفاح تا ۱۵۸ خلافت نمود و چون بقتل ابا مسلم ارتکاب نموده بود در تمام اینمدت بمخالفت و جنگهای خراسانیان در شمال و غرب اینکشور دچار بود، چنانچه حکام او در خراسان شمالی از قبیل ابی داود خالد عبد الجبار بن عبدالرحمن و خازم بن خزیمه که در سال های ۱۳۷ - ۱۴۱ ۱۵۱ یکی پی دیگری مقرر شدند کار مهمی انجام داده نتوانستند . محمد و مهدی پسران خلیفه منصور نیز اسماً نائب الحکومه خراسان معین شدند ولی این اسم هم تاثیر بزرگی در مورد خراسان نداشت و چنانچه دیدیم انقلابات سنباد، محمد ، آذر رویه و حرکات مقنع بیهم در خراسان شمالی و سیستان برضد خلیفه منصور عملی شد ، و هکذا در سیستان بوعا سم یستی قبایل بنی تمیم عرب را که بر ضد ابومسلم شورش کرده بودند منقاد و حکومت سیستان را خود در دست گرفت، و گرچه سلیمان کندی افسر اعزامی حکومت عباسی خراسان توانست اینشخص را در جنگ از بین بردارد و رقبیل شاه را در بست بعقب براند (۱۴۸) معهذا در سال ۱۴۹ مردم بفرماندائی حضین بن رقاد مردی از قصبه (رون وجول) برضد سلیمان بجنگهای سختی --- page 110 --- (۷۹) پرداختند وقتیکه هر هنادی السری از طرف خلیفه منصور بحکومت سیستان اعزام گردید بقوت مردم توانست سلیمان را مغلوب و اسیر نماید منصور بن زهیر حاکم دیگر خلیفه منصور نیز نتوانست در سیستان کاری از پیش برد جز آنکه هنادی السری حاکم پیشتر عباسی را از بین بردارد. در سال ١٤٦ مهدی پسر خلیفه منصور که اسما نائب الحکومة خراسان بود برادر خودش یزید بن منصور را بحکومت سیستان اعزام کرد. ولی چنانچه اشاره شد در جنگ با اهالی مغلوب و فراری گردید، در سال ١٥١ حاکم دیگر خلیفه منصور در سیستان معن بن زایده که رتبیل در رخج چنگ و توانسته بود (ماوند) داماد رتبیل را گرفته و در بغداد بفرستد، در سال ١٥٢ سرش را در مقابل شورش مردم باخت، از سال ١٥٣ تا ١٥٨ زمان مرگ خلیفه منصور دو نفر حاکم دیگر او نیز در سیستان از قبیل یزید بن مزید و تمیم بن عمر سرخسی کاری انجام داده نتوانستند جز اینکه در دسته های شورشیان ملی و حتی خوارج عربی افزودند باین ترتیب خلیفه منصور از دنیا گذشت و جایش را مهدی پسرش اشغال نمود . خلیفه مهدی : که تا سال ١٦٩ خلافت نمود زحمت اول او در خراسان از بین بردن حکیم مقنع بود، مهدی که در اول امر جنید بن قحطبه را بحکومت خراسان شمالی مقرر کرده بود پس از بهتر دید یکی از مردان خراسانی را برای اینکار برگزیند و لهذا در سال ١٥٩ هـ ابوغون عبدالملك بن يزيد خراسانی باین سمت مقرر شد ، همچنین مهدی بعد از مسعود بن مسام (١٦٠) ومسيب بن زهير (١٦٣) ابوالعباس فضل بن سلیمان الطوسی مرد دیگر خراسانی را بحکومت خراسان برگماشت ، و باین ترتیب خودش را از مخالفت خراسانیان تا اندازه نجات بخشید حمزة بن مالك حاکم مهدی در سیستان با نائب خود خالد بن سوید نیز توانست در جنگ بر علیه خارجی ها غلبه و قائد ایشان نوح خارجی را از بین بردارد . --- page 111 --- (۸۰) خلیفه هادی : بعد از مهدی در سال ۱۶۹ هجری هادی بخلافت رسید ولی این شخص را خاندان برمکی خراسان که اینك در دربار خلافت وی شده بودند چندان دوست نداشتند او نیز بدون آنکه کار مهمی در کشور خراسان نموده باشد بزودی چشم از دنیا پوشید ، و جای او را خلیفۀ مشهور هارون الرشید که بیشتر طرف میل خراسانیان بود در سال ۱۷۰ هجری اشغال نمود . مهمترین کار هادی در سیستان این بود که حاکم او تمیم بن سعید از بست به رخند رفته با کابلشاه حرب نمود و این شخص توانست برادر رتبیل را در میدان جنگ اسیر و نزد هادی در عراق بفرستد . خراسان و هارون خلیفۀ عباسی : هارون الرشید عباسی که در سال ۱۷۰ مجری ۷۸۶م بخلافت رسید یکی از بزرگان خلفاء اسلام در تاریخ بشمار میرود . این شخص مشهور تا سال ۱۹۳ خلافت نمود ، وحاکم اول او در خراسان شمالی جعفر بن محمد طوسی در سال ۱۷۱- و بعد عباس بن جعفر مذکور در سال ۱۷۳ و بدر و پسر از مردان خراسان بوده وا ينك حصۀ از کشور خودشان را در عوض حکام خالص عربی اداره میکردند . در سال ۱۷۴ خالد الغطریف و در همان سال نائب او رشید ، و در سال ۱۷۶ حمزۀ بن مالك این رتبه را احراز کردند ، ولی دیگر ممکن نبود بدون فرزندان خود خراسان شخص دیگری ولایات کشور را با حفظ امنیت عمومی اداره کند ،لهذا در سال ۱۷۷ فضل بن یحیی برمکی مرد معروف خراسانی با ین سمت مقرر ووارد خراسان شد . این مرد بمجرد ورود خودش در صدد (اصلاح امور اداری وجلب قلوب هموطنانش برآمده رباطها و مسجد های زیادی بساخت ومردم را معناً تقویه نمود، فضل برمکی در خراسان شما لسی اردوی قوی و مکملی از اهالی تشکیل و سۀ عجالة به آن عنوان عسکر عباسی بخشید که اسامی ایشان در دفتر مستدیم (افواج بغداد) ثبت شد، مورخین بعضاً --- page 112 --- (۸۱) با مبالغه تعداد این اردوی خراسانی را بالغ بر نصف ملیون میدانند، در هر حال فضل جز این نمیخواست که کشور آبائی او باداشتن چنین اردویی برای نقشه های آیندۀ مملکت وتأمین آزادی واستقلال استعداد حربی مکمل داشته باشد، فضل باهمین قوت بزرگ در ماوراء النهر پیشرفت و آوازه اردوی او پایتخت خلافت را فراگرفت، چنانچه شعراء عرب از قبیل مروان بن ابی حفصه وغیره در مدیح این عسکر و آفسر قصائد غرائی سرودند خلیفه عباسی رشیدهم از پیشنهاد فضل عجالۀ مطمئن بود. واین اردوی خراسانی راحافظ امپراطوری وسیع خودش میدانست. فضل تا ۱۷۹ در خراسان مشغول اصلاح امور بود ومردم او را از کثرت محبت بدرجۀ پرستش دوست داشتند ودر حین عبور او از بلاد وقصبات معمورو پر ازدحام خراسان که در تعداد صدها و هزار ها موجود ومملو از صدها هز از مردم دلیر ومتمول بود.. زیرا هنوز چنگیز ظهور نکرده ومغل سر از یر نشده بود. بملیونها نقد وجنس باو هدیه میکردند، البته فضل قبول نمیکرد و روزیکه از خراسان بر گشت وهارون الرشید سوای تازیانه از هموطنان خودش هدیۀ نه پذیرفت. فضل با ینصورت به بغداد برگشت و هارون الرشید از و استقبال بی سابقه در بغداد نمود. بعد از فضل برمکی منصور بن یزید حمیری در سال ۱۷۹ ومتعاقباً علی بن عیسی بن ماهان در سال ۱۸۰ بحکومت خراسان شمالی مقرر شدند، ولی خراسانیان تن نداده یحیی پسر علی را در ۱۸۲ در بلخ بشکستند وخود علی را مغلوب و فراری ساختند وسی ملیون درهم اموال او را اغتنام نمودند، بهمین جهت علی تا ۱۹۱ در خراسان شمالی از شدت و درشتی خودداری نکرد. معهذا همین علی بن عیسی بود که طاهر بن حسین پوشنگی سر سلسلۀ امراء طاهریه را بحکومت پوشنگ وطن او ــ که آنوقت برابر هرات معمور بود ــ مقرر کرد، هارون الرشید درین میانه جعفر بن یحیی بر مکی سردار دیگر خراسانی را بحکومت خراسان شمالی اعزام نمود، اما مدت اقامت جعفر در خراسان از بیست روز بیشتر طول --- page 113 --- (۸۲) نکشید و خلیفه حکومت خراسان را اصالتاً به مامون پسر خویش گذاشت و حاکم او هر ثمه بن اعین در ۱۹۱ و عباس بن جعفر در ۱۹۳ وارد خراسان شمالی گردیدند . و اما در سیستان : وقتیکه هارون الرشید در بغداد جلوس نمود سیستانیان بحکام عباسی تن نمیدادند، لهذادر همان سال جلوس هارون انقلاب کرده کثیرین سالم حاکم عربی را مجبور بگریز جانب بغداد نمودند، حکام آینده هارون موظف بودند که در سیستان بیشتر با مردم بمدارا پیش آیند، منجمله عثمان بن عماره بود که توانست سیستانیان مسلمان شده را جلب و در اردوی خود موقع بدهد، این شخص در رخد سوقیات و جنگ بی نتیجه با عساکر کابلشاه هم نمود بعلاوه او توانست بشر بن فرقد یکی از قائدین انقلابی سیستان را از بین برده و با حضین سیستانی قائد دیگر محلی رزم سختی نماید، حصین با سواران خود بطور دائم میان اراضی بست و سیستان حرکت و برضد حکام عباسی تاختن میکرد چون عثمان عماره نتوانست در مقابل حصین کاری از پیش ببرد معزول شد، و خلیفه هارون خواست اغتشاشات سیستان را مثل انقلابات ولایات شمالی خراسان بواسطه تعیین حکام ملی خاموش کند پس در سال ۱۷۶ داود بن بشر یکی از بزرگان سیستان را به حکومت آنجا تعین نمود در حالیکه اهمیت سیستان در نظر بغداد انقدر بود که لیث بن ترسل روزی در برابر مکافات خدمات مهمه خود از زبان هارون شنود که : فعلاً حکومت کشور مصر را بتو میدهم اگر در آنجا خدمت درست کردی بازت به سیستان میفرستم تا کار تو بالا گیرد. در هر حال داود سیستانی نتوانست در سیستان مردی چون حصین را از بین بردارد، در صورتیکه حصین لایق رتبه ازین بهتر بود، او در سیستان بر عباسی ها غلبه کرده و برای استرداد ولایت هرات عسکر کشید و با ششصد نفر سوار خویش چندین هزار عسکر --- page 114 --- (۸۳) مدافع حاکم عربی خراسان شمالی را منکوب نمود بالاخره اینمرد در سال ۷۷۱ در جنگ با هموطنش داؤد کشته و هارون آسوده گردید. وقتیکه فضل برمکی حاکم خراسان شد حکومت سیستان را از داؤد گرفته و به یزید بن جریر در سال ۱۸۷ داد یزید نه تنها در رخنه سوقیات بلـکه از آنجا بزابل گذشته و به کابل رسید ولی در جنگی که داد نتیجه اسکر فت و بیسیستان بر گشت و بجنگ عمر بن مروان خارجی دچار شد. در سال ۱۸۲ عیسی حاکم سیستان بود و او نیز از راه بست تا کابل کشید مگر بی نیل بمقصود مجبور بعودت گردید . در ینوقت مرد بزرگی در سیستان ظهور کرد . امیر حمزة بن عبدالله : اینشخص نسبت به زوطهماسب مردی از بزرگان سیستان درست میکرد او آدمی عالم شجاع وا ز باشندگان قریة زون وجول بود. او روزی از بی ادبی یکی از حکام عربی سیستان بهم بر آمده و او را اخطار کرد ولی اینمرد از دلش بیرون نرفت تا از اداء فریضه حج بر گشت اینوقت قائدین انقلاب محلی چون بشر و حضین وغیره از بین رفته بودند و حمزه جای همه را پر و تمام پیروان قائدین سابقه را در گرد خود جمع نمود و بلا فاصله در سال ۱۸۲ بالای عیسی بن علی حاکم هارون حمله و کشتار خوفناکی نمود عیسی بخراسان شمالی فرار کرد و حمزه لقب امیر اختیار و زرانج مرکز سیستان را ضبط و مردم را از اداء خراج بغداد عفو نمود . متعاقبــــاً حمزه به تعقیب عیسی عسکر کشید و تا هرات و پوشنگ پیشرفت و قتالی سخت نمود عیسی با قواء تازه دم بجنگ او پیش شد و او بسیستان عقب کشید عیسی در عرض راه بقتل بیگناهان پرداخت و هر جا اتباع حمزه را بدست آورد همه را بشقه کردن و بدرخت بستن و پاره کردن از بین برد و باینصورت تا زرنگ رسید و کشتار خود را تکرار کرده بر گشت . امیر حمزه مجدداً ترتیب لشکر داده و به تعقیب عیسی تا پوشنگ --- page 115 --- (٨٤) تاخت و در آنجا بانتقام دیرینه بقتل عباسی ها پرداخت وحتی درین مورد راه افراط گرفت. حمزه از آنجا به نیشاپور حمله کرد و با قشون علی بن عیسی حاکم عربی خراسان شمالی رزم صعبي نموده در سال ۱۸۸ بسیستان مراجعت کرد امیر حمزه در ولایت سیستان تمام قوای عباسی را از بین برد؛ و خراج اینولایت حتي ولایات شمالی را از بغداد منع کرد. حکام عباسی در شهر زرنگ هنوزا قامت داشتند ولی ظاهراً طرف ملت را گرفته حکام جدید بغداد را قبول نمیکردند و يك پول هم بدارالخلافه نمیفرستادند جز آنکه در مساجد بخواندن خطبه بنام خلیفه کفایت میکردند چنانچه محمد بن حمین قوسی حاکم عباسی سیستان بهمین طریق رفتار نمود وحکام جدید عباسی چون سیف بن عثمان وحكم بن سنان را نپذیرفت. امیر حمزه هم با سی هزار عسکر خودش سرتاسر سیستان را بدون تعرض در جای همین گشت گزار کرده هر جا عرب را مییافت از بین میبرد از دیگر طرف علی بن عیسی حاکم خراسان مرد شدیدی بود و با مردم از در درشتی داخل میشد. لهذا در ماوراء النهر و شهر سمر قند مردم زیر قیادت رافع بن لیث بسیار شورش کرده وحکام عباسی خراسان را جواب دادند ، گرچه خلیفه هارون علی بن عیسی را مجازات واهوال مردم را از و مسترد و جایش را به هرثمه بن اعین در سال ۱۹۱ داد، ولی شورش ماوراء النهر فرو ننشست واو کاری از پیش نبرد. لهذا هارون خلیفه که نهیب او نصف زمین را میلرزاند و دولت بازنطین با وخراج میپرداخت مجبور شد شخصاً برای تامين كشور خراسان از بغداد حرکت کند. وقتیکه هارون در گرگان رسید نامه سخت مطولی در صفر ۱۹۳ پر از وعده و وعید بعنوان امیر حمزه سیستانی نوشت، امیر حمزه شخصاً در زبان عرب جواب مکتوب هارون را با منطق محکم و استواری بداد، چون --- page 116 --- (۸۰) از مکاتبه نتیجه بدست نیامد هارون بطوس پیشامد و ازدیگر طرف امیر حمزه نیز عزم رزم جزم و باسی هزار سواره قرآن خوان و پرهیزگار خودش که همه بعنوان جهاد زنان را طلاق داده بودند باستقامت نیشاپور مارش کرد، همینکه امیر سیستانی بدر نیشاپور رسید شنید که خلیفة المؤمنین هارون شب سه شنبه سوم ربیع الاخر سال ۱۹۳ چشم از دنیا پوشیده است، حمزه دیگر نخواست با اردوی تعزیه دار عباسی در آویزد لهذا بسیستان برگشت وچون عزم جهاد کرده بود کمر نگشود و بهمین نیت بجانب بلوچستان وسند بحرکت افتاد، حمزه فقط پنجهزار سوار وافسری بوکالت خود درسیستان گذاشت تا از تجاوز ظلمه نسبت بمردم جلوگیری کنند، چنین معلوم میشود که حمزه در ولایات بلوچستان وسند مدتی به نشر اسلامیت پرداخته است چونکه در سال ۱۹۹ھ از راه مکران بسیستان برگشت، اینوقت خلافت در دست مامون بود و حکام او در سیستان از قبیل زهیر بن مسیب (سال ۱۹۳) و فتح بن سهل (۱۹۴) یکی پی دیگر رسیده و این آخری بحرب محمد بن حضین قوسی حاکم عربی و قدیم سیستان که از طرفداران جدی مامین بود دوچار گردید، ولی ابن حضین بدست حاکم مامون مغلوب گردید، و در عوض بوعقیل جنرال ووکیل امیر حمزه سیستانی بتلافی برخاسته حاکم مامون وقشون اورا مغلوب نمود، واین وقتی بود که امیر طاهر خراسانی به بغداد سوقیات مینمود، ازین بعد مرد دیگری در ستب نام حرب بن عبیده از اهل خواش سیستان ظهور و برضد حکام مامون بجنگ آغاز نمود، این حکام از قبیل اشعث و لیث و احمد پسران فضل که تا سال ۱۹۹ یکی پی دیگری در سیستان رسیدند همه در جنگهای حرب خواشی مغلوب گردیدند، در همین وقت بود که امیر حمزه سیستانی از مسافرت شش ساله خود در سیستان بر گشت، ولیث بن فضل حاکم مامون که زیر آواز اینمرد مرعوب شده بود باو تسلیم گردید --- page 117 --- (٨٦) اميرحمزه هم اورا بحكومتش نذاشته ودر عوض حرب خواشی را درچنگ مغلوب نمود ازین بعد تاظهور دولت طاهریۀ خراسانی حکام عربی سیستان بنام بوده وتنها باسم خلیفه خطبه میخواندند و برای شخص خویش آنقدر از عایدات سیستان میگرفتند که مصارف ضروری شب و روزایشان را کفایت مینمود آخرین حاکم عربی مامون درسیستان هم عبدالحمید بن حبیب درسنه ٢٠٤ بود در عوض ملیون سیستان خود ولایت را اداره کرد رو پرداخت مالیات بحکام عباسی و بغداد را باز داشته بودند تا آنکه در سال ٢٠٥ طاهر خراسانی در شمال کشور حکومت ملی را استوار وولایت سیستان را به پسر خود طلحه داد نائب طلحه در سیستان برای بار اول الياس بن اسد مقرر گردید و ازین بعد حکام طاهری در سیستان واردشده وولایت را تا انقراض دولت طاهری و ظهور شهنشاهی صفاری افغانستان درقرن سوم هجری اداره می نمودند اینست که در سیستان در دورۀ طاهری بدون یکی دو نیازی دیگر اغتشاشات و انقلاباتي نظير سابق ظهور نکرد امیر حمزۀ سیستانی نیز تا سال ٢١٣ هجری یعنی نه سال ازابتداء دولت طاهریه گذشته در سیستان زنده و آرام بود و بالاخره اینمردی که نظر بحسن نظرخلق سیستان پهلوان افسانۀ امیر حمزه قرار گرفته بود در ١٢ جمادی الاخرسال مذکور ازدنیا چشم بست . مؤلف گمنام تاریخ سیستان شمۀ ازین افسانه که امیر حمزه از سند بهند وسراندیب وچین و ماچین گذشته و بعد ازسیر وجهاد درتور كستان وروم وغيره واپس بسیستان عودت کرده است در کتاب خویش گنجانیده است . آل برمك در دربار خاندان بر مك يكى از خانواده ها ی مشهور هارون الرشيد : ومعتبر ما قبل الاسلام ا فغا نستان و از اهل بلخ بود. جعفر مورث --- page 118 --- (۸۷) معروف این خانواده در اواخر قرن اول اسلامی دین اسلام قبول و بین سالهای ٩٦-٩٩ بمرکز امپراطوری بنی امیه در دمشق سفر کرده است سلیمان خلیفه اموی این شخص را در دربار خویش قبول نمود و یعقوبیکه گویند جعفر تا اوائل عروج خاندان عباسی زنده بود، در سال ١٠٨ یکنفر دیگر از این خاندان موسوم به ابوخالد برمك بن برمك نیز از طرف اسد والی عربی خراسان به حکومت بلخ مقرر گردید. دین قدیم این خاندان زرتشتی بوده و چون یکی اینها سمت تولیت معبد نو بهار را داشت یعنی مورخین نتیجه گرفته‌اند که خاندان برمك دیانت بودائی قبول نکرده بودند. خالد برمك را ابومسلم در زمرهٔ سرداران اردوی خود قبول و بغرض انقراض امپراطوری اموی سوق نمود همینکه عسکر خراسان کوفه را فتح و ابوالعباس سفاح عباسی را از پناهگاه مخفی او کشیده بخلافت عرب نشانیدند، از همان وقت قیمت شخصی خالد برمك نظر خلیفه جدید را جلب و بعد از ابوسلمه او را به وزارت دولت عباسی قبول کرده و باین ترتیب مردی از خانوادهٔ برمك برای بار اول مستقیماً داخل امور يك امپراطوری بزرگی گردید. خلیفه منصور عباسی بعد از کشتن ابومسلم این وزیر هموطن او را نیز معزول و ماخوذ نمود، خالد در سال ٩٠ هجری در بلخ متولد و در سال ١٦٥ در بغداد فوت و هفتاد و پنج سال عمر نمود، خالد بلخی در دربار بیگانه بغداد بجز فرزندی یگانه از خود نگذاشت، ولی این یادگار منحصر بفرد او (یحیی) واجد مزایای معنوی و دارای تعلیم و تربیه کافی و عقل و هوش سرشاری بود و توانست سالیان درازی از نظر سیاست بر امپراطوری عظیمی حکم نماید و از نظر اجتماعی در تشکیل تمدن جدیدی در عالم تاثیر و نفوذی کند خلیفه هارون رشید یحیی پسر خالد برمك را پدر خواندو وزارت خودش را به او تسلیم نمود و مردم که به علو مقام و شخصیت معنوی این آدم نظر میکردند --- page 119 --- (۸۸) می گفتند او آنقدر بزرگ است که وزارت در چشمش كوچك و حقير مينمايد. يحيی چهار پسر داشت : - فضل، جعفر، محمد، موسى. و اينهمه هوش و سخا و و تعليم و تربيه را از پدر بميراث گرفته بودند. اما فضل مغرور تر و جعفر در صنعت انشاء و کتابت ماهر تر، محمد عالی همت و عياش و موسی شجيع و دلير بود. در هر حال اینخانواده مدت هفده سال در خلافت هارون الرشید از سال ۱۷۰ تا ۱۸۷ هجری در مقدرات کشورهای عربی و اسلام که امپراطوری عباسی را تشکیل میکرد دست بزرگی داشتند. مخصوصاً جعفر که خودش وزیر مقتدر هارون بوده و کلید کافه امور دولت را در دست داشت. خاندان برمکی در بین عرب رویهمرفته تربیت و تهذیب کشور آبائی خود شان «خراسان» را تقویت و سائر رشته های علوم و فنون ادبی را نشر و حمایت و خاندان عباسی را به پرورش علما و پیشبرد علوم تشویق و راهنمائی میکردند یحیی بن خالد برای اولین بار کتاب مجسطی را در علم هيأت و كتاب منكه هندی را در طب ترجمه كرد و فرمان داده مذاهب مختلفه هند را در كتابى واحد تدوين كنند. يحيى ادویه و گیاهای سودمند را از ماوراء رودخانه سند در بغداد احضار کرد اعضا خاندان برمك بعضاً خود مترجمین آثار دری در زبان عرب بودند چنانچه موسی و یوسف اینکار را میکردند همچنین محمد بن جهم یکی از منسوبین برمکی هاست که سیر ملوک الفرس را ترجمه کرد یحیی برمکی برای اولاد یتیم و بیکس عرب مکتب خانه ها ایجاد کرد و به محتاجین نزدیکی نمود. خاندان برمك تا اندازه مقدور مسئول هر ملتجی را اجابت و بمال و منال دستگیری خلق مینمودند یکی از مورخین میگوید : هر يك از همنشینان برمکی اگر خانه و عمارتی داشتند آنرا خالد آباد کرده بود و اگر دهی داشتند او خریده بود، و اگر فرزندی داشتند مادرش را خالد --- page 120 --- (۸۹) خریده و یا مهروبی را داده بود و اگر اسب واشتری داشتند او داده بود ! همین نویسنده دروصف يحيى بن خالد وجعفر بن یحیی عبارات ذیل را نقل ميكند : اگر سخن در و گوهر بودی و یا از سخن لعل و گوهر توان ساختی ، بيشك كلام آن دو بزرگوار را میتوان لوء لوء و گهر نامید ، شعراء عصر هم انقدر که خاندان برمك را مدح نمودند ، هيچ خلیفه را بان اندازه نه ستوداند . معہذا خاندان برمك در دربار بغداد دشمنان قوی داشتند و دسته های متنفذو متعصب که رفتا ربنی امیه را در مورد عجم دوباره میخواستند تجدید شود ، ازین نفوذ قوی خاندان برمك منز جر ومتنفر بودند ، خود خلیفه هم بتدریج از اقتدار سیاسی و خراسان پرستی ایشان بدبین گردیده و در صدد بود که بازی اسلاف خود را در مورد ابومسلم با برمكی ها تجدید کند لهذا در پی بهانه افتاده وبزودی بها نه چندی بدست آورد که یکی از آنها رها کردن محبوسی بنام یحیی بن عبد الله بن حسن از طرف جعفر برمکی بود داستان شور انگیز عباسه خواهر زیبای هارون الرشید را که معقوده و دلداده جعفر و از و در پسری بر خلاف رضای هارون آورده بود ، نیز با ین بهانه ها اضافه میکنند . ولی معلوم است سخن همان یکی و دیگرها عبارت آرائی است ، هارون بزودی مهر تکفیر را که مؤثر ترین آلات قتاله خلفاء دمشق و بغداد در برابر سیاسیون و ملیون امپراطوری وسیع آنها مخصوصاً خراسانیان بشمار میرفت بخاندان برمکی زده ، وتبلیغات دشمنان این خاندان را که ایشان را زندیق معرفی میکرد تقویه نمود . اسم زندقه در عهد عباسی بهر فاسق شر ابخوار وبيباك اطلاق ميشد ولی بعدها اين يك کلمه کش دار سیاسی شده ، بهر دشمنی و مخالفی که میخواستند بر است یا دروغ ، بحق یا ناحق استعمال میکردند ، اینست که --- page 121 --- (۹۰) هارون بهمین اسم در سال ۱۸۷ هجری جعفر برمکی وزیر خودش را در شبی که تازه از دربار خلیفه بخانه مراجعت کرده بود بواسطه یا سر غلام مخصوص دربار در درون خانه اش سربرید و سائر خاندان برمك را محبوس و اموال شان را ضبط ، و حرم هایشان را بعوام مباح نمود چونکه هارون آدمی بود که در زهد و ظلم ، در رأفت و رقت در خشم و غضب ، در تقوی و عشرت والحاصل در هر چیزی افراط میکرد و حد اعتدال را نمیتوانست نگهداشت. یحیی پیر دو سال در زندان هارون بسر برده و بالاخره در سال ۱۹۰ ، و فضل که در ۲۳ ذی الحجة ۱۴۹ تولد شده بود در سال ۱۹۲ در زندان چشم از دنیا پوشیدند ، جسد کشته جعفر نیز تا سال ۱۹۳ بر سر جسر بغداد آویخته ماند ، و هنگام مسافرت رشید در خراسان آن نعش را فرود آورده بسوختند و خاکسترش را بباد فنا سپردند ، و باینصورت محزون داستان غم انگیز آل برمك در دربار بغداد خاتمه یافت . مامون عباسی و خراسان : هارون در ۱۹۳ در خراسان بمرد و در طوس دفن شد او در حیات خودش سرزمین شرق را به مامون پسر خود داده بود كه اينك او در طوس حاضر ، و بعد از دفن پدر به مرو مركز كشور خراسان عزیمت نمود در بغداد جانشین هارون محمد امین پسر بزرگ و ولیعهد او گردید، خلیفه جدید وزیر پدرش فضل بن ربیع را با خزاین، سامان هنرکتاب هارون از مرو ب دربار خلافت احضار کرد ، و سران خراسان بعجله مامون را که مادر خراسانی داشت احاطه و بتشکیل يك دولت خراسانی که جانشین خلافت بغداد شود سعی ورزیدند ، پیشرو ایندسته هم خاندان سهل خراسانی از اهالی سرخس بود ، فضل پسر سهل اولین مرد اینخاندان بود که کتابی از پهلوی بعربی ترجمه و به یحیی برمکی پیش و نظر دقت او را جلب کرد ، یحیی استعداد فضل را لایق تربیت دیده او را و خاندانش را پرورش نمود --- page 122 --- (۹۱) فضل هم به تشویق یحیی دین اسلام قبول کرد ، و با برادرش حسن بن سهل یکجا دخیل امور سیاسی کشور خراسان گردید، نجابت و شهرت اینخاندان قدیم که منسوب به شاهان محلی کشور بودند با لیاقت فضل سبب شد که مامون در مرو ، او را بسمت وزارت خود بر داشت ، و قـتــیـه فـضـل بـدربار مامون میرفت در کرسی بـا لـداری نشسته میرفت ، وچون مامون را میدید از کرسی فرود آمده سلام میکرد، و پیاده روان میشد کرسی او را نیز از دنبالش میکشیدند ، تا بعد از سلام مجدداً در آن کرسی می نشست ، و باین تر تیب امور کشور راحل وفصل میکرد ، فضل فرزندان وخویشاوندان خودش را در ایام وزارت خود از دسا تخورده زرتشتی در خراسان به تحصیل و آموختن مقرر کرد، و لهذا مخالفین او گویند چون آنها بر گشتند در تعالیم شان هنوز آثار آئین قدیم پدیدار بود در هر حال فضل بن سهل که در امور کشور ولشکر مختار ولقب ذ و الریاستین حاصل کرده بود، مساعی خودش را مصروف این نمود که مامون مرو را مرکز خلافت امپراطوری عباسی اعلان وازاینجا بغداد را جزء متصرفات اسلامی اداره نماید، فضل سر کردگان خراسان را در امور دولت دخل داده، ومردان زیادی را برای آینده کشور تربیت وتقویه نمود، یکی از زمره اینها طا هر بن حسین مرد مشهوری بود که بزودی استقلال خراسان را اعلام نمود، در هر حال عجالتاً فضل مامون را بهمین نقشه بکار انداخت و او را برضد خلافت بغداد آماده ساخت از دیگر طرف فضل بن ربیع که طرفدار جدی عنصر عرب و وزیر امین در بغداد بود، خلیفه متبوع خودش را برضد نقشه های طرح شده خراسان تحریک مینمود بالاخره در سال ١٩٤ خلیفه امین برادرش مامون را از خراسان بدار الخلافه احضار کرد و البته مامون وفضل نه پذیرفتند، وامين رسماً مخالفت خودشرا بسر عليه ما مون اعلام، و نام او را از خطبه افگنده و خلاف --- page 123 --- (۹۲) وصیت پدر او را از ولیعهدی خلع نمود ؛ و در سال ١٩٥ شصت هزار عسکر زیر قیادت علی بن عیسی بن ماهان دشمن قدیمی خراسان - آنکه پدرش را خراسانیان در بلخ کشته بودند باستقامت خراسان سوق نمود . در مقابل فضل بن سهل وزیر خراسان طاهر پوشنگی پسر حسین حاکم سابق پوشنگ پسر مصعب ساکن پوشنگ پسر فرخ نو مسلمان را بقوماندانی اردوی مدافع خراسان اختیار و مامون تصویب نمود، طاهر در زمان حکومت علی بن عیسی بن ماهان حاکم عربی خراسان - ۱۸۰ - ۱۹۱ - حکومت محلی پشنگ را حاصل کرده ، واينك جزء افسران اردوی خراسان قرار داشت . روزیکه طاهر سپه سالار با اردوی خودش در مقابل بغداد سوق میشد فضل بن سهل بدست خود بیرقی ترتیب و بدست طاهر داده گفت او ای نو بطالع خجسته بسته شده که تا قرب شصت سال هیچکس آنرا نتواند کشود . در هر حال طاهر که بعدها لقب ذوالیمینین غلبه خراسانیان بر بغداد: حاصل کرد با اردوی خودش جانب کشور فارس بحركت افتاد اردوی عباسی و خراسان در ری بهم رسید و بلافاصله بجنگی که ناشی از نظریه مخالفا نه دو عنصر مختلف بود شروع نمودند، طاهر که از حیث عدد سپاهی کمتر از نصف اردوی بغداد داشت طوری میجنگید که تلافی این قصور را نماید، بالاخره سپاه خراسان فاتح ، وارد وی بغداد را منهزم و قوماندان آنها علی بن عیسی در میدان نبرد کشته گردید، وطاهر باستقامت همدان حرکت نمود، زیرا قوماندان دیگر بغداد عبدالرحمن با قواء تازه دمی بجنگ خراسان پیش می آمد . طاهر این اردوی بغداد را نیز در جنگ یکماهه بسختی شکسته، و متعاقباً قواء تقویه بغداد را که بشب خون خطر ناکی اقدام کرده بودند از بین برد، و عبدالرحمن قوماندان بغداد را که در جنگ دوم امان داده بود، و باز او را خلاف قولش در جنگ سوم داخل پیکار دید بکشت، واز آن بعد --- page 124 --- (۹۳) تا حلوان پیشرفت ، اینوقت قوای دیگر خراسان بقیادت هرثمه بن اعین نزد طاهر وارد شد ، طاهر خودش از راه اهواز، وهرثمه از راه نهروان در دو ستون بجانب بغداد حرکت کردند ، اما طاهر اهواز را بجنگ گرفت و بصره و واسط تسلیم شد ، و او بمدابن رفت و بعد از اشغال آنجا بجانب بغداد پیشرفت . از دیگر طرف هرثمه نیز بعد از جنگ و غلبه در نهروان باستقامت بغداد حرکت کرد ، و در نتیجه خلیفه امین میان دو قوت محصور گردید. امین بطاهر مراجعه و ازو خواهش باز کشادن راهش بجانب مامون نمود ، ولی طاهر نمیخواست چنین چیزی صورت بگیرد لهذا رد کرد ، امین به هرثمه رجوع کرد و او قبول نمود، ومقرر شد امین در شب هنگام نزد او بیاید ، امین شبانه زورق در شط انداخت و حرکت نمود ، اما طاهر از اینقرار مسبوق و سر راه گرفته بود، و در نتیجه جنگ مختصر کشتی شقاق خورده امین در دریا مشغول شنا گردید، یکی از غلامان طاهر موسوم به قریش ـ دندانی بر خلیفه دست یافت ، و دانسته یا نا دانسته او را بکشت ، و فردا سر خلیفه به بغدادیان نشان داده شد و بغداد مفتوح گردید . طاهر به تامین و تنظیم دارالخلافه مشغول و سر امین آخلیفه مهربان را در ده محرم ۱۹۸ با نامه بدربار مامون ارسال کرد. مامون نیز از دیدن سر برادر بی اختیار بگریست. در هر حال از همین سال مرو در خراسان مرکز امپراطوری بزرگ اسلام گردید ، و فضل بن سهل به انجام ما بقی نقشه خویش مصروف گردید، میگویند روزی در مرو فضل بیکی گفت : سعی من درین دولت از ابو مسلم بیشتر است. مرد جواب داد : او سلطنت را از قبیلة بقبیله دیگر رسانید، و توتنها از برادری به برادری دیگر دادی . فضل گفت: اگر عمر باقی بود من نیز چنین کردنی هستم . فضل بعد ازانکه مامون خلیفة المؤمنین گردید، برادر خودش سهل را بحکومت عراقین و حجاز مقرر و در بغداد اعزام کرد ، و چون --- page 125 --- (٩٤) هر شنه مخالف نقشه خراسانیان بود با خدماتی که در جنگ بغداد و تأمین اغتشاشات شورشیان آن ولایات نموده بود از طرف سهل بخراسان فرستاده و در مرو از طرف فضل از بین برده شد مسکر او قبل از کشته شدن خودش مامون را از خیال خراسانیان و اجرا آت خانواده سهل و شدت رؤسای عرب بیا ین تقریب آگاه ساخته بود . فضل بعلاوه اینها مامون را وادشت تا دختر خود زینب را با ولایت عهدی خلافت به حضرت علی موسی الرضا بدهد فضل این کار را در نظر مامون سبب تولید آرامی و و سکون در بلاد عربی قلمداده او شورشها علویان را در آن حصی که برضد اداره برادش حسن کرده بودند دلیل آورد . در حالیکه چنین نبودو او میخواست خلافت عباسیان را که خیلی مقتدر گردیده بود از بین برداشته ! و علویان را که هنوز از تحصیل قدرت بزرگی دور بودند بدست خود روی کار کشد و باین ترتیب نقشه ابومسلم را تکرار کنند چنانچه نعیم بن حازم عرب در همین مجلس به حضور مامون به فضل بن سهل گفت : تو میخواهی سلطنت بنی عباس را بفرزندان علی انتقال دهی آ نگاء با مکر و حیله سلطنت را از ایشان هم گرفته و شهنشاهی و خسروی عجم را تجدید و برقرار کنی فضل رنگ سیاه را که در بیرق و البسه رسمی شعار خلفاء عباسی بوده و این رنگ را از ابومسلم گرفته بودند؛ نیز تبدیل و مامون را وادار بقبول رنگ سبز که شعار علویان بود نمود ، ولی مخالفین عربی او گفتند : سبز شعار قدیم زر تشتیان است تمام اینچیزها در بغداد با قصور اداری حسن سهل یکجا شده و عنصر عرب را برضد خراسان و مامون می انگیخت تا آنکه در سال ۲۰۲ مردم بغداد مامون را از خلافت بغداد خلع و به ابراهیم عم او بخلافت سلام و بیعت کردند این بار فضل نتواست مامون را از حرکت به جانب بغداد باز دارد بلکه مامون چون در سرخس رسید خود فضل را به دست ما مای خود --- page 126 --- (٩٥) غالب بن حكم و كسان او در حمام بخدعه بقتل رسانید ، و باين صورت ثابت نموده که فرزند صحيح هارون است، ولی ظاهراً بعضی از مرتکبین قتل وزیر را بقصاص رساند، چونکه دیگر اقتدار زمان هارون باقی نمانده و اکنون خراسان در دست خراسانیان، بلکه تامین بغداد و عراقين و حجاز هم محتاج قدرت خراسانیان بود، در هر حال مامون چون به بغداد رسید پوران دخت بنت حسن سهل برادر زاده زیبای فضل ذوى الریاستین را در حباله نکاح خویش کشید، وعروسی همین دختر بود که بطور حيرت انگیزی در طی تجملات افسانوی از طرف سهل پدر عروس در بغداد در سال ۲۰۳ عملی شد. مامون در بغداد مجدداً پایه های امپرا طوری عباسی را مستقر و نظر باصرار رؤساعرب سیاه را در جای رنگ سبز قبولمکدوه در بنوقت طاهر پوشنگی نصر بن شبیب باغی را تأدیب وشام راتأمين، وخودش در بغداد حاضر بود ،مامون نمیتوانست قتل برادرش امین را فراموش کند،ولی فعلا چاره بهتری جزسکوت نمیدید. طاهر سعی کرد بواسطه دوستان خودش مامون را وادار کند که نایب الحکومگی کشور خراسان را باو بدهد، مامون اینقرار برا پذیرفت و در سال ۲۰۰ هجری طاهر را بحیث والی خراسان مفتوحه مقرر وعزام نمود. اینست که طاهر وارد خراسان گردیده و طرح استقلال كشور وتاسيس يك دولت خراسانی را مدنظر قرار داد. پسر او عبد الله هم بصفت سپه سالار مامون در دربار خلافت مقیم و مدافع امپر اطوری عباسی بحساب میرفت،و همین شخص بود که بغاوتهای مخالفین را در کشور مصر واسكندريه فرو نشاند. بخاطر باید داشت که در سال مرک هارون الرشيد (۱۹۳) عباس بن جعفر عنوان حکومت خراسان داشت. بعد از انکه مامون درسال ۱۹۸ در --- page 127 --- (٩٦) خراسان خلافت خودش را اعلام نمود٬ حکومت کشور خراسان را به حسن بن سهل مشهور خراسانی داد٬ حسن خودش در دربار مرو مصروف امور بوده و در همان سال بحکومت عراقین و حجاز منصوب و عازم بغداد شد . ولی نائبان حسن در خراسان موجود و حکومت را بنام او اداره میکردند . این حکام حسن از سال ١٩٨ تا سال ٢٠٥ یعنی استقرار حکومت طاهریه دوام کرده و عبارت از اشخاص ذیل بودند : علی بن حسن (١٩٨) هرثمه بن اعین (١٩٨) غسان بن عباد ( ٢٠٢ ـ ٢٠٥) طرز اداره عرب در خراسان مفتوحه دوره خلفاء راشده : چنانچه دیدید سوقیات عرب در افغانستان از سال ٢٢ هجری تا ٤١ در دوره خلفاء راشده بعمل آمد و درین دوره قوماندانهای عرب دارای نصب العین عالی٬ علو افکار٬ عدالت و اخلاق اسلامی بوده در مقابل ممالک دیگر سه شرط را پیش میکردند قبول اسلام٬ قبول جزیه ٬ و یا جنگ . در صورت اولی اهالی با عرب یعنی مسلمین دارای حقوق مساوی بود ٬ در صورت دوم نماینده از عرب بعنوان حاکم در سر زمین مفتوحه مقیم ٬ و جزیه را تحویل گرفته بسائر امور داخلی ایشان دستی نمیزد . و در صورت سوم یعنی جنگ آنچه از مرد و مال در دست عرب می افتاد غنیمت ایشان بوده و در رفتار بمقابل مفتوحین آزاد تر ولی تعدی و افراط در سفك دما و تاراج نمی نمودند ٬ قوماندان نظامی عرب هم در سر زمین مفتوحه بحیث حاکم کشوری و قاضی و امام مسلمین اجراء وظیفه می نمود ٬ و یا خود با عساکر معیتی در مرکزی بزرگتر اقامت اختیار و حاکمی از خود با تنی چند در علاقه كوچك گذاشته و اجراء امور اداری و تعمیم اسلامیت را در اثر تبلیغ و تعمیر مسجد و اظهار شعائر اسلامی برذمت ایشان میگذاشت --- page 128 --- (۹۷) و خود بعملیات نظامی در مناطق دیگر مشغول میگردید. این ترتیب از عهد امیرالمومنین خلیفه ثانی تا خلافت امیرالمومنین خلیفه ثالث در افغانستان مفتوحه دوامداشت، در عهد حضرت خلیفه چهارم نفوذ عرب در افغانستان اعتباری نداشت و حکام و خلیفه المسلمین در شمالطرد، و در غرب بیشتر با خود خوارج عربی مشغول پیکار بودند. اما مدت اقامت حاکم امیرالمؤمنین عبدالله بن زبیر در گوشه از خراسان خیلی محدود و موقتی و لهذا فاقد تأثیر مهمی بود، و در دوره خلفاء راشده شهر نیشاپور بیشتر مرکز خراسان مفتوحه بشمار میرفت. دوره بنی امیه: عرب قبل از اسلام از نظر اجتماع دارای شعور ملی نی، بلکه تعصب قبیله وی بود. اسلام اینها را بصورت يك كتله واحد در آورد، و بین ایشان بعلاوه زبان واحدی که داشتند. يك نحوه دين ويك نوع حکومت ایجاد کرد، عسکر دلیر خلفاء را شده هم بر امپراطوری روم شرقی و دولت فارس غالب، و در کشورهای خراسان و مصر و غیره پیشرفت، تا اینوقت تعلیم اسلام بین سران و سرداران عرب حاکم و مؤثر ولهذا عموم مسلمین با هم برادر و برابر شمرده می شدند، امیرالمومنین عمر خطاب در سفر بری شام با نوکر خودش در سوارى يك اشتر سهیم و نوبت مقرر میکرد، اما معلوم است احساسات تمام طبقات عرب بپایه احساسات امیرالمومنین نمیرسد، چنانچه امیرالمؤمنین خلیفه رابع که شریف را بر حقیر و عرب را بر عجم برتری نمیداد و تعالیم قرآن و اسلام را پیروی مینمود با مخالفت اینگونه عربهای متعصب دچار و مغلوب شد و در نتیجه آل ابوسفیان که نماینده این تعصبات بودند مالك امپراطوری عظیمی گردیده و خود نیز فتوحات شانداری نمودند ولهذا اینها عرب را از نظر توانائی زبان وسیع و بعثت حضرت پیغمبر (ص) در بین عرب، و ظهور دین اسلام و قرآن کریم در عرب، و غلبه بر امپراطوریهای بزرگ جهان --- page 129 --- (۹۸) و بالاخره از نظر معالی اخلاق عربی! بر تمام ملل گیتی یعنی عجم ترجیح و برتری داده و فقط نژاد عرب را در روی زمین حافظ دین مبین و قرآن کریم ولهذا سر ملت های دنیا میدانستند. بنی امیه در زیر تاثیرات این عقیده و افکار مدت یکقرن در قسمتی از دنیای معمور آنروز شهنشاهی کرده ادوات اموی حکام ولایات مفتوحه و قاضی و امام را از نژاد عرب مقرر می نمود و حجاج در کوفه اسب امام غیر عربی را قدغن میکرد! عربی که مادرش عجمی بود "هجین" یعنی ناقص خوانده می شد. خلیفه عمر ابن عبدالعزیز فقط بواسطه آنکه مرد عجمی را بحکومت وادی القری مقرر کرده بود طرف رنجش گروه متعصبین واقع شد! حجاج عجمی ها را از بصره و واسط اخراج کرد! وعرب ها در بازار اگر متاعی خریده و عجمی را مقابل میشدند بلادرنگ آن متاع را بدوش او گذاشته و تا خانه خود میرساندند و باین ترتیب تعصب حکام اموی و اشراف و بدوی حکومت بنی امیه را از شکل یك دولت اسلامی بصورت يك حکومت عربی درآورده و تعصب در عوض تعالیم اسلام حاکم گردید عکس العمل این رویه عرب تولید احساس مخالفانه در عجم (یعنی ملل غیر عربی) نمود. و در نتیجه مسلك شعوبیه بمیدان برامد: که در اول هیچکدام را از عرب و عجم بر یکدیگر ترجیح نداده، و برای هر ملتی يك نوع شرف و امتیازی قایل بود ولی بعدها اینها نیز از روی تعصب همه ملل را بر عرب ترجیح میدادند. شعوبیه ها البته در دوره تسلط اموی ها مخفی بودند ولی در عهد عباسی بمیدان برآمدند چنانچه فرق قدریه! راوندیه و خرمیه نیز در همین دوره ظهور نمودند در هر حال حکام دوره اموی قسما با همین احساسات وارد افغانستان میشدند مرکز این حکام شهر مرو بوده و ازینجا سائر حصص مفتوحه افغانستان را بواسطه حکام خود اداره میکردند نائب الحکومه که در مرو می نشست حاکم کشوری و سپه سالار عسکری، و بحیث نائب خلیفه دمشق مامور اقامه --- page 130 --- (٩٩) نماز و جهاد و دارای لقب «عامل» والی حاکم و یا امیر خراسان و مستقیماً بخلافت دمشق مربوط میبود و گاهی این نائب الحکومه در بین النهرین نشسته و از آنجا بواسطه نائبان خودش خراسان را و گاهی خراسان و فارس را یکجا اداره میکرد حکام سائر ولایات خراسان از قبیل سیستان و بلوچستان و سند نیز گاهی از مرو، و گاهی از بین النهرین و گاهی هم از خود مرکز خلافت شام تعیین میگردید مستوفیان بعنوان عامل خراج گاهی از مرکز خلافت دمشق و گاهی از حکومت عراق دوش بدوش والی خراسان مقرر و اعزام میشدند، در معیت والی ها و حکام خراسان عامل خراج (مستوفی) قاضی، امیر شرط (کوتوال) حاجب و منشی ها ایفاء وظائف مینمودند. ائمه مساجد و علمای دینی عرب هم در تشکیل درسگاههای دینی از قبیل تفسیر حدیث و فقه و لغت و تعمیم و تبلیغ دیانت اسلامیه بذل همت و غیرت میورزیدند، این ترتیب در قالب کوچکتر در ولایات خورد نیز معمول و مامورین آن از طرف والی خراسان مقرر و اعزام میشد . و اما در ولایتهائی که بطور غیر مستقیم تابع عرب بوده و تنها بقبول خراج و نماینده عرب حاضر شده بودند این تشکیلات تطبیق نمیشد . زیرا آنها از خود حکومت مستقل محلی داشته، و تنها نماینده از عرب بعنوان حاکم در پهلوی حکمدار محلی تعیین و با چند نفری از همراهان خود در آنجا اقامت میکرد این نماینده در اداء مراسم دینی آزاد و خودش از تکالیف اداری و محلی معاف و در اقساط معینه خراج آن علاقه را از حاکم محلی تحویل میگرفت . بعضا در چنین ولایات یک قطعه عسکری عرب و یا عده از خانوار عربی بطور مهاجر نیز سکونت کرده، بتعمیر مساجد و تدریس و اقامه شعائر اسلامی مشغول میبودند. بعض ولایات بزرکتر کوچکی نیز بودند که بدون تادیه خراج سالانه ، دیگر با عرب هیچ ارتباطی نداشته و عرب در آنجاها نماینده --- page 131 --- ( ۱۰۰ ) و نفوذی نداشتند. در هر حال مرکز عمومی اداره حکام عربی در خراسان شهر مرو بوده، ولایات نیشاپور، سیستان، سند، هرات، بلخ و تخارستان بتدریج زیر اداره مستقیم دولت بنی امیه قرار گرفتند، جز آنکه در علاقه های این ولایات هنوز حکمرانان محلی وجود داشته و به اداء باج و خراجی اکتفا می کردند، چنانکه تخارستان علیا یا بدخشان مثل ولایات غور و غرجستان و قلمرو کابلشاهان تارود خانه سند زیر اداره حکمرانان محلی آزادانه بسر برده گاهی بر علیه عربها داخل جنگ و زمانی بصلح بسر برده و بعضا خراجی قبول می نمودند اما رویهمرفته تمام کشور خراسان اعم از ولایات مفتوحه و آزاد طرفدار استقلال مملکت و بر ضد عصبیت و استبداد حکام بنی امیه بوده و تا اوائل قرن دوم هجری با ایشان داخل ضرب و حرب و مصروف اغتشاش و انقلاب بودند. امپراطوری اموی نیز در طول این مدت با تمام قوای خود در مقابل خراسانیان داخل نبرد نظامی و سیاسی بودند . بالاخره در نتیجه پافشاری خراسانیان آن شهنشاهی عظیم از پا در آمد ! و همین علت دولت عباسی را بمیان آورد . چونکه خراسانیان در برابر تمام کتله عرب و ملل اسلامی و غیر عربی امپراطوری اموی بتنهائی نمیتوانستند خلافت اسلام را خود در دست گیرند لهذا خاندان بنی هاشم را روی کار کشیده و بنام آل پیغمبر همکاری سایر ممالک اسلامی و غیر اسلامی و یا اقلا بیطرفی آنها را در مبارزه بر ضد اموی تامین کردند، وقتیکه هم خاندان عباسی را بخلافت رساندند دست از کار نکشیده و تمام امور دولت را بواسطه ابومسلم و خاندان برمك و آل سهل یکی پی دیگری در قبضه اختیار خویش گرفتند ، تا بالاخره بواسطه خانواده طاهر استقلال کشور خودشان را اعلان کردند. --- page 132 --- (۱۰۱) دورۀ بنی عباس : در ایندوره تشکیلات اداری و کشور امپراطوری عرب نسبت به تشکیلات دورۀ اموی وسعت اختیار کرد ، ولی چون نفوذ خراسانیان در امور دولت زیاد و وزراء ، حکام ، مستوفی ها و منشی ها گاهی کم و گاهی زیاد خراسانی بودند ، لابد در ادارۀ ولایات خراسان مفتوحه بیشتر دست خود خراسانیان داخل و فشار سابق محسوس نبود . در هر حال هنوز سکه و خطبه بنام خلفاء ومالیات مملکت بعنوان بیت المال خلیفۀ اسلام جمع میشد ، ومالیاتی که از خراسان مفتوحه جمع میگردید دلیل بر آبادی و معموری خراسان آنروزه نسبت بسائر ممالک امپراطوری اسلامی بود ، یکی از نویسندگان مشهور میگوید ( مقدسی ) قریه های خراسان آباد تر از شهرهای عراق است و دیگری میگوید مالیات خراسان با مالیات کشور فارس نصف عایدات کل امپراطوری بنی عباس را تشکیل می کرد و آن عبارت از ارقام ذیل بود: ولایت کرمان ۴,۰۰۰,۰۰۰ ولایت مکران ۴۰۰,۰۰۰ جمعاً ولایت سیستان ۴,۰۰۰,۰۰۰ ولایت سند ۱۱,۰۰۰,۰۰۰ ۴۷,۴۰۰,۰۰۰ درهم ولایت خراسان شمالی ۲۸,۰۰۰,۰۰۰ موثرات عرب و افغان در همدیگر عربها در عالم اجتماع دارای دو قوت بزرگ بودند یکی دینی محکم ومتین و دیگری زبان وسیع و حیرت انگیز ، و ایشان این هر دورا در سایۀ عزم و ارادۀ قوی در ممالک متصرفه خویشتن تحمیل و ترویج کردند ، منجمله افغانستان در ایام تسلط سیاسی عرب در شمال وغرب وجنوب و گوشه از جنوب مشرق کشور این هردورا ولو به آهسته گی وبتدریج و در نتیجه سالیان درازی مانوسیت پذیرفتند ، ودین اسلام و زبان عرب دین و زبان رسمی وادبی وعلمی --- page 133 --- (۱۰۲) خراسان مفتوحه گردید حتی لغات عرب در زبان دری که زبان ملی بود قبول شد و با لاخره زبان نوین دری مرکب از لغات عرب بوجود آمد که تا امروز باقیست بعض از ممالک مفتوحه عرب بدرجه در زیر تاثیر این دو سلاح قوی واقع شدند که بکلی بيك کشور و ملت عربی تحویل یافتند از قبیل مملکت مصر و بعض هم قرنها دوام نمود تا توانستند زبان و ملیت خویش را ازین تحلیل و تمثل نگهدارند چون کشور فارس . در هر حال عرب ها ملت بدوى و طبعاً از صنعت، حرفت ، علوم و مدنیت و نظم و تربیت اجتماعی محروم بودند، و بعدها چون در سایه همایون اسلام دائره نفوذ ، اجتماع ، سیاست و اختلاط شان با اقوام و ملل مختلفه روی زمین روز بروز وسیع شده میرفت لابد بقبول نظم و تربیت و علوم وفنون ملل متمدنه نیز پرداختند . از ظهور اسلام تا انجام دوره اموی متجاوز ازيك قرن عصر تدین و جهاد و کشور کشائی عرب بود، درین عصر عرب دین و زبان خودش را در کشورهای مختلف نشر نمود اسفار جنگی و تشکیل مهجر های عربی در حصص مفتوحه آن امپراطوری، نژاد عرب را با ملل دیگر نزديك ، وقبول اسلام از طرف مردم سلسله خویشاوندی و ازدواج را بین فاتح و مفتوح بر قرار ساخت. درین دوره عالم عرب فقط در قرآن وحديث وفقه غور میکرد و چون ملل مفتوحه اشارات قرآن کریم را نمیدانستند لهذا علم تفسیر بمیان آمد، همچنین از جمع نمودن اقوال حضرت پیغمبر علم حدیث ، و از شرح حلال و حرام و فرایض و احکام، علم فقه تدوین یافت . در دوره عباسی از يك طرف فلسفه یونان و فروعان آن از قبیل طب، منطق، طبيعيات ، كيميا، نجوم و ریاضیات بواسطه مدرسه اسکندریه در غرب، ومدرسه چندیشاپور در شرق ، و از طرف دیگر آئین جهانداری و سیاست، وتاريخ وقصص از مملکت فارس، و از طرفی هم فن انشاء و ترسل و رياضيات و نجوم از کشور خراسان --- page 134 --- (۱۰۳) وهكذا بواسطة ولایات شرقی خراسان فلسفه وطب هندوستان داخل کشور عرب گردیده ، و از مجموع آنها بناء تمدن جهان شمول اسلامی در روی زمین ریخته شد ، آن تمدنی که حلقهٔ وصل بین تمدن قدیم وتمدن جدید گیتی بشمار رفته ، وتمام ظروف زمانی قرون وسطی را پر ، وسلسله تمدن قرون اولی را با قرون اخری مربوط کرده است ، لهذا تمدن اسلام اگر شاگرد تمدن قدیم جهان بوده هم استاد تمدن جدید دنیا شمرده میشود ، در حالیکه یونان نیز موجد تمدن قدیم نبوده و آن را از تمدن های قدیم شرقی چون فنیقه و آشوری ومصر وغیره اتخاذ کرده است ، درهر حال عرب واسلام هرچه را از هر کجا که گیر افتاد آنقدر توسیع وتکمیل کردند که بدرجه ایجاد رسید ، مسلمین به تمام علوم وفنون توغل ، والجبیره را ایجاد کردند ، طب یونان را ترقی داده و بادوا سازی یکجا پیش بردند، وعلوم حساب هندسه کیمیا، نباتات حیوانات را بشکل کاملتری بنا نهادند علماء بغداد نشان دادند که هیئت غیر از نجوم است، وهمین ها بودند که آثار بطلیموس را ترجمه ولی آنچه راغلط یافتند تصحیح وتعدیل نمودند، مسلمانان جغرافیا و نقشه های بحری را ترتیب وقطب نما را ایجاد، وقسم بزرگ تجارت دنیا را از خشکه به آب انداختند، مسلمین بودند که امتعهٔ چین وهند را به اسپانیا و از اسپانیا را تا سیبریا رسانیدند . قسمت بزرگی از آلات ووسایل حرب، حرفت ، زراعت ، وغیره ، باساعت ، کاغذ ، آسیای بادی ، وفن نقشه کشی وجغرافیا با حبوب و اشجار مثمره که در بر اعظم او رو پا در قرون وسطی معمول و مستعمل بود - از طرف مسلمین وارد آن سرزمین گردید . بطور مختصر در تمام قرون اولی ووسطی هیج ملتی در روی زمین از کشور یونان بیشتر علما و حكما پرورش نداده است ، در حالیکه میتوان در برابر هر نفر عالم یونانی صد نفر عالم مسلمان را حساب کرد --- page 135 --- (١٠٤) در هر حال کشور افغانستان یکی از ارکان مهم این تمدن عظیم اسلامی بشمار رفته و مردان بزرگواری بشماری در هر رشته از علوم و فنون پرورش داده است مورخین و نویسندگان عربی زبان که از قرن سوم هجری بنگارش تاریخ و جغرافیای اقوام شروع کرده اند ملتفت این حالت و اوضاع بوده یکی از ایشان (ابن الفقیه) میگوید خراسانی ها در علم و صنعت و تجارت سر آمد روز گارند مردم خراسان دلیر و شجاع هستند. اینها فیروز بن یزد گرد و همچنین کسری بن قباد بن هرمز را کشته دولت را از زیر کترین ملوک اموی جدا کردند...» دیگری مینویسد... خراسان در دوره اسلام از طرف عربها بجنگ وصلح فتح شده و بار دیگر استعداد و قابلیت طبیعی و درایت خراسانی در امور سیاسی و علوم و فنون ظاهر شد، و خراسان نسبت بسائر ممالک اسلامی بیشتر مردان مشهور علما و امرا و سلاطین نامدار پرورش داد ...» و در واقع هم کشور افغانستان تا هجوم چنگیز نسبت بسائر ممالک اسلامی بیشتر در تمدن و ترقی شعشعه افشانی میکرد. در هر حال چنانچه گفتیم خراسانیان از قرن اول هجری شروع بقبول دین اسلام و زبان عرب نمود ، و از قرن دوم هجری در سایه تبحر در زبان عرب به تفسیر و حدیث و فقه مشهور و رجال بزرگی پرورش دادند، و در همین قرن که در نتیجه ترکیب و اختلاط ملل متعدده مشرقی زمین چون خراسان ماوراء نهر فارس عرب مصر و شام و اممی چون یهود و نصرانی و زرتشتی و بودائی و غیره بناء تمدن اسلامی ریخته شد، باز خراسان در تشکیل این تمدن دست بزرگی داشته از یکطرف در علوم ریاضی نجوم طب طبیعیات، فلسفه منطق و کلام تاریخ و جغرافیا پیشرفت و در قرن سوم برجال بزرگی در این خطوط پرورش و زمینه را برای ظهور نوابغ بشری در قرن چهارم و پنجم از قبیل فارابی و ابن سینا و بیرونی آماده نمودند و از دیگر طرف تربیت و تهذیب خراسانی را بواسطه ترجمه از پهلوی بعربی --- page 136 --- (۱۰٥) داخل عرب و جزوهم تمدن اسلامی گردانیدند هكذا خراسانیان بواسطه ولایات مشرق خودش عرب را به فلسفه والهیات هندی آشنا ساختند . در هر حال چنا نچه قبلا اشار ه شد در دورهٔ خلفاء راشده و بنی امیه مساعی عربها منحصر به اعلای کلمة الله و تعمیم اسلام و زبان عرب در دنیا بوده و برای بار اول در عصر اموی عربها متوجه علم طب شده و به تر جمه آن دست زدند، چونکه بعضاً خلفاء اموی مریض و محتاج طبیب وعنایات بودند از آن بعد عربها بصنعت و نجوم نیز متوجه گردیدند و بسانتر بفلسفه یونانی بلدشدند توغل در فلسفه البته توأم باشنائی درطب، حکمت حساب، منطق موسیقی، هیئت وهندسه نیز بود ، وازدیگر طرف مناظرهٔ مسلمین با زرتشتی ، مسیحی، یهودی وغیر آگاهی بمنطق و کلام را التزام میکرد، چه ملل ،غیر مسلمان در جدال برهان وحجت پیش میکردند وهم از تعالیم اسلام خود را مطلع میساختند، مسلمین بعین این رفتار مجبور بودند ولهذا بعلاوه منطق و کلام بحقیقت سائر ادیان نیز آشنا گردیدند، بهمین سبب بعدها معتزلی ها این وظیفه را بر دوش همت خود گرفتند و بیشتر با علماء زر تشتی مشغول رزم نظری گردیدند، از آن جمله بود کتابی که ایشان بنام (ردجهمیه) برضد اتباع جهم بن صفوان خراسانی نوشتند در هر حال عربها و مسلمین باموختن زبانهای یونانی و سریانی متوجه شدند، واز قبطی و پهلوی وهندی ترجمه کردند، باین ترتیب فلسفه یونان و فلسفه جدید افلاطون و هم فلسفه و الهیات خراسان شرقی و هند و تعالیم زر تشتی خراسان با تربیت دینی یهود و نصاری در فلسفه دورهٔ اسلام تأثیر کرد، بنا برین تمدن اسلام وفلسفهٔ اسلامی نه يك تمدن و فلسفه عربی بلکه يك تمدن و فلسفه مشرق زمینی بحساب رفت . و اما خراسانی ها وقتیکه داخل اسلام شدند بزودی زبان عرب آموخته و در علوم تفسیر، حدیث وفقه پیشرفتند، بطوریکه هنوز از ورود عرب در خراسان --- page 137 --- (١٠٦) پنجاه سال نگذشته بود که مردی از نژاد اینکشور در کوفه پا بدنیا نها دو عالم فقه را فرو بخشید اینشخص همان امام اعظم ابوحنیفه نعمان بن ثابت بن زوطی خراسانی الاصل است که از عرصهٔ هزار و چند صد سال باینطرف پیشوای مذهبی ملیونها نفوس مسلمان در روی زمین قرار گرفته است نعمان در سال ۸۰ هجری در کوفه وثابت پدرش در انبار وزو طی جدش در کابل متولد گردیده وخود او در ۱۵۰ در بغداد گذشت. در کشور خراسان از ظهور اسلام تا تأسیس حکومت آزادملی (طاهریان) یعنی از قرن اول تاسوم هجری دهانفر عالم تفسیر و حدیث وفقه بمیان آمده وحفاظ قرآن و صوفیان معروفی پیدا شدند از قبیل: ابو عبد الرحمن عبدالله مشهور با بن المبارك مروزی از کبار محدثین و از مشاهیر متقیان عصر ومولف كتاب الزهد والرقايق (اقدم کتب حدیث) فوت بعمر ۶۳ سالگی در سال ۱۸۱ هجری) ابراهیم بن طهمان باشانی هراتی محدث معروف اسلامی (فوت در مکه سال ۱۶۳ هجری) ابن منذر ابراهیم خزاعی نیشاپوری و پسرش ابو بكر محمد بن ابراهیم مؤلف کتاب الاشراف هر دو از مشاهیر فقها وصوفی در سالهای ۲۳۶-۳۰۹ هجری ابوبکر عبدالله بن محمد نیشاپوری مؤلف کتاب مزین محدث و فقیه مشهور (فوت در سال ۲۳۸) ابوبکر محمد بن اسحاق ابن خزیمه نیشاپوری محدث وفقه معروف (فوت در سال ۳۲۳) ابو اسحق سعدی ابراهیم بن یعقوب جوز جانی محدث مشهور و مدرس در مکه، مدینه و بصره (فوت سال ۲۵۹) ابراهيم بن ابی طالب نیشاپوری حافظ جید قرآن (فوت سال ۲۹۵) ابراهیم ادهم صوفی معروف و از امیر زاد گان محلی بلخ (فوت سال ١٦٢ هجری) ابو حفص حداد عمر بن سلمه نیشاپوری صوفی مشهور فوت در سال ٢٦٠ هجری ابو سلیمان موسی بن سلیمان الجوزجانی از مشاهیر حنفیون و مؤلف كتاب مسائل الاصول والامالى (فوت بعد از سال ۲۰۰ هجری) --- page 138 --- (۱۰۷) ابراهیم ابن رستم مروی از اصحاب ابوحنیفه ورا وی کلمات ا لغو ا د راز محمد بن حسن شیبانی (فوت سال ۲۱۱هجری) الحافظا بی عبدالله محمد بن نصر المرو زی الشافعی المتوفی سنه ۲۹۴ صاحب المسند حدیث وازاعلم علماء حدیث وبعد از صحابه اجمع وا ضبط احادیث، ابو داؤ دسجستا نی بن سلیمان بن اشعث بن اسحق سیستانی متو لد سنه ۲۰۲ صا حب سنن معروف که دارای مرتبت چها رم در صحا ح سته است فوت در ۲۷۵ هـجـر ی ـ ا بـی حـا تـم سـجـسـتـا نـی سـهـ ل بـن مـحـمـد از محد ثین و علمای مشهور سیستان و مـؤ لـف کـتـاب بـسـیـا ر فوت در ۲۵۵ هجری. امام مسلم عربی الاصل نیشاپوری الموطن متوفی در سنه ۲۶۱ هجری از ائمه حدیث وصاحب کتاب صحیح مسلم ودارای رتبهٔ دوم در کتب احادیث و بالاخره امام احمد بن حنبل بن هلال المروزی ثم بغدادی ازا کابر محدثین واعظم فقها وصاحب مذهب ومؤلفات عدیده، متوفی در سنه ۲۴۱ هجری وغیرهم . درینجا نباید از یکنفر عالم دیگر خراسانی محمد بن کرام بن عراق بن خرابه الممکننی به ابو عبدالله زرنجی سیستانی فراموش نمود اینشخص صاحب مذهب مشهور کرامی و دارای پیروان زیادی درخراسان شمالی و غربی بوده و در سال ۲۵۵ در یکی از علا قه های شام چشم از جهان پو شید . در همین عهدیکه خراسانیان درخط تفسیر وحدیث وفقه پیش میرفتند در شعر وادب عرب، وبعدها درتمام علوم وفنون آلعصر تفردو امتیاز حاصلکرده ورجال مشهوری بدنیای علم اهدا کردند از قبیل: ابوموسی جابر بن حیان خراسانی عالم بزر گ وواضع علم شیمی درقرن دوم هجری که متجاوز از پنجصد کتاب نوشته، ومنجمله کتاب الخواص و کتاب الخواص او نام برده میشود این حکیمی که دارای شهرة افسانوی گردید. درسال ۱۶۰ هجری فوت --- page 139 --- (۱۰۸) نموده است و محمد بن موسی خوارزمی عالم بزرگ ریاضی و اولین نویسندهٔ کتاب جبر و مقابله که در قرن سوم هجری میزیست و ابو معشر منجم معروف بلخی مرد دیگری که در سال ۲۷۲ فوت نمود. و ابن قتیبه مروزی ابو محمد عبدالله بن مسلم کاملترین ثمرهٔ علماء خراسانی و جامع ترین نمایندهٔ علوم و فنون قرن سوم اسلامی است که در بغداد برشد رسیده و چندی در دینور قاضی و بعد مجدداً در بغداد مقیم و عمرش در تالیف گذشت، این قتیبه در اوائل تاسیس حکومت طاهریه خراسان در سال ۲۱۳ هجری تولد، و در سال ۲۷۶ در بغداد از دنیا گذشت و او از مشاهیر نحویون و کبار علماء لغت و عالم شعر و ادب، حدیث و فقه، تاریخ و عقاید دینیه بوده، و به تعبیر یکی از مؤرخین معاصر اسلام دائره المعارف قرن سوم بشمار میرفت ابن قتیبه کتب ذیل را تالیف کرده است آداب القرائت، ادب الکاتب، اصلاح غلط ابی عبیده. تأویل مختلف الحدیث. التفقیه. تقویم اللسان. جامع النحو الکبیر جامع النحو الصغیر. الجوابات الحاضره کتاب فی الدلائل النبوه . کتاب فی خلق الانسان . دیوان الکتاب . طبقات الشعراء . عیون الاخبار. کتاب الاشربه . کتاب فی غریب الحدیث . والقرآن. کتاب الانواء. کتاب الخیل. کتاب المیسر و القداح کتاب مشکلات القرآن والمعارف و غیره همچنین خراسانیان در شعر و ادب عربی نیز پیشرفتند ابو مسلم در نطق و خطابت مرد فصیحی بود. و بشار تخارستانی یکی از مشهور ترین شعراء ملی خراسان و معروفترین سرایندگان عربی زبان است که روح ادبیات قدیم خراسان را در ادب عرب داخل، و عشرت پرستی را تشویق و ترغیب و از دیگر طرف از مفاخر خراسانیان در برابر عناصر بیگانه دفاع کرده است او روزی اشعار ذیل خودش را بدون ترس در حضور مهدی خلیفه عباسی عرب قرائت کرد « گروهی (مراد از مخالفین او) مرا ناسزا گفتند، و همهٔ آنها احمق اند، حماقت ایشان مدام باد گناهی ندارم که مستوجب دشنام باشم، ولی آنها ازین غمبناک --- page 140 --- (۱۰۹) هستند که شرف من آفاق را فرا گرفته، شرف من از خراسان است و خاندان من بسیار برجسته و بلند است، و من نیز که از قرع آن اصل ارجمند هستم، بواسطهٔ سعی خود سرفرازی یافته ام» (۱) خلیفه عباسی روزی از بشار پرسید از کجا هستی؟ جواب داد: «از آنهائی هستم که سواران بسیار دارند و در کار زار پایدارند یعنی از اهل تخارستان» همین شاعر خراسانی بود که عجم را به ترک موالات عرب تحريك ميکرد: «موالات» رسمی بود که عجمی ها برای حفظ شأن خودشان از تحقیر متعصبین خودها را به موالات یکی از قبائل معروف و معتبر عرب سپرده و منسوب مینمودند، در هر حال این شاعر نابینای خراسانی دوازده هزار قصیدهٔ عربی سرود ولی بعد از آنکه خلیفه مهدی عباسی او را در سال ۱۶۸ هجری باتهام زندقه بضرب تازیانه اعدام کرد، قسمت بزرگی از اشعار او نیز از میان رفت. ابوعطا سندی (متوفا در قرن سوم هجری) شاعر عربی زبان دیگر خراسانی است که مثل پدرش الکن بوده، وخلفاء اولیه عباسی او را بنظر نفرت میدیدند، چونکه ابوعطا عباسیان را در اشعار خودش مذمت میکرده است ابوالفضل احمد بن ابی طاهر طیفور خراسانی صاحب كتاب المنثور و المنظوم شاعر فاضل و عالم عربی زبان قرن سوم هجری است که در سنه ۲۰۴ تولد، و در ۲۸۰ فوت و در بغداد زندگی میکرد . عبدالله پسر امیر طاهر که یکی از فضلاء عصر خود بشمار میرفت در خط شعر و ادب نیز دستی داشت، او در یکی از قصاید عربی خودش در خطاب بمعشوقه میگوید: .... بس کن از آنچه که سرمایهٔ سخن کرده، برای محاوره و مفاخره وقت (۱) و هجانی معشر کلهدو حمق دام لهم ذاك الحمق ليس من جرم ولكن غاضهم شرف العارض قد سد الافق من خراسان وبيتي في الذرى ولدى المسعاة فرعى قد سبق --- page 141 --- (۱۱۰) نداشته و مشغول هستم نیا کان من رو سپید، بزرگ شریف، نجیب و کریم بودند. پدر من نظیر و مانندی نداشت مانند پدرم کدام شخص صاحب عظمت و بزرگواری بود، بشنوئید که بود نگاه کنید بسینه چاک چاک آن مخلوع ( اشاره بقتل امین خلیفه عباسی ) که در اطراف آن قاتلین دلیر ( یعنی طاهر و خراسانی ها ) تجمع کرده بودند او بخاک افتاد و خاک آرامگاه او شد ملك او را مرگ و بلا در ربود پدرم سپاهی برای سر کوبی آن بت کشید که طول و عرض زمین بر آن سپاه تنگ شده بودشمشیرداران خراسان که مانند شیران بیشه هستند آنها جان خویش را در راه خدا داده اند، آنها جپان و بی اسلحه نبودند ... (۱) خراسانیان در طی قرون اولیه و ثلاثه هجری چنانچه در رشته های علوم اسلامی از قبیل تفسیر، حدیث، فقه، شعر و ادب، علم و حکمت و سائر فنون پیشر فتند و مثالی چند درینجا بطور نمونه ذکر شد، از دیگر طرف در بسط و نشر علوم و فنون و تهذیب و تربیت خراسانی در بین عرب و تمدن اسلامی بواسطه تحریر و تراجم خویش نیز پرداختند، و از آن جمله بودند موسی برمکی و یو سف برمکی که آثار پهلوی را در زبان عرب ترجمه کردند، محمد بن جهم برمکی نیز کتاب سیر ملوک الفرس را از زبان پهلوی در لسان عربی در آورد. فضل (۱) اقصرى عما لهجت به انا من قد تخبر فى نسبى فثغرا فى عنيك مشغول سلفى الغر المبا ليل و ابي من لا كفاه له انظروا المخلوع كلكله ثاوى و الترب مضجعه قاد جيشاً نحو نا ئلة من خراسان مصممهم و هم يزا لله انفسهم من يسا و ى مجده قولوا و حواليه المقاويل غا له عنه ملكه غول ضاق عنه العرض و الطول كليوث ضمها غيل لا معازيل ولا ميل --- page 142 --- (۱۱۱) بن سهل وزیر معروف خراسانی ترجمان دیگری بود که کتابی از پهلوی ترجمه و بحضور یحیی برمکی تقدیم کرد، و از همین جارو بعروج سیاسی روان گردید. بامر خاندان برمکی کتابهای «منکه» (در طب) و «سند هند» ( در نجوم و فلکیات ) با قصة «سند باد» وغیره نیز ترجمه و داخل زبان عرب گردید، وباین ترتیب افغانستان که دارای تربیت و تهذیب قدیمهٔ خراسانی بود ـ قسمتی از مجموع آنهمه را در تمدن عرب و اسلام داخل کرده و فلسفه الهیات و طب هند را با ریاضی و نجوم وهند سه خـود یکجا بعـرب آموختند، عربها به مذهب «سمنی» و فلسفه آن که میگویند : « علم را غیر از حس مایهٔ دیگری نیست» نیز در ولایت سند آشنا شدند ، زیرا سمنی مذهب اینولایت وجزئی از مذاهب قدیم اریه ها بود . از دیگر طرف موالی واسراء خراسانی که از ولایت باختر، هرات، مرو نیشاپور، سیستان، بلوچستان، سند و کابل وغیره در جنگها بدست عرب افتاده و بعد در ولایات عربی ساکن و مسلمان شدند، اکثراً با اخلاف خود در خطوط علمی پیش رفته و امثال ابن زیاد سندی. ابو معشر نجیح سندی. حسین بوالحرس. بسام، سالم بن ذکوان، عبدالرحمن، باب، مکحول السامی سالم بن عجلان، حمیدالطویل، نافع وامثالهم اشخاصی در صف اساتید علم وادب و مؤلفین قرار گرفتند، شخصیت اینمردان خراسانی البته در نشر آداب و تهذیب خراسان در عرب بی تأثیر نبود. خاصهٔ هنگامیکه نفوذ سیا سی خراسان در خلافت عرب منبسط، وخلفاء اولیهٔ عباسی در قرن دوم هجری دست نشاندهٔ سرداران خراسانی، و اردوی خراسان در مرکز خلافت مقیم وحافظ امپراطوری خلفاء محسوب شد ـ (در وقت خلیفه منصور اردوی بغداد مرکب از چهار دسته بود: خراسانی، یمانی؛ مضری، ربیعه، و در عصر هارون الرشید بیست هزار عسکر خراسان در بغداد موجود، وتکیه گاه استقر ار خلافت --- page 143 --- (۱۱۲) بشمار می رفت در عهد مامون هم دولت عرب بیشتر يك دولت خراسانی بود تا عربی زیر احکام مستوفی ها رهشی ها از خراسان و عرب يكجا بامور دولت مقرر شده و بازیمله خراسانی ها سنگینی میکرد، بهمین جهت است که مؤرخین، عصر عباسی را زمان قوت و غلبه خراسان و عصر ضعف عرب خواندند و لہذا تہذیب و تربیت خراسان در تشکیل تمدن اسلامی تأثیر عظیمی نمود و متعاقباً چون خراسانیان از اوائل قرن سوم هجری (۲۰۵) در داخله به تشکیل يك دولت مستقل خراسانی پرداختند البته برای ظهوريك تمدن اسلامی افغانستانی و شہنشاهی های بزرگ افغانی از قبیل صفاری سامانی غزنوی و غوری زمینه مساعد گردیده و در نتیجه افغانستان از حیث تمدن و تہذیب جهانگیری و فتوحات و خدمت به تعمیم دین اسلام از بزرگترین ممالك اسلام و شرق بحساب رفت. در هر حال عرب دوره عباسی افغانستان را بنظر تکریم و احترام میدید مدعیان خلافت در خانواده عباسی مبلغین خودشان را فقط با اعتماد و امید بمردم خراسان سوق نموده و این ملت را برای انقراض امیرا طوری اموی بر همه ممالك اسلامی ترجیح میدادند توده های عربی مخالف بنی امیه نیز راجع بظهور مردان خراسانی و بیرقهای سیاه ایشان احادیث و مقولاتی روایت و مردم را تقویه معنوی مینمودند: داؤد بن علی عموی خلیفه منصور عباسی بمردم می گفت :- ای اهل كوفه بخدا ما مغلوب و مظلوم و از حق خویش محروم بودیم تا آنکه خدا خراسانیان را آماده کارزار نمود، آنها حق ما را زنده و راه ما را هموار و چراغ دولت ما را روشن کردند و آنچه را که شما انتظار داشتید ایشان برای ما میسر گردانیده و خلیفه از بنی هاشم بدلخواه شما مقرر کردند، خراسانیان شعارها را روسفید و در برابر شامی ها غالب و فاتح ساختند. خلیفه منصور عباسی که خود قاتل ابو مسلم بود باز می گفت : ای اهل خراسان شما یار و یاور ما هستید و دعوت ما بواسطه شما منتشر --- page 144 --- (۱۱۳) شد استاد احمد امین مصری مورخ معاصر و مولف ضحی الاسلام از قول جاحظ عالم بزرگ قرن سوم هجری می گوید :- دولت بنی عباس خراسانی است و دولت بنی امیه عرب و بدوی بود. خلیفه منصور عباسی هنگام مرگ خودش بفرزند چنین وصیت میکرد : اهل خراسان را بتو میسپارم که از ایشان خوب نگهداری کنی ' زیرا اینها انصار ما بوده و هستند' جان و مال خود را در دولت ما گذاشتند ' محبت تو هیچوقت از دل شان بیرون نخواهد شد ' تو همواره بایشان نکوئی کن و از بدی ایشان اغماض نما ' در مقابل آنها از مکافات دریغ مکن و هر که از ایشان در گذرد' تو در عایله او پدر باش . در شهر بغداد هم دروازۀ خراسان را دروازۀ « دولت » میخواندند چونکه دولت از ناحیۀ خراسان در بغداد داخل شده بود . --- page 145 --- [BLANK PAGE] --- page 146 --- قسمت دوم طاهریان نگارش علی احمد نعیمی --- page 147 --- قسمت دوم طاهریان فوشنج: چون موضوع این فصل نگارش سلاله طاهریان هرا تست وطاهر موسس این خانواده از فوشنج می باشد تنها چند سطری در باب فوشنج نگاشته سپس بواقعات تاریخی میپردازیم: بطرف غرب شهر هرات حکومتی بنام غوریان واقع است که در ان شهری نسبتاً كوچك در بین مرکز غوریان و هرات بجانب جنوب دریای هری رود بنام زنده جان وجود دارد. این شهر عبارت از همان فوشنج تاریخی هرات می باشد (۱) ابن حوقل در قرن چهارم هجری وسعت و رقبه این شهر را نصب رقبه هرات نگاشته و اضافه کرده است که شهر مذکور مانند هرات دريك جلگه که دو فرسخ از کوه ها فاصله دارد واقع است (۲) وشهر خیلی خوش بنما وتماماً با اشجار محاط میباشد استحکامات شهر بسیار عالی و دورادور آنرا يك ديوار عظيم و يك خندق فرا گرفته است یاقوت آنرا بنام بوشنج يا فوشنج نوشته مستوفی فوشنج را در قرن ۸ هجری به نسبت هندوانه و انواع انگور آن مشهور دانسته چنانچه اقسام انگور آن بیکصد و چند نوع میرسیده و مستوفی اضافه کرده است که امتیاز دیگر این شهر از حیث آسیاب های بادی آن بوده است. در حدود سنه ۷۸۰ هجری فوشنج از طرف تیمور باوجو داشتن دیوار های مرتفع وخندق های آبدار ! ومقاومت بی منتهای مردمان آن غارت وتاراج شد و آنگهی نظر به بعضی علل وجهات نامعلوم نام این شهر تاریخی (۱) صفحه ۹۱ آثار هرات مولفة خليل على افغان . (۲) لوستر انج مستشرق شهیر در مولفه خود بنام خلافت اراضی شرقيه ، رقبة شهر هرات را در آنوقت نیم فرسخ مربع مینگارد. --- page 148 --- (۱۱۰) معدوم کردید بیهقی نام آنرا فوشنج یا پوشنج یا پوشنگ نوشته و اصطخری میگوید که از آنجا طائفه زیادی از اهل علم ظهور کرده است (۱) شیخ ابولیث فوشنجی که یکی از اعاظم علمای بزرگ اسلام اند و همچنان شیخ ابو الحسن فوشنجی که از مشایخ بزرگ بوده و مزارشان تاحال در آنجا موجود است از رجال علمی این شهر می باشند. (۲) ظهور طاهر: چنانچه در فصل گذشته دیده شد پس از قبول شدن دین مقدس اسلام و انتشار آن در خراسان اما در میان آمدن خلافت های بنی امیه و بنی عباس، احساسات ملیت خواهی و جنبش های ملی در هر گوشه و کنار خراسان شروع شده مردمان وطن خواه آن بهر سمت و سو بهر وسیله و واسطه که بود جمعیت هائی تشکیل داده سرکردگی سرداران قوم برای حصول آزادی و استقلال سیاسی را گذاشتند این نهضت ها سالها پیش از طاهریان در بین مردمان هرات و سیستان و بلخ دیده می شد تا آنکه در موقعیکه زمینه بکلی در اثر این جنبش ها و نهضت ها آماده شده بود هارون الرشید فوت کرد (۱۹۲) و پس از او در بین دو پسرش امین و مامون بر سر امر خلافت نزاع جاه طلبانه مدهشی بر پا خاست و نظر مامون را که از زمان پدر حکومت خراسان را بدست داشت رشادت و جوانمردی یکی از فرزندان آریه با هرات بخود جلب کرد و از او در مقابل امین كمك خواست این مرد نامی که طاهر نام داشت و جهت قایم نمودن نفوذ خود به نزد عباسی ها و اغفال ایشان انتظار چنین فرصتی را میکشید دعوت مامون را پذیرفته با سپاه محدودی از مردمان خراسان بحزب امین و عناصر غیر خراسانی داخل گردید (۱) صفحه ۶ پاورقی کتاب از طاهریان تا مغل مولفه عباس پرویز (۲) آثار هرات اثر خلیلی افغان. --- page 149 --- (١١٦) نسبت طاهر: پدر طاهر مؤسس سلسلة طاهریان حسین نام داشت در موضوع نسب او اقوال مختلف ذکر شده که ثقه ترین آنها طاهر بن حسین بن مصعب بن زریق بن ماهان است. مطابق روایات مورخین و نویسندگان کسیکه قبل از طاهر از خانواده او اشتهار زیاد حاصل کرده بود مصعب بن زریق است که در فن کتابت مهارت بسزا داشته و علاوه بر آن در فضل و ادب و بلاغت مقام ارجمند را احراز کرده بود، مصعب در زمان خلفای عباسی در خدمت یکی از بزرگان و متنفذین بنام سلیمان بن کثیر خزاعی بشغل کتابت اشتغال داشته و بعد آمدتی هم به حکومت هو شنج یا فوشنج یا پوشنج یا پوشنگ هرات منصوب گردیده بود. حسین بن مصعب یعنی پدر طاهر هم که در آن ایام شهرت زیاد داشت و یکی از نجیب زاده گان هرات و صاحب نفوذ و اقتدار بود، در نظر عباسیان مورد احترام واقع گردیده در سنه ١٨٠ هجری به حکومت پوشنگ هرات مقرر گردید و تا سنه ١٩١ هجری که علی بن عیسی حکمران بلخ و خراسان نسبت بوی مظنون شده در پی قتلش افتاد به این وظیفه اشتغال داشت ولی درین موقع وضعیت خود را به نسبت مخالفت علی بن عیسی در خطر دیده خود را به دربار هارون الرشید که از وی به نسبت رسوخ و اعتبارش در بین قوم احترام زیاد مینمود رسانیده مورد تلطف و مهربانی واقع شد و بالاخره در سنه ١٩٩ وفات یافت در تشییع جنازه او خلیفه عباسی شخصاً حاضر بود (١) طاهر به اتفاق تمام مورخین و نویسندگان محل تولد طاهر سر سلسله طاهریان (١) صفحات اول کتاب «از طاهریان تا مغل» --- page 150 --- (۱۱۷) هرات ، پوشنگ است . درسنه تولد او اختلاف جزئی موجود بوده بعض آنرا در سنه ١٥٨ وبرخی در سنه ١٥٩ هجری می نگارند. تعلیمات ابتدائی وانتهائی او در تحت نظر پدرش حسین در داخل کشور صورت گرفته و در تعلیم و تربیۀ اوخانوادۀ جلیل القدر و با فضیلتش سهم بزرگی داشته است .شخص آزاد منش و آزادی خواه ومظهر تربیۀ احساسات وسجایای ملی قوم باستانی آریاها بود . تازمان مرگ هارون الرشید در تاریخ از او نامی دیده نمیشود ولی شهرت وافتخارات فناناپذیر او از موقعی آغاز میگردد که در بین امین ومامون پسران هارون الرشید در سرامر خلافت اختلاف پیدا میشودمامون اقتدار خراسان را سالها یعنی از زمان پدر در دست داشت از نفوذ وقوت اقتدار طاهر استمداد میگیرد وازین به بعد است که آوازۀ طاهر بلند میگردد و بالاخره با آنهمه قوت نفس وغرور ملی که دارد به مقصد دیرینۀ خود یعنی حصول استقلال و گذاشتن نام نيك در تاریخ کشور موفق میگردد . فرماندهی طاهر بر افواج خراسان و فتوحات او هنگامیکه هارون الرشید خلیفۀ عباسی در سال ۱۹۲ هجری که جهت دفع نمودن فتنه و شورش رافع بن لیث بن سیار که در سنه ۱۹۰بنای طغیان را در ماوراء النهر گذاشت بخراسان آمده در سنه ۱۹۳وفات یافت و پسرش محمدامین طبق وصیت نامۀ رسمی در بغداد به تخت خلافت نشست . در همان حال عبدالله مأمون فرزند کوچکتر رشید که از سال ۱۸۲ از طرف پدر حکومت عراق عجم و کرمان وفارس و مازندران وخراسان را یافته بود در مرو اقامت داشت . هارون در حیات خودوصیت کرده بود که پس از مرگ امین خلافت حق مأمون است ولی دوسال بعد از مرگ او امین به تحريك وزیر خود فضل --- page 151 --- (۱۱۸) بن ربیع اول، قاسم برادر كوچك خود را كه از طرف پدر باره جزیره و ثغو روالی بودعزل كرده سپس نام مأمون را كه قرار وصیتنامه پدرولی عهد او بود از خطبه بیانداخت، و خطبه ولایت عهدی را بنام فرزند خود كه لقب الناطق بالحق را بدو داده بود خواند ( در سنه ۱۹٥ هجری ) . مأمون ازین حركت امین آزرده خاطر گردیده موقعیكه امین اورا از خراسان به بغداد طلب كرد از اطاعت وی سرپیچیده عاقبت آنها بجنگ و جدال كشید . این بود كه در سنه ۱۹۷ در همان فرصتیكه امین شصت هزار سپاه را به سرداری علی بن عیسی بن ماهان بجنگ برادر فرستاد تا او را گرفته به بغداد با خود بیاورد مأمون، طاهر را كه چهار هزار عسکر دلیر و شجاع خراسانی با خود داشت، احضار كرده خواهش نمود تا در مقابل عساكر علی بن عیسی به جنگ امین پردازد . طاهر كه در دل منتظر چنین فرصتی بود به طرفداری مأمون کمر همت بسته تجهیزات و ترتیبات عساکر خود را تشکیل نموده بطرف ری حرکت کرد . طبری میگوید که مأمون در موقع حرکت، ری و قهستان وحلوان را بطاهر داده و گفت بدانستو بشتاب پیش از آنكه علی بن عیسی آنرا تصرف نماید و تعداد عساکریکه به معیت طاهر بود به بیست هزار کس میرسید طاهر بطرف ری حرکت کرد و پیش از علی بن عیسی به آنجا رسیده ترتیبات عسكری خود را قائم نمود و منتظر رسیدن حریف نشست. غلبه طاهر بر علی بن عیسی هنگامیكه طاهر استحکامات شهر ری را تکمیل نمود جاسوسان و پیش قراولان به اطراف و نواحی فرستاده منتظر وقت نشست. چون علی بن عیسی --- page 152 --- (۱۷۹) سپهسالار امین با سپاه و لشکر زیاد به نزدیکی ولایت ری رسید طاهر با افسران و مشاورین خود در امر جنگ مشوره کرد . ایشان متفقاً بدین رای دادند که چون عده عساکر ما فوق العاده کم و بر خلاف دشمن بی اندازه قوی است باید ما متحصن شویم تا قوت الظهر دیگر از طرف مامون بما برسد و آنوقت به حمله بپردازیم ولی طاهر نظریه ایشانرا رد نموده به حمله تصمیم گرفت، گفت اراده شما ضعیف است زیرا اگر ما در ری متحصن شویم مردم شهر از خوف علی بن عیسی با ما مخالفت خواهند کرد و کار ما مشکل خواهد شد من چنین تعبیه دیده ام که بیرون شهر رفته سنگر بگیریم و بتوکل خداوند بدون آنکه منتظر قوت الظهر باشیم حمله نمائیم. مجموع افراد خراسانی برای قائد و سپهسالار ملی خود متفق گشته پلان او را تمجید نمودند و عساکر طاهر در بیرون شهر ری در موضع فلوس معسکر ساختند و جنگ سخت و خونینی در بین بغدادیان و خراسانیان در گرفت . شجاعت و پافشاری و مردانگی عساکر خراسانی در ین جنگ که عدهٔ ایشان بمراتب از دشمن کمتر بود از حدمیان بیرون است. خلاصه بعد از چندین حمله و دفاع متوالی عساکر طاهر توانستند که قشون بغدادی را عقب بنشانند . در اثنای عقب نشینی عساکر امین ، اصحاب و همر اهان طاهر تیری به جانب علی بن عیسی انداخت و به ضرب آن تیر او را بهلاکت رسانید (۱) مگر طبری میگوید که بالاخره طاهر و علی هر دو از صفوف عساکر خود برون آمده شروع بجنگ تن به تن نمودند و طاهر به هر دو دست شمشیر گرفته سر علی بن عیسی را ز در کلاه خود او را بدو نیم کرد و همه سپاه طاهر به يكجا حمله نموده قشون بغدادی بهزیمت شدند و علی بن عیسی کشته شد (۲) ذوالیمینین: چون بغدادیان در آن جنگ هزیمت یافته و علی بن عیسی کشته شد طاهر (۱) روضة الصفاء خواند میر صفحه ٦٧٤ جلد ٤ (۲) صفحه ٧١٦ طبری --- page 153 --- (۱۲۰) از فتح و پیروزی عساکر خراسانی نامه به مامون نوشت و سر علی بن عیسی را به نزد او فرستاد مأمون در جواب بطاهر نوشت که قرار معلوم تو با دو دست جنگ نموده ئی و تو هر دو دست راست است. از همه مردم از خراسان نیاری بیعت بستان و در بین نامه او را طاهر ذوالیمینین خواند (۱) اما مورخین راجع به لقب ذوالیمینین طاهر روایات زیاد ذکر کرده اند. غلبه طاهر بر عبدالرحمن بن جبله ابناوی وفتح همدان : از شنیدن خبر شکست عساکر بغداد و شکسته شدن علی بن عیسی محمد امین سراسیمه گردیده فوراً يك عده عساکر زیاد تازه دم را بر گزده کی عبدالرحمن بن جبله بطرف فارس وری بمقابل طاهر فرستاد عبدالرحمن از سواره نظام و پیاده بیست هزار نفر با خود داشت و همه آنها با آذوقه فراوان و تجهیزات تازه مجهز بودند از طرف امین برای عبدالرحمن بن جبله اختیارات کامل داده شده بود وعساکر او همه از شجاعان و مردان جنگ آزموده انتخاب شده بودند. عبدالرحمن از بغداد حرکت کرده بشهر همدان فرود آمده و طرق وشوارع را تحت انضباط گرفته دیوارهای شهر را مستحکم گردانید و با آلات و ادوات مکمل برای جنگ و حمله آماده شد. وقتیکه علی بن عیسی مقتول گردید پسرش یحیی بن علی که باوی در جنگ با طاهر همراه بود با يك عده نفر و سپاه فرار نموده در بین راه همدان وری اقامت گزید و فراریان پدر را که بنزد او میرسیدند نگهداشته و آنها را دو با ره بجنگ با طاهر تشویق و تشجیع مینمود وضمنآ قضیه را برای امین نگاشته از او درخواست قوت الظهر نموده این است که امین به جواب او پر داخته عبدالرحمن را با قوه زیادی به پشتیبانی او فرستاد و برایش نوشت که تا رسیدن سپاه عبدالرحمن باید مدافعه و استقامت را از دست ندهد. (۱) طبری صفحه ٧٦٦ --- page 154 --- (۱۲۱) چون خبر آماده گی جدید عساکر امین ورسیدن عبدالرحمن باعدۀ زیادی از عساکر تازه دم به همدان بگوش طاهر رسید بلادرنگ بدان سو حرکت نمود عساکر متفرق وشکست خورده که با یحیی بن علی بن عیسی متفق گردیده و در بین راه خط جنگ را تشکیل داده بودند بمحض خبر ورود طاهر وعساکر مظفر خراسانی دچار هراس وخوف گردیده بدون مجادله ومقابله فرار نموده متفرق شدند طاهر به پیشرفت خود جانب همدان ادامه داده به نزديك شهر رسید درین وقت عبدالرحمن با عساکر خود از شهر بیرون آمده بر سپاه خراسان حمله کرد و جنگ مدهشی در گرفت طرفین در حالیکه تلفات زیاد میدادند استقامت و ثبات را از دست ندادند تا آنکه بالاخره عبدالرحمن پس از دادن تلفات سنگین عقب نشینی نموده بداخل شهر پناهنده شد وطاهر نظر به مقتضیات وتكتيك حربی به جانب شهر پیش نرفت و منتظر حملۀ ثانی عبدالرحمن گردید. عبدالرحمن چندی در داخل شهر همدان ترتیبات و تدارکات زیاد دیده مجدداً بهنامحله را بر طاهر گذاشت و باری با عساکر وبیرق های مجلل ومتعددی به اردو گاه عساکر خراسانی شتافت ولی طاهر که سپهسالار و افسر دانشمندی بود و هر جنگ را از روی فکر و پلان فنی می سنجید هرگز از استحکامات خود در مقابل قشون عبدالرحمن پیش نرفته بجای خود ثابت و استوار اقامت نمود تا آنکه سپاهیان بغدادی از این حرکت او بغفلت افتاده به گمان اینکه خراسانیان از هیبت وصلابت ها بهراس شده اند بجانب معسکر طاهر بیباکانه پیش آمدند چون خوب نزديك شدند حمله طاهر شروع گردیده جنگ مدهشی در گرفت و از جانبین هزاران کشته و زخمی بر زمین افتاد اگرچه عدۀ عساکر طاهر نسبت به بغدادیان کمتر بود ولی طاهر وسپاه دلیر او صبر و مردانگی را از دست نداده پی در پی حمله می نمودند تا آنکه --- page 155 --- (١٢٢) علمدار عبدالرحمن برزمین هلاکت افتاد لشکر او دوباره بسوی شهر عقب نشینی نمودند . این مرتبه طاهر شهر را بکلی تحت محاصره قرار داده و روز بروز حلقه آنرا تنگ تر می نمود. چون راه شهر از هر طرف بسته شده بود و آذوقه و لوازم زندگانی به آن نمی رسید بالاخره پس از یکماه محاصره اکثراً عساکر عبدالرحمن هلاک و مابقی دچار قحطی و گرسنگی شدند بنا بر ان عبدالرحمن به نزد طاهر کس فرستاده برای خود و عساکر محصور خود امان خواست طاهر هم شرایط او را پذیرفته بغدادیان شهر همدان را تخلیه و بطاهر وا گذاشتند . طاهر پس از تسخیر همدان به پاک نمودن اطراف و نواحی آنولا از وجود دشمن مشغول گردیده و در همین سنه ١٩٥ قزوین و بعضی شهرهای نسبتاً کوچک دیگر را از قبیل کورالجبال وغیره از دست عمال و کارمندان امین بیرون آورده متصرف گردید . * * * در همان موقعیکه عبدالرحمن بن جبله با بیست هزار عسکر بطرف همدان فرستاده شده بود محمدامین بسرعت ممکنه سوارۀ نظام دیگری نیز از اهالی بغداد ترتیب داده بسرکردگی عبدالله و احمد پسران جریش (١) بكمك عبدالرحمن بجنگ طاهر فرستاد و به آنها امر نمود که به محل قصرالصوص فرود آمده و به اوامر عبدالرحمن سپه سالار کل لشکر مطیع باشند و به تحت نظر او بجنگ بپردازند بعضی میگویند که چون طاهر درخواست و شرط تسلیم شدن عبدالرحمن را پذیرفت و عبدالرحمن شهر تخلیه کرد فی الفور خدعۀ حربی نموده در حالیکه بحالت تسلیم شدن به عساکر طاهر نزدیک میشد حمله ناگهانی نموده خراسانیان را غافل (۱) جزو دهم تاریخ طبری طبع مصر . --- page 156 --- (۱۳۳) گیر کرد، ولی طاهر و سپاه دلیر او شجاعت و معنويات را از دست نداده اولا مدافعه و سپس به تعرض شدید پرداختند. جنگ مدهش در گرفت در حالیکه سپاهیان بغداد کشته و تلفات زیادی بجا گذاشتند منهزم گردیدند و عبدالرحمن شخصاً با عده محدودی از عساکر خود به جنگ تن به تن ادامه دادند و بالاخره عبدالرحمن کشته شد . سپاه شکست خورده او که به عبدالله و احمد پسران جرشی پیوستند در بین آنها نیز دهشت و هراس تولید نمود چنانچه عبدالله و احمد بدون آنکه با طاهر مقابل شوند راه بغداد را پیش گرفتند. اما بقول روضة الصفا خواندمیرامین برای عبدالرحمن سپاه تازه دم و قوت الظهر جدیدی فرستاد ولی به سر کرده گی عبدالرحمن جرشی و حسین بن علی بن عیسی و این لشکر هنوز تازه به قرناسین رسیده بودند که خبر شکست عبدالرحمن و کشته شدن او به آنجا رسید درین عساکر قوت الظهر بدون معطلی از خوف طاهر و سپاه پیروز مند او رو بر گردانیده مجدداً رهسپار بغداد شدند. طاهر پس از فتح قطعی همدان و شکستن عساکر بغداد و کشته شدن عبدالرحمن بن جبله به پیشرفت خود ادامه داده خانقین را که فعلا در سرحد فارس و عراق واقع است از دست عمال امین بیرون آورد و داخل حلوان شد. و یکی از قصبات آنرا که بنام تلاشان بود معسکر خود قرارداده استحکامات ساخت و خندق ها حفر نمود . پس از کمی توقف درین ناحیه، هرثمة بن ایمین که با عده زیاد سپاه به كمك او از طرف مأمون فرستاده شده بود با و پیوست و طاهر بر حسب مكتوب مأمون تماماً شهرها وقصبات مفتوحه را به هرثمه س سپرده خود بطرف اهواز روانه شد. فتح اهواز : طاهر هنگامی که حلوان و نواحی متصرفی آنرا بنا بر امر مأمون به هرثمه --- page 157 --- (١٢٤) بن الیمین سپرد جهت آنکه بیشتر از اهواز و چگونگی قوا و استحکامات دشمن با خبر باشد يك عده سپاه خود را به سر کرده گی یکی از افسران خود موسوم به حسین بن عمر رستمی بصورت پیش قراول بدا نسو سوق داد و خودش بعد از فراغت کارها به تعقیب او روانه شد حسین بن عمر رستمی در بین راه شنید که محمد بن یزید مهلبی که از طرف امین حاکم اهواز بود از مقصد طاهر با خبر گردیده و با عده زیادی عساکر بجانب جندی شاپور که در بین راه اهواز واقع بود حرکت کرده و می خواهد در آنجا استحکامات تدافعی جهت اهواز آماده نماید لهذا بطاهر خبر فرستاده و خود محتاطانه به پیشرفت ادامه داد طاهر بمحض شنیدن این خبر عده زیاد عساکر خود را بصورت قوة الظهر برای حسین بن عمر رستمی سوق داده خودش هم به تعقیب آنها با متانت و شکوه زاید الوصفی روانه گردید ولی عساکر طاهر تا نزدیکی های اهواز به هيچ يك موانعی بر نخوردند و کسی را در بین راه نیافتند که با ایشان آماده مقابله و مقاتله باشند در چند فرسخی اهواز محمد بن یزید حاکم اهواز عساکر خود را به جهت مدافعه شهر بیرون کشیده جنگ سختی در گرفت و پس از کمی زدو خورد عساکر محمد بن یزید عقب نشسته به شهر پناهنده و محصور شدند بعد از چندی محاصره که در طول آن ترتیبات لازمه گرفته شده بود محمد بن یزید مجدداً برای شکستن و برهم زدن حلقه محاصره با سپاه خویش برون آمده جنگ مدهش و تن به تن در گرفت بالاخره محمد بن یزید بضرب نیزه یکی از مردان طاهر مقتول شد و شهر اهواز بدست افواج پیروزمند ودلیر خراسانی مفتوح گردید. طاهر پس از فتح اهواز فوراً بعضی از بلاد دیگر یمامه و بحرين و عمان و غیره را که از متعلقات اهواز و بصره بود یکی عقب دیگر تصرف کرده از جانب --- page 158 --- (١٢٥) خود حکمران مقرر نمود و بهمین طریق ظاهر شهرهای دیگر عراق را از قبیل کوفه وواسط وبصره وهمچنان مدائن متصرف شده برای مأمون بیعت گرفت وبدین صورت در سال ١٩٦ هجری تقریباً به استثنای دارالخلافه بغدادویکی دو شهر دیگر تمام عراق به حوزه تصرف وفتوحات طاهر درآمده ومردمان آن همه به مأمون بیعت کردند و هم در همین سنه بود که داؤد بن عیسی که از طرف امین حاکم مکه معظمه ومدینه منوره بود امین را از خلافت خلع نموده به جهت مأمون بیعت گرفت و آنرا برای طاهر فرستادوخود شخصاً بطرف مرو به نزد مأمون شتافت. حرکت طاهر بسوی بغداد وفتح آن: طاهر پس از آنکه به نزدیکی بغداد رسید بنای محاصره آنرا گذاشته بهرثمه بن ایمین که درحلوان بود نامه نوشت واورا باعده ازلشکریانش به جنگ بغداد طلب نمود .چون هر ثمه به او یکجا شد متفقاً بمحاصره شهر اقدام نمودند وروز بروزحلقه محاصره بربغدادتنگ ترشدو اهالی از مضيقه وچور وچپاول وبی أمنى عساکر محصور محمدو اوباشان شهر بستوه آمدند. بعد از چندین ماه محاصره اکثر افسران ومتنفذین سپاه محمد یکی بعد دیگر به طاهر تسلیم شدند تماماً سال ۱۹۷بمحاصره بغداد گذشت وصبروتحمل عساکر ومردمان شهر بغداد به تحلیل رفت در اواخر ایام محاصره چیز یکه بیشتر امین را مضطرب و آشفته ساخت تسلیم شدن على فراهعردفگهبان دروازه قصر صالح بود که برای طاهر خط نوشته امان خواست وضمانت نمود که هر قدر آلات وادوات جنگ و آذوقه که بدست دارد به اوتسلیم نماید طاهر هم پیشنهاد وشرایط اوراپذیرفته در شب ١٥جمادی الاخر ١٩٧ يك عده افسران وعساکر رشید خو را مانند ابوالعباس یوسف بن يعقوب بادغيسى و غيره جهت تسليم --- page 159 --- (١٢٦) گردیدن او فرستاد. و همچنان تسلیم شدن محمد بن عیسی به طاهر نیز امین را پریشان و مأیوس ساخت زیرا بدو اعتماد زیاد داشته و رئیس مستحفظین خویشش مقرر نموده بود! لهذا محمد امین خود شخصاً با یکجهان مایوسی در حالیکه منتظر هرگونه پیش آمد شوم بود بیرون آمده مردمان شهر و عساکر از مشاهده او کمی بهیجان آمده با عزم بعقب او جانب دروازۀ قصر صالح که در آن افسران و عساکر خراسان وجود داشتند حمله بردند جنگ سختی در گرفت و در نتیجه ابو العباس بادغیسی افسر رشید طاهر باعدۀ از سپاه خویش کشته شد و ما بقی خود را نزد طاهر کشیدند خلاصه بهمین طریق محاصرۀ بغداد تقریباً یکسال و چند ماه بطول انجامید تا آنکه بالاخره طاهر بکلی امین و سپاه او را منکوب و مغلوب نموده شهر را تصرف کرد و در ماه صفر ۱۹۸ هجری امین را بقتل رسانیده سر او را به خراسان به نزد مأمون فرستاد. (۱) طاهر بعد از فتح بغداد تقریباً مدت یکسال یعنی تا ۱۹۹ هجری بحیثیت والی عراق و بلاد جبل و فارس و اهواز و حجاز و یمن در بغداد مقرر بود. تقرر طاهر بحکومت شام و جزیره و غیره: در سال ۱۹۹ مأمون حسن بن سهل را به ولایت عراق حاکم مقرر نموده و بطاهر نوشت تا آنولایت را به او تسلیم نموده خودش به شام برود و نصر بن شيث عقیلی را که بعد از مرگ امین بنای بغاوت و سلحشوری را گذاشته بود منقاد نموده زمام حکومت آنرا بدست خود بگیرد. طاهر هم بر حسب امر مأمون عراق را به حسن بن سهل سپرده خودش بجانب شام روانه شد. (۱) فتح شهر بغداد و قتل امین را بعضی ها در ماه محرم همین سال نوشته اند چنانچه ملك الشعراء بهار در حاشیۀ نمبر اول صفحه ۳۵۰ مجمل التواریخ والقصص آنرا به ۲٠ محرم ۱۹۸ نگاشته است و عوضاً حب مجمل التواریخ می نویسد که امین در ماه محرم همین سال گذشت! --- page 160 --- (۱۲۷) و دررقه با نصر بن شبث بن سوا رجنک شدید و مدهشی کرده او راشکست دادو خود زمام حکمر وائی شام و موصل وجزیره وغیره را بکف با کفایت خویش گرفت: در سنه ۲۰۶ مامون از مر وقصد حرکت را بسوی بغداد نموده از راه فارس بد انجا وارد شد و عند الورود طاهر را از رقه به بغداد خواست چون از او احسان زیاد دیده بود وخلافت وی مرهون شجاعت و مردا نگی و ایثار او بودحکومت بغداد و شحنه گی آن را بوی تفویض نمودا گر چه مامون از خدمات و کار روائی های طاهر تقدیر و قدردانی زیاد می نمودو لی در دل به نسبت مقتول شدن امین برادرش بدست او ازوی نفرت داشت و از طرف دیگر هم مامون به نسبت شخصیت بزرگ و احساسات ملت خواهانه که درطاهر سراغ داشت از او بی اندیشه نبوده خیلی ها میترسید و هراس داشت چون طاهر در اواخر تقرر خود به بغداد وضعیت مامون را با خود دگر گون یافت و از ضمیرش باخبر گشت صلاح را بدین قرار داد که فرصت را از دست ندهد وبهرو سیله است خود را بخراسان برساند. تقرر طاهر بحکومت خراسان واعلان استقلال لهذا به احمدابی خالد وزیر مقرب مامون پیوسته او را تحريك نمود تا فرمان حکومت خراسان را برای وی از نز دخلیفه حا صل نماید چون مامون از افکار واحساسات طاهر واقفیت داشت ومیدانست به محض آنکه بخراسان یعنی به وطن خویش برسد وضعیت خودرا تقویه نموده بر علیه خلافت عباسی اعلان حریت خواهد دادـ در اول امر از امضای فرمان امتناع ورزید ولی با ثر اصرار واعتبار وضمانت احمدابی خالد وزیر خویش فرمان اورا به حکومت خراسان امضا کرد بقول طبری طاهر بر وز جمعه --- page 161 --- (۱۲۸) يك شب پیشتر از ذیقعده سال ۲۰٥ سمت خراسان حرکت نموده حکومت آنرا در ایدست خود گرفت و از یگانه فرصتیکه برای حصول استقلال و آزادی خراسان بچنگ آورده بود استفاده شایانی کرده شب و روز خود را تقویت نمود تا آنکه پس از تقريباً يك ونیم سال یعنی بروز جمعه ٢٤ جمادی الاخر سال ٢۰٧ هجری بعد از ادای نماز جمعه بر منبر برآمده نام خلیفه را از خطبه انداخته و نعره آزادی را به آسمان بلند نموده پرچم استقلال را در فضای کوهسار آریانا به اهتزاز در آورد. * * * مرگ طاهر : موقعيكه مامون فرمان حکومت طاهر را بر خراسان اعضا نمود به نسبت نگرانی خاطر یکه از او در دل داشت جهت آنکه همیشه از رویه و حرکات او با خبر باشد گلثوم بن ثابت را بریاست اداره پسته خراسان مقرر کرد تا دائماً اوضاع و افعال طاهر را مراقبت نموده و یرا از آن با خبر سازد و نیز احمد بن ابی خالد وزیر مامون چون از طاهر به نزد خلیفه ضمانت کرده بود که مخالفت نه نماید یکی از ملازمان مقرب و محرم خود را در ظاهر به طاهر بخشید تا بخدمت او باشد ولی در باطن به آن غلام امر و دستور داد. هر وقتیکه طاهر بنای شورش و آزادی را بگذارد به قتل او اقدام نماید. این بود که طاهر پس از انداختن نام خلیفه از خطبه و اعلان حریت در خراسان بقصر نشیمن خود مراجعت کرد ولی بزودی احساس علالت و مریضی نموده در شب همان روز بصورت فجائی که بظن غالب مسموم شده باشد دنیا را پدر و د گفت و نامی از خود برای فرزندان آریانا گذاشت که تا ابد در دامان افق خراسان ثبت خواهد ماند. --- page 162 --- (١٢٩) مکتوب : شخصیت بزرگ طاهر که در تاریخ افغانستان از شخصیت های فراموش نشدنی است مظهر اخلاق بزرک منشی، ملت پرستی، عدالت خواهی، ضعیف پروری، و بسیار سجایای پسندیدۀ دیگر می باشد. علم ودانش وهنر درستی، حسن اداره وسیاست کشورداری او را کمتر شاهی داشته است. میخوا ستیم در زیر عنوانی مخصوص از شخصیت وسجا یای ا خلاقی وسیاست کشور داری او بحث کنیم ولی ابی جعفر بن محمد بن جریری الطبری در تاریخ معروف خود موسوم به « تاریخ الا مم وا لملو ك » مكتو بى از طاهـر عنـوان پـسر ش عبـدا لله نـقـل میـكند كـه از آ ن مى توان تماماً صفات وسجایای اورا استنباط كردلهذا عينآ بعض نكات برجسته آنرا ذکر میکنم (۱) در ین مکتوب طاهر عبد الله را که از طرف ماهون بحکومت شام مقرر شده بود در اخلاق و امور کشور داری چنین توصیه مینماید « می باید بخدا و ندیکه و احد و بیخو د شر یکی ندارد تقوی و پرهیز گاری نمائی و از وی بترسی واز غضب و غیظ او دوری بجوئی ورعیت خودرا حفظ وحمایت نمائی واو قا تیرا که خداوند ترا خلعت عاقبت و لباس سلامت پوشانیده است به ذکر او تعالی وبرای عقبی و مفاد خود و آنچه که تو بغرض آن روان هستی وازان مسئول می باشی سپری نما، وبه تمام چیز های مذکور طوری عمل کن که خدای بزرگ ترا حفظ و نگهداری نمو ده از عذا ب خو د ودر دو آلام عقاب خود در روز قیامت نجات و رستگاری بخشد زیرا خدای بزرگ بتو ا حسان فرموده و شرافت خو یش ر ا برا یت مبذو ل ولا ز م ساخته است كـه امو ر' عبـادو بند گان خو دراید ست تو سپر ده است و ترا بکستر ایدن عدالت و اقامه حقوق وحدود الهی در بین آنها مكلف گردانیده و بدفاع از اوشان واز وطن اوشان و حمایت خون آنها و استقرار (۱) صفحه ٢٥٨ جزء دهم تاريخ الا مم و ا لملوك مولفه ابی جعفر طبری. --- page 163 --- ( ۱۳۰ ) اهمیت طرق وفراهم ساختن راحت و رفاهیت ایشان درامور زیست وزندگانی مامور ساخته است بباید دانست که خداوند از چیزیکه بالای تو فرض گردانیده است مواخذه و پرسش کردنی است . به آنچه از طرف خدا بر تو فرض است قیام نما و در چیزیکه میل ورغبت می‌نمائی و یا از آن نفرت و کراهیت میکنی برغبت و نفرت خود از عدالت صرف نظر مکن خواه برای مردمان قریب تو باشد و خواه برای اشخاص بعید عقیده و گمان خود را نسبت بخداوند نيك بگردان رعیت با تو است ونيك می شود ، به هيچيك از کسانیکه خود اوشا نرا مقرر مینمائی قبل از کشف و معلوم نمودن تهمتیکه به آن متهم میشوند شتاب مکن زیرا ایراد تهمت به اشخاص پاك و بری و گمان بد به آنها گناه است . گمان نيك را نسبت به اصحاب خود برای خویش خصلت وحالت شخصیه بگردان و گمان بد را درباره آنها از خود دور کن واز ایشان بگذر و این کار ترا به حسن رویه و اطاعت و مدارا باوشان كمك مینماید . باید دانست که به گمان نيك قوه و راحت می یابی و رأفت بر رعیت ترامانع نمیگردد که از امور خود و از باخبری حکمداران و حمایت و حفاظت رعیت و تحقیق و تفکر در اسباب برقراری و صلاح آنها پرسش و جستجو نمائی بلکه بایست از امور حکمداران باخبری شود و حفاظت رعیت و تدبير حوائج وفراهم آوردن ضروریات آنها بعمل آید . این چیزها و امثال آنرا اختيارنما . حدود واوامر الهی را بالای مجرمین و جنایت کاران بر حسب منزلت شان و بقدريکه مستحق می شوند قائم و اجراء دار . و هيچگونه سستی ومعطلی را در آن روا مدار و مجازات و عقوبت اشخاص را که مستلزم سرزنش و عقوبت میشوند به تأخیر میانداز زیرا اگر درین باره تفریط بنمائی این تفریط حسن ظن و گمان نيك ترا فاسد میگر داند . --- page 164 --- (۱۳۱) مردم صادق وصاحب صلاح را دوست و عزیز بدار و اهل شرف را بحق معاونت و امداد کن . بضعفا و بیچار گان صله رحم بدار بعه و این کار خود منتهی رضامندی خدا و تائید امر اورا طلب نماو ثواب آنرا در دار آخرت التماس کن . از خواهشات بدو هوای نفس اجتناب نماو فکر خود را از آن مصروف گردان و به رعیت خود برائت و پاکی خویش را از آن آشکارساز ، سیاست آنها را باعدل توأم و قرین گردان در اثنای غضب خود را ضبط نموده حلم ووقار را اختیار کن . باید ذخائر و گنجی که تو آنرا برای خود فراهم میاوری عبارت از نیکو کاری، تقوی، عدالت، اصلاح امور و احوال رعیت، عمران و آبادانی ممالك ووطن آنها وتفقد وجستجوی امور، وحفظ خونها وفریاد رسی مظلومین باشد . گناه راهر گزحقیرمشمار ، بشخص حاسد قطعاً ميل ورغبت منما و به فاجر ترحم مدار باآدم کافر هر گز نپیوندو بادشمن مداهنه نکرده سخن سخن چین را تصدیق مکن و به شخص غدار اعتماد نه نموده و فاسق و گمراه را امداد مکن هیچ انسانی را تحقیر و هیچ گدا و فقیری را تردید منما روزها را عبث مگذران از ظالم هراس نداشته باش و از او چشم پوشی وغفلت مکن . امور واحوالعسکری خودراتفقد وجستجو نموده ارزاق شانر اوافر ووسائل معاش ایشانر اوسيع گردان تا خدا وند بذریعۀ آن فاقه کی وتنگدستی شانرا رفع کند واحوال ایشان منظم شده و استقامت پیدا نماید و در دلهای شان نسبت به اطاعت وامر تو اخلاص وخوشنودی زیاد گردد . کار هرروز خودرا درهمان روز انجام داده و بفردا به تا خیر نینداز و شخصاً به آن مواظب باش چه فردا کارها و اموری در پیش دارد که ترا از انجام کار پس افتاده روز گذشته باز میدارد وبدانکه هرروزیکه تیرمی شود ا مور آنهم به همان روز رفتنی است اگر کار یومیه خودرا انجام دادی نفع وبدن --- page 165 --- (١٣٢) خودرا آرام ومستریح میگردانی وامور حکومت را قائم ومستحكم مینمائی. برای مریض ها بیمارستان ها برپا كن و آنها را در آنجا جا گزین سا خته برای شان پرستار وخدمتگار مقرر نما تا پرستاری شان را بنمایند واطبارا موظف گردان تا امراض و ناخوشی های ایشانرا معالجه وتداوی نمایند وخواهانت وحاجت آنها را برآراما بطوریکه در بیت المال سبب اسراف نگردد . بمامورینیکه بحضورت مشغول وظیفه اندوهمچنان به نویسندگان حضور خود، برای هر کدام یك رقمی را معین کن تادر آنوقت برای امضای مکاتیب یا اخذ هدایات به نزدت حاضر شوند وچشم و گوش وفهم وعقل خودرا برای چیزیکه بتوعرضه وتقديم میدارند فارغ ساخته مكرراً در آن فکر وتدبیر بنما و آنگاه چیزیکه موافق به حزم ومطابق به حق باشد آنرا امضا كن وچیزیکه مخالف آن باشد برای ثبوت وتحقیق وپرسش محول گردان . این مکتوب را که برایت نوشته شده است بدرستى بفهم ودرآن غورو فكر كن و بر طبق آن عمل نما و در جمیع ا مو ر خو یش از خدا و ند معاونت وامداد بخواه وخیر طلب کن زیرا خداوند طرفدار صلاح وطرفدار اهل صلا ح می باشد بایست بزر گتر ین سیر ت و بهترین رعیت توهمان چیزی باشد که در آن رضای اوتعالی است من ازخدا وند آرزو می نمایم که بخوبی ترا توفیق ورشد عطا فرموده وحفاظت کند ! چون طاهر آن عهد نامه ومكتوب رابرای پسر خود عبدالله نوشته فرستاد مخالفین قضیه را طور دیگر بسمع مأمون رسانیدند تا آنکه مأمون مکتوب را خواسته بحضور خود خواند وبعداز اتمام چون سراپا مطابق آئین خداوندی ودین مقدس اسلام وسیاست کشور داری وخیرونیکو کاری بودخیلی خورسند --- page 166 --- (۱۴۳) گردیده امر داد که مضمون آنرا بصورت متحدالمال به تمام حکام وعمال ولایات صادر نمایند . چون طاهر مرد متدین وصاحب اخلاق ورویۀ نیکوودرعسکری فرماندار رشید بود در جلب نمودن قلوب وافکار مردمان ورعیت خود مهارت بسزائی داشت در تربیت نمودن شعرا وعلما ودانشمندان پیوسته سعی ومجاهدت می‌نمود وخودش هم عالم زبردست وشاعر بلند قریحه بود چنانچه صاحب کتاب «ازطاهریان تا مغل» میگوید که ازطاهر وعبدالله پسر او که دارای طبع عالی شاعرانه بودند اشعار نیکو ومتین بیادگار مانده است در کتب ادبی توقیعات ونوشته جات آنان باقی ودلیل بزرگی بر فضل وهنر آنان به زبان عربی می‌باشد. طلحه بن طاهر پس از آنکه طاهر پرچم آزادی واستقلال را درخراسان بلند نموده بنای حکومت ملی را گذاشت و درشب همان روز بطورناگهانی وفات یافت طلحه پسر او بر تخت امارت خراسان جلوس نمود . درجلوس طلحه بعد از پدرش طاهر، اختلافاتی موجود است بعضی ها میگویند که بعد ازطاهر پسرش طلحه که در هنگام مرگ اوحضور داشت به امارت خراسان برگزیده شد (۱) وبرخی دیگر روایت کرده اند که چون طاهر بمرد و پسرش عبدالله که نسبت به دیگر اخوان و برادران خود شهرت و نفوذ زیاد داشت وحاکم شامات بود، ازطرف مأمون به حکومت خراسان به رسمیت شناخته شدولی چون خود عبدالله هنوز با نصر بن لیث در رقه مشغول بود طلحه برادر خودرا به نیابت خویش برخراسان گماشت (۲) بهرحال اصل قضیه هرچه باشد باشد ولی باید گفت که چون کلثوم مخبر ورئیس پوسته خانه خراسان (۱) زين الاخبار گردیزی طبع برلین (۲) روضة الصفا خواندمیر درحالیکه امارت مستقیم طلحه را بعد ازطاهر تصدیق میکند ازروایت اخيرالذكر ذکر می‌نمایند . --- page 167 --- (١٣٤) اولا خبر اعلان حریت و سپس مرگ طاهر را یکی بعد دیگر به مأمون نوشت مأمون هم که از پیش نفوذ و اقتدار طاهر و خاندان او را در هرات و سیستان و غیره ولایات خراسان میدانست و از آن در هراس بود بعد از مرگ طاهر جنگ و جدال را با طاهریان مصلحت ندانست زیرا میدانست که اگر اندک مخالفتی از خود در مقابل آنها اظهار نماید از دو طرف مورد حمله قرار خواهد گرفت یعنی از طرف شام عبدالله طاهر که لشکر و سپاه زیادی با خود داشت بر او حمله می‌آورد و از جانب خراسان طلحه بر او لشکر میکشید و وضیعت خلافت بغداد در خطر می‌افتد لهذا بهترین سیاست وقت آنرا دانست که باید با طاهریان هرات از در مصالحت و آمیزش پیش آمده پیوسته با ایشان روابط دوستانه و همکاری قریب داشته باشد اینست که پس از طاهر بمصلحت ابی احمد وزیر خویش حکومت عبدالله و یا بروایت دیگر طلحه برادر او را در خراسان برسمیت شناخت. طلحه مانند پدر خود طاهر مرد بسیار فاضل و فرمان فرمای عاقلی بود در سلوك و شکیبائی و عدالت و تعمق در امور کشوری از پدر ارث فراوان داشت. اگرچه شخص عالم و کار فهمی بود ولی در زمان حیات پدر مانند عبدالله برادر خود شهرت و نفوذ کاملی از نقطۀ نظر جنگجوئی و کشور گشائی حاصل نکرده بود لهذا در کتب و تواریخ کمتر از او صورت مفصل ذکر شده است. در سال ٢٠٧ هجری طاهر حکومت سیستان ابد و تفویض نمود (١) و چون بعد از پدر به حکومت تمام خراسان رسید از وقایع مهم دورۀ امارت او در خراسان تنها جنگ‌ها و زد و خورد‌های وی با حمزه سیستانی می‌باشد که از زمان خلافت هارون الرشید در سیستان بر علیه عباسیان خروج کرده و قسمتی از خراسان و کرمان تسلط یافته بود در این جنگها طلحه همواره به حمزه غالب آمد و او را شکست‌های پی در پی داد. (١) صفحۀ ١٨١ تاریخ سیستان طبع طهران. --- page 168 --- (١٣٥) در زمان حکومت طلحه که تقریباً هفت سال دوام کرد به استثنای سیستان که در آن چند مرتبه بتوسط حمزه اغتشاشات رو داده و آنهم بزودی منطفی و رفع گردید، باقی در تماماً خراسان امنیت و رفاهیت حکمافرما بود، در روابط حکومت خراسان و خلافت عباسی بهبودی محسوس گردیده، روز بروز متین تر و مستحکم تر میشد، بالاخره طلحه در روز ۱شنبه ٢٦ ربیع الاول سال ٢١٣ هجری وفات یافت باتفاق کلیه مورخین طابحه بن طاهر امیر فوق العاده حلیم، متواضع و نیکو سیرت بود و در تدین و دیانت شعاری شهرت تام داشت و در علم صرف و نحو از علمای معتبر بشمار میرفت . عبدالله بن طاهر اگر چه بعد از طلحه حکومت خراسان به برادرش عبدالله طاهر تفویض شد ولی چون عبدالله در آنوقت به دنیور علاقه فارس و آذربایجان به سرکوبی بابک خرمی مشغول بود، علی بن طاهر برادر خود را به نیابت خویش بحکومت خراسان گماشت ولی بعد از انقضای مدت قلیلی بعضی از مردمان فارس بر علی شوریده بدهی از نیشاپور هجوم بردند و علی در آن جدال کشته شد چون قضیه بسمع عبدالله طاهر رسید در رجب سنه ٢١٥ عزیز بن نوح را بصورت مقدم الجیشی با ده هزار نفر جهت فرونشانیدن آتش اغتشاشات سوی نیشاپور فرستاد و بدین وسیله شورش و انقلابات را برطرف نمود . عبدالله طاهر، محمد بن حمیدالطاهری را تا رسیدن خود به نیشاپور به آن جا مقرر نمود، ولی چون عبدالله به نیشاپور آمده از ظلم و نا انضافی او باخبر شد او را عزل نموده خود حکومت خراسان را بدست گرفت. عبدالله بن طاهر در سال ١٨٢ هجری تولد یافته و در حیات پدر نظر به لیاقت و کاردانی و خدمات و کشور گشائی مانند طاهر پدر خود توجه خلیفه را بخویش جلب نموده مورد اعتماد وی واقع گشت، هنگامیکه مأمون طاهر را --- page 169 --- (١٣٦) بحکومت خراسان فرستادچون از طرف او مطمئن نبود و اوضاع وافکار او را بکلی میشناخت ومیدانست که بالاخره درمقابل او اعلان آزادی میدهد برای آنکه چیز بسیار عزیزی از او در گرو داشته باشد پسرش عبدالله را بعوض پدر به ریاست امنیه و حکومت بغداد گماشت . وازاو همواره احترام و تکریم میکرد تا آنکه یحیی بن معاذ حاکم شام وجزیره فوت کرد .طبری در ضمن وقایع سال ٢٠٦ هجری میگوید که: «مامون پس از آنکه خبر فوت یحیی بن معاذ را شنید موقتاً پسرش احمد را بحکومت آنجا مقررنمود عبدالله طاهر را در ماه رمضان بحضور خود طلبیده بوی گفت : از يك ماه بدين طرف از خداوند استخاره میکنم و امیدوارم که خداوند این استخاره مرا خیر حقیقی برایم بگرداند مردم را می بینم که پسر خود را توصیف مینمایند تا او را بلند گردانند لیکن فرایض و فوق از آنچه پدرت راجع بتو توصیف کرده است یافته ام . مسئله اینست که یحیی بن معاذ فوت وپسرش احمد که شخص بی کفایت است جانشین وی گردیده لهذا لازم دیدم که ترا بولایت مصر مقرر و بمحاربه نصر بن شبث مامور گردانم» بدینطریق عبدالله درسنه ٢٠٦ بحکومت ولایت شام وجزیره مقرر گشته با عساکر وسپاه زیادی بدانر و حرکت نمود ' وبعداز محاربات شدید وطولانی تماماً ولایات شام وجزیره را ازوجود نصر بن شبث عقیلی وهمراها نش پاك كرده او را اسیر و در بغداد به نزدمامون فرستاد و خود بحکومت مستقل آنجا بپرداخت فتح مصر : چون عبدالله از مسئله بن شبث عقیلی در شام ورقه فارغ گشته اورا اسیر گرفته و به خلیفه فرستاد مامون مکتوبی برایش فرستاده او را برفتن بجانب مصر امر نمود عبدالله فوراً تدارك سپاه و نفر خودرا دیده بدانر و حرکت نمود دراین وقت مصر به تصرف عبیدالله بن اسیری بود.چون عبدالله طاهر به مصر نزديك شده و بمسافه يك منزل آن رسید یکی از صاحب منصبان خود را بطرف مصر --- page 170 --- (۱۳۷) بصورت پیش قدم فرستاد تا بداءنجار فته برای معسکر وی موضعی را انتخاب نمایند چون این خبر به ابن السری رسید ببايك عده عساکر منتخبه خویش جهت مقابله و دفع عسکر عبدالله طاهر عازم شد. جنگ سختی در بین طرفین در گرفت ولی چون عده عساکر عبدالله طاهر کم بود صاحب منصب او فورا بدست یکی از چابک سواران خود اطلاعی برای عبدالله طاهر فرستاد و عبدالله خود با عساکر وسپاه سواره خویش بکمك او روان شد و قبل از آنکه عبدا لله بعد از يك حمله بحملۀ دوم به پردازد ابن السری منهزم گردیده به فسطاط محاصره شد بالاخره شرائطی پیش کرده شهر را تخلیه نمود و خود فرار اختیار کرد . بهمین طریق عبدالله اولا اسکندریه و سپس به تدریج کلیه شهر ها واراضی مصر را تسخیر نمود و فتح آن بقول طبری در سنه ۲۱۱ به انجام رسید در همین سال عبدالله از مصر به بغداد مراجعت نموده چنانچه پیشتر هم گفته شد متعاقبا آدر آذربایجان بدفع ببايك خرمی که چندین بار سرداران وعمال خلیفه را منهزم ساخته بود پرداخت . در همان حال چون برادر عبدالله ، طلحه بن طاهر در خراسان فوت کرد وعلی بن طاهر برادرش که به نیابت او در خراسان حکومت میراند کشته شد عبدالله بسرعت زیاد بايك راهقب شتابده بحکومت خراسان شتافت و در زمان حکمرانی او کرمان نیز به جزء حکومت خراسان داخل گردید . عبدالله پس از آنکه بر حکومت خراسان جلوس کرد روابط سیاسی خراسان را با خلافت بغداد بیشتر نزديك ساخت . چنانچه در اکثر اغتشاشاتیکه در فارس و طبرستان وغیره جاها بمقابل دولت مستعصم عباسی روداده با خلیفه كمك اخلاقی نموده بر اشرار تاخت و آنها را اسیر یا مقتول نمود، از جمله در سال ۲۱۹ هجری بدفع محمد بن قاسم که از اولادۀ حضرت علی کرم الله وجه بوده و در طالقان فارس بمخالفت ابواسحق معتصم قیام نموده اقدام نموده عاقبت او را اسیر کرد و به نزد خلیفه فرستاد . همچنان در سال ٢٢٤ --- page 171 --- (۱۳۸) با مازیار بن قارن حکمران طبرستان که برضد معتصم برخاسته بود از در جنگ پیش آمده او را مغلوب و دستگیر ساخت و به بغداد روانه کرد. عبدالله طاهر در امر سیاست و ملداری مرد زبردست بود و در کشور کشائی و جوانمردی هیچ کمی از پدر خود نداشت در زمان حکومت او خراسان با امن و امان زیست میکرد و پول دارای و مدنیت و عمرانات آن در ترقی بود ولی با وجود آنکه در عدل و داد اهتمام زیاد بخرج میداد، چون تا زه اغتشاشات مملکت رو بخموشی گذاشته و شیرازه ازهم گسسته وحدت ملت پوره مستحکم نگردیده بود گاهی در بعضی نقاط خراسان مانند سیستان و فراه وغیره اغتشاشاتی بمیان می آمد. چنانچه موقعیکه عبدالله طاهر در زمان حکومت خود بر خراسان ادارۀ ولایت سیستان را به محمد بن الاسوص سپرد چون هنوز در آنجا بعضی اغتشاشیون موجود بود محمد بن الاصوس باعزیز بن نوح که متعاقباً از طرف عبدالله جهت سرکوبی اشرار به سیستان آمده بود یکجا بدفع اغتشاش کنندگان گماشت تا آنکه در رمضان سنه ٢١٦ عزیز بن نوح کشته شد و حسین بن الحسین بن مصعب عموی عبدالله به حکومت سیستان آمد ، ازین قبیل شورش ها در سیستان و سایر نقاط خراسان تا زمان انقراض دولت طاهری بمیان آمد و تا زمان برقرار شدن سلسلۀ صفاری سیستان دوام داشت . عبدالله که تقریباً شانزده یا هفده سال تمام بر خراسان حکومت داشت بالاخره در دهم و بقول دیگر در یازدهم ربیع الاخیر سال ۲۳۰ در نیشاپور وفات یافت و بعد از وی پسرش طاهر بن عبدالله بحکومت خراسان رسید . عبدالله طاهر از آن امرای افغانستان است که در تاریخ به نسبت فضل ودانش وعدل گستری او نامش باقی خواهد ماند در دورۀ حکمرانی عبدالله خراسان از حیث دارائی وعمران خیلی شکوه داشت چنانچه اوسترانج بعض از آبادیها و آبدات نیشاپور را از یاد گارهای عصر او میداند. از جمله میگوید --- page 172 --- (۱۳۹) قریه شادیاخ یا الشادیاخ در قدیم عبارت از باغی بود که در اوایل قرن ۳ هجری عبدالله پادشاه طاهری در وقتیکه نیشاپور را پای تخت حکومت خود قرارداد باغ مذکور را بتصرف خود در آورده و اسکهی اطراف و نواحی قصر او که اصلا معسکرش بود بالاخره یکی از عمده ترین قصبات نیشاپور شد و بعد از تهاجم غز موقعیت پایتخت را احراز نمود ، (۱) از شعر دوستی و ادب پروری عبدالله نیز حکایات زیاد کرده اند و از جمله طبری میگوید هنگامیکه عبدالله طاهر جهت مصر روان بود در بین راه به مرد اعرابی برخورد که نسبت بوی اشعاری چند بالبدیهه سرود چون امیر عبدالله را ابیات او پسند آمد پرسید تو که هستی آن مرد گفت من بطین شاعر هستم . آنگاه عبدالله بملازم خود امر کرد تا در بدل هفت بیت او برایش هفت هزار درهم و هفت صد دینار بدهد . پس از آن تا وقتیکه عبدالله به مصر در سکندریه رسید شاعر مذکور با او همراه بود . ولی بالاخره با اسپ خود در گودالی افتاده و به اثر آن در اسکندریه فوت شد خود عبدالله طاهر نیز شاعر بوده و در موسیقی معلومات زیاد داشت مقداری از اشعار او در دست است . کتبی نیز از او در تواریخ ذکر کرده اند شاعران دانشمندان مانند ابو تمام شاعر شهیر عرب از او مدح گفته اند در زمان حکومت عبدالله در خراسان بر علاوه جنگها و گیر و دارهای داخلی دو حادثه رقت آور دگر نیز روداد که در اثر جدیت و درستکاری او بزودی دفع گردید ندیکی آنکه بسال ٢٢٤ در خراسان زلزله مدهشی بوقوع پیوست که در اثر آن تلفات و خسارات کلی بمردمان عاید گردید ولی بزودی عبدالله در جبران آن همت گماشته دوباره نظم و نسق و آرامش برقرار گردید دیگر به نسبت خشك شدن رود هیرمند قحطی سختی در سیستان رو داد در سنه (۱) کتاب اراضی خلافت شرقیه مولفه اوستن لنج --- page 173 --- (١٤٠) ٢٢٠ هجری آب هیرمند از حد و دست خشك شد و قحطی و مرگ در بین مردمان ظاهر گردید . اهالی و حتی اکابر و صاحبان نعمت بسیار مردند و این واقعه تا سال ٢٢١ یعنی درست یکسال دوام کرد . ولی بمحض آنکه عبدالله بن طاهر از کیفیت باخبر گشت فوراً سه صد هزار درهم جهت اعانه و دستکشی به فقراً و در ماندگان منظور نمود و بدین وسیله قحطی و بیچارگی از سیستان رفع شد. گردیزی در تاریخ معروف خود از عبدالله و رویه کشورداری او توصیف نموده منجمله میگوید: (در عبدالله بن طاهر را رسمهای نیکو بسیار است یکی آن است که بهمه کار داران نامه نوشت که حجت بر گرفتم شما را تا از خواب بیدار شوید و از خیره گی بیرون آئید و صلاح خویش بجوئید و با بزرگان ولایت مدارا کنید و کشاورزی که ضعیف گردد او را قوت دهید و بجای خویش باز آوریـد که خدای عزوجل ما را از دست های ایشان طعام کرده است. و از زبانهای ایشان سلام کرده است و بیدار کردن بر ایشان حرام کرده است.) طاهر بن عبدالله هنگامیکه عبدالله بن طاهر در سنه ۲۳۰ در گذشت خلیفه بغداد واثق بود بعد از مرگ عبدالله پسرش طاهر بن عبدالله که او را ابوطیب نام نهاده بودند و در وقت مرگ پدر به طبرستان بود بحکومت خراسان رسید . طاهر تقریباً مدت هجده سال یعنی تا سنه ٢٤٨ که در خراسان بهمان خط مشی پدران خویش حکومت راند. وی مرد موقر و صاحب تدبیر بود سیاست خارجی خود را مانند اسلاف خویش بيك موازنه نگهداشته و روابط دوستانه خراسان و بغداد را بهمان طریق سابق ادامه داد چنانچه از همین نقطه نظر بود که با وجود وقایع مهمی که در زمان خلافت او در بغداد رو داد از قبیل مرگ واثق و بروی کار آمدن ابوالفضل جعفر المتوكل علی الله وقتل او --- page 174 --- (١٤١) وهمچنان خلافت پسر او ابو جعفر محمد المنتصر بالله ومرگ او وخلافت المستعین هیچ کدام تغییری درین روابط وارد آورده نتوانست واین خود دلیل بزرگی بر سیاست مداری طاهر بن عبدالله میباشد. اما در زمان او اغتشاشات داخلی در سیستان که از مدتها قبل بروی کار آمده بود شدت کرد و کار صالح بن نصر سیستانی ویعقوب لیث در زمان حکومت او بالا رفت. دروقتیکه طاهر بن عبدالله امارت خراسان را صاحب گردید ابراهیم بن حصین را که از طرف عبدالله بن طاهر مدتی والی هرات و پس از آن والی سیستان بود بولایت سیستان گماشت چون احمد پسر ابراهیم مذکور که از طرف پدر حکمران بست بود عثمان بن النصر مالك را در ناحیه بولان بر او شوریده بود پس از زد و خورد زیاد دستگیر نموده سرش را برید و بسیستان به نزد ابراهیم پدر خود فرستاد ابراهیم سر را بر دار بلند کرد و مردمان سیستان ازین وضع ابراهیم القوسی شوریده سخت بر آشفتند که چرا شخصی مانند عثمان که از اصیل زاده گان سیستان بود بدین وضع مقتول گردد ازین باعث بود که اغتشاشات پی در پی و متوالی بسر کردگی احمد بستی و بشار بن سلیمان بستی و صالح بن نصر سیستانی برادر عثمان بن نصر که در بست بزرگ شده بود، روداد. و بالاخره کار صالح بن نصر سیستانی ویعقوب لیث از همه بیشتر قوت گرفت و ازین تاریخ به بعد در ارکان حکومت طاهریان رخوت و سستی جا گیر شد. و در سنه ٢٣٨ مردمان بست و نواحی آن بصالح بیعت کردند.(١) بهمین طریق زد وخورد ها و جنگهای بسیار در بین عمال طاهر بن عبدالله وصالح بن نصر بمیان آمد تا آنکه بالاخره یعقوب مؤسس سلاله مستقل وملی صفاری گردید از مردمان سیستان برای خود بیعت گرفت(سنه ٢٤٦ هجری) و سیستان بکلی از حوزه اقتدار طاهر عبدالله برآمد چون یعقوب هنوز از طرف (١) صفحه ١٩٣ تاریخ سیستان . --- page 175 --- (١٤٢) صالح بن نصر که باز مردمان بست بدوراو جمع شده بودند انگرانی خاطر داشت ازحد سیستان برطاهر بن عبدالله بیشتر نیامد تقریباً دو سال دیگر بعد از این واقعه طاهر بن عبدالله با یکجهان پریشانی خاطر بر خراسان حکومت رانده بالاخره بروز دوشنبه ۲۲ رجب سنه ٢٤٨ هجری در نیشاپور بدرودحیات گفته برحمت ایزدی پیوست. (۲) طاهر بن عبدالله امیر رؤف ومهربانی بوده مانند پدر درعلم پروری وهنر دوستی اشتها ر داشت از سیرت و اخلاق ورویه او با رعیت توضیحات زیاد کرده اند. محمد بن طاهر چون طاهر بن عبدالله وفات یافت بعد ازوی بلافاصله حکومت خراسان به محمد بن طاهر سپرده شد محمد بن طاهر با حکومت بغداد که در آنوقت خلافت به مستعین تعلق داشت روابط خودرا برطبق پدران خویش ادامه داد ولی برخلاف اسلاف خویش مرد ضعیف النفس وعیاش بود،قوهٔ ادارهٔ کشور داری وهمچنان کفایت واستعداد ضبط امور را نداشت همواره اوقات خود را به عیش وعشرت میگذرانید وزمام امور را بکلی بدست عمال وحکام سپرده بود وخود چندان توجه دراهتمامی به امور مملکت نمی نمود. شورش در طبرستان: در سنه ۲۳۷ طاهر بن عبدالله بن طاهر بن حسین برادر خود محمد بن عبدالله را در موقعیـکـه متوکل بر سریر خلافت نشست برای آنـکـه روابط دوستی وسیاسی او بابغداد مستحکم ترمستعین باشد به بغداد فرستاد و المتوکل او را به نسبت سیاست وقت واندیشۀ که از خراسان داشت وهمچنان بواسطه قوه اداره وشجاعت که در خانواده او موجود بود، به شحنگی بغداد گماشت. (۲) صفحه ۲۰۰ تاریخ سیستان --- page 176 --- (١٤٣) موقعیکه خلافت به مستعین رسید در پاداش سوابق و اجرات او بعض از اراضی نواحی طبرستان را که از آنجمله طلار و چالوس است(۱) که خیلی حاصل خیز و غنی بودند به او تمليك نمود در اطراف این اراضی محمد بن عبدالله بعضی زمین های لامالك ویر از اشجاری نیز وجود داشت که مردمان بومی آنجا از درختان آن استفاده کرده و رمه های گاو و گوسفند و گله اسپان خود را در آن بچرا می آوردند . چون عامل و نماینده محمد بن عبد الله خواست آن اراضی را نیز بتصرف خود در آورد دو نفر از متنفذین آنجا موسوم به محمد و جعفر ان پسران رستم نام بمخالفت برخاسته محمد بن عبدالله مجبور گردید که از حکمران طبرستان سلیمان بن عبدالله که برادر او بود كمك بخواهد بدین طریق در طبرستان اغتشاشاتی بمیان آمده و از طرف دیگر چون محمد بن طاهر شخصی بی اداره و از امور کشور بی خبر بود طبرسان و سپس گرگان صحنه تبلیغات مردمان زیدیه قرار گرفت تا آنکه در سنه ٢٥١ هجری مردمان آن نواحی از غفلت و تن پروی محمد بن طاهر استفاده کرده بسر کرده گی حسن بن زید علوی شورش برپا کرند و سلیمان بن عبدالله بن طاهر حاکم آنجا بدواً به ری و سپس به بغداد رفت و مستعین او را به شحنگی آنجا گماشت (۲) و طبرستان و گرگان از دست محمد بن طاهر بدر رفت . چون در همین حال یعقوب لیث صفاری در سیستان قوه و اقتدار کاملی حاصل نموده و در هر گوشه و کنار خراسان هرج و مرجی بر پاشده بود دیگر فرصتی جهت سر کوبی حسن بن زید برای محمد بن طاهر دست نداد . (۱) صفحه ۲۰۸ تاریخ ایران مؤلفه عبد الله رازی . (۲) صفحهٔ ۷۰۸ روضة الصفا خواند میر صاحب روضة الصفا مرگ سلیمان بن عبدالله طاهر را در بغداد به سنه ۲٥۳ می نگارد ولی دیگران مانند نصرالله فلسفی در مقاله خود منتشره در سلسله انتشارات وعظ و خطابه در سنه ٢٦٠ می نویسد . --- page 177 --- (١٤٤) تصرف یعقوب بر هرات: بعد از آنکه یعقوب در سنه ٢٣٨ هجری به نسبت بدسلوکی و بدرفتاری با مردم از خدمت صالح بن نصر سر پیچیده و در سال ٢٤٧ درهم را که بعد از صالح بروی کار آمده بود و یعقوب به سپهسالاری افواج او اشتغال داشت هزیمت داده از مردم سیستان برای خود بیعت گرفت و صالح را که از نزد زنتیبل پادشاه کابل مدد خواسته بود مجدداً مغلوب کرده زنتیبل را به قتل رسانید و بست را تصرف نمود دوباره بسوی سیستان رهسپار شد. و پس از چندی عزم هرات نمود. درین وقت از طرف محمد بن طاهر، حسین بن عبد الله بن طاهر حاکم هرات بود چون یعقوب داؤد بن عبد الله را به نیابت خود بحکومت سیستان گذاشته جانب هرات شتافت به نسبت آنکه در ارکان حکومت طاهری در اثر سوء اخلاق و خوش گذرانی محمد بن طاهر رخوت و سستی جا گزین شده بود حسین بن عبد الله بعد از مقابله کوتاهی در بیرون شهر هرات مغلوب یعقوب گردیده بشهر پناهنده و محصور شد و یعقوب کار محاصره هرات را تنگ تر ساخت تا آنکه بالاخره حصار مستحکم شهر تاب مقاومت نیاورده مفتوح گردید و حسین بن عبد الله بن طاهر اسیر شد. خبر به محمد بن طاهر رسیده فوراً ابراهیم بن الیاس بن اسد را که قوماندان کل افواج او بود با عده سپاه سوی هرات سوق داد ولی چون خبر فرود آمدن سپاه او در پوشنگ به سمع یعقوب رسید علی العجاله علی بن لیث برادر یعقوب امور اداری شهر هرات را بدست خود گرفته و خود یعقوب شخصاً به پوشنگ شتافت و پس از مجادله شدیدی آنرا مفتوح گردانیده ابراهیم بهزیمت جانب محمد بن طاهر شتافت. و او را از جنگجوئی و قوۀ عسکری یعقوب بهراس انداختن ولی باز هم محمد طاهر از خوشگذرانی دست نکشیده جداً در رفع خطر نه پرداخت و رسولی بجانب یعقوب فرستاده پیش نهاد صلح کرد و به او حکومت سیستان --- page 178 --- (145) و کرمان و پارس را وا گذاشت یعقوب هم که هنوز ا طرف پسر زنبیل پریشانی خاطر داشت تنها به تصرف هرات اکتفا کرده بسوی سیستان باز گشت و خطبه شاهی را بنام خود خواند . آمدن یعقوب بار دیگر بسوی هرات : یعقوب پس از آنکه از هرات باز گشت در سنه 254 بکرمان و فارس شتافته آنرا متصرف شد. و در سنه 257 پسر زنتبیل را برخج شکست داده از آنجا پس به سیستان آمد و باز در سنه 258 بعزم غزنین و کابل و بامیان و بلخ حرکت نموده آنها را بدست آورد و بسیستان باز گشت . هنوز چندی در شهر زرنج راحت نکرده بود که در هرات به ناحیه کرخ عبدالرحمن نامی که تنها صاحب تاریخ سیستان او را عبد الرحیم خوانده است برخواسته خود را امیرالمومنین خوانده المتو کل علی الله لقب نها د یعقوب بشنیدن این خبر بروز شنبه 19 شعبان 259 هجری جهت سرکوبی او آهنگ هرات کرد. عبدالرحمن محض و رود یعقوب با وجود سرمای سخت به کوه های اطراف هرات پناهنده شد ولی بالاخره پس از جنگهای چند تسلیم گردید. یعقوب او را عفو نموده به حکومت اسفزار مقرر کرد و خود چندی به هرات قرار گرفت هنوز سالی تمام نشده بود که مردمان عبدالرحمن را بقتل رسانیده و ابراهیم بن اضغر را بر خود حاکم گزیدند. ابراهیم مذ کو ر با هدیه های بسیار به اطاعت یعقوب در آمد و یعقوب هم در پاداش این کرده او حکومت هرات را بدو داده عساکر زیادی که نام آنرا جیش الشراة نهاد. برایش منتظم کرد و خود بماء جمادی الاول 259 واپس به سیستان باز گشت. عزیمت یعقوب بسوی نیشاپور و انقراض دولت طاهری : رفتن یعقوب بار دیگر بهرات پس از فرو نشانیدن فتنه عبدالرحمن و عزیمت او --- page 179 --- (١٤٦) بسمت نیشاپور ، چنین شرح داده شده است که موقعیکه یعقوب بماء جمادی الاول سال ٢٥٩ از هرات به سیستان باز گشت در بین او و عبدالله نام بن محمد بن صالح سگزی و برادرانش زد و خوردهای رو داد تا بالاخره صالح و افضل برادر او شکست خورده سیستان را ترك گفتند و به نیشاپور به نزد محمد بن طاهر پناهنده شدند و یعقوب جهت اسیر نمودن ایشان بسوی نیشاپور روانه گشت قضیه جنگ یعقوب با عبدالله سگزی و برادرانش در تا ریخ مجهول مانده و بصورت واضح از آن ذکر نشده است . چنانچه صاحب تاریخ سیستان که بهترین ماخذ جهت نگارش تاریخ بعد از اسلام سیستان می باشد از ین واقعه بصورت اجمال حرف زده و بدون آنکه اصل کیفیت را بنویسد تنها میگوید: « یعقوب حفص بن زونك را خلیفت خویش کرد و بر سیستان و روز شنبه ١١ روز باقی مانده از شعبان ٢٥٩ برفت و راه نیشا پور بر گرفت و چنین گفت که بطلب عبد الله بن محمد بن صالح همی روم و عبدالله بن محمد نیشاپور بود به نزديك محمد بن طاهر » زین الاخبار این حادثه را نسبت بدیگر ماخذ مفصل تر معلومات میدهد . « چون عبدالرحمن اندر ان حصار مقهور است و به زینهار آمد با چند تن از پیش روان چون مهدی بن محسن و محمد بن نوسه و طاهر بن حفص ، از آنجا به پوشنگ آمد و طاهر بن الحسين بن طاهر را بگرفت و از آنجا به سیستان باز شد و عبدالله مر یعقوب را شمشیر بزد و خسته کرد و هر سه برادر بدین سبب از سیستان برفتند و زینهار محمد بن طاهر آمدند به نیشاپور ، یعقوب نامه نوشت و ایشانرا با رخواست و محمد بن طاهر باز نداد و یعقوب بطلب ایشان بخراسان آمد و رسولی به نزد محمد بن طاهر فر ستاد ، بهر حال چون پیکر دولت طاهریان به نسبت تن پروری و سوء اداره محمد بن طاهر ضعیف و ناتوان گردیده و قبلا طبرستان و گرگان بدست --- page 180 --- (١٤٧) حسن بن زید علوی و سیستان و بلخ و هرات به تحت تسلط یعقوب در آمده بود، یعقوب برای آنکه بکلی حکومت طاهریان را منقرض نموده در عوض آن يك سلطنت مستقل و مقتدر ملی بروی کار آورد پناه بردن عبد الله سگزی را به نیشاپور بهانه قرارداده از هرات عازم نیشاپور گردید. رسولی برای محمد بن طاهر فرستاده عبد الله را از و خواست. میگویند چون فرستاده یعقوب به نیشاپور رسید اولا او را به دربار بار نداده گفتند امیر خوابست، نماینده با کمال جرئت گفت بلی کسی آمده است که او را از خواب بیدار کند. بعداً جوابی هما گر بدو دادند منفی بود و خواهشات یعقوب مسترد گردید. لهذا یعقوب با سپاه خویش به نزديك نيشاپور آمده به سه منزلی آنجا به فرهادان اقامت گزید. چون خبر ورود او بدین نقطه در نیشاپور انتشار یافت از شدت ترس و دهشت همه سران و بزرگان و حتی اعمام محمد بن طاهر به استقبالش در فرهادان شتافته خود را تسلیم نمودند محمد بن طاهر هم که وضعیت را بکلی دیگر گون یافته خود را ضعیف و بیچاره دید به نزد او رفت. یعقوب به عزیز بن عبدالله (۱) که از افسران معتمد او بود امر کرد تا محمد بن طاهر را با همه خواص و خاندانش محبوس کند (۲) محمد طاهر بصورت اسیر ببیستان فرستاده شد و در زندان زرنج بدرود حیات گفت برخی مؤرخین میگویند که قضیه اسیر شدن محمد طاهر اینست که یعقوب پس از آنکه افسران عالی رتبه و مقربان در بار او را به نزدیکی نیشاپور اسیر گرفت بر خود او شتافته وی را محبوس ساخت (۳) خلاصه بروز ۲ شوال سنه ٢٥٩ هجری دولت طاهریان بدست یعقوب منقرض شد و در عوض آن سلاله مقتدر و ملی دیگری بمیان آمد که بنام صفاریان یاد میشود. (۱) صفحه ۲۲۰ تاریخ سیستان. (۲) طبری این شخص را عزیز بن اسیری نگاشته است. (۳) زین الاخبار گردیزی. --- page 181 --- (١٤٨) در مرگ محمد بن طاهر که با سقوط اواز تخت امارت خانواده طاهریان از بین رفت اختلاف است صاحب تاریخ سیستان میگوید که یعقوب محمد را در سیستان به زندان بزرگی به در مسجد آدینه محبوس کرد و کور اوهم اندران زندانست زیر اپس از فوت او یعقوب امر نمود تا جسد او را بهمان زندانی که بود دفن کشند ولی طبری و دیگران برآنند که بعد از شکست خوردن یعقوب بن لیث در ماه رجب سال ٢٦٢ به دير العاقول محمد بن طاهر که در سپاه او محبوس بود از بند نجات یافته به بغداد رفت و مورد عنایات خلیفه واقع گردید ابن خلکان هم این روایت را تائید مینماید و تنها بقول ملك الشعراً بهار که در تاریخ سیستان پاورقی داده یعقوبی در کتاب البلدان خود نسبتاً با روایت تاریخ سیستان موافقت میکند ولی گردیزی در زین الاخبار خود قول صاحب تاریخ سیستان و یعقوبی رارد و روایت طبری را تائید نموده میگوید که محمد طاهر به زندان یعقوب بماند، تا یعقوب را موفق بدير العاقول هزیمت کرد و محمد بن طاهر نجات یافته اندر رجب سنه ٢٦٣» ازین ثابت میشود که محمد بن طاهر بعد از واقعه دير العاقول از زندان نجات یافته است. بهرحال باید روایت تاریخ سیستان که بهترین ماخذ راجع بوقایع تاریخ سیستان میباشد و یعقوبی و برخی مؤرخین دیگر نیز بقول او موافقت دارند صحیح روایات دانست و باید گفت که وفات طاهر به سال ٢٦٩ هجری اتفاق افتاده است. --- page 182 --- شجره نسب طاهریان اوراق اسعد بن مامان مصعب حسین (وفات در ۱۹۹) ابراهیم فارس در ۲۳۲ تا ۲۳۶ طاهره ذوالیمینین (۱) حسن (حاکم طبرستان در ۲۲۳ متوفی در ۲۳۱) اسحق (متوفی در ۲۳۵) اسماعیل محمد حسین (حاکم فارس در ۲۳۹) علی طلحه (۲) عبدالله (۳) محمد ابو محمد عبدالله مصعب حسین سلیمان متوفی در ۲۶۵ (۲۳۱ - ۳۰۰) (حاکم بادغیس در ۲۵۰) (حاکم هرات در ۲۳۹) طاهر محمد طاهر (۴) (حاکم مرور گرفش در ۲۳۸) منصور محمد متوفی پدر ۲۶۹(۵) حسین محمد احمد طاهر ابراهیم حاکم خوارزم در ۲۶۹ حاکم مرور در ۲۶۹ --- page 183 --- (١٠٠) اوضاع اقتصادی خراسان در عهد طاهریان خراسان در زمان طاهریان هرات یکی از حاصل خیز ترین کشور های اسلامی بوده که تقریباً تمام مؤرخین و جغرافیه نگاران اسلام و عرب از آن بصورت مفصل خبر میدهند. بقول ابن حوقل مشهور ترین صادرات خراسان پارچه های ابریشمی و نخی صنعت دست زنان ابیورد و نساء (یعنی میمنه موجوده) بود. پوستین های پوست روباه نیز در آنجا ساخته می شد و کنجد آن خیلی اشتهار داشت . از صنایع هرات چیزیکه شهرت تمام داشت و بخارج فرستاده می شد پارچه های زنانه ابریشمی بود. کشمش و پسته و شربت های متنوع و همچنین آلات و ادوات پولادی که خیلی ها قابل توصیف و ستایش بودند نیز از آنجا بخارج ارسال میگردید ناحیهٔ کوهستانی غور و غرجستان یکمقدار زیاد گلیم و نمد و از حواشی اسپ و قاطر صادرات داشت . حاصلات نواحی بلخ کنجد ، برنج ، بادام و کشمش بوده صابون آن فوق العاده شهرت داشت در تربیهٔ زنبور عسل و ساختن حلویات و شیرینی و اقسام مربا نیز ایالت بلخ شهرت داشت . روغن و چرم و پوست حیوانات، کنجد و برنج و پنیر، شاخ و پوست قره قل از صادرات مهم آن بشمار میرفت میوه جات آن از قبیل خربوزه و پسته و بادام که مخصوصاً از اطراف و نواحی بدخشان بدست می آمد در بازار تجارتی مقام بلندی را احراز کرده بود، عایدات و مالیات خراسان در آن اوقات به نسبت ترقی صنایع و زراعت خیلی ها زیاد بود. و از باعث اموال صادراتی از سر زمین های خیلی ثروت مند و مستغنی بشمار میرفت چنانچه اعانهٔ که در اوایل خلافت عباسی جهت تقویهٔ --- page 184 --- (١٥١) شئون اسلام از خراسان به بغداد فرستاده می شد متجاوز از چهل مليون درهم بود . مقدار اموال واشیائیکه از خراسان مخصوصاً از هرات وبلخ و سیستان در آن زمان بخارج صادر میگشت تخمیناً از بنقرار بود : ۱ ـ نقره ۲ هزار شمش ۲ ـ کالا ۲۰ هزار ثوب ۳ ـ حلویات وقند سفید ۲ هزار رطل . ٤ ـ ابریشم خام ۱۰۰۰ کلاوه ٥ ـ ادویه و نباتات طبی و غیره ۳ هزار رطل ٦ ـ یابو واسپ ٤٠٠٠ راس ۷ ـ گوسفند ۱۰ هزار سر . در باب جاده ها وسرکهای تجارتی و ارتباطی خراسان نیز جغرافیه نگاران مانند ابن خرداد به واصطخری وابن حوقل و غیره تشریحات مفصل داده اند و میگویند که همه آنها آباد وقابل استفاده بوده و تماماً شهرها واراضی خراسان را بیکدیگر وصل می نمودند --- page 185 --- قسمت سوم صفاریان تألیف میر محمد صدیق فرهنگ --- page 186 --- قسمت سوم صفاریان سوقیاتیكه در زمان خلفای راشدین به اطراف وجوانب جزیرة العرب شروع شد دامنه آن در زمان حضرت خلیفه دوم تاسیستان نیز رسید اما فتح كلی در این خطه تا دوره حضرت خلیفه سوم بحصول نه پیوست . مردمان دلاور ووطن پرست سیستان هر گاه موقع می یافتند بر حكام عربی شوریده وعهد اطاعت آنان را میشكستند. حكام متعددی از دربار خلافت تا مزدا مرسیستان گردیده وپیوسته میكوشیدند نفوذ خود را در این علاقه كه اهمیت زیادی برایشان داشت مستقر سازند. تا اینكه نظر بتوجه واهتمام خاص خلافت دین اسلام بزودی در ولایت سیستان نفوذ و انتشار یافته عده ای از قبایل عرب خصوصاً از عشایر بنی تمیم و بنی بكر بن وایل درینجا اقامت اختیار نمودند و فرقه خوارج بدواً در بین مهاجرین عرب و بعدها در بین سیستانیان اصلی نفوذ وقوت یافته بر خلاف مقام خلافت قیام نمودند و در عصر منصور و هارون عباسی انقلابات بزرگ بر پا نمودند. مامون عباسی بشرحی كه در فصل گذشته گذشت در سنه (205) امارت خراسان را با سیستان بطاهر بن الحسین پوشنجی داد . بعد ازین تاریخ سیستان بطور قطع از مركز خلافت منفصل گردیده جزو اقطاع طاهریان قرار گرفت و امرای مذكور از خراسان به آنجا عامل و والی فرستاده خراج میگرفتند و بحفظ امنیت كه درین ولایت امری بس دشوار بود می كوشیدند . بیشتر اختلال در ولایت سیستان از گروه خوارج محلی كه مردمان شجاع، آزاد منش و راسخ العقیده بوده بهیچ یك از خلفای بنی امیه و آل عباس سر اطاعت خم نمیكردند وتعلیمات ایشان در بیداری عامه و تولید --- page 187 --- (١٠٣) نفرت نسبت به عمال بنی اصناف خارجی تاثیر عمده داشت سر میزد . عمال خلافت برای جلو گیری از تجاوزات این طایفه دستجاتی از داوطلبان و ماجراجویان تشکیل داده بودند که بنام مطوعه (۱) معروف است . وظیفه این لشکر در ابتداء فقط جدال با خوارج و کفار بود اما بعد ها ریاست آن بدست مردمان ماجراجو افتاده دستجات مطوعه را بيك گتوله لشکر مزدور تبدیل نمودند که هر که بیشتر رشوه میداد پیوسته بر اختلال اوضاع می افزودند . گروه عیاران نیز در سیستان قوت زیاد داشتند. این دسته بیشتر مرکب از مردمان شهری و طبقه پیشه ور بود که برای حفظ بلا و و جان و مال خود از تطاول ماجرا جویان یکنوع تشکیلات نیم عسکری بمیان آورده قاید وسرهنگ و امثال آن داشتند . در موقع ظهور يعقوب بن لیث بنیاد دولت صفاری اوضاع ولایت سیستان سخت پریشان و مایه نزاع و کشمکش احزاب و دستجات فوق بوده امارت خراسان درین موقع بدست طاهر بن عبدالله بود و شخصی از مباريف اعراب بصره که در سیستان نفوذ و ضیاع و عقار داشت از جانب او درین ولایت حکومت میکرد. این ابراهیم در سنه ٢٢٥ به سیستان آمده مردی مدبر و بی تعصب بود اما در عهد او اغتشاشات متوالی دست رو داده پسرش احمد را از شهر خارج کردند پس از کشمکشهای زیاد بالاخره شخصی موسوم بصالح بن النضر کنانی بر شهر بست و سواد آن مسلط گردید و بقول مولف تاریخ سیستان يعقوب لیث و عیاران سیستان او را درین امر قوت کردند . این اولین با راست که اسم يعقوب بن اللیث در کتب تواریخ ذکر شده اگر چه این واقعه (یعنی تصرف صالح بن النضر کنانی مذکور بر شهر بست) على التحقيق ذکر نشده اما چون متعاقب جمله فوق بلا فاصله مر ت واثق بالله (۱) المطوعه : الذين يتطوعون للجهاد . منجد وهم رك جغرافیای تاریخی بارتولد --- page 188 --- (١٥٤) راذکر می کند وخلیفهٔ مذکور بروایت صحیح در ذی الحجه ٢٣٢ فرمان نموده اغلب احتمال دارد که این واقعه در سنه ٢٦١ یا اوایل ٢٣٢ اتفاق افتاده با شد چه طاهر بن عبدالله در ٢٣٠ بامارت رسیده . از عبارت تاریخ سیستان معلوم می‌شود که بعد از رسیدن او بامارت و قبل از تسط صالح بن النضر مذکور بر شهر وسواد بست واقعات عدیده روداد ، که اقلا یک سال یا زیاده بر آن را احتوا می کند پس معلوم می‌شود تسلط صالح بن النضر که بی که اولین واقعه قابل ذکر حیات یعقوب و ازین حیث در موضوع این فصل دارای اهمیت است بطور قطع بعد از ربیع الاول سنه ٢٣٠ و قبل از ذی الحجه ٢٣٢ اتفاق افتاده. عروج صفاریان يعقوب بن الليث صفاری: در کتبی که ترجمه احوال یعقوب آمده نام او را يعقوب پدرش را لیث و نام جدش را معدل نوشته اند، نویسنده گمنام تاریخ سیستان وابن خلکان در وفیات الاعيان كنيه او را ابی یو سف ذ کرميكند . محمد بن وصیف سیستانی نیز در مد یح یعقوب صفاری چنین گوید : ای امیری که امیران جهان خصه وعام بنده و چاکر و مولای تو باشند و غلام از لی خطی در لوح که ملکی بدهید به ابی یوسف يعقوب بن الليث همام ا ما مورخين تا جائیکه معلوم است یوسف نام بلکه اصلا اولادی برای یعقوب ذ کر نکرده اند فقط راجع به تأهل او ابن خلکان در شرح حال عمر و لیث می نویسد که زنی را یعقوب --- page 189 --- (١٥٥) بحباله نکاح خود درآورده بعد از مرگ او برادرش عمرو با او تزویج نمود نویسنده تاریخ سیستان لقب ملک الدنیا را نیز برای یعقوب ذکر و چنین مینویسد«رسولان فرستادند از ترکستان و هندو سند و چین و ماچین و فرنگ و روم و شام و یمن همه قصه روی (یعنی قصه یعقوب) کرده بودند بنامها و هدیهها وطاعت و فرمان او را پذیرفته انجا قیام کرد تا همه فرا رسیدند و نام ها و خلعتهای بدیع و باز گردانیدواندر فرمان او شدند اور املك الدنیا خواندند» وبطوريكه عبدالحی بن ضحاك گردیزی مینویسد: «یعقوب بن اللیث بن معدل مردی مجهول بود از روستای سیستان از ده قرنینی(١)». مولف حدود العالم که از قدیمترین کتب جغرافیای فارسی است نیز این روایت را تائید نموده (٢) راجع بتاريخ ولادت یعقوب سندی در دست نیست اما از قراین تطبیق سوانح حیات او معلوم میشود که باید در اوایل بلکه در دهه اول قرن سوم هجری اتفاق افتاده با شد. در هر حال یعقوب بن لیث وعیاران سیستان در سنه ٢٣١ ویا ٢٣٢هجری صالح بن النضر کنانی را که بنا بروایت بعضی مورخین از مطوعه بود در تصرف بست کمک نمودند و چنین معلوم می شود که درین موقع یعقوب سردسته عیاران بود طوریکه مورخین مینویسند یعقوب بن لیث صفاری وقتیکه از قریه قرنین بشهر آمد روییگری اختیار کرد و ماهی بیازده درهم مزدور بود. سبب رشد او آن شد که بدانچه یافتی و داشتی جوانمردبودی و بامردان خوردی و نیز با آن هوشیار بود ومردانه همه قریبان او را حرمت داشتی و بهر شغلی (١) قر نینی یا قرنی (حدود العالم) بيك فرسخی شهر زرنج برسر راه بست واقع بود. (٢) حدود العا لم ص ٤٣ چاپ روسیه قرنی شهری خرد است پسران لیث که پادشاهی بگرفتند از آنجا بودند. --- page 190 --- (١٥٦) که بیفتادی از میان هم شغلان پیشرو او بودی پس از رویگری بعیاری شد و از آنجا بدزدی افتاد و براه داری و پس سرهنگی یافت و خیل یافت و همچنین بتدریج بامیری رسید و نخستین سرهنگی بست یافت از نصر بن صالح (صحیح صالح بن نضر) و امیری سیستان یافت» باری معلوم میشود که یعقوب لیث در ایام شباب به شغل رویگری اشتغال داشت و بعد ها بسابقه حب جاه و ماجرا پسندی فطری و استعداد محیط در قطار عیاران شامل گردیده در اثر شجاعت و بذل و سخا بمقام سرهنگی رسیده و با دسته خویش به خدمت یکنفر از مطوعه یا متطوعه موسوم بصالح بن نضر کفانی شامل گردیده در ۲۳۱ یا ۲۳۲ شهر بست را برای او فتح نموده است. بعد از این تاریخ الی محرم سنه ۲۳۸ که مردان بست بصالح بن نضر بیعت نمودند احوال صالح و یعقوب در ست معلوم نیست که درین مدت بچه کاری مشغول بودند بین ایشان و ابراهیم بن اعصین القوسی چه حوادثی اتفاق افتاده در سنه ۲۳۸ پس از اخذ بیعت از مردان بست صالح باطراف لشکر کشید. ضمناً جنگی با عمار خارجی که درین وقت پیشوای فرقه خوارج و در ولایت سیستان دارای نفوذ و قدرت زیاد بود رو داد یعقوب هم درین جنگ شرکت داشت و سران لشکر صالح عمار را منهزم نمودند پس از آن محمد بن ابراهیم از جانب پدر بحرب صالح آمده جنگی در زمین داور بین فریقین رو داده و صالح مغلوب گردیده با روهی بجانب کش (۱) فرار نمود در آنجا طرفدوان خود را مجدداً جمع نموده به بست حمله برد و محمد بن ابراهیم را محاصره و اغفال کرده خود بی خبر براه بیابان سیستان لشکر کشید (۱) شهریست و او را ناحیتی است آبادان و با نعمت ها و آب های روان و هوای خوش بر کران او هیرمند نهاده حدود العالم ص (٤٣) اما روایت اصطخری انرا در حدود کرمان میداند که با شرح فوق متناقض معلوم می شود. تعداد طبع (١٠٠٠) --- page 191 --- (١٥٧) و دفعه بدر شهر زرنج ظاهر شد ابراهیم بن الحسین پس از اندك مقاومت شهر را ترك گفته نزد عمار خارجی پناه برد و صالح در ذی الحجه سنه ٢٣٩ بشهر زرنج داخل گردید درین موقع عده لشکر او از سوار و پیاده به پنجهزار بالغ می شد و یعقوب بن لیث و دو برادر او عمر و علی و عده کثیری از عیاران در آن شامل بودند. وقتیکه ابراهیم بن الحسین با تفاق عمار خارجی برای استرداد شهر لشکر کشید همه با صالح یکدل گشتند و بمقابله او قیام کردند. در عین حال یعقوب بن اللیث برای حفظ شهر جد و جهد تمام داشت و چندین نوبت از حصار برآمده ابراهیم و پسر او محمد را که از بست بكمك پدر آمده بود شکست داد تا عاقبت امریین سیستانیان که یعقوب در جمله ایشان بود و صالح بن نصر در سر مصادره اموال بزرگان سیستانی نزاع افتاد. صالح از شهر فرار کرد و یعقوب با تفاق شخص دیگری موسوم به درهم بن نصر که او هم سیستانی و از سران لشکر صالح بوده به تعقیب او برآمده در مقام نوتان او را بکلی از پادرآوردند و طاهر بن اللیث برادر یعقوب درین جنگ کشته شد پس از مراجعت بسیستان در جمادی الاخر سنه ٢٤٤ درهم بن نصر را با مارت بر داشتند و یعقوب بسیه سالاری منصوب گردید. اما موافقت این دو نفر نیز دیر زمانی طول نکشیده یعقوب که در بین لشکریان نفوذ و محبوبیت بی اندازه داشت از عطالت و ضعف نفس درهم استفاده نموده او را محبوس و روز شنبه ٥ روز مانده از محرم سنه ٢٤٧ خود به تخت امارت نشست. امارت و فتوحات یعقوب: چون یعقوب بامارت سیستان رسید دو دشمن بزرگ در مقابل داشت، یکی فرقه خوارج که رئیس شان عمار خارجی بود و دوم صالح بن نصر، یعقوب با خوارج از در مسالمت پیش آمده ایشانرا باتحاد دعوت نمود و بوعد و وعید موقتاً --- page 192 --- (١٥٨) خود را از شرایشان آسوده نمودسپس بمهم صالح پرداخت که به بست بیرون شده با رتبیل پادشاه رخد و کابل طرح اتحاد ریخته بود. یعقوب دوباوبت بان سمت لشکر کشید در نوبت دوم بتا ریخ ذی الحجه سنه ٢٤٩ با لشکریان صالح ورتبیل که بكمك او آمده بود در بست حربی صعب نمود و درین جنگ رتبیل بقتل رسیده غنایم فرا وان بدست یعقوب افتاد لشكر يا اش صالح را نیز چند روز بعد در حدود واشغان اسیر نموده به سیستان بردند و مشارالیه بزودی در حبس جان داد چون یعقوب از مهم صالح فراغت یافت در جمادی الاخر سنه ٢٥١ متوجه خوارج گردیده بی خبر بطرف اثيك كه مقرو مركز رئيس شان عمار بو د لشکر کشید و در جنگی که روداد عمار مذکور بقتل رسیده پیروانش به جبال الغزار متواری شد ند یعقوب بزرنج مراجعت نموده سر عمار را بيك در وازه شهر بر با ره نهاد وتن او را بدر دیگر نگونسار بیاویختند ابن وصیف در قصیده ای که قبلاً اشاره نمودیم در ین باره گوید. عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی در آکار تن او سر او باب طعام در آکار و باب طعام نام دو دروازه شهر زرنج بود. بعد ازین واقعه در ذی الحجه ٢٥٢ يعقوب باز بطرف بست لشکر کشیده باشخصی بنام صالح بن حجر جنگ نموده است که تاریخ سیستان او را ابن عم رتبیل می داند و می نویسد که « صالح بقلعة كوهز پناه برده چون یعقوب پیرامن قلعه را فرا گرفت و صالح را یقین شد که قلعه بخواهدستد خود را کشت» اما بنظر بعید میرسد که رتبیل ابن عمی مسلمان بنام صالح داشته بوده باشد. فتح هرات و پوشنج : در همین سنه ٢٥٣ یعقوب بن اللیث پس از فراغت از امور بست و سیستان بهرات وپوشنج --- page 193 --- (109) لشکر کشیده و شهر را از عمال طاهر انتزاع نمود تمام مورخین این واقعه را ذکر نموده اند و معلوم می شود که یعقوب در ماه شعبان از زرنج بقصد هرات حرکت نموده پس از محاصره مختصری آنشهر را فتح و لشکری را که محمد بن طاهر امیر خراسان بمقابله او فرستاده بود شکست داده پوشنج را نیز متصرف گردید و بسیستان مراجعت کرد مؤلف تاریخ سیستان می نویسد که امیر هرات درین تاریخ حسین بن عبدالله بن طاهر بود که یعقوب او را اسیر نمود. دیگر مورخین ازین شخص و اسارت او ذکری نکرده اند فقط وفیات الاعيان بطور اجمالی اشاره می کند که یعقوب در مراجعت بعضی از رجال خانواده طاهری را با خود باسارت برد درین موقع ولایت فارس را شخصی موسوم به علی بن فتح کرمان و فارس: الحسین بن شبل از دار الخلافة بغداد بمقاطعه گرفته بود چون یعقوب لیث در 253 هرات و پوشنج را از طاهر بر گرفت و ضعف خانواده مذکور ظاهر گردید علی بن الحسین بخیال تصرف کرمان افتاد که از اقطاع طاهریه بود و درین باره به معتز خلیفه وقت مکتوب نوشته ضعف طاهریه و عدم اطاعت ایشانرا یاداره ولایت ظاهر نمود قراری که طبری (حوادث سنه 255) و ابن اثیر (جلد 7 ص 74) نوشته اند خلیفه منشور کرمان را با و فرستاد اما بمقتضای سیاست نامحمود تمام خلفای عباسی که برای حفظ مقام وشئون خود دایماً تخم نفاق را در بین سلاطین و بزرگان اسلام می کاشتند و خون برادران مسلمان بی گناه راهدر می کردند در عین حال عهد و لوای ولایت مذکور را به یعقوب نیز ارسال نموده چنانچه طبری و ابن اثیر این موضوع را بصراحت ذکر نموده می نویسند که «چون معتز می دانست که هیچکدام از یعقوب و حسین با و اخلاص باطنی ندارند خواست باین طریق آنها را بر علیه همدیگر انگیخته از شر هردو آسوده شود» --- page 194 --- (١٦٠) بهر حال در ذی الحجه ٢٥٤ یعقوب بطرف کرمان لشکر کشید اما حسین بن علی پیش دستی نموده سپه سالار او طوق بن المغلس قبل از یعقوب شهر را تصرف نموده یعقوب چون احوال را چنین دید در مقابل شهر اردو زده مدت دو ماه انتظار کشید و طوق در شهر بود اما جنگی رو نداده عاقبت یعقوب تدبیری اندیشیده از ظاهر شهر کوچ کرد و چنان نمود که به سیستان مراجعت می کند. طوق چون از حرکت او مطلع گردید بفراغت خاطر مجلس شرب آماده نموده به عیش و نوش پرداخت یعقوب که ذریعه جواسیس از دشمن آگاه بود بسرعت مراجعت نموده گویند دو روزه راه را بيك روز قطع کرد و غفلة بر طوق هجوم برده او را اسیر کرد و شهر را بتصرف خود در آورد از آنجا بسرعت بطرف شیراز پایتخت ولایت فارس حرکت کرد حسین بن علی عسکر بزرگی گرد آورده در تنگنائی که یکطرف کوه و یکطرف رودخانه واقع و برای مدافعه بسیار مساعد بود مقام گرفت . طبری شرح این جنگ را از زبان شخصی که در میدان کارزار حاضر بوده حکایت نموده می نویسد :« یعقوب لشکر خود را بيك میلی تنگنا فرود آورده خود بايك تن بکنار آب آمد و بدقت در آن نظاره کرد . لشکر یان حسین با و دشنام زیاد دادند اما او همه را بسکوت گذاشته و جوابی باز نگفت و مشغول نظاره آب بود . سپس به لشکر گاه خود مراجعت کرد و ظهر بادسته از عساکر خود بکنار آب آمده زین اسپان را برداشتند و سکی را در آب انداخته از عقب آن با اسپان برهنه بر آب زدند . اندکی بعد بر عقب لشکر حسین که هنوز از حیرت و بهت بحال نیامده بودند از آب بر آمده بی محابا حمله برد و ایشانرا منهزم گردانید. حسین شخصاً اسیر شد و در همان شب یعقوب بشهر شیراز داخل گردید . این واقعه باجماع مورخین در جمادی الاول سنه ٢٥٥ واقع گردید . حسین --- page 195 --- (١٦١) بن علی پانزده هزار عسکر داشت که بیشتر آن از اکراد فارس بود و بعد از عبور یعقوب از قهر کشتار هولناکی روی داد قسمت کاملی لشکریان حسین بقتل رسید و بقیه متواری گردید . پس از فتح شیراز یعقوب خزاین حسین بن علی را که مرکب از وجوه هنگفت و نفایس زیاد بود بتصرف درآورده هدایای گرانبها از قبیل مرکبان نیکو و ده باز سفید و ابلق و صد من مشک و کافور و غیره بخلیفه فرستاده و در رجب هما نسال به سیستان باز گشت بعد ازین تاریخ الی سنه ٢٥٨ احوال یعقوب درست معلوم نیست چنان معلوم میشود که در مراجعت از فارس بطرف رخج وزابلستان لشکر کشیده و با اهرای آن نواحی جنگ نموده است . اما روایات کتب تاریخ در آن مورد بسیار مشوش است . تاریخ سیستان این لشکر کشی را معلول بفرار پسر رتبیل از حبس دانسته می نویسد که یعقوب بطلب او راه کابل را پیش گرفت اما از مقام حاساب بعلت برف باز گشت . زین الاخبار با بالعکس تمام محاربات و لشکر کشی های یعقوب را بطرف رخج و کابل و غزنین و بامیان و بلخ در ردیف همدیگر ذکر نموده فتح بامیان و بلخ را از حوادث سنه ٢٥٦ می شمارد . اما معلوم است که مولف تاریخ مذکور از بس باختصار کوشیده مطالب مهمه از و فوت گردیده . چنانچه محاربه اول یعقوب را که منجر بقتل رتبیل گردیده و باتفاق اکثر مورخین در سنه ٢٤٩ روی داده نیز در ردیف همین وقایع ذکر نموده است . ابن خلکان می نویسد که در عهد مهتدی (٢٥٦ الی ٢٥٧) یعقوب در حوالی سیستان مشغول غزا بوده و این روایت موید تاریخ سیستان است که در فوق ذکر نمودیم و تقریبا ثابت می شود که یعقوب مسافرتی بطرف کابل نموده اما بقلع و قمع شاهان کابل موفق نگردیده از راه مراجعت نموده است علاوه بر آن تا ریخ سیستان --- page 196 --- (١٦٢) می نویسد که در ین مدت یعقوب مسافرتی هم بهرات نموده و نقطعه رو ز در آنجا اقامت و شهر را بحسین بن عبد الله بن طاهر سپرده در شوال سنه ٢٥٦ به سیستان مراجعت نموده است اما از این مسافرت در دیگر کتب ذکری نیست. در محرم سنه ٢٥٧ یعقوب بکرمان رفت. محمد بن واصل که از جانب خلیفه متکفل ولایت فارس بود با تحف و هدایا با ستقبال او آمده اظهار اطاعت نموده و ولایت فارس را باو پیشکش کرد . در عین حال سفرای معتمد خلیفه و برادرش موفق که والی تمام متصرفات شرعی خلافت بود. نزد او آمدند طبری اسمای ایشانرا اسمعیل بن اسحق و اباسعید انصاری ضبط کرده. تاریخ سیستان می نویسد که علاوه برین دو نفر ابو احمد الموفق نیز به رسولی سوی یعقوب آمد . اما این روایت ضعیف بوده طبری از ان ذکر نکرده و بعید می نماید که رسالت شخصی مانند موفق که ولیعهد خلافت و تقریبا هم عصر طبری بوده از و فوت شده باشد . باری معلوم میشود که مقام خلافت از قدرت یعقوب و توجه او طرف فارس سخت مضطرب گردیده بموجب سیاست دیرینۀ خود می خواست توجه او را بدیگر طرف معطوف نماید. لهذا موفق بدست رسولانی که در فوق ذکر شد منشور ولایت بلخ و تخارستان و کرمان و سجستان و سند را به یعقوب فرستاده او را بفتح آنولایات تشویق نمود یعقوب نیز به سیستان مراجعت کرده در ربیع الاول سنه ٢٥٨ بعزم فتح بلاد مذکور بر آمد متاً سفانه این سفر یعقوب را که از مهمترین کار نامه ها سفر کابل و بلخ: و فتوحات اوست مورخین بدقت و تفصیل ضبط نکرده اند چه مولفین عرب بیشتر قضایا را از نقطه نظر تاثیر و انعکاس آن در دربار خلافت نگاه کرده بضبط وقایعی که در اراضی دور دست اتفاق افتاده --- page 197 --- (١٦٣) و در بغداد به آن چندان علاقمندی نداشته اند اهتمامی نکرده اند. رویهمرفته راجع بخط سیر یعقوب دو روایت موجود است. اول روایت تاریخ سیستان که طبری ووفیات الاعیان وزین الاخبار تاحدی موید آنست دوم روایت ابن اثیر و ابو الفداء. بنا بر روایت اولی یعقوب بن لیث در ربیع الاول سنه ٢٥٨ از سیستان بعزم محاربه با پسر رتبیل حرکت نموده بزابلستان رفت و پسر رتبیل را که در قلعه ای لامان پناهنده شده بود اسیر گرفت. سپس براه بامیان به بلخ که در آنوقت بدست داود بن العباس بود رفته شهر و کهندژ را بتصرف خود در آورد و از آنجا بهرات باز گشت. طبری هم برسبیل استطراد باین لشکر کشی اشاره نموده روایت فوق را تائید میکند، چه در حوادث سنه ٢٥٧ مینویسد که در ربیع الاول رسول یعقوب آمد با تحف و هدایا و بتها و اظهار نمود که یعقوب آنرا از کابل گرفته است و باز در حوادث سنه ٢٥٩ مختصر اشاره میکند که یعقوب از بلخ بقهستان آمد. ازین معلوم میشود که یعقوب اولا بکابل رفته از انجا اصنام را بحضور خلیفه فرستاد و بعد به بلخ لشکر کشیده و بخراسان مراجعت کرده است. عبارت وفیات الاعیان که مینویسد در جمادی الاخر سنه ٢٥٨ از احوال یعقوب به بلخ به بهرام خبر رسید و از انجا در ذی القعده ٢٥٩ به نیشاپور آمد (١) نیز تا حدی موافق بروایت فوق است. روایت دیگر که ابن اثیر اظهار نموده اینست که یعقوب بدوا به بلخ رفته پس از تصرف شهر مذکور و تخریب ابنیه آن بکابل لشکر کشیده و رتبیل را اسیر و اصنام او را غنیمت گرفته براه بست به سیستان مراجعت کرده است. روایت اولی که تاریخ سیستان و طبری ذکر نموده قویتر و صحیح تر است. تاریخ سیستان حرکت یعقوب (١) وفیات الاعیان ص٤٧٣ جلد ١ --- page 198 --- (١٦٤) را بعزم زا بلستان ربیع الاول سنه ٢٥٨ می نویسد. اما ابن اثیر وطبری و ابوالفداء جمله در حوادث سنه ٢٥٧ ذکر نموده اند و وفیات الاعیان میگوید که در جمادی الاخر ٢٥٨ از احوال یعقوب به بلخ خبر رسید. چون ثابت است که سال بعد یعنی در ٢٥٩ یعقوب به نیشاپور لشکر کشیده وسلسلۀ طاهریان را منقرض نموده و بعد از مراجعت کابل و پیش از فتح نیشاپور نیز وقایعی ذکر نموده اند بقرینۀ قوی معلوم میشود که یعقوب در ٢٥٧ از سیستان حرکت نموده در اواخر ٢٥٨ یا اوایل ٢٥٩ از بلخ بهرات مراجعت نموده است . این سفر یعقوب و کارنامه هائی که در ضمن آن رو داده منجر بسقوط دولت رتبیل شاهان گردید از اعاظم حوادث تاریخ افغانستان بشمار میرود زیرا باین ترتیب دورۀ فطرت طولانی که مقارن ظهور اسلام و دراثر نفوذ آن در حواشی غرب وشمال مملکت روداده منجر بظهور يك نوع ملوك الطوایفی گردیده بود خاتمه یافت . آخرین نمایندۀ قرون اولی از بین رفت ويك دولت متحد جدیدی بدست عناصر اجنبی پل بهمت بعضی طبقات ملی که با مدنیت و تهذیب جدید آشنایی یافته بودند جانشین آن گردید و راه نفوذ مدنیت جدید اسلامی بطرف براعظم هندوستان مفتوح شد چنانچه دولت های ملی ها بعد صفاریان از قبیل سامانیان و غزنویان و امثالهم ازین واقعه استفاده معتنا بها کردند . فتح نیشاپور و انقراض طاهریان در شعبان سنه ٢٥٩ یعقوب در سیستان بعزم نشاپور حرکت کرد و چنان نمود که بطلب عبدالله بن صالح سجزی می رود را جمع بعبدالله مذکور و موجب عداوت او با یعقوب گردیزی شرح ذیل را می نویسد (ص ٧) : «وعبدالله بن صالح سجزی و دو برادر او فضل و ابا یعقوب حرب افتاد و عبدالله مر یعقوب را شمشیری بزد خسته کرد و هر سه برادر بدین سبب از سیستان برفتند --- page 199 --- (١٦٥) و پیشها ر محمد بن طاهر آمدند به نیشاپور یعقوب نامه نوشت و ایشانرا باز خواست ومحمد بن طاهر بار نداد و یعقوب بطلب ایشان بخراسان آمد ورسولی نزدیک محمد بن طاهر فرستاد چون رسول یعقوب بیامد و بارخواست حاجب محمد گفت باریست کنه امیر خفته است رسول گفت کسی آمده کش از خواب بیدار کند : تاریخ سیستان واقعه فرار عبدالله را از سیستان ذکر نموده اما بعلت آن اشارتی نکرده است طبری و ابن اثیر هم واقعه را باختصار ذکر نموده اند بهرحال معلوم میشود که درین موقع اداره امور طاهریان در اثر نفاق و عیاشی امرا بقدری ضعیف گردیده بود که توان مقاومت را با یعقوب و لشکر فاتح او نداشتند لهذا محمد بن صالح در صدد مصالحه برآمده و بدرآوزراء و اعیان دربار خود را باستقبال یعقوب فرستاد و سپس خود شخصاً نزد او شتافت یعقوب او را با تمام خواص خانواده طاهر بند نهاده به سیستان فرستاد و باین طریق امارت طاهریان که مدت ٥٤ سال بر خراسان و سیستان و کرمان حکمرانی نمودند منقرض شد. سفر گرگان پس از فتح نیشاپور به یعقوب خبر رسید که محمد بن عبدالله و برادوانش بگرگان نزد حسن زید علوی امیر آن ولایت پناهنده شده اند لهذا به تعقیب شان بدان سمت لشکر کشید یعقوب قبلاً بحسن بن زید نوشت که عبدالله سجزی را به او تسلیم نماید اما حسن از قبول این امر اباء نموده تلاقی طرفین در حوالی شهر ساری رو داد حسن منهزم گردیده بجبال دیلم رفت و ساری و آمل بدست یعقوب افتاد معلوم میشود کینه یعقوب با عبدالله بی اندازه شدید بود که بفتح طبرستان اکتفا نکرده بسر زمین دشوار گذار دیلم لشکر کشید مگر در نتیجه بارانهای متوالی قسمت بزرگ عساکر او بقول طبری و ابن اثیر که خالی از مبالغه نخواهد بود چهل هزار مرد تلف گردید یعقوب مجبوراً بخراسان باز گشته --- page 200 --- (١٦٦) چون شنید که عبدالله از دستلدمی عامل ری پناه برده است بمشار الیه پیغام تهدید آمیزی فرستاد عبدالله را مطالبه کرد صلد می عبدالله و برادرانش را تسلیم او نمود وبقول تاریخ سیستان یعقوب ایشانرا امر بقتل داد جمله این وقایع باتفاق مورخین در سنه ٢٦٠ اتفاق افتاده است. سفر فارس پس از فراغت از مهم عبدالله سجزی وفرستادن سر عبدالرحمن خارجی به بغداد که قبلان کر گردید یعقوب بن لیث به سیستان مراجعت کرد اما در آنجا دیر اقامت نکرده در شعبان سنه ٢٦١ بطرف فارس لشکر کشید درین موقع ولایت فارس بدست محمد بن واصل بود که در سنه ٢٥٧ بکرمان پذیره یعقوب آمده بود چون در آن موقع یعقوب عزم سفر کابل داشت او را بحال خود وا گذاشت در عین حال محمد از اطاعت خلیفه سرباز زده لشکریان او را که بقیادت عبدالرحمن بن مصلح وطا شتمور پسر کوبی او آمده بودند منهزم گردانیده در ولایت فارس مستقل گردید . چون یعقوب بفارس رسید محمد بن واصل از در مسالمت پیش آمده قاصدی نزد او فرستاد و عهد اطاعت را تجدید کرد. اما پس از اندک مدتی از این فکر باز گشته خواست یعقوب را غافل گیر نموده از میان بردارد لهذا غفلتاً بر وهجوم برد بروایت تاریخ سیستان یعقوب عمداً از روی حیله خود را بقاصد او ضعیف نمود تاها قی الضمیر طرف معلوم شود. بهر حال در جنگی که رو داد محمد بن واصل سخت منهزم شده اکثر لشکریان او تلف گردید و خود با تنی چند بسواحل خلیج فارس پناه برد . یعقوب بر خزاین او که در قلعه خرمه جمع نموده بود و بقول طبری به چهل ملیون درهم بالغ می‌شد دست یافت . بنا بروایت تاریخ سیستان در همین سال بعضی از افراد محمد بن واصل را دستگیر و به یعقوب تسلیم نمودند. اما دیگر مورخین این نکته را ذکر --- page 201 --- (١٦٧) نه نموده بلکه در حوادث سنه ٢٦٣ و ٢٦٤ باز بمحاربا تی بین این دو نفر اشاره می کنند و روایت قوی تر آنست که محمد بن واصل درین موقع بدست یعقوب نیفتاده است روابط یعقوب درین موقع با مقام خلافت خوب نبود بقول طبری (۱) و وفيات الاعيان (٢) بعد از انقراض طاهریان معتمد از پیشرفت کار یعقوب اندیشناک گردیده بحجاج و نجار بغداد اطلاع داد که تصرف یعقوب برخراسان برخلاف میل او بعمل آمده و امر امن يعقوب نمود. لهذا يعقوب ليث كه از ابتدا حسن نظری با خلفای عباسی نداشت از فارس بطرف خوزستان لشکر کشید و بعراق عرب نزديك شد معتمد سخت مضطرب گردیده اسمعیل بن اسحق قاضی را با لوای خراسان، طبرستان، گرگان، فارس، کرمان و سند و شحنگی بغداد نزد او فرستاد و موفق در بغداد مجدداً حجاج و نجار راجمع نمود از عنایات امیر المومنین در حق یعقوب بایشان اطلاع داد که خبر مذکور بزودی با کناف منتشر شود و آتش غضب یعقوب فرونشیند این مسئله را تقریباً تمام مورخین ذکر نموده اند اما معلوم نیست در خفا چه مطالبی در کاربود که یعقوب قانع نگردیده بطرف بغداد لشکر کشید تاجائی که از بعضی حکایات منصوب به يعقوب و كلمات او که در موقعش خواهد آمد استنباط می شود پسر ليث چندان حسن نظری با خلفای عباسی نداشته لهذا مشكل است طوری که بعضی سعی نمودند و این لشکر کشی اورا بطرف بغداد محض شرفیابی بدربار خلافت تصور نمود «لابد خیالی در سر داشته که با وصف تقاضاهای مکرر خلیفه ازین عزم منصرف نگردیده و حتی حاضر بود بزور شمشیر شرف حضور را حاصل نماید. واقعه دير العاقول مورخین عرب این واقعه را که باعث نجات خلافت عباسی گردید بشرح وبسط تمام ذکر نموده اند. (۱) طبری حوادث سنه ٢٦١ (۲) وفیات الاعیان ص ٤٧٤ ج ٢ --- page 202 --- (١٦٨) چون یعقوب به واسط رسید در بین موالی یعنی لشکریان غیر عرب خلافت که در سر من رای ساخلو می بودند اضطرابی تولید گردیده گفتند ما بر موافقتی در کار است که یعقوب از اقصای بلاد به بغداد می آید و ابداً کسی مزاحم او نمی شود این مسئله بجرئت خلیفه افزوده عزم مقابله را جزم کرد و از سر من رای به دارالخلافة بغداد آمده موفق برادر خود را که مردی با کفایت و شجاعت بود موظف بترتیب لشکر نمود و گویند برای تشجیع سپاهیان خرقه حضرت رسول (ص) را بیرون بر آورده در محضر عام یعقوب را لعن کر دو سعی نمود که با ین محاربه سیاسی صبغه مذهبی بدهد . بتاريخ يك شنبه ٢ رجب ٢٦٢ تلاقى طرفين بمقام اسطريد واقع در نزدیکی دير العاقول (و قصر شيرين حالیه) روداد . موفق که قائد لشکریان خلافت بود ، در قلب جا گرفت و میمنه را بموسی بن بغی و میسره را بمسرور بلخی سپرد . یعقوب بعجله سبقت کرده میسره و میمنه ابو احمد را درهم شکست و چند تن از قوای لشکر خلافت بقتل رسیدند اما باقی لشکریان ثبات ورزیده موفق برای تشجیع ایشان سر خود را برهنه نموده بمیدان در آمد و فریاد کشید «انا الغلام الهاشمى» و بشدت حمله برده نایره قتال گرم گردید . بعضی از بزرگان عسکر یعقوب مثل محمد بن کثیر بقتل رسیدند و بعضی در آخر روز متزلزل گردیده بعسا کر خلیفه پیوستند بقیه عساکر تاب مقاومت نیاورده رو بفرار گذاشتند . یعقوب با مشتی از خواص خود سخت جنگ کرد و بقولی درین روز سه زخم برداشت اما عاقبة الامر مجبور بر جعت شد و غنايم فراوان از اموال و مواشی در میدان حرب باقی گذاشت که موالی غارت کردند . بعضی نوشته اند که در آخر روز موفق آب انهار را بر لشکر یعقوب جاری نموده و بيك سبب شکست او این امر گردید اما تفصیل آن در دست نیست. بروايت اكثر مورخين محمد بن طاهر آخرین امیر سلسله طاهریان که --- page 203 --- (١٦٩) در قید یعقوب بود نیز درین روز از دست او نجات یافته و خلیفه او را خلعت و شمشکی بغداد عنایت کرد. روایت فوق را اکثر مورخین عرب از قبیل طبری، ابن خلکان و ابن اثیر ذکر نموده مسطورات ایشان تقریباً مشابه و موافق همدیگر است اما مولف تاریخ سیستان و گردیزی بر آنند که یعقوب عزم جنگ نداشت وحتی موفق او را اغفال نموده بغتتاً حمله آورد و آب دجله را بر عساکر او کشاده باعث تفرق و انهزام ایشان گردید اما بطوری که قبلاً اشاره نمودیم درین صورت اصرار یعقوب برفتن بغداد بر خلاف میل خلیفه امری بس عجیب می‌نماید. موضوع استخلاص محمد بن طاهر نیز در تاریخ سیستان ذکر نشده بلکه در حوادث سنه ٢٥٩ می‌نویسند که یعقوب محمد بن طاهر و خواص او را در زندان بزرگ بدار مسجد آدینه در شهر زرنج محبوس کرد و گو محمد بن طاهر اندر ان زندانست» اما در همان کتاب موقعی که یعقوب از سیستان بعزم آخرین سفر فارس خارج می‌شود (یعنی سفری که بواقعه دیر العاقول منجر گردید) محمد بن طاهر و علی بن الحسین در جمله همراهان او ذکر شده و چون این نکته را با روایت دیگر مورخین مقابله نمائیم تقریباً ثابت می‌گردد که محمد مذکور در واقعه دیر العاقول حاضر و از قید رهائی یافته باشد، تاریخ وقوع این قضایا همان رجب سنه ٢٦٢ است که عظماء مورخین ذکر نموده‌اند. وفات یعقوب بعد از واقعه دیر العاقول یعقوب بخوزستان مراجعت کرده بروایت طبری خلیفه منشور ولایت فارس را به محمد بن واصل فرستاد تا با یعقوب مقابله کند و در سنه ٢٦٢ بین یعقوب و محمد بن واصل و محمد بن لیث با محمد شبویه که از بزرگان اکیراد فارس بود محارباتی ر و داد محمد بن واصل را لشکریان یعقوب اسیر گرفتند و هم معلوم می‌شود --- page 204 --- (۱۷۰) صاحب زنج که آتش فتنه را در عراق برپا نموده بود خواسته با یعقوب طرح اتحاد بریزد اما یعقوب بجواب درشتی درخواست او را رد نموده است. (۱) همچنان رسول خلیفه معتمد را که باستعانت آمده بود با پیغام تهدید آمیزی وا پس فرستاد ( ۲ ) مشغول تهیه لشکر جدیدی جهة حمله بر بغداد بود که بعارضه قولنج مبتلا گردیده در شوال سنه ٢٦٥ وفات یافت. عمرو لیث: چون یعقوب وفات نمود سران لشکر برادرش عمر و را که در جندیشا پور حاضر بود با مارت برداشتند وعلی برادر خود را نیز با و بیعت کرد . اگرچه عمر ولیث هم مردی ماجرا جوو بيباك بود اما تدبیر وسیاست را باشجاعت جمع داشت وچون میدانست که بیگانه علت شکست یعقوب در دير العاقول مقام روحانی خلافت بود که موفق ماهرانه از آن استفاده کرده حتی در صفوف لشکر سیستان هم تزلزل و نفاق وا رد نمود لهذا فوراً با معتمد از در مسالمت پیش آمده باب مکاتبت بین طرفین مفتوح گردید . در بار خلافت که درین موقع ا بیش رفت کار صاحب زنج درعراق سخت نگران بود ازین پیش آمد شاد مان گردیده بلا تعلل شحنگی بغداد وولایت حرمین ومنشور فارس و کرمان واصفهان و گرگان وطبرستان و سیستان وهند وسند را با و فرستاد و در مقابل عمر و متعهد گردید که سالانه بیست ملیون درهم عنوان حق المقاطعه بابت عمل ولایات مذکور (۱) یعقوب بکاتب گفت که بجواب صاحب الزنج بنويسد . « قل یا ایها الکافرون الی اخر سوره . ابن اثیر حوادث سنه ٢٦٢ (۲) چون رسول پیغام خلیفه بیان کرد یعقوب امر داد که شمشیری با قطعه نان و پیاز بیاورند، اشیای مذکور را برسول نشان داده گفت « بخلیفه بگو که اکنون مریضم اگر وفات نمودم از شر همدیگر نجات خواهیم یافت والا با این شمشیر با تو جنگ خواهم کرد یا بمقصد خود نایل خواهم گردید یا با این نان و پیاز عمر خود را بپایان خواهم رسانید . ابن اثیر حوا دث سنه ٢٦٢ --- page 205 --- (١٧١) به بغداد برسانند. این مبلغ در مقابل عواید حقیقی ولایات مذکور چیزی نبود چه تنها عمل ولایت خراسان در عهد طاهریان به سی و هشت ملیون درهم میرسید. باین طریق عمر و خاطر خود را از جانب بغداد آسوده ساخته برفع اغتشاشات داخلی که در اواخر عهد یعقوب وبعد از مرگ او در خراسان رو داد . بمدد همت گماشت باعث فتنه و فساد در خراسان سه نفر بودند. اول احمد بن عبد الله خجستانی که از بندگی با میری رسیده در موقع لشکر کشی یعقوب بکابل ملتزم رکاب برادر او علی بوده و بعد در خراسان بمراتب عالیه رسیده دعوی استقلال کرد. دوم رافع بن هرثمه و سوم ابو طلحه شرکب که شرح احوال هر يك در موقع آن ذکر خواهد شد. عمرو لیث و خجستانی عمر ولیث از فارس بسیستان مراجعت نموده در رمضان سنه ٢٦٦ از این جا بر خراسان لشکر کشید برادرش علی نیز با او بود بدواً خجستانی در نیشاپور محاصره شد اما باثر توطئه او با علی بن لیث عمرو مجبور بترک محاصره و مراجعت بهرات گردید خجستانی متوجه سیستان شد و سعی نمود شهر زرنج را فتح کند مگر در اثر مقاومت شدید اهالی کاری از پیش برده نتوانست و براه قهستان به نیشاپور مراجعت کرد در عین حال عمر و که در هرات اقامت داشته بجلب قلوب دیگر امرای عاصی پرداخته ابو طلحه منصور را که از گردنکشان خراسان و منصوب بخانواده بنی شرکب بود با خود متفق و مامور حرب خجستانی ساخت و خود در ذی قعده سنه مذکورسسیستان مراجعت کرد. سفر اول فارس در محرم سنه ٢٦٨عمر و از سیستان بعزم فارس حرکت نمود چه عمال او در آن ولایت از ارسال وجه المقاطعه غفلت نموده بودند و شکایاتی از بغداد در آن باره میرسید و عمرو میدانست که --- page 206 --- (۱۷۲) حوادث خراسان و هجوم خجستانی بستان از نفوذ او در ولایت فارس کاسته است و درین مسافرت عمرو، احمد بن لیث و عتیق بن محمد را که از بزرگان اکراد و با عث تولید فتنه و فساد در ولایت فارس بودند اسیر گرفته بقتل رسا نید و کدو رت مو فق را از ناحیه رسیدن و جه زابل ساخته در جما دی الآخر سنه ۲۷۰ بستان مراجعت کرد . درین مدت در خراسان دوباره اوضاع مغشوش گردیده خجستانی با گردن کش دیگری موسوم برافع بن هرثمه که او هم از اهل بادغیس و مدتی در خدمت یعقوب بود طرح اتحاد ریخته ابوطلحه شر کب را منهزم گردانیده بود . اما اتفاقاً خود او در ۲۶۸ بدست دو نفر از غلامان خود مقتول و ولایت خراسان بدست رافع افتاد چون عمرو در شعبان سنه ۲۷۰ از سیستان بعزم خراسان حرکت کرد رافع در هرات بوده و پس از مقاومت مختصری بمرور الرود متواری شد ابوطلحه که قبلاً به تخارستان پناه برده بود بخراسان مراجعت کرده چون در راه با رافع بن هرثمه مقابل شد فوراً با او طرح اتحاد ریخت و با اولین فرصت بروشبخون برده عسکرش را محو نمود اما رافع شخصاً از مهلکه نجات یافته به نیشاپور افتاد و ابوطلحه بمرو اقامت اختیار نمود . عمرو که در هرات بود اولاً بر ابوطلحه حمله برده اکثر لشکریانش را بقتل رسانید و خود او را بجا نب خوارزم متواری ساخت بعد رافع را بدرقیشا پور شکست داده و خاطر او نسبتاً از خراسان آسوده گردیده در ذی الحجه ۲۷۱ بستان مراجعت کرد . درین سال میانه عمرو با موفق ولیعهد خلیفه برهم خورد علت این واقعه درست معلوم نیست چه مورخین عرب از قبیل طبری و ابن خلکان و ابن اثیر در ضمن حوادث سنه ۲۷۱ اصل واقعه را بدون تعیین علت باین صورت ذکر نموده اند «معتمد حجاج خراسان را جمع نمود بایشان خبر داد که عمرو لیث را از ولایت --- page 207 --- (۱۷۳) مذکور عزل ومحمد بن طاهر را دوباره در آنجا بر قرار نموده است و امر نمود تا عمرو را بر منابر لعن کنند محمد بن طاهر در هما نسال رافع بن هر ثمه را از جانب خود بر خراسان خلیفه ساخت . بهر حال ساعد بن مخلد وزیر که شاید آزردگی خلیفه از عمرو هم بسعایت او بوده باشد احمد بن عبدالعزیز سپه سالار فارس را بر علیه عمرو اغوا نموده خود نیز بكمك او با لشکری گران حرکت کرد و عمر و جهة مقابله ایشان از سیستان بفارس لشکر کشید اما قبل از وصول او بين محمد پسرش که بر مقدمۀ لشکر بود و ترك بن الجساس سر لشکر عساکر خلافت جنگی رو داده بر و ایت طبرى وديكر مورخين عرب محمد بن عمرو منهزم وسه هزار نفر از لشکریان او اسیر دشمن گردید وقاری بدست عرب افتاد بعد ازین واقعه عمر ولیت در صدد ترتیب لشکر دیگری برآمده ابو طلحه شرکب که سپه سالار خراسان بود نیز با و ملحق شد و در ٢٧٤ بفارس لشکر کشید پسرش محمد در مقدمه لشکر بود و بر اثر او ابو طلحه را فرستاد اما این شخص که در تمام عمر با احدی راه راست نرفته بود فوراً بعسکر موفق ملحق شد و عمرو مجبور گردید که بکر مان و از انجا بسیستان مراجعت نماید در راه پسرش محمد بیمار گردیده وفات کرد و عمرو ازین واقعه سخت متاثز گر دید .ا ما مو فق که بالشکری گران بمقا بلۀ او بر آمده شاید خیال استیصال خانوادۀ صفاری را در سر داشت با ثر حوادث شام و لشکر کشی حما رویه بن احمد طولون امیر مصر بطرف عراق مجبور بمراجعت گردیده پس از چار سال مخالفت دولت صفاری دوباره طریق مسالمت پیش گرفت و رسو لی با عهد و خلعت و لواء بسیستان فرستاده ولایت فارس و کرمان و خراسان را درین نوبت به ده ملیون در هم یعنی نصف مبلغ سابقه با عمرو مقاطعه کرد عمرو نیز هدایائی گرانبها به بغداد گسیل نمود که در اثر آن --- page 208 --- ( ١٧٤ ) باهر موفق نام اورا برهمه علاقه ها و مطردها وسراها و درخانه هاود کان ها برنبشتند اما معلوم می شد که این همه محض مصلحت ودفع الوقت بودچون در ٢٧٥ ابن ابی الساج بر طولونیان غلبه یافت وازطرف دیگر از فرار علی بن الليث وعصيان او برعمرو به بغدادخبر رسید در شوال سنه ٢٧٦ مو فق بلا درنگ اسم عمرو را از اعلام محو کرده مرسی مفلمی را بفتح فارس مامورنمود عمرو نیز بالشکر آراسته ازسیستان با نظرف حرکت نموده درذی الحجه سنه ٢٧٦ بنزدیك اصطخر تلاقی طرفین رو داد و موسى مغلوب وا کثر افراد لشکر او مقتول و متواری گردید. پس از آن در محرم ٢٧٧ عمرو داخل شیراز گردیده امر داد نام موفق را که بحيث و لیعهد خلافت بر منا برياد می شد از خطبه بیفگندند . بعد احمد بن عبدالعزيز بن ابی دلف را که بجنگ او ما مو ر گردیده بود نیز مغلوب کرداسرا و و غنایم زیا دبس ت آورد و تا اهواز پیش رفت . بنابروایت تاریخ سیستان اسمعیل بن بلبل كه وزیر موفق بود در غیاب اوبعمرو نامه نوشته از راه مسالمت اورا وادار نمود که از اهواز به فارس مرا جعت کند و در همان آوان موفق نیز در صفر ٢٧٨ وفات یا فت . اما دیگر مورخین ازین اقدامات اسمعیل بن بلبل ذکری نکر ده اند چون موفق که مدت مدیدی ولی عهد وحاكم مطلق امور خلافت بود وفات یافت پسرش ابوالعباس ملقب به المعتضد با الله بمقام ولایت عهدجانشین او گردیده في الفور اسمعيل بن اسحاق قاضی را باخلعت ولوای فارس، كرمان وكل خراسان نز د عمر و فرستاده منصب شحنگی بغداد را باو بازداد و اجازه نمود که دو باره اورا درحرمین خطبه کنند ضمناً به عمر وپیغا م داد که باید بدفع واقع بن هرثمه که در خراسان اقتدار تمام یافته بود بپردازد عمرو لیث که باین طریقه بالاخره ازجانب فارس آسوده گردید بسیستان مراجعت نمود --- page 209 --- (١٧٥) از آنجا درغره ربیع الاول سنه ۲۸۰ بعزم جنگ رافع بر آمد. اما رافع بن هر ثمه در مدت هشت سالی که عمر و در فارس مشغول کشمکش با مقام خلافت بود میدان را خالی و فرصت را مغتنم دانسته بدو ارقیب خود ابی طلحه شرکب را از خراسان طرد وولایت مذکور را کاملاً بتصرف خود در آورد وسپس با محمد بن طاهر که خلیفه منشورخراسان را باو بازداده بود داخل مذاکره گردیده در سنه ۲۷۱ از او حق نیابت حاصل کرد و بولایات مجاور بقای تجاوز گزارده بین او وحسن ومحمد بن زید علویان طبرستان واقعه روداده روز بروز بقوت وشرکت رافع افزوده می شدو گرگان وری را بخراسان ضمیمه نمود. تا اینه که در سنه ۲۷۹ چون معتمد بمقام خلافت جانشین عم خود معتمد گردید از رافع در خواست نمود که بعضی از قرای ری را تخلیه نماید مشارالیه که بقوت وعدة خود سخت مغرور بود از قبول این امر استنکاف نمود و در نتیجه معتضد او را از ولایت خراسان عزل نمود وبشرحی که گذشت عمرورا مامور بدفع غایله او ساخت. چون عمرو از سیستان برسید رافع خود را در بین سه دشمن محصور دیده بعجله با علویان طبرستان مصالحه کرد و از آنجا بگرگان جهت مقابله عمر ویار گشت. ضمناً از اطاعت خلیفه عباسی بکلی سرباز زده حتی بروایت تاریخ سیستان « علامت های سیاه را که شعار عباسیان بود بعلامت سفید علویان تبدیل کرد » در ربیع الاخر سنه ۲۸۰ بین طرفین در نزدیکی نیشاپور حربی صعب روداد رافع بهزیمت رفت وعلاوه بر اسراء وغنایم زیاد معدل ولیث پسران علی بن لیث نیز بدست عمر و اوفتادند. رافع بطرف ابیورد رفته چون شنید که عمرو می خواهد سر راه او را بسرخس بگیرد از بیراهه مجدداً به نیشاپور حمله برده آنشهر را تصرف نمود . اما عمر و بزودی باو در رسیده بدو أرافع محاصره شد و سپس جنگ دیگری روداد رافع منهزم گردیده --- page 210 --- (١٧٦) واکثر سران لشکر از یعمر رویوستند و خود او با تقی چند از خواص بجانب خوارزم متواری گردیده در شوال سنه ٢٨٣ بدست عامل ابو لابت بقتل رسید . عمرو سر او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و بروایت کامل (۱) در اشهر بمعرض نمایش گذاشته شد. بطوری که در فوق متعرض گردیدیم پس از جنگ اول نیشاپور محمد بن لیث پسران علی بن لیث بدست عمرو افتادند. اما راجع بشخص علی و عاقبت کار او روا یات مختلف است. بنابر قول طبری را فع او را در سنه ٢٧٨ بقتل رسانید (جلد ٧ ص ١٨٢ ) اما کامل گوید که در ٢٨٠ بری وفات یافت تاریخ سیستان از وفات علی ذکری نکرده در موقع اسارت دو پسرش بدست عمرو می نویسد « ولیث و معدل را هر دو پسر علی لیث را اسیر کرد و بنیشاپور آورد و هر دو را بنواخت و خلعت داد و نیکوئی گفت پس گفت عمر و سوی پدر روید . گفتند نه ما بند گانیم اینجا میباشیم پدر خود بیاید » ازین عبارت معلوم می شود که درین تاریخ علی باید زنده بوده باشد مزید بر ان موقعی که خبر اسارت عمرولیث به سیستان رسیده از انتخاب جانشین او سخن می رود باز این عبارت را می آورد : «و علی بن اللیث بسیستان نهان بود و سبکری سر با او یکی داشت . . یکی گفت طاهر باید دیگر گفت نه علی باید که او خود و صی یعقوب بود » جنگ بلخ واسارت عمرو لیث : بروایت کامل ابن اثیر و گردیزی و وفیات الاعیان چون عمر سر را فع بن هرثمه را به بغداد فرستاد، در بدل این خدمت منشورها و واء النهر را از معتضد مطالبه کرد معلوم می شود که خلیفه نظری بان سامان داشته راضی (۱) ص ١٨٣ جزو ٧ --- page 211 --- (۱۷۷) نبوده ماوراءالنهر نیز ضمیمه قلمرو صفاریان گردد. اما بهر صورتی بود عمرو بوعد یا وعید عهد ولایت مذکورو احاصل نموده و لشکر جراری بقیادت محمد بن بشر که از معتمد ترین خاصان او بود و علی بن شیروین از خراسان بطرف بخارا ارسال کرد اسمعیل بن احمد پادشاه سلسله سامانیان که درین موقع بر ماوراء النهر حکومت می کرد از آب آمو گذشته برین عسکر هجوم آورد و در شوال سنه ۲۸۶ آنرا سخت منهزم گردانید گویند ششهزار تن از لشکریان عمرو درین جنگ کشته شدند که محمد بن بشر در آنجمله بود و علی بن شیروین اسیر گردید چون خبر این شکست به عمرو رسید سخت خشمگین گردیده لشکریان شکست خورده را ملامت ساخت و امر داد که فی الفور ساز و برگ سفر ماوراءالنهر آماده نمایند گردیزی می نویسد که «چون نشکادلی کرد گفتندای امیر ازین نیکوتر مایده بزرگ بخته اند و ما هنوز يك كاسه خورديم هر که مرد است گوشو باقی بخور» بهر حال عمر ولیث با لشکر و سلاح اراسته و آلات بسیار و ابهتی تمام رو به ما وراء النهر نهاد مورخین گویند که احمد بن اسمعیل با ین جنگ رضایت نداشت و چند دفعه به عمرو پیغام فرستاد که «همه عالم اسلام در دست تست و ما در آن طمع نداریم این يك گوشه ماوراء النهر را بگذار و بگذر» اما عمرو قبول نکرده ببلخ رفت و میخواست از امو بگذرد که احمد پیش دستی نموده با لشکری انبوه در مقابل او ظاهر شد و عمرو در شهر بلخ حصاری گردید با لاخره در ربیع الاول سنه ۲۸۷ جنگ مختصری رو داد لشکریان عمرو منهزم گردیدند اسپ او در باطلاق یا جوی بند شده سپاه احمد در رسیدند و او را اسیر گرفتند راجع به کیفیت و تاریخ تحقیقی اسارت او راویات مورخین معتبر اندك اختلافاتی دارد من جمله تاریخ بخارا از زبان خود از می نویسد : « گفت همی تاختم اسپم فروماند و من بر اسپی سوار بردم که پنجاه --- page 212 --- (۱۷۸) فرسنگ رفتی و بسیار آزموده بودم امروز چنان سست همی رفت که خواستم که فرود آیم پایهای او بیدی فرو شد و از اسب فر و افتادم و از خویش نو مید شدم دو غلام قصد من کردند» . تاریخ این واقعه را نیز فرسخی جمادی الاول ۲۸۸ ضبط کرده اما اصح روایات همان است که بالا ذکر شد . چون عمر ودستگیر شد اسمعیل بن احمد او را به سمرقند که مرکز سلطنت آل سامان بود برد و خبر واقعه را بمعتضد انگارش کرد خلیفه شادمانی زیاد نموده ذريعة عبد الله بن الفتح عهد و خلعت ولوای خراسان را به اسمعیل فرستاد و اشناس را که از خدام خاص او بود برای آوردن عمرو با او همراه کرد اشناس مذکور عمرو را در ربیع الاخر یا جمادی الاخر سنه ۲۸۸ مقید و محبوس داخل بغداد نمود در موقع ورود به بغداد عمرو بر شتری سوار بود که قبلا خود خلیفه هدیه نموده بود و یکی از شعرای عرب در آن باره قطعه مغزی سروده است . مولف تاریخ سیستان می نویسد که چون اسمعیل سامانی عمرو را بسمرقند برد اولا به بیست و پس به ده ملیون در هم غرامت موافقه نمودند که چون مال مذکور از سیستان بر سر عمر و مستخلص شود اما نوادگان عمر و که درین موقع بر سیستان تسلط داشتند از پرداخت این مبلغ استنکاف نمودند تا رسول خليفه بطلب عمر و به سمرقند رسید و اسمعیل از قبول حکم سر پیچی نتوانسته عمر و را با او فرستاد اما در خفا چنان مواضعه کردند که عمر و را با اندك محافظين براه سیستان ببرند تا اگر کسی برای استخلاص او اقدام نماید ملامتی بر امیر سامانی وارد نگردد مگر در راه احدی اقدام بخلاص او نکرد و چون اشناس خادم خلیفه ازین امر اظهار تعجب نمود عمر و گفت «من بر سر پادشاهان چون استاد بودم بر سر کودکان چون کودکان از دست استاد --- page 213 --- (۱۷۹) رها یابند کی خواهند که باز آنجا نشینند؟ اما این روایت بنظر سخیف میرسد چه اولاً در سیستان علاوه بر نوادگان عمر و که ممکن است ایشان را بکودکان تشبیه نمود عدۀ کثیری از ابنای اعمام اوحاضر و صاحب قدرت و مکنت زیاد بود اگر کار عمرو بغر امت راست می شد محال بود می گذاشتند در اسارت بمیرد و ارسال عمرو براه سیستان نیز حقیقت ندارد. چون عمرو به بغداد رسید در امر معتضد محبوس گردید اما دیری نگذشت که خلیفه سخت مریض گردیده بقول طبری (حوادث سنه ۲۸۹) وابن اثیر در شدت مرض صافی خرمی را که از خاصگانش بود بخواست و بیدست برچشم و دست دیگر بر گلوی خود نهاد اشاره برینکه مروبك چشم را گردن بزن اما صافی مذکور چون مرگ خلیفه را نزدیک بیدید مرتکب این امر نگردیده چون مکتفی پسر و جانشین معتضد به بغداد رسید احوال عمرو را از قاسم بن عبد الله وزیر جویا شد و از زنده بودن او اظهار شادمانی کرده می خواست با او فیلوکی کند اما وزیر را آن حال خوش نیامد در حال امر داد تا عمرو را بکشند اگر این روایت صحیح باشد تاریخ وفات عمر و ۸ یا ۹ جمادی الاولی ۲۸۹ است که روز دخول مکتفی به بغداد میباشد (ابن اثیر ص ۲۰۴ جزو ۷) باشکست و اسارت عمر و دوره قدرت و شوکت خانوادۀ صفاریان بپایان رسید ازین تاریخ به بعد سلطنت ایشان دو چار وضع وفترت و بازیچۀ دست شهزادگان نالایق و خدام خاین قرار میگیرد و بزودی جای خود را بدولت جوان آل سامان که در آنطرف آب آمو تاسیس شده متدرجاً بر تمام خراسان (بمفهوم عام) پهن گردید میسپارد ازین نظر انقراض آل صفار در مسیر تاریخی افغانستان چندان تغیر بزرگی وارد نکرده بلکه مسئلۀ مهم احیای مملکت و توحید آن که یعقوب و عمر ولیث قدم اول را در راه وصول به آن برداشته بودند بذریعۀ سلسله جدید سامانیان بپایۀ تکمیل میرسد اکنون میرویم که دورۀ فترت --- page 214 --- (۱۸۰) آل صفار و تحول سلطنت را به سامانیاں مطالعہ كنيم . امارت طاهر بن محمد بن عمرو چون عمرو لیث بدر بلخ اسير شد دو نواده او طاهر و یعقوب پسران محمد بن عمرو (متوفی در سنه ٢٧٤) با ديگر بزرگان سیستان براه هرات بشهر زرنج باز گشته زمام امور مملکت را بدست گرفتند . احمد بن شهفور بمقام وزارت رسید اما بزودی او و برادرش محمد که هر دو از سرداران و بزرگان دربار عمرو بودند بدسیسه سبکری غلام کشته شدند و عبد الله بن محمد میکال وزارت یافت در محرم سنه ۲۸۹ چون خبر مرگ عمرو به سیستان رسید طاهر با ماری نشست و در همان سال برای انتظام امور فارس با لشکری گران به آنسمت حرکت نمود چه از قراین معلوم میشود که خلیفه مکتفی با الله که تازه جانشین پدر خود گردیده بود میخواست ولایت فارس را خاصه خود نماید و چون طاهر با امراء و لشکریان خود به آن ولایت متوجه گردید بدرا لصفیر از جانب خلیفه برسالت نزد او آمده پس از مذاکرات زیاد بالاخره مکتفی منشور فارس را بنام طاهر صادر نمود و مشار الیه در رجب سنه ۲۹۱ بسیستان مراجعت کرده سبکری غلام را بولایت فارس باز گذاشت طاهر بن محمد مردی عياش و مصرف و بی تدبیر بود چون خاطرش از فارس فراغت یافت در سیستان بلهو و لعب مشغول شد و امور مملکت و لشکر و هالیه را بکلی مهمل گذاشت و تمام اوقات خود را صرف شرب و لهو وطرح قصور و بساطین می کرد و وجوه هنگفتی را درین راه بر باد می نمود در نتیجه تمام امور مملکت مخصوصاً مالیه مختل گردید . از یکطرف عواید نقصان پذیرفت و از طرف دیگر در نتیجه اسراف و تبذیر جنون آمیز امیر خزانه بکلی تهی گردید چون سبکری از فارس وجوه کافی ارسال نمیکرد و طاهر و برادرش یعقوب که در امور سلطنت با او شريك و در اخلاق و عدم لیاقت شبیه بود جهة اخذ مالیات مسافرتهای --- page 215 --- (۱۸۱) متعددی بطرف بست و رخج بعمل می آوردند. در سنه ۲۹۲ طاهر مسافرتی هم بطرف فارس نمود اما سبکری او را بحیله باز گردانید و خود در ولایت مذکور بافراغت خاطر واسة قلال تمام حکومت میکرد. در سنه ۲۹٥ لیث بن علی بن اللیث برا در زاده یعقوب لیث که در فارس با سبکری نقاضتی حاصل نموده بود با تفى چند سیستان مراجعت کردوچون پریشانی اوضاع و تباعد بزرگان را از طاهرو یعقوب مشاهده کرد بطمع امارت افتاد و پس از اندک کرو فر مردمان زرنج با او متفق گردیده شهر را باو تسلیم نمودند و طاهر ویعقوب بعزم استمداد از سبکری بطرف فارس حرکت کردند (٢٩٦) اما چون بولایت مذکور رسیدند بالاخره چشمان ایشان باز گردیده دانستند که دست امید بطرف شخصی دراز نموده اند که باضمحلال سلطنت ایشان کمر بسته و قبلاً با مقام خلافت درین با ره مو افقه کر ده ناچار مهیای حرب گردیدند اما امرای لشکر از سبکری رشوه گرفته آندو برادر را بدون حرب به مشارالیه تسلیم کردند و سبکری برای جلب التفات در گاه خلافت آنا نرا مقید و محبوس به بغداد فرستاد. طبری وابن اثیر اسارت این دو برادر را مختصراً درحوادث سنه٢٩٦ ذکر نموده اند . لیث بن علی معروف بشیر لباده : لیث ابن علی که سیستا نیا ن اورا به نسبت لباده سرخ که روز ورود بشهر در برداشت شیر لباده نام نهاده بودند در جمادی الاخر سنه ۲۹۲ به تخت امارت نشست و اواثر بدفع غالب برادر سبکری که حاکم زا بلستان بود پرداخته لشکری بقیادت برادر خو د معد ل با نطرف فرستاد و غالب را اسیر گرفت. قرار روایت تاریخ سیستان . معدل بغزنین رفت و سنجك را بكشت پس از آن بین او ولشکر یان سنجك جنگها روداد لیث از سیستان بكمك برادر --- page 216 --- (۱۸۲) اشکر فرستاد و آن کار بصلح راست کرداند و معدل و علی بن الحسن درهمی بسیستان باز آمدند در ربیع الاول سنه سبع و تسعین و مأتین (۲۹۷) و پاره ها از بست و رخج کشاده گشت بر لیث علی ، متاسفانه معلوم نشد که سنجک مذکور که بود و در کدام ناحیه حکومت یا سلطنت داشت احتمال ضعیف میرود که از بقایای شاهان کابل بوده باشد اما برای تائید این حدس عجالتا دیگر قرینه و دلیلی موجود نیست و هم از عبارت فوق که عیناً نقل نمودیم معلوم میشود خراج کابل که مدتی قطع گردیده بود در باره جاری شده است . پس از فراغت از مهم غالب در سنه ۲۹۷ لیث بن علی بفارس لشکر کشید در بدو امر غلبه حاصل نموده سبکری را شکست داد و شیراز و اصطخر را متصرف گردید . اما سبکری که در درگاه خلافت طرفداران زیاد داشت از علی بن محمد الفرات وزیر مقتدر استمداد نموده مشارالیه مونس خادم را با عسکر کافی بمدد او فرستاد . هر چند لیث سعی نمود از مداخله مقام خلافت جلوگیری نماید سودی نه بخشید و در اقدامی که برای شبیخون به عساکر خلافت بعمل آورد به بیراهه افتاده اکثر لشکریان و مواشی او تلف گردید و عاقبت جنگ سختی بین طرفین روداده که در ان لیث بن علی اسیر شد و او را به بغداد فرستادند . امارت محمد بن علی بن لیث : چون این خبر به سیستان رسید ابوعلی محمد بن علی بن لیث که در شهر زرانج بود بامارت نشست و برادر دیگر او معدل نیز از فارس مراجعت کرده با و پیوست . بروایت تاریخ سیستان محمد برای جلوگیری از نفاق و جنگ داخلی برادر خود را حبس نمود اما در دیگر کتب تاریخ این مسئله بنظر نرسید . بلکه بروایت ابن اثیر معدل با مارت نشست --- page 217 --- (۱۸۳) و برادر خود محمد را برای جمع عسکر به بست فرستاد . علاوه تا تاریخ سیستان در دو جای (ص۲۸۹) اسم این شخص را محمد بن اللیث ضبط نموده که غلط صریح است. بهر حال مقتدر خلیفۀ عباسی چون ولایت فارس را از دست آل صفار بیرون کشید برای اضمحلال قطعی خانوادۀ مذکور عهد و لوای سیستان را با حمد بن اسمعیل سامانی فرستاد او را بفتح ولایت مذکور تحريك و تشویق نمود در سنه ۲۹۸ احمد سامانی لشکر جراری بقیادت حسین بن علی المرورودی بسیستان فرستاده شهر زرنج محاصره گردید. درین موقع معدل به شهر و محمد بن علی به بست بود. درعین حال احمد سامانی شخصاً متوجه بست گردیده پس از جنگ مختصری محمد را اسیر نمود و در ذی الحجه همان سال (۲۹۸ هجری) معدل نیز شهر زرنج را تسلیم کرد. باینطریق پس از (۵۱) سال نام آل صفار در سیستان از خطبه افتاد، سیمجور دواتی را که سیمجوریان که مدتها از جانب امرای سامانی بر خراسان حکومت نمودند بر ولایت سیستان حاکم گردید و احمد سامانی از بست بهرات مراجعت کرده معدل بن علی را با خود برد . انقراض سلسلۀ صفاریان سیزده سال طول کشید . درین مدت سیستان گاهی بدست آل سامان و گاهی در تصرف عمال خلافت بوده احیاناً شورشهائی رو میداد و زمام امور بدست ماجراجویان و آشوب طلبان می افتاد . پس از آن در سنه ۳۱۱ هجری یکی از عم زادگان یعقوب موسوم به ابوجعفر احمد بن محمد بن خلف بن اللیث بامارت سیستان رسید . امیر ابوجعفر مذکور و پسرش خلف بن احمد مدت ۸۲ سال دیگر در سیستان و بعضی نواحی آن حکومت نمودند تا اینکه خلف در دوازدهم صفر ۳۹۳ بسلطان محمود غزنوی تسلیم شد . اما چون حوادث مذکور مربوط بدیمشر ادوار تاریخ افغانستان --- page 218 --- (184) یعنی دوره سامانیان و آل ناصر است از ذکر آن ازین فصل منصرف شدیم. نا گفته نماند که مدتها پس از امارت خلف و انقراض شاخه دوم امرای صفاری یعنی در عصر ایلخانیان بسال 635 هجری شخصی موسوم به شمس الدین علی بن منصور در سیستان با مارت رسیده خود را از احفاد امرای صفاری قلمداد کرده است و اخلاف او مدتها در آن ولایت حکمرانی کرده اند که شرح احوال ایشان در سلسله این تاریخ در موقعش مذکور خواهد شد. صنایع و ادبیات معلوم است که نفوذ و انتشار اسلام در تهذیب و مدنیت ملل مفتوحه تطور عمیقی وارد نموده موجب امتزاج مدنیت های مختلفه و ترکیب مدنیت های جدیدی گردید و علوم و ادبیات ملل مذکور نیز در تحت تاثیر این عامل قوی به صبغه اوی درآمد . اما در اوائل امر تسلط ادبی عرب مانند غلبه سیاسی آن بتفاوت درجات در بین ملل مغلوب قطعیت داشت . چنانچه تا ظهور صفاریان در سیستان و دیگر نقاط خراسان که بدست مجاهدین اسلام کشوده شده بود زبان عربی زبان رسمی و تالیفات و تحریرات و تعلیم و تعلم کاملا بزبان مذکور بود و نه تنها مهاجرین عرب بلکه شعراء و علماء و مولفین وطنی نیز بزبان عربی تالیف و تصنیف میکردند که امثله آن در کتب تاریخ مسطور است. اما آهسته آهسته با افول نفوذ سیاسی خلافت سلطه ادبی عرب نیز رو بزوال گذاشت و از امتزاج آن با زبان و ادبیات محلی ثقافت و ادب جدیدی ظهور نموده بمرور زمان نضج و قوام کافی حاصل کرد و چون در عصر صفاریان استقلال سیاسی خراسان تامین گردید ادب و ثقافت جدید نیز وسعت یافت. --- page 219 --- (١٨٥) اگر چه مورخین را در مورد تاریخ و محل پیدایش شعر فارسی و اینکه اولین شاعر این زبان کیست اختلافات زیاد است اما اگر اشعار هجائی قدیم را که از حیث وزن وقافیه با شعر فارسی حقیقی تفاوت فاحش دارد با پاره اشعار وجملاتی که بر سبیل تضمین و تلمیح در اشعار شعرای قرن دوم عرب ذکر گردیده کنار بگذاریم بظن غالب ونزدیك به یقین می‌توان گفت که شعر فارسی بمعنی صحیح کلمه در عصر صفاریان وبه تشویق موسس دولت ایشان ظهور نمود. چنانچه تعصب وطنی وکینه یعقوب با بیگانگان معروف است تاریخ سیستان درین باره گوید: « پس شعراء او را (یعنی یعقوب را) شعر گفتندی بتازی: قد اکرم الله اهل المصر والبلد بملك یعقوب ذى الافضال والعدد چون این شعر برخواندند او عالم نبود در نیافت. محمد بن وصیف حاضر بود ودبیر رسایل او بود وادب نیکو دانست وبدان روزگار نامه پارسی نبود پس یعقوب گفت چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟ محمد وصیف شعر پارسی گفتن گرفت واول شعر پارسی اندر عجم او گفت و پیش ازو کسی نگفته بود که تا پارسیان بودند سخن پیش ایشان بروه باز گفتندی برطریق خسروانی وچون عجم بر کنده شدند وعرب آمدند شعر میان ایشان بتازی بود و همگنانرا علم و معرفت شعر تازی بود و اندر عجم کسی برنیامد که او را بزرگی آن بود پیش از یعقوب که اندر و شعر گفتندی مگر حمزه بن عبدالله الشمری و او عالم بود و تازی دانست شعرای او تازی گفتند و سپاه او بیشتر همه از عرب بودند و تازیان بودند چون یعقوب زنبیل وعمار خارجی را بکشت و هری بگرفت و سیستان و کرمان و فارس او را دادند محمد وصیف این شعر بگفت : --- page 220 --- (١٨٦) ای امیری که امیران جهان خاصه و عام بنده و چاکر و مولای تو باشند و غلام از لی خطی در لوح که ملکی بدهید با بی یوسف یعقوب بن اللیث همام بلتام آمد رتبیل ولتی خورد بلشک لقره شد لشکر رتبیل و هبا گشت کتام امن الملک بخوا فدی تو امیرا به یقین با قلیل الفئة کز داد در ان لشکر کام عمر عمارتر اخواست وزرو گشت بری تیغ تو کرد میانجی بمیان ددو دام عمر او نزد تو آمد که نوچون نوح بزی در آ کا ر تن او سرا و یاب طعام این شعر دراز است وها اندکی یاد کردیم و بسام کور د از آن خوارج بود که بصلح نزد یعقوب آمده بودند چون طریق وصیف بدیداند و شعر شعرها کفتن گرفت و ادیب بود و حدیث عماز اندر شعر یاد کند : هر که بسو د او بدل متهم بر اثرد صوت او کرد نعم عمر ز عمار بران شد بری کنا وی خلاف آورد نا لا جرم دید بلا بر تن و برجان خـ ویش گشت بعا لم تن او د را لم مکه حرم کرد عرب را خدای عهد ترا کرد حرم در عجم هر که در آمد همه باقی شدند باز فنا شد که بدید این حرم باز محمد بن مخلد هم سگزی بود مردی فاضل بود و شاعر ، نیز پارسی گفتن گرفت و این شعر را بگفت : جز تو نزاد حوا و آدم نکشت شیر نهادی بدل و برمنشت معجزه پیغمبر مکی تو ئی بکنش و بمنش و بگو شت فخر کند عمار روزی بزرگ کوهما نم من که یعقوب کشت پس از ان هر کس طریق شعر گفتن بر گرفتند.'' اهمیت و قدامت ماخذ طرز ابتدائی و نسبتاً خام بعضی ترکیبات و جملات و بالاخره کثرت اشارات وقوعی بحوادث و رجال وامکنه عصر تقریباً هیچ شبه در صحت انتساب اشعار فوق باقی نمی گذارد و چون اشعار دیگری --- page 221 --- (۱۸۷) باین تفصیل و قرائن قویه بدست نیست که بیشتر ازان بزبان فارسی سروده شده عجالتاً می توان قرار ادعای مولف تاریخ سیستان سه فقره شعر فوق را قدیمترین شعر فارسی محسوب نمود . شعر پشتو نیز در عصر صفاریان دریکی از مراکز مهم نهضت ایشان یعنی شهر بست پرورش یافته و باستناد کتاب نفیس پته خزانه که در آن تحقیق و تصریح شده یکی از قدیمترین و فصیح ترین شعرای پشتو زبدة الفصحاء ابو الهاشم ابن زید سر وانی بستی معاصر یعقوب و عمرو بود مشارالیه مدتی در بغداد مشغول تحصیل علوم بوده بعد بوطن خود مراجعت کرد و در سنه ۲۹۷ هجری در آنجا وفات یافت، نمونه اشعار او اینست: ژبه هم ښه وینا کاندی چه ئی وینه د خاوند په لاس کی زر او درهمونه ژبو رور له ورخی وینا ئی اوری د درهم د خاوندان تل وی په ویاړونه که در هم ئی ځنی ورک سو سی اتلی پر اری شی وی په خړو پیژندونه ابوهاشم علاوه بر اشعار کتابی هم در علم فصاحت و بلاغت بنام وسالو وزمه نسیم و بسکستان داشته که اگر بدست آید غنیمت بزرگی خواهد بود. اما از جمله صنایع آنچه بطور قطع در عصر صفاری ها رونق زیاد داشته فن معماری بوده است اما در دوره اول یعنی سلطنت یعقوب و عمرو توجه دولت بیشتر به عمرانات عام المنفعه بود از قبیل پل ها و راه ها و خصوصاً بندها و انهار رو دهیرمند زیرا بطوری که در قسمت اداره و مالیات خواهیم دید وجوه زیاد برای این امور تخصیص داده بودند و در نتیجه این توجه سیستان یکی از پر حاصل ترین مناطق خراسان بود . علاوه تاً عمرولیث آبادی های زیادی بداخل شهر زرنج هم نموده مانند بازار و مسجد جامع و امثال آن اما اخلاف او طاهر و یعقوب بیشتر به تعمیر قصور و بساتین مولع بوده اند چنانچه تاریخ سیستان تعمیر چندین قصر و باغ را در بست و قصر بو الحسنی --- page 222 --- (۱۸۸) را در زرنج بایشان نسبت داده با تاسف می گوید چنمان مالی درین راه تلف شد که خزانه تهی و امور مالیه مملکت مهمل گردید. چون متاسفانه تمام اثار مذکور در اثر غارت تیمور و انهدام بند های هیرمند از بین رفت و تا کنون چیزی سالم بدست نیا مده ر ا جمع بسبک و خصوصیات معماری این دوره عجالة چیزی اظهار نمی توان کرد. اداره و مالیات در عصر یعقوب وعمر ولایت مقام وزارت که تقریباً با ریاست وزرای عصر جدید مطابقت میکند وجود نداشت زیرا شخص شاه علاوه بر قیادت لشکر به دیگر شئون مهمه دولتی هم رسید گی میکرد و خاصه توجه او بامور سیاست و مظالم یعنی رسید گی بعر ائض رعا یا و فوائد عا مه معطوف بوده . در موقع حرب عادة شخص شاه قیا دت لشکر را بد ست می گرفت مگر در محار بات كوچك وبي اهميت و در ایام صلح بديوان مظالم نشسته بعرایض و شكايات رعایا رسید گی می نمود (تاریخ سیستان) اما بعد از امارت عمر و نوادگان او این رویه را ترك گفته امور مهمه دولت را بوزیران سپردند و يك علت انحطاط ایشان خیانت وزرای مذکور و دسایسی بود که در اثر ضعف اداره در دربار روداد. دولت صفاری دارای عسکر منظم دایمی بود که حقوق افراد آن مرتباً از خزینه دولت تادیه میشد ابن خلکان در سیرت عمره می نویسد که در هر سه ماه قشون خودراسان میدید واول شخصاً بمیدان بر آمده اسب و سلاح خود را عرضه میکرد و حقوق خود را که عبارت از سه صد درهم بودباز یافت میکرد بعد دیگر صاحب منصبان و افراد على الترتيب از نظر او گذشته حقوق خو درا اخذ میدادند وا گر د رمر کو ب و سلاح شخصی قصوری بنظر میرسید از اخذ حقوق محر و م می شد. یعقوب لیث عیار ان سیستان --- page 223 --- (۱۸۹) را که گروهی مقتدر و مستقل بودند هم جزء لشکر ساخته به این وسیله از اخلال امنیت در داخل مملکت خصوصاً پایتخت جلوگیری نمود تشکیلات مهمه دولتی عبارت بود از ۱- دیوان مظالم که رئیس آن سالانه بیست هزار در هم مرسوم داشت و بعرایض رعایا رسیدگی میکرد یعقوب و عمرو در موقع فراغت شخصاً این وظیفه را انجام میدادند (تاریخ سیستان ص ٢٦٥ و ٢٧١) ٢- دیوان خراج (مالیه) که رئیس آنرا بندار می نامیدند و مرسوم او و دبیرانش سالانه پنجاه هزار درهم بود. ٣- ولایت شرطه (انضباط) رئیس آن سالانه سی هزار درهم مرسوم داشت. ٤- دیوان اساسی که دبیر آن محمد بن وصیف بود دیگر اجزای دولت از قبیل عوانان (قوة مجریه قانون) عرفیان (رؤسای بلدی) مقربان رجاسوسان و غیره نیز مرسوم معین داشتند. در موقع که شاه از پایتخت خارج می شد يك نفر را وکیل مختار امى ساخت بلکه عادة دو یا بیشتر وکیل معین میکرد و کما رحکومت و لشکر و خراج و مراسم مذهبی را بین ایشان تقسیم میکرد (تاریخ سیستان ص ٢١٦ و ٢٤٧) همچنان در مراکز مهمه ولایت وظائف را تقسیم میکردند تا از خیانت عمال جلو گیری شده باشد. عواید دولتی اگرچه در کتب تاریخ عواید دولتی صفاریان بصراحت ذکر نشده اما از تفصیلی که بعضی از مولفین از قبیل ابن خلدون و قدامه ابن جعفر بن بغدادی و ابن خرداذبه راجع بمالیات ممالک اسلامی در دورۀ صفاریان یا قریب بان داده اند و تطبیق آن با وسعت و وفور دولت آل صفار می توان به پارۀ نتائج تخمینی و اجمالی واصل شد لیکن قبلا لازم است که حدود دولت مذکور را تا حدی معین نمائیم. --- page 224 --- (۱۹۰) دولت صفاری در عصر اعتلای خود یعنی در دورۀ اخیر سلطنت یعقوب و تقریباً تمامی دورۀ عمر و شامل ولایات ذیل بود ۱- سیستان (باشمول بست و رخج) ۲-خراسان خاص۳- کرمان ۴- فارس ۵- خوزستان واهواز. خراج ولایات مذکور در اواسط قرن سوم یعنی در عصر سلطنت یعقوب قرار حساب ابن خرداد به قرار ذیل بود. ۱ خراسان ( بمعنی خاص) ٤٤٬٨٠٠٬٠٠٠ درهم ۲ اهواز ۳۰٬٠٠٠٬٠٠٠ " ۳ فارس ٣٣٬٠٠٠٬٠٠٠ " جمع ١٠٧٬٨٠٠٬٠٠٠ درهم نقره مولف مذکور از سیستان و کرمان ذکری نکرده اما خوش بختانه قدامه ابن جعفر و ابن خلدون این نقیصه را رفع می کند. بقول قدامه بقول ابن خلدون کرمان ٦٬٠٠٠٬٠٠٠ درهم ٤٬٢٠٠٬٠٠٠ درهم سیستان ١٬٠٠٠٬٠٠٠ " ٤٬٠٠٠٬٠٠٠ " جمع ٧٬٠٠٠٬٠٠٠ " ٨٬٢٠٠٬٠٠٠ " اگر از بابت این دو ولایت بطور اوسط (٨٬٦٠٠٬٠٠٠) درهم بجمع فوق اضافه نمائیم عدد (١١٥٬٤٠٠٬٠٠٠) درهم بدست می آید پس رویهمرفته بطور اجمالی می توان گفت که عواید سالانه دولت صفاری در عصر اعتلاء آن از صد ملیون در هم متجاوز بوده است سوای مال غنیمت وخزینه هائی که در محاربات بدست می افتاد. این مبلغ که بباید حداقل عواید سالانه تلقی شود بحساب ۲۰ درهم يك دینار که در نیمۀ دوم قرن سوم هجرت معمول بوده مساوی ٥ ملیون دینار --- page 225 --- (۱۹۱) می شود باچنانچه جرجی زیدان در کتاب مدنیت اسلام می حساب نموده دو نیم ملیون لیره انگلیسی مصارف دراوایل تشکیل دولت صفاری مصارف درباربسیار قلیل بوده چه سلاطین بسادگی بدون تجملات بیهوده زندگی میکردند. بالعكس وجوه زیاد به لشکر و لشکر کشی صرف می شد، معذالك سلاطین مذکور بعمران مملکت وامور فوائد عامه خصوصاً کشیدن نهرها و بستن بندها و آبادی راهها توجه داشتند و مبالغ خطیری در آن راه بذل می نمودند تاریخ سیستان می نویسد که تنها در ولایت مذکور سالانه سی هزار درهم برای جلوگیری از تجاوز ریگ براراضی آباد و پنجاه هزار در هم برای بستن بندهای آب و ۲۵ هزار درهم (یا هر چه بیشتر لازم میشد) جهة پلها، جویها، معبر کشتیها در هیرمند تخصیص داده بودند واگر جائی بغریق خراب میشد به نفقه دولت آباد میکردند . و هم ذکر کرده اند که عمرو در مدت سلطنت خود هزار رباط بنا کردبدون پلها و میلهای بیابان (تاریخ سیستان ص ۲۶۸) : اما در دورهٔ اخیر اوضاع مالی مملکت خراب گشته از یکطرف عواید نقصان پذیرفت و از طرف دیگر نوادگان عمر و مبالغ هنگفتی را صرف تعمیر قصور وبساتین و دیگر لهو ولعب نمودند و بقدری در بیهوده خرجی مبالغه کردند که خزانه تهی گردیده اسباب انقراض آن دولت معظم فراهم شد. --- page 226 --- قسمت چهارم سامانیان تالیف احمد علی محبی --- page 227 --- [BLANK PAGE] --- page 228 --- (۱۹۲) قسمت چهارم سامانیان بلخ ماوای اصلی سامانیان بلخ معمورۀ دنیای قدیم که اساس و تهداب آنرا بزرگترین مرد دنیای آنروز (جمشید- یما) سر سلسلۀ پیشدادیان به امر اهورا مزدا و بدست خود گذاشت، از آن به بعد زادگاه صدها نفر از شاهان مقتدر و گیتی ستانان نامی گردید. هر کدام از این جهانداران سالیان دراز بريك حصۀ وسیع دنیای معلوم آنزمان، با کمال عدل و دادفرمانروایی کرده اند. این شهر بشهادت منابع موثق تاریخی در مرور اعصار و دهور، فرزندان لایق و گزیده بسیار پرورانیده و بجهان تقدیم داشته است. شرح خدمات و کار نامه های درخشان آنها كه توام با نتایج قیمت داری در اعتلای جهانیان بوده، زیب صفحات تاریخ است. می بینیم پیشدادیان که دوره ای بنام در تاریخ کشور دارند، در رو بکار آوردن مدنیت، عدل و داد و تهذیب آریایی سعی فراوان میکنند، بد نبال ایشان خانوادۀ مشهور کیانی از همین خطه برخاسته، بدخواهان را منکوب و در راه ابقای رسوم باستان جهد بلیغ مینمایند. دستۀ کیانی اسپه، خانواده اینکه از کیانی ها منشعب شده بودند در امور کشور داری رسم نوینی که يك جهان شکوه و جلال از آن پدیدار بود، با خود می آورند. --- page 229 --- (۱۹۳) زرتشتر سپنتمان در همین شهر در دورهٔ ویشتاسپه یکی از پاد شاهان این سلسله، ظهور کرده و باعث ایجاد عمده ترین تحول معنوی در دربار آریایی میگردد . نقش این شهر کهن در سر نوشت زمانه های پیش از اسلام بصورت مبسوط و مفصل در مجلدات اول و دوم تاریخ افغانستان نگارش یافته، با مراجعه به آن از چگونگی بحدی زیبا اطلاع خواهید یافت. گرچه این دیار عظیم الشان به کرات مورد حمله و عبور مهاجمین مختلف قرار گرفته، ضربت های مهلک بان وارد آمده و عمران و آبادی آن دستخوش ویرانی و تباهی، گردید، معهذا امتیاز پروردن گوهر های نایاب از جنس آدمی را از دست نداده و بیش از دیگر دیار شرق حتی نسبت به دیگر شهر های آریائی کهن و خراسان جوان، در تقدیم رجال و نوابغ حصه گرفته است . باید دانست که «بلخ الحسناء» دردورهٔ اسلامی نیز عظمت دیر ینه را تا اندازه ای از دست نداده وبحیث یکی از بلاد عمدهٔ خراسان آنروز وافغانستان امروز موجودیت خود را حفظ کرده است. در همین دوره فرزندان لایقی تقدیم جامعه نمود که هر یک آنها در رشته های مختلف علم وادب غوص و فحص کرده و در حصهٔ بالا بردن سطح فرهنگ، اصلاح امور اجتماعی، پدید آوردن شان وشوکت برای خود وهموطنان خود و بالاخره کمک به فرهنگ و ادب جهانی خدماتی شایسته نموده اند. از همین جاست که عبد الله پدر بوعلی سینا بر میخیزد، ابو معشر، ابو شاور ابوالموید، شهید، دقیقی و عنصری و.... تقریبأ در يك دوره، در آن سر زمین چشم میگشایند و در محیط فضل آن بکمال میرسند . همچنانکه در شقوق مختلف علم و فرهنگ مشعل دارانی از بلخ --- page 230 --- (١٩٤) برخاستند، درميدان جهان گشايى وسياست نيز فرزندى بدنيا آمد كه احفاد جليل او بيشتر از صدسال با كمال قدرت حكمرانی كردند. تا ريخ نام اين شخص شخيص را در دفتر جاويد خود «سامان خداء» ضبط كرده. دوره فرمانروايی اين سلاله پاك نهاد از لحاظ بسط عدل وداد، تأمين آسايش مردم، رواج علم و معرفت، رو بكار آمدن شعرای نامى وحماسه سرايان ملى زبانزد خردمندان جهان گشته و فصلی برازنده در تاريخ افغانستان بیادگار ماند. --- page 231 --- (١٩٥) سامانیان و امرای خراسان پیش از خروج ابومسلم خراسانی هنگاميكه هنوز خلافت در دست امویان بودو اسد بن عبد الله القسری از جانب ( هشام بن عبد الملك ) بر خراسان حكومت داشت سامان خدا در بلخ حاکم بود . گويند انقلابی در شهر رخ داد واسد ألقسری در فرونشاندن آن باسامان خدا كمك نمود . از آن به بعد سامان خداء بلخی کیش زردشتی خود را رها نمو ده و بدین مبین اسلام گرایید. مصاحبت اسد بر حاکم بلخی تأثير زیاد وارد آور ده و او را در سلك ارادتمندان و دوستان کشید بحديكه سامان خداء بعد از فوت اسدالقسری بیاد او یکی از فرزندان خود را بنام وی موسوم ساخت . این اسد صاحب پسرانی رشید و بكمال گردید . فرزندان وی در هنگام ولايت عهدی مأمون بما يدو خواست او در رفع فتنه خراسان كمك مؤثر کرده شهرت خوبی برای خود کمائی کردند و مخصوصاً مأمون ، كفايت و شجاعت فطری ایشا نرا به نظر خوب ديده بدانها احترام زياد قائل شد وقتيكه وليعهد برای احراز مقام خلافت جانب بغداد می شتافت غسان بن عیا د را والی خراسان مقرر کرده و بدو سپرد تا فرزندان اسد را به حکومتهای ا يالات منصوب دارد همان بود که بعد از آن پسران اسد به مراتب عالی رسیدند و هر کدام شان يك حصه از خاکهای ماوراءالنهر وخراسان را زیر فرمان گر فتند نوح ابن اسد كه مردی دارای صفات عالی بود وقوت كافي بهمرسانده بود بحكومت سمر قند منصوب شد. یحیی پسر دیگر حکومت چاچ ( شاش ) و اسپيجاب را اختيار کرد. اومردی بی باك و صاحب قوت بود و استعداد زياد برای فرمان روایی داشت . الیاس كه حكومت هرات وخاکهای مجاور آنرا اداره میکرد مردی آزموده و باجرئت بود. لا کن احمد که حكومت فرغانه یافته بود از دیگران بزرگتر ، دلیرتر زورمندترو دانا تر ببار آمده بود . --- page 232 --- (١٩٦) طاهریان هرات و آل سامان با تفصیلیكه در فصل طاهریان نوشته آمده در سال ۲۰٥ طاهر ذوالیمینین از طرف مأمون بولایت خراسان مامور گردید. وی در ربیع الاخر ۲۰٦ به مرکز فرمانروایی خود (مرو) آمده به رتق و فتق امور ممالک وسیع خراسان پرداخت . كردار و رفتار پسران اسد سامانی كه حكومت سمرقند ؛ چاچ و اسپیجاب ، فرغانه و هرات را داشتند مورد پسند خاطر او قرار گرفته و هیچكدام آنها را تبدیل و یا بركنار نكرد تا اینكه در ۲۰۷ وفات یافت و پسرش طلحه بروی كار آمد . با روی كار آمدن طلحه ساحه حكمرانی الیاس وسعت اختیار كرد باین معنی كه طلحه در هنگام خروج خود از سیستان بعزم جانشینی پدر ، آنجا را به اختیار الیاس گذاشت . الیاس در سال ٢٤٢ وفات یافته و ابراهیم پسرش نزد طاهریان مقام و مرتبت بیشتر كسب كرده و برتبه سپهسالاری ایشان رسید . بعد از وفات الیاس حاكم هرات، ساحه حكمرانی پسران سامانی به حدود ماوراءالنهر منحصر مانده و از بین شان اقتدار احمد كه نسبت بدیگران بكار آمده تر بود محكمتر شده و نفوذ او علاوه بر سمرقند و فرغانه بر كاشغر و تركستان تا نزديك سرحد چین رسید . احمد هفت پسر داشت باین ترتیب : نصر ، ابویوسف یعقوب ، ابوزكریا یحیی ، ابوالاشعث اسد ، ابوابراهیم اسمعیل ، اسحق ، ابوغانم حمید . احمد در هنگام پیری نصر فرزند مهتر را به نیابت خود گرفته و اجرای اكثر امور را بدوش او گذاشته بود تا اینكه در سال ٢٦١ چهره در نقاب خاك كشیده و نصر جای او نشست . --- page 233 --- (۱۹۷) نصر برادر کهتر خود اسمعیل را در کشف تربیت خود گرفته بود و او را عزیز و محترم میداشت هنگامیکه نامه مردم بخارا مبنی بر انتصاب حاکم بدوبارا و رسید اسمعیل را بدین امر شایسته یافته و او را بدانجا فرستاد نصر در سال ۲۷۲ هنگامیکه رافع بن هرثمه (۱) از وی استمداد کرد اسمعیل را با چهار هزار سوار به كمك او فرستاد و رافع توانست بو طلحه (۲) خلیفه عمرو را برجای خود بنشاند (۳). این عمل باعث دوستی بین اسماعیل و رافع بن هرثمه گشته بحدیکه رافع در برابر خواهش اسماعیل حاضر شد بدون چون و چرا خوارزم را بدو واگذ ار شود (٤) نتایج این نزدیکی را ضمن و اقعات دوره اسماعیل مفصلتر مطالعه خواهیم کرد. طاهریان در طول دوره حکمر وایی خودها بانيك اندیشی که هر کدامشان نسبت به دودمان نجیب سامانی خراسانی داشتند امور آنطرف دریای آمو را تقریبا بشکل مستقل به آنها واگذاشته و متعرض نمی شدند . بعد از اینکه در سال ٢٥٩ این خانواده پس پا شد و نوبت به صفاریان رسید واقعاتی بین آنها رو نما گردید که در موقع آن نگاشته خواهد شد. (۱) رافع بن هر ثمه از اهل بادغیس هرات است وی پس از خجستانی حکومت خراسان را بدست گرفت و در جنگی که با عمر ولیث نمود شکست خورد مجدداً از طرف معتمدبن طاهر خلیفه خراسان گردید و در سال ۲۷۱ از محمد بن طاهر حق نیابت حاصل کرد وقتا که از امر معتضد خلیفه عباسی سر پیچید خلیفه عمر و را مامور دفع او ساخت و در نتیجه از عمرو شکست خورده و به خوارزم متواری شد و بدست محمد بن عمر و الخوارزمی در سنه ۲۸۳ کشته شد. (۲) ابو طلحه منصور شرکبی برادر یعمر بن مسلم است که بدست احمد خجستانی کشته شد گویند بوطلحه در صباحت و ملاحت بی نظیر و غولها بر سر جمال وی ریخته شده. بوطلحه یکی از گردن کشان خراسان بار آمده با خجستانی جنگ های بسیار کرده بالاخره بخدمت عمر وليث در آمد مستفاد از پاورقی تاریخ سیستان ص ۲۳۸ (۳) تاریخ سیستان ص ٢٤٤ (٤) روضة الصفا خاوند شاه ص ١٢ج٤ --- page 234 --- (۱۹۸) اسماعیل عادل مؤسس دولت آل سامان امیر ماضی ابو ابراهیم اسماعیل بن احمد مؤسس و پایه گذار حکومت باشکوه سامانی در ربیع الاخر سنه ۲۳۴ در شهر فرغانه (پدرش در آنوقت حکومت آنجا راداشت ) بدنیا آمد . وقتا که پدر بزرگوارش چهره در نقاب خاک کشید اسماعیل نزد برادر مهتر خود نصر مقا م و مرتبت بزر گتری پیدا کرد هنگامیکه رسولان مردم بخارا و نامه های التماس آمیز شان مبنی بر انتخاب حاکم دربار نصر رسید . اسماعیل که جوان رشید ۲۱ ساله ای بود بیشتر ازدیگران به این امر مناسب و موزون مینمود . باید دانست که بخارا درین وقت از دست آشوبها و فتنه های پیروان مقنع (سپید جامگان) و تاخت و تازهای مکر رو متوالی متهاجمین سخت ترین ضربتها را دیده و احتیاج شدید به حامی مهربان وعادل داشت این بود که مردمان شهر و اهل علم و صلاح از بو عبدالله فقیه پسر خواجه بو حفص کبیر خواهش کردان تا عقده کار شانرا بکشاید . ابو عبدالله که مرد هوشیار و از صلحای خراسان بود دفع فتنه و آشوب راجز بدست فرزندان سامان خداه که در ماور النهر در شهر های سمرقند و فرغانه حکومتی درست کرده بودند نمی دید. بنا بر آن از حکمر وای سمر قند طی نامه عریض و طویلی که بدست قاصدان و رسو لان معتبر فرستاده بود خواهش انتصاب فردلایقی از خاندان سامانی را برای اداره شهر بخارا نمود . اسماعیل بر گزیدۀ دربار نصر در شعبان ۲۶۰ به کرمینه در نواحی نزدیک بخارا رسید و در هلۀ اول از لحاظ کمی خدم وحشم چندان راضی نبود --- page 235 --- (۱۹۹) به شهریکه نمیدانست مردمان آن با وی چگونه رفتار خواهند کرد داخل شود. خصوصاً اینکه حسین بن محمد خارجی قدرتی در آنجا بهم رسانده بود از اینرو داخل شدن اسماعیل به شهر دوسه روز طول کشید و قاصدانی بین امیر جدید و بزرگان شهر ردو بدل شد. بدواً قرار دادند که امیری بخارا اسماعیل را باشد و حسین بحیث خلیفهٔ او کار کند. اسماعیل به استظهار ابو عبدالله که پیشتر از او اسم بردیم داخل شهر گردید و متعاقب آن حسین بن محمد خارجی دستگیر و زندانی شد. امیر چندی در مرکز امارت جدید توقف کرده و به کار اصلاح خرابی های وارده افتاد و بعداً برای يك سفر سیزده ماهه به سمر قند شتافت. در این سفر از طرف برادر به خوشرویی استقبال نشد تا اینکه به شفاعت عبدالجبار بن حمزه و محمد بن نوح برادر با او بر سر مهر آمد و با شوکت و دبدبهٔ زیاد در حالیکه خود امیر او را تا نواحی بیرون شهر بدرقه میکرد آهنگ بخارا نمود و در این وقت عصمت بن محمد المروزی بحیث وزیر و فضل بن احمد المروزی دبیری مقرر شده بودند. مقارن ورود امیر اسماعیل یکی از دزدان و راهزنان از رندان و اوباشان روستا چهار هزار مرد را جمع کرده و مصمم حمله بر شهر بود. امیر حسین بن العلا را که صاحب شرطهٔ بخارا بود بدفع آنها مامور کرد این فتنه بزودی فرونشانده شد. متعاقب آن خبر حملهٔ حسین بن طاهر اطابی مسموع افتاد و اسماعیل شخصاً بمقابل او شتافته و سپاه دو هزار نفری طاهر را هزیمت داد. امیر سامانی با وسعت نظری که در این موارد داشت اسرای جنگ را عوض توبیخ از عنایت خود برخوردار ساخته و ایشانرا با جامه های نوین کرباسی به خانه هایشان فرستاد. --- page 236 --- (٢٠٠) قرار بود اسماعیل هر سال پنچصد هزار درم خراج بخار اوا به برادر خود نصر بپردازد اما امیر که مردی رعیت پرور و رحیم دل و با فتوت بود رضا نداد خراج با مالیه اینکه از اهالی شهر و قصبات تا بعه وی بدست می آید بدیار دیگری برود ولو در رأس آن ملك برادر مهترش قرار داشته باشد، وی سخت کوشا بود تا مبالغ خراج صرف اعمار و اصلاح خرا بیهای وارده شهر گردد. باینصورت فرستادگان نصر از بخار ا دست خالی رفتند وصفای بین دو برادر بهم خورد، ترتیبات احضار عسکر شروع گردید، نامه ها به فرغانه چاچ فرستا ده شد و برای تجهیزات سپاه دستوراتی اصدار یافت، نصر ب سپاه گران بادو برادر دیگر خود ابو الاشعث اسد و ابو یوسف یعقوب بعزم تنبیه اسماعیل آمدند. امیر جوان که میخواست جانب برادر را نگهدارد صواب ندانست در برابر سپاه او به مقاتله آغاز دلذا شهر را ترك گفته و به فرب رفت و نصر بدنبال او تا بیکند شتافت پهلو نشینان و تملق گویان دربار نصر موقع را مغتنم شمرده و دوستی اسماعیل را باراقم بن هر ثمه برای نصر خطرناك جلوه داده و با و قضیه را چنان فهماندند که اسماعیل در فکر بر انداختن حکومت نصر میباشد، سعایت ایشان در موقعی چنین که اسماعیل از پرداخت خراج سر باز زده بود در نصر کار گر افتاد و او را بیشتر بدبین ساخت ، وی از احمد پسر خود كمك خواسته و عازم کر مینه شد. اسماعیل نیز که در بیابانها سر گردان بود بفکر چاره افتاده و خواست از قوت و اقتدار دوست خود رافع استفاده کند. حمویه بن علی کوسه را که یکی از خدمتگاران صدیق او بود مامور این مهم گردانید، رافع هم آمادگی خود را اعلام داشته و آهنگ آمست کرد. --- page 237 --- (۲۰۱) دریمیه راه حمويه متوجه زيادتی سپاه رافع گرديده فكر كرد مبادا چشم زخمی به مخدومان او از طرف رافع برسد . لذا پیشنهاد کرد که « صلاح نيست دوستی در جنگ بین دو برادر سهیم شود همان بهتر که برادران را با هم آشتی دهی.» این تدبیر عاقلانه مفيد واقع شد و برادران با وساطت رافع با هم صلح کردند . شروطی چند بر اسماعيل تحميل شد از آنجمله اينكه خطبه بنام نصر بن احمد و اسحق بن احمد خوانده شود و اسماعيل بحيث عامل خراج در بخارا کار کند و سالی پنجصد هزار درم بدهد . پانزده ماه گذشت و باز اسماعيل حاضر به پرداخت وجه نگرديد بار دیگر آتش نفاق زبانه کشید و نصر بنای حمله را گذاشت . این بار امير جوان حاضر شد شمشیر را با شمشیر جواب گويد بنا بر آن به طوايس رفت، جنگ شدید و سختی اندر پیوست و اسحاق بن احمد تاب مقاومت بخود ندیده رو بگریز نهاد و ابوالاشعث برادر دیگر نصر که از ملتزمین رکاب بود تا سمرقند عقب نشینی کرد مرتبه دوم ابوالاشعث حمله را از نجن شروع کرد و فتوری در لشکر اسماعيل رو بداد اما خود اسماعیل مردانه استاد و از جای خود تکان نخورد. مردمان قليلي منجمله سيماء الكبير با وی ماندند . اسماعیل قبل از انقضای وقت شیرازه جمعیت پراکنده را با وضعی نیکو وصل کرد و مهیای مقابله شد. امیر نصر به بنجن رفته و شکست و ریخت لشکر را درست کرد و اسحق نيز از فربر باز آمد هر دو لشکر باهم مصاف دادند و فتح نصيب اسماعیل گردیده و نصر گرفتار شد. امير جوان از روی نجابت و شرافت ذاتی حرمت برادر اسیر را نگهداشته نزد وی از اسب پیاده شد و پای برادر را بوسه داد و از تقصیرات گذشته عذر خواست و بحدی در فروتنی مبالغه کرد که امر بر نصر مشتبه گردید. --- page 238 --- (۲۰۲) اسماعیل برادر خود نصر را با عزت تمام روانه سمرقند گردانید و سیما الکبیر یکی از معروفان شهر را با چندین تن دیگر بهمرکابی او موظف ساخت دیگر تا آخر عمر نصر از اسماعیل تقاضای خراج و مالیه نکرد و مؤدت کامل در بین شان برقرار بود. در ۲۷۹ که نصر بدرود جهان گفت اسماعیل به سمرقند شتافته بر تمام ماورالنهر دست یافت و از جانب خود احمد پسر نصر را خلیفه سمرقند گردانید. در محرم ۲۸۰ امیر بحرب طراز یکی از علاقه های ترکستان رفت و رنج بسیار دید تا آن شهر کشوده شد امیر آن اسلام آورد و کلیسای بزرگ آنجا را مسجد جامع ساختند (۱) خلل بهم افتادن اسماعیل و عمرو لیث عمر و بن لیث سیستانی که اکثر حصه های خراسان چون سیستان بست رخج (قندهار) هرات، نیشاپور، مرو، کابل بامیان غزنه بلخ و غیره را تحت تصرف خود داشت و هر آن سلطه او بیشتر میشد. بعد از غلبه یافتن بر رافع بن هرثمه و فرستادن سر او به بغداد میخواست نماینده خود را برای ضبط و ربط خوارزم بفرستد که اطلاع یافت اسماعیل سامانی وقتاً عاملی از جانب خود بدانجا گماشته. شرح قضیه از این قرار است: پیشتر از نزدیکی رافع و اسماعیل حرفی بمیان آمد و روایت تاریخ سیستان را در حصه كمك خواستن رافع از نصر و ماموریت یافتن اسماعیل با چهار هزار نفر به پشتیبانی او متذکر شدیم و هم این نکته که رافع در برابر خواهش اسماعیل حاضر به واگذاری خوارزم شد خاطر نشان گردید. حالا باید دانست که بالاخره مسأله خوارزم به کجا انجامید؟ (۱) بعضی مورخان می نویسند که درین جنگ غنیمت فراوان بدست اسماعیل افتاد باندازه اینکه برای هر يك از افراد سپاه هزار درهم رسید و اسپ واشتر ودیگر حیوانات بحساب نبود، روضة الصفا ص ۱۱ ج ٤ چاپ هند. --- page 239 --- (۲۰۳) از نظر دور نباید داشت که عمرو خود را مستحق تمام بلاد خراسان میدانست و به هر ولایت آن گماشتگان خود را فرستادن میخواست. جنگهای او با رافع بن هرثمه که در فصل صفاریان به تفصیل ذکر شده برای برآورده شدن همین منظور بود خوارزم نیز جزء مناطقی بود که باید مثل هرات نیشاپور مرو سرخس سیستان غزنی کابل بلخ و کجاو کجا به عمرو تعلق میداشت. این امر تا اندازه ای قطعیت هم داشت چه محمد بن عمرو الخوارزمی (۱) خود را عامل عمرو میدانست. شاید یکی از اسباب واگذاری رافع خوارزم را باطیب خاطر فکر بهم اندازی این دو مرد قوی پنجه بوده که نتیجه آنرا برای خود خالی از نفع نمیدانست. با آنهم گرچه ایند و با همدیگر مصاف دادند اما رافع سودی از آن نبرد چه پیش از وقوع آن محمد بن عمرو الخوارزمی که به خاندان صفاری علاقمند بود بر رافع دست یافته و او را بقتل رسانید. بلی اسماعیل خوارزم را از رافع خواست و او هم با جبین کشاده حاضر به واگذاری آن گردید لذا اسماعیل نماینده خود عراق بن منصور را بدانجا فرستاد. آمدن وی مقارن وقتی است که محمد الخوارزمی بعد از کشتن رافع برای تقرب نزد عمرو به نیشاپور میآید و بعد از گرفتن خلعت دوباره موظف میشود سر خدمت برود. اطلاع از آمدن عراق بن منصور سبب میگردد تا عمرو علی بن شروین را با سپاه همراه محمد الخوارزمی بدانجانب روانه دارد. چون نه از دست علی شروین و محمد الخوارزمی و نه از دست محمد بن بشق و سپاهش کاری ساخته میشود عمرو بنفه با حصول عهدها و رانشهر از معتمد بدانجانب می شتابد. اينك عين عبارت تاریخ سیستان را برای روشن شدن مطلب اقتباس (۱) ابن اثیر نام او را ابوسعید الدر ثقانی نوشته. ص ۲۵۷۰ ج ۷. صورت ضبط تاریخ سیستان صحیح تر بنظر میرسد که در متن اختیار شد. ص ۰ ۲۰۴ --- page 240 --- (٢٠٤) میکشیم .. و محمد بن عمرو الخوارزمی به نیشاپور نزدیك عمر و آمد پس از آنکه رافع را کشته بود عمرو اورا خلعت داد و بخوارزم فرستاد و عراق بن منصور از جهت اسمعیل بن احمد بخوارزم آمده بود ، عمرو نامه نبشت سوی علی بن شروین ، محمد بن عمرو بخوارزم شد با سپاه آنجا برفتند و بجانب شرقی سوی بخارا فرود آمدند ، و گرمای سخت بود بیابان نیارستند رفت آنجا ببودند تا هوا خوش شد و به جیحون بگذشتند، شب آدینه سلخ ربیع الاخر سنه خمس و ثمانین و مایتی، و اسمعیل بن احمد از بخارا بیرون آمد و گفت با و گردند و حرب نباید ایشان باز گشتند ، خبر بعمر و آمد باز محمد بن بشر [را] با سپاهی بسیار بیاری ایشان فرستاد که با اسمعیل بن احمد حرب باید کرد، بازجمع شدند و قصد اسمعیل کردند، و اسمعیل مردی غازی بود وهمه سپاه او چنان مردمان بودند که روز و شب نماز و دعا کردندی و قرآن خواندندی ، و نیز قصد ایشان کرد ، و حربی سخت بکردند و محمد بن بشر کشته شد وعلی بن شروین و گروهی بزرگ اسیر ماندند ، و این اندر آخر شوال سنهٔ خمس وثمانین ومایتی بود، چون خبر بعمر و رسید آن او را بزرگ آمد، وعدوات دیرینه کشته و سببی همی بایست کشت ، لشک داشت از آن و حمیت او را بگرفت نامه نبشت سوی معتمد ولایت ماوراء النهر بخواست و گفت اگر این شغل مرا دهد و بدین رضا دارد، من علوی را از طبرستان بر کنم و اگر ندهد ناچار من اسمعیل احمد را بر کنم (١).» با قبول مطالب فوق که بظن غالب خالی از قوت نیست چنین نتیجه بدست می آید که اگر مساله خوارزم وشکست عساکر اعزامی عمر و نمی بود پادشاه صفاری در صدد جنگ امیر سامانی بر نمی آمد. در بار بغداد نیز که کشمکش های چندین ساله عمرو را از یاد نبرده بود خواست از (١) تاریخ سیستان (ص) ٢٥٣ - ٢٥٤ . --- page 241 --- (٢٠٥) این قضیه به نفع خود استفاده کنند لذا معتضد مدتی درخواست عمرو را معطل گذاشت و به اسمعیل سامانی که او را معتدل تر میدانست و خوش داشت رقیبی خانگی برای آل لیث باشد پیش از فرستادن منشور پیغامی به اسمعیل فرستاد و او را به لطف خویش امیدوار ساخت گفته های معتضد موید این ادعاست «..(۱) امیرالمومنین سرفرود افگند و زمانی ببود باز سر بر آورد گفت جواب کن نامه عمرو چنانچه در خواستست و چنین دائم که هلاك او در این است و نزديك اسماعیل بن احمد بنویس که ما دست تو کوتاه نکردیم زان عمل که کرده بودیم . . » عمرو با ساز و برگی مکمل رو بدیار سامانیا ن آورد چون اسمعیل بجنگ عمرولیث مایل نبود نامه بدین مضمون انشاء کرد «همه عالم اسلام در دست تست و ما در آن طمع نداریم این يك کرشه را بما بگذار و بگذر» اما عمر و چون از کشته شدن محمد بن بشر در جنگ پاریشه اندوه گین بود وقعی به نامه اسمعیل نداده و شارستان شهر بلخ را بگرفت و باره ها استوار کرد از آن طرف اسمعیل هم با لشکر گران آهنگ مقابله کرد و مخصوصاً گماشتگانی فرستاد تا در قراء وقصبات دور ونزديك کار داران عمرو را دستگیر کنند و مال وسلاح آنها را گرفته بفرستند. امیر اسمعیل به علیا باد بلخ فرود آمد و بعد از سه روز لشکر را از آن مقام برداشت و آهنگ نماز گاه کرد و دستور داد آن راه را فراختر کنند عمرو نیز با لمقابل منجنیقها وعراده بدا نجانب راست کرد(۲) اما نزديك صبح معلوم شد این سوقیات يك چال وخدعه حربی بوده و در واقع قرار گاه خود را (پل عطا) انتخاب کرده است. بامداد روز سه شنبه (۲۸) ربیع الاول سال (۲۸۷) بین دو پادشاه (آل لیث ـ آل سامان) جنگ در گرفت. اسمعیل بر پشته بر آمده خطاب به سپاه طرف مقابل چنین گفت «.. ما مردم مجاهدیم و جز خدا هیچ نمی خواهیم این مرد دنیادار است و بخاطر مال میجنگد » باثر آن یکدسته سپاه عمرو از زیر فرمان (۱) تاریخ سیستان (ص) ٢٥٥ (۲) نرشخی (ص) ٨٧ --- page 242 --- (٢٠٦) بدر آمده و به سپاه اسمعیل پیوستند. در آنروز باد سختی نیز شروع بوزیدن کرد و ضرر آن بیشتر متوجه لشکر عمرو گردید، و در نتیجه سپاه از هم متفرق شدند. اسپ عمرو به مردابی فرو رفت او را با سانی بگرفتند و جنگ به نفع امیرسامانی خاتمه پذیرفت. با گرفتاری عمرو شوکت صفاریان از بین رفته و جای خود را بدولت جوان سامانی گذاشت. اسمعیل بحیث فرمانروای کل خراسان معتضد از اسیر شدن عمرو شادمان گردیده و عبدالله بن الفتح را با تاج و لوا فرستاد و اسمعیل را رسماً پادشاه کل خراسان شناخت سال ٢٨٧ . خلیفه هدیه های بیشمار برای امیرسامانی فرستاده و در مقابل آن فرستادن عمرو را به بغداد طالب شده بود. اسمعیل برخلاف میل و از روی اکراه عمرو را فرستاد و بعد عمال خود را در مناطق زیر تصرف برقرار کرد. فتح گرگان و طبرستان در این وقت محمد بن زید داعی که در طبرستان حکومت داشت در نواحی گرگان که منطقهٔ سرحدی خراسان بشمار میرفت لشکری ترتیب داده و بخیال حمله بر خراسان افتاد. اسمعیل لشکری آراسته و بسر کردگی محمد بن هارون سرخسی بدفع داعی فرستاد. گویند داعی در معرکه تیر خورد و کشته شد (١) در نتیجه گرگان و طبرستان به تصرف درآمد و محمد بن هارون که این فتح بدست وی رفته بود عامل آنجا مقرر گردید سال ٢٨٧ . بار دیگر لشکر کشی امیر اسمعیل بدین منطقه يك و نيم سال بعد برای فرونشاندن عصیان خود محمد بن هارون صورت گرفت. اسمعیل شخصاً برای سرکوبی وی آمد. سردار عامی طبرستان را گذاشته و الدلمش (٢) را با دو پسر آن که در ری حاکم (١) گردیزی مینویسد ... و محمد بن زید محمد را بگرفت وسوی اسمعیل فرستاد» زین الاخبار ص ١٥٠ طبع تهران (٢) گردیزی می نویسد ادکونمش کشته شد و محمد بن هارون با دو پسر دستگیر شدند » (ص) ١٥ --- page 243 --- (٢٠٧) بودند کشته وری را بتصرف خود در آورد. اسمعیل طبرستان را به پسر دلاور خود ابو العباس عبدالله بن محمد بن نوح سپردواز آنجا به تعقیب ودفع پسر هارون عازم ری شد و آن شهر را بدون بکار بردن قوه متصرف گردید چه محمد قبلا راه قزوین پیش گرفته بود. ری را نیز به پسر عموی دیگر خود ابوصالح منصور بن اسحاق (۱) سپرد و گرگان را به پسر خود احمد داد و با و سفارش کرد که سراز فرمان ابوالعباس عبدالله نه پیچد اما چون با جستان یکی از امرای دیالمہ پیکار کرد بعزل او فرمان داد. چند دفعه دیگر از طرف محمد بن هارون که به پناه گیلانی ها رفته بود حملاتی شد تا اینکه یکی از سران سپاهی (ابوالعباس) ، محمد بن هارون را در ری دستگیر کرده و به مرکز فرستاد و به این ترتیب فتنه او خوابید. امیر بعد از مراجعت از قزوین چند مرتبه با کفار حدود شمالی جنگید و بالاخره به عمر ٦١ سالگی وفات یافت . اگر اول پادشاهی امیر ماضی را همان سال غلبه برعمرولیث بدانیم یعنی سال ۲۸۷ که بعد از آن تمام خراسان را زیر نگین شاهی آورد، دوره فرمانروائی او هشت سال میگردد چه امیر عادل در ماه صفر سال ٢٩٥ چشم از جهان پوشید . سیره امیر عادل در زمان حیات خاص و عام او را امیر عادل می نامیدند و بعد از فوتش به لقب امیر ماضی یاد گردید . وی از پادشاهان خجسته و نیک نام آل سامان است. او مردی بود که سیاست و تدبیر را با شجاعت و سلامت نفس بهم جمع کرده بود و در عین رافت و نرم دلی مردی بیباک و در اجرای سیاست بی محابا بود . درباره عدالت و جهانداری او کتب تاریخ و حکایات داستانهای عدیده نقل کرده اند . (۱) منصور از ۲۹۰ تا ٢٩٦ در ری حکومت کرده ابوزکریای رازی کتاب معروف خود ( منصوری ) را بنام وی تصنیف کرده . --- page 244 --- (۲۰۸) امیر مردی دیندار و پرهیزگار بود لشکریهاش نیز به پیروی از شاه خود مردمان خداجوی بار آمده بودند، از طرفی هم رعب او در دل سپاهیان تا اندازه ای بود که جرات هیچگونه تعدی و تجاوز بمردم نداشتند. امیر عادل نسبت به علمای دین احترام فوق العاده قایل بود و در دوران او این طبقه معزز و محترم می زیستند. برای سمع شکایات و رفع مظالم در مرکز حکومت دیوانخانه و داوران مخصوص گماشته بود وحتی برای قطع و فصل دعاوی در سفرها جماعتی از قضاة با او می بودند، در دوران پادشاهی او یکی از بزرگان علمی عصر بلعمی اول شغل وزارت داشت. --- page 245 --- (٢٠٩) الشهيد ابو نصر احمد بن اسماعیل امیر ماضی فرزند خود ابو نصر احمد راجا نشین خود معرفی کرده بود وبنا به وصیت او به تخت پدر جلوس نمود . وی در وهلهٔ اول امور داخلی را سر راست کرده وعموی خود اسحاق را لزوماً از سمر قند معزول وبه بند اندر آورد . بعد از فراغ از مسایل ضروری داخلی به تعقیب مفکورهٔ پدر بفکر امور ماوراء سرحد افتاد چه از آن ناحیه خطراتی متوجه مملکت خرا سان گشته بود. لذا در اوایل در سال دوم حکومت خود یعنی در ٢٩٦ برای تامین ولایت ری شخصاً بدانجانب شتافت و آنجا را دو باره بزیر فرمان آورده وا بو جعفر مملوك را والی آنجا مقرر کرده و به هرات بازآمد. موضوع سیستان چنانچه در فصل صفاریان نوشته آمده بعد از دستگیری عمرولیث در سال ۲۸۷ چند سالی حکومت سیستان بدست نواده های جوان و ناآزموده عمروافتاد و چندی دو نفر از آنان (طاهر - یعقوب) حکمرانی کرده و وضع دولت را دگر گونه نمودند تا اینکه از ضعف آنها لیث بن علی استفاده کرده و در سال ٢٩٦ امارت را در قبضهٔ خود آورد . اوهم يك سال بعد در جنگ با سبکری . بدست دشمن اسیر گردید . بعد ازو محمد بن علی بن لیث امارت را برای خود گرفت وچون تازه کار بود سر رشته امور از دستش پاشیده و زمینه برای سقوط آماده شد . از طرفی اغتشاشاتیکه درین حصه مملکت رو نما میگر دید حکومت جوان آل سامان را خواهی نخواهی به متأثر مینمود . علاوه این وضع مغایر نصب العین ومفكورهٔ وحدت ملی خراسان بود. سیاست عاقلانه ایکه --- page 246 --- (۲۱۰) یاد شاهان سامانی در بادی امر با مقام خلافت پیش گرفته بودند از یکطرف و اعمالیکه گاه بگاه بوسیلهٔ حکمداران و اقتدار یافتگان سیستان سر میزد و دربار بغداد را مشوش می ساخت، از جانب دیگر باعث این شد که مقتدر خلیفه عباسی عهد والوای سیمغان را به احمد بن اسماعیل بفرستد. احمد بن اسماعیل که از يك سال و چند ماه به این طرف در هرات میگذرانید لشکری بساز و برگ مکمل به سر کردگی حسین بن علی المرورودی برای فتح آندیار فرستاد و چند نفر دیگر از سر کردگان لشکری را مثل احمد بن سهل محمد بن المظفر، ابراهیم و یحیی پسران زیدویه را با وی همراه ساخت. در ماه جمادی الاول سال ۲۹۸ جنگی مدهش در نزدیکی شهر سیستان رویداد و در اثر تیر اندازی دسته جمعی ایله لشکر حسین نمود يك تعداد از مردمان ایله جاری روبگریز نهادند ، ابو علی محمد چاره را حصر دیده و به شهر داخل شد و برادر خود معدل را که در حبس داشت آزاد نمود و چنین قرار دادند که معدل شهر را حفظ کند و او قصبه را. معدل که خود را در ایندم آزاد دید بنام خود طبل نواخت. ابو علی محمد هم راه بست پیش گرفت تا از آنجا كمك لازم تهیه به بیند . گویند احمد بن اسماعیل نیز بدنبال سپاه اعزامی روانه شد و در فراه شنید که ابو علی محمد به بست ورود نموده لذا بدانجانب شتافت . ابو علی هم در آن وقت به رخج ( قندهار امروز ) رفت و احمد بن اسماعیل او را از آنجا باز یافت داشته و با خود گرفت . احمد در حدود سه ماه در کنار رود هیرمند پاییده و چنانکه مورخی می نویسد (سیرت نیکو بر مسلمانان بگسترید)(۱) و حاتم بن عبدالله الشامی را والی بست مقرر کرد . (۱) تاریخ سیستان ص ۲۹۹ --- page 247 --- (۲۱۱) از آن طرف هنگامیکه معدل خبر دستگیری ابو علی محمد برا در خودرا شنید حاضر بمصالحه شده وشهر را سپرد لشکر سامانی کرد. ازجانب احمدبن اسماعیل سیمجوردواتی بحیث والی آنجا تقررحاصل کرده و حسین مرورودی به هرات برگشت ومعدل را هم با خود برد. سیمجور دواتی بعد از دو ماه از امارت سیستان معزول گشته و عوض او ابوصالح منصور بن اسحق بدانسمت تقرر یافت، بوصالح با وجود نرم خویی خود طوریکه لازم بود نتوانست دل مردمان آزادۂ سیستان را بدست آورده و سرکشان آنها را رام کند، از بین سرکشان یکی محمد بن هرمز مشهور به مولی سندلی (۱) رانام میبرند، گرچه مورخین در اصل مادۀ اغتشاش اختلاف دارند با آنهم دست او را در این اغتشاش بی تأثیر نمی دانند، هرطوری بود منصور بن اسحق را به بند آورده وعلی الرغم مولی سندلی که برای خود ادعا داشت ابوحفص عمروبن یعقوب بن محمد را به امارت برداشتند، وی منصور را حمایت کرده و فتنۀ مولی سندلی را توسط محمد بن عباس کولکی (باکور کی یا حفار) فرونشاند. اما این محمد خود مصدر شورشها یی گشت تا اینکه حسین بن علی المرورودی را دوباره (۱) گردیزی مخالفت او را از لحاظ نرسیدن وظیفۀ مقرره اش میدانند در انیتیکه میگویند نزد ابوالحسین علی بن محمد العارض ( یاحسین بن علی بن محمد العارض ) آمده عارض او را گفت ترا آن صواب ترکه بر باطلی بنشینی که پیر شدۀ واز تو کاری نیاید، محمد بن هرمز راخشم آمد و از امیر دستوری خواست و به سیستان رفت، واندرا نستاد وهمه مردم واهل غوغای سیستان را از راه ببرد - زین الاخبار ص ۱۷۰ مؤلف تاریخ سیستان طغیان اورا از سبب استخفاف عسکر نسبت بمردم و زیادتی خواستن مالیات دانسته و میگوید «ومحمد بن هرمز المولی که مولی سندلی گفتندی از موالی محمد بن عمر و بود وی مردی جلد بود، اندر مظالم شد و گفت : به سیستان رسم نیست که مال زیادت خواهند و لشکری بلشکر جای باشند...» ص ۹۷ تاریخ سیستان. --- page 248 --- (۲۱۲) مامور دفع فتنۀ او نمود ندیر منصور و الی آنجا که از عهده خدمت بر آمده نتوانسته بود به ماموریت دیگری در نظر گرفته شد و سیمجور مجدداً بحیث والی مقرر شد. ظاهراً بعد از این برای امیر سامانی موضوع جالب توجهی باقی نماند و از هر جهت خاطرش آرام گرفت و بیشتر اوقات از شهر بر آمده مولعانه برشکار می پرداخت . در یکی از این شکار ها نامه ای از ابو العباس صعلوك ( یا محمد بن صعلوك ) والی طبرستان برایش رسید که از حملۀ حسین اطروش خبر میداد. این واقعه بر روحش تأثیر نا گواری کرده و از خدا خواست که اگر آن ملك از دستش میرود او را مرگ دهد!! سپس جانب لشکر گاه آمد چون از شهر دور بود شب را در همانجا خوابید . چند نفر از غلامان که از وی کینه گرفته بودند به خوابگاه امیر که اتفاقاً پہره و محافظی آنشب نداشت ریخته و گلوي او را بریدند ۲۱ جمادی الاخر سال ۳۰۱ . --- page 249 --- (۲۱۳) السعيد ابو الحسن نصر جسد مقتول امیر شهید را به شهر نقل دادند ، بعد از اتمام کفن و دفن جمهور مردم اعم از بزرگان دربار سرداران لشکر ، دبیران ، کارداران دولتی ، علماء روحانیون و طبقات دیگر مردم بسوی قصر كوچك روی آوردند. پسرك هشت ساله امیر هنوز منظره وحشت آور قتل پدر را فراموش نکرده ، دید انبوه مردم بطرف او می آیند ، سعد خادم با احمد بن لیث (۱) شخصاً بخارا نصر را بر دوش سوار نموده و از بین جمعیت عبور میداد . این وضع بروی تاثیر نموده و معصومانه فریاد زد « با من چه کار دارید آیا مرا هم مانند پدرم میکشید » !! هرطوری بود امر بیعت با شهزاده كوچك صورت گرفت . تقدیر چنان رفته بود که این پسر خورد سال یکی از پادشاهان بزرگ عالم گردد و در دنیای آنروز و بعد از آن نامش به نیکی برده شود . * * * با وضع فعلی برای نیابت سلطنت وجود مردی با کفایت و درایت که از عهده پیشبرد امور ایالات دور و نزدیک خراسان وماور النهر بتواند بر آید الزم مینمود. بعد از گفتگوهای زیاد ارباب حل و عقد به نیابت و وزارت ابو عبدالله محمد بن احمد الجیهانی رضایت دادند . بدست این شخصیت برازنده در دوران وزارتش کارهای بزرگی انجام یافت ، معظم له برای استحکام پایه های حکومت سامانی از جان و دل میکوشید. گویند در هیچ کاری قصد نکرد الامقصود او حاصل شد . (۲) (۱) کامل التواریخ ابن اثیر ص ۴۲۹ ج ۸ (۲) زین الاخبار ، ص ۱۹ --- page 250 --- (٢١٤) امیر نصر بدستیاری وزیر نامی خود جیهانی اول و سپس بلعمی و همچنین وفاداری ودلاوریهای حمويه سپه سالار و چندتن دیگر از سرداران مجرب خود توانست در دورۀ سی سال سلطنت مدعیان داخلی را گوش مالی دهد و باحریفان خارجی که قصد مملکتش میکردند دست وپنجه نرم کند و متصرفات زیادی برای مملکت خود خراسان (به مفهوم عام آن) کمایی نماید . اينك وقایع سی سال وسی و سه روز حکمررایی آن پادشاه بزر گوار را در دو حصه متمایز یکی واقعات داخلی و دیگری رویدادهای خارجی ذیلا مینگاریم: واقعات داخلی: مقارن جلوس امیر سعید حکومت سیستان را یکی از سرداران سامانیه بنام سیمجور دوانی در دست داشت ابو منصور عبدالله بن احمد الجیهانی به حکومت بست ورخج (قندهار) مقرر شده وهکذا سعد طالقانی به حکومت غزنی منصوب بود گویند اهالی سیستان از رویکار آمدن حکومت جدید به وحشت افتاده وسیمجور را از آن ناحیه بیرون کردند. (۱) بلا فاصله ماموری از طرف خلیفه بغداد بدان ناحیت مقرر شد و دراثر آن نا امنی ها وزدو خوردهایی ظهور کرد تا اینکه بعد از چندی چنانکه شرح آن بیاید اباجعفر که از باقیمانده های خانوادۀ آل لیث بود بحکومت رسید و دولت السعيد نصر هم نه تنها متعرض او نشد بلکه به نظر لطف و شفقت دروي نگريست . از وقایع اول دوران سلطنت امیر سعید یکی خرو - اسحق بن اسداست وی کاکای پدر نصر و آزاد کردۀ احمد بود که در سمرقند حشمت و جایی بهمرسانده بود مشارالیه نتوانست حکومت نوادۀ برادر را برخود هموار کند لذا پسر خود الیاس را قوماندان لشکر مقرر کرده و با لشکر قوی بطرف بخارا حمله آورد . در بازا میر سعید نصر حموية بن على سپه سالار (۱) کامل التواریخ ابن اثیر ص ٣٠ جلد ٧ طبع مصر --- page 251 --- (٢١٥) وسردار مجرب ووفادار قدیمی آل سامانرا بدفع او نامزد کرد در رمضان سال ۳۰۱ جنگ شد ید بین اسحق عاصی و لشکر امیر در حصه (خرجنک) در گرفت حمویه در جنگ غالب آمده واسحق بهزیمت رفت. مرتبه دوم نیز اسحق از دور و نزدیک استمداد سپاه کرده و حمله را تکرار کرد. این بار هم نتوانست بر حریف قوی پنجه پیروز شود بناچار راه گریز پیش گرفت حمویه اورا تا سمرقند تعقیب کرد و در آنجا هم مامورانی برای دستگیری او بر گماشت اسحق مضطر شده سر عذر پیش آورد و خود را تسلیم نمود باینصورت اولین عصیان رو نما شده در سال اول سلطنت امیر سعید نصر فرو نشانده شد و مدعی آن از پای درآمد. از پسران اسحق یکی الیاس بود که فراراً به فرغانه رفت و دیگری منصور که حکومت نیشاپور داشت این دو پسر باوجودیکه پدرشان دستگیر و تسلیم هم شده بود از مخالفت دست بر نداشته و اقداماتی ضد حکومت نمودند. الیاس سپاهی گرد آورد، و مبادرت به حمله نمود اما نا کام شد و راه عزیمت پیش گرفت . منصور هم حسین مروردی را که از دولت سامانی خاطری آزرده داشت با خود متحد ساخته وعلناً بنای مخالفت را گذاشت. علت رنجش حسین مرورودی را که روزی از سرداران لشکر بود مورخین چنین می نگارند : در زمان حکومت احمد پدر نصر در سال ۲۹۷ لشکری برای فتح سیستان به سر کردگی حسین بن علی مرورودی (مرور دومنطقه بالامرغاب امروزی است) فرستاده شده بود و مشارالیه آنجا را فتح نمود. میگویند حسین در برابر این خدمت توقع داشت که حکومت آن ولایت را بدو باز گذارند اما این خدمت را از و دریغ داشتند و به منصور پسر اسحق حریف سابق و یار لاحق او سپردند. دو سه ماهی طول نکشید که مردم از منصور به تنگ آمده و بروی شوریدند حسین بار دیگر برای اطفاء آن نایره نامزد گردید و باز توانست شورشیان را پراگنده ساخته و مردم --- page 252 --- (٢١٦) رادلاسا نماید این بار حسین حکومت آنجا را برای خود مسلم می پنداشت لذا بر خلاف همه چشمداشتها و انتظارات قرعهٔ حکومت سیستان بنام سیمجور دوائی اصابت کرد. حسین با دلی مالامال خون سیستان را ترک گفته و بطرف هرات (۱) یعنی محل ماموریتش رفت. تا هنگامیکه احمد زنده بود نامبرده نتوانست مخالفت خود را علنی سازد اما با روی کار آمدن امیر سعید و اطلاع از جنگ اسحق و فرزندش الیاس جانب منصور پسر دیگر اسحق را گرفته و هرات را ضبط نموده بعد از آن به سوی نیشاپور حرکت کرد. برای دفع شورش این دو نیز حمویه سپه سالار مامور گردانیده شد هنوز حمویه به نیشاپور نرسیده بود که منصور باثر زهری که باو خورانده بودند وفات کرد. حسین هم که خبر آمدن سپاه را شنید پس بجانب هرات عازم شد. در آنجا محمد بن حمید یکی دیگر از عاصیان نیز بدو پیوست حسین بعد چندی از هرات با سپاه گرد کرده خود به سوی نیشاپور روان شد و برادر منصور بن علی را در هرات جانشین خود ساخت. این بار از طرف دربار نصر احمد بن سهل کامگاری برای سرکوبی حسین مرورودی فرستاده شد. احمد بن سهل هرات را از نزد منصور بن علی باز ستانیده و به تعقیب حسین بر آمده (ربیع الاول ٣٠٦) و بر او دست یافت . بعد از رفع غایله حسین مرورودی احمد بن سهل به حکومت نیشاپور منصوب گشت. گویند وعده هایی نصر به احمد داده بود که در مقام ایفا برنیامده از آنجهة احمد متوحش گشته حکومت خراسان را مستقلاً از خلیفه المقتدر بالله خواستار شد خلیفه عباسی که هیچگاه طرفدار وحدت حکومت ملی نبوده و مخوصاً از اقتدار خراسانیان اندیشناک بود این خواهش را به میل خاطر پذیرفت . معلوم نیست پادشاه سامانی به يك نائب الحکومه چه وعده یی داده بود (۱) طبقات ناصری ترجمه میجر راورتی ص ٣٦ ج ١ا --- page 253 --- (217) که از اجرای آن سر باز دونائب الحکومه راه طغیان پیش گرفت امرو اقع اینکه احمد بن سهل از قوه اینکه زیرفرمان داشت مغرور شد. من غیر استحقاق بنای فرمانروائی گذاشت. احمد بن سهل نام السعید نصر را از خطبه انداخت سوی جرجان رفت و قرا تکین سردار سامانی را از آنجا رانده و به مرصو و در آنجا سوری بغایت محکم ساخت و حین آمدن لشکر سامانی زیر قیادت حمویه سپه سالار خود را در آن متحصن ساخت. حمویه افسران خود را فرمود تا با احمد سهل تماس گرفته و بدو أ اظهار تمایل کنند احمد احتیاط را از دست داده و از تحصن خارج شد و به حمله پرداخت اینجا بود که خدعه حربی حمویه مدعی عاصی را از پای درآورد و گرفتار ساخت. (1) (رجب سال 307) در سال 309 ابو منصور عبدالله جیهانی بحکومت هرات، فوشنج و با دغیس مقرر شده و به شهر اول الذکر برای اشغال ماموریت آمد. موضوع سیستان:- پیشتر از انشعاب سیمجو و در سیستان سخن بمیان آمد. وی بعد از انتقال حکومت از احمد به نصر در حفظ حوزه زیر فرمان خود کوشش زیاد کرد اما چون سرهنگان یگان یگان از نردوی برفتند به تنهائی با شورشیان مقاومت نتوانسته و رخت خویش ازان بلده بیرون کشید. بدوا المیبر از مقتدر خواست تا امارت سستان را برایش بدهند همان بود که بدر دو نفر نماینده خود فضل بن حمید وابويز يدخالد بن محمد المروزی را بدانجا فرستاد. (1) گردیزی ص 210. ابن اثیر قضیه گرفتار شدن احمد را روی همان خدعه حربی دانسته مزیداً می نویسد «حمویه آوازه در انداخته بود که من احمد را به سوراخ موش کرده ام و راه فرار را براو بسته داشته ام احمد ازین آواز برآشفت و از تحصن خارج شد» الکامل ص 440 ج 8 --- page 254 --- (۲۱۸) خالد از بو منصور جیهانی که حکومت بست را داشت ، خواست تا از امور اداره آنجا دست بکشد. در نتیجه جنگی روی داد و بو منصور به هزیمت شده و از سعد طالقانی که در غزنین بود استمداد کرد. سال ۳۰۲ سعد و جیهانی متفقاً حمله برده و نماینده فضل را برون راندند. فضل از بدر استغاثه جست و سپاه بسیار بیاری او آمد در نتیجه جیهانی شکست خورد و سعد اسیر ماند. بعد از ان برای چند سال حکومت سیستان چون بازیچه بدست حکام محلی و يا نماینده خارجی خلیفه میگشت و این حال مقارن باهنگ میبود . به حسین مرو رودی و باز احمد بن سهل نا فرمانی کرده و در بار را متوجه خود ساخته بودند. بالاخره در محرم ۳۱۱ ابو جعفر احمد بن محمد بن خلف بن الليث بروی کار آمد وی توانست وضع آشفته ملك را سروسامان بخشد و حاکم خوبی برای رعیت باشد. السعید نصر با این مرد به نظر لطف میدید و بین ایشان پیش کشهای ردو بدل میگردید. روح يك جهتی و احترام در بین شان بخوبی آشکار بود و در مواقع بحرانی ابا جعفر از در بار استمداد می نمود و در برابر دشمنان خارجی با هم اشتراک مساعی میکردند . واقعه برادران نصر از وقایع مهم داخلی یکی هم خروج برادران امیر سعید است که در جمادی الاولی ۳۱۷ صورت گرفت این واقعه که منجر به رها شدن گردن کشان و بیاد رفتن خزانه و بر هم خوردن وضع آرام ملک بود در سر نوشت دولت سامانی بی تا ثیر نماند. امیر سعید برادران خود را بوز کریا یحیی وابو صالح منصور و ابواسحق ابراهیم) را که برایشان مطمئن نبود در کهندژ حبس کرده و پایتخت را بعزم نیشاپور ترك كفته وابوالعباس بن یحیی بن اسد سامانی را به نیابت گذاشته بود. مردی بنام ابی بکر خباز وظیفه رسانیدن جیره این چند نفر محبوس سیاسی را بدوش داشت. این مرد با فریفتن دربان کهندژ --- page 255 --- (۲۱۹) و همراه ساختن چند نفر عسکر محبوسین را رهایی داده و هنگامه عجیبی در بخارا بر پا نمود . رهایی یافتگان خزائن و قصرهای نصر را بغارت بردند و در اثنای این اغتشاش آتش سوزی مدهشی هم در محله گردون کشان واقع شد و همۀ آن محله بسوخت . بمجرد شنیدن این واقعه امیر سعید از نیشاپور حرکت کرده و ا با بکر محمد بن مظفر سر کرده سپاه را از جرجان طلب کرد. امیر سعید با همراهان به شهر رسیده و محمد بن عبدالله بلعمی به پسر حسین مرو رودی که در سپاه ابوزکریا بود نوشت تا ابوبکر خباز را که فرماندائی اغتشاشیون یافته بود دستگیر کند. او هم فرمان وزیر را بجا آورد. با عبور امیر سعید از دریا یحیی به نواحی چغانیان گریخت و چون در آنجا ابوعلی پسر ابی بکر محمد المظفر را دید به ترمذ رفت و باز از نهر گذشته وارد بلخ شد قراتکین که آنوقت در بلخ می بود بایحیی همدست شده و هر دو بسوی مرو خارج شدند . یحیی با ابو بکر محمد بن المظفر حکمران نیشاپور بنای مکاتبه را گذاشته و او را به لطف خود امیدوار ساخت محمد ظاهراً وعده مساعد داد و بعزم قدمبوسی او به سوی مروروان شد اما از نیمه راه عنان بطرف هرات و پوشنج گردانیده و رفتار خود را نیز تر کرد. بلافاصله هرات را بعزم چغانیان ترك گفته از راه غرشستان روانه مقصد شد . یحیی که از آمدن او باخبر شده بود لشکری بمقابله روانه کرد . جنگی مدهش در همان حدود رخ داد. محمد ایشانرا منهزم ساخته و رخت خود از غرشستان بیرون کشید محمد از پسر خود ابو علی که در چغانیان بود استمداد سپاه کرده و به سوی بلخ گرایید. در آنجا با منصور ملاقی شده جنگ شدیدی کرد. منصور به جوز جانان گریخت، محمد به چغانیان آمده شرح ماوقع را برای مخدوم خود امیر سعید نوشت. امیر سعید نصیر ازین خبر مسرور شده و ولایت --- page 256 --- ( ۲۲۰ ) بلخ و تخارستان را پدر بخشید . امیر که شخصا به تعقیب یحی بر آمده بود در بلخ رستاق با محمد سردار فاتح خود یکجا شد. یحی که متواری به هر طرف میگشت در سال ۳۱۹ هرات را از شعباسی گرفته و درو از ه های شهر را سوختاند و دیوارهای آنرا بر انداخت و حینیکه خبر آمدن امیر سعید را شنید با قرا تگین به بلخ آمد اتفاقاً فردای روز حرکت او امیر سعید به هرات نزول اجلال نمود کر دو سمیجور را باز والی آن ناحیه مقرر نمود. در همین وقت منصور وابرا هیم برادران یحی از امیر امان خواستند قرا تکین حیله اندیشید تا ضرر را از خو د منصرف کند پس یحی را از بلخ به بخا را فرستاد و خودش به بلخ نشست سمجور و رود امیر سعید به بخا را یحی گریخته و به سمرقند رفت و از آنجا باز بقصد حمله آمد اما بر خلاف انتظار قرا تکین او را كمك نكر د او هم به سوی نشاپور روان شد و محمد بن الیاس در آنجا برو وقوت یافته بود مدعیان که از آمدن امیر باز شنیدند پرا گنده شدند. محمد بن الیاس به کرمان رفت قرا تگین همرای یحی به بست شتافت . در سال ۳۲۰ امیر سعید به نشاپور وارد شد و فتنه ایرا که از سه سال پیش شروع شده برد و اینهمه زحمت و د دسر ببار آورده بود حالا خاموش شده یافت امیر که ه دی کریم النفس و با عفو بود از کناهان همه شان در گذشته ولایت بلخ را باز به قرا تگین داد اما عمر باو وفا ننموده و در بست مرد. یحی را هم امان دادند و با سرافکندگی تمام نزد امیر آمد . امیر سعید همچنانکه آهنگ سفر سلطنت کرده بود در سال ۳۲۱ منصور پسر علی را به ولایت هرات والی مقرر کرد و مشارالیه تا سال ٣٣٤ یعنی تا هنگام مر گ خود در آ نولایت حکومت داشت پس از وهم محمد بن حسن بن اسحق بدان ولایت مامور گردید . --- page 257 --- (۲۲۱) وقائع خارجی دوره پادشاهی السعید نصر چنانچه از طرز پیش آمدها و اجراآت مامورین امیر بر می آید در باره عصر مقابل به تعرض و حمله در برابر هیچ کسی نبوده و صرف در مقابل حملات متعرضین به دفاع می پرداخته است. در همان حال بیشتر توجه شان این بوده تا در صورت امکان از صلح و آشتی کار بیگیرند مثلاً در موضوع طبرستان دیده می شود با وجودیکه از طرف خلیفه امراو بجنگ می شد با ناصر کبیر صاحب آنجا صلح بعمل آمد اما زمانیکه حسن بن قاسم داعی صغیر جانشین ناصر کبیر در سال ۳۰۸ لیلی بن نعمان را به جرجان که همیشه متنازع فیه بین دولت سامانی و دیالمه می بود مقرر کرد و او قرا تگین را شکست داد. و بخیال تسخیر بعضی از شهرهای سرحدی خراسان افتاد و بدو' به دامغان و باز به نیشاپور تاخت' حمویه سپه سالار با محمد بن عبدالله بلعمی و ابو جعفر صعلوك وخوارزمشاه و سیمجور دواتی متفقاً مامور مقابله ومقاتله با لیلی گشتند. این جنگ در حصه طوس رویداد و فتح آخر نصیب سامانیان گردید. لیلی در کوچه بن بستی گیر آمده و اسیر شد. در سال ۳۱۵ اسفار بن شیرویه که از نزد ماکان دیلمی گریخته و به پناه وشكير بن اليسع حاکم جرجان آمده بود بعد از فوت بگر از جانب امیر نصر به حکومت جرجان مقرر شد . اسفار در سال ۳۱۶ حسن بن القاسم الداعي صاحب طبرستان را کشته وری' قزوین ' زنجان' ابهر 'قم و کاشان را بنام امیر سعید فتح کرد. هنگامیکه اسفار از امر طبرستان فارغ شد بسوی ری آمده آنجا را از نزد ماکان بن کاکی گرفته و بران شهر نیز مستولی گردید بعد از مدتی چون جلال و جبروت یافت ترك خدمت امیر نصر گفته و عصیان پدید کرد. امیر که این وضع را دید شخصاً بعزم سرکوبی او روانه شد اما از پیش نامه ای مبنی بر قبول اطاعت و پرداخت خراج بدو فرستاد. مطرف --- page 258 --- (۲۲۲) وزیر اسفار او را نصحیت داد تا اطاعت امیر را گردن نهد اسفار عاقبت شروط نصر را پذیر فت و مال و خراج نواحی مقبوض را بدو فرستاد. بعد از مرگ لیلی، جرجان برای بارس که سابقا غلام قرا تکین بود ماند. وقتیکه لیلی بن نعمان کشته شد قرا تکین به جرجان آمد بارس غلام از او امان خواست اما چون او قبلا به دشمن پناهنده شد بود مورد عفو قرار نگرفته و از بین برده شد مقارن آن هنگام ابوالحسين بن الحسن بن على الاطروش در گرگان واردشد و سميجور دراتی برای مقابله با و شتافته و دردو فرسخی شهر پیاده شد و ابوالحسین را محاصره کرد محصورین که عبارت از هشت هزار سوار دیلمی و گرگانی بودند دفعه محاصره را شکست داده و بقصد حمله دسته جمعی بیرون شدند سميجور كه قبلا يك تعداد از سپاهیان خود را در کمین گاهی پنهان داشته و قلیلی را در خدمت نگاهداشته بود بدو آاین سپاه اشدت کرده و عساکرد شمن مشغول چورو چپاول گردیدند. پنهان شدگان ناگهان سر از مکمن ها بیرون کشیده و تا ختنی هر چه شدید کردند تلفات زیاد بر دیلمیان وارد شد و ابوالحسین خود را از معرکه بیرون کشید. بعد ازین فتح سميجور ومحمد بن عبدالله با همی به تعقیب ماکان پرداختند اماچون کار با او یکطرفه نشد با قبولاندن شروطی چند به صلح گراییدند امیر سعید در اوایل سال ٣١٤ بنا بر تشویق خلیفه المقتدر بالله بعزم تسخیرری بر آمدقا تک غلام يوسف که در آنجا بود به گرشه ای رفت و نصر بر آنجا مستولی شد بعد از دو ماه پاییدن در آنجا خود عازم خراسان گردید و سميجور را در آنجا والی مقرر گرد چندی بعد محمد بن على صعلوك به ولایت ری بر گزیده شد و تا اوایل شعبان ٣١٦ به حکومت آنجا بود چون مریض شد از داعی وماكان مطالبه کرد تا آمده ری را متصرف شوند (۱) . (۱) الكامل ص ٦١ ج ٨ . --- page 259 --- (۲۲۳) در سال ۳۲۱ مرد آویج (۱) جانشین اسفار عهد سابق را زیر پای گذاشته و بسوی جرجان آمد در این وقت ابو بکر محمد بن المظفر بحالت مرض در آن ناحیه می بود وقتیکه مرد آویج قصد جرجان کرد ابوبکر به نزد امیر سعید شتافته بمجرد وقوف از دست اندازیهای مرد آویج ترتیبات مدافعه گرفته شد اما پیش از آنکه عمل او را به قوه جواب بگویند توسط وزیر نامی خویش محمد بن عبدالله بلعمی به مطرف بن محمد وزیر مرد آویج ( مطرف همان وزیر یست که در زمان اسفار هم مخدوم خود را مشوره صلح داد و ما پیشتر از آن ذکر کردیم) نوشت و سفارشهاین بار نمود این خبر را به مرد آویج واژ گونه رسانید ندوی بی تامل امر قتل وزیر خود را داد بلعمی پیامی هم بخود مرد آویج بدین مضمون فرستاد: «چنین می نماید تو مطرف وزیر خود را برای اینکه به بیند دل مردمان جرجان با تست یا نه به جرجان فرستادی همچنانکه عمرو لیث احمد بن ربیعه را به بلخ فرستادالا بد عاقبت آن واقعه را شنیده ای !! چگونه می توان باشاهیکه صدهزار مرد از غلام خود و موالی پدرش بدور او طواف میکنند مقابل شوی همان به که از سر جرجان دست برداری و راه خود گیری وازری آنچه مصالحه شده بپردازی » مرد آویز از راهیکه آمده بود بر گشت و تا زنده بود متعرض سامانیان نشد. آنگاه که نصر از امر جرجان فراغت حاصل کرد ابابکر محمد بن المظفر را به پاداش رشادتها و خدمت شایانش به سپاهسالاری اردو وحکومت خراسان مقرر نمود ا با بکر محمد بن مظفر ما كان بن کاکی یکی از سران لشکری مرد آویج را که به پناه خراسانیان آمده بود و بحکومت جرجان مقررش کرده بودند مامور دستگیری محمد بن الیاس ساخت ما كان گر چه شهر گرمای را متصرف شد نتوانست بر الیاس دست یابد. (۱) مرد آویج از سرداران اسفار بود جمعی از لشکریان را که از سوء سیرت اسفار به تنگ آمده بودند با خود یار ساخته و او را از بین برد و خود زمام امور را در دست گرفت --- page 260 --- (١٢٤) در سال ٣٢٤ محمد بن مظفر باوشمگیر برادر مرد آویح مصاف داد . در این جنگ ماکان از روی تاسیه سی آنهمه اکرام سامانیان را نادیده گرفته و بجانب آل زیار پیوست . در محرم سال ٣٢٨ ابوعلی پسر محمد بن مظفر چغانی که عرض پدربحیث سپه سالار مقرر شده بود به تعقیب ماکان بجانب گرگان شتافت . ماکان برای جلو گیری از ورود ابو علی راه ها را همه زیر آب کرده بود ابو علی از راه دیگر خود را رسانده وشهر را به محاصره انداخت . بالاخره در اثر وساطت شیرج بن نعمان هـیـنقـدر شد که ما کان شهر را تسلیم کرده و خود فراراً بجانب طبرستان برود . ابو علی در اواخر سال ٣٢٨ سیمجور را بحکومت جرجان مقرر داشته و خود در محرم ٣٢٩ بدنبال حریف به ری رهسپار شد در ربیع الاول همین سال جنگ سختی در ری بوقوع پیوست وماکان در آن نابود شد. ابو علی بعد از گرفتن ری سپاه را به طرف بلاد جبل سوق داد. و آنجا را فتح کرده و برزنجان، ابهر، قزوین ،قم، کرج، همدان، نهاوند و دینور مستولی شد این بزرگترین بسط و توسعه بود. که در طول مدت حکمروایی سامانیان نصیب امیر سعید نصر بن احمد گردید . ا میر سعید در ماه رجب سال ٣٣١ بعد از ۱۳ ماه بیماری سل وفات یافت . او مردی کریم النفس ، عادل ، با گذشت و صاحب تدبیر بود. در زمان او بزرگترین دانشمندان و شعر اورجال ظهور کردند و اغلب شان از بار گاه او بهره ها بردند . --- page 261 --- (١٢٥) امیر حمید نوح بن نصر امیر سعید نصر دارای سه فرزند بود اسماعیل، نوح، محمد، و از بین ایشان اسماعیل بیشتر مورد لطف وعنایت پدر قرار داشت. چنین می نمود که شاه، اسماعیل را برای جانشینی خود در نظر گرفته با شد زیرا سر پرستی و تربیت او را بیکی از بزرگان در بار ( ابو الفضل احمد بن حمويه ) سپرده بود و میخواست کشور پهناور خراسان و ماور النهر را بدست مردی آزموده بسپارد، از قضا اسماعیل در زمان حیات پدر وفات یافت و تدبیر مطابق تقدیر واقع نشد. جلوس امیر حمید نوح چون در جمادی الاخر ٣٣١ امیر نصر چشم از جهان بپوشید امیر نوح بر اریکه شاهی جلوس کرد و برای اینکه احساسات مذهبی اطرافیان را که در اوا خر سلطنت پدرش رو نما شده بود فرو نشانده با شد ابی الفضل محمد بن احمدالحاکم را به سمت وزارت خود بر گزید این مرد که به تقوی و پرهیز گاری مشهور بود و یکی از فقهای عصر به شمار میرفت ظاهراً از لحاظ موقع آنقدر منا سب نمی نمود اما در واقع چون فقیه مزبور در امور سیاسی و اداری وارد نبود باعث پراکندگی بیشتر احوال گردید . مقارن جلوس امیر نوح خزانه دولت از اثر شورش برادران امیر سعید تهی شده و نفاق و پراگندگی در امور مملکت دست داده بود از اینست که در چنین وضعی انتخاب یکی از عباد و زهاد به مقام وزارت با وجود در نظر گرفتن پهلوی دینی آن عملا مفید ثابت نشد و اسباب ضعف دولت امیر نوح را فراهم داشته و با لا خره منجر به کشته شدن خود وزیر گردید که ذکر آن در موقعش خواهد آمد . فتح ری بر کناری ابوعلی امیر نوح بلافاصله پس از جلوس به ابوعلی بن محتاج امر کرد تا به ری رفته و آن جا را که رکن الدوله دیلمی تحت سیطره خود قرار داده بود از دست او --- page 262 --- (۱۲۹) بیرون کند ابو علی با لشکر زیاد کمر به اجرای فرمان بسته و روانه مقصد شد در عرض راه یکدسته از سپاه که در رأس آن منصور بن قرا تکین (یکی از مصاحبین نوح) قرار داشته ازوی جداشد وجانب جرجان پیش راند مقصد منصور این بود که حسن فروزان را از جرجان بر انداخته و خود به تنهایی برای دولت سامانی خدمتی کرده باشد . این مهم از دست او ساخته نشده و مجبوراً به نیشاپور برگشت. ابو علی نیز از حیث قلّت سپاه و خیانت بعضی افراد کاری از پیش برده نتوانسته و عازم نیشاپور گردید حین برگشت ابو علی وشمگیر یکی از سران دیلمی که به خدمت نوح در مرو رسیده و از امیر خراسان کمک خواسته بود با او ملاقی شد و امری از جانب نوح بدو رسانید مبنی بر اینکه باید باوشمگیر همدست شده و بسوی جرجان حرکت کنند . ابو علی ووشمگیر در صفر ۳۳۳ حسن بن فیروزان را از جرجان برداشتند. باری در همین سال ابو علی بخدمت امیر نوح که درین وقت بمرو آمده بود رسیده را و امری در باره فتح ری دریافت داشت. رکن الدوله دیلمی که از آمدن ابو علی با سپاه گران آگهی یافته بود شهر را ترک گفته و ابو علی به آسانی ری را نتوانست متصرف شود وحتی عمال خود را به اعمال جبال بر قرار کرد در آنوقتیکه ابو علی مشقت های سفر و رنج لشکر کشی را بر خود هموار کرده و با حریفان حکومت آل سامان دست و پنجه نرم می کرد در شهر نیشاپور توطئه هایی از طرف مخالفین خصوصاً منصور بن قرا تکین ضدوی صورت گرفته و ذهنیت امیر نوح را نسبت به ابو علی مشوب ساختند. و علی چنین می پنداشت که بعد از این فتح با او عنایت بیشتر خواهد شد اما برخلاف انتظار خبر عزل خود را دریافت داشت. ابو علی قبلاً هم وقتی از امیر نوح جدا می شد برخلاف سابق نماینده بنام عارض لشکر با او همراه شده بود این امر نیز بر او گران تمام شد، مخصوصاً که عارض با او وضع خوبی پیش نگرفته بود . --- page 263 --- (۱۲۷) متعاقب آن که خبر عزل خود را شنید ضد امیر نوح داخل اقدام شد. اصلاً این عمل نوح از روی بصیرت و بسیار مال اندیشانه نبود . گفته می توانیم پس از انتخاب ابو الفضل ملقب به حاکم جلیل این دومین اشتباهی بود که امیر نوح در دورهٔ امارت خود مرتکب شد و عاقبت وخیم آن يك چند با عث کناره گیری از پادشاهی گردید . ظهور ابراهیم: ابو علی سردار معزول که کمر به بدخواهی نوح بسته بود اولاً عارض را که مورد نفرت او قرار گرفته بود گرفتار کرده و برادر خود را به بلاد جبل مقرر داشت . ثانیاً در اثر مکاتبه از ابراهیم بن احمد کاکای امیر نوح طلب کرد تا با او متفق شده و زمام حکومت سامانی را در دست بگیرد امیر نوح نیز به تجهیز سپاه مشغول شد. درین وقت سپاهیان دولت که بنا بر نرسیدن وجایب شان از حاکم جلیل خاطری آزرده داشتند متفقاً بر پا خاسته و علت عصیان ابو علی و پراکندگی امور را از سوء سیرت وزیر (ابو لفضل الحاکم) قلمداد کردند و تسلیمی او را خواستار شدند و تا جایی بر اصرار افزودند که اگر امیر در سپردن او تعلل روا دارد همۀ شان جانب ابراهیم را خواهند گرفت امیر از روی اجبار وزیر را به سپاهیان تسلیم کرد تا هر معاملهٔ خواسته باشند با او بکنند ! ابوعلی با ابراهیم بن احمد بن اسماعیل به نیشاپور رسید و منصور بن قرانکين و ابراهيم بن سيمجور با دیگر سران لشکر بدو پیوستند. ابوعلی منصور را که یکی از بدخواهان و از افراد موثر در بر انداختن و عزل خود میدانست حبس کرده و دیگران را با خوشرویی پذیرفت و خود در ربیع الاول سال ۳۳۵ بعزم متقاعد ساختن امیر نوح رهسپار مرو شد. درین وقت محمد بن عبد الرزاق را در نیشاپور مقرر داشته و برادر خود را که به نوح تمایل نشان داده بود حبس کرد. --- page 264 --- (۱۲۸) در جنگی که با امیر نوح در مقام مرو رویداد ابوعلی و ابراهیم بن احمد غالب بر آمده و در اثر شکستی که به امیر نوح دست داد حصهٔ اعظم سپاه امیر هم به ابراهیم پیوست. اینان وقتیکه قوت و اقتدار بیشتری یافتند قصد تسخیر مقر پادشاهی کرده و آهنگ بخارا کردند. نوح هراسان شده و شهر را ترک و بسوی سمرقند عنان گردانید، در بخارا خطبه بنام ابراهیم خوانده شد و امیر فراری را مخلوع پنداشتند. چندی نگذشت که ابوعلی وضع ابراهیم را با خود خصمانه یافته و از سوء قصد او مستشعر گشت بنا بر آن درنگ را لازم ندیده و به سوی چغانیان رفت. در خلال این مدت منصور بن قراتکین از حبس رهایی یافت و بسرعت خود را به امیر نوح که سرگردان هر طرف میگشت رسانید. جدا شدن ابوعلی ـ همان مرد که کار ابراهیم را بسامان رسانده بود ـ و پیوستن منصور به امیر نوح، ابراهیم را متوحش ساخته و با خود چنین فیصل نمود که نباید بار مسئولیت مستقیم را از دوش برداشته و بر دیگری تحمیل کند. برای اجرای این اندیشه ابوجعفر برادر امیر نوح را بدام کشیده و ظاهراً به تخت نشانید رتبهٔ سپه سالاری را برای خود نگهداشت. مدتی نگذشت که ابوجعفر هم (شاید در اثر تغییر فکر ابراهیم) خود را بدین امر شایسته ندیده و متفقاً به نوح نوشته و او را دعوت به اختیار تخت و تاج موروثی نمودند. امیر نوح بعد از محرومیت های بسیار ناگوار در رمضان سال ۳۳۵ مجدداً به بخارا وارد شده از روی غیظ ابراهیم و ابا جعفر را کور ساخت. واقعهٔ دیگری هم در خلال این مدت (از جمادی اول تا رمضان) بظهور پیوست که نمی خواهیم نا گفته از آن بگذریم. پیشتر دیدیم که ابوعلی برادر خود فضل بن محمد را به بند آورده بود. با حرکت وی از نیشاپور فضل خود را رهایی داده و مردمانتی دربرخود --- page 265 --- (۱۲۹) جمع کرده و بیادست نشانده برادر ( محمد بن عبدالرزاق ) بجنگ پرداخت. هنگامیکه ناتوانی خود را در برابر او ملاحظه کرد بطرف بخارا که امیر نوح دوباره بر آن استقرار یافته بود شتافت . امیر مصلحت چنان دید که با او روی خوش نشان بدهد . امیر همینیکه به بخارا رسید منصور بن قراتکین را که اقدامات نوح پس سالها در آرزوی منصب سپهسالاری و حکمرانی خراسان از برقراری مجدد بود به امارت آن دیار منصوب کرد و خود در صدد گرفتاری ابو علی که هنوز چند ماهی در چغانیان آسوده سر نکرده بود برآمد وی نیز سپاهی فراهم کرده و پیشتر از حریف به سوی بلخ خارج شد امیر نوح خواست اگر ممکن شود سردار سرکش را از راه مذاکره صلح آمیز رام کند، باینصورت پیامبری از جانب خود در بلخ نزد ابو علی فرستاد گویند شخص ابوعلی بدین امر راضی بود اما جمعی از سر کردگان که در جنگ مرو از نوح جدا شده و باوی همراه گشته بودند پافشاری نمودند . امیر نوح چون از اختلاف بین فضل و ابو علی بخوبی آگاه بود، فضل را سر کرده سپاه مقرر داشته و مامور حرب برادرش نمود . هر دو لشکر در جمادی الاول ۳۳۶ در مقام جرجبك با هم ملاقی شدند . در وهله اول جمعی از لشکریان ابوعلی در اثر جدا شدن اسماعیل بن الحسن الداعی پراکنده شدند و ابوعلی دوباره راه چغانیان پیش گرفت اما دیری نگذشت که باز بر بلخ و تخارستان دست یافت و مال فراوان از آن نواحی بچنگ آورد . مرتبه دوم نیز عسکری تحت قیادت فضل برای دستگیری او فرستاده شد. انتخاب فضل برادر ابو علی برای جنگ با او از احتیاط دور بود زیرا طوریکه دیدیم در مرتبه اول اگر عساکر --- page 266 --- (۱۳۰) ابو علی خود با خود متفرق نمیشد تفوق عساکر نوح از لحاظ تمایلات و احساسات برادری سر کرده سپاه محال می نمود ! چنانچه در مرتبه دوم تمایل فضل به برادرش مشهود گشت و نوح فوراً سر کردگان دیگر را به گرفتاری او امر داد . ابوعلی هم از تخارستان برای مقابله به چغانیان آمد . در ربیع الاول سال ۳۳۷ جنگ بسیار سختی در منطقه کوهستانی چغانیان بین عساکر طرفین بوقوع پیوست ! ابوعلی راه ها را بر عساکر نوح مسدود ساخته و ما یحتاج آنها روز بروز رو بقلت میگذاشت با وجود آن سپاه موظف توانست داخل شهر چغانیان شده و قصرهای آنرا ویران کند ابو علی راه ها را دوباره بر آنها بسته و گویا ایشانرا در محاصره گرفت . بالاخره چنین قرار دادند که ابوعلی پسر خود را به کرگان نزد نوح روانه کند و خود در چغانیان بماند. مخالفت محمد در هنگام گیر و دار اول که در مقام جرجيك صورت گرفت محمد بن عبدالرزاق طوسی دست نشانده ابوعلی بن عبدالرزاق نیز در نیشاپور اظهار مخالفت کرده و منصور بن قراتگین دفع او را بر ذمه خود واجب دانست . منصور اولاً به مرو شتافت و ابو احمد محمد بن علی را از آنجا رانده و سپس متوجه نیشاپور گشت. وشمگیر که باز از حسن بن فیروزان شکست خورده بود با او یکجا شد. با شنیدن خبر ورود منصور بن قراتگین، محمد بن عبدالرزاق نیشاپور را گذاشته و به جرجیان خزید . در سال ۳۳۷ منصور بن قرا تگین همراه وشمگیر به جرجان حمله بردند و حسن بن فیروزان آنجا بود در رفتار خود منصور از وشمگیر منحرف شده و سهل انگاری کرد و همراه حسن صلح نمود و پسر او را به گروگان گرفت . در سال ۳۳۹ منصور به گرفتن ری مامور شد ، وی علی بن کامه خلیفه --- page 267 --- (۱۳۱) رکن الدوله عراقی را از آنجا رانده بامور آن ناحیه وامیدست گرفت ، رکن الدوله که خودش در فارس می بود حینیکه از قضیه مطلع شد ، برادر خود معز الدوله را مامور نمود تا با لشکر خراسانی که ری را تصرف کرده بودند بجنگد. جنگهای سخت و مدهشی بین منصور و عساکر معز الدوله رویداد و عساکر خراسانی توانستند تا اصفهان نیز پیش بروند . در آنجا هر دو لشکر به قحط و غلا دچار گردید. عراقی ها صبر و قناعت پیشه کردند و خراسانیان استقامت را در ملک بیگانه آنهم در مضیقه خوار و بار ، تاب نیاورده رجانب ری باز آمدند بالاخره در ربیع سال ٣٤٠ منصور درری وفات یافت . جنازه او را از عراق به سپینجاب خراسان موطن آبایی اش نقل دادند. بعد از وفات منصور امیر نوح دو باره بفکر انتخاب ابوعلی که وقتی از دست او مجبور به ترک سلطنت شده بود : افتاد و عنصری را که بعد از ماجرا جویی های بسیار در کنجی خزیده و آرام گرفته بود ، دوباره برو یکار آورده و والی خراسانش ساخت، در حالیکه هیچ مجبوریتی در بین نبود که چنین آدمی را با آن همه سوابق ماجرا جویی صاحب اقتدار بسازد و حالا که چنین امری صورت گرفت منتظر نتایج آن باشیم . و شمگیر همان کسیکه به کرات شکست خورده باز بهببودی جیوش خراسان بحکومت میرسید این دفعه نیز در سال ٣٤٢ خواستار کمک شد . در نتیجه ابوعلی موظف گردید به طرفداری و شمگیر بار کن الدوله داخل جنگ شود . در مقام طیرک جنگی بین خراسانیان و دیلمی ها در گرفت و باز مثل گذشته علوفه کمیاب شد و زمستان هم چهره زشت خود را نشان میداد ، ابوعلی چاره ندیده با تحمیل شرایطی صلح را بر قرار کرد . از شرایط صلح یکی پرداخت صدهزار دینار به خزانه امیر نوح سامانی بود --- page 268 --- (۱۳۲) که باید این مبلغ را هر سال رکن الدوله بپردازد ، وشمگیر از مسامحه ابو علی در امر چغانی ورغبت او بصلح به امیر نوشت ، او هم بدون اینکه به عاقبت امر عمیقانه بنگرد در حال غضب حکم عزل ابو علی را صادر کرد . ابو علی هر چند در مقام عذر بر آمد وبزرگان را به شفاعت فرستاد مقبول واقع نگشت . او هم باز مثل سابق خلاف وعصیان ظاهر کرده و در نیشاپور خطبه بنام خود خواند . نوح برای وشمگیر وحسن بن فیروزان نوشت تا باهم صلح کرده وابو علی را در میان بگیرند . لذا او چاره را حصر دیده و به نزد رکن الدوله شتافت و بتوسط معزالدوله از مطیع خلیفه عباسی فرمان ایالت خراسان را برای خود حاصل کرد . در سال ٣٤٣ که سال اخیر زندگی نوح و شایدهم در بستر بیماری بود که ابو علی بر يك حصه خراسان مستولی شده و خطبه را بنام مطیع عباسی خواند نوح در ربیع الاول هیمن سال چشم از جهان پوشید اما پیش از وفات بكر بن مالك را بدفع ابو علی و بحیث والی خراسان مقرر کرد . --- page 269 --- (۱۳۳) الرشيدابوالفوارس عبدالملك بن نوح امیر حمید نوح در اواخر عمر چنانکه پیشتر دیدیم از ابوعلی چغانی رنجیده وعوض او بکربن مالک را به سپه سالاری اردو تعیین فرمود، اما بکر ناخواست شغل جدید را اشغال کند تغییری در اوضاع روداد و امیر حمید کوت مرگ پوشید اما رفتن وی به تاخیر افتاده و بیشتر در زدو بندهای سیاسی روز مصروف شد، باینحا ها است که از امیر نوح پنج پسر با قیما ند : باین ترتیب : عبدالملك ، منصور، نصر ، احمد وعبد العزيز ، بزرگتر همه عبدالملك بود و ی از هر لحاظ برای احراز مقام پادشاهی و جانشینی پدر شایسته می نمود با ینصورت همه بزرگان در بار عموماً وبكربن مالك خصوصاً کو شیدند تا عبد الملك از روی استحقاق بر و بکار آید با لاخره در ماه ربیع الاول سال ٣٤٣ امیر ر شید عبدالملک به کرسی امارت خراسان وما وراء النهر نشست. معمولاً حالا موقع آنست که ار کان عمده سلطنت انتخاب شود و کار داران بزرگ مطابق نظریات رئیس دولت راه و رسم اداره مملکت پهناور را پیش گیرند. اینست که شغل وزارت و تدبیر را به ابو منصور محمد بن عزیز سپردند وبكر بن مالك كه فرمان ایالت خراسان را با مضای امیر حمید پدر شاه وقت بدست داشت و مخصوصاً در استحکام بنای دولت جدید جهدی وافر کرده بود به سپه سالاری ولایت خراسان منظور شده و الپتگین را هم برتبه حاجب الحجابى و يا حاجب سالاری برگزیده شد . در خلال این احوال ابوعلی به کمک آل بویه فرمان ایالت خراسان را از مطیع خلیفه عباسی گرفته و بار کن الدوله وحسن بن فیروزان کمر --- page 270 --- (١٣٤) تسخیر ولایت خراسان را بستند، بكر بن مالك از این خبر بهم بر آمده و به ده آزادوار فرود آمد و ضمناً از رشید نیز كمک خواست در وهلهٔ اول الرشید عبدالملک كمک لازم نفرستاد باز هم سپه سالار توانست حسن بویه را در جرجان و حسن بن فیروزان را بحد جاجرم متوقف بسازد، بالاخره كمک عبدالملک نیز رسید وركن الدوله وابوعلی وحسن بن فیروزان تاب مقاومت نیاورده به طبرستان گریختند، از اقدامات بكر بن مالك یكی فرستادن لشكری به سر كردگی محمد بن ماكان برای تسخیر ری است این عمل بذات خود دور از صواب بود چه بكر پسریكی از كسانیرا كه در جنگ با خراسانیان كشته شده بود، سر كردهٔ سپاه ساخته و روانهٔ جنگ نمود، محمد كه در اول مامور تسخیر ری بود به سوی اصفهان عنان گردانید و آنجا را از مویدالدوله گرفت اما كمی بعد از دست ابوالفضل بن عمید وزیر شكست خورده و نزد آل بویه پایید، متعاقب این قضیه ابوسعید بكر هدایا و تحفه های ركن الدوله را پذیرا شده و در اثر نامه های صلح آمیز حسن بویه وابو علی چغانی حاضر صلح شد با قید اینكه حسن ركن الدوله از ری واعمال جبال هر سال دوصدهزار دینار بفرستد و باوشمگیر مزاحمت نكند، مطیع خلفیهٔ عباسی این صلح را بخوشی استقبال نكرده و از نارضائی خود بحسن بویه نوشت! گویند موقعیت بوعلی چغانی در اثر آن صلح مضطر گشته و كمی بعد با حال زار در رجب سال ٣٤٤ در اثر وبای عمومی كه در ری آمده بود در گذشت و تابوت او را به چغانیان خراسان حمل كردند. ابوسعید سپه سالار هر چند با مردم وضع بدی نداشت اما سپاهیان از وی دل خوش نبودند بنابر آن جمعی از ایشان برسم شكایت نزد عبدالملک رفتند، پادشاه سامانی از اینكه باوجود فرستادن عسکر برای قلع وقمع دشمن، ابوسعید مصالحه كرده و حریف را بدون عذر موجه از دست داده بود، بروی --- page 271 --- (١٣٥) قهر بود ، درشتی های او بر سپاه بیشتر بر امیر گران تمام شده را مر احضار وقتل او را داد .حینیکه ابوسعید که از ماجرا هم چندان واقف نبود به در بار حاضر شد قتکین خزانه دار و الپتگین حاجب الحجاب او را بر زمین زده و سر او بر گرفتند . در این وقت مقام سپه سالاری و حکومت خراسان به ابوالحسن محمد بن ابراهیم سیمجوری وا گذار شد و برای اینکه بین دیوان ملکی و تشکیلات نظامی هم آهنگی بر قرار باشد متصدی دیوان یعنی محمد بن عزیز وزیر که باسپه سالار سابق ارتباط داشت معزول کرده وسپس بزندان انداختند و عوض و او ابوجعفر احمد بن حسین عتبی را به حيث وزیر بر داشتند .بدبختانه این وزیر وسپه سالار امتحان خوبی در اجرای وظایف نداده یکی راه اسراف پیش گرفت و دیگری به تعدی و جور مردم پرداخت تا اینکه در سال ٣٤٨ امیر رشید عتبی را از وزارت معزول کرده ويك سال بعد ابوالحسن را نیز از مقام سپه سالاری برداشتند. کرسی وزارت این بار به ابو منصور یوسف بن اسحاق تفویض گشت وسپه سالاری افواج خراسان به ابو منصور محمد بن عبدا لرزاق داده شد وزارت ابو منصور یوسف وسپه سالاری ابو منصور محمد نیز چندان دو ام نکرد تا اینکه دو مرد کار آزموده و مجرب آن مقامات را به کفایت خویش گرفتند یکی از اینها که عالم فاضل و از نویسندگان بی نظیر عصر بود و خدمات علمی او در تاریخ ادب دری زبانزد عام و خاص است محمد بن ابي الفضل بن محمد بن عبدالله بلعمی بحيث وزیر انتخاب شد و دیگر سردار مجرب و عالیعقام الپتگین سپه سالار اردو های خراسان مقرر شد و تا --- page 272 --- (١٣٦) آخر حیات الرشيد عبدالملک بن نوح عهده دار آن بودند طوریکه می نویسند میان بلعمی و الپتگین عهد مودت و برادری برقرار بوده و هر دو معاون یکدیگر بودند. کم کم پاشید گی های سابق میخواست ترمیم شود و عهد قدیم تازه گردد که واقعهٔ مرگ نابهنگام امیر رشید کارها را باژ گونه نمود امیر رشید روزی بعد از نماز دیگر به شوق اسپهایی که الپتگین هدیه فرستاده بود خواست میدان چوگان بازی بیاراید و با آن بازی باستانی دمی به خوشی بگذراند. تعجیل امیر در امر چوگان زدن گویی او را به سوی مرگ می کشانید. غفلتاً امیر از اسپ بزمین خورد و هنگامیکه او را برداشتند جان بحق تسلیم کرده بود. سال ٣٥٠ --- page 273 --- (۱۳۷) السديد ابوصالح منصور بن نوح امیر رشید ابوالفوارس عبدالملک در حدود هفت سال با کمال قدرت حکمرانی کرد و در آخر از اسپ بزیر افتاده و جان سپرد ، ما از میان رفتن عبد الملک بزرگان دربار و روسای لشکری به کنکاش پرداختند که بین برادر و پسر عبد الملک کدام را به جانشینی اختیار کنند . ابو علی بلعمی با الپتگین هم عهد بود که بدون مشور ث او کار یرا انجام ندهد بلاد رنگ قضیه را به دوست خود اخبار کرده و نظر او را طالب شد ، الپتگین نصر کوچک پسر او را به جانشینی پدر منظور کرد اما پیش ازینکه نامه الپتگین به دست بلعمی برسد دیگر امراوسرداران بجانشینی او برادر عبدالملک ، منصور بن نوح باهم متفق شده بودند . در امر رویکا ر آوردن منصور ، غلام خاصه او فایق که او را از همین جهة فايق الخاصه میخواندند نقش عمده را بازی میکرد . عاقبت او وطرفدارانش نصر را که از طرف بلعمی اختیار شده بود بعد از یک روز از میان برداشته امارت منصور را اعلام کردند. از همین حامیان طر فداران نصر و منصور اختلاف نظر شروع شد و دامنه آن تاجایی رسید که الپتگین نشا پور را گذاشته و با غلامان به سوی مرکز روانه شد . الپتگین پیش از حرکت به محمد بن عبدالرزاق والی سابق خراسان اطلاع داده و او را بر ضبط امور مامور کرد، در همان حین نامبرده از جانب منصور هم به حکومت خراسان نامزد شده و علاوتاً ماموریت یافت تا سر راه بر الپتگین بربندد . در ذی العقده ٣٥٠ الپتگین از نیشاپور بیرون آمده و در نزدیکی های رودخانه آمولشکر گسا مز د قسدوی در اول امر --- page 274 --- (۱۳۸) دخول بر بخارا بود در همین جا نامه هایی از امیر سدید منصور به سر کردگان لشکر الپتگین مبنی بر جدا شدن و یاوری نکردن اورسید. الپتگین بنا چار آتش اندو لشکر گاه زده مناسب دانست بسوی بلخ رو آرد امیر سدید منصور سپاهی برای دستگیری او تحت قیادت اشعث بن محمد فرستاد که در دره خلم از دست الپتگین منهزم شده و راه بخارا پیش گرفت الپتگین با قلیلی از همراهان به تخارستان آمد و بعداً آهنگ غزنین کرد. عاقبت کار محمد بن عبد الرزاق مشتھر کشته بود که او محمد بن را هم دیر یا زود از حکومت نیشاپور بر خواهند داشت نامبرده بنای جور و اجحاف بر مردم عبد الرزاق گذاشته و باری به طرف مرو آمد تا جیب و دامن از مال و منال آنان پر نماید سرهنگان مرو قبلاً وقوف یافته و او را اجازه دخول بر شهر ندادند او هم چپاول کنان به سوی نسا و ابیورد رو آورد. از آنجا مالی فراوان بچنگ آورده عهد اطاعت سامانیان را شکسته و خود را مطیع رکن الدوله حسن بویه دیلمی خواند. و علاوتاً او را تشویق به آمدن و گرفتن گرگان که در دست وشمگیر بود و او از طرف سامانیان در آنجا حکومت میکرد نمود. امیر سدید منصور که قضیهٔ بد رفتاری و سر کشی و بالاخره خیانت محمد بن عبد الرزاق راشنید فوری ابوالحسن سیمجور را ماموریت داد تا بحیث فرمانده لشکر و والی خراسان بدفع محمد بپردازد. از طرفی هم وشمگیر که ضربت مدهشی از محمد بن عبد الرزاق برداشته بود بفکر انتقام افتاده و هزار دینار طلا به یوحناء طبیب داد تا او را زهر خوراند هنگامیکه نبرد بین ابوالحسین محمد بن ابراهیم سیمجوری و محمد بن عبد الرزاق که با سقطها ر قوای حسن بویه دیلمی (رکن الدوله) شروع شد زهر یوحنا، محمد بن عبد الرزاق را از پا انداخته و توسط یکی از غلامان احمد بن منصور بن قراتگین کشته شد --- page 275 --- (۱۳۹) بعد از کشته شدن او محمد بن ابراهیم کمر به ترمیم و شکست و ریخت و خرابی های گذشته بسته و بر خلاف دروة سابق به عدل و داد کوشید . در سال ٣٥٦ در اثر شکایت و تظلم ابو علی بن الیاس صاحب کر مان به دربار سامانی از دست اندازی آل بویه ، چنین تصمیم گرفتند که ابوعلی و شبگیر و حسن بن فیروزان امرای محلی و ابو الحسن محمد بن ابراهیم سپهسالار اردوی سامانی متفقاً رکن الدوله دیلمی را گوش مالی دهند این امر در اثر قتل و شبگیر که خوکي او را از اسپ بیفگند و برا درش بیستون مخارج لشکر کشی را متحمل نشده و به رکن الدوله تمایل نشان داد مسکوت مانده جنگی فیما بین طرفین واقع نشده وا بو الحسن واپس به نیشاپور مراجعت کرد. در اینجا باز عمل تحریک آمیز خلیفه بغداد، چند شهر را از تصرف سامانیان بیرون آورد باین معنی که مطیع باجهان بخشی های غدارانه ولایات گرگان و سالوس و رویان را به ضميمة لقب ظهیر الدوله به بیستون داد قضیه که بدینمنوال ختم شد امر سدید منصور از ابو الحسن محمد مكدر شدو در سنه ٣٦٧ اشعت بن محمد الیشگری را فرستاد تا از راه ت گرگان را تصرف کند و همین طور نصر بن ملك را مامور کرد تا گرگانچه را مسترد بدارد ابو الحسن هم بیکار نه نشسته و خود را به دربار رسانید و در طبر بود امیر سدید را با خود بر سر رضا آورده و با ر تبه سپه سالاری واپس به نیشاپور آمد. واقعه سیستان | ابا جعفر صاحب سیستان را در سال ٣٥٢ چند نفر از غلامان کشتند و فرزندش خلف بجایش نشست . چنین اتفاق افتاد که وی در سال ٣٥٣ ایالت سیستان را بعزم زیارت --- page 276 --- (٢٤٠) کعبه مکرمه ترک گفته و طاهر بن حسین (۱) را که از خویشاوندان او بود بر جای خویش نصب کرد. بعد از ادای فریضه حج در سال ۳۵٤ تا ۳۵۵ آنگاه که قصد موطن خویش نمود، دروازه های شهر را بروی خویش مسدود دید او هم یکسره خدمت امیر سدید منصور بن نوح شتافته و عرض حال نمود. امیر سامانی سپاهی در خور گشایش سیستان با او همراه ساخت و طاهر از شنیدن آن خود را به کنار کشیده و به اسفزار رفت. امیر خلف در مقر حکمرائی جا گیرین شده و عساکر منصور را ترخیص نمود. طاهر که متوجه احوال خلف بود بر سیستان غلبه آورده و خلف منهزم و شکسته شده به بادغیس افتاد و از آنجا باز به نزد امیر سدید شتافت. این بار نیز منصور سپاهی تحت فرمان او روانه کرد. مقارن همین اوقات یعنی (سال ۳۵۸ یا ۳۵۹) طاهر از دنیا رفته و حسین پسرش بجای او نشسته بود خلف حسین را محاصره کرده و کار را بر او تنگ گرفت و او را مجبور به فرار گردانید خلف در سال ۳۶۰ باز بر مسند امارت نشست. یک سال بعد حسین مفاقصه حمله آورده و شهر را متصرف شد و خلف فراراً به جوین سیستان رفت اما بعد از هفت روز حمله شدیدی آورده و حسین را محصور ساخت. بالاخره منصور بن نوح نامه نوشته و حسین را به دربار خود خواند. حسین بن طاهر رو به بخارا آورده و با گرمی زیادی پذیرائی شد. بیشتر تذکار شد که امیر سامانی از اینکه چند صلح با رکن الدوله ولایت او در اثر سبقت سپه سالار و همچنین مداخله مطیع عباسی از دست رفت در صدد بر آمد سپه سالار را از بین بر دارد (۱) این طاهر از تبار مرویان بود روزگاری در خراسان نرد امرای سامانی گذرانیده و مردی لایق و فاضل بار آمده بود. مولف تاریخ سیستان اقدامات برجسته او را ستایش کرده حتی معتقد است که باری به قیادت لشکر خراسان با ماکان بن کاکی جنگیده و مدتی در دست او اسیر مانده و به هیچ قیمتی حاضر به جانبداری او نگردیده و بالاخره با نیرنگ و فریب خود را رها نمیده و خدمت میر خراسان باز آمده و در ازای همان خدمت بوده که امیر خراسان به ابا جعفر نوشت تا ولایت فراه با و داده شود. --- page 277 --- (٢٤١) سپه سالار خود را فوراً به مرکز رسانده و به اصطلاح گردیزی به پایمردی بزرگان دل منصور را نرم ساخت و چنین قرار دادند که شرایطی را بر رکن الدوله تحمیل کنند . ابوجعفر عتبی و سپه سالار داخل اقدام شده و با ابوالفضل بن العميد وزیر معروف دیلمی تماس گرفته و فیصل کردند تا رکن الدوله هر سال مبلغ دوصد هزار دینار بنام خراج بدربار نوح ارسال بدارد و عضدالدوله دیلمی دختر خود را به حباله نکاح منصور سامانی در آورد. در سال ٣٦٣ ابو علی بلعمی وزیر نامی منصور بن نوح چشم از جهان پوشید و منصب وزارت برای ابوجعفر عتبى شريك بلعمی نیز دوام نکرد. در همین سال از هم در گذشت و ابو منصور یوسف بن اسحق که سابقاً نیز یکدوره وزارت کرده بود بدان وظیفه مقرر شد. در سال ٣٦٥ امیر سدید منصور ابو عبدالله احمد بن محمد جیهانی را بوزارت برگزیده و خود در ۱۱ شوال سال ٣٦٥(١) بدرود جهان گفت. (۱) ابن اثیر تاریخ وفات سدید منصور را بسال ٣٦٦ قید کرده در حالیکه اکثر مورخین سال ٣٦٥ میدانند. --- page 278 --- (٢٤٢) نوح ثانی الرضی ابو القاسم نوح بن منصور بعد از وفات پدر نوح ثانی که سناً بسیار كوچك بود بر تخت پادشاهی جلوس كرد و با بخشش ها وصلات و توزیع ذخایر واموال که پیشینیان به تدبیر و حوصله جمع كرده بودند در بین امراء لشكر ومتنفذین وطبقات خدم وحشم وغیره از طرف كافهٔ مردم بحيث حكمدار خراسان و ماوراءالنهر قبول گردید. در اوایل امر (چون نوح ۱۳ سال داشت) امور مملکت محروسه را مادرش بوكالت فرزند تاجدار اجراء میكرد. بناءً بصوابدید ملكه مادر رشته خویشی و اقتران بین خانواده شاهی و آل سیمجور و آل فریغون بر قرار گردید . باین معنی که دختری از ابوالحسن سیمجور (۱) و شاید هم دختری از ابوالحارث محمد بن احمد فریغون والی كوز كیوان (از میمنه تا سرپل) نامزد شاه سامانی نمودند . منصب وزارت بدست شیخ ابوالحسین عتبی سپرده شد و رتبه سپه سالاری و لشكركشی افواج خراسان به ابوالحسن سیمجور. ابوالحسین عتبی یكنفر از معتمدان خود را بنام ابوالعباس تاش روی صحنه آورده و منصب حاجب الحجابی را باو داد . همچنین فایق الخاصه را برتبه میرحاجبی بر قرار نمود، گویا این سه نفر عتبی ، تاش و فایق همه شمول ما در شاه محور تمام كارهای دولتی قرار گرفتند. طوریکه مشاهده میشود در دوران این امیر كه از خیلی كوچكی به پادشاهی رسیده ، امراء وزراء عرض بکار بردن هم خود به امور كشور و فرونشاندن اغتشاشات ، خواهشات شخصی را در امور اجتماعی مدخلیت داده و روی اغراض خصوصی بجان همدیگر افتادند که این رویه آنها باعث دوام اوضاع ناگوار گردید . (۱) گردیزی در موقف سیمجور می نویسد «... و رسول را نيكو فرود آورد و فرزندش هرچه کریمتر نامزد كرد و سلیق را ص ۳۷ . --- page 279 --- ( ٢٤٣) واقعه اختلافات بین امرای سیستان که از سال ٣٥٤ رونما شده بود و سابقاً تذکاری از آن بعمل آمد تا کنون خاتمه نپذیرفته بلکه حالا شکل معلومی بخود گرفته و حکومت را بخود متوجه گردانیده است . چنانچه گفته آمد طاهر وحسین مدعیان خلف بن احمد بقوت دستگاه سامانی منکوب شده و اخیراً حسین پسر طاهر را منصور بدر بار احضار کرده بود وقتیکه نوح به جانشینی پدر افتخاشد بخلف عهد قدیم را بدو را نداخته و رسم خدمت بجا نیاورد . لذا از طرف دربار تصمیم به سر کوبی و عزل خلف و برقراری حسین بن طاهر اتخاذشد، این منازعه تقریباً هفت سال طول کشید اینکه چه چیز باعث حل نشدن این امر در مدت هفت سال بوده جز تیرگی روابط وزراء و امراء طاهراً چیزی مگر نمیتواند باشد مورخین علی الاکثر به خصومت شخصی ابوالحسن سیمجوری سپه سالار و ابوالحسین عبیدالله عتبی تماس گرفته و آنرا مقدمه بروز اختلافی عظیم دانسته اند. گردیزی این مسأله را چنین شرح میدهد: .... و چون امیر رضی وزارت ابوالحسین عتبی را خواست داد نامه نوشت بامیرابوالحسن بمشورت ! امیرابوالحسن جواب نوشت که ابوالحسین جوانست. چون این استخفاف امیرابوالحسن را ابوالحسین بشنید کینه گرفت و مثال امیرابوالحسن بر زبان گرفت و به هر وقت میگفت که ابوالحسن عاجز است ازوی کار نیاید و خراسان بضوضایع است و همت او اندر مصادره و استخراج است ! خوبشی کردن باری موحت ) (۱) باز قضیه دوستی و وفاق ابوالحسن سیمجوری خلف بن احمد را اکثر مورخین تذکر داده اند و صورت حل قضیه بان شکل مزورا نه نیز روابط سیمجور و خلف را تائید میکند در عامل فوق دست بهم داده و هر روز مشکل سیستان را مشکل تر می ساخت ! سه دیگر (۱) زین الاخبار ص ۳۹۰ --- page 280 --- (٢٤٤) خلف با كمال رشادت از قلعه ارگ که در تپه بلندی قرا ر داشت و در را دور آنرا خندق عمیقی کنده بود ند ، دفاع میکرد ، عتبی مولف تاریخ يمینی در تعريف آن قعله می نویسد :« ... که مصاعد آن قعله با فلك همراز بود و با ملك هم آواز . سطح او سمك سما ك می سود دیده بان او زمز مۀ ملك می شنود و شهاب از اوج شرف ا و میتا فت وسحاب در حضیض او جا مه مهلهل می بافت ..» (۱) هفت سال تمام گذشت و هنوز عقده از کار سیستان گشوده نگشت ، در خلال این مدت روا بط سپه سالار وابو الحسین تیره تر شده رفت تا ا ينکه ابو الحسین را از منصب سپه سالاری خلع وعوض او ابو العباس تا ش را مقرر داشتند . در اول و هله ابو الحسن حا ضر نبود گر دن انقیاد بگذارد چنا نچه مخالفت خود را هم در مقابل رسول در بار نشان داد اما بعد اً پشیمان شده و منتظر خدمت شد . وی مدتی را در قهستان گذرانید تا اینکه فرمان کشایش سیستان بد و ا بلاغ شد و او هم بلادرنگ به سیستان رفت و با استفاده از دوستی خود خلف را متقاعد سا خت تا حصار ارگ را به حسین بگذارد . خلف آنجا را تخلیه کرده و بقلعۀ طاق رفت وخطبه بنام امیر نوح ثانی خوانده شد . ابو العباس تاش با چند نفر از معاونین خود مثل فایق الخاصه و نصر بن طز شرابی و جمعی از وجوه لشکر و امراء و معاریف دولت بسوی مقصد روان شد ند . مقارن این زمان میان پسران ركن الدوله دیلمی معارض دولت سامانی بهم خورده فخرالدوله از دست عضدالدوله گریخته و از نزد شمس المعالی قابوس و سپس به همرا هی قابوس که از عضدالدوله ومویدالدوله شکست خور دند به پناه (۱) ترجمۀ تاریخ یمینی ص ٠ ٥ و ٦ ٥ و تاریخ گزیده ص ٣٨٦٠ --- page 281 --- (٢٤٥) دولت آل سامان در نیشاپور آمدند و ملتجی شدند تا ایشانرا كمك کرده و حق شانرا از متجاسرین بگیرد . نوح حمایت ایشانرا متقبل شد، و به حسام الدوله تاش سپرد که مقدم ایشانرا مکرم داشته و بدفع منازعان آنها بر خیزد جرجان از طرف سپه سالار سامانی به محاصره گرفته شد و تا دو ماه طول کشید و خوار و بار بر مردم تنگ شد . گویند مؤید الدوله نتوانسته بود فایق یکی از امرای لشکر خراسان را تطمیع کند و در روزیکه حملهٔ شدید محصورین شروع شد عساکر تحت فرمان او پشت فرا دادند. قلب لشکر با ابو سعید شبیبی بود . حسام الدوله هر چند پایداری کرد سود مفید نیفتاد تا اینکه در نزدیکی شب چیرگی دشمن مسلم گشت و بنا چار جانب نیشاپور باز گشتند . از مرکز پادشاهی وعده های جدیدی بر ایشان داده شد . و ابو الحسین عتبی وزیر سامانی شخصاً در تلاش و جمع آوری سپاه افتند و امر داد لشکر ها همه به مرو گردآیند تا خود او نیز بدان ملحق شده و کار خصم را یکسره نماید. رزمجویی این مرد سیاسی در میدان کار و زار با دشمن صورت عمل بخود نگرفته و پیشتر از آنکه با حریفان خارجی مقابله نماید در اثر تحریکات ابوالحسن سیمجوری[ که عزل خود را از جانب وزیر میدانست ] و کماشتگان فایق[ که متحد ابوالحسن بود] بدست غلامان بیداد گر ترك مجروح شده و زخمهای کاری بریدن او وارد آمد . حسام الدوله مجبور شد پناهندگان را گذاشته و خود به بخارا بیاید. با رفتن حسام الدوله تاش بمرکز ساحه فعالیت برای ابوالحسن سیمجوری که از سیستان باز گشته بود مساعد گشته و با فایق هم درین موضوع اتفاق نظر حاصل کرد که باید از موقع باريك استفاده کرده و اقطاعات خراسان --- page 282 --- (٢٤٦) را در تصرف خود آرند، این دو نفر عاملان تاش را برطرف کرده و خود با اعلان مخالفت بمرو رفتند. تاش چند نفر از عاملین قتل ابوالحسین وزیر را دستیابی و به فجیع ترین وضعی هلاك نمود. رتبه و زارت را هم به ابوالحسن مزنی سپرد و خود بعزم سرکوبی آن دو نفر حرکت راهی شد و به آمل شط فرود آمد . در بین این سه سردار که هر کدام در جنگجوئی آیتی بودند و گرم و سرد جهان بسیار دیده و چشیده اصلاح طلبانی که طرفدار به خاك و خون نشستن مردم نبودند واسطه شده و موضوع را به طور مسالمت آمیز حل و فصل کردند. باینترتیب که نیشاپور تاش را باشد و بلخ فایق را و هرات ابو علی را. باینصورت هر کدام بجاهای معینۀ خود رفتند. امیر رضی وزیر دست نشانده تاش (ابوالحسن مزنی را چندی بعد برطرف کرده و عبدالله عزیز را عوض او بر قرار نمود این شخص از روی دشمنی که با آل عتبی داشت تاش را که دست پروردۀ آنها بود از زعامت نیشاپور بر طرف کرده امر داد تا به نساوا بیورد رود و ابوالحسن سیمجوری را بدان منصب عوض او بر قرار کرد. بخشیدن لقب وحکومت مر اندازۀ که ابوالعباس تاش را خرسند ساخته بود باز گرفتن آن دو چند ان او را متأثر ومتوحش گردانید. ضمن اظهار دوستی خود نسبت به شاه در محضر سپاهیان تمایل آنها را نسبت بخود خواستار شد . ایشان متفق الکلمه همراهی خودها را با او خاطرنشان ساخته وطی عریضه ای از دربار التجا کردند که در منصب و شغل فرمانده شان تغییری داده نشود اما عرض آنها بسمع قبول شنیده نشد . هنگامیکه امیر ابوالحسن به نیشاپور آمد تاش با کومکی که از فخرالدوله علی بن حسن بویه گرفته بود شهر را برو حصار کرد وا بوالحسن --- page 283 --- (٢٤٧) در نیم شبی شهر را بگذاشته فرار نمود. تاش مکتوب عذر آمیزی به بخارا نوشته و از گذشته التماس عفو نموده و خدمتگزاری خود را مجدداً اعلام کرد زمینه قبول عذر تاش در دربار مساعد نبود چه در اثر پافشاری وزیر (عبدالله بن عزیز) ماهر نوح که در کارها دخالت داشت دشت رد بر سینهٔ او زده و مخصوصاً از اینکه از معارضین و ببدخواهان كومك گرفته بود مورد تنفر قرار گرفت . ابوالحسن سیمجورها موریت یافت دو مرتبه داخل فعالیت شده و دست متغلب را کوتاه سازد. فایق نیز با لشکر انبوه باو پیوست و کو مکی هم از ابوالفوارس در حدود دو هزار سوار گرفت . جنگ خونینی در گرفت و سر انجام تاش بهز یمت شد و به جرجان رفت . تلاش های بعدی تاش مفید واقع نشده و بالاخره در وبای سال ٣٧٧ از جهان رفت ويك حصه بزرگ عسکر او نیز تباه شده باقیمانده هم به به امیر ابوالحسن پیوستند . در سال ۳۷۸ وزارت را از عبدالله عزیز بازستانیده و به ابو علی محمد بن عیسی دامغانی مفوض داشتند اما وی چنانکه باید از عهده برنیامد و جای خود را به ابونصر بن زید واگذاشت . گویند این مرد با کفایت دیری بر سر کار باقی نمانده و معزول گردید . امیر ابوالحسن نیز در ذی الحجه سال ۳۷۸ در یکی از تفرجگاهای خود که به قید عشرت رفته بود مرد. مقام او را از روی اجبار به پسرش ابو علی سیمجور دادند . فایق با ابو علی معاوض واقع شده و با استشعار از تنفر باطنی امیر رضی در صدد بر انداختن او بر آمد اما بی اینکه مجالی بیابد پس پا شد و امارت جیوش خراسان ابو علی را مسلم گشت . --- page 284 --- (٢٤٨) فتنه بغرا خان دران سستی و فتوریکه در کار سامانیان رو بداده خان ترکستان بود و دامنه آن روز بروز وسیع تر میگشت امرای خاقانیان ترکستان که در کاشغر بلا ساغون تا حدود چین حکمر‌وایی داشتند بنای تجاوز به حکومت آریائی سامانی گذاشتند . در سال ۳۸۲ بغراخان (شهاب الدوله هرون بن سلیمان معروف به بغراخان) به بخارا حمله آورد. امیر نوح بن منصور عسکری به پیشواز او فرستاد که در نتیجه شکست خورد اما وقتیکه امیر رضی نوح شخصاً مقابله اورا به دوش گرفت نامبرده را تا بلاساغون عقب نشانید . بغراخان بار دیگر در ۳۸۳ با اطمینانیکه از ابوعلی سیمجوری صاحب جیش یافته بود حمله را تکرار کرد . باید دانست که قبلاً امیر رضی نوح از ابوعلی خواسته بود تا مالیات بعضی ولایات به دیوان خاص واگذار شود اما وی از رعایت آن سر باز زده و بین اطاعت و طغیان به مجامله روز میگذرانید و از هر طرفی هوای حکمر‌وایی مستقل خراسان زمین برسرش زده و بغراخان را تشویق به گرفتن ماوراءالملک میکرد . چنین قرار داده بودند که ماوراءالنهر بغراخان را و مادون النهر ابوعلی را باشد . قبلاً از شکست فایق و عقب نشینی او در مرو الرود گفته آمدیم. نامبرده مردمانی جمع کرد و بدون اجازه به بخارا رو آورد. امیر رضی نوح از ورود او ممانعت بعمل آورده و تاش و بکتوزون را به دفع او مامور نمود فایق اولاً به بلخ و سپس به ترمذ گریخت . امیر نوح به صاحب جوزجانان ابوالحرث احمد بن محمد الفریغون امر داد تا قصد فایق کند . فایق او را شکست داده و اموال ایشانرا به غارت برد و خود به بلخ آمد و به بغراخان نیز نوشت --- page 285 --- (٢٤٩) که به بلاد سامانی دست اندازی کند. در نتیجه بغرا خان توانست بلاد سامانی را یکی بعد دیگر تصرف کند، امیر رضی نوح یکی از امرای عمدهٔ خود را بنام اینج بد قمع او نامزد کرد. اما وی کاری از پیش برده نتوانسته و اسیر شد. دارالملك از نظام افتاد و پشت اولیای دولت شکست. از سرا ضطرار فایق را استمالت کردند و هم به ابوعلی نوشته و او را به یاری خواندند. اخیرا الذکر وقت را به لیت و لعل گذرانیده و حاضر به كومك و خدمت نشد فایق و ابا اعزار یکه ابداً در خور آن نبود به سمرقند فرستادند تا از دشمن جلوگیری کنند بی خبر از اینکه چوپان با گرگ دمساز است. با حمله بغرا خان فایق خیانت پیشه به عقب نشینی پرداخت تا جاییکه بغرا خان آمده و دارالملك را هم تصرف نمود امیر رضی شهر را گذاشته و به آمل شط متواری نشست . بغرا خان حکومت بلخ را به فایق که ازو مساعدتها دیده بود واگذاشت. بازگشت نوح بر اورنگ سلطنت بغرا خان را هوای بخارا سازگار نیفتاد و آهنگ ترکستان خود کرد. وقتیکه از آن شهر جدا شد مردم بر ساقه لشکر او حمله آوردند و نگذاشتند بدون تلفات جان بسلامت برد، ترکهای غز نیز که به آل سامان رعیت داشتند به چپ و چپاول عساکر بغراخان دست یازیدند. اتفاقاً شخص بغراخان نیز در راه دستخوش مرگ گردید. امیر رضی نوح که در آمل شط متواری میزیست از ابوعلی تقاضای فرستادن عسکر نمود و جواب رد شنید تا اینکه بعد از اطلاع از مرگ بغراخان با سپاهی که جمع آورده بود به تعجیل خود را به ملك آبایی رسانیده و مردم از ورود او --- page 286 --- (٢٥٠) شادمانیها کردند نوح عبد الله بن محمد عزیز را که در خوارزم تبعید کرده بود خواسته و امورو زارت را بد و سپرد . فایق خواست کار را بر نوح تنگ گرفته و ملک را از دست او بیرون کشد اما مردم پای تخت پافشاری زیاد نموده و او را وادار بگریز نمودند فایق خود را به دامن ابو علی انداخته و او هم باطیب خاطر ازین عاصی بال و پر شکسته استقبال کرد. این دو خصم بر سر پایمال کردن اساس پادشاهی نوح با هم متفق شدند و روی به نیشاپور آورده و به تجهیز سپاه پرداختند . نقش سبکتگین در فرو نشاندن بدخواهان میدانیم که از سال ٣٥٠ الپتگین حاجب سالار و باز فرمانده نیروهای خراسان از اول حکومت منصور پدر نوح ثانی بعد از اینکه سپاه اعزامی دربار را در حدود خلم شکست داد از راه تخارستان رو به غزنین نهاد و درین گوشۀ خراسان اساس امارتی را گذاشت و به تفصیلی که در فصل غزنویان میخوانید بعد از چند نفر دوره زمام داری به ابو منصور سبکتگین رسید. غزنویان ازین مقام به فتح بعضی اقطاعات از دست رفتۀ آریانای کهن نایل گردیده و قوت و اقتداری بهم رسانده بودند . حالا که امیر رضی نوح به مشکل بغاو تها و سر کشیهای سرداران تحريك شدۀ اجانب مواجه شده و راه امید از دیگر جانب مملکت مسدود گردید دست استمداد بطرف ابو منصور دراز کرده و حل این مشکل را از و خواست. ابو منصور با پیشانی گشاده مهم اور ا اجابت کرد و در ناحیت کش و نخشب اتفاق ملاقات دست داد و برای ریشه کن کردن ماده فساد تصمیم قطعی اتخاذ شد سپس ابو منصور به غزنه آمده و از سپاهیان ورزیدۀ غزنوی عده ای را با خود گرفته و با پسرش محمود به سمت مقصد راهی گردیدند امرای دیگر مانند شار غرجستان وابو الحرث صاحب جوزجانان و غیره با نوح شرکت کردند . عساکر مجرب --- page 287 --- (٢٥١) سبکتگین با دو صد زنجیر فیل جنگی در مقام جوزجانان بدیشان ملحق گشته و دنیایی را از جوش و خروش سپاه بلرزه درآوردند. فایق و ابوعلی خیانت کار ابو جعفر ذوالقرنین را برسالت نزد فخرالدوله فرستادند و درخواست کومک نمودند. این خواهش شان مسلما از طرف دولت معارض (دیلمیان) بسمع رضا اصغا شد. وقتیکه عساکر نوح در حدود بغ که از توابع هرات است رسیدند و تفوق عدد و رجحان سلاح عسکر امیر رضی نوح بر ابوعلی مسلم شد از در عذر ولابه پیش آمده. مخصوصاً پیامبردی سبکتگین میخواست مورد عفو نوح واقع شده و صلحی بمیان آرد. آنجاست که دست توسل بدامن ابو منصور زده و عهد اخوت و مرافقت پدر خود را نسبت به سبکتگین یادآور شده و احساسات خود را نسبت به او محترمانه جلوه داده و واسطه شفاعت خود قرار داد، ابو منصور بعد از دو سه مجلس نوح را بر سر رضا آورده و به ابوعلی اطلاع داد تا در بدل پانزده هزار بار هزار درم یعنی پانزده ملیون درم به سه قسط صلح برقرار میتواند گردد. گویند ابوعلی حاضر به تعمیل این شرط شد، امرای لشکر او نیز این امر را پذیرفتند اما واقعه ربوده شدن فیل بان و برخورد جوانان لشکری ابوعلی بر لشکر سبکتگین وضع را دگرگون ساخته طبل جنگ به نوا در آمد و هر دو طرف میدانهای مقاتله آراستند. سال ٣٨٤ سبکتگین حمله را از قلب شروع کرد و بدنبال آن محمود تاخت آورد. در اثناء گیرودار دارای بن قابوس از لشکر دشمن جدا شده و پناه آورد. گردیزی با وصف رعایت اختصار این جنگ را نسبتاً با تفصیل ذکر میکند «پس بانگ طبل و بوق و دهل و دبدبه و گاودم و صنج و آینه فیلان و کرهای و سپید مهره بخاست و نعرۀ مردان و بانگ اسپان چنانکه جهان تاریکی گرفت و باد بخاست وخاک وسنگ اندر وی. ابوعلی برفت و باگروهی از غلامان و هرچه بود آنجا بنگذاشت ...» (۱) (۱) زين الاخبار ص ٤٣ --- page 288 --- (٢٥٢) آندومتحذ شکست خورده به نیشاپور فرار کردند ملك نوح امير سبكتگين را ناصر الدین لقب داد و محمود را سيف الدوله دوسه روزی هم برای استراحت و تکمیل ساز و برگ سپاه در هراة توقف نموده بعداً به تعقیب عاصیان پرداختند ابو علی و فايق بمجر دشنیدن حرکت ایشان شهر را ترک داده نزد فخرالدوله رفتند و در آنجا به استظهار كومك ديلميان فكر حمله دیگر را بدل پرورانید ن گرفتند. این در سر کش زمستان را به جرجان گذشته اند. و هنگام بهار که از رفتن سبكتگين به هرات شنیده بودند با فوج كثير و كومك فوق العاده دیلمیان بر امیر محمودسیف الدوله که حالا منصب امارت جيوش داشت مغافصتاً از دو جانب حمله آوردند. محمود با وجود قلت سپاه بمقاومت پرداخت و در آخر مجبور به عقب نشینی گردید تا اینکه سبكتگین از موضوع آگاه شده فوراً باصحاب اطراف چون خلف بن احمدصاحب سيستان وابو الحرث فريغونى صاحب جوزجانات اخطار كرد و به ملك نوح هم خبر داد تا کار را مستعد باشند. ابوعلى هم موافقت اميرک طوسی را بدست آورده در مقام اندرح فرود آمده آماده کاروزار گردید . امیر ناصر الدين با لشکر انبوه از نشاپور گذشته و در نزدیکی طوس بمقابل سپاه دشمن توقف کرد . وقتيكه هنگامهٔ رزم گرم شد و سپاه طرفین بجان یکدیگر افتیدند سيف الدوله محمود از عقب به ميسره ابوعلی حمله آورده و جناح چپ آنها را از هم پاشید که در نتیجه هر دو جناح با قلب یکجاشده و به قلب ناصر الدین زدند. ناصر الدین این حمله را رد کرد و دیگر بار سیف الدوله در رسیده و ایشانرا پس پا ساخت . در این جنگ يك تعداد اسیران سابق را از دست آنها بیرون کرده و هم يك تعداد زیاد از امراء را اسیر گرفتند باز هم ابو على وفايق از معر که جان بسلامت برده و راه گریز پیش گرفتند --- page 289 --- (٢٥٣) اولاً چند روزی به قلعه کلات توقف کرده و سپس هر دو بجانب ابیورد رفتند و از آنجا هم به سرخس گراییدند . سیف الدوله از نشاپور بدنبال آنها حرکت کرده و تا آمل شط آنها را تعقیب کرد از اینجا ابوالحسن کثیر و عبدالرحمن فقیه را بجهت شفیع بدر بار نوح ارسال داشتند ابوالحسن کثیر سفیر ابوعلی پذیرفته شد و عبدالرحمن فقیه سفیر فایق بازداشت گردید فایق نزد ايلك خان به ترکستان رفت ابوعلی از راه جرجانیه رهسپار بخارا شد در محال هزاراسپ ابو عبدالله خوارزم شاه او را پذیرفت و سپس شبا هنگام بر و شبیخون زده و بحبس اندر ساخت . ایلمشکو حاجب او با جمعی به جرجانیه آمده و مامون بن محمد والی جرجانیه را آگاه ساخت وی با سپاه خود بر خوارزم شاه تاخته و ابوعلی را رهایی داده و خوارزم شاه را در مجلس شراب به قتل رساند و سپس ابوعلی به بخارا آمده و به سرنوشت شوم خویش گرفتار گردید . نوح او را نزد ناصرالدین فرستاد و در نتیجه به حبس ابد در قلعه گردیز محکوم شد . قدم نامیمون فایق که باز به ترکستان نزد ايلك خان رسید او را تحريك کرده مسبب لشکر کشی دیگر شد امیر رضی نوح مجدداً از ناصرالدین درخواست نمود تا فتنه را فرو نشاند . سبکتگین از اقطاعات خراسان لشکرها طلب داشته و در مقام کش و لسف فرو کش کرد لشکر های ختل، چغانیان و دیگر اقطاعات بدو رسیدند وسیف الدوله محمود نیز بیامد . سبکتگین میخواست این جنگ با حضور نوح صورت بندد . اما در اثر سعایت عبدالله عزیز نوح شخصاً حاضر به تمول در معرکه نگردید . این بود که سیف الدوله ماموریت یافت او را بهر ترتیبی باشد حاضر سازد . از طرف ايلك خان مكاتيبي مبنی بر اخلاص و تمایل به سبکتگین و اظهار نفرت از امیر رضی نوح رسیده و او را دعوت به از میان بردن نوح میکرد . اما سبکتگین جوابهای دندان شکن به ايلك فرستاده --- page 290 --- (٢٥٤) و بالاخره در اثر رفت و آمد نمایندگان و جدی نبودن شخص امیر رضی موضوع بصورت مسالمت آمیز حل و فصل گردید ، باین ترتیب که قطوان حدفاصل سیاسی بین مملکت آل سامان و ترکستان باشد و سمقند بضایع شفاعت ایلک به فایق داده شده . در حصهٔ اصلاح وضع اداری دربار هم ناصرالدین پیشنهاد کرد عبد الله عزیز از وزارت معزول و ابو نصر بن زید از روی استحقاق و سابقه داری بجایش منصوب شود این کار عملی شد، اما دورهٔ وزارت او طول نکشید و بفج ماه بعد از تقرر بدست چند نفر از غلامان کشته شد ، و بعد از او بمشورهٔ ناصرالدین، ابوالمظفر بر غشی بوزارت رسید . ناصرالدین سبکتکین بعد از رفع عایله ابو علی برادر او ابوالقاسم را که از خدمت او جدا شده و سر تسلیم فرو آورده بود باجازه امیر رضی نوح به ولایت سیستان منصوب نموده بود. هنگامیکه امیر ناصرالدین برای لشکر کشی بجانب ایلک خان اصدار یافت او حاضر به تعمیل آن نگردید و در نتیجه عصیان ظاهر ساخته به نشاپور رفت و ابونصر بن الحاجب نیز بدو پیوست . ناصرالدین اولا بغراجق برادر خود را به سرکوبی آنها فرستاد و خودش نیز از دنبال او روان شد و آندوتن سر بر آورده را نیز از عرصهٔ مملکت بیرون راند و ظاهراً فتنه ها خاموش گردید. و بعد از این واقعه ای بظهور نپیوست. امیر رضی شاهنشاه ابوالقاسم نوح در ۱۳ رجب ۳۸۷ بعارضهٔ دوسه روزه داعی اجل را لبیک گفت . --- page 291 --- (٢٥٥) منصور ثانی ابو الحارث منصور بن نوح منصور هنوز طفل بود که از طرف پدرش نوح به ولیعهدی بر گزیده شد و قتی هم که پدرش فوت کرد و مشارالیه باموافقت رجال و امراء به جای او نشست به سن بلوغ نرسیده بود (٣٨٧ ه ) ابوالمطفر محمد بن ابراهیم برغشی که در اواخر پادشاهی نوح امور وزارت را بدوش گرفته بود بجای خود باقی ماند. عبدالله ابن عزیز و ابومنصور اسپیجابی به طمع خام از دايلك رفتند و او را تحريص بر ممالك دست داشته آل سامان نمودند. ايلك هم ایندو خاین را به بند آورده و به فایق که در سمرقند بود سه هزار سوار داد تا بخارا را برای او ضبط کند ابو الحارث منصور بن نوح از بخارا بیرون شد ولی اظهارات چاکرانه فایق هنگام ورود به مرکز و فرستادن پیغامهای متواتر مبنی بر اظهار بندگی و قدر شناسی از سلاله آل سامان ، منصور را وادار ساخت به پایتخت مراجعت نماید . فایق با این حیله توانست زمام اختیار دربار را بدست آورد. بکتوزون که تا پیش از آمدن فایق رتبه حاجب سالاری داشت و نزد ابو الحارث منصور عزیز و محترم میبود با فایق نمی توانست همکار باشد ابو الحارث جهد بلیغ کرد تا میانه آندو تن را اصلاح کند ، در نتیجه قرار شد بکتوزون به قیادت جیوش خراسان برود اتفاقا این هنگا میست که سبکتگین در گذشته واسماعیل به جای او نشسته است و سیف الدوله محمود قايد جيوش خراسان برای تثبیت حق خود به غزنین شتافته است. تفصیل این واقعه را در فصل غزنویان خواهید خواند . --- page 292 --- (٢٥٦) بکتوزون رهسپار نيشاپور گشت فائق که حریف را از نزد خود دور کر ده بود نخواست در غیاب هم او را آرام بگذارد، فوراً با ابو القاسم سیمجوری که از دست ناصر الدین فرار کرده در دستگاه مجد الدوله دوری میزیست تماس گرفته و او را به برانداختن بکتوزون تشویق کرد. نامبرده خود را آماده ساخته و بر فرمانده جدید حمله آورد و در نتیجه شکست یافته و به قهستان افتاد ابوا لمظفر برغشی وزیر که مداخلات نابجا و تحريكات خيانت آميز و خدعه های فا يـق را زشت میدانست باوی مشاجره سختی کرده و از خوف در سرای امارت رو آورد. ابوالحارث منصور که کاری از دستش برنمی آمد صلاح در آن دانست که وزیر را ظاهراً از نزد خود دور کند و بجوزجانان بفرستد عوض او وزارت را با بوالقاسم برمکی دادند. برمکی باوجود فضل و دهایی که داشت چون حاضر نبود جز صلاح ملك كاری از دستش برود و درین وقت توقعات غلامان ترك بيش از اندازه بود ' و او از این امر بسیار نا خشنود بالاخره بدست چند نفر از غلامان کشته شد. * * * سيف الدوله محمود که غایله اسماعیل را فرو نشانده بود در صدد بر آمد مقام سپهسالاری خود را در دستگاه آل سامان محفوظ داشته باشد ابوالحارث منصور عذر آورده و حاضر شد بلخ ' تر مذو سيستان و هرات را بدو داد . و تنها نشا پور را از آن بکتوزون بشناسد. سیف الدوله باینقدر راضی نشده و خواست مقام خود را با زور تثبیت نماید با شنیدن خبر حرکت سيف الدوله محمود ' بكتوزون شهر را ترك --- page 293 --- (٢٥٧) داده و به سرخس رهسپار شد. ابوالحارث منصور و فایق آهنگ سیف الدوله نمودند سیف الدوله برای نگهداری عرض و آبروی منصور از نیشاپور بدر شده و به مرغاب آمد و از آنجا هم به پل زاغول . بکتوزون نزد ابوالحرث رفت و با فایق همدست شده ناجوانمردانه متفقا امیر ابوالحرث را داغ کردند . و او را در ١٢ صفر سال ٣٨٩ از پادشاهی خلع کرده و و برادر بسیار كوچك او عبدالملك ثانی را بامارت بر داشتند . عبد الملك ثانى ابوالفوارس عبدالملك بن نوح چنانچه گذشت با تمهیدی که فایق و بکتوزون چیدند منصور ثانی را مکحول نموده و عوض او برادرش عبدالملک ثانی را هر چند طفلی بیش نبود بامارت برداشتند . مردم از این عمل غدرانه سخت متنفر گردیدند خاصه محمود این عمل زشت آنانرا بدیده اغماض نه نگریسته در صدد انتقام بر آمد . در آخر جمادی الاول در مرو با فایق و بکتوزون مقابل شده و هر دو را شکست داد . فایق با عبدالملك به بخارا گریخت . و بکتوزون به نیشاپور . سیف الدوله محمود ، بکتوزون را تعقیب کرد و او به گرگان گریخت. از جانب سیف الدوله ارسلان جاذب مامور دستگیری بکتوزون گردید و تا جرجان او را دنبال کرد و سپس ارسلان جاذب از جانب محمود به طوس مقرر شده و محمود به هرات آمد. بکتوزون از قضیه اطلاع پیدا کرده و باز به نیشاپور رو آورد . سیف الدوله فوراً به تعاقب او پرداخته و بکتوزون فرار و خود را به بخارا رسانید. سیف الدوله که بر خراسان مستقرر شده بود امارت جیوش --- page 294 --- (٢٥٨) را به برادر خود نصر داده خودش عازم بلخ گردید . صاحبان اقطاعات خراسان مثل آل فریغون و اصحاب جوزجانان و شار شاه صاحب غرشستان با او موافقه کردند و اطاعت محمود را گردن نهادند . انقراض دولت حالا که خراسان به تمامها منتزع شده تنها سامانی ماوراءالنهر برای عبدالملک باقی ماند در همین وقت بکتوزون بعد از شکستهای پی در پی از محمود خود را به بخارا رسانید . و با متفقین خود پیوست و توطئه حمله مجدداً گذاشته شد. هنوز دست بکار نشده بودند که فایق مرد بشعبان ٣٨٩ ایلک خان که از قضیه مرگ فایق شنیده به بخارا رو آورده روز ١٣ ذی القعده ٣٨٩ به بخارا واصل شده و با عمل خدعه آمیزی باز ماندگان سامانی را به مجلس خواسته وهمه شانرا محبوس نموده و عبد الملك را که در خفاء میزیست بدست آورده باوزگند فرستاد. وی بعد ازمدت کمی درآن ناحیه جان داد. از بین محبوسین ابوابراهیم منتصر با تغییر لباس از حبس گریخته و خود را بخوارزم رسانید واز آنجا بدستیاری ارسلان حاجب پریخا را دست یافت لیکن با شنیدن خبر حرکت ايلك باهل شط عقب نشست و با لاخره او و خواصش به نیشاپور رفتند و معارض نصر بن ناصر الدین واقع شدند و ظاهراً بروی چیره گشتند سلطان محمود که خود را در این وقت حامی تمامی خراسان میدانست و از جانب مقام خلافت نیز تائید شده بود از شنیدن این خبر مصمم حرکت شد. منتصر با اطلاع از حرکت سلطان رو به اسفزار واز آنجا به ولایت قابوس بن وشمگیر نهاد و باوی با دریافت كمك از قابوس مرتبۀ دیگر بر نیشاپور دست یافت و اما باز حریف لشکر امدادی محمود بسر کردگی آلتونتاش نگردید . وخود را به سرخس رسانید در آنجا هم تاب مقابله نصر بن ناصر الدین را که به تعاقب ایشان آمده بود --- page 295 --- (٢٥١) نیاورده و در بیابانها سرگردان ماند و بالاخره از سلطان محمود پناه خواسته و در عین زمان چند بار دیگر با این و آن دست یازیده آخرالامر به تحریک ماه روی حاکم بدست طایفه از اجلاف عرب کشته شد سال ٣٩٥. با افول ستاره بخت سامانیان خورشیدی تا بان در وسط افغانستان طالع شده و پرتو آن تا جاهای بسیار دور رسید. سامانیان از بین رفته وجای خود را بدرات معظم غز نویان سپردند. اوضاع اجتماعی دوره سامانی از لحاظ توسعه اقتصادیات ورفاهیت مردم و زحمت کشان بهترین ادوار است صنعتگران، پیشه وران، هنرمندان، سوداگران و طبقات دیگر مردم از دست رنج خود استفاده کامل میکردند، تجارت رونق خوبی داشت پیدا وار شهر ها توسط قوا فل بسرعت واطمینان خاطر از یک جا به جای دیگر انتقال می‌یافت. بیشتر محله‌ها و شهرها به صنعتگران و پیشه وران اختصاص داشت. هر شهر بزرگ دارای یک کهندژ بود که محل بود و باش امراووزراء و کار داران دولتی حساب میشد وحصه دیگر شهرستان نامیده میشد و آن مسکن طبقات متوسط می‌بود. حصه سوم جائی‌که رسته ها بازارها وعمارت نوبنیاد و بازار ها و رسته در آن بود بنام ربض یاد میگردید. راه‌های رفت و آمد از رهزنان بکلی پاک وامنیت در سرتاسر خراسان و شهرهای ماوراءالنهر حکمفرما بود منسوجات آنو قته خراسان در بغداد شهرت کافی یافته بود، تجارت بین شهرهای داخلی رواج کامل داشت و با ممالک خارجی نیز به پیمانه وسیع صورت می‌گرفت. روابط تجارتی ماوراءالنهر وخراسان با مملکت پادشاهی بلغارستان و روسیه قایم بود. به جانب عراق عجم و عراق عرب نیز مال التجاره فرستاده می‌شد، در شهرهای بلخ بخارا وغیره مراکز سکه زنی وجود داشت، صنایع پیشرفت خوبی کرده --- page 296 --- (٢٦٠) بود ، درقرن چهارم هجری تمدن این گوشهٔ آسیا به ذروهٔ کمال خود رسیده و نسبت به ممالک اروپائی قرون وسطی از جهات مختلف مزیت داشت . سیستم اداری نیز زیر نظر اشخاص برجسته و اهل فضل چون جیهانی‌ها وبلعمی‌ها شکل درستی بخود گرفته و مناسب با احتیاجات زمان رو بکار آورده شده بود تقریبا ازین قرار : ۱ ــ دیوان وزارت: که تمام امور سیاسی و اقتصادی مملکت را مراقبت میکرد و بر تمام دیوانهای دیگر ریاست داشت . ٢ ــ دیوان مستوفی : رشته‌های مالی حکومت را تنظیم می‌نمود . ٣ ــ دیوان شرطه : تقریبا شبیه وزارت داخلهٔ امروز بود. ٤ ــ دیوان صاحب موبد : ٥ ــ دیوان شرف : مسئول رسیدگی اعمال وزراء ومأمورین دولتی بود. ٦ ــ دیوان محکمه خاص : وظیفه‌اش سرپرستی اراضی دولتی بود . ٧ ــ دیوان محتسب : امور شرعی وخرید و فروش کالا و اجناس را مراقبت میکرد، و بصورت عمومی اعمال همهٔ مردم را از لحاظ دین مورد رسیدگی قرار میداد . ۸ ــ دیوان اوقاف: کارهای مساجد وغیرهٔ اوقاف را زیر کنترول قرار میداد. ۹ ــ دیوان قضا : به حل و فصل دعاوی ومراجعات مردم میکوشید . دیوانها همه در یك عمارت عالی نزدیك سرای شاهی موقع داشت . در ولایات نیز شعبات این اداره‌ها وجود داشته که تحت نظر حاکم محلی وادارهٔ مرکزی اجرای وظیفه میکرده‌اند . مالیات آندوره را به چهل و پنج ملیون درم تخمین میکنند . بعلاوهٔ دیوان که در رأس آن وزیر و صاحب تدبیر قرار داشت مقام مقتدر دیگری نیز بنام درگاه موجود بود وحاجب سالار در رأس آن بوده وامور --- page 297 --- (٢٦١) مربوط به شخص شاه را انجام میداد . دستگاه سومی که اهمیت آن کم از اول و دوم نبود عبارت از مقام سپه سالاری و لشکر کشی جیوش خراسان بود در رأس آن سپه سالار بمشوره وزیر و حاجب سالار مقرر میشد و باز رای خود سپه سالار در ابقایا عزل وزیر یکه او رابر گزیده بود مدخلیت داشت . اوضاع فرهنگی از شکوہ تاریخی این دوره وجریانات سیاسی آن تا اندازه ای در فصل گذشته بحث کردیم . آنچه بصورت بارز در این دوره عرض اندام میکند مفکوره تقویه روحیات ملی است. این نصب العین در طی مدہ حکمروا یی آل سامان بحیث پا دشاهان خراسان ، بقوت تمام پیش برده می شد . شاهان و بزرگان کشور برای دما ئیدن این حس عالی به عنصر اصلی آریائی از وسایل گونا گون استفاده میکردند . ضمن پیکارها و رزمجویهاییکه برای توحید سیاسی مملکت خراسان با دشمنان و معارضین ا نجام مید ادند ، برای تنویر ملت و بهتر ساختن حیات آنها از سلاح علم و فضل کار گرفته و پیوسته می کوشیدند اشخاص لایق و فاضل را پرورش دهند و به تعداد آنها بیفزایند . این امر از انتخاب و کار گرفتن اشخاص علمی عصر در خدمات حکومتی بحیث وزیر ، دبیر، قاضی و غیره ، بخوبی آشکار است . این امر اوشاهان کوشا بودند خود شان نیز از علم و دانش بهره مند گردیده و با فروغ آن زوایای تا ریک مملکت را روشن سازند . محیط نیز آماده پذیرفتن افکار علمی بود و تشویق ایشان در بار آوردن دانشمندان ، فضلا وشعرا كمك فراوان کرد طوریکه می بینیم در همین دوره است که بزرگترین اشخاص علمی شرق رو بکار آمد و آثار گرانبهای آنان تا اندازه ای بر د نیای شرق و غرب --- page 298 --- (٢٦٢) سایه افگنده که تا جهان باقی است صاحبان و گرد آورندگان آنرادر زمرۀ علمای بزرگ قلمداد خواهد کرد. در این عهد بازار علم را رونقی بسزا بود و هر کس متاعی ارزنده می آورد بقیمت گزاف می خریدند. رشته های مختلف علمی مورد توجه و قبول بوده ومخصوصا ادب که روان علمش می نامند و با روح مردم سازگار بود، بیشتر خریدار داشت و از ادبیات آنچه برای تربیۀ قوم و اصلاح حسیات ملت بکار آمده تر بود طرفداران بیشتر داشت، مثلا می بینیم اشعار حماسی که محتوی اعمال، کردار و کار نامه های پادشاهان و پهلوانان تار یخی است و ضمن شرح وبست آن هویت و نام ونشان مملکت از یکطرف تذکار می یابد و از جانب دیگر از دلیری ،شهامت و مردانگی قهرمانان آن ستایش بعمل می آید و این دو در ساختمان فکری و انعقاد شخصیت اجتماعی وسیاسی افراد ملت تاثیر بارز دارد به نحو اتم و اکمل پرورش یافته و مردم هم از آن رنگ شعر استقبال خوبتر کرده اند : حالا برای اینکه از تاثیرات عقلی و طرز فکر مردمان بخرد آندوره تا اندازه ای اطلاع یابیم حیات بعضی از شخصیت های سیاسی ونظامی را مطالعه کرده و سپس از عالی مقام و گویندگان زبردست آندوره ذکری مختصر بمیان می آوریم. --- page 299 --- (٢٦٣) بعهد دولت سامانیان و بلعمیان جهان نبود چنین بانها دو سامان بود کسائی وزراء وسرداران ابو الفضل بلعمی : اسمش محمد بن عبدالله و کنیستش ابوالفضل و بلقب بلعمی یا د کر دیده است نزد ابی عبد الله محمد بن نصر الفقیة درس مصنفات آموخته و ضمنا از د محمد بن جابر و محمد بن حاتم بن المظفر و ابا الموجد محمد ابن عمر و صالح بن ضریر و اسمعیل بن احمد علم حدیث فرا گرفت . ابو الفضل در پر تو هوش سرشار خود در رشته که اختیار کرده بود پیشرفت فراوان کرده و بحيث یکی از بزرگان و رجال علمی عصر خود معروف شد . تا اینکه فضل و کفایت علمیش باعث تقرب وی بدربار اسماعیل شهریار گشته و به مرتبة وزارت او رسید . علت شهرت او به بلعمی انتساب او به قریه بلعمان است [ بمرو یا روم ] ابو الفضل بلعمی در دورۀ فرما نروائی امیر عادل ابو ابراهیم اسماعیل، کرسی وزارت داشت و البته نقش او را در کار نامه های امیر عادل نادیده نمیتوان گرفت ، در دوره احمد پسر اسماعیل نیز كما ينبغى متصدی وزارت بود ظاهراً پس از وفات احمد و جانشینی امیر سعید امیر برای چندی از خدمت معزول شده و تا هنگام مرگ جیهانی وزیر بشغل خود بر گشت نکرد ، بعد از مرگ جیهانی امیر سعید وزارت خود را به ابو الفضل بلعمی سپرد و او هم با کمال لیاقت این وظیفه را از پیش برد. این مرد فرزانه در این دوره و ثه سنگین فعالیتهای اداری و حربی بشمار میرفت . وزیر دانشمند از علما و ادبای زمان خویش تشویق میکرد و به آنها --- page 300 --- (٢٦٤) كمك های مادی و معنوی مینمود ، از معاصرینش یکی رود کی استاد شاعران بوده، طوریکه مینویسند این دو رجل نامی با هم صفای قلبی داشته و هر کدام بمقام علمی و ادبی یکدیگر معترف بودند . سمعانی در کتاب الانساب خود مینویسد : ابوالفضل بلعمی همیشه میگفت که رود کی را در عرب و عجم نظیری نیست ! » رود کی نیز در وصف دوست و حامی خود بلعمی اشعاری می سرود که شعرای ما بعد این موضوعرا به کرات متذکر شده اند . ابو علی محمد بلعمی در هنگامیکه اوضاع دیوان سخت مغشوش بود و شغل وزارت چون گوی دست بدست میگشت یعنی بین سالهای ٣٤٣ و ٣٤٩ که چندین وزیر بروی کار آمده و کار مهمی از دست شان ساخته نشد، بالاخره نوبتی هم این مقام را به ابو علی پسر بلعمی بزرگ دادند، باید دانست اختلالیکه در امر وزارت رو نما ميشد يك عامل عمده آن ناساز گاری وزیران با سپه سالاران می بود ! ها اینبار سپه سالار و وزیر هر دو دوستان مشفق و مخصوصا برای استقرار دولت باهم بر سر پیمان شده و در سال ٣٤٩ وزارت را ابو علی وسپه سالاری را الپتکین برای خودها اختیار کردند . در سال ٣٥٠ عبد الملك از اسب به زمین افتاد و هلاك شد . بلعمی بصوابدید سپه سالار، پسر او نصر را به امارت اختیار کرد ، اما دیگر سرداران از قبول آن استنکاف ورزیدند و ابوصالح منصور بن نوح را به امارت بر گزیدند . بلعمی نیز رضا داد و همچنان بوزارت با قیا ند و بفرمان همین پادشاه کتاب «تاريخ الامم والملوك » جریر طبری را که در سال ۳۱۰ بعربی نوشته شده بود در سال ٣٥٢ شروع به ترجمه آن کرد . این کتاب تاریخ امم وملوك را از گاه آدم تازمان خود مولف در بردارد. --- page 301 --- (٢٦٥) ومترجم پا گذارنده چیزهای زیادی آنرا حذف ومطالبی جدید در آن وارد کرده و به بهترین نثر ترجمه کرده است. چند سطر نمونه از مقدمه آن کتاب اقتباس می شود: «بدانکه این تاریخ نامۀ بزرگت گرد آوردۀ ابی جعفر محمد بن جریر الطبری رحمة الله به ملك خراسان ابو صالح منصور بن نوح فرمان داد دستور خویش را ابو علی محمد بن محمد البلعمی را که این تاریخ نامه را که از آن پسر جریر است پارسی گردان هر چه نیکوتر چنانکه اندروی نقصانی نباشد پس گوید چون اندروی نگاه کردم و بدیدم اندروی علمهای بسیار وحجت و آیت‌های قرآن و شعرهای نیکو و اندروی فایده‌ها دیدم بسیار پس رنج بردم و جهد وستم بر خویشتن نهادم و این را پارسی گردانیدم به نیروی ایزد عزوجل » (۱) در همین دوره ترجمه تفسیری نیز بنام تفسیر طبری بفارسی گردانیده شد که در امر ترجمۀ آن ابو علی سهم بارز داشته . بنام توقیعات بلعمی نیز کتابی بوده در انشاء و ترسل که معلوم نیست آنرا بلعمی اول نوشته یا بلعمی دوم . همچنان این عقده که آیا انشاء ترسل بلعمی بزبان دری بوده یا عربی باز نشده . چون اصل کتاب ظاهراً در دست نیست بصورت قطع نمیتوان حکم کرد اما باحتمال قوی می‌توان اظهار نظر کرد که دور نیست کتاب توقیعات (فرمان) بزبان دری نوشته شده باشد چه عنایت مخصوص بلعمی اول بزبان دری که فردوسی از آن یاد کرده و همچنین تبحر و استادی بلعمی دوم در زبان دری چنانکه اثر مهمی را از تازی به دری برگردانده شاهد مدعاست والله اعلم بالصواب صاحبان لغت نامه ها در فرهنگ های خود یکی دو شعر را ضمن استشهاد لغت مورد نظر به استاد بلعمی نسبت میدهند که معلوم نیست گویندۀ این (۱) ترجمه طبری ص ۲ چاپ هند. --- page 302 --- (٢٦٦) اشعار پدر بوده یا پسر مؤلف انجمن آرای ناصری در لغت خسبی گوید که: استاد بلعمی در صفت شمشیر گوید : درفنده چو شیران دهنده چو ثعبان درفشان چو خسبی درخشان چو آذر (۱) ابوعبدالله محمد جیهانی محمد بن احمد بن نصر جیهانی مکنی به ابو عبدالله که در زمان امیر احمد بن اسماعیل کاتب بود، با روی کار آمدن نصر بن احمد بشغل وزارت گماشته شد. مشارالیه از وزرای دانشمند وعالیقدر است . از کارهای مهم او اصلاحات اداری و رونق دادن امور مملکت داری بود که از روی قواعد ملل و در بارهای مختلف رسمی نیکوبنیاد نهاد. او را صاحب تألیفاتی چند میدانند وزارتش تا سال ۳۰۹ دوام کرد و ظاهراً در همین سال چشم از جهان پوشید و بعد از وفاتش بلقب جیهانی بزرگ یاد گردید . عبیدالله جیهانی ابو منصور عبیدالله برادر جیهانی بزرگ بوده و در سال ۳۰۱ یعنی شروع حکومت نصر به حکمرانی بست ورخج (قندهار) تقرریافته و در آن حدود جنگ هائی کرده غلبه ها وشکست هائی نصیبش گشته در سال ۳۰۹ حکمرانی هرات و فوشنج و بادغیس داشته . با گذشت روز گار پنج روزه نوبت خود را گذاشته وجای خود را به دیگران واگذاشته، ابوعلی جیهانی پسر جیهانی بزرگ در سال ۳۲۶ وزارت نصر بن احمد یافت اما در اثر اختلا فیکه بین او وابوطیب مصعبی رویداد بر اوضاع مسلط نشده و بالاخره در سال ۳۳۰ در زیر آوار کشته شد . ابوعبدالله جیهانی احمد بن ابوعلی محمد نوادهٔ جیهانی بزرگ در سال ۳۶۵ در زمان ابوصالح منصور بن نوح (۳۵۰-٣٦٦) بمقام وزارت اختیار شد و يك سال در دورهٔ امیر رضی نوح بن منصور نیز احوال و اشعار رودکی ج ۲ ص ۰۲۴ --- page 303 --- (٢٦٧) همین مقام را داشت و در سال ٣٦٧ معزول شد. این مرد از اجلۀ دانشمندان عصر خود بشمار رفته و تالیفات چندی از او ذکر میکنند مثل : المسالك والممالك که المقدسی وصف مفصلی از آن کرده است، آئین مقالات کتاب عهود للخلفاء والامراء ، کتاب الزيادات فی کتاب آئین مقالات کتاب الرسائل (١) ابوالفضل جیهانی محمد بن ابو عبدالله احمد از نبیره های جیهانی بزرگ بوده و در اواخر سلطنت سامانیان بوزارت منصوب شده بود . حمويه بن على یکی از سرداران نامی و خدمتگاران با وفا ایست که از بدایت آل سامان پیوسته در خدمتگذاری کوشیده و منتهای شهامت را در بر قراری وتوسعه بخشیدن حدود مملکت بمنصۀ ظهور آورده این مرد سپاهی که بتدریج از رتبه های پایین تا مقام سپه سالاری رسید در نگهداری سلطنت آل سامان سهم بزرگ داشت کار نامه های عالی او در معرکه های جنگ و یا ماموریت های مهم هر کدام در جایش تذکر داده شده و حاجت به تکرار نمی بینم . گویندوی در چهل جنگ شرکت کرده و از همه پیروز بیرون آمده حمویه در درخشان ترین دوره حکمرانی آل سامان یعنی دوره سی ويك سال سلطنت امیر سعید نصر ، نظر بکفایت و اهلیت سپاهیگری به شان دار ترین مناصب و مقامات آنروز یعنی سپه سالاری رسید و در اواخر عمر ابست ضعف پیری از کار برکنار شد . ابو العباس احمد بن حمويه در دربار امیر سعید صاحب وجهه و اعتبار بوده و از ولیعهد (اسماعیل) نگهداری میکرد و صاحب تدبیرش بود . این اسماعیل در هنگام حیات پدر بدرود حیات گفت ، در زمان (١) الفهرست ابن الندیم ص ۱۹۸ --- page 304 --- (٢٦٨) ولایت عهدی اسماعیل بین او و برادرش حمید نوح کشیدگی رو بداده ومخصوصاً خاطر نوح از ابوالعباس احمد رنجیده می بود، این معنی را خود امیر سعید نصر به ابوالعباس رسانیده و گفته بود که از وی در حذر باشد قضا را در سال ۳۳۱ امیر حمید نوح پادشاه خراسان شد و ابوالعباس احمد خود را از وی پنهان همیداشت تا اینکه در سال ۳۳۲ وقتی که امیر حمید نوح به مرو آمده بود دفعتاً ابو العباس را دید و با او به نیکویی پیش آمد کرد اما عاقبت در اثر سعایت بدخواهان از دست نوح بقتل رسید، سال ٣٤٥ ابوعمر ان سمیجور دولتی از سرداران ورزیده و بسیار لایق سامانیان بوده و در ضمن جنگجوئی و سپاهیگری قدرت اداری کافی داشته و باصطلاح امروز سیاستمداری پخته بشمار میرفته. کارنامه های جنگی و سیاسی این مرد ضمن شرح وقایع دورهٔ امیر عادل و پسرش ابونصر احمد و در دوره پرشکوه امیر سعید نصر بن احمد در قید تحریر آمده، هر که خواهد گو بشو آنجا بخوان، تکرار آن لازم نیست چنین استنباط میشود که سمیجور از جوانی بخدمت پادشاهان سامانی درآمده و تا اخیر عمر بر سر کار باقیمانده و در تمام دورهٔ نسبة طولانی زندگی جز از طریق صدق و صفانسبت به مخدومان خود پیش آمدی نکرده. ابراهیم بن سمیجور برای اولین دفعه نام وی در دورهٔ پادشاهی نصر بن احمد بنظر میخورد که گویا در سال ۳۲۸ حکمرانی جرجان بدو سپرده شده بود. در سال سوم حکومت نوح (۳۳۱-٣٤٣) ابراهیم بمرتبهٔ سپه سالاری نایل آمد اما این مقام از لحاظ بروز وقایع ناگوار برای وی دوام نکرد زیرا خود ابراهیم با مخالفان نوح همداستان شده بود. --- page 305 --- (٢٦٩) ابو الحسن ناصرالدوله سیمجوری ابوا لحسن محمد پسر ابراهیم بن سیمجور بود و در زمان حکمر و ایی امیررشیدابوالفوارس عبدالملک بن نوح (٣٤٣-٣٥٠) بمقام سپهسالاری وحکومت خراسان نایل آمد حکومت وی ازسال ٣٤٥ تا ٣٤٩ دوام یافت بار دیگر بعد از عصیان ابومنصور محمد عبدالرزاق باین سمت خوانده شد و مامور دفع وی گردیدو پنج سال دیگر ( در زمان حکومت منصور بن نوح ٣٥٠ - ٣٦٦ ) با صفای نیت وحسن سلوک حکومت خراسان را اداره کرد . درزمان نوح ثانی چون با وزیری ابو الحسین عتبی اظهار مخالفت کرد از حکومت خراسان معزول شد. و چندی بعد به سرکوبی خلف در سیستان ماموریت یافت و ظاهراً این عقده بدست او کشا ده شد. مرتبهٔ آخر نیز مقام سپهسالاری یافت و تا هنگام مرگ در آن مقام باقی بود . ابو علی سیمجور ابو علی فرزند ابوالحسن محمد بعد از پدرش ارتقا مقام او را یافت و با فایق الخاصه مبادرت بجنگ کرد و سبب ضعف حکومت سامانیان گردید. باری هم با حریف سابق بر خلاف حکومت نوح ثانی (٣٦٦-٣٨٧) متفق کشته و از طرف ناصرالدوله سبکتگین سر کوبی شدند. عاقبت ابو علی بعد از يك سلسله کشمکش ها در سال ٣٨٧ یا ٣٨٩ در قلعه گردبزجان سپرد. الپتگین الپتگین حاجب سالار مرد با نفوذ و صاحب قدرت در بار عبدالملك كه بعدها فتوحات درخشانی کرده و اساس حکومت بلند پایه ایرا گذاشت از سرداران با نام سامانیان است شرح حال مفصل این مردبز گ را به قسمت پنجم یعنی دورهٔ غزنویان حواله میدهیم . --- page 306 --- (۲۷۰) ابوصالح منصور منصور بن اسحاق از خانوادۀ سامانی و پسر عموی اسمعیل بعد از حکومت سیستان به ولایت ری منصوب شد و چند سالی این وظیفه را بدوش داشت. این همان مردیست که رازی کتاب منصوری خود را بنام وی تألیف کرده است. در زمان امارت نصر سر بطغیان برداشت و بدون اینکه کاری از پیش برد بدرود حیات گفت. احمد بن سهل احمد بن سهل بن هاشم بن کامگار از بزرگان و امرای محلی مرو بود که در زمان عمرولیث صفاری علم طغیان برافراشته و در نتیجه بحبس افتاد مدتی در سیستان زندانی بود تا به نحوه اینکه در کتب تاریخ ذکر است رها مجال ذکر آنرا نداریم (۱) از آنجا فرار و نزد اسماعیل سامانی آمد. در اینجا مقام و مرتبت عالی یافته گاهی بحیث مشاور و ندیم و وقتی هم به صفت نائب الحکومه در ولایات تابعه گذرانید تا اینکه بعد از فرونشاندن فتنه حسین المروردی و در وقتیکه حکومت خراسان با او داده شده بود یعنی در سال ٣٠٦ بنای طغیان نهاده و بدست حمويه سپه سالار در سال ۳۰۷ گرفتار شده و در حبس جان داد. وی مردی ادب پرور و علم دوست بوده در پرورش علما جد بلیغ داشت. ابوزید بلخی افتخار قرن چهارم خراسان از پرتو بخشش ها و نوازشهای او فراغ خاطر و طمأنینۀ روحی پیدا کرده مرتبۀ علمی خود را بحد کمال رسانید. ابوبکر چغانی ابو بكر بن مظفر بن محتاج چغانی مردی با حشمت و خداوند جاه و مال بود وی از سرداران نامداریست که در تاریخ آل سامان مقام بزرگی دارد در روزگار امیر سعید نصر رتبه (۱) گردیزی ص ۲۱ --- page 307 --- (۲۷۱) سپه سالاری را طاهر أ بعد از حمویه بدست آورد. ابو بکر چغانی در دفع شورشها و سرکوبی متجاوزین و تعاقب ایشان زحمت های فراوان کشید و غالباً هم موفق می بود تا اینکه در سال ۳۲۷ نسبت علالت مزاجش از کار برطرف و عوض او ابو علی احمد پسر رشیدش بدان مقام برگزیده شد: ابو علی چغانی ابو علی احمد بن محمد از آل محتاج از بدو رویکار آمدن با دشمنان خارج از مرز خراسان شروع بدست و پنجه نرم کردن شد و توانست در مدت کوتاهی بلاد و ابهر زنجان قزوین و قم و کرج و همدان و دینور را فتح نماید و برای چند سال بیرق سامانی را در آنجاها بلند داشته باشد. ابو علی در سال سوم امارت نوح بن نصر (٣۳۱ - ٣٤٣) نسبت شکایات بعضی ها معزول شد اما وی ازین امر رنجیده و مدعی نوح گردید و ابراهیم بن اسماعیل را به مخالفت نوح برانگیخت بحدیکه توانست برای چندی نوح را فرار دهد و ابراهیم را عوض او بر تخت پادشاهی بنشاند اما رابطهٔ ابو علی با ابراهیم بزودی بهم خورده راه چغانیان پیش گرفت و با رویکار آمدن مجدد نوح چند بار دیگر با امیر وقت مصاف داد تا اینکه مهم بمصالحه انجامید و تا سال ٣٤٠ در چغانیان بحالت صلح بسر برد. باری نوح دوباره او را به سپه سالاری اختیار کرد و در اثر اختلافی که رویداد دوباره معزولش کرد ابو علی این بار برکن الدوله دیلمی پناه بردو برای آخرین بار تلاش و کوشش خود را کرده و با ابو سعید جنگید اما کاری از پیش نبرد تا اینکه در و بای عمومی سال ٣٤٤ در ری وفات یافت جنازه او را به زاد گاهش چغانیان حمل کردند. ابو منصور محمد محمد بن عبد الرزاق یکی از کارداران دولت سامانی است ابتدا حاکم طوس و نیشاپور بود در سالهای ٣٤٥ و ٣٥٠ دو مرتبه به سپه سالاری کل ولایات خراسان نایل آمد. باری این مرد علیه --- page 308 --- (۲۷۲) سامانیان داخل پیکار شد و در سال ۳۵۱ بدست یکی از غلامان قراتگین کشته شد. ابو المنصور معمری به امر و اراده این شخص و كمك چندتن از دهقانان وجهان دیدگان در سال ٣٤٩ شاهنامه ایرا که بشاهنامه ابو منصوری معروف است ترتیب داد. دانشمندان و شعرا ابوزید بلخی ابوزید احمد بن سهل در قریه ای بنام شامستیان از پدريکه اصلاً سیستانی بوده و در بلخ سکونت اختیار کرده بود بد نیا آمد. در اوائل جوانی سیر وسفر اختیار کرده و در طلب علم بیرون شد محضر علمای بزرگی را دریافت کرده و در نزدابی یوسف یعقوب بن اسحق کندی درس خواند و در فلسفه و نجوم وهيأت تسلط پیدا کرد ، در طب وعلوم دینی نیز استقصاء کامل یافت. آوازه دانش و فضل او در سر تا سر خراسان پیچید از قول ابن الندیم که میگوید « مردی معروف به « البلخی » که در بلاد مختلف میگشت استادرازی در فلسفه بوده » معلوم میشود رازی از شاگردان ابوزید بوده است . ابو زید پس از مراجعت بزاد گاه خود با کمال حرمت از جانب بزرگان و امراء استقبال شد گویندوی علاقه فراوان بوطن خویش نشان میدادو صلات هنگفتی را که از امیر احمد بن سهل بن هاشم و حسين بن على المروزى وصعلوك وابى على محمد بن احمد جیهانی میگرفت در آبا دی ملك خويش خرج میکرد، نوشته های فلسفی این حکیم و فیلسوف بزرگ رنگ و رونق ادبی داشته و کتب زیادی در رشته تحریر درآورده از آن جمله است (۱) (۱) معجم الادبا ص١٤١ - ١٥٢ چاپ مصر --- page 309 --- (۲۷۳) کتاب اقسام العلوم . کتاب الشرایع و الادیان . کتاب کمال الدین . کتاب فضل صناعة الكتابة . کتاب مصالح الابدان و الانفس . کتاب اسماء الله تعالی و صفاته . کتاب صناعه الشعر . کتاب فضیلة علم الاخبار . کتاب الاسماء و الکنی و الالقاب . کتاب اسامی الاشیاء . کتاب النحو و التصريف . کتاب صورة و المصدر . کتاب رسالة حدود الفلسفه . کتاب ما يصح من احكام النجوم . کتاب الرد على عبدة الاوثان . کتاب فضيلة علوم الرياضيات . کتاب فى اقسام علوم الفلسفة . کتاب القرابين و الذبايح . کتاب عصمة الانبياء . کتاب نظم القرآن . کتاب قوارع القرآن . کتاب الفتاك و النساك . --- page 310 --- (٢٧٤) كتاب الفوادر في فنون شتى . كتاب اجوبة ابى على بن محتاج . كتاب صفات الامم . كتاب صوره الاقاليم که در جغرافياس . ابو سعيد احمد السجزى (م٤١٤٠٠) محمد بن محمد بن عبدالجليل و مکنی به ابو سعيدو موسوم به سجزی در قرن سوم در سیستان بدنيا آمد . دوره امارت ابا جعفر احمد را درک کرده و با او ارتباط داشته است . رساله ای بنام « انقسام خط مستقيم ذى نهاية بنصفين » و « كتاب المدخل » را برای ابا جعفر نوشته باید دانست که دانش پروری های ابا جعفر در پرورش این شخصیت بزرگ بی تأثیر نبوده است . کتب و رسالاتی که به خامه اين عالم جيد نوشته شده واکثر آن هنوز هم در دست است از ينقرار میباشد : ١- رسالة فى اخراج الخطوط فى الدواير الموضوعة من النقط المعطاة . ٢- في عمل مثلث حادى الزوايا من خطين مستقيمين مختلفين ٣- خواص لشكل المجسم الحادث من ادارة القطع الزايد والمكافى ٤- كتاب فى مساحة الاكبر ٥- تحصيل القوانين الهندسية المحدودة ٦- رسالة في الجواب عن المسائل التي سئل فى حل اشكال المأء خوذة من كتاب المأخوذات ارشمیدس ٧- تحصيل القوانين ٨- منتخب كتاب المواليد ٩- كتاب الاختيار ( منتخب من كتاب الالوف ) ١٠- كتاب الدلايل في احكام النجوم ١١- كتاب المعاني في احكام النجوم ١٢- رايجات الكواكب ١٣- الجامع الشاهي --- page 311 --- (٢٧٥) ابوسلیمان المنطقی ابوسلیمان محمد بن طاهر بن بهرام السجستانی از حکمای بزرگ قرن چهارم است وی از شاگردان ابوبشر متی بن یونس المنطقی النصرانی وابوذکریا یحیی بن عدی المنطقی النصرانی بود . از محضر این دو استاد معروف بهره وافی گرفته و در منطق وریاضی مرجع اصحاب گردید . منزل وی در بغداد میعادگاه حکما و منطقیین وریاضیین آن عهد بود نام ابوسلیمان را در فضل وحکمت خلفاء وابناء زمان بوعلی سینا و در ردیف ابوزید بلخی وابوعلی مسکویه میدانند . در تتمه صوان الحکمه ازوی چنین یاد شده «حکیم ابوسلیمان محمد بن طاهر بن بهرام سیستانی که کتاب صوان الحکمة را تصنیف کرده مردی حکیم بوده وتصنیف های زیادی در معقولات دارد. از جمله رسالة در اقتصاص طرق الفضایل ورسالة دیگر بنام المحرک الاول نوشته » ۱ ابن اصیبعه در کتاب عیون الانباء فی طبقات الاطباء اشعاری بدو نسبت داده واز جمله مؤلفات او این کتب ورسایل را نام می برد: مقالة فی مراتب قوی الانسان، کلام فی منطق، تعاليق حكميه : (۲) و غيره ابوسلیمان بستی احمد بن محمد ابراهيم بن الخطاب الخطابی البستی از فقها ، ومحدثین بزرگ و دارای تالیفات نیکو است از قبیل اعلام السنن در شرح بخاری شریف وغریب الحدیث ومعالم السنن در شرح ابی داؤد، کتاب شأن الدعاء وكتاب اصلاح غلط المحدثین وغیره (۳) ابومحمد المروزی عبدالله بن مسلم بن قتیبة الدینوری از نحاة ولغت دانان بزرگ بوده کتب زیادی تالیف کرده که از آن جمله است کتاب مشهور المعارف وادب الكاتب وغريب القرآن (۱) بحث مقاله مرحوم قزوینی ص ۱۰۴ جز ۲ وتتمه صوان الحکمة ٤٥،٤٤ (۲) طبقات الاطباء ص۳۲۱ ج ۱ (۳) الفهرست ص۱۶۹ --- page 312 --- (۲۷۱) وغريب الحديث وعيون الاخبار ومشكل القرآن ومشكل الحديث وطبقات الشعراء والاشر به وغيره ابوعبدالله محمد از بدری خراسانی بنام عمران در بغداد بسال ۲۹۷ المرزبانی بدنیا آمده باكمك استعداد عجیب خود مردی عالم و فاضل بار آمد و تالیفات زیادی از خود باقی گذاشت گویند اولین کسی است که اشعار یزید بن معاویه را در دیوانی گرد آورده و در سال ۳۲٤ وفات یافت. ابوجعفر الخازن ابو جعفر الخراسانی ریاضی دان مشهور قرن الخراسانی(م۳٦٠) چهارم است صاحب تالیفات متعدد در علوم مخصوصاً ریاضی و نجوم بوده . از تالیفات موجود او كتاب آلات العجيبة الرصديه تفسير مقالة دهم از کتاب الاصول اقلیدس . ابوالعباس الرخسی ابو العباس احمد بن محمد السرخسی از منجمان و ( م ٣٤٦) اطباء قرن چهارم است. کتابی بنام « المدخل الى علم النجوم» در مقدمات علم ستاره شناسی دارد . ابوالوفاء جوزجانی محمد بن محمد بن يحيى بن اسمعیل از پیشوایان حساب و هندسه بوده طریقهای اوی درین فن عالی بروی کار آورده وی منسوب بيك خانواده علمی بوده و تالیفات قیمت داری در جبر و مقابله نموده است از قبیل اقامة البرهان على الدوائر من الفلك تفسير كتاب ابر خس تفسیر کتاب خوارزمی تفسیر کتاب دیو فنطس ما يحتاج اليه العمال والكتاب من صناعة الحساب و غيره . ابوحاتم بستی محمد بن حبان بن احمد از علمای بزرگ علوم دینی بوده و مخصوصاً در تصحیح اخبار رنج فراوان کشیده گویند محضر دو هزار نفر از مشایخ (۱) را درک کرده و از فیض (۱) ريحانة الادب ص --- page 313 --- (۲۷۷) انفاس قدسی آنها موفق بتالیف کتابهای زیادی گردیده از آن جمله : ۱ - اتباع التابعين ۲ - کتاب التابعين ٣ - کتاب تباع التبع ٤ - کتاب تبع الاتباع ه - کتاب تبع الثقاة ٦ - كتاب الجرح والتعديل ۷ - كتاب روضة العقلاء نزهة الفضلاء ۸ - کتاب الصحابه ۹ - کتاب المعجم على المدن ابو حاتم در دوم شوال سیصد و پنجاه و چار بدرود جهان گفت. محمد بن عبدالرزاق ابو عبدالله محمد بن عبدالرزاق از شعرای عربی گوی البيهقی بوده و ابیات اورا در پنج مجلد گردآورده بودند. خودش نیز کتابی بنام ناصر الدوله ابو الحسن سیمجوری نوشته که به کتاب الدارات موسوم ساخته بود . محمد بن علی الكاتب: ابوالطيب محمد بن الكاتب از رجال بزرگ دینی و از دانشمندان عصر خود بوده گويند ابوا لفتح بستی این ابیات را در وصف وی سروده : معاشر الناس از عوا ما ابو ح به اسماعكم انه من خير اقوالى محمد و على ثم بعدهما محمد بن علی رکن آمالی ابوبکر خوارزمی نیز از دوستان وی بوده و تصنیفی هم دربارۀ او درست کرده بوده. --- page 314 --- (۲۷۸) ابو عبدالله محمد المروزی محمد بن احمد المروزی از مقدم فقهاء شافعی در مرو بوده و در انتشار فقه شافعی در مرو می پرداخته ، از حافظه قوی وفوق العاده او خرا سانیان داستانها میگفته اند وفات او در سال ۳۱۸ اتفاق افتاده . ابوعمر واحمد صاحب رسالاتی در حدیث بوده ارباب سیر و تاریخ از فصاحت او تعریف کرده اند اسم او را احمد بن محمد بن معقل السرخسی ضبط میکنند وفاتش در سال ۳۵۲ اتفاق افتاده . ابوالقاسم الكعبي صاحب کتاب مفاخر خراسان است که اغلب مؤرخین و تذکره نگاران از کتاب او مطالبی نقل نموده اند اسم او عبدالله بن احمد بن محمود است . امام ابوالحسن محمد ابوالحسن محمد بن شعیب بن ابراهیم از اجله علمای حدیث و از مفتیان مذهب شافعی بود، نزد ابو الفضل بلعمی وزیر تقرب تمام داشت و هر چند بوی مسند قضای شهرهای بزرگ را میدادند اختیار نمیکرد، امام در ٣٤٤ وفات یافت پسر او شعیب بن محمد که در سال ۳۱۰ تولد یافته بود بعد از پدر مقام بزرگ علمی یافته و شاگردانی مانند ابو اسحق ثعلبی در حلقه درس او تلمذ کرده اند . ابن ابی الازهر ابوبكر محمد بن احمد بن مزید النحوی الاخباری فوشنجی الاصل صاحب تألیفات زیر است: کتاب اخبار قدما البلغاء ، کتاب اخبار المجانین ، اخبار الهرج و المرج که در باره وقایع المستعین بالله ومعتز عباسی نوشته است . --- page 315 --- (۲۷۹) ابو عبدالله خوارزمی محمد بن احمد بن یوسف کاتب مؤلف کتاب مفاتیح العلوم است. این کتاب حاوی دو مقاله است اولی در شش باب: فقه، کلام، نحو، کتاب، عروض و اخبار. دومی در نه باب منطق، فلسفه، طب، اعداد، هندسه، نجوم، موسیقی، حیل، کیمیا. در سال ۳۸۷ در گذشته. ابوبکر خوارزمی محمد بن عباس کاتب، شاعر، ادیب و لغوی و معروف به ابوبکر خوارزمی و خواهرزاده محمد بن جریر طبری در نحو و لغت و شعر و ادبیات و فنون ادب علامه عصر و یگانه نابغه روزگار و در هر دیار به کثرت حفظ اشعار در غایت اشتهار و در میان افاضل زمان مشار بالبنان میباشد. مادری طبرستانی داشته تالیفات وی از اینقرار است دیوان شعر، رسایل، مفید العلوم و مبید الهموم. ابوبکر خوارزمی در سال ۳۸۳ وفات یافته. هیأت علمی مترجمین تفسیر طبری ابو صالح منصور بن نوح (۳۵۰ - ۳۶۶) عده ای از علما را احضار کرده و دستور داد تا جامع البیان تفسیر القرآن تالیف محمد بن جریر الطبری را به فارسی دری برگردانند. در مقدمه آن ترجمه از اشخاص زیر اسم برده شده: از شهر بخارا فقیه ابوبکر بن احمد بن حامد و از سیستان خلیل بن احمد السجستانی از بلخ ابوجعفر بن محمد بن علی و از باب الهند فقیه الحسن بن علی مندوسی و ابو الجهم خالد بن هانی المتفقه و شرح آن مقدمه چنین است: (۱) و این کتاب تفسیر بزرگست از روایت محمد بن جریر الطبری رحمة الله علیه ترجمه کرده بزبان پارسی دری راه راست، و این کتاب را بیاوردند از بغداد چهل مصحف بود نبشته بزبان تازی و اسنادهای دراز بود، (۱) بیست مقاله قزوینی ص ۳۰، چ بمبئی --- page 316 --- (٢٨٠) و بیاوردند سوی امیر سید مظفر ابو صالح منصور بن نوح بن نصر بن احمد بن اسماعیل رحمة الله علیهم اجمعین ، سپس دشخوار آمد بروی خواندن این کتاب و عبارت کردن آن بزبان تازی و چنان خواست که در این را ترجمه کنند بزبان پارسی پس علمای ماوراء النهر را گرد کرد و این از ایشان فتوی کرد کی روا باشد کی این کتاب را بزبان پارسی گردانیم؟ گفتند روا با شد خواندن و انوشتن تفسیر قرآن بپارسی مر آن کسی را که او تازی نداند از قول خدای عزو جل که گفت : ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه . ، ابو منصور محمد هروی (م-۳۷۰) محمد بن احمد الازهری هروی مؤلف كتاب التهذيب در لغت عرب میباشد که در فراهم آوردن آن رنج فراوان دیده و زحمت سفر عراق وجزيرة العرب را بر خود هموار ساخته و مدتی هم در اسارت قرامطه در عربستان بسر برد. او را یکی از بزرگترین علمای ادب تازی در قرن چهارم میدانند . اسمعیل فا رابی (م ۳۹۸) او نیز مانند همو طن خود هر وی به جمع لغت عرب از میان قبایل مختلف عرب پرداخت . و در نتیجه كتاب الصحاح اللغة را تأليف كرد کتاب وی از گنجینه های ذیقیمت لغت عرب بشمار میرود . ابوعمر زوزنی (م ٣٧٤) تألیف نموده است . مؤلف حدود العالم او نیز از خراسانیان علم دوست است و در رشتهٔ عربیت گام زده و در لغت و نحو وتصريف احاطه کامل یافته و نتیجه شرح معلقات سبع را كتاب معتبری در جغرافیا بسال ۳۷۲ به نام ابی الحرث محمد بن احمد فریغون نوشته این --- page 317 --- (۲۸۱) ابی الحارث از امرای تابع سامانیان است که معاصر ابوالقاسم نوح بن منصور بوده و حاکم جوزجانان بوده ظاهراً بر می آید که مؤلف نیز از خاک ادب پرور جوزجانان (میمنه تا سرپل امروزی) خراسان بوده . به عقیده(Gurter Flugel)مؤلف فهرست نسخ عربی ابو منصور موفق و فارسی و ترکی کتابخانه دولتی ویانا (۱) این بن علی هروی حکیم هروی در زمان منصور بن نوح (٣٥٠-٣٦٥) زندگی میکرد از طرز زندگی او هیچ اطلاعی در دست نیست یگانه چیزیکه اورا برای ما معرفی میدارد کتاب الابنيه عن حقایق الادویه است که بنا به عقیده بعضی مستشرقین بنام منصور بن نوح سامانی نوشته ، دستاویزیکه مدعیان فوق دارند این جمله مؤلف است «... تا آن هنگام که حاصل آمدم حضرة عالی مولانا الاميرالمسدد المويدالمنصورادام الله علوه...» مؤلف نام همه داروهائی که تا آن هنگام میشناختند در کتاب آورده سبك تحریر او بسیار ساده و روان و از نثرهای دوره سامانی است ، اينك مختصری از نمونه نبشته حکیم در اینجا نقل میشود «...حکیمان روم میگویند که بعضی دارو یا غذا گرمست اندر درجه ی اول و خنکست اندر درجه ی دوم واندرین ایشان بغلط افتاده اند و حکیمان هند بر صوابند و من راه حکیمان هند گرفته ام از آن جهت که دارو آنجا بیشترست و عقاقیر آنجا نیز نرو خوشتر و همت آن مردمان باستقصاء اندر حکمت بالغ ترست ، و دیگر هرچ اندرین شش اقلیم یابند از دارو و از غذا همه به آن يك اقليم موجود است جز سه چیز و آن سه چیز را بدل بیجا بست از آن نیکوتر بفعل و قوت از آن نافع تر ، از آن سه یکی گل مختومست و بدل آن گل کمکان است ، دوم روغن بلسانست و بدل وی روغن کافیست ، سیم عودالقلبت است وبدل او سنك بخارس است . . . » (۲) (۱) سبك شناسی ج ٢ ص ۲۷۰ - ٢٦٠ (۲) سبك شناسی ج ٢ ص ۲۷۰ - ٢٦٠ --- page 318 --- (۲۸۲) ابو الموید بلخی مورخ و نویسنده مشهور و شاعر توانای این دوره است که در قرن چهارم نیز بسته شهرت وی بیشتر از لحاظ تالیفات قیمت داری است که برشتهٔ تحریر آورده. ابوالموید در اثر تشویق شاهان سامانی به نوشتن داستانهای پهلوانی و اخبار جهاندا ران آریایی قدیم شروع کرد و شاهنامهٔ مفصل گرد آورد [در آغاز کتاب تصریح شدم که مولف آنرا بنام ابو القاسم نوح بن منصور نوشته(۱) ] که آنرا شاهنامه بزرگ خوانده اند از مولفات نثری او علاوه بر شاهنامه، گرشاسبنامه و عجایب البلدان را میدانند(۲) مولف تاریخ سیستان در چند جا از ابوالموید و تالیفات او یاد کرده و جسته جسته اخباریرا از آنها نقل میکند مثلا در صفحهٔ ١٤ آن کتاب روایتی از عجایب بدینگونه دیده میشود« بوالموید بلخی و بشر مقسم اندر کتاب عجایب برو بحر گویند که اندر سیستان عجا یبهای بو دست که به هیچ جای چنان نیست . یکی آنست که یکی چشمه از فراه از کوه همی برآمد و بهوا اندر دوازده فرسنگ همی شد و آنجا بیکی شارستان همی فرود آمد و باو از شارستان همی بیرون شد و چهار فرسنگ کشت زار آن بود و اکنون هر دو جایگاه پدیدار است ، آنجا که چشمه می برآمد ، وشارستان و کشت زار، آن چشمه را افراسیاب پس از آنکه بسیار جهد کرد و لیارست بست تا دو کود ک خرد تدبیر آن بساختند چون تمام شد هر دورا بکشت و دخمهٔ ایشان اکنون برابر آن چشمهٔ بسته پیدا است.» از آثار نظمی ابوالموید منظومهٔ یوسف و زلیخا را می شمارند ودلیل براین مدعا تذکاری است که در مقدمهٔ بعضی از نسخ یوسف وزلیخا از او بعمل آمده : (۱) سبک شناسی ص ١٦ ج ٢ (۲) » » ص ١٨ ج ٢ --- page 319 --- (۲۸۳) یکی بو المؤید که از بلخ بود بدانش همی خویشتن را ستود نخست او بدین در سخن یافتست بگفتست چون بانک در یافتست نمونه کلام او که در تذکره ها و کتب لغت ثبت شده : امیدی که نشناسی از آفتاب چو با آفتابش کنی مقترن چنان تابد از جام کویی که هست عقیق یمن در سهیل یمن ... صفرای مرا سود ندارد ملکا در دبر من کچا شناسد ملکا سو گند خورم بهر چه هستم ملکا کز عشق تو بگداخته ام چون کلکا مسعودی مروزی بناء به شهادت مطهر بن طاهر المقدسی در کتاب المبدا و التاريخ وثعالبی در كتاب غرر اخبار الملوك الفرس (۱) مسعودی یکی از شعرای داستان سرای خراسان است وی به نظم روایات تاریخی وحماسی پرداخته و شاهنامه ای پدید آورده بوده که مورد استقبال خراسانیان وطن پرست قرار گرفته بوده از زندگانی مسعودی اطلاع دقیق در دست نیست. اما از روی ابیات قلیلی که از وی باقیمانده میتوان حدس زد که شاعر در اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم میزیسته این نکته از عدم انسجام و استعمال الفاظ خشن شاعر بخوبی پیدا ست . از منظومه ایکه مقدسی ذکر کرده این است : نخستن کیومرث آمد بشاهی گرفتن بگیتی درون پیش گاهی چوسی سالی به گیتی پادشاه بود کو فرهاش بهر جایی روا بود (۱) باستناد سبك شناسی ص٤ج٢ --- page 320 --- (٢٨٤) رودکی با ظهو ر رودکی در اوایل قرن چها رم ستاره در خشانی در آسمان ادب طلوع کرد. این گویندهٔ بزرگوار دورهٔ آل سامان با سخنان آبدار و پر لطف خود جهانی را پر آوازه کرده صیت شهرت و عظمتش در فراخنای وسیعیکه بنام خراسان یاد میشد پیچیده بود. علاقه سامان هرچند از لحاظ مملکت داری و جهانبانی کار نامه های درخشانی دارند که تاریخ آنرا از یاد نخواهد برد معهذا باید ایقان داشته باشیم که که يك حصه بزرگ شهرت آن خانواده کریم با نام رودکی در خاطره ها جایگزین گشته. ابوعبدالله (١) جعفر بن محمد بن حکیم رودکی در اواسط قرن سوم در قریه پنج رودك بدنیا آمده از خرد سالی ذکی و تیز فهم بوده و از هشت سالگی بگفتن شعر پرداخته (٢) و ضمنا در موسیقی هم دستی پیدا کرد. دیری نگذشت که بواسطه این دو هنر محبوب در دلهای مردم راه یافته و بلند آوازه گردید و کاوش تا حدی بالا گرفت که در زمره ندیمان پادشاه درآمد. رودکی را برای تجلیل از مقام منیعش سلطان شاعران و مقدم همه شاعران توصیف کرده اند. باید دانست که تا آغاز قرن چهارم شاعری همپایه وی در خراسان ظهور نکرده بود و بعد از آن هم هر قدر سخنور پدید آمد رودکی را پیشرو خود دید و به تبعیت او گرایید. خوشبختانه شاعر ما به آستان مرحمت شاهی مانند نصر بن احمد که شیفته و دلداده فرهنگ و ادب بود راه یافت. هنرنمایی های شاعر در موسیقی و شعر تا حدی بر شاه تاثیر کرد که او را در جمله ندمای خود پذیرفت. عنایت های مخصوص وزیر ادب پرور (ابوالفضل بلعمی) نیز در پرورش و انکشاف هنر شاعر بی تاثیر نبود. این وزیر نامی و معروف عقیده داشت که رودکی را در عرب و عجم نظیری نیست. (١) يك عده از تذکره نگاران ابوالحسن هم نوشته اند. (٢) لباب الالباب عوفی ج ٢ ص ٦-٧ --- page 321 --- (٢٨٥) ابو جعفر احمد بن محمد بن خلف امیر سیستان نیز با رودکی میانه ای داشته و در برابر يك قصیده هدیه چهل هزار درم بدو ارزانی داشت در پر تو عنایت شاه و وزیر و امیر شاعر زندگی بسیار مرفه و بلند بالائی داشته و توانسته با سعة عیش و اطمینان خاطر به انشاد اشعار بشکل قصیده و غزل و رباعی و مثنوی و غیره که بعضی آنرا خودش بمیان آورده بپردازد. اندازه ابیات او را صد هزار و بعضاً هم ۱۳۰۰۰۰۰ بیت میدانند. جوانی رودکی با وجد و سرور زاید الوصفی میگذرد و شاعر پیوسته اشعار نغز و غزلهای تر و نشاط آور می سراید. ضمن سخنگوئی از عشق و درد و می و ساقی بر حسب وظیفه ایکه از جانب شاه و وزیر گرانمایه اش برودکی سپرده شده بود کلیله و دمنه یا حکایت بیدپای هندی را برشته نظم در می کشید. زندگانی آمیخته با تنعم و آسایش خاطر، شاعر استاد را موقع داد تا در اقسام مختلف شعر قریحه آزمایی کند و چنان پخته و متین سخن گوید که مورد اقبال معاصران و سرمشق آیندگان گردد. موضوع اشعار رودکی عبارت از مدح، هجو، هزل، رثا، و غیره است وصف قابل بیان در سبك وی همانا تعریف از طبیعت بوضع محسوس آنست متاسفانه حصه معتنا به اشعار رودکی از میان رفته و قلیلی که باقیست معرف روح آزاده و سبك عالی او میباشد. رودکی در آخر عمر نابینا گشته و در سال ۳۲۹ رخت از جهان بربست از اشعار او ست : زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است بروز نيك كسان گفت تا تو غم نخوری بسا کسا که بروز تو آرزومند است * * * نگارینا شنیدستم که گاه محنت و راحت سه پیراهن سلب بوده است یوسف را بعمر اندر یکی از کید شد پر خون دوم شد چاك از تهمت سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر --- page 322 --- (٢٨٦) رحم ماند بدان اول دلم ماند بدان ثانی نصيب من شود در وصل آن پیراهن دیگر شاد زی با سیاه چشمان شاد که جهان نیست جز فسانه و باد ز آمده تنگدل نباید بود وز گذشته نکرد باید یاد من و آن جعدموی غالیه بوی من و آن ماه روی حور نژاد نیکبخت آن کسی که داد و بخورد شور بخت آنکه او نخورد و نداد باد و ابرست این جهان افسوس باده پیش آر هر چه بادا باد ابو الحسن شهید بلخی از حکمای بزرگ و متکلمین نامی وشاعر استاد عصر رودکی بکی ابوالحسن بن حسین جهودانکی است. وی از بدری عالم در نیمه دوم سده سوم هجری در بلخ بدنیا آمد از زندگی خصوصی شهید اطلاع مبسوطی در دست نیست همینقدر فهمیده می شود که در تحصیل علوم صاحب استعداد ارقی بوده و شاید رعیت پدر عالی مقامش در طریق علم او را راهنما شده باشد . علاوتاً ارتباط (۱) شهید با هموطن بزرگوارش ابوزید احمد بن سهل عالم معروف آندوره خالی از تا ثیر نبوده. شهید با رودکی استاد مسلم شعر و ادب آنزمان نیز دوستی و ارتباط داشته ومورد ستایش و اعتقاد او بوده است چنانچه رودکی ابیاتی در وصف او پرداخته و مرثیه یی مانندی در وفاتش انشاد کرده است . مناظرات شهید با رازی فیلسوف و طبیب مشهور آن عهد زبانزد عموم نویسندگان تاریخ است گویند که شهید در مساله علم الهی ، معاد، سکون و حرکت و لذت تقریضی بر رازی نوشته بوده . نظریۀ شهید در بارهٔ لذت چنین نقل شده: نخستین فضیلت لذات نفسانی بر لذات جسمانی دوام و اتصال آنهاست زیرا لذات نفس در نتیجه مسرتی که او با وجود مطلوب خود مانند حکمت (۱) معجم الادبا . ص ٦٨ ج ٣ --- page 323 --- (٢٨٧) وعلم بدست می آرد و به سبب ایقانی که بفضیلت آن بر امور دیگر دارد دايم و متصل است و سیری نمیشود و انقطاع نمیپذیرد. اما لذت بدن بستگی بوجود قوت حاسه دارد و به همین سبب منقضی و زایل است و بسرعت تبدل و استحاله می پذیرد. دومین فضیلت لذت نفسانی بر لذت جسمانی وجود نهایت و غایت برای آنست بدین معنی که چون نفس در تکاپوی وصول به مطلوب خود برآمد همینکه بدان رسید سعی او پایان می پذیرد و عملش به انجام میرسد و از شغل خود فراغت حاصل میکند اما بدن هر گاه آرزوی محسوس خود را یافت از ان بهره بر میگیرد و باز صاحب او بحالتی که بود باز میگردد از اینروی حرکت آن دایم و حاجت آن همیشگی است. سومین وجه برتری لذت نفسانی بر جسمانی قوت و ازدیاد آنست زیرا نفس چون بر فضیلتی از فضایل دست یافت و یا لذتی از لذات نفسانی را حاصل کرد بوسیله آن نیرومندتر میگردد و بر آن میشود که برنظیر آن دست یابد و لذتی را که بالاتر از آنست بر آن بیفزاید اما بدن چون بلذت محسوسی رسید بر قوت خویش میافزاید تا بنظیر آن برسد لیکن آنچه بدان میرسد برتر از لذت نخستین نیست بلکه در جنس ضعیف ترویست تر است. فضیلت چهارم لذت نفسانی کمال آنست یعنی هرچه نفس بیشتر بلذات خود نایل شود بیشتر بکمال طبع انسانی نزديك میگردد ولی بدن هرچه بیشتر در لذت جسمانی متغمر و منهمك شود بر قوت بهیمی که در انسان موجود است بیشتر افزوده میگردد و او را از کمال طبع انسانی و شرایط آدمیت دورتر میسازد » (۱) شهید همچنانکه در نزد همه معاصران مقام و منزلتی شایسته داشت گویندگان بعد ازوی نیز او را ستایش کرده و در ردیف رودکی قرار داده اند . از طرز تعریفی که شعرای ما بعد از شعر شهید کرده اند معلوم میشود که غزلهای شهید مورد دلچسپی مردم واقع شده و از آن (١) تاریخ ادبیات در ایران ص ٣٥٤ - ٣٥٥ --- page 324 --- (٢٨٨) اقبال نيك كرده اند. خاقانی شاعر شروان چنین میگوید : گرچه بدست پیش از این در عرب و عجم روان شعر شهید ور ود كی نظم لبيد و بحترى شهید همچنانيكه درزبان دری غزلهای تر می سرود قدرت گویایی در زبان عرب نیز داشت و اشعاری ازوی نقل كرده اند. فرخی سیستانی از حسن خط شهید تعریف كرده: خط نویسد كه بشناسند از خط شهید شعر گوید كه بشناسند از شعر جرير ابن الندیم شهید راصاحب تالیفاتی میداند (١) شهید امیر نصر بن احمد و ابو عبد الله محمد بن احمد جیهانی وزیر را مدح گفته و باری هم در چغانیان بخدمت ابو علی محتاج از سرداران لشکری سامانیان رسیده وفات وی در سال ٣٢٥ اتفاق افتاد وابن مرثیه را رو د كی در باره اش گفت : كاروان شهید رفت از پیش زان ما رفته گیر ومی اندیش ازشمار دو چشم يك تن كم و زشمار خرد هزاران بيش نمونه اشعار شهید: دانش و خواسته است نرگس و گل كه بيك جای نشكفند بهم هر كرا دانش است خواسته نیست وانكه راخواسته است دانش كم دانشا چون دریغم آیی از آنك بی بهایی و لیك از تو بها ست با ادب را ادب سپاه بس است بی ادب باهزار كس تنها ست بیتو از خواسته مبادم گنج همچنین زارو ار با تو رواست در دا كه ازین زمانۀ غم پرورد حيفا كه درین بادیۀ عمر نورد هر روز فراق دوستی باید دید هر لحظه و داع همدمی باید كرد (١) الفهرست ص ٤١٨ --- page 325 --- (۲۸۹) مرا بجان تو سو گند و صعب سوگندی که هر گز از تو نگردم نه بشنوم پندی دهند پندم من هیچ پند نپذیرم که پند سود ندارد بجای سوگندی شنیده ام که بهشت آنکسی تواند یافت که آرزو بر رساند بارز و مندی هزار كبلك ندارد دلی یکی شاهین هزار بنده ندارد دل خداوندی ترا اگر ملک چینیان بدیدی روی نماز بردی و دینار بر پرا کندی ترا اگر ملک هندوان بدیدی موی سجود کردی و بتخانه هاش بر کندی بمنجنیق عذاب اندرم چرا براهیم با آتش حسرتم فگند خواهندی ترا سلامت بادای گل بهار و بهشت که سوی قبله رویت نماز خوانندی اولین بانوی سخن سرا در ادب دری است که شهرت رابعه بلخی آفاقی دارد در سرودن اشعار نغز و لطیف نسبت به بسا از مردان روزگار پیشی جسته، کلامش در حد اعتدال و خالی از هر گونه حشو و زاید است. تشبیهات عالی و نزدیک بفهم دارد. شاعره ما غنچه های معنی را با به کار بستن گلبرگ های تر و تازه لفظ چنان آراسته که خواننده را مست و مدهوش می سازد. جامی در نفحات الانس خویش با ستناد ابوسعید ابوالخیر اورا از زنان زاهد و صوفی خوانده میگوید دختر کعب عاشق بود بر غلامی اما عشق او از قبیل عشق های مجازی نبود (ص ٥٦٤) گویند رابعه قزداری بلخی در ادب عرب نیز چیره بود ه و شعر میسروده. اینك چند شعر نغز او را برای نمایاندن قوت کلامش در اینجا اختیار میکنیم: فشاند از سوسن و گل سیم و زر باد زهی با دی که رحمت باد بر باد بداد از نقش آذر صد نشان آب نمود از سحر ما نی صد ا ثر باد مثال چشم آدم شد مگر ابر دلیل لطف عیسی شد مگر باد که در بارید هر دم در چمن ابر که جان افزود خوش خوش در شجر باد اگر دیوانه ابر آمد چرابس کند عر شه سبوحی جام زر باد گل خوشبوی نرگسم آرود رشک از این غماز صبح پرده در باد برای چشم هر نا اهل گویی عروس باغ را شد جلوه گر باد --- page 326 --- (۲۹۰) عجب چون صبح خوشتر میبرد خواب؟ چرا افکند گل را در سحر باد * * * ز بس گل که در باغ ماوی گرفت چمن رنگ ارتنگ ما نی گرفت مگر چشم مجنون با بر اندر است که گل رنگ رخسار لیلی گرفت همی ماند اندر عقیقین قد ح سرشکی که در لاله ماوی گرفت سر نرگس تازه از زر و سیم نشان سر تاج کسری گرفت چو رهبان شد اندر لباس کبود بنفشه مگر دین تر سی گرفت * * * مرا بعشق همی محتمل کنی بحیل چه حجت آری پیش خدای عزوجل بعشقت اندر عاصی همی نیارم شد بدینم اندر طاعی همی شوم به ثل نعیم بی تو نخواهم جحیم با تو رواست که بی تو شکر زهر ست و با تو زهر عسل بروی نیکو تکیه مکن که تا یکچند بخیل اندریشنان کنند نجم زحل هر آینه نه دروغست آنچه گفت حکیم فمن تکبر یو ما فبعد عز ذل * * * کاشك تنم با زیا فتی خبر دل کا شل د لم باز یافتی خبر تن كاشك من از تو برستمی بسلامت ای فسوها کجا تو ا نم و متن این شاعر را همپایه شهید میدانند اما از طرز بیان فرا لاوی رود کی معلوم می شود که در مرثیه یا بالا تر از شهید و بالا تر از دیگران قرار داشته. گفته رود کی در باره او چنین است شاعر شهید و شهره فرا لاوی وین دیگران به جمله همه راوی نمونه کلام فرا لاوی: جودی چنان رفیع ارکان عصیان چنان شگرف ما به از گریه و آه آتشینم گاهی پره است و گاه یا به ابو شعیب صالح بن محمد هروی از شعرای متقدم آل ابو شعیب هروی سامان است گویند زمان رود کی را در یافته وی در اشعار خود تشبیهات زیا د بکار می برده ازوست: * --- page 327 --- (۲۹۱) دوزخی کیشی بهشتی روی وقد سلسله جعدی بنفشه عارضی لب چنان کز خامه نقاش چین گر ببخشد حسن خود بر زنگیان بیغی آن تارك ابر يشمين از فرو سو گنج و از بر سو بهشت آهو چشمی حلقه زلفی لاله خد کشی سیاوش اندوو پرو یز جد بر چکد از سیم بر شنگرف مد ترک را بيشك ز رنگ آيد حسد بسته بر تارك زا بريشم عقد سوزنی سیمین میان هر دو حد بوشکور بلخی از شعرای متفکر این دوره است . اسم او را هیچ کدام از تذکره نگاران ثبت نکرده اند اما کنیه او را باتفاق بوشکور نوشته اند. مولد او مسلماً بلخ است همه او را بدان شهر نسبت داده اند. بوشکور منظومات خود را بیشتر در قالب مثنوی پرداخته و در بحور مختلف سخن گفته . از ساخته های او یکی آفرین نامه است که ظاهراً به سال ۳۳۳ شروع و در سال ٣٣٦ تمام کرده بعضی ابیات پراگنده را که معلوم میشود جزیی از قطعات و قصاید است ؛ باو نسبت میدهند . از مثنوی آفرین نامه ابیات زیر اختیار می شود، طرز فکر آن گوینده حکیم مشرب از لابلای آن آشکار است : خرد مند گوید خرد پادشاست خرد را تن آدمی لشکر است کسی کو بدا نیش برد روز گار جهان را بدانش توان یافتن که بر خاص و بر عام فرما نر واست همه شهوت و آرزو چاکر است نه او بازماند نه آموزگار بدانش توان رشتن و بافتن *** سخن گرچه باشد گرانمایه تر سخن كز دهان بزرگان رود نگین بدخشی برانگشتری از انگشت شاهان سفالین نگین فرومایه گردد ز کم پایه تر چو نیکی بود داستانی بود ز کمتر بـأمتر خرد مشتری بدخشانی آید بچشم کهین --- page 328 --- (۲۹۲) سخن کا ندر و سود نه جز زیان نباید که رانده شود بر زبان شنیدم که باشد زبان سخن چو الماس بران و تیغ کهن سخن بی گنه منبر و دار را ز سوراخ بیرون کشد مار را سخن زهر و پادزهر و گرمست و سرد سخن تلخ و شیرین و در مان و درد سخن کز دهان نامها یون جهد چو ماریست کز خانه بیرون جهد نگه دار خود را ازو چون سزد که از دیمك تر راسبك تر گزد *** بدشمن برت استواری مباد که دشمن درختی است تلخ از نهاد درختی که تلخش بود گو هرا اگر چرب و شرین دهی مر ورا همان میوهٔ تلخت آرد پدید از و چرب و شرین نخواهی مزید ز دشمن گر ایدونكه یابی شکر گمان بر که زهر ست هرگز مخور *** از قطعات پراگندهٔ منسوب به بوشکور : از دور بدیدار تو اندر ننگر ستم مجروح شد آن چهرهٔ پر حسن ملاحت از غمزه تو خسته شد آزرده دل من وین حلم قضا نیست جراحت به جراحت *** جان را سه گفت هر کس وزی من یکیست جان ورجان کسست باز چه بر سر نهد روان جان و روان یکیست بنزدیك فیلسوف ورچه زراه دو آید روان و جان معروفی بلخی اسمش محمد بن حسن و کنیه اش ابو عبد الله متخلص به معروفی از شعرای دورهٔ ابو الفوارس ، امیر رشید عبدالملك بن نوح (٣٤٣- ٣٥٠) بوده و او را مدح گفته . از زندگانی او اطلاع درستی در دست نیست. تغزلات غنائی دل انگیز سروده . اينك نمونه كلام او : --- page 329 --- (٢٩٣) دوست با قامت چون سرو بمن بر بگذشت تازه گشتم چو گل و تازه شد آن مهر قدیم * * * این دل مسکین من اسیر هواشد بیش هزاران هزار گونه بلا شد جادو کی بند کرد وحیلت برما بندش برما برفت وحیله رواشد حكم قضا بود و این قضا دلم بر محکم از آن شد که بار قضا شد هرچه بگویم زمن نگر که نگیری عقل جدا شد زمن که یار جدا شد ابو العباس رنجنی اسمش فضل و کنيه اش ابو العباس ومنسوب به رنجن است وی از شعرای دوره نصر بن احمد (٣٠١- ٣٣١) بوده و در مرگ امیر نصر مر ثیتی بغایت متین و استا دانه دارد که مورد پسند فرخی سیستانی قرار گرفته و د و سه بیت آنرا تضمین کرده است . از اینقرار : * * * * * سخت خوب آید این دوبيت مرا که شنیدم ز شاعر استاد «ياد شاهی گذشت پاك نژاد ياد شاهی نشست فرخ زاد» «زان گذشته جهانیان غمگین زین نشسته جهانیان دلشاد» ابوزراعه معمری از شعرا نیست که مسقفاً بعد از رود کی بـمـیـدان آمده . این همان گوینده است که خردرا همپایه رود کی دانسته والحق سخنان نغزدارد . از اشعار اوست : --- page 330 --- (٢٩٤) هر آنکسي که نباشد زاخترش اقبال شجاعتش همه دیوانگی فصاحت حشو بود همه هنر او بخلق نا مقبول سخا گزاف و کریمی فساد و فضل فضول *** جهان شناخته گشتم بروز گار دراز ندیدم از پس دین هیچ بهتر از هستی نیاز و ناز بدیدم در این نشیب و فراز چنانکه نیست پس از کافری بترز نیاز ابوعبدالله محمد بن صالح مروزی از شعرای مقدم و لوالجی آل سامان است که مورد تمجید تذکره نویسان و بعضا شعرای دیگر قرار گرفته . بعضی او را همان لوالجی که منوچهری در این بیت یاد کرده دانسته اند. از حکیمان خراسان کوشهید و رودکی بو شکور بلخی و بوالفتح بستی هکذی بوالعلا و بوالعباس و بوسليك و بوالعثل آنکه آمد از لوایج آنکه آمد از هری از اشعار نغز و لطیف اوست: سیم دندانك و بس دانك وخندانك وشوخ که جهان آنك بر ما لب اوزندان کرد لب او بین گویی که کسی زیر عقیق با میان دو گل اندر، شکری پنهان کرد *** جعد بر سیمن پیشانیش گوئی که مگر لشکر زنگ همی غارت بغداد کند وان سیه زلف بر آن عارض گوئی که همی پور زاغ کسی آتش را باد کند --- page 331 --- (۲۹۰) لوکری از معاصران امیر رضی ابوالقاسم نوح بن منصور (۳۸۷ - ٣٦٥) است. نام وی علی بن محمد و کنیه اش ابوالحسن و منسوب به لوکر است در قصیده و غزل ید طولایی داشت، ابوالحسن عبیدالله بن احمد عتبی وزیر نوح ثانی را مدح کرده است. از اشعار اوست: ساقی بده آن گلگون قرقف را تا یافته از آتش گر تف را از ديك امیر نوح بن منصور بر كوشك بر این شعر مردف را (۱) *** ز عنبر زره دارد او بر سمن ز سنبل گره دارد او بر قمر چو بر داشت جوزا کمر که اگر بحث و بست از فلاخن كمر بیرون برد از چشم سودای خواب در آورد در دل هوای سفر شتابید سخت و به پیچید ست بکر د كمر گاه دستا ر سر شتابان بیامد سوی کوهسار بآهستگی کرد هر سو نظر بر آورد از آن و هم پیکر میان یکی زرد گویای ناجا نور نه بلبل ز بلبل بدانستان فزون نه طوطی ز طوطی سخنگوی تر ز بسد به زرینه نی در دمید بار سال ای داددم را گذر برخ بر زد آن زلف عنبر فراش نمی بر زد انگشت وقت سحر همو گفت در نی که ای لوگری غم خدمت شاه خوردی مخور آغجی اسمش علی بن الیاس و یکی از امرای دربار سامانی بود. کنیه اش ابو الحسن است، شهرت وی به آغاچی یا آغجی (حاجب) از لحاظ وظیفه ای بوده که در دربار داشته. از اوست: (۱) تاریخ ادبیات دکتر صفا ص ۳۸۱ --- page 332 --- (٢٩٦) دو چشم عبرتم از قدرت تو چند فراز دو گوش فكرت من چند سالها شده زبند گناه چند كنم چند عهد تو شكنم بزرگواری تو چند و این وفای تو چند كنون خدايا عاصيت با گناه گران سوی تو آمد و اميد را ز خلق بكند نه محنتی و نه دردی نه سختی است بر او كه روز گار چو شهدست وزندگانی قند ولیك آنكه خداوند چون تو یافت كریم ازو بنعمت بسیار كی شود خرسند *** ای آنكه نداری خبری از هنر من خواهی كه بدانی كه نیم نعمت پرورد اسب آر و كمند آر و كتاب آر و كمان آر شعر و قلم و بر بط و شطرنج و می و نرد *** بهوا در نگر كه لشكر برف چون كند اندر و همی پر و از راست همچون كبوتران سفید راه گم كرده گان ز هیبت باز دقیقی بلخی شاعر بزرگ اواخر سامانیان همان كسی كه به امر امیر رضی ابوالقاسم نوح بن منصور (٣٦٥-٣٨٧) به نظم شاهنامه پرداخت و سنت دیرین آریایی را از لوژنده ساخت و در حقیقت پیشواستاد طوس گردید. --- page 333 --- (۲۹۷) اسمش محمد بن احمد و كنيۀ اش ابو منصور و تخلص شعری وی دقیقی است. در بارۀ تخلص شاعر تذكرۀ نویسان تعبیرهای مختلف نوشته اند محمد عوفی صاحب لباب الالباب معتقد است كه او را به سبب دقت معانی و رقت الفاظ دقیقی گفتند. اما جمعی این مناسبت را بمدالوقوع دانسته و میگویند ابو منصور محمد بن احمد در اویل جوانی شاعری پیشه کرد و هنوز جوان بود. كه شاعری نامور و استاد گردیده است. بگفته فردوسی : جوانی بیامد گشاده زبان سخن گفتن خوب و طبع روان نمیتوان عهد اول جوانی او را كه در همان وقت شاعری پیشه داشته بدون تخلص شعری قبول کرد طوريكه معمول است شاعر خودش شاید بمناسبتی كلمۀ دقیقی را تخلص خویش اختیار كرده و نام مسلم شعری وی گردیده است در حصۀ مولد او هم اختلافاتی موجود است بعضی طوسی و برخی بخارایی و سمرقندی اش میگویند اما اكثر نویسندگان به بلخی بودنش ایقان دارند از شعارش پیداست كه اشتیاق فراوانی به زادگاه خود دارد و آنرا بلخ گزین خوانده و از «نوبهار» آن به حرارت سخن میگوید. دقیقی با اسلوب شیرین و متین سخن رانده. قصاید و قطعات و غزلهای لطیف او طرفداران زیاد دارد. شعرای بزرگ دیگر به وی احترام گزارده اند و بعضاً قطعات او را استقبال نموده اند. گر نیستم بطبع دقیقی و فرخی هستم كنون مقدمۀ كاروان خویش ادیب صابر دقیقی تغزلات بدیع و مدایح عالی و مضامین بكر و اوصاف ساده و طبیعی را با مهارت خاصی در گفته های خود منعكس ساخته و رنگ جاودانی به آنها بخشیده است. قطعۀ زیر كه در نوع خود در ادب دری ممتاز و تا كنون با ین قوت و رسایی و پر مغزی نظیر آن سروده نشده از دقیقی است : --- page 334 --- (۲۹۸) ز دو چیز گیرند هر مملکت را یکی زعفرانی یکی پرنیانی یکی زر نام ملک بر نبشته دگر آهن آبداده یمانی که را بو به وصلت ملک خیزد یکی جنبشی بایدش آسمانی زبانی سخنگوی و دستی گشاده دلی همش کینه همش مهربانی که مملکت شکار بست کور انگیرد عقاب پرنده نه شیر ژیانی دو چیز است کورا به بند اندر آرد یکی تیغ هندی دگر زر کانی به شمشیر باید گرفتن مر او را بدینار بستنش پای ارتوانی که را تخت و شمشیر و دینا ر باشد نبایدش تن سر و و پشت کیانی خرد باید آنجا و جود و شجاعت فلک مملکت کی دهد رایگانی همچنانکه استاد خود ادعا دارد ( واقعا قصاید مدحیه را رو نق دیگر بخشیده و تن عریان آنرا طیلسان پوشا نیده : مدیح تا به بر من رسید عریان بود ز فرو زینت من یافت طیلسان و ازار از آثار دقیقی غیر از اشعار پرا کنده ای که در کتب تذکره و تاریخ و لغت باقی است هزار بیت (تعداد اصلی ابیات شاهنامه او را از سه الی بیست هزار نوشته اند) رزمی اوست که فرد وسی آنرا در شاهنامه اختیار کرده و به اقتفای او به بحر تقارب نظم کرده . دقیقی به تاریخ مملکت خود سخت علاقمند بود . و به دین زر دشتی احترام میگذاشت سخنان سر گشاده وی را درباره زردشت و کتاب او زند دلیل بر تمایل او به دین زردشتی و آبائی اش میدانند : یکی زردشت وارم آرزویست که پیشت زند را بر خوانم از بر دقیقی پادشاهان سامانی و نیز امرای چغانی تا بع سامانی را مدح گفته - از جمله ممدوحان او یکی امیر سدید ابوصالح منصور بن نوح (٣٥٠-٣٦٥) سامانی است . دیگر امیر رضی ابوا لقاسم نوح بن منصور (٣٦٥-٣٨٧ ) طاهر آدر --- page 335 --- (۲۹۹) زمان امیررضی و به امر او به نظم شاهنامه شروع کرد. و نیز از جمله ممدوحان او ابوالمنظفر احمد بن محمد چغانی است که فرخی آنرا متذکر شده فاطر ازنده مدیح تو دقیقی در گذشت زآفرین تو دل آکنده چنان کزدانه نار تابوقت این زمانه مرورا مدت نماند زین سبب گر بشگری زامروز تا روز شمار مرثیاتی کزسر گور دقیقی بردهد کر بپرسی گرز آفرین انوسخن گوید هزار واقعه مرگ دلخراش او را که در جوانی واقع شده در حدود ۳۶۷ تا ۳۷۰ (۱) میدا نند واضافه میکنند که بدست غلامی کشته شد. از ابیات گشتاسب نامه دقیقی : چو گشتا سب را دادلہر اسپ تخت فرود آمد از تخت و بر بست رخت ببلخ گزین شد بدان نو بهار که یزدان پرستان بدان روزگار مر آن خانه را داشتندی چنان که مرمکه را تا زیان این زمان بدان خانه شدشاه یزدان پرست فرود آمد آنجا و هیکل (۲) به بست نشست اندر آن خانه بافرین پرستش همی کرد رخ بر زمین خدا را پر ستیدن آغاز کرد در داد و دانش بدو باز کرد به بست آن در با فرین خانه را نهشت اندر آن خانه بیگانه را بپوشید جامه پرستش پلاس خرد را براین گونه باید سپاس بیفگند یاره (۳) فرو هشت موی سوی داور داد گر کرد روی همی بود سی سال پیشش بپای بدینسان پرستید با بد خدای (۱) سخن وسخنوران ص : ۱۵ ج ۱ (۲) تعویذ (۳) گلوبند ودستبند --- page 336 --- (٣٠٠) نیایش همی کرد خورشید را چنان چو نگه بد راه جمشید را ز روز گذشته شب نامدار همی جست آموز ش کرد گار قصیده در مدح ابو المظفر چغانی : پر یچهر ه بتی عیار و دلبر نگاری سر وقد و ما ه منظر سیه چشمی که تا رویش بدیدم سرشکم خون شد ست وبر مشجر اگر نه دل همی خواهی سپردن بدان مژگان زهر آلود منگر و گر نه بربلا خواهی گذشتن بر آتش بگذر و بر درش مگذر بسان آتش تیز است عشقش چنان چون دورخش همرنگ آذر بسان سر و سیمینست قدش و لیکن بر سرش ماه منو ر فریش آن روی زیبا رنگ چینی که اشک آرد بر و گلبرگ تر بر فریش آن لب که تا ایدر نیامد ز خلد آیین بوسه نامدا بدر از آن شکر لبانست اینکه دایم گدازانم چو اندر آب شکر از آن لاغر میانست اینکە عشقم چنین فربی شد ست و صبر لاغر بچهر ه یوسف د یگر و لیکن بهجرانش منم یعقوب دیگر اگر بتگر چنو پیکر نگا ر د مر یزاد آن خجسته دست بتگر واگر آزر چنو دانت کردن درود از جا ن من برجان آذر صنو بر دیدم و هر گز ندیدم در خت سیم کش بر سر صنو بر مرا گوید زچندین شعر شاهان و چند ین عاشقا نه شعر د لبر کم از شعری که سوی ما فرستی نه ام اندر خو ر گفتار وزدر مگر خود شعر بر من بر نزیبد مگر خود نیستم ای دوست درخور چرا ننویسم با ری مدیحی ز میر نامداران شاه مهتر بمن ده تا بداو م یاد گاری بپردهٔ چشم بنویسم بعنبر بحلقهٔ ز لفک خویشش ببند م چو تعویذی فرو آویزم ازبر --- page 337 --- (۳۰۰) چونام آن نگار آمد بگوشم فروباریدم از چشم آب احمر فراقم صورتی شد پیشم اندر خیالی دیدمش مکروه و منکر بترسیدم که ناگاهان کنارم تهی گرداند از بستان عنبر چو از من بگسلد کی بینمش باز کی آید این گذشته رنج را بر فرو بارید زابروید گانم بر آن خورشید کش بالا صنوبر همی بگریستم تاز آب چشمم چوروی یار من شد روی کشور چو روی یار من شد دهر گویی همی عارض بشوید بآب کوثر بپوشید . لباس سرخ دیدی بیفکند. لباس سیاه آذر کل اندر بوستان بشکفیده بسان کلبتان باغ بربر توگویی هر یکی حور بهشتیست بدست هر يك از یقوت مجمر بصد گونه نگار آراسته باغ بنقش و شی و نقش مسطر بشاخ میرها مانند بخوبی گشاده بر همه آزاد گان در سحر گاهان که باد نبرم جنبد بجنباند درخت سرخ واصفر توپنداری که از گردون ستاره همی ببارید بر دیبای اخضر نگار اندر نگار ولون درلون هزاران درشد. پیکر به پیکر بزیر دیده سبز اندر اينك ترنج سبز و زرد زیبا و بشگر یکی چون حقه یی از زر غنچه است یکی چون بیضه یی بيض ز عنبر درخت سبز تا زه شام و شبگیر که ماه از بر همی تابد برابر درفش میر بوسید است گویی فروزان بر سرش بر تاج کوهر شب سیاه بدان زلفکان تو ماند سپید روز بپا کی رخا ن تو ما ند عقیق راچو بسایندنيك سوده گران گر آبدار بود با لبا ن تو ما ند ببوستان ملو كان هزار گشتم بیش گل شگفته برخسا ر کان تو ماند --- page 338 --- (۳۰۰) دو چشم آهو و دو نرگس شگفته ببار کمان بابلیان دیدم و طرازی تیر ترا بسرو این بالا قیاس نتوان کرد امیر ابویحیی طاهر چغانی (م - ۳۸۱) درست و راست بدان چشمان تو ماند که بر کشیده بود به ابروان تو ماند که سرو را قدو بالا بدان تو ماند از امرای چغانیان است با ابوالمظفر احمد بن محمد جنگ کرد و بدست او از میان رفته خودش گوینده چیره دست است و از شعرای دیگر احترام میکرده اشعار زیر منسوب بدوست : دلم تنگ دارد بدان چشم تنگ بچشم گوز نست در فتار كبک سخن گفتنش تلخ و شیرین دو لب کمان دو ابروش و آن غمزها بدان ماند آن بت که خون مرا یکی فال گیریم وشاید بدن خداوند دیبای فیروزه رنگ بکشتی گوزنست و گیر پلنگ چغابک از میان دو شکر شرنگ بكا بك بدل بر چو تير خدنگ كشيدست بر پور فاز يشر تفك که گیتی بیکسان ندارد درنگ ... يك شهر همی فسوس و رشک آمیزند با ما بجدیت عشق ما چه ستیزند منجيك تا بر من و بر تو رسته نزا نگیزند هر مرغی را بپای خویش آویزند ابوالحسن علی بن محمد منجيك ترمذی در دربار چغانیان بسر میبرد و مدح امرای آنجا را میکرد. وی از فحول شعرای قرن چهارم است . عوفی در لباب الالباب او را بدین گونه وصف میکند " شعر غریب و الفاظ خوب و معانی بکر و عباراتی بلیغ و استعاراتی نادر دارد. قضاوت بدست خوانندگان گرامی که مطالعه اشعارش وصف عوفی را در باره او صادق خواهند یافت یا خیر ؟ --- page 339 --- (۳۰۰) ای خوبتر ز بیدار و بیهای ارمنی آنجا که موی تو همه بر زن بزیر مشک اندر فرات غرقم تا دیده با منست از انگبین بسی سخن تلخ مز چرا است مفکر بماه انورش تیره شود ز رشک خرم بهار خواند عاشق ترا که تو ما را جگر بتیر فراق تو خسته گشت ای پا کتر ز قطره باران بهمنی و آنجا که روی تست همیشه بر همنی واندر بهار حسنم تا تو بر منی در یا سمین بری تو بدل چونکه آهنی مگذر بباغ سرو سهی پاک بشکنی لاله رخ و بنفشه خط و یا سمن تنی ای سیر بر فراق بتان نيك جوشنی * * * الا یمس ده آن داروی لبتزند چو جان عاشق سوز ان چو روی حاسد زرد زما له دیده فراوان و دیر مانده به بند ز مهر پخته و نا یافته ز دود گزند(۱) * * * نیکو گل دو رانگ را نظر کن یا عاشق و معشوق روز خلوت ابو طیب مصعبی در دست بزیر عقیق ساده رخساره به رخساره بر نهاده (۱) ابن مرد سیاست و تدبیر از ادب نیز بهره کافی داشت وی در جمله رجال بزرگ قرن چهارم بشمار می آید. وی از شاعران استاد و ماهر در زبان دری و عربی بود. قصیده در تعریف «جهان» دارد و در آن با لهجه نقد و انتقاد آمیز از زیاده رویها و ناساز گاریها، از زشتی وزیبایی های آن بی پرده سخن گفته : جها نا همانا فسوسی و بازی چوماه از نمودن چوخور از شنودن چوزهر از چشیدن چوچنگ از شنیدن چو عود قماری و چون مشک تبت که بر کس نپایی و با کس نسازی بگاه ربودن چوشاهین و بازی چو باد از بزیدن چوالماس گازی چو عنبر سرشته یمان و حجازی (۱) سخن وسخنوران ص ۲۰ --- page 340 --- (۳۰۰) بظاهر یکی بیت پر نقش آ زر یکی را نعیمی یکی را جحیمی یکی بوستانی پرا گنده نعمت همه آز ما یش همه پر نیا یش چرا زیر کا غذ بس تفکر و زی چرا عمر طاوس و در اج کو ته صد و اندساله یکی مر د غر چه اگر نه همه کار تو با ژ گونه جها نا هما نا از ین بی نیازی بباطن چو خو ک پلید و گرازى یکی را نشینی یکی را فرازی برین سخت بسته بر ان نیک نازی همہ پردرایش چو گرگ طرازی چرا ابلهان راست بس بی نیازی چرا ما رو کر گس زید در درازی چرا شست وسه زیست آن مرد تازی چرا آنکه نا کس تر او را نوازی کشه کار ما نیم تو چای آزی ابو اسحق ابراهیم کرید وی شغل زرگری داشت و اشعار آبدار چو بیاری میرود . نمونه کلامش از اینقرار است : با بر پنهان کرد آ فتاب تا بان را بسبزه بنهفت آن لاله برگ خندان را بروی مردم چش بر دوشاخ ریحان را بشاخ مورد بپیوست شاخ ریحان را بتی که خسته دلان را بیوسه در ما نست دریغ دارد ازین درد دیدہ در ما نرا با بر بیسان مانم کنون من از غم او سزد که صفت خوبست ابر نیسان را بيك گذر كه سحر گاه بر گلستان کرد بهشت کرد سراسر همه گلستان را --- page 341 --- (٣٠٠) شاکر جلاب از شعرای فراموش شده بلند مرتبت و استاد است که در اواسط قرن چهارم میزیسته و کوبند در بخارا بوده . از آثار او جز اندکی در دست نیست . اينك چند بیت آن : سردست روزگار و دل از مهر میردلی می سالخورده باید و ماسالخوردنی از صد هزار دوست یکی دوست دوست نی وز صد هزار مرد یکی مرد مردنی تقرير بن کنم ز درد فعال زمانه را *** کوکبردا دو مرتبت این کوفشانه را آنرا که با مکوی و کلابه بود شمار بر بط کجا شناسد و چنگ و چغانه را --- page 342 --- قسمت پنجم غزنویان تالیف خلیل الله خلیلی --- page 343 --- [BLANK PAGE] --- page 344 --- بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله العلی العظیم و الصلوة والسلام علی رسوله نبی الکریم سلطنتی که نوبت دولت آن از گرگان تا گرگان و از کاشغر تا سومنات نواخته می شد لابد داستان های شگفت و روایات دل انگیز و تحولات فراوان دارد . این روایات چندانکه با علل دیگر تماس کرده و چندانکه سیر سال و ماه بر آن عبور نموده سبغه دیگر بر داشته است . مردمی که از آن زبان دیده اند آن حقایق را بر نگی و مللی که از آن برخوردار شده اند آنرا برنگی جلوه داده اند . خاصه داستان صولت و سلطنت یمین الدوله و امین المله نظام الدین ابوالقاسم سلطان محمود غزنوی طاب الله ثراه که در سرنوشت ملت های این گوشه دنیا تحولات عظیم وارد کرد و کارهای بزرگ در این بخش جهان بپایان رسانید . دانستن این داستان و معرفت کامل بحقایق آن بمردم دیار ما بسیار مفید وسودمند است زیرا مردمی که اکنون در این سرزمین ها بسر می برند باید بدانند که پدران آنها در چه شکوه و جلال زندگانی داشتند چه پیروزیها دیده اند و چه رنجها کشیده اند دانستن این روایات و ادراك این حقایق ـ معرفت بر اساسها و بنیادهای ملیت ما است . آن موجودیتی که پایه زندگانی ما تا اکنون بر آن استوار است و اصل مفاخر ما شمرده میشود بر اساس همین حقایق بنایافته است . انجمن تاریخ از مدتی در صدد آن بر آمده که این وقایع روشن گردد و تاریخ افغانستان از ادوار باستان تا روزگار مادر بخشهای مستقل طبع و تدوین شود. قرعه دولت غزنویان بنام بنده افتاد با وصف آنکه تمحیص و استقصای این مبحث مستلزم مطالعه و تتبع طولانی بود و سالهای دراز بکار داشت که حق فحص و تدقیق گذارده می شد و کاوشهای علمی مخصوصاً در غزنه بعمل می آمد و آنگاه جلال --- page 345 --- میشود و باز گاه غزنویان و حقایق آن در یک کتاب بل در کتب متعدد ضبط و تدوین می گردید و دانشمندان کشور ما هر کدام مبحثی از آن مدنیت بزرگ را جدا جدا تحلیل و تالیف می نمودند، بنده جرئت نمودم و با این امر خطیر و دشوار دست بردم زیرا انجمن تاریخ در نظر دارد که اجمالاً تاریخ غزنه و غزنویان کما و کیفاً چنان تدوین گردد که قسمتی از تاریخ عمومی افغانستان را احتواء کند. سعی انگارنده در این کتاب اگر چه ساده و ابتدائیست و در حکم یک مقدمه برای تاریخ مفصل غزلین شمرده میشود باز هم کوشش ها بعمل آمده که مندرجات این کتاب خاص برپایه حقیقت و واقعیت استوار و از هر گونه تعصب و غرض برکنار با شد. بدین جهت بیشتر به آن مأخذ استناد شده که اقوال آن ها طرف اعتماد بوده و غالب اصل آن اقوال را بدون حذف و اختصار نقل کرده ام واگر تصرفی هم شده چنان نبوده است که در اصل مطلب تغیری وارد شده باشد. بخش فرهنگ و مدنیت غزنی در این کتاب بطور کامل استیعاب نگردیده و شرح احوال رجال علمی و ادبی و عرفانی بسیار مجمل نگاشته شده زیرا تحلیل آثار و شرح کامل احوال و تفکیک مناهج و سایر مباحث آن از عهدهٔ این تاریخ بیرون است. وانشاء الله نویسندگان خبیر کشور با معاونتی که حکومت در طبع و نشر این گونه آثار مینماید از عهدهٔ این فریضه ملی می برایند. من از رئیس انجمن تاریخ و مورخ دانشمند دوست گرامیم آقای احمد علی کهزاد که در انجام این کتاب با من همکاری های فراوان نموده اند قلباً سپاس گذارم و وظیفه خود میدانم که از آقای عبد الغفور خان امینی تشکر کنم که کتاب عالمانه دکتور محمد ناظم را قبل از این ترجمه نموده و آنرا در دسترس ارباب ذوق گذاشته بودند. همچنین از جناب دوست فاضلم گویای اعتمادی منت دارم که نسخه های خطی خود را با کمال گشاده روئی در دسترس مطالعه من گذاشتند. میزان ۱۳۳۳ «خلیلی» --- page 346 --- فصل (۱) الپتگین سلطنتی که نفوذ آن به دو طرف خاک افغانستان بر شرقی و غرب مستولی شد بدست الپتگین سپه سالار جنگجوی امرای بنی سامان در حدود سال های ٣٥١ و ٣٥٢ در غزنی بنیاد نهاده شد. ولادت الپتگین در حدود ٢٦٧ واقع گردیده و بعد از سن رشد و بلوغ در زمرۀ غلامان احمد پسر اسمعیل سامانی داخل و در ذیل محافظین شاهی مسلک گردید. وی را امیر پسر احمد آزاد نمود و نوح پسر امیر بفرماندهی دسته از افواج خود مقرر گردانید و متدرجاً در اثر لیاقت و هوش ممتازی که داشت برتبه حاجب الحجابی ارتقا جست. نوح وفات کرد و الپتگین در دربار عبدالملک قدر و منزلتی بسزا یافت و در پیشگاه شهریار جوان سامانی نفوذی به کمال حاصل نمود. در رمضان ٣٤٥ه ۱۸ میکه بکر بن ملک فرمانده افواج خراسان به بخارا حمله آورد سپهسالار الپتگین وی را از پا در انداخت و مقتولش ساخت. هنر مندی و نیروی الپتگین و دسیسه درباریان عبدالملک را بران داشت تا وی را از بخارا به بلخ تبعید و حکومت آنجا را بدو تفویض نماید. اما حکومت بلخ چنانچه باید مایۀ تسکین وقناعت سپهسالار نشد و در قبال نظر بلندش کوچک آمد. عبدالملک بهراس اندر شد و وی را به سرداری سپاه و حکومت خراسان گماشت. سرداری سپاه خراسان در ۲۰ ذی الحجه ٣٤٩ بوی نامزد گردید هنوز الپتگین در خراسان حکومت داشت که عبدالملک امیر سامانی در شوال ٣٥٠ بدان سرای شتافت. بر سر وفات امیر عبدالملک ابوعلی بلعمی که از دوستان الپتگین بود نامۀ انشاد کرد و از وی --- page 347 --- (۳۰۲) مشورة خواست تا معلوم کند الپتگین بجانشینی سلطنت کرامخواهد ورای او درین باب با کیست . الپتگین نگاشت که شایستۀ سلطنت پس از عبدالملک فرزند صغیر او است زیرا برادر امیر بازیچۀ نفوذ در باریان و دستخوش اغراض بیگانگان است واورا برای تاسیس مبانی سلطنت خراسان که وی در نظر داشت کافی نمیدانست اما کارها دیگرگونه شد . دریای تخت اقداماتی باژگونه بعمل آمد . یعنی بجای اینکه سلطنت را بر پسر صغير عبدالملك مقرر دارند برادر او را بپادشاهی برداشتند . الپتگین ازین حادثه بهم بر آمد و آشفته خاطر گردید و بران شد که تصمیم خود را از راه قوۀ و شمشیر بکار اندازد و سلطنت عبدالملك را که پادشاه و و لی نعمت مهربان او بود هرنوع باشد به پسرش مقرر دارد، درین کار از دوست خود ابومنصور که قبل از وی فرمانده سپاه خراسان بود واکنون حکومت طوس داشت یاری خواست و باوی پیمان درست گیرد و اعتماد نمود و او را به خراسان گماشت و خودش در ذیقعده ٣٥٠ راه بخارا پیش گرفت . امیر منصور اهمیت مسئله را ملتفت شد ـ و ابومنصور را هر نوع بود از الپتگین گردانید وولایت خراسان را بدوه قرر داشت و او را گفت تاره رود آمویه را بر الپتگین بربندد . چون اردوی الپتگین بر ساحل آمور سیدوی از دو جانب خطر را متوجه خود دید بهراس افتاد و حتی از توطئه در اردوگاه خویش نیز مشتبه شد. (زیرا امیر چندتن از صاحب منصبان او را با خود همدست کرده بود) . الپتگین در اثر حدوث این وقایع ناگوار از حمله بر بخارا مایوس شد و اردوگاه خود را آتش زده به بلخ باز گردید . امیر منصور قشونی بالغ بر (۱۲۰۰۰)سوار بقول گردیزی بسر کردگی بیداج و به قول نرشخی بسر کردگی اشعث بن محمد به تعقیب او فرستاد . --- page 348 --- (۳۰۳) هر دو لشکر در نیمۀ ربیع الاول ۳۵۱ در حدود دره (خلم) مصادف شدند و مصاف دادند با آنکه با الپتکین بیش از هفت صد تن نبود و سپاه دشمن چندین برابر او بودند فیروزی نصیب لشکریان الپتکین شد (۱) تنی چند از سرداران سپاه اشعث اسیر و مامای امیر منصور نیز دستگیر گردید حمدالله مستوفی سالار این لشکر ابوالحسن سیمجور را نگاشته ولی این قول تایید نمیشود ازین فتح درخشان به بعد الپتکین بران شد که جانب غزنه حرکت نماید و بیاری باشندگان این سرزمین ها که خواهان استقلال سلطنت بودند حکومتی مستقل و جدید بپادارد و عهد اطاعت سامانیان را فسخ نماید. الپتکین چندی در طخارستان مانده بغزنه آمد. در آن وقت ابوبکر لاويك که از امرای محلی است حاکم غزنه بود بعضی نام او را انوک می‌نویسند. الپتگین با وی مصاف و بعد از چهار ماه محاصره بقولی ابوبکر لاويك را مقتول و بقولی صحیح تر منهزم نموده غزنی را به تصرف خود درآورد و در آنجا پادشاهی خود را اعلان نمود. شنیدن این خبر در دربار بنی سامان تولید اضطراب نمود و موجب خشم امیر منصور گردید و او را بر آن آورد که سپاهی مرکب از بیست هزار تن به سرداری ابو جعفر به غزنی بفرستد ولی این سپاه هم مصدر کاری شده نتوانسته و از امیر الپتگین شکست فاحش یافته هزیمت کردند امیر منصور چون وضعیت را دیگر گونه دید مجبور شد برای حفظ شئونات خود و جلوگیری از وقایع ناگواری که پیش بینی می شد با الپتگین از در مصالحه پیش آمد و حکومت قلمرو مفتوحه اش را بدو مسلم داشت الپتگین در ۲۰ شعبان ۳۵۲ زندگانی را بدرود گفت. ابواسحق ابراهیم ابو اسحق ابراهیم پسر الپتگین را که مردی بود ضعیف الاراده سست (۱) این جنگ شرح وارد رسیاست نامۀ مذکور است. --- page 349 --- (٣٠٤) عنصر، عیاش ، خود پرست ، بعد از مرگ پدرش بپاد شاهی برداشتند چون درخور سلطنت نبود و آنچه افغانستان آنروز میخواست از وی ساخته نمی شد ، عساکر براو بشوریدند و از فرمانش سر بر آوردند ابوعلى لاويك پسر ابوبكر لاويك از موقع استفاده کرد و بر ابراهیم لشکر کشید. ابراهیم تاب مقاومت نیاورده بهزیمت سوی بخارا شتافت تا از دربار بنی سامان استعانت کشد. امیر منصور سامانی بابراهیم مدد نمود و وی را سال بعد باسپاهی گران بغزنی بفرستاد وغزنی بدست ابراهیم مفتوح گردید و پسر لاويك بهزیمت رفت و ابراهیم دوباره بر تخت غزنی جلوس نمود ولی کمی بعد در ٢٥ ذی قعده ٣٥٥ وفات کرد . بلكا تكين بمرگ نابهنگام ابراهیم سلسلة سلطنت از خانواده الپتگین منقطع گردید زیراوی دیگر وارثی نداشت که غزنویان مر او را بپاد شاهی بردارند. اشراف مملكت بر بلكا تگین بیعت دادند و وی را بپاد شاهی قبول کردند . بلكا تگین غلام و فرمانده عساکر محافظ الپتگین بود و مردی جنگجو و پر دل و درمیانه عساکر شهرتی بسزا داشت . بلكا تگین سلطنت خود را بر عدالت و انصاف بنیاد نهاد ـ رعایا او را دوست میداشتند و در سایه فرمان فرمائی او با اطمینان و راحت بسر می بردند . بلكا تگین ده سال حکمرانی کرد و در سال ٣٦٤ در حالیکه مشغول محاصره گردیز بود وفات یافت . --- page 350 --- (٣٠٥) پريتگين چون بلکا تگين وفات يافت مردمان غزنه بر ان شدند تا پر يتگين راکه وی نیز از سران سپاه و از غلامان الپتگين بود به تخت غزنی بر نشاندند . پريتگين برتخت غزنی جلوس نمود . اماچون مردی سفاک وبی رحم وجفا کار بود مردم ازستم او بر آشفته ابوعلی لاويک رابه پادشاهی دعوت نمودند وی باپسر شاه کابل (۱) به غزنه لشکر کشيد ا ما سبکتگين درنزديکی چرخ با پنجصد نفر غلامان خودسر راه بر او بگرفت و با وی مصاف داد . ابوعلی وپسر شاه کابل هر دو اسيرو مقتول شدند . غزنويان پريتگين را خلع کردند وسبکتگين را بپاد شاهی برداشتند اين واقعه در ٢٧ شعبان ٣٦٦ واقع گرديد . (۱)شاه کابل ازسلسله برهمن شاهيان کابلی بود . --- page 351 --- فصل (۲) سبکتگین معین الدوله وناصر الدین امیر ابومنصور سبکتگین بروایتی بعداز مرگ ابواسحق وبروایتی پس ازخلع پریتگین (۱) به اتفاق سران ملک وسرداران سپاه بامارت برداشته شد روز جلوس وی ۲۷ شعبان ۳۶۶ هجری قمری بود (۲) سبکتگین درسال ۳۳۱ تولد شد وپدرش جوق نام داشته و در ۱۲ سالگی یکی ازقبایل همجوار به شهری که پدر جوق میزست حمله برده سبکتگین را اسیر کردند وبه نصر حاجی که از بازرگانان آن وقت بود فروختند خانواده سبکتگین چه مذهب داشته اند درست معلوم نیست خود سبکتگین وقتی که دردست نصر حاجی بوده اسلام اختیار نموده است بیهقی انجا که از ممدوح خود فرخ زاد ستایش میکند گوید چون ایزدعز ذکره خواست دولتی بدین بزرگی پیدا شوددرروی زمین امیر عادل سبکتگین را از درجه کفر به ایمان رسانید (۳) بیهقی اوایل حال سبکتگین را اززبان شریف ابوالمظفر ووی اززبان جد خوداحمد ابن ابی القاسم علوی ووی از زبان خود سبکتگین به تفصیل شرح داده (٤) از نبشته بیهقی برمی آید که سبکتگین در نیشاپور نزد الپتگین آمده واز گفته دیگران معلوم میشود که در بخارا بوی ملحق شده است (۵) بهر حال (۱) عتبی و ابن اثیر از پریتگین و بالکاتگین نام نمی برندترجمه عتبی ف ۲۲ طبع ایران ابن اثیر ف ۲۲ جلد ۸ اما داکتر ناظم در ینصورت روایت طبقات ناصری ومجمع الانساب را طرف اعتماد قرارداده وصحیح دانسته است (۲) درتاریخ ازطاهریان تا تیمور یهیو تاریخ جلوس اورا ۳۸۶ نگاشته اند (۳) بیهقی ف ۱۰۲ (۴) صفحه ٢٣٤ (٥) داکتر ناظم هم بخارا مینویسد --- page 352 --- (۳۰۷) در سال ٣٤٨ سبکتگین نزد الپتگین آمد و الپتگین در آنوقت بدربار عبدالملك مقام حاجب الحجابی داشت . سبکتگین نظر به استعداد اندیشه و توانائی تن و مهارت در فنون عسکری ومخصوصاً در هنر شمشیر بازی در روزگار اندك مقام بزرگ حاصل کرد والپتگین شیفته هنر ولیاقت او شده دختر خود را به عقد ازدواج او در آورد و در تمامت کارها چشم بوی داشت و چون میدانست خطر بیگانگان یعنی از یکسو کار روائی های خلافت بغداد و از جانب دیگر تعرضات سلسله خانیه و درعین حال نفوذ درباریان که تحت تاثیر دیگران قرار یافته اند سلطنت آل سامان را تهدید می کند برای حفظ و بقای قدرت ملی در این نواحی تشکیل سلطنت جدیدی را در قلب افغانستان لازم می شمرد و درین کار با الپتگین همراه و یگانه مشوق و مددگار او بود روز جلوس او را اهالی فرخنده شمردند و جشن گرفتند و داعیه سلطنت او از طرف تمام طبقات اهالی بخورسندی تمام لبيك گفته شد (۱) نخستین امری که سبکتگین در پیش داشت توسعه نفوذوی و بسط سلطنت بود که میخواست با تشکیلات جدید ایجاد وحدت ملی نماید و کشور را از خطر تفرقه و انحطاط نجات بخشد . در سال اول جلوس خود بست را ضمیمه غزنی گردانید در ولایت بست شخصی بنام طغان امارت داشت بای توز نام که وی نیز از مردمان بست بود بروی شورید و امارت او را متصرف گردید طغان روی بحضرت غزنه آورد و به ناصرالدین سبکتگین تظلم برد و ازو در کار خود مددخواست و شرایطی بحضرت او تقدیم نمود بر این ترتیب که اگر سبکتگین بوی یاری کند آن شرایط را انجام دهد : ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (۱) ابن اثیر ج ۸ صفحه ۲۷۲ --- page 353 --- (۳۰۸) (۱) غزنه را پایتخت دولت جدید افغانستان بشناسد و مالیات بست را چندانیکه سبکتگین تجویز نماید بخزانه غزنه همه ساله برساند . (۲) هر وقت که خطر خارجی پیش شود یا سبکتگین بخواهد بر بیگانگان حمله نماید طغان با انصار و اعوان خویش در حفظ و پیشبرد مملکت انباز گردد . (۳) همه ساله فرزندی ازو در حضرت غزنه باشد (۱) سبکتگین داعیه او را پذیرفت و پیشنهادات او را که مبنی بر قوام امنیت و سعادت مملکت بوده ورد اجابت قرار دادو خود بنفس خویش قصد بست کرد و بابای توزعحاربت شدید نمود و او را شکست داد طغان دو باره بمسند بر قرار گردید . ولی او مردی وعده خلاف و دوروی بود و در انجاز شرایطی که خودش گذاشته بود تهاون مینمود و هر روز حیلت و مماطلتی اشکار میساخت . تا اینکه یکروز ناصرالدین از و شدیداً ایفای شرایط را خواهش نمود و وی جوابی درشت داد و سخن بجدال کشید طغان مغاضبة (۱) شمشیر بر آورد و دست ناصرالدین را زخمی ساخت ناصر الدین با وجود جراحت شدید دست به شمشیر یازید و طغان را مجروح گردانید سبکتگین خواست ضربت دیگر زند لشکرهایی هم بر آمد و جنگی عظیم رخ داد و اخیراً فتح نصیب لشکر سبکتگین شد و بست ازین تاریخ به بعد در قلمرو حکومت او قرار گرفت و این فتح دريك ساعت بروز بعمل آمد طغان و پای تو زبکرمان گریختند و دیگر هوای حکمرانی در سر نکردند . مفادی که بیشتر از همه چیز درین فتح نصیب ناصرالدین شد همانا ابو الفتح دبیر دانشمند بست بود که بدر بار ناصرالدین مشرف گردید و نظر به کبار (۱) این جزئیات از ترجمه تاریخ بیهقی نقل شده --- page 354 --- ( ۳۰۹ ) کار دانی و حسن لیاقت او ناصر الدین وی را به کتابت تکلیف نمود و گفت چنانکه در دربار بای توز خدمت میکرد در دربار غزنه نیز خدمت نماید ابو الفتح خوشی پیشنهادی داد که او را تا زمانیکه کار ولیعمت سابقش بای توز بطرفه میشود از کار بر کنار داشته باشند این رای بحضرت سبکتگین منظور افتاد و ابوالفتح را برخج فرستاد (۱) و بعد از مدتی او را طلب داشته دیوان رسایل را بدو تفویض نمود . و این دانشمند روز گاری در عهد سلطان محمود رحمت الله علیه بمشاغل سلطنتی پایدار بود تا اینکه حضرت محمود بر او مواخذه کرد که این قصه را در محل آن ذکر خواهم نمود به تفصیل . (۲) بعد از فتح بست سبکتگین تصمیم گرفت تا ولایت قصد ار را که در جوار مملکت او بود نیز فتح نماید (۳) . والی قصدار که نام آن را مورخین نشان نداده اند از اطاعت وی سر باز زد و سبکتگین با لشکر انبوه به قصدار ورود نمود والی حصاری شد و امیر بکار محاصره پرداخت ومتانت حصار تعویقی در کار افگند . سبکتگین ناگهان بروی شبیخون زد و حصار را مفتوح ساخت و والی قصدار را اسیر نمود والی عذرها پیش کرد و سبکتگین از سر جرایم او گذشت و او را بنواخت و حکومت آن ولایت را با شرائط ذیل بروی مقرر داشت . ۱ - در خطبه ها و سکه نام ناصر الدین باشد . (۱) یمینی .شرح حال ابوالفتح از روی ابن اثیر ص ۹۱ ج ۹ دایرة المعارف ج ۲۰ ابوالفدا ج ۳ ص ١٤٦ (۲) یمینی (۳) قصدار یاقوت آنرا قزدار نیز ضبط می کند و می گوید میان قصدار و بست هشتاد فرسخ است فاضل معاصر عباس پرویز مؤلف از طاهریان تا تیمور آن را قندهار گمان کرده یاقوت قندهار را جدا و قصدار را جدا ذکر کرده و داکتر ناظم آن را خیزدار حالیه میداند --- page 355 --- (۳۱۰) ۲ - والی هر سال آنچه را با ناصر الدین مقرر کرده بخزانه غزنی بپردازد (۱) وی شرایط متذکره را قبول کرد . و کار بست وقصدار بدین صورت خاتمه یافت وسبکتگین فاتحا وغانما به غزنه مراجعت نمود و آنگاه شروع کرد به تسخیر هندوستان . در آن روزگار جیپال که از جانشینان کابل شاهیان و از بقایای کوشانی های كوچك بود بر گندهارا حکومت داشته از لغمان تا دریای چناب تحت حکومت آنها بود درمقابل پیشرفت سلاطین اسلامی افغانستان خویش را به تدریج بطرف نقاط شرقی قلمرو خویش کشیدند . سبکتگین مجبور بود برای توحید مملکت وبسط وتوسعه دین فرخنده اسلام گندهارارا فتح نمایدو برای این امر شروع به جمع آوری لشکر نمود وبه غزای هند و توحید مملکت تصمیم گرفت . جیپال چون از تصمیم ناصر الدین آگاه شد در حدود ۳۷۶ با لشکری گران قصد غزنه نمود سبکتگین نیز بااردوی خودجانب شرق عزیمت کرد. هر دو لشکر در حدود كوه غوزك باهم ملاقی شدند این کوه از لغمان اندك بطرف غزنی بود . مفصل حوضۀ حکمرانی ناصر الدین وجیپال محسوب میگردید(۲) . درینجا مصافی سخت عظیم روی داد وهر دو جانب مردانه جنگیدند.درین اثنا طوفان ناگهانی برف وباد برخاست وجیپال مجبور به مصالحه گردید عتبی این طوفان رامتکی بر اسطوره چشمه آبی میداند که دران نواحی بوده است(۳) . شهزاده جوان محمود بن سبکتگین که در این جنگ مردانگی وشجاعت ها (۱) یمینی صفحه ٣٤ طبع تهران (۲) صفحه ٣٥ يميني (۳) يميني صفحه ٤٦ --- page 356 --- (۳۱۱) از خود آشکار کرده بود. به مصالحه راضی شد و ابای عظیم کرد و گفت این حادثه را جز به قهر نتوان خاتمه داد - جیپال رسول دیگر فرستاد و عرض کرد که اگر مصالحه بمیان نیاید آنچه اموال و اثقال که اکنون در دست ما ست از ناطق و صامت همه را تباه سازیم و به آتش افگندیم چنانچه جز مشت خاکستری بیش نماند . سبکتگین مصلحت در مصالحت دید و بصلح راضی شد . جیپال وعده کرد که هزار هزار در هم شاهی و پنجاه فیل بطریق جزیه بدهد و چند شهر و قلاع مملکت خود را بگذارد - و چندی از خویشان و معاریف و وجوه لشکر خویش بگروگان بدربار غزنة بسپارد و چند تن از مامورین سبکتگین در صحبت او بروند و آن قلاع و بلاد را که جیپال تخلیه می نماید به تصرف خویش گیرند بدین جملت عهد کردند . و از یکدیگر مفارقت نمودند جیپال چون بپای تخت مملکت خود رسید نقض عهد نمود - و رفتاری بس ناپسند کرده - نمایندگان سبکتگین را گرفتار کرد . سبکتگین در اول این مسئله را دروغ پنداشت ولی بعدها چون قضیه آفتابی شد باور نمود و با لشکری جرار جانب قلمرو جیپال حرکت نمود و لغمان را که از معمور ترین آن نواحی بود فتح نمود و بسیاری بلاد مجاور آنرا مسخر ساخت و شعار اسلام را دران دیار آشکار کرد و مساجد بنا نمود چون جیپال این حالت را مشاهده نمود فریاد نامه ها با طراف نوشت و از راجگان شمالی استعانت کرد و بیاری آن ها لشکری مرکب از صد هزار سوار ترتیب داده جانب غزنه روان شد امیر ناصر الدین نیز لشکری ترتیب داده بمقابل جیپال صف آرائی نمود پیش از انکه جنگ شروع شود می گویند سبکتگین بر پشته بلندی فراز آمده از عدت و کثرت لشکر جیپال آگاه شد سران و سرداران لشکر خود را گرد آورد و هريك را به تشریفات گران مایه و مزید اقطاعات وعده داد . --- page 357 --- ( ٣١٢ ) و از آنها عهدهای استوار گرفت و امر داد تا اول با صدا بصدا متناوباً بجنگ مبادرت ورزند تا لشکر دشمن پراکنده شود بعداً یکبارگی حمله نمایند . جنگ بدینصورت آغاز و در نتیجه بفتح غزنویان انجام یافت سلطان غزنه فاتح برآمده وجیپال شکست فاحش یافت و علاقه های بین لغمان و پشاور تسخیر و در قلمرو سلطنت غزنه افزوده گشت و القاب همایون ناصرالدین طراز خطبه و سکه آن نواحی گردید مرد مانیکه درین نواحی مقام داشتند چون سبکتگین را خیرخواه و بانی استقلال ملی دیدند از فتح او شاد شده در جمله حشم او متحصر گردیدند و سلطان غزنه هزاران سوار از دلیران این قوم در زمره عساکر احتیاطی مسلك ساخت تا هر وقت که عزم جنگ نماید باسایر هموطنان خود دوش بدوش خدمت نمایند (۱) ( سبکتگین رحمة الله علیه و سامانیها ) وقتیکه آفتاب عظمت سلاطین با اقتدار غزنه طلوع می کرد ستاره بخت سامانیان رو به غروب گذاشته بود روز بروز قوت بنی سامان کاسته شده میرفت ـ و امرای دور دست شورش ها می کردند ـ درین میانه تنها ناصر الدین سبکتگین بود که حقوق این خانواده را احترام می گذاشت ـ و در امیر نوح همیشه به حرمت می نگریست چون ابو علی بن ابی الحسن سیمجوری و فایق نمك پروردگان این خاندان به تفصیلی که در فصل آل سامان مستور است به تحریك بیگانگان به مخالفت نوح همدست شدند و فتنه ها بر پاداشتند امیر نوح ناچار شد و به سبکتگین ملتجی گردید و ابونصر فارسی را که از بزرگان دربار بخارا بود (۲) برسالت به غزنه فرستاد و از سبکتگین التماس نمود تا دربار بخارا را از فتنه این دو تن ایمن گرداند. سبکتگین دعوت نوح (۱) عتبی ص ٤٣ طهران (۲) عتبی --- page 358 --- (۳۱۳) را اجابت نمود و از غزنی جانب ماوراءالنهر کوچ کرد و نوح نیز ازوی استقبال نمود و در کش باهم ملاقی شدند بروایت (۱) بیهقی همان وقت جانب هرات که مقر فایق و ابوعلی بود با امیر نوح روانه گردیدند اما چنانکه عتبی می گوید سبکتگین از امیر نوح مهلت خواست و به غزنه آمد و در آنجا تهیه دیده و لشکری زیاد فراهم آورد محمود را نیز باخود برداشت و در جوزجانان با اردوی امیر نوح پیوست در اینجا شار غرشتان و ابو الحرث فریغونی امیر جوزجانان نیز به آن ها ملحق شدند برای انجام مقصود واحدیکه عبارت از حفظ سلطنت و دفع دشمنان خارجی بود متفقاً حمله کردند . چون به حدود بغ (۲) رسیدند قاصدها از جانب بوعلی آمدند تا مگر صلح بیفتد . بوعلی و فایق به سبکتگین متوسل شدند سبکتگین در میانه شد و عفو آنها را از امیر نوح حاصل کرد و پانزده ملیون درم بذمت آنها گذاشت که بسه قسط بخزانه بخا را بنام غرامت جنگ و تلافی خیانت خویش برسانند . ابوعلی و یک قسمت از مجربان اصحاب او به صلح راضی شدند اما جوانان بی تجربت و عاقبت نیندیش از آن سر باز زدند و بر طلایه لشکر سبکتگین نا گهان حمله آوردند و رئیس فیل بانان غزنه را با چند تن دیگر اسیر و مقتول ساختند (۳) سبکتگین عساکر خود را از بغ جانب هرات کوچ داد میدان وسیعی را که برای قتال مساعدتر بود انتخاب نمود سدی از پیلان جنگی در پیش کشید خودش و امیر نوح و امیر محمود در قلب بایستادند و سرداران دیگر را بر میمنه و میسره لشکر جای دادند. ابوعلی نیز صف ها بیار است خودش در قلب لشکر جا گرفت میمنه را به فایق و مسیره را با بوالقاسم برادر خویش وا گذاشت و جنگی سخت در گرفت (۱) بیهقی صفحه ۱۲۳ (۲) بغ شهری است در حدود هرات که خرابه های آن در حدود قره باغ گلران موجود است و بغشور نیز خوانده میشد و صاحب مصابیح از آنجاست . (۳) عتبی صفحه ۱۴۱ صفحه ۱۳۲ --- page 359 --- (٣١٤) دارا پسر شمس المعالی بن وشمگیر از ملوک آل زیار که در قلب لشکر بوعلی بود به امیر نوح تسلیم شد ـ و بوعلی و فایق بجرجان رفتند و از فخر الدوله استمداد کردند :. لشکر آنها هزیمت یافت و هرات فتح شد در این جنگ محمود هنرهای خیلی بزرگ از خود نمایان ساخت این فتح در روز سه شنبه نیمه رمضان سال ٣٨٤ واقع شد امیر نوح و سبکتگین و امیر محمود بعد ازین فتح دو سه ماه برای اصلاح مهمات لشکر بهرات توقف کردند . و امیر نوح سبکتگین را به لقب ناصر الدین و امیر محمود را به خطاب سیف الدوله خواند و امارت سپاه خراسان را که از ان بوعلی بود به سیف الدوله ارزانی داشت سیف الدوله با حشمتی تمام و کوکبهٔ بی معظم جانب نیشاپور روان شد و سبکتگین نیز به نشاپور رفت در اینحال افواهی نشر شد که عبدالله بن عزیز وزیر در نزد امیر نوح در بارهٔ آنها سعایتی می نماید و میخواهد روابط دربار غزنه و بخارا را بهم زند ، و امیر نوح نیز در ینوقت بجانب طوس رفته بود سبکتگین برای خورسندی امیر نوح و برائت جانب خویش به طوس رفت و گمان های امیر را رفع کرد و امیر به فراغ بال به بخارا رفت و سبکتگین دوباره به نشاپور آمد و در انجا به اصلاح خرابی های وارده و بدست آوردن قلوب اهالی نشاپور و ترمیم سایر خرابیها پرداخت ـ و راه را مأمون ساخت و کاروان های تجارتی را براه انداخت و بعداً برای مطالعه اوضاع هرات و بازرسی ضیاع و اقطاع خویش بهرات آمد ـ و سیف الدوله محمود با فوج اندک به نشاپور آمد ـ در ینوقت بوعلی سیمجور و فایق موقع را غنیمت دانسته بتاریخ ربیع الاول ٣٨٥ با لشکری گران قصد نشا پور کردند، چون این اطلاع به سیف الدوله رسید از پدر خود استمداد کرد و خودش با همان قدر فوجیکه داشت از شهر برآمد و در باغ عمرو لیث که یک فرسنگ خروج شهر بود فرود آمد و در آنجا مشغول ترتیبات عسکری گردید مردمان شهر نیز با بوعلی متفق شدند و سلاح برداشتند و جنگی سخت --- page 360 --- (٣١٥) در گرفت که آنرا چنگ رخنه گویند (١) سيف الدوله درین چنگ تا جائی که ممکن بود پایداری کرد ولی اخیراً مجبور شده ديوار باغ را رخنه وجانب هرات روان شد . سبکتگین فرمانها نوشت وعساکر خودرا امرداد تا جمع شوند وخودش با سيف الدوله وخلف ابن احمد والی سیستان وابو الحرث امیر جوزجانان جانب طوس روان شد ابو علی و فايق نیز به طوس آمدند و روز شنبه ٢٠ جمادی الثانی جنگی عظیم رخ داد درین روز بوعلی با جديت تمام جنگ میکرد ولی ازحمله ناگهانی که سیف الدوله با مشقهای رشادت به میسره فوج او نمود فايق وبالمشکوه گریختند وبوعلی نیز از پی گریخت و از آنجا به حصار کلات متحصن شد و جمعیت بزرگی از اعيان واصحاب او چون بوعلی حاجب وسبکتگین مرغابی - وينالتگين - ومحمد پسر حاجب طغان - ومحمد شار تکین ولشکرستان دیلم واحمد ارسلان خازن - وبوعلی پسر نوشتگین و ارسلان سمرقندی اسیر شدند و پیلانی را که در جنگ گذشته گرفته بودند باز ستدند ابو الفتح شاعر دانشمند و دبیر نامور این فتح را تهنيت گفته و اشعاری دران مورد انشاد کرده . فايق وابو علی بعد ازين عزیمت به سرخس و از آنجا بمرور فتند ناصرالدین سیف الدوله را به نشاپور گذاشت وخود در پی ایشان بمرو رفت و آنها راه بیابان پیش گرفتند و به آمل شط شدند و از آنجا به حضرت بخارا اعتذار نمودند وقاصد هافرستادند و از گذشته معذرت خواستند (٢) چون قاصدان به بخارا رسیدند قاصد فايق را به حبس افکندند ومعذرت او را نپذیرفتند و قاصد بوعلی را نواختند و بابوعلی فرمان دادند که فعلاً بجرجانیه باشد (۱) بیهقی صفحه ٢٣٧ (٢) ص ١٥٣ ترجمه عتبی - --- page 361 --- (٣١٦) تا آینده تدبیری در باب آسایش او اتخاذ گردد - بوعلی به جرجانیه رفت و فایق از اطاعت امیر بخارا سرباز زده از رود آمویه عبور کرده با يلك خان پیوست . مامون والی جوزجانیه نسبت به بوعلی بدربار بخارا ملتجی شده و وی را نزدامیر نوح فرستاد امیر او را باشد عقوبت ها گرفتار کرد - و وی را بـه ناصر الدین سپرد و ناصرالدین او را با بلمنکو به قلعه گردیز فرستاد تا در آنجادر ۳۸۷ در گذشت ( بیهقی صفحه ٢٤٠ ) درین وقت ناصرالدین به مرو بود چون از واقعه گرفتاری بوعلی شنید به بلخ رفت و در آنجا اقامت گرفت تا اینکه ايلك خان به سرحدات بخارا حمله آورد امیر نوح سبکتگین را از بلخ طلب داشت و از وی استمداد نمود سبکتگین چون این امر را برای تشکیلات و تمرکز اساس دولت افغانستان خطر میدا نست و حوضه سغد جزء تاریخ سلطنت افغانستان بود با سران و سرداران معیتی خود مشوره کرد آراء متفاوت بود برخی به یاری امیر نوح رای دادند و برخی مخالف این رای بودند ولی ناصر الدین مستعد یاری شد و با قطار ممالك خراسان فرمان ها نوشت و لشكرها خواست وسيف الدوله نیز از نشاپور با لشکر آراسته رسید وامیر نا صرالدین نهضت فرمود و در دهی که آنرا نيازي خوانند در میان کش و نسف فرود آمد و لشکرهای چرجان وختل وصغانیان نیز باو پیوستند ايلك چون از اجتماع عساکر ناصر الدین آگاه شد رسول ها فرستاد وسعی کرد تا ناصر الدین را از دربار بخارا بگر داند و بخود مایل سازد ولی ناصرالدین نظر به علایق ملی و سیاسی و پیشبرد سلطنتی که خود در نظر داشت از بنی سامان نگذشت و ايلك خان را جواب داد ايلك خان نیز مستعد کار شد و لشکری بزرگ فراهم آورد - ناصر الدین درین جنگ حضور امیر نوح را لازم میدانست و قاصد ها به --- page 362 --- (۳۱۷) بخارا فرستاد تا امیر نوح بجنگ حاضر باشد ولی عبدالله عزیز که از پیش بافراویان فطری مخالفت کارانه داشت امیر نوح را ازین سفر باز داشت ووی را گفت چون تجمل وحشمت ناصر الدین در منتهای درجه کمال و شکوه است و کوکبه امارت بخارا در جنب آن كوچك و حقیر مینماید عزیمت سلطان درین سفر سود مند نیست ناصر الدین چون از موضوع آگاهی یافت سیف الدوله را با بیست هزار سوار به بخارا فرستاد تا امیر را بحال آرد و عبدالله عزیز را از وزارت معزول و بجای او ابونصر بن ابی زید را بوزارت بردارند و خودش با ايلك خان صلح نمود باین ترتیب که قطوان حدی فاصل میان مملکتین باشد وفایق نیز به سمرقند مقرر شود و عهد نامه درین موضوع انشاء و بامضای ائیمه و مشایخ ماوراء النهر رسانيده ناصر الدین به بلخ وايلك خان به ولایت خویش باز گردید سیف الدوله نیز در بخارا اوامر پدر را اجراء داشته به نیشاپور باز گشت وامیر نوح عبدالله عزیز را نزد ناصر الدین فرستاد و وی اورادر قلعه گردیز بحبس افگندـ اندکی بعد ازین ابوالقاسم برادر ابوعلی سیمجوری از غیاب سبکتکین استفاده کرده نیشاپور را تصرف نمود ناصر الدین سیف الدوله و برادر خود بغراجق را فرستاد و ابوالقاسم هزیمت یافت و در این اثناء کدورتیکه میان فخرالدوله ودربار بخارا بود نیز به توسط و تدبیر ناصر الدین به صلح و خویشاوندی تبدیل یافت و وزیر ابونصر را بر دست غلامان خویش مقتول و بجای آن ابوالعظفر برغشی با شاره ناصر الدین به مسند وزارت تمکن یافت مقارن اینحال که ناصر الدین در بلخ بود امیر نوح در ۱۳ رجب سنه ۳۸۷ وفات نمود و یکی از خواهران ناصر الدین که وی را نهایت دوست میداشت با دو سه تن از اطفال و نواسه های او بجوار رحمت الهی پیوستند ـ و در خاتمه این واقعات المناك خود سبكتگين نیز سخت مریض گشت و بستری شد و بهوای غزنه مشتاق گردید و امر داد --- page 363 --- (۳۱۸) تأوی را از بلخ به غزنه منتقل سازند، متاسفانه در عرض راه در منزل ما در موی که یقیناً همین رباطی است که الان در عرض راه بامیان و بلخ واقع و بنام (مدرموتی) یاد میشود جان سپرد و این در شعبان ۳۸۷ بود و جنازۀ وی را برداشته به غزنی آوردند و در میدان افغان شالی دفن کردند (۱) و اکنون قبر او در غزنه معین و مزار است و مردم بدیدۀ احترام در آن می نگرند . سبکتگین پادشاهی عادل و درستکار و مجاهد و پرهیزگار بود قامتی بلند و رخساری آبله گون داشت در جوادی و دلاوری و عطوفت و عدالت وی مورخان داستانها دارند سیاست او حفظ آبروی افغانستان و تجدید عظمت باستانی این کشور و اخراج سلطه بیگانگان بود و میخواست بهر وسیله باشد این منظور مقدس را انجام دهد و این است که در دور آن پادشاه مباوز مقاصد ملی تأمین گردید ملوک خانیه ترك كه دیده بر خاك آريانا دوخته بودند مأیوس گردیدند. خلافت بغداد که هر روز رول جدیدی بازی میکرد خواهی نخواهی سلطنت او را اعتراف نمود. سیمجور و فایق و عبدالله بن عزیز وزیر بخارا که هر کدام بازیگران این صحنه بودند از پا در افتادند بست و قصدار و طوس و نشاپور مسترد گردید لغمان تا پشاور که از حوضۀ حکمرانی مملکت خارج شده بود دوباره تسخیر شد و جیپال سخت گوشمال یافت در سیاست داری و عدالت و بدست گرفتن دل رعایا و کیفر ستمکشان از ستمکاران توجهی به سزا داشت معاونت و همکاری وی بادربار بخارا مظهر حسن قدر شناسی و نجابت اوست . عقد دختر رئیس زابلی بخودش و عقد یکی از امیرزادگان فریغونی به پسرش محمود اشراف مملکت را بوی نزدیک گردانید و مخصوصاً دومی که عقد الواسطه میان خانواده غزنی و بخارا شمرده می شد . (۱) در باره کلمۀ افغان شالی تحقیقاتی موجود است كه ترك بابر و آئين اكبری وادبیات پشتو آنرا تائید می نماید و این کلمه به معنی یادگار یا شعار افغانست . --- page 364 --- (۳۱۹) سبکتگین چند پسر و دختر داشت ازان جمله حسن و حسین در کودکی بمردند و محمود و اسمعیل و نصر و یوسف بازماندند اسمعیل از بطن دختر الپتگین بود محمود از شاهزاده خانم زابلی. سبکتگین در تربیت فرزندان خود مراقبت و کوشش میفرمود تا جانشینان او کسانی باشند که آمال ملی و مذهبی وی را تعقیب کنند و سلطنتی را که وی اساس گذاشته بود چنانکه او میخواهد نگهدارند. سبکتگین ٥٦ سال عمر و بیست سال پادشاهی کرد کتیبه مزار او این است :- لا اله الا الله محمد رسول الله العظمة لله لا اله الا الله محمد رسول الله الكبرياء لله کل نفس ذایقة الموت ثم الینا ترجعون بسم الله الرحمن الرحیم من عمل صالحاً فلنفسه و من اساء فعلیها الامیر الحارب الاجل ابو منصور سبکتگین. ابو الفتح دبیر دانشمند او در رثای ولینعمت مهر بانش قصاید غرائی در تازی دارد. سبکتگین در بلخ و غزنی عمرانات و قصور بزرگ بنیاد نهاد (۱) عتبی گوید یکی ازین قصرها بنام سهل آباد بود سهل آباد آخرین تعمیری بود که سبکتگین با حشمت و تجمل زیاد آنرا بنیاد نهاده و هنوز تعمیر آن بسر نرسیده بود که وفات نموده است پسران او آن سرای را شوم دانسته بپای نرسانیده اند (۲) (۱) ابن اثیر صفحه ٥٤ ج ٩ طبع مصر (۲) بیهقی صفحه ۱۸۱ --- page 365 --- فصل دوم یمین الدوله سلطان محمود چون ناصر الدین سبکتگین رخت ازین جهان بر بست بصورتیکه پیشتر تفصیل دادیم سلطان محمود پسر رشید او در نیشاپور سپهسالار بود و اسمعیل در غزنه بود سلطان محمود در شب دهم محرم ۳۶۱ مطابق دوم نوامبر ۹۷۱ ع تولد یافته هنگام وفات پدر ۲۷ سال از سنین عمر او میگذشت (۱) مادر سلطان محمود از نجیبای زابل بود که در آن وقت ولايات دور غزنه ومیانه های خاشرود و هلمند را زابلستان مینامیدند وبدین مناسبت است که مورخان و شعرا سلطان محمود را محمودزا بلی یادمی کنند . سلطان محمود درمیان برادران بجنگجوئی وتد بیر معروف و در بین عساکر ورعايا محبوب ودشمنان ازوانديشناك بودند سلطان محمود فقه وعلوم عربیه را از پد رقاضی بوعلی حیثانی آموخته بود وتدبیر لشکر وسیاست زمامداری را در تحت نظر پدرنامور خویش فرا گرفته بود . ناصر الدین سبکتگین با سلطان محمود نظر مخصوصی داشت در سفرهای سخت او را با خود می برد و در مواقع خطر از و استشاره می کرد چون سبکتگین بجنگ بست رفت باوصف اینکه سلطان محمود بیش از هفت سال عمر نداشت اورا بوکالت خود بغز نه گذاشت و چندسال بعد بولایت زمینداور برقرار گردید . وقتیکه آتش جنگ میان سبکتگین وجیپال درحدود لغمان در گرفت سلطان محمود پانزده سال عمر داشت ولی چنانکه پیشتر گفتیم در آن جنگ رای وشهامت سلطان محمود دست بزرگی داشت. (۱) عتبی صفحه ۲۴۱ بیهقی صفحه ۴۱۰ منجمان حساب طالع او را در حساب نجومی باطالع حضرت نبوی مساوی یافته اند . --- page 366 --- (۳۲۱) در جنگهای بوعلی سیمجوری وفایق وايلك خان نيز مردانگیهائی ازو بوقوع پیوست که مورد مهربانی پدر وسبب خورسندی دربار سامانی واقع گردید وملقب به لقب سیف الدوله شد. اما مرحمت های سبکتگین دوام وبقائی نداشت وبگروی نبود در سال ۳۷۰ بعضی از مفسدین میانه پیر و پدر را بهم زدند وسعایتها نمودند تا اینکه سبکتگین برفرزند رشید خود دل نگران شد وی را چندی در حصار غزنه محبوس ساخت . اگرچه محمود از آن حبس رهائی یافت و پدر او را عفو فرمود اماغبار نقاری که در بین بود تا آخر بطور قطع زدوده نشد . سبكتگين قبل از وفات خود شهزاده اسمعیل پسر كوچك خود را که از بطن دختر الپتگین بود بولایت عهد و جانشینی خود برگزید و در این امر از امراء و اشراف غزنه بیعتی موکد به حلف و وفا بنام او حاصل کرد علت اینکه چگونه سبكتگين اسمعیل را به سلطان محمود ترجیح داد جز محبت شخصی به اسمعیل وبرم خوئی اسمعیل چیزی دیگر نبود. شاید علاقه مفرط سبکتگین به دختر الپتگین نیز تاثیر داشته باشد چون سبکتگین وفات یافت اسمعیل به بلخ رفت و اعلان پادشاهی داد و با منصور بن نوح سامانی از در احترام پیش آمد وخود راه اسراف و تبذیر پیش گرفت اندوخته های پدر را بی حساب بر عساکر قسمت می کرد و چشم آن داشت که اگر سلطان محمود حمله نماید عساکر بطرفداری او قیام و بزنند. سلطان محمود چون از حادثه مرگ پدر آگاه شد بشرائط عزا قیام نمود وبه برادر تعزیتنامه نوشت وابوالحسن حمولی را بسفارت نزد برادر فرستاد و پیغام داد پدر که دافع نوایب وحوادث بود از میان رفت و مرا امروز در همه جهان از تو گرامی تر کس نیست (۱) اما كبرسن و تجارب ایام قدرت بر دقایق (۱) عتبی صفحه ۲۴۱ --- page 367 --- (۳۲۲) سرداری مستلزم آنست که پایتخت غزنه بمن گذارده آید و من بلخ را بتو مسلم شمارم پدر اگر در غیبت من وصیتی کرده سبب بعد مسافت بوده است و بس و اگر در تو چنانکه مقتضی است کفایت و تجربه عسکری و لیاقت سرداری موجود می بود و تخت و تاج بدر تهدید نمیشد من از وصیت پدر انحراف نمیکردم . اسمعیل به گفته های سلطان محمود گوش نداده و برسلطنت مصمم تر شد . ابو الحارث فریغونی (۱) والی جوز جانان که خسر محمود بود به وساطت بایستاد و به نصایح و مواعظ اور اتنبیه کرد تا مگر فتنه فرو نشیند و دولت غزنوی از فتنه در امان ماند و هر دو برادر حضوراً با هم مذاکره نمایند محمود قبول کرد اما اسمعیل راضی نشد و گفته های ابو الحارث را متکی بر غرض پنداشت . عتبی میگوید درین بار خودم نیز باسمعیل نصیحت ها نمودم و ابیات سیف الدوله حمدانی را که در حق برادر خود گفته بود به اسمعیل خواندم اما سودی نکرد و وی بر اقدام خود مصر بود چون ابو الحارث از اسمعیل مایوس شد به محمود نامه نوشت و او را بجانب غزنی وحصول تاج و تخت تحریص کرد (۲) . محمود جانب غزنه حرکت کرد چون به هرات رسید دوباره نامه ها به برادر نوشت و وی را به صلح و اخوت دعوت داد اما باز هم اسمعیل نپذیرفت و محمود مجبور شد آنچه را بقلم خواسته بود به شمشیر فیصله کند . محمود بغراجق عم خود را در هرات خواست وی بدون ثانی روی بخدمت نهاد و چون به بست رسید امیر نصر برادر او نیز به لشکر محمود پیوست (۳) و بو الحارث فریغونی با تمامت قوا بخدمت محمود رسید . (۱) در تاریخ ناظم سهواً عبد الحارث چاپ شده صفحه ٤١ عتبی صفحه ۱۸۹ بو الحارث قید کرده (۲) ۱۹۱ ترجمه عتبی (۳) ناظم آمدن امیر نصر را به هرات نوشته و حواله به عتبی کرده وحال آنکه او د ر بست به محمود پیوسته صفحه ١٥٣ ترجمه عتبی ابن اثیر هم رسیدن نصر را در بست میداند صفحه ٥٤ ج ۹ تاریخ کامل --- page 368 --- (۳۲۳) اسمعیل چون از عزیمت محمود جانب غزنه آگاه شد معجلا به غزنه آمد و تخت پدر را متصرف گردید محمود بسیار کوشید که برادر را از جنگ باز دارد مفید نیفتاد . اسمعیل حفيد الپتگين از يك سو و محمود زابلی از دیگر سو در دشت غزنه صف آرائی کردند . جنگ به شدت در گرفت . محمود بر برادر چیره گردید - کسی که بغداد از رشادت او نگران بود جیپال را گوش مال داده سیمجوریان از شهامت او برافتاده بخارا از وی مرعوب شده بود توانست کار برادر بی تجربت وخوشگذرانی چون اسمعیل را بزودی يك طرفه کند (۱) اسمعیل با وصف اینکه دوصد پیل جنگی پیشاپیش لشکر خود داشت در عصر همان روز مغلوب گردید - عنصری این جنگ را شهکار فتوحات محمود دانسته (۲) پایان روز نظر به حمله که سلطان محمود شخصاً به عمل آورد طرفداران اسمعیل بهزیمت رفتند و شهزاده جوان بحصار غزنه اندر شد . مقارن غروب آفتاب سلطنت هفت ماهه او نیز افول نمود. وچون اسمعیل دانستکه در حصار استوار مانده نمیتواند خود را به سلطان محمود تسلیم نمود و وی او را امان داده و مهربانیها نمود و کلیه خزاین غزنه را از و باز ستد (۱) محمود در این جنگ ۲۸ سال عمر داشت تعجب است که داکتر ناظم او را سردار پخته سال خوانده (۲) چنانکه گوید بجنگ غزنی آن لشکری چو ابر سیاه همه سر اسر آهن سنان و تیغ و سپر زگر دایشان چون شب هوای روشن روز زصف ایشان چون کوه دشت پهناور دویست پیل در آن دشت هر یکی کوهی بزیر پای درآورده گردگرد هچر بحمله ملك شر ق آن سپاه قوی چو کردگردپراکنده وضعیف چوذر --- page 369 --- (٣٧٤) واسعیل بعد از این آزادانه زندگانی داشت و هر شغلی که میخواست بدون مانع اجراء میداشت . تا اینکه در اواخر سال ۳۸۹ سلطان محمود بر او بدگمان شد و اورا تبعید کرد تفصیل این بدگمانی را عتبی چنین نگاشته : (۱) روزی سلطان بعد از فتح نیشاپور از بلخ بطرف مر ورود با غلابی چند بشکار رفته بود امیر اسمعیل با نوشتگین کاج که از امرای ناصرالدین بود در خدمت او بودند سلطان را التفات نظری شد . نوشتگین را دید دست به شمشیر یازیده منتظر ایمای اسمعیل است واسمعیل انکار مینماید و سلطان اشاراتی درین پرده دید و بد گمان شد و چون فرود آمد نوشتگین را بقتل رسانید و برادر را پیش خواند و پرسش ها در میان رفت اسمعیل تبرا نمود اما سلطان صلاح در آن دید که امیر اسمعیل را بقلعه جوزجانان تبعید نماید تادر آنجا تحت حراست فریغونیان زندگانی کند . میگویند وقتی محمود اسمعیل را گفته بود اگر در جنگ غزنه اسیر تو گشتمی با من چه طریق می سپردی او گفته بود ترا به قلعتی فرستادمی و آنچه از اسباب راحت تمنای تو بود بر آوردمی . محمود نیز بدان طریق با او پیش آمد (۲) اسمعیل در قلعهٔ جوزجانان بود تا در انجا جان سپرد اسمعیل حلیم طبع و ادیب منش بود رسالات كوچك و اشعاری نیز در عربی و فارسی داشته و امامت جمعه و در اثنای امارت کوتاه خود خودش اجراء مینمود و خطبه میخواند و همیشه بجای اینکه نام وی در خطبه آورده شود این آیهٔ كريمه را قرائت مینمود: رب قد آتيتنى من الملك و علمتني من تا ويل الاحاديث فاطر السمواة والارض + انت ولی فی الدنیا والاخره + توفنى مسلماً والحقنى با لصالحين + (۳) محمود چون از کار (۱) ترجمه عتبی صفحه ١٨٦ (۲) ۳۱۴ ترجمه عتبی (یچینی) (۳) ص ٥٤ ج ۹ ابن اثیر وابوالفدا ج ٢ --- page 370 --- (۳۲۰) برادر فارغ شد و تخت پدر مرا و را مسلم گردید و قلب مملکت بدست اوشد. بامور مهمی که در پیش داشت مشغول گردید . نخست چیزی که وی را نگران میداشت تأمین وحدت ویگانگی درملت بود - ملتی که انقلابات روز گار و گردش قرون و اعصار شیرازهٔ جمعیت او را از هم گسیخته بود دولت سامانی قرین اضمحلال بود، ترکهای ایلک خانی در کمین بودند و فرصت میجستند گندهار اقسمت شرقی مملکت تحت تصرف سلسله هند و شاهی بوده و بنابر اختلاف مذهب تقریباً از سیاست کشور جدا معلوم میشد غور در آشوب بود و غرشه تان امارت محلی داشت و آل فریغون جدا بسر میبردند خلف در سیستان وطغان در بست هر کدام بنوبهٔ خود آتش ملوک الطوایفی را دامن میزدند. دیلمیان هم به آلهٔ دست بغداد شده بودند هم خود می کوشیدند نفوذ خودرا در قسمت غربی کشور ما بسط دهند. محمود در میان تمام این بحرانها بخود اعتماد و به نیروی وحدت و قدرت ملی اطمینان داشت و وظایفی را که در پیش داشت میخواست از این راه ایفا نماید و چون معماری توانا وزیرک بنیادی پی افگند که سنگ نخستین تهداب آن عزم و ارادهٔ آهنین وی و دیگر ارکان آنرا توحید قلوب و ثبات فرزندان وطن استوار گرداند. این است که از غزنه به بلخ شد و از آنجا با سامانیان راه مراوده باز کرد وقضیه وفات پدر و خلع برادر و اطاعت رعیت و لشکر را به سلطنت خود بدربار بخارا نوشت امیر بخارا سید ابوالحسن علوی همدانی را بحضرت بلخ فرستاد و سلطان محمود را تهنیت ها گفت اندر کارهائیکه بدست اورفته بود و بلخ و هرات و ترمد و بست را داخل حدود سلطنت اوشناخت و هردو عاصمه آریائی یعنی بخارا و غزنی بتدبیر محمود متحد گردید و امیر سامانی ازینکه سابقاً خراسان را به بکتوزون سپهسالار خود داده بود تأسف کرد. --- page 371 --- (٣٢١) محمود تنها ببلخ و هرات و بست قناعت نکرده استخفافی را که به سالاری خراسان داشت و آنرا برای حفظ مرکزیت پافغانی و بقای مدنیت و تهذیب کشور از بیگانگان امری ضروری می پنداشت و درین راه خودش و پدرش رنجها برده بودند از دربار بخارا در خواست نمود و ابوالحسین حمولی را برسالت بدربار بخارا فرستاد و تحف و هدایای (۱) شایسته نیز با او همراه نمود . و پیغام داد تا سالاری خراسان را بر عهد سابق بر او محکم دارند . اما ابوالحسین حمولی کار را بازگونه کرد چون به بخارا آمد و دید مقام وزارت عاطل است بجای آنکه وظیفه رسالت را که از دربار غزنه بدو ودیعه داده شده بود انجام دهد بوزارت آل سامان شادمان و مشغول گردید (٢) امیرسامانی ها نیز نظر به دسایس و تحریکاتی که بیگانگان اساس نهاده بودند بـداعیه سلطان وقعتی نگذاشت و سالاری خراسان را بدو تفویض ننمود . سلطان محمود چون این امر را مخالف آمال ملی ومنافع مملکت دید برآشفت و لشکر تهیه دید و بر نیشاپور حمله آورد بکتوزون شهر را تخلیه کرد و از دربار بخارا استعانت نمود امیر ابوالحارث شاه سامانی شخصاً بكمك شتافته به سرخس آمد . سلطان چون از آمدن امیرشنید با اینکه حشمت و عدت وجنگجویی رجال او بر قوای شاه بخارا فایق بود نخواست که حقوق اسلاف آل سامان بدست او ضایع شود و سلطنتی را که هموطنان بلخی او در ماوراء النهر قایم کرده اند از پا در اندازد و ناموس آن ملک دیرین بقوت او برود لہذا بدون جنگ از نیشاپور به مرورود شتافت (٣) و در حدود پل زاغرل منتظر وقایع نشست (١) ۲۰۳ - عتبی (٢) عتبی ۲۰۴ (٣) عتبی ۲۰۴ ابن اثیر ج ۹ صفحه ٥٨ --- page 372 --- (۳۲۷) بیکتوزون نیشاپور را متصرف و خودش بسرخس بخدمت امیر بخارا شتافت . در آنجاخواه چنانچه عتبی می نویسد از امیر بخاراطوری که میخواست احترام ندید وخواه چنانکه بیهقی میگوید برامیر بدگمان و بافایق متحد شده و دیگر سران لشکر را نیز باخود همدست ساخته و در دعوتیکه بیکو توزون آنرا بهانه ساخته بود امیر ابوالحرث منصور را در خیمۀ خود آورده برچشم جهان بین او میل کشیدند و حقوق دیرینه او را ضایع ساختند و برجوانی او رحمت نکردند وحتی بروصیتی که او در حق یکی از پرده نشینان حرم خود کرده بود نیز وقعی نگذاشتند (۱) وابوالفوارس عبدالملك برادر صغیر امیر نوح را بپادشاهی برداشتند . سلطان محمود بطرفداری امیر ابوالحارث و سرزنش فايق وبيكتوزون به سرخس حرکت کرد و آنها به مرو گریختند سلطان محمود پیرامون مرو را اردوگاه خویش قرار داد فایق و بیکتوزون معذرت هایش کردند سلطان محمود از سر جنگ در گذشت و مسرور شد و دوهزار دینار به فقراء خیرات داد اما همین که افواج کوچ کردند قسمتی از سپاهیان امیر به تحريك داراء بن قابوس بساقة فوج سلطان محمود که تحت لوای نصر بود حمله آورده باره بنه او را غارت کردند . محمود از این قضیه که هیچ توقع نداشت بر آشفت و نا گهان بر گشت و آتش حرب در گرفت نصر برادر خود را باده هزار سوار و ۳۰ فیل بجناح راست (۲) و بعضی از صاحب منصبان معتمد خود را با دوازده هزار سوار و چهل فیل بجناح چپ وخود باده هزار سوار و (۷۰) فیل در قلب سپاه جای گرفته افواج متحده امير عبدالملك فایق بیکتوزون وابوالقاسم سیمجوری را در هم شکست. (۱) صفحه ٢٠٤ ٢٠٥ ترجمه عتبی، داکتر ناظم تنها باسارت ابوالحرث اشاره کرده ابن الاثيرج ٩ صفحه ٦٠ ابوالفدا ج ٢ صفحه ١٤٠ (۲) بقول عتبی محمود با نصر برادر خود و بغراحق بقلب سپاه ایستاده بود . --- page 373 --- (۳۷۸) درین جنگ امیر بخار اهزار نفر مقتول و ۲۵۰۰ نفر اسیر گذاشته خودش به بخارا وابوالقاسم به قهستان و بیکتو زون به جرجان گریخت این جنگ در ۲۷ جمادی الاول ۳۸۹ واقع شد . سلطان محمود طوس را بزیر فرمان ارسلان جاذب گذاشت و بند و هدایت داد که بیکتوزون را تعقیب و ازخراسان اخراج نماید بیکتوزون متعاقبین را اغفال نموده و پس از کوششی که در برانگیختن اغتشاش درخراسان بر علیه محمود نمود و ناکام شد از دریا عبور نموده از راه دشت غژ به بخارا شتافت ، سلطان محمود پس ازین بجانب ابوالقاسم سیمجوری که درقهستان تهیه قوا می کر د عطف توجه نمود ارسلان جاذب را بمقابل او امر پیشرفت دا د ودر نتیجه ابوالقاسم مغلوب و به طبس فرار کرد ، و سلطان محمودبه نیشاپور مستولی شد و آن ملک مر او را مسلم گرد ید و نصر برادر خود را فر مانده قشون خراسان مقرر کرده خود عازم بلخ شد تا جریانات وقایع را در بخارا مرا قبت نماید ، و از آنجا واقعه فتح ومغلوبيت عبدالملک را بدر بار خلافت به خلیفه القادر بالله عباسی فرستاد وحشمت خویش را به وی نمود وخلیفه را مجبور گردانید که سلطنت وی را اعتراف نماید واستقلال دولت او را بازشناسد اگرچه محمود را به آن احتیاجی نبود اما از نقطهٔ نظردیانت آنرالازم می شمرد وخليفه سلطان محمود را حکمران کليه ممالک مفتو حه قبول کرده به محمود لقب یمین الدوله وامين الملة عنایت کرد و خلعتی فر ستاد که تا آن وقت هیچ کس از امراء وسلاطین را نداده بودند محمود خلعت بار گاه خلافت را در روزیکه بار عام داده بود وهمه امرای خراسان واطراف آن در حوالی تخت او بپا ایستاده بودند پوشید وا مرای دربار را نیز خلعت های گرانمایه پوشانید (۱) و این لقب درذی الحجه سنه تسع وثمانين (۱) ص ۲۱۰ ترجمه عتبی --- page 374 --- (۳۲۹) و ثلاثماة که موافق بود به صوا مبز ۹۹۹ به سلطان ارزانی شد در این ضمن چون امیر عبد الملك بن نوح فرار کرد و هرچه زود تر برای استرداد تاج و تخت نیاکان خود داخل مجاهده شده به خوارزم رفت نجیهای خوارزم که هنوز به سامانیها تابعیت و وفا داشتند بد و پیوستند. ومنتصر به بخارا حمله برده بدون نتیجه منهزم وبه نیشاپور حمله آورد. نصر برادر سلطان بعداز يك جنگ مختصر در ۲۸ ربیع الاول ۳۹۱ (۲۵) فروری- ۱۰۰۱) عقب نشینی نموده شبانگاه از راه بوزجان بهرات روان شد سلطان محمود به نیشاپور حمله کرد و منتصر بجرجان گریخت و از انجاه لشکر فراهم آورده در شوال ۳۹۱ دوباره بخراسان حمله کرد و نصر بار دیگر منهزم شد و از برادر استعانت کرد. محمود ابو سعید التونتاش را بكمك او فرستاد و جنگ سخت در گرفت. منتصر به جرجان گریخت و از انجه بر گشته سرخس را استیلا کرد و لی این مرتبه نصر او را شکست فاحش داده اکثر صاحب منصبانش را که ابوالقاسم سیمجوری نیز در انجا بود سیر نموده به غزنه فرستاد. آنها را با ابو علي يك جا به قلعه گردیز بزندان کردند. منتصر مجدداً بماور النهر حمله بردولی کاری ازو ساخته نشده بمرو عودت نمود وحا كم مزو او را تا ( ابيورد) واقع در کنار دشت غزمراند. منتصر چون عرصه را تنگ دید از محمود استعانت کرد سلطان محمود والی هرات را به كمك او بر گماشت ولی منتصر منتظر كمك نشده به بخارا حمله و در شعبان ٣٩٤ با ايلك خان مصاف داده هزیمت و به خراسان بر گشت و از صحرا عبور نمود به پل زاعول آمد. ما گفتیم از سیاستهای داخلی محمود یکی وحدت ملی و بر افگندن تشكيلات ملوك الطوایفی بود - در زمره ملوك محلى شارها در غرجستان --- page 375 --- (٣٣٠) خلف در سیستان سوریها در غور آل فریغون در جوزجانان بودند این هر چار خانواده اهل علم و دانشمند و از شرفای مملکت محسوب می شدند و با دولت محمودی بدیده احترام می نگریستند و در جنگهای هند و مقابله با ترکان ايلك خانی با سبکتگین و محمود همدست بودند و مخصوصاً آل فریغون که خویشاوندی هم با محمود داشتند و هم با آل سامان و واسطة العقد ميان این دو خانواده قرار یافته بودند . شارهای غرشستان را محمود استمالت نموده و به سفارت عبدالجبار عتبی مؤلف تاریخ عتبی با غزنه متحد گردانیده بود ام در اواخر که شارا بونصر دست از کار کشید و امارت را به فرزند متمردش داد میانه غزنه و غرشستان بهم خورد و امارت شارها منقرض گردید که ما از ان به تفصیل سخن میرانیم . غرشستان غرشستان یا غرجستان یا غرج شار یا غرجکان در قسمت شرقی امروزه ایالت بادغیس و در سر مرغاب علیا واقع بود جغرافیا نگاران عرب از قبیل یاقوت حموی و استخری و ابن خر داد به و ابوالفداء در تقویم البلدان و هم چنین جیهانی در کتاب خود در این باره توضیحاتی داده اند . هرات در غرب و غور جانب جنوب مرو رود سوی شمال و غزنه جانب جنوب شرق آن واقع است و آنرا منسوب به ملکش نموده غرج الشار نیز می خواندند یاقوت از قول بشاری می نویسد غرج به معنی کوهستان است قرارگاه ولایت گاهی در بشیر» یا «افشین» بود و این ولایت دوازده ناحیه داشت. و گاهی در پلیکان و از شهرهای آن سرخک و سنجه و سورمین بوده جیهانی افشین را نشین خوانده از بشیر برنج و از سورمین مقدار زیاد کشمش به اطراف برده می شد پوست - خورجین اسپ و اشتر در این دیار به کثرت پیدا می شد نهر بزرگ از میان شهرهای آن بر آمده به مرغاب میرسید مستقر شار --- page 376 --- (۳۳۱) دروازه های آهنین داشته وجز بحکم شاه باز نمیشده است یاقوت میگوید مردم در سایه شارهای بینتهای آرامش حیات بسر میبردند و بقایای عدل عمرین درانجا بوده است و هم چنین بقول یاقوت میان بشیر و سورمين يك مرحله راه بوده در حدود چغچران حالیه اکنون نیز خرابه های بنام سورمی موجود است (۱) ابونصر محمد بن اسد در اواخر عمر از امارت کناره گرفت و بمطالعه مشغول گردید و امارت را به پسر خود محمد وا گذاشت. ابو علی سیمجوری چون برولی نعمت خود شاه سامانی بغاوت کرد خواست غرشستان را تصرف نماید بدان ولایت لشکر کشید . شارا بو نصر وشار محمد حصاری شدند تا اینکه سبکتگین باسیمجوریان محاربه کرد (۲) شارهای غرشستان نظر به علایق و طن خواهی و برای تشکیل مرکزیت کشور درین محاربه با سبکتگین كمكها نمودند و میان ایشان مودت بر قرار گردید . سلطان محمود در ۳۸۹ ابونصر محمد عتبی صاحب کتاب تاریخ یمینی را به دربار غرشستان فرستاد تا به سلطان بیعت حاصل کنند . عتبی میگوید چون بدر بار شار رسیدم مرا بینهایت احترام کردند و با رغبت تمام سکه و خطبه غرشستان را بنام همایون سلطان مطرز گردانیدند و چون بیگتوزون و فایق از ظاهر مرو شکست یافتند از شار استعانت کردند عتبی می گوید که من در آنجا بودم که نامه های شان رسید ابونصر نامه ها را بمن فرستاد تا بدربار غزنی تقدیم دارم و خلو صیت آنها را بخدمت سلطان غزنه موید و محکم بسازم و من چنان کردم و پسر اوشاه شار بخدمت سلطان (۱) یاقوت باب الغین - تقويم البلدان - اصطخری - ابن اثیر ج ۹ صفحه ٦١ (۲) در پاورقی ترجمه تاریخ ناظم در این باره چندین غلطی دست داده . --- page 377 --- (۳۳۲) آمد و در در بار عزیز و مکرم میبود اما چون خود مغرور وجوان ونا آز موده بود سخنانی مخالف در حضرت غزنه از وظاهر شد ولی سلطان از ان اغماض کرده وی را با خلعتی گرانمایه بغرجستان فرستاد بعد از مدتی سلطان اراده غزو هند نمود و از شار استعانت کرد شار جوان از غروری که داشت تعلل کرد و بحضرت سلطان كمك نفرستاد سلطان براشفت و چون از غز و هند باز گشت دو باره شار جوان را استمالت کرد و لی وی راه خود سری پیش گرفت و سلطان التونتاش وارسلان جاذب و ابو الحسن منیعی زعیم مرورا بالشکر گران بقصد سرکوبی شار جوان فرستاد ابو نصر شار بزر گ خود را به سپاه سلطان تسلیم کرد او را متحرمانه بهرات آوردند و بر کر دار پسر نکوهش کرد اما شار جوان مقاومت نمود و به حصاری که در روز گار حمله سمجور پناه برده بود متحصن شد التونتاش ارسلان جاذ ب منجنیق وعرادات پیرامون قلعه راست کردند و يك جانب از دیوار حصار بزمین فرود آوردند و به قلعه در آمدند و شارجوان را گرفتار نمودند و آنرا بغدیر پا نهاده به غزنه فرستادند سلطان چندان از وی آزرده بود که امر داد در ملای عام برزمینش خو ابانیدند و بتازیانه سخت مالش دادندو بعد بزندان افگندند تا هر که از وحدت ملی سرباز زند سزایش این باشد باوصف این تا هنگامی که در قید حیات وقید سلطان بود آسوده بسر میبرد و موجبات آسایش اورا بفرمان سلطان انجام میدادند ابونصر را از هرات آوردند سلطان دروی باا - ترام مینگریست ضیاع او را برای دولت خریدند ودر بدلش پول نقد بوی دادند که آسوده بسر برد - ابونصر تاحیات داشت در جردان که موضعی بوده میان کابل و غزنه تحت نظر لطف و مهربانی خواجه بزرگ وزیر میمند عمر میگذرانید و به مطالعه وتدقیقات علمی مشغول بود --- page 378 --- (۳۳۳) تابالاخره در سال ۴۰۶ وفات یافت اما پسرش قبل از مرگ پدر مرده بود. شار ابونصر در زمره فقها و علمای بزرگ محسوب میشود (۱) ابن اثیر میگوید من چند مجلدات کتاب لغت ازهری هروی را دیدم که در ان این جمله ها را از هری بخط خود نگاشته بود . بقول محمد بن احمد بن ازهری قره علی شار ابو نصر هذا الجزء من اوله الی اخره و کتبه بیده . و این گواه بزرگ بردانش و ادبت اوست (۲) و سلطان ایوم نصور والی فرانکین را بحکومت غرجستان مقرر کرد (۳) محمد بن حسین نحوی که از علماء و فضلاء و دانشمندان بزرگ بود وزارت ابونصر شار به وی تعلق (۱) عتبی حکایت شگفتی درین مورد از شار جوان مینماید که ما آنرا در این محل ضبط می نماییم وی میگوید در راه غلامی که موکل شار بود وسواد نداشت روزی گستاخانه وی را امرداد نامه از جانب او بخانه اش انشاد نماید چون شار از زنجیر گران بستوه آمده بود استخفاف غلام برخشم وی افزود و از جانوی بخانه اش مکتوبی نوشت و کلماتی دران از خود بیفرود که خانمش متأثر و مرعوب شده راه خانه پدر خویش گرفت ـ چون این داستان را به سلطان گفتند بر تدبیر شار آفرین خواند و گفت هر که عزیزی چون شار را خدمت فرماید و با او به احترام و کشاده روئی پیش نیاید سزایش این باشد صفحه ٣٤٦ (۲) منصور بن طلحه از هری هروی در ۳۹۰ وفات یافته و تهذیب اللغه از کتب معروف اوست. کشف الظنون . (۳) عنصری درضمن يك قصيدهٔ خود فتح غرجستان و قلعه متین و استواری آن را چنین شرح داده . کنون عجب تر از آن فتح فتح غرجستان که شد بدولت او مر سپاه اورا رام یکی حصاری کش تاو بر ستاره نمود بناش کیوان بالا و سنگ آئینه فام زمینش آهن و فولاد و برج کوشه کوه بسان بیشه هر برج او پر از ضرغام فرخی از اهمیت قلعه و غرور شار جوان را چنین شرح داده . جز آن سبك خرد شوربخت سوخته مغز که غره کرد مر او را بخویشتن شیطان به استواری جای و بپایداری کوه فریفته شد و از راه راست کرد گران چه گفت گفت مرا جایگاه بر فلک است به صورتی که همی زیر من شود کیوان زمینیان را با من کجا رود دیدار مرا نباشد جز باستاره سیر و قران جوان که قادر گردد در از دست شود شکسته میشود آخر غرور کرده جوان --- page 379 --- (٣٣٤) داشت و بعداً چند روز به وزارت اسمعیل برقرار گردید. سیستان ولی الدوله ابواحمد خلف بن احمد (١) که از بقایای آل صفار و از آن دودمان محتشم زمانه را یادگار بود تا آنگاه که سامانیان حشمت داشتند به آنها اطاعت مینمود و چون اقتدار آنها در ماورای آمویه منحصر گردید امرای محلی سیستان خواستند استقلال از دست رفته را تجدید کنند بنابر آن میانه آنها و ناصرالدین سبکتگین از اول چندان حسن سلوك و مودت جاری نبود وقتی که سبکتگین مصروف غزوات هند بود خلف بر بست حمله نموده و آنجا را تصرف نموده و مالیات آنجا را بخود گرد آورده بود چون ناصرالدین از غزوهٔ هند برگشت و به بست نزديك شد خلف عذرها آورد و ناصر الدین بنابر علایق وطنی از وی انتقام نکشید و تنها مالیات را که او از بست جمع کرده بود از او استرداد نمود . در جنگی که سبکتگین با بوعلی سیمجوری نمود چنانچه قبلاً ذکر کردیم خلف خود برای اخذ انتقام از سیمجور خواه برای رضای سبکتگین با سبکتگین موافقت و معاونت نمود . اما وقتی که ايلك خان بر ملك امير رضى نوح بن منصور سامانی تاخت و ناصرالدین بدفع آن پرداخت خلف با ايلك خان راه روابط دوستانه باز نمود و دوباره ادعای بست مینمود و حتی برملاء از معاونت بناصر الدين و دشمنی با سیمجوریان ندامت میکرد . (١) نسب وی را چنین شمرده اند ابواحمد خلف بن ابوجعفر احمد بن محمد بن خلف بن ليث مادر ابوجعفر سیده بانو دختر محمد بن عمرو بن لیث است ابوجعفر نیز پادشاه عالم و حکیم وصفی بوده و این کسی است که رودکی قصیدهٔ (مادر می را بکر د باید قربان) را در مدح او گفته «تاریخ سیستان» . --- page 380 --- ( ٣٣٥ ) اگر ابوالفتح بستی میانجی نمی‌شد و درمیان این‌دو پادشاه سعی موافقت نمی‌نمود ممکن بود در آن وقت ناصرالدین برخلف حمله می‌آورد . اما ابوالفتح وزیر خیرخواه دربار ناصرالدین تا وقتی که ناصرالدین در قید حیات بود نگذاشت که نفاق و شقاقی واقع شود و خلف که بقیۀ دودمان بزرگی است ضایع گردد چون سبکتگین وفات یافت ارباب غرض بسمع سلطان محمود رسانیدند که خلف بر واقعه مرگ سبکتگین شادمانی‌ها کرده و شماتت نموده است تا اینکه سلطان بغراجق را در امر اسماعیل از فوشنج بغزنه خواست وفوشنج فارغ ماند . خلف طاهر پسر خود را فرستاد و فوشنج و قهستان را متصرف شد این مسئله بیشتر باعث خشم سلطان و مؤید گفته‌های ارباب غرض گردید سلطان بغرا جق را اجازه داد تا فوشنج و قهستان را از طاهر واستاند. بغراجق به فوشنج حمله برد و جنگ سخت در گرفت وطاهر منهزم شد. بغراجق در حالیکه مست بود و سر از پا نمی‌شناخت شخصا طاهر را تعقیب کرد طاهر مستی او را درک کرده برگشت و بغراجق را از مرکب افگنده سرش را جدا نمود و خود بقهستان رفت سلطان از مرگ عم خود غمناك شد و در شهور ۳۹۰ با لشکری گران برسیستان حمله آورد خلف در حصار اسپهبد محصور گشت و چون دید یارای مقاومت ندارد ده هزار دینار طلای سرخ و چندین تحف و هدایای دیگر بنام نثارمقدم سلطان قبول کرد و سلطان با او مصالحه کرده بغزنه برگشت و متوجه یکی از غزوات هند شد (۱) در اثنای این حال احمد پسر خویش طاهر را ولی‌عهد خویش گردانید و خود منزوی شد چون مدتی ازین حال بگذشت از کرده پشیمان شد و تعارض کرده طاهر را به بهانۀ پیش خواند وطایفۀ از خواص خود را در کمین نشاند (۱) ص ۲۳۷ – ۲۳۸ - ۲۳۹ ترجمه عتبی --- page 381 --- (٣٣٦) همینکه طاهر آمد او را مقید نمودند و بعد از چندی مرده او را از زندان برآوردند و گفتند خود را هلاک ساخته . امرای خلف مانند ابن زینب وغیره از بی بی رحمی خلف سخت از وی رنجیدند و بروی شوریدند و در دار الاماره بنام سلطان سکه زدند و خطبه خواندند خلف بحصار طاق پناه برده و امرای انقلابی بحضرت سلطان محمود عرایض تقدیم کرده او را بر فتح سجستان دعوت نمودند سلطان به سیستان حمله و بر اطراف قلعه طاق که از مستحکمترین قلاع بود و هفت باره و خندقهای عمیق داشت فرود آمد و امر داد تا سپاهیان او خندق را پر کرده فیل های خود را ازان عبور دادند عتبی و عنصری میگویند این قلعه را مدينة العذرا میخواندند (١) امیر خلف تا جایی که ممکن بوده پایداری کرد اما اخیراً پلان جنگی سلطان وی را مجبور به تسلیم نمود امان طلبید و محاسن سفید در خاك مالید و بساط بار گاه به نثار جواهر درخشان پر کرد و محمود را بنام سلطان خواند گویند از این به بعد محمود را سلطان خواندند و این کلمه لقب رسمی وی قرار گرفت اما عتبی با وجودی که در این مورد به تفصیل سخن میراند این موضوع را ذکر نکرده و منهاج سراج گوید این لقب از طرف خلفای عباسی بوی داده شده جرجی زیدان در تمدن اسلام و عرب در مورد کلمه سلطان بحث مفصلی دارد و بالاخره قناعت نموده است که سلطان در اسلام برای اول مرتبه بطور لقب به محمود اطلاق شده و گویا لقب امیر الامرائي بی مقدار گردیده بود که وی را بدین لقب خواندند . سلطان نجابت خانوادگی (١) عنصری ص ٥٥ ٢٤٨ – ٢٤٩ – ٢٥٠ ترجمه عتبی عنصری در فتح قلعه سیستان چنین گوید نبرده بود بران شهر هیچ کس دستی نه وقت سام نریمان نه وقت رستم زر مدينة العذ را بود نام او تا بود از آنکه چهره نشد هیچ کس برو بهتر چه مرد بر سر دیوار او همی رفتی تو گفته ئی که گرفته است بر مجره مقر شد از کفایت تیغش چهار ماهه درنگ خلف گرفته و آن مملکت ز زیر و زبر --- page 382 --- (۳۳۷) ولیاقت علمی ، ومراتب بزرگی وفرخندگی وی را رعایت کرد وبه اعزازش در بر گرفت واختیار اموال وذخایر قلعه را بوی سپرد وگفت هر جا می خواهد سکونت کند خلف بنابر گوارا ئی آب وهوا جوز جانان را اختیار کرد، وسلطان امیر سیستان را به حاجب قنجی سپرد وخود به غزنه باز آمد. امیر خلف چارسال در جوز جانان بود و به آسایش میگذرانید و بعد از آنکه سعایت کردند که وی با ايلك خان مراوده دارد سلطان از بهر صلاح ملك او را به قلعه گردیز فرستاد آنجا بود تا در رجب سنه ۳۹۹ داعیه حق را لبيك گفت وسلطان دارائی او را به پسرش ابو حفص سپرد . امیر خلف چنانکه گفتیم پادشاهی عالم و علم دوست و کریم و بزرگ منش بود وی علما را جمع کرده و بر قرآن کریم تفسیر مبسوطی نموده بود که بیست هزار دینار بران صرف شده بود در این تفسیر اقاویل مفسران وجوه قراآت ، علل نحو واشتقاق لغات را با امثله و شواهد زیاد آورده بودند و نسخه این تفسیر مدت ها در مدرسه صابونی به نیشاپور مخزون بود و ابو الشرف جرفادقانی مترجم عتبی در حدود ۶۰۳ در کتابخانه اصفهان در در زمرۀ کتب آل خجند آنرا زیارت کرده است . ووی می گوید که این تفسیر بالغ بر یکصد جلد بود و آنرا نهایت ستوده اند (۱) ابن اثیر در تاریخ الکامل خود وحاجی خلیفه بنام تفسیر خلف بن احمد صاحب سیستان ازین کتاب مقدس یاد کرده اند (۲) ابوالفتح بستی در ستایش وی قصیده بزرگی دارد (۳) یاقوت در معجم البلدان فضیلت این پادشاه دانشمند را به تفصیل ذکر کرده بهر حال وی حدیث را در خراسان و عراق سمع نموده واز ابن عبد الله محمد مالکی و ابی بکر شافعی روایت (۱) ۲۵۳ ترجمه عتبی (۲) صفحه ۳۰۹ کشف الظنون وصفحه ۷۲ ج ۹ ابن اثیر (۳) یتیمه الدهر --- page 383 --- (۳۳۸) کنرده و حاکم ابوعبدالله و دیگر محدثین از وی سمع نموده اند. بدیع الزمان همدانی و ابو الفتح بستی و ثعالبی ویرا ستوده اند پس از این اهالی سیستان يك مرتبه دیگر نیز شورش کردند سلطان در ذی القعدة ۳۹۳ به سر کرد کی ده هزار نفر که امیر نصر و التونتاش و ابو عبدالله محمد طائی نیز در رکاب او حضور داشتند برسیستان حمله کرد. اهالی در قلعه ارك متحصن شدند و سلطان قلعه را فتح نموده مجرمان را سزاداد و حکومت سیستان را به امیر نصر برادر خود سپرد. غزنه و غور چون سلسله غوریان از مفاخر وطن است و در نسب و هویت آنها باب مفصلی خواهند نوشت و اسماء الرجال و اماکن آنرا در مبحث خود آن روشن خواهند کرد بنده تنها به قسمتی که با غزنه تماس دارد اکتفا نمودم. سلطان محمود که برای توحید تمام نقاط افغانستان و نجات از تفرقه و پریشانی از تحمل هیچ گونه مصایب خودداری نمیکرد غور را که در قلب کشور جا داشت و با داشتن قلل مرتفع و قلاع مستحکم و مردمی جنگجو و پردل اهمیت شایان داشت نمیخواست بیشتر از این از سیاست غزنه و نفوذ سیاسی وی برکنار ماند تا آن وقت اهالی حواشی غور اسلام را پذیرفته بودند ولی مرکز آن بدین فرخنده اسلام نگرویده بود سلطان محمود سه مرتبه لشکر به غور کشید یکی در سال ٤٠١ از راه هرات دوم در سال ٤٠٥ از راه بست و خوابین . سوم از راه هرات در سال ٤١١. در حمله اول و دوم سلطان خودش شرکت جست و حمله سوم تنها به سپهسالاری مسعود انجام یافت. --- page 384 --- ( ٣٣٩ ) حمله اول : چون سلطان دید ابن سوری امیر توانا و مبارز مندیش از مراودتی که در روز گار سبکتگین با غزنه داشت سرباز زده، گاهی امر میدهد که از هم جواران غور مالیه ستانند و گاهی میگوید خراجی را که به غزنه میپردازند ندهند. در سال ٤٠١ آهنگ غور نمود و پیش از خود التونتاش والی هرات و ارسلان جاذب حکمران طوس را با طلایه سپاه به غور فرستاد و خود متعاقباً حرکت نمود. غوریان راه را بر غزنویان بستند و بر فراز کوه هادر کمین نشستند و سنگرها ساختند و با شهامت فوق العاده بکار دفاع پرداختند سالاران محمود نتوانستند کاری از پیش برند سپاهیان غزنه رو بهزیمت نهادند در این حال خود سلطان با سرعتی که مخصوص وی بود بر ساقه لشکر رسید و منهز ما نرا دلداد و با سپاهی که در رکاب خود داشت بجنگ آغاز نمود. ابن سوری به آهنگران متحصن شد بازهم مقابل شجاعت غوریان و موقعیت نظامی غور کاری از پیش نرفت سلطان مجبور شد که بخدعه حربی پردازد به سپاهیان خود متدرجاً فرمان باز گشت داد و مهارتی بخرج رسانید که غوریان از کمین گاه ها برآمدند و از دره های تنگ و حصار منیع به میدان فراخ با عساکر محمود روبرو شدند. با وصف اینکه قسمت بیشتر قوای محمود شایع شده بود سلطان حکم حمله داد و غوریان که غافل بودند منهزم گردیدند خود ابن سوری با پسران و صاحب منصبان خود اسیر گردید ـ سلطان نظر به علایق هم وطنی و اینکه نمیخواست یکی از خانواده های گرامی مملکت بدست اوضایع شود حکومت غور را به پسر دیگر ابن سوری که ابوعلی نام داشت و با سلطان دوست بود سپرد. --- page 385 --- (٣٤٠) ابن سوری چون دید سلطان بروی چیره شده و مردان غوری اسیر کشته اند دیوارهای آسمان سای آهنگران بخاک برابر گشته - جهان بروی تاريك شد و مرگ را برخواری ترجیح نهاد و دیگر نخواست با بازوان بسته وبال و پر شکسته آشیان بلند وقلل سنگین غور را بدرود گوید و روز گار در وی بخواری فرا نگیرد زهر یکه زیر نگین داشت مکید و طومار حیات را به خاتم مرکب مسجل گردانید ـ و در مقام کندن جان سپرد. تا این وقت غور شرقی فتح شده بود و هنوز قسمت جنوبی شرق غور به حال پیشینه بود. حمله دوم: سلطان در سال ٤٠٥ از راه بست به غور لشکر کشید تا حبت خوا بن و قلاع منیع آن را تسخیر نمود بیهقی آنجا که میخواهد ولایت مسعود را در عهد محمود ذکر کند از این جنگ نامبرده و دیگران آنرا فرو گذاشته اند بقول بیهقی خوا بن ناحیتی از غور بوده و بزمین داور منتهی میشد ـ محمود این جنگ را فتح کرد و مسعود نیز باوی بود و یکی از سرداران غور که از قلعتی دفاع میکرد به تیر مسعود کشته شد و از دیوار قلعه بزمین افتاد و این باعث شد که سلطان خوابن را فتح کند غوریان را هزمت افتد و مسعود طرف عنایت پدر قرار یابد (١) حمله سوم : در سال ٤١١ سلطان تسخیر ناحیت شمال غربی غور را که به (تب) موسوم بود قصد کرد و مسعود را که دران وقت فرمانده هرات بود امر داد که آن ناحیت را تسخیر نماید . و از آن جا جانب ناحیه رزان (٢) حرکت کرد مردم رزان بعضی قبلا" گریخته بودند و بقیه امان خواستند و از آن جا به ناحیت درعبش بت (١) در حدود خوابن یاقوت و ابوالفدا ذکری نکرده . (٢) رزان بنام رباط ازان در حدود غور موجود است. --- page 386 --- (٣٤١) دت دو مردم باحیت او جنگ سخت کردند و با لاخره مغلوب و منکوب شدند و در این جنگ مسعود جرئت و مر دانگی های زیاد نمود پیشرفت های شایان کرد و همه غور را مفتوح ساخت . وزمیش بت امان خواست و او ا امان داد و مسعود از آنجا فاتحاً و غانماً بهرات آمد و بعداً قصد خبار قور نمود و آنرا نیز مفتوح کرد (۱) در رباط مار آباد اموالی را که از غور آورده بودند و بیشتر آن اسلحه بود تقسیم نمودند (۲) دیگر از وقایع عهد سلطان محمود مسله فتح قصدار بود قصدار به نیمه شمال شرقی بلوچستان امروزه اطلاق می شد . امیر قصدار در سال ٤٠١ به تحريك ايلك خان با سلطان طریق تمرد گرفت سلطان در ٤٠٢ قصدار را عنفاً مفتوح نمود و امیر آن تسلیم و وعده کرد که علاوه از خراج سالیانه ١٥ فیل و ١٥ مليون درهم به سلطان بپردازد سلطان این امر را قبول و به غزنه مراجعت کرد . بیش از آنکه بشرح این خانواده ( آل فریغون ) بپردازیم قطعه غرائی را که ابو الفتح بستی در محامد وذکر اوصاف جمیل آنها گفته و ثعالبی در یتیمته الدهر و عتبی در کتاب تاریخ خود آنرا نقل نموده اند ضبط می نمائیم تا گفته های ما در ستایش این خانواده به گفته یکی از دانشمندان و شیوخ فضلای کشور مسجل باشد . (۱) بیهقی ص ۱۲۴ الی ۱۲۹ (۲) مار آباد در راه او به و هرات و اکنون بنام مار وا یاد می شود . --- page 387 --- (٣٤٢) بنو فريقون قوم فى وجوههم سيما الهدى وسناء السؤدد العالى كانما خلقوا من سؤدد وعلى وساير الناس من طين وصلصال ولئن اكن ساكتا عن شكر انعامهم فان ذاك لعجزى لا لاغفالى (١) يعنی اولاد فريغون کسانی میباشند که در روهای شان سیمای هدایت آشکار است و فروغ بزرگی منشی و سرداری از آن می تابد پنداری ایشان از بزرگی و بلندی آفریده شده اند و دیگران از گل و خاک اگر من از شکر انعام ایشان خاموشم از ناتوانی من است که آنرا شمرده نمیتوانم نه از اغفال من . محل امارت این سلسله گوزگانان بود که عرب ها بقانون تعریب آنرا جوزجانان و گاهی هم جوزجان خوانده اند یاقوت می نگارد : جوزجان ناحیتی است میان بلخ و مرغاب . مرکز آنرا یهودیه می گویند انبار و فاریاب و گنلار از شهرهای آنست امام یحیی بن زید بن علی بن حسن بن علی رضی الله عنه را در آنجا کشتند جوزجان از طرف اعراب در سال ٣٣ هجرت عنوه فتح شده (٢) (١) يتيمة الدهر امام ثعالبی جلد ٤ طبع مصر . بقیه پاورقی صفحه ٤٠ درباره جوزجان فرخی نیز در ستایش بهار جوزجان اشعاری دارد و در آن از دو ناحیه جوزجان نام می برد یکی «رشنه» که یقینا در شهر بوده و دیگر «کندروان» که بیرون شهر وقوع داشته . چون شرح گوزگانان تاريك است اشعار او را نیز نقل میکند . نو بهار بلخ را در پیش من حشمت نماند تا بهار گوزگانان پیش من بگشود بار باغ و راغ و کوه دشت گوزگانان سر بسر حله دوروی را ماند زبس نقش و نگار از درون «رشنه» تا کهپایه های کزروان سبزه از سبزه برد لاله زار از لاله زار از فراوان گل که بر شاخ درختان بشکفد راست پنداری درختان گوهر آوردند بار گپلهی گل گردد و سنگ سیه یاقوت سرخ زین بهار سبز پوش تازه روی آبدار (٢) معجم البلدان یاقوت . --- page 388 --- ( 343 ) در آنجا خانواده آل فریغون امارت داشتند احمد بن فریغون اولین موسس این امارت است سلطان محمود که با اشراف و نجبای مملکت بدیده مهربانی می نگریست با آل فریغون از در محبت پیش آمد و به سلسله که پدرش با ایشان گذاشته بود دوام داد چون محمود و اسمعیل در غزنه جنگ کردند امیر فریغونی بسیار کوشش کرد که برادران صلح کنند اما سود نکرد و باالاخره به كمك محمود که دامادش بود شتافت در تحکیم مراودت میان دربار آل سامان و آل ناصر نیز دست بزرگی داشت . احمد در سال های 390 و 398 از جهان در گذشت و بعد از وی پسرش جانشین او گردید که محمد نام داشت و خواهر سلطان در نکاح او بود و دختر او را محمد پسر محمود گرفته بود ـ محمد نیز در سال 401 و فات یافت و چون جانشین کافی نداشت امارت وی جزء سلطنت محمودی قرار یافت (1) . عبدالواحد شاگرد و مصاحب ابو علی سینا که اکثر تالیفات و آثار وی مرهون تدوین این شخص است از جوزجان بوده ـ وحكايت معدن سنگی که شیخ الرئیس در طبیعیات ذکر کرده نیز مربوط به جوزجانان بوده است (2) خوارزم : دیگر از حکومات تحت الحمایه غزنی حکومت شاهان خوارزم است که در صدور تواریخ مأمونیان نیز خوانده می شوند این خانواده در خوارزم حکومت داشتند و در اوائل تحت نفوذ سامانیان بودند و پس از آنکه سلطنت غزنی مسلم شد تحت حمایت غزنویان در آمدند ـ مأمون که تفصیلش در ذکر سامانیان گذشت در سال 387 بمرد و پس از وی پسرش علی بجای وی بنشست ـ و همین علی می باشد که محمود خواهر خود ( که کالجی ) را به وی داده بود (1) مقالات آقای غبار و کتاب ناظم . (2) ابوالفدا ج 2 صفحه 127 . --- page 389 --- (٣٤٤) و او نیز وفات کرد و برادرش عباس بجای وی بنشست و سلطان زاده غزنی را به نکاح خویش در آورد روابط محمود را با عباس بیهقی در کتاب نفیس خود ضبط کرده وما نیز عین گفته های وی را در این جا ذکر میکنیم : حال ظاهر میان محمود وابو العباس خوارزم شاه نیکو بود چون محمود خواست با خانیان معاهده کند و سفیران بفرستد خواست فرستاده خوارزمشاه نیز در میان باشد تا عهدها در حضور وی رود خوارزم شاه قبول نمیکرد و گفت: ما جعل الله لرجل من قلبين في جوفه « خدا در سینه مرد دو دل نیافریده » من چون از ان سلطانم با خانیانم کاری نیست در عین همان قضیه خواجه بزرگ حسن میمندی به اشاره سلطان با ابو العباس داخل مذاکره شد وطوری وانمود که سلطان را از ان اطلاع نیست و در این مذاکره مطلب خواجه بزرگ طراز خطبه و سکه خوارزم بنام محمود بود - ابو العباس با ابوریحان بیرونی مصلحت کرد و وی گفت بهتر آنست بدون آنکه با امرا و سران سپاه مشورت کنی گفته خواجه بزرگ شمس الکفاة را در معرض اجرا در آری - ابوالعباس سخنان ابوریحان را نشنید و یعقوب چندی را به غزنه فرستاد تا نظر سلطان را در این باره حاصل نماید . متاسفاً يعقوب مردی بود فتنه جوی وشریر - و در رسالتی که از جانب خوارزم به دربار سامانیان نموده بود نیز چندان نفاق کرده بود که نزديك بود فتنه عظیم بپا شود . در غزنه نیز لاف هازد و چنان وانمود که اقتدار خوارزم منحصر بدوست سلطان و خواجه بزرگ به وی اهمیتی ندادند يعقوب نیز بزبان خوارزمی مکتوبی بشاه خوارزم نوشته سعایتها کرد ابو العباس بخانان ترکستان مراوده نمود سلطان از این امر برآشفت و بخانان عتاب ها فرستاد آنها --- page 390 --- (٣٤٥) پاسخ دادند ما ابوالعباس را داماد سلطان می شناختیم وا گر روابطی باوی داشتیم برای سلطان بود ـ سلطان چون از بیطرفی ايلك خان مطمئن شد ابوالعباس را مجبور نمود که وجوه سكوك ورؤس منابر را بنام همایون وی مطرز گرداند ابوالعباس سرباز زد و دوباره بخانان ملتجی شد و در خفا عقدی بسته به تهیه لشکر مشغول شدند سلطان نیز با سپاهی مرکب از صد هزار سوار و پیاده و پنجصد فیل متوجه بلخ گردید فرمانی بخوارزم شاه فرستاد بیهقی عین این فرمان را در کتاب خود ضبط می نماید : « مقرر است که میان ما عهد و عقد بر چه قرار بوده است وحق ما براو تا کدام جای گاه است. «ووی در این باب د ل ما نگهداشت و لیکن نگذاشتند قومش و فرمان بردار چنین نباید .« که فرا یاد شاه توان گفت که یکن بامیكن و این عجز پادشاه را باشد و ما مدتی در از ببلخ « مقام کردیم تا صد هزار سوار و پیاده و پیلی پانصد آما ده شد تا آن قوم را که بر رای خداوند « خویش نافرمانی کنند مالیده آید و امیر را که برابر برادر و دامادماست بیدار كنيم وبياموزيم« که امیری چون توان کرد اکنیون ما را عذری واضح باید کرد تاسوی غزنی باز گردیم « از این دو کار یکی باید نمود یا بطوع و رغبت بنام ماخطبه خوانند یا نثاری باید فرستاد « که فراخور ما باشد وما درنهان آنرا باز فرستیم چه مارا بزیادت مال حاجت نیست« وقلعت های ما بدرد انداز گرانی زر وسیم ورنه اعیان و فقهای آن ولایت را پیش ما به استغفار فرستند تابه غزنه باز گردیم » خوارزم شاه بخواندن فرمان سلطان برعب اندر شد و فرمان داد که در نساء --- page 391 --- (٣٤٦) و فرداه بنام سلطان خطبه خواندند - الپتگین سپهسالار خوارزم و دیگر سپاهیان و اکثر افراد آن کشور بر ابوالعباس شوریدند و ابوالعباس را در ٥ شوال ٤٠٧ به قتل رسانیدند و ابوالحارث برادر زاده او را به سلطنت برداشتند سلطان چون شنید که شوهر خواهر او را در اثر اطاعت او کشتند سخت برآشفت و با لشکری گران از راه ترمذ به خوارزم رفت در راه ینال تکین و بقول بیهقی خمار تاش بر طلیعه لشکروی شبیخون زد از طلوع بامداد تا استواء خورشید جنگ مدهشی در گرفت عتبی گوید خوارزمیان سخت کوشیدند اما غافل از آنکه هر که با ولی نعمت خویش خیانت کند جان بسلامت نبرد وقت زوال حمله مبارزان غزنه و پیلان جنگی خوارزمیان را منهزم کرد ینال تکین خواست از جیحون بگذرد ولی چون ادبار، اوی مشت در گریبان داشت در کشتی با غلام خود مخالفت کرد وی او را دستگیر نمود و باردوی سلطان آورد - خود الپتگین روز ٥ صفر ٤٠٨ به جنگ برآمد و ابوالحارث نیز شخصاً در میدان جنگ حاضر گردید - بعد از جنگ خونین همه دستگیر شدند بقول فرخی سلطان شاه جوان را در قلعه اسپهبد سیستان تبعید کرد و خانیان را مقابل قبر امیر مظلوم و مقتول خوارزم داماد شهید خود بر درخت ها آویخت و گفت بر دیوار مدفن او بنویسند: «هذا قبر مامون بغی علیه حشمه واجترء على دمه خدمه فسلط الله یمین الدوله وامین المله» «حتی صلبهم علی الجذوع عبرة للناظرین وآیة للعلمین» و بقول عتبی دیگر اسیران را مغلولاً به غزنه فرستاد و بعد از چندی همه را آزاد فرمود و در حشم موظف خدمت هند داخل گردانید. التونتاش را به امارت خوارزم مقرر کرد و خود فاتحاً وغانماً به غزنه آمد --- page 392 --- (٣٤٧) وازان به بعد خوارزم ضمیمه سلطنت غزنه گردید (۱) سلطان و ترکان سلطان تسلط ترکان را در سغد یانه و آن طرف آمو بدیده نفرت می نگریست ومیدانست عقب این پیش قراول تر کی جماعات و قبا یل متعدد قرار دارد و اگر جنگ پیش آید چون هنوز کار هند انجام نیا فته عمر وی وفا نخواهد کرد که آن ها را از سغدیانه که جزء تاریخ افغا نستان شمرده می شدجانب تیان شان وصحرای گوبی باز راند (۲) لهذا مصلحت در ان دید که فعلاً از در مصالحت پیش آید در پاسخ تهنیتی که ایلک خان سلطان را در فتح نیشاپور گفت سلطان در محرم ۳۹۰ ابوطیب سهل بن محمد بن سهل بن محمد صعلو کی را که امام حدیث بود با طعان جق و الی سرخس یاوز کند فر ستا د و د ختر ایلک خان را خواستگاری کرد ایللک خان به منت پذیرفته و دختر خود را با تحف و هدایای گران بها تقدیم سطان نمود. ودر اوسط همین سال عروس را به خراسان آوردند . اما این وصلت موجب (۱) فرخی در فتح خوارزم گوید: آنکه چون روی بخوارزم نهاد از ترمذ روی لشکر کش خوارزم بر آورد آژنگ ای شگفت آنکه همی کینه خوارزم کشید تا که حاصل شودش نام و بر آید از تنگ او چه دانست که خسرو ز سران سپهش کشته و خسته بهم درفگند شش فر سنگ وانکه او را سوی دروازه گر کنج برند سرنگون بادکران از سر پیلان آونگ ناله کوس مللك شان بپراگند ز هم هم چو کبکان را باز مالك وناله زنگ بهزار اسپ فزون از دوهزار اسب گرفت همه را پر شده از خون خداوندان تنگ رنگ آن روز همی گرددو بیرنگ شود که بر آر امگه شیر بگیرد آید رنگ عنصری در این فتح میگوید: عجب تر از همه خوارز مشاه بود که تا پیر و خسرو ما بسته بود جان و روان زمان زمانش فزون بود وجاه و کارش به دلش گشاده به پیشش سپاه بسته میان خلا ف شاه چو اندر دلش پدید آمد بدست بنده خود کشته گشت چون نسوان (۲) آریانا یا افغانستان تالیف فاضل قوروایانا --- page 393 --- (٣٤٨) صلح حقیقی نگردید و در میان دو دولت که درهزارا با ومنافع ملی با هم بیگانه بودند رابطه یگانگی نشد (١) ايلك خان باسلطان داخل جنگ شد. زيرا ايلك خان از عزمی که برای تسخير خراسان داشت و از مدتها خيال آنرا می پخت باز نايستاد همينکه سلطان محمود در ٣٩٦ بملتان سوق الجيشى نمود موقع را مساعد يافته عزم تسخير خراسان كرد اما سلطان از دوربينی و حز میکه داشت قبل از عزيمت بصوب ملتان پيش بينی کرده و بابوالعباس فضل بن احمد هدایت داده بود که كليه راههای ورود پايتخت را مستحكم نموده در امتداد راه با ميان وپنجشير وبلخ جابجا عساكر خود را بگذارد و همچنین به مجرد که خطر نزديك شود ارسلان جاذب قوای خود را به قلب مملکت یعنی به غزنه تمرکز دهد افواج ایلک خان به دو دسته از آمو عبور کردند یکدسته بسرکردگی چفرتگین بلخ را متصرف شد و دسته دیگر به سرکردگی سباشنگین که از اقارب ايلك خان بود هرات را تسخير كرد و بدين واسطه قسمتی از خراسان تحت سلطه ایلک خان در آمد.. (٢) سلطان به محض اطلاع از قضیه کار تسخیر ملتان را به سران سپاه خود سپرد و به غزنه آمد وسپاه گران تعبيه كرده بدون كوچك ترين وقفه طرف بلخ حرکت کرده از هندوکوه عبور نموده به بلخ آمد . (١) فرخی این منافرت و بدبینی را در یکی از قصاید خود آشکارا بیان میکند: خداوندا جهاندار از خانان دوستی ناید که بی رسمند وبی قولندوبی عهدند و بدپیمان هنوز از بازجوئی در زمینشان چشمه هابابی ازان خون ها کزایشان ریخت تیغ رستم دستان به ترکستان سرائی نیست کز شمشیر تو صدره دران شیون نکر دستند خاتونان ترکستان وگر کوئی ولایت شان بگیرم تا مراماند ولایتشان بیابانیست خشک و خاره و ویران چه خواهی کرد آن ویرانه های ضایع و بیکس ترا ایزد ولایتهای خوش داد ست و آبادان (٢) داکتر ناظم چفرتگین را برادر ايلك ميدا ندولی عتبی تصریحی در این باره نکرده. --- page 394 --- (۳۴۹) چغر تگین بلخ را تخلیه نموده به ترمذ گریخت ارسلان جاذب بمعیت ده هزار عسکر او را تعقیب نمود واو نسبت به طغیان رود مرغاب بمر وبرگشت واز آنجا نسبت به گرمای سوزان دشت غز دور خورده به سرخس آمد محسن بن طارق رئیس قبیله غزا که میخواست راه را برویش مسدود نماید مغلوب کرده گشت و اموالش را غارت نمود از آنجا به نشاپور گریخت ارسلان جاذب دست از تعقیب او بر نداشت سبکتگین يك قسمت از اموال خود را که از هرات تاراج کرده بود در راه بیفکند و جانب سمنقان رفت و از آنجا بخوارزم شد و بقایای اموال خویش را به علی خوارزمشاه سپرده و عهد گرفت که به ايلك خان رساند و خود راه بیابان پیش گرفت سلطان از طوس حرکت نمود که دستگیرش نماید وی گذشته بود عبدالله الطائی را امر داد که به تعقیب وی پردازد عبدالله در بیابان خشك و بی آب راه را بر او بست و برادرش را با هفت صد تن از همراهان او اسیر کرده نزد سلطان فرستاد و سلطان همه را زنجیر پیچ به غزنه روان کرده سباشی تگین با چند تن نزد ايلك خان رفت ايلك خان متاثر شد و از قدر خان استعانت کرد و با پنجاه هزار پیاده و سوار از آمویه عبور نمود این سخن به سلطان در تخارستان رسیده معجلا جانب بلخ حرکت کرد. و در آنجا لشکری فراوان ترتیب داد در چهار فرسنگی بلخ کنار پل چرخیان با بمیدان کتر بموضعی فسیح و عریض فرود آمدند . (۱) ايلك خان با حشر خویش مقابل سلطان اردو زد و دو دشمن بزرگ با هم مقابل گردید آن روز جنگ واقع نشد و طرفین به ترتیب مصاف مشغول بودند فردای آن جنگ در گرفت . (۱) گردیزی و فرخی دشت کتر نوشته اند اما بیهقی پل چرخیان نوشته و پل چرخیان را ناصر خسرو هم در سفر نامه خود یاد کرده است . --- page 395 --- (٣٥٠) سلطان در قلب لشکر امیر نصر برادر خودرا با ابونصر فریغونی حاکم جوز جانان وابوعبدالله محمد الطائی مقرر کرد و پنجصد فیل را با ایشان گذاشت التونتاش سپهسالار بزرگ را به میمنه و ارسلان جاذب را به میسره تعیین نمود . ايلك خود در قلب باز ایستاد وقدر خان را با لشکریش در میمنه بداشت و میسره را به جغر تکین سپرد . غلام های ترکیته ای ایلك خان درین جنگ نهایت تهور بخرج دادند و چند مرتبه در قلب سپاه سلطان حمله آوردند . سلطان چون این حالت مشاهده کرد برفراز پشته از اسپ فرود آمد و چنانکه عادت وی بود از حضرت الهی استمداد نمود . پس خود ش بر پیل خاص سوار شد و با کمال جرئت برقلب ایلك خان حمله کرد و پیل او علم بردار ايلك خان را در ربود ودرهوا افکند (۱) فتح بزرگ نصیب سپاه غزنه شد و ايلك خان با افواج خود راه فرار پیش گرفت و چندین تن از سپاهیان او در آمو غرق شدند و غنیمت سرشاری بدست غزنویان افتاد سلطان با وجود زمستان شدید دشمن را تعقیب میکرد مگر درین اثنا خبر شورش سکهپال از ملتان به وی رسیده عجالتا به غزنه عودت کرد. این جنگ بتاریخ ۲۲ ربیع الثانی ۳۹۸ واقع گردید و بقول حبیب السیر این فتح در ۳۹۷ نصیب سلطان شد و شعرای دربار در ستایش این فتح نمایان چکامه ها سرائیدند و مخصوصا فرخی شاعر تواناو گوینده بزرگ غزلی که مطلعها راورا (۱) عتبی این داستان را چنانکه نوشتیم بپایان میرساند وفتح را به حمله خود سلطان مربوط میداند وفرخی نیز آن را تائید میکند تنها در کتاب آداب الحرب کشته شدن علم بردار خان را بیکی از پیل با نان جانب سیستان مربوط میشناسد . --- page 396 --- (٣٥١) در این جامی آوریم و چنانست که صحنه جنگ را رسم می کند (۱) ايلك خان هم به مملکت خود برگشت و کوشتر نمود برادرانش احمد طغان و قدر خان در محاربه سلطان با او متحد گردند و کیفر شکست فاحشی که بخان عظیم الشان ترکستان رسیده بود باز گرفته شود. برادران ايلك خان با او همراه نشدند زیرا قدر خان پیشنهادش را رد کرد و طغان خان نه تنها از همراهی سرباز زد بلکه سفیری نیز بدربار سلطان محمود فرستاد وايلك ازین قضیه بر آشفته در ٤٠١ بر ملک برادر هجوم برد اما کاری از پیش برده نتوانست و بعد با هم مفاهمه کرده حکومت را به سلطان گذاشتند وسلطان در بین شان صلح نمود. ايلك خان در ٤٠٣ وفات یافت و برادرش احمد طغان بجای او نشست و با سلطان محمود مناسبات دوستانه قایم کرد. احمد طغان خان نیز در سال ٤٠٨ درگذشت و برادرش منصور ارسلان معروف به الاصم به تخت نشست و وی یکی از دختران خویش را به مسعود پسر سلطان محمود داد. الاصم در ٤١٤ فوت کرد بعد از وی دو نفر از خویشاوندانش بر سر تاج وتخت او باهم داخل پیکار شدند بالاخره طغان خان فاتح بر آمده بلا ساغون پای تخت ارسلان خان را متصرف شد. (۱) فرخی: تا جهان باشد جهان را عبرت است از حدیث بلخ و جنگ خانیان گوببادی بود کان چند بن سپاه اندر ان صحر ا همی کند امتحان این ز اسپ افتاده اندر سر نگون وان بزیر پای اسپ اندر سنان دست آن انداخته در پیش این پای این اند اخته در پیش آن این یکی را مانده اندر چشم تیر وان دگر را مانده اندر دل سنان سست گشته پای خاك اندر رکیب خشك كشته دست ايلك برعنان خان بخواری و بزاری باز گشت از طبا نچه لعل کرده روی وزان مرغزار ما به شیر آراسته است کی توان کوشید با شیر ژیان --- page 397 --- (٣٥٢) سلطان از قضیه طغان خان اطلاع یافته از تصرفات و شلوه آنها در ماوراء النهر انديشناك شد اهالی ماوراء النهر نیز از ظلم علی تکین برادر طغان خان بحضرت سلطان شکایت ها کردند سلطان معجلا ترتیبات لازمه گرفته از دریای آمو عبور کرد درین سفر چیزی که قابل ذکر است مسئله پلی است که سلطان بر آمو بست وعسکر خود را از آن عبور داد. گردیزی می نویسد که برای ارتباط این پل از سیستان لیفهای خرما آورده بودند و آن را بچرخ های آهن که روی آن از چرم خام پوشیده بود محکم کردند و با این وسیله کشتی ها را یک بددیگر زنجیر کرده از روی آنها اثقال و احمال و عساکر را گذرانیدند شعرای دربار سلطان از هنر مندی ارکان دولت درین باب سلطان را تهنیت ها گفته اند. فرخی شاعر دربار در يك قصیده گفته است که پل مذکور در ظرف يك هفته با تمام رسیده است (۱) سلطان قبل ازینکه علی تکین اطلاع یابد تمام افواج خود را بدان طرف آمو عبور داد. در راه رؤسای محلی والتونتاش خوارزم شاه بسلطان پیوستند و در حوالی سمرقند سلطان اردو زد و در پیشاپیش لشکر ها پنجصد فیل جنگی قرار داشت. علی تکین بدین جنگ فرار کرد و بلكهاتکین خزانه دار سلطان زنان حرم و اطفال او را اسیر نمود اما سلطان احترام کرانه با ایشان رفتار نموده فرخی این واقعه را مفصل در نظم بسته که ما در حاشیه (۱) بروی جیحون پل بستن و گذاره شدن سکندر آنگه کز چین فرود می آمد بران نیست که بران رود پل تواند بست ملك به وقتی کز آب رود جیحون بود بر آب جیحون در هفته یکی پل بست بزرگتر معجزة باشد وقوی برهان بماند بر لب جیحون سه ماه تابستان همی نشست و بران کار بست جان و روان چو آسمان که مراورا پدید نیست کران چنانکه گفتی کین در باز بود چنان --- page 398 --- (۳۵۳) می نگاریم(۱) قدر خان مستقلاً بسمرقند آمد و با سلطان ملاقات نمود در روز پنجشنبه ۲۸ صفر ۴۱٦ باشکوه و جلال تمام همدیگر را ملاقات کردند و برای تحکیم رشته مودت سلطان زینب دختر خود را به بغان تکین پسر قدرخان که بعداً به بغراخان معروف شد نامزاد گردانید و قدر خان یکی از دختران خود را به شهزاده محمود داد و تحف و هدایای قیمتی تبادل گردید سلطان بغزنه باز گشت ترکمان ها دیگر از وقایع مهم عهد سلطان محمود قصۀ ترکمانان و قوت گرفتن آنها در خراسانست که سلطان تا آخر عمر از ان نادم بوده و قسمتی از اقتدار و عظمت غزنه بدست این طایفه منقضی گردید . در اوایل قرن پنجم هجری اسرائیل پسر سلجوق به نسبتیکه علی تکین را معاونت کرده بود تا بخارا را از ایلک و اخلافش انتزاع نماید در بخارا متنفذ و با حشمت گردید و قتیکه سلطان از آمو دریا عبور کرد علی تکین و اسرائیل هر دو از بخارا فرار کردند علی تکین گریخت و اسرائیل در ۴۱٦ (۱۰۲۵م) اسیر و در قلعه کالنجر واقع در کوهسار کشمیر محبوس شد (۱) فرخی گوید : علی تکین را کز پیش تو ملك بگریخت هزار عزل همان بود و صد هزار همان وگر دل از زن و فرزند نازنین برداشت بدان دو کاو نبود از خرد بر او تاوان اگر تو پسرش را بگیری و ببری عزیز باشد و ایمن بر تو چون مهمان زخر که کهن و خورد و خام و پوشش بد فته برومی و خورد خوش و نگارستان و درباره اطاعت قدر خان به لطان گوید : بجاه و منزلت وقدر تا جهان بوده است ندید. خان چو قدر خان زمین ترکستان زچین و ماچین تاروس و تا درسه سلاب همه ولایت خان است وزیر طاعت خان ملیح پیش است او را زبرکتهای درخت سپه فزونست او را زقطره باران دلیر کردی او را بخدمت و به سخن عزیزتر کردی او را به مجلس و میدان بواب دیده نبود آنکه با تو در بازد چو حاجبان تو و بندگان تو چوگان کرامتی چه بود بیش ازین قدرخان را که با تو همچو ندیمان تو نشست به خوان --- page 399 --- (٣٥٤) درین وقت رؤسای قبیله ترکمان نزد سلطان آمده در خواست کردند که سلطان آنها را بخراسان امر سکونت بدهد تا براحت زندگانی كنند سلطان بامید اینکه از آنها عسكر میگیرد داعیه شانرا اجابت فرمود و هرچند ارسلان جاذب سلطان را مانع شد و پیشنهاد داد که سلطان آنها را یا کاملا قتل نماید و یا امر بدهد که شصت های شان بریده شود تا دیگر تیر زده نتوانند سلطان به گفته های ارسلان جاذب وقعی نداد و آنرا از مرد می و مروت بعید میدانست و اجازه داد که چهار هزار خانه وار آنها از آمو عبور نموده بولایت سرخس و فراده و ابیورد مسكن كزينند و سلطان احتمالاً آنها را از داشتن اسلحه منع فرمود . آنها همینکه در آن نواحی سکونت اختیار نمود ند دست تعدی بجان و مال مردمان دراز كردند اهالی نسا در اواخر ٤١٨ از دست آنها به سلطان شکایت بردند سلطان ارسلان جاذب را حكم داد که آنها را سركوبی نماید ولی آنها بحدی قوی شده بودند که ارسلان جا ذب نا كام كردید و سلطان بروی خشمگین شده او را نالایق خواند و خودش با وجود مرض سختی که داشت در ٤١٩ شخصاً برای سرکوبی آنها شتافت و در طوس مقام کرده ارسلان جاذب را به سركوبی آنها فرستاد و ارسلان آنها را در رباط فراده شکست فاحش داده چندین نفر آنها را اسیر و مقتول نموده و بقیه بطرف کوه های بلخان و جرجان گریختند . این واقعه در عصر مسعود مفصل ذکر میشود سلطان و هندوستان محمود شاهنشاه مقتدر و باعظمت افغانستان با عقیدت راسخ كه در اعتلای کلمة الله داشت و میخواست به تعقیب روش پدر دامنۀ فتوحات خویش را بطرف شرق در ماورای اباسین در سر زمین پهناور هند وسعت دهد به يك سلسله --- page 400 --- (٣٥٥) لشکر کشی ها اقدام کرد. پیش از او در ادوار باستان جهانکشایان باختری ويفتلی و کوشانی از کوهپایه های افغانستان مکرو به جلگه های پنجاب ونور تر تا قلب هند فرود آمده و به فتوحاتی نایل آمده بودند که خاطرات آن تا اعتلای غزنویان وبعدها تا امروز باقیست. محمود زابلی حیثی که بجای پدر بر تخت غزنه نشست بحكم سوابق پارینه تاریخی بخصوص به سابقه اقدامات فاتحانه بکتگینان زابلستان به فکر فتوحات هند افتاد و بفکر افتاد آنچه را جهانکشایان سابق این مملکت آئین کرده بودند به پایان برساند و درین قسمت آسیا جزوی فرمان فرمائی و درین قسمت گیتی غیر دینی که او بدان گرویده دینی و در جهان وی جز فرمان او حکمی نافذ نباشد ولی همچنان که اراده داشت این عظمت را باقوت و سیاست تشکیل دهد آرزو داشت از راه وحدت عقیده و فکر آنرا تائید نماید و حرایت کنند این بود که در دستی مصحف و در دستی شمشیر به فتوحات خود در کشور پهناور هند آغاز کرد اگر چه درین راه بسی جانها که ضایع و خون ها که ریخته و بنیان ها ویران شد اما چندین مقاصد نیز حاصل گردید. ساکنان کشورهند را با فرزندان این سر زمین که همسایگان نزديك آنها بودند روابط فناناپذیر پدید آمد. روابط علم ومذهب و امتزاج تهذيب و اجتماع برقرار گردید و دو ملت را که باهم در حدود جغرافیائی نزديك و در روابط زندگانی دور بودند مشترك ومخلوط گردانید. واقعاً محمود بزرگ شاهنشاه غزنه با فتوحات مسلسل خود راه انتشار دیانت مقدسه اسلام و زبان و ادب و فرهنگ و هنر اسلامی افغانی را به ماورای مجرای سند باز کرد با سیاه غزنه و به تعقیب نقش قدم عسا کر مظفر غزنوی قافله علماء 'روحانیون فلاسفه ' دانشمندان ازین دیار به آن دیار به حرکت آمد و اساس تمدن و --- page 401 --- (٣٥٦) فرهنک نوینی کذاشته شد که مظاهر آن را دانشمند ان اروپائی بنام تمدن (هند و افغان) یاد میکنند. آثار این تهذیب مشترك در قرون و اعصار متمادی باقی ماند و در فلسفه و ادب : در آرت و صنعت ، در امور اقتصادی و اجتماعی تاثیر مشترك افگند که تا امروز که نهصدر اند سال از ان میگذرد هنوز استوار است . همین آئین و تمدن جدید که محمود بزر گ د ر وازه آنرا بر روی هند باز کرد و معماران کاخ علم و ادب ما انرا پی ریزی کرد ند بطوری عظیم بود که انقلاب عمیق وریشه دار در ان سرزمین وسیع بین حوزه سند و گنگا ایجاد کرد این انقلاب فکری که شواهد آن در تمام زمینه های حیات اجتماعی ، دینی ، ادبی ، فلسفی ، هنری نیم قاره هند مشهود است در طی نهصد وچند سال ریشه دوانید، پخته شد ،بارور گردید تا اینکه درین اواخر بعد از تجزيه هند وستان ، کشوری بنام پاكستان از ان بمیان آمد و دو کانون اسلامی حوزة پنجاب و حوزه گنگا تشکیلات جدید اجتماعی و سیاسی پیدا کرد. بدون شبهه آنکه دامنه این افق جدید را بار اول بر رخ هند باز کرد سلطا ن يمين الدوله و كهف المله محمود است رضی الله عنه . از امتزاج و اختلاط این دو ابسط دپستا نی بنيا د نهاد که آثار آن در چشم جهان می درخشد . شمشیر سپاهیان سلطان راه کشود دانشمندان و صاحبدلان کشور او دین سلام و تمدن این سرزمین را در آن سرزمین بردند و از علوم و فرهنگ باستانی هند استفاده نمودندسلطان را درین باره عشق و علاقه مفرط بود و هر کز مانع و معذوری سد راه او نکردید . وقا فتوحات خود را در دور ترین نقاط هند استوار نکرد از پا نه نشست . هوای سوزان ، باد های مر گبار، دریاهای خروشان ، مدافعه و شهامت بسیار مردانه مردمان هند ، پافشاری را جگان تبلیغ شدید روحانیون وثروت --- page 402 --- (٣٥٧) های هنگفتی که در این راه صرف شد هیچ يك ویرا از غزم وارادت متین او باز نداشت : سلطان هفده بار به هندوستان حمله برد و تقریبا در تمام حملات پیروزی نصیب وی بود شرح محاربات وی در هند چنین است : سلطان محمود بعد از وفات سبکتگین در سال ٣٩٠ برای بار اول بدیار هند حمله برد و چندین حصار را تسخیر کرد این حصار ها درست معین نمیشود که در کجا بوده گردیزی در این باره باختصار سخن می راند و تنها همین قدر می نگارد که در سال ۳۹۰ که سلطان باخلف شهریار سیستان صلح کرد بغزنه باز گشت و از آنجا به هندوستان رفت و بسیار حصارها بستد . سلطان باردوم در سال ۳۹۱ دوباره لشکر کشید و به پشاور حمله برد گردیزی و عتبی این حمله را بنا بر مصلحت وقت و تصمیم خود سلطان میداند شب انکارتي در مجمع الانساب می انگارد که اول جیپال بغرض استرداد اراضی که سبکتگین از وی گرفته بود تصمیم بحمله گرفت فرشته و دیگر مورخان قول عتبی و گردیزی را تائید می کنند ابن اثیر می نگارد چون سلطان از جنگ خلف و سیستان فراغت یافت و در آنجا مسلمانان از دست وی کشته شدند برای تلافی این امر غزم غزا کرد سلطان در شوال ۳۹۱ از غزنه روان شد. گردیزی می نگارد چون سلطان به پشاور وارد شد ده هزار مرد با وی بود عتبی سپاهیان سلطان را پانزده هزار سوار منتخب می شمارد ابوالقاسم فرشته قول گردیزی را تائید می کند اردوی جیپال عبارت بود از دوازده هزار سوار وسی هزار پیاده و سه صد پیل این دو لشکر بعد از تخمینا دو ماه با هم مصادف شدند علت قوی معطلی نیز آن بود که جیپال میخواست تا نیروهای دیگر از عقب فرارسدولی سلطان غزنه بیشتر او را مجال نداد و جنگی عظیم در گرفت سپاهیان غزنه در کمال رشادت --- page 403 --- ( ٣٥٨ ) جنگ نمودند از سپاه جیپال پنجهزار تن بقتل رسید و پانزده فیل سپر بزخم تیغ و تبر از پای در افتاد و درطرف نیمروز سپاه جیپال بهزیمت رفت خود وی و ابا اولاد و احفاد او که پانزده تن حساب کرده اند اسیر کردند در این جنگ غنایم فراوان نصیب غزنویان شد. بقول عتبی حمایلی از گردن یکی از کودکان اسیر گرفتند که دوسد هزار دینار زرسرخ قیمت داشت گردیزی می نگارد که این حمایل را از گردن خود جیپال بر آورده بودند گردیزی بهای آنرا سد و هشتاد هزار دینار تعیین مینماید و معلوم است چندین حمایل دیگر نیز از گردن سرهنگان و سالاران جیپال گرفته بودند این فتح در هشتم محرم ٣٩٢ واقع شد . با وصف این همه مقاومتی که جیپال کرده بود سلطان ویرا عفو کرد واز سرخون او در گذشت و در بدل پسرویرا به نوا گرفت و پنجاه فیل از وی بستد و او رارها نمود(١) سلطان بعداز این فتح شایان روانه ویهند گردید و چندین قلعه دیگر را بکشود و در بهار سال بحضرت غزنه مراجعت فرمود . عنصری ملك الشعرای غزنه در این مورد گوید . شنیده ئی خبر شاه هندوان جیپال که بر سپهر برینش همی بود افسر فزون ز لشکر او بر فلك ستاره نبود حجر نبود بروی زمین برونه عدد بدین صفت سپهی بود دست شسته بخون بدست ایشان شمشیر ها چو سهم و سحر چو دود تیره در او آتشی زبانه زنان تو گفتی اینکه پراگنده شد بدشت سقر (۱) دکتور ناظم بحواله عتبی می نگارد که دو صدو پنجاه هزار دینار نیز بدست او گذاشت ولی در ترجمه عتبی که نزد ما موجود است این قضیه تصریح نشده . --- page 404 --- ( ٣٥٩) زیم ایشان از مغز ها رمیده خرد ز هول ایشان در چشم ها خمیده بصر خدا پرستیان خراسان بدشت پرشاور به حمله پیرا گندند جمیع آن محشر و در قصیده دیگر گوید و سخت به غرور سخن راند : شنیده ئی که چه کرد او برزم با جیپال به کامش اندوز هر کشنده کرد شکر زمین و لشکر او موج وسیر دریا بود زگرد ایشان گیتی سیاه و روز اغبر همه سیه دل و آتش حسام وروئین تن مهیب رو وبلا فعل وا هرمن پیکر ودر نتیجه جیپال دست از سلطنت برداشت و پادشاهی را به پسرش انندپال واگذاشت و بر اساس عقاید مذهبی خویشتن را سوخت زیرا آنها را عقیده بر آن بود که اگر پادشاهی بدست مخالفان دین اسیر گردد شایسته پادشاهی حتی برازنده زندگانی نیست . جنگ و یهند ویهند پایتخت امرای هند و شاهیه بود و برهمین محلی اطلاق می شد که در روز گار ما آنرا «هوند» می نامند . انندپال پس از مرگ پدر که باز راجگان مجاور استمداد جوید و فتوحات افغانها را از جانب غرب مسدود نماید ، راجگان او را یاری کردند و هر يك دسته های عساکر خود را به معاونت وی فرستادند . انندپال قشون خود را به فرماندهی پسرش برهمن جیپال جانب پشاور سوق داد ، ابن اثیر در الکامل درضمن وقایع ۳۹۲ این قضیه را ذکر نموده --- page 405 --- (٣٦٠) و از نوشته وی بر می آید که گویا سلطان پس از انکه پشاور را گشود و از امر جیپال فارغ شد خود اراده کرد که انندپال را تعقیب کنند و ویهند را بکشاید. پس به ویهند رفت و قلعه را در حصار گرفت و آن را بکشود و به وی خبر رسید که جماعتی از برهمنان در قلل کوهستان آن گرد آمده و می خواهند فتنه ها بپا کنند آنها را نیز گوشمال داد و به غزنه باز گشت از گفته های عتبی سال فتح ویهند درست معلوم نمیشود تنها همین قدر بدست می آید که جنگ ویهند بعد از جنگ پشاور بوده است در این جنگ (٣٠) فیل جنگی به غنیمت گرفته شد. جنگ بهاطیه سلطان در ٣٩٥ از غزنه حرکت نمود تا قلعه بهاطیه (بهتنده) را بکشاید و با کشودن این حصار مستحکم کلید فتح هند را بدست آرد بهاطیه بر سر راه شمال غربی وادی زرخیز گنگا امتداد داشت : سلطان از راه والشمان که در بلوچستان امروزه واقع است لشکر کشی نمود و در نزدیکی ملتان از دریای سند عبور کرد اما حصار چندان رفیع و استوار بود که چشم بیننده را خیره می کرد عتبی حصار و بلندی این شهر را چنین می ستاید : «پاسبانش اگر خواستی منطقه جوزا بگرفتی و دیده بانش اگر رغبت کردی بوسه بر لب زهره دادی» سپاهیان سلطان پیرامون حصار را فرا گرفتند راجای بهاطیه که بجی رای نام داشت و مردی مغرور و دلیر بود از حصار بر امد و سه روز پیوسته با سلطان جنگید سلطان چون دید دشمن نیرومند و دلیر است و نزديك است سپاهیان وی مغلوبیت خود را در بازند خود در میدان در آمد و سپاهیان خود را تسلی داد و تشجیع کرد . --- page 406 --- ( ٣٩١ ) چنانکه عادت داشت در مخاطرات شدید و هولناک وارد میکردید خود دست به شمشیر بر دود و دسته شمشیر میزد ودشمن را بازره دونیم میکرد (۱) بعد ازسه روز جنگ شدید راجه حصاری شد لشکریان غزنه خندقها را بنپاشتند وحصاررا کشودند راجه بجی رای بدست افتاد. بقول عتبی هنگامیکه شمشیرش را گرفتندطاقت توهین نیاورد و با خنجری که داشت سینه خودرا شکافت و به زندگانی خویش خاتمه داد. از ثروتی که درین جنگ نصیب دولت غزنی شد تنها یکصد و بیست فیل خاصه بوده. عنصری ملک الشعرای در بارغزنه چنین گوید : و راز بهاطیه گویم عجب فرومالی که شاه ایران آنجا چگونه شد بسفر زمیکه خاردرشتش چوخارهای خسک بسان عالم ومغز لیکه اندر و کشور اگرش کرگس بپر دبریزدش چنگال ورش عقاب گذارد بریز دش پر میر نبات هاش توگفتی که کژدمانندی گره گره شده و خارها و هابراو نیشتر گرفت ملک بجی را و گنج وخانه او زخون لشکر او کرد دشت خشک تر سلطان امرداد که در آن حصار مساجد بپادارند و دین اسلام را به مردم بیاموزند وخود به غزنه بازگشت اما در راه به نسبت طغیان رودخانه های پنجاب و کثرت باران تلفات فراوان دید وابو الفتح بیهقی دبیر دانشمند ودلسوز وی به سلطان پیشنهاد کرد که دیگر خود در میدان مبارزه داخل نشود وشعری نیز باز می گفت ولی سلطان ازعزم خود باز نه ایستاد (۲) جنگ بهیم نگر یا لشکر کوت سلطان محمود در یکی از سفرهای هند از انند پال که تحت الحمایه غزنه بود وسلطان پدرش را بجان امان داده بود و بخودش تاج بخشی نموده بود معاونت (۱) ٢٨٦ مجرد دقاقی (۲) ۱ ۲۸۹ ترج مجرد قا دقای --- page 407 --- (٣٩٧) خواست وی سر از اطاعت باز زده حتی راه دایر لشکریان سلطان مسدود نمود ومتعاقبا بهراس اندر شد از راجگان مجاور استدعا کرد و لشکر گران به ریاست بر همن پال پسر خود جانب پشاور حرکت داد این انبر این خطر راه در سال ۳۹۸ میداند حصار بهیم نگر یا نگر کوت در نزديك كالر بر فر از کوهی واقع بود ودریا از پای آن میگذشت چون لشکریان سلطان به کنار دریا رسیدند بر همن پال بجنگ برآمد و جنگ عظیمی در گرفت سپاه هند و مقاومت نموده ونزديك بود سپاه سلطان مغلوب شود. سلطان گارد محافظ خود را به عقب لشکر دشمن فرستاددشمن مشغول آن طرف گردیده شکست خورد در این جنگ نیز غنایم بزرگ بدست سپاهیان غزنه افتاد برهمن پال بحصار متواری شد. این حصار مورد ستایش و احترام هندوان بود و ثروتهای زیاد در آن اندوخته بودند بعد از سه روز سلطان آنرا بکشود گردیزی می نگارد در باز کردند امیر محمود با تنی چند از خاجگان خویش اندرون قلعه شدند و آن خزینه های زرو سیم و الماس و هر چیزی که از روز کار بهیم پاندر نهاده بودند بر گرفت وهمه آن مال یافت اندر ان قلعه که حد و قیاس آن پدید نبود و از آنجا بغزنین آمد و تخت زرین و سیمین بر در كوشك نهاد و آن مال بفرمود تا بر یختند چنانکه همه حشم ورعیت بدیدند (۱) عتبی گوید سلطان با والی جوزجان و التونتاش و آمنبع نگین حاجب درون حصار در آمد ثروتی که از این معبد نصیب سپاهیان غزنه شد هفتاد هزار درم شاهی بود و هفت صد هزار و چار صد من آلات سیمین و زرین. و از جمله خانه بود از سیم ناب که سی ذراع در ازی و ده گز پهنائی داشت آنرا بعلاقات استوار کرده بودند و دو قابمه زرین و دو قابمه سیمین بر آن نصب کرده بودند و این خانه را چنان بر آورده بودند که تاب می خورد (۲) (۱) صفحه ٥٥ گردیزی (۲) صفحة ٣٠٦ ترجمة جرفا دقانى . --- page 408 --- (٢٦٣) ابن اثیر گوید: خانه بود مملو از سیم ناب که می گفتند در پانزده گز وسعت آن بود سلطان سالماً وغانماً به غزنه باز گشت و امر داد آن همه جواهر را در میدان غزنی بیفگندند و سفیران اقطار حاضر شدند و تعجب نمودند و تختهای زرین و سیمین را که ازین قلعه گرفته بودند مقابل كوشك نهاد(١) عنصری این قضیه را چنین به نظم آورده : از آب جیلم از آن روی کار زار بهیم خزانه ملکـــان بود در بهیــم مضمــر یکی حصاری كبر برجها و كنگره هاش نبود هـيــچ ميــانه زگنــبــد اخضــر بگردش اندر دریای سبز موج زنان ز نــم آن همــه بنيــاد برجهــا شده تر خدای داند کانجا چه بر گرفت از گنج ز زرو سیم و سلاح وز جامه و زیور فزون از آن نبود ریگ در بیابان ها که پیش شاه جهان بود توده گــوهــر بجای خیمه همی زر نهاد بر اشتر بجای موكب گوهر نهاد بــر استـــر بدار دملك خود آورد تخت ملك بهيم زسیم خام چو بتخانه پر نگـار وصور کهن شده است بغزنین فتاده در میدان دهل زنند بر او خود دهـــل زنان بر در انندپال به کوه های نمک پناه برد و در آنجا رخت از جهان بر بست و پسرش تریلو چنپال بجایش بنشست . (١) گردیزی صفحه ٥٤ . --- page 409 --- ( ٣٩٤ ) تسخیر نندنه (ناردین) سلطان از جانب هندوستان نگران بود و از تریلو چیپال اندیشه داشت که مبادا به همدستی سایر هندوان نیروئی تشکیل دهد و نفوذ سلطان را در آن دیار در هم شکند بدین جهت سلطان در اواخر برگریزان (٤٠٤) از حضرت غزنه رهسپار هندوستان گردید اما در راه برف زیاد بارید و سلطان مراجعت کرد در بهار ٤٠٥ دوباره لشکر کشی نمود و سر ایر ده جانب نندنه برافراشت. نندنه بر پوزۀ شمالی کوهای نمک واقع است و براه در آب کندک خاکم میباشد . تریلو جیپال از حملهٔ سلطان غزنه آگاه شد پسرش بهیم پال را به دفاع بر گماشت این بهیم پال شهزاده شجاع و دلاور بود و از کمال دلاوری مردم او را بنذر می نامیدند این بی باك و متهور تریلوچیپال جانب کشمیر شتافت تا از سنگرامه راجای کشمیر استعانت کشد . شهزاده متهور هندوستان در پیرامون قلعه سف کشید و آنرا به فیلان جنگی نیرو بخشید سلطان حمله های شدید نمود امیر نصر را در میمنه و ارسلان جاذب را در میسره و ابو عبدالله طائی را در مقدمه والتونتاش را در عقب بر سد و جنگ بزرگ در گرفت عتبی این جنگ را یکی از بزرگترین جنگهای هند می شمارد . بعد از سه روز حملات پی در پی قلعه کشوده شد ولی با وصف این نیروهای هنود از عقب در رسید و بهیم پال جنگ را دوام داد و تمام فیلان خود را در میدان حاضر نمود ولی از شهامت سپاه غزنه و تیر باران شدیدی که نموده صف فیلان را در هم شکستند . بهیم پال حصاری و متواری گردید و سلطان بعنف آنرا کشود و شهزاده هند بلاشرط تسلیم شد . --- page 410 --- (٣٦٥) ابو عبدالله طائی درین جنگ زخم های منکر برداشت وسلطان به توسط غلام های خاص خویش از وی حمایت کرد و او نیز تا پایان جنگ مردانه مقاومت کرد وازین جنگ غنایم فراوان نصیب لشکر سلطان شد عتبی میگوید: سنگی از بتخانه آنجا بدست آمد که از کتیبه آن معلوم می شد که چهل هزار سال از کتابت آن گذشته این قضیه موجب استهزای سلطان واقع گردید زیرا وی بر آن بود که عمر جهان از هفت هزار سال بیشتر نمیباشد (١) بعد از ان سلطان جانب دره کشمیر عطف عنان نمود تا تریلو جیپال را که بگرد آوری لشکر مشغول بود بر سر جایش بنشاند و در یکی از دره ها که بر سر راه کشمیر بود باوی متصادف شد درین جنگ نیز تریلو جیپال و قوايش مغلوب گردید و تروجیپال شکست فاحشی نموده از میدان گریخت. این فتح رعبی عظیم در دلها افگند و در کران تا کران هندوستان رسید سلطان قلعه نندنه را بر سارزع یکی از افسران خود سپرد و خود بسلامتی و فیروزی بغزنه باز گشت . جنگ نانی سر سلطان در خزان ٤٠٥ بعد از فتح نندنه بعزم تسخیر نانی سر از غزنه حرکت نمود عتبی می نگارد که به سلطان اطلاع داده بودند که در تانیسر فیلان بی شمار از جنس سیلمان میباشد که این پیلان نسبت به سایر انواع خیل امتیازی خاص دارد و سلطان بشوق این پیلان به تسخیر تانیسر تعجیل کرد اما گردیزی بر آنست که به سلطان خبر آوردند که تانی سر جای بزر گست وبتان زیاد در آنست و چنانکه مکه نزد مسلمانان حرمت دارد تانیسر نزد هندوان محترم است و در آن شهر بتخانه باستانیست و در آن بتی عظیم است که آنرا چکر سوام گویند گردیزی این جنگ را د رسال ٤٠٢ می داند و ابی اثیر آنرا در (١) عتبی ترجمه جرفا دقانی . --- page 411 --- (٣٩٦) وقایع ٤٠٥ ذکر میکند . (١) گردیزی می نویسد:چون سلطان حرکت نمود تریلو چیپال تا فته گشت و پیغامی بحضرت سلطان فرستاد وعرض نمود که اگر سلطان از تسخیر تعالی سر منصرف شود وی پنجاه فیل خیار به سلطان تقدیم می نماید محمود پیشنهاد او را رد کرد و از عزم خود باز نایستاد راچه ( دیره رام) با فوجی بزرگ راه بر سلطان بست و در آنجا که بیابان های دشوار گذار قطع میشد و دریای مواج و خروشان از پای کوه میگذشت سنگر گرفت سلطان لشکریان آزموده و دلیر غزنبی را بر دو دست تقسیم کرد و از دو جناح بر دشمن حمله آورد و تا شام جنگیدند و دشمن را شکستند و فیلان آن ها را با غنایم فراوان گرفتند و باردوی سلطان پیوستند د اکتر ناظم تعداد تلفات شده عساکر سلطان را دو برابر تلفات دشمن میداند ولی عتبی از ان قصه ذکری بمیان نمی آرد نظر ابن اثیر نیز چنین است گردیزی مینگارد که مسلمانان بسیار تباه شدند . سلطان بعد از شکست رام حکمران دیره به نانی سر رفت و شهر را بلا مدافع یافته بت چگریوم را از جایش بر کند و بغزنه آورد و در چار سوی عام در معرض نظاره مردم در میدان افکند . عنصری در این باره گوید ازانکه جایگه حج هندوان بودی بهار کنگ بکند و بهار تانیسر بتی که گفتند این است باش د بو بزرگ خود آمده است و ننگر داشت نقش او بتگر سرش بغزلی بیفکند بر در میدان از آن سپس که بدو بود هند را مفخر (۱) گردیزی صفحه ٥٥ طبع طهران ابن اثیر ١٠٢ ج ٩ --- page 412 --- ( ٣٦٧ ) جنگ کشمیر سلطان محمود بران بود كه هرطور شود کشمیر را بكشاید و آن کوهساران زیبا را بر قلمرو خویش بیفزاید و دشمن را از ان دیار دور کند این اراده سلطان در باریان و گویند گان نیز تأثیر داشت فرخی شاعر دربار غزنه قصیده لطیفی اندر این معنی دارد و سلطان را تشویق میکند که به تسخیر کشمیر بپردازد چنانکه گوید :- هنگام گلت ای بدورخ چون گل خودروی مانند رخ خویش به بستان دو گلی جوی مانند رخ خویش تو گل یابی لیکن همچون گل رخسار تو آن گل ندهد بوی مجلس به لب جوی بـرای شه خوبان كز گل چو بنا گوش تو گشته است لب جوی از مجلس ما مردم دو روی برون كن پیش آر دل سرخ و برون کن گل دو روی باغیست بدین زینت آراسته از گل يك سو گل دوروی دگر سو گل يك روی بوالقصر ! تو در پرده عشاق رهی زن بوعمرو ! تو اندر صفت گل غزلی گوی تاروز شادی بگذاریم که فردا وقت رۀ غزو آید و هنگام تکا بوی ما را ره کشمیر همی آرزو آید ما ز ا ر ز وی خویش نتابیم بيك موی --- page 413 --- (٣٦٨) گاهست که یکباره به کشمیر خرامیم از دست بتان پونه (۱) کشیم از سر بت کوی شاهیست به کشمیر اگر ایزد خواهد امسال نیارامم تا کین نکشم زوی غزواست مرا پیشه و همواره چنین باد تا من بوم از بدعت و از کفر جهان شوی کوه و درۀ هندم—راز آرزوی غزو خوشتر بود از باغ و بهار و لب مرزوی (۲) خاری که بمن در خلداندر سفر هند به چون بحضر در کف من دسته شبوی غاری چوچه مورچگان تنگ در این راه به چون بحضر ساخته از سرو سهی گوی با دشمن دین تازنم باز بگردم در قلعۀ او آهن چینی بود و روی مردی که سلاحی بکشد چهرۀ آن مرد بریدۀ من خوبتر از سدبت مشکوی بس شهر که مردانش با من بچخیدند کام روز نه بینند درو جز زن بی شوی از دولت ما دوست همی نازد گو ناز بسردلت خود خصم همی موید گو موی * * * سلطان نخست در سال ٤٠٦ جانب کشمیر سراپرده کشید و خواست سنگرام را که با تریلوجیپال یماری کرده بود از پا در افکند از دریای جیلم گذشت اما هندوان در حصار لوهکوت راه را بروی بستند و این حصار مستحکم را سلطان مورد حمله قرار داد يك ماه در این راه جهد کرد اما استواری حصار و برف های فراوان و سرمای شدید وی را مانع گردید و مجبور شد که بغزنه باز گردد هنگام باز گشت راه کم شد و به تالاب های بزرگ مواجه گردید و پس از تلفات مزید از آن رهائی یافت سلطان بار دیگر در ٤١٢ به کشمیر حمله نمود در این سفر نتوانست کاری از پیش برد (۳) فتح قنوج سلطان در سال ٤٠٨ از غزنه به بست سراپرده کشید و تا رسیدن موسم ربیع سپاهیان خود را در آن شهر زیبا فرمان آسایش داد که از هوای متعدل بست (۱) پونه چوگان را گویند (۲) مرزوی - مرز را گویند (۳) کتاب دکتور ناظم --- page 414 --- (٣٦٩) برخوردار شوند و از آن متمتع گردند و رفع خستگی نمایند تا بتواند راه قنوج پیش گیرند و آن سفر دراز را آسوده بیارسایند و شهرهای قنوج ومتره را که مرکز مدنیت هندوستان است و معابد و معموره های فراوان دارد بکشایند لشکر سلطان عبارت بود از یازده هزار فوج منظم و بیست هزار رضا کار (١) سلطان از بست عازم قنوج شد (٢) بقول عتبی جز گشتاسب که زعیم ملوك وسرباد شاهان بود دیگری نتوانسته بود قنوج را فتح کند دکتور ناظم فاصله قنوج وغزنه را سه ماهه راه می داند و حرکت سلطان را به تاریخ ١٣ جمادی الاول ٤٠٩ می ال غزنه می شمارد و از رفتن سلطان به بست ذکری بمیان نمی آرد عسا کر غزنه از رودهای خروشان ومواج و سخت گذار عبور کردند درراه مردمان محلی به شادی از اردوی غزنی استقبال می کردند در مدخل کشمیر (چنگی) پسر بهیجوی راجه کالجرچون دانست نمی تواند با سپاهیان غزنه زور آزمائی کند به سلطان تسلیم شد مسلمان گردید و در زمره افسران اردوی محدود داخل شد و متعهد شد که اردوی سلطان را رهنمونی کند سلطان به رهنمونی وی در ۲۰ رجب ٤٠٩ از دریای جمنا در برابری دو آب کفکا عبور نمود. فرخی گوید همی کشید سپه تابه آب گنگ رسید نه آب گنگ که دریای ناپدید کنار نه بر کرانه مر او را پدید بود گذر نه بی کرانه مرا ورا پدید بود سار (تنگ آب) چو چرخ پیر سر گردابهاش گشته ز مین چو پیشته روی زمین آبهاش داده بخار زتیغ کوه درخشان فرو فکنده بموج از او کهینه درختی مه از مهینه چنار ز آب گنگ سپه را بيك زمان بگذاشت بیمن دولت و توفیق ایزد دادار (۱) تعداد افواج منظم از کتاب دکتور ناظم گرفته شد که وی از ابن جوزی اقتباس کرده اما تعداد فوج رضا کار از متن عتبی بر می آید و معلوم می شود این رضا کار ان از مر د ما ن ماورالنهر بوده است (٢) دکتور از بست یاد نکرده. --- page 415 --- (۳۷۰) گذشتنی که نيا لوده بود زاب دراو ستور زيش زين وستور بارى بسار سلطان در عرض راه قلعه سرساوه را بحصار اندر گرفت سرانجام راجه آن فرار و ساکنان آن تسلیم گرديدند سه فیل و يك ملیون درهم ازين جنگ بدست سیاهیان غزنه درافتاد (۱). پس از آن به حصار برنه که راجة آن (هردت) نام داشت حمله بردند هردت که بقول عتبی از پادشاهان بزرگ هند بود از حشمت و بزرگی موکب سلطان مرعوب شد وراه تسلیم اختیار نمود وخود با ده هزار مرد دین فرخنده اسلام را پذیرفت . از آنجا به قلعه مهاین رفت این حصار در کنار جمنار اقع بود و فرمان فرمای آن کلچند نام داشت وی مردی متعصب و کینه جو و یکی از فحول هندوان بود وهیچ يك از سران و سپهبدان هندوستان رایا رای آن نبود که پنجه وی را برتابد. کلچند در پیشروی جنگل بز رگی صف آرائی نمود و بر پیلی نشست که بهتر از همه پیلان او بود و به درختان متراکم و انبوه آن بیشه مستظهر گردید لشکریان سلطان با آنها درآویختند و جنگی خونین بپاشد سپاه کلچند تاب مقاومت نیاورد خودرا به دریا افگندند و چندین تن از آن ورطه هلاك جان بسلامت نبردند کلچند که آن حالت دهشت انگیز را معاینه نمود اول زن خویش را بخنجر کشت و بعد آخود نیز انتحار کرد در این جنگ یکصد و هشتاد فیل و اموال فراوان بد ست سپاهیان فاتح در افتاد سلطان پس از آن رهسپار مترا گردید گردیزی این شهررا بنام ما توره یاد کرده است اومی گوید ماتوره شهریست بزرگ و بتکده هندوان و مولد کشن بن باسدیو (کرشنا) درآنجاست که هندوان آنرا پیغمبر پندار ند عتبی در وصف این شهر چنین گوید : این شهر معبد اهل هنود بود چون سلطان آنجا رسید شهری دید مملو از غرایب مبانی و عجایب مغانی که میگفتند از مبانی جن است و کیفیت آن جز به معاینه درادراک نیاید و عقول حکایت آن معقول ومقبول ندارد. (۱) عتبی ازین قلعه نام نمی بر دابن جوزی و عنصری بدان اشاره کرده اندرجوع شود به کتاب ناظم --- page 416 --- (۳۷۱) از سنگهای عظیم دیوار آنرا بر آورد و بر تلی بلند قوا عدا استوار کرده و بر حوالی و جوانب آن هزار قصر از سنگ بنیاد نهاده و آنرا بت خانه ها ساخته بمسامیر محکم کر د ه در واسطهٔ شهر يك خانه از همه عالی تر بنیاد نهاده که اقلام کناب و خامه های نقاشان از تحسین و تزئین آن نموش عاجز آید و بغایت زیبایی و جمال آن نرسد - سلطان محمود در نامه که از فتح این شهر به غزنه نگاشته از این شهر و زیبائی ها و جلال و شکوه آن ستایش ها نموده و نوشته است که اگر کسی خواهد که مثل آن ابنیه بنا کند و صد هزار بار هزار دینار بر آن صرف کند در مدت دویست سال بدست استادان ما هر کار آن انجام نشود سلطان مترارا به چنگ کشود در یکی از معابدان شهر پنج بت بود از زر سرخ که به ارتفاع پنج زراع در هوا معلق بودند در چشم های یکی از آنها دو یاقوت تعبیه کرده بودند که اگر هر يك از ين یاقوت ها را در بازار بسلطان عرض می کردند و پنجاه هزار دینار بر آن بها می گذاشتند سلطان آنرا ارزان می دانست و به شوق می خرید و بر بتی دیگر پارهٔ نیلم بود که چارصد و پنجاه مثقال گوهر وزن داشت و از هرپای هر بت زرین چارهزار و چارصد مثقال گو هر گرفتند وزن بت های طلائی نود و هشت هزار و سه صد مثقال شد صد بت نقرائی بود که وزن آن مدت زیادی بکار داشت این تفصیل را از کتاب عتبی که جرفادقانی ترجمه کرده اقتباس نمودیم گردیزی می نگارد سلطان يك پاره یاقوت کبود یافت بوزن چار صد و پنجاه مثقال ـ و هرگز هیچ کس چنین گوهر ندیده بود و بتانی که از زروسیم بودند بی حد و اندازه بود يك بت زرین را امیر محمود رحمت الله علیه فرمود تا بشکستند و بسنجیدند نود و هشت هزار و سه صد مثقال زر پخته بود ـ ابن اثیر گوید وزن تمام ین طلاها شش صد هزار و سه صد و نود مثقال --- page 417 --- (۳۷۲) بود - ابوالقاسم فرشته می نگارد این شهر تعلق به راجای دهلی داشت باوصف آن سلطان بدون مدافع آن را یافته تسخیر نمود این مورخ می انگارد در این شهر بت های سیمین بیشتر از صد بود چون آن ها را شکستندبار صد شتر گردید . سلطان فاتح هنگامی که از فتح مترا فارغ گشت و بتخانه ها را ویران نمود رهسپار قنوج شد راجای قنوج (راجیا پال) بود و از شهزاد گان پرا تیهارہ بشمار می آمد ـ (۱) این راجای مقدم ملوک هند بود و همه او را اطاعت می کردند و به بزرگی وی اعتراف داشتند (۲) اما فرشته آنرا از باج گذاران می پندارد سلطان بغرض اینکه با این راجای بزرگ بخت آزمائی كند يك قسمت از لشکریان خود را بعقب گذاشت و خود با سپاه اندك به قنوج حمله برد غرضش آن بود که راجای قنوج قلت سپاه او را درید ه در شهر خویش پایداری کند سلطان در هشتم شعبان به قنوج وارد شد اما راجیا پال قبل از آن از پیش برخاسته و از آب گنگ عبور کرده به (باری) فراری شده بود در قنوج هفت قلعه به مطالعه سلطان در آمد که آنرا بر کنار دریای گنگ آباد کرده بود در این قلعه ها ده هزار بتخانه بود مردم این قلعه ها بعضی فرار شده و برخی هنوز پایداری می کردندـ سلطان دريك روز مجموع این قلاع را متصرف شد مردم آنجا معتقد بودند که بتخانه های قنوج قبل از از دوصد بلکه بیش از سه صد هزار سال بنا یافته (۳)سلطان چون از گشودن شهرستان قنوج فراغت یافت اباز گردید و در راه قلعه منج را محاصره کرد (۱) دکتور ناظم (۲) ترجمه تاریخ عتبی (۳) عتبی ترجمه جر فادقانی - فرشته چار هزار سال می نگارد - دوکتور ناظم می نگارد که سلطان هزار نفر از باشندگان این شهر مقتول نمود عتبی از این داستان ذکری بمیان نمی آورد . --- page 418 --- (۳۷۳) چنانکه دکتور ناظم تحقیق نمود این قلعه چار ده میل به شمال مشرق (اناوه) واقع بود عتبی میگوید این قلعه قلعه براهمه نامیده میشد ساکنان قلعه دلیرانه مقاومت کردند و چون دیدند با نیروی محمودی مقابل شده نمی توانند خود را از کنگره‌های قلعه بپایان افکندند و بعضی هم با شمشیر دشنمان خویشتن را هلاك نمودند. سلطان ازان پس به قلعه آسی رفت (چندر پال بهور ) راجای آن بود واو از دلیران ومشهوران هند بود و را جای قنوج چند بار قصد او نموده وبعجز باز کشته بود چندر پال نیز نتوانست با سلطان از در ستیزه دراید فرار اختیار نمود سلطان قلاع پنجگانه او را بکشود و راه (شروه) پیش گرفت راجای شروه چندر رای نام داشت. وبعدازدشمنی‌های زیاد با تروجیپال خویشاوندی کرد و دختر خود را به پسروی بهیمن پال داده بود همین که سپاهیان سلطان رسیدند مشوره داماد خودراه فرار پیش گرفت و در یکی از کوه های بلند جنگل پوش متواری شدسلطان قلعه را تسخیر نموده خوداوراتاپانز ده فرسنگ تعقیب کرد آنها رخت و بنه خویش را بیفکندند سلطان باین نیز اکتفا نکرده سه روز دیگر به تعقیب آن آوارگان شتافت گردیزی می نگارد هنگامی که سلطان از قنوج کوی غزنه می آمد خزینه چندررای پیش او بیامد با مالی عظیم و در این چندررای را فیلی بود نامداد چنانکه بهمه هندوستان بدومثل زدندی وامیر یمین الدوله نام آن فیل شنیده بودو قصد کرده بود که آن فیل را بابد خرید بهر مالی که طمع دارد واگر پنجاه فیل خواهد بدله آن يك فيل بدهدو اتفاق لشکر این فیل اندر راه از پیش چندر رای بگریخت و بی پیلبان همی آمد تا سر پردۀ یمین الدوله وچون امیر محمود آنرا بدید ایزد تعالی را شکر کرد و آن فیل را خداداد نام کرد عتبی میگوید بعضی از فیلان ایشان را --- page 419 --- (۳۷۴) بدست آوردند و بعضی بطوع با شرایط سلطان می آمدند و پادشاه را خدای آورد رام کردند این امیر می انگار دراجه چندررای با معدودی چند نجات یافت و بقایای اردوی وی غارت گردید . سلطان از فتح قنوج مظفر و منصور به دارالملک سلطنت باز گردید غنایم سلطان علاوه بر پنجاه و پنجهزار غلام و سه صد و پنجاه فیل به سه ملیون در هم ببالغ می شد (۱) جنگ بر دریای رهت (راهب) و لشکر کشی بمقابل تریلو جیپال و نندا ( گنده) چون سلطان از فتح قنوج باز گشت نندا ( گنده) راجه کالنجر راجیا پال راجای قنوج را مطعون قرار داد و ویرا به علت اینکه از مقابل سلطان غزنه گریخته ملامت کرد پس با راجگان مجاور و مخصوصاً لا جن را جه گوال یار طرح دوستی ریخت و آنها را علیه راجیا پال بر انگیخت و راجیا پال را بقتل رساند و تریلوجیپال که پسر او راجیا پال بود جانشین وی گردید در عین حال تریلوجیپال شاه هند و شاهیه با ننده (گنده) راجه کالنجر معاهده کرد و ویرا بران آورد که در راه استرداد سلطنت اواز دست سلطان محمود با وی یاری کند چون سلطان غزنه از قتل راجیا پال و معاهده تریلو جیپال شنید به عزم سر کوبی آنها از غزنه سوی هند رهسپار شد و لشکری از سپاهیان دلیر و برگزیده خویش را در رکاب خود برداشت . تریلوجیپال چون از قصد سلطان شنید مرعوب گردید و بجانب جنوب رهسپار شد تا از هم نام خویش تریلو جیپال حکمران قنوج و باری یاوری بخواهد . سلطان او را تعقیب نمود و در کنار دریای راهب با وی تصادف کرد در ترجمه جرفادقانی نام این دریا راهب ذکر شده ولی از تحقیقات عالمانه ناظم بر می آید که این دریا همان(رهوت)است که آن نام قسمت علیای دریای رام گنگا میباشد (۱) ترجمه عتبی . گردیزی ـ دکتور ناظم بحواله بسطای جوزی --- page 420 --- ( ٣٧٥ ) تریلو جیپال پادشاه هندوشاهیه راه عبور سپاهیان سلطان را در کناره دریا مسدود کرد سلطان فاتح بخشم اندر شد و خیکها ترتیب داد و بفرمود تا بر خیکها باد فرود دمند و برخویشتن ببندند و از آب بگذرند هشت تن از سپاهیان جنگجو پیش دویدند و بفرمان سلطان محبوب خویش خود را بمخاطره افگندند و بهر وخیکها از ان دریای خروشان و مواج عبور نمودند چون تریلو جیپال آن هشت تن را درمیان امواج خروشان معاینه نمود پنج فیل با جمعی بزرگ از مردان کار پیش فرستاد. دشمنان هر چه تیر افگندند و آن هشت تن را درمیان آب به آتش تیر کوفتند آن ها نترسیدند و مردوار بر ساحل برآمدند سلطان چون حال را بدید سر بازان دیگر را نهیب داد تشویق نمود و بزبان خود گفت هر که امروز تواند از این دریا بشنا عبور کند و به آن هشت تن یاری نماید رنج امروز براحت همه عمر کفایت خواهد کرد فرخی میگوید سلطان خود وتیر افنگنان از آب گذشتند دلیران غزنه برخی با اسپ و بعضی باخيك از آب عبور کردند و با نیزه و شمشیر برسوار و پیاده دشمن تاختند آنها را شکست دادند تریلو جیپال بهزیمت رفت و دوصد و هفتاد پیل جنگی با دیگر غنایم بدست سپاهیان سلطان افتاد فرخی میگوید دو صندوق جواهر و دوتن از شهزاده خانم ها و زنان تریلو جیپال نیز درین جنگ بدست افتاد. تریلو جیپال درین جنگ زخمی گردید ویران شد که با سلطان صلح کند ولی سلطان نپذیرفت و بالاخره این پادشاه در ٤١٢ بدست کسان خود مقتول گردید و پسرش بهیم پال دلاور که بجای وی نشسته بود در ٤١٧ مرد و سلسله هندوشاهیه که مردم علم دوست و جوان مرد و نجیب بودند خاتمه یافت (۱) فرخی شاعر دربار غزنه درباره این جنگ چنین گوید : (١) تحقیقات دکتور ناظم --- page 421 --- (٣٠٦) از ان حصار سوی شاه روی کرد و برفت (۱) سپاه را همه بگذاشت با سپهسالار بيك شبان روز از پای قلعه سر پل برود را همت شد تازبان بيك هنجار به پیش راه وی اندر پدید شد رودی هلال زورق وخور لشکر و ستا ره سپار چه صعب رودی دریا نهاد وطو فان خيز چه منکر آبی پیل افگن و سوار اوبار چو کوه کوه دران موجهای تند روش چو پیل پیل نهنگان هول مردم خوار تر و چیال سپاه را به شب گذاشته بود به پیل از آب و از انو گرفته راه گذار سر ملوك عجم چون به نزد کوه رسید صف سیاه عدو دید با سکون و قرار زرید کان (۲) سرائی نژاد بر سر آب بدان کنار فرستاد کودکى سه چهار به نیزه هريك از ایشان ستوده غزنین به تیغ هريك از ایشان خجسته بلغار از این کرانه كمان بر گرفت و اندر شد میان آب روان باسلیح وزین افزار (۱) در دیوان فرخی که بطهران طبع شده بجای کلمه شاه (شار) نوشته شده وشار در این جامورد ندارد زیرا لقب امرای غرجستانست وملوك هند و شاهیه به شاه ملقب بودند . (۲) ريدك كودك وغلام --- page 422 --- (۳۷۷) بسر کشان سیه گفت هر که روز شمار ثواب خواهد جستن همی ز ایزد بار بجنگ کافر از این رود بگذرید بهم که هم بدست شما قهر شان کشد قهار همه سپاه بیکبار با سلیح وسپر فرو شدند بدان رود نادهنده گذار چو زین کرانه شه شرق دست برد به تیر بران کرانه نماند از مخالفان دیار شه سپه شکن جنگجو ز پیش ملك (۱) میان بیشه کشن اندرون خزید چومار بفرد و است او پشت آن سپاه قوی شکسته گشت و از ان دولت این شگفت و مدار درشت بود و چنان برم شد که روز دگر بصد شفیع همی خواست از ملك ز نهار ملك ز پنج بك آنجا نصیب یافته بود دویست پیل و دو صندوق لولوی شهوار پس از انکه تریلوجیپال شاه هند وشاهیه مجروح شد وبہزیمت رفت سلطان جانب باری لشکر کشید تریاوجیپال راجه باری بمجرد شنیدن خبر سلطان فرار نمود وسلطان با خشم فراوان شهر باری را خراب نمود : بسوخت شهر و سوی خیمه باز گشت از خشم چو نره شیری گم کرده زیر پنجه شکار سلطان پس از تخریب شهر باری بران شد که باننده مصاف دهد نندا با سیاهی گران مقابل سلطان آمد گردیزی چنین مینگارد : (۱) شاه سپه شکن تریلوجیپال است وملك سلطان محمود. --- page 423 --- (۳۷۸) و از باری لشکر سوی ولایت نندا کشید و از چند آب بزرگ گذاره شد و نندا خبر آمدن سپاه اسلام یافته بود مر حرب را مهیا گشته و لشکر بسیار به نزديك خويش جمع كرده و چنين گويند كه اندر لشكر اوسی و شش هزار سوار بود و صد و چهل و پنج هزار پیاده و ششصد فیل. فرخی نیروی نندا را چنین شرح میدهد : چهل امیر زهندوستان در آن سپه است بزیر رایت شان سی و شش هزار سوار علامت است دران لشکر اندرو بر او پیادگان گزیده صد و سی و سه هزار قویست قبلگه لشکرش به نهصد پیل چگو نه پیلان پیلان تا مدار خیار همه چو کوه بلندندره زجنگ و جدل بلند کوه بدندان ها کنند شیار خدایگان زمانه چو این سخن بشنید چه گفت گفت همی خواستم من این پیکار گردیزی مینگارد امیر محمود چون به نزديك او رسید لشکر را به تعبیه فرود آورده و میمنه و میسره و قلب و جناحین و مقدمه و ساقه بساخت و طلایه بفرستاد و فرود آمد بحزم و احتیاط - پس رسول فرستاد سوی نندا - او را پند داد و وعید نمود و پیغامها داد به اعذار و انذار که مسلمان شو ـ نندا جواب داد که مرا با تو جز حرب کاری نخواهد بود گردیزی میگوید چنین شنیدم از بعضی ثقات که امیر یمین الدوله رحمة الله آنروز بر بالای شتریه نظاره سپاه نندا و نگاه كرد يك جهان خیمه و خرپشته و سرای پرده دید و سوار و پیاده و فیل - یتیمه ایی گونه اندر دل او پدید آمد و استعانت خواست از خدا تا ویرا ظفر دهد چون شب در آمد حقتعالی رعبی و فزعی اندر دل نندا افگند و لشکر برداشت و بگریخت از نوشته گردیزی بر می آید که سلطان چون سپاه بی شمار نندا را معاینه کرد و چشمش براردو گاه مجلل و بزرگ و نیرومندی افتاد و از جانبی هم دید که نندا به نیروی خویش مغرور است --- page 424 --- (۳۷۹) و به پیغام های او پاسخ نمیدهد با ندیشه در افتاد و چنانکه خوی او بود که در مواقع خطر به ملك نیم شب پناه می آورد و خاشعانه از پیشگاه خدای بزرگ متعال یاری می جست در این شب نیز چنان کرد و نندا با وجود قوتی که داشت مرعوب شد و بدون جنگ ناگهان شبانه فرار نمود . از اشعار فرخی هوید است که در میان عساکر سلطان و افواج نندا در عصرهای روز جنگی هم واقع گردید و عبدالله طائی دسته از دشمنان را شکست داد این اثیر نیز وقوع جنگ را تائید می کند . میگویند چون خبر فرار نندا را بسلطان اوردند وی در اول باور نمیکرد که سپاهی با این همه نیرو وقوت وعدت چنین فرار نماید ولی چون معلوم کرد که قضیه چنان است که گفته اند آنرا معاونت الهی دانسته بشکر نعمت خدا پرداخت . فرخی در این داستان چکامه مستقل دارد که بیتی چند از ان التقاط می کنیم : چوباز گشت به پیروزی از در قنوج مظفر و ظفر و فتح بریمین و يسار هنوز رایتش از گردراه چون نسرین هنوز خنجرش از خون تازه چون گلنار هنوز ماه ز آوای کوس او مدهوش زعكس تيغش خيره ستاره سيار رهی به پیش خود اندر گرفت و گرم براند بزیر رایت منصور ، لشکری جرار اشیت هاش چو چنگ لهای شیر درشت فراز هاش چو پشت نهنگ ، هموار --- page 425 --- ( ۳۸۰ ) نماز شام زبهر طلایه پیش برفت محمد عربی با جماعت احرار هنوز میر خراسان براه بود که شود طلا یه وار بر آورده زان سپاه دمار شب اندرآمد ونندا سپاه را برداشت برفت و پیش چنین ته شدن نباشد عار سلطان اردوی نندارا متصرف شد و فراریان را تعقیب نمود نندا نجات یافت و پنجصد و هشتاد فیل وی بتصرف سلطان در آمد . گوالیار و کالنجر نندا چون از قبال سپاهیان سلطان منهزم گردیده ست از مخالفت برنداشت و چون با سلطان مخالفت مینمود سلطان در سال ٤١٣ اراده نموده که کالنجر را بکشاید و نندا را بجایش بنشاند قلعه گوالیار در عرض راه واقع بود راجه آن ارجن نام داشت و باجگذار نندا بود . گردیزی در این باره می نگارد او چون بقلعه گوا لیا رسید آن قلعه را اندر پیچید و حصار کرد ولشکر را فرمود تا همه حوالی آن بگرفتند و از آنچه قلعه یی منیع و محکم بود و بر سنگ خاره نهاده بود و از کمال مناعت حفار و تیر انداز را بر آن دست نبود و ممکن نگشت فتح آن حصار وامیر محمود رحمة الله چارشبانه روز اندران بماند پس سالار جهان کس فرستاد و صلح جست و سی پنج فیل بداد تا لشکر یمین الدوله از آنجا باز گشتند و سوی کالنجر رفتند که قلعه نندا بود و نندا اندران قلعه بود با همه حشم و حاشیت وخویشان و امیر محمود رحمة الله بفرمود تا همه گردا گرد قلعه لشکر او فرود آمدند و تد بیرها همی کرد از آنچه این قلعه برجای سخت بلند وسیع بود چنانکه حیلت را و مردی را بدو راه نبود . --- page 426 --- (۳۸۱) و نیز بنای حصار برسنگ خاره بود که حفر کردن و بریدن را وجه نبود و تدبیر دیگر دست نداد فرود نشست و چند روز بماند بر انجا چون نندا نگاه کرد و آن لشکر انبوه بدید که همه راه ها بگرفته بودند رسولان اندر میان کرد تا اندر معنی صلح سخن گفتند و بران بنهادند که نندا جزیه بدهد واندر عاجل هدیه برسم بفرستد وسه صد فیل خیاره بدهد و نندا بدین صلح شادمانه گشت در وقت سیصد فیل را بفرمود تا بی فیلبانان از قلعه بیرون راندند وامیر محمود رحمة الله تعالی بفرمود تا ترکان و لشکریان اندر افتادند و آن فیلان را بگرفتند و بر نشستند واهل حصار نظاره همی کردند سخت عجب داشتند از آن دلیری ایشان . نندا چون این همه جرئت را مشاهده کرد وجان بخشی و عفو سلطان بزرگ را دید در مدح سلطان شعری بزبان هندی انشاد کرد و آنرا فرستاد سلطان از خواندن شعروی شاد گشت و امر داد که آن شعر را به سخن سرایان فارسی و تازی و هندی عرضه داشتند همه به پسندیدند و بر علوطبع وقدرت قریحه نندا آفرین خواندند و این شعر چنان عالی بود که سلطان سخن پرور وبا فضیلت غزنونه بدان می نازید و فرمان بنام نندا صادر کرد و درصلت این شعر امارت پانزده قلعه را به وی ارزانی داشت و چندین خلعت وجواهر نیز بر آن ضمیمه نمود و نندانیز مال و جواهر فراوان بحضرت سلطان هدیه کرد . دكتور ناظم در ضمن تحقیقات نفیسی که در این مورد دارد داستان شگفتی از تاریخ ابن ظافر نقل می کند و آن این است که ابن ظافر میگوید یکی از مراسم صلح هنود این بود که حکمدار مغلوب سر یکی از انگشتان خود را می برید و به امیر فاتح میداد که آنرا بیاد گار ظفر نگهدارد و بدین مناسبت چندین سر انگشتان امرای مغلوب در خزانه سلطان بود نندا نیز این کار را اجرا نمود --- page 427 --- (۳۸۲) دكتور ناظم برای تائيد اين داستان داستانی را که نگارنده تاریخ سوريه وضبط ابن جوزی نگاشته اند اقتباس می نماید از این نگاشته ها بر می آید که باید امير مغلوب لباسی را که سلطان معین نموده بود می پوشید وشمشیر بر کمر می بست و آنکه اسراء کشت خود را به آئین میثاق می برید و به سلطان می فرستاد . سلطان چون از ین فتح فارغ شد با فراغ خاطر بغزنه باز گشت. سومنات در اثر محارباتی که یمین الدوله سلطان محمود غزنوی پی درپی بهندوستان نمود پیوسته مراکز سیاسی آن سرزمین از پا نشسته رفت سلسله هندو شاهیه کابل برافتادند هر دو تریالو جیپال از میان برداشته شدند. اندا باسلطان از در صلح پیش آمد و حتی در ستایش وی چکامه انشاد کرد شهر ها کشوده گشت و از رود های عظیم هندوستان كه هر يك سدی بر سر راه سپاهیان غزنه بود عبور دست داد در اکثر بلاد مفتوحه مدنیت جدید و آئین فرخنده اسلام وارد شد و در اردوهای سلطان بزرگ دلیر ان و جنگجویان هندو داخل گردیدند و عهده های بزرگ نظامی به آن ها سپرده شد ولی هنوز بعضی مرا کز دینی در هندوستان بودند که سلطان از ان نگران بود و اندیشه داشت که این مراکز با این تعصب شديد وحس انتقام که دارند مبادا نفوذ سلطنت او را در قلمرو هند مختل گردانند و آنچه را وی با ریختن خون ها و تحمل مصایب ورنجهای بی پایان بدست آورده ضایع گردانند. سومنات هم یکی از ین مراکز دینی بود که شهرت آن در نقاط دور پراکنده شده بود و در این آوان که سلطان برا کثر بلاد هندوستان استیلاء داشت تبلیغات شگفتی از این مرکز به شدت منتشر می گردید و این تبلیغات در میان هندوان تاثیری عظیم داشت . یکی از این تبلیغات --- page 428 --- (۳۸۳) این بود که چون بت سومنات برسایر بتهای هند خشم گرفته محمود توانسته است آنها را خراب کند و اگر بت سومنات بخواهد هیچ نیروی نمیتواند به بتان و بتنگران و بت پرستان آسیبی رساند سلطان چون این تبلیغات راشنید و داستان شگفتی ها و بدایع معبد سومنات را نیز قبلا شنیده بود بران شد که این راه دراز وهولناك را بپیماید و در سومنات را بکشاید و دین اسلام را در ان نقطه نیز پهن کند . سپاهیان خود را در شابهارسان دید و مردم ملکی را نیز تحريك نمود وحتی پنجاه هزار دینار بمردمی که در این سفر باسپاهیان وی خواهش همرا هی داشتند ببخشید. بروایتی در دهم شعبان سال ٤١٦ و بروایتی دیگر در ۲۲ شعبان سال مذکور رهسپار سومنات گردید. سی هزارسوار و جمع کثیری از رضا کاران در این سفر اردوی او را تشکیل میدادند در ١٥ رمضان به ملتان رسید چون باید از راه بیابان (تهر) عازم سومنات می شد و این بیابان سراسر غیر معمور وخشك و بایر بود و چیزی که سلطان را بیشتر متوجه میگردانید مسئله آب بود بدین جهت هفده روز در ملتان بماند وتفحصات لازمه راجع براه از مردم نمود و در صدد تهیه آب گردید و ترتیبی بس بزرگ و خارقه آسا در این کار اتخاذ کرد چنانکه برای هر فرد سپاهی دو شتر آب تهیه نمود وعلاوه بران بیست هزار شتر دیگر را نیز برای احتیاط از آب بارنمود و برای هر پیاده يك شتر داد و با این که خطرات بیابان راشنید و داستان های هولناکی از این راه دراز و خطیر بوی رسید در روز دوم عید رمضان از ملتان حرکت نموده در بیابان خشك تهر به سفر آغاز کرد. بیابانی که بقول فرخی دیو در ان گم می شد از غم مستمندان سوخته دل در از تر بود و از شب دردمندان خسته جگر کشیده تر. چشمه های آن مانند چشم های شوخان بی آب ومزارع آن مانند قول سفله گان بی بریود . --- page 429 --- (٣٨٤) هوای آن دژم و باد آن چون دود دوزخ و زمین آن سیاه و خاك آن خاكستر می نمود. جنگلهای خار مانع عبور پیاده و سوار می گردید حتی مرغ نمی توانست در میان آن پرواز کند و سپاهیان مجبور میشدند خزیده ازان بگذرند. گاهی چنان روز مه آلود و تاريك پدید می آمد که مردم هنگام نماز پیشین انگشتان خود را دیده نمی توانستند خط سير سلطان درست معلوم نمیشود کسی که در این مورد تحقیقات بسیار عالمانه دارد دکتر محمد ناظم است وی بر این عقیده است که ( سلطان اول به لو دروه ) رسیده که امروز ده میل بغرب شمال شهر جیسلمیر) واقع است و در وقت سلطان پایتخت (جادوتهای باتی ) بود و شهری وسیعی بود که دوازده دروازه داشت و از انجا به کوه (چيكلودر ماتا) رفته كه ۱۷ میل بشمال (پالن پور) امروز هوا واقع است و از انجا (به نهر واله) رفته پایتخت باستانی گجرات که اکنون بجای آن در شمال (شهر بارودا) شهر (پاتان) ساخته شده و در احمد آباد بمبئی واقع است سلطان در اول ماه ذی قعده باین شهر رسید و از رنج بی پایان بیابان نجات یافت این شهر مقر فرمان فرمائی راجه بهیم دیوا بود که دو صد پیل و ده هزار سوار و نود هزار پیاده در فرمان او بود اما چون خبر آمدن سلطان را شنید شهر بگذاشت و بقلعه(كندهه) پناه برد - واز این شهر به (مندهیر) رفت که وقتی محل مهم و قابل ملاحظه بود و تالابی بزرگ داشته و هنوز آثار آن برجاست ساکنان مندهیر پراه بر سلطان گرفتند و خواستند سلطان را از سومنات بجنگ مانع شوند ولی سلطان آنها را مغلوب نمود پس از ( مندهیر) سلطان به قلعه (ديولواره) رسید نام این قلعه امروز ( دلوا ده) می باشد و میان جزیرۀ(دیو) از مستملكات دولت پرتقال و شهر جونه گر واقع شده و در ٦٥ كیلو متری معبد سومنات است . --- page 430 --- (٣٨٥) این قلعه حصاری استوار داشت ولی مردمانش با این پندار که خود سومنات از مهاجمین دفاع می کند سلطان را مانع نشدند بعد از تسخیر این شهر و بردن رنجهای فراوان در این راه دور و دراز و تحمل تشنگیها و خستگیها در روز پنجشنبه چاردهم ذی قعده از دور دیوارهای معبد سومنات نمایان گردید و غریو شیهه اسبان مهاجمین ساکنان حصار را بیدار کرد. حصار استوار و برج و باروی مستحکم آن در ساحل نگاه سلطان را بخود معطوف نمود عساکر خود را امر داد که پیرامون قلعه را باز گیرند . موجهای دریا تا بلندی های دیوار میرسید دربانان و مجاوران بر کنگرهای حصار ایستاده بر مسلمانان لبخند می زدند و بران بودند که سومنات مسلمانان را در این دیار آورده تا به کیفر کردارشان برسند و بپای خود رهگرای سرای نیستی شوند. جنگ در همان روز پنجشنبه در گرفت دلیران هندو با کمال رشادت و تهور مدافعه میکردند سپاهیان غزنه نیز که این راه دور و دراز را برای همین روز پیموده بودند دست از جان شسته قلعه نشینان را بباران تیر فرا گرفتند در این روز حصار گشوده نگشت فردا روز جمعه آتش جنگ به کمال شدت در گرفت سلطان چنانکه عادت داشت هم فرمان جنگ میداد و هم خود تیر می افگند هندوان دسته دسته بپای سومنات می افتادند و از آن مرجع امید خویش یاری میخواستند و هردوار می جنگیدند و از حصار مدافعه می نمودند چون هنگام نماز جمعه فرارسید تیرهای غزنویان مدافعین قلعه را مرعوب نمود و بحصار اندر ساخت مسلمانان مقارن این حال از دیوار بالاشدند و نعره تکبیر بر آوردند اما هندوان که بپای سومنات افتاده بودند یک باره حمله کردند و مسلمانان را تا عصر به عقب نشینی مجبور کردند و مواقع از دست رفته را باز ستدند روز شنبه باز جنگ در پیوست سپاهیان سلطان حمله های پی در پی نمودند (بهیم دیو) رای (انهاواره) به مدد حصاریان شتافت ولی سلطان خود پیشاپیش سپاه دشمن --- page 431 --- (٣٨٦) افتاد و سپاهیان خود را دلداری داد و تشجیع نمود سرانجام حصار مفتوح شد و چندین تن از حصاریان کشته گردید و جمعیتی هم برای نجات خود را با کشتی بدریا افگندند سلطان داخل معبد سومنات گردید . شیخ فریدالدین داستان صوفیانه در این باره دارد و می گوید سلطان از شیخ ابوالحسن خرقانی یادگاری خواسته بود شیخ پیراهن عودی از ان خود بدو داد پس سلطان برفت بغزا در ان وقت که بسومنات شد بیم آن رفت که شکست خواهد شد ناگاه از اسب فرود آمد و بگوشه شد و روی بخاك بسود و آن خرقه را شفیع گردانید و خداوندی را فتح نصیب کرد چون قلعه کشاده شد سلطان امر داد تا بت مورت سومنات آتش افروختند و آن را پارچه پارچه کردند و سربت را به غزنه آورد و در میدان پیش بت جگر سوم نهاد وقسمتی از آن را در نردبان مسجد عروس الفلك گذاشت. بت سومنات مورخان اسلام در این باره اقوال مختلف دارند و چون این داستان را یکی از شگرفهای روزگار و شهکاریهای سلطان یمین الدوله و امین الملة محمود غزنوی میدانند حکایت های نغز و شیرین و دل انگیز نیز در آن باره دارند تفصیلات زیر را از مأخذی که در دسترس ما بود مستقیما و از مأخذی که در دسترس ما نیست بوسیله کتاب عالمانه دکتور محمد ناظم و مقاله شیوای آقای فلسفی دانشمند معاصر ایرانی در اینجا می نگاریم : ماهیت بت سومنات افسانه بیرونی : ابوریحان بیرونی در کتاب ماللهند خویش می نگارد که هندوها بر انند که رب النوع ماهتاب گناه کرد و در کیفر آن مأمو ر شد تا لنگه مهادیوا را بسازد و آنرا بپرستد (لنگه) آله تناسل مهادیو است که در سومنات وجنوب غرب سند و کچ نیز تعداد زیادى از ان تعمیر کرده --- page 432 --- (۳۸۷) ومی پرستیدند، رب النوع ماهتاب چنان کرد وسنگ سو منات را لنگه ساخت معنی (سومه) مهتاب ومعنی (نات) آقاست یعنی (آقای مهتاب) تفصیل افسانه هندی را ابوریحان چنین می نگارد ( وگفته اند که منازل ماه دختران پرجاپت ) می باشند که ماه با ایشان مزاوجت کردوپس از اندك زمان در میان این دختران به (روهنی) بیشتر مایل شد دیگر خواهران پیش پدر از اوشکوه بردند پرجاپت ماه را پند داد که بر جمله دختران بيك ديده نظر کند ولی ماه پند او نشنید پس او را نفرین کرد تارویش پیس شد واز کرده پشیمان واز گناه خویش استغفار کرد پرجاپت او را گفت از گفته خود باز نمی توانم گشت ولی رسوائی ترا در نیمی از ماه پوشیده خواهم داشت ماه گفت پس نشان این گناه چگونه از من محو تواند شد؟ گفت بران گونه که صورت لنگه مهادیو را بسازی و آنرا ستایش کنی - ماه چنین کرد ولنگه مهادیو همان سومنات است در خصوص طرز ساختن بت سو منات نیز بیرونی به نقل از (براهمن) می گوید (باید سنگی بی عیب بهر اندازه که خواهند بر گیرند و آنرا به سه قسمت کنند ثلث زیرین را بشکل مکعب مستطیل در آورند و ثلث میان را هشت پهلو سازند و ثلث اول را گردو صاف کنند چنانکه مانند راس لنگا شود هنگام نصب نیز باید ثلث مکعب مستطیل را در خاك کنند و ثلث هشت پهلوی میان را پوششی سازند که هندوان (پند) نامند این پوشش باید از بیرون چهار پهلو با شد چنانکه بر ثلث مکعب مستطیل زیرین که در خاكست منطبق گردد و ثلث مدور را از ان پوشش بیرون گذارند)سپس بیرونی عقاید هندوان را در بارۀ آن بت شرح میدهد ومی نویسد که هر گاه ثلث مدور بت را كوچك يا باريك سازند موجب فساد خواهد گشت و میان مردم شر پدیدار خواهد شد و هر گاه آنرا کافی در خاك فرو نبرند یا از سطح زمین کم برون گذارند مردم آن سرزمین دچار امراض گو ناگو ن --- page 433 --- (۳۸۸) خواهد شد هم چنین اگر هنگام ساختن بت میخی بران زنند موجب اتلاف رئیس قوم وکسان او خواهد شد وهر گاه در موقع حمل بت ضربتی بدان خورد و ازان ضربت دربت اثری ماند سازندهٔ آن هلاک خواهد گشت (۱) ابن اثیر درباره سومنات تفصیل بیشتر دارد که ما در این جا ترجمه می نمائیم: این بت بزرگترین اصنام هند است هندوان در شبهای گرفتن ماه در پیرامون سومنات گرد می آیند تعداد این مردم بصد هزار نفر بالغ میشود هندوان را پندار بر این است که چون روان ها از اجساد مفارقت می کند نزد سومنات می آیند و وی در هر کدخواهد آن روح را بقالبن تناسخ تشتت میدهد مد و جزر عبادتی است که در پای پای او بقدر توان خویش ایفا می کنند هندوان گرون بندهای نفیس را بروی می بندند و به مجاوران آن اموال گران بها میدهند موقوفات سومنات بیشتر ازده هزار قریه می باشد جواهر این بت خانه از احصا خارج است از دریای گنگ که مورد تعظیم واحترام هندوان است و دوصد فرسخ از سومنات فاصله دارد آب می آرند و هر روز سومنات را به آن آب غسل میدهند هر روز هزار برهمن به پرستش سومنات می پردازند سه صد مرد بآرایش سرو ریش زایران سومنات موظفند سه صد مرد و پنجصد زن در دروازه سومنات بر قص وطرب مشغولند و هريك معاش معين دارند (۲) از جمله اخلاص کیشان چندین راجه هنود بود که یا شخصاً برای پرستش حاضر می شدند یا نمایندگان خودرا می فرستادند (۳) همیشه گلهای تازه از کشمیر میآوردند و آنرا بگردن بت حمایل می کردند .(٤) (۱) مقاله آقای فلسفی . (۲) ابن اثیر جلد نهم صفحه ١٤٢ (۳) دکتور محمد ناظم بحواله ابن ظافر وسبط ابن جوزی . (٤) دكتور ناظم بحواله البيرونی و ابن ظافر --- page 434 --- (۳۸۹) هنگامی که سلطان محمود قصد سومنات کرد بگفته جمعی از مورخین هند قریب چهار هزار سال از بنای معبد سومنات می گذشت این خلکان مینویسد در گوش بت سومنات سی حلقه بود چون سلطان محمود از ان حلقه ها پرسید گفتند هر حلقه نشان هزار سال پرستش بت است ازین رو چنین بر می آید که هنگام رفتن سلطان محمود بسومنات سی هزار سال بران بت گذشته بود و این اغراق است . (۱) بنیاد معبد از سنگ پاره های بزرگ و سقف آن بر ٥٦ ستون چوب ساج قرار داشت که این ستون هارا از افریقا آورده بودند در تاریخ الفی نوشته شده است که هر يك از ستون ها بانواع جواهر نفیس مرصع بود و منسوب براجه از راجگان هند در مجمع الانساب شبا نگاره ئی مسطور است که اصل بتخانه از مس بود و دروازه و ستون های آن همه از زر (۲) شكل سقف هرمی بود و سیزده طبقه بالای هم داشت و بر سر طبقه فوقانی چار ده حلقه مدور از طلاء بود که در آفتاب می درخشید و از فاصله دور بنظر می آمد صحن معبد را تخته های ساج گرفته و درزهای آنرا با سرب پر کرده بودند. صنم این معبد گویا تمثال آلت تناسل (مهادیوا) بود و ده و نیم فت ارتفاع داشت که از ان جمله سه فت در تهداپ پنهان بود پوش بت از حله نفیسی بود و تمثال های حیوانات بر ان زردوزی شده بود و تاجی مرصع از گوهر گرانبها از سقف بر سر آن آویخته بودند. صنمان كوچك از زروسیم در زیر پای سو منات و اطراف سقف آویخته بودند و چنان می نمودند که آن بتان خدام سومنات اند صنم خانه با چراغهای مر صع تنویر و با پرده های زربفت تزئین شده بود در پیش روی این صنم خانه (۱) مقاله نصر الله فلسفی . (۲) مقاله فلسفی --- page 435 --- (۳۹۰) زنگی را بزنجیر طلائی که دوسد من وزن داشت آویخته بودند و در مواقع مخصوصه می نواختند . اکثر مورخان اسلامی معتقد بودند که بت سومنات همان منات بت قبایل اوس و خزرج است که بالات بت بنی ثقیف وعزی بت قریش و دیگر بتان يك جا بودند چون حضرت پیغمبر ماصلی الله علیه و سلم آن بتان را شکست کافران منات رادرر بودند و از راه دریا به شبه جزیرهٔ گجرات که از دیر باز مسکن کفار بود آوردند ویران بتخانه بزرگ بپا کردند و آن سنگ را بجواهر رنگارنگ بیاداشتند و در جهان خبر افکندند که او خود از دریا بر آمده و نام آن را سومنات نهادند که نام اصلی در ان مضمر باشد و چون منات بصورت آدمی بود این مورخان به خیال افتادند که سومنات نیز باید بشکل آدمی باشد فرخی شاعر دربار سلطان محمود که خود نیز در سفر با سلطان همراه بود به عقیده فوق الذکر بوده است چنانکه گوید : منات ولات و عزی در مکه سه بت بودند زدست بردبت آرای آن زمان آزر همه جهان همی آن هر سه را پرستیدند جز آنکسی که بد و بود از خدای نظر دوزان پیمبر بشکست و هر دورا آن روز فگنده بود ستان پیش کعبه بای بسر (۱) منات را زمیان کافران بدزدیدند به کشوری دگرانداختند زان کشور بجا یگاهی کز روز گار آدم باز بران زمین نه نشست و نرفت جز کافر زبهر آن بت بتخانه بنا کردند بصد هزار تماثیل و صدهزار صور (۱) ستان به سه پشت افتاده --- page 436 --- (۳۹۱) عوفی در جوامع الحکایات می‌نویسد: در آن وقت که سلطان محمود سبکتگین بغزو سومنات رفت و آن دیار کفر را بسم مر اکب باد پیما خراب گردانید و آن بتخانه های قدیم را منهدم کرد گویند در سومنات بتخانۀ دید معلق در میان هوا ایستاده بی‌هیچ عمادی سلطان چون آنرا بدید متعجب شد و گفت این از عجایب ایام و نوادر اشیا ست و این قوم بدین سبب گمراه شده اند علما وحکمای لشکر را طلب کرد و سر این معنی از یشان بازخواست، گفتند پادشاه در دولت باقی باد این سهل است حکمای هند طلسمی کرده اند و چار دیوار بتخانه را از سنگ مقناطیس بنا کرده اند وسقف آن را هم از این سنگ بر آورده اند و این بت آهنین است و چون از اطراف تجاذب طبیعت مقناطیس مر این بت آهنین را برابر است درمیان هوا معلق ایستاده و اگر پادشاه میخواهد تا صدق این معنی معلوم گردد بفرماید تا یک دیوار از این بتخانه فرو آرند وسنگ های آن دور کنند چندانکه دیوار آن بتخانه فرود آوردند فرود افتاد وتزویر ایشان باطل شد. فرشته می‌نگارد و به تحقیق پیوسته که در وقتی که سلطان می‌خواست که سومنات را بشکند جمعی از براهمه بعرض مقربان بارگاه رسانیدند که اگر پادشاه بت را نشکند و بگذارد ما چندین زر بخزانه عامره واصل می‌سازیم ارکان دولت این معنی را بسمع سلطان رسانیدند سلطان فرمود آنچه میگویند راست است ومقرون بصواب اما اگر این کار را بکنم مرا محمود بت‌فروش خواهند گفت(و اگر بشکنم محمود بت‌شکن خوشتر آنکه در دنیا و آخرت مرا محمود بت‌شکن) خوانند نه بت فروش و نتیجه حسن عقیدت در ساعت معلوم شد زیرا وقتی که سومنات را شکستند درون شکم آن که مجوف ساخته بودند آن مقدار جواهر نفیسه ولآلی شهوار بیرون آمد که مساوی بسود مانچه بر همنان میدادند --- page 437 --- (۳۹۲) سلطان چون بت را شکست امر داد شکسته‌های آنرا به شتر بار کرده بغزنه بیاورند تا يك پارچه آنرا به کعبه مکرمه فرستد و نذرخانه خدا نماید و يك پارچه را در مسجد عروس الفلك در غزنه بگذارد که مردم هنگام دخول بمسجد بایر ان بگذراند وقسمتی را هم به بغداد نزد خلیفه روان کند فرخی درباره آوردن بت شکسته از سومنات بغزنه گوید : خدای حکم چنان کرده بود کان بت را زجای بر کند آنشهردار دین پرور بدان نیت که مراو را بمکه باز برد بکند و اينك با همهمی برد همبر گردیزی می‌نگارد آن سنگ عذات را از بیخ بر کند وپاره پاره کردند و بعضی از ان بر اشتر نهادند و بغزنین آوردند تا این غایت بر در مسجد غزنی افگنده است . فرشته می‌نگارد تا دو قطعه سنگ ازوی جدا کرده بغزنین بردند و در آستانه مسجد جامع و كوشك سلطنت افگندند چنانکه الی یومنا هذا که ششصد سال و کسری از آن گذشته آن سنگها در غزنه افتاده است . امروز در غز نه نشانی از سنگها نیست و باحتمال قوی در زیر خاکها مدفون میباشد و اگر روزی در غزنه حفريات و کاوش‌های علمی بعمل آيد در کاخ فیروزه و مسجد عروس الفلك این سنگها پیدا خواهد شد . در اینکه سلطان محمود سنگها را به کعبه مکرمه فرستاد در جامع اطیقی که تاریخ بلداهین است و در سفر نامه ناصر خسرو در هر دو کتاب ذکری از تحایف غزنه رفته که در عهد غزنویان به کعبه مکرمه فرستاده شده مثل زنجیر و پرده ولی از سنگ ذکر نمی‌نمایند. سلطان محمود بدين فتح مورد تحسین و آفرین تمام ملل اسلامی گردید شعرای در بار قصیده‌ها ساختند فرخی دو قصیده در این فتح دارد قصیده که در حرف دال دارد این است : --- page 438 --- (۳۹۳) يمين دولت شاه زمانه با دل شاد بفال نيك كشون سوی خانه روی نهاد بتان شكسته و بتخانه ها فگنده ز پای حصارهای قوی بر گشوده لا د از لاد هزار بتكده كنده قوی تر از هرمان دویست شهر تهی كرده خوشتر از نوشاد گذاره كرده بیابان های بی فرجام سپه گذاشته از آب های بی فریاد گذشته با یله زانجا كه مایه گیرد ابر رسیده با سپه آنجا كه ره نیابد باد زملك و مملكت مندهير یافته بهر ز گنج بتكده سومنات یافته زاد كنون دو چشم نهاده است روز و شب سو براه بفتح نامه خبر و خلیفه بغداد خلیفه گوید كامسال همچو هر سالی گشاده باشد چندین حصار و آباد شاد خبر ندارد كامسال پادشاه جهان بنای كفر فگنده است و كنده از بنیاد بقاش باد كه از تیغ او و بازوی اوست بقای كفر خراب و بنای دین آباد زبهر قوت دین با ولایت دین هزار باریش رنجكش تر از فرهاد برا بر یكی از معجزات موسی بود در آب دریا لشكر كشیدن شه داد شه عجم را چون معجزه كرامت هاست پدید گشت كه آن از چه روی و از چه نهاد من از كرامت او يك حديث یاد كنم چنانكه بر دل تو دیرها بماند یاد بسومات شد امسال و سومات بكند در این مراد به پیمود منزلی هشتاد در انزمان كه زدریای بیكران بگذشت بشب میان بیابان بی كرانه فتاد نه منزلی بود آنجا نه منزلی معروف نه رهبری بود آنجا نه رهبری استاد بماند خیره و اندیشه كرد و با خود گفت كزین ره اید فردا بر ین سپه بیداد چنان نمود ملك را كه ره ز دست چپ است برفت سوی چپ و گشت هر چه باد آباد در این تفكر مقدار يك دو میل بره نرفته باز پشیمان شد و فرو ایستاد ز دست راست یكی روشنی پدید آمد چنانكه هر كس از ان روشنی نشانی داد همه بیابان زان روشنائی آ گه شد چو جان آذر خر داد زآذر خرداد برفت بردم آن روشنی و از پی آن بجستجوی سواران جلد بفرستاد بجهد و حیله در ان روشنی همی پرسید سوار جلد بر اسپ جوأن تازی زاد --- page 439 --- (٣٩٤) ملك همی شد و آن روشنائی اندر پیش که روز نوشد و درهای روشنی بکشاد سرای پرده و جای سپه پدید آمد دل سپاه شد از رنج تشنگی آزاد کرامتی بود بیش از این و سلطانی چنین کرامت باشد بهفته ئی هفتاد همه کرامت از ایزد همی رسید به وی بدا فرمان که کم از بیست ساله بود و بزاد قصیده دیگر که فرخی در حرف راء دارد و شهمکسا ر قصاید اوست و بقول فخر الدین مبارکشاه در صله این قصیده سلطان فرخی را يك پیل و ارزربخشیده چون سراپای این قصیده راجع به سومنات است و حاوی بر وقایع تاریخی میباشد تمام آنرا نقل میکنیم : فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی ست دگر فسانه کهن و کارنامه بد روغ بکا ر نایدرو در دروغ رنج مبر حدیث کهنه کندر کجار سید و چه کرد زبس شنیدن گردیده خلق را باور اگر حدیث خوش و دلپذیر خواهی کرد حدیث شاه جهان پیش گیروزین مگذر یمین دولت محمود شهریار جهان خدایگان نکو منظر نکو مخبر شهی که روز و شب او را جز این تمنا نیست که چون ز ند بت و بتخانه بر سر بتگر گهی ز جیحون لشکر کشد سوی سیحون گهی سپه برد از باختر سوی خاور ز کارنامه او گر دوروی برخوانی بخنده با دکنی کارهای اسکندر شنیده ام که حدیثی که آن دو باره شود چو صبر گردد تلخ ارچه خوش بود چو شکر بلی سکندر سر تاسر جهان بر گشت سفر گزید و بیابان دوید و کوه و کمر و ليك او ز سفر آب زندگانی جست ملك رضای خدای و رضای پیغمبر بوقت آنکه سکندر همی عمارت کرد تپد نبوت را قفل بر نهاده بدر و گر تو گوئی در شأنش آیتی است رو است نیم من این را منکر که باشد این منکر بوقت شاه جهان گر پیمبر ی بودی دویست آیت بود ی بشان شاه اندر اگر سکندر با شاه هم سفر بودی ز اسپ تازی زود آمدی فرود بخر --- page 440 --- (٣٩٥) درازتر سفر او بدان زهی بوده است که ره زره نگه ستی و کردر از کردر (١) ملك سپاه براهی برد که دیو در او شعبده کردد و گمراه وعاجز ومضطر کمان که برد که هر کز کسی زراه دراز بسوهشات برد لشکر و چنین لشکر نه لشکری که مر اورا کسی بداندحد نه لشکری که مراو را کسی بداند مر رهی که دیو در او گم شدی بوقت زوال چومرد کم بین از غمک ببشه وقت سحر درازتر ز غم مستمند سوخته دل کشیده ترز شب در دمند خسته جگر چوچشم شوخ همه چشمه های آن بی آب چوقول سفله همه کشتهای آن بی بر هوای آن دژم و باد آن چودود جحیم زمین آن سیه وخاك آن چو خاكستر همه درخت و میان درخت خار کشن نه خار بلیکه سنان خلند . وخنجر نه مرد را مر آن کاندر آن نهادی پی نه مرغ رادل آن کاندران کشادی پر همی زجوشن بر کندغیبه (٢)جوشن همی زمغفر بگسست رفرف (٣) مغفر سوار با سر اندرشدی بزور د ر او برون شدی همه تن چون هزارپای بسر گهی گیاهی پیش آمدی چونوك خدنگ گهی زمینی پیش آمدی چولـوك تپر بکو نه شب روزی برآمد از سر کوه که هیج گونه براو کار کرنگشت بصر نماز پیشین انگشت خویش را بردست همی ندیدم وین از عجایب است وعبر عجبتر اینکه ملک راهه ی چنین گفتند که اندر این ره ماری دوسر بودبی مر ترابزرک سپاهیست وین در ازرهیست همه سراسر پرخارمار گرزه وجر بشب چوخفته بود مرد سر برآرد ما ر همی کشدنفس خفته تابرآیدخو ر چوخور برآیدو گرمی بمردخفته رسد سبك نگردد از آن خواب تا که محشر خدایگان جهان زان سخن نیندیثید سپه براند تو کــل به ایــزد داور بدین در شتی وزشتی رهی که کردم یاد گذاشت شـاه بتوفیق خــالق ا كبر (١) کردر بروزن لشگر پشته ر ا كويند . (٢) غیبه پاره های آهن که در جوش بکاربرند . (٣) رفرف دامن خرگاه و کرانه های زره. --- page 441 --- (۳۹٦) بیاد کا برابر بکسر بخواند و استرداد جمازه ها را در بادیه دمادم کرد همه سپه را زان بادیه برون آورد بدان ره اندر چندین حصار و شهر بزرگ بسخت (لارده) کز روی برج و بارو او حصار او قوی و باره حصار قوی مبارزانی همه حت ولشکری هم پشت نبرد کرده و اندر نبرد یافته دست چو چکلودار که صندوقهای گوهر یافت چونهلواره که اندر دیار هند بهیم بزرگ شهری و در شهر کاخهای بزرگ چو مندھیر که در مندهیر حوضی بود زدستبرد حکیمان بدوبدید اشان فراخ پهنا حوضی بصد هزار عمل بیکی حصار قوی بر کران شهر و دراو منات ولات وعزی در مکه سه بت بودند دوزان پیمبر بشکست و هر دو را اند وز منات را زمیان کافران بدر دیدند بجایگاهی کز روزگار آدم باز زبهر آن بت بتخانه ای بنا کردند بکار بردند از هر سوئی تقرب را به بتکده در بترا خزینه ای کردند برابر سر بت کاسه ای فروهشتند ززر پخته یکی خود ساختند او را بتوشه کرد سفر برمسافران چوخضر به آب کردهمه ریگ آن بیابان تر شگفته چون گل سیرآب همچو نیلوفر خرابکرده کذاصل هر يك از بن و بر چو کوه کوه فرو ریخت آهن و مرمر حصاریان همه پرسان شیر شرزه نر درانگ و پیشه بفرو شتاب کاری گر دلیر گشته و اندر دلیری استه گر بکوه پایه او شهریار شیرشکر به نهلواره همی کرد بر شهان مفخر رسیده کنگرۂ کاخها بدو پیکر چنانکه خیره شدی اندر و دو چشم فگر زبالهای فراوان بدو رسیده اثر هزار بتکده خیره کرد حوض اندر زبت پرستان گرد آمده یکی محشر زدستبرد بت آرای آن زمان آذر فگنده بودچنان پیش کعبه بای سپر بکشوری دگر انداختند از آن کشور بر آن زمین ننشست و نرفت جز کافر بصد هزار تما ثیل وصد هزار سور چوتخته سنگ بر آنخانه تخته تخته زر در آن خزانه بصندوقهای پیل گهر نگار کار بیاقوت و بافته به درز چو کوه آتش و گوهر بر او بجای شرر --- page 442 --- (۳۹۷) پس آنکه او را کردند سو منات لقب خبر فکندند اندر جهان که از دریا مدبر همه خلق است و کرد کار جهان بعلم او بود اندر جهان صلاح و فساد گروه دیگر گفتندنی که این بت را کسی نیاورد او را بدین مقام همی بدین بگوید روز و بدین بگوید شب چو این زد ریـا سرزد و بخشک آمد به شیر خویش مراور ابشت گاو و کنون فریضه هر روز آن سنگ را بشستندی ز بهر شستن آن بت ز گنگ هر روزی خدای حکم چنان کرده بود کان بت را بدان نیست که مر آنرا بمکه باز برد چوبیت بکند ز بتخانه مال بت برداشت بر همنان را چندانکه دید سر ببرید زخون کشته کزان بتکده بدریا راند زبت پرستان چندان بکشت و چندان بست خدای داند کانجا چه مایه مردم بود میان بتکده ایستاده و سلیح بجنگ خمی ز گرد ش در بابره فراز آمد زهی مظفر و فیروز بخت دولت یار تو بر کناره دریای سبز خیمه زده توسومنات همی سوختی به بهمن ماه لقب که دید که نام اندر او بود مضمر بتی بر آمد زین گونه و بر این پیکر ضیاء دهنده شمس است و نور بخش قمر بحکم این بود اندر جهان قضا و قدر بر آسمان برین بود جایگاه و مقر که او ز آسمان بمدائن خود آمده است ایدر بدین بگوید بحر و بدین بگوید بر سجود کرد تد این را همه نبات و شجر بدین تقرب خوانند کا ورا مادر با آب گنگ و بشیر و بزعفران و شکر دو جام آب رسیدی فزون زده ساغر زجای بر کند این شهریار دین پرور بکندایشک و با ما همی برد هم بر بدست خویش به بتخانه در فگند آذر بریده به سر آن کزهدی بتابد سر چو سرخ لاله شد آبی چو سبز سیمنبر که کشته بود و گرفته زخایشان به کشمر همه در آرزوی جنگ و جنگ را از در چوروز جنگ بامیان مصاف رستم زر گسسته شد زره امید مردمان یکسر که گوی برده ای از خسروان بعقل وهنر شهان شراب زده بر کنار های شمر شهان دیگر عود و مشك وعنبر --- page 443 --- (۳۹۸) بوقت آنکه همی سیرخواب شوند تو در شتاب سفر بوده‌ ای و رنج سحر شنیده‌ام که همیشه چنان بود دریا که بر دو منزل آوش گوش گردد کر همی نماید هیبت همی نماید شور همی بر آید موجش بر ا بر محور سه بار با تو بدریای بیکرانه شدم نه موج دیدم و هیبت نه شور و نه شر نخست روز که دریا تو را بدید بدید که پیش فصل تو چون ناقص است و چون ابتر همال نماند شد او بخواهد جفت بقدر با تو نیارد ز دار بخواهد بر چو کرد خویش نگه کرد مار ماهی دید بگیرد تو مه تابان و زهره از هر ز تو خلایق را خرمی و شادی بود وز اوهمه خطر جان و بیم غرق و ضرر چو قدرت تو نگه کرد قدر خویش بدید چو آب کینه شد آب اندر و ز شرم حجر از آب دریا گفتی همی بگوش آمد که شهریارا دریا توئی و من قرقر قصیده عسجدی که تنها در طبقات ناصری منهاج السراج آنرا از عنصری میدانند و دیگر همه تذکره نگاران ازان عسجدی میدانند این است : تاشاه خسروان سفر سومنات کرد کردار خویش را علم معجزات کرد آثار روشن ملکان گذشته را نزديك بخردان همه چون مشکلات کرد بزدود نام کفر جهان را ز لوح دی شکر و دعای خویشتن از واجبات کرد شطرنج ملك باخت ملك با هزار شاه هر شاه را به لعب دگر شاه مات کرد محمود شهریار ملك انكه ملك را بنیاد بر محامد و بر مکرمات کرد شاها تو از سکندر بیشی بدان جهت کو هر سفر که کرد به دیگر جهات کرد عین رضای ایزد جوئی تو در سفر ليك او سفر بجستن آب حیات کرد تو کارها به نیزه و تیر و کمان کنی او کارها به حیله و كلك و دوات کرد بر دادن صلات کتابی بگردشاه چونانکه بو حنیفه کتاب صلوة کرد پس از شکستن بت سلطان امر داد که آنچه جواهر وطلا در معبد است بخزانه تحویل گردد معبد ویران شود و بجای آن مسجد آباد شود --- page 444 --- (۳۹۹) و باز ماندگان ساکنان حصار بدین اسلام مشرف شوند و چنین شد و معلوم است این مسجد تاروزگار ما نیز آبادان بوده و درین روزگار که دولت هندوستان آزاد شد دوباره آن مسجد را بشکل معبد باستانی درآورده اند . سلطان بعد از دو هفته توقف عزم باز گشت نموده ولی در همان حال آگاه شد که گروهی از رایان هند بسرداری راجه (پرم دوا) یا (پرم دیو) باسپاهی فراوان بسوی او می آیند و می خواهند سر راه را بر او بگیرند . سلطان چون سفر دور و درازی نموده و خستگیهای فراوان برداشته و فتح نمایان کرده بود ومدتی نیز از غزنه دور شده بود دیگر نخواست جنگ نماید از راه غربی تر از میان کچ وسند گذشته بطرف شمال رفت تا آنکه بشاخۀ بحیرۀ واقع بین کاتهیا وارو کچ تصادف نموده موجهای خروشان دریا و ژوفای آب چشم سپاهیان او را خیره کرد اما خود مردوار دل بدریا زد و اسپ خود را در آب افگند سپاهیان وی نیز از سلطان محبوب خود پیروی کردند و همه سلامت از آب برآمدند بهیم پال که در قلعه (کنث کوت) پناه برده بود چون شنید سلطان نزدیک رسیده فرار اختیار کرد سلطان امر داد که قلعه را تاراج نمایند پس از ان براه سند روان شد دو تن از هندوان که عهده راه بلدی داشتند سلطان را به بیراهه بردند و به بیابانی سرگردان کردند که سرتاسر خشك و باير بود و آب دران پیدا نمیشد سلطان چون دانست آن دو تن را سیاست کرد ویقول عوفی درجامع الحكايات از روی دیدن مرغابی و تعقیب آن به آب رسید در آخر این بیابان یکی از همراهان سلطان اژدهائی را کشت که طول آن ۳۰ الی ۳۵ ذرع و لدكی آن چار ذرع بود پوست آنرا کنده آورده بر در قلعه غزنه آویختند . سلطان از انجا به منصوره آمد خفیف حکمران قرمطی منصوره از سر راه وی فرار کرد و بیکی از جنگلها پناه برد سلطان سپاهیان خود را فرستاد آنها اردوی حنیف را محاصره کرده اکثر از همراهانش را --- page 445 --- (٤٠٠) کشتند سلطان راه خود را برامتداد دریای سند دوام داده بطرف ملتان رفت چون راه شوره زار بود و اقوام جات نیز از موقع استفاده کرده ساقه لشکریان سلطان را مورد تاخت و تاز قرار دادند قشون سلطان تلفات زیاد دید سرانجام سلطان فاتح در ١٠ صفر ٤١٧ مطابق ٢ اپریل ١٠٢٦ بغزنه رسید و يك سال و شش ماه این سفر انجام یافت سلطان فتح سومنات را بخلیفه بغداد نگاشت خلیفة القادر بالله مسرت فراوان نموده به سلطان محمود لقب كهف الدوله والاسلام و به مسعود لقب شهاب الدوله . جمال المله و به محمد لقب جلال الدوله و جمال الملت و به یوسف لقب عضدالدوله و مویدالملت فرستاد غنایمی که سلطان از این سفر آورد بیست ملیون دینار زر سرخ تخمین میشود. فتح نور و قیرات این فتح در سرزمین های داخل مملکت صورت گرفت و آن چنان است که نور و قیرات دو دره بوده بشمال لغمان در نزدیکی نورستان مردم آن شیر می پرستیدند و به آئین اسلام سر فرود نیاورده بودند سلطان محمود در اوایل سال ٤١١ بك دسته کار گران و سنگتراشان را با خود برداشت که برای عساکر وی راه بسازند حکمدار قیرات چون کثرت سپاهیان سلطان را دید تسلیم شد و سلطان نیز با وی از در مرحمت پیش آمده حکمرانی آنجا را دوباره بوی ارزانی داشت اما حکم دار دره نور سرباز زد سلطان علی بن ارسلان القرین را با يك دسته سپاهیان خود فرستاد ، که بجنگ آنرا گشودند و قلعتی در آنجا بنا کرد و علی بن قدر چوق را بحکومت آنجا بر گماشت و مسلمانان را مقرر کرد که دین اسلام را بانها بیا موزد و خود بغزنه باز گشت (١) (١) دره نور بعقیده نگارنده همین محلی است در سر راه کنر که اکنون نیز بنام سابق خود خوانده میشود اما نام قیروات تازمان بابر بنام (قراتو ) یاد میشد واز آنجا از راه کوتل باد یش به لغمان میروید. --- page 446 --- (٤٠١) مناسبات سلطان محمود با آل زیار و آل بویه هنگامی که فرزندان سامان خدای بلخی در بخارا از پا افتاده و پرچم عظمت و استقلال خراسان (افغانستان) را سلطان محمود زابلی از غزنه بلند کرد وصیت جلال از خوارزم تا کرانه های گنگ رسید حالت عراق سخت دچار بحران بود. در ری و اصفهان «آل زیار» و در قسمت های جنوبی تر در فارس آل بویه سلطنت داشتند و این دو خاندان با داشتن دو حوضه كوچك مشغول حکمرانی و جنگ و جدال در میان خود بودند. سلطان محمود که هندوستان را از انطرف گشوده و مأمونیان را در خوارزم از پا در آورده و بر خاندان تر کستان چیره شده بود در صدد آن بود که دولت خود را در ری و اصفهان و گیلان و طبرستان توسعه دهد و دیگر بقول فرخی اگر حری بجانیا رد و حرمت نگه ندارد حتی سراپرده به بغداد کشد. خاصه که در ری قرمطیان نفوذ یافته بودند و آنها در نگاه سلطان سخت منفور بودند و فتح ری یکی از آرزو های دولت غزنه بود حتی شعرانیز به سلطان پیش نهاد میکردند که هر چه زود تر بدان امر اقدام نماید سخن سرای افغانستان فرخی می گفت : ری را بها نه نیست بباید گرفت ری وقت است اگر بجنگ سوی ری کشد عنان این جاهمی یگان و دو گان قرمطی کشد زیشان پری هزار میا بد بيك زمان غزویست این بزرگتر از غزو سومنات روزی مگر بسر برد آن غز و ناگهان بستاند آن دیار و به بخشد به بنده بخشید نیست عادت و خوی خدایگان (۱) ری در غرب و جوار طهران واقع بود . --- page 447 --- (٤٠٢) و چون ری گشوده شد فرخی قصيدة فتح انشاد کرد و سلطان را تهنیت گفت و گفت: تو از آن سرزمین مردمی را بدست آوردی که همه لاف میزدند و می گفتند جهان مال ماست و همه مر دم را فرمان بر و محکوم خود می پنداشتند و بیهوده مقر و ر بودند . ملك ری از قر مطیان بستدی میل تو اکنون بصفا و هماست آنچه برى كردی هرگز که کرد با به تمنا که توانست خواست لا ف زنا نی را کردی بد ست كایشان گفته جهان زآن ماست شیر ندارد د ل و با زو ی ما کوشش ما بردل و بازو گواست ازین دندان بکند هر که هست آنچه به ان اندرها را ر ضاست این همه گفتند و لیکن كنون گفته و نا گفته ایشان هباست حا جب تو چون بدر ری رسید هیچ کس از جای نیارست خاست دار قر و بر دی با ری دویست گفتی کاین در خور خوی شماست زیاری ها این سلسله در گرگان وطبر ستان حکومت داشتند و موسس این سلسله ری را از ما كان بن کا کی انتزاع کرده بود در رجب ٣٦٧ مطابق فروری ۹۷۸ بیستون یکی از شاهان این سلسله چهره در نقاب خاك نهفت و بجای وی برادرش قابوس پسر و شمگیر پسر زیار ملقب به شمس المعا لی بر تخت نشست در جما دی الاولی سال ۳۷۱ مویدالدوله پسر ركن الدوله که از شاهان آل بویه بود باوی در آویخت و در استر اباد او را شکست داد قابوس بدربار نوح پسر منصور سامانی التجا برد وی کوشش ها نمود که سلطنت او را استوار گرداند کوشش های وی بنا کامی منجر شد قابوس چون از دربار بخا را مأیوس گردید به سبکتگین ملتجی شد سبکتگین بروی ر حمت آورد و وعده داد که در این راه سعی نماید اما پیش از اینکه بتواند کاری کند سبکتگین رخت از جهان بست . --- page 448 --- (٤٠٣) سلطان محمود تصمیم داشت که عهد پدر را انجام دهد بشرطی که قابوس بعد از اینکه به تخت سلطنت نشست در ظرف چند ماه مصرف سپاه اورا تادیه کند. قابوس مهلت دراز تر میخواست چون در این هنگام سلطان محمود باید زود تر بغزنه می‌رفت و نزاع تاج و تخت را با برادرش فیصله می کرد لهذا از طول مدت استنکاف ورزید قابوس آزرده خاطر شد و تازنده بود از سلطان متاثر بود. اندکی بعد فخر الدوله مرد و نظام امور بهم خورد قابوس فرصت را مغتنم شمرد و جرجان را در شعبان ۳۸۸ بتصرف درآورد و آهسته آهسته به طبرستان و جبال نیز دستی بهم رساند - روزگار باوی موافقت نکرد از استبداد و ستمگاری که داشت سپاهیاش بر او شوریدند و او را خلع و بعد از سالی مقتول نمودند و پسرش منوچهر را بر تخت نشانیدند. از دربار خلافت امارت ویر اتهنیت گفتند و فلک المعالی لقب بر نهادند منوچهر که از حشمت سلطان محمود و جلال وی اندیشناک بود و می دانست بدون پشتیبانی دربار غزنه امارت او را بقائی نیست جمعی از معارف و ثقات خویش را ببارگاه سلطنت فرستاد و اطاعت و اخلاص خود را بحضور سلطان اظهار نمود. سلطان نیز پیشنهاد او را پذیرفت و ابو حسن بن مهران را نزد او فرستاد ومثال داد که در ولایت خود خطبه و سکه را بنام همایون او مطرز گردانند و خلعتی نیز به وی فرستاد منوچهر اطاعت نمود و در جرجان و طبرستان و قومس و دامغان شعار دولت سلطان را ظاهر گردانید و رؤس منابر روجوه دنانیر را بنام وی بیاراست. و وعده داد که سالیانه پنجاه هزار دینار مالیات امارت خود را بخزانه غزنی تادیه کند(۱) بعد از آن قلمرو او جزو شاهنشاهی غزنه گردید و خود او از نائب الحکومه های صادق ووفادار سلطان محسوب شد. (۱) ترجمه عرفا دقاقی صفحه ٣٧٤ --- page 449 --- (٤٠٤) سلطان چون بغز و تار وین میرفت از وی لشکر خواست وی دو هزار سوار چنگی در رکاب سلطان بدان غزوه فرستاد . سلطان از اخلاص وی خوشنود بود و گاهی نیز از کارهای او تمجید میکرد فلك المعالی موقع را مساعد یافت و خواست با خانه واده سلطنت قرابت بیشتر حاصل نماید لهذا مولیتا ابوسعید چوا یکی رئیس جرجان را که یگانه روزگار بود و از فضلا و معاریف عصر محسوب می شد بحضور سلطان فرستاد و او را وسیله گردانید که سلطان یکی از دختران خود را بوی بدهد رئیس جرجان بغزنه آمد و مراسم آداب را بجای آورد و چندان هنرمندی و مهارت بخرج داد که در حضرت سلطان کفائت فلك المعالى مورد قبول واقع گردید وی این خبر را به فلك المعالى برد و ازین افتخار مژده داد . فلك المعالی باره بسکر قاضی جرجان را که شیخ علم و راوی حدیث و علامه روزگار و تجربت یافته ایام بود با وی همراه گردانید تا مراسم نکاح بجا آورده شود سلطان غزنه به اصطلاح عقبی شیطان غیرت را به زنجیر شریعت به بست و دختر خود را که جگر گوشه وی و زهره آسمان سلطنت بود بنام فلك المعالى عقد بست و چندان نفایس دثار در این انجمن از طرف فلك المعالى تقدیم شده بود که چشم بیننده خیره می شد آنگاه شاهزاده خانم زابل را بجرجان فرستادند و با وی چندین گنجینه نور و گوهر همراه نمودند چون فلك المعالی بتائید سلطان پشتیبانی شد امارت خود را انتظام بخشید و از شورشیانی که پدر او را خلع و قتل نموده بودند انتقام کشید ابوالقاسم جعدی که مایه این همه شرارت بود و در خون پدر او دست داشت به نیشاپور آمد تا از بارگاه سلطان استمداد کند و امارت فلك المعالى را متزلزل گرداند اما سلطان نسبت به اخلاص و خدمت فلك المعالی و پاس مصاهرت نامبرده را بشهر گردن و زنجیر بپاس نزد منوچهر فرستاد. چندی قبل دارابسر دیگر شمس المعالی برادر منوچهر فلك المعالی بر پدر --- page 450 --- ( ٤٠٥ ) یاغی شده و بحضرت سلطان پناه آورده بود سلطان میخواست ویرا مدد نماید ولی فلك المعالى چنانچه گذشت راه مراوده باسلطان باز کرد وشرف دامادی سلطان را یافت سلطان از اراده خود باز گشت و او را معزز و مکرم در غزنه نگهداشت اما او شبی راه فرار پیش گرفت و بفرشستان رفت و بتاریناه برد.سلطان ویرا باز طلبید شار او را بغزنه فرستاد سلطان وی را بحبس درافگند وی باز فرار نمودو دوباره گرفتارش کردند چندی نگذشت که سلطان بروی بخشود و در زمره ند مای خاص داخل گردید و در مجالس انس و شکار واوقات خلوت در حضور سلطان می بود هنگامی که بو الفوارس از برادر کنار گرفته و در حضور سلطان آمده بود شبی دارا وابوالفوارس در حضور سلطان باهم معارضه کردند دارا او را سخنان درشت گفت وحرمت بارگاه سلطنت را رعایت نکرد موردخشم سلطان قرار یافت و باز محبوس گردید (١) فلك المعالی تا آخر به سلطان محمود شهنشاه بزرگ غزنی و فادار و در زمره باج گذاران وی بود.چون در سال ٤٢٠ سلطان برای مراقبت وقایع ری عازم جرجان گردید منوچهر با کمال احترام سلطان را پذیرائی کرد و چهل هزار دینار برسم هدیه پیشکش نمود اما وقتی که سلطان از ری باز گشت اوراه هارا مسدودنمود وپل ها را و یران کرد وخود حصاری شد و آنهمه نعمت وبزرگ منشی های را که سلطان د رباره وی کرده بود فراموش نمود.سلطان چون این وضع را مشاهده کرد سخت بر آشفت و خواست قبل ازوصول بغزنه به تنبیه وی پرداز د فلك المعالی ترسیدو از ان حرکت کودکانه که در قبال سلطان وولی نعمت خود کرده بود معذرت خواست و پنجصد هزار دینار به تلافی آن پرداخت. فرخی شاعر ملی در این مورد سخت بخشم آمده وقصیده غضب آلودی انشاد کرده ومنوچهر فلك المعالی را ملامت نموده (١) این تفصیلات از تاریخ عتبی اقتباس گردید . --- page 451 --- (٤٠٦) وحتی دشنام داده و آن کینه که پیوسته در باره حکمرانان ری و بلاد مجاور آن و فتح جرجان و نواحی آن و تنبیه آن مردم در اشعار او محسوس میشود و سلطان را به گرفتن آن دیار و کشتن و دار زدن تحریص می کنند در این قصیده باز آشکار معاینه می شود ومراعات واعادی سلطان را نیز در این شعر نمی کند چنانکه گوید : عجب آید زعضو چهر خرف گشته مرا کو ولایت زشه شرق همی داشت نگاه خویشتن عرضه همی کرد که این خانه تست از دگر سو گذر خانه همی کرد تباه این همی کرد وهمی خواست ز خسروز نهار تو مساز آنچه همی سازی وزنهار مخواه ای شگفت از پس آن کز ملك شرق به وی نامه فتح رسیده است فزون از پنجاه که فلان شهر گرفتم به فلان شهر شدم بر گرفتم زفلان خانه فلان بالش و گاه بیشه و قلعه چنین گشت وره شهر چنان جنگ زاین گونه همی کرد سپاه بدخواه چون فرو خواند ز نامه صفت کشتن او وز سپه راندن وره بردن او بود آگاه بر تپه کردن ره غره چه بایست شدن تیر و تیشه چه بایست زدن چندین گاه او ندانست چوسلطان سوی او روی نهد نزدہ اندیشد واز منزل بی آب و گیاه --- page 452 --- (٤٠٧) هر کجا خواهد راند چه بدشت و چه بکوه هر کجا خواهد سازد گذر و منزلگاه لاجرم شاه جهان یار خدای ملیان آنکه پاداش شهان را دهد و باد افراه بروه بیشه سپه راند سوی خانه او دست او کرد بيك ره ز ولایت کوتاه غرض شاه دران بود که آگاه شود ز توانائی و قدرت که بد و داده اله شاه برگشت سوی خانه و آن خوك هنوز بیشه و آب و کل تیره گرفتست پناه خوك چون دید به بیشه در تازه بی شیر گرش جان باید از انو نکند هیچ نگاه آفرین باد بدان شیر که شیران جهان پیش اوخوار تر و زارتراند از روباه (۱) سلطان منوچهر فلك المعالی را بخشود و راه غزنه پیش گرفت چندی بعد منوچهر چهره برخاك نهفت و پسرش انوشیروان بجای وی نشست وسلطان محمود ولایت او را منظور فرمود ( ۲) شاهنشاه افغانستان و آل بویه ـ فتح ری و همدان و اصفهان فخرالدوله حکمدار آل بویه در سال ۳۸۷ داعی اجل را لبيك كفت وپسرش مجدالدوله که نه سال عمر داشت بجای وی نشست چون این پسر كودك بود (سیده) مادرش امور پاد شاهی را اداره می کرد ویکی دو بار (۱) دیوان فرخی طبع طهران صـ ٣٤٠ (٢) الكامل ابن اثیر ج ٩) صفحه ١٩٥ --- page 453 --- (٤٠٨) نیز مجدالدوله با مادر نزاع نمود ولی مغلوب شد و تاهنگامی که حکومت در دست (سیده) بود سلطان محمود مملکت وی را مورد تعرض قرار ندادو نخواست در مقابل يك زن از قدرت و نیروی خود کار بگیرد میگویند وقتی سلطان به سیده نگاشت که فرزندش مجدالدوله را به غزنه بفرستد و خود مملکتش را جزو قلمرو شاهنشاهی بزرگ غزنه نماید.سیده رسول سلطان را اعزاز نمود و در جواب نوشت سلطان محمود شخص غازی وصاحب دولت است و اکثر ایران و زمین هند او را مسلم است تا شوهرم فخرالدوله حیات داشت دوازده سال از قدرت سلطان میترسیدم اکنون که شوهر وفات یافت دیگر اندیشه ندارم زیرا سلطان محمود پادشاهی بزرگ و صاحب ناموس است لشکر بر سر پیره زنی نخواهد کشید اگر لشکر کشد و جنگ کند مقرر است که من نیز جنگ خواهم کرد .اگر ظفر مرا باشد تا دامن قیامت مرا شکو هست و اگر ظفر او را باشد مردم گویند پیر زنی را شکست داد و فتحنامه ها بممالك چگونه نویسند.سلطان را جواب وی پسند افتاد وهمت وبزرگی و رحم دلی بران داشت که تاسیده زنده بود قصد حکومت او ننمود . مادر مجدالدوله در سال ٤١٩ وفات یافت و حکومت بر پسرش قرار یافت مجدالدوله جوانی عیاش و ضعیف الاراده و شاعر منش بود در این وقت سپاهیان وی از موقع استفاده کردند و بنای شورش گذاشتند مخصوصاً سپاهیان دیلمی که در این کار پیش قدم بودند حتی خزانه مجدالدوله را تاراج نمودند مجدالدوله ببار گاه محمود نامه نوشت و از حضرت سلطان استمداد نمود این اثير و ابو الفدا می نگارند که سپاهیان دیلم از مجدالدوله به سلطان شکایت کردند . بهر حال سلطان علی حاجب را باهشت هزار سوار فرستاد و خود نیز برای اینکه مبادا مجدالدوله از سلجوقیان استمداد کند جانب جرجان حرکت کرد علی در ماه ربیع الثانی ٤٢٠ وارد ری گردید مجد الدوله با یکصد سوار باستقبال --- page 454 --- (٤٠٩) علی از دروازه شهر بیرون شد علی حاجب چون دانست وی قابل اعتماد نیست او را در بند افگند و سپاهیان خود را حکم داد تا شهر را اشغال کردند ومژده این فتح را در جرجان به سلطان رساند. سلطان نیز از جرجان حرکت کرد و در نهم جمادی الاولی ٤٢٠ به ری وارد شد مردم شهر از شاهنشاه بزرگ استقبال نمودند و از جور قرمطیان بنالیدند در این فتح غنایم فراوان بدست سلطان افتاد که به اندازه يك ملیون دینار نقد و نیم ملیون دینار جواهر وشش هزار لباس بود ظروف طلا و نقره بشمار نمی آمد . از نوشته گردیزی بر می آید که سلطان نمی خواست در فتح ری از قوت و جنگ کار بگیرد و خون ریزی بعمل آید. گردیزی این قضیه را چنین می نگارد : چون سلطان محمود دل از حدیث ترکمانان فارغ کرد قصدی نمود روی سوی گرگان نهاد و براه درۀ دینار داری به گرگان شد و از آنجا سوی ری کشید و چنین گفت مرا معتمدی که سلطان ایغوتکین الحاجب را با دو هزار سوار از نیشابور سوی ری فرستاد و هیچ مثال نداد چون ایغوتکین بدو منزل رسید بدو نامه نوشت که قرار کن تا غازی حاجب بدو برسد با دو هزار سوار و غازی را هم مثال نداد چون ایشان دو تن به پنج منزلی رسیدند نامه کرد به ایشان که قرار کنید تا علی حاجب بشما رسد و علی حاجب را مثالها بداد و چهار هزار سوار با او بفرستاد و چون علی حاجب آنجا رسید لشکر تعبیه کرد میمنه به ایغوتکین داد میسره بغازی حاجب و خود اندر قلب و هم بر آن تعبیه همی شدند تا در ری و چون خبر بامیر ری مجدالدوله ابوطالب رستم بن فخرالدوله رسید پنداشت که امیر محمود به تن خویش آمده است پس ابوطالب با صد سوار از حشم و خویشان و نزدیکان خویش بیرون آمد و با پیادۀ چند از رکاب دار و سپر کش و زوبین دار و آنچه بدان ماند و چون --- page 455 --- (٤١٠) علی حاجب او را بدید کس فرستاد گفت فرود باید آمد تا پیغامی که دارم بگزارم در وقت مجدالدوله رسید تا خریشتها و خیمه بزدند و فرود آمدند و علی حاجب فرمود تا درهای شهر بگرفتند و هیچ کس را رها نکردند و نگذاشتند که از در شهر کس بیرون آمدی و یا در شهر شدی تا خبر مجد الدوله پوشیده بماند وعلی حاجب او را اندر آن خریشته موقوف کرد و سلاحی که باوی آورده بودند همه بستد و حاجب علی وابوطالب چـدر روز انـدرآن خیمه موقوف بود و حاجب علی سوی امیر یمین الدوله نامه نوشت و از صورت حال خبر داد و جواب باز آمد پس ابوطـالـب را باشت مرد دیگر برسر اشتر نشاند و به نزديك امير محمود فرستاد وامیر محمود فرمود تا او را سوی غزنین بردند و تا آخر عهد آنجا بماند وامیر یمین الدوله بری آمد و شهر بگرفت بی هیچ رنج و تکلف و خزینه های بویان که از سالهای بسیار نهاده بودندهمه برداشت مالی یافت که آنرا عدد ومنتها پدید نبودی و چنین خبر آوردند امیر محمود رحمة الله علیه را که اندر شهر ری و نواحی آن مردمان باطنی مذهب و قرامطه بسیار اند بفرمود تا کسانی را که بدان مذهب متهم بودند حاضر کردند سنگریز کردند وبسیار کس را از آن مذهب بکشت و بعضی را به بست وسوی خراسان فرستاد و چند گاه بری قرار کرد تا همه شغل های آن پادشاهی را نظام دادو کار داران نصب کرد وولایت ری واصفهان به امیر مسعود داد فتح ری درجمادی الاولی سال ٤٢٠ بود . ابن اثیر در الکامل می نگارد سلطان محمود مجدالدوله را احضار کرد پرسید که شاهنامه و تاریخ طبری خوانده ئی گفت بلی گفت حال کسی که این کتابها را خوانده باشدچون تو نمی باشد. گفت شطرنج باخته ئی گفت بلی گفت در بساط شطر نج دوشاه در يك خانه دیده ئی گفت نی. گفت پس ترا چه بران داشت که اختیار خود را به کسی دادی که از تو بزر گتر است(۱)در منزل مجدالدوله پنجاه (۱) صفحه ١٥٥ جلد ٩ --- page 456 --- (٤١١) زن یافتند که مجدالدوله از آن ها سی فرزند داشت چون سلطان از وی پرسید گفت این رسم اسلاف ماست (١) سلطان کتب قرمطیان را بسوخت و بقیه کتب را بغز نه فرستاد و فتح ری را به خلیفه نوشت هنگامیکه سلطان درری بود بیعت بلاد مجاور یی هم میر سید بقول ابن اثیر قزوین و ساوه نیز در این وقت گشوده گشت . ابراهیم پسر مر زبان دیلمی معروف بسالار که حکمران ابهر و زنجان بود تمرد اختیار کرد سلطان سپاه گران بسرداری مر زبان پسر حسن که رقیب سالار بود و به سلطان پناه آورده بود فرستاد وی پاسرداران دیلم همد ست شده قزو ین را استیلا کرد . هنگامی که سلطان باز گشت سالار خروج نمود و مرزبان را بشکست و قزوین را متصرف شد اما مسعود چنانکه در فصل سلطنت او به تفصیل بنگاریم در حیات پدر خود سالار را منهزم کرد رو لایت های مربوطه اش را مسخر نموده و آنرا جزء سلطنت شاهنشاه بزرگ افغانستان گردانید. مسعود از آن پس بری آمد و علاءالدوله پسر کا کو را شکست داده همدان را بکشود و متصل آن اصفهان را در اوائل چار صد و بیست و يك متصرف شد علاء الدوله بخلیفه بغداد توسل نموده و از وی بالحاح خواست تا به مسعود سفارش کند که دوباره او را بصو کالت اصفهان منصوب گرداند . هنوز این مکا تبا ت جاری بو د که شهنشاه بز ر گ یمین الدوله وامین المله سلطان محمود غزنوی رخت بدان سرای کشید و مسعود مجبور شد برای اشغال تخت و تاج پدر بغزنه رود لهذا سفارش خلیفه را بجا وعلاءالدوله را به حکومت اصفهان مقرر نمود روی تعهد کرد که هر سال بیست هزار د ینار به آئین خراج بخزینه غزنی بپر دازد مسعود ری را به حسن سلیمانی سپرده خود عازم نیشاپور گردید (٢) (١) ابن اثیر ج ٩ صفحه ١٥٤ (٢) کتاب دکتور ناظم ترجمه آقای امینی. --- page 457 --- (٤١٢) فرخی یکی از این صحنه های جنگ را که محمود در عهد پدرش نموده چنین تصویر میکند : ملوك را همه بی مال کرد و دل بشکست بر انچه کرد سر خسروان بسر خوا هان (١) گزاف در ری چندان هزار مرد دلیر که شوخ وار بجنگ شه آمدند چنان دلا ورانی پر حیله از سپاه عراق مبار زانی بگزیده از که گیلان زپای تا سر در آهنی زده چو تیغ گرفته تیغ بد ست و دو دست شسته ز جان ز کوه آهن و کوه سپر گرفته پناه وز این دو کوه قوی چون ستاره خشت روان (٢) ملك در آمدو بالشکری کم از دو هزار همه چو آئینه خالی ز خود و از خفتان چو روی کرد بدان کوه و آن سپاه بدید ندیده کوه و سپه را ز هیچ گونه کران ز پای تاسر آن کوه مرد کاری دید بکار زار مليك عهد بسته و پیمان خدا یگان جهان روی را بلشکر کرد بشرم گفت به لشکر که ای جوا نمر دان پدر مرا و شما را بدین زمین بگذاشت جدا فگند مرا با شما ز خان و زمان (١) ممکن است این قطعه سر چاهان باشد که سالار در ان پناه برده بود و محمود آنرا فتح کرد . (٢) خشت سلاحی بود . --- page 458 --- (٤١٣) بنام ايك از این جا روان شدن بهتر که باز گشتن نزد پدر بدینگر سان اگر چه ز این جا تاجای مار هیست دراز ز راست وز چپ ما دشمنان وما بمیان بجمله گفتند ای شهر یاوروز افزون خدایگان بلند اختر بلند مکان که در سپه که چو تو میر پیش جنگ بود اگر ز پیل بگرسد بر او بود توان خدا یگان جهان چون جوا بها بشنید بخواست نیزه و توفیق خواست از یزدان میان آن سپه اندر فتاد چون که فتد میان گور و میان گوزن شیر ژیان بيك زمان سپه بیکرانه را بشکست شکستنگانرا بنگر فت و جمله داد امان و منو چهری در این معنی گوید : هر كنز بكجا روی نهد این شه عادل با حاشیه خویش و غلا مان سرائی الا که بکام دل او کرد همه کار این گنبد پیروزه و گردون رحائی (۱) چون قصد بری کرد و به قزوین و بساوه شد بوی بهار از همه بوئی وبها ئی (۲) چون قصد کیما کرد به گرگان و به آمل بگذاشت کییامملکت خویش و کیائی (۱) رحا آسیاپ (۲) یعنی از آل بویه وبهاء الدوله بوی بهار رفت وافسرده شدند --- page 459 --- (٤١٤) سالار سپاهان چو ملك شد به سپاهان پر شد بهوا همچو یکی مرغ هوائی فتح مکران سلطنت مکران تحت فرمان بردار خاندان بویه و واقع بود برناحیه ساحلی بین خلیج عمان وسند ومشتمل بود برقسمتی از کرمان و بلوچستان چون قدرت آل بویه روبسقوط گذاشت و چراغ ملوك الطوایفی در پرتو سلطنت محمود بزرگ خاموش شدن گرفت معدان حکمران مکران به سلطنت غزنی اظهار تابعیت کرد چون در سال ٤١٦ محمود به سومنات رفت معدان وفات نمود از وی دو پسر برجای ماند عیسی و ابوالعسکر هردو برادر بر سر پادشاهی باهم نزاع کردند ابوالعسکر شکست خورده به سیستان و از انجا به غزنی پناه برد شاهنشاه بزرگ ویرا طرف مهربانی قرار داد عیسی اندیشناک شد و به سلطان اطاعت نمود و جماعتی از سران و ناموران مکران را به غزنه فرستاد تا علت نزاع او را با برادرش توضیح دهند و بیعت اورا به سلطان تقدیم نمایند سلطان محمود بروی ببخشود و حکومت مکران را براو مقرر داشت و توصیه نمود که با برادر از در محبت پیش آید. اما عیسی برپیمانی که بسته بود استوار نماند و احسان سلطان بزرگ را فراموش نموده و در سال ٤٢٠ که دید کار ترکمانان سلجوقی سر و صورتی بهم رسانده سر از فرمان سلطان باز زد سلطان عزم نمود ابوالعسکر را بر تخت مکران بنشاند و سزای عیسی را در کنارش بنهد روزگار یاری نکرد وسلطان خود رخت از جهان بست (۱) و چنانکه بعداً بنگاریم این کار را مسعود در زمان سلطنت خود انجام داد (۱) دکتور محمد ناظم --- page 460 --- (٤١٥) جنگ جات ها چنانکه در داستان سومنات نوشتیم هنگامى که اردوى سلطان از سومنات بر گشت جات ها بر دسته هاى عقبى اردو تعرض نمودند و بدين جهت خشم شاهنشاه بزرك غزنى را متوجه خویش کرد ايد تدا ابيرونى مى نگارد: جاتها مردمى بودند که (لنگه) یعنی مجسمه آله تذکیر را مى پرستيدند بقول بر گس این مردم همان (بهتن ١ هامقيم ( بهت نير) بودند (١) دراوايل سال ٤١٨ سلطان لشکرى كران فراهم نمود وجانب ملتان حرکت کرد و تصميم كرفت باجات ها در دريا نبرد آزمائى کند بدین منظور امر داد یکهزار و چارصد کشتى بسازندودرهر کشتى يك نيزه آهنین درپیشرو و دو نيزه درپهلو نصب کردند و در هر کشتی بیست نفر عسکر نشانيدند با تير و کمان وقار وره ونفت و سپر و فرمان داد که این کشتی ها را بردریای سند فرود آرند . جتان خبر آمدن سلطان را شنيده اموال واولاد خود را بجزیره های دوردست فرستادند وبروایتى چار هزار و بروایتى هشت هزار کشتی مهیا نمودند و در آب افگندند و در هر کشتی مردم انبوه نشستند و در کمال شجاعت بجنگ آغاز نمودند چون باهم مقابل شدند تيراند ازان لشکر اسلام تیر می افگندند و نفت افگنان آتش مى زدند ولشکریان سلطان کشتی های خود را برسف این آن ها نزديك نموده با نیزه ها کشتی های جتان را سوراخ مى کردند سرانجام کشتی های جتان يا شکست وغرقه گردید ویا فرار نمود در این جنگ تلفات فراوان به جتان رسید و هر که از آب می برآمد به نیزه سواران غزنوی و حمله پیلان جنگی نابود می شد و آنها را تعقیب نمودند تا آنجا که بر خزائن اموال شان رسيدند و همه را تاراج نمو د(٢)فرخى گويد : (١) دکتور ناظم . (٢) گرديزى طبع طهران . --- page 461 --- (٤١٦) من شکار آب مرغابی و ماهی دیده ام تو در آب امسال شیران صید کردی شکار شاهنشاه شرق در بستر مرگ چون يمين الدوله و كهف المله نظام الدين ابوالقاسم محمود ابن سبکتگین در سال ٤١٨ از جنگ جاتها باز گشت و برای آخرین بار بادهای سوزان هندوستان را وداع کرد بر پیکر شریفش بیماری عاید گردید. بزرگترین شاهنشاهی که فرمان فرمایان گیتی از وی در هراس بودند و از بیم وی (قصر بر قیصر قفس و خانه برخان آشیان شده بود) در قبال موجودی بس ناچیز و غیرمرئی یعنی ميكروب سل يا ملاريا از پادر افتاد و این بیماری رفته رفته بنیان حیات سلطان نیرومند را متزلزل گردانید و سرانجام به سل امعا و اسهال منجر شد اما با وصف این بیماری تا روزی كه جان بجان آفرین می سپرد سر ببالین ننهاد و از مرض ننالید و دست از کار نكشيد وعنان سلطنت را رها نکرد و ادارۀ کشوری را که پهنای آن از سومنات تاری می کشید بدیگری نگذاشت. در اثنای این بیماری خود تاری رفت و چنانکه قبلاً مذکور داشتیم فرمانده ری را در اسار گرفت و سلجوقیان را از خراسان شكست وفلك المعالى منوچهر را تنبیه نمود و در این دو سال دست از عنان و پا از رکاب نکشید. چندانکه اطباء ویرا توصیه کردند که آسایش گزیند کمتر شنید ابن اثیر میگوید: این مرد نیرومند در تمام مدت بیماری پهلوی خود را بر بالین نمی نهاد و همیشه بر بالش تکیه زده می نشست با وجود آنکه طبیبان ویرا به آسایش محتاج نشان میدادند صبح و شام بار میداد و در هنگام مرگ نیز نشسته جان داد. سلطان در تابستان ٤٢٠ بخراسان و زمستان آن سال به بلخ رفت و در آن شهری که پدرش نیز روزهای آخر زندگی را بسر برده بود --- page 462 --- (٤١٧) ایامی چند گذرانید و اسی آب و هوای بلخ به مزاجش ساز گاری نکرد در بهار بغزنه پای تخت زیبا و محبوب خود باز گشت و در اواسط ربیع الثانی به آنجا رسید و پس از چند روز جان سپرد هنگامی که او دیده از جهان می بست بهار بود و درختان سیب در چمن سیب زار کاخ فیروزی شگوفه بار آورده بودند خورشید در کناره غربی آسمان می درخشید و شعاع زرد رنگ آن بر کنگر های کاخ فیروزی می تابید – دهل زنان نوبت عظمت سلطان را در میدان قصر سلطنتی بر خانه سیمینی که سلطان از هندوستان آورده بود آهسته می کوفتند – فرماندهان و راجگان ممالک مفتوحه که در غزنه اسیر بودند در سرنوشت خود با اضطراب تمام می نگریستند. سپهداران و جنگجویان وی که سی وسه سال در موکب شاهنشاه بزرگ شرق دست بر عنان و گوش بر فرمان داشتند و لمحه نیارمیده بودند خشمگین و اندیشناك ناامید و مضطرب در صفه بار بنظر می آمدند. ناگهان نعره الله اکبر الله اکبر از کنگرهایی مسجد عروس الفلك بر خاست غلغله کوس خاموش گردید - مسلمانان برای انجام فریضه عصر بخانه خدا دعوت شدند نام در همین وقت سلطان غازی شاهنشاه مشرق فرمانده خراسان و هندوستان و زابلستان و ترکستان و عراق محمود ابن سبکتگین دیده از جهان پوشید و به آستان خدای بزرگ که ملك او را زوالی نیست بنده و ار شتافت انا لله وانا اليه راجعون مرگ سلطان در عصر روز ٢٣ ربیع الثانی سال چار صدو بیست و یکم هجری نبوی مطابق ٣٠ اپریل ١٠٣٠ میلادی واقع شد چون سلطان از این جهان --- page 463 --- (٤١٨) وقت بريست پنجاونه سال از عمر وی و (٣٦) سال از سلطنت وی سپری شده بود وفات سلطان همان روز اعلان گردید ولی حسرت مرگ او چندان گران بود و بر دل هاما نيز داشت که کوچکترین فتوری در امور حادث نگردید. جسد شریف او را در همان روز شستند و نماز خفتن در حالی که ابرهای هندو کش در ماتم وی اشک حسرت می ریخت و باران بهاری می بارید (١) در چمن سیب زار کاخ فیروزی بخاک سپردند. هنگامی که بدن او را می شستند جای هفتاد و دو زخم تیر و شمشیر و نیزه در پیکر وی نمودار بود (٢) هريك آیتی از شهامت و مردانگی و نشانی از فتوحات بی نظیر وی شمرده می شد. غزنی بمرگ سلطان بزرگ سوگوار و باغ فیروزی بما تم سرا تبديل یافت دیگر آواز دهل و کوس از دروازه کاخ شنیده نمیشد. فرخی شاعر بزرگ و ملی غزنه این داستان غم انگیز را چنین می سراید: شهر غزنی نه هما است که من دیدم پار چه فتاد است که امسال دگرگون شده کار خانه ها بینم پر نوحه و پر بانگ و خروش نوحه و بانگ و خروشی که کند روح فکار كو بها بینم پر شورش و سر تاسر کوی همه پر جوش و همه جوشش از خیل سوار رسته ها بینم پر مردم و درهای دكان همه بر بسته و بر در زده هريك مسمار كاخها بينم پر داغنه از محتشمان همه یکسر ز ريض برده بشارستان بار مهتران بینم بر روی زنان همچو زنان چشمها کرده ز خونابه برنگ گلنار (۱) فرخت صفحه ٢٥ (۲) مجمع الانساب شبا نکاره ئی مربوط کتا بخانه ملی پاریس ص ٢٦٩ --- page 464 --- (٤١٩) حاجبان بینم خسته دل و پوشیده سیاه کله افگنده یکی از سر و دیگر دستار بانوان بینم بیرون شده از خانه بکوی پـر در میدان گریان وخروشان هموار خواجگان بینم برداشته از پیش دوات دستها بر سرو سرها ز ده اندر دیوار عاملان بینم باز آمده غمگین زعمل کار نا کرده وتارفته بدیوان شمار مطربان بینم گریان وده انگشت گزان رودها برسرو برروی زده شیفته وار لشکری بینم سر گشته سراسیمه شده چشم ها پرنم وازحسرت وغم گشته نزار این همان لشکریان است که من دیدم دی و این همان شهر و دیار است که من دیدم پار مگر امسال ملک باز نیامد ز غزا دشمنی روی نهاد است بر این شهر و دیار مگر امسال چو پیرا ربنا لیدملک تا شد از حسرت وغم روز همه چون شب تار مگر امسال چو پیرا ربنا لید ملک نی من آشوب از ینگونه ندیدم پیرار تو نگوئی چه فتاداست بکو گر بتوان من نه بیگانه ام این حال زمن باز مدار --- page 465 --- (٤٢٠) رفت ومار اهمه بیجاره ودرمانده بماند من ندانم که چه درمان کنم این راوچه چار آه ودردا ودریغا که چومحمود ملك همچوهرخاری درزیرزمین ریزد خوار آه ودردا که بیکباره تهی بینم از او کاخ محمودی و آن خانه پر نقش و نگار آه ودردا که کنون قیصررومی بدهد از تکاپوی بر آوردن بر ج ودیوار آه ودردا که کنون قرسطیان شاد شوند ایمنی یابند از سنگ پرا گنده ودار وای ودردا که کنون برهمنان همه هند جای سازند بتان رادگر از نوبه بهار میر ما خفته بخاك اندر وما از بر خاك این چه روزاست بدین زاری یارب زنهار میرمی خورده مگردی و بخفته است امروز دیر بر خاست مگر رنج رسیدش زخمار دهل و کوس هما نا که همی زان نزنند تا بخسید خو ش و کمتر بودش بردل بار ای امیر همه میران و شهنشه جهان خیزواز حجر مبرون آی که خفتی بسیار خیزشاها که جهان پرشغب وشورشد است شوربشنان وشب و روز بشادی بگذرار خیزشاها که بقنوج سپه کرد شد است روی آسونه وبرتارك شان آتش بار --- page 466 --- (٤٢١) خیز شاها که رسولان شهان آمده اند هدیه ها دارند آورده فراوان و نثار خیز شاها که امیران بسلام آمده اند بارشان ده که رسید است همان کبه بار خیز شاها که بفیروزی کل باز شده است بر کل نو قدحی چند می لعل گوار خیز شاها که بجو کانی کرد آمده اند آنکه با ایشان چوکان زده ئی چندین بار خیز شاها که چو هر سال بعرض آمده اند از پس کاخ تو و باغ تو پیلی دو هزار خیز شاها که همه دوخته و ساخته گشت خلعت لشکر و کردند بیجا انبار خفتن بسیار ای خسرو خوی تو نبود هیچ کس خفته ندید است ترازین کردار خوی تو تاختن و شغل سفر بود مدام به نیاسودی هر چند که بودی بیمار سفری داری امسال دراز اندر پیش که مر آنرانه کرانست پدیدو نه کنار رفتن تو بخزان بودی هر سال شها چه شتاب آمد کامسال برفتی به بهار مرغ و ماهی چو زنان بر تو همی نوحه کنند همه با مانده اندر غم و اندوه تو یار روز و شب بر سر تابوت تو از حسرت تو کاخ پیروزی چون ابر همی گرید زار --- page 467 --- (٤٢٢) بعد از از فرع و بیم تو رفتند شهان توشها از فزع و بیم گرفتی بحصار تو بباغی چو بیابانی دل تنگ شدی چون گرفتی درجا بگه تنگ قرار اندر آن گیتی ایزد دل تو شاد کناد به بهشت و به ثواب و به فراوان کردار گردیزی می گوید بمرگ وی جهانی روی ب ویرانی گذاشت خسیان عزیز گشتند و بزرگان ذلیل شدند . شمایل سلطان ابن اثیر در شمایل سلطان چنین می نگارد : سلطان مردی بود چارشانه ر اسگی جذاب و نمکین داشت . چشمان وی كوچك بود و موی وی سرخ گونه (١) در سبط ابن جوزی مقتبس از کتاب المابی چهرۀ وی را چنین می نگارند : قامت او میانه بود پیکری تنومند و متناظر داشت بشره لطیف ، سیمای وجیه و متناسب ، چشمانی كوچك و بانفوذ فراخی کرد و محاسنی کم موی داشت که بر روی زنخ رسته بود (٢) ابوالقاسم فرشته می انگارد محمود مردی بود میانه بالا و خوش اندام و آبله روی (٣) اما بعقیده نگارنده فرشته در میان چهره محمود و سبکتگین التباس کرده است زیرا این صفات را بیهقی به سبکتگین منسوب میدارد . کرامت وسخاوت محمود سلطان بزرگ غزنه همچنانکه مملکتی بزرگ و پهناور در فرمان او بود دستی فراخ و دلی مهربان داشت. جوان مردی و بزرگی منشی وی را تاریخ نگاران و نویسندگان محقق ستوده و از ان داستانها نگاشته اند . کوته نظرانی ( ) الكامل ج ٩ - صفحه ١٦٨ (٢) دكتور ناظم (٣) صفحه ٣٥ --- page 468 --- (٤٢٣) نیز بوده اند که سلطان بزرگ را به بخل و امساك نكوهش كرده اند. داستان امساك سلطان از دو جا سرچشمه گرفته (اول) روایاتی که بعضی از تاریخ نگاران مثل مؤلف حبیب السیر و روضة الصفا بسلطان جعل کرده‌اند و دیگران از ان ها اقتباس نموده اند. «دوم» افسانه که در مورد شاعر بزرگ خراسان ابوالقاسم فردوسی طوسی ذکر شد، و به اشعاری که در هجو سلطان بوی منسوب داشته اند استناد گردیده. اولاً این اشعار چنانکه در این اواخر تحقیق شده و پروفيسر محمود خان شیرانی (١) ثابت نموده است که ابیات جداگانه نمی باشد و از جاهای متفرق شهنامه فراهم گردیده در هجو سلطان نیست و بفرض محال این ابیات ازان فردوسی و در هجو سلطان بزرگ غزنه باشد بازهم عقيدهٔ شخصی و نتیجه عصبانیت و کدورتی است که شاعر بزرگ خراسان در بارهٔ سلطان نسبت به ندادن صله اظهار کرده و در این منظومه مسائل دیگری نیز هست که آن نظریات مانند امساك سلطان ـ موهون و بر خلاف حقایق تاریخ می باشد چنانکه این بیت ها: اگر شاه را شاه بودی پدر اگر مادر شاه با نو بدی بسر بر نهادی مرا تاج زر مرا سیم و زر تا بزا نو بدی و حقیقت غير این است زیرا هم پدر سلطان پادشاه بود و هم مادر وی بانو. پدرش ناصرالدین سبکتگین بود که تخت غزنه بوجود وی افتخار داشت و مملکتی پهناور در فرمان او بود ـ تاج می پوشید و بر تخت می نشست و فرمان می‌راند و شهرها می‌گشود نام وی بر درهم و دینار نقش بود و القاب وی در خطبه ها خوانده می شد . دربار بغداد مانند سایر حکمداران آن عصر سلطنت او را تصدیق کرده و لقبش را ناصرالدین نهاده بود. (١) دكتور ناظم صفحه (١٦٦) پاورقی --- page 469 --- (٤٢٤) و مادر وی نیز چنانکه مورخین می نگارند از دودمان های نجیب آریائی و از اشراف زابلستان و محتشمان شرق بود . ندانم چیست که این بیت ها را که در هجو سلطان روایت شده از فردوسی میدانند و بدان اعتماد می کنند و بیت های دیگر را که بلاشک از همان شاعر نامور است و در ستایش سلطان انشاد کرده و در صحت انتساب آن به شاعر بزرك خراسان هیچ تردیدی نیست در مورد سلطان شایسته اعتماد نمی شمارند، ما این اشعار را در این جامی نگاریم تا آنرا بیاد خوانندگان داده باشم فردوسی میگوید در مدح سلطان: بجان جبرئیل و به تن زنده پیل جهان آفرین تا جهان آفرید چو خورشید در گاه بنمود تاج چه گوئی که خورشید تابان که بود ابوالقاسم آن شاه فیروز بخت با یران و توران و را بنده اند چه كودك لب از شیر مادر بشست کسی کش پدر ناصر الدین بود گواهی دهد در جهان خاك و آب که چون او نبود است شاهی بجنگ به کتف ابر بهمن بدل رود نیل چنو مرز بانی نیامد پدید زمین شد بکردار تا بنده عاج کز و در جهان روشنائی فزود نهاد از بر تاج خورشید تخت برای و بفرمان او زنده اند بگهواره محمود گوید نخست پی تخت او تاج پروین بود همان بر فلك چشمه آفتاب نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ و در جلد سوم در انجام گفتار دقیقی گوید: جهاندار محمود با فر و جود چه دینار بر چشم او بر چه خاك كه بزم ز رو گه رزم تیغ که او را کند ماه و کیوان سجود ببزم و برزم اندرش نيست باك زجوینده هردو ندارد دریغ و باز در همان دفتر در سخاوداد سلطان گوید: نخندد زمین تا نگرید هوا هوا را نخوانم كف پادشا --- page 470 --- (٤٢٥) که باران او در بهاران بود نه چون همت شهر بار ، آن بود بخور شید ها ندهمی دست شاه چو اندر حمل بر فرازد کلاه اگر گنج پیش آید از خاک خشک و گر آب دریا و گر در و مشك ندارد همی رو شما ئیش باز ز درویش و زرشاه گردن فراز در بخشش نباید ز بخشیدن ایچ نه آرام گیرد بروز بسیچ شگفت این جاست که اگر گفتار فردوسی در بخل سلطان مورد اعتبار است گفتار چندین شاعر بنامور دیگر که در همان روز گار میزیستند و در جوامردی و کرم سلطان شعر ها سروده اند چرا مورد اعتماد شناخته نمیشود : عنصری در سخای سلطان چنین میگوید : اگر سخاوت کوئی برسخاوت او بود سخاوت ابر و مطر هبا وهدر (۱) هزار مثقال اندر ترازوی شعراء کسی جز او ننهاد اندرین جهان یکسر چهل هزار درم رودکی زمهتر خویش بیافته است به توقیع از این درو آن در نگفتش آمدوشادی فزودر کبر گرفت زروی فخر بگفت این بشعر خویش اندر گر آن عطاش بزرگ آمدو شگفت همی کنون کجاست بیا کوعطای شاه نگر بيك عطاء سه هزار از گهر بشاعر داد کزان خزینه کنی زردچهره ولاغر هم چنین وقتی سلطان بغضایری رازی شاعر دیلمیان در مقابل دو بیت چنان صلت گران بخشید که وی چون در عمر چنین بخشش ندیده و نشنیده بود متحیر گردیده و گفت ای سلطان بس است ما دیگر طاقت این همه عطایای ترا نداریم وصلات سلطانی را از حوصله خود افزون دانست . بس ای ملك که نه گوهر فروختم بسلام بس اى ملك كه نه عنبر فروختم بجوال بس اى ملك كه از اين شاعرى و شعر مرا ملك فريب بخوانند و جادوی محتال (۱) مطر بروزن ظفر - باران . --- page 471 --- (٤٢٦) بدین بها که تو يك بيت من خريد ستی سرير وملك نگيرند و تاج وجاه وجمال مرا دو بيت بفرمود شهریار جهان بران صفو بر عنبر عذار مشکين خال دو بدره زر بفرستاد و دوهزار درم بدل بداد دو بيت مرا د و بیت المال و چون این قصیدهٔ شاعر رازی را شاعر پاسخ ملك الشعراء عنصری شنید بخشم اندر شد و این را يك نوع تفنگ نظری دانست که شاعر رازی در مقابل سلطان دریا بخش گیتی ستان کلمه ( بساست) گفته بود و شعر او را پاسخ داد و او را ملامت کرد و گفت : گر آن عطاء که پراگنده داد جمع شود ز حد دریا بیش آیدو زوزن جبال نه آب بحر زابر سخای ا و قطره است نه سنگ کوه ز وزن عطای ا و مثقال بس ای ملك ز عطای تو خیره چون گویند که بی نشان ملالت بود ز گرد ملال فغان کنند زجودت فغان نباید کرد فغان زمحنت و از رنج باید و اهوال مرا نصیحت کرد است کز کفایت خود کرانه گیرو به تقدیر سال بخش اموال حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده مینگارد که سلطان سالیانه چار صد هزار دینار تنها به شعرا می داد . فر خی میگوید سلطان چندان بمال انعام و اکرام کرده که خیمه های ما کاشانه هایی و خانه های ما بت خانه فرخار شده . --- page 472 --- (٤٢٧) هم با رمه اسبم وهم با گله میش هم با صنم چینم و هم با بت فرخار ساز سفرم هست و نوای حضرم هست اسبان سبکپا و ستوران گران بار از ماز مرا خیمه چو کاشانه مانی وز فرش مرا خانه چو بتخانه فرخار میران و بزرگان جهان را حسد آید زین نعمت وزین آلت وزین کارو ازین بار وجای دیگر گوید : چندا نگه او دهد بز ما نی بسالها در کوه زر نروید و گوهر به هیچ کان هر بخشی که او بدهد چون نگه کنی گنجی بود بزرگتر از گنج شایگان در خانه های ماز عطا بای کف او زر عزیز خوار تر از خاك رایگان خاقانی راجع به عطای سلطان بعنصری دريك قصیدۀ خود میگوید که دیگدان های عنصری از نقره و آلات خوانش از طلاء بود شبانکاره ئی در مجمع الانساب فصلی مشبع از عطایای سلطان مینگارد چون نوشته های این مورخ مورد توجه تاریخ نگاران معاصر است قسمتی از ان را می نویسم وی گوید : ومال زکوة وصدقات در اول ماه رمضان برون کردی و به مستحقان هر شهر فرستادی و جوی هم کم نکردی لا بد هر سال چندین هزار دینار بر سر زکوة اورفتی و مال وخزانه همه حلال صرف بود زیرا که از غنیمت سندی و صدقات همه روزه معین کرده بود : هر روز ده هزار درم بر در خانه بدرویشان دادی غیر از انکه هر روز جمعه پنجاه هزار وصد هزار دادی ودر ماه رمضان هر روز پنجاه هزارـ ودروقت آنکه بزیارت شدی ده هزار دادیـ در اول که با میری نشست و حساب مال واجب الزکات کرد دویست هزار درم بروی واجب بود و در آخر عمر که حساب کردند سیصد هزار دینار زر بود که بر او واجب بود و معین کرده بود --- page 473 --- (٤٢٨) هر سال همچند انیکه به مال زکوة دادی همان مقدار برسبیل صلات وبخشش بفرزندان رسول (ص) دادی و بشهرها فرستادی و نامهای ایشان در جرائد ثبت بودی و در مملکت او هر کجا مزمنی و نابینائی بودی او را نفقه از بیت المال دادی در سلطنت او دو بار در خراسان قحط افتاد هر نوبت دویست هزار دینار بدر ویشان داد و از عطاها وصلتها که هر روز چنانکه واقع میشد و میداد خود قیاس نتواند کرد و عطای او هزار هزار درم بودی و میانه پانصد هزار و کمترین صد هزار و شعر دوست داشت و شعرا را صلت فراوان دادی و همه را اقطاع و ادرار مقرر کرده بود هر گاه که قصیده خواندندی هزار و دوهزار بدادی افسانه که در امساک سلطان بدان مثل میزنند این است که سلطان در ایام آخر زندگی اموال نفیسه و جواهرات سلطانی را معاینه کرد و بگریست این داستان را سبط ابن جوزی از العابی نقل می کند و نویسندگان متأخر چنین تعبیر می کنند که چون سلطان از ان جواهرات به مردم نداد لهذا بخیل بود ولی این سخن مضحك بنظر می آید زیرا اگر این داستان راست باشد کدام پادشاه در دم مرگ جواهرات خود را به عساکر و رعایای خود بخشیده و خزانه خود را تهی نموده که سلطان محمود چنان میکرد جواهری را که وی از تاج متمردان و کمره راجگان و خزاین دشمنان بزور شمشیر ستده بود و ادامه سلطنت خود را نیز در نظر داشت چرا بمردم می بخشید در حالی که گنجهای وی از درم و دینار مشحون بود دیگر به دادن جواهر ضرورت نمی افتاد در بارۀ گریۀ سلطان نیز اگر راست باشد بهتر از توجیهی نمیتوان یافت که داکتر محمد ناظم در تحقیقات فاضلانه خود نموده است . این اثیر که از مورخان بزرگ و محقق است در این معنی گوید: یمین الدوله خرد مند متدین فیاض وصاحب علم و معرفت بود کتب کثیر بدر باروی تالیف گردید، علمای جهان بخدمت وی رسیدند . او اینها را احترام می نمود و می پذیرفت و تعظیم می نمود و احسان می کرد. --- page 474 --- (٤٢٩) ( عدالت سلطان ) سلطان پادشاهی داد گر وعادل بود اقلیم پهناور سلطنتش تنها باشمشیر اداره نمیگردید و این سلطه را خاص به نیروی شجاعت خود و سپاهیان خود حاصل نکرده بود بیشتر علت محبوبیت وی داد گری و رفق و مدارای او بود شیوه داد را از پدر خویش آموخته بود و خود نیز میدانست سلطنتی را که از سومنات تا ری گسترده است نمیتوان تنها با قوه اداره کرد . تاج الدین ابی نصر عبدالوهاب سبکی در کتاب طبقات شافعیةالکبری درباره عدالت سلطان نگاشته است : من بعداز عمر بن عبدالعزیز عادل تر از چار کس درجهان سراغ ندارم و آن عبارت است از دو سلطان ويك شاه ويك وزير . سلطان محمود وسلطان صلاح الدين ايوبى ـ ملك نورالدين محمود زنگی ووزیر خواجه نظام الملك است . گویند وقتی دسته از دزدان زنی را در ربوده و در گوشه دور دستی برده بودند تا وقتی که سلطان انتقام آن زن را نکشید و دزدان را سزانداد آرام نگرفت همچنین روزی زنی بحضرت سلطان از دست حکمران نیشاپور شکایت کرد که بدون جهت اموال او را تاراج نموده سلطان آن عامل را تازیانه زد و شدیداً بازخواست نمود ـ (۱) داستان دیگری که عامه مورخان ذکر میکنند و یکی از شاهکارهای وی شمرده میشود این است : روزی مردی بدادخواهی آمد و در بارگاه سلطنت تظلم نمود سلطان از ماجری پرسید وی گفت شکایت من نه آنچنانست که در انجمن توانم گفت سلطان خلوت کرد گفت روزگاری ست مردی شبانه در سرای من می آید (۱) سیاست نامه --- page 475 --- (٤٣٠) و مرابضرب تازیانه بیرون می کند و با زن من تا صباح میباشد. احدی را مجال آن نیست که داد من از ان ستمگار فاسق بستاند ! کنون بتوپناه آوردم باداد مرا از او بازستان یاصبر کنم تا منتقم حقیقی بفریاد من رسد. سلطان گریست و گفت تو این سخن بادیگری در میان منه در سرای خویش برو شبی که آن مرد آمد بیا و مرا آگاه گردان - سلطان بدربانان نیز فرمان داد که چون او بیاید بگذارند واگر سلطان در حرم باشد بدون درنگ از آمدن او اطلاع دهند. شبی دیگر آن جوان ستمگار بخانه او آمد و به آئین دیرین ویرا از سرای راند. مرد بیچاره بشتاب سلطان را آگاه گردانید سلطان خود برخاست و بسرای وی فرود آمد دید شمع میسوزد و جوانی با زن وی در يك فراش خوابیده است سلطان شمع فرونشانید و خنجر برآورد و بيك زخم کار او را ساخت - سلطان امر داد تا مرد چراغ بیفروزد به نعش ستمگار نگاه کرد و سجده نمود و آب خورد آن مرد متحیر شد و دست بر دامن قبای سلطان در افگند و گفت چرا شمع را کشتی و سجده نمودی و آب خواستی و نوشیدی. سلطان گفت شمع را بدان جهت کشتم که مبادا این جوان از نزدیکان من باشد و چون نگاه من بر او بیفتد رحمت آرم و دادتو نستانم وسجده از ان جهت کردم که دیدم از فرزندان و نزدیکان من نبود و من در گناه وی انبار نبوده ام و آب بران سبب نوشیدم که از ان ساعت که تو این داستان را بمن گفتی من از غصه آب و نان خورده نتوانستم. سلطان چون دشمن را به اسارت می گرفت امر میداد که بازنان و فرزندان آن تعرض نکنند و آنها را عزیز و مکرم نگهدارند این کار را که سلطان با علی تگین نموده فرخی بنظم بسته است: علی تگین را کزپیش تو ملك بگريخت هزار عزل همان بود و صد هزار همان --- page 476 --- (٤٣١) چه بود كرزن وفرزند را زپس بكذاشت ببره جان باز اين هردوبيش باشدجان چرا كه از دل و ازعادت تو آگه بود كه از توشان نرسدهيچ رنج وهيچ زيان ناصرالدين سبكتكين نيز اساس سلطنت خودرابروى رحم و عدالت نهاده بود وپيش بينى مى نمود كه فرزندان وى مى توانندازاين طريق در مشرق كوس شاهنشاهى بنوازند . بيهقى از زبان عبد الملك مستوفى ووى از زبان ناصرالدين سبكتكين روايت مى كند كه ناصرالدين گفت بيشترازانكه من به غزنه افتادم يك روز برنشستم نزديك نمازديگر و بصحرا بيرون رفتم ببلخ ـ وهمان يك اسپ داشتم سخت تيز تك ودونده بود آهوى ديدم ماده وبچۀ باوىـ اسپ را برانگيختم ونيك نيرو كردم وبچه از مادر جداشد وغمى شد بگرفتمش وبرزين نهادم و باز گشتم ـ وروز نزديك نمازشام رسيده بود چون لختى براندم آوازى بگوش من آمد بازنگريستم مادر بچه بود كه براثر من مى آمدـ وغريوى وخواهندگى ميكرد اسپ بر گردانيدم مگروى را نيز گرفته آيد و بتاختم چون باد ازپيش من برفت باز گشتم ودوسه باره همچنين مى افتاد و اين بيچاره گنك مى آمد و مى ناليد تانزديك شهر رسيدم آن مادرش هم چنان نالان نالان مى آمد دلم بسوخت وباخود گفتم ازين آهو بره چه خواهد آمد برين مادرمهربان رحمت بايد كرد بچه را بصحرا انداختم سوى مادر بدويد وغريو كردند وهردو برفتند سوى دشت ـ من بخانه رسيدم شب تاريك شده بود واسپم بى جو بمانده ـ سخت غمناك بخفتم بخواب ديدم پير مردى را ـ سخت فرهمند كه نزديك من آمد ومرا مى گفت باسبكتكين! بدانكه آن بخشش كه بران آهوماده كردى واين بچه گك بدوباز دادى واسپ خود را بى جو يله كردى ـ ماشهرى كه آنرا غزنين گويند بتو و فرزندان تو بخشيديم ومن رسول آفريده گارم جل جلاله . --- page 477 --- (٤٣٢) مقام دانش و فضیلت سلطان سلطان از اوائل زندگانی به تحصیل و مطالعه در علوم مختلفه اشتغال داشت عتبی میگوید وی از بدو ادراك بر بحث از علوم نظر و جدل مواظب و از عقاید اهل سنت و مذاهب دیگر مستكشف بود و بر معرفت تفسیر و تاویل وقیاس و دلیل و ناسخ و منسوخ اخبار و آثار از روی بصیرت میدانست و بر احوال نحل و ملل آگاه بود – وچنانكه قبلا نگاشتیم علوم اسلامی را از پدر قاضی بوعلی حيثانی فرا گرفته بود – حتى میگویند كتابی نیز در فقه نگاشته است ولی این قول مدار اعتبار نیست در علوم ادبی و شعر و شاعری نیز مطالعه و ممارست نيكو داشت . يك پارچه از نثر سلطان را بیهقی در كتاب خود نقل نموده که معلوم است سلطان آنرا بقلم خود نگاشته است و از ان بر می آید كه چه اثری موجز و قاطع و دور از حشو و زواید مینوشته است این پارچه فرمانی است كه درباره مسعود نوشته شده و آن را تبركاً در اینجا نقل می نمائیم. --- page 478 --- (٤٣٣) بسم الله الرحمن الرحيم محمود بن سبکتگین را فرمان چنان است این خیلتاش را که بهوات به هشت روز رود چون آنجا رسد یک سر تا سرای بسرم مسعودشود و از کس با ک ندارد و شمشیر بر کشد. وهرکس که وی را از رفتن بازدارد گردن وی بزند وهم چنان بسرای فرود رود و سوی بسرم ننگرد و از سرای عدنانی بباغ فرود رود و بر دست راست باغ حوضی است و برکران آن خانه برچپ . درون آن خانه روددیوارهای آن نیکونگاه کند تا بر چه جمله است و دران خانه ببیند و در وقت بازگردد- چنانکه با کس سخن نگوید و سبیل قتلمتگین حاجب بهشتی آنست که بر این فرمان کار کند اگر جانش بکار است و اگر محابای کند جانش برفت و هر باری که خیلتاش را بباید داد بدهد تا بموقع رضا باشد بمشية الله وعونه والسلام. --- page 479 --- (٤٣٤) تذکره نگاران این دوسه قطعه را بدو منسوب میدانند گویند این قطعه را در مرگ كنيزك محبوب خود (گلستان) انشاد کرده : تا تو ای ماه زیر خاك شدی خاك را بر سپهر فضل آمد دل جزع کرد گفتم ای دل صبر این قضا از خدای عدل آمد آدم از خاك بود خاكی شد هر که زوزاد باز اصل آمد و میگویند این قطعه را نیز در هنگام بیماری و نزدیکی مرگ خود انشاد نموده نا گفته نماند که نسبت این قطعه به سلطان از نقطه نظر اسلوب شعر مورد تأمل است. ز بیم تیغ جهانگیر و گرز قلعه گشای جهان مسخر من شد چو زن مسخر رای گهی بعزت و دولت همی نشستم شاد گهی ز حرص همی رفتمی ز جای بجای بسی مفاخر کردم که من کسی هستم کنون برابر بینم همی امیر و گدای اگر دو کعله پوسیده بر کشی ز دو گور سر امیر که داند ز کله گدای هزار حلقه کشودم بيك اشارت دست بسی مصاف شکستم بيك فشردن پای چو مرگ تاختن آورد هیچ سود نکرد بقا بقای خدایست و ملک ملک خدای سلطان و ایاز در داستانهائی که به سلطان نسبت میدهند وحتی در ادبیات فارسی قسمتی از سرمایه گویندگانرا مهیا نموده داستان محمود و ایاز است که کمتر شاعریست آنرا ذکر ننموده و بان تلمیح نکرده باشد. زلالی كتابی مستقل --- page 480 --- (٤٣٥) در این مورد دارد و يك منظومه نيز بنام محمودنامه میباشد که شاعری بر خود الزم نموده به تعداد حروف تهجی غزل بسازد و در هر بیت حرف اول را با حرف آخر از يك نوع بیاورد و این مجموعه را به عنصری نسبت میدهند در حالی که سبك و و هن قسمتی از مضامین آن از سخن سرای داستانی و بزرگی مانند عنصری دور میباشد . در مناسبت محمود با ایاز مؤرخان نیز داستانهای شگرف داردند عروضی سمرقندی در چهار مقاله این داستان را چنین می انگارد . «عشقی که سلطان یمین الدوله محمود را برایاز ترك بوده است معروف است و مشهور آورده اند که سخت نیکو صورت نبود لیکن سبز چهره شیرین بوده است متناسب اعضاء و خوش حرکات و خردمند و آهسته و آداب مخلوق پرستی او را عظیم دست داده بوده است و در آن باره از نادرات زمانه خویش بوده است . و این همه اوصاف آنست که عشق را بحث کند و دوستی را بر قرار دارد وسلطان يمين الدوله محمود مردی دین دار و متقی بود و با عشق ایاز بسیار کشتی گرفتی تا از شارع شرع و منهاج حریت قدمی عدول نکرد و شبی در مجلس عشرت بعد از آنکه شراب در او اثر کرده بود و عشق در او عمل نموده بزلف ایاز نگریست عشری دید بر روی ماه غلطان، سنبلی دید بر چهره آفتاب پیچان حلقه حلقه چون زره، بند بند چون زنجیر در هر حلقه هزار دل در هر بندی صد هزار جان عشق عنان خویشتن داری از دست صبر او بر بود و عاشق وار در خود کشید محتسب آ عنا و صد قناس از گریبان شرع بر آورد و در بر ابر سلطان يمين الدوله به ایستاد و گفت هان محمود عشق را با فسق میامیز و حق را با باطل ممزوج مکن که بدین ذلت ولایت عشق بر تو بشورد و چون بدر خویش از بهشت عشق بیوفتی و به غناء دنیای فسق در مانی سمع اقبالش --- page 481 --- ( ٣٦ ) در غایت شنوائی بود این قضیه مسموع افتاد ترسید که سپاه سپر او با لشکر زلفین ایاز بر نیاید کارد بر کشید و بدست ایاز داد که بیگیروزلفین خویش را بهر ایاز خدمت کرد و کارد از دست او بستد بر گفت از کجا ببرم گفت از نیمه ایاز زلف دوتو کرد و تقدیر بگرفت و فرمان بجای آورد و هر دوسر زلف خویش را پیش محمود نهاد گویند آن فرمانبر داری عشق را سبب دیگر شد محمود زر وجواهر خواست و افزون از رسم معهود و عادت ایاز را بخشش کرد و از غایت مستی در خواب رفت و چون نسیم سحر گاهی بر او وزید بر تخت پادشاهی از خواب در آمد آنچه کرده بود یادش آمد ایاز را بخواند و آن زلفین بریده بدید تباه پشیمانی بر دل او تاختن آورد وخمار عربده بردماغ او مستولی گشت می خفت و می خاست و از مقربان و مرتبان کسی را زهره آن نبود که پرسیدی که سبب چیست تا آخر کار حاجب علی قریب که حاجب بزرگ او بود روی به عنصری کرد و گفت پیش سلطان در شو و خویشتن بدو نمای و طریقی بکن که سلطان خوش طبع گردد عنصری فرمان حاجب بزرگ بجای آورد و در پیش سلطان شد و خدمت کرد سلطان یمین الدوله سر برآورد و گفت ای عنصری این ساعت از تو می اندیشیدم می بینی که چه افتاده است ما را درین معنی چیزی بگوی که لایق حال باشد عنصری خدمت کرد و بر بدیهه گفت: کی عیب سر زلف بت از کاستن است چه جای به غم نشستن و خاستن است جای طرب و نشاط و می خواستن است کارا ستن سرو ز پیراستن است سلطان یمین الدوله محمود را به این دوبیتی بغایت خوش افتاد بفرمود تا جواهر بیاورند و سه بار دهان او پر جواهر کرد و مطربان را پیش خواست و آن روز تا شب بدین دو بیتی شراب خوردند و آن داهیه بدین دوبیتی از پیش او برخواست وعظیم خوش طبع گشت و السلام ، --- page 482 --- (٤٣٧) فرخی نیز در قصیده که در مدح ایاز دارد بدلی دادن محمود به وی اشاره کرده می گوید : نه بر خیره بدو دل داد محمود دل محمود را بازی میندار اما چنانکه واضح است سالار جنگجو ابو النجم ایاز ابن ایماق یکی از جوانان فداکار و سپهبدان لایق و هوشیار دربار محمود بود و چنانکه بیاید تا دم مرگ بدودمان محمود فداکاری و جان نثاری نمود و غزاها کرد و در تمام قضایا که در این خاندان واقع شد دخالت داشت و مردی مبارز و پر دل و صیدافگن و شیرشکار بود. عوفی در جوامع الحکایات داستانی را از مقامات گمشده ابونصر مشکان نقل می کند که از ان بر می آید که سلطان برای رفع این اتهام و اثبات تقوا و طهارت خویش در اواخر عمر خواهر ایاز را بحباله نکاح خویش در آورده بود فرخی در قصیده که بمدح ایاز دارد چنین گوید : امیر جنگ جوی ایاز ایماق دل و بازوی خسرو وقت پیکار سواره کز در میدان در آید زپای اندر فتد دلهای نظار یکی گوید که آن سر و است بر کوه دگر گوید گلی تازه است پربار زنان پارسا از شوی گردند بکابین دیدن او را خریدار دلیران از نهیبش روز کوشش همی لرزند چون برگ سپیدار اگر بر سنگ خارا بر زند تیر بسنگ اندر نشاند تا بسوفار برون پراند از نخجیر ناوك من این صد بار دیدستم نه يك بار دلیری وسالاری سلطان بزرگترین برهانی که شجاعت بی نظیر سلطان را ثابت می نماید و بر عزم و اراده او دلالت دارد شهکارهای محیرالعقول و فتوحات پی در پی وی است --- page 483 --- (٤٣٨) فتوحاتی که همه با خطرات عظیم توام بوده گذشتن از دریاهای مواج و خروشان رو برو شدن به حملات شدید دشمن، جنگ با اقوام بزرگ و متعصب شرق مانند ترکان و ترکمانان و هندیان و عراقیان و رازیان و در تمام این میدانها فاتح بر آمدن و غنیم را به شکست های فاحش مواجه نمودن این همه نشان دلاوری و سرداری و جنگجوئی و رزم آرائی سلطان است. فخر مدبر در کتاب آداب الحرب و الشجاعت می نگارد: سلطان یمین الدوله والدین محمود به شمشیر و قلاچوری می جنگید که سلاح مبارزان و دلاورانست و در تیر اندازی و نیزه بازی نیز آیتی بود و هم او گوید که در تاریخ چنین آورده اند که در ان وقت که قلعه ملتان بکشاد چندان کافر و قرمطی کشته شد که جوی خون از در لوهور که سوی قبله است بیرون رفت و دست سلطان رحمة الله علیه بر قبضه شمشیر چنان از خون بگرفته بود و خون خشك شده که دست کشادن میسر نشد تا آب گرم کردند و در طشت ریختند و قبضه شمشیر زمانی دیر در آب گرم بداشت تا دست از قبضه باز شد (۱) و هم در این کتاب در جای دیگر مذکور است که این خانواده را طبیعت چنان بود که هنگام خشم موی سرایشان برمی خاست چنانکه کلاه از سر جدا می شد نهای نگاره ئی می نویسد: سلطان در هنگام جوانی دست بکرباس می پیچید و آسیا را از گردش نگه میداشت سلطان چنانکه از شرح جنگهای او معلوم میشود در هنگام خطر خود بیشتر از دیگران بجنگ می ایستاد و در دریا های بیکران اسپ خود را پیشتر از سایر سپاهیان و سرداران در آب می افگند. در شکار شیر و کرگدن سخت مردانگی ها نشان میداد حتی چنانکه فرخی میگوید در يك روز سی کرگدن را در هندوستان شکار کرد. سلطان فیلان جنگی را دوست می داشت و در یکی از جنگهای هندوستان (۱) صفحه ۳۰ و ۳۱ - --- page 484 --- (٤٣٩) می خواست فیلی را بچندین هزار دینار یا در بدل پنجاه فیل بخرد وسر انجام آن پیل در غنیمت بدست سلطان افتاد. فیلان خاصه نام های جداگانه داشتند بعضی از این نام ها را فرخی شرح میدهد: بالا بلند - هروان - جيله - مولرس - سوله - سور کیر - کلاتی- لو او پیکر کالبی - مرینج دی- سرها سینمر - لوله - سد - سنکر - جيكوپ - سر مل در چنبل (۱) قرار گاه سلطان هنگام سفر وصف قرار گاه سلطان و سراپرده سلطنتی در دیگر جا خوانده نشد تنها در گردیزی این عبارت موجود است : (در جنگ ماوراء النهر) امیر بفرمود تا سرا پردۀ بزرگ بزدند چنانکه ده هزار سوار را اندر ان سراپرده جای بود و سرا پردۀ دیگر خاصه اورا از دیبای شستری لعل بزدند و ستاره او و خریشته از دیباج نسج (٢) . پابندی شدید سلطان در دیانت سلطان پاد شاهی خداشناس ومتعبد بود و در امور دین سخت پا بندی داشت همیشه بتلاوت قرآن کریم می پرداخت و در نماز بجماعت حاضر می شد چنانچه از کاخ فیروزی تامسجد عروس الفلك راهی نهانی ساخته بود که به آسانی بتواند به نماز حاضر شود و در مسجد نیز مقصوره برای خود اختصاص داده بود تا بدون تشویش بعبادت پادشاه حقیقی جلت عظمۀ بپردازد و خواهش داشت روزی توفیق یابد و فریضه حج را ادا کند وقتی که راه حج مسدود گردید و حا جیان نمیتوانستند از خراسان آسان بطواف خانه الهی روند و از دست رهزنان طریق در امن نبودند در این باره مساعی زیاد بخرج رساند و سی هزار دینار به اعراب (۱) این نام ها بزحمت خوانده میشود - (۲) گردیزی صفحه ٦٤ طبع طهران --- page 485 --- (٤٤٠) بادیه نشین از مال شخصی خویش عنایت کرد (۱) تا راه باز شد سلطان باقرمطیان تعصب شدید داشت و این طایفه را دشمن وحدت اسلام می دانست و ازرجم و قتل آن ها دریغ نمیکرد و جاسوسها گماشته بود که مجامع سری آنها را در قلمرو او معلوم کنند و بدولت اطلاع بدهند و چون این مجامع معلوم می شد و ثابت میکردید که مردی دران شرکت دارد حکم بقتل آن میداد ابوبکر محمشاد که از شیوخ بزرگ بود در این راه بسلطان همکاری میکرد در سال ٤٠٣ مردی به نیشاپور پدیدار گردید که خود را به سیادت منسوب میکرد و تاهرتى نام داشت و نماینده صاحب مصر معرفی می نمود و چنان اظهار میکرد که از فاطمیان قاهره نامه و پیغامی به سلطان دارد مأمورین سلطان در نیشاپور او را باز داشتند و این خبر را بسلطان اعلام کردند ولی اواز نیشاپور خودسر برآمده بهرات آمد که بغزنه آید سلطان امر داد که او را به نیشاپور باز برند تا رسالتی که دارد على رؤس الاشهاد ادا کند (غالباً مطلب سلطان این بود که مبادا در بار بغداد که با غزنه ارتباط قوى دارد مشتبه شود) چون در نیشاپور تحقیق نمودند معلوم شد چند جلد کتاب نیز با وی بود که از عقاید باطنیه بحث میراند ابوبکر محمشاد در نیشاپور باوی مناظره نمود و او را ملامت کرده به غزنی فرستاد سلطان مجلسی از علما و قضات پایتخت منعقد نمود و حسن بن طاهر بن مسلم علوی که از سادات بزرگوار بود نیز دران مجلس حضور داشت سید حسن تاهرتی را ملامت کرد و انتساب او را بدوحه رسالت نفی نمود و باباحت خون وی فتوی داد سلطان نیز کار تاهرتی را به آن سید گذاشت تا او را بقتل رسانید - (٢) گردیزی برانست که تاهرتی راهمان سید بدست خود در بست گردن زد بهر حال چون این خبر به بغداد رسید موجب مسرت خلیفه گردید. (۱) طبقات الكبرى جلد ٤ ص ١٦ (٢) ترجمه جرفادقانی . --- page 486 --- (٤٤١) احترام سلطان به خلفای عباسی بغداد نیز یکی بدین جهت بود که می خواست آن مرکز اسلامی اگر چه جز نامی بیشتر ازان نمانده بدست وی برباد شود. در مسئلۀ حسنک وزیر که خلعت حاکم بغداد را گرفته بود خلیفه القادر بالله بر سلطان بد گمان شد و سلطان نیز از وی رنجه گردید ولی بسان دوباره باوی آشتی نمود و خلعت را به بغداد فرستاد که در انجا بسوزند. روابط خلفا با سلطان جزيك رسم ظاهری چیزی نبود و به استقلال وی تأثیری نداشت وحتی سلطان در اواخر می خواست به بغداد لشکر کشی نماید چنانکه مسعود در نامۀ که بخليفه نگاشته و بیهقی بدان اشاره کرده واضح است که مسعود گفته بود اگر مرگ پدر حایل نمی شد لشکر های ما تا آن دیار می رسید. فرخی در يك قصيده خود واضح با ین قضیه اشاره می کند چنانکه گوید: بغداد وزانو هم ترا بودی کنون گرخواستی ليكن نگهداري همی جاه امير المومنين از بهر میر مومنین بگذاشتی نیم از جهان کو هیچ کس را این توانایی که کر دستی تواین صد بنده داری در توانائی و مردی و هنر سد ره فزون از مقتدر وز معتصم وز مستعین حرمت نگهداری همی حری بجای آری همی واجب چنین بینی همی ای پیشوای پیش بین تنها چیزی که از بغداد در دربار غزنه قبول میشد القا بی بود که خلیفه به سلطان و فرزندان وی می فرستاد یا چتر ولوا. --- page 487 --- (٤٤٢) يمين الدوله وامين المله از القابيست که در اوایل خلیفه به سلطان داده بود چون قضیه تاهرتی واقع شد و خلیفه فی الجمله از سطوت سلطان مطمئن گردید لقب نظام الدین را بران افزود و بعد از فتح سومنات كهف الدوله والاسلام ويرا لقب نهاد . و درباریان سلطان او را به این القاب نميخواندند فرخی در يك قصیده این القاب را از مقام سلطان كوچك مي بيند و به سلطان میگوید لقب تو همان محمود بس است . مر ترا مار خدا یا به لقب نیست نیاز نام تو بر تو و بهتر ز لقب صد بار هر کجا گوئی محمود بدا نند که کیست از فر اوا نی کردار و بلندی آثار به ز محمود یقینم که لقب نتوان کرد وین سخن نزدهمه خلق عیان است و جهاز هر جها نداری کو را به لقب با شد فخر هیچ شک نیست کزان فخر ترا باشد عار سلطان محمود همیشه در هنگام سختی به از گاه الهی روعی آورد وحتی در شدت جنگ چون اندك فتوری در سپاهیان خویش می دید از اسب فرود می آمد و سر نیاز بزمین می سود و عرض حاجت می نمود، در سومنات و در جنگ ايلك خان این سخن به تفصیل مذکور شد . سلطان محمود به مشایخ وصوفیان عصر خود احترام قلبی داشت و می خواست از انفاس پاك آنها استمداد کند و از ان مجالس طاهره تمتع بردارد قصه تشرف --- page 488 --- (٤٤٣) سلطان بحضور شیخ ابوالحسن خرقانی (۱) در اکثر کتب وارد است و اختلافاتی جزئی نیز در این روایت پیداست و چون این داستان یعنی دیدار شاهنشاهی بزرگ و جهانستان بادرویش ژنده پوش گوشه گیر حق شناس تارك الدنیا بسیار دل انگیز است به نقل آن می پردازیم: گویند چون سلطان بخراسان رفت خواست که زیارت ابوالحسن خرقانی کند اما بخاطرش گذشت که من از خانه خود بعزم زیارت نیامده ام وامسال برعزم مصالح خراسان آمده ام بطفیل آن کار دوستان خدارا زیارت کردن شرط ادب نمیبا شد دران سال از خراسان باز گشت و بهند وستان رفت و از انجا بغز نه و از غزنه احرام شیخ بسته بخراسان آمد و چون بخر قان رسید کسی فر ستاده به شیخ پیغام داد که سلطان برای تو از غزنین بخر قان آمده است تو نیز اگر تا بارگاه بیداروی باو آئی دور از مروت نخواهد بود وبر سول گفت اگر شیخ از این معنی ابا کند این آیت را بروی بخوان « یاایها الذین آمنوا اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولی الامر منكم» رسول پیغام بگذرانید و شیخ ابا کرد رسول آیت برخواند - شیخ گفت بمحمود بگو به اطیعواالله چنان مستغرقم که از اطیعواالرسول خجالت می برم و باولی الامر منکم چه پردازم رسول به سلطان محمود باز نمود سلطان رقت نموده گفت برخیزید که این نه آن مرد است که ما گمان برده ایم پس جامه خویش با ایاز پوشانید و تیر و کمان خود بر کتف او آویخت و شمشیر خود حمایلش نمود و جامه ایاز بر تن خود کرد و خود بجای ایاز ایستاد و برای آزمون رو بصومعه شیخ نهاد . آنگاه که همه از در صومعه در آمدند و سلام کردند شیخ جواب داد اما برنخاست روی بسلطان کردو به ایاز ننگریست محمود گفت سلطان را (۱) شیخ چارسال بعد از وفات سلطان رخت از جهان بسته . --- page 489 --- (٤٤٤) بر نخاستی و تعظیم ننمودی پس این دام برای چیست شیخ گفت دام است اما مرغش او نباشد هان پیش آی که پیشت داشته اند محمود نشست و گفت مرا سخنی بگوی از با یزید . شیخ گفت بایزید چنین گفته است هر که مرا دید از رقم شقاوت ایمن شد سلطان گفت پیغمبر را قدر زیادت است یا از بایزید پس ابوجهل و دیگر مشرکان با وصف آنکه او را دیده اند چرا از اهل شقاو تند . شیخ گفت ای محمود ادب نگهدار تصرف در ولایت خود کن مصطفی را بچشمی که ویرا باید شناخت جز اصحاب وی ندیده اندو دلیل است برای قول خدای ( و تراهم ينظرون اليك وهم لا يبصرون) محمود را این سخن خوش آمد و گفت مرا پندی ده گفت پرهیز گار باش۔ نماز بگذار۔ سخاوت کن۔ بر خلق خدا مهربان باش . گفت دعا کن - گفت عاقبت محمود باد - و پیراهن خود را به محمود بیاد گار داد . ملا حسین واعظ کاشفی داستان ملاقات سلطان محمودرا با شیخ بهاء الحق مقری ذکر نموده و گفته است سلطان معنی این آیت را از وی پرسید (تعز من تشاء وتذل من تشاء ) و گفت من نیز توانم بمردم عزت دهم وخواری برسانم شیخ گفت: عزت و ذلت آنست که خداوند ماند تو سلطان بزرگی را بخانقاه چون من در ویش عاجز محتاج کرد که اينك در این جا آمده و از من دعامی خواهی نظر به همین اخلاص به بزرگان اسلام سلطان بر آرامگاه مبارك حضرت علی ابن موسی رضا رضی الله عنه در طوس تعمیر با شکوهی آباد نمود . ابن اثیر این مسئله را چنین می نگارد :۔ سلطان محمود بنای مشهد را در طوس تجدید کرد که در ان آرامگاه --- page 490 --- (٤٤٥) علی بن موسی رضا رضی الله تعالی عنه وخلیفه هارون الرشید بود در عهد سبکتگین آن بنا را ویران کرده بودند وطوسیان مردم را از زیارت آن باز می داشتند سلطان شبی حضرت علی کرم الله وجهه را بخواب دید که به وی میگوید (تا کی این) سلطان دانست که اشارت به تعمیر مشهد پس به تجدید آن عمارت پردا خت . مسجد عروس الفلك و ازین بابست تعمیر مسجد غزنی که سلطان باشوق مفرط و بی نظیری آنرا آباد نمود عتبی راجع به بنای مسجد عروس الفلك مشبع سخن را نده وی میگوید: چون سلطان از دیار هند مظفر و منصور با اموال موفور و نفایس نامحصور باز گشت و چندان برده بیاورد که از ديك شد مشارب و مشارع غزنه بر ایشان تنگ آمد و ماکل و مطاعم آن نوا حی بدیشان وفا نکند و از اقاصی اقطار اصناف تجار روی بغزنه آوردند ـ وچندان برده باطراف خراسان و ماوراء النهر وعراق بردند که عدد ایشان برعدد حرایر و احرار زیادت شد و مردم سپید چهره درمیان ایشان گم میگشت وسلطانرا رغبت افتاد که انفال آن اغفال در وجه بری واقی وحسنه باقی صرف کند و به وقت نهضت فرموده بود تا از بهر مسجد جامع به غزنه عرصه اختیار کنند چه جامع قدیم بر وفق روز گار سابق و خفت مردم بنیاد کرده بودند به وقتی که غزنه از زعمات (۱) بلاد بود و از بلاد معمور و دیار مشهور دور دست افتاده بود و چون سلطان از این غزو باز گشت (۲) تقطیع و توسیع عرصه جامع تعین رفته بود وتأسیس و تربیع آن تمام گشته ، و دیوار های آن بنیاد و ممهد شده ، بفرمود تا در وجه اهتمام اتمام آن عمارت (۱) یعنی از شهرهای كوچك وما تحت بود (۲) غزوۀ قنوج --- page 491 --- (٤٤٦) مال فراوان بریختند، و استادان حاذق و عمله چابك، ترتیب دادند و از ثقات حضرت، قهرمانی کافی و معماری جلد بر ایشان گماشتند تا از بام تا شام در کار ایشان، مشارفت (۱) می کرد و صدق عمل مطالبت می نمود - چون کعبه آفتاب بر قله افق مغرب نشستی، ترازو فرا پیش گرفتی - و از عهده اجرت ایشان بیرون آمدی و همه را بهار دواجز جزیل، و دو ثواب جمیل ساکن خویش رفتندی یکی منقود از خزاین سلطان - و یکی موعود از حضرت رحمن. و از نواحی سند وهند، درختی چند بیاوردند - در رزانت و رصات متقارب - و در ثخانت و متانت متقاصب - در کمال اعتدال به غایت و در استقامت قامت بنهایت. معمار حم زمین آن درختها را از برای کباری معلوم تربیت میکرد و از برای روزی محتوم تر تیب میداد - و از جاهای دور دست، سنگهای مرمر فرا دست آوردند - مربع و مسدس، همه روشن و املس - و طاقها بقدر مدبصر بر کشیدند که تدویر آن از مقوس فلك حكايت می کرد و سدیر و خورنق را (۲) از حسن مبانی آن ناموس می رفت. و آنرا بانواع الوان و اصباغ چون عرصه باغ بیار استند و چون روضه ربیع، پر نقش بدیع کردند چنانکه چشم دران خیره می گشت، و عقل دران حیران می ماند و در تزئین آن بزخارف زریاب (آب طلا) اختصار نکردند، بلکه شقفهای زر از قدود بدود و اجسام اصنام و ابدان اوثان فر و می ریختند و بر درها و دیوارها می بستند و سلطان يك خانه از برای عبادت خویش ترتیب فرمود و در تزئین آن اهتمام تمام بعمل آمد و ازار (پیزاره) و فرش آن از سنگ رخام فراهم آوردند. و پیرامن هر مربعی از مربعات آن خطی از زر. در کشیدند و بلا جورد (۱) بازرسی - (۲) نام دو عمارت مشهور که بدان مثل زنند. --- page 492 --- (٤٤٧) تجلیل کردند ... و در پیش این خانه مقصوره بود که در مشاهد اعیاد و جمعات سه هزار غلام ذروی بادای فرایض وسنن بایستادندی هر یك در مقام معلوم خویش بی مزاحمت دیگری بعبادت مشغول شدی و در جوار این مسجد مدر سه بنا نهاد و آنرا به نفایس کتب وغرایب تصانیف ائمه مشحون کرد. مکتوب به خطوط پا کیزه ومقید به تصحیح علماء و ائمه فقهاء و طلبة علم روی بدان نهادند و به تحصیل و ترقیل علم مشغول شدند و از اوقاف مدرسه وجوه رواتب ومواجب ایشان موظف می گشت و مشاهرات ( تنخواه ماهوار) ومياومات ( خرج روزانه ) رایج میرسید و از سرای عمارت تا حظیره مسجد ، راهی ترتیب دادند که از مطمح ابصار وموقف انظار ، پوشیده بود وسلطان در اوقات حاجات با سکینتی تمام وطمانيتی کامل بدان راه بمسجد رفتی وهر يك از افراد امراء حظیره مفرد بنا نهادند . مذهب سلطان مذهب اهل سنت و جماعت داشت و پابند آئین شافعی بود مورخان برانند که اول مذهب حنفی داشت روزی دوتن از علما را که یکی مذهب حنفی داشت و یکی شافعی در حضور خود خواست و گفت هر يك به آئين مذهب خود دور کعت نماز بگذارد چنان کردند سلطان را مذهب شا فعی پسند افتاد و مدت العمر به آن مذهب پابند ماند صاحب طبقات شافعيه وقاضی ابن خلکان در وفيات الاعیان این قصه را به تفصیل نگاشته اند . فرزندان سلطان : سلطان هفت پسر داشت : (١ ) ابوسعيد مسعود . (٢) ابو احمد محمد . (٣) سليمان --- page 493 --- ( ٤٤٨ ) ( ٤ ) اسمعیل . ( ٥ ) نصر .( ٦ ) ابراهیم . ( ٧ ) عبدالرشید . سلطان سه دختر داشت که یکی را به منوچهر و دومی را به یغان تگین پسر قدر خان وسومی را به عنصر المعالی داد . محمد نسبت بهمه فرزندانش بوی بیشتر شبیه بود . قبر سلطان سلطان را در چمن سیب زار باغ فیروزی بخاك سپردند که دو میل بشمال شهر موجوده غزنی واقع است و در روز گارما آنرا «روضه» می نامند باغ فیروزی در تاریخ بیهقی و اشعار فرخی مکرر ذکر شده و سلطان محمود آنر ادوست میداشت و در ان به نشاط می پرداخت خاصه هنگام گل، و قضیه طغرل عضدی با امیر یوسف و عتاب سلطان به وی نیز در همین باغ اتفاق افتاده بود و سلطان محمود وصیت کرده بود که او را در باغ فیروزی دفن کنند . مسعود چون به غزنه آمد و بر تربت پدر رفت امر داد که رباطی در انجا بنا کنند و گفت دیگر در انجا فر کاری کشت نکنند و مردم را منع کنند که در انجا به تماشا آیند مسعود گاهی نیز در باغ فیروزی لشگر را سان می دید و غالبا این عرض لشکر در صحرائی بود نزديك باغ فیروزی که بیهقی در يك جا بنام صحرا یاد کرده و در دیگر موارد کلمه صحرا حذف شده . فصل چهارم امیر جلال الدوله ابو احمد محمد چون شهنشاه افغان وفات یافت و تن پاك او را در چمن سیب زار باغ بخاك نهادند امیر محمد در جوز جانان از طرف پدر حکومت داشت و مسعود در سپاهان بود و می خواست جانب همدان و جبال لشکر کشد و از آنجا به بغداد شود . سپهبدان مملکت و اعیان دولت - در پسران محمود - به محمد و مسعود نگران بودند --- page 494 --- (٤٤٩) مسعود مرد مبارز و فاتح ودلاور بود و مردم را بیشتر به وی اعتماد بود. محمد مردی عیاش و خوشگذران و عالم و شاعر بود ولی در در اواخر ولایت عهد را به وی سپرده بود و محمد را بر مسعود ترجیح می نهاد فرخی چند جا با ین مسئله اشارت می کند چنانکه گوید: ستوده پدر خویش و شمع گوهر خویش بلند نام و سرافراز درمیان تبار همه جهان پدرش را ستوده اند و پدر چومن ستایش اورا همی کند تکرار و يك مرتبه که سلطان به محمد دوات مرصع فرستاد فرخی گوید : چرا دوات گهر داد شاه شرق بوی درین حدیث تامل کن و نکو بنگر دوات را غرض آن بود که اندرو قلم است قلم برابر تیغ است بلکه فاضل تر ملوك را که و بیگا ه پیش دشمن خویش قلم بمنزلت لشکری بود بی مر و حتی از خلیفه بغداد درخواست کرده بود که در نامه های که به غزنه می نگارد نام محمد را پیشتر از مسعود نویسد و خلیفه نیز چنین کرد. محمد نیز سعی داشت بهر وسیله باشد در میان پدر و برادر غبار کدو رتی بر انگیزد و زمینه را بخویشتن مساعد گرداند.(۱) ابو نصر مشکان می گوید هنگامیکه نامه خلیفه را به آن ترتیب در بار گاه محمودی بخواندند بر ما و همه امرا و بزرگان گران آمد چون مسعود از در بار خارج شد منکه بونصر مشکانم در عقب مسعود بر فتم و گفتم تا خیر لقب مبارك در نا مه خلافت بر ما و همه گران آمد مسعود به شمشیر دست بردو گفت السيف ا صدق انبا من الكتب (۲) یعنی شمشیر در خیر از نامه ها راستگوتر است. ابونصر میگوید تا من باز گشتم مخبران قضیه را به سلطان باز رسانیده بودند مرا بخواست و از موضوع جویا شد ما جرا گفتم سلطان گفت مسعود راست گفته و پس از من سلطنت را به محمد نمی گذارد اما چه میشود تا زنده ام روزی چند محمد را بناز و آسوده بینم . (١) ص ١٤٦ بيهقى (۲) این مصرع از قصیده معروف ابو نظام طائی مینا شد فی حده الحدبين الجد واللعب --- page 495 --- (٤٥٠) سلطان در اواخر چندان بر مسعود بد گمان بود که مراتب آزردگی خود را در اصفهان به خود او نگاشت و محرومیت او را از حقوق سلطنت به مردم اعلان کرد. در زمرۀ قضایائی که در مورد آزردگی سلطان بر مسعود بیهقی در تاریخ خویش ضبط نموده داستان ذیل است : ازین داستان آشکار می گردد که محمود تا چه اندازه محمد را بر مسعود ترجیح میداد . بیهقی می نگارد: امیر یوسف برادر سلطان محمود دو دختر داشت محمود دختر بزرگتر را به محمد نامزد کرد و دختر دیگر را با وجودی که بسیار كودك بود به مسعود نامزد نمود نکاح محمد را بستند و چنان تکلفات شاهانه نمودند که کس نظیر آن بیاد نداشت محمود خود در مراسم عروسی شرکت کرد و محمد را بسیار بنواخت از قضای الهی در همان شب عروس را تب گرفت و نماز خفتن مهدها آوردند و رودغزنی پر شد از زنان محتشمان و بسیار شمع و مشعلۀ افروخته و عروس را به كوشك شاه ببردند بیچاره جهان نادیده آراسته در زر و زیور و جواهر که مر بسته فرمان یافت چون سلطان خبر شد سخت متأثر گردید ولی چه می توانست خدای جهانران کاری می کند که بندگان هر چه نیرومند تر باشند به جز خویش بیشتر اعتراف کنند سلطان محمود دیگر روز دختر دیگر یوسف را که بنام مسعود بود به محمد نامزاد نمود و مسعود سخت مكسر شد و همین دختر را محمد در سلطنت چند روزه خود نکاح نمود اما بجای آنکه مایه مسرت او گردد سبب اندوه شد و عروس چند روز بشادی بسر نبرد که محمد اسیر گردید . سلطان محمود چیزی خواسته بود و سر نوشت چیزی کرد.(۱) محمد و مسعود هر دو خواهان سلطنت بودند یکی به برهان ولایت عهد پدر و دیگر به اعتماد خدماتی که به مملکت کرده بود و به قوت دلهائی که و برایه سلطنت می (۱) صفحه ٢٩٤ بیهقی --- page 496 --- (٤٥١) خواستند اختلاف عمر که درین گونه موارد اغلب نزاع را خاتمه میدهد در میان این دو برادر موجود نبود. زیر امحمد و مسعود هر دو يك برابر عمر داشتند و در سال ٤٢١ که سلطان در گذشته بود هر دو سر و چار سا له(۱) بودند منتها مسعود ساعتی از محمد بیشتر بدنیا آمده بود . چون سلطان در گذشت بزرگان دولت مانند یوسف سپهسالار برادر سلطان و امير علی قريب وحسنك وزير وبونصر مشکان و ابو القاسم کثير صاحب دیوان عرض و بكتغذى سالار غلامان وابوالنجم اياز اويماق وعلی دایه خو یشاوند - بدان جهت که در امور مملکت خللی وارد نیاید وسپاهیان دور تر بودم محمد را در جوزجانان از مرگ پدر اطلاع دادند و خواهش نمودند زودتر به غزنه آید. محمد بسرعت تمام به غزنه آمد و بر سریر سلطنت جلوس نمود. امیر یوسف عم خویش را که خسرش نیز میشد سپهسالار کلیه عساکر سلطانی و امیر علی قریب را به وزارت برداشت . امیر محمد گنجهای محمود را کشودن گرفت و بخشش ها کرد تادل مر دم را به نقد صید نماید و چنانکه گردیزی می نویسد خود به لهوو لعب پرداخت و به نشاط مشغول شد و هر چند امنا به وی گفتند سود نکرد. مردم چون دیدند بمر گ محمود وطن در خطر است و دولتی با این همه پهنا ئی به محمد اداره نمی شود و تحمل این بار گران قدرت مسعود می خواهد شروع به انتقاد نمودند و بر سر آن شدند که بخود آیند و این امر خطیر را با زی نگیرند خانواده سلطنتی بیشتر باین امر نگران بودند مگر امیر یوسف که وی را با محمد خصوصیت بیشتر بود - حرة ختلی خواهر سلطان چون ملتفت شد فوراً به مسعود نامه نوشت و به دو رکابدار داد که بسرعت تام به اصفهان رسانند (۱) تعین سنين عمر را از گفته های بیهقی نمودیم او میگوید در ٤٠١ که مسعود و محمد در بست بودند ١٤ سال عمر داشتند صفحه ۱۱۷ --- page 497 --- (٤٥٢) متن این نامه را بیهقی در کتاب خود ضبط کرده و ما در این جا نسخت می کنیم تا تاریخ روشن تر شود «خداوند ما سلطان محمود نماز دیگر روز پنجشنبه هفت روز مانده بود از ربیع الاخر گذشته شد رحمه الله و روز بندگان بایمان آمد ومن نامعه حرم به جمله کی به قلعت غزنین می باشیم و پس فردا مرگ او را آشکارا کشیم و نماز خفتن آن پادشاه را بباغ فیروزی دفن کردند... امیر داند که از برادر این کیا و بزرگی بر نیاید و این خاندان را دشمنان بسیاراند و امیر داند که ما با عورتات وخزائن به صحرا افتاده ایم باید این کار بزودی پیش گیرد که والی عهد پدر است و مشغول نشود بدان ولایت که گرفته است چون خبر مرگ پدر آشکار گردد کارها لونی دیگر گیرد ــ اصل غزنینست و آمسگاه خراسان و دیگر همه فرع است آنچه نوشتم نیکو اندیشه کند. و به تعجیل بسیج آمدن کند تا این تخت ملك و ما ضایع نمانیم و به زودی قاصدان را باز گرداند که عمه چشم براه دارد و هر چه این چاود وسوی او نوشته می آید» از سرداران افغانستان نخست کسی که با سلطنت محمد اظهار مخالفت کرد امیر ایاز و علی دایه بود. این ها روز روشن از غزنه با همراهان خود راه بت پیش گرفتند امیر محمد سوبندهرای هندور افرستاد که آن ها را باز گرداند سوبند هرای باقوت خود در حدود بست به ایاز رسید جنگ سخت در گرفت اما سالار جنگوی ایماق که در تیراندازی آیتی بود قوه سوبند رای را شکست داد و خود سو بند رای نیز به قتل رسید و ایاز با علی دایه شادمانه روانه نیشاپور شدند (۱) بزرگان غزنی در این وقت به محمد آشکارا گفتند که در خور سلطنت مسعود است (۱) فرخی در قصیده خود بدین معنی اشارت کند . بروز روشن از غزنی برون رفت همی زد با جهانی تا شب تار نماز شام را چندانکه خواندند که دشت از کشته شد با پشته هموار گروهی را از آن شیران جنگی بکشت و مابقی را داد زنهار --- page 498 --- (٤٥٣) بهتر آنست که با برادر صلح کنی ومملکت را دچار خطر نگردانی محمد به این سخنان گوش نداد و با لشکریان عازم قلعه تکین آباد شد و در سدد جنگ بر آمد و به انتظار مسعود نشست . این اثیر می نویسد: محمد روز عید فطر در تکین آباد جشن گرفت و بار عام داد اما همین که در باریان جمع شدند تاج از سرش بیفتاد و این را مردم بفال بد گرفتند (۱) در این جا خبر حرکت مسعود از اصفهان سوی غزنی منتشر شد و مردم از محمد بیشتر دل سرد شدند و به وی گفتند که خویشتن را خلع کند وی راضی نشد بالاخره در شب سوم عید ٤٢١ مردم بروی شوریدند و او را در قلعه تکین آباد محبوس کردند امیر یوسف وعلی دایه از پیشروان و موسسین این شورش بودند . چون محمد را به تکین آباد در حبس افگندند نامه نوشتند و آنرا بدست منکیتراک وبو بکر حصیری به مسعود فرستادند و در این نامه وقایع را مبسوط شرح دادند. امیر محمد را از تکین آباد به کوه تیز بردند و آن سردار نا کام با ندماو اصحاب خود در انجا بسر می برد ولی در همین حال فرمان مسعود رسید و اموا لی را که محمد در جوز جانان داشت با به کسی داده بپردازوی فهرست گرفتند و آنچه نزد خودش در حرم بود هم از وی باز ستانیدند و محمد را به قلعه مندیش بردند. درباره قلعه مندیش و تکین آباد از گفتار بیهقی و دیگران تفصیلاتی بدست می آید که در آخر کتاب دران باره مکمل سخن میرانیم» عبدالرحمن قوال میگوید ما تا قلعه با امیر محمد رفتیم و با آنکه حکم بود کسی با وی نباشد آئین و فاداری را بجا آوردیم وی میگوید چون از جنگل اباز و گورو الثت گذشتیم قلعه مندیش از دور پدیدار گردید . قلعه دیدیم (۱) تاریخ الکامل ج ٩ --- page 499 --- (٤٥٤) سخت بلند و نردبان و پایه ها مر افراشته بی حد چنانکه برنج بسیاری رسیدی تا کسی بر قو استی شد: امیر محمد از مهد بزیر آمد و بند داشت با کفش و کلاه ساده قبای دیبای لعلی پوشیده ؛ بوی را دیدیم که ممکن نشد تا خدمتی یا اشارتی کردن ، گریستن بره افتاد کدام آب دیده، دجله و فرات چنانکه رود؛ براندند و ناصری و بغوی با ما بودند و یکی بود از ندمای این پادشاه و شعر و ترانه خوش گفتی بگریست و پس بدیهه نیکو بگفت : ای شاه چه بود اینکه ترا پیش آمد دشمنت همه از پیر هن خویش آمد از محنت ها محنت تو بس پیش آمد از ملك پدر بهر تو مندیش آمد و دو تن سخت قوی بازوی او گرفتند و رفتن گرفت سخت بجهد، و چند پایه که بر رفتی زمانی نيك بنشستی و بیاسودی چون دور بر فت و هنوز در چشم پدیدار بود بنشت از دور مجمزی پیدا شد از راه امیر محمد او را بدید و تیز ترقت تا برسد که مجمز بچه سبب آمده است و کورا از آن خویش نزد (بکتکین) حاجب فرستاد و مجمز در رسید، با نامه نامه بود بخط سلطان مسعود؛ ببرادر، (بکتکین) (حاجب) آنرا در ساعت بر بالا فرستاد امیر رضی الله عنه بر آن پایه نشسته بود در راه و ماهی دیدیم چون نامه بخواند سجده کرد پس بر خاست و بر قلعه رفت و از چشم نا پیدا شد و قوم را بجمله آنجا رسانیدند و چند خدمتکار، که فرمان بود، از مردان و حاجب بکتگین و آن قوم باز گشتند منکه عبد الرحمن فضولی ام، چنانکه زالان نشاپور گویند ، مادر مرده و ده درم وام ، آن دو تن را که بازوی امیر گرفته بودند دریافتم و پرسیدم که « امیر آن سجده چرا کرد ' ایشان گفتند « ترا باین حکایت چه کار چرا نخوانی آنکه شاعر گوید و آن این است ـ ایعود ايتها الخيام زماننا ام لاسبيل اليه بعد ذهابه گفتم الحق روز این سوال هست اما آن را استاد م تا اين يك نكته بشنوم و بروم گفت نامه بخط سلطان مسعود بود که ( علی حاجب که امیر را نشانیده بود فرمودیم تا بنشاندند و سزای او بدست او دادند، تا هیچ بنده با خداوند خویش دلیری نکند و خواستم این شادی بدل امیر برادر رسانیده آید، که دانستم که سخت شاد شود) --- page 500 --- (455) و امیر محمد سجده ای کرد خدای تعالی را و گفت تا امروز هر چه بمن رسیده بود تمام خوش گشت که آن کافر نعمت بدکار بی وفار افرو گرفتند و مرا داو در تا بسر آمد، و من نیز با پدرم برفتم . محمد با پسرانش تا شکست مسعود در دندانقان بحبس اندر بود و بحکم برادر بجشم او میل کشیده بودند و آن بیچاره در کمال محنت و اندوه بسر می برد، مدت پادشاهی وی از مرگ سلطان محمود تا آمدن سلطان مسعود هفت ماه بود و وقتی او را در منویکله به پادشاهی برداشتند چهار ماه دیگر پادشاه گمان نا بینا سلطنت نمود که ما این واقعه را به تفصیل ذکر خواهیم کرد محمد چل و پنج سال عمر داشت و در سال 432 بشهادت رسید (1) شعر نیکو می گفت. و شعرانیز در ثنای وی چکامه های غرا دارند در باره سخنوری و شعر شناسی وی فرخی در یکی از قصاید خود میگوید: پدر از ملك زمین بیشترش یافته بهر پسر از کتب جهان بیشترش کرده زبر سخن آموزد و از هر که سخن گوی تر است وین شگفتی بود از کار جهانی بی مر این امیر روشن دل شعرا را می نواخت و حق در امور شخصی آنها دخالت میکرد وقتی امیر یوسف سپه سالار برادر سلطان محمود بر فرخی خشم گرفته بود وی به امیر محمد ملتجی شد و محمد عفو او را از عم خواست و شفاعت نمود فرخی گوید: زبان بدگو چون نگه رسم اوست مرا جدا فکند از آن حق شناس حشمت دان بدین غم اندر بگذاشتم سه سال تمام چنین سه روز همانا گذاشتن نتوان چوپیر گشتم و نومید گشتم از همه خلق امید خویش فگندم بدستگیر جهان جلال دولت عالی محمد محمود که عون و ناصر او باد جاودان یزدان به نزد او شدم و حال خویش گفتم باز چنانکه بود فکردم زیاده و نقصان نخست گفتم کای نامه تو و کنیت تو بحظ دولت سر نامه بقا عنوان چو فتادم از مهر خویش و دولت خویش مرا بدولت خویش ای امیر بازرسان چنانکه از کرم او سزد مرا بنواخت امید کرد و زبان داد و کرد کار آسان (1) طبقات ناصری صفحه 12 --- page 501 --- (٤٥٦) و داستان دیگر این پادشاه با فرخی آنست که روزی محمد به شکار رفته و چندین آهو صید کرده و فرخی چون چشم غزالان را بخون آغشته دیده سخت گریسته وقتی که این خبر را به محمد برده اند چند آهوی زیبا جدا کرده و به فرخی فرستاده است . چو پشته پشته شد از کشته پیش روی ملك فراغ دشتی چون روی آئینه هموار ز چشم آهو چون چشم دوست شد همه دشت ز شاخ آهو چون زلف تاب داده یار مرا ز چشم و سیه زلف یار یاد آمد فرو نشستـم و بگریستم بزا ری زار در آرزوی دو زلف و دو چشم آهوی خویش چو چشم شیران کردم ز خون دیده کنار ز چاکران ملك چاکری بدید مرا همی ندانم بو نصر بود یا کشوار برفت و گفت ملك را که فرخی بگریست بصید گاه تو بر چشـم آهوی بسیار چو باز گشت همی برد سوی خیمۀ خویش ز خون دیده کناری عقیق و دانه نار مگر که آهو چشم است یار او که شد است بچشم آهو بر ، چشمهاش باران بار ملك چنانکه ز آزادگی سزد بد گزید ز آهوان چو نگاری ز بتکده فرخار دراز گردن و کوتاه پشت و گرد سرین سیاه شاخ و سیه دیده و نکو دیدار بمن فرستاد آنرا و معنی این بود است که شادمان شو و اندوه دل برین بگسار --- page 502 --- (٤٥٧) فصل پنجم شهاب الدوله سلطان مسعود ما پیشتر گفتیم چون سلطان محمود وفات یافت مسعود در فارس مشغول فتوحات بود ری واصفهان را کشوده ومیخواست سراپرده به جبال وهمدان کشد وازانجا سوی بغداد شود و مصر را مفتوح نماید و چون نامۀ حرة ختلی بوی رسید با اعیان وسپهبدان مشوره کرد - همه اتفاق نمودند که بزودی جانب غزنه حرکت کنند و قلب مملکت را بدست آرند تا خللی درامور روندهد - سه روز مراسم تعزیت بپاداشتند و قبا های سفید پوشیدند و برمرگ شهنشاه بزرگ افغان مسعود را تعزیت گفتند. چون مجلس تعزیت بپایان آمد. سلطان خواست بوعلی پسر کاکویه را استمالت کند (این بوعلی پسر خال مجد الدولة دیلمی می باشد و چنانکه در دورۀ محمود نگاشتیم دختر خود را به مسعود داده بود) اما چون مسعود بر سپاهان متصرف شد وی بهراس در افتاده خلیفه بغداد را وسیله قرار داد که مسعود وی را به نیابت خویش بر گزیند وخلیفه شخصا به مسعود نامه نوشته و دربارۀ او شفاعت نموده بود اما مسعود اجابت نمیکرد - چون خبر مرگ سلطان رسید مسعود به ابو علی کاکویه مکتوب فرستاد و او را به نیابت خویش مقرر کرد - ابو علی بر این امر سخت شادشد وقبول نمود که علاوه برهدایائیکه در نوروز ومهرگان تقدیم بارگاه سلطنت مینماید همه ساله دو یست هزار دینار زر خالص وده هزار طاق جامه از آن نواحی با چندین اسپ وشتر وآلات سفر به پایتخت غزنه تقدیم نماید. سلطان در٢٥ جمادی الاخره سوی ری حرکت نمود اهالی ری از سلطان استقبال شایانی نمودند وشهر خویش را آئین بستند - ولی سلطان در بیرون --- page 503 --- (458) شهر اقامت نمود و معتمدان خویش را فرستاد که برای تسلیت مردم شهر را دیده بسلطان عرضه دارند . مسعود چون دید سلطان وفات کرده و خود با عساکر خویش باید به غزنه رود ومبادا در این نواحی که تازه مفتوح شده در غیاب وی حوادثی رخ دهد ، با اعیان لشکر مصلحت نمود و مجلسی از سران و سرداران تشکیل داده ودران مشکلات خویش را اظهار نمود، زیرا در مقابل از جنگ برادر اندیشه داشت و در عقب نیز اگر اندك غفلتی میکرد بلادی را که بزحمت فتح نموده بود از دست میداد؛ بالاخره بران قرار دادند که سلطان یکی از افسران خود را با پنجصد سوار درری گذارد و کسی را به غزنه بفرستد و محمد را نصیحت کند و خود نیز بسرعت تمام رهسپار پایتخت کشور گردد . سلطان فردای آن اعیان ری را باز خواند و درباری بس مجلل و باشکوه برپا و خود نطقی غرا و فصیح ایراد نمود که بیهقی آنرا ذکر کرده وما در این جا خلاصه آنرا ضبط میکنیم تا سیاست سلطان محمود در ان نواحی و علایق مردم آن دیار با دولت محمود واضح گردد و روشن شود که بیگانگان در عدالت و رادمردی و مروت و حسن اداره و تدبیر سلطان ما از چه نقطه نظر نگاه میکردند و در امرای خود از چه نقطه نظر . سلطان باعیان ری گفت : سیرت ما تا این غایت بر چه جمله است شرم مدارید و راست گوئید و محابا مکنید. گفتند زندگانی خداوند دراز باد تا از بلا و ستم دیلمان باز رسته ایم و نام این دولت بزرگ، که همیشه باد بر ما نشسته است در خواب امن آسایش غنوده ایم و شب و روز دست بدعا میباشیم که ایزد عزذکره سایۀ رحمت و عدل خداوند را از مادور نکند چه اکنون خوش میخوریم و خوش می خسبیم و بر جان و مال و حرم خویش ایمنیم و در روز کار دیلمیان چنین نبودیم سلطان علت رفتن خود را به غزنی شرح داده گفت میرویم زیرا سلطنت خراسان، هندوستان ، سند ، نیم روز و خوارزم سهل نیست شما اگر --- page 504 --- (٤٥٩) در هنگام غیاب من اطاعت و فرمانبرداری کنید خوب والا هر چه بشما رسد سزای کردار خود شماست و ازان ها جواب قاطع خواست . اعیان ری عرض نمودند که سی سال است در دست دیلمیان اسیر بودیم و دست ها بخدا برداشته بودیم تا هوای دیار اسلام در دل سلطان محمود افتاد و ما را از جور و فساد قرامطه برهانید و امرای ما را که مردم ضعیف و ناتوان بودند و کار از فخر الدوله وصاحب بن عباد بزنی و پسری افتاده بود و ما را اداره نمیتوانستند معزول کرد و پسر خود را درین ولایت گماشت که بمداسیش خشك نشد جهان می گشود و متغلبان را می فگند و عاجزان را می نواخت و اگر پدرش حضرت سلطان محمود وفات نمیکرد حال در بغداد می بود و در انجا نیز آئین عدالت و مردم داری را بر پا میکرد و تا سلطان در سپاهان بود با وصف آنکه درین جا يك نفر شحنه با دو صدسوار داشت کسی یارای مخالفت نداشت و با لفرض اگر کسی راه خلاف می سپرد ما همه سلاح می برداشتیم و با عساکر سلطان متحد میشدیم و اگر سلطان محمود وفات نمی شد ما در رکاب فرزند وی تا مصر میرفتیم . اعیان ری چندان بعدالت واحسان دولت محمود علاقه داشتند که در چنین موقع نازك يعنی در حالیکه سلطان وفات یافته ومسعود با عساکر خود آنجا را میگذارد چنانکه دیدیم از اظهار وفاداری و اطاعت مضایقه نکردند حتی گفتند اگر مسعود در اینجا تازیانه بگذارد ما اطاعت میکنیم . مسعود باعاین ری خلعت داده و از وفا و اطاعت آن ها اظهار خوشنودی نمود و حسن سلیمان را که از جبال هرات بود با پانصد سوار به شحنه گی ری بگذاشت و با و توصیه نمود که با مردم عدالت و مروت نماید . سید عبد العزیز عاوی را از ری به غزنه روان کرد و به محمد نامه نوشت و او را به اتفاق و صلح دعوت نمود مسعود در ری بود که نامه خلیفه بغداد رسید خلیفه در ین نامه بر مرگ سلطان محمود اظهار همدردی نموده و مسعود را --- page 505 --- (460) در تخت پدر تهنیت گفته بود و نوشته بود که سفیر ما متعاقباً با نامه های مفصل میرسد . سلطان مسعود در 17 رجب از ری حرکت کرده به دامغان و از آنجا به نیشاپور آمد . در راه نامۀ سلطان محمود بوی رسید که مسعود را از فتح ری تهنیت گفته بود اما نامه های دیگر پنهان از وی به سران سپاه و پسر کاکو نوشته بود که مسعود عاق است مسعود نامه ها را پاره کرد . و در کاریز افکند بوسهل زوزنی نیز از غزنه گریخته در دامغان بسلطان مسعود پیوست و مؤقتاً به نیابت وزارت برقرار گردید . استتمکین سپهسالار غازی که سالار عساکر خراسان بود در بیهق باستقبال آمد و سلطان عساکر خراسان را سان دید و در دهم شعبان به نیشاپور وارد شد و از استقبال باشکوه و مجللی که اهالی نموده بودند اظهار خورسندی فرمود و بعدل و باز پرس مظلومان و بیچارگان به شخص خویش پرداخت و بوساطت قاضی صاعد حکم داد که موقوفات آل میکال را که خانواده علم و فضیلت بودند و از طرف عمال حسنگ وزیر ضبط شده بود مسترد دارند . هنوز سلطان در نیشاپور بود که یکی از بقایای آل بویه موقع را مغتنم دانسته لشکری فراهم نمود و بری حمله آورد. اهالی ری که بعدالت و سلطنت محمودی علاقه مندی زیاد داشتند نزد حسن سلیمان جمع شدند سلاح برداشتند و بر شورشیان پیغام کردند که پادشاه ما سلطان مسعود پسر محمود است هر که بدون فرمان وی درین مملکت قدم گذارد به شمشیر رزوبین جواب دهیم. شورشیان حمله آوردند و حسن سلیمان که از سرداران جنگجوی هرات و در رکاب محمود و مسعود آداب حرب و پردلی را آموخته بود به دستیاری مردم ری شورشیان را شکست فاحش داد هشت هزار و هشت صد تن از شورشیان کشته و یکهزار و دو صد تن اسیر گردید . --- page 506 --- (٤٦١) چون این خبر بمسعود رسید حسن سلیمان و اعیان ری را به فرامین و خلع سرفراز گردانید در ینحال سفیر بغداد بانامه های خلیفه به نیشاپور آمد سلطان امرداد مردم از نماینده بغداد بدرستی استقبال کنند بیهقی شرح این استقبال را به تفصیل نگاشته و میگوید روز اول که رسول دار (رئیس پذیرائی) وی را در شهر آورد از طرف سلطان بیست هزار درم سیم بهای گرما به به او دادند چنانکه متحیر شد و بی اختیار به دعای دولت مسعود پرداخت سه روز مسعود نماینده خلیفه را بارنداد روز سوم نماینده بحضور وی مشرف شد و نامه خلیفه را با تحایف و طرایفی که از بغداد آورده بود تقدیم کرد القابی که از دربار خلافت بر مسعود مقرر داشته بودند این است : « ناصر دین الله - حافظ عباد الله - المنتقم من اعداء الله - ظهير خليفة الله - امیر المومنین » نامه بغداد را که بیهقی خلاصه کرده این است:- امیر المومنین ممالیکی که پدرت داشت یمین الدوله وامين المله - نظام الدین - كهف الاسلام والمسلمين - ولی امیرالمومنین بتو مفوض کرد و آنچه تو گرفته ئی ری و جبال و سپاهان وطارم و دیگر نواحی و آنچه پس ازین گیری از ممالک مشرق و مغرب ترا باشد و بر تو بدارد . سلطان مسعود در ۱۵ رمضان از نیشاپور حرکت کرد و ۲۸ رمضان به دارالنصرت هرات وارد گردید و در ( كوشك مبارك ) که از عمارات عظیم هرات بود برای تشریفات عید نشست در دهم شوال مشكترك يرا در حاجب علی قریب با دانشمند حصیری ندیم آمدند و معروضه مامورین سلطنتی را از تگین آباد به محضر سلطنت تقدیم کردند سلطان آنها را نوازش فرمود و جواب عرایضی را که آورده بودند به تگین آباد فرستاد و امر داد عساکر به هرات بیایند وحسنك وزیر را به سعایت بو سهل زوزنی و نقاری که خود مسعود ازوی داشت محبوساً بهرات طلب کرد و پوتمر مشکان را خواست تا کار دیوان --- page 507 --- (٤٦٢) رسالت را انجام دهند و به وزیر محمد حاجب علی خویشاوندانمر داد که چون عساکر غزنه را بهرات می فرستد خود با عساکر هند عازم هرات شود حبس حسنك و وزارت موقتی بوبسهل بر خواجه بزرگ وحتی بر همه بزرگان عصر محمود که در تکین آباد بودند گران تمام شد و دانسند مسعود که به سخن ارباب غرض اهمیت میدهد و به ویژه بو سهل که فطرةً ساعی و نمام و مر دمحتال و دورویست و سخنان وی در مسعود بی تاثیر نیست مسعود را بر بزرگان دوره محمودی بدگمان میسازد و تخم نفاق را در میان سران و سپهبدان می کارد حتی حاجب علی در تکین آباد به رئیس دیوان رسالت گفته بود که اگر مردم مرا به عیب منسوب نکنند و نگویند سلطان محمود جهان را گرفت اما ادارهٔ خویشاوندان و نزدیکان و خدمت کاران خود را نتوانست من با این لشکر گران که تحت فرمان من است راه سیستان گیرم و کرمان و اهواز را تا در بغداد باین لشکر به ضبط خویش درآورم و ابونصر مشکان نیز در اندیشه بود و این امر را پیش گوئی می کرد . عساکر بهرات به سلطان پیوستند یوسف سپهسالار و التونتاش خوارزم شاه و بونصر مشکان نیز درین جمله بود - سپاهیان چون مسعود را دوست داشتند و فتوحات و دلیری وی دل آنها را تسخیر کرده بود از رسیدن برکاب او نهایت خوش بودند . سلطان حاجب علی قریب و برادرش را محبوس کرد و تمام اموال و سامان او را ضبط نمود و خودش را در قلعه كرك هرات فرستاد تا همان جا بمرد و علت حبس او غالبا علایقی بود که وی در عهد سلطان محمود با محمد داشت و اینکه به محمد در جوز جانان نوشت تا آمده غزنی را متصرف شود و با وجود اینکه در خلع محمد سعی کرد و کوشید به تلافی مافات پردازد مسعود عذر او را نپذیرفت و ساعیان دربار او را وزیر امیر نشان معرفی کرده بودند . حبس حاجب بزرگ همه و خاصه التونتاش را سخت متاثر نمود و او را بران --- page 508 --- (٤٦٣) وادار کرد که بهر صورت باشد بزودی بخوارزم رود و به وظیفه خویش اقدام نماید از گفته های بیهقی برمی آید که التونتاش برای فاتحه سلطان وولی نعمت محبوب خود محمود از خوارزم به غزنی آمده بود . چون چند روز گذشت سلطان ابونصر را به دیوان رسالت مقرر کرد و با وجودیکه سهل زوزنی در باره آن دبیر دانشمند سعایت نمود سلطان نشنید مسعود وقتی که از نیشاپور سوی هرات می آمد از بیم اینکه مبادا عسکر غزنه به طرف داری محمد جنگ کنند نگران بود و ازین جهت تر کمانان را که محمود به هزار زحمت جانب بلخان کوه شکست داده بود دوباره استمالت کرده و از آنها مدد خواسته بود که در جنگ محمد با وی همدست شوند تر کمانان نیز که این روز را بدعا میخواستند چندین هزار سوار در هرات به خدمت مسعود پیوستند و این نیز یکی از خطاهای سیاسی بود که مسعود کرد و در همان وقت پشیمان شد - و آنها را با یکی از افسران جنگی خود بفتح مکران فرستاد . و در همین آوان عضدالدوله یوسف را که عم وی بود از هرات به بست و قصدار فرستاد و بهانه نمود که یوسف قوة الظهر عساکر می باشد که بمکران رفته اند اما در نهان چند نفر را بروی گماشت که احوال او را مراقبت داشته باشند ونگذارند که یوسف جائی حرکت کند . چون مسعود از کار وزیر وعم فارغ شد دو نامه بیکی بقدر خان و یکی به خلیفه نوشت نامه قدر خان را بدست یکی از رکابداران بقدر خان ونامه دیگر را بدست یکی از فقها بحیث نماینده نیم رسمی به بغداد فرستاد . بیهقی نامه قدر خان را در تاریخ خود ضبط کرده اما مکتوب خلیفه را نگاشته مسعود پانزدهم ذی القعده ٤٢١ از راه بادغیس و گنچ روستای سرا پرده سوی بلخ کشید التونتاش نیز در این سفر با وی بود اما میترسید که مبادا مسعود درباره وی کاری کند که درباره علی قریب ویوسف سپهسالار بعمل آمد --- page 509 --- (٤٦٤) مسعود چون بفاریاب رسید التونتاش را خلعت داد و در ظاهر باوی مرحمت نمود ورخصت داد که بعد از ملاقات ثانی بخوارزم رود اما چنانکه بخود التونتاش نیز ظاهر گردید و بعدها سلطان خود به ابونصر مشکان اعتراف کرد به سعایت اماما ن دربار و مخصوصاً زوزنی و عبدوس قصد گرفتن او را نمود ولی چون التونتاش مردی با نام و غازی و جنگجو بود در دل مردم نفوذ و استیلای عظیم داشت از قضیه خبر شد و بدون آنکه بملاقات دوم سلطان معطل شود شبانه با عساکر خاصهٔ خویش راه خوارزم گرفت سلطان چون خبر شد عبدوس را فرستاد که بهر رنگ باشد او را باز گرداند ولی التونتاش فریب نخورد و به عبدوس مرحمت زیاد کرد و چا ز فرسنگ او را با خود برد باین بهانه که باوی حکایتی دارد تا راه دورتر شد آنگاه به سلطان پیغام داد که چون بمن از خوارزم اطلاع رسیده بود که مردم آنجا بنای شورش گذاشته اند مصلحت دران دیدم که معطل نشوم اگر سلطان خدمتی دارد کتباً بمن امر دهد که انجام شود و خود بسرعت روان شد چون عبدوس واپس آمد سلطان بر کدورت آن سپهسالار بزرگ غمگین شد و بنامه و فرمان وی را استمالت نمود و چنان وانمود کرد که این امر در اثر سعایت در باریان بعمل آمده و سلطان او را بمنزلت عم خود میداند . رسیدن مسعود به بلخ سلطان عید قربان را در شبرغان گذرانید و روز ۲ شنبه ۸ ذی الحجه ۴۲۱ در قبة الاسلام بلخ رسید و در كوشك در عبد الاعلی فرود آمدسا کنان بلخ ورود سلطان بزرگ وطن را بشادی و گرمجوشی استقبال نمودند و مهد باختر بار دیگر به شکوه و جلال فرزند شهنشاه عظیم الشان غزنه فرجوانی گرفت . خواجه بزرگ حسن میمندی که سلطان او را بخشیده از زندان کشمیر خواسته بود در بلخ بخدمت سلطان پیوست و بعد از انکه سلطان به وی اصرار نمود --- page 510 --- (٤٦٥) در ۲۸ صفر ٤۲۲ به امروزارت برقرار گردید وبوسهل حمدوی را که ازوزارت معزول بود به ریاست اشراف یعنی بریاست ضبط اخبار واحوال مملکت مقرر کرد ودر همین سال حسناك ميكال را در بلخ بردار کردند. بوسهل زوزنی در مرگ آن وزیر دانشمند استخفافها کرد و خواجه بزرگ حسن میمندی آب در چشم کرده همه بزرگان وخوردان متاثر شدند چنانکه ما شرح حال اور ا مفصل بنگاریم ا ریارق که به تدبیر خواجه بزرگ حــمــمــندی به بلخ آمده بود سلطان برای اینکه عساکر انقلابی برپا نکنند در اول با او بمدارا و مرحمت پیش آمد در آخر در روز ٤ شنبه ١٩ ربیع الاول ٤٢٢ به تدبیر دربندش کشیدند وبزندان محبوس کردند و اموال او را غارت نمودند (١) تا در آنجا مرد . و هم چنین حاجب غازی اسفتـگین سپهسالار را که در عهد سلطان ماضی ودوره خود مسعود در نیشاپور خدمتها کرده بود از سلطان بد گمان ساختند ووی شب دوشنبه نهم ماه ربیع الاول از بلخ مخفیه خارج شد و از آمو عبور کرد چون در آن طرف دریا رسید با خود گفت که سخت خطا کردم که در قلمرو بیگانگان و دشمنان ولی نعمت خود یعنی در خاک ترکمان آمدم و از آنجا عودت کرده از آمو عبور نمود که جانب خراسان شود اما همین که به کــالب رسید صبح دمیده بود عبدوس باعساکر سلطان سر راه بر او گرفتند و او را بعدازيك جنـگ مختصر اسیر نموده به بلخ آوردند و در اثر این قضای سوء مسعود او را به قلعت گردیز فرستاد تا در آنجا جان سپرد (۲) این مرد یـکی از رجال جنگجو وصالح ومبارز بود. در ربیع الاول سال ٤٢٢ قاضی بوطاهر تبانی وبوبکر حصیری را نزد قدرخان فرستاد تا دختر اورا که در عهد محمود نامزد شده بود خواستگاری کـنند و نامه نیز به قدر خان نوشت و دو نامه بنام این دو سفیر بصورت اعتماد نامه نگاشت بیهقی اصل مکاتبه و اعتماد نامه ها را در کتاب خود ثبت نموده . (۱) صفحه ۲۷۰ بیهقی .(۲) صفحه ٢٧٣ بیهقی . --- page 511 --- (٤٦٦) و در ربیع الثانی این سال مکران فتح شد و عیسی مکرانی که دعوی تمرد نموده بود و برادرش ابوالعسکر از جفای وی به محمود پناه آورده بود بدست عساکر مسعود کشته شد و ابوالعسکر دوباره به حکومت مکران برقرار گردید - سلطان از بلخ براه غوربند به پروان و از آنجا به بلق آمد و در بلق امیر یوسف عم خود را که از بست به استقبال آمده بود محبوس نمود داستان امیر یوسف سپه سالار بسیار غم انگیز است زیرا آخر عمر این شهزاده بدبخت در کمال بیچارگی سپری شد و از آن همه ناز و تنعم که در عهد پدر و برادر داشت یکباره به حضیض بدبختی فرو افتاد و در دست نوائب روزگار زبون گردید . یوسف سرداری بود خوش محضر و آرام هیچگاه در پی فساد نمیگشت و از فتنه می گریخت در زمان سلطنت محمود همین که از وظایف رسمی فارغ میگشت به نشاط و تفریح مشغول میشد . سلطان نیز با وی مهربانی و لطف داشت و نظر به وصیت پدر که در باره او کرده بود و نظر به شخصیت خود یوسف او را گرامی میداشت . چنانکه بیهقی گوید سلطان محمود را غلامی بود بس زیبا و ملیح که از میان هزار غلام مانند او کسی در دیدار و رنگ و ظرافت و لیاقت نبود این غلام طغرل عقدی نام داشت و بعد از ایاز - در خاصان در گاه شامل بود روزی سلطان محمود در باغ فیروزی مجلس نشاط داشت و چندان گل صد برگ ریخته بودند که آنرا حد و اندازه نبود این ماهرویان دوگان دوگان می آمدند طغرل نیز آمد خودش قبای لعل و همکارش قبای فیروزه ئی پوشیده بود امیر یوسف چشمش بروی ماند و عاشق شد و هر چند کوشید و خویشتن را فراهم کرد چشم از وی برداشته نتوانست سلطان دزدیده می نگریست و تغافل میکرد چون ساعتی بگذشت --- page 512 --- (٤٦٧) گفت ای برادر ـ تو از پدر كودك ماندی و پدر ما در هنگام مرگ بواسطه عبدالله دبير درباره تو وصيت كرده بمن پيغام داده بود (كه مقرر است كه محمود ملك غزنی نگه ميدارد كه اسمعيل مرد آن نیست محمود را از زبان من بگوی كه مرادل بیوسف مشغول است باید اورا بخوی خویش برآری وچون فرزندان خويش عزيز داری) من تا این زمان بتو احسان ها كرده‌ام وپنداشتم با ادب برآمده ئی ولی در مجلس ما به غلامان ماهی نگری اگر حرمت روان پدر نميبود ترا سخت مالش ميداديم ولی ترا عفو كرديم ، و آن غلام را در همان روز به یوسف بخشيد . امير يوسف از ان بعد طغرل را چون فرزند خويش عزیز و مکرم میداشت چون سلطان مسعود او را به قصدار فرستاد همین طغرل سعایت او را بمسعود میکرد و در خفیه اخبار او را به مسعود میفرستاد . واز خود افتراها مینمود امیر یوسف همیشه از قصدار امار وتراجع ولشکر میفرستاد وسلطان هم در ظاهر مكاتبات لطف آمیز باو میفرستاد والا امیر الجلیل العم ويرا خطاب مينمود چون يوسف شنيد كه مسعود از پروان روی به غزنه دارد با پسرش سلیمان و این طغرل كافر نعمت و پنجاه غلام جریده به استقبال آمد ومسعود پاسی از شب گذشته از سناج (۱) به بلق می آمد وسرا پرده سلطنت را در بلق افراشته بودند . مسعود در عماری بر ماده پیل سوار بود و مشعلها افروخته بودند وحدیث کنان می راندند از دور مشعلی پدیدار شد که از جانب غزنی می آمد معلوم شد که امیر یوسف بود بیچاره بیامد وزمین بوسه داد وسلطان باوی مهربانیها نمود وچون به قرار گاه رسیدند یوسف را به نیم ترک نشاندند و خوان (۱) سناج در نزديك سجاوند شهری بود كوچك در لوگر د وباق هم درلوگرد بود كه بلقینی بدان منسوب است و ممکن است همین برکی و برك بجای آن كلمه مانده باشد .(حدودالعالم) --- page 513 --- (٤٦٨) آوردند وی منتظر حادثه بود و نان نخورد بعد از ان عبدوس آمد و پیام های سلطان را آورد و ملامتی های او را شمرد هنگام پیشین سه منصبدار و پانصد سوار و سه صد پیاده هند و آمدند . بیهقی میگوید از دور دیدم که یوسف برپای خاست و هنوز با کلاه و موزه و کمر بود پسرش را در آغوش گرفت و بگریست و کمر باز کرد و بینداخت و عبدوس را گفت این كودك را بخدا (ج) و بتو سپردم و طغرل را گفت شاد باش ای کفر نعمت که ترا چون فرزند عزیز داشتم و بمن این خیانت کردی و یوسف بر اسب نشست و او را بقلعه سجاوند بردند و در سال ٤٢٣ در زندان وفات نمود - چندی بر نیامد که طغرل نیز پریشان گشت و در جوانی بمرد و سزای خود را دید - سلطان مسعود از بلخ براه شجک و به غزنه آمد و روز پنجشنبه ۸ جمادی الاخری به تختگاه پدر فرود آمد مردم شهر خود را چراغان کرده بودند و به استقبال سلطانی که در انتظار آن بودند با گرمی و صمیمیت تمام بر آمده و پیر و برنا و مرد و زن جوشیده بودند و خوازه ها بسته و چندان هدیه و نثار اورده بودند که احصاء نتوان کرد و بكشك معمور فرود آمد و مهمان خره خقلی عمۀ خود شد شعراء قصاید تهنیت انشاد کرد ند که بحقیقت مسعود درین روز به تخت ملك نشسته بود . (۱) مسعود فردای آن روز بباغ فیروزی رفت و تربت پدر را زیارت نمود و بگریست و خدام آستانه سلطان مرحوم را بیست هزار درم بخشید و حاکم لشکر نصر بن خلف را گفت مردم انبوه کرد باید کرد تا بزودی رباطی که سلطان فرموده تعمیر شود و اوقاف آن بدرستی به تعمیر راه ها و رباط ها صرف شود . و گفت چون سلطان محمود این باغ را دوست داشت و وصیت کرده بود که او را اینجا بنهند برای حرمت بزرگ او این بقعه بر خود حرام کردیم و جز به (۱) ص ٢٩٤ بیهقی زین الاخبار صفحه ٩٨ - بیهقی ٢٩٨ --- page 514 --- (٤٦٩) زیارت باز نیائیم حاضران دعا کردند و از آنجا راه صحرا گرفت و به افغان شالی رفت و ده هزار درم به تربت سبکتگین صدقه داد. (۱) و روز سه شنبه ۲۰ جمادی الاخر بباغ محمودی رفت و امرداد تادیوان ها آنجا میکشند و کارها برقرار شد و انتظامی در امور واقع گردید و مردمان آرام شدند و در سایهٔ جهان بانی خلف الصدق سلطان فقید و سالار ملی وقاید محبوب خود با اطمینان خاطر به سر می بردند. اما دیری نگذشت که دسیسه کاران غرض آلود دربار کار را واژونه کردند و میانه سلطان بزرگ و رعایای و فادار اور ابر هم زدند و بنیادی را که بر دل ها و آرزوهای مردم قرار داشت متزلزل کردند خواجه بزرگ و دیگر خیر اندیشان و پروردگان نعمت این دودمان با حشمت چندانکه مانع شدند مفید واقع نشد و کار بدانجا کشید که سلطان در اثر پیشنهاد بوسهل زوزنی و امثال او امرداد تا هر چه در روزگار امیر محمد به مهتران و کهتران داده بودند بازستانند و بیست گانی عساکر را تا پایان سال ندهند که در خزانه ثروتی اندوخته شود. فرمان سلطان انجام شد اما خوف و هراسی در دل ها تولید نمود و روی مردم را از سلطان بگر دانید. و در روز شنبه نهم رجب سیل سختی برخاست و پل غزنی را که در حدود افغان شالی و از بناهای استوار و نفیس غزنی بود خراب کرد و تا حدود بازار سرافان رسید و خسارات مدهشی بمردم وارد نمود بیهقی داستان آمدن این سیل را سخت نیکو نوشته و چون این داستان حاوی مطالب سودمندی در بارهٔ شهر غزنی و آبادانی آنست آنرا در این جا نقل می نمائیم. (۱) کلمه شالی را با رسم الخط اصلی آن تنها مرحوم ادیب پشاوری در کتاب بیهقی ضبط نموده و این کلمه بمعنی یادگار و شعار افغانست بابر وابو الفضل از ان شرح داده اند آقای نفیسی که آنرا به معنی شالی زار گمان برده مورد ندارد زیرا اصلاً در هوای غزنی برنج نمیشود. --- page 515 --- (٤٧٠) روز شنبه نهم ماه رجب ٤٢٢ میان دو نماز بارانکی خرد خرد می بارید چنانکه زمین تر گونه میکرد و گروهی از گله داران در میان رود غزنین فرود آمده بودند و گاوان به الجا بداشته هر چند گفتند از انجا برخیزید که محال بود بر گذر سیل بودن فرمان نمی بردند تا باران قوی تر شد کاهل وار برخاستند و خویشتن را بپای آن دیوارها افگندند که به محلت دیه آهنگران پیوسته است و نهفتی جستند و بران جانب رود که سوی افغان محال است بسیار استر سلطانی بسته بودند درمیان آن درختان تا دیوارهای آسیا و آخورها کشیده و خر پشته زده و ایمن نشسته ... و این پل بامیان در ان روز کار بر این جمله نبود پلی قوی بستونهای قوی برداشته پاسی از شب گذشته سیل رسید و آب از فراز رودخانه آهنگ بالا داد و در بازارها افتاد چنانکه بصرافان رسید و بسیار زیان کردو بازارها همه ناچیز شد و آب تازیر قلعت آمد چنانکه در قدیم بود پیش از روزگار یعقوب لیث که این شارستان و قلعه غزنین عمرو برادر یعقوب آبادان کرد و این حال ها استاد محمود و راق سخت نیکو شرح داده است . فرخی در آمدن مسعود از صفاهان وری به غزنی و اشغال تخت پدر اشعار شیوا دارد و آرزوی مردم را به آمدن مسعود از اصفهان به غزنی شرح میدهد و غزنی را خانه شیران میداند و جز مسعود و آل ناصر دیگری را شایسته بادشاهی در این شهر نمی شناسد ! کی بود کان خسرو فیروز بخت آید زراه بخت و دولت دریسار و فتح و نصرت در یمین زآرزوی روی او دلهای ما برخاسته است چند خواهی داشتن دلهای ما را این چنین عزم کی دارد به غزنی رایی اراید بر وی رأی کی دارد که بر سد رپدر گردد مکین --- page 516 --- (٤٧١) دار ملك خویش را ضایع چرا باید گذاشت مر سپاهان را چرا کرده است بر غزنی گزین لشکری دارد گران و کشوری دارد بزرگ بلکه از دریای روم اور است تا دریای چین هر که غزنین دیده باشد در مقام نان چون بود هر که تازه میده بیند چون خورد نان چوین از حبش تا کاشغر وز کاشغر تا اندلس هر کجا گوئی ملک مسعود گویند آفرین این جهان محمود را بود و کنون مسعود راست نیست با اوخسر وانرا هیچ گفتار اندر ین خانه محمود را مسعود زیبد کد خدای که خدای خانه شیر عرین زیبد عرین و بو حنیفه اسکافی غزنوی که از شعرای بزرگ و صریح اللهجه و حقگوی روزگار بود و بیهقی او را بسیار ستوده و یقیناً ستا یش وی نیز در اثر همین حق گوئی او بوده است چكامة غرای در این مورد سروده است که چند بیت آنرا در این جا نقل می کنیم: بشهر غزنین از مرد وزن نبود دوتن كه يك زمان بود از خمر شوق او هشیار نهاد مردم غزنین دو چشم و گوش براه زبهر دیدن آن چهرة چوگل ببهار در این تفكر بودند كآفتاب ملوك شعاع طلعت کرد از سپهر مهد اظهار بدار ملك در آمد بسا ن جد وپدر بکام خویش رسیده‌ زشکر گیرده شعار نیابد آسان از هر کسی جهانداری اگر چه مرد بود چرب دست‌وزيرك‌سار تو او ستاد نیا یی بنه از بدر ز فلك پدرچه کرده‌مان پیشه کن به ليل و نهار بداد کوش و بشب خسپ ایمن از هر بد که مرد بی داد از بیم بد بود بیدار زيك پدر دو پسر نيك و بد عجیب نبود که‌از درختی پیداشده است منبرودار --- page 517 --- (٤٧٢) بسا اش پدراً تست با اش پسران پسر بریدن شمع است سر فرازی دار و در اوا ئل رمضان سلطان روزی چند بشکار جانب (زه) رفت و نخجیر فراوان آورد (۱) امر وزارت آنچه در این سال هنگامه اقامت بلخ روی داد و مختصر اشار تی بدان کردیم مسئله تفویض وزارت بود بخواجه بزرگ احمد ابن حسن میمندی. این خواجه که بحکم سلطان محمود در هندوستان محبوس بود بامر سلطان مسعود از حبس رها و ببار گاه خواسته شده بود در بلخ بحضور سلطان رسید و سلطان به وی پیغام میداد که هر طور هست وزارت را قبول کـند حتى بوى گفت که خواجه ما را بجای پدر است خواجه ابا می ورزید و می گفت من عهد نموده ام و سوگند های غلیظ خورده ام که دیگر در امور سیاست مداخله نکنم و پیر شده ام سلطان عذر او را نپذیرفت و سر انجام بتوسط ابو نصر مشکان و بوسهل زوزنی خواجه را مجبور کردند و امر وزارت بروی مسلم شد و شرایط وی را سلطان قبول کرد و در این باره سوگند خورد و در قبول آن شرایط امضا کرد در روز نهم صفر خواجه ببارگاه رفت و خلعت وزارت را پو شید بیهقی شرح این خلعت را چنین می نگارد :- من ایستاده بودم و نظاره میکردم قبای سقلا طون بغدا دی بود- سپیدی سپید- سخت خرد نقش پیدا و عمامه قصب بزرگ اما بغایت باريك و بلند و طرازی سخت باريك وزنجیره بزرگ- و کمری از هزار مثقال پیروزه ها در نشانده .... پس از آن خواجه را بحضور سلطان ببردند سلطان گفت خواجه را مبارک باد خواجه برپای خاست و زمین بوسه داد و پیش سلطان رفت (۱) معلوم است زه نام شکار گاهی بوده نزديك غزنه و آهوی فراوان داشته بیهقی چند جا از ان نام برده - معلومم نشد که کجاست ؟ --- page 518 --- (٤٧٣) و عقدی از گوهر بسلطان تقدیم کرد که گویند ده هزار دینار قیمت آن بود. سلطان انگشتر فیروزه به خواجه داد که نام سلطان بران نوشته بود و گفت این انگشتر ملك ماست و بتو دادیم تا مقرر گردد که پس از فرمان ما مثالهای تو نافذ است. و دو روز بعد خواجه بدیوان وزارت نشست و هنگامی که بکار شروع میکرد بر مصلای دیبای سبز دور کعبه نماز خواند و برون از صدر نشست دوات و دسته کاغذ و يك جعبه سبك که برای وزیران می برند بحضور خواجه آوردند اولین چیزی که نوشت بعربی بود و ترجمه آن این است: بسم الله الرحمن الرحیم ستایش به پروردگار جهانیان و درود بر پیغمبر برگزیده و اصحاب وی. خدا مرا بسنده است و نیکو وکیل است خدایا بمن یاری ده در آنچه دوست داری و رضای تست. برحمت خودای مهربانتر از همه مهربانان. برای شکر نعمت خدا بفقراء و مساکین ده هزار درم و ده هزار نان و ده هزار زراع کرباس داده شود بعد از این نوشته بکار آغاز کرد و هیبتی در دلها مستولی شد. مسعود و نیابت وی در فارس و هند مسعود که درباره عراق وری اندیشه مندمی بود با خواجه بزرگ و دیگر اعیان سلطنت مشورت کرد تا کار آن حدود انتظام یابد خواجه بزرگ علی دایه و ایاز را به سالاری عراق انتخاب نمود و گفت علی دایه مردی محتشم و کاریست و در غیاب سلطان خدمتها کرده و ایاز نیز سالاری نيك است و در همه کارها با امیر ماضی بوده سلطان پیشنهاد خواجه بزرگ را رد کرد چنان وانمود که علی دایه را شغلی مهمتر میفرمایند و در باره ایاز گفت وی بس بناز و عزیز آمده است هر چند عطسه پدر ماست چون از سرای دور نبوده مدتی تجربت شود آنگاه آنچه باید فرمود بفرمائیم. و به سالاری عراق تاش فراش را برگزید بدین شرط که سه ماه به نیشاپور باشد. و آنگاه بسوی --- page 519 --- (٤٧٤) می رود ـ و وی را بخفیه هدایت داد که در نیشاپور چون سالاران ترکمان نزد او آیند وی در پراگندن آنها بکوشد چندانکه خواجه بزرگ این امر را دور از سیاست شمرد و گفت هنوز موقع آن نرسیده سلطان نپذیرفت و امر داد تا تاش فراش اوامر او را انجام دهد ـ و همین مسئله بود که در آینده موجب اجحاف سلطان مسعود گردید ـ تاش فراش کمر زر و کلاه دوشاخ و ستام از هزار مثقال و بیست غلام و صد هزار درم و شش پیل نرمسه ماده به خلعت یافته عازم نیشاپور شد . و در این هنگام موضوع سالاری هند روی کار آمد سلطان مسعود احمد بن نبالتگین را به سالاری هند بر گزید این احمد در عصر محمود خازن سلطنتی و در همه سفرها برکاب سلطان می بود وسلطان را بروی نظر مرحمت بود ـ در روز یکشنبه دوم شعبان این سال احمد نیالتگین را خلعت سالاری پوشانیدند و کمر زر هزار گانی با کلاه دوشاخ هزار گانی بوی عنایت کردند و چند تن از اعیان دیلمیان و بونصر با میانی و برادر زعیم بلخ و غیر هم را که سلطان نمی خواست در غزنه باشند نیز بنام خدمت با وی همراه نمودند و سلطان در دشت شاه بهار سان دیده سالار هند را مرخص کرد ـ و رمضان این سال را در دارالملک غزنه بسر برده در این ماه از زندانیان باز پرس نموده و امرداد تا هزار هزار درم از خزانه اطلاق کنند و به مستحقان و درویشان پایتخت و نواحی آن رسانندـ یک بار هم بشکار جانب خروار و خاو مرغ رفت و شکار فراوان نمود باز آمد (۱) و عید را با حشمتی و جلالی بغزنه گذرانید که نظیر آن کمتر یاد دهند و درین روز امیر در سخن پروری و فضیلت دوستی بشیوه پدر کار کرد وقتها به زینبی علوی پنجاه هزار درم و به ملک الشعرای در بار عنصری هزار دینار بخشود . (۱) خروار نام محلی بود در اوگر واکنون نیز این نام برجاست . --- page 520 --- (٤٧٥) دو روز از عید گذشته سلطان در دشت شاه بهار از رعایا و عساکر خود بازدید نمود و خود بر مهد پیل نشسته بدشت آمد با تکلفی سخت عظیم از پیلان و جنتیان مرصع بجواهر سلطان در سایه چتری که برافراخته بودند توقف نمود خواجه احمد و خواجه بونصر در نزدیک پیل بودند و سخن متظلمان میشنودند و بعرض سلطان میرسانیدند و باز میگردانیدند. در این روزها سلطان را اراده غزو هند دامنگیر خیال شد ولی خواجه بزرگ مانع آمد و مصلحت دران دید که سلطان زمستان را به بلخ بگذراند زیرا از یکطرف ممثله فرستادگان ری که نزد قدرخان رفته اند یکطرفه نشده و از طرف دیگر القادر بالله خلیفه عباسی سخت مریض است و از جانبی علی تگین با سلجوقیان متحد شده مبادا قصد بلخ و تخارستان نماید. سلطان بر سخنان خواجه بزرگ اعتماد نموده قصد بلخ نمود. در شوال از غزنی حرکت نمود و در کابل آمده سه روز اقامت کرد نابیلان ـ لطنفی را از نظر او گذرانیدند هزار و ششصد و هفتاد نرو ماده پسندید او پنج شب در پروان کرد و از راه کوتل شیر غوزک به ولوابج (رستاق) آمد و دو روز آنجا گذرا نیده جانب بلخ کشید و روز سیزدهم ذی الحجه به بلخ وارد شد و در کوشک در عبدالاعلی مقام کرد. آمدن سفیر بغداد بدر بار بلخ هشت روز بعد از رسیدن سلطان به قبة الاسلام بلخ خبر آوردند که القادر بالله خلیفه بغداد گذشته شد و پسروی القایم بالله را به مسند خلافت بر داشتند و اعیان هر دو بطن از بنی هاشم یعنی علویان و عباسیان بر طاعت وی بیار امیدند و سفرای در بار خلافت برای اخذ بیعت نامزد شدند و از آنجمله فقیه ابو بکر محمد بن محمد سلیمانی طوسی بدر بار غزنی گماشته شده است ـ --- page 521 --- (٤٧٦) سلطان به مشوره خواجه بزرگ وابونصر مشکان - (این خبر را بمیان تنها دو پنهان داشت تاسفیر آید و آنکه موضوع مرکب خلیفه آشکار گردد روز شنبه ۲۲ ذی الحجه ٤٢٤ سفیر بغداد ببه بلخ رسید بیهقی آئین پذیرائی سفیر را چنانکه خودش دیده ذیلاً شرح میدهد : او میگوید مراسم پذیرائی سفیر دربار خلافت برعهده خواجه علی میکال که رئیس الرؤساء بود گذاشته شدو بوعلی رسوالدار تحت اثروی کار میکرد (رسوادار گویا رتبه بود که امروز برئیس تشریفات اطلاق میشود) چون سفیر ببلخ نزديك شد سه حاجب وبوالحسن ندیم ومظفر حاکمی ندیم که این دو نفر زبان عربی فصیح میدانستند باده سرهنگ وهزار سوار سفیر را پذیرائی کردند و به محله سید بافان فرود آوردند سلطان از باغ به کاخ عبدالاعلی آمد و روز اول محرم رسول خلیفه را ملاقات نمود در این روز چار هزار غلام سرائی در دو طرف سرای امارت بچند رسته ایستاده بودند دو هزار با کلاهای دوشاخ و کمرهای کرآن و عمودهای سیمین و دوهزار دیگر باقبا های دیبای شوشتری و کلاهای چارپر و شمشیر و هر يك کمانی و سه چوبه تیر بردست و از غلامان خاصه سیصد تن در رسته های صفه نزديك امیر ایستاده بودند و اینها کلاهای دوشاخ و کمرهای زر و عمودهای زرین داشتند و در میان این ها چندتن کمرهای مرصع بجواهر داشتند بزرگان وولایت داران در درون و بیرون سر اعلی قدر مراتبهم ایستاده بودند و سولدار سفیر بغداد را از میان این همه تجمل و حشمت گذرانیده بدربار آورد سفیر بغداد از شکوه وعظمت دربار بلخ مدهوش شده بود سلطان افغانستان بر تخت نشسته بود و وزیر دانشمند وی خواجه بزرگ شمس الکفات حسن میمندی نزديك تخت ولی نعمت باحشمت خود نشسته و جزوی دیگران بر پا ایستاده بود اند سفیر بغداد در پیشگاه سریر سلطنت بایستاد و سلام گفت و تحیت خواند --- page 522 --- (٤٧٧) وخواجه بزرگ جواب داد آنگاه بونصر حاجب بازوی سفیر بغداد را گرفت و بنشاند. سلطان تنها از احوال خلیفه پرسش نمود وسفیر جواب عرض کرد و آنگاه خواجه بزرگ درموضوع وفات خلیفه تسلی بتازی سخن گفت چنان فصیح و نیکو که شایسته مقام وی بود وسفیررا گفت تانامه خلیفه را تقدیم نماید سفیر بپا خاست و نامه در خریطه دیبای سیاه پیش تخت برد و باز گشت وهمان جا که معین شده بود نشست سلطان ابونصر مشکان رئیس دیوان رسالت را آوازداد وامر کرد تانامه را قرائت نماید ابونصر پیش تخت رفت و نامه گرفت وروی جانب تخت کرده بایستاد و نامه را قرائت نمود چون بپایان رسید سلطان گفت ترجمه کن ابو نصر چنان بفارسی فصیح آنرا ترجمه کرد که همگان اقرار دادند که این کفایت جزوی کسی را نیست ـ سفیر را باز گردانیدند وبار بکست. سلطان حکم داد که سه روز تعزیت خلیفه در بلخ گرفته شود دکان ها را بستند وهمه روز امراء واعیان بالباس سفید بدربار می آمدند ورسم تعزیت بجا می آوردند و سلطان نیز دراین سه روز دستار وقبائی سپید می پوشید. بعد از سه روز بلخ راچراغان کردند و سفیر را باطراف شهر بردند تامعاینه کند آنگاه موضوع معاهده دربار غزنی با دربار خلافت در میان آمد ـ خواجه بزرگ بدیوان وزارت نشست و ابونصر مشکان نیز در ان جا حاضر آمد سفیر بغداد را خواستند و راجع به شرایط عهد سلطان بادربار خلافت مذاکره نمودند ونتیجه بدان قرار یافت که سلطان بر نسخت عهد یکه خود خلیفه فرستاده است امضاء مینماید اما بشرطیکه سفیر تعهد کند که چون به بغداد رود خلیفه منشوری تازه فرستد ودران مقرراتی که در بار غز نه پیشنهاد داده قبول کند --- page 523 --- (٤٧٨) این مقررات نه تنها پیشنهادی بود که از طرف دربار غزنه شده بود بلکه در ذات خود متضمن چنان نکات و دقایقی بود که دربار بغداد را تهدید می کرد و اقتدار بغداد را در مقابل قدرت غزنویان ضعیف و خاضع نشان میداد. به رؤس مسایل این مقررات ذیلاً اشاره میشود: (۱) در منشور سلطنت غزلی که خلیفه بغداد آنرا امضا می کند و به غزنی میفرستد ایالات سلطنت غزنی را ذیلاً اعتراف نماید. خراسان_ خوارزم_ نیمروز _ زابلستان _ جمله هند و سند _ چغانیان _ختلان_ قبادیان_ترمد_ قصدار _ مکران _ والستان _ ری _ جبال _ سپاهان تا عقبه ملوان _ گرگان _ طبرستان. (۲) خلیفه بغداد بدون ذریعه سلطنت غزنی با خانان ترکستان هیچگونه رابطه و کتابت نداشته باشد. و چنانکه در عصر محمود و القادر بالله این عهد مرعی بود در روز گار مسعود نیز رعایت شود. (۳) خلیفه دوباره محمد سلیمانی را به سفارت در دربار غزنه بفرستد و چنان خلعتی به مسعود فرستد که در هیچ روز گاری از بغداد به هیچکس داده نشده باشد. ٤) خلیفه از نقط نظر مقام روحانی که دارد فتوی دهد که سلطان غزنه از جانب سیستان به کرمان لشکر کشد و از جانب مکران قصد عمان کند و قرامطه را بر اندازد یعنی این جنگ را جنگ مذهبی ومشروع معرفی کند. ٥) خلیفه بآل بویه رعایت نماید و چون آن ها با سلطان دوستی دارند هیچ گاه قصد آزار شان نکند. ٦) خلیفه امر بدهد که راه حج کشاده شود وقافله حجاج را سالاری از سالاران غزنه بدرقه نماید. --- page 524 --- (٤٧٩) و علاوه بر مواد متذکره فوق سفیر بغداد را گفتند تا بخليفه از جانب سلطان باز گوید که اگر حرمت در گاه خلافت نمیبود چون لشکرها زیاد شده و ما بزیادت ولایت حاجت مندیم ناچار قصد بغداد میکردیم و راه حج را می کشادیم وپدر ما ما را به ری گذاشته بود تا این کار را انجام دهیم اگر او گذشته نمی شد و ما برفتن خراسان مجبور نمی گردیدیم امروز بمصر یا بغداد می بودیم . سفیر تمام این شرایط را قبول کرد و گفت این سخن ها همه حق است و دیگر روز صورت عهدی را که بانست سلطان امضاء میکرد امضاء نمود . این عهد نامه را از خود بغداد نسخت کرده بودند و خلیفه در مکتوبی که بسلطان فرستاده بود بدان اشاره نموده بود و مطلب از فرستادن نسخت عهد از بغداد این بود که سلطان به سوگند های غلیظی که از بغداد نسخت کرده بودند پیمان دوستی خود را با خلیفه موکد گرداند تا مبادا از ناحیت شاهنشاهی غزنه در بار بغداد زیانی بیند - در مکتوبی که خلیفه بسلطان فرستاده و بیهقی اس مکتوب را در کتاب خود آورده بعد از حمد و نعت وخبر وفات قادر بالله و بیعت مردمان بخود او سلطان را ستوده و درباره وی گفته است که مسعود شهابیست که خامد نمی شود و شمشیریست که زمان آنرا در نیام کرده نمی تواند و در عنوان و یراناصر دین الله حافظ عباد الله المنتقم من اعداء الله ظهير خليفة الله و محمود را نظام الدین كهف الاسلام و المسلمين يمين الدوله و امين المله ابى القاسم ولی امیر المومنين خطاب نموده است و مراسلتی که سلطان بخلیفه نگاشته متضمن مطالب عهد محبت و احترام بمقام خلافت و تاکید آن بسوگندهای غلیظی است که نسخت آنرا از بغداد فرستاده بودند و بیهقی اصل مراسلت سلطان را نیز در کتاب نفیس خود ثبت نموده است . صورت عهد را به سفیر سپردند و آنرا با هدایا و طرایف و تحائفی که قیمت آن احصا نمی شود رخصت کردند . --- page 525 --- (٤٨٠) و پنج قاصد باوی فرستادند که دو نفر آنها را سفیر از بغداد رخصت کنند و گذارشات آنجا را به سلطان عرض نماید و سلطان بنام کرایه کش و بدک بان چند تن را با سفیر مقرر کرد که از گذارشات سفیر در عرض راه بسلطان جاسوسی نمایند. قتل منجوق و حادثه خوارزم در این اثنا واقعه قتل منجوق قاید حادث گردید و آن چنان بود که بوسهل زوزنی رئیس دیوان رسالت آن وقت هنگامی که سلطان از غزنه به بلخ حرکت میکرد راجع بخوارزم شاه سعایت نمود و سلطان عرض کرده بود که وی از سلطان آزرده شده وعدت وحشمت زیاد دارد و بیم آن میرود که خوارزم را بروی سلطان بشوراند و از فرمان دربارغزنه سر باز زند وسلطان را بران وادار کرده بود که در نهان فرمانی بقلم خویش به منجوق قاید که در خوارزم است و از طرف سلطان نیابت خوارزم شاه دارد صادر نماید ووی را امر بدهد که کار التونتاش را بسازد سلطان بدون آنکه با خواجه بزرگ یا دیگر خیر خواهان خبیر دربار این را زرا بمیان گذارد پیشنهاد بوسهل را قبول کرده و فرمانی بخط خویش به منجوق قاید فرستاده بود و تنها عبدوس را از این مسئله مطلع ساخته بود دیری نگذشت که روز گار پرده از این کار بداخت و عبدوس مسئله را به ابوالفتح حاتمی و وی به ابو محمد سعدی وکیل خوارزم شاه در میان نهاد و ابو محمد عین قضیه را به خوارزم شاه اطلاع داد . خوارزم شاه که مردی مجرب و کار آزموده و سردار دلیر و پخته بود بهر تدبیری که توانست بهمکاری وزیر دانشمند خود خواجه عبد الصمد منجوق را کشت و نعش او را در اطراف شهر گردانید . چون این خبر به بلخ رسید سلطان پشیمان شد و اندیشه مند گردید زیرا از يك طرف حقوقی که دربار غزنه از سالها با التونتاش داشت بشکست و کدیری --- page 526 --- (٤٨١) ساخته انگر دید و از جانبی چون التونتاش مرد دلسوز و متنفذ و کاری از دست شد خواجه میبند که از قضا با مطلع نبود بخود پیچید و بوسهل را مالید داد سلطان را ملتفت ساخت که اگر زود جلو گیری نشود چون التونتاش مر دی بخرد و شجاعست فتنه بزرگ حادث خواهد شد . با لاخره در اثر پیشنهاد خواجه چنان وانمودند که این قضیه را بوسهل کرده و وی موقع جسته و هنگامی که سلطان را بیخود یافته بخدعه . فرمانی نوشته و آنرا به توقیع سلطان رسانیده است . لهذا نامه استمالتی از دربار غزنه بنام التونتاش صادر شد تاوی متسلی و مطمئن شود و همچنین سلطان امرداد تا بوسهل را گرفتند و در بند کشیدند و اموال و عقار او را هر جا بود ضبط نمودند و بجای وی ابوالفتح رازی را رئیس دیوان عرض مقرر کرد . رفتن التونتاش خوارزم شاه بجنگ (علی تگین) و کشته شدن او منهیان از بخارا اطلاع دادند که علی تگین مطمئن نیست و سر فتنه دارد و سلطنت غزنی را مایه اضمحلال قدرت ترکان میداند و عماً قریب شری بپا خواهد ساخت سلطان با خواجه میمندی و ابونصر مشکان استشاره کرد تصویب کردند که خوارزم شاه استمالت شود و فوجی با وی نامزد گردد تا بر علی تگین حمله نموده و یرا بر اندازد عبدوس با فرمان و خلعت نزد خوارزم شاه رفت و پیغام داد که خوارزم شاه بفرمان سلطان بر علی تگین مهیای حمله می باشد و سلطان پانزده هزار سوار به مدد او از بلخ فرستاد . التونتاش خوارزم شاه جانب بخارا لشکر کشید علی تگین شهر را به سرهنگان خود واگذاشته خود با لشکر گران دبوسی را قرارگاه ساخت التونتاش به مردمان شهر پیغام فرستاد که تسلیم شوند بخارائیان که از ظلم ترکان بجان آمده بودند بندگی کردند و شاد شدند و علاقه مندی خود را به سلطنت غزنی اظهار کردند و گفتند : ( دیریست در آرزوی آنند که رعیت --- page 527 --- (٤٨٢) سلطان الاعظم ملك الاسلام ادام الله سلطانه باشند » خوارزم شاه ایشان را بنواخت و خود مردمان شهر اطراف قهندز بخارا را گرفته سرهنگان علی تگین را اسیر و مقتول نمودند و خوارزم شاه جانب دبوسی حرکت نمود و مرد وار جنگید و حقوق ممالحت و نمکخواره گی سلطان را ادا نمود و در راه تشیید سلطنت از هیچگونه مردانگی و فداکاری دریغ نکرد ولی متاسفاً بعد از جنگ شدید و آنگاه که به نیرو و کفایت او عسکر دشمن متفرق شدند پای او مجروح و تیر در همان جا اصابت کرد که در فتح یکی از قلاع هند در رکاب سلطان محمود سنگی بدان خورده و زخمدار نموده بود شاه خوارزم که آئین سالاری و جنگجوئی و پردلی را در رکاب ولی نعمت و مربی دلیر خود سلطان محمود آموخته بود باوصف این زخم منشکر از پا نایستاد و خود نیزه برداشته میجنگید و فردای آن روز نیز به میدان برآمد اما اسپ تندی کرد و التونتاش جنگجو شاه خوارزم بر زمین افتاده دستش نیز بشکست وقتی که کار بدین گونه شد خواجه احمد عبدالصمد عنان اختیار عسکر را خود بدست گرفت و چون میدانست در لشکر دشمن اضطرابی افتاده در صدد مصالحت برآمد رسولان علی تگین نزذوی آمدند و مسئله به صلح انجامید و علی تگین خوارزم شاه را واسطه شفاعت خود بدر بار سلطان قرار داد. خواجه احمد عبدالصمد التونتاش و اردوی او را این طرف جیحون آورد و در عرض راه خوارزم شاه فرمان یافت و سلطان به شنیدن این خبر سخت غمگین شد زیر اسالاری بدان همه وفا و شجاعت و تدبیر دیگر بدست نیامد و خواجه احمد عبدالصمد را بفرمان های موکد نوازش ها فرمود و هارون و (راستی) پسران التونتاش را که در بلخ بودند بحضور طلب فرمود و با اینکه (رستی) با کفایت و دلاور بود هارون را نسبت به اینکه مادرش سیستانی بود به ولایت خوارزم به حیث خلیفه (سعید) پسر خود مقرر کرد و فرمان خوارزم شاهی را بنام سعید توقیع کرد و هارون را خلیفة الدرر خوارزم شاه --- page 528 --- (٤٨٣) خواند و بجای پدر بخوارزم فرستاد و نيمه خلعت پدر را باو پوشانید و خواجه احمد عبدالصمد را بوزارت وی برقرار داشتند. هوای بلخ گرم شد سلطان در ۲۲ جمادی الاولی ٤٢٣ براه دره کز عازم غزنه شد و یازدهم جمادی الاولی به حضرت غزنه وارد گردید و در كوشك محمودی که سرای امارت بود مقام کرد. گشاده شدن راه حج از روزیکه سفیر بغداد از بلخ حرکت کرده بود سلطان آرزو داشت که هرچه زودتر راه گشاده گردد و رعایای مسلمان او که هوای خانه خدای یگانه در دل دارند به زیارت کعبه مشرف شوند درین روزها به حضرت غزنه پیغام خلیفه رسید که از دربار بغداد فرمان رفته و آل بویه راه را آبادان کرده و حوض ها ساخته اند سلطان خواجه علی میکال را به سالاری قافله حجاج گماشت و داشته مدحسن بر مکی را به سفارت بغداد منصوب نمود چنانکه سابقاً نیز این وظیفه را بر عهده او گذاشته بودند و مکاتیبی دوستانه که لازم بود ذريعه وی به خلیفه فرستادند. درین روزها سلطان به باغ صد هزار بود و امرداد كوشك كهن محمود زاولی را بیاراستند تا مراسم ختنه شهزادگان انجام شود و برای این امر جشن بس عظیم و ملوکانه برپا گردید و همه اولیا وحشم و سران و سرداران مملکت در قصر کهن محمودی انجمن کردند و داد شادی دادند و سلطان خود با امیر زادگان به كوشك سپید رفت يك هفته در آنجا مقام کرد تا این شغل انجام شد آنگاه به سرای امارت عودت نمود. درین اثنا خواجه ابوالقاسم حصیری و بوطاهر تبانی از ترکستان پیغام دادند که مدتی است که ما را به کاشغر مقام داده اند و جز این دیگر تفصیلی نداده بودند سلطان در غره ذیحجه از غزنه جانب هرات سرای پرده کشید و در نیمهٔ --- page 529 --- (٤٨٤) ماه بهرات واصل شد سلطان هرات را دوست میداشت زیرا روز گار جوانی وی در این سر زمین فرخنده سپری شده بودو خاطرات شیرین و دلچسپ از آن در دل داشت ازری نامه رسید که فراش تاش سپهسالار وطاهر دبیر کارهای آن حدودر ابطور دلخواه انتظام داده اند و پسر گو هر آگین شهرء پوش که به قزوین تاخته بود منکوب گردیده و همه کارها به نظم ونسق انجام میشود . درهرات خواجه میمند مریض شدروز هجده محرم سلطان از هرات جانب نیشاپور حرکت کرد و خواجه میمندی را بهرات گذاشت تا صحت او اعاده نماید و غره صفر به نیشاپور وارد شد ٤روز گذشته بود از هرات خبر رسید که وزیر دانشمند میوند شمس الكفات احمد حسن رحمت الله علیه گذشته شد ابونصر مشکان وفات او را به سلطان عرض کرد ـ سلطان بر فوت آن دانشمند بزرگ که از مفاخر شرق و سر بر آوردگان افغانستان بود سخت متأثر گردید و گفت دریغ احمد یگانه روزگار که چنو ـ کم یافته میشود کراورا باز فروختندی هیچ ذخیره از وی دریغ نبودی ـ سلطان امر داد تا اعیان حضرت انجمن کنند و در کار وزیر بیندیشند و بونصر مشلان را فرمود تا اسمای کسانی را که شایسته امر وزارت باشند باین انجمن تقدیم نمایند . ابو نصر مشکان فهرست اشخاص ذیل را بانجمن تقدیم نمود : بوالحسن سیاری - بوسهل حمدوی' طاهر دبیر ـ طاهر مستوفی ـ بوالحسن عقیلی ـ اعضای انجمن بعد از غور مقرر داشتند که خود سلطان نيك داند تا در این باب هر که را به پسندد . رأی سلطان باحمد عبدالصمد وزیر خوارزم شاه قرار گرفت ووی را از خوارزم طلب کرد و پسر او را بجای وی بوزارت هارون منصوب نمود . --- page 530 --- (٤٨٥) رسیدن خلعت بغداد در این اثنا خبر رسید که سفیر بغداد (همان ابوبکرسلیمانی) با خادمی از خادمان خلیفه به ری رسیده و منشور و لوا آورده چند روز بعد سفیر به نیشاپور رسید و چنانکه معمول بود مراسم استقبال او انجام یافت و سلطان وی را ملاقات نمود ـ ترتیبات دربار به استثنای بعضی از جزئیات مانند در بارهای سابق بود که سفیر خلیفه را پذیرائی میکردند و در این کتاب ذکر کردیم ـ چون هنوز امر وزارت انجام نیافته بود بجای خواجه بزرگ سپاه سالار علی دایه نشسته بود ـ سفیر دست سلطان را بوسید و خادم خلیفه زمین را بوسه داد وبونصر مشکان نامه خلیفه را قرائت کرد 'سفیر عرض نمود که من چون به بغداد باز گشتم پیغام حضرت سلطان را بانواخت و نوازشی که کرده بود بخلیفه رسانیدم خلیفه شاد گشت و بار عام داده مزایای سلطان را ذکر کرد و حتی گفت امروز بزرگترین وقوی ترین رکن ها ناصر دین الله وحافظ بلا دالله المنتقم من اعداء الله ابو سعید مسعود است و در همان دربار منشور ولوا و خلعت سلطان را بدست خود ترتیب داد . سلطان بفرمود تا خلعت را آوردند بطوریکه بیهقی اجمالاً اشاره می نماید خلعت عبارت بود از هفت جنس لباس که یکی از ان دیبای سیاه بود به شعار عباسیان و تاج مرصع بجواهر وطوق مرصع وعمامه که خود خلیفه بسته بود و همچنان بسته آورده بودند و شمشیر مرصع و لوا ـ سلطان از تخت بزیر آمد ببار گاه الهی ثنا گفت و این نعمت را عطیه و موهبت حضرت او پنداشت و دور کعت نماز به شکرانه ادا کرد. و در حالی که همه سالاران و سران بارگاه این منظره را مشاهده می نمودند و در بیرون قصر غلغله نقاره و بوق عسا کر بلند بود تاج را بسر نهاد و شمشیر را حمایل کرد ولواء را بدست راست گرفت امرای بارگاه بحدی نثار کردند که صفحه زرین شد و میان باغ سیمین . --- page 531 --- (٤٨٦) درمیانه خبر رسید که پسر بغمر تر کمان و پسران دیگر مقدمان آنها چنانکه قبلا ذکر کردیم سلطان تاش فراش را بقتل آنها فرمان داده بود چون سیل از بلخان کوه سرازیر شده قصد اطراف مملکت دارند تا انتقام خون پدران شان را بکشند . سلطان سپه سالار علی دایه را فرمان داد تا بطوس رود و حاجب بزرگ بلکاتگین سوی سرخس رود و کشاف ها بر گمارند و احوال تر کمانان را مطالعه کنند و به با کالنجار نیز فرمان رفت تا در کارها هوشیار باشد و بحکام نساء و باورد خبر دادند تا هرچه سپهسالار علی دایه و بلکاتگین بگویند اطاعت کنند . خواجه عبدالصمد با پسرش عبدالجبار ـ از خوارزم به نیشاپور رسید و در جمادی الاول این سال یعنی سال ٤٢٥ قمری خلعت وزارت یافت و سلطان ویرا نوازش ها نمود و پسر او را نیز خلعت وزارت خوارزم پوشانید اما قبل از آنکه بخوارزم رود سلطان امر داد که وی نزد با کالنجار والی گرگان رود و دختر او را که در عقد سلطان است بیاورد ـ و بعد از انجام این وظیفه بخوارزم شود . منهیان از ری اطلاع دادند که طاهر دبیر وظائف خود را بدرستی انجام نمیدهد و مشغول لهو و طرب و عیاشی می باشد و مصرف های بیهوده می نماید چنانچه يك روز گل افشانی کرده بود که بدان گونه هيچ يك از ملوك و سلاطین گل افشانی نکرده اند در میان برگهای گل درم و دینار گذاشته افشانده بود و تاجی از گل بر سر نهاده و خود طاهر پای کوفته بود فراش تاش و دیگران نیز کارها را مهمل گذاشته در لهو و طرب بوی اقتدا مینمایند سلطان بخشم شد و بوسهل حمدوی را بجای وی بر گماشت و او را شيخ العميد خطاب نهاد و یکدسته از غلامان خاصه و پیلان شاهی و دیگر ساز و تجمل زیاد --- page 532 --- (٤٨٧) باوی همراه کرد و عبدالجبار پسر خواجه احمد از گرگان مراجعت کرد و دختر با کالیجار را به نیشاپور آورد و سلطان جشنی ملوکانه بپا کرد و در کوشکهای حسنکی مراسم عروسی بعمل آمد . ترکمانان در این هنگام خبر آوردند که ترکمانان به هیچ حال آرام نمی شوند ومخصوصاً از روزیکه شنیده اند که پسر نعمیر ترکمان بخونخواهی پدر خود از بلخان کوه بالشکری گران به بیابان فرود آمده سلطان اندیشه مند شد و در صدد آن بر آمد که ترکمانانی را که در حدود هرات اقامت دارند بر اندازد و ترکمانان نواحی ری را نیز بپوسهل حمدوی وطاهر دبیر فروگیرند واز این خیال بنامه های مخصوص طاهر دبیر و بویهیل را آگاه نمود . هنوز مسئله ترکمانان به نتیجه نرسیده بود که قضیه احمد نیالتگین سالار هندوستان وقاضی شیرازی کدخدای آنجا بسلطان رسید و این واقعه چنان بود که سپهسالار احمد با قاصی موافقت نداشت و نمیخواست که قاضی که مرد بیگانه و دور از کفایت سرداریست در امور سالاری هند مداخله نماید وخودرا بدربار غزنوی از همه مقرب تر میدانست وحقیقتاً سالاری دلاور وجنگجو و نامور بود وبدربار محمود فوق العاده قرب ومنزلت داشت و خوی سلطان را بیشتر از دیگران دریافته بود و معناً وجسماً باسلطان شباهت داشت حتی وی را عطسه محمود می گفتند . قاضی شیرازی کدخدای هند در صدد آن بود که مسعود را بروی مشتبه سازد و آن سالار جنگی را از پادرا ندازد سپهسالار هند به دسائس وی وقعی نمی گذاشت وبکار سالاری دلگرم بود و بربنارس لشکر کشید و آن شهر را تصرف نمود مع التأسف قاضی موقع یافته به سلطان انها کرد که احمد درمقدار خراج خیانت کرده وباترکمانان ساخته خلاصه بهر نحوی که توانست سلطان را --- page 533 --- (٤٨٨) بر سالار هندو گمان ساخت و سلطان در صدد آن بر آمد که بجای وی تاشک هندو را منصوب سازد و هنوز این قضیه فیصله نشده بود که «ستی» پسر التونتاش خوارزم شاه از بام افتاد و سلطان سخت غمگین شد و بر مرده او بگریست ولی مردمان به هارون برادرش طوری دیگر ابلاغ کردندو فهمانیدند که سلطان ستی را کشته است و این قضیه چنانکه در آینده دیده میشود سبب فتنه خوارزم گردید (۱) وهم چنان از ختلان راپورت دادند که مردمان آنجا شورشی برپا کرده اند و سلطان خواجه بزرگ را فرمان داد تا به بلخ و طخارستان رود و امور آنجا را انتظام دهد و بوبکر مبشر را نیز باوی نامزد کردند تا اطلاعات و گذارشات آن وزیر دانشمند را روز بروز بدربار اطلاع بدهد . چون خواجه احمد حرکت نمود . تاشک موقع را غنیمت دانسته پیشنهاداتی به سلطان تقدیم کرد سلطان پیشنهاد او را قبول فرمود و وی را در امور هند اختیار عام و تام ارزانی کرد و فعاله ما برید قرار داد. چون بهندوستان رسید هندوان را بر احمد نیالتگین بر انگیخت و جنگ نمود تا سالار هند را گرفته کشت و اموالش را غارت نمود و بسر که آن سالار پردل جنگجو رضای سلطان را حاصل کرد . ابن اثیر این مسئله را بصورت دیگر نگاشته و میگوید چون مسعود از غزوات هند باز گشت احمد سر بغاوت برافراشت و از نزد عساکر سلطان گریخته به بهاطیه رفت و از رئیس آنجا عنقاً کشتی ها گرفت که از دریا عبور نماید کشتی بانان به مصلحت رئیس شهر آنها را فریب داده در یکی از جزایر غیر مسکون فرود آوردند و خود باز گشتند احمد و همراهانش در آنجا از گرسنگی نزدیک بهلاکت رسیدند ملازمان رئیس شهر آمده اکثراً (۱) ابن اثیر موضوع افتادن پسر التونتاش را از بام نام نمی برد و بلکه بنام (ستی یا داستی) پسرت به التونتاش قایل نمیشود و میگوید از وی سه پسر مانده بود که هارون ، اسمعیل و رشید نام داشتند و سبب بغاوت هارون تنها مخالفت وی را با عبدالجبار می داند ۲۱۰ ج ۹ تاریخ کامل --- page 534 --- (٤٨٩) کشتند و پسر احمد را اسیر گرفتند و خود احمد چون اینحال را دید انتحار نمود. درین وقت اطلاع رسید که هارون پسر خوارزم شاه از شنیدن مرگ برادر خود سخت متاثر شده و عبدالجبار پسر خواجه احمد عبدالصمد که وزیر او بود از ترس پنهان شده و هارون در صدد آن است که به مرو حمله کند - از هند نیز اخباری میرسید که بر نگرانی سلطان مسعود می افزود در ماه شوال ٤٢٥ ابوالقاسم حصیری و قاضی بوطاهری تبانی که برای خواستگاری دختر قدر خان رفته بودند به پروان رسیدند قاضی بوطاهر تبانی در آنجا مسموم شد و وفات یافت و حصیری به غزنه آمد و دختر قدر خان را آوردند و شهر را آراستند و مسعود دختر قدر خان را عروسی کرد درین وقت لشکری که در کرمان بود در اثر شورش اهالی آنجا و تحريك بغداد شکست نمودند و هزیمتیان به غزنی رسیدند این لشکر بیشتر هندو بود سلطان بر آنها سخت برآشفت و عتاب نمود و اخیراً چون دانست نسبت به کمی تعداد و دوری راه و نرسیدن كمك معذور اند از سر جریمه شان در گذشت و عفو شان فرمود. فتح قلعه سرستی در این سال یعنی در سال ٤٢٥ مسعود با عسکر گران جانب هند لشکر کشید این لشکر کشی را ابن اثیر در الکامل و مورخین مابعد در کتب خود تفصیل داده اند نسخ موجودۀ تاریخ بیهقی از این جنگ ساکت است و علت آن است که در نسخ موجودۀ وقایع رمضان ٤٢٤ تا رمضان سال ٤٢٥ مفصل ذکر شده و معلوم است چندین صفحه از داخل این جلد نیز مفقود است و مثل سایر مجلات این کتاب نفیس از میان رفته از نوشته های ابن اثیر بر می آید که چون تلك احمد نیالتگین سالار هند را بر افگند مسعود خود به قصد هند لشکر کشید و به قلعه سرستی که از امنع حصور هند بود حمله برد و آنرا محاصره نمود رئیس قلعه از در صلح پیش آمد قبول نمود که مال زیاد به مسعود بپردازد مسعود به صلح --- page 535 --- (٤٩٠) راضی شد در این قلعه جماعتی از تاجران مسلمان برای تجارت آمده بودند رئیس قلعه خواست مالی را که به مسعود می‌دهد از آنها بگیرد تاجران مذکور عریضه به مسعود نگاشتند و در ان از مظلومیت خود و ضعف هندوان اطلاع دادند و نامه را به پیکان تیری بسته جانب سپاه سلطان افگندند چون مسعود آگاه شد از صلح به جنگ گرائید و خندق را به شاخه‌های درختان و ساقه‌های نیشکر مملو نمود و عساکر خود را از ان عبور داده عنفاً قلعه را مفتوح نمود و از آنجا به قلعه دیگر که دران حدود بود حمله برد این قلعه سخت محکم و استوار و دارای دیوارهای بلند و قوی بود و سلطان مسعود آنرا محاصره نمود اما نسبت به مرض شدیدی که سلطان را فرا گرفت و خبری که از حمله تر کمانان به طوس رسید مجبور به رجعت شد و در غزنه دارالملک محبوب خویش واپس آمد. جنگ آمل و ساری سلطان مسعود چون از هند بازگشت هر روز در مملکت آشوبی تازه برپا می‌شد و در امنیت عمومی خللی پدید می‌آمد و در هر گوشه آتشی از فتنه و شورش افروخته می‌گردید. مخصوصاً تر کمانان که گاهی در صحراهای مرو تر کتاز می‌کردند و گاهی طوس و کرانه‌های تغور هرات را غارت می‌نمودند و گاهی به تر مذو چغا نیان حمله می‌بردند. خوارزم نیز تقریباً از دست شده بود و هر دم خبری می‌رسید که هارون پسر التونتاش سر فتنه دارد و با علی تکین سازش نموده اخباری که از بخارا می‌رسید نیز دال بر این بود که علی تکین بر سر آنست که از آمویه عبور کند و بلخ را تحت حمله قرار دهد. احوال ری و سپاهان نیز قابل اعتماد نبود و دشمنان می‌خواستند از موقع استفاده کرده و از ضربات متواتری که تر کمانان به پیکر دولت محمودی وارد می‌کنند استفاده نمایند. --- page 536 --- (٤٩١) در خلال این احوال طرز سیاست سلطان مسعود و رویه که با خدام و سران کشور پیش گرفته بود نظام مملکت و فعالیت های حربی و سیاسی را بطی می گردانید و دل های مردم از روش حکومت سرد شده میرفت سلطان که بقوت خویش مغرور بود و هر چه را از نقطه نظر افکار خود می دید . در میان تمام این گیر و دارها بیشتر به نشاط و تفریح مشغول بود و بجای اعاده انتظام مملکت در بر انداختن خدمتگاران پدر و سپهبدان پردل و جنگجوی کشور می کوشید و چون خود به هیچکس اعتماد نداشت کار بجائی رسید که اعتماد دیگران نیز از وی سلب شد - سلطان خیال کرد اگر از غزنی حرکت کنند و در هرات رود و از آنجا به تدبیر امور و دفاع تر کمانان بپردازد بحال مملکت مفید تر است لهذا امیر سعید پسر خود را به وکالت خود در غزنه گماشت و علی کوتوال را به حیث مشاور او مقرر کرد و مودود را در رکاب خود گرفت و در ٢٧ شوال از غزنه حرکت نمود و در ٧ ذی القعده به تکین آباد رسید و بعد از هفت روز توقف از تکین آباد به بست آمد و از آنجا به هرات و از آنجا به سرخس آمد در سرخس ابونصر مشکان به سلطان پیشنهاد داد که چون ترکمانان بیشتر در حدود مرو ند بهتر است سلطان نخست به مرو رود که هم كمك علی تکین از ترکمانان ممنوع شود و هم خود آنها از حملاتی که متواتراً درین حدود می کنند مغلوب گردند - سلطان به سخن او گوش نداد و در سرخس بود که از ترمذ اطلاع رسید که جماعتی از تر کمانان آنجا آمده حمله کردند و بکتگین رئیس عسکری ترمذ در حالیکه شدیداً جنگ می کرد و نزدیک بود تر کمانان را شکست دهد بنا گهان زره او بالا رفته و تیری بر شکم او رسیده و کشته شده است - دوسه روز بعد از مرو اطلاع رسید که دران حدود نیز تركمن ها حمله سخت نمودند ولی نوشتگین خادم سالار مرو آنها را شکست داده است و چند نفر از آنها اسیر گرفته اند - --- page 537 --- (٤٩٢) چون اسیران را نزد سلطان فرستادند سلطان از خشم زیاد امر داد آن ها را در پی پیلان هموار نمودند — خواجه احمد عبدالصمد که برای انتظام امور تخارستان وختلان رفته بود در سرخس به موکب سلطان پیوست — ورای عمومی بران قرار گرفت که سلطان به سرعت تمام جانب مرو رود اما سلطان برخلاف فیصلهٔ عمومی از رفتن مرو باز ایستاد و اراده کرد که بسوی نیشاپور رود هر قدر خواجه بزرگ احمد عبدالصمد و ابونصر مشکان و دیگر بزرگان عرض کردند مفید نیفتاد زیرا همان يك شکست ظاهری که تر کمن ها از مرو یافته بودند سلطان را مطمئن گردانیده بود و عهدی که علی تکین دو سال قبل با التونتاش بسته بود و خاطر سلطان را از دوروئی خانان آسوده ساخته بود سلطان مسعود به نیشاپور آمد و در آنجا اطلاع رسید که علی تکین فوت کرد این خبر سلطان را بیشتر مطمئن گردانید واراده کرد جانب دهستان رود و از آنجا به آمل شود زیرا سلطان را گفته بودند آمل نهایت معمور است وسلطان می تواند از آنجا مبالغ زیادی بنام خراج و باجی که باقی مانده تحصیل نماید — سلطان در ین موضوع با وزیر ورئیس دیوان رسالت مشورت کرد آن ها رفتن سلطان را دور از مصلحت دانستند و گفتند بهتر آن است که سلطان به مرو رود زیرا مرگ علی تکین کارها را دگرگونه می نماید و بسیار ممکن است خان او خاسته با ترکمانان بسازد اما سلطان به مشورهٔ آنها اهمیت نداد. و جانب دهستان و گرگان حرکت نمود چون به گرگان رسید با کالیجار با تمام حشم خود به ساری رفته بود سلطان با وجود آنکه با کالیجار پسر خود را فرستاد و اظهار خلوصیت نمود و گفت هر چه سلطان بخواهد می پردازد جانب ساری روان شد و خواست بهر نوع باشد دشمنی را که همیشه فرصت می جوید و هنگام نیر و باز است ووقت ضعف و ناتوانی هر چه از دستش --- page 538 --- (٤٩٣) می آید میکنند از یادر اندازد و بیش از آمده مهم تر کیشان را فیصله کنند اینها را فیصله نماید سلطان از ساری به آمل آمد و در آنجا خواجه بزرگ وقسمت زیاد عساکر خود را گذاشته و خود با هزار و پانصد غلام خاصه وهشت هزار سوار و پنجصد اشتر جباخانه و چند پیل و آلات قلعه کشائی بسوی ناتل حرکت کرد در ناتل با کالیجار سو شهر آگیم و پسر منوچهر - با عساکر و آلات زیاد مهیای جنگ بودند سلطان غزنه با وجود آنکه در عدد کمتر و به نشیب و فراز آن سرزمین هیچ بلدیت نداشت همین که دشمن را مقابل دید با همان شهامتی که مخصوص خود او وسپاهیان دلیرش بود بدشمن حمله آورد از شرحی که سلطان به خواجه بزرگ نوشته چند جمله آن را نقل می کنیم : «جوشن پوشیدیم و بر ماده پیل نشستیم وسلاح ها در مهدها نهادند و فرمان دادیم که کوس های جنگ فرو کوبند غلامان ما گروهی پیش رفتند نايك پیل نر که جنگی و نامور بود و گروهی پیرامون پیل ما حلقه زدند - لشکر دشمن از صدهزار فزونی می گرفت - اگر اینقدر نمی بودند زهره ثبات نداشتند و کمتر از يك ساعت فوجی از لشکرها آنها را چون خاشاک بر می چید گبرکیان حمله کردند و چنان شد که ژوبین به مهد و پیل ها رسید سپاهیان دلیر ما چون اینحال بدیدند یکباره حمله نمودند یکی از سرداران کرکیان بسوی پیل ما حمله آورد از پیل بانگ زدیم و بعمود زخمی به سر و گردن حواله نمودیم که اسپش بیفتاد و خود زنهار خواست چون امان دادیم معلوم شد شهر آکیم سردار گرگیان است به اسارت وی دیگران گریختند و فتح نصیب ما شد» سپاه فارسیان به ترتیبی که در فوق نگاشتیم منهزم شد و سلطان فاتحاً و غانماً به آمل آمد - باكاليجار بعد از شکست شدیدی که از سلطان یافت از جنگ پشیمان شد و پسر خود را به گروگان نزد سلطان فرستاد وعذر خواست اما متأسفانه این فتح وصلح کاری از --- page 539 --- (490) پیش نبرد زیرا دشمن بزرگ در صدر کشور جا داشت یعنی خراسان مورد یغمای ترکمنان شده بود - وسعت ممالک جز آنکه مایه تشویش گردد دیگر فایدتی نداشت سلطان از آمل به پسر علی تکین در تعزیت پدرش نامه فرستاد اما اطلاع رسید که وی باهارون بسرالتونتاش ساخته وقصد قبادیان ومرو دارند دیری نگذشت که از خوارزم به خواجه بزرگ احمدعبدالصمد اطلاع رسید که هارون کشته شد و معلوم گردید که خواجه از نجارستان باغلامان هارون راه مراوده باز کرده بود و در خفیه دوازده تن از آنها را وادار کرده بود که بهر قیمت باشد هارون را به قتل رسانند چون هارون کشته شد پسر خواجه بزرگ که متواری بود کبارها را بدست گرفت این خبر فی الجمله سلطان را از خوارزم مطمئن کرد . حملهٔ ترکمنان به نساء سلطان از آمل به گرگان آمد و در آنجا به مرگ هارون اظهار خورسندی نمود وخواست دوهفته مقام کند که حادثه ترکمنان وورود آنها به خراسان واقع شد وازنیشاپور مکتوب رسید که ده هزار سوارترکمنان باچندین هزار پیاده برسرداری یبغو وطغرل و داؤد ازجانب مرو به نساء آمدند و با ترکمنان نواحی متحد شدند و از آنجا نزد ابوالفضل سوری رئیس نشاپور نامه فرستاده اند که به شفاعت خواجه بزرگ احمد عبدالصمد از سلطان در خواست نماید که ولایت نسا و فراوه را به آن ها باز گذارد - ابوالفضل سوری اصل این نامه را بخواجه بزرگ فرستاد - خواجه نامه را به سلطان تقدیم کرد وسلطان سخت متأثر شد واز آمدن به گرگان درین موقع نازک پشیمان گردید - زیرا دانست که تا کنون که با تر کمن ها سرو کار داشت طور دیگر بود مردمی بودند خانه بدوش وصحرانشین اما معلوم است دیگر آنها دم از جهان گیری می زنند و تشکیلاتی دارند کبار بجای کشیده که با سلطان بنامه وپیام سخن می رانند . --- page 540 --- (٤٩٥) فیصله چنان شد که تاسه روز به نیشاپور روند و از آنجا ترتیبات گیرند و فعلاً به ترکمنان جواب مجمل دهند - هنوز این قضیه خاموش نشده بود که از خوارزم خبر رسید که غلامان خندان پسر التونتاش بطور ناگهانی بر عبدالجبار پسر خواجه بزرگ حمله آورد وی را کشتند و خندان را به شاهی برداشتند این امر بیشتر موجب اندوه سلطان گردید و از گرگان به نیشاپور آمد و در صدد رفع فتنه ترکمنان بر آمد و بالاخره مصلحت بران قرار گرفت که لشکری بزرگ بفرستند تا تركمن ها را از نساء خارج سازند پانزده هزار سوار و دو هزار غلام سرائی انتخاب گردید و بیکتغدی به سپهسالاری و خواجه حسین میکال به حیث نگران و رئیس لوازم گماشته شد و این لشکر بزرگ جانب نساء در حرکت آمد بيکتغدی از سالاران عصر محمودی بود و درین وقت پیر و ناتوان شده بود اما فنون حرب را نیکو میدانست و در رکاب استادی چون سلطان محمود آن را فرا گرفته بود . روزیکه میرفت به سلطان مسعود عرض کرد من میروم اما میترسم افسران نو خاسته به فرمان من عمل نکنند و آبروی من بریزد - این عسکر در نساء رفت و بجنگ شروع کرد و به بسیار شهامت جنگ نمود اما در اثر خدعه حربی و کمین هائیکه قبلاً تر كمنان گرفته بودند و عدم اطاعت افسران مسعود به بيكتغدی سخت شکست کردند بیکتغدی را غلامانش نجات دادند ولی خواجه حسین میکال اسیر شد و لشکری بدین گرانی از دست رفت. و این اولین شکستی بود که در اثر بی مبالاتی مسعود و بر طرف کردن افسران مجرب و آزموده به عساکر غزنه رخ داد و این شکست را تا آخر ترمیم و اصلاحی نیفتاد و چون دانستند هنوز حشمت غزنه بر جای است و دولت محمودی از عهده استیصال آن ها بر می آید خواستند سلطان را بشنامه و پیام --- page 541 --- (٤٩٦) بفریبند و بدینوسیله فرصتی برای تدارکات بزرگتر بدست آرند لهذا نمایندهٔ بدربار سلطان فرستادند و بهمان عادت سابق مکتوبی به خواجه بزرگ تقدیم نمودند ووی را نزد سلطان شفیع گردانیدند تا عذر شان اجابت شود. سلطان یکی از علمای دربار را نزد آن ها فرستاده و مکتوب استمالت آمیز بجواب شان نوشت و نساء و ضراوه و دهستان را برای سکونت آن ها واگذاشت و ضمناً به فرستاده داناند که افکار آن ها را معلوم کند. نمایندهٔ سلطان تا نساء رفت و فرمان سلطان را رسانید چون باز آمد به سلطان عرض کرد که اینها به هیچ صورت آرام نمی شوند: بهتر این است که سلطان در نیشاپور باشد تا کار ها یکطرفه شود ورنه زیان بزرگ به مملکت میرسد. اما سلطان بحرف وی گوش نداد و از نیشاپور بهرات آمد و گفت به قول ترکمانان اعتماد دارم. چون این جنگ در سلطنت غزنویان طلیعهٔ ادبار و بدبختی شمرده میشود و آن همه جلال و شکوه و حشمت این دودمان بر این مقدمه از پا نشسته است ابوالفضل بیهقی در این باره با شباع سخن رانده و این داستان می نمایاند که نفاق و خود رائی سران لشکر چگونه بنیاد سلطنتی را که جهان از آن می لرزید واژونه نموده است: بهتر است اصل داستانرا از زبان خود بیهقی بشنویم وی میگوید: چون این لشکر بسالاری بیگتغدی بمقابل ترکمانان عازم گردیدند نماز دیگر روز سه شنبه ٢١ شعبان واقعه نگار لشکر مکتوبی فرستاد که طلیعهٔ لشکر سلطان همین که بدشمن رسید بدون آنکه قلب یا میمنه و میسره دخالت کنند دشمن شکست یافت و سپاهیان سلطان تخمیناً هشتصد نفر از آن ها را کشتند و بسیار --- page 542 --- (٤٩٧) مردم را اسیر کردند و فراوان غنیمت یافتند چون این خبر باردوی سلطان رسید فراشان بمحتشمان و بزرگان در گاه بشارت بردند و انعام ها گرفتند و آن شب تا صبح مردم به نشاط و شادی مشغول گردیدند سلطان نیز این فتح را مقدمۀ زوال تر کمانان دانسته تا سحر بشادی و خوشی بسر برد ـ اما همینکه سپیده دمید نشاط های شبینه جای خود را باندوه و سوگواری سپرد . زیرا خبر رسید که لشکری با آن حشمت و آلت و عدت بدست ترکمانان تباه شد و سالار بزرگ بیگتغدی هزیمت یافت و حسین میکال اسیر گردید. بمجرد رسیدن این خبر دبیر نوبتی به رئیس دیوان رسالت اطلاع داد. وی سراسیمه ببار گاه آمد گفتند سلطان تا سحر بیدار بود و بامداد خفته و تا چاشتگاه بیدار نشود . لاجرم رئیس دیوان رسالت خواجه بزر گ را اطلاع داد او همه سران آمدند، بدروازه باغ نشستند و اندوه این واقعه را می خوردند تا چاشتگاه فرا رسید و بسلطان اطلاع دادند و متصل نامۀ مفصل از میدان جنگ رسید . و سواران آمدند چون سلطان علت شکست را از آنها پرسید گفتند اگر امیران بی تجربت فرمان بیگتغدی را می شنیدند این خلل واقع نمیشد در اول که از آنجا رفتند حزم و احتیاط بجای داشتند و انتظام لشکر درست بود، قلب و میسره و مایه دار و مقدمه و ساقه هر کدام بجای خود استوار بودند ناگهان چند خرگاه از دور پدید آمد و چارپائی و شبانی چند. سالار گفت هشیار باشید و تعبیه نگاهدارید که دشمن در پرۀ بیابان می باشد و کمین گیر فتنه است صبر کنید که طلیعه ( سواران کشاف ) بروند و احوال را معلوم کنند امـا هـیـچ کـس بـرفـرمـان او گوش نداد، در آن خر گـهـا در افتـادنـد و بـغـارت --- page 543 --- (٤٩٨) مشغول شدند و انتظام بهم خورد. خبر نخست بر اساس همین فتح كوچك و ناچیز بود سالار چون این حال را دید و در پی ساعاتی آرد و اطلاع یافت تا چار قلب لشکر را حرکت داد. مردم درهم افتادند و تعبیه ها بشکست تا رسیدند در آنجا که دشمن کمین گرفته بود و جنگ بشدت آغاز شد خود شب هم در کمال گرمی تابیدن گرفت. در قفای لشکر ماتالاب بود سالاران بی تجربت بدون آنکه از بیگتغدی پیرسفید یا بفرمان آن گوش دهند امر دادند که لشکر خوش خوش بحال کر وفر باز گردند تا باب برسند و ندانستند که این باز گشتن به شکست تعبیر می شود. دشمن آن حال را هزیمت دانست و نیرو گرفت و یکباره حمله نمود اگر غلامان بیگتغدی نمی بودند و او را از ماده پیل فرود نمی آوردند و باسپ سوار نمیکردند آن سالار کهن سال که مدت العمر پشت به دشمن نشان نداده بود اسیر می شد . تمام این ماجرا در انجمنی که سلطان حضور داشت بعرض رسید خواجه بزرگ گفت زندگانی خداوند دراز باد قضا چنین کارهادارد تنها عارض اینقدر افزود که این شکست از قضای الهی و از پیکار گر سالاران سپاه واقع شده است . بیهقی میگوید چون از حضور سلطان باز گشتند خواجه بزرگ با بونصر مشکان گفت در اول خاموش بودی و در آخر سخنی گفتی که سنگ منجنیق بود که در آبگینه خانه افگندی دیگران نیز بونصر را تقدیر کردند. من از استاد خود پرسیدم چه گفتی که دیگران ترا تمجید می نمایند گفت همگنان عشوه آمیز سخن می گفتند و کار بزرگ را سهل می نمودند من خاموش بودم چون سلطان اصرار کرده گفتم درندگانی خداوند دراز باد هر چند حدیث جنگ نه پیشه من است و چیزی نگفتم آن وقت که لشکر گسیل کرده می آمد و اما کنون که حادثه بزرگ بیفتاد . اکنون چون --- page 544 --- (٤٩٩) خداوند الحاح می کنند بی ادبی باشد سخن نا سفتن، دل بنده بر ز خیر است کاش می مردم و این روز را نمیدیدم . سلطان گفت بی حشمت حرف میزن - گفتم دست از شادی و طرب باید کشید و لشکر را پیش خویش عرضه کن - و دل لشکر را دریاب و سخنان خواجه بزرگ را با ید شنید . و دل مردان را نگهدار - که مال های بزرگ را امیر ماضی بمردان مرد فراهم آورده است اگر مردان را نگه نداری مردان دیگر آیند و مال ها ببرند و بیم هر خطر موجود شود - اگر چه میدانم سخنان من با میر تلخ می آید بند گان صادق به هیچ حال سخن حق باز نگیرند . گردیزی این جنگ را به ترتیب دیگر می نگارد و میگوید : چون مسعود به نیشا پور رسید متطلمان پیش آمدند و از تر کمانان بنالیدند وامیر شهید (مسعود) بنشست و سالاران اندر معنی تر کمانان تدبیر کردند و گفت بی ادبی ایشان بسیار گشت هر کس رائی زدند بیگتغدی حاجب گفت که این تباهی از سالاران بسیار است اگر یک تن بدین شغل فرستی این کار درست انجام می شود امیر شهید بیگتغدی و حسین بن علی میکال را بدین کار معین کرد . و لشکر بسیار از هر طایفه با ایشان فرستاد و فیلان جنگی همراه کرد این لشکر بطوس آمد ترکمانان نماینده خود را فرستادند و اظهار انقیاد نمودند اما بیگتغدی جواب های در شت داد و گفت میان ما و شما شمشیر است و پس ولشکر تعبیه کرد میمنه را به فتگین خزانه دار ومیسره را به پیرحاجب داد و خود در قلب جا گرفت و جامع عربی را با قبیله اش بطلیعه فرستا د بر مقدمه تر کمانان فیروزی یافت و بسیاری از ایشان کشته شدند و به هز یمت رفتند و لشکر بان بیگتغدی آن ها را تعقیب میکردند و بنه شان را غارت نمودند و احوال آن ها را به لشکر گاه آوردند این لشکر گاه جای نامساعد و تنگ بود سپاهیان نیز مشغول جمع آوری --- page 545 --- اموال بودند ناگاه داؤد از کمین برآمد و در شبانه روز جنگ سخت نمود و بیکتغدی را شکست داد بیکتغدی بحسین گفت که جای ایستادن نیست حسین گفت من هرگز به هزیمت نزد امیر نمی روم یا درین جا کشته میشوم یا فتح می کنم بیکتغدی رفت حسین چندان پایداری نمود که اسیر گردید ترکمنان خواستند او را بکشند داؤد نگذاشت و او را در بند نگهداشت بهر حال ترکمنان با وصف این فتح بزرگ آرام نداشتند و دست از فتنه باز نمیکشیدند. و چون دانستند هنوز حشمت غزنویان بر جا است و دولت محمودی از استیصال آنها برآمده می تواند خواستند سلطان را بنامه و پیغام بفریبند و بدین وسیله فرصتی برای تدارکات بزرگتر بدست آرند لهذا نماینده خود را بدربار سلطان فرستادند و بهمان آئین سابق ملتمس بی هم بخواجه بزرگ تقدیم نموده و او را نزد سلطان شفیع گردانیدند تا عذرشان اجابت شود. سلطان یکی از علمای دربار را نزد آنها فرستاد در نامه مهر با نافه بجواب شان نوشت و نساء و فراوه و دهستان را برای سکونت شان معین کرد و ضمناً بفرستاده دانا ند که در خفیه افکار آنها را نیز معلوم خویش گرداند نماینده سلطان به نساء فت و فرمان را رسانید چون باز آمد بسلطان عرض نمود که این ها به هیچ صورت آرام نمیشوند. این نامه ها و رابطه ها همه از روی مکر است بهتر است در نیشاپور باشد تا کار ها یکطرفه شود ورنه زیان بزرگ بمملکت میرسد سلطان بسخنان او گوش نداد، از نیشاپور بعزم هرات برآمد و گفت من بقول دشمنان اعتماد دارم. آمدن سلطان از هرات به غزنی سلطان در ۳۰ ذی القعده به هرات آمد و از آنجا بعد از ۶ روز توقف براه بادغیس ببلخ آمد و از آنجا حرکت نموده در ۲۱ رجب به غزنه واصل شد و به كشك کهن محمودی به افغان شالی فرود آمد اما بعد از اندك توقف --- page 546 --- (٥۰۱) چون دانست هرات در خطر است فیصله نمود که به بست رود و از آنجا احوال ترکمن ها را مراقبت نماید لهذا ابو سعید را به غزنی به ولایت خود برقرار کرد و خواجه محمد منصور مشکان را ندیم او گردانید و مودود را به بلخ فرستاد و خود جانب بست حرکت کرد و غره محرم ٤۲۸ به بست در قصر دشت لکان فرود آمد. در بست نمایندگان ترکمن ها آمدند و مکتوبی آوردند که سلطان مرور سرخس و باورد را بان ها باز گذارد سلطان چون دید شوخ چشمی آنها از حد در گذشته سخت متاثر شد و خواست جواب درشت دهد ولی خواجه احمد مانع آمد و گفت هنوز موقع آن نیست و نمایندگان ترکمن ها را بجواب های اجمالی باز گردانید - درین اثنا خبر رسید که داؤد تر کمان از راه غور به غزنه حمله کرده سلطان خواست خود به غزنه باز گردد ولی بعدها معلوم شد دروغ بوده و درینحال حادثه دیگر روداد و آن چنان بود که سلطان روزی به کشتی نشسته بر فراز آب هیرمند مشغول شکار بود ناگهان کشتی غرق شد واگر دگر کشتی بانان نزدیک نمی بودند غرق می شد در ین گیر و دار پای سلطان سخت مجروح شد و براثر آن تب شدید نمود و به شکر اینکه از غرق نجات یافت به غزنی فرمان صادر نمود که خیرات کنند و صدقه دهند. بیهقی شرح این خیرات را صدهزار درم به غزنی و دو صد هزار درم بدیگر ولایت ضبط نموده بیماری سلطان شدت و ابو العلا ابو الحرث و اطبای در بار تجویز کردند که سلطان بازندهد و بقانون طب تبرید شود درینحال دو نفر نمایندگان پسرعلی تکین به بست آمدند و در حالیکه هیچ گمان نمی رفت نامه دوستانه خان نوخاسته را به سلطان آوردند - معلوم بود آنها نیز آمدن ترکمنان را مایه زوال دولت خود میدانستند - درین نامه سه چیز پیشنهاد شده بود : ۱- از خاندان سلطنت دختری بوی نامزد شود . ۲- دختری از وی بیکی از فرزندان سلطان نامیده باشد - سلطان وساطت کند که میان علی تکین و ارسلان خان عهد موالفت --- page 547 --- (٥٠٢) برقرار شود و باین ترتیب فتنه ترکمن از هر طرف دفع گردد . بیهقی می گوید چون سلطان تب داشت بمن اجازه شد که ببارگاه خاص مشرف شوم و نامه را تقدیم دارم ـ از انجا شرح شکوه این بارگاه بس دلانگیز بود ما نیز آنرا نقل نمودیم . بیهقی گوید چون مرا ببارگاه اجازه دادند خانه دیدم تاريك كرده و پرده های کتان آویخته و تر کرده و شاخ های بسیار نهاده بودند و طاسهای زرین و سیمین بود که بران یخ گذاشته بودند امیر برتخت نشسته بود و پیرهن توزی دربر داشت و عقدی از کافور و مروارید سیاه برگردنش آویخته بودند که از دور می درخشید. سلطان به مصلحت خواجه بزرگ - پیشنهادات خان را پذیرفت و خواهر وی را به شهزاده سعید پسر خود و دختر نصر را به خان نامزاد نمود . حمله ترکمن ها به بون در این اثنا اطلاع رسید که ترکمانان باز به تطاول و دست درازی آغاز کرده به بون حمله آوردند و آن شهر را غارت کردند و ابوالحسن عراقی سالار هرات در این موقع خطیر به عیش و نشاط مشغول است و بدون آنکه توجهی کند يك دسته از عساکر هرات را بحال پریشانی بدفع ترکمن فرستاد ولی آنها نیز چون سردار خوب و تجهیزات درست نداشتند بهزیمت شدند و چندین تن از ایشان کشته و اسیر شد سلطان بیشتر به تشویش افتاد و احمد عبدالصمد را با هزار سوار بهرات فرستاد که به تدبیر امور بپردازد . و خود به میمند و یمن آباد رفت و مهمان خواجه عبدالرزاق پسر خواجه بزرگ شمس الکفات شد بناهای شاهانه و عمارات بزرگی که خواجه شمس المكفات در آنجا نموده بود و تکلفات عظیمی که بسروی نمود طرف قبول و رضای سلطان واقع گردید و از انجا دوباره به بست آمد از بوسهل حمدونی سالاری اطلاع رسید که پسر کاکویه هر چه گفته بود دروغ و مکر بود و چون دید که --- page 548 --- (٥۰۳) خراسان مضطرب است و دولت محمودی از طرف تركمن ها تهدید میشود بائی كمان ها در سازش است و فتنه عظیم بپا خواهد داشت . سلطان به یكی از حوادث اهمیت نه داد و بدون مصلحت روانه غزنی شد و در غزنی خواجه بزرگ را از هرات و مودود را از بلخ خواست و به عیش و كامرانی مشغول شد و دختر سالار بیكتغدی را به پسر خود مروانشاه نكاح كرد. در این وقت كفشگری را از سواحل آمو آوردند كه اشتباه میرفت جاسوس ارسلان خان است یو نصر مشكان موظف به تحقیق و كشف قضیه شد كفشگر اعتراف نمود و از میان آلات او چوبی میان تهی بر آمد در ان نامه ها پیداشد كه ارسلان خان خیانت كرده به تركمنان نامه نوشته و آنها را بر علیه سلطان تحريك نموده و وعده كمك داده است سلطان سخت برآ شفت و دانست كه بر ان ها اعتماد نباید كرد و بدست بو صادق تبانی كه سابق نیز برادرش به سفارت رفته بود اصل نامه را به ارسلان خان فرستاد وی سخت خجل شد و عذرها به سلطان نمود و عهد مودت را استوار كرد. فتح ها نسی سلطان مسعود بر ان شد كه قلعه هانسی را بگشاید و برای كشودن این قلعه به هندوستان سفر كند و یا تمین پدر كاری از پیش برد. لهذا در غزنه انجمنی تشكیل داد و در ان خواجه بزر گ ورئیس دیوان رسالت و سپهسالار بیكـتغدی و حاجب بو نصر حاضر شدند سلطان كیفت از روزی كه در بست مریض شدم و شفا یافتم نذر كرده ام كه بهندوستان روم و قلعه هانسی را بگشایم از ان وقت تاحال كه این اراده خود را با نجام نرسانده ام متاثر می باشم بدین جهت مودود فرزند خود را با خواجه بزرگ و سپهسالار به بلخ بفرستم سپاهی با لشكر گران در مرو است.سوری نیز با سپاهیانش به نیشابور است در دیگر شهر ها نیز شحنه ها مقرراند و اگر احیاناً از تركمنان --- page 549 --- (٥٠٤) صدمه وارد شود شما می توانید با تفاق هم دیگر انرا فیصله نمائید خواجه بزرگ باین رأی مخالفت کرد و گفت قلعه ها نسی چندان مهم نیست ترکمانان فتنه در کار نموده اند باید اول آنرا انجام داده باز مشغول هانسی شد. سلطان چنانکه عادت داشت از راه خود باز نگردید و حتی گفت اگر شما با من یاری نکنید من به تنهای خواهم رفت. فردای آن روز مو دود و خواجه بزرگ و سپه سالار با لشکری گران عازم بلخ شدند و سلطان در اول محرم سال ٤٢٩ (١) بر راه کابل عازم هندوستان شد. در ۲۵ محرم به جیلم رسید و در ساحل نزدیک (دینار گونه) سخت مریض شد و چهارده روز در انجا بماند و از منهیات توبه کرد و امرداد خمهارا به جیلم ریختند و آلات مناهی را شکستند و از آنجا به قلعه هانسی رسیدند قلعه سخت استوار بود و مردم بسیار در ان ساکن بودند و در هندی نام این قلعه کامه بود که دوشیزه معنی داشت و این نام را بدان جهت گذاشته بودند که هیچ کس تا آن زمان به قلعه دست نیافته بود چنانکه قلعه سیستان را (مدینت العذرا) میخواندند روز چهار شنبه نهم ربیع الاول لشکرهای سلطان بقلعه هانسی رسیدند و قلعه را محاصره نمودند و جنگ سخت در گرفت. حصاریان مدافعه میکردند لشکریان سلطان خاصه غلامان سرائی مردانگی ها نمودند سر انجام بذریعه نقب پنج جای دیوار قلعه را فرو در آورند و حصار را گشودند بیهقی میگوید بعد از این فتح سلطان باز گشت و در سجا وند لو گرد به برف شدید روبرو شد که از انجا تا غزنی با وصف آنکه راه را پاک کرده بودند بزحمت رسیدند. گردیزی بر آنست که از آنجا سلطان بر قلعه سونی پت رفت که جای دیپال هریانه بود چون دیپال هریانه شنید بگریخت سلطان قلعه اور ا تاراج و خودش را تعقیب و اردو گاهش را غارت نمود و از آنجا میخواست بدبره رام رود رام اطاعت نمود و باج فرستاد بعد ازان سلطان به غزنه آمد در غزنه اطلاع مفصل از ضعف قوای سلطان و تجاوز ترکمانان میرسید چنانکه سلطان از رفتن هند وستان پشیمان شد. (۱) گردیزی این واقعه را در سال ٤٢٧ میداند. --- page 550 --- (٥٠٠) انجام تخت طلا مسعود که خود در تعمیر ذوقی نفیس داشت و در هندسه آیتی بود سه سال پیش فرمان داده بود تختی در خور حشمت وی و سزاوار جلال و شکوه در بارغزنه تعمیر کنند و درباره تاج خود نیز که از گوهرها گران شده بود و اورا رنج میداد حکم داده بود که هنرمندان کاری کنند که سرش از شکوه تاج سلطانی آزار نبیند و گوهری نیز ازان کلاه دلکش کاسته نگردد استادان هنرمند سه سال بدین کار مصروف شدند سر انجام در شعبان سال ٤٢٩ کار آن بپایان رسید سلطان فرمان داد تا آنرا در صفه بزرگ در سرای نو بنهند و جشنی عظیم بپا دارند بیهقی که خودش در این مراسم حاضر بود و تخت و تاج را دیده است چنین می نگارد: ( کوشک را بیا راستند و هر کس که آن روز آن زینت بدید پس از آن هر آنچه بدید وی را بچشم هیچ نمود ازان من باری چنین است ازان دیگران ندانم... تخت همه از زر سرخ بود و تمثال ها و صورت ها چون شاخهای نبات از وی بر انگیخته و بسیار جوهر در او نشانده همه قیمتی . و دار آفرینها بر کشیده همه مکلل بانواع گوهر . و شارد وانان دیبای رومی بروی تخت پوشیده. و چار بالش از شوشه زر بافته و ابریشم آگنده.صا و و بالش پس پشت. و چار بالش دو برین دست و دو بر ان دست و زنجیری زر اندود از آسمان خانه صفه آویخته تا نزديك صفه تاج و تخت. و تاج را در او بسته و چار صورت روشن ساخته . بر مثال مردم. و ایشان را بر عمودهای از تخت استوار کرده . چنانکه دست ها بیازیده . و تاج را نگاه میداشتند و از تاج بر سر رنجی نبود که سلسله ها و عمودها آنرا استوار می داشت وزیر کلاه پادشاه بود و این صفه را بقالی ها و دیبا های رومی بزر و بوقلمون نغز بیاراسته بودند و سه صد و هشتاد پاره مجلس زربفت نهاده . هر پاره يك گز درازی و گزی خشك تر پهنا. و بران شَمامه های کافور و نافه های مشک و پاره های عود و عنبر و در پیش تخت نعلی پانزده پاره یاقوت رمانی و بدخشی و زمرد و مروارید --- page 551 --- (٥٠٦) و پیروزه و در ان بهاری خانه خوائی ساخته بودند و در میان کوشکی از حلواتا به آسمان خانه - امیر از باغ محمودی برای کوشک نو باز آمد و در این صفه بر تخت زرین بنشست و تاج برز بر کلاهش رد بداشته و قبایو شیده دیبای لعل بزر. چنا نکه جامه اندکی پیدا بود. و گرد بر گرددار آفرین ها غلامان خاصه کی بودند . با جامه های سقلاطون و بغدادی و سپاهانی و کلاه های دو شا خ و کمرهای زر و معالیق و عمودهای سیمین و این غلامان دو رسته همه با قبا های دیبای ششتری و اسيانی ده بساخت مرصع بجواهر - و بیست بژر ساده و پنجاه سپر زر د پلمان داشتند از ان ده مرصع بجواهر. و مرتبه داران استاده گرد بزی انجام این مراسم را در سال ٤٢٧ میدانند و میگویند در این سال هم کشک نو انجام شد و هم تخت زرین روی بر است که وزن این تاج که آنرا از زر وجواهر ساخته بودند هفتاد من بود جنگ سباشی سپهسا لار مسعود با ترکمنان و دیگر واقعاتی که در این میانه روی داد سباشی از نیشاپور بفرمان سلطان با لشکری سخت گران جانب نسا رفت و با تر کمنان جنگی شدید نمود نزديك بود فتح رود هدا ما بازهم از اختلاف سران لشکر ، وعدم اطاعت سپاهیان و مشغول شدن آنها به اموال و اثقال دشمن تر كمنان فاتح شدند و سباشی مجروح گردیده بهرات آمد. مأمورین هرات این خبر تلخ را به سلطان فرستادند و بر خشم و اندوه وی افزودند بیهقی می نویسد خز این مسعودی را قبلا از نیشاپور بر آورده و به قلعت مشکانی روان کرده بودند که در روستای بست بود بعد از شکست سباشی تر کمنان به نیشاپور در آمدند و آن شهر معمور و زیبای خراسان بدست ایشان در افتاد روزی که در آن شهر خطبه جمعه را بنام طغرل می خواندند فغان از خلایق بر امد قاضی صاعد که هم استاد سلطان محمود بود و هم بزرگترین عالم خراسان بدیدار طغرل بیامد طغرل اورا --- page 552 --- (٥٠٧) طلب کرد گویند چون آن مرد بزرگوار بیامد و غوغای ترکمانان را دید و مشاهده نمود که طغرل بر تخت سلطان محمود و مسعود نشسته گریستن گرفت آنگاه گفت ای طغرل : اکنون که نیشاپور ترا مسلم شده و خدای جهان تخت سلطانی چون محمود را بتو ارزانی داشته دست از ستم کوتاه کن و ملتفت باش که اگر سلطان ما دور است خدای ما عز وجل نزديك میباشد این بگفت و برخاست طغرل به سخنان وی گوش میداد ومتحیر شده بود و هیچ نمی گفت . سلطان در محرم سال ٤٣٠ از غزنه جانب بلخ روان شد و فرزندش امیر سعید را خلعت داد و بجای خویش در غزنه گذاشت درین هنگام خبر رسید که بورتگین از ماوراء النهر آمده و تا کولاب دستبردها نموده و سه چار هزار سوار باوی همراهست سلطان چون برباط چوگانی رسید که واقع بود میان ولوالج واندراب خواجه احمد عبدالصمد از بلخ براه خلم و پیرو ز نخچیر آمد و به اردوی سلطان پیوست سلطان آمدن بورتگین را در کولاب و این طرف آمو امری خطرناک میدانست و بران عقیده بود که باید خودش بسر کوبی وی برود و با مودو دپسر خودرا بفرستد اما خواجه بزرگ و سپاه سالار علی مانع آمدند و گفتند بورتگین چون دزدان آمده است و بدان نمی ارزد که سلطان یا مودود در مقابل وی رود بالاخره سپا سالار با ده هزار سوار مقابل بورتگین فرستاده شد و امیر خود جانب بلخ و گوزگانان بیامد. علی قهندزی در راه مردم بسلطان شکایت کردند که علی قهندزی مردی است دزد و عیار و در راهزانی و خونریزی مشغول است و حصاری دارد که در میان کوه ها می باشد و بسیار استوار و مستحکم است سلطان امر داد که او را گرفتار کنند و حصار او را ویران نمایند این کار بزودی انجام یافته علی قهندزی گرفتار و حصارش --- page 553 --- (٥٠٠) ویران شد وخودش را با صد و هشتاد تن بدار زدند (۱) سلطان به بلخ آمد و نامه سپاه سالار رسید که بوریگین بهزیمت رفت و آن سوی جیحون گریخت سلطان امر داد که سپه سالار به بلخ آید و در بلخ تصمیم گرفت که از دریای آمو بگذرد و مهم پورتگین را فیصله نماید هر قدر خواجه بزرگ مانع شد سود نکرد سر انجام رو بروی قلعت تر مذ پل بر جیحون بستند در این هنگام از غزنه نامه رسید که امیر سعید فرزند جوان سلطان رخت از جهان بست کس جرئت نمیکرد که این خبر نا گوار اسف انگیز را بسلطان عرضه نماید روز دیگر که سلطان بار داده و بر تخت نشسته بود نامه را تقدیم داشتند بیهقی گوید سلطان بمجرد خواندن نامه از تخت فرود آمد و آهی بر آورد که آوازش تا بیرون سرای سلطنتی شنیده شد. سلطان این فرزندش را بسیار دوست میداشت و اراده داشت ویرا ولی عهد خویش گرداند علت مرگ این شهزاده نیز شنید نیست و آن چنان بود که شهزاده ضعفی در اعصاب داشت و نمی توانست بازنان مباشرت کند در سرای سلطنت زنان آوازه در افگنده بودند که این شهزاده را جادو کرده اند و مردی او را بسته اند پیرزنی از گردیز که معلوم است در حرم سرای خدمت میکرد خواست شهزاده را علاج نماید دوائی بشهزاده داد که او را مسموم کرد هر چند اطبا کوشیدند مفید نیفتاد و شهزاده پس از پانزده روز جان سپرد. خبر مرگ شهزاده جوان بیشتر موجب آن شد که وزراء سلطان را بحال خودش بگذارند و در هر کار ممانعت و لجاج ننمایند. سلطان بدون مشورت از دریا گذشت و به ترمذ رفت و از آنجا خواست پورتگین را تعقیب نمایند نا گهان نامه وزیر رسید که داؤد از سرخس بالشكی گران جانب گوز گانان حرکت نموده و اراده دارد پل را خراب کند زود باید ببلخ باز گردند ورنه بلخ از دست میرود سلطان چون دید خطر از دو طرف (۱) بیهقی و گردیزی این داستان را در میان بلخ و جوزجانان میدانند و معقول نیز همین است --- page 554 --- (٥٠٩) متوجه وی میباشد و هوا نیز بحد آخر سرد شده از راه باز گشت، پورتگین ساقه سلطان را غارت نمود سلطان از دریا گذشت و ببلخ آمد و از آن جا بطالقان واز آنجا به فاریاب واز آنجا به شبرغان آمد. لشکریان سلطان همه غافل شده بودند و دل شان جنگ نمی خواست سخن بدان جا کشیده بود که شب ده سوار تر کمن تا دروازه بلخ آمدند و یکی از پیلان سلطانی را که کردکی محافظ آن بود با خود بردند. فردای آن روز (آلتی) (ترک داود با دو هزار سوار به دروازه بلخ آمد سواران و اسپان سلطنتی پیش ازین بدره گزرفته بودند که در مراتع آن جا فربه شوند ـ سلطان خواست خود سلاح بپوشد و بجنگ آلتی رود خواجه بزرگ و سپه سالار مانع شدند و گفتند این جنگ از مقام سلطان فروتر است سلطان بخشم گفت چه کنم که این سپاهیان بی حمیت من کار نمی کنند (دشنام سلطان مسعود همین کلمه میبود). سر انجام سپه سالار بدون طبل وعلم از شهر برآمد وسیاه آلتی را شکست آلتی بر علی آبادرفت و داودنیز در آنجا آمد معلوم میشود این علی آباد نزديك ببلخ بود . جنگ علی آباد داود با کسان خود در علی آباد فرود آمد سلطان نیز امر داد لشکریان آماده جنگ شوند سالار سپاشی و اسپان نیز از دره گز باز آمده بودند. سلطان به پل کاروان سرا پرده زد واز انجا بصحرای علی آباد حرکت نمود آتش جنگ مشتعل شد سلطان بر ماده پیلی سوار بود و جنگ را نظاره میکرد و سپاهیان در ست نمی جنگیدند . و به دسته های پنجصد نفری بنوبت جنگ می کردند اما در پیشین حالت جنگ چنین بود سلطان خسته گردید و هزار مبارز زره پوش نيك اسپه از پیکتغدی خواست و خودش نیز بر اسپ نشست و شخصا بر دشمن حمله کرد و چنان --- page 555 --- ( ٥١٠ ) یار د شادت و مهارت جنگ نمود که دشمن را بهمان يك حمله شکست داد و همه راه بیابان گرفتند و سراسیمه می گریختند سپاهیان سلطان میخواستند آنها را تعقیب نمایند ولی سلطان مانع گردید یسان معلوم شد که اگر این تعقیب ادامه داده می شد هزیستیان را اسیر می نمودند گردیزی می نگارد که سلطان در بیابان کستر لشکر ببار است اما داؤد چون شنید بدون جنگ جانب مرو شتافت. جنگ بیابان سرخس سلطان قصد آن نمود تا بد انجا دشمنان را مالش دهد وخراسان را از وجود ایشان پاك گرداند. بدین نیت در نیمه شعبان ٤٣٠ از بلخ سوی سرخس سراپرده کشید و لشکری گران باخود برداشت هر که دران لشکر نگاه می کرد میگفت این لشکر تر کستان و تر کمان و تر کمنان را کافیست. تر کمنان نیز در سرخس آمدند. و با تمام نیروی خود. بیغوو دیگران بران بودند که سلطان مردی بزرگ و باحشمت است و لشکرهای گران دارد و ما مردم بیابانی میباشیم بهتر است خراسان را بگذاریم و سوی ری و جبال رویم و بقیة العمر در انجا باشیم داؤد باین مسئله موافقت نکرد و گفت اگر از خراسان رفتیم سلطان ما را در هیچ جا آرام نمیگذارد. من در جنگ علی آباد دیدم لشکر سلطان بنه گران دارد و بیشتر مشغول نگهداری بار و بنه خود می باشند و ما جریده و بجنگ مشغول میشویم و همیشه ظفر با ما خواهد بود و شکست بیگتغدی و سباشی را نیز از همین داشتن بنه گران وانمود مردوار میجنگیم دیگران نیز تدبیر داؤد را پسندیدند. جمعیتی نیز که با امیر یوسف برادر سلطان محمود وعلی خویشاوند وسپه سالار غازی و اریارق از ستمگاری سلطان گریخته بسه ترکمنان پناه آورده بودند و در سپاهیان سلجوقیان میبودند تدبیر داؤد را صواب دانستند --- page 556 --- (٥١١) و تعهد نمودند که چون ترکمنان با سلطان جنگ کنند آنها در طليعه سپاه ترکمنان ميروند و مردانه ميجنگند . اين اطلاعات پيوسته به سلطان ميرسيد و متأثر ميشد که بازماندگان سالاران پدر و عم وی از درشتی های او بدشمن پناهيده و باوی ميجنگند در انتهای راه نزديك طلخاب کشافان دشمن از دور پديدار شدند سلطان امر داد همان جا را معسکر قرار دهند هنوز لشكريان به افراشتن خيمه و بارگاه مشغول بودند که جنگ آغاز شد و کشافان دشمن با طليعه سلطان درآويختند و بعد از ساعتی باز گشتند . دو سه بار دراين صحرا جنگ شد و فيصلۀ آخرين معلوم نگرديد چون ماه رمضان بود سلطان خود بجنگ داخل نمیشد و از دور فرمان ميداد زيرا وی نمی خواست در رمضان خون کسی بدست او ريخته گردد . نماز عید را در آن صحرا خواندند و هنگام نماز نيز سواران دشمن نماز گذاران را بباران تیر گرفتند ولی بعد از نماز شكست فاحش نمودند . روز دوم عید جنگ اساسی و فیصله کن آغاز شد سلطان که خود سالار دلاور و مجرب و پخته بود بجنگ شامل شد . بامداد کوس فرو کوفتند سلطان بر ماده پيل نشست پنجاه اسپ يدك گرداگرد پیل نگه داشته و همه سران لشکر حاضر آمده بودند ميمنه را بنه سپه سالار ومیسره را بحاجب بزرگ و ساقه را با رتگين سپرد و پنجصد سوار سرائی و پنجصد سوار هندو باوی همراه گردو خود اعلان نمود که سالاری جنگ را من بعهده ميگيرم همه افسران بفرمان من گوش دارند افسر ساقه را به آواز بلند فرمان داد که هر کرا بینی که از صف باز گردد دو نیم کنی چون از اين تشكيلات فارغ شد حركت نمود ولشکر نيز يكبارگی حرکت کردند غريو طبل و آواز نقاره و بوق در سراسر بیابان پیچید در این روز --- page 557 --- (٥١٢) هر که لشکر سلطان را میدید برحسن انتظام و کاردانی ومهارت سلطان آفرین میخواند . ترکمنان نیز از دامن صحرا هویدا شدند لشکر خودرا برسم پادشاهان تعبیه کرده بودند ـ جنگ در تمام نقاط آغاز شد. تا نماز پیشین چنین بود نا گهان طوفان باد از گریبان بیابان برخاست ونزديك بود تعبیه های لشکر از هم بگسلد اماسلطان نگذاشت و در کمال استادی و مهارت اداره نمود چون روی هوا پاك شد سلطان چون شیر نهیب میداد و فرمان میراند هر سه سردار سلجوقی با کمال دلیری رخ بمیدان نهادند سلطان بغلامان خود گفت ای فرزندان ـ يك بار گردو دریای لشکر در هم آویخت و فتح نصیب سپاهیان غزنه شد سران وسالاران يك يك در حضور سلطان می آمدند و این فیروزی را تهنیت می گفتند و زمین بوسه میدادند ابو الحسن عبد الجلیل به سلطان عرض کرد که باید هزیمتیان را تعقیب نمود با وجود اینکه رای او صایب بود سپهسالار بانك بر آورد و گفت تو چرا در امر جنگ مداخله می نمائی و بسان خود ترکمنان گفته بودند که اگر سلطان ما را تعقیب می کرد همه کشته و اسیر میشدیم . سلطان امرداد که فتح نامه بنگارند و به اطراف ممالک بفرستند اما باز فردا ترکمنان برگشتند و شروع بجنگ نمودند و کاردیگر گونه شد چون در بیابان آب وعلف و آذوقه نبود و هوا هم گرم بود در لشکر نومیدی وسستی محسوس گردید لهذا سلطان باخواجه بزرگ مشوره کرد و وی پیشنهاد نمود که بهتر است عجالتاً صلح برقرار گردد و راه مذاکره باز شود و سلطان بهرات رود و سال آینده با لشکری گران ولوازم جنگهای صحرائی بترکمنان مالش دهد بدین ترتیب سلطان راضی شد و مطوعی از طرف خواجه بزرگ نزد ترکمانان رفت و در آنجا چنان تظاهر نمود که سلطان از آمدن او خبر ندارد و او را خواجه بزرگ فرستاده و وی نمی خواهد دیگر مسلمانان کشته شوند وخونهای --- page 558 --- (۵١۳) ترکمانان که همه مسلمانند مخور پخته خود سلجوقیان قاصد و وزیر را احترام نمودند و در ظاهر رضایت نشان دادند و قاصدها فرستادند . سلطان عذر آن ها را پذیرفت و گفت من بهرات میروم و از آنجا برای آسایش شما تدبیر اساسی اتخاذ می کنم سلطان باین ترتیب روانه هرات شد و در ماه ذو القعده سال ۴۳۰ بهرات رسید . وقایعی که در هرات رخ داد چون خدای متعال میخواست دولتی با آن همه بزرگی و حشمت زوال شود و سلطانی چون مسعود که نیرومند ترین فرمان فرمایان شرق بود از پادر افتد شب ها آبستن رنج و بلا بود و هر صبح فتنه نو می زائید استبدادرأی و غرور مسعود و عصبانیتی که در اواخر بمزاج وی حادث شده بود و ستم های که در اوائل دوباره خادم و اند و خدمتگاران پدر خود نموده بود مردم صادق و وفادار را از بارگاه وی دور میکرد سالاران عصر محمود نیز پیر شده و اعتماد شان از سلطان جوان سلب گردیده بود و این همه مایه آن بود که نظام سلطنت مختل گردد و علاقه خدمتگاران از مملکت کاسته گردد و هر کس مساعی خود را تنها برای حفظ آبرو و عرض خود بکار فکند بنابراین حال سلطنت مسعود روز بروز بدتر می شد سلطان نخست کاری که در هرات نمود این بود که به غزنه به بوعلی کوتوال فرمان صادر کرد که لوازم و سامان جنگ بیابان را ساخته به هرات بفرستد پس از آن به نشاط و شکار مشغول گردید امرای بی رحم وی سر ناصر هرات و بادغیس بر مردم بیچاره قیامت ها بر پا نمودند و به بهانه اینکه با ترکمانان موافقت کرده اند چندین درهم و دینار از مردم ستدند حتی کسانی را که به ترکمانان هیچ علاقه نداشتند و نه سپاهی و سپاهیان هریمتو سلطان معاونت نموده بودند نیز بیازردند از آن جمله بوطاحه شمیرانی عامل هرات بود که سلطان او را گرفتار کرد و هر چه داشت گرفت و ام داد خودش را پوست و تا پا کی به تن وی میرسد جان سپرد . --- page 559 --- (٥١٤) در این وقت اطلاع رسید که طغرل دوباره به نیشاپور رفت و داؤد بسر خـس مقام نمود و دیگر انش به نسا و باورد رفتند . عید در هرات با تجمل تمام سپری شد جشن مهر گان نیز مصادف با (۲۷) ذی قعدۂ الحرام در هرات برپا گردید شعرا قصاید تهنیت خود را خواندند. سلطان بر مسعود رازی خشم گرفت که چند بیت در نصیحت وی گفته بود و به تلخی این سخن حق دیگر شاعر ان نیز از صله محروم شدند و مسعود رازی بهند وستان تبعید شد نصیحت وی در این دو بیت بود : مخالفان تو موران بدند و مار شدند برار زود زموران مار گشته دمار مده زمان شان زین بیش و روز گارمبر که اژدها شود ار روز گار یابد مار آوازه قدرت تر کمانان سلجوقی و عجز سلطان در مقابل سرتاسر مملکت را فرا گرفته بود. هر روز از ماوراء النهر نیز اطلاعات موحش و هولناك می رسید چنانچه خبر آمد که تر کمنان به پورتگین یاری داده اند و وی با پسران علی تگین چند بار جنگ نموده ونزدیك است آن ولایت را از وی باز ستانند و خندان پسر التونتاش نیز که در کمین بود و این روز را از خدا میخواست با ترکمنان راه مراوده باز کرده وحتی چندان معنویات مردم مشوب شده که پیر زنی را دیده بودند كه يك دست ويك پاى و يك چشمش معيوب بود با اين حال تبری در دست از آمو می گذشت و می گفت شنیده ام در خراسان گنج ها را از زمین بر می آرند و می برند من نيز ميروم ناحصهٔ خود را بستانم - و درعین این بوالحسن عبدالجلیل که از ندمای سلطان بود خواست خدمتی کند بسلطان پیشنهاد داد که چون آوان جنگ است بايد هريك از مأمورین سلطنتی موظف گردند که بقدری که سلطان معین می کند بخزینه دولت امداد دهند این امر نیز سران وبزرگان را مضطرب --- page 561 --- (٥١٦) بیاورد حرکت نمود و از انجا به ساروق و روزی چند در آنجا بماند و بنابر قلت علوفه به نیشاپور آمد قحطی عظیم دران شهر معمور حادث شده و مردم سخت آواره و پریشان شده بودند سلطان زمستان را در نیشاپور بسر بردو جشن نوروز را در نیشاپور گذرانید و از آنجا سوی سرخس حرکت نمود چندان خشکسالی بود که در راه چندین اسپ واشتر از گرسنگی مردند سلطان بسوخس رسید و از آنجا تصمیم گرفت که بمرو رود چون در راه آب وعلف پیدا نمیشد و خطر دشمن نیز نزديك بود خواجه بزرك و دیگر سران در گاه بالحاح سلطان را از رفتن مرو منع کردند و گفتند بهتر است سلطان بهرات رود اما وی نشنید و کار بجای کشید که گفت اگر دیگر مرا از رفتن منع کنید سخت مجازات خواهم داد وحتی شب با عملۀ خرگاه این راز را درمیان نهاد و از دست خواجه و امرای لشکر نالید و آنها به سلطان تعلق کردند و گفتند بهتر آنست که سلطان در این کارها جز بفکر خود سخن دیگران عمل نداند – چون وزیر وسران لشکر این حرف را شنیدند بیشتر مایوس گردیدند سلطان مغرور شاهنشاه جرف ناشنو در دوم رمضان بسوی مرورو ان شد و خود بخود جانب تیره روزی و ناکامی شتابان گردید . در این وقت یونسر مشلان وفات کرده و خواجه عبدالصمد خسته و ناتوان شده سالاران جنگی خاصه سباشی و بیگتغدی ناامید و دل شکسته بودند راه خشك و زمین ها بی علف – اسپها لاغرو سواران خسته – سپاهیان گرسنه و سالاران مایوس – سلطان باندیشۀ خویش مغرور و بر همه بد گمان بود – اردوی که صحراهای خشك وهولناك هندوستان را دیده بودند در این جا از گرسنگی جان میدادند و سر تا سر مقدرات خود را باخته منتظر حوادث بودند . حصار دندانقان وشکست آخرین سلطان تا روزی که سپاهیان سلطان بدندا نقان میرسیدند هر روزه ترکمنان بساقه لشکر می زدند و خساره زیاد باردوی سلطان وارد می کردند ریشه را غارت --- page 562 --- (٥١٧) و جوی ها را خشك و كاريز ها را ويران و چاه ها را كور می نمودند. سپاهیان نیز مغلوبات خود را باحقه و به چنگ میپرداختند و حتى میخواستند شورشی برپا دارند. شبی که فردای آن بسوی حصار دندانقان کوچ میکرد. اضطرابی در العهد وی مشاهده میشد گاهی بیګتمدی را نوازش مینمود و گاهی سالار هندوان را می نواخت . به غلام سرائی خودش هدایت میداد و اسبان خاصه را از نظر خویش میگذرانید تعبیه های لشکر را برای فردا درست میکرد و گاهی نیز که از این مشاغل چند لمحه فراغ دست میداد بافكار خود فرو میرفت سهو های خویش را در اعماق گذشته دور وزوال سلطنت خودرا در ناصيه يك آينده بسیار نزديك بتلخی مشاهده میکرد — گاهی برادرش محمد بنظرش می آمد که با چشمان خون فشان در زندان بزاری مشغواست و گاهی تصور میکرد که یوسف سپه سالار جنگجو در قلعه سجاوند جان میسپارد. حاجب غازی وار بارق آن دو سالار و فادار پدرش را در نظر می آورد که از دور بحال مغلوبش نگاه می کنند ولبخند می زنند — حسنگ میکال را بر دار و علی خویشاوند را در بند میدید سلطان با این تصورات آشفته تا سحر بیدار بود . صبحگاهان چون كوس نواخته شدبر پیل سوار گردید و سواران کرد ۱ کردوی بودند سحراى خشك و آفتاب سوزان فغان از مردم بر آورده بود. دشمنان غریو برداشتند و بر ساقه و جناحين لشکر حمله آوردند و آویزان آویزان تاحصار دندانقان از سلطان بدرقه كردند ـ چون بحصار رسیدند و سپاهیان اندکی بیاسودند هر قدر رزیر وسران سپاه عرض کردند که همین جا را باید اردو گاه ساخت سلطان نپذیرفت و از دندانقان کوچ کرد که در حوض آبی که پنج فرسخ دور بود معسکر سازد امايك بار كی نظام گسست و دشمن غلبه نمود. بیهقی این داستان را سخت بشرح قصه می کند :- --- page 563 --- (٥١٨) گفتند امیر را که اینجا فرود باید آمد که امروز کاری شده رفت و دست ما را بود گفت این چه حدیث است لشکری بزرگ راهست و هشت چاه آب چون دهد یکبارگی به سر حوض رویم و چون فرود آمدیمی که بایست حادثه بدین بزرگی بیفتد رفتن بود و افتادن خلل که چون امیر براند از آنجا نظام بشکست و غلامان سرائی از اشتر بزیر آمده و اسپان ستدن گرفتند از غازیان از هر کس که ضعیف تر بودند بیهانه آنکه جنگ خواهم کرد و بسیار اسپ بستدند و چون سوار شدند به آنکه بشب اسپان تازی و خفلی خسته بودند یار شدند و بيك دفعت سیصد و هفتاد غلام با علامتهای شیر برگشتند و بترکمانان پیوستند، آن غلامان که از ما گریخته بودند بروز گار پور تکین بیامدند و یکدگر را گرفتند و آواز دادند که باویا، وحمله کردند به نیرو و کس کس را نه ایستاد و نظام بشکست و از همه جوانب و مردم ما همه روی بهزیمت نهادند امیر ماند با خواجه عبدالرزاق احمد حسن و بوسهل و بونصر و بوالحسن وغلامان ایشان و من و بوالحسن دلشاد نیز بقدر آنجا افتاده بودیم قیامت بدیدیم در این جهان و بیكغدی و غلامان در پره بیابان میراندند بر اشتر و هندوان بهزیمت بر جانب دیگر و کرد عرب را کس نمیدید و خیلتاشان بر جانب دیگر افتاده و نظام میمنه ومیسره تباه شده و هر کسی میگفت نفسی نفسی و خصمان در بنه افتاده میبردند و حمله ها به نیرومی آوردند و امیر ایستاده بس حمله بدو آوردند و وی حمله به نیرو کرد و حربه زهر آگین داشت و هر کس را زد نه اسپ ماند و نه مرد و چند بار مبارزان خصمان نزديك امير رسيدند آواز دادند و بيك ديك را نيز و بديدندي و باز گشتندی واگر این پادشاه را آنروز هزار سوار نيك بدست یاری دادندی آن کار را فرو گرفتی ولیکن ندادند و امیر مودود را دیدم (رضی الله عنه) خود روی بقربوس زین نهاده و شمشیر کشیده بدست و اسپ می تاخت و آواز میداد لشکر را که ای ناجوانان مردان سواری چند سوی من آئید البته يك سوار پاسخ نداد تا نا امید نزد يك --- page 564 --- (٥١٩) بدو باز آمد وغلامان تازيكان با امير بيك به ایستادند وجنگ سخت کرده از حد گذشته وخاصه حاجبی از آن خواجه عبدالرزاق غلامی دراز بالا نامدار مردی تر کمان در آمد و اورا نیزه بر گلو زد و بیفکند و دیگران در آمدند و اسب وسلاح بستدند وغلام جان بداد و دیگران را دل بشکست وتر کمانان وغلامان قوی در آمدند و نزدیک بود که خللی بزرگ افتد عبدالرزاق وبونصر و دیگران گفتند زندگانی خداوند دراز باد بیش استادن را روی نیست با میرالد حاجت جامه دار نیز بتر کی گفت خداوند اکنون بدست دشمن افتد اگر رفته نیاید و این حاجب را از غم زهره بترکید چون به مرور و در سیدند. امیر به تعجیل براند و راه حوض گرفت وجوی پیش آمد خشك هر که بر آن جانب جوی بود بدست افتاد و هر که برین سو از بلارهای بدید ومرا که بوالفضلم خادم خاص باده غلام بحیله ها از جوی بگذرانیدند و خود بتاختند و برفتند و من تنها ماندم تا ختم بی دیگران تابرا ب حوض رسیدم یافتم امیر را آنجا فرود آمده و اعیان و مقدمان روی بد آنجا نهاده و دیگران همی آمدند و مرا گمان افتاد که مگر اینجانات خواهد کرد ولشکر را ضبط کرده وخود کار از این بگذشته بود کار رفتن میساختند و علامتها فرو میکشادند و آنرا میماندند تا کسانی از اعیان که رسیدنی است در رسند وتا نماز پیشین روز کار گرفت و افواج ترکمانان پیدا آمدند که اندیشیدند که مگر آنجا مقام بدان کرده است تا معاودتی کنند امیر رضی الله عنه بر نشست با برادر وفرزند وجمله اعیان و مذكوران و منظوران و گرم براند چنانکه بسیار کس بماند در راه و راه حصار گرفت و دو مرد غرجستانی بدرقه گرفت و تر کمانان بر اثر می آمدند و فوجی نمایش میکردند و دیگران در غارت بنه ها مشغول و آفتاب زرد را امیر به آب روان رسید حوضی سخت بزرگ ومن آنجا نماز شام رسیدم وامیر را جمازگان بسته بودند و بجمازه خواست رفت --- page 565 --- (٥٢٠) که شانزده اسپ در این يك منزل در زیر وی بمانده بود و تر کوچه حاجت بدم می آمد و اسپان مانده را که قیمتی بودند بر میکرد من چون در رسیدم جوقی مردم را دیدم آنجا رفتم وزیر بود و عارض بوالفتح رازی و بوسهل اسمعیل و جمازه میسنجند چون ایشان مرا دیدند گفتند مان چون رستی باز نمودم زاری های خویش و ماندکی گفتند که بیا تا برویم گفتم نمی مانده اند بعلی فریاد بر آورد که امیر رفت ایشان نیز بر فتند و من بر اثر ایشان بر فتم و من نیز امیر را ندیدم تا هفت روز که مقام در غرجستان کرد چنانکه بگویم جملة الحدیث و تفصیل آن بباید دانست که عمرها بباید روزگارها تا کسی آن تواند دید و در راه می راندم تا شب دو ماده پیل دیدم بی مهد خوش خوش میرا ندند پیلیبان خاص آشنائی من پرسیدم که چرا باز مانده اید گفت امیر به تعجیل رفت راهبری بر من کرد و اينك ميرويم گفتم با امیر از اعیان و بزرگان کدام کس بود گفت برادرش بود امیر عبد الرشید و فرزند امیر مودود وعبدالرزاق احمد حسن و حاجب بونصر و بوسهل زوزنی و بو الحسن عبد الجلیل وسالار غازیان عبد الله قراتگین و برانروی حاجب بزرگ و بسیار غلام سرای پراکنده و بیگتغدی با غلامان خویش بر اثر ایشان من به بن پیلان میراندم و مردم پراگنده میرسیدند و همه را بر زره و جوشن و سپر و ثقل بر میگذشتم که بیفگنده بودند و سحرگاه پیلان تیزتر براندند و من جدا ماندم و فرود آمدم و از دور آتش لشکر گاه دیدم و چاشتگاه فراخ به حصار بر کرد رسیدم و تر کعمان بر اثر آنجا مانده بودند و به حیلتها آب بر کرد را گداره کردم امیر را یافتم سوی مرو رفته با قومی آشنا بماندم و بسیار بلاها و سخت ها بر روی من رسید پیاده با تنی چند از یاران به قصبه غر جستان رسیدم روز آدینه شب نزدهم ماه رمضان امیر چون اینجا رسیده بود مقام کرده بود دو روز تا کسانی که در رسیدنی اند در رسند من نزديك بو سهل --- page 566 --- (٥٣١) زودتر رفتم به شهر اورا یافتم کار براه میساخت مرا گرم بپرسید و چند تن از آن من رسیده بودند همه پیاده و چیزی بخریدند و باوی بخوردم و به لشکرگاه آمدیم و در همه لشکر گاه سه خربنده دیدم یکی سلطان را و دیگر امیر مودود را وسه دیگر احمد عبدالصمد را و دیگران سایه بانها داشتند از کرباس و ماخود اشتابان بودیم نماز دیگر برداشتیم تقی هفتاد و راه غور گرفتیم و امیر نیز بر اثر ما نیم شب برداشت بامداد راهتزلی رفته بودیم بوالحسن دلشاد را آنجا یافتیم سوار شده و من نیز اسپی بدست آوردم و به تسه بخریدم وب یاران بهم افتادیم و مسعود لیث مرا گفت که سلطان از تو چند بار پرسید که بوالفضل چون افتاده باشد و اندوه تو میخورد و نماز دیگر من پیش رفتم با موزه تنگ ساق و قبای کهن و زمین بوسه دادم بخندید و گفت چون افتادی و یا کیزه ساختی داری گفتم بدولت خداوند جان بیرون آوردم و از داده خداوند دیگر هست و از آنجا برداشتیم و بغور آمدیم و برمنزلی فرو آمدیم گروهی دیگر میرسیدند و اخبار تازه ترمی آوردند انجا آشنایی را دیدم ازی مردی جلدهر چیزی میپرسیدم گفت آنروز که سلطان برفت و خصمان چنان چیره شدند و دست بغارت بردند ابوالحسن کرجی را دیدم در زیر درختی افتاده مجروح مینالید نزديك وی شدم مرا بشناخت و بگریست گفتم این چه حال است گفت تر کمانان رسیدند و سازوستور دیدند ما سگ بر زدند که فرود آی آغاز فرود آمدن کردم و دیرتر از اسپ جدا شدم بسبب پیری مپنداشتند که سخت سری میکنم نیزه زدند بر پشت و بر شکم بیرون آوردند واسپ بستدند و به حیلت در زیر این درخت آمدم و بمرگ نزدیكم حالم اینست تامر که برسد از آشنایان و دوستانم بازگوی و آب خواست سقا ر حیات کردم تا لختی آب در کوزه نزديك وی بردم بنوشید از هوش بشدو باقی آب نزديك وی بگذاشتم و برفتم تا حالش چون شده باشد چندان دا د بونم شب را گذشته باشد و میان دو نماز علامت های دیدم که در رسید گفتند طغرل و بغدو داود است و بسر --- page 567 --- (٥٢٢) کاکو که با بند بر سر اشتری بود دیدم که وی را از اشتر فرود گرفته بودند و بندش شکستند و بر اشتری نشاندند که از آن خواجه عبد الصمد کر منه بود ند و نزديك طغرل بردند و من برفتم و ندانم تا حال های دیگر چون رفت و من آنجا نغنودم و به امیر بگفتم و منزل به منزل امیر به تعجیل میرفت سه پيك در رسید از منهیان ما که برخصمان بودند و ملطفها در يك وقت بوسهل زوز نی آنرا نزديك امير برد و منزلی که فرود آمده بودیم و امیر بخواند و گفت این ملطفها پوشیده دارند چنانکه کس بر این واقف نگردد گفت چنین کنم و بیاورد و منرا داد و من بخواندم و مهر کردم و به دیوان بان سپردم نبشته بودند که سخت توا در رفت این دفعت که با این قوم دل و هوش نبود و بنهمر ا شانزده منزل برده بودند وگریز را ساخته و هر روز هر سواری که داشتندی بروی لشکر سلطان فرستادندی منتظر آنکه هم اکنون مردم ایشان را بر کردارندو بر ایشان زاند و بروند و خود حال چنین افتاد که غلامان سرای چنین بیفرمانی کردند تا حالی بدین سببی پیش آمد و اندر تر آن بود که مولانا زاده است و علم نجوم داند و شاگردی منجم کرده است و بدین قوم افتاد و سخنی چند از آن وی راست آمده و فروداشته است ایشانرا بمرور و گفته که اگر ایشان امیری خراسان بکنند گردن او بباید زد روز آدینه که این حال افتاد او هر ساعتی میگفت که یکساعت پای افشار ید تا نماز پیشین راست بدان وقت سواران انجار رسیدند و مراد حاصل شد و لشکر سلطان برگشت هر سه مقدم از اسب به زیر آمدند و سجده کردند این مولانا زاده را و دروقتی چندهزار دینار بدادند و امیدهای بزرگ کردند و براندند تا آنجا که این حال افتاده بود خیمه بزدند و تخت بنهادند و طغرل بر تخت به نشست و همه اعیان بیامدند و به امیری خراسان اروی سلام کردند و فرامرز پسر کا کو را پیش آوردند و طغرل او را بنواخت و گفت رنجهادیدی --- page 568 --- (٥٢٣) دل قوی دار که اصمهان وری بشما دادم با یموتا نماز شام غارتی آوردند و همه را می بخشیدند و متجرمالی یافتندامت و ناطق و کاغذها و دویت خانه سلطانی کرد کردند بیشتر ضایع شده بود بسختی چند و کتابی چند یافتند و بدان شادمانگی نمودند و نامه ها نبشتند بخانهای تر کستان و پسران علی تکین وعين الدوله و همه اعیان ترکستان به خبر فتح و نشانهای دویت خانه ها و علمهای لشکر فرستادند با مبشران و آن غلامان بیوفا را که آن ناجوان مردی کردند بسیار بنواختند و امیری ولایت و خرگاه دادند و هر چیزی به ایشان خود توانگر شده اند که اندازه نیست که چه یافته اند از غارت کسی راز هره نیست که فراشان سختی گوید بلند تر که میگویند که این ما کرده ایم و فرمودند تابیاد گان هزیمتی را از هر جنس که هستند سوی بیابان آموی راندند تا به بخارا و آن نواحی مردمان ایشان را بینند و مقرر گردد که هزیمت حقیقت است و اندازه نیست آنرا که بدست این قوم افتاد از زر و سیم و جامه وستور وسخن بر آن جمله می نهند که طغرل به نیشاپور رود با سواری هزار و يبغو به مرو نشیند بابغا لیان و داؤد با معظم لشکر سوی بلخ رود تا بلخ و تخارستان گرفته آید آنچه رفت تا این وقت باز نموده آمد و پس از این تاریخ آنچه تازه گردد باز نماید و قاصدان باید که اکنون پیوسته در آیند و کار از لونی دیگر پیش گرفته آید که قاعدۀ کار ها آنچـه بود بگشت تا این خدمت فرو نماند . گردیزی این داستان را مختصر ذکری کند و میگوید :- و چون بامداد شد همه دشت و کوه را تر کمانان گرفته بودند وزاه ها را بر لشکر غزنی بسته - چون امیر شهید رحمت الله علیه چنان دید بفرمود تا کار حرب ساخته کردند و لشکر تعبیه کرد و صف ها بکشیدند و تر کمانان نیز روی بحرب نهادند همه کردوس کردوس شدند و حرب همی کردند و قومی از لشکر --- page 569 --- (٥٢٤) غزنین بگشتند وسوی دشمن برفتند و امیر شهید بتن خویش بحرب کردن بایستاد وچندمرد کاری را بیفکند و بعضی را به نیزه زدو بعضی را به شمشیر و بعضی را بگرز و آن روز کارزاری کرد که هیچ پادشاه بتن خویش آن نکرده بود و کس فرستاد بنزدیك سالاران لشکر خویش ایشان را بفرمود که حرب کنند ایشان حرب نکردند و پشت بدادند و چون دید کار تباه میشود باز گشت و هیچ تر کمانان نتوانستند بر اثر او بیایند زیرا دست برد او را دیده بودند . و از مرو رود بغزنی آمد . اول کاری که بغزنی کرد آن سالاران را بزندان افگند چون علی دایه و سباشی و بیلتغدی و آنچه داشتند ستد و آن ها در زندان مردند ابن اثیر این واقعه را چنین می نگارد : مسعود از نیشاپور جانب مرو لشکر کشید که ترکمانان را تعقیب کند ترکمانان راه بیابان گیرفتند سلطان دو منزل آن ها را تعقیب کرد عساکر سلطانی از طول سفر و کثرت پیکار بستوه آمده و خسته شده بودند و دل ایشان از بند و با رسیاه شده بود زیرا متصل متصل در مسافرت بودند بعضی با سباشی و بعضی با مسعود - داود در محاذی لشکر سلطان بود چون لشکرهای سلطان بغزنی رسیدند که هیچ آب نبود و گرمای سوزنده داشت بر سر آب با هم جنگ و ستیز نمودند و فتنه برپا کردند داود از موقع استفاده نموده وحمله آورد و لشکریان سلطان خود را گذاشتند و پراگنده شدند هر قدر سلطان و خواجه بزرگ آن ها را تشجیع نمودند و باز خواندند سود نکرد سلطان برجای خویش پایدار ماند تا خواجه بزرگ وی را ملتفت گردانید که دشمن از هر دو طرف او را درمیان گرفته اند مسعود با صدسوار راه غرجستان گرفت ترکمانان او را تعقیب نمودند سواری ازان ها نزدیك بود بسلطان برسد سلطان شجاعانه باز گشت و او را کشته جانب مقصود خویش شتافت. --- page 570 --- (٥٢٥) کشته شدن شهاب الدوله مسعود چنانکه خواندیم سلطان مسعود بعد از شکست شدیدی که در حصار دندانقان خورد وبدان حالت بی سرو سامانی براه غور و غر جستان بغزنه وارد شد دیگر فضای غرنه بگردن وی حلقه شده دست ودماغ وی از کار افتاده و يك نوع ندامت و ناامیدی و اضطراب ویرا فرا گرفته بود. کسی که همیشه فاتح بود دیگر خود را مغلوب ومنهزم میدید خودرا ملامت میداشت و بر ان بود که تاج وتخت خودش وپدرش بدست وی برباد شد وازبی کفایتی او دشمنان به کشوروی چیره گردیده اند . لهذا قصد آن نمود که چندی از غزنه کناره کند و بهندوستان رود واز انجا لشکر و حشمتی فراهم آوردو دوباره خراسان را ازبیگانگان پاك و آبروی ریخته را تلافی نماید ظاهر این بود امادر حقیقت سودای بوی عارض شده بود ومی ترسید که ترکمانان بغزنه حمله کنند. بهر حال چون شنید دشمنان بلخ را در حصار گرفته اند لشکری مختصر جانب بلخ فرستاد و آن نیز شکست خورد و بلخ را ترکمنان در محاصره داشتند سر انجام سلطان مودود را به بلخ فرستاد و خواجه بزرگ را باوی همراه نمود و لشکر و دلوا ادو خودش تمام خزاین محمودی را برداشته جانب پشاور رهسپار گردید و محمد را با پسرانش اززندان خلاص نموده باخود برد حتی حره گوهر دختر خودرا به احمد پسرمحمد نامزد کرد وازانها عهدها وسوگندهای استوار گرفت که به وی وفادار باشند. هر چند خواجه بزرگ از هو بیان نامه نوشت و سلطان را ازین قصه باز داشت وحره ختلی و دیگر بزرگان در غزنه پیشنهاد نمودند که سلطان به هندوستان نرود مفید نیفتاد وسلطان باهمان جنون ولجاج همیشه گی به انجام --- page 571 --- (٥٢٦) تصمیم خود اقدام کرد و خزانه های محمودی و سپاهتگینی را با خود برداشت و محمد و پسرانش را نیز با خود برد و اموال و سامان و نفایسی را که در قلعه ها ذخیره بود (۱) بسه شتران حمل کرد و راه هندوستان پیش گرفت چون نزد يك رباط ماريكله رسیدند غلامان و سپاهیان بی باك همین که چشمشان به خزاین زروسیم و جواهر افتاد دست بغارت کشادند و مقداری از ان برداشتند دیگران نیز از ان ها پیروی کردند و خزاین محمودی را برباد نمودند و چون دیدند از سیاست مسعود ایمن مانده نمیتوانند . به محمد سلام نمودند و ویرا به پادشاهی برداشتند چون مسعود دید موقع حرب نیست برباط ماریکله پناه برد و فردای آن بیرون شد و هرچه سعی کرد بجای نرسید دوباره برباط اندر آمد و مردم نیز دور آن رباط را گرفتند وان سلطان بزرگ و دلاور را بیرون آوردند و بند برپا نهادند (۲) ابن اثیر می نگارد چون سلطان مسعود در رباط ماریکله محصور گردید مادرش او را توصیه کرد و گفت خود را به محمد تسلیم کن چون ویرا نزد محمد آوردند گفت من از تو انتقام نمی کشم و مقابله بالمثل نمیکنم هر جا خود اختیار می کنی ترا با زنان و فرزندانت می فرستم که آسوده باشی مسعود قلعت کیلی را اختیار کرد چون سلطان را به قلعه کیلی می بردند از برادر پول خواست او پنجصد درم فرستاد مسعود گریست و گفت دریغا چها تا دیروز گنجهای جهان مرا بود و امروز به درهمی نیازمندم و آن درهم را نگرفت و همان قاصد که این دراهم را آورده بود هزار دینار از مال خود به سلطان تقدیم داشت . فرشته می نگارد سلطان گفت دریغا دیروز سه هزار شتر خزاین مرا بر می داشت و می گریست آن دراهم را مسترد کرد و هزار دینار دیگر نیز از خویشان خود گرفته به آن قاصد بخشید . محمد چون (۱) نام این قلعه ها را گردیزی چنین می نگارد: دیدی رو، منديش ،نیای لامان (مرنج) ماهد کلات . (۲) گردیزی. --- page 572 --- (٥٢٧) از حلیه بصر عاری بود امر سلطنت را به پسرش احمد داد واحمد مردی معتوه و ما لیخولیا ئی بود . سلطان در رباط ما ريكله بسر می برد شبی احمد و برادرانش و پسر علی خویشاوند وسليمان پسر امیر یوسف خاتم محمد را گرفته به مستحفظان مسعود باز نمودند و بهانه کردند که برای کاری نزد او آمده اند و نزد مسعود رفتند و كلاهش را از سرش برداشتند و استخفاف ها نمودند منکر عبدالرحیم پسر محمد که کلاه سلطان را بر سرش نهاد و برادر را ملامت کرد سر انجام آن پاد شاه متهور و بزرگ را کشتند. برخی برانند که ویرا زنده در چاه افگندند وجوال های ریگ را از بالا بر سرش می افگندند و او آن جوال هارا بدست گرفته زیر پا می نهاد و اندک مانده بود که از چاه برون آید و آخر به کار در آوند مطبخ بسرش می زدند تا در همان چاه جان سپرد. بعضی برانند که او را زنده در چاه افگندند و سرچاه را پوشیدند . گرد یزی میگوید کوتوال قلعه را فریب دادند و بدروغ حکم محمد را بر قتل وی ابلاغ کردند و او سرش را بریده نزد محمد برد و بعضی بر انند که واقعاً محمد امر داده بود که سلطان را بقتل رسانند والله اعلم بحقایق الامور - واین واقعه در یازد هم جمادی الاخر سال ٤٣٢ بود. شخصیت و اخلاق مسعود مسعود مردی بلند قامت و نهایت فربه بود که اسپ نمی توانست به آسانی او را بردار دو همیشه بر پیل سوار می شد مولف کتاب آداب الحرب می نگارد با گرز هفتادمنی لعب می کردو با گرز چل منی جنگ یری و سپاهان را باین گرز کشوده بود فرخی میگوید . خنجر بیست منی گرز هفتاد منی کس چنو کار نه بسته است بجز رستم زر --- page 573 --- (٥٢٨) منوچهری در این معنی گوید : هشتاد و دوشیر نر کشتست به تنهائی هفتاد و دو من گرزی کردست زجباری در کودکی ورزشهای صعب می نمود وسنگهای بزرگ را برمی داشت و در برف ها و هوای طوفانی خود را عادت میداد به شکار شیر سخت مایل بود همیشه در جنگل های ادرسکن و فراه شکار شیر میرفت و با کمال دلاوری باشیران خشمگین می آویخت وقتی باو جود آنکه تب ربع داشت هشت شیر را بکشت همیشه در شکار شیر اول خشت می افگند و اگر آن کار گر نمی آمد نیزه می گذارد پدر از کودکی ویرا به حسن اخلاق و پابندی دین توصیه می نمود چون او را بهرات فرستاد ونائب الحکومه آنجا مقرر کرد به سلطان خبر دادند که وی در باغ عدنانی عمارتی ساخته و بر دیوارهای آن صورت های الفیه و شلفیه را رسم کرده و آنجا بفسق مشغول میشود. سلطان محمود سخت بر آشفته شد و فرمانی بقلم خودنوشت و آن قضیه را تحقیق کرد اگر بیشتر حره ختلی خواهر محمود پیام خفیه به مسعود نمی داد سخت مفتضح می شد . مسعود در سخاوت و جوانمردی کم ازپدر نبود در يك شب بزينبي شاعر يك پیل وار درم بخشیده بود وبهانه می جست تا به ندیمان و چاکران و خادمان خوداحسان نماید . بسیار نرم و باحیا بود بیهقی می گوید وقتی در غزنی از فراشان چرمها سر زدسلطان امر داد که آن بیست فراش را بیست چوب زنند کوتوال پنداشت که هر يك را باید بیست چوب زد چون یکی از ایشان را سه چوب زدند فریاد بر آورد سلطان شنید گفت ما گفته بودیم هر يك را يك چوب بزنند آن را نیز بخشیدم . مسعود شخص عالم و فاضل بود در هندسه آیتی بود و چون در مجمعی خطابه می راندهمه را تحت تاثیر می گرفت از مسعود پنج پسر ماند مودود مجدود وسعید - عبدا لرزاق امير الشاه - --- page 574 --- (٥٢٩) با وصف این مزایا که شمردیم و با آنهمه دلاوری ها بزرگ ترین عیبی که داشت ویرا نا کام نمود و حتی سلطنت غزنه را بر باد گردانید خودرأیی وغرور او و بدگمانی وی درباره مردم بود . وهمین علت بود که در آخر تنها ماند و هیچ کس به وی اعتماد نکرد و دستگیری ننمود . بوحنیفه اسکافی شاعر بزرگ غزنی مسعود را بکار هایش ملامت کرد و این قصیده راوقتی که او از دندانقان شکست خورد انشانمود: شاه چودل بر کند زبزم و گلستان آسان آرد بچنگ مملکت آسان وحشی چیزیست ملک و دانم از آن این کو نشود هیچگونه بسته باحسان بندش عدلست و چون بعدلش بندی انسی گیرد همه دگر شودش شان کیست که گویدترا مگر نخوری می می خوروداد از طرب زمستان بستان شیر خورو آنچنان مخور که بآخر زوشکیبی چو شیر خواره زپستان شاه چه داند که چیست خوردن و خفتن وین همه دانند کودکان دبستان شاه چودر کارخویش باشد بیدار بسته عدو را ببردز باغ به زندان مار بود دشمن و نکندن دندانش زو مشوا یمن اگرت بباید دندان از عدو آنگه حذر بکن که شود دوست وز مرغ ترس آنزمان که گشت مسلمان نامه نعمت زشکر عنوان دارد بتوان دانست حشو نامه ز عنوان شاه چو برخود قپای عجب کند راست خصم بدردش قبا به بند گریبان غره نگردد بعز پیل و عماری هر که بدید است ذل اشتر و پالان مرد هنر پیشه خود نمیاشد ساکن کزپی کاری شده است گردون گردان ما مون آن کز ملوك دولت اسلام هرگز چون اوند بد تازی و دهقان جبه از خز بداشت برتن چندانك سوده و فرسوده گشت بروی و دهقان مرد ندما را از آن فزود تعجب کردند ازوی سوال از سبب آن --- page 575 --- (٥٣٠) گفت زشاهان حدیث ماند باقی در عرب و در عجم نه توزی و کتان شاه چو بر خز و بز نشیند و خسبد بر تن او بس گران نماید خفتان ملکی کبار ابدرع گیری و زوبین دادش نتوان باب حوض وبر بحان چون دل لشکر ملك نگاه بدارد در گه یوان چنانکه در که میدان کار چو پیش آیدش بود که بمیدان خواری بیند ز خوار کرده ایوان گر چه شود لشکری بسیم قوی دل آخر دل گرمی بیابدش از خوان دار نکو مر پز شك را گه سحت نیات نکو دارد او بدار و و درمان دل چو کنی راست با سپاه و رعیت آیدت از بگرهی دورستم دستان زانکه تو ئی سید ملوك زمانه زانکه ترابر گزید از همه یزدان شیر و نهنگ و عقاب زمین خبر بد خیره شد نداندر آب و قعر بیابان گر پری و آدمی دژم شدن بتحال نباید کی را عجب ز جمله حیوان می نخورد لاله ابرو برگ نخندد تا ندهی هر دورا تو زین پس فرمان خسرو مشرق توئی ربودی و باشی گرچه فرودست غره گشته عصیان آنکه به جنگ خدا بشد بجهالت تیرش در خون زدند از پی خزلان گل ز توچون بوی خویش باز ندارد کره چه باید حدیث خار مغیلان به که بدان دل به شغل باز نداری کین سخن اندر جهان نماید پنهان شاهادر عمر تو فزود خداوند هر چه درین راه شد ز ساز تو نقصان فرخی در شکار شیری که مسعود بغزنه نموده و بیهقی نیز آنرا یاد میکند چنین می نگارد . بجائی که از شیر یابد خبر ز شادی نگیرد دل او قرار نه يك جا نگه دیدم او را چنین چنین دیدم او را بجای هزار شنیدی که اکنون بغزنین چه کرد سر خسروان خسرو نامدار ز پهلوی ره شیری آمد پدید غریونده چون رعد در کوهسار --- page 576 --- (٥٣١) ببالا و پهنا چو پیلی بلند که از بیم او پیل کردی قرار دل لشکر از بیم او خون گرفت نبودند بر جای خویش استوار خداوند سلطان روی زمین سرخسر و ان آفتاب تبار فرود آمد از پشت پیل و نشست ببران پیل تن خنگ در یا گذار سر شیر و حشی ببک زخم کرد چو پربباز در نیر مه تفتہ نار بیاورد بر ژنده پیل و چو کوه بیفگنددر پیش خیمه چو خوار قبر سلطان مسعود در کتبی که نزد ما موجود است مثل زین الاخبار - ابن اثیر - طبقات ناصری ، گزیده، حبیب السیر وامثالهم از آوردن میت سلطان مسعود به غزنه ذکری نشده تنها ابوالقاسم فرشته مینگارد که مودود امر داد تا تا بوت پدر و برادرانش را به غزنه آوردند از کلمه برادران باید این را فهمید که مطلب ازان محمد و پسران وی خوا هد بودنه برادران مودودزیراتا جائی که معلوم شد پسران مسعود در رباط ماریکله کشته نشده اندا کنون قبری در سر راه روضه بطرف راست بفاصله تخمیناً يك میل درمیان باغها مو جود است که گنبدی هم بران ساخته شده وصندوق نهایت نفیس از سنگهای مرمر گلابی رنگ بروی آن میباشد ومردم آن را مزار مسعود میدا نند ولی چون این مقبره درمیان باغها است و کدام بی انصاف دور آن را احاطه نموده حتی راه در آمد گنبد نیز مسدود شده است واگر بزودی توجه نشود این صندوق نیز مانند سایر الواح غزنه از میان میرود - بجز چند آیت قرآن دیگر کتیبه ندارد ولی خود صندوق از دستبرد زمانه تا امروز محفوظ مانده است. --- page 577 --- ( ٥٣٢) فصل ششم سلطان مودود بزوال دولت مسعود جلال وعظمت سلطنت غزنویان نیز افول کرد اگر چه بعدها ابراهیم انتظامى در کار ها داد ولی ترمیمى كه لازم بود مملکت را بحال اولی در آورد ورخنه های وارده را مسدود کند و شاهنشاهی بزرگ غزنه را اداره نماید پدید نیامد . هنگامی که مسعود را در رباط ماریکله به ترتیبی که نگاشتیم از پادر آوردند مودود با خواجه بزرگ احمد عبدالصمد در بلخ بود و مجدود پسر دیگر مسعود به سالاری هند در هولتان موظف بود . امیر محمد به مودود از قتل پدرش خبر داده نوشت پسران احمد نیالتگین بدون رضای من مسعود را به ثار خون پدر خود قصاص کردند . مودود از خبر مرگ فجیع و نا به هنگام پدر سخت متاثر شده و بجواب عمم خود نوشت : خدا عمر ابوالقاسم محمد را دراز گرداند . و پسر معتوه او را عقل دهد که وی مرتکب امر خطیری شد و بخون پادشاهی دست یازید که خلیفه بغدادوی را سيد ملوک وسلاطين لقب میداد وسیعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون ( ) مودود دو مهم بزرگ پیش روی داشت یکی انتقام خون پدر و بر انداختن اولاد محمد دوم دفاع دشمنان خارجی یعنی ترکمانان که هر لحظه خراسان از ستم ایشان پریشان میگشت و به فنا تهدید می شد . مودود مصلحت دران دید که اول مهم عم زادگان را فیصله کند باز در امر مملکت بپردازد . لهذا با لشکر گران از بلخ روانه صوب پشاور شد گردیزی در زین الاخبار مینویسد مودود نخست به غزنی آمد و سال ٤٣٢ را در غزنی گذرانید واز انجا در سال ٤٣٣ به مقابل سپاه محمد لشکر کشید بعضی ها این جنگ را پیرامون خود غزنی میدانند ولی سخن حق آنست که در (۱) ابن اثیر جلد ٩ صفحه ۲۰۳ --- page 578 --- (٥٣٣) حدود پشاور جنگ واقع شد، ابن اثیر می نویسد در ۳ شعبان ٤٣٢ با محمد جنگ و در ۲۳ شعبان سال مذکور به غزنه مراجعت کرد. گردیزی می نویسد قبل از انکه مودود جانب سپر، محمد شقاقت به عبدالرشید کاکای خود نامه نگاشت و در ان مظلومی پدر و تباهی احوال مملکت را شرح داد و درخواست نمود که در کار انتقام از محمد بی طرف بماند. وی نیز مصلحت در ان دید که بی طرفی اختیار کند. ابن اثیر می نگارد چون مسعود به قتل رسید سپاهیان که بخون شهر یاران گستاخ شده بودند جری تر گردیدند و محمد از ادارهٔ آنها عاجز ماند و پسران او نیز که مردان کاری نبودند چیزی نتوانستند سپاهیان به اموال رعایا دست دراز کردند و پشاور را غارت نمودند و کار به آنجا کشید که بهای غلامی بدیناری انجامید مودود با منتهای رشادت با سپاه عم به جنگ آغاز کرد و آنها را در هم شکست. اما آنچه از آثار گمشده بیهقی که در این باب شبان کاره ئی در مجمع الانساب نقل کرده بر می آید معلوم می شود که میان محمد و مودود مدت در ازی جنگ بود تا در ٤٣٦ مودود بر محمد غالب آمد. و دیگر مورخان چنان که نوشتیم همه بر خلاف آن سخن راندند. آنجا که میان محمد و مودود جنگ واقع شده بقول منهاج سراج در ناحیهٔ ننگر هارود بوده و بقول فخر مبارک شاه در ان ناحیت بوده که سبکتگین جیپال را شکسته بود چون مودود محمد را شکست در آنجا رباطی بنا کرد و بیاد گار قصاص پدر آنرا فتح آباد نام نهاد - این قول را فخر مبارک شاه و ابن اثیر و ابوالفدا و روضة الصفاء وحبیب السیر و فرشته همه بيك آهنگ نوشته اند. سلطان مودود به انتقام خون پدر ، پسران علی خویشاوند و پسر احمد نیالتگین و پسران محمد و دیگر سران سپاه را که بقتل مسعود دست داشتند همه را به قتل رسانید. بعضی را تیر باران کرد و بعضی را بدم های اسپ --- page 579 --- (٥٣٤) معر مدبست عبدالرحیم پسر محمد را که هنگام قتل مسعود چون برادران دیگرش تاج را از سر او بر میداشتند و به وی اهانت میکردند او مانع آمده و دوباره بر سر مسعود گذشته و احترام نموده بود آنگاه موضوع انتقام بپایان رسید مودود به غزنه آمد و مردة پدر را به غزنه آورد و به جهانداری پرداخت و در صدد آن بر آمد که تر کمانانرا از خراسان براند وا گر تواند عظمت دیرین را به آئین پدران تجدید کند - اهالی هرات چون از شکست محمد و استقرار تخت غزنه به مودود شنیدند بر عساکر ترکمان که هرات را متصرف شده و از وقت استفاده کرده بودند شورش نمودند و آنها را عقباً از هرات راندند مع الاسف در خلال این حال اطلاع رسید که مجدود از مولتان قصد لاهور نموده و میخواهد به غزنه حمله نماید و برادر را از سلطنت دور کند مودود مجبور شده جانب هند لشکر کشید و هر دو لشکر در کنار دریای سند معسکر نمودند در این وقت عید قربان در رسید و سرداران غزنی توسط نمودند که در ایام عید جنگ معطل شود و میانه دو برادر صلح بر قرار گردد. ایاز نیز در میان سهم بزرگ داشت ولی هر چه کردند مجدود به صلح راضی نشد اتفاقاً صبح عید قربان که خواستند سران سپاهش بخر گاهش برای سلام روند او را بر فراز تختش مرده یافتند - و تا کنون این عقده حل نشد که قاتل اصلی وی که بوده و بچه ترتیب او را کشته اند بهر حال مرگ شهزاده به خیر مملکت تمام شد و هر دو سپاه متحد گردیدند و سلطان مودود سالاری هند را به سپهسالار ایاز سپرده خود به غزنه بر گشت. و به خاقان ترکستان راه مراوده باز نمود آنان نیز با وی عهد کردند که متحد شده فتنه ترکمانان را به کلی از خراسان براندازند. در سال ٤٣٤ مودود قوای بزرگی جانب هرات و نیشاپور روان نمود که با تر کمانان جنگ کنند در حدود طوس جنگ سخت در گرفت ولی سپاهیان غزنه کاری از پیش برده نتوانسته بهرات مراجعه کردند. --- page 580 --- (٥٣٥) در سال ٤٣٥ تر کمانان به بست حمله آوردند و الپ ارسلان سلجوقی خود بحیث سپه سالار در این لشکر فرماندهی داشت مودود ارتگین را با لشکر گران فرستاد و در حدود بست جنگ سخت درگرفت و سلجوقیان به هزیمت رفتند و فتح بزرگ نصیب سپاه غزنه شد. مودود پس ازین فتح شایان در صدد آن بر آمد که لشکر گران تهیه کند و تر کمانان را از خراسان براند. در این اثنا سه نفر از راجگان هند بر لاهور حمله آوردند و سپه سالار از مودود مدد خواست مودود نیز سپاه بزرگی به معاونت آنها فرستاد فخر مبارك شاه در وقایع حربی سلطان مودود این قضیه را چنین نگاشته :- امیر شهاب الدوله مودود حشمی از غزنی فرستاد و به سرداری ایشان احمد محمد حاجب بزرگ را نامزد کرد و فقیهی را بنایب الحکومگی لاهور گماشت هند نبال چون شنید مسعود کشته شده بود قوی دل شده بر لشکر مودود حمله آورد و خلقی بزرگ از رایان و راجگان با وی بود چون با لشکر مودرد جنگ کرد در اثر تدابیر حربی و رشادت و مردانگی افسران و سپاهیان غزنه هزیمت نمود و تلفات زیاد داد ابن اثیر این واقعه را بصورت دیگر نقل نموده . ابن اثیر گوید : به تدبیر سالاران هند در میان راجگان هندو مخالفت افتاد یکی از آن ها خود بخود بر گشت و دیگران تاب مقابله نیاورده هزیمت نمودند سپاه غزنه ایشان را تعقیب نموده قلاع شان را متصرف گردیدند و آنها را چندان سرکوبی دادند که دیگر راجگان هندو را نیز هوای شورش از سر بیفتاد و مایه عبرت وتذکیر شد. در سال ٤٤١ مودود در اثر عهد و میعادی که با خاقان ماوراء النهر وابو اکالیجار امیر اصفهان نموده بود که باتفاق آنها فتنه تر کمنان را در هم --- page 581 --- (٥٣٦) شکند از غزنه بالشکری گران و فیلان انبوه و چندین هزار سوار و پیاده سراپرده بجانب بست کشید ولی متاسفانه هنوز يك منزل از غزنه برون نشده بود که بعارضه قولنج مبتلا شد مجبور گردیده وزیر خود ابوالفتح عبدالرزاق بن حسن میمندی را با لشکر مرتبه بجانب بست فرستاد و خود به غزنه بر گشت و دو روز بعد در ۲۰ رجب ٤٤١ وفات یافت و در غزنه مدفون گردید و مرگ او بزرگترین ضربتی بود که در پیکر سلطنت محمودی وارد شد و کشور را دچار خسارت عظیم گردانید خسارتی که زمانه از جبران آن عاجز و ناتوان ماند بوده در همین آوان که سلطان جوان وفات یافت ابو کنا ایجار با سپاه بزرگ از سپاهان قصد بر انداختن تر کمنان کرده بود و او نیز در راه مریض شده باز گشت و در عین احوال خانان بخارا به عهد خویش وفا کرده تا تر مذ رسیده تر کمنان را از ان بر آورده و منتظر بودند که سلطان از جانب هرات بر تر کمنان بتازد آنها از سوی میرو د به حمله کنند بوبیماری این فتنه عظیم را فرو نشاندند مودود نه سال و ده ماه سلطنت کرد و بیست و نه سال عمر یافت (۱) مردی دلیر و جنگجو و هوشیار بود در ذکاوت او شبانكاره ئي از مقامات بیهقی حکایت شگفتی دارد میگوید روزی سلطان بار داد و مست بود اما با وصف آن از یکطرف نامه می خواند و از جانبی به باز پرس احوال مظلومان متوجه بود و در عین حال ساز میشنید در خلال این گیرودار رو به چنگی کرده در همان حال گفت راست چنگ بنواز که رود هزدهم کند است چون چنگی نگاه کرد چنان بود و همه بر دانش وی تحسین کردند صلاح مودود بیشتر تیر بود و در این فن مهارتی به سزا داشت و بقول فخر مبارك شاه پیکان مودودی به وی منسوب است و قبل از ان نبوده و این پیکان زرین بود و مودود میگفت ما از ان جهت پیکان از زر کردیم تاهر که بدان کشته شود کفن و جهاز او از ان سازند و هر که خسته شود علاج او کنند عمر مودود را ابن اثیر یکصد و نه سال و طبقات ناصری سی و نه سال قید نموده --- page 582 --- (۵۲۷) سلطان زمانه شاه مودود آن که از بهر عدوز زر کفنض پيدان تا کشته او از ان کفن یابد تا خسته او از ان کند درمان فرشته واقعه مود و دورا چگان هند را به تفصیل ذکر نموده چون این تفصیلات خالی از مفاد نبود آنرا در اینجا میآوریم: در سال ۴۳۵ رای دهلی و دیگر راجگان اتفاق نمودند و شهر هانسی و تانی سر را با مضافات آن از تصرف حملداران غزنوی برآوردند و متوجه قلعه نگرکوت شدند و آنرا بعد از چار ماه محاصره مفتوح نمودند و سر از نو آئین بت پرستان را دران رواج دادند و رای دهلی در این باب حیلتی بکار برده بمردم اعلان کرده بود که من بت اسگر کوت را در خواب دیده ام که دوباره به نکر کوت آمده و يك بت جدید تراشیده پنهان به نکر کوت فرستاده بود چون هندوان آنرا دیدند خواب رای دهلی را باور کردند و نکر کوت را چنانکه نوشتیم کشودند و با جمعیت فراوان روانه لاهور شدند اما امرای غزنوی که در ان حدود با هم متحد شده بودند آنها را بدون جنگ شکست دادند . القاب و اولاد مودود لقب سلطان مودود را گردیزی در زین الاخبار شهاب الدین والدوله و قطب المله نگاشته است و کنیت او را ابوالفتح ، منهاج سراج لقب و كنيت اور اشهاب الدوله ابوسعید نگاشته است صاحب حبیب السیر تنها او را شهاب الدوله لقب داده است ابوالقاسم فرشته لقب و کنیت او را چنین می نگارد : ابوالفتح قطب المله وشهاب الدوله. مستوفی او را به لقب شهاب الدوله یاد کرده است. بیهقی کنیت او را ابوالفتح میخواند فرزندان وی. منصور ، محمد. سلیمان محمود نام داشتند. غلامی که منا سبات دولت مسعود با قدر خان خوب بود دختر بغرا تگین را نامزدوی کرده بودند اما هنوز بغزنه نیامده وفات یافت پیمان دختر چغرتگین را گرفت و از ویپری شد که مسعود نام نهاد . قبر مودود هنوز در غزنه مکشوف نشده است سال وفات او مطابق است با سال ۱۰۴۰ عیسوی. --- page 583 --- (٥٣٨) فصل هفتم محمد یا مسعود پسر مودود چون سلطان مودود وفات یافت پسر خورد سال او را که محمد نام داشت بسلطنت بر داشتند و پس از پنج روز او را خلع و به علی پسر سلطان مسعود بیعت نمودند (١) صاحب تاریخ گزیده گوید نام این پادشاه مسعود بود و چون وی كودك بوده مادرش کار پادشاهی را انجام میداد چون يك ماه از پادشاهی وی گذشت مردم برضای مادرش او را خلع وعمش را به سلطنت برداشتند منهاج سراج می نگارد که بعد از مرگ سلطان مودود مردم اتفاق نمودند و از اول به على بن مسعود و محمد بن مودود بیعت کردند و هردو را در کار دولت انباز گر دا نید ند و چون ایشان نتوانستند امور سلطنت را اداره کنند آن هر دو را خلع و عبد الرشید را به سلطنت بر داشتند . صاحب حبیب السیر می نگارد که بعد از مودود مسعود قرار وصیت پدر بر تخت غزنه نشست و بعد از يك ماه مردم او را خلع وبحكومت عمش علی اتفاق کردند . ابن اثیر از شهزاده نام نمی برد فرشته می نگارد بعد از مرگ مودود علی بن ربیع خادم که خود هوای سلطنت در سر داشت مسعود بن مودود را که طفل چارساله بود بر تخت نشانید و (با سبکتین) حاجب در این امر باوی مخالفت نمود و قهراً آن كودك چار ساله را خلع و بجایش على پسر مسعود را استوار کرد مدت سلطنت این شهزاده بقولی پنج روز و بقولى يك ماه بود . علی بن مسعود کنیت وی ابوالحسن ولقبش بهاء الدوله میباشد پسر سلطان مسعود است بقول منهاج سراج دوماه به اشتراک برادر زاده اش پادشاهی نمود حمد الله (۱) طبقات ناصری ۔ --- page 584 --- (٥٣٩) مستوفی مدت سلطنت او را دو ساله میداند و می نویسد که اوزن مودود دختر جغری بیک را بنکاح خود در آورد . مولف حبیب السیر نیز در مدت پادشاهی وی با منهاج سراج متفق است ابن اثیر ذکری از مدت پادشاهی آن ها بمیان نمی آرد ابوالقاسم فرشته مینگارد چون علی پادشاه شد علی بن ربیع باهيرك وکیل هر چه زر و جواهر بود برداشت و بجانب ملتان رفت ابوالحسن برادر آن خود مردان شاه و ایزد شاه را از بند رها کرد و آنها را معزز و محترم در غزنه آورد و برای مدافعه از عبد الرشید مبالغ فراوان بمردم بخشيد وعبد الرشيد در اواخر سال ٤٤١ او را شکست داد و بعد از چندی عبد الرشید علی را گرفتار و در قلعه (دندی رو) محبوس نمود (۱) تاریخ جلوس علی را فرشته غره شعبان سال ٤٤١ ضبط نموده است (۱) نام این قلعه در تاریخ گردیزی هم آمده معلوم نمیشود در کجا بوده است . --- page 585 --- (٥٤٠) فصل هشتم عبدالرشيد پسر سلطان محمود وطغرل کا فر نعمت در لقب اين پادشاه اختلاف است منهاج سراج لقب او را سلطان بهاءالدوله حمدالله مستوفی مجدالدوله ابومنصور ابن اثير شمس الدين الله سيف الدوله ياجمال الدوله وابوالقاسم فرشته زين المله ضبط کرده است . به اتفاق عامه مورخان وی پسر سلطان محمود است تنها صاحب روضة الصفا سهوا اورا پسر مسعود دانسته است. عبدالرشيد مردی فاضل وعاقل بود و سماع حديث نموده بود وحديث روايت میکرد در روز گار سلطان محمود ومسعود بناز وتنعيم می گذرانيد در روز دندانقان وماريگله درهر دو حاضر بود و در ماريگله نظر بخواهش وعهد مودود بی طرفی اختيار کرد ــ مودود اورا در يکی از قلاعی که ميان بست واسفزار است محبوس نموده بود ابن اثیر میگويد اين قلعه (ميدين) نام داشت وبرسر راه بست بود چون علی ابن مسعود نتوانست امور سلطنت را اداره کند خواجه عبدالرزاق پسر احمد ابن حسن ميمندی وسيله شد وعبدالرشيد را از آن قلعه برآورده بغزنه آورد چون ابوالحسن منهزم وگرفتار شد عبدالرشيد به تخت سلطنت جلوس نمود ــ اما چنانیکه بايد قوت دل وشجاعت نداشت از آثار گمشده بیهقی که در مجمع الانساب شبانکاره ئی نقل شده معلوم میشود که در واقعه خلع ابوالحسن علی بن مسعود وبيعت مردم به عبدالرشيد فتنه عظيم در غزنه بپاشد وچندين تن از سران غزنه در اين هنگامه فدا شدند . در ايام سلطنت او داؤد سلجوقی در طمع اشغال غزنه اقتاد خودش به بست آمد والپ ارسلان پسر خودرا بالشکر گران براه طخارستان بقصد غزنه فرستاد. عبدالرشيد لشکر گران ترتيب وطغرل را که از بندگان --- page 586 --- (٥٤١) سلطان محمود واز مردان دلاور بود برانها سالار مقرر کرد (۱) طغرل در حد درة خمار الب ارسلانرا شکست داد (۲) ابن اثیر ومولف حبیب السیر وفرشته برانند که خواهر او در نکاح سلطان مودود بود . ابن اثیر در این باب تفصیل بیشتر دارد او می نویسد: طغرل در بارگاه مودود تقدم و حشمت فراوان داشت و در زمان عبد الرشید نیز چنان بود و رتبه حاجب الحجابی داشت چون سلجوقیان به بست لشکر کشیدند طغرل خواهش نمود که ویرا مقابل آنها بفرستد در اول عبد الرشید استبعاد کرد اما چون طغرل الحاح نمود او را فرستاد هنگامی که طغرل حرکت میکرد ابو الفضل از جانب بیغو بستان نائب بود طغرل در حصار قلعه طاق اقامت کرد و ابو الفضل را باطاعت عبد الرشید دعوت نمود ابو الفضل ابا آورد و گفت این از مردمی دور است که بابیغو خیانت کنم بهتر است تو اول کار بیغو را بسازی آنگاه سیستان را از من بستانی . طغرل از اقامت در حصار به تنگ آمد و خواست بصورت پنهانی بشهر حمله کند که او را کس نه بیند پس در موضعی کمین نمود و منتظر فرصت شد ناگهان آواز آمدن سواران بگوش وی آمد دانست که بیغو رسید - یاران خود را دلداری داد و بمقابل بيغو حمله آورد بیغو سواران خود را فرمود که با وی قتال کنند اما طغرل به آنها متوجه نشد واسپ خود را در نپر افگنده مستقیم بخود بیغو حمله کرد و او را شکست و مال فراوان بدست آورد و این خبر را به عبد الرشید ابلاغ کرد وقوت مزد خواست که بخراسان حمله کند عبد الرشید سپاهی دیگر فرستاد والی (۱) طبقات ناصری . (۲) دهی در حدود میدان میان راه کابل وغزنه میباشد که الان نیز بنام کهنه خمار شهرت دارد و این نام در آداب الحرب والشجاعه نیز آمده و ابو الخیر عمار شاید از آن بوده . --- page 587 --- (٥٤٦) طغرل بجای اینکه بخراسان رود بغزنه باز گشت و عبدالرشید را گرفتار نمود و بقتل رسانید و خود بر تخت محمودیان نشست. حمدالله مستوفی مینگارد که دختر چغری‌بگ بکین علی شوهر خود برعلیه عبدالرشید لشکر کشی کرد و طغرل از غلامان محمود که امیرالامرا بود با آن لشکر متفق گردید و عبدالرشید را مغلوب و اسیر نمودند. طغرل چون برغزنه مستولی شد عبدالرشید را اول در زندان افگند و بعد از آن بقتل رساند و دختر مسعود را که خواهر مودود باشد و ولی نعمت او و شهزاده مشرق بود به کره در نکاح خود آورد. بدین ترتیب سلطنت عبدالرشید بپایان رسید و بعد از دوسال و بقولی يك سال سلطنت و سی سال عمر کشته شد. عبدالرشید چنان ساده دل و بی‌کفایت بود که چون اورا طغرل محبوس کرد زندان او در کنار میدان غزنی بود گویند روزی طغرل در میدان چوگان می‌باخت عبدالرشید ازجا برخاسته تماشا میکرد و تحسین مینمود. (۱) از طغرل پرسیدند ترا چه جرئت بخشید که عبدالرشید را گرفتار نمائی گفت روزی که مرا جانب سیستان می‌فرستاد و دست بر دست می‌نهاد که عهد کند خوف جان چنان بروی غالب شده بود که آوازهٔ لرزه از استخوان‌های او شنیده میشد من با خود گفتم چنین کس پادشاهی را نشاید. طغرل کافر نعمت چون طغرل از مهم عبدالرشید فارغ شد خود بر تخت نشست و برای اینکه موانع را از راه خود بردارد بقول منهاج سراج یازده تن و بقول مستوفی نه تن از شهزادگان محمودی را با کمال ناجوان‌مردی کشت حمدالله اسامی این شهزادگان را چنین ضبط کرده حسن-عمر- ایران‌شاه- خالد-عبدالرحیم (۱) گزیده --- page 588 --- (٥٤٣) منصور - همام - عبدالرحمن - اسمعیل - او میگوید این شهزادگان در قلعه دهك محبوس بودند در قلعه را بشکستند و پناه به نوشتگین شروانی حاجب عبدالرشید بردند او همه را به طغرل سپرد که کشته شدند . بقول حمدالله مستوفی ابراهيم وفرخ زاد وشجاع سه تن از شهزادگان غزنوی در قلعه (عمید) محبوس بودند طغرل امر داد که آنها را نیز بکشند اما روزگار امان نداد - منهاج سراج مینگارد که تنها ابراهيم وفرخ زاد در قلعه بزغند محبوس بودند طغرل امر داده بود که آنها کشته شوند كوتوال قلعه يك روز تأمل كرد فردا خود طغرل بقتل رسيد . مردم غزنه طغرل را برین جهت کافر نعمت لقب دادند. صاحب طبقات ناصری او را طغرل ملعون عنوان داده . سر انجام بعد از چل روز بقول حمد الله مستوفی نوشتگین شرابی با دو غلام ديگر بر سر تخت او را پاره پاره نمودند وسرش را بر چوب کرده در محلات غزنه گردانيدند بقول منهاج سراج نوشتگین نام سلاح دار این وظیفه مقدس را انجام داد خلاصه چنانکه مورخان میگویند . طغرل چل روز در غزنه بسر برد و با سلطنت با حشمت محمود بازی کرد شهزادگان را بقتل آورد و بخون اخذ د سلطان خراسان و خدایگان مشرق صفحه اعمال خود را رنگین کرد واقعه قتل او را ابن اثیر چنین مینگارد: آنگاه که طغرل بر غزنه حکومت داشت یکی از سالاران غزنی در هند بود که وی را امیر (خر خیز) می گفتند قسمتی از عساکر عبدالرشید تحت فرمان او بود طغرل به وی نامه نگاشت و او را به وافقت خود دعوت نمود ومبالغ زیاد در این راه صرف کرد مگر خرخیز اجابت نه کرد او را بدرشتی پاسخ داد وبه دختر مسعود و سایر سران غزنه نامه ها نوشت و آنها را طعن گفت که چگونه --- page 589 --- (٥٤٤) تحمل میكشند طغرل بر تخت محمود علیه‌الرحمه جلوس كند و فرزندان او را بكشد و دختر مسعود را در نكاح خویش در آرد نامه‌های وی در بزرگان غزنه تاثیر كرد و برغلط خود معترف شدند و بر طغرل تاختند و او را به‌قتل آوردند و خرخیز باعساكر گران بغزنه آمد و بر مرگ عبدالرشید و دیگر شهزادگان غزنه تعزیت نمود ـ و بر طغرل لعنت فرستاد و باتفاق اعیان شهر بعد از پنج روز سه نفر از شهزادگان را كه زنده مانده بودند بغزنه آورده جمال‌الدوله فرخ زاد را به‌سلطنت برداشتند. --- page 590 --- (٥٤٥) فصل نهم فرخ زاد فرخ زاد بن مسعود بن محمود در سال ٤٤٤ مطابق سال ١٠٥٢ به تخت غزنه جلوس نمود ـ وی مردی عادل ونیکو کار بود اما حوادث روزگار و انحطاط خانه واده سلطنت او را ضعیف و بیچاره گردانیده بود ـ کارهای سلطنتی را بیشتر وزیر بزرگ او خرخیز نفاد میداد ـ در اول سلطنت فرخ زاد ـ داؤد فوجی به غزنه فرستاد اما خرخیز آن ها را شکست فاحشی داد واز نواحی غزنه دور نمود ـ در این وقت قسمت بزرگ خراسان تابسنت بتصرف سلجوقیان در آمده بود ـ چون فرخ زاد به سریر سلطنت متمکن شد و کار های داخلی فی الجمله رونقی حاصل کرد لشکری بزرگ ترتیب داد وجانب بست اعزام نمود این اثیر می نگارد چون سلجوقیان از اعزام عسکر غزنه شنیدند کساسارغ سالار جنگجوی خود را باستقبال آن فرستادند جنگی عظیم برپاشد و کساسارغ اسیر گردید چون وی را با دیگر اسیران بدربار غزنه آوردند فرخ زاد همه را رها کرد وخلعت گران مایه بخشید و ازان پس تاوقتی که او درقید حیات بودتر کمان هوای بست وغزنه درسر نکردند و کار هندوستان نیز بخوبی اداره میشد دوسه شورش كوچك ومحلی كه برخاست به تد بیر سالاران هند انجام شد در سال ٤٤٩ در ربیع الاول ایاز اویماق در هندو فحات یافت سلطان در صفر ٤٥١ به عارضه قولنج فوت نمود ـ قبل از انکه وفات یابد روزی در حمام بود دوسه نفر از غلامان نمك حرام كه بقایای طغرل بودند بروی حمله آوردند سلطان با وجود اینکه تنها بود شمشیر خو درا بدست آورده بر آن ها حمله نمود و همه را یکی بعد از دیگری از پا در انداخت این اثیر میگوید سلطان بعد از این حادثه همیشه در اندیشه مرگ می بود و دل --- page 591 --- (٥٤٦) از جهان برداشته بود وزندگانی ناچیز وفانی را حقیر می شمرد تا وفات یافت وقتی که فرخ زاد وفات کرد بیهقی در قید حیات بود و تاریخ مسعودی را می نوشت میگوید چون در این فصل رسیدم - پادشاه فرخ زاد جان شیرین و گرامی بستانندۀ جانها داد وسپرد. آب بروی رختند و شستند و بر مرکب چوبین بنشست واو از ان چندان باغهای خرم وبنا های بان فرا و کاخهای رفیع جد وپدر وبرادر به چهار پنج گز زمین بسنده کرد وخاک بروی انباشتند. و من صحبت الدنيا طويلاً تقلیت على عينه حتى يرى صدقها كذبا یعنی :- هر که بادنیا دیر نشیند جهان در نظر وی باژ گونه میشود و می بیند که هر چه را اوراست و نابوده دروغ بوده است . وهم او گویدامیر فرخ زاد را رحمت الله عليه خالق اللیل والنهار ملك العزیز الجبار مدت پاد شاهی او این قدر نهاده بود وازمر گ وی بجوانی بدل خاص و عام دردی بزرگ رسید و آثار پسندیده وعدل ظاهروی در اقطار جهان بیاد گارماند . فرخ زاد سی وچار سال از بهار عمرش گذشته بود که در سال ٤٤٤ مطابق ١٠٥٢ میلادی رخت از جهان بست لقب فرخ زادرا مستوفی وصاحب حبيب السير وابو القاسم فرشته جمال الدوله قید کرده اند . یکی از کارهای اواین بود که اجساد کشتگان دودمان محمودی را که طغرل کافر نعمت در مغا کها افگنده بود از آنجا بر آورده و در گورستان سلاطین بخاك سپرد . --- page 592 --- (٥٤٧) فصل دهم سلطان ابراهیم ظهیرالدوله (ابو الملوک) سلطان ابراهیم بن مسعود بن محمود انارالله برهانهم بعد از انکه برادرش فرخ زاد به عارضه قلنج وفات یافت در سال ٤٥١ بر کرسی سلطنت جلوس فرمود تخت و تاج محمودی در ان وقت دستخوش حوادث بود نفاق امرای داخلی از یک طرف و اقتدار ترکمانان سلجوقی از طرف دیگر روز بروز بنیاد استواری و برقراری او را تهدید مینمود . سلطان ابراهیم برای ابقای سلطنت خود دو امر مهم در پیشروی داشت یکی دفع فتنه آل سلجوق که دشمن دیرین این خاندان بودند و دیگر اصلاح و ترمیم نواقص داخلی که آناً فاناً مملکت محمودی را به فنا و نیستی نزدیک میکرد . لهذا او به اول باری که اقدام کرد بر قرار کردن صلح و مواخات با داؤد بن میکائیل سلجوقی بود ابن اثیر در تاریخ کامل خود مینویسد که درین سال یعنی سال ٤٥١ سلطان ابراهیم و داؤد سلجوقی چون دانستند که از نزاع جز قتل نفوس و بذل مال و رنج سپاه مفادی متصور نیست صلح نامه مبنی بر صیانت متصرفات یکطرف از طرف دیگر عقد و امضاء نمودند . سلطان ابراهیم از رجال کافی و مردان کار آزموده خانواده سبکتگین بشمار میرود . او میخواست چراغ عظمت محمود را دو باره روشن بسازد . خاکی را که پدران نامی و جهان کشای او با شمشیر و هنر مندی تسخیر کرده بودند بدرستی اداره کند و مملکت را از مصیبت برهاند . ولی درین راه موانع بزرگی در پیش داشت زیرا نفاق خانه وادگی و دیگر حوادث و اتفاقات سوئی که بعد از سلطان محمود درین خاندان رخ داد . روز بروز از اقتدار و توانائی شان کاسته و بنیروی دشمنان و مخالفین شان می افزود . مثلا کشته شدن بی موقع ناصر دین الله مسعود از طرف برادرش --- page 593 --- (٥٤٨) امیر محمد بغمای اندوخته های خودش و پدرش در دست سپاه غزنه ، شورش طغرل حق ناشناس ، قتل عام او در خاندان سلطان محمود ، این همه صدمات جانگدازی بود که یکی بعد از دیگری به پیکر این خاندان بزرگ حواله شده رفت لهذا وقتی که ابراهیم ظهیرالدوله بر اریکه سلطنت غزنه جلوس فرمود تقریباً دو قسمت بزرگ حیطۀ فرمان فرمائی سلطان محمود و مسعود در دست دشمنان شان افتاده بود حتی بست و بلخ و هرات نیز در دست سلاجقه بود اما ابراهیم کار بزرگی که نمود این بود که استقرار سلطنت خود را در غزنه به اساس محکم تری تمرکز داد . یعنی اگر از یکطرف نتوانست اقتدار خود را مانند عصر محمود در ما ورای آمودریا از سوی شمال و در بلاد جبال وری از سوی مغرب قایم کند از جانب دیگر نگذاشت زیاده ازان تسلط دشمنان او در قلمرو حکمرانی پدرانش نفوذ یابد و اقتدارش از هند کاسته گردد . در سال ٤٦٥ سلطان ابراهیم اول به سوی طخارستان حمله کرد تا سگامکاند را از سلجوقیان باز ستاند عساکر او به شدت جنگ کردند . و عثمان عم سلطان ملک شاه سلجوقی را که لقب امیر الامرایی داشت اسیر کرده بغزنی آوردند . دیگر از واقعات عصر سلطان ابراهیم غزنوی مسئلۀ فتوحات او در هند است بقول اکثر مورخین سلطان ابراهیم در سال ٤٧٦ بجانب هند لشکر کشید تا دامنۀ فتوحات محمودی را وسیعتر سازد اولاً قلعۀ اجود را تحت حمله قرار داد اهالی آنجا با اینکه ده هزار مرد جنگی داشتند تاب مقابله نیاوردند و سلطان ابراهیم در ۲۰ صفر سال مذکور آنرا عنفاً فتح کرد . بعد ازان بجانب قلعه روپال حمله آورد ابن اثیر می نویسد که روپال بر فراز کوهی واقع بود یکطرف آن برادر با ويك طرف آنرا جنگل --- page 594 --- (٥٤٩) انبوهی فرا گرفته بود و جزيك راه باريك ديگر هيچ معبری برای پیش بردن جنگ و فتح قلعه نداشت و هندوها آن را با چندین فیل و مردان جنگی استوار كرده بودند ولی سلطان ابراهيم با همان قوت قلب و عزم آهنینی که داشت قلعه را فتح كرد و بعد ازان در دو موضع دیگر حمله برده بعد از سه ماه و هجده روز مقاومت آنها را نیز فتح كرد و سالماً و غانماً به غزنه مراجعت نمود،ابوالفرج رونی را در تهنیت این فتح قصیده هاست . ملك شاه سلجوقی يك مرتبه ديگر در سال ٤٧٢ جانب غزنه لشکر کشید و با وجود آنکه با سلطان غزنه معاهد بود تا اسفزار حمله آورد ـ اما سلطان ابراهيم بحيلت لطیف او را باز گردانید چنانچه بجماعتی از اعیان لشکراو نامه فرستاد و در آن چنان وانمود که من از تدبیری که شما برای گرفتار كردن ملك شاه سنجیده اید ممنون شدم و وعده های که با شما بسته ام همه را انجام میدهم و به قاصد امر داد که در عرض راه در جائی که ملک شاه بشکار مشغول باشد خود را به وی نشان دهد و چنان کند که ملك شاه مجبور به استفسار گردد . ملك شاه در حدود اسفزار به قاصد تصادف نمود و بعد از آنکه قاصد را به قتل تهدید کرد وی نامه را باز نمود و ملك شاه متوحش شده باز گشت . (۱) ابراهيم بقولى در ٤٨١ و بقولى در ٤٩٢ از این جهان رخت بست و هر چه كوشيد نتوانست خراسان را از بیدا تسلان نجات دهد، ابراهیم پادشاه عادل نکو کار و خوش محضر بود ـ ابن اثیر می نویسد . ـ ابراهیم همیشه میگفت"دریغا من بجای پدر می بودم تا سلطنت محمودی را آسیبی نمی رسید اما اکنون کار از کار گذشته و نمی توانم بر دشمنان فیروز گردم . (۱) تاریخ الکامل ابن اثیر صفحه ٦٨ . تاریخ غزنه (پوهنتون • • • جلد دوم الطبع مطبعه • • • سید حسن • • • عبد الغني • • • مدیر • • • حبیب • • • سال ١٣٢٢ دار • • • ) --- page 595 --- (٥٥٠) منهاج سراج می نویسد خللی را که در مملکت افتاده بود بسبب حوادث ایام و وقایع عجیب جمله در عهد سلطان ابراهیم بقرار آمد و كبار ممالك محمودی از سر تازه شد و خرابی های ولایت عمارت پذیرفت . ابن اثیر و ابوالفداء او را از شهریاران عادل و مجاهد و كريم اسا می میخوانند و از فضل و دانش او ستایش می کنند و میگویند که سلطان ابراهیم هر سال یكبار مصحف كريم را بخط خود نوشته و به كعبه شریفه میفرستاد و در هر سالی سه ماه بصیام میگذرانید. عوفی در جوامع الحكايات نقل می کند که سلطان ابراهیم هر سال يك مرتبه امام یوسف سجاء وندی را در مجلس خود حاضر ساختی و او به وعظ مشغول گشتی و مردم را وعظ دادی و امام سخنان بی محابا گفتی و از درشتی آن سلطان آزرده نشدی . دولت شاه بحوالۀ مقامات ناصری مینویسد که سلطان ابراهیم انار الله برهانه شب ها بگرد محلات غزنه گردیدی و بینوایان و محتاجان را از رو طعام بدست خود دادی و بعهد او در غزنه اشربه و اطعمه تمامت مریضان از خزانه او بردندی و از او سلاطین سلجوقی تعلیم گرفتندی و او را بزرگوار داشتندی سلاح سلطان ابراهيم تير و نیزه بود اما میل نداشت خود در میدان جنگ حاضر شود در روزگار او دو بنای زیبا در غزنه تعمیر شد یکی ایمن نام داشت و دیگرش خیر آباد. سلطان ابراهیم مردی با وقار و متین و مهیب بود منهاج سراج گوید چون در آغاز سلطنت بعد از مرگ پدر فرخ زاد را از قلعت نای بیاوردند و فردای آن بزیارت پدران خود رفت همه مردم پیاده در رکاب او میرفتند و او به هیچ کس اعتنا ننمودهم چنان سواره روان بود و از آن روز هیبت وی در دلها مستولی گردید . وی شصت و دو سال عمر و چهل و دو سال سلطنت کرد و در پنج شوال ٤٩٢ در غزنه رخت از جهان بست . سلجوقیان در مکاتبات او را پدر خطاب میکردند لقب وی را ظہیر الدوله و نصیر المله ورضى الدين ضبط کرده اند. ابوالقاسم فرشته --- page 596 --- (٥٥١) می نگارد که روزی حمالی در غزنی سنگ گرانی را بر سر نهاده برای تعمیر سلطانی می برد نگاه سلطان بروی افتاد رحمتش آمد و گفت سنگ را بینداز وی سنگ را در همان جاده میان جاده عمومی افگند چون اسپان بدانجا می رسیدند می رمیدند یکی از مقربان به سلطان عرض کرد تا امر شود آن سنگ را بردارند سلطان گفت چون گفته ایم بگذار بگذارید گویند تا دوره بهرام شاه برای تعظیم لفظ سلطان کس آن سنگ را برنداشت . سلطان ابراهیم بقول منهاج سراج چل دختر و سی و شش پسر داشت سلطان دختران خود را به سادات و علماء داده بود و یکی از این دختران را جد سوم منهاج سراج که مولینا عبدالخالق جوزجانی نام داشت و قبرش در ظاهر آباد غزنیست گرفته بود پسران ابراهیم را نامها این بود : محمود - اسحق - یوسف - نصر - علی - شهزاد - شهردار - چهر ملك - خوبچهر آزاد چهر - ملك چهر - آزاد مهر - شاه فیروز - توران ملك - ملك زاد - شمس الملك شهر ملك - مسعود - ایران ملك - کیهان شاه - جهان شاه - فیروز شاه میران شاه - لغان شاه - ارسلان شاه - طغرل شاه - قتاغ شاه - موید شاه سلطان شاه - ملك شاه - خسرو شاه - فرخ شاه - بهرام شاه - دولت شاه - طغان شاه - ملك زاد. قبر این سلطان در غزنه مشهور است در شمال شرقی شهر واقع میباشد که در ان باره به تفصیل بحث خواهیم کرد انشاء الله . --- page 597 --- (٥٥٢) فصل یازدهم علاء الدوله مسعود بن ابراهیم (مسعود ثالث) علاء الدوله مسعود به گفته منهاج سراج در سال ٤٩٢ و بقول ابن اثیر در سال ٤٨١ به سلطنت رسید وی مردی خوشگذران و قانع بود نتوانست مقابل سیلاب ترکمانان سدی استوار کند در عهد او هرات و بلخ نیز در تصرف ترکمانان در آمده و آهسته آهسته قسمت غربی خراسان رو به سقوط میگذاشت حتی تلاطم این سیلاب تا کناره هیرمند سرازیر شده و بست نیز مورد ترکتاز آنها قرار یافته بود مسعود چندانکه خطر دشمن را نزدیک میدید از عدل و داد و دستگیری غربا مضایقه نمیکرد و مردم از او خوش بودند و چراغ گویندگان که بعد از قضیه مرگ مسعود اول خاموشی گزیده بود دوباره در عهد او روشن شد ورعایا به آسودگی بسر میبردند هندوستان نیز بخوبی اداره میشد شورشی كوچك كه در نواحی لاهور در حدود قلعه (جنگجوان) واقع گردید به تدبیر او خاموش شد. سنائی عارف شهیر وطن در ستایش این عهد دولت خاندان محمودی را به قلزم وجودی تشبیه میکند: تا به بینی چو قلزم وجودی دولت خاندان محمودی حضرتی بینی آسمان در او صد هزاران سپاه چاکر او مسعود سعد گوید : دولت جوان و ملك جوان و ملك جوان ملك جهان گرفتن و دادن نکو توان --- page 598 --- (٥٥٣) در عهد این پادشاه طغاتگین حاجب که سالار هندوستان بود از آب گنگ عبور نمود و تا جاهای دور دست رفت و قلعه‌ها بگشاد خواهر سنجر را که مهد عراق می‌گفتند گرفت و بدین وسیله مناسبات دربار غزنه و ترکمنان فی‌الجمله بهتر گردید و این خویشاوندی چنانکه بعد از این بیاید در خاندان محمودی دخالت عظیم داشت این شهزاده در غزنین در سال ٤٥٣ متولد گردید و در ٥٠٨، ٥٠٩ رخت از جهان بست وی را مورخین مسعود ثالث نیز می نامند. سال مرگ او موافق است بسال ١١١٤ میلادی منهان سراج لقب او را علاءالدین مسعود الکریم مستوفی عمادالدوله فخر مدبر علاءالدوله و صاحب روضة الصفا جلال‌الدوله و فرشته علاءالدوله ضبط کرده اند. فخر مدبر داستان‌های نفیس از او دارد چنانکه گوید: آورده‌اند که در سال ٥٠٣ سلطان کریم علاءالدوله مسعود به طرف بست حرکت فرمود دری نفیس قیمتی بی‌مثل از منقار باز چترش بیفتاد خواص درهم شدند بجستن آن مشغول گشتند سلطان کریم گفت بگذرید و بگذارید که درویشی بیابد و اعقاب و اخلاف او از ان بیاسایند و دعای ان درویش یادگار ماند و بعد وفات ما باز گویند هم‌چنین فخر مدبر گوید در سال ٥٠٤ در غزنه قحطی پدید آمد و ملخ بر مزارع مستولی شد بسلطان عرض کردند سلطان کریم بر پشت عریضه نوشت هر زهری را پازهر یست و هرد ردی را درمانی فرمودیم غله‌های ما را بیرون افگنند و بده‌هفت بفروشند تا مردم آسوده گردند. این سلطان با قلاچوری می‌جنگید. تربت وی:- مرحوم شیخ رضا در رساله نفیس خود ریاض‌الالواح از زبان مردم معتقد است نزدیک مناره‌ها طرف شرق شهر غزنی واقع است مناری که دورتر از شهر غزنه میباشد در عهد این پادشاه تعمیر گردیده و القاب وی دران علاءالدوله والدین ابی سعد مسعود نوشته شده است. --- page 599 --- (٥٥٤) فصل دوازدهم ارسلان شاه ارسلان شاه به اتفاق مورخین بعد از وفات مسعود پدرش به تخت سلطنت جلوس نمود تنها حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده می نویسد که بعد از فوت مسعود اول شیرزاد پسرش پادشاه شد و او را بعد از يك سال پادشاهی ارسلان شاه کشته خودش پادشاهی اختیار کرد . ارسلان شاه بجای اینکه در راه استقرار سلطنت خود مساعدتی نماید زیاده تر موجب انقراض و بربادی خانواده خود گردید . با مهد عراق خواهر سنجر بدیده استخفاف نگریست، آل سلجوق را بر خود دلیر و جری گردانید . سلسله انتظامی را که مسعود و ابراهیم سراً زغو بدست آورده بودند در هم گسست ، برادران خود را زندانی کرد بعضی از ایشان را کشت و برخی را کور نمود مگر بهرام شاه که گریخته به سنجر سلجوقی مامای خود پناه برد سنجر در آن وقت از طرف برادر خود به حکومت قسمتی از خراسان مامور بودوی بهرامشاه را حمایت کرده به ارسلان شاه نوشت تا به تسلی خاطر بهرام شاه بپردازد ولی ارسلان شاه قبول نکرد عاقبت سلطان سنجر به مدد بهرام شاه برخاسته فرمان داد تا يك دسته عساکر او به غزنی حمله برد و تاج و تخت را به بهرام شاه مسترد نماید سنجر با لشکر گران به سالاری ابوالفضل نصر بن خلف حاکم سجستان حمله آورد و ارسلان شاه در حوالی بست شکست فاحش نموده به غزنه بازگشت در ین حال ارسلان شاه بهراس اندر شد و خواهر سنجر را شفیع گردانید و دوصد هزار دینار نیز به سنجر فرستاد اما بهرام شاه بصلح تن در نداد و چندان کوشش نمود که سنجر عزم غزنه نمود و بدو فرسنگی شهر رسید ارسلان شاه با سی هزار سپاه و صد و شصت پیل در مقابل سپاه --- page 600 --- (٥٥٥) سنجر صف آراست سرانجام فتح نصیب سنجر شد و ارسلان شاه جانب هندوستان بهزیمت رفت و سنجر پایتخت شهنشاهان بزر گ ما را متصرف گرد ید واز نفاق ارسلان شاه و بهرام شاه ناموس و حشمت دودمان بزر گ آل ناصر بر باد رفت این واقعه بقول مولف حبیب السیر در سال ۵۰۴ رخ داد. در دوره سلطنت ارسلان شاه شهر غزنی بسوخت و بازار ها ویران گردید منهاج سراج سوختن شهر را ز اثر صاعقه میدا ند . سنجر چهل روز در غزنه توقف نموده و بسوی خراسان باز گشت ارسلان شاه دوباره به غزنه لشکر کشید بهرام شاه بیابان هزیمت نمو ده سنجر باز ویرا یاری کرده وغزنه را مفتوح نموده ارسلان شاه را اسیر کردندو نزد بهرام شاه آوردند بهرام شاه اول او را امان داد و بعداً از بیم فتنه در سال ۵۱۲ ویرا بخفیه بکشت این پادشاه تیره روز سه سال پادشاهی کرد . حمدالله مستوفی لقب او را سلطان الدوله ضبط کرده منهاج سراج تنها از چنگ اول او ذکر نموده و گفته است چون از غزنی بگریخت در سال ۵۱۱ فوت شد و از این جهت مدت پادشاهی او را دو سال شمرده ـ اما مستو فی و میرخواند و خواند میر وفرشته قول اول را تر جیح نها ده اند . مدت عمر اوسی وپنج سال بود . تا این جا آنچه نگاشتیم بر اساس کتب فارسی بود ا کنون شر حـی را کـه مورخ شهیر عرب ابن اثیر در الکا مل نگاشته تر جمه وخلاصه می کشیم . ابن اثیر درضمن وقایع سال ۵۰۸ می نگارد: در شوال این سال علاء الدوله ابو سعید مسعود پسر ابو المظفر ابر اهیم پسر مسعودپسر محمود سبکتگین رخت از جهان بر بست پس از وی ارسلان شاه پسر او که از بطن خواهر سلطان الپ ارسلان سلجوقی بود بر تخت ملک نشست --- page 601 --- (٥٥٦) همه برادران خود را در زندان افگند مگر بهرام شاه به خراسان رفت و به سنجر پناه برد سنجر در این معنی به ارسلان شاه پیام فرستاد و او را نصیحت نمود که جانب برادر نگاه دارد. ارسلان شاه نشنید. سنجر سپاهی گران آماده کرد که به غزنه رود و بهرام شاه را به تخت بنشاند ارسلان شاه چون از ماجری شنید به سلطان محمد سلجوقی از دست برادرش سنجر شکایت کرد سلطان قاصدی به سنجر فرستاد و پیغام داد که باید سنجر با ارسلان شاه آشتی کند و در ملك او تعرض ننماید و در ضمن بقاصد فهماند که اگر دید سنجر قصد غزنه نموده و حرکت کرده با نزديك است که حرکت او را مانع نشود و نامه سلطان را باو ننماید چون قاصد نزد سنجر رسید دید قبل از آمدن وی عسا کر سنجر جانب بست حرکت نموده و امیر (انر ) سالار لشکر مقرر گردیده و بهرام شاه نیز با این لشکر همراه شده است . چون این لشکر به بست رسید ابو الفضل نصر بن خلف جهاندار سیستان نیز بانها پیوست ارسلا نشاه لشکر انبوه فرستاد و بعد از يك جنگ مختصر لشکر ارسلان شاه شکست خورده در کمال پریشانی بغزنه عقب نشینی نمود . ارسلان شاه به امیر (انر) مال فراوان وعده داد که باز گردد وی نپذیرفت سنجر خود نیز در قفای این لشکر قصد غزنه کرد ارسلان شاه زن کاکای خود را بشفاعت نزد سنجر فرستاد این زن نیز خواهر سنجر بود که سلطان علاء الدوله شوهر وی را کشته و او را بنکاح خود در آورده بود ارسلان شاه دو صد هزار دینار بصحابت این زن به سنجر فرستاده بود خواهر سنجر بجای آنکه از ارسلان شاه شفاعت نماید از وی سعایت کرده و داستان کشتن و کور نمودن برادران بی گناهش را بوی باز نمود سنجر از بست رسولی نزدارسلان شاه فرستاد او رسولش را محبوس کرد سنجر بغز نه رسید و در يك فرسخی غزنه بسحرای شهر آباد جنگ در پیوست ارسلان شاه سی هزار سوار و چندین هزار پیاده حاضر نموده بود یکصد و بیست --- page 602 --- (٥٥٧) فیل در این سپاه بود که بر هر كدام چار مرد نشسته وخود را بسلاسل واغلال بر پشت پیلان بسته بودند پیلان يك بار گی بر قلب حمله نمودند سنجر در قلب ایستاده بود. اندك ماند كه قلب بهزیمت رود سنجر سه هزار غلام ترك را امر داد كه يك دم بطور مجموع فیلان را تیر باران كنند قلب بسلامت ماندو پیلان از انجا دور شده بمیسره حمله كردند . ابوالفضل در ینجا بود تزلزلی در میسره افتادابوالفضل شجاعت بی نظیری نشان داد وخود در زیر شكم فیل رفته آن را شق كرد امیران نیز از عقب عسكرغزنه حمله آورد و باین ترتیب اردوی ارسلان شاه شكست خورد كسانی كه خود را بر پشت پیلان بزنجیر بسته بودند معلق ماندند سنجر ـ بیست شوال سال ٥١٠ بشهر محمود بزرگ در آمد ـ و ارسلان شاه گریخت.قبل از این بهرام شاه با سنجر قرار داده بود كه اگر غزنه را بكشایندتنها بهرام شاه حق داشته باشد كه بر تخت محمود بنشیند اما در خطبه اول نام خلیفه بعد از ان نام سلطان محمد واز آن پس نام سنجر وبهرام شاه خوانده شود چون سنجر در شهر داخل می شد وی سواره بود و بهرام شاه پیش روی وی پیاده میرفت هنگامیكه نزديك تخت رسیدند بهرامشاه بر تخت فراز آمد و بنشست و سنجر بقرار گاه خود باز گشت چون خطیب بخطبه آغاز كرد سنجر را پادشاه خواند و بهرام شاه را به سنت پدرانش سلطان نامید . این نخستین بار بود كه بر منابر غزنه نام سلجوقیان برده شد ونفاق فرزندان ابراهیم ارسلانشاه و بهرام شاه موجب آن گردید . در این واقعه اموال فراوان بدست سپاهیان سنجر افتاد آن ترك مغان بیابانی الواح نقره را كه بر دیوار های قصور سلطنتی وتعمیرات شخصی بود وحتی نقره هائی را كه درمقسم جوی های باغهای سلطنتی --- page 603 --- (٥٥٨) تعبیه کرده بودند خراب کردند وهمه را با خود بردند اگرچه سنجر آن ها را منع کرد و چند تن را نیز به دار زد . درین واقعه پنج تاج و هزاروسه صد قطعه زرین و مرصع وهفده تخت طلا و نقره بدست سنجر افتاد. ابن اثیر می گوید قیمت يك تاج آن دو هزار بار هزار دینار بود . سنجر چل روز به غزنه ماند و بخراسان باز گشت معزی شاعر در باروی در این فتح قصیده مشبعی دارد که سنجر را تهنیت گفته و به آئین فرخی سخن رانده بلکه از وی اقتباس کرده . تحول زمانه چنین است در بارگاهی که بحضور بزرگترین سلطا نان جهان یمین الدوله وامين المله محمود غزنوی فتح نامه سومنات وری و بخارا خوانده می شد در همانجا فتح نامه پای تخت محبوب و زیبای وی خوانده شد. چند بیت از قصیده معزی نیازد جان اسکندر بسلطان جهان سنجر که سلطان جهان سنجر شرف دارد بر اسکندر بعمر خویش در عالم نکرد اسکندر رومی چنین فتحی که کرد امسال سلطان جهان سنجر معزالدین والدنیا خدا و نــد خدا ونــدان شهنشاه مبارك راى ملك آ رای دین پرور جهانداری که در لشکر هزاران پهلوان دارد برزم اندر سکندر دل ببزم اندرفریدون فر بدو چیزی همی امسال دولت تهنیت گوید که هر دو در صفت هستند زیبا تر زیکدیگر يكی آنست کو بستد بغزنين تخت سلطان را دگر آنست کو بر تخت سلطانی نشست ایدر --- page 604 --- (٥٥٩) زهردی آنچه کرد امسال در غزنین و در کابل نکرد اندر عجم رستم نکرد اندر عرب حيدر هزيمت كرد شاهی را بهم برزد سپاهی را که حاکی بود از ان گیتی ز کاخ ایرج و نوذر در او گرگان با دندان و دامانشان همه رویین در او شیران با چنگال و چنگال همه خنجر همه همزاد اسب وزین همه همر از رزم و کين همه آشوب ملك و دين همه بنياد شور وشر میان بسته به جنگ و كين دو لشکر بر در غزنین از آن سو لشکر صفدر از این سو لشکر صفدر ز بخت آمد بيك ساعت زچرخ آمد بيك لحظه غنيمت بهر اين لشكر هزيمت قسم آن لشكر شه غزنین گریزان شد مصافش برگ ریزان شد عدو افتان و خیزان شد بدشت و وادی كردر دچهارم بطن داودی زپنجم بطن محموی ولايت بستد و بگرفت گنج وملك او بكسر دی و بهمن زسرما بقعۀ غزنين چنان باشد که گردد باد چون سوهان و گردد آب چون مرمر هوا از ابر چون را یات عباسی سیه باشد بود چون رايت مصری سپید از برف كوه و در چو گشتی چيره برغزنی کشادی قلعهایی را همه پر جامۀ ديبا همه پر گوهر و پر زر به شعر فتح غزنین بنده شايد گر سر افرازد كه شعر فتح غزنین را همی شاهان كشند از بر بود بيشك سزا وار چنين فتحی چنین شعری که بر خوانند و بپسندند و بنویسند در دفتر --- page 605 --- (٥٦٠) فصل (۱۳) يمين الدوله بهرامشاه بهرام شاه پسر مسعود پسر ابراهيم پسر مسعود پسر سلطان محمود پسر سبکتگین چون برادر را گرفتار نموده بقتل رسانید بیاری دولت بیگانه بر تخت غزنه جلوس نمود واو نخستین پادشاهی بود از این خانه واده که سلجوقیان در روز کار او غزنه را گشودند وبا نچه سالیان دراز در جستجوی آن بودند کامیاب گردیدند چون وی باین آئین برتخت نشست سید حسن غزنوی شاعر معروف آن روز گار قصیدهٔ فتح انشاد نمود و گفت : منادی بر آمد ز هفت آسمان که بهرام شاهست شاه جهان در حقیقت روز جلوس او روز سقوط غزنی و بد بختی آل ناصر بود . ولا بد همین اطاعت وی به سلجوقیان و تصرف آن ها در ولایت غزنی و انیازی شان در کار سلطنت است که حکیم بزرگوار ابوالمجد مجدود سنائی باین قضیه تعریض نموده و به بهرام شاه گفته است : ملك چون بوستان بخندد خوش تا نگرید سنان چون آتش یکن از خون دشمن آل وده تیغ های نیام فرسوده من نگویم که تیغ بر دون زن گردن گرد نان گردون زن خصم خود را به تیغ بر در پوست که دو سر در یکی کله نکوست ننگ باشد یکی جهان و دوشاه عیب باشد یکی سپهر و دو ماه و همین آوردن ترکمانان سلجوقی بود که حکمداران غور بروی خشم گرفتند و در این گیر و دار شهر زیبای غزنی ویران گردید و دودمان غزنویان به کلی از پادر افتاد بهرامشاه پادشاهی علم دوست و شعر پرور بود و نویسندگان و شعرای بزرگ کتابهای خود را بنام او تالیف کرده اند حدیقه حکیم ثنائی و کلیله دمنهٔ بهرامشاهی از این جمله است حمدالله مستوفی لقب او را --- page 606 --- (٥٦١) یمین الدوله ضبط کرده در منابری که بعهد او ساخته شده والان در غزنه موجود است نام و لقب او چنین خوانده میشود: السلطان الاعظم یمین الدوله وامین المله ابوالمظفر بهرامشاه. و این القاب عین همان القاب سلطان بزرگ شهنشاه فاتح سلطان محمود غزنوی میباشد اما معلوم است که میان این دو سلطان چه فرق فاحش موجود می باشد و پدیدار است که تنها القاب و کلمات مایهٔ بزرگی و سر بلندی شده نمیتواند بهرامشاه در سال ٥١٢ به تخت نشست و دوبار بهندوستان لشکر کشید و علت این بود که در روز کار ارسلان شاه محمد باهلیم سپهسالار هندوستان بود واز فرمان بهرام شاه سرکشی می نمود، بهرام شاه در ٥١٢ به لاهور رفت و ویرا گرفتار کرد و بعد از چندی گناهش را بخشید و دوباره به سالاری هندوستان بر گماشت و خود به غزنه باز گشت باهلیم در غیاب سلطان در ولایت سوالك در حدود بيره قلعت استواری بنام (ناگور) بنا نمود و در آنجا اقامت گزید و سر فتنه برداشت (۱) بهرام شاه دوباره جانب هندوستان لشکر کشید باهلیم نیز با پسران خود که ده تن می شدند و هريك حكم دار ولایتی بودند حق تربیت بهرام شاه را فراموش نموده در ملتان با وی مقابل شد. فخر مدبر مینگارد: باهلیم بولایت ملتان که زمین فراخ دارد لشکر گاه کرد و از یکطرف دران زمین آب در بست تا پر آب و خلاب شود و لشکر بهرام شاه دران فرو روند لشکر باهلیم تا دو صد هزار میرسید و با بهرام شاه ده هزار سوار بود هرچند سلطان به وی پیغام های نصیحت آمیز بفرستاد قبول نکرد. فردای آن جنگ آغاز شد بقول فخر مدبر محمد باهلیم کشته شد وسپاهیانش دران خلاب که خود ساخته بود غرق شدند. (۱) طبقات ناصری طبع آقای حبیبی و فرشته. --- page 607 --- (٥٦٢) و بقول منهاج سراج و دیگران خودش با در ببارش در همان خلاب فرورفت. فخر مدبر میگوید مدتی است که چون در آن زمین جوی عمارت میکنند یا حوض و چاهی می کنند از میان گل اسپ و مرد پوسیده وجوشن وزره زنگ گرفته و چاک شده بیرون می آید . بقول فرشته چون بهرام شاه از حادثه باهلیم فارغ شد حسین بن ابراهیم علوی را بسالاری هندوستان گماشت و خود به غزنه باز گشت و پس از چندی با غوریان در افتاد . سوختن غزنه چنانکه در فصول گذشته خواندیم در میان خاندان سوری و دودمان محمودی یعنی آل ناصر و آل شنسب در روز کار محمود بزرگ و فرزندش مسعود اختلافات مدهشی بوقوع پیوسته بود . در وقت ابراهیم غنی نیز امیر عباس غوری در بند افتاد که شرح این داستانها در قسمت غوریان خواهد آمد و از مبحث ما استیعاب آن خارج است . بهر حال تا هنگام بهرامشاه مخصوصاً از دوره ابراهیم به بعد در میان هر دو خانواد ه بظاهر روابط دوستانه موجود بود و آل شنسب در مقابل آل ناصر خردی و احترام میکردند . هنگامی که سلطان سوری ولایات غور و با میان را میان فرزندان قسمت نمود به ملک الجبال قطب الدین محمد بن حسین ولایت در سار و فیروز کوه رسید و او در صدد آن برآمد که در فیروز کوه پایتخت خود را تعمیر نماید اما در همین آوان میان وی و برادرانش مناقشتی پدید آمد و او از برادران خشم گرفت و به غزنی رفت . این ملک الجبال جوانی بود در کمال زیبائی و در منتهای مروت و جوانمردی . او دست بذل وسخا بر گشاد و مردم بدورث فراهم شد بد سخن چینان --- page 608 --- (٥٦٣) بهرام شاه را بروی بدگمان کردید و گفتند او در حرم سلطان بدگاه خیانت می نگرد و این همه مال بدان جهت بذل مینماید که مردم را بر پادشاه بر انگیزد. بهرامشاه امر داد که در خفیه ویرا زهر دادند و آن پادشاهزاده بزرگ بدین ترتیب در غزنه بشهادت رسید و دو باره داغ سوری که در روزگار محمود انتحار کرده و خاندانش برباد رفته بود تازه گشت. (۱) سلطان سیف الدین سوری چون از کشته شدن برادر بزرگ خویش ملك الجبال شنید از غور با لشکر گران روی بغزنین نهاد و بهرامشاه را شکست داد بهرام شاه جانب هندوستان رفت وسیف الدین با مردم غزنی از در لطف و مهربانی پیش آمد چون زمستان فرا رسید سپاهیان غوری را رخصت داد که بغور روند و خود باسید مجدالدین موسوی و چند تن از خدام خویش بغزنه ماند و بر حشم و مأمورین بهرام شاه اعتماد نمود. در این وقت راه غور مسدود شد و برف بر زمین چیره گشت غزنو یان به بهرام شاه پیام فرستادند و او را بغزنه طلب داشتند و فهماندند که سیف الدین غوری بدون لشکر در غزنه میباشد و فرصتی بهتر از این نیست بهرام شاه نیز از موقع استفاده نمود و بشتاب بغزنه حمله کرد سلطان سیف الدین مجبور شد و شهر را ترك نموده باسید مجدالدین موسوی و تنی چند غوریان راه غور پیش گرفت. سواران بهرام شاه وی را تعقیب کردند و در حدود سنگ سوراخ او را دریافتند سلطان با کمال شجاعت و مردانگی با سواران غزنه جنگ کرد و تا ممکن بود سوار و بعد از ان پیاده جنگ کرد و تا يك تیر در تر کش داشت کس را مجال آن نشد که بوی دست یازد. چون تیر در تر کش سلطان نماند او را با وزیرش دستگیر نموده به غزنی آوردند و بردو شتر سوار کردند و در کمال ناجوان مردی در بازار های شهر (۱) فرشته او را داماد بهرام شاه می داند. --- page 609 --- (٥٩٤) گردانیدند و از بالا خانه ها نجاسات و خاکستر بر سر ایشان ریختند و بالاخره در پل يك طاق هر دو را آویختند . فرشته علاوه میکند که سر سلطان را بریدند و در عراق نزد سنجر فرستادند (۱) این خبر بان رعد در کهسار غور پیچید سلطان بهاء الدین به تعزیت برادر مشغول میگشت و لشکری گران از غور و گرمسیر و غرجستان فراهم آورد چون بحد گیلان (۲) رسید از شدت غیظ و خشم بیمار شد و در همان جا جان بجان آفرین سپرد بجای وی علاء الدین از غور حرکت و با سپاه گران قصد غزنی نمود بهرام شاه نیز با عساکر خود بزمین داور رسید و به علاء الدین پیام داد که از جنگ باز گردد و او را از پیلان خود ترسانید علاء الدین گفت اگر تو پیل داری من خرمیل دارم سرانجام هر دو لشکر جنگ نمودند و دو مبارز غور زیر شکم پیل درآمده بیکی از ان و ادر ید و دومی زیر پیل جان داد جنگ دوم نزديك تکین آباد در موضعی که آنرا جوش آب گرم می گویند واقع شد. جنگ سوم در نزديك غزنه واقع شد و شهر مفتوح گردید در این جنگ ها علاء الدین لباس سرخ پوشیده بود که اگر زخمی شود چشم سپاهیانش بخون نیفتد و بی دل نشوند. علاء الدین هفت شبانه روز غزنه را آتش در زد و امر داد که مردان را بکشند وزنان را اسیر گردانند و حکم داد که مرده سلاطین را از قبرها بر آرند وبسوزند مگر سلطان محمود و مسعود و ابراهیم را و مرده برادران خود را در تابوت نهاد و به غور برد . و دوشب هفتم این بیت ها را در ستایش خود گفت و مطربان را فرمود تا در پیش او بچنگ و چغانه در زدند . (۱) بر اقوال منهاج سراج که نزديك ترین مورخان باین عصر است اعتماد کرده آنرا متن قرار دادیم . (۲) این کلمه را حبیبی در حواشی طبقات ناصری کیدان تصحیح نموده و مرا گمان آنست که این همان جای می باشد که در نزديك پكتيا بنام حسن گیلان معروف است . --- page 610 --- (٥٦٥) جهان داند که من شاه جهانم چراغ دودۀ عباسیانم علاء الدين حسن ابن حسینم که باقی باد ملك جاودانم چوبر گندگون دولت برنشینم یکی باشد زمین و آسمانم همه عالم بگیرم چون سکندر بهر شهری شهی دیگر نشانم بران بودم که با او باش غزنین چورود نیل جوی خون برانم وليكن گفتهء پیرانند وطقلان شفاعت می کنند بخت جوانم ببخشیدم بدیشان جان ایشان که بادا جان شان پیوندجانم (١) چون این اشعار را خواندند بقول عروضی کتاب شاهنامه را باز کرد و چون این بیت فردوسی را که در ستایش محمود گفته بود خواند برغزنه رحم کرد . چو كودك لب از شیر ما در بشست بگهواره محمود گوید نخست وبقول منهاج سراج خودش گفت بقیه اهل غزنی را بخشیدم از مجلس برخاست و بحمام رفت و مرده برادران خود را بغور برد و سادات غزنی را با نتقام خون سید مجد الدین موسوی بفیروز کوه برد و در گردن هر کدام جوالی از خاك غزنی آویخته بود و در فیروز کوه آنها را کشت و بخون آنها خاك غزنى را گل نمود و در عمارات خود بکار برد و در راه قصور وعمارات محمودی را از تگین آباد تا بست که بقول منهاج سراج در آفاق مثل آن نبود خراب کرد . اینکه میگویند کتبخانه غزنی را آتش زد بهتان است زیر ادر تفسیر کبیر خویش امام رازی می نگارد که آن کتب را علاء الدین در کتبخانه فیروز کوه برده بود و امام فخر الدین رازی از ان استفاده کرده است بهر حال غزنه سوخت و آن شهر زیبا طعمه حریق گردید و دیگر بحال خویش نیامد (١) كلمه عباسیان منسوب است به عباس غوری جدعلاء الدين . --- page 611 --- (٥٦٦) بهرام شاه از غزنه بهزیمت رفت و دوباره نتوانست زمام امور را در دست گیرد دولت شاه سمرقندی در تذکرۀ خویش داستان محزونی از روزهای آخر حیات بهرام شاه دارد . وی می نگارد : ملك علاءالدین از سلاطین غور قصد بهرام شاه کرد در کنار (آب باران) مصاف نمود با اینکه دو بیست فیل جنگی داشت از علاءالدین منهزم شد وشب از شدت سرما پناه بخرابه دهقانی برد گفت طعام چه داری دهقان فغیری وبودنۀ لب جوئی پیش آورد چون تناول کرد به استراحت مشغول شد پوشش خواست دهقان گفت ای جوان خدا میداند که بغیر از جل گاو هیچ چیز ندارم سلطان گفت ای بدبخت نامش چرا بردی خاموش باش و بپوش چون آن شب دهقان از سیرت وصورت سلطان فهم کرد که او سلطان است بامداد از سلطان سوال کرد و گفت که بحق خدای (بگوی) که تو سلطانی ؟ گفت هستم گفت ای مخدوم جهانیان با وجود این تهور وشجاعت ولشکر جرار چه افتاد كه از يك غوری روی بهزیمت نهادی سلطان دهقان را گفت بیل بردار بیل برداشت يك چوبه تیر از بیل گذرانید و تاسو فار در خاك نشست و تبسمی کرد و گفت ضرب این است اما بخت رو گردانست. فخر مدبر در کتاب آداب الحرب والشجاعه دوسه داستان دیگر از این پادشاه می آورد : یکی از این داستانها حکایت کرامت شاه قصور گردیزی می باشد از این داستان بر می آید که چون علاءالدین از غزنه بغور رفت و شهر زیبای محمود ویران گشت (امیر خان) یکی از سالاران خود را بغزنه گماشت وی دست بایذای مسلمانان کشود و هرچه توانست از ظلم وستمکاری و مصادره وغارت انجام داد که بقول فخر مدبر جمله مردم دیبا پوش نمد پوش وپوستین پوش شدند وامر داد که زن و مرد و پیر و جوان به تمامی شهر را بگذارند که شهر --- page 612 --- (٥٦٧) ویران گردد مردم با شمس العارفین ابوالمؤید که از عرفای غزنی بود پناه بردند و نالیدند و شفای این درد را از انفاس او باز جستند وی قاصدی بمزار شاه قصور بگرد یز فرستاد و خداوند به طفیل او دیگر غزنه را از چنگال ستم امیر خان نجات داد. اکنون مزار این شاه قصور در گردیز است و گنبدی هم دارد و یکی از شهزاده گان مغلی هم درهمان گنبد دفن شده — مردم گردیز بغلط آن را مزار سلطان بایزید بسطامی میدانند و سنگی هم در این اواخر بر اساس ظنیات عوام نوشته و بر تربت پاک وی گذاشته شده است. علی هجویری در کشف المحجوب در زمره اولیای معاصر خویش شاه قصور را ستوده وازوی با حترام نامبرده است. در باره وفات بهرام شاه اختلاف است. صاحب طبقات ناصری برانست که بهرام شاه پس از رفتن علاء الدین وو ویرانی شهر دوباره به غزنه برگشت و درهمان جا فوت شد و مدت پادشاهی او را چل ويك سال میداند حمدالله مستوفی برانست که بهرام شاه قبل از رسیدن علاءالدوله به غزنه وو ویرانی شهر در سال ٥٤٤ در گذشته بود میر خواند و خواند میر برانند که بهرام شاه قبل از رسیدن علاء الدوله وو ویرانی شهر در ٥٤٧ وفات نموده. ابوالقاسم فرشته مینگارد و قول وی معقول نیز هست که چون دولت شاه پسر جوان بهرام شاه و سپهسالار لشکر وی در جنگ غزنه مقابل سلطان علاءالدین بقتل رسید بهرام شاه معنویات خود را باخته عازم دیار هند شد و در راه از اندوه پسر در سال ٥٤٧ جان سپرد در دوسه نسخه طبقات ناصری فرزندان بهرام شاه را چنین نامبرده اند: --- page 613 --- (٥٦٨) خسرو شاه ـ منصور شاه ـ فرخ شاه (١) زاول شاه ـ دولت شاه، شهنشاه. مسعود شاه ـ محمد شاه ـ علی شاه. فخر مدبر در داستان از بهرام شاه نقل میکند که خالی از لطف نیست وی میگوید: بهرامشاه کنیزی داشت که دلش بروی سخت مایل بود این کنیز بیمار شد و سلطان از اندوه بیماری او شب ها نمی خفت در آن وقت طبیبی از عراق آمده بود که او را ابوسعید موصلی مینامیدند و قرسا بود حال رنجوری این کنیز را باو گفتند دلیلش را (قاروره) خواست و معاینه کرد مریض را نادیده گفت این زن است و هندو میباشد و بیشتر این گونه مرض به این طایفه وارد میشود من خود مریض را معاینه کنم و معالجه نمایم سلطان از مهارت وی متعجب شد. طبیب همین که چشمش بر بیمار افتاد عاشق گشت و حالی بوی طاری شد که زبانش بسته گردید و از سرای سلطنت به بهانه رجوع کتاب بخانه خویش رفت مهتر جوهر این حال را بسلطان رساند و گفت ندانم چه حادثه شد که طبیب علاج نتوانست سلطان مهتر را بمنزل وی فرستاد که قضیه را تحقیق نماید. طبیب ماجرای عشق خود را بی پرده بیان کرد و گفت اگر این کنیز را سلطان بمن دهد من مسلمان میشوم. مهتر جوهر بعد از اجازه موضوع را به سلطان گفت سلطان چندان بخشم آمد که بعادت محمود یان موی بر پیشانی وی راست شد و کلاه بیفتاد. مهتر عرض کرد این طبیب از راه دور آمده و میخواهد مسلمان شود سلطان چون به اسلام وی مطمئن شد کنیز را به طبیب بخشید و در جهاز وی نیز مبالغ زیاد عنایت فرمود و کنیز به معالجه طبیب نیکو گردید. داستان دیگر این است که روزی سلطان در قصر باغ پیروزی جشن شاهانه بپاداشته بود آخر روز امر داد که مجلسی از خانه بیرون برند فراشان به بردن (١) در نجراب يك دره بنام فرخ شاه منسوب است و مردم آن دیار او را معاصر سلاطین غزنوی واز ان دودمان دانند ـ مزار وی هم در آنجاست . --- page 614 --- (569) بامان برد ختند فراشی درین گیر و دار يك نرگس دان مرصع كه دو هزار مثقال وزن داشت بالكند دونیمه كرد و در ساق (راندن) نها دو برفت سلطان آن حال را دید و از حیا و بزرگی منشی هیج نگفت و نا دیده انگاشت مهتر كارخانه هر كس را می خواست و تحقیق میکرد آخر آنها را بتازیانه گرفت چون صدا بگوش سلطان رسید بمیر كارخانه گفت بیگناهان را میازار آنكسی كه ببرد باز نخواهد داد و آنكس كه بدید غمازی نخواهد كرد. روزگاری سپری شد و آن فراش باغ و سر او زمین خرید و قبای مرقع پوشید روزی بر دست سلطان آب می افگند سلطان آهسته بوی گفت مردك از ان نرگس دان چیزش مانده جواب داد بخاك پای خداوند كه جمله خرچ شده و هیچ نمانده است. مبلغ دیگر سات فرمود و گفت خرچ كن چون نماند دیگر فرموده شود این حال با كسی مگوی تا در حق تو قصدی نكند. --- page 615 --- (٥٧٠) فصل چهاردهم خسرو شاه پسر بهرام شاه خسرو شاه در سال ٥٥٢ به تخت پدر نشست در این وقت سلاطین غزنه سخت ضعیف و ناتوان شده بودند و تنها به غزنه و بعضی از بلاد هند و ستان قناعت داشتند. خراسان و بست و بلخ وطخارستان از دست رفته بود . غزان سنجر را محبوس نموده برخراسان مستولی گردیده بودند شهریاران غور بزوال دولت غزنویان وضعف ایشان و آمدن سپاهیان سنجر ملتفت گردیدند . بقول منهاج سراج غزان سپاهی بغزنه فرستادند وخسروشاه بهندوستان رفت وغزان دوازده سال بر غزنه فرمان راندند تا اینکه غیاث الدین محمد سام به غزنه لشکر کشید وغزان را از انجا براند و سلطان معز الدین محمد سامرا به تخت غزنه نشانید. خسروشاه بعد از آنکه هفت سال حکومت لاهور را بدست داشت در آنجا وفات یافت. مستوفی برانست که علاءالدین برادر زاده خود ابوالفتح محمد سام را نیابت غزنی داد او خسرو شاه را به پیمان ووعده گرفت و در غزنه محبوس نمود وبعد از ده سال در سال ٥٥٥ در قلعت غزنه جان سپرد. مولف روضة الصفا، قول منهاج سراج رفته، ابوالقاسم فرشته بر انست که چون علاء الدین غزنه را سوخت گرم سیر وتگین آباد رامسخر گردانید و به سلطان غیاث الدین محمد سپرده خود بغور رفت وخواست با خسرو شاه صلح نماید به این ترتیب که وی تنها به غزنه قناعت کند وتگین آباد و گرم سیر بدست غیاث الدین باشد اما خسرو شاه راضی نشد علاءالدین این رباعی را نوشته به وی فرستاد. اول پدرت نهاد کین را بنیاد تا خلق جهان جمله به بیداد افتاد هان تا ندهی زبهر يك تكيا باد سر تا سر ملك آل محمود بباد خسرو شاه چشم امداد به نیروی سنجر داشت ولی در این اوقات سنجر بدست غزان افتاد و خسرو شاه از ترس علاءالدین وغوریان به لاهور رفت و در سال ٥٥٥ در همان شهر در گذشت لقب او را منهاج سراج یمین الدوله و الدین مستوفی ظهیرالدوله نگاشته اند --- page 616 --- (٥٧١) فصل پانزدهم آخرین سلطان غزنویان خسرو ملک وی آخرین چراغ دولت محمودیان بود که در لاهور اعلان سلطنت نمود و در همان جا اسیر گردید ، بعد از مرگ پدر در لاهور به تخت نشست . مردی حلیم و عیاش بود سلاطین غور به غز نه قناعت نکردند و هر سال قسمتی از بلاد متصرفه خسرو ملك را تسخیر می نمودند سلطان معزالدین محمد سام در سال ٥٧٧ تا در لاهور لشکر کشید و كودك خورد سال خسرو ملك را ماقبل نامی وی بیغما گرفته بغزنی آورد و در سال ٥٨٢ با خسرو ملك طرح دوستی افگند و پسرش را بوی باز فرستاد و امر داد که او را آهسته آهسته تالاهور برسانند و خود از راه دیگر با بیست هزار سوار جریده بر لاهور حمله آورد و خسرو ملك را اسیر نموده بفیروز کوه فرستاد و از آنجا به قلعه باروان غرجستان محبوسش نمودند چون در خراسان حوادث مشهوره رخ داد و غوریان به آن صوب مشغول شدند در سال ٥٩٨ خسرو ملك را در همان قلعه و پسرش را در قلعه سیف رود شهید کردند و بدین وتیره دودمان غزنویان بپایان رسید و از ان همه حشمت وقدرت و گیرودار که در یکقرن مشرق را بلرزه در افگنده بود جز داستانی باقی نماند . فهرست تاریخ جلوس سلاطین غزنه بحساب قمری و عیسوی این جدول از تاریخ طبقات اسلام تالیف استا نلی لین پول نقل شده نام سال هجری سال عیسوی الپتکین ٣٥١ ٩٦٢ اسحق ٣٥٢ ٩٦٣ بلکاتگین ٣٥٥ ٩٦٦ --- page 617 --- (٥٧٢) پیربها تكین سبکتكین اسمعیل سلطان محمود محمد مسعود اول مودود مسعود ثانی علی ابوالحسن عبد الرشید طغرل غاصب فرخ زاد ابراهیم مسعود ثالث شیرزاد ارسلان شاه بهرامشاه خسرو شاه خسرو ملك ٣٦٢ ٣٦٦ ٣٨٧ ٣٨٨ ٤٢١ ٤٢٢ ٤٣٢ ٤٤٠ ٤٤٠ ٤٤٠ ٤٤٤ ٤٤٤ ٤٥١ ٤٩٢ ٥٠٨ ٥٠٩ ٥١٢ ٥٤٧ ٥٥٥-٥٨٢ ٩٧٢ ٩٧٦ ٩٩٧ ٩٩٨ ١٠٣٠ ١٠٣١ ١٠٤٠ ١٠٤٨ ١٠٤٨ ١٠٤٩ ١٠٥٢ ١٠٥٢ ١٠٥٩ ١٠٩٩ ١١١٤ ١١١٥ ١١١٨ ١١٥٢ ١١٦٠-١١٨٦ --- page 618 --- (٥٧٣) غزنویان الپتگین اسحاق سبکتگین بلکاتگین اسماعیل محمود محمد مسعود اول عبدالرشید مودود علی فرخ زاد ابراهیم مسعود ثانی شیرزاد ارسلان بهرامشاه خسرو شاه خسرو ملک --- page 619 --- (٥٧٤) فصل شانزدهم مسکوکات سلاطین غزنه سبکتگین : الف: مسکوکات طلائی : محل ضرب: هرات ٣٨٥ هجری وزن : ٤ گرام قطر: ٢٤ ملی‌متر روی سکه : ـ ناصر الدین والدوله سبکتگین پشت سکه : ـ للّه‌ ـ الطایع للّه‌ ـ الملک المنصور نوح بن منصور حاشیه سکه : ـ هذا الدینار بهرات سنة خمس و ثمانین و ثلثمائة ب: مسکوکات نقره ئی: وزن : ١ـ٣ گرام ـ قطر ١٨ ملی متر روی سکه : الطایع للّه‌ پشت سکه : للّه‌ ـ نوح بن منصور ـ سبکتگین . حاشیه سکه : سنه ثلث و ثمانین و ثلثمائة * * * یمین الدوله محمود: الف : مسکوکات طلائی . نومره (١) محل ضرب : غزنه ٤٠٤ هجری . وزن : ٩ـ٣ گرام ـ قطر ١٥ ملی متر . روی سکه : القادر . پشت سکه : للّه‌ ـ یمین الدوله و امین المله ـ ابوالقاسم . نومره (٢) محل ضرب غزنه سنه ٤١٧ --- page 620 --- (٥٧٥) وزن ٤٠٣ گرام - قطر ٢٥ ملی متر . روی سکه : القادر بالله پشت سکه : لله - يمين الدوله - امين المله - محمود . نومره (۳) محل ضرب هرات . روی سکه القادر بالله . پشت سکه :لله - يمين الدوله و امين المله - نظام الدین ابوالقاسم . نومره (٤) محل ضرب هرات ٤١٤ هجری روی سکه : ـ مانند فوق . پشت سکه : ـ لله یمین الدوله ـ امین المله نظام الدین ابوالقاسم . نومره (٥) محل ضرب نیشاپور - ٣٩٠ هجری وزن ٤،٩ گرام ـ قطر ٢٦ ملی متر. روی سکه : القادر بالله . پشت سکه : لله ـ الامير سيد يمين الدوله و امين المله ابوالقاسم ولی امیر المومنین نومره (٦) محل ضرب سجستان ۳۹۲ هجری وزن ١،٧ گرام- قطر ٢٠ ملی متر . روی سکه ـ لا اله الا الله وحده ـ يمين الدوله محمود ـ حاشيه : ضربه سجستان سنه اثنين وتسعين و ثلثمائة . پشت سکه : القادر با لله ـ حاشيه لا اله الا الله وحده لا شريك له. --- page 621 --- (٥٧٦) ب مسکوکات نقره ئی - نومره (۱) محل ضرب لایقرء - قطر ۲۱ ملی متر روی سکه : القادر بالله پشت سکه : لله - یمین الدوله وامین المله محمود بن سبکتنگین نومره (۲) محل ضرب بلخ ٤٢٠ هجری وزن ۳٫۸ گرام قطر ۲۲ ملی متر روی سکه : عدل پشت سکه : ابوالقاسم یمین الدوله محمود سلطان مسعود: الف مسکوکات طلائی نومره (۱) محل ضرب : هرات - ٤٢٢ هجری روی سکه : الناصر الدین - القادر بالله - مسعود - الله پشت سکه : المنتقم من اعداء الله - ظهیر خلیفة الله - ابوسعید. نومره (۲) محل ضرب - غزنه - ٤٢٣ هجری وزن ۳٫۷ گرام قطر ۲۲ ملی متر روی سکه : القادر بالله پشت سکه : القایم بامر الله ناصر دین الله ابوسعید نومره (۳) ٤٢٣ هجری روی سکه : لایقرء پشت سکه : الناصر الدین الله ظهیر خلیفة الله مسعود بن محمود نومره (٤) محل ضرب نیشاپور ٤٢٢ هجری روی سکه : القادر بالله پشت سکه : لله ناصرالدین الله حافظ عبادالله مسعود --- page 622 --- (٥٧٧) ب مسکوکات نقره ئی نمره (١) محل ضرب بلخ - بین ٤٢١ - ٤٢٢ هجری - روی سکه : عدل - القار بالله پشت سکه : لله . . . عليه السلام مسعود * * * شهاب الدوله سلطان مودود الف مسکوکات نقره ئی - ٤٣٤ هجری نمره (١) روی سکه : رجب - عدل پشت سکه : القایم بامر الله - شهاب الدوله مودود نمره (٢) روی سکه : عدل - القایم با مر الله پشت سکه : فتح (؟) شهاب الدوله ابوالفتح مودود ب مسکوکات برنجی روی سکه : القایم بامر الله پشت سکه . . . لدوله . . . . الامة - ابوالفتح مودود * * * عبد الر شید الف مسکوکات طلائی : وزن ٢،٨ - قطر ٢٤ ملی متر روی سکه : - القائم بامر الله پشت سکه : - لله - عزالدوله وزین المله - شرف الله - عبدالر شید --- page 623 --- (٥٧٨) طغرل غاصب: الف مسكوك نقره ئی وزن ٣/٣ . قطر ١٩ ملی متر روی سکه : فتح ... بامرالله پشت سکه : لله قوام الدوله ـ ابو سعید ـ طغريل فرخ زاد: الف مسکوکات طلائی محل ضرب : غزنه ـ ٤٤٥ هجری وزن ٤ گرام قطر ٢٤ ملی متر روی سکه : القائم بامر الله پشت سکه : فر جمال الدوله و کمال المله فرخ زاد بن مسعود ب مسكوكات نقره ئی وزن ۳/۳ گرام قطر ۱۹ ملی متر روی سکه : عدل ـ القايم بالله پشت سکه : لله ـ ابو شجاع ـ فرخزاد بن مسعود . سلطان ابراهیم رضی: الف مسكوكات طلائی ٤٥٥ هجری وزن ٤/٨ گرام قطر ٢٥ ملی متر روی سکه : لااله الاالله وحده لاشريك له ـ القايم بامر الله پشت سکه : ظفر ـ نصير الدوله وظهير المله ـ ابراهيم ب : ـ مسکوکات نقره ئی. نومره (۱ ) وزن ۳/۹ گرام قطر ١٨ملی متر روی سکه: الله ـ القايم بامرالله ـ نصیری پشت سکه : ظهير الدوله ـ الملك ابراهيم نومره (٢) وزن ٣ گرام قطر ١٩ ملی متر روی سکه : القايم بامر الله پشت سکه : محمد رسول الله ـ ظهير الدوله الملك ابراهيم نصيرى --- page 624 --- (٥٧٩) نومره (٣) وزن ٣ ، ٣ گرام - قطر ١٨ ملی متر روی سکه : ملك الاسلام ـ قاهر الملوك.در حاشيه ملك پشت سکه : ـ لا اله الا الله ملك الاسلام ابراهيم نومره ( ٤ ) وزن ٢٫٨ گرام قطر ١٩ ملی متر روی سکه : ـ القایم بامر الله ـ ملك الاسلام ـ نصیری در حاشیه ا لملك لله پشت سکه : لله ـ السلطان الاعظم ـ قاید الملوك ـ سید السلاطین ابراهیم * * * مسعود سوم: الف مسکوکات نقره ئی وزن ٢٫٨ گرام قطر ١٩ ملی متر روی سکه : لله ـ محمد رسول الله ـ المتسظهر .. یمینی(؟) پشت سکه : ابوسعید . . . الاعظم القادم بامر الله القایم بحجت الله مسعود حاشيه الملك المؤید علاه الدوله و ... * * * بهرام شاه : الف مسکوکات نقره ئی وزن ٣٫٣ گرام قطر ١٩ ملی متر . روی سکه : لله المستر شد بالله ـ عزالدوله (؟) سنجر . پشت سکه : ... (؟) السطان الاعظم یمین الدوله بهرام شاه . این تشریحات از کتاب فهرست مسکو کات قدیمه اسلامیه موزه کابل تالیف دومى نيك سوردل چاپ دمشق سال ١٩٥٣ ترجمه واقتباس شد . --- page 625 --- (٥٨٠) فصل ( هفدهم ) مشاهیر رجال ارباب حل وعقد ابوالفتح بستی در روز گار فرمان فرمائی ناصر دین الله امیر غازی سبکتگین مردی که نام وی در زمره اصحاب حل و عقد بیشتراز دیگران برده شده وهمه مورخان اعم از نگارندگان تاریخ سیاسی و نویسندگان احوال و آثار رجال ابوالفتح بستی میباشد. وی در اوائل در باربایتوز امیربست دبیر بود و چون آن خانواده نسبت به نقض میثاقی که با ناصرالدین سبکتگین نمودنداز پادرافتادند ابو الفتح در شهر متواری شد سبکتگین را از کمال دانش و دبیری وسخنوری ولیاقت وی آگاه نمودند او را احضار نمود و خواست به وظیفه دبیری دربار گاه غزنه بپردازد وی عذر خواست و گفت چون هنوز تازه مخدوم من برافتاده و وی دشمن سبکتگین است و اگر حاسدان در این راه کاری کنند و مراد ر نظر پادشاه باشتباه معرفی نمایندسخن ایشان در معرض قبول خواهد افتاد بهتر آنست چندی درموضعی دور تر باشم تا کار بایتوز یکطرفه شود آن وقت شغل دبیری را انجام خواهم داد.سبکتگین پیشنهاد اوراپذیرفت و فرمان داد که چندی در رخج برود و حکومت آنجا را انجام دهد . ابوالفتح بفرمان شاه راه رخج گرفت خوبی آب و هوا وسرسبزی یکی ازمراتع دلکش رخج وی را مفتون نمود و به کتابی که باخود داشت تفاءل نمود از تصادف این جمله برآمد . «واذانتهیت الی السلامة فی مداك فلا تجاوز.» وی میگوید صادق ازین فالی وموافق ترازآن جائی نیافتم کهبقم شاهان مرا در آنجافرود آرند و تاهنگامی که سبکتگین ویرا خواست و دیوان رسالت --- page 626 --- (٥٨١) باو مفوض نمود در همان جا می‌زیست چون سبکتگین رخت از جهان بست وسلطان محمود برتخت سلطنت جلوس نمود تا سال ٤٠٠ وی در خدمت محمود بود و همان وظیفه دیوان رسالت را انجام میداد تاوقتی بعلتی که معلوم نیست از غزنه رفت و در اوزگند متوقف شد و در همان سال ٤٠٠ در انجا وفات یافت (۱) ابن خلکان در تاریخ وفیات الاعیان می‌نگارد که وی در بخارا وفات یافت و مرک او را در سال ٤٠١ نیز نگاشته اند اسمای پدران او را ابن خلکان از روی مقدمه دیوان او چنین می‌نگارد : (ابو الفتح على بن محمد بن حسین بن یوسف بن محمد بن عبد العزيز بلخى) ابوالفتح یکی از نویسندگان مطلق روزگار خود است وی بهر دوزبان بپارسی وعربی شعرا نشاد می کرد ونثر می‌نگاشت فتح نامه‌های سلطان محمود غزنوی را که او نگاشته در کتب و رسایل دیگران ثبت شده و نویسندگان دیگر بدرج آن کتب خودرا آراسته اند . صاحب یتیمة الدهر را با این دبیر دانشمند مفاوضات بوده است وی در عربی صاحب قصاید و قطعات لطیف است و در نظم ونثر صنعت جناس را با استادی و مهارت کامل ادا نموده قصاید عرفانی و اخلاقی وی سرمشق گویندگان قراریافته قصیده نونیه وی که باین مصرع مصدراست : زيادة المرء فی دنیاه نقصان از طرف علمای بزرگ شرح و ترجمه شده و در دربار ما آنرا در زمرۀ قصاید ادبی و روحانی در حلقه‌های درس می‌خواندند وچندان اهمیت میدادند که سلسله اساتذه و شیوخ خودرا در روایت و اسناد این قصیده درست میگردند (۲) این جمله ها در عربی از ویست : من اصلح فاسده ارغم حاسده من اطاع غضبه اضاع ادبه (۱) تاریخ یمینی ترجمه جرفادقانی . (۲) رجوع شود بر صفحه ٥٢١ کتاب قطب الارشاد میافقیر الله جلال آبادی طابع هند . --- page 627 --- (۵۸۲) عادات السادات سادات العادات ـ من سعادت جدك وقوف عند حدك هنگامی که سلطان بروی متغیر شده بود این قطعه را انشاد کرد. قل لله میر ادام ربی عزه واناله من فضله مكنونه انی جنیت ولم يزل اهل النهی يهبون للخدام ما يجنونه ولقد جمعت من العيوب فنونها فاجمع من العفو الكريم فنونه من كان يرجوعفو من كان فوقه عن ذنبه فليعف عمن دونه و این بیت نیز در جناس ازویست: وان اقر على رق انا مله اقر بالرق كتاب الانام له عوفی در لباب الالباب در جلد اول يك قطعه فارسی وی را ضبط نموده که بیت اول آن این است: یکی نصیحت من گوش دار و فرمان کن که از نصیحت سود آن برد که فرمان کرد در کتاب يتيمة الدهر در جلد چارم بیشتر قصاید وی ضبط گردیده که مشتمل است بر علوم عقلی و طب و فلسفه و نجوم. ابوالعباس فضل بن احمد اسفراینی وزیر سلطان محمود غزنوی این وزیر از معاریف نویسندگان و مشاهیر دوستان فایق بود که فایق حاجب و سردار هفتمین امیر سامانی نوح بن منصور میباشد و چند بار بروی شوریده و خیانت کرده است . دران روز گار که سلطان محمود از جانب پدر امارت خراسان داشت این ابوالعباس صاحب برید مرو بود . ناصر دین الله نبذی از کفایت وی شنود او را بنامه از ملك نوح خواست و بوزارت فرزند خویش محمود در نیشاپور گذاشت . سلطان از ته دل به وزارت وی راضی نبود و خواجه بزرگ احمد بن حسن میمندی را به وی ترجیح می نهاد و روی دلش به هنرمندی ولیاقت او بیشتر --- page 628 --- (٥٨٣) متوجه بودولی حکم پدر را رعایت می کرد و به وزارت او مخالفتی نمی نمود، تا سال ٤٠١ بوزارت ادامه داد و دران سال از وزارت معزول گردید (۱) در سبب عزل وی روایات مختلف است بعقیده نگارنده آنچه عتبی نگاشته رجحان دارد و نمیشود دیگر فصولی را که در باره سلطان نوشته مورد قبول قرار دهیم و این داستان را مردودا نگاشته افسانه را که عوفی در جوامع الحکایات نگاشته بپذیریم : ابو نصر عتبی می نگارد: میگوید این خواجه بمال وجان رعایا دست دراز کرد و مال بسیار و خزاین فراوان جمع کرد و ادارۀ ملک را تنها دران می دید که از مردم مطالبات ناواجب کند بدین جهت خراسان معمور ویران گردید و مردم بینوا شدند واز هیچ روزن دود بر نمی خاست هر گاه سلطان در این باره به وی عتاب می کرد جواب های درشت میداد و از وزارت استعفاهی نمود وحبس وقتل خود را ترجیح می داد ـ بزرگان روزگار نزد سلطان وسیله شدند و به وی نیز داناندند که در استرداد آنهمه اموال قراری در دهد اما او به هیچ وجه تن در نداد احمد ابن حسن میمندی در این باره سعی کرد باز هم مفید نیفتاد و باختیار خود به قلعت غزنه رفت وخود را محبوس نمود سلطان نیز مجبور شد که مال مردم را از وی بازستاند و در این بار بوی سخت گرفت در این مواخذت از وی خط گرفتند که صدهزار دینار بخزانه بپردازد و سوگند خورد که از صامت و ناطق و کثیر وقلیل آنچه دارد بخزانه تحویل کند ورنه خونش مباح خواهد بود وی بادای این مبالغ مشغول بود که بعضی از ودایع او پیش یکی از تجار ظاهر شد سلطان در این وقت به غزا رفته بود عمال دولتی ابوالفضل را شکنجه نمودند تا دران شکنجه مرد ـ چون سلطان (۱) ترجمه یمینی صفحه ٠٥٩ --- page 629 --- (٥٨٤) از غزا باز گشت بحال وی تاسف نمود اما آن وقت کار از دست رفته بود . عوفی بر آنست که او در غزنی قصر بزرگی تعمیر کرد و مال فراوان بران مصرف نمود مخبران سلطان را مطلع گردانیدند که او غلامی دارد رامش نام که سخت زیبا می باشد سلطان آن غلام را از وی مطالبت کرد او گفت سر من است و سر آن غلام ،سلطان اورا معاتب قرارداد و این عتاب را هر روز می افزود وزیر نیز بجان آمد و بپای خود بزندان رفت و از انجا بسلطان نوشت که مرا از این وزارت حبس نکوتر است سلطان گفت چون او خود چنین خواسته چنین باشد و امر داد تا دارائی اورا ضبط کردند و بخزانه سپردند و خودش در زندان جان سپرد عقیلی بر انست که علی خویشاوند باوی دشمن بود و توطئه چید تاوی را بمدار سوکشد نزدسلطان دروغ گو بنمایاند . راجع به فضیلت این وزیر نیز اختلاف موجود است برخی برانند که وی علمیت نداشت و عربی را درست نمی نوشت و برخی این امر را فضیلت او میدانند که او نخواست دیوان ها به عربی باشد و همه را بفارسی گردانید و براساس این تعصب خواجه احمد بن حسن میمندی را نکوهش می کنند. خواجه احمد بن حسن میمندی وی از بزرگزادگان میوند بود میوند در سر راه قندهار و كرشك واقع و یکی از شهرهای زیبا در کشور ما بوده است فرخی آب و هوای آنرا به نکوئی وخرمی ستوده را کنون نیز خرابه های آن شهر برجای است جنگ خونین مردان این کشور با سپاه انگلیس در این منطقه اتفاق افتاده و مزار شهیدان افغان بر شهرت تا ریخی این شهر افزوده است . حسن پدر خواجه احمد در روز گار سبکتگین عامل بست بود وخودش باسلطان محمودغزنوی در كودكي يك جا پرورش یافته و برادر رضاعی سلطان بود خواجه احمد در اول دبیردیوان خراسان وعامل ولایت بست ورخج و --- page 630 --- (٥٨٥) مستوفی الممالک و رئیس عرض عساکر مقرر بود در سال ٤٠٥ بجای اسفراینی بمقام وزارت برداشته شد. سلطان محمود را از اول نظر به خواجه احمد بود و به وزارت اسفراینی رضا نداشت اما ناصر الدین سبکتکین ویرا مجبور نمود که وزارت اسفراینی را بپذیرد. خواجه احمد بن حسن امر داد که اگر مخاطب از معرفت عربیت عاجز نباشد نامه های دولتی را بعربی و آنجا که عربی را ندانند نامه ها را غیر عربی انشاء نمایند. (۱) احمد تا سال ٤١٦ در دربار سلطان محمود به امر وزارت مشغول بود و با حشمت تمام کارها را انجام میداد چون مرد سخت گیر بود و از حقوق بیت المال بشدت حمایت می کرد محسود مردم واقع شد و سال ٤١٦ مورد خشم سلطان قرار یافت. وسلطان او را در قلعه کالنجر محبوس نمود. خواجه ابونصر مشکان حکایت میکند که چون کار خواجه احمد آشفته گشت و هر چند مال تقدیم نمود مفید نیفتاد نومید گشت او را از دیوان بخانه باز فرستادند ومو کلان بسیار بروی گماشتند و اسباب فرزندان و اقوام ویاران او را همه فرو گرفتند و گواهان دروغی را آوردند و درباره وی هر گواهی که دادند پذیرفتند و علی دایه در این باب بسیار سعی کرد که خواجه از پا در افتدچون خواجه را بسارغ سپردند که او را به ولایت او برد و دارائی وی را باز بستاند سلطان پنهان بوی گفته بود که متوجه باشد تا بجان خواجه زیانی نرسد بعد از آن دانشمند صابونی را فرستادند و خواجه را بمسجد جامع حاضر کردند و سوگند دادند که اقرار کند که در روی زمین وزیر زمین از ناطق و صامت چیزی از وی نمانده است. او را از عیوند به قلمت گردیز آوردند و سلطان هر روز در باب وی عتاب میکرد (۱) ترجمه عرفا دفاعی --- page 631 --- (٥٨٦) وسوالهای تحریری می فرستاد و خواجه با دلایل و حتی بدرشتی جواب میداد که موجب حیرت همه واقع می شد چون مخالفین خواجه از هر طریق عاجز آمدند و نتوانستند آن وزیر دانشمند پردل مدبر را مغلوب کنند سلطان گفت به وی بر نگارند که گرفتیم که هر چه در حق تو گفته اند دروغ بود و جوابها دادی و بگذشت يك چيز مانده است و ما آنرا نگه میداشتیم تاچون هيچ بهانه نماند ترا بدان بگیریم و آن این است که وزیری را که مال صامت از سی هزار هزار درم بگذرد در سر فسادی بزرگ میداشته باشد تا این وقت سی و نه هزار درم تو رسیده است برسم هدیه از درک قماش و دیگر عوارض نیز سی هزار درم پوشیده بخزانه رسیده و چون ترا مصادره کردند هفتاد و نه هزار درم از تو گرفتند احمد بر پشت نامه این جواب را نوشت : بندگان که مال و آلت سازند خاصه بنده که این شغل دارد که بنده داشتم نکونامی و جاه خداوند را سازند. بنده بی نوا خاصه وزیر بکار ناید و من بنده همیشه از خداوند در خلوت و مجلس شراب می شنیدم حدیث ری و آن نواحی که مجالست آنرا بدان زنگ و گردی فراخ شلواران بگذاشتند و میدانستم که چون رأی عالی قصدی کند نه آن مرد است که عنان تابعه اد باز کشد که در آن دیار کسی نمانده است که پیش نعمت او بچیزی ارزد و نیز عادت خداوند دانسته بودم که باك ندارد و در مجلس بمراد خویش دوست و سه صدهزار دینار بخشد. من این مال ها از بهر آن جمع کردم که تا چون خداوند قصد آن دیار کند از ان جمله با خویشتن برم و در تشیید ملك و نيكو نامی وی خرج کنم نگویم که بدو خواهم بخشید که بهر دیناری که از ان خويش دا دمی دوسه باز استدمی چنانکه خزانه را زیان نداشتی من راست بگفتم اگر دشمنان من دیگر تاویل کنند سرو کار ایشان با خدای عزوجل است و هنر بزرگتر آنست که خداوند الحمدلله بیدار تر مردم روی زمین است --- page 632 --- (٥٨٧) و چهل سال است تا بنده رام می بیند و می آزماید جان خشك كه مانده است بدر بماند خداوند بچشم بزرگی خویش نگرد و بسخن این عاجز درمانده نه بدخشم حاسدان و دشمنان والسلام. سلطان نامه و برا خواند و با وجود این همه خدمات و رنجها و دوستی ها او را به چنگی خادم خود فرستاد که در قلعه کالنجر محبوس نگه دارد این قلعه در نزدیکی کشمیر بود. فصلی دیگر که از این وزیر در تاریخ بیهقی اشاره رفته و ابوالفضل آنرا در تاریخ خود ضبط نکرده اصل نسخه آن که از باقی مانده مقامات ابونصر مشکان بدست آمده ومواضعه نامه وزیر و مسعود میباشد این است : الجواب المواضع : این مواضعه ایست که بنده نوشته تا فصول آنرا بررأی عالی زاده الله علوا عرضه کنند و در زیر هر فصلی جوابی باشد تا بنده شغل وزارت را بدل قوی پیش گیرد و آن چون اما می باشد که بدان رجوع میکند ، که بهر وقت ممکن نگردد و هر حالی مجلس عالی را دام الله اشرافه درد سر آوردن. والله ولی الخیر والخبير مما فيه الفلاح بمنه وسعة فضله . المواضعه : بر رای عالی خداوند سلطان بزرگ ولی النعم اطال الله بقاه پوشیده نمانده است که اختیار بنده آن بود که باقی عمر بدعوت خواندن مشغول باشد دولت عالی را شرفها الله که بر بنده رحمت کرده اند و از چنگ سختی بدان بزرگی خلاص کرده ، اما چون بنده پیر و ضعیف گشته است و که توبه و دست کشیدن از شغل دنیا آمده ، اما چون فرمان عالی برین جمله است که ناچار به شغل وزارت قیام باید کرد بندگان را جز فرمان برداری چه چاره است ، بدین خدمت مشغول گشت و آنچه جهة بندگیست اندرین کار بزرگ بجای آورد ، که اگر تقصیری رود در بعضی از کار ها که ویرا اندر آن گناهی نباشد با وی عتاب نرود . --- page 633 --- (٥٨٨) الجواب: ما خواجه فاضل را ادام الله تائیده نه امروز میشناسیم چه روز گار در از است که ویرا می بینیم و میدانیم و حقههای وی برین دولت پوشیده نیست دل بچنین ابواب مشغول نباید داشت و آنچه جهدست میباید کرد ، که ویرا جز امانت و مناصحت نیامده است و به هیچ وقت و بهیچ حال ما باوی عتاب نفرمائیم بکاری که وی را اندر آن میلی نیست . المواضعه : -- بر رأی عالی زادها الله علوا پوشیده نیست که وزیر ضیعت پادشاه است و ویرا در همه کارها مثال ناچار باید داد، خداوند عالم ادام الله سلطانه ملك و فرمانده است، اما چیزها باشد که مگر آنرا بررأی عالی پوشیده نکنند و بنده بهیچ حال خیانت نتواند کرد ناچار آنرا باز باید نمود و حاسدان و دشمنان بنده صورتی نگارند که بنده بر رأی عالی اعتراض میکند و بدان بازاری جویند و حیلتی سازند، در تغیر صورت باید که بنده از این ایمن باشد و مقرر گردد که آنچه باز نماید از چنین ابواب صلاح اندر انست . الجواب : درین ابواب دل قوی باید داشت که حالها بر ما پوشیده نتوانند کرد بدل قوی کار می باید کرد و پیوسته صلاح و صواب ما باز میباید نمود . هم در باب اولیا وحشم و اصناف لشکر و هم درباب اعمال و اموال وهم در باب فرزندان عزیز و مهمات ملك ، که میدانیم آنچه وی باز نماید صلاح در آنست و کسی را زهره نه که در چنین ابواب سازان باشد ، تا دل ساکن داشته آید . المواضعه :- بنده میبیند که هر کسی گستاخی میکند پیش تخت ملك در باب اعمال و اموال سخن میگوید و مردمان را عملها میسازد و مثالها و توقیع ها می ستاند در باب اموال و آنکه توقیری نماید ضرر آن سخت بزرگست چه آن حال چنان سازد که رای عالی را نیکو نماید و سودمند . اما باید --- page 634 --- (٥٨٩) دانست که سر بسر زشتی و زیانست، این را واجب چنانست که همگان بسته گردیده، هر کسی که توفیری نماید باید که با بنده اندر آن رجوع کرده آید، تا صواب و سلاح آن باز نماید، که اگر بر آن جمله که اکنون است بماند بسیار خلل ظاهر گردد، نه امروز بلکه فردا تا درین باب نیکو نگاه کرده آید. الجواب: - ما چون از سپاهان روی بدین طرف آورد یم دل مشغولی ها بسیار در پیش بود که آن وقت چنان می بایست که هر کس پیش ما گستاخی میکرد و سخن میگفت ما نیز مثالی میدادیم که کارها قرار نگرفته بود، امروز حالی دیگرست بحمد الله که بر قاعدۀ اول نظام گرفت و همه دل مشغولی برخاست و فرمان دیگر گونه گشت و نیز کسی را آن تمکین نباشد که پیش ما سخنی گوید جز از باب شغل خویش، دل فارغ باید داشت که فرمان ما راست و چون از ما گذشت خواجۀ فاضل را و دیگران بندگان ما اند و شاگردان وی، اگر کسی خواهد که از اندازه محل خویش و شغل خود بیرون شود آن نشنویم تا ندانیم بهیچ حال رضا داده نیاید و اگر تلبیس کنند بر مجلسی و بگوش خواجه رسد بدان رضا داده نیاید و اگر بسوی راست ما را باز نماید تا آنچه رای واجب کند در تلافی آن فرموده شود. المواضعه: - دیوان عرض و دیوان وکالت دیوان بزرگست و متولیان آن کسانی باید که خداوند عالم ادام الله سلطانه اختیار کند، کسانی که ایشان را ایام جاه وحشمت باشد اما چنان باید که بر احوال حساب های کسان بنده واقف باشد که اندر این دو شغل گزافها نرود که رای عالی بر آن تواند رسید، فرمان باید درین معنی تا متولیان این دو شغل بر حد و اندازۀ خود بایستند و گوش در فرمان عالی و مثالهای بنده دارند تا خللی نیفتد والله الهادی الی طریق الرشاد. --- page 635 --- (٥٩٠) الجواب :ـ رسم چنان رفته است که سخن درچنین ابواب باوزیر گویند و ما چنین دیده ایم پدر برپدران ماضی انا رالله برهانهم مرآن دو دیوان را هنوز ترتیبی داده نیامده است متولیان نامزد کرده نشده ، که چنا نکه آمدیم تا این غایت کباری می راندیم وخواستیم که سخن کاروزارت انتظام داده شود که دیگر دیوانها تبع آنست ، ا کنون چون کار قرار گرفت با خواجه فاضل درین باب رای زنیم ، تا بدین دو شغل هم دومرد کار آمده یابد تا نام ستانده هر کس بدان کار قیام کنند ، هرچند ایشان چا کران وبر کشید گان ما باشند از شاگر دان و بند . بر مثال وی کار می باید کرد و خواجهٔ فاضل را از دخل و خرج وحل وعقد وقبض وبسط ایشان آ گناه می باید بود، تا خلل نیفتد وتضییع نرود واگرنه برین جمله باشد وخواجه فاضل مشاهده یکند بهیچ حال بدان رضا داده نیاید وباوی عتاب نرود و اولیای حشم نصر هم الله همگان ولایت و نعمت بسیار و مشاهره های گران دارند وازحسن رای عالی او زادالله علوا ایشان را از بهر آن داده می آید تا دست کوتاه باشند و حمایت نگیرند و با مردمان ستم نکنند و با عمال ایشان را کار نباشد دستها را فرو بندند در چنین ابواب ، تا هر کس بدانچه دارد اقتصار کند، که اگر روا داشته باشد که ایشان دستها بر کشایند و تخلیط ها کنند ضرر آن به بیت المال باز گردد وسحت بزرگ باشد حسب الامر درحمایت گرفتن فرزندان پس برجمله اولیای چشم بسته است وبهیچ حال رضا داده نیاید، نه یکی بدست زمین حمایت گیرد، خواجه فاضل را درین باب اندیشه نباید داشت و همداستان نباید بود که حمایت گیرند و آنچه جواب است به تمامی درین باب بجای باید اور دو بهیچ وجه القا و مسامحت نباید کردو آکرد رباب قومی راست نیاید بی حشمت مارا باز باید نمود تا آنچه رای واجب کند فرموده اید . ا لمواضعه: رسم چنان رفته است که صاحب برید هاو مشرفها خداوند عالم ادام الله سلطنته ارزانی دارد به بندگان و خدمتکاران و ایشان از دیوان بنده باید --- page 636 --- (٥٩١) که داند تا کسانی باشند امین و معتمد که بنده ایشان را که مطلع است اختیار کند تا اقتصار کنند وزیادتی نستانند بنده مقابع ایشان بگوید که تمامی بدیشان رسانند تا بکار برند . الجواب : خواجه فاضل را ادام الله تا ئیده ها این اجابت فرمودیم و آنچه رسم است نوشتیم . می گویدابوسعید مسعود بن محمد که الله الطالب الغالب الرحمان الرحيم که با ابوالقاسم احمد بن حسن برین جمله نگاه داریم تا ازوی درهنك خیانت آشکارا و پیدانیايد و ای نیکوی خویش را درباب وی انگر دا بیم و سخن معاندان وحاسد ن ودشمنان اورادرباب وی نشنویم وخدای عزوجل را برین گواه گرفتیم و كفى بالله شهیدا بخطه وتاریخه . خواجه بزرگ در روز گار سلطنت مسعود سخت با احترام و حشمت می زیست وتا وقت آخر مسعود او را بنظر حرمت می انگر یست و اگر گاهی بنصایح او گوش نمیداد حرمت ظاهری او را هیچ وقت فرو نمیگذاشت . يك بار حصیری ملازم خواجه را در بلخ بی حرمت کرد باوصف آنکه وی از بزرگان بار گاه بود سلطان بر او خشم گرفت و او را نزد خواجه بزرگ فرستاد ومبالغ کثیره او را جریمه نمود سلطان می گفت خواجه بزرگ ما را به منزلت پدر است.درمحرم ٤٢٤ خواجه در هرات مریض شدوسلطان او را بهرات گذاشته قصد نیشاپور نمود در حال مریضی نیز خواجه از سخت گیری و تشدد دست باز نکشید سلطان در شادماخ بود که خبر وفات خواجه بزرگ رسیدوسلطان سخت متاثر شد و گفت دریغ احمد یگانه روز گار . چنو کم یافته میشود و بسیار تاسف خورد و توجع نمود و گفت اگر بازفروختندی ما را هیچ ذخیره از او دریغ نبودی!ابونصرمشکان بمر گ وی مرثیتی سرود که مطلع آن اینست : يا ناعيا بكسوف الشمس والقمر بشرت بالنقص والتسويد والكمد --- page 637 --- (٥٩٣) بیهقی گوید: بمرگ این محتشم شهامت و دیانت و کفایت و بزرگی بمرد و این جهان گذرنده را خلود نیست و همه بر کاروان گاهیم و پس یکدیگر میرویم. لقب خواجه بزرگ شمس الکفات بود خواجه در هرات مرد و در میوند نیز مقبره بنام وی میباشد ویقین است فرزندان او تابوتش را از هرات بمیوند آورده باشند چنانچه تابوت ابونصر مشکان را بغزنی آوردند بعضی کتیبه ها نیز در این مقبره هست و معلوم است آنرا یکقرن قبل ازما نوشته اند دولت افغانستان گنبدی باشکوه وشان بر آرامگاه وی تعمیر کرد و این گنبد هفت سال پیش انجام یافت و نهصد سال بعد از مرگ وی بدین وسیله هموطنان او مرده اش را تجلیل کردند شرح خصوصیات و زندگانی مفصل خواجه کتابی جدا گانه می خواهد که آن اشباع به شقان مختصر ما در نگنجد (۱). عنصری و فرخی در مناقب این وزیر بانام و دانشمند چکامه های غرا دارند وحتی فرخی میگوید من در خدمت این وزیر از جوانی به پیری رسیده ام. من همان بنده ام و بلکه کنون بنده ترم هم چنین است و خدای از دل من هست آگاه کودکی بودم و در خدمت تو پیر شدم ورچه هستم بدل و مردی و احسان برناه فرخی در تجدید وزارت وی گوید: تا سایه او دور شد از دولت محمود دیدی که جهان بر چه نمط بود و چه کردار بی سایه و بی حشمت او ملك جهان بود چون خانه که ریزان شود او را در و دیوار اکنون که بدین دولت ماز آمد بشگر تاچون شود این ملك فرو ریخته از بار هر چند که ویرانست امروز خراسان هر چند نماند است در و مردم بسیار (۱) شاغلی علی احمد نعیمی مقاله مبسوطی درین باره نگاشته و طبع کرده اند. --- page 638 --- (٥٩٣) سال دگر از دولت واز برکت خواجه چون باغ پر از گل شود اندر مه آزار رأی و نظر خواجه چو باران بهار است این هر دو چو پیوست ببخشد گل و گلزار عدل آمد و امن آمد و رستند رعیت از پنجهٔ گرگان و بابند غدار عروضی سمرقندی در فضیلت خواجه میگوید وقتی مردم لغمان برای تخفیف مالیات خود بغزنه آمدند و شکایت و تظلم در حضرت سلطان نمودند سلطان بران ها رحم فرمود و مالیات آن سالرا بخشید سال دیگر باز آمدند و عرض نمودند و اصرار و الحاح کردند سلطان بخواجه فرمود تا بجواب عرض آنها بپردازد خواجه دو جمله برپشت آن تظلم نامه نوشت که نسبت به احتوای مطلب و افادهٔ معنی و ایجاز و در عین حال آوردن صنعت جناس موجب تحسین همگنان گردید و آن جمله این است: اخراج حواج ادائه دوانه مالیات دانه ایست که ادای آن درمان آنست در داستان فردوسی و بخشش سلطان دربارهٔ وی نیز خواجه بزرگ دخل فراوان داشت و این داستان در شرح احوال فردوسی مشروحاً درج است . حسنك ميكال ابو علی حسن بن محمد بن عباس معروف به حسنك از وزرای نامور سلطان محمود واز رجال بزرگ آن روز گار است و او از خاندان میکالیان بود که همه اهل علم و دانش و مردمی محتشم بودند. حسنك اول رئیس نیشاپور شد چون خواجه حسن میمندی از وزارت برافتاد سلطان به بزرگان بارگاه امر داد که اسامی بزرگانی را که شایسته وزارت میدانند بحضور شاهنشاه عرض کنند آنها نام ابوالقاسم عارض - ابو الحسين عقیلی - احمد بن --- page 639 --- (٥٩٤) عبد الصمد - حسنگ میکال را نوشته نزد سلطان فرستادند - سلطان فرمود اگر منصب وزارت را به ابوالقاسم دهم شغل عرض مهمل می ماند ابوالحسین عقیلی روستائی طبع است وزارت را نشاید احمد عبدالصمد قابلیت این امر را دارد اما مهمات خوارزم در عهده اوست. حسنگ به علو نست و کمال حسب بر همه فایق است آنها چون کلمات سلطان را شنیدند وزارت حسنگ را تائید کردند. سلطان نیز او را بجای خواجه احمد حسن مقرر نمود و به وی محبت زیاد داشت واز کمال مرحمت او را حسنگ می گفت. او در سال ٤١٤ بر کودگی قافله حجاج به کعبه مکرمه رفت. هنگام مراجعت از راه مصر بر گشت - الظاهر خلیفه فاطمی در مصر بود و به وی عنایت زیاد نمود و خلعت بخشید و خلعتی هم به سلطان فرستاد. چون حسنگ به غزنی آمد خلیفه بغداد به سلطان نگاشت که حسنگ نزد خلیفه فاطمی رفته و قرمطی شده است سلطان به سخنان خلیفه اهمیتی نداد و بجواب او گفت حسنگ پرورده نعمت و وزیر ماست اگر او قرمطی می بود سزای سخت میدادیم - بهر حال حسنگ در حیات محمود با محمد علاقه مندی زیاد داشت و نسبت به مسعود سخنان کم و بیش می گفت و حتی گفته بود اگر مسعود پادشاه شود مرا بردار کشند همین که مسعود به سلطنت رسید در سال ٤٢٢ در بلخ به تهمت قرمطی بودن حسنگ را بر دار کرد و به - احمقتهای بی رحمی گشت - هر چندابو نصر مشکان در میان شد و خواست سلطان را باز گرداند سود نکرد - بیهقی در کتاب خود داستان مرگ او را به تفصیل ذکر کرده و یکی از قطعات نفیس و شهکار های نثر او شمرده میشود. بیهقی داستان دار زدن او را چنین می نگارد : « ... و حسنگ را بپای دار آوردند نعوذ بالله من قضاء السوء و پیکها را ایستادانیده بودند که از بغداد آمده اند - و قرآن خوانان قرآن میخواندند. --- page 640 --- (٥٩٥) حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش۔ وی دست اندر زیر کر د و پای چه های از ار راببست وجبه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار۔ و برهنه با ایزار بایستاد و دستها درهم زده ۔ تنی چون سیم سپید۔ وروی چون صدهزار نگار وهمه خلق بدرد می گریستند ۔ خودی روی پوش آهنی بیاوردند عمداً تنگ چنانکه روی وسرش را نپوشیدی و آواز دادند که سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد ۔ و حسنک لب می جنبانید و چیزی می خواند ناخود فراخ تر آوردند و در میان احمد جامه دار بیامد سوار و روی بحسنک کرد و پیامی گفت خداوند سلطان میگوید این آرزوی تست که خواسته بودی ما بر تورحمت کرده بودیم ۔ اما خلیفه نوشته است که توقر مطی شده ئی و بفرمان او بردار می کنند ۔ پس از آن خود فراخ دروی پوشانیدند و آواز دادند که بدو ۔ اودم نزد و از ایشان نیندیشید نزديك بود شوری بپاشود سواران تاختند و آن شور بنشاندند ۔ و حسنک را سوی دار بردند و بجایگاه رساندند به مرکبی که هرگز ننشسته بود ۔ جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد و آواز دادند که سنگ دهید هیچ کس دست بسنگ نمیکرد و همه زار زار می گریستند خاصه نیشاپوریان۔ پس مشتی رندرا سیم دادند که سنگ زنند و او خود پیشتر خفه شده و مرده بود ۔ این است حسنك وروز گارشر ۔ چندان غلام وضياع و اسباب و زر و سیم و نعمت هیچ سود نداشت اورفت و آن قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند احمق مردا که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد وزشت باز ستاند هفت سال مرده وی بر دار بماند هفت سال بعد اورا دفن کردند ولی کس ندانست که سرش کجاست وتن کجا۔ مادر حسنك زنی بود سخت جگر آور در سه ماه ازوی پنهان داشتند ۔ چون بشنید جزعی نکرد چون زنان --- page 641 --- (٥٩٦) بلکه بگریست بدرد که حاضران خون گریستند پس گفت : «بزرگ مردا که این پسرم بود که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان .» این وزیر از بزرگان و نیکو محصران روزگار بود و در عین جوانی از جهان رفت فرخی را درباره وی چکامه است يك جا به جوانی وی اشاره کرده گوید : طعنسی دگر باو نتواند زدن عدو جز آنکه ژاژ خاید و گوید که نیست پیر رای درست باید وتدبیر مملکت خواجه بهر دو سخت مصیب آمد وبصیر و جای دیگر در ستایش وی گوید : من قیاس از سیستان دارم که آن شهر من است وزپی خوبشان ز شهر خویشتن دارم خبر شهر من شهری بزرگ است و زمینش نامدار مردمان شهر من در شیر مردی نامور تا خلف را خسرو ایران از آنجا بر گرفت در ستم بودند از بیدادگر بیداد گر چون شه شرق وزارت را بخواجه باز خواند بیشتر شغلی گرفت از شغل خواجه بیشتر خانه ها آباد گشت و کاخها بر پای شد با خضر شد بار دیگر باغهای بی خضر ابونصر احمد بن عبدالصمد شیرازی این وزیر در اوایل حال در سرزمین خوارزم بامر سلطان محمود صاحب دیوان التونتاش و پسرش هارون بود چون خواجه احمد بن حسن میمندی وفات یافت --- page 642 --- (٥٩٧) سلطان مسعود چنانچه در شرح احوال وی مفصل نگاشتیم این خواجه را از خوارزم خواست و منصب وزارت را بوی سپرد خواجه احمد نیز آنرا بدرستی انجام داد و تا دو سال در سلطنت مودودوزارت برجای ماند سرانجام بحسادت همگنان و توجه دشمنان معزول وزندانی شده و مسموم گردیده از این جهان رخت بست . احمد مردی با نام و پردل و مدیر و فاضل بود مکرر به سلطان مسعود نصیحت میکرد ورأى ها ومصلحتهای نیکو میداد ولی سلطان بدان التفات نمیکردحتی که گاهی نیز بر او بد گمان میگردید. شعرا در مدح وی قصاید دارند . منوچهری گوید : وزیری چون یکی والا فرشته چه در دیوان چه در صدر محافل وزیران دگر بودنداز این پیش همه دیوان بد یوان رسائل حدیث او معانی در معانی رسوم او فضایل در فضایل ودر قصیده دیگر این وزیر را چنین می ستاید : شمس الوزراء احمد عبد الصمد آنکو شمس الوزراء نیست که شمس الثقلانست اندر کرمش هر چه گمان بود یقین شد وندر نسبش هر چه یقین بود گمان است دینار دهد نام نکو باز ستاند داند که همه حال زمانه گذرانست در سلطنت مودود سه نفر بوزارت رسیدند اول احمد عبد الصمد که ما شرح احوال او را در دوره سلطنت مسعود نگاشتیم وی دو سال در سلطنت مودود به وزارت برقرار بود و بعد از دو سال مودود بروی برآشفت واورا عزل وحبس وبروایتی مسموم نمود . --- page 643 --- (٥٩٨) طاهر مستوفی طاهر مستوفی در عصر محمود ومسعود مستوفی الممالک بود چون مودود خواجه احمد را بر انداخت وزارت خویش را به طاهر سپرد ولی چون مشارالیه پیر وناتوان شده بود بعد از دو سال از وزارت مستعفی گردید و تا آخر سال منزوی میزیست . عبدالرزاق بن احمد بن حسن بعد از طاهر مستوفی مودود امور وزارت را به عبدالرزاق بن احمد بن حسن میمندی یعنی به پسر شمس الکفات خواجه بزرگ سپرد عبدالرزاق مانند پدر مرد مدبر ودوراندیش وسیاست مدار بود و چند سال عهده وزارت مودود را بخوبی به پایان رسانید ـ هنگامی که مودود سوی هرات لشکر کشید و بعارضه قولنج وفات یافت سالاری سپاه را بوی سپردوی هنوز بر راه بود که مودود وفات کرد لهذا واپس آمده عبدالرشید پسر سلطان محمود را از حبس بر آورد و در رکاب او به غزنه معاودت کرد . ثقة الملک طاهر بن علی بن مشکان وی وزیر مسعود بن ابراهیم وممدوح مسعود سعد سلمان وابوالفرج رونی و برادر زادهٔ ابونصر مشکان دبیر دربار محمود و مسعود بود . حسین بن مهران این وزیر در روز کار سلطان محمود بوزارت و نیابت سلطان محمد قیام می نمود چون سلطان بزرگ چهره در نقاب خاک نهفت وی از ترس سلطان مسعود خود را از خدمت محمد کناره کشید . سلطان مسعود امر اشراف خزانه را به وی محول نمود . در عهد سلطنت فرخ زاد بوزارت رسید و در همان وقت معزول ومحبوس در زندان از جهان در گذشت . --- page 644 --- (٥٩٩) ابوبکر صالح بعد از انکه حسن پسر مهران از وزارت معزول گردید فرخ زاد ابوبکر صالح را بوزارت برداشت وی قبل از وزارت سی سال در دربار هند حکومت داشت. مردی مبارز و سوار کار و تیرانداز ماهر بود تا آخر روزگار فرخ زاد بکار وزارت وی پرداخت و در عهد سلطان ابراهیم بدست بعضی از غلامان بقتل رسید . بو سهل خجندی مدتی در دارالانشای سلطان محمود و مسعود بامر کتابت می پرداخت در روزگار سلطان ابراهیم بمنصب وزارت بر قرار گردید و سر انجام بحكم همان سلطان کور گردید . عبدالحمید پسر احمد بن عبد الصمد وی نواسه خواجه بزرگ احمد بن عبدالصمد است این شخص در روزگار ابراهیم ومسعود وارسلان شاه بعهدهٔ وزارت برقرار بود و بهرام شاه او را مقتول نمود . جر جیریا (خرخیز) این شخص که به تحریک وی طغرل غاصب از سلطنت برافتاد در سلطنت فرخ زاد کارهای وزارت را انجام میداد و چنانچه در فصل سلطنت فرخ زاد نگاشتیم وی یکی از مردان نامی و جنگجو و وطن خواه و شاه دوست عهد خود بود . ابو نصر منصور مشکان برخی برانند که مشکان نام پدر اوست وبرخی برانند که مشکان اسم محل است در تعین این محل نیز قول قاطع وصحیح دردست نیست حمدالله مستوفی در نزهت القلوب محلتی را نزديك شوشتر بنام بید و مشکان ذکر کرده - ودر غزنه نیز محلی الان بنام موشکان وموشکی موجود است و درغور دره ایست زیبا که بنام (مژگان) یاد میشود . --- page 645 --- (٦٠٠) ابو نصر در دیوان رسالت محمود و مسعود رئیس بود و وظیفه سردبیری را اجرا می نمود و یکی از مردان با نام و نيك محضر و نویسندگان بزرگ است وی در سال ٤٠٠ در خدمت دولت غزنوی وارد شد و سی سال این عهده را در کمال عزت و حشمت انجام نمود و از خیر خواهان و دلسوزان و ناصحان سلطان محمود و مسعود بود و آن پدر و پسر در کارهای بزرگ با وی مشوره مینمودند و بر رای و تدبیر او اعتماد داشتند شاهنشاه بزرگ غزنه حتی در امور خانگی و مسائل پسران خویش نیز با وی مشوره میکرد چنانکه از بقایای مقامات بر می آید که سلطان شبانه در خلوت که همه می رفتند ابو نصر را انگه میداشت و باوی داستانهای خصوصی را در میان می آورد و او نیز از مك نرمك پای ولی نعمت خود را می مالید و به پرسشهای سلطان بزرگ پاسخ میداد چنانکه در مسئله از دواج سلطان با خواهر ایاز این داستان گذشت سلطان مسعود با وجود استبداد رای این دبیر دانشمند را مجال میداد که صاف و بی پروا باوی مذاکره کند و نصیحت خود را از وی باز نگیرد در کار وزیران و امور بزرگ دیگر در جنگ و صلح در شادی و اندوه رأی وی تأثیر بزرگ داشت . در کارهای مسعود و سخت گیری با وزرای پدر و بر داشتن مردم فرومایه بکارهای بزرگ همیشه در اندوه میبود و در اواخر زوال دولت مسعود را پیش گوئی میکرد و بران می گریست و ختم مرگ خود را از خدا میخواست چنانچه روزی در سال ٤٣٠ دو قبر گچ کرده و سفید کرده را در هرات دید و تمنا کرد کاش او نیز چون آنها باشد و به بوسهل گفت من کارها را بسته می بینم و این سودا از سرمن بدر نمیشود و تصور می کنم که در بیابانی شکست خواهیم کرد که آنجا کی بکس نرسد و آنجایی غلام و بی یار مانیم و بیهوده جان سپاریم . --- page 646 --- (٦٠١) ابونصر مشکان در سال ٤٣١ بمرض لقوه وفالج از این جهان در گذشت اگر چه درعلت مرگ او اشتباهی نیز کرده اند که شاید مسموم شده باشد شاگرد وی ابو الفضل بیهقی که نوزده سال با وی بود واین اوستاد را چون پدر مهربان دوست میداشت میگوید چون سلطان از مرض وی شنید سخت متاثر شد و خواجه گان را بر بالین وی فرستاد ابو العلای طبیب بعلاج وی پرداخت اما هیچ کارگر نیفتاد و دبیر در گذشت. سلطان ابو القاسم کثیر و بوسهل زوزنی را فرستاد تا حق تعزیت او بجای آرند تابوتش بصحرا بردند و بسیار مردم بروی نماز کردند و سپهسالار و حاجب بزرگ و همه محتشمان آمده بودند و از اتفاقات تابوت او را نزدیک همان دو گور بخاك نهادند که خود آرزو کرده بود و بعد از بیست روز از انجا بر داشته بغزنی آوردند و در رباطی که (بلشکری) ساخته بود در باغش دفن نمودند. این دبیر دانا از نویسندگان بزرگ و علمای عصر بود و بفارسی و عربی نامه ها انشا می کرد يك ست عربی او را که در رثای خواجه میمندی سروده بود در فصل خواجه بزرگ نگاشتیم. بیهقی در مرگ او می نگارد: ختمت الكفاية و البلاغة والعقل به و این بیت را می آورد. الم تر دیوان الرسايل عطلت بقدصاته اقلامه ودفا تره و میگوید چه بود که این کهتر نیافت از دولت و نعمت و جاه وهنزلت و خرد و روشن رائی و علم. ابن اثیر در ذیل حوادث سال ٤٣١ درباره وی می نگارد در این سال ابو نصر مشکان کاتب انشای محمود و پسرش مسعود رخت از جهان بست او از نویسندگان مغلق بود و کتابتی در کمال جودت داشت. --- page 647 --- (٦٠٦) ایاز ایماق از مشاهیر دربار سلطان محمود و مسعود و مودود یکی هم ابوالنجم ایاز اویماق است ایاز را در حضرت سلطان مقام و محبوبیت عظیم بود و سلطان چندان بمرحمت باوی پیش می آمد که چندی بعد موضوع افسانه شعرا و گویندگان واقع گردید و چنان که شعرا بدیگر داستان های عشقی تلمیح میکردند نام ایاز را در بیشتر از تلمیحات خویش بکار بردند انیسی شاملو و زلالی درین باره کتابی نوشت میگویند سخت نیکو صورت نبود لیکن سبز چهرۀ ملیح بوده است متناسب اعضاء و خوش حرکات و خردمند و آهسته و آداب مخلوق پرستی او را عظیم دست داده بود (۱) ایاز رئیس غلامان سرای و طرف اعتماد سلطان و مورد احترام سران و سپاهیان بود و چون سلطان مردی صاحب دل و با ذوق بود جمال و کمال ایاز دروی تاثیر داشت و تنها نفوذ نگاه وی بر سلطان چیره نشده بود بلکه نفوذ اخلاق و ذکاء و موقع شناسی او بیشتر سلطان را تحت تاثیر قرار داده بود عوفی در جوامع الحکایات ولوامع الروایات گوید باعثی که سلطان را به محبت ایاز برانگیخت این بود که روزی در شکار گاهی همائی برخاست همه تاختند که زیر سایۀ همای بایستند ایاز جست زد و رکاب سلطان بگرفت سلطان گفت چه می کشی گفت همه سایۀ همای طلبند و من سایۀ خدای (۲) از گفته های بیهقی برمی آید که ایاز در عهد محمود هیچ گاه از موکب (۱) چهار مقاله عروضی . (۲) جوامع الحکایات خطی مربوط به موزه کابل ورق ۱۰۸ . --- page 648 --- (٦٠٣) سلطان دور نشده است چنانکه گوید محمود درباره تقرر وی بحکومت هند باخواجه بزرگ گفت ایاز پس بناز وعزیز آمده است وازسرای دور نبوده وعطسه بدرع است اما گرم وسرد نچشیده وهیچ تجربت نکرده است (١) اما آنچه بیشتر قابل توجه است ومورخان آنرا فرو گذاشته اند مسئله قرابت سلطان با ایاز است که عوفی آنرا از مقامات ابی نصر مشکان ذکر می کنند واز گفته ابی نصر بر می آید که سلطان خواهر ایاز را در حباله نکاح خویش درآورده بود : ابونصر می گوید شبی درخدمت سلطان بودم چون مجلس خالی شد سلطان پای دراز کرد و گفت پای مرا بمال مرا یقین شد که هر آئینه با من سری خواهد گفت آنگاه گفت مدتی است میخواهم خواهر ایازرا در نکاح خویش آرم اما میترسم مرا عیب کنند تو درین باره چه گوئی آیا در کدام تاریخ خوانده ئی که پادشاهان بنده زاد گان خود را درنکاح آورده باشند ابونصر گوید من خدمت کردم و گفتم امثال این درجهان بسیار واقع شده وحتی ملوك سامان نیزموالی خودرا عقد کرده اند عالمیان این معنی را جز برکمال عفت ودیانت پادشاه حمل نکنند وحکایتی چنددرین باره نمودم سلطان را نهایت خوش آمد و گفت مرا از رنج رها نیدی وبعد از دوروز خواهر ایازرا در عقدخویش درآورد(٢) عروضی سمرقندی داستان محمود و ایاز را محبتی خالص وعفیف می داند از شعرای دربارمحمود دربارۀ ایاز همان دوبیتی عصریست که فی البدیهه در حضرت سلطان گفته وسلطان امرداده که سه مرتبه دهان اورا ازجواهر پر کنند ـ ودوبیتی که عضایری گفته وطرف عنایت سلطان واقع شده فرخی درمدح ایاز قصیده غرائی دارد که ما چند بیت آنرا درخاتمه (۱) بیهقی صفحه ٢٨٥ ٠ (۲) جوامع الحكايات ورق ۲۷۹ ٠ --- page 649 --- (٦٠٤) می نگاریم: (١) بهرحال ایاز از ناموران وسالاران معروف این کشور است در خدمت مسعود نیز پردلی و شهامت وی مکرر مذکور شده و در اخذ انتقام مسعود از پسران محمد دست داشته و چنانکه مشروحاً درجای خویش بیامد ایاز در سال ٤٤٩ قمری در ماه ربیع الاول وفات نموده و مزار او در لاهور است (٢) خوارزمشاه التونتاش دیگر از افسران بزرگ و بهترین سرداران نامی و وفادار محمود التونتاش بود که حکومت هرات داشت و در جنگ غور و غرشستان سهیم بود – و در اکثر جنگ های هند در رکاب سلطان میبود و از غلامان و پروردگان محمود بود و در سال فتح خوارزم بحکم سلطان به پادشاهی آن ولایت مقرر گردید و بخوارزم شاه معروف شد . این افسر بزرگ بعد از محمود نیز در خدمت خوارزم برا قرار ماند – سلطان اور ابرادر خطاب میکرد – و پسران خود را می گفت که التونتاش بمنزلت عم مشفق شماست و سلطان هیچ وقت به وی درشت نگفته بود . مسعود و محمد نیز تاهنگامی که سلطان در قید حیات بود پیش روی او بر می خاستند و او را بالا می نشاندند و در بارگاه محمود هیچ کس فراتر از او نمی نشست و چندان طرف اعتماد سلطان بود که چون در خوارزم بود نیز سلطان در امور مهم مملکت با وی مشورت می نمود و کتباً رای او را می خواست (١) امیر جنگجو سالار ایماق سواره کند در میدان درآید یکی گوید که آن سرویست برکوه زنان پارسا از شوی گردند دلیرا ن در نهیبش روز کوشش اگر بر سنگ خارا بر زندتیر نه بر خیره بدو دل داد محمود دل و بازوی خسرو روز پیکار زیای اندر فتد دلهای نظار دگر گوید گلی تازه است پربار بکابین دیدن او را خریدار همی لرزند چون برگ سپیدار بسنگ اندر نشاند تا بپوفار دل معبود را بازی مپندار (٢) ابن اثیر ص ٢٦٦ ج ٩ تاریخ کامل . (٦٠٦) --- page 650 --- (٦٠٥) اما مسعود بروی بدگمان بود يك مرتبه خواست در هرات او را محبوس کند و به سعایت درباریان صاحب غرض، آن سردار نامور را از یاد را فگند ولی چنانکه گذشت التونتاش خود را نجات داد و به خوارزم رفت و در آنجا بحكم سلطان مسعود با علی تکین جنگ کرد و در عین جنگ تیری به پایش رسید همان جا که در فتح یکی از قلاع هندوستان سنگی افتاده مجر وح شده بود اما خوارزم شاه با وجود زخم منکر از پا ننشست و چندان مردانه جنگید که دشمن را بصلح مجبور کرد و عهدی استوار گرفته به مسعود فرستاد ولی خود نیز دران جنگ به اثر آن زخم منکر و تکاپوی زیاد و رفتن خون بسیار از پا در افتاد و در جمادی الاولی سال ٤٢٣ وفات کرد - و پسرش جانشین وی گردید - که تفصیل آن گذشت : ابوسهل احمد بن حسن حمدوی یا حمدونی وی از پروردگان احمد بن حسن میمند یست و بعداً صاحب دیوان غزنه و هندوستان شد و بعد از عزل خواجه بزرگ میمندی در زمره اشخاصی که باید به وزارت برقرار میشد یکی او بود - در دوره موقتی محمد به وزارت برداشته شد و در عهد مسعود صاحب دیوان ری بود و در حمله تر کمانان منتهای رشادت و مردانگی نمود فرخی وی را ستوده و در باره اش قصاید دارد - عبدالله بن یوسف معروف به ابوبکر حصیری اصل وی از سیستان بود و در حضرت غزنه نزد سلطان منزلتی بسزا و رتبه ندیمی داشت اما میانه وی و خواجه بزرگ حسن میمندی چندان خوب نبود وقتیکه حسن میمندی هنگام سلطنت مسعود دوباره بوزارت برقرار گردید خواست ابوبکر را بعقابین کشد ابو نصر مشکان مداخله نمود و وی را نجات داد و پس از وفات خواجه بزرگ یعنی در ٤٢٤ وفات نمود خانه واده حصیریان در عهد محمود و مسعود اعتبار و اهمیت بسزا داشتند. مسعود ابوالقاسم حصیری را برسالت نزد خاقان ترکستان فرستاده بود. --- page 651 --- (٦٠٦) ابوسهل زوزنی در بار گاه سلطان محمود غزنوی قرب و منزلت بسزا داشت ولی خود مردی بهم انداز بود در اوائل وزارت لشکر (دیوان عرض) به وی مربوط بود سلطان مسعود در ٤٢٣ او را از وظیفه دیوان عرض معزول کرد و بزندان فرستاد در سال ٤٢٥ دوباره در زمره ندیمان در آمد . ابوالفضل بیهقی ابو الفضل بیهقی خودش محمد و پدرش حسین نام داشت و شرح حال وی چنانکه باید روشن نیست در اوائل حال در دیوان رسالت شهنشاه بزرگ غزنه زیردست ابونصر مشکان وظیفه کتابت داشت . در روزگار سلطنت مسعود نیز باین وظیفه مقرر بود و سلطان مسعود به وی مرحمت فراوان داشت و بر کارهای او اعتماد می‌نمود و چون ابوسهل زوزنی رئیس دیوان رسالت گردید با اینکه با بیهقی خوب نبود مسعود از وی حمایت می کرد و به وزیر خود خفیه امر داده بود که بیهقی را حمایه کند بنابر روایت عوفی در عهد عبدالرشید رئیس دیوان رسالت شد و اخیراً در فتنه طغرل غاصب که عبدالرشید کشته شد بیهقی را نیز محبوس کرد و سر انجام در سال ٤٧٠ جان سپرد . وی یکی از نویسندگان بزرگ است و کتابی که وی نگاشته و قسمتی از آن در دست ما موجود است بزرگترین اثری است که چه از نقطه نظر احتوا بر مطالب بسیار سودمند و چه از نگاه بلاغت و فصاحت نظیر آن کمتر سراغ میشود و در تاریخ خاندان باحشمت و شکوه محمودیان که در تاریخ مشرق دخالت دارد روشنی می‌اندازد . مع الاسف قسمت های دیگر این کتاب مفقود است و شاید روزی بیاید که --- page 652 --- (٦٠٧) در اثر کاوش های علمی و تجسسات در کتاب خانه های شخصی در غزنه یا غور قسمتی دیگر نیز ازان بدست آید. بقول ابن فندق این کتاب درسی مجلد بوده است که تادوره سلطان ابراهیم دران نگاشته شده بود . و کتاب دیگر نیز از این مولف بنام زينة الکتاب بوده است مقامات محمودی را که ابو نصر مشکان املا کرده وی جمع و تدوین نموده است که متاسفانه این کتاب نیز مفقود است و بعضی قسمت های آن بصورت متفرق در بعضی کتب دیده و خوانده میشود . بیهقی از علما و بزرگان روزگار بود در کتاب او تمام جزئیات خانه واده غزنویان دیده میشود و کمتر کتابیست که باین شیوائی و انسجام و جامعیت بر مطالب نگاشته شده باشد تا اکنون این کتاب دو سه بار در کلکته و ایران طبع شده و چون اسمای محلات و رجال آن بیشتر بکشور ما مربوط است و خود این کتاب در دربار غزنی و برای سلاطین غزنوی نگاشته شده امیدوارم جوانان دانشمند وطن ما نقطه های را که در این کتاب بر دیگران پو شیده مانده شرح دهند و این کتاب را تعلیق و حواشی کنند . امام ابو الطيب سهل بن سليمان صعلو كی این مرد از خاندان علم وفضیلت بود پدروی از علما و بزرگان جهان اسلام ممتاز عصر خود بود - ابن خلکان در وفيات الاعيان ذکری مفصل از وی نموده - عتبی از سهل ستایش کرده و وی را امام حدیث و مقدم علما د ر فقه و خلافیات دانسته است . وی در دربار سلطان محمود بود و بامر سلطان نزد خانان ترکستان بسفارت رفت و دختر او را خواستگاری کرده بغزنی آورد . --- page 653 --- (٦٠٨) فصل (هیجدهم) گویندگان و دانشمندان در این شك نیست که دوره محمود دوره ترقی و رواج علوم و ادبیات بو و غزنی دانش گاه شرق و کعبه فضلاء و پرورش گاه گویندگان بزرگ محسوب میشد . و چندین دانشمند و حکیم و شاعر و گوینده دران روز گار بودند که همه در سایه حمایت و پرورش و تشویق شهنشاه بزرگ افغانستان مشغول تالیف و تحقیق و سخن سرائی و نگارش بودند - شعر دری دران وقت بکما ل نضج و عروج خود رسیده بود قاهنه و طوس استادی چون فردوسی و بلخ شاعری چون عنصری و سیستان گوینده بزرگی چون فرخی و غزنه عارف و حکیمی چون سنائی ندارد . سخنوران آن عصر به قصیده و مثنوی بیشتر توجه داشتند و هنوز غزل و رباعی بپایه کمال نرسیده بود . قصاید اکثر به ستایش و مدح منحصر بود و گوینده تمام قدرت خود را در این راه بکار می برد و جا داشت زیرا در ان روز گار ممدوحی چون محمود بود و شهکارهای بزرگ او خود در پیشگاه شاعر مضمون می نهاد و احساسات او را تحريك می کرد و غرور طبع و مناعت قلم را در وی ایجاد می نمود. شاعر را فرصت نمی داد که مکرر در يك موضوع سخن راند و یا از ستایش فتوحات او و عظمت وطن و از مدح جهان بانی و جهان ستانی و عدل و جود وی به چیزی دیگر منهمك گردد و یا چنان شود که شاعر به فقر معنی دچار گردد و به بازی الفاظ مشغول شود و بکوشد معنی واحد را به صنایع مختلف برنگهای مختلف نشان دهد و شنو نده را به صنایع لفظی بفریبد در کلام فرخی و عنصری حتی استعاره کمتر پیدا می شود و این ها تنها ستایشگر سلطان نیستند ثنا خوان این --- page 654 --- (609) سرزمین و مدح گوی مفاخر و شیدای شکوه آن میباشند و محمود چون موجد و پدید آرنده این افتخارات بود در خور این همه ستایش ها شمرده می شد بعضی گفته اند گویندگان عصر محمود در اثر اجباری که سلطان بر آنها می نمود بمدايح وی می پرداختند اما این سخن دور از حقیقت است و بس بعید می نماید چگونه شعرای آن عصر شکست تركمنان و نیایش قدر خان را می دیدند و شکوه و جمال غزنه را مشاهده می نمودند و می دیدند بارگاه خدایگان خراسان و خسرو شرق از شهزادگان و راجگان بلاد مفتوحه و از گنجها و فیلان و سالاران آن مملوست یکباره بوجد نمی آمدند . گویندگان ملی و شاعران بزرگ و با همت و دانشمند را بهتر از این موضوعی در دست نبود و از این جاست که سلطان را با فتح سیاسی فتح ادبی و علمی نیز نصیب شد . قصاید این گویندگان بزرگ همه داستانهای مفاخر و دیوان ملیت است حتی در تشبیب های قصایدشان نیز از همین موضوع خارج نشده اند و کمتر قصیده ایست که در تشبیب آن ذکر بهار و مناظر طبیعی و زیبائی های کهسار کشور ذکر نشده باشد دیوان فرخی و عنصری در حکم شهنامه عصر سلطنت غزنویان است و بجز ذکر شهکارهای غزنه و غزنویان و فضایل و محامد ایشان چیزی دیگر در آن نمی توان یافت در این دوره اشعار گویندگان دو نقطه بارز دارد مدایح و چکامه های درباری و آثار عرفانی و تصوفی که ما هر دو قسمت را در این رساله می نگاریم و از هر دو نوع گویندگان دوره غزنویان باجمال سخن میرانیم البته تفصیل و استیعاب کامل این قسمت وظیفه دانشمندانی می باشد که تاریخ ادبی افغانستان را بر پایه تحقیقات علمی و ادبی می نگارند . --- page 655 --- (610) شعرای زبان دری ملك الشعراء عنصری نام او حسن كنیه او ابو القاسم نام پدرش احمد ومولدش بلخ بود . عنصری استاد وامام سخنوران و بزرگترین شاعر و گوینده كشور ماست و اسلوب او در گویندگی سر مشق شعرا واقع شده و در دولت محمودی به حشمت و عزت بسر می برده که حتی محسود گویندگان مابعد قرار یافته و شاعر بزرگ شیروان گفته است: شنیدم که از نقره زد دیگدان ز زر ساخت آلات خوان عنصری عنصری چنانکه از اشعار خودش بر می آید از احرار بلخ بوده و در جوانی بخدمت حضرت محمود رسیده: مبارك است بر احرار نام و خدمت تو مرا نخست پدید آمدست این برهان مرا جوان خرد و پیر بخت بگر بدی بنام تو خردم پیر گشت و بخت جوان بعضی گویند عنصری اول تجارت میکرده و از ان دست برداشته بخدمت سلطان رسیده است اما از گفته خود او بر می آید که در خوان پدر نیز به نعمت سلطان برخوردار بوده و بازرگانی و دکانداری نکرده . غذا و نعمت تو خورده ام زخوان پدر نه از میانه راه و نه از در دکان دیوان اشعار عنصری مشتمل بر سی هزار بیت بوده است اما حیفاً که همه از میان رفته و امروز دیوان او بیشتر از سه هزار بیت ندارد . عنصری شاعر قصیده گو است و قصاید او همه در ستایش محمود و فتوحات وراد مردی و دلیری خود او و خانه دان اوست و اندر وصف مناظر دلکش وطن و زیبائی های بهار بلخ و غزنه - سخنان وی شسته و روان می باشد از تعقید --- page 656 --- (٦١١) معانی و الفاظ و خفامبر ا و بهترین پارچه های ادب زبان دریست. تشبیهات بلیغ و شیوا دارد و بیشتر به ایراد معانی جمیل و بکر توجه داشته و در الفاظ نیز بسیار کوشیده که از ثقل و تنافر و وحشت و غرابت خالی باشد از این جاست که در گفته های او دوشیز گان معنی در پیرایه الفاظ لطیف و شیوا جلوه می کنند. تشبیهات عنصری اکثر محسوس است. در تشبیه زلف و روی گوید: چه چیز است رخساره وزلف دلبر گل مشکبوی و شب روز پرور گل اندر شده زیر نورسته سنبل شب اندر شده زیر خورشید انور نکو ترز روشن شب تارزلفش اگر چند روشن زتیره نکوتر و در تشبیهه درخت روشنائی که در جشن سده بهار گاه محمود ساخته بودند گوید: گهی سرو بلند است و گهی نار عقیقین گنبد و زرین نگار است اگر نه کان بیجاده است گوئی چرا باد و هوا بیجا ده بار است در تشبیهه خورشید و ابر بهار گوید: چون حجابی لعبتان خورشید را بینی زناز که برون آید زمیغ و گه به میغ اندر شود و در تمام این مثال ها که خواندیم محسوس به محسوس تشبیه شده و وجه شبه نیز حسی و روشن و بدون کاوش و فرورفتن در زوایای بعیده بخو اننده آشکار می گردد و نفس را لذت می بخشد و اندیشه را بکاوش و جستجو نیاز نمی افتد. مدایح عنصری آلوده به مداهنه و چاپلوسی نیست و چیزی را ستوده که مایه ستایش بوده است از راستی گفتار تجاوز نکرده. عنصری در وقایع نگاری ید طولی دارد و واقعه را روشن و صریح می نویسد فتح خوارزم و عبور سلطان از آمو و حال لشکریان هزیمتی را چه نیکو شرح داده. --- page 657 --- (٦١٢) به وقت آن که زمین تفته شد ز باد سموم هوا چو آتش و گرد اندرو بجای شرار فرو گذشت به آمویه شهر بار جهان اطفال ختر نيك و به اسرت دادار فراخ جیحون چون کوه شد ز بسکه در او کلاه و ترکش و زین بود و جامه و دستار کسیکه زنده بمانده است از ان هزیمتیان اگر چه تنش درست است هست چون بیمار بمغزش اندر تیغ است اگر بود خفته بچشمش اندر تیر است اگر بود بیدار اگر بجنبد بند قبای او از باد گمان کند که همی بر جگر خرد مسمار اگر سوال کند گویدای سوار مزن اگر جواب دهد گوید ایملک زنهار اگر نماز کند آه باشدش تکبیر و گر کنه کند آوخ بودش استغفار عنصری تا پایان دورۀ مسعود زنده بود اما عروج شاعری و کمال گوینده گی وی در روز گار محمود است عنصری در (٤٣١) وفات نموده است . منوچهری شصت گیله در بارۀ عنصری قصیدۀ غرا دارد تو همی تا بی ومن بر توهمی خوانم بمهر مهر شهی تا روز دیوان ابوالقاسم حسن اوستاد او ستادان زمانه عنصری عنصرش بی عیب و دل بیغش و دینش بی فتن شعر او چون طبع او هم بی تکلف هم بدیع طبع اوچون شعر او هم با ملاحت هم حسن نعمت فردوس يك لفظ متینش را ثمر گنج باد آورد يك بیت مدیحش را ثمن تا همی خوانی تو اشعارش همی خائی شکر تا همی گوئی تو ابیاتش همی بوئی سمن کبوتر از آیند و شعر او ستادم بشنوند تا غریزی روضه بیفتند و طبعی نسترن --- page 658 --- (۶۱۳) شعر او فردوس را ماند که اندر شعر اوست هر چه در فردوس ما را وعده کرده ذوالمنن کوثر است الفاظ عذب او و معنی سلسبیل ذوق او انهار خمر و وزنش انهار لبن از کف او جود خیزد و ز دل او مردمی از تبت مشک تبتی و ز عدن در عدن ای منوچهری همی ترسم که از بی دانشی خویشتن را هم بدست خویش بر دوزی کفن برد خواهی پیش او تا پروریده شعر خویش کژد خواهی در ملامت عرض خود را مرتهن امیر فرخی نامش علی کنیه تش ابوالحسن تخلصش فرخی و نام پدرش جولوغ و مولدش سیستان و از دهقان زادگان آنجاست و در جوانی توسط امیر چغانی به بارگاه سلطان غزنه راه یافت مقام و پایه وی در سخنوری فراتر از آن است که در اوراقی چند گذارده آید ستایش وی را کتابی جداگانه در خور است. فرخی گوینده توانا و استاد سخن و یکی از رجال بزرگ کشور است. معانی لطیف در پیشگاه قلم و قریحت او چون موم بوده و این سخنور نیرو مند بهر شکلی که می خواسته آنرا در می آورده است. مطالعه آثار او در نفس لذت پدیده می آورد و در احساس شور تولید می کند و در دل عشق می انگیزد. وی چنان شسته و جذاب و بدون تعقید و ابهام سخن می راند و چندان بشوق و جوش حرف می زند که خواننده گاهی می پندارد در میدان جنگ است و برق سنان و لمعان شمشیر را از میان غبار سواران می بیند فریاد جنگجویان را می شنود و ناله هزیمتیان و مجروحان را اصغا می کند و گاهی خیال می کند بهار --- page 659 --- (٦٩٤) غز به شگوفه آورده خورشيد تابان دمی پيدا و دمی پنهان ميشود و نيلگون ابری چون پراکنده پيلان بر آبگون صحرای می بند در می کشايد، می گسلد بر هم می آيد گفته های فرخی با احساسات ملی و مناعت فطری و شور جهان ستانی آميخته است. عنصری استاد است و سخنان پخته و متين گفته اما فرخی از پايه شاعری فراتر رفته و بحدی احساسات مليت و وطن خواهی و شاه دوستی دروی استيلا کرده که منويات خود را بدون انديشه و هراس آشکارا به سلطان پيشنهاد داده و باوی چون خواجگان و سپهبدان در امور مملکت سخن رانده . چون سالاران و سرداران ملی توده را در مقابل بيگانگان برانگيخته و نهيب داده و بيدار کرده و فرمان رانده است. آرزوهائی را که برای عظمت وطن داشته می توان از اين سخنان او دانست: وقت آن آمد که در تازد بروم نيزه اندر دست و در باژو کمان تاج قيصر برسر قيصر زند هم چنان چون بر سر خان چتر خان خوش نخسبم تانکو بد فرخی شعر فتح روم را بر کوی و خوان جای دیگر در آرزوی فتح ری گوید: ری را بهانه نيست ببايد گرفت ری وقت است اگر بجنگ سوی ری کشی عنان اين چاهه ی یگان و دو گان قرمطی کشی زيشان به ری هزار بيابی بيك زمان بستانی آن ديار و ببخشی به بنده بخشيد نست عادت و خوی خدایگان جای ديگر گويد: بغداد وزانسوهم ترابودی کنون گرخواستی ليکن نگهدار ی همی چاه امير المومنين --- page 660 --- (615) حرمت نگهداری همی حری بجا آری همی واجب چنین بینی همی ای پیشوای پیش بین فرخی بدار الملک محبوب غزنه عشق داشته و آن دیار مردان وخانهٔ بزرگان و مرغزار شیران را بر جهان برتری میداد وشایستهٔ بار گاه محمود بیگانگان را نمیدانسته. در یکی از قصاید به مسعود می گوید : عزم کی دارد که غزنین را بیاراید بروی رای کی دارد که برصدر پدر گردد مکین دارملک خویش راضایع چرا باید گذاشت موسپاهان را چرا کرده است برغزنی گزین هر که غزنی دیده باشد در صفاهان چون بود هر که تازه میده بیند کی خورد نان جوین خانه محمود را مسعود زیبد کدخدای کدخدای خانهٔ شیر عرین باشد عرین شه زابلستان محمود غازی سر گردن کشان هفت کشور به نیزه کرگدن را بر کندشاخ بزوبین بشکند سیمرغ را پر چنانکه ما در مقدمه نگاشتیم مایهٔ شاعری سخنوران دربار محمود ذکر جمیل شاهنشاه بزرگ ومفاخر وطن است و این مایه چندان به فراوانی موجود بود که شاعر را نمیگذاشت به مضمون دیگر دست زند و به فقر معنی دچار شود این حال در دیوان فرخی بیشتر موجود است ودر کلیهٔ چکامه های شیوای وی جز این شیوه نتوان یافت . حتی فرخی نتوانسته با اندیشهٔ ژرف وطبع --- page 661 --- (٦١٦) دقیقی که داشت لختی از اظهار مفاخر ومناعت ملی باز آید و بخود گراید واز شور ونوا بیاساید ودر اسرار مرموز كاينات فرورود. حتی خمریات وشاهد بازیها و تغزلات وی نیز طفیلی همین احساسات اوست . فرخی چنانکه شعر را خوش می گفته چنگ را تر می نواخته و شاعری شوریده وشادمان و کشاده رو و خوش طبع بوده ـ و به آزار موری مایل نشده. در یکی از روزها که محمد صحرا را بخون غزالان سرخ کرده شاعر بیاد چشم سیاه یار افتاده و چندان گریسته که محمد را بروی رحمت آمده و چند آهوی زنده بشاعر فرستاده : مرا ز چشم و سیه زلف یار یاد آمد فرو نشستم و بگریستم بزاری زار در آرزوی دو زلف و دو چشم آهوی خویش چو چشم شیران کردم ز خون دیده کنار زچاکران ملك چاکری بدید مرا همی ندانم بونصر بود یا کشوار برفت و گفت ملك را که فرخی بگریست به صیدگاه تو بر چشم آهوی بسیار مگر که آهو چشم است یار او که شده است بچشم آهو چشمان او جواهر بار وجای دیگر در ستایش غزنه گوید : روز خوش گشت و هوا صافی و گیتی خرم آب ها جاری و می روشن و دل هایی غم من وغزنین و لب رود در باغ امیر چه در باغ امیر و چه در باغ درم باغ پنداری لشکر گه میر است که نیست تاختی خالی از مبطرد و منجوق و علم --- page 662 --- (٦١٧) کاشکی خسرو غزلی سوی غزلی رودی که ره غزنی خرم شد و غزنی خرم بر کشیدند به کپایهٔ غزنی دیبا در نوشتند ز کم پایهٔ غزنی ملحم فرخی بعد از غزنه عاشق و شیدای هر گوشه وطن است کوه و صحرا دره و دریا حتی دشت های خشک و بیابر وطن نیز در طبیعت شاعر تاثیر بزرگ داشته در وصف شب و ذکر یکی از بیابان های خشک بست گوید: روی بند از روی بکشاده عروسان سپهر هر یک از ایشان گرفته پرده از راز نهان آسمان چون سبز دریا و اختران بر روی او همچو کشتی های سیمین بر سر دریا روان من بیابانی به پیش اندر گرفته کاندر او از نهیب دیو، دل خوناب گشتی هر زمان ریگ او میدان دیو و خوابگاه اژدها سنگ او بالین ببر و بستر شیر ژیان و هم دار این چادر ستایش آبهای خروشان هیرمند و قصر سلطانی و کشتی های پادشاهی گوید: اندر این اندیشه بودم کز کنار شهر بست بانگ آب هیرمند آمد بگوشم ناگهان منظر عالی شه بنمود از بالای در کاخ سلطانی پدیدار آمد از دشت لکان مرکبان آب دیدم سر زده بر روی آب پالهنگ هر یکی پیچیده بر کوه گران --- page 663 --- (٦١٨) جانور آتش هر كيهانی سر كين و نا جانور آب هريك را ركاب و باد هريك را عنان در ستايش بهار بلخ گويد : ای خوشا ای نوبهار خرم نو شاد بلخ خاصه اكنون كبز در باغ اندرون آمد بهار هر درختی پر نيان چينی اندر سر كشيد پر نيان خرد نقش سبز بوم لعل كار فرخی در مرگ محمود در غزنه نبود و چون باز آمد و كاخ پيروزی را از سلطان تهی ديد از ديده سر شك خون باريده و در مرگ او مرثيتی گفت كه بهتر ازان نتوان گفت و ازان مراتب اخلاص وعشق وی بدوام دولت محمود و بقای عظمت وطن ثابت ميشود . فرخی دو ترجيع بند نهايت شيوا دارد و از امهات آثار او شمرده ميشود فرخی كتابی در علم بيان داشته كه نام آن ترجمان البلاغه بوده و بعضی از ان انكار كرده اند و آنرا رشيد وطواط ديده و در حدايق السحر ازان مستفيد شده فرخی در بار گاه سلطان به عزت و احترام بسر مي برده و سلطان بروی لطف و مرحمت زياد داشته و در اكثر اسفار جنگی در مركز سلطان حاضر بوده وشايد راه‌سومنات را بچشم ديده و دران فتح بزرگ قصيدۀ غرای در آفرين محمود سرائيده . روزی سلطان در اثر سعايت يكی از مخبران بروی خشم گرفته كه چرا فرخی با كسی كه سلطان روا نمی داشته باده گساری كرده ولی بزودی در قصيدۀ غرائی كه وی در ان باب سرائيده و از سلطان پوزش خواسته طرف مرحمت سلطان قرار يافته ، فرخی در سال ٤٢٩ وفات نموده و معلوم نميشود تن او را در كجا بخاك نهاده اند --- page 664 --- (٦١٩) غضایری رازی ابویزید محمد غضایری رازی اول مداح دیلمیان بود چون زبان دری در آن کشور رونقی نداشت و آنجا تحت سلطه و تاثیر زبان عربی بود اشعار غضایری موقعیتی پیدا نکرده رو بحضرت غزنه آورد ود قصیده که درفتح ناراین گفت ومنظور سلطان علم پرورافغانستان گردید دو بدره زر بدو عطاشد . دوبدره زر بگر فتم بفتح ناراین بفتح رومیه صد بدره گیرم و خرمال و نسبت بدوبیتی که در ستایش ایاز گفت دو بدره دینار و دو هزار درم بوی عطا گردید . غضایری در سخنوری بپایه فرخی و عنصری نمی رسد و در قصیده که در ستایش سلطان به غزنه فرستاد و دران عطای بیکران سلطان را دیده و گفته بود دیگر بس است وطاقت عطای ترانداریم وصلات سلطانی ازحوصله وی فزونی گرفت و شاعری را مخصوص بخود دانست عنصری براوخشم نمود و قصیده او را پاسخ گفت اگر چه غضایری نیز بجواب پرداخت اما از عهده برآمده نتوانست. غضایری در (٤٢٦) وفات نمود بس ای ملك كه نه گوهر فروختم ببه سلم بس ای ملك که نه عنبر فروختم بجوال بس ای ملك كه از اين شاعری و شعر مرا ملك فريب بخوا ندوجا دوی محتال بد ین بها که تو يك بيت من خريد ستى سر يرو ملك بخرند و تاج وجاه وجمال --- page 665 --- (٦٢٠) مرا دو بیت بفر مو د شهر یار جهان بر ان صنو بر عنبر عذار مشکین خال دو یدم زبفر ستاد و دو هز ار درم بدل بد اد دو بیت مرا در بیت المال ابو نظر عبدالعزیز بن منصور عسجدی مروزی وی بقولی از مرو رود و بقولی از هرات است یکی از شعرای بزرگی است که وی را با فرخی و عنصری همیشه در يك ردیف ذكر میکنند اشعار عسجدی از بین رفته و جز دو سه قطعه چیزی دیگر از وی در دست نیست. عسجدی نیز پروردۀ بارگاه محمود و از مدیحه سرایان حضرت اوست واز قصیده او که در فتح سومنات موجود است جزالت او در لفظ و قدرت وی در معنی ثابت میگردد. تا شاه خسروان سفر سو منات کرد کرد از خویش را علم معجزات کرد آثار روشن ملکان گذشته را نزديك بخردان همه را مشکلات کرد یزدو دزاهل کفر جهان را براهل دین شکر و دعای خویشتن از و اجبات کرد محمود شهر یار کریم آنکه ملك را بنیاد بر محامد و بر مکرمات کرد شطر نج ملك باخت ملك با هزار شاه هر شاه را به لعب دگر شاه مات کرد شاها تو از سکندر پیشی بدان جهت کوهر سفر که کرد بدیگر جهات کرد --- page 666 --- (٦٢١) استاد ابو الحسن علی بهرامی سرخسی وی از شعرای دربار حضرت غزنه و دانشمندان آن عصر است در عروض و قافیه رسایلی تالیف نموده و آنرا غایت العروضین و کنز القافیه ور ساله خجسته نام نهاده این دو بیت از اوست . مـاهـر دو بتا گل دور انگبیم بنگر بچه خواهمت صفت کرد یک نیمه آن تیولی بسـرخـی وین نیم دگر مخم چنین زرد محمد بن محمود بدایعی بلخی گویند اشعار مصنوع می سروده ولی از این اشعار او چیزی در میان نیست ومهم ترین اثری که از او مانده پند های نو شیر وان است که در بحر تقارب منظوم ساخته و اصل آن بزبان پهلوی بوده (۱) ابو محامد محمود بن عمر جوهری زرگر هروی وی محمود را مدح گفته و در حضرت غزنه و گاهی در مولد خود بهرات بسر می برد و در ٤٤٤ نیز حیات داشته است. حکیم ابو اسحق کسائی مروزی در ۲۷ شوال ٣٤١ متولد شده و تا سال ۳۹۱ در قید حیات بوده و از شعرای بزرگ محسوب میشود. در قصیده سبک استاد رود کی داشته : سرود گوی شد آن مرغک سرو دسرای چو عاشقی که به معشوق خود دهد پیغام همی چه گوید گوید که عاشقا شب گیر بگیر دست دلا رام وسوی باغ خرام (۱) - ا لنا مه پارس. --- page 667 --- (٦٢٢) ابو نصر احمد بن منصور اسدی طوسی از مشاهیر شعرای عصر خود است و وی را استاد فردوسی خوانده اند و حتی گفته اند محمود نظم شهنامه را از وی خواسته و وی پیری را عذر آورده و باین کار نپرداخته است از شعر او جز چند قطعه چیزی نمانده و این خود بر استادی وی گواهی دهد اسدی سه سال بعد از حضرت محمود در سال ٤٢٣ مرده . عمارۀ مروزی دیگر از شعرای که بمدح سلطان محمود پرداخته و طرف مرحمت سلطانی واقع شده اند عماره مروزیست تا سال ٣٩٥ در قید حیات بود وقتی این قطعه را به سلطان فرستاد سلطان امرداد از خزانه مرو در هزار دینار بوی عنایت کنند و اگر خود شاعر مرده بورثه او بپردازند . بنفشه داد مر العبت بنفشه قبای بنفشه بوی شد از بوی آن بنفشه سرای بنفشه است و نبید بنفشه بوی خوریم به یاد همت محمود شاه بار خدای حکیم ابوالقاسم فردوسی بزرگترین شاعر خراسان حکیم ابوالقاسم فردوسی که بدون شبهه شاعری بزرگ و حکیم گرانمایه میباشد و شهنامۀ وی بزرگترین شهکار زبان فارسی بلکه شهکار بشری شمرده شده از طوس برخاسته و کتاب خود را بقول اکثر مورخان و تذکره نگاران بامر و فرمان شاهنشاه مشرق ابوالقاسم یمین الدوله محمود غزنوی در غزنه انشاد نموده است در باره این شاعر بزرگ و کدورت وی از سلطان مردم باختلاف سخن رانده اند چند بیتی به شهنامه ضمیمه شده که آن در هجو سلطان میباشد از تحقیقات عالمانه که دکتور محمد شیرانی نموده است پدیدار گردیده که این بیت ها را دیگران از مواضع مختلف شهنامه گرد آورده و چنین وانموده اند که فردوسی آنرا در بارهٔ سلطان سروده است بهر حال اگر آن اشعار از فردوسی باشد یا نه و آنرا در هجو --- page 668 --- (٦٢٣) سلطان گفته است باخبر فردوسی بزرگترین شاعر زبان فارسی میباشد و بلاشك رتبه استادی و پیشوائی بر همه شاعران مابعد خود که در این شیوه سخن رانده اند دارد و همچنانکه در کتاب او بیتی چند در هجو سلطان دیده میشود چندین بیت در ستایش سلطان بزرگ غزنی موجود است که ارتباط وی را بدربار غزنه ثابت می گرداند . در آغاز شهنامه گوید: چو دانستم آمد زمان سخن کنون نو شده روزگار کهن بر اندیشهٔ شهریار زمین بخفتم شبی دل پر از آفرین دل من چو نور اندران تیره شب بخفته کشاده دل و بسته لب چنان دید روشن روانم بخواب که رخشنده شمعی بر آمد ز آب همه روی گیتی شب لاجورد از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد رده بر کشیده سپاه از دو میل بدست چپش هفتصد ژنده پیل چو آن چهرهٔ خسروی دیدمی از آن نامداران بپرسیدمی که این چرخ و ماهست یا تاج و گاه ستاره است پیش اندرش با سپاه یکی گفت این شاه روم است و هند ز قنوج تا پیش دریای سند جهاندار محمود شاه بزرگ به آبشخور آرد همی میش و گرگ ز کشمیر تا پیش دریای چین بر او شهریاران کنند آفرین چو كودك لب از شیر مادر بشست به گهواره محمود گوید نخست به ایران همه خوبی از داد اوست جهان شادمان از دل شاد اوست ببزم اندرون آسمان وفاست به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست مسعود سعد سلمان شاعر بزرگوار و نامی که چندین سال عمر وی در زندان سپری شد و حبسیه های وی از شاهکارهای ادب دری شمرده میشود شگفت است که --- page 669 --- (٦٢٤) در روز گار سلطانی چون ابراهیم که از شاهان نيك محضر وعادل و کریم بود شاعری چون مسعود سعد آزار یافت ومحبوس شد . وی يك بار در عهد ابراهیم ويك بارهم در روز گار مسعود پسر ابراهیم در زندان رفت شرح احوال مفصل ویرا در مقدمۀ دیوان او و در تذکره ها وتواریخ به تفصیل نگاشته اند. زندان او قلعه نای ومولد او غزنی یا لا هور بوده و شاید به این مناسبت که روز گار آخر زندگی او در لاهور گذشته اورا لاهوری نیز میخوانند : دریغا جوانی و آن روز گار که از رنج پیری دل آگه نبود نشاط من از عیش کمتر نشد امید من از عمر کوته نبود دران چاهم افگند گردون دون که از ژرفی آن چاه را ته نبود بسا شب که در حبس بر من گذشت که بینای آن شب جزا کمه نبود سیا هی سیاه ودرازی دراز که آنرا امید سحر گه نبود ببندم لبا اميد وزبان مرا همه گفته جز حسبنا الله نبود منوچهری نام او احمد، کننیتش ابو النجم و نام پدرش قوصی و تخلص او منوچهریست بر سر مولد او اختلاف است که از بلخ میباشد یا دامغان. در سال ٤١١ بدربار سلطان محمود راه یافته و مورد عنایات بار گاه شاعر پرور غز نوی قرار یافته است. عنصری ملك الشعرای آن بار گاه را مدح گفته اما عروج شاعری وی در مدح سلطان مسعود وروزگار آن پادشاهست. قصایدی بس شیوا و پخته دارد و تشبیهات و مصطلحات ادبیات عرب در ان بیشتر ديده ميشود ومعلوم است این استاد در ادبیات عرب تبحر واحاطه کامل داشته مسمطهای وی در ادبیات فارسی نظیری تا هنوز ندارد. خمریات یا عنبییات او قسمت مهم شعرش را فرا گرفته تمام این چکامه ها بجزيك قسمت محدود در مدح مسعود ووزرای وی سروده شده : --- page 670 --- (٦٢٥) درثنای مسعود گوید: شاهی كه بدو هيچ ملك چير نباشد شاهی كه شكارش بجز از شير نباشد يك نيمة گيتی ستدو سير نباشد تا نيمة ديگر ستد دير نباشد اين يافتن ملك به شمشير نباشد بايد كه خداوند جها ندار بود يار امسال كه جنبش كند آن خسرو چالاك روی همه گيتی كند از خارجيان پاك تاروی بجنبش ننهد ابر شغب ناك صافی نشود رهگذر سيل زخاشاك تاباد بجنبد نبود خودز پشه باك چون آتش برخيزد تيزي نكند خار ای شاه توئی شاه جهان گذرانرا ايزد بتو داد است زمين را و زمان را بر دار تو از روی زمين قيصر و خان را يك شاه بسنده بود اين مايه جها نرا با ملك چه كار است فلان را و فلان را خرس از در گلشن كن و خوك از در گلزار و جای ديگر در وصف جلال وشكوه لشكريان غزنه گويد: چون به لشكر گه او آئينه بر پيل زنند شاه افريقيه را جامه فرونيل زنند ملكی كش ملكان بوسه با كليل زنند ميخ ديوار سرا پرده بصد ميل زنند --- page 671 --- (٦٢٦) چون رسولانش ده گام به تعجیل زنند قیصر از تخت فرود آید و خاقان از گاه پادشاهی که بروم اندر صاحب خبران پیش او صف سلاطین زده زرین کمران رای کرد است که شمشیر زند چون پدران که شود سهل بشمشیر گران شغلگران بامدادای که زمین بوسد هندش پسران چهلو اندملك بيني با خيل وسپا. چون ملك با ملکان مجلس می کرده بود بیش از بیست هزاران بت نو بر ده بود چون سپه را بسوی دشت برون برده بود چون سواران سپه را بهم آورده بود گرد لشکر صدو شش میل سرا پرده بود بیست فرسنگ زمین بیش بود لشکر گاه زینبی علوی محمودی وی از دودمان سیادت است و در در با رسلطان محمودوسلطان مسعود بشاعری می پرداخت و آنها را مدح می گفت ابوالفضل بیهقی از این شاعر در کتاب خودچند جا ذکر نموده واز صلتی که سلطان مسعود بوی بخشیده پدیدار است که دران روز گار در زمره شعرای با نام محسوب و پایۀ شاعری وی بر مردم زمانه اش روشن بود بیهقی آنجا که از بخشش های سلطان مسعود سخن می راند میگوید دريك شب علوی زینبی را که شاعر بوديك پیل وارد رم بخشیدهزار هزاردرم چنانکه عیارش در ده درم نقره نه ونیم آمدی و فرمود تا آن صلت گرانرا بر پیل نهادندوبخانه --- page 672 --- (٦٢٧) علوی بردند و جای دیگر در واقعات ٤٢١ در روز عیدرمضان از این شاعر نام می برد و میگوید امیر بشاعرانی که بیگانه تر بودند بیست هزاردرم فرمود وعلوی زینبی را پنجاه هزار درم بر پیل بخانه او بردند و درجای دیگر آنجا که می خواهد استاد ابوحنیفه اسکافی غزنوی را بستايد میگوید اگر پادشاهی طبع اورا به نیکو کاری مدد دهد چنانکه یافتند اوستادان عصر چون عنصری و عسجدی وزینبی و فرخی اونیز در سخن موی بدونیم شکافد ـ از این سخنان بیهقی بر می آید که او نسبت بدیگر شاعران از سلطان بیگانه تر نبوده و مرتبه وی هم در شاعری بدان پایگاه بوده است که مرتبه عنصری وعسجدی و فرخی . عوفی دو قطعه شعر اورا نقل نموده که هر دو در ستایش محمود است و باین بیت مصدر است : ای خداوند روز کار پناه مطربان را بخواه و باده بخواه و قطعه دوم باین بیت مصدر است : ایا شهر یاری که کرد سپاهت عمی چشم دین را کنند توتیائی لبیبی ادیبی مداح یوسف بن ناصرالدین برادر سلطان محمود است عوفی وی را بشاعری ستوده این قصیده را درستایش امیر یوسف سروده است : چو بر کشندم دل از دیدار دلبر نهادم مهر خرسندی بدل بر شرر دیدم که بر رویم همی جست ز مژگان همچو سوزن سوش زر مرا گفت آن دلا رام بی ارام همیشه تازیان بی خواب و بی خور هوا اندود. رخساره بدود. فرو نه يك ره و بر گیر ساغر فغان زین بادیه ی کوه دیدار فغان زین ره نورد هجر گستر خرو زین سو کشید عشق زان سو فرو ماندم من اندر کار مضطر --- page 673 --- (٦٢٨) به دلبر گفتم ای از جان شیرین مرا بایسته تر وز عمر خوشتر مخور غم میروم درویش زین جا ولیکن زود باز آیم توانگر رهی دورو شبی تار يك وتیره هوا فیروز و هامون چون مقیر فرود آ زود زین زین و بیارام سپهر آراسته چهره به گوهر مکلل گوهر اندر تاج اکلیل بشارك بر نهاده غفر مغفر مجره چون بدریا بار موسی که اندر قعر او بگذشت لشکر زمانی بود مه برزد سر از کوه به رنگ روی مهجوران مزعفر چوزر اندود کرده گوی سیمین شد از انوار او گیتی منور بریک اندرهمی شد پاره زان سان که در غرقاب مرد آشنا ور دمنده اژ دهائی پیشم آمد خروشان و بی آرام و زمین در شکم مالان بهامون بر همی رفت شده هامون بزیر او مقعر گرفته دامن خاور به دنبال نهاده بر کران باختر سر به باران بهاری بود فربه ز گرمای حزیران گشته لاغر از و زاد است هر چه اندر جها نست زهر چه اندر جهان است اوجوانتر مدیح شاه بر خواندم به جیحون برامید بانگ ازو الله اکبر تواضع کرد بسیار و مرا گفت ز من مشکوه و بی آزار بگذر که من شاگرد کف رادآ نم که تو مدحش همی برخوانی از بر به فر شاه از و بیرون گذشتم یکم موی از تن من ناشده تر بدین درگاه عالی چون رسیدم رها کردم سوی جانان کبوتر کبوتر سوی جانان کرد پرواز بشارت نامه زیر پرش اندر بنامه در نبشته کی دلارام رسیدم دل بکام و کان گوهر بدرگاهی سپردم کنز بر او نیارد تند رفتن چرخ محور بصدر اندر نشسته پادشاهی ظفر یاری بکنيت بوالمظفر --- page 674 --- (٦٢٩) بنامش بر نبشته عهد آدم به کینش در سرشته هول محشر جهان راخور کندروشن ولیکن زراه اوست دایم روشنی خور ز بار همت او گشته گوژی بدین کردار پشت چرخ چنبر ابوالفرج رونی وی را باستادی ستوده و سخنان او را سرمشق انوری شناخته اند صاحب دیوانست و دیوانش مرکب است از قصاید و برخی قطعات و چند غزل قصایدش در ستایش سلطان ابراهیم و مسعود پسر اوست نام وی درست معلوم نشده برخی همین (ابوالفرج) را نام شناخته اند این قطعه در مدح سلطان ابراهیم از اوست: شاهیکه ملوک را زعدلش بیم است هفت اندامش سلاح هفت اقلیم است از هیبت ملك او فلك دونیم است سلطان مظفر ملك ابراهيم است این قطعه نیز ازویست : عنقای مغرب است در این دور خرمی خاص از برای محنت و غم زاد آدمی هر چند گرد عالم صورت برآمدم غم خوار آدم آمد بیچاره آدمی هر کس بقدر خویش گرفتار محنت است کس را نداده اند برات مسلمی بعضی او را سیستانی و برخی غزنوی دانند . سیدمحمد بن ناصر علوی غزنوی نام خودش محمد و نام پدرش ناصر و لقبش جلال الدین است از خانه واده سیادت میباشد برادر كوچك اوسید حسن است . این شاعر معاصر بهرام شاه ومستا یسعت و ستائی قصیده در مدح وی دارد قصیده بر دیف آتش در ثنای بهرام شاه دارد که چند بیت آن این است : --- page 675 --- (٦٣٠) چو ساخت در دل تفگیم چنین مکان آتش نیافت جای دگر در همه جهان آتش بخوشدلی بکشم گرم و سرد تو که مرا تو در بهار نسیمی و در خزان آتش عجب که لاله دعای حسود شاه نگفت دعا که کرد که باداش در دهان آتش بیمن دولت بهرامشاه کاندر دم زبان خنجر او هست ترجمان آتش سنائی درباره وی گوید : مزاج وطبع هوا گرم و نرم شد چه عجب اگر بر آورد از یشم و مرمر آتش و آب چو طبع سید گردد چمن بزینت و فر چو عدل سید گردد برابر آتش و آب سر محامد سید محمد آنکه شد است بلند همت و نظمش بگوهر آتش و آب سید حسن غزنوی از شعرای بزرگ و نامور عهد بهرامشاه میباشد دیوانی ضخیم دارد و اشعار او سخت دل انگیز و پخته و شیوا است بنا بر علتی از بهرام شاه رنجیده به مدینه طیبه رفت و در انجا قصیده شیوای نگاشته در بارگاه فرخنده نبوی صلی الله علیه وسلم قرائت نمود این بیت از ان قصیده است : لاف فرزندی نیازم زد ولیکن ای حبیب مدحتی گفتم ز حضرت خلعتی بیرون فرست این قصیده فخریه نیز از حضرت اوست : --- page 676 --- (٦٣١) داند جهان که قرة عین پیمبرم شایسته میوه دل زهرا و حیدرم ابو الفضل مسرور بن محمد طالقانی این سخن پرداز نیز از گویندگان دوره یمین الدوله و ستایشگران آن پادشاه بزرگ است عوفی يك قصیده را که وی در ستایش خواجه بزرگ احمد بن حسن میمندی سروده نقل نموده است و این دو قطعه را نیز از زبان وی ذکر کرده : بوقت تر کبی او خواند کسی فردوس گیتی را بيك معنی روا باشد که دل مان داردش باور زبهر آنکه جز در خلد کی شاید بدن هرگز درختی کش تن از دیبا و و بر گ از سیم و بار از زر قطعه دوم . چنانم که مجنون عامر نبود ز تیمار لیلی به لیل و نهار وفادار مهر توام تا زیم تو خواهی و فادار و خواهی مدار منشوری سمرقندی نام وی احمد و کنیتش ابو سعد و نام پدرش محمد است و از ستایشگران سلطان بزرگ غزنه یمین الدوله میباشد . این قصیده را در صفت آتش گفته چنانکه آب از و میچکد یکی دریا پدید آمد زمین از مشك و آب از زر معلق موج زرینش باوج اندر کشیده سر نشیب و قعر آن دریا همه پر رشته مرجان فراز موج او هر سو همه پرزهره ازهر نهنگ سمند رو سینش بسیماب اندرون غلطان دم تمساح زرینش پریشان از کیلو گوهر برخشد سر او بی رخ بغرد غور او بی دل چو برق از میغ برد و یا چو رعد از کوه در کشور --- page 677 --- (٦٣٢) فلك چون قصر مدهون گشت بروی کنگره زرین در افشان هریکی روشن چوقصر مرد مدهوشن گر چوچشم باز ازو روشن زمین و آسمان امشب نقابی بست برروی ومنا گوش تذرونر گهی چون ابهر سیمین همی بر آسمان تازد گهی چون ابر یا قوتین همی نالدبابر اندر زبر برین گردد از رنگش بدر یا درهمی لولو عقیقین گردد از عکسش بگردون برهمی اختر تو گوئی همت خسرو برای نعمت زایر یکی زرین فلك خواهد بر آوردن همی دیگر بدست وتیغ وجام وجان هماما از چهار آئین چنانك از ناقة فتحت نبا سابد همی رهبر بدست از مال بخشیدن بتیغ از کینه آهنجتن بجام از باده نوشیدن بجان از منت بیمر صدر اجل ملك الكتاب ابوالمحاسن جمال الدين یوسف بن نصر کاتب عوفی در لباب الالباب ويرا ستوده واز نوشته‌های وی پدید می‌آید که در عربی و فارسی دیوان دارد این اشعار بنام وی ثبت شده: چون پرده باز روز شد پرغراب دریا وفلك نمود درهای خوشاب همچون ماهی که گردد از ابر پدید بنمود رخ آن عروسمن زیر نقاب درسوسن جام کرد گلرنگ شراب گوئی که نمود آتشی اندر آب یالعل مذاب ریخت در مروارید يا شعله برق بود بر روی سراب --- page 678 --- (٦٣٣) می داد مرا زان لب نوشین بشتاب بر آب عنب نقل شکر از عناب از بسکه بمن بررخ گل داد نبید چون نرگس خود کرد مرا مست و خراب رفت از برمن چو نیر اندر پرتاب بگداخت مراچو توزی اندر مهتاب چون دید که گشت زلف شب باز از تاب مهراست و سپهر و ابر و دریا و سحاب از صبح چو تیغ شاه مشرق خندید خسرو ملک آن شاه که او را القاب گردون بهزار دیده چون او بندید اندر سدقرن بلکه افزون ز حساب ابو سراقہ عبدالرحمن پسر احمد بلخی از ثنا خوانان شاهنشاه شرق یمین الدوله وامین المله محمود بود و از بلخ برخاسته در اول پیشه اش نجاری بود. در يك چکامه در مدح سلطان گوید : چو محمود خسرو نبود و نباشد فریپشه شاه سفر کرده بی مر گهی سوی جیحون رود چون فریدون گهی سوی سمت رود چون سکندر ظ گهی تخت جیپال بردر بدارد گهی چتر خاقان بیاویزد از سر گهی را یتش را بروی ببینی امین ملک خسرو هفت کشور ابو محمد عبد الله بن محمد معروف به روده بلخی از بزرگان بلخ و صدور خراسان بوده در این دولت زندگانی و تنعم داشت او بیت های مستقل دارد که اگر مجموعه شود از ذوق دور نگردد: گربر کشم این فروشده پای از گل هرگزندهم به هیچ نامردم دل بی خوابی را بدیده بر بستم و زدیدن خواب بیهده ر ستم --- page 679 --- (٦٣٤) امام ابو عبدالله عبدالرحمن پسر محمد عطا ردی از ثناخوانان سلطان محمود غازی و از پروردگان نعمت آ خاندان است . ملك قلاده است و او میان قلاده زین نگیرد قلاده جز بمیانه حشمت او بر دهان دهر دهانه است فضل نیار دلگام جز بدهانه میلی دارم برخ پر از خون جگر آن روز که مژگان ترا بینم تر ای چون شکر شکسته از یاقاس مکری که تباه گردد از آب شکر ابوا لمظفر بن ابراهيم بن علی پنجهیری (پنجشیری) شاعر دوره غزنویان و مداح آن خاندانست عوفی این اشعار را از وی نقل می کند. لبش خسته زو هم بوس هر کس غولب دیدی زو هم بوس خسته این قطعه نیز از اوست: باشم تا نیز چه آید دگر مادر تقدیر چه زاید دگر بیارد گر نیزه گرد فلك موعظۀ نیز نماید دگر شاد بدانم که چو بندد دری ایزدما باز کشاید دگر ابو عبدالله روز به بن عبدالله نكتی لا هوری از شعرای در بار سلطان مسعود بن سلطان محمود غزنویست روی آن ترك مهرو بست و بر اونه بر است که بر این نار بهار است و بران گل به بر است مسعود رازی بیهقی از این گوینده ذکر نموده و سلطان مسعود بوی انعام ها داده است آن زلف نگر بر رخ آن در یتیم چون بشکاری چنانکه از غالیه جیم و آن خال بران عارض چون ماهی شیم همچون نقطی ز مشك بر تختۀ سیم --- page 680 --- (٦٣٥) مظفر پنجدهی از پنجده مرورود بود و از شعرای دوره غزنویان عوفی این اشعار را از او روایت می کند . بهفت کشور تا مدح پنجده گویم چو باد گشتم اندر زمی ز می بیجای دو پای دارم چاردگر بباید از آنک بهفت کشور نتوان رسید بی شش پای در صف آتش میگوید : همی به بینی آتش عیان خا کستر چو آفتاب که گیرد زمیغ تیره حجاب چوروی دختر دوشیزه کو خجل گردد نقابرا بر رخ اندر کشد بوقت عتاب زداغ فرقت آن چهره چولا له و گل همی زلا له و گل زرد بر کنم بگلاب بدان نشان که بسیماب زرهمی گیرند من از فراق تو گیرم همی بزر سیماب شتاب وصل تو دارد مرا همی دلتنگ در نگ هجر تو دارد مرا عمی بشتاب خمار خواب چرا در دلم فرا وا نـست اکبر لب تو برنگ گلست و بوی شراب بشب زفرقت آن قامت چو قا مت رمح سنان شود مژه من ز بهر جستن خواب گهی بگریم و باشم چو نرگس تو دژم گهی بنالم و گردم چو سنبل تو بتا ب کوکبی مروزی وی نیز از سرایندگان این عصر است عوفی این اشعار را از او روایت می کند --- page 681 --- (٦٣١) وله ، قطعه قدح و باده هر دو از صفوت همچو ماه دو هفته دارد اثر یا قدح بی می است یا می ناب بی قدح در هوا شگفت انگر قطعه نگاه کن بگل سرخ ناشگفته تمام چولعبتی که شمن را همی نماز برد بسان دو لب معشوق سرخ رنگ و چاك و تنگ که گاه بوسه بعاشق همی فراز برد ابوالمجد مجد و دسنائی غزنوی در ستایش این شاعر بزرگ و عارف نامی همان بسست که صوفی بزرگوار آفتاب بلخ مولانا جلال الدین رومی میفرماید : ترك جوشی کرده ام من نیم خام از حکیم غز نوی بشنو تمـام آن امام الغیب و فخرا لعارفین در الهی نامه گفته شرح ا ین و خاقانی شاعر بزرگ شروان فخرمیکند و میگوید : خاك غزنی شاعری در خاك برد خاك شروان شاعری دیگر بزاد یوسف صدیق چون بر بست نطق از قفا موسی پیغمبر بز اد و نظامی گوید : نامه در آمد زدو ناموس گاه هر دو مسجل به دو بهرام شاه آن زده بر خطۀ غز نی علم و ین شده بر نامه رو می رقم چون در بارۀ حکیم بزرگوار اسلام و مایۀ افتخار غزنی کتاب جداگانه نوشته ام واگر درین مختصر بشرح مناقب او بپردازیم سخن بپایان نمیرسد مختصری از شرح احوال اورا مینگاریم : پدر سنا ئی آدم نام داشت و از بزرگان غزنه بود ومزارش هم اکنون در غزنه مشهور است در زمان بهرام شاه میزیست و چندین اثر گرامی دارد که همه --- page 682 --- (٦٣٧) حاوی بر مطالب عالیه و معانی لطیفه و عرفان و تصوف و فلسفه و اخلاق میباشد و نام این کتب را چنین شمرده اند : حديقه الحقيقه ، سيرالعباد، زادالسالكين ، طريق التحقيق، كارنامه بلخ عشق نامه، عقل نامه . سنائی در میان سنوات ٥٢٥ - ٥٤٥ وفات نموده و مزارش در غزنی میباشد. مختاری غزنوی نام وی سراج الدین عثمان و نام پدرش محمد و تخلص او مختار یست و مولد وی شهر غزنه میباشد و از شعرای قصیده سرای است . در قصاید وی نام مسعودثالث ، شیر زاد ، ارسلان شاه ، و بهرام شاه دیده میشود که آنها را مدح کرده و در سال ٥٥٤ وفات نمود . اشعار او سخت شیوا و پخته و دل انگیز است این شعر از اوست: شاخ مرصع شد از جواهر الوان شخ تل یاقوت شد ز لاله نعمان ابر گهر های گل بست همانا خوي ده الماس گشت قطره باران حوض ز نیلوفرو چمن ز گل سرخ کوه نشاپور گشت و كان بدخشان بو د گل ناشکفته بر صفت دل باز چو بشکفت گشت بر صفت جان باغ چو میدان آبگینه شد از خوید برگ شکوفه ز باد تخت سلیمان دامن خود بر کشید سرو چوبلقیس كاب كمان كرد آبگینه ميدان انجيل آغاز كر د بلبل بر گل چون ز بنفشه بدید حالت رهبان شب همه شب كبك زعفران چرد از كوه روز همه روز از آن بگر دد خندان چون نیهبی داشت مرغزار بدریا لاله بر اطراف او برست چو مرجان گوئی در پیش آفتاب نها دند آينه در سایهای برگ درختان باغ ز ابر آن جمال یافت که مسند از پسر کد خدای لشکر سلطان مفخر ارباب علم حضرت غزنین نایب اصحاب فضل ملك خراسان --- page 683 --- (٦٣٨) فصل (نوزدهم) عرفا رحمهم الله تعالی هنگامی که سایه سلطنت محمودیان در خراسان گسترانیده شده بود - روزگار نوبت اقبال را بر در شهر ستان غزنه می نواخت سپهبدان به پیروزی و گویندگان به سرود مشغول بودند . مدارس باز بود دانشمندان به تتبع و تحقیق می پرداختند . صاحبدلانی نیز در قلمرو محمود بسر می بردند که شهنشاه شرق در ایشان باحترام می نگریست و سر تعظیم فرود می آورد و متواضعانه رفتار می کرد و آن ها را نیز بحضرت غزنه قرار محبت استوار بود که ما بشرح احوالشان می پردازیم تا تاریخ آن عصر مکمل تر شود. شيخ علي هجويری دادا گنج بخش کنیت وی ابوالحسن و نامش علی و نام پدرش عثمان است و منسوب است به هجویر و جلاب که دو محله از محلات غزنه بوده و خانواده شیخ در آنها سکونت داشته اند . شیخ از بزرگان و ناموران این طائفه و با محمود معاصر است و همین که سلطان دیار هند را فتح نمود وی با مرقعی و عصائی خامه و کتابی در آنجا رفته و مشعل حقایق را در آن سرزمین روشن نموده است . عارف غزنی مرید شیخ ابوالفضل ختلانی است و سلسله ارادت وی به جنید بغدادی منتهی می شود . تذکره نگاران این طایفه در شرح مناقب شیخ تفصیلاتی داده اند ولی اکثر به تخمین سخن رانده اند . مقام فضل و پایه معرفت و مراتب وی در سلوک و شرح زندگانی او از کتاب قیمت دار خودش ( كشف المحجوب) بخوبی آشکار می شود . در این کتاب چنانکه شیوه مقربان است از سلطان ذکری بمیان نیامده ولی آشکارا واضح می شود که شیخ را با دارا اولاده محبو بش --- page 684 --- (۶۳۹) غزنه چه اندازه محبت بود چندجا در کتاب خود آنجا را بنام حضرت غزنه ذکر کرده و از اینکه نتوانسته تمام کتب خود را به لاهور آرد تاسف خورده - شیخ علاوه بر کشف المحجوب يك ديوان شعر و پنج کتاب ديگر نيز داشته كه بعضی را در حيات او دزدی کرده دیگری بنام خود نموده و بعضی پس از وفات وی از میان رفته و تنها كشف المحجوب باقی مانده است و آن بهترین کتابی است در تصوف و طریقت و تاریخ عرفا و شرح مصطلحات شان - و تقریباً نخستین کتابی است که در زبان دری در تصوف نوشته شده شیخ در لا هور وفات نمود و پیكر پاك او را در همان جا بخاك نهادند و اكنون مرجع احترام و از مفاخر مشترک ما و مسلمانان آن ديار محسوب می‌شود وفات شیخ در (٤٥٣) اتفاق افتاده . حضرت شیخ ابو الحسن خرقانی این عارف بزرگوار در (٣٤٨) در خرقان که یکی از قرای بسطام است متولد گردیده و چنانکه نگاشتیم سلطان محمود چون از جنگ خوارزم بپیروز شد و آوازهٔ حق‌شناسی و خداجوئی و كرامات شیخ را شنيد بخرقان آمد تا با شیخ ملاقات نمايد و از كرامات وی مستفيد شود شيخ فريدالدين عطار در تذكرة الاوليا شرح این ملاقات را چنین نگاشته : چون سلطان درخر قان آمد و یکی دو روز بیاسود کسی را نزد حضرت شيخ فرستاد و گفت برو و شیخ را تر غیب کن که بملاقات ما آید اگر نیامد این آیت بر خوان (اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولی الامر منكم ) فرستاده بیامد و پیغام گذارد . شیخ عذر خواست وی آیت بر خواند شیخ گفت ما چندان در اطیعوا الله مصرو فیم که هنوز به اطیعو الرسول نرسیده ایم تا چه رسد به اولی الامر . --- page 685 --- (٦٤٠) سلطان لباس سلطنتی را بر ایاز پوشانید و خود در لباس اسلحه داران براه افتاد و ایاز را امر داد که پیشتر از خودش باشد چون بخدمت رسید شیخ باستقبال ایاز برخاست و در وی ننگریست و دست سلطان را گرفته گفت آنرا که بر خلق جهان پیشی داده اند توئی پیش او بنشین سلطان در تعجب شد و بنشست و چند ساعت در خدمت شیخ بود و از مواعظ و حکم وی مستفید شد چون برخاست بدره زر نزد شیخ گذاشت و التماس نمود که شیخ آنرا قبول کند شیخ پاره جوین که از خوراک خودش بود نزد سلطان گذاشت که بخورد سلطان هر چه کوشید نان از گلویش فرو نرفت شیخ گفت چنانکه این لقمه ترا گلو گیر می شود این بدره مارا در گلو فرو بندد آنرا به مستحقان بخش کن. شیخ از اکابر مشایخ کرام است و سلطان را باوی سر احترام و اخلاص بوده است و در سال (٤٢٣) وفات نموده است. شیخ ابوسعیدابوالخیر رحمت الله علیه از بزرگان مشایخ و کبار این طایفه است در سال ٣٥٧ تولد یافته و عمر دراز نموده از سوخته گان کوی محبت و آوارگان طریق است رباعیات وی بهترین پارچه های ادبی و عرفانیست در اسرار التوحید نگاشته اند که پدر شیخ سلطان محمود را عظیم دوست داشتی و او در میهنه سرای بنا کرده که اکنون معروف است بسرای شیخ و بردیوار و سقف های آن بنا نام سلطان محمود و ذکر خدم و حشم و پیلان و مراکب او نقش کردند شیخ ابو سعید گفت مرید را که من در این سرای يك خانه بنا کن چنانکه آن خانه خاصه من باشد و کسی را بران تصرفی نبود پدرش به وی خانه بنا کرد چون خانه تمام شد و در گل می گرفتند شیخ فرمود تا بر در و دیوار آن بنوشتند: الله الله الله پدر پرسید این چیست شیخ گفت هر که به دیوار خانه خویش نام امیر خود نویسد. --- page 686 --- (٦٤١) شیخ را با سلطان محمود روابط ومحبت ها بود چون وفات شیخ نزدیک شد بیکی از مریدان گفت به غزنی برو وسلام به سلطان رسان وی سه هزار دینار بتو می دهد آنرا بوام داران من باز ده چون شیخ وفات کرد سلطان وصیت او را به کمال احترام بجا آورد شیخ در سال (٤٤٠) وفات نمود . شیخ یحیی بن عمارسجستانی نامش یحیی و نام پدرش عمار واصل او با تفاق همه تذکره نگاران از سیستان است این بزرگوار کسی است که پیر هرات خواجه عبد الله انصار در کود کی به محضر او تربیه شده وخواجه انصار می گفت : (رسوم علم را در هرات خوا جه یحیی بیاورد). قاضی ابو عمر و بسطامی که از علما و دانشمندان بود چون بهرات آمدو به مجلس خواجه یحیی رسید گفت بحر وبر، مشرق و مغرب را گشتم از بر کت انفاس این خواجه برکت و شادابی دین را فقط در هرات دیدم خواجه در سال (٤٠٢) وفات یافت ودر خیابان هرات مدفون گردید . خواجه ابو عبدالله طاقی این خواجه بزرگوار از قلعه طاق سیستان بود و در هرات بسر می برد و خواجه انصار به وی ارادت تمام داشت در یکی از رباعیات خود در باره وی گفته است : ای آنکه یگانه گشته ئی در آفاق از جان بتواند اهل عرفان مشتاق کس نیست همانند تو در فقر وفنا گشتت از ان نام خوشت خواجه طاق وی در سال (٤١٦ ) وفات ودر هرات مدفون شد و هم چنین از مشایخ آن وقت شیخ ابولیث فوشنجی است وشیخ ابو عبدالله مالا نی کتاب اربعین را --- page 687 --- (٦٤٢) تالیف نموده و شیخ عمو وبسا از بزرگان دیگر که از خوف اطناب در این جا از ذکر شان صرف نظر نمودیم رحمت الله علیهم . ابو اسمعیل عبد الله انصاری کنیتش ابو اسمعیل و نامش عبد الله و لقبش شیخ الاسلام است نام پدرش محمد و کنیتش ابو منصور بود سلسلة پدران ایشان به ابو منصور مت انصاری پیوندد که وی از احفاد حضرت ابو ایوب انصاری صاحب رحل رسول الله است صلی الله علیه و سلم . مت انصاری در روزگار خلافت حضرت خلیفة ثالث عثمان بن عفان رضی الله عنه در تحت لوای احنف بن قیس بخراسان آمده و در هرات ساکن شده است پدر وی هنگامی در بلخ بود و با شریعت حمزة عقیلی دست ارادت داده و ابو المظفر ترمذی را خدمت میکرده و خود از مردان بزرگ و نکو کار و پارسا و صوفی بوده است . شیخ الاسلام از تربیت معنوی پدر بر خویش میبالد پدر وی در سال (٤٣٠) از جهان رخت بست راجع بمادر شیخ الاسلام اینقدر از گفتهای جا می پدید می آید که از هرات بوده است شیخ الاسلام هنگام فرو د شدن خور شید در روز دوم شعبان سال (٣٩٦) قمری در قهندز هرات پا بعرصة وجود گذاشته آفتاب در هفدهم درجه ثور بوده . و فصل بهار هرات بمیانة رسیده شیخ الاسلام همیشه میگفت من بهار را دوست دارم که ربیعی میباشم و در فصل جان بخش بهار در جهان آمده ام وی در اوایل به ابو عاصم ارادت داشت و از نفحات از گفتار خود او برمی آید که او از خویشاوندان و نزدیکان شیخ الاسلام بوده است . و در مشایخ به جناب شیخ ابو الحسن خرقانی ارادت تمام داشته در حدیث و فقه و تفسیر وحفظ اشعار عرب و دقایق السکات عرفا --- page 688 --- (٦٤٣) در چهار سالگی بدبیرستان مالینی مشغول تحصیل شده و در نه سالگی املای حدیث می نگاشته و بقول خودش چندین هزار شعر عربی در حافظه داشت. کتب وی همه تصوف و عرفان است ذم الکلام و منازل السایرین را بعربی تألیف کرده رساله دل و جان و کنز السالکین و رساله واردات و قلندر نامه و هفت حصار و محبت نامه و رساله مقولات و الهی نامه وی در پارسی است. رباعیات روان و جاذب عرفانی نیز سروده که قدیمترین رباعیات پارسی شمرده میشود تحلیل آثار او از نقطه نظر ادب از این مبحث خارج است. کتب او اکثر طبع شده هم درین اواخر تفسیر وی طبع شده تفسیر او را عبدالله رشیدالدین میبدی شرح و تفصیل نمود در یازده مجلد بزبان پارسی و از بهترین کتب تفسیر است. کتاب طبقات الصوفيه عبدالرحمن سلمی را بزبان هروی املا کرده بود و آنرا در قرن نهم مولانا عبدالرحمن جامی بفارسی متداول آورده و ایزاداتی در آن نموده کتاب نفحات را بوجود آورد حضرت شیخ الاسلام در سال ٤٨١ در هرات وفات و در گازرگاه مدفون شده مزار وی مطاف زایرین و یکی از ابنیه تاریخی و بزرگ کشور ماست ملوك كرت و امرای مغل بر آن عمارات مفصل نموده اند و بسا از بزرگان این سرزمین نه در پیرامون تربت پاك وى بخاك سپرده شده اند. --- page 689 --- (٦٤٤) فصل (بیستم) علماء شیخ الرئیس ابو علی سینا پدران وی از محتشمان بلخ بودند و در آن شهر زندگی داشتند جدش سینا و پدرش عبدالله و خودش حسین نام داشت کنیه‌اش ابوعلی و لقبش شیخ الرئیس می‌باشد پدرش از بلخ به بخارا رفت و در روزگار سامانیان در آن سامان در قریه خرمیشن ماموریت دولتی داشت و از قریه افشنه زنی خواست که ستاره نامیده می‌شد این بزرگوار در سال ۳۹۱ هجری قمری در افشنه متولد گردید و از کودکی باذکای خارق العاده و بی نظیر مشغول تحصیل شد و از بخارا بخوارزم رفت و چنانکه در کتب و آثار متعدد موجود است از خوارزم بهمدان آمد و بعد از اشغال مراتب و مناصب دولتی در سال ٤٢٧ از جهان رخت بست و در همدان جان سپرد و همانجا مدفون گردید. سلطان محمود آرزو داشت وی به غزنه بیاید و مانند سایر فضلا و محققین بمرکز جدید خراسان که در درباروی گرد آمده بودند و به تالیفات علمی و فلسفی می‌پرداختند بوعلی سینا نیز در آن حلقه دانش و حکمت شامل شود و با حمایتی که سلطان از علم و علماء دارد مانند ابوریحان بیرونی به مشاغل علمی موظف گردد اما روزگار مجال نداد که حکیم نامور به غزنه بیاید و پایتخت کشوری را که پدرش از آنجا برخاسته بود دیده بتواند. چون شرح احوال او را علمای جهان به تفصیل نگاشته‌اند و شخصیت بین المللی وی مربوط بتمام بشریت است و در این راه تجلیلات مکرر بعمل آمده و در باره‌اش نیز کتب مفصل در این معنی نگاشته‌اند بهمین قدر اکتفا رفت. ابو ریحان محمد بن احمد بیرونی وی بقول اکثر مورخان از خوارزم است تنها امام فخر الدین رازی در تفسیر کبیر خود او را از هرات میداند. سلطان محمود چون خوارزم را گشود این حکیم --- page 690 --- (٦٤٥) دانشمند را از آنجا با خود آورد اما بقول عروض سمرقندی قبل از فتح خوارزم توسط نماینده خویش که از غزنه فرستاده بود ابوریحان و شیخ الرئیس را از نزد علی پسر مامون خوارزم شاه خواست. شیخ الرئیس نیامد و ابوریحان به کمال خوشی بخدمت سلطان حاضر شد چون ابوریحان از علماء بزرگ و دانشمندان و محققان عصر بود سلطان محمود و پسرش مسعود با وی عنایت و مرحمت زیاد داشتند و همیشه او را از انعام و اکرام خویش بهره مند میگردانیدند ابوریحان در یکی از قصاید خود که بزبان عربی دارد اکرام سلطان را یاد کرده از آن ممنونیت نموده. راجع به حبس او که صاحب چهار مقاله می نگارد از مقام حکیم مستبعد مینماید و بدیع الزمان فاضل معاصر تحقیقاتی در این باره نموده از آن بر می آید که این حکایت بمبالغه آمیخته است. سلطان ابوریحان را در اسفار هند با خود می برد و آن حکیم بزرگ را موقع میداد که در باره عادات و اخلاق و علوم و آداب هند تحقیقات مفصلی نموده آنرا بصورت کتابی تدوین نماید . ابوریحان بسلطان ارادت داشته در کتاب تحقیق ما للهند محمود را شیر جهان و نادره زمان خوانده است . تالیفات وی (۱) کتاب تحقیق ما للهند که مشتمل بر عقاید هنود در باب ماوراء الطبیعه و جغرافیا و نجوم وهیئت میباشد این کتاب را در ٤٢١ تالیف کرد . (۲) الاثار الباقیه عن قرون الخالیه . موضوع این کتاب ذکر تواریخ ملل مختلف از قبیل اقوام آریائی و یهود و صابئین و عرب وقبطی ویونانی و رومی و مبادی آنها ست و این کتاب را در ۳۹۱ تالیف کرد . (۳) كتاب التفهيم لاوايل صناعت التنجيم . موضوع این کتاب نجوم ومعرفت ستارگان و ادوار افلاکی و مدارات و حرکات --- page 691 --- (٦٤٦) آن هاست اما از حساب و هندسه نیز در آن ذکر شده و این کتاب در (٤٢٠) تالیف شده . ٤- كتاب الاستيعاب في صنعة الاسطرلاب این کتاب نیز بزبان عربی می باشد و آنرا در (۳۹۱) تالیف نموده . ه مقاليد علم الهيئت این کتاب در موضوع علم هیئت است و آن را در (٤٢٧) تالیف کرده ابوریحان در سال ٤٤٠ وفات نموده است و در غزنه دفن شده و تا هنوز قبر او مكشوف نگردیده است آثار جهان قیمت این استاد بنام غز نویان تالیف شده است. ابوسلیمان خطابی احمد بن محمد بن ابراهیم بستی سمعانی میگوید ابو سلیمان قوى الحجت ومتدين وصادق القول بود در عراق وحجاز مسافرت نموده و خراسان را وجب بوجب دیده است بمال حلال خویش تجارت میکرد و آن را در نفقه برادران و خویشاوندان خود صرف می نمود . در نام وی اختلاف است بعضی او را احمد و بعضی حمید خوانده اند از قول ابو عبید هروی و ابو منصور ثعالبی بر می آید که نام وی احمد بوده- حاكم بن بیع در کتاب نیشاپور نام او را احمد نگاشته مشار الیه از دانشمندان وعلما و محققین بزرگ کشور ماست . تالیفات او قرار ذیل است. معالم السنن في الحديث غريب الحديث تفسير اسماء الحسنى شرح ادعيه ماثوره اعلام السنن شرح بخاری --- page 692 --- (٦٤٧) كتاب العزله کتاب اصلاح الغلط للمحدثين کتاب اعلام الحديث کتاب شرح اموات ابي خزيمة كتاب العروس كتاب الغنيه عن الكلام در هرجای که خطا بی سکونت اختیار کرده علمای بزرگ از محضر وی مستفيد شده اند. در بست عبد بن احمد بن غفير هروی و ابو مسعود بستی در غزنه ابو بکر بن محمد بن حسن مقری در سجستان ابوالحسن علی بن حسن فقیه سجزی خطابی با ثعالبی دوستی و مراودت داشته و ثعالبی در کتاب خود از وی ستایش کرده - خطابی علاوه بر علوم رسمی شعر نیز گفته و اشعار او همه عربی می باشد . عبدالملک بن علی هراتی سیوطی گوید وی در هرات مؤدب بودا کثر فضلا نزد وی درس خوانده بودند کتاب محیط در لغت و منتخب تفسیر رمانی در تفسیر از مولفات اوست در سال ٤٨٩ در هرات وفات نموده ابو منصور ثعالبی وی از ائمه و بزرگان و دانشمندان خراسان است با ابوا لفتح بستی و حسنك ميكال واكثر علمای کشور ما که نام بردیم مفاوضات داشته وی در سال ۳۰۰ متولد شده و دارای تالیفات مفیده و متعدد است . از مولفات وی غرر اخبار ملوك الفرس است که به عربی بنام امیر نصر بن ناصرالدين سبكتگين تاليف کرده و این کتاب را مابین سالهای ۳۹۰ و ٤١٢ تالیف نموده ولی متاسفانه کتاب به پایان نرسیده . --- page 693 --- (٦٤٨) دیگر کتاب یتیمة الدهر است و دران شرح حال شعرای عرب و خراسان و فارس را ضبط نموده و چار جلد میباشد و بهترین کتابی است که در این موضوع نگاشته شده . اما نظر مولف نسبت به ضبط احوال تاریخ به تحلیل آثار بیشتر بوده است . دیگر از مولفات او كتاب فقه اللغات است که در لغت ومحاورات عرب بنام عبید الله بن احمد میکال تالیف نموده و از امهات کتب لغت شمرده میشود دیگر کتاب الاعجاز و الایجاز است که مشتمل بر کلمات بلیغ و جمله های قصار وجامع می باشد . ابو منصور ثعالبی شاعر ومورخ وفقیه و نویسنده بود و انتقادات ادبی وی فصلی شیوا وجذاب در قرض الشعر ونقد الشعر باز نموده . مولفات او به طبع رسیده ومخصوصاً يتيمة الدهر که همیشه طرف عنایت و اهتمام علماء بوده و بران ذیل ها نموده اند. در این کتاب شرح حال يك عده از دانشمندان و سخن سرایان عهد محمود روشن میشود . آل میکال در عهد دولت محمود خانواده در نیشابور بنام آل میکال یا میکائیلیان زندگانی داشتند که در حشمت و دانش و علوم ومعارف شهرت بسزائی داشته اند و مرجع علماء و فضلای عصر بوده اند و با غزنه ارادت و خدمت داشته به نعمت آل محمود بکامرانی وجلال زندگانی میکردند. حسنک میکال که شرح احوال او را نوشتیم نیز از این دودمان محتشم بود. عتبی در تاریخ خود در فصل مخصوصی سه تن از این خانواده را نام می برد و آن ها را اعیان فضلای نیشاپور می خواند . ابو نصر احمد بن علی میکالی بقول عتبی صنیع سلطان و ربیب دولت و شیخ مملکت بود. فضلی بزرگ ومالی فراوان و محامدی بیش از شمار داشت و شعر عربی می گفت ابن ابونصر --- page 694 --- (٦٤٩) با بديع الزمان نيز مکاتبات داشت و وقتی که بديع الزمان در هرات بود فصلی بوی نگاشته ومحامد او را ستوده است ثعالبی در مدح او گويد «هو بقية الاماجد وغرة الاکارم وواحد الخراسان ومفخرتها وجمالها وزينتها» ابو الفضل پسر ابو نصر ميکالی عتبی وی را ستوده گفته است که وی در رعايای سلطان ستارة فروزان است وماهی درخشان و در علوم متداوله قدرت و توانائی دارد که نظير آن کمتر پيدا ميشود ثعالبی در يتيمة الدهر گويد ابو الفضل عوض ابن عميد و خلف صاحب وبدل صابی ميباشد - کتاب فقة اللغات را ثعالبی بنام وی تاليف کرده . امير ابوابراهيم بن ابو نصر ميکال وی نيز از علما ودانشمندان عصر خود بوده اما در ادب بپاية برادرش نميرسد . شيخ ابی عبدالرحمن سلمی نام خودش محمد ونام پدرش حسين سلمی می باشد اصل وی از نيشاپور است واز علمای بزرگ است وچندين کتب و تاليفات دارد و كتاب «الحقايق في التفسير» تاليف وی است و این تفسير او به شيوه متصوفان می باشد واز اين جهت در زمرة تفاسير علمی بشمار نمی آيد و اين تفسير از طرف ابن جوزی انتقاد شده وابن جوزی کسی است که بيشتر اهل تصوف از طعن لسان او مامون نمانده اند و دیگر كتاب طبقات صوفيه از تاليفات اوست که آنرا خواجه انصار تدوين کرده و جامی نفحات را از آن تهذیب نموده شيخ عبدالرحمن در سال ٤١٢ وفات کرده و چنانکه آقای شاليزى در رسالة خود تحقيق کرده قبر آن در جوار حظيرة حضرت سنائی موجود می باشد و بنام خواجه نيمروز شهرت دارد و کتيبه قبر آن خوانده میشود . ابی بکر احمد بن حسين بن علی البيهقی وی از مشاهیر علمای حدیث است سلطان محمود به او اخلاص داشته وبقولی علم حدیث را نزد وی آموخته واستاد سلطان بوده است كتاب سنن --- page 695 --- (650) کبیر و صغیر از ویست و از بهتر کتبی میباشد که در این فن در اسلام تالیف گردیده یاقوت حموی و صاحب کشف الظنون و ابن اثیر و عسقلانی وی را از بیهق نیشاپور میدانند. تنها امین احمد رازی در هفت اقلیم و علی شیر قانع در تحفة الکرام در مورد بیهق اختلاف دارند اینها میگویند بیهق شهرچه ایست از ضمایم قندهار نزديك به قلات که آنرا مقر نیز گویند مردم نيك از آنجا برخاسته چون ابوبکر بیهقی استاد سلطان محمود غازی که سنن کبیر از تالیفات اوست شیخ عبدالحق دهلوی در اشعة اللمعات شرح مشکوة در این باره به تفصیل سخن رانده این استاد بزرگوار در 458 وفات یافته چون این موضوع تحقیق زیاد میطلبد اینجا موقع آن نیست. احمد بن محمد عبدالرحمن باشانی هراتی بقول سیوطی کنیت وی ابو عبید است و وی شاگرد خطابی بستی میباشد که شرح حال او گذارش یافت و نزد از هری نیز درس خوانده. این شخص کتابی بنام غریبین در حدیث داشته و هم چنین تاریخی بنام ولاة هرات متاسفاً هردو کتاب او موجود نیست در سال 401 وفات کرده. آدم بن احمد بن اسد هراتی یاقوت در معجم الادبا و سیوطی در تذکره خویش می نگارند که نامبرده از اهل هرات بود اما در بلخ سکونت داشت ادیب و عالم و اصولی بود چون از حج به بغداد آمد علمای بغداد بروی گرد آمدند و نزدوی حدیث و ادبیات خواندند. ابو منصور جوالیقی در يك مسئله با وی مناظره کرد. فاضل هرات به وی گفت تو اول نسبت خود را درست کن آنگاه داخل مناظره شو! زیراوی منسوب به جوالیق بود و نسبت بجمع درست نمی باشد. جناده بن محمد بن حسین ازوی هراتی وی نیز از شاگردان علامه از هریست یاقوت در معجم الادباء گوید وی --- page 696 --- (٦٥١) ازعلمای جلیل القدر ومعروف بود. در مصر رفت و در جامع مقیاس درس می گفت یکی از حکام قرمطی خلیفه مصر به تعصب مذهبی وی را در سال ۳۹۹ شهید کرد جناده وقتی در مجلس صاحب بن عباد رفت و نزدیک صاحب نشست صاحب بچیزی مشغول بود چون نگاهش به جناده و لباس مندرس وی افتاد گفت این سگ را که در اینجا آورده جناده گفت سگ آنست که سه صد نام برای سگ نمیداند. صاحب مقام علمیت او را دریافته پوزش خواست و در کنار خویش جاداد . ابو عبید الله عبدالواحد جوزجانی وی از شاگردان فاضل شیخ الرئیس و از محققین و فلاسفه وطن است در سال ٤٠٤ نزد شیخ الرئیس رفته و تا ٤٢٨ که شیخ وفات نموده از او دوری نکرده است. در اثر صحبت شیخ و استعدادی که در ابو عبیدالله موجود بود باندک فرصت مرتبه تحقیق یافته خود ازعلمای عصر بحساب آمد ابو عبیدالله در تدوین آثار شیخ مساعدت زیاد نمود و در کار رصدخانه اصفهان هم به وی معاونت نمود شرحی برمشکلات قانون وشرحی بر رسالة حی بن یقظان نگاشت و کتابی نیز بنام ترکیب الافلاك تالیف نمود وخود در سال ٤٣٧ وفات کرد و بقول قطب الدین لاهیجی بعد از وفات شیخ در جوزجانان رفته و در آنجا وفات کرد و آنجا دفن شد . ابوالخیر خمار حسین بن سوار بن بابا بن بهرام ابوالخیر معروف به ابن خمار در ربیع الاول سال ۳۳۱ در بغداد متولد شده و از بزرگان و نوابغ عصر خود بود. وچندان دانشمند و فاضل که شیخ الرئیس بملاقات او اظهار اشتیاق نموده است بعد از تحصیل و اتمام علوم فلسفی بدربار خوارزم شاه رفت و سلطان دانش پرور محمود غزنوی نخواست دارالملك غزنه که مهد دانایان و ستودگانست از چنان محقق --- page 697 --- (٦٥٢) بزرگ تهی باشد لهذا او را از شوهر خواهر خود خوارزم شاه خواست و ابوالخیر در غزنه آمد و بقول بیهقی سلطان محمود بعد از فتح خوارزم اورا با خود آورد و با وجود آنکه نصرانی بود سلطان او را بدین اسلام دعوت نمود اما وی نپذیرفت و سلطان دوباره بمذهب او تعرض نکرد و مقام دانش و فلسفۀ وی را گرامی شمرد و طبابت عهد را بوی تفویض نمود. در انوقت در غزنه بیمارستان بزرگی سلطان بنا کرده بود که شرح این بیمارستان را عوفی در جوامع الحکایات ضبط نموده و از گفتۀ عوفی بر می آید که دران بیمارستان علاوه بر علاج سایر امراض شعبۀ مخصوص برای دیوانگان و معتوهان نیز بود (۱) ابوالخیر در غزنی روزی از در دبستانی میگذشت آواز دلکش طفلی را شنید که قرآن میخواند این صدای ملکوتی دروی تاثیر کرد همان شب در رؤیا بشرف دیدار فرخندۀ حضرت پیغمبر (ص) مشرف شد و فردای آن بدولت ایمان فایز گردید. ابن خمار بقولی در ٤٠٨ و بقولی در ٤٨٩ وفات نمود تالیفات او را متجاوز از سی جلد دانسته اند (۲) ابو نصر عتبی ابو نصر در ری متولد شد محمد نام داشت و بنام پدرش عبدالجبار بود از ری بخراسان عزیمت کرد و بواسطۀ ابوالفتح بستی در دیوان رسالت سبکتگین راه یافت و در دارالانشای محمود نیز بشغل سابق می پرداخت شاعر بزرگ و نویسندۀ مغلق بود تاریخ یمینی را وی تالیف نمود این کتاب شامل است بر احوال سبکتگین و محمود و یکی از مآخذ مهم آن دوره است این کتاب بعربی نوشته شده و دران تصنع و تکلف زیاد بکار برده است. جرفا دقانی در سال ٦٠٣ آنرا بفارسی ترجمه نموده و آن ترجمه در طهران بطبع رسیده. چند تن از علماء کتاب یمینی را بعربی شرح کرده اند از ان جمله شرحی بنام (۱) جوامع الحکایات قلمی مربوط بموزۀ کابل (۲) تتمۀ صوان الحکمه --- page 698 --- (٦٥٣) فتح الوهبی میباشد که آنرا احمد بن علی بن عمر منینی در سال ١١١٤ تالیف نمود . اصل کتاب عتبی در مصر و هندوستان طبع شده است عتبی در اواخر زندگانی در گنج و ستاق (بادغیس) بوظیفه بریدی مشغول بود . وبا احمد بن حسن میمندی روابط فراوانی داشت و از طرف سلطان به سفارت نزد شارهای غرشستان مامور شد چنانچه در فصل غرشستان نگاشتیم . (ابو سعید عبدالحی بن ضحاك بن محمود گردیزی) وی از گردیز بود و یکی از مورخان و نویسندگان بزرگ محسوب میشود شرح احوال وی درست معلوم نیست تنها چیزی که از وی در دست میباشد کتاب نفیس اوست که بنام زین الاخبار تالیف نموده و پدیدار است که اول و آخر آن کتاب افتاده است در نسخه موجوده که از روی نسخه های کمبریج واکسفور د استنساخ گردیده و مرحوم قزوینی دانشمند بزرگوار ایرانی آنرا طبع نموده است از روز گار طاهر بن حسین یعنی از واقعات سال ٢٠٥ آغاز نموده بواقعات شهاب الدوله مودود پسر مسعود پسر محمود میرسد و معلوم است این کتاب در عهد عبدالرشید بن سلطان محمود (٤٤١- ٤٤٤) تالیف شده زیرا مولف بنام عبدالرشید جمله ادام الله دولته را ضمیمه کرده بدین ترتیب قسمت آخر کتاب که مفقود شده بسیار اندك خواهد بود اما دریغ از قسمتهای اول که معلوم نیست از کجا آغاز و چه مقدار آن مفقود گردیده باشد . (ابوالمعالی نصر الله بن محمد بن عبدالحمید غزنوی) از بزرگان غزنی و از فضلای دوره بهرامشاه میباشد و در عهد این پادشاه بخدمت اشراف گماشته شد و در عهد دولت خسرو ملك (٥٥٥) آخرین پادشاه غزنوی به منصب وزارت رسید و دیری نگذشت که به سعایت جاسوسان محبوس گردید و از زندان این رباعی را سروده بخسرو ملك فرستاد . --- page 699 --- (٦٥٤) ای شاه مکن آنچه بپرسند از تو روزی که تو دانی که نترسند از تو خرسند نه ئی بملك و دولت زخدای من چون باشم بحبس خرسند از تو خواندن رباعی سود نکرد وقصد هلاک وی کردند هنگام جان دادن این رباعی را بر زبان راند . از مسند عز اگر چه نا گه رفتیم حمد الله كه نيك آگه رفتیم رفتند و شدند و نیز آیند و شوند ما نیز توکلت علی الله رفتیم بزرگترین اثر این شاعر بلیغ اثر دوره بهرامشاه کتاب کلیله و دمنه است که این نویسنده بزرگ به تشویق سلطان بهرامشاه از عربی بفارسی ترجمه نموده و در ان کمال مهارت و استادی خود را ثابت نموده و آن کتاب به کلیله دمنه بهرامشاهی مشهور می باشد و یکی از متون برگزیده و شیوای زبان دریست که در عذوبت لفظ و جزالت معنی نظیر آن کمتر دیده شده. این کتاب را در قرن نهم هجری ملاحسین واعظ کاشفی بعبارت عصر خود در آورده انوار سهیلی نام کرده است . کلیله دمنه بهرامشاهی در هندوستان و ایران طبع شده و این کتاب اثر یکی از علمای افغانستان است که به تشویق دربار غزنه بوجود آمده . احمد بن طیفور سجاوندی و دیگر خانواده آنها که اهل علم و مفسر و محدث بودند و مزار شان اکنون در سجاوند لوگر میباشد نیز از دوره سلطان محمود تا بهرامشاه زندگی و از فضیلت پروری و کرم این خانه واده بر خورداری‌ها داشتند ـ چنانکه شرح احوال آنها را در رساله جدا گانه نوشته ام که در مجله آریانا طبع شده . همچنین غزنویان در این خانه واده بحشمت و نعمت به سر برده اند که عتبی و بیهقی بذکر آنها پرداخته است. برای آنکه از مبحث تاریخ بیرون نیائیم از ذکر سایر علما و دانشمندانی که در این دوره می زیستند صرف نظر کردیم. --- page 700 --- (٦٥٥) فصل ( بیست و یکم ) شعرای که در دورهٔ غزنویان به عربی شعر دارند و در مدح این خاندان پرداخته اند ابو حفص عمرو بن مطوعی حاکم در دربار محمود یمین الدوله شعر می گفت و در جناس پیروی از استاد ابو الفتح می نمود این قطعه وی در مدح محمود است . اری حضرة السلطان يقضى عفا تها الى الروض مجداً بسماح مجود و كم لجباه الرا غبين لديه من مجال سجود فی مجالس جود شیخ ابو الحسن محمد بن عیسی کرجی از شعرای روز گار یمین الدوله می باشد مرد دانشمند و مستغنی بود بدربار سلطان نیامد اما به ثنای وی پرداخته و اشعاری در این معنی دارد . قاضی ابو الفضل احمد بن محمد رشیدی لو گری خود را از اولاد هارون رشید می پنداشت چندی متولی قضای سیستان بود و چندی در غرجستان به شغل وزارت می پرداخت بدربار خلیفه القادر بالله نیز رفته بود . لقب تاج الدوله و زین الکفات داشت هنگامى که ترکمنان بر بلخ مستولی شدند سخت اندوهناک شد و این قطعه را انشاد کرد: ارى الاحرار كلهم حیاری کانهم و لحیا نهم سکاری واضحی الا فضلون من البرایا بایدی الغير في بلخ اسارى كان المسلمين وقد جبوهم مجوس او یهود او نصاری و در مدح شمس الكفات احمد ابن حسن میمندی قطعه های شیوا دارد . ابوبکر عبد المجيد پسر افلج غزنوی شاعر فاضل بود یمین الدوله او را اکرام میکرد حتی بر صاحب تفضل --- page 701 --- (٦٥٦) می نهاد گاهی بحیث برید طوس و گاهی در دیوان رسالت ماموریت داشت. ابو محمد عبدالله بن دوغ آبادی در دیوان رسالت مسعود به وظیفه کتابت می پرداخت ثعالبی ویرا نهایت ستوده این قطعه را در مدح سلطان مسعود سروده است: لا يطمعن احد فی الملك يملكه والسيف فى يد مسعود ابن محمود سقى الكمات كئوس الموت نزعته على غناء صهيل الصمر القود ابو منصور قسیم بن ابراهیم ملقب به بزرجمهر از شعرای دوره سلطان مسعود و شاعری بس مفلق و توانا میباشد ثعالبی در کتاب خود ازوی ستایش نموده. ابو سهل کشمیدی عضو دیوان رسالت در دربار مسعود بود به عربی شعر میگفت و دیوان داشت ثعالبی ویرا به براعت لفظ و رشاقت معنی ستوده. قاضی ابواحمد منصور بن محمد از وی هراتی با خواجه بزرگ احمد ابن حسن میمندی ارتباط داشت و در مدح آن وزیر قطعات شیوا در عربی دارد. ابوالمظفر بلخی شاعری مفلق و توانا بود و تا سال ٤٢٠ در قید حیات بود. ابو محمد شعبه بن عبدالملک بستی ابوالفتح بستی را دیده و درمیان این دو شاعر مفاوضات بوده ابوبکر نحوی بستی صاحب دیوان بود و اشعار غرا و قصاید شیوا داشت بیشتر اشعار او در صنعت متشابه و جناس است. ابو عبدالله الوضاحی البشری محمد بن حسین شاعر ظریف و در نیشاپور بخدمت یمین الدوله رسید و مورد مرحمت وی واقع شد در سال ٤١٦ وفات نمود. --- page 702 --- (٦٥٧) فصل ( بیست دوم) غزنه و وجه تسمیه آن شهری که امروز بر سر راه کابل و قندهار واقع شده و در روز گار سلطان محمود غزنوی و فرزندان او یکی از بلاد باشکوه و زیبا و مشهور جهان شناخته می شد قبل از دوره غزنویان نیز در کتب تاریخ و جغرافیا از ان نامبرده شده. هیوان تسانگ سیاح چینی در حدود ٦٤٤ میلادی این شهر را سیاحت نموده و آنرا پایتخت (تسا و کیو تو) زابلستان خوانده و نام شهر غزنه را (هوسی نا) نگاشته است. پروفیسر بن و نیست عقیده دارد که شاید این کلمه همان (گانزاك) باشد اما چنانکه از تحقیقات اخیره پرو فیسر مذکور بر می آید در پارچه سغدی این کلمه را به تلفظ (گزنك) یافته که بمعنی خزانه می باشد (١) مورخان عرب گاهی آنرا غزنه و گاهی غزنی و گاهی غزنین نگاشته اند. در رساله نفیسی که آقای کهزاد بنام مدنیت او ستائی نگاشته سرزمین کخره را از روی اوستا سیزدهمین سرزمین خوب و مقدس اوستائی دریافته و معتقد است که بقول بعضی مورخان کخره عبارت از همین کيكرك غز نیست. نویسندگان روز گار آل ناصر نیز به لهجه غزنین از این شهر نام برده اند. فرخی در قصاید خود آنرا غزنین خوانده. عزم کی دارد که غزنین را بیاراید بروی رای کی دارد که بر تخت پدر گردد مکین گردیزی نیز آنرا غزنین ضبط نموده و واضح تر از همه عقیده سنائی میباشد که در این باب تصریح کرده و گفته است: عرش و غزنین به نقش هر دو یك است گرچه غزنین رفیع تر فلك است (١) مقاله پروفیسر بن و نیست مجله آریانا ترجمه آقای نعیمی. --- page 703 --- (٦٥٨) و باین ترتیب غزنین مصحف عرش می باشد . شکوه وجلال غزنه و تزئیناتی که دراین شهر بزرگ بکار برده شده بود در کتب واشعار نویسندگان آن وقت به تفصیل ذکر شده . تختی را که برای محمود به حساب ساخته بودند و ما شرح آن را نگاشتیم از نوادر روز گار بود. ابن اثیر مینگارد که مقسم های آب باغهای دولتی همه از نقره و طلاء بود که سپاهیان سنجر آنرا بغارت بردند و دیوارهای کاخهای سلطنتی را با الواح نقره آراسته بودند. کاخهای محمودیان هر کدام دارای برجهای بلند و رفیع بود و در وسط سرای سفه مربعی تعمیر می کردند بسیار بلند و بر آن می نشستند و بار می دادند یا بزم می نمودند و در دیوار ها صورت های سلطان و مناظر طبیعی و شکار گاه ها را به سنگ نقش می نمودند از خرابه های غزنه سنگ سفیدی بدست آمده که لابد به قصر سلطان تعلق داشته و در این سنگ مناظر شکار آشکار دیده میشود. دیوار ها را بکافور و گلاب رنگ می دادند یشم ترکی و مرمر در آن بکار می بردند بجای شنگرف و ساروج عقیق و در نصب میکردند فاصله های سنگهای را که در مسجد غزنی بکار برده بودند به لاجورد تـكحيل شده بود کنگره های کاخها را به شاخ گوزن و آهو که سلطان و شهزاد گان شکار می کردند ، آرایش می دادند . تالاب های که در میان باغها می ساختند در ان ماهی می افگندند و در گوش آن ماهیان حلقه های طلا و نقره می کشیدند در ان وقت شهر غزنی دارای ربض و شهرستان بود قلعت کهین بـرای دفاین و گنجهای سلطنتی و ذخایر حربی تخصیص داده شده بود علاوه بر قلعه خود شهر چندین قلعت و حصار دیگر نزديك شهر بود که در ان مجرمین بزرگ را محبوس می نمودند بیشتر این مجرمان از شهزاد گان بودند باغهای سلطنتی در ان وقت هر کدام بنام جدا گانه خوانده می شد باغ پیروزی همین جاست که اکنون قبر سلطان در آن واقع است. --- page 704 --- (٦٥٩) در میان این باغ کاخی مجلل موجود بود که فخر مدبر ازان در واقعات بهرام شاه نامبرده . باغ صدهزار دورتر از غزنه بوده است که سلطان چون از شکار ژه بغزنه برمی گشت اول در انجا فرود می آمد و نشاط می کرد . باغ محمودی در خود غزنه بود باغ عدنانی در هرات و باغ نو در بلخ بود کاخ های غزنه عبارت بود از كوشك دولت - كوشك شاه - كوشك کهن محمودی- كوشك محمودی - كوشك مسعودی کو شلك سپید . معلوم است این قصر ها همه به سلطان مربوط بود و قصرهای شخصی شهزادگان و خواجه گان و سپهبدان غیر این ها بوده است. نام محله های غزنی که در تاریخ باقی مانده و امروز آن نام ها بدل شده است عبارت است از کوی زرین کمران کوی سیمکران کوی سپید بافان- محلة سر آسیاب پل بكطاق - پل باعیان- ده آهنگران- افغان شالی - رباط محمد سلطان كه يك منزلی شهر بود طرف سجاوند . دشت شاه بهار جای بود که سلطان در ان جا لشکر ها راسان میدید و سپهسالاران را خلعت میداد و بجنگ میفرستاد صحرای باغ فیروزی نیز دشتی بود نزديك باغ فیروزی که سلطان در انجا عرض لشکر میدید. در نزديك يکی از این قصر ه امیدانی بود که در آن چوکان می باختند. چیزی که از ان همه حشمت و جلال امروز در غزنه بجامانده و شناخته میشود: تربت سلطان : مزار سلطان در محلتی میباشد که آنرا روضه می نامند و این همان چمن سیب زار کاخ پیروزیست. مع الاسف در حوالی باغی که تربت سلطان دران واقع است خانه های مردم آباد شده و ازین جهت بهیچ صورت نمی توان باغ پیروزی را معلوم نمود . --- page 705 --- (٦٦٠) تربت سلطان در زیر گنبدیست که اعلیحضرت سراج الملت والدین امیر حبیب الله خان در سال ١٣٢٤ قمری آنرا تعمیر نمود و در روز گار سلطنت اعلیحضرت محمد نادر شاه شهید ترمیم گردیده و بیرون سقف آنرا از آهن پوشیده اند. این گنبد از خشت خام است و راه روی نیز که احاطه گنبد را با بیرون باغ وصل می کند از خشت خام و پخته پوشانیده شده سنگ تربت سلطان محمود از رخام نهایت نفیس است که بشکل صنم ساخته شده و دو تخته سنگ يك جا بهم وصل گردیده . در يك طرف این سنگ این عبارت خوانده میشود : (غفراناً من الله للامير الاجل السيد نظام الدین ابی القاسم محمود بن سبكتكين غفر له) عبارت فوق بخط كوفي و درمیان گلبر گهای برجسته و نهایت اعلی رسم شده و در جانب دیگر سنگ که طرف شرقی میباشد این عبارت بخط رقاع نوشته شده: ( توفی رحمة الله عليه و نور حفرته و بيض وجهه عشية يوم الخميس لسبع بقين من شهر ربیع الآخر سنه احدی و عشرین و اربعمائه ) لا بد در میان این دو خط فرق تاریخی موجود است و خط سنگ دوم مدتی بعد از سنگ اول نوشته شده. چار محراب كوچك بر چار طرف سنگ و دو دائره كوچك در بالا و پايان سنگ کنده شده و دران آیات قرآنی نگاشته شده و این آیات همه بخط کوفی میباشد در دایره اول : بعد از تسميه : « ربنا اتمم لنا نورنا واغفر لنا بالنبی وآله» در دایره دوم بعد از تسمیه : «غفرانك ربنا واليك المصير » در دیوار گنبد لوحی از سنگ مرمر است که بخط خطاط شهیر وطن جناب سید --- page 706 --- (٦٦١) عطاء محمد شاه آغانگاشته شد و ازینجای گنبد که در عصر امیر حبیب الله خان تعمیر شده یاد میدهد . و این خط خود یکی از شاهکارهای خطاطیست. چهار محراب چهار گوشه داخلیه حضرت یمین الدوله محمود با نوشته ها بخط کوفی حسب ذیل است: اول : محراب پیشروی دروازه: بسم الله الرحمن الرحیم . تبارك الذي بيده الملك وهو على كل شيء قدير الذي خلق الموت والحيوة الايه بسم الله الرحمن الرحيم حسبی الله و کفی شهد الله انه لا اله الا هو ، وا ولى العلم قايما با لقسط لا اله الاهو العزيز الحكيم، محراب دوم : «بسم الله الرحمن الرحيم - كل نفس ذائقة الموت وانما توفون اجور كم يوم القيامة ، بسم الله الرحمن الرحيم ، ذو العرش قل الروح من امر ربي» محراب سوم: اطراف مرقد حضرت سلطان یمین الدوله محمود ... «بسم الله الرحمن الرحيم ـ مالك الملك تو تى الملك من تشاء وتنز ع الملك ممن تشاء وتعز من تشاء وتذل من تشاء بيدك الخير » بسم الله الرحمن الرحيم - بسم الكافى ان الله يغفر الذنوب جميعاً » محراب چهارم اطراف مرقد منور : «بسم الله الرحمن الرحيم كل نفس ذائقة الموت وانما توفون اجور كم يوم القيامة لا اله الا حسبی و کفی عنده باذنه » دروازه گنبد را که انگلیس ها اشتباه کرده بنام د ر وا ز ه سو منات برده و در اکبر ه گذاشته اند از همین جا برده شده --- page 707 --- (٦٦٢) واکنون آن دروازه در آگره موجود است بعضی خطوط کوفی نیز دران نقش شده که من نتوانستم بخواندن آن موفق گردم . مناره ها : دیگر از بناهای که از دوره غزنویان باقیمانده همان دو مینار غزنیست که از خشت پخته ساخته شده و بفاصله نیم گروه بطرف شمال شهر موجوده غزنین واقعست هر يك ازين منارها تخميناً هشتاد فت ارتفاع خواهد داشت در حاشیه های بالا بخط کوفی بعضی از اسمای الهی و نام بانی منار نوشته شده مرحوم شیخ محمدرضا اولین کسی است که این خطها را درست خوانده و در کتاب نفیس خود ضبط کرده است . پایان این هر دو منار در سابق هشت رخ و بالای آن استوانه ئی بود ولی در اثر يك زلزله که در وقت سراج الملة والدین واقع شد قسمت استوانه ئی فرود غلطید. بعضی از مستشرقین اشتباه کرده منارها را بدوره محمود مربوط دانسته اند كتیبه مینارها این است : مینار اول که جانب شهر غزني نزديك تر است . بسم الله الرحمن الرحيم السلطان الاعظم ملك الاسلام يمين الدوله وامين المله ابوالملظفر بهرام شاه خلد الله تعالی ملکه . کتیبه منار دوم : بسم الله الرحمن الرحيم (السلطان الاعظم ملك الاسلام علاءالدوله والدين ابو سعد مسعود بن ظهير الدوله اميرالمومنین ابراهيم خلد الله ملکه) گویا مینار اول به دوره بهرام شاه و مینار دوم به دوره مسعود بن ابو الملوك سلطان ابراهیم تعمیر شده . بند سلطان نیز از تعمیرات دوره یمین الدوله محمود غزنویست که در سیلاب غور ویران گردید بابر نتوانست آنرا ترمیم کند سراج الملة و الدین به ترمیم آن پرداخت ولی بزودی ویران شد اکنون در عصر اعلیحضرت معظم همایونی --- page 708 --- (٦٦٣) محمد ظاهرشاه ادام الله سلطنته سراز نو تعمیر یافته است . از غزنی باشکوه وجلال غیر از انچه نوشتیم جز هزار ها لوح قبر و چندین گنبد ویران چیزی دیده نمیشود . لگد کوب حوادث چنان این شهر را مطموس نموده که انسان باور کرده نمیتواند يك وقتی برروی این اتلال و خرابه هاشهر با عظمت محمود شاهنشاه مشرق بپا ساخته بود . آنچه از دوره غزنویان شناخته میشود بقعه سلطان مسعود و بقعه سلطان ابراهیم است که سنگهای آن نیز شکسته . سنگهائی که خوانده میشود عبارتند از آرامگاه سید ابو جعفر که در نزديك بقعه سلطان ابراهیم است و بران این کلمات را نوشته اند . قبر الفايز بعمل الاحاد ابو جعفر محمد بن علی الخاص غفره هذاء الحجر بتاريخ شهر الله المبارك رمضان سنة ثلاث وخمسمائه . لوح مزار حضرت حکیم سنائیست که از قدیم تنها این کلمات بران نوشته است . هذا القبر الفقير الحقير الى رحمة الله مجددا لسنائي غفر الله» و سنگهای دیگر بعد از ان نگاشته شده لوح آخرین در عصر اعلیحضرت المتوكل على الله بعد از اتمام تعمیر مقبره سنائی نوشته شده است . در مقبره حکیم سنائی لوحی دیگر نیز از ان عصر خوانده میشود که دران نام رمضان ابن یوسف نگاشته شده و معلوم است در محرم پنجصدونه قبل از وفات حکیم رخت از جهان بسته در مقبره حدادیان لوح دو قبر خوانده میشود یکی از ان اینست: ابی بکر محمد بن الشيخ الامام احمد بن محمد حدادي . يك قبر ديگر در این اواخر از زیر خاکها بر آمده و در آن این كلمات بخط كوفي خوانده میشود : --- page 709 --- (٦٦٤) هذاقبر الصالح الامير الاجل نظام الملک وقوام الدوله ابی جعفر محمد بن صاحب الاجل الشهيد انارالله مقامه (۱) در پشته باغ بهشت یک لوح خوانده میشود که معلوم است قبر ابی بکر محمد بن علی میباشد که در سال ٤٦٤ وفات یافته . مزار دیگری است در غزنه بنام محمد الباغبان که برسنگ آن این کلمات خوانده میشود : اللهم اغفر ابن سهل محمد الباغبان الهروى كان وفاته من شهر ربيع الآخر سنه سبع واربعين واربعمائة : قبر محمد اعرابی در سمت جنوبی شهر غزنین در گورستان بام بهشت واقع است و این جملات بران خوانده میشود : هذا مرقد الشيخ السعيد العالم ابی محمد اعرابی کل من عليها فان ويبقى وجه ربک ذو الجلال و الاكرام . شاید این قبر از محمد اعرابی سپهدار غازی و جنگجوی سلطان محمود باشد. دیگر برخی سنگهای شکسته که بدست آمده کلماتی دران ها خوانده میشود که هر یک بعمارتی و مسجدی و بنائی مربوط بوده و روز گار آنها را چنین پراگنده گردانیده است . از عمارات دورۀ غزنوی فصلی بس زیبا و دل انگیز در تاریخ کشور ما کشوده شده و آن كشف لشکری بازار یا لشکر گاهست در بست که در سال ١٣٢٥ شمسی توسط مورخ شهير وطن آقای احمد علی کهزاد کشف گردیده و هیئت باستان شناس فرانسوى با تحقيقات علمی این نظریه را تائید کرد . وفاضل موصوف رساله جداگانه در این باره نگاشته اند. این عمارات قسمتی از عصر محمود و بقیه از روزگار سلطان مسعود می باشد که چون لشکرهای سلطانی زیادت گرفت بناهای مفصلی بر عمارات سابق افزود و در لشکری بازار مجلل ترین بناهای سلطانی تعمیر شد و اکسترن از انجا (۱) یادداشت های آقای فاضل جلالی --- page 710 --- (٦٦٥) مقصوره سلطان و مسجد جامع و کاخ دربار و كوشك دیوان رسالت و حمام ها و شبستان ها و ایوانهای بزرگ و كبوتر خانه ها با تصاویر دیواری و رسته های بازار و شکار گاه کشف شده كه هر يك برای شناسائی سبك معماری و عظمت و جلال محمودیان دلیلی ثابت و آشکارا شمرده میشود . اینك كتاب خود را به قصیده فرخی که در مدح لشکریان سلطان سرود خاتمه می دهیم : هر سپاهی را که چون محمود باشد شهریار یمن باشد بر یمین و یسر باشد بر یسار تیغ شان باشد چو آتش روز و شب بدخواه سوز اسب شان باشد چو کشتی سال و مه در پا گذار از عجایب خیمه شان باشد چو در باوقت موج وزعنایم خانه شان چون کشتی آکنده بار شاخ کرگدانشان بود میخ طویله در سفر چنك شير انشان بود تعويذاسپان در شكار (١) بگذرند از رودهای ژرف چون موسی زنیل بر شوند از کنده چون شاهین بدیوار حصار (٢) كوكب تركش کنند از گوهر تاج ملوك وزشكسته دست بت بر دست بت رویان سوار (٣) از سریت بند مصحف ها همی زر ین کنند وز دو چشم بت در گوش ایگوارا گوشوار ١ - كرك بفتح اول كر كدست که حیوانی است معروف (و ناخن شیر را رسم بود که برای تعویذ بر اسپان می آویختند ٢ - کنده خندق است ٣ - کوکب ترکش ستاره مانندی از سیم وزر که برتر کش نصب کنند و سوار بکسر دست بند زنان است . --- page 711 --- (٦١٦) تیغ ایشان دست یابد با اجل در يك بدن اسبشان بازی کند باشیر در يك مرغزار هر که چون محمود پشتی دارد اندر روز جنگ چون سر لشکرمقدم باشد اندر کار زار لشکر اوپیش دشمن ناکشیده صف هنوز او به تیغ ازلشکر دشمن بر آورده دمار من ملك محمود را دیدستم اندر چند جنگ پیش لشکر خویشتن کرده سپرهنگام کار مردمان گویند سلطان لشکری دارد قوی پشت لشکر اوست در هیجا بحق کردگار (۱) پیش ایزد روز محشر خسته بر خیز د ز خاک هر که از شمشیر او شد در صف دشمن فکار نیست از شاهان گیتی اندراین گیتی چو او وقت خدمت حق شناس ووقت زلت بر دبار (۲) هر زمان افزون زخدمت شاه پاداشی دهد خادمان خویشرا وین را عجب کیاری مدار هر یکی را در خور خدمت تبایی داد خوب خلعتی کورا بزرگی بود بود وفخرتار زنده گردانید يك يك نام خویش و نام فخر نیست گردانید يك يك نام ننگ ونام عار (۱) مضمون این بیت را عنصری نیز گفته است : گر بحرب اندر بود لشکر پناه خسروان چونکه روز حرب باشد توپناه لشکری (۲) زلت بفتح وتشديد لغزش --- page 712 --- (٦٦٧) جان شیرین را فدای آندا و بدی کنند کزین ایزد بود شان بهتر ین پرورد گار از رضای او نتا بند و مرا و را روز جنگ یکدل و یك رأی باشند و موافق بنده وار وقت فتح از بخشش نیکو بود شان ملك و مال وقت بزم از خلعت نیکو بود شان یاد گار خشتی کان دخل شاهان بودی اندر باستان خلعتی کان خسروانرا بودی اندر روزگار پیش خسرو روز خدمت چون خزان اندر شوند باز گردند از فراوان ساز نیکو چون بهار از نوازشهای سلطان دل پر از لهو وطرب وز کر امتهای سلطان تن پر از رنگ و نگار بر میانشان حلقه بند کمر ها شمس زر ( ) زیر رانشان جمله زرین مرکبان راهوار (۲) از تفاخر و زبزرگی وز کرامت ببر زمین زیر نعل مرکبها نشان مشك بر خیزد غبار زینهمه بهتر مر ایشانرا همی حاصل شود چیست آن خوشنودی شاه ورضای کردگار با چنین نیکو کرا متها که می بینند باز بیش ازین باشد کرامت شان امید از شهریار و انگهی زبشان نباشد نعمت سلطان دریغ نعمتی کورا بران کردست یزدان کامگار (۱) (شمش زر) (۲) ۔ (زیر ران با ساز زرین) --- page 713 --- (٦٦٨) نعمتش پاینده با دو دولتش پیوسته باد دولت او بیگران و نعمت او بی كنار بندگان و کهترانرا حق چنین باید شناخت شاد باش ای پادشاه حق شناس و حقگذار راست پنداری خزینه خسروان امروز شاه بر رسولان عرضه کرد و بر سپه پاشید خوار کز در میدان او تا گوشه ایوان او مر کب سیمین ستام است و بت سیمین عذار(۱) هر بوائیی در گهی زان کشوری کرده پریش هر بتی زان سد بت زرین شکسته در نثار آن بکش زیبت میدان خسرو روز جنك (٢) وین بخوبی شمسه ایوان خسرو روز بار آن ببرزم اندر نیوشته پیش او دشت فراخ وین ببزم اندر گرفته پیش او جام عقار(۳) از فراوان دیدن هرای زر امروز گشت (٤) دیده اندر چشم هر بیننده زر عیار کی بود کردار ایشان همسر کردار او کی تواند بود تاری لیل چون روشن نهار ای یمین دولت عالی و ملت را امین دولت از تو با سکون و ملک از تو بر قرار ( ۱ ) ستام لجام و لگام (۲ ) کش خوشی و تندرستی (٣ ) عقار بضم اول شراب و نوشند بفتح در نور دیده.( ٤ ) هر ابفتح و تشدید گلوله های زرین و سیمین که در ساخت اسپ تعبیه کنند بنا بمشابهت آن بپايله آه آن را هرا گویند و بمعنی ساخت اسپ چون سینه بند و لگام و غیره استعمال شده. --- page 714 --- (٦٦٩) عزم تو کشور گشا وخشم تو بد خوا ه سوز رمح توفولاد سنب و تیغ تو جوشن گذار موی براندام بد خواهت زبان گردد همی از پی آن تا ز شمشیر تو خواهد زینهار يك سوار از خیل تو و ز دشمنان پنجاه خیل يك پیاده از تو وز گردنکشان پانصدسوار هم سخاوت را کمالی هم بزرگی راجمال هم شجاعت را جلالی هم شریعت را شعار تادرخت نار نارد عنبر و کافور بر تادرخت گل نیارد سنبل و شمشاد بار تاز دیبا بفگند نوروز بر صحرا بساط تازدریـا بر کشد خورشید بر گردون بخـار دیربـاش و دیرزی و کام جوی و کام یاب شاه باش وشاد زی و مملکت گیر و بدار --- page 715 --- شرح مآخذ زین الاخبار گردیزی آثارالوزراء - نسخه خطی تاریخ بیهقی ریاض الالواح مرحوم شیخ محمد رضا - مجمع الانساب شبانکاره‌ئی نسخه خطی برخی از قسمت‌های مفقوده مقامات ابو نصر دیوان فرخی مشکان که در جوامع الحکایات آمده دیوان عنصری جوامع الحکایات عوفی کشف المحجوب شیخ علی هجویری تاریخ گزیده طبقات الکبری امام شعرانی تاریخ الکامل ابن اثیر جزری تذکره شیخ عطار تاریخ ابوالفداء هشت مقاله (راجع به غزنیات) کتاب دکتور محمد ناظم ترجمه آقای امینی کلیات سنائی تاریخ عتبی متن عربی و ترجمه جرفادقانی دیوان منوچهری روضة الصفا مجمع الفصحا حبیب السیر مسکوکات اسلامی موزه کابل (موسیو تاریخ فرشته سوردل) جامع التواریخ راحة الصدور راوندی سیر المتاخرین تاریخ سلاجقه عماد کاتب وفیات الاعیان قاضی ابن خلکان یادداشتهای آقای جلالی راجع به الواح غزنه فوات الوفیات بغیة الوعات سیوطی طبقات الشافعیة الکبری سبکی طبقات حنفیه مولوی عبدالحی لکنهوی طبقات ناصری (منهاج السراج) شاهنامه فردوسی طبقات سلاطین اسلام ستانلی لین پول دیوان ابوالفرج رونی لباب الالباب عوفی مقالات اورینتیل کالج میگزین تذکره دولتشاه سمرقندی تاریخ هندوستان - رالفوزیه یتیمة الدهر ثعالبی چار مقاله عروضی سمرقندی معجم البلدان تتمة الیتیمه معجم الادباء تاریخ بیهق مجله آریانا تتمة صوان الحکمه مجله کابل اداب الحرب والشجاعه مجله مهر (جانشینان محمود غزنوی) دستور الوزراء بقلم فاضل دانشمند نفیسی --- page 716 --- موزۀ کابل : تصویر جوانی که از خرابه های قصر سلطنتی غزنویان از لشکرگاه بست ( وادی هیرمند ) کشف شده --- page 717 --- [BLANK PAGE] --- page 718 --- غزنی: سنگ روی تربت آرامگاه سلطان محمود غزنوی --- page 719 --- [BLANK PAGE] --- page 720 --- موزۀ كابل: غلامان اخص الخاص بارگاه سلطنتى غزنويان، اين تصاوير كه اصل آن رنگه است از خرابه هاى تالار دربار كوشك سلطنتى لشكر گاه كشف شده است --- page 721 --- [BLANK PAGE] --- page 722 --- موزۀ کابل : ظرف فلزی عصر غزنوی --- page 723 --- [BLANK PAGE] --- page 724 --- موزهٔ کابل: خود و صحنهٔ شکار (از پیکر سازی عصر غزنوی) شبهی از غلامان اخص الخاص (زرین یا سیمین کمر) که از روی تصاویر رنگه دیواری رسم شده و از لشکر گاه از خرابه های قصر سلطنتی غزنویان کشف شده است --- page 725 --- [BLANK PAGE] --- page 726 --- ظروف سفالین عصر غزنوی که از لشکر گاه کشف شده --- page 727 --- [BLANK PAGE] --- page 728 --- ظروف سفالین عصر غزنوی که از لشکر گاه کشف شده --- page 729 --- [BLANK PAGE] --- page 730 --- لشکرگاه : بقایای مسجد جامع که در اثر حفریات ظاهر شده است --- page 731 --- [BLANK PAGE] --- page 732 --- [BLANK PAGE] --- page 733 --- انجمن تاریخ افغانستان Société des Etudes Historiques d'Afghanistan --- page 734 --- [BLANK PAGE] --- page 735 --- [BLANK PAGE] --- page 736 --- [BLANK PAGE] --- page 737 --- [BLANK PAGE]