# Akbarʹnāmah اكبرنامه # adl1179 # Kābul, Anjuman-i Tārīkh, 1330 1951 or 1952 # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- Afghanistan Digital Library adl1179 http://hdl.handle.net/2333.1/crjdfpb0 This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser. When referring to or citing this item please use the "handle" URL and not this document or the URL from which you downloaded it. All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial. NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu --- page 2 --- KACHMIRI AKBAR NAMA A.T. 30 --- page 3 --- [BLANK PAGE] --- page 4 --- [BLANK PAGE] --- page 5 --- [BLANK PAGE] --- page 6 --- اکبر نامه اثر منظوم حمید کشمیری تحشیه : علی اصغر نعیمی تصحیح : محمد ابراهیم خلیل سردار مجاهد ملی وزیر محمد اکبر خان غازی باهتمام : محمد شفیع رهگذر --- page 7 --- [BLANK PAGE] --- page 8 --- از نشرات انجمن تاریخ نمبر (۳۰) از نشرات عمومی مطبوعات نمبر (۷۱) اکبر نامه اثر منظوم حمید کشمیری تاریخ طبع ۱۳۳۰ شمسی تعداد طبع ۱۰۰۰ جلد --- page 9 --- اعتذار چون نشر این کتاب در مجله آریانا تقریباً دو سال و ششماه را در بر گرفت و از طرفی نشر و طبع آن بصورت جداگانه به روزهای قبل از جشن استقلال منقضی بود، لذا فرصت کافی به ترتیب اغلاط طباعتی و تصحیح آن نیافتیم . امید است خوانندگان گرامی اگر در طی مطالعه به بعضی اغلاط لفظی بر میخورند بر ما ببخشایند (انجمن) --- page 10 --- اکبر نامه مقدمه تاریخ معاصر افغانستان که با سلاله محمد زائی شروع والی یومنا ادامه دارد نظر به قرب زمان مانند تاریخ معاصر هر کشور و هر قوم بیشتر به يك سلسله یادداشتها، مکاتیب، معاهدات، قصائد، شجره و انساب، رساله های منظوم و منشور، جنگنامه ها، شنیدگیها و چشم دیدها، اشعار و قصص عامیانه (فولك سانگ و فولکلور) متکی میباشد که بطور عموم اکثر آن طبع نشده بلکه پیش از چاپ جمع آوری و تدوین میخواهد و به اصطلاح غربی ها مطالب لازمه باید اول از ارشیفهای خانوادگی بیرون کشیده شود تا متون بدون کم و کاست در دسترس عامه قرار گیرد و آنگاه در اثر قضاوتها آهسته آهسته خطوط اساسی آن دوره و جزئیات آن معین گردد. راجع به تاریخ يك و نیم قرنه اخیر افغانستان اسناد و مدارك به صفتی که ذکر شد در موزه کابل و کتابخانه های رسمی و شخصی و بیشتر در میان خانواده ها و در دست افراد موجود است که چیزی بدست آمده و انتظار داریم چیزهای دیگر به رهنمائی اشخاص فهمیده میسر گردد و از میان نرود در میان آثاری که عجالتا در دست است مهمتر از همه اسناد آتی است شاهان متأخرین افغانستان يك جلد در موزه کابل) مجموعه خطی بی نام در ٤٦٢ صفحه شامل دوره سدوزائی و محمدزائی ويك جلد گلشن امارت نسخه خطی) در کتابخانه مطبوعات در ٢٦٥ صفحه تحت نمره ۱۸۱ موجود میباشد. فرامین و مکاتیبی که --- page 11 --- ( ب ) از طرف شاهان، امرا و سرداران بنام نایب امین الله خان لوگری تحریر شده و یا میان اشخاص معاصر وی مبادله گردیده (سه دوسیه در موزهٔ کابل ) سوانح شاه شجاع (یک جلد در موزهٔ کابل ) جنگ نامه راجع به جنگ اول افغان و انگلیس ( یک نسخه در دار التحریر شاهی و یک یک نسخه نزد حافظ نور محمد خان و امین الله خان زمریالی) و بالاخره «اکبر نامه» که اصلا رساله ایست منظوم و به پیروی شیوهٔ حماسی که خاصهٔ خراسان است از طرف حمید کشمیری شاعر معاصر وزیر محمد اکبر خان غازی در طی یکسال در ١٢٦٠ هجری قمری (سه سال قبل از وفات وزیر مذکور ) در کشمیر به رشتهٔ نظم کشیده شده و از نقطهٔ نظر ادب و امانت تاریخی اثر گرا نبهائی میباشد و به نویسندگان تاریخ معاصر افغانستان کمک زیاد میکند . شاعلی عبدالروف خان بینوا مدیر عمومی پشتو تولنه چند ماه قبل حینیکه در اثر دعوت(ادبی تولی) سرحد به پشاور رفته بودند ضمنا به معاینهٔ کتابخانهٔ جناب مولانا فاضل صمدانی صاحبزاده موفق شده و در میان کتب قلمی ایشان نسخه ئی از اکبرنامه را هم یافتند . شاغلی بینوا نظر به علاقه ئی که به احیای آثار تاریخی کشور خویش دارند میخواستند نقلی از ان نسخهٔ قلمی برای چاپ حاصل کنند ولی جناب صاحبزاده لطف بیشتری نموده اصل نسخهٔ خود را به ایشان عاریت دادند مشروط به اینکه به طبع آن اقدام شود . ملتفت باید بود که این نسخهٔ اکبر نامه منحصر به فرد نیست بلکه نسخ متعددی از ان در افغانستان در کتابخانه ها و پیش اشخاص موجود است و برای اینکه حین طبع اغلاطی را که عموما هنگام نقل آثار قلمی از طرف كتاب بعمل می آید ( وطبعا در آثار منظوم بیشتر میباشد) با نسخه های دیگر مقابله و اصلاح بتوانیم دو نسخهٔ دیگر هم بدست آوردیم ولی متن همان نسخهٔ کتابخانهٔ مولانا فاضل صمدانی را قرار میدهیم . کاتب این نسخه معلوم نیست خط آن متوسط است ولی اغلاط دارد که یکحصهٔ آن از طرف شخص نامعلومی در حواشی اصلاح شده و در پاورقی ها از او به حرف (م) یاد میکنیم ،تاریخ کتابت این نسخه --- page 12 --- ( ع ) هم معلوم نیست و در صفحات اخیر چهار ورق آن از ( ١٤٧ تا ١٥٠) افتاده و بعوض مهتمم دارالعلوم رفیع الاسلام پشاور بقلم محمد ایوب شاه مدرس اول دارالعلوم مذکور به تاریخ ٢٧ جمادی الاخر ١٣٥٧ مجدداً تحریر و در متن گنجانیده شده است در صفحه اخیر تاریخ وفات وزیر اکبر خان غازی از طرف شاعری استخراج شده که آنرا در آخر کتاب طبع خواهیم کرد . نسخهٔ دوم مربوط به کتابخانهٔ دارالتحریر شاهی است که از ان در پاورقی به حرف (د) یاد خواهیم کرد . این نسخه ٣٩ سال قبل در کابل بقلم حاجی عمر یکی از احفاد سردار پاینده خان در عصر سراجیه تحریر شده و خود کاتب گوید : «تمام شد بدستخط کمینه خلق الله حاجی عمر پسر میر داود محمد سرورخان پسر سردار رحمدل خان پسر سردار پاینده خان محمد زائی بتاریخ ١٧ شهر ربیع الثانی یوم یکشنبه ١٣٢٩ بدار السلطنهٔ کابل در عهد سلطنت امیر ابن الامیر ابن الامیر ابن الامیر پادشاه عدالت قرین اعلیحضرت سراج الملة والدین امیر حبیب الله خان ...» . در صفحات اخیر خود این نسخه يك قصیده از طرف کاتب در مدح امیر حبیب الله خان شهید دارد و در چهار صفحهٔ دیگر تاریخ بعض وقایع مهمه مربوط به دورهٔ محمد زائی ثبت است وحصهٔ اخیر را هم در اخیر متن اکبر نامه خواهیم گرفت . نسخهٔ سومی ما متعلق به شاغلی برهان الدین خان كشككى مدیر عمومی مطابع است و نسخه ایست بسیار تازه که ١٥ سال قبل به امر ایشان ( در ادارهٔ اخبار اصلاح کابل ) نقل گرفته شده چون متن اکبر نامه منظوم است و در نظم با وجود مقابلهٔ نسخه ها بنا بر بعضی ملحوظات ادبی دقت نظريك نفر شاعر در کار است شاغلی محمد ابراهیم خان خلیل عضو انجمن تاریخ در بعض موارد برخی اصطلاحاتی كوچك ادبی را ضروری دانسته اند که از طرف ایشان در پاورقی ها به حرف ( خ ) گرفته خواهد شد . --- page 13 --- ( د ) اگر چه وقایع متذکرۀ این اثر جزء تاریخ معاصر افغانستان است و من حیث سنه و سال از حوالی ۱۵۰ سال بیشتر تجاوز نمیکند معذالک برای اینکه اشخاص و اماکن آن خوب تر به خوانندگان کرام معرفی شود شاغلی علی احمد خان نعیمی عضو انجمن تاریخ مدیر مجلۀ آریا نا تبصره و حواشی ومقابله نسخه ها وتدارک تصاو یر مربوطه آنرا متقبل شده اند و امید است باصرف مساعی ایشان این اثر بصورتی شایسته و مفید طبع گردد . اکبر نامه سرا زین شماره در مجلۀ آریانا و در عین زمان هزار نسخۀ علیحده هم از ان طبع خواهد شد تا در آخر کار اثر مستقلی هم بمیان آید . در خاتمه انجمن تاریخ از شاغلی بینوا مدیر عمومی پشتو تولنه متشکر است و توسط ایشان از جناب مولانا فاضل صمدانی صاحبزاده که از کتاب خانه خویش این اثر قیمتی را برای چاپ به عاریت دادند کمال معنو نیت دارد وبنام كمك به تاریخ افغانستان از خوانندگان محترم خواهشمند است هر گاه بعضی یادداشت ها ، مکاتیب، پارچه های منظوم و منثور، تصاویر مربوط به مطالب متذکرۀ متن این اثر داشته باشند برای چاپ به انجمن تاریخ بفر ستند ویقین داشته باشند که كمك های ایشان ولو هر قدر كوچك با شد برای ما بزرگ و مفید ثابت خواهد شد. احمد علی کهزاد --- page 14 --- بسم الله الرحمن الرحيم اکبر نامه خدایا جهاندار اکبر توئی (۱) کرم کستر و بنده پرور توئی زدریای صنع تو کردون حباب ز نورت کمین ذره آفتاب در اظهار قدرت ز بالا و پست بهر بود و نابود داری تو دست کجا عقل و ادراك ایزد شناس کند قدرتت را به ندرت (۲) قیاس اگر ذره را دهی التهاب شود ماحی صد هزار آفتاب یکی قطره سازی محیط جهان کنی در حبابی محیطی نهان بکنجد فلك در يكى خردایه شود خردلی با زمین هم پله در ایجاد خلق ای جهان آفرین نه تنها قدیری همین بر زمین تو دانی نمودن اگر خوش کنی کزین خوب تر ز آب، آتش کنی سمندر بر اثبات قولم جواب ز آتش دهد ماهی از قعر آب بتی نغز چون لعبت آذری زخاك آفرینی به آتش بری (۳) بقدرت برون آوری گل ز خار کنی جمع با زهر پازهر مار بذورات ( ٤ ) یکجان شده با غبار براری زخاك از نسیم بهار گر اجساد پوسیده از نفخ صور برانگیزی از خاک در دم چه زور نه خاك است خود در ثبات وسکون نه خود دایر این گنبد نیلگون (٥) چه ثابت چه سیاره قایم به تست ازل تا ابد ملک دایم به تست (٦) کسی نیست کش ذکر تو کار نیست بتوحید ذاتت در اقرار نیست (۷) خطا نیست مانع عطای ترا ولا نیست دافع بلای ترا نه ما ایستاده بخود مانده ایم نه از خوردن آب و نان زنده ایم حیات تو در ما فگنده است تاب (۸) چو بر ذره ها پرتو آفتاب (۱) اکبر علاوه بر ينكه صفت خدا بوده صنعت براعت استهلال نیز است. (۲) ك : بذاتت قياس (۳) م «و» ، ك ، وزاتش پری (٤) م : بلورات جمع بلور بمعنى تخم .. ( ٥ ) ه ازین در نسخه «ك» دیده نشد (٦) ك : ازل تا ابد جمله دایم به تست (۷) این فرد در نسخه «ك» موجود نیست . (۸) نسخه ك : حیات تو بر ما .... --- page 15 --- (۲) چو خور عکس خود باز خواهد ربود شود ذره با بود گویا نبود دهی دوست را محنت و رنجها بد اندیش را رایگان گنجها دران رنج انواع لطف و کرم دران گنج اصناف اندوه و غم (۱) زطاغثوران تا به اهل گناه بجز رحمتت کس ندارد پناه زایجاد ما و شفاعت گران همانا که مقصود تست اندر آن که تا عاصیان را شوی چاره ساز کنی گرم بازار ناز و نیاز و گرنه بيك غمزه لطف و جود نمی ماند نام گنه در وجود کسی این سخن گیر شمارد بعید کند امتحانش بجرم «حمید» (۲) بمقدار جرم او نبخشد عطا پس آنگه بگوید که گوید خطا با انعام عام خود ای کردگار مکن اندرین دعویم شرمسار کنون مدعی سر بدعوی کشید بر غمش بکن عفو جرم «حمید» که تا باز داند که کوه گناه بدر یای عفو است کمتر ز کاه سپردم ترا کار دنیا و دین نگویم چنان و چنین کن جز این که مطبوع کن کار دنیائیم وزان خوب تر کار عقبائیم بنعمت نگهداشتی جان من برحمت نگهدار ایمان من الهی کن این بنده عیب ناك برحمت ز آلایش عیب پاك مکن بنده پیر خود نا امید باین سستی سخت و ریش سفید چو آزردن پیر از کس قبول نداری کیش داری از خود ملول چو کردی تو موی سیا هم سفید کن از لطف روی سیاهم سفید مپرس از ثواب و گناهم مگر در آندم که رحمت شود جلوه گر که آنگه گشایم همه بار خویش کنم نازها با خریدار خویش الهی زجرمم جهان گشت تنگ فتادم بسر پایم آمد بسنگ روان رفته در مأمن مصطفی زدم دست در دامن مصطفی بیاورده‌ام عذر خواه بزرگ مگیر و مسوز از گناه بزرگ کمین بنده از بند آزاد کن روان شفیع الامم شاد کن (۱) در «ا از آن رنجا نواع لطف و کرم وزین گنج اصناف اندوه و غم اماك دران رنج ... درین گنج ...؟ (۲) - حمید نام مؤلف است . --- page 16 --- (۳) در نعت سید کائنات علیه افضل الصلوات واکمل التحیات زهی لعل یکتای سلک وجود خهی مالک ملک و ملک وجود محمد که جبریل دربان اوست سرافیل گهواره جنبان اوست چه شاهنشهی نامی آن نامجوست که هم سکۀ نام حق نام اوست زهی نام فرخ که گردد درست بتصدیق وی نقش ایمان درست ازین نام روح الامینش دمید که روح الله آمد ز مریم پدید در ارشاد مستر شد انش رسل در ایجاد جزوش همه جزو کل خود امی و کشاف ام الکتاب شفیع الامم صدر یوم الحساب فلك آستان و ملك جیش او سبق رحمتی برده بر طیش او بدولت چو زر داغ او برجبین شرف نام او کرده سجع نگین زتا ثیر آن طرفه انگشتری سلیمان شده شاه دیو و پری سخایش محیط و جهان چون سحاب بکردون علمدار او آفتاب اجل تیغ و حفظ خدایش سپر قضا ناوك وشست و ترکش قدر روان گشت نیر حق از شبت او شد . مظهر قدرتش دست او شده ممکن از نور او هر وجود در آخر ز عکس آمد اندر (۱) وجود چو آن صبح از تابش خور دمید شد از صبح خورشید تابان پدید از و مشعل هر نبی و ولی ازل تا ابد روشن و منجلی چو خورشید کاندر شب از زیر خاك (۲) کند انجم از عکس خود تابناك همه انبیا را شرافت ازوست زآدم مرا د خلافت ازوست از آن پایه گاهش فلك بی خبر وزان عزو جاهش ملك بی خبر ببردند از آن قدسیانش سجود که نور دلش بود اندر وجود خدایش چو تشریف معراج داد زنعلین او عرش را تاج داد ازان تاج سرهای عرش برین نمی آمد از خر می بر زمین (۱) م ، اندر آمد (۲) م ، تیره خاك --- page 17 --- (4) صفت معراج سرور عالم مفخر آدم صلى الله عليه و سلم در آن شب که آن شهسوار براق عنان تافت بر قطع سبع طباق درخشان شد، چهرۀ مهر و ماه ز نعل براقش زهی پا بگاه الوا العزم و مرسل ثنا خوان او همه چشم دریوزه خوان (1) او خروش از سلام و درود از ملك ملك بر ملك شد فلك در (2) فلك در افکند در سدره روح الامین سرافیل پر (3) بر کشاد از کمین ز بار نبوت سرش گشت خم قدم بر قدم راست میکرد دم مطاع و متاع دو عالم سپرد بر فرف که آن گنج بی رنج برد سلیمان ز نغتش مگر گردباد کزان روسریرش روان شد بیاد بر آمد ز تخت روان چون به عرش همه عرشیان دیده کردند فرش نمودند گرد سریرش طواف ازان عرش شد عرشیان را مطاف بفرمان فرمانده كن فكان در آمد بخلوت که لا مكان همه عضو عضو تنش يك بيك بدیدار دیدن شده مردمك درو عکس و صف سمیعی فتاد بهر موی گوش شنیدن کشاد بدید آنچه کوراست آن چشم هوش شنید آنچه نتوان شنیدن بگوش چه بیند بجز آب چشم حباب که از آب جزویست بل عین آب بصد رو سال آن چشماش نشاند که گنجایش قاب قوسین نماند چو حق گفت او حی الى عبده بتشریح چون من کنم دل تهی حجاب دوئی از میان گشت دور به نوری علی نور پیوست نور همیکرد خود خویشتن را نظر و گرنه چه امکان (4) حد بشر بجوشید ش از سینه علم از ل ادا کرد در حضرت لم يزل صلوة وتحيت بحسن ادب معرف بتعريف اهل عرب جواب تحيت ز رب المجيد بوجه فحيوا با حسن شنید زهی کزخم سرمدی نوش کرد عجب بین که خود را فراموش کرد (1) م : نان (2) م : بر (3) م : سر (4) م : زحد . اکبر العامه (1000) جلدت عبدالاحمد و محمد امین و حیدر علیخان رجب علی ه اجرائيه شعبه تاریخ 7 جوزا 102 در مطبعه عمومیه کابل --- page 18 --- ( ٥ ) ز افتاد كان زمين داشت ياد مگر رحمت ايزدش داد باد (١) زحق بهره بهر ما خواست كرد همه كار ما كجروان راست كرد زمحمود چون گنج مقصود يافت بويرانه این جهان روی تافت زمين كز عرب دولت آباد کرد خراباتیان عجم یاد کرد بسر سبزی آورد چون نوبهار بسی سر زمین شد بدار القرار چو کرد آن شه دین زدنياسفر بحکمش زیاران خیر البشر (ص) ابوبكر(رض) کوس خلافت نواخت پس از وی عمر(رض) رایت دین فراخت ز تریاق فاروق(رض) عدلش امان ز زهر ستم یافت ملك جهان سپس یافته نور عثمان (رض)ظهور شد آن نور قایم مقام دو نور علی(رض) زان سپس شد امام انام برو گشت دور خلافت تمام ازین چار خور شید روشن گهر زظلمت جهان پاك شد سر بسر چو بودند این چارتن از دوئی مبرا و پاك از منی و توئی یکی کر دوئی آورد در شمار برو شنعـت و لعنت هر چهار بس این دولتم از خداوند گار که دارم بدل مهر شان استوار الهی باين چار ارکان دین فرو زنـده شمع شرع متین بر افراز ایوان ایمان من بیفروز قصر دل و جان من باین چار سلطان ببر دم پناه ببین بر شفیعان، مبین بر گناه ضعیف و نحیفم فقير وحقير بعصيان زمن عذر نسيان پذير در آن داوری از وعید شدید برحمت کن آزاد مسكين حميد» صلواة و دعایش ز جان بر دوام بر اصحاب و آل نبی و السلام (٢) در مدح سلسله حضرت قادريه رضي الله تعالى عنهم چو مـاه عرب شـاه روی زمین سراج الهدی سید المرسلين قدم بر سر تخت افلاك زد بر افسر خـاص لـولاك زد (١) خ ، مگر رحمت ایزش یاد داد . (٢) م ، بر اصحاب واولادوی والسلام خ ـ به پیغمبر و آل و صحبش تمام --- page 19 --- (٦) خداوند كبار جهان در نهفت زراز نهانش بيكفت آنچه كفت محمد (س) از آن می كه بنمودنوش بيامد چو دریای رحمت بجوش بكفت ای خداوند كار جهان بمردم زمن مشفق و مهربان نخواهم كه این باده تنها خورم فراموش شود امت مضطرم خطاب آمد از قادر كرد كار كه این راز با كس مكن آشكار (۱) نهان كفتمت همچنان از كسان نهفته بهر كس كه دانی رسان از آن باده جام نخستینه داد بيار نخستین فرخ نهاد پس آنگه از ان می عمر (رض) نوش كرد شنید از نبی (ص) نكته در كوش كرد پس آنكاه عثمان (رض) شب زنده دار از آن می فزودش حياو وقار با تمام چون دور ساغر رسيد در آخر بساقی كوثر رسيد دلش خون شد و مستی آورد زور بشیر خدا در سر افكند شور شنیدم كه زد بر لب چاه آه زسوز دلش آب خون شد بچاه زباغ وسیع نبي كريم (س) كشيدند سر چار نخل عظيم كه شد شاخ هريك كرامی شجر چو طوبى بملك جهان سایه ور ولى ميوه نخل شير خدا بر و شندلان سراج الهدى بهر يك رسید و رسد بیكمان شود ختم او ختم دور زمان ازین خلعت اول از و یافت زین امام امامان امام حسین (رض) چو او رفت این تاج كو هر نهاد بفرق جگر گوشه زین العباد وزان مشعل نور كرد اقتباس سراج الهدى باقر (رض) حق شناس زنورش كه چون مهر انور رسید بعالم شعاعى بجعفر (رض) رسید (۲) چو ماه از جهان دود ظلمت سترد زخاصان خلافت بكاظم (رض) سپرد از و نقد سربسته مرتضى (رض) رسيده بموسى على رضاء (رض) بارشاد آن نامدار شهید نیابت به داؤد طائی (رح) رسید كرت هست ذوق شنیدن ز تو یكی زان شنیدی دگرهم شنو (۱) م ، كه این راز با كس مكو زنهار (۲) م ، بعالم شعاعی به جعفر دميد . --- page 20 --- (۷) که از شیر حق مرتضی بوالحسن (رض) شده بهره ور شیخ بصره حسن (رض) (۱) ازو تربیت یافت خواجه حبیب (رح) (۲) که ارشاد از ان اعجمی لبیب بداود طائی (رح) زاهل رشید (۳) مکرر چو قند مکرر رسید به تعلیم رازی که معلوم کرد چو داؤد آهن دلان موم کرد ازو بهره ور گشت معروف کرخ (رح) (٤) برفت از تنش کرخ آمد بچرخ سری (رح) یافت از پای بوسش سری (۰) وزین تاج دولت بلند افسری جنید (رح) از سر افرازیش سرفراخت (٦) در آفاق کوس خلافت نواخت ابو بکر شبلی (رح) ازو نور یاب (۷) شده چون مه روشن از آفتاب (۸) (۱) حسن بصری : کنیت او ابو محمد بود وابو سعید نیز میگفتند جامع علوم ظاهر وباطن بود در تاریخ وفات او اختلاف است برخی ۱۱۱ بعضی ۱۱۲ و ۱۱۴ هـ ق می نگارند. (۲) حبیب عجمی : شیخی بود صاحب صدق وصفاء در ابتدای حال مال دار بود ، اما بمجلس حسن بصری رسید وحق پرست شد سنة وفات او را برخی ۱۲۰ و بعضی ١٤١ هـ ق می نگارند اما اغلب مورخین به این عقیده اند که در سال ١٥٦ هـ ق وفات یافته است. (۳) ابو سلیمان داود بن نصر الطائی : از کبار مشایخ و سادات اهل تصوف بود و از شاگردان حضرت ابو حنیفه (رض) بود. از طبقهٔ اولی است. و در طریقت مرید حبیب راعی بود ، از جمله عموم حفظ و اقرداشت و در فقه فقیه الفقها بود. با ابراهیم اد هم صحبت داشت تاریخ وفات او را ١٦٠ هـ ق وبقولی ١٦٥ می نگارند. (٤) معروف کرخی : کنیت وی ابو محفوظ است، نام پدرش فیروز و بقولی فروزان بوده و برخی او را معروف بن علی خوانده اند، در علوم ظاهری شاگرد حضرت ابی حنیفه (رض) و در طریقت مرید حبیب راعی است، وفات او در سال ۲۰۰ هجری قمری اتفاق افتاده اما برخی ٢٠٦ هم نوشته اند. (٥) سری بن السقطی : از طبقهٔ اولی متصوفین است، کنیت او ابو الحسن بوده است استاد جنید وسایر بغدادیان است. وشاگرد معروف کرخی است. در ۲۵۳ هـ ق وفات یافته، و در بغداد مدفون گردیده است. (٦) جنید بغدادی : از طبقهٔ دوم است کنیت وی ابو القاسم و لقب وی قواری و زجاج وقراز است، او را قواری وزجاج از آن گویند که پدر وی آبگینه میفروخت. اصل وی از نهاوند است اما در بغداد تولد یافته است با سری سقطی هم صحبت بود در ۲۹۷ پدرود زندگانی گفته است. (۷) ابوبکر شبلی: از طبقهٔ رابعه است، نام وی جعفر بن یونس است. عالم وفقیه بوده و مطابق بقول جامی مذهب مالك (رض) داشت، پدرش حاجب الحجاب خلیفهٔ عباسی بود، میگویند مصری بود به بغداد رسید، اما محققین او را خراسانی الاصل میدانند که در بغداد نشو ونما یافته است ومولد او را بسروشنه فرغانه می نویسند، به عمر ۸۷ در سال ٣٣٤ هـ ق وفات یافت. (۸) خ: شده همچو مه روشن از آفتاب. --- page 21 --- (۸) وزو شيخ بوالفضل واحد (رح) بنام (۱) شد بهره ور کرد انعام عام چو سرشاخ بر کرد سر زان درخت ابو الفرح طرطوسی (رح) نیکبخت (۲) از پیوند آن شاخ شيرين ثمر شده بوالحسن (رح) در بزرگی سمر (۳) از آن شاخ کو بر فلك سر كشيد ثمر بوسعید (رح) مبارك چشيد (٤) ازو شاه جيلان (رح) شده بهره ور (٥) ز شاخ ولايت برآمد ثمر رسید آفتاب ولايت باوج در آمد محیط ولايت بموج بهمت چنان پای مردی فشرد كه گوی از همه شير مردان ببرد پديد آمدش شورشی در نهفت که از جوشش باده عشق گفت که بر دوش من پای خيرالور است قدمگاه من گردن اولیاست به تعريف كشف و كمالات او بشرح كرامات وحالات او سياھی گر از ھفت دریا كنم و گر سبحه از ریگ صحرا كنم شمارش كنم تا بروز شمار به گفتن نيايد یكی از هزار بهر كس كه آن شاه روشن گهر چو خورشيد بنمود روشن نظر دلش روشن از نور فی الحال شد اگر دزد هم بود ابدال شد چو زد جوشش فیض آن چشمه سار بهر زاق زان مشرب خوشگوار به تقسیم رزاق چشما می چشيد تو گوئی خضر آب حیوان كشيد (٦) (۱) شیخ عبدالواحد تميمی ، كنيت وی ابوالفضل و نام پدرش عبدالعزیز بن اسد بود. در طریقت مرید شیخ ابوبکر شبلی بود. در ٤٢٦ هـ ق وفات یافته است . (۲) شیخ ابوالفرح طرطوسی ، از اعاظم خلفا و مریدان شیخ عبدالواحد تميمی است در ٤٤٧ هـ ق وفات یافته است. (۳) شیخ ابوالحسن قریشی هنگاری، نام او علی بن محمود بن جعفر الهنكاری است. می گویند هر شب دو ختم قرآن می کرد. در ٤٨٦ بدرود حیات گفت. (٤) شيخ ابو سعید مبارك مخزومی ، نامش مبارك بن علی بن حسین مخزومی است در سال سنه ٥١٣ هـ ق وفات یافته است . (٥) غوث الثقلين سيد عبدالقادر جیلانی ، كنيت آنجناب ابو محمد و محی الدین و نامش سید عبد القادر الجیلانی کتاب جلاء الخواطر، و فتوح الغیب و دیوان اشعار وقصيدة الغوثيه وغنيه الطالبين از تاليفات او است بشام روز ۹ ربیع الثانی سال ٥٦١ یا ٥٦٢ دنیای فانی را وداع گفت . (٦) حاشية متن، توگوئی كه خضری بحیوان رسيد . م ، تو گوئی كه خضری بحیوان رسيد د ، تو گوئی كه خضر آب حیوان كشيد --- page 22 --- (۹) مشرف به تشریف ارشاد شد جهان پر زفیض چو بغداد شد ابو صالح (رح) قصر قدسی صفات بنوشید زان چشمه آب حیات از ان خضر فرخ لقا جست آب وحید زمان شیخ احمد شهاب (رح) بنوشید قیسه جرعه جام او شرف یافت یحیی (رح) ز انعام او ازو قصر بیعت بیافت سید علا (رح) بپذیرفتش آئینه دل جلا زخلوتگهش شمس (رح) شد بهره یاب چو از برج بیست الشرف آفتاب فروزانیده زان آفتاب زمین شده بدر دین شیخ سید حسن (رح) زفیضش شرف یافت سید شرف (رح) (۱) منور شد از نور او هر طرف درون داش گنج عرفان که بود بی خلق تفویض قاسم (رح) نمود به تقسیم خلق خدا را سپرد فزون از همه سید احمد (رح) ببرد از ان شاه آفاق سید حسین (رح) (۲) ز آرایش باطنی یافت زین ازو عبد باسط (رح) شده مستفید (۳) باهل جهان فیض عامش رسید چو آن شاهباز از جهان دیده بست سجاده اش عبدالقادر (رح) نشست (٤) بدار البقا چون زدنیا شتافت خلافت زسادات محمود (رح) یافت پس از رحلتش گشت قایم مقام بزرگی که عبدالمنش (رح) بود نام (۱) شاید مطلب شاعر شاه شرف باشد که از اکمل مشایخ زمان بود. اصلاً از قصبه تباله است . و بزرگان وی از کهتران بوری بودند . در سال ۱۱۳۷ هـ ق وفات کرده است . (۲) سید شاه حسین بن سید عبدالقادر بن سید احمد گیلانی لاهوری . از سادات عظام گیلانی است . پیر کابل بود . درسنه ۱۲۰۰ هـ ق به عمر ۶۹ در لاهور وفات یافته است. (۳) عبدالباسط بن رستم علی از علمای کرام وفقهای عظام هند است . در حدیث وتفسیر واصول معروف بود. تفسیر ذوالفقار خانی ورساله عجب البيان في العلوم القرآن از تآلیفات اوست . در سنه ۱۲۰۲ هـ ق وفات یافته است . (٤) شیخ عبدالقادر ، بن ولی الله محدث دهلوی است ، که در فقه مرد کامل بود ، و در علم حديث وتفسیر شهرت عظیم داشت. تفسیر فتح الرحمن را بزبان اردو ترجمه نموده است. در سنه ۱۲٤۲ هـ ق وفات کرده است . --- page 23 --- (۱۰) چو دورش بحد نهایت رسید عنایات او بر عنایت (رح) رسید (۱) خلیفه از و حافظ احمد (رح) شده پسش حافظ گنج سرمد (رح) شده بنوشید از وی شراب طهور سعید ازل شیخ عبدالصبور (رح) (۲) ز انفاس آن نو بهار نهفت چو غنچه دل گل محمد (رح) شگفت به آن دولت آن شاه عالی مقام بخود در جهان کرد کنگل نام خلیفه شدش یار خاص شفیق میان صاحب ما محمد رفیق (رح) چو رفت از جهان آن شه ملك دین شدش قرة العین خود جانشین (۳) گرفته با وج ولایت مقام چو قطب فلك زان شدش قطب نام از ان بحر ذخار فیض عمیم جدا شد بخوردی چو در یتیم همیکرد آن شاه با تربیت (٤) چو روحانیانش برو حانیت بظاهر زیاران آن شاه دین یکی بود از اهل صدق ویقین سعید ازل نام عبد الهش (رح) نموده زراز سلوك آگهمش چو در عهد ما این مبارك شجر چنین سایه داراست و شیرین ثمر بر آمد ثمر زین در خت رفیع محمدا مین ومحمد شفیع چگویم فرح بخش روح وروان ثمر داشتی این درخت جوان الهی باین سرورانبيا (٥) بارواح این زمرة اولیا ببرعت رسان پایه مرشدم نگهدار در سایه مرشدم به محشر امانم زگر مای سخت ده از سایه این مبارك درخت سگ نفس من از سگی رسته دار باین سلسله بسته پیوسته دار چه امکان که لاف پربشان زنم دم نسبت خود بایشان زنم همین بس که این بندۀ دل پریش بخواهد درین سلسله مرگ خویش (۱) شیخ عنایت : شاید مطلب شاعر شاه عنایت باشد که از مردمان اهل طریقت بوده و در سال ١١٤١ ه ق وفات یافته است . (۲) ده سعید زمان شیخ عبدالصبور . (۳) در نسخه «د» نیز عیناً چنین است . ا ما تصحیح خ : شد ش قرة العین وی جانشین (٤) نسخ «د» و «ك» : همیکرد آن شاه جان تربیت . اما تصحیح خ : همیکرد آنشاه ولی تربیت . (٥) خ : الهی طفیل شه انبیا . --- page 24 --- (۱۱) که چون خر بمیرد میان نمک نمک گردد از یمن کان نمک الهی بسی کار بد کرده ام خطاهای بی حد و عد کرده ام مه چندانم از کار بد منفعل که از کارهای صوابم خجل نگشتم دمی همدم ذکر تو فتادم زخودرائی از فکر تو گناهم ز حصر ملک در گذشت (۱) بکثرت ز قصر فلک در گذشت درخش درخشان زحمت فروز گناهم بسوز از گناهم مسوز چنان شسته اوراق جرمم به آب کن از ابر رحمت که روز حساب ملک ساکت اندر حسابم بود چو آن دفتری کش ورق گم بود الهی با ین سروران گزین کن آزاد مسکین «حمید» حزین مکن رو سیاهش بریش سفید مرا فش زدرگاه خود نا امید در مدایح ظل رب العزة كهف الفقرا شیخ غلام محی الدین حاکم کشمیر (۲) شبی چرخ را گفتم ای تر ک مست بتاز ام غاز تیکری تیز دست بود روز و شب تا بپایان دور سرشت تو بیداد و رسم تو جور نه عهدت بود راست با هیچکس (۳) نه دور کجت راست با هیچکس بدو ر جفای تو گریـان سحاب بتاب از تف آتشت آفتاب (٤) بیاد از تو بنیاد هر خانه ایست خراب از تو هر جا که ویرانه ایست در ین روزها بر خلاف قیاس زجور و ستم بیستم در هر اس گذشته ز آئین و عهد نخست باین کشو ری در در ستی درست ز اوضاع خود بر کران بیستم بکف سبحة اختران بیستم بکشميريان مهربان چون شدی تو خود گرگ بودی شبان چون شدی گزین گونه در خلق آسایش است نشاط وطرب اندر افزايش است تو و اینچنین کارها ساختن دغا باز و نرد دغا باختن (ه) (۱) نسخه در : گناهم ز قصر فلك در گذشت بکثرت ز حصر ملك در گذشت (۲) فعلا سوانح مفصل غلام محی الدین موصوف در دست نیست امید است در موقع طبع جداگانه کتاب در حصه ملحقات بتوانیم ترجمه حال او را به دسترس خوانندگان عزیز بمگذاریم. (۳) خ ، نه عهد تو بر پاست با هیچکس (٤) م ، بتاب تف تست گرم آفتاب (ه) خ : دغا بازونرد وغاباختن . --- page 25 --- (١٢) دهد ظالم زاهد آزاربيش زند كيك مسجد نشين سخت نيش چو كربه به تسبيح ومسجد وزهد(١) نمايان زروی تو تقليد وزهد بگووجه تقليد واين مكر وفن به پيرانه سرو است كن اين سخن زد از صبح دم خنده آسمان بگفتاى سخن سنج شيرين زبان خدا را فراموش كن ياد من سخن كم كن از جور وفريادمن(٢) كه شيخ جهاندار فريادرس زاهل جفا ريشه بگذاشت كس ز جور ار كسى فى المثل برد نام چو خامه زبان بر كشيدش ز كام چو او حاكم عادل و دادگستر من وظلم ديوانه بـو دم مكر بعدلش جهان زاده از خرمی است عجب بين كه پاشاه جيلان سمی است(٣) اضافت چو با محی الدين غلام پذيرد شود نسبت نام نام چنان ظالمان بست بر چارميخ كه بر كند زانها بتو بيخ بيخ از رمك كشمير آباد شد زانصاف او معدن داد شد بعالم شده صيت انعام او خجل حاتم از جود واكرام او زدی لاف دريا بجود وكرم كه من با كفش در سخا همسرم بر وار بجر شيد وشد خشمناك زسيلابش اندر دهن كرد خاك نزد خاتمش نقش غير از اميد چو نقش نگين روی نامش سفيد تفاخر كـاززين شرف حاتم است كه تشبيه نامم بدان خاتم است (٤) ولى زين خيالش كه اندر سر است زدن طعنة مهملى در سر است (٥) بسی مسجد و خانقاه خراب ز آبادیش يافته فتحیاب بجامع پس از روز كاز بعيد ز تعمير او سر با قصى رسيد (باقی در آينده) (١) خ : چوكربه به تسبيح وتعقيد وزهد (٢) خ : سخن كم كن از جور وبيداد من . (٣) سمی : به معنى همنام . (٤) خ : كه تشبيه : نامش بدان غاتم است . (٥) خ : بلى زين خيالش كه اندر سر است جفاکی مجال جفا پرور است . --- page 26 --- (۱۳) شد از بانی اول و ثانیش (۱) سر گنبد او بپنجه زرناب روان کردجوئی كه يك نيم شهر (۲) از ان جو که خلقی شده بهره ور چو نوشید آبش همه جانور زیارتگه اولیای کرام ز رفعت رسانید هر مقبره بسی بینوایان آشفته حال اگر صاحب دختری داشت غم شده بهر حق یار و غمخوار او چو دریا بگسترد خوان نوال الهی باین نامدار گزین درین عالمش از غم آزاد کن ز اولاد او ملک معمور باد خصوصاً به آن سرور نامور بری پی بنامش چو یابد امام زهی شیر زوریکه در کارزار جوان و جوان دولت و پهلوان چو بندد میان بر دلیر افگنی ز هیبت با او قد و دریای گنگ همین نامور مهتر بن بانيش شده پنجه با پنجه آفتاب ز شادابی آب او یافت بهر بکشمیر پیدا شد آب دگر دعاها کنندش بر آورده سر (۳) شدند ازسرا هنگامش تمام بایوان هفتم فلك كنگره سبك دوش کرده زبار عیال چو از باربی بر گیش کرده خم (٤) بزر کرده آراسته کار او ببرد از جهان اسم ورسم سرال جزای کرم ده بدنیا ودين بعقبی ز دیدار خود شاد کن ز انصاف او خلق مسرور باد که دارد چو خورشید روشن گهر اضافت بدین معرف بسلم (٥) چو رستم کشد چشم اسفندیار خردمند وهشیار و روشن روان بشمشیر آید بشیر افگنی در آرد بر آرد پلنگ و نهنگ (۱) خ ، سر قبه اش پنجه زر ناب (۲) خ ، روان کرد جوئی كه يك نيم شهر (٤) خ ، قد از بار بی بر گی اش گشته خم زده پنجه با پنجه آفتاب (۳) خ، دعاها کنندش بشام وسحر (٥) یعنی امام المسلمین . --- page 27 --- ( ١٤ ) بجود و سخا و وقار و شکوه فزون تر زابر است و دریا و کوه دلیری که آموزد آداب جنگ بارژنگ و هوشنگ و پورپشنگ سخن رس ادا فهم و معنی نیوش سراپا همه عقل و فرهنگ و هوش چوشمشیر گیرد درخشی کند چوزر میدهد گنج بخشی کند بمردی و دانش عدیم المثال بجود وسخا و کرم بی همال نشیند چو بر مسند عدل وداد(١) رود خلق را عدل کسری زیاد گریزد بدانگونه جور از میان که در گور ضحاك ماند نهان الهی بتوفیق و انصاف و داد بکن عمرش افزون و دولت زیاد که تا روز وشب از قریب و بعید کنندش دعا خلق و آمین حمید چو نام برادر زبهر و زبش (٢) بر اعدای خود باد فیروزیش (٣) فصل در بیان موجب تالیف کتاب مرا بابزرگان روشن نهاد شبی سجیقی اتفاق اوفتاد ازان هوشیاران بیدار مغز همی خواند هر يك غزلهای نغز زا لفاظ واشعار شیر ین و تر شدی مغز شیرین تر از نیشکر ز رنگینی ومعنی آبدار (٤) شدم بزم رنگین تر ازلاله زار همی خواند اشعار عیشی کسی به تعریف چشمی و یا نرگسی (٥) شد از بدر چاچی کسی شعر خوان به تعریف روی کمان ابروان که از وصف زلف شکن در شکن همی شد مسلسل سخن در سخن ز خاقانی وسعدی و مولوی گهی شد غز لخوان و گه مثنوی در آخر کسی گفت زان انجمن که هیهات شد ختم اهل سخن ندانم چه بود آن خجسته زمان که بودند زین سان سخن پروران (١) د : نشیند چه بر عدل وانصاف وداد (٢) د : چو نام برادر شود روزیش (٣) : اغلباً گمان میرود که نام برادرش فیروز الدین بوده است . (٤) د : زا بیات پر معنی و آبدار (٥) د : یا و صاف چشمان چون نرگسی --- page 28 --- (١٠) در ین عهد جهال شهر و دهات باشعار بی معنی و ترهات دم از او ستادان عالی دهند بخود نام صاحب کمالی نهند ازین فرقه نازک و پیج پیج بجز شعر دزدی ندانند هیچ ز اشعار تر آن یکی خشک مغز به تحریف دزد و مضامین نغز ز چربی تهی گر چه یکسر بود چو آن گوشت کز میش لاغر بود دهد چربی از لحیه جنبانش کند خوش بنادان بخوش خوانیش (۱) چو با صنعت نازک مثنوی که باید در و بود طبع قوی سرو کارش افتد نیابد محل بنا چار ماند چو خر در و حل ازین بوالفضولان مغرور و مست که آرد آرد در من کار دست که نظمی به تحریف بزمی کند ز او داستانی برز می کند (۲) چو این گفتگویش بگوشم رسید بمغز از تف خشم جوشم رسید بدو گفتم ای دوست آهسته باش ز گفتار باطل زبان بسته باش سخن هست کاهل سخن نیست کس چمن هست مرغ چمن نیست کس چو بر هیچ تخمی نیامد زیان چرا این یکی تخم رفت از میان خدا هر که را طبع موزون دهد با دراک او بسته مضمون دهد بتحریف اشعار موزون کس ز بهر چه دزدد به مضمون کس (٣) ز بالا مگر بسته شد جوی فیض که گردد کس از کس مددجوی فیض کجا خشک شد آب هر جویبار که بر قطره دزدی رسید است کار ز چالاک طبعان شهری خموش بکفتار ده باشی دار گوش چو بلبل بیا در گلستان من چو طوطی بخوان شکرستان من (١) ك : که نادان شود خوش ز خوشخوانیش (٢) ك : که نظمی بتحریف رزمی کند ز او داستانی وبز می کنند (٣) د : به تحریف اشعار موزون کسی نخواهد مدد جوئی از هر کسی اما تصحيح خ : به تحریف اشعار موزون کس بدزدی الفاظ و مضمون کس نند از برای چه ای نکته دان کسی را که حق داده طبع روان --- page 29 --- (١٦) نکرده دو اثرم زسر تا بپای دکر دررد شیعه و مدح چای (١) همه گفته من زنوتا کهن بحق نظر بین سخن در سخن بکو درهمه نظم سنجیده ام کدامین سخن از که دزدیذه ام باین سستی طبع وضعف دماغ توانم اکر باشد اندك فراغ (٢) کشم ادهم طبع راتنگ تنگ دواسيه دواتم بميدان جنك چنان از زبان تیغ رانی کنم که تسخير ملك معانی کنم بجا لاك طبعان جادو رقم کشم نیزه های قلم را قلم کند برمن از گنبد آبنوس هزار آفرین روح دانای طوس کر از عشقبازی برانم سخن کنم عشق را تازه داغ كهن چنان شوری از سینه بیرون دهم که دیوانگی یاد مجنون دهم (٣) وراز موعظت نکته رانی کنم توانم که جادو زبانی کنم روان میکنم آب از دیده ها چو انجم ببرم خواب از دید ها چو این از من آید بچندین قصور زیبد از مِغْران شهری چه دور مگو نکته دان در جهان نیست کس سخن دان بسی قدر دان بست کس به همسایگی قدردان باهماست (٤) زهی گفتن هم از کیمیاست مثل راست زد آن یکی گوشه گیر که بر قدر دان فکر داناست تیر چو اندیشه رو در سخن آورد چو تیر از پر قدر دانی پرد بزم طبع استاد کردد بلند چو آتش که از باد گردد بلند (١) در دگر نظم ونثر ز سر تابپای دکر اندرین رزم ودر مدح چای خ . . . . . . . . . . . . درین قصه رزم ودر مدح چای ازین اشارة شاعر معلوم است که احتمالاْ اثری هم در توصیف چای به نثر داشته است. (٢) د : توانم که گر باشد اندك فروغ . (٣) د: چنان سوز از دل برون برزنم که دیوانگی یاد مجنون دهم (٤) د : بهمسایگی قدر دان هماست . --- page 30 --- ( ۱۷ ) چو ممدوح نامش به تحسین بود ( ۱ ) بود چون کمانی که بی زه بود مرا بهرزه طمع ریش خود است خدا حاکم بفرمان و کیش خود است ندارم طمع سوی مزد کسی نه من پاسبانم نه دزد کسی ( ۲ ) چو آن تندرو گفتکویم شنفت بنرمی و خندان لبی باز گفت که ای از همه در سخن پر وری کمر بسته بر لاف و دعوی کری بخشم آمدی از برای همه کرفتار کشتی بجای همه اگر داری از راست گوئی نشان کنون دعوی خود بکرسی رسان ( ۳ ) بکو قصه رزم شیر جوان فرنگین شکن اکبر پهلو ان که در جنک کابل بدشت نبرد چه شیران فگند است آن شیر مرد چو تیغش زبان تیز کن در بیان بمر دیش کن مردی خود عیان چو دعوی نمودی در اثبات کوش و گرنه ز گفتار باطل خموش چو در گوش من کشت این ماجرا ( ۴ ) بجنبش رک غیرت آمد مرا با نواع تشویش ورنج و محن پریشانی حال وضعف بدن بمقدار دانش بصدا هتمام زغیرت بيك سال کردم تمام چو این تیر فکرت برون شد ز شست زهجرت هزار و دو صد، و دوشصت زمعنی شناسان روشن قیاس بصد عجز دارم چنين التماس که بر من نخواهند شد نکته گیر چو آن خامه خور دشد در سریر ( ه ) نببخشند سوی خطای حمید کنند از ثنای عطای حمید ( ۱ ) د : چو ممدوح نامش زتحسین شود . ( ۲ ) د : ، نه آن پاسبانم نه دزد کسی، ( ۳ ) د : ، کنون دعوی خود بکرسی نشان، ( ٤ )، د : ، ، چو در کوش من رفت این ماجرا ( ٥ ) این بیت در نسخه « د » وجود ندارد، اما تصحیح « خ » که بر من نخواهند شد نکته گیر اگر چند بینند نقص کثیر --- page 31 --- ( ۱۸ ) موجب اخراج شدن والی کشمیر شه شجاع الملک ( ۱ ) از شهر کابل و گریختن بلودیانه مقابله کردن در اقتفای راه و امیرشدن دوست محمدخان ( ۲ ) در کابل ( ۳ ) گهر سنج گنج سخن پروری چنین داد داد سخن گستری (۱) شه شجاع الملک : تیمور شاه بن احمد شاه بابای درانی هنگامیکه در ۱۲۰۷ ه ق وفات یافت از خود ٣٦ اولاد که ٢٤ آن پسر بودند، باقی گذاشت . از جمله یکی زمانشاه و دیگر شه شجاع الملک است . پس از تیمور شاه زمان شاه در اثر پشتی بانی پاینده خان محمد زائی بسلطنت رسید . چون زمانشاه میخواست نفوذ سران قومی را برای متحد ساختن ملت از بین ببرد بعضی از سران قومی متأثر گردیده برای برانداختن او در سال ۱۲١٤ ه ق به تشکیل یکدسته مخالف پرداخته و در مقابل او ، برادرش شهزاده شجاع را بروی صحنه وارد کردند . درین تحریکات پاینده خان رول بزرگی داشت . زمانشاه چاره را برخود حصر دیده روزی در قندهار امر اعدام تمام سران مخصوصاً سران محمد زائی را صادر نمود . فتح خان پسر پاینده خان از حصار قندهار بیرون جهیده جانب گرشك فرار نمود و با برادران دیگر خویش متفق گشت . و به قصد انتقام از زمانشاه بر آمد . اینست که شهزاد محمود ، برادر دیگر زمانشاه را که در آن موقع به ایران بود وسیله انتقام گرفتن خویش از شاه زمان قرار داد . تا آنکه بالاخره عساکر شهزاده محمود به قیادت فتح خان کابل را فتح نمود . زمان شاه بسوی جلال آباد فرار نموده در حدود جگدلك به عاشق نام شنواری پناه برد . بالاخره درهمانجا اسیر گردیده و به امر محمود کور ساخته شد و در بالاحصار کابل محبوس گشت . شهزاده شجاع که درین وقت در پشاور بود از کور شدن برادر عینی خویش بدست محمود باخبر شده به عزم انتقام برادر ، به لشکر کشی پرداخت و کابل را بالاخره تصرف نموده محمود را زندانی ساخت ، در سنه ۱۲۱۹ ه ق بر تخت نشست و لقب شه شجاع الملک را به خود گرفت. فتح خان که درین شکست بقندهار فرار کرده بود ، دوباره بواسطهٔ برادرش در کابل به نزد شه شجاع الملك آمد. چون در بین شاه و او مخالفت باطنی هنوز موجود بود پس از یك سلسله حوادث ناگوار وخانه جنگی ها که همه بر پیکر ملت صدمات مرگباوی وارد نمودند ، بالاخره شاه محمود که از حبس رهائی یافته و مجدداً بواسطهٔ فتح خان تا اندازهٔ تقویه شده بود ، در جنگی که بین عساکر او و شجاع الملك در حدود نمله واقع گردید و قیادت عساکر شه محمود را فتح خان بدست داشت ، شجاع الملك در کوهستانات غنك متواری شد و محمود بار دیگر در سنه ۱۲۲٤ ه ق بر تخت کابل جلوس نمود . پس از يك سلسله حوادث دیگر از قبیل کور شدن فتح خان در هرات وبقتل رسیدن او بدست محمود و بر تخت سلطنت نشستن امیر دوست محمد خان برادر فتح خان ، شه شجاع الملك كه به هند فراری شده بود به معیت انگلیس ها وارد افغانستان گردیده کابل را اشغال کرد و پس از تقریباً سی سال مجدداً بر تخت سلطنت نشست ( ١٢٥٥ ه ق ) . شه شجاع الملك شاه بدبختی بود و درین مرتبه هم بقیۀ حاشیۀ ۱ ، ۲ ، ۳ در صفحۀ مابعد --- page 32 --- شاه شجاع --- page 33 --- [BLANK PAGE] --- page 34 --- ( 19 ) که در کابلستان چوباشه شجاع شده قوم پائنده خان را نزاع (1) بقیه حاشیه 1 ، 2 ، 3 صفحه گذشته نتوانست به خاطر آسوده کامرانی نماید وبا حوادث بسیار ناگوار تر از سابق روبرو گردید تا آنکه بالاخره بدست شجاع الدوله باز گزائی در حالیکه باسیاه جانب جلال آباد روان بود در حدود سه سنگ کابل بقتل رسید . (2) - امیر دوست محمد خان ، پاینده خان 21 پسر داشت از جمله یکی دوست محمد خان است که در سنه 1207 هـ ق تولد شده است ، از دوست محمد خان در تاریخ بار اول در موقعی نامبرده می شود که وزیر فتح خان برادر ارشدش پس از مغلوب ساختن شهزاده قیصر بن زمانشاه در حدود کوگران قندهار به طرفداری شاه محمود بن زمانشاه در سنه 1218 هـ ق بسوی کابل باز میگردد ، درین باز گشت دوست محمد خان نیز با او همراه می باشد ، اما رول حقیقی دوست محمد خان در تاریخ از موقعی جدی می شود که برادرش وزیر فتح خان در هرات بدست شهزاده کامران بن شاه محمود کور میگردد ، درین وقت روست محمد خان در کشمیر بوده از آنجا به پشاور آمده آن ولایت را از کار گذاران شاه محمود تسلیم میگیرد و شهزاده ایوب بن تیمور شاه را به سلطنت بر میدارد تا آنکه خود از بین برادران متعدد در سنه 1254 بار اول به تخت شاهی افغانستان جلوس میکند ، امارت اولی مدت یکسال دوام میکند و در 1255 سپاه منظم انگلیس به معیت شاه شجاع داخل افغانستان میگردد ، وامیر دوست محمد خان و برادرانش مقاومت نتوانسته بالاخره به بخارا پناهنده میشود، در سنه 1256 مجدداً به عزم استرداد کابل به افغانستان داخل و تا کوهستان پیش می آید اما کاری از پیش نبرده تسلیم انگلیس ها میشود و به هند اعزام میگردد ، تسلط انگلیس طولی نکشیده شاه شجاع بقتل می رسد ، انگلیس ها افغانستان را به زور سر پنجه مجاهدین ملی تخلیه نموده و در اثر فشار ملت امیر دوست محمد خان به افغانستان فرستاده میشود ، و دوباره در سنه 1259 به امارت میرسد ، و بالاخره درسنه 1279 هـ ق در هرات بدرود حیات میگوید در جنب مرقد حضرت خواجه انصار رحمة الله علیه مدفون میگردد . (3) نسخه « د » چنین عنوان داده است : « آغاز داستان در بیان احوال خوانین کابل و سبب نزاع امیر دوست محمد خان افغان قوم محمدزائی با شاه شجاع و گریختن او بملك هندوستان . » (1) - پاینده خان ، محمد خان سرسلسله دود مان محمد زائی 4 فرزند داشت از جمله یکی اختیار خان بود ، اختیار از خود فرزندی گذاشت محمد یعقوب نام، پسر یعقوب محمد سرور بود و از او فرزندی بنام حاجی یوسف باقی ماند . از یوسف خان دو پسر ماند حاجی جمال وزیر ، و حاجی جمال خان یکی از چهارده تن سران درانی بود که در عصر نادر شاه افشار سروری داشتند ، حاجی جمال در موقع تشکیل دولت ملی افغانستان به احمد شاه درانی اطاعت کرد، واز طرف بابای درانی به او لقب سرداری داده شد، حاجی جمال 4 پسر داشت و فرزند چهارم او پاینده خان بود ، پاینده خان درسنه 1184 هـ ق هنگامیکه جمال خان بدرود وزندگانی گفت هشت سال داشت، وبرادرش رحیمداد خان از او حمایت و پرستاری کرد، به سن 16 به سرداری قوم ملقب گردید و این در زمان تیمور شاه سدوزائی بود، درسنه 1214 هـ ق در قندهار باچند تن از سران دیگر قومی بحکم شاه زمان سدوزائی بقتل رسید. --- page 35 --- ( ۲۰ ) همه شهر کابل پر آشوب شد زسم سمندان لگد کوب شد نشد یکدمی تیغ الماس گون میان میان روی شسته زخون سخنور بخواب ار شدی هر دو زن همی گفت غیر از بگیر و بزن شد آزرده از شهر یان شهر یار کس آسوده نگذاشت اندر دیار جفا جوئی و ظلم گردن گرفت بسی خون ناحق بگردن گرفت شب و روز بر کین کمر بسته تنگ بباریکری ها همیکرد جنگ (۱) در آخر چو ادبار بروی شتافت زمیدان چو اقبال خود روی تافت دل از شاهی و مملکت بر گرفت به آوار گی ره خیبر گرفت بشد بهر هند و ی کشمیر نی بکشمیر چون شیر زنجیرئی زرو باه بازی کشاش به برد (۲) بدست محمد عطا خان سپرد (۳) عطا از خطای قصاص پدر بزندان چورندان نمودش مقر چو خورشید را تنگ گردید محل رسد آفتش از قران ز حل پس از رفتن او بزر گان به تخت نشاندند محمود بیدار بخت (٤) به آن بخثور خسرو تخت گیر (٥) فتح خان و پائنده خان شد وزیر به بستند در خدمت شه کمر همه حاکمان نواحی مگر محمد عطا خان که بر تافت روی زکشمیر شد سر کش ورزم جوی بجنگش فتح خان چو غران هژبر بیامد قروشان وجوشان چوببر ( باقی در آینده ) (۱) «۲» و«د» : بپاز گزانی ها همیکرد جنگ . سلسله نسب محمد زائی ها به محمد خان میرسد و از محمد خان به بارک که سر سلسلۀ قبیله ببار کزائی باشد میرسد به این ترتیب : محمد بن عمر بن خضر بن اسمعیل بن نيك بن دارو بن سیفل بن نورالدین بن بارك . (۲) - «د» به روباه بازی کشانش ببرد . ( ۳ ) - محمد عطا خان بامیزائی است که حاکم کشمیر بود . وزیر فتح خان به جنگ او رفته فراری اش ساخت و بجایش عظیم خان برادر خود را به حکومت آنجا گماشت . ( ٤ ) - در پاورقی های صفحات گذشته به شه شجاع الملك مراجع شود . ( ٥ ) - فتح خان بن پاینده خان در ۱۱۹۳ ه ق متولد گردیده در سنه ١٢١٦ ه ق به وزارت شاه محمود ابدالی رسید . در سنه ١٢٣٤ ه ق بواسطۀ شهزاده کامران در هرات کور کرده شد و در سنه ١٢٣٤ در حدود غزنی بدست شاه محمود بقتل رسید مدفن او در غزنی به مزار علی لا لا است . اکبر نامه ( ۱۰۰۰ ) ج - چید و علی خان د عبدالاحمد در محمد اعظم ن - رجبعلی - لیل ۲ - ۱۲ - ۲۷ . --- page 36 --- ( ۲۱ ) عطا خان بآمیزش رزم شیر ( ۱ ) بمیدان رزمش برآمد دلیر وليكن چو پیکار او کار او نبود و در ا مد بژ نهار او شجاع از دم اژدهای دلیر رها گشت و افتاد در چنگ شیر وليك آنجوانمرد فرخنده خوی ز آلایش کینه شد صیقل شوی ز کین گسسته نیا و رد یاد ولیکن به کشمیر ماندن نداد( ۲ ) چو بخشد رهائی خدا و ند گار زدشمن ، دشمن کند رستگار برادر یکی داشت نامش عظیم که عالم از و بود لرزان زبیم بدو صوبه ملك كشمير داد بکابل دگر رفت مسرور و شاد ز کشمیر آمد به لاهو ر شاه در آنجا بیا سود تا چند گاه در ان ناحیه بس بلند احتشام یکی حکمران بود رنجیت نام به پنجاب چون آب حکمش روان ز گردنکشان برده تاب و توان خبر داشت از دولت شهر یار که دارد بسی گو هر شاهوار ازوخواست چون خواست سودی نداد برو دست جور و جفا بر کشاد گرفت از کفش آن گرانمایه چیز شب افروز لعلی نهایت عزیز چه گفتندی آن لعل را کوه نور ( ۳ ) فروزان تر از شعله کوه طور بپرسید رنجیت از وی شها ( ) چه دارد بها این در بی بها بگفت این فرو زنده در عدن ( ٥ ) بهادارد از کفش بر سر بژن بیا پوش از مردم سحر فراز گرفتیم بدانم گرفتند باز در ان شهر القصه تا چند گاه گرفتار رنج وا لم بود شا ه ۱ - « م و (د) » : عطا خان بآمیزشی همچو شیر ۲ - « خ » : ولی بار کشمیر ماندن نداد . ۳ - « . » ، « . » که گفتندی ... ٤ - در پاورقی های آینده مراجعه خواهند فر مود . ٥ - (د) و «ك» :گفت آن فروزنده در عدن . تصحیح «خ» : بگفت این فروزنده در عدن بهایش بود کفش بر سر زدن ببپوشم چه از مردم سرفر از گرفتم بدانسان گرفتند باز ۱ کبر نامه ( ۱۰۰۰ جلد ) ب ا هتمام احمد و عبدالغنی ح حیدر علی ن چیغمل » مدیر افغانباریخ یوم ۲۰ در ۲۸ ه ش ، مطبعه عمومی کابل --- page 37 --- ( ٣٣ ) سر انجام به مير زندان بساخت ززش داد دل بر دو بيحد نواخت (۱) شبانگاه با هير زندان گریخت (۲) زهر کس برنج سفر لاله ریخت شتابان چوشير ازرة کوهسار (۳) بيامد بر راجه کشتوار (٤) چو آن راجه را بود طبع کریم چوا نمردی وجود و لطف عمیم در افشان کفش همچو بارنده‌میغ جوان دولت و تیغ زن نام تیغ بد انگونه مهمان پرستی نمود که شه را غم کابل از دل ربود زابر کفش بهره یکسان رسید چو باران رحمت زشه تا حمید چو اوباذل تو درین کهنه دیر دوم کم توان یافت یا دش بخیر به تمهید چون پرده شد نام او بجنت خدا بخشد آر ام ا و دل شه دران کشور تنگ ننگ بیامد قبا مد صلاح درنگ یکی روز بر باد پا شد سوار برامد بعزم سفر زان د یار شدش همعنان اندر ان راه سخت بيك مرحله را جه نيك بخت شنیدم که میرفت همید وش شاه بگریه همی خواند آن عذر خواه (٥) کز ا دیگر این دولت ارزان شده است که مهمان موری سلیمان شده است به مقدور خود با تن مستمند بخدمت کمر بست مور نژند ولی طاقت نزل مهمان نداشت که پای ملخ در خور خوان نداشت مگر گشت آزرده زان نزل شاه که اندر زمان کرد آهنگ راه چه نزل آرد باز را عنکبوت که بیچاره خود آرد از پشه قوت بدو شاه در دیده اگریستی سخن گوش کردی و بگریستی (۱) - «د» زرش داد و دینارو بیحد نواخت . (۲) - نسخه «د» شبانگاه از میر زندان گریخت (۳) - نسخه «ك» : شتابان چوشیر از بر کوهسار (٤) - امید است در قسمت الحاقات که در طبع جدا گانه کتاب افزود خواهد شد درباره این راجه معلو ماتی فراهم آوریم . (٥) - نسخه «د» : مکزر همی خواند آن عذر خواه . --- page 38 --- ( ٢٣ ) بعد مهر بگرفتش اندر كنار فشاندہ برو لولوی شاهوار جهان ازتف سینه پردود كرد بدستش ببوسيد وبدرود كرد (١) شد از راہ تبت بملك فرنگ دل از داغ چون غنچه لاله رنگ (٢) نشد بگه خويش او باله كرد دگر جمع اسباب شاهانه كرد كه از خويش هم سيم بسيار داشت زرو لعل و گوهر بالـيـار داشـت همش سيم و زر دادشاہ فرنگ هم از لشكرش كرد امداد جنگ وزان سو فتح خان شمشير زن چو وارد ز كشمير شد در وطن بدستور بنشست بر كار خويش همان نقل محمود (٣) بگرفت پيش بدانگو نه داد و زارت بـداد كه از آصف رفته امـيـد بيـاد ز گيتی بمر دم برآورد نام (٤) نه رستم بگردش رسيدی نه سام جهاندار محمود گيتی ستان پس از چند گه رخت بست از جهان ملك داشت پوری همايون گهر شده كامران نام آن شه پسر(٥) بيك رنجش مهر بگسيخته ز پيش پـدر بـود بـگر يـخـتـه چو بی تاجـور گشت تخـت شهی ز شه ماند او رنـگ شاهـنشـهی وزيـر خـرد منـد نـيـكـوصـفـات شد از بهر آوردنش در هرات نبود آگه از رنجش كـامـران كه از من بدل كينه داردنهان (٦) همين گـام اول كه در بار گـاہ در آورد افتـاد كـوتـی بـچـاه بخوی بهيمی وطـبـع درشت گرفته بچند ين عذا بش بكشت (١) - خ ١دودستش ببوسيد وبدرود كرد . (٢) - م ١ دل از داغ چون غنچه لاله رنگ . (٣) شاه محمود سدوزائی برادر شاه شجاع الملك است كه در پاورقی های گذشته در ضمن توضيح اعيان و شاه شجاع، وہ وزير فتح خان، ازوی تذكار گرديده است . (٤) - خ ١ به گيتی زمردی بر آورد نـام . (٥) - شهزاده كامران فرزند شاہ محمود سدوزائی است اين شهزاده در تاريخ قرن ١٩ افغانستان چندان مقامی ندارد كورشـدن وزيـر فتح خان بدست او در هرات سبب يك سلسله تحريـكـات و هيجانـات داخـلـی شد. در سنه ١٢٥٦در كهستان هرات بقتل رسيدہ در روضه‌باغ واقع شهر هرات مدفون گرديد . (٦) خ ١ كه از وی بدل كينہ دارد نهان --- page 39 --- (٢٤) تن چند دیگر که همره بدند بکابل ز سر فتنه بر پا شده جهان از دو حکمی چه گردد بباد (۱) زمرگ برادر محمد عظیم (۲) بکشمیر بگذاشت جبار خان (٤) بخصم افگنی دست و بازو گشاد یکی را بگرز آنچنان سر شکست یکی را که از تیغ کین سر برید ولیکن بدل باز او کس اسفد چو ماهی درون جمله از خار خار (٦) چو رنجیت را گشت زین آگهی زبیکوی دارند باهم نزاع ز دیگر طرف کامران دشمن است چو دارد بداندیش در خانه چنگ سگان چون خروشند از هر کنار بهر سو فرستاد نام آوران بزور و بزر فتح کشمیر کرد چو از هر طرف ملك افغان ربود چو رم خورده شیران بکابل شدند بهر ناحیه شور و غوغا شده چه صد حکم شد چون نخیزد فساد چو بشنید گشته دلش را دو نیم (٣) خود آمد بکابل چو شیر ژیان نشاند آن همه جنگ و کین و فساد که گردن کش دیگر از پا نشست دگر کس سر اندر گریبان کشید همه خوار و غمخوار او کی اند (٥) برویش چو گل خنده زن آشکار که از شاه شد تخت کابل تهی دگر سو کمر بسته بر کین شجاع همین وقت وقت شکاو من است نیارد که آرد به بیگانه جنگ نماند بشیران فراغ شکار بفوج فراوان و گنج گران (٧) چو ملتان بسی شهر تسخیر کرد عزیمت به تسخیر کابل نمود ۱ - خ ، جهان از دو حاکم چو گرددیباد اگر صد شود چون نه خیزد فساد ۲ - محمد عظیم خان برادر وزیر فتح خان معروف است سردار کلان لقب داشته . در ١٢٠٠ ه ق تولد شده و در ١٢٣٨ ه ق وفات کرده است مادرش از نصرت خیل بوده . ٣ - « ك » ، چوبشنید گشتش دل از غم دونیم . ٤ - نواب جبار خان برادر دیگر وزیر فتح خان است که مدتی حکومت کشمیر را داشت مادرش از مردمان کوهستان کابل بوده و در ١١٩٧ ه ق تولد یافته است . مرگش در ١٢٧٠ ه ق اتفاق افتاده . ٥ - ك ، « مدد گار و غمخوار او کس بشد » ٦ - ك، وه »، « چوماهی نهان جمله در خار خار » ٧ - خ ، بفوج زیاد وزبر بیکران » --- page 40 --- ( ۲۰ ) بسی آمد ورفت ودیگر شتافت بسی جنگها کرد وسودی نیافت بمردندش از نامداران بسی سپاهان وجنگی سواران بسی چو تسخیر آن ملك آسان ندید بجز آشفتی هیچ در مان ندید درین روز ها خان عالی محل زشت قضا خورد تیر اجل نیابت بدویگر برادر گذاشت که آن شیر دل دوست خان نام داشت چو آن نامور سرور چیره دست بشوكت بجای برادر نشست جوانمردی و مهر بانی نمود بانصاف و دین حکمرانی نمود نبودہ بزور آوران دست زور به شمشیر بنشاند شیران ز شور بهر سر که شمشیر کین بر فراشت ( ۱ ) زتیغش امان خواست یا سر گذاشت بخوبش آن جهان دار فرخنهاد خطاب بلند امیری نهاد نکرده بکس جنگ و کین پروری کمر بسته بر عدل و دین پر وری بدان سان به آئین انصاف رفت که صیت وی از قاف تاقاف رفت زداش قلم تیغ را بار کرد ( ۲ ) تدبیر دستوران کار کرد زعلامه های خواص و کمال گزیده به تقوی و علم و عمل سراج الهدی شمع دین رسول حقیقت شناس فروع و اصول به پیشش یکا نه بدانش فرید خداترس قاضی محمد سعید (۳) بتقوای او عقل را کار بست به بی حکم شرعی وجودی نخست (٤) پسندید از جمله کار آگهان پی انتظام مهام جهان دو ازمیرزایان نیکو خصال خرد مند و دانا و شیرین مقال یکی میرزای بلند احتشام که رزاق مستوفیش بود نام (۵) دوم خاصه بارگاه رفیع وفادار و چالهاو عبدالسمیع (٦) بتدبیر آن فیلسوفان دهر زسر آن چنان رونقی یافت شهر ۱ - در بهر کی که شمشیر کین بر فراشت ٢- - قلم را به تیغ از خرد یار کرد ۳- شرح حال قاضی محمد سعید در الحاقات اکبر نامه خواهد آمد . ٤ - كه بيو ده بيوجه شرعی وجودی نخست . ه - ترجمه حال مستوفی عبد الرزاق در قسمت الحاقات و اکبر نامه داده خواهدشد . ٦ - ترجمۀ حال میرزا عبد السميع خان در قسمت الحاقات و اکبر نامه داده خواهد شد --- page 41 --- ( ٢٦ ) که کابل زمین معدن داد شد بامن و امان ایمن آباد شد سه فرزند بودش بغایت دلیر تناور چوپیل و دلاور چو شیر یکی نام افضل که در کارزار(١) بچشمش نمی آمد اسفندیار دوم نام اکبر که کردی خراب(٢) بيك تيغ صد ملك افراسياب نمودی برش رستم نامدار سر رخش چون طفلك نی سوار سوم شیر دل بود حیدر بنام (٣) بگردی چو نیرم بمردی چوسام (٤) محمد حسین خجسته خصال گزیده در اصحاب فضل و کمال نمود آن نقو ماجش(٥)روزگار به تعلیم و تادیب شان اختیار بتادیب او هر بلند اختری بدانشوری گشت اسکندری امیر جهاندار گردون شکوه قوی پشت شد زین سه تاخاره کوه( ٦) به نیروی آن هرسه شیر جوان زسر زنده شد نام پائنده خان چواخبار این جمله کین ونزاع شد از شهر کابل بگوش شجاع مدد خواست از شهریار فرنگ بیامد بفوج فراوان بجنگ (٧) توگفتی که جوشنده سیل بهار زلدیانه آمد سوی قندهار برادر دو تا داشت دیگر امیر شده اندران سرزمین جایگیر ١ ـ محمد افضل خان فرزندار شد امیر دوست محمد خان است که در سنه ١٢٣٠ هـ ق متولد ودر سال ١٢٨٤ هـ ق بسن ٥٤وفات كرده است . محمد افضل خان از مزار شريف به مقابل امیر شیرعلی خان برخاسته ودرسنه ١٢٨١هـ ق در حدود باج گاه جنگ میان اوشان در گرفت ومحمد افضل خان هزیمت یافت امابالاخره در سال١٢٨٣ هـ ق کابل را از دست امیر شیرعلیخان ودیگر سران آنوقت متصرف شده بر تخت سلطنت جلوس نمود اما عمر سلطنت او بیش از یکسال وچند ماه نبود مدفن او قلعه هوشمند خان کابل است . ٢ ـ مطلب وزیر اکبر خان غازی قهرمان این کتاب است که شرح حال و زندگانی اورا در ابتدا ملاحظه فرموده اند . ٣ ـ غلام حیدر خان فرزند چهارم امیر دوست محمد خان است ١٢٣٥ هـ ق تولد یافته ودر ١٢٠٤ هق وفات كرده است مدفن او در نزدیکی مزار عاشقان و عارفان کابل می‌باشد . ٤ ـ خ، بگردی نریمان بمردی چوسام ٥ ـ شاید یکی از اسمای محرف مگه‌ای بوقان باشد . ٦ ـ خ ، قوی پشت شد زین سه تن همچو کوه . ٧ ـ این فرد تنها به نسخه «د» موجود است: شجاع چون بیامد به جاه وجلال هزار و دو صد بود و پنجاه سال --- page 42 --- امیر محمد افضل خان امیر محمد اعظم خان امیر دوست محمد خان --- page 43 --- [BLANK PAGE] --- page 44 --- ( ٢٧ ) شنيدم که پر دل يکی داشت نام ( ١ ) دوم مهردل خان عالی مقام ( ٢ ) زبون اندران کار زار آمدند بقصد يغه در حصار آمدند بدادند از موج فوج شهی امير جهاندار را آگهی ( ٣ ) امير دلاور دو منزل روان سوی دشمن آمد دراسپه در ان بزرگان و سر لشکران سپاه دران جمله بودند خواهان شاه بميدان رزم آمده اندرون کشيدند سالوش پنهان برون امير جهانگير گردن فراز چودانست کابنها لماندند باز ( ٤ ) بصلح ملك جمله خوش دل نمود ملك نيز زين نكته غافل نمود نگهداشت سرلشکران نزد خويش سپه با يكي نامور راند پيش جز آن نامور سرور شير مرد ( ٥ ) سپه بيخبر زآشتی و نبرد نشسته خوش از وعدۀ صلح شاه ز انديشۀ جنگ فارغ سپاه سپاهان کابل روان بر قرار نهادند رخ جانب شهر يار ملك خوش که بر عهد خويش آمدند با اندازه صلح پيش آمدند بحاجب بفرمود کز خاص وعام نسازی بکس منع بار سلام چو لشکر بلشكر رسيده فراز بفرمود سر لشکر سرفراز که شمشير تيز از ميان برکشيد بدريای خون دشمنان درکشيد زبان تيغ تيز از دهان نيام برآورد و شه را نمود السلام شد از شورش ور سلام عليك زبند وق آواز قلبی اسد يك شد از فوج شاه نريما مقام بسر خم نمودن جواب سلام ١- پردل خان برادر امير دوست محمد خان است که در سنه ۱۲۰۰ ه ق تولد شده در سنه ۱۲٤۰ ه ق وفات يافته است . ٢- مهردلخان نيز برادر اميردوست محمد خان است که تولد او در سنه ۱۲۱۲ ووفاتش در سنه ١٢٧١ ه ق صورت گرفته است . ٣- « د» امير جهانجوی را آگهی « ك» امير عدوبند را آگهی . ٤- و «ك» «د» چو دانست كاينها بمانند باز . ٥- «د» خبر داشت آن نامور . --- page 45 --- ( ۲۸ ) بسی كوله افتاد از بیرهی چو مهمان ناخوانده ترك قضا ( ۱ ) ازین سوی بندوق گوهر فشاند بموج فرنگی دلیران همه کشیدند گردان به تکبیر دست زنیزنگ کج بازی آسمان گریزان همیرفت و میگفت حیف سپاه فرنگی دران گیر و دار چنان موج زن قلزم خون شده زفواره خون که بر جسته شد ازان خون زمین چهره را غازه بست زشنگرف خون دلیران كیار زار نمانده كسی از سپاه فرنگ قدر كرد خون مخالف بدر كبول نام نام آور سر بلند جز اونیز از نامداران بسی ولى هريك آن سرورنيک بخت مكريك كبول ( ۶ ) كو به پیش امیر جها ند ار مـال غنیمت بسی بپوزش نه پای تخت شهی رسید اندر آن حلقه ابتلا وزان سویان بسته شمشیر ماند فتادند چون شیر هیا در رمه ملك رازیغما طهارت شکست ( ۲ ) شد از حلقه بیرون چو تیر از کمان حیات از پسش گفت الوفت سيف فتادند هر سو هزاران هزار كه خونین رخ شیر گردون شده ( ۳ ) کف پای زهره حنا بسته شد فلك نیز گلگونه نازم بست نگاری دگر یافت کوی نگار مگر اقطع واعرج ولوک لنگ ( ٤ ) قضا گفت بس کن بس است اینقدر ( ه ) زفوج فرنگ آمد اندر کمند به شهر خود از مهتران هر كسی رها کرده يكرفه اسباب و رخت بخدمتگری گشت فرمان پذیر بیاورد و بخشید با هر كسی ۱ - «ك» : چو مهمان ناخوانده تیر قضا . ۲ - « ك » : ملك را زانما طهارت شكست . « د» : ملك را از آن غم طهارت شکست . ۳ - «د» ؛ خونين رخ شیر گردون شده . ٤ ـ لوك كسى كه بادوزانو و کف های دست راه رود ( برهان قاطع ) ٥ ـ خ : قدر کرد خون مخالف هدر در نسخه «د» این بیت اضافه شده : گرفتار گشتند و آمد به بند ز گيتی بدیدند زانسان گزند . ٦ ـ امید است آتیاً در بارۀ این افسر انگلیسی معلوماتی بدست آورده در قسمت الحاقات كتاب بيفزائيم . --- page 46 --- (۲۹) بفیروزی وفتح دمـاز گشت بدولت بسوی وطن باز گشت (۱) بیا ساقی از چـای جا می بیار مرا ده بشـکر انـه اختصـا ر که صدداستان در یکی داستان بیان کردم از گفته باستان (۲) گرت نیست درخوش ز اجمال من بیا تا به تفصیل گو یم سخن که تا میشود بربزرگان پدید(۳) که در هر دو فن دست دارد حمید راهی ساختن رنجیت سنگه هری سنگه را به حکومت شهر پیشاور بلائی بتر در جهان از غرور نباشد که باشد ز هر دوست دور همین سر غروری سر هر خطاست نه سر بلکه سر مایهٔ هر بلاست گر ابلیس مطرود و مردود شد جز این جرم بروی چه موجود شد(۴) غرور افگند آسمان بر زمین (۵) نه ایمان گذارد نه دنیا و دین چو رنجیت چالاک دستی نمود بسی شهر از دست افغان ربود بسیم وزر و زور بازوی خویش ندیده کسی همتر ازوی خویش بسی بوم بگرفت از ملک هند چو ملتان و پیشاور و شهر سند شد از فتح کشمیر پشتش قوی بزد کوس دارائی و خسروی چپ و راست زد تیغ نگذاشت کس زفرمان دهان جهان پیش و پس بسر پنجه همپنجه را پنجه تافت بهر سو که شد گنج بی رنج یافت سر همسری هر سری را که دید چنان بر سرش زد که جانش پرید زخاصان کار آگه و هوشیار روان ناگبی کرد در هر دیار از ان جمله سردار لشکر شکن هری سنگ شیر افکن و پیل تن ۱ - «د» بدولت به کابلستان از گشت . ۲ - «م» بیان کردم از گفتهٔ باستان . ۳ - « ك » که تا برشود بر بزرگان پدید . ۴ - «ك» «خ» «د» جز این جرم از وی چه موجود شد . ۵ - «ك» «خ» ، غرور افگند ز آسمان برزمین . اگر آدمی (۱۰۰۰ جلد) عبدالاحد، قیمت ۳. - . ۶ خط الحاج اليثار نقل لیل ۱۳۸۱/ ۲۸۱ غ مطبعه عمومیه کابل --- page 47 --- ( ٤٠ ) به پیشاور از بیم بغی و عناد فرستاد تا بر نخیزد فساد به بخشید تشریف سلطانیش بیا موخت رسم جها نبا نیش که پیوسته در کار هشیار باش زپیکار دشمن خبر دار باش بکتی تن در ان کشور فتنه خیز نه بی جوشن است ونه بی تیغ تیز ازان کشورم سخت در دل غمی است که آنجا بهر کوچه رستمی است بتر سم که روزی بر آرند سر به بندند بر کینه جوئی کمر خروشند مانند غران پلنگ بخایند آهن بدرند سنگ چنان صنعتی کن به نیرنگ و فن (۱) که باشند بدخواه هم مرد و زن نما ند میان دو تن اتفاق مگر فتنه و جنگ و کین ونفاق زدشمن بد شمن شوی رستگار ز پیشینیان این سخن یاد دار هراسان زباران عیار باش در احکام کشتی خبردار باش مبادا که از کس خوری پای پیچ در آبی بگر دن بر ائی بهیچ من این گفتمت ليك هنگام کار ترا عقل و هوش خود آید بکار چو گفت این سخن سرورملك گیر بشکرانه برخاست فرمان پذیر خمید وزمین بوسه زد ایستاد زبان ثنا دست بسته کشاد دعا گفت پس پس برآمد ز پیش گرفته ره شغل مأمور خویش روان گشت با لشکر بیشمار بهامون و دریا چوسیل بهار بصد شان و شوکت به منزل رسید سر بار که بر ثریا کشید نشسته سر کرسیء آبنوس کله کج نهاده چو قنطال روس سپاه و غلامان زرین کمر ستاده بگردش کمر در کمر نشانده بدر حاجبان شدید سیه روی و بدخوی وزشت و پلید که نگذاشتندی صبا و شمال بجز لطمه و سیلی و گوشمال (۲) پریدی اگر پشه با مگس دوصد لیزه برخاستی پیش و پس ( ١ ) د ، چنان صنعتی سازو نیرنگ زن ٠ ( ٢ ) خ ، که بی لطمه وسیلی و گوشمال ندارد اجازت صبا و شمال --- page 48 --- (۳۱) ز در جز برو زن در ان بار گاه نمی یافت ره نور خورشید و ماه رئیسان آن شهر را سر فراخت بمقدار هر کس بهر کس نواخت بکار آگهان شغل پارینه داد رواج ره و رسم دیرینه داد زجور و ستم کرد کوتاه دست به بیرحمی سینه کس نخست باحسان وزر پاشی و لطف و جود دل از سینه کینه جویان ربود پیکره شدند اهل خیبر تمام ز زر پاشیش زر خریده غلام زخیبر کسی تا بکابل نماند که آیات افلاس اوی نخواند از آن جمله بود از سپاه امیر یکی نامور فی الحقیقت وزیر نسب داشت از فرقه کاکری (۱) کمر بسته پیوسته در چاکری (۲) نه حاجی ولی خان حاجی بنام بهر کار چابك بهر فن تمام ز احسان چنان کرد با خویش خویش که بیگانه شد از خداوند خویش به بستند عقد محبت چنان که یکموئه گنجیدی اندر میان هریسنگ از دست مهر و و فاق چو در هر دلی کاشت تخم نفاق زجام غرور آنچنان مست شد که گوئی زبر دست هر دست شد بر آن شد که آهنگ کابل کند به سردار افغان تقابل کند وزان پس به ایران کشد دستبرد کند کوه البرز را خورد خورد دبیری طلب کرد شیرین نگار خردمند و دانشور و هوشیار بفرمود کز خامه تیز و تند نویسد یکی نامه تیز و تند که تیزیئش سازد بخارا شکاف به تندی بدرد دل کوه قاف نگارنده نامه چون خامه راند بجای سیاهی جواهر فشاند عجب نامه نغز و شیرین نوشت که گوئی بهم قند و عنبر سرشت (۱) کاکر : اسم یکی اقوام افغان است در ملحقات «اکبر نامه» معلومات مفصل راجع به شخص مذکور تقدیم خواهد شد (۲) «نه» : همان شخص چون حاجی خان داشت نام . --- page 49 --- ( ۳۲ ) بمضمون رنگین تر از لاله زار چوشد نامه را ختم مهرش نشاند چو نامه بر میر کابل نهاد دبیر آمد از نامه سر باز کرد به الفاظ شیرین تر از لعل یار بقاصد سپردند و بر دو رساند ( ) زمین بوسه زد پس شدو ایستاد سر نامه را خواندن آغاز کرد داستان نامه فرستادن هری سنگه به نام دوست محمد خان بنام فرازنده آسمان زفرها تش برا بر سیلاب ریز زمین را کند تیر باران ثكك از و ترك گردون ز شمس وقمر بيك نیزه خورشید ملک جهان مرا ایزد تیغ جهان سوز داد توانم که گر بر کشم تیغ كین زتیری که سوی فلك سر كنم (۲) بر آنم من ای سرور کابلی بتركا ن چین ترکتازی کنم دهم یاد مردی بمیدان روس (۳) شبیخون به بلخ و بخارا زنم سر رو میان کوبم از پای پیل بشا می در صبح شام آورم چو تازی دوانم سوی تازیان زتوران زمین رو بایران کنم که مریخ را داد تیر و کمان در دستی زند برق شمشیر تیز رند صاعقه توپ و تندر شلك ببسته است تر کانه تیغ و سپر گرفته است از قاف تا قیروان که در دم دهم خاك عالم بباد بگیرم چو خورشید روی زمین چو جوزا بجوزا دو پیکر کنم که یکبا ر چون رستم زا بلی بگردان یکی نیزه بازی کنم بروسی چو اسکندر فیلقوس صفان بر سر سنگ خارا زنم کنم مصریان غرق دریای نیل هزاران جنگی بدام آورم به بینند شمشیر من غازیان زمین تر بخون دلیران کنم (۱) « د » « خ » : بقاصد سپرد و ببرد و رساند . (۲) خ : زتیری که سوى فلك افنگنم . (۳) «ر» : دهم داد مردی بمیدان روس --- page 50 --- ( ۳۲ ) ولی قرعه اول بنامـت فتا د خـبـر كـردمـت پهن بـگشای گوش بخدمت کمر بندو با در گریز بگو بندوانانك به استاووژند (۱) که چون از میان بر کشم تیغ کین چنان سازم از توپ و شاهین شلك زبانگ شتر ناله وزر هکله (۲) ز كـابـل ستان تا بغز نين و غور چو گردانه آیم بکردن زنى چنان محـشـر سخت بـر پـا کـنم اگر جستی از تیغ من زینهار ببايد بـايـن کـار هـالشـكـرى تـرا طاقت جنـگ و پيـكار کو چوشطرنج بازان به نیرنگ و رنگ بعید ان بیا ئی به حرص بهشت بجـاد و زبـانی و افـسـون گـری به نسیه دهی وعـده بـر رستـخـيـز ببـازوی سست وسر خمار زرد ز دست تو آن ملك كیها شده است (۳) خدایم درین کار فرصت دهاد مـدان سرسـری هـوشکـن هوش هوش و گر نه من و کابل و تيـغ تـيـز بمهر و بمـاه و بـه چـرخ بـلـنـد نه غزنی گزارم نه کابل زمین كه كـهـار كـا بل پرد بر فلك بایران وتو ران فـتـد ولولـه فتد خـاك شـوره به دریـای شـور دهم داد مردی و مرد افـکـنـی که از توپ ها کوه سحرا کـنـم برستی زه ستی مـجـو كـارزار سپاهی وجـاهـی وسیم و زری زرت کو سپه کو سپهدار کو ؟ پیاده تنی چند آری به جنگ بتامی رخ از عرصه ناخورده گشت بدست تهی مردم از ره بری دم نقد یا بـعـد شمشـيـر تيـز گرسنه چه مردی کند در نبرد که پیش از دو صد ساله از ماشده است (۱) گویند : یکی از جانشینان نانك است كه فرقۀ سيك امروزی را بوجود آورده و زمانی بر علیه اورنگ زیب شهنشاه مغولی هند قيام كرده است . نانك : پیشوای مذهبی سيك است که در يك خانه وارۀ هند و در پنجاب بدنیا آمد نامبرده پس از مسافرت های طولانی و ادای مراسم حج باین عقیده رسید که بت پرستی کاری است غلط ومردم را شدیدا ازین کارنهی ووحدانيت را تلقین می نمود و از بین فرقه هند و گروهی بوجود آورد كه بنام سيك ياد ميشود . (۲) دده ، زبـانـگ شتر ناله و زنگله . (۳) كیـها: مطلب شاعر از افغانستان یا آریانای قدیم است که اولین سلاله شاهی آریائی آن سلسلة كیانیان يعنی كی ها می باشد . --- page 51 --- ( ٣٤ ) نه از خود سخن گویمت بلکه پیش نوشته است نانک در اخبار خویش (١) که سنگان من وقتی از روز گار (٢) بکابل روند از پی کار زار بیایند یک لك سیه زیر تیغ ولیکن پس از كوشش بیدریغ ببندند بر خصم فتح و ظفر بگیرند ملك جهان سربسر دگر هیچ کس تاب شمشیر شان نیارد ز شاهان و گردنکشان شود شاه روی زمین نونهال (٣) بشاهان گیتی دهد گوشمال از ان نونهالت که كردم خبر زباغ شۀ ما بر آورده سر کنون وقت آن شد که خیزم ز جای به اقبال او دشمن آرم ز پای ازین پس تو و مياو دشت نبرد زدریا چو صحرا بر آریم گرد زیک لك چه غم گر دولك هم ز تيغ (٤) بیایند ز آنهم ندارم دريغ تو اگر یکی تن رسد کم شود بیکبار كار تو بر هم شود مرا كشته گردد هزاری اگر رسد ازیم صد هزاری دگر دماغت چنین از چه پر باد شد؟ مگر جنگ کشمیرت از یاد شد؟ (٥) که جبار خان تو چون در گریخت ز مشیر شیران به قایم بونت ندیدم ازو مردی در ستیز مگر چستی و چابکی در گریز عظیمت بان عز و جاه وجلال (٦) که می نامدش آسمان در خیال به پیشاور آمد به صد کرو فر نیارست کردن زغیبر گذر ز سختیش کاندر تقابل رسید گریزان گریزان بكابل رسيد خبر دارم از جاه وسیم و زرت به خوبی شناسم تو و لشکرت ( ١ ) بابه نانک معروف صاحب طریقت سک هاست که مدفن و آبده آن در امرتسر است . ( ٢ ) سنگان ، مطلب از سکه هاست سنگ به معنی شیر است که تقریباً جزء نام هر سک می باشد . ( ٣ ) نونهال مطلب از نهال سنگ پسرر نجیت سنگ است . ( ٤ ) خ ، زيك لك چه غم گر دولك هم به تیغ ( ٥ ) خ - زشمشير شيرانم آبی نریخت ( ٦ ) مطلب از سردار محمد عظیم خان است که در پاورقی های پیش معرفی شده است . --- page 52 --- (٣٠) سپاه تر اگر کس – بیش و کم نماید چه دنیا رو چه یک درم ز صد میل گسترده دامان جهند درم راستانند و ا یمان دهند بسا زند بر وا ی مو لاى خویش گریزند هنگام جنگش ز پیش اگر خواهم آن فرقۀ زر پرست بیارند پیش مشت بسته دست برادر کسی را که دشمن بود – بره مهر بیگانه روشن بود – صلاحت صلاح کمر بستگی است ازینت زهر بستگی رستگی است شده است آتش فتنه بسیار تیز برین آتش از صلح آبی بریز بخد مت کمر بسته استا ده باش و گرنه پی جنگ آماده با ش ببینی تو جنگ نهنگان من پلنگان کوهی قلنگان من !! چو نا مه بخو ا نی به عمق نظر درو بین و بر سنج و کن مختصر خبر ده مرا تا ز صلح و نبرد چه سازی چه پذیرفتی از گرم وسرد (۱) اگر جنگ بر جنگ استاده ام و گر صلح بر صلح آماده ام همه گفتنی با تو گفتم تمام تو دانی بکن یا مکن و السلام چو خان نامه بشیند از خشم وتاب بسبلت بزد تاب چون آفتاب بغرید زانسان که غران پلنگ بغرش در آید به هنگام جنگ بفر مود خواننده نامه را که سرتیز کن نیزۀ خامه را چنان بر جگر بشدبد خواه زن که بروی بگریند فرزند و زن بفر مان او منشیء تیز کار قلم تیز کر ده چو دندان مار مهند سیاه از هلاهل سر شت روان چند نقشی زجادو نوشت بسحري که چون دشمنش در نظر بیارد نیا رد بدید ن اثر چو مختوم شد نامه قاصد چو باد روان گشت آورده پیشش نهاد د بیر ز با ن آور هو شمند زلب مهرواز نا مه بکشا د بند بخواندن بیفشاند از لب شکر بهر نکته ماند و جنبا ند سر (۱) خ : چه خواهی پذیرفتن از گیرم وسرد . --- page 53 --- (۲۱) جواب مکتوب از دوست محمد خان بنام هری سنگ و آمادگی مصاف هر دو سو چه بیچون خدائیکه از يك سخن نمود آشکار از نو تا کهن جهانداده است از کران تا کران بانواع قسمت به قسمت خوران کسی را ندادست آن دسترس که تا قسمت کس ستاند زکس از ان ملك ضحاك سفاك داد بمسکین فریدون فرخ نهاد که تا میشود بر همه آشکار (۱) که دارد خدا در همه اختیار نگوئی که سر لشکر و زر کند سزاست آنکه او را خدا سر کند نه مال است موقوف جهد وطلب نه شاهی بملك است ومال ونسب مرا ملك گرداد نبود شگفت خدا داده را کس نخواهد گرفت چو باشد مرا دوست یزدان پاك جهان گر بود پرز دشمن چه باك الا ای هریسنگ امرتسری زخیره سری در خیال سری رسید از تو ام نامه پر گزاف همه محض بهتان وهذیان ولاف مگر باده نوشیده بودی چوموش که از جوش آن از سرت رفت هوش بخواهی که باگر به نیز چنگ زمستی ومدهوشی آئی بجنگ خوشت بادوقتی که در سرتراست (۲) فروتر بیا باتو کاری مرا ست بهوش آ که هوش تو زائل شد است جنون پیش عقل تو حائل شد است وگرنه کجا عقل فتوی دهد که تاگام در کام شیران نهد همانا قضا تاخت بر جان تو کشاند رین شهرشمنان(۳)تو مگر قحط هیزم به پنجاب بود که قسمت به شمنان کابل ربود ویا بر سرره ترا سر برند کباب تو زاغان خیبر خورند بگیری تو ملك جهان سر بسر ولیکن زمن زنده مانی اگر (۱) خ شود تا برای همه آشکار (۲) خ باین آرزوها که در سرتراست . (۳) محل سوختاندن نعش هنود --- page 54 --- (٣٧) شود نونهال تو شاه جهان ولی باد مر گش دهد کرا مان رساند سپهر اند ر ین کشورت ولیکن چو برنیزه با شد سرت نزیبد که مثل تو بلبل سری زبازی به شهباز دارد سری زبلبل سری چند تر سا نیم که شهبا زم آخر توهم دا نیم متر سان ز بسیا ری لشکرم که شیر نرم صد رمه بر درم چغانت به چنگال تنگ آو رم که موسیچه گرئی به چنگ آورم مزن اینقدر لاف از سیم و زر که این ها مخنت ندارد مگر؟ چه ترسانی از شور توپ و تفنگ که از کوز خرکز هر اسد پلنگ تو و لشکرو توپ وشاهین و دود من واسپ و شمشیر و خفتان وخود بمردی که موی سر از بس بود به جنگش زن خیبری بس بود نخوا هم که شمشیر خود تر کنم به خون تو آلوده خنجر کنم کسی را که ریش درازی بود میشدا ر کو ر زم سازی بود کر ازریش انسان شدی معتبر چنین ریش میمون ندارد مگر ؟ بمردی که تشبیه با شد بزن بزیور زاش خوان نه شمشیر زن منم شیر کر کس بشو را نبدم بخون خوردن خویشتن خواندم چه کار آید ت لشکر بیشمار چو ما ازیکی مرد داری نیاز نمی خواستم ملك از چنگ تو همی خواستم از خدا جنگ تو ولی بسته عهد وپیمان بدم قوی دل بسو گند و ايمان بدم زراجپوت هر گز نبود این گمان که در عهد دارد دودل یکز هان یکی را بگوید که یاری بمن دگر را بگوید که خیز و بزن خوشا خوب کردی که پیش آمدی از ین به چه دیگر که خویش آمدی بیا تا ز شمشیر کارت کنم زدیوا نگی رستگارت کنم ازین درد مهلك بیا می فراغ بجز فصد يا قوغ وعرق دماغ چه می نازی از بازی، خود مکر زلعب حر یفان ندا ری خبر اکبر نامه (۱۰۰۰) عبدالاحمد و محمد اعظم حیدرعلی ۱ ن رجب علی ، هاجرائی، بیتو، نواته یوم ٢٤ ر ٢٨ ش مطبعه عمومی کابل --- page 55 --- ( ۳۸ ) بیاد آرچون کرد بامـا نزاع فرنگی چه برده چه خورده شجاع (۱) گدا یا نه لد یا نه کرد اختیار بدل دارد از کـابلش خارخار (۲) بخفته است در مسجدی پادرا ز بشان فرنگی دهـان کرده بـاز در ان جنگ کاندر پشاور شده است جهنم ز شمشیر ما پر شده است برنجیت در چهره آبی نمـانـد به تیغ از منش آب و تابی نماند چو آهوز چنگال شیران رمید بلا هور افتان و خیزان رسید سر خویشتن خود بخود کوفتی که زنبور خا نه بپـا شـو فتی بنام بـزرگ خدا و نـد گار بقر آ ن و پیغمبر وچار یـار که شمشیر نگذارم اندر نیام بخون تو تا تر نکر د م تمـام گرت نشکنم سر بسر استخوان دگر پور پابنده خوانم مخوان شکاری تو' گم شو میا رم بشور تو باما کنی جنگ«مادرم«ور» (۳) تو خواهی سیه سوی کابل کشید تو واین سخن کارت اینجا رسید سخن مختصر خیز در کـار زار زمردی وزور آنچه دا ری بیار که هان دست در قبضه دارم کنون بشمشیر خونریز الما س گـون ترا تا مه ما خوا نده باشد تمـام که شیران من میکنند ت سلام بخد مت رسندت دلیر ا ن مـن هز بران وببران وشیران من درندت چو گر به درء موش را خورندت چوضرغام خر گوش را (۴)نهنگان به بحرو پلنگان به کوه در آرم برارم کرو مـا گرو ء چنان رانم از تیغ دریـای خون که کشتی رسد بر سر بیستون ز شیر بشه خنـجرنـا بـدا ر زتلخیء شمشیر زهـر آ بـدا ر (۱) در اثر جنگ اول افغان و انگلیس (۱۸۴۲-۱۸۳۸) که ۱۷ هزار قوای انگلیس منهدم، برنس، مکنائن و شاه شجاع شاد دست نشاندهٔ ایشان از جانب ملیون بقتل رسید ند . (۲) نسخه د . بدل ماند از کابلش خارخار (۳) دشنام است بزبان ملی یعنی (مادر ترا ..) (۴) نسخه (د) پلنگان به بحر و نهنگان بکوه در آرم بر آرم گرو را گروہ --- page 56 --- ( ٣٩ ) چنان هنديا ترا کنم عيش تلخ که گریند بر حال شان اهل بلخ ز تلخى چنان خاک گير داتسر که تا حشر ديگر نرويد شکر بگيرم بشمشير خون ريز مست بدروازۀ کابل آويزمت پس آنگه به پنجاب رو آورم زن و مرد بسته به سو آورم ببرم درخت و بدرم زمين ز تبت گذشته به اقصاى چين بدا من برم خاک پنجابیان کنم تو ده در دشت سنجابيان ز وحشت بر آيند ماهى ز آب در آيند در چشمۀ آفتاب برون آور از سر سر آشتی که نگدار مت گرو بکذاشتی هرى سنگ جنگى چونامه شنيد چو نامه به پيچيد و جامه دريد ز خشمش چنان آتشى در گرفت تو گفتى مگر کاه را در گرفت بفرمود تا جمع شد چل هزار زجنگی سواران خنجر گذار همه پهلوان وجوان ودلير سلحشور و پر زور مانند شير ز فوج پياده شمارى نبود که آنهم کم از چهل هزارى نبود بوقتيكه ساعت سزاوار ديد ظفر يا ور و بخت بيدار ديد روان گشت با لشکر بيشمار بتندى و تيزى چو سيل بهار ز یکسو روان لشکر آل پوش چو درياى آتش بجوش و خروش نماينده بر اسپ هر سر کشى چو از جنبش باد تند آتشى دگر سوسوا ران زرين كمر لباس سمن گونه کرده ببر نمايان چنان روى ميدان سپيد که صحراى برفین ز تا بنده شید به نزديك خيبر يكى رود بود که مشهور نامش به چمرود بود بزد اندر ان سر زمين بارگاه بیاسود از محنت و رنج راه امیر جهاندار لشکر شکن پلنگ افگن وشير شمشير زن چوبشنيد كامد هری سوى جنگ به پرخاش جوئی کمر بسته تنگ --- page 57 --- (٤٠) طلب کرد سرلشکران وگوان(۱) بگفت ای یلان جهان پهلوان چه گوئید؟دشمن بجنگ آمد است باویزش این کار تفنگ آمد است چه تدبیر ودرمان توان ساختن کران می توان دشمن انداختن همان خان حاجی که گفتم به پیش زسر لشکرا ن معتمد بود بیش بیا مد بخدمت ببوسید پای بگفت ای عدوبند کشور کشای فرست ازره راست جبار خان دگر افضل واکبر پهلوان بجمع قلیلی چونه ده هزار بد نبال شان شمس و جمعی سوار من و جمله لشکر زراه یسار نشینیم در مکمن کوهسار چوبیند هری سنگ کم لشکری کنند حمله یکبار چون اژ دری بگیریمش اندر دره سخت تنگ بنژوبین وششیر وتوپ وتفنگ ببیند هوا زآتش و دود ٬ میغ چپ و راست سنگ و پس و پیش تیغ وزان لشکر از گرزو تیغ و تبر نمانیم کس زنده بهر خبر امیر این سخن نغز وسنجیده دید صلاحی بغایت پسندیده دید نه آگه که اویار دشمن شده است ازو پیشتر دشمن من شد است بسر لشکری کرد میر سپاه فزودش ز جمله سران پایگاه فرستاد با لشکر بی شمار چوشیر ژیان از ره کوهسار براه دگر اکبر شیر مرد بلشکر سپهدار وسالار کرد مخالف شکن افضل پهلوان دگر شیر غرنده جبار خان فرستاد با آن یل نا مور بخصم افگنی تنگ بسته کمر زمردان شایسته کار زار روان کرد همراه شان نه هزار خروشان وجوشان چوشیر دری رسیدند در درۀ خیبری بد نبال شان شمس شمشیر زن (۲) سوزاده ا کبر یل تن (۱) گوان پهلوانان (۲) مقصد از سر دار شمس اله یغمان بن سردار امیر محمد خان برا در غبثی امیر دوست محمد خان است . --- page 58 --- (٤١) فرستاد یلوی ز مردان کار روان کرد تعداد ششصد سوار بجائیکه دلخواه یلدا شدند نشسته وزایت بر افراشتند چوبیدق بر افراشت سلطان شام شه روم شمشیر زد در نیام شه شام بی خوف دشمن نماند يزك دار کردون تباقی نشاند (١) نشستند برر هگذ ر با کمین تباق به آئین کابل زمین فتادی گر از آسمان تار موی زین گوشه برخاستی های وهوی اگر پشه بر هوا می پرید جزایرچی از فنا مید رید ( ٢ ) اگر بوم افغان زدی در خراب با فغانیش دا دی افغان جو اب بيا سا قيا باد من باد تست بکن همتى و قت امداد تست بده آن شراب شجاعت فزای روان زانوان بخش یعنی که چای که فردا مرا چنگ با دشمن است بکوشم بجان تا که جان در تن است مصاف نمودن هری سنگ با لشکر دوست محمد خان وکشته شدن هری سنگ بود گرچه دشمن بزرگ وقوی نباید که مأیوس مطلق شوی تو گر شصت باشی و دشمن مأته مخورغم که حق گفت كم من فأته بزن بر مخا لف مكن ترس وباك که فتحت در دست يزدان پاك دگر روز چون خسرو نیمر وز بر آورد شمشیر گیتی فر وز هری سنگ چنگ آوروچیره دست ز خیمه برآمد به مجلس نشست رسیده دوان قاصدی روی پوش هری سنگ را گفت در زیر گوش که حاجی چنین گفت کینش پیام که خوش باش دشمن خود آمد بدام بخور خون دشمن مخور هیچ غم ز لشکر که دارند بسیار کم همه لشکر کابلیا با من است تو دانی دگر اینقدر تا من است (۱) نسعد ك کشند از کردون تباقی نشاند (۲) (خ) خبر داری از فنا میرسید - خبر دارمی بزیان ملی است ( خبر دار باش ) --- page 59 --- ( ٤٢ ) بیا و ببر جمله دشمن اسیر تو دانی و آنها بکش یا بگیر مرا نیز بشمار از خویشتن مبادا که اندیشه داری ز من هری سنگ شد شاد زین گفتگوی بخندید چون شمع افروخت روی بفرمود کز لشکر کینه توز ( ۱ ) پزد هر کسی نان بقدوسه روز که تا روز و شب سخت باد شمفان ستیزند فارغ ز تشویش نان چونان پخته شد کوفت طبل رحیل روان گشت لشکر چودریای نیل سپاهان کابل ازین بیخبر بعقدان ببسته کشاده کمر فغان ناگهان دید بان بر کشید که اينک هي سنگ جنگی رسيد بدنبال آن اژدهای دلیر دوان لشکری تشنه خون چو شیر دلیران کابل بجوش آمدند چو شیرژیان در خروش آمدند بجستند و بستند اسباب جنگ روان برنشستند و خستند سنگ برون آمدند آن یلان سره چو شیر دری از دهان دره بماندند قایم بمیدان جنگ سف آراسته همچو غران پلنگ سف میمنه افضل نامدار بیاراسته همچو روئین حصار سوی میسره اکبر چیره دست سف جنگ چون سد یاجوج بست بقلب اندرون ماند جسبار خان بدشمن کشی تفنگ بسته میان بجنگ آوری دست و بازو کشاد سف تو پها در مقابل نهاد وزان سو هری سنگ فیروز جنگ سبلت زده تاب همچون پلنگ زپوشیدن جوشن تا بدار نمایان چو روئین تن اسفند یار چوشیر ژیان برسفندی چو ابر پرنده غرانده چو برق و چو ابر (٢) گرش در دهان حلقه از لکام نبودی برستم نمی گشت رام زپس دسته دسته روان لشکرش روان توپخانه به پیش اندرش پس تو بخانه سفا راسته پیل بدریای آتش روان رود نیل ( ۱ ) تو ز بمعنی طبیعت و خوی ( ٢ ) اسفندی ده چو شیر ژیان برسمنه چوبر پرنده چو برق وغرنده چوابر --- page 60 --- ( ٤٣ ) از و دور تا لشکر کینه خواه زتوپ کلان بديك آماجگاه بفرمو د تا در زمان درزدند بیکبار بر قلب لشکر زدند چنان توپ و شاهین پریدن گرفت که کوه و بیابان دریدن گرفت زهرسو پران گوله هاچون تگرك شده موج زن سیل طوفان مرگ بدل گفت جبار نا اسینگ مهر که نایم درین جنگ با او بسر زد شمن بر آور د می ر ستخیز اگر آمدی جنگ شمشیر تیز چگونه بر آ رم زد شمن دمار که از دور باما کنند کارزار اگر بی محا باشوم با سپاه شود هر کسی کشته در نیم راه وگر پس روم عار مردانگی است اگر ایستم هم زدیوانه گی است درین وسوسه بو د کز پیش و پس فتادند از غازیان چند کس بناچار پس پس کشیده قدم بمانند رنجورده شیر دژم بحال عموخان اکبر چودید (۱) بیا ریش با جمله اشکر رسید بدشمن گزائی چو نقد از دها ستادند بر کین فشر دند پا دو اشکر به شاهین و توپ وتفنگ بسی با هم از دور کردند جنگ زجوش غضب توپ چون لب گشاد زبان تیغ را بر گشادن نداد زا بر سیاه دخان برزمین فتاد آنچنان زا له آتشین که از هم فروریخت چون بارو برگ زنخل سواران سر ودرع وترك با حجار و اشجار شد شاخ شاخ زمین سربسر گشت چون سنگلاخ ز آسیب شد هر سری بی سپر منکر آنکه بود از حیاتش سیر ازان زلز له مثل دیوار ها فتادند از پای کهسارها دلیران بمعیف از هنر های جنگ سمندار زجولانگری پای لنگ یکی تن نجنبید از جای خویش نیاورد کس يك قدم پای پیش بفرس ار کسی جنبشی تیز کرد زگوله روانی فتادی بگرد دران دشت پر کین وجنگ و فساد همه روز از اول بامداد بدینسان بشاهین وتوپ وتفنگ نمودند تا باز ده روز جنگ (۱) خ . با حوال عم خوداکبر چودید . --- page 61 --- (٤٤) نبرد از هزیمت کسی پای پس نه شب داشتند از شبیخون امان در آخر هر بپشنگ پر خاشگر بصدخشم و کین شد صف آرای چنگ وزین سو هزبران کابلستان دوال کمر بر میان بسته تنگ برشته گریبان قضا و قدر چنان شد ز شاهین و توپ و تفنگ تو گفتی فتاد آسمان بر زمین چنان بر جهان شعله برجست دود چنان گشت از دود عالم سیاه ز آواز سندان شکاف تفنگ چنان بارش گوله شد بر زمین سیه اژدر توپ لب بر کشاد شده طائر روح برنا و پیر شکسته شد از مهره هر هیکله چنان مهره بازی شقرناله کرد نهنگ تفنگ سیه اندرون گرفتند چون گوله ها ارتفاع از ان گوله ها گشت چون پنجره تو گفتی قیامت شد انگیخته در آمد بمردم اذا زلزله همه خلق پرسان ز روی عجب نه بر خصم فیروز شد هیچکس نه در روز آسود گویی زمان بچنگ آوری چست بسته کمر خروشان و جوشان چو پیل و پلنگ بخون خوردن دشمن جانستان بدستور ماندند قائم به جنگ به بستند اندر برشتن کمر درنگا درنگ وزرنگا زرنگ جهنم پدیدار شد از کمین که گفتی زمین کان گوگرد بود که خورشید بر چرخ گم کرد راه شده پاره پاره دل خاره سنگ که شد کوه و صحرا همه آهنین زمردم بر آورد دود از نهاد بچنگال خونریز شاهین اسیر گهی مهره پشت و گاهی کله که پر ژاله صحرای بنگاله کرد فکنده بسی سر کشان سرنگون بکفت آسمان را زمین الوداع مشبک چه گردون چه کوه و دره فلک سر بسر اختران ریخته بیاد آمد از هیبت و ولوله که این نیمروز است یا نیمشب زده بر زمین شیشه نام و ننگ ز لشکر گه اکبر نامجوی در ان رزم کردند تقصیر جنگ بسوی هزیمت نهادند روی --- page 62 --- ( ٤٠ ) با کبر در ان رزمکه پیش و پس زمر دان نمی چند ماندند بس همی سنگ دنبال شان تا خته همه توپ وشا هین پس انداخته د لیر انه میزد بپایی تفنگ نمیداد فرصت همی کرد چنگ بیفگند بسیار مر د ا ن بر ه در آمد بـدنبال شان تا دره یل کابلی افضل نا مد ا ر ز دشمن همی دید این گیرو دا ر ولیکن زتندی وتیزی وجوش نگهداشت خود را بفرهنگ وهوش چو دانست کاین صید آمدبدام برآ و ر د شمشیر تیز از نیا م نخستین بیامددوان چون تگرگ بزد توپ اند از را توپ مر گ پس آنکه ز پس راه دشمن گرفت بشمشیر چون شیر کشتن گرفت همیکشت و می کشت چون اژدها نگشته کس ازتیغ تیزش ر هــا یکی را برفتی گرفتی کمر بر آوردی از زین زدی بر دگر یکی را چنان گرز میزد بسر که در هم شکستی زسر تا کمر یکی را ز کف درربودی تفنگ زدی باز پس یابسر یا به لنگ (۱) یکی را همی بر د مقع زبر بدان در کشیدی از و مغز سر یکی تن بسیلی فگندی بروی (٢) گر فته ببا زو به پیچیده مـوی بر آ و ر د قر بان سر ساخته چو سنگ فلاخن بینداخته وزان سوی ا کبر دران رستخیز دودل بود در فکر جنگ و گریز یکی را سر از تن جدا ساختی بدیگر کس از پا درانداختی (٣) یکی را طپانچه چنان زدبجوش که مغزش برون آمد از راه گوش هزبر افگنی جا نگل نام او بدو گفت ای سر ور نام جو درنگ آر،مگریز نا کرده جنگ مزن سنگ بر شیشهٔ نام و ننگ (١) خ ، زدی پاتفنگ خودش بیدرنگ . (٢) خ ، یکی را بسیلی فگندی بروی . (٣) خ ، دگر راز پا اندر انداختی . --- page 63 --- (٤٦) ره سخت پیش است و دشمن زپس بفرض محال ار بروز حیات ولی پیش مردان بوقت عتاب نکو گفت رستم که مردن بجنگ چو پرسد چگوئی جواب پدر باین مردی و گردی و جست و خیز بکن گرم جولان چو مردان مرد ازین گفتن آن پشت بر کرده شیر بیکبا ر گی بار کی تیز کرد در آمد بفوج عدو چون پلنگ دو دستی رو آن تیغ راندن گرفت چو اکبر بر آورد تیغ از میان بلند آنچنان بانگ تکبیر شد هنوزش بلب با نگ تکبیر بود (۱)سپس خان جبا رو جبا ریان همان لحظه شمس دلاور چو شیر (۲) گرفتند در درۀ تنگ تنگ دران آدمی زار چون مشت جو چنان جوی خون شد روان در مصاف نماند زما در جهان زنده کس ازین ورطه باشد مقدر نجات چگو ئیم از شر مساری جواب بسی بهتر از زندگانی به ننگ نظر دور تر کن ز ستی گذر تو شیری نز یبد زشیران گریز تك آور مخالف بر آور بگرد شد افتاده با سی سوار دلیر بجو لا نــگری گرم مهمیز کرد نه پر وای ژوبین نه بیم از تفنگ چپ و راست دشمن فگندن گرفت کشاده به الله اکبر زبان که در گوش من هم بکشمیر شد که دشمن شد اندر ر کوع و سجود نمو دند حمله چو شیر ژیان رسیده به ششصد سوار دلیر مخا لف به غربین و توپ وتفنگ کشاورز مرگ آمد اندر درو که تر شد بخون دامن کوه قاف (۱) «١٢٥٣ ق » امیر دوست محمد خان برای مقابله با هری سنگه دو پسر خود سردار محمد افضل خان و وزیر محمد اکبر خان غازی را به معیت برا در خویش نواب عبدالجبار خان ( متولد در ۱۱۹۷ متوفی در ۱۲۷۰ ق ) بسوی پشاور فرستاد که برادرزاده امیرموصوف سردار شمس الدینخان بن سردار درمحمد خان نیز با آنها بود . مطلب خان جبار همان نواب جبار خان است . (۲) : شمس مطلب از سردار شمس الدینخا ن است . --- page 64 --- ( ٤٧ ) دران رزم از بیم شمشیر تیز برادر نمود از برادر گریز روان ساعد و ساق در خون ناب چو ماهی به فصل بهاران در آب زیکسو کمان درقر نگاشترنگ دگر سود رنگا درنگ تفنگ ز یکسو شکا شاك شمشیر بود دگر سو چکا چاك گرز وعمود اگر تیغ از تن سری باز کرد سر نیزه بازش سر افراز کرد چو ناوك بدل تا به پر می‌نشست نمودی به انسان که ماهی بشست چو میر بخت خوابها زهر گونه تیر همیگفت جوشن زمی گوشه گیر یل کا بلی اکبر شیر زاد زهردی بجنگ آوری داد داد زتیغش چنان خون ببالا شد . که تروامن چرخ والا شده سواری بزد نیزه بر اشقرش همان نیزه بگرفت وزد برسرش چو شد کار بدخواه اول بساز بزد نیزه بازی دگر نیزه باز زدش تیغ تا نیزه اش شد قلم ازان در گذشته دریدش شکم سواری زپس زخم زد بر تنش شکسته شده نیزه برجوشنش (۱) بدانگونه تیغش بگردن زده که خون خود اورا بگردن شده (۲) دو مرد دلاور بر و تاختند بیکبار گی تیغش انداختند بسکی تیغ بر تیغ و يك بر سپر گرفت و نشد زخم شان کارگر بیاداش آن هر دو را تیغ زد بر سگی که خون موج برمیغ زد بیامد دوان تند شیری دگر زده پوش وپو لاد هندی بسر سلحشورو پرزور چون پیل مست بضر بین بزد بر سمندش نشست پیاده شد آن شیر صید آزماي بزد نیزه افگند دشمن زپای در آندم زمر دان کاری دو کس به پیش آمدندش دو پنهان زپس مخالف شکن شیر کابل زمین نبود آگه از دشمنان پسین (۱) خ : که بشکست از آن، تیغ بر جوشنش . (۲) خ : بزد تیغ بر گردن وی چنان که خون از سرا پای او شد روان --- page 65 --- ( ٤٨ ) یکی گفتش از پس به پشتو زبان که هشدار ای سرور غازیان دو تا دشمن دیگر اند از پست مبادا که رنجی رسد از کمت از ان نکته آن سر ور شیر زاد سبك گردشی کرد چون گردباد بیکبار بیچ آندو بدخواه پس (١) بیفکند در باز گشت آندو کس کمندی فکنده سمندی گرفت بستدید چون دید اسبی شگفت چو بروی بر آمد در آمد بجنگ زنا ورد نا ورد میکردم رنگ زتیغش همان کس امان یافتی که در پیشش از پیش نشتافتی بدیشکو ته جبار و شمس دلیر (٢) ز د ندی بشمشیر ها تند شیر دلیران وشیران کابل زمین زهر سو بر آورده شمشیر کین بد انان به دشمن در آویختند که طوفانی از خون بر انگیختند سواران دران سیل نه سرشدند پیاده چو ماهی شنا ور شدند نمایان چنان نیم سرها بخاك چو خر بوزه پخته و نیم چاك وزان سو هری سنگ جنگی چو شیر بمردانگی چست ومست و دلیر بسی کشت در حلقه کار زار بر آورد از شیر مردان دمار بزد بر تنی تاز تیغش نخست نزد بر صفی تانه در هم شکست در آخر قضا پیش اکبر رساند دلاور بپویش تکاور جهاند پلنگ افکن کابلی چون هژبر بغر ید جو شید مانند ابر بچا لشکری تیغ غازی گرفت به آن شیر شمشیر بازی گرفت دو مرد مبارز ز هم بیخبر فتادند با هم به تیغ وتبر چو شیر ژیان در هم آویختند بسی گرد هیجا بر انگیختند تهی گشت تر کش زنیر و خدنگ سپر پاره از تیغ الماس رنگ بریده سنان و دریده کمند روان خون زهر دو سوار و سمند شده پاره پاره چه درع و چه خود هوا آبنوسی زگردو زد ود (١) - خ : پس از سر و سنجش به پیش و به پس . (٢) - مطلب از نواب جبار خان و سردار شمس الدین خان است . --- page 66 --- (49) میان عرق غرق طوفان فرس نمانده فنی از فنون جدل در آخر زد آن غازیء نامدار بيك ضرب کاری فگندش بخاك در ان مرگ انبوه کس را خبر هزیران جنگی شده مست جنگ نمودند رزمی که افراسیاب ولیکن چو از چرخ یاری نبود زبون آمدند انداران ترك تاز پر از مردگان گشت ره یکسره زخیبر گذر کرده ناچار سیل چوزد ترك گردون بهنگام شام زا نجم بیا ورد پنبه بدست هزیران غازی بکشتند باز ببستند زخم و بشستند دست سواران گرفتار ضیق النفس که با هم نکردند رد و بدل بشمشیر بر دوش آن شهسوار تنش پاره پاره ز ره چاك چاك نگردید از مرگ آن نامور بشمشیر و غریین وتوپ وتفنگ ز گردان توران ندیده بخواب زجنگ و دلیری و شیری چه سود بناچار از جنگ گشتند باز زخون سرخ شددشت و کوه ودره روان بود زاب بقم رود نیل درخشنده شمشیر خود در نیام همه زخم روزانه خویش بست نمودند کوتاه جنگ در از بمنزلگۀ خویش هر کس نشست هزیمت لشکریان هریسنگه بعد از کشته شدنش دگر روز چون خسرو خاوری ستاره شباشب گریزان شدند دلیران کابل بصد عز و جاه بفیروزی بخت و اقبال و جیش زشادی دل هر کس آکنده بود بدان دل که امروز کوشیم سخت به امداد دادار فریاد رس بیامد بشیری درامید دوان علم برزد از مطلع خیبری زجور فلك اشك ريزان شدند نشستند در حلقۀ بارگاه خوش و خرم و شاد و خندان به عیش اگر زخم هم بود در خنده بود ببازوی اقبال و نیروی بخت نمانیم از دشمنان زنده کس کشاده بشرح بشارت دهان --- page 67 --- ( ٦٠ ) که دی با فراوان سر ان سپاه هریسنک شد کشته در رزمگاه کسانیکه رستند از ان رستخیز شبا شب نهادند رو در گریز چو این ماجرا خان اکبر شنید ز آشفتگی لب بدندان گزید که افسوس افتاده صیدی بچنگ بدر جست ورست از دهان نهنگ ز حسرت بزانو بسی کوفت دست همیگفت با خود بکردار مست دریغا که ماهی بشست آمده شد از دست بیرون بدست آمده دریغا که دشمن شده گرم خیز برندی برست از دم تیغ تیز چه بینید ای نامداران مین برآئید ای شهسواران من که دنبال دشمن شتابان چو برق بتازیم و در خون بسازیم غرق بدنبال شان سر چه صر صر نهیم بباد از سم باد پایان دهیم هنر مند فرزانه جبار خان بدو گفت کای تند شیر ژیان درشتی مکن نیست جای شتاب خرابی پدید آید از اضطراب شنو تاچه گفته است پولا دوند که خصم گریزنده را ره مبند چو دشمن هزیمت خورد در ستیز نباید بروبست راه گریز نه بینی که چون شیر در رستخیز کند گربه را بسته راه گریز چنان گربه آید خروشان به خشم کند شیر نر را به چنگال چشم همان به که مانیم در انتظار بحکم امیر فلك اقتدار به بینیم کز صلح و کین آوری چه فرمان رسد چون بود داوری گر از باز ماندن شود حکم ساز نکو شد که خود مانده بودیم باز وگر زانکه فرمان رسد جنگ وکین دگر ما همائیم و دشمن همین همه نامداران مجلس پسند نمودند این نکته را ارجمند همان لحظه کردند پیکی روان خرد مند و دانا و شیرین زبان چو باد بهاری شتابان بشیر در آمد به بستان سرای امیر بشرح بشارت زبان بر گشود سر آغاز آن از مبارک نمود بشارت که شد نصرت غازیان ز دشمن بکس نا رسیده زیان --- page 68 --- ( ٥٩ ) بداندیش سرکش در آمد زیان بغیر وی اقبال کشور کشای زفوج بد اندیش بد سی هزار بقتل آمدند اندران کار زار بقدر هزاری ز جم غفیر زخوردو کلان شدشهادت پذیر کنون غازیان زاضطراب جواب دورنگ انداندردرنگ وشتاب امیر سرافراز یزدان پرست ازین نکته چون سرو برپای جست دو گانه ادابهر شکرانه کرد روان برسر لاله در دانه کرد سر افگنده بر داشت دست نیاز بگفت ای جهاندار کار ساز ترا بنده کمتر بمن کهتر م باین کهتری کرده مهتر م سرم از سر خاک برداشتی بگردون گردان بر افراشتی بد اندیش ملك وزرو زور دست سپاه فراوان وخورده شکست من و لشکر سست وفتح و ظفر نه ملك ونه مال ونه زور ونه زر بر این هردو قدرت مسلم تراست کسی رانه یارای چون وچراست ثنای ندارم سزاوار تو که آری ثنایت بود کار تو سپاس تو گفتن چه امکان ماست تراشکر چندانکه شکرت سزاست چو فارغ شد ازحمد وشکر زبان کشا داز کرم دست گوهر فشان کف در فشانش چنان در فشاند که در سیم وزر خلق تاسر فشاند چنان ترشد ازشرم جودش سحاب که ماننددریا دلش گشت آب بکابل زمین بینوا ئی نماند یتیم وفقیر و گدا ئی نماند که زرین کله همچو خیری نکرد چو لاله لباس امیری نکرد زانعام عامش بهر کس رسید نصیبی بجز بنده مسکین حمید بده ساقی آن چای شیری مرا که بخشد دلیری وشیر ی مرا که تا فتح ملك سخن میکنم زنو تازه طبع کهن میکنم --- page 69 --- ( ٥٢ ) شنیدن رنجیت سنگ خبر کشته شدن هری سنگ وافسوس خوردن او جهان جای اندوه و در دو غمست درین غمکده کم کسی خرم است بیکی خنده صد گریه دارد بها مگر خنده کز گریه گردد رها نه بینی که یکبار خندد سحاب چه مقدار میریزد از دیده آب اگر عاقلی جاه هر گز مخواه نه بینی که تشبیه دارد بچاه مگو عیش و شادی بملك است ومال که دل و منال است رنج و و بال تأمل کن ای هوشمند حریف منال از چه رو مال دارد ردیف که یعنی ز اندوه و خواری منال شوی در سر حال گریا بمال چو بشجا بیان را رسید این خبر که لشکر به تیغ آمده سر بسر پرا مدخروشی ز هر برزنی شد از سوك خود نوحه گر هر زنی بگفتند با هم در بن گفتگو سپاهان همه وا کر و وا کرو زمرگ هری سنگ و قتل سپاه بر نجید رنجیت و میکرد آه زنر گس هم از غنچهٔ بر كمین چو شبنم بیفشاند اشك از جبين همیگفت کای وای سرلشکری چنان تند شیری و کند آوری فرا مرز من گیو و برزوی من فریبر زمن زور با زوی من شده مفت ضایع درین کار زار چواز ناوك رستم اسفندیار دریغ آن دلیری ومردانگی دریغ آن امیری وفر زانگی چه بودی که تنها همان يك سوار همیزیست برجای چندین هزار دریغ آن قوی دست دشمن فگن هز بر ژیان شیر لشکر شکن چواو میر شمشير ولشکر پناه نه بینم دگر اندرین بارگاه بدا بیگو نه افسوس بسیار خورد حق خدمتت بيك بيك می شمرد درین روزها شاطری نیز گام سخن سنج و هشیار و شیرین کلام رسیدش زکابل زمین بوسه داد به آئین خدمت بپا ایستاد اشارت شد ش تا کشاید زبان پیام نهان آورد در بیان چوا نمرد شاطر زبان باز کرد به آئین زیبا سخن ساز کرد اکبر نامه ( ۱۰۰۰ جلد ) ب عبدالاحد و محمد میر ح حیدر علی ن نرجبعلی ناجم الیه شعبه تاریخ یوم ٦- ٣- ٢٨ ش مطبعهٔ عمومی کابل --- page 70 --- ( ٥٣ ) که فرمود فرمانده داد گر که ای محتشم سر ور نامور در آداب شاهیست دان نخست همین را ستی وزبان درست چو نبود بشه را ستی در کلام بر و باد دعوای شاهی حرام بنزد يك من خصم دندان شکن بسی بهتر از یار پیمان شکن کژت راست کفتن نیاید گران و فائیست در عهد پنجابیان بمیثاق و عهدند بسیار سست به پیمان شکستن دلیرند و چست ازین پیش با ما که بودی بجنگ دریدیم ها مون بریدیم سنگ بگواز کجا با تو تفنگ آمدیم زفریای کم کی بجنگ آمدیم ؟. تو چندان کجا تیغ برداشتی که ما جان ببر دیم از آشتی تو بگریختی چند بار از برم برفتی به نیرنگ وصلح از برم پس از آشتی باز آئی بجنگ نه آن را شتاب و نه این را درنگ مر ابسته عهد و پیمان کنی که خود از پی جنگ سامان کنی تو یکسو نشینی به نیرنگ ورنگ نهان میفر ستی دگر کس بجنگ و گرنه چه یا را که آید هری بکابل زمین بهر جنگ آوری کنون آن هز بر نبرد آزمای فتاد از سر تیغ اکبر زیپای سواران من همچو شیر دژی به جوشند در درهٔ خیبری بگو تاچه خواهی ز صلح و نبرد که تا کار خواهم بدانگونه کرد بدو گفت رنجیت کز ما بگوی که ای نامور کرد پر خاشجوی هری سنگ سردار فیروز جنگ بجنگ آوری داشت خوی پلنگ بهر جا که میخواست می تاختی به بی وابکی کار ها ساختی ز ما بود از روی فرمانبری ولیکن نه در جنگ و کین گستری نه پر سید از ما زروی غرور نمود اینچنین بازی از عقل دور شمرد اینچنین بازی سرسری که تا داد خود سر در ان سرسری اگر من بجنگش فرستاد می زخود هم کسی همر هش داد می چنان شیر مفت اندران کارزار نمیشد بگردان کابل شکار --- page 71 --- ( ٥٤ ) کنون خودفروشی سزاوار تست بکن زانکه بازار بازار تست شود چون نه با در بروتت زیاد که ریش مخناث بدستقت فتاد همی خواستم تا ببندم كمر نمایم به آن فاق زیر وز بر (۱) برا نم سپه همجو سیلاب تیز بر آرم زکابل زمین رستخیز ولی چون شما را خطائی نبود بجنگ از شما ابتدائی نبود نشاندم زقاب آتش خشم وتاب فکندم زکف تیغ قهر وعقاب بماندم بدستور عهد قدیم بمیثاق و پیمان خود مستقیم مشو بد گمان طعنه زبانسان مزن که پنجا بیا ند پیمان شکن زجمله کسان در وفا بر تریم زسر بگذ ریم از وفا نگذ ریم چواین ما جرا میر کابل شنید بفرمود تا قاصدی در دوید همان پهلوانان گردن فراز ز خیبر به كابل بیا ورد باز چور خسار شان دید گردید شاد جگر گوشه ها را برخ بوسه داد همان خان جبار عالی محل چو جان تنگ بگرفت اندر بغل بهر سرزور داد بخشایشی زسر کرد در پایه افزایشی چو نوبت به انعام حاجی رسید بر آشفت وا برو بهم در کشید زبان آتشین کردورخ بر فروخت تو گفتی بيك شعله عالم بسوخت زفرط غضب رعشه برتن گرفت سخنهای پرشور گفتن گرفت که ای از خدا روی بر تافته زا بلیس بئس القرین یافته چه سودا ز مسلمانی ظاهری چه حاصل ازین کلمه گو کافری(۲) بکف سبحه زاسارت اندر بغل چه خیزد ترا زین دغا و دغل ببازی جوی چند دا دت هری بد نبا ل جو نباختی از خری (۱) خ کنم صحن آفاق زیر وزیر (۲) خ ـ که باطن تو همدست با کافری --- page 72 --- (٠٠) روا داشتی خون بها در همی بدگر گان دهی یوسفی چندمن چه کردم که بر قصد سر کوبیم میا دیگر ای بد نمك بيش من ازین سرزمین چون نحوست گریز چوزینسان بسی آتش از دل فشاند ازان سرزمین رفت در قندهار کهن دل نگهداشت آن حیله گر بيا ساقی آمد بو-ا دم شباب بیارای بزمی که تا من دگر ز سر تازه عهد جوانی کنم سقائی بکشتن دهی عا لمى ببخشی بزاغان جگر بند من روا داشتی حزن يعقوب بيم ميفشان نمك باز بر ريش من سرت ورنه بر دارم از تیغ تیز بخواری زدر گاه خویشش براند زنو یافت پیش کهندل قرار نکر ده بسوی سر شتش نظر بده ساغر، پر ز لعل مذاب جوان بازگردم به پیرا نه سر تماشای باغ معانی کنم (۱) در بیان عقد نکاح اکبر خان با دختر غلام محمد خان (۲) خوشا دلکشا روزگار شباب جوانی به از شاهی و سروریست چه مقبل کسی کش بود در کنار نهد جمله اسباب شادی به پیش دمی جای گـلـگـون بود نوش او شنیدم ز دانشوران گزین که چون فتح کرد اکبر چیره دست بطفلی دلیری چه سهراب کرد كه وقتی منش دیده بودم بخواب جوانی به از ملك اسکندریست بتى نازنین لعبتی گلعذار بروز جوانی دهد دادعیش (۳) کهی یار گلرخ در آغوش او مقیمان غزنين و كابل زمين بشمشير فوج مخالف شکست چنان جنگ با فوج پنجاب کرد (۱) خ تماشا گـل کامرانی کنم . (۲) غلام محمد خان پسر وزیر شاه ولیخان اشرف الوزرای با میزائی است ، که شرح حال مفصل آنها را در الحاقات اکبر نامه ، جائیکه بصورت کتاب جداگانه نشر میشود، ملاحظه خواهند فرمود . (۳) بجهد گل از گلشن کام خویش --- page 73 --- ( ٥٦ ) بمردانگی گشت نامش سمر چو رستم شد اندرجهان مشتهر چو فصل بهار شبابش رسید زباغ رخش سبزه خط دمید مجدول شد از خط بیاض جمال زشب یافته ماه حسنش کمال بفرهنگ و دانش بغایت رسید بعرفان بحد نهایت رسید فروزان زسیمای او نوربخت بشایستگی قابل تاج و تخت جهانی نظر داشت برروی او زهر گوشه چشمها سوی او بوجه جمیل و صلاح و تمیز بچشم پدر شد چویوسف عزیز همی خواست تا نازنین لعبتی بتی زهره رخسار ومه طلعتی بخواهد پی آنکه تازین نگار قرار دلش می پذیرد قرار (۱) زپا میزئیم ای عالی مقام غلام محمد بکی بود نام ز اولاد مختار خان وزیر بمال و منال و حشم بی نظیر یکی دختری داشت خورشید چهر خجل پیش حسنش شده ماه و مهر جهانی شده فتنه آن پری خریدار حسنش مه و مشتری پریچهره دختی چه دختی که حور شده پیش او معترف در قصور چوخورشید رویش بخوبی تمام چه مه صیت حسنش شده تا بشام شده کشور هند مك حبش بتاراج هندوی خال لبش ز لعلش دل کان یاقوت تنگ بدخشانیانرا از و سر بسنگ پدر خواستی کان گرامی گهر بلند افسری را کند تاج سر بهر گوشه در جمله اعیان شهر نظر کرد بر نامداران دهر بشچمش کسی از مردم دیده در ز مردم جز اکبر نیامد دگر طلب خواستی تاشود خواستگار ولی مهر لب می شدش ننگ وعار که در داب و آداب ارباب نام ازینسو بود خواستگاری حرام دل خان اکبر هم اندر نهان هوس داشت آن حور باغ جنان که اوصاف زلف سیه پوش او رسید از چپ و راست در گوش او (۱) ك ـ بخواهد برایش که تازان نگار قرار دل او پذیرد قرار --- page 74 --- ( ٥٧ ) بهر گوشه بیمار چشماش دید شده مردم از تیغ نازش شهید ازین ماجرا شمه در نهفت کسی با امیر جهاندار گفت سماعش شده متفق با هوس پی خواستگاری فرستاد کس میانجی همین کز زبان بر کشید از انسو جواب مبارك شنید نه بحثی و تقریری اندر بیان نه تاخیر و تمهیل اندر میان دو خواهند، چون دل بسو داد هند کجا کار موقوف فردا نهند برین گفتگو گشت ختم کلام که فردا امیر بلند احتشام چو باد صبا رو به گلشن کند به گلزار شاهی نشیمن کند برسم عروسی به صحن چمن کنند ما بزرگان شهر انجمن سلیمان گر از نزل موری ملول نگردد کند هر چه باشد قبول ضیه قت لهم نام رجل الجراد (۱) بصد عذر خواهم به پیشش نهاد بعهد مد شوم در سخن متفق (٢) كه من قاتله اللحم نال المرق چو گفتار شیرین پور وزیر میانجی بیان کرد پیش امیر چو خورشید رخشنده بر اوج ماه بر افگند از شادمانی کلاه وزان جانب آن نامور میزبان گشاده در گنجهای نهان فشانده زر و سیم ولعل و گهر نشانده بهر کار صد کارگر بفرمود تا کارداران پگاه رسانند خرگاه را سر به ماه به صحن چمن فرش دیبا کنند همه کار مطبوع و زیبا کنند بد انگونه انواع نعمت پزند که از رشك كشمیریان لب گزند برسم عروسی عروسان همه نشینند در عشرت و زمزمه زخون حنا كف نگارین کنند زنان در شفق جای پروین کنند سحر که چو فراش چرخ بلند بخویش اطلس سبزه دیر فگند زمین را بساطی زکافور تر بگسترد یعنی که نور سحر (۱) یعنی پای ملخ . (۲) کسی را که گوشت در دست نمی آید بشور با میرسد . --- page 75 --- (٥٨) صبابیشتر روبه گلزار کرد بدست خنك غنچه بیدار کرد چنان قطرة شبنم ازهر کنار بدور لب غنچه ها آشکار که پیدا شود قطرة شیر ناب زکنج لب طفلك نیمخواب چنان دیده نرگس پر خمار سیه مست و مخمور چون چشم یار که از شبنم افشانده بر دیده آب زچشمش نشد مستی نیمخواب بسبزه زمین سبز چون آسمان زشبنم بران گشته انجم عیان کند دیدن سبزه روشن بصر از ان داشت بر سبزه نرگس نظر پیاده کل و لالة بی سوار ببازی زتحريك باد بهار بر اسکی نمودند جنگی عجب که زد خنده ها غنچه در زیر لب چنان نرمی و نازکی داشت خار ز تاثیر لطف نسیم بهار که از رشک آن کل گریبان درید سمن را بدل خار غیرت خلید زهی بد زبان کوته اندیش خام که میگفت خود را گل خار نام زرشك کل و نرگس اندر نهان همیکرد سنبل به سوسن بیان که نبود بنرگس چرا این خمار که سیم و زرش دارد اندر کنار گل سرخ دانی که احمر چراست که زر دارد و نشه زر بلاست بهمدستی خیری و یا سمن چنان خیری زرد اندر چمن نمایان که در کردن دلبری بود از زر آویزه زیوری سر از خاك چون سنبل نو زده دم نسبت زلف کافر زده چو این نسبت کفر سوسن شنید شد از بس غضب سبز خنجر کشید چنان سبزه دلکش که دیدن بران اثر دادی از خوردن ز عفران جگر تازه میکرد گلهای نار که میداد پیغام پستان یار بنام ایزد آرا سته گلشنی بهر کوشه اش چشمه رو شنی روان آب حیوان درانهار او بيكدست بشگفته اشجار او نه ماهی دران غیر اردی بهشت نه بادی وزان جز نسیم بهشت --- page 76 --- ( ٥٩ ) درختان او سر کشیده به اوج سراینده مرغان در فوج فوج شده بلبل مست شیدای گل فتاد از سر شاخ در پای گل چنان دختر صوفی آمد به وجد که مجنون سرمست بر کوه نجد ترنم کنان فاخته با تدرو زده چنگ در جیب و دامان سرو ز اشکش شده تاك طاق سپهر شده سایه پرورد او ماه مهر چنارش چنان زد خزانرا بدست کزان تا بنه مه ز جابر نخست همیگفت طوبی چه نسبت مراست بسرو ش سفیدار گفتا که راست به نخلش زده همسری سدره لاف شد از بید حاشا که حاشا خلاف نمایان چنان سدره زیر چنار که در زیر نخلی درخت کنار درخت ترنجش بدان بازو برك که شادی شد از سایه اش شادمرگ لب حوض و سرچشمه جویبار زمرد و مرنب به نقش و نگار اگر چشمه هایش بدیدی بخواب دل حوض کوثر همیگشت آب اگر بر لب چشمه ز آب حیات کسی لب کشادی بشرح وصفات ز غیرت چو دریا زدی چشمه جوش همیگفت ماهی که ماهی خموش چنان آب چین دار از آبشار نمودی زلعب نسیم بهار که جوهر بر آئینه پر صفا و یا چین ناز از جبین هوا تو گفتی که نور لباسی ز آب همیریخت از چشمه آفتاب چنان آب فواره شد سر بلند برانداخت بر اوج گردون کمند که زهره به آب زمین شست روی روان گشت از کهکشان آب جوی شدی آب روشن بلند آنچنان که مضمون عالی ز طبع روان دران روز بر سبزه زار عجیب بگسترد فراش فرش غریب چه از سندس و مخمل و پرنیان چه از اطلس سبز چون آسمان سر فرش استبرق و مخملی ز صندل بپا کرده صندلی --- page 77 --- ( ٦٠ ) امیر بزرگ اکبر نيك كيش قد آن سهی سرو نوخاسته بیاراست زانسان زسر تا قدم چنان یافت آن تازه گلبرگ تر که گفتی مگر ماه تابانست این مقیمان شهر ی سر بسام ودر چنان نا ز نینان کابل همه که زهره بچرخ از نوائی سر ود روان شد امیر فریدون حشم به صحرا و در باند از پس نشار بزر گان نشستند در انجمن بزرگان باسپز نجی سر بسر زيكسو امیران والا گهر کنیزان دوشیزه چون سروناز چو غنچه کمر بسته چون گل بپای چو مجلس شد آراسته میزبان فرو زنده ابر یقی از زر ناب بدست د کر طشتی ازسیم خام چو شد دستها پاك آورد خوان چه نان کانچنان نان ندید است کس چه نان بزر گ عديم المثال چه یراق و گرده چه نان سفید خطائی وبا دا مى و روغنی چپاتی و آ بي وكاك و فطير کما چی و خشکای و قتلمه (۱) ح : که گفتی همینست ماه فلك طلب کرد و بنشاند پهلوی خویش به آرایش شاهی آراسته که شرحش نمی آید اندر ر قم بزیور کری رنگ و آب د کر فرشته است یا ماه کنعانست این (١) نشادند مطرب فشاندند زر نشستند در عشرت وزمزمه بیامد باوج سپهر کبود بیاغ نهس باسپاه وخدم پرازسیم دامان وجیب و کنار با ندازه پایه خویشتن بپیمان پرستی به بسته کمر دگر سو غلا مان زرین کمر ب قامت قصیر و به کاکل دراز ز نا ز وا دا دابر جانفزای بفر مود و آور د سالار خوان د ر خشان تراز چشمه آفتاب فروزا نتر از طشت ماه تمام چو خوان فلك پرزا قسام نان مگر گرده ماه و خور شید بس چه تفتان و سنبوسه وشیر مال همه چرب و شیرین چو شهره، بد پسند شهان دلفر يب غنی لوا سه بسی نرم تر از حر ير کلو چه ز اقسام آن مرجمه ويا ماه کنعان بود يا ملك --- page 78 --- (61) پس آنکه بیاورد حلوای نغز چه حلوائی بیضه‌ئی و زردکی ترنجی وحلوای سوها نبـه چه حلوای قرکبی چه حلوای گل چو از بوی حلوا شده تر دماغ رسیدند صاحب کمالان به بست (2) پلاوی مرصع بصد گونه زیـب معنبر بر سرش طرة مشکبـار مطنجن چور خسار شیرین که کرد اناری ونارنجی وشـکری سماقی ولیموئی ونـرگی زرشکی ز مشکی دلاویـزتـر بپو لاوسرخ اندر ان بـزمگـاه تو گفتی که در سنبل و لاله زار بوراوی وقادر مـه وفلفلـی شد از رشته پولا و افـروختـه چو پولاو سـاده بـرابـر شـد زدمیخت و شش رنگه و کوفته همی گفت بخنی بـه حلوای ماست کباب از توابـل بـه چـرخ بلند (3) که مـه بـرفـلك گفت بـا آفتاب بچرخ آمده چـرخ نیلـوفری که از بوی آن عقل شد تازه مغز چه حلوا ئی خائونـی و پشمکی دگـر شنبلیـدی وریحانـیـه که افزاید از دیدنش عقل کل شگفته دل باغ هم باغ بـاغ (1) گـرفنه پلاو جمالـی بـدسـت بیـاراسـتـه چـون رخ دلفریب بیفتاد گویـنـد از ان طـره وار فراق و غم عـشـق پرویـز بـرد هوس کـرده آشـفـتـه از دلبری زجابـرده میل دل هـرکـسی قبولی از ان عـشرت انگیـز تـر چپ و راسـت پولا و سبز و سیاه گـل ارغوانی شده اسـت آشکـار بیفگند اندیشه درهـر دلـی گریبان وچـاك طمع دو ختـه بخـشـکـه ز شرمنـدگـی تر شده شـده اشتهـا مست و افروختـه که این دیگـران را چـه نسبت بمـاست چنان روح پـرور شـعیمـی فگند که مـی آیـدم بـوی شـامـی کـبـاب زذوق فرح بخـش نـیـلـوفـری (1) شگفته و باغ باغ يك مقصد اسـت چنـین به شـرح دل بـاغ گـردیـده هـم بـاغ بـاغ (2) نسخه د - رسیدند صـاحب جـمـالان مسـت (3) توابـل - بـمعـنی مـصـالـح دیـگکـه مـشـهـور مـصـالـیـح --- page 79 --- (٦٢) چو پرواز مرغ مسمن شد ه بهشت از شمیمی مثمن شده بر افلاک شد بوی ماهی کباب شد از آتش رشک ماهی کباب زرشك برانی خجل قیمه شد دل قرمه را هم دو صد نیمه شد ز انواع قلیه که در پیش داشت چه گویم که از حد و عد بیش داشت چه از قلیه انبه و خنجکی سماق وربواش وزردکی چه از قلیه غوره و لیموئی مفرح بخوش طعمی و نیکوئی بسی خیره شد دیده مجلسی چو نرگس سوی قلیه نرگسی چنان نور قلیه بر افروخت باغ که روشن شده هر گلی چون چراغ به آچار های گرامی بسی که دیده بود دیدۀ کم کسی چه از ناشپاتی و سیب و بهی که تن را توان بخشد وفربهی چه از انبه و کشمش و تر بزه چه از خنجک ولیموی خوشمزه چه آچار خاص گل آمله چه از ادرك وكیله و کلمکله چه نقل آرم از نقلهاى دگر که شرحش نگنجد درین مختصر چو اهل بهشت آنچه دل خواسته بخور دند زان خوان آراسته ز انواع خوردن چو شستند دست با ئین خود هر کسی بر نشست بر آورد خوان ناظر تیز هوش در آورد چای معطر بجوش چه گویم ازان آب نوشین صفات که قدحش بود مدح آب حیات خطا ئی نژادی که اهل صواب زيك بوسه اش شب نسازند خواب ظهوری مگر چای نا دیده بود کزان وصف رز را به پیچیده بود (۱) مس از عشق این باده ها در گداخت که تا خویش را ظرف این باده ساخت چوزین آب خوشتر ز آب حیات شد آگه ز روی لطافت نبات چنان عقد مهرش بدل تازه بست که دارد بد ورشته هرجا که هست بدو دار چینی چنان گشت دوست که از تاب مهرش شده خشك پوست (۱) خ - که در مدحت باده پیچیده بود --- page 80 --- (٦٣) دل قافله (۱) زان پر از مشك شد که در بند سو دای او خشك شد گل از بوی او خرد صد گو نه جوش برنگی رسید اندران آب نوش رخ سبز بخنان ازان چای سبز (۲) شده سرخ از با دهٔ چای سبز از ین با دهٔ خوشگوا ر و شگفت حرام است اگر نام می کس گرفت گهی چای شیری نمو دند نوش که از چای مغلی شده تازه هوش (٣) چو آن گردش جام دیدن گرفت لب خویش را جم گزیدن گرفت چو از خورد ن این شراب طهور بیفزود عیش ونشاط و سرور مغنی بملکیر ی چنگ ساخت بسیر مقامات آهنگ ساخت تو گفتی که با بربط وچنگ وعود مگر داد بر یا د مستان درود که ساز سیه مست در انجمن ز شادی نگنجید در پیر هن سه تازن (٤) سه تارا بمالید گوش بقصد دلا ساگر فتش بدوش مغنی چو مضراب بر تار زد .... ز مستی صبا سر بدیوا ر زد باهنگ عشرت تو ا بر کشید بصو تیسکه مرغ ازهوا در کشید بسوزی نوا بر کشید از عراق که گل سوز بلبل گرفت از فراق بدو خوشنو ایان بستان تمام غزلخوان و بر شعبه کرده مقام شده بلبل از نغمهٔ دلکشای بر آهنگ عشق دستان سرای هزار از صنو بر بر آهنگ راست چنان نغمه کرد موزون و راست که طوطی ز شیرینیش لب گزید خر و شید و سبزك قبا بر در ید چو دم از اوای مجاوات زد (ه) طرب سر باوج سما وات زد چو از نیمر وزفلك نيمروز (٦) شد آهنگ برداشت از نیمروز چنان خوش ندائی زشهنا ز کرد که از رشتهٔ جان گره باز کرد (۱) قافله ـ هیل (۲) خ ـ رخ سبز بغتان چومبنای سبز (۳) زچای مغلی گهی تازه هوش خ (٤) سه تا ـ مخفف سه تار بمعنی طنبور ونام لحنی است از موسیقی (٥) معنی مجاوات فهمیده نشد شاید مجازات بوده باشد جمع مجاز که نام پردهٔ از موسیقی است واز سهو کاتبان مجاوات شده باشد . (٦) خ ـ ز آهنگ وسونش بلا و بپوشك برقص آمد مزهره اندر فلك --- page 81 --- (٦٤) چو گوهر ز لحن بهاری بسفت چو گلزار دلهای مردم شگفت چنان خورفتاد ازسرود به گاه تو گوئی که دیگر نخیزد بگاه چو آهنگ از لحن گبری ز ده چوهندوی شب چرخ کبر از ده (۱) چو پرویز آن عیش شیرین بدید سرودی بدانسان بگوشش رسید سه تاری که بد بار بد را بدست دو دستی بفرق نکیسا شکست ز تعریف آن بزم عشرت سرشت چه گویم که نبود مگر در بهشت چوشد مجلس عیش و عشرت تمام شده دور او ختم بردور جام نشاندند آنماه برج جمال بمهد مزین چو مهد هلال فشاندند بروی چوباران گهر نقود نفیس و عقود درر رساندند آن رشک حور و پری چو ناهید در خانه مشتری تو گوئی مه آمد زبرجی برج درخشنده لعلی زدرجی بدرج چو مانند لیلی عروس جهان شد اندر سیه خیمه شب نهان برون آمد از مهد مشرق قمر عروسانه شد برفلك جلوه گر سر کرسی آبنوسی نشست زمین و زمان حله نور بست طبایع زجا برد معجون خواب زمستی اثر داد افیون خواب شه ملك تن درحریم دماغ زده کله (۲) خواب بهر فراغ بخلوتگه خویش هر کس نشست در از آمد و رفت اغیار بست بت سیمتن اکبر مه عذار شگفته جبین تر زخرم بهار تبختر کنان همچوطاؤس مست شگفته چو گل دسته گل بدست در آمد به خلوتگه راز خویش نظر کرد بریار طناز خویش بتی دید چون سرو آراسته رخش خوشتر از ماه ناکاسته یوسف بقدان هرسخن سنج فرد بوجه حسن هرسرا با که کرد (۱) نیمروز بمعنای وقت چاشت و نام پرده از موسیقی و نام ملك از سیستان نیمروز اول مصرع اول جانشین سهو کاتبان است زیرا معانی نمیدهد مصرع اول باید چنین می بود ع ـ چو از آفتاب فلك نیمروز (۲) کله بكسر كاف وتشديد لام مفتوح خیمه وسرا پرده --- page 82 --- (٦٥) سراپا اگر دو سرا پای او کفم کوته آید ز بالای او بدان سر که دارد سر همسری چسان وصف آن سر کنم سرسری زتاج کرامت چو آن سروناز نمودند روز ازل سرفراز سپردند سر بسته گنج جمال رخش را برو کرده مهری زخال بفرق سرش موی چون مشک ناب شب تیره بر تارك آفتاب جبینش درخشان تر از روی ماه شب زلفش از روز دشمن سیاه چپ وراست بستی به ارباب هوش زپیچان کمند یکه بودش بدوش رخش نور و آن کاکل مشکبو چو بسم الهی بود پیچان برو دو گیسوش همزلف سنبل شده بخوبی رخش چهره با گل شده (١) بخالش شود خال مشک ختن بمشک خطا چین زلف ختن (٢) چوخال رخ حور باشد محال ولی گفت رضوان بود خال خال عیان در دو ظلمات زلف دوقنا دو گوشش دو گرداب آب بقا (٣) جبینش در ابرو چنان در نظر نمودی که اندر هلالی قمر پذیرفته در قوس مه ارتفاع بر آورده خورشید تحت الشعاع نه ابرو که رخسارش از خشم و تاب بر آورده شمشیر بر آفتاب رخش مصحفی در سر آغاز آن دو ابرو وبینی و زلف و دهان رسیده بحد الف لام میم فرازش دومد الف لام میم زهی چشم جادو که از يك نظر به هاروتیان کرده سحرش اثر بهر گوشه آن ترك مژگان دراز بسی مردم افگند از تیر ناز مگر بینی آن پریچهره دید از ابرو الف خط بینی کشید (١) خ ـ مقابل رخش یارخ گل شد. (٢) ختن ـ بفتحتین بمعنی داماد (٣) بعد از ین بیت در نسخه ـ د ـ این بیت است: بنا گوش را در شده زیر گوش پدیدار انگیز تاراج هوش --- page 83 --- (٦٦) رخ از حلقة بينيش در نظر نمودی چو در هاله تابان قمر (۱) م دهانش عدم بود آن به که هیچ نگویم که تعریف هیچست هیچ خ نماینده از لعل خندان او زیان بود در عقد دندان او چو آن تازه گلبرک کز هر کنار ز شبنم بود قطره ها آشکار لب او نگین سلیمان حسن در خشان چو لعل بدخشان حسن نمک خوانمش ، گر نمک تر شود و گر قند و شکر مکرر شود سخنهای شیرینش اندر نبات که ترکیب دارد، به آب حیات زنخدانش از چشمه آفتاب چکیده است گوئی یکی قطره آب ندانم چه سیب پر آشوب بود که عشاق را درد دل می فزود گر از دیدن گردنش شرمسار نگشتند در بیشه و مرغزار چرا آهوان در چرا سر خمند چو دیوانه صحرا به صحرا رمند مگر صافی گردنش کرده یاد گزان رو صراحی بگردن فتاد دم نسبت او زدن خواست قاز بشهر بزد گردنش جره باز فرو بردن دم ز حلقش بقو و نمودی بدانسان که تار از بلور به وصف برو دوش او در ضمیر چو می آیدم معنی دلپذیر چنان گیرش تنگ اندر کنار کز آغوش نگذاردش زینهار چو صدرش به صدر لطافت نشست بتاراج خوبان بر آورد دست زهر سینه گوی لطافت ربود که بر سینه بر شکل پستانش بود اگر لیمویی داشتی در انار نمیداد درد جگر ز بنهار ندانم میانش کجا دیده ور که از رشک شد زنده پنهان بگور چو صانع به كلك بدايع نکار بدینسان صنایع نمود آشکار در آندم که کلکش قد او کشید رسیده بجای کمر مو کشید شعورم چودر راه وصف شكم زد از پای نازك خيالی قدم ز فرط ملایمت (۲) بلرزید دست زدش برکمر زان بموئی برست (۱) خ - نمودی که هاله به تابان قمر - (۲) ملایمت - تاپاتی ونرمی --- page 84 --- (٦٧) بگیسو که بودش زدامان شده سرین فی المثل کوهماران شده کرم در سراپای آن دلستان نمیشد ادب مهر درج دهان بران بود طبعم کز الماس فکر کنم سفته در مضامین بکر چو اینجا مجال سخن تنگ دید یوسف قدم سر بزا نو کشید صفائی بزانوی او داد دست که آئینه پیشش بزانو نشست زهی ساق گوئی یکی لمع نو ر مجسم شداز شعله کوه طور ازان نور ایزد ستونی فراشت بران خانه حسن برپای داشت بعدل هوس در تمنای او چو یازیب دل بسته بر پای او مذبذب دراندیشه بین بین گفتا در که رو آرد این کعبتین زیپایش که در دیده ها داشت جای شده عاشقانرا قیا مت بپا ی چنان بود نا زك کف پای او که برگ گلی گرشدی جای او رگ گل بران نقش مسطر زدی زشبنم دران آبله سر زدی حنا راچو پابوس او داددست بدستاخی آورد دستش بد ست برنگی ز رنگینیش مست شد که از پا در افتاد و از دست شد چوآن نخل سیمین زباغ جمال برافراخت قامت صنو بر مثال بتاراج دلها بر آورد دست زهی زور بازو که یکدل نر ست هران کف که ازخون دل تر بود کجا راحت از وی میسر بود بیکد یدن آن حو رباغ بهشت ربوده دل آن بهشتی سر شت چو چشم از تمشای خود سیر شد دلش گفت تاکی نظر د یر شد کمر بر کشاد وقبا بر کشید الف همچوجان راست در بر کشید ندیده سویش آن سمنبر بنا ز مگر که گه از دیده نیم باز ازان تازه گلشن چو گلچین شدی به پیشانیش صورت چین شدی چو بر دش سر ز لف او هوش دل بنا گوش او گفت در گوش دل --- page 85 --- (٦٨) بمن بين كه صبحم پی شام زلف نه در در که شد دانه دام زلف تماشای خالش ز دل برد هوش بخود زلف پیچیده گفتش زدوش که امشب بمن باش همدوش وشاد که فردا شب دوشت آید بیاد چوشد جنبش رغبت از هر دو سوی طلب گرم گردید در جستجوی هوا آرزو را طلب گار شد ز سر ناز را گرم بازار شد رخ از پردۀ شرم پرداختند حجاب لیاستی برانداختند چنان همدگر در گرفتند تنگ که غنچه بوی و شقایق برنگ نخفتند باهم به عیش وطرب بدن بایدن رخ بر خ لب بلب چو طوطی گهی کرد میل شکر گرفتی بعقد گهر لعل تر گهی در فشردی به سیمین انار که کردی ترش یار سیمین عذار گهی خال میدید و گاهی عذار گهی داغ که لاله دا عذار زغنچه گهی بوسه بر گل نمود گهی دست بازی بسنبل نمود گهی شب همی دید گاهی قمر گهی شام میدید و گاهی سحر گهی لاله میدید گاهی سمن گهی چین گهی مشك چین وختن گهی چنگ بر ماه و پروین زدی گهی دست بر نافه چین زدی بیازو د ذوقش زحلوای بوس شده میل طبعش بساق عروس دو مهمان فرخنده همخوان شدند بهم همدم و یکدل وجان شدند با نعام هم سخت گردند جهد یکی داد خرما یکی شیر و شهد یکی زان دو ازيك رطب سیر شد یکی در طلب بازده دیر شد چو آن شه به تخت بلورین نشست ز اقبالش آمد نگینی بدست درخشان نگین بر نگین دان نشاند ز در دانه لعل بد خشان نشاند نبر طابمعه ( ۱۰۰۰۰ ) جلد بعبد الاحد و محمد امین ح حیدر علی ن رجب علی هاجر اليه شبيه تاريخ يوم شنبه ۶ - ۷ - ۲۸ ش مطبعه عمومی --- page 86 --- (٦٩) ز ناقور آن طرفه انگشتری پری آمدش زیر فرمان بری از آن باغ شاخی بر آورد سر بجنبش در آمد زباد سحر گل آشفته و شاخ درهم شده سبك غنچه از مار شبنم شده گل وصف آن غنچه تر دمید چه لازم کنون موشکافی حمید گرفتم که طبعت در این چابك است و ليكن نه بینی محل نازك است بیا ساقیا برگ سبزی بیار كه خشك است و دارد همیشه بهار بجوشان و نوشان که چشم امید شده کاسه را دیده دیده سفید کینه ور شدن فرنگیان از کینۀ پیشینه دوست محمد خان و فرستادن براس در کابل بطریق سودا گری و فتنه انگیختن او حذر بهتر از دشمن دوست پوست که دشمن بود دشمن و دوست دوست من از دشمنان دیده ام بار ها که سازند در دوستی کار ها حسود لباسی بپوزد جهان چو اخگر که در پنبه باشد نهان نکوییم زبدخواه خونخوار ترس وليکن چو شد یار بسیار ترس بفوج فرنگی چو در قندهار بسر آورد شمشیر افغان دمار چنان در دل طفل وبرنا و پیر شده هیبت تیغ شان جایگیر که ماتم پسر را بنگاه خروش بنگفتی که افغانت آمد خموش شد از هر دلی هیبت شان برون نمودند در چشم مردم زبون (۱) بهر ناحیه خلق طعنه زنان که اهل فرنگ اند بكسر زنان بكابل بصد كر و فر تاختند با انواع منسو به ها ساختند امیر هنر و ر طلسمی بست که یکسر طلسمات آنها شکست ازین طعنه ها شهر یار فرنگ بسی آمد از خجلت وننگ تنگ چوگل جامه زد چاك زين خار خار به پیچید بر خویش مانند مار یکی روز در حلقۀ انجمن سوی نامداران بگفت این سخن (۱) خ فرنگی چنان شد حقیر وزیون که شد هیبت شان ز دلها بیرون --- page 87 --- ( ٧٠ ) که ما را به گیتی وقاری نماند بملك جهان اعتباری نماند زما خلق دیدند بازی بسی نخوردیم بازی ز دست کسی بجز میر کابل که در روز جنگ (١) سبق برد بر فیلسوف فرنگ سپه کشت و زر برد و لیلام کرد فرنگی در آفاق بد نام کرد به نیرنگ و افسون ربود آنچه بود بتاراج كیول مسلمان نمود (٢) اگر خوار شد بنده در عرف عام اهانت بزید است نه بر غلام (٣) عبث خوار و رسوای عالم شدیم نه تنها ز دنیا ز دین هم شدیم زکشمیر چون طعنه بر ما دمید زده است از قریبان چو باشد بعید زهی داغ حسرت که تا نفخ صور نگردد ز ما هر گز این طعنه دور کجا فیلسوفی رود زین دیار كزان دیو مردم برآرد دمار در آن سرزمین چندی آر د نشست بمنصو به آن صوبه آرد بدست کسی در شدا هست کاین کار سخت تواند نمودن به نیروی بخت یکی زان امیران عالی مقام لقب داشت برنس سکندر بنام بپا جست و سر خم بتسلیم کرد زمین بو سه از روی تعظیم کرد بگفـت ای جهاندار بیدار بخت که خورشید و چرخـت بود تاج و تخت گرم اندرین کار فرمان شود ز دست من این مشکل آسان شود بشرطیکه از سیم و زر شهریار ببخشد مرا هر چه باشد بکار ملك گفتش از سیم وزر هر قدر بخواهی میسر کنم سر بسر در این کار باید که بندی کمر ز تو فیلسوفی ز من سیم و زر چو برنس شنید این حکایت ز شاه زمین بوسه زد کرد آهنگ راه (١) ك ، د ، بجز میر کابل که در زیر زنگ (٢) كیول با الفتح وتشديد يا آخر صف در کار زار متابعتش فهمیده نشد چنین بهتر دیده شد خ – زرو مال از دست آنها ربود پس آنکه کسانش مسلمان نمود (٣) این بیت بدون يك بيت قبل از ان مفهوم خود را ادا نمی تواند چنین باید باشد : فرنگی با فسوس میگفت هان کشیدیم اکنون نهایت زیان خ (اگر خوار شد بنده در عرف عام اهانت به مولاست نی برغلام --- page 88 --- (۷۱) بهم کرد اسباب سو دا گری چودر شهر کابل شتابان رسید در بخشش و دست احسان کشاد فگنده زتزویر طرحی شگفت امیرش بس ازرأفت ولطف وجود زدیگر کسان کرد قدرش بلند وليك آن تبه رأی و ناپاك دين زلندن بسی سیم و زر خواسته به نیرنگ و تزویر چاهی بکند نماند از خوانین کسی تا سپاه چو از بند زر جمله پابند کرد که تا هر کجا پا نهی سر نهیم در آخر کسی گفت پیش امیر ترا پرنی فتنه گر دشمن است دلی نیست کآن دیو کردارزشت حذر کن ازین دشمن بد نهاد ز بیگانه پرهیز کردن نکوست تو دشمن چنین روزو شب پروری امیر بزرگ این سخن گوش کرد در این روز هایش ز ایران رسید ز آ غا ز تا انتهای کلام یکی روز * بدخواه مغر ورومست امیر فلك قدر فر خ نهاد روان گشت بر هیأت تا جری بنام آوران آشنائی گزید بهر دل اساس محبت نهاد ببزم امیر آمدن هم گرفت بد ستور مهمان نوازش نمود بعزت همید اشتش ارجمند بیا میختی زهر در ا نگبین بزر کار خود چون بر آرا سته باکس نکردن در آن چه فکند که او را نزد همچو ابلیس راه بدو هر کسی عهد و پیوند کرد سراسر بفرمان تو سر د هیم که ای نامور سرور شیر گیر بظاهر بشر باطن اهر یمن است درو تخم دیو و نفاقی نکشت مگر پند سعدی نداری بیاد که دشمن توان بود در لبس دوست ازین سر گذر ورنه پائی خوری بفکرت فرو رفت وخاموش کرد یکی نامه نغز بکشاد و دید نوشته در او صاف (۱) پرنسی تمام بدستور بر صدر مجلس نشست بدستش همان نامه نغز داد (۱) احوان --- page 89 --- ( 27 ) بگفتاش کزین نامه بکشای بند بخوان بی تامل ببا انگ بلند چو برنی ازان نامه سر باز کرد سر نامه را خواندن آغاز کرد که ابن نامه شاه ایران زمین سر دار کابل امیر گزین پس از شرح شوق فراوان او چنین آگهی داد بر جان او که بشنیدم ای شاه عالی نژاد که شیطان صفت بر سر بد نهاد ز لندن رسید است مهمان تو شب و روز باشد در ایوان تو ننو شى دم آب بی یاد او نمی آیدت خواب بی یاد او بصد مهر فرزند میخوانیش بجا آوری شرط مهمانیش نبا شد کسی مانیاش در فرنگ چه در مکر وحیله چه در ربو و رنگ سرا هم پدر كشتۀ دست اوست دلم زخمی ناوک شست اوست تو بر جای خون زرچه میریزیش (1) بیندیش از فتنه انگیزش فتد فتنه در مر ده های مزار فرنگی کند کرد را نجاقرار و فا نیست در مر ده ان فرنگ ندا نند چون دیوجزر بود رنگ طلسمی ندانند غیر از نفاق نه مردی مگر دعوی طمطراق حديث من از گوش دل گوش کن نصیحت شنو هوش کن هوش کن چپ و راست بنگر تغافل بس است بیکن پیش بینی که دشمن پس است روان کن بنزد من آن بد گهر اگر ملك خواهی و گرسیم وزر (2) (1) تبدیل خ - مبين حسن اننارو رز ریزش (2) ك: ده روان کن بنز دمن آن بد گهر که بستانم از وی قصاص پدر بیاد اش آن بخت سر ببر اگر ملك خواهی و گر سیم و زر --- page 90 --- (۷۳) سکندر چو این قتل نامه بخواند فرورفت در خویش و حیران بماند شدش زرد رخسار چون زعفران تو گویی که اندر نفس داد جان امیرش بپرسید کای هوشیار کدامین سخن میکنی اختیار بگو سیر گلزار ایران کنی و یا صحبت نره شیران کنی بگفت ایجهاندار فرخنده خوی چه پرسی چه خیزد از این گفتگوی ز آدم فروشی و مهمان کشی بساز و بکن آنچه داری خوشی به افتادن خویش استادەام غریبم قضا را رضا دادەام بگفتش که برخیز وزینجا گریز بعزم سفر گام بگشای نیز مبادا که از حرص دینار و گنج بیابی ز من درد و آسیب و رنج بترسم که از اختلاف خیال رسد بر وجود تو رنج و ملال ز آئین خود دور بینم بسی بکشتن پس از لطف و احسان کسی (۱) مرا گر کسی گنج قارون دهد همه نعمت ربع مسکون دهد نخواهم که غیرت بزو برد هم که مهمان بدست دگر بر دهم سکندر که امید جانش نبود ازین رستگاری گمانش نبود (۲) ز کابل برفتند بشگرفت پیش چو از شیر غرنده رم خورده میش قدم بر قدم رفته میدید باز که بازم نیابند و گیرند باز (۳) بده ساقی آن چای چون سلسبیل ببرخی از آن ساز قدرم نبیل که روشن کند مسکۀ او دماغ چو روغن که تابنده سازد چراغ (گذاوش کردن براس احوال کابل را بر شاه فرنگ و لشکر کشیدن او بتسخیر کابل) (۱) خ مرا قرکشی نیست آئین من ۱۱ ازو پرورت کنم از وطن (۲) بعد از ین در ک ، ه، چو فرمان رخصت بگوشش رسید ۱آن جان بسر عقل وهوشش رسید (۳) خ که صیدش نسازند دیگر چو باز --- page 91 --- ( ٧٤ ) نکو ئی نه نیکو ست با بد گهر که با بد نکو ئیست از بد بتر بدی را نکو ئی بقصد ثواب چنان دان که صد خانه کردی خراب یکی مار افسرده را گرم کرد بمزدش زنیشی بر ا و رد کرد چو برنس ز کابل بلندن رسید ز اند وه و رنج سفر آ رمید بپرسید از و نا مور شهر یار چه کردی و چون است کابل دیار بپا جست برنس زمین بوسه داد در اوصاف کابل زبان بر گشاد که شهریست اند ر هوا و فضا بسی نزهت انگیز و فر حت فزا لب جوی و سرسبزی باغ و دشت نشان میدهد مثل هذا بهشت بهر سو ر و ان چشمهٔ دلپذیر بعینه چو کشمیر جنت نظیر از و شاخ هر میوه رضوان ر بود که پیوند اشجار جنت نمود توان گفت در وصف خلد بر ین که تشبیه دارد بکابل زمین بشر طیکه در حسن غلمان و حور نمیداشت نسبت بکا بل قصو ر بقا لش بطنا زی و دلبری گرو برده از ماه و از مشتری جوا نان امر د چو غلمان درو چو خلد از طرب جمله سامان درو ولی خیل مردان او همچو دیو بشکل و لباس و کلام و غریو زن ناز نین چهر آن سر زمین کشد سد فرنگی بضرب سرین بيك جوزهٔ مرغکی کم بها شود جن زده از تصرف رها وليكن زدخلی که افغان كند نگرد درها گرچه قربان کند همه عاجز و مفلس و بینوا شده صید شاهین حرص وهوا نکردم در آن شهر سودای خام خریدم بيك اشر فی سد غلام بافسون زر از بزرگان نیو چو من کس نکرده است تسخیر دیو بدانسان بنقدر وان درست (۱) دل هر دغل گشت با من درست (۱) درست بمعنی تمام وغیر ناقص واشر فی از زرو درم و دینار --- page 92 --- (٧٥) که خواهم اگر او ر ندم به پیش به چشماك زدن بسته مولای خویش یوسف امیر آنچه از خاص و عام شنید ید بو ده است بهتان تمام امیرش بخوانند و لیکن امیر بنام است و در مال و دولت فقیر سه فرزند دارد که شمشیری اند قوی زور و با صولت شیری اند بمردانگی هر سه تا رستم اند چنان شیر مردان به عالم کم اند ولیکن چه خیز د ز دست سه تن چو در ملك نبود كس از خویشتن چنین ملك هنگام بشکافتن بچوب ولگد میتوان یا فتن ز ما يكدو کی گام بر داشتن ز بد خواه ما ملك بكذا شتن در آن ملك از ما رسیدن بس است که خواهان و جویان ماهر کس است چو بشنید این ماجرا شهریار بفر مود تا لشکر از هر کنار فراهم چنان گشت کاندر فراسگ بباد صبا شد گذر گاه تنگ سه تن در همه نامداران خویش پسندید و بنمود سالار جیش یکی لات جنگی دوم داکتر سوم سر ور کابلی نامور مقرر شهی کرد بر شه شجاع که تا اهل کابل به جنگ و نزاع نخیر اند بر خصم و خویشتن که سازند فرما نبری مرد وزن بوقت مبارک به بروز سعید سپاه فرا وان بكابل كشيد چو لشکر روان گشت زان سر زمین بجنش در آمد سرا سر زمین پس آهنگ در کاسکته پایداشت هراول (۱) بلدیانه رایت فراشت ز اد با نه چون رو بره ساختند پلنگ افگنان از دوره تاختند که تا چون رود از دو سو سیل تند شود خصم را تیغ تدبیر کند شدند از ره سند همراه شاه يك ونيم لك چيده چيده سبا ء (۱) بكسر اول وضم و او فوجیكه از همه پیش باشد --- page 93 --- (٧٦) دگرره الا راند بادا کـیفر روان شد بد پنجه هزار دگر دود ریای مواج ازهر دوسو بکابل راد بــا له کر داد رو در آن دشت و هامون که لشکر گذشت زسرگین اسپان زمین گشت هشت لگد کوبی سم یلان مست بگاو زمین پشت و پهلو شکست دو نده سمندان به سم کوه سند رسا ندند اندر بیا بان هند عرق ریزی اشتران زیر بار چوسیلاب رفت از ره کوهسار زنعل سم مرکب باد رنگ دریدی پریدی بفرسنگ سنگ روان بود ازتو پها پیلها پس پیلها تا سی میلها نمودی بهم جنبش توپ و پیل چو کوه زجا رفته از موج نیل گرفته با ندک کجوش سوار سر دوش بندوق گو هر نگار زپس آبداری نمایان بدوش چوسیلابی از دوش مایل بکوش بازرم شاهی ز پهلو چنان کسی پرنیانور د تیغ از میان شده کار فرمای هر مرزو بوم پذیرای نقش نگینش چوموم بسی شهر تا کشور قند هار گرفته بجز محنت کار زار منادی بکوه و بلا دو بقاع زدی بانگها دور د و رشجاع رسیدند چون در حد قندهار بيك میل ماندند دور ازحصار (۱) بجائی علمدار بیرق فرا شت که او قند هار کهن نام داشت زحالید نجر گیاه عیار زر بهفتم زمین و ملك پا و سر رباز از لو قندهار کهن ز سر یافته اعتبار کهن چو شب قلعه دار فر و زنده مهر فرو شد ز بالا حصار سپهر نگهبان شان ماه شبخیز ماند ستاره پی دیده با نی نشاند (۱) قبل از بیت هذا این بیت درنسخه (د) است شنیدم من از گفته نکته سنج هزارو دوصد بود وپنجاه وپنج --- page 94 --- (۷۷) طلا یه (۱) بماندند برجای پاس ننشستند ایمن ز بیم و هراس نشاندند بر رهگذر های تنگ نیماقی به آئین ملك فرنگ کهندل (۲) درین کار با مهردل (۳) جگر خسته و سست پای و دودل نه زهره که آیند نزدیک شاه نه یارا که خیزند و بندند راه نه رای درنگ و نه یارای جنگ در ان جای تنگ و درین پای لنگ به حاجی اخراجی فتنه کیش که ذکر دغا بازیش رفت پیش بگفتند کای شیر جنگ آزمای چه داری درین جنگ تدبیر ورای که بد خواه خونریز بر در رسید زیا سیل بگذشت و بر سر رسید نخواهد بما کرد یاری امیر که دارد زما رنجشی در ضمیر اگر جنگ خواهیم لشکر کجاست وگر صلح آنهم میسر کجاست که این گرگ بسفه است برخون میمان بشخصیص بر قوم پاینده خان بما بر سر انتقام آمده است باندازه قتل عام آمده است (٤) اگر در گریزیم نا کرده جنگ چه گوئیم در عالم نام و ننگ بکی را مقابل در نباشد نه بیست چه جنگ آورد چون قند با دویست خدا غازیان ! درین اتفاق نکرده است تکلیف مالا يطاق چو حاجی شنید اینسخن سر بسر سم القاری (٥) آمیخت اندر شکر (۱) - طلایه به معنی فوجیکه بشب حافظه شهر و لشکر را بنماید (۲) - سردار کهندل خان بن سردار پاینده خان برادر امیر دوست محمدخان است که در تاریخ معاصر افغانستان رول بارزی دارد در سنه ۱۲٠٨ ه ق تولد و به روز سه شنبه ۷ ذی الحجه ١٢٧١ در قندهار بعمر ٦٣ وفات یافته درهمانجا در حضرت جی صاحب مدفون گردیده است. در تاریخ سلسله محمد زائی سردار کهندل خان تقریباً مدت ۶ سال دست داشته است. (۳) - سردار مهردل خان برادر سردار کهندل خان است که در محرم سال ۱۲۱۰ هـ ق تولد گردیده و در ۲۷ جمادى الثانی ١٢٧١ بعمر ۵۹ وفات کرده است مدفن او در پهلوی برادرش سردار کهندل خان در زیارت حضرت جی صاحب قندهار می باشد. (٤) : تصحیح خ : بی غارت و قتل عام آمده است . (٥) : سم القار بالفتح وميم مشدد ومضموم وسكون لام و بعده قاء نوعی از زهر است و آن سنگی باشد سفید وزرد سرخ . --- page 95 --- (۷۸) بگفتا ای هژبران میدان جنگ بخصم افکنی دل مدارید تنگ بشمشیر چا لاک دستی کنید در افگندن خصم چستی کنید شه عادل هدا رید اندو هناك که من خود در آرم مخالف بخاك به بینید فردا چو جنگ آورم بیدخواه چون کارتنگ آورم کنم کار زاریکه در روز گار زمن ماند افسانه یاد گار بدین زرق وافسون بجنگ آوری(۱) قوی دل نمودند و شیر نری چو بیرون برامد از آن انجمن نمود آگهی شاه را زین سخن کشاده سر درج کین و نفاق بشه بست عقد وفا و وفاق * * * مصاف شجاع الملك با مردم قندهار و گریختن کهندل و مهردل با یران دگر روز چون صبح صادق دمید شجاع خوراز کوه سر بر کشید فکنده سپر مهر دل خان ماه دژ (۲) مغر بی کرد جای پناه سیه اندرون حاجی شب گریخت سیه ستره نقا بم بر بخت (۳) دلیران بمیدان جنگ آمدند دلیران چو عران بملک آمدند هژبران پیل افگن قندهار رده بر ده درعرصه کارزار از آن نوجوانان بدشت نبرد کهن دل به قلب اندرون جای گرد سوی میمنه حاجی دیو سار صف آراسته مهردل بر یسار وز آن نیمه چون کوه آهن بپای شد از میمنه لارنهه جنگ آزمای سوی میسره برنس بدگهر (٤) بقلب اندرون خسر و نا مور نخست از دو سوحاجی تیره رأی بجولا نگری اندر مرکب زجای (۱) : تصحیح خ : بدین زرق و نیرنگ وافسونگری بود آن دورا گرم جنگ آوری (۲) : دژ : بکسر اول وسکون زای فارسی معنی قلعه و حصار - (۳) : قایم ریختن، مغلوب وه جز شدن . (٤) : لارد برنس یکی از سیاست مداران معروف انگلیس در آن عصر است که در تاریخ آنوقت افغانستان رو لهای بسیاری بازی کرده بود وشرح مفصل زندگانی و کار نامه های سیاسی وجنگی او را در افغانستان در قسمت الحاقات اکبر نامه خواهیم نوشت . --- page 96 --- الکسندر برنس که در آغاز جنبش ملیون صبح ۲ نوامبر ١٨٤١ در کابل بقتل رسید --- page 97 --- [BLANK PAGE] --- page 98 --- ( ۷۹ ) چو نزديك شد نعره لامان بر آورد شد سوی شاه زمان دل شاه از دیدنش شاد شد ز اندیشه دشمن آز اد شد بسی سیم وزر کرد بر وی نثار تو گفتی که کرد از زرش سنگسار بلشکر بفرمود کردن شلك که تا خاك صحرا برد بر فلك بیکبار شاهین و توپ وتفنگ در آمد بفر یاد باطبل جنگ خروشان فغانی بر ورد کوس که گشتند کر مردم روم وروس بزد کرنا نالۀ قتل عام چو شیپور باشد وعد ی تمام بپشت پلنگان و پیلان مست ز آواز خر مهره مهره شکست چنان نالۀ نای ترکی کشید که اندر ختن گوش ترکان سغید خرو شی بر آورد روئینه طاس که شیر سپهر او فتاد از هراس شتر ناله زد نالۀ چون شتر که سرخالی از مغز شد کو تن یر فغانی بدافگند نه ز درهکله که افتاد بر آسمان ولوله ز آواز شا هین که میبرد تاب بمرغان بحری شده زهره آب ( ۱) عجب بین که افغان او کر شنید ولی کر شده گوش کس کرشنید چنان کوله از توپ می شد بدر که از دود کشهای دوزخ شرر بگوله که بر چرخ دایر فتاد ز هفتم فلك نسر طاير فتاد نگهداشت بهرام بر آسمان که تا سازدش گوله های کمان چنان دود شوره هوا تیره کرد که دودی شده گنبد لا جورد شد از گوله ها گرم بازار مرگ نه سالم از و ماند جوشن نه ترك ز بس ظلمت دود و گرد و غبار تو گفتی که خاور بر نقا بد دو بار ( ۲) دو شیر نری قند هاری نژاد در آن گرد گردنده چون گردباد بیا شفتـه مـانند پیلان مست زفرط غضب میگـزیدند دست همی خواستند آن دو شیر ژیان که شمشیر کین بر کشند ازمیان (۱) ا تصحیح : شدی در هوا زهره مرغ آب . (۲) ا تصحیح خ :شده مهر بر چشم کش آشکار --- page 99 --- ( ٨٠ ) دلیرانه چون شیر غران بصف در آیند سر ها گرفته بکف فگنده زپا پای بر سر نهند بید خواه یا سر درین سر دهند ولیکن چو بود آه ان وزه ین هم آن آهنین وهم این آتشین بمانند عاجز دران تر کتاز بنا چار از رزم ماندند باز زبی یاری خلق و کم لشکری هم از فتنه حاجی کا کری نشستند در بسته اندر حصار جگر خسته از گردش روز گار در اندیشه از دشمن چیره دست دل شان بصد جای جست و شست چودیدند در لشکر خود دوئی بتخصیص در قوم فوفل زئی جزا زهجرت خود بدیگر دیار بشرعی ندیدند تدبیر کار شباشب بخویش وقریبان خویش ره ملک ایران گرفتند پیش ببردند با خویش مال نفیس نهادند بهر خسیان خسیس بیا ساقیا هیمه زر بسوز بی بخت ریز آتشی بر فروز زدو دش مرا ازجبین چین گشای که شیرین بود تلخی دود چای خبر یافتن دوست محمد خان از آمدن شه شجاع و نامه نوشتن او بطرف غلام حیدر خان (١) جها نجو بقدر جهان غم خوری غمش کم خوری گر غمش کم خوری بخواهی اگر از غم آزادیه مشو بند بند غم و شادیه زبی چیزی انکسکه دارد حصار نه از دزد ترسد نه از شهر یا ر غنی دا ر د از د ز د بیم هلا ک بمسکین زاغیار ورهزن چه باك ندیدم کس از بینوا وقتہ۔یر بز نجیر بند و کمدی ا سیر (١) : سردار غلام حیدر خان فرزند چهارم امیر دوست محمد خان است که در آنوقت از طرف پدر حکومت واداره غزنی را دست داشت غلام حیدر خان در سنہ ١٢٣٥ هـ ق تولد شده و در روز جمعه ٢١ ذیقعده ١٢٧٤ هـ ق در کابل از دنیا رفته است مزار او در کا بل به زیارت عاشقان وعارفان علیه ا لرحمه می‌باشد . --- page 100 --- (۸۱) چو آگاه شد میر کابل زمین که آمد شجاع دلاور بکین ز لد یانه بگر فت تا قندهار بر آورد از کوه و صحرا غبار د گر لشکر از راه خیبر کشید زس شوروشر گشت محشر پدید بسی گشت غمگین واندو هناك ز غصه د لش آمد اندر طيا ك نه از ترس اشکر نه ازبیم چنگ مغز اند یشه شهریار فر نك که از لشکر بیرضا و و فاق بدل داشت اندیشه های نفاق که در لشکر و شهر او کس نبود که ذكر لبش یاد بر لس نبود هراس د گر آنکه دا رد بدست مخالف زرو الشکرم زیر پر ست بیمای تأمل بهر سو دو ید علاجی به از استقا مت ندید روان کرد از راه خیبر دوان یل صف شکن اکبر پهلوان خودآمد ز کابل برون باسپاه مقابل بفوج فرنگی و شاه بجای گزیده بلشکر مقام که او قلعة قاضیش بود نام یکی نامه از بهر حیدر نو شت بمزنین که ای پور فرخ سرشت شجاع ستمگر بجنگ آمده است دگر با سپاه فرنگ آمده است تودر قلعه داری خبر دار باش شب وروز در کار هشیار باش نباید که با او بمیدان شوی که دشمن زر گشت و سخت وقوی تحمل بکن تا ز بهر مدد ترا افضل (۱) شیر دل میر سد دورویه سپا هند سر لشکـر ان کج اندیش واز راستی بر کران ممدان جز خدا هیچکس یارخویش درین کار مشکل مدد گار خویش چو آگاه شد حیدر نامور زمضمون فرمان خاص پدر نهاد. فر از بر وج حصار فراهم همه حالت کار زار (۱) . امیر محمد افضل خان فرز ندارشد امیردوست محمدخان است که درسنه ۱۲۳۰ ه ق متولد گردیده ودرسنه ١٢٨٤ه ق وفات کرده است مدفن او در قلعة هوشمند خان کابل میباشد و باری پس ازمرگ پدربری مدت محد و به باوب د بیر بر رسیده است امیرمحمد افضل خان در روز جمعه اوایل ماه محرم سنه ۱۲۸۳ برتخت امارت کابل نشسته است. --- page 101 --- (۸۲) چه از توپ و شاهین چه از چوب و سنگ چه از دیگر آلات و اسباب جنگ ز قزل زمین تا حد قندهار نشانیده جا سو سها برقطار بکار بدی ار شه بیا بـابـر بغزلین هماندم رسیدی خـبـر نهفته نبود آشکار و نهفت که تاشه چو خور در چه کرد و چه گفت وزان خیمه چون بی نبرد و نـزاع بیفتاد کـشـور بدست شجاع دران خطه شهزاده تیمور مـاند سپاهان سوی شهر غزنین براند چو لشکر زجا بر کشیدی قدم زمین سر کشیدی بجیب عدم بکردونه چون توپ رفـتـی بـره زمین کشتی از کند و کوبش دره بجائی علم دار بیرق فراشت که آن جای را موشکی نام داشت بفرمو د شه تا همه لشکری به بندند بر گرد خود سنگری نباید که ایمن کسی از گزند نشیند در ان مورچال بـلـنـد که بیم شبیخون شیر نر است کنون کار با حیدر صفدر است بترسم که پنهان بمردم چودیو در آید برآیدز لشکر غریـو چو بادوزان سرکشی سر کند ز سوراخ دیوار سر بـرزنـد بفرمان شاهنشه هوشـمـنـد بنا شد چنان مور چال بلند که کردی زتحتش کسی گر نگاه فتادی زسر مرء مك را کلاه چوشب بر بروج حصار فـلـك کشکچی مه رفت بهر كشك نیاتق چو شب کرد گردان شده طلایه نگهبان گردان شده سخنهای شان اندر ان دغـدغـه زیکسو بخه بود ویکسو دغه در اطراف کهسار آن مرزبوم سخن می نمودند با هم دوبـوم یکی گفت این مرزوبوم آخلم (۱) دگر گفت استا بلا واخلم (۲) چوشب زنده‌دار فلك صبحدم(۳) زد از راستی از سر صدق دم (۱) « آخلم به پشتو معنی می‌گیرم را دارد » (۲) « استا بلاواخلم » جمله پشتو که چنین معنی می‌شود « بلای ترا بگیرم » (۳) « نسخه (۱) درینجا چنین عنوان میدهد « دربین تدبیر به عنوان شجاع وسگ در برای در نفاق انداختن خوانین سردار غلام حیدر خان » --- page 102 --- (٦٣) وضو کرد از چشمۀ آفتاب بریش سفید سحر شانه کرد بقرأت زوالفجر کرد ابتدا (۱) اشارۀ شه رفت کز هر کنار چوزاله چنان گوله باری کنند برآمد اشان چی بفرمان شاه فراوان جوال ریسی تفنگ تفنگ بقانون نهادند بر هم همه بران میلهاتوپها برزدند چنان عطسه زن توپ از دود شد زمین و زمان شد اسیر اثیر (٣) فلك گرنبودی زره پوش ابر گر آن که همه میزدندی بقاف ولی بود چون بر بلندی حصار ازانسو شهنچس فراز برج زدی توپها از فراز حصار فتیله بسر کوشی توپ گفت به آتش بسوز و بگوله بزن یکی توپ نامش ظفر جنگ بود چنان نعره زد از فراز حصار چو می آمدی گوله بر پشت پیل بگسترد سجادۀ نور ناب دور کعت ادا بهر شکرانه کرد سر سورۀ شمس ختم ادا زآهن حصاری کنند این حصار که این قلعه را برج سازی کنند بمانند قند اژدهای سیاه کشیدند از خار زخار سنگ(٢) کشیدند بر صورت دمدمه بیکبار از چار سو در زدند که مریخ ز اسحاب اخدود شد فلك گفت هذا ليوم عسير بیفتا دی از گوله های مطیر شدی چون کف دست هموار وصاف یکی گوله دروی نمیکرد کار نشسته چو بهرام اندر عروج غريوش شدی بر فلك رعدار که در دست دشمن بیفتاد مفت بگیرو بر آرو بکوب و شکن روان گوله اش نادره سنگ بود که بیهوش شد لشکر شهر یار بیفتادی از پای مانند میل (۱) : تصحیح خ ، قرائت زوالفجر کرد ابتدا (٢) : نسخه م، کشیدند از خار وزخاره سنگ نسخه د، کشدند ازخاك وازخاره سنگ . (٣) : اثیر که خاس و برگزیده معنی دارد و اینجای مورد است . خ این فرد را چنین تصحیح نموده . زمین و زمان آنچنان تیره شد که چشم درخشان خور خیره شد --- page 103 --- ( ٨٤ ) شده ابرو دود آنچنان ازاء ریز بهر سو ز افتادن د مدمه ز سر کوبی گوله خور دندرم نزول بلای سیه بر سپاه زغضبان وغفاره منجنیق (۱) بدست فر نگی طلبی آما نـد چه چاره که آن درنکردندشان ولى فتح آن دژمیسر نشد چو گشتند عاجز هنریـ رو ران كه بر جای این قلعهٔ سنگ بست بفر سـنگ ازدور دررهگذر بفرض ار برارد کسی دست خویش پس ازتوپ و شاهین غنپا ره هـا گر از نیزه خواهیم خارا شکافت زکابل نباشد چـرا ترس مـا چه گوئید تدبیر این كار چيست دغا پیشه بر فس زبا ن بر کشاد گر این قلعه راخواهی آید بد ست بحید ر کسی جز ز حیدر کسی که خر گو ش آهوتگ غزنوی بحیدر سپهمـدا ر و شمشـیر زن که دا رد بیگی خان محمود نام که آمد بلشكر گـریزا گریز گریزان سیه بسر مثال رمه خزیدند در زیر دا مان هـم بچشم مبارك همید پدشاه ز عراده و چا ر هـای دقیق زتد پیر رسمی و اسمی لماند چه افسوس کمان در بخوردندشان کلوخی ز دیوار آن برنشد ملك در سخن گفت بامرو ران سريپهلوانان لشکر شـکـت نیارد کسی تا بخارد بسر (٢) رسد گوله اش بر سر ازدست پیش کجا میتوان ساختن چاره هـا درین کاسه نتوان جز این آش یافت که این است پسمال در بی ها صلاح اندرین جنگ و پیکار چیست بـگفت ایجهاندار فرخ نهاد بتوب تفاق عدو ممکن است نخواهد گرفت ارچه کوشدبسی نگیرد کسی جز سگ غزنوی زقوم چران شیر با شد دوتمن امیر درست و مدا رالمهام (۳) (١) : تصحيح خ : ز آلات غارا شکاف و حریق . (٢) : تصحيح خ : نیابند فرصت که خار ند سر . (۳) : نسخه : سرو افسر است و مدار المهام . اکبر نامه ( ۱۰۰۰ جلد ) ت سالا حمد و محمد اعظم ح حيدر علی تاجر چاپی هاجرا به شعبه تاریخ یوم ۲۸-۸-۷۴ ش مطبعة عمومى --- page 104 --- (۸۰) ملك نام سر لشکر دیگر است که او بره سروران سرور است بتعهید پیغام حیدر در ون باین دژ شود قاصدی ذوفنون بی این دو کس نیز پنهان برد پیام دلاورز كان در خورد بدانش زو قلب شان يك بيك بزر آزما ید چو زر بر محك بود کز زرو سیم و سودای جاه به بندند عقد در ستی به شاه با متفق چون شوند ایندو كس ندارم اندیشه زان سپس چواندر مصاف بداندیش نند شود خنجر و تیغ فولاد کند چو خورشید شمشیر زرین براز که گیرد جهان جمله بی کارزار چو شه این صلاح پسندیده دید بفرمود تا هو شمندی دوید بحیدر بگفت ای پسندیده خوی چنین گفت شاهنشه نامجوی که ای بیخبر طفلك شير مك نمك خورده غافل زحق نمك بجائی که مخصوص مو لی بود نشستن کی از بنده اولی بود بیسار کرسی کی مبارک بود که تاج سدو يش بتارك بود که کرده است غیر از شما در جهان چنان شوخی و سر کشی با شهان چرا ئید از روی بغض و عناد كمر بستة کین و جنگ و فساد بدان بد کنند از بدی نك را پی نیش زاهد كشد كيك را بیران آر دم غیرت خسروی که گیرم قوی با غیان قوی بر آرم بکر دون در آرم بخاك کنم خاك اين قوم ناپاك پاك ولیکن شه آن به که بر جرم عام نگیرد که عفو است به زانتقام گذشتم زجرم و خطای شما كنون آمدم بر عطای شما گر آئیید از روی فرمانبری چوبنده کمر بسته بر چاکری بجای شما جود زاحسان کنم که مستغرق بحر احسان كنم و گرنه چنان گیر مت در حصار که تنگی قحطت بر آرد دمار نه آبی بجز خون دل چون چراغ بیا بی نه نان جزيشان کلاغ كبرت همچو شیر است نیروی جنگ چرائی نهفته چو رو باه لنگ --- page 105 --- ( 86 ) نمیدان بر ایا در صلح زن چو بشنید حیدر سر ا سر بیان بگفتاین سخن شاه را باز گوی خدا منعم یاد شاه و گدا ست من و تو نمك خوار خوان وی ایم چرا مرد درماندۀ کار خویش همه ملك و آفاق ملك خدا ست ا گر غره بر سپاه فرنگ بمان تا هنوز برد لاور زغار زفوج فراسکی در اعداد خویش بزرق وفسوام مخران سری خویش مشو رنجه برداردام از میان گرت میل دیدن بود زین پلنگ بشمشیر چون شیر سربر زده (۱) چو قاصد بدینگونه پاسخ شنفت که فرمود شا هنشه با مجوی شنیدیم وصف تو از هر کنار که بسیار هشیاری و حق شناس بود بر زبان تو بی گاه و گاه جزا ك اله ازتو بغا یت خوشم سبب چیست چون ما با قبال شاه بد یدار ما زود نشتافتی مگر امتناع تو از حیدر ست اگر حیدر از خامی و کودکی سخن مختصر کو دماغ سخن بغر ید مانند شیر ژیان که ای محتشم سرور نامجوی توولاف این عین لغوو خطاست بدامیر از آب و نان وی ایم بخواند کسی را نمک خوارخویش ا گر گیرد و بخشد اورارو است بدل باز داری تمنای چنگ بمیدان بر آید بعزم شکار همان بنگری که انچه دیدی به پیش که من خوانده ام این کتاب از تو پیش که سیمرغ دارد بلند آشیان ببینیش فردا بمیدان جنگ بهر سو جها لی بهم بر زده ازو رفته پنهان بمحمود گفت که ای خوب کردار فرخنده خوی چه در این دیار و چه در قندهار هنر مند وحق بین و روشن قیاس چو شطرنج بازان همین شاه شاه زشوق تو بی نعل در آتشم رساندیم موکب درین بارگاه چو دیگر کسان روی بر تافتی ویا مانعت معنی دیگر است کند چهل نامش نهدز یرکی (۱) تصحیح ع، بشمشیر چون شیر نر سرزده --- page 106 --- (۸۷) تو خود پخته رایی ونیکو سرشت چرا پند میداری از وی دریغ عبث غرش شیر غاری بود مگر مازش او بود پس پندر که چون پر گشاید به پرواز باز ز هند آمدم تا به بخت قوی بزر یاشی و جود بندم کمر ولی قوم یا بنده ام ننگرود کنم من چه یکبار بر هم زنند چنگونه ببندند پیشم کمر ندانند از کثرت حرص و آز گر آنها ندانند اما تو دان بکن مهر پنهان خود آشکار چنان کن که این قلعه آرم بدست بیاداش آن قلعه دارت کنم گر ایدون اطاعت نمائی بمن چو محمود (۱) بشنید این گفتگوی بقاصد فرو گفت در زیر گوش بشه گوی از من که بعد سلام که من از سر حکم شاهنشهی مرا گر بگوید بفر زند خویش در آرم ز پا دشمن کینه خواه شناسی بدونیک و زیبا وزشت زند تاکی از جهل بر میغ تیغ که آخر حصاری حصاری بود نداند ز پیدا تشی اینقدر کجا دارش شور گنجشك باز دهم زینت مسند خسروی برم کینه از سینه کینه ور بهر جاروم سنگ را هم شود نخواهند هرگز که سرخم کنند که دارند سودای شاهی بسر که زیبد کجا جغد را جای باز که داری بدل مهر مادر نهان که ایمان پنهان نیاید بکار به آسانی آید بدشمن شکست باین شهر مختار کارت کنم بخروار سیمت دهم زر به من چوزر از هوای زر افروخت روی که ای نکته دان زیرك تیزهوش چنین گفت آن کمترینه غلام بفرمان کمربسته ام چون رهی (۲) فدا کن کنم بلکه با جان خویش (۳) به بندم سراو به فتراك شاه ۱ - به پاورقی های سابق مراجعه شود . ۲ - رهی بکسرتین بمعنی غلام دهند . ۳ - نسخه «ك» مرا گر بگوید که فرزند خویش فدا کن کنم بلکه با جان خویش --- page 107 --- ( ٨٨ ) ولی فتنه اندک درازی کشید که افضل (۱) به امداد حیدر رسید بر آیند فردا بمیدان چنگ برین عزم دارم کمر بسته تنگ که گر دست یابم مخالف زپای در آرم به اقبال کشور کشای چه زنده چه مرده ازین رزمگاه رسانم بدرگاه گیتی پناه روند از سلامت زمیدان جنگ بیابند که اندر شب تیره رنگ اجازت بلشکر دهد شهریار که باشند آمادهٔ کار زار که این قلعه را نقب پوشیده سر زخانه رسانیده ام تا ببدر نمانده است تا دژبهم بر زدن بجز شوره گستردن و در زدن من از پیش بینی ازین پیشتر بیچاره گری بسته بودم کمر که نادر چنین روزی آید بکار بخاك افگنم قلعه و قلعه دار چو فردا شب آید بفرمان شاه کشم قلعه و قلعه داران تباه چو لشکر ببیند که آتش کمند بگردون رساند از حصار بلند شده مشتعل آتشی شعله بار رسانده بفر سنگ سنگ حصار شتابان در آیند و گیرند تنگ میان حصارش به تیغ و تفنگ دران لحظه حیدر بود بی خبر کشیده قبا و کشاده کمر که ایم بر و دست چون شیر مست بگیرم به بندم دهم بسته دست ملك هم درین ماجرایا من است بمن یار و باد شمشم دشمن است چه گویم همین هر چه گفتم بس است عسس بیش و جاسوس اندر پس است شهنشه چو بشنید این گفتگو چو خورشید از شادی افروخت روی دلش قول حیدر در آتش نشاند ولی گفت محمود آبش فشاند (۲) چو چرخ جفاپیشه روز دگر زکیسه بر آورد دینار زر بيك اشرفی فوج انجم همه زجا بر دو برتافت هر يك زمه زبی لشکری تاب تیغش قمر نیاورد وافگند در دم سپر ۱ ـ به یادداشتها و پاورقی های سابق مراجعه نمایند . ۲ ـ نسخه ك : درینجا چنین عنوان میدهد بیان بیرون آمدن سردار غلام حیدر خان ومحمد افضل خان از قلعه غزنی وجنگ نمودن با نه شجاع ولشکر فرنگ . --- page 108 --- ( ۸۹ ) بر آمد ز فژ حیدر نامدار ببر جوشن روشن و تابدار زپولاد چین خودر خشان بسر بگرز وسنان و کمان و کمند چو تند آتشی باد پایش دوان سوار تناور بر اسپ چو پیل روان از چپ و راست خیل سپاه زدیگر طرف افضل شیر مرد چو رستم زشمشیر زهر آب دار بفوج دو رویه دو مرد دلیر چوشه دید کان هر دو غران پلنگ بلشکر بفرمود کاندر میان بجز افضل وحید ر کینه ور مگر با کسی کو شود یار شان بژ و بین و تیغ و تبر زین زنند که از مابیی کرد ران لشکربد بفرمان شه بر در جنگی سوار وزان نیمه آن هر دو شیر ژیان فتادند گوئی دو شیر بزرگ مدد کار شان اندرین کارزار سمند یل افضل شیر زاد نکردی چو فواره یکجا قرار (۲) بدنبال مردان جنگ آزمای چونتدازه های سیاهی زغار طمانچه بگرد کمر بر قطار فرو هشته شمشیر تیز از کمر چو اسفند یا ری سوار سمند زدم تا بدم زیر بر کستوان نمایان چو بر کوه الوندمیل (۲) بظاهر ز حید ر بباطن ز شاه بپوشید آلات جنگ و نبرد بدستش درفشی برخشی سوار در رویه ستادند مانند شیر بمیدان ستادند بر عزم جنگ بگیرند این هر دو شیر ژیان نباید مقابل شدن با دگر درین جنگجوئی مدد کار شان نباید که شاهین و غریین زنند مبادا که بی جرم جان بسپرند فتاد آنهمه لشکر بی شمار کشیدند شمشیر تیز از میان میان دو ردام و روباه و گرگ هزاری شد از جمله شهزوار دران حلقه گردیدچون گردباد برآوردی از شیر مردان دمار دویدی و برخاستی سیخ پای (۳) ۱ - میل به معنی سرمه کش و مناریکه جهت علامت فرسنگ در راه سازند . ۲ - نسخه ك : نکردی چو سیماب یکجا قرار . ۳ - نسخه ك : دویدی و برخاستی میخ پای اما تصحیح خ : دویدی و برجستی آن باد پای --- page 109 --- ( ١٠ ) بدلیران بر آورده از پشت زین چو شیر ژیانش زدی بر زمین سواری پیش گر فرس می جهاند بچرخش بضرب لگد می رساند سواری هزبر افگن زورمند یکی بفر بین وزو بین فگند ز نیزه بلان از سر پشت زین بکندی ، فگندی بروی زمین بسان كمان قامت ان خم نشد چگر دوزیش یکزمان کم نشد چو فارغ شد از شغل ژوبین زدن در آمد به تیغ و تبر زین زدن یکی را بتارك چنان زد تبر که شد پشت گاو زمین را خبر دگر را بتیغ آنچنان زد بخود كه يك پيكرش رادو پیکر نمود گهی دست می زد بخرطوم پیل بیفگندی از پای مانند میل که استاد بر پشت زین سمند بسی پیل از پشت پیلان فگند بیفگند خیلی زنام آوران چو رستم بمیدان هاماوران زدیکر طرف حیدر از تیغ تیز برآورده از دشمنان رستخیز ز خون سرخ شد اندران رزمگاه مجاف "ریبان و دامان شاه بفوج فرنگی شد اندر میان چو در خیل بوزینه شیر ژیان برخار آن شیر پر خشم وجوش همیرفت میخنده از عقل و هو ش دغا پیشه محمود ابلیس خوی به تلبیس چون روبۀ حیله جوی که آن باز را چون بیارد بدست چكونه بچنگ ارد آن شیر مست ولی زهره او در آن تر کتاز شدندا برو دست سازد دراز ملك در سخن با ندیمان خویش که آیا چه آید به محمود پیش چه پر دای این شیر جنگی کند چرا در گرفتن در تنگی کند یکی گفتش ای نامور شهر یار بر آورد حیدر ز لشکر دمار بمیدان چو تند اژدها سر زده است بهر گوشه خیلی بهم بر زده است چنین حمله گر يك در دیگر کند(۱) همانا که اشكر بهم بر زند به محمود چشم و دهن مانده باز همین دان دور آن تر کتاز ۱- نسخه اك زمین وزمان را بهم در کند اما تصحیح اخ ١٠ چنین حمله كربار دیگر كند --- page 110 --- ( ۹۱ ) کجا آنقدر زهره دارد کلنگ که گیرد به شهباز روئینه چنگ ملك ازغضب شد به پیلی سوار گذر کرد بر حلقة کـــار زار سپه را درشتی وتندی نمود زفرط هزاهز (۱) تهور فزود بیکبارگی حمله ساختند (۲) زمین بر فلك گوئی انداختند بتندی چوسیل بها ران شدند بیکتن مقابل هزاران شدند بداستان فشردند در جنگ پای که بردند گردان کابل زجای دگر باره گردان کابل چو کوه ستادند و کردند دشمن ستوه بطرز هزیمت بمید ان جنگ قدم باز پس بردفوج فر نگ همه روز بود اندر ان رستخیز ستیزو گریز و گریز و ستیز گهی پیش گه پس همی تاختند تو گوئی که چوگان همیباختند نخو ردی هزیمت چنان هیچکس که دیگر بخته نمدی باز پس چه وقت دگر حیدر آفتاب بجولا نگری گشت گرم شتاب تنش سوخته زآتش تاب وتب دوان میکند تیغ رخشان بکف بسر برده میدان جنگ فلك زخون شد بقم (۳) گونه رنگ فلك عنان تافت حیدر زدشت نبرد زره گشته آغشته خون و گرد در آمد بفوج خود اندر حصار کشاد و کشید آلت کار زار سوی قلعه افضل مگر ره نیافت بيك جالبی پاسبا هان شتافت ملك نیز بگذشت ازر زمگاه (٤) سخن را ند باسرو را ن سیاه که گردی چو حیدرنخ یزد دگر زهی شست ودست وزهی کروفر (٥) بهایران و توران چنین کس نخاست ندانم که شیر است یا اژدهاست ۱- هزاهز : بفتح هردوها جنبش و گرفتگی که از ترس خصم در لشکر افتد. ۲- تصحیح خ ، بیکبارگی آنهمه تاختند. ۳- بمعنی چوب درختی است که برگ آن به برگ درخت بادام میماند وساقش سرخ است ٤- نسخه های مد، مه وم، ،ك، ملك نیز بر گشت ازرزمگاه . ٥- تصحیح خ ، زهی دست و بازو زهی کروفر . --- page 111 --- ( ۹۲ ) دلش فکر گفتار محمود داشت نظر بر دژ و آتش و دود داشت که ناگه شد از قلعه آتش بلند رها قید ودش بگردون کمند زخاك آبچنان آتش شعله ور چو تار جهنم برآورد سر که دیوار آن قلعه از بن بکند بگردون کشیده بها مون فکند چو آتش زشادی برافروخت شاه بفرمود تا حمله جمله سپاه ببردند بر قلعه چون تند باد بران آتش بار دیگر فتاد کسانیکه بودند اندر حصار بدل یاور حیدر نامدار به بستند بر جنگ دشمن میان نه اندیشه سرنه پروای جان میان دو لشکر به پیوست جنگ به شمشیر و ژوبین وتیرو تفنگ زهر کوشه برخاست شور و شغف دهاده برآمد زهر دو طرف چو بشنید حیدر روان جست چست(۱) بپوشید خفتان و شمشیر بست برآمد بر اسپ و درآمد چو باد بدشمن فکندن بغل بر کشاد بشمشیر هر سو دویدن گرفت غریدن دریدن بریدن گرفت بجوش آمد از هر دو سو طبل جنگ زشوره بشورش در آمد تفنگ چنان منقلب گشت ملك وملك تو گفتی که افتد زمین بر فلك بران قلعه و از سوزان و دود چو سرپوش دوزخ فلك مينمود فلك را ازان آتش ملتهب شد از دود کوگرد رفع جرب چنان اوج بگرفت دود تفنگ که زد عطسه کیوان بهفتم فلك ز فریاد جوش وخروش تفنگ شده وضع حمل زنان در فرنگ چو آتش فشان شدم صف شکن بگردون گردان شد آتش فکن چو شیر ژیان حیدر نامدار بهر سو چو حیدر زدی ذوالفقار یکی را بزد تیغ بر فرق سر دوپر کاله کردش زسر تا کمر بنیزه یکی بر گرفته ز زین فدا کرده خود را بزد بر زمین (۱) تصحیح « خ » : چو بشنید حیدر یکبار جست . --- page 112 --- (۹۳) يكی را ز ژو بين زره بر دريد ز زينش بيك نيزه با لا كشيد بدیگر كش كوفت زانسان درشت كه آن زنده از دست این مرده کشت ز يكپاس شب تا بهنگام چاشت همین جنگ و خونريزيش کارداشت در آن معركه ازسپه بیش و پی همین حیدر شیر دل ماند و بس(۱) به تنها چوشیران در ان کار زار بیفگند دشمن هزاران هزار در آن رزم کرد آنچه آن نیر مرد نه سام ونه رستم ونه سهراب کرد ازین حالت بدخبر شد به شاه که این یک تنه کرد لشكر تباه بیفگند يك تن هزاران هزار چوسيماب يك جا نگيرد قرار اگر ساعتی دیگر آن شیر مست بماند به لشکر در آرد شکست بفرمود شاه تا کمند افگند بگیرید ور نه به تیغش زنند چو آمد بد ین گونه فرمان شاه بیکبارگی شد هجوم سپاه گرفتند محمود و مجدو بان چواله گشت را خاتم اند رمیان فگندند بروی هزاران كمند بچندين كمند اندر آمد به بند به تنها چپ وراست ميزد به تیغ چو بر ق درخشنده بر تیره میغ چوشیرژیان برلب آورده كف همیکشت و می کشت از هر طرف بيك تيغ در چهار سو از عد و فگندی زيا بك بيك دو بدو یکی راچوگرز گران زدبهشت شکستش سر و گردن و پا و پشت یکی را چنان كوفت برسر سپر که ازگوش بیرون شد ش مغز سر چو آن پخته شدبسته چرم خام فلك گفت شهبازی آمد بدام چوا ز هر طرف در کشاکش فتاد چوغر نده شیری زاب رش فتاد چو پیلان آشفته از زور دست یکی میدرید و يكى می شکست کشاکش کشانش بدر گاه شاه رساندند مانند شیر سیاه دو محمود بین کزیکی غزنوند چسان خوانده هر يك بوضعی شوند یکی رازروی و فا سر غلام به رحمت همه خلق گیرند نام (۱) درنسخه دیغه ازین بیت پنچ بیت دیگر نیز آمده که در اصل نسخه نبوده --- page 113 --- (٩٤) دیمگر شد به مولای خود بیوفا بود تا ابد لعنتش در قفا بده ساقی آن چای شیر بن امك که گبر او شدیش طفلك شير مك به لفظ فصیح آید اندر کلام چو در مهد عیسی علیه السلام دلدهی کردن دوست محمد خان لشکر خودرا و روگردان شدن آنها جها نرا چه شد اندرین روز کار ز صد یار نبود یکی یار یار چو مردان ززن بیوفا تر شدند زنان از چه بد نام دفتر شدند ز یا ر دغا باز دشمن نکو ست ازین مرد زن بلکه رهزن نکوست زیاران عیار اغیار به ازین بیوفا یارها ماربه چو حیدر شد از کردش روز کار گرفتار اندر کف شهر یار با فضل زغم دست و پا زو شکست بزد سر بدیوار مانند مست باکی ازو روی برتافتند بلشکر گه شاه بشتافتند بیلغار (۱) آمد بنزد پدر بیان کرد این ماجرا سر بسر زتشویش این قصه غصه خیز امیر جهاندار شد اشک ریز چو باد وزان قاصدی تیز پوی فرستاد و گفتش با کبر بگوی که غزنین شجاع ستمگر گرفت بشبلیس محمود حیدر گرفت زآتش بسی خانه برباد کرد کنون رو سوی سید آباد کرد کمر بسته سرمایه جنگ و ستیز دو منزل رود همچو سیلاب تیز ز لشکر بما هیچکس یار نیست مدد گار در کار بیکار نیست هوای فرنگی و باد فرنگ گرفته است یکسر چوباد فرنگ سرم از هوای سری در گذشت بزودی بیاکاب از سر گذشت چو بشنید اکبر پیام پدر کمربست و بر جست خسته جگر سپه همچنان ماند بر جای خویش روان شد به پیش پدر سینه ریش ببرد آن پیامش زتن تاب و هوش تو گفتی که کژدم در آمد بگوش (۱) - یلغار - به فتح یا به معنی دویدن براوج دشمن همین مصرع در نسخه دوم از آن پس بیامد نزد پدر آمده است . --- page 114 --- (۹۰) شنيدم که زين پيش بيمار بود (۱) ضعیف وقوی سخت سيار بود ازین غصه چون چشم بیمار خويش زحمرنج بيماريش گشت بيش ز صفرای انديشه سوزان دمش ز بيماری بلغمش بسل غش لبی خشك و جسمی پر از داغ و درد (۲) دلی گرم و آه جگر سوز سرد بسختی و سستی و رنج كثير رسانید خود را به پیش امير دگر روز چون صبح صادق نمود امان شب و صبح كاذب ربود(۳) بهندوی چرخ کواکب پرست بتبحر بم، خورشید برداشت دست صنم های انجم بچرخ دغل فتادند یکسر ز جیب و بغل امیر جهاندار با انجمن چنین گفت کای نامداران من درين عهد کاندر شما سرورم كلاه سری داده زيب سرم بگوئید تا از شما رنجه کیست جگر خسته زور سرپنجه کیست بزرگان برادر شعير دم همه برادر برابر شمیر دم همه همه ملك بود از شما چند کس مرا بود نام امیری و بس سیه داشتم ارجمند و عزيز فزون دادم از داده بسیار چیز بدان دل که آیند روزی بکار کسی روز غم با شدم غم گسار کنون آشکارا شده روز تنگ بجنگ آمده فوج شاه فرنگ فرنگی اگر بر نزاع آمده است نکوئید بهر شجاع آمده است کی این نکته آید پذیرای گوش که از بهر کس گر به گیرد موش (٤) بتر سم که بر ما دو رنگی کند ولایت بدست فرنگی فتذ بقانون خود رسم و آئين نهند هم از خویشتن ملت و دین نهند نماند بجا نامك و ناموس كس ببخشد دگر سود افسوس كس (۱) - تصحیح خ ، زضعف قوی مانده از کار بود . (۲) - در نسخه «د» لبش خشك و چشمش پر از اشك و درد دلش گرم و آه جگر سوز سرد (۳) - پس ازین فرد در نسخه «ح» چنین عنوان است « در مشوره واستمداد امير كبير از خوانین کابل» (٤) - تصحیح خ که گیرد ز بهر کسان گر به موش . --- page 115 --- (99) گرفتم که بهر فریب سپاه کنندش درین شهر یکچند شاه ولیکن چو محکم فتا و ند پای نخواهند دادن به بیگا نه جای فرنگی خرابی نه چندان کند که آن مفلس خانه ویران کند خدا حافظ او ملکش آید بدست دگر باره بر تخت یا بد نشست به بینید کز بیشتر بیشتر چگونه به بیداد بندد کمر جدا گانه از هر یکی خاص و عام بگیرد ز کین کهن انتقام همه ملك ویران کند سر بسر ز کینه کند خلق را در بدر ستاند ز هر کس سلاح نبرد نخواهد که ماند درین شهر مرد ز آهن چنان میرد جامه چیز که دشنه نماند بقصاب نیز ز نداف بی اشتباه و گمان کمان میبرد از گمان کمان از ین رشته از چرخه های زنان برد درك را از خیال سنان که تا کس درین شهر بار دگر نیا ر د که بر دارد از فتنه سر چو کشمیریان چون سلاحی بدست نماند خواهند فارغ نشست ز روی درستی برای صواب بگوئید سنجیده چون از جواب که اکنون چسان چارهٔ چون کنیم که دشمن ازین شهر بیرون کنیم بگفتندش ای سرور انجمن دلیر افگن و شیر و شمشیر زن درین جنگجوئی ز ما یا و ری نیابی تو دانی و این داوری که با خسر و ان بغی منع خداست امیری جدا پادشاهی جداست نباریم شمشیر بروی کشید بما بررسد هر چه خواهد رسید بگفتا اطاعت بشاهی رواست که بر جادهٔ شرع و راه هداست نه با پادشاهی که بی دین بود جهانی ز جورش بنفرین بود مگر آن همه جهر و بیداد او زیاد شما رفت از یاد او بیاد آورید آن ستمکاریش جفا کاری و مردم آزا ریش که با اهل کابل چه کردن گرفت چه خونهای ناحق بگردن گرفت کدام امرد است آنکه رویش ندید کدامین زنی کو نه پیشش رسید --- page 116 --- (۶۳) خداوند بالا و پستش گرفت کنون باز بر یاوی کافران مدد گار مشرک بحکم حدیث چنین شاه ناپاک کشتن رواست اگر اندرین جنگ وکین آوری نسازید کین پروری نیز هم که با یک هزاری که از خید هراست بدشمن نمایم اثر بازی شما بر کران رفته از جای جنگ ببند کز فضل پروردگار چه بازی به فوج فرنگی کنم ز قوم قز لباش نا خوش کلام بزرگی وشاهی ز دستش گرفت کمر بسته آمد بفوج گران بود کافر وزشت خوی وخبیث مدد گاریش ناصواب وخطاست نخواهید کردن مرا یاوری ببد خواه من یاوری نیز هم که فی الجمله زانها گمان وفاست بسر بازیه و سر اندازی نشینید بهر تماشای جنگ خداوند بی مثل ومانند ویار چه با بر اس ولاته جنگی کنم (۱) یکی تلخ گو (خان شیرین) بنام (۲) زاس نقدی و شو رو خشم وعتاب که خامش نگهدار اندک زبان سخنهای کس چون مسلم نهیم نمک خور گاراشده دلخراش مزن لاف دوران لاف تو رفت ز پا تا بسر گبر توا مثر است جوانت چوتری (۳) از سر دیگران ترش گشت و دادش به تیزی جواب مکن گفتگوهای نا خوش بیان که آخر نمکخوار گان شهیم از یشان نمک بر جراحت مباش زمان غرور و گزاف تو رفت هنوزت دماغ سری در سراست بری همچو تیر از پر دیگر ان ۱ - لات وبرانس :مخاپ از اودد برانس انگلیسی است که تا امروز در نزد عوام به نام لات وبرانس به مفهوم دیگر که دوست جداگانه را افاده میکند ، موجود می باشد . شرح حال اود د برانس طوزیکه در پاورقی های گذشته هم اشاره شده است به ملحقات اکبر نامه دیده شود . ۲- خان شیرین خان از سران آنوقت قزلباش از قوم جوانشیر چنداول بود که در تاریخ افغانستان موقعیت خوبی نداشته و در بسیاری موارد از او به بدی یاد شده است ترجمه حال در ملحقات ملاحظه فرمائید . ۳ - ترك بفتح تاء به معنی کلاه خود آهنین آمده است . --- page 117 --- (۹۸) ازین پس ترا نیست با شاه جنگ نه با لشکر شهر یا بر فرنگ کنون جنگ باهم ببردان ترا ست شدن چهرۀ باشیر مردان ترا ست کیت میگذارم که با شاه جنگ بیاوری و بینم یبارم درنگ کنند خواجه راخصم خونخوار خوار زهی بنده کو بندش بر کنار مگر مدر که از دماغت گریخت جهالت بگوش تو سیماب ریخت کزان عرض ما را غرض بشنوی سخن شد زمرض مرض بشنوی بدینگونه از خشم و جهل تمام جبین کرد پرچین تر از چرم خام سخنهای نا گفتنی گفته رفت ز مجلس برون تند و آشفته رفت چوشب شد بصد خشم و باد بروت قزلباش و افشار و قوم قروت دگر قابلی دار منصوریان زجمع سپه خاستند از میان چو دزدان بی باک وعقر و دست بتاراج بنکه (۱) کشادنددست بغارت ببر داند مال کثیر نه باک از خداونه شرم از امیر شبا شب چو ادبار بگریختند به فوج فراکی در آمیختند بتفصیل گر قصه سازم بیان کنم عیب پنهان مردم عیان نماند کس از مردم آن قشون که نبود زشرمندگی سرنگون زنا اهلی اهل بی ننگ و نام خروج خواص وهجوم عوام ادائی که رفت از قریب و بعید نکوئی که نشنیده باشد حمید ولی از بیــانش خموشی به است زیرده دری پرده پوشی به است دگر قصه ابلهان گفتنم چنان خوش نباید که بنهفتنم امیر از دغل بازی فوج خویش بسی گشت دلخسته و سینه ریش بیاورد زان فرقۀ کینه ور گرفتاری خویش را در نظر همه یارها دید اغیار خویش فروشد در اندیشه کارخویش ز اشعار سعدی بطبع بلند موافق فتاد این گرانمایه پند چو بینی که یاران نباشند یار هزیمت زمیدان غنیمت شمار ۱ - بنکه : جای رخت و اسباب خانه آمده است . --- page 118 --- (۹۹) زدل فکر جنگ و خصومت بکند ز اسباب و مال آنچه بودش عزیز بخود جمله برداشت باقی گذاشت روان گشت با پانصد و یکهزار سوی خلم رفت از ره بامیان حسودان بدطینت ور و سیاه که خصم از وثا بامیان در گریخت بحاجی بد کیش فرمود شاه روان شو بد نبال فوج امیر روان گشت حاجی دران همچو گرگ ولیکن چو بود از حریفش خبر ز اندیشه جان و قهر شهی چو روبه که دنبال شیر ژیان چو او ایستادی فتادی ز پای نه از بیم شه داشت رای درنگ چو تا چند منزل بروه اسب تافت بیامد به نزدیک شاه جهان دویدم بدنبال دشمن چو باد ز بس رنج جان آمده بر لبم شب و روز بسیار بشتافتم شه از خشم رخسار کرد آتشین فراوان سقط (۱) گفت و دشنام داد در انبار باروت آتش فگند ز قسم سلاح و دگر گونه چیز بزد کوس رحلت عام برافراشت ز جنگی سواران خویش و تبار زدشمن بخوف و رجاء در میان چو رفتند و گفتند نزدیک شاه با قبال شاهی بقایم بر یخت که با شش هزار از گزیده سپاه بهر جا که یابی بکش یا بگیر بد نبال آن نغز شیر بزرگ دران کار کوشش نکرد آنقدر همیکرد از دور شور تهی ز دور ایستا ده بر آرد فغان چو رفتی قدم بر گرفتی ز جای نه از ترس جان تاب و یارای جنگ باد بار چون بخت خود روی تافت بگفت ای غلامت بلند آسمان بجز گرد ره هیچ دستم نداد نه آرام روز و نه خواب شبم کدش یافتم روی بر تافتم جبین همچو دریای چین پر زچین بتندی و تیزی زبان بر کشاد ۱ - سقط بالفتح وسکون دوم مردن چار پای و بکسرتین و بکسر اول و سکون ثانی بچه که قبل از موقع بدنیا بیاید، و به فتحین « خط کردن در کتاب و در حساب و آنچه افتاده با شد از درخت ومتاع ز بون و سهو و غلط در حساب نوشتن ومجازاً بدبد گفتن مستعمل است غا لباً ممکن است سخط باشد که به معنی خشم و غضب است. --- page 119 --- بگفت ای فرمق آشفته رای دغاباز و بدطینت و ژاژ خای بخوبی ز خوی بدت آگهم تو خواهی که شه را فریبی دهم زلفم بسکه گویم بنیرنگ و رنگ نگیرد پذیره ز من عذر لنگ بروی زمین هر کجا فتنه است چو ابلیس غیر از شمول تو نیست نبودت چو او بار مال و منال نه اسباب را ندن ز اهل و عیال کجا باورم آید ای فتنه باز که ماند سبک از گرانبار باز درین کار چندان نپرداختی بدنبال او بیغرض تاختی همانامد و بار پیوسته زنیرنگ نقش دگر بسته گرفت است مهرش گریبان تو روان باز شد شیر پستان تو ننگهد اشتی بیدق نا بکار پی کشت شه آیدت وقت کار ز سر کا شتی تخم فتنه نهان خدا تخم تو گم کند از جهان بفرمود تا افگندش بخاک تنش را کنند از زدن چاك چاك ببستند و آویختندش بزیر چو قصاب قلاب (۱) را گوسپند چنانش بدن از زدن خون کشاد تو گفتی که دردم زما در بزاد چنان ناخنش ریخت گرز با دسخت بریزند فندق ز شاخ درخت کشیدند در غل چنان پای او که پیوست با پای او پای او بحیدر بفرستاد سوی فرنگ که روباه لازم بود با پلنگ دل شه زاندیشه ها شد تهی بزد طبل شادی و کوس شهی بفیروزی و فتح و اقبال و بخت درآمد بکابل برامد بتخت بیاساقیا چشم رحمت کشای بسر غم ظهوری توام نمای شرابی بده کز خمش جم نخورد فریدون و کاؤس و کی هم نخورد ۱- بضم و تشدیدلام خار آهنی خمیده و حلقه ماننذ که چیزی بدان توان آویخت و به اصطلاح عوام چنگک است. و اما به فتح و تشدید لام بمعنی متقلب وحیله باز آمده است . --- page 120 --- (۱۰۱) رسیدن دوست محمد خان در شهر خلم وقدردانی یافتن او از میر والی ورفتن او از آنجا بشهر سبز و از آنجا به بخارا بخواستگاری والی بخارا سپهر ستمگر چه بیداد خو ست که باراستان کج روی خوی اوست بر آزار کس چون به بندد کمر بر اند ز شهری بشهری دگر چوداند که مسکین بتسکین نشست دلش کربت و رنج غر بت نخست بدیگر مقامی و جای غمش کند مبتلای بلای غمش امیر جهان جوچو از ملك خویش بر آمد ره ترك بلگر فت پیش غمین و پریشان دل و تلخ کام بخلم آمد و کرد آنجا مقام در ان سر زمین حاکمی نا مور خجسته سیر بود و رو شن گهر خردمند وخوشخوی وشیرین کلام کرامی نسب میر والی بنام بخدمت کمر بست وابرو کشود(۱) شب و روز مهمان پرستی نمود ز دریا دلی داد آن بختیار چو دریا بمال خودش اختیار چنان لطفها کردش از مرد می که دو راست از قدرت آدمی بفرما نبری بود چون چاکران کمر بسته با جمله فرمانبران روان بر سر ملك و اعيان او ز کابل فزون بود فرمان او دلتن بر د آن ترك مهمان پرست کجا دادی آئین ترکان زدست امیر آنهمه محنت و داغ ودرد ز دلداری او فراموش کرد یکی روز با نامداران خویش همیگفت از قصه حال پیش که ما را ز کج بازی آسمان نبود اینقدر راستی در گمان که در شهر بیگانه از ملك خويش شده مضطر و خسته و سینه ریش ۱-نسخه د بخدمت کمربست وبازو کشود- --- page 121 --- (۱۱۲) کسان اینقدر قدر دانی کنند بحد متگری جانفشانی کنند چه خوش این سخن سعدی پاکزاد بگفت است رحمت بر ان خاك باد «خدا گر بحکمت به بندد دری کشاید بفضل و کرم دیگری » ولی قاسه روز است مهمان عزیز بچارم بمهمان بباید تمیز بترسم که از امتداد زمان گرانی رسد بردل میزبان دگر از فرنگی دلم درهم است غم اهل کابل ازان محکم است مبادا که برکینها سر کشند بدنبال ما باز لشکر کشند درین شهر لشکر کجا آنقدر که در جنگ دشمن بیاید بسر بيك حملۀ دشمن تیره رای نه ما و نه این شهر ماند بجای درین شهر ترسم ز چندین خطر ولی ره ندارم بملك دگر درین گفتگو قاصد نکته دان شکر پاسخی چرب و شیرین زبان رسید از امیر بخارا رساند (۱) بکی نامه خواننده بکشاد و خواند چنین بود در نامه دلنواز که ای میر گرد نکش و سرفراز شنیدم که در کابلستان بجنگ شجاع آمدن با سپاه فرنگ بغزنین بسی جنگ و پیکارشد چو شهباز حیدر گرفتار شد ! بمیدان دغا داد لشکر ترا شد از دست آن، بوم و کشور ترا وفاکس نکردت ز اهل دیار جفا دیدی از گردش روزگار چو عاجز ازان جوروظلم آمدی سوی ایمن آباد خلم آمدی سبب چیست کزما نظر دوختی؟ که مانع شدت از که آموختی؟ (۱) ـ در نسخه «د» «و» «م» عوض کلمه «خوانند» «نغز» ثبت شده است . وعلاوه بر آن در نسخه د بعد از این بیت چنین عنوان داده شده است : « رسیدن امیر نصرالدین پادشاه بخارای شریف بخدمت امیر دوست محمدخان» درین عنوان غلطی هم موجود است . به این معنی که در آن وقت والی بخارا امیر نصرالله نام داشت نه امیر نصرالدین --- page 122 --- (١٠٣) چرا اندر ان شهر کر دی مقر ؟ ندا ری مگر سوی دشمن نظر ؟ ندانستی از دیده دشمنان زود زن شده در پس در نهان مخالف باین لشکر وزد روزر تو پهلوی او اینقدر بی خبر چو در باوران روی کن سوی ما روان باز کن آب د ر جوی ما درین سر زمین هم کسان سرورند درین شهر هم آب ونان میخورند سوی من بیا ایمن از غم نشین (۱) نخواهی که من باشمت همنشین مبادا که گفتار ما نشنوی گرفتار در دست دشمن شوی چو این نامۀ دلکشا خوانده شد امیر سرافراز در خنده شد بیاران بگفت این زمان چیست رای؟ بگوئید تا چون بیا رم بجای گر از من بپرسید در گفتنم جوایی نیابید جز رفتنم همه هوشیاران فرخنده خو نمودند تصدیق گفتار او بجز میر والی که رنجیده شد گلو سوزش اینحرف سنجیده شد همیگفت با خود زشور وشغف (۲) زآزردگی کرده رو یکطرف (۳) که چون بیوفا دیگران هم شدند چرا ترك بد نام عالم شدید دلم کی دهد تا ببندم ضرر دهم دیده خود بدست دگر چو دیگر کی از خانه برنایدم چرا غم چرا غم بیفزا يدم امیر سخنور زبان برگشاد بشیرین زبانی دلش کرد شاد بیانی زلعل شکر بار کرد که با خود درین مصلحت یار کرد و دا عش بلطف و مدارا گرفت کمر بست و راه بخا را گرفت نهاد اندران شهر حزم حرم بمردان براه سفر زد قدم زهمراهیاش دران رهگذار عدد بود پنجاه کم يكهزار (۱) - این مصرع در نسخه خ چنین تحریف یافته : مرا باش هم صحبت و همنشین. (۲) - شغف بفتحتین در قاموس ها به معنی در آویختن چیزی به چیزی آمده است. (۳) - تصحیح «خ» : وفائی ندیدی گر از دیگران چرا خاطرت گشت از ما گران --- page 123 --- (١٠٤) از آنجمله فرزند خویشش سه تن نخست اکبر نامدار زمن (۱) دوم نامو را فضل نره شیر (۲) سوم خان اعظم سوار دلیر (۳) ز بحر شجاعت دو در یتیم دو فرزند دلبند خان عظیم (٤) بلی نام احمد که اندر جهان سمر گشته نامش بسلطان جان (٥) دوم نام خان سمندر که تیغ چو برق درخشان همیزد بمیغ ز خاصان نامی بشوکت رفیع (٦) همان خان رزاق و عبدالسمیع (۷) سوم جانگل خان که رفته به پیش (۸) بجنگ هری ذکر آن نیک کیش ز قوم اچکزی یکی نوجوان مسمی به میرا حمد پهلوان ز بارکزئی های عالی نژاد یکی نامور نام او میر داد ز خانان بارکزئی چند کس (۹) دگر نیز بودند همراه ویس ۱ ـ اکبر : مطلب از وزیر محمد اکبر خان ، مجاهد معروف و پهلوان این کتاب است، که سوانح مفصل اورا در الحاقات اکبرنامه ملاحظه خواهند فرمود . ۲ ـ ۳ ـ امیر محمد افضل خان (متولد در ۱۲۳۰ ومتوفی در ۱۲۸۴ هـ ق) وامیر محمد اعظم خان (متولد در ۱۲۳٦ ومتوفی در ١٢٨٦ هـ ق) فرزندان امیر کبیر میباشند که دربارهٔ آنها به حواشی گذشته معلومات داده شد . ٤ ـ سردار محمد عظیم خان از جملهٔ ۲۰ فرزند سردار پاینده خان میباشد که تولد او در سنه ۱۲۰۰ هـ ق بوقوع پیوسته و درسنه ۱۲۳۸ هـ ق وفات کرده است . ٥ ـ سردار سلطان احمد خان وسردار سمندر خان وسردار محمدعمرخان سه فرزند سردار محمد عظیم خان ، برادر امیر کبیر دوست محمد خان میباشد که هرسه در سفر بخارا در سنه ١٢٥٥ هـ ق با امیر کبیر همراه بودند . پس از نظر بند شدن امیر کبیر در بخارا در حالیکه برادران وفرزندان و برادرزادگان ایشان خفیه بسوی افغانستان روانه گردید و در حین راه با عسکر بخارا که ایشانرا تعقیب و خیال محبوس نمودن داشتند ، سمندر خان حین محاربه در موضع چراغچی مقتول و برادر یا عدهٔ دیگری از همراهان مجروح واسیر شدند . ٦ ـ به ترجمه حال میرزا عبدالرفیع در قسمت الحاقات اکبرنامه مراجعه خواهد شد . ٧ ـ عبدالرزاق خان مستوفی و میرزا عبدالسمیع خان در قسمت الحاقات اکبرنامه که جداگانه به طبع میرسد . ۸ ـ جانگل مطلب از جهان گل خان ناصری میباشد که در سفر بخارا با امیر کبیر همراه بود . ۹ ـ هنگامیکه امیر کبیر بسوی بخارا حرکت نمود ، تقریباً دوهزار نفر به معیت ایشان بود ، که در تواریخ به استثنای چند نفر از سرداران وعدهٔ معدود دیگر از دیگر همراهان کمتر نام برده شده است . بنابران فعلاً راجع به میراحمد پهلوان ومیرداد مرادی بدست نیامدیم اگر در آینده موفق شدیم ، البته در قسمت الحاقات تذکر داده خواهد شد . --- page 124 --- (١٠٥) تکاور چو سرداد اندر سفر فتاد از ره شهر سبزش گذر تگ بادپایان صحرا نورد چو باد صبا سبزه سرسبز کرد دران سر زمین بود میر دیار یسای سبز پهلو چو خضر بها و همه سبز از ظل آن سبز بخت شده سبز چون سبزه زیر درخت ز لطفش بیامد شتابان به پیش بصد التجا کرد مهمان خویش بیاورد شرط نوا زش بجای شب و روز ماندش بحد مت بپای خدا تا چنین خوان احسان کشید(١) چنان دعوتی هیچ مهمان ندید دم آب گرمی المثل خواستی چو دریا روان شو و پر خاستی همیخاست صد کس چو موج از شتاب گرفته بکف کاسه های حباب بدلدار یش آنچنان دل ربود که احسان خلقش فرا مش نمود دران شهر آسود تا نیم ماه دگر کرد چون ماه آهنگ راه بیابان بیابان شتابان دوید چنین تا بشهر بخارا رسید امیر بخارا ملک نصر نام وزیر و امیر و سپه خاص و عام همه پیشوایش فرستاد و خویش(٢) شده تا در از بهر تعظیم پیش ملک نصر آندم که پیشش شتافت(٣) تو گفتی که نصر من الله یافت ز دستش گرفته بکرسی نشاند چو باد خزان بر سرش زر فشاند بالفاظ شیرین ستودن گرفت بسی عذر خواهی نمودن گرفت همیگفت ای سر ور نيک کیش دلم شاد کردی بدیدار خویش بسر شد ز تو تازه افسر مرا پدر زنده شد بار دیگر مرا بکیوان سزد فخر ایوان من (٤)که چون تو مهی گشته مهمان من چو زینسان فراوان سخن کرد یاد زبان بست و دست کرم بر کشاد بهريك ز خاصان او تا سپاه ببخشید اسپ و قبا و کلاه (١) - تصحیح خ ، خداوند تا خوان احسان کشید (٢) - مطلب از ملك نصر والی بخارا امیر نصرالله خان می باشد که در ١٢٥٠ هـ ق یعنی هنگام سفر امیر کبیر در بخارا حکومت داشت (٣) - پیشواز یعنی استقبال کننده (٤) - نسخه د ، که چون تو شهی الخ --- page 125 --- (١٠٦) بهر کس بمقدار هر کسی نواخت با ندازه پایه یه فراخت بیاسا قبا خوی تر کان گذار خطائی بجای خطائی بیار که تر دیز رگسان سزد در عطا خطا بر خطا را عطا بر عطا رشك بردن میران بخار اببر دوست محمد خان و محبوس شدن او حسد دین و دنیا بهم بر زند حسد بیخ ایمان ز بن بر کند نه تنها حسد در همین شهر هاست (۱) که ملک جهان زین بلا مبتلاست خورد کینه طاعات دیرینه را چو آتش که سوزد فرو زینه را حسد بیخ کفر است بیخش برار حسد چون رسد چشم ایمان مدار چو یکچند میر فلک اقتدار پذیرفت اندر بخارا قرار چنان مهر خود در دل شه نشاند که جای وزیر و امیران نماند شب و روز هیچش نمی بود کار (۲) بجز خدمت شاه و سیر و شکار چه خلوت چه جلوت چه در انجمن چه تدبیر ملکی چه دیگر سخن نبودی جز او شاه را با کسی بد آمد بارکان دولت بسی بهر کس حسد در حسد کرد جای برفتند یکبار از دست و پای وزیر کج اندیش زین خار خار درون گشت پرخار مانند مار بند بیر با هوشیاران نشست بگفتهای بزرگان دانش پرست زکابل زمین اژدهائی رسید پر آشوب و مشکل بلائی رسید که کرده بجا دوبیائی وریو شه چابک اندیشه در شیشه دیو چنانش با فسونکری رام کرد که بی دانه بفریفت در دام کرد ملك را مکبر قبله ابروی اوست که کلی همه روی او سوی اوست نه با ما حدیثی نه با ما نظر (۳) بسحرش ببسته است کوئی مگر گر این نخل از بیخ بر ناوریم کی از شاخ امید خود برخوریم چنین چند که گر بماند بجای همه سروران را در آرد زپای (۱) - تصحيح خ : که هر ملك در اين بلا مبتلاست (۲) - نسخه «د» بجز صحبت شاه الخ (۳) - تصحيح خليل : سرا پا بسحرش ببسته مگر. --- page 126 --- (۱۰۷) بباید بتد بیر بیخش بکند فکندن زپا ورنه خواهد فکند (۱) بجوئید گر چاره جستن است که زنبور را لانه در بستن است بترسم که چون بسته گردد تمام رساند ز آشوب آشوب عام بزرگان بگفتندش ای هوشیار نه ایم از تو دانای تدبیر کار که باشی تو محتاج تدبیر ما موافق بشت آیدت تیر ها توکی در ردی برید اندیش تیر که ما خا مشیم از بیا رو بگیر تو کی چهره گشتی بخصم درشت که ما از هزیمت بدا دیم پشت زتدبیر آبی بر آتش فشان بهوره که دانی غبا رش نشان درین مصلحت یا تو یار یگریم بکو هر چه خواهی که فرمان بریم (۲) بدینسان بسی نکته با یکدگر نمودند بر عهد شد مختصر پس از بستن عهد آن یاوه گوی یکی رو ز نزد شه نا مجوی نهان قفل درج حكایت کشاد بتقرير باب سعادت کشاد بگفت ای شهنشاه بیگانه دوست نگیرد زبیگانه فر زا نه دوست چه در دانه سفته است آنکه سفت چه پندی نکو گفته است آنکه گفت نکو دار ضیف ر مسافر عزیز وز آسیب شان پر حذر باش نیز» بترسم که از شاه مهمان پرست ببازی رود پادشاهی ز دست نداری ز نیرنگ افغان خبر که چون زهر دارند اندر شکر؟ بخندان لبی خون شیران کشند دمار از نهاد دلیران کشند به بیگانگان چون وفا میکنند؟ که با آشنایان جفا میکنند گر این میر کابل به کی بد نکرد؟ وفایش چرايك كس از سد نکرد؟ تو داری بگفتار بر مش نظر زخوی در شتش نداری خبر نهانی بسرلشکران ساخته است بسی فتنه در لشکر انداخته است فتاده ز پا در خیال سر یست دگر در سر او سر سر ور يست مبین همرهاش کم اندر شمار هزارش بهم بر زندصد هزار (۱) - تصحيح خ : همه را ز پا ورنه خواهد فکند . (۲) - تصحيح خ : بدینسان بسی نکته های اهم بگفتند و بستند پیمان بهم --- page 127 --- (۱۰۸) چها کان ندارند دررای خویش چه بد کان نگویند برجای خویش بترسم که گر تیغ کین بر کشند زمین را بچرخ برین بر کشند بگیرند این کشور و تاج و تخت بتر کی زتر کان ستانند رخت زکابل شد دشمن تا فرنگ نشسته است هر کس بتدبیر جنگ درین روزها بشکرتی گر غنیم رسد در بخارا سپاه عظیم زشو ره بخا ری به خا را رسد که در چین زبلخ وبخا را رسد کنون ترس آهن بزن بر حجر (۱) نه آنکه که در شوره افتد شرر پی سفله چند بی خانمان مبندا ز رخنه درین خاندان همه گفتنی زان بگفتم ترا که فردا بسکوتی نگفتی چرا ؟ بتقرير آن اخفش پر هنر (۲) امیران میمون لقا سر بسر ثنا گستر و آفرین خوان شدند تصدیق او لحيه جنبان شدند بشاه سبك كوش شوریده رای بدل کرد وسواس ابلیس جای بگفت ای سرافراز این انجمن کنون مصالحت چیست رأیی بزن بند پیر صاحب صلاحی بسنج که بخشد رهائی زاند وه ورنج بگفت ای شهنشاه کردون جناب چنین است فتوای رای صواب که این نامور در کمند آوری بهنگام با رش به بند آوری سلاح از سپاهیان او سر بسر ستانی و را نی ازین بوم و بر زتشويق و آزا ر د شمن و هیم بدشمن که دزدست دشمن دهیم هر آن زشت نامی که گنج آورد به ازنيك نامی که رنج آورد مشو ران عبث شهر بار فرنگ بر آتش میاور که آید بچنگ که آنگه نه این ملك ماند بیای نه این نام نيك تو ماند بجای کج اندیش شه را سخنهای کج شده کیش کج راست برپای کج (۱) - ترس بالضم در عربی بمعنی سپر و در فاری چیزیست معنی دارد . اما در نسخه « خ » و «د» این فرد چنین تصحیح شده : کنون ترس آهن مزن بر حجر نه آنکه که در شوره افتد شرر : (۲) - «نسخه» «د» وزیران بعوض امیران درج شده است اکبر نامه ( ۱۰۰۰ جلد ) ۔ عبدالاحمد و محمدعظیم : مرتب : علی محمددریجانی ۔ اجراء شبتر ولثوگراف :۱۱-۲۸ش مطبعه عمومی --- page 128 --- (۱۰۹) پسندیدید ا می خویشتن روا داشت آزار جان غریب بحاجب بفرمو د فردا امیر بدستور هر روز چون بامداد ز هر گوشه حاجیان تا ختند چو آهو که افتد بخم کمند سپاهش پراگنده شد چون رمه مگر شصت و شش سرور نامدار ازین واقعه چون خبر یافتند بمالیدند از چشم مردم نهان چوشب میر خورشید روشن نهاد سوی شهر سبز و ملك اختران ببستند گردان کابل کمر سوی کشور سبز کردند روی همه شب دویدند تا صبحگاه بدیدند دشت بزرگ و فراخ زمین سبز از سبزی سنگها نه شهری نمایان قریب و بعید سواران به گرسنه خروشان زتف سه روز و سه شب همچونین همچو باد ملك نصر تركي بمردی تمام بلشکر بد نبال آن سر کشان بالغار کردند ز انسان شتاب گرفتند شیران صحرا خرام زترکان که بودند اندر شمار بهرسو جدا گشت خیلی روان بترسید از ششصت میر دو زن جهان گر بگردد نگردد نصیب چو آند بیا بد نمودن اسیر بیا میدامیر مبارک نهاد چپ وراست دستش ببنداختند فتاد آن شه شیر بیوثر به بند گرفتند آلات جنگ از همه که بودند شب رفته سوی شکار بیک جا نبی روی بر تافتند چو خورشید کزچشم انجم نهان زدور زما نه بزندان فتاد شدند از بخارای مشرق روان چو شیران شدند از بخارا بدر برفتن زهر سر ببردند گوی چوشد روز کردند هر سر نگاه همه خار زار و همه سنگلاخ زره دور افتاده در سنگها نه زادی معین نه راهی پدید سمندان تلف بهر آب وعلف دویدند بسیار و سودی نداد سیه روی ماند شب اور نام فرستاد چون برق آتش فشان که از گردشان خیره شد آفتاب بدشتی که او را چر نچی است نام همه نهصد و پنجه و سه هزار چو خیلی که گردد زسیلی روان --- page 129 --- (۱۱۰) چو هر گوشه بر دشمن کینه خواه چوروئین حصاری ببستند راه جهاندند اسپان و کردند جوش چو ابر سیه تیغ عریان بدوش ز کین کرده رخسارها پور چین ببالا زده دامن و آستین چنان حمله کردند چون اژدها که در گردخورشید شد چون سها هزبران کابل ز جان گشته سیر یکی حمله کردند مانند شیر بپیوسته از تاب سبیلت بگوش بر آورده شمشیر بالای دوش جلو ریز راندند اسپان بجنگ بغورای غرین نغیم فشنگ بدانگونه دندان بهم بر زنان که در جنگ غرنده شیر ژیان در ان گوله ها ریز تا زان فرس جهاندند زانسان که در ژاله کس (۱) بدانگونه باهم در آویختند که گوئی قیامت بر انگیختند ز شوریدن طبل نقدار شکوه شده پاره پاره دل خاره کوه زره را چنان پاره میکرد تیغ (۲) که بر درخش درخشان بمیغ تو گفتی بباغی تبردار تگ تبر زد به بیخ وبن وشاخ وبرگ ببرید تیغ آنچنان ذرع و ترك که لرزید هر ك از سر بیم مرگ چنان قلزم خون در آمد بجوش که گردید ترك سیه آل پوش دلیران دران مسلخ شیرها بگردن بر آورده شمشیرها تو گوئی کزان تیغها آشکار شده سر زمستانی اندر هزار سر نیزه اکبیر تا مور زدشمن بر آورده لخت جگر بشیران چرخی سرش بررسید بمنقار شان لقمه تر رسید سرا را به گرز گران سر شکست زبر دستها کرد بی پا و دست یل شیر دل افغان کابلی بر آشفته چون رستم زابلی بشمشیر و زوبین بدشت نبرد زفوج بخارا بر آورد گرد کدامين باشد آنکه پشتش نکرد چها آنکه در جنگ دستش نکرد همان رستم عهد سلطان جان بترکان در آمد چو شیر ژیان ۱. نسخه م : در ان گوله ها ریزه باران فرس ۲. تصحیح ح : که برد درخش درخشنده میغ --- page 130 --- ( ١١١ ) گروهی بکشت و گروهی بخست گروهی فگند و گروهی ببست همان خان اعظم بشمشیر تیز بر آورد از دشمنان رستخیز توگفتی که چون سام نیرم نژاد میکدم دمد خاك توران بباد تفنگ آتش افشان چو تندر شده سمندر دران چون سمندر شده زخونش سرا پا تن آغشته شد بسی کشت و خود عاقبت کشته شد هزبر ژیان جان گلخان شیر بمیدان تاورد (۱) چست و دلیر بجانبازی آمد چوببر روی گرد بسی جان بر آورد وهم جان سپرد در ان رزم از لشکر او ز بك شده كشته صدترك وهشتاد بك هزاری شده خسته و ز خمنا ك نه زنده نه مر ده طپنده بخاك هزاری دگر زخمنا ك وز بون روان گشته از هفت اندام خون دو روز اینچنین روز و شب جنگ بود بیابان فراخ ونفس تنگ بود سوم روز لب تشنه و سينه چاك فتادند گر دان کابل بخاك زجان سیر از فاقة سینه سوز جگر خسته و تشنۀ پنج روز شده چارده کس شهادت پذیر فتادند گر دان دیگر اسیر گرفتند از هر یکی شیر مرد براق و یراق و سلاح نبر د ز شهر بخا را برون ساختند بگفتن نیاید که چون ساختند مگر یازده کس زقوم امیر که ما ندند بادی بزندان اسیر بيا ساقی از لطف کن دلخوشم زآب چو آتش نشان آتشم که زد خشم آتش به آب و گلم زبیر حمی نزك سوزد دلم رهائی یافتن دوست محمد خان ازقید بخارا و گرفتار ماندن اکبر خان وسلطانجان در انجا ومصاف کردن امیر با فرنگیان مرتبه اول بگیتی چه بهتر ز کر دار نيك خوش آنکس که کارش بودكارنيك چوابرار کشی جودبر کوه و دشت ز دریا بری سود آن باز گشت درخت نکوئی بر آرد چو شاخ بگیتی شود بارو بر گش فراخ ۱ - تاورد یعنی جنگ و تاخت . --- page 131 --- ( ۱۱۴ ) ز شاخش ثمر آشنا را خوری به کابل دهی در بخارا خوری نکو کن که یابی جزای عمل بدنیا و عقبی سزای عمل چو در بند میر فلک اقتدار بیفتاد از گردش روزگار یکی نامور نام خان کبیر (۱) باسباب و مال و منال کثیر ز کابل بشهر بخارا رسید بقصد تجارت اقامت گزید امیر خردمند در بند دید غمین گشت و از آرمیدن رمید ز خوانش حقوق نمک کر د یاد وزانش نمک بر جراحت فتاد بجان در رهایش کوشش نمود شب و روز بیچاره سازی نبود امیر خردمند فرخ نهاد باعداد او دست بخشش کشاد زور باشش میر زندان اسیر چنان شد به بند کمند امیر که می بود در خدمتش صبح و شام کمر بسته چون زرخریدہ غلام (۱) سراج التواریخ قضیه رهائی امیر کبیر را از قید بخارا چنین ثبت کرده : امیر کبیر مشاوره زان را بزیر لب بك و اص اسبی را طلب کرده به تقریر ابن درویش امراء فرار بر گرفت و پاد شاه بخارا آگاه شده سوار بسیاری به تعاقبش گذاشت و سردار محمد اکبر خان را با همه آلانکه از ماهی بود محبوس سیاه چاه بداشت و امیر کبیر شب و روز رانده خود را از دستگیر شدن بیرون کشیده گماشتگان پادشاه بخارا بی نیل مرام مراجعت کردند و امیر کبیر بشهر سبز رسیده در کلبه محقره درویشان که چند تن از درویشان با هم نشسته شیر چای میخوردند چون بسیار گرسنه شده بود بطمع آن فرود شده چشم بجانب آنان گشاد پیاله از چای بوی دادند بدرن حجره بنشست و آن بی حمیتان که رسم قلندری را بر خود گذاشته صفاتی را نداشته هیچ نگفتند و ندادند و مهمان اشکم گرسنه بشهر در امید و ری از عدم آشنائی با اراده منسجوی ملا کبیر نام جزء افغان کابل که در آنجا عیال دار بود منحرف مدعا و اسپ بدست بنشست و از شخصی نام و مقام ملا کبیر را پرسید چون او را می شناخت آن شخص بر عهده گرفته ملا را به نزد امیر کبیر آورد ، و ملا کبیر اعلیحضرت امیر را دیده و دستش را بوسیده با خود در خانه برد. و آنگاه که در خانه داخل شد ملا کبیر را از وضع درویشانه امیر رقت دست داده بی اختیار بگریست و پس از گریه شدیدی بخدمت دست برده آنچه میبایست و میشایست اعزاز و احترام نمود و بعد از استراحت ورفع خستگی ملاکبیر را که با حکمران شهر سبز معرفت داشت نزد او فرستاده از ورودش در شهر سبز آگهی داد او به مجرد شنیدن خود به خانه ملا کبیر آمده مقدم امیر را گرامی داشت . --- page 132 --- ( ۱۱۳ ) بهر سو که میل دلش خاستی همیرفت هر دم که میخواستی بدست خودش بود وقت شکار چو شبها ز سر رشته اختیار چو دانست میر مبارك نفس که اکنون نگهبان مائیست کس ز شبها شبی فرصتی یافتند سوی کشور سبز بشتافتند بتقدیر حق اکبر شیرزاد سلطان جان مبارك نهاد براه کج از ناشناسی شده روان بر طریق قیاسی شده دویدند ترکان يك تركتاز گرفتند چون بازو بر دند ساز امیر از سرفیل پردردگار شده با دگر بندبان رستگار ترش رو بتلخی ز بیداد و ظلم سبز آمد از سبز شد سوی خلم چو فواره از آتش اضطرار نه جای قرار و نه جای فرار شب و روز میر یخت از دیده آب زبند جگر بندها دل کباب ز تشویش تر کان و فوج فرنگ بيا مد در ان کشور تنگ تنگ زیس اژدها داشت در پیش چاه نه بس جای گفتن نه در پیش راه بپرسیدی از هر دم رهگذر زکابل زمین و بخارا خبر از ان جمله روزی یکی نوجوان بزد در د اژد هر كابل روان بپرسید زو کای جوان گزین چسانت احوال کابل زمین چه گویند شاه وسران فرنگ چه تدبیر دارند از صلح و جنگ خواتین زقدری که زین پیش داشت همانست یا اندکی بر فراشت بگفتا ای جهاندار فرخ نهاد ز بیداد شد خاك كابل بباد خواتین همه در بدر گشته اند زاقبال برگشته سرگشته اند شتابند خاصان گه بار عام بصد جهد یا بند بار سلام بیفتاد از گردش روزگار چنان خانی از پایه اعتبار که بر قصد دشنام هنگام جنگ بهم خان بخوانند اهل فرنگ شجاع آن شجاع نخستینه نیست دماغش بدستور پیشینه نیست چو شاهان بر تخت دارد نشست ندبرمك فرمان نه بر گنج دست --- page 133 --- ( ١١٤ ) نهانی در اندوه وجانکاهی است کم از پاسبانی چنان شاهی است خود آن ابلهان شهریاری کنند بنامش عبث طبل شاهی زنند خرابی اثر کرده در هر مقام شده مبتلای بلا خاص وعام شب و روز خواهندت از کردگار فزون از همه مردم کوهسار ازینجا قدم از تو برداشتن وزانها سر رایت افراشتن امیر سرافراز فرخنده خوی سرا پاچو بشنید این گفتگوی بر ان شد که روسوی کابل کند دگر ریشه شمن تقابل کند بیغد کزین پردۀ نیلگون چکونه دگر بازی آید برون بوزم مخالف کمربست چست سپاه پراگنده خویش جست زمردان و گردان خنجر گذار همه جمع گشتند با صد سوار هم از میر والی مدد خواسته (۱) همه آلت رزم آراسته بجمع قلیلی که اندر شمار همی بود از پنج تا شش هزار توکل بفضل خدا ساخته سوی شهر کابل هیون تاخته بکابل خبرلات جنگی شنید (۲) که لشکر امیر دلاور کشید کمر بسته بر کینه تنگ آمده بگردان ازبک بجنگ آمده بفرمودتاداکتر چل هزار (۳) زلشکر برد با چهل تا مدار بتازند یکسر چو ببر ژیان بقصد شلار هزبر ژیان گرفتند خم کمندش کنند لگد کوب سم سمندش کنند بجنبید لشکر چو سلاب تیز پدید آمد اندر جهان رستخیز زلشکر چنان موج طوفان شده زمین کشتی گشت طوفان زده (۱) میروالی در آن وقت حاکم خلم ( تاشقرغان سابق ) بود . (۲) - داکتر لاتن انگلیس هنگامیکه امیر کبیر از خلم جهت استیلای کابل بعد از فرار از حبس بخارا روان شد در بامیان باعدۀ از سپاه سوار و پیاده وعددۀ توپ موقعیت گرفته بود . چنانچه پس از محاربه شکست یافته عساکر منظم ردّ وامیر کبیر مجدداً باز گشت . (۳) هنگامیکه امیر کبیر مجدداً از خلم از راه خنجان با صد تن ملتزمین رو بسوی کوهستان کابل نهاد، شاه شجاع از موضوع باخبر گشته شهزاده تیمور را با جنرال سیل سیکندر پارنس و افواج انگلیس به جانب کوهستان فرستاد . --- page 134 --- ( ١١٥ ) چو ابر بهاری که در بر شمال خروشان و جوشان دو منزل روان دو فوج ز دولت کش نا مدار زید هستی خود سپاه فرنگ بیکبارگی بر طریق هجوم امو دنداز توپ ز شاهین شنك اخت از دل توپ این فتنه خاست به بندوق تا خبر در يك زدن در ان محفل حسرت و ابتلا كزك خورده شاهین و توپ و تفنگ چو داش کلال از قلال جبال اما بان فرنگی چنان در شرار سر شعله بر چرخ هفتم شده هزیران از بك جو شیران بخشم جو مر د ان بمردن ببسته کمر نمی ترسد آنکسکه از مرگ خویش بدشمن وندانسان در آویختند چنان سیل خون رفت در با میان عقاب دو پر تیر پهلو گذار بزد بحر خون موجها ی غریب چنان آسمانگیر شد تیرشان بجان سفتن دشمنان میزند که بهرام از بيم نوك سنان بود میل او سوی كوه و جبال دوا سپه دویدند تا با میان بيك جای گشتند با هم دچار نکردند در جنگ یکدم درنگ نمودند حمله چو باد سموم تزلزل شد اند ر زمین و فلك چنین فتنه گر را جهنم سزاست نمیگشت الا که چشمك زدن سر خوان افسوس ورنج وبلا می لعل گون تیغ الماس رنگ (١) بزدشعله سر؛ کوه راشد سفال که در آتش دوزخ اصحاب نار فلك آبله دا را نجم شده بیکی حمله کر داد پوشیده چشم به تیر بلا سینه کرده سپر چه گرگ و چه شیر و چه بیلش به پیش تو گفتی که محشر بر انگیختند که هر كس دران غرق شد تا میان همی ساختی مرغ جا نها شکار نگارین شده کف کف الخضيب (٢) که ماندند يكي بردوم آسمان بدان گونه کم از سنان شد بلند همیکرد سر دزدی از آسمان (١) - تصحيح خ : زد شعله سر کوه شد چون سفال . (٢) کف الخضيب با فتح و تشدید فای مضموم و فتح خای محجمه و كسر ضاد و پای معروف و بای موحده نام ستاره ایست سرخ رنگ بجانب شمال . --- page 135 --- ( ١١٦ ) فلك زخمی حربه کارد شد ز گرز گران کوه چون آرد شد سنان آن چنان هوشگا می نمود که شستته شعری بچرخ کبود زخون جمله روی زمین تر شده همه خاک کو گرد احمر شده زسیاری لشکر خصم دون اگرچه شده فوج از يك زبون ولیکن ندادند پشت آ نچنان که نام هزیمت نهادن توان فشردند پا تا بوقت دگر بناموس بردند روزی بسر چورخسار خورشید زردی گرفت تف آتش رزم سردی گرفت شدی هر کسی سوی ماوای خویش بارام بنشست بر جای خویش امیر جهانجوی هم با سپاه بيك جایی کرد آرامگاه شنیدم که شخصی کمر بر کشاد چهل گوله اش از بغل او فتاد چو حفظ خداوند یاریش کرد شده برتنش گوله چون ژاله سرد نظر کرد چون میر لشکر پناه بر احوال مشت قلیل سپاه هر آنکسکه زان از مهلکه رسته دید سراپا تنش زخمی وخسته دید بدل گفت با اینچنین لشکری چسان رزم سازم بزور آوری چرا در چنین گدارها تن دهم تن چند مسکین بکشتن دهم قضا چون نوشت این بلا بر سرم چرا دیگری در بلا آورم همانکس که سرلشکر خلم بود طلب کرد وبس عذر خواهی نمود بفوج خودش رخصت خانه داد روان کرد وخودرو به سیغان نهاد چو بنمود چندی بسیغان مقر کهستانیانرا رسید این خبر همه سروران حد کوهسار (۱) چه ازبوم نجرو چه از چاریکار برفتند و کردند چون دادخواه شکایت ز جور فرنگی و شاه بگفتندش ای میر کشور گشای بشاهت سزد وصف ظل خدای جهان آفرین تا دم نفخ سور نسازد ز ماهر گز این سایه دور چه گوئیم برما فرنگی چه کرد شجاع دوروی از دورنگی چه کرد زحدجوز وبیداد را داد داد همه خاك این شهر برباد داد باقی دارد حمید ۱ نسخه دوم : همه سرور سرحد کوهسار اکبر تبپ ۱۷۰- جمادی ثان الا حدر ر محمدعظیم ع علید ر علی ن ر جفعلی هدا جوائیه : ینطو ولفقنپو م ۱۱۰ ۳۸ نشی مطبعهٔ عمومی --- page 136 --- ( ۱۱۷ ) بدیدیم از حد ستمکاریه بسافت ای بزرگان روشن قیاس چه خیزد زدستم که یاری کنم من از بیم دشمن بکوهسارها کجا زور سر پنجه ام ؟ تا اژدها همه کابل وهندو سندو فرنگ کجا طاقتم ؟ تا به تنها تنی ازان ها نترسم چنان وقت کار اگر شیر نر گرگ را خون کشد بگفتندش ای سرور نامدار که افغان زما بیش دلخسته اند از اینجا ز دست تو خنبک (۱) زدن مخالف بما بس نخواهد شدن که هر کس ز زنبور خورده است نیش هراسی زجنگ فرنگی مدار بر و به فتی شیر گیری کنند تو بر جنگ کن اسپ را تنگ تنگ کمر کرده وا در تما شا نشین چو تازیم یکبارگی بارگی که دشمن همه جامه در خون رزند (۳) بدفتر نویسید در ابتدا خدا را بما باز کن یاریه نبرد آزما یان دشمن شناس بدست تهی ها به داری کنم چو شیران بجویم بن غارها کنم دیگری از دم اژدها بکین خواهی من کمربسته تنگ به بندم کمر بر سر دشمنی که از مردم کابل وقندهار ولیکن بهم جنس خود چون کشد ازین غم دل خویش در هم مدار بجنگ فرنگی کمر بسته اند وزانها پی رزم طنبک (۲) زدن مدد کارا و کس نخواهد شدن رسید است هر يك بپاداش خویش که زن نیست شایسته کار زار چه امکان که با ما دلیری کنند دگر ما و میدان و فوج فرنگ نبرد هزبران و ببران ببین بسازیم زانگونه خون خوارگی چو خرچنگ در قعر دریا خزند که مردی جداهست ومردان جدا (٤) (۱) خنبك، بالضم ویای موحده مفتوح بر هم زدن کف های دست بنوعیکه آواز باصول بر آید و در کشف بمعنی خروش . (۲) طنبك، بالضم نوعی از دهل كوچك (۳) رزیدن، بفتح رنگ کردن از برهان ، (٤) در نسخه د بعد از بیت مذکوره چنین عنوان دارد : « در بیان جنگ نمودن امیر دوست محمد خان با لشکر فرنگ در چاریکار وهزیمت خوردن لشکر فرنگ . » --- page 137 --- ( ۱۱۸ ) امیر سر افراز زین گفتگو شده شادچون شمع وافروخت رو بدل بست نقش درستی درست به پیکار دشمن کمربست چست قدم دردم از خاك صیغان گرفت پلنگانه راه کهستان گرفت چو اندر حد کوهسار آمده؟ نشیمن گهش چار بدار آمده زجنگی سواران و کند آوران فراهم بشد لشکر ازهر کران چو عارض شمرد آمد اندر شمار بسان زرده دهی (۱) ده هزار شد از پشتی کوهیان همچو کوه قوی پشت آن کوه عز و شکوه از ین قصه شد داکتر را خبر که آمدا میر دلا ور دگر بی چاره کار در چاریکار نشسته است آمادۀ کار زار زد از سینه اش آتش کینه جوش بر آوردچون کوس روئین خروش بالشکر بسوی کهستان دو یــــد تک و تماز اسپان زمین در درید سپاهان کو هی چو شیر سیاه بجستند بر خصم بستـــند راه نشستـــندا ندر مقام بلند که تا ازبد اندیش ناید گزند چو آنجا رسیدند اهل فر نگ ستادند و کردند لختی درنگ رهی تنگ دیدندچون چشم خویش ببالا بلا پس قفا مرك پیش بعضو به و حیلهها داکتر نیا رست کردن ازان ره گذر بسی روز ها زیر دامان کوه فرو ماند از چاره سازی ستوه قضا رخصت باز گشتن نداد قدر مصلحت بر گذشتن نداد بفرمود تاجمله مردان کار بيك حمله تازند بر کوهسار به تندی وتیزی چو سیل سیاه بر آرند خاشاك دشمن زراه چنان کوه را تیغ بر سر زنند كه يك سر ز سر تا کمر بشکنند بفر مان او لشکر گرم خیز چو صرصر قدم بر کشا دند تیز زدا مان کهسار ســـر در کمر نها دند دا مان زده بر کمر د و بدند ز انان سوی کوهسار که شیر شکاری دود بر شکار ( ۱ ) ده دهی بفتح هردو دال و یای معروف بمعنی سره و خالص و کامل عیا را زر شیدی ، --- page 138 --- ( ١١٩ ) ز کهسار چون دید فوج پلنگ تگ و تاز جولان فوج فرنگ به یکبا رگی کند های سترگ فگندند با سنگهای بزرگ ز غلطیدن سنگهای گران بجنبید عا لم کران تا کران فرود آمدند از سر کوهسار پس يك صدو بعد صد صد هزار چنان آسیا سنگ با لا شدی که بر جثه بر چرخ والا شدی زمودی ته بار سنگین او سپهربر بن سنگ زیرین او چنان کوفتی درفتا دن بخاك که هفتم زمین را شدی چاك چاك (١) زجنبیدن کند های عظیم زمین در خطر آسمان زیر بیم شنیدم که هست اندران کوه سخت بسی مکمن غار وسنگ و درخت چو از کوه سنگ سیاه آمدی پناه هنده زیر پناه آمدی چو از شر شدی باز رفتی به پیش دگر جای میکرد ملجای خویش حکیمان که در دفع رنج مزاج بضد گفته بودند کردند علاج ندانم که سنگ اندران جای تنگ چسان باز میداشت زآزارسنگ بدیثان سپر کرده سنگ و درخت رسیدند اندر یکی جای سخت که استا ده مانند دیوار بود ببا لا شدن راه دشوار بود نه جائیکه با لی نها دن توان نه سنگی که بروی ستادن توان ز آسیب دشمن نه جای پناه پی دست پیچش نه ساق گیاه ز بالا فرو ریخت باران سنگ شده سیل خونبار طو فان سنگ با کس زجا همچو خاشاك برد بسائن چو قارون ته خاك برد یکی را بیفتاد سنگی بسر که گشته سرش باسپر بی سپر سرو گردن و دوش در پشت شد کمر در سرین باد رانگشت شد پی کشتن دشمنان بیدریغ به بسته کمر کوه و برداشت تیغ ببین همت عا لی کو هسار که چون شد طرفدار اهل دیار چنان موج زن خون ز بالا شده که تر دامن کوه و صحرا شده یکی را که سنگی زجامی ربود بصد کس همی برد با خود فرود (۱) مصرع دوم تبدیل خ که هفتم زمین را شدی سینه چاك --- page 139 --- ( ۱۲۰ ) چنان خون فرود آمد از کوهسار که سیلاب طوفان ز ابر بهار از ان خون روان سنگ چون آسیا بهر سر که میزد شدی توتیا چو اهل فرنگی ز بخت در شت ندیدند پشتی نمودند پشت ز اندیشه جنگ و جولان شدند هزیمت بخوردند و اولان شدند شدند از نبرد آز مالی ستوه خزیدند در زیر دا مان کوه فلك كرد تحت الثری جای شان وزان کندها کنده بر پای شان کسا نیکه رستند زان ترکتاز نشستند بر جای خود رفته باز به آن کثرت فوج وشان و شکوه نکردند زان پس دگر یاد کوه همین کوهیان که چنین که چنان چود یوان ز دندی شدندی نهان نمودند شان از شبیخون ستوه که از جانب دشت گاهی ز کوه همین جنگ تا نوزده روز بود نه کس زیر دست و نه فیروز بود بیا ساقیا ز انتظارم برار مده چای را همچو من انتظار که در من تراکت چنان کرد جای که بر هم زند انتظارم چوچای جنگ کردن دوست محمد خان بادا کتر مرتبه دوم و کشته شدن داکتر از دست امیر و قتل کاتلی از دست (۱) سردار يلان محمد افضل خان کند تکیه بر فضل حق هو شیار نه بر دولت و لشکر بیشمار خدا بنده را چون حمایت کند به بسيار اندك کفایت کند به تنها تنی روز جنگ و نبرد بجالوت وطالوت دیدی چه کرد بموری که بینی چو یاری کند چه با مارو شیر شکاری کند یکی روز در حلقه سر وران امیر جهاندار روشن روان همی بست تدبیر جنگ و نبرد سخن در سخن میشد از گرم وسرد بیا مد یکی قاصد نيك راى بیاورد شرط رسولی بجای (۱) هنگامیکه امیر کبیر دوست محمد خان بار دوم از خلم لشکر کشیده بسوی کوهستان جهت جنگ رهسپار گردیده و با انگلیسان در آویختند، در موضع خواجه خضری نبرد سختی در گرفته در آن ضمن چند نفر از صاحب منصبان و چند تن از افراد انگلیس بدست مجاهدین بقتل رسیدند از جمله مقتولین انگلیسی کاتلی نام داشت . --- page 140 --- ( ۱۲۱ ) بتعظیم استاد و خاموش ماند بیانی نکرد و حدیثی نراند امیر جهانجوی عالی مقام بگفت از کجا ئی چه داری پیام بگفت ای جهان داور نامور که هستم پیام آور دا کتر چنین گفت کای رسته از چنگ شیر ز میدان روی باز کردی دلیر چو در جنگ مردان نه یا بیدار چرابا ز کوبی در کار زار چنین جنگها ننگ مردانگی است چنین کارها عار دیوانگی است پیمائی کسان میدوی تا بكی بکم سار پنهان شوی تا بكی باین شهرت تیزو نام بلند چنین جنگ دزدان کنی تا بچند اگر نره شیری بمیدان بر ای چوروبه کنی چند در کوه جای اگر روبهی جانبی در گریز برو به فتی خون شیران مریز اگر ترسی از توپ و شاهین من زبندوق جان سوز وغربین من بیا كاين همه می نهم بر كنار بشمشیر كی گر كنی كارزار تمنا چرا ماندت در درون که من گشتم از توپ و شاهین زبون مشو غره تیغ خود اینقدر ز شمشیر مردان نداری خبر بيا كاين غرورت ز سر بر کشم ز شمشیر تیزت بخون در کشم یکروز کاری شود مختصر بهر روز نبود زنو درد سر امیر ش بگفتا زمن باز گوی که ای باطل اندیشه تند خوی اگر بودی از صولت من خبر نمی رفتی از خانه هرگز بدر مخنث كجا و كجا درع و تیغ چو مشکل بود این سخن ایدریغ قضایت مگر کورو کر ساخته است که میل نبرد من انداخته است (۱) بنو جنگ من کرچه ننگ من است بیا گر ترا میل جنگ من است برآئیم فردا بدشت نبرد پدیدار خواهد شد از مرد مرد بجنگ توام نیم قد کر ده راست کمان در چپ و تیر در دست راست به بینی مراسبح پیش از گروه بمیدان جنگ ایستا ده چو کوه (۱) تبدیل مصرع دوم ع که میلت بجنگ من انداخته است . --- page 141 --- ( ۱۲۲ ) دلا گر چنین بود برجای خویش ترا نیز باید که باشی به پیش که اول ز شمشیر زهر آبدار رسانم ترا شربت خوشگوار پس آنگه ز پس خورده ات دیگران کنم همچو شمشیر خود تر زبان ترا هر که یار است با خود بیار مرابس بود یار پروردگار چو قاصد خبر گفت با داکتر شد از سینه او دلش چاکتر همه شب ازین خشم جانسوز بود چو آتش فروزان و پیچان چو دود چو از رخ بر آورد گیتی نقاب نمودار شد طلعت آفتاب امیر جهانجوی از خواب جست سلاح و سلب [۱] نیز و ترکش ببست ز درع و کمان و کند و عمود زقیغ و تبر زین و ژوبین و خود نماند آلتی از سلاح نبرد که خود را به بست آن سرافراز مرد کمر بست و بر جست و شد بر سمند چو خورشید بر خنگ چرخ بلند برآمد زکوهسار باکوهیان درآمد بمیدان چو شیر ژیان ستاده یگر دان و کند آوران چو رستم بمیدان مازندران خود و فضل و خان اعظم به پیش بماندند کوهی پس پشت خویش وزان ناحیه با چهل نامور برآمد چوپیل دمان داکتر سوار سمندی چو پولاد وند (۲) بدستش سنان و بدوشش کمند زسر تا به پا غرق آهن شده بروئین تنی چون تهمتن شده زدم آتش افشان چو تند اژدری شتابان بدنبال از لشکری به تندی چو برق و به تیزی چو تیر بیاورد حمله بسوی امیر زپس خشم دندان بهم بر زنان بخاك از دم آتشین در زنان برو تش زگوش از سر کین شده جبینش چو کیمخت پرچین شده امیر دلاور تکاور جهاند چو آب روان سوی آتش براند سرریش در زیر دندان گرفت بکف تیغ چون برق رخشان گرفت بسبلت چو شیر ژیان تاب داد ز خون عدو تیغ را آب داد (۱) سلب : نوعی از لباس درشت مثل جوشن و خفتان (۲) تبدیل مصرع اول خ چین پرزچین و سوار سند --- page 142 --- ( ۱۲۳ ) بر آورد شمشير بران بدوش زد از خشم چون شيرغران خروش بزد نيزه اش بر کمر دا کتر بدانسان که گردش زخفتان گذر ولی بر و جو دش نيامد الم بشمشير کر ده سنانش قلم بچستی زدش تيغ با ر دگر بيك زخم کردش دو نيم از کمر يکی نيمه با خاك آميخته دگر نيمه بر اسپ بگر يخته بيفگند سر دار د يگر كمند ز سر د زد يش شد اسپ بند بچستی دوال کمندش گرفت کمند از کف زور مندش گرفت بد انسا‌ن زد ش تيغ با لای سر كه ازسينۀ اسپ کردش گذر بيا مد دو ان ديگری ازسران بخو دش برد از عمود گران امير دلا ور گرفت ازسپر بر و پنجه افگند چون شير نر بچا لا كيش گرز از دست برد بملك غمش گرد زآن دستبرد چنانش بدان مغز سر کو فته که کو بند قصا بها کو فته بيا مد د گر تند روئی چو مار بقامت چنار و بجمر ت چو نار چنان بينيش بود در چشم شور که تا بوت اندر ميان دو گور دها نش چو گور پراز ترس وبيم زندان پر از استخوان و هيم تنش کوه الوند گردن چو ميل غلام بنا گوش او گوش پيل لبا نش لب چه دهن چون مغاك چو آواز خر نعره اش هولناك بچا لا کد ستی بسوی امير بصد زور افگند تيری چه تير که ما نند خاری زگلبرگ تر گذر کرد آسان ز در ع و سپر حريرش ببر بود وتيرش نه خست زآسيب پيکان بموئی بر ست بزد دست چاچی (۱) کما نرا امير بزه شست و باشت پيو ست تير چوکش کردشستش بگردون رسيد چو افگند پيکان بقارون رسيد بد انسان بيفگند ازشت ساف خدنگ زمين دوزسندان شکاف (۱) چاچ، بوردو جيم فارسی نام شهريست از توران که بتاشکند شهرت دارد و کمان خوب از آنجا آرند . --- page 143 --- ( ١٢٤ ) که رستم بزد برسر اشکبوس ویا برزربو ند قفطال روس تن سفته بگرفته زانسان رمید سمندش که صر صر غبارش ندید رسید از پسش زشت روی دگر بجائی کله د اده طشتی بسر سراپایرش ازبرص دا غ دا غ دریده دهن تا گلویش چوزاغ وجودش چوبوزینه گان پر زموی ز زنگار چشمش زشنگرف روی دو سوراخ بینیش چا ه سیاه که از اندرون رسته دارد گیاه امیر از غضب نعره چون شیرزد روان بر سرش رفته شمشیر زد فرنگی بیاور دبر سر سپر بعیاری از پس بدزد ید سر چومه از سپر گوشه بر درید سرتیغ برطرف خودش رسید زتر کش جدا پاره شد چو میخ بموی سرش رست از برق تیغ فرنگی تبر زین زدش بر کمر اشد بر زره زخم او کار گر به تیغش بزد میر شمشیر زن چوبرق در خشان به بید کهن شد اززخم آن برق روشن گهر سرش پایمال و سپر بی سپر بشیر ژیان افضل کابلی مبارز شده نامور کاتلی چنان ژرم کردند با همدگر بشمشیر و تیر و سنان و سپر که دیو سپید و تهمتن بجنگ نمودند باهم در ان غار تنگ پس پشت افضل سواری کمند بیفگند و با زوش آمد به بند یل کابلی آن چنان زور کرد که آمد کمندافگن اززین بگرد عنان تازی کرد سویش سمند جهانبدو از زخم تیغش فگند سوی کابلی باز گر دید باز بدانسان که برصید دراج باز چنانش بشمشیر گر دن برید که سرهم بد نبال جانش پرید چوشمشیر گردن فرازی گرفت چپ وراست شمشیر بازی گرفت زگردانکشی هر که گردن زده چوشیرش بشمشیر گردن زده بسا سر کشانرا شکسته به مشت سر و گردن ودست وپهلو وپشت --- page 144 --- ( ۱۲۰ ) بزو بین یکی از سر زین فکند دگر از تبرزین به تیزین[ ۱ ]فکند به تیغ از گلو ریخت خون دگر دران طشت کان داشت بالای سر بهر ناوکی نامداری فکند بهر نیزۀ شهسواری فکند پدر از پسر بود جانبار تر پسر از پدر قایم اند از تر رهامی شد از شیر صیدی اگر نمی رست از چنگ شیر دگر چنان خان اعظم شده مست جنگ که یکجا نبودش قرار و در نگ پلنگانه میجست از صف بصف بهر صف همی کرد خیلی تلف سمند از سوارش سبک خیز تر سوار از سمند آتش انگیز تر سمندش چو باد و سوارش چو ابر سوارش نهنگ و سمندش چو ببر جوان بود و داد جوانی بداد زد از آب شمشیر عالم بباد کمیتش زمین از قدم سوختی سوارش جها نرا بدم سوختی خدا نکی برنگی زشستش نه جست که شیری و مردی و کردی نه خست سه تن سی و يك تن ز چل نامدار بکشتند در حلقۀ کار ز ار دگر سروری پیش دشمن شدن نیا رست از بیم گردن زدن چو دیدند زانگونه حال درشت هزیمت بخوردند و دادند پشت دوان شیر مردان کابل زمین بدنبال شان همچو شیر عر ین چو پیلان آشفته در تر کتاز ندیدند اندر نشیب و فر از فتادند در رمه چون شیر ها شده مست در دست شمشیر ها بهر گوشۀ جوی خون ریختند بهرسو قیامت برا نگیختند .. چنان زلزله شد که لشکر شکست که گوئی زمین وفلك برشکست ز مین بر فلك جسته یکبار شد هـو اسـر بسـر تیـره و تـار شـد (۱) تیزین ، محلیست در بین ولایت مشرقی و کابل که جنگ در آنجا واقع شده . --- page 145 --- ( ١٢٦ ) فتادند بالای هم آن همه چودر تنگنا روز باران رمه چنان قابض الروح در اضطراب که بیکس کلالی بوقت سحاب برفتند اسپیان سر یال هم چوسرها که گشتند پامال هم کجا دید شطرنجی درز من که اسپی کشد بیذق خویشتن جز این عرصه کا ز حد گذشتند بیش پیاده لگد کوب اسپان خویش کسی از شیر مردان بزخم درشت هزارا رنگویم کم ازصد نگشت زدند اینچنین تیغ تا شاه شرق بخون شفق غرق شد تا بمفر ق قضا از همه سر بیفند اختی شب از با شفاعت سپردا ختی شب از قتل شان دست بر داشتند اجل هر که بگذاشت بگذاشتند چو فتح خدا دادشان داد دست نشستند و شستند شمشیر و دست بیا ساقیا دم غنیمت شما ر شنو پخته پندی از ین پخته کار که یکدم پتیله بسر پوش پوش پس آنگاه کن چای چون نوش نوش فتنه انداختن لاطعه جنگی در میان مردم کوهی با امیر دوست محمد خان ورو گردان شدن آنها از امیر شکر خندۀ الفت کوهیان بود زهر خند هژ بر ژیان همه دل خراشی است آئین شان بود مهر شان بدترا ز کین شان وفا نیست در مردم کوهسار از ین آهوان چشم الفت مدار چو وحشت پذیرند ز انسان رمند که جز پای بنداجل نا ر مند گر از راست گفتن نرنجد حمید زده باش هاجز کجی کی ندید چنین گفت راوی که چون دا کتر مقر کرد با کاتلی در سفر همه کوهیان سخت در هم شدند ترش روی چون اهل ماتم شدند نمو دند پنهان یکی انجمن بگفتند با هم سخن در سخن --- page 146 --- ( ۱۲۷ ) که جز ما که اندر سرای سپنج ؟ گزیده است بر خود خود اندوه ورنج که کردست کاری که ما کرده ایم که خورده است زهری که خورده ایم پی خارشی یا به نیشتر زدیم بدفع مگس سنگ برسر زدیم ز بهر یکی بیکس افتادۀ زکف کشورو خانمان دادۀ بدا دیم زانگیز تا رفتن بباد فنا خانه خویشتن عبث فتنه سخت بر داشتیم ز پیداشی سهل انگاشتیم نشد کشتن داکتر کار خورد فرنگی لبا ید حدیثی شمرد بیاید کنون لشکر از هر کنار برد برهوا خاك این کوهسار کشد از پی يك تن اندر قصاص هزاران هزار از خوانین خاص بدین گونه بودند چون شاخ بید بلرزه زجان و جهان نا امید گهی چست و گه سست درعزم جنگ گهی در شتاب و گهی در درنگ ز کابل زمین قاصدی ره نورد بیامد بدینسان سخن ساز کرد بگفت ای سران لاطیه جنگی پیام چنین گفت بعد از دعا وسلام که ای سست رایان باطل قیاس ز جهل قوی سود خود ناشناس چه بدکر ده بودم که بد ساختید بدینگونه شطرنج بد باختید بجان دشمن من نگهداشتید ز نوفتنه کهنه برداشتید ند انید پرور دنش فی المثل بود گر به پر وردن اندر بغل بشمشیر قاتل جلا دادن است سوی خود بلارا صلادادن است زدست شما برنخیزد زجای ولیکن شما را در آرد زپای بسا کس که گیرند دست غریق بیفتند در قعر بحر عمیق شما را که زدراه و این نکته گفت که آن داکتر مردو خونش بخفت --- page 147 --- ( ۱۲۸ ) اگر قاتلش زیر هفتم زمین بهر جا که باشد جهان گیرش نظر دورتر گاه گاهی کنید بود گر چه عفو شما لا جو ا ز گرآن خصم ما را شکست آورید شما را به پاداش انعام صید رسد برسر چرخ کار شما زر نقد کردم فلیلی روان به بخشم سه چند از عطای نخست ورا بلیس راه شما را زند بلشکر بیا یم چو سیلاب سخت بسوزم ز آتش زمین یکسره چنان درزنم کوه ها را ازان کنم كان شنگرف کهسارها بسنجید با هم که گیرید کنج از ین هر دو گفتارم آگه کنید سران کهستان چو از بیم سر طمع برد از روی شان آب ورنگ که شمشیر زن را طمع زن کند بگفتندش ایمرد فرخنده خوی که این بی گناهان کوهی مگیر بماند نهان یا بچرخ برین زمین کرم داد آسمان گیردش سوی جرم خودهم نگاهی کنید ولی باب تو به هنوز است باز باین در گهش بسته دست آورید دهم سرخ روئی ز سیم سفید شود كان زر کو هسار شما که تا از درستی بپوشد نشان بشرطی که این کار گردد درست بجهل آورد نام غیرت کند چومرغان کشم ماهیان بر درخت نه دریا گذارم نه کوه و دره که کهسار کشمیر را در خزان سیه چاه دوزخ بن غارها و یا در پذیرید حرمان ورنج سخن بس دراز است کوته کنید برستند و دیدند امید زر برفتند از غیرت نام و ننگ سیه کا رو بی دین و رهزن کند زما بعد عرض سلامش بگوی بجرمی که آمد زدست امیر --- page 148 --- ( ١٢٩ ) تودانی که از نيك وبد هر که هست به میهمان ناخوانده کی در له يست زسیغان ازین ره گذارش فتاد درین بوم چندی قرارش فتاد چومهمان مانشد لبستیم در بستیم چندی بخدمت كمر نه انگیزر زهش کسی داده است نه بر پای دیگر کس استاده است فراهم زخود لشکری ساخته است شب و روز بر جنگ تیغ آخته است درین رزمگه کار زاری که کرد بشمشیر خود کرد کاری که کرد دو لشکر پس و پیش نظا ره گر بیفگند اندر میان دا کتر نشد زهره يك تن از چل هزار که با او شود چهره در کار زار کنون قوت عنکبوت تنید کجا تا که سیمرغ آرد به بند جز این نیز نامش که مهمان ماست(۱) گرفتن به شرع ومروت خطاست کر این قصه خواهد بگوشش رسید چه گوید زتشیع ونفرین حمید همان بس که با اونه یاری کنیم نه بدخواهی و کینه داری کنیم کمان تعلل زما دور دار درین کار دشوا ر معذور دار چوقاصد روان گشت برخواستند بمهمان زسر مجلس آرا ستند بظا هر ملا یم ببا طن درشت عیان آهوان و نهان خار پشت امیر خرد مند فرخ نهاد بدستور باب تليطف كشاد چو غنچه تبسم كنان زير لب بگفت ای بزرگان والا نسب نثیر وی فضل خدا وند پاك نشاندیم بد خواه در خون وخاك مخالف مقا میکه میجست بافت بمنزلگه خود در منزل شتافت ولی باشدش رو سوی زند گان بود منتظر بهر پس ماندگان بيا ئید تا کار شان هم کنیم ز دیدار هم شاد وخرم کنیم (۱) نسخه ح جز این نامش ایندم که مهمان ماست . . . . . . . . . . . --- page 149 --- ( ١٣٠ ) یکی حمله سا زيم چون شیرنر بدشمن نما ئيم دست هنر كه این تیره بختان بر گشته روز ندیدند شمشیر مردان هنوز بيك حمله سو زیم بدخواه را که آتش بباد وزان کاه را نبايد کنون داد چندان امان که تا درزه آرند دیگر کمان شنیدند چون كوهيان اينسخن کشا دند در کج بیانی دهن بگفتندای ســـر و ر نــا مـدار زها پیش رفتن تو قع مدار بکهسار تـا شير دا رد وطن بود هیبتش در دل مرد و زن چوزا نجا بر اید سگی بیش نیست امانش بجز مسکن خویش نیست سپه گرچه اجهل بود در جها ن که جان در خطر افگند بهر نان و لیکن نه ا حمق بو د اینقدر که بی زر دهد سر ز بهر دگر نه این جنگ بل جنگ شطرنج نیز نه بی سیم باشد نه بی رنج نیز سزد مفلسانرابه همسايه جنگ نه با صاحب مال وسرمایه جنگ شه زور سر پنجه با لشکر است بود لشکر آنرا که سیم و زر است به شاهی' زشاهی گدائی نکوست که بالشکر عاریه جنگجوست اگر زوری از خویش دا ری بیار زدیگر کسان چشم یاری مدار سخنها بسی گفته تلخ اینچنین بجستند با چهرۀ پر ز چین همه دامن افشا نده بیرون شدند چوو حشی بجنگل ز هامون شدند امیر سر افراز تنهــا بمــا نـــد غمين گشت وا لحکم الله خـواند بيا سا قيا آب نوش تو كو بجوشم زغم چای جوش تو کو ز شيرين وتلخ آنچه داری بیار بمحتاج با تلخ وشیرین چه کار رفتن دوست محمدخان نزد لانپه جنگی بلباس قاصدی واز آنجا بملك فرنک دل است آنکه در معرض ترس وبیم نترسد بود بر قرا ر قد یـــم --- page 150 --- ( ۱۳۱ ) نه از جاه و مکنت بود زود مست نه در مسکنت میشود زود پست نیاندیشد از دشمن و لشکرش بود گر نه جاه و سپاه و زرش نترسد اگر پیش دشمن شود به تنها تنی چون تهمتن شود امیر دلاور چو در چار کار ندیده کسی همدم و یار کار همه راستان دیده در کج روی فزون از همه مردم اجروی نشست آن جهاندار دانش پژوه بتدبیر با زیر کان گروه بگفت ای هژبران و شیران من رفیق وشفیق و مشیران من شما را کنون هیچ کس یاور است نه کشور نه لشکر نه سیم وزر است ز بی مایه مرد دست تهی زخامی است پختن دماغ شهی بزور ارچه سامی و یا رستمی دلیری چه تنها کند آدمی تفنگی نشاند غرور پلنگ چو تنها بر آید بمیدان جنگ بدانم که این قوم شوریده سر فرنگی زره برده باشد بزر مبادا که خیزند با ما بجنگ چپ و راست آیند و گیرند تنگ گشایند و بندند اندر ستیز در جنگ جوئی و راه گریز وگر دست کوته چه بیژن شویم گرفتار در دست دشمن شویم پس و پیش ندریسار و یمین پر از دشمنان است روی زمین کنون در جهان تکیه گاهی نماند ز آسیب دشمن پناهی نماند بخواهم که پیش فرنگی روم چو پیکان برلاطمه جنگی روم ببینم که تا از خطا و صواب چه پرسد چه جوید چه گوید جواب پذیرم گر از صلح گوید کلام بشرطی که از من پذیرد تمام شود رشته عهد چون استوار دگر پرده بردارم از روی کار --- page 151 --- ( ۱۴۲ ) و گر بینمش رای کج در ز مان ز اندیشهٔ جنگ و کین بگذریم چو گفت این سخن میر دانش پژوه که ای رستم و سام میدان رزم صلاح تو نیک است و نغز و درست چه یارا که ما را صلاح سخن بظا هر نمی آید اندر نظر امیر هنر مند فرخنده رای ز لشکر که خویش هنگام شام شبانگه بر لاطمه چشگی رسید خبر برد در بان بسالار خویش خرد مند و هشیار و روشن ضمیر بفرمود تا قاصد هوشیار بیا ورد آئین پیکان بجای بگفتش بگو تا چه داری پیام در آئین شاهان نخستینه عزم بود گرچه دشمن حقیر و زبون چو ممکن نشد صلح آنگاه جنگ تو آنرسم و آئین شکستی چرا بر آورده تیغ از فرنگ آمدی روان راست گردم چو تیر از کمان سوی شهر ایران زمین بگذریم بگفتند دانشموران گروه فلاطون تدبیر و جمشید بزم حدیث تو لعل و در ست و در ست بپرسی و گوئیم کن یا مکن جز این راه راه صلاح دگر کمر بست بنشست بر باد پای روان گشت مانند ماه تمام ز گلگون فرود آمد و آرمید که پیکی رسیده است فرخنده کیش بگوید که دارم پیام امیر درآمد دران درگه تنگبار ( ۱ ) بر سم رسولان ستاده بپای بگفتا که گفت ای بلند احتشام بود صلح جستن پس آنگاه رزم شوند اولش ز آشتی رهنمون بجویند آنهم بچندین درنگ در صلح یکبار بستی چرا ؟ گشاده دهن چون نهنگ آمدی (۱) تنگبار : جائی که هر کس را دران دخل نباشد. اکبر نامه ( ۱۰۰۰ جلد ) بر عبدالاحد و عبدالغنی ح محمد علی بن محمد علی هاجر از پشتو تولنه یوم ۵-۱۰-۳۹ ش مطبعه عمومی --- page 152 --- ( ١٣٣ ) بجاه وبلشکر غرور آمدت بمن صلح از کاردور آمدت به بیکار من لشکر آراستی سرم خواستی بر سرم خاستی بگو باعث آخر این کینه چیست زمن اینقدر کینه در سینه چیست (۱) گر از ملک آن ملک داری بدست ور از تخت بر تخت داری نشست کنون بر چه این فتنه انگیزی است چرا اینقدر جنگ و خونریزی است دلم گشته سیر از جهانداری است که این سر بسر محنت و خواری است بخواهم زملک جهان گوشهٔ بقدر معیشت در ان توشهٔ ولیکن نه در شهر کابل زمین دگر خواه لندن بود خواه چین در ایدون که می گویمت آن کنی بر ان خواسته عهدوپیمان کنی یکی آنکه از دل شوی یار من (۲) بخوشی نکوشی در آزار من نداری دل از غصه در تاب وتفت زرنج گذشته برفت آنچه رفت دوم بشنوی گفته مفتری سخن گر چه میگویدت باوری سوم واد هی مال یغمای من در اقلیم دیگر دهی جای من منت نیز میثاق و پیمان کنم که فرمان بری از دل و جان کنم بگردن کشم طوق فرمان تو نهم سر بر خط فرمان تو وگر بندی از راه خشم وستیز در عفو خواهی وراه گریز ز سر رفته سربازیء سر کنم همان کرده پیش دیگر کنم من از جان خود شسته ام دست پاک کجا ترسم از کس که کرد د هلاک چو گفت این سخن قاصد تیزهوش سوی پاسخن پهن بکشاد گوش بگفت ای سخن سنج فرخنده خوی جواب سوالش ز من باز گوی که ای راست کردار شیرین زبان نبینم خم و پیچت اندر میان ولی شکوهٔ صلح از روی راست ز من نیز داری نه تنها تر است توکی آمدی بر سر آشتی کجا نامهٔ صلح بنگاشتی ( ۱ ) غالباً در مصرع اول ملک اول بکسر میم و در مصرع دوم تخت اول بخت خواهد بود. ( ٢ ) تصحیح ح : مکوشی بباطن در آزار من ، --- page 153 --- ( ١٣٤ ) که من دست بر خنجر کین زدم (۱) زعیب کهن قصه تفک من است مپرس از گذشته مکن هیچ یاد فرا او در جنگ و کین کن فراز پذیرفتمت آنچه گفتی پیام توشو آن ما کن ما آن تست قبول است عهدت درین بار گاه چواین گفت و سوگندها کرد یاد چو قاصد گرفت آن وثیقت بدست اگر دیدن روی همعهد خویش منم را سخ العهد ثابت قدم ازین نکته سالار هند و فرنگ نشد باورش کاهوی تیز گام طلب کرد شخصی ز کابل زمین که این مرد خوش طبع و شیرین کلام چوآن کابلی دید و بشناختش که در شکل آهوست پنهان پلنگ در ابر سیاهی مه روشن است فرنگی چو بشنید نام امیر که برجست از تخت میمون خویش امیر دلاور ببر در گرفت چو گوهر سر کرسی زر نشاند زروی خطا جبهه را چین زدم زرنج کهن شکوه جنگ من است مراشد تبر هم فراموش باد بزودی درآ ، باب صلح است باز نسازم دلت رنجه در هیچ کام چو یکدل شوی جان ما جان تست زسوگند و عهد آنچه خواهی بخواه وثیقت بران عهد پذرفته داد بگفت ای جهاندار دانش پرست بخواهی نه دورست اينك به پیش تو دانی و عهد خود و بیش و کم زحیرت فروریخت از چهره رنگ بد ینگونه آسان در آید بدام بگفتش كه نيك اندريين پيك بين کدام است مردم چه خوانندنام بالقاب عالی بیان ساختش نهفته به تمثال ماهی نهنگ نه قاصد امیر پلنگ افکن است چنان فرحتش جوش زد در ضمیر بچرخ آمد از فرط شادی وعیش (۲) سراپا چو خورشید در زر گرفت چوباران برو لو لوی تر فشاند ( ۱ ) نسخه د : زعيب كهن قصة تفنگ نتواست زرنج کهن شکوه جنگ نتواست . ( ۲ ) تصحيح ح : به امداد بخت همایون خویش --- page 154 --- (١٣٥) بفشاند بر وی جواهر چنان که در در شده عرش و کرسی نهان (١) فراموش شد زین عروسی شب همه ماتم روز و رنج و تعب چنان طبل شادی بقانون زدند که در پرده زنها برقص آمدند بی آمد ز مستورگان فرنك ز پرده به پرده چو آواز چنگ درخشنده زهره بچرخ کبود بچرخ آمده از نوای سرود ز شیرینی نغمه راك هند (٢) شده خلق مدهوش تا مرز سند زنانیکه از مرك و بیداد شوی چو سنبل ز سر میکشیدند موی زهاتم چنان روی برتافتند تو گفتی که شوهر دگریافتند (٣) ز عیش وطرب آنکه فیروز بود تو گفتی نه شب بلکه نوروزبود چوشب پرده برداشت ازروی کار امیر سپهری شده آشكار امیر جهانجوی روشن نفس بر خان افغان فرستاد کس که تا جمله پوشیدگان حرم بیاورد وآمد بخیل وحشم فرنگی رسوم نوازشگری همی داشت هر روز در برتری چنان دلنشین شد بشاه فرنگ که اندر سمن بوی ودر لاله رنگ چو چندی برین رفت روزی امیر بدو گفت کای سرور شهرگیر (٤) کجا مسکنم وعده دادی اگر که جای تو بخشم بملك دگر مرا دل کجا گیرد اینجا قرار شمارم چنین دار بد ترز دار بغربت شدن زین وطن بهتر است ازین خانه گور کهن بهتراست بزندان نشستن با هریمنان نکوتر نه در خانه با دشمنان درین کشورم هر کسی دشمن است زبیگانه خویشم بسی دشمن است بترسم که زوری تراشیده ترا شد ز من لاتراشیده (١) تصحیح خ : فشده سفته در درو گوهر نهان . (٢) راگ هند : یعنی مقام ها سازو آوازدرموسیقی هندی . (٣) نسخه د: ز عیش وطرب بسکه فیروز بود . (٤) نسخه د : بجا ميكنی وعده دادی اگر . --- page 155 --- ( ١٣٦ ) مبادا كزان حرف نادانیم برنجی ، برنجی برنجانیم (١) پس آن به که بنشینم از دور دست به آتش کنم گرم از دور دست چو این گفتگولاته جنگی شنفت پسندیدوخندید وبشگفت و گفت که ای ثابت العهد صادق نفس تو چرغی نه مرغی که زیبدقفس(٢) نشیمن بشهباز زیبد بدست ورش در قفس می نشانی بداست تو بنشین واز دشمنان غم مدار دل خویش زین غصه درهم مدار اگر یار جانی موافق بود چه باك از رقیب منافق بود هر آن دل كه ازغش چوسیم است پاك ورش عالمی قلب گوید چه باك مرا هم اگر خلق تا چین شوند بحرف خطایت سخن چین شوند مرا از همه اعتماد تو بس مترس از سخن چینی هیچ کس امیرش بگفتا ی سزاوار تخت عدو سوز وبیروز و فیروز بخت همین هر چه گفتم ترا در پذیر مدد غصه ام ترك این قصه گیر چو این گفتگویش فرنگی شنید برنگی صلاح دو نگی ندید زیاقوت وسیم وزر ولعل ودر زفیل وعماری واسپ و شتر همه چیزها داد و بنواختش بملك فرنگی روان ساختش بیاساقیا آتش تر بیار كه میلرزم ازسردی روزگار ازان آذرم ای بت آذری برآر از بدن سردی آذری تكلیف دادن شه شجاع خوانین کابل را برفتن لندن بمشوره لاتهه جنگی وبرنس وفرست طلبیدن محمد زمان معه همه خوانین وبرپاشدن جنگ و فساد باشه شجاع وغیره جهان چیست باغی خزانش ستم ويا مشك اباد وزانش ستم ز سنگ ستم چون برآید شرر بسوزد بسلك جهان خشك وتر (١) تصحيح «خ» پس آن به که بفرستیم دور دست . (٢) چرغ به فتح مرغ شکاری را گویند . --- page 156 --- ( ۱۳۷ ) بلای ستمکش ستمگر بود هم ازوی هلاك ستمگر بود هرض چون بر آرد روا نرا ز تن شود خاك زیر زمین با بدن *** امیر هنر و ربصدا حتشام چو كرد، بملك فرنگی مقام نشستند ایمن سران فرنگ ز اندیشه فتنه كین و جنگ در ظلم یك بار كردند باز نمودند دست تطاول دراز ببردند از را عیان گله ها نهادند در غله دان غله ها نه گندم برنجی ، برنجی بهم نمیشد بكی با جو سیم هم بمردم نماند اندوان رستخیز نه پای گریز و نه جای ستیز شده مردم از عدل و داد فرنگ بحالی كه رنجور باد فرنگ زناموس در شهر نامی نماند بسازو به قانون مقامی نماند خواتین چنان آبرو ریختند كه چون خاك با آب آمیختند بیكبار بی پا و بی سر شدند ز كشمیریان هم زبون تر شدند چو زینگونه كابل پر آشوب شد بانواع محنت لكه كوب شد هر آنكس كه برحال خودمیگریست همیگفت خود كرده را چاره چیست بهر خانه از عدل و داد امیر شب و روز می بود یاد امیر ولی بود چون تیر رفته ز شست چه سودازچنان دست سودن بدست یكی روز بودند در بزمگاه سران فرنگی به نزديك شاه سخن بر سخن بر سر فتنه باز بگفت ای شهنشاه گردن فراز همه اهل این سرزمین پر شرند تهی مغز و بدتر زیكد یگرند بهر سر سر همسری و سر یست سر انداختن بازی سرسری است نه رام كی از لطف و احسان شوند نه از قهر شاهی هراسان شوند كسی گر سر خود ندارد نگاه شود كشته بريك سخن بیگناه زشاهان در ین شهر پر شوروشر كه بی سر بود تا بیابد به سر تنی چند كاین شهر را سر ورند زفرما نران این كشورند --- page 157 --- ( ۱۳۸ ) ایگر د ند تما همنشین امیر نخواهد شد این ملك فرمان پذیر چو از درد دندان بگر دد مزاج چه باشد جز اخراج دندان علاج پس آن به که اینها به نیرنگ و رنگ فرستی بهر رنگ سوی فرنگ که تا شهر گرد دزد شمن تهی شود ایمن از رخنه ملك شهی ملك ر اصلاحش بیا مد پسند شمرده دوای مضر سود مند همه نامدارا ن فرا هم نمود زبان تملق بیا ن بر گشود بتمهید گفت ای خوا نین من وفادار و غم خوار دیرین من زبس حسن خدمت که ورزیده اید به انواع بخشش پسندیده اید چو صیت نکوئی نما ند نهان بلندن شنید است شاه جهان چنان از شما راضی وخوشدل است که هردم بدیدن دلش مایل است چو مولی کند بند گا نرا طلب بتکلف شدن نیست شرط ادب بیا ید به خدمت بیستن کمر بدانشو شدن پا نموده ز سر خوا نین چو این نکته کردند گوش چو مدهوش رفتند از عقل و هوش بهر يك چنان گشت حبس نفس که مرغ نو آورده را در قفس زبا رگ زلیها محمد زمان (۱) یکی بود هشیار و شیرین زبان بگفت ای شهنشاه دارا حشم زتخت کمین پا به تخت جم بجان وتن ماست حکمت روان چوحکمی که نازل شد از آسمان بتاج ار نوازی زنی ور به تیغ نداریم در هر دوسر سردریغ بهر سو که گوئی شتابنده ایم چه آنجاچه اینجا کمین بنده ایم ولیکن چـو پیش است راه دراز ضرور است زادره وبرگ و ساز بباید که بهر سر انجام آن بود چند گه مهلتی درمیان ملك گفت در بستن بار خویش بساز ید تا هفته کار خویش پس از هفته تعجیل رفتن کنید سخن ختم شد ختم گفتن کنید ( ۱ ) مطلب از نواب محمد زمان خان بن نواب اسد خان برا در زاده اعلیحضرت امیر دوست محمد خان می باشد . --- page 158 --- ( ۱۳۹ ) خواتین بجستند اندر نفس دویدند بیرون چو مرغ از قفس چو از خلط سودای شب شد عیان سواد سواد از سواد جهان فلاطون خلوت نشین قمر برون از خم مشرق آورد سر برو شبضمیران انجم نشست سلاح و سلاح فسادش بیست خواتین کابل زبین یکسره فرا هم نشستند در مشوره زبار کزئیها محمد زمان دگرخان عثمان «۱» و جبار خان «۲» ز قوم اچکزی بلند احتشام یکی خان که عبداللهش «۳» بودنام ز غلجائیان شاه خان «٤» بودنیز دگر کس مسمی به عبد العزیز محمد امین خان عالی مقام دگر نامور نام عبدالسلام محمد زمان خان فرخ نهاد بگفتار شیرین زبان بر کشاد که یاران شنیدید گفتار شاه بدیدید آن آب در زیر کاه زبانش چه گوید چه دارد بدل ادای نکو معنی جان گسل ازین گفت آن گفته پیچ پیچ که دانست کاینها ندانند هیچ خیالش که مارا به نیرنگ و رنگ بسازد گرفتار قید فرنگ حریف است در بند آزار ما فتاده در اندیشه کار ما نمی برد هش حیله گر بکار نگشتی زما هیچکس رستگار (۱) مطلب از سردار محمد عثمان خان بن نواب عبدالصمدخان می باشد نواب عبدالصمدخان فرزند هفتم سردار پاینده خان است که در سنه ۱۲۰۰ هـ ق تولد یافته در ١٢٤٤ هـ ق وفات کرده و در محل گندمک واقع عرض راه سابق کابل - دفن شده است . (۲) جبارخان. مطلب از نواب جبارخان بن سردار پاینده خان می باشد که درسنه ۱۱۹۷ هـ ق تولد یافته و در سال ۱۲۷۰ هـ ق از جهان رفته است مزار او در زیارت عاشقان و عارفان کابل میباشد . (۳) عبدالله خان اچکزائی یکی از سران ملی و قومی می باشد که هنگام فتنه انگلیسان مجاهدت زیادی برای نجات وطن کرده و بالاخره در ۲۷ رمضان سال ١٢٥٧ هـ ق در جهاد با انگلیسان در کوهستان کابل به ضرب گلوله یکی از منصب داران انگلیس بنام سیل جراحت بر داشته و در ١٤ ماه شوال سال مذکور جام شهادت را نوشیده است . (٤) مطلب از محمد شاه خان بابکر خیل غلجائی می باشد که از سران قوم در آن وقت بود . --- page 159 --- ( ١٤٠ ) کنون چارهٔ کار در دست ماست کمان وزره تیر در شست ماست هنوز آب طوفان نرفته زسر به بندید بر چاره سازی کمر بشمشیر مردن بمیدان جنگ به از زنده ماندن بقید فرنگ کجارفت غیرت چه شد در قیاس چرا ئید از مکر او در هراس «١» بشمشیر قاتل نظر بسته اید بدانید مدهوش بنشسته اید«٢» شکاری است زه در کمان ساخته بکف تیرو کو کو کنان فاخته بهم اندرین ورطه ایم آشنا بگوئید چـونست تـد بیر مـا بگفتندش ای سرور نامور خرد مند وهوشیار و روشن گهر بما نیز مغزی است در زیر پوست بخوبی شناسیم دشمن ز دوست و لیکن چه سازیم بی سر شدیم بمانند شهباز بی پر شدیم چه تنها کند مردجنگ آزمای که بی سرچه برخیزد از دست و پای سپاهی بد نبال سر سر دهند چوسر شد به آوارگی سر نهند ببین درسه تا نقطه انتخاب که تنها نیاید انـدر حسـاب چويك يارشان گردد اندر شمار یکی ده شود ده صدوصدهزار توبر خویش کن اختیار سری درین کار باقی زما بشگری بدارندۀ آسمان و زمين بقر آن و پیغمبر پاک دین که ما از دلو جان ازان توایم سر افکنده آستان توایم ازین پس ز فرمان تو نگذریم بگو هرچه خواهی که فرمان بریم محمد زمان را چو گفتار شان بسو گند داد از درستی نشان بگفت ای بزرگان صادق نفس کنون نیست اندیشه ازهیچکس سپارید خود را به یزدان پاک مدارید از دشمنان هیچ باک خدا داد چون دولت اتفاق بکوشید در قلع وقمع نفاق درین سر زمین ماده این فساد نه بینم مگر بر نی بد نهاد (١) تصحیح خ : کجارفت غیرت چه شد نام و ننگ چرا در هراسید ازین ریورنگ (٢) « » : بقتل خود آماده بنشسته اید . اکبر پاچه (١٠٠٠ جلد) رعد الاحمد : محمد ایوب - اسیدسرنورن رجبعلی ، ه اجراأه : پبیتو ثر اته یری ١٦-١-٢٩ش مطبعه عمومی --- page 160 --- ( ١٤١ ) چو شیطان همه فتنه بر پا کند سبك كوش سلطان منافق قوی كز این سك نسازد مقر در سقر اگر دفع ماده نشد در مرض بباید بدانش کنون کار کرد كز آتش چوشوریده گردد دماغ همان بود کامشب رود شاه خان بسا زند گرم آتش کار زار نشینند پنهان میان دره بجز غارت از تا جران هیچ يك که تا زان خبرشاه آید بشور چولشکر رود کار برنی کنیم پسند یده گفتار آن هو شمند بشه خان غلجائی نامور بعبد العزيز جهان پهلوان چو آنجا رسید ند خویش و تبار خود و خیل مردان کرد ها گروه پلنگا نه آماد ه بهر شکار هر آنکسکه زان رهگذر تاخته ازان جمله شخصی ز سوداگران بیغمای او دست انداختند ز بیداد شد تاجر داد خواه سر خاك چون نیم بسمل طپید نفس در گلویش نمییا فت ره نهان رفته تعلیم هر کس کند نبا شد چرا فتنه ها را نوی دگر نیست مارا مقر جز سفر کجا سود بخشد علاج عرض بصد حیله دشمن گرفتار کرد ماین کبار ها کم بیابد فراغ بعبد العزیز قهو رنشان فشاند كو گرد ابقر بنار (١) بگیر ند آیند گا نرا بره نبا ید رها کردن از كند مك پی جنگ لشکر فرستد بفور علاج دگر كس ازان پس كنیم پسندید کا نرا بيا مد پسند بگفتند تا بست در دم كمر شبا شب شده سوی تیزین روان کشید ند سر در حد کوهسار بر بشا ن نشستند اندر دو کوه بما ند ند اندر یمین و یسار کسی از کسی سر نینداخته زپیشا ور آمد بمال گران تهیدست ومفلس رها ساختند غریوان و گریان بنزديك شاه خروشید وجوشید وجا مه درید همیگشت در يك سخن صد گره (١) ابقر به فتح اول وقاف بمعنی شوره . --- page 161 --- ( ١٤٢ ) ز جور فلك بر زمین زد كلاه گرفتند شه خان وخان عز یز ز صفرای این رنج سو داتیم مخا لف چو اسباب سو د او بود نه تنها من خسته را در زد ند ببدپشگو نه چغدی اگرره زنند شه از خشم گردید شو ریده سر چو شمع از غضب چهره زانسان فروخت بفر مود تا چیده چیده سوار سوی مرز غلجا ئیان تا ختند علم بر فلك چمد پر چم کشاد زره پوش گر دان خنجر گذار تفنگی سر دو ش هر پهلوان به دشت ونه کوه و دره آشکار ز چغماق نعل آتشی سر ز ده ز وحشت سمندان چنان میر مید تو گفتی که بد نعل در آتشش شده سو خت زان تند سیلاب نار چو فر عونیان مست جاه وجلال چپ وراست از کس صدای نخاست چو دیده د غلجا ئیان دلیر چپ و راست جستند و بستند راه ز حد سیه سنگ تا گند مك زمین را ازان زلزله چاك شد لباس سیا هی سیه سنگ بست بگفت ای شهنشاه عا لم پناه ز مسکین خود مر ده جان عزیز شد از غصه خون بلغم ماتیم ندانم مرا ازچه سو دا فزود كه ملك جهانی بهم بر زدند بسی بر نیا ید که برشه زنند بیفتاد در شو ره گونی شرر که چون پنبه خشك مغزش بسوخت ز لشكر بمقدار هژده هزار زمین در تز لزل در انداختند لب طا سکش عرش را بوسه داد دوان از پی هم روان بر قطار تو گفتی که شد سیل آهن روان شده کان آهن همه کوهسار که در کوهسار و دره در ز ده گه چون برق یکدم نمی آرمید کزان رو نبود آرمیدن خوشش چه کوه وچه کاه وچه خارا چه خار نه کس در نظر نی فلك در خيال چنین تا به تیزین رسید ندر است که اندر دره در شد این فوج شیر جهان شد بچشم فرنگی سیاه زهر گوشه بر خاست شورو شك برا و ج فلك خاك بتخاك شد ز قتل فرنگی بما تم نشست --- page 162 --- ( ١٤٣ ) چنان آب سر خاب خو نین شده که طوفان زده خاك نیزین شده طپیده بد اند یش در گند مك که ماهی سر تابه یا گسند مك زیكو نهفته یكی زیر سنگ بدشمن زدی آشكا را تفنگ دگر از بن غار شاهین فگند زره پو شی از خا نه زین فگند فرنگی شنیده نبود آنچه دید صدا آشكا ر و سپه نا پدید بر آورد سنگ فلا خن دما ر زمغز سر اسپ و جنگی سوا ر شكستی چنان سنگ چار آینه که با شیشه آبدا ر آینه زیك جا نب از مهر های کما ن رسد از هوا آفت نا گهان زیكجا نب کوه با ران تیر بیفتا د وا فتا د جمعی كثیر پرا ن بر هوا تیر میز د ندا که چوب خدا را نبا شد صدا فرود آ مد از آ سیا سنگها یکی سیل جو شش بفرسنگها ز غلطیدن آن خاره سنگ گران شكستی شكستی سر سر و را ن یکی بس بصد خصم مر د ود بود تو گفتی مگر سنگ داود بود ز دیگر طرف کند ها ی سترگ خرو شید چون اژدهای بزر گ فتادند ز انان ز كوه بلند كه هريك بيك صدمه خیلی فگند بد اندیش نا دیده تیر و تفنگ زد ندی بهر سو سپاه فر نگ چواعمى که از دور بر دشمنان زند چوب و سنگی زروی گمان بسردست زین ماجرا میز دند ند ید ند کس پس كرا میزدند ازان سخت مر گ مفا جا همه بد وزخ رسید ند یكجا همه فر او ان سپه خسته و مستمند به تیزین و بتخاک گشتند بند گروهی برستند افگنده مال گر فتند راه حصار جلال بیفتا د غلجا ئيا نرا بچنگ بسی مال یغما و اسباب جنگ نشستند اندر کمین گاه خویش همان شغل اول گرفتند پیش بخوبی چنا ن پاس ره داشتند که با د صبا نیز نگذاشتند که تا کس زحال تباه سپاه نکو ید خبر با فر نگی و شا ه --- page 163 --- ( ١٤٤ ) بيا ساقی از آتش چای ناب بکن ساغری گرم چون آفتاب که سازم کنون گرم بازار جنگ کنم غارت کنجدان فرنگ کشته شدن برنس وغارت شدن خزینه فرنگیان وجوش عوام بر فوج فرنگی بدی میکند هر که کردار خویش سرانجام کارش بدآید به پیش چه خوش گفته است آن نکو کارمرد کم آزار بیند ، کم آز ار مرد چو جوئی نکو تخم نیکی بپاش بخو دنيك خواهی بکس بد مباش بود خوش نما تخم بد وقت کشت ولی بر دهد عاقبت ليك ز شت خوانین کابل چو نزديك شاه بدیدند بسیار اندك سپاه محمد زمان گفت با یاوران که ای هوشیاران و نام آوران ملك كم سپه لانه جنگی است مست ترنم نیوش وصراحی بدست نشسته است برنس به عجب تمام از ین به دگر وقت باشد کدام زمان دیر شد جای تاخیر نیست تحمل کز ید ن زتد بیر نیست مبادا که خر گوش آ گه شود شکارا ز کف ووقت بیگه شود بتازيد بر برنس بد گهر بسازید کارش بوقت سحر ز تیغش بپاشید بر چهره آب که تا شوید از چشم او کحل خواب بايجاب حرف سلاحی که بست خوانین نهادند بر سینه دست بقصد شبیخون شب چون خروس سحر گه ز پرده فرو کوفت کوس محمد امین خان و عبدالسلام سوم خان اسکندر نیکنام دگر خان عبد الله نر ء شیر بجمع اچکز الیسان دلیر روان در زمان با سه صد کس شدند سوی مسند خاص برنس شدند چو آنجا رسیدند در ء بند بود نه در بلکه بد خواه در بند بود وزیر ملك خان عثمان بنام که اکثر بشب کردی آنجا مقام بیامد ببالین برنس فراز بنرمی برآوردش ازخواب ناز بدو گفت برخیز وبگریز تیز که شد گرم بازار جنگ و ستیز --- page 164 --- ( ١٤٥ ) چندان موج زن سیل لشکر شد است که گوئی جهانی بهم برشد است همه حلقه بسته بدر میزند بچستی د و دستی قپر میزند چو یونس شنید این خبر تند شد چو شمشیر ا و طبع ا و کند شد ترش کرد پیشانی از خشم و تاب چوطفلی که آشفته خیزد زخواب به تندیش گفت ای پریشان سخن چه جك میزنی خاك اندر دهن کرا زورو زهره که از خشم و تاب ز جرات کشد تیغ بر آفتاب کجا دست افغان پذیر د قرار که تیغ آورد در کف رعشه دار خیال پر یشان فرا هم کنی جهانی پر یشان و در هم کنی نترسیدی از تلخی چین من (١) که بردی زسر خواب شیرین من باین عقل میخواندت شه وزیر بروراه افلاس خود پیش گیر بدر گاه شاهان ذوالاقتدار چوتویی ادب ژاژ خارا چه کار ازین پس ترا پیش من بارنیست مرا با چو تو مفتری کار نیست درین گفتگو باز شخص دگر بسرعت شتابان در آمد ز در بگفتش که برخیز زین رستخیز مکن گر توانی گریزا گریز رسید است اينك اجل زیر در تو مخمور بخفته بیخبر تو کی زنده مانی درین گیرودار که مردم لبابند پیش تو مار مشور بچه کز خواب خوش با یدت که خواب اجل نیز بربایدت (٢) چو بشنید یونس بگردن فتاد زبس هیبتش رعشه برتن فتاد به بیچار گی بادل داغ داغ زر وزن درافگند خودرا بباغ دویدن ستادن نشستن گرفت فتادن دگر باز جستن گرفت تمنای رفتن بسوراخ مار همیکرد لیکن نمییافت بار زسوراخ دیوار میجست راه همیشد نهان زیر برگ گیاه دلیران کابل بسنگ و تبر ببازوی مردی شکستند در ۱- تصحیح خ، نترسیدی از تلخی خوی من که گفتی چنین حرف برروی من ۲- نسخه «د» و «ح» که خواب اجل باز بر بایدت . --- page 165 --- ( 146 ) رسیدند بر برس کینه جوی تنش را نمودند از تیغ تیز پس آنکه بمردم در آویختند (1) به برنس سدو پنجه و چارکس بتاراج بردند اسباب ورخت چو خشم خود آتش برافروختند چو از کار برنس بپرداختند بیستند گنجینه داران درش گره باز گشت از دهان تفنگ بدان گنج بندوق ماری چه مار مگر زهر او بود از ماربش بگردان کابل زجوش تفنگ نه تاب یورش زانکه دربسته بود در اندیشه بودند تا چون کنیم که زيرك جوانی بجای سپر به بیت الخزینه بشد سر زده چنان گشت زان کاه آتش بلند چنان دود شد منتشر هر کنار ز بس تابش آتش شعله در مگر بودشک در عیارش که باز چو افسرده شد آتش شعله خیز بيك حمله چون باد بشتا فتند ببردند آن گنج بی دست رنج ربودند از تن سرش همچو گوی دو صد بهره واستخوان ریز ریز بهر گوشة جوی خون ریختند زنام آوران کشته شد پیش و پس چو باد خزان برك وبار درخت دران خانه چون بولهب سوختند به بیت الخزينه فرس تاختند سپاهان نشاندند گرد اندرش ز آشفته کی گوله زد سرسنگ که گشت اژدها سو بسو مهره بار که میکرد از مهره ها کارنیش نـه یـارای جنبش نه راه درنـگ بد اندیش دراهن بنشسته بود که دشمن ازین خانه بیرون کنیم بر آورد بار گیاهی بسر بیفگند در زیر در در زده که دودش بکیوان رسانده کمند که شه عطسه میزد زبا لا حصار نه گنج آشکارا نه زر در نظر نهادند از امتحان در گداز کشیدند یکبار شمشیر تیز بکشتند هر کس که در یافتند شده خاک کابل زمین کان گنج 1-خ، سپس بادگرها در آویختند --- page 166 --- ( ١٤٧ ) ربودند از گنجدان سوختند زشادی چو آتش بر افروختند (١) چو بر گشتن بر نس زشت خوی ببردند گنجی بی دست شوی (٢) دگر سروری داشت آنجا مقام که از بر نسش کم نبود احتشام بنام آوری نامدار فرنگ سپاهش بسی بود و اسباب جنگ دو اسپه بسویش عنان تافتند بثاراج تر کانه بشتافتند چو از هر دو سو بود لشکر بساز پدید آمده جنگ دو رو در از دگر خلط صفرا بجوش آمد. زمین و زمان در خروش آمده شده چرخ سوسامی از بانگ تیز زمین گشت سرسامی از جست و خیز هوا داشت از خلط سودا جنون ز رعشه زمین بیقرار و سکون ملك نامداری دلیر و حریف هنرمند و هشیار نامش شریف (٣) فرستاد با دو صد و دو هزار زره پوش جنگی فرنگی سوار ز بالا حصار آمده آن گروه چو فوج هژبران بصحرا ز کوه چو لشکر ببازار کابل تمام در آمد بر آمد خروش عوام زن و مرد و پیر جوان سو بسوی ستادند بر بر زن و بام و کوی هبر بران کابل پس و پیش راه گرفتند بر لشکر کینه خواه نمودند در کوچه تنگ بند ز بام و در و غرفه های بلند بهر کس فتاد آنچه در دم بدست بفرق سر خصم سرکش شکست (۱) تصحیح خ ، بكف زر بدل عشرت اندوختند. (۲) « « « چو گشتند برنس ببردند گنج نگشتند یکباره فارغ ز رنج (۳) فعلا از روی ماخذ مدارک معلوماتی راجع به ملك شریف مذکور بدست نیامده اگر در ضمن مطالعات با آن برخوزیم البته در طبع جداگانه کتاب در قسمت الحاقات گنجانیده خواهد شد. --- page 167 --- ( ١٤٨ ) لباس غزالان نخچیر گیر که گاهی شکاری زدندی به تیر در ان جنگ آشفته چون ماده شیر زبالا بدیدند با لا وزیر زهر روزن و بر زن و پیش طاق بر آمد صدای طراقا طراق یکی را فکندند سنگی بسر که از صدمتش کرد یاد پدر یکی را بسر کاسه از هوا بیفتاد و شد كاسه سر جدا یکی خمره کاو دوشه بدست برآورد و بر فرق دشمن شکست دگر را شکستند بر سر سبو که شد حلقه اش راست اندر گلو تو گفتی که در گردن آن عنود شد از آسمان طوق لعنت فرود یکی را بیفتاد طشتی ز بام فتادش ز سر طشت و طشتش ز بام (۱) یکی را بسر آب جوشان فتاد دگر گشت از ناو سوزان بباد چوسو دائیان اهل بازار ها بجنگ و جدل با خریدار ها زسودا که در بار خود داشتند کسی بید م نقد نگذاشتند دکاندار گردن زکین برفراشت نمك سنگ و سنگی که در پیش داشت چو سنگ فلاخن بمیزان نهاد بیفکند بر دشمن بد نهاد ببین بازی گردش روز گار که چون سنگ شد رایج آن دیار عجب هرج و مرجی که از مردوزن نمیگفت کسی جز بگیر و بزن چنین رونقی یافته کار مرگ که بازار گردید بازار مرگ دلیران کابل چو شیران مست بغل بر کشو ده بر آورده دست به بندوق وشا هين و تيغ وتبر جهانرا نمودند زیر و زبر تفنگ آلچنان زد بلا را صلا که کابل شده وادیء کربلا بمردم چنان تیغ شد جان گسل که از رحم شد گوله را نرم دل تفنگ آمد از خشم زانسان بجوش که نارش برون آمد از راه گوش چنان شعله شوره در سر کشی که شد کره خاك هم آتشی هوا گیر شد دود همچون سحاب چوشب اندر ان نا پدید آفتاب (۱) تسحيح خ : يشارک که افتاد طشتش ز بام اکبر نامه ( ۱۰۰۰ ) جلد بسر دار محمد رفیع محمد حسن محمد سرور نادر چاپ ملی یوم ۲۰-۳-۲۹ --- page 168 --- ( ١٤٩ ) ازان ابر بارید باران بر ك حبابش سرو نیم سر ها و ترك سپاه فرنگاندران جای تنگ چو صیدی گرفتار در پالھنگ زجان دست شسته بجنگ و نبرد بمقدور خود ھیچکس کم نکرد (١) ولیکن چو بود آسمان و زمین بر آنھا کمر بسته خشم و کین بدید ند کوتاه دست ستیز نھادند ناچار رو در گریز شریف دلاور بپا صد سوار به تیغ آمده اندران گیرودار نماند . بشھر از فرنگی سپاه مکر لشکر لانپه جنگی و شاه شداز ترس لاحول خوان شھریار قوی بست درھای بالا حصار ننگھبانی خویش کردن گرفت غمین گشت وافسوس خوردن گرفت به بنگاه خود لانپه جنگی مدام حقیقت شنیدی و دیدی تمام ولیکن نه جنبیدی از جای خویش نه بھرمـدد کس فرستاد پیش که انگاشت آن زیرك ذوفنون که من ھم زینکه کر آیم برون شود ھیبت خسروی را خلل نماند دگر آشتی را محل و گر باز مانم قدم پس کنم توانم که اصلاح ھر کژ کنم خیالی عجب بست آن فیلسوف بفرهنگ ودانش زھی بروقوف چوکابل زبرنی بپرداختم به تیغ زبانش سرانداختم سوی غله دان آرم اکنون شتاب کنم خانه غله داران خراب بیا ساقی ازچای مغلی ایاغ کرم کن پی دفع ضعف دماغ که برجای این شربت خوشگوار می وآبحیوان نیاید بکار تاراج کردن فرنگیان را خوانین کابل بغله دان (٢) زلومی است ظالم که چون خون خلق بنوشد برآرندش از راه حلق ھمه دارعالم بيك رنگ نیست ھمیشه فلك بر سر جنگ نیست اگر ظالمانرا کند یاریء درآزار مسکین مدد کاریء بس از چند که زیر دستش کند بدالگونه باخاك پستش کند (١) تصحیح - خ : زمقدور خود کوتھی کس نکرد . (٢) در نسخه : د:چنین عنوان داده شده : « تاراج گدام وغله دان وقتل فرنگی بدست غازیان » اکبر نامه ( ١٠٠ ) حلقه بید سر دار محمد یوسف مجمع [ سیدمحمد سرور غازی چیمه علی پور ٢٩-٣-٢٣ --- page 169 --- ( ۱۰۰ ) که مسکین بحالش کند آشکار (۱) ستمگر تا صف خورد بر کشار شنیدم که گردان کابل زمین چو کشتند بر نی بشمشیر کین بر ستند از دشمن بد گهر بیفتاد در دست شان سیم و زر ز کم یا بی غله و قحط نان همه کس نظر داشت برغله دان بزرگان دین پرور و نامور در اندیشه بودند با همدگر که بر غله دان حمله آوریم به نیروی مردی بیغما بریم که تا غازیان را درین تر کتاز مهیا بود تو شه و برگ و ساز دگر قحط افتد بفوج فرنگ بیا بند از روزی تنگ تنگ هنوز آن بزرگان بتدبیر کار که این ما جرا شهره شد در دیار بیکبار شد ازدحام عوم دام بجوش آمده بر زن و کوی و بام چپ و راست نادیده رفتند پیش نه آگه که هست اندرین نوش نیش بخود هر یکی داشت خيك و جوال با مید یغمای مال و منال چو نزد يك رفتند از غله دان زدان دور بندوق و شاهین فغان که ای شوخ چشمان بما نید پس که هست اندر ینخانه هم نیز کس (۲) خبر دار شد لا تهه مغرور ومست که برغله دان دشمن آورد دست ز تر کی سپاهان جنگی سوار (۳) فرستا د شمشیر زن یکهزار همه غرق آهن ز پا تا به سر سلحشور و پر زور چون شیر نر چو سیلاب جوشان خروشان چو ابر چو تندر غریوان شتابان چو ببر سوی اهل کا بل نهادند روی بگردون شد از مردوزنهای وهوی شمر دندا ز بیم شمشیر تیز غنیمت تر از صد غنیمت گریز بطر ز هز یمت گریزان شدند چپ وراست افتان و خیزان شدند مکرسی ويك تن ز غلجا ئیان که ماندند در قعر خندق نهان چو ترکان نظر داشت سوی دگر نکردند در قعر خندق نظر (۱) ـ نسخه « د » : که مسکین چو مالش برد آشکار (۲) ـ تصیح خ : که است اندرین قلعه دان نیز کس (۳) ـ مصنف در همه جا عساکر انگلیس را ترك گفته شك نيست كه باصطلاح اهل ادب دلاور و شجاع را اراده کرده --- page 170 --- ( ١٠١ ) بصد تندی و تیزی و ترکتاز ز خندق بیکبار غاجائیان فتادند آن فوج را در میان نکردند بی کشتن و رقص کار تو گفتی که شمشیر غیب آختند نمی دید شمشیر زن هیچ کس بفوج فرنگی شد اندر گمان بزور آزمایان کابل ستان برآمد ز فوج فرنگی غریو چو شیران بهم اندر آویختند فتادند سرها ز گردن چنان زيك ناحیه در غریدن تفنگ زيكسو مریدان بهم بر زنان دگر سو یلان نیزه بازی کنان بسی از سمندان در ان کار زار بسی از سواران شده بی سمند تن کشته در قلزم خون ناب شدند اهل کابل زمین چیره دست بدانسان برآمد ز ترکان دمار فرنگی گریزان و افغان ز پی بلشکر که خویش ترکان فراز ازین طرفه حال عجب مرد و زن شبانگه چو ترك بلند آسمان بزرگان هشیار کابل دیار همیکر د هر يك در ان انجمن رسیدند بالای خندق فراز کشیدند سر همچو شیر ژیان بغاه گاه چون آفت ناگهان چو خمپاره کافتد اندر حصار تنی چند را سر بینداختند همی بود برقی نمایان و بس ز باریدن صاعقه ز آسمان رسیدند بهر مدد در زمان چو از لشکر ترك در جنگ گیو بسی خون بناورد که ریختند که از تندباد وزان گردگان زدیگر طرف در پریدن خدنگ تبر زن و شمشیر بر سر زنان بصد خشم و کین نیزه برهم زنان شتابان بهرسو دوان بی سوار گران بار در درع وجوشن به بند روان کشته چون مرده بر روی آب بیفتاد در فوج ترکان شکست که : دچار صد کشته زان یکهزار شتابان چو دنبال دزدان عسس رساندند و آنگاه گشتند باز سر بام و برزن بهم خنده زن قمر ساخته حارس غله دان نشستند دیگر بتدبیر کار باندازة دانش خود سخن --- page 171 --- ( ۱۰۲ ) محمد زمان خان فرخ سیر (۱) بگفت ای بزر گان والا گهر بجز گز زند بیر از زور دست در غله دان نیست آسان شکست که امکان فتحش به بازوی زور بود سنگ سفتن بمژگان مور که در سنگ بسته است و گز رآهن است نشسته دران لشکر دشمن است تفنگ از درونش فرنگی زند برون توپ ها لاتپه چنگی زند ز دیوانگی گرد او گشتن است بشمشیر خود خویشتن کشتن است بجنگ آوری فتح او کار کس نباشد مگر کار نقب است و بس چو این نکته گفت آنجوان بخت پیر شد اندر دل هر کسی جای گیر درین حرفه در مردم کابلی یکی بود مشهور نامش علی بجستند و گفتندش ای تیز دست بباید کمر همچو فرهاد بست زنی همچو نقبی که از غله دان بیفتد یکی کوشه ز ین گوان بشرطیکه این کار تا وقت چاشت کنی تابه پشین نخواهی گذاشت جوان مرد نقاب فر هاد فن گرفتنه بکف تیشه کوه کن چنان کند پر پیچ نقبی شگفت که تعلیم از وموش زيرك رفت باندازه دانش و رای خویش رسانید تا چاشت برجای خویش چو باروت گسترده کرد اد داغ ز آتش بیفتاد خاکش بر اغ چنان آسمان گیر گشته دخان که شد اشك از چشم انجم روان بخار ش بر آمد بچرخ و قمر گرفتار گشته بدوران سر زمین را بدانگونه شد چاك چاك که بر چرخ هفتم بیفتاد خاك تو گفتی ز دوزخ کشادند در بپاداش اعمال اهل سقر بسنگش سپر گر نگشتی دخان شسته شدی شیشه آسمان رقیبان دژ را نماند از نهیب تمیز گریبان و دامان و جیب هزیمت غنیمت ترا نگاشتند غنیمت بنید خواه بگذاشتند همه اهل کابل زمین تاختند در و دست یغما بینداختند (۱) مطلب از نواب محمد زمان خان نواسه پاینده خان است . --- page 172 --- ( ۱۷۳ ) بيك لحظه ازغله در غله دان خدا کردچون خوان نعمت فراخ همیگفت با خویش بهرا م بوم دودام را هم ز یغمای او که پر گشت زان هوش واخانه نیز شده میده انبا ر ها آ نچنا ن تهی خانه کی ز گندم نماند ترا کُت بهر طبع کر ده اثر زجوش طرب عماش گردید دال نخود سردمهری ز دوران ربود چنان فحلش جوش زد درجهان چنان پر نمك کوی و بازار شد مگس شهد چندان ببغداد برد بدانگونه شد سیل روغن روان فروزان شد از آب دریا چرا غ ببین گر دش گنبد تیز گرد بیا ساقی از چای شیر ی ا یا غ درنگی مکن جای تاخیر نیست که ارغاون غله دان فر نک بگویم که شمس سر افراز مر د نما ندند يكدا نه اند ر میان چنان شدوفورش بهر کوی و کاخ که صد شکر زان سپاهی است کرم نماند از کسی طعنه آ ر د کو شده خانه مو ر پر دا نـه نیز که مریخ پخته ز خور شید نــان نشستنگه بهر مر د م نما ند ز بیم نفخ جو نمیخو ر د خر ز شادی برقص آمده پیره زا ل که پیر فلك نو جو ا نی فز و د که شد خیره چشمش بزال جهان کزان مر د کا لی نمکا ر شد که آب عسل ماهی از دجله خورد که مه را بروﻏﻦ در ا فتاد نان بدست از زمین لاله خالی زداغ فراهم که آورد و قسمت که کرد لبا لب بده تا شوم ترد ما غ بده تلخ گر مسکه و شیر نیست قوی دلشدم با ز کر د م بجنگ دگر بــار بالاتپه جنگی چه کرد پادشاه ساختن خوانین کابـل محمد ز ما ن خـــان را وجنگ ﻩ کردن لا تپه جنگی با او (۱) نباشد گر از آسمان یا و ر ی چه خیزد زمردی وزور آ و ر ی (۱) - در نسخه دچنین عنوان داده شده ، « در بیان مصاف نمودن سردار شمس الدین خان برادر زاده عینی امیر دوست محمدخان بالاتپه جنگی ومنهزم شدن لشکر فرنگی وحاکم نمودن محمدزمان را مردم کابل » --- page 173 --- ( ١٠٤ ) چونصرت نبخشد خداوند گار دگر گنج ولشکر چه آید بکار کسی را که اقبال برگشته شد زسعی فزون بیش سرگشته شد زندیای در آب تا رش شود بگل هیز ند دست خارش شود شنیدم که از غارت غله دان چوشدآب در جوی کابل رون چو باغ خزان دیده با رد گر پدید آمدش نو بها ر د گر بدل هر کسی از سروران نقش بست که این فتنه اکنون نشاید نشست بچنگ فرنگی گر افتیم باز کنند آنچه دراج راجر . باز ز دل پاک شستند نقش دوئی مبر ا شدند از منی و توئی محمد زمان خان نمودند شاه زشاهیش دادند بر سر کلا. منادی نداز د به کا بلستان که شد شه زمان پادشاه زمان شد از بازی چرخ آ نجا بگاه بعینه چو شطر نج جای دو شاه شه نو در لطف واحسان کشاد بجود وسخا وکرم داد داد رسیدند از هر طرف غا زیان بجان بر شهادت بیسته میان به آن قوم جابا زفرخنده کیش سه لك داد از مخزن خاص خویش جز این نان دهی نیز بسیار کرد بزر تو ده از غله انبار کرد پی پختن نان اهل غزا د و صد مطبخی داشت دایم بپا زسیم و زر واسپ و آلات جنگ بسی داد نامد دران کار تنگ ازین واقعه لانهه جنگ آزمای فتاده بسر رفت ازدست و پای چه از غارت مخزن وغله دان چه از قوت دشمن جانستان چومرده برخ آب ور نکش نماند چو زنها زبان تاب جنگش نماند حسن نام شخصی ز غلجائیان طلب کردوزر داد تا شد روان ز تیزین زمین لشکر رزم ساز به پیغام پنهانی آورد باز ز لشکر رسیدن شدش سر گران بتد بیر بنشست با سر وران بگفت ای رفیقان دیرین من قرار دل و جان غمگین من بتا راج بد خواه شد غله دان بمیرد کنون لشکر از بهر نان --- page 174 --- ( ۱۰۰ ) بمانيم در قلعه خوار چند بسازیم برخود ده دشخوار چند بمردن بشمشیر در کار زار به از زیستن اندرون حصار بد اندیش تا در نیابد شکست محالست این فتنه خواهد نشست زمانه چه دون پروریها کند که ایدون زمان دم زشاهی زند کنونش کی آید کسی درنگاه که دیروز خان بود و امروز شاه کنون صبر تدبیر این کار نیست صلاحی به از جنگ و پیکار نیست همان به که نا کرده پروای سر بتازیم بر دشمن خیره سر اگر دست یابیم در کار زار برآریم از اهل کابل دمار همه خاك این بوم وبر بر کنیم بهامون و کوه و دره در زنیم زهوش دد و گاو و گربه تا مور و مار نمانیم يك جانور در دیار و گر دور گردون دگرگون بود بدون پروری عالم دون بود زمردن چه غم زانکه مردن دوبار نباشد پس آن به که در روزگار زها ماند افسانه این داستان چو از مردی رستم داستان بفرمان پذیریش اهل نشست همه بر نهادند بر سینه دست چو روز دگر شاه زرین حسام بر آورد شمشیر روز از نیام ببسته کمر لا تهه جنگی دوان شده با سپاه فرنگی روان ز گردان پیل افکن و نامدار شمار سپه داشت پنجه هزار صف توپها پیش چون رود نیل روان بود از پس صف ژنده پیل پس ژنده پیلان هزبران مست روان صف بصف تیغ بران بدست بر آورده صد گونه رنگین لوا چو قوس قزح گشت رنگین هوا چو روز قیامت از ان ولوله بکابل شده جنبش و زلزله چو محشر گریزان ز هم جمله کس بهر کس غم جان خود بود و بس فتاد آنچنان در تزلزل تراب چو از جنبش خلق کشتی در آب زنان سینه کوبان بجوش و خروش گریزان و بگرفته طفلان بدوش بسی مردم از بیم آن سیل تیز نمودند سوی بلندی گریز --- page 175 --- ( ۱۰۹) دلیران کابل به نه ده هزار کمر بسته آمادۀ کار زار فتیله به بند و قها سوخته سوی روی دشمن نظر دوخته چوشیر ژیان شمس روشن گهر عمو زادۀ اکبر نامور بیا مد زيك گوشه تیغ آخته بده کی بمیدان فرس تاخته که بودش دران ده یکی تاج نام برا در بمر دی و گردی تمام دوم نام عارف که خانش خطاب دران سرزمین بودوازشیخ وشاب ولی بود کشمیری آن تند شیر بسز با زی از فیض صحبت دلیر جها ندند اسپان چو دریای آب بمیهمیز کردند گرم و شتاب سپر ها گرفته بدست یسار بدست یمین تیغ زهر آبدار خمیده چنان کس سرین تا کمر نهان گشته یکسر بزیر سپر سپاه فر نگی بد اسان دوان چو دیدند آن چند شیر ژیان روان تو پها را نمو دند داغ بلرزید کوه و درو دشت وراغ فتیله نهان توپ را زیر گوش حدیثی چنان گفت کامد بجوش زِد لسوختن آنچنان زد فغان که بر جای آهش برآمددخان ز کینه تفنگ جگر سوخته ز سر آتش فتنه افروخته بیفتاد اندر زمان بر زمین چنان بارش گوله آتشین تو گفتی که شد روز محشر عیان فرو ریخته انجم از آسمان دران تاختن تاج خان جوان بسر گولۀ خورد وبسپر د جان پس و پیش شمس دلا ور ندید بدیگر جوانان برابر دوید بفوج فر نگی خود اندر میان در آمد چو در گله شیر ژیان زدشمن قصاص برادر گرفت سرا ترا سر انداختن سر گرفت دلیران به مردی و چستی زدند چپ وراست تیغ دو دستی زدند دران دایره زیر مردان مرد سمندان فرنگی شده گرد گرد(۱) (۱) مضمون مصرع دوم خالی از غلطی نیست سمندان کسرۀ اضافت میخواهد چنین بهتر دیده شد خ سمندان دشمن شده گرد گرد . --- page 176 --- (١٥٧) جها نبد شمسی دلا و ر سمند زهر آلت رزم مردی فكند دهی تيز د ستى بشمشير كرد بيفكند دستى دو صد شير مرد گهی بر مخا لف تبر زين فكند سروپاى اسپ از سر زين فكند (١) گهی زد به پشت عد وشش پره فكندش از ان مهره در شش دره گهی بيش قبضه بد خواه خويش زبس آنچنان زد كه سر زد به پيش كمان كج از زه گهى راست كرد از ان كار صد كس چپ و راست كرد بميدان دوران چنان كار زار نكو ده است رستم نه اسفند يار بد ينسان بسى مرد شمشير زن بيفگند كشميرى پيلتن بشمشير او هيچ ما نع نبود زدرع و سپر تا بخفتان و خود تزلزل بفوج فرنگى فكند با كس زمردان جنگى فكند با تن بخست وبا سر شكست باسر كنان كرد بى پاودست بهر تن كه زد تيغ جانش بكند بهر سر كه زد زير پايش فكند جهان تا جها ندار آراسته زهر شهر مردى است برخاسته زكشمير مردی نيامد پديد بجز عارف جنگجو يا حميد (٢) كه او نيز تنها نموده است جنگ بصد كس زسكهان بچوب و سنگ دگر هفت كس نيز مانند شير بدشمن كشی چست و مست و دلير چنان گرم كردند بازار جنگ كه شد سرد بازار توپ و تفنگ برنگی بمر دی فشردند پای كه بردند فوج فرنگى زجاى دليران كابل هم اندر زمان رسيدند جو شان چو پيل دمان دو در يا ی جو شنده آميختند ز سر شور محشر بر انگيختند بمرگ دليران جنگ آزماى بزد كر ناتا لئه ها بهاى (١) سروپاى اسپ از سر زين فكندن درست نيست زيرا اسپ سر زين نيست بلكه زين بر پشت اوست و مرادش از سر ا راست خ، سروپاى او از سر زين فكند (٢) - عارف كشميری معلوم نشد كه شخص جداگانه است و يا حميد مي باشد بهر حال مطلب از حميد خود شاعر می باشد. --- page 177 --- (١٥٨) چو خون کشت از نای ترکان روان ز هیبت بزدنای ترکی فغان کلو گیر شد طبل با طبل زن که اکنون بگردن ترا خون من چو آمد شتر ناله در شور و شر بر آمد زخر مهره آواز خر دهل آنچنان ناله بر کشید که زاغ کمان از کمان برپرید شکست آسمان را کله رهکله ز سر کله بانگ پرولوله (۱) شتر ناله از بانگ وحشت فزای بیفگند بسیار پیلان ز پای اگر مرغ جانی پرید از تفنگ چو شاهین بیاوود شاهین بچنگ جزا پر پلانرا زمیخ دوشاخ نمود از شکم تا جگر شاخ شاخ چو تندر ز افغان آتش فگن زند ناله صف شکن صف شکن صدائی طپانچه زغر بین عیان چو آواز طفل از غریو جوان ز شمشیر محرا بی آبگون سران سرسجده سرخاك وخون فلك كحل كرد زمین در ربود علاج کل چشم انجم نمود زمین غرق خون شد چو طوفان نوح فلك توبه تو به کنان چون نصوح ز خون شرائین زمین گل سرشت فلك متن شرح كواكب نوشت همیخواند لا حول دور زمان زمین الحفیظ آسمان الامان سپاه فرنگ اندران گیرودار بر آشفت چون پیل در کار زار بنوعی بماند ند قایم بجنگ که دورست زامکان اهل فرنگ نه چست و نه سست و نه کند و نه تیز نه چندان ستیز و نه چندان گریز ولیکن شدندی زبون هر نفس ز دندی قدم دمبدم باز پس چو پیلان سرمست و جنگ آزمای هز بران کابل فشردند پای نمودند جنگی که در روز گار ندارد کسی آنچنان یاد گار بهر لحظه گشتند خونر یز تر چو شمشیر خود دمبدم تیز تر ز دندی بدشمن شدندی به پیش نه باك از مخالف نه پروای خویش (۱) - نسخه ح : که شد کله بانگ پر ولوله . --- page 178 --- (109) بژوبین و شمشیر و تیغ و تبر نمودند گبر وزمین را خبر بدیهسان دهاده کنان تا حصار (1) رساندند و گشتند از کار زار بفیروزی وفتح واقبال وجاه نشستند در حمد و شکر اله شهنشاه به تمکین وجاه ووقار صعیدید بالای بالا حصار بمردند بسیار مردم بجنگ ولیکن فزونتر سپاه فرنگ ولی یکقدم بر نیامد به پیش که بودش خبر از حریفان خویش مگر آنکه زد از حصار بلند بسی توپ د بر کس نیامد گزند بده ساقیا جامی از جای نغز که نیروی تن باشد وقوت مغز سزد گر مرا ساغر پردهی که از بس سخن گشت مغزم تهی سخن پیش تو گر شکرخورد است سخن نیست خون جگر خورد است چو این فتح کردم به تیغ زبان رساندم بسر قصة شمس خان کنون جنگ عبدالله نامور بگویم که چون کرد بار دگر توپ اندازی کردن کابلیان از پشته بیمارو وقعه محمود بجانب فرنگیان و عاجز شدن فرنگیان (2) چو دشمن ببازو نیا ری شکست همی باید اندربغل داشت دست دم سستتر باز در مردانگی نه مردی بود بلکه دیوانگی بمیدان ناورد چون با حسود بجنگ آوری بر نیائی چه سود که در بسته دندان بهم بوزنی زرد زن بجهل وجنون سر زنی شنیدم که شدلانبه جنگی زبون زشمشیر افغان دلش گشت خون چو بیمار شد از رخش آب و رنگ زاندوه بروی جهان گشت تنگ (1) - دهاده اصطلاحا" به معنی جنگ وجدل . (2) در نسخه د چنین عنوان داده شده : «درباره چاره جستن عبدالله خان اچکزائی در قلعه بند بودن لشکر فرنگیان و بیرون بر آمدن لشکر فرنگ از قلعه به جهت جنگ وباز هزیمت خوردن فرنگیان » --- page 179 --- (١٦٠) زاندیشه دشمنش در حصار نه روی در نگی نه رای قرار نه زهره که آید بدشت نبرد کند جنگجوئی بمر دان مرد شب و روز بر اهل آن سرزمین زدی تو پها از سر خشم و کین زباریدن کو له های فرنگ همه اهل کابل بيا ورد تنگ شنیدم که آن گوله كوچك دهان بود چون بلا غن تهی از میان زباروت پر کرده هنگام جنگ بتوپ اندر آرندش اهل فرنگ چومی افتد اندر صف کارزار بر قصد بر آرد ز مردم دمار فرنگی چو آن گوله های شگفت سوئی شهر کابل فکندن گرفت چو خمپاره آن گلو له آتشین زدی چرخ ها در یسار و یمین بر آور دی از کوه وبازار گرد همیکشت تا آنکه میکشت سرد کسان رفته برداشتندی ز خاك نکردندی اندیشه از هلاك بسی گوله از خاك برداشتند فراهم نمودند نگهد اشتند ملک هم پی رفع شرمند گی همیکرد اظها ری از زندگی ز دی تو پها از فراز حصار بر آوردی از خاك کابل دمار دگر باره آن شاه گردون شکوه بسی شد ز جنگی فرنگی ستوه بز رگان کابل پی دفع شر فتا دند در چاره سازی دگر یکی پشته بیما روش بو د نام بر فعت بغا یت ، بو سعت تمام ازان تا فر نگی زتوپ کلان يك آما جکه بود اندر میان بسر کوبی دشمن جا نستان کشیدند بروی سه توپ کلان دلیران جنگ آو رو ز ورمند نشا ندندبر جا یگاه بلند دگر سو قریب فرنگی حصار کهن قلعه بو د بسی قلعه دار بغا یت قوی حصن محمو د نام گزیده در دهارو عقرب مقام مطبعه (عمو می) جلد دوم سراج التوا ریخ مطبع دار السلطنه کابل (۱۰۰۰) نسخه ۲۲-۴-۲۶ --- page 180 --- (١٦١) زبی اعتباری فرنگی و شاه نکردند زنهار دروی نگاه (١) کسی اندران قلعه نگذاشتند که کی دشمن خودنه پیدا شتند درو مانده بود از شهان بزرگ یکی توپ چون اژدهای سترک برش ملك ميدان به آن وزن وسنگ نمایان چو به ملك ميدان تفنگ صدای ظفر جنگ زیر و بمش دم بند کی میز دی با دمش زمین باد هاتش زيك لقمه کم نهفته دو صد دوز خش در شام چو از عظمتش یافته آگهی فتح جنگ را گشته قالب تهی برنگ وصفت سبز و اری تمام مخالف شکن چا رباری بنام بسر کوبی دشمن کند یسای بدژ تیز دستان گرفتند جای چودین پرورو چار یاری بدند مدد جوی از چار یا ری شدند دگر روز چون لاطیه دلسوخته چوتوپ آتش کینه افروخته بغرش در آور دتوپ گران قیامت بر انگیخت از هر کران چو سر سا میا ن عديم العلاج بجوش آمد، توپ صفر امزاج ازین سوزدش چارپاری خروش که ای خارجی خوی وبیدین خموش توبنشین که هنگام شورمن است بملك جها ن دور د ور من است زپشت گریوه سه توپ کلان زدند از پس چار یاری فغان خروش و فغا نهای شان بیش و کم موافق بهم گشته چون زیرو بم بدا انگونه کردند جوش و خروش که بنشست توپ فرنگی خموش چپ و راست گردان کابل زمین همان گوله ها میز دندش بکین که زین بیش بردند آندو خته زافگنده خصم دل سوخته زفرط تف ول بلا بر بلا بزد خاك آن دژدم از کر بلا بیفتاد در قلعه جوش و خروش خزیدند مردم بسوراخ موش شده هر کس از جان خود نا امید ز باد خمار جمله لرزان چو بید دران منزل بیم و رنج شدید چنان شور مردم بگردون رسید (۱) زنهار : بمعنی هر گز. --- page 181 --- (١٦٢) که از اهل شهری زبیم و گزند درآمد که خواهد شد آتش بلند روایت چنین کرد آن را ویه که آنروز بود اندر ان هاویه که چون گوله ها را تپه آتش نهاد همیدید کردند چون گرد باد چو گوله بزد چرخ گفتی بخویش که این کرده خویشم آمد به پیش چو این سنگها از سنگهای من است چه رنجم حق از جانب دشمن است ببینم زخود بر خود این عابله چه دارم عوض از که سازم گله کنون شیشه من بسندان فتاد چه سازم که کارم برندان فتاد گر این دشمنان برنیارم ز جای بیارم که دارم درین بقعه پای چو بیمار را از دو رنج شدید شود در بدن اضطرابی پدید بباید علاج همان رنج کرد دراول که بیش آید از وی بدرد درین غم که سد کوه برمن نشست فزون از غم پشته پشتم شکست پس آن به که چون کوه بندم کمر نخست از گریوه کنم دفع شر برسم شبیخون شتاب آورم سر دشمنان در طناب آورم چو زانستو زدشمن شوم رستگار پس آنگه کنم کار اهل حصار چو خورشید از پشته آسمان فرود آمد و گشت ظلمت عیان شبیخون شب روشنی کرد دور نهان در سواد جهان گشت نور ز مردان شایسته کار زار روان کرد شمشیر زن ده هزار چو شیران پر خشم و پر خاشجوی ز پستی ببالا نهادند روی سبک پی چوبادر چو آتش بتاب خمش مثل خاک و شتابان چو آب برسم شبیخون نهان تاختند بخصم افگنی تیغ تیز آختند سپاهان کابل بارام و ناز ببالین سر افگنده و پادراز تفنگ را جگر سوخت بر حال شان(۱) با و از داد از مخالف نشان پیامی چو در سینه بودش نهفت گلوله فرستاد تاباز گفت بجستند گردان کابل زجای زبی لشکری پس کشیدند پای (۱) چون در این مصرع يك حرف زیاد ولی در همه نسخه ها يك سان بود به اصلاح آن پرداخته نشده. --- page 182 --- (١٦٣) دگرباره آن شاه کردون شکوه بسی شد ز جنگ فرنگی ستوه تقابل ندیدند شایان خویش نگهداشتند از بلاجان خویش صلاحیکه ازخویشتن داشتند بصد جهد با خویش برداشتند دویدند افتان وخیزان چوگوی سوی مسکن خود نهادند روی حسودان نشستند بر جای شان بشد بر فلك شورو غوغای شان چو در شوره شب ز نور سحر بیفگند گردون گردان شرر بیکدم چنان آتش آمد بتاب که شد سوخته خانه آفتاب فرنگی زدژ، شه زبالا حصار ز پشته حسودان بدروز گار چنان گرم کردند بازار کین که از توپها برهوا شدزمین بکابل فتاد آنچنان ولوله که برخاست از هر طرف غلغله ز افتادن غرفه و پیش طاق بر آمد زهر سو طراقا طراق همه در خروش و فغان آمدند زپشته فزون تر بجان آمدند که بس پله توپ نزديك بود زبس دود مانها بر آورد دود ازین واقعه سروران دیار بگفتند با هم بصد اضطرار علاجیکه در باب رفع فساد نمودیم تاثیر بر گشته داد چو دارو فزون تر کند درد ناك بحکمت دلالت کند بر هلاك برامروز امید و حرمان ماست که ازروزها روز بحران ماست ازین دشمنانیکه بر پشته شب نشستند چون رهزنان عرب اگر جای خالی نخواهیم کرد ازین بوم و کشور بر آرند گرد جز این چاره نیست کامروز باز بجان بازی آئیم در ترکتاز بکوشیم مردانه اندر نبرد برآریم ازخاك بدخواه گرد چو اندرجهان بی اجل کی نمرد زروز اجل از اجل جان نبرد --- page 183 --- (١٦٤) چه به زین که دل برشهادت نهیم قضای خدا را رضا در دهیم پی دفع آزار خلق خدا ببازیم در راه حق سر فدا چو مردان برایزد تو کل کنیم نترسیم و ترك تساهل کنیم زید اهر که حق ماندش دیر گاه رود هر که بخشد خدایش گناه برین مصلحت جمله بر خاستند تن از خود و خفتان بیاراستند بخود بست هر کس سلاحیکه داشت ز دل بیم و امید یکسو گذاشت دلیرانه دامان زده بر کمر نه اندیشه جان نه پروای سر پیاده دویدند مانند شیر بمردن بجان خوش بکشتن دلیر بمانند پیلان پولاد خای نهادند بر دامن کوه پای همه تن نهان گر چه زیر سپر زپستی ببالا نهادند سر باعداد شان بست در کوه شخ زبر بر کمر تیغ مور و ملخ بران شیر مردان پر خشم وجوش بزد کوس روئن زبالا خروش که دم راست دم راست سازید دم که غم نیست غم نیست غم نیست غم برآمد فغان درنگ از تفنگ (۱) که یعنی نسازید یکدم درنگ بلا اندران معرص گفت و کوب گرفت آنچنان طبل زن زیر چوب که زد کر ناناله های های فغان نای ترکی زد از وای وای سپاهان جنگی فرنگی سپاه به گردان کابل گرفتند راه بصد صدمت و کرد فرو شکوه ببالا ستادند مانند کوه نمودند کوشش بشاهین زدند چه در سنگ و بندوق غریین زدند زدی کولۀ آهنین از تفنگ بیامی بر اوج هوا سر بسنگ ۱ - تصیح خ « برآمد فغان بی درنگ از تفنگ » --- page 184 --- (١٦٠) ازان سنگ و آهن بجستی شرر نمودی چه فلخمو ری اندر نظر دلیان کابل دران گیر ودار نکردند جز تا ختن هیچ کار شتابان دران گوله و سیل سنگ رسیدند نزد سپاه فرنگ ز جمع اچکزائیان دلیر همان خان عبد الله نره شیر روان بود از جمله لشکر به پیش بش پهلوانان همقوم خویش نخستین در آمد بفوج فرنگ چو پیلان سرمست پیوست جنگ چو اندر صف رزم دشمن رسید زابر میان برق روشن کشید چنان دشمنان را سر انداز شد که از رشته زه گره باز شد اچکزی جوانان پولاد پوش بدنبال آن سر ور تیز هوش به تندی چو شیر ژیان آمدند بسفوج عدو در میان آمدند بر آمد علمدار و بیرق نشاند سرش بر سر اوج پروین رساند بدنبال شان جمله لشکر رسید شد از جنگ شور قیامت پدید زبندوق ها شد دران کربلا چنان گرم با زار جشن بلا که زد گاودم خندۀ قاه قاه (١) زخر مهره شد نعره واه واه سپر داشت در دیدنش چار چشم زره در تما شا به بسیار چشم در آمد جلا جل بدستک زدن دهل گشت سرمست خنیک زدن به بسیار سر ز آفت گوله ها شد از خون زبینی روان پوله ها (٢) دگر زد کمان چین بر ابرو فگند زسر کار خود کرد نیزه بلند بسا عیش کز تیر ها تیره شد بسا چشم کز خار ها خیره شد در آنجای بیرحمی وخشم و کین سپر ها شده چشم ها آهنین بسر ها سرو کار شمشیر بود شفاعت سپر در میان میهمود (١) گاودم بمعنی کرنا (٢) پوله ها، غالبا لوله ها، باشد . --- page 185 --- (١٦٦) دران جنگ اندر ترنگا ترنگ کمان در زهاره به نیرو خدنگ ز قبضه کمر بسته مانند شیر بهر گوشه میزد یلا نرا به تیر سپاه فرنگی شده مست جنگ بشمشیر وتیر وسنان و تفنگ باتش زمین بر زمین سوختند به پیکان فلك برفلك دوختند شدند اندران دائره سر فرو که از خون خود که زخون عدو ز اندیشه تیغ و بیم تبر بسر داشت هر يك فرنگی سپر بخفتان کس گرز دندی به تیر شدی راست همچون الف جایگیر زدندی سر خود آئینه تاب به تیغ سیه تاب مانند آب ولیکن نمودند از دور جنگ بغربین وشاهین وتوپ و تفنگ بزد هر که بر قبضه تیغ دست ز شمشیر وتیر حریفان نرست بشمشیر گردان دران کارزار بمردند پنجاه كم شش هزار همان خان عبدالله رزم جوی زخون دلیران روان کرد جوی با کیش ولنگ وبدست کرد بسا کس بروی زمین پست کرد یکی را چنان زد تبر زین بسر که افتاد از پا چو نخل از تبر به پشت دگر اندران رستخیز بزد نیزه مثل الماس تیز چنان دوخته مهره پشت او که ترشد بخون عدو پشت او یکی را بزد دست کش کرده برد بر آور دوزد تاشده خورد خورد بدینسان بسی هم نبردان فگند ز مردان بسی تند گردان فگند دران تاختن گوله ناگهان بخورد از قضا بر قضا داد جان بمهمانی خوان غفران دوید طفیلی سه صد شیر مرد شهید ازان جمله بودند اندر شمار زيك خانه اش سي ويك نامدار دلیران غازی به مرگ کسی ندیدند و کردند کوشش بسی زمرگ کس سوسن آزاد تر(۱) بمرگ خود از زیستن شادتر چنان تیغ راندند مانند برق که یکقبضه شدخون مردم زفرق زطوفان شمشیر کز سر گذشت چنان موج برخاست زان ساده دشت (۱) تصحیح خ، بخون کسان تشنه چون نیشتر --- page 186 --- (١٦٧) که چون نيزه كلك من يك قلم ز خون یافت سر خی ستون علم بهم چشم خود هر کسی چون سپر نظر داشت و ز دیگران بیخبر شده تیغ خولریزتر از سغان که از نیزه سخت است زخم زبان چنان حمله بردند در کار زار که باد وزان بر چراغ مزار بصد زور از جای فوج فرنگ ببردند چون سیل با ریگ و سنگ فرنگی سپاهان پر خا شجوی زبالا بیا ئین نها دند روی بعکس نخستین سپهر بلند بلندان ز با لا به پستی فگند بد نبال شان غا زیا ن دلیر ز دندی بشه شیر هما نند شیر فرود آمد ند از بلندی چنان سر سو فرازان و گردنکشان که پر خودو سر دامن پشته شد ز پندار آن و هم سر گشته شد زدند آنچنان دشمنان را به تیغ که ز درعد فریاد بگریست میخ دل تیغ شد نرم بشکر شگفت که از قبضه دست دلیران گرفت ز بهر شفا عت ته پای شان فتا دند سرهای گردن کشان باین ده بزن اندران ترکتاز بقلعه رساندند و گشتند باز چنان طبل کابل درآمد بجوش که بشکست طبل فرنگی خموش بیا سا قیا چای تر کی بیار فرو شوی از خاطر من غبار که از تنگ چشمان تر کم ملول دلم سوخت زین فرقه بو الفضول چو جنگ کریوه رسا ندم بسر دگر باره چون کوه بندم کمر چو یوسف کشم اکبر ذوفنون ز زندان سرای بخا را برون زتاج کرامت سر افراز مش شه مصر کابل زمین ساز مش خلاص شدن اکبرخان از قیدبخار ابعنایت حضرت خواجه مشکلکشا دوای دل هر درد مند حا جت روای هر مستمند جناب فیض ماب حضرت بهاءالحق و الحقيقة والملة والدين رض ورسیدن در کابل کسی برد از جمله مردان سبق که امداد جو ید زمر دان حق بدرگاه شان هر که دست نیاز بر آرد نگردد تهیدست باز --- page 187 --- (١٦٨) کر آید جگر خسته یکدو روز بدر گاه شان از سر صدق و سوز سوم درد خود را دوا بنگرد همه حاجت خودر و ابنگرد امیر جوان بخت فرخ سیر چو کرد از زمین بخا را سفر گرفتار ماند اکسیر شیر زاد بسلطان جان خجسته نژاد چنان بر دلش بود گرد ملال که روزش شدی هفته و ماه سال چو لاله ز داغ دلش سینه ریش برنگ بنفشه سر افگنده پیش طناب امیدش ز هر سو درید علاجی جز امداد باطن ندید بصدق و ارادت ببرد التجا بدرگاه سر حلقة اولیا در درج عرفان مه برج دین شه مسند آرای ملك يقين فرید زمانه سعید ازل کلید در گنج علم و عمل دبیر خرد مسند دیوان راز کلیم سخن سنج ایوان راز نشیننده مسند خاص عشق گزیننده حسن اخلاص عشق دلیل غریبان راه طلب خليل عزیزان شاه عرب فروزنده شمع شبستان قدس فریبنده سرو بستان قدس مطاع بزرگان روشن صفات متاع گرانمایه کاینات فرازندۀ کاخ شرع مبین بر آرنده شاخ دین متین دوا بخش درد سقیمان دهر معین و ملاذ مقیمان شهر پناه همه رهنمای همه عدو بند و مشکلگشای همه طرازندۀ نقش صدق وصفا گدازنده نفس دیو آشنا فزاینده زینت باغ دل نماینده مرهم داغ دل زداینده نقش غیر از نهان کشاینده بند ظلم از جهان محیط کرم در بسیط جهان محیطی که گشته محیط جهان سراج الهدی خواجه ارجمند شهنشاه مشکل گشا نقشبند شب و روز بودش دران بارگاه چو شمع سحر گریه و سوز و آه شبی چون چراغی زبان کرد باز بگفت از سر صدق و سوز و گداز --- page 188 --- (١٦٩) که ای آفتاب سپهر وجود کلید در گنج احسان وجود زجرم وخطا گر چه دارم بسی نباشد عد یل گنا هم کسی ندانم کدامین گنا هم گرفت کدام آه فریاد خواهم گرفت کنون توبه کردم پشیمان شدم زنو کلمه خواندم مسلمان شدم زدم دست دردا‌من پاك تو سر خو یش بستم بفتراك تو خدارا درین سختیم یار شو شفیعم بدر گاه دادار شو از ین عقدۀ مشکلم وا ر هان بکن وصف مشکل کشائی عیا ن نمی بینم ای پاد شاه غیور زقانون احسان ولطف تودور که بر حال مسکین خوارو د ژم زانصاف ورحمت نیاری كرم بدینسان بسی عجز وزاری نمود دران تلخیش خواب شیرین ربود بخواب آمدش شا ه مشکل کشا تبسم کنان از لب دلکشا چنان داشت ریش مبارك بتاب كه خط شعا ع از رخ آفتاب ردائی پیچیده بر گر د خو یش كلاه وقبا ئی و تیغی به پیش بگفت ای ستمد یدۀ روز گار سر آمد ز ما ن غمت غم مدار قبا و کله پوش وشمشیر گیر بزن بر سپاه بد اند یش تیر مخور غم زتنهائی خو یشتن كز ین پس مدد گارو ویار تو من نگونسار گر دد بد ا ند یش تو رسد بار د یگر پد ر پیش تو ترا ملك خود دادیز دان پا ك کنون گرجهان خصم باشدچه باك چو در بند ما آ مدی شاد باش ازین پس ز هر بند آز اد با ش چوا کبر کلاه وقبا ئی شگفت بپوشید وشمشیر در کف گرفت چوبخت خوداز خواب بیدار گشت ز بشگفتنش سینه گلزار گشت عمو زاده را کرد زین آ گهی چوخود کر د امیدوار بهی در ین روز ها شد زمال امـیر ملك نعر نا چیز هـمت خبـیر از ان فتح وفیروزی وصلح وجنگ وزان رفتنش در دیار فر نگ بسی منفعل شد ز کر دار خویش پشیمان زاوضاع واطوار خویش --- page 189 --- (۱۷۰) نکردش دران کار تحسین کسی ازان پس فشر هندکی شهربند (۱) نکرده دگر یاد آنها دو بار ندیدند رنج و غمی زان سپس چواز بهر تسکین درد درون نبودی نگهبان شان هیچکس یکی روز بودند با همدگر بناگاه زیبا جوانی رسید چو غنچه تبسم کنان زیر لب من از شهر سبز آمدم همرهم که این باد پایان نهان از کسان چو یوسف بنزد من آن نامدار زانفاس او آند و فرخ سیر بجستند بر مرکب گرم خیز زمهمیز گردان چابک رکاب چنان پویه تیز برداشتند بسر سبزی طالع کامگار ز دیدار آن هر دو فرخ نهاد که از بس شگفتن چو گل در چمن نوازشگری کرد وبخشش نمود ولیکن دل خان اکبر قرار چو نبود دل از گرد اندیشه پاک دلش خواستی بهر دفع ملال ازان میزبان خجسته شیم شنید از چپ و راست نفرین بسی نهاد آندو آزاد. سر و بلند نپرداخت بر حال شان زینهار نه تکلیف یکجا نشستن زکس شدندی زشهر بخارا برون مگر يك تن از هم زندان وبس نشسته نگهبان شان بیخبر بر خمارش آثار غربت پدید دعا کرد و گفت ای دو والا نسب دو اسپ اندو فر مودفرمان دهم: چو باد بهاری با کبر رسان ززندان سرای بخارا بیار شگفتند چون گل زباد سحر رو ان بر نشستند و را ندند تیز دویدند اسپان چو پر ان عقاب تو گفتی مگر بال و پر داشتند رسیدند در سبز چون نو بهار چنان گشت فرمان ده سبز، شاد ر جودش نگنجید در پیرهن زبکر وز رو زد گر بر فزود نمی یافت از غصه در هیچ کار فزون از طرب گردد اندو هناک ز ملکی به ملك دگر انتقال بتقریب و تسکین و اندوه وغم ١- شهر بند در لغت به معنی زندانی است ولی طوریکه از سطور ما بعد بر می آید تحت مراقبت و نظر بند بوده اند . --- page 190 --- ( ۱۷۱ ) اجابت طلب شد کزین بوم وبر بصد جهد رخصت ازو یا فتند نمودند چندی در انجا مقر یکی روز با دیده اشکبار برنگ دو لاله زداغ درون که از بهر خویش و تبار اسیر گریستند باهم زبیداد چرخ دران حالت آمد بشیری چوباد سر نامه مهر محمد زمان بسی گشت از دیدن نامه شاد چو آن نافه‌چین کشادن گرفت نوشته چنین بود بعد از دعا بشارت که بخت تو بیدار شد دوین سرزمین فتنه خاسته است همه شیر مردان بر آشفته اند که درملك برزخ‌هم‌ازبس نقار (۱) بظاهر سوی آشتی مایل است کجا مکرو نیرنگ او بادریست چنان لاطمه جنگی است مغرور ومست که بگریزد از گیر شمشیر تیز برید از سرش نيك کبرو غرور بسازم سوی خلم چندی گذر سوی کشور خلم بشتافتند زمانی ببردند در غم بسر گرفتند چون شمع محفل کنار فشاندند از دیده بر چهره خون که از حال خویش و فراق امیر بگردون رساندند فریاد چرخ یکی نامه در پیش اکبر نهاد هم از خان ذو القدر جبار خان بمهرش ببوسید و مهرش کشاد ز پیشانیش چین کشادن گرفت که ای قرة العین فرخ لقا سر دشمنانت نگو نسار شد که‌هر دم صف رزم آراسته است جهان ترك مهر فلك گفته اند نباشند در آتشی زینهار بباطن همان دشمن قائل است که این عصمت از روی بی چادریست در افتاده برخاك خواری‌است پست چو آن سایه کزنور آرد گریز سلام آورد سایه را هم زدور ۱ ـ نقار ـ بکسر اول كينه وعناد . اکبر نامه ( ۱۰۰۰ جلد ) سعر در محلات جامه ( ع ) سیده در سرود تاریخ طبع یوم ٦ـ٣ -٢٩ --- page 191 --- ( ۱۷۲ ) ز شمشیر ما زینهاری شد است گرفتار سجن حصار خود است ز قحطش چنان استخوان سوخته شب و روز کاری بجز جنگ نیست بزرگان این سر زمین یکدل اند زمردان و گردان دشمن فگن فراهم شده نامور لشکری که از عهده کار سر لشکری ز جمله بزرگان روشن نهاد کنون شیر مردان اهل دیار بزودی بیا جای تا خیر نیست چنان گرم کن بارگی در شتاب بکابل رسی تا بیکدم زدن چو نامه بخواند اکبر چیره دست بسرعت چو باد صبا شد روان چو اندر حد کابلستان رسید همه پیشوایان فرمان روا بهر کوی و برزن که گشته روان چنان خاست شور دعا برزمین (۲) چو پیش محمد زمان خان رسید سرش از سر ملک داری شد است بفکر خر خویش و بار خود است که خرخورده بر سگ نظر دو خته ز خون یکدمی تیغ بیرنگ نیست بتدبیر این ورطه‌ها یل اند هم از غازیان مخالف شکن و لیکن ندارند سر لشکری برآید بمردی و زور آوری درین فال قرعه بنامت فتاد ترا جمله هستند در انتظار ازین به ترا هیچ تدبیر نیست که اینجا رسد پای چپ در رکاب (۱) نه دم بلکه تا چشم برهم زدن کمر بست و بر بارگی بر نشست بسلطان جان جهان پهلوان تو گفتی بهاری به بستان رسید شدندش بفرسنگها پیشوا زمرد و زن و طفل و پیر و جوان که پرسید عیسی «ع» چه غوغاست این چو جان فنگ اندر کنارش کشید (۱) تصحیح خ : که از سرعت تنبر آن خوش رکاب (۲) در نسخه د بعوض دعا کلمۀ و غا آمده است --- page 192 --- ( ۱۷۳ ) لشت و نشستند نام آوران بگردش چو پر گر دمه ختران حقیقت زنو تا کهن گفته شد مسلسل سخن در سخن گفته شد سرا نجام کارش محمدزمان بگفتهای فرح بخش روح و روان درین رزم در دست من آنچه بود نمودم دگر نیز خواهم نمود ببا زوی تدبیر و شمشیر جنگ شکستم طلسمات اهل فرنگ زسر مایه آباد کردم سپاه فگندم زپا دشمن کینه خواه ولی تا مخالف نگردد هلاك نخواهد شد این کشور از فتنه پاك هنوز است دروازه جنگ باز هنوز است این قصه دور ودراز دلیر افگندند بسیار کس ولیکن ندارد سالار کس مرا قوت شیر گیری نماند تواناگی از ضعف پیری نماند کجا آید از پیر کار جوان که مشکل بود کارتیر از کمان سزد بر سر کار سر لشکری جوانیکه مانند شیر نری بود در صف رزم خونریز تر زشمشیر او هوش او تیزتر کسی جز تو در خیل مردان مرد ندینم که بتواند این کار کرد کنون کار برتست هشیار باش زنیرنگ دشمن خبردار باش همه شهر و لشکر بفرمان تست بکن هر چه خواهی که ملك آن تست چنان مردی کن که در روز گار زتو ماند افسانه یادگار زها زه زجات وزینت کند پدر بشنود آفرینت کند چو خان بزرگ این جواهر بسفت چوگل خان اکبر بخندید و گفت که ای نامور سر و را نجمن چنین کارها چون نشاید زمن (۱) گرفتار در دست دشمن پدر غریب او فتاده بملك دگر من از پس بشور آورم دشمنش که تا سازد آزرده جان و تنش رسانم بخویشان و اهل و عیال زآشوب زنبو و خانه وبال (۱) در نسخه بطریق صحیح چنین آمده : که این کار ها چون بیاید ز من ، --- page 193 --- ( ١٧٤ ) بیستند . بجان بـرا در جـفا بر ین کار من آسمان وز مین ندانی که باما چها کر ده اند بگو ید بمن يك سيه نـا مـه كرا خشك لب گشت از بهر ما که بر خاك زد از غم ما کلاه بما ندی بما گرمی از هزا ر بما گر نه با هم فتادی نزاع همه هر چه کردند یاران خویش چراغ يقين چون پزیرد فرو غ چومستعمل آبی بود اشك زور چه بد کرده بو دیم کز بهر آن تطاول به بنگا ه ها سا ختند مرا با چنین کار ها کارنیست ببایست این پیش بینی نخست نه اکنون که دشمن قوی ترشده است چوا کبر بگفت این سخنهای خویش بد ا نگو نه گشتند غرق عرق پس از ساعتی رخ زخوی کرده پاك بگفتندش ای تکیه گاه همه همه خیر وشرچون بدست خداست بما ا ين همه رنج تقد یر بود کنون تیر ر فته د گر باز پس بسی ر ا حت ز مرۀ بیسوفا نخو انند چرا آ فرین آفرین که تدویر وجورو جفا کرده اند که تر کرده از بهر ما خا مۀ كراتر مژہ گشت از مهرما (۱) که جامه در یدو که کرده است آه فرنگی چه کردی که بردی دیار کجا روی کابل بدیدی شجاع ندا ده است زنبور بیگا نه نیش که چر بی ندا رد باشك درو غ بجریان نخواهد شد آب طهور ببستند بر کینه جوئی میا ن بقصد گر فتن ز پس تا ختند نیم یار کی چون کم یا ر نیست که ما چت بودیم وبد خواه سست زگر دانکشی با فلك سر زده است(٢) ز خجلت همه سر فکند ند پیش که پر گشت نه آسمانرا طبق کشیدند یکسر سر از روی خاك نگهبان و پشت و پناه همه ز دیگر کسی شکوه کردن خطاست قضا سوی کوی دعا ره نمو د نیا ید چه آید زا فسو س کس (۱) تصحیح خ : که را دیده از بهر ما تر شده که از بهرما زارو مضطر شده ٢- تصیح خ : زرفعت بگردون برابر شده است . --- page 194 --- ( ١٧٥ ) مسلم که بر ما سزد این عتاب ولیکن چه گوئی بغیرت جواب درین مجلس آنانکه پیش تو اند همه آشنایان وخویش تو اند کر از چشم غیرت ببینی در ست بهر خاکۀ ننگ و ناموس تست کسی کز ازانها بیفتد به بند نظر کن که تا بر که آید گزند بعز و جلال خدای عظیم ؟ به تعظیم نام رسول کریم ص کازین پس ز شرط و فافگذر یم بجز راه فرمانبری نسپریم زاندیشه های دغا در گذر که معلوم شد میوۀ این شجر درختی که بد طعم با شد ببرش زهی ذایقه کوچشددیگرش (۱) بدست فر نگی فتاد این دیار زروی شجاع دو روئی شعار بیفگند در ملك وملت فساد کنون فرض بر مردوزن شد جهاد نظر کن سوی حکم پرور دگار نه بر ننگ وناموس خویش تبار کمر بند از جبهه چین بر گشای بکوش اند رین کار بهر خدای تو و استقامت بمیدان جنگ دگرما و شمشیر وفوج فر نگ نسگهدار فرمان یزدان پاك پسر بابدر گر نبا شدچه با ك چو این ماجرا خان اکبر شنید جز آمیز گاری صلاحی ندید شد ازشکوه خاموش گفت اینسخن که ای شیر مردان شمشیر زن چو حرف جهاد آمد اند ر میان به بندم چو شمشیر دیگر میان(۲) بر آرم ز دل بیم و امید و پاس زدشمن فگندن ندارم هراس تبارم گرفتار دشمن شده است شما زانچه ترسید بر من شده است ندارم امید آنکه آیند باز سپردم بیزدان مسکین نواز بکوشم درین کار بهر خدای بداندیش سر کش در آرم زیای اگر عهد خود را درستی کنید دگر نقص پیمان وسستی کنید رسد بر شما نفع ونقضش تمام سخن مختصر کرده شد والسلام (۱) درختی که تلخ است اورا ثمر نگردند مردم بگردش دگر (۲) به بندم به شمشیرو خنجر میان --- page 195 --- ( ١٧٦ ) بيا ساقيا شکوه من بگذار بشکرانه صلح جامی بیار که گرا کبرا زشکوه خاموش شد مرا خود نخواهد فرا موش شد چو دادم با کبر ببلند افسری بفر قش نهادم کلاه سری کنون باز گویم چه منصوبه ساخت بطرز فر نگی چه شطر نج باخت بر تخت نشستن محمد ا کبر خان در کابل واستد عای لاثپه جنگی بملاقات او و رفتن او نز د لاثپه جنگی و خز ینه دادن او با کبرخان حریفی که شطر نج بازی کند تامل به منصو به سازی کند نخستین به بیند که دشمن چه باخت فرس بر که افکند و رخ بر که تاخت بهر مهره خود حمایت کند پس آنکه ببازی بدایت کند نباید که از رخ به بیدق زند حر یفش دهد کشت وماتش کند چو ا کبر ز سر یافت فرما ندهی بسر بر نهاده کلاه مهی سر ان جمله گشتند فر مانبرش سپه بنده گر د نکان چا کرش ز کج بازی کهنه بر داشت دست ز نو نقش منصوبه تازه بست بدستور پیشینه اکر فت تفنگ ز نایابی غله اهل فر نگ ره آمد و ر فت مر دم کشاد زجنگ و خسو مت نیاورد یاد بسی سیم وزر مر دم اندوختند بنر خ گر ان غله بفر و ختند بهم سنگی سکه نقره فام گر فتند از پختگی سیم خام بیغد و خت خباز انباز زر شدش هر یکی قرص د ینار زر چنان گشت بازار هیزم بجوش که چون آتش افر و خت هیزم فروش بر نگی عسل شان خود بر فر اشت که شالی چنان خان شیر ین نداشت ( ١ ) سپاه فرنگی بفرخ گر ان ندیدند و ار زان خر یدند جان چو کاهی شدی کاه در چشم شان ر سيدي غو تیغ بر کهکشان ( ٢ ) ١- مطلب از خان شیرین خان جوان شیر است که در آن فرصت مناسبتی با انگلستان در کابل داشته است . ٢- در نسخه اصل و نسخه ك ( غوی تیغ ) آمده و در نسخه د غو بیغ : اما تصحیح خ : رسیدی شر و شور بر کهکشان - --- page 196 --- ( ۱۷۷ ) چواز قحط فوج فرنگی برست زاندوه و غم لانه جنگی برست سپه را پی دفع رنج روان چوآب روان داد کنج روان پژوهر چه لشکر ز کشرو گرفت بجان مفت خان اکبر گرفت کزان سرزمین آنچه آورد و برد زتاثیر یمن قدو مش شمرد بران شد که نزدیک خود خواندش زنيك و بد آگاه گرداندش که تا همدم و یار و یکدل شود مدد گار این کار مشکل شود پریدی روان کرد شیرین سخن بدو گفت کای نامدار زمن پس از بس ثنا و دعا و سلام چنین دارم از لانه جنگی پیام که ای از قدومت چو خضر بهار شده سبز و خرم سراسر دیار رسیدن در ین کشور پر فساد مبارك ترا ای مبارك نهاد گمان داشتم کاندرین چند گاه کنی سوی ما نیز گاهی نگاه بدیدار فرخنده شادم کنی پیامی فرستی و یادم کنی چودانم که داری دلی سوی ما که مانع شد از دیدن روی ما دلم شایق روی دلخواه تست بزودی بیا چشم در راه تست پیاسخ نگفت اکبر نامجوی که بعد از سلامش زمن بازگوی که گر اندرین سرزمین آمدم باندازه ایتچنین آمدم ( ۱ ) که از دیدنت دیده روشن کنم دل از خرمی هچو گلشن کنم ولی از ادب دور دیدم بسی شدن بی طلب پیش روی کسی ببین همت عـالی شاهباز که نا خوانده آمد برشاه باز بان همت سفله نزديك كس نشد گر به ناخوانده همچون مگس کنون از کرم چون شدم بهره مند سز دگر کشم سر بچرخ بلند ولیکن چو این وقت وقت است دیر بگویش که فردا بیایم بخیر چو روز دگر اکبر آفتاب بنظهاروی گشت گرم شتاب دلیرانه تنها شد اکبر روان چورستم ببر شاه مازندران ۱ - تصحیح خ بشوق و تماشای این آمدم. --- page 197 --- ( ۱۷۸ ) چو پا در حصار فرنگی نهاد زشادی بهر گوشه غوغا فتاد روان پیشوالا شه جنگی دوید چو سرور وان در کنارش کشید چو مضمون عالی بکرسی نشاند بالفاظ شیرین ثنایش بخواند که احسنت ای سرور سرفراز بسان پدر صادق و راست باز زهی بی بها گوهر شاهوار متاع گرانمایۀ این دیار من از ناشناسی خریدم خزف در قیمتی مفت دادم ز کف زسودای خر مهره های خسیس شد از دست در دانه های نفیس نگهداشتم سفله گان دیار که خست نمودند انجام کار نمود انجره در نگاهم شگفت (۱) ببستم از و دسته دستم گرفت بگفتم بصد التجا با امیر که بر شغل خود باز شو جا بگیر ولیکن چو زین کشور آزرده بود دغا های این ابلهان خورده بود پسندید در ملک بیگانه جای چو کرسف زد این ابلهانرا بپای بدل داشتم تاز هند آرمش همه دشمنان بسته بسیار مش ولیکن چوره بود دور و دراز بتاخیر و تعطیل می ماند باز ستایش خدارا که از لطف و جود بروی تو ابواب دولت کشود ززندان سرائی بخارا رهاند درین سر زمین بیگمانت رساند قدوم تو از راه فرخندگی ببخشید ما را زسر زندگی خدا زنده جـاودان دار دت همه دشمنان زیر پای آردت ازین پس نکوخواه خویشم شمار زمغز مخالف بر آورد مار ترا ریسمان آسمان بلند بکف داد دشمن بگیر و به بند پلنگی تو خصمان روباه باز بجنگت آرمانند روباه باز که تا یادشان خواهد آمد بدیر که آخر بود بچه شیر شیر ۱- چون انجره در لغت فعلا فهمیده نشده بنا بر ان توسطه شاعلی خچنین تصیحی گردید نموده مغیلان بچشم شگفت ۲- کرسف بمعنی پنبه و لیق دوا شاست این کلمه چندان مناسب دیده نشد چنین تصحح شد زد این ابلهان دغل را بپای --- page 198 --- (۱۷۹) گر ین سر کشان بسته دست آوری بر او رنگ شا هی نشست آوری ور از دشمنان برنیاری دما ر نه بینی درین بوم و کشو ر قـرار جوابش بگفتا کبیر نامـدار که ای نامور مهتر روز گار اگر زین دلت آتش افروخته است دلم از دلت بیشتر سوخته است مرا نیز مغزی است در زیر پوست شناسم بد از نيك و دشمن زدوست از ین اولها نم جگر خون شده است ز دل چون بگویم که او چون شده است ز اطوار و کردار شان بیشکی پدیدار شد بر تو و از صد یکی مرا آ گہی زان ایاعن جداست خبرنيك دارم که تا چون بد است زین بیخ خصمان بر آ وردمی چو شیر ژیان خون شان خوردمی ولی بی زروبین كس و يك تنم بزور آوران پنجه چون ا فگنم نه در زیر فرمان مرا لشکری است نه مالی نه گنجی نه سیم وزری است ز لشکر غمی نیست چون زر بود که لشکر بزر زو بلنکـر بـو د چو آن نامدار فرنگی نژاد شنید این حکایت زبان بر کشاد بگفتش چه اندیشه داری ززر بگو هر چه خوا هی بگیر و ببر بخواهی اگر بر کشم درزمان زدینار و زر تـو ده تـا آسمان نگهدار لشکر ززرغـم مدار که گرصد بخوا هی د هم صد هزار چو این گفت گنجینه را در کشاد ززر بدره ها پیش آورد و داد شنیدم عدد داشت نهصد هزار مرا بیگنه در شما رش مدار (۱) زر اکبـری چون با کبیر رساند دگر ا کبیر از لعل گوهر فشا ند کها کـنون ز کین آوران غم مدار از ین پس من و دشمن و کـار زار (۱) ـ د. نسخه « د» كـلمه مدار بصورت شمار آمده وقـ لبا به صحت قرین تر است . --- page 199 --- (۱۸۰) سرسر کشان در کمند آورم همه زیر سم سمند آورم بمنصوبه بازی و نیرنگ و رنگ ببینی که چون دشمن آرم بچنگ زدست و زبان من از خیر و شر گر آید ادائی به نحو دگر نه باید که رنجی و با ور کنی با ندیشه جای در سر کنی (۱) که تا خصم گردد گرفتار من خود آگه شوی از من و کارمن ازین پس بهر کار فرمانبرم بشر طیکه دیگر دهی کشورم دهی نامه عهد تا بر قرار درین کار ماند دلم استوار روان لاتپه جنگی قلم بر گرفت بر آورد کا غذ بعنبر گرفت بلفظ فرنگی قسم کرد یاد بمهر خودش نامه عهد داد طمانچه دوتا داشت دیگر به پیش یکی کر دپر شوره از دست خویش دو گوله در آورده گفتش کزین بیفگن محمد زمان بر زمین پذیرفت از و اکبر نام جوی برآمد بزر همچو زر تازه روی در بخشش وجود و احسان کشود زر افشاند و لشکر فراهم نمود به پیش خوا نین فرخ نهاد همه راز پوشیده کرد آشکار زسر آنچنان پایگاهش فزود که بیش آنچنان عزوجاهش نبود پس از دادن شرح گفت و شنود همان نامه لاتپه جنگی نمود ز تقریر و تدبیر در انجمن بیان شد مسلسل سخن در سخن حدیثی که رفت آشکار و نهفت بر لاتپه جنگی کسی باز گفت بطوری وطرزیکه یکسر کلام شد از راستی دلنشینش تمام فتادش بدانگونه آتش بجان که چون توپ سرزد زگوشش دخان چو فرموک زین رشته شد چرخ زن خروشان همی گفت با خویشتن که آها زدم دیده بر نوک دوک بخوردم در اسپا ل حب الملوک (۱) - تصحیح «خ» مصرع دوم : بهر کار من فکر دیگر کنی . --- page 200 --- (١٨١) (١) مهند سيه برسر عضر خويش نشا قدم زدم تيشه بر پای خويش بقول سگان خويشتن را جگر دريدم بسی کندن خارد در دريغا كه بد خواه کوتاه دست نمودم قوی دست و دستم شکست تبر از كف دشمنم وقت جنگ فتاده مشش باز دادم بچنگ بيك خار شی كم پر يشان بدم تن خويشتن در مغيلان ز دم دو تن از سران ديار فرنگ هنر مند ودا نای تدبير وجنگ (٢) برونام آن يك كرا می نسب دگر داشت جريل ننده لقب (٣) بگفتندش ای سر ور تيز هوش چو مرچل زتاب وتب دل مجوش مخورغم ازين غصه رفت آنچه رفت مكن ياد اين قصه رفت آنچه رفت چوتير از كمان شد تأسف چه سود چوکف سوخت آنگاه زدن تف چه سود زدشمن نيايد جز اين هيچ كار مكن شكوه های گز يدن ز مار درين شهر از دشمنان كم چه بود كز ين دشمن ديگرش برفرود ازين گفتگو به كه دم در كشی كه نبود سلاحی به از خامشی بصيا د آن به كـه دم در كـشد كه تا صيد او با زرم در كشد چنان كن خموشی و كتمان راز كه تا اكير آيد بدام تو باز چوپيش آيدت از پی رفع شك بكن امتحا نش چوزر بر محك بدانش زبان بند وبگشای كوش بخوشی خموشی بنوشی بهوش (٤) كه از دل زباش چه بيرون زند جبيش چه گويدسخن چون كند (١) ـ مهند ـ بمعنی شمشير ساخت هند . (٢) ـ «بر و» در نسخه «د» ترور آمده كه به اصل نام انگليسی آن نزديك تر است ومطلب شاعر ازهمان «تربور» انگليس كه در تمام اين واقعات باسر وليم مكناتن همراه بوده ميباشد . (٣) ـ « ننده» در نسخه «د» «لنده» آمده كه حقيقت آن معلوم نشد زير اسران معروف انگليس كه درين واقعات با مكناتن يكجا وهمراه بود ند عبارت از اشخاص ذيل است كه ماخذ ومدارك از آن ها نام برده است : ليفتنت ايند ری ومكنـ جو ولاورن س . واغلبـاً شايد مطلب شاعر از ننده ولنده ، عبارت از ليفتنت اينری بوده باشد . (٤) تصحيح خ : كند هر چه اظهار بشنو بهوش . --- page 201 --- (۱۸۲) اگر پیچ و خم بینی در سخن به تیغ کجش بازعین راست کن که تا یابد آن کجر و باده کوی جواب دو روئی ز تیغ دو رو ن و گر نه کسی از دشمنا ن دغل دروغی تراشد بزرق و حیل حدیث مخالف چرا بشنوی بحرف افقی زجها مــیر وی زاندر زشان یافت آن ذو فنون بسیار پیچیدن اندك سكون بیا ساقیا آب آتش نهاد بده كباب حيوا تم آمد بیاد که مرطوب سازد دماغ مرا دهد روشنائی چراغ مرا ازان تر دماغی که بیابم زسر تراود زطبعم سخنهای تر بیان قصه لانپه جنگی کنم نخواهم که دیگر در نگی کنم کشته شدن لانپه جنگی از دست محمد اکبرخان بمعة سه تن فرنگی قضا زیر کا خ را کند بیخبر قضا آدمی را کند کورو کر بتقدير تدبیر فرمان بر است قضا و قدر را خرد چا کر است چه امکان و یا را خرد را که سر به پیچید زحکم قضا و قدر چه خوش گفت فرزانه هو شمند که نبود حذر بد قدر سود مند چو کرد اکبر قایم انداز چست بشطرنج تقدیر بازی در ست بران شد که یکبار آرد شکست بعنصو به خصم چالاك دست زپیش برو اسب و شپرخ زاند بيك تاختن کشت و ماتش کند روان گشت و در کف زآلات جنگ همان يك تمانچه که بود از فرنگ نه خود و نه خنجر نه درع و سپر مگر تیغی آو يخته از کمر زخویشان خود داشت با خویشتن عمو زاده سلطان و دیگر دو تن بخندق که بر کنده گرد حصار ستا ده چو شمشاد بر جویبار برلانپه جنگی کسی تیز هوش فرستاد و گفتش نهان زیر کوش که گفت از اب خندق اکبر سلام وزان پس چنین گفت گفتن پیام که امروز کارم بسامان شده است رسالم بسر آنچه فرمان شده است --- page 202 --- (۱۸۳) بمانده است ز دشمن اندر خبتن همین بردن دست و تیغ آختن ولیکن صلاحی است سنجیده‌ام حدیثی است پوشیده پرسیده‌ام بدستور بس آمدم در حصار ولی ضیق وقت است معذوردار که دیرم شود تا رسانم سخن زدل تا گلو از گلو تا دهن قدم رنجه کن تا برون حصار که تار از پنهان کنم آشکار بتها خیر فرصت ندارم دگر بيك نكته آن نیز هم مختصر فرنگی چو این نکته در گوش کرد زسر گزشش روم چو خرگوش کرد دودل گشت بر پای جستن گرفت دگر باره بر جا نشستن گرفت قضا دست بگر فته بر داشتی حیاتش نماندی و نگذاشتی بدو گفت جرنیل کای شیر دل چرائی دو دل تو بنا کی بهل نه در لشکر دشمنی رفتن است که این جمله رسم بس و آختن است نز یبد بمثل تو سر لشکری بلرزیدن شیر از در دری که از چارتن تن به پیچاد کی دهد دست گردد بكينار گسی چو نبود بد شمن سلاح نبرد چرا گردد از دیدنش روی زرد نه رغی تو او باز روئینه چنگ که در حیرت افتد دة چون کیلنگ بظاهر سخن گوید از روی صدق چو غنچه دهانش دهد بوی صدق چرا کس زدست گمان دروغ بزه راست سازد کمان دروغ برو گوش کن تا ره میگویدت چه بر مدعا خواهد چه میجویدت اگر قدبه كو ته ود بار گرد بزودی بساط سخن در نورد و گر دائم اندك زمن شد دراز فرستم پست لشکر رزم ساز که باشند یار و مد د گار تو ز آسیب دشمن نگهدار تو زدل دادش لاته جنگی بجت روان با قرونده بكر دا و هست چوسایه قدر رفتم یکدو کس شتابان ببال شان برد و بس چوبودند از هر دو سو چار چار ببك جای گشتند با هم دوچار نشست اکبر ولانه جنگ آزمای ستادند گردان دیگر بپای --- page 203 --- (١٨٤) زبان برگشاد اکبر نامدار بگفتا ای جهاندار والا گهر بحکم تو لشکر نگهداشتم علم بر سر انجم افراشتم بلقد ان ۱ این شهر بست من اند زبر دستها زیر دست من اند بمانده است تا دشمن آویختن همین بستن پای وخون ریختن ولیکن بگیرم ازان باز دست بترسم که آری به پیمان شکست بصلاحید بندم سر جویبار کند دیگری ماهیانرا شکار کزیفان بسی مکرونیرنگ ورنگ همی خیزد از مردمان فرنگ بژ رفی ببرند از دوست پوست که تابر کشند از تن هر دو پوست شما را قد محکم به پیمان خویش و لیکن نباید ز بیگفته پیش رهائی نیابد دلم ز ین گز د بجز بستن عهد و پیمان تو چواین گفتگو لانهه جنگی شنید ترش گشت وابرو بهم در کشید دلش سوخت از احتراق نهفت زبان آتشین کرد چون شمع و گفت کزین بیشتر تند خوشی مکن زبان بند و گستاخ کوئی مکن مشو هرزه کوژار خائی بس است زبان باز کش خودستائی بس است که را زهره از آبی وآتشی که باما زند دم ز گردنکشی کجا رفت آن عجز روز نخست همان لابه کردن به آواز مست بیاد آر لرزیدن گردنت سر افگنده با من سخن کردنت زبس چیزی وستی حال تو نمیرفت سگ هم بدنبال تو که امروز سالارو سرلشکری همی لافی از میری و سروری بروت شکسته ز گوشت شدهاست بچرخ زبرجد خروشت شد است ندانی که این احتشام از کی است و گرنه چو قوخان اکبراسی است چه بود این سخنها که گفتی مرا چه ناوک کزان سینه سفتی مرا بمن عهد بستی وبگسیختی بکان نمک رفتی آمیختی بدشمن دگر بار پیوسته نمکدان نمک خورده بشکسته (۱) ترز مطلب از ترپورانگلیس است . --- page 204 --- (١٨٥) به پیش تو خوردن بریدن یکی است سرافرازی و سر بریدن یکی است تأمل بخود کن چه بد کرده‌ای چه دادم دغادر چه آزرده‌ت کرا تا کنون عهد بشکسته‌ایم کرا سینه از داغ دل خسته‌ایم بگو طرح پیمان چو انداختیم امیر ترا تا چه بد ساختیم نظر بر همان ساختم لاجرم ترا کرده‌ام لطف وجود وکرم تو کم ظرف بودی که از باده نوش یکی قطره کردی فزونی زهوش نخورده عسل کرمیت شد پدید که کارت ببرسام وصفرا کشید گل زعفران دیده‌ای کدو برگ که از دیدنش گشته شاد مرگ نبخشی بجمع پریشان خویش زنی تیغ بر جمله خویشان خویش تو خود را چه دیدی چه انگاشتی مگر با خود از جهل پنداشتی که شد لاقهه جنگی زدشمن زبون برشوه مدد جوید از من کنون ترا این خیال عبث در سر است ازین نکته بگذر سخن دیگر است درین یکدو روز از سپاه فرنگ ببینی جهان پر زشیر و پلنگ که از برق شمشیر آتش فشان نمانند از آفرینش نشان (١) نه کابل نه زابل نه غزنین ماند نه لشکر نه خان و خوانین ماند چو اکبر شنید این بیان درشت بر آن شد که مغزش بر آرد بمشت ولی عهد انگشت بر لب نهاد تحمل سر پای خشمش فتاد همیخواست تا دشمن از خشم و تاب به پیمان شکستن در آرد شتاب کند دست بر جنگجوئی دراز پس آنگاه کارش بسازد بساز دگر باره گفتش که ای نامور بیازام و تندی مکن اینقدر حدیث صلاح مفت جنگ شد سخن راست گفتم دلت تنگ شد چه گفتم که این آتش افروختی ز تاب نفس مغز من سوختی چه سازم که شد عهد پابند من و گرنه من وطاقت اینسخن ؟ همه کرده خویش داری بیاد ز دیگر کسان نیز باد تو باد فراموش کردی مگو قصه‌شان که می‌جستی اندر زمین استخوان (١) تصحیح مصرع دوم تو سطاخ نوانت از مهره ماند نشان --- page 205 --- (۱۸۱) بلب جان رسید پدر ماند گی با حسان من یافتی زندگی نبودی گرت لطف من در نهان تو کی زنده میبودی اندر جهان نیم طفل کین خویش تو مانیم منت نيك دانم تو هم دانیم بیاد آر جنگ نخستینه بار که کردیم در کشور قندهار بمیدان چه مردانگی کرده اید چه شربت زشمشیر ما خورده اید ازان در گذشته نداری خبر امیرم چه کرده است با داکتر (۱) ز چل نامداران تو با چل هزار چگو نه بر آورد تنها دمار ابا شد زنی دیده یار فرنگ که نوحه ندارد از ان روز تنگ وزان پس چو با مردم این دیار بمیدان مقابل شدی چند بار ندیدی که تا چون بدشت نبرد بر آورده اند از سپاه تو گرد چگونه ببرنی سر انداختند چها با تو و لشکر ت ساختند کنون چو زندانیان در حصار نه برهیچ دخلی نه با ملك كار چه آمدز دست تو ولشکرت که آید کند لشکر دیگرت بگو در کجا جز به نیرنگ ورنگ گرفتی دیاری بمردی و جنگ چه لافی چه خیز د زلاف تهی بکن زانان نام مردی نهی شکسته است پیمان تو سر بسر نمی بینمش از درستی اثر گرفتی بسوگند و پیمان امیر بهند وستان برده کردی اسیر چه اندوه وغم که ان بپردی رسید چه آزار ها کا و نه آنجا کشید ازین به چه باشد درستی دگر غرض یکطرف نه بخوبی نگر بران آردم خشم کز زشت ونيك همه ماجرا باز گویم وليك هنوز از حیا پیش دارم حجاب هنوزت دهن بسته گویم جواب بدینسان چو تیغ خود آن پیلتن شدی دم بدم تیز تر در سخن عمو زاده از پس به پشتو زبان فغان زد که ای خان جا دو بیان سخن مختصر کن که ترکان سوار (۰) برون آمدند از میان حصار (۱) ۔ تصحیح خ : کرانها که بودند با چل هزار (۲) ۔ تركان سوار مطلب از ابدالیان است . --- page 206 --- (۱۸۷) زره پوش و شمشیر ها آخته بیا بند با لای ها تاخته کنون ایمنی شرط تدبیر نیست درین مهلکه جای تا خیر نیست شکارث با ندازه جستن است بزن ورنه بهر چه بنشستن است شنید این سخن لاتمه جنگی تمام که آموخته بود پشتو کلام زبان بست از گفتگو ی وستیز ز جا جست تارو هتد در گریز بدامان او اکبر نيك كيش بزد دست و بنشاند برجای خویش بخاک آنچنان کوفت ضرب سرین که در جنبش آمد سرا سر زمین بگفاش که بنشین کجا میروی بمان تا سخن سر بسر بشنوی هنوزت حدیثی که پر سید نست نپر سیده ام از چه ترسیدن است ولی لاتمه جنگی رهائی زبند همیخواست چون صید اندر کمند دران کشمکش از سرداغ ودرد طمانچه زدن را بسی سعی کرد ولی آن سیه دل خروشی اگرد بفر یاد چقماق گوشی نکرد بیامد برون ز آهن تیره رنگ شرر هر قدر در زدر سر بسنگ طمانچه که از بهر جان حسود فرنگی بصد کینه پر کرده بود بکف داشت اکبر برآورد وزد فلك گفت بد خواه را این سزد قضا از پسش گفت کای سینه ریش ترا کرده خو یش آمد به پیش چودشمن سر خاك خواری فگند برآورد تیغ آن یل زور مند برید. سرش باز ز خم دگر بچالاك دستی بزد برتریور (۱) برش چون ز کف رفته چوگان فتاد سرش همچو کوئی بمیدان فتاد ۱- باید مطابق دیگر جاها ترن خوانده شود تا وزن برابر باشد . --- page 207 --- (۱۸۸) بگردون چنان موج خون سر کشید که شیر فلك سر بسر در کشید (۱) در آندم که بودند مانند شیر بهم در کشا کش دو مرد دلیر رسیدند ترکان جفنگی فراز شده پای شان بسته از ترکتاز شدند آب از بیم رخشنده تیغ چو از تاب برق درخشنده میغ نجنبید یکتن نه سر بر فراشت تو گفتی که جان در بدن کس نداشت نه یارا که تازد کسی سوی جنگ نه زهره که در کف بگیرد تفنگ دلیران کابل چو شیران نر گرفتند پس ماندگان دگر ببردند با لاشه سر کشان بمنزلگه (۲) خویشتن با کشان چنان کشتگانرا کشان و دوان که صید گرانرا هنر بر جوان بیاویختند آند و سر کش بپا بیازارها تن جدا سر جدا بدیگر دوتن زنده در گور جای نمودند یعنی که زندان سرای ز شادی چنان کابل آمد بجوش که شد قهقهه چشمه زار آبگوش دهل آمد از شادمانی بجوش ز الحمد لله همه میز د خروش فتیله چو این مژده در گوش توپ بگفتا بگفتار چه خوب و چه خوب فغان چار یاری کشید از حصار که دین قوتی یافت زین چار یار بگوش فلك گشت جوش شلك بخود گفت حمداً عدواً هلك بده ساقی آن آب یاقوت رنگ زمان دیر شد چیست اکنون درنگ مکن سرد مهری طلب گرم شد سوال آمد و از میان شرم شد چو شد قصه لا تنه جفنگی بسر بدانسان که گفتند مردم خبر کنون گویم از اکبر شیر مرد که دیگر بفوج فرنگی چه کرد ۲ - تصحیح خ ، که شیر فلك سر بخون در کشید ۱ - « : « سوی منزل --- page 208 --- (١٩٠) زاری کردن زن لاتهه جنگی در فراق او وعاجز شدن لشکر فرنگ در بالاحصار وهلاکی آنها در برف و خطا شدن طما نچه دو هر سنگه از اکبرخان کسی را که چرخ ابتلا آورد هجوم بلا بر بلا آورد کند هردمش از نوآزار زار سر نیش خارش زند نیش مار نرسته زاندوه درد جگر نهد بر سرش کوه درد دگر نه مسکین رها گردد از چنگ او نه شه ایمن از رنگ و نیرنگ او زدو ران جمشید واسفند یار ببین تا با کتون چه کرده است کار بگیتی چه شاهان کشور گشای بیاویخت چون گوسفندان بپای ازین پیش کز روزی تنگ تنگ فلك بود بگرفته فوج فرنگ زاندوه وغم رنج بررنج داد بباد فنا گنج بر گنج داد به آن قحط بودند یکسر بپای ز دلداری لاتهه کشور گشای نرسته از ان رنج هر دم هنوز لگد باز زد بر سر پشت کوز بتیغ اجل لاتهه جنگی بکشت سپه راز اندوه بشکست پشت زروز سیه چشم شان خیره کرد بران تیره بختان جهان تیره کرد زنان جمله بودند بر سر زنان همه موی کندند مویه کنان مصیبت چنان استره تیز راند که يك موی بر روی مردان نماند زن لاتهه جنگی گریبان درید بسوز آنچنان ناله بر کشید که برنوحه او بر سم زنان به هی های بگریست زال جهان ز ناخن زنی روی راجوی کند بافسوس مویه کنان موی کند همیگفت کای شاه ملك فرنگ بنام آوری شهره روم وزنگ مگر ملك هندوستان تنگ بود کزان سوی این بومت آهنگ بود بیا با نوام بینوائی خوش است ازین پاد شاهی گدائی خوش است نه آنی که کردی بصد چاپلوس فلك پای تخت تراخا كبوس که اکنون بپابسته آویخته است سر تاجدار تو بگسیخته است --- page 209 --- (۱۸۹) نبودی تو آشنای نازك دماغ که بوی گلت بود دود چراغ که امروز طفلان بازار و کوی سرت را بپا زنند مانند گوی کجائی تو آرام جانم بيا ببین سیل اشك روانم بیا زدرد فراق تو پیر او غوان ز نرگس ببین سیل شبنم روان بیا اینکه چشم کواکب اگر بر خسار من نیز کردی نظر ترا جوش غیرت زبس خشم و تاب برا فروختی چهره چون آفتاب کنونم دگر پیش نامحرمان چگونه طپانم ز جور زمان بیا ای دو چشم جهان بین من ببین پرهن و زلف پر چین من (۱) که چون گبنده بر خاك افگنده ام چسان بر فراق تو پیچیده ام بیا ای کله دار آفاق گیر سرافرازی تاج و زیب سر پر که در کابل امروز بر خاك راه تنت بی سر است وسرت بی کلاه بخواهم بشهر خودت شهریار و یا مفلس و بیکس این دیار بدینسان چندان نوحه زار کرد که رخنه بکه همچو دیوار کرد ز شیون همه مردوزن در نفیر چومرغان انبوه گرم صفیر جهان گشت در چشم شان غمکده همه در شده مثل ماتمکده باین رنج و سختی و اندوه و درد فلك ترك آزار شان هم نكرد کمر بسته بر رنج و آزار کرد پسرهای کابل گرفتار کرد شد از چرخ نازل بلای شگرف که شد صحن با بام یکسان ز برف زا بر جهان گیر او ز برف دشت زمین هشت شد آسمان نیز هشت زباریدن ابر کافور بار سمن دسته شد شاخ بید و چنار بترسید از تیر باران برف بپوشید چار آینه بحر ژرف زتاثیر خود آب دلکش شده بوزند گی مثل آتش شده به پیر فلك شد زسردی کباب گرفته ببر منقل آفتاب (۱) تصحیح خ : که چون از فراق تواش کنده ام چه بیقدر بر خاكش افگنده ام --- page 210 --- (۱۹۱) ز درد کمر بسکه آمد ستوه ز پهلو بپهلو بجنبید کوه چنان چوب تر از برودت بخورد که در سنگها نیز آتش بمرد پی يك شرر آهن تیره رنگ ز سردی همیگرد با سنگ جنگ نمودی بر سردی آن دیار زمستان کشمیر چون نوبهار توانگر شده پوست پوش گزین پسندیده بر خویشتن پوستین رطوبت نفسی را که باشدر خریش نمایش پذیرفتی از موی ریش جوان سیه موی را همچو پیر بیکدم شدی ریش مانند شیر زبیخ ره چشمان داشت فرش بلور که لغزیدی از جای خود پای مور نمودی یخ باصی از هر کنار چو آویخته نیزۀ آبدار تو گفتی هر اریزه در دست داشت زمین دوخته از میان بر فراشت بدریای جوشنده آبی نماند بخورشید رخشنده تابی نماند بفوج فرنگی زبرف شدید قیامت شد و بر قیامت پدید شده هر کس از جان خود نا امید تو گفتی که دیدند دیو سپید گر از دژ برون کس زدی یکقدم بیکدم رسیدی بملك عدم که افغان گرفتندی اسباب ورخت نمودندی از تیغ کین لخت لخت به بالا حصار از فرنگی سپاه کسانیکه بودند نزديك شاه فرستاد یکسر به نزديك شان سیه تر شده روز تاريك شان ز طرفین زمین نیز لشکر تمام بیامد نشستند دريك مقام شد بداندران شهر پر شور و شر ازان جمع کشتن پراگنده تر نه گاه ونه هیزم نه آب ونه نان زمین اینچنین آسمان آنچنان سیه بیشمار وخورش بیش و کم قضا از پس و مر گ در پیش هم نه ماندن صلاح ونه ممکن گریز نه امکان صلح ونه تاب ستیز سیه یافته بی هزیمت شکست سران سپه گشته بی پاو دست --- page 211 --- (١٩٢) بدانشوران سرا پا هنر همه فیلسوفی بریده ز سر بهر راه در چاره بشتافتند صلاح فلاح اندرین یافتند که شخصی رساند به اکبر پیام(۱) بگوید که ای سرور نيك نام چگوئی خداوند خود را جواب کنی چند بر بندگانش عذاب اگر چه سزاوار احسان نه ایم ولی آخر از بندگان وی ایم نکرده است زینسان کسی قتل عام خدا یاد کن تا یکی انتقام گرت دشمنی کرد سالار ما سزا یافت پس چیست آزار ما رها کن که تا راه ملك فرنگ بگیریم افگنده اسباب جنگ و گرنه بیا تیغ بردار ، کش دمادم چه لازم ، بیکبار کش بترس از خداوند فریاد رس بر افتادگان چند تازی فرس چو این گفتگو اکبر نامجوی نیوشید گفتش که از من بگوی که دادم شما را بجان زینهار ازین پس ندارم به پیکار کار بر آئید فردا که بی قیل و قال رسانم شما تا حصار جلال خود آیم نگهبانی ره کنم بغار نگران دست کوته کنم نباید که جز زا دره هیچ چیز بود با کسی از درم تا پشیز که در راه هستند غلجائیان کمر بسته برخون چو شیر ژیان بتاراج چون بر کشایند دست زهستی نبینند بالا و پست بره سیم وزر آفت جان بود تهیدست ایمن ز دزدان بود ازان نیش زنبور های عسل خورد گل که زردارد اندربغل رسید اینسخن چون باهل فرنگ شدند از طرب جمله گرم شلنگ شبا شب ببستند رخت سفر کمر بسته ماندند وقت سحر چو در پرده ابر بر تیره شب بزد صبحدم خنده نیم لب بر آمد زکوه آفتاب بلند ز ابر سیه بست مشکین پرند (۱) در نسخه «د» در عوض پیام کلمه سلام آمده است . --- page 212 --- (۱۹۳) سپاه فرنگی کمربسته چست چو بیمار افتان و خیزان و سست برون آمدند از میان حصار ولی با همه آلت کار زار گران آنچه دیدند بگذاشتند سبك جمله با خویش بر داشتند ببستند چون غنچه زر در کمر نسارند بر طمع اکبر نظر زدیگر طرف خان دا را حشم برآمد بجاه و سپاه وخدم سپاه فرنگی بزه پیش راند قضا بدرقه داد و خود پس بماند زحدسبه سنگ چون در شدند همه غرق در برف تا سر شدند بتا راج شان چرخ بکشاد دست هواست و بسازد زمین پای بست چو در برف گشتند یکسر غرق فلک گفت ذوقوا عذاب الحریق بیامدزيك گوشه باد شمال بگردن در افگند از کو شوال بگفتند نامرده ساه فرنگ کزین باد خوب است باد فرنگ یکی بازر افتاد اندرمغاك تو گفتی که قارون فرو شد به خاک یکی از طمع برف سیمین چودید زخامی به جیب و کنارش کشید یکی بر سر آبدان زد قدم زیر بخش آب کرد آبدم یکی شد فرو همچو خر در و حل (۱) نجنبید تا برد خواب اجل (۲) بغارت کمر بسته غارت گران پدیدار گشتند از هر کران کشیدند رخت از تن مردگان بردند کالای افسردگان نپرداخت اکبر باحوال شان که دانست گرزنده‌زین سر کشان بماند کسی باز آید بجنگ رود از دلش باد این روز تنگ ( ۱ ) ـ وحل به معنی گل ولای و در گل ولای افتادن ( ۲ ) ـ تصحیح ح : که او را نجو شید کس جزاجل --- page 213 --- (١٩٤) ز دشمن همان به که بیغش کنی که رحمی نسازد چو رحمش کنی (١) سپاهان او اندر ان خامشی چو دیدند فرمان دشمن کشی بیکبارگی در نشیب وفراز نمودند دست تطاول دراز بشمشیر کشتند بسیار کس همین ده بزن خاست از پیش وپس چنان برف از خونشان تر شده که همرنگ گوگرد احمر شده زمستان به آن سرد مهری که بود هواداری اهل کابل نمود گر از برف خود مردهٔ خود نمرد(٢) ز شمشیر غارتگران جان نبرد بهر سو کفتار و گرگ و شغال همیداد روبه صلای نوال غلیواژ دادی بر آهنگ دور صلای کرم بر سباع الطیور دران رهگذر زنده یکتن نرست سر خاک خواری فتادند پست مگر چارصد کس که اکبر گزید ز نام آوران چیده چیده کشید کزان جمله بودند کدبانوان فراوان واز تخمهٔ خسروان (٣) در اقصای کابل بزندان گذاشت امینی نگهبان شان بر گماشت که تا بنگرد بر اسیران خویش ازین پس ز دشمن چه آید به پیش قصاص ار بگیرد بگیرد قصاص خلاص ار بسازد بسازد خلاص چو کین بستد از دشمن کینه خواه غنی شد ز مال غنیمت سپاه روان شد بصد احتشام وجلال به تسخیر روئین حصار جلال (١) کلمه نسازد در نسخه رده بصحت « نیاورد » آمده . (٢) صحیح خ : گر از شدت برف بعضی نمرد . (٣) تخمه به ضم اول و سکون ثانی در فارسی بمعنی اصل ونژاد واولاد آمده است . --- page 214 --- ( ۱۱۰ ) که تا از مخالف نماند حصار رها شد زچنگ فرنگی دیار همه حمله بر گرد آن دژ نشاند و خنپاوه ها برون آتش فشاند بدژبان که مکنیگرش بوده نام (۱) شد از توپها روز روشن چونشام قشون ها ند روی دو لشکر نبود برون آمده تاب جنگش نبود دران کار زار بسیار عاجز بماند ز پیچا و گی اندر ان دژ بماند بشاهین و توپ از فراز حصار همی کرد با دشمنان کار زار نه بیداد ره بـا در از پنهاد بگردش خصوص ار نمدی با غبار زلغمان ز شین مجاهد کمر گرفت اکبر نـا مـور سـو بســر نهاده حدی از حدود دیار بدست فرنگی مگر يك حصار شب و روز بود ا کبر چیره دست به کوشش که نادره ز آرد شکست ولیکن نگردی جدا پاره از آن با ره تو پی و خنپاره که در بوده حیکم تر از خاره سنگ خدا آفر یده زيك پاره سنگ زسنگ اساسش چوشمشیر برق همان تیغ خود رازدی شاه شرق رسیده ز بس رفعت و با یگاه تشبش بماهی فرا زش بمــاه لمی یافت مور تبه ره در مروج که گردی بدان قلعه سر بروج بان محکمی گرد او خار زار شدق باد را باز رفتن فگار به راه راه یرش جسته بود مخالف ز بیم بر ش رسته بـود بشش ماه لشکر بگردش نشست با نواع کو شش نیا مد بدست دران روز ها چرخ ظالم نواز مشعبد صفت با زی کبرد بساز (۱) : مطابق فرمانگر بینگر است کویا جنرال میزل در جلال آ باد حصاری بوده ومریدار موجی که كمك انگلستان به سر کردگی جنرال : لك به دره خیبر رسیده نا گزیر نكر نگر با عثمیان سیر تاپ زده برون بر آمدند و نبرد آنها جبهه جدید افغان در گرفت . --- page 215 --- ( ١٩٤ ) كه يك روزاكبر وضو ساختى دگر كس بدست آبش انداختى مقامد سپاه وخدم پيش وپس نبود اندر آن حلقه بيگانه كس رسانده وضو چون ز سربر قدم طغان چه بروزد بيكى از خدم زلو زيدن دست آن ستمبكار خطا كشت وبا روى چپ شد فگار خطا گفتمت بلكه يزدان پاك ... بحكمدا بشت زان بآفت سهمناك در آن وحشت واضطراب شديد . ... نگاهش بساحر بيفتاذ و ديد كه ديگر كسى نيست در كين ميان بر آورده نيمى است تيغ ازجيان چو چشمش بيفتاد برروى او روان بسته شد دست وبا روى او سپاهان بجستند از پيش وپس گرفتند و بستند آن هر دو كس رفيقان هشيار و كار آگهش ببر دند سوى نشستن گهش بمداواى او نشستند پيش بشستند زخم وببستند ريش دم خويشتن چون دمى راست كرد دو بدخواه خود درزمان خواست كرد بسان دوسر هنگهء دارا بپاى ... بتادند آن هر دو شوريده راى شدى ونيرى زبان بر كشاد كه اى شوخ چشمان سر كتر نهاد چه بد كرده بودم كه بد ساختيد ... چرا تيغ بر كشتنم آختيد بان زنده دارى جهان آفرين كه يا رو مدد كار من شد چنين كه گوراست گوئيد سازم خلاص ... نگويم درشت و نجويم قصاص دگر نه كنم بسته از چار ميخ بر آرم شما را بشو ريخ ريخ كج انديشگان اندر آن تاب وپيچ نديدند جز راستى چاره هيچ زردشير حيل روى بى باكافند ... زبان تهنات پرده بشكافتند سر افگنده گفتندش اى نامدار . ... جوان دولت و مقبل روزگار نمود يكى كتنى قبلك آمد به پيش گلم گير ماند بناجاى خويش --- page 216 --- (۱۹۷) نه عیار ور هزن بما راه زد نه شیطان و دشمن که خود شاهزد که پنجه هزار از زر و سیم داد کز ان امت نیمی طلب نیم داد نخوست بر ایام ما زور کرد طمع دیده عقل ما کور کرد که با منعم خود جفا کرده ایم بجای دعا بس دغا کرده ایم چو جفتی درستی زما در سخن بیان شد کنون هر چه خواهی بکن کرت نیست باور بجوئی گواه درین خط نگر تا چه بنوشت شاه کشیدند آن مجرمسان دغل بمهر ملک کاغذی از بغل با کبر سپردند و بگشاد و خواند ز مضمون آن سخت حیران بماند به پیچید خط داشت با خود نگاه که تا کارش آید در ان کارشاه بخواری براند آن دو بیداد گر چو اخرا چنان تا رسانده ضرر بسلطان جان بر دله آمد درشت که اکبر چرا این دو خونی نکشت بفرمود تا در زمان هر دو کس ببردند از خیمه ره باز پس چو نار سقر آتشی بر فروخت در ان زنده آن هر دو خونی بسوخت بده ساقیا از کرم آن شراب که ماه است جام و خمش آفتاب سه حرف است اندر شمار آمده شود چون مه چارده چارده (۱) بدشمن چو بیدق به بیدق زدم بهادم بشطرنج آن عدم کنون رخ بتابم بشرط حیات بکابل کنم شاه را گشت و مات رفتن شجاع الملك بطرف جلال آباد و کشته شدن او از دست شجاع الدوله و رفتن اکبر خان به نیزین از جلال آباد . گر آسود گی خواهی از روز گار چو سر دار کمی بار بر دل مدار جز آزاد گان راستی پیشه باش دل آسوده زاندیشه تیشه باش چو کج پیشگی در کمان دید تیر از ان راست نگریخت شد گوشه گیر همان مار در شرع کشتن رواست که کج میرود ور نه کشتن خطاست چو فوج فرنگی چنان کشته شد شه از بخت برگشته سرگشته شد (۱) - مراد شاعر « چای » است که سه حرف دارد و بحساب جمل ۱٤ میشود . خلیل . --- page 217 --- ( ١٩٨ ) بیفتاد چون بیهشان پا دراز زپی پشتش پشت بشکست باز سر ملك داری پرید از سرش زدل رفت سودای سینهو زنش تب و روز میخواست از کردگار ازان سر زمین زنده و ستند تا ر بهر راه چا درزم سازی دوید بجز آشتی هیچ در مان ندید درین مصالحت کوشش تام کرد که تا خلق پر آشتی رام کرد بسو گند پاس وران عهد بست کزین پس نیارد به پیمان شکست بشوید ز نقش هوسی سینه را فرامش کند کین د پر ینه را زلقمان زمین تا حد قندهار بپر دازد از دشمنان هر دیار نسازد دگر پاد شاه فرنگ لپارد نظر سوی راه فنگ چو سر رشته عهد شد استوار شهنشه بتمام آوران داد بار محمد زمان را نوازش نمود زهر سروری پایگایش فزود نشانید برجای دستور خویش امیران بخدمت بدستور پیش همه سر فرا زان سرافراز کرد سپه را نوازش گری ساز کرد بشد از فتنه و کینه کابل تهی بسطامی زنویا فت شغل شهی ولی هیچگه یاد اكبر نکرد نشد از تف کینه اش سینه سرد نه سرب ونه باروت و خرج سپاه فرستاد ونی نام او برد گاه درین روز ها شد بکا بل خبر که شه فتنه برداشت بار دگر با کبر چنین و چنان ساخته بد ستور سر ددغا با خته پسندیدن رنجش ایامگناه پسندیده نامد بمر دم زشاه شد این قصه ضرب المثل کوبکو زن و مرد نفرین کنان سو بسو دوتن را بهم یکجکایت نمود که از شاه دروی شکایت نبود تنه از خامکاری اقضای پراز پشیمان که شد فتنه بیدار باز گلوله بخطا رفت و ناحق پلنگ بشورش در آمد ز شور تفنگ ازین رو شجاعه زدم دست خویش ببندار تخم جویشتن را به پیش یکی روز گردان لشكر پناه فراهم نشستند نزديك شاه --- page 218 --- ( ۱۹۱ ) بگفتندش ای خسرو نا مجوی چه گفتی وا کنون چه کردی بگوی شهی را که پیمان نباشد درست بود بیخ دیوار شاهیش سست ترا در مقام پرستند گی ستایشم در پایهٔ بنده گی بدان دل که کشور پناهی کنی زشوکت تهی کار شاهی کنی نگهدا ری آئین فرما ندهی ز کینه کنی سینهٔ خو د تهی نعزان نافریبی و عاطل کنی دلن را بیوسی و بسمل کنی بزرق نهان ملك بر هم کنی مهند سیه با ر مر هم کنی چه آمد زبیچاره اکبر بدی که بر وی کمر بسته بر بسد تی جز این کا درین کشورت شاه کرد بد اندیش را دست کوتاه کرد تو بر جای لطف و سر افرازیش سزا فرا ختی بر سر اند از یـش بی کشتنش بر گداز ی کسان دگر بد نمك میشما ری کسان شب و روز فرسایدت خا مه ها نویسی سو ی دشمنان نا مه ها ا گر د شمنانند پر و رد نت بیاریم چون و چرا کردنت ( ۱ ) بیا خلق را رخصت عا م کن دگر هر چه خواهی به آرام کن شهنشه چو گفتار آنها شنید سر افگند در پیش خجلت کشید پس از لحظهٔ سر کشید از نهفت بنرمی و ا لفاظ شیر ین بگفت که ای نامداران کشور پنا ه سپهدار و سالار و لشکر پنا ه چه آزار از دست من دیده اید کزینگو نه درشکوه پیچیده ایـد ز من رنجش خاطری بر نخاست چنین گریهٔ خشك باری چراست در ست است با جمله پیمان من وفا در دل ومهر درجا ن مـن و لیکن نه با ا کبر کینه ور که دارم از و خار ها در جـگـر در اوضاع و اطوار و کردارزشت منش خو ب دانم چه دارد سرشت سرش پر شر چرخ والا شده است د ماغش زرستم دو بالا شده ا سـت ازین کبر کی پارهٔ کم کنند که تا سر بتسلیم من خم کنند (۱) چون مطلب این فرد چندان واضح نبود چنین تصحیح شد « ح » اگر مدعایت عدو پروری است بدا عهد و پیمان تو سرسری است --- page 219 --- ( ٢٠٦ ) بود گر کسی زنده زین انجمن یکی روز یاد آید ش این سخن که اکبر نه زینگونه باشد حقیر نه من شاه باشم نه مردم اسیر (۱) نه این کارها از پی کس کنند که خود بنگرید آنچه زین پس کنند کی این بگنته آمدید برای گوش که از بهر کس گربه گیرد بموش (۲) سخنهای او پیش من کم کنید غم اوست غم ترك اين غم كنید بسوی غریبان ملك قرنگی که یاریم کردند در روز تنگ فتادند از بهر من در بلا بخواری شدند این قدر مبتلا سلا می فرستاده ام گر زدور چه نقصان که آید بپیمان فتور بزرگان نام آور و هوشیار بگفتندش ای خسرو نامدار فرنگی بد اندیش و خونخوار ماست شب و روز در بند آزار هاست خدا چاغد او دست یابد دگر بهم بر زند ملك را سر بسر تود شمن نوازی بدینسان کنی بر آزار ما شکر احسان کنی ازین بدتر اوضاع ناساز چیست (۳) وزین سخت تر دشمنی باز چیست حق نعمت دشمن انگاشتن دهد بوی دشمن نگهداشتن برآوردن دشمنت زین دیار عیان شد ز تلبیس پنهان مدار با كبر که خود را اسیر کرده ایم گرفتار صد درد سر کرده ایم بدینسان بکشتن عیان و نهان بکوشی ز گفتن بپوشی دهان ندانی که بد میکنی بر همه بود کشتنش کشتن هر همه ملك چون حدیث امیران شنید برون از مدارا طریقی ندید که دانست کز سر کشم سر کشند سر فتنه بیارد گر بر کشند بگفت ای خوانین کشور کشای هنر مند و فرزانه و پخته رای مگوئید کز عهد بر گشته ام ولیکن درین کار سرگشته ام که گر ننگ گیرم سپاه فرنگ بر آرم ازین بوم و کشور بجنگ مرا در جهان خلق نفرین کنند مخالف دعا مردم آمین کنند (۱) که جز خودشناسد کسی را امیر (۲) تصحیح خ : که گیرد بره بگری گربه موش . (۳) تصحیح : ازین بدتر اوضاع ناساز چیست --- page 220 --- (۴۰۱) و گر من خموشم نکو شم بکار بدلهای مردم نشیند غبار که شاه اندرین کار سستی کند بمردم در آزار چستی کند کنون عزم دارم که فردا کبر ببندم بر آیم بوقت سحر روم تا به بندم در کار زار برآرم سیاه فرنگ از دمار اگر از سر آشتی بشنوند نخواهند کز ملک بیرون شوند سرو گردن شان بر آورده بدار (۱) دگر گونه کوشم بتدبیر کار مددگاری کلم اکبر کنم ز رفعت بگردون سرش بر کنم نواز شگر بهای شاهی کنم بصد معذرت عذر خواهی کنم فروشویم از خاطرش گرد کین رسانم سرش بر سپهر برین بگویم به آن سر گروه یلان که دلهای شان را ز توپ کلان بخواهد بگوله زدان کرد نرم که آهن به آهن توان کرد نرم چو روز دگر شد انجم سپاه زده بر سر از نور زرین کلاه بر آمد ز بالا حصار فلك بسر سبزی آراست کاخ ملك شد از تخم انجم چو فصل بهار زمین فلك سبز چون سبزه زار شهنشه بر آمد بصد احتشام بر آراسته ساق لشكر تمام ز رفعت كلاه بر سر ماه زد به نزد صیه سنگ خرگاه زد بفرمود کایند سر لشکران پی عرض لشکر کران تا کران همه دسته داران لشکر پناه فرا هم شدند امیران بارگاه به آئین خود هر یکی نزد شاه همیرفت و میداد عرض سپاه چو نوبت بپور زمان خان رسید شهنشاه از دور سویش بدید بپرسید از حاضران کیست این که مشت ز رأفت نهد بر زمین رود تند شیر بی ترس و باك چودمسیچه يكبار گذارد بخاك (۲) بلندی و پستی چو فیل دمان تله بپرد کند ناز بر آسمان (۱) صحیح خ : بسنگ آورم بر سر شان فشار (۲) دمسپچه : پرنده کوچکی است که در عربی آن را صعوه گویند --- page 221 --- (۲۰۲) بگفتند كين تند شير ژيان ز بار گرانها ست پور زمان بچرخ برین نازد از ارتفاع لقب دولت و نام دارد شجاع (۱) جواني قوى بال و آراسته است بكابل زلو رستمي خاسته است شهنشه چو كرد اين حكايت بكوش ز تنديش خون در تن آمد بجوش بتيزی و تندی و آشفتگی بسى گفت كفتا ز ناگفتنی كه اين سر كشانرا فلك در طز نباید كي آید چومن کس دگر زبار گرانها دلم خون شد است بسف سینه من جگر دون شد است گر از اکبرم بر جگر داغ شد ازین ديگرم داغ بر داغ شد زتمثالان فرس دارم چو گرگ مزا بد ازين فتنه های بزرگ کجا سر فرو ريش فتوی دهد که پیش کسی سر بخدمت نهد فلك بين كه چون سفله پرور شد است که با شاه چاكر برابر شد است كیفوق چیست در شاه و چاكر تميز كه فرقى نماند است در نام نيز (۲) بفراش فرمود تا رفت زود بیفكند دامان خرگه فرود بدربان بفرمود اندر نهان كه آید چو پور محمد زمان زبيرون نباید که راهش دهی رسیدن درین بارگاهش دهی شجاع دلاور چو آنجا رسيد چپ و راست آواز در بان شنید که پس باش كاينوقت بار سلام نمانده است و شد رخصت خاص و عام ز اشغال شاهي شه سر فراز بر آسود لختی کند پا دراز شجاع پلنگ افكن پیل تن از بن غصه پيچيد بر خويشتن باندوه جانسوز دمسا ز گشت چو برق آتش افشان روان باز گشت چو دريا همیشه بتندی و جوش خزان خشم گفتش کسی زیر گوش (۱) منظور از شجاع الدوله بن محمد زمانخان بارکزائی است که در صفحات گذشته از محمد زمانخان ذکری رفته و معرفی گردیده است. (۲) مطلب شاعر اینست که شه شجاع الملک گفت نه تنها در بین من و شجاع الدوله در فروشگاه شاهی فرقی دیده نمی شود بلکه نام خود را نیز با من قرین ساخته است. --- page 222 --- ( ٢٠٣ ) که شه برتو بسیار دل بدشده است غضبناک و آشفته از حد شده است چنین و چنان چون ترا دید گفت زتو روی خویش آشکارا نهفت ازین نکته آن شیر شوریده سر ز آشفتگی گشت شوریده تر رسید آتش تیز را تند باد در انبار باروت آتش فتاد بعثمان بارکز نی رفت و گفت که دارد ملك كين مادر نهفت شده ماده مرغ او استوار کنون ماه نور است در انتظار چو ما را بیند یراق ویراق شود بردلتر سخت وبسیار شاق یلنگ است و آماده جست وخیز که رم خرده خم بنگرد تیز تیز چوخون ریزدم به که من ریزمش ازان پیش کا ویزد آویزمش بخواهم که کویم باین مارسر ازان پیش کز نیش آرد ضرر چوعثمان شنید این حدیث شگفت بلر زید و انگشت برلب گرفت بگفتش که زنهار این ره مپوی خمش باش و اینقصه با کس مگوی حذر کن که گوش دگر بشنود مبادا که دیوار و در بشنود بجهل جوا نی دلیری مکن قدم باز کش شیر گیری مکن چنین کار کردن که سربازیست تو آسان شماری مگر بازی است ؟ چرا غیکه از آستین و نفس به بی اختیار ی بمیرد زکس زن ومرد گویندش از هر کنار یکی بیو قوف ودگر نابکار پس آنکس که عمداً کشد شاه را چه گویند آنمرد گمراه را زیک قطره خون شاهنشهان خرابی در آید بملك جهان ازین سرزمین تا دم نفخ صور نخواهد شد این آتش فتنه دور نشت آتش کین و جنگ و ستیز مکن بار دیگر با نگیز تیز مزاج شهان نیست یکسان مدام ببخشند هر بار بار سلام --- page 223 --- ( ٢٠٤ ) شجاع پلنگ افگــن و كينه ور ز انــدر ز او شــد غضبناك تـــر خمو شيد و ديـگر نزد هـيچ دم ز اقرار وانــكا ر ولاو نـــعــم كه دانــت صد بـار گو يم اگر جزاينـــم نـگويد جوابی دگر پدر هم مرا بساز دار در كــار نخواهد كه رخصت دهد زينهار پس آن به كه من خود شوم يار خويش نگويم بيكس ناكنم كـار خويش اگر شه كند وقت را انـتــظـار كه كين بعدچندی كند آشكار من امرو ز او را سر از تن جدا كنم بنگرم تا چه سا زد خدا. چو طالع زشاه فلك روی تـافت بسوی شبستـــان مغرب شتــا فت ملك در سيه سنگ بگذشت جيش شب آمد سـو ی شبستـان خويش سوی خانه خويش كرد انتقال چواختر كه رجعت كـند ازوبال باندا زه آنــكـه فر دا پـگاه نهد از حرم خا نه سر سوی راه شجا ع محل جوی را آ گــهی شد از رفـتــن وعزم صبح شهـی بده تـن زمر دان كـاری دويد بجا ئيـكــه نا مش بود شه شهيد نهان ماند پوشيده اسباب جنــگ چو صيــا د انـدر كمين پـلـنگ ملـك را قضا رفته بيدار كرد زخا نه برون در شب تـار كرد كمر بسته بــر پالــكی شد سوار فرود آمد از اوج بـا لا حصار چوز د گام در بقعه شه شهيـد هز بر ژيان از كمين سر كشيد بتر سيدو پرسيد شه كيست اين؟ چه جويد ستاده بی چيست اين؟ شجاع شجاع افـگن آ واز داد با لفاظ شير ين زبان بر كشاد كه پير محمد زها نــم شجاع طلب گار ديدار شـاه مطــاع همانم كه دهـبچه رنامم شده است ترا بار بار سلامم شده است بهنگام خد متی را نده از در شدم ز بسيار شر مند گی تر شدم --- page 224 --- ( ٢٠٥ ) کنون آمدم تا درین تیره شب کنم خدمت شه بحسن ادب بگوش ملك اين سخن چون رسيد ز تن جان ز سر عقل وهوشش پريد شد از دست و با گشت رنگش بدل تو گفتی مگر ديد پيك اجل سبك کرد فرمان بر انرا خطاب که سازید اندر دویدن شتاب ببك ره قدم بر کشادند تیز چو آهوی رم خورده اندر گریز دران تاختن زد فغانش تفنگ که یعنی کند در دویدن درنگ قضا آمدت جای دم بر زدن نمانده چه جای قدم بر زدن زفر مان بران ملك پيش و پس فتادند و دادن جان چند کس تنی چند دیگر ز بیم هلاك شه از دوش افگنده بر روی خاك چو مرغان وحشی گریزان شدند چپ و راست افتان و خیزان شدند چو کردند از شه کران چاکران شجاع دلاور بفرمان بران بفرمود دنبال شان تاختن کهان و مهان را سر انداختن خود آمد بر شاه تا بنگرد که چون است جان داده یا بسپرد؟ چو در پالکی کرد نیکو نظر تهی دید زان شاه والا گهر ز حیرت فرو ماند اندر شگفت شکاری ز کف رفته جستن گرفت شنیدم که جوئیست آنجا روان به آبی فرح بخش روح و روان درو یافت آن خسته دل کباب نهان مانده مانند ماهی در آب چو شه دید کبان مرد شمشیر زن مرا دید لرزید بر خویشتن بگفتش که ای شیر شوریده سر چه کردم که بستی بخونم کمر چه حجت بیاری دران گیرو دار که پرسد ز خون منت کرد گار که کشتم ترا تا بخوار یتیم زخونش بدا من در آویزیم چو خود گر زنی بر سر ماه تیغ نشاید زدن بر سر شاه تیغ خدا یاد کن بگذر از کین من فرامش مکن حق دیرین من شجاعش بگفت ای ستمگاره کیش تو کی شاه بودی که خوانی بخویش تو بومی که بودت ز شاهی خطاب شد این بوم از ظل شومت خراب --- page 225 --- ( ٢٠٦ ) سیه مست چون فیل جنگی شدی مدد گار فوج فرنگی شدی خرابی به غزنین و کابل رسید بهر خانه دست تطاول رسید ز تو دار اسلام شد دار کفر بگرمی رسید از تو بازار کفر لباس بروات چواحرا میان درون تشنۀ خون اسلامیان بتیغت جفای بهم بر شده است ز خون شهیدان زمین تر شده است چو مؤمن بمؤمن برادر بود درین حکم هر کس برابر بود بکستی تو چندین برادر مرا هنوزم بگوئی که کشتم ترا؟ قصاص همه از تو گیرم کنون خون گردنت پاك شويم ز خون چو این گفت تیغش چنان زد بفرق که از سیل خونش شده جوی غرق(۱) تن شاه در خون ناب اوفتاد تو گفتی که سروی در آب اوفتاد فلك بين چه نیرنگ سازی کند بشاهان گیتی چه بازی کند چسان میکند مست ومغرور جاه چگونه کند بر سر خاك راه نمودم شهان جهان سربسر همین در کتاب آمد اندر نظر که مردم که شاهشهی جان ببرد بجز زخم شمشیر و خنجر نمرد جدا گشت از خویش و فرزند وزن نه آن تخت جای و نه آن انجمن نه کس پرسوش تا برا ند مكی نه کس پیش او تا نشیند زپس ببالین درویش در نزع جان د و صد کس بود تا برآید روان بگرداندوش جمله خویش و تبار گرفته بکف شربت خوشگوار چو میرد بشویندو پاکش کنند کفن بسته تحویل خاکش کنند ملك تا بود زنده عشرت برد چو میرد ز آفاق حسرت برد بود مرد درویش بی ساز و برگ بارام در زندگی و مرگ چو خورشید بر زد سر از کوهسار شد این قصۀ شب چو روز آشکار بلشكر خبر شد که در شه شهید شد امشب ز تیغ اجل شه شهید چپ و راست برخاست غوغای سخت بتاراج بردند اسباب و رخت (۱) – تصحیح ح : که در خون خود شد دران جوی غرق --- page 226 --- ( ۲۰۷ ) رۀ خود گرفتند پیر و جوان چو در فوج اکبر رسید آگهی سپاهان همه دست مالان بهم که حاشا زمان وشجاعش نکشت ز شاهنشهش کینه در سینه داشت گر این فتنه در ملك دیگر شدی درین شهر بوئی زغیرت نماند که تند از دهانی فرو برد ماه کسی از داغ مرگش تاسف نخورد در ان لشکر از حیرت داغ و درد فراوان سپه خون دل ریختند با کبر کسی گفت در زیر گوش پی کشتن شه جگر خسته اند درین لشکرت هیچکس یار نیست بترسم کزین لشکر پر حسد سر خویشتن گیرو اینجا مپای چو این ماجرا خان اکبر شنید بلشکر کسانیکه از خویش داشت بخود برد همره دو منزل دوید بده ساقی آبی که چون آتش است زهی آتشین آب پر آب و تاب چو از قصهٔ شه فراغت رسید کنون افگنم باز طرح دگر چو اندر چراغ مۀ بی شبان که بی تاجو ر گشت تخت شهی بگفتند گریان و نالان بهم جز اکبر که دارد مزاج در شت شجاعش نهان بهر کشتن گماشت (۱) زمین و زمان را بهم برشدی [۲] بلب جای انگشت حیرت نماند چنین بی گنه چاکری کشت شاه که گویا بره مرغکی زاغ برد بهر سینه کینه جای کرد گریستند و جستند و بکریختند که یکسر سپاهند دوخشم وجوش فرا نهمت کشتنش بسته اند کسی با توجز قصد آزار نیست [۳] بجان تو از کس گزندی رسد بجائی بر و تا بمانی بجای باندازهٔ صید بیرون دوید کزانها گمان وفا بیش داشت به تیزی روان تا به تبزین رسید چه آتش که از آب حیوان خوش است که می جو شد از چشمهٔ آفتاب زبانم بکفت آنچه کو شم شنید سخن را دهم تازه شرحی دگر (۱) تصحیح خ ، زشاه - لها کینه در سینه داشت شجاع از پی کشتنش بر گماشت (۲) تصحیح خ ، زمین وزمانش بخون تر شدی (۳) تصحیح ح، بتو قصد شان غیر آزار نیست . --- page 227 --- ( ۲۰۸ ) نوحه کردن زن شه شجاع در فراق شاه و لشکر آرائی کردن محمد امین خان لشکر در پشاور انگیختن او فتح جنگ پسر شه شجاع را و مصاف کردن او با لشکر محمد زمان خان و رسیدن اکبر خان از تیژین بمدد محمد زمان خان و عاجز ساختن امین خانرا و در آمدن او ببالا حصار بملك جهان فتنه بر هم زند (۱) همین فتنه بنیاد عالم کند در آید بلا از ره فتنه ها بود فتنه سر رشته فتنه ها ملك روح و ملك است مانند تن کجا زنده بی روح باشد بدن ز مرگ کسان خانه بر هم شود ز مرگ ملك ملك در هم شود چنین گوید آن راوی هوشیار ز آثار و اخبار کابل دیار که چون شه شجاع از جهان دیده بست همه شهر کابل بما تم نشست جهان گشت در چشم مردم سیاه بر آمد ز هر دودمان دود آه ز مستورگان حرم های و هوی بر آمد چو سنبل کشیدند موی (۲) ز لولوی چشم در افشان شان شده پر گهر جیب و دامان شان فزون از همه بود بانوی شاه چو ماهی طپان بر سر خاك راه ز نرگس چنان شبنم لاله گون روان گشته کز آهوی کشته خون ز بیخ آنچنان زلف و کاکل بکند تو گوئی سمن کشت و سنبل بکند چو گل جامه ها تا بدامن درید چو غنچه لب از عقد شبنم گزید همیگفت آها ز بیداد مرگ (۳) که شمعی چنین گل شد از باد مرگ دریغ آن بزرگی و اقبال و بخت دریغ آن سرو افسر و تاج و تخت زلیخا بیا حال زارم ببین پریشا نی روزگارم ببین حدیث فراق دو یوسف کنیم دمی همدمی در تاسف کنیم جگر خسته شیرین مسکین بیا دمی پیش من بهر تسکین بیا سخنهای هجر دو خسرو کنیم بهم گریه زین ماتم نو کنیم (۱) - اگر کشوری فتنه بر هم زند . (۲) - تصحیح خ : بر آمد به گردون و کندند موی (۳) - « » : همیگفت هی هی ز بیداد مرگ --- page 228 --- ( ٢٠٦ ) بیا ای خرامنده سرو بلند کدا مین تبر دارت از پا فگند زهی سخت جانی که ردی تو دید بر و تیغ چون ابروانت کشید بیا ای وفا دار دیرین من ببین کندن موی مشکین من بریدن ز من اینچه مهرو وفاست دریدن جگر اینچه جور و جفاست نگارا چه کردم چه پنداشتی که از من گذشتی و بگذاشتی شدی از چه شیدای غلمان و حور مگر دیده در جما لم قصور چو چشم منت کاش بیماری پدید آمدی تاز غمخواری به بیمار داری کمر بستمی ازین داغ وافسوس وار ستیم علاج تو با شوبه بو دی اگر همیکردم از خون کرم جگر پی رفع ضعف جگر گرا نار همیخواستی داشتم در کنار اگر بودی از درد بی تابیت پدید آمده رنج بی خوابیت همی خوا ستم بهر دفع بخار نطول ( ۱ ) تو از دیدۀ اشکبار بپوست مگ رمی ز دودت ز سر چو روغن سرشك دو بادام تر گرت درد بودی عدیم العلاج نمیگشت ر فیع فساد مزاج ز بیمار داریت باری مرا بخاطر رسیدی قراری مرا بدینسان بدانگونه بگریست زار که قایم قیامت شد از هر کنار بكابل زسر فتنه بر پا شده بهر نا حیه شو رو غو غا شده بزرگان با ر کز ئی شر مسا ر ازینواقعه خسته و د لفگا ر شجاع د لا و ر ز بیم پـد ر نهان ماند د مبرقعت پوشیده سر بتشنیع و نفرین خویشان خویش چومبهوت ماندی سر افگنده پیش فراهم شده لشکر شهر باز کمر بسته بر عزم رزم د لقا ر خواتین دیگر هم از بهر شاه جگر خسته بسته کمر با سپاه ( ۱ ) - نطول - بمعنی آبی که به دار و جوشانیده شده باشد جهت ریختن به اعضای مریضان --- page 229 --- ( ٢١٠ ) سر آن دلیران جنگ آزمود فتح جنگ شهزاده بر تخت شاه [٢] فراهم بیاورد فوج گران محمد زمان ماند برجای خویش خرو شنده ما نند فیلان مست محمد امین خان لهگردی بود [١] نشانید بر سر نهادش کلاه بیامد بجنگ محمد زمان [٣] جوانان بارکزئی کرد پیش زره بسته و تیغ رخشان بدست (۱) مطلب شاعر از نائب امین الله خان لوگری است وی مذکور فرزند میرزائی خان است که در ۱۱۹۷ قمری تولد و در سنه ۱۲۷٤ ق وفات کرده است در ۱۲۱٦ ق شاه محمود ابدالی او را به سمت خان لوگر وبرت خاك گماشت وشاه شجاع ابدالی را بحیث حاکم آن جاها مقرر کرده وبعدها لقب امین دوله و نائب السلطنه را هم به او داد شهرت نائب در زمان ورود قشون انگریز در افغانستان بسیار گردیده زیرا با عده دیگری سران قومی مانند عبد الله خان اچک زائی وعبد الکریم خان ریزه کوهستانی قوم را تحريك نموده برعلیه قشون غارت گر ومتجاوز قیام ورزید و از جمله سرانیکه پس از مقاومت قوای انگلیس در افغانستان معاهده با انگلیس ها امضا کردند یکی هم نائب امین الله خان بود . (۲) وقتیکه شاه شجاع در ۲۳ صفر ۱۲۵۸ق بین مقام شاه شهید و سیاه سنگ در کابل بدست شجاع الدوله بن زمان شاه بقتل رسید دو پسر او شهزاده شاه پور وشهزاده فتح جنگ اولی در بالا حصار ودومی در ده خدایداد کابل بودند . مطابق مجلس که در بالاحصار منعقد شد فتح جنگ بشاهی رسید و باستثنای نواب محمد زمان خان بارکزائی همه با وی بیعت کردند مخالفت و جنگ نواب محمد زمان خان و فتح جنگ باندازه شدت کرد که فتح جنگ مدت تقریبا چهل روز در بالاحصار حصاری شد، تا آنکه نائب امین الله خان لوگری که طرفدار فتح جنگ بود داخل مفاهمه گردیده فیصله کرد که فتح جنگ پادشاه ومحمد اکبرخان که از جلال آباد مراجعه کرده بود وزیر او باشد و از همین وقت لقب وزیری به سردار محمد اکبر خان غازی داده شد چون فتح جنگ نظر به احساسات اجنبی پرستی با جنرال پالک مکاتبه داشت از طرف وزیر محمد اکبرخان محبوس گردید اما موقعیکه پالک بطرف کابل روان گردیده و در شعبان ۱۲۵۸ ق داخل کابل شد فتح جنگ مجدداً بواسطۀ قوای فرنگی بر تخت نشست درین فرصت وزیر اکبر خان غازی بطرف بامیان رفته بود و یگانه قوۀ ملی که با قوۀ متجاوز انگلیس مقابله می کرد نائب امین الله خان لوگری در تپه های استالف بود اما سلطنت دوم فتح جنگ باز هم چندان دوام نکرده وتقریبا یکماه بعد تمام قوای انگلیس از کابل وقندهار فرار نموده افغانستان را بکلی تخلیه کردند وفتح جنگ هم که احساس میکرد پادشاهی و دوام زندگی او بعد از آن در بین ملت غیور افغان غیر ممکن است تخت و تاج کابل را پدرود گفته با عساکر اجنبی یکجا از افغانستان بیرون رفت . (۳) نواب محمد زمانخان بارکزائی --- page 230 --- نائب امین الله لوگری یکی از سران مجاهدین ملی --- page 231 --- [BLANK PAGE] --- page 232 --- شهزاده فتح جنگ پسر شاه شجاع --- page 233 --- [BLANK PAGE] --- page 234 --- ۲۱ ) پر از شیر ها گشت بازار و کوی بر آمد زهر گوشۀ های و هوی ز یکسو بر آمد غریو تفنگ دگر سو بشمشیر پیوست جنگ چنان شور محشر بکابل فتاد که در کوه و صحرا تزلزل فتاد شد از دود شوره هوا قیر گون زمین در شتاب و فلك در سکون ازان جوش بیهوش شیران بغار فتادند از دست و پا رفت مار [۱] قضا شد خریدار جنس روان ز گوله همیداد نقد روان همی جست این جنس را هر طرف دم نقد و شمشیر و خنجر بکف ازان جنگ و کین کوی تنگ آمده بد یوارها پا بسنگ آمده در آواز با تیغ گفتی تفنگ که این جنگ را میتوان گفت جنگ زن و مرد نومید از جان شدند بخانهار فته پنهان شدند زبررخ فغان روح برنس کشید [۲] که بر من مگر تیغ هر کس کشید ز هر سو دلیران پرخاشگر چه گویم چه کردند باهم دگر چو بار کرئی تیغ افراشتند زلپکر دیان گرد برداشتند زبازار کابل بجنگ و ستیز کشیدند بر سر زنان تیغ تیز بسی سرکشان تا ببالا حصار بکشتند و گشتند از کارزار بدینگونه هر روز میبود جنگ قیاسود چون تیغ يكدم تفنگ فتادند اندر نزاع و جدل بمانند زنبورهای عسل ولیکن بسان قوت وزور دست سپاه ملک زاده خوردی شکست زبون گشته در حلقۀ کارزار گریزان شدندی ببالا حصار ۱ در نسخۀ ك عوض لفظ مار کنار آمد اما تصحیح خ ، خریمانه نیست و یا ، همچومار ۲ صاحب منصب معروف انگلیس . --- page 235 --- (۲۱۲) دگر روز باز آمدندی برون بدستور میش روان جوی خون (۱) شبانروز درشورة شرخاص وعـام شده خواب درچشم مردم حرام زنو نو هـزیمت زهر روز جنگ امین خان لهگـردی آمدبتنگ فرستاد پیش مـحمد زمـان زبان آوری زیرک ونکـته دان پیا مش چنین داد کای تند رای نترسیدی ازقهر و خشم خدای زنو فتنة کهنه انگیختی چنین بیگنه خون شه ریخـتی طمع ساخت اینچنین کور و کر که بر کشتن شاه بستی کمر بگیتی که کشته است مولای خویش که زد این تبر بر سر پای خویش (۲) فلك زد به بیچاره گـان فر تک جهان تنگبگرفت چون گور تنگ نبايد كه باشد ترا در خیال که من کردم آن سر کشان پایمال و گـر خود کسی کردما کرده ایم زبهر نمودت بیا کرده ایم نهادیمت از خـامـی وابـلهی بر غم فر لگی خطاب شـهی و گر نه تو ودعـوی واینچنین فتادن بود اسمان بر زمین ا گر سر بگردون رسانی چوماه ترا خان بخوا نند مردم نه شاه کنون خود ببیتی که اندر کان چه هستی و چوند دیگر کسان ا گر مردی اکنون بمیدان برای برزم دلیران جنگ آزمـای زرة پوش و شمشير و ترکش ببند بهش باش و بشنو بیا نگه بلند که تا درر کم خون و جان در تن است بتوجنگ و پیکار کار من است بخوا هم گرفت از تو تا خون شاه نختسبم نیا یـم به آرام گـاه کنی چون زنان چند در خانه جنگ به طفلان سزدجنگ در کوی تنگ شوند از چه خلق خدا پا یمال بتقصیر تو کم ندا ری وبال (۱) تصحیح خ : شدی از تن شان روان جوی خون (۲) تصحیح خ : که مثل توزد تیشه درپای خویش --- page 236 --- (۲۱۳) مقابل شده هر که میدان برد با ورنگ شاهنشهی در خورد (۱) رهد ملك از فتنه و شور شر نیا شد بهر روز جنگ دگر جواب پیامم روان کن روان که در انتظارند پیر و جوان محمد زمان با هزاران عتاب ازینسو چنین گفت گفتی جواب(۲) که ای ژاژ خای دریده دهن پرا گندۀ گوی و پریشان سخن بتیر سخن سفته ام دوختی با تش زبانی دلم سو ختی مزن لاف سرداری وسر وری مباحوزم احکام دین پروری بنام بزرگ خدا وند پاك که این نقشها بست برلوح خاك که من بیگنه تهمت آلوده ام نه کردم نه کس را بفر موده ام ولیکن زجرمی که دارد پسر همانا که صد بار دارد پدر (۳) چه خیزد ز ايمان و سو گندمن که با ور کند جز خدا وند من چو پاکم بنزد يك یزدان پاك تو باور مکن یا مکن زان چه باك مپندار كاين عذر زان آورم که محتاج تو از پی یا ورم چه بر خیزد از پشه چون توست چه خفته چه بیدار درشان تست مکن مدعای مشو زود مست چه کاری که آری درین کار دست تو نسوار خود گیر وبینی بخار ترا با امارات ملکی چه کار [٤] گرت زور دست است و تاب ستیز بجنگ آمده از چه آری گریز کجا مرد میدانی ای نا بکار که میدان بجوئی پی کا وز ار چه کردی ازین پیش درکوی تنگ که آئی بسازی بمیدان جنگ ازین هم مرنج و مرا جان بیا بلشکر بدشت مرنجان [٥] بیا سر جنگ داری در جنگ زن سر خویشتن بر سر سنگ زن برون بر کش از دل تمنای خویش که بنهم چه داری تو برجای خویش (۱) تصحیح خ : مراد را سزد گرشهی برخورد (۲) « « : ازینسو چنین گفت او را جواب (۳) « تصحیح خ : همانا که بند حق مردم پدر (٤) تصحیح خ: ترابا دایر ملکی چکار (٥) مرجان تپه ایست متصل بسمت شرقی شهر کابل --- page 237 --- (۲۱۰) که من اينك آيم چو سيماب تيز بلرزید قاصد چو پاسخ شنفت دگر روز چون صبح صادق دمید دو لشکر بدشت در انحان شدند سپاه محمد زمان شش هز ار مقابل ستادند با هم بجنگ سربراقی بر ناف و اطراف دوش پلمکاله دندان بهم بر زنان چوصف بسته شد کوس و طبل و درای ز فریاد خـو مـهره تن دم چنان كاد دم نعره تیز زد نخست اندر ان عرصه شورو شر بزد توپ زانیش ز انسان بکوش پسش طرقه شاهینی آمد بکار چنان شد توپ اعتلای شدید نمیداشت کر کند های تفنگ جز ایر ز شو ریدن کر نای قنیله به بندوق گوهر نگار عجب بین که آن مار بالای دوش چوشد گرم بازار جنگ وقتال نبود آمده در همه عمر خو یش چنان مضطرب بود در قبض روح شد از دو د ابر سیاهی بلند هر انکسکه آن دود و آتش بدید کشم از تو و لشکرت رستخیز بمولای خویش آنچه بشنید گفت فلك تيغ خورشيد رخشان کشید ز پروای اندیشه جان شدند سه چند ان ز شهزاده [۱] نامدار هوا را گذر گاه کردند تنگ ده انگشت سبلت برون تر ز گوش بکوه از دم آتشین در زمان [۲] بشورش در آمد بشیپور و نای نهنگان در یـا بخـور دند رم که رم خورده شير فلك خيز زد قنبله چو ماری بر آورده سر که قالب تهی گشت و برزد خروش که خود ماند بر جای و کردش شکار؟ که گشت از تداخل تهوع پدید چونان رقص کردی میدان جنگ چو بیکران توسن شدی سیخ پای (۳) چه بر دوش ضحاك سفا ك مار که را بود مغز و که میکرد نوش شده قابض الروح آشفته حال چنین روز محنت مرا در اند پیش که اندر مفاجات طوفان نوح که هر گوشه سیلاب آتش فکند بگفت ان هذا ليوم الوعيد (۱) مطلب از شهزاده برادر فتح جنگ شهزاده شاپور میباشد (۲) بکوه از دم کرم آذر زبان (۳) تصحیح ح : چوبکران زهیبت شدی سیخ پای --- page 238 --- (۲۱۰) دران تیره روی فلك در نگاه نمی آمدی روی ظالم سیاه (۱) بجار آئینه گوله کردی چنان كه را شیشه مهره های كمان فكندی زسرها چنان خود وترك كه غنچه زسر شاخ ریزد تکرك بزیر و بم ساز توپ و تفنگ شده فتنه رقاص میدان جنگ بدانگونه عالم پر از دود شد كه چشم فلك كر به آلود شد چنان گشت زیر وزبر از شك كه هفتم زمین گشت هفتم فلك تو گوئی سواران سمندر شدند بدریای آتش شناور شدند چنان چرخ زدزان تزلزل زمین كه شد مغربی خاور ملك چین چو از هر دو سوئره شیران بدند پلنگ افکنان و دلیران بدند شده سست فوج کم اند ر ستیز ز سختی نمودند عزم گریز در آن لحظه جوشان چو دریای شور رسید اکبر پر دل و شیر زور شتابان بدنبال آن نامدار عموزاده سلطان ششصد سوار (۲) دوان همچو سیل بهاری شدند ز پهلوی دادی بدشمن زدند نگشتند آگاه تا در میان بلشکر در آمد هز بر ژیان چو این آفت ناگهانی رسید دران معرکه شد قیامت پدید شده سست بازار توپ وتفنگ بفر بین و شمشیر پیوست جنگ بر آورد سر تیغ تیز از میان بشیرین زبان رد روشن بیان که ای توپ رزم تو عار من است تو خاموش کین کار کار من است چو بر فوج بار کردنی ز آسمان رسید این چنین یاری ناگهان بیکبار شمشیر ها آختند بچستی و مردانگی تاختند خروشان و جوشان چو دریای روم بتلخی و تیزی چو ناری بموم (۳) تو گفتی فتادند با هم بجنگ پلنگان و شیران بدندان وچنگ (۱) تصحیح خ : نبودی چو سیمای زنگی سیاه . (۲) این همان موقعیست که وزیر محمد اکبر خان غازی پس از جنگ با جنرال يالك انگلیس از تیزی بطرف کابل شتافه پاسه صد سوار طرفداری نواب محمد زمان خان عموزاده خویش وارد پیکار شد . (۳) در نسخه دك : بتلخى وتیزی چو بادسموم --- page 239 --- (٢١٦) فلما چه سر دست شد فتنه ساز چواز خشم غریبین در آمد بتاب ز بس کشمکش اندران دارو گیر کمان در بخت هر گوشه دریای خون زشیران آشفته بر خاست شور ز فرق سپر تیغ روشن گهر دوانده سمندان زسر تا به سم بچشم زره تیر مژگان شده چومقراضه در دل شدی جایگیر (١) چو آن فتنه شیطان برانگیخته ازان رزم گردون زروی شگفت بد شمن زدی اکبر چیره دست کسی را بضرب کمر کش نرد نزد تیغ بر تارك هیچ مرد یکی داشت بحران سرسام مرګ یکی را چنان تیر زد بر جگر یکی را بزد بر کمر بند دست بسا پیل سرمست از پا فگند ز مردان بدو کس برا بر نشد ز دی تیغ سلطان روشن گهر ز تیغ جها نسوز چون آفتاب بهر سو که در حمله میتافت روی گرش فیل پیش آمدی در نبرد تو گفتی که بود اژدهای عظیم که گو بند کوته بود فتنه باز شده گو له سرب را زهره آب کمان گوشه بگرفت بکریخت تیر زکج راستی مشکل آید برون کفا دند بر یکد یگر ست زور زدی دم زاعجاز شق القمر زخون سرخ چون ازحنا بال ودم دل پر دلان پر زپیکان شده نمو دی چو در شست ماهی اسیر خود از بیم شمشیر بگریخته ز ماه نو انگشت بر لب گرفت دو دستی بشمشیر چون فیل مست که بر پا سر خصم سر کش نرد که تا اسپ دردم دو نیمش نکرد بشر یان زدش نشتر بید بر گ درورفته کرد از دگر کس گذر برآورده زد استخوانش شکست زبس گردنان گردن از بن بکند و گز شد از ان شیر جان برنشد چپ ورا ست بر دشمن كینه ور بیا ور دهر سو جهانی بتاب ز خون هز بران همیرا ند جوی بیکضرب تیغش نشاندی بگرد پی جان دشمن بلا ئی عظیم (١) - مقراضه : بمعنی نوعی از پیکان دوشاخه . --- page 240 --- (٢١٧) رمیدند از و شیر مردان همه چو از دیدن شیر غران رمه شجاع شجاع افگن بیستن بشد دو له پر دل و صف شکن خرو شنده مانند شیر در ی بمیدان شده گرم جولا نگری سوار سمندی شتابان چو رخش به تیغ درخشان چو رخشان درخش به تیغ و تبر زین و خنجر زدند بهر گوشه خیلی بهم بر زدند ز بس خون که از شیر مردان چکید نم خون به تخت الثری در رسید زتیغ هز بران پر خاش گر فگند از کمر ترک گردون سپر زمر دان و گردان پرخاشجوی چپ و راست برخاست این های وهوی که گیر و ببند و بکوب و بزن بیار و بدار و ببر آرو فگن فلک از شفق ریخت خون جگر که اوخ چه بینم به پیر انه سر گهی لشکر اندک و گاه بیش ز سختی شدی گاه پس گاه پیش شدندی زغیرت دگر سخت گوش زد ندی بهم از سر خشم جوش همه روز بود اینچنین گیر و دار نشد هیچکس عاجز از کارزار در آخر سپاه ملک روی تافت بدتبال شان فوج اکبر شتافت ظفر بر سپاه کم و بیش نیست عطائی است این در کف خویش نیست هزیمت بخوردند زانسان که کس نکرد از دلیران نظر باز پس شکستی کزانسان ندیده بخواب ز ایرا نیان فوج افرا سیاب هزیمت بمر دان چالاک و چست چو افتد بیفتد شکست درست چو کاشانه لج گشت یکسو گرای دگر راست نا در بماند بپای گرفتند هنگام جنگ و گریز به دندار قبضه سر تیغ تیز شجاعت ز دل هوش شان شد زسر سپر تیغ شد تیغ گشته سپر در ادبار بر گشته گردد سلاح غلط نیست در مردم این اصطلاح خزیدن از سختی کار ز ار ته دامن از کوه با لا حصار شد از کوه سنگین صدا کاین زمان ته دامن نیست جای امان بسوی بلندی گر یزان شدند چورو باه افتان و خیزان شدند --- page 241 --- (۲۱۸) بدنبال شان اکبر تیز چنگ شتابان چو دنبال گوران پلنگ به تیغش زدی یانه اندر زمان رخش دیده دشمن همیداد جان دوهستی بزد آنچنان تیغ تیز که چون کوهه شد کوه را ریز ریز[۱] زخون سرخ کوه مرجان شده بباتش همه شاخ مرجان شده زبالا چو سنگ آمدندی فرود گهی سر گهی سر کشان گاه خود قیامت نمودی از ان گیر و دار جهنم مثالی از ان اضطرار دهاده کشان تا ببالا حصار رساندند و گشتند از کار زار بیفتاد در دست مردان مرد بسی توپها و سلاح نبرد بنصرت بمقزلگه خود شدند برسم طرب طبل شادی زدند بده ساقی آن سلسبیل بهشت که گرم است و کفدا فوزداود سرشت مگر رشته جان شود نوریم شعاع افگند شمع کافوریم چواز رزم کابل فراغم رسید ز سر قوتی در دماغم رسید کنون قصه اکبر شیر مرد بگویم که با خسرو نو چه کرد عاجز شدن محمد امین خان لیمگرد از خوانین و دادن او دخترش را بصلاح اکبر خان و برتخت نشستن فتح جنگ و وزارت کردن اکبرخان و منع کردن محمد زمانخان از ان ومنازعه با اکبرخان و آشکار شدن فتنه شهزاده و قید شدن بحکم اکبر خان : کسی را که ایزد بلندی دهد بهر کار فیروز مندی دهد همه دشمنان دست بستش دهند کلید ممالك بدستش دهند هر آنکسکه کج بنگرد سوی او چو مفلوج کج ماندش چشم ورو بمقبل سر کینه افراختن خصومت بود باخدا ساختن (۱) شنیدم که اکبر چو دشمن شکست بد اندیش در قلعه پنهان نشست سرش از خیال وزارت شده همه خانمانش بغارت شده (۱) تصحیح خ : که چون خاکره کوه شد ریز ریز (۲) تصحیح خ : بامر الهی است ناساختن --- page 242 --- (۲۱۹) ازان رقص بیهوده وبی مراد بدست آمدش خاك چون دیوباد(۱) نه صبرش که ماند دران جای تنگ نه زهره که بیرون برآید زسنگ (۲) ز تر شائی رنج کز حد چشید (۳) ز سر مستی بنگ کبرش پرید بهوش آمده پایه خود شناخت دگر رایت آشتی بر فراخت یکی دخترش بود حورا سرشت ز رشکش نهان مانده حور بهشت بقد همچو سرو به خد آفتاب بلب لعل و در لعل در خو شاب رخش آتش وزلف ها نند دود که می آمد از اوج بالا فرود زخو بان چین آن بت آذری بمیدان زیبا ئی و دلبری بچوگان گیسوی عنبر مثال ربود از ذقن گوی حسن و جمال نگاری سمن رخ چمن را طراز بگیوی پر چین ختن را طراز جبینش پر خشائی و او رو تاب مهی بود جا کرده بر آفتاب بوصف دهانش که گویند هیچ (٤) خموشم که نتوانمش گفت هیچ گهر داشت دندان لبش لعل تر تبسم ملیح وتك لم شکر لبش دا روی درد هائی نهان عجب دا رم از خنده آن دهان که این نوش داروست گر لولوی چرا در د دل گر دد از وی قوی (٤) الف بین که بالای کاغذ فتاد (٥) ببالای او دید بیخود فتاد تعجب از آن زلف و قامت مراست که چون شد بگیج صحبت راست راست خیال لبش غنچه باغ دل زخال رخش لاله را داغ دل (۱) بمعنی گردباد (۲) - در نسخه «م» «تنگ» آمده (۳) - تصحیح ح : ز بس ترشی رنج و محنت چشید (٤) - « « : بفکر سفتن دهانش مپیچ که نبود از آن حاصل غیر هیچ (٤) - تصحیح ح : که هر گاه این نوشد ا رو بود چرا در د دلها فزون زو بود (٥) - « « : الف یا چو بالای کاغذ نهاد . --- page 243 --- (٢٢٠) زروی همان فتنه روز کار نشاند آتش فتنه کار زار شد از زلف آن لعبت مانوی زسر رشته آشنائی قوی از آن را ویان هوشیار دگر بیان کردبیشم دگرگون خبر که چون اکبر از کینه آتش فروخت امین خان لهگرد را خانه سوخت باسپاه غازی ومردان مرد بر آورده از خاک لهگرد گرد محمد امین خان ببالا حصار بیفشر دچون شیر در کنج غار سپاهان خود گرد اندر نشاند زخمیپاره و توپش آتش فشاند سر انجام بر نقب کارش رسید زيك جانب کوهسارش برید چو نقاب باروت را در زده ز تحت الثری آتشی سر زده زد از شعله بر چرخ زرین لوا بر آورده خاکش براوج هوا چنان پنج دیوارش ازبن بکند که برج بچنجو (١) بجيحون فگند چپ و راست مردان کار امدند بیکبار اندر حصار آمدند بشمشیر خستند بسیار کس گرفتند و بستند بسیار کس امیران نو خیز و شاه و وزیر فتادند در دست اکبر اسیر امین خان لهگرد شد چاره گر که از بند خود را رهاند زسر به پیل دمان اکبر شیر گیر چو خویش افگند در کمندی اسیر (۱) هنگامیکه وزیر اکبر خان قلعه جنگی بالاحصار را در محاصره گرفت کار بر فتح جنگ تنگ شده رفت و بهر قیمتی بود مقاومت نموده انتظار ورود انگلستان را می کشید اما وزیر اکبرخان يك نفر نقب زن پنجشیری را بنام حاجی علی خان مو ظف ساخت که در برج های بالاحصار نقب بزند نقب زن مذکور یکی از برج های بالاحصار را که بنام بچنجو یاد می شد به نقب پراند و به این رنگ فتح جنگ آماده مصالحه گردید. --- page 244 --- (۲۲۱) ز کیهری آندم کمندی فگند در آورد آن شیر غران به بند کمندی کزوسر کشیدن توان (۱) نه از تیغ تیزش بر یدن توان چو گشت آن شکاری شکار شکار شدند آند گر بند یان رستگار نشانند شهزا ده دیگر بتخت وزیرش شده اکبر نیکبخت زنو خسروی یافت آرایشی بکشور پدید آمد آسایشی نمایان وزیر نو وشاه نو چو برجیس رخشنده با ماه نو همه اهل کابل زمین شادمان درین کار جز بك محمد زمان شنیدم که روزی با کبر بخواند بصد مهربانی به پیشش نشاند بگفت ای جوان پند پیران شنو چنین راست اندر ره کج مرو نظر دور تر کن اگر سردری تامل کن آخر که می پر دری همانت از ین دشمن آید به پیش (۲) که بارستم آمد زبهمن به پیش زاحسان تو چون دلش خوش شود پدر کشتنش کی فرا مش شود شود دشمن خورد خصم بزرگ شود عاقبت بچه گرگ گرگ امان گر دهد گردش روز گار به بینی یکی روز کاین شیرخوار چنان بر سر تند خوئی بود (۳) کمر بسته بر کینه جوئی بود مکن یاوری خصم خونخوار را مده پرورش بچه مار را شود راست باخاك اگر کج سرشت ولی همچنا نش بود طبع زشت نظر کن به پیچ وخم ریسمان که خاکسترش نیز دارد همان غرض بشنو از من بمن گو شدار نصیحت فرامش مکن هوش دار جوابش بگفت کبر نا مجوی که اکنون چه خیزداز بن گفتگوی چو شب بسته پیمان سحر بشکنم چه گوید بر دوستا ن دشمنم بقر آن خدا گفت ( الصلح خیر) نه شایان بود منع کردن ز خیر (٤) تجنب از آن مردم آزار کن که پندت دهد فتنه بیدار کن (۱) کمندی که از سر کشیدن توان در نسخه دال چنین آمده است . (۲) تصحیح خ : همانت بیاید زدشمن به پیش (۳) - در نسخ «د» «م» و «ك» چنین است : چنان برسر تند روئی بود . (٤) در نسخه «د» : نه شایان بود منع کردن به غیر --- page 245 --- (۲۲۲) چو فرمان (اوفوا) شده (بالعهود) چنان بشکنم امررب و دود درستی گر از عهد خود کم کنم ازین پس چه پیمان بمردم کنم چو این گفت ابرو بهم در کشید بیفشاند دامان و پیران دوید چو در هر سری بود شوری دگر بهر پر دلی داشت زوری دگر مسنی وتولی آمد اندر میان زناخوش بیان سر کشی شد عیان زسر کینه سینه شد آشکار رساندند برجنگ و پیکار کار زبسار کز نیبهای شمشیر زن نشد هیچکس بار آن پیلتن مگر يك پلنگ افکن نامدار عموزاده سلطان فرخ تبار چو کشتند باهم مقابل بجنگ بر آمد طراقاطراق تفنگ فتیله بشاهین بمالید گوش در آورد باز از کابل بجوش زخون تیغ تر کرد دیگر زبان بشکوا نه فتنه شد تر زبان زهر در زره پوش مردی دلیر بر آمد چواز غار خود نره شیر زشیران چپ و راست بر خواست غو (۱) بهر کوچه بود جشنی زنو زيك سوی مانند غران پلنگ قزلباش وقلملاتی (۲) باهم بجنگ دگر سوی افغان ز نیزه بدار بر آورده منصوری نابکار دگر سوی غلزائی همچو شیر چو روبه جوان شیری آورده زیر زيك سودلیران پر خاشگر بکشتی در افتاده با همدگر فتاده بپاق از سر زور مند چوانیان نیل از درخت بلند چو دزدان افشار افشار ها زخون گشته رسوای بازار ها قدر در صف آرائی کار زار قضا پنجه وا کرده در گیر دار سبك سير شد خبر ازین کهنه دیر کسی گفت خیر است گفتش بخیر شده مردم سر کش فارسی عدد سوز چون آتش فارسی چنان لرزه زان رقص دیوان فتاد تو گفتی که ایوان کیوان فتاد چه گویم که گفتن مر اجنگ نیست و گرنه چو کابل محل تنگ نیست (۱) تصحیح خ : بهر گوشه در نعره يك شير نر بهر گوشۀ بود جشنی دگر (۲) کلمه قلماق فهمیده نشده، امکان دارد « قلاق باشد که نام یکی از اماکن ترکستان و یکی از اقوام ترک نژاد می باشد . --- page 246 --- (۲۲۳) نخواهد دلم شرح این ماجرا که از هر دو سو دل بسوزد مرا اگر شمۀ مختصر خوانده شد بحسب ضرورت سخن رانده شد سخن مختصر بود جنگ دراز شده چیره دست اکبر سرفراز برفتند بسیار کزلیها زجای چنان در هزیمت نهادند پای که ایرانیان از صف کار زار بروزیكه رستم نمی بود یار چو فوج محمد زمان روی تافت مخالف بتاراج او دست یافت دوان رفت اکبر نيك در اشتت عمو زاد، سلطان بدیگر لشت ندادند ره با کسی در سرای بیامد بمردان جنگ آزمای [۱] زپیکار او دست بر داشتند ز تاراج و یغما نگهداشتند محمد زمانخان ز کردارشان برنجید و خندید برکارشان در ان زهر خنده بگفتا یبسخن که صد آفرین بر دو فرزندمن که اول مدد گار دشمن شدند بتاراج من یار دشمن شدند کنون نام کرده ز دفع گزند بسازند پیش آمده ریشخند کجا دل پزیرد ادای خنك که غثیان [۲] پزیرد زچای خنك - وفا رفت دور از مانرا چه شد نماند ست مهر آشنا نرا چه شد پسر با پدر کینه جوئی کند دگر کس چه دیگر نکوئی کند حدیثی کزان مغز جوشیده رفت لبوشیده اکبر خموشیده رفت دگر گشت مشغول شغل شهی زشاهی بشه بود نام تهی ببخشش جهان کهن تازه کرد ز انصاف گیتی پر آوازه کرد بزیر نگین ملك چون آفتاب درآورد و حکمش روان شد چه آب زشهر اده میخواست رخصت مدام که دیگر رود با سپاه تمام زآلایش فتنه و جنگ و کین بخون فرنگی بشوید زمین مكزا ده کردی تعلل مدام زشامش بصبح و زصبحش بشام بسان پدر از دورنگی نرفت سرش از هوای فرنگی نرفت ۱- نسخه : ندادندره تا کسی در سرای بیاید زمردان جنگ آزمای ۲- غثیان ، به فتحثین وتای مثلثه بمعنی شوریدگی دل واستفراغ . --- page 247 --- (٢٢٤) بپوشید کی در خطاب وجواب بدست وزیر مبارک نهاد کمر بند آن نامه بگشاد وخواند بنزديك شه رفت آتش فشان بصد خشم نامه کشید و کشاد بگفت اندین نامه خوش رقم عبارت چه شیرین ونغز و روان چو آن خوبروی که خوبان نگاه (١) بمجلس هر انکسکه آن نامه خواند بصد جوش اکبر زبان باز کرد که ای نامداران چرا خامشید بگوئید شهزاده را اینچه کرد گرفتم که کس برد مهر از غلط چه بد کرده ام من که بد میکند پدر مر دش اندر بد یهای من همه کین پیشنیه بر دم ز باد منش بار دیگر بجای پدر و گر نه چنین طفلک بدشعار کمان داشتم او که سازد وفاق ولیکن چو بر امتحان آمدم ز گهواره چون پای رفتن کشاد کلامش دروغ و بیانش گزاف خود از بیرهی رنج مردم دهند بسی گفت زینسان بخشم و ستیز ملك زاده را خشک گشته دهن نوشتی سخنهای دور از صواب از آن نامه ها نامه او فتاد ز مضمون او در تحیر بماند فراهم بیا ورد گردنکشان به پیش بزرگان مجلس نهاد به بینید چو نست دلکش رقم بشهدش چه زهر معانی نهان کنندش بـز هر مهند سیاه ز خجلت سرافگنده چون خامه ماند باتش زبانی سخن ساز کرد نگوئید حرفی مگر بیهشید کجا وخود نکرده است دیگر که کرد ولی چون ز دستش بدیدید خط نداند که بانفس خود میکند چه بد کان نکرد است برجای من که تا از جهان دور گرد دفساد نشا ندم به بستم بخدمت کمر کجا و کجا پایهٔ شهر یار نمیداند از خورد سالی نفاق فزون دیدمش از پدر ده قدم نخستین قدم در ره کج نهاد چو بیدش بود سد زبان در خلاف دگر بد نمك نام مردم نهند چو تیغ خود و كلك من تند و تیز نه نیروی عذر و نه روی سخن (۱) ـ نسخه ك ، چو آن خوب روئی که شاهان نگاه کنندش بزیر مهندسیاه --- page 248 --- (٢٢٥) برون تر ز آب و درون پر شرر کسی را دران جای قهر و عتاب ز شرمندگی سر در افگنده پیش سخن مختصر کرد شهزاده بند بیا ساقیا بهر دفع ملال که در وصف آن باده پر طرب چو شد قصه کابلستان تمام برانم که اکنون بیام امیر زبان خشک و لب تر ز خون جگر نه روی شفاعت نه تاب جواب بماندند دلریش و خاطر پریش بزندان فرستاد خوار و نژند بده باده خوش گوار و حلال بیان کرده ام شوی بنت العنب مبر از اغراق و طول کلام رسانم بر اکبر شیر گیر خلاصی یافتن شهزاده و گریختن او بملك فرنگ و استقامت کردن خانشیرین با لشکر خود و فوج فرنگیان در مکان افشار و بر آمدن محمد اکبر خان بجنگ او و رسیدن نامه دوست محمد خان به اکبر خان و رفتن او در خلم چو آید فلك بر سر یاوری بهاری در آرد بباغ امید گشاده شود هر دری بسی کلید کند کارهائی که باشد محال چو افتاد از دور چرخ بلند چه گویم که از دور گیتی چه دید کنم گر بشرح و بیانش تلاش ز تفتیش آن به که دم در کشی پس از محنت و رنج های دراز مگر ساز شی کرد با پاسبان رها شد ز زندان تاريك و تنگ کند آنچه نبود بکس باوری که گل سر و بر میدهد شاخ بید (۱) ز هر جانب آسایش آید پدید نگنجد در ادراك و و هم و خیال چو شهباز شهزاده در پای بند چه انواع خواری بزندان کشید شود اهل انصاف را دل خراش که کردم ادا جمله در خامشی فلك باز کردش در لطف باز و یا غافلش کرد و رفت از میان گریزان شد اندر سپاه فرنگ (۲) (۱) – تصحیح خ : که گل سر بر آرد زهر شاخ بید . (۲) - چون فتح جنگ احساس نمود که او را به جرم این خیانت ملی خواهند کشت بنابران در صدد فرار برآمد و شب هنگام به همدستی محمد زمان نام سقف زندان را شکافته بیاری او و چند نفر دیگر از راه بام فرار کرد و از دروازه خونی قلعه بالاحصار برون آمده به چند اول پناه آورده از آنجا به لهو گرد، و بعداً به جلال آباد به نزد جنرال پالك انگلیس پناه برد . --- page 249 --- (۲۳۱) دگر کس حدیثی دگر گون شمرد که شب خان شیرین ز زندان برون ملك زاده اندر سپاه فرنگ فرستاد و خود ماند قایم بجنگ در افشار با پنچصد و يك هزار زقوم جوان شیر و مردان کار شده متفق با سپاه فرنگ سر کینه افراشت همچون پلنگ دگر خواست اکبر که ناهمچومیغ کشد آتش فتنه را ز آب تیغ به پیش محمد زمان خان نخست غبار دلش زاب پوزش بشست عمو زادگان را نوازش نمود بهر کس درستی و سازش نمود فرستاد سلطان سوی قندهار که تا دشمنان بر کشد زان دیار خود آمد بلشکر شتابان بجنگ سوی خان شیرین و فوج فرنگ ز نعل سمندان زمین شد ستوه بجنبید هامون بلر زید کوه نماند اینجهان شد جهان دگر زمین دگر آسمان دگر پی غرق فرعون و فرعونیان شد از تو پنهارود نیل روان ز آسیب گردن و گردن کشان نمی ماند از کوه ها مون نشان چولشکر رسانید برجای جنگ بیاسود گرد از دویدن در نگ بدشمن نبود آنچنان زور دست که میکرد جائی قرار و نشست بپر خاش شیران روئینه چنگ مقابل ستادی بمیدان جنگ دلیران بار کرمی کینه خواه ازین سو شدندی به پیکارگاه ز بد خواه چون یافتندی سراغ چه در دشت و هامون چه در کوه و راغ پلنگ افگنان آشکار و نهان شدندی زدندی به تیغ و سنان کشیدندی از خاك بدخواه گرد لرستی زصد مرد يك شیر مرد سپاه فرنگی زجان ناامید هراسان ولرزان چواز باد بید همه منفعل گشته و شرمسار که بیرون چرا آمدیم از حصار شدند از خیال نبرد و ستیز فتادند در فکر راه گریز درین روزها قاصد تیز گام رسید از امیر بلند احتشام ( ۱ ) ( ۱ ) مطلب از امیر ، امیر دوست محمد خان میباشد ، که درین وقت در هند بوده است --- page 250 --- (۲۴۷) ز يعقوب نامه بيوسف رساند به مهرش ببوسید و بکشاد و خواند چنین بود در نامه د لنشا که حمداً لذي الجود و الكبريا که نامم پس از نیستی هست کرد باین زبردستی زبردست کرد گر از بیخ سبزی پذیرد درخت گل و برگ بار آورد شاخ سخت من آن بیخ خشکم که سبزم ز شاخ دگر بار شد بار و برگم فراخ من آن مرده شخصم که در گور تنگ کشیدند یعنی بقید فرنگ زفضل خداوند گار و دود بکوچك رگی جنبش روح بود از آن رگ شدم زنده بار دگر ز سر یافتم اعتبار دگر بهر موی من گر شود صد زبان کجا آیدم شکر او در بیان بدان ای گرامی جگر بند من گرانمایه فرزانه فرزند من نگهدار دت قادر کردگار ز چشم بدان دبد روزگار شد از نام تو زنده نام پدر بگردون رساندی مقام پدر چو من ساختی روح پا ننده شاد خدا از تو پائنده خوشنود باد زقید بخارا رها چون شدم چگویم که چون بی تو دل خون شدم نه ذکر شبان جز بیاد توام نه وردی بجز خیر یــاد توام شب و روز بودم بهجر تو زار بدم غافل از حکمت کرد گار نه زالم خبر زان به بندت نهاد که صد بند خواهد ز بندت کشاد زاحوال خویشت چه خواهم نوشت که بر ما چه بگذشت از خوب وزشت همان به که بندم زشرحش دهان که ناید بصد نامه اندر بیان سخنهای غم بهر دشمن گذار زشادی سخن گویمت گوش دار که چون ایزدت از بخارا رهاند دگر بار در کابلسنان رساند --- page 251 --- (٢٢٨) زتیغ تو دشمن همه پست کرد بیا کس گرفتی در ان دار و گیر هراسان چقاند اهل فرنگ گر از دور بادی بخواهد وزید نسازد کسی از بسی اضطراب زبیماری آنکس که دارد امان بطبعی که دائم مشوش بود بدین ترس کی رو بکابل کنند چو دیدند کوشش نیرزد بجو کنون رایت صلح افراشتند زنو طرح پیمان در انداختند جداگانه از سروران هر کسی بصد عزت و احتشام و وقار زاندیشه محنت و خستگی به آسایش و خرمی عنقریب کسانیکه در دست افتاده اند نخستین بشمشیر احسان بزن ازین پس نباید که جنگ آوری ادائی کنی با سپاه فرنگ گریزان ازان لشکر رزم جوی که تا سروران فرنگی دیار بيك هفته آنجا نشیمن کنند بگیتی زبر دست هر دست کرد زنام آوران فرنگی اسیر که از بیم شهباز قازو كبلك پر از کود گویند اکبر رسید زصد فرش هم بر یکی فرش خواب به کم سر گرانی برارد فغان بسر سام هم خنده خوش بود که آیند و دیگر تقابل کنند که افتاد در دست گاذر کرو (۱) کزین به طلسمی نه پیدا شتند بما عهد و سوگندها ساختند نمودند اکرام و کوشش بسی برون آمدم از فرنگی دیار ردانم به تدریج و آهستگی بخواهم رسیدن بشرط نصیب همه خسروان سروران زاده اند پس آنگه رها کن همه مردو زن زیانی به اهل فرنگ آوری که گویا نیاورده تاب جنگ کنی در هزیمت سوی خلم روی در آیند در شهر کابل دوبار پس از هفته تعجیل رفتن کنند ۱ تصحیح خ ، چودیدند کوشش ندارد اثر نبودند از جنگ صرف نظر . --- page 252 --- (۲۲۹) ز کین خانه چند را سوخته بر آیند باروی افروخته که ناچیست مردانگی هایشان برد سر کشی از سر سر کشان بدستور سازند فرمان بری نسازد کسی دعوی همسری بدینسان بسوی سپاه فرنگ روان گشت فرمان شاه فرنگ نه ترسی که بر عکس فرمان کنند به بازی تخلف به پیمان کنند تو هم کار بندی بفرمان من شکستی نیا ری به پیمان من درین کار ترك تامل کنی نباید که اصلا تغافل کنی نه بینی سوی عزت و ننگ و نام همان بنگری کت رسانم بپيام غرض مختصر يك سخن زان ميان هنوز است باقی که باقی بمان چو این نامه خواند اکبر نامجوی زشادی چو گلنار افروخت روی تهانی عموزاده را در نوشت که ای نيك كردار فرخ سرشت بحکم امیر از سپاه فرنگ قدم پس کشیدم زمیدان جنگ برانم که گیرم رۀ خلم پیش نسازم کسی محرم راز خویش توهم دست از جنگ کوتاه کن ره انجام را سرسوی راه کن (۱) نهان دار این ماجرا از کسان بتعجیل خود را به پیشم رسان الا نانیفتی ز چون و چرا که خود گردد کشف این ماجرا چو قاصد روان کرد با خود سپاه سوی کابلستان به پیمود راه نپرسید کسی را ازین گفتگوی زکابل سوئی خلم بنهاد روی چو آن نامور شد زکابل برون جهان شد بچشم کسان تیره گون همه خلق در بحث این ماجرا فتادند باهم بچون و چرا که آیا چه دیدو چگونه شمرد ؟ که بی رنج کشور بدشمن سپرد همانا بترسید با ز از نفاق کزانش فتاد این چنین اتفاق و یا از فرنگش پیامی رسید که از دست و پارفته بیرون دوید درین گفتگو شد خبر آشکار که فوج فرنگ آمد از قندهار ۱- تصحیح خ ، روان اسب عزمت باین راه کن . --- page 253 --- (۲۶۰) دگرسوی ميكر يكی رزم جوی به لشكرسوی کابل آورد روی چنان زين خبر شور وغوغا فتاد تو گفتی سپهر و ثريا فتاد بسيار مردم كريزان شدند تهيدست افتان و خيزان شدند جو طوفان نوح اندر ان شورو شر بمادر ز دل رفت مهر پسر (۱) بزرگان کابل زبی لشکری زبون آمدند اندر آن داوری ز انديشها بی تقابل شدند بناچار بيرون ز کابل شدند جو فوج فرنگی بکابل ديار در آمد بر آمد ز گردون غبار چنان توپ رشاهين در آمد بجوش که طبل و دهل زد بهيبت خروش زدی ناله نقارة خام پيچ که اين شور بر پيچ هيچست وهيچ برون کينه از طبع سر کش زدند بکاشانه چند آتش زدند روان حكم شان بود مانند آب به يك هفته بومر ز و بوم خراب زخاك سيه بارها کرده بار کشيدند بر اسپ و پيل و شتر برفتند از کابلستان برون چو علت ز تن روز بحران برون رسيدند چون در حدود فرنگ بهر شهر کردند روزی درنگ منادی تبیره زنان سو بسو (۲) همیگشت و میزد ندا كو بكو که سلطان آفاق شاه فرنگ بشمشير آورده کابل بچنگ ولیکن دلش زان زمین گشت سرد بجرم نفاقش گنهکار کرد بکبار خاکش بهم بر زده ز قهر جها نبالش در زده بدانگونه از بيخ بر داشتش که خاک سیه نيز نگذاشتش جوابش شدی از همه مرد وزن که شك چيست خود روشنست اين سخن بده ساقیا جای یا قوت رنگ بشکرانه دفع اهل فرنگ که تا فرخی آيدم در ضمير روم تا به کابل رسانم امير ۱- تصحيح خ برفت از دل مام مهر پسر . ۲- تبيره : يعنی طبل و كوس . ا کبر ۱ ضمه (۱۰۰۰) جلد ) ب سردار محمد و محمد اعظم ح سيد محمد سرور ن جبلی يوم ۲۹ - ۱۲- ۲۶ مطبعه عمومی --- page 254 --- (۲۳۱) در بیان پیشوا بر آمدن محمد اکبر خان و جملهٔ اعیان و معتبرین کابل بملاقات امیر دوست محمد خان و ملاقات کردن پدر و فرزند با هم و کوائف آن ازین به چه روزی درین روزگار که گردد وصال دو مشتاق زار نشینند با هم به آرام دل مهیا بود سر بسر کام دل ز دل میرود رنج و درد فراق شود از میان دور گردد نفاق چو کابل زمین اژدهان نهنگ رها گشت یعنی ز فوج فرنگ فتح جنگ شهزادهٔ سینه ریش ره بوم پنجاب بگرفت پیش شده خان شیرین ز جان نا امید سپاهش چو شب گشت روز سفید (۱) هراسان و لرزان چو روباه پیر بقوم جوان شیر شد گوشه گیر چو آگاه بود اکبر نامدار رسید از همه پیشتر در دیار ز کار آگهانیکه از خویش داشت بهر کشوری نائب بر گماشت سپاه و رعیت فراهم نمود در گنج اکرام و احسان گشود ز اقصای کابل روان بیدرنگ طلب کرد زندانیان فرنگ زنان را ببخشید تاج و گهر بزریفت و زیور زیبا قبا بسر بیاراسته هر یکی چون عروس چو نوشابه اسکندر فیلقوس (۲) بمردان سراپای شاهانه داد بصد دل دهی رخصت خانه داد نگهبان شان تا حد ملک خویش بسی داد از نامداران جیش با رام بنشست با دوستان جبینش شگفته تر از بوستان ولی بود در انتظار پدر شب و روز بر شاهراهش نظر گهی در فرح بود و گه در الم تارغ بهم داشت شادی و غم وزان سوی امیر مبارک نهاد ز منزل بمنزل همیرفت شاد پس و پیش بودش فرنگی سپاه کمر بسته چون چاکران گرد شاه زدی هر کجا خیمه آن نامدار بصحرا و هامون و دشت و دیار ۱- تصحیح خ - جو شب شد سرش تیره روز سفید. ۲- شاید مطلب از اسکندر مقدونی باشد. اکبر نامه (جلد ۱۰۰۰) بسردار محمد رحیم محمد سرور نجیفی بوم ۱۳۲۹- مطبعه عمومی --- page 255 --- (۲۳۲) زنو پیشکشها ی بی وزن وسنگ رسیدند از سروران فرنگ چو در خاك پنجا بپا نش گذار بیفتاد ما نند خضر بهار دل خلق گل گل شگفت از طرب چو غنچه بمدحش كشا دند لب زلا هور یان تا به اجمیر یان مبارك كشان خاصه کشمیریان بيك منزلش با بسی ارمغان شده پیشوا شیر سنگ جوان ز سیم و زر سرخ كامل عیار بسی بدرها كرده بروی نثار بخد مت میان بست چون شیرمست بصد چابكی گشت مهمان پرست بهر صبح برد ارمغانی زسر بهر شام نزلی بطرز دگر امیر از جوان مردی آن جوان عجب ماند و بسیار شد مهربان نوازش بسی کرد و پرسید حال زولجیت نامر دن نو نهال بفر زندیش در سخن برد نام بسی پند دا دش بمهر تمام در احکام شاهی ز بس گرم وسرد با ندا ز پیرا نه آگاه کرد دو هفته دران جا کم و بیش بود وزان پس دگر عزم رفتن نمود نمود آن جوان مرد مهمان نواز در گنج و دینا رو زر باز باز زرو سیمش انبار انبار داد ز زر بفت و اطلس شتر بار داد بسی تحفه و ارمغان شگفت زخود داد و از خاصگان هم گرفت زاسپان تا زی ولعل و گهر بهر يك پسر داد نزلی دگر بجمع طفیلی ز زن تا بمرد جدا گانه بخشائش تازه کرد بمهمان فرح سير ميزبان شده تاد و منزل روان هم عنان از آنجا چو مهمان گردن فراز روان گشت بر گشت مهمان نواز بصد شوكت وحشمت وعزو جاه همیر فت منزل بمنزل براه ز پنجاب تاسر حد ملك خویش بهر كشورش تحفه بردند بیش تو گفتی که بودش کران تا کران بزیر قليم ملك هند و ستان در آمد چو در خیبر آن نامدار برآمد خروش طرب هر کنار فرا هم شدند اهل خیبر تمام مبارک مبارک کشان خاص وعام --- page 256 --- (۲۲۳) سر افتاده هر سوزن خیبری بلفظ دری همچو كبك دری بکابل خبر شد كه آمد امير فرا هم شده طفل وبرنا و پیر بشادی دو یدند بی پا و سر زدستار و كفش وكله بیخبر چو دیدند از دور روی امیر می خرمی جوش زد در ضمیر بهم گریه و خنده چون شمع شد عجب بین كه چون ضد بضدجمع شد پیاده روان اکبر شهسوار روان رفت بیهوش وبی اختیار بیفتاد در زیر پای پدر چو بیخود زجان و جهان بیخبر پدر نیز از باز دست فراق بیفتاد مدهوش ومست فراق پس ازساعتی چون بهوش آمدند زگریه بجوش و خروش آمدند پسر در ثنا و پدر در دعا یکی بو سه میز دبر بك بپا چو فارغ شد از خدمتش در کنار گرفت افضل وحیدر نام دار شده شعله ور آتش اشتیاق گر ستند از دود تلخ فراق چو کردآب چشم آتش سينه سرد غم وغصه برخاست بنشست گرد از آن پس سوی کابلستان شدند شکفته تر ازصد گلستان شدند در آمد چودر کشور آن نامدار بجوش اندرآمد سرا سر دیار تو گفتی که اسکندر فیلقوس بروم اندرآمد پس ازفتح روس زن ومرد بر برزن وبام وكوی بشكر ا نه الحمدلله گوي زشادی بر آورد مطرب فغان شده چرخ زن زهره بر آسمان هم آواز شد ار غنون چنگ را دف و بربط وسازو سا رنگ را غزلخوان شده خوشنوایان سند جهان کرده بیهوش از را گ هند بهر سوی خواننده شیرین لبان غزلهاى رحمان (۱) به پښتوزبان لب کودکان همدم نای بود سه تا بر کف وساز برپای بود خدا ناغم وخر می آفرید چنان روز شادی زمانه ندید ۱- رحمان با بایکی از شعرای بسیار معروف قرن یازده و اوائل قرن دوازده زبان ملی ما پښتو می باشد که از ١٠٤٢ - الی ١١١٨ هـ ق حيات بسر برده است . ديوان بسيار ضخيم و ابيات واشعار بسیار رشیق دارد . --- page 257 --- (٢٢٤) زلور چرا غان ببا زا رو کوی بعالم چنان پرتو افگند نور جهان یافت از درد ظلمت نجات بدینگونه تا هفته بود از طرب پس آنکه بصدر عدالت نشست بشکرا نه چندان بیا شید زر ز آ وا زه عدل او در جهان کم آزاری و جود بسیار کرد جهان کهن یافت دیگر نوی چو آئینه کس را ز زشتی بروی دل از غصه و کین دیر ینه شست بر آ و رد مر دم ز رنج و عنا نماندش غمی در دل روز گار چو بیم خدا دا شت اینش تمام بده سا قی از بزم خاص امیر که تا تلخی رنجهای شدید نماینده در نیمشب تار موی که شد دشت و کوه ایمن کوه طور شب هند بر ده ز نو رش برات همان جشن روز و چراغان شب ببخشایش و جود بکشاد دست که شد در گدا شاه زرین کمر فرا موش شد نام نو شیر وان بفتوی و تقوی همه کار کرد شده بیخ اسلام و ملت قوی نیا ورد و شد با همه مهر جوی ز هر سینه آلا یش کینه شست نگهداشت بیگانه و آ شنا جز اندیشه پرسش کرد گار ازین به چه باشد د کر و السلام شرا بیکه تر کیب باشد بشیر بر داز سخنگوی شیرین حمید تحمید وسپا س نا مه در اختتام کتاب اکبر نامه ستایش خدا را که از لطف وجود زبا نی شکر ریز و شیرین مقال خیا لی هوا گیرو طبعی بلند قیا سی که آرد ببا غ خیا ل و گر نه بده با شی کم ز بان مبین بر سخن سنجی هو شیا ر زدا نشوری هر که را داد بهر ازین بهره است آنکه بی بهر یش کمین بنده را کرا مت نمود بیانی دلا و یز اهل کمال دماغی مضا مین نازك پسند هزاران گل معنی اندر مثال چه یارا که گیرد سخن بر زبان ببین بر خرد بخش آموز گار نه ازده شود کم نه افزون زشهر چه بر خیزد از بودن شهر بستش --- page 258 --- (٢٢٥) بنا زم ز الطاف یزدان پاك زرنجیدن دشمنا نم چه با ك دو شمشیر تیز ایزد ذو المنن سپر ده بد ست دو شمشیر زن گرفت از یکی تیغ روشن گهر زد شمن جهان اكبر نا مور حمید از دگر تیغ زیر قلم در آورد ملك سخن یکقلم اگر عیب جوئی دلیری کند زبان نیز در خورده گیری کند بگو یش که گوید یکی داستان که بینند خود جود تش راستان عدو لاف مردا نگی كم زند چه یا را که با تیغ من دم زند كسی را بمن تاب نا ورد کو فرا خت میدان ولی مرد کو كسی کو تواند برآید بصف که تیغم هنوز است عریان بكف بدیدن شود خصم راز هره آب کجاز هره دارد که آرد جواب زتاثیر مدح دلیران حمید بطبع توشد خوی شیران پدید زبان تو از تیغ شد تیز تر نی کلکت از نیزه خونریز تر كنون بگذر از فكر جنگ ونبرد سوی خوی اصلی دگرباز گرد اگر عاقلی ز ببدت انكسار ترا با غرور و رعونت چكار بدا نش دگر گون سخن ساز کن زبان در سپاس خدا باز کن ثنا بر خداوند گا ر مجید که این نامهٔ من بپایان رسید کنون میکند سیر ملك جهان شود مجلس آرای بزم مهان بکابل کند سیر هر انجمن چوباد بها ری چمن در چمن ببزرگان هشیار وروشن ضمیر نشینند در بزم خا ص امير نیو شند گـفـتار شيرين من سخنهای با ربك ورنگين من امیدم چنا نست زان سر وران که چون تلخ بینند حرفی دران نجو شند بر تلخی را ستی خمو شند اندر کم و کاستی --- page 259 --- (٢٢٦) بپرسیدم از مردم هوشیار که بودند باشندۀ آن دیار در اخبار بود اختلاف کلام بهم داده تطبیق گفتم تمام من از خود جز آرایش بزم خویش نگفتم درین قصه يك نكته بيش بود گر بود اختلاف سخن ضما ندار آن راوی من نه من نکردم من این داستان بهر زر که بهر خزف کس نریزد گهر بــانواع تشویش و در ماندگی غم واحتیاج ویرا گندگی دلم جوش عشق اندرین کار داشت کشید این جواهر که در بار داشت چو باشد طبیعت زرنج ومحن پریشان پریشان برآید سخن ازین پیش کز نامه ها گفته اند بمشت زری گوهری سفته اند زفــكر سخن روح یابد ضرر کند تازه اش باز امید زر که زر باعث جبر نقصان اوست بتفریح آنی که درشان اوست سخن سنج چون طایر بی پراست که بالش بودسیم وزرشهپر است چو مردم دلم جمع بودی اگر سخن داشتی طمطراق دگر مرا از کسی نیست امید زر چو لاله خورم منت خون جگر فروشم گهر مقصدم سود نیست نگاهم سوی دست محمود نیست غرض زین سخن آنکه در روزگار بماند ز من نکته یاد گار بجولا نـگری طبع چا لاك من درآورد گلگون ادراك من سوی عرصۀ همت آورد روی زهر شهسوار سخن برد گوی بـيك نيزۀ خـامه ملك سخن گرفتم بصد جهد ورنج ومحن چو از فتح او بر سر افسر زدم دهل بر درخان اکبر زدم درین نامه چون رستم نامدار بود تا ابد نام او یاد گار چومن این چنین خورده خون جگر زدم نام او بر نگین ظفر --- page 260 --- (۲۳۷) گر اوهم کند دست همت دراز بتاج کرم ساز دم سر فراز نه مشت بود بلکه سو دا گریست که داد وستد خاصه تاجریست گر از دوریم چشم دیدار نیست زضعف بدن پای رفتار نیست ولی دست آن سر ور سرفراز چفناست در جود و احسان دراز کز آنجا رسد تا با یوان من پر از زر کندجیب ودا مان من چو محمود گر رستم نامور به شهنامه یکبار کردی نظر بيك بيت فر دوسی نظم سنج بجائی درستی(۱) همیداد گنج زیر دان بی مثل و مانند ویار امیدم چنین است در روز گار که در نامه نا میم سر بسر کند رستم نامدارم نظر اگر نامه من پسند ش فتد موا فق بطبع بلند ش فتد زدور آفر ینی کند بر سرم شود کار فرمای جود و کرم زانعام خاصم نصیبی به پیش فر ستد باندازه قدر خویش که تا حیرت افزای دشمن شود چو خور زره نمایش روشن شود بنوعی اگر بیندش کو تهی قبو لم کند عذر بی آ گهی زروی عطا عفو بر من کند گنه را و بانرا بگردن کند سخن بردعا مختصر کن حمید که زلف سخن بس درازی کشید الهی امیر مبا رك نهاد که از خان پاینده دارد نژاد همیشه بگیتی جها ندار دار دلش روشن وبخت بیدار دار يملك جهان نسل آن پا کنژاد چو خور شید تابنده پا ینده باد همان اکبر و افضل نامور بود جا و دان زیر ظل پدر (۱) - درست به ضمتین حروف اول و دوم به معنی مکمل و در هم ودینار --- page 261 --- (٢٣٨) همان حیدر نامدار وجوان باعظم بود تا ابد شاد مان همان خان سلطان شمشیر زن هزبر افگن ویر دل وپیلتن بملك جهان زنده با شد مدام جهانش بکام وسپهرش غلام بکابل زمین هريك از خاص وعام که بردم از انها درین نامه نام نگهدار ازین پس زجنگ وفتن از آن شهر کن دور رنج ومحن هر انکسکه شهد شهادت چشید بفر دوس کن جای اوبا حمید بده ساقی از چای جامی بمن بشکرانه اختتام سخن کزان چای مقصود من رحمت است همین چای ختم همه نعمت است برحمت چوشد ختم گفتار من الهی برحمت بکن کار من « انتهی » حمید کشمیری نوت : چهار بیت زیر که بایست در آغاز قسمت ۱۳ اکبر نامه مندرجه شمارهٔ ۸۳ مجله قبل ازبیت « یکی را زژوبین زره بر درید ... الخ ... » می آمد، از طبع مانده واينك درينجا طبع میشود : یکی را بزد خنجر آبگون که شد تا قدم غرق دریای خون فزون جوشش دم شد از بید برگ که داروانر کج دهد وقت مرگ یکی را تبر بر کمر زد چنان كه يك زخم کردش دونیم از میان یکی را بزد تیر کز شصت صاف به پشتش درآمد برآمد زناف --- page 262 --- (۲۳۹) خاتمه خدارا سپاس گذارم که نسخه منظوم جنگ نامه متضمن جنگ اول افغان و انگلیس را که حمید کشمیری شاعر معاصر وزیر معالی سمیر افغا نستان محمد اکبر خان غازی درسنه (۱۲۹۰) هـ · ق سه سال قبل ازوفات وزیر موصوف در کشمیر برشته نظم کشیده و کتابی است از جنبهٔ معلومات تاریخ آنوقت و طرز حماسی و سلاست بیان وحسن ادب وبدایع قابل قدر، از اول جدی (۱۳۲۷) هـ · ش بطبع آن از طرف انجمن تاریخ بمجلهٔ آریانا با هزار جلدعلیحده اقدام گردیده و درمجلهٔ (۷۲) شماره (۱۲) مورخهٔ اول جدی آریانا مقدمه راجع باهمیت کتاب ونسخ موجوده که یکی بدیگر مقابله و تطبیق شده اند نشر داده شده و در آنجا تبصره و حواشی و تدارک تصاو یر مربوطهٔ آن بـه شاغلی علی احمد خان نعیمی که در آنوقت مدیر مجله بود وتصحیح اغلاط اشعار و حل لغات و مقابلهٔ نسخهٔ متن با نسخ د یگر برعهدهٔ اینجا نب گذاشته شده بود و در بمدت دوسال و چارماه مسلسلا درشماره های آریانا با تعداد هزار جلد علیحدہ طبع گردید . و شاغلی نعیمی درتحقیق موضوعات محوله خود کوشیده وواقعات رانشریحاتي دادند وهمچنان نگارنده درحل لغات و تطبیق ومقابله وتصحیح بهمکاری شاغلی محمدشفیع رهگذر مهتمم مجله و تبدیل بعضی ابیات ومصاریع که درپاورقیها بحرف خ علامه داده شده و بیشتر از طرف کاتبان درهمچه نسخ رومیدهد بفحوای این بیت . هر گز از چنگیز هم برعالم صورت نرفت آن ستم کز کاتبان براهل معنی رفته است --- page 263 --- (٣٤٠) حتی المقدور موفق آمدم ، تنها چیزیکه آینده نشر میگردد وملحق باین اثر است همان تشریحاتی میباشد که ښاغلی نعیمی دربعض پاورقیها بالحاقیۀ مابعد وعده داده اند . اينك كه كتاب مذكور مطابق تشريح فوق انجام پذيرفت شا يقین را در بدست آوردن نسخ مكملۀ جداگانۀ آن به بانو لهای مژده مید هم ويقين داريم ارباب علاقه بتاريخ وطن، چه از حیث موضوع و چه از حسن بيان و روانی نظم کتاب را از مغتنمات می پندارند با احترام ١-٢-٣٠ ( محمد ابراهيم خليل ) --- page 264 --- (٢٤١) ملحقات اکبر نامه ابتدا هنگا میکه انجمن تاریخ بفکر طبع اکبر نامه یا کار نامه های درخشان بزر گترین مجاهد ملی وزیر اکبر خان در برابر تهاجم بیگانه وقشون کشی های انگلیس در افغانستان ، افتاد اراده شد که حتی المقدور تصحیح و تحشیۀ هم در آن متدرجاً بعمل آید چون در آن وقت اینجانب افتخار عضویت انجمن مذکور و عهده مدیریت مجله آریانا را دارا بودم با وجود آنکه صلاحیتی در من موجود نبود ، کار تحشیه آنرا بمن سپر دند من هم که چنین امور را بزر گترین افتخار خود در راه ملت و ملک می دانم متقبل شده به آهستگی صفحات آنرا قبل از طبع مطالعه نمودم ، و تا جاهائیکه ماخذ كمك میكرد ، به توضیح اعلام و رجال آن پرداختم ، و چون كثرت گرفتاری مجال مطالعات عمیق تر را نمی داد بعضاً به تفصیلات بسیار مختصر اکتفا می رفت تا مبادا سبب تعطیل طبع کتاب در مجلۀ آریانا گردد ، و ضمناً اگر بعضی اعلام از ماخذ روی دست بدست نمی آمد به اشاره در ملحقات اکبر نامه اکتفا می شد و این کار ازین جهت بود تا موقعیکه کتاب از طبع خارج می شود در اطراف اعلام مذکور تفحصات و تجسسات خوبتر بعمل آید ، اما متاسفانه هنگامیکه کار طبع کتاب انجام یافته و نویسنده هم در آن وقت فرصت کافی داشت ، هر قدر در اطراف اسمای مذکور کنجکاوی بعمل آمد ، کمتر تفصیلات بدست آورده توانست و علت هم اینست که اولاً در قسمت تاریخ قرن ۱۹ افغانستان ماخذ داخلی کمتر بدست است و ثانیاً اگر ماخذ خارجی هم درین زمینه موجود است به رجال درجه دوم و سوم کمتر اعتنا شده و به استثنای ذکر نام به تفصیل بیشتری پرداخته نشده است چنانچه این مشکل را شاغلی دانشمند سید قاسم خان رشتیا هنگام نگارش کتاب افغانستان در قرن ۱۹ ، نیز دریافت نمودند ، و به همین اثر بود که تقر یباً --- page 265 --- (٢٤٢) چهار سال قبل يكعده اسمای رجال آن وقت را در دو شماره مجله آریا با نشر و از خوانندگان و متتبعين گرامی درخواست نمودند كه اگر معلوماتی در باره آنها داشته باشند به نشر آنها در مجله موصوف بپردازند ، اما در طول این مدت جزئی ترین روشنی و تفصیل درباره آنها نشر نشده زمینه تا کنون تاريك مانده است بهر حال مطلب کلی این بود که اگر خوانندگان گرامی در حين مطالعه ملحقات اكبر نامه با بعضی اعلامی برخورند که تفصیلات کافی ندارد ، معذرت ما را معقول بدانند. عبدالرزاق خان (مربوط به صفحه ٢٥ پاورقى نمبر ٥) مستوفی وزیر امیر دوست محمد خان بود و ترجمه حال آن از کتب و ماخذ بدست نیامد میرزا عبد السميع خان (مربوط به صفحه ٢٥ پاورقى ٦) وزیر امیر دوست محمدخان بوده. مربوط به پاورقی ٣ صفحه ٢٥ : اگر چه امیر دوست محمدخان پس از کشته شدن هری سنگ پسر رنجیت سنگ بدست فرزند دلاورش محمدا كبرخان به فرستادن مکتوبی رنجیت سنگ را تخويف نمود چنانچه اوهم از گذشته معذرت خواست اما به آن پیش خود فیصله کرده بود تا یکبار دیگر مسئله استرداد پشاور را از سکھا فیصله نکند ایمن نه خواهد بود ، بنابران برای این مقصد اولتر از همه به فکر تهيه عسکر افتاده ونقشه صورت دادن پادشاهی خودرا طرح کرد و برای انجام این پلانهای خود فتوای جهاد را از رو حا نیون بزرگ آنوقت مانند قاضی محمد سعید خان ومير واعظ وخان ملاخان گرفته و چون بدون وجود الى ولا مر جهاد صورت گرفته نمی توانست نام امیر را برای خود حاصل کرد . مربوط به صفحه ٢٨ پاورقی ٦ در مدارك هر قدر تجسس شد بنام مكربك كيول وياقريب ومتجانس به آن مخصوصاً در آن واقعه و آن زمـانيـكـه شاعر بیان میکند با کدام صاحب منصب انگلیس برنخوردیم وشايد مطلب گوینده --- page 266 --- (٢٤٣) از جنرال کمپل انگلیس باشد چه هنگامیکه امیر دوست محمد خان به كمك برادران قندهاری خود كه در شهر مذکور بواسطۀ ٢٢ هزار عسکر شاه شجاع محاصره بودند شتافت و در اواخر سال ١٢٥٠ ه ق = ١٨٣٣ ع به قندهار وارد شد در جنگی كه بین قوای خارجی شاه شجاع و قوای دوست محمد خان و مجاهدین ملی واقع گردید جنرال کمپل انگلیس كه در خدمت شجاع بود مجروح و اسیر گشت اغلب گمان اینست که شاید شاعر یا نساخ در نام اشتباه کرده و اصلاً مطلب از مفريك كپول همان جنرال کمپل باشد. حاجی ولی خان (مربوط به صفحه ٣١ پاورقی ١): مصاحب و وزیر امیر دوست محمد خان بوده است. غلام محمد خان (مربوط به صفحه ٥٥ پاورقی ٢) شیر محمد خان با میزائی ملقب به مختار الدوله ولد وزیر شاه ولی خان با میزائی وزیر احمد شاه بابای درانی می باشد كه در میان بامیوزائی ها در دستگاه دولت شاه شجاع دارای مشاغل و اعتبار عمده تر بود. تا آنكه محمد اكرم خان ملقب به امين الملك مرد با نفوذ دیگری از با میزائی ها در دربار شاه شجاع تقرب یافته و ز بر شد و جای شیر محمد خان مختار الدوله را اشغال کرد. موقعيكه عبدالله خان الكوزائی از دادن مالیات در کشمیر ابا ورزید شیر محمد خان مختار الدوله موظف شد كه به عنوان ناظم كشمير به آنصوب حركت نماید چنانچه به انتظام كشمير هم موفقیت زیاد نصیب او شد، اما بزودی به افغانستان احضار شد و برای استمالت او پسرش عطا محمد خان معروف به با میزائی به حکومت كشمير مقرر گردید. بهر حال در اواخر میان مختار الدوله و شاه شجاع بهم خورد و مختار الدوله با شهزاده قیصر از كابل بر آمده به پشاور رفت اما در مقام تهکال در نزديكی پشاور بتاريخ ٣ مارچ ١٨٠٨ با قوای شاه شجاع مقابله نموده هدف گلوله قرار گرفت و كشته شد. --- page 267 --- (٢٤٤) مختار دوله دو فرزند داشت یکی عطا محمد خان که حاکم کشمیر بوده و وزیر فتح خان بدست او کور شد .. دیگر غلام محمد خان شهرتش نسبتاً کمتر است قلعه اتك از غلام محمد خان بود که آنرا به رنجیت سنگ فروخت . و در کتب تاریخ تفصیل درباره او کمتر بدست می آید . سر الکسندر برنس : (مربوط به پاورقی ٤ صفحه ٧٨) ـ انگلیس ها بار اول در زمان شاه شجاع، در ١٨٠٩ ع = ١٢٢٣ ه ق، توسط فرستادن هیئتی بریاست الفنستن، در امور افغانستان تماس مستقیم نمود . و از آن تاریخ به بعد، از دور توسط فرستادن افراد خود بصورت غیر محسوس از قبیل «مود کرافت» و کپطان کانولی که معلومات سیاسی و اقتصادی راجع به افغانستان جمع نمودند، خود را از واقعات افغانستان بی خبر نمی گذاشتند اما تماس مستقیمی نمی گرفتند . تا آنکه بالاخره در سنه ١٨٣٧ ع = ١٢٥٣ ه ق هیئتی رسمی بسر کرد گی سر الکسندر برنس که میجرلچ و« لفتنت ود» نیز عضویت آنرا داشتند، جهت مذاکره با امیر دوست محمد خان به کابل فرستادند . تا به این وسیله امیر دوست محمد خان و برا دران قندهاری از ایران و روس دورو با انگلیس ها به نزدیکی تشویق شوند امیر دوست محمد خان استر داد پشاور و رفع خطر سك ها را شرط اساسی اتحاد خود با انگلیس وانمود ساخت . اگرچه در ابتدا لارد آ کلیند، نائب السلطنه هندوستان به این امر راضی شد اما چون روس ها نیز درین فرصت برای اینکه بین انگلیس و دوست محمد خان نزدیکی بمیان نیاید، وفدی بکابل فرستادند پس از مراجعت برنس از افغانستان انگلیس ها فیصله کردند که یکبار برای همیشه قوای انگلیس بصورت مستقیم در افغانستان استعمال شود. پس ازین تصمیم يك عده عسا کر انگلیس تحت اداره سرجان کین برای اشغال قند هار تعیین گردید و برای اینکه خان قلات مانع این تصمیم نگردد «برنس» را برای مذاکره با وی فرستادند و به این رنگ در ١٨٣٩ ع = --- page 268 --- (٢٤٥) ١٢٠٥ هـ ق قندهار اشغال شد . پس از اشغال انگلیس برنس از بزرگان سیاسی وحربی انگلیس ها درافغا نستان شمرده می شود ظلم و تشدد و فشار غاصبین وانگلیس ها برروحیات ملت افغان روز بروز بیشتر میشد ودراثر آن برحدت حس انتقام و دفع اجانب واخراج آن از مملکت هر آن می افزود تا آنسکه در اواخر خزان ١٢٥٨ ه ق = ١٨٤١ ع مردمان حساس و بافکر احساس فرمودند که طوفان عظیم و بزر گ ملی دراثر هیجانات ملت برعلیه استعماریون وظالمین وخائنین بروی کار خواهد آمد وخونریزی های ذهشت آوری رونما خواهد گردید. چنانچه حقیقتاً در همان آوان مجلس بزرگی مرکب ازخوابین وطن خواه وملی خیلی دقیقانه برعلیه متجاوزین دائر گردیده وعموم به اتفاق آرا نواب محمد زمان خان را جهت حمله برمر کز انگلیس واخراج آنها از مملکت به قیادت خویش گماشتند . روز ١٧ رمضان سال مذکور طوریکه مقرر شده بود علی الصباح طبقات ملت از هرطرف در محل موعود واقع در حوالی بالاحصار که مقر صاحب منصبان انگلیس بود اجتماع نموده طبق هدایات قا ئدین ملی اولتر به منزل سرالکسندر برنس که در پایان بالاحصار درحصه خرابات حالیسه واقع بود هجوم بر دند . برنس که هجوم را ملاحظه کرد یکنفر را نزد عبدالله خان اچکزائی وامین الله خان لو گری و سکندر خان وعبدالسلام خان روسای درجه اول ملیون که شخصاً در بین مهاجمین وجود داشتند، فرستاد تا علت این ازدحام را معلوم کند. اما سکندرخان به نما ینده بر نس مجال حرف نداده سر او را با شمشیر از تن جدا کرد . وامر داد که بخانه بر نس هجوم به برند، برنس ازبرنده اطاق فوقانی عمارت خود به مردم خطاب کرده آنها را به آرامی دعوت کرد . چون برنس مردم را به دادن پول تطمیع میکرد . حسیات مردم ازین --- page 269 --- (٢٤٦) سیاست توهین آمیز او بیشتر مشتعل گردیده بداخل باغ هجوم بردند، برنس امر گلوله اندازی داد . اما افغان ها که برای حفاظت شرافت نوامیس ملی خود، نه تنها ازجان دریغ نمیکنند بلکه توپ وتفنگ را بکلی درمقابل نمی شناسند، به حملۀ مردانه خود شدت داده درمرحله اول چندتن ازانگلیسها را که سمت افسری داشتند ، مانند «براد فوت» وچارلی برنس برادر كوچك برنس معروف را به قتل رسانیدند . بعد دروازه منزل برنس را آتش زده درآن داخل شدند واورا برون کشیده پارچه پارچه نمودند، روزقتل برنس مصادف باصبح ٢ نوامبر ١٨٤١ع بود و به این رنگ ملیون باشهامت افغان به زندگانی برنس که فدای سیاست توسعه جو ئی واستعمار دولت خویش درافغانستان شد ، خاتمه دادند . (خاتمه) علی احمد نعیمی --- page 270 --- [BLANK PAGE] --- page 271 --- [BLANK PAGE] --- page 272 --- [BLANK PAGE] --- page 273 --- وزارت معارف [ILL] --- page 274 --- [BLANK PAGE] --- page 275 --- [BLANK PAGE] --- page 276 --- [BLANK PAGE] --- page 277 --- KACHMIRI AKBAR NAMA A.T. 30