Afghanistan Digital Library adl1183 http://hdl.handle.net/2333.1/47d7wn85 This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser. When referring to or citing this item please use the "handle" URL and not this document or the URL from which you downloaded it. All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial. NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
انجمن تاریخ نوای معارک تالیف میرزا عطاء محمد
[BLANK PAGE]
از نشرات انجمن تاریخ نمره (۳۳) نمره عمومی نشرات ریاست مستقل مطبوعات (٢٠٦) نوای معارک نسخه خطی موزه کابل مشتمل بر واقعات عصر سدوزائی و بارک زائی تالیف میرزا عطا محمد تاريخ طبع ۱۳۳۱ شمسی تعداد طبع ۱۰۰۰ جلد
[BLANK PAGE]
نوای معارك تازه نوای معارك مولف : میرزا عطا محمد در كتابخانۀ موزۀ كابل در مجموعۀ نسخ خطی كتابی موجود است بنام « نوای معارك » یا « تازه نوای معارك » كه در ٤٦٦ صفحه از طرف مولانا میرزا عطا محمد نامی به تاریخ بیست و پنجم ماه جمادی الثانی سنه ۱۲۷۱ هجری قمری تالیف شده و كتابت آنرا خلف مولف میرزا محمد حسن تقریباً سه ماه بعد به تاریخ ٦ رمضان سال مذكور به پایان رسانیده است . اگر چه راجع به مسقط الراس وسوانح مولف معلومات زیاد در دست نیست از روی تذكرات مختصر و پراگنده ئی كه از خود متن كتاب دستگیری میشد چنین مینماید كه میرزا عطا محمد موصوف جوانی و بیشتر ایام زندگانی خود را در شگار پور گذرانیده و این وقت حالی بود كه شگار پور و سند جزو خاك های مفتوحۀ افغانستان عصر سدوزائی و باركزائی محسوب میشد و میران سند باج گذار دولت های افغانستان بودند و تحریكات انگلیس ها تازه به سند سرایت نموده بود و مولف كتاب علی العموم جزو ملازمین حکام افغانی در شگارپور زندگانی داشت ، برادران بارکزائی قندهاری بخصوص سردار رحمدل خان وسردار شیر دل خان بمولف نوای معارك پیشتر لطف و حسن نظر داشتند چنانچه نامبرده به معرفت ملا مومن غلجائی نایب و پیشكار سردار شیر دل خان به عهده (مختار كاری) سردار موصوف هم عزتقرر حاصل كرد و مدت دو سال این وظیفه را بعهده داشت و مورد اعتماد و اعتبار زیاد قرار گرفت به اندازه ئی كه معاش سپاه و عملۀ سردار شیر دل خان همه بدست میرزا عطا محمد خان اجرا میشد . شبه ئی نیست كه مولف بین شگار پور و قندهار و هرات و كابل و پشاور مسافرت ها كرده به معیت سرداران افغانی و در عسکر بری های آنها در حرکت بوده و در برخی جنگ های داخلی سدوزائی و بارکزائی مانند جنگ شهرآرا کامران پسر شاه محمود سدوزائی و سرداران باركزائی قندهاری در سال ۱۲۳۸ هجری قمری شامل بوده
(ب) ومدتی هم در شهر قندهار اقامت داشت و پیوسته یاد داشت ها میگرفت تا با لاخره در اثر اشاره يك نفر انگلیس موسوم به (استيو بنك) كه او را کلکتر شکار پور خوانده است به تحریر کتاب شروع کرده و در اواخر جمادی الثانی سال ۱۲۷۱ هجری قمری مولفه خود را به پایان رسانیده است. به شهادت يك نسخه یاداشت که خارج متن کتاب به امضای مولف (میرزاعطا محمد) بتاريخ ۲۹ ربيع الاول سال ۱۲۷۲ هجری قمری در صفحه اخیر ثبت است كفته میتوانیم که مولف این اثر درادبیات وانشاءفارسی بطرز عصر خود ممارست خوبی داشته ولی پسرش میرزا محمد حسن خان که سير تاپای مولفه پدر را بقلم خود تحریر نموده در نقل از مرتب اشتباهات املائی فراوانی شده و در بسیاری موارد ناقهمیده کلمات را نقل کرده است و به این علت متن چندان روان نیست. خود مولف علاوه بر فارسی به السنه پشتو و بلوچی وسندی هم آشنائی داشته و جای به جای بعضی جمالا تی به این زبان ها هم درمتن استعمال کرده است. تازه نوای معارك از نقطه نظر ثبت وقایع تاریخی دوره جدید و معاصر افغانستان اهمیت بسزایی داردزیرا متاسفانه ماخذ قلمی ما مربوط به عصر سدوزانی و بارك زائی انگشت شمار و محدود است و چون مولف شخصا جزء وقایع می زیسته و در جریان وقایع با چشم دید خود و یا مسموعات نزديك به عصر خود و عصر خود را نوشته نوشته های او اطمینان بخش و قابل اعتبار است .واقعات این کتاب تا جایی که ارتباط به عصر سدوزانی ها دارد مختصر وروی دادهای دوره بارك زائی مفصل تر میباشد و پیش آمدهای مربوط به تهاجمات اول فرنگی در افغانستان و شاه شجاع سدوزائی بخصوص وقایع سند و شکار پور که محل رهایش بیشتر اوقات مولف محسوب میشود مشرح ذکر یافته و به تعلقات میزان سند با دربارهای شاهان و امرا و سرداران افغانی روشنی خوبی می اندازد. یکی دیگر از ممیزات این کتاب این است که مولف آن نام
(ج) افغانستان را قطعاً استعمال نکرده و همه جا افغانستان را به نام (خراسان) و اهالی آنرا به اسم (خراسانیان) یاد میکند چنانچه راجع به یادداشتهای خود در صفحه ۹ متن میگوید که (وقوعات خراسان ومقدمات شاه شجاع الملك را تسوید کردم ) شهادت او و امثال او نشان میدهد که این اسم وصفت با سوابق چندین قرنه تا اواخر قرن ۱۳ هجری هنوز در مملکت ما مورد استعمال داشت . چون انجمن تاریخ در قطار وظایف مرجوعه خود یکی هم نشر متون مربوط به تاریخ افغانستان را قرار داده و تا متون و اسناد خطی در دسترس نویسندگان و متتبعين قرار داده نشود قضاوت در مورد جال و روی دادهای تاریخی بخصوص در تاریخ جدید و معاصر افغانستان اشکال فراوان دارد بناء علیه به نشر این اثر و امثال آن مانند؛ اکبر نامه مكاتيب عنواني نايب امین الله خان لوگری در ضمن کتاب ( در زوایای تاریخ معاصر افغانستان ) اقدام شد و ماخذ دیگری ماننده پادشاهان متاخرین افغانستان . وقايع شاه شجاع درانی گلشن امارت (مربوط) به دورۀ امیر شیر علیخان وغيره به تدریج چاپ خواهد شد. چون چاپ این گونه ماخذ سواد برداری پاك نويسى مقابله تصحیح حتی در بعضی موارد ( تحشيه ) پروف خوانی بکار دارد و مخارجی برای تهیه کاغذ و کلیشه و اجرت طبع و غيره ایجاب میکند از نقطه نظر صرفه جوئی وقت و پول چنین مناسب دیدیم که اگر طبع مستقیم و مستقل انها فوراً امکان پذیر نباشد ترتیبی اتخاذ کنیم که قسمت قسمت در مجله آریانا نشر شود و در عین زمان نشر علیحده و مستقل هم بعمل آید بدین ترتیب کتاب نوای معارك از شماره « ۱۱ » سال ۸ مجله آریانا به بعد هشت هشت صفحه نشر شد تا در شماره (۱۱۸) سال «۱۰» به پایان رسید و موازی باشماره های مجله هزار نسخه علیحده هم طبع گردید که امروزی به مطالعه خوانندگان گرامی میرسد. ۲۰ میزان احمد علی کهزاد
( د ) فهرست مندرجات مقدمه وتمهيد مولف ۱ کشته شدن عطا محمدخان باو کثراتی از دست سردار صمندرخان بامزائی ۸ گرفتار شدن شاه شجاع الملك در لاهور واز دست دادن کوه نور ۱۰ جلوس محمود شاه بر تخت سلطنت وبوزارت رسیدن اشرف الوزراء فتح خان ۱۲ فوت بهاوگم زوجه اشرف الوزراء ۱۳ تماشا نمودن وکلای امیران سند پشاور را ۱۴ رفتن وزیر فتح خان بهرات وگرفتار نمودن حاجی فیروز الدین شاه ۱۸ جنگ وزیر فتح خان بامیرزا عباس علی ۲۰ رفتن شاهزاده کامران از قندهار بهرات و کور ساختن وزیر فتح خان ۲۱ گرفتار شدن وزیر فتح خان بدست کامران ۲۲ آمدن شاهزاده جهان گیر بطرف کابل وجنگ باسردار دوست محمد خان ۲۴ آمدن شهزاده کامران از هرات وجنگ با سردار دوست محمد خان ۲۶ آمدن سردار محمد عظیم خان از کشمير و جنگيدن باشاه شجاع ۲۸ « « « « « « « و هزیمت یافتن شاه ۳۱ پناه هزیمت شاه شجاع سعی کردن امیران سند در کشیدن شاهزاده محمد تیمور ۳۳ آمدن شاه شجاع الملك در شکارپور وعهد وپیمان بستن با امیران سند ۳۵ مراجعت اولیای دولت از حیدرآباد وخیرپور به شکارپور وخیمه آوری لشکر ۳۷ اطوار ظالمانه شاه در شکارپور ۳۸ رفتن سید محمد کاظم شاه نزد سردار محمد عظیم خان در کابل وگندیدن اولیای دولت از شکارپور ٤١ آمدن سردار محمد عظیم خان به سند و گفتگو بین اولیای دولت و امیران آنجا ٤٣ کشیدن امیران سند امنای دولت را از شکارپور ٤٤ رفتن شاه شجاع از شکارپور به سند و رخصت دادن ساهو کاران ٤٦ آمدن بعضی خوانین سردار محمد عظیم خان عضو اولیای دولت وتصدیق قولشان ٤٨ مصالحه کردن امیران سند باسردار محمد عظیم خان ۵۰ ملاقات امیران باسردار محمد عظیم خان ۵۲ آمدن محمد عظیم خان در شکارپور و وصول مالیات ۵۳ آمدن کامران برای تسخیر قندهار ومقابله سرداران قندهار ۵۶ کشته شدن میرولی خان از دست جهاندگیر و یاغی شدن امرای هرات ۵۸ جنگ کردن سرداران قندهار با امراء و خوانین هرات وفریب خوردن زرمحمدخان ۶۱ رفتن سردار شیردل خان بعلاقه محمد خان کوهی ۶۳ فریب بازی محمد خان کوهی ۶۵ مراجعت سرداران قندهار از هرات بی نیل مقصود وغارت کردن شهزاده سلطان علی ۶۸ رفتن سردار شیردل خان بطرف کابل و گرفتار کردن حبیب الله خان ۷۱
( ه ) رفتن سردار رحمدل خان از شکارپور جانب قندهار آمدن میر احمد شاه غازی در سند ودعوت مسلمین به جهاد مقابله یار محمد خان یار کنرائل با سپاه میر احمد شاه غازی قتل مولوی احمد علی بواسطۀ سلطان محمد خان و پیر محمد خان نشستن میر مراد علیخان بمسند ولایت سند بجای میر کرم علیخان وفات نواب ولی محمد خان لغاری مشیر امیران حیدر آباد رفتن وکلای اولیای دولت به عزا پرسی مرحوم میر مراد علیخان پیش خلفانش ترك گفتن کار پردازان امیران سند ملکیهای متعلقۀ شکارپور را وشكايت عرپای شکار پور نزد شاه مامور ساختن سمندر خان بجهت مقابله با امیران خیرپور جنگ امیران خیرپور با سمندر خان وهزيمت یافتن لشکر امیران خیرپور ماتم داری بلوچان کشته شده در جنگ سمندر خان آمدن امیران سند به ارادۀ مقابله وواقعه در به حجي رفتن اولیای دولت شکارپور جانب قندهار مقابله سرداران قندهار و امیر دوست محمد خان با اولیای دولت و هزیمت شاه افتادن اسباب وسامان اولیای دولت بدست سرداران قندهار رفتن اولیای دولت در قلعۀ سالوخان و آمدن حلف شهزاده کامران نامۀ شهزاده کامران برای اولیای دولت رونق افزائی اولیای دولت در مکان روجهاق رسیدن اولیای دولت در لدوكانه وعدم التفات میر اسمعيل شاه فرستادن وکلای دولت پیش امیران سند مایوس شدن اولیای دولت از امیران سند رفتن افواج انگلیس بطرف خراسان آمدن لشکر انگلیس از کراچی وشورش وفساد بلوچان عزیمت سرداران قندهار وتوقف فوج در قندهار و دستگیر شدن غلام حیدر خان رفتن افواج انگليس بطرف دار السلطنۀ کابل وبر آمدن دوست محمد خان بعزم مقابله مراجعت افواج انگلیس از کابل ومقابل شدن با میر محراب خان زد و برد بلوچان کوهستان و براهوی در حین روانگی افواج بطرف خراسان رفتن کپتان ایعمل از شاه پور بطرف چهتر رفتن انگلیسها بطرف قلعۀ كهان وبنا کردن چهاونی و کشته شدن آنها از دست بلوچان مری وهزیمت آنها رفتن راس بيلصاحب طرف شال کوت آمدن امیر دوست محمد خان از بخارا رفتن امیر بی نظیر (دوست محمد خان) به قلعۀ عبد السبحان خان و پنهانی خبر دادن عبد السبحان به انگلیسها ٧٤ ٧٨ ٨٠ ٨١ ٨٤ ٨٦ ٨٩ ٩١ ٩٢ ٩٤ ٩٨ ١٠٠ ١٠٢ ١٠٤ ١٠٥ ١٠٦ ١٠٧ ١٠٨ ١١٠ ١١٢ ١١٣ ١١٤ ١١٧ ١٢١ ١٢٤ ١٢٧ ١٢٩ ١٣١ ١٣٢ ١٣٦ ١٣٨ ١٤٢
( و ) آمدن امیر بی نظیر در کابل و رفتن نزد صاحبان عایشان ١٤٤ مگناتن بموجب فرمان ملکه انگلستان فرمان فرمای هندوستان گردید ١٤٧ جنگ عبدالله خان اچکزائی با افواج انگلیس وشبه شدن مذکور ١٤٩ رفتن غازیان به قلعة مگناتن و جنگیدن با افواج انگلیس ١٥٣ عبدالله خان وامین الله خان بعد از پانزده روز ده هزار لشکر تهیه و در نزديك قلعه بنای جنگ گذاشتند . ١٥٥ آمدن سردار محمد اکبرخان از بخارا به کابل وملاقات بامگناتن و کشته شدن مگناتن ١٥٦ بعد کشته شدن مگنا تن پاننجر قا ثم مقام او گر د ید و با لا خ ر ه ا و ه م از دستت دار محمد اکبر خان از کابل کشیده شد . ١٦٠ روانه کردن شمس الدین خان طرف غز نین جهت گرفتار ساختن انگریزان ١٦٢ رفتن سردار محمد اکبرخان طرف جلال آباد ومحاصره کردن انگلیسها ١٦٤ بعد قتل انگلیسها سر دار محمد اکبر خان توقف خود ر ا در جلال آ باد مقر ون بصلاح ندانست ١٦٨ آمدن انگلیسها بکابل دفعة دوم وسوختاندن چهار سطح بازار ١٧٠ استیلا یافتن جنرال نات به غزنین ١٧٣ آمدن دفعة ثانی انگلیسها به کابل وسوختن عمارات و بردن در وازة غزنین ١٧٧ رهائی یافتن دوست محمدخان از قید فرنگ بزور بازوی سردار محمد اکبرخان ١٧٩ رفتن امیر بی نظیر از جلال آباد طرف کابل ومشورت کردن با سردا ران کابل ١٨٠ آمدن سرداران قندهار از ایران ورفتن فوج انگریز ١٨٧ رفتن انگلیسها به هرات نزد شاهزاده کامران ١٨٩ آمدن انگلیسها در ملک سند ١٩١ آمدن انگلیسها از ولایت خراسان بی حصول مدعا و نفاق انداختن ما بین امیران سند ١٩٤ رفتن جنرال سر چارلس پنیر به کوت دیجی و فرستادن میجر انرم در تعاقب میر رستم خان ١٩٧ آمدن خدایار خان یا میزئی دورانی به شکار پور ومقابله باشيخ غلام حيدر خان ١٩٨ رفتن دیوان جهتمل از شکارپور وجنگ کردن باسیاه غلام حیدر خان در کهری سین ١٠٠ جنگیدن امیران حیدر آباد سند با صاحبان انگریز ٢٠٤ مقابله میرشیر محمد خان با فوج انگریز و هزیمت مذکور ٢٠٩ رفتن میر محمد خان ٢١٣ نواختن قانون خدمات میر صاحب میرعلی مراد خان نسبت به انگلیس ٢١٤ متهم ساختن مدعیان میر صاحب را بکشیدن ورق مصحف از عهد نامه ٢١٧ نيك بحرامی شیخ علی حسن و نوازشات میر صاحب بهادر نسبت شیخ مذکور ٢١٩ اجلاس انگلیسها در مقدمه دریافت جعل سازی ورق كلام الله ٢٢١ گرفتن انگلیسها ملکهای میر ع لیمراد خان را ومعزول کردن میر مو صوف را از عهده ریاست ٢٢٢ اشتهار نامه انگلیسها راجع به میر علیمراد خان ٢٢٤ مایوس ماندن میرصاحب از ملك موروثی ٢٢٥ فوت پیر میان علی گوهر صاحب وشیخ علی حسن خان ٢٢٧
نوای معارك بسم الله الرحمن الرحیم سپاس بی‌قیاس که احتشام افهام و سپاه اوهام سریر آرایان کشور دانش و کمال در تسخیر اقلیم ثنایش هر چندی بپای توسن ادراك در عرصهٔ بلاغت دویدند بجز هزیمت غنیمت نیافتند، و شکر سعادت لباس که چابك سواران عرصهٔ بینش و افضال در میدان صفاتش سمند فصاحت و توهم تركتاز بسیار نمودند بغیر گوی واماندگی و حیرانی نباختند. مر پادشاه علی الاطلاق را که در ملك بی‌نیازی کوس لمن الملك نواخته درخور و لایق است که مبارز ارادتش سپاه ظلمت لیل و نهار را بدودمه تیغ صبح منهزم گرداند، خداوندی که از روی صنع کامله و حکمت شامله وجود مخلوقات را از عدم بر فرس وجود سوار نموده قامت استعداد هر يك را از جباخانه عنایات بنفایات بسلاح گوناگون کمالات صوری و معنوی آراسته چنانچه دیده را جوشن نظر و بینائی پوشانده و کمان گوش را به ترکش راست شنوائی پرتاب ساخته و لوای زبان را در میدان دهان بکلام نطق و بیان برافراخته و تیغ دل را بجواهر اسرار حقایق و معانی آراسته و بد را سپر داوودمش آموخته، و پای را کفش کیمخت چابك روی و خوش رفتاری پوشانده که از طی طریق نیکوکاری باز نماند ناصری که بدون سیوف عنایتش ابواب فتح فیروزی بر چهرهٔ حال معرکه آرایان عالم وفا نگشاید حارسی که تاسپر حمایتش نگردد از شمشیر اندازی اعدائی هرگز اعضای راحت احدی بزخم کاری مبتلا نگردد مالك الملکی که تا رقم توتی الملك من تشاء از دیوانخانهٔ عاطفتش بنام یکی از خاکیان نگارش نگردد هرگز از وصال معشوقهٔ مملکت و حکمرانی هم آغوش نشود و اگر توقیع وقيع تنزع الملك ممن تشاء از مستوفیان جلالش بنام تخت نشینان اقلیم سلطه و کامرانی شرف نفاذ نیابد هر آینه دوباره دستیاب ولایت خلافت نگردیده آوارهٔ دشت ادبار و حیرانی بوده دم بدم در پیچ و تاب غم والم بوده باشد، عزیزی است که هر گاه منشور سعادت ماثور
« ٢ » از جرائد تعز من تشاء باسم کسی از سعادت مندان از لی صدور یابد هر آئنه پیوسته بغلاع فاخره عزت و برتری سرفرازی یافته از جام جهان نمای جمشید اعتبار وعزت جرعه نوش باده حرمت واقتدار گردد ، غیوری است که گردن فرازان استکبار را بحکم تذل من تشاء قلاده خواری وذلت در گردن راحتش انداخته خوار وبمقدار سازد ، غفوری ست که به مقتضای کریمه ربنا فاغفر ذنوبنا وكفر عنا سیاتنا عساکر عصیان وسیئات را بافواج رحمت بیغایت منهزم گردانیده . نظم . چوخورشید فضلش نمایان شود گنه همچو خفاش پنهان شود کریم است و بخشنده هر گناه بود بر گنه لطف او عذر خواه زجودش بود مدعا روسفید نرفت از درش هیچکس ناامید جل جلاله عم نواله اعظم شانه در بیان نعت او رنک آرای نبوت و سروری صدرنشین مسند رسالت و پیغمبری اعنی احمد مجتبی محمد مصطفی صلی الله علیه وآله واصحابه اجمعین. نعت وثنای بی انتهائی که جیوش عقل وهوش سروران کامل عیاران دانائی وذکا در تلویح نقایش هر قدر که بپای فکر وخیال ترددات بسیار نمودند بجز واماندگی قدمی پیش نرفتند وجنود فهم وادراك مهتران اقلیم بلاغت وبینائی در توضیح ثنایش هرچند به قوت حافظه ووهم داد مردانگی وجولانگری دادند سوای شکست فاحش نقشی دیگر نزدند خاصه آن سروری را سزد که از کارخانه عنایت ایزد یگانه خلعت فاخره كريمه لولاك لما خلقت الافلاك بر قامت استعداد آن شفیع قیامت برهانی است ساطع بیت . کرو جود او نیشد واسطه تا اید بودی جهان بیواسطه شافعی است که از دیوانخانه عنایت نامتناهی طغرای غراى ( وما ارسلناك الارحمة للعالمين برشفاعت عالم وعالمیان دلیلی است قاطع که در بازار محشر بجز نقد شفاعتش متاع نجات ورستگاری نخواهد خرید، قافله سالاریست که بجز رهبری خضر سعادتش واماندگان صحرای ضلالت و گمراهی بسر منزل اقلیم هـدایت و نیکوکاری نتوانند رسید، پشت وپناهی است که مستغرقان طوفان دریای عصیان و شرمساری را بدستیاری ملاح عنایت وعطای از جزر ومدقلزم رستخیز بساحل شفاعت کامیاب گرداند . بیت :- نگین ختم رسالت محمد عربی امیدگاه بدونيك احمد مختار اگر نه واسطه روی موی او بودی خدای خلق نگفتی قسم به لیل و نهار صلی الله علیه وآله واصحابه وسلم
« ٣ » در بیان توصیف وثنای نیران اعظم برج امامت وسروری ماه تابـان فـــلـــك هدایت و رهبری اعنی جناب اصحاب کـــبار رضوان الله تعالی علیهم ا جمعین ) الوف تحیات زا کیات که اموا ج بحر مواج فارسان مضمار علـــم و دا نائی درطی مسافت توصیف و بینا تش بیداد اندیشه وقلم تیز رقم هرقدر کـــه راه رفتند بســـر منزل انتهایش نرسیدند، وصنوف تعظیمات وتکریات که دسته دسته عسا کرینگه تازان عرصه فراست و بینائی در ادای تعریفش بپای خیال وفکـــر بسیار دویـــدند بغیر گهگـیری گام زن بیان نشدند، مرشهر یاران حق ویقین وسریر آرایان خلافت دین متین را لایق وسزاوار است که هريك ر كن ركين قصر امامت وسروری ومفتاح ابواب حصار خلافت وپیغمبری میباشند کـــه از کارخانه عنایت ازلی خلع فاخـــرة هـــريك بطـــراز ( محمد رسول الله والذين معه اشداء على الكفار رحما بينهم ) مطرز ومنقش ، واز دفتر خانه عاطفت نامتناهی رقم هريك به طغرای غرای ( الا الذين امنوا وعملوا الصلحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر ) موشـــح ومـــزین و درحـــدیث است ( اصحابی کالنجوم بایهم اقتديتم اهتديتم ) بمعنی همه یکدل ويك تن اند چواحول میین دو که يك قالب اند. رضوان الله تعالى عليهم اجمعين . در بیان شهـــواران میدان و غاچا بك سواران عرصه دشت کربلا شافعان روز محشر اعنی جناب امامين الشهیدین رضی الله تعالى عنهما تا ئيكه عسا كر اندیشه و قیاس فرسان روایان ولایت غیرت وهوشیاری در تسخیر اقلیم ادایش هر قدر که بپای وهـــم واندیشه در میدان جولانگری نمودند راه بسرمنزل مدعائی نبردند وتجائيكه جیوش ذی شعوران آگاه دل درعرصه ثنای بیانش گرم رو شدند بانتهای ادایش نرسیدند خاصه آن شهسواران میدان کربلا ونقشبندان کارخانه شریعت بیضا نور ديدة ( مازاغ البصر وما طغی ) سرور سينة البودة فى القربی را درخور وسزاوار است ، نظم : نوپاوه نهال ریاض پیمبـــر اند دردانه یگانه زهرای از هر اند دراندو گوشوارۀ عرش معظم اند نوراندونوردیدۀ خورشید انور اند در ار تفاع منزلت ازجمله کائنات بالاتراند و شرف از حصر برتر اند از خلعت علوم نبوت مـــزین اند وزنگهت نسیم ولایت معطر اند معصوم مطلق اندوجبگر گوشۀ رسول پا ك ازهمه معاصی مطیب مطهر اند از افتخار لحمك لحمى مشرف اند وز امتیاز دمـــك د می مفخر اند رضوان الله تعالى عليهم اجمعين . متحرك ساختن سلسلة التماس درخدمت بابر کت نوازندگان قانون بلاغت وسخن وری ونغمه طرازان ساز فصاحت ونكته پروری در باب عیوب پوشی این ذرۀ بیمقدار برفارسان مضمار بصارت و بینائی و یکه تازان عرصه فراست و دانائی که برهبری خضر ادراك و دانش بسر منزل مدعاورسیده اندظاهرو هویداست که انهزام جيوش نفس وعصيان از استمداد عسا کر فیروزی مـآثر عبادت حق جل وعلى شانه تیسر می پذیرد، وانکسار جنود ضلالت وطغیان از استعانت سپاه نصرت انتباه اطاعت ومتابعت حضرت رسالت پناهی محمد مصطفی
« ٤ » صلی الله علیه و آله وسلم محصل میگردد ، بناء علی هذا بر را کبان سمند آد میت کـه بتشریف شریف (ولقد كرمنا بنی آدم) ممتاز وسرفرازند لازم ومتحتم است که او قات حیات مستعار را بتر کتاز کوچه بازار بوالهوسی نگذرانده با کتساب بندگی وعبودیت حق سبحانه تعالی جل شانه وعم نواله ومتابعت محمدی (ص) کوشیده ومتاعیکه موجب رستگاری عقبى بوده باشد بسعی دلال اعمال صالحه از بازار دنیای بیوفاء كه ( الدنيا مزرعة الآخره) میباشد خریداری نمایند که فردا در چهار سوق بازار محشر از بی بر گی وبی متاعی عمل نیکو گواه خجالت وزرد روئی نکشند و از استیلا عساکر عصیان و خطا کاری در میدان روز جزا هزیمت انفعالی نغورند «سعدی» . « ای تهی دست رفته در بازار ترسمت بر نیاوری دستار » « بر گ عیشی بگور خویش فرست کس نیارد زپس تو پیش فرست » « ای که پنجاه رفت و در خوا بی مگر این پنجروز در یا بی » فی الجمله این را کب سمند جهالت ونادانی و فارس فرس هیچمدانی بمقتضای خیال بشری از ترك تاز این داستان ها اوقات عمر عزیز خود را ضایع نمودن و از نغمه طرازی این مقامات خارجی قانون مسخرگی و ریشخندی بر خود كوك کردن است و بگو شمالــــی نوازندگان کمانچه این فن تن در دادنست از آنجا که گوشه گیران پرده اصول سخن وری و آهنگ نوازان چنگ نکته پروری که همیشه در مقام پرده پوشی مخالف نوایان سخن طرازی ثابت قدم میباشند چشم آن دارم که هر گاه این نغمة هيچ پوچ که چندان خوش کلامی ندارد بگوش عاطفت نیوش اصغای فرمایند و یا جر عه چند از می اقداح این اوراق بمطالعه سر کشند توقع که از عنایت سرخوشی نشاء عنایت وعطای بخطای عطائی نیر داخته معذور دارند کـه . « فكر هر كس بقدر همت او ست و از کوزه همان برون تراود که دروست » چون این جرعه نوش باده بی کمالی اگرچه روزی چند در میخانه خدمت وملازمت مخموران صهبای ریاست وحکمرانی بسر آورده خصوصاً در ملك شکارپور در ایام بهارستان جوانی در ا کتساب هنر انشاء پردازی سیار و هر حا کمی که سرشار رحیق حکومت و کامرانی میگردید این درد آشام قدح خاکساری از می تقرب و ملازمی هريکی آنها جرعه نوش بادۀ منشی گری شده از مینای ضمیر که مهبط اسرار حقایق ومعانی است صهبای فرح افزای انشاء در ساغر قرطاس تحریر می انداختم و جواهر زواهر املا در سلك رشته تسطير منتظم می نمودم و نیز او قاتی چند بحسب قسمت آبخورد که ( قید الماء اشد من قيد الحديد ) است سیار بوستان مسافر ولایت خراسان هرات خلد آيات و قندهار و کابل و پشاور گردیده بعضی تسویدات از وقوعات خراسان ومقدمات شاه شجاع الملك كه بفحواى تنزع ا لملك ممن تشاء از مملکت سلطنه آواره شده بود و غیره وقوعات که بچشم خود دیده بودیم هر آئینه نگاشته كلك خيال گردیده بود همچنان متفرق و پرا گنده افتاده بودند ليكن از بس اندیشه های معاش روزگار که روندگان طریق حیات و زندگانی را اولاً انتظام این سلسله معاش ضرور بلکه متحتم است وقت فرصت بدست نمی افتاد که
تسویدات مذکور را مجموعه و در سلك تحریر منتظم نموده شود در حال هم اگر چه چندان دلجمعی و معشوقه رفاه هم آغوش نبوده و بر طبق مضمون : پریشان میکند اندك غمی طبع سخنور را که يك مو بهر تشویش دماغ خامه بس باشد لیکن حسب الفرموده عالیجاه رفیع جایگاه عنوان رساله دانش وری دیباچة بلاغت و خرد وری امیر امراء العظام نادرة الایام جناب اسبو يك صاحب بهادر كلكتر شکار پور که باری سخن شناس معنی فهم بود اتفاق تحریر تسویدات مذکور افتاده و دیگر التماس بخدمت صدر نشینان اورنگ سخن وری و سریر آرایان دولت حکمرانی آنکه اگر چه الحق مر سخن حق تلخست با وجود یکه از اظهار مطلب نفس الامر از حسن و قبح در عبارات لحاظ بسیار نبوده ایم که مبادا آزرده گی طبیعت بزرگان شود اما اگر در جایی کدام نوای مخالف بی ادبی از قانون قلم سرزده باشد امید که از راه عنایت وعطای به عفو عطا پرداخته در مقام خشم و خفگی نیایند که در نزد بزرگان والامنش عضو متعذر امر ادناست بهر صورت خوب و خراب عزل و نصب ادبار واقبال غم وشادی روزگار دنیای بیوفا همه درگذر است و بر طبق مضمون بیت : عالم همه سر بسر خیال است خیال هر نوع خیال اگر کنی میگذرد تانیست نگردی ره هستت ندهند این مرتبه از همت پستت ندهند تا شمع صفت بسوختن تن ندهی سر رشته روشنی بدستت ندهند چون سر مستان باده عرفان تمام مال واسباب جهان دنیا را بوجود پشیزی تصور ندارند که بگذاشته اغنیا برداشته اشقیاست هر که طالب اوست ذلیل ، اهل عبرت را این دلیل. قل متاع الدنيا قليل . در بیان نواختن کوس سلطه هريك از سلاطین نامدار وخواتین بلند اقتدار از ابتدای پاد شاه لغایت عزل سلطة محمود شاه خلف شاه تیمور شاه علیه الرحمه و الغفران برای اخبار جویان و دانش و بینش مخفی ومستور نماند که در سنه یکهزار و یکصد و شصت هجری بندگان خلد آشیان نادرشاه پاد شاه بموجب حكم صاحبان قضا وقدر از تخت حیات سلطنت برخاسته سبار بوستان سرای آخرت گردید . بعده بندگان احمد شاه پاد شاه جلوس فرمای تخت سلطنت و شهر یاری بموجب فرمان آن شهریار سلطة کونین گردید . تا مدت بیست و چهار سال لغایت سنه یکهزار و یکصد و هشتاد چهار هجری گلچین ریاض دولت سلطنت و کامرانی بوده بعده از تندباد اجل برگ و بار نخل حیات احمد شاه پادشاه فرو ریخت بدار السلطنة ( كل شی یرجع الی اصله ) رخ نهاد شدند بندگان تیمورشاه پادشاه از اشارة عنایت پاد شاه اقلیم لم یزل ولا یزال جرعه نوش باده سریر سلطنت خراسان جنت نشان گردید . تا مدت بیست و یکسال لغایت سنه یکهزار دو صد و پنج هجری سرخوش نشاء باده سلطنت و کامرانی بوده آخر از دست ساقی اجل جرعه از می وصال چشید . من بعد آن بندگان زمان شاه پاد شاه زینت افزای اورنگ پادشاهی گردیده تا مدت ده سال لغایت سنه یکهزار و دوصدو پانزده هجری شاه زمان شاه هم آغوش شاهد سلطه بوده به آرایش
« ٦ » خط و خال چهره عروس سلطنت پرداخت وقتیکه شاه ممدوح بغرور دولت سلطنت چند امرای سردار پاینده خان و غیره سران الوسان را بقتل رسانیده بعده از بی اتفاقی اولوسات رخنه زوال در اساس سلطنت زمانشاه افتاده و بعد کشته شدن سردار پاینده خان وزیر فتح خان خلف سردار مذکور طرف ایران زمین رفته بندگان شاه محمود شاه را آورده بصلاح وصواب اتفاق الوسات شاه محمود شاه مستقر سریر دولت خلافت گردیده زمانشاه پادشاه را تمامی امرای از تخت سلطنت انداخته واسیر و دستگیر نموده از نوک نیشتر می بعارنش از ساغر دیده اش بر زمین کوری ریخته نابینای ساختند ومحمود شاه دفعه اول مدت سه سال لغایت سنه یکهزار و دوصدو هژده هجری رایات عالیات جاه وجلال در عرصه سلطنت برافراخته بود از نا محمودی بخت لوای سلطه محمود شاه سرنگون شده بندگان شاه شجاع الملك جلوس فرمای تخت سلطنت گردیده تا مدت هفت سال لغایت سنه یکهزار و دوصدو بیست و پنج هجری شاه شجاع الملك کوس دولت سلطنت مینو اخت چنانچه شاه شجاع الملك در سنه یکهزار و دوصد و بیست و يك هجری اول مرتبه باوزیر شیر محمد خان با حشم و سامان پادشاهی بجهته گرفتن مالیات سند از امیران سند رونق افزای ملك شکارپور و در باغ شهزاده منزل انداز گردیده که در ان سال تولد شاهزاده محمد تیمورشاه در باغ مذکور بحد آب ورنگ خوبی گردیده که در شکارپور نوبت نوازی و چراغ بندی سه روز متواتر نمودند بعد از دو سه ماه امیران سند ادای مالیات سند نموده و تحایف نفیسه پیشکش ساخته شاه ممدوح را از حسن خدمات و فرمان برداری واطاعت خود بسیار خشنود ساختند بعده شاه شجاع الملك از راه ديرجات و دور بنو نهضت فرمای و گلچین ریاض سلطنت و کامرانی کابل گردیده تا مدت چهار سال در کابل سرخوش باده عیش و فرمان فرمائی بوده بعده امیران سند البته در ادای مالیات مقرره تکاسل ورزیدند باز در سنه یکهزار و دوصدو بیست و پنج هجری شاه شجاع الملك از کابل متوجه پشاور و در حین نزول اجلال پشاور وزیر شیر محمد خان را بجهة تسخیر کشمير جنت نظیر مع حشم مامور نمود و خود بدولت ایام زمستان در پشاور با نقضا آورده در موسم بهار باز بهار افزای کابل گردیده و عاليجاه سيادت پناه زبدة العلماء میرواعظ که باستصواب وزیر شیر محمد خان به نیابت کابل مقرر بود چون سید معظم اليه كه سر حلقه علماء وعرفای بود لکهای مردم از خاص و عام حلقه مریدی سید موصوف در گوش جان داشتند و شاه شجاع الملك همیشه از او خایف بود در آنوقت آتش جنگ وجدال بين اهل سنی و شیعه شعله ور گردیده بسیاری از طرفین مقتول شده آخر شاه موصوف بزلال تدبیرات اطفای نوایره جنگ جدال نموده در اول موسم زمستان از کابل نهضت فرمای احمد شاهی و در باب هلاکت میرواعظ بمردم اهل تشیع فهمایش نموده بود چون شاه ممدوح داخل قندهار گردیده ما بين شيعه و سنی باز جنگ عظیم واقع شده آخر میرواعظ شربت شهادت نوش نموده مردم شیعه سر او را حسین وار در نیزه علم ساخته بزید کردار آن طرف احمد شاهی و جانب شاه شجاع الملك فرستادند بعده شاه موصوف از احمد شاهی مع وزیر اکرم خان وسردار فتح خان در سنه یکهزار و دوصد بیست و پنج هجری رونق افزای شکارپور و در باغ بدل خان نزول اجلال فرمودند امیران سند باز کتاب اخلاص و فرمان برداری
« ۷ » کشاده باب باب انقیاد و اطاعت نزد پادشاه ممدوح خوانده چیزی ادای مالیات و پیشکشهای لایقه نظر گذار شاه ووزراء و امرای شاه نموده و عالیجاه نواب ولی محمد خان لغاری که پیشتر ببی نظیر . . .امیران و والیان حیدر آباد بود تا ادای مالیه بطریق یرقمل برکاب پادشاه نادیره غازی خان حاضر بود و نواب مذکور در دیره غازی خان تمام و کمال ادای مالیات نموده و از پیشگاه سر کار اشرف بخلع فاخره سرفرازی یافته ونقد ترخیص بدست آورده راجع بمسکن مالوفه سندو سردار فتح خان در عرض راه دیره غازی خان با اولیای دولت در مقام مخالفت آمده از آنجا بمعه عمله و فعله خود از راه بوری روانه احمد شاهی گردیده و امنای دولت بقطع منازل تشریف فرمای پشاور شدند و وزیر شیر محمد خان که بموجب امر جلیل القدر اولیای دولت مامور کشمیر بوده خطه کشمیر بی نظیر از عالیجاه سردار عبدالله خان الکوزی گرفته به سردار عطا محمد خان بامیزنی عطای نمود و خود وزیر شیر محمد خان بعد انتظام مهم کشمیر پیش از ورود شاه شجاع الملك در کابل رسیده و از شهید شدن مرحوم میر واعظ که نائبش در کابل بود بسیار اشکبار گردیده و این حرکت ناصواب شهید شدن مرحوم میر واعظ از دست شیعه گان دیده و دانسته از شاه ممدوح دانسته و در ساعت جمع آوری عساکر نموده بعزم مقابله شاه شجاع الملك از کابل روانه پشاور و در مقام تهکال توتو پشاور رسیده بمقابله و مجادله شاه ممدوح پرداخت از قضا قادر لایزال وزیر شیر محمد خان و برادرش و خوجه محمد خان و شهنواز خان و غیره امرای در جنگ کشته شدند پادشاه شجاع الملك هم آغوشی شاهد فتح و فیروزی گردیده چند ایام در پشاور مکث نموده درین اثناء وزیر فتح خان بندگان محمود شاه را باز بر تخت سلطنه جلوس داد و اجتماع قشونات و ایلات و الوسات نموده از احمد شاهی روانه کابل و از کابل عازم پشاور وچون در مکان غله رسید و پاشاه شجاع الملك ممر که آرای مقابله گردیده چنانچه مابین شاه موصوف و وزیر فتح خان جنگ عظیم واقع شد از طرف شاه ممدوح وزیر اکرم خان و عالی جاه غفور خان فوفلزی و غیره امرای خاص بقتل رسیدند و نسیم نصرت و فتح در پرچم لوای اقبال وزیر فتح خان از عنایت ایزدی بوزیدن آمده شاه موصوف از میدان معارک گوی جنگ را باخته پس خیز معرکه فرار گردیده و حرم محترم برداشته از دریای اتک عبور نموده بقطع منازل برابر متوجه لاهور گردیده پیش خالصه سنگ ملجای خود ساخت چند مدن در آنجا آسایش پذیر شده و خالصه سهسکه در تعارف و تلافی از هر قسم و رسم الی شاه ممدوح خود را معاف ومقصر نداشته فقط .
در بیان کشته شدن عا لیجاه عطا محمد خان بارکز ئی برادر یار محمد خان از دست سردار سمندر خان با میز ئی در پیشاور و باز آمدن شاه شجاع الملك از لاهور بموجب صلاح و مشورت عا لیجاه سردار عطا محمد خان ناظم کشمیر در پشاور گرفتار شدن شاه در پشاور بدست سردار سمندرخان و جهان داد خان از قرار صلاح ناظم مذکور و محبوس شدن شاه در کشمیر سنه ١٢٥٦ شاهین قلم شکسته رقم در فضای این مدعای چنین بال افشان بیان می گردد که اولاً ملك پشاور در تصرف عالیجاهان عطا محمد خان و یار محمد خان و سلطان محمد خان و سعید محمد خان و پیر محمد خان بارکزئی برادر ان وزیر فتح خان بودها سردار عطا محمد خان الکوزئی ناظم کشمیر عالیجاهان سردار سمندر خان جهان داد خان بامیزئی را از کشمیر مامور نموده بود که رفته ملك پشاور را از دست عالیجا هان مذکور برادران وزیر فتح خان گرفته در قبضه حکم و عمل خود آورند در پشاور بجمعیت عساکر رسیده سر گرم محاربه و مجادله با سرداران پشاور گردیده عالیجاه عطا محمد خان بار کزئی کشته شده و دیگر برادرانش فرار اختیار نمودند ملك پشاور بدست سردار سمندرخان و جهانداد خان افتاده جرعه نوش باده فتح و فیروزی شدند درین اثناء عرايض سردار عطا محمد خان الکوزئی ناظم کشمیر به پیشگاه بندگان شاه شجاع الملك در لاهور رسید بدین مضمون که همیشه در ایان عالیات شهریاری اولیای دولت در میا دین معاندین باشعات نصر من الله و فتح قریب جلوه گرباد از انجا که آوار گی سر کار اشرف از دست مخالفین و رفتن در لاهور بر دل صداقت منزل ما هوا خواهان دولت نهایت ناگوار آمد میخواهم جان ناتوان خود را در رکاب اولیای دولت فدای نموده انتقام از معاندین سر کار اقدس گرفته شود و تاج دولت سلطنت بر فرق همایون زینت پذیر گردد امنای دولت از لاهور زود تشریف فرمای پشاور شوند که ملك پشاور در تصرف واحاطۀ ماست بعد کابل قندهار از دست مخالفین دولت گرفته خواهد شد . اولیای دولت فریفته نوشتجات سردار عطا محمد خان ناظم کشمیر گردیده از لاهور بر آمده داخل پشاور شده چند ایام در پشاور خیال پلوهای پادشاهی می پخت درین اثنا نوشته سردار عطا محمد خان ناظم کشمیر برای عالیجاهان سردار سمندرخان وجهانداد خان رسید که شجاع الملك پدیر من کشته ، او را بهر قسم و تدبیری اسیر و دستگیر نموده بطرف کشمیر بفرستند عالیجاهان مذکور روزی مجلس آرائی نموده در آن مجلس خاص با پادشاه شجاع الملك خربوزه های شیرین تناول می نمودند و از روی ظرافت و استهزا پوست های خربوزه بروی یکدیگر گستاخانه میزدند آخر رفته رفته شاه ممدوح را گرفته اسیر نمودند و از تخت سلطنت فرو آورده و نظر بند نموده روانه کشمیر ساختند که سردار عطا محمد خان ناظم کشمیر شاه موصوف را در بالاحصار محبوس ساخت .
وزیر فتح خان بعد کشته شدن عطا محمد خان باز کتوتی برادرش مع جمعیت قشوناته از کابل برآمده بقطع منازل داخل پشاور گردیده و سردار سمندرخان و جهاندادخان کما فی در پشاور بودند هر چند با وزیر فتح خان مرتکب جنگ و فساد شدند لیکن هزیمت را غنیمت دانسته فرار اختیار نمودند وزیر فتح خان مظفر و منصور گردیده ملک پشاور در تصرف خود آورده چند روز به تجهیز و سامان لشکر پرداخته از راه . . . حدود خالصه که عازم کشمیر گردیده و با عطا محمدخان الکوزی ناظم کشمیر مقابله نموده شهر کشمیر را فتح نموده و عطا محمدخان در بالاحصار رفته بدست خود خود را محبوس ساخت آخر سردار عطا محمدخان از روز یکه بنظامت کشمیر مقرر شده بود هر چه که دولت کشمیر پیدا مینمود از آن جواهرات گوناگون خرید نموده در صندوقچه نگاه میداشت و بمقابل هر جواهر صادقه جواهر باطله برابر بوزن و درازی مو به مو از استاد کاران درست کنانیده در صندوقچه دیگر نگهداشت میکرد . و در روز محاصره بالاحصار همان صندوقچه جواهر جوته بهمراى خود برداشته و از بالاحصار فرود آمده رفته سلام وزیر فتح خان نموده وزیر مذکور نهایت خوشوقت گردیده بعده شمع خلوت ما بین روشن کردند سردار عطا محمد خان بوزیر مخاطب شده که شهر کشمیر بدست وزیر آمده باقی سر من مانده اگر سر بنکار است اينك سر و اگر دولت کشمیر از ایام نظامت کشمیر مطلوب دارند پس این صند وقچۀ جواهرات که از قرار قسم کلام الله از دولت کشمیر همین جواهرات خرید نموده ایم . وزیر ممدوح چون صندوقچۀ جواهرات از سردار عطا محمد خان گرفته کشاده گوناگون جواهرات صد زرق و برق ملاحظه نموده چون کل شگفته مبتهج و مسرور گردیده و صندوقچۀ جواهر مذکور بدست آورده سردار عطا محمد خان را رخصت داد و از کشمیر بیرون کشید و سردار محمد عظیم خان برادر خود را بنظامت کشمیر مقرر نمود و مردم کشمیر بعد مقرری محمد عظیم خان زبان خو ورا با این ترانه عطای محمد تو برداشتی . بلای عظیمی تو بگما شتی . (1) مترنم و آشنای ساختند روز دوم وزیر موصوف جواهر شناسان را طلبیده جواهرات مذکور نشان داد مشخص و معلوم گردید که جواهر جوته و باطله میباشد بر فریب بازی سردار عطا محمدخان دست افسوس میمالید و عطا محمدخان را نمی یافت و از گوشه بامر که پریدیم پریدیم وزیر ممدوح شاه شجاع الملك را در بالاحصار کشمیر کشیده مطلق العنان نمود که شاه روانه لاهور گردید وزیر فتح خان معه حشم از کشمیر معاودت نموده روانه کابل گردید وابندگان محمود شاه باز دفعه ثانی ابتدای سنه یکهزار و دوصد و بیست و پنج هجری لغایه سنه یکهزار و دوصد سی و شش هجری مدت یازده سال از محمودی طالع سریر آرای دولت سلطنت خراسان بوده وزیر فتح خان چون ایاز سر بحلقه اطاعت و فرمان برداری شاه محمود شاه داشت . این بیت اصلاً چنین است که در فواه عوام و بعضی تواریخ نیز مسطور است : عطای محمد زما بردۀ بلای عظیمی فرستادۀ (اداره)
( در بیان گرفتار شدن شاه شجاع الملك در لاهور بدست خالصه سنگه و گرفتن جواهر کوه نور خالصه سنگه از شاه ممدوح و فراری شدن شاه از حبس لاهور از راه نقب و رسیدن در لودیانه ) شده قلم جواهر رقم از زندان چاه مداد بر آمده در قصر مدعای چنین تیژ روی بیان مینمود ، که وقتیکه شاه شجاع الملك از حبس كشمير رهایی یافته بامید ملجای در لاهور آمده خالصه رنجیت سنگه بطمع اخذ جواهر کوه نور چشم از حقوق و مراعات مهمان داری پوشیده شاه ممدوح را نظر بند و محبوس ساخت نامدت بسیار در حبس گرفتار بود آخر بمزار شدت و عذاب رسانی که ملازمان خالصه سنگه شاه را در آفتاب تموز نشانده باز یافت جواهر مذکور مینمودند و شاه از تاب آفتاب هم چیزی پروای نکرده هرگز اقرار دادن جواهر کوه نور نمیکرد و آخر شاهزاده محمد تیمور که خورد سال بودچو بداران خالصه سنگه او را بر بام قصر کلان در آفتاب پای برهنه و سر برهنه نشانیده از پرپای بز بر می آوردند و هم بالا میفرستادند شاهزاده از بسکه نازنین اندام بود از بس سوختگی آفتاب پای و سرش میسوخت و فریاد های میکرد و رنگش از تاب بغایت متغیر گردید شاه ممدوح هرگاه اینچنین حالت شاهزاده فرزند دلبند خود دیده لاچار جواهر کوه که نور دیده استمد عنش بود حواله خالصه سنگه نمود باز هم رهایی شاه ممدوح از حبس انگم دیده و شب و روز دست دعای بهزار عجز و زاری بدرگاه ایزد باری جلتار آمای فراز داشت از آنجا که سائل عجز و نیاز از درگاه حق جل و اعلی شانه محروم نمیگردد آخر بر مبری خضر ادراك ودانش تجویزی بکار برده اولاً حرم محترم خود از لاهور کشیده روانه لودیانه نمود چنانچه احدی و فردی از محافظین براینمعنی وقوف نیافته و پی نبردند بعد کشیدن حرم محترم شاه ممدوح در فکر رفتن خود گردیده در عمارتی که نظر بند بود متصل آن خانه پمکی همسایه بود شاه با و سازگاری نموده و مبلغ کالی باو داده راه نقب از خانه او گرفت تا همینکه بتدریج که کس واقف حال نشود از اندرون عمارت خود نقب زده از خانه همسایه کشیده و چون نقب تیار گردید چند روز پیش از نقب همسایه آن خانه معالعیال اطفال خانه را گذاشته و دروازه را مقفل ساخته جای دیگر فرار گرفت وشاه ممدوح از لودیانه سید میرابو الحسن شاه امیر خاص خود را معه اسپان تیز رفتار صبا کردار طلبیده بیرون قلعه لاهور بر موری که مجرای باران لاهور بود حکم ایستادن اسپان داده بود سید مذکور بموجب همان انجام معهود بوقت شب تاریك معه اسپان و چند سواران جرار کرار آمده بیرون قلعه بمقابل مووی قلعه لاهور استاده شدند از آنجا که محافظین چوکی خالصه سنگه بموجب قاعده مستمری صبح و شام مشرف سلام شاه هر روزه گردیده و شاه را دیده رفته بجای چوکی خود می نشستند و در شب تشریف بردن شاه از حبس بدوسه پیش خدمتان خود فرمایش نموده بود که بعد رفتن سرکار اشرف یکی از شما یان بر پلنك كه محل استراحت سرکار است بخوابند و دیگر پیشخدمتان بر دروازه بنشیند هرگاه بوقت صبح محافظین چوکی بدستور اصلی بجهت سلام سرکار اشرف بیایند
« ۱۱ » آنها را مانع گردیده اندرون نگذارند و میگویند که سرکار اشرف تمام شب در طبیعت ناخوش بوده و آرام نکرده و حالا باینوقت چشم بیدار یش بخواب رفته هرگاه از خواب استراحت بیدار گردیده آنوقت آمده دولت سلام سر کاراشرف حاصل نمایندسر کار اشرف بعد فهمایش نوعیکه مذکور شده سه چهار پیشخدمت خود در آنجا گذاشته بوقت شب از راه نقب بر آمده وازموری قلعه لاهور بهر قسم جان نازنین خود بیرون کشیده و بر اسپان باد رفتار سوار گردیده با تفاق سید میرا و الحسن شاه و سواران جرار رخ نهاد دارالا مان لودیانه و باستعجال تمام هزلیمان که مبادا در عقب کسی از ملازمان خالصه سنگه برسد سالماً خود را در لودیانه رسانیده شکر حیات تازه انمود و پیش خدمتان شاه ممدوح که بپایس مامور بودند بموجب فهمایش و تعلیم شاه عمل نمودند بوقت صبح محافظین چوکی برای سلام شاه آمدند پیشخدمتان به آنها مانع شدند و عذر ناخوشی مزاج مقدس شاه پیش نمودند محافظین بی تکرار واپس آمده بجای و مکان های مالوفه خود نشسته سمی شاه رجب پیشخدمت شاه که بجای شاه بر پلنگ شاه بخواب رفته بود بعد از مدتی از خواب برخسته و متکای کلان بر پلنگ شاه انداخته و چادر سپید بر آن هموار نموده خود یکدام بهانه از عمارت شاه بیرون آمده در شهر لاهور رفته در جای پنهان گردید و چون یکدو ساعت گذشت محافظین چوکی دیدند که کسی از پیش خدمتان شاه از بیرون پس نیامدند و از بالا خانه شاه هیچ صدائی و ندائی بگوش نمیرسد متحیر مانده سراسیمه شدند هر گاه بر بالا خانه رفتند آهسته آهسته رفته از دروازه نگاه کردند دیدند که بر پلنگ شاه چادر سفید افتاده و کسی بصورت آدمی بخواب رفته است و چون نیک ملاحظه نمودند که جنبش نفس از چادر بیرون آید حیران این واقعه مانده تعجب کنان قدم پیش نهادند چون نزدیک پلنگ رفته يك ملاحظه نمودند و چادر را بالا کردند دیدند که متکای خالا سر پلنگ افتاده و بوی شاه هم نیست پس سراسیمه اینطرف و آنطرف زیر و بالا دویدند اثری از شاه نیافتند و در سطح الا خانه شگاف را ملاحظه کرده چون بزیر آمده نقب را دیدند دانستند که شاه ازین نقب بدر رفته هر چند تلاش نمودند پی بمقصد نبردند عبث سر گردانی های کشیده رفته این ماجرا را بشمع خالصه سنگه رسانیدند در پای خشم و غصه خالصه سنگه در تلاطم آمده محافظین چوکی راسخت حکم بر قید داده و در شهر لاهور کوچه بکوچه منادی های برخاستند و بر دروازه های لاهور قدغن گردیده و فوج های لشکر هر طرف مامور شدند لیکن عنقا شکار کس نشود دام بازچین * شاه شجاع الملک چون عقاب ممدوم شده در دار الامان لودیانه آشیانه پذیر گردیده و صاحبان عالیشان انگلند بهادر بمنظور بلند ناموسی مقدم شاه ممدوح بسیار عزیز دانسته انواع تعارفات و مهمانداری شام نمودند بلکه ماه بماه مواجب مقرر نموده عطای میکردند چنانچه مدت چند سال شاه ممدوح معه وابستگان در لود یانه بر تخت آسوده گی استراحت پذیر وازغم روز گار آزاد بوده لیکن خمار باده سلطنت از سرش نمیرفت و همیشه نقش تسخیر ولایت خراسان بر نگین خیال خود می کند و این حلوای شیرین سلطنت در مطبخ آرزوی با تش نرم آه پیوسته می پخت لیکن « يفعل الله ما يشاء ويحكم ما يريد »
در بیان جلوس بندگان محمود شاه بر تخت سلطنت و سرفراز شدن اشرف الوزراء بخلع وزارت و ایام کامرانی به عیش و عشرت بسر بردن محمود قلم خوش رقم که سریر آرای سخن طرازیست چون ایاز فقرات نویس این مدعای میشود که بعد زوال سلطنت شاه شجاع الملك در سنه یکهزار دو صد بیست و پنج هجری بندگان محمود شاه بمقتضای توفر الملك من تشاء جلوس فرمای تخت سلطنت گردیده اشرف الوزرا وزیر فتح خان از مسعودی طالع حانه ایازی محمود شاه در گوش جان انداخته بخلع وزارت سرفرازی یافت چنانچه : چو بخت دولت محمود شاه معظم شد ایاز خاص فتح خان وزیر اعظم شد اشرف الوزراء از روی اقبال محمودی بانتظام میسوعه امورات سلطنت بخوبی میپرداخت و از تاب آفتاب اقبال محمودی وزیر ممدوح ناظمان ملك سنده و بهاولپور و ملتان و ديرجات و کشمیر و روسای خراسان همه ذره وار مطیع و فرمان برادر و مال گذار بودند که سال بسال وکلای سند و غیره به پیشگاه سلطانی حاضر و ادای مالیات مقرره مینمودند و فقرات دلگشای جود و نوال و عبارت رنگینی شجاعت و دلاوری اشرف الوزراء وزیر فتح خان چه شرح داده شود پیش همت نوالش حاتم با این همه سخاوت که شهره آفاقست خمیازه کش انفعال و شرمساری و رستم داستان در عرصه شجاعتش وبها دری چون هزار داستان نغمه طرازد استان آفرین خوای اشرف الوزراء بغرور دولت سلطنت همیشه جرعه نوش باده عیش و عشرت و به تماشای تاج گلرخان بوی وشان اولین کشمیر شمع افروز بزم ارم طعم نشاط و خرمی بوده در عین نشاط و سرشاری دست بخشش و نوال چون ابر بهار ریزش مینمود اسپان ایرانی و شالهای کشمیری گران قیمت بامرای و خوانین خاص و عام انعام و عطای می نمود و در شهر کابل بر کنار روديك برج از عمارت عالی منقش باب طلای و لاجورد استادان مانی کردار تیار نموده بودند که نقاشان چین انگشت تحیر بدندان میگرفتند و زرق برق رنگ آمیزیهای چشم بیننده خیره می گردید و مشتمل بر هفت طبقه حوايش مربع مسدس درست نموده فوارههای ترتیب داده بودند و نحوی صنعت کرده بودند که آب از دریا در حوضهای بالای برج میرسید و مقابله هر حوض در میان هر سطح آئینه ها را نصب کرده بودند آب از فواره ای می جهید در میان آئینه سرمیزد و آئینه گوناگون رنگ های می نمود و اشرف الوزراء وزیر فتح خان روزی در ان برج جشن جمشیدی نموده بود که این خاکسار عاجز نیز حاضر بود چون تعریف جشن مذکور را اگر مفصل بیان نمایم يك جز و علامده خواهد شد بیکطرف نغمه شرشره فواره ای حوایش بلند آواز و دگر طرف صدای قلقل صراحی های می رنگین که در قدح سرنگون میشدند و قهقه میکردند و در انوقت این ابیات بخاطر خاکسار رسیده اینست : قدح کرد روزی زمینا سوال صفای دلت صبح انوار راز که ای از تو روشن دل و جان خیال قدت سرو گلزار ناز
« ١٣ » جگر تشنۀ خون فدایك نظر بر کمین گاه رنگ ملك اگر این نماز است قهقه چراست واگر لهو باشد سجودت كراست صراحی زغيرت جنون ساز شد زخون جگر شعله پرداز شد که ای چشمت از نور عبرت تهی نداری ز اوضاع دهر آگهی همه چشمی و نیستی دیده ور همه گوشی و از جهان بیخبر بسفله تو خيضر حقيقت نما نه زيد براه طريقت خطا که داده است بر قتل عابد صلاح که گفت است خون مصلی مباح ازین غم بدل خون نگریم چرا براوضاع دنیا نخندم چرا یکی غافل از رمز ما و منی نوآموز نيرنگ علم و فنى زطاق سرا يافت آئينة صفادريقل طبع بی کینه دران آئينه صورت خویش دید گرفتار شد هر قدر بیش دید غرض در آن مجلس جمشید اساس نغمۀ سازهای گوناگون از ستارها و کمانچه ها وبوسليك ومردنگ وطبله ونی ها خوش صدای. بشنو از نی چون حکایت میکند وز جدائی ها شكايت ميكند وچنگ ها ورباب های و عود چیست میدانی صدای چنگ وعود انت ربی انت حسی یا ودود بلند ودرنوا ی بود هولوليان گلرخان کشمیر جنت نظیر بصد آب ورنگچون هزار دستان در آن بوستان مجلس در خواندن و رقصیدن و ادای نازونياز سرگرم بودندوفروش های قالین پشمینه گوناگون گسترده وشمع های کافوری رنگارنگدران محفل روشن در میان شمعهای بقدر مفاصله ده انگشت آتش بازی را ترتیب داده بودند هرگاه شمع سوخته بر آتش بازی میرسید تمام مجلس بنگلهای آتش بازی روشن میگردیدكني الواقعه اگر جمشید زنده می بود براین جشن حسرت میبردچراغ بندی که در میان باغ بنای نموده بودندفلك باین همه چراغان انجم نجوم حسرت برزمین حیرت می انداخت ودرختان آتش بازی از هر قسم که درست نموده بودند بوقت آتش دادن عجب تماشا در چشم نظاره گنیان بنظر می آمده حاصل وزیر فتح خان از مسعودی طالع اوقات حیات خود را بکمال عیش وعشرت بسر می آورد فقط . در بیان فوتیدن مسمات بها گل منکوحۀ اشرف الوزراء که زازرباب نشاط کشمیر بود وشادی نمودن وزیر در پشاور از قاضی خیلان پشا ور و گذاشتن او را و باردیگر گرفتن زنی از ارباب نشاط کشمیربزوروصاحب خانه ساختن اورا خسرو قلم شیرین رقم فرهاد واردرکندن بیستون این مدعای چنین بیان می نماید که اشرف الوزراء وزير فتح خان از کمال تعشق مسمات بها گل ازارباب نشاط کشميردوسلك
١٤ ازدواج خود آورده بوده و باو بسیار محبت و دلبری داشت و از او دو فرزند متولد گردیده یکی مسمی سربلند خان و دیگر شاه پسند خان از قضاء کردگار در حین تولد شاه پسند خان مسمات مذکور سر حیات در نقاب تراب کشیده اشرف الوزراء از سوز و گداز مفارقت او مجنون وار صحرای نورد لیلی جمال حیرانی او بوده بعد مرور چند ایام تدارک هم بستری ۱۸۸۴ / ۱۳۰۱ موفوره داشت در سنه یکهزار دو صد سی و يك هجری در ایام زمستان باتفاق شاه محمود خان از کابل بر آمده رونق افزای پشاور گردید در آنجا دختری جمیله که خورشید خاوری از حسن دلاویزش اقتباس نور نماید و قمر باین همه دلبری مستفاد از جمال بلا انگیزی او شود از دودمان قاضی خیلان پشاور که از قدیم با ارباب دول قرب و منزل دارند بدست آورده در شب اول گوهر ناصفته اش بسوزن الماس بفا سفته و آب تاب از غنچهٔ بکار تش از گلبن وجودش ریخته باز بخانهٔ پدر فرستاد و بمنزل سر واورا از بهر جهان آزادی بخشید و باز در آن روز های ارباب نشاط از کشمیر دختری آورده نه دختری بل ماه آسمان خوبی و خورشید اوج مجبوبی و شیرین باین همه حسن که داشت چون سها پیش آفتاب متصور و لیلی باین شورش جمال چون لیل پیش نهار همانا گلدسته که از بس لطافتش آب از چهرهٔ گل رفته و از نهایت نزاکتش شاخ گلبن خار خار حسرت شده اشرف الوزراء نادیده بعقاضای نه تنها عشق از دیدار خیزد بسا کاین دولت از گفتار خیزد شیفته جمال با کمال او شده و بزور او را در مشکوی اقبال برده صاحب خانه ساخته گلهای عیش و عشرت از بوستان صحبت او می چید و هر روزه مجلس آرای و شمع نای و نوش و تماشای لولیان روشن بوده میر اسمعیل شاه وکیل ناظمان خیبر آباد و خالوی ام شیر محمد خان وکیل والیان خیبر پور بجهة مبارکبادی نزد اشرف الوزراء رفتند و هدیهٔ سنگینی پیشکش نمودند اشرف الوزراء نهایت خوش شده و تماشای لولیان بوکلای مذکور معه اکل و شرب عطای نمود و هم خلاع فاخره عوض مبارکبادی مرحمت فرموده فقط . در بیان تماشای نمودن وکلای امیران سنده در پشاور وعاشق شدن میر اسمعیل شاه بسر مسماة لطیفی کنچنی و بعد از چند ایام گریخته رفتن مسماة مذکور از خدمت میر اسمعیل شاه طرف رسول نگر ونامه نوشتن طرف او بکمال سوز و گداز و در جوابش این خاکسار از طرف مسماة مذکور کشا خانه بجهة گرمی بازار محبت عشق نوشته و نامه از طرف میر اسمعیل شاه تازه گل بهار روحانی ثمرهٔ گلزار جاودانی شکر لب شیرین شمائل عذرا حدم لیلی شیم عنبر موی نسترن بوی دلبر جانی سرمایهٔ زندگانی اعنی لطیفی جان پیوسته در مجالس دلربای بالا نشینی بوده غمزه ای عشاق باشد از روز یکه خدنگ عشق تو از کمان ابروی
تازین پر هدف دلم رسیده چند ایام ماوشما در عالم اتحاد مانند حسن و نظر و نغمه و تار جویای دیدار وملاقات یکدیگر بودیم و چون روح و تن و نسیم و گلشن راه موافقت می پیمودیم لیکن از قضای طبع بوقلمون خوی سپهر ستیز جوکا چنین اتفاق افتاده که بنا بر چهره گشای امری از امور از سرایرده مقاربت و حضورم از من مهجور بی دماغ گردیده دور وجدا شده اند ازین سبب روز وشب گرفتار در دد داغ آتش بی رحمانه سوز آلام هجران و فراق میباشم و فرهاد جانم تیشه اندوه بر بیستون دل میزند و مجنون صبر و قرارم سرآ سر گرد صحرای بیخودی و اضطرابم و هر نفس قطرات سرشك از سحاب دیده بر مزرعه بیقراری افشانده میگویم «بی وجودت یکنفس ای دوست نتوان زیستن نیست ممکن جسم را بی جوهر جان زیستن» ای انیس موافق وای جلیس مشفق کجائی که تا از بیاض اقلیم دیده بسواد قلمرو مسافرت نقل نمودی گردن محمود دلم پای بند زنجیر مرغوله کا کل ایاز حضورت گشته و وجود وامق حیاتم سینه وار در مجمر سوزند از آرزوی عذرای جمال جهان آرای تست ابیات: بازآ که بی تونیست مرا تاب زندگی بگشا بروی آرزویم باب زندگی در کاروان عمر ز تاراج هجر تو چیزی بجا نماند ز اسباب زندگی بی جذبه وصال تو ای مایه حیات بردیده ام حرام بود خواب زندگی خدای شاهد حالت که از مفارقت ودوری آن دلربای چون شمع بی کباب و شیشه ئی بی شراب وماهی بی آب ودیده پر آب ودل حیران وسینه بریان از آنجا هر دل حزین منزل که بمواست آن یار جانی خوی گرفته تسلی پذیر و آرام گیر بجز خیال وصال آن بدر منیر نمیگردد امید که از عنایت لطف زود وقت رسی این عشاق مهجور و عاشق رنجور گردیده بزلال اتصال اطفای نوایره آتش اضطرار و بیقراری نمایند که آینده تاب مفارقت آن نور دیده عشاق در جانم نمانده من از تو دور ندانم که خواب راحت چیست چگونه هست شکیب و چگونه هست قرار زیاد بجز سوزو گداز چه نویسم ( جواب نامه من انشاء خاکسار ) محبوس دایره جسم و جسد میر اسمعیل شاه از غیرت صاعقه پیش کاران ما پر حذر بوده بداند عریضه اخلاص فریضه شما از نظر گذشت سوزش حالت و گدازش خود که از مهاجرت ما معروض نموده بنده ای کم حوصله کشاد زبانا این چه آئین خام کاری است که بنیاد نهاده و این چه رسم ناهنوار است که در پیش گرفته عاشق شدن و از خود دم زدن شمع را ندیده که تمام سوخته آه نزده پروانه را تماشای ننگردی که جان داده آواز نکشیده سعدی: ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شدو آواز نیامد و بمنزله آتش زبان کشیدن و چون خاك ملول شدن و مثل آب بهم پیچیدن و مانند باد غبار انگیختن از چه رواست اگر عاشقی به خود میر و دم میا رودر هم سوز و ناله مکش نشنیدی که در گلستان گفت سعدی آن پخته بلبل شیراز عاشقان کشته گان معشوق اند بر نیاید ز کشته گان آواز
١٦ سنگ قهر ما نفزوده و آسیای عشق بسر نگشتا نده و به تیر مز گان ما سینه ندریده و بخنجر جفای ما پهلو نشکافته وعشمه که بتو لطف کردم دلیرانه آمده وسخنان لاطا یل و مقدمات بیحاصل آغاز میکنی با ش که بر اسپ اختیار خود سوار و بوارق حسن جهان سوز در خرمن هستی تو می اندازم و به توایره بی مهری خانمان وجود تو می سوزم . عاشق شوی ومیل باسود کسی کشی اندیشه دور دار که این کار نازک است بلبل بشاخ هر گلی آهسته پا بنه در باغ عشق خارز گلزار نازک است نادانا چه دانسته که عشق نام گلی است . در بهار یا دمی است در دیار نیست مگر آتشی است جهان سوز که شرارۀ بلند در فانوس عالم زده وخو نابه ا پست مر گک خیز که ذایقۀ حیات هر کس را مرارت اندود نموده العشق نار يحرق ماسوى الحبيب . گر طمع داری ازین جام مرصع می لعل در یاقوت بتوك مژہ ات باید سفت تا ابد بوی محبت بمشا مش نرسد آنكه خاك در ميخانه برخسار نرفت نادانا منزل عشق دور ودیجور افتراق ما قا بل عبور از بحر تا پیدا کنار دشوار وراه بغایت لریق اشرار بهتر است که قدم خود را ازین باديۀ هولناك باز كشي وبخيت خود را درچهار موجۀ بلا انگیز که عبارت از چهار ابروی ما میباشد نیا ندازی . آری زچهار ابروی سختست جان کشیدن کشتی زچهار موجه مشکل بساحل آید واگر بس حدك بنا امکانی رسیده و ناچار گرفتار پنجۀ خون ریز بلا انگیز حسن ما آمدی پس صبر کن وغوغا مساز وراز خود را بیرون مده وقدم جرأت فراتر از دایرۀ ادب منه وخاطر جمع دار که به عقب هر قتل عشاق در صف جلوۀ ظهور میز نم ترا هم از مقتولان خنجر خون خوار نگاه آبدار توانم کرد و به تکرار از الفت مادم نزنی و این حرف بجناب زبان نرانی والا خوبی نخواهی دید خبر شرط باشد . عاشقی چیست بکو بندۀ جانان بودن دل بدست دگری دادن و حیران بودن زیاد تهدید نرفت .
« ۱۷ » از آنجا که میر اسماعیل شاه بلباس رنگین حسن دانش و کمال آراستگی تمام داشت بعد مطالعه جواب مذکور نهایت حظی برد و سرخوش بادهٔ تعشق گردیده و این کمترین را بزبان تحسین آفرین خوانی نمود و هم صلهٔ عطای نمود از آنجا که دیده حقایق ارباب بصیرت از قطرهٔ استنباط چگونکی حال بحری تواند نمود و از حقیقت حال برگی به کنه صفات نخلی توانند رسید . برگ درختان سبز در نظر هوشیار هرورقش دفتریست معرفت کردگار غرض که باز چنگ سرگذشت اشرف الوزراء وزیر فتح خان در نوای بیان آورده میشود که در سنه یکهزار و دو صد و سی دو هجری وزیر ممدوح بندگان شاه محمود شاه را در پشاور گذاشته خود معه حشم و امیر دوست محمد خان روانهٔ کشمیر گردیده که سردار محمد عظیم خان ناظم کشمیر بهوای کشمیر در مقام بغی و متمردی آمده بود اشرف الوزرا بقطع منازل در کشمیر رسیده سردار محمد عظیم خان را عظیم گوش مالی داده فرمان بردار نمود و مالیات کشمیر از او گرفته و زمام نظارت کشمیر باز بدست آورده مراجعت فرمای پشاور و بندگان شاه محمود شاه ایام زمستان در پشاور گذرانیده پیش از ورود وزیر موصوف در موسم بهار عازم کابل و باستشمام گلهای عیش و نشاط کابل مشام آرزوی را معطر و معنبر داشت و شاهزاده کامران در احمد شاهی جرعه نوش بادهٔ دولت کامرانی بوده و حاجی فیروز الدین شاه در دار السلطنهٔ هرات معتکف حریم کعبهٔ مسرت و انبساط بود. که درین اثنا در ماه ربیع الثانی صدر شاهزاده میرزا عباس علی نایب مشهد مقدس معلی معه سامان محاربه و جیوش بعزم تسخیر هرات از مشهد مقدس بر آمد. حاجی فیروز الدین شاه بدریافت اینمعنی احرام کعبه مسرت و انبساط شکسته چون موج در اضطراب و پیچ و تاب آمده تمام سر گذشت عزم و ارادهٔ شاهزاده میرزا عباس علی شاه بقلم آورده طرف بندگان شاه محمود شاه و شاهزاده کامران بدست چاپاران برق شتاب روانهٔ قندهار و کابل نموده و استمداد و كمك طلب کرده که زود كمك برسد والا ملک هرات از دست تصرف ما خواهد رفت شاه محمود شاه که در کابل به نظارهٔ گلهای گوناگون عیش و نشاط سرگرم بود بمجرد دریافت این خبر وحشت اثر گلهای عشرتش در چشم راحتش خار بنظر آمده سریعاً همین احوال را طرف اشرف الوزراء وزیر فتح خان که در پشاور بعد معاودت کشمیر رونق افزای بود بدست چاپاران سریع السیر فرستاده اشرف الوزراء مذکور بمجرد استشمام رائحهٔ این احوال انتظام بعضی مهمات پشاور که در نظر داشته همچنین مهمل گذاشته بجناح استعجال از پشاور معه حشم روانهٔ کابل گردیده و بقدم بوسی شاه محمود شاه مشرف شد در جزو روز تدارك سامان گرفته از حضور شاه ممدوح بحصول خلع رخصت بسرفرازی خلعت فاخره روانهٔ احمد شاهی گردیده و بطی مراحل فوراً داخل احمد شاهی گردیده بسلام شاهزاده کامران کامیاب شده در ساعت به خلع فاخره سرفرازی یافت و در چند روز جمع آوری قشونات از طایفهٔ درانی بارکزئی و فوفلزئی و نورزئی و بامیزی
«۱۸» واچکزی وغلزئی و انگيزئی وخلزئی وهوتکی واندری وغیره طوایف نموده ومبلغات سی لکهم روپیه عوض تنخواه بسپاه داده سران وسر کردگان را بخلع فاخره سرفراز ساخته معه جمعیت پنجاه و شصت هزار لشکر شائسته مساج مکمل غوش اسباب و آلات محاربات از توپ ها وشہين خانه وزنبورك وشمخال وغیره از احمد شاهی عازم هرات گردیده واشرف الوزراه از بسکه شجيع وسخی بود در عرض راه هرات دست جود وکرم بکشاد بخوانين عاليمقام وامراء ذوالاحترام وهر خاص وعام درهر منزل بخلع فاخره وبخشش متكاثره سرفراز وخوشوقت می نمود تا رفتن هرات بیست و چهار لکهه روپیه فقط بخشش اشرف الوزراء بقلم محاسبه آمده وقتیکه اشرف الوزراء داخل هرات گردیده حاجی فیروزالدین شاه ازمقدم اشرف الوزراء نهایت درمقام عرفات لبيك گوى خوشى ونشاط آمده در باغ شاهزاده ابوالقاسم که در نزهت وصفاش بافردوس برین دم موافقت میزدحکم اقامت وزیر ممدوح داد و در مراسم افراز واکرام ومهمانداری اشرف الوزراء دقیقه از دقايق نامرعی نگذاشته و آنا فانا از اهتزاز نسایم عنایت شاهانه وشكفتگی ازهارات خاطر اشرف الوزراء میپرداخت وساعت بساعت از می خوشگوار اشفاقات خسروانه بسر شاری دماغ وزیر موصوف می کوشید لیکن خود از آن غافل وبخبر كه فلك نيرنگ طراز درانتظام سلسله چه لعبت بازی است ومنشی کارخانه قضا وقدر درانشاء رقم چه تدبیر است . در بیان رفتن وزیر فتح خان دراندرون قلعۀ هرات بجهت خوردن ضیافت و گرفتار نمودن حاجی فیروز الدین شاه وباسیری فرستادن او را بجانب قندهار دبیرقلم خوش رقم انشاء این مدعای را بر صحیفۀ بیان چنین نگارش میدهد که اشرف الوزراء وزیر فتح خان بعدورود هرات در ظاهر احرام کعبه عبودیت و خدمتگذاری حاجی فیروز الدین شاه بسته در مقام عرفات بندگی وفرمان برداری لبيك گوی ودر باطن روی گردان قبله صداقت واخلاص بوده درفكر وتدبير تسخير قلعه هرات و گر فتاری حاجی فیروز الدین شاه بوده از آنجا که قلعه هرات در استحکامی ومتانت نظیر ندارد بلکه چون سد سکندریست که اکثر مغلقين ياجوج ماجوج طینتان را هرگز بر آن دست رس نیست مگر از اندرون قلعه کدام آتش دغابازی شعله ور نگردد والا ممکن نیست که به آسانی به تسخیر قلعه هرات کسی پردازد با وجودیکه حاجی فیروز الدین شاه بر درواز های قلعه هرات چوكی مقرر نموده همین حکم داده بود که احدی ا ز لشکر اشرف الوزراء باصلاح اندرون قلعه مذکور نگذارند و اگر بی سلاح در آید ، مضایقه ندارد اشرف الوزراء ازین ماجرای واقف شده و بصورت این احتیاط و تیقظ بر مر آت ضمير اشرف الوزراء انعکاس پذیرفته بعلہ یاغوان کرامان خود وامرای همر ا ز هريك سردار پردل خان وسردار کهندل خان و سردار شیردل خان و غیره خوانين هم خوان شمع افروز مشورت و معالجت در مجاس وشاورهم فی الامر گردیده چنین تجویز قراردادند
که جوانان زبده تفنگچه دریای جنگ بیگانگان بی اسلحه از هر دروازه هرات اندرون قلعه هرات رفته در کاروان سرای ها متوقف شوند و از بازار هرات از هر قسم اسلحه خریده مستعد و آماده باشند و در وقت کار آمده حاضر شوند بعد از سه روز اشرف الوزرا حسب طلب حاجی فیروز الدین شاه به جهة ضیافت خوری معه سه چهار صد عمله و فعله خود و برادران و امرا اندرون قلعه هرات رفته حاجی فیروز الدین شاه در باغ شالا مار که اندرون قلعه هرات است اساس ضیافت و مهمانداری برپای نموده فروش پشمینه و نگارنگ گسترانیده و شمع های کافوری روشن ساخته و چراغان بندی نموده و لولیان پری و شان خوش خوان که به يك ادای ناز و کرشمه و اشاره ابروی کمان و تیر مژگان غمزه هزار ها دل شوریدگان عالم نظاره را مجروح ساختی و به یقه های پردی ملبس بالباس های رنگین و مزین بزیورهای سنگین در آن مجلس خلد اساس حاضر آمده بودند ، هرگاه اشرف الوزرا داخل مجلس ضیافت گردید اولاً مجمعه های پر از کباب و شیشه های پر از شراب کهنه حاضر آوردند بعده قانون نای نوش بلند آواز گردیده و شمع محفل آرائی روشن شده و اطعمه گوناگون در خوان ها با پالاپوش های زربفت و کمخواب حاضر آوردند، بعد تناول غذای سازهای کمانچه و ستاد و چنگ و مردنگ و طبله و غیره دران مجلس در نوای آمدند و لولیان شیرین کار شهر آشوب در خواندن و رقصیدن آمدند: ع ـ چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را . اشرف الوزرا از معاینه این تماشا نهایت غنچه سنج مسرت و خرمی گردیده اولا مینای صهبای دم بدم بسرنگونی اقبال حاجی فیروز الدین شاه بلب زبرین قدح پغت می پرداخت و قدح دست بدست چون آسیای فلك در گردش بود که بزم نشینان از بس باده خوری بر فرش بیخبری و بیهوشی نقش قالین شدند که یکبارگی از مینای صهیر و زیر فلفل گیر گیر حاجی فیروز الدین شاه برآمده در حین بزم نشاط چنگ جنگ در نوای آمده عمله اشرف الوزرا که سابق در شهر هرات آماده نشسته بودند و منتظر این غمه بودند هرگاه ازین تفنگچنگ آگاه شدند باتفاق سردار دوست محمد خان جاوید خیز بر قلعه ارگ هرات گردیده در طرفة العین قلعه ارگ را گرفتند و در یکدم ساقی اجل می خوشگوار حیات چندین مبارزین بضرب شمشیر و تفنگ از شیشه زندگانی بخاک ممات ریخته و مبارز اراده حق در میدان چندین سرها را گوی فنا ساخته در آنوقت در شهر هرات شور و غوغای رستخیز برپای شده حاجی فیروز الدین شاه از نوای چنگ عیش در چنگ نیش وزیر مبتلا و از قهقه مینای عشرت سرنگون قدح حسرت و از تماشای لولیان گلرخان پری و شان عرق انفعال برجبین حال آورده چون شمع در سوز و گداز حیرانی و از آوازهای خوش سازسازهای آه اندوه و ملال از گوشه دل می کشید و از ادای نازنیاز بدرگاه ایزد بی نیاز نموده دست افسوس میمالید و لب حسرت بدندان میخائید و می سرائید : از ان غافل که ایام ستمگر نبودم واقف از تمهید ایام جهان را مقتضای حال اینست چه دارد با من دلخسته در سر که میسازد چنین صبح مرا شام که با کس کج چنان گاهی چنین است بدینقرار اسیری حاجی فیروز الدین شاه در سنه یکهزار و دوصد وسی و سه هجری مقدسه در هرات صورت وقوع گرفت.
در بیان رفتن اشرف الوزرا وزیر فتح خان بنا بو جنگ میرزا عباس علی شاه و هزیمت یافتن طرفین و رسیدن وزیر فتح خان در هرات خلدآیات وزیر قلم مشکین رقم که ناظم مهام ولایت سخندانی است در تحریر این مدعای چنین بیان مینماید که چون اشرف الوزرا وزیر فتح خان باین حیله وری و تزویر رخنه انداز کعبه خاندان حاجی فیروز الدین شاه گردیده تمامی خزاین و دفاین از جواهرات و اقمشه نفیسه وزر و زیور و غیره متاع گران مایه هرچه در صندوق سلطنتش بود همه را بدست یغمای خود آورده بعد از چند ایام حاجی فیروز الدین شاه و اعقه حرم محترم باسیری و دستگیری در کجاوه های انداخته با دختران نموده باسواران چو کی روانه قندهار بحضور شاهزاده کامران نموده اگرچه از ارتکاب چنین حرکت وزیر فتح خان نسبت بخاندان حاجی فیروز الدین شاه میر غضبان پیش روی خیال غیرت شاهزاده کامران در عین غضب آمده و شمشیر های برهنه انتقام بدست گرفته در فکر روانسگی هرات گردیده که انتقام حاجی فیروز الدین شاه را از وزیر فتح خان بگیرد که درین اثنا خبر رسیده که شاهزاده میرزا عباس علی قاجار نائب مشهد مقدس بجمعیت لشکر بسیار و سامان محاربه بیشمار داخل سرحد هرات گردیده شاهزاده کامران از دریافت این اخبار وحشت آثار روانیگی هرات موقوف داشته چند ایام توقف اختیار نموده اشرف الوزرا وزیر فتح خان که در هرات دائر بود باستدراك حرکت شاهزاده میرزا عباس علی قاجار معه جمعیت عساکر و اسباب محاربه مستعد مقابله میرزا عباس علی ومکالید ابواب قلعه هرات و محافظت آن سپرد و کلای امیران سنده هريك زبده نجبای میراسمعیل شاه وکیل امیران حیدر آباد و شرافت پناه حاجی شیر محمد خان وکیل امیران خیرپور نموده و آنها را محل اعتبار خود دانسته بعده روانه مقابله میرزا عباس علی گردیده و چون نزديك یکدیگر رسیدند اولا از طرفین و کلای معتبر که بقعه طرازان مقام خیر و آهنگ نوازان قانون دفع شر میباشند تعین شدند هر چند و کلای مذکور چنگ مصالحه ومصافحه در محفل طرفین بصد طرز عاقلانه دونوازی در آوردند لیکن از ناسازگاری فلك آهنگ موافق بسازگاری نیامده بلکه نوای مخالف چنگ بر آمده و از نغمات اضراب اثواب نغمه خونریزی از طرفین بلند گردیده در این حالت شیر پیشه جلادت و بهادری وزیر کوه شجاعت و دلاوری سردار شیر دل خان از روی شیر دلی پروای توپ و تفنگ نکرده بلکه گوره خرپنداشته بجمعیت دوهزار جوانان خوصی اسپه کار آزموده از عماد خود پروانه وار بر شعاع شمع توپخانه قاجار جلوه ریز گردیده توپخانه بدست خود آورده بعد گرفتن توپ خانه لشکر قاجارچون دود با هم پیچیده که از بس دود توپخانه ش جهات هم بنظر نمی آمده در هم وبرهم گردیدند در عین این هنگامه رزم از فضای الهی گوله تفنگ برخساره وزیر فتح خان خورده مجروح گردیده و از میدان جنگ عنان تاب گردیده رخ نهاد هرات و شاهزا ده میرزا عباس علی بجای خود معه حشم سحرای نورد هزیمت اشرف الوزرا در عرصه دوازده پاس خود را از میدان گاه جنگ با قلیلی سپاه در قلعه هرات رسانیده ومفتاح ابواب قلعه مذکور که بدست و کلای سنده بوده در همان وقت
«۲۱» ابواب هرات بروی وزیر ممدوح کشادند از انجا که ملك هرات سخت ملیكی است و از ترك تاز جماعه اوزبك مردم فروش خلاصی ندارد و از اهل شکست گاهی دوباره در قلعه هرات راه دخول نیافته و همیشه لشکر هزیمت یافته باسیری اوزبك و ترکمن میروند لیکن اشرف الوزرا بسبب سپرد مکالید قلعه هرات بوکلای امیران سنده از چنگ ترك تاز ازبك و ترکمن امان یافته خالصاً دراندرون قلعه مذکور باز جای کامرانی وحکمرانی یافت . بعد این خدمت و کلای امیران سنده در حضور اشرف الوزرا بسیار معزز ومحترم و مقرب گردیدند وعجیب تر اینکه اینست که وقتیکه عساکر طرفین از میدان گیاه جنگ اسباب جنگ و خیام کلگون و غیره سامان گذاشته بجنگ فرار درنوای آوردند بعد مدتی چون نبرد گاه از غبار ودود مصفا گردید درین اثنای عیسی خان کوهی خرسواره و ... هزاره که همیشه کوه نشین وصحرای نوردند و برنجی باشند درمیان گاه جنگ رسیده تمام اسباب از خیام کلگون وغیره در چنگ غنیمت خود آورده بازخزان نموده برفتند چون زهر جنگ آنها چشیدند و می خوشگوار غنیمت اینها نوشیدند . تعجب کار خانه الهی جل شانه میباشد اینهمه نزاع این مخلوقات محض به آرزوی نفس نافرجام ودنیای بیوفاست فقط و این مقدمه در سنه یکهزار ودوصد وسی و چهار هجری صورت وقوع یافته . در بیان رفتن شاهزاده کامران از قندهار طرف هرات و گرفتار نمودن وزیر فتح خان و کور ساختن او را توسن قلم مشکین رقم درطی منازل این مدعای چنین تیز گام بیان میرود که هرگاه این نوای مخالف از قانون هزیمت وزیر فتح خان بگوش شاهزاده کامران رسیده از غیرت در پیچ و تاب آمده در چند روز تهیه وسامان گرفته و جمع آوری قشونات کرده معه امرا هر يك شاه پسند خان الكوزى ویار محمدخان وعبدالمنصورخان بارکزی و غیره خوانین از قندهار تشريك فرعای هرات وخوانین مذکور با وزیر فتح خان در مقام مخالفت وعناد ثابت قدم بودند وهمیشه آرزوی عداوت وطبل ناموافقی با وزیر ممدوح می نواختند ليكن قادر نمی شدند ومنتظر وقت بودند هرگاه شاهزاده کامران بقطع منازل رونق افزای هرات گردیده سردار دوست محمد خان پیش از نزول اجلال شاهزاده کامران با اشرف الوزرا وزیر فتح خان بر جواهرات غنیمت حاجی فیروز الدین شاه طبل ناسازگاری نواخته معه عدله لشکر خود از هرات برآمده روانه کشمیر گردید که در نزد سردار محمد عظیم خان رفته خودرا بدست خود گرفتار و نظربند نمود واشرف الوزرا وزیر فتح خان معه برادران خود هريك سردار پردلخان و سردار کهندلخان وسردار شیردلخان مشرف استيلام شاهزاده کامران گردیده مفاتیح ابواب قلعه هرات بعد ادای آداب و نیاز تسلیم شاهزاده ممدوح نمودند و بانوارش خلاع فاخره سر فرازی یافتند اگرچه اشرف الوزرا تسخیر قلعه هرات از دست حاجی فیروز الدین شاه و گرفتاری او بموجب حكم وصلاح شاهزاده معظم اليه نموده بود که تنزل تسخير سلطنه هرات همیشه درمرآه خیال خاطر شاهزاده ممدوح جلوه تازه میداد با وجودیکه اشرف الوزرا مطابق حكم شاهزاده کامران مرتکب این
امر گردیده بود لیکن چوب حاکم دوسر دارد و تلون مزاجی سلاطین رسمی است قدیم بسبب گوناگون بی عزتی و بدناموسی خاندان حاجی فیروز الدین شاه غبار آزرده گی بر آئینه ضمیر شاهزاده کامران نشسته بود و میرفقیران خیال شاهزاده ممدوح شمشیرهای انتقام در دست داشته ـ از آنجا که دنیای بیوفا دار مکافات است هر چه بیکاری همان دروی حاصل گندم، گندم و حاصل جو، جو است : مرد نیکی عاقبت پاداش بد کاری بدیست اجرتی از بهر هر کاری مهیا کرده اند فی الجمله چند ایام شاهزاده موصوف از روی مساعدت وقت به فرح دلجوئی و اعزاز واکرام تقویت بخش دماغ اشرف الوزراء و برادرانش گردیده تا آنکه زنگ مخافه ورعب به صیقل کاری نوازشات شاهزاده کامران از مرآه ضمائر وزیر و برادرانش برطرف و هر لمحه صورت اطمینان مشاهده می نمودند و از بس اشفاقات شاهانه در لباس فرحت و خرمی نمی گنجیدند و بر حسن خدمات خود مباهات و افتخار مینمودند با وجودیکه بعضی امراء و خوانین در حین شمع افروزی بزم خلوت از قانون صداقت و اخلاص نواهای مخالفت و عناد شاهزاده کامران و امیرانش گوشزد وزیر نمودند : از آنجا که اشرف الوزراء مست بادهٔ غرور و بی پروائی بوده و به خدمات وجانفشانیهای خود مینازید از پنجهٔ نغمهٔ راست قوالی مصلحت امیران و خوانین صداقت آئین بیگو ش خیال نمی آورد و در مقام خود پسندی و خود بینی ثابت قدم چون خود پسندی دلیل نادانی است اشرف الوزراء از جلاد قضا وقدر غافل و بیخبر که ساطور انتقام در دست دارد و از قصاد منتقم حقیقی بی بصر که چگونه نوك نشتر در چشم بصارتش میزند و آب نوردیده از بزم بصیرتش میریزد . در بیان گرفتار شدن وزیر فتحخان بدست شاهزاده کامران و کشیدن چشم وزیر مذکور و فرار شدن برادران وزیر نوك نشتر قلم تیز رقم چنین رگ زن چشم مدعای میشود که بعد از چند روز شاهزاده کامران در باغ شاهی که بیرون قلعهٔ هراتست اساس جشن و بزم آرائی برپای نمود لولیان گلرخان بصد زیبائی و رعنائی دران مجلس حاضر آمدند و نوازندگان ساز عیش وعشرت موجود شدند و مجمعه های کباب وشیشهٔ پر شراب مهیا نمودند و بی ازار تماشای ناج سرگرم گردیده بعد حکم براحضار وزیر و برادرانش داده اشرف الوزراء معهٔ برادران هر يك سردار پردل خان وسردار کهندلخان بموجب حکم شاهزاده کامران در باغ آمده بی پروا قدم نهاد مجلس جشن گردیده دمبدم اقداح شراب میزدند و کباب را می خوردند و محو تماشای تاج لولیان پری وشان خوش خوان شدند و از بس باده خودی طافح (۱) گردیده چنانچه طائر هوش وزیر مذکور از آشیانهٔ دماغ پریده مست ومدهوش دران مجلس افتاده ـ شاهزاده کامران اگرچه پیشتر ساز گرفتاری وزیر ممدوح با حریفان همراز كوك ساخته بود و در وقت بیهوشی وزیر مذکور حریفان بزم اشیتان بموجب اشارهٔ شاهزاده کامران از جای جست وزیر را گرفته دست و پای وزیر بیکمند بسته بعد بصدگونه (۱) بکسر فا بمعنی بدمست
۲۴ نوک نشتر بی بهاونش از ساغر دیده اش پرخاک ریختند سردار پردل خان را بپاینچه بردلی در حبس بردند و سرداد کهندل خان از روی کوه دلی از مجلس دار گیر بر آمده روی در فرار نهاد وسردار شیردل خان که در خیام های خود بالشکرفروکش بود از شعله افروزی این واقعه هایله بیکبارگی دراتشش شراره تفرقه افتاده لیکن از شیر دلی مستعد محاربه گردیده و با حمله جوانان پهلوان خود حملات دلیرانه بسیار نموده لیکن صورت تفریق لشکر خود دیده پای استقرار در میدان رزم نگرفته طوعا وکرها عنان تاب گردیده تاب مقاومت نگرفته وروی فرار بجانب قلعه کرش ملك خود نهاد شاهزاده کامران بعد کوری وزیر مذکور وگرفتاری پردل خان شادان وفرحان از باغ بر آمده داخل اندرون قلعه هرات شده برتخت سلطنت هرات جلوس فرمای ومنادی دور دور حکمرانی و جلوس سلطنت خود در شهر هرات کشانید و به دلاسائی امن وامان رعایای ساکنین هرات از خاص وعام پرداخت چون نوعی که اشرف الوزراء وزیر فتح خان طاهر وجود حاجي فيروز الدین شاه بدام حیله وری صید مدعای خود نموده بود خود هم در چند اوقات معدوده در همان منصب سر پنجه شاهین انتقام شاهزاده کامران گردیده از آنجا که دنیا دار مکافات است وشحنه قضا و قدر را تیغ انتقام در دست وبرچهارسوق بازار مکافات منتظر ایستاده برطبق مضمون بیت . جهان دار مکافاتست دارد طبع آئینه ببرد نگی که گردی صورت خود را چنان بینی در بیان آمدن شازاده جهان گیر خلف شاهزاده کامران طرف کابل و جنگ نمودن با سردار دوست محمد خان وهزیمت یافتن شهزاده مذکور صیاد قلم خوش رقم در صید طائرات این مدعای چنین دام بیان می گسترد که چون شاهزاده کامران بعد کوری و اسیری وزیر فتح خان مستقر سریر سلطنت هرات گردیده . رقم های بسیار کبادی از انتقام وزیر مذکور وجلوس بر تخت سلطنة هرات خلد ايات به پیشگاه بندگان محمود شاه والد ماجد خود وغیره هوا خواهان دولت رقمرده منشیان عطارد رقم نموده ارسال ساخت والتماس طلب شاه محمود شاه جانب هرات کرد و شاهزاده جهانگیر خلف خود را که در قندهار بود معۀ سردار عطاء محمد خان الکوزی حکم رفتن کابل داد وشهزاده سلطان علی سابق در کابل صدر نشین حکمرانی بود چون شهزاده جهانگیر معۀ حشم وسامان رزم در قلعه قاضی که نزديك کابل است منزل انداز گردیده شاهزاده
«٢٤» سلطان على توان مقابله ومجادله در خود ندیده کابل را گذاشته روانه سمت پشاور گردیده وشاهزاده جهانگير بي دغدغه مقابله و جنگ داخل کابل گردیده و جرعه نوش باده حکمرانی شده بندگان محمود شاه حسب التماس کامران از احمدشاهی تشریف فرمای جانب هرات بعد رسیدن محمود شاه در هرات شاهزاده کامران خاتم سلطنه هرات با نگشت اقتدار محمود شاه به رماجده و د داده معه جمعیت حشم معة وزير فتح خان وسردار پردل خان از هرات برآمد بطى منازل داخل قندهار گردیده سردار دوست محمد خان که در کشمیر پیش سردار محمد عظیم خان نظربند بود خبر اسفای این واقعه کوری اشرف الوزرا بموجب مصلحت سردار محمد عظیم خان بنابر گرفتن انتقام اشرف الوزراه بكمال درد وسوز گداز از کشمير برآمد فوراً بقطع منازل وارد پشاور گردیده و از انجا برادران خود را هريك عاليجاهان یار محمد خان وسلطان محمد خان و پیر محمد خان وسعيد محمد خان با هم متفق نموده با چهار هزار سوار جرار خوش اسپه از پشاور عازم کابل و در عرض راه شاهزاده سلطان على که از کابل فراری شده بود با سردار دوست محمد خان ملاقی گردیده سردار ممدوح شاهزاده مذکور را با تفاق خود گرفته را جمع کابل شدند چون نزديك کابل رسیدند سردار عطاء محمد خان الکوزی که وزیر شاهزاده جهانگير در کابل بود نهایت مرد قابل ذو فنون بود صورت مخالفت را بديبا جى موافقت آراسته بطريق اخفای همراه سردار دوست محمد خان سلسلة اتحاد واتفاق را در حرکت و کتاب لطایف الحیل را کشاده جملات نیرنگ طرازی و کلمات فسون سازی خواندن گرفت و مراسله پر حیله بدین مضمون طرف سردار دوست محمد خان نوشته فرستاده که ما از تشریف فرمائی ایشان نهایت خوش شدیم و اینچنین وقت را از خدای عز و جل میخواستم الحمد لله که بارز وی دل خود کامیاب گردیدیم بر جهان و جهانیان ظاهر وباهر است که شاهزاده کامران بسیار ظالم وخدا نا ترس که از ستم گاری او هر کس وضيع شريف صغير وكبير داستان طراز اند اشرف الوز را وزیر فتح خان چه قدر خدمات وجانفشانی های نمود با وجود این همه جانفشانی ها باو چه کرد رفته رفته خلمت کوری چشم باو پوشانید پس دیگران را چه توقع خوبی و بهبودی است مایان همیشه از شهزاده کامران در هراس و نقص بكام دل بر نمی آریم مدیر اندیشه وفکر ما همین تدبیر نموده است که ما وشما با هم متفق گردیده وما بين عهد وپیمان بموجب قسم كلام الله موثق ساخته شاهزاده سلطان علی را پادشاه مقرر نموده بر تخت سلطنه جلوس داده شود و شاهزاده جهانگیر که در کابل میباشند به ست اختیار ماست او را گرفته دستگیر ساخته در بالا حصار نظر بند خواهیم نمود بعده فکر تخريب بنیاد شاهزاده کامران کرده انتقام اشرف الوز راء وزير فتح خان از او کشیده خواهد شد لیکن بشرطیكه قامت استعدادم بخلع وزارت سرفرازی یابد
« ٢٥ » سردار دوست محمد خان و برادرانش هرگاه از نوشته سردار عطا محمد خان واقف شدند از روی مصلحت وقت شاهد وزارت سردار عطاء محمد خان در آغوش اقبال خود جاداده بموجب قسم کلام الله هم اتفاق شدند و سردار عطاء محمد خان با شهزاده جهانگیر بجای خود مشورت نموده دام حیله و فریب بازی بجهة گرفتاری سردار دوست محمد خان و برادرانش در راه مدعای گسترده شاهزاده جهانگیر را از حرکت مقابله سردار موصوف منع مطلق نموده بود که گرهی که بناخن خلاص شود حاجت دندان نیست دشمن که بحیله و فریب گرفتار شود احتیاج جنگ و جدال نیست و تدبیری که جهته گرفتاری سردار ممدوح و برادرانش نموده بود تماماً در خلوت که خالی از اغیار بود به شهزاده جهانگیر حالی نموده بالش استراحت بزیر سرش گذاشته اطمینان او نمود سردار عطاء محمد خان خود از صیادان کارخانه قضا و قدر غافل که چه نحو دام در راهش انداخته اند هرگاه سردار دوست محمد خان و برادرانش بموجب عهد و انجام و قسم کلام الله با شهزاده سلطان علی بخاطر جمع معه حشم داخل کابل گردیده احدی از شهزاده جهانگیر و سردار عطاء محمد خان متعرض و مزاحم حال سردار دوست محمد خان و برادرانش نگردیده ظهور اینمعنی علاوه تشفی بخش خاطر سردار دوست محمد خان شده و در شهر کابل ببرج عمارت اشرف الوزرا وزیر فتح خان اقامت گرفته روز دیگر سردار عطاء محمد خان کمان تزویر و فریب بازی را از گوش تا بگوش زه نموده و تیر حیله وری در چله انداخته مستعد زدن نشانه مجوزه گردیده لیکن سردار دوست محمد خان بمجرد رسیدن کابل بوئی از فتیله تفنگ حیله وری و فریب بازی سردار عطاء محمد خان برده بود سردار عطاء محمد خان چنان نموده بود که در سرای خود خروارهای باروت در زیر زمین مدفون ساخته مطمح نظر داشت که سردار دوست محمد خان و برادرانش را بطریق ضیافت و مهمانداری طلبیده در سرای محل باروت مجلس آرای ضیافت خواهیم نمود در وقت تناول طعام باروت را آتش داده خواهد شد که احدی از سردار ممدوح و برادرانش ازین آتش جان بسلامت نخواهد برد چون سردار دوست محمد خان که سابق ازین معنی اطلاع یافته بود دعوت سردار عطاء محمد خان را که عین عداوت بود قبول نکرده پیغامش فرستاد که اولاً ایشان تشریف فرمای گردیده مشرف سلام شهزاده سلطان علی شوند که عطای خلعت وزارت بایشان نموده شود. بعد عطای خلعت بسیار ضیافت های یکدیگر نوش جان خواهیم نمود و سردار دوست محمد خان از خدنگ حیله وری عطاء محمد خان به شهزاده سلطان علی اطلاع داده بنای گرفتاری او ساخته بودند. هرگاه سردار عطاء محمد خان بامید نوازش خلعت وزارت مشرف استسلام شهزاده سلطانعلی گردیده ساعتی شمع افروز خلوت گردیده بعده شهزاده ممدوح حکم عطای خلعت داده سردار پیر محمد خان برادر سردار دوست محمد خان که در میان عهد پیمان وقسم کلام الله نبود بقبضة خلعت سنگین معۀ جقه مرصع آورده پیش سردار عطاء محمد خان گذاشته و بدست خود خلعت وزارت را به سردار عطاء محمد خان پوشانیده عندلیب زبان را در گلزار مبارک بادی مترنم ساخته. ووقت زدن جقه مرصع در سر عطاء محمد خان
« ٢٦ » سردار پیرمحمدخان او را ازسر گرفته بسرزمین زد و رفقای را آواز داد سردار عطاء محمد خان را باخلعت وزارت با کوفت ذلت بسته چون گوسفند بزمین انداختند. عده خنجر آبدار کمر خود کشیده ریشه شمع نور بصرش مقطعی ساخته و در حبس گرفتار نمودندش در صورت این واقعه در شهر کابل نوایره آتش شور و شر شعله ور گردیده سردار دوست محمد خان در شهر منادی امین وامان گردانیده باطفای نوایره شور و شر پرداخت و جمع آوری لشکر نموده برخ نهاد بالاحصار کابل شد که شهزاده جهانگیر را اسیر و دستگیر نماید و بالاحصار را چون نقطه پر کار سخت محاصره نمود و مدت چهل روز مابین شهزاده جهانگیر وسردار دوست محمد خان چنگ چنگ در وای بود آخر سردار دوست محمد خان برج قلعه بالاحصار را نقب زنی نموده در ان خروارهای باروت انداخته آتش دادند که برج مذکور چون کاه دادی برهوا پرید بصد منهدم شدن برج مذکور شهزاده جهانگیر جهان را برخود تاريك دانسته در نصف شب از دریچه بالاحصار برآمده روی در فرار نهاد وسردار دوست محمد خان عرصه برش ، ده فتح وفیروزی گردید نقارهای شادیانه چنان بلند آواز نمود که صدایش در گنبد گردون نیلופر ی پیچیدن گرفت و چند روز متواتر اساس جشن برپای بود و هزارت جنگ مبارزین اشجعین را بانکین عطای خلعة فاخره وبخششهای متکاثره شیرین کام نمود ازانجا که سردار عطا محمد خان بمقتضای (من عمل صالحاً فلنفسه) (ومن اساء فعلیها) در بدی نقص خود گرفتار آمده چراغ دیده بصارت خود را از تند باد نیت ناصواب خاموش ساخت و پای راحت را در سلسله حبس گرفتار نمود تخم بدی کاشتن وچشم نیکی داشتن کار خردمندان نیست سعدی . هر انکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست از انجا که کوری اشرف الوزراء وزیر فتح خان اگر چه از تقدیرات از لسلی و شومی اعمالش بود لیکن سردار عطاء محمد خان درین امر بسیار ساعی ومشورت کننده بود که از دست سردار دوست محمد خان دراین داودنیا بانتقام رسید : در بیان آمدن شهزاده کامران از هرات وجنگ نمودن با سردار دوست محمد خان و هزیمت یافتن او و کشتن وزیر فتح خان را بگونه گون عذاب وباز رفتن جانب هرات شهر یار قلم که سریر آرای اقلیم سخن ور پست در میدان معنی چنین لوای بیان می افرازد که چون شهزاده کامران بندگان شاه محمود شاه والد ماجد خود را بر تخت سلطنة هرات جلوس داده خود بجمعیت عساکر از هرات بقطع مراحل ومنازل رونق افزای قندهار گردیده از شنیدن خبر وحشت اثر کوری و گرفتاری سردار عطاء محمد خان و مفروری شهزاده جهانگیر خلف خود در اضطراب و بیقراری آمده بجمعیت هشتاد هزار لشکر و اسباب معنوبه از اتواپ وغیره از احمدشاهی بعزم مقابله سردار دوست محمد خان روانة کابل گردیده وسردار پر دل خان که در حضور شاهزاده کامران در حبس مبتلائی بود به رفاقت حریفان از قندهار گریخته رفت هرچند تلاش گرفتاری او بسیار نمودند لیکن
ترجمه باز نیامده چون بسبب گریختن سردار پردل خان بر اشرف الوزراء وزیر فتح خان سخت پوره و چرکی مقرر شده آخر شاهزاده کامران وزیر مذکور را بهمر کاب خود طرف کابل برده و چون شاهزاده ممدوح در منزل بینی بادام منزل انداز گردیده بعده خوانین هر يك یار محمد خان وعطاء محمدخان الکوزائی وعبدالمجید خان بار کزائــــی وغیره امراء خود را حکم اعضاء بری وزیر فتح خان داده بسبب اینکه مابیــن خوانین وامرای مذکور وسردار دوست محمد خان و برادراش طريق مخالفت وعناد ابدالابد واقع بوده باشد خوانین مذکور بموجب حکم شاهزاده کامران اعضای وزیر مذکور را هريك جداگانه بریدند عبدالمجید خان که خود بینی بریده بود بر بینی خود هم پیش بینی نکرده بینی وزیر مذکور ببرید با این همه عذاب ها وزیر فتح خان را کشتند چون سردار دوست محمدخان که در کابل بود بدریافت اینچنین مرگ وزیر موصوف در جوش وخروش آمده بجمعیت لشکر سه چهار هزار بعزم مقابلهٔ شاهزاده کامران از کابل روانه گردیده در عرض راه مابین کابل خود را بر حشم شاهزاده کامران رسانید ولیکن لشکر سردار ممدوح قدری قلیل واز شاهزاده معظم الیه بسیاره لشکر سردار موصوف بمعاینهٔ جمعیت موفورهٔ شاهزاده کامران درهراس بلکه مستعد فرار گردیده سردار دوست محمدخان بمشاهده این حالت لشکر خود بسر خود بر لشکر خود چوکی و پهره میداد که مبادا فراری شوند ازینجا که سردار ممدوح بمقتضای الحرب خدعهٔ اولا تدبیری ساخته مراسلاتی خود را باسم جميع خوانین شاهزاده کامران باین مضمون نوشته فرستاد. چون مراسلات آنعالیجاهان که در خصوص معذرت اشرف الوزراء وزیر فتح خان واغضا بری اشرف الوزراء بموجب حكم شاهزاده کامران ظالم خدارس درین حرکت ناصواب نسبت بوزیر ممدوح که از ایشان صادر شده از اختیار ایشان بیرون و محض بزور ظالــــم کامران بوده بر آن عالیجاهان هیچ حرف نیست تقدیرات قدیر چنین بوده نهایت قرارداد گرفتاری شاهزاده کامران که نوشته بودند بایفای آن پردازند که وقت همین است والا هرچه باداباد فتح ونصرت بر بسیاری و کمی حشم نیست و برطبق مضمون كريمه ( كم من فئة قليلة غلبت فئتا كثيرة باذن الله ) دلیلی است ساطع و در صورت ایفای قرارداد باعث ازدیاد محبت واتحاد خواهد بود. فقط. سردار دوست محمد خان مراسلات مذکور بمضمون صدر نوشته بدست هر کاره جانب خوانین و امرای شاهزاده کامران ابلاغ داشته وازقضای کردگار هر کاره سردار ممدوح بدست چرکی شاهزاده محتشم الیه معهٔ کاغذان گرفتار آمده واورا معهٔ مراسلات بحضور شاهزاده کامران حاضر نمودند. چون شاهزاده ممدوح از مضمون مراسلات واقف گردیده از خوانین وامرای خود متشتکی شده ودرهراس بوده که مبادا از دست خوانین خود گرفتار شوم آخر شبی سردار دوست محمدخان معهٔ پانصدسوار جرار وچهار عرابه توپ بريك کوه بالارفته ناگهانی شلك اتواب متواتر نموده که بیکبارگی در لشکر شاهزاده کامران تفرقه افتاده سراسیمه شدند. بعد ساعتی خویشتن داری نموده مستعد و آمادهٔ مقابله گردیدند ونقارهٔ جنگ بلند آواز ساخته وشلك اتواب کردند و مورچل جنگ شروع نمودند تا آنکه شهسوار عرصهٔ فلك اعنی آفتاب عالمتاب از ترددات روز درخیام شام منزل انداز گردیده آتش جنگ از طرفین اطفا پذیرفت چون شب
شد شاهزاده کامران در ظاهر با خوانین خود صلاح ومشورت شبخونی نمود و در باطن از بس خیال واهمه سررشته احتیاط از دست داده از خوف امرای خود که مبادا گرفتار نموده بدست سردار دوست محمد خان بدهند شباشب پس خیز معرکه فرار گردیده از راه هزاره براهی رخ نهاد هرات و چون زاغ شب از خوف شقایق زرین چنگ آفتاب روی در فرار نهاد روز روشن گردید سردار دوست محمد خان از ماجرای گریز شاهزاده کامران با خبر شده هرگز باعتبار نیاورده که آیا چون شد که شهزاده ممدوح باین همه جمعیت لشکر بی جنگ چنگ فرار نواخته باشد تا آنکه جواسیس فرستاده تصدیق طین خبر ساخت بعده سردار موصوف در لشکر گاه شاهزاده رفته دید که میدان مصاف صاف افتاده و چیزی که اسباب از خیام وغیره در آن میدان افتاده بود همه را بدست یغمای آورده مظفر ومنصور بر گردیده شلك اتواب فتح مندی نمود و نقاره های فیروزی بلند آواز ساخت وفتح نامجات بعبارات رنگین واستعارات دلگزین بجانب کابل و برادران خود هر يك سردار کهندل خان وشیردل خان ورحمدل خان ومهر دل خان که در قله معروف بودند نوشته فرستاد و خود مراجعت فرمای کابل گردیده سرداران ممدوح بعد ورود فتح نامجات ابواب فتح ومسرت بر چهره حال فرخنده فال خود کشاده جمع آوری لشکر نموده آمده داخل قندهار شدند وازموائد کامرانی احمد شاهی شیرین کام گردیدند و نقاره دور دور ریاست وحکمرانی سردار در ملك خراسان بلند آواز گردیده روز بروز چراغ حکومت سرداران در شبستان خراسان روشن گردید وقوع این واقعه ۱۹ - ۱۸۱۸ مطابق سنه ۱۲۳۴ ه میباشد . در بیان آمدن سردار محمد عظیم خان از کشمیر و طلبانیدن بندگان شاه شجاع الملك را از لودیانه و داخل شدن شاه در پشاور وجنگ نمودن با سردار محمد عظیم خان وهزیمت یافتن شاه در سیدن شهزاده محمد تیمورشاه در شکارپور سردار قلم عظیم الوقار که ناظم کشمیر ولایت سخن وری است در انتظام ولایت مدعای چنین میپردازد که سردار محمد عظیم خان ناظم کشمیر بسبب سوز وگداز مقدمه اشرف الوزرا وزیر فتح خان صلاح کار خود در طلبانیدن بندگان شاه شجاع الملك دیده و در میزان فکر خود سنجیده و کلاء و عرائض خود را مشعر گوناگون شرائط خدمتگذاری و فرمان برداری و عهد پیمان موثق نوشته به پیشگاه شاه ممدوح جانب لودیانه روانه نمود شاه موصوف اگر چه در دار الامان لودیانه زیر سایه عاطفت سرکار انگلیسه بهادر فارغ البال اوقات حیات مستعار بکمال انبساط و خرمی بسر می آورد لیکن معشوقه سلطنت و شهریاری نه چنان معشوقی است که کسی عمداً زود نال او را با و اعتنائی اورزد شاه ممدوح را همیش صورت شاهد سلطنه و فرمان روائی در مرآت خیال رهنما بوده با وجودیکه بر قول وفعل طایفه بارکزائی چندان اعتبار نداشت لیکن از کمال تعشق معشوقه سلطنه بفقوای بیت :
« ٢٩ » ریشه در گردنم افگنده دوست میبرد هرجا که خاطر خواه اوست بموجب خواهش و معروضات سردار محمد عظیم خان در سنه یکهزار و دو صد و سی و چهار هجری هندسه معه قدری سواران و پیاده و چند عرابه توپ از لودیانه بر آمده بقطع منازل رونق افزای دیره غازی خان گردید در آنوقت سردار صمد خان با میرانی بنظامت دیرۀ غازیخان ممرور بود اولیای دولت مرتکب بی ادبی مقابله گردید لیکن تا به مقاومت نیاورده از روی مصلحت وقت فرار اختیار نمود و امنای دولت چند ایام در دیرۀ غازی خان مانده بانتظام مهام دولت و جمع آوری سوار و پیاده و سامان جنگ میپرداخت در این اثنای سردار پردل خان که از قید شهزاده کامران از قندهار فراری شده بود مشرف عتبه بوسی اولیای دولت گردیده بخلع فاخره سرفرازی یافت و سر کار اشرف از آمدن سردار پردل خان نهایت هم آغوش شاهد فرحت و انبساط گردید بعد از چند مدت سر کار اشرف عالیجاه مجید زمان خان خلف سردار اسد خان را بحکومت دیرۀ غازیخان سرفراز ساخته خود بدولت تشریف فرمای سمت پشاور و شهزاده محمد تیمور خلف خود را روانه شکارپور نمود و میر صاحبان سنده هر يك عالیجاهان میر کرم علی خان و میر مراد علیخان ناظمان حیدر آباد و عـــالـیـجـاهـان میر سهراب خان و میر رستم خان والیان خیرپور باستدراك حال عزیمت و ارادۀ سر کار اشرف که باستدعای وصلاح دید سرداران خراسان هريك سردار مـحـمـد عـظـیـم خـــان و سردار دوست محمد خان وغیره برادرانش بهوای دولت سلطنۀ روانۀ خراسان میباشد از آنجا که میر صاحبان سنده نظر بر عاقبت اندیش ولحاظ روز باد شاهی خود را پیش انداخته عرائض مشعر بر گوناگون تعارف و خدمتگذاری و استدعای روانه گی شهزاده محمد تیمور جانب شکار پور بود بسر کار اشرف عرض نموده هر گاه شهزاده موصوف بموجب استـدعـای میر صاحبان سنده از دیرۀ غازیخان بر آمده بقطع منازل داخل قلعۀ بیزل سرحد میر صاحبان سنده گردیده معتبران امیران ممدوح بجهته استقبال و بجا آوری خدمان شهزاده موصوف مامور شدند و عالیجاهان مقصود خان و تاج محمد خان بار کزائی در آن ایام مهام گزارار حکومت شکار پور بودند هر گاه عالیجاهان مذکور از آمدن شهزادۀ مذکور آگاه شدند گلزار حکومت شکارپور در چشم آنها خار مغیلان گردید و چون موج دریا در پیچ تاب و اضطرار آمدند بلکه مانند سپند در مجمر بیقراری وطن ساختند فی الجمله جميع خوانین پت داران شکارپور هريك عالیجاه جمعه خان بار کزائی و سعادت مند خان الکوزائی وخیر الله خان و مدد خان فوفلزائی وسلطان خان بابیری وشاهو کاران شکارپور هريك سينهه تندن مل و دیواسنگه و گلات رای و غیره پنجابی ها بین خود جمع گـــردیـده در خصوص آمدن شهزاده ممدوح مشورت های کردند و قلم آسادم بدم در مداد تدبیرات غوطه میخوردند لیکن قطره از قطرات مدعای ما فی الضمیر بر صفحه مصلحت نگارش داده نمیتوانستند رفته رفته تمثال این معنی را در آئینه سنجش جلوه گر نمودند که درین بابت با میر صاحبان سنده مشورت باید نمود و انکشاف این عقود مشکله موقوف بررای خرد نمای میر صاحبان سنده باید گذاشت ببینم که مدیر اندیشه وعقل بالغه میر صاحبان چه فتوای میدهد هر گـــاه آمدن شهزاده کامروای والاتبار باستصواب و صلاح امیران سنده میباشد پس تدبیرات مایان همه در خاك باید کرد واگر نحو دیگر است پس بصلاح و استمداد میرصاحبان
« ٣٠ » دفع و رفع شهزاده آسان خواهدشد، چون خوانین بته داران وساهوان شکارپور بر این مصلحت هم اتفاق وهم داستان گردیده عالیجاه جمعه خان یاو کزائی را که در مراتب عقل و دانائی خودرا سرآمد روزگار میدانست پیش میرصاحبان خیرپور فرستادند که تا معلوم نماید که اراده میرصاحبان چیست؟ از آنجا که آمدن شهزاده محمد تیمور در اصل بموجب صلاح امیران سنده بود عالیجاه جمعه خان در حین ملاقات میرصاحبان چندین طومار ورساله تدبیرات مدعای خود خوانده واز هر قسم سخنان بیان نمود لیکن فائده نشده بلکه میرصاحبان عالیجاه جمعه خان را باتفاق معتبران خود بحضور شهزاده موصوف روانه نمودند که در مکان گهو تکی رفته مشرف سلام شهزاده والاتبار گردیده مقربان شهزاده عالی تبار بسیار بدلاسای واستمات عالیجاه مذکور پرداخته بعد حصول سلام شهزاده عالیجاه جمعه خان تمامی سرگذشت را بطرف عالیجاهان مقصود خان و تاج محمد خان و جمیع خوانین پته داران وشاهو کاران نوشته فرستاده که آمدن شهزاده و الاتبار محض بمصلحت و صلاح امیران سنده میباشد، در این صورت ترك شکارپور نمودن واز معتوفه حکمرانی شکارپور مفارقت اختیار نمودن حسابمتر ومقرون مصلحتهاست، عالیجاهان مذکور بعد رسیدن نوشته عالیجاه جمعه خان داغ حکمرانی شکارپور بردل گذاشته سینه سوزان داشك ریزان ، دست افسوس چون مگس سائیده بر فرق حسرت زنان عالیجاه تاج محمد خان روانه سمت خراسان و مقصود خان بفاصله چهار گروه از شکارپور در اورنگ آباد رفته بر او رنگ حسرت نشسته بعد از چند روز شهزاده محمد تیمور معه سید میر ابوالحسن شاه ودلاورخان پیش خدمت بجمعیت دوصد سواره و پیاده داخل شکارپور گردیده و از طرف امیران خیرپور عالیجاه حمزه خان تالپر و دیوان قل پت رای بجهة خدمتگاری ودلجوئی ودلاسائی رعایای شکاپور بر کار شهزاده موصوف حاضر بودند و مبلغ هفت روپیه یومیه متصرف میشدند و در حین جلوس فرمائی شهزاده ممدوح بر مسند حکومت شکارپور تمامی خوانین پته دار وشاهو کاران آمده دولت استسلام شهزاده ممدوح حاصل نمودند واز دفتر خانه عاطفت شهزاده فرمان جہانمطاع دلاسائی واستمالت بنام رعایای شکارپور و هر خاص و عام شرف صدور یافت و دو شهر شکار پور منادی امن امان در هر کوچه و برزن گردانیدند، شهزاده والاتبار که عین موسم بهار گلزار جوانیش بود و اوقات خودرا به گلچینی ریاض عیش و عشرت و کامرانی بسر می آورد و روز بروز گلچهره رخش طراوت تازه میگرفت و دو روز هفت لباس گوناگون رنگ می پوشید و در باغ های شکارپور هم آغوش شاهد تماشای و نای نوش بود تا مدت هفت هشت ماه مطلق العنان بود از معشوقه حکمرانی شکارپور و گلعذخان پری وشان شکارپور حظهائی میبرد که در این اثناء خبر وحشت اثر هزیمت اولیای دولت از پشاور رسیده که شکر عیش در کامش چون زهر تلخ گردیده واز انتظار اولیای دولت چشم براه و هر نفس نفس های سرد از دل میکشید وا یادی دعاء بدرگاه ایزد کبریاء برداشته از ورود اخبار اخیار ایادی اولت آمین آمین میخواند،
در بیان آمدن سردار محمد عظیم خان از کشمیر وجنگ نمودن باشاه شجاع الملك در پشاور وهزیمت شاه وچند روز توقف شاه در دره خیبر، از آنجا آمدن در شکار پور از راه های بیراهی برهنمونی سید ولی شاه هزار داستان قلم خوش رقم در نغمه طرازی این داستان در بوستان جان چنین خوشنوای میگردد که هر گاه سرکار اشرف از دیره غازیخان برآمده بقطع منازل رونق افزای پشاور گردید وبر تخت سلطنة جلوس نموده بانتظام اموران جهانداری میپرداخت سردار محمد عظیم خان از دارالمهنة کشمیر بسبی نظیر معه جمعیت خزاین و حشم روانه پشاور گردیده و عالیجاه عبدالجبارخان برادر خود را در کشمیر گذاشته وسردار موصوف از می دولت کشمیر چنان سرشاری داشت که در وقت سواری فقط سی چهل اسپ بایراق طلا وجل های زربفت و گلبندی های مرصع در جلو سردار موصوف میرفتند واز خیام های گلبگون پشمینه وغیره اسباب وسامان که بهمراه سردار ممدوح بود تعداد آن از تحریر وتقریر خارج وهمین اراده داشت که همه دولت وسامان نظر گذار اولیای دولت نموده بخلع وزارت سرفرازی خواهم یافت و در خدمات اولیای دولت در همه باب جانفشانی نموده حلقه بگوش و بنده بفرمان خواهیم بود لیکن از مشیت حق بیخبر که دهقان قضا و قدر چه نخل های کینه و بدسلوکی در زمین دلهای طرفین میرویاند و مبارزان ادء حق چه چیزها بر پای مینماید هر گاه سردار محمد عظیم خان بنزديک يك دو منزل سرافیشاور رسیده و مردم خوانین در سرکار اشرف عرض نمودند که پاس عزت و حرمت سردار محمد عظیم خان در نظر سرکار اشرف داشتن و چندی از امراء برای استقبالش فرستادن بعید از اشفاق خسروانه و عنایات شاهانه نخواهد بود چونکه سردار موصوف از نظر الطاف سرکار اشرف بخلع فاخره وزارت دولت سلطنة سرفرازی خواهد یافت در صورت اقبال این التماس ما هواخواهان دولت بیکی نیکنامی و بلند همتی سرکار اشرف و دیگر خوشنودی خاطر و سرفرازی سردار موصوف خواهد شد و در امور دولت سلطنة مجوز این نحو کارهای مقرون مصلحتهاست از آنجا که سر کار اشرف همیشه جرعه نوش باده خود پسندی بود حرف مصلحت و خیر اندیشی دیگری از امراء گوش نمیداد بامراء خود جواب داده که هر گاه سردار محمد عظیم خان خود را از خدمتگذاران و جان فشانان سر کار اشرف میداند پس استقبالش چه احتیاج، خانه دولت سلطنة همه از خود اوست باید که با همه اسباب دولت کشمیر برابر خود را به آستان فلك بنيان رسانیده دولت عتبه بوسی حاصل نماید، بعده نوازش او اختیار سر کار اشرف میباشد هر چند خوانین درینباب بارها عرض کردند لیکن بدرجة اجابت و اقبال نرسیده از توسن سرکش استبداد خود فرونیامد در این صورت دانسته سردار محمد عظیم خان شده که اول بسم الله غلط هنوز شاه بی سرو سامان و در ابتداء کار که تا حال جلوس فرمای تخت سلطنة نگردیده چنین روش کم التفاتی میفرمایند و در عین سلطنة که غمخانه غرور است چه نحو گل هائی از اهتزاز نسائم بی مهری
« ٣٢ » سرکار اشرف نسبت ما هوا خواهان متبسم خواهد شد رفته رفته از آهنگ نوازان ساز غلط وقتیکه از طرفین قانون ناساز گاری و عناد در نوای آمده سردار محمد عظیم خان عالیجاه مهر علی خان میر اخور خود را بجمعیت لشکر در مقابله سر کار اشرف مامور نمود چون موسم بهار بود اکثر اعیان عمله فعله سر کار اشرف بجهة حبل خوری دروهات گرد و نواح پشاور رفته بودند هر گاه اولیای دولت ازین شراره فساد آگاه شدند ناچار بجمعیت معدودة موجوده سوار و پیاده از بالا حصار پشاور فرود آمده رفته در میدان جنگ پای پردلی افشرده چنگ جنگ را در نوای آورده و بدگمان باقن در اضراب اتواب و تفنگ ها در چستی و چالاکی برق شتاب بودند لیکن از برق آسمانی خبری نداشتند که شعله افروزان قضا و قدر در عین شعله افروزی جنگ شراره آتش در بارود خانه سر کار اشرف افتاده ودبه های بارود را شعله آتش گرفته بنحوی صداها بلند گردید که گویا از فلک رعد برزمین رسیده و از بس دود بارود راه شش جهان بنظر نمی آمده و اکثر پیاده کنان شاه چون کاغذ بادی بر بادرفتند .مهر علی خان میر آخور این حالت دیده بو ] صداهای دبه های بارود شنیده متحیر مانده که آیا این چه طلسم بازی است و پای خودرا از کار زار سست گرفته چون بعد سوختن آتش خانه بارود شاه بر اسپ خرد سوار و فیل زرد او رخ نهاد دره خیبر گردیده بعد از ساعتی که غبار دود فرو نشست میر آخور مذکور دید که میدان جنگ صاف افتاده بعده رفته توپخانه شاه و غیره سامان بدست یغمای خود آورده و در تعاقب سر کار اشرف مبلغی راه رفته و اسپان خود را دوانید لیکن بر گردش نرسید پس ردید و سرکار چون برق شتابان خود را در کوهستان خیبر رسانیده چند ایام در کوهستان خیبر توقف گرفته هر چند سردار محمد عظیم خان جهة بدست آوردن شاه بطایفة خیبریان تلاش نموده ندادش هر گاه سردار موصوف از درة خیبر عبور نموده داخل کابل گردیده بعد از دو مه ماه خبر رسید که خطة کشمیر جنت نظیر را خالصه رنجیت سنگه فتح نمود و عبدالجبارخان فراری شده داخل کابل گردید. سردار محمد عظیم خان ازین معنی در عظیم غم والم مبتلا گردیده دست افسوس می سائید . وچون مگس بر سر ندامت خود میزد واز دست جبر جبارخان فریادهای میکرد که ای جبار اینچه جبر کردی که ملک کشمیر از دست دادی لیکن با تقدیر رب قدیر چه تدبیر ( یفعل الله ما یشاء و یحکم ما یرید ) چون خالصه سنگه این تمامی ملک های کشمیر و پشاور وغیره که گرفته بود بضرب شمشیر که چندین هزارهای فوج لشکر خود را در میدان معارک بر باد داده و شرح جنگهای خالصه سنگه دفتری علیحده میخواهد. غرض ولایت کشمیر در نزهت وصفائی بی نظیر ومحل عیش و تماشائی میباشد دیده مردم تماشای بین از نظارة آن محو حیرت میشوند، بهشت برین را با اوجه مشابهت و روضه جنت را با اوچه نسبت : بهشم کم نبینی ملک کشمیر که صد فردوس پیشش خوشه چین است لیکن دولت کشمیر عجب تاثیری دارد در هر خانه حا کم راه یافته خانمان اورا بر باد فتاداده چندین ظالمان کشمیر خراب و برباد گردیده خرابی بنیاد سردار محمد عظیم خان از دولت کشمیر بعمل آمده و بنیاد سلطنة خالصة رنجیت سنگه که در عقل نمی آمد از دولت دخل کشمیر منهدم ساخته بر باد رفت
« ٣٣ » در بیان آنکه بعد هزیمت شاه شجاع الملك از پشاور میرصاحبان سندھ در کشیدن شاهزاده محمد تیمور از شکارپور بسیار ساعی شدند و جمعه خان بار کزائی را بپای نمودند که با شاهزاده ممدوح جنگ نموده فراری شده و آمدن در شکار پور تیغ قلم تیز رقم در معرکه آرائی این مدعای چنین جلوه بیان میدهد که هرگاه سرکار اشرف از مقابلة میر علی خان میر آخور هزیمت یافته در کوهستان خیبر پور رفته متواری گردید و این خبر هزیمت شاه در تمام اکناف عالم شهرت گرفته لیکن چند روز خبر سرکار اشرف محقق معلوم نمیشد که کجا هستند ؟ میر صاحبان سندھ بیدریافت این خبر يك مرتبه دست طمع و توقع از خلافت سلطنة شاه غسته و چشم اخلاص را پوشیده جانب شاهزاده محمد تیمور که در شکار پور سرخوش بادۀ نشاط کامرانی بود عرایض خود باین مضمون نوشته فرستادند که از تقدیرات الهی مقدمۀ خلافت سرکار همایون باین قسم درهم برهم گردیده که احوال كما هو حقه اولیای دولت معلوم نیست که کجا نزول اجلال دارند و طایفة بار کزائی در قرب و جوار شکار پور بلکه درعین شکارپور توقف دارند وایشان منتظر چنین وقت بودند مبادا ازروی ستیزه و کینه وری با ملازمان شاهزاده در مقام سرکشی در آیند و چشم زخم رسانند وفردا ما اخلاص کیشان در حضور امنای دولت محل عتاب و خطاب شویم و نقرات نویس شرمساری گردیم که چرا صلاح خیر ندانسته عنان ورای خیر نمای ما هرا خواهان همین میرسد که ملازمان شاهزاده اگر از شکار پور تشریف فرمای طرف دیگر شوند عین قرین مصلحت و در این امر محض خیر دولت ملازمان شاهزاده متصور وبطرف عالیجاهان جمعه خان و مقصود خان نوشته فرستادند که مقدمهٔ سلطنة شاه شجاع الملك باین قسم که بمطالب دولت سلطنة نارسیده از چنگک سردار محمد عظیم خان چنگک مدعای خود بعنای خون هزیمت رنگین ساخته چنگ فرار نواخته است سر انجام معلوم نمیشود که کجا رونق افزای میباشند درحال توقف شاهزاده در ملك شکار پور مقرون مصلحت دور اندیش نیست از روی صلاح میباشد که ملازمان شاهزاده از شکار پور منزل اند از طرف دیگری شوند که بهتر است ایشان هم متحرك این سلسله گردیده اگر بسمتین اهلیت و انسانیت رفتن ملازمان شاهزاده گردد زهی احسن و الا بمقتضای مضمون : چون زاهلیت نگردد کارها صورت پذیر چون ابرو را کلید مخزن مقصود کن زیاده اختیار دارند فقط از انجا که عالیجاهان موصوف بعد مطالعهٔ این مراسله در کشیدن شاهزادهٔ ممدوح از شکار پور هرچند تمهیدات حیله وری در پیش نمودند لیکن
بحضور ملازمان شاهزاده پیش نرفتند رفته رفته ما بین ملازمان شاهزاده وعالیجاهان جمعه خان و مقصود خان نوایرهٔ آتش جنگ شعله ور گردیده از طرفین چند نفر سپاهیان کشته شدند آخر عالیجاه جمعه خان باز گیزائی از روی مصلحت فرار اختیار نموده رفته در اورنگ آباد با تفاق عالیجاه مقصود خان هم مقصود توقف گردیده اگرچه میر صاحبان سند ه بجهة کشیدن ملازمان شاهزاده از شکار پور تیرهای در کمان تدابیر خود انداخته بزور بازوی شعور ودانش تا گوش کشیدند لیکن برهدف مدعای نخورده ملازمان شاهزده شمشیر مردانگی بر کمر همت بسته در جواب با صواب جانب میر صاحبان سنده فرمان جهانمطاع باین مضمون نوشته فرستاده که از شرایظ صداقت اخلاص کیشی و هوا خواهی که آنعالیجاهان خواص خیر خواه دولت ابد مدت میباشند بسیار تعجب گردیده امروز روز امتحان نقص وعیار از کامل عیاران بوته صداقت اخلاص میباشند و هم از قانون مخالف نوایان دغل اندیش آگاه شدن است ملازمان شاهزاده باستظهار صداقت اخلاص آنعالیجاهان نشسته خاطر جمع میباشند و این چه خیال محال اندیش در سر صداقت اثر گرفته که جمعه خان باو کزائی را انگشت به . . . . داده برپای کرده اند که با ملازمان شاهزاده متحرك سلسله بی ادبی و فساد میگردد و آنعالیجا هان بچشم تماشا می بینند و استمداد نمیکنند، اینچه مروت وچه اخلاص واز کدام نيك مسلمانی وفریب جوار تصور نموده شود . مکن مکن که، نیکو محفران چنین نکنند و تا خبر سرکار اشرف شاه باما محقق معلوم نگردد رفتن ملازمان شاهزاده از شکار پور محال واگر بفریب دنیای بیوفای دو روزه بی اعتبار دست فتنه و فساد کوتاه ندارند اختیار دارند بیت : هرچه آید برسر فرزند آدم بگذرد مرد را باید که از مردانگی خود نگذرد میر صاحبان سنده چون ازمضمون جواب شاهزاده والا تبار مطلع شدند سر خیال بجیب عاقبت اندیشی فرو برده دست تحمل درحلقه ابواب بردباری زده طریق اصطبار در پیش گرفتند وهر روز يك نغمه تازه از قانون لطايف الحيل بذرية عرايض مبتوا خنند تا مدت چهل پنجاه روز ما بین شاهزاده و میر صاحبان سنده در بزم گفتگو ی نی حکایات و شکایات بلند آواز بود در این صورت عالیجاهان مولا دادخان وخير الله خان و مدوخان فوقلنزائی آمده درخدمت شاهزاده والا تبار حاضر شدند وچند کسان سپاه از مردمان شهر از قسم جولای وموچیان وقصابان وغيره اصناف کسران جمع نموده از نظر شهزاده گذرانیدند و لاف و گزاف از خد متگذاری وجان فشانی میزدند و قسم ها می خوردند که در وقع رفع مخالفین دولت خود ها را معاف و مقصر نخواهیم کرد و جان را نثار راه خدمات سرکار اشرف خواهیم نمود وسوم حصه از پیدایش مالیات سائر شکار پور شاهزاده مذکور میگرفتند و دلجوئی شاهزاده می نمودند وشاهزاده چشم انتظار براه سرکار اشرف داشت و از صدور اخبار آمین آمین میخواند .؟؟؟
در بیان نزول اجلال شاه شجاع الملك در شکارپور و بجلدی تشریف بردن شاه پیش میر صاحبان سنده و عهد و پیمان کردن با امیران سند هه و باز تشریف آوردن در شکار پور توسن قلم مشکین رقم در قطع منازل این مدعای چنین تیز رو بیان میکردد که هر گاه سرکار همایون از درۀ خیبر پور بر آمده رخ نهاد دیرۀ غازیخان گردیده چون نزدیک دیرۀ مذکور رسیده عالیجاه محمد زمانخان که ناظم دیره بود بدریافت خبر عزیمت اولیای دولت جمع آوری لشکر نموده مستعد مقابله و محاربه گردید از انجا که اولیای دولت نظر بر صورت حال آوارگی خود اقامت مقابله نگرفته رخ تاب شده روانۀ شکار پور و بر هبری سید میان ولی شاه سکنه شکار پور از راه دو جهان و کشمور ؟ بطی منازل وارد شکار پور شدند بعضی معاندین که قلك وار دغدغه داشتند از پرتو مقدم آفتاب سرکار اشرف خفاش وار در آشیانۀ هراس پنهان شدند و بروز مجال پرواز و تردد نداشتند سرکار اشرف بعد نزول اجلال شکارپور در عرصهٔ چند روز از هست و نیست مالیات و تمامی امورات واقف گردیده دانست که ازین در آمد مالیات سائر شکار پور حفظ اخراجات خوانین سر کار اشرف هم نخواهد شد و انتظام امورات دولت سلطنة بدون خزائن متعذر و هم توقف سرکار معلی در شکارپور بجز ساز گاری و موافقت میرصاحبان سند صورت پذیر نخواهد شد اولاً شرط ورود شکارپور دستخط های مبارك مشعر بر نزول اجلال خود و مراسم صداقت و اخلاص و خیر خواهی و شرم ناموس داری به مضمون مرغوب که را قم دستخط های مذکور این خاکسار بود نوشته جانب میرصاحبان فرستاده و بعد از چند روز از روی مصلحت وقت خود اولیای دولت به بهانه زیارت فیض بشارت مخدوم حضرت لعل شهباز قدس الله سره العزیز بسواری کشتی ها از ناله سند شکارپور درعین موسم طغیانی معه چند خوانین و عمله و فعله تشریف فرمای بسمت امیران سند گردیده هر گاه سرکار اشرف اعلیٰ زیر قلعه ... عبور فرمودند مستحفظین قلعهٔ مذکور تفنگ های بر کشتی سرکار همایون زدند لیکن خیر خیر کنان زورق های سرکار اشرف چون برق بروی دریای قلعه ... گذشتند و رفته در مکان دوهه لنگر انداز گردیده میر صاحبان خیر پور چون لنگر اندازی سرکار اشرف شنیدند عالیجاهان امیران هر يك میرسهراب خان و میر رستم خان و میر مبارک خان و دیگر صاحبزاده گان سرعتاً از خیرپور سوار گردیده در مکان دوهه مشرف سلام سرکار اشرف اعلیٰ گردیدند و آداب عبودیت و اخلاص را بجا آورده تحائف نفیسه از هر قسم پیش کش نمودند و در تعارف مهمانداری اولیای دولت دقیقه از دقائق نامرعی نگذاشتند به مد نظر اینکه صدر نشینان دولت و اقبال که جرعه از جام جهان نمای عقل و خرد نوشیده اند شخص عزیز کرده از نعمت خاندان عظیم الشان باشد او را بچشم حقارت ملاحظه نمیکنند چه جائی که پادشاه باشد امیران ممدوح بمد نظر بلند ناموسی خود در بجا آوری مراسم
میزبانی اولیای دولت قصوری نکرده سرکار اشرف میر صاحبان ممدوح را در خلوت خاص شرف احضار داده و به خلع مقرب سرفراز ساخته و از گردشات روزگار غدار بار شرم نام ناموسی بر دوش اخلاص اپوش و همت میر صاحبان انداخته و فقرات رنگین بند ناموسی و ننگ داری بر صحایف خاطر امیران ممدوح نگارش داده بخوانند بسم الله مجربها و مرسیها ان ربى لغفور الرحيم تشریف فرمای حیدر آباد کرده و عرصة دوازده پاس لشگر انداز حیدر آباد گردیده در آنوقت امیران حیدر آباد هريك عالیجاه میر کرم علی خان وعالیجاه میر مراد علی خان بتقریب شاطر بشکار پور تشریف برده بودند هرگاه از نزول اجلال اولیای دولت واقعه حیدر آباد بشنیدند ذائقه شکار پور در کام امیران ممدوح ناگوار افتاده سرعتًا ترك شکار کرده یار دلخواه است نموده و توسن خیالات را در میدان تفکرات دوانده دوانده وارد حیدر آباد شدند و از غفلت کار پردازان خود نهایت در جوش خشم شدند که از آمدن شاه هر گز خبری و اطلاع ندادند اگر خدا نخواسته کدام غنیم دیگر میبود چه فساد ها می انگیختند غرض بعد این همه سخنان طوعًا و كرهًا به تعارف و تلاقی اولیای دولت پرداخته و بموجب معلم فكر و دور اندیش کتاب لطائف الحیل پیش معلمان اولیای دولت کشاده باب باب صداقت اخلاص و خدمتگذاری و جان فشانی های مطالعه نمودند نحویکه عمای طبع اولیای دولت فریفته حطام تملق شیرین زبانی های خود نمودند سرکار اشرف اعلیٰ در صورت مشاهده چنین صورت صداقت اخلاص امیران ممدوح نهایت سرخوش بادة نشاط گردیده امیران را بنوازشات شاهانه و عنایات خسروانه امیدوار ساخته سلسله عهد و پیمان را در تحرك آورده امیران موصوف هر چند از نظم سلسلة عهد و پیمان پهلو تهی کردند و بسیار داستان حیله وری خواندند لیکن به پیش اولیای دولت پیش نرفتند و امیران را كما هو حقه فسم گرفت تا عهد و پیمان با سرکار اشرف نکند هرگز رفتن سرکار از حیدر آباد نخواهد شد و چند روز مابین سرکار اشرف وامیران حیدر آباد در عهدنامه مباحثه میرفت آخر الاهمار امیران موصوف متعہد عهد و پیمان گردیدند بموجب قسم کلام الله مبین عهد نمودند که دشمن سرکار اشرف اول دشمن ماست و دشمن ما دشمن سرکار و خیر و شر و ننگ و ناموس دولتين حكم واحد دارد و بر خلاف آن کوشیدند گویا پشت به کلام الله دادن خانه دولت واقبال خود را خراب و برباد کردنست و در استعداد اولیای دولت از هر قسم و رسم حتی الامکان خود ها را مقصر نخواهیم داشت چون بعد این عهد و پیمان سرکار اشرف از حیدر آباد مراجعت فرمای خیر پور و در وقت روانگی اولیای دولت امیران حیدر آباد مبلغ بیست و پنج هزار روپیه نقد و دیگر تحائف نفیسه پیشکش سرکار اشرف نمودند و چند ملك ها چنانچه محال کو پیرجی و قلعه کرن و کهری باسين وسوم حصه محال روپاه جهة مدد معاش سرکار اشرف واگذار شدند و هم مراسلات خود را در خصوص ادای مالیات مقرره درجات متعلقه شکار پور جانب میر صاحبان خیر پور نوشتند که ماه بماه بموجب اقساط رسانیده باشند و بهر حال رضا جوئی سرکار اشرف خواهد نمود هرگاه امنای دولت بعد مراجعت
« ۳۷ » حیدر آباد تشریف فرمای خرو مگر در خیر پور دریده میر صاحبان در بجا آوری خدمات ومهمانداری واعزاز واکرام سرکار اشرف اعلی بهیچ وجه قصوری نکردند وامنای دولت بموجب دستور عهدوپیمان امیران حیدر آباد بمیر صاحبان خیرپور اسم تکالیف عهد و پیمان نمود از انجا که میر صاحب میر سهراب خان که دانای زمان و دیرینه سال و نشیب و فراز روزگار عدار دیده و سردی و گرمی زمانه چشیده بود از نمودن عهد و پیمان با اولیای دولت جواب صاف داده و عرض کردند که عهد و پیمان امیران حیدر آباد وانموده است کافی است احتیاج جداگانه ندارد هرگاه امیران حیدر آباد بایفای عهد و پیمان پرداختند پس مقصدی را در پشت امان اقامت نمودن ضرور است واگر اوشان وفای عهد و پیمان نکردند پس مایان را معذور انگارند هر چند اولیای دولت در اینخصوص مبالغه بسیار نمود لیکن فایده نشد بلکه میر صاحب میر سهراب خان وا لمی خیر ور برعدم رسائی هوش امیران حیدر آباد افسوس میکرد و میگفت که مهام بنیاد شاهی مشکل و از معرکه امیران حیدر آباد هرگز ایفای عهد و پیمان پیش نخواهد رفت عبث خود را بدنام و قسم کلام الله مبتلای نمودند نادیده شود که چه گلهائی از نشانه کردشات روز گار عدار متبسم شوند اولیای دولت از عهدوپیمان میر صاحبان خیرپور مایوس ولب به خاموشی مراجعت فرمای شکارپور شدند . دربیان مراجعت فرمائی اولیای دولت ازحیدر آباد وخیرپور ورسیدن درشکار پور و گرفتن سامان وجمع آوری لشکر ونمودن قواعد پلتن ودر بحر فکر و تشویش شناوری نمودن امیران سند * نا وی قلم خوش رقم در قرائت سوره این مدعای چنین خوش الحان میگر دد که هرگاه سرکار اشرف بعد عهدوپیمان قسم کلام الله و تفاسیر آیات ننگ و ناموس و احادیث خیر وشر با امیران حیدر آباد بیان نمود رونق افزای شکارپور گردیده حسب صلاح امیران ممدوح قلم نگهداشت لشکر سوار و پیاده جاری نمود واز هر طرف و جوانب مرجع سپاه سوار و پیاده گردیده واز خراسان چند خوانين هريك عالىجاهان نور محمدخان الکوزای و بلوچ خان اچکزای وعبدالوهاب خان وعبدالمجیدخان بارکزای بینی بریده وغيره خوانین معه جمعیت سواره و پیاده درشکار پور آمده مشرف سلام سرکار اشرف شدند و از امراء میر افضل خان اسحاق زی و خوانين غلام شاه هريك عالیجاه خان شیرینخان جوانشیر و بیات وقزلباش وعرب وتاجك وغيره عرايض مشعر بر خدمتگذاری ورسوخ اخلاص کیشی با شرایط عهد و پیمان به پیشگاه امنای دولت عرض میکردند و استدعای تحرك رايات عالیات بسمت خراسان می نمودند سر کار اشرف نیز در فکر وتهیه سامان استعداد و آمادگی خراسان بود ولیکن در هر امور امورات کلی و جزوی مصلحت و مشورت با امیران سند * میفرمود واز هر احوالات خام و پخته ما فی الضمیر خود امیران سند * را مطلع و با
۴۸ خیر میساخت و صلاح صواب میطلبید تا مدت دو سال اولیای دولت در شکارپور شیرین کام شهد کامرانی بودند در این عرصه سامان جنگ از اثواب وتفنگ ها و جزائیل (۱) و ساروخها ، همه را صورت انتظام داده و جمع آوری لشکر سوار و پیاده بهمرسانیده در هفته دوبار قواعد پلاتن وشلك های اتواب وتفنگ های بیرون دروازه هزاری مقرر نموده بود هر گاه بوقت سحر صدای اتواب رعد نوای به آن لب دریای بنگوش هوش امیران سند، میرسیدند موج صفت در پیچ وتاب اضطرار و بیقراری آمده حباب وار حیران وسر گردان دریای بی کران تشویش وفکر میبودند و میگفتند که چنین پادشاه نامدار در قرب و جوار خود نشانده دیده و دانسته خود را در رنج و بلا انداخته و این نبذه غفلت و خطا کاری بدست خود بپاهای خود زدیم تا ببینیم که عاقبت کار کجا سر کند و در شطرنج بازی شاه چه رخ نماید وفیل این فساد دوهندوستان کدام غرائی پردازد و اسپ این فتنه تا کجا تازد وسواران و پیادگان شاه که جمع نموده است بوزیر کدام تدبیر از عرصه شکارپور کشیده شود که هنوز خود به دولت شاه در ششدر حیرانی روزگار خود مات است هروقت تدبیری صائب باید نمود که مات شاه از عساکر خراسان رخ نماید و وسعت این بد ناموسی در صورت عهد و پیمان مایان نه نشیند و عقلای گفته اند که سه چیز را کم نباید دانست اول مخاصمت اعدا اگر در ظاهرش بوقوع نیاید صد چندان از کمینش بوقوع خواهد رسید و دوم شراری که در نیم نفس عالم را بسوزاند سوم بیماریست که در اندکش اگر معالجه نکند رفته رفته تسلط یابد و معموره حیاتش زیروزبر - زد ، فی الجمله امیران سند . مقتضای نه یار رنجد و نه لعل بشکند بجهة كشيدن اولیای دولت خساره دولت و اخراجات بر خود هموار نموده رقم مدعای را در خصوص طلبیدن سردار محمد عظیم خان از خراسان معه حشم از دفتر خانه دانش خود بنام و کلای خود نگارش دادند و انتظام مجموعة دولت ر است خود را از دست ندادند . در بیان اطوار ظالمانه شاه در شکارپور و بعد فوت سعادت مند خان الکوزائی خانه او را غارت نمودن ومتاع گران مایه ازو بدست یغمای آوردن و بحال منسوبان آنها گوناگون عذاب دادن و فرس ظلم را در میدان شهوت پرستی مطلق العنان تاختن و غيره وقوعات شنیعه شحنه قلم که فقرات نویس خیروشر که عبارت از عدل وظلم است دردار گیر این ماجرای چنین آواز بیان میدهد که هرگاه سرکار اشرف چند مدت که از گلزار (۱) جزائیل - غالبا جزائر بوده و کاتب در ان سهو کرده خواهد بود زیرا جزائر يك نوع سلاح جنگ است که بندوق کلان گفته میشود . « خلیل »
« ۳۹ » حکومت شکار پور گلهای کامرانی وعیش وعشرت بکام دل چیده و از موائد گوناگون نعمتهای شیرین کام گردیده بعد سیار وریاض معاشرن کاری شده توسن سرکش ظلم را در میدان آرزوی نفس نافرجام میدوانید و جرعهٔ ازجام ستم آشامید هر جا که سراغ دختری باکره مطهره می یافت اشهب ظلم میتاخت و جانی که چراغ دولت را فروخته میدید پروانه وار خود را رسانیده بتاخت و تاراج آن می پرداخت اولاً خانهٔ عالیجاه سعادت خان الکوزائی ونائبش عبدالعزیز خان بعد وفات عالیجاه مذکور آوازهٔ دولت او را شنیده حکماً وجبراً بحق تاراج آورده دولت بسیار از نقد و جنس از قسم طلا وزیورات مرصع ومیناکاری و جواهران گران قیمت و اسلحه از شمشیر جوهر دار کردی و ایرانی وتفنگ های جواهر [نشان؟] وخیام گلبگون کشمیری ومشگ وپشمینه شالهای عمده وظروف نقره ومسین وغيره اثاث البيت اورا همه در دست یغمای آورده وجهت پیدا کردن دولت عالیجاه مذکور بعد این همه یغمای فرهاد وار تیشه بدست آورده در کندن بی ستون خانه سعادت خان در هر دیوار وزمین که گمان داشت تقصیر نکرده بکن بکن بود تا اینکه تمام زمین خانهٔ عالیجاه مذکوررا کنده و از یافت دولت شیرین کام گردیده بعد یاس مانده گان عالیجاه مذکور از نساء چند ایام در قید سخت مبتلا بودند وتفنگ جزائر برشانه مستورات بیچاره گذاشته در آفتاب استاده میکردند انواع انواع عقوبت بحال آن عاجزان می نمودند و بجهة جستجوی عبدالعزیز خان تلاشی بسیار کردند که بدست آید لیکن نامبرده بدست اولیای دولت نیامده آخر مبلغ هفت هشت هزار روپیه عوض جرمانه از پس ماندگان عالیجاه مذکور باز یافت نموده بعدرهائی دادمن بعد آن مبلغ دو لك روپیه عوض کوه نور که خالصه رنجیت سنگه در حین قید اولیای دولت از گماشتگان ساهو کاران شکار پوری واقعه امرتسر باولیای دولت... بودازساهوکاران طلب نمود چنانچه چند بازوی متعبر ساهوکاران هريك سهت نندن مل و سیت گلاب رای وغیره در صندوق خانه پیش قدیر خان صندوق دار تفطیر بستند کسانیکه دم بدم شعله خشم برافروخته تاب و دهشت بر ساهوکاران می انداخت که زود مبلغان مذکور داخل صندوق خانهٔ سرکار نمایند و در صورت عذر اهمال در حق ایشان خوبی وبهبودگی نخواهد شد و آب و آبروی وعزت خود نریزانند ساهوکاران عرض میرسانیدند که مایان خود داخل صندوق خانهٔ سرکار میباشیم احتیاج ادخال مبلغان نیست لیکن شاه عدل وانصاف فرماید شاه تبسم فرموده سررشتهٔ مطلب خود را از دست نمیداد تا اینکه چند ایام مابین سرکار اشرف وطایفهٔ ساهو کاران گفتگوی میرفت چون قصده سرکار اشرف بود که بوقت سحر بر اسپ خاصه سوار گردیده بجهته هوا خوری تشریف بیرون شهر تا ناله سند میبروند روزی که برای هوا خوری رفته در ناله سند ه کجاوه های پوش دار خراسانی دید واسپ را دوانید معلوم نمود که این کجاوه های مستوران عالیجاه جمعه خان نوفلزائی میباشند که از ترس شاه بیرون جانب قریهٔ بچانچی
« ٤٠ » میرفتند شاه همان وقت بعالیجاه نیکوخان خواجه حکم داد که در میان عورات رفته ملاحظه نمایند که کدام دختری باکره جمیله لایق هم آغوشی سرکار باشد زود با خبر سازند خواجه مذکور چون در میان عورات رفته های وهوی وفریاد وفغان از قانون وجود زنان خاست آخرو دختری عالیجاه جمعه خان که نامزد شده بود دید چه دختری بلکه اختر آسمان خوبی بود بیت ۔ دل آرامی که در وقت کمالش ۔ خجل کسب کردی از جمالش ۔ سر پر حسن برازیبا نگاری پر اورنگ رعونت گلعذاری ۔ سرکار اشرف چون چنین تعریف حسن دختر شنید در ساعت زمام شتران کجاره های حکما بدست خواجه مذکور داده کشان کشان آورده داخل اندرون شهر شکار پور نمودند و عالیجا هان مولا دادخان ومدد خان وخیر الله خان فوفلزائی را به پیشگاه اشرف بار احضار داده بابت تزویج دختر مذکور فرمایش نمود کجاوه ها را حواله عالیجا هان مذکور نموده هر چند عالیجا هان مذکور بسبب نامزدی دختر مذکور بحضور اولیای دولت فریاد وفغان نمودند لیکن مؤثر نگردید بعد از چند روز تیرکمان را به خانه دختری فرستاده به موجب رسم و آئین شاهانه تزویج نموده در دولت خانه خود آورده بازور بازوی قوت کمان مباشرت را کشیده تیر اندازی باومی نمود ...... فی الجمله بسبب اینچنین ظلم ها و نظر بند نمودن ساهوکاران را و زور بردن دختران باکره از خانه های مردم در شهر شکار پور تفرقه واقع شده و رعایای غریای شکار پور بمعاینه این رفتار های ظالم فرعونی چون دود نیل در تلاطم اضطرار و پریشانی آمدند وعرایض مشعر برظلم اولیای دولت بحضور میرصاحبان سنده عرض نمودند و استمداد موسوی از ید بیضا وعصای عدالت و غور رسی خواستند میر صاحبان سنده معذور یافت چنین رفتارهای ظلم و تعدی شاه بعالیجاه نواب ولی محمد خان مشیر مدبر امیران حیدر آباد وعالیجاه حمزه خان تالپر از طرف امیران خیرپور جهت رستگاری ساهوکاران و باز داشتن از امورات شنیعه مامور خدمت اولیای دولت شدند و در حین انتظام سرکار اشرف در خلوت مستان نوش آمیز نیش انگیز را بسمع اولیای دولت رسانیدند و چند روز ها بین سرکار اشرف ووکلای امیران سنده معرکه آرائی این قیل وقال میر فت واین مسئله مشکله رستگاری ساهو کاران حل می نگردید آخر رفته رفته از خزانة العلوم دانائی حل این مسئله نمودند که مبلغ يك لك روپیه عوض دعوی جواهر کوه نور وبابت مال مقصود خان وجمعه خان بار کزئی از ساهوکاران حصول نموده نهاید خزانه سرکار اشرف نمودند وموجب نجات ورستگاری ساهوکاران شدند ومراسله از شاه بجانب خالصه مشبکه در باب حصول مبلغ مذکور بابت کوه نور به ساهوکاران نویسانیده دادند بعد وصول مبلغان سرکار اشرف ساهوان را بخلع فاخره سر افراز نموده به لاصای و استمالت آنان پرداخته رقم استمالت از دفتر خانه عاطفت بنام ساهوکاران وغیره رعایای خاص وعام نگارش دادند لیکن مار گزیده از ریسمان میتر سد ساهوکاران ورعایای شکار پور از ظلم سرکار اشرف همیشه در هراس وجهت رفتن شاه از شکارپور امین امین میخواندند
« ٤١ » لیکن کل امر مرهون باوقاتهاست اولیای دولت مدت دوسال از ابتدای سنه یکهزار ودوصـد وسی چهار هجری مطابق سنه یکهزار ودوصـد وسی شش هجری در شکار پور دایر بوده تا اینکه امیران سند ه وکلای خودرا جانب خراسان پیش سردار محمدعظیم خان فرستاده تجویز اخراج شاه ازشکارپور بعمل آمده فقط . شاهی که بر رعیت خود میکند ستم مستی بود که از بدن خود خورد کباب نا ند ستمگار بد روزگار بماند بر او لعنت بیحساب لعنت الله علی الظالمین برهانی است قاطع زیاد زیاد است . در بیان رفتن سیادت و شرافت پناه سید محمد کاظم شاه بطریق رسالت پیش سردارمحمدعظیم خان در کابل وموعده های عظیم اورا خوش نموده معه حشم عظیم همراه خود آورده اولیای دولـتـرا ازشکار پور کشیدند صراف قلم جواهر رقم زر کامل عیاری این مدعای را در مکیال بیان چنین سنجش مینماید که امیران سند ه بعد استدراک اینچنین روشهای ظلم سر کار اشرف و مشاهده شاهد جمعیت او که روز بروز بمشاطگی قوت به آرایش سیاه خط وخال سامان زیب تازه گرفت میرود مانتدشانه در گیسوی مدعای پیچیده در آویخته آئینه تدبیر در پیش روی خیال بزانو ی فکر واندیشه گذاشته صورت اخراج اولیای دولت را از شکار پور میدیدند که بچه نحو صورت کشیدن شاه صورت وقوع باید رفته رفته تسلسل طلبانیدن سردار محمدعظیم خان از خراسان در مرآت مدعای خود مشاهده نموده عالیجاه سید محمد کاظم شاه وکیل خودرا طرف کابل نز دسردار محمدعظیم خان فرستادند وهم عرایض خودرا بعبارات رنگین بوساطت وکیل باین مضمون نوشتند مضمون مدعای که امنای دولت را خیال تسخیر ولایت خراسـان واستيصال معاندان بسیار در ملك شکار پور روز بروز جمعیت لشکر وسامان محاربه ومجادله گرفته میرود بعد استحکام اساس جمعیت تشریف فرمای خراسان خواهـد شد وامـرای خـراسـان تمامی باولـیای دولت همصلحت وهم اتفـاق بنـظر مـی آیند هرگاه پای سر کار اشرف در خراسان رسيد همانوقت پای سرکار از خـراسـان کشیدن مشکل ودشوار خواهـد شد وفيمابين ما واشرف الوزراء از قـديم سلسلة محبت واخلاص کیشی در انتظام نظر بران مراسم خیر خواهی وبهبود خـانـدان عظيم الشان از همه جهات ملحوظ خاطر صداقت مظاهر داریم پس رای خیر نمای ما هواخواهان متفق بران است که خود بدولت سردار معه حشم رونق افزای شکارپور گردد که باتفاق یکدیگر انتظام مجموعة جمعیت اولیای دولت گسیخته شود از راهی که آمده است همان راه روانه نموده شود وهم مبلغـان کلی عوض اخراجات ومالیـات سند ه خدمت سردار نموده خواهـدشد هرگـاه وكيـل
مذکور باین همه محاکمات و مدارجات روانه کابل گردد سرکار اشرف بدریافت این خبر فقرات نویس تشویش و حیرانی گردید و هوش اندیشات بر حصار وجودش استیلاء آورده و از بس تشویش چون سیماب بیقرار شده - جانب امیران سنده نگارش نمود که اگر چه صورت خوب وزشت و تمثال نيك وبد خود را هر کس در آئینه مدعای خود خوب میبیند لیکن بسبب فرستادن وکیل پیش سردار محمد عظیم خان سرکار اشرف را عظیم تعجب دست داد که با وجودیکه مثل سرکار پادشاه نامدار در بها و و قرب و جوار نشسته فرستادن وکیل پیش محمد عظیم خان و طلبیدن او ازچه مصلحت و ازچه اراده در میزان عقل سنجیده اند هرگاه کدام مخالف اطرافی در نواختن قانون مخالفت آن عالیجاهان سر کشیده باشد بفضل الهی و اقبال عزومال گوشمالی آن مخالف نوایان ساز ناسازگاری بيك اشاره گوشمالی انگشت تدابیر سرکار اشرف بعمل خواهد آمد و ازین قسم چندی نواهای بلند ناموسی و عاقبت اندیشی از فنون قلم خوش رقم در مجلس فهمایش امیران سنده در نوای آورده - لیکن در گوش سماعت نیاوردند سوالی دیگر جوابی دیگر مینوشتند که ما هوا خواهان خلاصه خیر اندیش سرکار اشرف میباشیم رفتن وکیل مایان جانب خراسان از روی مصلحت بعضی مطالب ضروریست اولا وکلای صاحبان انگلیسی بها در در حیدر آباد آمده اند و عجب نغمات ناساز از قانون مدعای خود می نوازند که ممکن آن نا ممکن است از روی نگاه دور اندیش و مصلحت وقت سردار محمد عظیم خان را از خراسان طلبیده ایم که تا براهالی انگلستان نيك معلوم شود که امیران سنده و اولیای خراسان باهم يك اتفاق دارند و دیگر اینکه بارنگ سرکار اشرف بر گردن ما هواخواهان است انشاء الله تعالی بسعی و سرفروشی ما هواخوهان معشوقة دولت و سلطنة هم آغوش اولیای دولت گردد تخمین سرخ روئی و بلند ناموسی ما اخلاص کیشان است دیگر هيچيك خيال ما هوا خواهان نیست و نخواهد بود سرکار اشرف از بدمنی با انکل خاطر مبارك مطمئن فرماید عهدی که بسته ایم بسته همان عهد و پیمان میباشم با وصف این همه عرایض معروضه امیران سنده صورت اطمینان در مرآت خیال سرکار اشرف جلوه نمای نگردیده بلکه یقین دانسته که طلبا نیدن محمد عظیم خان محض برای کشیدن سرکار اشرف خواهد بود دم بدم مثل قلم دریمه چاه - مداد اندیشه غوطه خورده فقرات حیرانی مینوشت و از گلشن خیال گوناگون گلهای رنگارنگ می چید و در بحر این اندیشه هرچند بزور بازوی شعور دانائی شناوری میکرد لیکن از کنار مدعای خود نشانی نمی یافت و حیران این ماجرای بود خون جگر میخورد و دم نمیزد و از آمدن سردار محمد عظیم خان در عظیم قلزم اندیشه افتاده و منتظر تماشای این شطرنج بازی روزگار گردید .
« 43 » در بیان آمدن سردار محمد عظیم خان بموجب استدعای امیران سند * ووقوع گفتگو مابین اولیای دولت و امیران سند * و سردار محمد عظیم خان و از تدبیران امیران سند * اولیای دولت بخیر وعافیت متوجه ..... و سردار محمد عظیم خان عزیمت فرمای خراسان و امیران سند * جلوس فرمای مسند ریاست سند * شاه قلم که شاهسوار توسن سخن وریست رخ نهاد این داستان گردیده باز این همه وقوعات بر قیل مدعای انداخته بمنزل مدعای رسانیده میشود که هر گاه سید محمد کاظم شاه از جانب امیران سند * بطریق رسالت روانه کابل گردید از گلستان ملاقات سردار محمد عظیم گلهای مراد به کام دل فراهم چیند وکیل موصوف دسته گلهای رنگین از کشمیر در نظر سردار ممدوح جلوه تازه داده راغب شکار پور نموده سردار موصوف نیز فریفته رنگ و بوی گلهای از کشمیر گردیده ... برادران سرداران هر يك سردار دوست محمد خان وسردار شیر دل خان وامرای عالیشان بجمعیت عساکر چهل پنجاه هزار خویش دسته جوانان زره پوش که نهنگ دریای جنگ بودند معه وکیل امیران سند * از کابل برآمده از راه احمد شاهی بقطع منازل وارد مکان... سرحد والی قلات گردیده سرکار اشرف از ورود سردار محمد عظیم خان در مکان ... نهایت در هراس آمده دستخط های مبارک بجهة دریافت نفس وعیار از اخلاص و صداقت بطرف امراء وخوانین که همرکاب سردار ممدوح بودند بطریق اخفاء نوشته فرستاد که سردار محمد عظیم خان چون آهوی بدشت ختن مراد آمده و برطبق مضمون : صید مقصودی که من در آسمان میخواستم در زمین اکنون بدام بخت مقصودم فتاد در حال صلاح آن امرای که خود را از خویشان و هوا خواهان سرکار اشرف میشمارند چیست که مقدمه نزدیک آمده است هرچه کما فی الضمیر آنعالیجاهان بوده باشد زود بعرض رسانید که دانسته سرکار اشرف گردد وخوانین مذکور درجواب پذیریه عرایض بعرض رسانیدند که ما یان ازحلقه بگوشان وخدمتگزاران و جان فشانان سرکار اشرف میباشم و برای دولت سلطنۀ سرکار تشنه لب بلکه یعقوب صفت از بس انتظار مفارقت یوسف لقای سرکار اشرف چشم بینور گردیده که بعد از مدت نسیم این پیراهن یوسف سلطنۀ اولیای دولت بمشام آرزوی رسیده که روشنی افزای دیده مدعایم گردیده خدا نخواسته هرگاه سردار محمد عظیم خان با سرکار اشرف در میدان مقابله چنگ جنگ در نوای آورد انشاء الله تعالی درعین نواختن چنگ چنگ آهنگ خارجی از قانون ناسازگاری برآورده خودهارا از سردار محمد عظیم خان جدا ساخته آمده ملحق رکاب سرکار اشرف خواهیم شد و این شکار که عبارت از محمد عظیم خان میباشد بپای خود بدام صیاد می آید او را گرفتار ساخته بسرکار اشرف خواهیم داد چون چنین عرایض خوانین مذکور به پیشگاه اولیای دولت رسید باوی شاهد جمعیت هم آغوش سرکار اشرف گردیده وصورت اطمینان از مرآت آرزویش رخنمای شده در ساعت همین احوال خوانین مذکور در حیز
تحریر و تعبیر آورده جانب امیران سنده فرستاده و هم اعلام نمود که حال اندك استقامت آنعالیجاهان بکار است چونکه دستور دیرینه افغانان خراسان است هرجا ئیکه چراغ دولت افروخته بینند پروانه وار هجوم می آرند و در مجلسی که سفره شیرین مکنت گسترده یا بند مگس وار رجوع میگزینند هرگاه خوانین خراسان صورت اتفاق سر کار اشرف و آن عالیجاهان در آئینه خیال ملاحظه نمودند همان وقت بی جنگ آمده بر کتاب نصرت مه آب ملحق خواهد شد و این شاهد فتح و فیروزی هم آغوش اولیای دولت خواهد گردید و نقش نیکنامی و علو همتی آنعالیجاهان تا ابد یادگار عرصه روزگار خواهد ماند و این آفتاب ارتفاع ناموس آنعالیجاهان در شهر و تمام اکناف عالم جلوه نمائی خواهد گرفت منفعت این دولت بلند ناموسی نصیب حال آنعالیجاهان خواهد شد از انجا که امیران سنده در اصل لباس کشیدن امنای دولت از شکار پور بخیاط اندلیت وصلاح موافق اندام استعداد اولیای دولت بیگز تدبیر پیموده و به مقراض فکر صائبه بریده وبرشته و سوزن تجویز و حيله دوخته بودند با وجود نوشتن فقرات رنگین از بلند ناموسی هرگز در دل امیران سنده سرایت نمیکرد و اصلا ملتفت نوشتجات اولیای دولت نمیشدند و در پی حصول مدعای خود بیش از بیش میکوشیدند تا اینکه میر صاحبان حیدرآباد و میر صاحبان خیرپور از روی خبر و دفع شر باده مدعای را در شیشه اتفاق بین خود بند نموده امیران حیدر آباد هر يك عالیجاهان میر کرم علی خان ومیر مراد علی خان و دیگر امیران و امیران خیر پور هر يك عالیجاه میر سهراب خان و میر رستم خان وغیره امیران معه قشونات موفور و آلات محاربات اتواب و تفنگهای وشمشیرهای و سپرهای کلان که در سایه آن شیر ماده باشیر بچه های خواب کند و خیام گنگون وانواعای بوقلمون وغیره سامان رزم و بزم از حیدر آباد وخیرپور بنا بر مقابله ومصالحه سردار محمد عظیم خان برآمده به قطع منازل مشورت کنان عبور دریای نموده وارد الدوکانه وچند ایام در انجا توقف گرفته بعده سلسله عزیمت را بحرکت آورده در مکبان قبه مرحوم محمد شاهی عباسی منزل انداز گردیده خیام گلگون در آنجا مضرب نبوده توپ خانه تدا بیر خود را آتش دادند آنچه که باروت خانه از قن ودانش خودها در صند و قخانه استعداد دانشوری و حیله سازی خود داشتند همه را صرف این معرکه آرائی می نمودند فقط ( دربیان آنکه امیران سند ه از روی تجویز عاقلانه امنای دولت را از شکار پور کشیده بطرف خود طلبا نیدند فنون قلم مشکین رقم در نواختن نغمات این مدعای در محفل بیان چنین بلند آواز میگردد که در سنه یکهزار دوصد و سی شش هجری سردار محمد عظیم خان بموجب استدعای امیران سنده بقطع منازل منزل انداز مگبان بهاك گردیده هما نوقت فیما بین امیران سنده وسردار موصوف بروجه اخراجات معهوده مالیات مقرره که از خیر انجام داری آن هر استناك بوده گفتگوی واقع وارغنون تا سازگاری از طرفین در نوای آمده سردار ممدوح مطابق انجام عوض مبلغان اخراجات که از هر منزل از کابل تا شکار پور يك يك
لك روپیه مقرر در انجام نموده بودند محصل مالیات مقرره از امیران سنده در خواست نمود چون از قرار منزل مبلغان باین اخراجات در نظر امیران سنده بسیار آمده و هم صورت این ماجرای که ما بین سردار محمد عظیم خان و سر خیلان جیوش زمزمه بی اتفاقی از چنگ ناموافقت در نوای و چنگ موافقت و اتفاق در بزم آرزوی اولیای دولت بنوار - چون امیران موصوف از زمزمه مذکور آگاه شدند این نوای خوش نمای راعین مراد خود دانسته بیکبار تارستار انجام معهوده را بدست بی پروائی گسیختند و سالی بیج و تاب داده گسیختند و در خواندن مقام دبیك كه عبارت از متمر دیست آمدند و از دادن اخراجات معهوده مالیات مقرره متعذر و عذر قلیلی دادنی کردند سردار ممدوح هرگز با قبال آن نه پرداخته در فکر معارك آرائی گردید چون امیران سنده ازین اراده سردار موصوف مطلع شدند و زمزمه چنگ بنای جنگ بگوش شنیدند بعده از روی مصلحت وکیل مقرر خودرا معه عرایض به پیشگاه سرکار اشرف در شکار پور فرستادند و بکمال عجز و تملق که روش روز گارست بعرض رسانیدند که برای جهان آرای روشن ست که طالبانیم سردار محمد عظیم خان در خراسان از روی مصلحت ملك داری و نشان دهی و کلانی اجلای سرکار انکلیسه بها در صورت وقوع یافته بود و حالا وکلای اجلای سرکار ممدوح بر انتظام مهام مرام خود گاه روانه انگلستان گردیدند در حال سردار محمد عظیم خان و خان صنادیق طمع چنان کشاده دارد اگر گنجهای روی زمین داران انداخته شود هرگز پری ندارد و خیال بیهوده مال مقابله در سر گرفته است با وجودیکه صورت نفاق و اتفاق امرائی و خوانین بر مرآت ضمیر که انتفاع پذیر اشراقات عالم قدس است انعکاس پذیرست با وصف این همه او حال مایان از روی مصلحت و عاقبت اندیشی پاس لحاظ مراسم دوستی مرحوم اشرف الوزرا وزیر فتح خان در مقاومت مقابله با سردار ممدوح نهایت چشم پوشی مینمائیم و طریق تحمل زبردباری را از دست خودهای نمیدهیم که بغریب دنیای بیوفا کشت و خون مسلمین طرفین نگردد لیکن سردار محمد عظیم خان باغوای دولت کشه بر و لشکر خراسان می نازد و ترسن آرزوی خودرا در میدان سرکشی میتازد از انجا که چون پر تو چراغ عمر صیدی بپایان رسد با ضیغم شروه جنگ آغاز کند با وجودیکه مثل سر کار اشرف پادشاه نامدار شجاع پیش امام خود داشته باشیم از سردار محمد عظیم خان چه خیال داریم او را به پیغتی بر داشته است که چنین خیال بیهوده مآل نموده است این چه آثار طلوع آفتاب و مراد از مشرق دولت و اقبال اولیای دولت است امید داریم که سر کار اشرف فوراً از شکار پور معه سامان نهضت فرمای بمنزل قبه محمد شاهی عباسی شوند که این قاشق خون جان ناتوان خود را برکاب سرکار اشرف نثار خواهیم نمود و سعادت ابدی حاصل نمائیم سرکار اشرف بعد ملاحظه معروضات امیران سند بوده و از شنیدن سخنان وکیل چندروز بامعبر اندیشه در رای خود مشورت میکرد آخر تطوعاً و کرها از روی مصلحت دوراندیشی اولاً حرم محترم خود را معه اسباب نقد و جنس نفیسه روانه ملك اميران سندهه به آن لب دریای نموده و در دستخط مبارك چندین آیات بینات ننگ و ناموس واحاديث حمیت و غیرت نوشته جانب امیران موصوف فرستاده و بعد از چند روز باز شهزاده محمد تیمور خلف الصدق خودرا مامور نمود و همین مضمون دستخط مبارك رقتزده كبك خيال منشیان گردیده که سابق
« 46 » حرم محترم بدولت خانه آنعالیجاهان فرستاده شد حالا قوة باصره عظمت و کامگاری وغيره ناصية دولت و بختیاری شاهزاده عمده تیغور را روانه نمودیم از انجا که آنعالیجا هان بمقتضای ذات وصفت بلوچیه در مراتب ننگ دار وغار مدنی شهرة آفاق اند کـــه هر کس وضیع وشریف از حسن ننگ داری وجوان مردی آنعالیجاهان داستان طراز وافسانه روز گار دارند ظریران اولاً حرم محترم دوماً شاهزاده کامگار روانه نموده شد این همه بار ناموس بر گردن آنعالیجاهان است باید که نهال این ناموس را که ( اصلها ثابت وفرعها في السما) دارد بر لاذهمت و بلند ناموسی پرورش داده بزار بوستان ننگ داری که ( ارم ذات العماد التي لم يخلق مثلها في البلاد ) است ، خرامند شد ودرپی زرد روئی گلنهای بی ننگی و بد ناموسی نخواهند کوشید که روز کار دنیای بیوقا در گذر است نه این بزم و نه این ساقی نه این پیمانه میماند همین حرف مروت در جهان افسانه میماند هر گاه در ینخصوص چشم پوشی نمودند و حرمت حرم محترم وشاه زاده جوان بخت مرعی نداشتند پس از سر کار اشرف هر قسم ورسم خواهد گذشت . هر چه آید بر سر فرزند آدم بگذرد ، مرد را باید که از مردانگی خود نگذرد . سرکار اشرف از چندین کوره های وقوعات روز گـــــار غــــدار بر آمده است. این هم انــــدر عاشقی بــــالای غمهای دگـــر. ليــــــكن در صورت بی ننگی ودون همتی آنعـــالـیـجـا هـــان نــــام زشت تا ابد یاد گار عرصه روز گار خواهد ماند ومحل طعن ولعن هر خاص وعام در تمام اكناف عالم خواهند شد. بلکه هر کس از اطراف وجوانب از ارباب ورعیه هوس تسخير ملك وجان ومال آنعالیجاهان خواهند نمود. من آنچه شرط بلاغت با تو میگویم، خواه خواه پند گیر و خواه ملال با وصف این همه نصایح ومواعظة اولیای دولت هیج در دل امیران سنده سرایت نکرد، بیش از پیش در اخراج سرکار اشرف از شکار پور کوشیدند و هرگز به ننگ داری و ناموس نپرداختند ونقض عهد و پیمان را وا داشتند . در بیان رفتن شاه شجاع الملك از شکار پور بموجب استدعای ومصلحت امیران سند ه ورخصت دادن ساهو کارانرا از شکار پور و گرفتن مبلغ سی هزار روپیه عوض رخصتانه از ساهو کاران وقریب بازی امیران نسبت اولیای دولت آهوی قلم سیه چشم در حوالی ختن مدعای چنین چشم گرد ان تيز روی بیان میرود که در سنه یکهزار و دوصد سی وشش هجری هرگاه امنای دولت حسب الخواهش اميران سند ه از شکارپور اراده روانگی جانب اميران مـــــمدوح نمودند اولا ساهـو کاران شکارپور هريك سيت تندن مل وسیت سیوا سنگه و سیت گلاب رای وغیره سیت ها را حکم احضار داده در حین احضار به آنها امر نمود که سر کار اشرف برا معاملة مقابلة سردار محمد عظیم خان در پیش است از روی مصلحت وحسب الخواهش اميران سند ه عزم با اجزم است و از کارخانه قضا و قدر کسی را خبر و آگاهی نیست که از آئینه مشیت حق چه نحو تمثال عکس پذیر گردد و شما رعایای شکارپور چند مدت در سایه عاطفت سر کار
« ٤٧ » بسر آورده اند و باسر کار اشرف بدنام شده اند مبادا فردا در بنجۀ ستم و گير و دار سردار محمد عظیم خان گرفتار آیند در آنوقت بدعای وشکوه از سر کار اشرف نمایند خوب نيست وقت همين است اگر صلاح رفتن از شکارپور وخواه ماندن در نظر خیر خود داشته باشند به سر کار اشرف عرض نمایند ساهو کاران کلان بعد تامل و فکر صلاح کار خود در رفتن از شکارپور دیده مطابق رخصت امنای دولت معه خانه کوچ روانۀ لومری آن لب دریا گردیده در حین رخصت مبلغ سی هزار روپیه از ساهو کاران سر کار اشرف گرفته و در زمان نقل مکان باساهو کاران چندین نقصان های رسیدند ليكن در آنوقت بجز سوختن و ساختن ساهو کاران دیگر علاجی ندیده روانه شدند سر کار اشر ف بعد رفتن ساهو كاران بجمعیت سواران و پیادگان از شکار پور برآمده واز معشوقه کامرانی شکارپور وداع ساخته ( هذا فراق بينى وبينك ) گفته بیرون شهر در عید گاه منزل انداز گردیده چند روز در عیدگاه ماند درین اثنا باز وكيل اميران سند ه نزد سر کار اشرف حاضر آمده بالتماس سرعتاً بلادیر به تحرك رایات عالیات پرداخت سر کار اشرف اعلی ضرورۃً از عیدگاه شکارپور معه جمعيت كوچ فرموده در کهری یاسین منزل انداز گردیده در آنجا باز عرایض امیران موصوف به پیشگاه اشرف اعلی رسید باين مضمون که وکلای سردار محمد عظیم خان نزد مایان آمده اند و خوان رنگین محاکمات گسترده آرزوی تناول موائد پرفوائد مصالحه دارند از بنطرف هم و کلای هر يك جناب عرفان مآب عمدة العارفين پير ميان غلام محی الدین صاحب سرهندی و سیادت پناه زبدۀ نجبای شيخ الزمان سيد اسمعیل شاه به تفویض مطالبات ما في الضمیر از طرف سردار ممدوح مامور اند هر گاه سردار موصوف از روی بهبودی ونيك انديشی خود در مقام سلوك آمده واطاعت وفرمان برداری سر کار اشرف قبول نموده عين مدعای والا بر خلاف آن رفتاری پیش گرفته پس جان را نثار خدمت سر کار اشرف خواهیم نمود یا افعل سرکار اشر ف در عرض راه اقامت پذیر بوده تعجیل حرکت روا ندارند عقدی که بناخن تدا بير انکشاف باید حاجت دندان نیست کاری که بشیرین کامی بدست آید چه جای تلخکا میست سرکار اشرف باستدراك مضمون عرايض اميران محتشم اليه رسالۀ تخیل کشاده فقرات تحير و حيراني مطالعه مي نمود و با خوانين وامراى خود شمع مشورت و صلاح در بزم مدعای خود می افروخت تا آنکه بتوقف و تحرك منازل پرداخته در عرصه چند روز در منزل قبه مجید شاهی عباسی در اردوی امیران سند ه رونق افزا گردیده امیران موصوف بدریافت این خبر هماینجا مان نواب و لی محمد خان لغاری و سید محمد کاظم شاه بقدر مسافت اندك طوعاً وكرهاً بجهت استقبال اولیای دولت فرستادند و مشل اردوی خود بموضعه قدر فیل جای توقف دادند و مراسم تعارف و مهمانداری بنحویکه شایان شان سر کار اشرف اعلی بود بجای نیاوردند روز دوم امیران سند ه هر يك مير كرم على خان و مير مراد علی خان و اليان حيدر آباد باعملهٔ خواص خود برای استیلاء اولیای دولت آمدند و دسته دسته گلهای صد و مرحبا از بوستان خوش آمد ونق چیده در نظر سر کار اشرف اعلی جلوه تازه دادند و باهتزاز نسیم اخلاص کشی و خدمتگذاری غنچه خاطر سر کار
اشرف اعلی را مقیم نموده شاهد اطمینان هم آغوش سرکار اشرف ساخته راجع خیام های خود شدند سرکار اشرف اعلی نیز چندین گلهای مواعظ و نصایح که رنگ و بوی نیکنامی و بلند نامی می داشته در سر و دستار و کلاه افتخار امیران موصوف زده بعد از ساعتی منشی خوشخرام خود را نزد سرکار اشرف فرستادند و او انشای مدعای را به پیشگاه اشرف اعلی بر قرطاس التماس نگارش داده که مضمون صداقت و اخلاص و فقیران رنگین اتفاق امرا و خوانین خراسان را که هم اتفاق سردار محمد عظیم خان میباشند همه معلوم که آیات نویس صداقت و خدمتگذاری و احادیث طراز موافقت و جان فشانی سرکار اشرف اعلی هستند البته درین نزدیکی عریض مشعر بر صداقت و اخلاص خوانین مذکور نزد سرکار اشرف اعلی رسیده باشد مهر صاحبان بجهت معاینه و مطالعه عرایض مذکور نزد سرکار اشرف التماس دارند تا آنکه صورت اتفاق و نفاق خوانین مذکور از مرآت مضمون عرایض مذکور جلوه نمائی کرد که تا به چه حد نزد سرکار اشرف اعلی رسوخ اخلاص و صداقت کیشی دارند امنای دولت بی تامل عرایض خوانین خراسان از دفتر خانه کشیده حواله منشی امیران نموده امیران ممدوح بعد مطالعه عرایض مذکور حصول مطالب ما فی الضمیر خود دانسته بچیغه و بدست معتبری بوساطت وکلای خود نزد سردار محمد عظیم خان فرستاد و هم نوشتند که خوانین خراسان که همو کاب ایشان میباشند همین صورت دارند که در ظاهر بایشان کلمه موافقت میخوانند و در باطن باولپای دولت قانون اتفاق مینوازند چنانچه از مضمون عرایض خوانین خود حسن و قبح و خیر و شر خود معلوم مینمایند بعده هر دو بزم ماخیر اندیشان مجوز دارند با وجود این همه صورت منافقت خوانین خراسان ما هواخواهان میخواهیم که چهره عافیت آمالیها مان از سیلی آلام ناموافقت مجروح گردد و چشم زخم برسد بهتر است که طریقه سلوک و اتحاد قدیم از دست نداده هوای زیاده طلبی اخذ مالیات و اخراجات مجوز ندارند وشمع طمع آرزوی نفس را در کاشانه حرص و از نیفروزند که الحرص شوم والحریص محروم و بمقتضای خیر الامور اوسطها عمل نمایند و گلای امیران ممدوح شانه وار در عقده کشائی زلف معشوقه مدعای خود با سردار محمد عظیم خان آویزان بودند . ( در بیان آمدن بعضی خوانین سردار محمد عظیم خان بحضور اولیای دولت و تصدیق شدن قول امیران پیش سر دار محمد عظیم خان بسبب آمدن خوانین و مقرر نمودن جر کی امیران برسواغ بهه ممانعت خوانین خراسان که در حضور شاه بمانند ) امیر قلم سحر رقم که چون هاروت و ماروت در چاه بابل مداد همیشه آویزان سخن طرازی است چنین جادوی مدعای بیان مینمایند که هرگاه امیران سنده باین سحر کاری عرایض خوانین خراسان از اولیای دولت گرفته و نوشته پیش سردار محمد عظیم خان بوساطت وکلای فرستادند و منتظر صدور این جواب بودند
« ٤٩ » که درین اثنا عالیجاه خالو خان الکوزی از لشکر سردار محمد عظیم خان نیمه شب چار صد فراری شده آمده مشرف عتبه بوسی سرکار اشرف گردیده و بخلع فاخره سرفرازی یافت از انجا که از آمدن عالیجاه مذکور به پیشگاه اشرف اعلی موجب تصدیق قول امیران در پیش سردار ممدوح شده و هم متعاقب متواتر دسته دسته لشکر از سردار موصوف جدا گردیده آمده ملحق رکاب اولیای دولت میشدند سردار محتشم الیه بمعاینه این حالت لشکر خود البته غفران نویس تردد و حیرانی گردیده جمیع خوانین و امرای خود را پیش خود طلبانیده شمع خلوت را روشن نموده و قطعات عرایض که امیران از اولیای دولت به بهانه مطالعه گرفته فرستاده بودند به هريك اميران وخوانین خود نشان داده تبسم کنان با مرای و خوانین مخاطب شده که شاه شجاع الملك از ملک هندوستان همین بازی مهر کنی یاد گرفته که عرایض از طرف شما خوانین نوشته و مهرهای هر يك زده امیران سنده را فریفته میخواهد که باین حیله سازی رخنه انداز اساس جمعیت ما شود این میگفت و عرایض بدست هريك خوانین داد آنها بمعاینه عرایض غرد عظمه ندامت از دماغ حماقت خود زده با یکدیگر نگاه ها کرده و بقیام های خود رفته دست افسوس می مالیدند و لب حسرت بدندان ندامت میخائیدند و میگفتند که این آتش افروخته باد تزویر امیران سنده و این غبار فتنه انگیخته تدابیر آنهاست و این آب آورده از جوی حیله وری اوشان است زود است که جوهر صداقت اخلاص و ایفای عهد و پیمان با اولیای دولت بمنصه شهود جلوگر میسازند خوانین خراسان بعد معاینه این صورت قلم وقدم خود را از نوشتن و رفتن پیش امنای دولت موقوف و کوتاه داشتند و مرهون منت و احسان سردار محمد عظیم خان شدند با وجودیکه تمامی منسوبان و خان ومان خوانین وامراء مذکور در خراسان و قلعه کابل قندهار بدست سردار ممدوح بود اگر در خورچنین حرکات نفاق طراز پاداش سزای خوانین و امرای مذکور میپرداخت جای داشت لیکن سردار مرضع از روی فکر صائب و اندیشه ثاقب و مصلحت وقت با خوانین مذکور چون گل شگفته فرحان و شادان گیاهی چین خشم و کین و ملال هرگز بر جبین خود نینداخته با امرا و خوانین خود سوره عبس نخوانده که مبادا باعث تشویش و اندیشه خوانین مذکور گردد بلکه بیش از پیش از اهتزاز نسایم التفات و مهربانی موجب شگفتگی ازهار اولیای خوانین خود میگردیدند في الجمله اميران ممدوح باين حسن لطایف که مذکور شده سردار محمد عظیم خان را از توسن سرکش خیال جنگ و جدال فرود آورده خودها را برسند مدعای ما فی الضمیر خود سوار کردند بندو بست اخراجات معهوده وماليات مقرره با سردار ممدوح نمودند بعد از آن چوکیهای لشکر خود را به بموجب صلاح سردار موصوف بر شوارع تعین نمودند و حکم قطع دادند که هرگاه احدی سوار خواه پیاده از لشکر سردار محمد عظیم خان فرار گردیده بحضور اولیای دولت برودنگهدارند واز قتل وقتال آن صرفه نکنند که دوباره احدی از لشکر سردار ممدوح هوس رفتن به پیش پادشاه نکنند چوکی لشکر امیران چندین کسان سواران و پیاده گان از لشکر مغروره سردار موصوف بقتل رسانیدند هرگاه صورت این واقعه بر مرآت ضمیر اولیای غوايعه مارک ( ۱۰۰۰ ) جلد ب سردار محمد عمر محمد هاشم ج سید محمد سرور بن رجبعلی ه اجرایئه تاریخ یوم ۲۹-۱-۲۹ مطبعه عمومى
دولت عکس پذیر گردیده چون آئینه آبدیده درهم برهم گردیده جانب امیران موصوف اعلام نموده که این چه رفتار اخلاص شعار است که در پیش گرفته اند که ... چو کی آنجا لیجاهان سدر اه خوانین خراسان گردیده بکشت و خون لشکر خراسان که در پیش سرکار اشرف اعلی می آیند میپردازند اینجه صداقت و اینچه اخلاص و چه آئین است بلکه جای تعجب و حیرانی ست امیران موصوف در جواب دست در حلقه اعتذار زده ابواب تملق و چاپلوسی کشاده بعرض امنای دولت رسانیدند که روز بروز بدلی چوکی ها میشود و مردم بلوچان و حوشان از خود و بیگانه خبری ندارند ازین جهت مرتکب چنین رفتارها می شوند من بعد ازین بسر خیلان لشکر فہمایش خواهد شد که بار دیگر بقتل و قتال افغانان خراسان نخواهند پرداخت چون امیران موصوف در ظاهر ساز سازگاری با اولیای دولت مینو اختند و در باطن نغمه دلگشای موافقت با سردار ممدوح میخواندند و در پی حصول شاهد مدعای خود بودند و در ساعت در آئینه خیال تمثال مدعای خود می دیدند و عجب تر نغمه آنکه روزی در لشکر امیران زمزمه از قانون افواه مردم افتاد که شیر بیشه شهامت و جلادت سردار شیر دل خان معه جمعیت سواران جرار خویش آئینه زره پوش بطریق چپاول از سردار محمد عظیم خان مامور که چون شهباز بلند پرواز خواهد افتاد از شنیدن این نغمه ناموافق در لشکر امیران عظیم تفرقه افتاد که دست و پای احتیاط گم نموده بی اذن و اجازت مؤکلان خود تمامی لشکر سراسیمه سوار گردیده نعره زنان در مقابله سردار شیر دل خان روانه شدند و فقط امیران موصوف با چند نفر عمله و فعله خواص خود تنها در خیام ها حیران مانده و بی بی وقوفی و حماقت لشکر خود نفرین میکردند و کمان اندیشه بر در بازوی عاقبت اندیشی کشیده سهام گوناگون و خیالات بر هدف عاقبت کار خود میزدند که آیا چگونه این مقدمه خواهد شد و از امنای دولت هم در هراس که مبادا مقدمه لجو دیگر چهره کشائی گردد که اولیای دولت وقت فرصت یافته بر سرما یان کردن تهاجم یا شبیخون ریز گرد د والامان والامان ورود زبان داشتند هرچند عالیجاه نور محمد خان الکوزی که امیر کبیر و مرد شجیع بود بعرض سرکار اشرف رسانید که عجب میدان صاف و امیران بی انصاف که شب و روز در فریب بازی سرکار اشرف ساعی میباشند تن تنها در خیام های خود نشسته اند مثال حال وقت فرصت بدست نخواهد آمد. اگر از سر کار اشرف امر گردد که امیران را چنگ آورده چنگ خود را بحنای مدعای رنگینی ساخته شود امنای دولت باین معنی تن نداده مانع گردید که هرگز دمان خود را باینچنین لقمه ناگوار که از علو همتی دور است آلوده نخواهیم نمود که در دفتر خانهٔ مشیت حق چه نوشته خواهد بود مبادا از آن سودامده و ازین سوماندہ شویم مرد آخر بین مبارك بنده است. هنوز اولیای دولت با خوانین خود درین گفتگوی بودند که لشکر حماقت اثر امیران موصوف اسپان را دوانیده دوانیده بس آمدند و یاوه گوئی مینمودند تا آنکه پیاله های زمردگون زده بعده آرام گرفتند و آوازه چپاول سردار موصوف دروغ بیفروغ شده بعد معاودت لشکر یاری آب اطمینان بر آتش دل بیقراری امیران افتاده و غبار تشویش که از باد اندیشه ها در ضمائر امیران انگیخته بود فرونشست و سر خیلان
۶۱ لشکر خودرا از روی خشم سرزنش مینمودند و حیف صد حیف میگفتند بلکه بسیاری سرخیلان لشکر خودرا بسبب این حرکت ناصواب که رسیده بود تلافی ولی بقدر گذشت، از نظر عاطفت خود انداختند چون عنایت حق سبحانه تعالی امیران را ازین آتش فتنه در امان خویش نگهداشته والا از حماقت لشکر در گرفتاری امیران موصوف چیزی باقی نمانده بود. بیت دشمن چه کند چو مهربان باشد دوست در ظل خودش نگاه دارنده هم اوست در بیان مصالحه نمودن امیران سند با سردار محمد عظیم خان و عبور کشانیدن شاه را از دریای به آن لب دریا امیر قلم خوش رقم که جلوس فرمای مسند سخندانی است در تحریر این مدعای چنین جلوه بیان میدهد که در سنه یکهزار و دوصد و سی و شش هجری ۱۲۳۶ امیران سنده به مدبر اندیشه وزیر تدبیر خود و باستظهار اولیای دولت شاه عثمان اسپ سرکش عزیمت سردار محمد عظیم خان از عالیه ستائی و اخراجات معهود کثیر تافته بر خیر الامور اوسطها راضی ساخته او را رخ نهاد سلوک و اتحاد نمودند و شاه از بساط شطرنج بازی امیران سنده پیاده وار در ششدر حیرانی مات گردیده فیل کردار با ربونه رفتن خود انداخته آه سرد از سینه بی کینه خود میکشید و بر صداقت و اخلاص و بلند ناموسی امیران ممدوح دست افسوس میمالید هرگاه امیران موصوف چون اساس قصر مدعای ما فی الضمیر خودها را بامساله تدبیرات به همراه سردار ممدوح مستحکم نمودند بعده در تجویز ملاقات جسمانی سردار موصوف شدند و ابواب رسل و رسائل برچهره حال یکدیگر مفتوح ساختند لیکن سردار معظم الیه بسبب بی اعتباری امرا و خوانین خود دل نهاد ملاقات نگردیده با میران موصوف نوشته فرستاد که تا اولیای دولت به آن لب دریای منزل انداز نشود هر آئینه فیما بین شمع ملاقات در بزم آرزوی یکدیگر روشنی پذیر نخواهد شد و عکس صورت ملاقات در آئینه خیال نخواهد دید امیران موصوف چون ازینچنین نوشته سردار معظم الیه واقف شدند در ساعت وکلای خودرا به پیشگاه اشرف واقع منزل قبه محمد شاه عباسی فرستادند و التماس کردند که ما هواخواهان را آداب حرف مزاج پرسی که رسم عالم اسباب است از مرحوم وزیر فتح خان یا سردار محمد عظیم خان از جمله ضروریات است لیکن سردار موصوف از اندیشه و خیال سرکار اشرف اعلی دلنهاد ملاقات نمیشود هرگاه امنای دولت از راه نوازش شاهانه و عنایت خسروانه عبور دریای فرموده منزل انداز آن لب دریای گردد عین لطف سرکار اشرف خواهد بود و بعد ملاقات سردار ممدوح و ادای فاتحه معذرت مرحوم وزیر فتح خان اولاً بانتظام مجموعه امورات اولیای دولت خواهیم پرداخت و انشاء الله تعالی این زنگ کلفت و کینه دیرینه که بر مرآت ضمائر دولتین نشسته است بصیقل کاری تدبیرات صائبه مصفا نموده چهره شاهد دولت سلطنة بکام دل امنای دولت رخ نمای خواهد شد و بعد از این سردار عظیم الوقار و برادرانش و جمیع خوانین و امرای خراسان در همه باب فرمان بردار و تابع فرمان اولیای دولت خواهد
«۵۲» بود از آنجا که اولیای دولت سابق از ارادۀ امیران مطلع بودند که این همه طایف الحیل بجهۀ کشیدن سرکار اشرف مینمایند طوعاً وکرهاً از منزل تپه مذکور نقل فرموده واپس منزل انداز لدوگانه از آنجا هم امیران ساهی شده بهر قسم سر کار اشرف را راغب عبور دریای نمودند اولیای دولت از بس غفلتی چون موج در خروش و پیچ وتاب آمده لا بد عبور دریای نموده به آن لب دریای منزل انداز و از خدعه طرازی امیران موصوف خراب وار حیران این ماجرای مانده و از بدعهدی امیران تأسف می نمود . در بیان ملاقات امیران با سردار محمد عظیم خان وضیافت نمودن با یکدیگر دریای قلم صاف رقم در تحریر این مدعای چنین موج زن بیان میشود که هر گاه اولیای دولت در سنۀ صدر بدستیاری ملاح عاقبت اندیشی بموجب کشاکش ناخدای بیوفای امیران موصوف همۀ جمعیت موجودۀ خود در زوارق اراده نشسته عبور دریای نموده لشگر انداز آن لب دریای گردیده امیران ممدوح با سردار محمد عظیم خان بخاطر جمع شمع افروز مجلس ضیافت و ملاقات گردیده با نتظام مجموعۀ امورات خود پرداخته اولاً بسبب فاتحه خوانی مرحوم وزیر فتح خان سردار معظم الیه ضیافت و مهمانداری امیران ممدوح نموده و در آن صحرای انواع انواع اطعمه و اقسام اقسام اغذیه در خوان ها ترتیب دادند و خیام گلمگون بشوته کشمیری برافراخته وفروش رنگین پشمینه گسترده وشمع های کافوری برافروخته بعده امیران موصوف را حاضر آورده خوان اطعام الوان پیش روی امیران گذاشتند چون امیران ممدوح اولاً بمشاهده خیام گلمگون وفروش بوقلمون مجو حیرت گردیدند بعده بتناول طعام میل فرمودند واکثر ماکولات را نمی شناختند که این چه طعام است بلکه اینچنین طعام در خواب خیال هم ندیده بودند بعد از تناول طعام نهایت شیرین کام گردیده چون هزار داسنان نقبه سنج داستان شکر گذاری و ثناخوانی گردیده و مدتی تماشای لولیان گلرخان پریوشان کشمبردیده ونغمات حزين دلكشای شنیده خوشوقت شدند وقانون محبت آرائی کوك ساخته از نواهای دلگشای ملاقات بیکدیگر حظی بردند بعده آهنگ رفتن نمودند امیران موصوف بقیام خود تشریف آوردند روز دویم امیران موصوف بضیافت و مهمانداری سردار محمد عظیم خان پرداختند و اساس مجلس آرائی برپای نموده خیام گلگون و فروش بوقلمون زده و گسترده و چندين قسم طعام از طباخان ولایتی تیار کنایندند خصوصاً ماهی را که لطیف ترین غذای اهل سند میباشد و بر طبق مضمون « شست قاب نازکان را ماهی از مهتاب برد » بصدآب ورنگ پخته در خوان های اطعام رنگین درمجلس سردار موصوف حاضر آوردند سردار و برادرانش وجميع امرا از اکل ماهی هردم در دریای التذاذ غوطه میخوردند و از شنووی تعریفش بکنار انتهايش نرسیده سیر نمیشدند بعد تناول ماکولات طبلۀ خواندن در قصیدن لولیان پر تمکین ملاحت آگین در محفل بلند آواز گردیده تا مدتی بازار ساز وناز ونياز لولیان گرم مانده هر چند امیران موصوف در بزم آرائی ضیافت قصوری نکردند لیکن بر طبق مضمون .
آن مقامان کجا و ان عارض جانان کجا هردوتا با نند اما این کجا و آن کجا؟ از آنجا که ضیافت و بزم آرائی امیران را باضیافت و مجلس آرائی سردار موصوف چه نسبت ببین تفاوت راه از کجاست تا به کجا ؟ فی الجمله امیران موصوف با سردار معظم الیه همدم خوان محبت ویگرنگی گردیده و ما بین خود عهد و پیمان موافق ساخته و تحایف نفیسه و ارمغان لطیفه از هر قسم بنادق میرخانی جوهردار کار بهر بوره و شمشیر های جوهردار باساز طلا و مرصع و اقمشه سنگین قریب لکها روپیه خواهد شد با سردار موصوف و برادراش و امراء عالیمقام پیشکش نموده و مبلغ دوازده لکه روپیه عوض اخراجات لشکر و مالیات مقرره علاوه بسردار ممدوح دادنی کرد و بخلع فاخره سرفرازی یافته و وکلای خود را مامور نمود و از خدمت سردار معظم الیه شرف مرخص حاصل نموده از بس شوق خضر وار ( هذا فراق بينى و بينك ) بر زبان محبت ترجمان خود رانده امیران حیدر آباد برحمتى های خاص مرکوب گردیده با دوار در میان دریای روانه حیدر آباد و امیران خیرپور بقهر راجع خیر پور و سر کار اشرف بر کنار دریای از تلاطم امواج روز کار غدار و صداقت اخلاص امیران نامدار موج صفت در پیچ و تاب حیرت و در دریای حسرت و حیرانی هر دم غوطه میخورد و لیکن از کنار مطلب خود نشانی نیافت آخر چون خضر کشتی مدعای خود شکسته بکمال مایوسی و نا امیدی از کنار دریای روانه و بنگان درازه منزل انداز گردیده بملاقات جناب عرفان مآب زبدة السالکین قدوة العارفين فقير میان قبول محمد صاحب فایز گردیده چند روز در انجا اقامت پذیر و سپاهیان بجهة ايصال تنخواه خود با اولیای دولت مرتکب فساد شدند بعد هزار تلخکامی تنخواه سپاه سوار و پیاده متعینه خرد داده و چند عرابه توپ بطریق امانت بدلیجاه میر رستم خان والی خیر پور تفویض نموده از انجا از راه جیسلمیر رخ نهاد لودیانه و در عرض راه بسبب مسافت ریگستان و نایابی آب و گیاه و دانه بسیار صعوبات کشیده وزهر تلخکامی های چشیده بعد از چند ماه بقطع منازل رونق افزای لودیانه گردیده بسریر استراحت و آرام جلوس فرمای گردیده از ملاقات منسوبان و متعلقان خوشوقت شد . دربیان بعد مصالحه امیران سنده ، آمدن سردار محمد عظیم خان درشکارپور و وصول مالیات از امیران و روانه شدن طرف خراسان نقاس قلم مانی رقم که مصور تألیف سخن طراز یست تصویر این مدعای را چنین نکارش میدهد که در سنه صدر بعد تشریف فرمائی امنای دولت جانب لودیانه و روانگی امیران سند بنگان مالوفه عالیجاه سردار بلند اقتدار محمد عظیم خان رونق افزای شکارپور و در باغ شاهی منزل انداز گردیده شب و روز در نای و نوش و تماشای لولیان شهر آشوب و شیرین کار کشمیر بی نظیر محو و مست جام می عیش و عشرت بود بعد از چند روز مبالغ اخراجات و مالیات از امیران موصوف عاید خزانه خود نموده و برای طلبانیدن ساهوکاران که فراری بودند بسیار استمالت نامه ها نوشته فرستاد لیکن ساهوکاران بدار مدار پرداخته از لحاظ عاقبت اندیشی و ترس جان و عزت خود از آمدن خود در شکارپور
معذور پهلو تھی میکردند و درجواب استمالت نامه های عرایض خودرا بعبارات مرغوب بعرض سانیده بخوش دلی سردار ممدوح میپرداختند و گماشتگان معتبر و هو شیار بجهة خدمتگذاری سردار معظم اليه مامور نمودند تاهنگامیکه سردار موصوف معة حشم از شکارپور براه کچی تشریف فرمای خراسان وبسبب قلت آب دسته دسته اشکر جداگانه از دشت بدشواری گذشتند با این هم بسیاری از مردم لشکر و اسپان ضایع شدند و زمام نظامت ملک شکار پور سردار ممدوح به ایحاء سردار شیر بیشه جلادت و شجاعت سردار شیردل خان مفوض نموده از جانب او عالیجاه رفیع جایگاه عدالت دستگاه نایب ملا مومن خان غلنزائی به نیابت عهده نظامت شکار پور مامور گردید. هرچند قصاید جوان مردی و علو همتی و عدالت گستری نایب ممدوح از مدح شعرای فصیح اللسان و بلخ البیان برفتن كريم الاخلاق كثير الاشفاق رعيت پرور، عدالت گستر منبع سخاوت، مظهر شجاعت بوده در عین جلوس حکومت شکارپور نایب مذکور مردم بلوچان قطاع الطريقان شقاوت نشان در تاخت و تاراج رعایای ومردم مترددين الی دروازه شکارپور صرفه نمیکردند. نایب ممدوح از روی غیرت ایمانی و شجاعت مردانگی باوجود یکه ماه صوم و ایام گرم که ماهی در میجر دریای میسوخت و روزه در دهن داشت با اینهم به تجمعه خود در تعقیب کاران افتاده و چون باز بلند پرواز خود را بر سر بد کاران رسانیده اینجان بد کاران صید سر پنجه اقتدار خود مینمود. بعضی از مفسدان رهزنانرا در انجا مقتول ساخته سرهای آنها را بریده و برخی را زنده اسیر نموده می آورد. چنان قانون سیاست و حکمرانی در نوای آورده بود که دوباره زمزمه زدبرد بدکاران گوشزد هر خاص وعام نمیگردید وشاهد امن و امان هم آغوش خلق الله رعا پای گردید. مترددین شوارع بی دغدغه خاطر جمع آمدورفت شهر بشهری قریه بقريه می نمودند تا مدت هفت هشت ماه نایب معظم اليه جرعه نوش باده حکومت شکار پور بوده از روی عدالت و انصاف برطبق مضمون كريمة ( ان الله يأ مر بالعدل و يحكم بين الناس بالحق ) عمل نموده با نتظام مجموعة اموران خلق الله رعایای شکارپور میپرداخت که هر کس وضيع وشريف از حسن عدالت و انصاف ورعيت پروری نایب ممدوح ممنون وشکر گذار بودند بعداز آن سردار بلند اقتدار سردار رحمدل خان از قندهار بنا بر حکومت شکار پور تشریف فرمای گردیدند و نایب ممدوح درد آشام قدح عزل شده متوجه خراسان و در حین روانگی این نوازنده قانون سخنوری را نیز تکلیف رفتن جانب خراسان نموده لیکن در آن اوقات بسبب عدم رخصت والدين كه رضا جوئی اوشان سعادت دوجهانی و خوشنودی یزدانی است اتفاق رفتن خاکسار نیفتاد بعد از چند ماه بموجب طلب نایب موصوف وحصول رضا مندی والدین روانه خراسان گردیدم هر چند بندگان سردار رحمدل خان بجهة ملازمی و توقف در شکار پور با خاکسار بسیار فرمود لیکن عالیحضرت رفیع منزلت میرزا عطامحمدخان قندهاری که بلباس رنگین بلاغت وسخنوری و بحلیه فصاحت ونکته پروری آراسته و پیراسته بود با تفاق سردار ممدوح برعهده میرزائی مامور بود روزی بخاکسار انشای مطلب خود را به صحیفه بیان نگارش داد که امروز ارباب حکومت و کامرانی اکثر تنگ چشم و دست داد و دهش در آستین انصاف کشیده دارند هر گاه توقف شما درشکارپور گردید. پس کار روزگار من چندان رواج نخواهد گرفت و این زحمت مسافرت خرامان و اخراجات که
«٥» نموده ایم همه برمن نقصان و بهبود خواهد شد. اگرچه رزاق علی الاطلاق کریم ذوالاشفاق است لیکن برای نفس نا فرجام خار راه دیگری شدن و پای برروزی دیگری گذاشتن از قانون مروت وهمت بسیار دور است - آخرخاکسار حسب الفرمان میرزای ممدوح و بمقتضای قسمت آبخورد که قیدالماء اشد من قید الحدید است ترك شكار پور نموده روانه قندهار دوسه صد نفر سپاه پیاده از روحیله وهندوستانی و تیلنگیة که ازشاه شجاع الملك از نوکری مانده بودند بموجب خواهش سردار شیر دلخان با تفاق عبدالصمدخان پیشخدمت سردار ممدوح روانه قندهار بودند خاكسا ر هم باتفاق آنها بقطع منازل داخل قندهار و در خدمت نایب موصوف مشرف شدیم اوشان ازروی بزرگ منشی ومسافر نوازی و قدردانی بنگو ناگون نوازشها وعطاهائی بعطای پرداخته همادم بحمام فرستاده ودلا کان اهل حمام از مالش زدن کیسه وسنگ پای وحجامت قصور نکردند و دم بدم صحت حمام میگفتند تا آنیکه تمام اعضایم که از مسافرت چركين و كوفته مانده شده بودند از بس شست وشوی وكيسه مالی بنحوی پاك وصاف نمودند که گویا نو تولد شدیم واثری از ماندگی منازل در جانم نمانده وساعتی در جاه کن آرام گرفتم که بخارات حمام برطرف گردیده و شربت های قندبزدی بابیدمشك نوش نمودیم وخلعت فاخره که ازنایب ممدوح عطی شده بود پوشیدیم و درخدمت نایب موصوف حاضر آمدیم وضيافت را برای خاکسار نموده بود و این چنین طعام های گوناگون درخوان حاضر آوردند که تعریف آن ازتحریر خارج است تاچند مدت از خوان احسان نایب ملأمؤمن خان شیرین کام وهر روزه بجهة تفرج بساتين وزیارات اولیاءالله میرفتم و با هر کسی مردم اعزة خراسان راه معرفت پیدانمودیم و کسانیکه اهل کمال و ارباب رقم ودند مانند قلم بر بیاض قلوب جای داده فقرات نويس مهامطاری بودند هر گاه خوان رنگین صحبت می گستردیم از شنیدن موائد سخنان شيرين آنها نهایت شیرین کام میشدیم و طبعم آزمائی میکردیم نه مثل این ملك سنده هر گاه نان گندمی نیست زبان مردمی چه شد درین ملك نه نان گند می و نه زبان مردمی نان ایشان جواری وزبان شان خواری واز علم و کمال عاری و یاحسد وكینه پرباری فی الجمله نایب ممدوح كه بعهدة نیابت و مختار کاری بندگان سردار شیردل خان مامور بود زمام مختار كاری سردار موصوف تفویض خاکسار نمود که بافضال رب متعال با نتظام جميع امورات مختار کاری میپرداختم وعالیجاه شاه فرود. وان مروت و انسانیت مطلع قصيدة مرحمت و عنایت پسندیدة اخلاق كريم الا شفاق ميرزا احمدخان كه سابق بعهدة مختار کاری سردار موصوف مامور بودهر گاه عهدة مختار کاری بوساطت نایب ممدوح تعلق بخاکسار گرفت ازانجا که دنیای بيوفا محل حسد وجای حقد میباشد لیکن عالیجاه میرزا احمدخان ازروی نیك ذاتی و نهایت خود کامی باخاكسار طریقه حسد را که بدترین عملی از عمل های ناصواب است پیش نورزیده و چین برجبین نور آگین خود نینداخته بلكه طایر دل خاکسار فریفتة دانه ودام مهربانی و شيرين زبانی خود نموده تامدت دوسال درایام عمل مختار كاری باشد و امورات ورضا جوئی خاكسار میپرداخت اگرچه
روی اهل حسد و نفاق همیشه مانند روی قلم سیاه و در سیاه چاه مداد غم و حسرت هردم غوطه میخورد و همیشه فقرات نویس تعصب و حیرانی میباشد اینکس آفرین بر میرزای ممدوح ورحمت خدای براو و پدر بزرگوار او باد که در محل حصه با خاکسار طریقه شفقت و محبت ورزید این همه از معرفت و کمال اوست هر چند روزگار جفاجو چون برق در گذر است لیکن از مردان نیکوکار همین قصه‌های مردی و نیکوئی یادگار عرصهٔ روزگار میماند و برطبق مضمون : نه این بزم و نه این ساقی نه این پیمانه میماند همین حرف مروت در جهان افسانه میماند واز حسن خوبی و نیک اخلاقی وعلو همتی نایب ممدوح وعالیجاه نوردیده سعادت و کامگاری طره بازخان برادرزاده نایب موصوف چه انشا نمایم : این نه بحری است که پایان و کناری دارد خدای شاهد حالست که در ایام مختار کاری مبلغ دولک و چهل هزار روپیه در تنخواه سپاه وعملهٔ سردار شیردل خان بدست خود صرف نمودیم لیکن نایب ممدوح گاهی نپرسید که مبلغان را چه نحو خرج نمودند و به کی دادند و خاکسار را محل اعتبار کلی میدانستند و خاکسار هم بمقتضای ؟ نیست در دولت رهی ناراست را تیرکج هرگز نیاید برنشان از روی امانت و دیانت که شیوهٔ مجاهدین طریق حق شناسی و صداقت است راست رو طریقهٔ مختار کاری بوده دیناری بیجای صرف نکردیم و قدر یک خرمهره خیانت را روا نداشتم و بفحوای مضمون : هر که پوشید دیده اخلاص از حق نمک ؟ چشم امیدش ز میل یاس نابینا شود ؟ عمل نمودیم تا مدت دوسال در قندهار بخدمت نایب موصوف و سردار بلند اقتدار سردار شیردل خان بعهده مختار کاری روزگار خود را بسر آوردیم بعده سبب آمدن بندگان شهزاده کامران از هرات بعزم تسخیر قندهار اتفاق رفتن سردار صاحبان قندهار بنابر مقابلهٔ شاهزاده ممدوح افتاده و خاکسار هم در عزیمت این سفر همرکاب سردار صاحبان بوده به عهدهٔ خود مامور بودیم و آنچه که وقوعات جنگ و جدال وغیره سردار صاحبان در سفر هرات رهنمای گردیده مفصل رقم زده کلک بیان میگردد . در بیان آمدن شاهزاده کامران بعزم تسخیر قندهار و داخل شدن در قلعه فراه و رفتن سرداران قندهار بنابر مقابله شاهزاده ممدوح و گرفتن قلعه مذکور را هزار دستان قلم خوش رقم بر شاخسار این مدعا چنین خوش الحان بیان میگردد که در سنه یکهزار و دوصد و سی و هشت هجری مطابق ماه جمادی الثانی سردار صاحبان قندهار در قندهار میبار گلزار استراحت وجرعه نوش باده فراغت و آرام بودند
«٧» والاعموم رعایای دست جرین را بتکالیف مالایطاق میرسانیدند خصوصاً عالیجاه خدایظرخان مامای سرداران که زمام مختار کاری قندهار بدست اقتدار او بود از خدا ناترس دست تعدی وظلم به مال رعایای قنداران دراز داشت ورعایای ومستاجرین از دست جور وستم او دست تفرع بدرگاه خدای جل شانه قرار داشتند از آنجا که به اساس ظالم بر روی آب میباشد كه يك آه مظلومی از پای در آید و بر طبق مضمون : چو آوردی دلی را از مكافاتش مباش ایمن كه از هر مدآهش كار صد شمشیر می آید چون در این اثنای خبر رسیده که شاهزاده كامران بعزم تسخیر قندهار معة عساكر وسامان معتنی به و پیادك از دارالسلطنه هراة برآمده وشاهزاده جهانگیر خلف خودرا معة عالیجاه وكیل خان كه مامای شاهزاده جهانگیر بود ومهولی خان پیش خدمت خودرا در هرات گذاشته بقطع منازل داخل قلعه فراه در آنجا بفراهمی لشکر ایلات والوسات میپردازد چون عالیجاه گدلرخان بامیزیائی كــه با شاهزاده کامران بسیار كمله او مخالفت بود همین احوال ورود شاهزاده ممدوح در قلعه فراه جانب سردارصاحبان قندهار نوشته فرستاد کــه شاهزاده را عزم تسخیر قندهار بالجزم است وروز بروز بجمع آوری لشکر مینمایند هنوز چندان استقلال نگرفته : سرچشمه شاید گرفتن به بیل چو پرشد نشاید گذشتن به پیل هرگاه بدفع شاهزاده موصوف پردازند وقت بهتر از حالا نخواهد بود سردارصاحبان بمجرد استدراك این خبر در قلعه شكر محبوس گردیده در صدد تجهیز سامان مقابله وجمع آوری لشکر شده درعرصه اندك جمع آوری قشونات وسامان نموده هريك سردار کهندل خان وسردار پردل خان و سردار شیردل خان معه خوانین عالیجاه عبدالله خان اچکزائی و نایب ملامؤمن خان غلزائی ورمضان خان هوتکی وهوت خان غلزنی ویونس خان بارکزائی وتاج محمد خان بارکزائی و میرزا احمد خان عمله باشــی وغیره بجمعیت سه هزار سواره جرار خوش اسبه زره پوش ویكهزار و پانصد نفر پیاده رو حیله ونجیب و تفنگ هندستانی وهفت عرابه توپ جلوی از قندهار برآمده رخ نهاد قلعة فراه وعالیجاه سردار مهردل خان را معة نایب گل محمد خان بجمعیت معــدوده در قندهار گذاشتند وسردار رحمدل خان در انوقت درشکار سرخوش باده حکومت شكارپور بوده هرگاه سردار صاحبان ممدوح بطی منازل در منزل خرما ليك منزل انداز گردیدند و در انجا خبر رسید که شاهزاده کامران خلف خود شهزاده سلطان علی را در قلعه فراه گذاشته خود بطریق استعجال معاودت فرمای دارالسلطنه هرات گردیده سردار صاحبان باستماع این خبر فرحت اثر چون گل شگفته نفحه سنج مسرت وابتهاج گردیده ودر ساعت كوچ منزل نموده روانة قلعه فراه هرگاه نزديك قلعة مذكور رسیدند شاهزاده سلطان علی تاب مقاومت نیاورده بی مقابله ومجادله فرار برقرار اختیار نموده سردار صاحبان تجویز صف آرائی لشکر خود نمودند سردار شیردل خان بعه عملة لشکر خود که همه جوانان شایسته زره پوش بودند پیش قراول گردیده وسردار پردل خان معة قشون خود در صف
قلب وسردار کهندل خان در صف آخرین ترتیب گرفته رخ نهاد قلعة فراه و در عرض راه تمامی اربابان و کد خدایان قلعة مذکور بجهت استقبال سردار صاحبان آمده مشرف سلام شدند وسر اطاعت و فرمان برداری بر رکاب نصرت ماب انقیاد سردار صاحبان گذاشتند و بخلع فاخره سرفرازی یافتند سردار صاحبان بیرون قلعة فراه خیام گلفگون مضرب ساخته فروکش گردیدند و عالیجاه میرزا ابوالقاسم خان را باندرون قلعه مامور نمودند و در شهر قلعه فراه منادی امن و آمان گردانیدند و به استمالت و دلابای رعیت پرداختند . بعد از چند روز قلم تحصیل مالیت جاری نمودند و فتح نامجات احتوای معاودت شاهزاده کامران بجانب هرات و فراری شدن شاهزاده سلطان علی از قلعة فراه و تسخیر نمودن قلعة مذکور بمتصون رنگینی جانب کابل بخدمت امیردوست محمد خان و قندهار وشکار پور و غیره رقمزده كلك جواهر سلك منشیان بلاغت ترجمان گردیده و چند روز بانتظام مهام مالی وملکی آن سر زمین پرداخته بعده در مجلس مشورت قانون عزیمت هرات ، بین خودها می نواختند و این خوان در مطبخ خیال می پختند اراده سردار کهندل خان و پردل خان همین بود که قلعة فراه را در تحت تصرف حکم خود آورده و رعایای قلعة مذکور مطیع فرمان خود ساخته و حاکم از طرف خودها در قلعة مذکور مقرر نموده و چند نفر از روسای طریق برهمان گرفته بتعویست پخته نموده و معاودت فرمای قندهار شویم که قلعه هرات در استواری چون سد سکندر بست باین مشت لشکر تسخیر آن بسیار دشوار و ناممکن است سردار شیردل خان که بشیر دلی خود مغرور بود هرگز این سخنان برادران و امیران خود بگوش اصغا نیا ورده چنگ مدعای خود را دربزم برادران در نوای آورده این نغمه سرائید که اینچنین وقت غنیمت بدست نخواهد آمد شاهزاده کامران با الفعل از تخت سلطنه هرات آواره و انشاء الله تعالی زود صید سرپنجه اقتدار مایان خواهد شد و تا هرات در تعاقبش رفته انتقام اشرف الوزراء و زیر فتح خان از او خواهم گرفت دشمن هر وقت که دست دهد در دفع آن فرصت و تاخیر نباید کرد تا آنکه تمامی سرداران طوعاً و كرها رضا جوی سردار شیردل خان مقدم دانسته و حاکم خود را در قلعه فراه گذاشته عزیمت فرمای جانب هرات شدند . در بیان کشته شدن مهولی خان در قلعه هرات از دست شاهزاده جهانگیر و یاغی شدن امرای هرات و کشیدن شاهزاده مذکور را از هرات و جلوس دادن حاجی فیروز الدین شاه را بر تخت و باز عزل شاه مذکور ونصب شاه محمود شاه واگذاشتن شاهزاده کامران را در قلعه هرات شید بر قلم شیرین رقم در میدان این مدعای چنین ترك تاز بیان مینماید که در سنة صدر مرکباه شاهزاده کامران قلعة هرات را تفویض شاهزاده جهانگیر خلف خود و وکیل خان و مهولی خان پیش خدمت خود نموده بعزم تسخیر قندهار رونق افزای قلعه فراه گردیده در این اثنا مابین وکیل خان و مهولی خان آتش عناد شعله ور گردیده چنانچه شاهزاده
جهانگیر به موجب مصلحت وکیل خان خالوی خود صورت حیات از صفحه زندگانی محو ساخت از انجا که دنیا دار مکافاتست بعد از چند روز عالیجاهان مصطفی خان زوری و دوست محمد خان ابدالی زائی و دیگر امراء با هم متفق شده شهزاده جهانگیر و وکیل خان را از تخت جهانبگیری هرات معزول ساخته اخراج نمودند بعده حاجی فیروز الدین شاه را بر سریر سلطنت هرات جلوس دادند چند روز حاجی موصوف بزیارت کعبه تخت سلطنت هرات پرداخته و امراء و رعایای هرات همه معتکف حریم کعبه طاعت و فرمان برداری او بودند بعد از چند روز امرای هرات احرام کعبه عبودیت و بندگی حاجی ممدوح شکسته پرخاش گردیدند و بپذیر وزیر تدبیر و مصلحت وقت بندگان محمود شاه را براسب اقتدار سوار نموده به تخت سلطنت فرود آوردند و خود امرای مذکور فیل وار بار کش خدمات و مانند پیاده چپ و راست در دائره خدمتگذاری میدویدند تا مدت یکنیم ماه از شطرنج بازی روزگار غدار این همه عزل ونصب پادشاهان بر تخت سلطنت هرات صورت وقوع گرفت چون شاهزاده کامران در قلعه فراه ازین وقوعات هرات واقف شده اولاً از محو صورت هستی مهرالی خان پیش خدمت خاص محو حیرت و افسوس گردیده ومحو خیال و عزیمت تسخیر قندهار از صمیمیۀ خاطر خود نموده باستعجال تمام معاودت فرمای هرات شد آیات گردید هر گاه شاهزاده کامران بقطع منازل منزل انداز بیرون قلعۀ هرات گردیده امراء وخوانین هرات ابواب قلعۀ هرات بر رخ شاهزاده کامران مسدود ساخته نگذاشتندش که قدم نهاد اندرون قلعۀ هرات گردد تا مدت چند ایام بیرون قلعه مذکور در باغ شاهی بهار خیابان حیرانی و گلهای اندوه و حسرت میچید و از مفارقت معشوقه سلطنت هرات لاله وار داغ داغ حزن و بیقراری میکشید طرف امرای هرات ابواب رسل و رسائل مفتوح ساخته لیکن هر گز ابواب قلعۀ هرات بر چهرۀ حالش نکشادند تا آنکه شبی از شبها به موجب صلاح و رهنمونی طایفه بر درانی که اندرون قلعۀ هرات محله علاحده دارند از محله آنها نردبان ها بر دیوار قلعه گذاشته هوس جلوه ریزی نمودند در این اثنا چوکی مستحفظین قلعه مذکور با خبر شده پروانه وار خود ها را رسانیده شمع جنگ را بر افروخته و بسیاری از لشکر شاهزادۀ ممدوح ضرب شمشیر وتفنگ از نردبان حیات بر زمین ممات انداختند بقیه تاب مقاومت نیاورده نردبانهای در انجا گذاشته فراری شدند و در باغ هزیمت داخل شدند هرچند شاهزاده کامران با امراء و خوانین قلعۀ هرات بسیار اسپان حیله وری خود را در میدان تمهیدات و تدبیرات دوانید لیکن گوی مراد از میدان مدعای نبرد امرای مذکور بحضور شاهزادۀ موصوف نوشته فرستادند که سرداران قندهار از فراه در تعاقب شاهزاده می آیند وعزم مقابله دارند اولا رفته بمقابلۀ سرداران ممدوح بپردازید اگر بفتح و فیروزی کامیاب گردیدند بعده مقالید ابواب قلعۀ هرات دریغ داشته نخواهد شد حاصل که شاهزاده کامران از کامرانی هرات بسبب عناد امرای هرات بالكل مایوس گردیده روزی چند در باغ شاهی انتظار کشیده و از گلچینی گلزار سلطنت هرات خارهای حسرت در پای مدعای خورده مانند بلبل نالهای اندوه می کشید تا آنکه سردار صاحبان قندهار در قلعۀ میرداؤد که نزديك سواد هرات است منزل انداز شدند در میدم توسن خیال مقابله شاهزاده مذکور در میدان آرزوی می دوانیدند و ساعت بساعت سمند اراده را در عرصه قلعه تجهیزات می تاختند.
<٦٠> در بیان رفتن سردار صاحبان قندهار از قلعه فراه جانب هرات و رسیدن عالیجاه شمان آخند زاده بطریق رسالت امر شاهزاده نزد سردار صاحبان در عرض راه و سلسله محاکمات مصالحه را در تحرك آورده و پس رفتن وکیل مذکور بیحصول مدعای رسول قلم که فقران نویس خیر و رفیع شر میباشد دو تبلیغ این مدعای چنین بیان مینماید که در سنه سهر هر گاه سردار صاحبان موصوف از قلعه فراه در تعاقب شاهزاده کامران عزیمت فرمای جانب هرات شدند در منزل خاك سفيد عاليجاه شمان آخند زاده وکیل شاهزاده ممدوح چون باد در نزد سردار صاحبان ورود آورده رساله مدعای را پیش معلم دانش سردار صاحبان مطالعه نموده شرح مطول مدعای موکل خود را بعبارات مختصر بیان نموده که الحال شاهزاده موصوف از آتش کینه و نفاق بالكل دست بردار و تشنه آب زلال اتصال و اتحاد است که اراده تندریس رساله مودت و اتفاق نسبت سردار صاحبان بخاطر دارد و پسقبر از ین هرگز مباحثه منازعه و فساد نخواهد کرد بلکه به تفاسیر آیه کریمه بحمهم و یحبونه خواهد پرداخت که نهال محبت و اتحاد را اصلها ثابت و فرعها في السماء است . و از قرار عهدنامه ملك فراه که تعلقه ذمه قزانست در تصرف سردار صاحبان واگذار خواهد شد و مبلغ يك لك روپيه عوض مزیدى هم خواهد داد و یکی از فرزندان خود در خدمت سردار صاحبان مامور خواهد نمود که همیشه خواهد ماند اما بشرطیکه سردار صاحبان عزیمت هرات موقوف داشته مراجعت فرمای قندهار شوند هر گاه سردار صاحبان از شمان آخوندزاده وکیل مذکور بر معنی لفظ مدعای واقف شدند به تحقیرت رساله انبساط و خرمی پرداخته جواهر اسرار معانی مشورت و مصلحت را ما بین خود مطالعه نموده گاهی حاشيه عهد و پیمان شاهزاده موصوف مطالعه می نمودند و گاهی از رعونت نفس تکرار می کردند که امروز شاهزاده کامران از سریر کامرانی آواره و مایوس وقت بهتر از حالا بدست نخواهد آمد و از رسم اقتف مفروق در گذشته درین لطیف مقرون شاهزاده موصوف میتواند شد و بدلایل وکیل مذکور میپرداختند و منزل به منزل بسرعت تمام تر جانب هرات میرفتند هر گاه سردار صاحبان منزل انداز بزیارت حضرت خواجه اوريا صاحب قدس اله سره العزیز گردیدند در آن منزل باعلياء دانش و اصحاب بینش مشوره نموده مختصر مدعای خود را نوشته بدست آخوند زاده مذکور داده رخصت دادند و بجانب شاهزاده ممدوح نوشته که وکیل درلامعه دستخط معلی رسیده صفنای که مفروق مصالحه و رقع منازعه بود بیان طراز نبود لیکن حالی رای شاهزاده معلی خواهد بود که مایان و مرحوم اشرف الوزراء وزیر فتح خان چقدر خدمات و جان فشانی های در خانواده سدوزائی خصوصاً از والد ماجد ایشان که عبارت از بندگان محمود شاه است نموده ایم نتیجه خدمات همین بود که اشرف الوزراء وزیر فتح خان را بکلفته معاندين بسگونا گون عقوبات هلاك نمودند نظر براین بر عهد و پیمان ایشان چه اعتبار و هر گاه مردم بدان مینباشند
بسم الله این گوی و این میدان ، که ازین عرصه رخ تاب نگردیده اسپ همت خود را در این میدان مبارک بتازند تا به موجب مدیر وزیر تقدیر بد ومات او طرف که اشد ، شاهزاده کامران چون از نوشته سردار صاحبان و بیان شمان آخته زاده و کتیل خود مطلع گردیده پرده وار در ششدر حیرانی آمده بار بویهٔ ارادۀ خود را بر فرار انداخته ، اسپ خیزان و دوان رخ نهاد قلعهٔ لاش و در مات شاهزاده کامران اکثر خوانین او معۀ لشکر آمده مشرف باستلام سردار صاحبان شدند و به خلاع فاخره سرفرازی یافتند و باز درین اثناء وکلای بندگان محمود شاه و امراء هرات معۀ معاً کبات مصالحه بحضور سردار صاحبان آمده و بیان نمودند که امراء و رعایای خاص و عام از رفتار های ظالم و تعدی شاهزاده موصوف در کورهٔ عذاب و ناخوشی بودند از اینجهته او را در اندرون قلعهٔ مذکور راه دخول ندادند، الحال ارادهٔ شاه ممدوح و امرای هرات همین است که فیمابین طریقهٔ اتحاد وسلسلهٔ مودت ووداد صورت استحکام وانتظام پذیرد احسن وانسب آنست که سردار کهندل خان را در قلعهٔ هرات بگذارند که با ما همدم خوان اتفاق و شمع افروز مجلس وفاق بوده باشد و آنچه که مالیات هرات خواهد بود آن را بقرار چهار حصه قسمت کرده دو حصه خاصه از شاه ممدوح و یک حصه از امرایان و یک حصه سردار کهندل خان داده خواهد شد و در معاملهٔ نیک و بد و مقابلهٔ اعداش با مایان شریک خواهد بود سردار صاحبان باین قسمت راضی شدند بلکه فریب بازی صور نموده بغال دانستند که در قلعهٔ هرات لشکر قدر تمیز و از جای دیگر هم استمداد برای اهل هرات خواهد رسید وقلعه را به آسانی فتح خواهیم نمود و بکام دل هم آغوش شاهد سلطنه هرات خواهیم شد و کلای امرای هرات را بجواب صاف پرداخته رخصت دادند و تخم تسخیر قلعهٔ مذکور در مزرعهٔ خیال می کاشتند و از دهاقین قضا و قدر غافل جباری کسان مزرعهٔ آرزوی خود را درویده خرمن ها تیار نموده میخواسند که بردارند صاعقه تقدیر گوشهٔ چشمی نمود و نگذاشت که یکدانه تصرف نمایند . در بیان جنگ نمودن سرداران قندهار با امراء و خوانین هرات و فریب خوردن زر محمد خان خلف عیسی خان کوهی لوای قلم مشکین رقم که معارک آرای میدان سخن طرازیست در عرصهٔ بیان این مدعای چنین برافراشته میشود که در سنه ۱۲۳۸ صدر سرداران قندهار داخل سبزوار گردیدند در آنجا مراسلات طالبها و بنیاد بیگ فراره بصحابت معتبری بحضور سردار صاحبان رسیده باین مضمون که ما از قدیم هوا خواه واخلاص کیش سابق هم در خدمت کارگزاری مرحوم اشرف الوزراء وزیر فتح خان بهیچوجه قصور نکرده ایم و از مقدم شریف سردار صاحبان باین ملک هرات بسیار خوش شدیم در حال قلعه هرات خالی افتاده بدون مصطفی خان زاوی و دوست محمد خان ابدال زائی دیگری اندرون قلعه مذکور نیست و چندان قوت مقابله ندارند هر گاه سردار صاحبان ببزودی تشریف فرمای سرزمین هرات شوند عجب میدان خالی افتاده است و ما هم بمعۀ جمعیت موجودهٔ خود همرکاب اتفاق سردار صاحبان گردیده جواهر زواهر خدمات
«٦٢» و جان فشانی خودرا در سلك مدعای منتظم خواهیم نمود از آنجا كه بنیاد بیگ هزاره پیش از ورود سردار صاحبان معاً سه هزار لشكر در قلعة هرات بر مصلای قنبر و كش بوده اولاً با مرا وخوانين هرات نان موافقت و سازگاری در تنور مدعای خود می پخت و جهت اندرون رفتن قلعة هرات قانون حیله سازی را در نوای آورده ليكن نواهای حیله سازی او در گوش امرای هرات نا موافق افتاده هرگز او را اندرون قلعة هرات جای ندادند بلكه بـرایش نـوشته فـرسـتـادنـد كـه هرگاه شما با مـا یان در مقام موافقت و اتحاد میباشید پس اولاً با سرداران قندهار كه بعزم تسخیر قلعـة هرات داخل سرزمین هرات میباشند رفته مقابله نمایند و از ينطرف هم كمك خواهد شد هر گاه به هزیمت سرداران موصوف پرداختند بعده در اندرون قلعه مانند مردمك دیده بشما جای خواهیم داد و نوعیكه مركوز ما فی الضمير شما خواهد بود در ان خواهیم كوشید ، والا اين سخنان شما محض بی بنیاد است از انجا كه بنیاد بیگ هزاره بنیاد مقابلة سرداران مذكور نداشت و از امرای هرات هم بنیاد كارخود محكم ندیده در آب و گل ما یوسی چون خر فرو رفته بعده از روی مصلحت بوضع ار تداع بنياد كاخ محنت وا تحاد سردار صا حبان ممدوح پرداخته راغب تسخیر قلعة هراة گردید. چنانچه سردار صاحبان از منزل میر داؤد كوچ نموده عبور دریای ساخته نزديك پل مالان منزل انداز شدند و در آن منزل خلف بنیاد بیگ هزاره معه تحایف نفیسه و دور اس اسپان بجهت ملاقات سردار صاحبان آمده مشرف سلام گردید ، تحایف پیشكش نموده سردار صاحبان هم به تعارف مهمانداری خلف مذكور بخوبی پرداختند و او بسر دار صاحبان شمع افروز بزم خلوت گردیده چراغ مدعای خود را از شعله التفات ومعيت سردار صاحبان برافروخته روز دیگر رقـم رخصتی از دفتر خـانم مهربانی وعنایت سردار صاحبان ممدوح حاصل نموده روانـة منز ل گاه خود روز سوم عاليجاه سردار كهندل خان بجهت ملاقات بنیاد بیگ هزاره تشریف فر مای گردیده با او بنیاد دوستی و عهد و پیمان مستحكم نموده ما بين متفق اللفظه و المعنى شدند بعده در تجويز و تدبير وضع بنياد ومحاصرة قلعة هراة ساعی گـردیدند سردار صاحبان طرف مشرق بمقاصله نیم گروه قلعة هرات سنگر زده در آن دایر شدند و حاجی خان كياكرى را حكم دادند كه از گردونواحی هرات مردم بیلداران فراهم نموده بوقت شب تاريك رو بروی هر دروازة هراة بمفاصله تير تفنگ برج های ترتیب داده سپاهیان برجسته با جزائلها در آن برجها تعیین نمایند كه احدی از اندرون قلعه آمد و رفت نكند هرچند در وقت بنای برجهای مذكور چندین مرتبه ما بين لشكر هرات وسردار صاحبان مقا بله و مجاد له روی داده لیکن بهر صورت برجهارا بمقابلة هر دروازه هرات قایم نمودند وسد راه آمدورفت مردم قلعه...شدند وهر كه از اندرون قلعه بیرون می آمد سپاهیان از برجهای جزائلی میزدند وبسیاری را هـلاك می نمودند اما آنكه امرای هرات نیز تمامی ابواب هرات خاك ريز نموده يك دریچه از دروازة مشهد مقدس گذاشته بودند كه از ان دریچه آمد و رفت می نمودند و هـر شب سواران و پیادگان از قلعـة مذكـور بـر آمـده با سواران چوكی سردار صاحبان گرگ جنگی نموده كشته و كشته ده باز با اندرون قلعةمذ كور میرفتندوسواران از لشكر سردارصاحبان تا بدروازة قلعة هرات در تعاقب سواران و پیاد گان
«٦٣» تعاقب میکردند و چون از بالای قلعه تفك اتواپ وجزائر می نمودند سواران سردار صاحبان ازعین دروازه واپس می آمدند تا مدت چهل پنجاه روز مابین لشکر سردارصاحبان ولشکرهرات كرك جنگی واقع بوده و در آن سال بحکم ایزد متعال سقای ابربهار باب پاشی آن سرزمین چنان پرداخته بود که ازبس آب ولای پیاده چون خر بگل فرو میرفت چه جای سواره که تحرك نماید سردار صاحبان ایام بارش باران در سنگر توقف داشتند و قدمی بیرون نمیگذاشتند و در آن سنگر چنان آبادی دکاکین از میوه فروشان و طباخان وقصابان ورخت فروشان وغیره گشا ئیده بودند که هرات ثانی در نظر مردم می آمد و عالیجاه گندارخان که مامای عالیجاه سالوخان بود بسبب واقف کاری او را بجهت تحصیل مالیات دیهات بیرونات قلعۀ مذکور مامور نمودند که در عرصه اندك چهار لك روپيه جمع آوری مالیات نموده و داخل خزانۀ سردار صاحبان نمود وسردار صاحبان بسبب چنین خدمات مالیات ستانی نقد اعزاز و آبروی در جیب مدعای عالیجاه گندار خان می انداختند و بهرحال بتازه روئی گندار عزت و حرمت عالیجاه مذکور میپرداختند لیکن رفته رفته بمقتضای ـ من عان طالما فقد سلطائما علیه در خور این همه خدمات جمع آوری مالیات بوقت مراجعت هرات چنان نتیجه یافت که ذکر آن در داستان مراجعت هرات بیان نموده خواهد شد که گندار عزتش را در طرفةالعین برباد دادند . در بیان رفتن سردار شیردل خان برای ملاقات محمدخان کوهی وآگاه شدن از فریب بازی کوهی مذکور و باز آمدن در هرات این قلم سیه رقم که انظار یار لالی سفنان آبدار است بهارستان این مدعای را چنین سرسبز ساخته بیان مینماید که بعد ممانعت بارش باران سردار صاحبان ازسنگر کوچ نموده در باغ شاهی که متصل قلعۀ هرات است منزل انداز گردیدند و هر روز چو کی های طرفین دست از گریبان جنگ وجدال وقتل قتال کوتاه نمیکردند در این اثنای مراسلات عالیجاه محمد خان کوهی بخدمت سردار صاحبان وارد یافتند در آن مندرج بود که ماهیشه اخلاص کیش وهواخواه خاندان عظیم الشان بوده و قدوم میمنت لزوم سردار صاحبان از خدای عزوجل میخواستیم الحمد لله که بکام دل رسیدیم الحال ارادۀ خاطر این اخلاص کش همین است که با هم متفق گردیده مهم تسخیر قلعۀ هرات را با نجام رسانیم لیکن دو حرف حجاب راه این مدعای شده اند یکی آنکه مدتی است که عالیجاه سالوخان پیش من التجای آورده وارادۀ ملاقات سردار صاحبان دارد و از خصومت سردار صاحبان نهایت در هراس و چون قلم سر گردان فقرات نویس وسواس هر گاه یکی از سردار صاحبان بشمع قدوم اشفاق لزوم بزم افروز ملاقات ما شوند که رفع تیره گی وسوسه و هراس عالیجاه سالوخان بچراغ مهربانی و التفات آنعالیجاهان نموده شود که او هم من بعدازین در دایرۀ خدمتگذاری وجانفشانی بصدق عقیده واخلاص ثابت قدم خواهد بود و هر گزپای از دایره فرمان برداری بیرون نخواهد گذاشت و دیگر اینکه بنیاد بیگ هزاره با ما بنیاد مخالفت وعناد مستحکم دارد و با افعل بنیاد بیگ مذکور بنیاد انداز اقامت در نزد آن سردار صاحبان میباشد هر گاه به تخریب بنیاد بنیاد بیگ مذکور پرداخته او را اسیر و دستگیر نمایند یقین که بنیاد محبت ووداد
مستحکم مابین خواهد بود و تا ابد مرهون احسان سردار صاحبان خواهم بود بعدانجام این هر دو مطلب ما هم بجمعیت لشکر آمده حاضر رکاب سردار صاحبان خواهیم شد و بفضل الهی گشایش قفل ابواب قلعه هرات موقوف بيك اشاره دستقبال يد تدبیر من است چرا که امرای هرات بدون ما دیگر جای استمداد ندارند اینقدر خویشتن داری که در قلعه مذکور نموده اند محض بامید استمداد و كمك من است انشاء الله تعالى بشرط رسيدن مفاتيح ابواب قلعه مذکور بدست من خواهد افتاد و فتح قلعه مذکور بی جنگ و جدال نصیب سردار صاحبان خواهد شد چون سردار صاحبان از چنین نوشته کوهی مذکور مطلع شدند فریفته سخنان تزویر بنیان او گردیده ما بین خود شمع خلوت را روشن کردد و شعله این سخن را بیان نمودند که مردم این سرزمین نهایت دغا باز که در تلبیس ابلیس لعین را هم درس میدهند مبادا کدام دام حیله و ری در رهگذر مدعای ما بیان انداخته طایر وجود مایان را صید سر پنجه مدعای خود نمایند و درین باب فکر مفصل و تدبير بواصل باید نمود که فردا دست تغابن و حسرت ندائيم ولب افسوس بدندان ندامت نخائیم. سردار صاحبان هنوز راه این مدعای را بپای اندیشه و تدبیر می پیمودند که در این ضمن خبر رسید که دلجان محمد خان کوهی التمك خانه ملك بنياد بينك هزاره در تحت تصرف خود آورده به تخریب بنیاد هزاره مذکور پرداخت بنیاد بینگ هزاره که در نزد سردار صاحبان واقعه هرات بود بمجرد شنیدن این خبر وحشت اثر بنیاد هوش و حواس خود را از دست انداخته و خلف خود را بمعه عمله قدر قلیل در خدمت سردار صاحبان گذاشته خود بجمعیت موجوده از خدمت سردار صاحبان مرخص و روانه ملك مألوفه خود شده سرداران ممدوح بعد رفتن بنیاد بینگ هزاره پاس بنیاد لتم اساس ناموس و سرداری خود ملحوظ نداشته بموجب نوشته کوهی مذکور کوه الوند بدنامی را بر سر خود برداشته از روی مصلحت وقت خلف بنیاد بینگ هزاره را در بنده نظربندی انداختند بعد از آن سردار عنبر پیشه شجاعت و دلاوری سردار شیر دل خان بجمعیت یکنیم هزار لشکر جرار خوش اسپان زره پوش شمشیرزن نیزه باز بجهت ملاقات کوهی مذکور روانه مشهد خورد ریزه گردیده همرگاه سردار موصوف سرخوش باده ملاقات کوهی مذکور شده مشاراليه مقدم سردار ممدوح از جمله مددگاری بخت وطالع قوی خود دانسته انواع انواع مراسم مهمانداری و تعارف بجا آورده لیکن از خبث باطن تخم اندیشه باطله در زمین خیال خاطر خود کاشته اراده داشت که در حین شمع افروزی مجلس ضیافت برخوان یکرنگی بلقمه نیرنگی گرفتار و مبتلا نماید. ليكن يكنفر تو پچی باشی که سابق با سردار ممدوح معرفت داشت بلکه ملازمی سردار موصوف هم نموده بود سردار مذکور را از عین اراده باطله کوهی مذکور مطلع و با خبر نموده بود سردار موصوف با طلاع اینمعنی از روی شیر دلی مستعد و آماده گردیده سپاه خود را مسلح و مکمل نموده دست بشمشیر نشستند. چون کوهی مذکور این حالت را معاینه نمود دانست که سردار صاحب معزی الیه از قباله تفنگ اراده مابونی برده است. بعده دست کوته فکری خود در آستین عافیت اندیشی باز کشیده در تمهید دفع اندیشه سردار موصوف گردید. بهر قسم سردار مذکور را در مجلس ضیافت خود آورده مابین خودها عهد و پیمان نمودند و تیالوخان را بنز پیامبردار صاحبان آشتی داده
«٦٠» رفع کدورت و کینۀ دیرینه نمودند روز دیگر کوهی مذکور تحایف نفیسه و اسپان خاصه پیشکش سردار موصوف نموده رخصت داده و عالیجاه خدا نظر خان مامای سردار صاحبان پیش خود توقف داد و سردار شیردل کوهی مذکور مخاطب گردیده که عساکر میمنه و اورگنج برای تخریب بنیاد بیگ هزاره طلبانیده بودیم بعد فتح ملك لك لك خانه بنياد جمعیت بنیاد بیگ هزاره کشیده شده که او جانب قلعۀ با میان آواره و در بدر میگردد و پسرش نزد سردار صاحبان بطریقه دشمن قوی بنیاد من همین بنیاد بیگ هزاره بوده الحال احتیاج طلبانیدن لشکر میمنه و اور گنج نیست بالفعل عالجاه سالوخان را بجهت ممانعت لشکر مذکور فرستاده می شود که حرکت لشکر مذکور از آنجا نگردد و امرای قلعه هرات که چشم امید بر كمك من دارند بمجرد رسیدن سرزمین هرات فتح قلعۀ مذکور نصیب سردار صاحبان خواهد شد و حالا که فرستادن سالوخان طرف میمنه واور گنج محض برای طلبانیدن لشکر بنا بر مقابله و مجادله سردار صاحبان بود سردار صاحبان از چنین فریب بازی و سالوسی سالوخان بی خبردند و بحسب استدعای محمدخان کوهی عالیجاه خدا نظر خان مامای خود را در نزد کوهی مذکور گذاشته خود سردار شیردل خان از مشهد خورد بپیره مراجعت فرمای ایران گردیده بعد از چند روز کوهی مذکور معه چهار هزار لشکر دو هزار سواره اسپان و یکنیم هزار خرسواره مزایلی و پانصد نفر پیادۀ تفنگچی و چهار عرابه توپ با تفاق مامای مذکور بقطع منازل داخل هرات گردیده بر لب دریای متصل پل مالان فروکش شده سردار صاحبان بجهت استقبال کوهی مذکور سردار عظیم الوقار سردار کهندل خان را مامور نمودند و هم تدارك ضیافت و مهمانداری کوهی مذکور گرفته وچشم انتظار براه آمدن کوهی مذکور داشتند بعد از چند مدت سردار موصوف پس آمده بیان نمود که محمدخان کوهی بسبب آمدن پس ماند لشکر خود و تجهیز سامان سه چهار روز مهلت طلب نموده بعد از آن آمده ملحق رکاب خواهد شد سردار صاحبان سخن کوهی مذکور مثل اعتبار دانسته چهار روز طریق اضطبار ورزیدند و بر عدنوش باده انتظار بودند و نمی دانستند که کوهی مذکور خود مجنون وار عشق جمال لیلی قلعۀ هرات و فرهاد واو در کندن بیستون مدعای تسخیر هران جان شیرین میداد و خسرو آرزوی خودرا برسریراه اتفاق امرای هرات جلوس داده بفریب بازی و خدعه طرازی سردار صاحبان میپرداخت بلکه خیال اسیری و دستگیری سرداران موصوف در دل خبت منزل خود داشت لیکن نمیشد در بیان فریب بازی محمدخان کوهی وجنگ نمودن باسردار صاحبان و هزیمت یافتن کوهی مذکور مبارز قلم تیز رقم که معارک آرای سخن طرازی است درمیدان این مدعای چنین ترددات بیان می نماید که درسنه ۱۲۴۸ صدر هرگاه محمد خان کوهی داخل سرزمین هرات گردیده در ظاهر بنواختن طبل اتفاق و كمك سردار صاحبان میپرداخت و در باطن قانون ساز گاری وموافقت با امرای هرات در نوای می آورد تا اینکه بعد از چهار یوم سردار کهندل خان باز بجهت ملاقات واستقبال کوهی مذکور تشریف فرمای
« ٦٦ » گردیده و سردار صاحبان در باغ اسباب ضیافت و مهمانداری از اغذیه گوناگون وفروش بوقلمون مهیا و موجود ساخته وا قراب سلامی تیار ساخته منتظر مقدم کوهی مذکور بودند و سردار کهندل خان هنوز تا نرسیده که کوهی مذکور پیش از رسیدن سر دار ممدوح خرسواره و پیاده ها پیش روی خود ساخته و سواران پس پشت خود نموده بموجب ساز گازی امرای هرات رخ نهاد اندرون قلعه هرات گردیده نواب خدا نظر خان ماما که با کوهی مذکور همرکاب بود بملاحظه این صورت محو حیرت شده مضطربانه معه عمله خود جلو اسپان برداشته از لشکر کوهی مذکور جدا گردیدند در این صورت مابین مامای مذکور و لشکر کوهی فساد برپای گردیده از طرفین چند نفر مقتول ومجروح شده آخر مامای مذکور جان خودرا کشیده افتان و خیزان و گریزان خود را در باغ باصد داغ حسرت نزد سردار صاحبان رسانیده و کوهی مذکور باین فریب بازی طرف قلعه هرات رفته امرای هرات لشکر کوهی را در اندرون قلعه راه نداده بیرون قلعه متصل دیوار حصار جای توقف دادند فقط تن تنها بمعه چند نفر خواص محمد خان کوهی را در اندرون قلعه بردند در انوقت از اندرون قلعه اینچنین شلك ابواب متواتر گردید که رعد فلك در خروش و گاو زمین در جوش لرزه آمده سردار صاحبان از شلك ابواب مذکور یکبارگی در تحیر آمده حیران این ماجرای ماندند و رساله تدبیر و اندیشه را مابین خود کشاده مطالعه می نمودند وانواع انواع فقرات بر صحیفه مصلحت نگارش میدادند در این اثنای گوناگون اخبارات رسیده بعضی می گفتند که مصطفی خان زوری در قلعه ارگ هرات لوای بغی و عناد را فراشته است و برخی هابیان می نمودند که محمد خان کوهی سردار کهندل خان ومامای خدانظر خان را اسیر و دستگیر نموده همراه خود در اندرون قلعه برده هر گاه اینچنین اخبارات مختلفه بسمع سردار صاحبان رسیده هوش و حواس خود باخته فقران آویس غم والم گردیده تجویز کردند که الحال در باغ نشستن دیده و دانسته خودرا در آتش جنگ سوختن است که مبادا لشکر کوهی مذکور و لشکر هرات دروازهای باغان را گرفته مایان را محاصره نمایند بنده جان کشیدن نتوانیم بهتر است که ازین باغ خودهارا بیرون کشیم در صورت مجوز این مصلحت عالیجاه سردار شیردل خان از روی شیردلی معه عمله خود در ساعت سوار گردیده رفته پیش روی لشکر هرات گرفته که هوس برآمدن باغ نکنند. بعده سردار کثیر الاقتدار سردار پردل خان از پردلی تمام جمیع اسباب خیم و سندوق خانه وانواب ودکا کین اردوی بازار وغیره از باغ کشیده معه سوار و پیاده متوجه تخت صفر که واقع هرات است گردیده لشکر محمدخان کوهی بعد معاینه صورت کوچ لشکر سردار صاحبان پرش جانب باغ مذکور نمودند عالیجاه سردار شیردل خان که پیش راه آنها گرفته و در دائره جلادت و مردانگی ثابت قدم و دستگاه است که لشکر کوهی مذکور قدم پیشنهاد شود مابین لشکر هرات و سردار موصوف نائره آتش جنگ و جدال شعله ور گردیده بسیاری از لشکر کوهی مذکور چون پرهای کوهی باطور جلادت و دلاوری حلال نموده در مسلخ قتل و قتال آو یزان می نمودند هرگاه سردار کهندل خان بجمیع اسباب سالماً از باغ مذکور بر آمده منزل انداز تخت صفر گردیده هما نوقت سردار شیردل خان از روی مصلحت از میدان و عتقان تاب گردیده رخ نهاد دامن کوهستان گردیده و لشکر کوهی بدعتقان قاپی سردار موصوف تفنگ
«۶۷» زنان در تعاقبش چون سایه افتادند بخیال اینکه سردار موصوف هزیمت خورده میرود چون لشکر کوهی و هرات از دیوار های باغات بیرون آمدند و بمیدان صاف رسیدند همآنوقت سردار شیردل خان از روی جلادت و شیر دلی بعقباء وعدله یکبارگی جلو اسپان برداشته خود ها را بر لشکر کوهی مذکور رسانیدند و بسیاری های از لشکر کوهی زیر تیغ بی دریغ کشیدند . و در حین مقابله لشکر کوهی فقط از شنیدن آواز مهیب بزن بزن جوانان لشکر سردار ممدوح اسلحهٔ حیات از تن خود دور انداخته جامه بوش یاده بیهوشی می شد ند جوانان مذکور دست بریش دراز آنها انداخته بر زمین میزدند و سرهای می بریدند و لشکر پناه گنان کوهی ملك الموت را بچشم خود دیده بجوانان مذکور بکمال عجز و زاری میگفتند که برای خدا ما را نکشید که مسلمانان اهل سنت و جماعت میباشیم افغانان بزبان افغانی با آنها مخاطب میشدند «سناسی و ژل پر ما لوی ثواب لری» افغانان همین می گفتند که کشتن شما برای ما بسیار ثواب دارد و سر آنان را بی رحمانه می بریدند و فتراک اسپان خود می بستند تا آنکه لشکر کوهی و هرات شکست فاحش خورده لشکر سردار موصوف مظفر و منصور گردیده سر های لشکر کوهی بر تخت صفر آورده پیش سردار پردل خان می گذاشتند و از خدمت جنگ محمود گردیده بزبان افغانیه بسردار صاحبان اظهار خدمتگذاری و جانفشانه و مردانگی خودها را کرده تقاضای افزودن تنخواه میکردند. سردار صاحبان می خندیدند و آفرین آفرین بجوانان می گفتند و هر يك را بفراخور مردانگی و شجاعت بانعام لایقه و خلاع فاخره سرفراز و خوشوقت می نمودند. بعد ساعتی هنوز غبار جنگ از فلک فیروزه رنگ برطرفی نشده بود که امرای هرات بجمعیت سوار و پیاده اند رون قلعهٔ هرات بر آمده بنواختن طبل جنگ بر داختند سردار شیردل خان با وجود ماند گی و هلاکت جنگ سابق با هم عنان تابی را عار دانسته عنان اسپ همت خود را بمقابله سپاه نصرت پناه جانب لشکر هرات گردانید و در میدان جنگ ترددات دلیرانه و حملات بهادرانه بسیار نمود تا آنکه امرای هرات پیاده وار در ششدر هزیمت مات گردیده فرار اختیار نموده داخل اندرون قلعهٔ هرات شدند و دوباره سرشورش وعناد از گریبان فساد بیرون نکشیدند در این اثنا مبارز آفتاب عالمتاب ترددات نور و ضیا نموده منزل انداز مغرب زمین و وثاقان (۱) انجم در چهار سوق لیل قایم کردند سردار صاحبان از بس ترددات جنگ از میدان و قاعان تاب گردیده برمنزل تخت صفر مستقر وصیح از آنجا کوچ نموده در چمن از هرات که بفاصلهٔ سه کروه دارد رونق افزای شدند و با خوانین خودها هريك عالیجاهان عبدالله خان اچکزئی و نایب ملا مومن خان غلزئی ورمضان خان هوتکی وحاجی خان کاکړی شمع افروز بزم خلوت گردیده بیان نمودند که صمد خان کوهی چنین تردد عسکری باخته وصالو خان نیز برای گرفتن لشکر میمنه و اور گنج رفته است هرگاه سالوخان باجتماع قشونات به آن لب دریای آمده و از این طرف لشکر قلعهٔ هرات خواهد شد پس درمیان دوالشکر گرفتار خواهیم شد در آن وقت جان کشیدن از این دو عساکر بسیار مشکل آن است که از دریای عبور نموده در منکان میبرد اود منزل انداز شویم اگر از آن طرف (۱) وثاق بمعنی غلام ساده رو و کنیز و این لفظ ترکی است .
«٦٨» سالوخان آمده پس بمقابله او خواهیم پرداخت هرگاه لشکر هرات آمده همراًئیه باو جنگ جنگ را در توای خواهیم آورد واز اندیشه دو لشکر فارغ البال خواهیم شد سردار صاحبان وخوانین امراء بدین مصلحت همدستان گردیده روز دوم از چمن زار کوچ نموده از مسکان اوبه عبور دریای هرات نموده در منزل مسیرداؤد آمده فرو کش شدند چند روز مکث پذیر بوده در بحر اندیشه وتدبیر تسخیر قلعه مذکور شناوری میکردند ودر گرداب انتظار غوطه میخوردند که در این اثنا چاپار از قندهار معه نوشته سردار مهر دل خان ورود آورده مندرج بود که عالیجاه سید محمد خان با متراشی بجمعیت لشکر بر سر قندهار آمده سخت محاصره نموده است ونایب گل محمد که عزیز قریب اوقت مبادا فریب بازی نموده زمام ملت قندهار بدست اوسپارد در ینصورت خرابی کلی روی خواهد داد ینگی از سردار صاحبان بزودی عزیمت فرمای اینطرف قندهار گردد که بروقت بدفع دشمن پرداخته آید والا صورت حال مقدمه دگرگون بنظر می آید سردار صاحبان بمجرد دریافت این خبر وحشت اثر نهایت مشوش گردیده خیال محال تسخیر هرات از سر کشیده وفکر نمودند که مبادا ازین سو رانده و از آن سو مانده شویم، و بر طبق مضمون . بیت بیچاره خر آرزوی دم کرد نایافته دم و دوگوش کم کرد مبادا ملك قندهار هم از دست برود همان دم لاله وار داغ مفارقت هرات بردل گذاشته بمهٔ جمعیت لشکر خود مراجعت فرمای قندهار وازدغا بازی محمد خان کوهی ومالرسی سالو خان دست افسوس چون مگس میسا ئیهند در بیان مراجعت سردار صاحبان قندهار از هرات بی نیل مقصود و عرض راه غارت نمودن شهزاده سلطان علی خلف شهزاده کامران را وجنگ نمودن با او . شهد پر قلم مشکین رقم در طی منازل این مدعای چنین تبزره بیان میگردد که در سنه یکهزار ودوصه وسی وهشت هجری هرگاه سردار صاحبان باین همه فریب بازی از تسخیر هرات مایوس ومراجعت فرمای قندهار شدند دراول منزل عالیجاه گیلدار خان که عم سالوخان بود او را بسبب عداوت و عناد سالوخان با وجود خدمث عالیه ستانی هرات وغیره همه را منسیاً منسیا نموده در عین سواری سواران سردار صاحبان بموجب حکم از هرچهار طرف مبر عالیجاه گیلدار خان جاویز شده گیلدار عزت و تمکین او را بر باد دادند کسی از سواران شال از سرش برداشته وکسی شمشیر از کمرش خلاص نموده و کسی تفنکچه ها وکسی قدی و چوقه از برش بیرون آوردند دريك پیراهن و زیر جامه از اسپش فرود آورده و بارویش بریسمان بسته بر استر لکدپران سوار نموده تا بقندهار آوردند و بدست ستم عالیجاه خدا نظر خان مامابسپردند تامبالغ کثیر از او حصول نماید و بآ های مذکور در صورت خدا ترسی و درستم گاری از حجاج بن یوسف هم گذشته عالیجاه گیلدارخان را درمجلس خود بار احضار داده و یکجای همراه خود بر خوان طعام خوار نید، بعبد حکم برفقوبان او میداد که اورا درشکنجهٔ عذاب گرفتار نموده ازحد بیحد ظلم بر حالش میکردند نعوذ بالله هیچ مسلمانی را بدست ستم
«٦٩» اینچنین ظالم خدا گرفتار میکند . غرض باین همه عقوبات گوناگون وعذابها مبلغ يك لك روپیه از عالیجاه گلدارخان حصول نموده او را رهائی دادند آخر نتیجه خدمان همران همین بود که عالیجاه مذکور از سردار صاحبان یافته وشهزاده کامران بعد فرار هرات در قلعه لاش رفته آتش افسوس واندوه هرات در مطبخ خیال می پخت ودر آتش انتظار می سوخت که آیا مقدمۀ هرات چگونه خواهد شد و این معشوقه سلطنت هرات هم آغوش که خواهد گردید چون مفتی قلم مشکین رقم چنین نقبه طراز بیان میشود که هر گاه سردار صاحبان بدریافت خبر قدم وهزیمت تسخیر هرات موقوف داشته مراجعت فرمای قند هار وبسرعت سریعہ دو منزل رايك منزل نموده در این اثنا شهزاده کامران از مراجعت سردار صاحبان باخبر گردیده نهایت خوشوقت شده در ساعت شاهزاده سلطان علی خلف خودرامع خوانین هريك عطامحمدخان الیکوزی وجهان دادخان بامپزی معۀ قدری لشکر مامور نمود که رفته پیش روی شکست سرداران بگیرند چون شاهزاده سلطان علی داخل سبزوار گردیده درانجا جمع آوری لشکر می نمود هرگاه سرداران مذکور نزديك سبزوار آمدند شاهزاده ممدوح وخوانین مذکور مطلع شدند که سرداران موصوف در واقعه هرات نیز خوب مقابله ومقاتله بالشكر هرات ومحمدخان کومی نموده باجمعیت سامان محاربه ولشکر بسبب شنیدن خبر وحشت اثر قندهار معاودت نموده اند شاهزاده وخوانين مذكور باستماع خبر توان مقابله ومجادلۀ سردار صاحبان در خودها ندیده ازسبزوار برآمده بسلسله دوازده گروه رفته در کوهستان روی پوش ومتواری گردیدند وسرداران مذکور چون داخل سبزوار شدند وقت نصف لیل بود كه يك افغان نزد سردار صاحبان آمده گفت که شاهزاده سلطان علی معۀ خوانین وقدری لشکر معه صندوق های خزاین که همه مملو ازصلاست بجهت گرفتن پیش روی سرداران داخل سبزوار گردیده جمع آوری لشکر مینمودند لیکن چون ازجمعیت لشکرو توپخانه وغیره سردار صاحبان واقف شدند تاب مقاومت نیاورده رفته در کوهستان فروکش شده اند سر دار صاحبان هر گاه نام خزاین وفرار شاهزاده مذکور شنیدند همانوقت سردار شیر دل خان بجمعیت پانصد سوار جرار کرارخوش اسپا بطریق چپاول برهنمی افغان مذکور چون شهباز تیز پرواز بوقت سحر که نسیم سحری غنچه صبح رادر تبسم آورده بود خودرا در آن سرزمین رسانیده در آنوقت شاهزاده و خوانین مذکور معه لشکری همه بخواب آرام رفته بودند سردار موصوف اولاً برچوکی سواران آنها که برشوارع مامور بودند رسیده وازقضای کردگار سواران شوم برحصار جان سواران چوکی استیلای آورده بود که ازغفلت خواب خبری نداشته سردار ممدوح سواران چوکی مذکور اسیر ودستنگیر نموده اسپان واسلحه آنها غارت کرده بعد گرفتاری چوکی مذکور سواران سر دار موصوف چون گرگ در پی صید شاهزاده وخوانین مذکور درمیان کوهستان متفرق ومتلاشی گردیده آخرچند سوا ران برخیام شاهزاده مذکور افتادند شاهزاده وخوانین مذکور یکبارگی چشم ها ازخواب بیخبری کشاده دیدند که چه نحو صورت دارد هرگاه سواران چپاول ملاحظه نمودند هوش و حواس باخته مضطر بانه به چشم خواب آلوده برسر کوه بپای فرار افتان وخیزان بالا میرفتند وسواران دست به یغمای اسباب شاهزاده مذکور دراز کردند
«٧٠» هرگاه شاهزاده مذکور بسر کوه رفته دید که سواران چپاول قلیل است حیف دانسته هماندم همه خوانین مذکور از کوه فرود آمده بمقابله سواران مذکور پرداختند چنانچه سواران مذکور در هم برهم شدند شاهزاده مذکور بفراهمی اسباب و سامان خود پرداخته آماده گردید که در این اثنا سردار شیر دل خان همه لشکر در مقابله شاهزاده و خوانین مذکور رسیده آتش جنگ شعله ور گردیده لشکر شاهزاده مذکور باز روی در فرار نهادند و شاهزاده معه خوانین پای پیاده برسر کوه افتادن و خیزان میرفت هرگاه شاهزاده و خوانین ولشکرش بر بالای کوه رفتند بمتانت کوه باز اتفاق مقابله و مجادله افتاده تا مدت دو پاس خوب جنگ تفنگ زنی مابین طرفین واقع شده و سردار هم نتوانست که برسر کوه حمله کند آخر خوانین شاهزاده مذکور بعداتمام باروت و گوله های عاجز آمده بزبان افغانیه خود بسردار موصوف مخاطب شدند که ای سردار ! روی خدا بین مایان هم درانی و سبال و عزیز شما میباشیم از تقصیر خدا العال مایان گریخته ایم در حال بشما صلاح ندارد و پس مایان بیائید واپس بروید، ازما و شما باین کار کلان پرده میباشد سردار موصوف چون دید که شاهزاده و خوانین مذکور بسیار عاجز شده اند و درعجز کشاده التجای مینمایند و زور من هم بکوه نمیرسد لاچار بمدنظر التجای آنان تعاقب شاهزاده مذکور گذاشته و از جنگ دست بردار گردید. آنچه که خیام و فروش و اسبان و غیره اسباب شاهزاده ممدوح و لشکرش در منزل باقی افتاده بود همه را لشکر سردار موصوف بحیز یغمای آورده واپس داخل سبزوار شدند و چند روز در آنجا اقامت گرفتند و عجب تر قصه آنکه سواران لشکر که در این چپاول همرکاب سردار ممدوح بودند بعضی ازان ها با تفاق سردار موصوف چنگ جنگ را در نوای می آوردند و برخی چنگ یغمای نموده اسباب و سامان شاهزاده موصوف چنگ تصرف خود می آوردند و نوازندگان چنگ جنگ را در انوقت چیزی از یغمای شاهزاده چنگ نیامده و دیگران که چنگ یغمای مینواختند چنگ خود را ازحنای یغمای خوب رنگین ساختند هرگاه سردار موصوف بعد نواختن چنگ رزم شاهزاده ممدوح بزم افروز منزل سبزوار گردیده همانوقت چنگ حکم خود را در نوای آورده که هرکه ازسیاه متعینه چپاول غنیمت شاهزاده در چنگ خود آورده است همه را در سر کار ما حاضر نمایند که بموجب قسمت بهر کس سپاه متعینه چپاول عطائی خواهد شد چون سپاهیان باستماع این نوای چنگ حکم سردار موصوف غنیمت را از چنگ تصرف خود بیرون دادن محال دانسته مستعد و آماده نواختن چنگ جنگ شدند هرگاه سردار موصوف از غمه دمساز کناری سپاه آگاه گردید از روی تجویر عاقلانه آنچه که اسبان خوب و خاصه از یغمای شاهزاده مذکور بچنگ سپاه آمده بودند همه بوعده عطای قیمت از چنگ آنها بیرون آروده در اصطبل خاص بستانیدند مابقی را در چنگ سپاه واگذاشته و کسانی که غنیمت شاهزاده بچنگ خود نیاورده بودند آنها را از چنگ نوال وجود خود خوش دل ساخت بعده از منزل سبزوار چنگ تحرک در نوای آورده روانه قلعه فراه گردیده در این اثنا خبر بقندهار رسید که غازیعمه سمندر خان چند روز بنواختن چنگ جنگ و محاصره قندهار پرداخته وجهه
« ۷۱ » هزار مبلغن بصلاح صواب نائب کل محمد خان از سردار مهردل خان گرفته بوشنگ تصرف خود آورده روانه مکان مالوفه گردید سردار صاحبان از سماعث این نغمه دلکشای چنگ خوشی و خرمی در بزم آروزی بنوای آورده بقطع منازل داخل قلعه فراه شدند و مبلغ دوازده هزار روپیه سردار صاحبان که در حین رفتن جانب هرات در دریای فراه غرق شده بودند غواصان و شناوران جمع نموده بکشیدن مبلغان مذکور حکم دادند چیزی مبلغان کشیدند و چیزی در قعر دریا فرو رفته سرداران باقی مبلغان مغروقه بموجب تقسیم حکماً از رعایای فراه تحصیل کردند بعده چنگ عزیمت شاهزاده کامران در بزم خیال خاطر در نوای آورده مستعد جانب قلعه لاش شدند و میرزا ابوالقاسم خان بجهت جمع آوری مرسات وغیره سامان مامور نمودند از انجا که درعین تیار کی قلعه لاش نغمه ناخوش بگوش سردار صاحبان رسیده که از گوشمالی نوازندگان ساز قضا و بقادر تار عمر سردار محمد عظیم خان از قانون حیات گسسته سردار صاحبان بشنیدن این نوای اندوه افزای چنگ ماتم داری در نوای آوردند و عزیمت لاش شگون نامیمون دانسته و میرزا ابوالقاسم خان را واپس طلبیده و دو عرابه توپ کلان که در قلعه فراه افتاده بودند آنها را به زور باروت شکسته نیمه تنگه تنگه نموده برشتران بار نموده بطریق استعجال تمام روانه قندهار که در عرصه هفت یوم از قلعه هرات بتاریخ بیست و پنجم ماه ذیحجة الحرام سنه یکهزار ودویست وسی وهشت هجری رونق افزای قندهار شدند و در حمام ها رفته و بخوش عشرت نشسته و از طاس آب صحت بر سر خود انداخته و کیسه فرحت بر اعضای مالیده و سنگ راحت بپای زده وچرك منافرت را پاك وصاف نموده از موائد خوان رنگین وفوا کهات شیرین بهره ور وشیرین کام بوده هم آغوش شاهد کامرانی قندهار شدند و چند روز این رساله سفر هرات و فریب بازی محمد خان کوهی مابین خود مطالعه مینمودند و از هرات افسوس میخوردند . در بیان رفتن سردار شیردل خان طرف کابل و گرفته ر نمودن حبیب الله خان خلف مرحوم سردار محمد اعظم خان و چنگ نمودن باسردار دوست محمد خان و بمصالحه نمودن تمام دولت مرحوم محمد عظیم خان را بدست آوردن باز داخل قندهار شدن مغنی قلم خوش رقم در نواختن این نغمه خوش الحان می گردد که در سنه صدوهر گاه سردار صاحبان در عرصه شش ماه از هرات مراجعت نموده داخل قندهار گردیدند بعده یکی از سرداران بجهت عزاپرسی مرحوم سردار محمد عظیم خان در فکر رفتن کابل شده که درین اثنای مراسله عالیجاه حبیب الله خان خلف مرحوم سردار صاحبان قندهار ورود آورده دران مندرج بود که سردار دوست محمد خان بغریب دنیای دوروزه بی اعتبار
مجنون وار فریفته جمال لیلی مال و اسباب مرحوم پدرم گردیده با ما در مقام عناد و معر که آرائی است و بجهت رفع این فتنه و فساد پیگر ازان سردار صاحبان بزودی متوجه اینطرف کابل شود که آتش عناد روز بروز اشتعال پذیر است ، سردار صاحبان بعد دریافت این مضمون ما بین خود رساله مشورت را مطالعه نموده رفته رفته فهرست رساله شجاعت و جوان مردی سردار شیردل خان معه یکهزار سوار جرار شیر بیشه جلادت و جنگ در آخر ماه صفر سنة يكهزار و دوصد سى و نه هجری روانه کابل گردیده بعد ورود کابل سردار موصوف اولاً با سردار دوست محمد خان همدم خوان اتفاق گردیده و عهد پیمان ساخته یکدل شدند بعده از روی مصلحت ما بین خود گفتگوی زرگری نموده آمده بعالیجاه حبیب الله خان خلف مرحوم مذکور بجای خود سلسله اتحاد و اتفاق را صورت انتظام داده در صورت دوستی و اتحاد او را گرفتار ساخته تمام مال و اسباب از دولت کشمیر بچنگ آورده عالیجاه حبیب الله خان بچنگ اسیری روا نه قلعه ، ایجاه خدا نظر خان ماما نموده که در انجا بچنگ حبس گرفتار بوده باشد او خود سردار شیردل خان در کابل متوقف گردیده بغبر دولت کشمیر خیال ریاست کابل و گرفتاری سردار دوست محمد خان هم در سر گرفته چنانچه روزی سردار شیردل خان مجلس ضیافت برای سردار دوست محمد خان ترتیب داده طلب سردار ممدوح نمود چون سردار دوست محمد خان از آفت ضیافت مذکور بی خبر بود هر گیاه معه عمله خواص خود داخل مجلس گردید. بعضی از امرا مجلس نغمه گرفتاری بگوش سردار ممدوح رسانیدند هما ندم ترك مجلس نموده برخو استه روانه بجای خود گردید در بنای ضیافت مقابله و مجادله سردار شیردل خان ساعی گردیده تا چند مدت فیمابین سرداران ممدوح صافت جنگ و جدال بر پای بود تا آنکه سردار پردل خان از چنین ضیافت معر که آرائی آگاه شده از قندهار بسرعت سریعه خود را برخرا ن ضیافت جنگ و جدال سرداران رسانیده بچند موائد مواعظه و نصایح رفع تلخکامی نفاق سرداران ممدوح میشود لیکن سردار شیردل خان موائد مواعظه را نا گوار دانسته یکبار گی پیاله آب جنگ را از سردار دوست محمد خان دریغ نداشته آتش مقابله را شعله ور ساخت و بسیاری لشکریان از طرفین بر باد قتل و قتال رفتند آخر سردار دوست محمد خان از خاک میدان رقع عنان زب گردیده داخل اندرون شهر کابل گردیده سردار شیردل خان هم عنان تابی سردار دوست محمد خان معه چند نفر خواص خود در اندرون کابل رفته دست اتحاد در معانق سردار دوست محمد خان انداخته از ضیافتهای یکدیگر مخاطب گردیده از موائد خوان یکرنگی و برادری خود های شیرین کام گردیدند و در چمن موافقت و یکو جودی بسان گل شگفته خندان میشد ند گویا غبار کینه و فساد پر دامن حال سردار صاحبان ممدوح ننشسته بود چند ایام سردار شیردل خان وسردار پردل خان در کمالی به بوستان سرای سردار دوست محمد خان به تماشای گونا گون گلهای کابل که گفته اند : گيل بكابل باده در شیراز رنگین میشود زلف دو ایران كبر درهند پرچین شود
« ۷۳ » چون ولایت کابل را حق تعالی از شه فرد دیوان ولایات آفریده است سردار صاحبان نظارت بخش دیده فرحت و انبساط بودند و از اقسام اقسام اطعمه و انواع انواع فواکهات محبت لا کلام یکدیگر شرین کام بوده طرفین به کام دل رسیدند سردار شیر دل خان غنیمت کشمير - مرحوم سردار محمدعظیم خان عظيم ولایت دانسته غنیمت ریاست کابل در تحت تصرف سردار دوست محمدخان بمدنظر نگاه بات وجودی غنیمت تصویریده از گلزار خدمت سردار دوست محمدخان دسته دسته گلهای مهرو محبت بدست آورده بحصول گلهای رخصت از دارالفردوس کابل رخ نهاد قندهار گردیدند و سردار دوست محمدخان در دارالسلطنه کابل مستقر سریر ریاست و کامرانی گردیده آنچه که منکوحات وغیر منکوحات از طائفه ارباب طرب از مرحوم بودند همه را گل رخصت دست داده مطلق العنان نموده مگر يك زوجه از مرحوم سردار محمد عظیم خان در حباله نکاح خود آورده و عالیجاه حبیب الله خان را از قلعه عالیجاه خدا نظر خان ماما طلبانیده وصورت دیوانگی و بیهوشی اودیده که بسبب رفتن دولت کشمیر و خزاین بدوش دیوانه گردیده بود مراعات سردارانه و برادرانه پرداخته عنان توسن جهانگردی بدست اختیار آورده که ولایت بولایت اوقات عمر ناپایدار را بنگدانی بسر می آورد و در وقت کامرانی دوازده هزار لشکر در پس عالیجاه حبیب الله خان سوار میشدند و در حین سواری اسپ کرسی زرین مرصع در زیرپای عالیجاه مذکور میگذاشتند که بر آن پای گذاشته براسپ ور کاب سوار می گردید و عاقبت کار او بنگدائی سرکشیده از آنجا که بر نقش و نگار بیهوده دستگاه تعلقات دنیای بیوفای هیچ اعتبار نیست خصوصاً رابحه این اخبار مشام هر خاص و عام رسیده باشد که دولت کشمیر و بال جان است بخانه هر کس راه یافته زود خانه عاقبت او را خراب نموده سردار محمد عظیم خان که دولت کشمیر بجور و تعدی جمع نموده بود بعد وفاتش در طرفة العین برباد رفته بدست یغمای سردار شیر دل خان افتاد و خانه او را هم برباد داد و بزودی از دار الفنا بدار بقا شتافت و از دولت کشمیر بهره نیافت و پسران سردار شیر دل خان هم دیوانه و کچکول گدائی در گردن دارند ولایت بولایت میگردند حال دنیای دنی این است . زاهدی خواب رفت در فکری دید دنیا چو دختر بکری کرد از وی سوال کای دختر بکر چونی باین همه شوهر گفت دنیا که من بگویم راست که مرا هر که مرد بود نخواست هر که نامرد بود خواست مرا این بکارت از اوبجاست مرا چون دنیا بگذاشته اتقيای و برداشته اشقیاست هر که طالب اوست ذلیل واهل خیر شر را این دلیل قل متاع الدنیا قلیل .
در بیان رفتن سردار رحمدلخان از شکار پور جانب قندهار و مقرر نمودن عالیجاه عبدالمنصور خان بعهدهٔ حکومت شکار پور و گرفتن شکار پور امیران سند و کشیدن عبدالمنصور خان از شکار پور . مشاطهٔ قلم مشکین رقم در چهره آرائی عروس این مدعای بخط و خال وسمه وغازهٔ عبارات چنین زینت افزای بیان میشود که هرگاه در سنه یکهزار و دوصد وسی ونه هجری عالیجاه سردار شیردل خان از کابل بحصول شاهد مدعای خود مراجعت نموده داخل قندهار گردیده بعد از گذشتن يك دوماه سردار رحمدل خان برادر خود را که در شکارپور هم آغوش معشوقهٔ حکومت بود طلب قندهار نموده سردار موصوف بموجب طلب سردار شیردل خان تشریف فرمای قندهار گردیده وعالیجاه عبدالمنصور خان خیرپور خودرا بعهدهٔ نیابت حکومت شکارپور مامور نمود عد گذشتن چهار ماه آوازهٔ آمد آمد افواج خالصه سکه بعزم تسخیر شکارپور منتشر عالم گردیده بلكه عالیجاه موسیو نورليه ونطوره فرانسس بجمعیت عساکر داخل درهٔ غازیخان شده امیران سند بدریافت این معنی فقرات نویس تشویش و تجویز گردیده بمقتضای عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد . در این صورت گرفتن شکارپور عین مدعای خود دانسته عالیجاه نواب ولی محمد خان لغاری را که مشیر بی نظیر امیران سند بود مامور نمودند که طایفهٔ افغانان را از شکار پور اخراج نموده ملك شکارپوررا در قبضه اقتدار خـود آرند . نواب مذكور اولا از لدوکانه نوشته جات خود را متواتر بطرف عالیجاه عبدالمنصور خان بهمین مضمون فرستاده که ارادهٔ آمدن افواج خالصه سهشگه بنا بر تسخير ملك شكار پورممصم وحالا كه ملك شکار پور در قرب وجوار همسایگی مایان است خدا نخواسته اگر ملك شکار پور تصرف خالصه سهنگه گردیده پس خوب نیست از همسایگی خالصهٔ مذکور برای مایان چندین شکوفه های خراب متبسم خواهد شد نظر بران علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد گفتهٔ خردمندان است با لفعل اهالی خراسان را قدرت مقابلهٔ خالصه سهنگه نمیباشد سرد اوصا حبان در خراسان لحم گوسفندان ناصری و برنج های پشاوری وانگور صاحبی و خلیلی و کشمشی وخر بوزه ها و سرده ها و تربوزهای شرین و انارهای بی دانه وفالوده هانوش جان میفرمایند و آب یخ مینوشند ازین سبب لشکر برودت بر حصار وجود سردار صاحبان استیلا آورده که اصلاً گرمی غیرت اسلامی در شریان جان ندارند تا لشکر از خراسان بیاید بسیار سفر میخواهد و ملك شكار پور از دست خواهد رفت مشتی که بعد از جنگ یاد آید بگردن خود باید زد افضل همین است که ملك شکارپور بدست تصرف مایان میاوند که بباز اهل اسلام میباشیم هر گاه سردار صاحبان ملك های دیگر سلطنت از خالصه سهنگه گرفتند و براعدای دین مظفر و منصور شدند پس ملك شکارپور دور نیست دولت خاص ایشان است . الحال مهربانی نموده بزودی بلا توقف بکدم تشریف فرمای خراسان شوند که پردهٔ کار طرفین در این است بخیر وعافیت رفته باسردار صاحبان همدم خوان گوشت و پلو های و فوا کهات شرین، شیرین کام گردیده صحت حمام حاصل نمایند واگر بنحود یگراراده مطمح نظر
دارند پس این گوی و این میدان رعیت خود را و ما را در لشکر دور و دراز نیندازند که عاقبت سود ندارد عالیجاه عبدالمنصور خان هر گاه از چنین نوشته جان نواب موصوف مطلع گردید مانند دود بر خود پیچیده حیران این ماجرای شده و هیچ چاره این کار نتوانست کرد لاعلاج در فکر تدارک روانگی خود جانب خراسان گردیده و در جواب بطرف امیران سند و نواب مذکور نوشته فرستاد که لشکر خالصه مهتنگه نقد و قلیل و در حدود دیره غازیخان بجهت انتظام امور خود در آن سرزمین دایرست و اراده ملک شکارپور ندارد واکثر ملکهای متعلقه شکارپور همه باحاطه تصرف ایشان است فقط چهار دیوار شکارپور مانده بود که الحال بران هم دندان طمع خود را تیز نموده اند و لحاظ عقیدت اندیشی ندارند و چشم اخلاص نزادالی خراسان پوشیده و بهانه خالصه مهتنگه پیش نهاد خاطر خود نموده باین حیله وری ملک شکارپور را بدست تصرف خود می آرند مکن مکن که بیکو محضر آن چنین نکنند. ودوستی والیان خراسان فریب دنیای بی اعتبار دست ندهند و از تصرف شکارپور هیچ نتیجه خوبی بوجود کی نخواهد پیدا شد که بدنامی بسیار دارد لیکن امیران سند بمقتضای الملک لمن غلب شیرازه مجموعه سلطنت خراسان در هم بر هم دیده و آوازه آمد آمد لشکر خالصه مهتنگه سپر مدعای خود نموده عالیجاه نواب ولی محمد خان معه قدری لشکر و چند سرکردگان بنابر تسخیر شکارپور درسته یکهزار و دو صد سی و نه هجری مامور نمودند چنانچه نواب مذکور آمده در باغ شاهی واقع شکارپور منزل انداز گردیده و عالیجاه جمعه خان بارکزئی را پیش خود طلبانید و نشیب و فراز نشان داده و از کتاب لطایف الحیل مثل نوش و نیش خوانده حکم داد که عالیجاه عبدالمنصورخان را زود بپیمان دم از شکارپور روانه خراسان نمایند و مالیه سایر شکارپور مطابق تاریخ صدور حکم پروا مصر کار عالیجگاه مذکور بازیافت نموده زود برسانند والا در حق شما خوبی نخواهد شد و بيشك این مبلغان از شما باز یافت نموده خواهد شد عالیجاه جمعه خان از اینچنین سخنان دهشت آمیز نواب ممدوح دل از دست داده صورت وای ویلا آه آه سرد از دل کشیده پیش عالیجاه عبدالمنصورخان آمده در باب رفتن از شکارپور و دادن الیه سایر مطابق حکم پروانه به لیجاه موصوف گفتگوی سخت و درشت نمود لیکن عالیجاه عبدالمنصورخان از رفتن خراسان عذری نکرده و از مالیات سایر جواب صاف نداده بلکه چند روز مهلت طلب گردید که تا درستی فرمایشات سردار صاحبان بعمل آید لیکن عالیجاه جمعه خان که چشم خشم آلوده نواب معظم الیه دیده بود از لحاظ نقض عزت خود طنبور آمو آخ كوك ساخته هردم در پیش عالیجاه عبدالمنصور خان نغمه من می روای وای میسراشید و می گفت که من در میانه چه گناه و چه تقصیر نموده ام که نواب مذکور بر من زهر غصه و غمگین از هار زبان میریزد و آبروی میگیرد و شما بپای خود طبل بی پروائی میزنید این چه حال و چه خیال است هنوز عالیجاه جمعه خان همین چنگ گفتگو ی مینواخت که در این اثنا مسمی دلاور خدمتگار نواب مذکور باچند نفر کلانداران لولید موی ستیز خوی جامه چرکین چشم و نمکین بر انگیین حکم شکارپور چشك زنان پری رخدن شکارپور معه چوبداران شهر برو برو کنان داخل شهر شدند و در قصر سیت مهارام دیوانچه سردار بر مسند حکمرانی آرام گیر
«٧٦» و در پیرهن خرمی و خوشحالی چون غنچه نمی گنجیدند و در ساعت منادی حکم حکم امیران سند در هر کوچه و بازار شهر گردانیدند و جای بجای برمجالساير و کوتوالی وهشت دروازه آدمان خودرا مقرر نمودند ومکا اید ابواب شهر بدست خود کردند. روز دويم خدمتگار مذکور مستعد شهر گردی شده ریش را شاۀ فرحت داد ودر سر افتخار فرق کشیده پیرهن ململ و کلاه مخمل و تنبان گلبدن بايك چپ بقیه کاری در لنگان سبه فام پوشیده و لونگی زری کفتار مستعمل بکمر نازنین بسته وشمشیر آویزان ساخته معه سواران چرك پوشان به تماشا و به نظارة شهر در هر کوچه و بازار تفرج کنان و بری رخان دپوسیرت شکارپور دیده محو حیرت می شدند و به یکدیگر نگاهای کرده و چشمک های زده می گفتند واه شکارپور واه شکار پور ودیگر سخنان بیهوده بیان کنان از هر کوچه گذر کنان می رفتند. مردم شهر بمعاینه این حالت خدمتگار مذکور وسوارانش حيران وچندین رباعیات می خواندند ودست افسوس می مالیدند ومی گفتند که ملك شکا رپور محل حکام وسلاطین خراسان و امراء عالی مقام بوده الحال باین درجه رسیده که از رسائی هوش کار پردازان امیران سند زمام حکومت شکار پور بدست چنین خدمتگاران هرزه گوی افتاده است –في الجمله روز سوم عالیجاه عبدالمنصور خان بموجب مصاحت عاليجاه جمعه خان بجهت ملاذت نواب موصوف در باغ شاهی رفته نواب مذكور مقدم اورا عزيز دانسته بسیار تعارف وتملقات او نموده اورا مرخص ساخت. عاليجاه مذکور تمام فرمایشات سردار صاحبان که هنوز ناتمام بودند بار اشتران ودر گادی ها انداخته از شکار پور روانۀ کهری باسين وچند روز بجهت درستی فرمايشات ناتمام بموجب فرمودۀ نواب موصوف در کهری مذکور متوقف گردید. خياطان و غيره صنعت گران بموجب حکم نواب مذکور د ر کهری مذکور رفته فرمایشات ناتمام را تمام می نمودند چیزی تمام شده و چیزی نا تمام بودند که باز حکم نواب معز اليه د ر باب روانگی عاليجاه عبد المنصور خان از کهری باسين صادر شده عالیجاه مذ كور لاعلاج از آنجا هم کوچ نموده منزل بمنزل روانۀ خراسان گردیده وازمفارقت معشوقۀ شکارپور که از سالهای سال یار دلخواه واليان خراسان بوده يقه گریبان و سينۀ بریان جامه دران وافسوس کنان می رفت . چنگ قلم خوش آهنگ نغمۀ این مدعای را چنین در نوای بیان می آرد. که بدروانگی عاليجاه عبدالمنصورخان عاليجاه نواب ولی محمدخان برحسن رای خرد پیرای وفکررسای هوش خود بلبل زبان را در گلزار تحسین و آفرین خوانی برشاخسار بیان مترنم می ساخت ومی گفت که اینچنین ملك شکار پور که معشوقۀ قديم الايام سلاطنت خراسان بود بی فتنه وفساد بدست انقیاد خود آوردیم وبر تسخیر اینچنین ملك ها بدون اخراجات لشکر کشی ونقص لشکر کشی می شود تا بدست تصرف می آید . فقط با آب و تاب سخنان حکمت بیان ملك را بدست آوردیم مجلس نشینان نواب ممدوح باصغای این سخنان زبان مدح وثنای چون هزار داسنان بداستان طرازی هر گونه تعریفات می کشادند وطبيعت لطيف نواب موصوف را در نشاط می آوردندعجب نوایی بود اگر لطايف اوصافش مفصل بیان نمایم قلم سیه رقم سر بسودای می کشد فی الجمله بعد از چند روز نواب مذکور با تفاق عالیجاه فتح محمد خان کوری و اعتمادی رئیس محمد کهنور خدمتگار امرای
« ۷۷ » امیران خیر پور بانتظام امورات مالیه سایر شکار پور پرداخته بقرار هفت حصه مقسوم نمودند چهار حصه از امیران حیدر آباد و سه حصه از امیران خیر پور مقرر نمودند و از طرفین امیران کبار گماشتگان و حاکمان جداگانه مقرر شدند و حسن اساسات حاکمان شکار پور که در هر ماه ماه حیات حکومت شان در برج زوال می رفت چه انشا نمایم اکثر جاهل و از خرد بیگانه و در فسق و فجور یگانه پری رخان شکار پور دیو سیرت دیده مجنون وار صحرا نورد لیلی جمال پری رویان دیو سیرتان شکار پور بودند و همیشه بدرد سر خمار زنا کاری مبتلای. آخر بعد از چند ماه طلوع ماه سیادت دستگاه امیر امراء نادرة الایام سید محمد کاظم شاه از طرف مغرب عنایت امیران حیدر آباد بر شهر حکومت شکار پور گردیده و از امیران خیر پور فقیر عالم خان مری که حکماء یونان دانش و بینش از معالجه آن عاجز آیند مامور گردیده فقیر مذکور بزودی بر قصر رفیع اساس حکومت شکار پور نشسته و صورت پری رخان شکار پور دیده مجنون گردیده و پیاله های زمرد گون با شراب آمیز زده تمام روز یا وه گوئی می نمود و در طریق فقر و دریشی دلریش نموده سخنان بی معرفت بیان می نمود و چون آسیای در هر کوچه و بازار روز و شب در گردش و عیش می نمود هر گه ای و هر کوچه که کدام حریف زنگه بازی می دید او را استه دان نمی داد و بلکه آنها را سخت دشنام می داد که مبادا زیور حسن از محستان کشیده بروند خود شیفته و فریفته حسن گلرخان شکار پور بوده دیگری را روای نداشت که پای درین گلزار حسن بگذارد و در یوم میله هندوان بر ناله سند گاه سوار و گاه پیاده غبار کف پای پری رویان افتخار سروری خود دانسته برناله مذکور در میله حاضر می شد و بی محابا در میان عورتان عور و پوشیده خود را داخل می نمود و بدالجوئی آنها می پرداخت و بعضی عورتان خنده کنان از او حجاب می نمودند و بعضی متنفر می شدند فقیر مذکور بمعاینه این حالت در زبان سندهی بعورتان مخاطب می گردید . که از فقیر چرا می گریزید و چرا پنهان می شوید هر جا که از شمایان پنکر در انجا از فقیر عالم جان و سر خواهد بود چون ازین قسم چندین اختراعات فقیر مذکور می باشند اگر تشریح داده شود هر آئینه مبسوعه هزلپات خواهد شد و از عالمپناه زبدة نجباء سید محمد کاظم شاه چه بیان نمایم ـ صفت پاك وی از مدحت ما مستغنی است دست مشاطه چه با حسن خداداد کند!) در نجابت ذات و حسن صفات یگانه روز گار، و قدر اهل کمال و شریف بسا می دانست و خود هم در کمال و حسن صورت معنی نظیر نداشت و دست نوازش چون ابر بهار در زیرش غیب جوان و عنانند زیبا صورت شرین کلام خسرو معنی شناس بود و بانتظام امورات ریاست شکار پور بخوبی می پرداخت که هر کس وضیع و شریف از حسن اخلاق کریمانه او ممنون و ثنا خوان بوده مگر آدمان عمله اش اکثر بادی آتش خونی که اصلا آب مروت در دیده حیانداشتند و براندك سخن چون غبار آشفته می شدند فی الجمله از سرائیدن این نغمه مطرب خامه را باز داشته بنواختن طبل جهاد جناب عرفان مآب میرمبان احمد شاه غازی پرداخته میشود.
« ٧٨ » در بیان آمدن احمد شاه غازی در سند و دعوت نمودن طایفه مسلمین خاص و عام بجهاد و بعده روانه شدن او طرف خراسان واعظ قلم خوش رقم در تفسیر آیات جهاد بر منبر بیان چنین خوش الحان می گردد که در سنه یکهزار و دوصد و چهل هجری جناب عرفان مآب زبدۀ سادات عظام خلاصۀ خاندان کرام رافع رایات اسلام قاطع بنیاد کفر و اظلام میر احمد شاه غازی بتقاضای حصول سعادت سرمدی و بامید حیات ابدی بر طبق مضمون آیۀ کریمه که در باب تاکید و امر جهاد نزول یافته است عمل نموده از مکان بریلی ضلع هندوستان لوای عزیمت جهاد کفار سکه برعرصۀ خاطر همت مظاهر برافراشته با مشت جمامۀ مسلمین مجاهدین صادق تشریف فرمای ملك سند گردیده با امیران سند و سادات عظام و علمای کرام و امرای عالیمقام و مشایخ ذوالاحترام و مر خاص و عام از طایفۀ اهل اسلام دعوی جهاد کرد لیکن احدی و فردی از ملك سند اعلی و ادنا بسبب دون همتی و شهوت پرستی دلنهاد سعادت جهاد نشدند. بلکه معاینۀ یکمشت جماعۀ مجاهدین بی سرو سامان حمل بر فریب بازی جناب ممدوح نموده گاهی از قانون زبان اعتراض نغمۀ وهابی نسبت جناب ممدوح مینواختند. گاهی نوای جاسوسی صاحبان انگلیس بهادر از تار غبزن دل بر می آوردند و اصلا براقامت جهاد جناب موصوف اعتماد و اعتبار نمی کردند که ازین یکمشت مجاهدین چه بند و بچه کشاید و چگونه نظام مهام جهاد خواهند داد و محض فریب بازی و خدعه طرازی میدانستند. چون جناب ممدوح چند ایام بساکن مخزن معارف انه معدن لطایف قدسیه پیرمهان صبغۀ الله توقف پذیر گردیده و در آنجا بند و بست نشانیین اهل قوافل که عبارت از پرده نشینان طهارت و عصمت است نموده از انحا تشریف فرمای شکار پور که درا وقت عالیمجاه سیادت پناه سید محمد کاظم شاه محستی جلوس فرمای بر مسند حکومت شکار پور بوده ناظم مذکور شمع افروز بزم ملاقات جناب سید ممدوح گردیده از مواید پرفواید بحبهم و یحبونه نهایت شیرین کام شدند و در حین اختلاط و مجلس آرائی جناب ممدوح مطابق حکم نص قرآنی و احادیث قدسی ناظم مذکور را راغب جهاد کفار فجار نموده و ما بین خود عهد انجام موثق نمودند چنانچه ناظم مذکور همین انجام خود که وقت جهاد آمده با مجاهدین دین حاضر خواهیم شد لیکن الذت معشوقۀ حکمرانی شکار پور دامن گیر ناظم مذکور بوده با وجود صدور چندین دعوت نامه ها ناظم مذکور متوجه سعادت جهاد نگردیده ابواب رسل و رسایل مشعر بر اقاویل جهاد مفتوح داشت و نرفت و در جنگ سکه بر باد رفت که ذکر آن در داستان جنگ سکه مندرج است چون جناب سید ممدوح از شکار پور عازم خراسان گردیده اولا در ملك کچهر رسیده والی قلات را و سایر رؤسای آن سرزمین از خاص و عام از قانون اسلام زمزمۀ دعوت جهاد بگوش رسانیده لیکن هر کس این آهنگ خوش نوای را خارج از عقل ناقص خود دانسته هر گز این نغمه دلکشای را بگوش هوش نیاورده علاوه رباب استهزا و خنده گی می نواختند و چنگ از دل پر زنگ خود بر قول محال در مجلس مشورت در نوای می آوردند. چون جناب ممدوح از ملك کچهر ساز همت را كوك ساخته متوجه قندهار و ادراك ملاقات سردار صاحبان قندهار نموده به قندهار زد جهاد شیرین بخش کام
«۷۹» سعادت فرجام سردار صاحبان گردیده وهم سایر امرای عالیقام وسادات عظام و علمای کرام ومشا یح ذو الاحترام و هر خاص و عام دعوت جهاد نمود علمای قندهار در صورت دعوت جهاد عداوت دانسته باسید صاحب ممدوح معرکه آرای مسئله ومسایل گردید ، و باستعداد عسا کر علومات منطق ومعانی واصول وفروع وصرف نحو وفقه وتفاسیر واحاديث وغيره علوم در پی شکست لشکر عزيمت جهاد سيد ممدوح شدند تا چند ایام ما بین علمای قندهار وسيد موصوف مبا حثه ميرفت، لیکن جناب سید ممدوح نیز علمای متبحر همراه آورده بودند. در صورت گفتگوی علمای قندهار نتوانستند که شکست افواج بحر امواج عزيمت جهاد سيد صاحب نمايند بعده سید موصوف از قندهار تشریف فرمای سمت کابل گردیده در اثنای راه با مؤمنین را سخین ومسلمین صادقین از صغار وكبار خارج از حد شمار ملا قات کرده هر کس را دعوت جهاد می نمود، هر گاه وارد کابل گردیده اهالی کابل از سادات عظام و علماء كرام ومشا يخ ذو الاحترام وروساى عالیمقام وساير خواص وعوام بكمال محبت ونهايت ودت آمده ملاقات جناب سید ممدوح نمودند در آن ایام فیمابین سرداران کابل مقد مه قتل قتال وجنگ جدال واقع بود سید ممدوح جهت اندفاع این شرارت و انطفای این نوایره آتش فساد ما بین سرداران مذکور بسیار سعی و تلاش نموده ، لیکن مؤثر نشد بعد از چهل و پنج روز سید ممدوح از کابل روانه طرف پشاور و در عرصه راه با مؤمنین راسخین که ملاقات می نمودند از تبلیغ این باده دلگشای فرح افزای دعوت جها د سرشار و خبردار مینمودند وقتیکه سید ممدوح رونق افزای پشاور گردید در آنجا ملاقات صغار و كبار اهل ابرار نموده و به نصایم خوش شمایم دعوت جهاد شگفنگی بخش غنچه مراد سعادت نژاد آنها گردیده سه روز اقامت پذیر گردیده تشریف فرمای موضع آش نگر که مفاصلة ده کروه بسمت اوطان یوسف زائی ها از پشاور واقع شده است چند روز در آنجا مكث پذیر گردیده مومنین آن دیار و مسلمین آن اقطار را بسوی اقامت جهاد وازاله کفر وفساد ترغیب نمود . از آنجا که بقدرت كاملة رب قدير جمعی کثیر وجم غفیر از مومنین را سخین اطراف واکناف به نیت ادای سعادت و ادراک این عبادت بحضور سید ممدوح فراهم آمدند بعدازان از موضع مذکور کوچ نموده بموضع ختکی رسیدند وازانجا بموضع نو شهره آمده چند روز توقف کردند که در این اثنای لشکر خالصه سنگه بمقدار شش هفت هزار بسر کرده کسی لوده سنگه ابن عم خالصه رنجیت سنگه بموضع اکوره رسیده هر چند در میان جنود نصرت آمود مجاهدین و لشکر سهکه دریای مسمی لنده حايل بود لیکن جماعة مجاهدین از روی حمیت اسلامی وغیرت ایمانی بوقت شب که آن شب را قدر سعادات خود دا نسته از دریا عبور نموده در ماه جمادی الاول سنه يكهزار و دوصد و چهل دو هجری بر سر لشکر سهکه رسیده به مقابله پرداختند غازیان بسیار از لشکر خالصه سنگه بسيوف قاطعه بدار جهنم رسانیدند و بسیاری مجروح ساختند و اشیای نفیسه از از جنس اسپان و اشتران و اسلحه و اقمشه یغمای آوردند بعد از چند روزعساکر فیروزی مآثر مجاهدین از دریای اباسین عبور نموده برقرية خضرو د تاخت آورده جمعی را از لشکوسنگه زیر تیغ بیدریغ کشیدند و جمعی را بطریق دستگیری آوردند و در آن نوبت اموال خطیر وغنائیم کثیر از نقود واجناس اینقدر بدست عوام الناس آمده که از تحریر و تقریر بیرون
« 8 » است لشکر خالصه سنگه بسر کرده کی لوده سنگه در این هر دو نوبت شجاعت مومنین جلادت و مجاهدین ظاهر و با هر دیده مغلوب گردید آخر الامر از قدم گاه خود رخت اقامت برداشتند و در مقام دیگر فروکش شده گردا گرد لشکر خود سنگر زدند چون جمهور مؤمنین و حاضرین از سادات عظام و علمای اعلام و مشایخ ذوالاحترام و امرای عالی‌مقام و سایر خاص و عام از اهل اسلام که بر کتاب جناب سید ممدوح حاضر بودند بر اینمعنی اتفاق کردند که اقامت جهاد و ازالهٔ کفر و فساد مطابق وجه مشروع بدون نصب امام صورت پذیر نخواهد شد بناءً علیه بتاریخ دوازدهم ماه جمادی الثانی سنه یکهزار و دوصد و چهل و دو هجری بیعت امامت بر دست جناب سید ممدوح بجای آورده خطبه بنام سید موصوف خواندند و من بعد آن مؤمنین صادقین و مجاهدین راسخین بیش از پیش در تحصیل سعادت جهاد کمر همت بسته زبان صدق ترجمان این نغمه می‌سرایندند. ماسيك روحان بامید شهادت زنده ایم پیش ما ذکر حیات جاودان باشد گران دربیان مقابله نمودن عالیجاه یار محمد خان بار کزئی ناظم پشاور با جناب سید میر احمد شاه غازی و کشته شدن بار کزئی مذکور و گرفتن پشاور سید ممدوح از دست برادران یار محمد خان مذکور. مجتهد قلم صدق رقم در جهاد این مدعای چنین معرکه آرای بیان می‌گردد که هرگاه جناب سید ممدوح را جمعیت لشکر ظفر پیکر مجاهدین دین و مومنین صادقین بسیار از حد بی‌شمار گردیده عالیجاه سردار یار محمد خان بارکزائی ناظم پشاور که بعد مقابلهٔ سید مذکور به لقب یار سنگه ملقب گردیده از معاینهٔ جمعیت لشکر جذب ممدوح بمقتضای (خنس الذی یوسوس فی صدور الناس) وسواس شیطانی را در خاطر خود راه داده از روی شقاوت نفسانی در پیچ و تاب آمده جمعیت مسلمانی را در پس پشت خود انداخته بموجب حکم خالصه سنگه جمع آوری لشکر نموده جانب یوسفزئی‌ها رفته با جناب سید ممدوح آتش مقابله و مقاتله بمضمون كريمهٔ (خسر الدنیا والآخره) برافروخته تا از دست مجاهدین دین درین آتش جنگ راه درک الاسفل پیش گرفته افسوس از چنین مسلمانی که صراط المستقیم هدایت ایمانی را از دست داده بحکم خالصه سهنگه دیده و دانسته خود را در چاه ضلالت انداخته اینچه آئین و چه ملت و چه اسلام ، بی تکلف که جای تحسین است چون بعد کشته شدن عالیجاه یار محمد خان لشکرش روی در فرار نهاد جناب سید ممدوح بمقتضای اذا جاء الحق زهق الباطل. چون جذب ممدوح بر طریق حق ثابت قدم ود مظفر و منصور گردیده عالیجاه مذکور بموجب حکم خالصه سنگه بر باطل بود بسزای اعمال خود رسید. چون جناب سید ممدوح بعد قتل عالیجاه مذکور شکست لشکرش سه چهار هزار لشکر جرار کرار مجاهدین که هريك پروانهٔ شمع دین متین توان گفت بارکاب نصرت مآب خود بر داشته سرعتا داخل پشاور گردیده بالاحصار را چون نقطه پرکار سخت محاصره نموده عالیجاهان سلطان محمد خان و پیر محمد خان برادران عالیجاه یار محمد خان معهٔ جمعیت لشکر در بالاحصار پشاور اقامت داشتند. هر چند مستعد مقابلهٔ جناب ممدوح شدند
«۸۱» لیکن از جهة دو امر پهلوی خود را از مقابلۀ سید موصوف تهی نموده معارك آرای نشدند اول اینکه از قتل عالیجاه یار محمد خان برادر خود در ماتم داری غم والم گرفتار بودند دویم با مهام دین داری جهاد بوده و هم معاینه حال با رستگه برادر خود را که باین لقب اشتهار در تمام اکناف عالم گرفته بود شنیده حران ما جرای عاقبت کار خود بودند آخرالامر طاقت مقابلۀ مجاهدین ندیده از بالاحصار بی مقابله فرار بر قرار اختیار نمودند و در موضع عالیجاه ارباب فیض الله خان که از پشاور در سه کروه مفاصله دارد رفته منزل انداز شدند. از آنجا که ارباب مذکور در خدمت جناب سید ممدوح حسن عقیده و طریقۀ کمال رسوخ ارادت مندی داشت عالیجاهان مذکور بوساطت ارباب مشار الیه با جناب سید ممدوح متحرک سلسلۀ مصالحه گردیده حلقه اطاعت و فرمان برداری جناب موصوف در گوش جان خود انداخته راغب دولت ملاقات سید صاحب شدند آخر ارباب مذکور بدعوت ضیافت جناب سید ممدوح پرداخته هر گاه جناب موصوف بدعون ضیافت در موضع ارباب مذکور تشریف فرمای گردیده شمع افروز بزم خوان رنگین اطعام شدند در آنوقت عالیجاهان سلطان محمد خان و پیر محمد خان برهبری ارباب مذکور در مجلس آمده از مایۀ سلام جناب سید موصوف شرین کام گردیده از کردۀ خود نادم و پشیمان و در مقام عذر خواهی آمده عفو تقصیر گذشته خواستند و قسم های کلام الله یاد کردند که بعد ازین مایان با اولیای دین دولت هرگز مرتکب فتنه و فساد نخواهیم شد و در همه باب مطیع و فرمان بردار بوده در مقابلۀ اعدای دین جان ناتوان خودها را بسر کاب نصرت مآب دین متین فدای نموده سعادت دو جهانی حاصل خواهیم نمود از آنجا که جناب سید ممدوح را در اصل خیال تخریب جماعۀ مسلمین و تسخیر ملک پشاور نبود لیکن بعد انقیاد و فرمان برداری جناب سید معظم الیه باز ملک پشاور را بدستور اصلی بدست عالیجاهان مذکور تفویض نموده و ما بین خود همین انجام نمودند که امورات شرعیه که اعظم رکن رکین قصر اسلام است باولیای دولت دین تعلق دارد و معاملات ملکی از مالیه ستانی و حکمرانی بعالیجاهان مذکور تعلق گرفت چنانچه باین مهد انجام جناب سید ممدوح خوش گردیده جناب مولوی احمد علی صاحب را در موضع مذکور بجهت انتظام مهام شریعت بیضا گذاشته خود تشریف فرمای اوطان جماعۀ مسلمین مجاهدین یوسف زی و در آنجا رسیده انتظام مجبوفه جهاد ساعی و به ترغیب مومنین صادقین مجاهدین را سخن بنا بر حصول سعادت جهاد می پرداخت که بسیاری از مجاهدین از اطراف واکناف بامید شهادت جمع آمدند . در بیان کشتن مولوی احمد علی را عالیجاهان سلطان محمد خان و پیر محمد خان در پشاور بفریب ضیافت شمع قلم روشن رقم در مجلس افروزی این مدعای چنین شعله افروز بیان می گردد که در سنه یکهزار و دو صد چهل و دوی هجری جناب سید میان احمد شاه غازی ملک پشاور بدستور اصلی تفویض عالیجاهان سلطان محمد خان و پیر محمد خان نموده عزیمت فرمای
«82» جانب یوسف زئی ماء گردیده مدت دوماه حاکم پشاور بدست عالیجاهان مذکورا و بانتظام مهام شریعت غرا وملت بیضای آن سر زمین بجناب مولوی میان احمد علی صاحب تعلق داشت لیکن عالیجاهان مذکور تخم عداوت و کینه جناب سید ممدوح در زمین خاطر کاشته ونهال نفاق را از سر چشمة غبار آلودة شقاوت آب داده در شوره زمین قلب فلپ پرورش می دادند ومنتظر وقت بودند تار فته رفته آتش گرفتاری مولوی مذکور بعصیة حسد و آتش حقد در مطبخ خیال پخته در صورت دوستی و کمال ارادة عقیدت مولوی مذکور را معة ارباب فیض الله خان بنا بر دعوت ضیافت در بالاحصار پشاور ضورت احضار داده شمع مجلس آرا روشن ساختند وانواع انواع موائد طعام رنگین در خوان شقاوت شان حاضر ساختند بعد نوش جان غذای خوان رنگین صحبت و اختلاط از هر قسم در بزم آرزوی یکدیگر گسترده از مواید نکات عجیبه وغریبه شیرین کام شدند لیکن مولوی موصوف از طباخ اجل قاتل کوچه آش در مطبخ خانة تقدیر از ان پخت و پز خواهد دید هنوز بازار صحبت گرم بود که هجعه چای خوری که رسم سلاطین روزگار قدیم است در مجلس نزد مولوی مذکور حاضر آوردند و در حین چای خوری جناب مولوی وار باب فیض الله خان را باین همه مراعات ونیکوئی که در حین مقدمة پشاور بعالیجاهان مذکور نموده بود بغتة بضرب شمشیر قاطعه مقتول ساخته درجة شهادت انداختند و از روی شقاوت جزای ابدی ( ومن يقتل مومنا متعمداً فجزائه جهنم خالداً فيها ) حاصل نمودند و بر انتقام کشی عالیجاه یار مقکه بغضب سید ممدوح خوش وقت شدند چون این خبر وحشت اثر هر گاه بسمع سید موصوف رسیده بسیار از دغا بازی عالیجاهان مذکور مشوش و پریشان خاطر گردیده دست افسوس بهم می مالید و در فکر انتقام مولوی مذکور گردیده که درین اثنا مخالصة شیرسنگه بجمعیت لشکر وافره و آلات محاربات متکاثره بمقابلة جناب سید ممدوح نیران جنگ و جدال را در اشتعال آورده هزار های از اشکر خالصه سنگه بسیوف قاطعة مجاهدین بدار جهنم رفتند و بسیاری از مجاهدین شربت شهادت (مفهوم بهم) چشیدند و در قرب وجوار رب العباد آرمیدند وجناب سید ممدوح وجناب مولوی محمد اسمعیل صاحب که پیش امام و ناظم مهام جهاد بودند بامید خرید متاع زندگانی جاویدانی نقد حیات مستعار را در میدان جهاد باخته جرعه نوش باده حیات شهادت گردیده بمراد دل خود کامیاب گردیدند خوشا بحال کسانیکه که نقد حیات مستعار بر خریده متاع حیات جاویدای صرف نمودند وجان ناتوان را در راه حق باختند و بمقتضای مضمون کریمه (وتجاهدون فی سبیل الله باموالكم وانفسكم ذالكم خير لكم انكنتم تعلمون ليغفر لكم ذنوبكم ويدخلكم جنات تجرى من تحتها الانهار ومساكن طيبة في جنات عدن ذالك الفوز العظيم ) عمل نمودند اگر چه بعد شهادت سید ممدوح چندین روایات مشتهر عالم گردیدند بعضی کسان می گفتند که در فلان کوه اقامت دارد و برخی میگفتند که باز اجتماع قشونات مجاهدین بفلان مکان مینماید از آنها که در حیات زندگانی جناب ممدوح هیچ يك خلاف نیست کسی را که از شهادت حیات ابدی حاصل گردیده چه احتیاج این حیات مستعار فانی است آفرین هزار آفرین بر استقامت و علو همتی جناب سید ممدوح که با یکمشت مجاهدین که فکر هر کس در این امر نارسا بود چه کارهائی کرد با وجود یکه در حین حیات خود
«۸۳» برای هر کس از طایفۀ مسلمین خاص وعام باین مضمون دعوت نامها نوشته فرستاد لیکن در گوش غفلت نیوش هیچکس مؤثر نیفتاد. مضمون دعوت نامه سیدعثمان احمدشاه غازی که برای دعوت عامۀ مسلمین مؤمنین نوشته بود ، برالواح خواطر سادات کرام ومشاهر علماء عظام وجماهیر مشایخ ذوالاحترام وارا کین عالیمقام وسایرخاص وعام از اهل اسلام وکافۀ اهل دین وجماعۀ ارباب صدق ویقین بطریق دعوت عامه نگارش کرده می شود که ای مومنان پاك وای مسلمانان چست و چالاك شکر منعم علی الاطلاق بجا آرید وحقوق مالك بالاستحقاق بیاد آرید وبرحمیت اسلامی کار فرمائید وغیرت ایمانی بروی کار آرید. واین جان ناتوان ونهاد سست بنیان بخداوند حقیقی وخاوند تحقیقی بسپارید که متاع زندگانی فانی بعوض راحت جاودانی بفروشید ودر تحصیل رضا جوئی حضرت رب العزت بکمال علوهمت وتمامیۀ عزیمت بکوشید ولباس صبر واسته مت درمیادین شجاعت وشهامت بپوشید و آب شمشیر بران مثل آب زلال بنوشید بالجمله محبت اهل وعیال والفت اخوان و اوطان پس پشت انداخته جان و مال در رضاجوئی ایزد متعال دریاخته و اطاعت رب ذوالجلال قبله همت ساخته وعلم دین متین برافراخته و کوس تائید شرع مبین نواخته مردانه وار در معرکۀ جهاد کفار فجار نګونسار در آئید وګوی سعادت دو جهانی وراحت جاودانی بقوت ایمانی از میدان شجاعت وجلادت بربائید ودرمصاف قتل و قتال ومعارك جنګ وجدال مثل کوه متین در مقابله اعدای دین ثابت القلب وراسخ القدم باشید وشکستن رونق اهل کفر وعناد وبرباد دادن نمایش ارباب شرك وفساد بمثابۀ راندن مگس ناپاك یا برتافتن خس وخاشاك بشمارید و نص قرانی یاد آرید این تنصر الله و ینصر کم ويثبت اقدا مكم در دل جلاوت منزل ملاحظه کنید و آیه فوقانی ، کان حق علینا نصر المومنين و كم من فئة قليلۀ غلبۀ فئة کثیرت باذن الله بلسان صدق ترجمان بخوانید ومضمون ، فاذهب انت وربك فقا تلا اناههنا قاعد ون ولاطاقة لناليوم بجالوت وجنوده مثل قصه بن بـ یقین برزبان حدت نشان مرانید گامگونه شهادت برچهرۀ عروس عبودیت واطاعت مالیده سرخ روئی دنیا وآخرت حاصل کنید وانگشت وفا وانقیاد بحنای خون اهل کفر وفـاد رنگین کرده عروس وار در محضر داور دادار جلوگر شوید وچون مبین رفتار و کردار و گفتار واین نیت چست وعزیمت درست مثل شیرغران وپیل مست دمان در مقابل اهل کفر وطغیان خواهند رسید ضرور بالضرور برطبق مضمون لازم الوثوق وان جند نالهم الغالبون مظفر ومنصور خواهید شد،واز الوثات آثام مطهر گردیده و ازعذاب جهنم نجات یافته بمدارج عالیه ومراتب شاهقه در ریاض جنان وروح ریحان در جوار ملك المنان خواهند رسید و در سلك عباد مقربین وجماعۀ سابقین از بندگان خاص ومقبولان ذوالاختصاص منسلک خواهند گردید وعلاوه برین آنکه اینجانب در منامات بشمار ومعاملات خارج ازحـدحصار در باب سرانجام دادن این امر عظیم ومهم فخیم ازپردۀ غیب باشارات ربانی مامور و از مکمن لاریب به شارات رحمانی مبشر است وچونکه الهام غیبی بکلام لاریبی مصمم گردد پس درنظر مؤمنین راستین ومخلصین کامل الاعتقاد بمثابۀ نورعلی نور جلوه گر شود اگر تقاضا و تساهل درینباب بعمل خواهد آمد و پس چنانکه داردنیا منکوب شده آید ودر آخرت تبارک
عذاب الیم در درکات جهیم گرفتار خواهند گردید و در عوض ایشان دیگر سعادت مندان ازلی ومقبولان لم یزلی در سلك جود ربانی منسلك خواهند شد قال الله تبارك وتعالی و ستیدل قوم غیرکم ولا تضروه شیا والله علی کلی شیء قدیر بالجمله ازین زندگانی فانی روزی گذشتنی و گذاشتنی است و در محکمه حساب و کتاب و سؤال وجواب در حضرت رب الارباب حاضر شدنی است اهل تقاعد و تساهل در معرکه حساب و کتاب بکدام زبان جواب خواهد داد و در حضور ملك على الاطلاق ومالك با استحقاق بکدام روی حاضر خواهد شد واز کرفت و گیر آن رب قدیر بکدام حیله و تزویر رهایی خواهد یافت ، و ماعلینا الا البلاغ المبين و السلام على من التبع الهدى با وجود ارقام و اصدار اینچنین دعوت نامه ها با آنهم احدی و فردی از ملك سند و کچها و قلات وقندهار و کابل از خواص وعوام اهل اسلام با جناب سید ممدوح در میدان جهاد گوی موافقت استعانت نزدند بلکه به تیر طعن از کمان نفاق هر هدف اهانت نسبت جناب سید ممدوح میزدند و نغمه وها یی می سرائید ند چه حکمتست که در فرقه مسلمانان کسی نژاد که آزار دیگری نکند هزار طایفه بیش است ذات هندو را که هیچ طایفه انکار دیگری نکند و علاوه چندين سخنان ناتراشیده از خود تراشیده نسبت جناب سید ممدوح میگفتند این عجب مسلمانی است جای افسوس وحیرانی است یاقی آفرین هزار آفرین طایفه صادقـه يوسف زئی را که چون یوسف از چاه ظلمت نفاق اخوان زمان برآمده هر يك صغير وكبير خود ها را مانند زال خریداران یوسف جهاد مسلك نموده در مصر مدعای با جناب سید ممدوح خلعت شهادت حاصل نمودند ووسمه بی ننگی و بیعاری برچهره رابغای حمیت ایمانی خود نگذاشتند و به بوی پیراهن یوسف شهادت چشم یعقوب دنیا و آخرت خود را روشن نمودند . دربیان قلب کرم عالیجاه میر کرم علیخان والی حیدر آباد ونشستن بندگان بمسند مراد کامران عالیجاه میر مراد علیخان تاپر و انتقال مرحوم خلد آشیان میر سهراب خان والـی خیرپور و انگـیختن غبار فتنه و نفاق مابين اميران خیر پور فاخته قلم مشکین رقم که نوائی خوان سخن طرازی است در شاخسار این مدعای چنین نغمه طراز بیان میشود که در سنه یکهزار و دوصدو چهل چهار هجری ( 1244 هـ س ) از قضای کردگار عاليجاه مير كرم عليخان والی حیدر آباد دنیای بیوفا را گذاشته قلب کرم اختیار نموده و خانه آکبله راحله از دنیای بی اعتبار کرده اگرچه روزی چند از قلب کرم در حیدر آباد بها وعقائد شر وشور بوزیدن آمده لیکن مرحوم میر کرم علیخان از رنگ و بوی گلهای اولاد عاری بوده عالیجاه میر مراد علیخان برادرش از روی رای و کمال هوش و دانائی شعله آتش فساد را سر کشیدن نداده بزلال تدبیرات فایقه خاموش نموده و تمام مال وملکش در پنجه اقتدار خود آورده و باحدی دیگر نگذاشت کـه انگشت مداخله در مال وملك مرحوم مير موصوف بگذارد و پس ماندگان و منسوبان مرحوم
مذکور عالیجاه میر مراد علیخان از حسن مراعات خود ممنون و مشکور داشته بهر حال رضا جوئی آنها می نمود و بانتظام مجموعه امورات ملك داری بخوبی می پرداخت که از تیقظ و هوشیاری عالیجاه میر ممدوح هيچيك رخنه در اساس سلطنة سند نیفتاده و باز از تقدیر رب قدیر در سنه یکهزار و دوصد و چهل شش هجری بندگان خلد آشیان مرحوم میر سهراب خان عليه الرحمة والمغفران بمقتضای داجل در بوه قصرش نشانه گردو برد ، مطابق بیست هفتم ماه صفر سفر آخرت اختیار نموده از بام قصر حیات برزمین ممات افتاد (انا لله و انا اليه راجعون) عبب مرحوم میر ممدوح كحامل صفات و دانای زمان بود بلکه اسم اعظم در جبین نور آگین خود داشت در ملك داری و غریب پروری و قدر شناسی و اشراف نوازی و مسافر پروری ضرب المثال عالم توان گفت بعد قضیه نامرضيه مرحوم میر مبرور ما بین اولادش غبار فتنه و فساد بر انگیخته و نوائیره آتش نفاق و عناد شعله ور گردیده عالیجاه مير مبارك خان که فصيح اللسان بليغ البيان نسبة جامعة ذو فنون بوده از روی حکمت عملی عالیجاه مير رستم خان را که صاحب دستار ریاست بوده بجای خود برپای نموده در مقابله عاليجاه میر علی مراد خان صاحب سلسله شور و شر بحرکت آورده و خود را بمهه فرزندان هريك مير محمد خان ومير محمد علیخان و مير فضل محمد خان ومير على محمد خان بخیال تصرف نواله چرب دنیا بيوفا بر خوان بیگرنگی عالیجاه میر علی مراد خان متفق ساخته فرزندان خودها را در ملازمی میرصاحب میر علی مرادخان مقرر نمود وملك عوض جاگیرات ملازمی فرزندان خود از میر علی مراد خان صاحب گرفته متصرف خود آورده و بساط شطرنج بازی گسترده در بر دومات شاه مدعای خود گردیده گاهی بوزیری میرصاحب ممدوح خود را نسبت میداد و گاهی پیاده وار در خدمتگذاری میدوید و جمع آوری سپاه بلوچان ملازم خود و میر صاحب ممدوح نموده فیل های سرسات را در مصارف سپاه بیهوده بر پا می داد و شب و روز زمزمه اسلحه سير شمشیر و تفنگ سپاه در خیر پور در هر کوچه و بر زن بلند و سپاه مذکور از بس خوردن زورینه ولقمه های چرب از مطبخ خانه میرصاحب ممدوح و زدن پیاله های زمرد رنك مستعد نواختن چنگ جنگ بیهوده گوئی و در وقت احضار کچهری جانب سير نجلان وغيره خاص و عام رخ نماد گردیده از قانون زبان عجب نغمات استهزا آمیزی سرائیده و خنده ای می نمود تا مدت چند ماه اسب آرزوی خود را در میدان مدعا با میرصاحب میر علی مراد خان میتاخت و از روی نفاق و حکمت عملی آهسته آهسته دندان طمع خود را چون موش تیز نموده قراضه زرو اسلحه بار بند طلا و بهر پوره از بنادیق و شمشیر های جواهر دار و اقمشه نفیسه از صندوق خانه استطاعت مير صاحب میر علی مراد خان کشیده در سوراخ دهان خود فرو می برد از انجا که در انوقت عالیجاه میر علی مراد خان صاحب باقتضای بهار شباب جوانی سرخوش نشه باده بی پروائی و از چنین نشیب و فراز روز گار آگاه نبود لیکن از روی آگاه دلی روزی چند مابین خود پیش معلم و مدرس اتفاق رساله محبت و وفاق مطالعه می نمودند و از خوان موافقت یا نگشتهای موالفت واقعه های موانست می برداشتند و شمع بیگرنگی در بزم یکجهتی می افروختند لیکن بعد از چند ایام میرصاحب میر علی مراد خان از روی کمال دانش و رسائی هوش در یافت که عالیجاه مير مبارك خان در صورت اتحاد طريقة مخالفت را
«۸٦» در پیش گرفته است تا آنکه از کجایش گردش روزگار شیرازه مجموعه موافقت اتحاد طرفین از انتظام اتفاق افتاده میر صاحب میر علی مراد خان معه احمال واثقال ومیرهای محترم از خیر پور تشریف فرماى قلعه احمد آباد که در آنجا رفته اقامت گرفت و داد مردانگی و عبث خودرا از دست نداد و در صورت رفتن میر صاحب ممدوح جانب قلعه احمد آباد آتش فتنه و فساد پیش از پیش شعله ور گردیده هرچند میر صاحب میر رستم خان که محاسن سفید و صاحب دستار بود در اطفای نوائره فساد کوشش و سعی می نمود لیکن حرارت كینه قلبی از طرفین بموجب تقدیر ازال هرگز برطرف نمی گردید. اگر روزی چند خاموش می شد باز از تحريك و دقته مقننان در اشتعال می آمده تا آنکه در این اندیشه و رفتار و گفتار كينه ومخالفت عالیجاه مرحوم مير مبارك خان در سنه یکهزار و دو صد و پنجاه هجری تمام متاع دولت ملكيت و كينه ومخالفت اولاد خود گذاشته از دارفنا بدارالبقا ارتحال فرموده در حین حیات هر قدر که از ضد و موعنيد و در پی کینه ی گردید فایده ندید وحسرت برد و بعد رحلت مرحوم میر مبارک خان قانون فتنه و نفاق مابين اخلاف مرحوم مذکور ومیرصاحب میر علی مراد خان بیش از پیش در نوای آمده تا رفته رفته از آهنگ های مخالفت رباب ریاست سند از گوشمالی قده طرازان عقد و نغز از هم درهم افتاد که نقبه خترا بی سند موافق منشاء الرقة بون قلم در نوای آورده خواهند شد از ان که (بیت) دولت همه ز ا تفاق خیز د بی دولتی از نفاق خیز د در بیان فوتیدن عالیجاه نواب ولی محمد خان لغاری مشیر بی نظیر امیران حیدر آباد و آمدن عالیجاه بهادرخان کهکر دبر مختار کاری لار كانه ونظامت شکارپور ومعزولى عاليجاه سيد محمد کاظم شاه و آمدن بندگان شاه شجاع الملك خصر و قلم شیرین رقم فرهاد وار ببيستون این مدعای چنین تیشه بون می زند که در سنه یکهزار و دوصدوچهل و هفت هجری مرحوم عالیجاه نواب ولی محمد خان لغاری که مشیر بی نظیر امیران حیدر آباد بود و زمام قلم و نسق ملك چاند و که بدست اختیار او بود و در رسائی هوش خودرا سر آمد ارباب هوش می دانست و همیشه فقرات نویس تدابیر ملك داری بوده به موجب حكم مالك مختار اختيار ملك حيات از دست داده از عهده حکمرانی معزول گردیده از انجا که در عزل حیات نواب مذکور البته رخنه نفاق در اساس اتفاق میر صاحبان سند بوقوع آمده عالیجاه میر مراد علی خان والی حیدر آباد با وجود این همه خزائن و دفائن که از تعداد شد ر بیرون بود و نهایت سخت دل و بست ممسك بود مرحوم نواب مذکور که بر اسپ کجکدای حکمراني ملك مينمود واز هر چهار طرف از دوست ودشمن برفتن و آمدن قواصد خبر گیری می نمود عالیجاه میر مراد علی خان بسبب اخراجات قاصدان در تشکدل می گردید و بنابر بقر بود که واب ولی محمد خان تمامی مالیه ملک چاند کو در اخراجات قاصدان بر باد میدهد از ین سودای چه باید کرد و بعد وفات نواب مذكور میر صاحب ممدوح از اخراجات قواصد باری اطمینان حاصل نمود وعاليجاه
«۸۷» بهادرخان کهو کهر که از حقه تریاق همیشه ورم درگودال چشم داشت معه عالیجاه سمندر خان درانی باهزار برمختار کنارى ملك چاندر که شکارپور مامور شدند وعاليجاه سید محمد کاظم شاه که چند سال از مرایه خوان حکومت شکارپور شيرین كامی حاصل نموده بود از کم التفاتی میرصاحب نیز مراد علی خان زهرغزل چشیده به تلخکامی از شکار پور روانه گردید و در شب روانگی سید مذکور ازشکارپوزعجب واقعه صادر شده که ازفلك فیروز رنگ اینقدر ستاره برزمین افتاده که عبرت افزای دیده عالم و عالمیان گردیده وهر خاص وعوام متجیر این واقعه بودند که آیا چه حادثه روی خواهد داد چون بعد از چند ماه بند گان شاه شجاع الملك حسب المواهش عاليجاه مير مرادعلی خان والی حیدر آباد که از روی مصلحت وقت طلبیده بود در سنه يكهزار و دوصدو چهل وهشت هجری از لودیانه بقطع منازل رونق افزای شکارپور هر چند مبرصاحبان خیرپور در آمدن شاه ممدوح بسيار با لراض ليكن از لحاظ برادری عاليجاه میرمرادعلی خان هراز گریان انراستی کشیده نمی توانستند تا آنکه عالیجاه سید محمد کاظم شاه از طرف والی حیدرآباد بموجب حكم مؤكل بجهت استقبال شاه ممدوح تابیقاعده منزل مامور گرديده واز اميران خيرپور عالجياه فتح محمدخان غوری روانه شده که شاه موصوف را خدمت کنان بکمال اعزاز آورده داخل شکار پور نمودند وعاليجاه میر زنگی خان ازمیرصاحبان خیرپور و میرجهان خان یواليان حيدر آباد پیش از تشریف فرمائی اولیای دولت درشکارپور رسيده بملاهای و استقبال رعایای شکارپور میپرداختند لیکن روزی که عالیجاهان امیران مذکور داخل شکارپور می شدند مردم تماشا بین بيرون دروازه شهر ایستاده از مقدم امیران موصوف نظاره میکردند سواران همر کاب اميران مذكور خلق اله شکارپوررا دیده اسبان خوده رادرجست وخيز آوردند چون ترك سواران در میدان می تاختند بمجرد دوابیدن اسبان ازجند گان سواران کلاهان ازسر برزمین افتادند و بعضی ها خود نقش زمین شدند مردم تماشابین معاينة این حالت افتادن کلاهان وسواران شگون ناميمون گرفتند از آنجا که از امیران سند و اولیای دولت ما بین خود همین انجام بود که بعد ازمرور چهل روزاولیای دولت چهل هزار روپیه عوض اخراجات از امیران موصوف گرفته تشریف فرمای خراسان خواهدشد چون انقضای میعاد گر دیده ومبلغان معهود عايدسر كارا شرف گرديد ليكن بسبب ايام گرم وباد سموم تحرك اوليای دولت از شکارپور نشده مدت چهارماه درباغ شهزاده واقعه شکارپور منزل انداز بوده وبه تجهیز سامان جمع آوری سوار و پیاده و آلات محاربات از اثواب وتفنگ های میپرداخت عاليجاهان میرزنگی خان ومیرجهان خان تا زمان روانگی اولیای دولت در شکارپور متوقف و انتظار می کشیدند که کی شاه ممدوح روانه خواهدشدچون عاليجا هان مذكور دیدند که باوجود گذشتن میعاد گرفتن مبلغان هنوز امنای دولت تشریف فرمای خراسان نمیشود آیا چه خیال سرکار اشرف در دل دارد عالیجاهان مذ کورمردم چون قلم درسیاچاه مداد انديشه غوطه میخور د ند و فقره از قطرات مدعای خودنمی نوشتند آخر از توقف خود بسیار عاجزشدند و به تنگ آمدند فی الجمله به تجویزی ازحضور اوليای دولت شرف ارتخاس یافته وسرفرازی خلاغ حاصل نموده ماننه مرغ که از قفس آزاد شودبال افشان در اوج مدعای گردیده رخ نهاد آشیانه مكان مالوفه وشكر پادشاه علی الاطلاق بجای آوردند
« ۸۸ » ونذرانه را ادای نموده وعالیجاه سید محمد کاظم شاه که در انوقت اعظم شکار پور بود در خدمت گذاری اولیای دولت حاضر بوده و انتظام مجموعهٔ امورات از رسائی هوش خود بخوبی میپرداخت وامنای دولت را بندا ببر فرزانه مستعد خراسان نمود لیکن اولیای دولت چیزی بمبلغان خرج وشتران بجهت بار برداری و بازوی عالیجاه سمندر خان درانی که پیش والیان حیدرآباد بود از عالیجاه میر مرادعلی خان درخواست نموده عالیجاه میر ممدوح از دادن بازوی سمندر خان عذری نکرده بحضور اولیای دولت فرستاده داد و این قصه از قانون زبان سرائیدن گرفت که در سر کار ما بسیاری سمندرهای آتشین مزاج می باشند ازین سمندر پروائی نداریم وهم در استمداد خرج وازدادن شتران داره دار می کرد بلکه به پیشگاه اشرف بعرض رسانید که شتران لایق باربرداری منازل خراسان در این ملك سند بهم نمیرسند اگر اسباب را از این ملک در گادی انداخته واقعهٔ ملك کچھی منزل انداز شوند در آنجا بسیاری شتران سرکار اشرف موجود خواهد شد اولیای دولت از چنین التماس میر موصوف نهایت در تعجب آمده به لیجاه سید کاظم شاه که مدشر سلام بود خاطب گردیده که اسباب و سامان دولت سلطنه کاهی در کادی ها نرفته مگر عالیجاه میر مراد علی خان این کلام رنگین از راه صداقت و اخلاص خود عرض میکند و یا از روی استهزا بیان داده فی الجمله مدت یکنیم ماه مابین شاه و امیر موصوف سر خرج و شتران گفتگوی میرفت لیکن بسبب که شتران برای چرا در صحرای عدم رفته بودند و بهیچوجه از صحرای باز نگردیدند از بیمعنی اولیای دولت از بس خارخار شتران در انتظار توقف قلیچکهای اژدهان میریخت و در صحرای تفکر وحیرانی می گردید و میگفت که الحال چگونه مهار اشتر از دست میر ممدوح گرفته شود چند روز خار خار اینمعنی دامن گیر خاطر اولیای دولت بود که ناگهانی خبر وحشت اثر واقعه هائلهٔ انتقال مرحوم میر مراد علی خان بگوش امنای دولت و هر خاص و عام رسیده که در سنه یکهزار و دو صد و چهل و هشت هجری دست مراد از حیات مستعار شسته ومتاع زندگانی فانی را برشتران ممات بارنموده منزل انداز سرای آخرت گردیده . انا لله وانا الیه راجعون چون اولیای دولت باستماع این واقعهٔ هائلهٔ میر ممدوح نهایت غمنال و اندوه گین گردیده افسوس میخورد و بیان می کرد که موحوم میر موصوف باری دیرینه سال و ذی هوش و باران دیدهٔ شب و فراز روزگار بوده و وقت را قضا هرگز نمیکرد الحال خلفائش سبب ایام بهار جوانی و ناز پروردگی که زرد روی خزان گلدار واقعان روزگار را هرگز ندیده اند دیده شود که با سرکار اشرف کدام راه خوب سلوک و یا تر کستان عدم سلوك اختیار خواهد نمود افسوس دانا مردن و نادان زیستن و بلبل زبان بر شاخسار این ابیات مترنم می نمود : بوقت نزع شنیدم که گفت افلاطون هزار حیف که نادان بماند و دانا رفت چه جای مجلس عیش است این سرای دو در از این جهان همه یاران مجلس آرا رفت بجای بلبل دستان نشست زاغ بباغ دمید خار ببوستان بهار گلها رفت این نغمه می سرائید و دست افسوس میسائید .
«۸۹» در بیان رفتن وکلای اولیای دولت بنا برعزا پرسی عالیجاه مرحوم میر مراد علی خان پیش خلفانش هر يك میر نور محمد خان ومیر محمد نصیرخان و دادن خلاع فاخره وفهمایش نمودن به آنها . منشی باشی قلم خوشرقم در تحریر بر دست خط این مدعای چنین فقران بیان مینگارد که در سنه یکهزار و دوصد و چهل و هشت هجری هرگاه عالیجاه میر مراد علی خان بمراد انتهای عمر خود رسیده اولیای دولت ه ایجاه فضائل دستگاه قاضی محمد حسن باتفاق عالیجاه سید محمد کاظم شاه معه خلاع فاخره ودست خط مبارك مشعر بر القاب مرحوم بد رش جانب عالیجـاهان میرنور محمد خان که ولی عهد مرحوم میر موصوف بود وميرمحمد نصیر خان بجهت ادای مراسم عزا پرسی وتهنيت جلوس مسند کامرانی مامور نموده و آنچه که شرایط سلوك واتحاد و ناموس داری و بزرگی منش بوده همه در سواد دست خط مبارك رقم زده كلك بيان گردیده وهم زمانی بقبض معظم الیه از حضور اولیای دولت فيها يش رفته و منتظر استعداد خرج و شتران بوده عالیجـاهان میرنور محمدخان ومیر نصیرخان روزی چند به قسمت مال و ملك مرحوم پدر خود پرداختند اگر چه عالیجـاهان مذکور از خودهم خزانه مالا مال داشتند لیکن خزانه پدرش علاوه از دراد دستگاه دولت آنها گردید از آنجا که خمار دولت را غرور بسیار میباشد عالیجا هان مذکور را یکی خمار دولت و دیگر نشه جوانی و حکمرانی بخیال آن یکبار گی راه احتیاط و عاقبت اندیشی از دست داده بموجب مصلحت امرای کوته رائی که اکثر همنشین امیران ممدوح مردم صباغ و ولگرد وحمال ودلال و دلاك وسكبان ولقانيانان وغيره اقوام سهل سفله بودند از استعداد خرج وشتران با اولیای دولت بجواب صاف پرداختند بلکه از غرور نو مستدیشی از طنبور زبان نغمات خشونت آمیز و زمزمة كلمات فتنه انگیز نسبت با اولیای دولت در نوای آ ور دند سرکار اشرف نغمات هیچ پوچ امیران مذکور در گوش سما عت نیاورده از روی تحمل و بردباری باری سمی میفرمود که آتش فتنه و فساد ما بين سر كار اشرف و امیران ممدوح شعله ور نگردد بلکه تشیید بنیاد حسن سلوك و اتحاد بعمل آيد وبمقتضای آنکه انسان را تا مقدور کاشتن نیشکر اخلاس و محبت باشد كاشتن حنظل عناد و خصومت عين دون همتی است و تا غواص را دست رس گوهر محبت باشد جست وجوی خذف كيافتها كمال ملامت و بد گوهری است اولیای دولت این همه مدارج در نظر داشته در تحرك سلسله خیر وصلاح بود ليكن از تقدیر از لی بحكم ( جف القلم بما هو كائن صورت این معنی برعکس بر آئینه ضمیر منیر امیران ممدوح رختهای گردیده که اولیای دولت بعد و فات مرحوم پدرم مایان را طفل مكتب نادانی دانسته هوس ماليه ستانى وملك گيرى مينمايد وهم سفله گان همنشین مجلس از چنگ زبان هريك تفيـه سخنان ركيك ميسرائیدند و می گفتند که اول بسم الله غلط ابتدای جلوس مسند کامرانی سر کار دولت مدار است هر گاه مثل شاه كه يك مشت مردم هندوستانی سر برهنه کون برهنه و چند مردم افغانان فلاکت زده شکم گرسنه همراه دارد باینوقت اگر مالیات و شتران از ایشان گرفته پس چگونه تنسیق امورات ملك دارى خواهد نمود اگر در آغاز جلوس مسند کامرانی نقش سیاست وحشت خود را برالواح
« ۹۰ » روزگار مرتسم نساختند پس هر کس از مخالفین اطرافی که در کمین منتظر نشسته اند زود هوس تصرف ملك وماليه ستانی سند خواهد نمود امیران سند بموجب اصلاح امرای كوته رای وسفله گمان ناخرد مندان رخ اخلاص از شاه تافته بموجب مدبر وزیر تدبیر خود بر اسپ متهوری سوار شدند و چون فیل دمان مستعد میدان جنگ گردیده لیکن از بیداد گمان قضا وقدر غافل که چگونه در ششدر حیرانی مات میشوند شاه ممدوح هر چند نصایح عاقلانه ومواعظ فرزانه با امیران حیدر آباد بسیار بقلم آورده لیکن همه را گوزخر دانسته از استر لسكده پران خود فرود نیامدند لاچار سر کار اشرف صلاح کار خود در توقف شکارپور دانسته جانب امیران مذکور اعلام نمود که بالفعل بسبب پراکنده گی کارهای ضروریه روانگی سر کار اشرف سمت خراسان نخواهد شد هرگاه رونق وبند بست کارهای مرجوعه سر کار اشرف بعمل آمده همان وقت تدارك لوای فلك فرسای جانب خراسان صورت وقوع خواهد گرفت امیران مذکور هر گاه از چنین اعلام شاه ممدوح آگاهی یافتند مانند دود بر خود پیچیدند و چون آتش شعله خشم از کانون وجود بر کشیدند ومثل موج آب در پیچ و تاب خفگی آمده چون غبار از باد غرور برخواستند ومصلحت نمودند که هنوز شاه مذکور چندان جمعیت لشکر ندارد چون زلف سیه روزگار و پریشان است باید که جمع آوری سپاه نموده بدید به رمای و هوی از شکارپور اخراج نموده شود که من بعد ازین توقف شاه در شکارپور مقرون مصلحت نیست هرگاه اولیای دولت ازین عزیمت امیران موصوف آگاه گردیده در فکر تهیه و سامان خود شده و این خبر نزاع ما بین اولیای دولت و امیران ممدوح در تمام عالم صورت اشتهار یافته کارپردازان امیران که در ملك آیانی برحکمرانی نشسته بودند از دریافت این معنی سراسیمه گردیده خود بخود از خوف جان کلاه تالیوری که بر سر خودها کج نهاده خرامان خرامان چون كبك رفتار مینمودند در ساعت کلاهای مذکور از سر برداشته و در بغل خود نمودند ودستار سیاه چون ماتم زدگان بر سر بسته وتغییر لباس ساخته ملیكها را گذاشته شباشب عبور دریای نموده فراری شدند و عالیجاه سیدمحمد کاظم شاه پیش ازین واقعه معه تحایف نفيسه و اسپان از مؤکلان خود مامور اولیای دولت بوده و در خیر پور رسیده بسبب حدوث این واقعه در آنجا متوقف شده قدمی پیش نمی برداشت هرچند دستخط مبارك امنای دولت در خصوص طلب عالیجاه سید محمد کاظم شاه مشعر بر کمال خاطر جمعی متواتر در خیرپور میرسیدند لیکن مابین سید ممدوح و عالیجاه سمندرخان البته غبار کلفت واقع بود ازین جهت که مبادا غبار بی غیرتی بر دامن حالم بنشیند رغبت آمدن خود به پیشگاه اولیای دولت نمی کرد و بمدار مدار میپرداخت و با وجودیکه سرکار اشرف برای عالیجاه سید موصوف دستخط های مبارك امر صادر مینمود که شما بمنزله فرزند سرکار میباشید و عنایت شاهانه بر شما بسیار است هرگاه ملك شکارپور از سرکار اشرف گردید یا هم زمام حکم شکارپور بدست اختیار عالیجاه خواهد بود و اگر از امیران سند گردید نیز آن عالیجاه حاکم این ملك شكار پور خواهد بود که الطاف خسروانه سرکار اشرف بر آنعالیجاه بسیار است و هیچ خیال دیگر بخاطر خود نیارند که ننگ پرده عزت و کلای در هیچ ملت ودین امین روا نیست لیکن عالیجاه سیدموصوف بمقتضای سلسله تقدیر رب قدیر هرگز از خیرپور
«۹۱» حرکت جانب اولیای دولت نگرد در آنجا مکث پذیر بوده در تجویز و فکر طلبانیدن سید محمد تقی شاه برادر خود که بعهدة نیابت شکارپور در آنوقت مامور بود گردیده و عالیجاه رحیم خان کوسه را که با و دم محبت داشت صلاح طلبانیدن برادر خود از شکار پور بطریق اخفا که احدی وفردی مطلع احوال برادرش نگردد نمود و اورا مامور کرد که در شب تار انجام این کار نماید لیکن سید محمد تقی شاه از بسکه انقای محبت درم و دینار دنیای جفای دارند بملاحظة این تفرقه ناگهانی نهایت دل از دست داده هوش و حواس باخته در هراس آمده و از خوف سر کار اشرف چون سیماب در بوته بیقراری لرزان و حیران در فکر رفتن خود گردیده آخر تجویزی از پیشگاه اولیای دولت نقد رخصت بدست آورده و آن را غنیمت دانسته مانند هدهد بموجب حکم سلیمانی شاه جم جاه در فضای مدعای خود در پرواز آمده رخ نها د شهرهای آرزوی خود گردیده که شباشب خود را در خیرپور نزد عالیجاه سید محمد کاظم شاه برادر خود رسانیده در صورت اتصال قانون شوق نغمه واشوقا واشوقا مابین خود می سرائیدند هر گاه سید محمد تقی شاه در خیرپور بنوعیکه مذکور شده بملاقات عالیجاه سید محمد کاظم شاه مشرف گردیده مابین خود صحبت آرائی از نامکامی وقوعات روزگار شیرین کامیهای نمودند آخر مد این همه غمه خوانی های رفته رفته از سرة یکدیگر اینرباعی معین المعنا را خواندند. رسیده بود بلائی ولی بخیر گذشت وسجدات شکرانه بیشکرانه بدرگاه ایزد یکتانه بجای آوردند . فقط در بیان گرفتن کار پردازان امیران سند از ملک شکارپور مواضع متعلقه آن خود بخود و آمدن رعایای غربای شکارپور وغیره مواضعات آن بحضور شاه بجهت دادرس خود تعین حاکمان از سر کار اشرف بروالیان شکار پوروآمدن لشکر میر صاحبان خیرپور واقعهٔ سهکه راقعهٔ جنگ سهکه از چنگ قلم عجب نغمهٔ رنگین سرائیده شده است. تیر قلم راست رقم از کمان مدعای چنین نشانه بر هدف بیان میزند که در سنه یکهزارو دوصدوچهل وهشت هجری کار پردازان امیران سند ملکهای متعلقه شکارپور از خوف جان خود گذاشته فراری شدند همانوقت تمام رعایای ملکهای به پیشگاه اولیای دولت آمده بعرض رسانیدند کارداران امیران خود بخود ملك ها را گذاشته رفتنـــد وملك های از حاکم وقت خالی افتاده امید وطایفه بد کاران رهزنان اگرچه پیش ازین هم در تاخت و تا راج ماغربای رعایای قصوری نداشتندالحال که ملك های خالی دید، اند شب وروز ترك وتازو دست بردی نمایند هر گاه از سر کار اشرف محافظت و نگهبانی غربای رعایای بعمل آید بهتر والا طعمة کام نهنگ بلوچان بدکاران خواهیم شد امنای دولت حسب استدعای رعایای بنابر محافظت آرمان خود را بر ملکهای مامور نموده که رفته بدلاسای و استمالت رعایای پردازند که متفرق وفراری نشوند و بدستور اصلی با ماکن خود آبادان باشند امیران سند چون دیدند که آدمان اولیای دولت در ملکهای رفتـــه نشستند از بس حدت غصه مانند دیگ در جوش وچون موج در پیچ و تاب آمـــدند اولا امیران خیرپور قدری لشکر جمع نموده بسر کردگی عالیجاهان میرمبارك خان ومیرزنگی خان مامور
گردیده لشکر را حکم عبور دریای دادند که در مهلکه فروکش شدند و در بحر تدبیر شناوری مینمودند که بتجویزی و تقصیری رفع اولیای دولت از شکارپور نموده شود. از آنجا که التقدير يضحك علی التدبیر فقیر عالم خان مری که چند سال از موائد خوان نعمت حکومت شکارپور شیرین کام گردیده بود هر گاه یاد موائد حکومت شکارپور مینمود از حسرت آن نهایت تلخکام شده دست تغابن وافسوس چون مگس مالیده بر فرق خود میزد واز سوز حکومت شکارپور ومفارقت پری رویان ولولیان شکارپور سیندوار درمجمر سوزوگداز میسوخت و آه آتشناك ازدل سوخته میکشید و هی شکارپور هی شکارپور میگفت آخر مری مذکور بلا فرصت در معۀ جهان خان خلف خود ولشکر متعینه قبور دریای سوده وارد سهکه شده دم بدم از هوای شکارپور نعره ها می زدند روز دیگری مری مذکور از سهکه سوار شده بتاخت و تاراج رعایای قریه ی دمه جفیر آباد وقریه آباد وغیره دهات بپرداختند و هیچ رحم بحال مردم غریه ی نمی کردند عالیجاه حاجی هدایت الله خان که از سرکار اشرف درمحال کونرجی مامور ود بدریافت این خبر از کونرجی معۀ چند نفر سواران سوار شده در مقبله مری مذکور آمده هر چند بنا بر عدم ایذای رعایای به مری مذکور هدایت نمود. لیکن باز ببا معۀ بی محابا مرتکب فتنه و فساد گردیده از آنجا که جمعیت لشکر مری مذکور بسیار و از عالیجاه مذکورچند فر سواره ودندلاعلاج از کارزار رخ تاب نشده در میدان مقابله ثابت قدم گردیده تا از قضای کردگار گوله تفنگ بجهان مری مذکور که سر کردۀ تشگ وجدال وده خورده از اسب حیات برزمین ممات افتاده رخ نهاد منزل آخرت گردید. مه قتل مری مذکور جهان خان پسرش ازسوز وگداز پد وخود عنان اختیار بدست بی صبری داده چون فیل دمان بر عالیجاه مذکور که جلوه ریزی نموده بضرب تفنگ اورا روانۀ آخرت نمود و دیگر سواران عالیجاه پیاده و پاره ششدر گریزان شدند جهان مری سرعالیجاه مذکور چون سر قلم بریده در علم علم ساخته مثل داربازان می گردانید و ملکه بی رحمانه سرش می گویند و تفهای بر رویش می انداخت و از انتقام پادشاه علی الا طلاق غافل که وزیر تقدیرش در چه تدبیر است از آنجا که در هر سری سری است عالیجاه مذکور ینکی زیورعلوم آراسته دوم دیدۀ آرزوی خود را بکحل الجواهر لقای زیارت فیض بشارت حرمين الشرفين زادهما الله شرفاً وتعظيماً منور نموده بود سوم از طرف پادشاه اسلام برای حق نمك و محض برای خیر خلق الله رعایای کشته شده به بینید که سراین سر کمیاسر می کشد نظم. هر یکی را رنگ وجهی داد سلطان ازل هر سری را سرنوشتی کرد دیوان ازل احتیاط ما چه سنجد پیش تقدير اله چون ترا چون گوی چوگان کردچوگان ازل هرچه کاری در بهاران تیره ماه آن بدروی تا چه تخم انداخت اول دست دهقان ازل در بیان مامور نمودن اولیای دولت عالیجاه سمندرخان درمقابلۀ لشکر امیران خیر پور واقعه سهکه ولاف وگزاف زدن لشکر مذکور وغیره تیغ قلم تیز رقم که معرکه آرای میدان سخن وری ست دررزم این مدعای چنین جلوه افروز بیان می گردد که هر گاه در سنه یکهزار ودوصده وچهل هشت هجری عالیجاه حاجی هدایت الله
«۹۴» امیر کبیر اولیای دولت از دست جهان خان مری کشته شده درین صورت آتش خشم اولیای دولت شعله‌ور گردیده عالیجاه سمندرخان را بمعهُ سه‌هزار لشکر سوار و پیاده و هفت عرابه توپ حکم داد که امیران خیرپور هیچ ادب و لحاظ سرکار اشرف ملحوظ نداشتند الحال سرکار را لاچارست چو از سر بگذرد آب ای خردمند . چه مادر بزیو پای فرزند . شما رفته در مقابله لشکر امیران خیرپور بجوانمردی بکوشید هرچه بادا باد نوعیکه رقم ازل در دفتر تقدیر بمقتضای جف القلم بماهو کائن ثبت است از پرده تقدیر جلوه‌گر خواهد شد و امیران خیرپور نیز بسبب کشته شدن عالم خان مری عالم عالم فتنه و فساد و جهان جهان شور و عناد برخواسته طوایف بلوچان سرکردگان هر یک فقیت خان مری و دهنگانه خان مری و جلال‌خان مری و فضل‌محمد خان مری وطایفه نظامانی و جلپانی و باگرانی و غیره طوایف در عالیجاه میررستم خان و سیدمبان غلام مرتضی شاه از میرصاحب میرعلی مراد خان که سید ممدوح همیشه سرخوش باده غرور و بهادری و سرمست شراب معارک و جوان مردی بلگه خودرا رستم‌داستان می‌گفت از انتقام کشی عالم خان مری که پیاده کارزار ود چون شیرغران و مانند رعد خروشان معهٔ جمعیت لشکر موفوره چون گردباد از هرطرف دوان دوان و کلاهای ټالوپری بر سرهای خود کج نهاده و بروت ها را تاب داده یاوه گویان خودها را درلوهری رسانیدند و عبور در پای نموده درمقام سهکه رسیده دست بظلم بتحزیب و عایای سهکه از تنگناالب مالایطاق دراز نمودند و ادب درگاه فیض پناه حضرت شاه خیرالدین علیه‌الرحمه مرعی نداشته باوجود یکه اولیارا هست قدرت ازاله تیر رفته باز گرداند زراه هر که در مهام توسل واستمداد از اولیاءالله نجوید در هیچ معارک که سرفتح و نصرت نه بندد و عالیجاه سیدمحمد کاظم شاه که چند روز حسب الارشاد مؤکلان خود در خیرپور متوقف بود در اندفاع شرارت فساد و اطفای آتش فتنه وعناد و بنای اساس سمکوک واتحاد مابین امیران وشاه بسیار سعی و تلاش نمود ، لیکن از تقدیر رب قدیر مؤثر نیفتاده عالیجاه سیدممدوح بجهت توقف خود در خیرپور بمیرصاحبان خیرپور بسیار گفتگو نموده لیکن امیران مذکور از لحاظ عتاب امیران حیدرآباد درجواب گفتند که ما بیان نمی‌کوئیم که درخیرپور بمانید یا بروید اختیار خود دارید آخر بعد ازچندایام پروانهُ امیران حیدرآباد موسومهُ سیدموصوف صدوریافته مضمونش این که لقمٰن خوان رنگین طعام امیران خیرپور بشما نمی‌گذارد که ازآنجا حرکت نمائید و لقمٰئی از خیرپور بردارید باید که دست خود را ازین خوان رنگین کوتاه نموده ازآنجا روانه ادو کانه گردید بعالیجاه بهادر خان کوکر همدم مأدم‌خوان اتفاق شوید چون از صدور اینچنین پروانه بسیار مکروه طبعت عالیجها سیدمذکور شده و از بی انصافی و بی تمیزی مؤکلان نوجوانان خود افسوس می‌خورد آخراالامر المامور معذور سیدمذکور ترک خیرپور نموده بعزم لاد کانه روانه منزل‌اول درتندره لقمان‌خان انداخته اتفاقاً درآن شب خبر کشته‌شدن عالم خان مری در خیرپور رسیده و درنصف شب های و هوی درشهر خیرپور وا قع شده و درهر کوچه و بازار تک و دو مردم بلوچان می‌رفت و بزبان سندی آواز می‌دادند و یاوه‌گوئی می کردندچون صبح شد عالیجاه سید محمد کاظم شاه بدریافت این خبر مری مذکور ز فتن خود جانب ادو کانه
«٩٤» موقوف داشته از کندره لقمان خان پس آمده مشرف سلام میرصاحب میررستم خان گردیده گفت که الحال مقدمه جنگ و جدال از طرف سهگه روی داده رفتن ما طرف الدوگانه چگونه شود میرموصوف هنوز درفکر جواب بود که از روی عقل سنجیده جواب داند که پیادگان قضا و قدر سید مذکور را برمه استادن یکدم نداد و نه جواب شنیده بمیرموصوف خدا حافظ گفته با اتفاق سید محمد تقی شاه برادر خود وعمله فعله روانه سهگه گردید. و باین خاکسار که نوازنده قانون این داستان است بسیار به تکلیف نبردن همراه رکاب خود نموده لیکن بجواب صاف پرداخته بخدمتش عرض کردم که مثلاً هر جامه را باندازه اندامی دوخته اند وخاتم هرهنری درانگشتی داده اند هر قلم را به تحریر هرخطی سر کرده اند کارباز ازبط نباید لحن طوطی از زغن کارمن قلم زنی ست الحال مقدمه شمشیر زنی سر کشیده برای ما فقرات نویس دانائی همین سر بری قلم هم کمالی است به خون ریزی ناحق مسلمین این معنی درچه ملت رواست اگر مقدمه جهاد باشد هم مضایقه ندارد اگر درین جنگ بی سود کسی کشته شود چه سود بجزسرمایه خسرالدنیا والاخره چه حاصل خواهد شد غرض خاکسار باین مسایل ووسایل از خدمت سیدممدوح رخصت گرفته روانه شکارپور بمکان مالوفه خود شدیم باوجودیکه سیدمحمد تقی شاه برادرش یاوبسیار ازین حرکت ناصواب ممانعت نموده لیکن بمقتضای اذاجاء القضا عمى البصر سخنان برادر خودرا هرگز بگوش نیاورده روانه جانب لوهری گردیده هرگاه درعرصه راه آمدند و دیدند که جنازه عالم خان مری من آوردند آنرا شگون نامیمون دانسته خارخار این معنی در دل آنها راه یافته و يك طاقه شال برنعش مری مذکور انداخته وسوسه کنان داخل لوهری شدند و بلافرصت به تعجیل تمام عبوردریای نموده وارد سهگه گردیدند و بلوچان جلادت نشان لشکر امیران که متهمه جنگ بیگانه گاهی ندیده بودند شمشیرزنی خانگی خود که برسگه گرگین وگربه ومرغ وبر و بزغاله چرگیت مابین خود جنگ می نمودند خود را سرخوش باده بهادری وپهلوانی دانسته ازسرنای زبان نغمه لاف وطبل گزاف می نواختند که اينك لشکر شاه را که اکثر پیاده وقدری سواره فلاکت زده می باشند به يك چال پهلوانه وتركت از بهادرانه مات ساخته برا بررخ نهاد شکارپور می شویم وشاه را باوزراء وامرا اسیر ودستگیر نموده می آوریم وملک شکارپور را غارت نموده قبل های رزو زیورات بازنموده وطاهر جان پری رخام شکارپور که برهم زن خان ومان عشاق می باشند چون شهباز د ر پنجه اقتدار خـــود صیـــد نـــموده خواهیـــم آورد وشکارپور را همچنین صاف خواهیم نمود که دوباره هوس هیچ احدی وفردی از غینیم نخواهد شد از آنجا که هر که لافید نبالید وحالا که خود ازشاهین قضا وقدر غافل و بیخبر که چگونه طائرجان لشکر امیران وسرکردگانش شکار پنجه شاهین مبارزین اولیای دولت می گردد وازسیلی هزیمت رخ خودرا مجروح ساخته غرق دریای می شوند . « در بیان جنگ نمودن لشکر امیران خیر پور با عالیجاه سمندر خان امير كبير شاه و عزیمت یافتن لشکر مذکور وغرق دریای شدن » شجاع قلم جلادت رقم که همیشه پهلوان میدان سخن وریست در معرکه آرائی این مدعای چنین حملات دلیرانه بیان می نماید که در سنه یکهزار و دوصد وچهل وهشت هجری هرگاه عالیجاه سمندرخان بموجب امر جلیل القدر اولیای دولت معه جمعیت سه هزار لشکرسوار و پیاده وهفت عرابه توپ ازشکارپور بعزم رزم
روانه وطی منازل سه چهار گروهی آهسته آهسته توقف کنان واز عاقبت کار هراسان که آیا شاهد فتح ونصرت بكه رخ نماید در عرصهٔ هفت هشت یوم وارد ده جعفر آباد گردیده لشکر امیران خیرپور که خارج از تعداد بود از روی فریب بازی که الحرب خدعة اكثری در ناله لاله واه که متصل سهکه است چون خرگوش خود را خوا با نیده پنهان نشستند وتفنگ های اجل بدست خودگرفته منتظر آواز ملك الموت بودند عالیجاه سمندر خان چون بوئی فتیلهٔ تفنگ فریب بازی لشکر امیران برده بوده قدمی پیش جانب سهکه از شاه راه نگذاشته از روی تدابیر فرزانه لوای مبارك لشكر خود را در مقابلهٔ لشکر امیران بمسافت نیم کروه برسر درختان نصب نموده وجزوی لشکر خودرا در آنجا گذاشته که طنبور وطبل های جنگ در آنجا می نواختند چنانچه بر لشکر امیران معلوم شود ویقین دانند که جیوش شاه در زیر لوای صف آرائی نموده استاده اند و از آن غافل که برق بلائی از طرف دیگر بر خرمن حیات آنها از آسمان اجل می افتد عالیجاه سمندر خان بعد این همه تدبیر آهنه و پر علم هائی جنگ بر درختان جنگ نصب نموده خود برهنمونی کسان واقف کاران سرزمین معهٔ جمعیت قدری سواران و پیادگان و دو عرابه توپ به آهستگی تمام که صدائی پای بسر گوش هم نرسد بطریق عیاران از راه کوه آدم شاه که روزهاول نشود این آیه کریمه ( ویسفك الد ماء ) بنام آدم صادر است برسرکوه آدم شاه بهزار شدت سوار شدند ودوعرابه اتواب را نیز بر سرش سوار نمودند این آدم نشد بلا شد بعده یکبارگی بغتةً بر لشکر امیران که سران وسر کردگان همه خیام هائی گلگون چو کین برلب دریائی مغرب ساخته غافل نشسته بودند وتماشائی امواج دریائی می نمودند واز اجرائی آب عبرت می گرفتند چنانچه . بر سر جوی نشین وگذر عمر ببین کاین اشارت زجهان گذران مارا بس که در حین عبرت از سر کوه آدم شاه وشلك اتواب متواتر از جانب سردار موصوف شعله ورگردیده چندین خیام واسپان و آدمان از ضربا ضرب اتواب چون کاهــه بادی سرهوا پریدند هرگاه سران وسر کردگان لشکر امیران چنین شعلهٔ ناگهانی بدیدهٔ بیخبری ملاحظه نمودند سررشتهٔ احتیاط را از دست هوش داده چون سیماب در بوتهٔ حیرانی بی قرار ومانند موج درپیچ و تاب اضطراب آمدند ومثل دیدهٔ حباب حیران این واقعه ها گردیده از عدم حفاظت کوه آدم نادم ومستعد مقابله ومعامله شدند هر یك از لشکر امیران بی تربیت روی سوی خود نعره دم بها والحق زنان بشایر مقابله رخ نهاد کوه شدند وعالیجاه سید میان غلام مرتضی شاه که چون کوه الون بود از بس نشهٔ بادهٔ غرور وبی پروائی درین صورت هیچ تعمل نکرده بر اسپ اجل سوار گردیده خودرا با سلاح آراسته و بروت هارا تاب داده معهٔ عملهٔ خود روانهٔ میدان جنگ وبوقت رفتن بیاران و رفقای خود که هم نواله وهم كاسهٔ محبت واتحاد بودند روی گردانیده ومخاطب شد . كه اينك مشت مرغان را گنجشك مثال که عبارت از لشکر اولیای دولت می باشد به حملات دلیرانه و بهادرانه از سر کوه پرانیده مظفر ومنصور پس می آئیم و عالیجاه سید محمد کاظم شاه که یار وفادار او بود هر گاه چنین تعجیل کاری سید میان غلام مرتضی شاه را معاینه نمود
دست افسوس بهم مالیده و نمی توانست که عنان اسپ او بگیرد و آخر خود هم لاچار گردیده و روی از رفاقت یار وفادار نگردانیده عندلیب زبان را بترانه سازی این بیت مترنم ساخته . سخن درست بگویم نمی توانم دید که می خورند حریفان ومن نظاره کنم این بگفت و در ساعت بر اسپ اجل راکب شده رخ نهاد میدان کار زار گردیده و چند قدم پیش از غلام مرتضی شاه رفته بر ترددات دلیرانه چند نفر از پیادگان لشکر اولیای مقتول ومجروح ساخته خود هم بضرب تیر تفنگ ها از توسن حیات بر زمین ممات افتاده تیزرو منزل آخرت گردید ، انالله واناالیه راجعون . بعدازان سیدغلام مرتضی شاه شمشیر برهنه بدست ولپ حسرت بدندان گرفته چون فل دهان خرامان خرامان در میدان رزم آمده پی مقابله و مجادله از دور طعمه اژدهای تفنگ گردیده از اسپ بر زمین غلطیده و آه سرد از دل برآورده گفت رایگان بر باد رفتم وهيچك مقابله با غداری نکردم بعد غلطیدن سید ممدوح پیادگان روحیه برسرش رسیده سرش چون مرغ برید . ولباس فاخره از برش کشیده وسلاحش برداشته رفتند و عده در یا خان طاهانی که ملازم وزیر خاص امیران حیدر آباد بود از قضاء کردگار در میدان کار زار پیدا شده برادرزاده عالیجاه سمندرخان اسپ خودرا براوتاخته بيك ضرب شمير ونیزه سرمایة حیاتشرا ربوده از زین اسپ اورا کشیده بر زمین انداخت و شمشیر اعلی از کمرش واز نموده برده و باز شجاعت پناه جهان خان مری معه پنجاه شصت نفر مبارزین اشجعان دامن های پیراهن حیات با یکدیگر بسته که رسم بلوچان است بازی شمشیرها کشان در میدان جنگ حاضر آمدند و بخوبی چنگ جنگ را در نوای آوردند و بسیاری از لشکر اولیای دولت زیر تیغ بی دریغ خود کشیدند و داد مردانگی و همت از دست ندادند تا آنکه خود را معه رفقا بر باد فنا داده لیکن بر شجاعت جهان خان مری جهان جهان آفرین باید نمود اما عجب از نادانی و حماقت بلوچان که در وقت کار زار اسپان فرود آمده پیاده شمشیر های برهنه بدست ولپ بدندان گرفته نعره زنان برسر کوه می دویدند و نا رسیده بر کوه به تیر های تفنگ محاربین خودهارا ضایع می نمودند و نحوی آتش جنگ وجدل در اشتعال آمده که خرمن حیات چندین بلوچان خاص و عام بر بادفنا رفته وعالیجاه فتح محمدخان غوری وزیر پرته پیر ومیرصاحب میر رستم خان ومحبت خان مری وغیره که در تاله ولانه و آه پنهان بودند اصلاً سر ازنالۀ مذکور بالا نکردند بلکه در وقت جنگ نقش زمین شده افتاده بودند ونفس برنمی آوردند بامید اینکه پهلوان زنده خوش است شکر او لیای دولت که همه سواران خراسانی و پیاده روحیله و هندوستانی بودند سلاح شمشیرها و تفنگ ها یار یت طلا ونقره بلوچان دیده چون مجنون صحرای غمز نعشق جمال لیلی از بازبند طلا ونقره سلاح ها گردیده دست به یغما مقتولان ومجروحان بلوچان دراز کردند و هر احدی که بلوچان چون آهو صدتیر تفنگ خود می نمودند سران بی رحمانه بریده فرش روی زمین میکردند بعد بعد کشته شدن امرای امیران سند چنانچه سید میان غلام مرتضی شاه و عالیجاه سید محمد کاظم شاه وعالم خان مری و شجاعت نشان جهان خان مری که هريك شه فرد غزل
«۹۷» دیوان دلیری و مطلع قصیدهٔ بهادری بودند هرگز سزا وار قتل اینچنین جنگ نبودند لیکن با تقدیر رب قدیر چه تدبیر بهر صورت بقیّهٔ لشکر بلوچان تاب مقاومت نیاورده طرف دریای رخ نهاد فرار شدند نهنگان قلم دریای رقم در بحر این مدعای چنین غوطه بیان میدهد هر گاه لشکر بلوچان از مقابلهٔ عساکر فیروزی مآثر اولیای دولت هزیمت را غنیمت دانسته بهجوم بر کشتی‌های گدر دریای آوردند عالیجاهان میر مبارک خان و میر جنگی خان بفرموده شاه در مقام لوهری دائر بودند چون از که گیری اسب هزیمت بلوچان مطلع شدند چون گرداب در پیچ و تاب آمده از موج خفگی حکم بر مسدودی کشتی‌های معابر دادند که احدی از بلوچان را نگذارند که عبور دریای کنند بلوچان بیچاره دل داده هوش باخته در دو شکنجه آب و آتش گرفتار آمدند از یکطرف حدت آتش جنگ سردار سمندر خان شعله ور وطرف دیگر آب دریای موج زن هر گاه از تاب آتش جنگ سردار مذکور جانب دریای می‌آمدند از مسدودی کشتی‌ها کدر راه عبور نیافته از خوف تعاقب سردار موصوف غرق دریای می‌شدند واگر طرف مکه پس می‌آمدند هر آئینه در آتش جنگ سمندر خان سمندر وار جای میکردند لشکر بلوچان از واهمه لشکر او لیای دولت بلاشعاعی خودها را در دریای میانداختند و بدست خود خودها را غرق دریای می‌نمودند و بعضی بلوچان از حدت آتش جنگ لب خشک در آب دریای تا بعنق ایستاده آب آب میگفتند واز بیهوشی با وجودیکه در آب بودند آب را میدیدند وبرخی از بلوچان ملاحان و کشتیبانان عجز وزاری میکردند که برای خدای عبور دریای کنایند وبسیاری بلوچان دم اسپان گرفته در دریای می‌افتادند و بکنار نارسیده معهٔ اسپان غرق دریا میشدند واکثری از بلوچان خرچین رخت خود را در میان فراخی پیچیده و بر آن ریسمان بسته چون تور ساخته و مانند مشک بران سوار شده دست زنان میرفتند هر گاه رخت تر میگردید و در دریای فرومیرفتند وغرق میشدند هرگاه عالیجاهان میر مبارک خان و میر جنگی خان دیدند که لشکر بلوچان بالکل استادگی ندارند وغرق دریای میشوند بعده حکم معابر کشتی‌ها بلاحان دادند و بلوچان بر کشتی‌ها اینچنین هجوم آوردند اگر کسی ملا حان لجهٔ مطول شان گرفته کش کشان داخل کشتی می‌نمودند با آنهم از خود خبری نداشتند چون اینچنین طوفان هزیمت بلشکر بلوچان روی داده که از تقریر وتحریر خارج است بعد از هزیمت بلوچان عالیجاه نواب احمد خان لغاری که با رهبگناو سید میان غلام مرتضی شاه وسید کاظم شاه بوده عبور دریای نموده زیر قلعه رسیده بکنار دریای گهرای فروکش و ازغم والم یاوران همکعاران خود اشک حسرت از دیده تاسف میریخت و دست افسوس بهم می‌مالید و محاسن شریف را باین همه درازی میلرزانید و در مقابلهٔ اعدای قدمی پیش نمیرفت وفتح محمد خان غوری و محبت خان مری وغیره که در تاله لاله و آه پنهان بودند بعد انطفای نوایرهٔ جنگ از ناله مذکور چون مردگان سراز دخمهٔ گورستان بیرون کشیده یمین و یسار نگاه کنان هراسان افتان و خیزان دوان دوان خودها را بر کشتی رسانیده عبور دریای نموده داخل لوهری شدند و شکر حیات تازه بدرگاه حق جل وعلی شانه بجای آوردند و عالیجاه
سمندر خان بفتح وفیروزی کامیاب گردیده درمیدان جنگ علم فتح ونصرت نصب ساخته ونقاره فیروزمندی بلند آواز نموده جانب امیران اعلام کرده که من در مدت العمر هفتاد و دو جنگ نموده ام و در هر جنگ از کشتها پشته ها کرده ام و این جنگ هفتاد وسوم بود الحمدلله که از کشتها خالی نمانده بیاری ایزد باری وا قبال لا یزال شاهنشاهی شاهد فتح و فیروزی هم آغوش اولیای دولت گردیده و گوی فتح ونصرت از میدان ونعا من بر ده ام الحال میدان جنگ صاف افتاده هر گاه احدی از ایشان خیال مقابله دارند بسم الله این گوی و این میدان واین چاه وریسمان و این ساقی واین جام هر که هوای جرعه نوشی این باده در سر دارد و خوش باشد که این جنگ جنگ عجیب نغمه حزین دارد ومحك امتحان جلاوت مبارزین جهان است با وجود این همه نغمه خوانی احدی از امیران مذکور دوباره سرشورش از گریبان مقابله بر نیاوردند ومانند صورت بیجان حیران و پریشان این واقعه هائله گردیده بر لشکر بلوچان خود نفرین میکردند و در میدان تدبیر د واسیه مبتاخته آخر رفته رفته طرف امیران حیدر آباد رخ نهاد شدند و معالجه این عزیمت فاحشه را موقوف بر تدابیر افلا طونی امیران حیدر آباد گذاشتند در بیان ماتم داری بلوچان کشته گان که در جنگ سردار سمندرخان کشته شدند دبیدفتر دیوان خانه قضا وقدر اعنی قلم سیه رقم که مضمون نویس فقرات شادی وغم است از سیه چاه مداد حزن واندوه سواد الوجهی حاصل نموده چنین مرتبه این واقعه هایله بر صفحه بیان نگارش میدهد که در سنه یکهزار و دوصدو چهل و هشت هجری بعد هزیمت لشکر امیران خیرپور وکشته شدند سران و عمدگان وغیره در ملك سند دهل ماتم داری در خانه های بلوچان از غم کشتگان بلند آواز گردیده منسوبان و اخوان وعزیزان کشتگان کلاه ها از سر برداشته و بر زمین زده ولباس های سیاه پوشیده و روی های خودرا بناخن حسرت خراشیده گریبانها چاک زده و بر سرها خاك انداخته عورتان معجر های دریده بزبان سندهی میگفتند هی هی جو جوان هو جنگ جو پهلوان هواگر نغمات ما تم داری کشتگان از قانون قلم سراینجا شود مرآئینه شرح مطول میشود بمختصر مدعای باید کوشید بهر صورت . خدا کشتی آنجا که خواهد برد و گر نا خدا جامه بر تن د ارد در امور قضا وقدر جای دم زدن نیست عالمی را در دمی ویران کند اوست سلطان هرچه خواهد آن کند امیران خیر پور بعد از چنین چشم زخم چشم حیا را بالا نمیکردند و دم بدم عرق انفعال برجبین حال خود آورده از بی تدبیری تعجیل کاری خود نادم و از بلوچان لشکر خود افسرده دل گردیده بزبان حال بیان این مقال میفرمودند . اگر این بلوچان رستم دستان باین همه جلادت و مردانگی که دارند و غواص بحر شعور و دانائی میباشند دیده شود که عاقبت کار کجا سر کشد از آنجا که سردار سمندرخان برسند خوش رنگ فتح وفیروزی سوار گردیده فرحان و شادان نقاره زنان وشنك اتواب
«۹۹» کنان از مکان سپه‌کارخ نهاد شکار پور و بقطع مسافت مشرف دولت استیلام او لیای دولت گردیده و آداب عبودیت و بندگی بجای آورده قبلها بربار امتاع تهنیت ومبارك بادی های فتح و فیروزی پیشکش اولیای دولت نموده بخلع فاخره تعظیم و تکریم و آفرین از سر کار اشرف اعلی سرفرازی یافت و در حین معاودن لشکر اولیای دولت از پس غنیمت بلوچان در وقت جنگ چنگ مدعای خود را بجنای غنیمت خوب رنگین ساخته بودند کلاه‌های تالپوری از زریفت و کمخواب و مخمل و خود بافته در رالی کاشان و لونی‌های رنگین لار از روی استهزا بر سر خودها کج نهاده و تفنگ های اعلی و شمشیرهای باربند طلا ونقره بکمر و دوش و سپرهای کرگدن در پس پشت آویزان و دف زنان رقص کنان دست افشان بلبله خوانان نغمه گویان خیزان و دوان و تفنگ زنان و قرا بین شلک کنان داخل شکارپور شدند مردم تما شابیان از خواص و عوام شکار پور بمشاهدهٔ این حالت در حیرت و چندين لغمات حزين نسبت با میران سند از چنگ زبان می نواختند اولاً همین که هر که از روی متابعت نفس نافرجام از راه شریعت بیضا برگشته هر آئینه بر گشته بخت گردیده دوم هر که با بزرگان افتاد و در افتاد اولیای دولت که پادشاه و مالك ملك و حق دار بوده و هم مهمان و مسافر امیران سند از بس غرور دولت وايلات الوسات هیچ پاس ادب او را نگاه نکردند کفار باوجود قساوت قلب هم پاس ادب و رعایت مهمان می کنند این همه شامت از بی ادبی بيا حكام دین مبین است که در صورت چنین عظمت واقبال و خدم و حشم از دست قدر قلیل جمعیت تشکر اولیای دولت هزیمت یافته خود را رسوای عالم ساختند غرض ازین قسم چندین سخنان از خود تراشیده و بیان می نمودند ازان روز است که پردهٔ رنگ و بوی گلذار سند برباد رفته از آنجا که دنیای بیوفا، محال عبرت و جای حسرتست باین زال مکاره دلبستگی نشاید و برطبق مضمون . چیست دنیا کهنه زال پرفنی مکاره دیو طبعی چاپلوسی بدسرشتی بدرگی سست عهدی بیوفائی زود رنجی ظالمی هر که دل بندد بدین زال فسونگر مست او لولی آدم فریبی ساحری عیاره ماده غولی کور پشتی لاشه پتیاره گنده پیری فحبه شوهر کشی خون خواره ابلهی لا یعقلی دیوانهٔ بیکاره فی الجمله ازل جهان مکاره ایست لبریز شراب مکر وتزویر وعروس دوران جهان خونخواره ایست آدم کش چون در نظر مستمندان بادهٔ عرفان اموال واسباب جهان وجود پشیزی ندارد هر که راست تعلق او بینند معد وم انگارند و دیدهٔ حقائق بین را از ما سوی الله پوشیده در همه حال بیت که یکی هست و هیچ نیست جزاو تعلق دل داشته باشند . و حده لا اله الا هو
در بیان آمدن امیران سند که عساکر بارادهٔ مقابله ومصالحهٔ اولیای دولت واقعه ده بدنجی و مصالحه نمودن شاه مصلح قلم خیر رقم که فقرات نویس خیر الامور است در صلاحیت این مدعای چنین بیان می نماید که هر گاه در سنهٔ یکهزار و دوصدو چهل ونه هجری مطابق ماه صفر اولیای دولت بهزیمت لشکر امیران خیر پور پرداخته هم آغوش شاهد فتح و نصرت گردیده امیران حیدر آباد از دریافت این یاد مخالف هزیمت امیران خیر پور چون گردباد از خشم و عناد برخاستند و جمع آوری قشونات ایلان الوسان بلوچان نموده و تجهیز سامان محاربه گرفته بعزم مقابلهٔ اولیای دولت از حیدر آباد چون باد سریع السیر روانه و بقطع منازل منزل انداز لادگانه امیران خیر پور هم معاً خشم چشم زخم خورده رفته با امیران حیدر آباد ملحق شدند در این اثنا انواع انواع اخبارات مختلفه امیران ممدوح صورت اشتهار گرفته اولیای دولت هرگز اخبارات مختلفه در گوش سماعت نیاورده بتوکل علی الله بجمعیت چهار هزار لشکر سوار و پیاده و هشت عرابه توپ از باغ شاهزاده نقل فرموده در باغ شامی متصل شهر شکار پور طرف جنوب منزل انداز گردیده و امیران مذکور از لد و گانه برآمده و کنار دریای گرفته آهسته آهسته بقطع مسافت وارد موضع بدهنجی و لوازم منازل کشتی ها از راه دریای بهمراه خود داشتند بخیال اینکه مبادا بمقتضای (کم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله) صورت مقدمه به بداء از آئینهٔ فتح منعکس رخمای گردد پس لوازم کشتی ها بوقت کار قرار بکار خواهد آمد وارطونان هزیمت نجات خواهیم یافت باین همه لحاظ های امیران موصوف بازابواب رسل و رسائل به پیشگاه اولیای دولت مفتوح ساختند و خدام کرام ذو العزو الاحترام مطلع انوار اولئك هم المقربون مظهر آثار (لا خوف عليهم ولا هم يحزنون) جناب عرفان ماب پیر میان نظام الدین صاحب و پیر میان فدای محی الدین صاحب صاحبان سرهندی را بطریق رسالت بحضور امنای دولت مامور نمودند پیر صاحبان ممدوح بعد از استیلام از کیش العرفان هدایت و خزانة العلوم صلاحیت ارشاد فیض مهاد مصالحه با اولیای دولت تلقین و بیان نمودند سرکار اشرف ساعتی در مراقبهٔ فکر فرو رفته آخر از توجه ظاهر و باطن پیر صاحبان ممدوح سر از مراقبهٔ فکر و عاقبت اندیشی برآورده روی ارادت از کلام مقصر نظام پیر صاحبان ممدوح برنتافته گردن ارادت و انقیاد در دایرهٔ صلاحیت نهاده جویای معشوقهٔ مدعای ما فی الضمیر خود گردیده عالیجاهان محمد شرف خان ضبط بیگی و قاضی محمد حسن را با تفاق جناب پیر صاحبان مذکور طرف امیران موصوف مامور نموده در حین ملاقات اولاً امیران بغرور حشمة نون خشم ساز کزد از روی حکمت عملی چند نغمات موافق و مخالف از چنگ زبان عالیجاهان مذکور در نوای آوردند بعد این همه نغمه طرازی در مقام سلوک آمدند و عالیجاه بهادر خان کهو کهر امیر کبیر خود را به پیشگاه اولیای دولت روانه نمودند که عالیجاه مذکور بوساطت عالیجاه سردار سمندر خان که با هم دم موافقت و يك وجودی میزدند و از خوان الفت مآيدة اتحاد میخوردند مشرف استیلام اولیای دولت گردیده و بتدابیر عاقلانه و تجویزات فرزانه برضا جوئی سرکار اشرف پرداخته و مبلغ چهار لك
«۱۰۱» نقد عوض اخراجات ويا بصد نفر شتر ان بجهت باربرداری در سر کار اشرف دادنی کردند ويك لك روپيه عرض ناف مبالی بغوا نين وامرای اولیای دولت خدمت كردند وهم انجام نمودند كه عالیجاه بهادر خان معه یکصد سواره تا به قندهار حاضر ركاب نصرت ماب اولیای دولت خواهد بود بعد اين همه عهدو پيمان و ادای مبلغان و دادن شتران امیران ممدوح سر کار اشرف را از شکارپور روانه خراسان نمودند وخودها را بر زورقها وسفینهای خاص یعنگله دار سوار ساخته و بزبان صدق ترجمان (بسم الله مجریها و مرسها ان ربی لغفور الرحیم رانده و وانگر کشتیها برداشته در میان تیغه دریای موج زنان فرحت و غـر می كنان چون باد تند بقه فرمای حيدر آباد گرديدند و اميران خیرپور بخيروء فيت راجع خیرپور شدند از آنجا که دینا دار مکافاتست هر چه بكارى همان بدروى . هر آنكه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست چـون امیران ســنــد دفعه اول در مقد مـه سر دار محمد عـظـیم خـان با وجود قسم وعهدو پیمان باولياى دولت غدر فـریب بازی که ذکر آن ما فو ق مـندرج است باختند و هیچ مراعات ننگ وناموس نکردند آخر رفته رفته نتیجه یافتند چشم زخم هزیمت امیران خیرپور و کشته شدن امرای عالی مقام وسر کردگان عظام بیکطرف وخساره اخراجات لشكر کشی و دادن مبلغان وشتران باولياى دولت دگر طرف وخندگی عام خواص وعوام علاوه بر آن از آنجا که در آغاز کار ملاحظه عاقبت کار باید نمود . اول اندیشه وانگهی گفتار پای پیش آمده است و پس دیوار هر گاه اميران در ابتدای برای شتران او لیای دولت برشتران بادی بهوای نفسانی سوار نمي شدند وشتران را باولیای دولت میدادند هرگز این بار يك ناموس از شتران اقبال اميران برزمین هزیمت نمی افتاد ودیگر اینکه ( خير الامور او سطها ) است هر چیز كه از حد اعتدال میگذرد در آن خلل های فاحش بهمرسند در اوقاتی که امیران سند مالیه گذار پادشاه خراسان بودند هما نوقت گلزار دولت ریاست سند روز بروز در نشوونمای ترقی دولت که هر خاص وعام از گلزار دولت امیران موصوف گلهای آرزوی بدامن مراد خود مي چيدند هرگاه بموجب اشاره باغبان قضا و قـدر گلزار دولت سلطنت خراسان از تند باد خزان سو اعتدالی وستم سريزرد روئی کشیده انواع انواع گلهای فتنه وفساد در خراسان سلطنت متسم شدند امیران سند . . . . . دست تصرف در ملکهای متعلقه شکارپور دراز نمودند و بدكاران ودزدان را حركت دادند كه تا دمن دروازه شکار پور بتاخت وتاراج فمربای رعایای شکارپور میپرداختند تا اینکه اکثر ملـك ه ی متعلقه در احاطه تصرف خود آورند فقط چهار دیوار قلعه شکارپور گذاشته بودند در آن هم چشم طمع داشتند که کی بدست خواهم آورد وتا آخر رفته رفته ملـك شکارپور را به بهانه خالصه سندیکه در تحت تصرف خود آوردند بعد تصرف ی شکار پور هيچ تمثال خوبی و بهبودی در مرآت مراد خود ندیدند بلکه در هر سال بيك بلای مبتلا می شدند تا از طفیل شکار پور ملك سند را هم برباد دادند از آنجا كه الحرص شوم والحريص محروم چون امیران سند هر قدر که هوای زیاده طلبی می کردند روز بروز تیرگی بـی بر كتی در دولت خانه آنها راه می یافت تا بحدی که رائحه اسپان اصطبل خاص از انبار خانه پیدا نمیشد تا نصف شب توبرهای اسپان بردكان های بازار می گردیدند .
«١٠٢» در بیان رفتن اولیای دولت جانب قندهار و جنگ نمودن «با سرداران قندهار و هزیمت یافتن او» سلطان قلم زرین رقم که سر بر آرای ولایت سخن دانی است در اقلیم مدعای چنین بیان مینماید که در سنه یکهزار و دوصد و چهل و نه هجری مطابق ماه صفر بعد مصالحه امیران سند اولیای دولت شکارپور متوجه سفر خراسان شدند عالیجاه میر محراب خان براهوای والی قلات بتعارف و مهمان داری سرکار اشرف بخوبی پرداخته از حدود ملک خود سالماً غانماً گذرانیده همرکاب اولیای دولت رونق افزای شال کوت گردیده در آنجا لشکر افغانان از هر طرف به پیشگاه اشرف رجوع آوردند تا رفته رفته چهل و پنجاه هزار جمعیت لشکر شده بعد از اوتراق چند ایام از شال کوت اولیای دولت لوای فلک فرسای عزیمت سمت قندهار برافراشته عالیجاهان سردار صاحبان هر يك سردار کهندل خان به اقتضای کوه دلی خود چون کوه الوند پای استوار در قلعه قندهار قایم نموده استقرار گرفت دوم سردار رحمدل خان از بی رحمدلی دل رحم از قندهار برنگرفته سوم سردار مهردل خان سلسله مهر و محبت را از معشوقه کامرانی قندهار از دست نداده هر سه اخوان بر خوان اتفاق همدم موافق يك و جودی ووفاق گردیده صد جمعیت سه هزار لشکر عبله و فعله خود تجهیز سامان جنگ و آذوقه قلعه بندی گرفته در اندرون قلعه قندهار بتوکل علی الله هوشیار و بر قرار نشستند و داد همت و مردانگی از دست نداده پای نهاد رکاب توسن مقابله و مجادله شدند هر گاه اولیای دولت رونق افزای قندهار کهنه ویرانه گردید و در این اثنای اندازه هفتاد هشتاد هزار لشکر از طایفه افغانان در سر کار اشرف مجتمع آمدند و چشم امید در خزانه سر کار اشرف داشتند و شاه بابا می گفتند و از سرنای زبان به آواز بلند در زبان افغانیه نغمه های می سرائیدند که مطلوبش چنین بود . پادشاه بابا کجائی که خدای ترا آورد الحال چشم های ما روشن شد دشمنان ترا بیاری خدای زنده نخواهیم گذاشت و تخت پادشاهی از شماست غرض در صورت نزول اجلال لوای اعلای دولت واقعه قندهار کهنه سردار صاحبان ابواب حصار قندهار بر روی خود مسدود ساخته و اتواپ ها بر برج های قلعه سوار نموده از شليك اتواپ و شيفون سرفه نمی کردند تا مدت چهل و پنجاه روز ما بین لشکر طرفین گرگ جنگی و شيفونی واقع بود و سردار صاحبان چشم انتظار بر مقدم امیر دوست محمد خان داشتند چون در رسیدن امیر ممدوح واقعه قندهار بسیار روزها دیر و فرصت کشیده آخر از روی مصلحت وقت تا رسیدن امیر دوست محمد خان از کابل فیما بین اولیای دولت و سرداران قندهار سخنان مصالحه بوساطت امراء و مقربین در پیش شدند که در این اثنای امیر دوست محمد خان معه جمعیت دوازده هزار لشکر و چند عرابه توپ از کابل داخل قندهار گردیده اگرچه پیش از ورود امیر موصوف دو سه مرتبه لشکر اولیای دولت بر قلعه قندهار جلوه ریزی ها نمودند لیکن قادر نشدند بلکه بسیاری از لشکر سرکار اشرف از اضراب اتواپ و تفنگ قلعه گران تباه شدند آخر شبی لشکر اولیای دولت نردبان ها برداشته در شب تاریك چون عیاران
« ١٠٣ » آهسته آهسته زیر قلعه رفته ساكن شدند و منتظر بودند که هر گاه لشکر غواب بر قلعه گییان استیلای آورد همان وقت نردبان ها بردیوار قلعه گذاشته جلوه ریزی در اندرون قلعه خواهیم نمود و حالا که لشکر اولیای دولت از خواب اجل غافل هر گاه زیر قلعه رسیدند از قضای کردگار هموش نوم که اخ الموتست بر حصار وجود لشکر اولیای دولت هجوم آورده که از خودخبری نداشتند تا آنکه شعشهٔ آفتاب عالمتاب بر چهار سوق بازار روز نشست و اولیای دولت منتظر وگوش هوش طرف قلعه قندهار برلشکر مأموره خود داشت که از راه نردبان اينك داخل اندرون قلعهٔ مذکور میشوند لیکن دید هیچ غوغای برنمی آید و آفتاب سر از گریبان پیراهن صبح میکشد و خبری از لشکر مامورهٔ قلعه معلوم نمی گردد که چه شدند و کجا رفتند بعده حكم برشلك توپ چهوتی داد همینکه آواز توپ مذکور بلند شد لشکر امنای دولت که در زیر قلعه غرق دریای خواب غفلت بودند یکبارگی بیدار گردیده دیدند که صبح سر کشیده دست افسوس می سائیدند لاچار ازخوف اولیای دولت نردبان ها بر دیوار قلعه گذاشته بالا شدند مردم قلعه گییان سابق هوشیار و از صدای توپ چهوتی هوشیار تر شدند و برفراز تخت و چوکی قلعه خبردار خبردار می کردند که درین اثنا لشکر شاه از نردبان ها سر بالا کشیدند مردم قلعه گییان بر آنها جلوه ریزی نموده بضرب توپ وتفنگ و سيوف از نردبان حیات در خندق ممات انداختندولشکر اولیای دولت نتوانستند که داخل اندرون قلعه شوند اکثری از ابواب اجل داخل قلعه فنای شدند و بقیه هزیمت یافتند فی الجمله در عرصهٔ چهل وپنجاه روز لشکر سردار صاحبان از ترکتاز و جنگ و جدل با جيوش اولیای دولت تقصیری نکردند خواب و آرام بر طرفین ناگوار بود لیکن بعد ورود امیر دوست محمد خان سردار صاحبان قندهار برولايت نشاط وفتح وانبساط دست یافتند و در محفل آرزوی شمع اتفاق برافروخته در فکر و بندوبست مات شاه گردیده بمصلحت وزیر تدبیر بر اسپ همت سوار گردیدند و از روی شطرنج بازی فریب امرا وخوانین خود امیر ممدوح نهایت در اندیشه و دغدغه بود وبرانها چندان اعتماد نداشت اکثر خوانین امیر موصوف در ظاهر با امیر ممدوح نرد موافقت می باختند و در بواطن رخ التفات باشاه داشتند ازین جهت ارادهٔ امیر موصوف همین بود که فیل هندوستان نفاق را بکمك های اخلاص از ساحت دل رانده بر اسپ مصالحه سوار شویم که مبادا ازدغا بازی امرا و خوانین پیاده وار حیران میدان هزيمت شویم از آنجا که امیر موصوف در مضمار این مدعای باخوانین و برادران خود دو اسپه می تاخت لیکن پادشاه کارخانهٔ قضا و قدر نگذاشته که ما بين اوليای دولت و سردار صاحبان ممدوح صورت مصالحه از مرآت تمنای رعنمای گردد .
در بیان مقابله نمودن سردار صاحبان قندهار و امیر دوست محمد خان با اولیای دولت و هزیمت شاه و رفتن جانب قلعه سالو خان سپه سالار قلم مشکین رقم که معرکه آرای سخن طرازی است در میدان این مدعای چنین ترکتاز بیان می‌نماید که هرگاه دسته یکهزار و دو صد چپاوله میری امیر دوست محمد خان از کابل با حشم داخل قندهار گردیده و با سرداران قندهار برادران خود همدم مواثقخوان اتفاق گردیده هما نوقت اولیای دولت که در شهر قندهار کهنه نزول اجلال داشتند از روی مصلحت ترک قندهار کهنه اختیار نموده که مبادا امیر دوست محمد خان آب روان جویهای قندهار بگیرد از عطش آتش جنگ لشکرمها بهاك تباه افتد با دوار متوجه طرف باغستان و انهار آب گردیده هر چند امرای خوانین به پیشگاه اولیای دولت در باب عدم ترک اوای فلك فرسای از شهر قندهار کهنه التماس های سودند هرگز بگوش نیاوردند تا آنکه بموجب اراده مبرز قضا و قدر اولیای دولت از شهر قندهار معۀ حشم وحشم بر آمده در باغها و کنار انهار رسمه بتامی قشون اولیای دولت که قریب هفده هشتاد هزار بودند هرو بسوی خود در باغها متفرق و باغی و یاغی آراء در حصار سایه درختان شدند امیر دوست محمد خان چون دید که اولیای دولت شهر کهنه قندهار بامیه تسخیر شهر نو قندهار گذاشته در باغها گلچين نزول اجلال گردیده از استشمام از ها و اینمعنی موجب شگفتگی غنچه مددگاری بخت خود دانسته در صورت تغیر لباس سرخود سوار شده استدراك حقیقت لشکر اولیای دولت نمودند دید که جمعیت لشکر امنای دولت همه متفرق و پراگنده در باغها زیر سایه درختان به آرام چون سایه بر زمین افتاده اند از آنجا زود برگشته در لشکر خود آمده هنگام دادن تنخواه لشکر خود بمستوفیان داد چون مستوفیان مشغول دادن تنخواه سپاه شدند در این صورت امیر موصوف سه هزار لشکر جرار بهمراه خود گرفته و عم سرداران قندهار معه جمیعت خود از قلعه قندهار بر آمده باتفاق یکدیگر از روی تجویزه بعضی رفته شهر کهنه قندهار گرفتند و برخیها از هر طرف دسته دسته لشکر ها شده از هر چهار طرف بر لشکر اولیای دولت که در میان باغات افتاده بودند جلوریز شدند اکثری از لشکر اولیای دولت در میان باغها پنهان شدند و اکثری نوایره آتش جنگ جدال را در اشتعال آوردند و نحوی کشتخون واقع شده که از کشتها پشته شدند نزديك بود که جمعیت لشکر سردار صاحبان درهم برهم گردد در عین شعله افروزی مقابله ومقاتله مهنى شیخ شاغاسی که از روی فریب بازی از طرف سرداران گریخته آمده بعتبه بوسی سرکار اشرف مشرف گردیده سلام نمود و به خلاع فاخره سرفرازی یافت چند ایام در رکاب اولیای دولت حاضر بود در روز جنگ شاغاسی مذکور حیله بر انگیخته در لشکر اولیای دولت همین آواز میداد که شاه گریخت شاه گریخت و در اردوی شاه دست غارت دراز کرد و لشکر اولیای دولت چون این آواز شنیدند و ايشيك آقاسی را دیدند که غارت می نماید سراسیمه وحیران این واقعه شدند و حالا که امنای دولت در میدان دغا سر گرم محاربه بودند و کبوک نام بیمه باطن خود طنبور جنگ می نواخت و از بس اضراب اتواب وتفنگها دود بر فلك پيچيده
«10» جوانان سرباز خراسان پروای اتواپ نکرده جلو اسبان با برق شتاب پرداخته خود ها را در پیش مذکور رسانیده دست به شمشیر کردند و کمپول مذکور را اسیر و دستگیر نمودند وتوپ ها را بدست خود آوردند بعد گرفتاری کمپول مذکور تفرقه هزیمت در لشکر اولیای دولت افتاد عالیجاه سمدو خان برادرزاده خود را در آن جنگ بقتل داد طرف شال کوت فرار برقرار نمود وعالیجاه بهادر خان کهو کهر که از امیران سند بر کاب شاه بود او هم اسباب وخیمه وفرش وفروش وديك ودیگچه بر آتش بار کرده معه سامان دیگر گذاشته زبان سندهی بعضی کلمات بدوی گریختن گفته ورو به گریز نهادند ورخ بملك سند کردند وعلی هذه القیاس هر کس خاص وعوام از لشکر اولیای دولت بصورت وانفسی آواره دشت فرار شدند و خود بدولت بندگان اقدس بعد معاینه صورت شکست لشکر خودعنان تاسی را لاچر غنیمت دانسته و صندوق خزانه شکسته شده الی نقد آنقدر در خرجین های چرمین انداخته بر پشت اسپان پیشخدمتان ودیگر سواران معتبران سوار نموده توسن سواری خاص خود را مهیمز کنان نیز روی طرف حدود ملک هرات گردید چنانچه از بیم تعاقب دو منزل عظیم را يك منزل ساخته بجر ثقيل ورنج مسافت سخت کشیده داخل قلعه عالیجاه سالو خان گردیده باری اطمینان نفس سوخته اش شده لیکن عالیجاه سالو خان هم امیر کبیر وصاحب الوسات و قلعه جات خود وقعه که از دست سالوسی شاهزاده کامران والی هرات رهائی نداشت اولیای دولت نیز از سالوسی سالو خان در هراس ونفسی بیکام دل نبرد هرچند نامبرده بد لجوئی اولیای دولت بسیار پرداخته لیکن اطمینان خاطر اولیای دولت نمیشد طوعاً وکرهاً چند روز در قلعه عالیجاه سالو خان آرام پذیرفت. ( در بیان بعد هزیمت اولیای دولت تمام اسباب و سامان و خیام وغیره بدست یغمای سردار صاحبان قندهار افتاد ) ادهم خوش خرام قلم مشکین رقم که منازل پیمای طریق سخنور است در قطع منازل این مدعای چنین ترك تازیان مینماید که هرگاه در سنه یکهزار دوصد وچهل ونه هجری مطابق ماه صفر از جنگ سرداران اولیای دولت هزیمت یافته رخ نهاد قلعه عالیجاه سالوخان شده سردار صاحبان قندهار اراده داشتند که در تعاقب شاه بروند لیکن امیر دوست محمد خان به مخالفت سرداران موصوف پرداخته احدی را ننگذاشت که در تعاقب اولیای دولت حرکت کنند و حصول این فتح و نصرت را از جمله مدد کاری بخت خود میدانستند و کوس نشاط در میدان انبساط می نواختند واز میدان وغا بسیار غنیمت از خیام گلگون واتواب وهزار ها بنادیق وصدها صنادیق واسبان وغيره سامان از لشکر هزیمت اثر اولیای دولت بدست عساکر فیروزی ماثر سردار صاحبان ممدوح افتاد که از تعداد خارج است و بعضی از سپاه شاه جم جاه که طرف ریگستان فراری شده بودند سواران جرار کرار از لشکر سردا ر صاحبان در پی آنها رفته هر جا که می یافتند می کشتند واسلحه و جامه و همیانی زر های آنها را تصرف میشدند تا چند مدت این رسم زدوبرد از هر چهار طرف گرد ونواح قندهار در کوه وصحرای و دیهات جاری بود و دیگر اینکه پانصد نفر پیاده رو حیله از لشکر شاه باهم يك آواز تفنگ اتفاق
«106» گردیده و بر سر کوه رفته تفنگ ها را پر نموده بدست اتفاق گرفته بمردا سنگی خود نشسته بودند بخیال اینکه هرگاه از لشکر سردار صاحبان بر سر ما یان آمده یکبار گی شلیک تفنگهای صید سرپنجه اقتدار خود خواهیم نمود همه عرصه بنداد دولتشکر سواران سردار صاحبان هم چون این اتفاق و احتیاط مردم روهیله معاینه نمودند جرئت رفتن بر سر مردم روهیله بالای کوه نمی کردند وزیر کوه دور از ضرب گوله تفنگ گرداگرد کوه طایف بودند تا مدت دوسه روز همین حالت مابین روهیله ولشکر سردار صاحبان واقع بود آخر یکی از سرداران بر سر کوه پیش مردم روهیله رفته و بخلاصای واستممالت آنها پرداخته و بعهد وپیمان دل آنها را خوش ساخته و امان جان به آنها داده از بالای کوه بزیر آورده تمام اسلحه او آنها گرفته ابواب ارتعاص بر چهره حال آنها کشاد مطلق العنان کرده اند و منشی کندول را که معلو، وسر کرده یلانی بود او را امیر دوست محمد خان بنوازش خلعت و تعظیم تکریم نموده پیش خود در سلك ملازمان منسلك نمود امير ممدوح باوصف غنی امرا و خوانین لشکر از روی تدابیر فرزانه و همت مردانه گوی فتح و فیروزی از میدان جنگ اولیای دولت برده و تمامی اسباب محاربه اولیای دولت از اثواب وغيره بدست خود آورده و دست رخصت از برادران سردار صاحبان قندهار گرفته تشریف فرمای کابل گردید، وسردار صاحبان قندهار نیز در قندهار هم آغوش شاهد آرام و کامرانی شدند و بنوازش ملازمان جان نثار نمك حلال خود وسزای مردم نمك بحرام میپرداختند و از خیر گهیری اولیای دولت نیز غافل نبودند . ( در بیان رفتن اولیای دولت در قلعه عالیجاه سالوخان و آمدن خلف شاهزاده کامران بنا بر كمك اولیای دولت وفراری شدن از قلعه مذکور ورخ نهادن جانب قلات و آمدن سردار رحمدل خان در تعاقبش ) خنگ قلم تیز رقم در عرصه این مدعای چنین جولان بیان مینماید که هرگاه اولیای دولت در سنه یکهزار و دوصد و چهل ، هجری بضریمت قندهار داخل قلعه عالیجاه سالوخان گردید. عالیجاه مذکور در تعارف و مهمانداری امنای دولت از خود قصوری نکرده دم بدم بدملاجوئی اولیای دولت میپر داخت چونکه عالیجاه مذکور صاحب ایلات والوسات بود بنابر تدارك سامان جنگ و جمع آوری قشونيات نقاره می پرداخت لیکن هرگاه این نوای چنگ هزیمت جنگ اولیای دولت بسمع گوش بندگان شاهزاده کامران والی هرات رسید. از آنجا که مابین شاهزاده موصوف و عالیجاه سالون خان صورت مخالفت وكينه ديرينه واقع بود شاهزاده کامران بخیال اینکه مبادا عالیجاه مذکور از روی عداوت دیرینه با ولیای دولت سازش نموده رخ نهاد دارالسلطنه هرات شود پس در صورت اتحاد و اخلاص خلف خود را معه چهار راس اسپان خاصه و چیزی تعارف نفیسه معه جمعیت لشکربجهت استمداد اولیای دولت مامور نمود و هم نامه باین مضمون نوشته فرستاد .
«۱۰۷» نوشتن نامه شاهزاده کامران در خدمت اولیای دولت ومأمور نمودن خلف خود را همیشه رایات عاليات در معارك ميادين معاندين دولت باشعات فتح وفيروزی جلوه گر بوده شدامد دولت حاطبه هم آغوش اولیای دولت اند در بنوقت تمثال این اخبار بر مرآت ضماير بحيرت تظهیر ما رخنمای گردیده که از تقدیر الهی بشخناه اولیای دولت از دست سرداران تباه کار که همیشه با خاندان عظيم الشأن ما در مقام عناد میباشند چشم زخم خورده رونق افزای قلعه قلات وسالوخان گردیده اند ازينمعنی افواج اندوه وتشویش بر حصار وجودم بسیار استیلای آورده از آنجا که اولیای دولت عموی بزرگ و مربی با قدر بزرگوار من میباشند اگر باين طرف هرات تشریف فرمای شوند عين سعادت و سرافرازی ماست و بر طبق مضمون . رواق منظر چشم من آشيانۀ تست كرم نمای وفرودآ که خانه خانۀ تست ودر ضمن شاهزاده سلطان علی خلف خود را معۀ جمعیت لشکر وارادتمند مامور در خدمت اولیای دولت که مشرف عنبه بوسی گردیده بهر حال مترصد فرمان خواهد بود هر گاه این رقيمه شاهزاده کامران به پیشگاه اولیای دولت شرف ورود آورده بعد مطالعۀ آن افواج تفكرات وعساكر خيالات او بموجها، طرف ريگزار وجودش هجوم آورده با خود گفت که استمداد شاهزاده مصوف بجای خود ماند لیکن صورت فساد و تخمى نگردد از آن بهتر همین است که پیش از رسیدن شاهزاده سلطان علی خلف شاهزاده کامران خود را ازین ملك بيرون كشيم که غبار غدار سالوخان ديكطرف و اندیشه آمدن شاهزاده مذكور دگر طرف مبادا گرفتار آیم آخر بشهوبزجان خود را از قلعۀ عالى جاه سالوخان کشیده از راه ریگستان که سخت ترین راه میباشد بصد حيله وقافله خـود رخ بمرد قلات ملك عاليجاه مير مهراب خان براهوی گردیده سردار صاحبان قندهار که مستخبر احوال اولیای دولت بودند همینکه از روانگی او لیای دولت از قلعۀ عالىجا سالوخان طرف قلات مطلع شدند همانوقت عالیجاه سردار رحمدل خان معۀ شش هفت صد سواره جرار خوش اسبه از قندهار سوار گردیده خیال اینکه پیش وی اولیای دولت بگیرد لیکن . عنقا شکار کسی نشود دام باز چین سردار ممدوح در عرض راه باولیای دولت تلاقی نگردیده چون سر کار اشرف حالا وقاباً داخل قلات شدند و عاليجاه مير مهراب خان براهوی در جا آوری آداب بندگی اولیای دولت خود را معاف ندانسته دست ادب بر سینه عبودیت بسته ایستاده بود وازاهتزار نسائم خدمتگزاری مردم شکستگی بخش غنچۀ خاطر اولیای بوده تا اینکه روز سوم سردار رحمدل خان وارد قلات شده و بهمراه عالیجاه میرممدوح در خصوص طلب پازوی شاه شجاع که آرای گفتگوی و قیل قال گردیده میر موصوف بجواب صاف پرداخته بسردار ممدح گفت که كفار با وجود قساوت قلب هم عار میدانند که پازوی مهمان ادنی کشیده بدست هم کیش بدهد چه جائیکه پادشاه نامدار باشد یا وصف این همه خاندان
که پادشاه کوهستان گفته میشوم باین همه ایلات الوسات بلوچستان چگونه روا دارم که بازوی اولیای دولت از گندم بلوچۀ خود کشیده بایشان بدهم و چهرۀ خاندان خود را بخط و خال پرینگی خود آرایش دهم این خیال خام سردار صاحب از سر بیرون کشیده و گرد این امر مجال نگردند که هرگز تمثال این آرزوی در آئینه مراد خود نخواهد دید فی الجمله بعد از چند ایام سردار رحمدل خان بصورت مدعای خود در مرآت مقصود ندیده بی حصول مدعای با دیدهای از قلات روانه قندهار گردید و اولیای دولت چند روز در قلات اقامت گرفت از آنجا بر آمده رونق افزای مکان گنجابه و در آنجا متفکر و متردد خاطر گردیده که از کدام راه عازم دارالامان لود یانه شوم هر گاه از راه . . . . اتفاق رفتن اولیای دولت واقع شود بس از خار خارسوه مزاج خالصه سهمکه رفته نمیتوانم که مبادا خار راه گردیده خار اذیت وضرر او در پای راحتم خلد و اگر از راه سند میروم مبادا بلوچان سند از غم کشتگان خود در جوش و خروش آمده حاتم داری تازه نمایند چون اولیای دولت چند یوم در گنجابه از گنج فکر و تدبیر خود از این معنی را بر محک امتحان دانش میزد و در میزان عقل و دانش خود میسنجید که در این اثنای عریضه سردار سمندر خان از ملك سبوی بر سمند عزیمت عتبه بوسی سرکار اشرف سوار گردیده آمده مشرف استلام اولیای دولت شده باز در فکر تحرك سلسله جمع آوری قشونات شدند که در اینصورت از تقدیر ناظم سلسلۀ کاینات بپای صحت عالیجاه سردار سمند ر خان در سلسلۀ سخت بیماری مبتلا گردیده آخر از سلسلۀ جنبانی این سلسله دست بردار گردیده و در پیشگاه اولیای دولت متحرك سلسلۀ التماس از نقاص گردیده روانۀ ملك سبوی اماکن مالوفۀ خود گردید در آنجا رفته رفتن سفر آخرت اختیار نمود و از دنیا و ما فیها آزاده شده و سلسلۀ هوا و هوس خود را با خود برد از آنجا که هرگاه آوازۀ سلسله گسیختن نفس عالیجاه سردار سمندر خان بسمع مبارك او لیای دولت رسیده بس سلسلۀ حزن و اندوه را در شورش آورده و سلسلۀ انتظام مجموعۀ عساکر سوار و پیاده از دست داده و بتوكلت علی الله از گنجابه گنج گنج صبر در دل اختیار نموده رخ نهاد ملك سند و بقطع منازل منزل انداز مکان روجھان و از آنجا سرعتاً کوچ منزل نموده تشریف فرمای ملك لدوكيانه شد . دربیان رونق افزائی اولیای دولت در مکان روجھان و رفتن سیدمحمد تقی شاه برادر سید محمد کاظم شاه از شکار پور تعاقب اولیای طرف روجھان و پیش از رسیدن او سر کار اشرف وارد لدو کیانه شد : ناظم قلم خوش رقم بر توسن این مدعای سوار شده تیژروی بیان میشود که هرگاه اولیای دولت در سنه یکهزار و دوصد و چهل ونه هجری بعد هزیمت قندهار از گنجابه بقطع منازل داخل مکان روجھان گردیده عالیجاه سید محمد تقی شاه ناظم شکارپور بمجرد شنیدن این خبر اولیای دولت بخیال بیهوده مال تعرض اولیای
«۱۰۹» دولت از جوش مرحوم عالیجاه سید محمد کاظم شاه برادر خود از شکارپور معۀ ترك سواران شکارپور از طایفۀ افغانان وقندری سواران هندسی بادی که بدون مواجب محض بخواهش خشك وخالی جبه های پنجه های پوشیده ومندیل های ململ ودو دامی فرنگی بسربسته وریش ها را بروغن چرب ساخته وعمامه عاج داوه وبروت ها را برپیچ و تاب علم ساخته وشمشیر وسپرها بکمر وشانه آویزان نموده وچون خمره کش گردن های خودرا از افتخار علم نموده خرامان خرامان در کچهری ناظم مذکور آمده سلام می نمود آنها را ناظم مزبور روغن بلسان خرابای اعضای خوشامد وتلافی مالیده راهی تیارگی ساخته بهمرای خود برداشته در مقابله و تعرض اولیای دولت سرعت تمام از شکارپور روانه طرف مکان روچیان گردیده هرگاه ناظم مذکور در ده جاکی رسیده در آنجا خبر شد که اولیای دولت بلاتوقف از مکان اوچهان شریف فرما پست ادو کانه ناظم مذکور از دریافت این خبر چون مار در پیچ و تاب آمده زمزمه و غشم بگفتن سخنان لایعنی نسبت بسر کار اشرف بر جان خود میریخت و میگفت ای کاش باولیای دولت اگر مقابل میشدم میدیدند که چه کاره ای می نمودم ترك سواران حاشیه نشین به ناظم مذکور میگفتند آری در جلادن وجوان مردی ایشان هیچ شکی نیست ، ( بیت ) گر کندا بیش رو لشکر اسلام بود کافر از بیم توقع برود نادربچین ! آخر ناظم مذکور از ده جاکی باز ارادۀ رفتن ادو کانه بتعاقب شاه نمود وعنان توسن تیز گام معۀ ترك سواران مذکور جانب ادو کانه گردانید در این صورت لشکر اوزبك جوع بر حصار وجود ترك سواران هجوم آورده بناظم مذکور التماس نمودند که معالجة بیماری جوع يك لقمه علاج پذیرد و فساد سیری بقصد فصاد و نوك نشتر و صد جلاب رنگ نگیرد درین وقت از سیری شکم در گذشتیم نهایت اگر بلقمۀ نانی ناشتا در یابند بسیار خوب خواهد شد از آنجا که ناظم مذکور ماشاء الله سفرۀ همت خرد چنان گسترده دارد که گریۀ ابوهریره را باستخوانی وریزه نانی ننواختی با وجودیکه ترك سواران مذکور بر طبق مضمون ، ( بیت ) عقدۀ امساك ميسك وانشد مانند قفل تا ندارد آبیا کسی انگشت در کونش نکرده پردۀ حیا را از رخ برداشته باردیگر التماس ها بناظم مذکور کردند لیکن هرگز بلقمۀ ناشته ترك سواران مذکور نپرداخت و سفره تنگدلی را کشاده بموائد سخنان شیرین خوش آمد آمیز هريك ترك سواران مذکور پرداخته از آنجا شکم گرسنه بشدت سرما وباد سرد روانۀ ادو کانه شدند که افتان و خیزان بوقت وسط لیل داخل ادو کانه گردیدند و ترك سواران از بس ماندگی منزل دراز و گرسنگی فرش زمین شده افتادند و از خود خبر نداشتند تا آنکه قرص خورشید از سفرۀ فلك فیروز رنگ سر برآورده که چند قرص نان در سفره پیچیده و قدری مسکه و دوغ جهت ناشتۀ ترك سواران مذکور حاضر آوردند ترك سواران سر از خواب مانده گی برداشته سفرۀ نانی با قدری مسکه ودوغ دید با یکدیگر نگاه کرده این نغمه را از سرنای زبان را ندند ، ای کاسه تو تیره وديك تو سفید از آتش آب هر دو ببریده امید و ان خسته نشد مگر بتاب سوزان و این گرم نشد مگر بتاب خود شید
«۱۱۰» این رباعی نسبت بناظم مذکور خوانده گفتند که : کوفه را بمیان تهی کوفته است : بخوانید ور هر ما رتراشید که سزای ماترك سواران بادی همین است که نخورده و نبرده دزد ده که بر ناحق در مقابله اولیای دولت با چندین ناظم صاحب کرم ترك تاز نمودم از آنجا که ناظم مذکور را چه لیاقت و چه قدرت بود که متعرض حال اولیای دولت میگردید لیکن سبب کشته شدن مرحوم محمد کاظم شاه برادرش وبهم آوری خصمان اولیای رفته بود که چیزی در عرض راه از اولیای دولت از مال دنیا اخذ نماید لکن بکام دل نرسیده و بیهوده خود را وترك سواران شکارپور را هلاك وخوار نمود ، بعد مراجعت از لدو کانه با ترك سواران خود در مسافت سخنان وتکلم همین ترك تازیان می نمود که مقتضای در عفو لذتی است که در انتقام نیست امروز باینوقت انتقام برادر خود از شاه گرفتن امر آسان است لیکن در خانه مایان امیران سند آمده است چه باید کرد : بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی احسن الی من اساء چون انسان را اگر دست رس نیکوئی باشد پس بای در راه بدی گذ ا شتن عين بیجوهریست و بر طبق مضمون : تا توانی در نیکوئی زن و دستار کرد سنگ بد کاری زدن بر سر گنبد برانگیخت، دوستی با دوستان چندان ندارد منتی مر که با دشمن نیکوئی میکند مردانگو است چون ناظم مذکور اینچنین سخنان معرفت شان بیان کنان چون بوم شوم سایه انداز شکارپور گردید فقط تا چند مدت در جلب آوری خويش هر خاص وعام همین شماتترا از قانون زبان میرساند محفل نشینان کچهری عیش جسنک تحسین را نسبت امیران سند و ناظم مذکور مینواختند و برخی ها از راست قولی از زیروبم طذوز جواب همین آواز میدادند که خانه نشین بی بی از بی چادری است نه از مستوری چه خفته چه بیدار اگر امیران سند همت و حمیت میداشتند پس اولیای دولت را از ملك سند نمیگذاشتند قلعه بهكر وشهر شکارپور چه قدر مالیه دارد که در صورت این همه اسباب دولت و بلند نا موسی از اولیای دولت دریغ میدارند عرض ازین قسم چندین سخنان حریفان نسبت امیران سند و ناظم مذکور بیان می نمودند : در بیان رسیدن اولیای دولت در لدو كـانه وعدم التفات میر اسمعیل شاه مختار كار لدو كانه و گفتگوی مابین اولیای دولت و مختار کار مذکور و بموجب حكم امیران روانه حیدر آباد گردیدن مختار کار قلم مشکین رقم که ناظم امور ولایت سخن طرازی است در انتظام این مدعای چنین می پردازد که هرگاه اولیای دولت بشریف فرمای لدو کانه گردیده و در انوقت عالیجاه خلاصه خاندان عظام میر اسمعیل شاه والد مرحوم مجمد کاظم شاه بعهده مختار کاری لدو کانه مامور بود او شان از سور و جوش فرزند خود مرحوم مذکور بپا اولیای دولت در مقام ترش روی و تلخ گوی و بدخوی آمده به تعارف و مهمان داری اولیای دولت نه پرداخته هرچند اولیای دولت طرف میر اسمعیل شاه گفته فرستاده که سر کار اشرف
( ۱۱۱ ) از کشته شدن فرزند شد میر کاظم شاه بیچاره باهوش با وجودی که سرکار اشرف چندین مرتبه دستخط های مبارک طرف فرزند شما نوشته فرستادم که شما بمنزلهٔ فرزند سرکار اشرف می باشید به خاطر جمع خود را در حضور برسانید اگر ملك شكار پور از سرکار شده از طرف سرکار اشرف شما حاكم خواهند شد و اگر از امیران گردیده هم مالك میباشند با وصف این همه صدور دستخطهای مرکز فرزند شما بپیشگاه اشرف نیامده و خود را با لشکر امیران شر پور ملحق نموده بدست خود خود را هلاك نموده سرکار عمداً فرزند شما را نه کشته و نه گفته بود که شما در جنگ نباشید درین صورت هیچ روی عتاب شما طرف سرکار اشرف نیست خود کرده گورا علاجی نمی باشد تقدیر الهی چنین بود این ترش روئی وتلخ گوئی شما نسبت به سرکار اشرف از چه روست از آنجا که میر اسمعیل شاه شخص ذی هوش ودانا بود سخنان اولیای دولت را راست و برحق دانسته سر بگریبان خاموشی کشید بعده از مقده اولیای دولت در اندوكیانه حقیقت را مفصل بقرینه عریضه جانب امیران حیدرآباد و مو کلان خود عرض نموده امیران موصوف هرگاه ازین ماجرا اطلاع یافتند در ساعت پروانجات در خصوص تصرف و خدمت گذاری اولیای دولت روانه کسی جانب حیدرآباد بسواری کشتن میرتنام معتبر کاراند و کیانه و دیگر کارداران نتا کندهتنام صادر شدند که بدان موجب سرکار اشرف تشریف فرمای جانب حیدر آباد گردیده و سید ابراهیم شاه خلف میر اسمعیل شاه بنا بر خدمت گذاری اولیای دولت تا به حیدرآباد مامور گردیده هرگاه اولیای دولت برونق افزای حیدرآباد شدند امیران حیدرآباد در تعارف ومهمانداری سرکار اشرف دقیقه از دقایق فخر می نگذاشتند تا چند روز اولیای دولت در حیدرآباد مکنت پذیر بودند و در حین شمع افروزی بزم ملاقات با امیران سند آنچه کینه شرایط خیر اندیشی و بهبود کسی نسبت با میران ممدوح بودند همه را اولیای دولت با میران ممدوح فهمایش نموده که سرکار اشرف را از دست خود ندهند فقط ملك شکارپور و قلعه بهکر به سرکار اشرف واگذارند که قرب و جوار سرکار باعث چندین خوبی و بهبودگی ایشان است واگر ازین امر چشم پوشی نمودند و این سخنان سرکار اشرف که محض خیرایشان است درگوش ساعت نیاوردند پس یقین دانند که نقصان خوبی در مرآت مقصود خود خواهند دید ودست افسوس و ندامت بر سر حسرت خود خواهند زد امیران موصوف در آن زمان از روی مصلحت وقت بخلاصای وانتقالت اولیای دولت پرداخته التماس نمودند که بالفعل سرکار اشرف تشریف فرمای لودیانه شوند که بعد از چندماه مابین خود صلاح وستیش نموده بنوعی که مدعای مرکوز خاطر اولیای دولت خواهد بود در بجا آوری آن شرایط خدمت گذاری از روی صداقت شعاری بجه آورده خواهد شد في الجمله امیران موصوف بعد رضا جوئی سرکار اشرف چیزی تحفه تعارف وخيام و يك زنجیرفیل و چند هزار روپیه نقد عوض خرچ راه باولیای دولت داده و نفری خود برکار اولیای دولت مقرر نمود از حدود ملك خود بسالما گذرانیدند که بقطع منازل از راه جیلر بخيريت داخل لودیانه گردیده وبشهد ملاقات منسوبان شیرین کام شده هم آغوش استراحت و آرام گردیدند .
« 112 » در بیان فرستادن وکلای امنای دولت پیش امیران سند معه دستخط مبارک واستدعای کردن از ملک شکار پور وقلعه بهکر وجواب صاف دادن امیران مذکور ومایوس شدن شاه مانی قلم زرین رقم که نقاش کشور چین سخن وری است نقش این مدعای را بر صحیفه بیان چنین نگارش میدهد که اولیای دولت درسنه یکهزار ودوصد وچهل و نه هجری نقش این همه سامان جمعیت لشکر واسباب محاربات که برنگ آمیزی تدابیر فرزانه خود تیار نموده بود از کاوش رسامان کارخانه تقدیر در جنگ قندهار برباد داده و چندین هزار مردم از لشکر غرق دریای فنا وقتال نموده بمرارت وتلخ کامی بسیار رونق افزای اره بانه گردید از آنجا که باده دولت وسلطنت را درد سر و خمار بسیار است اولیای دولت با وجود این همه درد سری ها باز آنهم دست آرزوی از گریبان معشوقه سلطنت کوتاه نساخته پیش از پیش شایق اتصال معشوقه سلطنت وشب و روز مجنون وار صحرای نورد خیال تعشق جمال لیلی سلطنت خراسان بوده خسرو آرزویش مانند فرهاد جان شیرین میداد بعد از دو سه سال درسنه یکهزار و دو صد و پنجاه و يك میری و کلای خودرا معه دستخط مبارك اعلی جانب امیران حیدر آباد فرستاد و مضمون دستخط مبارك همین بود که آن عالیجاهان عهد انجام با سرکار اشرف نموده بودند که ما بین خود صلاح و مشورت نموده بعد از چند ماه سرکار اشرف را خواهیم طلبید آن را مدت سه سال گذشته که هنوز مشورت وصلاح آن عالیجاهان با تمام نمی رسد عجب مشورتی است که انتهای ندارد و سرکار اشرف آن عالیجاهان را خلاصه از اخلاص کیشان و خیر اندیشان دانسته مراسم خوبی و بهبودی آن عالیجاهان از همه جهات ملحوظ خاطر سر کار اشرف می باشد نمی خواهم که شیرازه مجموعه ریاست سند آن عالیجاهان از انتظام افتد و آن عالیجاهان از انقلاب روزگار و دوست و دشمن خبری ندارند و در خواب غفلت رفته اند وقتی که بالش از زیر سر ایشان کشیدند و سر ایشان بزمین خورده همانوقت چشم باز نموده اینطرف و آنطرف دید که بالش از سرم که برده آنوقت خواهند دانست که چه نحو صورت دارد از آنجا که قرب وجوار سر کار و اشرف برای آن عالیجاهان بالش سر استراحت است و از معاندان هر که باشد از گزند آن در امان و آرام خواهند بود و در صورت بودن سرکار اشرف اعلی به همسایه گی آن عالیجاهان هیچکس از معاندان هوس ملك سند نخواهد کرد بلکه روز بروز گلذار ریاست سند در نشوونما و طراوت افزای ابدی خواهد بود قلعه بهکر و چهار دیوار شکار پور چندان ملك زر خیز نیست قلعه بهکر محل اقامت اهل حرم محترم سر کار اشرف خواهد شد وشکار پور خرچ خوان سرکار اشرف است نمی دانم که چه بد بختی و اد باری است که درین امر دل بسته گی آن عالیجاهان نمی شود هر گاه این معنی در نظر آن عالیجاهان امر محال و دشوار به نظر می آید خود دانند لیکن یاد دارند که پنجروز پیش خواه پس دست افسوس
«١٢٢» چون مگس بهرطمع آمده برسر ندامت خود خواهند زد: من آنچه شرط بلاغت با تومیگویم توخواه ازسخنم پند گیر و خواه ملال امیران موصوف بوصف این همه توضیحات وفهمایش اولیای دولت ازبس بد غرور حیدر آباد سندان سرکار اشرف چون پند دانسته در گوش نصیحت نیوش خود نیاورده و در جواب دستخط مضمون حیلەوری ونیرنگ نوشته و وکیل رابسخنان تملق و شیرین خوش ساختە مرخص واز پیش خود روانە نمودند. دربیان مایوس شدن اولیای دولت از امیران سند و سازش نمودن با سرکار انگلیسیە بهادر و رفتن اسکندر برنس صاحب بەجانب خراسان: شاه قلم زرین رقم کەصدر نشین اورنگ سخن وری است درانتظام مهام این مدعای چنین میپردازد کەهرگاه وکلای امنای دولت از امیران سندباز آمدە وازعراض امیران مذکور مضمون پاس سرکار اشرف معلوم شدە درینصورت اولیای دولت بسیار افسوس خوردە گفت حیف دانامردن وافسوس نادان زیستن، ازآنجا کەبر اولیای دولت ناگوار بود کەباستعداد واستظهار سرکار سرکار انگلیسە بهادر تسخیر ولایت خراسان نمایند و برطبق مضمون. رفتن بپای مردی همسایە دربهشت حقا کە با عقوبت دوزخ برابر است چون از هر طرف از طایفە اهل اسلام امید منقطع بود بحد ناچار درباب گرفتن ولایت خراسان با اهالیان سرکار انگلیسیە بها در بدو پیوست نمودە اولاً عالیجاهان اسکندر برنس صاحب بهادر ولچ صاحب بهادر وداکتر صاحب بهادر بجهت دریافت احوال سند وخراسان درسنە یکهزار و دوصد و پنجاه ودوی هجری وارد ملک سند وشکار پور شدند وباامیران سندملاقی گردیدە ازروی دانش افلاطونی تمامی دریافت احوال ملک سند نمودند و دانستند کە اساس اعمار ریاست سند فقط برآب وگل است چندان استحکامی ندارد بمجرد تحرك باد مخالف از پای خواهد افتاد وچند روز صاحبان ممدوح در شکار پور متوقف بودند ومردم شکار پور برای دیدن صاحبان می آمدند عالیجاه اسکندر برنس صاحب از خیمە خود بیرون آمدە بمردم از روی تمسخر میگفت که بیائید دم و شاخ ما را ببینید مردم تبسم میکردند کسانی بصاحب ممدوح میگفتند کە دم شما دراز تا بولایت انگلستان و شاخ شما درخراسان سرخواهد کشید صاحب بهادر خندە میکرد غرض بعدازچند یوم صاحبان ممدوح ازشکار پور بر آمدە درمیان دریا سواری کشتی ها دریای پیما بش کنان روانە سمت دیرە جات و پټهان گردیدند و از راه پشاور داخل کابل شدند در آنوقت آوازە روس گرم بودە صاحبان ممدوح در کابل سرخوش بادۀ ملاقات سردار فلك اقتدار خورشید اشتهار امیر دوست محمد خان گردیدند و درخصوص انتظام سلسلۀ موالفت و اتحاد مابین اولیای دولت شاه شجاع الملك وسرکار خالصە ستمکه ورفع غبار فتنه و فساد انواع انواع سخنان محبت آمیز واقسام اقسام کلمات موالفت انگیز درخدمت امیر موصوف از قانون دانش
« 114 » در نوای آوردند لیکن امیر موصوف در گوش سماعت نیاورده آخر صاحبان ممدوح چون دیدند که امیر ممدوح بهیچوجه در مقام سلوک نمی آید بندۀ بطریق خفا بملاقات امرای عالیقام و خوانین ذوالاحتشام وروسای کابل پرداختند هريك را بجای خود بطمع وتوقع معشوقه زر که عجب جوهری است فرح بخش که از دیدن آن طبیعت بحق در نشاط و از شنیدن نغمه چپ چپ آن سرمایه رفع ملال و کدورت است فریفته نموده و از خود ساخته ومشخص معلوم نمودند که تمامی امرا وروسای کابل راغب خدمتگذاری وجان فشانی اولیای دولت میباشند بعد این همه دریافت و بندو بست عالیجاه اسکندر برنس صاحب بهادر از کابل براه پشاور مراجعت فرمای لودیانه وعالیجاه لیچ صاحب بهادر از کابل در قندهار رسیده بملاقات سردار صاحبان فایز گردیده و بجهت انتظام امورات مرجوعه خود بخدمت سردار صاحبان مذکور بسیار ساعی شده لیکن بمنزل مدعای ما فی الضمیر خود نرسید و از خدمت سردار صاحبان قندهار رقم مایوسی حاصل نموده بزیبای خود با مرای خوانین قندهار دیده و دیده هريك خوانین را چنانچه حاجی خان کاکری وغیره را بیکحل الجواهر طمع از احمر وابیض منور ساخته و از خود نموده بخاطر جمع از قندهار بر آمده بقطع منازل داخل قلات گردید عالیجاه رفیع جایگاه حشمت و شوکت دستگاه تفرد دیوان شجاعت و بهادری مطلع قصیده همت و دلاوری امیر میر محراب خان براهوی والی قلات را ملاقات نموده و بوعدة مبلغان کثیر راه کرده افواج انکلیسیه بهادر از ملك ابهی و داد هروتان کوت خواسته عالیجاه میر ممدوح نیز بطمع جیفه دنیای بوفا انجام دادن راه بنا بر عبور لشکر از ملك خود ساخته از آنجا که صاحبان ممدوح بزور بازوی دولت تمام کاره ی مرجوعه خود را انتظام داده و تمام احوال ملك سند وخراسان دریافت نموده معاودت فرمای شدند وعالیجاه پاتنجر صاحب بهادر در حیدر آباد پیش امیران حیدر آباد تشریف آورده قانون فرمنک و دانش نواهای موافق ومخالف گوش زد امیران ممدوح نموده و عهد انجام ساخته راه عبور افواج عساکر و سامان از دریای و خشکی بگذرنامه خاطر جمع شدند از آنجا که امیران سند و عالیجاه میر محراب خان ازین غافل : (بیت) هر کس که مار را بدهد جادر آستین باید کند همیشه بمرگ خود انتظار نقل است که شخصی در عالم خواب دید که مار سیاه از شکم من عبور بنمود از هراس آن از خواب بیدار گردیده در قعر چاه فکر و تشویش فرورفت که مبادا این مار که بر شکم من راه نموده است روزی زهر در کار و بودم نماید از آنجا که شخصی در عالم خواب فقط مار را دیده بود تمام عمر به آرام نخفت چه جائیکه در بیداری اژدها عبور نماید و مردم هر خس وعام در آرام باشند ممکن نیست چندین عالم خراب و آباد خواهد نمود . (در بیان رفتن لشکر افواج بحر امواج سرکار انکلیسه بهادر طرف خراسان باتفاق اولیای دولت و شاه محمد تیمور) اسکندر قلم كه مالك هفت اقلیم سخن وری است از چشمه حیوان مداد سيه فام چنین بر ولایت خراسان بیان نگارش میدهد که هر گاه عالیجاه سکندر برنس صاحب بهادر از کابل مراجعت نموده داخل لودیانه گردید تمام صورت حال خراسان به پیشگاه اولیای دولت
( ۱۱۰ ) از اتفاق امرای خراسان بیان و گذارش نمود و در فکر تجهیز سامان و لشکر بنا بر تسخیر ولایت خراسان ساعی شد و چنانچه بتاريخ سوم ماه نومبر سنه هزده صدوسی و نه عیسوی مطابق بيست و پنجم ماه شعبان سنه یکهزار و دوصدو پنجاه و پنج هجری مقدمه افواج سرکار انگلسیه بهادر از شاه جهان آباد بر آمده هرگاه قطع ثلات منزل نمودند از قضای تقدیروب قدیر لشکر بیماری هیضه و طاعون بر حصار وجود افواج عساکر انگلسیه بهادر هجوم و استیلای آورده چنانچه پانصد نفر از افواج مذکور درین لطمه طعمة كام نهنگ اجل گردیدند مابقی افواج از ترکتاز لشکر و از با طاعون رهائی یافته سالما داخل فیروز پور شدند که در این اثنا لاردا کلند بهادر شانزده رجمنت و دیگر هفتم گور ها سرخ پوش وسوم رساله ترك سواران از گوره واردويم رساله كالى ودیگر وسوم رساله از بینو دویم پلٹن و ششم توپخانه و دیگر چهارم رساله سکندر صاحب بهادر معقدیه سالار کماندار چیف جنرال يمين صاحب بهادر در عالم فیروز پور رونق افزای شدند در این ضمن مهاراجه رنجیت سنگه والی لاهور وصاحبزاده کهرگ سنگه معه سرهزار فوج شایسته و بایسته مسلح و مکمل خویش اسپان خیزان و دوان برای کند از ملاقات لارد صاحب بها در باین لب دریای آمده لنگرانداز آرام شدند بعد ملاقات صاحب ممدوح وملاینه قواعد پلٹن مهاراجه موصوف يك يك روپیه سرنفر بطريق انعام بر پلٹن مذکور مبذول فرموده هشت راس اسپان ولایتی خوش رنگ خوش رفتار معرقهای طلا ويك زنجیر فیل معه هودج مغرق طلا ودیگر تحایف نفیسه از روی تعارف بصاحب بهادر پیشکش نموده صاحب بهادر نیز دوشرب توپ گنگا جمنی بهاراجہ ممدوح عنایت نموده مقدمه سالار کما ندر چیف بهادر پلٹن چهارم و دیگر توپخانه در فیروز ورگذاشته باقی فوج اتی پلٹن یازدهم ملتانی واز پلٹن گوره و سیزدهم از لعل کورتی رساله رجمت دهم من وصفت پلٹن و چهار توپ خانه دو از اسپان ويك از اشتران ويك از گاوان و دیگر پلٹن از اول دویم سوم وچهارم و پنجم پادشاهی و دوهزار سوار هاز اندرب صاحب و کرشین صاحب و دو توپ خانه معه چند کمان شاه شجاع الملت طرف بهاولپور تشریف فرمای شدند و بخش صاحب لارد ناتق شاهزاده محمد تیمور معہ افواج انکاسیہ بهادر و هشت پلٹن مهاراجه رنجیت سنگه روانه دره خیبر شدند وقتیکه صاحبان عالیشان واولیای دولت در اضلاع بهاولپور رسیدند والی بهاولپور اولا راه سرك خوب صاف تبار ساخته که آن سرزمین از خس و خاشاك فتنه و فساد سارقان وغارتگران و پاك ساخته بود و دو یما سامان از قسم غله مراس اور آرد خشکه هزار های خروار وشکر سفید وقند سیاه وروغن زرد و برنج و بزها و گوسفندان و تخم مرغ و مرغان وغیره هزار های موجود مهیا کرده بود که از تحریر خارج است افواج سرکار انگلسیه بهادر هر چیز که می طلبیدند می یافتند و بقدر دومنزل از بهاولپور خلف نواب بهادر خان برای استقبال صاحبان ممدوح رفته یکصد اشرفی طلانه رسيه لارد کماندار چیف بهادر نموده وصاحب ممدوح هم بسیار التفات و مهربانی بر خلف مذکور نموده چنانچه خلف مذکور صاحب بہادر را به هزار
و اکرام تمام خدمت کنان آورده داخل بهاولپور نموده و دو روز در آنجا صاحب ممدوح مقام نموده بعده تشریف فرمای احمدپور شدند و از آنجا نیز روانه درخ نهاد طرف لوهری مكانه گردید. هرگاه افواج قطع منازل در جنگل لوهری رسیدند بـه سبب کثافت جنگل راه رفتن گم نموده مدت یکپاس صاحبان در جنگل حیران وسرگردان وجاءه دران و تفنگدامان می گردیدند تا آن که شخص سفيدريش ناگهانی در آنجا پیدا گردید خضر وار هادی راه آن ها شده که برهبری او افواج آمـده و منزل انداز لوهری شدند و بر کنار دریای خیام های گلنگون مضرب ساخته فروکش شدند و عالیجاه اسکندر برنس صاحبلارد پیش از ورود افواج در خیرپور رسیده به عالیجاہ میررستم خان والـی خیرپور ملاقات نموده ازروی فراست افلاطونی وحکمت لقمانی میر موصوف را بدام محبت و اخلاص خود آورده و بعهد انجام موفق ساخته راه عبور افواج از قلعه بهکر خوا ستند وهم اجازت جسر ازقلعه بهکر ازمبر ممدوح گرفتند اگرچه صاحبان عالیشان از ساختن جسر به دریای چندین صدی ها در نظر داشتند بگو آن که برهرخس وعام تابه خراسان معلوم گردد که اینقدر افواج های لشکر از هندوستان ... آمده اند که دون جسر عبور آن ها متعذر است دویما صانع حکمت افلاطونی خود و اطراف ازین شمار سبب ساختن جسر که گاهی بر دریای سند که مشهر هفت دریای است اتفاق جسر نیفتاده که هر کس دیده حیرت پذیر می گردیدند فى الحقیقه این چنین جسر نه افلاطون بسته و نه ارسطو عجیب کار نمایان کار کرده بودند که عقل افلاطون متشتت ازدیدن آن حیران وفهم ارسطو طبعان از مشاهده صنعت آن سرگردان سوماً صاحبان عالیشان را اراده تسخیر قلعه بهکر ملحوظ خاطر بود و اميران خیرپور از شعبده بازی فلك نيرنگ در عفر بودند که درپس پرده درچه لعبت بازی است وهالیجاه لچ صاحب بهادر درشکار پور بجمع آوری سرسات و سامان ساختن کجاوه های و صندوق ها وغیره میپرداخت و برای نزول افواج عساکر بر بیرون دروازه هزاری دهابی شکار پور طرف مشرق متصل العیسى و آه جنگل شگافی ها کنائیده در عرصه دو گروه میدان صاف مثل کف دست ساختند و مبلغی زرها در بارش باران میباریدند هر که این چنین زرافشانی میدید محو حیرت میشدند بعدازمدت معدوده اولیای دولت وعالیجاه ولیم مکنا تن صاحب به درمعه افواج وتوپخانه درحدود اميران خیرپور شريف فرماشدند عالیجاه میرزانگی خان، فتح محمد خان غوری ازامیران خیرپور برای استقبال اولیای دولت و صاحب ممدوح معه تحايف نفیسه مامور گردیده که درمکان عالی و آهن تشریف اعلام اولیای دولت بملاقات وليم مکناتن صاحب بها در مشرف و مسرور گردیده وتحايف نفيسه نظر گذار نمودند و در بجا آوری خدمات حاضر بودند تا آن که اولیای دولت وصاحب ممدوح معه افواج از گذر سعید پور عبور دریای نموده بتاریخ هفتم ماه ذی قعده سنه يك هزار ودوصه و پنجاه وپنج هجری رونق افزای شکارپور گردیدند وسپه سالار کماندر نجیف پادر وغیره صاحبان وافله لوهری بر لب دریای منزل انداز بود و تماشای امواج نشاط دریای مینمودند وعالیجاه میررستم خان والی خیرپور درمکان پیراوی که ازلوهـــــری
« ۱۱۷ » فاصله چهار گروه با رو معه لشکر بلوچان جلادت نشان منزل انداز بود از آنجا که لفتنت لاود صاحب بهادر که دانای زمانه و در جلادت و بهادری یگانه بود معه دو کس سرداران و پنجاه سوار جرار جانب میر موصوف تشریف فرمای گردیده علی الصباح میر ممدوح را از خواب غفلت بیدار ساخته و آب سرد محبت را بر چشمان خمار آلوده اوزده هوشیار نمودند و از چرب زبانی روغن لسان بر سراپای اعضای میر موصوف مالیده او را بهمراه خود گرفته داخل لشکر فوج خود گردیده کما ندار چیف صاحب بهادر بوقت سحر تمام فوج را مسلح و مکمل ساخته و مانند قواعد صف بسته استاده کرده بود و بعد رشمع افروزی ملاقات خلوتکده ضمیر میر صاحب ممدوح را بانوار سخنان شیرین و رنگین منور و مسرور ساخته بمیر موصوف فرمود که فوج دریا موج را ملاحظه فرمایند که چه امواج میزند تا مدت یکپاس بازار صحبت ما بین خود گرم نموده بعده میر مذکور را سالما در لشکر خودش رسانیدند و آنچه که جوهر استعدادش بود صاحبان ممدوح همه را دریافت نمودند و در میزان دانش خود سنجیدند بعد از دو پاس صاحبان لقمان حکمت و افلاطون صفت قلعه بهکر را خالی از لشکر امیران دیده دیده تسخیر بر آن کشاده و دو ضرب توپ و چهار کشتیبان بر کشتی ها را که نبوده مامور قلعه مذکور نمودند که از دریای عبور کرده داخل قلعه بهکر شدند وعلم ونشانه ها بر برج های قلعه منصوب نموده طنبور سرور و فتح و فیروزی در نوای آوردند و قلعه را محل .... و سامان مقرر نمودند امیران خیر پور در صورت گرفتن قلعه بهکر صورت مایوسی وملال در آئینه خاطر خود دیده چون قلمی در پیچ و تاب آمده لیکن بجز سوختن و ساختن دیگر چاره کار خود ندید وصاحبان فرهنگ از روی کمال دانش افلاطونی زود غبار مایوسی میر صاحب ممدوح بعطای يك لك روپیه به عاليجاه فتح محمدخان غوری وزیر میر رستم خان از مرآت خاطر برطرف نمودند وبسبب مهم خراسان بدالجوای میر ممدوح پرداخته واز خود راضی ورضامند نمودند . ( دربیان آمدن لشکر سرکار انگلیسه بهادر از .... وشورش فساد نمودن بلوچان وغارت نمودن از چهاونی و رفتن فوج طرف قندهار وتسخير قندهار ) ضیغم قلم شجاعت رقم در بیشه این مدعای چنین صید سرپنجه بیان مینماید که در سنه يك هزار و دوصد و پنجاه و پنج هجری هرگاه صاحبان عالیشان هريك سرجان اسکی صاحب بهادر و جنرال ایلا شار صاحب واترم صاحب بهادر وغیره صاحبان معه افواج بحر امواج سواره و پلتن گوره وتلنگه و توپخانه از کراچی بندر برآمده داخل تهته گردند درین اثنا عاليجاه میرشیر محمد خان جمع آوری لشکر بلوچان نموده مستعد بمقابله و مجادله گردیدند و عالیجاهان امیران میر صو بدار خان ومیرمیر محمدخان نیز بهمراه میر شیر محمد خان در این هم مصلحت و رفیق بودند و این قدر لشکر بلوچان جمع شده بود که از تعداد شمار خارج بود ودم بدم طبل الحرب الحرب مینوا ختند و آن چه که سامان کدام در چهاونی سر کار انگلیسه بهادر افتاده بود همه را بلوچان به یغمای بردند در صورت این هنگامه
«١١٨» آرائی رو بکار روز کار دگر گون کشته و در ملك سند تفرقه واقع گردیده عالیجاه ولیم مكنا تن صاحب بهادر که در شکارپور باتفاق اولیای دولت تشریف داشت بدریافت این روبکار نهایت اندیشه ناك و در بحر تشویش شناوری میشود و در ساعت دیوان جهنبل را که از طرف میران حیدر آباد بعهدة نظامت شکار پور مامور بود ببار احضار داده فهما پیش نمود که سر کار انگلشیه بها د را مهم خراسان در پیش و امیران سندرا چنین رفتار نشاید که بافواج سر کار مر تکب فتنه و فساد می شوند و ا لا اول همین مهم سند است : هرچه اوارد خود تماشای خواهد دید و حکم روانگی سپه سالار کماندر چیف صاحب بها در واسکندر برنس صاحب بهاد روغیره صاحبان که بان لید و بادل و دهری دلا بر بودند بطرف حیدر آباد نفر داده فواج مذکور بعد قهوا یش جناب مکنا تن صاحب بهادر در ساعت همین کیفیت را برای امیران حیدر آبا د بذر یعه عریضه مشروحا نوشته جلدا تر از راه دریای در میان کشتی خورد بدست معتمری خود فرستاد از آنجا که میر نور محمد خان که باری نور فراست و دانائی در چشم عاقبت بین خود داشت در عین ظلمت فساد نور مصالحه روش ساخته میر شیر محمد خان مانع گردید بلکه از خود چیزی مبلغان عالیجاه میر شیر محمد خان مدارا نموده دفع این شور وفـا د نمود و مبلغ بیست و چهار لك روپیه عوض غارت کدام چهاونی در سر کار انگلیسه بهادر داده صاحبان عالیشان را از خود ممنون ورضامند ساخته و سپه سالار و غیره صاحبان هرگاه از لودهری چند منزل رفته در مکان ها له کندی داخل شدند در این اثناء خبر مصالحه میر شیر محمد خان و صاحبان عالیشان رسیده بعدة سپه سالار وغیره صاحبان از هاله کندی معاودت نموده وارد لودهری و از جسر دریای عبور در پای نموده داخل شکار پور شدند و صاحبان دیگر هر يك جنرال ايله شار صاحب بهادر و سرجان لیکن صاحب بهادر واترم صاحب بهادر وغيره صاحبان از ..... بجمعیت لشکر و سامان محاربه از راه سبوستان داخل ادو کانه شدند و از آنجا از راه جهل وطنبور روانه خراسان و سر کار اشرف وعالیجاه ولیم مکنا تن صاحب بهادر وسپة سالار كما ندر چیف صاحب بهادر و اسکندر برنس صاحب بهادر وغیره صاحبان از شکار پور معة عساکر و آلات محاربات تشریف فرمای خراسان گردیدند وقتیکه افواج عساکر نزديك قلعة خانگیر رسیدند از قلعة مذکور تفنگ صدای نموده و کوله بمان سپهدار کمپنی در هم خورده آواره دشت هلاك شده بعدهـــا انیجاه بوستن صاحب بها در خیال گرفتن قلعه مــذکور در نظـــــر داشته معه قـــــدری فوج و چهار ضرب تــوپ رخ نهاد قلعه مذکور شدند و پنجاه کوله توپ زدند و هشت نفر از بلوچان در قلعه جان بجان آفرین دادند و شش نفر از توپخانه آوازة موت شنیدند هرگاه در وازة قلعة مـــــذکور شکسته شد لشکره سر کار انگلیسه بها در جلوه ریز گردیده قلعه را از دست بلوچان فتح نمودند وشب در انجا مقام گرفته بوقت صبح از آنجا افواج بصرت امواج کوچ کرده و چهار ده گروه منزل سخت از دشت دهشت انگیز طی نمودند در گهری خان محمد خان عمرانی منزل انداز شدند و در آنجا قدری آب بدست افواج آمده که رفع باك تعطش سپاه گردید. وشتران و اسپان وغیره حیوانات را همچنین لجام تشنگی و مهار تعطش در دهان و بینی بود.
« ۱۱۹ » هرگز لب راباب تر نکردند وصبح از آنجا نقل منزل نموده داخل مقام شاه پور شدند ودر آنجا سبب کثرت ماء آسایش افواج و دواب بخوبی صورت گرفت و از آنجا نیز کوچ افواج گردیده در مکان تهاجی فروکش شدند و بمار خان دوبنگی که مالك مكان مذکور ود ازخوف عساکر فراری گردید و در کوهستان رفته جای گرفت و صبح از مکان مذکور کوچ نموده داخل مکان لوری شد ، ودر آنجا آب و دانه بهر کس سیاه رسید و بلوچ خان که رئیس آن ملك بود پیش آمده بملاقت صاحبان جلیل القدر خوشوقت گردیده افواج يك مقام در آنجا نموده باز برهبری بلوچ خان روانه راه مرو از ملك میوی بارام تمام گذر کرده داخل داهر شدند لیکن ما بین راه ازرد برد بلوچان بسیار تکلیف بافواج رسیده که از تحریر و تقریر خارج است هر که ماند ماند هر که رفت رفت لیکن صاحبان عالیشان از دشت جهنم آسا بتجویزی آب و دانه و گیاه برشتران بار نموده اندك اندك فوج از آن دشت بر آمده داخل داهر شدند چند ایام در آنجا مقام نموده اسباب و سرسات از هر قسم غله و یا میوه و گیاه گرفته داخل دره ولان شدند هر طرف کوهسار آسمان سای ونشیب وفراز و سنگهای بیشمار افواج مذکور دیده حیران ماندند و بلوچان کوهستان ار تاخت و تاراج افواج قصوری نکردند هزاران قسم اسباب وشتران واسبان وفيلان بسبب بار بر داری باسقاط رسیدند و بسیاری مردمان لشکر از ماندگی راه از دست بلوچان ضایع شدند وغلات واسباب بسیار ار لشکریان بدست بلوچان را هزان افتادند في الجمله بهزار محنت وهزار مشقت ذليل و خوار بعد از يك ماه داخل شال کوت گردیدند بخدمت بیگانه مرکولی رسیده و بسبب عدم موجودی سرسات وتنگی و عسرت گذران بحدی شده كه يك آثار آرد خشکه سری سیدهی مقرر شده و باقی لشکر بیکپاوه آرد خشکه میماندند بزرگیه اشکر از سر کار همین انجام شده که عوض کمی آرد درم نقد بموجب نرخ روز مره ماه بماه ازسر کار عنایت خواهد شد و از جاری کوتل گذشتن عساکر و سامان نهایت مشکل بود و صاحبان عالی شان دو ماه پیش ازین دو ضرب توپ وهزار های خروار باروت برکوتل جهت صفای راه فرستاده بودند که بهزار شدت راه یک توپ برکوتل کوه درست نموده بودند آخر صاحبان بهادر رسن های با نواب بسته بيك يك توپ را بزور بازوی همت خود کشیده از کوتل کوه گذرانیدند و دیگر اسباب و سامان نیز علی هذا القیاس از کوه مذکور گذرانیدند لیکن در این صدمه هزار های شتران واسیان و گاوان بسبب ماندگی راه بر باد فنا رفتند با وجود این همه بند و بست سامان لشکریان اکثر بغارت رفته و بسیاری آدمان رمانده کی ونایابی آب ونان هلاك شدند سه شبانروز تمام فوج در آن دره بی آب ونان ماندند و نحوی حالت بود که نیم آثار آرد بمقابله يك روپیه بدست نمی آمد بعد از اندك فرصت همان نیم آثار آرد هم نایپدا گردید بمقابله پنجروپیه يك آثار آرد پیدا نمیشد مدت سه روز در آن مقام دوزخ انجام توقف افواج گردیده بروز چهارم بهزار خرابی وخواری ورسوائی از انجا کوچ نموده بيك نهر آب منزل اندازشدند و از آنجا نیز کوچ کرده برنوی آب دینگر فروکش شدند
« ۱۲۰ » در این اثناء خبر محقق رسید که سردار کهندل خان والی قندهار معه جمعیت لشکر از قندهار برآمده زیر کوه قیام نموده است و سر نهر آب را که طرف لشکر سرکار انکلیسه بهادر منهزم بود مسدود کرده است و اراده شبیخون دارد بمجرد شنیدن این خبر وحشت اثر لشکر سرکار انکلیسه بهادر سراسیمه و مضطرب حال گردیده صاحبان عالیشان افواج چنین انتظام دادند که اتواب ها را هر چهار طرف لشکر خود نصب ساخته تمام فوج را در میان گرفتند کویا قلعه فوج بنای کردند و تمام شب فوج بزیر و مسلح مانده و پتیله اتواب روشن و سبب مسدودی نهر آب بسیار شدت و سختی بافواج مذکور روی داد اگر چه قدری آب بدست افواج بود لیکن تمام بدبوی و گنده و چرکين که در میان آن جانوران مرده افتاده بودند هر که از افواج آب از آن می نوشیدند بدرد شکم مبتلا میگردیدند شکم آنها جاری می شد در آنجا دو روز آب بافواج بدست نیامده ازین جهت آدمان لشکر و اسپان و شتران و گاوان نزديك هلاك رسيدند و از بی آبی مانند بید برخود میلرزیدند آخر برهنمونی يك شخص واقف کار شرط اخذ انعام وافره هنگام شب يك جمعدار و دو حوالدار و دو نایب و بیست نفر سوار و سی نفر عمله دار برای بریدن بند نهر مامور شدند که در آنجا رسیده بند را قطع ساخته آب را طرف لشکر جاری نمودند چنانچه بوقت نصف شب آب حیات در لشکر سرکار انکلیسه بهادر رسید گویا جان رفته باز بجان آمده مردم لشکر آب را دیده و دفعه بر آب افتادند هر که بلاتعطش آب را نوشید در ساعت غرق آب ممات گردیدند هزار ها مردم لشکر وغیره باین علت در آفت طعمه کام نهنگ اجل شدند چون صبح شد هر آئینه چهره پژمرده لشکر تازه کی زنده گی یافته و از آن حالت پر ملالت رهائی پذیرفتند که در همان روز حاجی کاکر شقاوت اثر نمك بحرام رانده بيت الحرام ارسالیهای سال حقوق نمك سردار صاحبان فراموش نموده بامید نواله پاره حريصانه دویده آمده بحضور صاحبان عالیشان شرف استعلام حاصل نموده و سرعجز و نیاز بر آستان نهاده بیان نمود که سردار کهندل خان معه جمعیت لشکر برای شبیخون و مقاتله و مقتله می آید لیکن بعد آمدن من ناامید و منصرف پس خیز معرکه فرار گردید سحر گاه اولیای دولت و صاحبان عالیشان معه افواج از آنجا کوچ نموده بطی شش منزل داخل قندهار شدند و شهر را خالی دیده شلك اتواب سلامی نموده وطنبور فتح و فیروزی بنواختند و علم ها بر اوج قلعه مذکور نصب نمودند و بعد از ده روز يك دکانچه مثل تخت از گل تیار ساخته اولیای دولت را بر آن دکانچه جلوس داده تمام فوج اولیای دولت و انکلیسه بهادر تیار کرده بملاحظه اولیای دولت آوردند و اتواب سلامی و تفنگ ها مبارك بادی متواتر شلك کردند و سکه ضرب مبلغان بنام کمپنی جاری نمودند و منادی دور دور اولیای دولت و سرکار انکلیسه بهادر در شهر قندهار گردانیدند چون فتح قلعه قندهار باین قسم که مذکور شده نصیب اولیای دولت و سرکار انکلیسه بهادر گردیده و سردار صاحبان قندهار سبب دغا بازی حاجی کاکری از مقابله مایوس و از قندهار بی مقابله و جنگ بچنگ فرار درنوای آوردند :
(۱۲۱) در بیان هزیمت سردار صاحبان قندهار و توقف فوج در قندهار و کشیدن بیماری بعد دو ماه روانه شدن جانب قلعه غزنی و فتح قلعه مذکور و دستگیر نمودن عالیجاه شجاعت دستگاه غلام حیدر خان خلف الصدق امیر دوست محمد خان سردار قلم که معرکه آرای میدان سخنوریست در طی منازل این مدعای چنین بیان مینماید که در سنه یکهزار و دوسد پنجاه و پنج هجری قرارگاه سردار صاحبان قندهار هر يك سردار کهندل خان وسردار رحمدل خان وسردار مهردل خان از مهر دغابازی ونمك بحرامی حاجی کاکری روی گردان کعبه اسلام راعده بیت الحرام ارتقا له وشبخون افواج سرکار انکلیسه بهادر که از بی آبی وبی قوتی نزديك شکست رسیده بودند رخ تاب گردیده وقلعۀ قندهار را گذاشته مع قبیله وعمله واثواب روانه قلعه گرش شدند که صد گروه بفاصله از قندهار دارد و صاحبان عالیشان بعد تسخیر قندهار بنابر گرفتاری سردار صاحبان ممدوح يكپلتن وپنجاه سوار ازترك سواران ويك پلتن و هزار سواره اندوستی صاحب بهادر وازفوج اولیای دولت دو ضرب توپ ودیگر اسباب جنگ تیار کرده روانه قلعه گرش نمودند چون لشکر نزديك قلعه مذکور رسیدند سردار صاحبان تاب مقاومت نیاورده قلعه گرش را گذاشته طرف ایران زمین رخ نهاد شدند بعد رفتن سردار صاحبان فوج يك پلتن از اولیای دولت و هزار سواره اندوستی صاحب بهادر وچهار ضرب توپ در قلعه گرش گذاشته دیگر افواج واپس آمده داخل قندهار شدند تا مدت دوماه توقف افواج انکلیسه بهادر در قندهار واقع بود و در لشکر بیماری اسهال چنان شده بود که در میان جیوش طاقت تحرك نمانده و نحوی ضعیف و نحیف گردیده بودند که چون برگ کاه برخود میلرزیدند و در آنوقت گرانی غلات باین حد بود که دو آثار گندم ودوآثار برنج فی روپیه ارزش داشت ودیگر اجناس هم علی هذه القياس نرخ داشت مگر فواکهات از قسم آلوچه و آلو وخیار بسیار ارزان بودند مردمان لشکر وغیره بسبب گرانی ونایابی غلات برفواکهات مذکور اوقات گذاری خود مینمودند بهرصورت افواج سرکار جهاندار واقعه قندهار ایام سخت و نحس ومصیبت انگیزی را گذرانیدند وبسیاری مردمان افواج وحيوانات از اسبان وشتران وغیره در این ایام نافرجام ضایع وبرباد رفتند آخر صاحبان عالیشان سراز نو بنه و بست غله وغیره سامان از انکهای روپیه تجویز کردند چنانچه از مهر خریداری سامان سرسات و غیره رعایای ملك قندهار تمام متمول وآسوده حال شدند چنانچه کله فروشان از فروش کله جوالهای زر ازسکه کمپنی بهادر مالامال نمودند لیکن چه فایده که سکه ضرب روپیه کمپنی بهادر هرگز خیر وبرکت ندارد . فی الجمله اولیای دولت وصاحبان عالیشان بعد تجهیز سامان که مطلوب داشتند از قندهار
« ١٣٠ » برآمده تشریف فرمای قلعۀ غزنی که در عرصه یازده روز بقطع منازل نزدیک قلعه غزنی رسیدند و درانجاه شهسوارمیدان جلادت و بهادری غلام حیدرخان خلف صدق امیردوست محمدخان در قلعه مذکور پای اقامت در میدان معارك افشرده بود و بوائره آتش تفنگ جمال از شليك اتواب و تفنگه های مین افواج انگلیسه بهادر مضاعف توصیف شده ور گردیده چنانچه هرگوله که از قلعه مذکور می آمد گویا آفت سماوی بود که بر لشکر سرکار انگلیسه بهادر می افتاد وتمام روز جنگ واقع و سپاهیان اکشر گرسنه و تشنه کمر بسته ایستاده بودند و شتران و یا بوگان تاشام بزیر بار مفلوك بودند بعد از شام جای مورچه بندی منزل انداز شده از جنگ آرام گرفتند روز دوم بوقت دو پاس سردار محمد افضل خان خلف امیر ممدوح بجمعیت شش هزارلشکر عزم مقابله از يك کوه برآمده افواج باخبر گردیده جنرال رایت صاحب بهادر و جنرال ماکو صاحب بهادرو دیگر دوازده صاحبان بجيش وجلالی تمام مسلح و مکمل گردیده بیادشاه معه دوپلٹن وشش ضرب اتواب برای مقابله محمد افضل خان رفتند تا مدت یکپاس از طرفین جنگ جنگ دی وای آمده و بسیاری مردمان از جانبین ضایع شده درین اثنای تمام لشکر انگلیسه مستعد گردیده جانب قلعۀ غزنی جلوتر رفتند که در این حالت دوگوله توپ از جانب قلعه بر آمده در میان لشکر افتادند يك نفر شترو يك فرسياهى و يك اسپ چون کاغذ بادی برهوای پریدند صاحبان عالیشان هرگياۀ عنان گواه را وزن کردند بیست و شش آثار وزن پیدا شده درصورت رسیدن اینچنین گوله های توپ در لشکر باعث تهلکه شده و تمام فوج در هراس آمده آخر صاحبان عالیشان هر يك كرنيل ميرط صاحب بهادر و میجر کتاس صاحب معۀ کمیٹی گوره و فوج پادشاهی و کپتان لارن صاحب ولفٹ کرمیل صاحب و جنرال کاتن صاحب این همه صاحبان شایق مقابله سردار محمد افضل خان بر سرکوه بالارفتہ جنگ جنگ را انتظام دادند و دوصدو پنجاه نفر از لشکر اسکر رچون اوراق از چنگ جنگ بر زمین ممات افتادند وقت شام از تقدیرات رب قدیر بی قرار لشکر سردار موصوف رفته اسیر ودستگیر شدند صاحبان عالیشان آنها را بمحافظت چوکی در حضور شاه فرستادند همان وقت امیران بموجب فرمان اولیای دولت تفتین همه بی کفن بی گور نعشهای آنها در صحرای انداختند القصه تمام روز بیکطرف هنگامه رزم گرم و از طرف دیگر صاحبان لقمان حکمت در تدبیر مورچه بندی قلعه و کندن نقب مصروف بودند چون از مضبوطی مورچه ونقب نهایت بتصویب کرده از کتاب فردس حکم بر آمده که جمع صاحبان بوقت علی الصباح در قلعه مذکور رسیده حاضری را در آنجا تناول خواهند نمود و يك يك اشرفی طلا بسپاهیان هر که سر حریفان بریده آوردند از سرکار انعام داده خواهد شد چون فردا شد تمام فوج از سوار و پیاده تیار شده نزدیک قلعه مذکور رسیده هر چهار طرف قلعه را چون قط پرکار محاصره نموده و يك نقب را از دروازۀ مغرب قلعه بفاصله هزار قدم تیار ساخته و یا باروت پر نموده و يك مشك باروت بیرون دروازه قلعه گذاشته دفعتاً سه هزار گوله توپ و تفنگ بر ابواب قلعه مذکور زدند و دم نقب را آتش زدند که یکبارگی نقب دریده زمین آن بر اسمان پریده و چنان طوفان دود وغبار گردیده که شش جهات بنظر نمی آمدند در این صورت دروازه قلعه که بضرب گوله های
( ۱۴۳ ) مشبك گردیده و در زمین افتاده معاونت حسنی پلٹن و گورد پرش اندرون قلعه بردند و داخل قلعه شدند از آنجا که در آن زمان در میان قلعۀ مذکور سه صد نفر غازیان جلاوت نشان مردم هندوستان متوقف بودند در عین پرش شمشیر های آبدار از نیام جلادت اهتمام بر آورده از روی حمیت مسلمانی وغیرت ایمان چنان مقابله ومقاتله نمودند که سه دفعه سپاهیان حسنی پلٹن را شکست داده از دروازه قلعه بیرون کردند بلکه از قلعه بیرون آمده تمام فوج را از جلادت وشجاعت خود پس پای نموده و بر فاصله هزار قدم توپ ها را مبردند در این صورت فرج مذکور چون موج از جوش بحرانی بدرك در اضطراب و پیج تاب آمدند در این اثنا لیٹن جنرال صاحب بهادر و کماندار چیف بهادر صورت اضطراب سپاه خود دید دهیتر آواز داد که ای مردان بنگردید و جامه زنان نپوشید در این حالت غازیان جلادت نشان از پس ترددات دلیرانه و حملات پهلوانانه از میدان بدشوخ تاب نگردیده اندرون قلعه رفتند چون در این دو توپ صدها مردم در قبضه توپی فدای تیغ بیدریغ غازیان شده وصدها زخمهای کاری مبتلا گردیدند در فوج بشکستند و هر چهار طرف قلعه پرش آوردند با وصف این قدر پرش ومعرکه آرائی مردمیکه از قدیم ملازم ورفيق نواب غلام حیدر خان بودند از روى نمك حرامی بطمع جاه دنیای پوچاه دین خود را فروخته و از اخذ دلقان که کپیتن روی مرده را زنده نموده از میدان جنگ پي جنگ گریخته رفتند وهرقدر غازیان جلادت نشان که در قلعه مذکور بودند شربت شهادت از آب کوثر نوشیدند و داخل روضة جنان شهری من تحت الانهار شدند بعد از شهادت غازیان علیهم الرحمه افواج انگلیسه بها در استیلای آورده داخل اندرون قلعه مذکور گردیدند و طنبور فتح وفیروزی نواختند و آنچه که اسباب در اندرون قلعه افتاد بود چه وجه سه هزار اسپان ترکی تازی و ایرانی ووهزار شتران کابلی و بلقى وبخارائی و غدادی و قبضه های شمشیر ایرانی اصفهانی و شبرانی وقزرمی و عربی وصده پیاله های پشمیه کشمیری و هزارها من کشمش و بادام و پسته های خنجان تمکنی وروغن زرد و برنج و آرد خشک و هزار های تفنگچه و چند هزار جلد کتاب از هر علوم منطق ومعانى واصول فروع و صرف ونحو وعربی و فارسی هرچه که بودند همه را داخل گدام سرکار نموده و عالیجاه نواب غلام حیدر خان صورت فرار را در مرآت خیال خود نازیبا دیده بلکه عار دانسته نترسید دست بشمشیر در قلعه مذکور بر کرسی جلاوت نشسته بود کردا گرد نواب ممدوح کپیتان سرکبار ایستاده شدند تا آنکه از کماندو چیف صاحب بهادر حکم شد که پلٹن حسنی و جنرال رائیب صاحب بهادر و برص سکندر خورد و پنجاه سوار را حمید یارخان خلف وزير وفادار خان و کپیتان برن صاحب در قلعه رفته نواب غلام حیدرخان را گرفته بیرون بیاوند صاحبان ممدوح بموجب حکم کماندر چیف صاحب رفته نواب را از قلعه بیرون آورده در خیمه کمانداری چیف صاحب دررساندند صاحب ممدوح نواب مذکور را بکمال اعزاز واكرام بر کپاویل کمپخواب نشانیده و بسیار تعارف وصفا ومرحبا نموده بعد ازمهاصاحبان ممدوح براسپان سوار شده ونواب معظم الية را همراه خود گرفته در خیمه اولیای دولت تشریف فرمای شدند و در حین اختلام نواب مذکور بی محابا بر کرسی بحضور شاه جلوس نموده و هیچ آداب شاهانه بجای نیاورد وسلام نده نکرد بلکه سخنان سخت و درشت نسبت
«١٢٤» باولیای دولت بفرمان آورد و آب برای نوشیدن طلب کرده هماندم آب از صراحی اولیای دولت در کاسه برایش آوردند پادشاه باوفورمود که همین آب بخور غفورد بعده از صراحی مرزا قلی کشمیری که خال سیاه کافر را از چهره خود به آب اسلام شسته بود آب آورده بنواب مذکور دادند که نوش جان نموده با وجودیکه ساعتی مابین اولیای دولت وصاحبان ممدوح و نواب موصوف شمع فیل قال در مجلس اجلاس روشن گردیده لیکن غنچه طبیعت نواب مذکور از اهتزاز نسایم گفتگوی اولیای دولت و صاحبان ممدوح هرگز متبسم نشده بعده شمع مجلس آرای خاموش گردیده نواب مذکور باتفاق صاحبان ممدوح سوار شده در خیمه کماندر چیف صاحب بهادر آمده آرام پذیر گردیده اولیای دولت هرچند بازوی نواب مذکور از صاحبان ممدوح درخواست نمود هرگز ندادند و در قضیه خود نگهد داشتند و بعد فتح قلعه غزنی آنچه که اسباب و سامان از هر قسم در حیز تراخ آورده بودند همه را ضبط سرکار نمودند و هر چه که سپاه انگریز درین جنگ از کشته پشته شده بودند همه را یکجای در چاه خندق کلان انداختند و نعش های عزیزان شهیدان که مثل شهدای کربلای بی گورو کفن در میدان معارک افتاده بودند مردم مسلمین میخواستند که بموجب آئین دین پیغمبری (ص) تکفین نموده مدفون نمایند لیکن سرکار حکم نداد از آنجا که بقدرت الهی در همانشب تمام نعش های عزیزان شهیدان از میدان جنگ غایب شدند و الله اعلم بقدرت کامله ذو الجلال وعنایت شامله ایزد متعال کجا رفتند که نشان آنها معلوم شد بلکه خون شهیدان که بر زمین ریخته و داغ آن نیز اثری پیدا نگردید و عجیب تر آنکه یکنفرغازی اندرون برج قلعه نشسته بود و گلوله ی تفنگ میزد چنانچه هفتاد نفر از لشکریان برباد داده هرگه از لشکریان بر او میرفت باز زنده نمی آمد آخر مدارت روز همان غازی معلوم نشد که کجا رفت و در میان قلعه غزنی این چنین زیر زمین های عظیم بودند که تا مدتی ازین معنی بافواج سرکار انگلیسه بهادر خبر نبود آخر در مدت پنجماه هشتصدعورات محترم خورد ساله معه اطفال و پانصد مردان خراسانی و سه صد راس اسپان از زیر زمینهای برآمده بطرفی رفتند و احدی و فردی از لشکریان مزاحم و متعرض حال آنها نشدند و نه پرسیدند که کیستند و کجا بودند و کجا میروند چون معمار یکه در تمام اسباب از قلعه غزنی صاحبان عالیشان بیرون کشید دو طیل حکمرانی سرکار انگلیسه بهادر در قلعه غزنی و اضلاعش در نوای آورده. در بیان رفتن افواج انکلیسه بهادر بعد فتح قلعه غزنی جانب دار السلطنه کابل وبر آمدن امیر دوست محمد خان بعزم مقابله تا به قلعه قاضی واز دغابازی خوانین نمك بحرام بی مقابله هز یمت یافته معه جمیع منسوبان رخ نهاد بلخ و گرفتار شدن امیر مذکور و محمد اکبر خان در نزد پادشاه بخارا محمود قلم جواهر رقم که شیفته ابراز آداب سخن دانی است بعد تسخیر قلعه مدعای چنین بیان مینماید که هرگاه در سنه یکهزار و دو صد و پنجاه و پنج هجری صاحبان عالیشان و اولیای دولت فتح قلعه غزنی نمودند از آن پس حسنی یافتن ورساله کرنيل سکندر صاحب تو ی معمار ۱۰۰۰
«١٢٥» بهادر بجهت محافظت ... در قلعه غزنی مامور نمودند تمام افواج ... و بنگاه و اولیای دولت طنبور فتح وفیروزی نواخته از قلعه غزنی سمت کابل روانه شدند بعد قطع شش منازل بحضور صاحبان ممدوح خبر رسید که امیر دوست محمدخان با وجود غم والم اسیری ودستگیری نواب غلام حیدرخان فرزند دلبند خود معه عساکر نفاق ماثر وافواج دغا امواج واسباب جنگ از اتواب وغیره از کابل برآمده بمصاف ومبارزه کروه در قلعه قاضی منزل انداز و پای همت وجلادت چون سدسکندری استوار نموده بندوبست مورچه بندی بقرار واقع مینماید صاحبان افواج باستدراک این خبر وحشت اثر بوقت نصف شب حکم مقام لشکر خود دادند چون صبح شدخوابین نمک بحرام وملازمین بد انجام امیر دوست محمدخان چشم ازحق نمک پوشیده وخال سیاه بی ایمانی بر رخ خود نهاده امیر ممدوح را ازمقابله ومقاتله افواج انگریز بهادر جواب صاف دادند وغاشیه اطاعت وفرمان برداری اولیای دولت بر دوش کشیده فوج فوج ودسته دسته عساکر ازامیر دوست محمدخان جدا شده آمده داخل لشکر انگریز شدند وامیر موصوف ازدغا بازی آن بداندیشان نمک بحرام در آن میدان حیران و پریشان مانده عالیجاه سردار محمداکبرخان خلف الصدق امیر بی نظیر که در شجاعت و جوان مردی یگانه روزگار میباشد بموجب حکم امیر ممدوح والد خود که در مقابله شاه زاده محمد تیمور وبخشی دیساصاحب بها در وفوج خالصه سنهکه جانب دره خیبر مامور بود تا بودن سردار ممدوح در آنجا مقدور کسی نبود که درمیدان جنگ درمقابله آن شیر غران درآید همه لشکریان مثل روباه درشواعب جبال روی پوش اغنان و خیزان اوقات میگذرانیدند در آن زمان بعضی مردم نمک بحرام بمطمام دنیا سردار محمد اکبرخان را زهر قاتل داده بودند که رمقی در جانش باقیمانده بود که صورت مرده گان برچهار پائی انداخته همان شب در نزد امیر بی نظیر آوردند امیر ممدوح بمعاینه این واردات جگرپاره فرزندخود پاره پاره جگر گردیده ودست افسوس بر سر خود میزد واشک حسرت از سحاب دیده می بارید وآه وزاری میکرد لیکن بجز صبر وشکیبائی وسوختن وساختن چاره کار دیگر ندید وعالیجه سردار محمداکبرخان را باین همه بیماری مهلکه با پنجهزار اسپان و یا بوبار بردار معه عیال و اطفال سی ودو فرزندان وهفت خواهر زاده گان وسیزده برادر زاده گان وسر ودو نواده وسه صد نفر غازیان هندوستان و چهار صد نفر غلامان که در اوقات شداید سهیم و غمخوار او بودند همراه سردار محمد اکبرخان فرزند دلبند خود داده روانه طرف بلخ نمودند چون بسب دغا بازی ونمک بحرامی آن جماعت دغا باز میدان مصاف از امیر بی نظیر خالی وصاف گردیده همان وقت افواج انگریزه کوچ نموده داخل شهر کابل شدند و ازمشاهده شهر کابل وچهار سوق کابل که قابل تحسین است ودکاکین مرغوب وحوایش مربع مسطح و عمارات دلگزین وبساتین (ارم ذات العماد التی لم یخلق مثلها فی البلاد) دیده محو حیرت شدند از آنجا که دارالسلطنه کابل گویا دارالجنته است ومتصل کابل محله جوان شیران علاحده می باشد دريك قلعه چهار محله هستند یکی از چنداول دویم طایفه بیات سیوم شیروانی ، چهارم مرادخانی واز هريك محله سردار علاحده جداگانه مقرراست وکسی را طاقت نیست که بی اذن واجازت سران قلعه در ان محله های قوی معمار «۱۰۰»
«١٢٦» تردد و تفرج نماید روزی بتحقیر تیلیگچه برای دیدن محله‌های ملیکور سر خود و بی اذن رفته بودند آنها را کشته در انهار آب انداخته بودند که مطمع حشرات شدند کسی نپرسید که چه شدند و کجا رفتند هرگاه این خبر لارد صاحب بهادر شنید حکم داد که هر کس درین چهار محله خواهد رفت جان بسلامت نخواهد برد هر روز همین منادی در شهر کابل می‌گردانیدند و صاحبان عالیشان در ورود کابل حکم دادند که پنجا سواره از رساله دوم معه لفتننت لارد صاحب بهادر و کپتان ملار صاحب و کلاب سنگهـ صوبدار و پانزده سوار خاجی کنز ار شقاوت مآثر و بر گدیر جنرال سل صاحب کرنیل اود صاحب میجر فلمین صاحب و کپتان نل صاحب و کرنیلی صاحب وغیره بطور دوره در پی امیر دوست محمد خان روانه شدند تا بمقام بامیان که سد گروه از کابل دور است بلخ واقعه تشریف فرمای شدند که در آن سرزمین رسیده خوب تماشای آن ملک نمودند وطنبور سرور ومسرت مردم میتواختند وجهت سوی امیر بی نظیر می‌نمودند که بعد از چند روز از کابل نزد صاحبان ممدوح خبر رسید که امیر بی نظیر رخ باد ملک اوزبک گردیده که مرزا مراد بیگ والی آن ملک بسیار تعارف ومهمانداری وجهت آوری خدمات امیر ممدوح نموده تا مدت دو ماه امیر خورشید نظیر در آنجا اقامت پذیر بوده بعده تشریف فرمای بلخ شده والی بلخ از روی مهمان نوازی بسیار با عزاز واکرام امیر موصوف پرداخته مدت دو ماه امیر بی نظیر در بوستان سرای بلخ بود که در این عرصه رقم‌های پادشاه دارای شرف در خصوص طلب امیر بی نظیر بدست شتر سواران متواتر شرف نفاذ نیافتند امیر ممدوح حسب الحکم ارقام قضا نظام پادشاه موصوف وابستگان عیال اطفال مام خود را در بلخ گذاشته خود و سردار محمد اکبرخان خلف خود را بهمراه رکاب برداشته روانه دارای شریف گردید که بقطع منازل بدار العلم بخارای شریف رسیده رساله سلام که طریقه سنت سید انام است بحضور پادشاه بخارا مطالعه نمود و مستظهر بسیار نوازشات شاهانه وعنایات خسروانه گردیده یک قلعه خاص بجهة توقف امیر بی نظیر از سر کار شاه ممدوح عطای شده واز اخراجات مما يحتاج مستغنی نمودند و گاه و بیگاه امیر موصوف بی ممانعت صاحبان شرف احضار شاه عارامی یافت بعد از چند مدت روزی در مجلس خاص پادشاه ممدوح با امیر بی نظیر شیم بعضی سخنان برافروخته امیر از روی تأمل در جواب آن تأخیر نمود لیکن سردار محمد اکبرخان که شجع ودلاور روز گار بود تاب سخنان شاه بخارا نیاورده در جوابش سخت گفتگوی نا موافق نمود عده امیر موصوف وسردار ممدوح از دربار شاه راجع بمکان مأنوسه شدند که در این اثنا دریای خشم شاه موصوف در تموج آمده از روی قهر سلطانی به عالیجاه سردار سعید خان معه دو هزار نفر اوزبک حکم داد که امیر را باز گرفته بیاوند هر گاه سردار مذکور بموجب حکم شاه در تعاقب امیر ممدوح روانه گردید با امیر موصوف در عرض راه رسید در انوقت هفت هشت سوار با امیر مذکور حاضر رکاب بودند از قضا کرد گار ما بین امیر وسردار مذکور اتفاق مقابله ومقاتله افتاد سی سوار اوزبک بقتل رسیدند و هفت سوار از امیر بی نظیر کشته شدند امیر و محمد اکبرخان خلفش هر دو در آن میدان جنگ مجروح شدند از همر ضرب زخمها
بی‌هوش شدند آخر گرفتار نموده هر دو را بحضور شاه ممدوح حاضر آوردند شاه جهان بخشی مجروحات مهجوران نموده حکم برقید آنها داده و حکم جراح بجهة مرهم زخمها ایشان مامور گردیده که در عرصه اندک ایامعالجه حکیم باعث اندمال زخمهای مجروحان شد . و در حین حبس امیرممدوح نزد پادشاه بخارای شریف صاحبان مخاشن انگلیسه بهادر در گرد نواح اضلاع کابل بخاطر جمعی تفرج می‌نمودند و برای دیدن بت بامیان رفتند و عجایب و غرایب بت مذکور را معاینه نموده بعد در کابل آرام گرفتند و بانتظام امورات آن سرزمین می پرداختند واز عاقبت کار خود خبری نداشتند . در بیان مراجعت افواج انگلیس بهادر از کابل و مقابل شدن با عالیجاه میر محراب خان براهوی والی قلات و شهید نمودن او را طراز داستان قلم خوش رقم بر شاخسار این مدعای چنین مترنم بنوا می گردد که صاحبان عالیشان در سنه یکهزار دوصد و پنجاه و پنج هجری بعد ورود کابل بیرون شهر چهاونی را بنای کرده و عمارات عالی درست کشانیده اقامت پذیر شدند و اسکندر برنس صاحب بهادر اندرون شهر در سرای نواب امین الملك متوقف گردیده اوقات را بعيش وعشرت بسر می‌آوردند بعد مرور يكمده صاحبان حکم دادند که افواج ... از راهی که آمده از همان راه روانه شوند بسبب همینکه صاحبان موصوف اراده گرفتن قلات در خاطر داشتند اولا از فوج بنگاله يك رجمنت کوره دو بمبا رجمنت ترك سوار و توپخانه همراه قیمیان داده روانه هندوستان نمودند و از رساله دویم يك پلین طرف غزنی فرستاده در عرصه بیست روز نواب غلام حیدر خان را از غزنی طلبانیده و دو روز مقام در کابل نموده بعد نواب مذکور و حاجی کاکر را بهمرای جنرال صاحب در از راه پشاور روانه نمودند نواب ممدوح از دریای آتك بسواری کشتی ها از راه سکھر و بهکر بتشریف فرمای گردید و کاکر مذکور روانه هندوستان شده عقده افواج .... بقطع منازل از کابل برآمده در دره بولان رسیدند جنرال صاحب بهادر معه چہار پلٹن گوره و توپخانه روانه قلات گردیدند عالیجاه میر محراب خان براهوی والی قلات بپاس تعارف و ضیافت صاحب ممدوح نمود واز شعبده بازی فلك نیرنگ باز خبری نداشت چون صاحب معظم الیه بطرف میر ممدوح در صورت دوستی پیغام فرستاد که ما بسیار مشتاق ملاقات میباشیم و هم تماشای قواعد پلاتی نماییم که چه نحو حفظ دارد میر موصوف اولا از آمدن خود عذری نمود آخر صاحب ممدوح هزار منت واشتياق مندی میر موصوف را بحضور خود شرف احضار داده بازار صفت آرائی گرم نموده بعد ملاقات تماشای قواعد پلٹن به میر مذکور نشان داده سپاه و پلاتی در حین حرکت سلسله قواعد تفنگ انواب و بنا دین جانب میر مذکور نمودند در این صورت امیر مذکور صورت مقدمه را برعکس در مرایای روزگار دیده معه سواران همرکاب خود شمشیر
« ۱۲۸ » های از نیام کشیده بر بالای جلوه ریز گردیده تمام را زیر تیغ بیدریغ کشیده بعده رخ نها د قلعه میری قلات شده لیکن دو بلٹن پیش از این نزديك قلعه مذکور رسیده پیش روی میر موصوف گرفته بودند یکبار گی با میر مذکور آتش مقابله و مجادله برافروختند و در آن میدان کار زار میر موصوف از روی غیرت ایمانی وحمیت مسلمانی داد شجاعت ومردانگی را از دست نداده کار رستمانی کرد و از کشته ها پشته ها نمود آخر خود هم سر خوش باده شهادت گردیده چنانچه یوم جمعه ماه رمضان المبارک سنه صفر هجری باین نحو شهادت شهسوار میدان جلادت و یکه تاز عرصه شجاعت میر محراب خان با انجام گردیده از آنجا که میر مذکور را از چنین خدعه طرازی صاحبان عالیشان اطلاعی نبود و اغوای خدمات خود از دادن راه بافواج انگلیسه بها در از ملك مورثی خود و غیره مغرور بود اصلاً بفکرش نبود که افواج سرکار انگلیسه بر سبب مرتکب مجادله ومقابله خواهد شد ازین معنی بالکلی غافل نشسته بود هرگاه صاحب ممدوح نزديك الان رسیده همان وقت میر ممدوح را چیزی بوی ازین قضیه تفنگ شراری وفساد بدماغ هوش رسیده بود عالیجاه محمد اعظم خان برادر خود را طرف ایلات والوسات بلوچان براهویان فرستاده استمداد لشکر طلب کرد لیکن اکثر روسای بلوچان بسبب ناسازگاری و نااتفاقی دل نهاد استمداد نشدند مگر طایفه جهلوان و سرپان طوعاً و کرهاً معۀ جمعیت دوازده هزار لشکر باتفاق عالیجاه محمد اعظم خان بنا بر استمداد رخ نهاد قلات شدند لیکن پیش از رسیدن لشکر مذکوره عالیجاه میر محراب خان بدرجه شهادت رسیده بود پس از شهادت میر معظم الیه مدت هفت روز شهر قلات را غارت می نمودند و میگویند که دوازده لك روپیه نقد و جواهر گران مایه و اجناس نفیسه از اقمشه و پشمینه سلاح وشمشیر ها جواهر دار و تفنگ های رومی و اعیان خاصه ولایتی وغیره سامان از هر قسم بعزیز تاراج بردند و غنیمت شهر که تعداد آن معلوم نیست همه بدست افواج انگریز بهادر افتاد بعد از هفت روز صاحبان عالیشان منادی امن وامان در شهر گردانیدند و بدلاسای رعایای پرداختند و ملکی که در احاطه تصرف میر ممدوح بوده در تصرف سرکار انگلیسه بهادر آمده جنرال صاحب بهادر عالیجاه شاهنواز خان براهوی برادر زاده مرحوم میر محراب خان معه لیدین صاحب بهادر در قلات بر مسند ریاست مقرر نموده و ملا رحیمداد خان ومحمد حسن وغیره خوانین خان موصوف گرفتار نموده بهمراه خود آورده وارد شکارپور و خوانین مذکور را در قلعه بهکر محبوس ساخته تشریف فرمای ... گردیده وعالیجاه راس بل صاحب بهادر اجنت سندهـ ومكخان ممدوح تا به شال کوت بنای چاونی ها مقرر نموده و عالیجاه میر نصیر خان خلف مرحوم میر محراب خان در صغر سن بعد شهادت پدر بزرگوار خود والده مسمی بی بی گنجا به و دیگر عیال و اطفال و نایب گل محمد خان و چند سر کرده گان در کوهستان آواره می گردیدند لیکن در ترك تاز و تاخت تاز و تاخت و تاراج افواج انگریز بهادر قصور نمیکردند . ( باقی دارد )
«۱۲۹» در بیان زدبرد بلوچان کوهستان وبراهوی وغیره در حین روانگی افواج جانب خراسان وبقای نمودن چاونی ها در سکهر وشکار پورودریافت نمودن احوال سند و آموختن زبان بلوچی افغانیه وسند وهزیمت یا فتن ایمیل صاحب بها در از بلوچان کو هستان و غیره نوك موار قلم تیز رقم در میدان این مدعای چنین پركتازیان مینماید که در حین روانگی افواج انگلیسه بهادر جاپ خراسان بلوچان نوك علی جهکرانی وبگتی و دومبکی و کلهر وبرك و براهوی از تاخت وتاراج ساختن گدام وشتران وغیره در عرض راه تقصیری نکردند وصاحبان عالیشان این همه هرج ومرج دیده بسیار خشم آگین می شدند ودم نمی زدند خون جگر میخوردند عالیجاه ولید استوك صاحب بهادر در شکار پور رسیده در تجویز وبندوست بلوچان مذکور شده شیرمحمد لدی را بمعرفت عالیجاه فتح محمد خان غوری مشیر تدبیر عالیجاه میرصاحب میررستم خان والی خیرپور پیش خود طلبانیده قدری مواجب بلدی مذکور مقرر نموده عهد انجام ساخته از بدی و بد کاری دست بردار نموده و نیز بمعرفت مهند متهت سنگه شاهوکارکار شکارپوری بنای طالبا بیدن بجارخان دومبکی نموده بود ودیگرهم على هذه القياس بندوبست بلوچان بدکاران مینمود که درین اثنای عالیجاه راس بیل صاحب بهادر اجنت سند مقرر شده داخل شکارپور گردیده بعد ورود صاحب ممدوح عالیجاه ولیم استوك صاحب بهادر تشریف فرمای ولایت گردیده وعالیجاه تامس لوسس صاحب بعهده کلکطری شکارپور مامور شده و استوك صاحب خورد نیز بهمراه کلکٹر صاحب مذکور بر کار خرابه مقرر مانده از آنجا که صاحبان مذکور بسیار هوشیار ودانای زمانه بودند دریافت ملك سند ازهرقسم ورسم نموده ده وزبان افغانیه وبلوچيه وسنديه وفارسی وعربی می آموختند بلکه اززبان های مذکور کتاب ها ترجمه انگریزی درست ساختند و هريك از صاحبان عالیشان بعهده کار خود مامور بودند بعضی پیمایش زمین ملك سند آباد و غیر آباد جنگل وشوره می نمودند وبرخی خانه شماری وآدم شماری می کردند وبعضی نقش های ملك تیار مینمودند و بعضی خریداری گدام می ساختند ومبلغان سکه کمپنی مثل بارش باران می ریختند ودر مکان چهری واقعه لپ دریای بنگله های بسیار خوب ومطبوع مرتب ساختند وصدر بازار بنای کردند و در شکارپور هم صدربازار وبنگله های تیار ساختند وروزگار مردم هرخاص وعام جاری گردیده ومردم سند این چنین زورپری گاهی بچشم خود ندیده بودند از سکه کمپنی دیده مجنون وار شیفته وآشفته در پی روزگار می گشتند وصاحبان عالیشان درملك سند رجوع آوردند بیگان می آمدند وبيگان ميرفتند و از زبان بعضی صاحبان شنیده شده که می گفتند که هر گاه درملکی یکی از صاحبان انگریز آمده دایر شد اورا یکی نماند گویا هزار یاجوج بهمراه دارد وجایی که سدهای صاحبان آمده جمع شوند پس صدهزارها شیاطین جمع میشوند آدم بیچاره ازيك شيطان امان نیافته که از بهشت محروم ماند چه جائیکه
( ۱۳۰ ) هزارهای شیاطین گرد آیند پس وای برحال مردمان آن سرزمین است خصوصاً آدمان ملك سند از خاص وعام اکثر از جرد بیگانه ملك سند زود تر خراب خواهد شد كه از آتش فتنه انگیزی صاحبان انگریز خبر ندارند فی الجمله عالیجاه کپتان ایمبل صاحب بهادر مامور محافظت ملك بالادشت گردیده و قلم نگهداشت سپاه جاری بوده چنانچه مردم افغانان و بلوچان کوسه و کهیری وغیره باشنده این ملك اندازه سه چهار صد سواره ملازم داشتند و فی سواره بیست روپیه و پانزده روپیه و جمعدار پنجاه روپیه مشاهره مقرر نمودند وعالیجاه الف خان ترین نیز در آن ایام باچهل پنجاه سواره در سلك ملازمین سرکار انگلیسه بهادر منسلك گردیده كه رفته رفته از بس خدمات سرکار بلقب خان بهادر ملقب شده چون جناب ایمبل صاحب بهادر باین همه سپاه از شکارپور روانه مکان شاه پور درانجا رفته دایر گردید لیکن مردم بلوچان کوهستان ازرد برد و قتل قتال افواج انگریز بهادر هیچ صرفه نمی کردند و صاحب ممدوح هم در تعاقب بلوچان بد کار ان رفته از کشتن و بستن آنها دریغ نمی کرد لیکن همان آتش در کنده بود بازار تاخت وتاراج بلوچان روز بروز گرم . روزی بلوچان کوهستان اندازه سه صد نفر سوار و پیاده نزديك مكان چهتر رسیده درپشت نی آب پنهان گردیدند و چند نفر سواره بلوچان از روی چال فریب بازی در شاه پور رسیده خودها را بافواج انگریز نشان داده پس پای شدند ایمبل صاحب بهادر که معه چند سواران برای هوای خوری رفته بودند با سواران بلوچان فریبه مقابل شده در تعاقب آنها افتاد چون نزديك پشت نی رسیدند صاحب ممدوح از فریب بازی بلوچان مذكور خبری نداشت بلوچان که در نی متواری بودند بغتتاً تفنگ های برروی سواران صاحب ممدوح زدند چند سواره از صاحب موصوف بضرب شلك تفنگ های از اسپ حیات بر زمین ممات افتادند محمدی اعتبار که پیری معه سواران دیگر بمشاهده این حالت دل از دست داده چون کهپه گهران پس خیز معرکه فرار گردیده صاحب ممدوح هرچند به کهیری مذکور باش باش می نمود او زیاد پاش پاش فرار میگردید هرگز پای استقر را نگرفت محتشم تن تنها در آن میدان عنان توسن کشیده استاده شد و شمشیر از نیام بیرون آورده و بدست شجاعت گرفته مستعد حمله بهادرانه گردید که در آن اثنا اعتبار کهیری بلحاظ پاس اعتبار خود باز در نزد صاحب ممدوح آمده براسپ صاحب بهادر تازیانه حواله نمود تا بی اختیار اسپ صاحب بهادر در میدان تیز روی شده باین طریق صاحب بهادر از آنجا برآمده جان بسلامت آورده این خبر بطریق هزیمت صاحب موصوف از افواه عوام الناس منتشر عالم گردیده چنانچه بعد از چند ماه صاحب معظم الیه برای جوابدهی این هزیمت در مقام سکهر بحضور صاحبان درکونسل حاضر شده آخر از روی کورت چیزی قصور برصاحب ممدوح ثابت نشده از آنجا رهائی یافته بعده بزودی روانه ولایت گردید چون صاحب ممدوح بسیار جوان مرد وعالی همت بود ودست نوال همیشه گشاده داشت و در ابتدای ورود افواج بحر امواج انگلیسه بهادر در بجا آوری خدمات سرکار انگلیسه بهادر قصوری نکرده بود .
«۱۳۱» در بیان رفتن صاحبان عالیشان طرف چهتر وفلیجی وگرفتار نمودن بجارخان دومبکی وترك علی جکهرانی وغیره جکهرانیان ترك سوار قلم تیزرقم در میدان گیرودار این مدعای چنین تیزرو بیان میشود که در سنه یکهزار و دوصد پنجاه وشش هجری عالیجاه کپیتان ایونل صاحب بهادر از شاهپور تشریف فرمای چهتر گردیدی بجارخان دو مبکی پیش از رسیدن ازصاحب ممدوح از مکان مذکور فراری شده طرف کوهستان دیره ببرك رفته سکونت گرفت باقی میرحسن خان نونهانی و بلوچ خان دومبکی در مکان مذکور آمده بسلام صاحب ممدوح مشرف شدند و مصدر نوازشات گردیدند دوصد روپیه به بلوچ خان سر کرده طائفه بلوچان دومبکی ومبلغ صدروپیه به میرحسن خان نونهانی عوض خلعت صاحب ممدوح عطای نمود و آنها را ازخود بسیار خشنود نموده بلوچ خان دومبکی حلقه اطاعت و فرمان برادری سر کار جهان مدار درگوش جان انداخته بعد عهد آمیام از خدمت صاحب بهادر رخصت گرفته جانب مکان لهری ملك خود رفته و میرحسن خان نونهانی حسب الحكم صاحب بهادر معه پیغامان طرف ببرك بكتی روانه ومامور شده که بکتی مذکور را هدایت نموده راغب سلام صاحب معظمالیه بنموده چنانچه احمدخان خلف ببرك مذكور باتفاق میرحسن نونهانی آمده مشرف سلام صاحب بهادر گردید وعزت و آبروی بسیار یافته بعد انجام انداختن چهاونی در دیره ی ببرك نموده رفت درین اثناء میجر بلیمان صاحب بهادر معه پلتن خود و دو عرابه توپ در دیره مذکور رفته دایره گردید ی ببرك نیز بسلام صاحب ممدوح آمده سرتسلیم و آستین فرمان برداری گذاشته و کپیتان ریت صاحب بهادر ازدیره ی ببرك عازم قلعه کهان شده و نیم هنت نشان دوده خان مری معه پانصد سواره ازقلعه کهان برآمده سلام ریت صاحب بهادر نمود و گفتگوی انداختن چهاونی در قلعه مذکور مابین صاحب ممدوح ومری مذکور واقع شده لیکن مری مذکور انداختن چهاونی در قلعه کهان ناگوار دانسته بجواب صاحب پرداخت و هماندم روانه گردیده در اندرون کوه رفته طبل متکردی بنواخت وكپیتان ریت صاحب بهادر در قلعه کهان کپیتان روصاحب بهادر را گذاشته خود باز در دیره ی ببرك آمده دایر گردید چون ی ببرك مذکور شنید که دوده خان مری باصاحبان در مقام سلوك نیامده از انداختن چهاونی جواب صاف داده اوهم از قلعه خود به تمام سامان و اسباب بطریق اخفا کشیده بوقت شب از دیوار قلعه برآمده میخواست که روی درفرار آرد درین صورت چوكی داران قلعه باخبر گردیده ی ببرك را گرفتار نمودند بعد گرفتاری او قلعه را تاراج نموده تمام اسباب قلعه را نیلام نموده داخل ركبا کردند درین اثناء لیجاه صاحبس پولتس صاحب بهادر داخل مكان لهری شده سید امیر شاه را برای گرفته آوردن بجارخان دو مبکی فرستاده نامبرده آمدن خود بحضور صاحب مذکور اختیار نکرده مگر بحضور کپیتان ایونل صاحب بهادر آمده سلام کرد وتجویز ایونل صاحب بهادر همین بود که بالفعل از روی صلاح وقت بلوچان را گرفتار نباید کرد بلکه در ملازمی سر كار نگاه باید داشت تا آنکه همه
«۱۳۲» بلوچان کوهستان به تجویز بدست سر کار آیند و کپتان ابومل صاحب سیادت پناه سید عنایت شاه را نزد شجاعت نشان دوده خان میری فرستاده که او را رهبری نموده در سر کار بیارد که بعد آمدن مری مذکور بتفویض بلوچان بخوبی نموده خواهد شد که درین صورت حکم جناب رای باصاحب بهادر ایجنت سنده در باب مقیدی بلوچان مذکور صادر گردید کپتان ابیول صاحب بهادر مطابق حکم اجنت سنده بازوی بلوچان هر يك بجاو خان دومبکی و ریربخان جکهرانی و جانی جکهرانی وغیره جکهرانیان بطریق آئین قیدیان بدست عالیجاه الف خان جمعدار جانب لهری پیش طامس یوانس صاحب بهادر روانه کرد مگر ترك علی جکهرانی که سر کرده جکهرانی های بود او را پیش خود معطل نمود طامس یوانس صاحب بهادر بلوچان مذکور را در قید محکم کشیده صبح از لهری سوار گردیده داخل شکارپور شده و با کپتان ایبل صاحب بهادر مشورت نموده همه بلوچان را سپرد کپتان دوند حب بهادر نمودند و دوست علی برادر زاده دوده خان میری که بموجب هدایت سید عنایت شاه بجهت سلام صاحبان می آمده لیکن در عرض راه جز قید شدن بلوچان مذکور شنیده قدمی پیش نگذاشته واپس روانه مکان مالوفه خود شده : سید مذکور باز آمده صورت حال پس رفتن دوست علی مری بصاحبان ممدوح حالی نمود بعمه اینان دو تصاحب بهادر همه نزوی بلوچان قیدی با حتیاط نام از شاه پور روانه گردیده داخل شکار پور شده و بعد از چند روز طامس یوانس صاحب تشریف فرمای شکار پور گردیده تام عاصیان مادیان و سلاح بلوچان مذکور اقلام کرده داخل سر کار نموده و بجار خان دومبکی وغیره را در قلعه لهکر محبوس نمودند و جانی جکهرانی که پست قامت و حرام زاده بود او را در شکار پور مقید نمودند لیکن نامبرده هرگز بهمراه قیدیان برسر کار نمیرفت واگر میرفت بازهم کار نمیکرد با وجودی که محافظین چوکی او را میزدند هزار های سخنان فحش بمحافظین چوکی میداد واو را زنجیرها در پای ودست و گردن انداخته سخت عذاب میدادند بازهم هیچ پروای نکرده به آدمان سر کار میگفت که زنجیرهای در تمام اعضای من انداخته اند مگـــر . . . من بی زنجیر مانده است او را هم زنجیر بیاندازند و . . . خود را به آدمان سر کار نشان میداد چون جکهرانی مذکور چنین سرکش و بی باك وشوخ بود و ترك علی جکهرانی را معه بیست نفر سواره ومحمد خان دو شکی را در سر کار ملازم داشته در خدمت کپتان ابویل صاحب بهادر مقرر نمودند که باصاحب ممدوح در خدمات مرجوعه ترك تازی می نمودند تا رفته رفته طایفه جکهرانی از مهربانی سر کار جهاندار کامیاب مطالب ما فی الضمیر خود شدند. در بیان رفتن صاحبان انگریز بهادر طرف قلعه کهان وبنای کردن چهاونی و کشته شدن صاحبان از دست بلوچان مری وهزیمت صاحبان رستم داستان قلم شجاعت رقم در میدان رزم این مدعای چنین بیان می نماید که در سنه ١٢٥٦ صدر کپتان كلاك صاحب بهادر که معه گدام جانب قلعه کهان رفته بود گدام را در قلعه مذکور در نزد کپتان برونصاحب رسانیده مراجعت نمود هرگاه صاحب ممدوح درمکان سارتاف که درمیان کوه واقع است رسیده درینصورت شجاعت نشانان
« ۱۴۳ » بلوچان مری پیش روی صاحب معظم الیه گرفته بحمق شرارت و فتنه سرسنگ مقابله و مقابله زده مستعد محاربه شدند در انوقت بهمراه صاحب ممدوح چهل سواره و پنجاه شصت نفر پیاده حاضر رکاب بودند سوران هرگز با حریفان مقابله نکردند بلکه پس پای شدند و صاحب ممدوح با پیاده گان چنگ کنان از دست بلوچان کشته شد . و هفت هشت صد نفر شتران همه سامان دست یغمای بلوچان مری افتاده و هشتاد نفر دیگر پیاده از فوج انگریز که پیش برونصاحب طرف قلعه کهان میرفتند آنها را نیز بلوچان در راه زیر تیغ بیدریغ کشیدند و در غاره ممات انداخته غرض بلوچان مذکور چون زنبور متفرق گشته هر جا و هر مکانی که از لشکر انگریزان در کوهستان می یافتند به نیش ضرب شمشیر و تفنگ و سنگ می کشتند و هیچ صرفه می کردند در این ایام جنرال براین صاحب بهادر اجنت سند بجهت هوا خوری سمت شمله تشریف فرمای گردیده بود و کپتان آنزا مند جان برونصاحب بهادر در چهاونی سکر بعیاش مقرر بود هر گاه این اخبارات مذکور باجنت سند رسیده از آنجا چہتی انگریزی برای کپتان ایدیل صاحب بهادر نوشته فرستاد که هر قسم که داند شجاعت شان درده خان مری را در حیاله اطاعت و فرمان برداری سرکار بیارند که از حسن خدمات ایشان منصورات صاحب مذکور حسب وشته اجنت سند باز از شادپور عازم شده در مکان لهری داخل گردید و مدت سه ماه در آنجا متوقف بود با طایفه بلوچان مری بندوبست می نمود و آخر مری مذکور هست و کلای معتبر خود بخدمت صاحب ممدوح پیغام فرستاد که ما مردم بلوچان کوه نشین و صحرای نورد میباشیم کدام ملك در خرید بدست نداریم سنگ و سنگ ریزه های بسیار داریم اگر خواهش و آرزوی سرکار بر آن باشد بس بار های نموده بحضور سرکار فرستاده آید سرکار جهان مصار مهربانی نموده از ما بلوچان کوه نشین در گذرد بنای چهاونی در قلعه کهان بالکل روا ندارد که پس پیش از انداختن چهاونی صورت نبوده کسی هرگز در مرآت مدعای خود نخواهد دید گریا سر خود را سنگ زدن است آینده سرکار مختار است چون کپتان ایدیل صاحب بهادر همین سر گذشت بلوچان میری بحضور اجنت سند طرف کوه شمله نوشته فرستاد از آنطرف باز حکم آمده که چهاونی را ضرور بالضرور در قلعه کهان بنای خواهد نمود چنانچه نه ایجاد کلیرن صاحب بهادر مع سه صد سواره وشش هفت عرابه توپ وشش هفت صد پیاده و یکهزار و چهار صد شتران پر بار سرسسات و سامان و خزانه روانه قلعه کهان شده هر گاه صاحب ممدوح در مکان تفنگ رسیدند از آنجا که مکان مذکور چون قفس بسیار تنگ میباشد بلوچان میری در آن مکان بر سر کوه رفته مستعد و آماده جنگ نشسته بودند در این صورت کپتان ریت صاحب بهادر و کپتان مور صاحب و لفتنت مرکن صاحب معه دوصد نفر پیاده بر مکان تفنگ بالای کوه رفتند بلوچان میری که دایق مستعد محاربه نشسته بودند یکبارگی جلوه ریزی بر صاحبان ممدوح نموده دوسه صاحبان و دوصد نفر پیاده بزدن تفنگ های و سنگ ها بالای کوه هلاك نمودند و در آن مکان تفنگ نفس ها حیات صاحبان ممدوح و پیاده گان لشکر گرفتند و جناب کلیرن صاحب بهادر از سارین آب نهایت بی تاب گردیده میر حسن نونهانی و اعتبار خان کهری معه پنجاه اسپان تو پخانه برای آوردن آب فرستادند اگر چه
« 134 » آب نزديك بود لیکن کنار گذاران قضا و قدر چشم نامبرده گان از آب پوشیده آب نزديك را ندیده طرف مکان سارناف رفتند در این اثناء راه بلوچان میری به آنها مقابله نموده بسیاری آب زندگانی گرفته اسپان را بغارت بردند در این صورت کلبرن صاحب بهادر روی آب ندیده از عدم رسیدن آب بی تاب شده تاب مقاومت نیاورده تمامی اسپان و سامان و شتران و خزانه و سه عرابه توپ در آنجا گذاشته و بو راح دنباله توپ ها بند نموده جریده طوری گریزان افتان خیزان خود را در شاه پور رسا نیده از شومی مکان لعنتك چندین نفس های لشکریان برباد داد نفس خاص خود را در شاه پور آرام داده نفسی بکام دل برآورده کپتان برون صاحب که در قلعه کهان دایر بود سابق از عدم رسیدن و موجودی سمرسات بسیار تنگدل بوده خصوصا از شنیدن خبر هزیمت و کشته شدن صاحبان ممدوح بسیار بی قرار و مشوش احوال گردیده آخر از روی صلاح وقت بهمراه بلوچان میری ساز کاری نموده .. داده و امان خواسته قلعه کهان را گذاشته و برای جان خلاصی خود با میری عهد انجام ساخته و چتی انگریزی نوشته داده باعانت سواران بلوچان میری از قلعه مذکور برآمده داخل مکان ابری گردیده شکر حیات تازه نموده صاحبان انگریز بهادر از روی انصاف از جوان مردی و شجاعت بلوچان میری خود معترف و آفرین آفرین میگویند فی الحقیقه با وجود تسخیر قلات وقندهار وكابل وغزنی بازهم بلوچان میری در کوهستان متبر داشته از تاخت تا راج وقتل قتال افواج انكليسه بهادر دست خود را کوتاه نداشته و صاحبان انگلیسه بها در هنوز در تجویزات تسخیر کوهستان واستيصال طایفه بلوچان میری مهیا شده دیده شود که عاقبت این کار کجا سر کشد وصورت این معامله چگونه از مر آت مدعای رختنمای گردد . (در بیان آمدن عالیجاه میر نصیرخان براهوی بر قلات و گرفتن قلات از شاه نوازخان براهوی و کشتن لبدین صاحب بهادر ) نصر قلم خوش رقم که مفتح ابواب قلعه ممالك سخن وری است در فتح قلعه این مدعای چنین جلوه ریز بیان میگردد که هرگاه صاحبان انگلیسه بهادر در سنه یکهزار و دو صد و پنجاه و پنج هجری فتح قلات نمودند راس بيلصاحب بهادر اجنت سند عاليجـاه شهنواز خان براهوی عموزاده مرحوم میر محراب خان را بعطاى لك روبيه وملكه ها باتفاق عاليجاه لبدين صاحب بهادر برمسند ریاست قلات جلوس داده تا مدت چند ماه عالیجاهان مذكور جرعه نوش باده حکمرانی قلات بودند ومیر محمد نصیرخان خلف مرحوم میر محراب خان بمعة عيال واطفال خانه بدوش در صحرا و کوهستان آوارگی می کردند آخر میر نصیر خان جمع آوری قشونات الوسات طایفه جهلوان و سرایان وغیره نموده بر سر قلات رفته قلات را محاصره سخت نمودند و در قلات افواج انگلیسه بهادر قدر قلیل بود هر گاه بنای مقابله شده احدی از الوسات براهوی بکومك شاه نوازخان نپرداختند بلکه آنچه که بلوچان براهوی اندرون قلعه قلات بودند همه از اندرون بر آمده با عالیجاه میرنصیر خان ملحق و متفق شدند وقلات را بدست میرمذکور دادند وشاه نواز خان ازقلات جان خود کشیده
«١٣٤» روی در فرار نهاد وطرف باغان رفته سکونت پذیر گردیده وعالیجاه لیدین صاحب بهادر از فرار عار دانسته درقلات مانده میر مذکور صاحب ممدوح را گرفتار نموده محبوس گردانیده واسباب وسامان صاحب ممدوح همه در حیز تاراج آورده وبرا هویان بنابر انتقام مرحوم محراب خان انواع انواع عقوبات بصاحب ممدوح می‌نمودند و در ... باسك آب ونان بصاحب ممدوح میخورانیدند بعد ازچند روز میر مو صوف محمد اعظم خان عموی خود را در قلات گذاشته معۀ جمعیت دوازده هزار لشکر روانۀ شال کوت گردیده ولیدین صاحب را هم برشتر پشت برهنه سوار نموده وزنجیر ها در پایش انداخته بهمراه خود برده ودرعرض راه براهویان سنگ وكلوخ برجان لیدین صاحب ممدوح میزدند ودرمقام شال کوت عالیجاه لیدین صاحب بهادر باستقلال تمام دایر بود وهم پلاتن بنابر كمك ازقندهار درشال کوت رسیده بودند میرمذکور هرچند جهت گرفتن شالکوت سعی و کوشش نمود لیکن قادر شدن نتوانست تا مدت سه ماه در مكان مستونك متزل انداز بود وعاليجاه استوك صاحب بهادر بموجب حکم اجنت‌سند بنابر تعمیر بنگله های طرف بهاك از شکارپور روانه گردیده اولاً درجای دیره بنگله را بنای ساخته بعده وارد بر شوری شده درآنجا نیز بنای تعمیر بنگله نموده ليكن درا وقت درمكان برشوری خبرها شرشور بلوچان براهوی متواتر میرسیدند صاحب ممدوح بسبب شنیدن این اخبارات شرشور از آنجا کوچ مکان نموده داخل بهاك شده وسيد محمد شریف عامل کچھی که از سر کار جهان مدار مقاطعه دار ملك كچھی بود بخدمت صاحب ممدوح حاضر آمده ازروی حکمت عملی انواع انواع سخنان دهشت آمیز از لشکر بـراهویان بحضور صاحب معظم الیه بیان نموده صاحب ممدوح بشنیدن سخنان آمد آمد لشکر براهویان متردد خاطر گردیده بسواری شتر بادی جريده طور بهاك روانه مکان چهتر وملهجی گردیده وافواج سر کار که در آنجا دایربود درعرصۀ دوروز یکهزار سوار و پیاده وچهار عرابه توپ ازآنجا بهمراه ركاب خود گرفته بازداخل بهاك گردیده دراین صورت ساری اطمینان رعایای بهاك شده چون دراین اثنا رحیم خان وعیسی خان منگل رئی وغیره سرکرده گان معۀ دو هزار لشکر در گونل رسیده سرسات ازآنجا گرفته داخل گنجابه شدند ومنشی موهن لعل که ازسر کار انگلیسه بهادر درآنجا بعهده کار داری مامور بود فراری شده طرف جبل احمدخان مگسی رفته پای قرار گرفت ولشکر براهویان در گنجابه افتاد کدام سر کاری همه را غارت نموده بردند وسمت بهاك بسبب بودن افواج سر کار انگلیسه بهادر جرأت آمدن نکردند و عالیجاه استوك صاحب بموجب حكم اجنت سند از بهاك کوچ نموده داخل چهتر وازآنجا بر آمده وارد شاه پور بملاقات کپیتان اپعیل صاحب بهادر مسرور گردیده دوشب در آنجا اقامت گرفته بعده روانۀ شکارپور گردید که روز دویم تشریف فرمای شکارپور شده بعده عالیجاه طامس پوتس صاحب بهادر بعهۀ دوهزار لشکر سواره و پیاده پلاتن گوره روانه دادهر گردید وعالیجاه میرنصیر خان پیش از رسیدن عالیجاه صاحب ممدوح ازشال کوت رخ تافته بردادر هرآمده بافواج انگریز که در داد هر بود مقابله ومقاتله نموده و يك شبان روز لشکر بر اهویان در میان شهر دادهر افتاده تمام شهر دادهر غارت نمودند
چون عالیجاه طامس یونس صاحب بهادر قطع منزل داخل داد هر گردید لشکر براهویان مرتکب جنگ و جدال شدند از طرفین کشتخون بواقع گردیده آخر لشکر براهویان تاب مقاومت نیاورده امیر نصیر خان فرار بر قرار نمودند و در وقت فرار عالیجاه ایدین صاحب را براهویان کشته در میدان انداخته رفتند هرگاه طامس صاحب ممدوح در میدان نبرد گاه آمده دید که ایدین صاحب مقتول شده افتاده است و زنجیر دریای دارد ازین معنی نهایت خفگی خاطر صاحب ممدوح گردیده و در جوش و خروش آمده اینان چه فایده تیری که از کمان برجست باز سعی عبث بر نمیگردد یونس صاحب بهادر آنچه که شاهان لشکر براهویان در میدان مصاف افتاده بود همه را به نمای آورده و نعش ایدین صاحب برداشته داخل داد هر گردید و به تدفین و تکفین او پرداخت وافسوس میخورد و میر نصیر خان براهوی معهٔ لشکر در میان کوهستان فراری شد هـ و طامس یونس صاحب بهادر بعد این فتح بموجب حکم راس بیلحصاحب بهادر اجنت سندهـ مراجعت نموده بشکارپور گردید بعد ورود صاحب ممدوح جناب راس بیلحصاحب بهادر بموجب شفاعت میر رستم خان صاحب و تالپور خیر پور صید حسن و ملا وحید داد اقوای مرحوم میر محراب خان از قید رهائی یافته و صاحب ممدوح آنها را خلعت و مزج عطای نموده روانه پیش میر محمد نصیر خان نمودند که میر مذکور را هدایت نموده راغب استسلام صاحب بهادر کرده در اطاعت و فرمان برداری سرکار جهان مدار نمایند چناچه نامبرده گان پیش میرمذکور رسیده بهزار نصایح و خواه نظر الف ملاقات صاحبان و فرمان برداری سرکار نمودند هرگاه میر نصیر خان نزدیک کوتله رسید صاحبان عالیشان هریک والس صاحب بهادر ونیتردل صاحب بهادر معه جمعیت لشکر در کوتله دایر بود هـ میر چند صاحبان ممدوح متندات معه طرف میرموصوف نوشتند لیکن میر مذکور از بس اندیشه و خوف دل نهاد آمدن بملاقات صاحبان ممدوح امر گردید و در مقام خوف و رجا بودند . از آنجا که صاحبان موصوف چون دیدند که میر مذکور بنابر ملاقات نمی آید معه بجمعیت اشکر برسرش جلوه ریز گردیده بمقابله ومقاتله بر خاستند و جنگ عظیم واقع شد از طرفین قتل وقتال بسیار شده بتلصاحب بهادر در میدان جنگ بقتل رسیده و یکصد و چهل نفر معهٔ لومرخان ومرادخان پسرش هـم اسیر ودستگیر شدند ومير ممدوح هزيمت يافته باز آواره کوهستان و از صلح مایوس مانده صاحبان ممدوح بلوچان اسیران بحفاظت تمام گرفته مراجعت نمودند و اسیران مذکور در قلعه بهکر مقید ساختند و خرچ یومیه بخوبی از سرکاری بقیدیان مرحمت میکردند و چند مدت واقعهٔ لهنگر در قید گرفتار بودند و از خرچ یومیه مبلغمان جمع نموده ماه ماه بجانب عيال واطفال خود میفرستادند . (دربیان رفتن جناب راس بیلحصاحب بها در طرف شال کوت و بندو بست نمودن امورات آن سرزمین و فوتیدن در آنجا ارقم قلم سریع السیر در میدان این مدعای چنین تیز گام بیان میشود که در سنه یکهزار دوصد و پنجاه شش هجری جناب راس بیلحصاحب بهادر اجنت سند از کوه شعله مراجعت نموده داخل سکهر گردیده بعده بزودی تشریف فرمای ملك کچهی وشال کوت شده لومرخان ومراد خان پسرش وغیره بلوچان براهوی قیدیان که در قلعه بهکر محبوس بودند
«۱۴۷» آن ها را ره ئی داد و بوهر خان را بهر کباب خرد برده ازملك کپچی او را رخصت داد پیش میر نصیر خان نفرستاد که میر مذکور را هدایت نموده با سلام صاحب ممدوح مشرف سازد لیکن میر موصوف بعد از اهمال پرداخته و انقیاد سلام صاحب معظم الیه نکرده صاحب بهادر چند روز منتظر ملاقات میر ممدوح کشیده بوده روانه ملك سیوی گردیده از آنجا که مثل مشهور است سگ بلوچان میری بر کوه می تازند و مردم خجك در میدان گوی شجاعت می ربایند ما بین افواج انگلیسه بهادر و مردم خجك آتش جنگ و جدال شعله ور گردیده مردم خجك داد مردانگی از دست نداده خوب مقابله و مقاتله نمودند که یکبارگی افواج انگریز بهادر از میدان وقوع پس گردیده پس پای شدند، چون مبروز آفتاب از یمن ترددات از میدان فلك رخ تاب شده در مغرب زمین منزل انداز گردید ، وافواج نجوم در عرصه سپهر جلوه نمای گردیده مردم خجك از نبرد گاه پس آمده داخل قلعه سیوی شدند و تمام سامان واثاث البيت معه عیال واطفال از قلعه مذکور کشیده و طرف کوهستان نرد میری رفتند افواج انگریز بعد رفتن خجك بر قلعه پرش نموده قلعه را خالی از حریفان دیده گرفتند بعده بموجب حكم قلعه سیوی را بضربات اتواپ مسمار نموده با خاک برابر ساختند و غنیمت را بدست تصرف خود آوردند جناب راس بلصاحب بهادر بعد فتح قلعة مذکور و بند و بست آن سر زمین پرداخته از آنجا تشریف فرمای سمت مکران وادهر گردیده و چند ایام در دادهر توقف گرفته بعده مستعد جانب شال کوت شده که در این اثنای مردم خجك حلقه اطاعت و فرمان برداری سر کار جهان مدار به گوش جان انداخته مشرف سلام صاحب ممدوح شدند صاحب بهادر به عفو جرائم آنها پرداخته به خلایع فاخره آنها را سرفراز ساخته ملك سیوی بدستور اصلی در تصرف مردم خجك واگذاشتند و کپتان فرنج صاحب بهادر چند ایام در قلعه سیوی توقف گرفته قلعه را سراز نو مرمت نموده تیار کرده حواله مردم خجك ساختند و در حین توقف جناب راس بلصاحب بهادر در مسلك سیوی و پنجتر وبلهجی دوست علی برادر زاده شجاعت نشان دوده خان میری مشرف سلام صاحب ممدوح گردیده چون انگریزی کپتان برونصاحب بهادر که از عهد انجام میری مذکور نوشته داده بود بملاحظه صاحب ممدوح آورده از عطای خلعت فاخره سرفرازی یافت بعده بحصول رخصت و اپس بمکان مالوفه خود رفته و صاحب ممدوح برای ملاقات دوده خان میری بسیار حیله های نموده لیکن پیش نرفته میری مذکور هرگز بسلام صاحب بهادر نیامد . از آن بعد صاحب بهادر از مکران دادهر تشریف فرمای شال کوت و چند ماه در آنجا رونق افزای بوده و بجهة ملاقات میر نصیرخان براهوی بسیار بندوبست و تجویزات می نمود و او از لحاظ و خوف جان خود هرگز دلنهاد ملاقات صاحب ممدوح نشده بدار و مدار میپرداخت در این اثناء از قضای الهی پای صحت صاحب ممدوح در سلسله بیماری مقید شده هرچند حکما و داکتر معالجه نمودند لیکن مؤثر نیفتاد و روز بروز جیوش بیماری به حصار و جودش استیلای آورده آخر لشکر زندگانیش منهزم گردیده لوای مرگ در میدان آخرت برافراشت و در شال کوت او را مدفون ساخته بعد از ارتحال صاحب ممدوح عالجاه والس صاحب بهادر بر عهده کار سرکار مامور شده بانتظام امورات می پرداخت بعد از سه ماه عالجاه اتوم
« ۱۳۸ » صاحب بهادر بعهده ایجنت سند مقرر گردیده تشریف فرمای سکر شد. از آنجا بلا توقف بسواری شتران بادی روانه شالکوت و در آنجا رسیده ، ایلچی میرنصیر خان براهوی والی قلات برا بعهد انجام موثق پیش خود طلبانیده بسیار تلافی وتعارف ونوازش ها ایجاد مذکور نموده از خود ممنون ساخت و ملک موروثی تماما تفویض میر مذکور ساخت و کلنگران که درملک خان ممدوح نشسته بودند همه موقوف شدند و تعمیرات که در ملک خان مذکور درست ساخته بودند جای بجای حکم تخریب عمارات صادر گردید امیران سند هرگاه این چنین صورت خرابی عمارات معاینه نمودند و موقوفی کلنگران دیدند و شنیدند هر آینه بخیال خام رفته دانستند که الحال سرکار انگلیسه بهادر سبب هزیمت خراسان تمام چهاونی خراب و ویران ساخته ازین ملک سنديك قلم میرود ازین معنی بسیار خوشحال شدند و از حال خود غافل که فلك نيرنگ در چه لعبت بازی است و کوکب بخت صاحبان انگریز بهادر در اوج فریبندگی چگونه سیار است از آنجا که شرح تسخیر سند مو قوف بروقوع واقعه داشته الحال عنان توسن قلم در میدان وقوعات مقدمه امیری نظیر دوست محمد خان منعطف سوده میشود . در بیان آمدن امیر دوست محمد خان از بخارا که بوساطت کدام سوداگر از قید والی بخارا رهائی یافته با افواج انگریز چندین جنگها نموده بعد خود بخود در کابل آمده مشرف سلام صاحبان انگلیسه گردید شهنواز میدان سخن وری اعنی خامه ندرت نگار در نشیب و فراز عرصه معاوي مدعای چنین ترکتاز بیان می نماید که هر گاه صاحبان عالیشان تشریف فرمای دارالجهة کابل شدند در مدت دوماه اکثر رؤسای کابل و کردو نواح کابل را در اطاعت و فرمان برداری خود آوردند اگر احدی سر از اطاعت وفرمان داری می پیچید هما نوقت مال وجان و قلعه جات او را ضبط سرکار می نمودند و او را بسزای اعمال ناصواب می رسانیدند و در حین آمدن مبلغان خزانه از هندوستان در دره خیبر مابین لشکر انگریز بهادر وافغانان خیبر بسیار جنگ وجدال واقع و بسیاری از فوج انگریز بقتل رسیده بعد این همه قتل و قتال روزی چند صاحبان عالیشان در کابل هم آغوش شاهد آرام شدند که درین اثنای در سنه یکهزار و دوصدو پنجاه وشش هجری خبر رسید که امیر دوست محمد خان با عانت کدام کسی تجار که او مبلغ ده هزار روپیه از خود بمحافظین چوکی که بر امیر تعین بودند داده باعث رهائی امیر بی نظیر از قید گردید و امیر در وقت فرار از قید سردار محمد اکبر خان خلف خود را گفت که شما هم در این میدان با من گوی موافقت در میدان فرار زنند سردار مذکور از فرار عار دانسته اختیار نکرده بلکه با میر موصوف مخاطب گردید که از فرار مردن بصد درجه در صورت مردانگی بهتر و خوش تر است امیر در جوابش گفت که پهلوان زنده خوش است و بر طبق مضمون : چو از سر بگذرد آب خرد مند - نهد مادر بزیر پای فرزند جائی که دست قدرت نا رس است از آنجا فرار کردن هم کار جوان مردان عالی همت
« 139 » است امیر این چنین مقوله بصوبدار محمد اکبرخان بسیار بیان نمود لیکن سردار در گوش سماعت نیاورده قبول نکرد آخر امیر بی نظیر برفاقت نهار از گرفتاری قیدوالی بخارا رهائی یافته بقطع منازل بطول در شهر سبز بحضور شاه مردان شه والی شهر سبز داخل گردید . شاه موصوف از مقدم امیر بی نظیر بسیار خوشوقت شده در مراسم تعارف و مهمان داری امیر بی نظیر دقیقه فرو نگذاشت با وجودی که مابین شاه ممدوح وصاحبان عالیشان بسیار دوستی واتحاد بود با آنهم پاس خاطر وحرمت امیر موصوف از حد نهایت ملحوظ نظر داشت تا که مبلغ سه لك روپیه بخدمت امیر ممدوح دادنی کرد و با امیر گفت که ایشان عیال و اطفال را در شهر سبز بمقتضای سر سبزی ریاض محنت و صداقت پیش ما گذاشته تدارك سامان مقابه معاندان خود گرفته در قتل وقتال و جنگ وجدال مخالفین قصوری نکنند امیر موصوف بانجام صدر از شاه ممدوح شرف ارتباس حاصل نموده روانه طرف بلخ گردید. جلا شجاعان واطفال ومنسوبان خود نهایت محظوظ وخوشوقت گردید. بعد ازيك ماه امیر بی نظیر از والی بخارا رخصت گرفته مع عیال اطفال و چهار صد نفر غلامان وفادار جان نثار روانه گردید که در این اثنای عبدالجبار خان برادر امیر بی نظیر آواره و پریشان روزگار سراسیمه مضطرب الحال آمده مشرف ملاقات امیر موصوف گردیده امیر بسیار خوش شده و خاطر داری آن جابر از حد نهایت نموده و با و گفت که شما تمام عیال واطفال گرفته در شهر سبز برسانند و آن جابر انگشت اینمعنی بر دیده قبول نهد امیر بی نظیر او را زاد و راحله داده تمامی منسوبان ومتعلقان خود با تفاق جابر مذکور روانه طرف شهر سبز نمود و خود روزی چند تا رسیدن اموال واسباب گبار در بلخ متوقف و منتظر بود لیکن جابر مذکور از روی بی ایمانی وطمع توقع حطام دنیاد و امید عطای ملك غزنی با اولیای دولت و صاحبان انگلسه بهادر سازگاری نموده و تمام وابستگان امير كبير وصغير در کابل بوده در پنجه اولیای دولت وصاحبان انگریز گرفتار نبود و يك خلعت فاخره از شاه و چیزی نوازش از صاحبان انگریز بخوبی یافت وروی خود را سیاه نمود بعد از آن بيكهزار سوار و ده عرابه توپ و از رساله دوم ده ترمپ بهمرام جابر مذکور معاً وابستگان امير بي نظير داده روانه قلعه غزنين بنا بر حبس نمودند وجابر مذکور را در خور این خدمت حبس قلعه غزنی عطای کردند هر گاه جابر و منسوبان امير نظير داخل قلعه مذکور شدند بعده صاحبان عالیشان جابر مذکور را نپرسیدند که این سنگ نجس نجس همت یا نیست در نظر اولیای دولت و صاحبان عالیشان مردود گردیده چون متعلقان امیر بی نظیر بچنين حيله وتزویر از بدطینتی جبار خان جابر در قلعه غزنی قید شدند امیر بی نظیر از شنیدن این خبر بسیار اندوهگین گردیده اشك حسرت ریخته دست افسوس میسائید آخر گفت که از بن زندگانی مرگ صد هزار درجه بهتر است هماندم فاتحه خوانده برخواسته از شهر بلخ برآمده طرف بامیان معه جمعیت موجوده روانه گردید و در قلعه بامیان افواج لشکر انگریز افتاده بود امیر بی نظیر در آنجا رسیده بادان واگر صاحب بهادر متجرك سلسلة جنگ و جدال گردید. و از کابل نیز پلاتن و توپخانه پادشاهی معاً سه پلاتن شابز استمداد صاحب ممدوح روانه شدند چنا نچه امیر
«١٤٠» موصوف يك چنگ از انگریزان فتح نمود ويك توپ برنجی هشت پهلو معه خريمه وغيره صاحبان در این میدان بدست امیر افتاد و یکهزار مردم از طرفین در این جنگ ضايع شدند بعد از چهارم روز امیر بی نظیر پانصد سوار جرار كه مريك نهنگ دریای جنگ بود بهمراه خود گرفته بافواج انگریز مقابله نمود و چنان شمشیر زنی نمود که فوج انگریز بهادر شانزده کروه فرار نموده رفتند دوباره قوت مقابله جنگ در وجود کسی نمانده تمام اسباب فوج انگریز بهادر که از فرار عار میدانند بدست امیر بی نظیر آمده مگر مبلغ ٤ لك روپیه در آنوقت در خزانه کپتر بهادر که موجود بود صاحبان عالیشان دیدند که جنگ در هم برهم میشود و مبلغان خزانه برداشته میشود هرگاه خزانه بدست حریف یعنی امیر افتاد هر آئینه كمال تقویت امیر خواهد شد ازین سبب از روی مصلحت تماما خزانه در میان دریا انداختند و بغرق نمودند چون افواح انگریزی سبب معاینه این حادثه در دل فوج انگریز آنچنان رعب و هراسی پیدا شد که از صد کروه در کابل اگر چیزی خیر امیر بی نظیر می افتد تمام فوج انگریز بر جان خود نمانند برگه درختان میلرزیدند خصوصاً اولیای دولت از خوف امیر ممدوح شب شده در محل لکه بوقت شب محل استراحت خود گذاشته رفته در باغ شاهی که پایین ریش خران آرام میگردیدند وزیر تخت خود در خفيه يك نقب تیار ساخته محل گریز خود مقرر نموده بود روزی اتفاقاً پای اسب سواره بیرون دروازه در نقب فرو رفته سر خفیہ نقب مذکور معلوم شده در این صورت لاٹ صاحب بهادر متغیر گردید که اولیای دولت از راه نقب خفیہ اراده فرار دارد صاحب ممدوح از استدراك این حال نهایت در استعجاب آمده میناتیم صاحب ممدوح و کرنیلی صاحب و دویلتن بهمراه خود گرفته در میان نقب مذکور اندرون رفتند هرگاه از نقب بیرون آمدند دیدند که شاه بر اسپ سوار میشود و اراده فرار دارد صاحبان موصوف اولیای دولت را بسیار فهمایش نمودند و به كمال دلاسی و خاطر جمعی آورده برتخت جلوس دادند در اینصورت ما بين اولیای دولت و صاحبان عالیشان بسيار سخنان عتاب آمیز و محنت انگیز زبان رفت آخر دویلتن و هزار سوار جان باز در قلعه بالاحصار کابل برچوکی و پهرهٔ اولیای دولت مقرر نمودند بعده يك پلتن پل کرتی و دو توپ ترك سواران بجهت سرراه امیر بی نظیر طرف كوه هندوکش که از کابل سی کروه مفاصله دارد صاحبان فوج روانه نمودند و در تعاقب ترك سواران خير ملبر صاحب کمانیر بعد از سه روز در مکان چا ریکار داخل گردید. در آن مقام سبب فرط انهار واشجار وفوا كهات گوناگون و گلهای بوقلمون نہایت خوش هواست وعجايب طلسمات دارد و آن کوه را زندان حضرت سلیمان علیه السلام میگویند و هم بوت خانه امام مهدی آخر الزمان مشهور است هر گاه در آنجا آواز نقاره خواه صدای تفنگ شود پس صداها بلکه هزار های من برف از آن کوه از قدرت کامله ایزد متعال فرو می افتد چنانچه صاحبان مريك لاتن صاحب ورايت صاحب و کرنیلی صاحب و فریری صاحب و غيره صاحبان معا سی سواران بر بالای آن کوه رفته ملاحظه نمودند که زمین هموار وصاف و وسیع لیکن سبب افتادن برف معلوم نگردید که چه حکمت بود حاصل کلام که در آن مقام در عرصه بیست روز مابین امیر بی نظیر وافواج انگریز بهادر اتفاق مقابله وجنگ
«١٤١» افتاد و سیزده جنگ بودند لیکن افواج انگریز روی شاهد فتح ندیدند و صد ها مردم در آن میدان گوی فنا شدند و در این سیزده نوبت امیر بی نظیر گوی فتح و نصرت از میدان وفا برده آخر فوج انگریز از کوه مذکور نیم جان سراسیمه پریشان بی اسباب و سامان در مقام چاریکار رسیدند هرگاه يك پلتن از گوره و یکهزار سوار انتیه رسین صاحب در مقام مذکور آمدند پس امیر نصرت نظیر سه گروه در تعاقب فوج انگریز بر آمده در میر مسجد فروکش گردید چون فوج انگریز امیر را در مسجد دیدند پس تمام افواج تیار شده نوایره آتش جنگ را از اشراب اتواب و تفنگ ها در اشتعال آوردند و در میدان میر مسجد دو روز جنگ واقع بود و يك سپاهی امیر از دیوار تفنگ را میزد بهر گلوله تفنگ يك آدم را میکشت تا یکصد و هفده نفر طعمه تیز تفنگ نموده بعد از دیوار بیرون آمده و يك تعویذ بر قابر که در آن میر مسجد بود پیچید و در میان لشکر انگریز آمده تفنگ را زده تمام توپ های را بند نمود کپتان رایس صاحب يك توپ آهنی را نظیر گرفته بر همان کس زد و او را کشت بعده آدمان خانه آن کسی بیرون آمده نعش او را برداشته رفته و باز صبح امیر بی نظیر چون آفتاب نمایان در میدان جنگ آمده جنگ چنگ در نوای آورده از حملات دلیرانه و ترددات بهادرانه سکپتر او مرد دلیر تیغ بی دریغ کشیده بوقت شام باز بر بالای کوه میرفت تا مدت هشت روز امیر اینچنین محاربه می نمود و صورت حال افواج انگریز بحدی رسیده بود که اگر در خواب نام امیر میشنیدند از بیم پریدن خوف در پوستین میلرزیدند و چه مقدور فوج انگریز بود که در تعاقب امیر روند و بعد از دوازده روز امیر بی نظیر در ميان يك کوه آمده و پنجاه سوار بهمراه رکاب نصرت ماب داشت تمام شب در آنجا مسلح مکمل ایستاده بود چون انیر آفتاب عالمتاب عراز گریبان صبح بر آورده امیر بی نظیر نماز فجر خوانده وفا تهه یاد کرده معه عمله شجاعت شامله خود بر اسپ همت سوار گردیده و شمشیرهای آبدار از نیام کشیده چون شیر غران و فیل دمان در لشکر انگریز بهادر افتاده صد نفر سپاه مقتول و بسیاری مجروح ساخته از میان پلتن گوره مانده باز بلند پرواز بیرون رفته باز بر بالای کوه رفته علم اقامت زد از آنجا که امیر بی نظیر اینچنین شیر دلیر بود که اگر پنج سواره یاده سواره خواه بیست سواره بهمراه رکابش میبود پس بر هزار نفر فوج انگریز حمله آور می گردید و هيچ يك انديشه نداشت که این لشکر است و یا که زالمان ملك هندوستان است و با پنج پنج سواران غتا در افواج انگریز افتاد و چهار نفر کشته و مجروح ساخته میرفت اینچنین شهسوار میدان دلاوری و این قسم شه فرد عرصه بهادری در این روزگار دیده زمانه ندیده هر جانب امیر بی نظیر که حمله می کرد کشته پشته میساخت و هر طرف که می تاخت از مخالفین لشکری می انداخت آب تیغ آتش بارش هر باد پیما را که بگردون رسیدی برخاک هلاك می افتاد و آتش حمله دوزخ شرارش هر مخالف را که دریافتی رخت حیاتش را بزاویه هاویه میفرستاد . بیت بهر جا که شمشیر در کار کرد یکی را دو کرد و دورا چار کرد از آنجا که بیان جلادت و دلاوری امیر بی نظیر فوق الذکر تحریر و تقریر است .
(١٤٢) در بیان رفتن امیر بی نظیر در قلعهٔ عبدالسبحان خان و او امیر را در قلعهٔ خود پنهان ساخته و پنهان برادر خود را بحضور صاحبان عالیشان فرستاده از امیر با خبر نموده و آمدن فوج انگریز بر قلعهٔ مذکور و رفتن امیر از قلعه و کشتن عبدالسبحان را معه متعلقاتش و جنگ نمودن با فوج ) امیر قلم نصرت رقم در معارك این مدعای چنین بیان مینماید که امیر بی نظیر بعد از دوازده روز از کوه مندر مراجعت نموده معهٔ شانزده سوار در قلعه عبدالسبحان خان که سردار هشت قلعه و ده هزار سوار و پیاده از خود لشکر داشت تشریف برده دایر گردید سردار قلعه حسب تعظیم و تکریم امیر بی نظیر نموده در قلعهٔ خود امیر را جای داد در ظاهر در مقام مودت و اخلاص و خدمتگذاری امیر بی نظیر ثبات قدم و در باطن بامید وعده‌های نبوه که از صاحبان عالیشان در صورت گرفتاری امیر بی نظیر صورت اشتهار یافته بود چون سگ دندان طمع خود را تیز نموده محمد سعید خان برادر خود را بطریق خفیہ در خدمت جنرال سیل صاحب بهادر ولاټ صاحب بهادر فرستاده پیغام نمود که هر گاه دستگیر نمودن امیر بی نظیر منظور دارند بس امیر معهٔ فرستادان خود در قلعهٔ ما موجود است و بموجب اشتهار مطمع دولت رویه که انجام هر کار است آن نیز مرحمت گردد صاحبان ممدوح سبب آوردن خبر امیر از محمد سعید خان نهایت خاطرداری و تلافی می‌نمودند و بوسمه تازه دلاله مشاطان چهره عروس مدعای او را سیده‌نموده هبا هم صاحبان ممدوح معهٔ پلٹن لشکر برهبری محمد سعید خان روانهٔ قلعه عبدالسبحان خان شدند و سرعت تمام در آنجا رسیده هر چهار طرف قلعه را محاصره نمودند در بوقت امیر بی نظیر به تناول طعام مشغول بود هنوز يك دولقمه تناول ننموده بود که کسی از رفقای امیر بی نظیر خبر نمود که افواج انگریز هر چهار طرف قلعه را محاصره نموده اند و ایشان غذای نوش جان میفرمایند امیر همانوقت دست از طعام کشیده برخواست دید که فوج انگریز گرداگرد قلعه را گرفته مستعد محاربه میباشند امیر بغصه روی طرف عبدالسبحانخان نموده گفت که ای مرد بد کیفر این چه بی ایمانی است که فوج انگریز بر من آوردی و شمشیر آبدار بجلش حواله نمود دو قطعه‌اش کرد عده امیر در اندرون سرای عبدالسبحان خان رفته چهل و پنج نفر آدمان خانه او را از عورت وغیرہ بقتل رسانیده و محمد سعید خان برادرش که بهمراه فوج بود از مرگ امان یافته بعده امیر بی نظیر معهٔ عمله خود بر اسپان سوار گردیده و فاتحه خوانده از دروازه قلعه بیرون بر آمده هر گاه فوج انگریز امیر را ملاحظه نمودند هوش و حواس خود باخته چون سورت بیجان امیر را می‌دیدند و اصلاً حرکت نمی‌کردند امیر بی نظیر بی پروا از میان فوج خود را کشیده سالماً روانه گردید و هر که از فوج انگریز پیش رویش آمد يك ضرب شمشیر بران کاوش ساخته برابر بالای کوه رفته آرام گرفت روز دیگر امیر بی نظیر يك هزار سوار جرار مردانه کبار را ز ازمیر مسجد برکاب نصرت ماب خود گرفته برای شبخون فوج انگریز بر آمده تمام فوج را متفرق و پراکنده نمود باز بطرف میر مسجد عنان تاب گردیده در این صورت تمام افواج انگریز کمرهای بسته نبار شدند و رخ نهاد میر مسجد گردیدند در این اثنا خبر شدند که امیر بی نظیر معهٔ سه هزار سوار و پنج هزار بنداق بر بالای کوه چون کوه الوند استوار افتاده است صاحبان عالیشان بشرط شنیدن این خبر تمام
«١٤٣» لشکر خود را تیار ساخته بنابر مقابله و مجادله امیر روانه طرف کوه شدیم و به نزديك کوه بفاصله يك کروه در يك میدان وسیع صف آرائی لشکر نموده مدت يك پاس فوج در آن میدان استاده بود و از طرف امیر پیش دستی و سبقت واقع شده در این صورت کپیتان فریزر صاحب که افسر ترك سواران را گفت که شما سواران خود گرفته پیش روید که امیر شما را دیده از سرکوه بزیر پای خواهد آمد کجا بیکر صاحب قبول نکرد باز جنرال سیل صاحب بهادر سال صاحب را حکم داد موافق حكم بسه پلنتنهای خود حکم داد و کپیتان فریزر صاحب چهار توپ همراه خود گرفته طرف میدان روانه شد هرگاه نیم گروه راه رفتند يك سپاهی بصاحب ممدوح گفت که الحال وقت مقابله نزديك آمده اگر حکم باشد که همه تفنگ های پرگوله و باروت نموده شود صاحب ممدوح روی بسپاهی نموده گفت خاموش باش گوله ها و باروت سرکنار ضایع نکنند اراده همین داریم که امیر را می میگروهات زخم سالما برده دستگیر نمائیم هنوز صاحب ممدوح در این تکرار بودند که امیر نصرت نظیر بهمراه هفتاد سواره از سر کوه بزیر آمده و يك علم سرخ همراه داشت برابر سر فریزر صاحب جلوه انداز گردیده صاحب مذکور سپاه خود بموجب آئین حکم داد که شمشیرها عریان نمایند آنها شمشیرها از نیام کشیده علم ساختند در این اثناء امیر بی نظیر فاتحه خوانده شمشیرها از نیام کشیده بصاحب ممدوح مقابله نمود چنانچه روی اسپ امیر . . . برصاحب مذکور خورده . . . اسپ صاحب ممدوح بر . . . امیر رسیده امیر از روی طریق مسلمانی آواز السلام علیکم داد صاحب ممدوح با وجود اهل کتاب بودن از خوف جواب سلام به ند لیکن صلابت خان حوالدار جواب و علیکم السلام گفت صاحب مذکور روی بطرف حوالدار مذکور گردانیده گفت خاموش باش خبر من شما را خواهم دید درین صورت امیر پرسید که سردار کلان شما کیست مسمی حمید بخش حواله دار بصاحب موصوف گفته که امیر میپرسد که سردار کلان شما کیست صاحب جواب نداده بیکدست شمشیر و در بر امیر زده گفت که من سردار کلان میباشم امیر با تدبیر جان خود را از ضرب شمشیر نگهداشته هیچ زخمی بجانش نرسیده باز صاحب ممدوح از کمال رعب و هولناکی تمام دویمگر دست شمشیر با میر حواله نمود لیکن کارگر نشد تاسوم مرتبه على هذه القياس شمشیر زنی از صاحب بهادر بعمل آمده لاكن يك موی امیر ضرری نرسیده بعده امیر نصرت نظیر بيك دست شمشیر بر صاحب بهادر زده دست صاحب را چون قلم قلم نموده و شمشیرش بر زمین افتاد در این صورت صاحب بهادر عنان اسپ خود را از میدان و نگردانیده و پس خیز معرکه فرار شده امیر بی نظیر گفتش که سردار کلان هستی و خود را بهادر میگوئید و از جنگ میگریزید این را بگفت و باز شمشیر بر پشت صاحب حواله نمود که بی اختیار قرار نمود بعده ستیفن صاحب بر اسپ سوار شده برجای فریزر صاحب مغروره آمد که . . . او بود از هردو طرف شمشیر ازی صورت وقوع گرفته عاليجاه محمد افضل خان بك شمشير بر روی صاحب ممدوح زده که از اسپ فرو افتاد آخر سپاهیان حوالدار صاحبان را بر اسپان خود سوار نموده بمنزلگاه آوردند و عالیجاه علی شیر خان خلف امیر بی نظیر بیکدست شمشیر به کرستین صاحب زده که سرش از تن جدا افتاد در این صورت صاحبان بهادر پس پای شدند آخر بیچرا بر صاحب بها در دو
«144» ضرب توپ بهمراه خود برده بطرف امیر متواتر زده از لشکر امیر یک پای اسپ بزیاد نرفته لیکن لشکر انگریز صورت فتح ندیده هزیمت یافتند که هزیمت آنها امیر بصورت بظنیر بخاطر جمع باز بر بالای کوه رفته طبل فتح نواخته وفوج انگریز در میدان همچنین صف های بسته تا شام یک پای بمقام خوف استاده بودند و قدرت پیش رفتن نداشتند بعد گذشتن یکپاس شب افواج انگریز از میدان بر گشته بدیره خود آمده مقام نمودند وامیر بی نظیر از کوه بزیر تشریف فرمای گردیده علم اقامت زوویه آرام شب را بروز آورد . ( دربیان آمدن امیر بی نظیر خود بخود در کابل وسلام نمودن صاحبان عالیشان وخوش شدن صاحبان و فرستادن امیر را بعد چند ایام طرف هندوستان ) بشیر بی نظیر قلم که فقرات نویس مصایبه و خبر است در تسطیر این مدعای چنین بیان مینمایند که امیر بی نظیر بمقیس پای شدن صاحبان عالیشان مذکور از روی مصلحت وقت وخار خار گرفتاری منسوبان متعلقان خود که از دست جبرت جبار خان در پنجه سر کار انگلیسه واولیای دولت گرفتار بودند حبس صورت خیر خود را در آئینه ما فی الضمير استعلام صاحبان عالیشان دیده بعد این همه جنگ ها ودلاوری های از کوه مذکور بوقت علی الصباح معۀ دوصد سواره جراز روانه سوی کابل گردیده که وقت شام تشریف فرمای سواد کابل شده از اتفاق در آنوقت لارد صاحب بها در هوا خوری نموده طرف بنگله خود راجع بود که در این اثنا امیر بی نظیر سرخوش باده ملاقات لارد صاحب گردیده امیر بی نظیر یک قطعه کاغذ مرقومه بدست صاحب ممدوح داد از آنجا که صاحب معظم الیه امیر بی نظیر را گیاهی ندیده بود ونمی شناخت بعد مطالعه کاغذ مذکور دانست که این امیر دوست محمد خان میباشد هماندم از اسپ خود فرود آمده از بس ذوق وشوق هلال آسا آغوش کشاده هم آغوش شاهد مصافحه و مواصله امیر بی نظیر گردیده نهایت هم آغوش شاهد فرحت ونشاط شده امیر را بکمال اعزاز و اکرام باتفاق خود گرفته در بنگله رسیده کرسی را بدست خود برداشته پیش امیر نهاد که بر آن جلوس فرمای گردیده شمع اختلاط و صحبت داری ما بین خود روشن نمودند و لارد صاحب دم بدم بسد المجوئی وتلافی امیر بی نظیر میپرداخت و خودهم در جامه نشاط نمی گنجید گویا برهفت اقلیم دست یافتند از آنجا که این خبر فرحت اثر تشریف آوری امیر بی نظیر در تمام فوج انگریز افتاد که غریو های شادی وشادمانی بلند آواز نمودند و از خوف امیر آرامیدند وشکرانه حیات تازه بجا آوردند و صاحب ممدوح يك دیره کلان در باغ متصل بنگله خود بجهت آرام و استراحت امیر بر پای کشانیده و اسباب فرش وفروش و پلنک وغیره ضروریات همه در آنها موجود و مهیا نمودند و نصف شب آمد و رفت صاحبان افواج پیش امیر بی نظیر میرفت و بعد ملاقات امیر صاحبان از کمال خوشی وخوش حالی خیز های نشاط زده کلاهای انبساط برهوای آسمان می انداختند ولارد صاحب بهادر در خدمت امیر بی نظیر حاضر بود چون امیر بوقت رفتن به خیمه خود جهت استراحت از روی تدبیر فرزانه شمشیر خود را از کمر واز نموده
« ١٤٥» دوای معارك ( ۱۰۰۰ ) ب – دار محمد محمد عظیم ن رجب علی ح سید محمد سرور، شعبه تاریخ ۱۱ر۲ ۳۰ ش و بهر دو دست خود گرفته از روی ادب و همواری تمام بدست صاحب ممدوح داده مخاطب شد که تا امروزه روز شمشیر را بهمت و مردانگی خود بكمر ظفر اثر بسته بودیم الحال ایشان بگیرند و به بندند صاحب ممدوح شمشیر را از امیر بی نظیر بدست خود گرفته باز بدست خود سکندر امیر بسته بنمود گفت که سابق شمشیر بخوشی خود بر کمر همت خود بسته بودند والحال از ملکه انگلستان به بندند بعد این همه گفتگوهای امیر بی نظیر در خیمۀ خود تشریف فرمای گردیده که در این اثنای پنج خوان طعام رنگین و پنج خوان فواكهات بوقلمون از طرف اولیای دولت بدست پیشخدمت پیش امیر بی نظیر آمده لارنس صاحب بهادر با میر مخاطب شد که پنج خوان طعام و پنج خوان فواکه بجهت تناول امیر اولیای دولت فرستاده است امیر گفت واپس بدهند هر چند صاحب ممدوح در ینباب بسیار تکرار کرد لیکن امیر اختیار نکرد بعد از اندك فرصت ما خوان طعام و دو خوانچه میوه عالیجاه شیرین خان برای امیر بی نظیر ارسال نموده صاحب ممدوح باز از پشخنی با میر اطلاع داد امیر حکم داد که خوان طعام وفواکه شیرین خان بیاورند و بساط را گستردند و امیر به تناول طعام شیرین خان شیرین کام گردیده چون صبح شد جنرال صاحب بهادر حکم برای طلب سیل صاحب بها در داد که سیل صاحب معۀ فوج از کوه مراجعت نموده داخل کابل گردیده بعده یکهزار سوار از رساله جانباز بجهت گرفته آوردن عیال و اطفال امیر از قلعه غزنین مامور شده که در عرصه يك ماه تمامي منسوبان و متعلقان امیر بی نظیر از قلعۀ غزنین گرفته در کابل آوردند چنانچه بیست و دو فرزندان امیر و سیزده نفر برادر زاده گان امیر بودند و بیست و نه نفر و چهار صد غلامان وسه صد نفر جاریه و جبهه شایسته صورت مهر طلعت که تماما متعلقان امیر یکهزار و یکصد و پانزده نفر بودند که از قلعه غزنین آمده مشرف قدم بوسی امیر گردیده مسرور و خوشوقت شدند بعصر سیدن منسوبان امیر مذکور حکم صاحبان عالیشان در باب روانگی امیر بی نظیر جانب لودیانه صادر گردیده و يك پلٹن گوره كمك و بيست وسوم پلٹن و رساله ترك سواران و يك تو پخانه بهمراه امیر بی نظیر معین نمودند و در حین روانگی لارنس صاحب بهادر با میر گفت که باینوقت روانگی اگر ملاقات اولیای دولت نمایند مضایقه ندارد امیر هرگز قبول نکرد و بصاحب ممدوح گفت که ملاقات شما صاحبان که کردیم کافی است همین نتیجه یافتیم که بقید فرنگ می رویم و از ملاقات شاه چه تمتع و بهره خواهم دید این همه طوفان آورده اوست والا شما انگریزان را چه قدرت بود كه بر خود بی مظاهرن اولیای دولت باین ملك خراسان می آمدید بعد این همه گفتگوی آخر امیر بی نظیر معۀ جمیع منسوبان همرای فوج سرکار انكلبيه بتاريخ دوازده هم ماه نومبر سنه یکهزار و هشت صد و چهل عیسوی مطابق سنه ١٢٥٦ هجری از کابل تشریف فرمای جلال آباد و از جلال آباد داخل دره خیبر شدند فی نفر یکروپیه عالیجاه طره باز خان سردار طایفۀ خیبریان داده بحفاظت تمام از درۀ خیبر گذشته داخل جمرود گردیدند و از آنجا کوچ نموده در پشاور رونق افزای شدند و خالصه شیرسنگ از ممر آمد و رفت افواج انگریزان بهادر مبلغ بیست و دو لك روپيه عوض پایمالی ملك خود از سرکار انگلیسه
« ١٤٦ » بهادر گرفته و حالا که ازيك خس وخاشاك نقصان ملك خالصة مذکور نشده بود سرکار انگريز بهادر در ابتدا مبلغان مذکور ادای کرده بود و دادند و در آنوقت عالیجاه انول صاحب از طرف خالصة سنگه در پشاور بطلاع فخرة حکومت سرفراز بوده شش روز امیر بی نظیر وفوج انگریز را در پشاور مهمان داشت و از تعارف مهمانداری دقیقة از دقایق نامرعی نگذاشت چون این خبر مهمانداری بسمع مهاراجة شيرسنگه رسیده چون آتش در مقام خشم برافروخته بآن حاکم پشاور سخت حکم فرستاد که از یکروز زیاده توقف فوج انگریز در سرکار خالصة ما منظور نيست وعوض مقام شش روز فوج انگریز در پشاور مبلغ شش لك روپيه ازحاکم پشاور بابت جرمانه بازیافت نمود و حاکم پشاور بموجب حکم خالصه ادای جرمانه نموده در ساعت فوج انگریزان را از نواح پشاور روانه نموده و بيکدم توقف دادن آنها را نداده هر گاه امیر بی نظیر سردار دوست محمدخان در مکان راول پندی داخل گردیده عالیجاه محمد امین خان ناظم پندی مذکور مبلغ يكهزار روپية نقد و دو راس اسپان خالصة ولايتی بطريق ضیافت و تعارف مهمانداری پیش امیر بی نظیر آورده هر چند امر پذیر نمی کرد ليكن عالیجاه مذکور بهزار منت نظر گذار و پیشکش امیر بی نظیر نموده روز دیگر از آنجا کوچ فرموده بقطع منازل روز سوم در قلعة ره طاس که منزل انداز گردیده عالیجاه مردان خان حاکم آنجا مبلغ دوهزار روپیه نقد و دو راس اسپان و دو قطعه دوشاله پشمین سنگین نذرانة امير بی نظیر نموده و بسیار ضیافتهای رنگین نموده امیر اگرچه نذرانة عالیجاه مذکور را اقبال نمیکرد ولیکن از بس الحاح عالیجاه مذکور امیر را قبول کناینده بعده امیر از آنجا روانه گردیده در شهر کلنور که محل اقامت افغانان میباشد منزل انداز شدند در آنجا عالیجاه سلطان محمدخان برادر امیر بی نظیر بود بجهت ملاقات امیر برادر خود آمده هزارهای مبلغان نقد ودوقطعه دوشالة پشمينه وچند توپ كمخواب وغيره نفائس نفيسه ويك زنجيرفيل و هشت راس اسپان بطريق نذرانه پیشکش امير بی نظیر نموده و مابین خود از موائد ملاقات شيرين كام گردیده خوان رنگین صحبت داری واختلاط مابین خود گستردند عالیجاه سلطان محمدخان بامیر بی نظیر مخاطب گردید که رفتن شما با عیال و اطفال طرف انگلستان خوب نیست چرا که کار انگریزان تمام انگریزی و فریب بازی است و برعهد و پیمان آنها هيچ اعتبار نیست کذار صفتان اهل انگلستان از آب ورنگ ایفای عاری است از قید فرنگ کسی رهائی نیافته کسی را در قید جان می گیرند و کسی را بسیاحت و تماشای ولایت ها سبا رقبضای ولایت مرگ میسازند ازين قسم چند در چند عالیجاه مذکور بامیر بی نظیر سخنان بيان نموده لیکن امیر بی نظیر قبول نکرد بلکه در جواب بعالیجاه موصوف مخاطب شده که شما هرگز درین مقدمة ما كه از تقديرات ازلی است راه نیابند و برطبق مضمون : چون قضا آید نباند فهم را کس نمیداند قضا را جز خدای چون قضا آید فروپوشد بصر تا نداند عقل ما پا را زسر زان امام المتقين دادن خبر كه اذاجاء القضا عمي البصر
« ١٤٧ » بهر صورت من بخوشنی خود میروم مارا کسی از انگریزان بجلادت و مردانگی خود گرفتار نکرده اند، صیدرا چون اجل آید سوی صیاد رود ، من بپای خود بدام صیاد آمده ام ، بدل نیم هنوز ببینم چه میشود ، یفعل الله ماشاء و یحکم ما یرید با لزعا لیجاه سلطان محمد خان با میر گفت که قبایل خودها را در اینجا بگذارند امیر قبول نکرد بعده امیر از آنجا تشریف فرمای جانب فیروز پور و از فیروز پور رونق افزای دار الامان لودیانه گردیده و صاحبان عالیشان حرم محترم اولیای دولت را که در عمارات عالیه نشسته بودند آنها را بیرون کشیده منسوبان و متعلقان امیر بی نظیر را در آنجا جای اقامت دادند بعد از چند یوم حرم محترم اولیای دولت و بندگان زمان شاه معة دولتین سکندر برنس صاحب روانه ولایت خراسان نمودند و بعد روانگی آنها تمام عمارات و مکانات اولیای دولت تفویض امیر بی نظیر نمودند که معه جمیع متعلقان و منسوبان در آنجا هم آغوش شاهد آرام و از کوچ مکان آسایش پذیر گردیده از آنجا که می گویند که شصت هزار فوج انگریزان سی هزار از احاطه شکیاته و سی هزار علاقه بدون عمله و فعله طرف خراسان رفته بودند از آن جمله هفت هزار زنده مجروح و مفلوك بس آمده و باقی افواج همه در آن سرزمین بی گور کفن چون کوره خر برباد فنا رفتند از آنجا که سرکار انگلسیة بهادر جویای معشوقه زر میباشند هر جا که ملك زر خیز می بیند بدست می آرند و در ملك خراسان چه خیر دیدند و او کشت زار خراسان چه حاصل برداشتند و بر طبق مضمون : بیچاره خر آرزوی دم کرد نایافت دم و دو گوش کم کرد نقص خزاین بی شمار بیکطرف و زوال فوج دیگر طرف آخر از خراسان چون خر خروشان ببی نیل مراد پس آمدند امیران سدزا غافل و بی سر و سامان دیده و از تنبلان شاه عباس ولعل شهباز دانسته در طرفه العین فوج مفلوك ملك سنه را گرفتند که شرح آن بوقت موقع بیان نموده خواهد شد جائیکه زور است .... حساب در حال بار سرگذشت عالیجاه شجاعت دستگاه شهسوار میدان دلاوری یکه تاز عرصه بهادری سردار محمدا کبر خان خلف الصدق امیر دوست محمد خان و امراء جلادت پیرا و عالیجاه عبدالله خان اچکزى غازی و دیگر امرای کابل بیان نموده میشود : هست این قصه داستان عجیب بهره بردار زین بیان عجیب عقل باید که نکته گوش کند مرد باید که جرعه نوش کند در بیان مکناتن صاحب که بموجب فرمان جناب ملکه انگلستان مستعد فرمان فرمای هندوستان گردیده و خوشی های نموده و در باب گرفتاری بعضی امرای کابل تدابیر در خاك می نمود اولیای دولت مصلحت نموده و در چاه نیت خود افتاده وزیر اعظم قلم که ناظم مهام سکنه پرورست در انتظام مهام این مدعای چنین بیان مینماید که هرگاه اهالی سرکار انگلیسه بهادر اولیای دولت را بعد این خرابی جنگ های عظیم بر سریر سلطنت کابل جلوس دادند امیری نظیر دوست محمد خان غازی را
« 148 » به بیدلی و نا خوشی تمام روانۀ هندوستان نمودند امرای کابل و کرد و نواح آن رعاياي همگی مطیع و فرمان بردار حکم اولیای دولت واهالی انکلیسه بها دو شدند سر کار اشرف همایون اعلى عالیجاه مگناتن صاحب بهادر را وزیر اعظم خود مقرر نموده بخلع فاخره وزارت سرافرازی یافت و انتظام مهام ملك دارى دار الجنة كابل همه تفويض صاحب ممدوح نموده و انکشاف عقود تمام مهام موقوف برای افلاطونی صاحب ممدوح گذاشته و خود بدولت بر سریر سلطنت هم آغوش شاهد استراحت بود قانون مدعای خود را به نغمات تدبیرات مینواخت و از گوش مالی نغمه طرازان قضا وقدر غافل که از پس پردۀ تقدیر چه آهنگ ها بر می آیند و افواج بحر امواج انکریز که در مهم خراسان در عرض راه زهر سختیهای چشیده و شداید مصیبتها دیده بود در ایام سلطنت او لبای دولت چند مدت در کابل آسایش پذیر گردیده از تناول اقسام طعام از گوشت پلو و لوزينه و فالوده و كباب وغيره و گونا گون فواکهات از قسم انگور صاحبی و خلیلی و خایه غلامان و کشمشی ولعل وغيره که از چهل قسم میباشند نهایت شرین کام گردیدند و استخوان های اعضای آنها که سوخته فلفل سرخ و دال و چپاتی هندوستان بودند در عرصۀ اندک قوی اندام شدند و از لاغری روی بفربهی آوردند و از دال چپاتی هندوستان نادم و بزیان حال میگویند : توبه کردم ازین چپاتی چار وقنا ربنا عذاب النار غرض در آن ایام دور دور حکم اولیای دولت وصاحبان عالیشان گردیده کسی را از رعایای مقدور نبود که انحراف حکم ورزند از آنجا که افواج انکریز و صاحبان افواج بـاقتضای اینکه زن کابل بی یار نیست و آرد پشاور بی جوار نیست این نغمه از نیر زبان مـــردم شنیـــده شب و روز تـوســن آرزوی نفس نـافـر جام خـــودرا در مـــیدان شهوت پرستی میراندند و شراب بی شرمی مینوشیدند و از مهمیز کاری چابك سواران عرصۀ انتقام که همبر عمل اجری و مرکز پرده جزائی دارد غافل رفته رفته در سنه یکهزار و دوصد و پنجاه و سه هجری از وقوع اینچنین واقعات شنیعه در گلذار دولت سلطنت اولیای دولت بادخزان خرابی وزوال دروزیدن آمده که شرح آن نوك ريز خامۀ ندرت نـگـار میگردد که چون درین آوان فرمان عالیشان ملکۀ انگلستان موسومة لات مکناتن صاحب بهادر وزیر اعظم با این مضمون شرف صدور وعز نزول یافت که از مهر رسیدن ایشان با تفاق شا، فلك اشتباه در کابل آنچه که کوششها وجان فشانی ها ی که در این مهم کابل نموده اند مبه رای ملکۀ جهان آرای پر توظهور افگند وحسن اوصاف تدابير ومراسم نيك تهويز که از فکر رسا، وهوش ذکا در ین مهم بکار برده اند از تحریر وتقرير خارج است در خور این خدمت لايقۀ خلع فاخرۀ منصب فرمان فرمائی دارالحکومت هند وتمام ممالك هندوستان مادام الحيات در بارۀ ایشان عنایت ومرحمت گردیده است لازم که بملاحظۀ فرمان هذا از کابل بجلدی روانه شده آمده برعهدۀ خود مامور شوند که سرکار ملکه از حسن خدمت ایشان نهایت خوشنود خاطر و رضامند میباشد مکناتن صاحب بهادر بصدور فرمان مذکور از پس سـرور وابتهاج در پیراهن انبساط ونشاط نمی گنجید و بلبل زبان را در گلذار این اشعار مترنم میساخت . ای خلق جهان امروز مبارك بمن دهيد شکرخدا که مرابخت مدد گار شد ؟
«١٤٩» و نقاره های شادمانه بلند آواز نمودند و طنبور خوشی و خوش حالی نواختند و از شادی مرگ خود خبری نداشت که نوبت نوازان قضا و قدر در عالم اسرار نقاره مرگ او میتواختند غرض تمامی صاحبان افواج بوزیر اعظم از صدور فرمان ، مبارک بوی میدادند و این مصرع میخواندند . بتو این مسند شاهانه مبارک باشد ، مگر اولیای دولت به سبب روانگی وزیر اعظم در بحر تفکر و اندیشه فرو رفته وزیر اعظم عالیجاه مستر برنس صاحب بهادر که مرد هوشیار و دانشمند و معزز در افواج انگریز بود او را به پیشگاه حضور احضار داده احوال صدور فرمان ملکه انگلستان و روانگی خود بیان نمود و هم او را بعهده وزارت خود مقرر نموده گفت که بعد او دو روز روانگی جانب ... خواهد شد لیکن یک خطره و واهمه در دل ما هم رسیده است اگر چه تمام رعایای و سرداران کابل وغیره در سلطنت اولیای دولت بسیار خوش و رضامند میباشند مگر بعضی امراء در پی فتنه و فساد ساعی هستند مبادا بعد روانگی من کدام خلل و فساد برپای گردد که زوال دولت سلطنت شاه بعمل آید در این صورت مناسب همین است که شما در حضور اولیای دولت رفته در خلوت خاص که متنفس حاضر نباشد از طرف ما بعد ادای مراسم آداب بحضور اولیای دولت عرض نمایند که اگر حکم قضاشیم نافذ گردد که سرداران کابل را گرفتار نموده همراه خود طرف هندوستان گرفته بروم خصوصاً عالیجاهان عبدالله خان اچکزائی و امین الله خان لوگری و شمس الدین خان برادرزاده امیر دوست محمد خان که نامبردگان همیشه در فکر زوال سلطنت اولیای دولت میباشند چون ماندن عالیجاه مذکور در ولایت خراسان مقرون مصلحت نیست از آن بردن آنها جانب هندوستان بهتر و انسب میباشد که ماده فتنه و فساد کلی هستند بعد رفتن عالیجاهان مذکور هیچ رخنه خرابی و فساد در اساس دولت سلطنت راه نخواهد یافت چنانچه عالیجاه برنس صاحب بهادر بموجب حکم مكناتن صاحب وزیر اعظم به پیشگاه اولیای دوا شرف استیلام یافته در خلوت خاص تمام سرگذشت عالیجاهان مذکور بسمع اشرف اعلی رسانیدند اولیای دولت بعد اصغای سرگذشت مذکور عالیجاه برنس صاحب بهادر را حسب دستور خلعت فاخره عطا نموده امر کرد که جواب این سخن بعد مشورت بوجه حسن داده خواهد شد عالیجاه مذکور از حضور اولیای دولت شرف ارتخاص حاصل نموده پیش وزیر اعظم آمده تمام احوال را بیان نمود وزیر اعظم چشم انتظار بر صدور جواب اولیای دولت داشت . در بیان جنگ نمودن عالیجاه عبدالله خان اچکزائی غازی با افواج انگریزان و شهید شدن عالیجاه مذکور فرمان فرمای قلم که ناظم مهام ولایت سخن وریست در تسخیر این مدعای چنین بیان مینماید که هرگاه عالیجاه برنس صاحب بهادر از آستان فلک بنیان اولیای دولت شرف ارتخاص یافته از مجلس خلوت روانه گردید اولیای دولت جمیع سرداران کابل را بحضور اشرف حکم احضار داده امر نمود که تجویز و صلاح عالیجاه مكناتن صاحب در گرفتاری ایشان و بردن شما را همراه خود جانب هندوستان کما حقه میباشد و درین باب حکم اجازت
از حضور ما میخواهد لیکن هنوز از سر کار اشرف با و حکم نامه نه میگردیده سرداران مذکور هر گاه این کلام وحشت انجام از زبان گوهر فشان اولیای دولت بگوش هوش شنیدند گستاخانه راست براست از قانون زبان همین نغمه نواختند . کای باد صبا این همه آورده تست مایان طایفه انگریزان را هرگز نمیشناسیم و نمیدانیم که از کجا هستند و کیستند سر کار اشرف سالهای سال آواره و پریشان از اتصال معقوله دولت سلطنت کابل بودند و امیر بی نظیر بزور شمشیر خود ولایت خراسان میخورد و برایشان آنوسان هیچ اعتبار نداشتند و ما برادران فقط بدوانگشت کاغذ دستخط خاص از امیری نظیر دوست محمد خان رخ تافته سرکار اشرف را معه صاحبان انگریز و فوج در کابل آورده بر سریر دولت سلطنت جلوس دادیم الحال این سزای مایان است که هر روز از شیم فریب بازی انگریزان يك نوع شگوفه بجد می متبسم میشود هر گاه همین حاله است پس عنقریب از عروقین کابل مضمون ها متولد خواهد شد هرگاه در سلطنت و حکمرانی سرکار اشرف باین عهد دولت و بلند ناموسی چنین گلهای بیدامی شگفته شوند مر آئینه ابر گلذار حیات و زندگانی چه حظ میبرزد رونی و شرمندگی بر طبق مضمون . گلشن ناموس هر کس را نباشد آب ورنگ زندگانی بر سرش باشد گل شرمندگی اولیای دولت هر گاه این نحو سخنان از سرداران کابل شنید آه سردار دل پر خون خود کشیده با مرادر جواب امر نمود که از دل براهت منزل سر کار اشرف خبر ندارید که سرکار اشرف این قدر تابعداری و فرمان برداری انگریزان که مینمایم از دل خوشی است و شب و روز محکوم حکم چمچ کی بهرۀ آنها میباشم لاچ و سوختن و ساختن است اما چه فایده که (آن قدح بشکست و آن ساقی نماند و آن دکان برچیده شد و آن دفتر گاو خورد و آنچه دیدی از دست رفته مردان کاری صاحب غیرت و حمیت از خراسان مردند و رفتند در حال کسی از مردان اهل غیرت و ایمان دار بنظر نمی آید والا سر کار اشرف خوش نیست که در ولایت اهل اسلام حکم نصرانیان نافذ باشد خانه شینن بر بی ادبن بادری است مه از دستوری چه باید کرد جای افسوس هزار افسوس است والا این شمشیر سر کار اشرف شمشیر اسلام است هر که صاحب همت وغیرت باشد بسم الله این گوی و این میدان بیاید برداود بلکه مبلغان کلی بجهت اخراجات غازیان بطریق اخفای از خزانه خود خدمت مینگنم لیکن بشر طیکه افشای این راز نگردد مبادا گرفتار آیم سرداران خراسان هر گاه این کلمات از زبان گوهر فشان اولیای دولت شنیدند یکبار گی دیگ حمیت و غیرت سرداران مذکور از آتش ایمانی در جوش آمده از پیشگاه شاه رخصت گرفته بجای و مکانهای خود آمدند چون خسر وزرین قبای آفتاب بر سریر مغرب زمین جلوس فرمای گردیده و وزیر مهتاب با فوج کواکب و سیاره در عرصه سپهر جلوه نمای شده تباعی برادران خراسان هريك نايب امين عبد الله اچکزائی و نائب غلام من خان قلزائی و امین الله خان لوگری و شمس الدین خان بارکزئی و گل محمد خان وعبدالعزیز و محمد شاه خان سلیمان خیلی و اسکندر خان با میزئی و عبد السلام خان فوپلزئی وغیره خواتین با هم مشفق پروین
در هم ورفاق جمع آمده شمع صلاح و مشورت را در محفل مصلحت روشن نموده در میان خود قسم کلام الله نموده متفق شد دو در قتل و قتال افواج انگریز و عالیجاه مکنا تن صاحب کمربست و اتفاق محکم بستند بعد ازین همه اتفاق همین مشورت کردند که اولا از طرف خود متحرك سلسلة بدی و بدکاری نسبت بانگریزان مقرون مصلحت نیست باش که کدام حرکت ناهنجار و رفتار بد کردار از جانب انگریزان صورت وقوع یابد بعده اختیار مایان است هر چه که در پاداش آن روابدار: سزاوار است بعد این مصلحت از انجا که اذا اراد الله شياء تهيئ اسبابها از قضا کرد گارهان شب نفر جارية عالیجناب عبدالله خان اچکزئی گریخته در کوتی عالیجاه جنرال اسکندر برنس صاحب بهادر رفته متواری گردیده چون عندالاستفسار بعالیجاه سردار عبدالله خان معلوم گردید که کنیز بی تمیز در سرای صاحب ممدوح میباشد در این صورت نهایت در مقام خشم و جوش و خروش آمده عبدالدم قلچو ملازم خود جانب صاحب ممدوح فرستاد استدعای كنيزك نمود صاحب معظم اليه صاف انكار کنیزک کرد بلکه . . . مذکور را با طوری غرور حکمرانی و خمار باده بی پروائی از سرای خود بضرب آسیب ها بیرون کشا بید وسخنان ناشایسته و کلمات نابایسته گفتن گرفت . . . مذکور لاچار لب کزبان خشم کنان پس آمده وصورت واقعه را بعاليجاه عبدالله خان بی کم و کاست بیان نمود عالیجاه موصوف بشرط شنیدن این صورت واقعه را از خود بی خود شده از روی دل سوختگی تمامی سرداران رفقای خود را پیش خود طلبانیده همین صورت واقعه را بیان نموده گفت که الحال اتمام حجت مایان گردیده و حرکت ناصواب از جانب انگریزان سرزده است که دست تطاول را در پرده دری هر خاص و عام در از کرده اند بازی بازی باریش بابا هم بازی اگر تدارک این کار کنیزک که کاشیدن کنيزك به عمل نمی ارزد نکردیم پس انگریزان بی باک خر آرزوی خودرا در میدان سفاهت خواهند تاخت و در عرصه انماك تمامی سرداران را گرفتار و اسیر قید فرنگ خواهند نمود من بتوكل على الله ميروم وعلم محمدى عليه الصلواة و السلام برپای کرده غزائی مینمایم اگر بیاری ایزد باری جلشانه واعانت احمدی برا عدای دین مظفر و منصور شديم فهو المراد وا گر از خوان شهادت غذائی نوش جان نمودیم پس از عواید پر فواید . ( وتجاهدون في سبيل الله باموالكم وانفسكم ذالكم خير لكم انكنتم تعلمون الخ) حظ تمام حاصل خواهیم نمود وازین بی آبروئی وبی ننگی طایفه انسانی را زندگانی حرام است هر گاه عالیجاه سردار عبدالله خان همین سرگذشت مفقودة كنيزك مذکور بسرداران کابل بیان نمود همان وقت عالیجاهان نایب ملا مومن خان غلزئی و امین الله خان لوگری که از ایام صغر سن یار وفادار عالیجاه عبدالله خان بودند کمر همت و شجاعت بر غزائی قائم بسته مستعد جهاد شدند بروز دویم پیش از طلوع آفتاب عالیجناب عالیجاهان ممدوح باهم متفق گردیده وقدری عساکر عمله از جوانان شایسته جنگ آزموده جان باز شمشیر زن نیزه انداز بهمراه رکاب نصرت مآب خودها گرفته رخ بهادر کوتی بر نس صاحب بهادر شده چون سکته بر کار سخت محاصره نمودند و آتش جنگ و جدال را که در اشتعال آوردند آنچه که سپاهیان برکوتی صاحب ممدوح مقرر و حاضر بودند همه را از حملات دلیرانه و جلادت بهادرانه زیر تیغ بیدریغ خود کشیدند و در این مقابله عموزاده عالیجاه
( ۱۵۲ ) سردار عبدالله خان عازم دارالجنان گردیده جرعهٔ رحیق از جام شهادت ننوشید از آنجا که در آن هنگام غلغلهٔ این جنگ چنگ در شهر کابل بگوش هر خاص و عام رسیده مردمان کابلی که در اصل بشورپشت مشهور معروف میباشد این چنین روز افزائی چون غذائی از خوان احسان خداوند جهان بدعوات سحری وزاری های نیم شبی میخواستند بمجرد شنیدن این نغمهٔ دلگشای هماندم مردم کابل از خصی وعام واهل بازار دکاکین خود را تخته نموده سلاح های بسته از هر چهار طرف دویده دویده نعره ای یا چهار یار یا چهار یار زده بر کوتی برنس صاحب چون ملخ ریختند میگویند در آنوقت برنس صاحب در حرم سرای با معشوقهٔ خود در حمام بحوض عشرت نشسته دیگ مهر ومحبت از آتش خوش وقتی بجوش آورده گرما به صحبت از اخلاط رنگین ساخته آب فرحت بر سر ریخته از کیسه الفت و سنگ محبت سرآپای اعضای خود را پاک وصاف مینمود در این اثنا غازیان نصرت تؤامان از روی دلیری در سرای صاحب ممدوح جلوه ریز گردیده كنيزك مذكور را ودوميم صاحبهٔ که معشوقهٔ دلخواه صاحب ممدوح بودند معهٔ صاحب بهادر از حمام بیرون کشیده در جامه کن جامهٔ زندگانی آنها از برش بضرب شمشیرهای کشیدند و داخل گلخن ممات نمودند آنچه که اسباب از نقد وغیره در کوتی مذکور افتاده بود همه را غازیان بغارت بردند وهر يك دامن دامن مبالغان سكه كمپنی که عجب نقبه شرنگ شرنگ داشت صنادیق شکسته پرنموده رفتند چون غازیان جلادت شان بعد اتمام کار برنس صاحب بهادر بر کوتی بخشی جان سین صاحب که از کدام وخزانه مالامال بود جلوه ریز گردیده در یکدم بتاراج وغارت بردند هر که از صاحبان انگریزان در شهر کابل توقف داشتند بملاحظهٔ این حالت افتان خیزان نفس زنان بهزار مشقت وخواری گریزان از کابل برآمده خود ها را در چهاونی رسانیدند و چون جناب مکناتن صاحب وزیر اعظم ازین واقعهٔ هایله وطوفان بلاانگیز خبر شده هوش وحواس خود باخته از بیم خوف وهراس مانن بید بر خود میلرزید در این صورت خبر افزای جنگ در اطراف واکناف کابل منتشر گردیده هزارهای غازیان دسته دسته از هر چهار طرف آمده در نزد عالیجاه سردار عبدالله خان غازی جمع شده همدم غذای خوان غزای شدند ومكناتن صاحب همان وقت حکم بر تیاری فوج بنابر مقابله داده يك قطعه عرضی فوراً مشعر حال اشتعال نوائرهٔ جنگ جدال و کشته شدن برنس صاحب بهادر که سردفتر دیوان معارك بود نوشته به پیشگاه اولیای دولت عرض نمود مضمونش این بود که هرگاه امروز این آتش فتنه وفساد انطفای پذیر نشده پس خرابی کلی وبربادی رعایای و ویرانی کابل متصور و هم سرکشان روز بروز جمعیت گرفته بمقابلهٔ اولیای دولت خواهد پرداخت در آنوقت دفع این آتش فتنه و فساد بسیار دشوار خواهد شد انسب آنست که بهر تدبیری یا بتوقت سرکشان را گرفتار کرده در قید نگاه دارند او لیای دولت چون از مضمون عریضهٔ صاحب ممدوح مطلع گردیده هماندم خوانین خود را حکم داد که شهزاده فتح جنگ را همراه خود گرفته رفته رفع این فساد نمایند هر گاه مبارزان در فیما یش آمدند فهوالمراد والّا گرفتار نموده درحضور حاضر نمایند از آنجا که شهزاده مذکور حسب الحکم او لیای دولت دو چهار صد سواران
«۱۵۳» و دو پلین و چهار ضرب توپ بهمراه خود گرفته نزد عالیجاه عبدالله خان اچکزئی و امین الله خان لوگری وغیره محاربین رفته ابواب مواعظه ونصایح بر رخ عاقبت اندیشی آنها کشاد بسیار فهمایش نمود لیکن مؤثر نیفتاد اگرچه در ظاهر اولیای دولت متابعت حکم صاحبان انگریز بجای نمود اما در باطن با مجاهدین سازگاری داشت آخر رفته رفته آتش مقابله ومقاتله مابین شاهزاده ممدوح و سرداران مجاهدین شعله ور گردیده غازیان شهامت اندیش و بهادران شجاعت کیش یکبارگی بر شهزاده حمله آورده هزیمت دادند و عالیجاه محمد شریف خان ضبط بیگی دران میدان بشریف فرمای دارالبقا گردید شهزاده مذکور بر اسپ تیز رفتار روی در فرار نهاده سراسیمه داخل قلعه بالاحصار شده ابواب قلعه مذکور مسدود ساخت چون اولیای دولت از این حال واقف شده در ظاهر خشمگین و در جوش خروش آمده بجهت رفع این فتنه وفساد ومكرمه تدبیرات بسیار نمود لیکن پیش نرفت بعده بطرف مكنائن صاحب بهادر نوشته فرستاد که سرداران کابل رشته اطاعت و فرمانبرداری سرکار اشرف از چند جای گسیخته در مقام عناد میباشند و بالکل حکم سرکار قبول ندارند واز سرکار اشرف الحال رفع این فتنه و فساد شده نمیتواند ایشان را هر نحویکه ممکن شود دفع شرارت و فساد نمایند و از طرف سرکار اشرف اختیار باقی است. در بیان رفتن غازیان جلادت نشان در قلعه مکنائن صاحب و جنگ نمودن بافواج انگریز مبارز قلم تیزرقم که معرکه آرای میدان سخن وریست در عرصه این مدعای چنین جلو ریز بیان میشود که هرگاه چنین نوشته اولیای دولت بخدمت مکنائن صاحب وزیر اعظم رسیده همان وقت بر تیارگی فوج حکم داد که همه مسلح ومکمل گردیده توپها را بر برجهای قلعه سوار نموده تمام فوج که بیرون قلعه افتاده بود همراه خود گرفته داخل اندرون قلعه شده و دروازه قلعه بند کرده حکم داد که هرگاه غازیان افغانان یورش بر قلعه آورند همانوقت توپها را شلك نمایند و افغانان را نگذارند که نزدیک قلعه بیایند چون عالیجاهان عبدالله خان و امین الله خان غازیان دیدند که مکنائن صاحب معه فوج دراندرون قلعه رفته و توپ ها را بر برج قلعه سوار ساخته درینصورت عالیجاهان ممدوح مستعد گردیده اراده رفتن جانب قلعه نمودند در این اثنای بسبب شنیدن نغمه دلگشای غزای مردم افغانان بهادران از هرچهار طرف خیزان و رقص کنان طبل شادی و شادمانی زنان نزد عالیجاهان موصوف حاضر آمدند چون جمعیت غازیان موفوره گردیده همانوقت عالیجاهان مذکور بر کوهیکه متصل قلعه بود بالا رفته علم محمدی (ص) نصب نمودند و تمام افواج غازیان زیر علم مذکور صف آرائی نموده اقامت گرفتند و یکبارگی بچندی تمام شلك تفنگها بر قلعه نمودند هرگاه صاحبان انگریزان غلبه غازیان افغانان ملاحظه نمودند بعده بافواج خود حکم مقابله دادند جنرل سیل صاحب بهادر افواج خود بهمراه گرفته از قلعه برآمده درمیدان مصاف رسیده صفوف لشكر آراسته حکم جنگ داد افواج انگریز بموجب
حکم شمشیر ها از نیام کشیده وعلم ساخته جانب کوه بر غازیان افغانان حمله آوردند چون نزديك رسیدند غازیان جلادت نشان بر اسپان سوار گردیده وقاتعه خوانده شمشیر های آبدار از غلاف برآورده یا چار یار یا چار یار کنان و بزبان صدق ترجمان گریان از بالای کوه بزیر آمدند و مانند دود در آتش جنگ پیچیدند در یکدم صدها از افواج انگریز علف تیغ بیدریغ غازیان شدند فی الواقعه داد شجاعت ومردانگی که غازیان درین جنگ نمودند توصیف آن از تقریر زبان و زبان قلم بیرون است و فوج انگریز بهادر نیز از جلادت ودلیری قصوری نکردند که بسیاری از غازیان طعمهٔ نهنگ شمشیر آنها گردیده جرعه نوش بادهٔ شهادت شدند وهزار های مجروح و سرخ روی گردیدند آخر غازیان از میدان رزم پس پای شدند وجانب کوهستان رفتند افواج انگریز بهادر بعد این فتح ابواب مسرت وابنهاج بر چهرهٔ حال خود مفتوح ساخته آمده داخل قلعه شدند روز دوم هر گاه مبارز آفتاب پای تبور و ضیای در میدان سپهر گذاشته باز عالیجاهان عبدالله خان اچکزئی وامين الله خان لوگری در باب غارت نمودن گدام سرکاری با هم مشورت نموده معهٔ جمعیت لشکر ظفر پیکر برسم ایلغار بر گدام رسیده با محافظین گدام معارکه آرای شدند از بس آواز تفنگ های گویای نمونۀ محشر بر پای گردیده آخر غازیان نصرت مند ویلان همت بلند یکبارگی بر فوج انگریز حمله آورده بسیاری را رهگزای مطوره نیستی نموده تمام اسباب گدام از جنس غله و غیره همه در حیز تاراج آوردند عالیجاهان مذکور بعد حصول این فتح فیروزی تشریف فرمای يك قلعۀ که متصل قلعۀ شاهی بود گردیده سامان گدام مغروته در آن قلعه نگاه داشت بلا فرصت طرف قلعۀ صاحبان انگریز گوله های تفنگ زدن گرفت هرگاه صاحبان انگریز دلیری وشجاعت از غازیان ملاحظه نمودند نهایت درشطه رحیرانی آمدند جنرال سیل صاحب بهادر که مرد دانا و بهادر بود پیش مکنائن صاحب بهادر رفته عرض کرد که اگر حکم باشد که بعالیجاهان مذکور جنگ نموده قلعه را گرفته شود صاحب ممدوح حکم جنگ داد بعده جنرال سیل صاحب بهادر فوج ظفر موج بهمراه گرفته طرف قلعۀ مذکور رفته اولاً بعالیجاهان مذکور پیغام فرستاد که مناسب همین است که قلعه را خالی نمایند والا بزور جنگ قلعه را تسخیر نموده خواهدشد عالیجاهان مذکور گذاشتن قلعه را ناگوار دانسته زیاده از سابق اقامت پذیر گردیده در این صورت صاحب بهادر از هر چهار طرف قلعه را محاصره نموده برجهای قلعه را بضرب اتواب چون کاغذ بادی برباد داد وازهر چهار طرف قلعه را گوله های زدن گرفت عالیجاهان مذکور از روی مصلحت بعوان مردی و همت از قلعه بیرون برآمده مقابله کنان متوجه کوهستان گردیدند از آن بعد فوج انگریزان داخل قلعه شده نقارهٔ فتحمندی بلند آواز نمودند و تمام اسباب گدام که غازیان بغاوت آورده بودند دستیاب شدند وزیر اعظم مکنائن صاحب بهادر از شجاعت وحسن تدبیر جنرال سیل صاحب بهادر بسیار خوشوقت گردیده از روی انصاف خلاع فاخره بصاحب موصوف عنایت نمود واز این فتح فیروزی ابواب نشاط و اسباب انبساط بر چهرهٔ حال صاحبان افواج مفتوح و آماده گشت بعد این فتح مدت پانزده روز در گلستان شهر کابل گلهای امن وامان از نسیم آرام متبسم شدند وخار شر و فساد در پای استراحت احدی و فردی نخلید و کسی از سرکشان غازیان سرسرکشی از گریبان فساد بالانک็ردند.
«١٥٥» در بیان آنکه بعد پانزده روز عالیجاهان عبدالله خان وامین الله خان غازیان ده هزار لشکر جمعیت همراه خود گرفته نزديك قلعه رفته بنای جنگ نمودند غازی قلم نصرت رقم درغزای این مهم چنین نگارش میدهد که بعد از پانزده یوم عالیجاهان عبدالله خان وامین الله خان معه ده هزار لشکر نصرت پیکر همه سواران جرار کرار همراه خودها گرفته زیرقلعۀ مکنا تن صاحب بهادر رسیده بنای مورچه ی جنگ برپای نمودند یکبار گی شلك تفنگ های برقلعه نمودند جنرال سیل صاحب بمعا ینۀ این حالت ازخدمت وزیر اعظم مکنا تن صاحب بهادر اجازت رخصت رفته معه شش کمپان ... وسواران رساله از قلعه برآمده برسر کوه که عالیجاهان مذکور دیره اقامت داشتند جلود ریز گردیده هر گاه غازیان نصرت توامان فوج انگریز را از دوردیدند شمشیر های خون آشام ازنیام کشیده بر فوج مذکور ناچار ناچار یا ذوالجلال گویان حمله آورده آتش جنگ شعله ور گردیده غازیان آن ها را زیر تیغ بیدریغ کشیده داخل فی النار والسقر نمودند سواران فوج انگریز چون غلبۀ غازیان ملاحظه نمودند دست حیات ازجان شسته طوعاً وكرهاً برغازیان حمله آوردند وقدر دوساعت بازار مقابله و مقاتله گرم بود آخر غازیان پس پای شده وسواران فوج انگریز توپ های غازیان را بدست خود آوردند از آنجا که درین جنگ شش کامپتان .... طعمۀ تیغ بیدریغ غازیان شدند باقی سواران رسالۀ فوج انگریز هندوستانی همت وجوان مردی نموده فتح این جنگ نمودند جنرل سیل صاحب بهادر ازشجاعت وجوان مردی سواران مذکور نهایت خوشوقت گردیده هريك را بمقدار مرتبه انعام ازسر کار اعطای نمود چند روز باز دفع فساد گردیده روزی بصاحبان انگریز خبر رسیده که غازیان جلادت نشان در مکان ماه رو آمده علم اقامت زده ساکنین آنجا را می‌زنند و می‌کشند چون مکان مذکور طرف مشرق متصل کابل بمفاصلۀ يك کروه بالای کوه میباشد چون وزیر اعظم مکنا تن صاحب هر گاه خبر مذکور شنید بسیار خائف گردیده به جنرل سیل صاحب بهادر گفت که هر گاه غازیان درمکان مذکور استقامت گرفتند پس دفع کردن آنها بسیار مشکل خواهد شد هما نوقت پنج پلتن ... سواران هندوستان ازرساله نو بهمرکابی جنرل سیل صاحب مقررنمود مامور مکان مذکور کرد و در آن روز عالیجاه عبدالله خان در شهر کابل تشریف داشته چون جنرال صاحب ممدوح معه فوج انگریزی به مکان ماه رو رسیده باغازیان نصرت توامان آتش مقابله برافروخته بردن اتواب پرداخته چون صدا های اتواب رعد خروش در کابل بسمع عالیجاه عبدالله خان رسیده گفت امروز جنگ عظیم واقعست هماندم پیش عالیجاه شمس الدین خان که او کار آزموده و گرم وسرد روز گار دیده و چشیده بود رفته جنگ مشورت جنگ را در نوای آورده مستعد مکان مذکور شدند لیکن غازیان نصرت کیش وبها دوران فتح اندیش که در مکان مذکور فروکش بودند بهمراه افواج انگریزان درمقابله و مقاتله پرداختند تا مدت دو پاس نوایرۀ جنگ وجدال شعبه ور بود صدهای ازغازیان شربت شهادت نوشیدند وغم دنيا وما فيها فراموش کردند وهزار های مجروح وصدهای درزدو کوب راه عدم گرفتند و فوج
(106) انگریز خارج از تعداد در آتش جنگ سوختند چنانچه میدان جنگ پر از نعش ها گردیده دریا های خون جاری شدند آخر غازیان از میدان رخ تاب گردیده جانب عاليجاه عبدالله خان غازی که در کابل بود پیغام فرستادند که فوج انگریز ان استیلای آور ده رسیدن ایشان ضرور است عالیجاه مذکور بمجرد شنیدن این پیغام هماندم با تفاق عالیجاه شمس الدین خان از کابل سوار گردیده خود را در میدان مصاف رسانیده بازغازیان را که پس پای شده بودند جمع نموده بر افواج انگریز حمله آوردند هزار های از فوج انگریز پای مال سم اسپان غازیان جلادت نشان وعلف شمشیر بران گردیدند در این گیر زار قتل عام افواج انگریز شده توپهای انگریزان تماما بدست غازیان افتاد از هر طر که غازیان شمشیر ها کشیده الله اکبر گفته رخ طرف لشکر انگریز می نمودند آنها تاب مقاومت نیاورده روی در فرار می نهادند واز بدت رمیده خود چون آهوی رمیده می گریختند وغازیان نصرت انجام و پهلوانان فتح فرجام نعرهای بالله زده با افواج انگریز میگفتند که میگریزید ای قوم نابکار لیکن فوج انگریز هرگز در مقابله غازیان هوس مقابله نکردند هرگاه وزیر اعظم مکناتن صاحب این حالت شکست فوج انگریز ملاحظه نمود از روی هوشیاری تمام توپهای که در قلعه بودند همه را بر قلعه سوار نموده یکبارگی شلک اتواب طرف لشکر غازیان نموده از قضاى کردگار در این صدمه عالیجاه عبدالله خان غازی زخمی شد لیکن میدان جنگ از لشکر انگریزان خالی گردیده و عالیجاه مذکور بعد هزیمت فوج انگریز مظفر ومنصور بكمال خوشوقتی معه غازیان نصرت توامان مراجعت نموده داخل شهر کابل شد بعد از ده روز عالیجاه ممدوح سبب خوردن زخم کاری جان بجان آفرین داد انالله وانا اليه راجعون . چون عالیجاه ممدوح عجب بندهٔ خالق العباد بوده که از روی حمیت ایمانی وغیرت مسلمانی بجهت تحصیل رضای یزدانی بکمال طوعيت و تاکید عزیمت در معارک نصارا کوشیده و لباس استقامت در میادین شجاعت وشهامت پوشیده وآب شمشیر بران مثل آب باران بنوشید و گوی سعادت جاودانی وراحت دوجهانی بقوت ایمانی از میدان شجاعت وجلادت بر بوده و در ریاض جنان وروح ریحان در جوار ملك المنان جریده در سلك عباد مقربين وجماعهٔ سابقين از بنده گان خاص و مقبولان ذوالاختصاص منسلک گردیده . در بیان آمدن سردار محمد اکبرخان غازی از بخارا و رسیدن در کابل و ملاقات نمودن بعالیجاه مكناتن صاحب بهادر و کشتن او اکثیر نامدار قلم شجاعت رقم به جوش انامل تحریر بر حضاراین مدعای کابل [ILL] را چنین در تصرف بیان می آرد که در سنه یکهزار و دو صد و پنجاه هفت هجری سردار محمد اکبر خان خلف الصدق امیر بی نظیر دوست محمد خان بعد رفتن امیر جانب هندوستان و وقوع جنگهای سرداران کابل بافوج انگریزان بوساطت علمای بخارای شریف از قید شاه نصرالدوله والی بخارا معهٔ رفقای رهایی یافته وبخلاع فاخره سرفراز گردیده از آنجا روانه کابل و رفقای سردار موصوف پیشتر داخل شهر کابل شدند
« ١٥١ » و بملاقات عزیزان و دوستان خوشوقت گردیدند مگر سردار ممدوح در قلعۀ بامیان که شش هفت منزل از کابل مفاصله دارد منزل انداز گردیده سرداران کابل بشنیدن خبر سردار محمد اکبر خان بسیار خوش شدند همه نام مراسلهٔ خودها را باین مضمون نوشته فرستادند که از رهائی ایشان از غم والم رهائی یافته نهایت خوش شدیم و اینچنین روز را از خدای عزوجل میخواستیم . شکر خدا که از مدد بخت ساز گار برحسب آرزو ست همه کار یار دوست باقی درینوقت مابین سرداران کابل و افواج انگریزی جنگ در نواست و بیاری ایزد باری واستعانت احمدی (ص) افواج انگریز بسیار مغلوب و ذلیل گردیده توان مقابله ندارند باینوقت رسیدن سردار عالی عین مناسب که وقت انتقام امیر بی نظیر است دشمن عجب مغلوب گردیده است سردار موصوف بمجرد ملاحظهٔ مراسله بجناح استعجال خود را در کابل رسانیده سرداران و امرای عالیمقام کابل از مقدم سردار محمد اکبر خان نهایت هم آغوش شاهد مسرت و خرمی گردیده تماما بجهت حصول ملاقات سردار ممدوح رفته در حین اتصال همین فرد از بلبل زبان بر شاخسار بیان مترنم میساختند . خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت هزار جان گرامی فدای هر قدمت لیکن اولیای دولت را از آمدن سردار محمد اکبر خان این قدر خوف و هراس طاری گردیده که تمام اعضایش در لرزش آمده در ششدر اضطرار حیران و چون خس در بحر اندیشه سرگردان که آیا المال چگونه خواهد شد و سرداران کابل در وقت ملاقات تمام سرگذشت ستم و تعدی انگریزان بخدمت سردار ممدوح گزارش و بیان نمودند و استدعای استمداد و اعانت کردند سردار ممدوح از هر قسم ورسم بخاطر جمعی و تسلای سرداران کابل پرداخته اولا نامهٔ بخدمت مکنا تن صاحب وزیر اعظم در خصوص کمال اشتیاق و آرزوی ملاقات و تشدید مبانی مودت و وداد بمضمون مرغوب محبت اسلوب بقلم اعجاز رقم آورده ارسال نمود وزیر اعظم بعد مطالعهٔ نامه دلگزین جان ربای سردار ممدوح بسیار خوشوقت گردیده در جواب رقمزد كلك محبت سلك منشيان بلاغت رقم گردیده که ما از مدتهای مزید تشنه لب زلال اتصال ملاقات فرح افزای غمزدای محبت پیرای ذات خاس والامیباشیم حمداً متواتراً متوالیا داد ارجهان را است که از ذلت و خواری قید والی بخارا که نصیب اعدای باد رهائی یافته سالماً و غانماً تشریف فرمای کابل ولایت مالوفه گردیده اند از بنمعنی انواع انواع گلهای نشاط و اقسام اقسام ازهار انبساط در گلشن آرزویم متبسم وشگفته گردید . بدین مژده گر جانفشانم رواست که این مژده آسایش جان ماست لیکن ماجرا های درد اشتیاق مندی لقای جمال باکمال وغیره وقوعات در دل بسیار داریم الحال التماس همین است که هر گاه از کمال عنایت و اخلاص پروری دیده آرزویم بیکحل الجواهر لقای فرحت افزای و قدوم میمنت لزوم منور فرمایند بعید از الطاف سردارانه و اعطاف بزر گانه نخواهد بود چونکه آمدن مشتاق مهجور در کابل بسبب بعضی جهات و سرکشی سرداران کابل بسی متعذر سردار موصوف بعد مطالعه اجوبه
درجواب باز نوشته فرستاد که هرگاه آمدن ایشان در کابل نمیشود و اندیشه در خاطر اخلاص مظاهر دارند مضایقه ندارد و هرکسی مصلحت کار خود را خود خوب میداند. صلاح ماهمه آنست کسان تر است صلاح، از دوست يك اشاره و از ما بسر دویدن نهایتاً در بین شهر کابل و قلعهٔ خود کدام مکان مقرر نمایند که در آنجا رسیده از شهد ملاقات یکدیگر شیرین کام شویم/ مکناتن صاحب وزیر اعظم ازین معنی انگشت رضا بدیده قبول نهاده مکانی را بجهت ملاقات تعین نمودند/ روز دویم سردار محمد اکبر خان معا چند کس معتبرین خود از کابل سوار گردیده بمکان مقرره تشریف برده و مکنا تن صاحب نیز باچند صاحبان در آنجا آمده هم آغوش شاهد ملاقات یکدیگر شدند و هلال آسای آغوش کشاده بشوق و ذوق تمام بغل گیری مابین خودها نمودند/ بعد صفا مرحبا خلوت گزین گردیدند و در خلوت خاص که اغیار را دران راه نبود شمع مکالمه و اقاویل مدعای را چنان روشن نمودند که در پرتو آن قا نوس دلهای غیری نیفتاد لیکن اینقدر پرتو ظهور افگند، که سردار محمد اکبرخان بوزیر اعظم گفته که بعد ازین ماندن ایشان در کابل خوب نیست و از مصلحت های عاقلانه بسیار دور و انسب آنست که یکی از صاحبان عالیشان را نزد من گذاشته خود تشریف فرمای هندوستان شوند که عین صلاح است هر گاه امیر بی نظیر و الماجد مارا از قید فرنگ رهایی داده روانه اینطرف خراسان نمودند بعده صاحب عالیشان را بکمال اعزاز رخصت داده خواهد شد/ مکناتن صاحب در جواب سردار ممدوح گفت بسیار خوب است مراد ما فی الضمیر من همین بود و این سخن مرغوب طبع من میباشد. از هرچه بگذرد سخن دوست خوشتر است. هر گاه مابین وزیر اعظم وسردار موصوف همین صلاح و مصاحت قرار گرفت هر کس که این سخن می شنید زبان خود را به تحسین خوانی آشنای میکردند و تمامی اهالیان انگر یز را همین منظور بود که بنوعی باز جنگ و جدال وقتل وقتال نگردد مابین سردار ممدوح و وزیر اعظم درین باب عهد انجام نامهٔ نوشته شد/ بعده هر دو از یکدیگر رخصت شده مر ا جعت فرمای بمکان های خود شدند/ از قضای الهی در آن ایام اینقدر بارش و برف گردیده که بسیاری سپاه انگریز که روی برف خراسان ندیده بودند. در آن برف از بس سردی چون برف گداز شدند و هم سبب غارت شدن کدام تمام فوج انگر یز از گرسنگی هلاك میشدند و کار بجای رسیده که فوج مسلمین گاوان و شتران را حلال نموده گوشت را مسلمانان میخوردند و پوستهارا فوج هندوان تناول می نمودند و در آن حالت پر آفت از هندو و مسلمان و مذهب وملت هیچ فرقی نه بود صورت وا قعی رخنمای بوده بلکه در این واردات اکثر مردم از لشکر انگریزان داخل ادرك الاسفل شدند اگر مفصل این واقعه شرح داده شود دفتری عظیم دست خواهد شد/ فی الجمله مکنا تن صاحب وزیر اعظم بعد ملاقات سردار فلك اقتدار محمد اکبر خان وعهد انجام داخل قلعهٔ خود گردیده از آنجا که بمقتضای اینکه صید را هر گاه پر تو چرا غ مر به پایان رسد با ضیغم آغاز ستیزه کند وزیر اعظم يك خط خفیه طرف امراء اولیای دولت باین مضمون نوشته فرستاد که هر که سر سردار محمد اکبر خان بریده بیا ورد
او را ده هزار روپیه از سر کار انعام اعطای خواهد شد و هم نائب کار من مقرر خواهد شد هر گاه امیران مضمون خط ملاحظه نمودند فوراً بخدمت سردار ممدوح خط را بجنسی رسانیدند سردار موصوف همان خط را پیش خود نگهداشته طرف مکنائن صاحب پیغام نمود که من اراده ملاقات ایشان دارم که بعضی سخنان مابین مشورت کردنی است و بدستور معهوده بمقام مذکور قدر رنجه فرمایند از آنجا که وزیر اعظم از ما جرای خط خود غافل بود اگر صورت اطلاع میداشت هرگز برای ملاقات سردار ممدوح نمی رفت ليکن اذاجاء القضا عمى البصر روز دوم هر گاه اکبر آفتاب بر کرسی سپهر اخضر جلوس نمود و تیغ نور وضیاء از نیام لیل کشیده سردار محمد اکبر خان ووزیر اعظم در مقام معهوده تشریف فرمای گردیده جزعه قوش باده ملاقات بیکدیگر شدند سردار ممدوح همان خط را به جلسه بوزیر اعظم نشان داده او بمجرد ملاحظه خط خود که برای امراء جهة قتل سردار ممدوح نوشته بود اینقدر در هراس و اضطرار آمد، گویای طایر روحش از قفس عنصری در پرواز آمده وملك الموت را بچشم معاینه نمود پس سردار موصوف بوزیر اعظم مخاطب کرد ، که ای دغا باز بیوفاوای حیله ساز پر جفا زود بود که عهد پیمان را بجای آوردند شرط مروت را بظهور رسانیدند اراده ماهمین بود که ایشان را بحفاظت تمام بکمال عزت و احترام از کابل روانه هندوستان نمایم که شما برخلاف عهد انجام در قتل سر من دود بیهوده خیال باطله در کاخ دماغ پیچیده اند افسوس هزار افسوس در دشمنی کسی بکسی اینچنین نکرد آخر چرا تو این همه در دوستی کنی در حال انسب آنست که همین وقت ایشان با تفاق من طرف کابل تشریف فرمای شوند که بخوبی بجا آوری خدمات شما حسب دلخواه نموده اید وزیر اعظم هر گاه این سخن از زبان بیان سردار موصوف در گوش هوش شنید هوش و حواس باخته ، از رشته حیات امید منقطع نموده از آنجا اراده رفتن نمود که بنوعی طایر جان خود را از پنجه شهباز قدرت سردار موصوف کشیده در پرواز آید سردار شجاعت شعار دید که وزیر اعظم بال گریز می کشاید هماندم دست همت را در دامن وزیر اعظم انداخته معر که آرای قیل و قال وحشت و مشت ما بین خرد شد آخر سردار ممدوح شمشیر خون آشام از نیام بر آورده بيك ضرب سر وزیر اعظم را از تن جدا ساخته و چهار صاحبان دیگر که با تفاق وزیر اعظم بودند بمعاینه این حالت بر ملات بجهت مقابله پیش سردار ممدوح آمدند سردار نامدار کنار دار کنار هر يك را با تمام رسانیده از غم کبار زار آزاد نموده سه نفر دیگر زنده گرفتار نموده و سرونعش مکنائن صاحب وزیر اعظم از آنجا چون سگ دیوانه کشان کشان در کابل آورده در چهار سطح بازار کابل ماننددار بازان آویزان کشانید وطمطنة اکبر غازی در شهر کابل و گرد و نواح آن بلند عالم گردیده و هريك از غازیان خاص و عام اهل اسلام در بازار آمده سرونعش مکنا تن صاحب را آویزان دیده تفهای میزدند و سه نفر که زنده گرفتار شده بودند از آن دونفر را که سردار ممدوح حكم بر قتل داده و يك نفر مسلمان را در قید داشته و از حصول این فتح مندی ابواب شادی و شادمانی بر چهره حال هر خاص و عام از اهل اسلام مفتوح
«160» وگشاده گردیده وعندلیب زبان هر کس صفیر وكسبير برحسن تدبیر وهمت و شجاعت سردار موصوف در گلشن آفرین خوانی مترنم شده از آنجا که صاحبان عالیشان انگریز بها در سرخودرا که در تدبیر افلاطون ثانی میدانند و در شجاعت و بها دری یگانه روزگار لیکن پیش سرداران خراسان هيچ يك تدبير وبها دری صاحبان انگلیسی بها در پیش نرفت وچون خردر گل فروماندند واز خراسان خرمدهای خودرا مفلوك ومجروح ولاغر بی حصول بار مدعای پس بردند و داغ حسرت بر دل خودها گذاشتند و عورثان ولایت هندوستان را در ماتم شوهران لباس سیاه پوشانیدند . از آنجا که راستی و ایفای عهد پیمان زریست رائج و کامل عیار دیناری از آن که در جیب تصرف هر که باشد شیرازه رساله تمکین و وقارش از کشاکش حوادث هر گز نامنظم نگردد . ناتوان در صداقت زیور دستار کرد سنگ بدعهدی زدن بر سر گل دیوانگی است گر توان کردن تفرج در بهشت را ستی سیر صحرای شقاوت از خرد بیگانگیست میتوانی تاشوی از راستی محبوب خلق از کجی در هر نظر مردود میگردی چرا هر گاه مکنا تن صاحب وزیر اعظم با سردار محمد اکبرخان طریق راستی و ایفای عهد و پیمان میپرد هر گز گرد خلل و هلاکت بر دامن حیاتش نمی نشست و آویزان چهار سطح بازار کابل نمیشد از آنجا که کامل عیاران بوته خردمندی را لازم که بمقتضای ثبات وفا بعهد عمل نموده خلاف عهد و پیمان نکنند تا مانند صاحب ممدوح آویخته دار به نسبت بدعهدی نشوند که الصدق ينجي والكذب يهلك دلیلی است واضح . در بیان آنکه بعد کشته شدن مکنا تن صاحب وزیر اعظم عالیجاه مستر پاتنجر صاحب بهادر قایم مقام صاحب ممدوح گردیده وسردار محمدا کبرخان طرفش نوشته وان نموده از کابل کشیده و مارش نمود. چابك سوار عرصهٔ سخنوری اعنی قلم نصرت رقم در میدان این مدعای چنین ترك تازیان مینماید که هر گاه سردار فلك اقتدار محمد اکبرخان غازی بیاری ایزد باری کار مکنا تن صاحب بهادر وزیر اعظم امنای دولت را بحسب دلخواه بانتظام رسا نید که خلوت وزارت حیات را بصد خواری و رسوائی از برش کشید لباس ممات را پوشانید. بعده عالیجاه مستر پاتنجر صاحب بهادر قایم مقام وزیر اعظم ممدوح گردیده بر کرسی وزارت امنای دولت جلوس نمود و زمام اختیار تمام فوج انگلیسه بدست اقتدار خود آورده به تسلی و تشفی افواج مذکور پرداخته مستعد جنگ گردید، لیکن بر افوا ج مذکور از سردار ممدوح اینچنین خوف ورعب غالب گردیده بود که فقط از شنیدن خبر آمد آمد سردار موصوف سلاح حیات از تن می انداختند لیکن امر نوکری لاچاری است چار ناچار پای ثبات در میدان معارك آرائی مستحکم نمودند هر گاه سردار ممدوح این خبر شنید گفت که سگ زرد برادر شغال یعنی پاتنجر صاحب الحال مالك فوج انگریز خودرا دانسته چنین خیال بیهوده محال در دماغ ورزیده است که ارادهٔ مقابله دارد همان وقت تعلیقه رقیمه باین مضمون نوشته طرفش فرستاد که شما را کوچ نمودن
از کابلی سرور که قابل مقابله غازیان جلادت نشان نیستند عبث خود را بر باد ندهید که سودی ندارد مقرون مصلحت عاقلانه همین است که هر قدر اسباب و زاد و راحله بایشان مطلوب باشد پیشکارند که مهیا و موجود نموده برای ایشان فرستاده آید از آنجا که اصل مدعای سردار ممدوح همین بود که هر گاه باقی مانده صاحبان انگریز معه لشکر بود و نابود خود از چهاونی کابل بیرون روند پس در عرض راه انگریزان را زنده اسیر و گرفتار نمائیم عالیجاه پاتنجر صاحب بعد ملاحظه شقه رقیعه سردار موصوف بی آنکه از راه عقل و تمیز اندیشه نماید بی تأمل حکم کوچ فوج و لشکر خود از چهاونی کابل داد روز دوم صاحب مذکور پیش از طلوع آفتاب خائف و هراسان بیمن و یسار نظر کنان از چهاونی مذکور روانه گردیدند و از قضای کردکار همان روز اینقدر برف از آسمان بر زمین باریدن گرفت که در یکساعت یک گز برف بر زمین افتاده ازین آفت سماوی برف بر زمین رفتن فوج انگریز نهایت دشوار و چون خر می لغزیدند و بر جان خود از شدت سرما میلرزیدند در این صورت سردار محمد اکبر خان غازی معه جمعیت شایسته و سواران بایسته بر افواج مذکور رسیده سد راه آنها گردیده اساس مقابله و مقاتله را بر پای نمود و بعالیجاه جنرال صاحب را گفت که این وقت سرداران کابل نه دولتخواه و خیراندیشان ایشان بودند کجا هستند و بطلباند که ازین آفت سردار ارضی و برف سماوی ایشان را نجات و رهائی دهند و محافظ مال و حال ایشان شوند صاحب ممدوح در جواب گفت که تمامی سرداران کابل نمک بحرام و دشمن جان مایان میباشند سردار موصوف بمحض شنیدن این سخن از زبان صاحب معظم الیه نهایت ترش روی و تلخ دن گردیده غازیان نصرت توامان همرکاب فتح ماب خود را در زبان افغانی حکم داد او سروت دمرا بدی، همت و کاشی. تول فرانکیان تروندی و تبسی یعنی الحال وقت همت و مردانگیست همت بکنید تمامی انگریزان را زنده بگیرید غازیان موافق حکم سردار موصوف کمر همت بسته از روی مردانگی و دلاوری در لشکر انگریزان هوش باخته دل سوخته گلاویز دیدند پاتنجر صاحب و دیگر صاحبان همگی هفتاد نفر و شش نساء (میم ها) خاص از صاحبان زنده دستگیر نمودند و جنرال صاحب از آنجا فراری شده رفت و غازیان دست غارت در لشکر انگریزان دراز نمودند فوج انگریزان نیز از روی دلیری خوب مقابله نمودند در حین مقابله برف از آسمان باریدن گرفت غازیان جلادت نشان از برف هیچ پروا نداشتند که در اصل پرورده برف بودند میگر فوج انگریزان از بس سردی برف اکثر از دار دنیا کوچ نمودند و آنچه که زنده مانده بودند از شدت برف طاقت تحرک در وجود آنها نمانده و قدرت مقابله بالكل از جان آنها رفته باغی سپاه گریخته در مقام خورد کابل آمده اقامت پذیر شدند لیکن چیزی خوراک در آنجا بدست سپاه مذکور نیامده چون آبگیر آفتاب عالمتاب پای در وصیای در عرصه سپهر اخضر گذاشته قاصد سردار محمد اکبر خان نزد جنرال سیلصاحب بهادر آمده همین پیغام داد که هر قدر صاحبان از فوج انگریزان باقی مانده بودند همه در نزد سردار موصوف همدم خوان صحبت گرفتاری میباشند جنرال سیل صاحب بمجرد شنیدن این خبر از مقام خورد کابل بهراس تمام کوچ نموده روانه پیشتر گردید لیکن از بس هراس راه گم نمودند و بسیاری
١٦٢ لشکر از تشنگی و گرسنگی در آن راه آخرت گیر تلفه باقی مانده افغان و غیزان وحیران در مقام تیران رسیدند وقدری آرام یافتند جنرال صاحب ممدوح از آنجا شمشیر خود را از کمر کشاده بخدمت سردار ممدوح فرستاده داد و امان خواست سردار مو صوف شمشیر را باز نزد صاحب ممدوح واپس روانه کرد و پیغام فر ستاد که شما امروز در مقام تیران مقام نمائید که مابین ملاقات نموده شود صاحب ممدوح از خوف جان خود توقف نگرفته هماندم از آنجا کوچ نمود، هر گاه سردار موصوف خبر کوچ صا حب مذ ور شنید در تعقیبش روانه شده خود را بر فوج انگریز رسانید و غازیان شمشیر ها از نیام ها کشیده بر فوج حمله آوردند در این مقابله بسیار مقاتله افواج انگریز گردیده صا حب ممدوح در این حالت صورت زندگی خود را در آئینه حیات ندیده از فوج ولشکر خود جدا شده تن تنها پیش سردار موصوف رفته سلام نمود سردار هیچ لحا ظ .... نکرده صاحب ممدوح را نظربند نمود از آنجا که میگویند که چهل هزار فوج انگریز در کابل بودند از آنجمله بسیاری اسیر و دستگیر شدند و بسیاری دست و پای بریده در کابل تا لمانه باقی همه فوج در همین لطمة بحر جنگ طعمة نهنگ شمشیر غازیان نصرت توامان شدند از آنجا که تسخیر ملک خراسان آسان نیست درین ورطه کشتی فرعنه هزار « که پیدا نشد تخته اش بر کنار» و سردار ممدوح بعد حصول این فتح فیروزی از آنجا مراجعت نموده تشریف فرمای کابل گردیده در انتظام امور باقی مانده متوجه گردید. در بیان روانه نمودن عالیجاه شمس الدین خان را طرف قلعه غز نین و فتح نمودن قلعه مذ کور و گیرفتار نمودن صاحب انگریز ان را صیاد قلم خوش رقم که آهو کبیر سخنان صحرای ختن نکته دانی است غزالان مدعای را چنین در دام بیان می آورد که هر گاه سرداران کابل بعد این همه جنگهای وحصول فتح فیروزی در دارالجنۀ کابل هم آغوش شاهد آرام شدند و در شهر کابل بجز ابواب ای دولت که در بالا حصار به ور نظربندی بود دیگر از فوج انگریز باقی نمانده بود سردار محمد اکبرخان بجهت تسخیر قلعۀ غزنین که در آنجا دو پلتن ودوازده نفر صاحبان وچهار صد سوار متوقف بودند عالیجاهان محمد زمان خان وشمس الدین خان را معۀ جمعیت سواران جرار بهادر کارزار مامور قلعۀ مذ کور نمود لیکن در ایامیکه در کابل مابین سرداران وصاحبان انگریز آتش جنگ وجدال شعله ور بوده در آنوقت روسای وکد خدایان غزنین قلعۀ غزنین را سخت محاصره نموده بودند وصاحبان انگریز معۀ فوج در قلعۀ بالاحصار که اندرون غزنین بر کوه واقع است اقامت داشتند وتمام گدام وخزائن در آن قلعۀ بالا حصار نگاه داشته بودند وبر آن قلعه چهار ضرب توپ کلان از اصل سوار بودند چون روسای وزمینداران ورعیت غزنین هر گاه خبر آمدن سردار شمس الدین خان شنیدند از راه جرات ودلاوری یك حمله بر قلعۀ مذکور نموده شهر غزنین را بدست تصرف خود آوردند ومردم ها از فوج انگریز که بر ابواب قلعۀ مذکور مامور بودند همه را بقتل رسانیدند صاحبان انگریز که در بالاحصار بودند بمعاینۀ این حالت یورش آورده غازیان را از شهر غزنین بیرون کشیدند وابواب قلعه را بر روی خود مسدود ساختند غازیان باز نقب زده از راه نقب در شهر داخل شدند ومدت چهار
«١٦٣» روز مابین صاحبان وغازیان نایره آتش جنگ در اشتعال بوده روز پنجم غازیان برای کرنیل صاحب که افسر فوج انگریز بود پیغام فرستادند که بهتر همین است که ایشان معه فوج از قلعه بالاحصار فرود آمده بخیر وعافیت تمام روانه هندوستان شوند والا از راه نقب قلعه را چون کاغد بادی بر هوای پرانیده خواهیم داد . صاحب ممدوح در جواب گفته فرستاد که يك چشتی انگریزی ما در جلال آباد بخدمت جنرل پالک صاحب بهادر رسانیده بدهند و تا صدور جواب آن مقدمه جنگ و جدال را معطل دارند هر قدر مبلغان بایشان بکار باشند من داده میتوانم غازیان مبلغ ده هزار روپیه از کرنیل صاحب گرفته در تصرف خود آوردند بعده چبتی صاحب معظم الیه را گرفته طرف کابل پیش سرداران کابل فرستاده دادند و عالیجاه شمس الدین خان بسبب کثرت برف که راه تردد سواران مسدود بود در اثنای راه معطل گردیده بجانب غزنین آمده نمیتوانست و غازیان قلعه غزنین نیز تا آمدن عالیجاه مذکور دست شجاعت و پای همت از میدان مقابله باز داشته منتظر آمدن عالیجاه مذکور می بودند هر گاه باریان برف منع گردید عالیجاه مذکور فوراً بقطع منازل داخل غزنین شده غازیان غزنین از آمدن عالیجاه موصوف بسیار خوشوقت گردیدند و تمامی غازیان غزنین عالیجاه مذکور را افسر وسپه سالار اشگر خود دانسته زمام تمام اختیار بدستش دادند که هر گاه بصاحبان انگریز جنگ میکند و خواه صلح اختیار دارند مایان همه تابع حکم میباشم عالیجاه مذکور بدلاسای و تسلی غازیان غزنین پرداخته چند روز آرام گرفت در این صورت کرنیل صاحب بهادر بسبب شنیدن خبر آمدن عالیجاه مذکور نهایت هراسان گردیده چرا که گیاه هم از صاحبان با لکل تمام شده بود گاو آنها بصدی رسیده بود آرد اسپان را در قلعه بالاحصار ذبح نموده میخوردند و برف را گرم نموده آب مینوشیدند عالیجاه شمس الدین خان طرف صاحب ممدوح پیغام نمود که نوشته بندگان شاه شجاع الملك بنام ایشان صادر است که ایشان تمام فوج خود را بهمراه خود گرفته روانه هندوستان شوند صاحب ممدوح همان نوشته از عالیجاه مذکور طلب نمود که معاینه نمایم از آنجا که نوشته اولیای دولت پیش عالیجاه مذکور موجود نبود در این صورت بعذر مدار پرداخته طرف سرداران کابل در خصوص فرستادن نوشته اولیای دولت اسمی صاحب ممدوح نوشته فرستاده که اگر نوشته اولیای دولت در باب رفتن انگریزان از قلعه غزنین جانب هندوستان نرسیده پس بسیار خرابی پیش خواهد شد سرداران کابل حسب نوشته عالیجاه مذکور در خصوص فرمان مذکور بحضور اولیای دولت عرض کردند امنای دولت از خوف خرابی خود طوعاً وكرهاً فرمان را باسم صاحبان انگریز قلعه غزنین نوعیکه مرضی وصلاح سرداران کابل بودند نوشته داد چون آنهمه حیله سازی وتلبیس بازی عالیجاه شمس الدین خان بود برای همینکه صاحبان انگریز را زنده گرفتار نماید و تمام خزانه صاحبان انگریز بتصرف خود آورد عالیجاه مذکور بعد از چند روز فرمان اولیای دولت بحسب المدعای خود از کابل اسمی صاحبان ممدوح طلبیده و در بالاحصار جانب صاحبان مذکور فرستاده داد هر گاه صاحبان فرمان اولیای دولت را ملاحظه نمودند بسیار متحیر و در ششور آمدند آخر کرنیل صاحب بعد مطالعه فرمان شاه مبلغ سه لك روپيه نقد و دیگر اسباب هر چه که در قلعه بالاحصار موجود بود همه را تفویض عالیجاه مذکور نمود و خود معه فوج از قلعه بالاحصار فرود آمده مبلغ هفت هفت روپیه فی نفر بجهت زاد راحله بسپاهیان فوج
خود دادند مستعد رفتن شدند یعده عالیجاه مذکور معه لشکر خود داخل قلعه بالاحصار گردیده تمام خزانه و باروت خانه و غیره اسباب همه بدست خود آورده حکم ممانعت غازیان داده که کسی واحدی و فردی از غازیان در قلعه نیایند غازیان چون این حکم شنیدند و دیدند که عالیجاه مذکور تمام خزانه و سامان کو تصرف خود آورده و يك حبه و دیناری بکسی از غازیان نمیدهد ازین سبب تمام غازیان باهم اتفاق نموده و کمر همت بسته همراه فوج انگریز مستعد مقابله و مقاتله شدند که در یکدم فوج انگریز را بر باد دادند و مال و متاع آنها را تمام بغارت بردند و چند نفر از فوج مذکور زنده اسیر و دستگیر نموده آوردند که از آن کار مزدوری میگرفتند و آنچه که رساله دار و جمعدار در فوج انگریز بودند این چنین هوای پیدا کرده بودند از بس غرور و تکبر با کسی هم کلام نمی شدند بلکه جواب سلام نمی دادند آنها انوار احسان غازیان خراسان بر سر افتخار خود می کشیدند و جاروب اصطبل می نمودند فی الجمله بوقت مقابله غازیان صاحب ای انگریز فراری شده در قلعه بالاحصار پیش عالیجاه موصوف رفته آرام گرفتند مگر يك صاحب معه میم صاحبه خود بدست غازیان افتاده بود غازیان از روی سنگدلی او را ببه سخت ترین عذاب کشتند و باو دشنام ها داده میگفتند نوبت بخور انگور فر این که بس شیرین است حاصل کلام آنکه تمامی صاحبان انگریز که پیش عالیجاه مذکور در قلعه بالاحصار رفته بودند در قید نگاهداشته و از کمال خوش و فرحت فتحنامه تسخیر قلعه غزنین واسیر و دستگیر نمودند صاحبان انگریز جانب سرداران کابل نوشته روانه نمود که در جنگ غزنین دو پلتن و چهار رساله ترك سوار و پانزده صاحبان انگریز زنده اسیر و دستگیر و باقی همه علف تیغ بیدریغ غازیان شدند چون عالیجاه مذکور بعد نوشتن فتح نامه در قلعه غزنین نقاره این فتح فیروزی بلند آواز ساخته به نظم و نسق امور آن سرزمین و بدخوئی غازیان ورعایا میپرداخت در بیان رفتن سردار محمد اکبر خان جانب جلال آباد و محاصره نمودن صاحبان انگریز را و کشته شدن شجاع الملك از دست شجاع الدوله بموجب تاثیر اسم در کابل نسایم نصرت شمایم از قلم مشکین رقم بر گلغاز بیان چنین در اهتزاز میآیند که هر گاه سرداران کابل از اهتزاز نسایم عنایت ایزدی سر زمین کابل وغز نین وغیره قلعه جات را از خس و خاشاك افواج انگریزان پاکوصاف نمودند كه يك نفس از صاحبان باقی نماند سردار محمد اکبرخان غازی شش هزار لشکر جرار کرار همراه گرفته بجهت مقابله انگریزان که در جلال آباد دائر بودند از کابل روانه جلال آباد گردیده و در عرصه راه دیگر لشکر را گذاشته فقط پانصد سوار مسلح مکمل پروانه شمع محفل جنگ بر کهاپ نصرت ماب خود گرفته بزودی تمام خودرا در جلال رسانیده فوج انگریز را از هر چهار طرف محاصره نموده و هم دران سر زمین منادی کنانید که هر که از جمله مسلمین مومنین را سخن میباشد باید که بمقتضای مضمون کریمه ( وتجا هدون فی سبیل الله باموا لكم وانفسكم ذالكم خير لكم انكنتم تعلمون ) عمل نموده فوراً خودها را در این معارك تصادما حاضر نمایند باثر این منادی دوهزار جوانان جان نثار
١٦٥ ایمان دار نزد سردار محمد اکبر خان غازی حاضر آمدند و مافی الضمیر سردار موصوف همین بود نوعیکه در کابل صاحبان انگریز را زنده اسیر و دستگیر نموده خزاینه را بیغما آورده بود در جلال آباد هم چنین حکمت عملی نموده صاحبان انگریز را بدست خود آورد تا آنکه امیر دوست محمد خان از قید فرنگ رهائی یابد غرض کامت همره سردار ممدوح در جلال آباد رونق افزای بود بنای نقب زنی را بر پای نمود قلعه را تیار ساخته کردد این اثنای فوج انگریز از هندوستان بائی کمک داخل پشاور شدند سردار موصوف باستشمام رایحه این شکوه خبری طرف کابل بجهت عالیجاهان محمد زمان خان و امین الله لوگری وغیره سرداران کابلی رشته فرستاده که فوج انگریزان برای امداد انگریزان داخل پشاور است ایشان را مناسب بلکه متحتم است که یکه گان شجاع الملك را بر تخت سلطنت جلوس داده و پادشاه اسلام مقرر نموده بحد بعرض اشرف اقدس اعلی برساند که امروز روز غزل میباشد حسبنا لله كمر همت بسته جبهه فرای خوان غزای محمدی (ص) شوند و بجانب جلال آباد معه جمعیت الشكر زود تشریف فرمای شوند از آنجا که از روزیکه شهر الله فتح جنگ هزیمت یافته بود از همان روز اولیای دولت ابواب قلعه بالا حصار کابل بر روی خود مسدود ساخته پای در دامن اضطرار کشیده خاموش نشسته بود و روی التفات از سرداران کابل تافته بود بهیچکس التفاتی نداشت سرداران کابل حسب نوشته سردار محمد اکبر خان با هم چون پروین مجموع گردیده بدر وازه بالاحصار رفته و التماس ساخته افتتاح ابواب بالاحصار کناینده بشرف استیلاء اولیای دولت مشرف گردیده بمجد بعرض اقدس رسانیدند که شکر پادشاه على الاطلاق را است که مروق آفتاب عالمتاب اسلام بر سپهر مسلمانی ضیا بخش قلوب مسلمین و مومنین است که او لیای دولت چون مهر انور نور افزای سر یر سلطنت تراشند و افحال اراده رقمع ظلمت کفر و از لی باید فرمود که موجب تزاید روشنائی آفتاب عالمتاب دین محمدی (ص) علیه الصلواة والسلام متصور است و ما سرداران از قدیم الاه تاء وصلته بکوش فرمان بردار میباشیم و از اطاعت و فرمان برداری اولیای دولت هرگز انحراف جایز نخواهیم داشت حکم حکم از شاه و از بندگان بسر دویدن است اولیای دولت بعد عرض سرداران کابل در آنوقت بازی ویلی پرداخته حکمی بر انجام سرداران مذکور داد و بجواب صاف آن پرداخت بلحاظ اینکه سرداران کابل یکی از متعلقان امیر دوست محمد خان میباشند و همیشه بسرکار اشرف کینه دیرینه قلبی دارند مبادا بهنگام فریب بسازی و خدعه طرازی در صورت دوستی زوال دولت حياتم نموده تمام مال دنیا را به یغمای برند و دیگر اینکه گاه باشد از اراده حق باز صاحبان انگریز بها در فتحیاب خراسان شوند پس از هر دو طرف ازین سو مانده و از آن سو رانده شوندازین قسم اینچنین خیالات ببالغه فکر و تمیز خود رسانیده از ملاقات سرداران البته ملاحظه و احتراز تمام می نمود و حالا که در آن ایام پیش او لیای دولت مقدار ده هزار فوج و دوازده ضرب توپ و خزانه بی شمار و باروت خانه عیار موجود بود القصه هر گاه او لیای دولت بچشم ملاحظه می نمود که هر طرف غازیان روی ایمان خود را بغازه تازه جلادت
<١٦٦> می آرایند هم آغوش عروس فتح می شوند بعد طوی ها وکرها بهمراه سرداران کابل قابل صلاح و مشورت گردیده و بعهد پیمان موثق نموده مستعد عزیمت جلال آباد شده تمام لشکر خود را معه شاهزاده گان حکم رفتن داد وحرم محترم خود را در بالاحصار گذاشته بیرون کابل بمسافت یک کروه منزل اقامت گزیده و مبلغ يک دو لك روپيه نقد و پانسد طاقه دوشاله بجهت خلعت های سرداران برداشته هر يك سرداران را بقدر مرتبه عزت بخلع فاخره وانعام هنگامه سرفرازی بخشید خصوصاً عالیجاه امین الله خان لوگری بسیار میخواست ومحرم ومقرب اولیای دولت بوده ودیگران مثل عالیجاه محمد زمانخان وغیره سرداران که متعلق و عزیز امیر دوست محمدخان بودند بعطای خلعت سرفراز نگردید بلکه از نظر شفقت فرو انداخته وحالا که عالیجاه محمد زمانخان بسیار فهمیده وصاحب عزت بود و خلفان او بسیار دلاور وشجيع و عاليجاه امین الله خان همیشه از سردار مهردل اکبرخان ومحمد زمانخان در سلك ملازمان و تابعداران بود و این تقرب عالیجاه امین الله خان بحضور امنای دولت بعالیجاه محمد زمانخان نهایت ناگوار بود از آنجا که هر گاه اولیای دولت بسرداران دیگر خلع را عطای نمود ه بود و عالیجاه محمد زمانخان و خلفان او را بخلع فاخره سرفراز می نمود هرآینه هرگز گرد حاصل و فساد بدامن سلطنت اولیای دولت نمی نشست و فتنه خفیه پیدا نمی گردید لیکن بامور عصیان قضا و قدر چه ستیزه روزی که اولیای دولت تمام لشکر را جمع نموده حکم داده بود که ما بدولت و اقبال جانب جلال آباد نهضت فرمای خواهیم شد تمام فوج مستعد و آماده باشند چون اولیای دولت از کابل معه حشم برآمده منزل انداز بیرون کابل شده از آنجا که قاعدهٔ اولیای دولت بود که تمام روز در لشکر تشریف میداشت و شب تن و تنها معه چند کس پیش خدمتان و کابلیان در قلعهٔ بالاحصار کابل تشریف میبردند همان روز نیز همین ارادهٔ امنای دولت بود که وقت صبح بعد ادای نماز فجر از تمام منسوبان وعيال الوداع پیش و بينك خوانده در اردوی رسیده از آنجا لوای عزیمت جانب جلال آباد برافروخته خواهد شد چون اولیای دولت را همین منظور بود که در جلال آباد رسیده صاحبان انگریز را طرف هندوستان روانه کرده خواهد شد و از روی مصلحت وقت هر چه که قرار داد مناسب خواهد بود با صاحبان انگریز نمود خواهد شد لیکن عاليجاه محمد زمانخان وخلفان او بسبب کم نظری و کم التفاتی اولیای دولت نهایت بیدل و جگرخون وسوخته دل بودند شجاع الدوله خلف کلان عالیجاه محمد زمان خان که شجیع وهم اسم اولیای دولت بود چنانچه در دیرهٔ غازی خان تولد او شده بود در آنوقت اولیای دولت بزبان مبارك خود نام او را شجاع الدوله گذاشته بود و این تاثیر همان اسم بود که نسبت باولياى دولت بعرصهٔ ظهور میرسد حاصل کلام آنکه عالیجاه شجاع الدوله هر گاه این حالت کم التفاتی و کم نظری او لیای دولت ملاحظه نموده بسیار غضبناك و پرشور شر گردیده بعالیجاه محمد زمانخان والد ماجد خود گفت که او لیای دولت امین الله خان لوگری را که ملازم مایان بود وغیره امرای کم پایه راخلعتها ومناصب كلان داد بپایهٔ اعلی میرساند ومایان با این همه جان فشانی های وخیرخواهی ها از عطای اولیای دولت خشك لب ومحروم مانديم وچیزی عزت و قدردانی مایان نکرده اگر دست من رسد
«١٦٧» وقادر عديم يا اضرور شاه را از سرير دولت سلطنت حیات معزول خواهيم نمود عا ليجـاه محمد زمانخان هر چند بملت خود را فهمایش نمود کـه باينوقت مها م افزای با افـوا ج انگریز در پیش است اینچنین خیال باطله از عقل دورست و هر کز مرتکب این حر کت ناصواب نشوند ليكن پاو موثر نشد روز دیگر هر گاه شاه زرین کلاه آفتاب جها نتاب برسریر سپهر اخضر جلوس نموده اولیای دولت بدستور معهود بر تخت روان سوار گرد يده از قلعة بالاحصار برآمدہ رخ نهاد لشکر گاه گردید در این اثناء عاليجاه شجاع الدو له پانزده نفر تفنگچی بهمراهی خود گرفته در عرض راه مخفی و پنهان نشسته منتظر آمـدن سواری شاه بود هر گاه سواری شاه نزديك آمـد ہ ایـم ه مـه ارز بي محا با یکبار گی تفنگ ها بر روی اولیای دولت شلك نمود از قضای کردکار يك دو گو لـه تفنگ ها بجان نازنین اولیای دولت خورده از تخت روان بر زمین افتاده سواران و حـ ما لان بمعاينة اين حالت چون پیادگان در ششدر حیرانی آمده ماننـد اسب خيز زنـان روی در فرار نهادند دراین صورت عالیجاه شجاع الدوله مثل قزلدغان خودرا بر سر شاه رسانیده از روی جرات و بهالت و سنگین دلی یك ضرب شمشیر آبدار حوالـه جان ناز نین شاه نموده گفت بده خلعت امین الله خان را اگرچه شبها ز روح پرفتوح اولیای دولت بضرب تفنگ و شمشیر در ضای عالم بالا در پرواز آمده بود بعده عالیجاه مذ کور تمام زیورات وجواهرات وپوشاك و كمربند زرین و شمشیر باز بند طلا که جمله تخمینا از مبلغ ده لك روپیه مالیه بود همه را به یغمای برد و نعش نازنین شاه را که بر بستر های پشمینه و مخمل پرورش یافته بود از پای گرفته بر زمین سخت سنگریزه کشان در انبار آب روان اندا خته رفت ( نا لله و انا اليه راجعون ) از آنجا که شاه مرحوم عجب بادشاه ذی جاه وعالی همت بود تا آنکه سرخوش بادۀ حیا بود هر کز هـ وای بعشوة سلطنت خراسان از سرش نرفته و چندین بار جمع آوری قشونات و اخراجات نموده هزارهای عالم در جنگ های مخالفین کشته و کشانده پس خیز معر که فرار میگردید . و این نوبت آخرین هم هزار های افواج انگريز ولشکر خراسان بر رکاب خود از عالم فنا به عالم بقا برده تن تنها نرفته هزار های افواج بر ککاب خود گرفته رفته است معلوم نیست که در آنجای درچه معر که آرای است و بیواهد سوال خواهد بود از آنجا که دنيا دار مكافات است . جهان دار مکافات است دارد طبع آئینه بهر صورت که هستی عکس خود را آنچنان بینی چون بندگـان شاه شجاع الملك درايام سلطنت بہوای نفس نافرجام جناب میرواعظ صاحب را که از سادات عظام و علمای کرام بود ولکها مرید داشت از دغد غۀ زوال سلطنت خود از دست مردم اهل تشیع بر ناحق بپایه کرده بزد از آن رو از سریر سلطنت آوارہ گرد يده در بدر میکشت هر گاه اساس جمعیت لشکر و غيره سـا مـان درست ساخته روانه خراسان می شد زود برهم خورده روی در ولایات آواره کی می نمود و به آرزوی دل نمیرسید مگر این نوبت با ستظهار صاحبان انگلیسیه بہادر در دارالسلطنه کابل رفته در بالاحصار کابل چون محبوسان بر تخت سلطنت جلوس نمود لیکن از آنجا که اولیای دولت در سر زمین کابل يك خون ناحق از جناب میر وا عظ عليه الرحمه که او لیاء الله
١٦٨ بود که آینده بود در مکافات آن منتقم حقیقی در آن سر زمین خون ریزی اولیای دولت نمود علاوه هزارها فوج انگریز از طغیانش برباد رفته از آنجا که برطبق مضمون . چون نهال ظلم را بنشاند بنده دیر گیرد سخت گیرد خوانده فقط از آنجا که در هر سری سری است برای يك سر اولیاء الله چندین هزار هاسر که دوست اولیای دولت بودند طعمه تیغ بیدریغ قتل وقتال شدند . در بیان بعد قتل شدن اولیای دولت سردار محمد اكبر خان توقف خرد در جلال آباد مقرون صلاح ندیده مراجعت فرمای کابل و بند و بست نمودن کارهای آنجا شجاع الدوله اغنی قایم درین رقم که شجع میدان سخن وری است در عرصه این مدعای چنین ترددات بیان مینماید . که هر گاه شاه شجاع الملك از دست شجاع الدوله جرعه نوش باده شهادت گردید. همان وقت در لشکر بسیار تهلکه افتاد ودست غارت دراز کردند هرچیز که بدست کسی آمده از آن شد. شاه زاده حلف شاه ممدوح افغان خیزان هراسان از لشکر گاه طرف قلعه بالاحصار كابل فراری گردیده داخل بالاحصار شد . وابواب قلعه بالاحصار بروی خود مسدود ساخت تا مدت يك ماه ابواب قلعه مسدود و عالیجاه امین الله خان لوگری با تفق شاهزا ده در قلعه متوقف بود وعالیجاه محمد زمان خان و خلفانش معه چند سرتب انواب در شهر كابل دایر و سردار محمد اکبر خان در جلال آباد بمحاصره انگریزان سخت پرداخته بود و عالیجاه شمس الدین خان در قلعه غزنین اقامت پذیر در این صورت جرنیل بالك صاحب بهادر بجهت کشیدن سردار ممدوح از جلال آباد بسیار تجویزات میکرد لیکن پیش نرفته آخر يك كسى که خاص خدمتگار سردار موصوف بود او را بطریق اخفا نزد خود طلبا نیده گفت که هرگاه سردار ممدوح را بقتل میرسانید هر آئینه مبلغ دو سه لك روپيه از سر کار بشما عطای خواهد شد چنانچه آن کس نجس نجس بطمع حطام دنيا دين ايمان خودرا فروخته از روی نمك بحرامی متعهد این امر ناشایسته گردید و جزل صاحب ممدوح چیزی مبلغات همان وقت با و عطا کرد و آن بی ایمان در پی قتل سردار موصوف شد لیکن وقت فرصت میدید آخر يك روز گوله تفنگ به سردار ممدوح زد از آنجا که اگرچه دشمن قوی است اما نگاهبان قوی تر است از قضا الهی کوله تفنگ بشانه سردار ممدوح خورده لیکن کارگر نشد. از مرگ امان یافته اما در اردوی لشکر سردار موصوف آوازه مرگ سردار افتاد بنا بر این آوازه تمام لشکر روی در فرار نهاد و سردار موصوف در آن میدان تن تنها مانده بعده سردار ممدوح اقامت خود را در جلال آباد قرین مصلحت ندیده وهم خبر رسیدن فوج انگریز نزديك جلال آباد شنیده ناچار روانه کابل شده و در حین ورود کابل تمامی سرداران كابل پیش سردار ممدوح حاضر آمدند و او را سردار افسر خود مقرر نموده حلقه اطاعت و فرمان داری سردار موصوف در گوش جان انداختند مگر شاهزادگان و دیگر متعلقان اولیای دولت در ریاست سردار ممدوح بسیار ناخوش شدند و قدم خود ها را از بالاحصار بیرون نیاوردند .
«١٦٩» آخر سردار معظم الیه بدلاسائی و تسلی شاهزادیها ومتعلقانش پرداخته سازگاری و آمیزش نمود در این اثنا جنرال پالک صاحب بهادر وجنرال سیل صاحب از راه گندمك معه فوج خود از جلال آباد ارادهٔ عزیمت کابل نمود اولاً جنرال سیلصاحب بهادر جاسوس خود را طور مخفی در کابل فرستاده چنین اشتهار گوش زد مردم نمودند که اگر افغانان قیدیان انگریزان را کدام اذیت رسانیدند پس تخم افغانان از روی زمین کشیده خواهد شد و تمام شهر کابل ویران و بی چراغ نموده خواهد شد هرگاه همین اشتهار برخاص وعام ظاهر و هویدا گردید پس تمام سرداران کابل هم اتفاق گردیده از روی مصلحت پنجہزار بندوقچی را جانب کوه گندمك تعين و روانه نمودند که رفته سدراه فوج انگریز شوند روز دویم جنرال پالک صاحب بہادر بہ فوج خود حکم داد که از کوه جگدلك کوچ نموده روانه گندمك شوند هرگاه فوج مذکور در گندمك آمدند افغانان غازیان که اکثر قوم غلزائی بودند از هر چهار طرف بر فوج انگریز حمله آوردند تا مدت دو پاس روز خوب جنگ وجدال وقتل قتال واقع گردید فوج انگریز بسیار مقتول و مجروح شدند و از بس تشنگی عاجز وجان بلب آمدند از آنجا که از جلادت وهمت و مردانگی غازیان غلزائی چه نوشته شود زبان و بیان قلم از تحریر و تقریر آن بیرون است هرگاه جنرال صاحب ملاحظه نمود که فوج انگریزی مفت تباه میشود در این صورت حکم داد که تمام فوج دسته دسته گردیده از هر چهار طرف بر افغانان حمله نمایند در مدت چهار ساعت سبب صدمهٔ اتواب و تفنگ ها پیاده افغانان غلزائی پراگنده و پریشان شدند و در این مخادشمت و چهار نفر از فوج انگریز مقتول شدند بعد پراگندگی غازیان افغانان راه کوه گندمك چون درز گندم کشاد شد بوقت شام تمام فوج انگریز از بالای کوه بزیر آمدند و در آنجا مقام نمودند چون این خبر هزیمت غازیان غلزائی در کابل بسمع سردار محمداکبر خان رسیده همان وقت آنچه قیدیان انگریز در کابل نزد سردار ممدوح بودند همه را بدست عالیجاه محمدصالح خان برادرزادهٔ امین بی نظیر داده به حفاظت و احتیاط تمام روانه قلعهٔ بامیان نمود وخود سردار موصوف دوروز در بالاحصار کابل اقامت گرفته اطوار حسن وقبیح دوستی دوستان معلوم نموده دید که رنگی ندارد وهمه متغير اند بعده توقف را ناگوار دانسته معه عيال واثقال واحمال مستعد قلعهٔ بامیان شده وعاليجاه امین الله خان را که بلباس نمک حلالی و زیور شجاعت ودلاوری آراسته بود او را پیش خود طلبانیده سپهسالار تمام فوج خود مقرر نموده وکپیتان ساندس صاحب را برکاب خود گرفته روانه قلعهٔ بامیان شده وباقی بیست نفر صاحبان انگریز که بسیار ذی هوش بودند بهوشیاری تمام و حفاظت لا کلام بدست ... داده روانه قلعهٔ مذکور نمود و در حین رفتن سردار موصوف عالیجاه محمدشاه خان غلزائی آنچه که متاع زر و جواهرات و غیره سامان از غنیمت مکنائن صاحب وزیر اعظم بدست یغمای خود آورده بود همه را آورده بسردار موصوف نظر گذار نمود و مصدر آفرین های گردیده وسردار معظم الیه از عالیجاه محمدشاه خان نهایت خوش دل شده و او را بخلعت فاخره سرفراز ساخت فقط،
در بیان رفتن صاحبان انگلیسه دفعه ثانی در کابل و سوختن چهار سطيح بازار کابل و رهانیدن قیدیان خود . مزير قلم تیز چنگ تقرير این مدعای را چنین صید سرپنجه بیان می نماید که درسته یکهزار و هشت صد و چهل و دوی عیسوی سی ام ماه ستامبر سنه ١٨٤٣ مطابق بیست چهارم ماه شعبان المعظم سنه یکهزار و دوسـد و پنجاه و هشت هجری مقدمۀ عالیجاه جنرل میکا سیل صاحب بهادر معۀ جمعیت لشکر موفور هر گاه داخل کابل شده از عالیجاه سردار امین الله خان و صاحب ممدوح ما بین آتشی مقابله و مجادله شعله ور گر ديده صاحب بهادر پلتن چهل و یکم در این جنگ در پنی قواعد میدان فنا رفته و دیگر سواران و پیاد گان از فوج انگریز بسیار مقتول و مجروح شدند که تعداد آن از شما بیرون است چون غازیان افغانان در جنگ و مقابلۀ فوج انگریزان اینچنین دلیری و بهادری مینمودند که و یا مثل شیر گرسنه بر نخجیر حمله می آوردند نزديك بود که غازیان مظفر و منصور شوند که درین اثنای توپخانه انگریزان رسیده و از هر چهار طرف گوله ها مانند بارش باران باریدن گرفت در این حالت غازیان از بس اضراب التواب تاب مقاومت نیاورده متفرق و پریشان گردیده در عمارات پناه می گرفتند فوج انگریزان در این صورت پیش رفت نموده آمده داخل شهر کابل شدند آنچه که عمارات کلان کلان بودند بضرب اتواب همه بخاك برابر نمودند و چهار سطح بازار کابل که يك گلدسته بود از ممر انتقام مکنائن صاحب بهادر که او را غازیان در چهار سطح مذکور آویزان نموده بودند مسمار و منهدم ساختند و انتقام صاحب ممدوح از چهار سطح مذکور گرفتند مثل مشهور است که زور بشیر نمیرسد ده به پالان بعد خرابی کابل جنرل مکاسل صاحب بهادر برای جست وجوی قیدیان خود عالیجاه اشـکـیـر صا حب را معۀ فــو ج لشکر بسیار سمت قلعۀ بامیان روانه نمود در اثناء راه سردار محمد اکبرخان چنان شبیخون بر فوج مذکور آورده تمام فوج اجناس مودی خانه و باروت خانه همه در قبضہ تصرف سردار ممدوح آمده و در لشکر فوج انگریز این چنین تهلکه و تفرقه افتاد که هر يك روی سوی خود ما نند شیر در غنم افتد و گر گ در رمه روی در فرار نهادند از آنجا که چندین مرتبہ لشکر انگریز این چنین قسم تباه و خسته حال گردیده بر قیدیان خود رسیده نتوانستند در این ضمن جنرل نات صاحب بهادر را از سر کنار حکم دادند کـــه زود معۀ فوج خود را در غزنین رسانیده عالیجاه شمس الدین خان را گرفتار نموده و قلعۀ غزنین را گرفته بعده طرف بامیان بجهت رهائی قیدیان روانه شوند صاحب ممدوح به موجب حکم روانه گردید هر گاه به فاصلۀ بیست و هشت گروه غزنین رسیده طرف عالیجاه شمس الدین خان پیغام مقابلۀ جنگ نمود عالیجاه مذکور به مجرد شنیدن پیغام صلح بیست و چهارم ماه رجب سنه یکهزار و دوسد و پنجاه و هشت هجری مطابق بیست سیوم ماه اگست سنه یکهزار و هشت صد و چهل و دو عیسوی معۀ پانزده هزار تفنگ چیان و يك ضرب توپ در دامن کوهستان پنهان ساخته و دو هزار لشکر طرف شمال بر صاحب ممدوح فرستاده و خود معۀ پنجهزار سوار جرار در مقابلۀ صاحب ممدوح آمده در آن صووت صاحب معظم اليه لشکر خود را حکم تیاری و آمادگی داده از منزلگاه
( ۱۷۱ ) برآمده وتوپ ها را نزد فوج گذاشته خود پیش آمده طنبور جنگ را در نوای آورده تا مدت دوپاس نوایزه جنگ شعله ور بوده از کشته ها و خسته ها پشته ها گردید که درحساب نیاید غازیان از روی حمیت ایمانی وهمت مردانگی پرقدم گاه خود چون کوه الوند ثابت بودند ودرلشکر انگریز اینچنین تفرقه افتاده که هوش و حواس خود باخته هراسان و ترسان گردیدند در این حالت صاحب ممدوح کلاه خود را از سر برداشته بفوج خود مخاطب شده که شمایان از احتیاط ... میباشند بهادری و جوان مردی ایشان در میدان واحتیاط بنگاه مشهور ومعروف اگر در این جای بی همتی را شعار خود نمودند پس تمام همت سوابق ولواحق ایشان برباد خواهد رفت هر گاه همت را گذاشتند پس سر خود را بسنگ ندامت خواهند داد وعرق افسوس وانفعال بر جبین حال خواهند آورد اگر باینوقت با حریفان مقابله نکردند پس یکی هم زنده نخواهد ماند بهتر همین است که بیک بارگی تمام فوج بر حریفان حمله کنند فوج انگریز بشنیدن این حکم صاحب ممدوح رگ حمیت آنها در حرکت و دیگ غیرت وهمت آنها در جوش آمده هر يك از روی همت وجوان مردی بر حریفان غازیان جلو ریز شدند که دريك حمله بسیاری از حریفان طرف کوه وجنگل فراری شدند عالیجاه شمس الدین خان نیز بمعاینه این حالت معه سی سواران عفان تاب طرف قلعه غزنین گردیده در این صورت فوج انگریز نزديك غزنین رسیده وغازیان که در کوه پنهان بودند یکبارگی از کوهستان بیرون برآمده و شمشیر های خون آشام از نیام ها کشیده در فوج انگریز افتادند ودر يك لمعه دوصد و چهار سپاهی از فوج انگریز در خاك قتل و قتال انداخته باز طرف کوهستان رفتند روز سیوم جنرال نات صاحب بهادر متصل قلعه غزنین معه فوج و اتواب رسیده ابواب زدن شروع نمود وابواب قلعه غزنین را بزدن اتواب بر باد داده و عالیجاه قمرالدین خان برادر شمس الدین خان معه دیگر رفقای غازیان از ابواب شهادت داخل دارالجنه شدند در انوقت عالیجاه شمس الدین خان با رفقای خود مشورت طلب گردید بعضی رفقای در مجلس مشورت چنگ صلاح جنگ نواختند و برخی در محفل سنجش شمع این معنی را بر افروختند که مصلحت وقت این است که جلد در کابل رسیده و از آنجا جمعیت لشکر موفوره گرفته آمده بمدد یشای مقابله نموده شود عالیجاه مذکور را این مصلحت پسند خاطر افتاده فوراً قدری سواران جزار خوش اسپه همراه خود گرفته روانه کابل گردید چون عالیجاه مذکور نزديك كابل رسیده در آنجا غلبه صاحبان انگریز شنیده ترك رفتن کابل کرده از راه کوهستان عازم قلعه پغمان گردید، جنرال نات صاحب به روانگی عالیجاه مذکور مدد گاری بخت خود دانسته بجلدی تمام داخل غزنین شده نشان فتح فیروزی بر قلعه نصب نموده طنبور شادمانی وفتح مندانه بلند آواز نمود لیکن روز و شب از ترس شبیخون غازیان در اندیشه وخوفناك بوده به حافظت تمام و هوشیاری لا کلام اوقات گذاری می نمود چون بار دیگر هر گاه این خبر تسخیر قلعه غزنین بشمع لارد صاحب بهادر افسر فوج انگریز رسید ابواب نشاط وخرمی واسباب شادی و انبساط بر چهره حال صاحب ممدوح مفتوح و آماده گشت همان وقت طرف جنرال نا تصاحب حکم فرستاد که ابواب قلعه غزنین که سلطان محمود شاه غزنین از سومنات هندوستان آورده بود آن را بجلدی تمام واحتیاط کلی از غزنین روانه
۱۷۲ هندوستان نمایند که این دلیل قوی از دوباره فتح و تسخیر خراسان است و دیگر اینکه از کمی محاصل خراسان و بسیاری مخارج عذری پیشنهاد خاطر خود نموده ملك خراسان كابل وقندهار گذاشته روانه هندوستان گردیدند از آنجا که این مثل بدان می نماید جانیکه زور است سند قدر ندارد لیکن این خرابی های جانی و نقصان مالی که انواع انواع بسرکار انگلیسه بهادر از دست غازیان سرداران خراسان رسید آنرا احیا منسیا نمودند که تا حال از لاش های مردگان فوج انگریز راه تردد در خراسان مسدود و این مرتبه دویم که فوج انگریز در خراسان رفته بودند محض برای رهائی بندیان خود میگویند که انکهوگهای مبلغان باهالیان خراسان داده بهزار خواری و مرارهای کشقون داخل کابل شده دو چندان خرج عمارات منهدمه بمالکان داده بعده به تخریب عمارات و چهار سطح بازار کابل پرداخته برده کار خود نموده وابواس سوقات هندوستان از غزنین برداشته و امع هندوستان شدند والا صاحبان انگریز ولایت خراسانرا بجان خریدار بودند که خیال هوس در سر داشتند که در آنجا محکمه خود گرفته سدراه روس شوند لیکن چه فایده که هم جانها دادند و هم زر افشاندند . بجز خرابی و هزیمت نتیجه دیگری نیافتند و داغ حسرت بر دل گذاشتند از آنجا که خانه نشینی بی بی از بی چادری است نه از مستوری هرگاه صاحبان انگریز بهادر دست قدرت برملك خراسان می یافتند کسی میگذاشتند و اقسام اقسام فواکهات که فقط انگور چهل و چهار قسم میباشد و دیگر فواکهات سیب وانار وتاك ورواش وتوت بیدانه وشیرپوزه شیرین و تو پوزه وسرد، آلوچه وشفتالو وغيره بيان هر يك ميوه عجيب لذتى دارد در ملک دیگر کجا پیدا میشوند قطع نظر ازین فقط آب یخ در تمام ملك هندوستان بهم نمیرسد چه جای فواکهاتست اگر کدام میوه در ملك هندوستان پیدا میشود هم نابود چرا که رنگش ببین حالش بپرس مردم هندوستان چه شباهت لطیف و چه لباس شریف دارند جامه های شان چون تشک و بافال چپاتی در جنگ تویه کرده ازین چپاتی چار، وفتار بنا عذاب النار . خائة شان بلند و همت پست یارب این هر دو را برابر کن از آنجا که لشکر هندوستان سوخته استخوان را بالشکر خراسان که غذای شان همه گوشت گوسفندان ناصری و انگورهای صاحبی و خلیلی و حسینی و غیره فواکهات میباشد چه نسبت گویا کلوخ را بر سنگ زدن است اگر در دال چپاتی چیزی قوت می بود پس لشکر هندوستان از تاب برف خراسان نمیگداختند و دریاب همت وجوان مردی لشکر هند وستان شاه جهان پادشاه هندوستان عجب نغمه از قانون طبع نواخته است بابای من بهادر من دیروز صاحب نه لك سوار بودم امروز برای رکاب دار محتاجم مغرور مباش یا لشکر هندوستان چه هندو و چه مسلمان . بیا تفرج این چرخ بی مدارا کن نظار به شاه جهان و بحال دارا کن نضا قضا نشود ای عزیز من هرگز تو خواه قال بزن خواه استخارا کن از آنجا که چرخ بی مدارا با هیچکس مدارا نکند ـ گردش گردون گردان کرده نانرا گرد کرد بر سر اهل تمیزان ناکسان را مرد کرد گردش گردون گردان اینچنین دارد خیال هر کمالی را زوالی هر زوالی را کمال فقط .
۱۷۳ در بیان فتح نمودن قلعه غزنین که بار دیگر عالیجاه جنرال نات صاحب واز آنجا طرف قلعه بامیان بجهت رهائی قیدیان رفتن دوال قلم خوش رقم طبل این مدعای را چنین می نوازد که هر گاه جنرال نات صاحب بهادر قلعه غزنین را از دست عالیجاه شمس الدین خان فتح نمود و بعد از سه روز از قلعه غزنین معه فوج لشکر خود بنا بررهائی قیدیان روانه طرف قلعه بامیان گردید وعالیجاه محمد صالح خان که بموجب حکم سردار محمد اکبر خان قیدیان را در قلعه بامیان برده به مکانات تنک تاريك و ناگناه عورتان را علاحده ومردان را علاحده در حبس داشتند چون اسیران پنجه جفا و رفتاران بند بلا هر گاه دیدند که تکلیف قید از حد گذشته و نزدیک بود که طایر روح آنها از قفس عنصری پرواز نمایند ورشته حیات آنها از مایوسی گسیخته گردد و همین فکر میکردند که تادم حیات در قید خواهیم ماند و یا افغانان بطریق غلامی كنيزك در کوهستان خواهد فروخت درین صورت قیدیان باهم مصلحت کردند که الحال تدبیری باید نمود که از آن صورت رهائی در آئینه مدعای رخنما گردد وتير تدبیر را از کمان اندیشه چنان باید زد که برنشانه مراد خورد از آنجا که قیدیان عالیجاه لارنس صاحب بهادر را در این امر مختار نمودند و صاحب ممدوح بسیار دانای و از آموده کار ورور کار بود يك روز صاحب موصوف پیش عالیجاه محمد صالح خان رفته و آداب تسلیمات بجا آورده دور ایستاد شد عالیجاه مذکور از روی لطف ومهربانی ملتفت حال صاحب ممدوح شده پرسید که چه خبر دارند بنشینید هرج احوال ما في الضمير دارند بلا شك بگويند صاحب ممدوح از کمال دانش و شعور عالیجاه مذکور جواب داد که تمام حال واحوال ما گرفتاران چون روز روشن برخاطر مبارك ظاهر و از آفتاب روشن تر است احتياج تقریر و بیان نیست از آنجا که عیان است چه حاجت به بیان ليكن بالفعل از قضاء کردگار ما اسیران در قبضه اقتدار ایشان گرفتار می باشیم و آنعالیجاه درین مدت حبس همیشه غم خوار و مددگار ما گرفتاران بند بلا هستند بی تکلف و خوشامد میگویم که سردار محمد اکبر خان قدر مقدار ایشان نمی داند و جوهر حسن نيت و ذاتی ایشان نمی شناسد خدا شاهد است که از ما و شما سابق ملاقات می بود و رابطه دوستی و اتحاد مربوط میداند که شما را بچه مرتبه وعلو درجه می رسانیدم لیکن چه فایده که ما یان امروز خود گرفتار میباشیم لاچار چیزی کرده نمیتوانیم و برطبق مضمون او خویشتن گم است که را رهبری کند لیکن اگر باین وقت ايشان يك مهربانی برما گرفتاران پنجه جفا نمایند عين احسان خواهد بود که مایان را بیکبارگی در مقام كند مك در نزد پالك صاحب رسانیده دهند پس يك لك روپیه خدمت ایشان میکنم وسوای ازین دیگر وظیفه سالیانه نیز مقررالسر کار کشايده خواهد شد عالیجاه موصوف بشنیدن این سخنان دلغريب صاحب ممدوح درمقام صبر آمده چیزی در جواب صاحب ممدوح تکلم نکرده بجهت خوردن طعام ونوشیدن آب و گردانیدن صاحبان اسیران حکم داده از آنجا که در اوائلی که خبر فتح غزنین از جنرل نات صاحب بهادر رسیده بود در آنوقت صاحبان اسیران و پریشان ويك اقرار نامه در حضور اینکه هر گاه تمام قیدیان را در مقام كندمك پيش جنرل پالك رسانیده دادند پس مبلغ يك لك روپیه نقد خدمت آنعالیجاه میکنم و تمام عمر از عمر این جان بخشی ها
( 174 ) مرهون احسان آنعالیجاه خواهم بود واز سرکار انګلیسه بهادر وظیفه مقرری بجهت آنعالیجاه واولاد آنعالیجاه تادم حیات از سرکارعطای خواهد شد نوشته عالیجاه موصوف داده بودند باز در آن روزهای قاصدی ازطرف کابل معه خط جنرال پالک صاحب بهادر بخدمت عالیجاه مذکور رسیده در آن نوشته بود که اګر مهربانی کرده صاحبان اسیران را درنزد من رسانید. میدهم هرآئینه بالفعل بیست هزار روپیه نقد سر دست و مبلغ یکهزار روپیه عوض سالیانه ازسرکار بانعالیجاه عطای خواهد شد از آنجا که عا لیجاه مذکور را این سخن صاحب ممدوح بسیارخوش آمده درفکر همین بود برنوشته صاحب ممدوح عمل نماید چونکه زرعجب جواهری است فرح بخش که از دیدن آن طبیعت در نشاط می آید واز شنیدن نغمه آن مایه رفع ملال میشود ازآنجا. که وجه سرخ وروی سکه داری دمزیزی قابل صاحبعیاری، کهی بګرفته خوبان را سردست، کهی سیمین برانرا کردیارست ، فرح بخش درونهای پریشان، کلید قفل مشکلپای دوران. چون عالیجاه مذکوربامید نقد شیرین زر میخواست که بندوبست فرستادن قیدیان طرف کابل پیش صاحب ممدوح نماید که درین اثناء رقعه دستخطی سردار محمد اکبر خان بنام محمدصالح خان ورود آورده باین مضمون که بمجرد ملاحظه رقعه هذا قیدیان انګریز ازقلعه بامیان بجلدی کشیده باحتیاط وهوشیاری و خبرداری تمام روانه خلم شوند که در کابل انګریزان بازغلبه شده افواج آنها هرچهار طرف بجهت تفحص قیدیان تلاشی وامروز فردا نزدیک قلعه بامیان خواهند رسید نظر بر آن علاج واقعه پیش ازوقوع واقعه باید نمود خبردار در بجاآوری این حکم تاخیر نباید کرد عالیجاه موصوف بموجب حکم سردار ممدوح طوعاً و کرهاً قیدیان را ازقلعه بامیان کشیده عزم رفتن خلم نمود که درین اثناء قاصدی آمده خبرداد که لشکر انګریزان برموضع تاجیین که متصل بامبانست رسیده باافغانان آنجا مقابله نمودند وشکست فاحش بافغانان داده اند چون این خبر از زبان منشی موهن لعل کشمیری که رفیق پرنس صاحب بود بعالیجاه لارنس صاحب رسیده بسیار خوشوقت ګردیده وباعث تقویت دل او ګردیده ازآنجا که قیدیان سبب شنیدن خبر آمدن فوج انګریز وخوردن شکست افغانان یکبارګی درمقام جرات آمدند لیکن عقل دوراندیش مانع پذیرفتن این جرأت ګردیده بعده منشی مذکور لارنس صاحب بهادر بهمرامخود ګرفته پیش عالیجاه محمد صالح خان آمدند و ګفتند که مایان شنیده ایم که فوج سرکار انګلیسه بهادر فتح موضع تاجیین نمودند وافغانان هزیمت یافتند وامروز فردا دراینجا خواهد رسید وخوب میدانیم که شمایان را طاقت توانای مقابله فوج انګریز بالفعل نیست طرفة العین درهم وبرهم خواهند شد واین مبلغان نذرانه که نقد رقم میباشد ازدست شما خواهد رفت وداغ حسرت آن لاه وار درجګر ایشان خواهد ماند بلکه بیم آنست که مبادا طائر وجود شریف در دام فوج انګلیسه بهادر ګرفتار آید بعوضرابی بصره چاسود وتمام عمر بحسرت وافسوس بسر خواهند آورد وفی الواقعه که مایان الحال برشما احسان مینمائیم که چنین سخنان خیراندیشی از روی اخلاص بشما ګفتم آینده اختیار باقی ومن آنچه شرط بلاغ است با تو میګویم، تو خواه ازسخنم پندګیرخواه ملال، لازمهٔ دانایان دوراندیش عاقبت بین همین است که ماقیدیان را رهائی دهند وبطرف کابل روانه نمایند که به بهبودی وحسن خدمتی ونيكذاتی ایشان دراین
«١٧٥» است و آنچه که رفقای عالیجاه محمد صالح خان بودند آنها نیز همین صلاح و تدبیر بهتر دانسته پسندیدند آخرالامر بعد از جد و جهد بسیار عالیجاه مذکور اقرار نامه حسب المدعای از صاحبان اسیران نویسانیده و ضامن کپیتان تیکر نصاحب گرفته و بر ضمانت نامه نیز دستخط تمامی صاحبان قیدیان انداخته و آن اقرار نامه را حجت و شفای حیات خود دانسته بعده جمیع صاحبان قیدیان را رهائی داده روانه کابل نمود هر گاه صاحبان قیدیان از قید رهای یافته چون باز تیز پرواز خودها را در چهاونی کابل پیش جنرال ناتصاحب بهادر رسانیدند صاحب ممدوح از رهائی قیدیان دستباب درایت نشاط و خرمی گردیده نقاره های شاد مانه بلند آواز نمود و محفل جشن جمشیدی آراسته از بس خوشی و خرمی با واز رقص گرم ساختند و عنادیل زبان را در گلزار محفل آرائی به نغمات دلکشای انگریزی مترنم کردند که از آوازهای حزین و سرودها دلنگنزین زهره ناهید فلک آب گردیده غرض بعد رسیدن قیدیان مبلغ سد روپیه مشاهره بطریق وظیفه برای عالیجاه محمد صالح خان از سر کار مقرر نمودند و دیگر اقرار نامه های و عید انجام همه پیچیده در بغل نغل خود داشتند بعد جنرال ناتصاحب بهادر بتاریخ چهاردهم ماه اکتوبر سنه ١٨٤٢ چهتی انگریزی طرف کپیتان جی می صاحب باین مضمون نوشته فرستاد که جنرال پالک صاحب هر گاه داخل کابل شود او را بگویند که العال از شما و فوج شما وقت بدی رسیده و نیز يك متنفس از صاحبان انگریز در کابل نخواهد ماند باقی آنچه که مردم کابل به لازمان انگریز اذیت و سختی های رسانیده بودند در عوض آن انتقام از عمارات کلان کلان امرا عالیمقام کشیده شد سوختانیده خاکستر نموده شد مخلص بعد از پنجروز جنرال پالک صاحب بهادر از کابل روانه جلال آباد گردیده چون در مقام کوتل رسیده در آنجا غازیان افغانان بر فوج صاحب ممدوح شبخون آورده تمام اسباب و سامان از فوج مذکور بغارت بردند و کپیتان از پلتن چهل دویم و دو کپیتان از پلتن چهلم و سواران بجهت استمداد صاحب ممدوح مامور بودند يك جنیگ بهمراه آنها از غازیان واقع شده مقدار شصت آدم و افسر اسپان مقتول گردیده و چندین اسپان مجروح شدند القصه هر گاه جنرال پالک صا حب از جلال آباد باز تدارك سامان و اسباب گرفته روانه سمت پشاور شد در اثنای راه باز غازیان افغانان چندین شب خونها بر فوج انگریز نمودند و اسباب و سامان را به یغمای بردند هر گاه فوج انگریز نزدیک دره خیبر رسیدند درین اثنا دو صد نفر افغانان غازیان دلاور چون هژبران شمشیرها برهنه بدست همت گرفته بر فوج مذکور حمله آورده اینچنین زد کوب و شمشیر بازی نمودند سپاهیان پیاده از فوج انگریز قواعد بندوق های خود فراموش نموده خطا شدند و دست و پای آنها تمام آبله گردیده طریق گریز اختیار نمودند درین بلوه پنج توپ بدست غازیان افتاده و باروتخانه بسیار در تصرف غازیان آمده لیکن طرفه کار این بود که افغانان را قواعد توپ زدن نمی آمد اگر می آمد پس راه گذر مسدود می بود يك ذی نفس زنده نمی رفت فی الجمله هر قدر که افواج انگریز بهادر وقت آمد و رفت از دره خیبر فی نفر يك روپيه کلدار عوض گذر به مردم افغانان خیبر داده بعده جان بسلامت از دره خیبر کشیده بردند مگر در پلتن از دادن مبلغان انکار نمودند آنها سه شبانه روز در کوه بند و معطل بودند هر گاه ادای مبلغان بدستور دیگران کردند
«١٧٦» بعد از آن راه گدر یافتند فوج معیتی جنرال پالک صاحب بهادر که در کابل وجلال آباد از سوختانیدن عمارات چیزی دست وپای زده اسباب را جمع نموده بودند و بکمال غرور وبی پروائی مع اسباب محروقه داخل دره خیبر شدند در جهت از جنرال میکنائیل صاحب هم همراه آنها بود درینصورت یکبارگی مردم افغانان چیزی که بر بالای کوه بودند تفنگ های برفوج مذکور زدن گرفتند دراین ضمن يك جماعه پیاده سروپای برهنه از افغانان شمشیرها برهنه بدست گرفته درفوج افتادند درعرضه چهار ساعت لاشها برلاش شدند و جای بجای از کشتها پشته ها گردیدند ومردم ساربان وسائیسان اسپان که تمام مال واز مبلغان نقد وجنس همراه داشتند همه را غازیان غارت نمودند بسبب کثرت لاشها مردگان شش روز راه مسدود بود هر گاه فوج انگریزان بسیار جمع گردیده بعده بصد مکروهی لاش ها مردگان از راه دور کرده درمیان نشیب کوه انداختند از آن بعد راه تردد کشاده شد از آنجا که اینقدر تباهی وخرابی بافواج انگریز در خراسان پیش آمد که از گفتن ونوشتن نیست آنچه خواریهای جهان و شرمساری های زمان بودند همه عاید حال صاحبان انگریز و افواج گردیده میگویند که اگر نظره غیرت در وجود صاحبان انگریز می بود پس زندگی برخود حرام می دانستند يك گولی زهر قاتل خورده خودرا هلاك مینمودندلیکن صاحبان انگریز که هریت موسوم باسم بهادری میباشند این همه خفتها ی و بی شرمی ها را بپشت خود انداخته گفتند که پهلوان زنده خوش است القصه که صاحبان انگریز بعد خرابی های جانی ومالی وحیله وری عمارات کابل را سوختانده و ابواب قلعه غزنین کشیده پار شتران نموده روانه هندوستان نمودند و قیدیان خودرا رهانیدند دراین اثنا حكم جناب نواب گورنر جنرال لارد الین برود بهادر بنام صاحبان متعیته افواج خـــراسان شرف انفاذ یافته که اولاً ملك خراسان را تخیز نیست نفع کم خرج بسیار دوما جماعه افغانیه بی رحـــم سنگ دل همه کوه نشین وصحرای نورد میباشند باین قسم جماعه مقابله و مصالحه نمودن بالفعل صورت ندارد ایشان بلا توقف بیکدم قیدیان را همراه خود گرفته خود ها را فیروزپور رسانند که در خور این خدمت و جانفشانی ها که درین مهام برافت تمام خراسان نموده اند مصدر عنایات وانعامات سرکار انگیلسیه بهادر گردیده مرتبه مناسب وعهـــده کلان سرفرازی خواهد یافت چون جنرال پالک صاحب بهادر وجنرل نات صاحب بهادر وغیره صاحبان ماهواره خراسان مطابق حـکــم نواب گورنر صاحب ممدوح قیدیان خودها را ازخراسان گرفته تشریف فرمای مکان دارالامان فیروزپور شدند و ازغم والم شداید خراسان رهائی یافتند و درفیروزپور تشریفده شکر حیات تازه بجای آوردند از آنجا که ولایت خراسان محل بازان وملك هندوستان مكان زاغان مثل مشهور است چون زاغان را به بازان آشنائی نباید که درینخصوص يك نقل ازبازان وزاغان تصنیف عقلای وفصحا است که بعد اتمام صورت واقعه نوشته خواهد شد کــه بمطالعه ناظرین این رساله فزايه خواهد آمد.
«۱۷۷» در بیان آنکه راویان میگویند که دفعه ثانی آمدن فوج انگریز صاحب بهادر در کابل وسوختن عمارات و چهار سطح کابل و گرفتن قلعه غزنین و بردن دروازهٔ غزنین از سمنات هندوستان جانب هندوستان و رهانیدن قیدیان خود محض بسازگاری سردار محمداکبر خان بود بلبل قلم خوش رقم در بوستان این داستان چنین خوش الحان میشود که هرگاه سردار ملك اقتدار محمداکبر خان از روی همت ودلاوری تمام کوهستان کابل و غزنین وقندهار وغیره که محل شهبازان غازیان بودند از ظلمت زاغان نوارانی نموده رونق افزای جلال آباد گردیده عالیجاهان جنرل ناتصاحب بهادر وجنرل پالاك صاحب بهادر معه افواج در جلال آباد دایر بودند آنها را سخت محاصره نمودند مدت دوماه سردار موصوف در آنجا منزل انداز بود ونقب را تیار کشانیده درینصورت صاحبان انگریز نهایت عاجز ودر ششهٔ حیرانی آمدند و در دفع سردار موصوف بسیار تدبیرات درخاك میکردند لیکن پیش نرفته آخر روی التجا بسردار مذکور آورده بعرض رسانیدند که این قدر خرابی و بدناموسی که درملك خراسان از دست سرداران خراسان بسرکار انگریز بهادر رسیده در مدت العمر جائی ندیدیم و این چنین مرارت های وتلخکامی ها گاهی نچشیدیم . اگر این بارجان برم زغمت هوس عاشقی دگرر نکنم این سزاهای که یافته ایم کافی واین که کشیده ایم وافی است و امیر دوست محمدخان را هم از هندوستان طلبانیده حاضر مینمایم واز مبلغان نقدرانه نوعیکه مرضی وخواهش خاطر سردار خواهد بود خدمت میکنیم بشرطیکه پرده کار مایان از مصلحت واغماض ایشان بعمل آید اولاً اینکه قیدیان مایان را رهائی بخشیده و دیگر اینکه مایان معه فوج یکبارگی در کابل وغزنین رسیده انتقام خودرا از تخریب عمارات کابل و چهار سطح کابل که درآن مکانات صاحبرا آویزان نموده بودند کشیده بعده بلا توقف یکدم راجع هندوستان خواهیم شد عهد و پیمان موثق مینمائیم و هم دوباره این چنین هوس نخواهیم کرد. سردار موصوف در جواب امر نمود که کارایشان همه انگریزی وحیله سازی و عهد وپیمان ایشان لایق اعتبار نیست مگر از اهالیان ولایت انگلیسه عهد نامه بیایدوهم از جناب امیر بی نظیر والد ماجد ما در آنجا تشفی و تسلی گردد و نوشته امیر بی نظیر درینخصوص موسومهٔ من برسد بعد تجویز کرده نوعیکه اقتضاء خواهش سرکار انگلیسه بهادر خواهد بود انشاءالله تعالی از قوه بعمل خواهد آمد چون صاحبان انگریز مصلحت امر سردار موصوف بجان خود منت دانسته قبول دار شدند والا ممکن نبود که صاحبان انگریز دفعهٔ ثانی کابل وغزنین وقیدیان خودرا ازسردار ممدوح بگیرند هرگاه صاحبان انگریز بزور بازوی همت قیدیان خود را خلاص نموده بودند پس چه احتیاج داشتند که بعد رهائی قیدیان خود امیر دوست محمدخان را ازقید فرنگ رهائی دهند رفتن صاحبان انگریز دفعه ثانی توای معارك(۱۰۰۰۰) نمبر دار محمد ح سید سرور و عبدالغنی ندرجب علی یوم۲۸ر ۳۱
«۱۷۸» در کابل وسوختن عمارات و گرفتن غزنین و رهانیدن قیدیان محض بساز گاری سردار محمد اکبر خان بود وقتیکه سردار ممدوح از قید والی بخارا رهائی یافته داخل کابل گردیده بود دران وقت چه دولت وجه سامان داشت فقط بدست خالی و بی سر و سامانی چه قدر جنگ های با فوج انگریز نمود که تمام فوج انگریز را ذلیل وهلاك نموده از ملك خراسان کشیده وحالا که خزانه سردار موصوف از یغمای فوج انگریز مالامال و اسباب سامان جنگ از اتواب وبنادیق وباروتخانه و گدام غله موجود ومهیا داشت وهزار های غازیان شجیم برکاب نصرت بالش حاضر بودند چه نحو شد که صاحبان انگریز بهادر باینقدر قلیل فوج باز در کابل و غزنین رفتند و قیدیان خودها را بی مقابله ومقاتله از قید خلاص کشانیده آوردند از آنجا که فرمان روایان خط عقل ودانش وسریراران کشور فهم وبینش کجا باین قول محال تن داده در محل اعتبار می آرند اصل مدعای این است که هر گاه عهده نامه اعالیان افغانستان معه مکتوب مرغوب امیر دوست محمد خان مشعر برتشفی سردار ممدوح شرف نفاذ یا فته ونیز دراین اثنا غیر مفتل بندگان شاه شجاع الملك از دست شجاع الدوله که ذکر آن صحایف صدر مندرج است بسمع سردار موصوف رسید، پس از لحاظ خرابی کابل که مباد اآتش فتنه وفساد شعله ور گردد ازین سبب بعد حصول عهدنامه مذکور وایصال مراسله امیر بی نظیر باصاحبان انگریز ساز گاری نبرده خود روانه کابل شده و بصاحبان انگریز که در جلال آباد بودند فہمایش نمود که هر گاه من علانیه با صاحبان ساز گاری نموده قیدیان ایشان رارهائی دهم وحوزه کابل وغزنین بدست ایشان واگذارم پس چندین فتنه های وفساد برپای خواهد شد که رفیع و دفع آن بسیار مشکل و دشوار خواهد شد اولا همین غازیان و سرداران کابل در هلاك من دريغ وصرفه نخواهند کرده وبما قیدیان ایشان را در ته تیغ بیدریغ خواهد کشید و یک از ایشان يك نفس زنده واپس نخواهد رفت تدبیری باید نمود که اشیاء وشكوك مطالب ومقاصد مافی الضمیر ایشان بدست مدعای آید در حال ایشان در ظاهر با فوج خود بسرانگی در تعاقب ما جانب کابل تشریف فرمای شوند اگرچه افغانان پیش راه ایشان گرفته بمقابله خواهند پرداخت لیکن وقت کار زار پس پای شده خواهد رفت وایشان چنگ کنان داخل شهر کابل شوند ومن پیش از ورود ایشان از روی مصلحت با سرداران کابل در مقام رنجش آمده قیدیان را روانه سمت قلعه بامیان خواهم نمود وخودهم از کابل برآمده بدر خواهیم رفت بعد، ایشان بخاطر جمع تخریب عمارات کابل و چهار سطح بازار کابل ساخته روانه قلعه غزنین شوند که عالیجاه شمس الدینخان بموجب فہمایش قدری باز او جنگ گرم نموده و قلعه غزنین را گذاشته طرف قلعه بامیان خواهد آمد بعده ایشان قلعه غزنین را بدست خود آورده ولوای نصرت برافراشته ودروازه قلعه غزنین را برداشته و دلیل قوی دوباره فتح خراسان ساخته بعده روانه طرف قلعه بامیان شوند که صورت تجویز رهائی قیدیان صورت وقوع یابد هر گاه صاحبان ممدوح باین همه مصالحت و ساز گاری سردار موصوف بعد فتح قلعه غزنی روانه بامیان گردیده چون قیدیان پیش از رسیدن صاحب ممدوح از عالیجاه محمد صالح خان نوعیکه بالا ذکریافته رهائی یافته روانه کابل شده بودند بهمراه عالیجاه مذکور آتیه که قرار داد وعهد انجام صاحبان انگریز نموده بودند برخلاف آن پرداخته هیچ بایفای آن نپرداختند از آنجا که رفتن صاحبان انگریز دفعه ثانی در کابل محض از ساز گاری سردار
«189» محمد اکبر خان بوده والا چه قدرت داشتند که باین همه خرابی های فاحش یکبار روی طرف کابل میرفتند لیکن مثل است که با ملك بساز وده را بتاز باوجود این همه جان گدازی هم از ناصازی بخت رمیده خود چه قدر زحمت ها و خواری ومحنت های کشیده پی حصول گوهر مدعای لا اجم هندوستان شدند فقط از انجا که خیر الامور اوسطها است چیزی که از حد اندازه بیرون می شود در آن خلل های فاحش بسیار میشود والله را باید برداشت که توان خود از آنجا ؟ صاحبان انگریز صاحب داعیه میباشند ازین چنین شکست و فتح هیچ پروای ندارند دیده شود که عاقبت کار کجا سر کشد فقط . در بیان رهائی یافتن امیر بی نظیر دوست محمد خان از قید فرنگ بزور بازوی همت سردار محمد اکبرخان غازی و ملاقات خاسه شیر سنگه بامیر بی نظیر ورفتن در کابل و خوشوقت شدن از ملاقات سردار محمد اکبر خان فرزند دلبند خود و غیره امیر قلم ذی قدرت رقم در تحریر این مدعای چنین بیان مینماید که هرگاه جنرال پالک صاحب بهادر وجنرال نات صاحب معه قیدیان بموجب حکم نواب گورنر لاردالن بروبها در از ولایت خراسان روانه هندوستان گردیدند در این صورت حکم نواب ممدوح در باب روانگی امیر دوست محمد خان معه جمیع منسوبان و متعلقان بجانب خراسان شرف نفاذ یافته امیر موصوف دران روز در مکان میسوره بسیار خوشوقتی نمود و جشن آرای گردیده تمام مردم اعلی وادنا مکان مذکور را ضیافت نموده گوناگون اطعام بمردم خورانیده بتاریخ پنجم ماه شوال سنه یکهزار ودوصده و پنجاه وهشت هجری مطابق نهم ماه نومبر سنه یکهزار و هشتصد و چهل و دو هجری از مکان میسوری تشریف فرمای فیروزپور گردیده و با نواب گورنر جنرال صاحب بهادر ملاقات نموده و رخصت یاب گردیدند و در حین رخصت صاحب ممدوح پانصد سوار و پیاده و چند زنجیر فیلان و شتران و چهکرها بر پای برداری بامیر موصوف داده روانه نمود و عالیجاه نواب غلام حیدرخان خلف امیر بی نظیر که در جنگ غزنی گرفتار شده بود در پغی نظربند بود او را هم گورنر صاحب بهادر از پغی طلبا نیده طرف لودیانه در خدمت امیر بی نظیر فرستاده وحاجی کاکر را نیز بعالیجاه نواب مذکور داده چنا نچه نواب ممدوح در لودیانه بدم بوسی امیر بی نظیر والد ماجد خود مشرف گردیده مسرت اندوز شده شب دیجور فراق را بصبح وصال مبدل نمودند بعد از دوماه امیر بی نظیر از لودیانه مستعد ولایت خراسان گردیده وقت ار تخاص لارد صاحب بهادر يك خلعت سنگینی با میر ممدوح اعطا نمود و در وقت روانگی خود به نفس نفیس لارد صاحب بهادر بطریق اعزاز بهمراه امیر بی نظیر بسیار راه رفته صاحب ممدوح در حین معاودت مدت یکپاس با امیر بی نظیر خلوت نمود از کمال محبت و نهایت مودت بامیر بی نظیر فهمایش نمود تا کید کرد که زنهار صدهزنهبار با سرکار انگلیسه بهادر هرگز رفتار مخالفت وبد سلوکی پیش نخواهند گرفت و با سکهان هم آمیزش و سازش خواهد نمود وازطریق خصومت و عداوت
بالکل احتراز خواهند کرد که نتیجه عاقبت کار ندانند وباليجاه محمد اکبر خان را از حمله پشاور وقتل سکهان منع مطلق باید نمود صاحب ممدوح بعد این همه نصایح ومواعظه عاقلانه از امیر بی نظیر دست رخصت گرفته وهذا فراق بینی وبینك بر زبان محبت ترجمان مابین رانده ووظیفه روزمره ومشاهر، امیر بی نظیر تا بدره خیبر مقرر نمود ومعاودت فرهای گردیده چون امیر بی نظیر بقطع منازل رونق افزای سرحد ممالك محروسه خالصه مهاراجه سنگه گردیده کما د پردازان خالصه شيرسنگه بموجب حكم مو کل خود در نزول منزل بطریق استقبال پیش امیر بی نظیر می آمدند وتعارف وضیافت های از هر قسم نمودند مخلص واقعه بتاريخ بیستم ماه جنوری سنه ۱۸۰۸ عیسوی مطابق هژدهم ۱۸ ماه ذیحجه الحرام سنه یکهزارو دو صد و پنجاه وهشت هجری مقدسه در شهر لاهور تشریف فرمای شده مهاراجه شیر سنگه امرای خاص وهمنشین اختصاص خود را بخبر استقبال امیر بی نظیر مامور نموده بود وهم لوازم ضیافت واسباب جهانداری از هر اقسام ماکولات بوجه احسن مهیا و موجود کنانیده بعالیجاه حکمت دستگاه حکیم عزیز الدین خان را احس مصاحبت و خیر خواه بلا اشتباه مهاراجه ممدوح بود حکم داد که اراد، سرکار بجهت ملاقات امیر بی نظیر در باغ حضوری منظور نظر است که هم تماشای باغ دلگشای وهم از گلزار ملاقات امیر بی نظیر گلهای صحبت رنگین بدست آرزوی آورده خواهد شد سرداران عالیشان معه افواج شایسته ولباس بایسته در کمال زرق وبرق فورا در باغ مذکور حاضر دارند روز دویم مهاراجه ممدوح در باغ بصد زیب وآرایش که شرح آن اگر داده شود هر آئینه شرح بطول میگردد چون نسیم سحری شگفتگی بخش بگلهای باغ مذکور گردیده امیر بی نظیر از تکلیف نظاره گلهای بوستان ملاقات وصحبت خود نمود امیر بی نظیر از استشمام رایحه اینمعنی خود را چون گلستان آرایش داده متوجه باغ مذکور گردیده لیکن پیش از رفتن خود يك قبضه شمشیر اعلی و دو راس اسبان تازی و پانصد روپیه نقد بجهت نثار بخدمت مهاراجه ممدوح فرستاده بود وخود هم در تعاقب آن تشریف فرمای گردیده هر گاه امیر بی نظیر زینت افزای باغ مذکور شده مهاراجه موصوف نائب فرش بجهت تعظیم وتكريم امیر بی نظیر چون گلبرگ از نسیم سحری اشتياق تحرك نموده از بس شوق وذوق محبت هلال آسای آغوش کشاد بیکدیگر را چون غنچه در بغل تنگ گرفتند بعد صفای و مرحبا بخوبی سرخوش باده نشاط ملاقات یکدیگر شدند و خیلی مدت در محفل خاص ما بین شمع مكالمه وصحبت روشن نمودند چنانچه از صحبت شیرین یکدیگر سیری نداشتند در این اثنا بحضور مهاراجه خبر رسید که سردار محمد اکبرخان بجمعیت سی هزار فوج لشكر نزديك دره خیبر منزل انداز گردیده است وعزیمت پشاور دارد درصورت شنیدن این خبر مهاراجه از امیر بی نظیر پرسید که سردار محمد اکبر خان چقدر عمر دارد امیر فرمود که بیست و شش سال عمر او خواهد بود باز مهاراجه بامیری مخاطب شد که سردار محمد اکبر خان اجتماع فوج لشکر بسیار نموده است آیا که کدام اراده در دل دارد امیر فرمود که برای استقبال ما آمده باشد مهاراجه گفت که البته قصد بیرون آمدن از دره خیبر داشته باشد امیر را ازین معنی خوب اطلاع خواهد بود امیر باز در جواب مخاطب شده قطع ازین کلام نموده باز سیار بوستان دیگر سخنان محبت بنیان شدند بوقت عصر امیر بی نظیر با تفاق
« 181 » مهاراجه سوار گردیده تماشای قواعد پلٹن پیاده مهاراجه را ملاحظه نمودند بعد تماشای پلٹن مذکور مهاراجه رونق افزای در بار گاه خود و امیر بی نظیر نظارت بخش باغ مذکور گردیده تمام شب گله چین ریاض عیش و عشرت بوده تا مدت یکماه امیر بی نظیر در لاهور بباغ مذکور اقامت پذیر بوده گوناگون گلهای مسرت و نشاط و ازهار فرحت و انبساط بدامن ابتهاج می چیدند درین اوقات از اخبار نویسان انواع اخبارات از سردار محمد اکبر خان از اراده گرفتن پشاور بسمع مهاراجه شیر سنگه میرسیدند و در بخصوص امراء مهاراجه چندین خیالات بدل خود راه کرده مشورت هائی می کردند اخرالامر راجا دھیان سنگه و دیگر سرداران و امیران مهاراجه شیر سنگه در خدمت امیر بی نظیر شرف احضار یافته از توقف چند روز دیگر بسیار عرض و التماس نمودند و هم استدعای تازه عهدو پیمان بامیر بی نظیر کردند لیکن امیر بی نظیر از عهد نامه تازه چشم پوشی کرده چندان ملتفت نشده از لاهور روانه گردید هر گاه امیر بی نظیر در منزل از در لاهور دور شده آنچه که سواران و پیاده گان سرکار انگلیسه بهادر تا بدره خیبر برکاب امیر بی نظیر مامور بودند همه را طرف فیروز پور رخصت داد در این اثنا چهار هزار فوج خراسانی برکاب امیر بی نظیر آمده حاضر شدند و از فوج سکهان امیر را بقدر سر موی اندیشه و خیال نبود و در دل سکهان خوف و هراس از فوج خراسانی بسیار بود لیکن در عرض راه هیچکس از سکهان سرشورشی از کر بیان خود بالا نمیکردند و يك سردار از سکهان همراه رکاب امیر بی نظیر در خدمت گذاری حاضر مانده که در هر منزل ضیافت کنان بکمال اعزاز و اکرام امیر را داخل دره خیبر نمودند بعده امیر سکهان رخصت یاب گردیده و بعطای خلعت فاخره از خدمت امیر بی نظیر دوست محمد خان سرفرازی یافته راجع لاهور گردید هرگاه امیر بی نظیر تشریف فرمای دره خیبر گردیده و طایفه افغانان خیبر مقدم امیر بی نظیر ابواب قلعه خیبر فرحت و ابتهاج بر چهره حال خود کشاد و به پیش امیر آمده مراسم تسلیمات بجا آورده در زبان افغانی مبارک بادی میدادند و خوشیها میکردند تا مدت پنجروز امیر را توقف داده انواع انواع مهمانداری و ضیافتهای نمودند بعد از پنجروز امیر بی نظیر از دره خیبر بر آمده بقطع منازل تشریف فرمای جلال آباد گردیدند سردار محمد اکبر خان بشنیدن این مژده دلکشای فرح افزای عندلیب زبان را باین ترانه مترنم ساخت. بر این مژده گر جان فشانم رواست که این مژده آسایش جان ماست بپای برهنه دوان دوان رفته بسعادت قدم بوسی امیر والد ماجد خود حاصل نمود و دیده رمد کشیده مهاجرت و مفارقت را بجواهر سرمه بقای مسرت افزای غمزه ای قبله گاه خود نورانی نمود و از بس شوق و افتراق این قصیده را از بر خواندن گرفت قصیده فغان که از حرکات سپهر کجرفتار فتاد طرح جدائی میانه من و یار زمانه پیش من آورد آنچنان روزی که روشنم شد از آن روز معنی شب تار هر آن گلی که ز گلزار وصل او چیدم ز هجر بر دلم آمد هزار نشتر خار بدامن مژه رفتن ز طرف خارا حس به يك درمده ستردن ز روی صحرا خار به قعر چاه فتادن ز آسمان بلند بفرق سر شدن از دشت جانب کهسار هزار لقمه بدندان ربودن از دم شیر هزار عقده بپاخن کشودن از دم مار
«١٨٢» ازین مخاطره گرصد هزاربیش آید به از جدائی یاران هزار بار هزار بجست وجوی تو ام با اندو والا سال بگفتگوی توام با العشی و الابکار اگر بباغ روم باغ داغ دل گردد وگر بگلنگرم گل بچشم آید خار من از تو دور ندانم که خواب راحت چیست چگونه ام صفت شکیب و چگونه است قرار سحر که مرغ چمن راه بوستان گیرد بمنزل تو درایم بصد فغان چو هزار گهی چو حلقه نهم چشم خون فشان بر در گهی چو کاه نهم روی زرد بر دیوار بگرد آن در و دیوار گردم و گویم باه وناله که ای کرد گارلیل و نهار تو آن امیر سفر کرده را بمن برسان از آن دیار فرنگ وبباین دیار بیار سردار محمد اکبرخان بعد اتمام این قصیده حزین سر خود را برقلم مبارک امیر گذاشته خیلی مدت افتاده بود واز سحاب دیده اشك میبارید و امیر بی نظیر نیز چون ابر نیسان میگریست و از طرفین نوائره درد فراق سر بفلك کشیده آخر الامر امیر بی نظیر از روی مهر پدری سردار مذکور را در بغل عنایت و اشفاق خود گرفته سر و چشم فرزند را بوسه داد و گفت که ای لخت جگر من وای نور دیده من وای جان پدروای روح و روان من اگرچه از فضل الهی جلشانه است لیکن سبب دلاوری و جوان مردی آن فرزند دل بند که از بند فرنگ رهائی ناممکن بود صورترهائی در آئینه مرادم جلوه نمای گردید سردار ممدوح در جواب التماس کرد که این همه از تائیدات الهی جلشانه و میامن برکات آن قبله گاهی متصور اگر والی بخارای شریف سلسله نظر بندی در پایم نیند اخته بود چگونه روا میداشتم که آن قبله دو جهان اینقدر مدت با این همه عیال و اطفال در قید انگلستان متردد خاطر باشند با وجودیکه امیر بی نظیر چقدر جنگهای و دلاوری ها با فوج انگریز بها در نمودند هم بر امیر قادر نشدند بازهم امیر از روی مسلحت وقت و معاینه صورت نفاق سرداران خراسان خود بخود آمده استسلاام صاحبان انگریز نمودند و اوشان هيچ يك انصاف نکردند بلکه بمقتضای بی انصافی وحق ناشناسی امیر را چون اسیران روانه هندوستان نمودند و من بی حضور آن کعبه وقبله چگونه زندگی میکردم الحال اراده همین بود که بیاری عنایت ایزد باری جلشانه و اعانت حضرن رسالت پناهی لوای نصرت انتمای اسلام در ولایت نصمبمی مودم امیر بی نظیر ازین تقریر دل پذیر سردار محمد اکبرخان نهایت خوشوقت گردیده سردار بلند اقتدار را در آغوش عاطفت گرفته سرو چشمش ببوسید و تحسین کرد. از آنجا که در این مقام نقل بازان وزاغان بسیار مناسب خال افتاد نقل است که قبیله بازان دريك جزیره که بنزهت وصفای دم موافقت با بهشت برین میزد و در آن جزیره مسکن و ماوای خود ساخته فارغ البال بال افشان استراحت و آرام بودند وطایفۂ زاغان ظلمت سرشت را صعوه خیال تصرف آن مکان جنت نشان در هوای خاطر بسیار بود لیکن بسبب زبر دستی وزرنگی بازان جرات کرده نمیتوانستند و همیشه تعمیرات را درخاك میکردند آخر از قضای کردگار و گردش لیل و نهار سر کردۂ بازان که شهپال نام داشت بال صحبتش در دام بیماری پیچیده چند مدت در جزیره رنجور بود از آنجا که بموجب عادت وعرف تبدیل مکان مریض به محل دیگر ضرور و لازم است سر کرده بازان حسب مصلحت
«۱۸۳» امرای خود بنابر شفایابی از مسکان اصلی نقل نموده بمکان دیگر رفت هرگاه دفع بیماری شهبال گردید به یاد آرام گاه اصلی خود با مراسم رفتن جزیره اصلی داد زاغ قلم سیه رقم بر شاخسار این مدعای چنین قوهای بیان مینماید که چون زاغان جزیره بازان خالی یافتند وقت را فرصت یافته از روی خام طمعی و سیه بختی خود آمده بمسکان بازان نشستند و آشیانه های در جزیره طرح نموده بال افشان سرور و انبساط بودند و بر رسائی عقل و هوش خود بال تحسین می گشادند که عجب جزیره بازان بی رنج و محنت بدستم افتاده و تا چند مدت زاغان در مسکان بازان فارغ البال سیه روز گاری خود بسرمی آوردند روزی عنقا سرکرده زاغان روسای خود را طلبانیده مشورت نمود که این جزیره آرام گاه بازان است مبادا بجهت تفرج رفته باشند گیاه باشد که یاد آرام گاه اصلی خود نموده معاودت نمایند و مایان حریف مقابله بازان نیستیم همیشه فتح از بازان و هزیمت از طرف ما زاغانست در بنیاب خفاش عقل شما در شب این مصلحت چه پرواز مینماید چون عنقا را با بوم شوم دوستی بود با امرای خود برای مشورت و صلاح این امر پیش بوم رفته سرگذشت تیرگی روز گار خود بیان نمود بوم ساعتی صحرا نورد ویرانه تفکر و اندیشه گردیده باعنقا سرکرده زاغان گفت که شمایان بحسب ظاهر تاب مقابله بازان ندارید و طائر فتح نصرت همیشه صید سرپنجه اقتدار بازان است و جیفه هزیمت نصیب شما زاغان است بهتر است که نگفته خرد مندان علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد اگر ترک مکان بازان نموده جای دیگر رفته آشیانه پذیر شوید عین مقرون مصلحت و بهبودی است والا بسیار زحمتهای خواهید کشید تا از چنگ بازان رهائی یابید مگر عقلای دانشمند و بلغای ارجمند تدبیرات را در هر امری از امور روز گار جایز داشته اند خصوصاً در نحو این مقدمه مصلحت بهتر از اتفاق نیست هرگاه در ظلمتکده ضمیر ایشان چراغ اتفاق روشن است بازی چند روز طوطیا و کرها دومیگان بازان روزگار خود را بسر خواهید آورد والا مجالت در ینصورت عنقا سرکرده زاغان روی طرف امرا خود گردانیده بآنها گفت که از ویرانه طبع بوم چنین مصلحت سرزده الحال شمایان بچه مصلحت میل دارید امرای زاغان بال همت را تکان داده گفتند که مایان همه در جیفه خوری اتفاق ثابت قدم میباشیم و کرگس وار بچنگال و منقار جلادت و بهادری دمار افروزگار فرقه بازان بر می آوریم و روی همت را از کنار زار بازان نخواهیم تافت جان را نثار این راه خواهیم نمود عنقا سرکرده زاغان چون این سخنان تهورانه از امرا زاغان شنیدین یاری بال اطمینان تسکینا ئیده خوشوقت از بوم بازگشته در جزیره بازان رفته آشیانه پذیر آرام شدند و قدر قلیل از زاغان فلاکت زده از خودید انموده بر شوارع مقرر نمودند که هرگاه اثری از بازان معلوم شود زود خبر برسانند که به فرعه زنند گی دمار از دماغ بازان کشیده شود از آنجا که هرگاه زاغان به تمهیدی که مذکور شد دام حیله وری در راه بازان انداخته بخاطر جمع در جزیره بازان نشستند چون روزی شهبال سرکرده بازان هرگاه بروبال صحتش از دام بیماری رهائی یافته بمتقضای حب الوطن بال افشان هوای جزیره مسکان مالوفه گردیده هرگاه در عرض راه و صید و تزین باتدبیر شهبال به شهبال گفت که همیشه کسبگان مراد طعمه کام آن خدایگان باش مدتیست که جزیره را گذاشته ایم مبادا از اصناف طایران خام طمع از روی جهالت و رذالت خود رفته در آن جزیره آرامگاه خود ساخته
باشند و دام حیله و ری نوعی که خاطر خواه آنها باشد در راه مدعایم افگنده باشند و ما پان غافل بر سر آنها برویم پس تیری که در کمان حیلهٔ خود داشته باشند بر هدف جانم بزنند و چشم زخم عزیمت برسد مقرون مصلحت این است که اول جاسوس فرستاده خبر بگیریم که چه نحو صورت دارد شهبال بوزیر گفت که کرا مجال از طیو ران است که چنین حر کت نمایند همچنین برابر میر و یم احتیاج فر ستادن جاسوس نیست باز و زیر عرض نمود . مرد آخربین مبارك بنده است چون احتیاط وعاقبت اندیشی کار پادشاهان ولایت عقل و دانش است آخر بموجب صلاح وزیر جاسوسی را تعین وروانه نمودند وخودروزی چند در عرض راه بانتظار خبر توقف کردند جاسوس عود نموده گفت ساخت دار رملك امیر نزهتگاه ونزول زاغان ظلمت سرشت شده و آماده خصومت و منازعه اند شهبال بامراً گفت چون نخجیر را پرتو چراغ عمر بپایان رسد با ضیغم آغاز ستیزه نماید اکنون درین امر مصلحت چیست امراً گفتند تدبیر و اندیشه در دفع آنها لازم نیست همین که همه را بیمن اقبال ملك کشای امیر اسیر ود ستگیر نموده ومستقر سریر تخت گاه خود میگد دیم شهبال گفت قرعهٔ زاغان بحیله و ری و بازند گی مشهور اند تا بوجهی از وجوه دلجمی پناه بحصار اطمینان نبرده باشند نصرت ار تکاب چنین جراتی ندارند دشمن هر که باشد از خصومتش ایمن نتوان بود وسر رشته محافظت حال و ضابط احتیاط ودور اندیشی از دست بنباید داد فقیر و حقیر خصم را از يك دود مان و سلسله بباید شمرده خصم را عاجز شمر دن نیست آئین خرد پشه رو بنیاد صد خر من کند زیر و زبر عقلا گفته اند که کم سه چیز را بسیار باید داشت اولا مخاصمت اعدا ست که هر فتنه و خللی که از بسیار او آید از کمش نیز بوقوع انجامد و دیگر ی بیما ریست که اگر در علاج اندکش نپردازند عنقریب دست تسلطش قوت یافته معمورهٔ حیات را زیر وزبر سازدسوه آ آتشی است که شراری از آن در نیم نفس عالمی را بسوزاند . هر دشمنی که هست قوی باید ش شمرد کز پشه ضعیف بود فیل در عذاب بر هر تقدیر اگر چه غافل بر سر دشمن رفتن و بخد عه وفریب خصم را عاجز وز بون ساختن کسر مرتبه شجاعت ارباب صولت و قدر تست نهایت چون تنبیه خودناشناسان بی ادب و گمراهان فساد طلب بهريك از صدر نشینان کشور قدرت بهرو ضعی که پیش رود واجب است . بیت تا بیم تا زیانه نباشد کمیت را پرراه راست کی نهد از سر کشی قدم آنچه بخاطر میرسد آنست که اگر دفعهٔ يك مرتبه داخل جزیره شویم ممکن که آنها از راه احتیاط طرح تمهیدات نمود مستعد محاربه باشند و نیرنگ ها و حیله ها کنه در نظر دارند بخاطر جمع بظهور رسانند اگر نسیم فتح از پر چم علم اقبال ما بحر کت آید ما را انواع رنجها باید کشید که سد تدبیرات آنها را بشکنیم و گاه باشد که همه متفرق گشته نتوانیم که بطریق لازم انتقام از آنها بکشیم و اگر نصرت جانب آنها باشد بسیار سعیها باید کرد تا از چنگ عقوبت آنها نجات یابیم رای سلیم آنست که قلیلی سپاه را جدا کرده پیش فرستیم و خود بالشکریان از راه دیگر رفته بحوالی جزیره پنهان گر دیم و چون آن گروه باز اغمان آغاز جدال کنند از راه مصلحت بعجز اعتراف کرده امان خواسته فرا ری شوند و بعد از انکه زاغان بخاطر جمع بیجای و
« ۱۸۰ » مکان خود قرار گیرند از کمین در آمده غافل بجرگه داخل گردیم وهمه آنها را بچنگ آورده نگذاریم که احدی جان بسلامت بیرون برد چون عقد این امر و تدبیر انتظام پذیرفت . بنحویکه ذکر یافت شونال معمول ساخته همه زالمان را اسیر ساخته بطریق خاطر خواه سزای جزای به آنها دادند وخود بسریر عزو احترام بولایت چریره خواهش خود مستقر گردیدند از آنجا که پاد شاهی نقش خاتم کسی است که بزم معاش وسلوك را از مصباح رعایت حد و پایه خود مجلی ساخته دست از حیاات حال و مرتبه خود کوتاه نسازند و به تلاش وسعت دستگاه وحب ریاست و جاه از بساط آرمید گی و قناعت نفس قدم بیرون نگذارد وموافق رویه وسنت موروثی خود زندگانی کنند که اگر در روز گار راحت وعافیت موجود است در عالم سلامت نفس وعدم داعیه است اگر فی الواقع زالمانرا از حبه بغض ناین بلند پروازی های مشتعل نگشته تلاش هم چشمی شونال نمیکردند پیوسته صدر نشین آشیان عافیت و بالا گرد هوای اوج عافیت وفارغبالی می بودند بدانیکه همیشه راحت همنم سفر اهل قناعت وعزل وشرمساری در سراغ خانه ارباب منصب است . با قناعت عافیت پیوسته با شد همنان در سراغ خانه منصب بود سیلاب عزل از آنجا که ارباب بصیرت ودانائی را يك نكته کافی است هر گاه صاحبان عالیشان انگلیسه بها در هوس تسخیر ملك خراسان می کردند در آینه این همه خزاین ودفاین و گدام واثواب و دواب از قسم اسپان وشتران وغیره که تعداد آن ازحساب بیرون است وهزار ها سپاه حیاء وسفید از هندوستان و انگلستان مانند زاغان صید سرپنجه اقتدار غازیان شهبازان خراسان نمی شدند فقط از آنجا که سلطنت خراسان آسان نیست کــه نوا الهريك ارباب داعیه باشد چنت مکان نادرشاه پادشاه با وجود حشم خراسان لمحوای مضمون . شغال بیشه مازندران را نگیرد جز سگ مازندرانی وچندین خزاین ودفاین واسباب رقم نتوانست که تمام ملك خراسان در قبضه تصرف خود آورد اگر يك كوهستان میگرفت دیگر کوهستان یاغی و باغی می بود و چندین سالهای سال چنگهای کرده هر گز بملك خراسان قادر نشد چه جای صاحبان انگریزان باین لشکر هندوستان که صورت زاغان بودند که در عرصه ده یازده ماه تصرف ملك خراسان نمايند « صید را چون اجل آید سوی صیاد رود» . از آنجا که از مردم هندوستان چنین اجل رسیده بود که بی گور و کفن در خراسان از دست غازیان طعمه نهنگ دریای هلاک شدند وغازیان اسلام که همه تشنه زلال جهاد بودند سرخ روی دنیا و آخرت دانسته جان ناتوان را نثار راه این سعادت جهاد نمودند خوشا بحال کسانیکه شربت شهادت نوشیدند وای بر حال آنها که گوهر دین وایمان خودرا درین میدان معارك بانصاری باختند در بیان رفتن امیر بی نظیر ازجلال آباد طرف کابل و مشورت نمودن با سرداران کابل و گرفتن مبلغان از سرداران مذکور که از چنگ افواج انگلیسه بها در بدست یغمای آورده بودند وغیره امیر بی نظیر قلم خوش رقم که صدفه نشین ولایت سخن دانی است در تحریر این مدعای چنین بیان مینماید که هر گاه امیر دوست محمدخان درسته یکهزارو دوصد وپنجاه قوای معارك (۱۰۰۰) ب سردار محمد ع صید سرور د فتح محمد ن رجبعلی یوم ۱۳-۱۸- ۳۱-
وهشت هجری در ماه صفر المظفر سفر بناظفر هندوستان نموده رونق افزای جلال آباد گردیده سرخوش نشه باده ملاقات سردار محمد اکبرخان فرزند دلبند خود شده بعده مستعد کابل گردید، چون این خبر آمدن امیر بی نظیر بسمع سرداران کابل رسید ، پس با هم مجمو ع شده از روی مصلحت اتفاقی نموده ازعلمای عظام آنجا فتوای گرفتند که برای جهاد حاکم ازبنی هاشم باید بالفعل خلف مرحوم میرواعظ علیه الرحمه که ازسادات کرام است حا کم خود مقرر مینمائیم وامیر دوست محمد خان وسردار محمد اکبرخان و عالیجاه محمد زمان خان و غیره سرداران همه سر گردان جیوش اسلام مقرر خواهد شد چون سرداران کابل رقم این مشورت را از دفتر خانه مصالحت خود نگارش دادند امیر بی نظیر روز دوم شمع مجلس آرای روشن ساخته تمامی سرداران کابل را بار احضار داده از روی کشاد پیشانی بسرداران کابل مخاطب گردید که الحال ما را بحکومت و ریاست خراسان هیچ ممانعت نیست هر نحویکه صلاح و مرضی تمامی سر داران اقتضای نماید بعین مصلحت و هر کارا حاکم خود مقرر نمایند اختیار دارند لیکن من از مدت مدید و عهد بعید از صورت حال افغا نا ن خوب واقف واز سیرت آنها نهایت عارف وما را بسهر امیر وسردار مشورت کردن ضرر است و بر عکس آن نمودن دور از دانش و عقل است چون امیران را این سخن امیر بی نظیر بسیار پسند آمده و بر مصلحت امیر همه راضی شده گوش هوش خود ها را با صفای کلام امیر بی نظیر داشتند بعده امیر فرمود که اولا آبادی ملک و آسودگی رعایای از همه امورات مقدم باید که زینت دلبران خط وخال ووسمه و غاره وزینت پاد شاهی آبادی ملك و آسودگی رعایای است دوما" آماده گی و تیارگی لشکر وسامان بخوبی باید نمود که صید افکنی متدار بفوت پروبال است وسرداری سردار باستعداد لشکر است سوما" در عرصه دوسه سال تدارك این همه اسباب گرفته بعده کمر بر جهاد بسته آید، مثل است که اولا" بتصویست خانه بعد از آن عزم سفر بیگانه باید کرد سرداران کابل چون این کلام از زبان امیر بی نظیر شنیدند نهایت خوشوقت گردیده از جان و دل امیر بی نظیر را بحکومت و ریاست خراسان اختیار نموده زمام نظم ونسق جميع مهام بدست اقتدار امیر بی نظیر وا گذاشتند بعد ازین همه انجام و قرار داد امیر بی نظیر بر جلوس سریر ریاست خراسان جلوه استقرار گرفته عالیجاه امین الله خان لوگری که خزانه صاحبان انگریز ومال تجاران وغیره بدست یغمای آورده بود سردار بی نظیر او را مقید ساخته در خواست مال غنیمت ازو نمود لیکن عالیجاه مذکور در قید خود راضی بود و بدادن مال غنیمت بسیار ناخوش بود، آخر بعد از چندروز تمامی مال غنیمت آورده تسلیم صندوق خانه امیر بی نظیر نموده رهائی یافت و از عالیجاه طر بازخان مبلغ ده هزار روپیه واز عالیجاه خلعت خان مهمندی هفت هزار روپیه واز عالیجاه آغا جان پنجہزار روپیه واز عالیجاه بر کت الله خان غلزئی پانزده هزار روپیه فقط بسخنان زبانی امیر بی نظیر حصول بنموده غرض آنچه که سرداران کابل مال او متاع از لشکر انگریزان غارت نموده بودند از هريك باز یافت نموده داخل صندوق خانه خود نموده وسرداران مذکور ، بملاحظه حفظ آبروی خود میلدان و مال ومتاع مقرونه همه بامیر بی نظیر بی چون و چرا رسانید ، دادند و يك روز صندوق دار به امیر بی نظیر خبرداد که خزانه در صندوق خانه موجود نیست
و سپاه تنخواه میخواهد امیر بی‌نظیر در ساعت در شهر کابل منادی کشانید که پیش هر که از امراء مبلغان سکه کمپنی موجود باشد بلا فرصت آورده در سر کار حاضر نماید و اگر کسی اهمال نمود مورد سخت سزای خواهد شد سرداران کابل بشنیدن این منادی بسیار ناخوش گردیده لیکن بمقتضای حکم حاکم مرکب مقامات است لاچار طوعا و کرها بجا آوری حکم امیر لازم دانسته چیزیکه مبلغان سکه کمپنی در خزانه خود داشتند برداشته پیش امیر حاضر نمودند مطلب که امیر بی‌نظیر به تجویزی درجه بدرجه اکثر مال غنیمت از سرداران کابل در حیز تصرف خود آورده به تجهیز سامان ولشکر و پلان میپرداخت و روز بروز جمعیت لشکر سامان گرفته میرفت تا آنیکه هوای بلند پروازی که سرداران مذکور درسر پیدا نموده بودند همه را امیر بی‌نظیر از سر آنها کشیده دوهر باب مطیع و فرمان بردار شدند و بعضی امراء که در حین ورود صاحبان انگریز با امیر بی‌نظیر بیوفائی ودغا بازی نموده بودند آنها از امیر نهایت در خوف وهراس بودند امیر از روی بردباری به مقتضای در عفو لذتی است که در انتقام نیست ، ازسر تقاصیر آنها در گذشته هريك را بخلع فاخره سرفراز نمود بسیار دلجوئی آنها نموده چنانچه آنها از بس معاینه مهربانیهای امیر بی‌نظیر شرمنده و خجلت زده می‌شدند لیکن امیر هريك را بعهده خدمات لایقه مامور وممتاز نمود از خود خوشنود ساخت از آنجا که خصمی را روز کار عاجز وزبون نماید قاعده مروت و اهلیت آن باشد که نام خطای او نبرند چشم از تلافی و بازخواست آنها بپوشند بلکه در عوض بدی به نیکوئی میکوشند لاحق جل وعلی بسبب این نیکوکاری برزم مراد ومقصود ایشانرا از پرتو شمع التفات مجلی گرداند فقط ! در بیان آمدن سرداران قندهار از ایران در قندهار و رفتن فوج انگریز از قندهار و گرفتار نمودن شهزاده حیدر جنگ را سردار قلم فیروز رقم در طی منازل این مدعای چنین بیان مینماید از زولیکه صاحبان انگریز ببهادر بی مقابله داخل قندهار شدند از بس ترك و تاز وزدو کوب افغانان همیشه در تغان و ساعتی بکام دل بسر نمی آوردند و همه وقت در خوف وبیم هراس می‌بودند اگر زرافشانی با افغانان می نمودند البته اوقات کداوی میکردند هرگاه دست خود را از زرافشانی در آستین کوتاهی میکشیدند پس صورت حال خود را در مرآت مراد بر عکس میدیدند از آنجا که حاصلات خراسان در اصل کم و دیگر به تحصیل مالیات از افغانان رعایا که در کوهستان ساکن اند خیلی دشوار تا جنگ وجدال نکنند هرگز دلنهاد دادن مالیات نمی شوند و مالیات نقدی چندان ندارند مگر جنس قدری غله و گیاه با وصف جنگهای ادای کرده میدهند سوماً در آمدن خزاین از انگلستان باین طایفه راه وردوبرد بلوچان کوهستان و افغانان کوه نشین بسی محال بهر صورت صاحبان انگریز صورت گذران در خراسان سخت دیده قدری فوج انگریز که در قندهار دایر بودند بشنیدن اخبارات کابل در ششدر حیرانی مانده و برای رفتن هندوستان دست دعای بر آسمان برداشتند که درین اثنا سردار محمد اکبر خان . . . . فوج انگریز از کابل : - رای سردار صاحبان قندهار مراسله خود را جانب ایران باین مضمون نوشته فرستاده که از عنایت قادر
«۱۸۸» علی الاطلاق و کریم ذوالاشفاق همیشه نسائیم فتح و فیروزی در پر چم لوای فلك فرسای اولیای دولت اسلام در اهتزاز و درد روئی خزان عزیمت نصیب نخل جمعیت معاندین دین باد از آنجا که طایفهٔ انگریزان که بروای خراسان باستظهار بندگان شاه شجاع الملك سکه بافته و فساد را در خراسان آورده کشانده بودند از آنجا که . بیچاره خر آرزوی دم کرد نایافته دم دو گوش گم کرد بسزای رفتار ناهنجار خود رسیدند که تمامی فوج انگریز طعمهٔ تیغ بی دریغ غازیان نصرت توامان خراسان شدند و تمام اسباب و سامان آنها بدست غنیمت غازیان افتاده الحال فضای دلگشای کابل و غزنین وغیره از خس و خاشاك لشکر انگریز پاك وصاف شده آن عالیجاهان بخاطر جمع معة متعلقان خود متوجه قندهار شوند و دولت سرای وطن مالوفه را بانوار شمع قدوم میمنت لزوم خود متجلی سازند که شداید مسافرت و جلای وطن بسیار کشیده اند من بعد ازین آوارگی آنعالیجاهان باین همه فتح و فیروزی و تخریب بنیاد مخالفین روا نداریم اوراً تشریف فرمای قندهار شوند که باقی فوج انگریز که قدر قلیل در قندهار مانده است بمجرد آمدن آنعالیجاهان روانهٔ هندوستان خواهند شد و در صورت توقف فوج مذکور پس از آنطرف آنها ایجاه مان و از یکطرف اینجانب معة جمعیت موفوره رسیده اخراج فوج انگریز نموده خواهند شد از آنجا که سرداران قندهار بر طبق نوشتهٔ سردار محمد اکبر خان هماندم تدارك تیارگی گرفته از ایران زمین بر آمده بقطع منازل داخل قلعهٔ کرش شدند در این اثنا سه چهار صد لشکر پیش سرداران جمع شدند و فوج انگریز که در قندهار بودند بشنیدن خبر آمد آمد سرداران مذکور در اضطرار و بیقراری آمده شاهزاده صفدر جنگ و عالیجاه عطامحمد خان بامیزی را در قندهار گذاشته شکر کشان روانهٔ هندوستان گردیدند و بزبان حال بیان می نمودند . رسیده بود بلائی ولی بخیر گذشت . چون سردار صاحبان نزديك قندهار آمدند شاهزادهٔ ممدوح و عالیجاه مذکور مستعد مقابله شدند از آنجا که سردار صاحبان را بر لشکر خود اعتماد نبود و تمامی افغانان قندهار باسردار صاحبان در مقام مخالفت بودند از روی تدابیر فرزانه باشاهزاده ممدوح جنگ موافقت و ساز کاری در لوای آورده وشمع موافقت در بزم شاهزاده مذکور روشن ساخته بعهد اتحاد داخل قندهار شدند سردار صاحبان قندهار وعالیجاه عطامحمد خان باهم متفق شده بانتظام مجموعهٔ امورات مالی وملکی میپرداختند و توسن سر کش نفس باغی جاه سردار صاحبان سبب مهمیل کاری حوادث روز گار و جلای وطن وطی منازل نشیب وفراز بازی سر یاغور تسلیم آورده اثر رفتار ظلم عنان گیر بود اولا اجرای احکام شریعت غرا ودلت بیضا نمودند چونکه در ایام فوج انگریز خمخانه های شراب در جوش و علانیه بازار شراب خوری گرم بوده همه را مفقودالاثر نمودند و محتسبان در هر محله و کوچهٔ بازار میگردیدند و هريك را نهی منکر نمودند وهندوان که بازین براسب سوار می شدند آنها را از سواری زین ممانعت کردند سکه بر پالان سواری میگردند هرگاه سردار صاحبان احکام شریعت غرا موافق حکم کتاب جاری نمودند پس رعایای خاص وعام از حسن اخلاق کریمانهٔ سردار صاحبان نهایت خوشنود خاطر شدند و میگفتند که سردار صاحبان تلخکامی آوارگی وطن چشیده و شداید
«۱۸۹» ثروت ومسافرت دیده اند باری رحمدل گردیده باحیای مراسم عدل و انصاف میپردازند چون چند ایام برین نهج گذشته وماندگی وغبار غربت از دامن خاطر سردار صاحبان برطرف شده از عوائد رنگین رهاست قندهار شیرین کام گردیدند از آنجا که باده ریاست وحکمرانی را خمار غرور بسیار است اولا شاهزاده صفدر جنگ را در جنگ خود آورده در حبس مبتلا نمودند دویم پیش هر کس که مبلغان سکه کمپنی بود همه را گرفته در کوره آتش گذار نموده سکه خود را جاری نمودند واز دیگر روبه دورویی با مکنات نمودند بدستور اسلفی طرح ظلم بریزی نمودند از آنجا که قدر عافیت کسی داند که بمصیبتی گرفتار آید سردار صاحبان با وجود این همه صعوبات که دیده و چشیده بودند تماماً منسیا انگاشته بیش از پیش بمتابعت آرزوی نفس میپرداختند از آنجا که سالکان راه راست حقایق شناسی هرگز باطاعت نفس نافرجام نپرداخته وقدمی باوزوی نفس نبرداشته برخلاف آن کوشیده عمل نموده اند بلیکه پای نفس بیهوده خیال را بسلسله خوف باز خواست اخروی محکم بسته ما یعرف گنجیه عالم را قابل نمیده دست آرزوی از اخد حقوق مال خلق الله کوتاه نموده اند و هر بی خبری که خار نقص و خللی در راه برهنه پائی افگند مرآینه طراوت گلزار امنیتش افسردة خزان قهر جبار حقیقی شود بر طبق مضمون بر تو گرامروز آسان مردم آزاری گذشت بایدت فردا ازین آسان بدشواری گذشت هرقسم لغزش که دارد بطی زندگـی زین ره لغزنده نتوان با گران باری گذشت کاملعیار بوته جوان مردی کسی است که فریب شیطان نفس خطا کار نخورد تا مزرعة امید خود را تشنه زلال جویبار الطاف سبحانی نبیند ارة نقص و خدع در نخل آسایش غیری بگذارد فقط. در بیان رفتن صاحبان انگریز بهادر در هرات پیش شاهزاده کامران بطریق رسالت و ازدست وزیر یار محمدخان مایوس شدن از مدعای خود رهنمای قلم زیبارقم در چهره آرائی شاهد این مدعای چنین می پردازد که چند سال پیش از جنگ کابل وغزنین عالیجاه پاتنجر صاحب بهادر در طریق رسالت بحضور شاهزاده کامران واقعه هرات تشریف فرمای گردیده بود که صاحب ممدوح چند مدت در خدمت شاهزادة ممدوح جرعه نوش باده صحبت بوده به تشیید مبانی قصر رفیع اساس موافقت واتحاد میپرداخت و جهت قلعه هرات بنابر استحکامی سرفراه روس بسیار تدبیرات افلاطونی وحکمتهای لقمانی به کار برده لیکن پیش نرفته در این اثنا عساکر قاجار خارج از شمار برقلعه هرات آمده قلعه را چون نقطه پرکار صفت محاصره نموده تا مدت دو یازده ماه لشکر مذکور در دور قلعه مذکور افتاده بودند و هر روز آتش مقابله ومقاتله شعله ور بود بوقت شب از جیوش شاهزاده ممدوح سواران جرار برق شتاب از اندرون قلعه بیرون بر آمده و در لشکر قاجار بطریق شبیخون افتاده و چندین لشکریان را مقتول و مجروح ساخته وچون باز تیز پرواز باز داخل اندرون قلعه میشدند در آنوقت عالیجاه پاتنجر صاحب بهادر نیز در اندرون قلعه هرات مدد گار شاهزاده کامران بوده از به پیرو توقیر اخراجات بهیچ وجه من الوجوه قصوری نکرده با وجودیکه تمام سامان در گاه او اسباب آذوقه از قلعه کمیاب تمام شده نزدیک به ان
دادن رسیده بودند با آنهم جلادت و بهادری را از دست نداده در قتل قتال لشکر قاجار صرفه نمیکردند چنانچه روز فراغت و شب آرام بر لشکر قاجار حرام بود رفته رفته عالیجاه پاتینجر صاحب پای مصالحه درمیان طرفین گذاشته و بمندلك روپیه عوض نعل بندی بعالی حضرت مرزا محمد شاه قاجار داده رفع فتنه و فساد نمود هر گاه لشکر قاجار راجع گردید قلعه هرات که از بس اضراب اقراب شکست ریخت گردیده بود صاحب ممدوح مبلغان کلی خرج نموده تعمیر قلعه مذکور نمود و از پیشتر هم قلعه را مضبوط و مستحکم کرد شهزاده کامران از حسن تدابیر واستعداد صاحب موصوف نهایت خشنود خاطر و در همه باب خاطر داری و اعزاز و اکرام صاحب بهادر می نمود لیکن عالیجاه آصف الــدوله وزیر یار محمد خان که نهایت ذی هوش و ذوفنون بود در ظاهر بعالیجاه پاتینجر صاحب در مقام سلوك و هر روز رساله خوشامد و تلاقی پیش معلم دانش مصاحب ممدوح مطالعه می نمود و در باطن چون زیر و امر بودند و همیشه کمان کینه زه نموده میخواست که تیر ضرر به هدف جان صاحب الله بزند و بهوش اختلاطی و شیرین زبانی در هر ماه مبلغان از صاحب ممدوح میگرفت آخر کار بحدی رسید که صاحب ممدوح از توقف هرات به تنگ آمده به دویست قلعه هرات بجای خود ماند لیکن جان کشتی از صاحب ممدوح از قلعه هرات مشکل گردید و از تزویر وزیر همیشه خایف بوده فی الجمله به تجویزی طایر جان خود را از دام وزیر کشیده چون شاهین تیز پرو از ببال افتان فضای انگلستان گردید و بعد از آن عالیجاه نات صاحب بهادر باغوای تصرف کابل و قندهار و غزنین و اخر هرات شده عالیجاه وزیر یار محمد خان از آمدن صاحب ممدوح در قلعه هرات ابواب شادی و شادمانی بر چهره حال خود مفتوح ساخته و کلاء نشاط بر آسمان افکنده بلبل زبان و ایابین قلعه پرشا خسار بیان مترنم میساخت , صید مقصودیکه من در آسمان می جستمش در زمین اکنون بدام بخت مسعودم فتاد وزیر موصوف مقدم صاحب ممدوح از جمله مددگاری بخت مسعود و طالع محمود دانسته بازدام محبت و حیله وری در رهگذر مدعای یصاحب مذکور انداخته و او را فریفته دانه مهربانی و شیرین زبانی خود ساخته و هر روز بزم آرائی نموده محفل خاطر صاحب ممدوح را بانوار شمع محبت داری هـ نور میساخــت رازمـی - و نـگـوار او راست رفته او ساخته جام مـــدعـــای خود را از اخـــذ زرما لامــــال می نمود صاحب ممدوح هر چند جربه ریزی صهبای خوش بینی زریار نمود لیکن خود جرعه بکام دل بخشیده آخر بهزار حیله طایر جان خود را از چنگ شاهین و زیر مه... عرج رهایی داده از هرات بدر رفته از آنجا که صاحبان انگلیسه بهادر اگرچه مراتب دانش و عقل یگانه روزگار بلکه افلاطون را از سله جز و کشان عقل خود میدانند لیکن با وزیر ممدوح هيچيك تدبير وحیله شان در بند و بست قلعه هرات بجایی نرسید هر چند از شاد فکر و اندیشه خواست تدبیر خود را در میدان آرزوی باختند لیکن چون فیل در گل از عدم حصول مدعای فروماندند و پیاده وار دوشنه بر حیرانی مات شدند و باز از رفتن هرات رخ نقاب گردیده و از وزیر موصوف بسیار ناخوش ولاله وار داغ حسرت بر دل گذاشته بعد از چند ماه وزیر مذکور شهزاده کامران را از تخت کامرانی هرات انداخته بر تخت حبس جلوس داد و بسخت ترین عذابهای کشته و تمام خزاین و خان و مان او را در میز تا راج آورده
خود بر سریر دولت سلطنت هرات جلوس فرمای گردیده ونحوی ضابط و قانون حکم را در نوای آورده که پیر زنی زربشت گرفته بی دغدغه و رفیق در شوارع تردد می نمود احدی متعرض حال زن نمیگردید که کیست واز کجا می آید و کجا میرود وطایفه اوزبك که همیشه ترك و تاز در ملك هرات مینمود ومردم را باسیری میبردند بر آنها تاخت و تاز نموده و دمار از آنها کشید بلکه آنها را بمعہ عیال اطفال اسیر ساخته در هرات آورده جای داد از آنجا که وزیر مذکور در بلاغت وعقل فراست نظیر نداشت آخر جان را به پيك حق پرداخته و تمام اساس سلطنت هرات را در دنیای گذاشته رفته . هر که را خوابیگه آخر میان خاك است گوچه حاجت که بر افلاك كشد ایوان را در بیان آمدن صاحبان انگریز بهادر در ملك سند وراه گرفتن از دریای و پیمایش نمودن آب دریا و انداختن طريق سلوك وغيره وقوعات ملاح زورق شیرین سخن ورق معنی خامه نکته پروری بدستیاری بادبان بیان کشتی این مدعای را از بحر مداد چنین بساحل مراد میرساند در اوقات سعادت آیات که امیران سند هر يك عالیجاهان میرصاحبان میر کرم علی خان و میر مراد علیخان ناظمان حیدر آباد وميرصاحب میرسهراب خان ومشیران هر يك نواب ولی محمدخان لغاری و سید گوله شاه وغيره امرا عاليمقام زورق نشین دریای حیات بودند صاحبان انگلیسه بهادر بجهت بنای اساس دوستی که اصلها ثابت و فرعها في السماء دارد و انداختن چهاونی در ملك سند بسيار سعی وتدبيرات افلاطونی بکار بردند لیکن امیران موصوف که از پیچ و تاب امواج دریای نشیب و فراز روز گار ماهر و از کرداب بحر حوادث وقوعات ملك دارى از هر قسم ورسم باخبر بودند از روی دور اندیشی و عاقبت بینی هرگز صاحبان انگلیسه بهادر را در ملك سند نمیگذاشتند که بکام خود گام زن مدعای شوند اگر صاحبان انگریز بهادر اندك سلسله مدعای خود را در شورش می آوردند هماندم انوع انواع تدبيرات صابيه پیش گرفته كمك عساکر از سرداران خراسان می طلبیدند و چندین حکمت عملیای بکار برده هر وقت به مهام ملك داری خود میرسیدند و صاحبان انگریز هم از بس معماینه به تیقظ و هوشیاری میر صاحبان طومار آرزوی خود را پیچیده در بغل می داشتند و حرفی از مدعای خود نمیخواندند و جرات آمدن در ملك سند نمی کردند چرا که عهدنامه های كراچی وغیره بدست امیران سند بودند براه تحرك نمی یافتند و جرعه نوش باده انتظار می بودند و وقت می طلبیدند تا آنکه بعد از مدتی از قضای کردگار امیران ممدوح ایام عمر مستعار خود را بپایانهای رسا نیدند و کوس ارتحال ازین میخهی سرای در نوای آورده لوای ممات در میدان آخرت بر افراشتند بعده زمام ریاست ملك سند بدست اختیار عاليجاهان اميران هريك ميرنور محمدخان ومير نصيرخان خلفان مرحوم مير مراد عليخان واليان حيدر آباد وعاليجاهان امیران میر رستم خان ومير مبارك خان ومير على مرادخان خلفان میر سهراب خان و الیان خیرپور صورت قرار گرفت از آنجا که هر کمالی را زوالی وهربهاری را خزانی در پی است بموجب شعبده بازی فلك پر نيرنك مابین امیران حیدر آباد وخیرپور برسرتار پندی دستار ریاست گرد نفاق بر دامن اتفاق نشسته روز بروز از وزیدن
۰۱۹۲ باد مخالف آتش کینه و فساد شعله ور گردیده و بهیچ زلال نصایح و مواعظه خاموش نشده رفته رفته دستار کشان را بر سر اتفاق محکم بستند در این اثنای صاحبان انگریز وقت را فرصت یافته در صورت دوستی رخ نهاد ملك سند شدند . بعضی بطریق رسالت و بعضی برای پیمایش دریای آمهند اولا از قانون فرهنگ دانش نسخه اخلاص و اختصاص منتخب نموده بعالیجاه میر نورمحمد خان که صاحب دستار و ولی عهد مرحوم میر مراد علیخان بود طريقه سلوك و اتحاد و رویه محبت و وداد در پیش گرفته و او را بالکل فریفته شیرین زبانی نمود اولا باین مضمون عهد نامه نوشتند که ملك ها محروسه امیران سند از ابتداء كراچي لغايت قلعه شهزل و دیگر قلعه جات ریگستان بدستور اصلی همه در تصرف امیران سند خواهد ماند سرکار انگریزیه بهادر در آن هيچيك مداخلت نخواهد کرد مگر چھاونی سر کار واقعه کوثله برلب در یای انداخته خواهد شد و مبلغ سه لك روپيه عوض خرچ چهاونی سال بسال از امیران سند بافيافت در سرکار انکلیزیه بهادر خواهد شد و اگر کدام غنیم اطرافی از خراسان و غیره برملك سند آمده اهالیان دولت انگلیزیه بهادر در دفاع آنها خواهند پرداخت هر گاه باین قسم عهد نامه از سر کار انگریز بهادر با میران سند عنایت کرد یعه نهایت خوشنود شدند و آن را تعویض حرزجان خود ساخته فرحان و شادان شده بر شعور کادانی خود تحسین می نمودند که از یاری بخت بلند و طالع ارجمند این چنین عهد نامه از سر کار انگریز بهادر بدست مراد مایان افتاد و ازان غافل که فلك نيرنگ در پس پرده چه لعبت بازی است بعد از چند روز باز صاحبان انگریز دوازده قلم دیگر پیش نمودند چون قلم امیران عجز و نمودند باز بیست و چهار قلم جاری کردند تا رفته رفته يك جلد کتاب از اقلام مطالب مرجوعه سر کار انگریز بهار درست گردیده اگر مفصل بیان نموده شود دفتری خواهد شد امیران سند طوعا و کرهاً با قبال اقلام مذکور پرداختند هرگاه صاحبان انگریز بهادر شاید مطالبات مرجوعه را هم آغوش مدعای خود نمودند و عهد انجام و اساس دوستی را با امیران سند مستحکم و مربوط نمودند بعده در صورت دوستی بجهت عزم سفر خراسان راه تردد از دریای از امیران خواستند امیران ممدوح بمقتضای خود کرد را علاج نیست لاچار چشم از اخلاص دیرینه والیان خراسان پوشیده بلکه بیار عداوت آنها بردوش خودها برداشته راه عبور از دریا و خشکی از ملکهای خود بصاحبان انگریز بهادر دادند چون این خبر عزیمت صاحبان انگریز که امیران سند راه دادند بسمع والیان خراسان رسیده از امیران سند نهایت ناخوش شدند .
( ۱۱۳ ) بلکه امیر دوست محمد خان مراسله بوساطت امیران سند باین مضمون نوشته فرستاد که آنعالیجاهان همیشه از اخلاص کیشان و خیر اندیشان دولت سلطنت خراسان بتصور و مستعمال کبار بودند مدتی است که از ممر بی انتظامی مجموعه سلطنت مالیه کشداری بهای خود مانده علاوه ملکهای پادشاهی بمقتضاء ( الملك لمن غلب ) در تصرف خود آورده اند و از بی اتفاقی اتفاق عزیمت آنطرف نمی افتد ازینجهت آنعالیجاهان پای خود را در دایره تمردی گذاشته سر اخلاص را پیچیده اند وصاحبان انگریز را از ملك خود راه داده اند اگر آنعالیجاهان در این امر بالكل متفذر میباشند پس اعانت خزانه بکنند بعهده من دام و اندگرزان والا این معنی از قوه بفعل نباید پس یقین دانند که دین نصرانیان اختیار خواهند نمود از آنجا که برخلاف پیمبر کسی ره گزید ـ که هرگز بمنزل نخواهد رسید ـ این شرط مسلمانی و اخلاص تمهید نیست هرچه میکنند بخود میکنند ما ان گراك باران دیده میباشیم . هر چه آید بر سر فرزند آدم بگذرد از آمدن انگریزان هیچ پروای نداریم آن دولتی که میطلبیدم از خدای ـ پرسید راه خانه ام و بر در آمده این سعادت جهاد را از خدای عزوجل میخواستم الحمدالله که این صید بپای خود بخانه صیادی می آید . خواهند دید و خواهند شنید که چگونه نخجیر سر پنجه شکار شاهین علامت [ILL] زیان خراسان میشوند وای بر حال آنعالیجاهان است من اعتصام بالله فضل الله علیه دلیلی است ظاهر . پس نتیجه این امر خواهند دید از آنجا که با وجود این همه نوشته میر بی نظیر سردار دوست محمدخان امیران سند هیچ پی به نکته حقیقت نبرده نوشته امیر بی نظیر را در مسافت نیاوردند علاوه بر بافیات استهزا آمیز نسبت سردار موصوف میخواندند و با صاحبان انگریز در مقام اخلاص ثابت قدم شدند چنانچه روز بروز صاحبان صاحبان انگریز از بندر و فیروز پور از راه دریای بسواری جهاز دودی و کشتی متواتر می آمد و در قلعه بهکر جمع میگردید و در مقابله هری چهارلی را بنای کردند بعمد در شکار پوره هاونی را قرار دادند و در یافت ملك سند بخوبی می نمودند و از زبان سندهی و بلوچی و افغانی کتاب هائی درست ساختند و از غفلت امیران سند خوب واقف شدند که شب و روز بمطالعه ورق اقبال و جویای چشمه آب حیوان و از ملك قناری بیخبر هر که در دام زن بیفتا داست عقل شاگرداوچو استا داست . . . . . . . . . . . . . . . . . صاحبان انگریز هر گاه بیخبری و بیهوشی امیران سند دیدند خاطر جمع شدند و امیر ملج چه عقده و چه پندار ، تصور نموده چند روز بسبب عهد پیمان پای در دامن سکوت کشیدند هر گاه از قضا آنرادة مهر ماه نور آفتاب حیات میر نور محمد خان والی حیدر آباد در مغرب ممات فرو رفته بعقد هوس صاحبان انگریز به گرفتن ملك سند زیاد شده قطع نظر از امیران دیگر فقط چشم احتیاط و لحاظ از امیر صاحب میر علی مرادخان صاحب میزدند او را هم سبز باغهای نشان داده در دام محبت خود آوردند هر چند میر صاحب ممدوح بنام بران برادران خود بسیار نصایح مواعظ عاقلانه در خصوص
« ١٩٤ » و نپدوشته انحادو انقیاد با صاحبان انگر یز نموده لیکن به مقتضای اذابح ، انفضامهم البصر در دل امیران موفرافتاد بلکه بجمع صاحیب مد وح را قبیح و عداوت میدانستند و بر توسن سرکشی فاق سوار گردیده تبورو میدان عناد بودند از آنجا که کاشفان صدق و صفا را نا تشکر دوستی ومحبت تمام نشود در گرداب بحظال خصومت و عداوت پالايد و ناتواند که از نشا کذب متی فرح افزای دوستی وا حادنردد اغ کردا ند در گز خود را بذر د سر نمدار نفاق وعناد گرفتار نسازد در گذرا ز ادابن مدعای تو در راه سفر محبت طایبی باشد البته حسب المرام طی مر احل اقلیم سعادت نموده صحیح وسالم بمنزل مراد جاودانی برسد. تو اند طی کند مراد اندر او ملك دول ترا . کسی کز راه ورسم دوستداری با خیر باشد. فانهای عالم در سر راه نفاق و عناد دم باد آمده است فقط در بیان آنکه آمد صاحبان انگریز از ولایت خراسان بی حصول مدعای و گرفتن ملك سند و نفاق انداختن مابین امیران سند و فرار شدن میر صاحب «پرد-تم خان از خیر پور و دستار دادن بمیر علی صاحب علی میر مرادخان صاحب وغيرة وقوعات. د ببر برت بر قلم بلاغت رقم در انشآه این مد عای چنین نکته سنج بمان میشود که هر گاه صاحبان انگریز بها در در سنه یکهزار و دو صد و پنجاه هشت هجری از خراسان هزیمت یافته وارد ملك سند گرد یدند اولا از روی مکنت منش آنچه که چهار ای های در ملك سند واقع مکه وشکار پور و غیره مکا نات بنای کر ده بو دند همه را موقوف نموده و تعمیرات بشگاه های را منهدم ساختند تا آ نکه بر هر خاص و عام معلوم گرد د که صاحبان انگریز ملك سندرا گذاشته میروند و حا لا که این بنای طلسم بازی بود در صورت این طلسم بازی سه مکان از امیران سند در خواست نمودند یکی کراچی بندر دو یماً قلعه بمكر سيومآ مكان بیمه لیکن مر دم بلرچان که د شمن عقل خود میباشند شجاعت و بها دری افغانان خراسان شنیده مغرور شدند و از اکین اندافت بین و عشیران بی خرد گزین با امیران سند صلاح دادند که انگریز ان از ولایت خراسان گقش کاری خورده و هزیمت یافته ذلیل وخوار در ملك سند رسیده اند سا ق بيك بندر قلعه كراچی راضی بود د و حال که پرا کنده و پریشان روز گر میباشند هوس زیا دطلبی ملك ميكنند در این صورت امیران بمالیت واعل پرداخته چون افغانان جلادت نشان پای مردانگی در دایرة جلادت گذاشته رویة غازیان خراسان در پیش گرفته چنانچه بلو چان کوهستان بجهت شب خون وغارت اشکر انگریز بها در بر پای گردیده و پی به تسکنه حقیقت نبردند که خلقت افغا نستان از کوهستان و پیدایش بلوچان سنداز خاك وریگستان خاك را بسنگ چه نسبت فی الجمله در این اثنای رویبکار روز گار دگرگون شده صا حبان انگریز از روی مصلحت فوج اشکر خود را جای بجای قایم داشتند و از اراده امیران سند خوب واقف شد ند بلکه در فکر تجویز همین گردیدند که یک لموح انداز را پاداش سند است. آخر بتاریخ بیست و چهارم ماه نو مبر سنه ١٨٤٨ عیسوی از جناب گورنر صاحب حکم صادر گردید که از تمامی امیران سند دستخط به اقرار نامه جدید درست کنا نیده زودی بفرسئند و هم جنر ل سرچار اس پتر صاحب بها در که مختار کار از سر کار کمپنی بها در وسردار تمام لشکر و کود تر سندبود با میران سند در باب اقرار نامه جدید بسیار گفتگوی نمود لیکن امیر ان پهلو نهی کرده حیلتهای بفایده در پیش گرفتن کردند و گفتند که از راه دوستی از ملك خود بایشان راه طرف خراسان دادیم الحال
«۱۹۰» هم از راهی که آمده اند همان راه را گرفته بروند جنرال صاحب ممدوح کرت بعد آخری باز هم با امیران مذکور بسیار فهمایش نمود که این اقرار نامه جدید را قبول کنند والا برای ایشان بسیار خرابی خواهد شد و میهراترم صاحب بهادر را که خیر خواه قدیم از امیران سندیود اورا بجهت فهمایش امیران حیدر آباد نیز مامور نمود و هم تدبیر تزویر انگیخته عالیجاه میر صو بدار خان را بواسطت و کلای بوعهد دست و بندی سرداری ریاست سند خوشوقت نموده هیمه کلفت در گلخن نفاق امیران حیدر آباد انداخته تابه مخالفت را ما بین امیران حیدر آباد گرم ساخته خود صاحب ممدوح رو تماقرای مقیم سکهر گردیده و با میر صاحب میر علی مراد خان ملاقات نموده از امتزاج سایه مهربانی انواع انواع گلهای الفت در چمنستان خاطر میر موصوف متبسم ساخته از خود یکرنگ ساخت و انجام دستار بندی سرداری با میر ممدوح نمود گلهای شر و شور را در نشو و نمای آورده که میر صاحب ممدوح بجمعیت لشکر و سه عرابه توپ بر سر خیرپور واقع نونار رسیده شك اتواب نمود امیران خیر پور هر يك مير رستم خان و مير نصير خان و میر محمد حسن خان و میر محمد علی خان وغیره امیران غافل بودند چون بر صورت حال واقف شدند بعهد عالیجاه میر رستم خان بسواری خاصه واقع نونار رفته ملاقات میر صاحب میر علی مراد خان نمود. رفع فتنه و فساد نمود در این صورت حقایق ومعارف آگاه پیر میان علی گوهر در میان گردیده سخنان دستار بندی در پیش نمودند از آنجا که میر صاحب میر علی مرادخان آرزو مند این دستار ریاست و میر محمد حسن خان خلف میر رستم خان علیحده این حلوای دستار بندی در مطبخ خیال خام خود می پخت و میر علی مراد خان بجای خودارین دستار مینواخت تا چند مدت مینا جشه این صیغه مجهول مطلق ما بین خود امیران مذکور می نمودند لیکن صفت مشبهه با عدی حاصل می شد و هريك درین آرزوی چون حرف علت وای وای می نمودند آخر روزی میر صاحب میر علی مراد خان از کوت دیجی سوار شده در مکان قانیور که متصل خیر پور است رسیده از آنجا خود بخدمت میر صاحب میر رستم خان فرستاد اورا پیش خود طلبیده با بین خود شمع افروز بزم خلوت شدند میر صاحب میر علی مراد خان برسید مدعای خود گرفته فی الفور فلته تدبیر را از چكمك آرزوی روشن ساخته بر ماشه تفنگ مراد گذاشته چنان بر نشان تخمیر مدعای زده که صاحب میر رستم خان چون صید مجروح در اضطرار و بیقراری آمده طرف خیر پور جانب فرزندان و برادرزادگان که در خیرپور بودند نوشته فرستاده که رو یکر صاحبان انگریز بنوعی دیگر بنظر می آید که اراده گرفتاری ماپان دارند در این صورت توقف یکدم جایز نداشته مع خانکوچهای از خیرپور کوچ نموده روانه قلعه جات ریگستان شوند و ما هم با تفاق میرعلی مرادخان طرف قلعه احمد آباد میرویم بینیم که در آنجا چه نحوه صورت از مرآت عاقبت آروخنمای میشود فرزندان و برادرزادگان میر ممدوح بمجرد استدراك این معنی دست و پای حوصلا را گم کرده در صدد انتقال شدند که بتاریخ بیست و پنجم ماه ذیقعده سنه یکهزار و دوصد و پنجاه و هشت هجری وقت نصف شب از خیر پور بر آمده میر محمد حسین خان و میر نصیر خان با تفاق یکدیگر مع غامکوچ روانه طرف مقام بهورتی شدند و خانکوچ های میرصاحب میر رستم خان جانب قلعه جات ریگستان متوجه گردیدند و دیگر صاحبانزاده روی سوی خود بطرفی رخ نهاد شدند و در وقت
«١٩٦» انتقال امیران از خیرپور در خیرپور اینچنین حادثة نهایات انگیزی برپای شده گویا غوغای رستاخیز ناگهانی واقع شده ساکنان خیرپور ملازم خانه غير ملازم حيران وپریشان این واقعه گردیده اکثری روی فرارانهاد و چون خیرپور حینمان دست غارت نهال مردم مغرور دراز نمودند چندين را از مال و اثقال سبکبار ساخته چون شب از انحال امیران از خیرپور دراصل نیر، واز ابرو بارش باران تیره تر، در شب دیجور گردیده شدت باران و سرما یکطرف وتيرگی شبهای ازاره گی دگرطرف پرده نشینان سرادقات عصمت وعفت که در مدت عمر اينچنين حوادث گاهی ندیده بودند در عرض راه بسيار هلاك وذليل شدند و از بس اندوه وغم وذلت مفارقت رنگهای ارغوانی هر يك زعفرانی گردیده افغان و خيزان خودها را در قلعه اشریكستان رسانیدند و میرصاحب مير رستم خان در قلعه احمد آباد متوقف بود تا آنکه دستار ریاست و سرداری از خود برداشته بموجب عهد انجام نامه كه مابين ازاصل قرار داده بود در سر مبارك میرصاحب میرعلی مراد خان گذاشته و ملكها که تعلق بدستار وسرداری داشت تفویض بميرصاحب ممدوح نموده و عهد نامه موثق نوشته داد بعده از کون احمد آباد روانه قلعه دیت دیگستان شده و تاج محمدخان غوری که وزير بی نظير و مشير بی تدبیر میرصاحب مير رستم خان بودنیز گرفتار آمده از آنجا که بيان خصايل و شمايل وزير مذكور از تحرير و تقرير خارج است . بزوبان تسبيح در دل گاوخر با وجود محاسن سفید تمام شب بفسق و فجور میگذراند (١) - اینچنين تسبيح کو دارد ا ثر اگرچه خرابی میر رستم خان از تقصیرات ازلی توان گفت لیکن شومی صحبت و مصلحت وزیر مذکور متصور از آنجا كه از صحبت بدجا است گمراهان سياه دل و غافلان بیحاصل که خارصحرای شقاوت و خنده‌پرا ه ضلال اند دوری و اجتناب جستن برهمه كس لازم و واجب زیرا که صحبت سفلا و اخلاط اجناس سیلابی است که قصر نيکنامی ارباب ننگ و نام را از پای در آورده و صاعقة زشت كه خرمن خاشاك رویه های عاقبت وخیات خاص و عام را بدست طوفان چهار موجه بحر حوادث و انقلاب سپار دو هر جاهل پست فطرتی که بنابرقلت شعور قدر و قدر را از کف اختیار بسودای بی منفعت موافقت آن گروه تاراج کردارداد هرگز در مر از زر کاملعیار فیروز بختی و اعتبار در جیب تصرف خود ندیده زهم صحبتان دغل اخلاط ضرورت بر خاص و عام اختباط ندانند حق نمك خوارگی زانصاف دوراند یکبارگی زتلبیس گرم است بازار شان بود پار بازی ده کار شان باده مصاحبت آن بی‌باكان تا پاك ز بیهوش داروی غدر، و حیله مغشوش و يك یاری و معاونت آن دغل پیشگان بادراک از آتش عناد و خسران در جوش است و از وی گر آشنائی آن نا آشنایان طور و فاداری بهيچ شاه راه اتفاق نرسیده واز زبان اخلاط آن مخالف نوایان مقام « راستی زمر مه وفای گوش هیچ بزرگ و کوچک نشنیده. (١) درینجا چند بيت قبیح حاوی بر معایب وزیر مذکور نوشته آمده که چون خارج از ساحۀ ادب بود صرف نظرشد .
«۱۹۷» در بیان رفتن جنرال سر چارلس پتر صاحب بها در در کوته بیجی و فرستادن میجر اتریم صاحب بهادر با تفاق میر صاحب میر علی مراد خان صاحب در تعاقب میر رستم خان وغیره میران ومنهدم نمودن امام گهر و رفتن میر رستم خان در شهد ادپو روغیره وقوعات رستم داستان قلم که پهلوان میدان وسخن طراز پیست در معارک این مدعای چنین جلوریز بیان میشود که در سنه یکهزار ودوصد وپنجاه وهشت هجری بعد فرار شدن میر رستم خان از خیر پور جناب جنرال سر چاراس پتر صاحب بهادر معۀ جمیعت سواران و پلتن و تو پخانه از سکهر سوار شد، داخل قلعه د یجی گردیده از آنجا میجر اتریم صاحب با تفاق میر صاحب میر علی مراد خان را در تعاقب میر صاحب میر رستم خان وغیره امیران مامور قلعه جات ریگستان نمودند چنانهه میجر اتریم صاحب در قلعه ریگستان نامر رستم خان تلاقی شده با خوشی میر موصوف پرداخته خاطر جمعی تمام داده انجام نمود که بعد مراجعت امام گهر ایشان را بهمراه خود گرفته بر مسند خیر پور بدستور اصلی جلوس خواهم داد و تازمان مراجعت من در اینجا در قلعه توقف داشته باشند صاحب ممدوح بعد ملاقات میر موصوف و انجام مذکور عازم جانب امام گهر که در انجا ایلجا، میر محمد خان که مشهور بکوکریست که یک قطعه مرغ خروس ریک مطبخ خانه اش در جوش است متوقف بود هر گاه ایلجاء مذکور خبر آمدن صاحب ممدوح شنیده چون مرغ نیم بسمل در طپیدن آمده قلعه امام گهر را گذاشته مانند مرغ بریان بطرف حدود جیسلمیز رفته میجر اتریم صاحب بهادر در قلعه امام گهر رسیده آنچه که اسباب وسامان در قلعه مذکور افتاده بوده را در تصرف آورده دیوار قلعه را بضرب اتواب و آتش باروت بخاك برابر ساخته از ان بعد مراجعت فرمای گردیده پیش میر رستم خان آمده لیکن میر موصوف پیش از ورود صاحب ممدوح جانب شهداد پور تشریف برده بودند صاحب موصوف بسیار افسوس خورده که میر رستم خان عبت خود را خراب کرده هر گاه میر ممدوح داخل شهداد پور گردیده در آنجا ده دوازده هزار لشکر بلوچان پیش میر موصوف جمع آمدند هر يك از بلوچان لاف وگز افهائی میزدند. میر صاحب میر رستم خان از روی مصلحت میر محمد حسن خان سلف خود را ب مقتضای. گر خواجه ما خواجه حسن خواهد بود مارانه جوال و به رسن خواهد بود بسر کرد گی لشکر بلوچان در شهداد پور گذاشته خود میر صاحب میر رستم خان و میر محمد نصیر خان روانه حیدر آباد پیش امیران حیدر آباد شدند در این اثنای و کلای امیران حیدر آباد جدا گانه چنانچه سید محمد تقی شاه از میر حسین علی واخوند بچل عطار باشی از میر محمد نصیر خان وازمیر صوبه دار خان قلبه، واز میر محمد خان قلیجه، بحضور جنرال چناراس پتر صاحب بهادر رسیده هر يك از و کلای مذکور بمدعای موکلان خود نقاره مخالفت نوای از قانون تدبیرات خود بنواختند وهيچيك از و کلای مذکور در مقام موافقت چنگ بزم بسازگاری ننواختند و ما تقاریر بیهود نوای مایوسی بودند و صاحب ممدوح از هیچیک و کلای نامبرده مطلب را بگوش سماعت نمی آورد و طبله مدعای مافی الضمیر خود را مینواخت و وکلای مذکور حیران و پریشان در پیش منشیان و ساهو کاران رفته چاره مطلب خود می طلبیدند لیکن از کسی بجز یاس سخنی دیگر نمی شنیدند و کلای مذکور هرچه که از معرفت و رضاء دانش خود داشتند همه را صرف نمود. لیکن متاع نفیس مدعای بدست نیاوردند همچنین بحصول مدعای با دیپای روان حیدر آباد شدند و صاحب ممدوح از پس
خدمات و جانفشانی ها و صداقت اخلاص میر صاحب میر علی مراد خان بهادر نهایت ممنون و خوشوقت گردیده دستار ریاست و سرداری بمیر صاحب ممدوح عطای نمود و میر صاحب را بجهت تدو بست بعضی سرکشان و فتنه انگیزان مامور ساخته خود بدولت معه افواج قاهره تشریف فرمای جانب حیدر آباد شدند لیکن از حکمت الهی رعب در دل بلوچان که خود را رستم دامتان میگفتند افتاده بود که هر گاه نام اشکر اسکر بز می شنیدند هوش و حواس باخته مانند بید بخود می لرزیدند و روی در وادی فرار می نهادند از آنجا که بر همگان معلوم است که مردم بلوچان در جلادت و مردانگی شهره آفاق و از فرار عار میدانند با وجودیکه فوج انگیز بها در قدر قلیل بوده اگر مردم به ماشان مطلق العنان می بودند هم برای فوج مذکور کافی بود لیکن میر صاحب میر علی مراد خان که از جان و دل بر سر کار انگیلسه بهادر کمر همت بسته بصدق اخلاص در بجا آوری خدمات از هر قسم و رسم مددگار بود مردم بلوچان بمشاهده این حالت شمشیر از کمر و سپر از دوش و تفنگ از دست گذاشته بمثل آب نادیده موزه کشیده میرفتند. در بیان آمدن عالیجاه خدایار خان دورانی با میزئی بر شکارپور و مقابله نمودن باشیخ غلام حیدر خان مطرب خوش نوای اعنی قلم مشکین رقم چنین نغمه سنج بیان می شود که هر گاه میر صاحب میر رستم خان و میر نصیر خان و غیره امیران از خیر پور متفرق شدند بس کدام گان امیران موصوف که برسه حصه شکارپور مامور بودند شکارپور را گذاشته راه فرار پیش گرفتند در این اثناء شیخ غلام حیدر بوساطت شیخ علی حسن مختار کار سرکار میر صاحب میر علی مراد خان برسه حصه شکارپور مقرر گردیده داخل شکارپور در قلعه چهاونی سرکار انگریز بهادر فروکش شده در این صورت عالیجاه خدایار خان بموجب حکم میر نصیر خان خیر پور برای تصرف حصه شکارپور و غیره ملکهای متعلقه میر مذکور مامور گردیده اخل داده ساری شد، در آنجا جمع آوری سپاهی رصد سوار و پیاده نموده لشکر بازاری که فقط بر یکنم پیلو آرد شکم در و نگی داد میاری جمع آمده بود نه بهمراه خود گرفته وارد شکارپور شده بمحاصره شیخ مذکور پرداخت و اخراجات لشکر مذکور را مردم غربای رعایای متعلقه ملك مير موصوف بضرب شلاق میگرفتند خصوصاً شرارت شه و ابلیس کردار سوس مار کچه جونجه که بسیار ظالم و بد نفس است بجهت تحصیل مالیه چنین دست ظلم و تعدی دراز نمود که اکثر مردم قرای فراری شده آه کشان از خانه های خود بیرون میرفتند از آنجا که خانه ظلم همیشه خرابست هرچند عالیجاه خدایار خان با شیخ مذکور مقابله تفنگ زنی بر قلعه مذکور نموده لیکن قادر نشده سر بدیوار قلعه میزد تا آنکه چند روز بیرون قلعه افتاده بود در شهر شکارپور سید ابراهیم شاه و دیوان چمتال از امیران حیدرآباد مامور عهده حکومت شکارپور بودند و مر هشت ابواب شکارپور آه من چوکی خود مقرر نموده بودند احدی از لشکر خدایار خان و شیخ غلام حیدر اندرون شهر شکارپور نمی گذاشتند وحصه مالیات شکارپور شیخ مذکور رسانیده میدادند بلسکه دیوان مذکور در خفامدد گار شیخ مذکور بوده، باری چهار روز عالیجاه حافط حکومت خان از میر صاحب میر علی مراد خان معه چهار صد سوار و پیاده و يك ضرب توپ روانه گردیده چون عالیجاه مذکور وارده کهوسه که متصل شکارپور است شده عالیجاه خدایار خان محاصره قلعه موصوف ساخته (معه لشکر شطرنج در مقابل حافظ حکومت خان آمده در ناله سند)
«١٩٩» فروکش شده و پناه بقلعه مذکور گرفته مستعد مقابله گردید هرگاه از حافظ مذکور دوسه مرتبه شلك توپ نمود لشکريان يار محمد خان تاب صدای توپ نیاورده چون مرغان پریده رفتند عاليجاه خدا یار خان هر گاه دید که حریفان راه پرواز گرفتند خود اسپ غشك دهان را از حیران .. ، آخر خودهم در یوم از فرار آمد، عالیجاه حافظ حکومت خان معزیت عالیجاه خدایار خان داخل شکارپور گردیده چند روز توقف گرفته رو به طرف باده کشیده و شیخ غلام حیدر خان به نظر طمع در حصه امیران خیرپور مداخله نموده در ین ضمن خبر رسید که عالیجاه میر محمد نصیر خان برحوالی والی قلات لشکر خود را بر قله را جهان فرستاده میخواهد که قلعه مذکور در حیطه تصرف آرد دیوان چنتل مطابق حکم مو کلان خود جمع آوری لشکر لوچان و افغانان وعده وتی تی معه یکضرب توپ بسر کردگی پسر خود مامور قلعه رو جهان نمود هرگاه پسرش منزل انداز دمه جونجه گردید در این اثنا پروانجات میر صاحب میر نصیر خان والی حیدر آباد موسومه دیوان مذکور باین مضمون ورود آورده که اگرچه مابین صاحبان انگر یز بهادر طریقه دوستی و اتحاد واقعست و اصلا خیال بر خلاف آن نداریم لیکن عالیجاه میررستم خان از سبب نفاق خانگی از مخافه صاحبان انگریز معه خانه کوچ ها از خانمان خود آواره روی بالتهای بین آورده در پنیاب و کلای خود و اطرف صاحبان انگریز فرستاده شده که گفتگوی بوده رافع فتنه و فساد نموده خواهد شد لیکن خیال صاحبان انگر یز بوضع دیگر به نظر می آید پس علاج واقعه پیش از وقوع واقعه فول خرد مندان است شما در آنجا جمع آوری لشکر سوار و پیاده مواجب دار نموده اماده نشسته باشند و منتظر صدور حکم ثانی باشند از آنجا که دیوان مذکور مطابق حکم موکل جمع آوری لشکر نموده چشم انتظار برحکم ثانی داشت در این صورت از اتفاقات مابین دیوان مذکور وشیخ غلام حیدر گردفتنه و فساد برانگیخته چنانچه هر ملازم که از شیخ مذکور بدست دیوان موصوف میامد او را خوب کفش کاری نموده ریسمان در پای او انداخته چون دان بازان در بازار شکارپور اویزان می نمود وهروابسته دیوان که بدست شیخ مذکور می افتاد او راهم مبین لباس می پو شانید رفته رفته آتش جنگ و جدال از طرفین اشتعال گرفته لشکر طرفین قصرهای رعایای هندوان و مسلمانان گرفته تفنک زنی نمودند تا چندروز اینچنین بازار مخافت وجنگ طرفین گرم بوده و مردم غربای رعایای شهر از این فتنه و فساد هاجر آمدند خیر مصلحین مقربین در میان آمده بمصالحت پرداختند و بازوی ملازمان و وابستگان طرفین که از نزد هريك مقید بودند رهائی دادند مگريك بازوی هندو که خاص وابسته دیوان مذکور شیخ غلام حیدر از قید رهائی نداد ازین معنی یار دود خشم و غصه دیوان مذکور سر کشیده به لشکر خود حکم داد که هان شیخ مذکور نگذارند لشکر دیوان که همه جوانان شایسته سرباز بودند در ساعت فلیته های تفنگ ها روشن ساخته و شمشیرها برهنه بدست گرفته بر لشکر شیخ مذکور جلوه ریزی نمودند اکثر قصرهای هندوان از ادمان شیخ مذکور غلاس کیانیده برا بر داخل کچهری شدند نه نفر از سپاهیان شیخ مذکور بقتل رسانیدند و چند نفر راه مجروح ساختند ومابقی سپاه شیخ مذکور روی در فرار نهادند و بازوی وابسته دیوان مذکور که در قید بود او را از کنده کشیده آوردند و آنچه که اسپان و اسلحه وغیره سامان سپاهیان شیخ مذکور بودند همه را به یغمای آوردند دیوان کور وقتیکه این فتح دست دادش هر کس از سپاهش را بقدر مرتبه بخلع فاخره سرافراز
«۲۰۰» نمود چون این خبر با ادود متل دیوان مذکور در اکناف عالم منتشر گردید یمه عربك از سپاهیان اطراف بامید ملارمی دیوان مذکور رجوع آوردند رفته رفته دوسه مزار فوج شایسته سوار و پیاده نزد دیوان مذکور جمع آمده از آنجا که بسبب جمیعت لشکر دیوان مذکور البته در چهاونی سكه دغدغه و رعب بسیار افتاد صاحبان انگرز بها در تیقظ و خبر داری کلی می نمودند با یکه در عرض راه سگهر و شکار پورسپا میان چو کی تعین شدند و دیوان مذکور در صورت جمیعت لشکر هوش و گوش بر صدور حکم شای وهو کلان خود داشت و میگفت که در صورت حکم شای اگر امر جنگ با صاحبان انگرز صادر شده پس تجویز نموده چهار یا صد نفر بلوچان وغیره جوانان آب باز شناور در پای مداخله بر مشکها سوار نموده از راه دریای شباشب بر چهاونی سکهر فرستاده خواهد شد و خود من با ذراه خشکی معیت جمیعت لشکر وا نو اپ روانه سکهر خواهم شد که از چهار طرف چها ونی را محاصره نموده چنگ چنگ زار و نوای خواهیم آور د هر چه بادا باد و مردم فقر بین و علما عظام وقضات اسلام را طلبانیده و خلعت های فاخره داده هر کس را می گفت که پیش امام اسلام شرند امروز روز جهاد است از آنها که دیوان مذکور هنوز در بحر این اندیشههای و خیالات مالیخولیا شناوری می نمود که در این اثنای خبر نکبت اثر هزیمت و گر فتاری امیران حیدر آباد بسم گوش دیوان مذکور رسیده بمجرد دریافت این خبر وحشت اثر شادی مرکب شده در دریای غم و الم متغرق گردیده لیکن در ظاهر آب و تاب حکم خود را نگذاشته زیاده از سابق بیازار حکمرانی خود را گرم ساخته و در باطن تدارك فرار میگرفت فقط در بیان رفتن دیوان چیتمل از شکار پورو گرفتن مبلغان از هندوان کودامی وغیر. وجنگ نمودن در کهری سین باسیاه شیخ غلام حیدر و نشستن شیخ مذکور برحکومت شکار پور وتشریف فرمای جناب میر صاحب میرعلی مراد خان - اولادگانه با حقایق معارف آگاه میرعلی گوهر ومناقب آن حضرت : بلبل قلم که نغمه خوان حدیقه سخن دانی است برشاخسار این مدعای چنین مترنم میشود که در سنه یکهز ارو دوصد و پنجاه و هشت هجری هرگاه خبرگر فتاری امیران حیدر آباد بدیوان مذکور رسیده در باطن هوش و حواس خود باخته در ظاهر طبل بی پروائی و بلند پروازی نواخته سرشته سیاست ریاست از دست نداده چنان تاب و وحشت خود بر مردم اندا خته بود که احدی وفردی پیش او مجال دم زدن نداشت با وجودیکه از گرفتاری امیران ممدوح کمر طاقتش شکسته بود با نهم احدی عنان گیر توسن سرکش او نمیشد خان بلوچ پای خود را معه اسباب سابق بطرز اخفا کشیده بود خودهم اراده داشت که شهر شکار پور را دست و پای زده هر چه از نفدت شکار پور بدستم آمده غنیمت باید دانست لیکن بعضی اشخاص که صاحبان او بودند او را از غنیمت شکار پور منع مطلق نمودند که این بدنامی غنیمت شکارپور که شهر پست در تمام اكتاف عالم مشهور و معروف وحکام سابق ازاهل قله هم چنین کاری نکرده اند بر خود نیرواوند که نتیجه و عاقبت خوب ندارد آخر دیوان مذکور این حرکت ناصواب باز آمده چند نفر هندوان گوادمی ها گرفته مبلغان خرج کودام خود از آنها کشیده واز خانه
(٢٠١) قیمت رای هندویی پردگی ساخته بروز روشن به کرو فرتمام از شکار پور راه نه کهری سین گردیده واحدی از حاکمان متعرض حال او نگردیده و بورود کهری مذکور چیزی مبلغان بضرب شلاق از هندوان آنجـا گرفت و مدت یکماهی در آنجا توقف ورزیده همه روزانه ده سور کران شده چند روز در آنجا مکث گرفته و اخراجات لشکر از اجاره داران سکهش کاری میگرفت و بازار لشکر کشی خود گرم داشت و منتظر خبرثانی حیدر آباد بود چون از حیدر آباد اخبارات مخالف رسید همه بیاد پیمای دشت آواره گی شده چون در صورت توقف خدمتگار از جانب میرصاحب میرعلی مرادخان نزد دیوان مذکور آمده از طرف میر موصوف بسیار بدلایائی او پرداخته و از مانده ملازمی میر صاحب او را شیرین کام ساخته لیکن دیوان مذکور خدمتگار مذکور را خوش باش نموده و رخصت داد و خود دیوان مذکور از دمـه ورود گران سوار شده همه جمعیت سپاه روانه محال میهار کیور شده چون داخلی کهری سین گردیده از طرف شکار پور لشکر شیخ غلام حیدر وار و پیاده معه يكضرب توپ پیش روی دیوان مذکور گرفته به معرتکب مقابله گردیده از صبح تا شام ما بین طرفین جنگ عظیم واقع شده بسیاری از طرفین مقتول و مجروح شدند سپاه دیوان یکبارگی حمله آور شده سواران شیخ مذکور روی در فرار نهاد مگر چهل نفر پیاده با توپ در تمبردگاهی باروت و گوله ها مانده سپاه دیوان مذکور بر پیادگان یلورش شدند آنها الامان الامان کرده زنهار خواستند دیوان مذکورجان بخشی آنها نموده مطلق امن کردهون این خبر فتح دیوان مشارالیه در شکار پور و در میان شکار پور در عراین در افتاده صداله که مبادا دیوان مذکور از در شکار پور آمده طوفان ظلم و تعدی برپا می نماید و پرده عزت و ابروی میرده عزت دار بر داند ازین سبب مردم متدع عورت از اسباب خود را زیر نموده مستعد میدان گریز بودند که هرگاه دیوان مذکـور از یك دروازه شهر شکارپور اندرین آمده مایان از دروازه دیگر بدر خواهیم رفت و هما شب اکثر مردم هندوان شکارپور ازین اندیشه چشمان تشویش خود را بخواب آشنا نکردند واه گروه اه گروه نگفتند لیکن دیوان مذکور بعد فتح کهری سین داخل کوت سلطان گردیده هندوان آنجارا گوشمالی داد مبلغان وصول نموده و در عوض مبلغان نقدی غلات جنسی را بهندوان نوشته داد از آنجا سوار شده وارد محال میار کیور گردید . بنای دیرهای (؟) غلات خواری جاری نمود و غلات حصه سرکار و مصارف سپاه متعینه خود می آورد و سر کردگان لشکر را بفر اخر و مقدار از چرمین بخشش کس داده خروار کسی را بیست خروار انعام می نمود واراده داشت که در قله مبارکپور محکمه خود نموده چند روز اقامت گیرد و هوش وگوش طرف اخبارعالمیجاه میرصاحب میرشیرمحمد خان داشت در این ضمن از افشاء کردگی و خبر هزیمت میرموصوف منتشرعالم گردیده ظهور این معنی علاوه باعث دل شکستگی و مایوسی دیوان مذکور شد. و میر صاحب میر علی مراد خان که در آن ایام در تیکه و خدمات سر کار انگلیس بهادر از هر قسم و رسم خودرا مقصر نذاشت بجهت انتظام امورات ملك داری تشریف فرمای لدوکانه شده به بندو بست آن سر زمین پرداخته بعده متوجه شکارپور گردیده دیوان مذکور از تشریف فرمائی میرصاحب ممدوح نهایت متفکر شده بعضی اشخاص که همراه
(۲۰۲) دیوان مذکور بود نا از گردش روز گار ناهنجار و انقلاب زمانه غدار سخنان نصیحت آمیز و مصلحت اندیش بدیوان مذکور بیان نمودند که گوساله پرورصع میپردازد لذاین مرد و نیت خود راعبث بدقت تیر ملامت نمودن و دست خود خودرا در مهلکه انداختن قرین مصلحت عقل دور بین نیست به نحوی تجویز باید نمود که پرده عاقبت کار بمحل آید دیوان مذکور فهمید و دانست که الحال کوشش و ملادت ما سود ندارد گویا سرخود را بسنگ زده است آخر صلاح کار خود را بر قرار دانسته از محال مبار کپور معه دوصد نفرسواره روانه ملك کچھی شده و یکر لشکر دیوان مذکور روی بسوی خودر فتند و مردم معتبر ساکنین شهر شکار پور که از روی مصلحت وقت باتفاق مذکور بودند از ترس شیخ غلام حیدر در شکار پور نمی آمدند که مبادا نفس عزت نما بد و شیخ مذکور در قرار دیوان مذکور بر مسند حکومت شکار پورجاوس نموده چون سوس سمار پاد از دهن میدمید و دست غارت بجان و مال و وابستگان دیوان مذکور در از نمود و محمد حسین خان داروغه را بر گرفته محبوس ساخت و سلسله در باریش انداخته یکشبانه روز داروغه مذکور در قید حبس چشیده ابواب تو به برروی خرد کشاده استغفار میخواند آخر بتوجه عنایات جناب فیض مآب سلطان العارفین پیر میان نظام الدین صاحب سرهندی دام بر کاته بشرط دادن قدری شربت دینار از حبس رهائی یافته بدستور سابق عهده کهتوالی شکار پور مامور گردیده و میرزا کماله خان که ملازم میر نصیر خان تالپرپوری بود او هم پناه باستان فیض بنیان موصوف برده بود که ارگزند شیخ مذکورا مان یافته و دیگر معتبر ان شهر ارصلاح خان و محمد رحیم خان بابری وغیره بوساطت پیر صاحب ممدوح آمده سلام شیخ مذکور نمودند و قدری نذرانه داده از کشاکش بی عزتی رهائی یافتند و بعد از چند روز جناب میر صاحب میر علی مراد خان بهادر از لاڑ کانه رونق افزای شکار پور گردیده چند ایام توقف گرفته بعد که تشریف فرمای خیر پور و گوهر در پای معرفت و ایقان پیر میان علی گوهر هم در آنوقت بر کاب میر صاحب ممدوح حاضر و همدم خوان خاص میر صاحب موصوف بوده کثیرا لمر فان اخذ مال مردم مطالعه نموده از هر کس که اسپ نرینه و مادیان خوب میدید و یا تفنگ شمشیر اعلی می شنید او را بنام میر صاحب ممدوح نموده بدست خود می آورد اگر کسی از ارشادش انحراف می ورزید بر او افترا نموده او را گرفتار سر کار میر صاحب بها در می نمود چون جناب پیر موصوف به شرح رو در بر طبق مضمون چو کفر از کعبه بر خیزد کجا ماند مسلمانی از آنجا که بزرگان و پیران برای رستگاری گرفتاران بند بلا میباشند و نه بجهت گرفتاری خلق الله مظلومان چون محققان دار الارشاد از معرفت و کمال و مدققان رموز دیوان حقیقت و افضال که از مائده پر فایده هل یستوا الذین یعلمون و الذین لا یعلمون حظ تمام دارند هرگز به لقمه غذای ناموافق عیوب واخذ مال کسان وصحبت ارباب دولت و ریاست دهن خرد را آلوده نسازند بلکه دوری و تنفر جسته اند چنانچه بموجب مضمون اذا رأيت الا مير بباب الفقير فنعم الامير و اذا رايت الفقير بباب الامير فبئس الفقير واقع است از آنجا که محققان این زمان که بوی درویشی بمشام اوشان نرسیده و از صورت کمال بمعنی حال نیامده صحبت اهل دل و ارباب ریاست از جمله کرامات خود دانسته بران مغرور می شوند و دلیل بر کمال خود میدانند هیهات هیهات که مراسم درویشی مستقلع گردیده و دزدان دراه زنان جای ایشان گرفته مثنوی معنوی : حرف درویشی بدزد آن مرددون تا بخواند بر سلیمان زان فسون
(۲۰۳) چونكہ صیاد آورد بانگ سفیر تا فریبد مرغ را زان مرغ گیر بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش از هوا آید بسوی دام پیش چشم ایشانرا شقی چون نمرود نی نیک و بد در چشم شان یکسان نمود سحر را با معجزه گیر ده قیاس هردورا یکبرنگ پندارد اساس ساحران با موسی از استیزه را برگرفته چون عصای او عصا آنچه مردم میکنند بوزینه هم آن کند کز مرد بیند دم بدم او گمان برده که من کردم چواو فرق را کی داند آن استیز رو آن کند زو مرد مان اور ستیز شر مر استیز رویان خاك ریز *** هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است عشق بازی دگر و نفس پرستی دیگر است فی الجمله دیوان چنمل در ملکی کچن واقع بگیان جهل بیش امید خان مگسی توقف گرفته و فضیلت پناه ملا محمد طوبه که از طرف میر صاحب میر علی مراد خان نزد او رفته او را دلالت نموده در سرکار میر صاحب ممدوح بشار ولیکن شرایط را ایفا الی ننموده و از مگسی مذکور جواب دعایده واپس روانه نمود خود چند ایام در جهل بندی خانه وجهه مدت در نزد ولی محمد خان چاندیه مکث پذیر و دو گاه سر مایه استطاعتش نزديك با تمام رسیده حصه عیال خود را در نزد چاندیه مذکور گذاشته خود روانه قندهار شده بملازمردار صاحبان مشرف گردیده بعد زحمت و آروى شده ويك لك روپیه از اجاره قندهار اضافه نموده اجاره را گرفت چند ماه در کار اجاره داری مصروف مانده بنده محتاجا ن اصلی انتا روپیه اضافه امدادی کردید و لك روپیه عوض پیشکی هم سر دار صاحبان داده باز اجاره را بدست خود آورونه دیوان مذکور ازین معنی بسیار بیدل و ناخوش شده بمبلغ سه چهار صد روپیه عوض خدمت اضافه اجاره از سردار صاحبان گرفته بحصول رخصت اراده مار پر آمده بر راه شد بعد رفتن دیوان مذکور از قندهار بیفاصله سواره در تعاقب او بجهت گرفتن زرش مامور شدند ولیکن دیوان مذکور از بن معنی اطلاع یافته بود در آن روزها قافله گروه راه منول نموده در قافله مردم توهالی افغان خودرا رسانیده پناه گرفت ولشکر پانصد سوارة قندهار بر قافله حمله آورد حصه بازوی دیوان مذکور از قافله یاغی طلب نمودند مردم قافله که یکهزار و پانصد نفر فقط تفنگچی بودند تفنگ ها را پر نموده با سواران قندهار مستعد مقابله شدند سواران بازوی مذکور در جواب صاف دادند سواران قندهار طاقت مقابله ندیده واپس روانه قندهار شدند و دیوان مذکور چند روز باقافله مذکور توقف گرفته بعد روانه طرف ملتان شده و چند ایام دیوان مول چند ناظم ملتان توسل گرفته آخر در آنجا هم رونق کار روزگار خود ندیده روانه لاهور گردیده و بمیر صاحب میرشیر محمد خان را در لاهور ملاقات نموده وازارانه خود او را آگاهی داده قدری مبلغان برای خرج گرفته داخل لودیانه گردید و از آنجا هم چیزی مبلغان بطریق مساعده از آقا یاقوت خواجه پادشاه شجاع الملك را گرفته روانه ولایت کشلیکه گردید و در آنجا بملاقات امیران سندھو توقف شده و چند مدت پیش امیران موصوف متوقف بوده و تلاش نوکری بسیار نمود لیکن بکام دل نرسیده باز از آنجا بر آمده براه خشکی داخل حیدرآباد گردیده چند روز در حیدر آباد توقف گرفته بعده بخواهش ملازمی میر صاحب میر علی مرادخان بهادر مشرف بسلام میر صاحب
(٢٠٤) ممدوح شده از سر کار میر صاحب بهادر باو سیار دلجائی واستمات نموده دوپنج روپیه عوض خرج یومیه با وعطای گردیده لیکن پای سخنش در سلسله بیماری مقید شده و دراهل کنار ان سر کار میر صاحب ممدوح از آمدن دیوان مذکور بسیار تهلکه افتاد و در خوف وهراس بودند که آیا چگونه خواهد شد تا آنکه اجلش امان نداده مرده نعش با ده آتش ممات شده همنشین خاکستر گردیده از آنجا که دیوان مذکور اگرچه هندو بود لیکن جلادت و مردانگی را تا دم ممات از دست نداده فقط . در بیان جنگ نمودن امیران حیدر آباد سند با صاحبان انگریز و هزیمت یافتن امیران وغارت نمودن مال متاع امیران از قلعه حیدر آباد وغیره وقوعات . فراص جرصن وری اعنی قلم جوهر رقم لؤلؤی مدعای را از قعر دریای این واقعه چنین بدست بیان می آرد که هر گاه در سنه یکهزار و دوصد پنجاه وهشت هجری مطابق مأة ذالحجة الحرام عاليجاهان مير رستم خان و مير نصير خان واليان خیر پور باحمد نمد اد و اعانت داخل حیدر آباد شدند امیران حیدر آباد ميربشعر محمد نصير خان ومیر شهداد خان دو آنوقت بتقرب سیر نشاط شکار پور تشریف فرمای شده بودند مگر میر صاحب بن میر صوبه دار خان و مير مير محمد خان و میر حسن علی خان در قلعه حیدر آباد تشریف داشتند اوشان از آمدن امیران خیر پور نهایت ناخوش و ملال انگیز شدند و چندان ملقات احوال امیران خیر پور ندهند بعد از دوسه روز میر صاحبان مير محمد خان و مير محمد خان و میر شهداد خان از شکار گاه راجع حیدرآباد گردیده در تعارف ودلجویی امیران خیر پور دقیقه از دقایق نامرعی نگذاشتند و در پیش آمد مقدمه صاحبان انگریز بهادر تدابیرات و منشعات در پیش گرفتند هرچند امیران حیدرآباد را خیال مقابله و مجادله صاحبان انگریز پیشنهاد خاطر نبود چرا که عالیجاه میجر انرم صاحب بهادر که خیر خواه امیران سند بود از روی خیر خواهی پیامبیران سند انجام ملکهای مطاوبه سر کار انگریز بها در بخوبی نموده اقرارنامه از امیران ممدوح نویسانده گرفته بود که در این اثنای سمی بختیار لغاری تریاقی که همیشه در نشنگی تریاق سرمسجود بود لب آواره گی عالیجاه میر رستم خان بکیار گی از نشنگی تریاق سربر آورده و پرده خمار آلوده از چشم بیهوش خود برداشته از مضمرات تریاق بر اسپ عراقی عزیمت مقابله صاحبان انگریز سوار شده باتفاق غلام محمد خان لغاری کوبلی دانه پیش الوسات و اقوام خود که آنها از د در مقدم بی دماغی بودند رفته آنها را آشتی داده از خود ساختند بعده پیش میر جان محمد خان والد مرحوم میر بودہ جان رفتند و بوساطت میر مذکور مابین طایفه لغاری و محمد خان ولد مرحوم لقمان خان تالپر که برسا سنگ بندی خویش عداوخ یداشتند رفع نزاع کنا نیده يكدل شدند پس این همه تما میردگان مابین خود قسم کلام الله نموده متفق الفظ والمعنی شدند و طایفه لغاری ما مبین اظهار می کردند که این ملك سند بمنزله مادر ما او چنین است که از پستان شیر پیدایش) آن مشت به پشت پرورش یافته ایم حقوق مادر و پدر بر اولاد بسیار است نهایت جان را نذ دراه خدمت این والدين خواهیم نمود و اگر جان را نثار نکردیم از جمله ولدالزنای خواهیم بود با وصف این سخنان بیوجه وعهد انجام غلام محمد لغاری ریش را شانه شهامت و بروتها را پیچ و تاب جلادت داده بحضور میر محمد نصیر خان والی حیدر آباد رفته عرض نمود که
(۲۰) خانکوچهای میر صاحب میر رستم خان در ریگستان آواره و خود میر موصوف بدروازۀ ایشان التجای آورده و ننگ بطائفۀ بلوچان انداخته رفته است و این ملك سند که بمنزلۀ مادر است چگونه در تصرف انکریزان بدهیم هر گاه کمر همت را کما هو حقه می بندند بسا بهتر و خوشتر و اما بلوچان ایلات الوسات که هم اتفاق شده ایم جمع گردیده بمقابله و مجادلۀ فوج انگریزان که قدر قلیل است خواهیم پرداخت هر گاه هم آغوش شاهدۀ فتح فیروزی شدیم عین علو همتی و بلند ناموسی است و اگر جان را نثار این راه نمودیم هم ادای حق ما درا لمنتسو سعادت دارین حاصل خواهیم نمود میر صاحب میر محمد نصیر خان هر چند تقریر مذکور که فهمایش و صلاحت نمود که روی جنگ بسیار سخت است نمیدانم که جمیله فتح نصرت از طرف کدام در مرآت مراد رهنمای گردد و بر تقدیر بر فوج انگریزان فتح یاب شدیم با آنهم بدست خود شعله آتش را در ملك سند بدودمان آرام خود انداختیم وعلی الدوام خایف و بی آرام خواهیم بود مخالفت و دشمنی يك خصم مهم خوب نیست بر طبق مضمون خصم را عاجز شمردن نیست آئین خرد يك شرر بنیاد صد خرمن کند زیر و زبر هر دشمنی که هست قوی بایدش شمرد کر پشۀ ضعیف بود فیل در عذاب چه جای عداوت صاحبان انگریز است با وجود این همه مواعظه و نصایح میر ممدوح القاری مذکور از کوه فکری بازنیامده روز دیگر علی الصباح لغاری مذکور معه چند نفر دیگر سر کردگان بلوچان کلام الله بر سر و شمشیر بسته و لباس زنانه پیشکرده و در و چوبی در بغل گرفته پیش میر نصیر خان آمده عرض نمود که اولا روی همین کلام الله دیده همین دم سوار شوند بمقابله ومقاتلۀ فوج انگریزان پردازیم و اگر سوار نمی شوند و اراده جنگ ندارند پس همین لباس زنانه بپوشند و ترك ریاست کنند میر صاحب ممدوح بمعاينۀ این حالت نهایت حیران و پریشان خاطر شده اگر بر خرابی بلوچان بانی فساد حکم میدهد با آنهم شور و شر در خانه پیدا میشود اگر موافقت نمیکند باز هم طوفان فساد برپای میشود در میان دو شکنج گرفتار آمده لاعلاج از روی مصلحت وقت و اندیشه عداوت میر سهراب خان که گویا مقرب در آستین داشت بر طبق مضمون، اقرب چو عقرب است ز ندهش خویش را . ها و ه و کرها بموجب مرضی بلوچان مذکور از قلعه حیدر آباد بر توسن باد پای سوار گردیده در باغ مرحوم میر فتحعلی خان منزل انداخته باغبان خیالش هر دم تخم مصالحه در زمین دل می کاشت لیکن از باغبان قضا و قدر غافل که چه گلهای فتنه و فساد از شاخسار روزگار میرویاند و متبسم میسازد درین اثنای خبر رسید که دیره حیات خان مری و فهیم خان مری از اماکن خود سوار شده طرف حیدر آباد می آمدند لشکر صاحبان انگریز نامبردگان را در عرض راه گرفته پیش خود نگهداشتند و نمیگذارند طایفه بلوچان بمجرد شنیدن این خبر بر چھاونی انگریز بهادر جلوه ریز گردیده دست غارت و فتن و قتال دراز نمودند در این صورت میجر اترم صاحب بهادر که خاص خیر خواه امیران بود چند نفر کشته و کشته شده بر تیله سوار شده جان خود را از این گرداب کشیده باد پای گردیده چون پتر صاحب بهادر در آسونت در مکان هاله که بیست کروه از حیدر آباد فاصله دارد منزل اندازه بود هر گاه این خبر غارت چهاونی باد بای اترم صاحب بهادر شند از زیادی غصه مانسد بیدلرزیدن گرفت
(۲۰۱) همان وقت بفوج حکم کوچ داده سوار شد واز راه کنار دریای طي مسافت نموده د صحرای شکار گاه امیران حیدر آباد منزل انداز گردید. روز دیم بیست صف آرائی فوج لشکر خود نموده دراین صورت مرسابابان حیدر آبادمريك مير محمد نصیر خان و میر شهداد خان و میر رستم خان و خلف میر صو بدار خان از بالغ مرحوم میر فتحعلی خان معه جمعیت دوازده هزار لشکرو چند ضرب توپ سوار شده در مکان امانهری که سه گروه از حیدر آباد فاصله دارد منزل انماز شدند درین اثناء روست محمد خد متگار برای امیران موصوف خبر فرستاد که با صد سوار لشکر انگریز مامور آنطرف است خبرداری و هوشیاری از دست نداده پای مردی و مردانگی در دائره ملازمت بند و صداب دار ند در این صورت امیر صاحبان ممدوح به لشکر خود حکم دادند که در از غمه پیش روی لشکر انگریزان بگیرند احدی از بلوچان بمقتضای لا يتحركون الا اذن قایل نبوده از جای حرکت نکردند چون مبارز آفتاب لوای نور وضیای دمید ان سپهر اخضر برافراشته که فوج لشکر انگریز بهادر از دور نمایان شده در این صورت عالیجاه میر جان محمد خان بلشکر بلوچان وسران آواز داد که ما نريگر قسم کلام الله نموده اند حالا وقت مقابله و مرد انگیست که نام عمر ملك سند خورده اید این چنین وقت را قضا اسکنید لیکن از قضا الهی احدی از بلوچان از جای حرکت نکردند مگر حاجی العمر دین حجی خدا بخش معه پنجاه شصت سوار حماء خود بامید بخشایش الهی جانها در مراد علی خان چابك بتوقع مراد یابی دنیا و آخرت ونصیر خان چابك صدای چنگ جسارت ابدی مبه برادر خود وحاجی غلام محمد خان ثانیر حلقه غلامی کبر حدت دو جهانی در گوش جان انداخته ومبارك خان ثالير مبارك وقت خود دانسته ومير غلام شاه خلف مرحوم محراب خان ثالبر روی در محراب مسجد این عبادت گداخته باتفاق میر جان محمد خان فاری سوار شده پروانه وار خودها را بر شعاع شمع مقابله فوج اشکر رسانیده ساغر باز ار تفنگ زنی گرم ساختند لیکن طایفه بلوچان همیشه بر شمشیر زنی می نازند از روی حمیت ایمانی و غیرت مسلمانی از پناه گاه ها بر آمده از غایت دلیری و بهادری بر فوج انگریز حمله آوردند از آنجا که مدار جنگ فوج انگریز بهادر بر توپ و تفنگ وسیف آخر الحیل است بلوچان غاز بان مذکور نارسیده بفوج انگریز از دور طعمه اژدهای توپ وتفنگ فوج انگریزان شدند وشربت شهادت نوشیدند و بعضی بلوچان جلاتن نشان از آتش توپ وتفنگ امان یافته رنك بلشکر انگریزان امیخته و خوب شمشیر زنی نموده بسیاری از لشکریانگر یزان زیر تیغ بیدریغ کشیدند دو دسته لشکر از عبدالله خان نظامانی میرزاخان نظامانی و غیره سر کرد گان نظامانی در عین این بلواء خودها را رسانیده از ترددات دلیرانه و حملات بهادرانه قصوری نکردند تا آنکه خلیل وار خودها را در آتش نمرودی جنگ انداخته گلچین جنان و فردوس برین گردیدند بعد شهادت بلوچان مذکور برگشته بخت بختیار لغاری وغلام محمد لغاری کوبل واله که اصل بانی فساد بود و اعمه غین لغاری و غلام حیدر لغاری ومحمد کهتران کهو کر وغیره لمرچان گناههم همر مه تفرفه برتن قرر قصرار بوقرار اختیار نمودند و
(۲۰۷) افغان و خیزان و گریزان بمسقط خود نگاه کنان میرفتند و آقا خیلی که در ایام حکومت تالپور در مجلس کچهری همیشه بالی زبان را بر دندان مالید آن فیه مثل لومبر ساخته میدیوان قانون هم همدان شمع زن در جهان نام خدا در هر دو صفت ماهریم درین وقت قلم لاقت رقم شان از سیه چاه مداد سواد الوجهین حاصل نموده هیچ فقره از فقرات خیر و صلاح بر صحیفه احوال امیران سند ننوشتند و شمشیر جلادت شود را در هفت بند جوشن نگهداشته و تسبیح هزار دانه بدست گرفته الله الصمد الله الصمد میخواندند و بزبان حال او گفته اند ای ابنای من نه هستم زجمع شمشیری کنار جاحمت اقرو درویشی مبادا دایم زچنگ نصرانی ترك كردیم کار دیوانی فی الجمله مدمزیت بلوچان و امیران موصوف از میدان جنگ عنان تاب گردیده رختها، قلعه حیدر آباد شدند فوج انگریزان در میدان جنگ رسیده آنچه اسباب و سامان و توپخانه و خیام امیران ممدوح افتاده بودند همه را بدمت غنیمت آوردند و اکثر خیمه های چم کین کهت را آتش زده خاکستر نمودند امیران موصوف چون داخل قلعه حیدر آباد شدند از حده، وا همیمه میر صوبدار خان که مبادا بسبب آمیختگی و رفاقتی که با صاحبان انگریز دارد ضایان را گرفتار نموده بدست صاحبان انگریز بدهد بصلاح ندیر الملک بعضی مشیران با خرد سامان غیر خود را در استلام و ملاقات صاحبان انگریز دانسته اولا مراسله عذر و اشعر بزحامت بلوچان فرستادند و عذر حركت بی اختیاری خود و استعدای آن مضمون مرقوب نوشته با خدمت پنر صاحب بهادر بدست میازی خود فرستادن و استدعای سلام و ملاقات نمودند پتر صاحب بهادر در جواب ساختار جمیع طرف امیران ممدوح نوشته فرستاده و از قریب بازی تا مال در ند روز دیگر امیران ممدوح به موجب تسلی و تشفی صاحب بهادر خود ها را بلباس زرگین و شمشکیر آراسته و شمشیر های مرصع بسکار بسته و براسبان خوش رفتار مفر وقه یراق طلا سوار گردیده بمقتضای و سیعر اخون اجل آینده وی صیاد روده خرامان خرامان رفته مشرف استلام صاحب ممدوح حاصل نمودند و بر طبق مضمون کریمه ولا تلقوا باید یکم الی التهلكه عمل نکردند پتر صاحب بهادر در حین ملاقات بغیر از میر نصیر خان بدیگر امیران هرگز التفات نکرد ساعتی شمع افروز مجلس ملاقات با میر موصوف گردیده حکم بر چوکی و پهره امیران ممدوح داده آنچو کی داران چون تفاله بر کار امیران را محاصره نموده استادند در این صورت امیران را صورت منکر نکیر بنظر آمده گفتند وای به نشه بدتر شد و سر افتقار خود را در میان زانوی غم و اندوه فرو بردن و بدست خود خود را گرفتار نمودند بعد گرفتاری امیران جنرال چارلس پتر صاحب بهادر حکم به پلائن لشکر خود جناب قلعه حیدر آباد داده که لشکر مذکور بی ممانعت احدی وفر دی داخل اندرون قلعه حیدر آباد گردیده علم نصرت و فتح مندی بر برج های قلعه نصب نمودند و نشور شادی و شادیا نه در نوای آوردند و از روی فریب بازی در شهر حیدر آباد منادی گردانیدند که مالك سند را سر کار انگلیسه بها توقع نموده و زعیمر یاست و سرداری از سر کار تفویض و به لبجام میرصوبدار خان شده دوستان سرداری به اینام بلوچان سند تعلق حالیجاه میر موصوف دارد برخزاین و د فاین و توشکخانه امیران چو کی های خود تعین نمودند و بر درها (؟) خام و پخته نیز بیعت کی محافظت و چو کی بلویی نمودند در آنوقت در حیدر آباد چنان واقعه یی بر پای گردیده که گویا واقعه کربلا تجدید صورت وقوع یافته روز دیگر پتر صاحب بهادر
(۲۰۸) و دیگر صاحبان برای معاینه قلعه و ملاقات عالیجاه میر صوابدار خان در قلعه مذکور تشریف فرماي شدند عالیجاه میر ممدوح که عهد انجام صاحبان بابت ریاست و دستار سرداری که سرخوش باده نشاط بود در بار کچهری خود مفروش بوقلمون آراسته بر مسند تمکین و ناز اتکاء ببالش دوازده تفته منتظر مقدم صاحبان عالیشان موصوف بود که اينك دستار سرداری و ریاست بر سرم از دست صاحبان ممدوح جلوه و زینت تازه میگیرد وصاحبان عالیشان عجب دستار رنگین خفتگین تمام زری که در عرصه دوران باهتمام برداری همان خانان تمام شده باب زینت تاج کیوان و باعث سرفرازی فرق فرقدان بود بمیر موصوف بسته بدند چنانچه هر گاه صاحبان ممدوح داخل کچهری میر مذکور شدند میرصاحب ون بر و تواضع صاحبان ممدوح برخواست بعد تعارف صفا ومرحا صاحبان انگر یز حکم بر گرفتاری میر مذکور دادند که در اجون قراولان گرفته بر فیل پشت برهنه سوار نمودند و دستار مال چنه (۱) بر فرقش گذاشته از قلعه کشیده روانه چهاونی نمودند خاص وعام از مشاهده این حالت متحیر و متعجب مانده و انگشت عبرت بدندان حیرت گرفته میگفتند که زود بود که صاحبان انگریز میر صوابدار خان را بفیل عزت سوار نموده در عروج ریاست نشانیدند و خوب دستار گران بهای سرداری بر سرش بستند که از زرق وبرق آن چشم آفتاب خیره میشود فی الجمله میر مذکور بجای خود با اميران برادران عهد انجام بموجب قسم كلام الله نبوده بود و صاحبان انگریز علیحده حلوای مقده درد یک عهد انجام پخته بو د لیکن بکام دل نرسیده از آن سوزانده و از ین سوزانده بهر صورت هر تخم فتنه که فشانی بکشت دهر از حاصل جزاش بیابی سزای خویش از آنجا که بعد گرفتاری امیران مذکور صاحبان انگریز دست یغمای بقلعه حیدر آباد در از نمودند آنچه که دیر ها خام (۲) که قدر دو صد نفر از امیران حیدر آباد بودند اسباب و روز بوز لباس فاخره همه از دبیرهای (؟) خام گرفته راه خام بیله نشان داده مطلق العنان نمودند و آنچه دیبرهای پخته بودند آنها را بخانکی تمام تندره محمد یوسف خدمتگار امیران نشانیدند از آنجا که در صورت وقوع این واقعه هایله چنه روز در حیدر آباد تلاطم دریای آشوب واژو زیدن باد مخالف چنان در تموج آمده که اسم صعوبات طوفان را از یاد دوران برده و ناخن کاوش استیلای آن بلاخون جراحت واقعه کر بلا را بجوش آورده آن چنان شوری بلند آوازه شد کز ظهورش خون طوفان تازه شد عرصه آن وادی محشر نشان گشت لبریز بلا تا آسمان ز د تلا طم تا بجنان بحر ستم کز فلك بگذ شت سیلاب ا لم کرد تا جولان سمند روز گار این چنین جوری نگردید آشکار بعد از چند روز تمام خزاین و دفاین از نقد و پشینه واقشه نفیسه و جواهر گران قیمت واسلحه از هر قسم شمشیر ها جوهردار مرصع کاری و بنادیق رومی خراسانی و میر خانی وخنجرها و کاردهای جوهر دار واسپان ولایتی وشتران ومال مواشی وغیره اسباب کار و بازوی وزيورات طلا ومرصع زنانه که از لکها بود ندودو کروروسی لك روپیه نقد از توشخانه امیران حیدر آباد در تصرف سر کار اسکلسیه بها در در آمدند سوای آن وافقان در بار قلعه حیدر آباديك يك صد روپیه از سر کار انگریز گرفته لکهای هزار های مبلغان که در زمین مدفون بودند بصاحبان انگریز نشانی دادند افسوس که امیران حیدر آباد چون مار بر گنج نشسته بودند از آنجا که ز گنجهای گران مایه بی نثار چه حظ اگر ز خود نه فشانی ببرگ و بار چه حظ
«۲۰۹» امیران سند با وجود این همه گنجهای بیحساب رنجهای دیگر حاصل نکرده و حسرتهای بردند فی الجمله مدت دو ماه کامل در ملك سند اینچنین آتش خرابی شعله ور بوده که از تحریر و تقریر خارج است لیکن صاحبان انگریز بهادر از روی تدبیر فرزانه ومصلحت وقت با میر صاحب میر علی مراد خان والو خیر پور عهد انجام جدید نمودند آنچه ملك های تعلق بستر دار و دستار داشته بمیر صاحب ممدوح مفوض نمودند و آنچه ملكهای والی قلات بوده آن را بتصرف میر محمد نصیر خان براهوی بدستور اصلی سپرد کردند باین حیله وری تمامی سرداران بلوچان سند و کوهی را بوساطت میر صاحب میر علی مراد خان بهادر مطیع و فرمان برادر سر کار انگلیسه بهادر نمودند و امیران اسیران حیدر آباد تا صدور حکم فرمان فرمای هندوستان چند ایام در حیدر آباد معطل بودند و صاحبان انگریز بانتظام امورات ایلات الوستان بلوچان می پرداختند و از چشمه تدبیرات زلال اصلاح بر آتش فتنه و فساد می انداختند که مبادا از باد مخالف نایره فساد و شور و شر شعله ور گردد. در بیان مقابله عالیجاه میرشیر محمد خان با فوج انگریز و هزیمت یافتن میر مذکور از دست فریب بازی سر کردگان لشکر خرد. شیر قلم تیز چنگ در نیستان این مدعای چنین صدا دوان بیان مینماید که هر گاه امیران حیدر آباد در سنه یکهزار دو صد و پنجاه و نه هجری مطابق ماه محرم الحرام از تقدیرات الهی صید سرپنجه فریب گرفتاری پنجه صاحب بهادر شدند بعده عالیجاه شیر پیشه جلادت و مردانگی میرشیر محمد خان والی میرپور بجمعیت عساکر مشکاضره و جیوش متوافره وتوپخانه وغیره سامان بعزم رزم افواج انگریز از مکان مالوفه خود بر آمده رخ نهاد حیدر آباد گردیده چون طی منازل نزديك حیدر آباد فاصله چهار کروه متصل تندره موسی خان کهتران بر کنار پهلوی سمت مشرق رسیده فوج انگریز بهادر نیز در مقابله میر موصوف رفته آتش جنگ را در اشتعال آوردند اولاً هوشمندان خدمتگار از روی هوشمندی بامید خرید متاع سعادت سرمدی حصه دسته سپاهیان خود در میدان جنگ آمده بانتظام جنگ جنگ پرداخته از ترددات دلیرانه و حملات بهادرانه قصوری نکرده آخر خوش دل از دنیا و مافیها رفته جرعه نوش بادهٔ شهادت گردید از آن حد میر غلام علی خان خلف مرحوم عبدالله خان تالپر و رحیم خان تالپر و علی خان تالپر و کمال خان میری و نبی بخش میری و بلوچان نوحانی معه دو سه صد لشکر در عرصه کارزار رسیده چنگ جنگ را در نوای آوردند بسیاری از فوج انگریز در موج بحر قتل و غرق نمودند در این صورت جنرال نپتر صاحب بهادر از معاینه هلاکت لشکر خود دست افسوس سائیده بر سر خود میزد وازبس غصه و خفگی موی سر خود می کند نزديك بود که فوج انگریز در هم و بر هم شود در این اثنای از قضا کردگار طوفان باد مخالف برپای شده و از بس غبار چنان تاریکی شد که زمین و آسمان بنظر نمی آمد و بلوچان شجاعت نشان نحوی شمشیر زنی نمودند که از بیان بیرون
است آخر شربت شهادت نوشیدند میگویند که محمد خان تهوره بسبب صلاح صاحبان انگریز بهمراه لشکر میرشیر محمد خان آمده ملحق گردیده بود و در وقت طوفان بادریا روت خانه میرموصوف را آتش داده تهوره مذکور و خان محمد خلف میر غلام علی تالپر و غلام محمد لغاری کهویی و بالغمه اه(؟) گرفته فراری شدند در صورت مقرری نامبردگان تفرقه در لشکر میرموصوف افتاده وشش ضرب توپ کلان در میدان رها گذاشته امیر موصوف پس پای گریز دیده و در نصر پوررسیده آب نوشیده طرف میرپور مکان مالوفه رفته قبائل خود را پیشتر طرف ریگستان روانه کرده بود مابقی اسباب هرچه که در دست و دائره مزبور کشیده روانه ریگستان شده و از آنجا پس آمده داخل شهداد پور گردیده باز جمع آوری لشکر بلوچان نموده اینقدر اسباب و سامان محاربه جمع نموده بود که از تعداد خارج که صورت هزیمت میرممدوح در مرآت خیال بنظر نمی آمد و ضیغم همت میرموصوف چنان مستعد شکار افواج انگریز گردیده بود که همه را صید سرپنجه اقتدار خودمی نمود وشیر شجاعت او نحوی در خشم آمده بود که بروز پنجه ناخن شجاعت وبها دری اجسام احشام انگریز چون روباه می درانید در این صورت میبرصاحب میرعلی مرادخان پاس استعداد واهانت صاحبان انگریز مدنظر داشته از روی تدابیر صائبه وحکمت عملی میر احمد خان لگاری که مدبر شیر محمد خان بود و دیگر سرخیل های لشکر که بانی بنیاد جنگ و فساد بودند همه را در دام ملازمت خود آورده ازمیر شیر محمد خان متفرق ساخت هرگاه میر مذکور چنین حالت سران و سرکردگان لشکر خود معاینه نمود ونوای مخالف از قانون موافقت رفقای که مدار المهام رزم بودند بگوش هوش شنید در ساعت ساز جمعیت خود را شکسته شکست برشکست اختیار نمود و چون زبر و بینو اناله کنان روی در فرار نهاده وبعد هزیمت میرموصوف سواران فوج انگریز در تعاقب میر موصوف افتادند بعضی سواران بطرف قلعه عمر کوت و برخی جانب شندره الهیار رفتند لیکن میر ممدوح ترسیده مواو از مکان بلال نزديك نهنه هبور دریای نموده بسمت شمال روانه گردید از آنجا که هزیمت میر موصوف اگرچه از تقدیرات الهی منصور لیکن بموجب تدبیر میر صاحب میر علی مراد خان توان گفت و عالیجاه میر شاه محمد خان برادر میرشیر محمد خان که برای جمع آوری لشکر سبستان رفته بود اوهم پیش از هزیمت میر شیر محمد خان از فضای کردگار بدست لشکر انگریز گرفتار آمده که عالیجاه الف خان افواج انگریز بهمراه خود برداشته تا کهالی برمیر مذکور افتاده خوب مقابله نمودند و از طرفین کشت و خون واقع شده آخر لشکر میر مذکور شکست خورده و خود میرشاه محمد خان مجروح گردیده آخر زنده اسیر و دستگیر نموده جانب حیدر آباد بخدمت پترصاحب بهادر فرستادند که صاحب ممدوح او را در جهاز دودی انداخته روانه بمبعی نمود چون میر مذکور بتاریخ هشتم ماه جمادی الاول سنه یکهزار و دوصد و پنجاه و نه هجری گرفتار گردیده پتر صاحب بهادر بعد هزیمت میرشیرمحمد خان وارد حیدر آبادشده امیران حیدرآباد هريك میر محمد نصیر خان وخلفاش ومیرمیر محمدخان ومیر صوبدار خان ومیر شهدادخان وامیران خیرپور میر رستم خان و میر نصیر خان بسواری جهاز دودی روانه ممبعی نمودند و در روز رفتن امیران حیدرآباد پتر صاحب بهادر به تمام رعایای و مهاجرین حیدرآباد حکم داده که امیران سند حاکم شمایان بودند حالا بحسب قسمت ایامور دبرای سیاحت ملك انگلستان میروند شمایان
«۲۱۱» رفته صورت وداع حاصل نمانید که داغ مفارقت بر دل ایشان نماند رعایای حیدر آباد تمام صغیر و کبیر خاص و عام بموجب حکم پنر صاحب بهادر بجهت وداع امیران ممدوح رفتند بعاینه حالت پر ملالت امیران زار زار بگریستند و اشک حسرت از دیده عموما لم میریختند از آنجا که بموجب تنگ چشمیهای روزگار بیوفائی و موافق ضابطه سپهر نیرنگ طراز ون گلشن هر آفتابی افسرده دم سردی خزان اد باری و کرگ تیز چنگال ذلت و اضطراری در کمین غرت و اعتباری است نظر بران امیران سند از تقدیرات الهی ترک ریاست سند و دیار و عیال و اطفال نموده بچشم پر آب و دل کباب روانه ملک انگلستان شدند چون امیران موصوف داخل ممبئی گردیدند جناب نواب مستطاب گورنر فرمان فرمای ممبئی کپتان بروس صاحب بهادر افرئیس و کپتان اولیور الحب صاحب مجیستریت والی صاحب سکرتری متفاهما بجهت راستقبال امیران ممدوح تا لب دریای شور مع چهارث دواسپه به بندر بالوی فرستاده اسکوت صاحب سکرتری از میر نصیر خان دست گرفته از کشتی بر کنار فرود آورده درین اثناء بروس صاحب بهادر روبروی امیر ممدوح آمده سلام داد امیر مذکور صاحب ممدوح جواب سلام داده فرمود که من این صاحب را میشناسم که در سنه ۱۸۳۸ عیسوی در دربار من حاضر آمده بود صاحب مذکور جواب داد که در آنوقت ماشاءالله ایشان هم جوان و سرخوش شادباد و شاداب و وانی بودند الحال از گردش زمان باعتجار بسیار ضعیف و لاغر شده اند امیر موصوف باز فرمود که من در طریق دوستی ایشان و کمال خوش محبت ایشان در اینجای آمده ایم باز صاحب جواب داد که استیلای الف ومحبت نمایان بحدی بود که ایشان را کش نموده چون کهربای درینجای رسانیده في الجمله بغير این همه اختلاط ها امیر موصوف بسواری چهارن دو اسپه سوار گردیده ترك سواران پیش و پس برکاب میر ممدوح حاضرو دور دور کنان امیر را بکشانه اهواز آورده و در ایوان خاص گورنر صاحب فرود آورده مهمان نمودند بعد از چند روز امیر مذکور را در مقام دمدمی که نزديك كلكته میباشد در آنجا مقام استراحت مقرر نمودند و میر شهداد خان را در قاصد پورت صورت آرام دانند و میر رستم خان را در مقام حاسیو که متصل شهر پونه میباشد سکونت پذیر نمودند و مبلغ پانزده هزار روپیه عوض مشاهره از سرکار با میران ممدوح عنایت شده چون امیران مذکور از غم ریاست آزاد و از هزارها افکار روزگار دیار هائی یافته چند اوقات بارام و شاهد فراغت هم آغوشی داشتند لیکن حب الوطن من الايمان در سر داشتند و در تدبیر رهائی خود و ملك خود بسیار کوششهای نمودند و انواع انواع نوشتها نمودند و در ولایت لندن در کورت از اعتراخان پنر صاحب بهادر جوابهای دادند و بعضی صاحبان انگریز در کورت از طرف امیران گفتگو ی نمودند مطالب را باین حد رسانیدند که امیر محمد نصیر خان والی حیدر آباد را محلوا حق باز بر مسند ریاست سند جلوس دهند در این ضمن خبر رسید که میر شیر محمد خان طرف خراسان بجهت كمك لشكر نزد سرداران قندهار رفته است اما لبان انگلیسه با صغا این خبر در شخص میر موصوف بسیار مداریر ادغینه در این عرصه از قضاء کردگار امیر ممدوح در حالت صحت بدن مشغول نماز و اوراد بود که ناگهانی عارضه سکته لاحق حال امیر موصوف شده بتاريخ ششم ماه ربیع الثانی سنه یکهزار و دوصد وشصت و يك هجری مطابق چهاردهم ماه اپریل سنه یکهزار و هشت صد و چهل و پنج عیسوی
(٢١٢) در مقام دمه می سپار بوستان سرای آخرت گردید ، جان بحق تسلیم نموده ا لبا لله و انا اليه را جعون واز بعضی اخبارات معلوم شده که میر ممدوح از پس اندوه و الم رياست سند و جلا وطن جام مسموم از دست ساقی اجل نوشید. بعضی بر آنند که از عارضه سكته جان بجان آفرین سپرد و بعداز آن مرحوم مان میرصو بدار خان و میر رستم خان از غم دنیا و ما فیها فر آنها رهائی یافته از ملك انگلستان راه ملك كل شي يرجع الى اصله گرفتند بر طبق مضمون : هر که افروزد ببزم زند گی شمع و جود در سراغ خرمن عمر است دائم برق مرگ طائر هستی اگر در چرخ سازد آشیان هر که آید در در رویند گی زان بیشتر ساز دش خاموش آخر سیلی باد اجل زند گی کی محو گردد یکدم از یاد اجل عاقبت گردد اسیر دام صیاد اجل در کمینش می نشیند دست جلاد اجل امیران سند جهت تسخیر اساسی مشهد .. ریاست سند (۱) ....................... نام صداقت رقیم در تشریح این خدعه طرازی بر صفحه بـیـان چنین نگارش می دهد که صاحبان انگریز بهادر ملك سند را از بهادری و شجاعت سكرة نند محض بفریب بازی و حیله وری اولاً با میران سند متاع دوستی و اخلاص را پیش نمودند و امیران ممدوح را فریفته داده و دام مهربانی والفت خود ساخته راه نزد د طرف خراسان گرفتند و امیران موصوف با وجودیکه بوالیان خراسان از قدیم را بطه ا تحا د و مال گذاری داشتند آن را محض بهوشنمائی گلهای رنگا رنگ صاحبان انگریز فراموش نموده و بر قول و فعل و عهد و پیمان صاحبان انگریز اعتماد کرد ه به تقدیم هزار گونه خدمات از ملك خود راه عبور دادند و والیان خراسان را که از قدیم دوستان امیران بودند با خود دشمن ساختند با وجود یکه والیان خراسان کرات و مرات بطرف امیران سند مرا سلات نوشتند که انگریزان را از ملك خود راه ندهند نه قدمی ندارد مثل است که شخصی در عالم خواب دید که مار بر شکم من گذشته سب و تا کی ندم از خواب بیدار گردید . متحیر مانده کسی پرسیدش که چه خبر ایست با و بیان خواب ....... امیران سند نوشته جات نصایح آمیز والیان خراسان هرگز بگوش غفلت پوش خود نیاورد ند هر گاه صاحبان انگریز از عهده کاری غازیان خراسان خمار آرزوی خود را مجروح و مفلوك ساخت پی باره معابر خود را به آخور ملك ند کشیدند اولا تعمیرات بنگله های چاونی خود متهم ساختند تا از شعبده بازی شان بامیران سند را معلوم ویقین گردد که صاحبان انگریز ملك سندرا گذاشته میرو ند ظنهور این معنی علاوه باعث غفلت امیران ممدوح گردیده و هم از روی ساده لوحی وصفای قلب خود بر عهد اندم صاحبان انگریز اعتماد کلی داشتند و بر خدمات لا کلام خود مغرور بود نـد و میگفتند که مایان از ملک خود راه دادیم و در ملک مایان چهاونی ها انداختند و از هر قسم برسم بجا آوری خمعان مودیم نظیر در آن صاحبان انگریز هر گز بمایان نقض عهد و پیمان جایز نخواهند داشت و ازین معنی بی خبر : طا لب دنیا چه دا ند شوق پیمان عهد از برای اخده مال و جـا ه در روز گا ر هست در فکر خطا اندیشی ومشق دغل افگند هر لحظه خودرا بـگرداب خلل (۱) جاه ئیکه نقطه گذاری شده حصه هائیست که ورقهای کتاب پاره و تلف گر دیده بود . و در وقت صحافت روی آن کاغذ سرش شده .
«۲۱۳» از آنجا که کماخ و جود اهل قول در اصل به آب و گل بیوفائی سرشته اند صاحبان انگریز اولا چون تجاران نبضۀ خرابی بدست گرفته............................................... بلوچان سند اگر چند يك مبلغان حسب الخواهش والیان خراسان میفرستادند هم كومك هزارهای لشکر از خراسان بجهة امیران سند میرسیدند لیکن تقدیر رب الدیر چنین بود که امیران سند را هیچ تدبیر بدست نیامده ما بین خودها پیشدوار در مجمر نفاق از آتش کینه در اضطرار بودند از آنجا که صاحبان انگلیسه بهادر خودها را مدیدان می گفتند پس لازمه مردا نگی این بود که چندوقت پیشتر از ارادۀ باطن خود بامیران سند تنبیه میکردند که با او شان سامان و تهیه خود میگرفتند بعد اگر جنگ نموده ملك سند را تسخیر مینمودند هم مضایقه نداشت و بغداد را مفت نمود باسم پرده این چه ملك گیری بود که در صورت دوستی امیران سند را پریشان بنیاد ملفت نموده و بصلح و ریائی کدام خانه امیران ممدوح غافل رفته امیران را صید سربنجه روباه فریب خود نمودند این چه شجاعت و چه مردانگیست بلکه جای نفرین است از آنجا که غافل بر سر دشمن رفتن و بفریب و خدعه خصم را عاجز وزبون خودساختن کسر برتبه شجاعت ارباب صولت و قدرت است کسی بیکسی چنین نکند این که در دوستی با میران کرد اگرچه داستان این داستان طرازی بسیار است اگر بیان نمائیم هر آئینه شرح مطول میشود موقوف بر وقت دیگر گذاشته با زقلم را......................... در بیان رفتن عالیجاه شیر محمد خان................ .......گردیده و عالیجاه احمد خان لغری با منسوبان خود در کوهستان نزد بلوچان مری رفته سکونت گرفت هرگاه میر مذکور قطع منازل داخل قندهار شده سردار صاحبان بممه و در عارف و مهمانداری موصوف بهیچوجه قصوری نکردند و مراسم اکرام و اعزازش بجا آوردند میر مذکور مبلغ دوسه لك روپیه بجهت كومك لشكر بسر دار صاحبان قندهار بالفعل بشرط رسیدن شال كوت دادنی کرده بتدو بست آثار مرجوعه خود نموده بسردار صاحبان این حقیقت میر موصوف مشروحا جا ب امیر دوست محمد خان نوشته فرستادند و مصلحت طلب گردیده امیر موصوف بسردار صاحبان صلاح دادن كومك به میر مذکور نداده که از بعضی مدار جات که شرح آن ممتنع الوقوع است در نظر عقل دور بین من میدار مصلحت است باقينيك و بدخود را هر کس خوب میداند آینده اختیار باقی دار ندسر دار صاحبان قندهار بعد نوشته امیر موصوف عنان توسن عزیمت خود را معطوف داشته بای خیال كومك................ متوقف گردیده ناگاه نزد تا شال کوت ممد و د شده چند ایام در پشنگ توقف پذیر شدند و در این ایام توقف سورت رسیدن مبلغان میر ممدوح بنظر نیامده آخر خلف سردار کهندل خان بموجب ارقام والد خود واپس روانه قندهار گردیده میرموصوف بعد روانگی خلف سردار موصوف قطع مراحل داخل قلعه کهان شده بند دره نگا ن جهتر و بولجی رسیده جمع آوری لشکر بارچان کوهستان می نمود و عالیجاه محمد صدیق خان خلف سردار ممدوحخان نیز معۀ پانصد سواره آمده ملحق رکاب میر مذکور شده در بند و بست تخریب چهاونی خان کهر شدند که در این اثناء وزیر خان خلف بهار خان دوبنگی معۀ پانصد سوار بتاريخ بيست وهشتم ماه جمادی الاول سنه يكهزار و دو صدو شصت هجری در گرد و نواح
٢١٤ خانگهر بطریق چپاول رسیده کپتان (۱) فوج انگریز معه سواران چوکی که برای علف پیری رفته بودند فریب هنده در علف تیغ بیدریغ نموده و تمام اسپان و سلاح آنها غارت کرده رفت افواج انگریز که در چهاونی خانگهر د ایر بودند تعاقب آن نکرده مگر دل مرادخان گوسه را مامور نمودند که رفته به تکفین کشتگان انگریز پرداخته و باز بتاریخ ١٤ ماه جمادی الثانی سنه روان مقدار .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. آباد غاران برساعه بی از دست لشکر انگریزان کشته شدند از آنج که مال ومواشی غربای آبله کاران بغارتگران غارت برده و متاعزندگانی آنها را لشکر انگریز به یغمای بردند عجب انصاف و رعیت پروری صاحبان انگریز بهادر ست چند ایام در واقعه سکهر صاحبان انگریز کورت این مقدمه کشتگان رعایای نمودند لیکن هیچ انصاف نکردند و آوره غاران برای رایگان رفتند و دایجاء شیر محمدخان .................................................................... چند مدت در ایام بغاوت کندی سفیر بوده و میرشاه محمدخان برادرش را که در میعی نظر بند بود او را هم رهایی داده و ا گذاشته که در لاهور آمده با میر مذکور ملائی شده وحالا بجاء امیدخان قاری از کوهستان مری .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. لیکن هنوز داخل سند نشده اند معلوم ست که از جانب نال تیو قندار این اسیران در آنجا گردیده در یک جها ز افروزه عوام الناس چندین روایات شينده می شود والله اعلم بالصواب.. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. دربیان اواختن فبانون خدمات میر صاحب میرعلی مرادخان بهادر نسبت سركار انگلیسه بهادر و برعکس .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. مورث و وداد وفایی راغ ماس و الفت وانحاد واستوار گوناگون خدمات از هر قسم رضا جوئی و خیر اندیشی و به طلبی سر کار جهان مدار انگریز بهادر بهیچوجه من الوجوه خود را معاف و مقصر نداشته با وجودیکه بعضی امراء و روسای بلوچان درین امراز میر صاحب بہادر نا خوش و ناراضی بودند .................................................................... سر کار انگلیسه بهادر در رفع فتنه و فساد و دفع شرارت و عناد کی بساخت تازه روئی گلستان خوبی و بهبودی آنها بود بسیار سعی و تلاش نمود که تا آب ورنگ عزت بہار ستان این خاندان بر باد نرود و از ننگ و نام این دودمان از انقلاب باد حوادث روزگار ناهنجار سر یزرد رو ئی نکند با وجود این همه نصایح عاقلانه مواعظ مشفته نه میر صاحب بہادر در دل غبار منزل آنها بمقتضای نرود میخ آهنین در سنگ هیچ سرایت نکرد و از نیشه پر از لی .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. مسند نشین با ستیزی رفتند و برخیره سراری دمند ندویر صاحب میرعلی مراد خان ز روی صداقت اخلاص دست در ادراك خدمتدكذاری و جانفشانی سر کار انگلیسه بهادر زده مانند شاطران در بجا آوری هر گونه خدمات مبدویه اولا در مقدمه ایجه تشیر محمد خان برای کار زار خودر سابیده اگر چه میرمذکور اسباب محاربه و جنگ و سامان مجادله ورزم از لشکر بلوچان وغیره ما یحتاج چندان جمع کرده بود که صورت تفریق این همه جمعیت میر مذکور در نظر معر که آرایان دفعه شوار بنظر می آمد و تمثال هیزیمت میرمذکور در مرآت خیال نواز ندگان کوسی .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. ..
«۲۱۰» اهل روزگار در این امر تیره و پریشان و فکر جهانیان در این باب متحیر و سرگردان لیکن میر صاحب . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . از راه کمال دانش و نهایت بینش و فرزانگی به تیری بکار بردند که میر احمد خان جد میر شیر محمد خان و دیگر سر خیلان لشکر که ببانی مبانی کار جنگ و بانیان مقدمة الجيش حرب و قتال بودند آنها را بملطای نوازشات و امید ملاز مت از میر شیر محمد خان جدا نموده در سلك ملازم من خود منسلك نموده هر گاه صورت این واقعه بر مراث ضمیر شیر محمد خان انعکاس پذیرفته و این نوای نا موافق از قانون سران لشکر بگوش شنید همی اوقت تاب مقاومت نیاورده از عین جنگ. . . . . . . . . . . . . فراغت این مهم نبر رسیده که میر محمد علی خان فرصت یافته در ملك (. . .) غارت و تا راج انگرفته و آتش شور و فساد برافروخته و آب شرارت نوشیده و چون باد مخالف رخواسته نزديك برد که از باواء عام او در تمام سند فتنه، نوبر خیزد وصورت خلل خوابیده سر نو بیدار شود و آدمان شیخ علی حسن مختار کار میر صاحب که در ملك (. . .) مامور بودند با نهامقاتله و مجادله نمود ه از طرفین کشت و خون واقع گردید. که در این اثنای میر صاحب میر علی مرد خان بهادر چون شهباز تیز پرواز در عرصه اندك ميانه حید طی نموده و خود را در آن سر زمین فتنه آئین رسانیده با میر محمد علی خان سر گرم مقابله و مجادله گردیده از آنجا که از هر طرف که میر صاحب بهادر عنان توسن غوشعرام منعطف میفرماید فتح نصرت در اسبه جبهه استقبالش می آید میر محمد علی خان تاب مقاومت نیاورده فرار برقرار اختیار نموده متوجہ پان خود برداشته عبور دریای شیاشب نموده رفته در مکان روچهان متواری هایاتفاق میر محمد حسن خان خلف میر رستم خان توقف گرفت و دیگر دو نره والی محمد خان چاندیه که سر کرده دوازده هزار لشکر با وجه قوم خود میباشد شاهمرده از استیلای صاحبان انگریز بهادر در مقام متمردی بود و سر کار انگریز بهادر نیز از و خایف بود که مبادا سر از گریبان فساد بر آورده متحرک سلسله شور و شر گردد جناب میر صاحب بهادر سر خود با جمعیت فوج در ملك چاند که رسید چاندیه مذکور را پیش خود حاضر ساخته او را از اطاعت و فرمان برداری سر کار انگریز بهادر بسیار فهمایش نمود لیکن کبل از کبلکل خود دست بردار نشده و کلکل آن کمل بر طبیعت میر صاحب ممدوح ناگوار افتاده آخر از تردد اندلبرانه و حیلات بهادرانة چاندیه مذکور گرفتار ساخته در خدمت اهالیان دولت انگلیسه بهادر طرف حیدرآباد فرستاده که رفته حلقه اطاعت و انقیاد سر کار انگریز بهادر در گوش جان انداخته بعطای خلعت سرفرازی یافته واپس همگان مالوفه خود آمده سکونت پذیر گردیده و سوای آن هر کدام سران و سر کردگان بلوچان سند که سر بشورش می برداشتند میر صاحب بهادر سرفته آنها را زیر حکم خود پایمال نموده نمی گذاشت که احدی از بلوچان مرتکب فساد شوند والا بدماشان بلوچان یاجوج ماجوج طبيت ان اگر مطلق العنان می بودند سد سکندری ممانعت وحکم نادری میر صاحب بهادر در راه آنها نمی بود چه فساد ها شی می کردند لیکن میر صاحب بهادر برای روسای بلوچان سخت احکامات جاری داشت که زنهار صد زنهار که اگر حرکت ناهنجار و رفتار بد کردار نسبت بسر کار انگریز بهادر نمودند در ساعت بدار جهنم خواهند رفت بلوچان مذکور طاقت نفس کشیدن نداشتند و بهر حال نظر بر حکم میر صاحب بهادر داشتند و علاوه آن بلوچان کوهستان که نهنگان دریای شرارت و پلنگان صحرای غارت بودند چنانچه :
« ۲۱۶ » خون خوار ظالمان سیه کار پرجفا بی باك وشوخ ارزن بودان خیبری غارت گران وراه زنان جمله عاصیان هريك گرفته پیشه وكار ستمگری هريك سمند ديو جفا كار كينه ور عبرت اند پهر غارت مردم تکاوری از صولت ومهابت شان روز شب بجان ترسیده در رعیت ولرزیده لشکری مسدود گشت راه همه رهروان دهر وزفتنه وفساد از ین قوم مضطری نی دید هیچکس علم كد و یان مگر شنیده این گروه گهی طبل پنجری دیگر فت دست این همه دیوان جنگ جوی در دور حنكم غوش سلیمان دلاوری هرگز ندیدست درره باجوی منکر دارای روز کار سکندر سکندری کشور گشای سنده موید صف شکن فرمان روای ملك كبور نرد دلاوری آورد جیش از پی تنبیه این گروه از هندی و فرنگی و مردان حیدری کردند تاخت بر سر این کوه و این گروه با توپ وبا تفنگ بسامان آوری شد پیشوای لشکر انکلیسه عهد میر علی مراد ضدان سروری میر علی مراد برافراخت چون علم شد معر که نمونه سحرای محشری میر علی مراد چوبنواخت کوس جنگ شد در غرو گزند گیر دون اخضری میر علی مراد به تدبیر کار جنگ ببود گوی زاهل فرنگ از دلاوری از حسن رای و دانش و فرهنگ و فکر هوش وزفر جاه وشوکت شان بها دری میر بلند شان سران گروه کوه آورد در حباله دام مسخری فیروز گشت خسرو اسلام داد گر میـرامیر... بصد فر و حیدری شد فتح مند میر امم در زمان خویش بر کوه چون محمد از فتح خیبری گفتند صاحبان فرنگ آفرین تمام بر مردی وشجاعت آن میر هر کهری از آنجا که در هنگامۀ مهم کوهستان میر صاحب بهادر مبلغان کارهای از خود خرج نموده بمعیت لشکر توپخانه با تفاق پنر صاحب بهادر گورنر سند بر کو هستان رفته بجار خان دومبکی وطایفه جکهرانی که اصل معدن فتنه و فساد بودند میر صاحب بهادر به نفس نفیس خرد اندرون کوهستان تشریف فرمای گردیده بحملات دلیرا نه بلوچان مذکور را از مستان گرفتار نموده آور دند بلوچان جکهرانی را در سر کار انگزیز بهادر ملازم داشتند و بجار خان را معۀ عیال واقربای از سر کار انگریز بهادر سپرد میر صاحب بهادر نمودند که در خیرپور مدت بسیار نظر بند بودند و مدارات مددمعاش از انعامات وجاگیرات دومبکی مذکور همہ میر صاحب بهادر میفرمود تا آنکه دو مبکی مذکور در خیرپور فوت نمود، بعد از چند سال سر کار انگریز بهادر وابسته گان دومبکی مذکور از خیرپور طلبدیده طرف مكان مالوفه آنها را رخصت دادندلیکن بعد گرفتاری بلوچان دومبکی وجکهرانی بازی اطفای آتش روبرو گردیده بودسوای از این دیگر خدمات از هرقسم ورسم که اگر تشریح داده شود يكتاب علیحده درست خواهد شد قطع نظر از آن هرگاه دزدی صاحبان انگریز و خواه مردم مترددین در حدود ملك مير صاحب بهادر میگردید از يك پده از کارکنان سرکار میر صاحب بهادر بازیافت می نمودند با آنهم میر صاحب بهادر رضا مندی سرکار انگریسیه بهادر مقدم دانسته گاهی
«۲۱۷» چین سرجبین مبارک خود نیانداخته ادای می‌نمود و اگر کدام از صاحبان عالیشان بملاقات میرصاحب بهادر فایز می‌شدند هزار گونه تعارف و مهمانداری آنها می‌نمود و هرگاه کسی از صاحبان انگریز در عالم دوستی کدام تفنگ و شواه تفنگچه و یا اسپی به پیش میر صاحب بهادر میفرستادند صدچندان درعوض آن بمدنظر علوهمتی خدمت اوشان میکرد خصوصا در حینیکه سرکار فرمان فرمای هندوستان رونق افزای چهاونی سکهر گردیده بود میر صاحب بهادر از روی دوستی و اخلاص شعاری در تعارف و تلافی فرمان فرمای هیچ دقیقه از دقایق نامرهی نگذاشته درعین شمع افروزی بزم ملاقات تحایف نفیسه و ارمغان حاصله از قسم شاد یق جوهردار رومی باسامان طلامرصع و بهر بوره دار و شمشیرهای اعلی با ساز طلا وزیوران مرصع وجواهران بی نظیر که دیده ناظران ازدیدن آن خیره خیره می شد واسپان ولایتی وعربی وشتران مهاری باد رفتار که تعداد ثمن او قریب مبلغ پنجاه شصت هزار روپیه خواهد بود پیشکش فرمان فرمای ممدوح ساخت و کمال اخلاص ونهایت صدق اختصاص خود بحضورجناب فرمان فرمای ممدوح نمود بمنصه ظهور آورده شاید صله این همه اخلاص شعاری وتحایف گذاری این بود که از کارخانه مهربانی و انصاف فرمان فرمای مذکور خلعت فاخره عزل عهده ریاست وغصب ملک ومملکت بمیز صاحب بهادر مرحمت گردیده از آنها که هر که توسن سیاحت را درعرصه عالم بجولان آورده و برد اختلاط گرو بوده باخته وعلم مصاحبت فرنگی و جهود برافروخته واز گلشن مخالطت اصحاب مذاهب مسنونه وارباب ملل مختلفه گلهای تجربه بر سر دستار ...... زده باشد مر آئینه در گذر از اطوار هیچ فردی از افراد کائنات وچین اوضاع هیچ صنفی از اصناف موجودات رایحه ریحان شوشگفته بمشام ادراک احدی نرسیده که در راه اهل عزت و احترام وارباب شوکت واحتشام خار بدعهدی بیوفائی افشاندن دوکان مروت ودوستی را تخته نمودن وطاهر جان عزیز او را در قفس محنت وتشويش مقید کردن درملت کدام طایفه جایز ودرشهر کدام مردم نقد این شیوه رایج است افسوس . در بیان متهم ساختن مدعیان میرصاحب بهادر بکشیدن ورق مصحف از عهدنامه و در اعتبار آوردن قول مدعیان سر کار انگریز بهادر ونمك حرامی شیخ علی حسن ونوازشات میرصاحب بهادر بناوغیره . مبشر قلم که ناظم مهام ولایت سخن دانی است قلم این مقدار اچنین در خبر تصرف بیان آورده میشود که بر جهانیان واضح ولا یح است که میرصاحب میرعلی مرادخان بهادر باسر کار انگلیسه بهادر در ایام تسخیر ملك سند چه قدر جانفشانی ها از جان و مال وتدبیر فرزانه نموده چنانچه سر کار انگریز بهادر صداقت اخلاص وحسن خدمات میرصاحب ممدوح دیده بمدنظر حصول مدعای خود هزار گونه تعظیمات وتکریمات میرصاحب معظم دایه می نمودند و بوقت تشریف فرمائی میرصاحب بهادر برای ملاقات صاحبان عالیشان شلك اتواب سلامی میکردند و بر میزطعام خوری
«۲۱۸» بیحجاب میر صاحب را جای میداد که طعام خود را طلبا بیده یکجا باصاحبان اما ایشان نوش .... باده صحبت رنگین یکدیگر گردیده سرخوش باده نشاط میشدند و اینچنین .......... ما بین صاحبان انگریز و میرصاحب بهادر مستحکم ومربوط بود که از کشاکش هیچ حوادث را منظم شدنی نبود بلکه دولت طرفین واحد بود با وصف این مه صورت انماد چگونه شد که اینچنین امیر صاحب عنزو نمگین را به قول و فعل مد عیان نمک بحرامی که داستان دستان طرازی آنها علیحده در این رساله مندرج است از رتبه و مرتبه عزت و ریاست انداخته صورت این معنی در مرآت خاطر جهانیان هیب جلوه حیرت میدهد وتمثال این حقایق در آینۀ خیال ضمیر عالم وعالمیان غریب چهره حیرت مینماید شیخ علی حسن در اول چه بود و چه رتبه داشت واز کجای نظر میر صاحب بهادر بچه قدر و مرتبه رسیده که زمام اختیار تمام ملك میر صاحب بهادر بدست اقتدار او بود و يك علیحده سر کار خود بنای کرده بود که وقت داخل شدن مکان اوی شك اتواب سلامی میکنانید که صاحبان انگریز صدای توپ های او دانده چپهاوی مگهر بگوش خود می شنیدند از آنجا که شیخ مذکور به غرور تنفس خطا کاری هوا بلند پروازی در سر گرفته طریقۀ نمك بحرامی در پیش گرفت چنانچه بر طرفی او نیز موجب صلاح ورفاقت سر کار صاحب انگریز بهادر صورت وقوع گرفته با وجود این همه حال هر گاه میر صاحب ورق عهد نامه از کلام الله کشیده و دیگر ورق نوشته بمهایش داخل نموده بود پس ورق اول چرا بدست شیخ مذکور میداد در ساعت اورا پاره پاره نموده گم میکرد و یا جای نگهمداشت ورق مذکور پیش میر صاحب بهادر نبود ...... اعتبار مختار کاری بشیخ مذکور میداد پس از میر عدم افشاء راز با شیخ مذکور طریقۀ سلوك میگرفت و میر صاحب بهادر حاشااله در مراتب عقل و دانش افلاطون زمان و در مراسم فهم و حکت اقان دوران پیش حکمت میر صاحب بهادر گرفتن ورق مصحف مام و عهد نامه از شیخ مذکور چه امر بود يك اشاره ابروی ذهن مستقیم خود از ومگرفت اما میر صاحب بهادر این همه شان وشوکت و بملك ناموسی افغان چگونه بمقام ایزی ورق کلام الله می نمود از این معنی در نظر حقایق شناسان معنی امتیاز جلوۀ صدق میدهد این همه از فریب سازی و خدعه طرازی شیخ مذکور توان گفت از آنجا که درخت نیکو کاری را با رسعادت در باروجفا کاری را مکافات در پی است اهل ادراك و دانش خوب قیاس نماید که بعد این افترای نسبت به میر صاحب بهادر مدعیان کنا ذیان میر صاحب بهادر کجا رفتند و در طرفة العین بر طرفی مد عیان میر صاحب بهادر از عهده .... گردیده که تجربه هر خاص و عام شده که بیان آن عارجه، رقمبوزۀ كلك در سلك گردیده حق سبحانه تعالی منتقم حقیقی است با وجودیکه که کرد و که یافت با وصف رو و خراب شدن و راه عدم گرفتن مد عیان میر صاحب بهادر که عبرت افزای دیده جهان و جهانیان است چه نموشد که قول این چنین مد عیان کنابیان از چه روی وجه داشت و کدام عدالت وانصاف در سر کار انگلیسه بهادر صورت تصدیق گرفته که میر صاحب بهادر را از عهده ریاست بر طرف نمودند و ملکش را با فترای مدعیرو کاذبین غصبید گرفتند مجای افسوس اگرچه این ملك و امير صاحب یمن تنها نمی خورد مقسوم چندین هزار عالم بود و هم در مصارف حدماث سر کار انگریز نیز بکار می آورد پس
بر این عدل و انصاف سرکار انگلیه بهادر باید گریست این چه انصاف ....... وچه ملت بی تکلیف که جای تحسین است . در بیان نمك بحرامی شیخ علی حسن و نوازشات میرصاحب بهادر نسبت شیخ مذكور و شمه مناقب پسرمیان علی گوهر صاحب زاغ قلم به رقم از مداد افتر اسواد الوجهی حاصل نمود : سرشاخه سار مدعای چنین عیان عیان به بیان مینماید ، جعد ویرانه زاغ قلم سیه رقم نقاب گر کس سیمرای نجابت شیخ علی حسن در اصل ساكن ملك هندوستان باتفاق عالیجاه اسکندر خان غا کزانی آمده در سلك ملازمت میر صاحب بهادر منسلک گردیده بود و از مبلغ ششصد روپیه باز گیره لیجاه مذکور بود لیکن در تلبیس ابلیس امین را درس میداد و میر صاحب بهادر از روی کيميا نظری باین درجه و مرتبه رسانیده که مدار المهام تمام مملکت میر صاحب بهادر بود و خاتم حل و عقد هر مهمات در انگشت اقتدار او بود و لکهای مبلغان از سرکار میر صاحب بهادر سوای وجوهات مقرره انعام میافت با وجود این همه نوازشان و انعامات و كمال اعزاز میر صاحب بهادر بر طبق مضمون می کند آخر بروز از هر که آئین سرشت از لئیم آینه خطها و از اهل رسم بندگی از آنجا که مشاطگان حجله خانه دولت که یکنگونه آداب دانی ها چهره عروس مملکت و حکمرانی را آراسته اند و خزشیر کت بعقای بیگانه عاقل را مبد پایه قصر عظمت و اقبال دانسته اند واگر فی المثل اجنس نسبت قابلیت و کاردانی به لقمان و فلاطون رساند که او نامحرم بساط دولت و امتیاز تصور کرده اند چنانچه شیشه را از سنگ میمحافظت و نگهداری میکند کاردار دولت را نیز از خس و خاشاك معرصت دون همت سفله مراتب وصیانت نموده و مینمایند هر ذی شوکتی که سایه چتر عاطفت بر فرق نامسعود و لی زاده ناکس گستراند و ناجنس را نقار و نعیم خوان همدمی رو ذق پرورش دهد عاقبت کار چهره شاید خوبی و بهبودی در مرایای مقصود خود نه ببیند شیخ مذکور که بذی وجود نامسعودش در اصل باب و گل ناجنس خمیر شده بود باین همه قدر و مرتبه دولت و اقبال که میر صاحب بهادر با و رسانیده بود حقوق همه نعمتهای نوازشات فراموش نموده و چهره ماه حق نمك را بخسوف کفر نمك بحرامی پوشیده با طاعت و فرمان برداری نفس نافرجام با میر صاحب آقای ولی نعمت خود طریقه عناد و نمك بحرامی در پیش گرفته و بر طبق مضمون از ابلهان چشم نیازی داشتن در دل شب مهر تابان جشتن است چنانچه درین باب قصه بهرام گور موافق حال مینماید نقل است که بهرام گور یکی از ملوك عجم بود خود در ایام شباب که هنگام مشتهاست سرشار باده عیش و عشرت بوده اکثر شکار دوست وزمام ملک داری و انکشاف عقود مهام مملکت خود همه بدست اختیار وزیر داده بود از آنجا که وزیر مذکور بیرون گرد سر ایرده بی معدلتی و نابجایتی از دسات مطبع نا مسعود وزیر مذکور آبادی مملکت بهرام گور را خزان خرابی راه یافته و یکی از مخالفین که پیوسته حفظ عداوت در زمین شقا بهرام گور کاشته میداشت عزم محاربه بهرام گور نمود چون بهرام چشم از خواب غفلت کشاد ....... رو بداده وزیر را طلبیده حکم داد که اسباب محاربه و سامان مقابله ..... که ضیق خزانه دستخالی افتاده سامان مقابله دشمن گران سنگ از کجا سر انجام بوده شود بهرام چون این سخن از وزیر شنیده ساعتی در بحر این اندیشه فرو رفته بعد گفت که این خطای من است که چون توسعه دلی را لایق تشریف وزارت دانسته زمام مملکت را بدست اختیار تو
« ٢٢٠ » وا گذاشتم خود کردی را علاجی نیست این بگفت و در اعت سوار شده روانه شکار گردید چون مراجعت نموده در عرض راه دید که چوپانی سگی را اویخته چوب میزند بهرام گور چون این حال را مشاهده نمود عنان کشیده از چوپان سوال نمود که ازین سگ چه جرم و تقصیر دیده ای که پنجه بیدا ری چوپان گفت ای خسرو سیاره سپاه و ای شهر یار عالم پناه ، هر کس بدست سفله دهد اختیار خویش باشد چنانکه ررا دهد ره در آستین ، با آنکه بزرگان گفته اند که سفله ودنی را اعتماد نشاید من این سگ را منا ط اعتماد ومحل اعتبار ساخته اکثر اوقات اختیار گله گوسفندان را بقبضهٔ حراست او گذاشته میرفتم و به نمک حلالی و احتیاط او خاطر جمع بودم میدیدم که روز بروز تنزلی در گوسفندان همیر سد و نمی دانستم که این آفت از کجاست تا اینکه اکثری از گله اتلاف گردیده امروز از راه امتحان بر نهج استتر اراوقات سابق گوسفندان را بامید او گذاشته خود بگوشه مخفی شدم دیدم که ماده گرگی از دور ظاهر گردیده چون نزديك آمده باسگ در آویخته بعد از ان که مطلب .... از قوه بفعل آمده گوسفندی را انتخاب کرده بر داشته برد.من تاون این خیانت و تاوانی از این خیانت اندیش دیدم اکنون بجریمه این تقصیر تنبیهش میکنم بهرام گور چون این ماجرا از چوپان شنید با خود گفت مقدمات چوپان و سگ ومعاملات من و وزیر است همنیکه از شکار ....... اوبار سپاه انعام گردو از میان ....... دشمن مقالات ومظاهرت وزیر آهنگ محاربه بهرام گور نموده بود از آنجا که .... در گمازان حال و کار خود رخصت عیورند هندو اندام نا فرجام آن را از لباس اعانت واقتدار نیا رایند که از سبب اقتدار سفله ناکس ابواب انواع خلل و نقصان بر چهره حال خاص وعام گشاید و بسی فتنه ها برخیزند چون اورنگ آرایان خطه بختیاری ارازل وسفله را محرم سرایرده اعتبار و اعتماد نداشته اند چون هرگاه شیخ مذکور از بد طینتی و نمک بحرامی خود از نظر عاطفت میرصاحب بهادر مردود شده و از مسند اقتدار وعزت بر زمین ذلت افتاده آواره دشت ادبار گردیده چند روز در صدر بازار سکهر توقف گرفته و از کشاکش تنخواه سپاه... خود فرار نموده طرف ملتان ولاهور رفته چند مدت در آنجای چون آسیای فلک سر گردان وحیران مانده بسبب نمک بحرامی اورادر دربلو هیچ بزرگی راه ندا دند از آنجا تهی دست مدعای و خشک لب بس آمده چند روز پیش میر محمد حسن خان خلف مرحوم میر رستم خان توقف پذیر گردیده ومیر مذکور را نیز باغ نشان داده بصلاح ومشو رت او در سر کار انگریز بهادر آمده و با جناب عرفان ما ب پر میان علی گوهر متفق گردیده باب الافترای نسبت بمیر صاحب بهادر از کنزالعرفان حق شناسی وخزانه العلوم خدانا ترسی خواندن گرفتند و هم چند کسان نا کسان دیگر را نیز در ینباب تلقین نموده شاهد مقال خود ساختند اگرچه اختیار این چنین کارها افترا پردازی از خاندان اهل ارشاد وتلقین نهایت نازیبا وبسی نا مستحسن.. چراغ بزم ارباب معرفت وایقان است لیکن پیر صاحب ممدوح چندایام با میر صاحب بهادر از خوان حکومت و کامرانی ملک چاندو که وغیره لقمه چرب و شیرین تناول فرموده بودند ازین ممر مفتاح الار شاد تقوی را پیچیده در بغل دغل خود ذاشته
« ٢٢١ » می حکومت می نمودند و بر جامه عاریتی حکمرانی میر صاحب بها در طریقه عناد پیدا نموده دری خرابی اساس عزت و احترام میر صاحب بهادر گر دیدند چنانچه عر فان مآب مذ کور و شیخ مردود با هم متفق اللفظ و المعنی گشته بو ساطت جناب ... صاحب بهادر شکار پورچند مدت حلوای این افترای نسبت میر صاحب بهادر براءش عناد پر هیز مقاموت قلبی دردیک نفاق می پختند تا ر فته رفته مقدمه در سکهر باجلاس کمیشن نزد صاحبان عالیشان دایر گردید ، در میان اجلاس صاحبان انگریز در مقدمه دریافت جعل سازی ورق کلام الله نسبت به میر صاحب بهادر » مدیر ممالک سخن وری اعنی خامه ندرت نگار در اجلاس این مدعای چنین نگارش بر صحیف بیان مینماید که در سنه ... هر گاه عرفان مآب پیر میان علی گوهر و شیخ علی حسن طومار افترای نسبت بمیر صاحب میر علیمراد خان از آنز المعرمان حقیقت و کشف الحقایق معرفت ومفتوحه دق طریقت ومصباح الانوار شریعت درست ساخته و جزو پاشوات ولایت سبه فرا گرفته مقدمه جعل سازی ورق کلام الله با عهد نامه در اجلاس کمشن واقعه سکهر بحضور صاحبان عالیشان انگریز بهادر دایر گردید و خود جناب میر صاحب بهادر در آن مجلس حاضر آمده بعد گرفتن سوالات و جوابات از میر صاحب هر گاهی عدت العمرا پنچنین مقدمات ندیده بود که از روی قانون و این سر کار انگریز بهادر رفع این مقدمه محسوس نماید نسبت اینکدا کتر خریدار متاع دورغ بیفروغ اگر کسی در حقیقت دردعوی خود کاذب باشد چون مطابق آئین .... مشهود و هرگاه صادق وحقد ار باشد هر آئینه بموجب آئین سر کار انگریز کفتگوی نکرده پس محروم الحق میشود خصو صا سبب مهر اسمی میر صاحب بهادر که خط طغرای داشت در عهد .... کینان عالمیت بهادر مفقود شده بود باو جود یکه میرصاحب بهادر اطلاع گم شدن مهر مذکور صاحب ممدوح کرده و آن مهر شاید بدست شیخعلی حسن رسیده بودویا آنکه باعث فقدان مهر مذکور شیخ مشا رالیه بوده که هنگام اجلاس کمشن صاحبان انگریز هر کاغذ جعلی که شیخ مذکورمی بر آورد مزین با آن مهر بود پس هر گاه حال گم شدن مهر مذکور بر ضمیر ادراك ماتمر صاحبان عالیشان بهادر هم بوجه احسن معلوم بود با هم بهر کاغذها مجعولی شیخ مذکور خط بطلان نکشیدند بلکه با عتبار چنین فردهای باطله از میر صاحب بهادر که دوست نهد لی صادق دم و راسخ قدم سر کار اسکارسه بهادر بود روی التفات و اخلاص در هم پیچیدند و کما هو حقه در یافت حق و باطل نکردند و عجب تر نقبه اینکه هنوز میر صاحب بهادر در جواب دهی مقدمه پیش آمده بود که جناب بیگفند صاحب بهادر مقدمه هژده هزار روپیه عالا نسبت ارشاد میر صاحب بهادر در پیش نمود ومیر صاحب بهادر ازین معنی انکار مطلق نمود تاچند یوم بر این معنی تکرار میر فت لیکن بپایه ثبوت نرسیده ودرعوام الناس مشهور بود که مدعیان میر صاحب بهادر بزعامت دیگر حریفان که در ظاهر ........... کرده داخل خزانه عامره سر کار نمودند از آنجا که هرگاه مجموعه اجلاس متفرق گردیده میر صاحب بهادر مدت چند سال بدستور اصلی برمحك مقبو ضة مورثه خود بر قرار مانده وعتاب یکسفند صاحب بهادر در آن روزها بعد اجلاس از سکهر مراجعت نموده لاتوف
«۲۲۲» یکدم بطریق داك اسپان باستعجال تمام زوانه خدمت فرمان فرمای هندوستان گردیده والله اعلم صورت مقدمه میر صاحب بهادر چه نحو در سر کار فرمان فرمای گذارش نمود در پنیاب از سر کار فرمان فرمای هند وستان هیچ دؤ با ره دریافت نگردیده از آنجا که در دارالعدالت عالیه سر کار فرمان فرمای هندوستان آفتاب عدالت وانصاف بمقتضای ان الله یأمر كم بالعدل والاحسان از مشرق اقبال طالع و خصوصا از بند گان خاص رب العباد که سجل دولتبی علت آنها که بتوقیع رفیع وربك يخلق ما يشاء ويختار مزين ومشرف است وبمهر خاتم سعادت فاحكم بين الناس بالحق مختوم گردانید لاجرم بعین این مواهب جلیل المناقب در مجاس مرافعه امور کائنات روز نامچه مهر مرصعی و مصائد را کطی السجل للکتاب نوردیده اند و بر صورت دعوی خصم خط بطلان کشیده برای عدالت پیرای خود حصه قاهری از امورات کلی و جزوی نموده و مینهابندسر کار فرمان فرمای هندوستان با وصف عدالت گستری چگونه قول مدعیان میر صاحب که تمام سر گزشت نيك حلالی آنها ومدعیان بر تمام عالم بر خاص وعام ظا هر و با هر است مقرون صدق و اعتبار حكم بر طرفی میر صاحب بها در از عهده ریاست وغصب كمتن بدون ملك مورثی از دیوان خانه عدالت انصاف بوده از آنجا كه لشكر كاسر کار انگریز بهادر از جناب میرص حب غصب نموده داخل ممالك خود كرده آن ملك مورثه مير صاحب ممدوح بود که در پنیاب وصیت نامه مرحوم میر صاحب میر سهراب خان والدما جد خود میر صاحب بها در موجود دارد و نقش بدفتر سر کار انگریز بهادر نیز رسا شده و قطعه ملك كه باقی سر کار انگریز بها در بدستش گذاشته جاگیراتی است اندك و بس مختصر که مرحوم میر سهراب خان پدرش در ایام صغر سن و خردسالی بامیر صاحب بها در بخشیده بود سر کار فرمان فرمای هندوستان آن قطعات جاگیرات قلیل پیدایش خرد و سالی راهم آئینه از شه میر صاحب بها در دانسته بتصرف میر ممدوح وا گذار ساخت که در صورت کثرت اخراجات وكرم طبيعي ميرصاحب که همیشه آبازوی کرم ونوالش چون ابر بهار بر هر خاص وعام ریزان است از پیدا يش قطعه جا گیرات خرد و سالی اوچه بندد و چه گشاید چها و ناچار بباید زیستن ۲۰۰۰۰ مرحوم میرسهراب خان و ازان بعد بميرعلى مراد خان عليه الرحمه والغفران این است که دستا و زیاست وملک متعلقه آن اول بمیر رستم خان و بعد آن بميرمبارك خان واز ان بعد بمير عليمراد خان تعلق خواهد گرفت نظر بران مطابق وصیت نامه مرحوم موصوف دستار ریاست و ملك تعلقه آن حق وارث بمير صاحب مير عليمراد خان بها در میرسد و در سر کار انگریز بهادر انصاف آن بر عکس پس این چه انصاف وزهر عد ل ازین عدل مردم نگوییم چرا بر اوضاع دنیا نخندم چرا «در میان رفتن لشکر انگریز بهادر با میرصاحب میر علیمرادخان بها در و گرفتن ملک ازو که تعلق بدستار داشت و معزول نمودن از عهده ریاست وغیره » شه بیز قلم مشکین رقم که جابک شتاب میدان سخن وری است در عرصه این مدعای چنین ترك تاز بان مینماید که بعد از مدت اجلاس واقعه سکهر که مابین میرصاحب بهادر و مدعیانش گردیده بود در سنه یکهز اروهشت صدو پنجاه و هشت عیسوی مطابق ماه ربیع الاول سنه یکهزار ودوصده وشصت هشت هجری مقدمه حکم جناب فر پرصاحب کمشنر صاحب بها در سند صادر گردیده که بموجب فرمان فرمای هندوستان آنچه ملك های از مرحوم میرسهراب خان در ارث میر صاحب میرعلیمراد خان آمده است آن را باو واگذار نموده د یگر حصه ملك هاعهد ه اخلى ممالك محروسه سر كار انگلیسه بهادر
« ۲۳۴ » ایندوهم میر صاحب ممدوح را از عهده ریاست سند بر طرف باید نمود که در کار ریاست خطا بزرگ نموده است چون در صورت اصدار چنین حکم جناب استوری صاحب بهادر در کلنگر شکار پور و دیگر صاحبان متعینه لاتن واقع شکار پور تدارک تهیه و سامان مضار به گرفته مستعد شدند جناب جیک صاحب بهادر از چرایانی خانه کلهر مشعله سوزان و توپخانه خود ها را تا خود وادر شکار پور رسانیده یکشب در شکار پور توقف گرفته روز دیگر تشریف فرمای سکهرو در شهر شکار پور های هوی لشکر کشی واقع گردیده بعضی ها میگفتند که عزیمت لشکر جانب بهاول و برخی ها بیان میکردند که جانب خیر پور بر میر صاحب بهادر میرود این خبر محقق معلوم می شد و در آنوقت جناب میر صاحب بهادر در مکان بهورتی بایام سردلی بسر و نشاط شکارپور خود در گرم و صیب برودت ایام زمستان از گرمی آتش لشکر کشی سر کار انگریز بهادر اطلاع کماهو حقه نداشت و و کلای اجلای میر صاحب بهادر که از نمدار خرج بودند با نتهای این حقیقت پی نمی بردند هر يك از افواه عوام الناس سخنان بازاری شنیده از خود تجویزات می تراشیدند گاهی لشکر روی طرف بها ولپور میدادند و گاهی طرف دیگر و چون بر سخن خیر پور می آمدند در بحر فکر فرو میرفتند و سرخیال را در شورش آورده میگفتند که ایا نمیدانم این لشکر کجا سر خواهد کشید و برای میر صاحب بهادر گوناگون احوالات از خود تراشیده میتو شتند هر گاه جنكب صاحب بهادر «نوردریای نموده منزل انداز لوهری تر گردیده هما نوقت میر صاحب بهادر از عزیمت لشکر انگر یز بهادر واقف شده که چنین سورین دارد و بیان میفرمود که من چه گناه و چه تقصیری از سر کار انکلیه بهادر نموده ام که بی سبب بی قصور چنین جلوه ریزی لشکر برمن اخلاص شعار گردیده است و بر حسن خدمات خودمی بالیدند آنکه کوس لشکر کشی بر سرش نواختند بعده چشمان عبرت واز نموده انواع نوشتجرد مراسلات بحضور کمشنر صاحب بهادرو کلنگر صاحب شکار پور نموده که ما اخلاص شعار همیشه تابع و فرمان بردار سر کار انگریز بهادر و در تقاویم گوناگون خدمات قصوری نکرده ایم این قدر جلوه ریزی فوج سر کار بر این تابع از چه روست از روز اول که رشته تا بعداری بصداقت شعاری در جهان اخلاص نشان خود انداخته ایم هرگز از کشاکشی بندائی نکسیخته ایم و نخواهیم گسیخت بدون ناموس هر چه جان، مال و ملك ماست همه دولت سر کار است ما را هر جا که حکم شود در شکار پور و خواه جای دیگر رفته در انجا اقامت پذیر شوم حاجت این چنین لشکر کشی نیست منتظر يك اشاره بودم تو هیکه امر میفرمودند در بجا آوری آن هيچيك عذری نداشتم از این چنین هنگامه آر ائی نفس عزت اخلاص پرست يکطرف و خنده گی معاندین دگر طرف چون از ین قسم چند در چند مضونات رنگین شرم انگیز و اخلاص آمیز رقم زده كلك منشيان بلاغت رقم گردیده لیکن جواب شافی از صاحبان ممدوح نمی شنید و اگر مینوشتند هم سوالی دیگر جواب دیگر تا آنکه میر صاحب بهادر از مکان بهورتی ترک شکار حیوانات بی زبان نموده خود مانند نخچیر در دام این هنگامه ناگهانی افتاده فوراً خود را در مکان نانچه رسانیده بازی قلم بلاغت رقم را بر گوناگون نغمات حزین از حسن خدمات وفرمان برداری و جانفشانی در نوای آورده لیکن موثر نمیفتاد مثل است که وقت میوه گوش باغبان کر میباشد صاحبان انگر یز چونکه جویای مطلب خود بود این همه نغمات میر صاحب بهادر گوش سماعت نیاوردند تا انکه جناب کمشنر صاحب بهادر و دوسه صاحبان دیگر معه قدری لشکر پیادگان زاغان ظلمت سرشت بسواری جهاز دودی از کراچی بندر داخل لوهری شدند و جنکپ
صاحب بها در پیش از ورود کمشنر صاحب در مکان پیش که متصل لومبری طرف جنوب منزل ابتدا تر بوده و کمشنر صاحب بها در و دیگر صاحبان از جهاز دودی فرود آمده رفته در مکان مذکور فرو کش شدند روز دویم کالمکثر صاحب بها در مع صاحبان دیگر برای ملاقات میر صاحب بها در در مکان نانچه تشریف برده ـ عنی بمیر صاحب بها در شمع افروز بزم خلوت گردیده بمر ایحه گلهای مدعای خود مشام میر صاحب معطر ساخته و از ما جرای حال واقف کرده مراجعت فرمای خیام خود شدند چون گلهای شب بوی کواکب از چمن بوستان فلك تا منتهای رسیده و گل سوری آفتاب تبسم گردیده میر صاحب بها در چون گل پیراهن از سودای دل چاک طوعاً و كرهاً بجهت گل چینی ملاقات کمشنر صاحب متوجه مکان پیش گردیده صاحبان ممدوح بسیار به تصهظی مات و تکریمات پرداخته بر چوکی خاص چون گل نشانید ند و از اهتزاز نسایم گفتگوی گلهای مدعای خود را در ابتسام آورده با ستشمام رایحه آن دماغ ادراك میر صاحب بها در را معطر مینمودند بعد از ساعتی گلدسته رخصت بدستش داده مرخص نمودند از آنجا که تا حین ملاقات و مراجعت میر صاحب بها در از خدمت صاحبان بها در چندین سخنان افترا انگیز نسبت بمیر صاحب بها در از افواه عوام الناس مشتهر گردیده که بیان آن طول طویل می شود بعد مراجعت میر صاحب بها در هماندم اشتهار نامه باین مضمون از سر کار انگیزبها در بهر طرف جاری گردید. «اشتهار نامه سر کار انگریز بها در نسبت بمیر صاحب بها در در باب عزل ریاست و غصب ملکش» ار مد نیست بسر کار فرمان فرمای هندوستان ظاهر شده است که میر صاحب میر علیمراد خان بها در امیر خیر پور بعض ملکهای سند که حقیقتا حقوق سرکار انگریز صاحب بها در است بدغا بازی و حعلسازی از سرکار غصیده است چون سوای گواهی معتبر تقصیر میر صاحب موصوف ثابت داشتن منظور نبود و بس ببات شکایات که بر میر معظم الیه پیش آمده بود در یافت باريك بيني وظاهر کنایدن در آن مجلس که بجهت آن جمع شده بودند میر صاحب ممدوح خود حاضر مانده برای اکتشاف تحقیقات و رفع آن شکایات جای داشت اما میر صاحب ممدوح تهمتی که بر او عاید شده بود بهیچوجه از خود رفع نکر د و از گواهی صاف و پخته چنان تقصیر ثابت گردیده که ورق صیغه قرآن که بر آن عهد نامه اوتار وشته شده و د برآورد در عوضش ورق دیگر بمضمون دیگر داخل کرده بود از جهت آن دغا بازی چند پر کثات بزرگ در عوض او نهاد که همان نام میداشتند در تحت تصرف خود آورده نقصان سر کار انگریز بها در که حق او شان بود گردانید و بر آبروی و ایمان خود بر باد داده سر کار فرمان فرمای هندوستان بجهت دست انداختن در ملك مير صاحب مير اليه هيچ تلاش و بهانه نفرمود بلکه امید داشت که میر صاحب ممدوح مما لك خود را بنامن وامان در تصرف خود داشته باشد و نیز چون این چنین شکایات که از آن داشت آبروی وعدل او شان افتاده در پیش آمد آن وقت در باب ثبات و مامور کردن آن شکایات زودی کرد اما چون تقصیر میر صاحب معزالیه ثابت گشته است پس سرکار
«٢٢٥» فرمان فرمای هندوستان را منظور نیست که میرصاحب موصوف را هیچنان تقصیر معاف گردد و گناه بزرگی که در کبر ریاست شده باشد بی سزای ماند لهذا از سرکار ممدوح اشتهار داده میشود که اکنون حضور چنان مقرر فرموده که میر علیمراد خان را از عهده ریاست برطرف نموده شود همه ملك سوای آن ملك موروثی که از مرحوم میر سهراب خان در تصرف سرکار فرمان فرمای هندوستان داخل نمایند پس بر همه رعایای ساکنان آن ملك ظاهر باشد که خودها را رعایای زیر حکم سرکار انگریز بها در دانسته موافق حکم و عمل سرکار روش و کردار کرده باشند بهیچوجه من الوجوه بمبدلات وجه اثبات آسیبی نخواهد رسید و در هر باب در حفاظت و عدالت سرکار مامون خواهند ماند فقط مورخه نوزدهم ۱۹ ماه جنووری سنه ۱۸۴۳ مطابق بیست نهم ماه ربيع الاول سنه ۱۲۶۸ هجری حسب الحکم نواب مستطاب القاب گورنر صاحب بهادر فرمان فرمای هندوستان از پیشگاه کمشنر صاحب بهادر سند : در بیان مأیوس ماندن میرصاحب بهادر از ملك موروثی متعلقه دستار وعهد ریاست و غیره سرگذشت تنخواه داران سپاه میرصاحب بهادر. معشوقه قلم مشکین رقم که یارداد راه ورفیق همه جای ارباب معرفت و کمال است در اظهار این مدعای چنین کرشمه باز نیاز مینماید که در سنه فوق بعد اشتهار مذکور میرصاحب بهادر از معتوقه ریاست و حکمرانی و منسوبه حکومت و کامرانی وملکهای متعلقه دستار سرداری مأیوس و سوای قطعات جاگیرات که در ایام خورد سالی از مرحوم میر صاحب میر سهراب خان علیه الرحمه در وجه میرصاحب میرعلی مراد خان بهادر مقرر بودند دیگر همه ملکهای شرقی از ابهه وبله که مغربی از نوشهره فیروز معه توابع ولواحق در تصرف سرکار انگریز بهادر آمده و جای بجای کار پردازان سرکار انگریز بهادر مامور و مقرر شدند و کارکنان میرصاحب بهادر مه از ملک های برخواسته آمدند و صاحبان ممدوح چند روز در مکمان پنی توقف گرفته بتعويصت ملکهای نو مقبوضه نموده و کاغد محاصبا تيه ملك ها نواز دفتر میرصاحب بهادر طلبیده داخل دفتر سرکار خود نمودند و دیدند که میرصاحب بها در هرگز سر از گریبان شورش بر نیاورده سر در دایره تسلیم نه نهاده است بعده بعضی صاحبان انگریز سواری جهاز ها دودی روانه کراچی شدند و کمشنر صاحب بهادر بجهت معاینه ملك الهه تشریف فرمای قلعه سبز ل و اشتروث صاحب بهادر کلکتکر شکار پور متوجه حدود ریگستان و ناره و جیکب صاحب بها در معه فوج خود در مکان پنی دایر بوده تمام اسباب توپخانه از میر صاحب بهادر گرفته و ضبط در سرکار انگریز بهادر نموده و جناب میر صاحب بهادر در مکان تا نجه کنار در یای بسیار مدت ستر انداز و از کمال تصاف و عدالت ظالمانه ای سرکار انگریز بهادر موج صفت در پیچ و تاب و چون دیده حباب حیران و بمانند خس سر گردان این حادثه بود بعلاوه بر آن سپاه میر صاحب بهادر که چند ماه تنخواه و مواجب میر صاحب طالبداشتند که مدار دادن تنخواه سپاه مذکور بر ملکهای مقبوضه بود تفنگ های شورش بر نمود نشان زن حصول تنخواه خود از میر صاحب بهادر گردیدند بظهور
این معنی علاوه باعث بی آرامی کناره داران سرکار میر صاحب بهادر اصطبار گردیده دیدند که صیغه از عدم وصول تنخواه خود بنام وثیقه های پرماشه تفنگ سوار دارند در آیینه فساد کلی روی خواهد داد و چندین امردیگر سبب بیز تفنگهای خواسته شد آخرالاعلاج بطرف امراسیان سرکار انگر یز ی در مراسله رفته قلم سبعه رقم منشان بدوت نگار گردیده که این چه انصاف وچه عدالت وچه ملت وچه آئین است بلا تکلیف که جای تحسین است تنخواه چند ماهه سپاه در صورت عدم شئی دیگر محض برای خدمات سرکار انگریز بهادر درسرکار این اخلاص شعار مامور ودفاتر مخلص طلب میباشد وادای ومطالبه تنخواه داران از پیدایش ومحاصل این ملکهای مقصوبه سرکار واصل می شد الحال ملک را در تصرف سرکار نصف مدار آمده از تنخواه سپاه چه علاج شاید کرد این همه تنبیه گوناگون بجا آوری خدمات است که ملکها را سرکار ایشان بردند و سپاه را برمن گذاشتند که متاع بحر را به غنای رسد از هر چه میر سد سقان در ست خوشتر است . اینجا مقام دم زدن جبرئیل نیست الحال تعوق تنخواه سپاه از سرکار والا بعمل آید والا سپاهیان سر بفساد کلی خواهد کشید درین سورت بعض سپاهیان که کار کسان میر صاحب بهادر را سمت کشش بودند و نزديك بود بلوای عام گردد در این اثناء صاحبان انگریز سواران خود جهت فهمایش سپاه بمر صاحت بها در ما مور نمودند هرچند سواران سرکار بپسیان میان مذکور فهمایش نمودند لیکن موثر نشد مقابله مابین سواران سرکار وسپاهیان مذکور شعله ور گردید چند نفر از سپاهیان مقتول ومجروح شدند و دیگران از سپاهیان را سواران سرکار دستگیر نمودند چون سپاه میر صاحب بهادر چنین حالت معاینه نمودند بناوی پای شرارت ودست فساد را کوتاه نمودند آخر مطاق نوشته میر صاحب بهادر معاینه فساد سپاه از سرکارا نگریز بهادر انجام دادن تنخواه سپاه از خزانه خود نمودند چنانچه بموجب یادداشت مزین بمهر میرصاحب بهادر تنخواه سپاه وغیره اهلکاران از سر کارا نگامیز بهادر عنایت گردیده که هر کس از سپاهیان مذکور تنخواه از خزانه سرکار حصول نموده و پروانه رهدازی از سر کار انگریز گرفته از هر طرقی که آمده بودند همان طرف مرخص وروا نه شدند مبلغ از خزانه سرکار انگریز بهادر سپاهیان میرصاحب بهادر عاید گردید ودر صورت وصول تنخواه سپاه بسیاری کسان از ديك جود ونوال میرصاحب بهادر کپچه های ودند خصوصاً ديوان مقرای که در حضور کلانتر صاحب بهادر بسبب رهنموئی ونشاند هی بعض مدار یات شرف احضار یافته از بسیاری سپاهیان سر تراشی نموده که از بیان بیرون است هم برطرفی سپاه میر صاحب بهادرفقط دو كس یکی عالیجاه حافظ حکومت خان ودیگر درمحمد خان در ملازمی میرصاحب ممدوح می ماندند ودر ملازمیء میرد گان نیز سرکار انگریز بهادو ناراضی بلکه در باب برطرفی آنها بسیار به میرصاحب بهادر نوشتند و گفتند لیکن میر صاحب بهادر تجویز نوشته وانموده ازین خیال برطرفی عالیجاهان مذکور دست برداری نموده از آنجا که امروز در این عصر سفلی میرصاحب بهادر قلو همش وجوان مردی و در مراسم جود ونوال و دانش و کمال بنظیر
« ۲۴۷ » ندارد و گرمی همت و والش در تمام اکناف عالم بلند آواز و در امیران پیشین هند هم چنین امیر صاحب معرفت و کمال در با دوان دیده روز کار ندیده از آنجا که مرید حیدر صفدر کهی بی در نمی ماند اگر ماند شب یلدا شب دیگر نمی ماند چون این همه اوصاف شجاعت و جوان مردی و اخلاص سادت و کرم گستری معما فضای مرغ زيرك چون بدام افتد تحمل بایدش ، درین مقدمه بسیار تحمل و خویشتن داری نموده با وجود یکه در قواه الناس مشهور بود که میرصاحب بهادر بسبب علوههمتی و جوان مردی که همیشه ملازم رکاب اوست در این مقدمه پیش آمد البته کاری خواهد نمود که در عالم روزگار یادگار خواهد ماند چونکه بر ذمه امم سورا بنامصیحت پیشین چه کار بخود مى ملك کس نمیکند، که نیکند. كاهى مدعی لب شمشیر آبدار معدن زرا که نردان روی آمده اند و بر وزره رانه اند لیکن میرصاحب بهادر از روی اصالت ذاتی این همه افترات نسية افرا موش نموده بتقاضای مضامین ترك هواد ليل بعقلصر بزدن است رنگ رز آردی دل و آبا مبنایشه عمل کرده صر فرازانمکان سر کار انگریز بهادر انحراف نورزیده مع هذا اعدا ان سر کار انگریز میر صاحب بهادر ميگفتند فرمان داری آن پرداخت و بجز اخلاص شعاری ده بنزد ،مهمانیکه سرکار انگریز بهادر مرآئیه حسن مقالك و انصاف است اگر بالفعل در حق امالیان دولت سرکار انگریز صورت مقامه برعکس جلوه گر گردید، ضيقه ندارد، میدان دار رصى وسيع الفضاست مقدمه را بو اسطه و کلای خود در محکمه عدالت در ولایت لندن بید و ساختن عدالت دایر موده است دیده شود که رای عدالت پیر از صاحبان ممدوح در این مقدمه چه نحو انصاف فرمایید ليكن معلوم است که صاحبان عالیشان کورت که در ولایت در این عهده مامورانـد اکثر اول و فعل صاحبان آن اصلاح منظور دارند سابقی باری بخت و طالع علیحده است تو تى الملك من تشاء برعا لم است ماطیم اوست ماطاب هر چه خواهد آن کند میرصاحب بهادر در این امراز تدبیر خزانه و مصارف ضروریه هیچ صرفه نداردیبا وجود غصب مالکش وقت پیدایش نطمات جا گیرات دیگک مصارف و والش روز بروز در جوش است عجب طبع کریم دارد که گنجهاي روقزمين در نظر علوهـتش وجو د پشیزی ندارد فقط . در بیان گوهر درج معرفت پیر میان علی گهر که کوه بی بهای حیات رادر این ار زوى خاك ممات سپردہ شیخ علی حسن نيز در تعاقبش با او درخاك برابر شد. و بکام دل نرسیدہ ازدار دنيا حسرت بردند اثبات الك معرفت اعنى خادمعمیر دغدب ادسر حلقه ذكر ما لكان خانقاه آزادگیست خرقه ایرد دعای را از رقعات الوان فقرات بسوزن ریشه بیان چنان میدوزد که جناب عرفان ماب در دریای معرفت گوهر درج حقیقت پیرمیان علی گوهر بهوای نقد و تاج افتخار فقرودرويش ازسره خرقه از بر بر آورده و عمامه محور افترا بر سر نهاده و تسبیح هزار دانه ايسـاط در دست گرفته با تفاق شیخ علی حسن در ین ممر که لشکر کشی با صا حبان انگریز حاضر بوده و هر روز در خلوت بصاحبان انگریز آيات و احادیث افترای جہت میرصاحب بہادر مواعظ نموده تا و در خلوت خیمه خود آمده سر ببالش استراحت میگذاشتند و برا عده پي در پي صاحبان انگریز بهادر نهایت محظوظ و خوش دل بودند ازرو زیکه اشتهار عزل ریاست و غضب ملك مورثه متعلقه دسنار سر داری میر صاحب بهادر ازسر کار انکلیسه نافذ گردیده معارف ماب شیخ مذکور چون گل شگفته دست نشاط بر دلک میگزند. خوشحالی میکردند لکن از کر گذاران
«٢٢٨» خداوند غافل و بی خبر که تیغ انتقام بدست دارند و بسیاری کسان جام ازم آرزوی و لا امثال نموده خواستند که جرعه از آن بنوشند ساقی اجل چنان پشت دست زده که بی کام دل از آن بر انگیزد به چون روز دویم اشتهار مذکور بموجب اشاره پادشاه علی الاطلاق که منتقم حقیقی است جناب عرفان ماب موصوف را این چنین لشکر مرص مهلکه بر حصار وجودش استیلای آورده که از لشکرگاه انگریزان بسواری دولی بصورت مرده گمان قراری مکان مالوفه خود شده هنوز با ماکن خود نرسیده که در عرض راه سپه سالار ملک الموت با یولاقی صدمه مرگ آرای گردیده آخر بيك ضرب نیزه اجل سر ما به حیاتش ربود و تار وتن بندگان مالوفه او را امان نداده هم چنین در قتل گاه گورستان او را داخل نمود انا لله و انا الیه راجعون از آنجا که حال حیات مستعار و دنای ناپایدار همین است و خلق الله و عوام از چنین مرگ ناگهانی پیر موصوف عبرت پذیر گردیده تصرف و کرامات میر صاحب بهادر خیال میکردند که در طرفة العین بظهور آمده فی واقعه سر دل هر بنده خدا میداند و این کار بدل آگاه است تو خودرا در میان انباز مکن بجز توبه و آلاه است» پیر مذکور در مقدمه میر صاحب بهادر چقدر کوشش و سعی نمود خود با رزوی دل نرسید صاحبان انگریز بهادر چیزیکه از چهار حصه ملك مقصو به میر صاحب بهادر وعده کرده بودند از ان بی بهره و بی نصیب گردیده و حسرت آن در گور با خود برده و شیخ علی حسن مده قات پیر ممدوح حیران و پریشان لب خشك و سهم و در سر کار انگریز بهادر باوت چهارم در عوض غازی سینگر تلاش نمود نیافت مگر دوصد روپیه مشاهره نایم حیات او را داوی کردند نگرفت و دست افسوس چون مگس بپاك مالیده بر روی و سر ندامت خود میزد آخر از سوز و گداز دل روانه مندلی گردیده بخیال آنکه در آنجا رفته در محکه عدالت فریادی شده فایز مطلب خود شوم هر گاه شیخ مذکور داخل مندلی شده بمطالب خود نارسیده اولا باملك الموت ملاقی گردیده متاع زنده گانی خود را پیشکش ملك الموت نمود و دفتر دعوی افترا را با اعمال نامه خود بهمراه برد که در گور با منکر ونکیر جواب سوال خواهد نمود از آنجا که هر که بمقتضای تحصیل اسباب نا مستعد نیا بیوفا خلل و نقصان بغیری رساند و در طریق راه و روش و حقوق نمك خورد گی مردانه قدم نگذارد و چنانکه باید فوائد خیریت که نه امام مضامین مرعی ندارد هر آینه متاع راحتش وزندگانی پایمال نهیب تاراج حادثات انتقام گشته مركب فاوغبالی و اعتبارش از اوپاه آمد دلبرنشان بسر در آید و از هیچ جهت در عشریی بر روی داش نکشاید چون پیر موصوف و شیخ مذکور حقوق آشنائی و نمك خوارگی سالهای سال میرصاحب بهادر فراموش نموده چقدر کوشیدند و در تنور حرص و آزجوشیدند و عمامه های افترای بستند و در خدمت صاحبان انگریز دویدند و بر کرسیها نشستند آخر نتیجه ندیدند در طرفة العین بی یکدیگر مردند و حسرتها ی بردند و غم دنیا بر دل گذاشتند از آنجا که دنیا محل عبرت و بازی گاه کودکان و عادت و شیوه آن است که همیشه خود را بیاراید تا مردمان را بیازماید و ای بر کسیکه چراغ دین ایمان را کشت و باز مظالم بر پشت ملك را از میرصاحب بهادر مرآيه صاحبان انگریز غصب ماند و باز مظالم را میر صاحب و شیخ مذکور بردند . دانی که چه کرد احمق خر او مظلمه بر ددیگ کانزر از مثل مشهور است از آنجا که متبع نویردان قلم را از سرود این ترانه دعوی آنست تا هريك از
«٢٢٩» گوشه گیران بزم زندگی را که گوش هوش بر آو از تهنیت رشت نوای فیوضات در گاه دایا و عقبا است اگر خواهد که از پستی ذلت بآهنگ اوج بر حصار علو فطرت نورد پیوسته تصانیف عزت و اعتبارش در حجاز وعراق السنه وافواه كوچك وبزرگ بلند آواز گردیده رخسار دولت افزائش ماننددف مضراب طپانچه پنجه افسوس نشود و چون نی مر بند عضوش جدا کانه برتگی لب شیون ندامت نگشاید پس به اختیار خاطر قدم در مقام موافقت مصنف و این قانون آدمیت و خارج آهنگان سرای پره اهلیت نگذارد و گردن در دایره قبول قول تار است آن بی اصولان معرکه صداقت فرود نیارد که هر متساهله اندیش غفلت کیش که بنابر هدم و سانی رشته انسانیت زانی زمام مصونیت در دست اقتدار آن فرقه ضلاله مخذول العاقبت بسپارد و پشت بر دیوار سست پیمان اعتماد آنها واگذارد هرگز در آینه حصول مدعای تمثال خوبی و بهبودی نخواهد دید من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال چون زلف مشکین سخن بدست خیال آوردن خالی از پیچ و تاب ادراك نیست و نواختن این ساز عبارت آرای بمجز اسباب کمالات نا ممكن وحالا كه كاسه طنبور وجود ناتوان از نغمه های بلاغت و کمان خالی تار و پود از احاطه گوش مالی صاحب وقوفان این فن ارجمند نزديك این ترانه های هیچ پوچ نموده که مبادا گرانی گوش طبع نوازندگان رباب ارباب معنی و کمال و اصحاب دولت و اقبال شود و دیگر تنغمات از وقوعات اصف و بی انصافی صاحبان اسکرین که در ملک سند از قانون آئین خود جاری داشته در نوای آورده اند چنانچه - مطلق العنان ساختن جاریه از خاندان عظام و بی پرده کی مستورات از خاص وعام و بینای سرک های و بازارها بنا کرد بازا ر آشور تکنیج که پا بند مردم از او نفع و رنج و منهدم ساختن عمارات فریبای بقای ومساجد ومقابر که زنه گان ازین طایفه در هراس و مرده گان در وسواس و شده از همدات که عین ضلالت است و قبضات که از ارتشاء گریزان و آویزان میباشند و منشیان که روی قلم را از سیه چاه مداد انشاء سیاه نموده همیشه فقرات نویس انشاء خانه خرابی اهل حوایج اند و از هر حیله و فعله که لباس هريك بعبارات رنگین دوخته در تسویه آورده شده اما تحریر آن موقوف بروقت دیگر گذاشته شد بالفعل با تمام این نسخه موسوم بتازه نوای مبارك پرداخته شد امید از آهنگ نوازن ساز بلند فطرتان عالی همت و روشن طبعان اهلیت و فصاحت آن دارم که به مقتضای پاکی نظر وحسن خلق اگر فقط به نقد تحسین و آفرین متاع هینزم را بخرند مین عطای بر عطا است والا مزبان عیب جوی و شخون تمام خطا بخطا نبر ده معاف دارند که من از کسب در مناهی وهنری خود معترفم پوشنده کیان طریقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن کس که از هنر عاری است هر گاه از راه لطف و عطای در مطالعه این نسخه پردازند امید که بدعای خیر یاد خواهند فرمود زیاده است دعرب تاریخ بیست و پنجم جماد الثانی سنه ١٢٧١ هجری بقلم حقير سرا پا تقصير محمد حسن خلف مو لا نا میرزا عطا محمد تحریر رمضان المبارك ١٢٧١
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
در کارخانه سنگی ماشینخانه کابل
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]