# Guldastah-i ʻishq گلدسته عشق # adl1186 # Kābul, ʻUmūmī-i Maṭabʻī, 1331 1953 کابل عمومى مطبعى،, . ١٣٣١ Abstract: Selections from Masnawi published on the 700th anniversary of Rumi's death. # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- گلدسته عشق [ILL] [ILL] [ILL] --- page 2 --- 1953 شاد زی ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما گلدسته عشق بمناسبت احتفال هفتصد مین سال وفات حضرت مولینا جلال الدین بلخی در کابل من چه گویم وصف آن عالیجناب نیست پیغمبر ولی دارد کتاب مثنوی مولوی معنوی هست قرآن در زبان پهلوی (مولینا جامی) --- page 3 --- تاج ۲۶ / ۱ / ۵۳ ق ۲۰ مثنوی معنوی نردبان آسمانست این کلام هر که زین بر میرود آید ببام نی بیام چرخ کو اخضر بود بل ببامی کز فلك برتر بود بام گردون را از و آید نوا گردشش باشد همشیه زان هوا --- page 4 --- هفتصدمین سال وفات مولینا جلال الدین بلخی در ین موقع که بمناسبت هفتصدمین سال وفات حضرت مو لينا محمد جلال الدين بلخی معروف به رومی عارف و متصوف بزرك قرن هفت دنیای اسلام محفل یاد بود در تالار استور در کاخ وزارت امورخارجه در کابل انعقاد می یابد انجمن تاريخ وظیفه و افتخار خود میداند تا بسابقه احساسات مملو از ارادت وعشق وعقیدت و اخلاص دسته کل معنوی که از هر برك آن رایحه عشق از لی و صمدانی به مشام جان شیفتگان حقیقت میرسد از هفت دفتر گلزار معرفت مثنوی مولوی معنوی چیده به مزار او که سینه های مردم عارف است بکمال خضوع و احترام تقدیم کند. کر قبول افتد زهی عز و شرف . احمد علی کهزاد --- page 5 --- بسم الله الرحمن الرحیم مولينا محمد جلال الدین بلخی مولينا محمد جلال الدين بلخى آفتاب معرفت و تصوف دنیای اسلام بتارخ ٦ ربيع الاول سال ٦٠٤ هجرى قمرى مطابق ١٢٠٧ مسیحی در شهر بلخ در یکی از خانواده های علم ومعرفت به دنیا آمد و پنج سال طفلی را در مسقط الراس خویش گذرانید و با پدر بزرگوار خويش سلطان العلماء بهاء الدین و لد رهسپار مکه معظمه شد و بعد در شهر قونیه در روم متوطن گردید . ملاقات مولينا درقونيه باسه نفر از عرفا و دانشمندان ومتصوفين در سرنوشت او تاثير زياد وارد كرد . مولانا برهان الدین محقق ترمذی اورا در تکميل مراتب علمی رهنمایی كرد شمس العرفا شمس الدين تبریزی مولانا را سالك طريقه تصوف ساخت ومولانا حسام الدين چلپى باعث انشاد مثنوی معنوی شد. مولينا جلال الدین به عمر ٦٨ سالگی بتاريخ يکشنبه ه جمادی الاخر سال ٦٧٢ هجری قمری مطابق ۱۲۷۳ ميلادی در قونیه وفات كرد و در «ارم باغچه» در جوار مزار پدر بزرگوارش كه حالا به ( قبهٔ خضرا ) موسوم است مدفون شد. روز پنجشنبه ه جمادی الاخر سال ۱۳۷۲ هجری قمری كه مصادف به اول حوت ۱۳۳۱ شمسی میباشد هفتصدمین سال وفات آن عارف بزرگ پوره میشود و بدين مناسبت امشب این احتفال بزرگ در تالار استور انعقاد یافته است . --- page 6 --- گلدسته عشق آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد نی حدیث راه پر خون میکند قصه های عشق مجنون میکند هر که را جامه ز عشقی چاك شد او ز حرص و عیب کلی پاك شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما جسم خاك از عشق بر افلاك شد کوه در رقص آمد و چالاك شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خر موسی صاعقا جمله معشوقست و عاشق پرده زنده معشوقست و عاشق مرده چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی پر وای او پر و بال ما کمند عشق اوست موکشانش میکشد تا کوی دوست عشق خواهد کاین سخن بیرون بود آینه غماز نبود چون بود عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل علت عاشق ز علت ها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست عاشقی گر زین سر و گرزان سراست عاقبت ما را بدان شه رهبر است هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون بعشق آیم خجل گردم ازان گرچه تفسیر زبان روشنگر است ليك عشق بیزبان روشن تر است چون قلم اندر نوشتن میشتافت چون بعشق آمد قلم بر خود شکافت هرچه گویم عشق ازان برتر بود عشق امیر المومنین حیدر بود عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت عشق هائی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود زانکه عشق مردگان پاینده نیست چونکه مرده سوی ما آینده نیست --- page 7 --- (٢) عشق زنده در روان و در بصر هر دمی باشد ز غنچه تازه تر عشق آن زنده گزین کوباقی است وز شراب جان فزایت ساقی است عشق آن بگزین که جمله انبیاء یافتند از عشق او کارو کیا عاشقان جام فرح آنگه کشند که بدست خویش خوبا نشان کشند لذت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را طالعش گر زهره با شد در طرب میل کعلی دارد و عشق و طلب هر که را دامان عشقی نا بده زان نثار نوریی بهره شده از سر که سیلها ی تیز رو وز تن ما جان عشق آمیز رو بی مو کل بی کشش از عشق دوست زانکه شیرین کردن هر تلخ از وست کابدر ایمان خلق عاشق تر شدند در فنای جسم صادق تر شدند لفظ چبرم عشق را بی صبر کرد وانکه عاشق نیست حبس جبر کرد عاشقم بر لطف وبر قهرش بجد ای عجب من عاشق این هر دو ضد عشق کل است وخود کلست او عاشق خویشت وعشق خویش جو تو چه دانی ذوق آب دیدگان عاشق نانی تو چون نادیدگان علم و حکمت زاید از لقمه حلال عشق ورقت زاید از لقمه حلال عاشق رنج است نادان تا ابد خیزولا اقسم بخوان تافی کبد هر که عاشق دیدیش معشوق دان کو بنسبت هست هم این و هم آن چونکه عاشق اوست توخاموش باش او چو گوشت میدهد تو کوش باش ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل بردگی غرق عشقی ام که غرقست اندرین عشق های اولین و آخرین عاشقم بررنج خویش و درد خویش بهر خشنودی شاه فرد خویش باغ سبز عشق کو بی منتهاست جزغم وشادی درو بس میوه هاست عاشقی زین هر دو حالت برترست بی بهار و بی خزان سبز و تر ست عاشق از حق چون غذا یابد رحیق عقل آنجا کم شود کم ای رفیق --- page 8 --- (۳) عقل جز وی عشق را منکر بود گرچه بنماید که صاحب سر بود عشق و جان هر دو نها نند وستیر گر عروسش خوانده ام عیبی مگیر آن درم دادن سخی را لایق است جان سپردن خود سخای عاشق است پر تو حق است و آن معشوق نیست خالق است آن کو تبا مخلوق نیست کفر و ایمان عاشق آن کبریا مس و نقر ه بنده آن کیمیا عاشق حق است او بهر نوال نیست جانش عاشق حسن و جمال گر تو هم میکند او عشق ذات ذات نبود و هم اسماء وصفات عاشق تصو یـــــر !وهم خویشتن کی بود از عاشقان ذو المــــنن عاشق آن وهم اگر صادق بود آن مجازش تا حقیقت می رود بیغرض نبود بگردش در جهان غیر جسم و غیر جان عاشقان عاشقان کل نه این عشاق جز و ماند از کل هر که شد مشتاق جزو جزو ها را رویها سوی کل است بلبلان را عشق با روی گل است چونکه جزوی عاشق جز وی شود زود معشوقش بکل خود رود عاشق دیوار شد کاین باضیا است بیخبر کاین عکس خورشید سماست هرچه گوید مرد عاشق بوی عشق از دهانش می جهد در کوی عشق عاشق آئینه باشد روی خوب صیقل جان آمد از تقوی القلوب هر چه جز عشق خدای احسن است گر شکر خواریست آن جان کند است جز بیاد ا و نجنبد میل من نیست جز عشق احد سر خیل من عاشقی کالوده شد در خیر و شر خیر و شر منگر تو در همت نگر صد دل و جان عاشق صانع شد چشم بد یا گوش بد مانع شد هست معراج ملك این نیستی عاشقان را مذهب و دین نیستی پوستین و چار ق آمد از نیاز در طریق عشق محراب ایاز از و بــــای عشق و محرو می برا در جهان حسی و قیو می درا عشق قهار است و من مقهور عشق چون قمر روشن شدم در نور عشق --- page 9 --- (٤) گر به در انبانم اندر دست عشق يكد مى با لا و يکد م پست عشق عاشقان در سيل تند افتاده اند بر فضا ی عشق د ل بنها ده اند عاشقی و تو به با امکان سیر این محالی با شد ای جان بس خطير توبه کرم و عشق همچون اژدها تو به وصف خلق و آن وصف خدا عشق ز اوصاف خدای بی نیاز عاشقی بر غیر او با شد مجاز چون رود نو ر و شود بیدار جان بفسرد عشق مجازی آن زمان چون شود بیدار جان غم فزا بفسرد نی عشق ما نند نی هوا عشق بینا یا ن بود بر کان زر لاجرم هر روز با شد بیشتر زانكه كان را در زری نبود شريك مرحبا ای کان زر لا شك فيك عاشق و معشوق مرده ز اضطراب مانده ماهی رفته زان گرداب آب عشق ر با نیست خورشید کمال امر نور اوست خلقان چون ظلال هم نه ئی بلبل که عاشق وار زار خوش بنا لی در چمن یا لاله زار خوی آن را عاشق نان کرده ایم جان این را مست جا نان کرده ایم ز آتش عشق است سوزان جان ودل ليك با انوار زو آن جان و دل نی خیال و نی حقیقت را امان زین چنین آتش که آتش زد بجان بر لب جو من ترا نعره زنان نشنوی در آب از عاشق فغان جبر ئيل عشقم و سدرم تو ئی من سقیمم عیسی مریم توئی پنج وقت آمد نماز و رهنمون عاشقان را فى صلو ا ة دائمون يكد م هجران بر عاشق چو سال وصل سال متصل پیشش خیال در دل معشوق جمله عاشق است درد ل عذ را همیشه و ا مق است در دل عاشق بجز معشوق نیست در میان شان فارق و مفروق نیست ملك د نيا من پرستان را حلال ما غلام ملك عشق لا يزال صورتش بیرو ن و معنيش درون معنی معشوق جان در رگ چوخون پس مقام عشق جان صحّتست رنجهایش حسرت هر راحتست --- page 10 --- (٥) آن گداز عاشقان باشد نمو همچو ماه اندر گدازش تازه رو با دو پا در عشق نتوان تاختن با یکی سر عشق نتوان ساختن عاشق صنع تو ام در شکر وصبر عاشق مصنوع کی باشد چو گبر عاشق صنع خدا با فر بود عاشق مصنوع او کافر بود هست معشوق آنکه او یکتو بود مبتدا ومنتهايت او بود رو چنین عشقی گزین گر زنده‌ ور نه وقت مختلف را بنده‌ عاشقان را کار نبود با وجود عاشقان را هست بی سرمایه سود عاشقان اندر عدم خیمه زدند چون عدم یکرنگ و نقش واحدند نزد عاشق در دو غم حلوا بود ليك حلوا بر خسان بلوا بود عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر و درس وسبق شان روی اوست هیچ عاشق خود نباشد وصل جو که نه معشوقش بود جو یای او ليك عشق عاشقان تن زه کند عشق معشوقان خوش وفربه کند عشق معشوقان دو رخ افروخته عشق عاشق جان او را سوخته از در دل چونکه عشق آید درون عقل رخت خویش اندازد برون با دو عالم عشق را بیگانگیست و ندران هفتاد و دو دیوانگی است مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بند وخداوندی صداع پس چه باشد عشق دریای عدم در شکند عقل را آنجا قدم بندگی و سلطنت معلوم شد زین دو پرده عاشقی مکتوم شد عاشق مستی و بکشاده زبان الله الله اشتری بی نا و دان عشق جو شد ماده تحقیق را او بود ساقی نهان صدیق را خود روا داری که آن دل باشد این که بود در عشق شیرو انگبین عشق و ناموس ای برادر راست نیست بر در ناموس ای عاشق ما یست خوش بسوز اینخانه را ای شیر مست خانه عشق چنین اولی تر است بنگر این کشتی خلقان غرق عشق اژدهائی گشته کوئی حلق عشق --- page 11 --- (٦) عقل گردی عقیل را دانی کمال عشق گردی عشق را بینی جمال مایه در بازار این دنیا زر است مایه آنجا عشق و دو چشم تر است باز بندش داد و باز او توبه کرد عشق آمد توبه او را بخورد ملت عاشق ز ملت ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست بس فراری درون عاشقان حاصل آمد از فرار دلستان قبله عاشق حق آمد ای پسر قبله باطل بلیس است ای پدر عقل راه نا امیدی کی رود عشق باشد کان طرف بر سر دود لا ابالی عشق باشد نه خرد عقل آن جوید کز آن سودی برد عشق را در پیچش خود یار نیست محرمش درده بیکی دیار نیست ذره ها را کی تواند کس شمرد خاصه آن کوعشق از وی عقل برد گرگ بر یوسف کجا عشق آورد جز مکر از مکر تا او را خورد احمدا اینجا ندارد مال سود سینه باید پر زعشق و درد و دود هر کجا شمع بلا افروختند صد هزاران جان عاشق سوختند عاشقانی کز درون خانه اند شمع روی یار را پروانه اند کسب دین عشقست و جذب اندرون قابلیت نور حق دان ای حرون ما هم از مستان این می بوده ایم عاشقان هر گه وی بوده ایم ناف ما بر مهر او ببریده اند عشق او در جان ما کاریده اند دیدن دیده فزاید عشق را عشق اندر دل فزاید صدق را آفرین بر عشق کل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد عشق را با پنج و باشش کار نیست مقصد او جز که جذب یار نیست عشق او پیدا و معشوقش نهان یار بیرون غنچه او در جهان هین رها کن عشقهای صورتی عشق بر صورت نه بر روی ستی آنچه معشوقست صورت نیست آن خواه عشق اینجهان خواه آنجهان آنچه بر صورت تو عاشق گشته چون برون شد جان چرایش هشته --- page 12 --- (۷) صورتش برجاست این سیری زچیست عاشقا وا جو که معشوق تو کیست آنچه محسوس است اگر معشوقه است عاشقة ستی هر که مر او را حس هست چون وفا آن عشق افزون میکند کی وفا صورت دگر گون میکند ای که تو هم عاشقی بر عقل خویش خویش بر صورت پرستان دیده پیش چند باشی عاشق صورت بگو طالب معنی شو و معنی بجو ما زعشق شمس دین بی نا خبیم ور نه ما آن کور را بینا کنیم دانش ناقص کجا این عشق زاد عشق زاید ناقص اما بر جماد هین مکش هر مشتری را تو بدست عشق بازی بادو معشوقه بد است مینماید او وفا وعشق وجوش وانگه او گندم نمای جو فروش هر که اندر عشق یابد زندگی کفر باشد پیش او جز بندگی چه محل دارد به پیش آن عقیق لعل و یاقوت وزمرد یا عقیق بس فسانه عشق تو خواندم بجان تو مرا کا فسانه گشتم بخوان هست بر پای دلم از عشق بند سود کی دارد مرا این وعظ و پند قصه عشقش ندارد مطلعی هم ندارد همچو مطلع مقطعی باز گردان قصه عشق ایاز کآن یکی گنجیست مالا مال راز گرگ و خرس وشیر داند عشق چیست کم زسك باشد که از عشق او تهیست گر رگ عشقی نبودی کلب را کی بجستی كلب كهف قلب را قوت عاشق حب جانان است بس قوت آن بل هم اضل نان است بس عشق ثانی مرد را بی جان کند جان که فانی بود جاویدان کند گفت معشوقی بعاشق ز امتحان در صبوحی کای فلان ابن الفلان عشق شش ساله كنيزك را بهاین که بیاید خواجه را خلوت چنین گشت پران خانه دیگر شتافت خواجه را در خانه خلوت بیافت هر دو عاشق را چنان شهوت ربود کاحتياط وياد در بستن نبود آن زعشق جان دوید و این زبیم عشق کو و بیم کو فرق عظیم --- page 13 --- (٨) ترس موئی نیست اندر پیش عشق جمله قربانند اندر کیش عشق عشق وصف ایزد است اما که خوف وصف بنده مبتلای فرج وجوف پس محبت وصف حق دان عشق نیز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز شرح عشق ار من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد وان ناتمام کی رسند این خائمان در گرد عشق کا سمانرا فرش سازد درد عشق خوش همی مالید و می شست آن عشیق تو به ها میکرد و یا در میکشید وانچنانکه عاشقی بر رزق زاد هست عاشق رزق هم بر رزق خوار گر تو خواهی ور نخواهی رزق تو پیش تو آید دوان از عشق تو يك دوگامی رو توكل ساز خوش تا تر ا عشقش کشد اندر برش آفتاب اندر فلك دستك زنان ذره ها چون عاشقان بازی کنان دیو بر دنیا ست عاشق کور وکر عشق را عشق دگر برد مگر از نهانخانه یقین چون میچشد اندك اندك عشق رخت آنجا کشد چند حرفی نقش کردی از رقوم سنگها از عشق آن شد همچو موم آنکه ارزد صید را عشق است وبس ليك اوکی گنجد اندر دام كس عشق میگوید بگو شم بست بست صید بودن خوشتر از صیادیست عاشقان را شادمانی و غم اوست دستمزد واجرت خدمت هم اوست غیر معشوق از تماشائی بود عشق نبود هرزه سودائی بود عشق آن شعله است کوچون بر فروخت هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت یا چو بازانند دیده دوخته در حجاب از عشق صیدی سوخته بود ابرو رفته از وی خوی ابر این چنین گردد تن عاشق بصبر عاشقی تو بر نجاست همچو زاغ بوی مشکت می نگیرد در دماغ شاهدی کز عشق او عالم گریست عالمش میراند از خود جرم چیست چهار چشمی تو ز عشق مشتری بر امید مهتری و سروری تو بيك خواری گریزانی زعشق تو بجز نامی چه میدانی زعشق --- page 14 --- (۹) عشق را صد ناز واستكبار هست عشق باصد ناز می آید بدست عشق چون وافیست وافی می خرد در حریف بی وفا می ننگرد عاشقان لعبتان پر رقذر کرده قصد خون و جان یکدگر ویس ورا مین خسرو شیرین بخوان تا چه کردند از حسد آن ابلهان پس فغان در عاشق ومعشوق نیز که نه چزند وهوا شان هم نه چیز پاك الهی کو عدم برهم زند مردم را بر عدم عاشق کند آن یکی عاشق به پیش یارخود میشمرد از خدمت و از کار خود مال رفت و زور رفت و نام رفت بر من از عشقت بسی ناکام رفت عاقلان را يك اشارت بس بود عاشقان را تشنگی زان کی رود گفت معشوق این همه کردی وليك گوش بکشا پهن واندر باب نيك کانچه اصل اصل عشقست وولاست آن نکردی کردی آنچه فرعهاست گفت آن عاشق بگو آن اصل چیست گفت اصلش مر دنست و نیستیست چون شنود آن عاشق بی خویشتن آه سردی بر کشید از جان وتن از من وما هر که این در میزند عاشق خویش است و بر لامی تند عاشقی کز عشق یزدان خوردقوت صد بدن پیشش نیرزد تره توت عاشق عشق خدا وانگاه مزد جبر ئیل موتمن و آنگاه دزد عاشق آن لیلی کورو کبود ملك عالم پیش او يك تره بود لحم عاشق را نیا رد خورد دد عشق معرو فست پیش نيك وبد ور خورد خود فی المثل دام وددش زهر گردد لحم عاشق بکشدش هرچه جز عشقست شد ما کول عشق دو جهان یکدانه پیش نول عشق بندگی کن تا شوی عاشق اصل بندگی کسب است آید در عمل بنده آزادی طمع دارد زجهد عاشق آزادی نخواهد تا ابد بنده دائم خلعت و ادرار جوست خلعت عاشق همه دیدار اوست در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریا ئیست قعرش نا پدید --- page 15 --- (۱۰) شد چنین شیخی گدای کو بکو عشق آمد لا ابالی اتقوا عشق جوشد بحر را مانند دیگ عشق ساید کوه را مانند ریگ عشق بشکافد فلک را صد شکاف عشق لرزاند زمین را از گزاف با محمد بود عشق پاک جفت بهر عشق او را خدا لولاک گفت منتهی در عشق او چون بود فرد پس مر او را زانبیا تخصیص کرد گر نبودی بهر عشق پاکرا کی وجودی داد می افلاک را من بدان افراشتم چرخ سنی تا علو عشق را فهمی کنی خاک را من خوار کردم یکسری تا ز دل عاشقان بوئی بری باتو گویند این جبال راسبات وصف حال عاشقان اندر ثبات عشق غیرت کرد و خود را در کشید شد چنین خورشید زایشان ناپدید فهم کن موقوف این گفتن مباش سینه های عاشقان کمتر خراش صدق عاشق بر جمادی می تند چه عجب گر بر دل دانا زند اندران جز عشق یزدان کار نیست جز خیال وصل او در یار نیست خانه را من روفتم از نيك و بد خانه ام پر گشت از عشق احد همین توکل کن ملرزان باودست رزق تو بر تو ز تو عاشق تر است عاشق است و می پزد او مول مول کو ز بی صبری تند اندای فضول گر ترا صبری بدی رزق آمدی خویش را چون عاشقان پر نوزدی دایما بر عاشقان کوی جان عارفان ولا ابالی شاعران بادة ما عشق است و نقل ما ذکر وحدت چون ملائک برسما عاشق او لولیان کوی راز محرمش شوریده حالان نیاز مثنوی دارالعیار عاشقیست باده اش صافی و سکرش مطلقیست ای حسام وقاطع ضرغام عشق مست عشقی نوش بادت جام عشق آن دلی کو عاشق مالست و جاه با زبون این گل و آب سیاه عاشقان از درد زان نالیده اند که نظر تا جایگه مالیده اند --- page 16 --- (۱۱) پس غذای عاشقان آمد سماع که درو باشد خیال اجتماع آتش عشق از نواها گشت تیز آنچنانکه آتش آن جوز ریز پیش من آوازت آواز خداست عاشق از معشوق حاشا کی جداست عشق مولی کی کم از لیلی بود گوی گشتن بهر او اولی بود گوی شو میگرد بر پهلوی صدق غلط غلطان در خم چوگان عشق عشق چون کشتی بود بهر خواص کم بود آفت بود اغلب خلاص داند او كو نيك بخت و محرم ست زیر کی ز ابلیس و عشق از آدمست ترك مال و ملك كرد او آنچنان كه بترك نام و ننگ آن عاشقان باغها و قصرها و آب رود پیش چشم از عشق گلخن مینمود عشق در هنگام استیلا و خشم زشت گرداند لطیفان را بچشم ترك كن معشوقي وكن عاشقی ای گمان برده که خوب وفائقی خویش را تعلیم کن عشق و نظر کان بود كـالنقش في جرم الحجر غیر تو آید که پیشت پیستند بر تو میخندند وعاشق نیستند عاشقانت در پس پرده کرم بهر تو نعره زنان بین دم بدم عاشق آن عاشقان غیب باش عاشقان پنج روزه کم تراش بو زیغد وسوسه عشق است وبس ورنه کی وسواس را بستست کس عاشقی شو شاهد خوبی بجو صید مرغابی همی کن جو بجو غیر این معقولها معقولها یابی اندر عشق با فرو بها عشر امثالت دهد تا هفتصد چون ببازی عقل در عشق صمد از عزا چون بگذرد یکچند روز کم شود آن آتش و آن عشق وسوز زانکه عشق افسون خود بر بود رفت ماند خاکستر چوآتش رفت تفت عشق پر مرده نباشد پایدار عشق را برخی جان افزای دار پیر عشق تست نی موی سپید دستگیر صد هزاران ناامید عشق صورتها بسازد در فراق تا مصور سر کشد رقعه تلاق --- page 17 --- (۱۲) عشق او خرگاه بر گردون زده جان سگی خرگاه چوپان آمده چونکه بحر عشق یزدان جوش زد بر دل او زد ترا بر گوش زد تاشوی چون بوی گل بر عاشقان پیشوا و رهنمای گلستان وان موذن عاشق آواز خود در میان کافرستان بانگی زد عاشقان را باده خون دل بود چشمشان بر راه و بر منزل بود زان رهش دور است تا دیدار دوست که نماندش مغز سر از عشق پوست عاشق و معشوق و عشقش بر دوام در دو عالم بهره مند و نیکنام عاشق از معشوق کی باشد جهان چون باو بیند همه کون ومکان هیچکسی بر غیر حق عاشق نشد واقف آن سر بجز خالق نشد عاشقان عریان همی خواهند تن پیش عریانان چه جامه چه بدن ذره ذره عاشقان آن جمال می شتابد در علو همچون نهال آتش عشقش فروزان آنچنان که ندانست او زمین از آسمان ور ببیند عاقلی احوال عشق کم نگردد ماه نیکو فال عشق در جهان نبود بتر از هجر یار این سخن از عاشق خود گوش دار بر زنان بار دگر تا وقت شام میبرند از عشق آن ایوان و بام فضل تو گوید دل ما را که رو ای شده در دوغ عشق ما گرو مرگت آشامان زعشقش زنده اند دل زجان و آب جان برکنده اند آب عشق تو چو ما را دست داد آب حیوان شد به پیش ما کساد عشق ورزی آن دریچه کردن است کز جمال دوست دیده روشن است زوحیات عشق خواه و جان مخواه تو از او آن رزق خواه ونان مخواه آنکه عاشق نیست او در آب در صورت خود بیند ای صاحب نظر صورت عاشق چوفانی شد در او پس در آب اکنون کرا بیند بگو دیواگر عاشق شود هم گوی برد جبرئیلی گشت و آن دیوی بمرد صبر آرد عاشقان را کام دل بیدلان را صبر شد آرام دل --- page 18 --- (۱۳) حد ندارد این سخن کوتاه كن و از حديث عاشقان برگو سخن عشق خود بی خشم در وقت خوشی خوی دارد دم بدم خيره كشی خالی از خود بود و پر از عشق دوست پس ز كوزه آن تراود كاندر اوست روز او و روزی عاشق هم او دل هم او دلسوزی عاشق هم او هر يكى را هست در دل صد مراد اين نباشد مذهب عشق و داد دين من از عشق زنده بودن است زندگی زين جان و سر ننگ من است عمر ها بر طبل عشقت ای صنم ان في موتى حياتی میزنم صبر من مرد آن شبی كه عشق زاد در گذشت او حاضران را عمر باد صبر را صبری بپا كنون آن نماند بر مقام صبر عشق آتش فشاند عاشق او عشق او و معشوق او طالب او مطلوب نيز اوای عمو عامل عشق است معزولش مكن جز بعشق خويش مشغولش مكن در محبت عشق را نيرنگ هاست جلوۀ نيرنگيش رنگهاست عشق جان را سوی جانان رهبر است در میان جز و كل پيغمبر است عشق چبود آفتاب بام دل پخته ساز میوه های خام دل پرده دار كبريای عشق است عشق آب این نه آسيا عشق است عشق از فروغ عشق جان تابنده است جسم عالم زين حرارت زنده است عاشقی كو عشق را نشناخته خویش را محتاج هر در ساخته عشق ابنای زمان جز رنگ نیست صبح این بی رسمکان جز چنگ نیست روی در روی خود آرای عشق كیش نیست ای مفتون تر جز خویش خویش عشق مستسقیست مستسقی طلب در پی هم این و آن چون روز و شب روز بر شب عاشق است و مضطر است چون ببينی شب بران عاشق تر است چون قلم در عشق سبحانی رسید هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد صدامید است این زمان بر دار كام عاشقانه ای فتى خل الكلام --- page 19 --- (١٤) وفات مولينا پنجم ماه در جماد آخر بود نقلان آن شه فاخر سال هفتاد و دو بده بعدد ششصد از عهد هجرت احمد چشم زخمی چنان ندید آدم گشت نالان فلك در آن ماتم مردم شهر از صغير و كبير همه اندر فغان و آه نفير دیهقان هم ز رومی و اتراك كرده از درد او گريبان چاك بجنازه همه شده حاضر از سر مهر و عشق نز پی بر اهل هر امتی برو صادق قوم هر ملتی بد و عاشق كرده اورا مسيحيان معبود ديده اورا جهود خوب چو هود عيسوی گفته اوست عيسی ما موسوی گفته اوست موسی ما مومنش خوانده نور و سر رسول گفته است او عظيم بحر نغول همه كرده زغم گريبان چاك همه از سوز كرده بر سر خاك همچنان اين كشيد تا چل روز هيچ ساكن نشد دمی تف و سوز بعد چهل روز سوی خانه شدند همه مشغول اين فسانه شدند روز و شب بود گفت شان همه اين که شد آن گنج زير خاک دفين سلطان ولد --- page 20 --- در مناقب حضرت مولينا ای ذاتت افتخار همه خلق کائنات قول تو هست حجت و برهان معجزات روح القدس ز عزت صدر جلالتت گردد بگرد قطب کمال تو چون بنات از غیرت لطافت حسن کلام تو در غرق خجلتست همه چشمهٔ حیات ای جامع مکارم اخلاق احمدی وی کاشف حقایق آیات بینات --- page 21 --- بمناسبت احتفال هفتصدمین سال وفیات حضرت مولینا جلال الدین بلخی که بتاریخ پنجشنبه ۵ جمادی الاخر سال ۱۳۷۲ Fevrier 1953 هجری قمری مطابق اول حوت ۱۳۳۱ شمسی در کابل انعقاد مییا بد از طرف انجمن تاریخ نشر شد در کابل در عمومی مطبعه ی شرکت طبع شد ۱۹۵۳