# Pardahʹnashīnān-i sukhangūy پرده‌نشينان سخنگوى # adl1184 # Kābul, Maṭbaʻah-i ʻUmūmī, 1331 [1952 or 1953] [کابل مطبعه عمومى،, [. ١٣٣١. Abstract: Biographical sketches of early Muslim women poets : includes samples of their works. # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- Afghanistan Digital Library adl1184 http://hdl.handle.net/2333.1/5tb2rct0 This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser. When referring to or citing this item please use the "handle" URL and not this document or the URL from which you downloaded it. All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial. NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu --- page 2 --- [BLANK PAGE] --- page 3 --- [BLANK PAGE] --- page 4 --- [BLANK PAGE] --- page 5 --- [BLANK PAGE] --- page 6 --- انجمن تاریخ پرده نشینان سخنگوی مؤلفه مارگریانی --- page 7 --- [BLANK PAGE] --- page 8 --- نمره عمومی نشرات ریاست مطبوعات (۲۰۶) از نشرات انجمن تاریخ نمره (۳۳) همه جا قصه دیوانگی مجنون است هیچکس را خبری نیست که لیلی چونست پرده نشینان سخنگوی تالیف ماگه رحمانی تاریخ طبع ۱۳۳۱ شمسی تعداد طبع ۵۰۰ جلد --- page 9 --- [BLANK PAGE] --- page 10 --- فهرست مندرجات مضمون صفحه آرزوی ۳۳ ضعیفی ۳۳ ماهی خانم ۳۴ جهان ۳۴ حبات ۳۴ پینتوی ۳۵ کومله بیگم ۳۵ نهانی اکبر آبادی ۳۵ نهانی دهلوی ۳۶ گلبدن بیگم ۳۶ گلرخ بیگم (گلچهره بیگم) ۳۶ سلیمه بیگم ۳۷ بنت اصفهانیه ۳۷ فصیحه (جمیله اصفهانی) ۳۷ نور جهان بیگم ۳۷ آرام ۴۲ لقا ۴۳ بزرگی ۴۳ جانان بیگم ۴۴ گلشن ۴۴ جهان آرا بیگم ۴۴ زبد النساء بیگم ۴۵ زینت ۴۸ امانی ۴۹ اقاء ۴۹ خدیجه سلطان ۴۹ چندا (ماء لقاء) ۵۰ گدا بیگم ۵۱ فصل چهارم (قرن سیزده) ۵۱ عایشه افغان ۵۳ نادره ۵۶ رشحه ۵۶ حاجیه ۵۷ مستوره ۵۷ دلشاد ۵۷ آغا باجی ۵۷ مضمون صفحه دیباچه ۱ فصل اول (نظری بادبیات فارسی از ابتدای اسلام تا اخیر قرن شش) ۴ رابعه بلخی ۶ مهستی (گنجوی) ۹ سیده بیگم علویه ۱۴ مطربه کاشغری ۱۴ فصل دوم (قرن هفتم ، هشتم و نهم) ۱۶ سلطانه رضیه ۱۶ فاطمه سام ۱۷ کوکب (ستاره بانو) ۱۸ پادشاه خاتون (لاله خاتون) ۱۸ جهان ملك ۲۰ هما ۲۲ جهان خاتون ۲۲ عائشه مقریه ۲۳ بنت البخاریه ۲۳ دولت ۲۳ زایری ۲۴ مهری ۲۴ بیدلی ۲۵ بی بی ۲۵ عفتی ۲۶ آفاق جلایر (بیگم هروی) ۲۶ نهانی کرمانی ۲۷ زیبای خانم ۲۸ ماه ۲۸ عصمتی خوافی ۲۸ نهانی ۲۹ گلشن ۲۹ فصل سوم (قرن دهم ، یازدهم و دوازدهم) ۲۹ آغا بیگم (آقای) ۳۱ نهانی شیرازی ۳۲ حجابی ۳۲ اشونی ۳۳ --- page 11 --- (ب) صفحه مضمون صفحه مضمون ٥٨ زبیده خانم ٨٦ بیگم دهلوی ٥٩ فخری ٨٦ پری ٥٩ عصمت ٨٦ تصویر هندی ٥٩ عفت ٨٧ جلالی ٦٠ طیبه ٨٧ جمالی ٦٠ ماه تابان خانم ٨٧ جوانی ٦٠ صاحبه ٨٧ حجابی ٦١ خاور قاجار ٨٧ حجابی (دوم) ٦٢ عفاف ٨٨ حسیبه بیگم ٦٢ قمر خانم ٨٨ حیاتی ٦٢ سلطان ٨٩ دختر ٦٣ ملك ٨٩ دلشاد خاتون ٦٣ حاجی گوهر خانم ٨٩ ریحانه مجنونه ٦٣ مریم خانم ٨٩ زلیخا ٦٣ جهان خانم ٨٩ صراحی ٦٤ مهرانرفع جهان بانی ٨٩ عایشه سمرقندی ٦٤ عصمت بیگم ٩٠ عاجزی ٦٥ حیران خانم ٩١ عصمتی سمرقندی ٦٥ ماه شرف خانم (مستوره کردستانی) ٩١ عصمتی ٦٧ قرةالعین (طاهره قزوینی) ٩١ کنیز فاطمه ٧٠ محجوب ٩١ گوهر خانم ٧٥ مستوره غوری ٩١ فاطمه خراسانی ٧٦ بی بی سنگی ٩٢ لطیف ٧٦ شاهجهان بیگم (بیگم بهوپال) ٩٢ معنوی ٧٨ مریم كشيزك ٩٢ مخدومه یزدی ٧٩ صنوبر عاجزه ٩٢ نظیر ٨٠ گوهر کابلی ٩٣ نسائی ٨١ زهره ٩٣ نهالی قایمی ٨١ آغا كوچك ٩٣ همدمی ٨١ آمنه فدوی ٩٣ یاسمن بو ٨٢ بیوجان ٩٤ خان بختیاری ٨٤ فاطمه سلطان خانم ٩٤ لاله ہندوستانی ٨٤ امهانی ٩٤ مناف ٨٥ فصل پنجم (شاعرات مجهول الزمان) ٩٤ شاهدهت جلایری ٨٥ آغا دوست ٩٤ فاطمه قوال ٨٦ آغاقی ٨٦ بلیغه --- page 12 --- (ع) فهرست مدارك و مآخذ ١ - مجمع الفصحاء ۳۲ - روضة الصفاء ( میر خواند ) ۲ - رياض الشعراء ( واله داغستانی ) ۳۳ - طبقات ناصری ۳ - مجالس النفایس با لطائف نامه فخری ٣٤ - منتخب التواريخ ( بداونی ) ٤ - تذکره حسینی ٣٥ - تاریخ عمومی ایران (عباس اقبال ) ٥ - تذکره آتشکده آذر ٣٦ - تاریخ ایران بعد از اسلام (عباس پرویز) ٦ - نفحات الانس ( جامی ) ۳۷ - تاریخ ادبیات ایران (رضازاده شفق) ۷ - لباب الالباب (محمد عوفی ) ۳۸ - تاریخ ادبیات ایران بعد از اسلام ۸ - نمونه ادبیات تاجيك (صدرالدين عينى) ( سليم نيساری ) ۹ - تذکره دولت شاه سمرقندی ۳۹ - افغانستان بيك نظر ( شاغلى غبار ) ۱۰ - مرآت الخيال ( شیرخان لودی ) ٤٠ - تزك جهانگیری ۱۱ - مشاهير نسوان ٤١ - طبقات سلاطین اسلام ۱۲ - خيرات حسان ٤٢ - تاج الاقبال، تاریخ بهوپال (شاه جهان ۱۳ - تذکره روز روشن بیگم، نوابه بهوپال ) ١٤ - تذکره صبح گلشن ٤٣ - خطابه های کانون با نوان ایران ١٥ - تذکره شمع انجمن ٤٤ - نخستین كنگره نویسندگان ایران ١٦ - تذکره نگارستان سخن ٤٥ - شريك مرد ( خدا یار محبی) ۱۷ - رياض الفردوس ٤٦ - زن در جامعه (حبیب الله آموزگار) ۱۸ - تذکره نسوان علامه محمد صدیق آخندزاده ٤٧ - حبيب السير ۱۹ - تذكرة الخواتين ٤٨ - روابط ادبی ایران وهند ۲۰ - كلمات الشعرا ( سرخوش ) ٤٩ - تاریخ هند ( دلافوز ) ۲۱ - تذکره هندی ( غلام همدانی محفی ) ٥٠ - شعر العجم ( شبلی نعمانی ) ۲۲ - گنجینه سروری ٥١ - دسته گل ادبی ( رستم مسانی ) ۲۳ - ديوان ماه شرف خانم ( مستورة ٥٢ - بهترین اشعار (گردآورده پژمان ) کردستانی ) ٥٣ - گلچین جهانبانی ٢٤ - ديوان مخفی (زيب النساء ) ٥٤ - امثال وحكم ( دهخدا ) ٢٥ - ديوان عائشه قندهاری ٥٥ - سراج الاخبار ٢٦ - پښتنې ميرمنې (شاغلی بینوا ) ٥٦ - کلکسیون مجله کابل ۲۷ - دانشمندان آذربایجان ٥٧ - » » بانو ۲۸ - آتشکده یزدان (عبدالحسین آیتی ) ٥٨ - » » آينده ۲۹ - تحفه طاهره ٥٩ - » » گلهای رنگا رنگ ۳۰ - مفتاح التواريخ ٦٠ - » » جهان نو ۳۱ - تاریخ گزیده (حمدالله مستوفی ) ٦١ - » » تاج محل --- page 13 --- (د) ٦٢ - کلکسیون مجله ترقی ٧١ - کندی : تاریخ مغلها ٦٣ - « « آریانا ٧٢ - سمیت : تاریخ هند . نشر سنه ١٩١١ ٦٤ - « « خواندنیها ٧٣ - سمیت : تاریخ هند نشر سنه ١٩٣١ ٦٥ - سالنامه فارس ( مقاله مسلسل آقای نفیسی ) ٧٤ - سیکس : تاریخ ایران ٧٥ - برلس : تاریخ ادبیات فارسی ( بزبان روسی ) ٦٦ - سوانح زیب النساء ( شبلی نعمانی ) ٦٧ - تاریخ ادبیات افغانستان ٧٦ - مسعود : احسن : قصه های عشقی مشهور جهان ٦٨ - جنگ قلمی متعلق به فاکولته ادبیات ٦٩ - جنگ قلمی که سابق مال حاجی عبدالاحد بود ٧٧ - دائرة المعارف بریتانیکا ٧٨ - دائرة المعارف اسلام ٧٠ - برون : ادبیات فارسی ٧٩ - دائرة المعارف روسی --- page 14 --- بسم الله الرحمن الرحيم دیباچه درهمه دوره های تاریخ ادبیات فارسی میتوان بنام زنان شاعره برخورد ، ولی عدة آنها نسبت به تعداد شعراء كمتر واشعارشان اکثراً از بین رفته است . همچنان شرح حال وترجمه احوال شاعرات کمتر در دست بوده ، بعضا حتى عصر و مولد آنها هم معلوم نیست و در تذکره ها بصورت عمومی مزند کارا م یا الخاص و نعو ه شعر چیزی راجع بزنان نگاشته شده و ندرتاً شرح مختصری در خصوص عهد ومسكن يا تعریف جمال وکمال شاعره موجود است این دوامر زاده و نتیجه موقعیت زبون وپست زنها در جامعه مشرق زمین میباشد. ازین رو هر که بخواهد در خصوص زنانیکه درادبیات زبان فارسی سهمی دارند شرحی بنویسد و در اطراف اشعار و آثار ایشان بحث راند ، دچار مشکلات زیادی می گردد چه اولاً قلت معلومات اجازه نمید هد شرح مفصل حیات آنها را بخوانند گان عرضه دارد ، ثانياً از روی دو سه رباعی و غزل، بلکه اکثراً از روی یکی دو فرد در باره لیا قت و هنر شاعره چه قضاوتی میتوان کرد ؟ و در اطراف آن چه گفتگوی می توان نمود ؟ زنان مسلمان پرده نشین بودند وحتی نام و آثار ایشان اجازه خروج از زیر پرده را نداشت . اگر به تخلصهای شاعران نظری اندازیم ، می بینیم که اکثر آنها در آن به پرده نشینی و مستوری خود اشاره نموده اند : حجابی ، مخفی ، مستوره ، محجوبه، نهانی، این تخلصها خود دلیل گوشه نشینی ودوری صاحبان آنها از حیات اجتماعی می باشد طبقة نسوان در تمام دوره تاریخ در زیر بار جور وستم مردان قرار گرفته ، از تمام حقوق حیاتی و اجتماعی بی نصیب بودند وحتی از تعلیم وتربیه صحیح بهره ای نداشته ، چه در عصرهای گذشته با وجود آن که دین مقدس اسلام زنان را با مردان مساوی وصاحب هر گونه حقوق ساخت و تعلیم را برای هر دو جنس فرض نمود ، تعلیم زنان را يك امر بی فائده و خطر ناکی میدانستند و یگانه ، وظیفه زن خدمت شوهر و نگاهداری اطفال تعیین شده بود . تربیه درست و تحصیلات اساسی بیشتر نصیب دختران وزوجه های سلاطین اسلامی بود . ازین رو از جمله آنها عدة بزرگ شاعرات ، مانند سلطانه رضیه ، پادشاه خاتون نورجهان بیگم ، زیب النساء ، دختران بابر شاه ، زنان ودختران فتح علی شاه قاجار وغيره ظهور نمود و بعد از آن زنان طبقه امراء ونجباء بدریافت تعلیم نائل شده ، بشعر سرائی اقدام می نمودند واکثر ایشان بدربار پادشاهان و در حرم ایشان جای میگرفتند . از طبقات دیگر جامعه تنها علما وملاها به تعلیم دختران وزنان خود توجه می نمودند ، زیرا در توده مردم قدرت اخذ تعلیم نداشتند ، چه رسد بزنها . --- page 15 --- شماره ۲ اگر بمیان آن زنانی که بر خواهران خود امتیاز تعلیم را داشته، خواستند از چوكات تنگ رسومات خارج و داخل حیات اجتماعی گردند و با مردان همسری کنند، نظری اندازیم می بینیم که تقریبا همه آنها درین راه ناکام شدند: رابعه بلخی که دختر نجیب زاده ای بود، خلاف رسومات و عادات عصر خود بر غلامی عاشق شد. و اگرچه شاید محبوب او در شرافت و دانشمندی از بسیاری نجیب زادگان بهتر بوده باشد، اما با آن رابعه از نقطه نظر طبقه خود مرتکب گناه عظیمی شده، در نتیجه قربانی غرور خانوادگی وعرف ورواج بی رحمانه زمان گردید. مهستی که صاحب روح بزرگ و شاعره هنرمندی بود، تمام عمر همچو بلبل خوش الحان در قفس زرین، در فضای تنگ، و فاسد در بارهای شاه کنجه و سلطان سنجر سلجوقی گذرایند و چون حیات او مطابق قوانین آن زمان نبوده، از ندگانی زنان هم عصر او فرق تام داشت به فحاشی و بی باکی متهم گردید. سلطانه رضیه که زن فاضله و سیاستمداری بود و مملکت خود را با هوش و ملاطفت اداره می نمود، برای آنکه بکارهای حکومتی بهتر رسیدگی کرده بتواند، حجاب را دور افگنده لباس مردانه پوشید و این حرکت سبب سقوط سلطنت و ی گردید. و با لاخره صمصل قبل شاعره حسین و آزادی پرست، با قلب آرزومند و احساسات شوریده، که در نتیجه ظلم پدر از طفولیت با پسر هم خود نامزد شده و باوجود نفر تیکه نسبت باو داشت، مجبور کرده شد در حباله نکاح او در آید، خواست خواهران ستم دیده خود را ازین قید شرم آور برهاند، ولی راه غلطی پیموده به پیروان مذهب سید علی محمد باب که تازه ظهور نموده بود پیوست و در نتیجه فدای همت بلند خویش گردیده، درین راه کشته شد. چقدر خانمهای باذوق و صاحب استعداد قربانی بی اعتنائی و ظلم مردان شدند! مستوره کردستانی در هر غزل و شعر خود از بی مروتی و بیوفائی شوهر مینالد، محجوب هراتی و عاجزی هر دو در اثر ظلم و بی رحمی شوهران در عنفوان شباب بادلهای پردرد و ارمان هم آغوش مرگ گردیدند، مهری، ضعیفی و چندتن دیگر از شاعرات مجبور بودند استبداد همسران پیری که هرگز به آنها علاقه و محبت نداشته و شاید با مروالدین تن بازدواج با ایشان در داده بودند، تحمل نموده از تمام خوشیهای مشروع دنیا چشم بپوشند و اکر ازین وضع به تنگ آمده، از آن سر پیچی می کردند، فورا بسزای خود میرسیدند. این چند تن از زنان نامور ومشهوری بودند، که تاریخ اسمهای ایشان را ثبت نموده تا عصر ما رسانید، لاکن تعداد بانوان گمنامیکه قربانی بی رحمی وستم مردان، محیط و رسومات وعرف گردیده اند، از حساب بیرون است. چقدر دلهای پر آرزو وامید بدون آنکه از لذائذ حیات بهره ای ببرند در زیر خاک شدند، چه استعداد ها وقوه های روحی که شاید گوهر گرانبهای به گنجینه عالم علم و ادب می افزودند، بی اثر --- page 16 --- مفقود و معدوم شدند ، و بشر از وجود آنها هرگز فائده ای ندیده و حتی اطلاعی هم ندارد ! ... آنها رفتند و تاسف ما سودی ندارد ، خدا کند آن استعداد هائیکه ازین به بعد بوجود خواهند آمد مانند آنها از بین نروند و بتوانند به جامعه و ادبیات خدمتی رسانیده ، از پاداش آن محظوظ گردند. چون خوشبختانه درین اواخر در بین زنان شرق و در آن جمله در بین زنان و دختران وطن عزیز ما جنبش و نهضتی پدید آمده و از طرف دیگر تشویق و تحریث بزرگان و دانشمندان برای بلند بردن سویۀ این طبقه بمشاهده میرسد موقع را مساعد شمرده ، خواستم زنان سخنگوی عصرهای گذشته را به هموطنان گرامی معرفی نمایم ، لذا به تدوین ترجمۀ حال و نمونۀ کلام ایشان پرداختم ، امیدوارم دوستان علم و دانش با ملاحظه و مطالعۀ این اثر استعداد و قابلیت ذاتی بانوان مشرق زمین را ، مخصوصاً قاریین زبان آنرا به نظر احترام و تقدیر نگریسته ، مطمئن گردند که با کمترین توجه و اهتمام ایشان در راه تنویر این طبقۀ عدم معتناء به زنان که تا کنون عضو عاطل و پس ماندۀ جامعۀ شرق بشمار می روند ، بکار افتاده ، بهر رشته امور زندگی اجتماعی با مردان شان دوش بدوش و مساویانه وظائف اجتماعی ، ملی و طبیعی خویش را انجام خواهند داد. پیش از آنکه بعرائض خود خاتمه دهم ، امید است که اولاً به نسبت کمی وقت و اینکه پیش از متعلماه ای نیستم وثانیاً اینکه این اولین اثر نویسنده بوده قبل ازین با تتبع و تفحص کاری نداشته ام ، اگر سهو و لغزشی بمشاهده رسد ، مرا معذور دارند علاوه بر آن چنانچه قبلاً تذکار شده ، در تدوین این کتاب به مشکلات زیادی برخوردم ، زیرا برای بدست آوردن کمترین معلومات در بارۀ شاعرات به تتبعات زیادی اقدام می نمودم و در نتیجه اکثراً از يك جملۀ مختصر تعریف شخصی آنها و یکی دوبیت و یا نصفۀ يك رباعی یا يك غزل نمونۀ کلام شان بیشتر نمی یافتم ، طوریکه مجبوراً از تحلیل آثار ایشان و اظهار نظر به صرف نظر نموده ، نوشتن آن معلومات مختصریکه در بارۀ حیات و آثار آنها بدست آورده ام اکتفاء میکنم در ابتداء خیال داشتم که شرح حال شاعرات معاصر را نیز درین جلد داخل نمایم ولی به نسبت فرصت کم مجبور شدم ازین خیال خویش صرف نظر نموده آنرا برای زمان وجای دیگری بگذارم . همچنان خود را مکلف میدانم که از تمام کسانیکه با من در نگارش این اثر چه از حیث رهنمائی ماخذ و چه از جنبه تهیه و تدارک منابع مساعدت و لطف اخلاقی نموده اند منتهای شکران و سپاس گذاری را بجا آورم اولتر از همه باید از استاد بزرگوارم شاغلی هاشم شائق مشاور وزارت معارف و استاد پوهنتون کابل نام ببرم زیرا ایشان ماخذ بسیار گرانبها وقلمی خود را بدسترس این جانب علاوه بر دیگر رهنموئیهای قیمتدار قرار داده اند . معاونتهای اخلاقی شاغلی گویا اعتمادی مشاور ادبی ریاست مستقل مطبوعات ، شاغلی بینوا مدیر عمومی پشتو تولنه ، شاغلی غبار نماینده شورای ملی و شاغلی یار محمد خان نظامی مدیر صحافت پشتو تولنه نیز در نزد من قابل احترام است تذکار کمکهای شاغلی اریان معاون کتابخانۀ وزارت معارف و همچنان شاغلی علام جان خان مدیر کتابخانه ریاست مطبوعات را که در مراجعه به کتب و ماخذ هرگونه تسهیلات را برای این جانب فراهم آورده بودند، نیز لازم میدانم . ما گه رحمانی کابل ، ۱۸ جدی ۱۳۲۸ --- page 17 --- فصل اول نظری بادبیات فارسی از ابتدای اسلام تا اخیر قرن شش در نیمه اول قرن اول هجری عربها خراسان (افغانستان موجوده) وفارس را استیلا نموده تحت نفوذ خود در آوردند بنا بران بمدت بسیار کوتاه زبان و ادب عرب ممالک مفتوحه را تحت الشعاع قرار داد ، طوریکه علماء و شعراء درین زبان سخن میگفتند و مینوشتند سلطه این زبان در فارسی بحدی بزرگ بود که تا اکنون درین زبان الفبای عربی معمول است واز طرف دیگر لغات و خیل عرب در آن بکثرت دیده می شود . بقول بعضی تذکره نویسان زبان و ادبیات فارسی در قرن اول هجری ظهور نمود وابو حفص سغدی را اولین شاعر این زبان میدانند، ولی چون این شاعر در حدود سال ۳۰۰ هجری حیات داشت (۱) وشاعران دیگر قبل از اوزندگی می کردند این قول ایشان را قبول نمیتوان بعد از تقریباً دو قرن تسلط عربها بر خراسان وفارس ، در سنه ۲۰۷ يك تن از امرای خراسان (افغانستان) طاهر بن حسین پوشنگی که از طرف مامون حاکم خراسان مقرر گردیده بود ، خطبه سلطنت را بنام خود خوانده ، استقلال خراسان را اعلان نمود ، و بدین رنگ سلسله طاهریان در افغانستان بوجود آمده ، تا حدی نفوذ اعراب ازین مملکت تقلیل یافت . در زمان طاهریان زبان فارسی نسبتاً هسته ای به خود گرفت و چندین شاعر فارسی گو بوجود آمد که معروفترین آنها حنظله بادغیسی است ، حنظله در زمان عبدالله بن طاهر حیات داشت و درین زبان صاحب دیوانی بود . حکومت طاهریان چندان طول نکشید چه یعقوب لیث صفاری در ۲۰۳ اولاً سیستان و بعد از آن پوشنگ و هرات را در تصرف خود در آورد و تاسنه ۲۰۸ کرمان فارس ، کابل، بامیان و بلخ را تسخیر نموده ، در سال ۲۰۹ محمد بن طاهر ، آخرین پادشاه خاندان طاهریان را اسیر گرفته ، این سلسله را منقرض ساخت و سلسله صفاریان را تاسیس کرد . اگرچه ، چنانچه قبلاً گفته شد ، ادبیات فارسی در عصر طاهریان وجود داشت ، ولی ترقی و نهضت حقیقی آنرا به عهد صفاریان باید نسبت داد ، چه یعقوب لیث بازبان عربی که تا آنوقت زبان دربار و ادب بود ، آشنائی نداشت و ناچار شعراء و نویسندگان مدح او را بزبان فارسی دری که زبان ملی او بود ، می نمودند و ازین رو شعر و ادب فارسی در عصر او رونق گرفت . (۱) كتاب المعجم في معايير اشعار العجم در کتاب ادبیات فارسی اعداد به دوم تاریخ حیات او را قرن اول هجری نگاشته اند، ولی در همانجا ظهور ادبیات فارسی را در قرن سوم هجری میدانند . --- page 18 --- هنگامیکه طاهریان وصفاریان حکومت خراسان وفارس را در دست داشتند، حکومت ماوراء النهر در دست پسران اسد بن سامان بود و درسنه ٢٦١ خلیفه عباسی امارت آن منطقه را بنصر بن احمد بن اسد تفویض نمود، نصر حکومت بخارا را به برادر خود اسمعیل سپرد وبعد ازوفات نصر بن احمد، اسمعیل حکومت تمام ماوراء النهر را در تصرف آورده، درسال ٢٨٧ عمرو لیث صفار را در جنگ شکست داد و در نتیجه خراسان و قسمت شرقی فارس را جزء دولت خود ساخت، خاندان سامانیان در سنه ٣٨٩ انقراض یافت. پادشاهان این سلسله خیلی علم دوست ودانش پرور بوده، ادبیات فارسی در زمان ایشان بسیار پیشرفت نمود، وسخن سرایان ونویسندگان بزرگی مانند: - ابوشکور بلخی رودکی، حکیم کسائی، دقیقی، بلعمی وغیره ظهور کردند همچنان رابعه، اولین زنیکه بفارسی شعر سروده ونام او در تذکره ها نوشته شده، بعهد نصر بن احمد بن اسمعیل سامانی در بلخ حیات داشت. عبدالملک بن نوح سامانی یکی از غلامان خود را که الپتکین نام داشت، بفرماندهی لشکر خراسان مقرر نمود ومشارالیه بعد از مرگ او سر از اطاعت برادر وجانشینش، منصور بن نوح، پیچیده، غزنه را استیلا کرد وخودش وپسرانش مدت ١٦ سال در آنجا پادشاهی کردند بعد از آن درسال ٣٦٦ امراء یکی از غلامان الپتکین، امیر سبکتگین را که داماد او نیز بود، بپادشاهی انتخاب نمودند وموسس حقیقی سلسله غزنویان همین مرد شجاع است، که بزور شمشیر خراسان وقسمتی از هندوستان غربی را تا شهر پشاور تسخیر نمود ودرسنه ٣٨٤ از طرف نوح بن منصور سامانی به حکومت خراسان نامزد شد. پسر او محمود غزنوی که یکی از بزرگترین شاهان افغانستان است، قلمرو پدری را وسعت زیادی بخشید ودر بین سنه ٣٩٢ و ٤١٦ دوازده دفعه به هندوستان لشکر کشیده، تمام کشمیر واکثر ولایات غربی هند را در تصرف خویش درآورد و درسال ٤٠٨ خوارزم ودرسنه ٤٢٠ ری را ضمیمه دولت خود ساخت وسلطنت عظیم ومقتدری تشکیل کرد که از لاهور تا سمرقند واصفهان پهن شده بود فتح هندو گرفتن بزرگترین بتکده این کشور، سومنات که از آن ثروت هنگفتی بدست محمود افتاد، مخصوصاً سبب شهرت او گردید. سلطان محمود پادشاه ادب پرور وشعر دوست بوده، در حدود ٤٠٠ شاعر بدربار خویش گرد آورد، از آن جمله فردوسی، منوچهری، عنصری، و دیگر استادان بزرگ شعر وادب بودند. در نتیجه لشکر کشیهای محمود غزنوی بهند، زبان و ادبیات فارسی درین سرزمین نیز رواج و انتشار یافته، رفته رفته زبان علمی وادبی آن دیار گردید. اولاد واحفاد محمود نتوانستند قلمرو بدین بزرگی را اداره نمایند، لذا در جنگهای پی در پی با سلجوقیان در بین سنوات ٤٢٩ و ٤٣٧ ولایات فارس، ماوراء النهر، بلخ وخوارزم را باخته، مجبوراً به غزنی وقسمت مفتوح هند اکتفا نمودند، تا اینکه درسنه ٥٥٦ غوریان غزنه را از دست ایشان برده، آنها را به هند فرار ساختند، ولی محمد سام غوری در سال ٥٨٢ لاهور را که پایتخت غزنویان گردیده بود، متصرف شده، این سلسله --- page 19 --- را خاتمه داد . پادشاهان آخری خاندان غزنویان مانند موسس خود بادیبات علاقه داشتند و بعضی شعرای بزرگ قرن ششم هجری مثل مسعود سعد سلمان وسنائی بدربار آنها بسر میبردند و مورد نوازش ایشان بودند . سلجوقیان که اصلا از ترکستان بودند ، بعد از آنکه ولایات غربی خراسان وفارس را از دست پسران محمود بیرون کشیدند، سلطنت مستقلی تاسیس کردند و لقب سلطان السلاطین بر خود گذاشتند . رفته رفته تمام آسیای غربی تا سرحدات روم تحت اداره سلاجقه قرار گرفت و سه پادشاه این خاندان بر این قلمرو وسیع حکومت نموده، آنرا عظمت و نفوذ فوق العاده بخشیدند ، اما بعد از مرگ ملك شاه در سنه ٤٨٥ ، در بین پسران او جنگ شروع شد واین بی اتفاقی سبب تجزیه مملکت گردید . اگر چه سلطان سنجر که بعد از مرگ برادران خود درسال ٥١١ بر تخت سلطنت جلوس نمود ، هنوز زمام ریاست سلاجقه را در دست داشت، ولی در حقیقت این پادشاه در اخیر سلطنت خویش دارای اقتدار و سلطه شاهان ماقبل سلجوقی نبود ، و بعد از فوت او در سال ٥٥٢ خوارزم شاهیان بزودی این شعبه سلاجقه را منقرض ساختند پادشاهان سلجوقی از ادبا و شعرا حمایه نموده ، در ترقی وانبساط ادبیات فارسی خدمت شایانی کردند ، و در زمان ایشان شعرای بزرگ مانند عمر خیام ، انوری ، جبلی و غیره حیات داشتند ، همچنین بزرگترین شاعره زبان فارسی ، مهستی گنجوی ، در عصر سلطان سنجر سلجوقی بدربار او میز یست . خوارزم شاهیان ، که اولاد و احفاد انوشتگین ، یکی از امرای سلطان ملکشاه سلجوقی بودند ، در تاریخ ادبیات رولی بازی نکردند ، چه دوره پادشاهی ایشان در جنگ و هرج و مرج گذشت و آنها فرصت آنرا نداشتند که بعلم وادب توجه نمایند . ولی باز هم بشعر وادب بیگانه نبودند ، چنانچه رشید وطواط بدربار آنها پرورش یافته بود . با حمله چنگیز این خاندان از بین رفت و با خونریزی ها و ویرانیهای این مرد ستمگر باب دیگری در ادبیات فارسی کشوده شد ، که در موضع خودش به آن اشاره خواهد شد . رابعه بلخی اولین شاعره زبان فارسی که در تذکره ها از او نام برده شد، رابعه بنت کعب قزداری میباشد که همعصر شاعر واستاد شهیر زبان فارسی رودکی بود و در نیمه اول قرن چهارم در بلخ حیات داشت، پدر او که شخص فاضل و محترمی بود، در دوره سلطنت سامانیان در سیستان، بست ، قندهار و بلخ حکومت میکرد، تاریخ تولد رابعه در دست نیست ، ولی پاره ای از حیات او معلوم است . این دختر عاقله و دانشمند در اثر توجه پدر بتعلیم خوبی اخذ نموده، معلومات وسیعی حاصل کرد ، وچون قریحه شعری داشت ، شروع بسرودن اشعار شیرین نمود . عشقی که رابعه نسبت --- page 20 --- یکی از غلامان برادر خود در دل میپرورانید ، بسوز و شور اشعارش افزوده آنرا بپایه تکامل رسانید . چون محبوب او غلامی بیش نبود و بنابر رسومات بی معنی آن عصر رابعه نمیتوانست امید وصال او را داشته باشد از زندگی و سعادت بکلی ناامید بوده ، یگانه تسلی خاطر حزین او سرودن اشعار بود که در آن احساسات سوزان و هیجان روحی خود را بیان مینمود . گویند روزی رابعه در باغ گردش می کرد ، ناگاه محبوب خویش را که بکتاش (۱) نام داشت مشاهده نمود . بکتاش از دیدن معشوقه به هیجان آمده ، سر آستین او را گرفت ، اما رابعه به خشم خود را رهانیده ، نعره زد :- ( آیا برای تو کفایت نمیکند که من دل خود را بتو دادم دیگر چه طمع میکنی ؟ ) (۲) حارث ، برادر رابعه که بعد از مرگ پدر حاکم بلخ شده بود ، توسط یکی از غلامان خود که صندوقچه بکتاش را دزدیده ، بجای جواهرات و طلا در آن اشعار مملو از عشق و سوز و گداز رابعه را یافته و آنرا بغرض دریافت پاداش به بادار خود داد ، (۳) ازین عشق آگاهی یافته ، با وجود پاکی آن بر خواهر خود آشفته ، حکم بقتل او داد (٤) و رابعه قشنگ در عنفوان جوانی ، با دل پر ارمان این دنیایی را که از آن جز غم و ناکامی نصیبی نداشت ، وداع نمود . اگر چه جز تعداد بسیار محدود چیزی از اشعار رابعه باقی نمانده ، ولی آنچیزیکه در دست است بر لیاقت و ذوق ظریف او دلالت نموده ، ثابت میسازد که شیخ عطار و مولانا جامی در تمجیدی که از او نموده اند مبالغه نکرده اند . پدر رابعه نظر به لیاقتش بر او لقب ( زین العرب ) گذاشته بود رابعه تخلص نداشت ، اما محمد عوفی در ( لباب الالباب ) گوید او را (مگس روئین) میخواندند ، زیرا وقتی قطعه ذیل را سروده بود : خبر دهند که بارید بر سر ایوب ز آسمان ملخان و سر همه زرین اگر ببارد ازین ملخ بر او از صبر ؟! سزد که بارد بر من بکی مگس روئین اینک چند نمونه کلام رابعه :- بهار بلخ ز بس گل که در باغ ماوی گرفت چمن رنگ ارژنگ مانی گرفت صبا نافه مشك تبت نداشت جهان بوی مشك از چه معنی گرفت مگر چشم مجنون به ابر اندر است که گل رنگ رخسار لیلی گرفت؟ بمی ماند اندر عقیقین قدح سرشکی که در لاله ماوی گرفت قدح گیر چندی و دنیا مگیر که بد بخت شد آنکه دنیا گرفت سر نرگس تازه از زر و سیم نشان سر تاج کسری گرفت چو رهبان شد اندر لباس کبود بنفشه مگر دین ترسی گرفت ؟ (۱) (پشتنی میرمنی) شاغلی بینوا و مقاله آقای ایرج افشار در شمارهٔ ۲۰ سال دوم مجله (جهان نو). (۲) نفحات الانس ، جامی رح (۳) ( پشتنی میرمنی ) شاغلی بینوا ، صفحه ٥٤ . (٤) مشاهیر نسوان ، مقاله فوق الذکر آقای ایرج افشار و (پشتنی میرمنی) شاغلی بینوا . --- page 21 --- دعوی من بر تو آن که با تو دن عاشق کنند تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی (۱) بر بکی سنگین دلی نامهربان چون خویشتن چون بهجر اندر به پیچی پس بدانی قدر من * * * دوش بر شاخک درخت بیکسی مرغ من جدایم زیار خویش وننالم من بگریم چو خون دیده ببارم نوحه همی کرد ومیگریست زاری تو چه نالی که با معیاون یاری ؟ تو چه گرئی که خون دیده نداری ؟ * * * نشانه از سوسن و گل بهم وزد باد پیدا د از نقش آذر سه شان آب مثال چشم آرم شد مگر ابر که در سایه مردم در چمن ابر اگر دیوانه ابر آمد چرایس گل خوشبوی شرمم آورد رنگ ببرای چشم هر نا اهل کوئی مجیب چون صبح حوشتر میبرد خواب زهی بادی که زحمت باد بر باد نمود از سحر مانی صد اثر باد دلیل لطف عیسی شد مگر باد! که جان افزود خوش اندر شجر باد کد غصه سبو حی جام زرباد ازین هماز صبح پرده در باد عروس باغ را شد جلوه گر باد چرا افگند گل را در سفر باد * * * الا ای باد شبگیری پیام من بدلبر بر بقهر از من مگشدی دل بیك د بدار مهر ویا تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم بتا بهر تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی ستمبر گشته معشوقم همه غم زین قبل دارم اگر خواهی که خوبانرا بروی خود بهجر آری (۱) ایا مؤذن بکار و حال عاشق گر خبر داری مدار ای (بنت كعب) اندوه که یا راز تو جدا ماند بگو آن ماه خوبان را که جان یا دل بر ابر بر چنان چون حیدر کرار در آن حصن خیبر بر غم عشقت به پس شد جفا بنهادی از بربر ززلفت بر فند ناگه بیکی حلقه به چنبر بر که هر گز سود نکند کس بمعشوق ستمپر بر یگی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر سحر گاهان نگاه کن تو بدان الله اکبر بر رسن گرچه در از آید گذر دارد به چنبر بر * * * مرا بعشق همی محتمل (۲) کنی بعجل به عشقت اندر غاصی همی بیارم شد نعیم بی تو نخواهم جحیم با تو رواست بروی نیکو نگیه مکن که تا يك چند هر آئنه به در وقعت آنچه گفته حکیم چه حجت آری پیش خدای عز وجل مقیم اندر طاعی همی شوم بدل که بی تو شکر ز هرست و با تو زهر عسل بسنیل اندر پنهان گنند نجم زحل قسمن نكير بدو ما قد مقل (۱) در مقاله آقای ایرج افشار این مصرع چنین نوشته شده :- تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم خوری ... (۲) شاید این کلمه متهم باشد . (اداره) --- page 22 --- عشق او مرا باز آورد در بند کوشش بسیار با من سود مند عشق دریائیست کرانه نا پدید کی توان کردن شناای هوشمند! عاشقی خواهی که تا پایان بری بس که پسندید باید نا پسند زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و انگارید قند توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن سخت تر گردد کمند مهستی در اطراف حیات بزرگترین شاعرهٔ زبان فارسی، مهستی، افسانه ها و روایات بی شماری نگاشته شده که در عقب آنها حقیقت بکلی پنهان است و جز اینکه چنین شاعره حیات داشته و چند رباعی او شعری از او بیادگار مانده، چیز دیگری راجع باو بطور یقینی معلوم نیست وحتی در بارهٔ عصر و محل تولد وی اختلافات زیادی موجود است. در تذکره های قدیم اورا هم عصر و محبوبه سلطان سنجر سلجوقی معرفی مینمایند ولی در سالهای اخیر آقای رشیدیاسمی در نتیجه تتبعات و مخصوصاً از روی کتاب خطی که در زمان سلطنت ابو سعید بهادر یعنی در قرن هشتم تحریر یافته ، حیات مهستی را در قرن پنجم در عهد محمود ومسعود غزنوی میداند و همچنان آقای محمدعلی تربیت در کتاب ( دانشمندان آذربایجان ) او را معاصر سلطان محمود غزنوی مینویسد. با وجود آن آقای فریدون نوزاد در مقاله مفصلی که در شرح حال این شاعره نامور در شمارهٔ ۳۱ مجله ( گلهای رنگارنگ ) درج نموده ، سنه تولد او را ۴۹۱ و یا ۴۹۲ مینویسد ، زیرا در کتاب قلمی بنام ( مهستی ) که در سنه ۹۰۰ نگاشته شده وحاوی ترجمه احوال این خانم میباشد ذکر شده که هنگامیکه مهستی بدر بار پادشاه آن زمان در گنجه بار یافته ، ۲۰ ساله بود و چون آن پاد شاه را محمود بن محمد بن ملکشاه میدانند که در سنه ۵۱۱ جلوس نمود ، لذا اگر مهستی در سال اول یا دوم جلوس او بدربارش راه یافته باشد ، تولد او در سنه ۴۹۱ یا ۴۹۲ بوقوع پیوسته. بهر صورت چون غیر آن کتاب خطی که زمانی در تصرف آقای رشید یاسمی بوده ، همه تذکره های دیگر برآن متفقند که مهستی در قرن ششم میزیست ، قول آنها اعتبار بیشتری دارد واگر چه سنه تولد او را بطور یقینی نمیتوان تعیین نمود ، باید در اواخر قرن پنجم یادر سالهای اول قرن ششم پای بعرصه وجود نهاده باشد . طوریکه گفته شد مسقط الراس مهستی نیز مشکوک است ، تذکره های مختلف آنرا گاه شهر گنجه گاه خجند ونیشاپورو حتی بدخشان هم مینگارند. آقای فریدون نوزاد از روی همان نسخه قلمی (مهستی) وتذکره دیگریکه اول و آخر آن افتاده و در شرح حال شعرای گذشته است ، آنرا خجند دانسته، ولی آن هم یقینی نیست. همینقدر معلوم است که مهستی اکثر زندگی را در شهر گنجه بسر برده ، با پور خطیب گنجوی ازدواج نمود. آیا این شاعرهٔ اسرار آمیز از کدام خاندان بود و پدر او که بود ؟ در (آتشکده آذر) گفته شده که : (مهستی از اکابر زادگان گنجه است )، واگر باز بمقالهٔ --- page 23 --- آقای نوزاد رجوع شود ، معلوم میگردد که او از قول همان کتاب ( مهستی ) پدر مشار الیها را از روحانیون وفقهای خجند میداند که در تربیه و تحصیلات دختر خود جدأ سعی نموده علاوه بر علوم متداوله فن موسیقی را بواسطه بهترین استادان آن عصر باو آموخت ، تا اینکه : ( درین هنر سر آمد روزگار خود گردید ) . نام او (منیجه) یا (منیژه) بوده و در بارۀ تخلص او گفتگوی زیادی موجود است : صاحب ( خیرات حسان ) گمان میکند که سلطان سنجر اورا بدان ملقب نموده ومعنی آن (مهستی) یعنی (بزرگ هستی) میباشد . اما آقای رشید یاسمی از قول کتاب خطی فوق الذکر مینویسد که وقتیکه پدر شاعره اورا برای اولین بار دید از فرط خوشی گفت: (مهستی) ! وازین سبب نام او (مهستی) بود در تذکره ها این نام را با قسام مختلف تعبیر نموده ، آنرا ( مهستی) یعنی ماه هستی ) (مهستی) یعنی ( بزرگ هستی ) وهمچنان ( مهستی ) بزرگ خانم و (مهستی) ـ ماه خانم (ستی مخفف سیدتی ـ خانم) ترجمه میکنند. بقول آقای فریدون نوزاد مهستی بعداز وفات پدرخود خجند راترك گفته ، بهمراهی مادر در شهر گنجه اقامت گزید و بعداز مدت بسیار کوتاه شهره حسن صوری و کمالات معنوی او توجه اکابر و تاجران را جلب نموده ، از هر طرف بدیدن او میشتافتند و همین شهرت او سبب تقربی وی بدر بار شاه گنجه گردید ولی چندی بعد شاه از علاقه مهستی نسبت به تاج الدین (۱) احمد بن خطیب که بعداز مرگ پدر خطیب گنجه شده بود ، بد برده او را تبعید نمود . آقای امیر خیزی در شماره ٦ سال دوم مجله ( آینده) از قول همان کتاب قلمی بی سروپا مینویسد که شاه گنجه مهستی را چندی محبوس نموده ، بشفاعت ارکان دولت او را رها کرده ولی چندی بعد دوباره حبس نمود ، وقتیکه مهستی دفعه دوم از بند خلاص شد ، با تفاق پور خطیب بار سفر بسته ، روانه خراسان شده و در یکی از شهرهای آن دیار سه سد شاعر بدیدن آنها آمدند ، اما چون تحف وهدیه ای با خود نیاوردند ، مهستی از آنها رنجیده ، رباعی ذیل را گفت : آن دزدچون بود که در خانه درون شود خانه زبیم دزد زروزن بیرون شود خانه روان ودزد طلبگار خانگی چون خانه رفت خانگی اورا زبون شود چون پور خطیب این را شنید ، فوراً رباعی دیگری خوانده ، مانع رفتن شعرا گردید. آخر زمان که طبع حکیمان نگون شود سه صد حکیم مهرجلبی را زبون شود آن دزد دام دان که طلبکار ماهی است و آن خانه آبدان که زروزن بیرون شود بعد از مدتی پورخطیب از مسافرت دلگیر شده ، میل مراجعت نموده و مهستی هم باین امر حاضر گردیده ، هر دو به گنجه باز گشتند . ولی آقای نوزاد ماجر اء را دیگر گون بیان نموده ، مینویسد که مهستی بعداز آن که شاه گنجه ( یعنی محمود بن محمد بن ملکشاه ) اورا تبعید کرد ، بعد از مسافرت درزنجان و بلخ که اهالی آن از او پذیرائی شایانی نمودند ، بمرو که پایتخت سلطان سنجر سلجوقی بود ، شتافته ، بزودی در صف ملازمان او قرار گرفت وظاهراً سنجر اورا د بیرۀ (۱) Brown, Aliterory History of Persia, Vol.II. --- page 24 --- خود مقرر نمود ، چه در بعضی تذکره ها (۱) او را بنام «مهستی ( پیره ) یاد میکنند . بعد از چند سال توقف بدر بار سلطان سنجر ، مهستی به گنجه مراجعه کرد ، با امیراحمد پورخطیب ازدواج نمود ، چند فیده آقای نوزاد درین هنگام تحولی در افکار او روی داده ، از زندگی سابق خود پشیمان و بیزار گردیده و خواست حیات نوینی شروع نماید هردو براحت و عزت تا پایان زندگانی در گنجه بسر بردند و ازینکه آیا صاحب فرزندان شده اند یا نه اطلاعی در دست نیست . تاریخ وفات مهستی نیز معلوم نیست . آقای فریدون نوزاد آنرا بیکی دو سال بعد از مرگ نظامی ، یعنی در سنه ۵۷۶ یا ۵۷۷ میداند، اما فراموش نباید کرد که این تاریخ نیز مانند تاریخهای دیگر حیات مهستی یقینی نیست. خلاصه اگر آنچیزهای را که دربارۀ این شاعره بزرگ بطور یقینی میدانیم جمع کنیم معلومات بسیار مختصری بدست می آید . نام او ( منیجه ) یا ( منیژه ) بود ، مهستی یا مهستی تخلص می نمود ، در قرن ششم(۲) در شهر گنجه میزیست ، مسافرتهای زیادی کرد و چندی بدربار سلطان سنجر سلجوقی بحرث دبیری بسر برده ، بالاخره به گنجه مراجعه نمود و با امیر پورخطیب ، خطیب این شهر، ازدواج کرد و در همانجا وفات نمود . یگانه چیزی که میتوان بصورت قطعی گفت آنست که مهستی هر که بوده و در هر عصری که حیات داشته ، شاعره برجسته و باذوق و در فن شاعری استاد بود و از آن زمان تا کنون شاعره دیگری بپایه او نرسیده و همینکه او شده ، نام او در صف بزرگترین شعرای زبان شیرین فارسی مانند انوری وعمرخیام که هردو معاصرین او بوده اند ، قرار میگیرد . مهستی اکثراً رباعی میسرود ، ولی قصائد و غزلیات و قطعات نیز داشت . متاسفانه تقریبا همه اشعارش از بین رفته و جز تعداد مختصری که در تذکره ها ضبط وثبت مانده چیزی برای ما نرسیده . اينك آن اشعاری که در دسترس است : رباعی ( ۱ ) من عهد تو سخت سست میدانستم بشکستن آن درست میدانستم هر دشمنی ای دوست که با من کردی آخر کردی ، نخست میدانستم ( ۲ ) آن بت که رخش رشك گل و یاسمن است و زغمزه شوخ فتنه مرد وزن است دیدم برخض لطیف چون آب روان آن آب روان هنوز در چشم من است ( ۱ ) تذکره دولتشاه سمرقندی و مقاله مسلسل آقای سعید نفیسی در (سالنامه فارس) سنه ( ۱۳۱۳ ) . ( ۲ ) بنا بر کتاب قلمی که در تصرف آقای رشید یاسمی بوده ، در قرن پنجم ، در عهد سلطان محمود غزنوی حیات داشت . --- page 25 --- ای باد که جان فدای پیغام تو باد گر و در سر راه مهستی را دیدم ( ٣ ) گربو گذری بکوی آن حور نژاد کز آرزوی تو جان شیرین میداد ( ٤ ) هم مستم وهم غلام سرمستانم من بنده آن دمم که ساقی گوید بیزار ززاهد و ( ز دانـــــم ) يك جام دیگر بگیر ومن نتوانم ( ٥ ) يك دست به مصحفم ويك دست بجام ماشیم درین گنبد فیروزه خام که نزد حلالیم و گهه زد حرام نه کافر مطلق ، نه مسلمان تمام ! ( ٦ ) ای پور خطیب کنجها پندی بپذیر ، از طاعت ومعصیت خدا مستغنی است بر تخت طرب نشین، بکف ساغر گیر باری تو مراد خود درین عالم گیر! ( ٧ ) بر خیز و بیا که حجره پرداخته ام یا من به شرابی و کبابی در ساز وز بهر تو پرده ئی خوش انداخته ام کمن هر دو ز دیده وزدل ساخته ام! ( ٨ ) لعل تو میمکیدم آرزو می کردم در مستی و در جنون و در هشیاری می با تو کشیدن آرزو می کردم جنگ نوشیدن آرزو می کردم ! ( ٩ ) در دل همه شرك وروی در خاك چه بود؟ خود را بمیان خلق زاهد کردن زهری که بجان رسید ترياك چه بود؟ بانفس پلید جامه پاك چه بود ؟ ( ١٠ ) ما را بدم پیر نگه نتوان داشت آنرا که سر زلف تو زنجیر بود در حجره دلگیر نگه نتوان داشت در خانه بزنجیر نگه نتوان داشت ( ١١ ) افسوس که اطراف گلت خار گرفت سیمای زنخدان تو آورد مداد زاغ آمده لاله را به منقار گرفت شنگرف لب لعل تو زنگار گرفت ( ١٢ ) تاسنبل تو غالیه سائی نکند گر زاهد صد ساله ببیند دستت باد سحری نافه گشائی نکند بر گردن من که پارسائی نکند ( ١٣ ) ایام برو آن است که تا بتواند عهدی دارد فلك كه تا گرد جهان يك روز مرا بکام دل ننشاند خود می گردد مرا همی گرداند --- page 26 --- ( ١٤ ) قصه چکنم که اشتیاق تو چه کرد چون زلف در از تو شبی می باید با من دل پر زرق و نفاق تو چه کرد تا با تو بگویم که فراق تو چه کرد ( ١٥ ) در رهگذری که تازه دیدم حسنش امروزش از آن هیچ نمی آید یاد در پای فتادم و گرفتم دستش یعنی جرمم نیست و لیکن هستش ( ١٦ ) هر شب زغمت تازه عذابی بینم وانگه که چو نرگس تو خوابم ببرد در دیده بجای خواب آبی بینم آشفته تر از زلف تو خوابی بینم ( ١٧ ) یا اینرو همیشه در عتابش بینم گر مردمک دیده من نیست چرا چو بنده تور آفتابش بینم هرگاه که نگه کنم در آبش بینم ؟ ( ١٨ ) در دام غم تو خسته ای نیست چو من برخاستگان عشق تو بسیاراند وز جور تو دل شکسته ای نیست چو من لیکن بوفا نشسته ای نیست چو من ! ( ١٩ ) هر که که دلم فرصت آن دم جوید تا محرم و تا جنس در آن دم گوئی کز غصه غم دل با تو بیکی بر گوید؟ از چرخ ببارد از زمین بر روید ! ( ٢٠ ) هر کاود که از کشته خود بر گیرد گر بار دیگر بر گلوی کشته نهد اندر لب و دندان چو شکر گیرد از ذوق لبش زندگی از سر گیرد ( ٢١ ) شاها فلکت اسب سعادت زین کرد تا در حرکت سمند زرین نعلت وز جمله خسروان ترا تحسین کرد بر گل نه نهد پای زمین سیمین کرد ( ٢٢ ) کار از لب خشك ودیدۀ تر بگذشت آئینه اشک نبرد پس آتش عشق تیر غم او زجان و دل بر بگذشت چون پای در و نهادم از سر بگذشت * * * از من طمع وصال داری وصلم نتوان بخواب دیدن جائی که صبا گذر ندارد الحق هوس محال داری این چیست که در خیال داری؟ آیا تو کجا مجال داری ؟ * * * --- page 27 --- سیده بیگم (علویه) سیده بیگم دختر سید ناصر نامی از اهل جرجان است و هم عصر رشید وطواط بود ، یعنی در اوائل قرن ششم میزیست . شیرعلی خان لودی در ( مرآت الخیال ) (۱) او را بنام علویه یادمی کند ، اما در تذکرهای دیگر به ( سیده بیگم ) معروف است وطوریکه از غزل ذیل معلوم میشود ، خودش نیز تخلص خودرا در مقطع (سیده ) مینویسد : دلی دارم به پهلو بیقرار از هجر یار خود چه گویم پیش بیدردان ز درد بیقرار خود؟ بدرد دل چنان گریم که خون گردد دل خارا چویاد آرم من سرگشته ازیار و دیار خود از آن پیوسته در عالم چنین سرگشته میگردم که می بینم چوزلف اوپریشان روزگارخود گلی از باغ وصل او نچیدم بر مراد خود چوغنچه گرچه خون دیدم دل امیدوار خود زاعضا دارد گوش یکبار آن جفا پیشه اگر در پیش او صدبار گویم حال زار خود بکار خویش حیرانم که ازعشق بتان هرگز سروسامان نمی بینم من مسکین بکار خود ازین سوزیکه من دارم زعشق او پس از مردن خوامم سوخت آخر سیده لوح مزار خود سیده بیگم صاحب فضل و کمال بود ومؤلف ( مشاهیرنسوان ) دیوان او را دیده ، از آن تعریف می نماید . چند شعر ذیل را بجواب رشید وطواط و بمدح کسی گفته : زهی بقای تو در نامه ابد مسطور زهی ثنای تو از خامه ازل مذکور منا قب تو بر اوراق مکرمت مکتوب فضائل تو بر الواح مملکت مسطور خصال تو همه برکسب شهرت موقوف فعال تو همه بر بسط مکرمت مفطور سرشت ذات شریف تو از مالب پاک بهشت طبع لطیف تو ازمعایب دور ! (۲) مطربه کاشغری مطربه از اهل کاشغر و در حرم طغان شاه بود ، بقول ( نمونه ادبیات تاجیک ) در قرن ششم حیات داشت وابو صاحب تاریخ گزیده رباعی ذیل را که دروقت غالب شدن خوارزم شاه برسلاطین غور سروده است ، آورده ، و از آن معلوم میشود که در اوائل قرن هفتم هنوز زنده بود : شاها زتو غوری به لباسات بجست مانندۀ موزه از کف پات بجست از اسب پیاده گشت ورخ پنهان کرد فیلان بتو شاه داد وز مات بجست نمونۀ دیگر اشعار او مرثیه ایست که بر مرگ طغان شاه گفته : درماتمت ای شاه سیه شد روزم بی روی تو دیدگانم خود بردوزم تیغ تو کجاست ای در یغا تا من خون ریختن از دیده باو آموزم (۱) مرآت الخیال ، صفحه ۲۳۹ (۲) ریاض الشعرا ، صفحه ٣٩٦ --- page 28 --- فصل دوم قرن هفتم ، هشتم ونهم در نیمه اول قرن هفتم خاك فارس میدان نبرد های خونین لشكریان چنگیز خان با خوارزم شاهیان و ترك و تاز مغل بود تا اینکه درسنه ٦٢٨ با قتل جلال الدین خوارزم شاه این سلسله انقراض یافت و فارس تسلیم اطفال چنگیز كردید ، ولی تاسنه ٦٥٤ ، همین زمانیكه هلاكو فتنه اسمعیلیه به فتح و تسخیر قلاع قهستانی و دره های جنوب البرز فرو نشانده زدوخوردها دوام داشت . بعد از آنكه ایل خانان فارس را تا حدود آسیای صغیر در تصرف خود درآورده وبرهمه حریفان غالب آمدند در طی یك قرن سلطنت آنها در سر تاسر مملكت نسبه آرامی و صلح حكمفرما بود و این سلسله با آنكه چندان صاحب فضل نبودند ، در ترقی دادن علم وادب وتشویق فضلاء وشعراء كوتاهی ، طوری كه درین عصر چند تن از بزرگترین شعرای زبان فارسی مانند سعدی ( علیه الرحمة ) خواجو و غیره ظهور نمودند . در طبقه نسوان نیز درین عهد چند شاعره درفارس وچند شاعره دیگر در هندوستان شهرت داشتند . سلسله ایل خانان بامرگ ابوسعید بهادر در سنه ٧٣٤ خاتمه یافت ، چه با آنكه انوشیروان آخرین پادشاه مغل تاسنه ٧٠٦ سلطنت نمود، اعتبار كلی در حقیقت بدست امرا و بزرگان بود و درایران ملوك الطوائفی روی كار آمد ، تااینكه در سال ٧٨٢ لشکر كشی های امیر تیمور به خراسان و فارس شروع شد و دیری نگذشت خاك این ولایات جزء دولت عظیم تیموری گردید كه از دهلی تا دمشق واز بحیره خوارزم تا خلیج فارس وسعت داشت ، بعدازمرگ او این دولت تجزیه گردید ، اگرچه شاهرخ میرزا بن تیمور توانست تا اندازه ای آتش اغتشاشات را خاموش سازد و قدرت قلمرو خود را حفظ نماید ، اما بعدازمرگ او زدوخورد های خونین بین احفاد تیمور وامرای مختلف شروع شد ودوره هرج ومرج پیش آمد . آخرین پادشاه تیموریان هرات میرزاحسین بای قرا كه یكی از مشهورترین سلاطین این خاندان است از سنه ٨٧٥ الی ٩١١ حكومت نمود و درین مدت در مملكت او نسبه راحت و آرامی وجود داشت . علاوه بر آن این سلطان فاضل و دانش پرور كه بزبان فارسی و ترکی شعر می گفت دراثر تشویق و به كمك وزیر دانشمند وعالم خود امیر علی شیر نوائی فضلاء وشعرای بیشماری بدربار خود گرد آورده ، صلات گرانی به آنها اعطا می نمود وآنها را به نوشتن اشعار و به كار تشویق می كرد ، طوریكه عصر این پادشاه عصر طلائی ادبیات وصنعت گفته میشود . گویند در زمان اوهمه ساكنین شهر هرات كه پایتخت سلطنت اوبود شاعر بودند و حتی قصابان و بوت دوزان وخیاطان شعرمی سرودند، پس عجیب نیست كه در قرن هشتم كه زمان هرج ومرج و جنگهای خونین بود كمتر شاعره ها بوجود آمده اند ، واگر بوده اند هم آثار و اشعار ایشان مفقود شده ، ولی در قرن --- page 29 --- نهم وخصوصا در عهد سلطان حسین بایقرا چندین شاعره گذشت که از آنجمله یکی زن برادر امیرعلی شیر نوائی بود . در قرن هفتم در هندوستان سلاطین مملوک از سلسلة غوریان حکمرانی می‌نمودند و شاهان این خاندان نیز به شعر و ادب توجه داشته ، در راه بلند بردن ادبیات فارسی کوشش‌های زیادی نمودند . چنانچه قبلاً اشاره رفت ، بعد از استیلاء وتسخیر هند از طرف غزنویان زبان فارسی در ین کشور انتشار و رواج یافته در قرنهای ما بعد رفته رفته یگانه زبان علمی و ادبی دربار هندوستان گردید و شعرای برجسته‌ای بار آورد . يك نكتة قابل ذکر این است که در قرن هفتم سه زن در فارس و هند سلطنت کردند : ملك رضیه سه سال در دهلی پادشاهی نمود ، ترکان خاتون و دخترش پادشاه خاتون (لاله خاتون) سمت حکمرانی کرمان را داشتند و حکومت اولی تقریباً مدت بیست و شش سال و از دومی دو سال دوام نمود . ولی در قرن نهم در هندوستان کمتر زنان سخن سرا دیده میشود و اگر بوده اند هم نام آثار آنها از بین رفته و یا شاید چون در تذکره ها زمینی را که شاعره ها در آن می‌زیستند نیاورده اند در صف شاعرات عصرهای مجهول قرار گرفته اند . سلطانه رضیه سلطانه رضیه دختر شمس‌الدین التتمش غوری میباشد که در سنه ٦٠٧ هجری در دهلی برتخت سلطنت جلوس نموده بیست و شش سال پادشاهی کرد. التتمش رضیه را از همة اطفال خویش بیشتر دوست داشت و در تعلیم و تربیه او کوشش زیاد کرد. در اثر توجه پدر خود رضیه تمام علوم متداوله آن عصر را آموخت علاوه بر آن حسب میل سلطان التتمش در اسپ سواری شمشیر زنی وغیره فنون مردانه مهارت سزایی داشت. طوری که از تصاویرش معلوم میشود . خیلی قشنگ و دلربا بود گویند صدای بسیار جذابی داشت که به دلربایی‌اش می‌افزود . زیبائی معنوی رضیه او را محبوبة تمام اطرافیانش قرارداده بود. خلاصه رضیه دارای تمام صفاتیکه لازم پر ذهن است بوده ، از هر نقطه نظر لیاقت سلطنت را داشت وقتیکه پدرش مجبور می‌شد دهلی را ترك کند تمام امور دولتی را به عهدة رضیه میگذاشت . او هم آنرا به عقل وفراست اجرا نموده طـرف تعریف وتحسین بزرگان عصر خود قرار گرفت . چون پدرش حسن اداره او را دید به تاج المـلك محمود ياور خو امر نمود تا فرمان ولایت عهدی رضیه را صادر نماید ولی باوجود این فرمان وقتیکه التتمش در سنه ٦٣٣ وفات کرد بزرگان دربار وصدر اعظم و پسر التتمش ركن الدین فیروز شاه را برتخت سلطنت نشاندند. سلطنت فیروز شاه طول نکشید چه این پادشاه خیلی کم‌اراده وضعيف المغز و عياش بود رفتار بیعادانه اش سبب اغتشاش شده بعد از هفت ماه سلطنت بعضی ازملوك و درباریان او را بزندان انداختند و رضیه را بجای او بر تخت شاهنشاهی بلند کردند . --- page 30 --- مراسم تاجگذاری سلطانه رضیه بتاریخ ١٦ ربیع الاول سنة ٦٣٤ ھ صورت گرفت و این دختر شاهنشاه قارة بزرگ هند شاه نظام الملك جنیدی که در عهد شمس الدین التمش سمت صدارت داشت ، لشکری برخلاف سلطنت ترتیب داده دهلی را محاصره نمود این محاصره بسیار طول کشید ولی بالاخره چند تن از طرفدارانش بر او خیانت نموده به رضیه پیوستند و این امر سبب شد که سلطانه درین گیرودار پیروز گردد . بعد از آنکه صلح و آرامش برقرار شد رضیه به نظم و نسق امور داخلی دست یافته خواجه مهذب را به صدارت خویش مقرر و شروع به فعالیت نمود ، تا این فرصت رضیه در حجاب بود ولی برای آنکه در کارهای کشوری بهتر رسیدگی بتواند ترك چادر گفت و مطابق سیمایای مردانه خویش لباس مردانه پوشید . در ماه رمضان ٦٣٧ ھ به سلطانه خبر رسید که والی تبر هند، ملك تونیا شورش نموده ، رضیه با لشکر خود رهسپار تبر هنده گردیده چون بدروازه شهر رسید . ملك تونیا بر او دفعتةً حمله برده فرمانده قشون رضیه را بکشت و خود سلطانه را اسیر گرفت ولی بزودی دلباختۀ جمال ملیکه گردیده باو تکلیف ازدواج نمود ، رضیه نیز برای آنکه به زدو خوردهای داخلی خاتمه دهد پیشنهاد او را قبول کرد ، بعد از عروسی هردو بطرف دهلی روانه شدند ، اما بزرگان و اکابر راضی نشدند شهر را بدشمن تسلیم نمایند ولو شوهر ملیکه شان باشد ، بنابراین با لشکر ملك تونیا مجادله نموده آنها را شکست دادند و مجبور به فرار ساختند . ملك تونيا ومليكه رضيه بزودی اسیر دست هندوان گردیده بتاریخ ٢٤ ربیع الاخر سنة ٦٣٨ ه به قتل رسیدند . سلطانه رضیه علاوه بر فضایل دیگری که داشت شاعره نیز بود و اگرچه اکثر اشعارش از بین رفته اينك چند شعر او که در کتاب مشاهیر نسوان ضبط وثبت است . در دهان خود دارم عندلیب خوش الحان پیش من سخن گویان زاغ در دهن دارند از ماست که بر ماست چه تقصیر دل زار آن کشته اند از غم بی سبب ماست کنم به برکت یا چرخ تخت سلطانی دهم به بال هما خدمت مگس رانی باز آشیرین منه در راه الفت گام خویش هان ولی نشنیده باشی قصه فرهاد را فاطمه سام این زن صالحه در قرن هفتم در دهلی زندگی میکرد و با « شیخ فرید الدین گنج شکر » و برادرش « شیخ نجیب الدین متوکل رابطه برادرانۀ دینی داشت ، بابا فرید الدین گنج شکر » راجع به او گفته است که ( فاطمه سام مردیست که او را بصورت زنان فرستاده اند ) بی بی فاطمه گاهی شعر می سرود وسلطان المشايخ نظام الدین شعر ذیل را بطور نمونه کلام او آورده است : (۱) هم عشق طلب کنی و هم جان خواهی هردو طلبی ولی میسر نشود وفات این شاعره در سال ٦٤٣ ھ (۲) واقع شده و در دهلی دفن گردید . (۱) تذکرة نسوان ملا محمد صدیق « آخند زاده » (۲) مشاهیر نسوان ، گنجینه سروری ، تذکرة نسوان . --- page 31 --- کوکب (ستاره بانو) ستاره بانو دختر شیخ سعدی شیرازی است و در نیمه دوم قرن هفتم در شیراز حیات داشت اشعار خوب می سرود و تخلص او (کوکب) است این مطلع را ازو میدانند : عشق بازان رو بسوی قبلۀ آن کوه کنید هر کجا محراب ابرویش نماید رو کنید پادشاه خاتون (لاله خاتون) پدر پادشاه خاتون قطب الدین محمد قراختائی نام داشت و سومین حکمران کرمان بود. سلسله قراختا ئیان در سنه ٦١٩ھ بعد از استیلای کرمان توسط براق حاجب تاسیس یافت و تا سال ٧٠٢ھ دوام داشت ولی هرگز مستقل نبوده پادشاهان آن تحت تاثیر و نفوذ ایلخانان قرار داشتند (۱) مادر پادشا خاتون قتلغ ترکان یا ترکان خاتون اولازن براق حاجب بود و بعد از مرگ او با پسر عمش قطب الدین محمد ازدواج نموده از او چند دختر داشت که یکی آن پادشاه خاتون بود . پادشاه خاتون در اواسط قرن هفتم تولد یافته چند ین سال لباس مردانه می پوشید و بنام سلطان حسن شاه معروف بود و فقط چند نفر از دختر بودنش واقف بودند . زیرا سلاطین مغل و ایلخانیان عادت داشتند دختران زیبا را از هر گوشه و کنار جمع نموده و بدر بار خود بیاورند و بعد از چندی آن ها را به امرا و غلامان خویش بدهند (۲) پس از وفات قطب الدین محمد پسر صغیر او سلطان حجاج پادشاه شد ولی در حقیقت زمام حکومت بدست ترکان خاتون بود و این زن دور اندیش برای استقامت وضع خود پادشاه خاتون را به زوجیت آباقا خان از سلسله ایلخا نان داد . وقتیکه حجاج به سن رشد رسید بر ترکان خاتون شوریده او را مجبور ساخت برای شکایت نزد داماد خود برود و آباقاخان از ما در زن خود طرفداری نموده حجاج را محروم سلطنت و مجبور بفرار ساخت ترکان خاتون تا سال ٦٨١ والی مستقل کرمان بود ولی چندی بعد از مرگ آباقاخان در سنه ٦٨٠ھ پسر دیگر قطب الدین محمد سیور غتمش از سلطان احمد تکو دار پادشاه جدید سلسله ایلخا نان فرمان امیری کرمان را حاصل نموده بر تخت نشست و ترکان خاتون در اثر غم و اندوه دنیا را بدرود گفت . پادشاه خاتون که پس از مرگ آباقاخان به خانه پدر مراجعت نموده بود در سنه ٦٨٢ھ باشهر اده کیخاتو پسر آباقاخان ازدواج نموده باتفاق شوهر رهسپار روم گردید . در سنه ٦٩٠ھ بعد از مرگ سلطان ارغون که پس از احمد تکو دار به ایلخانی رسیده بود کیخاتو پادشاه شد و بایران مراجعت نمود. پادشاه خاتون از موقع (۱) تاریخ عمومی ایران (عباس اقبال) ص ١٥٥ (۲) روضة الصفا (میر خواند) --- page 32 --- ۱۹۸ استفاده کرده خواست انتقام مادرش از سیور غتمش بکشد و به بهانه دیدن وطن بکرمان آمده سیور غتمش را دستگیر و حبس نمود چندی سیور غتمش كمك کرد و جین زن خود از حبس رهائی یافت ولی بزودی بدست کیخاتو افتاد و بامر خواهر خود کشته شد . بعد از مرگ او در سنه ٦٩٢ ه پادشاه خاتون حکمران مستقل کرمان گردیده بلقب صفوة الدین متصف گشت و چون يك زن فاضله و دانش پرور بود علماء و شعراء را بسیار عزیز میداشت خودش نیز شعر میگفت و خیلی خوش خط بود . در سنه ٦٩٤ ه كيخاتو وفات کرد و باید و داماد سیور غتمش جانشین او گردیده به اسرار زن خود و مادر او کرد و جین حکومت کرمان را از دست پادشاه خاتون گرفته خود اورا تسلیم کرد و جین نمود و این زن انتقام جو او را بقتل رسانید . پادشاه خاتون چندی در قریه مسکن نام مدفون بود ولی بعد از آنکه مجد شاه حاکم کرمان شد امر کرد نعش او را از آنجا بكرمان نقل داده در مدرسه ترکان خاتون دفن نمایند (۱) در کتب تاریخ و تذکره ها صفوة الدین را بنام پادشاه خاتون ذکر میکنند . امــا در بعض جاهای دیگر (۲) اورا لاله خاتون نوشته اند و شاید لاله تخلص او بوده باشد اگر چه از اشعار او چیزی معلوم نمیشود . اينك چند شعر او : غزل من آن زنم که همه کار من نکو کاریست درون پرده عصمت که جایگاه من است جمال سایه خود را دریغ میدارم نه هر زنی به دو گز مقنعه هست کدبانو اگرچه بر همه عالم مرا خداوند یست همیشه باد سر زن بزیر مقنعه زیر مقنعه من بسی کله داریست مسافران صبا را گذر به دشواریست ز آفتاب که آن هرزه گرد بازاریست نه هر سری به کلاهی سزای سرداریست ولی بنزد خدا پیشه ام پرستاریست که تاروپودوی از عصمت و نکو کاریست رباعی بر لعل که دید هرگز از مشک رقم جانا اثر خال سیه بر لب تو یا غالیه بر روش کجا کر د ستم تاریکی و آب زندگانی است بهـم رباعی پس غصه که از چشمه نوش تو رسید در گوش تو دانه های در می بینم تا دست من امروز بدوش تو رسید آب چشمم مگر بگوش تو رسید ؟ (۱) روضة الصفا میر خواند . (۲) خطابه های کانون بانوان در سال ١٣١٤ ه شريك مرد منوچهر خدایار میبی مقالة ايرج افشار در شماره ۲۰ سال دوم مجله جهان نو . ملا محمد صدیق آخند زاده در تذکره نسوان او را بهر سه نام صفوة الدين پادشاه خاتون ولاله خاتون ذکر میکند --- page 33 --- جهان ملك جهان ملك دختر جلال الدین مسعود شاه بن شرف الدین محمود شاه اینجو است و در قرن هشتم در شیراز زندگی میکرد . خاندان اینجو در عهد سلسلۀ ایلخانان در فارس و مضافات آن حکومت داشتند ، ولی در سنه ٧٤٢ شیخ ابواسحاق برادر محمود شاه وهم جهان ملك اشرف چوپانی را شکست داده استقلال حاصل کرد و تازمان قتل شیخ ابواسحاق در سنه ٧٥٨ این خاندان مستقلا حکومت مینمود (١) مسعود شاه در زمان حیات پدر خود محمود شاه حاکم شیراز بود ، ولی در سنه ٧٣٥ بین او و برادرش کیخسرو بسر حکومت شیراز جنگ شروع شد و تا زمان قتل کیخسرو بدست مسعود شاه دوام داشت . چون برادر دیگر او شمس الدین محمد برا وشوريد مسعود او را حبس نمود، ولی محمد فرار کرده به پیر حسین چو پانی پیوست و هر دو بالشکر عظیم بطرف شیراز روان شدند . چون مسعود شاه تاب مقاومت نداشت ناچار از شیراز به بغداد گریخته از آنجا با امیر یاغی پسر امیر چوپان بطرف شیراز حرکت کرد و در سنه ٧٤٣ شهری شیراز را گرفت، ولی در همان سنه بامر امیر یاغی بقتل رسید (٢) از احوال جهان ملك چیزی در دست نیست (٣) این قدر معلوم است که شاعره بوده و اشعار شیرین می سرود که از آن جمله یازده غزل او در يك جنگ قلمی ضبط وثبت است (٤) غزلهای ذیل از آن جمله است : - ای مثل چشم مستت چشم فلك ندیده دل زاشتیاق وصلت از جان ملول گشته صد پاره کرده هجرت دریای دل شکسته کس چون تو دلربائی بی رحم پادشاهی جانا خبر نداری کین خسته فراقت تادیده دید رویت سیلاب شوق راند . تا چشم نیم مستت بر جان کمین کشاده ای نور دیده ، دیده گرد جهان دویده تا كلك صنع ایزد نقش وجود بسته نقش خیال رویت بر لوح جان کشیده جان در هوای مهرت از غم بلب رسیده وز بوستان وصلت هرگز گلی نچیده فارغ زهر گدائی نی دیده نی شنیده دل رایگان بداده غم را بجان خریده تا دل گزیده مهرت از جان طمع بریده هستم ز بار هجران چون ابرویت خمیده تا در جهان خوبی یاری چو تو گزیده چون تو فلك نهادی هرگز نیافریده - غزل - یار من با من وفاداری نکرد از سحاب اشك در دریای چشم دل ببرد از دست و دلداری نکرد غرقه گشتم هیچ غم خواری نکرد ( بقیه صفحه گذشته ) صفوة الدین پادشاه خاتون و لاله خاتون در جاهای ذکر میکند . (١) تاریخ عمومی ایران عباس اقبال صفحه ١٤٤ (٢) Encyclopidiaofsgiam (٣) ښاغلی بینوا در کتاب پښتنی میرمنی (صفحه ٣٩ به اشتباه نام پدر او را دختر سلطان مسعود بن سلطان محمود غزنوی خوانده است . (٤) این جنگ قلمی متعلق به پاکولتۀ ادبیات میباشد . --- page 34 --- یار در روزی چنین یاری کند یار من روزی چنین یاری نکرد با وجود آن همه آزار وجور خاطرم آهنگ بیزاری نکرد در فراق رویت ای آرام جان دیده مسکین چه خونباری نکرد چشم بیخواب من از درد فراق روز وشب جز گریه و زاری نکرد من ببازار غمش جان وجهان شرح می دادم خریداری نکرد غزل آخر نظری بکن بحالم از دست فراق چند نالم پیوسته خیال نا ببیند کز جور غم تو بر چه حالم گفتم مگرت بخواب بینم شوق تو نمی دهد مجالم باز آی که در فراق رویت میگرفت زجان خود ملالم بینیم هلال در شب عید ابروی تو کیفت من اللام بر خاك درش نهاده ام روی تا بر کیف پای دوست مالم وصل تو چو بر جهان محالست پیوسته ز هجر در خیالم (غزل) بگذشت بتا درد من از حد ونهایت آخر نظری کن بمن از عین عنایت دردی که دلم از غم هجران تو دارد خوش باشد اگر با تو توانمکرد حکایت شرح غم هجران چه توان گفت نگارا هستم بدیدار تو مشتاق بغایت گر جور کنی با من بیچاره چه چاره از دوست به دشمن نتوان برد شکایت تارای که داری توو میل تو سوی کیست تا خود که برد گوی زمیدان هدایت گردوست بریزد بجفا خون دلم را بسیار ازان به که کنند خصم حمایت از جور رقیبان نکنم ترك فرم دوست ای دوست مگرباشد این عقل و کفایت با ما بجفائی صنما یار ندا نم تا ازمن بیچاره چه کردند روایت ای جان جهان من زگدا یان جهانم زنهار نظر باز بگیری ز گدایت (غزل) گفتم که باز آید مگردر عالم اندازه ظر باز آمدو شد حال من از زلف او آشفته تر یارب که گوید حال من در حضرت آن پادشاه هم لطف او یاد آورد از حال درویشی مگر تا دور گشت آن سیمبر از غم شده بیخواب وخور چشمم بره گوشم بدر کزوی که می آرد خبر ای باد وصلش را بگو کز زحمت هجران تو بیچاره در جستجو تا کی خورد خون جگر شاید که آری رحمتی کافتاده بی رحمتی چون دادت ایزد دولتی در کار مسکینان نگر امید الطافت مرا افگنده در عین عنا ورنه من بیدل کجا این محنت واین درد سر --- page 35 --- تا کی مرا ای سنگدل داری چنین خوار و خجل تا عهد با تو بسته ام عهد کسان بشکسته ام کار من مسکین مهل کز غم شود زیر و زبر تا با غمت پیوسته ام شادی نیندیختم دگر صد تیر جور از تر کشش گیر بر دل ها میزند دل کرده ام قربان او جان و جهان پیشش سپر * * * —(هما)— نام این شاعره در مشاهیر نسوان ذکر شده و او را دختر افراسیاب بیگ ترك (١) معرفی نموده این فرد را به او نسبت میدهند . ز خونم چهره قاتل چراغشان وقت انیمرتد رخش يك ساده قرآن بود و از خونم تر جم شد * * * —(جهان خاتون)— جهان خاتون در قرن هشتم در شیراز حیات داشت و هم عصر خواجه حافظ (۲) و عبید زاکانی بود گویند روزی جهان خاتون بدیدن حافظ رفت و خواجه این غزل خود را برای او خواند : — دردم از یار است و درمان نیز هم وقتیکه فرد ذیل را خواند :— اعتمادی نیست بر کار جهان جهان خاتون فی البدیهه جواب داد : — حافظ این می پرستی تا بکی دل فدای او شد و جان نیز هم بلکه بر گردن گردان نیز هم می زنو بزار و بستان نیز هم (۳) جهان خاتون زوجه قوام الدین بود شعراء و ظرفای هم عصر او نسبت باو احترام زیادی داشتند . و بخانه او بسیار رفت و آمد می نمودند . وقتیکه عبید زاکانی از قزوین بشیراز آمد جهان خاتون بدیدن او رفت و با او مشاعره نمود . روز دیگر عبید زاکانی بملاقات خاتون آمد تصادفا همان روز عروسی او با خواجه قوام الدین بود مردم هجوم هجوم داشتند طوری که عبید زاکانی قطعه نوشته نزد جهان خاتون فرستاد چون عروس و داماد قطعه مذکور را خواندند فورا شاعر را درون خواستند (٤) عبید زاکانی در تعریف جهان خاتون چنین میگوید : — (۱) نظر به شهادت تاریخ دو افراسیاب یکی در اواخر قرن هفتم و دیگری در اواسط قرن هشتم در لودستان گذشته است و این شاعره را نمیتوان بدلیل ثابتی بصورت قطع بیکی از آن ها نسبت داد . (۲) مشاهیر نسوان ( محمد عباس دهلوی ) (۳) « « ( « « « ) (٤) « « ( « « « ) --- page 36 --- گر غزلــهای جهان خــاتـون بهند و سند افتد روح خسرو با حسن گوید که این کس گفته است (۱) این شعر نمونۀ قریحۀ شعری جهان خاتون است : مصوریست که صورت ز آب میسازد ز ذره ذرۀ خاك آفتاب میسازد (۲) ــ عائشه مقریه ــ شرح حال این شاعره در دست نیست و حتی زمانی که در آن حیات داشته بدرستی معلوم نیست ، ولی چون نام او در « تاریخ گزیده » ذکر شده وتألیف این کتاب در حدود سال ۷۳۰ ختم یافته ، بهر صورت قبل از قرن هشتم میزیست . مؤلف « تاریخ گزیده » رباعیات او را تعریف نموده ، رباعی ذیل را طور نمونه آورده است : گفتم که دل از تو بوسۀ خواهان است گفتا که بهای بوسۀ من جان است دل آمد و در پهلوی جان زد انگشت یعنی که بخر ! بیع بکن کارزان است ــ بنت البخاریه ــ نام این شاعره نیز در « تاریخ گزیده » یاد شده ، طوریکه اگرچه عصریکه در آن حیات داشت تعیین نشده ، آن ها را قبل از قرن هشتم باید دانست . رباعی ذیل بطور نمونه اشعار او آورده شده : ما را بــــدم تیر نــــگه نتوان داشت در خـــانه دلــگـیر نـگه نتوان داشت آن را که سر زلف چو زنجیر بود در خـــانــه بزنجیر نگه نتوان داشت ــ دولت ــ بی بی دولت در قرن هشتم در شهر سمرقند زندگی می کرد و از هر دو چشم کور بود . وقتیکه تیمورلنگ سمرقند را گرفت، باشاعره نابینا ملاقات نمود واو این شعر را خواند. آتش در شهر سمر قند باد واین تیمورلنگ چون سپند باد ! امیر تیمور از او پرسید : ــ چه نام داری ؟ گفت : ـ دولت . پادشاه گفت : ــ دولت کور نمیباشد . دولت فی البدیهه جواب دا ده : اگــــر کـور نمیبود نز د لنگ نمی آمد . ( ۳ ) (۱) مشاهیر نسوان ( محمد عباس ) وتذکره نسوان ( ملا محمد صدیق آخندزاده ) (۲) نظر باینکه نام ، زمان و محل پیدایش جهان خاتون وجهان ملك بنت مسعود شاه اینچویکی است اغلب احتمال میرود که یک نفر باشند ، ولی از طرف دیگر دلیل ثابت یکی بودن آن ها بدست نیست وتفاوت سبك شعری را دلیل است که دوتن باشند . (۳) تذکره حسینی ومشاهر نسوان . --- page 37 --- ٢٤ - زایری - زایری یك شاعرۀ زبان فارسی بوده نام اصلی ومولد او معلوم نیست. «مشاهیر نسوان» حیات اورا در حدود سالهای هشتصد وهشتصد و چند هجری مینویسد این غزل از اوست : غزل خوردن خون دل از چشم تر آموخته ام خون دل خورده ام و این هنر آموخته ام شیوۀ عاشقی و رسم نظر بازی را همه از مردم صاحب نظر آموخته ام کار من بی تو بجز خون جگر خوردن نیست طرفه کاریستکه خون جگر آموخته ام ناصحا چند کنی منع من از عشق بتان من ز استاد ازل اینقدر آموخته ام زا یری بهر طواف حرم کوی کسی صبح خیزی ز نسیم سحر آموخته ام ( مهری ) نام این شاعره مهرالنساء بود و مهری تخلص مینمود . در اوا سط قرن نهم در هرات حیات داشت و زوجۀ حکیم عبدالعزیز طبیب شاهرخ میرزا پسر امیر تیمور بود مهری خیلی ظریف وشوخ بود و از زنان فاضله و شیرین سخن زمان خود بشمار میرفت از این سبب بمصاحبت و ندیمی ملکه گوهر شاد بیگم زن شا هرخ میرزا نایل گردید . شوهر مهری پیرمرد بود و مهری او را دوست نداشته دلبختۀ مسعود ترخان خواهرزادۀ گوهرشاد بیگم بود . گویند روزی هردو در برج قلعه نشسته بودند حکیم عبدالعزیز را دیدند که از زیر قلعه میگذرد . مهری بدیهتاً بیت ذیل را سرود :ـ کردم بر اوج برج مه خویشتن طلوع هان ای حکیم طالع مسعود من نگر (١) حکیم از ماجرای عشق او آگاهی یافته نزد شاهرخ شکایت زن خود را کرد وخوا هش حبس اورا نمود . مهری چندی در زندان ماند ولی بالاخره یك رباعی برای شاهرخ فرستاده از حبس رها شد . مهری یکی از برجسته ترین شاعران زبان فارسی است ولی متأسفانه اکثر اشعارش از بین رفته وجز چند فرد متفرق چیزی در دست نیست . ( غزل ) حل هر نکته که بر پیرخرد مشکل بود آزمود یم بيك جرعۀ می حاصل بود گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت می در هر کس که زدم بیخود و لا یعقل بود خوا ستم سوز دل خویش بگویم با شمع داشت او خود بزبان آنچه مرا در دل بود (١) لطایف نامۀ فخری ( صفحه ٢٨٤ ) --- page 38 --- در چمن صبحدم از گریه واز زاری من آنچه از بابل و هاروت روایت کردند دولتـی بود تما شای رخت مهری را آن خال عنبری که نگارم برو زده قصاب وار مردم چشم به چاقو نگی در کوزه آب پیش لبش در یکی یکیست یارب که سرشتم زچه آب و چه گل است از لعل تو تنها نه خراب است بدخشان پیچیده بر سر خامه اش از تاب کمندمو زدامن گیری پیری اگر آگاه میگشتم پیچ هر خاریکه آن از خاک من حاصل شود خود سازی پیران بود افزون زجوانان ازچهره بناجمع کن این زلف پریشان گر یار حذر میکند از دوستی ما لالۀ سوخته خون در دل و یادو گل بود سحر چشم تو بدیدم همه را شامل بود حیف صدحیف که این دولت مستعجل بود دل میبرد از آنکه بوجـه نیکو زده مژ گان پاره کرده ودلها برو زده ورنه دو دست دست چرا در گلو زده میلم همه سوی دلبران چگل است ویرا نشئۀ ایـن دو عقیق اند یمنها مشکی که مصور کشد آن موی میانرا بدست غم نمیدادم گریبان جوانی را زاهد ارمسواک سازد مست ولایعقل شود تعمیر ضرور است بنا های کهن را بیتیم مگز از پی این شـام سحر را مارا بفروشد به بهائی که خریده است بیدلی بیدلی ازاهل هرات (١) وخانم شیخ عبدالله دیوانه بود پسر او شیخ زادۀ انصاری نام داشت ونیز شعرمی سرود این شاعر درقرن نهم (٢) درعصر تیموریان هرات حیات داشت وشعر ذیل از او است . روم به باغ و ز نرگس دودیده وام کنم که تا نظارۀ آن سروخوش خرام کنم بی بی بی بی تخلص خواهر شیخ عبدالله دیوانه است که نام او در (خیرات حسان) وتذکرۀ الغواتین (١) صاحب (مشاهیر نسوان) بیدلی را از اهل قصبه خیابان ایران معرفی نمـوده ولی این بکلی غلط است چه این شاعره هرا تی بود ومولف ( مشاهیر نسوان) او را خیال مولانا بیدلی کرده است که هم عصر زن شیخ عبدالله دیوانه بوده در قصبه خیا بان میزیست ومولف (لطائف نامه) عین شعری را که درمشاهیر نسوان بنام بیدلی ذکر شده بطور نمونه کلام مولانا بیدلی آورده است . چشم پرخون و خیال خام و آن دلبر درو مجمرى پر آتش است و پارۀ عنبر درو (٢) در پشتی میرمنی نوشته شده که بیدلی درحدود ١٢٦٨هـ حیات داشت ولی این غلط است زیرا شیخ زاده انصاری پسر بیدلی هم عصر علی شیر نوا ئی بوده بدیهی است که مادرش نیز درقرن نهم میزیست . --- page 39 --- ذکر شده ولی شعری که به او نسبت میدهند در تذکره های دیگر بنام بیدلی (۱) خانم شیخ عبدالله دیوانه آورده شده است در مجالس النفائس امیر علی شیر نوائی از بی بی ذکری نیست و تنها بیان بیدلی بمیان آمده وشعر مذکور نمونه کلام او معرفی شده بنا بران چون تذکره فوق الذکر معاصر با هردو شاعره است وسخن مولف آن اعتبار دارد (۲) این شعر از بید لی است و شاید اشعار بی بی از بین رفته باشد شعر مذکور این است. روم بباغ و زنرگس دو دیده وام کنم که تا نظاره آن سر وخوش خرام کنم عفتی عفتی از زنان سخن گوی اسفر این است. کیغیز ملا آذری بود و آذری در ۸۶۸ ه ق وفات کرده پس عفتی از شاعره های اواسط قرن نهم هجری بحساب می رود . صاحب (مشاهیر نسوان ) میگوید : «عفتی شاعری را از مالك و پالهان خود آموخته است» غیر از شعر ذیل اثری از او بدست نیست . قامت سرو که در آب نمودار شده کرده او ا بقد یارو نـگون سار شده آفاق جلایر (بیگی هروی) آفاق جلایر دختر امیر علی جلایر بود و در قرن نهم در عهد سلطان حسین بایقرا در هرات حیات داشت آفاق با درویش علی برادر امیر علی شیر نوائی ازدواج نمود شوهرش چندی حاکم بلخ بود (۳) این زن ثروت زیادی داشت واز حسن نظری که باشعراء داشت برای اکثر آن ها معاش وجیره مقرر کرده بود خودش نیز شعر می سرود و شاعره خوبی بوده است تذکره ها بنام های مختلف از ویاد میکنند : بعضی بنام آقا بیگه یا آقا بیگم هروی (٤) و بعضی دیگر به تخلص بیگی (٥) ذکر اورا کرده اند اما ( لطائف نامۀ فخری) کـه ترجمه مجالس النفائس علی شیر نوائی است این شاعره را بنام آفاق جلایر ذکر می نماید و این کتاب از همه بیشتر اعتبار دارد . چه مؤلف آن معاصر شاعره و برادر شو هرش بوده است . شاید نام او آفاق و تخلصش بیگی بوده باشد و آقا بیگم یا آقا بیگه لقبی بوده که براو از احترام گذاشته بودند . گویند آفاق در اوائل شراب می نوشید ولی (۱) رجوع شود به (بیدلی) (۲) در صفحه ۱۷۳ ترجمه (مجالس النفائس) یعنی ( لطائف نامۀ فخری ) طبع : (Orreutol Colegr Lahore) در آخر شرح حال شیخ زادۀ انصاری فرزند بیدلـی چنین نوشته شده می توان گفت که در خانه او (شیخ عبدالله) زن ومرد خوش طبع اند . (۳) مرآت الخیال سراج الاخبار خیرات حسان، تذکرة الخواتين وروز روشن . (٤) پښتنی میرمنی دښاغلی بینوا در کتاب پښتنی میرمنی مشاعره مذکور را بدونام بصیث دونفر مختلف معرفی نموده بیگی (آقابیگۀ هروی) ودیگر ( بیگی هروی ) (٥) مشاهير نسوان . --- page 40 --- ۲۷ بعداً توبه نمود . روزی در مجلس شهزاده میر زا بدیع الزمان فرزند سلطان حسین بایقرا حضور داشت وچون همه از توبه او اطلاع داشتند اورا به نوشیدن دعوت نه نمودند آفاق ازین وضع رنجیده شعر ذیل را فی البدیهه سرود : من اگر توبه زمی کردم ای سرو سهی تو خود این تو به نکردی که بمن می ندهی (۱) این رباعی و چند فرد نمونه طبع اوست : رباعی آییکه فلك بلب چکاند ما را سرگشته به بحر و بر دواند ما را ای کاش بعزلتی رساند ما را کز هستی خود باز رهاند ما را فرد آه از آن زلفیکه دارد رشتۀ جان تاب از او وای از آن لعلیکه هردم میخورم خوناب از او غربت چه سخن چه داستان است هر جا که خوشی وطن همان است اشکیکه سر زگوشۀ چشمم برون کند بر روی من نشیند ودعوی خون کند (۲) نهانی کرمانی نهانی در زمان سلطان حسین مرزا در کرمان حیات داشت و برادر او خواجه افضل دیوانبکی بود (۳) این شاعر در زمان خود شهرت زیادی داشت (٤) و ابیات ذیل از او است : اگرچه مهر به تقدیر لایزال برآید بماه من نرسد گر هزار سال بر آید وای بر شاهیزان قباپوشد که ندارند نور در دیده قد خوبان سرو میخوانند رخ ایشان بماه مانند ماه قرصیست ناتمام عیار سرو چوبیست با تراشیده نهانی در جواب شیخ کمال خجندی مطلع ذیل را نوشت : هزار سرو که درحد اعتدال برآید بقامتت نرسد گر هزار سال برآید (۱) صاحب تذکرة نسوان این شعر را ازلاله خاتون میداند . (۲) این فرد را بدو شاعر دیگر ( دلشاد خاتون وماهی خانم ) نیز نسبت میدهند . (۳) صبح گلشن ) و ( مشاهیر نسوان . (٤) ( مشاهیر نسوان ) . --- page 41 --- ۲۸ زیبائی خانم زیبائی خانم از شاعره های قرن نهم هجری و بامولانا جامی معاصر بود و جامی این شاعره را ستوده است (۱) این بیت از اوست: قامتت شیوه رفتار چو بنیاد کند سرو را بنده خود سازد و آزاد کند * * * ( ماه ) این شاعره در اواخر قرن نهم در شهر جام هرات زندگی میکرد منجمه نیز بود و درین فن شهرت داشت (۲) فرد ذیل را در مرثیه شوهر خود سروده : کوکب بختم که بود از وی منور آسمان بنگر ای ماه کز فراقت در زمین است اینزمان ( عصمتی خوافی ) عصمتی خواهر مولانا خاکی است (۳) و در قرن نهم حیات داشت (٤) صاحب تذکره نسوان او را بنام حاکمی یاد میکند و میگوید که ( چندی خودش و چندی برادرش حکومت خواف کرده است ) این بیت را از او میدانند : کمان ابروی من فکر من زار بلاکش کن فگن بر سینه ام تیری و پیکانش زآتش کن رباعی زیر را نیز باو نسبت میدهند ولی در تذکره های دیگر آنرا بنام عایشه سمرقندی ثبت کرده اند . ( رباعی ) اشکی که برویم زغمت غلطیده است در گوش کشیده که مروارید است از گوش بدر کنش که بدنامی تست کانرا برخم تمام عالم دیدست * * * ( نهالی ) نام این شاعره تنها در « تذکره نسوان » ملا محمد صدیق آخند زاده ذکر شده و گوید که شاعره ای به این نام در حدود سال ۹۰۰ هجری در سمرقند میزیست روزی در محل دلکشائی که معروف به ( بین الطاقین ) است با مشفقی و چند نفر شاعر دیگر تصادف نموده شعر ذیل را که بکس قبل سروده بود برای آنها خواند . هلال نیست که بر اوج چرخ جا کرده فلك بکشتن من تیغ بر هوا کرده (۱) بتغانی میرمنی ( صفحه هفتاد ) (۲) بتغانی میرمنی ( . . . . . . ) (۳) ریاض الشعرا ( صفحه ٥٤٥ ) . (٤) در شمع انجمن نوشته شده که مولانا خاکی هم عصر سلطان حسین بایقرا بود . --- page 42 --- ۳۹ گلشن نام این شاعره تنها در تذکره (نگارستان سخن) ذکر گردیده و حیات او را در زمان محمد شاه، پادشاه دهلی نگاشته اند، ولی چون در دهلی پنج پادشاه باین نام گذشته که اولی در سنه ۶۹۵ جلوس نمود و آخری در سنه ۹۶۱ در گذشت و معلوم نیست که گلشن در زمان کدام یکی ازین پنج نفر میزست، لهذا شرح حال او در آخرین فصل گرفته شد. گلشن خیلی حسین و دلربا بود، اشعار او را میر محمد تقی خیال، مصنف (بوستان خیال) اصلاح می نمود. متاسفانه ترجمه حال گلشن معلوم نیست و جز شعر ذیل نمونه ای از کلام او بدست نیامده : بخیال قدر غنای توای غیرت گل سرو آهی است که از سینه گلشن بر خاست فصل سوم قرن دهم یازدهم دوازدهم در اواخر سلطنت سلطان حسین با یقرا در هرات، در سنه ۹۰۵ هـ د ر گیلان شاه اسمعیل صفوی اول که در آنزمان ۱۴ سال عمر داشت با شیروان شاه جنگ نموده او را شکست داد و چندی بعد الوند بیگ رئیس دودمان آقوئنلو را نیز مغلوب ساخت، در سنه ۹۰۷ هـ تاجگذاری کرد و تبریز را پایتخت خویش قرار داده بنام خود سکه زد و باین قسم سلسله صفویه را روی کار آورد بعد از جنگهای متعدد شاه اسمعیل تمام ایران را تسخیر و در سنه ۹۱۶ خراسان را متصرف گردید و مملکت نسبتاً وسیعی تاسیس کرد که تقریباً سرحدات ایران حالیه را دارا بود. این خاندان تقریباً دونیم قرن در ایران حکومت نمود و مشاهیر پادشاهان شان بعد از اسمعیل اول شاه طهماسپ اول وشاه عباس کبیر می باشد که در توسعه و استحکام قلمرو صفوی خدمات بزرگی کرده اند. بعد از مرگ سلطان حسین بایقرا یعنی درهمان آوانیکه شاه اسمعیل درراه تسخیر ایران قیام نمود دو خاندان دیگر یعنی ازبکها و ترکمانها دردو کنار سلطنت بزرگ تیموریان اولی در ماوراءالنهر وخراسان دومی که عبارت از دو طائفه : قره قوینلو وآق قوینلو بود در آذربایجان ترک و تاز داشتند ولی شاه اسمعیل وشاه طهماسپ هر دو را مغلوب و ایران وخراسان را از شرایشان آسوده ساختند. در ابتدای همان قرن دهم پادشاه دیگری بنام ظهیر الدین بابر شاه که یکی از احفاد تیمور بود، واولاً در اندیجان حکومت می کرد، در اثر تصرف ازبکان شیبانی بر فرغانه، مجبور، بفرار گردیده در سال ۹۰۹ بدخشان، سپس کابل وقندهار را در تصرف خود درآورد. ولی چون در سال ۹۱۶ شيبك خان از بك به تعقیب اوآمد وقندهار را از او گرفت، بابر روبهند نهاد ودرمدت چند سال اکثر ولایات هند را تسخیر نمود، تا اینکه --- page 43 --- در سال ۹۳۳ سلطان ابراهیم لودی را شکست داده ، دهلی را متصرف گردید و آنرا پایتخت خود انتخاب نمود ، سلسله تیموریان هند را تاسیس نمود ، مدت سه قرن ، تا زمان استیلای انگلیس در آن سرزمین سلطنت کرد . پادشاهان این سلسله در ترویج شعر و ادب فارسی کوششهای زیادی کردند و برای تشویق شعرا و نویسندگان انعام وصلات بی‌شماری می‌دادند ، برخلاف سلاطین صفوی بعلم و ادبیات چندانی نظری نداشتند و شعرا را نوازش نمی‌کردند ، ازین رو اکثر شعرای آن دوره از ایران بهندوستان مهاجرت نموده بدربار سلاطین مغول می‌زیستند و از شعر دوستی و ادب پروری آنها بر خوردار بودند ، و سبک هندی در همین دوره ظهور نمود . اما در ایران نظم و نثر فارسی رو بانحطاط نهاد ، مخصوصاً غزل و شعر عرفانی متروک گردیده شعرا بیشتر بقصائد ، حمدیه و نعتیه توجه می‌نمودند ، چه نفوذ فقها و مجتهدین درین عصر خیلی زیاد بود ، وفشار معنوی ایشان بر ارواح آزاد شعرا آنها را مجبور میساخت که وطن خود را ترک گفته ، بدربار علم و ادب پرور هند بشتابند . همچنان درین دوره اکثر شاعرات زبان فارسی در هند ظهور نموده اند و انداز، علاء، بابر و احفادش نسبت بمادرجات ازین معلوم می‌شود که دو دختر و یک نواسه دختری او که زوجه اکبر پادشاه بود شعر میسرودند ، و گلبداو همایون نیز شاعر بود ، چند تن دیگر از زنان و دختران سلاطین مغول هند مانند همسران جهانگیر و مخصوصاً نورجهان و دختران اورنگ زیب نیز در سرودن اشعار مهارت بسزا داشتند ، چنانچه از زیب النسا، بنت اورنگ زیب دیوانی که دارای چندین هزار بیت است باقی مانده است . طبیعی است که همنشینان و مصاحبان ایشان نیز باین کار اقدام میکردند . متاسفانه اشعار آنها مانند اشعار دیگر زنان مستور اکثراً از بین رفته و جز بچند غزل و فرد متفرق برای ما چیزی نرسیده است . در آن عصر وطن عزیز ما در تحت تسلط این دو دولت بزرگ قرار گرفته بود، ولایات شرقی و جنوبی آن در دست تیموریان هند و ولایات شمالی و غربی تا قندهار در زیر اداره صفویان واقع گردیده بود ، ولی روح شجاع و آزادی خواه ملت افغان از ظلم و بیداد اجانب بتنگ آمده، بزرگان این قوم همیشه در فکر برانداختن سلطه شاهان صفوی و مغول بودند، تا اینکه میرویس که کلانتر شهرهای قندهار بود ، با گرگین گرجی که بر قندهار حکومت می‌کرد و مردم از ظلم او بستوه آمده بودند ، از راه مخالفت پیش آمده او را بقتل رسانید و در قندهار پرچم استقلال و آزادی را برافراشت، بعد از وفات او وقتل برادرش میر عبدالله بدست محمود بن میرویس ، اخیر الذکر زمام اداره قوم را بدست گرفته روانه اصفهان گردید و شاه سلطان حسین صفوی را بعد از محاصره مختصر شکست داده در سال ۱۱۳۵ این شهر را در تصرف خود آورد و سلطان حسین تخت و تاج فارس را بدست خود تسلیم وی نمود . بعد از مرگ سلطان حسین پسر او طهماسب دوم در تبریز خود را جانشین او خوانده مشغول جمع آوری سپاه عظیمی گردید . در سنه ۱۱۳۷ اشرف خان پسر میر عبدالله مقتول محمود را که قاتل پدرش بود کشته ، پادشاه شد . --- page 44 --- شاه طهماسب برای پیشبرد نقشه خویش یعنی بیرون کردن افغانها از فارس با نادر افشار که تازه با جمعیت از طرفداران خود در خراسان بروز نموده بود، معاهده دوستی بسته بکمک او شاه اشرف را شکست داده مجبور بفرار ساخت، وقتیکه شاه اشرف بنواحی قندهار رسید، بحکم حسین خان هوتکی نایب الحکومه شهر قندهار مقتول گردید وحسین خان اعلان پادشاهی نموده از سنه ١١٤٢ الی ١١٥١ مستقلاً حکومت کرد. بعد از شکست افاغنه در ایران بر شاه طهماسب دوم خطر جدیدی عارض گردید چه قوت واقتدار نادر افشار خراسانی روز بروز رو بازدیاد نهاد، تا اینکه در سال ١١٤٥ شاه طهماسب را خلع نموده، پسرش عباس میرزا را بنام شاه عباس سوم بر تخت نشاند ولی در حقیقت زمام تمام امور لشکری و کشوری در دست نادر بود. در سال ١١٤٨ بعد از فتح عثمانیها و تسخیر آذربایجان، گرجستان و داغستان، سران لشکر او ونمایندگان ولایات مختلفه ایران او را بسلطنت انتخاب نمودند و بشاه نادر شاه تاجگذاری کرد. ١٢ سال پادشاهی نادر شاه تماماً در لشکر کشی وتسخیر ممالك مجاور، قندهار وهند گذشت، ونادر در تمام جنگها غالب وفاتح آمده قلمرو بزرگی که عبارت از هندوستان، افغانستان ماوراءالنهر وایران باشد تشکیل نمود، وشهر مشهد را پایتخت آن قرارداد. در اردوی نادر سرداران افغان مقام بلندی داشتند وشون معتبر او از اقوام افغان مرکب بود، احمد خان ابدالی که بعداً بنام احمد شاه بابا سلسله پادشاهان درانی را در افغانستان تأسیس نمود، نیز از جمله منصبداران نادر افشار بود. نادر در سالهای اخیر حیات خود با اتباع خویش از راه ستم وخشونت پیش آمده، آنها را بشورش وطغیان آورد ودر سال ١١٦٠ بدست منصبداران قزلباش خود بقتل رسید. بعد از مرگ او سلطنت بزرگ او تجزیه گردید: افغانها احمد شاه ابدالی را بپادشاهی انتخاب نمودند مملکت مستقلی را تشکیل دادند که از ولایات ذیل، بدخشان، بلخ، سیستان کرمان، بلوچستان، کشمیر، پنجاب، غور وکابل ترکیب یافته بود. بعد از وفات نادر شاه افشار تا ابتدای قرن ١٣ سه تن از احفاد او در خراسان پادشاهی کردند، ولی هیچکدام بپایه مؤسس سلسله افشاریه نرسیدند وکدام کاریکه لایق ذکر باشد از آنها بظهور نرسید. سلطنت ایران بعد از چند سال هرج ومرج در سنه ١١٦٣ بدست کریم خان زند، که یکی از منصبداران اردوی نادر بود افتاد، و او مدت سی سال بر تمام مملکت باستثنای خراسان که در دست افشاریه بود حکومت نمود و پایتخت او شیراز بود. بعد از وفات او بازماندگانش تا ابتدای قرن ١٣ سلطنت نمودند و در سال ١٢٠٩ خاندان زندیه بدست قاجاریان منقرض گردید. بدیهی است که قرن دوازدهم با تمام زدو خوردها، لشکر کشی ها وجنگها برای ترقی ادبیات چندان مساعد نبود ازین سبب است که درین قرن فقط چهار شاعره بنظر میخورد و اگر شاعرات دیگری بوده اند، از آثار واشعار شان چیزی در دست نیست. آغابیکم (آقائی) آغابیکم در اوایل قرن دهم در شمال افغانستان زندگی میکرد (١) پدراو مهتر قرائی نام داشت ومهتر رکاب خانه خاص محمد خان ترکمان (شیبانی) بود. گویند آغابیکم (١) پشتنی میرمنی صفحه ٢٠ --- page 45 --- شاعرة خوبی بوده است و مطلع ذیل را بطور نمونه استعداد شاعری او می‌آرند : ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد تخلص آغا بیگم آغائی بوده است (۱) . نهانی شیرازی : این شاعره از اهل شیراز بوده بعد از مولانا جامی یعنی در اوایل قرن دهم حیات داشت اکثر غزلیاتش به جواب اشعار مولانا جامی نوشته شده مطلع یکی از آنها این است : شدم دیوانه تا در خواب دیدم آن پریرو را چه باشد حال گر بیند بیداری کسی او را در تذکره صبح گلشن این دو فرد بنام نهانی آورده شده : قدم بخانه چشمم بنه که جا اینجاست رواق منظر خوبان خوش لقا اینجاست نه بهر در دمن این دیده خون فشان بستم نظر بغیر تو حیف است من از آن بستم دوشعر ذیل نیز بنام او آورده شده (۲) : ولی هر دو از او نبوده یکی از بلیغه و دیگری از عصمت ثمر قندی میباشد : شب سگ کویت بهر جائیکه پهلو میزند روز غیور شید آنزمین را بوسه بر رو میزند مگر رسوای عشق از مردم عالم غمی دارد که عاشق کشتن و رسوا شدن هم عالمی دارد حجابی : این شاعره از اهل استرآباد و دختر مولانا بدرالدین هلالی استرآبادی است (۳) و در قرن دهم حیات داشت پدرش بقول صاحب (مجالس النفایس) حافظه قوی داشت و اشعار خوبی میسرود و از مردم ترك و مصاحب علی شیر نوائی بود بعدها بدربار عبیدالله خان ازبك میزیست تا اینکه در سنه ٩٣٦ هـ ق (٤) بدست حسودان بقتل رسید. این غزل را از حجابی میدانند (٥) : بهار و سبزه و گل خوش بروی جانان است و گرنه هر يك از این جمله آفت جان است به غنچه مهرچه بندم ز گل چه بگشاید دلیکه خون شده از خار خار هجران است مران به خواریم ای باغبان ز گلشن خویش که پیشبر وزد گر گل به خاك یکسان است (٦) حدیث زلف دلاویز آن نگارا مشب ز من مپرس که بس خاطرم پریشان است مگوی شعر حجابی که نزد سیمبر ان هزار بیت و غزل پیش هبه؟ یکسان است (۱) مشاهیر نسوان (۲) مشاهیر نسوان (۳) خیرات حسان تذکرة الخواتین مشاهیر نسوان . (٤) خزانة عامره صفحه ٤٥٧ . (٥) مشاهیر نسوان (٦) این فرد در خیرات حسان وتذکرة الخواتین نیز موجود است . --- page 46 --- اتونی - اتونی از اهل هرات وزوجة ملا بقائی مصاحب امیر علی شیر نوائی بود که بعد از انقراض سلسله تیموریان هرات بدربار عبیدالله خان ازبک بسر میبرد ، واله داغستانی در (ریاض الشعرا) اورا ندیم مشارالیه معرفی نموده . اتونی طبع شوخ و بیباکی داشته اکثراً برای تفریح با شوهر خود مشاعره مینمود وغیر از یک مشاعره این دو نفر چیزی از اشعار ایشان دیده نشده . - آرزوئی - آرزوئی در قرن دهم در سمرقند میزیست ، بقول (مرآة الخيال) و (مفتاح التواريخ) بسیار زیبا بود و در عشوه گری مهارت تام داشت ، علاوه بر آن شعر میسرود. (مفتاح التواريخ) او را بنام (سمرقندی) یاد میکند . این دو مطلع بطور نمونه شعر او آورده شده : شدیم خاک رهت کز بدرد ما نرسی چنان رویم که دیگر بگرد ما نرسی ماند داغ عشق او بر جانم از هر آرزو آرزو سوز است عشق و من سراسر آرزو - ضعیفی - این شاعره در قرن دهم حیات داشت و همعصر آرزوئی بوده شعر ذیل را برای او فرستاد : در دلم بود آرزویت پیش از هر آرزو دیدم آنروی وفزون شد آرزو بر آرزو (۱) ضعیفی شوهر پیری داشت که او هم شاعر بود واکثراً با زن خود مشاعره مینمود . - ماهی خانم - ماهی خانم خواهر ملا انباری واز اهل تبریز بود و نام او در کتاب (دانشمندان آذربایجان) تألیف آقای محمدعلی تربیت ذکر شده ، مشارالیها همعصر مولانا مجتشم بوده ، یعنی در قرن دهم حیات داشت ، ولی دو شعری که بطور نمونه قریحه شعری او آورده شده در تذکره ها به آفاق جلایر (بیگی) نسبت میدهند ، و فرد اول به دلشاد خاتون نیز منسوب است . (۱) ریاض الشعرا صفحه ٤٩ ، تذکرة الخواتین صفحه ۱۵۰ - در تذکره های دیگر این بیت را به آرزوئی نسبت داده اند . --- page 47 --- اشکی که سر ز گوشۀ چشمم بیرون کند بر روی من نشیند و دعوی خون کند آه از آن زلفی که دارد رشتۀ جان تاب از او وای از آن لعلی که هر دم میخورم خوناب از او *** - جهان - جهان زوجه شاه اسمعیل اول صفوی بود و گاه گاهی شعر میسرود ، ولی جـــز مشاعره ئیکه با زوجه دیگر شاه اسمعیل که حیات نام داشت ، نموده ، نمونه اشعار او در دست نیست . مشاعره مذکور در شرح حال حیات خانم آورده شده است . - حیات - درباره این شاعره اختلافات زیاد موجود است ، آقای خدایار محبی (۱) و مــــلا محمد صدیق آخند زاده (۲) او را زوجه شاه اسمعیل اول صفوی معرفی میکنند ، ولی اول الذکر در آخر مبحث حیات متذکر میشود که بعضی او را زن جهانگیر پادشاه از سلسله مغلان هند میدانند ، صاحب ( مشاهیر نسوان ) راجع باین شاعره مینویسد که او در زمان شاه ابو اسحق (۳) در شیراز زندگانی می کرد و زوجه قوام الدین شیرازی ( شوهر جهان خاتون ) بود . اما چند صفحه بیشتر در مبحث آرام خانــــم ، منکوحه جهانگیر ، حیات را در جمله زنان این پادشاه ذکر میکند . گمان قوی اینست که شاعره موصوفه باید در حرم جهانگیر نورالدین شاهنشاه هند بوده باشد ، بهر صورت مشاعره وی با جهان قرار ذیل است : روزی حیات فرد ذیل را در حضور پادشاه و جهان خواند : هر که غم جهان خورد کی خورد از حیات بر رو تو غم جهان مخور تا ز حیات برخوری جهان فوری جواب داد : تو پادشاه جهانی ، جهان ز دست مده که پادشاه جهان را جهان بکار آید حیات بدیهه سرود : جهان خوش است ولیکن حیات میباید اگر حیات نباشد جهان چه کار آید ؟ - پرتوی - پرتوى يك شاعره تبریزیست و در قرن دهم زندگی می کرد. این شعر از اوست : جامه گلگونی در آمد مست در کاشانه ام خیزای همدم که افتاد آتش در خانه ام(٤) *** (۱) : کتاب آقای خدایار محبی ( شريك مرد ) . (۲) : تذکره نسوان . (۳) : اگر مقصد از شاه ابو اسحق اینجو باشد ، حیات این شاعره در قرن هشتم بود . (٤) : صاحب تذکرۀ نسوان این بیت را به همدمی نسبت میدهد . --- page 48 --- ٣٥ – کامله بیگم – این شاعره دختر یکی از خوانین هند بود و در قرن دهم در زمان اکبر پادشاه میزیست. غیر رباعی ذیل که در مرثیه فیضی گفته، کدام شعر دیگر از او نمانده است و واله داغستانی در کتاب (ریاض الشعراء) مینویسد: (این رباعی را در مرثیۀ شیخ فیضی گفته و بعضی از سلیمه بیگم میدانند و بنده از هیچ کدام.) (١) رباعی مذکور اینست: فیضی مخور این غم که دلت تنگی کرد با پای امید قعر تو لنگی کرد میخواست که مرغ روح بیند رخ دوست زین واسطه از قفس آهنگی کرد(٢) – نهانی اکبر آبادی – اصل این شاعره از اکبر آباد بوده ولی در آگره بسر میبرد و شهرت زیادی داشت نهانی در اواخر قرن دهم در عهد اکبر پادشاه حیات داشت و بداونی در (منتخب التواریخ) از او تعریف زیادی نموده. پسر مشار الیها محمد جعفر اکبر آبادی از طرف اکبر پادشاه به امیر بحری کشمیر مقرر بود این شعر از نهانی است: روز غم شب درد بی آرام پیدا کرده ام درد مندیها درین ایام پیدا کرده ام – نهانی دهلوی – نهانی، دختر یکی از امرای بزرگ شاه سلیمان، در قرن دهم در دهلی میزیست و مصاحبه خرم بیگم، مادر شاه سلیمان بود. روایت میکنند که چون بسیار فاضل و قشنگ بود خواستگاران زیادی داشت، ولی نهانی رباعی ذیل را در چهار سوی بازار آویخته، اعلان نمود که با آن کسیکه جواب آنرا گوید ازدواج خواهد کرد، اما تازمان حیات شاعره کسی بمطلب آن پی برده نتوانست. رباعی از مرد برهنه روی زر میطلبم از خانه عنکبوت پر میطلبم من از دهن مار شکر میطلبم و از پشه ماده شیر نر میطلبم بعد از وفات او سعد الله خان وزیر شاه جهان چنین جواب رباعی فوق را داد: علمی است برهنه رو که تحصیل زر است تن خانۀ عنکبوت و دل بال و پر است زهر است بجای علم و معنی شکر است هر پشه از او چشید و آن شیر نر است این چند شعر نمونۀ کلام نهانی است: (٣) (١): ریاض الشعراء صفحۀ ٨٣٨. (٢): چون وزن مصرعۀ آخر کم می آید، شاید کلمۀ ای از آن مانده باشد. (٣) مشاهیر نسوان. --- page 49 --- با باده فروشان غم ایام حرام است با درد کشان دولت بهرام حرام است فرض است بعاشق که بنوشد می تجرید با زاهد خود بین می گلفام حرام است رندان نظر بجلوۀ دنیا نمیکنند جز آرزوی ساغر صهبا نمیکنند — گلبدن بیگم — گلبدن بیگم دختر ظهیرالدین بابرشاه است و مادر او دلدار بیگم نام داشت. مشار الیها در سنه ۹۲۹ هـ ق تولد یافته، چون بسن رشد رسید با خضر خواجه چغتای امير الامرای همایون ازدواج نمود. در سنه ٩٦٢ گلبدن بیگم بسفر حج رفت و بتاريخ ٦ ذی الحجه سنه ۱۰۱۱ وفات کرد. این خانم کتابی بنام (همایون نامه) نوشت و در آن خاطرات برادر خود را جمع کرد، (۱) گاه گاهی شعر نیز میگفت و فرد ذیل را از او میدانند. هر پریروئیکه او با عاشق خود یار نیست تویقین میدان که هیچ از عمر برخوردار نیست — گلرخ بیگم (گلچهره بیگم) — گلرخ یا گلچهره بیگم نام دیگر دختر بابرشاه است که با میرزا نورالدین محمد از خواجه گان نقشبندیه ازدواج نمود و دختر او سلیمه بیگم نیز شاعره بود. گلرخ بیگم مانند خواهر خود گلبدن بیگم گاه گاه شعر میسرود و این فرد را بنام او میآرند: هیچگاه آن شوخ گلرخسار بی اغیار نیست راست بوداست آنکه در عالم گل بیخار نیست مشار الیها در سنه ١٠٠٦ دنیا را پدرود گفت. (۲) — سلیمه بیگم — سلیمه سلطان بیگم بنت میرزا نور الدین محمد دختر گلرخ بیگم ونواسه بابر شاه است. مشار الیها در اواسط قرن دهم تولد یافته، از طفولیت با بیرم خان، خان خانان نامزد شد (۳) و در سال جلوس اکبر پادشاه یعنی در سنه ٩٦٣ با او عروسی کرد، و بعداز وفات بیرم خان با اکبر پادشاه ازدواج نمود. سلیمه سلطان بیگم تعلیم خوبی فرا گرفت و از جوانی شروع بسرودن اشعار نمود (٤) (۱) سالنامه پارس سنه ۱۳۲۸ مقاله مسلسل آقای سعید نفیسی، (تار بخچه مختصر ادبیات ایران). (۲) صبح گلشن صفحه ٣٤٨. (۳) مشاهیر نسوان. (٤) در تذکره (صبح گلشن) تخلص او را (مخفی) نوشته اند. --- page 50 --- فرد ذیل نمونه طبع اوست : کاکلت را گزمستی رشته جان گفته ام مست بودم زین سبب حرف پریشان گفته ام سلیمه بیگم خیلی پا بند مذهب بود و چهار دفعه حج رفت . (۱) وفات او در سنه ۱۰۲۱ هـ ق واقع شده . — بهشت اصفهانیه — این شاعره دختر حسام الدین سالار بود و در اواخر قرن دهم و اوائل قرن یازدهم در عهد شاه عباس صفوی در اصفهان حیات داشت . این رباعی از او بیاد گار مانده : روزیکه طرب بالب و خال تو کنم جان تازه بفرخنده جمال تو کنم این جرم که زنده مانده ام بی رخ تو در گردن امید و صال تو کنم — فصیحه (جمیله اصفها نیه ) — نام او جمیله بود و در اواخر قرن دهم و اوائل قرن یازدهم زندگی میکرد. چنانچه از تذکره ها معلوم میشود از اهل هرات بود . (۲) ولی در اصفهان بزرگ شده ، و در آنجا با حبیب الله ترك ازدواج نمود و در زمان اکبر پادشاه بغرض تجارت بهندوستان سفر کرد . بعضی تذکره ها او را بنام جمیله اصفهانی و برخی باسم فصیحه یاد میکنند . ازین معلوم می گردد که فصیحه تخلص اوست (۳) . این بیت و دو روباعی از فصیحه است : جز خار غم نرست در گلزار بخت ما آن هم خلید در جگر لخت لخت ما رباعی دیگر نه زغم نه از جنون خواهم خفت نه از دل غمدیده بخون خواهم خفت این گونه ببستر که ست خواب مرا در گور بحیرتم چگونه خواهم خفت ؟ رباعی روزیکه خوان وصل مهمان گشتم شرمنده ز انتظار هجران گشتم زان چشمه حیوان که کشیدم آبی از زندگی خویش پشیمان گشتم نور جهان بیگم نام او مهر النساء ودختر غیاث الدین تهرانی بود (٤) پدرش در زمان سلطه از بکان از ایران بهند مهاجرت نمود ومهر النساء در قندهار تولد یافت بعد از چندی در سنه ۱۰۰۰ (۱) مشاهیر نسوان (۲) مشاهیر نسوان و یغمتی میرعتی صفحه ۱۲۲ . (۳) ریاض الشعراء صفحه ٦٦٧ . (٤) در (مفتاح التواریخ) نام پدر نور جهان بیگم را خواجه ایاز نوشته اند . --- page 51 --- ۳۸ هجری قمری (۱) غیاث الدین با عائله خود وارد هندوستان شده پدر بار اکبر پادشاه بار یافت و بزودی در صف ملازمان شاهی قرار گرفت . مهر النساء که علاوه بر حسن وجمال خدا داد صاحب ذکا و وهوش نیز بود و تعلیم و تربیه خوبی اخذ کرده بود ، جلب توجه شهزاده سلیم را که بعدها ملقب به جهانگیر گشت نمود وشهزاده طلب کار او شد . گویند روزی مهرالنساء در باغ شاهی گردش میکرد شهزاده او را از دور دیده خواست با او داخل صحبت گردد لذا دو کبوتر را در دست گرفته پیش آمد و از او خواهش کرد تا چند دقیقه آنها را برای او نگاه دارد مهرالنساء کبوتران را گرفت و منتظر مراجعت شهزاده شد . وقتیکه سلیم بازگشت دید در دست او فقط يك کبوتر است و پرسید : ( دیگری چه شد؟ ) مهرالنساء گفت : ( پرواز کرد ) شهزاده تعجب نموده گفت : (چطور پرواز کرد؟) مهرالنساء با تبسم ملیح کبوتر دومی را رها نموده جواب داد : (اینطور) (۲) خلاصه شهزاده سلیم عاشق دلباخته او گردیده نزد غیاث الدین بدروی خواستار دخترش شد ولی غیاث الدین از ترس غضب اکبر پادشاه به این امر راضی نشده مهرالنساء را به علی قلی خان که از روی شجاعت و جوانمردی وی او را شیر افگن میگفتند بزوجیت داد و چون اکبر پادشاه شیر افگن را حاکم بنگاله مقرر نمود هردو رهسپار آن دیار شدند . چندی گذشت و در سنه ۱۰۱٤ اکبر پادشاه وفات کرد و شهزاده سلیم به نام نورالدین جهانگیر بر تخت سلطنت جلوس نمود . چون عشق مهرالنساء هنوز از دل او نرفته بود خواست او را از شوهر گرفته زن خود سازد لذا قاصدی نزد شیر افگن فرستاده از او درخواست نمود تا زن خود را طلاق نماید . ولی شیر افگن به این کار حاضر نشد ناچار جهانگیر از زور کار گرفته به بهانه اینکه شیر افگن در صدد (فتنه جوئی) است به برادر خود قطب الدین خان امر داد تا او را بدر بار روان کنند اما شیر افگن حاضر رفتن نشد و بر قطب الدین خان حمله نموده او را مقتول ساخت چون نوکران قطب الدین خان دیدند که بادارشان زخمی شده بر شیر افگن هجوم آورده او را کشتند خود جهانگیر ماجرای کشته شدن او را در توزك خود چنین حکایت مینماید : ( ... از آنجا (از بنگاله) اخبار رسید که امثال این فتنه جویان را درین ولایت گذاشتن لایق نیست بر قطب الدین خان حکم رفت که او را بدربار بفرستد واگر خیال فاسد باطل کند به سزا رساند خان مشارالیه او را برا جیبی میشناخت بامر دمیکه حاضر بودند بمجرد رسیدن حکم به (برودان) که جاگیر او بود الغار نمود و او ( شیر افگن ) چون از رسیدن قطب الدین خان خبردار میشود تنها با دو جلودار به استقبال متوجه میگردد بعد از رسیدن و در آمدن بمیان فوج خان مشارالیه مردم او را فرو میگیرند او چون فی الجمله Smith . The Oxford Histoy of India . 1923 (۱) (۲) مقاله بنام نور جهان بیگم شاعره شیرین زبان ایرانی وملكه هندوستان شمارهٔ Famous Love affairs of the World, . ۲۳ مجلهٔ بانو by Massoud -ul- Hassau --- page 52 --- ازاین روش قطب الدین خان بدگمان شده بود از روی فریب میگوید که این چه روش نو برگشت ؟ خان مذکور مردم خودرا منع کرده تنها به اوهمراه میشود که مضمون حکم را خاطر نشان سازد درین وقت فرصت جسته فی الفور شمشیر کشیده دوسه زخم کاری به اومیرساند . چون انبه‌خان کشمیری که از حاکم زادهای کشمیر بمان مشار الیه نسبت وجهت تمام داشته از روی جلال نمکی و مردانگی خودرا رسانیده زخم کاری برسر علی قلی میزند و این متقنی شمشیر سیفکی به انبه خان زده زخمیش کاری می افتد چـون قطب الدین خان را به این حالت دیدند مردم هجوم آورده اورا پاره پاره ساختند و به جهنم فرستادند امید که همیشه در جهنم جای آن بدبخت روسیاه بوده باشد ) باین قسم جهانگیر ازشر رقیب آسوده شد ولی هنوزهم به مقصد یعنی بوصل مهر النساء نرسید چه این زن اورا قاتل شوهر خود دانسته نخواست با او ازدواج نماید چهار سال دیگر گذشت و بالاخره بعد از التماس وزاری زیاد مهرالنساء به این وصلت تن در داده درسنه ۱۰۲۰ باجهانگیر عروسی نمود وبمدت بسیار کوتاه شوهر را کاملا تحت نفوذ وتاثیر خود در آورد طوریکه دیری نگذشت تمام اقتدار وسلطهٔ حکومت در دست این زن باهوش وجاه‌طلب قرار گرفت اوهم از این اقتدار برای ترقی دادن خاندان خود استفاده نموده زمام اداره را بدست پدر وبرادر سپرد وپدر را صدر اعظم مقرر کرد جها نگیر بکار سلطنت مداخله نمی نمود ومشغول عیاشی بود هر که میخواست عریضهٔ او پذیرفته شود به نور جهان مراجعه مینمود وکار بجائی رسید که در روزهای دربار نو ر جهـان درصدر نشسته عرایض مردم را گوش و بازرسی میکرد درزمان جهانگیر در اثر نفوذ نور جهان حجاب زنان تقریباً ازرواج افتاد واکثراً خودش باچندتن از زنان در باری براسپ ها سوار شده به شکار و گردش میرفتند . در اوایل بر مهرالنساء لقب (نور محل ) گذاشتند ولی بعد ها به (نورجهان بیگم) شهرت یافته درتاریخ باین نام ثبت است . اقتدار نورجهان از این معلوم میشود که بر یکطرف مسکوکات تصویر جها نگیر ونور جهان بود وبرطرف دیگر این بیت نوشته شده بود : بحکم شاه جها نگیر یافت صد زیور بنام نور جها ن پادشاه بیگم زر همچنان بر مهر فرامین چنین نوشته بود : نور جهان گشت بحکم الله همدم وهمراز جها نگیر شاه بعد ازمرگ پدرخود بحکم جهانگیر نورجهان جانشین اوشده تمام امورمملکت تحت ادارهٔ اوآمد«(....جاگیر وحشم واسباب ریاست وامارت اعتمادالدوله(لقب پدرنورجهان ) به نورجهان بیگم ارزانی داشتم وحکم فرمودم که نقاره ونوبت اورابعد ازنوبت پادشاهی مینواخته باشند ) (۱) . نورجهان از شاه جهان پسر بزرگ جهانگیر وداماد آصف‌خان برادرنورجهان که تا آنوقت نزد پدر خیلی عزیز بود ودر روزهای دربار نزديك به‌تخت شاهی برچوکی زرین (۱) توزك جهانگیری صفحه ۱۰۱ --- page 53 --- می داشت (۱) در هراس بود لذا در صدد آن برآمد که او را از نظر پدر اندازد و درین نیگذشت شاه جهان از تغیر وضعیت پدر رنجیده بر او بلوا نمود ولی لشکر پدرش تحت فرماندهی مهابت خان او را شکست داده مجبور بفرار ساخت چون مهابت خان بعد ازین فتح نزد جهانگیر صاحب نفوذ و اعتبار گردید نور جهان از او بد برده بكمك برادر خود به آزار او شروع کرد و او را نیز باغی ساخت اما مهابت خان يك شخص دلير وصاحب عزم بوده تصمیم گرفت اقتدار را از دست نورجهان برون کشد در آن سال جهانگیر با انعام در بار خود روانه کابل گشت و یکشب در کنار دریای جهلم توقف نموده فردا صبح تمام ملازمان و همراهان او به استثنای چند نفر نوکر وخادم خاص از جهلم عبور نمودند صورتیکه جهانگیر تقریبا تنها ماند مهابت خان که با یکدسته راجپوتان در تعقیب جهانگیر بود از موقع استفاده نموده بر او حمله برد و او را دستگیر ساخت ولی نورجهان از دست او فرار نموده از آب جهلم گذشت و آصف خان را با چند صد سوار به كمك جهانگير آورد آها آنها نیز محبوس شدند و قتیکه نور جهان دید که شوهر را بزور شمشیر نجات داده نتوانست باو پیوست و بعد از يك سال حبس به مكر وحيله موفق به فرار شد. چون مهابت خان دید که در نقشه خود نا کام شده آصف خان را نیز رها نمود (۲). بدیهی است که بعد ازین فداکاری نفوذ نورجهان صد چند گردیده هیچ قدرت دنیا نمیتوانست زمام اداره را از او بگیرد. در سنه ۱۰۳۷ جهانگیر وفات کرد و چون شاه جهان در هنگام مرگش پد ر درد کن بود نورجهان خواست شهزاده شهر یار پسر كوچك جهانگير وداماد خود را بر تخت سلطنت نشاند. به این قسم اقتدار را بدست خود نگاه دارد ولی آصف خان از داماد خود طرفداری نموده خواهر را زیر مراقبت گرفت و شهزاده شهریار را حبس و کور ساخت ، چند روز بعد شاه جهان بر تخت جلوس نموده اما با وجود تمام ضررهائیکه نور جهان باو رسانیده بود در صدد انتقام بر نیامد و حتی معاشی برای او مقرر کرد. نورجهان در سنه ١٠٥٥ قمری هجری (۳) در لاهور برحمت ایزدی پیوست و در کنار جهانگیر دفن گردید . علاوه بر فضایل و کمالات دیگر نورجهان ذوق لطيف وطبع سرشاری داشته بسیار چیزها را مانند ساختن عطر گلاب پخت چند قسم خوراك ترتیب میز غذا و اصلاح لباس زنان هند مروج ساخت (٤). در سرودن اشعار نیز مهارت داشت و (مخفی) تخلص می نمود (٥) ولی صاحب مشاهیر نسوان در مبحث زیب النساء بیگم تخلص نورجهان را (نور) مینویسد . نورجهان در بدیهه خیلی ماهر بود واكثراً با جهانگیر که گاه گاه شعر میگفت مشاعره مینمود. روزی جهانگیر بچشمان مخمور نورجهان اشاره نموده گفت :- (۱) توژك جهانگیری صفحه ٥٣ Pringle Kennedy thistory o the IG eat Moghuls .P.25. (2) Smith Oxford Student' Shistory of India 1931. P. 193. (3) (4) تذکره حسینی و زن در (جامعه بقلم آقای حبیب الله آموز گار (٥) تذکره حسینی صفحه ٣٢٤ و ریاض الفردوس صفحه ۱۲۰ --- page 54 --- تو مست بادۀ حسنی بفرما این دو نرگس را که برخیزند از خواب و نگهدارند مجلس را نورجهان فوراً جواب داد : مکن بیدار ای ساقی ز خواب ناز نرگس را که بدمستند و برهم میزنند الحان مجلس را روز دیگر جهانگیر این شعر را سرود : بلبل نیم که نعره کشم درد سر دهم پروانه ام که سوزم و دم بر نیاورم نورجهان بجواب آن بیت ذیل را خواند : پروانه من نیم که بيك شعله جان دهم شمعم که شب بسوزم و دم بر نیاورم در آخر ماه رمضان جهانگیر هلال ماه را در آسمان دیده مصرعۀ ذیل را گفت : هلال عید بر اوج فلك هویدا شد . . . نورجهان فوراً مصرعه دوم را رسانیده خواند : کلید میکده گم گشته بود پیدا شد اينك چند بیت دیگریکه از طبع سخن سنج و نکته پرداز وی تراوش نموده :ــ دل بصورت ندهم ناشده سیرت معلوم بندۀ عشقم هفتا دو دو ملت معلوم زاهدا هول قیامت مفگن در دل من هول هجران گذراندم قیامت معلوم ای آبشار نوحه گر از بهر چیستی ؟ چین بر جبین فگنده زاندوه کیستی ؟ دردت چه درد بود که چون من تمام شب سر را بسنگ میزدی و میگریستی ؟ چو بردارم زرخ برقع ز گل فریاد برخیزد زنم بر زلف اگر شانه ز سنبل داد برخیزد به این حسن و کمال خود چو در گلشن گذر سازم زجان بلبلان شور مبارکباد برخیزد کشاد غنچه اگر از نسیم گلزار است کلید قفل دل ما تبسم یار است نه میل شانه و نه رشک و بوی عارض و زلف دل کسیکه بحسن او گیر فتار است نورم ، نارم ، حدیقه ام گلزارم ، دیرم ، صنم ، برهمنم ، زنارم نی نی غلطم هر آنچه گفتم نیم بوی گلم و طبیعت گلزارم ترانه تکمۀ لعل است بر لباس حریر شده است قطرۀ خون منت گریبان گیر بقتل چون منی گر خاطرت خوشنود میگردد بجان منت ولی تیغ تو خون آلود میگردد بنام تو بردم و زدم آتش بجان خویش در آتشم چو شمع ز دست زبان خویش زنار عشق گر ظاهر سازم گل در چمن سوزد اگر نالم بخلوت خانه شمع انجمن سوزد بینی و چشم و دو ابروی تو ای گل اندام شاخ بادام و دو بادام و دو برگ بادام گذشت وقت خزان موسم بهار آمد هزار نخل خزان گشته ام ببار آمد نور جهان خیلی شوخ و ظریف بود و ظرافت او از دو مثال ذیل بخوبی ظاهر میگردد : نور جهان همیشه بر اشعار کلیم شاعر معروف عصر جهانگیر انتقاد و نکته گیری میکرد : روزی کلیم شعر ذیل را سروده نزد او فرستاد :ـ --- page 55 --- زخرم آب شدم آبرا شکستی نیست به حیرتم که مرا روزگار چون بشکست مشار الیها در جواب او چنان نوشت : ( اولیچ پست بعد از ان بشکست ) و اینک نقل رقعه اینکه عبدالمؤمن خان از يك به مهرالنساء بیگم نوشت و مهرالنساء درزیر هر سطر آن جواب قلمی تحریر داشته (۱) تاریخ نوشتن آن معلوم نیست ولی بدیهی است که قبل از ازدواج او با جهانگیر وحتی باشیر افکن یعنی در زمانیکه در خانه پدر بود تحریر یافته اينك نقل آن رقعه با جواب های مهرالنساء :- عبدالمؤمن : شب ها من و خیال تو وچشم خون فشان مهرالنساء : - خدا بفریاد رسد عبدالمؤمن :- فارغ توئی که هیچ کست در خیال نیست . مهرالنساء : حقا که خوب یافتید . عبدالمؤمن : ملاذا برای عالی مخفی نماناد که تا حقیر را نظر برجمال افتاده نه شب خواب دارم و نه روز آرام . مهرالنساء :- معالجه کنیم ؟ عبدالمؤمن :- امیدوار چنان است که به تصدق فرق مبارك رحمی کشی . مهرالنساء : خدا الرحم و الراحمين . عبدالمؤمن : فقیر در خدمت یاران اظهار محبت نمیتوان نمود . مهر النساء : دندان بر جگر نه . عبدالمؤمن : بخدا ورسول خدا قسم که شب و روز در عیش نروم حرام شد . مهرالنساء : ترا که قسم داده ؟ عیشت فراغت بکن ! عبدالمؤمن : شد بکام عالم وبيكام بكام ما نشد . مهرالنساء : روزی بقدر همت . هر کس مقرر است : عبد المؤمن : التماس اینکه رقعه به یاران ننمائید . مهرالنساء : ترس نمیباید ! عبدالمؤمن : نام محله خود را بزودی برقعه ظاهر سازید . مهرالنساء : محبت حفر راه خود نباشد ! عبد المؤمن : والدعا . مهرالنساء : دعا مكن نفرين كن ! ( آرام ) نام او دلارام و یکی از زنان جهانگیر پادشاه بود شرح حال او در دست نیست ولی صاحب مشاهیر نسوان از او چنین روایت مینماید : روزی جهانگیر با یکی از شهزاد گان شطرنج میکرد . قرار گذاشته شده بود که هر که بباخت یکی از زنان خود را بدیگری بدهد . جهانگير نزديك بود ببازد لذا خواست بازنان خود مشوره نماید. زن اولی او که جهان پناه داشت وشاید مقصد از نور جهان بیگم باشد شعر ذیل را خواند : (۱) این رقعه از يك نسخه قلمی نایاب بتوسط جناب هاشم شايق افندی مدتها قبل نقل شده واکنون در یادداشتهای شخصی این استاد فاضل دانشمند محفوظ است : --- page 56 --- تو پادشاه جهانی جهان زدست مده که پادشاه جهان را جهان بکار آید زن دیگر که حیات نام داشت جوابداد :ـ جهان خوشست ولیکن حیات میباید اگر حیات نباشد جهان بکار آید (۱) خاتون سوم جهانگیر فی البدیهه این بیت را گفت : جهان وحیات همه بیوفاست فنا را طلب کن که آخر فناست درین اثنا دلارام که تا آنوقت خاموش بود و در اطراف مسئله شطر نج فکر میکرد با این فرد مشکل جهانگیر را حل نموده او را از باختن نجات داد : شاها دورخ بده و دلارام را مده پیل و پیاده پیش کن از اسپ کشت ومات این چند شعر نیز از آرام است : به آه وناله کردم صید خود وحشی نگاهانرا بزور عجز کردم رام خود این کج کلاهانرا محو از دل خود ساز همه نقش عدم را منزلگه اغیار مکن فرش حرم را سرمایة عقبا بکف آور که مبادا تقدیر کشد برسر تو تیغ دودم را بنوشیدم سحر گه چون شراب ارغوانی را گرو کردم بجام می لباس پارسائی را شدم همدم بمیخواران به خلوت خانه حیرت شکستم ساغر و پیمانة زهد ریائی را گرفتم دامن صحراشدم هم پیشة مجنون سبق آموز گشتم درس عشق بی نوائی را * * * (فنا) فنا تخلص فناءالنساء بیگم یکی از زنان جهانگیر است و در تذکره ها (۲) سه بیت ذیل را بنام او ضبط کرده اند . هنگام سحر دلبر من جلوه گر آمد صد فتنة خوا بیدة محشر بسر آمد مکن تکرار ایدل هر نفس درس محبت را مده در هر دو عالم نشئه صهبای حیرت را من از فراق تو الماس غم بدل خوردم تو دل شکستی وسودای وصل ما خوردی * * * ( بزرگی ) بزرگی در اوایل قرن یازده درعهد جهانگیر در کشمیر زندگی میکرد در جوانی رقاصه بودولی در اواخر این فن را ترك نموده گوشه نشین شد چون اشعار خوبی میسرود شهرت اوزیاد شده رفت روزی چهار نفر شاعر بدیدن او آمدند ولی بزرگی آنها را نپذیرفت وقتیکه خواستند دور شوند عرب بچه ای را دیدند که داخل خانه شاعره گردید شعرا بر آشفتند و رباعی ذیل را نوشته برای بزرگی فرستادند . (۱) در بعضی تذکره ها این مشاعره را از زنان شاه اسماعیل اول صفوی میدانند ( رجوع شود بحیات ) صفحه . (۲) تذکرة الخواتین ومشاهیر نسوان . --- page 57 --- ای شیوۀ کفر و دین بهم ساخته آثار بزرگی زجبینت پیداست بزرگی بجواب آنها این شعر را فرستاد : روزیکه نهادیم درین دیر قدم را این فرد نیز ازبزرگی میباشد : مویمو درناله ام گوئی که استاد ازل غم را بوجود خود عدم ساخته که یا عرب و که به عجم ساخته گرفتیم صلاح است عرب را و عجم را رشتۀ جانم بجای تار در طنبوربست جانان بیگم پدر وی عبدالرحیم خان خانان پسر بیرم خان وچندی سمت حکومت قندهار را داشت جانان بیگم ازجمله زنان فاضل و دانشمند عصر خود بشمار میرفت وصورت بسیار زیبا داشت . جهانگیر شهرت جمال صوری ومعنوی او را شنیده خواست با او ازدواج نماید، ولی چون جانان بیگم دشمن سلسلۀ مغول بوده در خواست او را رد نموده ودندا نهای خود را کشیده وزلف خودرا بریده باجمله ذیل بجهانگیر فرستاد: «چیز های که جهان پناه دوست دارد» بحضور تقدیم است . (۱) جانان بیگم علاوه برتفصیلی که برقرآن شریف نوشته شعر هم میسر وده واین فرد از اوست . عاشق ز خلق عشق تو پنهان چسان کند وفات جانان بیگم درسنه ۱۰۷۰ ه است . پیداست ازدوچشم ترش خون گریستن گلشن این شاعر درقرن ۱۱ درعهد شاه جهان در دهلی میزیسته،نام ودودمان او معلوم نیست گویند دیوانی که بدست خودش تحریر یافته بوده نزد غلام مصطفی الله آبادی بود ، امـــا در شورش سنه ۱۸۵۷ ضایع شد (۲) اشعار ذیل را باو نسبت میدهند : پیرخت خار نماید بچمن گل مارا درجهان همچو چناریم که بادست تهی در شود قطره چو افتاد ز ابر نیسان گلشن زجلوۀ تو پریخانه گشته است ناله زاغ بود نغمه بلبل ما را هرگز ازجانرود پای توکل مارا رهنما سوی تر قیست تنزل ما را بوی گل از هوای تو دیوانه گشته است جهان آرا بیگم جهان آرا بیگم دختر شاه جهان است ، مادر او ارجمند بانو بیگم ملقب به ممتاز محل بود : جهان آرا بیگم قریحۀ شعری داشت واین بیتیکه برلوح مزاروی نوشته شده از آثار خود او میدانند : (۱) مشاهیر نسوان . (۲) مشاهیر نسوان . --- page 58 --- بغیر سبزه نپوشد کسی مزار مارا – که قبر پوش غریبان همین گیاه بس است جهان آرابیگم در سنه ١٠٩٢ هـ ق وفات نموده و مقبره او در شهر دهلی در بقعه شاه نظام الدین اولیا معروف به «زولری» میباشد. زیب النساء بیگم زیب النساء دختر بزرگ اورنگ زیب عالم گیر از سلسله سلاطین مغول هند است و مادرش دلرس بانو بنت شهنواز صفوی است مشارالیها بتاریخ ١٠ شوال سنه ١٠٤٨ (١) در زمان سلطنت شاه جهان تولد یافت پدرش از ابتدای سنین طفولیت به تعلیم وی توجه خاص نموده تربیه او را به حافظه مریم مادر فاضله یکی از درباریان سپرد، و در نتیجه مساعی این خانم زیب النساء کوچک در ظرف سه سال قرآن مجید را حفظ نمود بعد از آن علوم متداوله را نزد ملا محمد سعید اشرف مازندرانی آموخته، بازبان فارسی، عربی و اردو آشنائی کاملی حاصل نمود، در علوم هیئت، فلسفه و ادبیات نیز معلومات کافی داشت و خطوط نستعلیق، نسخ و شکسته را خوب مینگاشت استاد او ملامحمد سعید اشرف شاعر خوبی بود و ذوق شاعری را در شهزادہ خانم نیز پرورش کرد، طوریکه مشارالیها از عمر چهارده سالگی شروع به گفتن شعر نمود، ولی چون پدرش دارای سجیه خشک و سردی بوده شعر و شعرا را خوش نداشت زیب النساء اشعار خود را پنهان مینمود تا اینکه روزی استادش بیاض او را یافته آن را مطالعه کرد و اشعار شاگرد با ذوق خود را تمجید نموده بعضی غزلهای او را بشعرای دیگر نیز نشان داد گویند رفته رفته در دربار هند مجلس ادبی محرمانه ای تشکیل یافت که در جمله اعضای آن شعرای برجسته عصر مانند: غنی کشمیری – نعمت خان عالی و عاقل خان رازی بودند، زیب النساء ریاست آنرا بر عهده داشت (٢) ولی این روایت چندان قابل اعتبار نیست چه در آن زمان حجاب زنان حرم شاهی خیلی سخت بود و زیب النساء نمی توانست خارج حرمسرای با کسی ارتباطی داشته باشد چه رسد به اینکه در مجلس مردان بنشیند. قبلاً گفته شد که اورنگ زیب یك شخص سرد و به تمام عالم بدبین بود ولی اگر به لیاقت کسی قائل میشد او را خیلی عزیز میداشت چنانچه دختر ارشد خود را عزت میداد و در سال ٤٠٠ هزار روپیه معاش برای او مقرر نموده بود (٣) وقتیکه شهزاده اکبر برادر حقیقی زیب النساء بر پدر خود شورید، دشمنان مشارالیها اورنگ زیب را براو بدگمان ساختند و او معاش دختر خود را موقوف نمود اما بیگناهی او بزودی ثابت گردید و او دوباره صاحب عزت شد. شهرت فضیلت و دانستگی زیب النساء طلب گاران زیادی را برای او جلب نمود، ولی او هیچ کسی را نپذیرفته و تا آخر عمر شوهر نکرد و حیات خود را وقف ادبیات و تألیف نمود (١) مفتاح التواريخ صفحه ٢٩٢ (٢) مقاله آقای احمد گلچین در مجله بانو. (٣) مقدمه دیوان (مخفی). --- page 59 --- روایت میکنند که زیب النسا با عاقل خان رازی حاکم لاهور عشق و رابطه محرمانه نداشت اما نامبرده در عنفوان جوانی کشته شد (۱) و شهزاده خانم محبت او را در قلب خود می پرورانید و اشعار زیادی را در بیان عشق و سوز خود نگاشته است. وقتیکه اورنگ زیب در سنه ۱۰٦۹ بر سریر سلطنت نشست زیب النسا ۲۱ ساله بود و میگویند پدرش عادت داشت در اکثر امور کشوری و عسکری با وی مشوره کند (۲). وفات مشارالیها در سنه ۱۱۱۳ به عمر ٦٥ سالگی و در زمان مسافرت پدرش بدکن اتفاق افتاد و مزار او در دهلی است. (۳) راجع به این شهزاده خانم افسانه ها و حکایتهای بی شماری مشهور است که تقریباً همه آن بی اساس و دروغ می باشد، ولی بعضی آن خالی از دلچسبی نیست مثلاً گویند: روزی كنيزك او آئینه را شکستانده با تأسف و پریشانی گفت: «از قضا آئینه را چینی شکست» زیب النسا تبسمی نموده جواب داد: «خوب شد اسباب خود بینی شکست» (٤) روز دیگر گویند زیب النساء در باغ گردش میکرد و از تماشای گل و سبزه به وجد آمده این فرد را سرود: چهار چیز که دل می برد كدام چهار؟ شراب و سبزه و آب روان و روی نگار درین اثناء پدر خود را دید که بطرف او می آید فوراً فرد فوق را تغییر داده شعر ذیل را خواند: چهار چیز غم از دل می برد کدام چهار؟ نماز و روزه و تسبیح و توبه استغفار از مثال های فوق (اگر حقیقت باشد) معلوم میگردد که زیب النساء در بدیهه سرائی مهارت داشت و علاوه بر آن ظریف و بذله گو بود، ولی قرار روایت بعضی تذکره ها خیلی عابده و پرهیزگار بوده و به تصوف تمایل داشت. درین جا باید تذکار نمود که بذله گوئی و عبادت چندان با هم سازش نمیکند. زیب النساء مؤلف سه کتاب: (مونس الارواح، زیب المنشآت، و زیب التفاسير) و دیوان اشعار میباشد که چندین دفعه به طبع رسیده، و در اشعار خود (مخفی) تخلص میکرد، ولی صاحب (مشاهیر نسوان) منکر این امر بوده، میگوید که (مخفی) تخلص حلیمه بیگم (نواسه بابر شاه) و نور جهان بیگم میباشد (٥) و علاوه بر آن استاد (۱) مشاهیر نسوان. (۲) مشاهیر نسوان. (۳) بر لوح مزار زیب النساء این شعر خودش نوشته شده: بر مزار ما غریبان نی چراغی نی گلی نی پر پروانه سوزد نی صدای بلبلی فاضل دانشمند آقای محمد ابراهیم خلیل روزیکه این شعر را خواندند، بجواب آن بیت ذیل را بداهة سرودند: نور منعمی بر مزارت جای شمع و گل بس است طوف روحت را ملک، پروانه و بلبل بس است (٤) این روایت به نورجهان بیگم نیز منسوب است (مشاهیر نسوان). (٥) در همان (مشاهیر نسوان) چند سطر دورتر تخلص نورجهان بیگم (نور) معرفی شده. --- page 60 --- ٤٧ جامی نیز متخلص به (مخفی) بود وزیب‌النساء بیگم (زیب) تخلص میکرد، از این رو دیوانی را که بدختر اورنگ زیب نسبت میدهند از (مخفی ترافتی) استاد مولانا جامی وشخص دیگر (مخفی رشتی) مصاحب امام‌قلی خان حاکم فارس میدانند. بهرصورت زیب‌النساء شاعره شیرین زبان ولایقی بوده واشعار خوبی دارد که در تعلق داشتن آن باین شهزاده خانم شك نیست مثلاً غزل ذیل : گرچه من لیلی صفاتم (۱) دل چومجنون در نواست سر بصحرا میزنم لیکن حیا زنجیر پاست بلبل از شاگردی‌ام شد همنشین گل بباغ در محیط کاملم پروانه هم شاگرد ماست درنهان خونم بظاهر گرچه بر گت تازه‌ام حال من در من نگر چون رنگ سرخ اندر حناست دختر شاهم ولیکن رو بفقر آورده‌ام زیب‌وزینت بس همینم نام من زیب‌النساست بشکد دستی که خم در گردن یاری نشد صد بهار آخر شد وهر گل بفرقی جا گرفت اشك در خون طپیده می‌آید در عدم هم زعشق شوری هست بیگانه‌وار میگذری از دیار چشم نهال سرکش و گل بیوفا ولاله دوروی آغشته خون بشام شفق از نگاه کیست ؟ ای صدف نشته بعیر وسوی نیسان منگر بلبل از گل بگذر دگر در چمن بیند مرا در سخن پنهان شدم مانند بو در برگ گل کور به چشمی که لذت گیر دیداری نشد غنچۀ داغ دل ما زیب دستاری نشد یا دل از راه دیده می‌آید گل گریبان دریده می‌آید ای نور دیده حب وطن در دل تو نیست درین چمن به چه امید آشیان بندم ؟ مشعل بکف گرفته دادخواه کیست؟ بهريك قطره آبی جگرت بشگافند بت‌پرستی کی کند گر برهمن بیند مرا هر که دیدن میل دارد در سخن بیند مرا غزل من وآن نماز شاهی که زیی سحر ندارد زسرشك ديده هردم در لاله گون بر آرم من وآه، آه سردی که بیکی اثر نداند چه کنم که بحر دیده به از این گهر ندارد (۱) مشاهير نسوان بجای کلمه (صفاتم) (لیاسم) نوشته شده : (گرچه من لیلی لباسم) --- page 61 --- تو زبستان حسن که نسیم ره نیابد پروای سرشك ديده زخیال ناله بگذر تووشیوه تغافل من و زخمهای تیغی من و ناله هائی زاری که بلب گذر ندارد که دگر زناتوانی هوس سفر ندارد که بریخت خون خلقی و دمش خبر ندارد دل من اسیر مخفی به بلای هجر تا کی بجز از هوای وصلت گنه دگر ندارد غزل لب لعل توخون بساغر و پیمانه میریزد زخال و خط مهرویان مباش ای مرغ دل غافل بمحفل زاتش دل شمع زان مستانه میسوزد زروی یار میدانم که قصد جان من دارد نماند بعد ازین رونق بدریا ابر نیسان را گل روی تو آتش بر دل پروانه میریزد که صیاد از برای صید پنهان دانه میریزد که پنهان شعله از بال و پر پروانه میریزد که برمن ناوك بیداد را مستانه میریزد بدامان صدف از اشك بس دردانه میریزد درین دیر کهن مخفی زمجنون است این آئین که از هر سو ملامت سنگ بر دیوانه میریزد غزل گر سنبل زلفت بخریدار فروشند بیگانه ز عقل اند گروهی که می ناب بردار نقاب از رخ و شوری بجهان ریز زاهد بگسل سبحه و زنار بدست آر کوته نظران خست وطن اهل همم را تا چند صفت ساکن ویرانه خویشم صد جان بستانند و بیکی تار فروشند در کوچه و بازار بدینار فروشند کین اهل نظر دیده بدیدار فروشند کین مرغ بچنگان سبحه و زنار فروشند جائیکه غم و درد بخر وار فروشند کو خلد برین جمله باغیار فروشند مخفی بجوی خلد برین را نستانند آنانکه دل و دیده خو نبار فروشند زینت زینت النساء بیگم دختر دیگر اورنگ زیب عالم گیر و خواهر زیب النساء است مانند خواهر خود تعلیم درستی اخذ نموده قرآن شریف را حفظ کرده بامر مشارالیها در شهر شاه جهان آباد مسجدی بناء شده که زینت النساء بیگم در صحن آن مدفون است . اگرچه مانند زیب النساء بیگم شاعره نبود گناه گاهی شعر میگفت و بر سنگ مزارش این بیتیکه زاده طبع اوست نوشته شده :- مونس ما در لحد فضل خدا تنها بس است سایه از ابر رحمت بر پوش ما بس است (۱) امانی امانی کنیز زیب النساء است که قریحه شعر گوئی داشت . روزی بازيب النساء در باغ گردش میکرد و شهزاده خانم از او پرسید :- (۱) صبح گلشن ، صفحه ۱۹۱ . --- page 62 --- « ای امانی گل صبر گل چرا میخندد ؟ » امانی فی البدیهه جواب داد :ـ « بر بقای خودو بر غفلت ما میخندد (۱) » این شعر از اوست :ـ آنقدر روز ازل تیره نصیبم کردند تیرگی میطلبد شام غریبان از من ( لقاء ) این شاعره از اهل یزد و نام او فرخ لقاء بود، در اوائل قرن دوازدهم در اواخر سلطنت صفویه زندگی میکرد . (۲) و با حرم شاه ولی در تفت ارتباط داشت این غزل از او است :ـ یوسف برفت و تاب زلیخا به تن نماند یعنی چورفت جان رمقی در بدن نماند باز آمد آن عزیز بدار السرور و صل در مصر عشق صحبت بیت الحزن نماند گفتم سخن چرا نسرائی؟ بخنده گفت از بس ایم مکیدی در آن سخن نماند پوشید، از لقاء چو لقایش دوباره تاب بر تن بقدر آنکه بد رد کفن نماند ( خدیجه سلطان ) خدیجه دختر حسن علیخان (۳) و دختر کاکای علی قلی خان والۀ داغستانی است . در بین سنوات ١١٢٥ و ١١٣٥ در اصفهان تولد یافته ، در اثر توجه والدین خود تعلیم کافی اخذ نمود و در حدود سنه ١١٤٥ ـ ١١٤٧ با پسر عم خود ، علی قلی خان که با هم در مکتب تحصیل نموده بودند و علی قلی خان از طفولیت عاشق و شیفتۀ جمال و کمال او بود ، نامزد شد (٤) ولی تسلط نادرشاه افشار بر ایران آنها را از هم جدا ساخت، چه والۀ داغستانی از ترس بهند فرار نموده از نامزد خود دور شد و تا زمانیکه نادرشاه مقتول گردید از احوال او بیخبر بود . بعد از آنکه نادرشاه بقتل رسید قاصدی باصفهان فرستاده از ازدواج دختر عم خود با میرزا احمد وزیر ابراهیم شاه اطلاع یافت . صاحب تذکرۀ ( شمع انجمن) در شرح حال والۀ داغستانی میگوید که هر دو بيك مكتب درس خوانده ، عاشق همدیگر شدند و چون بسن بلوغ رسیدند ، خدیجه سلطان نامزد پسر عم خود گردید ، ولی زمان تسلط افاغنه بر اصفهان غلام محمود خان او را بزور در نکاح خود درآورد ، بعد از چندی نادرشاه شیفتۀ جمال او گردیده بی نکاح او را در حرم خود داخل نمود، بعداً خدیجه سلطان با نجف قلی بیگ (۱) مشاهیر نسوان . (۲) آتشکدۀ یزدان ، صفحۀ ۳۲۷ . (۳) ( دانشمندان آذر بایجان ) تالیف آقای محمد علی تربیت ، صفحه ۱۷۹ در تذکرۀ ( صبح گلشن ) و ( مشاهیر النسوان ) نام پدرش را ( طلب علی خان ) نگاشته اند . (٤) رياض الشعراء والۀ داغستانی ، صفحۀ ٤٠٣ . --- page 63 --- حاکم یزد ازدواج نمود و پس از کشته شدن او صالح خان قاتل نادرشاه او را بزنی گرفت و بالاخره بامیرزا احمد وزیر اصفهان نکاح بست. وقتیکه این شوهر آخری او نیز مقتول گردید ، خدیجه سلطان روانه هندشد اما قبل از آنکه بعاشق دیرینهٔ خود برسد در راه فوت نمود . (۱) خدیجه گاهی شعر میگفت و ( سلطان ) تخلص می نمود . چند رباعی و غزل ذیل نمونه قریحهٔ شعری اوست : من ساقیم و شراب حاضر آب است شراب پیش لعلـم باحسن من آفتاب هیچ است ای عاشق تشنه آب حاضر هان لعل من و شراب حاضر اينك من و آفتاب حاضر سلطان چومنی نبود در دهر عالم عالم کتاب حاضر از رنج درون خسته ام هیچ مپرس انداز پرش رفته ز یادم عمریست از حال دل شکسته ام هیچ مپرس ای دوست ز بال بسته ام هیچ مپرس من سختی عهد یار میدانستم آخر بغزان هجر خویشم بنشاند بی مهری آن نگار میدانستم من عادت نو بهار میدانستم افسانه دردمن اگر گوش کنی ور قصه در د این صنم را شنوی از لیلی و قصه اش فراموش کنی مجنون و حکایتش فراموش کنی (چندا) (ماه لقاء) چندا در ایام عالمگیر ثانی در حیدر آباد دکن میزیست . نام او ماه لقاء بود او ابن شاعره ایست که بزبان اردو شعر میگفت (۲) چندا ثروت زیادی داشته ۵۰۰ سپاهی همیشه در رکاب اومی بودند . چون شوق اسب سواری و هر قسم سپورت را داشت اکثراً لباس مردانه پوشیده و شمشیری بکمر آویخته با سپاهیان خود به گردش میرفت و در تیر اندازی نیز مهارت داشت . چون بسیار سخی بود در حیدر آباد مسجدی از پول خود آباد نمود . ماه لقاء خانم فن شاعری را نزد شیر احمدخان (ایمان) آموخت و باردو و فارسی شعر میگفت و دیوان خود را خودش ترتیب داده در سال ۱۷۹۹ بيك انگلیس بخشید او هم آنرا به کتابخانه لندن اهدا کرد (۳) . (۱) تذکره ( شمع انجمن) صفحه ٤٩١ (۲) مشاهیر نسوان . (۳) مشاهیر نسوان . --- page 64 --- این چند بیت از آثار فارسی او میباشد :- بر وز حشر الهی چونا مۀ عملم کنند باز که آن روز بازخواه منست بكن مقابله آن را بسرنوشت ازل کمی وبیشی اگر باشد آن گناه منست گرانی میکند با و تبسم لعل جانان را که از فرط نزاکت بر ندارد سرخی پان را (گناه بیگم) گناه بیگم دختر علی قلی خان والهٔ داغستانی و زوجه اعتماد الملك غازی الدین خان بهادر بود و در نیمهٔ دوم قرن دوازدهم زندگی میکرد . این شاعره که استعداد خود را از پدر بارث برده بود در اردو و فارسی شعر میسرود و میر قمر الدین «منت» میرسوز ومیرزا رفیع (سودا) اشعار باو را اصلاح مینمودند . (۱) گویند بیکی از اطفال او بعد از مریضی طولانی فوت شد . نواب از مرگ او خبر نداشت و از بیرون احوال اورا پرسید . گناه بیگم این شعر را بجواب او نوشت : از حال ما مپرس که دل چاك كرده ايم لخت جگر بريده ته خاك كرده ايم روزی باران بسیار شدید میبارید و شاعره این رباعی را سرود :- فواره زهر گوشه شراره بر زد از تار ترشح گهره گوهر زد نی نی غلطم که در رگ وریشه آب فصاد هوا هزار ها نشتر زد دوبیت ذیل نیز از اوست :- تا کشیدی از نزاکت سرمه دنباله دار شد عصای آبنوسی چشم بیمار ترا جگر پرسوز دل پرخون گریبان چاك وجان بر لب قضا را شرم می آید زسا مانیكه من دارم فصل چهارم قرن سیزده بعد از مرگ احمد شاه با با در ١١٨٦ پسر او تیمورشاه پادشاه شد و ٢٢ سال سلطنت نمود بزرگترین شاعره قرن سیزده که عایشهٔ افغان نام داشت ، در زمان او و زمان شاه حیات داشت و از تیمورشاه نوازشها وصلات زیادی دیده . احفاد احمد شاه نتوانستند امنیت و آرامی را در مملکت برقرار دارند و در زمان آنها جنگها وزد وخوردهای بی‌شمار داخلی وخارجی اتفاق افتاد، تا اینكه بالاخره زمام ادارهٔ مملكت بدست پسران سردار پاینده خان ، یكی از مامورین شاهان سدوزائی افتاد . این برادران متعدد که به خاندان محمدزائی مشهور بودند تاچندی افغانستان را بصورت ملوك (۱) مشاهیر نسوان . --- page 65 --- الطوایفی اداره مینمودند، ولی بعداً بفکر آن افتادند که یکی از برادران را بحیث پادشاه افغانستان بشناسند تا اداره امور دولتی در يك دست تمرکز یابد، همین است که در سنه ١٢٥٤ امیر دوست محمد خان را بر تخت سلطنت نشاندند. در سنه ١٢٥٥ انگلیسها بافغانستان هجوم آورده ، جنگ اول افغان وانگلیس شروع گردید ، امیر دوست محمدخان مجبور شد به بخارا فرار نماید اما در سنه ١٢٥٦ بانگلیسها تسلیم و بهندوستان تبعید شد. در ١٢٥٩ در نتیجه مجادله مردانه ملت افغان بعد از قتل شاه شجاع که به كمك انگلیسها تاج افغانستان را تصاحب نموده بود ، انگلیسها افغانستان را ترك كردند و امیر دوست محمد خان دوباره بر سرير سلطنت نشست و ۲۰ سال پادشاهی کرد. بعد از وفات وی امیر شیر علی خان پادشاه شد و با وقفه دو سال از ١٢٨٣ الی ١٢٨٥ که درین بین امیر محمد افضل خان و امیر محمد اعظم خان پادشاهی کردند ، تا سنه ١٢٩٦ سلطنت کرد. در ین سنه جنگ دوم افغان وانگلیس شروع شد و امیر شیر علی خان به بلخ فرار نموده در آنجا دنیا را بدرود گفت. ملت دلیر افغان برای بار دوم با انگلیسها مجادله خونین نموده قشون انگلیس را که تا کابل رسیده بود، در کابل و میوند شکست سختی داده و مجبور به تخلیه مملکت خود ساخت. در سنه ۱۲۹۷ بعد از سلطنت مختصر امير يعقوب خان امیر عبدالرحمن خان بر تخت سلطنت جلوس نمود . تا سال ١٣١٩ پادشاهی کرد . در زمان همه شاهان سدوزائی و محمدزائی افغانستان صحنه زدوخورد و جنگهای خارجی وداخلی بوده زمینه برای احياء وترقى علوم و ادبیات مساعد نبود، طوریکه گفته میتوانیم که در قرن سیزده در افغانستان علوم و فنون ادبی رو بانحطاط نهاد و پاد شاهان این دوره چون بیشتر گرفتار فرونشاندن آتش جنگهای مختلف بودند ، برای تشویق و پرورش علم و ادب فرصت نداشتند ، تنها امیر شیر علی خان که يك مرد منور وعلم دوست بود و بدر بار خود شخصی مانند سیدجمال الدین افغان داشت ، بامور عرفانی و مدنی تا اندازیئکه در قدرتش بود توجه نمود ، مکتبی تاسیس و اخباری بنام (شمس النهار) نشر نمود که هر دو با از میان رفتن او از بین رفت . ولی با وجود این همه مشکلات و موانع درین قرن نيز يك تعداد اشخاص منور و فاضل و شعرای برجسته مانندغلام محمدخان طرزی، واصل،عاجز افغان، ولی طواف، رشید، الفت وغیره دیده می شود. تعدادزنان شاعره درین دوره نسبت بدوره های دیگر بیشتر است وشرح حال وآثار شان بهتر معلوم است . در سنه ۱۲۰۹ آقامحمدخان قاجار آخرین پادشاه سلسله زندیه را شکست سختی داده این سلسله را از بین برد وخود بر سریر سلطنت نشسته طهران را پایتخت خود ساخت. بعد از آنکه آقامحمدخان بر تمام دشمنان داخلی خویش تسلط یافت بعارف خراسان و قفقاز لشکر کشید وشاهرخ میرزای افشار که تاب مقاومت را نداشت ولایت خراسان را باو تسلیم نمود وبا ين طريق تمام ذخائر نادر شاه افشار بدست قاجاریه افتاده بر ثروت واقتدار آنها افزود آقا محمدخان و بازماندگان او چندین بار باروسها وعثمانیها جنگیدند وفتح گاهی نصیب قاجاریان زمانی بهرۀ طرف مقابل میگردید. همچنان در طول سلطنت این سلاله در داخل ایران نیز چندین شورش و انقلاب برپاشد که نهضت بابیها بیکی از جمله آن است . --- page 66 --- ولی با وجود این همه اغتشاشات داخلی وجنگهای خارجی در دورهٔ قاجاریان ادبیات فارسی که چنانچه قبلاً اشاره رفت، در عصر صفویان ومخصوصاً در نیمهٔ اخیر آن رو با نحطاط نهاده بود، تحولی نموده ازسخن پردازیها وتکلفات سبك هندی صرف نظر نموده وشیوهٔ ساده تری که به سبك قدما نزديك تر است پیش گرفته، شعرای برجسته ای مثل نشاط، قایم مقام قاآنی، وصال شیرازی وغیره بوجودآورد. شاهان وشهزادگان قاجاریه نیز بعضاً قریحهٔ شعری داشته بادبیات و سخنوری توجه مخصوص مینمودند واین دلاقهٔ شان بزنان ودختران آنها نیز تا ثیر نموده، چنانچه چندتن از زوجات بیشمار فتح علیشاه قاجار و بعضی از دختران ونو اسه های او درشعر وادب دسترس وعلاقهٔ مفرطی داشتند، که همه آنها درین فضل جداگانه گرد آورده شده اند . در قرن ۱۸عیسوی نفوذسیاسی وتجارتی انگلیس درهندوستان روزبروز زیاد شده رفت ولی زمام اداره هنوز رسماً دردست آخرین شاهان سلسلۀ مغلان هند بود، تا اینکه درسال ۱۲۱۷ هجری لشکر انگلیس دهلی را گرفته باقتدار این خاندان خاتمه داد. اگر چه چند تن دیگر از پادشاهان مغل در جاهای مختلف هندوستان پادشاهی کردند انقراض آنرا از زمان تصرف دهلی باید دانست بعد از این تاریخ زبان انگلیسی جای فارسی را گرفته، بمدت قلیل زبان رسمی هند گردید و از این سبب است که در قرن سیزده شاعران فارسی گوی در هند کمتر بنظر میخورد وهمچنان تنها دویاسه تن از زنان شاعرهٔ این قرن از هند وباقی همه از اهل افغانستان وایران بودند . (عایشهٔ افغان) عایشه بنت یعقوب علیخان بارکزائی، شاعرهٔ بزرگ افغان، در نیمهٔ دوم قرن دوازدهم در کابل تولد یافته، علوم متداولۀ آن عصر را ازقبیل صرف، نحو، معانی، بیان، تجوید وادبیات را در محله اینکه بنام (محل توپچی ها) شهرت داشت بپایان رسانید وبعمر بیست سالگی شروع به سرودن اشعار نمود. طوریکه روایت میکنند اولین شعر را در حضور تیمورشاه درانی در تعریف افق گلفام گفته است: شفق را لاله گون دیدم نماز شام در گردون مگر خورشید را کشته که دارد دامن پرخون تیمور شاه از قریحهٔ شعر سرائی اوحمايه نموده، صلات وبخششهای زیادی به او تقدیم می کرد ومقام بلندی برای او داده بود، ازحصهٔ اول دیوان خطی اوبخوبی محسوس می گردد که شاعره از حیات خود خوشنود وراضی بود ولی قضا ضربت سختی بر او نواخته تمام خوشی را از او ربود، چه یگانه پسر او که فیض طلب نام داشت و مانند پدرعائشه توپچی باشی بود، درمقدمۀ کشمیر که در ۱۲۲۷ بامحمود شاه درانی ووزیر فتح خان بارکزائی بسمت میر آتشی بد انجا رفته بود بعمر ٢٥ سالگی کشته شد وما در را مبتلای غم وغصه ساخت. خود عائشه در تاریخ وفات پسر خویش چنین مینویسد: --- page 67 --- سپاه اجل حمله آورد بر او به تیغ قضا سینه را کرد سو به‌ی خانه سال او بیست و پنج که چون برق کرد رخش عمرش گذر ز هجرت به الف و دوصد بیست و هفت چو زد غطه در موج خون بی خبر نماند بجز ذات ایزد کسی صبوری گزین قصه کن مختصر اشعار قسمت دوم دیوان قلمی عایشه مملو از احساسات تلخ واندوه ناك است واکثر آنرا در مرثیه پسر دلبند خود گفته ، خود مادر داغدیده هشت سال دیگر زنده بود و در سنه ١٢٣٥ در گذشت . عایشه دارای دیوان مکملی که آنرا بتاریخ ٢٦ رجب سنه ١٢٣٢ تمام نموده است میباشد وخوشبختانه دیوان او از بین نرفته ، در سال ١٣٠٥ هـ بامر امیر عبدالرحمن خان بطبع رسیده ولی دیوان مطبوع او با دیوان خطی بعضی اختلافات دارد (١) شعر ذیل را عایشه در تاریخ اختتام دیوان خود نگاشته : - کاتبه عایشه از امتی شاه عرب بنت یعقوب علی ، والده فیض طلب قوم بارکزائی و شاعرة ملك وجود عهد سلطان زمان بحر عطا شه محمود پشت در پشت خطاب آمده ما را منصب توپچی باشی بودند ذوی الجاه وحسب یوم پنجشنبه بدو بیست و شش از ماه رجب یافت تحریر شکر گنج به مضمون ادب یکهزار و دوصدو سی و دو از عام بود که چنین نظم گهر باز یاد قام بود ساعت چاشت به این نسخه به اتمام رسید که باریاب خرد فرحت وی باد مزید ساکن کابل و در موضع (اونچی) مرقوم شده کین قطعت اشعار پذیرد مفهوم رنج بسیار کشیدم چو سخن ضم کردم هر زمان پارة از خون جگر کم کردم خواهم آمرزش خود از کرم ربانی زانکه پاینده و باقیست ورا سلطانی - غزل - حالتی عجب دارم خویش را نمیدانم کیستم کجا بودم در تفکر حیرانم گاه مست و مدهوشم که ز سر رود هوشم که ببزم عشاقان که چو گل پریشانم که چو صبح نورانی گه چوشام ظلمانی گه بتخت سلطانی که فقیر و حیرانم گه روم به میخانه که روم به بتخانه که روم سوی مسجد که بفکر قرآنم گاه عشق میورزم که چو شمع میسوزم که بمجلس رندان که چو ابر نیسانم گه شوم چو دیوانه گه شوم چو فرزانه که چو ابر گریانم گه چو غنچه خندانم که دلیل افلاطون گاه می شوم مجنون گه پی شفای خویش که تراشد رمانم که روم سوی صحرا ، گه نشسته ام تنها گه چو عاشق مجنون که بملک رندانم گه بحیرت عایشه گه بفکر و اندیشه گه زغم جگر ریشم گه زخود گریزانم (١) مقالة شاغلی گویا در شمارة (١٢) سال اول مجلة کابل . --- page 68 --- غزل پنجروزی بجهان خرم وخندان بودن خوشتر از مملکت وتخت سلیمان بودن ساقیا فصل بهار است غنیمت دانش ساغر می بکف و جانب بستان بودن سبزه و آب روان دلبر شیرین سخنی بیخود ومست وخراب ازمی عرفان بودن مهوش گلرخ گل پیرهن گل بدنی گر میسر شودت فرح دل و جان بودن یکزمان بی می ومعشوقه مباش ای عاقل تا بکی غافل ازین بازی دوران بودن حلقه بندگی پیر مغان کن در گوش خادم دير شو و برهمه سلطان بودن خوش بود عشق بتان ليك بهنگام شباب عهد پیری چوشد از خویش گریزان بودن گر بافلاك رسد قصر نشاط وطربت آخر از فعل بد خویش پشیمان بودن دارم امید ز لطف و کرم ربانی جامه مغفرتم خلعت ایمان بودن عایشه گر شرف کون و مکان میطلبی طلب کوی حریم شاه خراسان بودن — مرثیه — ای دریغا کوه نور خویشتن را باختم تاج عزت مخزن در عدن را باختم سروقامت گلرخ شكر لب عذب اللسان شمع بزم بلبل شیرین سخن را باختم خط بگرد عارضش چون هاله گردمهروماه زیب درانی فراز انجمن را باختم نورچشم وقوت دل راحت روح وروان یوسف ثانی غزال سیمتن را باختم داد وبیداد از جفای چرخ وجور روزگار خاتم لعل بدخشان و یمن را باختم همچومرغ نیم بسمل میطپم در خون دل صفدر میدان امیر صف شکن را باختم عایشه از هجر دارد داغ بر دل لاله سان مخلص هر چار یار و پنج تن را باختم — رباعی — فیض آباد دلم از دست غم ویرانه شد خانه عیش ونشاطم عاقبت غم خانه شد آنکه چون جانش گرامی داشتم آن ارجمند حسرتا از طالع سرگشته ام بیگانه شد — رباعی — مردم صنما ز آرزویت قاصد زصبا کنم بسویت لیلی صفتا بدشت وهامون مجنون شده ام بجستجویت --- page 69 --- – نادره – از اهل اندر جان بوده و در اوایل قرن سیزدهم میزیست. شوهر او امیر عمر خان ولایت خوقند را به عهده داشت و در سنه ١٢٣٧ هجری قمری وفات نموده (١). این شاعره در زبان فارسی و ترکی شعر میگفت و گویند دیوان مکملی دارد که تا حالا بچاپ نرسیده شوهر او هم گاه گاهی شعر میسرود و هر دو با هم مشاعره مینمودند ولی متأسفانه نمونه‌ای از اشعار او بدست نیست. – رشحه – رشحه تخلص بیگم بنت هاتف کاشانی است و بعضی گویند پدر او هاتف اصفهانی نام داشت و از اهل اصفهان بوده است (٢). بیگم با میرزا علی اکبر نظیری ازدواج نمود و از او پسری داشت که نامش میرزا احمد بود و چون قریحه شعر گوئی داشت (کشته) تخلص مینمود. طوریکه پدر، شوهر و پسر بیگم همه شاعر بودند خودش نیز شاعره خوبی بود و اکثراً دختران و زنان فتح علی شاه قاجار را مدح میکرد گویند رشحه دیوان مفصلی داشت ولی از آن جمله تنها در حدود صد بیت که محمود قاجار آنرا در تذکرهٔ (نقل مجلس) خود ضبط و ثبت نموده، باقی مانده غزل و اشعار ذیل از آن جمله است :– چه شود اگر که بری ز دل همه دردهای نهانیم بکرشمه‌های نهانی و به تفقدات زبانیم نه بناز تکیه زند گلی نه بناله داشده بلبلی تو اگر بطرف چمن دمی بشینی و بنشانیم ز غم تو خون دل ناتوان ز جفایت رفته از تن توان بلب است جان و تو هر زمان ستمی ز نو برسانیم ز سحاب لطف تو گر نمی برسد بنخل امید من نه طمع زابر بهاری و نه زیان ز باد خزانیم بودم چون رشحه دل غمین الم فراق تو در کمین نشوی بدردو الم قرین گر ازین الم برهانیم جدا از زلف و رخسار تو جان دادم بناکامی نخرم از تو در صبحی نه دلشاد از تو در شامی ندارم غم ز قرب مدعی رشحه که در کویش کنون قربی که هست او را مرا هم بود ایامی دل رفت ز خون دیده ما را پیداست برخ از آن علامت میتپد از شوق دل در سینه ام گوئی که باز تیر دلداری بدل ز ابرو کمانی میرسد بقصد صید تو چون رشحه دیده مش گفتم کس ندیده شکار مگس کند شهباز اشکم زمجر روی تو هر روز تا سمك آهم ز دست خوی تو هر شام تا سماك (١) نمونهٔ ادبیات تاجیک (جمع کننده صدر الدین عینی). (٢) مقالهٔ آقای ایرج افشار در شمارهٔ ٢٠ سال دوم مجلهٔ جهان نو. --- page 70 --- حاجيه حاجيه از خاندان شيخ علی خان زند ويكی از زنان فتح علی شاه قاجار بود شاهزاده شيخ علی ميرزا معروف به شيخ الملوک پسر اين خانم است حاجيه از جمله زنان زاهد و پرهيزگار بشمار ميرفت و گاهی شعر نيز ميگفت (۱) اين شعر از او است . طواف كعبه مرا حاجيه ميسر شد خدا زيارت اهل دلی نصيب كند مستوره مستوره از بزرگ زادگان طائفه زند وزوجه فتح عليشاه قاجار بوده نواب شاه قلی ميرزا پسر وی است مشاراليها گاه گاهی شعر مي سرود و اين دوبيت از اوست (۲) : خاك پايت سبب روشنی من گرديد چشم از خاك كف پاي تو روشن گرديد حور از روضه فردوس اگر بگريزد بجز از كوی تو جای دگرش مأمن نيست دلشاد دلشاد در قرن سيزدهم در فارس حيات داشت و بعضی ميگويند كه او يکی از زنان حرم فتح عليشاه قاجار بوده است و بيت ذيل را از او ميدانند : طاعات منكران محبت قبول نيست صدبار اگر بچشمه زمزم وضو كنند آغا باجی نام او آغا بيگم و دختر ابراهيم خليل جوان شير، والی شوشی است كه در سنه ۱۲۰۹ و ۱۲۱۱ در مقابل لشكر های آقا محمد خان قاجار مع فتح عليشاه از اين شهر مدافعه نمود تا اينكه آقا محمد خان وفات كرد و فتح عليشاه برتخت سلطنت جلوس نمود برای آنكه ابراهيم خليل را مطيع خود سازد دختر او را در عقد نكاح خود در آورده او را بانوی حرم سرای خود قرار داد و بآغا باجی ملقب نمود . آغا بيگم در اواخر قرن دوازدهم تولد يافت و ازدواج او با فتح عليشاه در سنه ۱۲۱۳ و يا سنه ١٢١٤ صورت گرفت اين خانم جهيز بزرگی با خود آورده ۲۰۰ نفر خادم شخصی داشت و در حوالی امام زاده قاسم قصری بنا كرده در آن ميزيست، گويند فتح عليشاه از آغا باجی احترام زياد می نمود ومصاحبت او را بسيار خوش داشت ولی با وجود محبتی كه خاقان نسبت باو داشت آغا باجی تا آخر عمر باكره ماند . (۱) ( خيرات حسان ) (۲) تذكره نسوان ملامحمد صديق آخوند زاده. --- page 71 --- چون آغاباجی از خود اولاد نداشت يك پسر و يك دختر از اطفال عظام كيبكاوس ميرزا و مرصع خانم برای خود گرفته تربیه نمود . (۱) مشارالیها بعد از يك عمر راحت و باوقار در سنه ١٢٤٨ در دارالایمان همدان در پدرود گفت . (۲) آغاباجی زن فاضله و مانند برادر خود ابوالفتح خان متخلص به (طوطی) شعر گو بود و این چند شعر نمونه نظم اوست : خرم آن کو بسر کوی تو جائی دارد که سر کوی تو خوش آب و هوائی دارد بسفر رفت و دلم شد جرس ناقة او رسم این است که هر ناقه درائی دارد * * * سوختم از آتش غم تا صدا تاکی زمنع میزنی پر آتشم دامن برو خاموش باش * * * زبيده خانم دختر فتحعلی شاه قاجار و ماه آفرین خانم شیرازی بود، با علیخان نصرة الملك بن رستم خان قراگوزلو ازدواج نمود. زبیده خانم عارفه ومرید حاجی میرزا علی نقی همدانی بود، همیشه ریاضت میکشید و در تزکیه نفس کوشش میکرد خیلی سخی و خیرخواه بود و از عایدات خود مبلغی برای مصارف شخصی خویش نگاه نموده باقی آنرا بفقراء و بيچارگان تقسیم میکرد. این خانم بیست دفعه سفر حج نمود وده دفعه بمشهد رفت، عمروی تا ۸۰ سال یقینی است و ٦٠ سال آنرا با شوهر خود در همدان گذرانید . زبیده خانم قریحه شعری داشته، (جهان) تخلص می نمود و ابیات ذیل از اوست : گفته خوش در گوش دل چون عاشقی دیوانه شو گر وصل او خواهی زخود بیگانه شو بیگانه شو در عشق او گر صادقی باید بسوزی خویش را در شعلة عشقش دلا پروانه شو پروانه شو اندر دل هر عارفی زین می بود میخانه ها خواهی دلا عارف شوی میخانه شو میخانه شو * * * در شب هجران گدازم همچو شمع روز وصلـت سـر فـرا زم همچو شمـــع در رهت استاده ام از روی شوق تابيا ئی جان ببازم همچو شمع از غمت بــا آتش هجران هـمی گه بسوزم گه بسازم همچو شمع * * * خواهم از ساقی مهوش تا نماید لطف عام هر زمان ریزد بکام خشك من جامی دگر گرچه نتوان لشکر اشگان بالهم در کوی دوست لطف اوگر شامل آید می نهم گامی دگر (۱) خيرات حسان صفحه ۱۱ (۲) دانشمندان آذر بایجان تاليف محمد علی تربیت . --- page 72 --- درده بمن ای ساقی زان می دوسه پیمانه خواهم که درین مستی خود نیز روم از یاد از عشق رخ جانان گشته است جهان حیران کبزسوز درون گویم شعری دوسه مستانه غیر از تو نماند کس نه خویش نه بیگانه مستانه سخن گوید این عاشق دیوانه فخری فخری بنت فتح علی شاه قاجار خواهر بزرگ نواب فتح الله خان میرزا بود، فن شاعری را نزد محمود میرزا آموخت این سه فرد نمونه کلام این شهزاده خانم است: محبت را بلا گویند یا رب کسی بی این بلا هرگز مبادا گفتا خیال وصل مرا کن ز دل برون گفتم گذشتن از سرجان کار مشکل است چنین کاین نوجوانان جلوه دارند بحسرت باید مردن به پیری عصمت عصمت بنت فتح علیشاه قاجار خواهر عیانی شهزاده محمد علی میرزا بود، خیلی خوش خط بود و گاه گاهی شعر هم میسرود، مرثیه ذیل را بمناسبت فوت یکی از شهزادگان قاجاریه گفته: چه کردی تو ای آسمان ستمگر نداری جز از ظلم مایه بد که نخواهی که ماهی بتابد بچرخ بسی حسرت از تو بدلهای خسته که یکرخ نیاسائی از کین و کین نداری جز از کینه توشه در انبان نخواهی که مهری فروزد به ایوان بسی غم ز تو در دل ناتوان بود جاودان جانت چون من بپویه روانت چو من باد دایم در افغان عفت عفت نیز دختر فتح علی شاه قاجار و خواهر عیانی حسین علی میرزا فرمان فرمای فارس و حسن علی میرزا والی خراسان بود، درعلم نجوم، هیئت و عربی دست رسی داشته و خط نستعلیق و شکسته را خوب مینوشت، شاعره نیز بود وسبك عرفا ومخصوصا مثنوی مولوی را بیشتر خوش داشت. اشعار ذیل نمونه طبع او است: میل خاطر میکشد تا زه به آن هست در شهر محبت قاره ها غیر عشقم هیچ در تقریر نه تشنگان را نیست لذت غیر آب تازنو آرم حدیثی در میان در کتاب دوستی شیرازه ها دل ز یاد عشق هرگز سیر نه خستگان را نیست راحت غیر خواب --- page 73 --- فرقته در در یا نخواهد جز کنار در زمستان هر کسی جو ید بـــهار هر که را باشد بهاری در جها ن عشق میبا شد بـــهار عاشقا ن طیبه این شاعره خواهر حسن علی میرزا فرمان فرمای فارس و دختره نسیم بفتح علیشا ه بود وبقول صاحب تذکره ( نقل مجلس ) : ــ ( بقدر تحریر مکاتبات تحصیل خط کرده و طبعی نکو داشته ) . دوبیت ذیل نمونه کلام وی است : ــ طبیب آمد وعاجز شد ازعلاج دلم علاج در د دلم را مگر حبیب کند زعارض شرم مهـــره مــاه باشم کنیز کمــترین شاه با شم ماه تابان خانم ماه تابان خانم یکی از دختران خرد فتح علی شاه قاجار و در زمان وفات پدر خود هنوز در گهواره بوده یعنی در سال ۱۲۴۹ یا ۱۲۵۰ تولد یافته مادرش نوش آفرین خانم بن بدر خان زند وبرادر زاده علی مردان خان زند بود واز فتح علیشاه دو دختر داشت که کوچک آن ماه تابان خانم ملقب به قمر السلطنه میباشد . ماه تابان خانم تعلیم خوبی اخذ نموده ، زبان فرانسوی ، وترکی ، عثمانی را خوب میدانست و در فارسی شعر میسرود که از آن جمله در تذکره نسوان ملا محمد صدیق آخندزاده سه فرد ذیل بطور نمونه آورده شد : چه بودی گر زراه مهر برمن دیده بکشودی ز اغیارم نهان بـــر دیده جا نم عیان بودی بهر جاهست بیمار ازخدا خواهد شفای خود مریض عشق تو هر گز نیارد نام بهبودی برای کعبه گر آتش ببارد رو نگردانم خلیل آسا گلستان است بر من نار نمرودی ماه تابان خانم، باحاجی میرزا حسین خان مشیرالدوله سپهسالار و صدر اعظم ایران ازدواج نمود وحیات بسیار راحتی داشته ، در یگانه واقعات برجسته آن دو سفر حج که یکی در شهر ذی الحجی بعمر شصت سالگی نموده است، وفوت شوهر وی میباشد . صاحبه صاحبه زوجه یکی از فرزندان فتح علیشاه قاجار و خانم صاحب کمال وفضل و شاعره بوده است ، سه بیت ذیل از اوست :ــ غم نیست که از هجر تو صدبار بمیرم لطفت نشود کم ز تو مقصود من این بود --- page 74 --- زلف در روی تو هر کس بیند گویدش آتشی هست که با دود در آمیخته اند جان و ایمان که برای معشوق است جان و ایمان برای عاشق نیست خاور قاجار مادر خاور قاجار دختر مرتضی قلی خان قاجار، عم فتح علیشاه بود ، خاور در جوانی تعلیم خوبی اخذ کرده علوم متداوله را آموخت چون بسن رشد رسید با شاهزاده حیدر قلی میرزا ابن فتح علی شاه قاجار ازدواج نمود وبحکم فتح علیشاه در گلپایگان و عراق بسر برده والی مضافتی اوقات او در تهران اقامت گزید ، این شاعره دارای دیوانی میباشد وچند بیت ذیل از آن جمله است : خون دل است از غم هجرت بجام ما این است بی حضور تو عیش مدام ما گر خاک ز کوی تو نیارند رفیقان دیگر بچه بندم دروی چشم ترم را نه وعده تخلفی نه امید شب وصلی یارب بچه خرسند کنم جان غمین را بازم سوی ابروت ای دوست نماز است با گیسوی مشکین توام لوث راز است گفتم که شب وصل کنم شکوه برت ليك شب کوته و افسانه هجر تو دراز است ثمرش جور ونها لش ستم وبر گ جفاست وای برحالت مرغی که درین گلزار است بازم از خون دل ودیده جهان را گلزار از گل روی تو تا در دل من خاری هست مرغ دلم دریغ که از جور روز گار یکدم امان نیافت که سرزیر پر کند بگلزاری که گلچین در پی وی باغبان بندد فغان از حسرت مرغی که در آن آشیان بندد حالتی داشتم از مردن و نگذاشت رقیب آمد و دادن جان نیز بمن مشکل کرد دردم زحد فزون شده ای هم نفس زمن غافل مشو که این نفس واپسین بود امشب اندردست غیر آنطرف دامانست و بس بعد ازین دست من و چاك گریبان است و بس گر ناله کشیدم ز جفایش عجبی نیست او كودك و من مرغ نو آموخته بودم گشت بیمار رقیب از اثر ناله ما ( ناله ام کاش نماید اثری بهتر ازین --- page 75 --- عفاف این شاعره نیز ازهمزادگان فتح علی شاه قاجار وزوجه حیدر قلی میرزا پسر این پادشاه بود، عفاف علوم عربیه را تحصیل نموده ، خط شکسته را خوب مینوشت وشعر هم میسرود ، این چند فرد نمونه قریحه شعری وی است :ـ من آن مرغم که اندر دام صیاد تفاوت نیستم با مرغ آزاد بکوی عشق ایدل باخبر باش که آنجا رهزنان اندر کمین اند چه نالی فصل گل ای بلبل زار که گل را نیست پروای غم تو قمرخانم این شاعره ازخاندان قاجاریه ودر خدمت شهزاده علیشاه ظل السلطان بود واین دو بیت بطور نمونه کلامش در تذکره نسوان آورده شده . نمیدانم چرا پیش رقیبان سخن پرسند از عاشق حبیبان اندر سرکوی تو بس منتظرانند شاید زره لطف تو از خانه برآئی سلطان این شاعره دختر محمود میرزا پسر فتح علیشاه قاجار، مؤلف تذکره (نقل مجلس) بود ، تا۱۸ سالگی نزد پدر تحصیل علوم نمود وچون قریحهٔ شعر گوئی را داشته ، شروع به سرودن اشعار کرد و به مشورهٔ پدر تخلص خویش را (سلطان) گذاشت . پسرش در تذکره خود تعداد اشعارش را هزار بیت مینویسد . در تذکره نسوان چند شعر ذیل بطور نمونه کلام مشار الیها آورده شده :ـ از سر کویش دلابین که چسان میروم خنده کنان آمدم گریه کنان میروم (۱) بروای صبا به آن کوی و بگو نگار ما را که نیامدی و هجر تو بساخت کار ما را من از آزادگی آن میکشم آن که هرگز کس نبیند در اسیری ملك پدرش محمد تقی میرزای حسام السلطنه پسر فتح علی شاه قاجار است . ملك يك خانم (۱) این بیت در ( بهترین اشعار ) نیز آورده شد . --- page 76 --- باسواد وصاحب طبع شاعری بود ، محمود میرزای قاجار اشعاروی را اصلاح مینمود . ابیات ذیل نمونه کلام اوست : در دیده ام آن مه وزهرعیب بری بود درخوبی وزیبائی چون حور وپری بود در بادی غومت کسی را نکشم من این کار خدا بود نه کار دگری بود حاجی گوهرخانم گوهر خانم بنت موسی خان قاجار ازطرف مادر ، شهزاده طیغون خانم نواسه فتحعلیشاه قاجار است . این خانم فاضل وصاحب کمال درعلم نجوم دست رسی داشته وشاعره نیز بوده چنانچه اشعار ذیل نمونه ای از کلام اواست :- پیغمبری که اشرف اولاد آدم است یکی پایه زمنبر اومرش اعظم است فخر رسل شفیع جزا فخر کائنات مخلوق حق وخالق مخلوق عالم است * * * ای صبا نافه از آن طره نواهسته کشائی که در آن سلسله زلف گرفتارائند * * * ای خالق خلق زآشکارا و خفاری جز معصیت نکر ده ام من کاری نازنده بطاعت تو خلقند وومن جز لطف عمیم تو ندارم یاری مریم خانم مریم خانم دختر قایم مقام میرزا ابوالقاسم فراهانی بود ودرسنه ۱۲۷۷ وفات نموده. صاحب تذکرة نسوان قطعه ذیل را بطور نمونه کلام وی آورده . تا که توانی بجهان راست باش راست روان را نزند کج نهاد معتمد مردم دنیا مباش آه ازین مردم کنج اعتقاد جهان خانم جهان خانم مادر ناصرالدین شاه ودخترامیر کبیر محمد قاسم خان بن سلیمان اعتضادالدوله قوانلوی قاجار است . مادرش از الیها دختر فتحعلیشاه قاجار بود . جهان خانم دربین سالهای ۱۲۱۰ - ۱۲۲۰ تولد یافته درسنه ١٢٣٤ با پسر مامای خود محمدشاه قاجار ازدواج نمود ودرسنه ١٢٤٧ صاحب پسری گردید که نام اورا ناصرالدین گذاشتند . بعد از وفات فتحعلیشاه درسنه ١٢٥٠ محمدشاه که بعد ازمرگ پدرخود عباس میر زا ولیعهد انتخاب شده بود ، با وجود مخالفت کا کاهای خویش ، حسن علی میرزا وظل السلطان برتخت سلطنت جلوس کرد وجهان خانم که یک زن فاضله ودانشمندی بود درامور کشوری باشوهر ضعیف النفس خود کمک مینمود. هنگام فوت محمد شاه درسنه١٢٦٤ درتمام ایران آتش انقلاب افروخته شد، ناصرالدین شاه آن وقت در تبریز بود وحاجی میرزا آقاسی آخوند ایروانی ، صدراعظم پدرش لشکری برای خود جمع نموده میخواست سلطنت را تصاحب کند، ولی جهان خانم بواسطه علیقلی خان که بعداً بنام اعتضادالسلطنه ملقب گردید با نمایندگان روس وانگلیس داخل مذاکره شده به کمک آنها پسر خودرا به تهران خواست وبر سریر پادشاهی نشاند . --- page 77 --- مرگ جهان خانم در سنه ۱۲۹۰ ، هنگامیکه ناصرالدین شاه بسفر اروپا رفته بود ، اتفاق افتاد . این ملکه علاوه بر دیگر فضایل در نویسندگی نیز دسترس داشت و گاه گاهی شعری می سرود . دوبیت ذیل نمونهٔ قریحه شعری اوست :- از مرد و زن آنکه هوشمند است اندر همه حال سربلند است بی دانش اگر زن است اگر مرد باشد بمثل چو خار بی درد مهرا رفع جهانبانی این شاعره دختر سیف الله میرزا و نواسه فتح علی شاه قاجار است ، تاریخ تولد و شرح حالش بدست نیامده ، ولی تاریخ وفاتش سنه ۱۳۳۳ هجری قمری می باشد. (۱) برادرزاده وی ، سرهنگ محمد حسین جهانبانی در گلچین خویش تعدا د زیاد اشعارش را آورده است ، چند بیت ذیل از آن جمله است :- زاهد از بهر خدا دست بدار از من و عشق بجز از عشق ز من مذهب و ایمان مطلب آخر آن چشم سیاه توجه بر سر دارد که دوصد تیر بلا بسته بهريك نظرت در جهان هر درد را صد چاره آمد لب ببین درد عشق است این ندارد چاره جز مرگ ای طبیب مخزن دل چو کرد گذر بر دیار عشق ابلای حسن آمد و او را عنان گرفت فرهاد بیستون نه بهمت تمام کرد عشقت آن که پایه این بیستون گرفت من جان کنم بهجر تو او سنگ میکند بسیار فرق از من و او میتوان گرفت چو میتوان بصبوری کشید بار عدو چرا صبور نباشم که بار یار کشم تن بتب ، دل بتعب ، جان ز فراقت بر لب غیر وصل تو مرا هیچ مداوائی نیست صد سال دویدیم چو مجنون بره عشق افسوس كه يك لحظه بلیلی نرسیدیم عصمت بیگم این شاعره در قرن سیزدهم حیات داشت و دختر سیف الملك تورانی بود برادر او در خواف حکومت می کرد (۲) این رباعی از عصمت بیگم است :- چون ابر بهار دم بدم گریانم مانند فلك هميشه سر گردانم با هر که وفا کنم جفا می بینم بر بخت خود و طالع خود حیرانم (۱) گلچین جهانبانی صفحه ۶۷۶ . (۲) مشاهیر نسوان . --- page 78 --- (۹) حیران خانم حیران خانم از شاعرات قرن سیزدهم آذربایجان است و در شهر تبریز تولد یافته، نسب او از طایفة دنبلی ها که یکخاندان مشهور آذربایجان است میباشد و (۸۰) سال عمر نموده اما تاریخ تولد وفوت او در دست نیست دیوان او دارای قصاید، غزلیات، مقطعات، ترجیعات فارسی وترکی است تقریباً چهار ونیم هزار بیت دارد واکثراً از والد، وهمشیرۀ عباس میزرا نایب السلطنه مدح کرده این قطعه را در خصوص وبای سال ۱۲۴۷ گفته ای خدا شیعیان هلاک شدند نوجوانان بزیر خاک شدند مادران دل شکسته ونالان مرده شویند بهر فرزندان ای خدا این بلا شدید شده از فرج خلق ناامید شده (۱) فرد ذیل نیز از اوست :- نگارم قامت دلجو خرامان کرده می آید رخ چون ماه را از می درخشان کرده می آید(۲) ماه شرف خانم (مستورۀ کردستانی) ماه شرف نام شاعره ایست که در حدود ۱۲۱۹ یا ۱۲۲۰ هجری قمری در کردستان تولد یافته(۳) پدر او ابوالحسن بیگ نام داشت واز خانوادۀ قادری بود و در جملۀ اشخاص محترم کردستان محسوب میشد. ماه شرف خانم تعلیم خوبی فرا گرفت ،اکثر خطوط را خوب مینگاشت و در انشاء و شاعری معلومات زیادی داشت شعر میگفت و (مستوره) تخلص میکرد . مشارالیه در عقد نکاح خسرو خان والی سنندج در آمد، شوهر او شوق وقریحة شعر گوئی را داشت وتخلص خودرا (ناکام) گذاشته بود طوریکه از غزلیات ماه شرف خانم ظاهر میگردد با شوهر خود حیات خوشی نداشته اکثراً از بیوفائی وسردی او واز پیوستن او باغیر گله وشکایت میکند (۱) دانشمندان آذربایجان تألیف آقای محمدعلی تربیت (۲) بهترین اشعار ، گرد آورنده پژمان (۳) دیباچۀ دیوان ماه شرف خانم ، بقلم آقای حاجی شیخ یحیی معرفت --- page 79 --- پسر عموی ماه شرف خانم میرزا علی اکبر صادق الملك در کتاب (حدیقه ناصریه) خویش راجع باین شاعره چنین مینویسد (یکی از این خانواده زنی است عموزاده حقیر که اسم او ماه شرف خانم ومتخلص به مستوره فی الواقع سزاوار است نظر به فضل و کمال وخط وربط وشعر وانشائیکه این عفیفه دارا بود اسم اورا مورخین عالم در صفحات تاریخ خود بیاد گار ثبت وضبط نمایند قریب بیست هزار شعر ودیوان غزلیات وقصاید وغیره دارد چهل وچهار سال دوره زندگانی راطی کرده در ۱۲٦٤ هجری (۱) رخت از این سرای فانی بر بست این مستوره عیال خسروخان والی مشهور به در کامه بوده است) از جمله بیست هزار شعریکه صادق لملك از آن یاد میکند، آقای حاجی شیخ یحی (معرفت) درسنه ۱۳۰٤ زحمت زیاد دوهزار بیت را گرد آورده تدوین وطبع نمود و مابقی اشعار مستوره کردستانی از بین رفته، اثر دیگریکه از او مانده کتاب تاریخ کردستان در شرح حالات وحکمرانی ولات اردلان است. غزل رفتیم و بس از خودعمل خیر نهشتیم با آب گنه توشه عقبی بسرشتیم امروز بدین عالم خاکی زچه نازیم فرداست چوبینی همه خاك و همه خشتیم بس کز مناهی که درین مرحله کردیم بس خار معاصی که درین مزرعه کشتیم نه لایق آنیم و نه زیبای جهیمیم نه در خور خلدونه سزاوار بهشتیم کو زاهد و از مسجد ومحراب نگوید ما بنده پیران کلیسا و کنشتیم در حشر زنيك و بدما دوست چه پرسد نیکیم از اوئیم و از اوئیم چوز شتیم المنة الله که (مستوره) من ودل جز یار بساط از همه دیار نوشتیم غزل بریدی بامن و با غیر بستی به نیش ظلم جانم را بخستی چفا بنگزیدی و بیداد کردی وفا ببریدی و پیمان شکستی دگر مشکل توان پیوند کردن چنان تار محبت را گسستی شد آئین وفا و مهرت از یاد زبس با مدعی ای مه نشستی بدادی دامنش (مستوره) از کف سبکو کردی زقید مهبر رستی رباعی شرین صفتم ولی زغم فرهادم شاپور کجا تا بتوآرد دادم ای ثانی پرویز خدا را رحمی تا بر شکنی زقید هجر آزادم رباعی مائیم و غمی ودیدۀ گریانی سوزی و تپی وسینۀ بریانی جز خسرو آفاق طبیبی نبود کز لطف دهد درد مرا درمانی (۱) صاحب مجمع الفصحا تاریخ وفات اورا ۱۲٦٣ نوشته (جلد دوم صفحه ٤٥٦) --- page 80 --- قرۃ العین یا طاھرہ قزوینی زرین تاج دختر ملاصالح محمد قزوینی فقیه مشهور در ربع دوم قرن سیزدهم هجری قمری در قزوین بدنیا آمده نزد پدر به تحصیل علوم عربی حفظ احادیث و تفسیر و تاویل آیات قرآن شریف و ادبیات پرداخت و چون بسیار ذکی بود در فرا گرفتن این علوم بخوبی موفق آمده از جمله فضلا و علمای عصر خود شده در جوانی قریحهٔ شعر گوئی در او ظاهر شد و از عمر شانزده سالگی شروع بسرودن اشعار نموده تخلص خود را (طاهره) انتخاب کرد. زرین تاج از طرفیات فرید ملا محمد تقی مجتهد پسر عم خود نامزد بود و چون سیزده ساله شدعروسی او با ملا محمد صورت گرفت ولی این دختر قشنگ و مغرور شوهر خود را که برگزیده پدرش و دروست نداشت و از حیات خود ناراض بود . چند سال گذشت و در سنه ۱۲۶۰ جوان سید علی محمد نامی خود را امام قائم معرفی کرده لقب (باب) بر خویش گذاشت و به تاسیس مذهب تازه بنام (بابیه) قیام نمود و کتابی به اسم (بیان) بوجود آورده مذهب جدید در بوشهر ، شیراز و بعض جاهای دیگر پیروان متعددی پیدا کرد وزرین تاج که در اثر تعصیبات و رسومات آنزمان تحت فشار پدر و شوهر قرار گرفته بید روح آزاد و تجدد پسندار به طغیان آمده نه تنها در فکر رهائی خود بلکه بخیال نجات عموم طبقهٔ نسوان مملکت ایران بر آمده و برای کامیابی در این امر خود را مجبور دید که از دین مقدس پاک اسلام که آئین و دیانت اجداد او بود بیرون آمده به مذهب جعلی و جدید التاسیس علی محمد باب که در اصول وقواعد دین خود برای زنان تسهیلاتی را در زندگی اجتماعی و انفرادی قایل شده بود، بگرود تا در صدد تبلیغ و انتشار مذهب بابیه بر آمده و آنقدر کوشید که بزودی خلیفهٔ باب شد. زرین تاج قرار مقررات دین جدید بی پرده در مجالس اصحاب نشسته وعظ میکرد این وضع او طبیعتاً سبب بد گوئی مردم و تنازعاً تى شوهر و پدر شوهر که مردان عالم و متعصب بودند گردیده خواستند او را از این کار منع کنند اما زرین تاج در عزم خود ثابت بود تصمیم گرفت بهر قیمتی که شود آزادی کاملی حاصل نماید چون شوهرش او را بسیار دوست میداشت و به هیچ صورت بطلاق حاضر نمیشد زرین تاج از مکر و حیله کار گرفته ظاهرا بدفعاشی و فجور پرداخته و به این وسیله ملا محمد را مجبور ساخت او را ترك كند. بعد ازین واعظهٔ جوان آزادانه به کار ابلاغ مذهب بابی قیام ورزید در صدر اطاقی که مجالس بابیان در آن صورت میگرفت تختیکه بیشتر به حجله عروس شباهت داشت ترتیب نموده و سر و صورت خود را آراسته در آن می نشست و بزبان فصیح و بلیغ و بعبارت زیبا از احادیث و آیات سخن میراند و مردم را بدین باب دعوت و تشویق مینمود و در پایان میگفت :- ( هر که مرا لمس کند از آتش دوزخ ایمن خواهد بود) تمام اصحاب پا برهنه بدست بژدار می آمدند و چهره بدست و پای او می مالیدند مریدان و پیروان زرین تاج چندین لقب بر او گذاشتند و اول: بدرد می، سپس شمس الضحی و بالاخره قرة العین، نامیدند. بعد از چندی در سنه ۱۲۶۳ ملا محمد تقی مجتهد عم قرة العین حکم تکفیر وی را صادر نموده او را طرد و منع ساخت و این عمل سبب مرگ او گردید چه پیروان علی محمد باب به فتوای خلیفه قشنگ --- page 81 --- روزی هنگام سحر به علانقی در مسجد حمله برده او را قتل رسانیدند (۱) چون اهالی قزوین مجتهد را بسیار محترم و عزیز می داشتند او را به شهید ثالث ملقب نموده بر قاتلین او شوریدند و قرة العین و اصحابش را مجبور به فرار ساختند بعد از ترك قزوین قرة العین در خانه بدشت در نواحی بسطام منزل گزید در آن جا چند بار با حاجی علی محمد باب که علی الاعلی لقب داشت ملاقه و صحبت نموده در نتیجه این مشاوره ها بجد و جهد بیشی در راه انتشار و ترویج مسلك بابی بر آمدند روزی قرة العین که نطاق زبردستی بود در مجلس اصحاب بیانیة پر حرارتی ایراد نموده در ضمن چنین گفت : «....ای اصحاب این اقالیم بیهقرا فرا گیرد و این ادیان مختلفه را یکی کند بشنود شریعتی خواهد آمد و قر آن خویش را در میان امت ودیعتی خواهد نهاد و هر تکلیف که نو بیاورد بر خلق روی زمین واجب خواهد گشت پس امروز زحمت بیهوده بر خویش روا مدارید که شما را عقبی نخواهد بود.. (۲) ولی خلاف انتظار و امید این نطق او تاثیر سونی بر اکثر اصحاب بخشیده حصه بزرگ آنها از مذهب بابی بیزار و از مجلس خارج شدند وی دسته دیگر بمدنشان او را قبول کردند چندی بعد علی الاعلی به اتفاق قرة العین بطرف مازندران روان شد اما وقتیکه به اراضی هزار جریب رسیدند اهالی بر آنها هجوم آورده اموال شانرا تاراج نمودند و این واقعه سبب بسی اتفاقی وجدانی علی الاعلی و قرة العین شد علی الاعلی قرة العین را ترك کرد و در اصفهان بحكم محمد شاه پدر ناصر الدین شاه دستگیر گردیده در قلعه (چهریق) آذربایجان محبوس شد تا اینکه درسنه ١٢٦٦ او را به فتوای علمای تبریز تیر باران نمودند (۳) قرة العین كه يك زن دلیر و صاحب عقیده و عزم راسخی بود با چند تن از پیروان با وفاقی به بقريه «ده بد» مازندران را کشته در نشر مسلك خود میکوشید چون تعداد و اقتدار بابیها زیاد شده رفت اول محمد شاه و بعد از مرگ او ناصر الدین شاه در صدد دفع آنها بر آمدند ولی پیروان مذهب جدید در مقابله در ز و عساکر حکومت مقاومت سختی نموده بر تعصب خویش افزودند در نتیجه در ایران بلوایی پا گردید و جنگهای خونین شروع شد گویند ناصر الدین شاه که بابیها را بسیار بد میدید در صدد فرو نشاندن این زد و خورد ها بر آمد و چون تعریف جمال قرة العین را شنیده بود خواست او را در تصرف خود در بیاورد و ازین راه آتش فتنه را خاموش سازد لذا نامه لطف آمیزی برای او نوشته وی را بحرم خود دعوت نمود . ولی در باریان او که قرة العین را بهتر میشناختند و از سجیه آزادی خواه و متعصب او اطلاع داشتند بعوض مكتوب ناصر الدین شاه خط دیگری برای او فرستادند و در آن او را در صورت سرپیچی به مرگ تهدید نمودند اما قرة العین بر تمام ملاطفت و تهدیدات خندیده فرد ذیل را بجواب ناصر الدین شاه وشت : (۱) مقاله بدم زن در زمان ناصر الدین شاه فتنه براه انداخت) شماره ۲۱ دور ششم مجلة ترقى (۲) تذكره الخواتين صفحة ١٥٠ (۳) تاریخ عمومی ایران عباس اقبال صفحه ٤٠٨ --- page 82 --- تو وجاه و ملك سكندری، من و راه ورسم قلندری اگر آن خوش است، تو در خوری و گر این بد است مراسزا (۱) این جواب بر غضب ناصرالدین شاه افزوده در تعقیب بابیان جدی تر شد تا بالاخره بتاريخ ۲۸ شوال سنه ۱۲۶۸ (۲) سه تن از پیروان علی محمد باب توطئه یی بر قتل او نمودند ولی ناکام شدند و در نتیجه يكعده بزرك با بیان محبوس و محاكمه گرديدند قرة العین را که در آن هنگام در بنه نور کجور مازندران توقف داشت (۳) نیز دستگیر نموده به تهران فرستادند و بعد از زجر و رنج بی شمار بنا ۲۹ نفر هم مسلکش معدوم ساختند (٤) چنانچه قبلاً گفته شد، قرة العین در سرودن اشعار قریحه برجسته داشت و صاحب اشعار زیبایی بوده ولی متأسفانه در هنگام حبس او اکثریت آنرا دشمنان او طعمه آتش ساختند طوریکه از آن جمله جز چند غزل و فرد متفرق چیزی باقی نمانده این اشعار که سوز درونی و هیجان روحی شاعره را بخوبی ترجمانی میکند و خواننده را بر احساسات شوریده او دلالت مینماید واورا در پهلوی استادان بزرگ ادبیات فارسی جای میدهد ، مهارت او در فن شعر سرائی از اشعار ذیل معلوم میشود : -- جذبات شوقك الجمت بسلاسل الغم والبلا همه عاشقان شکسته دل دهند جان بره بلا اگر آن صنم زره ستم پی کشتن من بی گنه لقد استقام بسيفه فلقد رضيت بما رضا نه چه زلف کجالبه یار او نه چه چشم فتنه شعار او شده نافه بهم ختن ، شده کافری بهمه خطا تو که غافل از می و شاهدی پی مرد زاهد و عابدی چکنم که کافر و جاحدی ز خلوص نیت اصفا بس خوان دمت عشق او همه شب ز خیل کروبیان رسد این صفیر که ای که گروه غم زده الملا من وعشق آن مه خوب رو که چو شد صلای بلای او بنشاط و قهقهه شد فرو که انا الشهيد بكر بلا سحر آن نگار ستمگر م قدمی نهاد به بسترم فاذا رايت جماله طلع الصباح كانما تو وتخت و تاج سکندری من و راه و رسم قلندری اگر آن خوشست تو در خوری و گر این بد است مراسزا (۱) مقالة شماره ۳۱ دوره هفتم مجله ارقى (۲) تاریخ عمومی ایران، عباس اقبال صفحه ٤١٤ (۳) تذکرة الخواتین صفحه ۱۰۰، این تذکره سنة قتل قرة العین را ١٢٦٤ ميداند VOL 3-4 P94 ENCYCLOPAEDIA BRITANNICA (4) --- page 83 --- جوانی چه آورد و پیری چه برد؟ بت خورد سال ومی سالخورد بت خورد سالیكه با يك جلوه اش ببرد از دل اندیشه خواب و خورد مـــی سالخورد یـكه يــك قطره اش نخورد آنكه مرد و نمرد آنكه خورد زبـــك غم دهـــد ساقی روز گار ترا صاف صاف و مرا درد درد بدیار عشق تو مانده ام ز كــس ندیده عنایتی بفریـبم بنما نظر كه تو پادشاه ولایـتی غزل ذیل را نیز اكثراً به قره العین نسبت میدهند ولی چنانچه در مقاله تحت عنوان يك(شعر وچند شاعر) كه در شماره ۷۷ مجله آریانا كه از مجله محیط منتشره ایران اقتباس گردیده به اثبات میرساند این غزل قبل از طاهره قزینی و بلكه قبل از ابتدای قرن ۱۲ سر وده شده زیرا میرزا محمد طاهر وحید قزوینی كه يك شاعر و نویسنده معروف دوره صفویه است و تا اوایل سلطنت شاه سلطان حسین حیات داشت آنرا تخمیس نموده وخود غزل را نباید از طاهرای كاشانی معروف به شاه طاهر ركنی دانست بهر صورت این غزل از هر كه باشد به طاهره قزوینی نسبت داده شده نمیتواند ولی با وجود آن چون آنرا در همه جا بنام او می آورند ما نیز آنرا در ین جا نشر میكنیم: غزل گر بــتو افــتدم نظر چهره بچهره رو بــرو شـرح دهم غم ترا نكــته به نكــته مو بمو از پــی دیدن ر خــت همچو صبا فتاده ام كوچه بكوچه در بدر خانه بخانه كو بكو میرود از فراق تو خون دل از دو دیده ام دجله بدجله یم به یم چشمه بچشمه جو بجو دور دهان تنگ تو عارض و عنبرین خطت غنچه بغنچه گل بگل لاله بپلاله بویه بو ابرو و چشم و خال تو صید نموده مرغ ل طبع بطبع و دل به دل مهر به مهر و خو بخو در دل خویش طاهره گشت و ندید جز وفا صفحه بصفه لابلا پرده بپرده توبتو (۱) محجوب این شاعره دختر سكندرخان نظام الدوله بود و در نیمهء اول قرن سیزدهم در هرات تولد یافته نزد برادر خود علی قلی خان نظام الدوله كه شاعر بود و (صارمی) تخلص میكرد تعلیم خوبی اخذ كرد، از جوانی بسرودن اشعار آغاز نمود و تخلص(محجوب) را اختیار كرد. (۱) غزلیكه بنام طاهره آورده میشود با اصل غزل قدری تفاوت دارد و یك بیت آن هم كه در ذیل نوشته شده است كم میباشد. مهر ترادل حزین بافته بر قماش جان رشته برشته نخ بنخ تار بتار و پو بپو --- page 84 --- ۷۱ ولی ماه مغانه درسنه ۱۲۶۴ در اثر ظلم و بد رفتاری شوهر در جوانی جهان را وداع گفته بعالم بالا پیوست. برادر او در تذکرۀ (میکده) که شرح حال شعرای معاصر خود را تالیف کرده در یک منظومۀ سوزناک احوال خواهر را بیان نموده و این چند بیت از آن منظومه است: من بودم از زمانه و فرزانه خواهری در مشرق کمال درخشنده اختری در بوستان عز نسب سرو کشمری در آسمان فخر حسب ماه انوری اند مریم قدس حیا پیشه مریمی در حجله عفاف و پاکیش هاجری صدیقه صدق فاطمه طینت زبیبی بلقیس خوی آسیه سیرت نکوفری مشکوی شعر را سخن آرای مفلقی بستان فضل را چمن آرای عبقری در عقل و عمل و سیرت ناپاك مفلسی در علم و حلم و فهم و فراست توانگری کلکش ز مطلع خط و انشاء عطاردی طبعش ز درج عقل گرانمایه گوهری محبوب در سرادق عصمت زچشم دهر طالع زبرج فضل چو مهری ز خاوری اند حساب رمل محیطی (۱) مهندسی در فات بحر و هیئت قویم لنگری خور شید هر صباح ز رای منیر او میکرد کسب نور چو از خواجه چاکری ماه از پی رصاندن صیتش به هر طرف می شد روان ببست سفر چون کبوتری کیوان بدیده بانی درگاه عصمتش چون هندونی که پاس بدارد ز منظری برجیس میکشید بسر در خشم فلك از بهر درك صحبتش از شوق چادری بهرام تندخوی بقصد حسود آن چون چاکران ستاده بکف تیغ و خنجری تا عید میسر ود پی فخر مر دهر از نظم دلکشش غزل روح پروری تیر دبیر از سر اخلاص مینوشت را و صاف خلق فهم و معانیش محضری هر چند در کمال و خط و شعر هوش و رای چون آن مداد چرخ کهن یاد دیگری بودش بهرا نامل فر خنده صد هنر الحق کشاده بود بجهان اره تروری ناگاه جیش مرگ بزدش ز من جدا من ماندم و مصیبت آن دست برسری این جور خود بخویش نمودم کزا بلهی دادم فرشته را بکف دیو منظری بدرای و پست فطرت و بدکیش و سست عهد دون طبع و سفله خصلت و ناپاك کافری مرد آن بود که مردی و نامش بود که هست به از کلاه مردم نا مردم معجری کی از خصال او بتوان شمۀ بیان عمری اگر سیاه کنم لوح دفتری القصۀ رفت با جگر چاك و دل فگار آن مهربان ز جور چنین جور گستری نا چیده از حدیقۀ کام دلش گلی نا خورده از بهار جوانیش نوبری (۱) خانعلی بینوا در کتاب (پشتنی میرمنی) حصه اول قصیده را نقل نموده این مصرع را چنین نگاشته است : (اندر حساب ورمل محیط مهندسی) ولی کلمۀ محیط در پنجا معنی نمیدهد و بروزن شعر هم چندان برابر نمی آید اصل کلمه مهبطی است که بمعنی علم هیئت میباشد چنانچه ملا محمد صدیق آخوند زاده نیز در تذکرۀ نسوان این کلمه را (مهبطی نوشته است). --- page 85 --- شد آن شهید زهر جفا در ریاض خلد روزم چوشب سیاه ، دلم میر، چهره زرد از فوت آن چوبابم وزاریت کار خلق بس چاره غیر صبر و شکیبا نیافتم در روز حشر شافع یوم النشور باد ای دل چرا کنی گله از خلق و از سپهر این بود قسمت که خوری غم کشی جفا تاهست روزگار جفاسود کار آن این اندمردمان که درایام هر یکی معدوم گشت مردم ومردی چنانکه نیست منسوخ شده مروت از انسان چنانکه هست فرزندرا بکند[؟] پدرنیست شفقتنی ای صاحب قناعت و عزلت بشکر کوش گنج قناعتی و کمالی و خواب امن درویش و نیم نان جوین در کجا خورد يك موی ارسرت شود کم اگر تهی ای کامگار دهر خداوند مال وجاه دل در جهان مبند که این زال پرفسون تاکی زبخل درپی گنج و دفینه ای تاکی بجمع مال کسان همچو کمینین دریاب نقدمرو بنه زادره که مرگ زان گفت و ران شنید که نبود باه حق باز وی دین قویست بچنگ آرگنج علم بنگر در آبروی شریعت گریافتی[؟] غشت است و خاك اخگر و دیوست عاقبت گرطاق قصر جاه کشی برتر از فلك گرمر د راهی ازهمه خلق جهان ببر دنیا به نیم جو نستانند اهل دل بگذر از آبرو نیز که آنجا بمیخرد فقر نسب بکار نیاید بجز حسب تاون صدق کسر نفس نباشدچه فایده است جز عجز نیستی بپذیر نماز تو هیچ يك گام اگر تو بر سر کام وهوانهی ای نفس سگ تو ناصح خود باش تا چند قطع امید از همه بنمای واز نیاز مونس به حوریان و من و دیده تری هر لحظه ام بخنجر از این غصه خنجری تاریخ یافتش« فیروزاری» صفدری از قسمت سپهر و جفای ستمگری اندر میانه من و آن سفله داوری دادنداز ازل چوبهر کس مقدری کس دست پیش قسمت داور مظفری تنها تو نیستی زجفایش مکدری اندر وقار قطره رعنت گوهری امروز در زمانه، هیچ اختری افزون زآب خون برادر برادری نبود دختری بسراغاف مادری گرشکر و صبر پست ترا هیچ چتری خوشتر زتاج افسر و محمود ومنظهری غم آنقدر که رنج کشد کیمیا گری گام تو گای چودر کام اژدری بندی دهم اگر کنی بنده باوری هرر وز می از فریب نشیند به شوهری تاکی زحرص در هوس اسب واستر ی در نعمت تغار دوحوادث بششدری دریابدت اگر چه به بلخ از جشتری بهترهزار باراگرگنگی و کری کز این بکند شیر خدا درو خیبری شاهان نهند سر بکف پای قنبری از عز و جاه اگر چه فریدون بنوذری درمرگ ب گدای محلت برابری تاکی زنفس سفله کشی بارچون خری دانند کار خاک سیه نورقزری جزآه سرد وضعف تن وروی اصفری کنعان ز نوح بود و ابراهم از آذری صد سال هوی اگر نتراشد قلندری گرشیخ نامداری اگرشاه کشوری یا باشدت به از ملك سدره برتری پوشی بعیب خلق و خوداز جمله سگ تری کن روی صدق پر درخلاق اکبری --- page 86 --- در پير از اصطخس مخالف پيدا فسريه چندين نگار گلرخ خورشيد پيکری هر يك بمهر خویی رخسار يوسفی هر يك بسحر طره طرار دلبری خدشان بباغ حسن بر افروخته گلی قدشان بجوی بار جوانی صنوبری زلفی زمشك ناب و لب از لعل جانفزا خط از بنفشه وتنو از سيم -رمری كماك قضا بعارض شان بهر شور عشق از مشك تر بدور قمر بسته زيوری دست قدر بمنرگس چهاش شان نهاد جلبی که ساخت صيد غزالى غضنفری جانها بعشق شان چو بدر يامست ماسهی دلها بشوق شان چو بـر آتش سمندری ايام وصل شان چوشب قدر فيض بخش الفاظ عذب شان زحلاوت چو شکری قومی دیگر گروهی امینند پاك رای قدسی خصال و روح صفت چون پیمبری هر يك بقاف مكرمت عنقای مغربـى هر يك بقصد نفس دغا شير صفدری هر يك ز آشنای وفا بـاز اشهبی هـر يك بشاخسارصفا طوطی نـری در ظاهرانده جز ولیكن بباطن اند از شکر حق ببحر حقيقت شناوری بربام قصر از کبر ، خاك گذرند مـردم بتكـر حـال چوروح مطهری اندر كلاه فقر زغيرت در آورند شاهان دهر راسـر نخوت به چنبری شیطان که راه ایشان حذر ام نیست پیش هیچ راه نبرد بصرصری در ظاهر شکسته مبین شان که از کمال هر يك زعلم و قد رت حقد مظهری دارند زیر خرقۀ پشمینه گنجها كزيك نظر کنند کدائی توانگری گر چه بصورت اندچوعنقا نهان ز خلق اندر حقيقتـند زخورشیدا شهری از علوهمت وز مقامات و حال شان تفصيل اگر دهم نکند عقل بـاوری سبحان خالقی که بی خلق این گروه گردیده حکمش د می ایجاد مصدری بنموداز كمال عنایت ز بـحـر فضل از روح پاك طينت ایشان مـصـوری آن صانع حکیم که در بحر حکمتش عقل ضعيف را نبود هیچ معـبری در جنب آستان جلاش چوپرو مهر چون توده های چندره و دشت و اخگری از خار گل برآرد و میوه زچوب خشك ازنافه مشك ترد هداز گاوعنبری شکر زنی عطاد هـد و انگبین ز نحل از سنگ لعل اصغر وياقوت احمری یا معطی المراد که ز بیگـه از کرم رزاق بنده پرور هـر خير و هرشری از لطف کن به این سگ عاصی عنایتی کز جور خلق و نفس وهوا مانده مضطری در کار من نمی چوفتای زبحر لطف حایث نیافتم به بهشتی و کوثری يك ذره ام زمـعرفـتت گـر کنی عطا از قدر بـرنرم ز سپهر مدوری حاجات هر دو عالم از لطف کن روا تا گردم ایمن از فـزع و هول محشری هرچند عاصیم ز تو خواهم که از کرم بخشی مرا به سید وسلطان وسر وری --- page 87 --- فخر دو کون سید عالم که کائنات شاه شهان محمد خیر البشر که نیافت در پانزدبان رسید در آنجا که نیست هیچ سلطان خافقین که بنهد سلاطنش از مهرهٔ داوست بکو قره کربهان یارانش از سعادت دیدار او شدند یکتن زا متش نرود جانب سقر یاسید الرسل توئی آن ابر رحمتی از عرش تا بفرش شود مست اگر وزد يك بارم از کرم در لطفی کشا که نیست در چشم ارزخاك درت قرة رمد هرچند عاجزم من دل خسته وز گناه اندود و کون زین سک در گاه وامگیر بنما عنایتی که بمی را رم ضعیف یاد صارمی، خسته مکن یکنظر که هست تاریخ این قصیده زهجریست بعد الف نباشد به نزد ذات شریفش . - مقری يك ران براق برسر نه طاق اخضری جز ذات ذوالجلال نه جسمی نه جوهری بر فرق تاج کسری و جم پای منبری ایمان ز کفر ساخت عیان تیغ حیدری سر و ربطاق بملا یكه بان چه بوذری گیرد بکف بحشر چوزاف محشری کز تست تازه رونق هر خشک و هر تری زآن جعد مشك بیز نسیم معطری جز در که توام بجهان راه ورهبری ز ابنای دهر فخر نمایم برا کثری هستم بقید نفس گرفتار و ابتری ای سایه همای شرف ظل شهپری شیران کنند رحم به روباه لاغری در آتش غمت چو سپندی به مجمری خمسین و خمس با مأتین ار تو بشمری بحر انور رلقب دهم این را برو دنوا هر نکته اش چومست یکی درو گوهری این غزل اثر طبع محجوب هروی است :- رفیقان برلب آمد جان زهجر ان دلفکاری را که میگرید با آن بیرحم حال جان سپاری را نه از بختم سر یاری نه از دلدار غمخواری بود مشکل بسر بردن بدینسان روزگاری را تو ای صبا د یا د آور بقید افتا ده ا مت کش از محنت هجران اسیر خسته زاری را جفا از حد فزون کردی بیا بیکره وفا آموز دوا کن درد افنگاران مسوزان داغداری را گذر کن جانب محجوب ای دلبر زیان نبود اگر یاری بجا آری دل امیدواری را برده از کفم دلر ا باده نوش مدهوشی شوخ فتنہ بن اونی تندخو جفاجونی آفتاب کنعانی دلبر سمنند انی خسرو جها ندا ری دلر بای خونخواری خنجر جفا بردست شیشه وفا بشکست یا ر نازك اندامی سر و گنتا گوشی ماه روسمن بوئی سیمبر قبا پوشی نازنین تن و جانی نکنهینج خا موشی مست عاشق آزاری یاسمن برودوشی نالهای عشاقش میر سد بهر گوشی --- page 88 --- من قدم نخواهم زد هز بکوی آن جانی زهر اگر دهد از کف میکنم بجان نوشی در فراق آن مهر و از جفای آن بدخو طرفه حالتی دارم گویم ار تو بنیوشی جان اسیر ز نجو ری تن بقید مهجوری دل ز آتش دوری هر زمان زند جوشی دست يك شبی در خورد گفتمش که ای بدعهد از کفا قلم تا چند بگذری و رخ پوشی از سر وفا یگزه یاد عشقم کن از جفا کم جام دوستی مشکن قول کس مکن گوشی در شب امیدم بست چزرخ تو خور شیدی گر کشی و گر سازی یا خودت هم آغوشی همچو من خریدارت نقد جان همه در کف تاز لعل نوشیندت بوسه تو بفروشی ای بت جفاکارم از غمت بسی زارم یاد میکن از (محجوب) بگذر از فراموشی (مستورهٔ غوری) نام او حور النساء و دختر پیر سید اعظم است مشار الیها در سنه ۱۲۱۱ هجری شمسی در قریهٔ (برجمن) غور پا بعرصهٔ وجود نهاد و تا پایان عمر در آنجا بسر برده «بی بی سفید پوش» شهرت داشت. خودش راجع بخود چنین میگوید :- نسب از خواجهٔ زووم بود حور النساء نامم تخلص گشت مستوره بملك غور ما وایم حور النساء تا آخر شوهر نکرد و در سنه ۱۲٤۰ هجری شمسی (۱) وفات نمود و در کوه (زور) دفن شده این شاعره دیوان مکملی بنام (تحفة العاشقین ومفرح المسلمین) که دارای سه و نیم هزار بیت است (۲) دارد . اينك دو غزل او:- غزل دل عشاق گردد رقصت مستانه میرقصد بلی چون شمع روشن شد دو صد پروانه میرقصد بهر جا پر تو و ری زانو از خدا باشد یکی در مسجد و دیگر بتونخانه میر قفصد مگر تا ش در کاهنه زد نقش جمال تو که از شوق تو میبینم بت و بتخانه میرقصد مرا در پرواعظ وعظ ترك عشق میفرمود شکست امروز پیمان رسر پیمانه میرقصد دلم چون دام زلف ودانه خال تو میبیند ز ترس دام میلرزد ز شوق دانه میرقصد مگر باد صبا از چین زلفش نکهتی دارد که بلبل در گلستان مقده رویرانه میرقصد که باشد در پس پرده نوای دلبری دا را ز آوازش ببین (مستوره) راند وانه میرقصد (غزل) بتی دارم که با ناز و ادا کبکوره اکرده میان چون شکر بسته دهان چون غنچه وا کرده فروهشته نقاب از رو مکحل کرده دو جادو کشیده و سمه بر ابرو سرانگشتان حنا کرده پری روئی جفا جوئی بسان خویش بدخوئی به تیر غمزه هندونی چه خونریزی بپا کرده بهرجا میروم غایب زچشم من نمیگردد بسان مردمک گویا درین دیده جا کرده (۱) پښتنی میرمن صفحه ١٥٦ (۲) پښتنی میرمن صفحه ١٥٧ --- page 89 --- ٧٦ بحال عاشق مسکین جفا چندان چرا داری که مسکین مرغ خود را بر سر کوی وفا کرده فلات یوفی ندارد از مروت ای پری پیکر و بیادوران حبیب من غم او ج و جفا کرده بگو (مستوره) این دنیا نباشد جای آسایش و گرنه ابن مریم از چه او ما در سما کرده (بی بی سنگی) نام این شاعره مریمه است و در سنه ۱۲٥۳ هجری قمری در کوچه جوانمردی کابل تولد یافت و پدر او خواجه سنگی محمد نام داشت و به (بابا سنگی) مشهور بود. مریمه نزد آخند غلام رسول به تحصیل علوم متداوله پرداخته ادبیات و مخصوصا بشعر علاقه مفرطی پیدا کرد و از جوانی شروع بسرودن اشعار نمود. در اوایل (شور) بعد از آن (بی خود) و بالاخره (مخفی) تخلص می نمود بی بی سنگی را بی بی سیده نیز میگفتند و مشارالیها با شعرا و ادبای عصر خود رابطه و دوستی داشت. در بدیهه بسیار ماهر بود و گویند هجویات زیادی داشت ولی چون دیوان اشعار او موجود نیست واکثر اشعار او از بین رفته، جز چند بیت غزل که در پختگی مبرهنی نشر شده چیزی در دست نیست غزل گر بکبر و منکر آید پرسد احوال مرا یا محمد گویم و گویا شود زبان من در بغل گیرد مرا قبر ای خدا یاریت گیر مثل مادر آن زمین مشفق شود بر جان من روز محشر چون سر از خاک لخد بالا کنم یا محمد گویم و روشن شود چشمان من نامه اعمال من را گر بدست چپ دهند سمع بیداد برشنود آن ناله و افغان من چند مصرع وصف تو گفت دختری ای مخفی این کنیزك را ببخش ای سرور و سلطان من (شور) مسکین را ز خاک پای کلبانت شمار یا محمد گویم و روشن شود ایمان من (شاه جهان بیگم) بیگم بوپال نسب نواب جهانگیر خان بهادر، حکمران شهزاده نشینی بهوپال و پد رشاه جهان بیگم از طایفه میران خیل از قبیله کرانی (۱)، یکی از قبایل افغانی است طوریکه بیگم اصلاً افغان و هم قوم ماست شاه جهان بیگم بتاريخ ٦ جمادى الأول سنه ١٢٥٤ هجری قمری در قلعه اسلام نگر در حوالی بهو پال پیدا شد و بعد از وفات پدر در سنه ۱۲٦٣ از حکومت انگلستان نامت ریاست بهوپال را یافت، ولی در حقیقت زمام اداره در دست سکندر بیگم مادر مشارالیها بود در زیر سایه او شاه جهان بیگم تعلیم و تربییه درستی حاصل کرد و مخصوصا در خط و کتابت فارسی وسلیقه مباحث بپایه تکامل رسید وقتیکه شاه جهان بیگم بسن رشد رسید، پدرش در فکر ازدواج او افتاده بنائما با دکن حکومت (۱) تاج الا قبال، تاریخ بهوپال، تالیف شاه جهان بیگم دفتر سوم صفحه ٦١ --- page 90 --- ۷۷ انگریس در هند درین بابت مشوره نمود و بعد از جستجو و تفکر زیاد باقی محمد خان نصرت جنگ را که یک شخص نجیب و رذیسا کنین قصبه بھوپال و رکن ریاست آن بود را انتخاب نموده بتاریخ ۱۱ ذيقعده سنه ۱۲۷۱ عروسی او باشاه جهان بیگم صورت گرفت و در سنه ١٢٧٤ دختر آنها سلطان جهان بیگم تولد یافت . در سنه ١٢٧٦ شاه جهان بیگم ریاست ارضاً آباد را سپرده منصب ولیعهدی را اختیار نمود در سنه ١٢٨٤ باقی محمد خان شوهر بیگم دنیا را بدرود گفته او را بادخترش تنها گذاشت يك سال بعد سکندر بیگم نیز برحمت ایزدی پیوست و شاه جهان بیگم بر تخت ریاست بھوپال نشسته افتهار دولت را بدست خود گرفت و در ۱۰۰ لکت و ترقی معارف آن سعی زیادی نمود، علما وفضلا را خیلی عزیز میداشت و عزت می نمود چندین مکتب و بیمارستان و مسجد بنا ٭ نمود و چون بعمرانات علاقه داشت چندین قصر و عمارت عالی بامرا و تعمیر یافت از ان جمله تاج محل بهوپال عہد پر شاہ جهان انشاط افزا مهیا شد در ۱۲۷۸ بتحريك و رضای حکومت انگلستان باسيد محمد صدیق حسن خان میر دبیر خود ازدواج نمود شوهر ثانی او از جملۀ فضلای عصر خود بشمار میرفت و صاحب آذر و مخصوصاً تذکره های متعددی است از ان جمله تذکره (شمع انجمن) . نظر به خدمات برجسته شاه جهان بیگم در پیشبرد امور کشوری و تہذیب مملکت حکومت انگلستان اورامورد نوازش قرارداد، باعطای خطاب درجه اول ( کرون اف اندیا) (تاج هندوستان) ورئيس دلاور طبقه اعلای ستاره هند فائز گردید . شاه جهان بیگم بسفر و سیاحت علاقه مفرطی داشت چندین سفر در هندوستان وخارج آن نمود این خانۀ فضلہ والف چندین کتاب مانند (تاج الاقبال، تاریخ بهوپال، تہذیب نسوان، خزینتہ الالغات) است و همچنان در زبان فارسی واردو شعر میگفت و در فارسی (شاه جهان) اما در اردو (شیر ین) تخلص میکرد . اينك چند غزل و رباعی و بعضی اشعار منتخب او :- غزل مردم رحمن یار من ریزد تجلای دگر چشم و د در هر نظر مجنونم شای دگر هر زره خاك درش خورشید تابان در برش از پرتو مهر رخش دارد تجلای دگر خوبان دنیا کوه به خوینداز سر تا بپا تا مقصدا آن دلر با دارد سرا پای دگر از بوریای زاهدان بوی ریا آید بجان بهر نماز عاشقان باشد مصلای دگر باور مکن قول عدو ساغر کجا و شیشه کو؟ ای محتسب این های و هو دارم زصهبای دگر من میروم سوی حرم دل میکشد سوی صنم من میروم جای دگر دل میرود جای دگر جانم بتنگ آمد از و یارب چه سان سازم بدو من میزنم رایی دگر او میزند و ای دگر ای عشق بی پروا بیا تا وارهیم از ماسوا دزدید نومیوه مرا در دل تمنای دگر از شرم رنگ خال او دیگر بود احوال او گل بر سر آن لاله رودارد تماشای دگر ای مونس غمخوار من خلقی پی آزار من بس مهر ریزد یار من دارم نه پروای دگر شاه جهانم بی گمان هم تاجور در هند بان حزباد داور در جنان دارم به سودای دگر (۱) الامنتا میرنسوان --- page 91 --- ۷۸ غزل دل برد زمن تا چوری شاه شهبانی عشکر شکنی تیغ کشی آفت جانی شوریده وشی سیمین ی ماه لقائی جادو نگهی کج کلهی حور نشانی کی مرثیه تا ژوری فتنه پرستی پیمان شکنی جور گری شور جهانی در مملکت حسن شهنشاه نشینی در زمره خوبان جهان باج ستانی هاروت فنی ماه رخی یوسف عهدی عیسی نفسی خضر رهی سحر بیانی غلمان روشی خلد وشی مست حیائی کوثر منشی آب بقاو ظل گرانی بیداد گری عربده خوجور پسندی خاطر شکنی شیر قدی سخت کمانی از حالت دل با توجه افسانه سراید شوریده سری جور کشی خوارجهانی مجنون صفتی کوه کنی خانه بدوشی بیتاب دلی ریش تنی سو خته جانی ثواب نخواهد که بهجر تو بمیرد ای جان جهان و مدقو صنم و انساتی رباعی ای شاه جهان در از شد عمر گناه شد نامه اعمال توچون قیر سیاه نومید مشو که داد گر هست رحیم کوه گنهت شود بوزن پر کاه رباعی چون بال و پر افتاد چو ون دام بپرد صید یه ز صیاد پریدن نتواند مشکل مرض است این که بفریاد رسیده است آ نیکس که بفریاد رسیدن نتواند *** چوز عهداو بپرسیم چه لا جواب گوید که مز ار جایه بستم بهزار جا شکستم پی قدر ناشناسی که برایگان نگیرد دل بی بهای خود را بمت بها شکستم (مریم کنيز ك) مریم بنت سید عبدالله در ماه میزان سنه ١٢٥٧ هجری قمری در قریه (کرخ) هرات پای بعرصة وجود نهاده تحصیلات خوبی حاصل نمودوزن فاضله و شاعره بود اکثرا حمدونعت میسرود، زیرا خیلی پابند دین ومذهب بود . مشارالیها در سنه ۱۳۰۸ هجری قمری در گذشت و دارایی دیوانی میباشد که بطبع نرسیده . اينك نمونة شعر او : (نعت) ای صفةجهان آرا معدن صفا هستی بر گزیدة خالق فخر اصفیا هستی عین جمله محبوبان مفخر انبیا هستی توطبيب هررنجی درد هر دوا هستی شمع بزم هر جمعی بسکه خوش لقا هستی روز وشب بود دایم میل خاطرم سویت بسته جمع مشتاقان دل بتار هر مویت رخ نمای تا بینم آن جمال و گیسو یت بشنوم حدیثی چند ز آن دو لعل دل جویت نطق شکرین بگشا ز آنکه خوشنوا هستی --- page 92 --- ۷۹ در چمن نوید گل انوار جهان باشی سرو خوش وصال ایدوست جان عاشقان باشی نونهال نخلستان شاخ ارغوان باشی نوبهار عمری ليك ایمن از خزان باشی من ترا دعا گویم واجب دعا هستی زلف و رخ نمایان کن بوم کفر خان بشکن با تکلم شیرین صولت بلبلان بشکن ار حرم خلیل آسا رونق بتان بشکن تاج لطف بر سر نه افسر شهان شکن چند از نظر نایاب همچو کیمیا هستی؟ درج لعل در بکشای قیمت گهر بشکن با تبسم شیرین قیمت شکر بشکن بهر لیلة المعراج کسوت سحر بشکن با متاع حسن خود نرخ سیم و زر بشکن یوسف عزیزی من چون توی بها هستی گر چه ناوك نازت بر دلم اثر دارد عاشق جفایت کی از آن حذر دارد پیش تیر مژگانت سینه را سپر دارد ای خوش آنکه هر لحظه با رخت نظر دارد مان قدم بچشمم تو دیده را ضیا هستی شبرو شب معراج ماء برج ما اوحی در درج یکتائی قد کنز لا تحصی آفتاب عبك دين صدر مجلس عقبی مقتدای رسولان راجن و انس را مولی ز آنکه احسن الخلقی افضل الورا هستی این (كنيزك) مجرم ترك گفتگو دارد نه بیام خو رسند است نه نم سبو دارد مدت مدیدی هست باغم تو خو دارد آرزوی یك دیدن ز آن رخ نکو دارد روی خود بمن بنمای گر زمن جدا هستی (صنوبر عاجزه) صنوبر بنت سید عبدالله خواهر مریم كنيزك است ، در اواخر قرن سیزده و اوایل قرن چهارده هجری قمری در (کرخ) هرات بسر میبرد و بعمر ٢٥ سالگی از دو آج نمود صنوبر مانند خواهر خود شاعره بود (عاجزه) تخلص مینمود ، این دو خواهر اکثراً با هم مشاعره میکردند اشعار (عاجزه) مثل اشعاره یم بیشتر حمد و نعت است و مخمس ذیل نمونه کلام اوست نعت ای شه بطحای من دل شده مبتلای تو طوطی طبع من کند شام و سحر نوای تو عمر عزیز راد هم در هوس لقای تو محرم سر لا مكان جان و دلم فدای تو مرغ دلم باوج عرش پر زند از هوای تو وصف تو چون بیان کند سوخته وصال تو طوبی جنت است خجل ز قد با کمال تو جز غم عاصیان دگر هیچ نه در خیال تو نور همه جهان بود پرتوی از جمال تو تابش ماه سر فلك از شرف لقای تو --- page 93 --- يك شبی از سر صفا روح الامین و کبریا آمد و بر درت نشست گفت درود و مرحبا من ز حق آورده ام تند براق با ضیا خيز و سوار شو بکن عرش عظيم متكا لوح و قلم گرفته اند سرمه ز خاک پای تو پشت براق نازنين سوی خدا سفر زدی جمله آسمان عبید طی بيكو نظر زدی روی بجانب اله پشت براق زر زدی دامن نار بر زدی بر در دوست در زدی نه فلك و نه آدمی هیچ به در فنای تو رفتی ز شوق دل مگر سوی حریم كبريا مست شراب حق شدی نوش تو جام با صفا محو لقای او شدی دیده ی تجلی خدا از حرم خدا نداء شد که حبیب من در آ آنچه تر است مدعا میدهم از برای تو تا بشنیدی این ندا جانب اوروان شدی از کدر جهان جان رفتی و شاد مان شدی بستی کمر به عشق دوست عازم لامکان شدی ای شهۀ جمله شهان فدی کمر هان شدی جمله شهان این جهان گشته همه گدای تو چون بحریم کبریا همدم و هم قرین شدی بهر گناه عاصيان نائی واینین شدی خواهش تو قبول شد وارث ملك دين شدی شاه حرم نشین شدی هادی عالمین شدی چون بخدا قرین شدی جسته خدا رضای تو عمر عزیز شد تلف نیست ز خود خبر مرا روز جزا به من بکن از سر لطف يك نظر بنده بخانه غمم زار و ضعیف و چشم تر ای مه چهارده اثر خواجه کل بحر بر نیست تو گفته مختصر (عاجزه) بینوای تو (گوهر کابلی) گوهر بیگم دختر يك رساله كابلی بوده و در اواسط قرن سیزده ، وقتیکه بعضی سدوزائی ها و بارکزائی ها بهند مهاجرت نمودند ، خویشاوندان خود بدانجار فته ، در لودیانه و امر تسر اقامت ور زبد (۱) این شاعره در فارسی، پښتو وارد و شعر میسرود و تا سنه ۱۲۰۲ هجری قمری حیات او یقینی است (۲) (۱) تاریخ ادبیات افغانستان در عصر سدوزائی ها مولفۀ شاغلی غبار که بفرما نش وزارت معارف برأی صنوف اعدادیه نگاشته شده و تا کنون بطبع نرسیده است (۲) پټه خزانه منی (شاغلی بینوا) --- page 94 --- زهره اصل نامش امراؤ جان بود و در اواخر قرن گذشته در شهر لکنهو میزیست در اوائل رقاصه بود ولی بمتانت و به کردن در انده من نام نامی زد رقص وعلاوه بر رقاصی موسیقی را نیز خوب میدانست و در فارسی وارد شعر میگفت و بخط نستعلیق را هم بخوبی مینوشت بعد از يك حیات باعیش و نعمت در سنه ۱۳۰۴ (۱) هجری قمری وفات نموده است اینك چند نمونه شعر فارسی او : - هیچ همی نه پی چیست که در پیش مردمان پروانه را به بزم بقا گر گرد مردمان رفته رفته بسالم مهربان گردم طیب این جراحت ها که من دارم کهی خواهد شدن بیت ذیل مقطع غزلیست که برای نواب غلام باقر خان رئیس باندر شوکت قرائت ده بود خبر از من که برد باقر غلام باقر زهره در بزم غزل تازه نوائی دارد آغا كوچك آغا كوچك دختر شاهزاده سیف الله میرزا است که از طرف پدر به فتح علی شاه قاجار و از طرف مادر به معتمدالدوله نشاط و خانواده صفویه میرسد. این شاعره در قرن سیزدهم حیات داشت و گویند اشعار خوبی میسرود این مفردان نمونه قریحه شعری وی است : گویند بهشت و حورو کوثر باقیست در روز جزا دوزخ و محشر باقیست دوزخ چسبد بود بغض علی و آلش جنت به محبت پیمبر باقیست V آمنه فدوی (۲) - 1859 - 50ct این شاعره بتاریخ ۱۷ ربیع الاول سنه ۱۲۷۶ (۳) هجری قمری در کابل تولد یافته پدرش سردار نور محمد خان و مادرش دختر سردار محمد اکرم خان پسر امیر دوست محمد خان بود نور محمد خان که در زمان سلطنت امیر عبدالرحمن خان نائب الحکومه قندهار بود به تعلیم و تربیه اطفال خود توجه خاصی داشت طوریکه آمنه خانم از طفولت فارسی و قرآن شریف آموخت و مفسر و محدث خوبی بود علاوه بر آن قریحه شعری نیز داشت و از جوانی شروع به سرودن اشعار نمود روایت میکنند که آمنه خانم خیلی باحوصله بود. چنانچه وقتیکه بساله بود در گلویش غدودی پیداشد و حکیمان آن زمان آنرا بدون دوای بیهوشی جراحی کردند، ولی مریضه كوچك با وجود درد طاقت فرسا آه هم نکشید و حتی از هوش هم نرفت. وقتیکه آمنه خانم به سن رشد رسید با سردار محمد سرور خان نواب غیل ازدواج نمود، ولی بعد از چند سال شوهرش وفات کرد و آمنه خانم بعد از چندی به نکاح سردار عبدالحبیب خان پسر سردار عبدالقیوم خان از تن خاله در آمد از چهار طفل این خانم که دو از محمد سرورخان و دو از عبدالحبیب خان بود سه یکی هم بسن بلوغ نرسید و همه در طفولت دنیا را وداع کردند . بعد از وقت شوهر دوم خویش آمنه خانم بکلی تنها مانده در يك جا بسر نمیبرد و گاه در خانه برادر خود، گاهی هم در خانه نائب السلطنه و یا یکی از خویشاوندان و دوستان متعد دخود می باسود . امیر عبدالرحمن خان بنا بر احترامی که نسبت باو داشت در سال ۵۰۰ روپیه کابلی معاش برایش مقرر کرد. آمنه خانم باسه تن از خانمهای همعصر خویش دوستی زیادی داشت که یکی آغاجان، دختر امیر دوست محمد خان وزوجه سردار محمد علیخان دومی علیاجناب خانم امیر حبیب الله خان و سومی (۱) مشاهیر نسوان (۲) بعد از تجسس زیاد موفق شدم از سردار محمد هاشم خان برادر شاعره مرحومه معلومات نسبتا مفصلی راجع بحیات وی حاصل کنم و خود را موظف میدانم که درینجا از مهربانی سردار موصوف تشکر نمایم. (۳) تذکره نسوان ملا محمد صدیق آخند زاده --- page 95 --- عادله بیگم خانم نایب السلطنه بود . این خانم در اواخر عمر خود بسیار عابده و زاهده گذار گردیده باعتکاف و روزهائی هفده ساله روزه میگرفت در دو چله که در دره رمضان اعتکاف داشت آمنه خانم در آبدزه وقت شاه اولیاء اطاق مخصوص داشته اکثر اوقات خود را در آنجا میگشتاند و مسجدی که در ما در آن جا می ماند خیلی سخی بود و پول خود را بهمه کشنه و دو مسجد آباد کرد یکی در باغ عمرمردان که اکنون بنام مسجد میرزا قمر الدین ذکر می شود و دومی در ده پوستین دوزها . آمنه خانم دو بار بسفر حج فت وقتیکه بعد از ادای مراسم حج دوم وزیارت مدینه منوره وبيت المقدس بادیگر حجاج بعزم مراجعت وطن در شهر الخیر الله گر در موتر سرویس نشست، در حالیکه موتر میچرخت حرکت کند با آواز بلند صدا کرد . خدایا من مراکش خود را در مکه معظمه و مدینه منوره میخواستم باز وقتیکه ببيت المقدس رسیدم خیال کردم درینجا خواهم مرد، چون درین سه حرمین بمرگ خود نائل شدم ازینجا نا امید میروم ! چند لحظه بعد موتر چپه شد، ولی بهیچ کس آسیبی نرسید جز آمنه خانم که در اثر صدمه ائیکه برایش وارد گردید فوری جان داد مسافرین نمیدانستند که با نعش وی چه کنند و بعد از مشوره مختصر فیصله کردند که او را در همانجا دفن نمایند دو سه خانمی که بیاد بودند میدانستند که کفن وهمه اسباب تدفین در خورجین این مرحومه موجود است لذا نعش اور شسته برای دفن آماده ساختند درین وقت شخصی از بیت المقدس رسید و گفت : امشب خواب دیدم که خانمی از جمله حجاج افغان وفات کرد و من او را در کنار قبر حضرت بلال دفن میکنم. همه از چنین تصادف عجیب بحیرت افتاده و نعش مرحومه را بجای موصوف قل داده در آنجا بخاک سپردند. وفات آمنه خانم در سنه ١٣٠٣ یا ١٣٠٤ اتفاق افتاد. چنانچه در بالا ذکر شد آمنه خانم از زنان تعلیم یافته و فاضله زمان خود بوده به شعر و ادبیات علاقه مفرطی داشته ، خود نیز شعر میسرود و (فدوی) تخلص می کرد این غزل نمونه طبع وی است. تا نظر در چمن وضع جهان وا کردم نه چمن رنگ و فا داشت نه گل بوی بقا شوخ چشمی چومگس کردم و بس شر میدم گر بمحشر زمن از حاصل دنیا پرسند ذره نیست بکف زین سفر دور و در از مشتی بود که بر دیده بینا کردم حیرت آلوده بهر سو که تماشا کردم هر متاعی که از این سفله تمنا کردم گویم افسوس همه خواهش بیجا کردم عفو خواهم ز خدا آنچه خطاها کردم (فدوی) ببار خجالت بکشی روز جزا زآنکه در عالم فانی چه مهیا کردم ؟ ( بیبو جان ) نام او حلیمه و در سنه ۱۲۸۰ - یا ۱۲۸۲ در بارانه کابل تولد یافته پدرش میرعتیق اله خان از اولادۀ میر واعظ ومادرش دختر امیردوست محمد خان بود. بی بی حلیمه در خانه پدر علوم متداوله را آموخته ، به ادب وشعر معلومات خوبی داشت و از جوانی بسرودن اشعار میل --- page 96 --- ۸۳ پیدا کرد در سنه ۱۲۹٦ (۱) وقتیکه امیر عبدالرحمن خان طرف کابل آمد شب در چهل باغ باید قوة سلب گرد و در آنجا با اعیان وارکان دولت ملاقات نمود. در ضمن صحبت با سردار محمد یوسف خان از او بپرسید – که آیا کدام برادر زاده یا خواهر زادة او یکه لیاقت همسری را با او داشته باشد سراغ دارد؟ سردار محمد یوسف خان فورا بی بی حلیمه را که در آن زمان ۱٥ یا ۱٦ ساله و دوشیزه و محبوبه ترین دختر بود بکار آورد او را به امیر عبدالرحمن خان معرفی نمود و چند روز بعد از ورود مشارالیه بکابل نکاح او با بی بی حلیمه بسته شد . اولین کار او بعد از نکاح بخشیدن مهر خویش به امیر عبدالرحمن خان و دو چند روز بعد از آن بدون اجازه شوهر به بیته یمانه رفته که حکم داد تا تمام محبوسین را رها کنند . و وقتیکه امیر عبدالرحمن خان از ین قضیه آگاهی یافت بر آشفت ولی نظر به علاقه و محبتی که نسبت به ایم جوان خود داشت او را بخشیده از او قول گرفت که دوباره بدون مشوره و صامت او بچنین کار ها اقدام ننماید . بی بی حلیمه اکه زن نهایت سخی و مهمان نوازی بوده خانه و هرگز از مهمان و فقرا خالی نبود و همیشه در صدر کمک بینوایان و بیوه زنان و درماندگان و شوهرش سرازپائی نمی شناخت ، چنان طور یکه قبلاً گفته شد امیر عبدالرحمن خان او را از صمیم قلب دوست داشته ، خرسندی او را زهر چیز بالا تر میشمرد حبت و به اندازه بود که اگر چه شاعر نبود و گاهی شعر نمی سرود امابه مدروصف بی بی حلیمه که بر او لقب ( بوبو جان ) را گذاشته بود قطعه ذیل را گفت مهد علی احمد کاسیدی بی بی عفت شیم ز آن که زعزت شپش خوانده عیال محترم الحق از مادر نزاده دختری همزداو صاحب حلم وحیا و مایه جود و کرم بوبوجان گردش و شکار را بسیار دوست میداشت . و همه زارادلیله تازه ئیکه برف زمین را می پوشانید سفر تکامبر و مزد میمی رفته روز را در آنجا میگذرانید. در آن هنگام خودش و مصاحبین و نوکران زنانه و لباس مردانه پوشیده لای آن بلان سیاه در از می انداختند و چهره را به نقاب سیاه عینک دار میپوشانیدند . چون بوجان به شعر و ساز علاقه فرطی داشت هر شب بهترین نوازندگان و خوانندگان آن زمان را نزد خود خواسته ، تا نیمه شب بنواختن آنها گوش میداد و از مهارت ایشان محظوظ میگردید. وقتیکه امیر عبدالرحمن خان از کابل عزیمت می نمود بوبوجان جانشین او بوده تمام امور دولتی را اداره میکرد و چون صاحب هوش و تدبیر خداداد ود بخوبی از این عهده بدر آمد. ببوجان صاحب دو پسر گردیده ولی اولی در سنین طفولیت از دنیا برفت . بعد از وفات امیر عبدالرحمن خان این ملکه باوة چندین سال در گلستان سرای کابل سکونت داشت ولی در اواخر حیات خود آنرا برای مکتب مستورات واگذار شده در قلعة هاشم خان اقامت گزید. وفات بوبجان ساعت چهار و نیم صبح روز چهار شنبه ۲۰ جوزاسنه ۱۳۰٤ هجری شمسی واقع شد و در جوار قدم انصار رحمته الله علیه مدفون است . (۱) طبقات سلاطین اسلام ، تالیف استانلی لین پول . --- page 97 --- چنانچه قبلاً گفته شد بوجان طبع موزون داشت و گاهی شعر میسرود ولی متأسفاً که اکثر اشعارش از بین رفته و جز چند بیت که در اخبار (ارشاد) اکوان طبع رسیده چیزی باقی نمانده گویند روزی ضیاء الملة والدین امیر عبد الرحمن خان یک بسته نرگس برای او فرستاد واو برای ادای تشکر فرد ذیل را نوشت : نرگس صدبرگ از دست شهنشاهم رسید — بر سر خود ماندم وبر چشم ترمالیدمش. این سه بیت نیز از نتایج افکار اوست : — (استقلال) از برای خدا بلند کنید برسر خود لوای استقلال باد شیرین دهان ملت ما یارب از میوه های استقلال میکشم بعد ازین بدیده خود سرمه از خاک پای استقلال (۱) (فاطمه سلطان خانم) فاطمه بنت حاجی میرزا حسن خان از هردو طرف به شعر معروف دوره فتحعلی شاه قاجار منسوب بوده و بتاریخ شش رجب سنه ۱۲۸۲ هجری قمری ولادت در طفولیت در عربی، تاریخ و فارسی معلومات خوبی کسب نمود و شعر فارسی نیکو میسرود. فاطمه سلطان خانم در سنه ۱۳۰۰ با میرزا محمود پسرعم خود ازدواج نموده چند بیت ذیل از قصیده ئیست که مشارالیها در مدح میرزا حسن علی خان اعتماد السلطنه گفته : — بعقل و دانش مهتر ز خواجه کلتر بفضل و انش برتر زصاحب بن عباد گهر که خجلش آرد همی فروز دین ز خاک لاله دمد کاه بهمین واسفند ز قطره رقیش بهر دفع عین کمال خرد بسوزد در مجمر کمال سپند دعاش گویم : وی چشمه ای ری به روزهراژ و دوزه ر دز در گرد (ام هانی) زمان حیات این شاعره طور یقینی معلوم نیست ولی از مه فخرائین چنین استنباط میگردد که در قرن سیزدهم حیات داشته اند شرح حال او را درین فصل گرفته شد. ام هانی از اهل یزد و دختر قاضی عبد الرحیم خان بیکار بیگی بود تا بسیار دیر شوهر نکرد و بالاخره با یک سید محترم ازدواج نمود ولی صاحب اطفال نشد محمد صادق خان رحیمی برادر زاده او حکایت میکند که عمه اش بیست پاس حلم کتب را دوستان و آشنایان خود بخشیده به پشت هر کتاب شعر مناسبی نوشته بود از آن جمله دو جلد کتاب احادیث شکنی نبوی وقفیت و این دو فرد بر پشت آن بخط ام هانی نوشته شده : (۱) پای دوش بی دست خدا چون نهاد مهر نبوت ز مهر بوسه بر آن پا نهاد (۲) غرض از بت شکنی فخر ازین نبود ایوراً که دوش خود بکف پای مرتضی برساند (۲) (۱) سوانح عمری بوجان از یادداشت‌های شفاهی بی بی جان خانم سردار محمد عمر خان مرحوم که عروس بوجان میشود گرفته شده است و نمونهٔ شعر وی از (پشتنی میرمنی) نقل گردیده (۲) آتشکده یزدان صفحه ۴۷۰ --- page 98 --- روایت است که در وقت نزع مهستی کخشش خواست انگشتری قیمت بها را از دست او بی شود بکشد شاعره چشم خود را کشوده این شعر را سرود : كم فرصت زنده مردم دنیا خوش باش پرمیکنند سیل در خون دیده را غزل وفرد ذیل نیز از آثار اوست :ـ خال كنج لب یکی ، طره مشك فام دو وای بحال مرغ دل دانه یکی ، و دام دو (۱) کمان گرم بیداد خان کر دل و از كفش برد مایه جود هر زمان بحر یکی غمام دو * * * در بوستان بوچشم تو آغاز ناز کرد سوسن زبان طعنه به نرگس دراز کرد (فصل پنجم) ( شاعرات مجهول الزمان ) در موقع تتبع بعده ای از شاعره ها برخوردم كه عصر و زمان حیات ايشان نامعلوم و در هر قدر بقدر جهد نمودم تا درین باره معلوماتی حاصل نمایم ، بی نتیجه مانده پس ناچار آنها را در يك فصل جداگانه قرار دادم و در آخر این فصل چند تن شاعره هائی که از آنها جز نام و نمونه کلام چیزی در دست نبود، ثبوت شد. (آغا دوست) تذکره ها این شاعره را بنامهای مختلف مثل آغا دوست ۲) آغنه دوست (۳) و حتى سفیانی (٤) یاد میکنند . آغا دوست دختر درویش قیام و از اهل سبزوار بود ولی معلوم نیست در کدام زمان میزیست (ه) بادبیات علاقه زیادی داشت و علم قوافی و عروض را خوب میدانست آغادوست اشعار خوب میسر و د و تخلص خود را دوستی گذاشته بود (٦) این غزل از اوست (غزل) هر که آن مه باین زلف پریشان بگذرد هر که بیند کفر زلف او از ایمان بگذرد ای مسلمان با امید و ر د بیدرد عشق هر که دامن گیرد دروش ز درمان بگذرد (۱) در شماره (۲۰) سال دوم مجلۀ جهان نو آقای ایرج افشار در مقالۀ شاعره هائی نیرومند و خود من نویسنده نگارنده غزلی را که مطلع آن ذکر شد مکرر دیده ام که بتأخذ قرة العين گرفته اند و مقرر نتوانسته ام آنچه راصحب تذکره یزدان نوشته اند تحلیل کنم (۲) روز روشن و تذكرة الخواتين . (۳) مرآت الخيال و بهشتی سپیرمنی. (٤) مشاهیر زنان. (ه) چون نام این شاعره در مرآت الخيال ذکر گردیده و تاليف مرآت الخيال در ابتدای قرن دوازه هجری است ، پس بهر صورت قبل از قرن ۱۲ حیات داشت (٦) بهشتی میسر منی --- page 99 --- هر که عاشق شد ازودگر سر و سامان مجوی ز آنکه عاشق یکسره گوید زسامان بگذرد در فراقش (دوستی) گردید چون ابر نوبهار گریه زارش چو بیند ابر گریان بگذرد مطلع غزل فوق در همه تذکره‌ها بنام آغابیگم ضبط آورده شده ولی سه فرد دیگر آن تنها در تذکرة الخواتین (۱) موجود است مشاهیر نسوان این شعر نغز را ضبط نموده همه جا ز آنم بدنامی توی قسمت مدائی سود زمان که با تو مرا این چه آشنائی بود (آفاقی) نام این شاعره در تذکرة الخواتین وسراج الاخبار ذکر شده و هر دو تذکره چلیپا را بطور مخلصمی آورند . آفاقی بیزار شعرای قدیم ایران بود و از جمله فضلا و بلغاء بشمار میرفت ولی معلوم نیست در کجا و کدام قرن زندگانی میکرد و مفتی شرح حال ونمونه اشعار او نیز موجود نیست . (بایغه) بایغه یک شاعره شیرازی است و معلوم نیست در کدام عهد زندگی میکرد خیرات حسان ومشاهر نسوان این شعر را بنام او ضبط کرده اند : - شب سگ کویت بهر جا که پهلو می‌نهد وزغور شد آن زمین پیوسته بر و می‌نهد (بیگم دهلوی) بیگم دهلوی شاعره‌ ای بود از شاه جهان آباد و معلوم نیست در کدام عصر زندگی میکرد این شعر از اوست : گر میسر شود آن روی چو خورشید مرا پادشاهی چه که دعوی خدائی بکنم (پری) پری یک شاعره نیشاپوری بود دیوانگه نام داشت شعر ذیل از اوست :- سراسر جان‌فدای خاک پای سگانت شوم سرت گردم مگر در کوی او بیمار میگردی؟ (تصویر هندی) نام تصویر بلقیس خانم و از رشد آباد است شوهرش میرزا قلی نامداشت واو پیرشاعر بود تصویر اکثر شعر از دو میگفت ولی گاهگاهی شعر فارسی نیز میسرود روزی طفل شیرخوار خود را به آغوش گرفته در صحن خانه استاده بود چون شوهرش او را دید مصرع ذیل را خواند :- دیدم بدوش آن مه طفل پری نژادی تصویر فی البدیهه مصرع دوم را گفت :- چون مصرعی که باشد پیوند مستزادی (۲) این شعر نیز از اوست :- فتنه را غمی محنت شما کشیده ام بند بلا شبی منت شما کشیده ام (۱) صفحه ۰۹ (۲) تذکرة الخواتین صفحه ۷۷ - --- page 100 --- (جلاتی) این شاعره تنها در خیرات حسان ذکر شده و جز اینکه (جلاتی) تخلص يك شاعره فارسی زبان بوده است چیزی از حوال او معلوم نیست از آثار او نیز يك فرد هم باقی نمانده وهمه از بین رفته. (جمالی) دختر امیر یادگار تبریزی وظاهراً از او خانزاده بوده جمالی تخلص می نموده مفتاح التواریخ ومرآت الخیال از حسن وجمال او تعریف زیاد نموده اند ولی شرح حال او و حتی عصری که در آن زندگانی میکرد معلوم نیست بطور نمونه کلام او در همه جا شعر ذیل را نقل کرده اند : - شبی در منزل ما مهمان خواهی شدن یا نه ؟ انیس خاطر این ناتوان خواهی شدن یا نه ؟ (جهانی) جهانی از اهل دهلی وزوجه یکی از امرا بوده شعر ذیل را با و نسبت میدهند : گل باغ ورخ آن غنچه دهن هر دو یکیست قدرعنای وی وسر وچمن هر دو یکیست (حجابی) يك شاعرة ديگر نیز از استر آباد وغیر از حجابی بنت بدرالدین هلالی است پد راین حجابی خواجه هادی استر آبادی است وبقول صاحب (مشاهیر نسوان) پدرش (شاعرنامور) بود. این شاعره آنقدر با حيا و صاحب عصمت بود که هرگز نقاب را از چهره خود دور نمیکرد وازین رو تخلص خود را (حجابی) گذاشته بود (۳) شعر ذيل نمونه کلام اوست :- مه جمال تو و آفتاب هر دو یکیست خط عذار تو و مشک ناب هر دو یکیست (حجابی ) این شاعره از گهل پایگان است و در سرودن اشعار مهارت بسزا داشت . دو بیت ذیل را در تذکره ها به نام او آورده اند . حفظ ناموس تو شد مانع رسوائی من ورنه مجنون تو دیوانه تر از بن میبایست بسعور خویش کسی کز تو يك سخن نشنود اگر کند گله ای از تو شرمسار تو نیست (۱) خیرات حسان، تذكرة الخواتين (۲) مرآت الخيال صفحه ۲۲۸ (۳) مرآت الخيال ومفتاح التواريخ --- page 101 --- (حسینه بیگم) حسینه بیگم نام والفقا والقسم محتشم طوایف اختر شاهیان) می باشد . در تذکره نسوان (در دیگر تذکره ها از و ذکری نشده. صفا اشرح حالش و رم آنکه در آن جان داشت بدست نیامده اینقدر معلوم است که در هند زندگی میکرد و گاه گیاهی شعر فارسی میگفت این سه فرد از اوست :— نقش نگین دلم صورت جان پرورت ورد زبانم بود روز و شبان نام تو *** سرت گردم کجا بودی توامروز؟ وصالت رمز امید دل افروز *** ماه نوهر کس به ببیند بر رخ آن ما هرو ماه کامل میگذرد او را بشادی بیگان (حیا تی) حیاتی از اهل هرات ورومية ورعایت شاه اسامی بود ، اصل نامش(بی بی جان) است و (حیاتی) تخلص میکرد، مشارالیها خیلی ذکی بود وقواعد نحوی وعروض را از شوهر خود آموخت بعد از وفات ورعایشاه بی بی جانی با ملا محمد خراسانی از دواج نمود حیاتی اشعار خوبی میگفت واگر مبالغه نمیشد کلمات او بسعد مواز یت میرسد (۱) این چند بیت از جمله اشعار اوست منع دلم از ناله مکن درپی محمل کز ناله کسی منع نکردست جرس را چاره درد من بیچاره داند و عمداً تغافل میکند ای طایر قدس عرش آشیان مجو دانه از دام این خاکدان قفس بشکن و بال و پر باز کن ببه گلگشت و گلزار پرواز کن غزل ذیل نیز از حیاتی میباشد :— عجب شیرین لب ؛ لیلی عذاری کرده ام پیدا درین ایام خوشحالم که یاری کرده ام پیدا بیاد لعل شیرین میکنم چون کوهکن جانی چو فرهاد از برای خویش کاری کرده ام پیدا زپا افتاده ام اندوه هجران چون کنم یارب ؟ که این اندوه از دست نگاری کرده ام پیدا چو مجنون می نهم رو بر کف پای سگ کویش که من دیوانه نیکو عیگاری کرده ام پیدا بیکدم صرف راه آن بت بیگانه وش کردم حیاتی آنچه من در روزگاری کرده ام پیدا (۱) تذکرة الخواتین صفحه ۹۷ . --- page 102 --- (دختر) این نام در (خیرات حسان) و (تذکرة الخواتین) ذکر شده ولی چیزی از احوال او در دست نیست و حتی شعر یگانه این دو تذکره باو نسبت میدهند در تذکره‌های دیگر بنام (عصمت سمرقندی) آورده شده : میگر رسوای بامق از مردم عالم غمی دارد که عاشق گشتن ورسوا شدن هم عالمی دارد (دلشاد خاتون) دلشاد خاتون دختر امیر علی جلایر است وشوهر او امیر حسن جلایر مدتی حاکم بلخ بود دو بیت ذیل نمونه کلام این شاعره است : اشکی که سرز گوشه چشمم بیرون کند بر روی من بخندد و موی بخون کند (۱) حل شد از غم همه مشکلی که مراد دل بود جز غم عشق که حل کردن آن مشکل بود (ریحانه مجنونه) نام ریحانه مجنونه تنها در (تذکره نسوان) ذکر شده تاریخ حیات و محل بود و باش وی معلوم نیست دیوانه بود و در قبرستانها بسر میبرد، وقتیکه از او سوال کردند که چرا همه عمر در گورستانها میباشی جواب داد: (بیمار درد وازم وصال ندانسته ام و انتظار بآنرا میبرم که کی باشد که باین سعادت مشرف شوم) دو فرد ذیل را خواند : منتظر باش و چشم بردر دار کو نظر را در انتظار گذشت (زلیخا) این شاعره زوجه نوح تمش ترکمانگ بوده در اواخر حیات خود در دهلی میزیست و در همانجا دفن شده (وامی وویس) تصنیف مشهور اوست (سراجی) نام اصلی وی محترم النساء خانم و دختر میر علی اکبر مشهدی است، این خانم با میر مرتضی ازدواج نمود (۲) ولی معلوم نیست در کدام عصر حیات داشت مشارالیها سراجی تخلص می‌نمود و جز شعر ذیل چیزی از اشعار او باقی نمانده : سراحی گرفتمی داری زبخت سرنگون خود قدح را همدم خود ساز و خالی کن درون خود (عائشه سمرقندی) عائشه نام يك شاعره سمرقندی بود (۳) اما متاسفانه از احوالش چیزی بدست نیست و حتی معلوم نسبت در کدام عهد میز یست، غیر دو رباعی ذیل نمونه ای از اشعار او موجود نیست. (۱) آتشکدة آذر (۲) مشاهیر نسوان (۳) مشاهیر نسوان --- page 103 --- (رباعی) با من چو شب وصل تو بگشاید راز گاهم از شام کند صبح آغاز یا این همه گر عوض کنندند هم کوتاه شبی از آن بصد عمر دراز (رباعی) اشکی که از چشم من بر او غلطیده است در گوش کشیده که مر واریداست از گوش برون آر که بدنامی تست کانرا برخم نمایه ام دیدست (۱) (عاجزی) بنام پدرش مرغیل سردار ارباب خان است عاجزی در نواحی فیروز کوه پای بعرصه وجود گذاشت وچون به سن رشد رسید با امیر اقبال نامی از دواج نمود ، از آن به بعد با شوهر خود در اطراف هرات بسر میبرد، بدرفتاری شوهر زنده گی این زن فاضله را تلخ ساخت و بالاخره سبب مرگ ناگهانی از هنگام او گردید. عاجزی در خانه پدر تعلیم اساسی ادبیات به شاهنامه خوانی نیز دسترس داشت وا شعار بسیار روان و سلیس میسرود که اکثر آن نعت میباشد . ملامحمد صدیق آخند زاده در قوی تذکره سوسن از او شعر بنمونه آورده ولی تاریخ حیاتش را نیاورده اينك يك نعت او : پرده دل و دینم وه چه دلربا هستی خنجر جفا بر کش بهر قتل ما هستی میل دلبری دارد دلربا چرا هستی درد مند ومسکینم معدن شفا هستی پیر سرم فکن سایه سایه خدا هستی سر ز پرده بیرون کن رونق جهان بشکن از کلک شبایمه ماه را میان بشکن در سمن زبان بشکن غنچه را دهان بشکن در زمین قدم بگذار قدر آسمان شکن قدر خویش ظاهر کن در پی بها هستی عارضت هویدا کن شوکت پری بشکن رخ نما و دل بستان رسم تاجری بشکن لب بیگش شکر بشکن سحر سامری بشکن داوران عالم را رسم داوری بشکن گر چه شاه خوبانی مایل گدا هستی سر ز پرده بیرون کن رونق قمر بشکن پرویلان دستارت از قفای سر بشکن جلوه کن سوی بالا از همای پر بشکن رفرف و براقت شد دامن از کمر بشکن وقت رفتن و گفتن وه چه خوشنما هستی ره نور دهنت افلاک شهسوار او ادنی فخر اول و آخر صدر عالم بالا مشرق ومغرب شمع مجلسی اقصی مفتی رواج دین شاه یثرب و بطحی خیل زبده آدم نور کبریا هستی از کمان ابرویت ماه نوظفر دارد لاله از غم دوری داغ بر جگر دارد وز خدنک آهو یت جان من حذر دارد نرگس از فراق تو دیده های تر دارد عشق تو بمارا نعت چون تو کم نما هستی (۱) این رباعی به عصمتی خوافی نیز منسوب است --- page 104 --- (عجزی) که در غمت فکر و گفتگو دارد کس مباد بعالم طالع که او دارد از سگان کوی تو کم تر آبرو دارد این کنیز اولاد ت اگر جستجو دارد چون کعبه میداند غبار من کجا هستی (عصمتی سمرقندی) (عصمتی) تخلص دختر قاضی سمرقند است (۱) اشعار خوبی میسرود. و دو بیت ذیل را بنام او آورده اند تا فگنده ست مرا بخت بد از یار جدا غم جدا باشدم چرخ ستمگار جدا (۲) مگر رسوای عشق از مردم عالم غمی دارد که عاشق گشتن و رسواشدن هم عالمی دارد (۳) (عصمتی) شرح حال و عصر این شاعره در دست نیست حتی نام و محل تولد او از بین رفته، ولی بهر صورت قبل از قرن ۱۲ زنده گی میکرد ، چه بنام او در مرآت الخیال آورده شده (٤) مطلع ذیل را باونسبت میدهند :- بزيبا شکمگان طلب کعبه مشکل است آن کعبه که دست دهد کعبه دل است (کنیز فاطمی) احوال این شاعره معلوم نیست، اینقدر معلوم است که والده شاه سلیمان کابلی بود . فرد ذیل را ب او نسبت میدهند :- سزد که فخر برد آسمان بدورانم که پیر قناعت بود در سایبانم ( گوهر خانم ) نام این شاعره تنها در کتاب (دانشمندان آذربایجان) تالیف آقای محمد علی تربیت ذکر شده و شرح حال و تاریخ حیاتش در دست نیست این سه شعر را با و نسبت میدهند :- اگر بیاد دهم زلف عنبر آسا را بدام زلف کشم آهوان صحرا را کلاه من بکجا یلدا گر فندروزی بدین خویش کشم دختران ترسارا بیک نگاه دوصد مرده میکنم زنده خبر دهید ز اعجاز من مسیحا را (فاطمه خراسانی) نام این شاعره در اکثر تذکره ها ذکر شده و همه فصلیات و بلندی افکار او را ستوده اند . ولی متاسفانه معلوم نیست در کدام عهد و در کجا حیات داشت این دور باعی از او میباشد (٥) (۱) آتشکدة آذر صفحه ٣٦٥ (۲) تذکره الخواتین صفحه ١٥٣ (۳) در تذکره الخواتین وخیرات حسان این بیت را بنام دختر آورده اند (٤) مرآت الخیال در سنه ۱۱۰۲ تالیف یافته (٥) تذکره حسینی ومشاهر نسوان --- page 105 --- (رباعی) ای از تو وفای مهر یابی نایاب پی وصل تو لذت از جوانی نایاب وصل تو حیات جاودانی لیکن مانندۀ آب زندگانی نایاب *** آراسته باغ و مه لیبان سرمست یاران همه از نشاط گل باده پرست اسباب فراغت همه در هم بود است بشتاب که غیر تو هر آنچه می باید هست (لطیف) لطیف تخلص لطیف النساء نامت شوهر او شادره بیگ تاشقندی از اهل شاد بود وشمشیر خان نام داشت (۱) لطیف النساء خانم در فارسی وارد و شعر میسرو دو غزل ذیل یاد زلفت سر بسر تار بزم ما شغل این شام وسحر داریم ما گاه سر بر سنگ و گاه بر سنگ سر کی جز این شغل دگر داریم ما دیده ام من آفتاب دروی تو بر رخ مه چون نظر داریم ما ؟ کاوش بیجاست ای چرخ عدو صاحب حشمت نه زر داریم ما گاه در کعبه، گهی در بتکده جستجویت در بدر داریم ما از که پرسم من ز حال رفتگان کس نمیگوید خبر داریم ما بیم غم دیگر نمیدارم لطیف ليك از محشر خطر داریم ما (محوی) طوریکه مشاهیر نسوان از زبان ملامتك قمی مینویسد. محوی یگانه شاعره قم بوده و در عربی وفارسی شعر میسرود (۲) نام و عصر او معلوم نیست چند شعر زیر را باو نسبت میدهند: - آبرو در نزد من بهتر ز آب زندگیست چشمه حیوان ز چشم آفتاب افتاده است می نماید عکس مه در آب با صد پیچ وتاب زان که از غصه گره امشب نقاب افتاده است نیست این خال سیاهی بینا بروی خویشت نقطه از كلت قضا در انتخاب افتاده است (مخدومه یزدی) اصل مخدومه از یزد است نام و عصر او معلوم نیست اشعار خوبی داشته و این چند شعر از اوست : شب غم همه با محنت هجران کردم با و دل وجان دست و گریبان کردم چون دیدم از او روی خلاصی مشکل جان دادم و کار بر خود آسان کردم (۳) از پا بمرة خدمت خلقی هشتن مخدومه عالمی توانی کشتن (نظیر) زوجه میرزا امان اله بیک شیرازی بود و معلوم نیست در کدام عهد حیات داشت این دو بیت را بوی نسبت میدهند (٤) . مگر آن سرو چمان سوی چمن می آید کز چمن رایحه مشك ختن می آید شوخ عاشق کش من این همه بی باك مباش که هنوز از لب تو بوی لبن می آید (۱) تذکره حیتی ومشاهیر نسوان (۲) جهان نو شماره (۲۰) سال دوم مقاله آقای افشار او تذکره صبح گلشن (۳) آتشکده یزدان صفحه ۲۳۹ عبدالحسین آیتی (٤) مشاهیر نسوان --- page 106 --- ( نسائی ) نام این شاعره سيده بیگم (۱) واصلا از شهر نساء رودخراسان است. در بعضی تذکره‌ها بنام فخر النساء ياد ميشود طوريکه از نامش معلوم ميشود از اولاده سادات است و تخلص خود را نسبت بمحل تولد خویش نسائی گذاشته است عصر وزمان او بدست نيامد . قول و شعر ذيل نمونه کلام اوست : غزل دردم زبيا ده ميشود و کم نميشود گفتم بصبر چاره کنم هم نميشود شادم اگر دلم زتو بی غم نميشود بيماری غم تو از دل من کم نميشود مرهم ميار بهر دوای من ای طبيب کين درد عاشقی است بمرهم نميشود داغی نهاد بر دلم آن بيوفا که عمر بگذشت و درد من بهی آن کم نميشود سازد بدرد هجر ( نسائی ) خاکسار چون خاطرش بوصل تو خرم نميشود *** عشق با قامت ایزد بلندی کرده ام بام مه پستی تمنای بلندی کرده ام (نهانی قاینی) این شاعره از اهل قاین بود و این دو فرد را باو نسبت میدهند . (۲) خواهم که بر آن سینه نهم سينه خود را تادل بتو گويد غم ديرينه خود را *** همچو من بر رخ خوبان نظری پاك انداز هر کجا ديده آلوده بود خاك انداز (همدمی) نام این شاعره شريفه بانو و از سادات مرجان بود اما معلوم نيست در کدام عصر زندگی میکرد غزل ذيل بنام او ثبت شده : (۳) من نيو خته لاله رخمت چه توان کرد وابستة مين خط لم چه توان کرد صد تیر بلا و ستم وجور رسيده زان ناوک دلدوز بجانم چه توان کرد جز نام توام هر نفس ذکر دگر نيست نامت شده چون ورد زبانم چه توان کرد مجنون صفت از عشق بتان زار و نزارم ديوانه لیلی صفتانم چه توان کرد ای همدمی از جور رقيبان ستمکار بر چرخ برين رفت فغانم چه توان کرد (ياسمن بوا) يا سمن بوازوجه ميرزا عسکری دامغانی بوده مدتی باشوهر خود در شهر گالبرگه دکن میزیست اما بعد از وفیات مذکور با مقلايي بيگم (٤) زن یکی از امرای دولت تیموریه (ه) بدهلی رفته تا آخر عمر درين شهر زندگی میکرد این خانم فاضله خط نسخ، ثلث، نستعلیق و شفیعا را بخوبی می‌نوشت و شعر میسرود. ابيات ذيل نمونه اشعار او می‌ باشد. (۱) مرآت الخیال صفحه ۲۳۸ (۲) مشاهير نسوان (۳) مرآت الخيال صفحه ۲۳۹ (٤) مشاهير نسوان (ه) تذکره الخواتين --- page 107 --- با آه و ناله کردم صید خود وحشی نگاه ترا بزور جذب کردم رام خود کج کلاه ترا بنوشیدم سحرگه چون شراب بی ریائی را گرو کردم بجام می لباس پارسائی را شدم همدم بمی خواران بخلوتخانه حیرت شکستم ساغر و پیمانه زاهد ریائی را گرفتم دامن صحرا شدم هم پیشه مجنون سبق آموز گشتم درس عشق بی نوائی را اينك اشعار چند شاعره ايكه شرح حال شان بدست نیامده: (خان بختیاری) اگر در علم لقمانی اگر در شعر حسانی اگر در ملك دارائی اگر در جود قاآنی تو در آخر فناداری بزير خاك جاداری (لاله هندوستانی) داریم هوای وصل آن یار كه نيست خواهم و فائی ز آن ستمگار كه نیست در فرقت یار صبر جستم و قرار آواز برآمد از دل زار كه نیست (عفاف) من آن مرغم كه اندر دام صياد تفاوت نيستم با مرغ آزاد (شاهدخت جلایری) شب نیست كه ديده از غمت تر نكنم دامان و كنار پر ز گوهر نكنم در مردم این ديار چون نیست وفا شهدخت بر آن سرم كه شوهر نكنم * * * من دختر يك فاضله و شاعره ام در دوره خود چو بهشتی نادره ام اين فخر بس است كه ترك دنيا گفتم پس میگذرد زهره من باكره ام (فاطمه قوال) ساكن گلشنم كرد خوش مينوشى كعبه را ز يادم برد كافر سيه پوشی ترك مست خون خوارى ظالم جفاکاری ياد كس مكن بارى عاشقان فراموشى طره حالتى دارم از بهار رخسارى خوش فراغتی دارم در بهشت آغوشى پایان --- page 108 --- [BLANK PAGE] --- page 109 --- پوهنتون ۵۰ دکابل عمومی مطبعه کی طبع شو --- page 110 --- [BLANK PAGE] --- page 111 --- [BLANK PAGE] --- page 112 --- [BLANK PAGE] --- page 113 --- [BLANK PAGE]