رساله سید جمال الدین افغان [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
Khôgyáni, Mhd Amīn 1318 / 1939 I Hayât-e Sayyed Jamâl od-din-e Afghân II Tatimmat al-bayân III Ta'liqât ...
[BLANK PAGE]
حیات سید جمال الدین افغان مؤلف : محمد امین خوگیانی مدیر و صاحب امتیاز جریده ملی انیس حصہ اول حق الطبع محفوظ در مطبعه عمومی کابل طبع گردید ۱۳۱۸ / 1939 تعداد طبع ٢٥٠٠ جلد
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
یگانه حامی ترقیات کشوری و لشکری و مربی عالی معارف پادشاه جوان و جوانبخت افغانستان اعلیحضرت المتوکل علی الله محمد ظاهر شاه خلدالله ملکه
فهرست مندرجات الف مضامین : عنوان صفحه عرض مرام الف مقدمه 1 سلسلة نسب 5 یاداشت حیات ابتدائی سید 6 سفر حجاز - تشکیل جمعیت ام القری - نهضت سیاسی سید 11 شمول در محاربه هرات - وفا داری سید 12 سفر هندوستان 13 سید در آستانه 17 ملازمت رسمی 18 جمال الدین وشیخ الاسلام 19 خطابه سید 20 سید در مصر 23 قدر دانی حکومت مصر از جمال الدین 24 مداخله سید در سیاسیات مصر 25 ار مغان عرفانی جمال الدین به مصر 26 طرز تدریس سید 28 مطالعات جمال الدین 28 مفاد مقاله تربیه 29 مقاله صناعیه 32 تبعید سید به هند 40 سید در لندن و پاریس 41 سید در ایران 42 « در روسیه - سید در ایران بار دوم 43 در لندن بار دوم . آخر حیات سید در آستانه 46 مرض وفات 52 ثقافت علمیه سید 54 مشرب سیاسی سید 54
«ب» عنوان صفحه مجلس سید ٥٩ خلق سید ٦٠ مقدمه کتاب افغان ٦١ فصل اول وجه تسمیه افغان ٦٢ « دوم نسبت به نژاد افغان ٦٥ فصل سوم ابتدای سلطنت افغان ٧٢ فصل چهارم در بیان قبائل افغان ١٥٦ نصائح امیر عبدالرحمن خان به ولیعهد او ١٨ شغل خاندان سید و مسقط الرأس او ١٩١ تصاویر : اعلیحضرت همایونی سرورق اعلیحضرت شهید مقابل صفحه الف والاحضرت صدراعظم صاحب مقابل صفحه ه « وزیر صاحب حربیه « « و « « « معارف « « ز تصویر سید جمال الدین « « د امیر دوست محمد خان ١٠ « شیر علی خان ١٤ « محمداعظم خان ١٦ « افضل خان ١٨ « محمدیعقوب خان خدیو اسمعیل ٢٣ سیدجمال‌الدین در مصر ٧٢ مکتوب سید به شیخ محمد عبده مقابل ٤٠ « « « محمد مویلحی « ٤١ بعضی تصاویر سید در جاها و قیافه های مختلف (٤ قطعه) « ٦٠ بعضی معاصرین بزرگ سید ( سلطان عبدالحمید - ناصرالدین شاه ، محمد عبده ، متمهدی سودانی) « ٦١
موسس حکومت صحیح مدنی اسلامی افغانی و قهرمان معروف محاربة استقلال و بطل اعظم نجات مملکت اعلیحضرت غازی محمد نادر شاه شهید راه معارف رحمة الله علیه
[BLANK PAGE]
(ج) تصاویر صفحه بعضی از بزرگانیکه در کتاب ذکر شده ( تیمور لنگ - ۹۲ شاه عباس - شاه حسین - نادر افشار ) بعضی از شاهان افغان (معز الدین کیقباد - علاء الدین ۹۳ خلجی - ابراهیم لودی - شیر شاه سوری) بعضی از شاهان افغانی ( محمود غزنوی - غیاث الدین ۱۲۳ غوری - میرویس خان - شاه محمود هوتکی ) بعضی از شاهان افغان ( احمد شاه بابا - تیمور شاه ١٢٤ شاه زمان - شاه شجاع) معاهده افغان و انگلیس ١٤٠ عهدنامه پسران پاینده خان ١٤١ امیر محمد یعقوب خان ١٨٤ « عبدالرحمن خان ١٨٦ « حبیب الله خان ١٨٨ جناب محمد سلام مذکور مولف مصری . جناب زیدان بدران منشی باشی سفارت مصر مقابل ۲۱۰ مولف و مترجم این کتاب
عرض مرام طبیعی است سالکین طریق سعادت ، مرشدین عالیه رتبه بشریت ، مصلحین فکور و سیاسیون وطن‌پروری که دارای روح حریت و استقلال‌خواهی بوده از پستان شجاعت شیر مکیده در هوای آزادی نشو و نما یافته علم و ادب فضائل و اخلاق ارجمند نخستین مهد ترقیات آنها باشد وجود ایشان خیر محض دانسته میشود طوری که حوادث جهان و اوراق تاریخ شهادت میدهد رجال برجسته و قائدین زبردست اغلباً وقتی در صحنه وجود قدم میگذارند که آتش خانمانسوز جهل و نادانی سیل مدهش نفاق و خونریزی بنیان سعادت و ارکان هستی جامعه را تحت حمله قرار داده و همه در کنار پرتگاه عمیق فلاکت و ادبار منتظر سرنگون شدن ایستاده باشند مگر آغوش رؤف زادگان ممتاز و نخبه گان دودۀ آدمیت برای استقبال و حمایت آنها گشاده شده جهت شیرازه‌ بندی اوراق متشتته اصلاح مشکلات و مصاعب شان قد مردانگی علم نموده همه را بسرمنزل سعادت و رفاهیت میرسانند پس عموم افراد جامعه و مخصوصاً ملتی که از بین جمعیت خود همچو داهیۀ عظمی را بیرون نموده و پرورش داده باشد مرهون خدمات و فداکاریهای او گردیده و قانون حق‌شناسی تا زمان گردش لیل و نهار وادامه روزگار حق بزرگ او را بدوش ایشان تحمیل می‌نماید . آقای سید جمال‌الدین افغانی کسی است که صیت علم و لیاقت سیاست و نبوغش در فضای ربع مسکون استماع میشود . آن اسلام‌نواز مسلمانان‌پرور جهت از بیخ و بن برکندن ریشه‌های اجانب و سلطۀ بیگانگان برافراشتن لوای حریت و استقلال بدست گرفتن پرچم شجاعت و جوانمردی تحصیل علوم و معارف حقیقی جامعۀ اسلامی را بلاامتیاز حدود و مناطق دعوت داد و بنام کلمۀ توحید همه مسلمانها بندای بلند صلای اتحاد و اتفاق داده است .
ج ۴، ج ۱۰، نشان والاحضرت اشرف معظم سردار محمد هاشم خان مدیر معروف وحکیم حاذق ترقیات اجتماعی، صدراعظم افغانستان
ع ' ج ' ا ' ا ' نشان والا حضرت اشرف سردار شاه محمود خان غازی شجاع معروف وزیر امور حربیۀ افغانستان ترقی دهندۀ اردوی افغانی
(ب) خوشنود باد روح پر فتوح آن یگانه محی و منجی ملت مترقیۀ افغان اعلیحضرت شهید که نخستین با در جدی ۱۳۰۸ از جهت قدر دانی و حق شناسی این بطل فرزانه این فرزند یگانۀ کوهساران وطن بندۀ عاجز را به نگارش احوال و دورهای حیات و آثار آقای جمال موظف فرمودند لذا بتأسی فرمایشات شاهانه و معارف خواهی اعلیحضرت محمد نادر شاه نور الله مرقده ترجمۀ کتاب « تتمة البیان » که یکی از آثار جاویدی و معرف واقعی افغانیت او دانسته شده نمایندۀ عالیه شجاعت ، حماست ، عسکریت ، وطن پروری و سلحشوری ملت غیور افغان بوده و ضمناً دروس مهمۀ اخلاقی و تاریخی را به پیشگاه خوانندگان محترم تقدیم میدارد تقدیم نمودم . پسند خاطر شاه افتاد مگر در اثر کثرت مشاغل و مصروفیت ها تا این زمان طبع ترجمۀ آن به تعویق افتاد . چون پادشاه جوان و حق پرور ما که داد حق شناسی و ملت خواهی را داده مانند والد ماجد شهید و بزرگوار خویش ابطال و رجال برجستۀ دینی ، علمی ، ادبی ، سیاسی و عسکری گذشته و حاضرۀ وطن را به بهترین صورتی تقدیر و پژوهش می نمایند اينك به استقبال ورود صدمین سالگرۀ آن گوهر متلالا و آن آفتاب درخشان معارف یادداشتهای مطالعات خود را در يك هفته نسبت به حیات و خاندان او از حافظه بقلم سپرده با ترجمه کتاب یکجا به طبع رسانیدم این ارمغان را هدیۀ نفیسی دانسته بحضور اشرف ملوکانه و جميع بناء وطن اهداء می نمایم ذات اشرف والاحضرت سردار محمد هاشم خان صدر اعظم افغانستان که در ثائرۀ انقلاب و عمران مملکت و ترقی سائر شعب اداری دولت بقوۀ تدبیر ذاتی و همت بازوی افراد برجستۀ کابینۀ محتشمۀ خویش خدمات بس بزرگ و قابل قدری نموده اند پس اذعان کامل داریم که این کتاب عالی اصلاحی محل تمجید و قبول ذات سامی واقع خواهد شد و چون وقت نگارش این کتاب خاتمۀ انقلاب بوده که خون غیرت و فتوت افغانی در حفظ و حراست وطن در انتهای جوشش بوده در ذات اشرف ع . ج . ۱ . نشان والاحضرت وزیر صاحب امور حربیه سردار شاه محمود خان که
(ج) اردوی افغانستان به مجاهدت ایشان به منتهای جلال مادی و معنوی نائل گردیده اشاعت این نگارشات یقیناً در عسکر جوان و اخلاق حربی و روح سلحشوی خدمت خوبی خواهد نمود. در خاتمه از مراحم و عرفان پروریهای وزیر جوان و درایت تخمیر معارف آقای سردار محمد نعیم خان که حقیقةً اخلاق بلند و کمالات ارجمند و فاضلانه ایشان همه را مفتون گردانیده است کمال تشکر دارم زیرا حوصله افزائیهای مخلصانه ایشان در طبع این کتاب خیلی مفید و مؤثر ثابت گردید. ع' ج سردار محمد نعیم خان وزیر جوان معارف راهنمای صحیح نهضت جدید وطن نا گفته نماند آنکه جهت تعمیم افاده اصل مؤلفه سید جمال الدین را به فارسی ترجمه نموده در تبویب و ترتیب آن که از مصنف مشوش مانده بود، زحمت کشیدم و بعد در اثر تتبعات و استنادات موثق تاریخی دوره های حیات آقای سید جمال الدین افغانی را بصورت مقدمه و معرفی دودمان و آباء و اجداد ایشان بصورت خاتمه صفحات چندی اضافه نمودیم، این موضوع بایستی خیلی مفصل و دارای حواشی زیادی میبود مگر فعلاً در اثر تنگی فرصت و کثرت مشغولیت از آن صرف نظر نمودیم. از مطالعه ی محترم توقع میرود آنکه در سبك نگارش و عبارات گر سهو تحریری و طباعتی ملاحظه فرمایند بنظر اغماض و تغافل بگذرند. محمد امین خوگیانی مدیر جریدهٔ ملی انیس
حضرت سید جمال الدین افغان در استامبول (۱۳۱۳ ق) این عکس خود را برای یکنفر هموطن خویش برهان الدین بلخی که از مصاحبین وی بود یاد گار داده است .
[BLANK PAGE]
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العلمین الرحمن الرحیم مالك يوم الدين اياك نعبدوا ياك نستعين وصلى الله على سيدنا ومولانا محمدوآله واصحابه واحبابه واتباعه وذرياته اجمعين. ترقی وتعالی ملك وابسته به ارتقاء سویهٔ عرفانی جوامع بشریست بعبارهٔ دیگر معارف يك كشور معیارصحیح تقدم وپشرفت آن دانسته میشود. قدردانی وپژوهش فرزندان برجسته وذوات برگزیدهٔ انسانی که راه سعادت وفیروزی واقعی بشر را به احسن طریق نشان میدهند از فرائض ذمهٔ همگان بوده عقلا و شرعاً واجب میباشد. زیرا نور آفتاب جهانتاب علم، ازروزنهٔ دماغ رجال منور سرزده برآئینهٔ دلهای پاك وبی آلایش اولادانسان میتابد چون انعکاس آن درقلوب بی زنگ وگوشه های غیر روشن محیافتد اشعهٔ آن بحدی با فروغ میگردد که ازشمع شب افروز درخشانتر جلوه می نماید. آری فرد واحدیکه حسب استعداد طبیعی خودبه کمال حقیقی رسیده باشد از فیضان عر فانی او عالم بشریت مستفید شده میتواند ( و ذالك فضل الله يوتيه من يشاء.) اگر باوجود چنان افراد عالی رتبه جامعهٔ بشری ازنقائص بیعلمی مبراء نگردند مستلزم این نیست که در وجود ذوات ممتاز وکامل عیبی مشاهده میشود زیراخورشید در ضیاء افشانی خود هیچ خود داری ندارد اماماتماتیکه نمیتوانند روبروی آفتاب
آیند یا حجابها مانع گردد نقیصه مهر درخشان شمرده نمیشود. رهنمای اکمل واتم عالم بشریت حضرت ختمی مرتبت روشنی عرفانی خودرا بیشتر از شمس نصف النهار به اقطار عالم فرستاده و بعد از خود دستورالعمل آسمانی بسیار روشنی گذاشته است که افراد بشر حسب استعداد خردها از آن استفاده میبردارند بهر اندازه که لوحهٔ فطرت افراد پاکتر است بهمان پایه بلندتر استفاده گرفته و به اندازهٔ استفادهٔ خود قابل افاده گردیده اند. لوحهٔ صاف ومنور سید جمال الدین افغان جمال عرفانی افغانیان را در عالم بشریت جلوهٔ امتیاز داد. بلی! نافهٔ مشك تاتار در قلل وجبال عرض وجود می‌نماید ورائحهٔ دلکش آن در شهرهای پر نفوس از ما حول رؤساء وشرفاء با تنعم استشمام میگردد. میشود که از کوهستان دور افتاده از عمران وترقی فردی بوجود آید که به وجود (ما به الافتخار) او موطن ومولدش شهرهٔ آفاق گردد. این امر را از نوادر نباید شمرد درو گوهر همه وقت در بطون بحار و جبال تولید می‌یابد و تاج‌های سلاطین نامدار جهان از آن مزین میگردد کوه نور جز سنگ چیزی نبود که مثل دریای نور از سنگ خارا برآمده در اکالیل شاهان عالی‌شان آسیا و اروپا درخشیده میروند. بلی سنگ است وماهیت سنگی خود را تا حدی به سنگینی رسانید که امپراطوران جهان به داشتن آن می‌نازند. سید جمال الدین افغان نیز به افغانیت خود می‌نازد وافغانیت خود را به ماهیت اصلی رسانیده ملت عزیز خویش را بدنیا طوری معرفی نموده که خوشه چینان خرمن او تا امروز از فیض میامن او بهره می‌اندوزند. خوشا بحال کسیکه در حال زندگی بحدی ترقی نماید که بالای زمین وزیر آسمان
۳ وطن خود به مقتضای «ضاق الارض بما رحبت» نگنجیده و بعد از مرگ بدرجه محبوب باشد که در هر منزلی که فرود آمده و در هر محفلی که اخذ مقام نموده او را که احد منهم دانسته و به انفکاکش راضی نمیشوند، نه خیر نه کاحد منهم دانسته؛ بلکه او را راهنما، پیشوا و مقتدی و بالاخره مایه الافتخار خود معرفی مینمایند. افغانیان به این مینازند و از خدا وند آرزو دارند که امثال جمال را به ایشان مرحمت فرماید تا در جلال سیاست و کمال درایت در خدمت بشریت سر افتخار را به آسمان تحسین برسانند. مناسب است که معدن این گوهر عالیمقدار را که برای خدمت و سعادت بشریت آفریده شده است معرفی نمائیم. چون انسان بود و محتاج مکان و زمان بود لهذا بیان و بنان خود او را در ین امر اعتبار باید داد و اگر او را در بیان تعارف ذات او تصدیق ننمائیم پس سزاوار این نیست که او را بشناسیم زیرا شخصیکه نمیتواند خود را بدنیا معرفی نماید و از لوم لائم بحدی بترسد که قوم و آئین خود را به پوشاند نمیزیبد که او را قافله سالار کاروان ترقی خود پنداریم. کلا وحاشا که قائد علم وعر فان در تعارف اصل و نسب، ملك وعقيده، ملك وملت خود را به لباس دیگر خلاف نفس الامر معرفی نماید. این وضعیت از شان چنین مصلح شجاع بسیار دور است (ولا يخافون لومة لائم). سید جمال الدین افغان فرزند عالی گهر سید صفدر است که نسب سامی او به سید علی ترمذی (پیر بابای بئبری) میرسد. مولد مطهرش اسعد آباد کنر از بلاد افغانستان
است و خاندان نجیب اواز زمان خانوادهٔ بابر در آن ولا اقامت اختیار نموده خانی شان بدست امیر دوست محمدخان به انتهاء رسید خودش را با پدر بزرگوارش بکابل خواست. این گفتار را تاریخ افغانستان جملهء جمله تصدیق می نماید (۱) [۱] شیخ محمد عبده که از خواص شاگردان سید است در سفر و حضر با او مدتها یکجا زندگانی نموده وحصهٔ اکثر معلومات سید از بیانات وتحریرات او فراهم می شود در مقدمهٔ ترجمهٔ عربی رد دهر ین تالیف فارسی سید که به قلم شیخ مذکور عربی شده می‌نگارد که سید از يك خاندان بزرگ بلاد افغان است که از روی کثرت نفوس صورت يك قبیله را اختیار نموده وبه فاصله سه روزه راه از کابل در خطه کنر که از مربوطات کابل است سکونت دارند. وسیدرشید رضامرحوم منشی المنار مصر در مقدمهٔ تفسیر قرآن حکیم او صاف و خصائص سید را نگاشته و در تاریخ الامام مولد سید را چنین می‌نگارد که در قریهٔ اسعد آباد که از قریه جات کنر است تولد یافته و عبدالرحمن رافعی در تاریخ حرکت قومی به رشته تحریر کشیده که در قریه اسعد آباد که یکی از دهات مربوط کنر که از محالات کابل [پای تخت افغان] است تولد یافته و شکیب ارسلان در حاضر العالم الاسلامی به این مسئله قلم برداشته که آیا سید در بلاد افغان تولد یافته یا مطابق قول بعضی مردم در همدان ایران پیداشده و به کابل رفته است؟ اخیراً ترجیح این را می‌دهد که در بلاد افغان پیدا شده است یکی از استدلالات او ملاقات او باجناب سید حسین خان پادشاه صاحب کنری ۱۳۳۱ در مکه معظمه در موسم حج است و علاوه بر ان با سید جمال الدین ملاقات های بسیار کرده و سید ملاقات های سلطان عثمانی را به او اظهار داشته است گویا طول صحبت امیر الیان و تحقیقات او هر دوستداند وجناب پادشاه صاحب بحمدالله حیات است ۱۳۰۸ که من این کتاب را ترجمه کردم از اوشان معلومات خواستم حضرت پادشاه صاحب يك شرح مفصلی تحریر فرموده بود که پد ر سید بتون همشیره زادهٔ افغان یوسف زئی بوده وخورد سال از وا لده مانده بود باجناب سیدفقیر پادشاه صاحب جد من ز ندگانی میکرد اوصاف وا لدین سید را در مکتوب خود بیان داشته است و علاوه بر آن پادشاه صاحب در سفر حج خود در قاهره با مدیرمرحوم مجلهٔ چهره نما عبدالاحمد خان ملاقات اتفاق افتاده بود حضرت مدیر معلوماتی از جناب پادشاه صاحب خواسته بود که آن مصاحبه در جرائد نیز نشر گردیده است و جرجی زیدان در مشاهیر شر ق در جلد دوم با عکس های سید جمال الدین حال حیات او را نگا شته گفته که سید در خاندان علم و شرافت در اسعد آباد که از قریه جات کنر است مربوط کابل افغانستان است تولد یافته من تولی وشا راز ادس در الاسلام والتجدید نامی کتاب خود نوشته که سید در اسعد آباد قریب کابل افغانستان تولد یافته و مستر بلنت د ر کتاب تاریخ سر ی تحریر نموده که تا زمان [بقیه در صفحه ۵]
سلسله نسب سید جمال الدین ابن سید صفدر نواده میان مصطفی ، ابن سید علی ترمذی رحمت الله علیه معروف به ( پیر بابای بنیر ) متوفی ۹۹۱ است و سید علی فرزند فقر علی ( امیر قطببها در امیر بست بدر بار همایون ابن بابر که در وقت فتح هند [بقیه از صفحه ٤] وصول به مصر ، تجارب عالمی سید در آسیای وسطی محدود بود و او بترتیب دینی علوم را در بخارا تحصیل کرده و تولدش در افغانستان است و موسیو براون در کتاب انقلاب فارس می نگارد که سید ازین جهت خود را افغان معرفی نموده که آمیزش او در جمله سنی های مسلمین آسان گردد و از سر پرستی فارسی هائیکه قیمت آن در شک بوده نجات یابد . و در خرد سالی به افغانستان رفته . اینجا موسیو براون در لباس دوستی به سید بهتان بسته . و روایت ایرانی بودن به این می رسد که در قریه اسعد آباد همدان ایران تولد یافته سبب انتساب او به افغانستان و پسندیدن این نسبت ممکن نیست که معلوم شود مگر بطریق حدس و مصطفی عبدالرزاق در صدر طباعت ثانوی عروة الوثقی که در دمشق طبع شده می نگارد که آیا جمال در قریه اسعد آباد کنر که از محالات کابل است در یک خاندان بزرگ بلادافغان پیدا شده است یا در نواحی همدان در قریه اسعد آباد ایران تولد گردیده است و در شهرهای قزوین و فارس تحصیل کرده و بعد از ان به افغانستان رفته وقتیکه اهل سنت خیال دارند افغانی الاصل نمی باشد یا اینکه پدرش از مازندران ایران بوده که در فوج ایران ضابط بود وحکومت او را به افغانستان فرستاده بود و آنجا تاهل کرده و پسرش جمال الدین انجا تولد یافته یا اینکه در ایران از صلب او سید تولد شده رای من مولف این است که در افغان بودن سید نه سید اخفا کرده و نه افغانها فراموش کرده و نه به شاگردان معاصر او در حال حیات و ممات او این اشتباه پیدا شده است جرجی زیدان چقدر به صفائی میگوید که با سلطان عثمانی در لباس افغانی خود با دستار پیچ پیچ ملاقات نمود تتمه البیان که ترجمه آن اينك حاضر است شاهد حال اوست مولانا منصور احمد انصاری میگوید که در ترکیه يك عکس به من کسی از سید جمال الدین داد که به کدام جمال الدین دیگر بطور یادگار بامضاء خود داده بودکه از طرف سید جمال الدین افغان به جمال الدین دیگر داده شد و من فوتوی آن عکس را برداشته کاپی های متعددی از آن طبع کرده در کابل بدوستان داده ام جناب سید حسن خان رئیس حربی ۱۳۰۹ يك مجله الهلال به من داد که در آن مکتوب سید جمال الدین بنام يك فیلسوف فرانسوی موسیو رینان فرستاده شده است نشر شده که در آن افغانی بودن خود را معرفی نموده و موسیو رینان می انگارد که سید از قومیست که در شرق غیر قوم خود او افغان و جاپانیها دیگر قوم به نام قومیت حقیقی هیچ وجود ندارد
٦ بدست بابر ٩٣٢ ( ه ق ) با پسرش همایون از قندز بهندوستان رفت ) فرزند سید احمد نور فرزند سید یوسف نور پسر سید محمد نور بخش ترمذی پسر سید احمد بیغم پسر سید براق ' پسر سید احمد مشتاق پسر سید شاه ابو ایوب ابو تراب ' پسر سید حامد ' پسر سید محمود پسر سید اسحاق ' پسر سید عثمان پسر سید جعفر پسر سید عمر پسر سید محمد پسر سید حسام پسر سید شاه انا صر این خسر و معروف متو فی ٤٧٩ پسر سید جلال گنج عالم پسر سید امیر علی پسر سید محمود مکی پسر سید محمد مهدی پسر سید حسن عسکری ' پسر سید تقی ' پسر امام موسی رضا پسر سید امام موسی کاظم پسر امام جعفر صادق پسر امام محمد باقر پسر امام زین العابدین پسر امام حسین شهید دشت کربلا پسر فاطمة الزهراء زوجة حضرت علی مرتضی و جگر گوشة محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم است . سید جمال الدین لقب افغانیت خود را هیچوقت از امضاء خود حذف ننموده است . عکس امضاهای خود او در متن کتاب هذا مندرج است در سلسله نسب خود به اتباع خود صرف نام پدر و جد اعلای خویش را که به چند واسطه به ذات شریفش میرسد سید علی ترمذی (پیر بابای بشیری جد سادات کنر ) معرفی نموده است . اسم سید علی ترمذی جد امجد او در افغانها به ( لقب پیر بابا ) مثل آفتاب روشن است سید علی ترمذی از دربار داری که پدر او بر خلاف مسلک ا باء و اجدادش داشت دست کشیده بعد از فراغ تحصیل دست ارادت را به شیخ سالار رومی در اجمیر داده بعد از شهرت به تنگ آمده آرزوی گوشه نشینی کرده به اشارۀ شیخ خود به کوهستانها عازم گردیده چندی در گجرات پنجاب مانده در وقت سقوط حکومت همایون ٩٤٧ ( وقت پناه بردن همایون به شاه طهماسب صفوی ایران ) به عزم وطن خود قندز از اجمیر براه پشاور حرکت نموده بنابر وجوهاتی که در حال حیات سید علی مفصل
ذکر گردیده است چندی بعد در قوم ملی زئی یوسف زئی بمقام بنیر متأهل گردید و باجازۀ والدۀ خود در آنجا رحل اقامت افگند در زمان حیات او اهالی تاجک کنر در وسط افاغنه صافی و مهمند بر سواحل دریا معمورترین اراضی از بهسود تا اسمار قابض بودند. چون خود را محافظه کرده نمیتوانستند از پیر با بادعا خواستند اوشان بادعاء میان مصطفیٰ پسر ارشد خود را به سرپرستی اوشان مقرر کرد. میان مصطفیٰ باوجود یکه بنیر را هم بکلی ترک نه نموده بود به زعامت ایشان میپرداخت اخیراً از جملۀ سه نفر نوادهای او میان عباس بابا وشاه جی بابا و میرزاعلی شاه بابا احفاد بسیار گذاشتند دارای اولاد و احفاد زیاد گردیدند که اولاد والذکر به خانی کنر معرفی بودند. اهالی سرحد آزاد صواتی ها و باجوری ها بحیث آقا کلمۀ پاچا را استعمال می نمایند این کلمه در کنر از میزۀ اولاد میان عباس بابا گشت اخیراً همان نام را دیگر سادات کنر نیز حاصل کردند. اکنون سید کنر در هر ناحیه از نواحی مملکت که زیست می نماید بنام پادشاه صاحب اعزاز آباد میشود. اخیر در زمان امارت دورۀ دوّم امیر دوست محمد خان چون جناب سید لطیف پادشاه صاحب عوض جناب سید فقیر پادشاه صاحب پسر بزرگ خود پسر کوچک خویش سید بهاء الدین پاچا را به ولایت عهد خانی معرفی نمود برادر بزرگی برخواسته ولی عهدخانی را در حضور پدر بقتل رسانید از آن جهت امیر دوست محمد خان جناب سید فقیر پاچارا از کنر به لغمان تبعید نمود و به پسر سید بهاءالدین پاچا سید محمود پاچا صبیۀ سردار محمد اکبرخان غازی را اعزازاً به نکاح داد. از جهت نفاق خانگی سادات محتاج حکومت بودند و حکومت آنوقت سید محمود پاچا را پرورش میداد شاید اقتدار شان در سال ١٢٦٢ که سال هشتم تولد سید جمال الدین است سلب شده باشد که از بیان او شیخ محمد عبده تحریر نموده است. اما سلب کلی خانی کنر بدست امیر عبدالرحمن خان بعد از مراجعت او از هندوستان ١٣٠٤ به عمل آمده است.
یاد داشت راجع به حالات ابتدائی سید. موقعیت اسعد آباد : قرار بیان جناب سید حسین خان پاشا ومرحوم کاکاسید احمدخان لودین اسعد آبادموالد سیدجمال الدین قریۀ بوده مقابل پشد قریب پتن میان چغه سرای ونورگل که تالی آب خیزی دریای کنر آن را زیر کرده خرابه ها و آثارش هنوز با قیست عادت دریای کنر چنین میباشدوالدۀ سید ازطرف پدر یوسف زائی ودختر محمد قاسم مشهور است که درعصر شاه شجاع مجاهدات کرده بود واز طرف مادرسید بود این قریه به خان کنر سید محمود پاد شاه منسوب است . اعلیحضرت امیر دوست محمدخان سید جمال الدین راجع به حالات خانوا دۀ خود در پاریس يك خطا به بحضور محفلی که یکی از افرا دش مستر بلنت نویسندۀ انگلیسی بود ایراد کرد. ( كتاب مستر بلنت موسوم به قبضہ مخفی انگلیس بر مصر ) سید: سید در جلال آباد نزديك نفر گیاه شناس هندی معروف به ( مولوی ) منجمله علوم عصری هیئت و نجوم وغیره را آموخت ( تاچندسال پیش هم بعضی هندی
۱۰ ها برای جستجوی نباتات در کوهستانات مشرقی به کثرت می آمدند) . كذا تعلیمات دینی و علوم عربیه را بصائر دمر حوم سید فقیر پادشاه صاحب کنری جد سید حسین خان پاشا صاحب فرا گرفت. زمانيكه با پدر خود بکابل آمد در کابل در مسجد گذر کدری در می خواند. و حکیم موصوف به این قناعت نه نموده رغبت زیاد ی بسوی تحصیل داشت تا که از وطن بسوی هند حرکت نموده و هر زحمت و تکلیفی که در این راه پیش می آمد آن را سهل می پنداشت و در هندوستان یکسال و چند ماه توقف نموده بر تحصیلات سابق باصول غربی و شرقی علوم و معارف نوی ایزاد نمود متلیکه فارسی و ترکی را قبلا یاد گرفته بود انگلیسی را در این وهله درس گرفت. سید جمال الدین فلسفه قدیم را که در ضمن علوم عربی خوانده بود با فلسفه جدیدی که باساس اروپائی ها حاصل نمود جمع نموده اقتدار رأی مخصوصی را در علوم عقلیه و علم النفس و علم وجود و تکوین و علم اخلاق حاصل کرده کسانیکه عروة الوثقی ورد دهر بین او را مطالعه نموده باشند میدانند که او در بین ابن قتیبه وغزالی راه نوی را کشف نموده است . و سید جمال الدین فرصتی را می جست که او را به دیدن امصار و بلاد هند و مرغزارهای آن موقع بخشد زیرا توقف در يك محل موجب ملال میگردد واوبا الطبع بسفرها سیا حت ها مائل بوده و به کشف احوال اقوام و جماعت ها و مطالعه اخلاق قبائل علاقه مند بود پس احوال و اخبار هندوستان را در سیاحت های خود معلومات میگرفت
سفر حجاز در حالیکه جمال الدین در هندوستان توقف داشت به ارادهٔ اداء فریضه حج بسوی حجاز عزیمت فرموده در جزیره عرب ده به ده شهر به شهر سیر کرده می رفت تا که در موسم حج ۱۲۷۳ هـ ۱۸۵۷م بعد از گذشتن یکسال از توقف هند به مکه معظمه رسید و در سیاحت عربستان احوال بلاد و عادات اهالی و اخلاق ایشان را تحت مطالعه گرفته بود خبرت که از سیاحت سفر حج حاصل نموده بود به او مفید گردید تشکیل جمعیت ام القری اولین یمی که سید جمال الدین بالای دو لبار و پا افکند عبارت از تشکیل جمعیۀ (ام القری) است در مکه معظمه که به پارلمان اسلامی خیلی شباهت داشت و همین جمعیت بنام ام القری جریده تاسیس نمود چون جمال الدین قبلاً در دل خود فکر اتحاد اسلامی را می پرورانید و برای اظهار ما فی الضمیر خود موضع منا سبی نمی یافت و قتیکه به مکه معظمه داخل شد ذهن صاف او کشف نمود که در این سر زمین بزرگترین مؤتمر اسلامی همه ساله تشکیل می گردد که نمایندگی بسیاری از طبقات اسلامی را ادا کرده میتواند زیرا هزاران نفر از افراد مسلمین دنیا از تمام اقطار عالم هرسال در موسم معین این جا برای اداء فریضه حج فراهم میشوند و جمعیت این مرکز اسلامی میتواند که به پیشگاه این نوواردین(حجاج) دعوت خود را بیان نموده در دل حجاج اثری تولید نمایند دیری نخواهد گذشت که اثرات دعوت ایشان در بلاد مسلمین بسرعت نشر خواهد گردید لهذا از بلاد حجاز تا زما نی که نهال خوبی در آنجا نشانید و مفکوره خود را عملی نه نمود بیرون نگردید نهضت سیاسی سید بعد از آنکه سید جمال الدین فریضه حج را اداء کرده بلاد عربی را بدرستی سیاحت کرده و اقطار هندوستان را بخوبی مشاهده نمود و اخلاق و عادات و طرز
۱۲ انتظام این ممالك را بچشم سر نگریست و يك اثر دائمی را در حجاز گذاشت بسوی افغانستان که مو لدومسکن او بوده عودت فرموده بوطن خویش در حالی وارد گشت كه يك عالم بزرگی گشته بود حکومت او را در قطار هیئت حاکمه داخل نمود و در این اوان امیر افغانستان امیر کبیر اعلیحضرت دوست محمد خان بر تخت سلطنت وطن متمکن بود و زمانیکه حضرت امیر در تهیه سفر هراة بوده و برای محاصرة هرات قشون سوق می داد سید جمال الدین را با خود همسفر گر دانیده به هرات برد شمول در محاربة هرات امیر برادر زاده وداماد خود سردار سلطان احمدخان را در هرات محاصره نمود تا انو لارا از تصرف او کشیده ضمیمه حکومت مر کزی سازد و وقتیکه امیر بعد از محاصرة مطول و پر ز حمت هراة و فتح آن وفات نمود زمام امارت را ولیعهد او شیر علی خان متکفل گشت سید جمال الدین که در عسکر پادشاهی حاضر بود زمانیکه شیرعلی خان ومحمداعظم خان برای پادشاهی بر سر پیکار بودند ووطن میدان حرب گشته بود و هر که قوت میگرفت به زورعسا کر وشوکت خود به امارت مستقل خود را می رسانید و این جنگهای خونین جمعیت افاغنه را پریشان ساخته بود او طرفدار محمد اعظم خان بود و سید جمال الدین در عهد حکومت امیر محمد اعظم خان به رتبۀ ریاست وزراء ترقی یافته سن اواز (۲۷) سال متجاوز نبود و وصول این رتبۀ عالی در دل امیر محبوبیتی را حاصل نموده محل اعتماد كامل او گشت باسید در تمام امور ۱ مشوره و مفاهمه به عمل می آورد . وفاداری سید زمانیکه امیر شیر علی خان بعداز وفات امیرکبیر در هرات به پاد شاهی انتخاب می گشت محمداعظم خان به پادشاهی او راضی نبوده باثر آن عدم ر ضا ثبت بین
۱۳ محمد اعظم خان که بار اول ( بنام محمد افضل خان ) و شیر علی خان محاربات خونینی روی کار آمد و هر يك از طرفين قوت و شوکت خود را می افزودند هر كد در جنگ غالب میشد به امارت میرسید. سید جمال الدین از اول وهله طرفدار محمد اعظم خان بوده امیر شیر علی خان هر چند او را دعوت میداد او به مقابل اخلاص خویش رتبه و منصب را اهمیت نمی داد ز ما نیکه سید با محمد اعظم خان کار مینمود شرافت : حریت فکر احترام ضمیر خود را خیلی محافظه نمود و رتبه و منصب را قربان آن ساخته دعوت امیر شیر علی خان را از روی خوف امیر سابق قبول نمی نمود بلکه از روی عدم توافق با امیر شیر علی خان دعوتش را اجابت ننمود سید جمال الدین به شکست محمد اعظم خان قوة قلب را از دست نداد چون وطن ملجاء و مأ وای غا صبین و خائنین شگفته بود به قوه قلم از مملکت مدافعه می نمود و با امیر شريك كار نمی گردید . سفر هندوستان چون سید جمال الدین در زمان حکومت شیر علی خان وضعیت را به حال خود مناسب ندید سه ماه بعد از شکست محمد اعظم خان پر و گرام اصلاحی خود را بحضور اعلیحضرت امیر شیر علی خان تقدیم داشت این پرو گرام را در زما نیکه سید تهیه مینمود بعضی از حاسدین او به پادشاه اطلاع داده بودند لذا قدری محل تعقيب واقع شد هنگامیکه سید جمال الدین به تدابیر پنهانی امیر پی برد از امیر اجازت سفر حج خواست تا از سطوت و شوکت او امان یابد . امیر او را اجازت داد به شرط اینکه از راه ایران سفر نه نماید زیر امبادا با محمد اعظم خان امیر سا بقیکه با سید جمال الدین محبت داشت و ا ورا به رتبه ر یا ست وزراء رسانیده بود ملا قات بعمل آرد . قرار معلومات کا کاسید احمد خان مرحوم که توسط آقای عبدالله خان افغان نویس رسیده . امیر محمد اعظم خان تحت تربية سید بود. وسیدامید زیادی باین
١٤ شهزاده داشت لیکن اخیراً روزگار به ایشان مساعدت نکرد . اصلاحات امیر شیر علیخان مربوط به سید است که روز حرکت قطعی از افغانستان نزد امیر رفته طوماری باو در بالا حصار داد و در آن جمیع اصلاحات مذکور و منجمله اعلان استقلال سیاسی، تشکیل کابینه، تنظیم عسکر، تقویهٔ زبان ملی پښتو، تأسیس مکاتب و راه ها و پوسته خانه ها و نشر روزنامه درج بود و ثانی مؤیدا صلاحات مزبور ما ها غلام حسن خان صافی گردید . اعلیحضرت امیر شیر علی خان سید در ١٢٨٥ مطابق ١٨٦٩ بار دوم به هند آمد در این گهواره علم و ادب که دارای مدرسان زیاد بود از طرف اکابر مملکت پذیرائی او بسیار به خوبی انجام داد و به سخن او گوش میدادند و از بحر علم او سیراب می شدند و عقول و ارواح خود را مستفید می ساختند عزت نفس و خود داری را از او یاد می گرفتند.
١٥ حکومت هندبسیار به اجلال و اکرام استقبال او را نمودلیکن در وجوداو نفس حروآزا دی را ملاحظه نمودند که از استعمار ودول استعماری سر کش بوده و به هر دم دعوت حریت میداد. بآثر انقلاب ١٨٥٧ هندوستان دراهالی هنديك اضطراب و تشويش زيادی دیده میشد به این جهت انگلیس ها از بقاء سید جمال الدین در هندوستان خائف بودند وعدا وت او با انگلیس ها از ایشان مخفی نمانده بود زیرا دروس او بر دفع اختلافات اقتدار تام داشته و برای آنچه در دلهای ایشان مضمر بود محرك بزرگی دانسته میشد . ازاین رهگذر انگلیس ها اورا از تدريس علوم دینیه و سیاسیه باز داشته جاسوس هارا به مراقبت او گماشتند و این مراقبت ها همچو سایه هر جا با او روان بوده مصاحبت داشتندازاین باعث ميدان عمل او محدود شدو دعوت از پوشیده نماند و درس های او باطل گشت و حریت اوزیر فشار آمد . سیدرا انگلیسها ازهند بوی مصر اخراج نموده در اوائل ١٨٧٠ع واواخر ١٢٨٦ هـ جهازحامل او به بندرگاه سویس رسیدسیداز انجا به قاهره سفرنموده تا ٤٠ روز توقف کرد در این ایام به قوت ذکاءخود بسياری از عرف وعادت مصری ها واخلاق وسیاست داخلی مملکت را شناخته به جامع از هر آمده با بسياری از اساتذه وتلامذه آشنا شده از ارباب شهرت واعيان قوم اشخاص زيادی باو پيوستند
١٦ امام محمد عبده بسید رشيد رضا شاگرد خود خبر ورود اولین سید جمال الدین را به عبارات ذیل نگاشته که یکی از شاگردان شامی ازهر در رواق شامی های ازهر به من اطلاع داد كه يك عالم بزرگ افغان در خان خلیلی مصر فرود آمده من از این خبر بسیار مسرور گشتم و شیخ حسن طویل را واقف ساخته به زیارت او دعوت نمودم چون داخل میشدیم او را در حالی یافتم که با خادم خودا بو تراب افغان اعليحضرت امیر محمد اعظم خان سر نان شام نشسته بود ما را صلاح شمول در طعام دادند ما عذر پیش کردیم پس در خصوص بعضی آیه های قرانی اقوال مفسرین وصوفیه را که گفته اند از ما پرسیدند بعد ازان تفسیر مطالب آن را شرح میداد این بیانات او دل مرا به محبت خویش مائل ساخته از لیاقت او خیلی تعجب نمودیم ، سید جمال الدین در تهیۀ سفر حجاز بوده وخیال اقامت خود را دران سرزمین
۱۷ مقدس نموده بود تا در جمیعت ام القری که خودش در سفر اول تشکیل داده‌است افکار خود را تزریق دهد دران هوای صاف و مبری از کثافت اجنبی و تهاجمات مستعمرین که خیلی هامون بوده به حریت تامه مشحون دانسته میشد گذاره حیات خود را از طمع طامعین و تجاوزات آنها مطمئن می‌دید زیرا این حصار طبیعی خاك پاك تجاوزات متجاوزین را منع می‌نمود علاوه از این‌ها سید در این بلاد دعوت خود را به عموم مسلمین اشاعه داده می‌توانست چون به سمع عالی خلیفه عالی رتبه ذوق سید جهت توحید مسلمین و تشکیل جمیعت ام مقری رسیده بود او را به استانه دعوت داد پس مقدرات خود را به مقدرات قدرت گذاشته دعوت سلطان را احترام نموده به استانه رفت. سید در استانه سید جمال الدین در ۱۲۸۷هـ ۱۸۷۰ع بطرف استانه سفر نموده از طرف سلطان عبدالعزیز استقبال او به اجلال و اکرام خوبی به‌عمل آمد و صدر اعظم عالی پاشا و سائر وزراء و اکابر به ملاقات او مسرور گشتند و علماء و ادباء در ماحول او فراهم شدند و سید منزلت عالی در بین ایشان پیدا کرده صفت و ستائش او در مجالس ذکر میشد زمانیکه سید به زی افغانی خویش مزین و قباء و عمامه پوشیده به شرف لقاء سلطان تشرف حاصل نمود سلطان با او به بشاشت زیاد پیش آمده او را بر خود مقرب ساخت و احوال قوم افغان را از و می‌پرسید و همچنان از احوال اقوامیکه سید سیاحت بلاد اوشان را کرده پرسیده و از رأی دینی و سیاسی او سؤال کرده می‌رفت جواب‌های سید خیلی محکم و سیاسی و به عقل قوی و نفس خود دار دال بوده اخلاص در اسلام و مسلمانها از آن هویدا میشد و سلطان باریار او را بار میداد و سید در تمام این امور محل تعجب و ستائش سلطان واقع میگشت.
۱۸ ملازمت رسمی پس رأی سلطان به این قرار گرفت که از مواهب الهی سید در امور رسمی هم استفاده بگیرد بعد از شش ماه از ورودش اورا عضو مجلس معارف ترکی مقرر فرمود . سید در این وظیفهٔ رسمی را که خارج وطن خویش بار اول بدست آورده بود با تعلیمات کوشش نموده اقدامات نیکو و اصلاحات مفیده در پروگرامهای معارف به غرض رضاء اعلیحضرت محمد افضل خان او تعالی و افاده به وطن ثانوی بعمل آورد سید از بر آشفتن خائنین قوم و منافقین هیچ پروا نداشت زیرا ایشان بجز محافظه منصب های خود که به لباس غیرت دینی و حمایت وطن تظاهرات می نما یتد کاری دیگری نداشتند
۱۹ جمال الدین و شیخ الاسلام «حسن افندی فهمی» شیخ الاسلام ترکیه در این اوان در اثر تعلیمات و ارشادات سید جمال الدین محدودیت فرمانفرمائی و معاش خود را مشاهده می نمود، پس نسبت به جمال الدین در دل خود سوء قصدی نموده و برای کاستن اعتبار و برانداختن موقعیت او فرصت می جست. لذا در مقابل هر رأی سید جمال الدین که در جرائد و جمعیت ها به ظهور می رسید شیخ الاسلام تنقید می نمود این تنقیدات تماماً در اثر مکر و حسد و عداوت و بغض بروی کار می آمدند در رمضان ۱۲۸۷هـ ۱۸۷۰ع تحسین افندی مدیر دارالفنون از سید جمال الدین خواهش نمود که در تشویق صنائع نطقی ایراد فرماید سید از او اعتذار خواست که ترکی من کمزور است بعد از الحاح زیاد و مخابرات دورود را زومساعیات متنوعه سید دعوت مدیر را قبول نمود و در منزل او برای تهیه نطق چندی توقف فرمود و بعد از تحریر آن به حضور وزیر معارف و بسیاری از ارباب مناصب بزرگ اصحاب دولت و سیادت و عزت چون «منیف پاشا وصفت پاشا» و «شیرضابطیه» رضوانی زاده عضو مجلس معارف» آن را قرائت نمود تا اراء ایشان را حاصل نماید چون اراده دسائس و وقعت عزم شیخ الاسلام را دیده بود توافق حضرات فوق را قبل از خواندن نطق به محضر مجلس فراگرفت این نطق ورضائیت تعجب حضار را تحصیل نموده برای خواندن آن میعاد معینی را مقرر نمودند و به اهالی اهمیت بزرگ این نطق را که در حیات اوشان مؤثر میباشد وا نمود ساخته به شنیدن آن مردم را تشویق و ترغیب دادند و خلق بسیاری با ذوق مفرط به استماع آن منتظر بودند جمعیت بزرگ اهل علم واهل اقتدار در آن روز فراهم شدند که در صدر آن اکابر وزراء و ارباب جرائد و مجلات بود و در دارالفنون حاضر شدند از هر طرف افراد و جماعات به آنجا حضور بهمرسانیدند و در صدر مجلس
۲۰ شیخ الاسلام و اطرافیان تا بعد از و معاونین معدود او قرار گرفتند لیکن با وجود وسعت مقام ، در اثر جمعیت انبوه که به غرض استفاده فراهم شده بودند جای خالی باقی نبود خطابۀ سید جمال الدین سیدجمال الدین در حال شدت چك چك ها بر فراز منبر خطابه برآمده ونطق غراء خود را که بر افکار و حکم مشتمل بود ایراد نمود ـ در این نطق قوم را به جسد وصنائع را به اعضاء جسم شباهت داده و گفت زمانیکه اعضاء وقفه می نمایند بدن می میرد و همچنان کار خانه های قوم اگر معطل شوند قوم تنزل نموده و هلاك می نماید. مردم به این خطاب تماماً گوش شده و چك چك های پیاپی موجب تعجب حضار گردیده همه به ستائش او زبان کشودند و تفصیلات آن را امام شیخ عبده در صدر رسالۀ دهیریین چنین بیان نموده است : چون موعد خطابه سید فرا رسید مردم بسوی دارالفنون متوجه گشته يك جمعیت بزرگ رجال دولت واعیان اهل علم و ارباب جرائد حضور بهمرسانیده و بزرگترین وزراء مملکت در مجلس حاضر بودند سیدجمال الدین بر فراز منبر برآمده آنچه برای قراءت مرتب نموده بود ایراد نمود. « حسن افندی » نظر خود را بطرف کلام او معطوف ساخته میخواست برای ارائه عدم اهمیت آن حجتی بدست آرد مگر حقیقةً بمقصود خویش کامیاب شده نتوانست در خطاب خود زنده کانی انسانی را به بدن زنده تشبیه نموده و هر صنعت را به منزلۀ يك عضو از عضاء این بدن تصور نموده و منافعی را که این اعضاء به بدن می رساندند تشریح داد پادشاه را به دماغ که مرکز تدبیر واراده است مثل زده آهنگری را بازو وزراعت را به جگر و ملاحی را به پای و هر صنعت از صنائع را هم چنان به یکی از اعضاء بدن شبیه ساخته در اطراف تمام این تمثیلات بیان
۳۱ روشن و کاملی ایراد نموده گفت اینها اعضائی میباشند که سعادت بدن از انها تشکیل می یابد وزندگی جسم بدون روح صورت نمی پذیرد و روح این جسم یا نبوت است و یا حکمت لیکن فرق این هردو آن است که نبوت عطیه الهی است و دست کاسب بر آن نمی رسد و خداوند بهر که فضل او اختصاص بخشد مخصوص میگرداند و ذات باری به حکم تخصیص رسالت خود بهتر میداند و آنچه حکمت است در اثر فکر و تدبیر در علوم حاصل میگردد و ذات نبی از خطاء محفوظ میباشد و حکیم مامون شده نمیتواند بلکه در خطاها می افتد و احکام نبوت ها به حکم خداوند اعلی نازل میگردد و باطل را گنجایش ندارد و لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه» و تمسک بر آن از فرائض ایمان است لیکن اتباع اراء حکماء بر ذمه های قوم لازم نمیباشد مگر آنچه او لی وا فضل بوده بشرطیکه مخالف شرع الهی نباشد : این است آنچه او نسبت به نبوه ذکر نموده بود و این مسئله به آنچه علماء امت اسلامی اتفاق دارند موافق است لیکن «حسن فهمی افندی» حق را باطل وا نمود ساخت تا او را از کار و اعتبار اندازد پس به مردم اشاعه داد که شیخ جمال الدین گمان دارد نبوه صنعت است و برای اثبات این دعوی میگفت که نبوت را در نطقی که تعلق به صنعت دارد ذکر نمود مطعون شدن جمال الدین ترقی این خطاب را شیخ الاسلام نمیخواست زیرا در دل خود نسبت به جمال الدین بغض و حسد داشت پس او را در عقیده متهم ساخته و بعض جرائد را به یاد آوری این هنگامه تشویق داد و چندی از واعظین را در مساجد بر خلاف او گماشت سید جمالدین خواهش محاکمه شیخ الاسلام را مینمود لیکن بعض دوستان او را ازین مطالبات بازداشته توصیه تامل نموده میگفتند که در اثر طول زمان واقعه محقق خواهد شد و این دسائس بی اثر خواهد ماند مگر سید جمال الدین خاموش نشده جنگ قلمی در بین ایشان سر گرفت و بعض از ارباب جرائد آزاد دور سید جمال الدین فراهم گردیدند
۲۲ در بین هنگامۀ ظاهر گردید تا که حکومت بطرفداری شیخ الاسلام حکم اخراج سید را نمود تا محیط آرام گرد دلیکن این تخم اصلاح را که سید جمال الدین کشت نموده بود در ترکیه سبز گردید جمعیت اصلاحی ترکیه که از افراد بزرگ مملکت مرکب بود اصلاحات دینی را خواهش نمودند و موجب حرکت سیاسی گردید. که در ۱۸۷۱ بدست مدحت پاشا صورت انقلابی را تولید نمود و بر اثر آن ترکیه در قطار ملل راقیه بحساب آمد: و همین مسئله باعث گردید که در خاک مصر تحت آسمان صاف آن چندی برای عملیات خویش توقف نماید . جناب مولانا منصور انصاری از جناب مولانا محمود الحسن شیخ الهند روایت میکنند زمانی که بین شیخ الاسلام ترکیه و سید جمال الدین اختلاف نظر به عمل آمد از دربار خلافت خواهش نمود که استفتاء این امر از علماء هند توسط دارالعلوم دیوبند به عمل آید حکومت ترکیه اصل بیان او را به دیوبند فرستاده استفتاء شرعی خواست دران آوان مفتی دیوبند مولانا عزیز الرحمن مرحوم بود ، جواب به قلم اوشان تحریر گردیده به خدمت سلطان فرستاده شد از روی آن ثابت شد که گفتار سید جمال الدین درست است از دربار خلافت باثر جواب کافی قسطلانی شرح بخاری طبع جدید استنبول را که بار اول طبع گردیده بود به کتابخانه دارالعلوم دیوبند هدیه فرستاد که در کتابخانه دیوبند تا حال موجود است و بر آن این عبارت تحریر گردیده است و حضرت مهتمم صاحب دیوبند همان روزی که در کابل به منزل بنده تشریف آورده بودند ا این مسئله را تاکید نمودند علاوه تا فرمودند که بار دوم من یادارم که از طرف سلطان عبدالحمید خان برای کتابخانه دارالعلوم ذریعه قونسل ترکی هدیه آورده شد و جناب قونسل در وسط کتابخانه استاده بود و من میدیدم که کتاب را به حضور حضرت والد محترم که مهتمم دارالعلوم بود تقدیم فرمودند که تا حال در کتابخانه دارالعلوم وجود دارد گویا سلطان عبدالحمید خان سنت خلیفه سابق را تجدید فرمودند و بر کتاب تاریخ اهدا موجود است .
۲۳ آقای سیدجمال الدین در مصر جمال الدین در افغانستان وطن عزیز خود که فضا را مخالف خود ملاحظه نمود به اراده حج قافله از وطن برآمده در اثناء سفر حج مدت يك ماه در هندوستان توقف نمود و انگلیس ها از هندوستان بسوی سویز اخراجش نمودند مدت ٤ هفته در مصر به تدریس پرداخته در اثر مسلمان شدن يكنفر نصرانى حكومت آنجا امر اراجش را صادر نمود و در حالیكه از مصر بطرف حج عازم بود شاه اسمعیل خدیو مصر سلطان ترکیه به استنبول دعوتش نمود در استنبول بواسطهٔ مسئله شیخ الاسلام که علاوه بر مصائب سیاسی موجب صدمه روحانی او هم گردیده بود بسوی مصر اخراجش نمودند وادیب اسحاق شاگرد مصری او می نگارد که بعد از مسئلهٔ شیخ الاسلام از ترکیه به حج بیت الله شریف
٢٤ تشریف بردند و از آنجا به مصر عزیمت نمودند زیرا در سفر حج ریاض پاشا یکی از وزراء مصر هم در آن آوان به ارادهٔ حج بیت الله در حجاز توقف داشت بنابر بعضی موجبات بین ایشان مؤدت دوستی بروی کار آمد و بدعوت او عازم وادی نیل گردید قدر دانی ملت و حکومت مصر از جمال الدین در اول محرم ١٨٧١ ع ١٢٨٨ هـ وارد مصر گردید و سید اراده اقامت دور دراز در مصر نداشت لیکن از طرف اهالی مصر و حکومت مصر اجلال واکرام زیادی از او به عمل آمد. تاریخ حرکت قومیه از عصر اسمعیل بیان می‌نماید که از ریاض پاشا وزیر حکومت اسمعیل پاشا خدیو مصر توقع می‌رفت که باسید جمال الدین این قدر مهربانی نموده و از طرف حکومت برای او یک مقدار کمی از بیت المال وظیفه مقرر نماید زیرا آنها میدانستند که سید شخص متملق نمی‌باشد و تأثیر دروس دینی دعوت وطنی او را در دل اهالی بسیار مترقی دیده و حکومت استبدادی روادار نمی‌باشد که امداد همچه رجال را نموده سیاست او آزاد گذاشته شود باوجود آن بدون گذاردن خدمتی بدوش او (١٢٠) پوند طلائی وظیفهٔ سالیانه برایش مقرر فرمود . چون اسمعیل پاشاه یک شخص علم‌دوست بوده به نشر و اعانت معارف مائل بود پس شخصیت ممتاز علمی سید جمال الدین و شهرت او در حکمت و فلسفه و تبرز او در سیاست و خدیو مصر را بر این واداشت که از بحر علم و فضل او بر اهالی مصر فیضانی برسد و حقیقت این است که اسمعیل فرصت خوبی در پیشرفت ساحه عرفانی مصر بدست آورده بودر توقف سید جمال الدین در مصر به اندازه همهٔ موسسه‌های عالیه عرفانی که بدست خود در مصراً افتتاح نموده بود مفید ثابت گردید و خوف اسمعیل پاشا خدیو مصر از سید جمال الدین در حدود (١٨٧١) ازین جهت نبود که مداخلت‌های اجانب در آن اوان
در عصر وجود نداشت و خدیو به معراج حکومت خود رسیده بود و با اقتدار تام در قلمرو خود فرمانهرمائی داشت مجلس شوری و ارباب جرائد طرفدار او بودند طوریکه او میخواست قوانین وضع میشدند و به لهجیکه میل او بود جرائد نشریات مینمودند واو را ستائش میکردند سید نیز خارج علم و ادب اقدامات نمیکرد تا که در ١٨٧٥ مداخلت های اجنبی آغاز گردید هنگامیکه خدیو سید را در مصر اجازه اقامت داد نه از داخل خوف داشت و نه از خارج. مداخله سید در سیاسیات مصر نهضتیکه بدست سید در مصر صورت گرفته است نهضت علمی و ادبی بوده و در جنبه سیاسی فقط سال ١٨٧٦ مداخلت نمود اما نه بر علیه شخص اسمعیل پاشا بلکه بر علیه مداخلت های اجنبی که از آن لحاظ اقدامات سیاسی را شروع نمود. اسمعیل پاشا با حکومت ترکیه خیال همسری داشت زیرا سال ١٨٦٩ در کنفرانس عمومی پاریس بحیث یک زمامدار مستقل معرفی شده بود و راضی نمی گشت که مصر زیر اثر ترکیه زندگانی نماید بنابر آن با حکومت استانه هم چشمی و مسابقه داشت زمانیکه شهرت سید جمال الدین را ملاحظه نموده و دانسته که او مجموعه اخلاق حسنه است وقوهٔ سیاسی بزرگی دارد به سلاطین روزگار فروتنی نمی نماید و بمردم وانمود می ساخت که زمامدار مصر در معارف پروری بلندتر از زمامدار آستانه است و فضاء مصر برای اصلاحات مستعدتر از فضاء ترکیه است پس فیلسوف افغانی را به این واداشت که در مصر احیاء معارف نماید سید جمال الدین توانست که رسالهٔ خود را در شاگردان مصری اشاعه دهد.
٢٦ روزانه سه صد نفر طلاب به منزل شخصی سید حاضر میگردیدند و استفاده میکردند و این سه صد نفر شاگردان دیروز از جسته ترین رجال فردا گشتند و از نوابغ مصر شدند سید جمال الدین از روی معلومات سیاسی خویش در نظر شیوخ از هر منزلت خوبی داشت لیکن از روی اطلاعات دینی او شان را جلب کرده نمیتوانست اما طبقه کلاه پوش که از تمدن اروپا متأثر گشته به حضور سید آمد و رفت داشتند و برعلاوه نزد معلمین مدارس و ارباب مناصب عالیه قضاء و رؤسای مصالح حکومتی با وجودیکه اکثریه ایشان فارغ التحصیلان از هر بودند نظریات دینی سید خیلی مقبول بود درین روزها شاملین از هر عبارت از دو طبقه بودند : (۱) طبقه جامد و محافظه کار (۲) طبقه تجددپسند. رجال بیدار از هر وقتیکه دیدند شیخ مسائل مذهبی را طوریکه از ناحیه نقل بیان مینماید از جنبه عقل نیز بر آن روشنی می اندازد دانستند که دروس او با دیانت هیچ تصادم ندارد پس او را وادار ساختند که در فن کلام و حکمت نظری و طبیعی و عقلی و هیئت وعلم تصوف و اصول فقه اسلامی تدریس اغاز نماید ارمغان عرفانی جمال الدین به مصر شیخ محمد عبده می نگارد که خودم در اثناء تحصیل با آثار علوم عقلیه برخوردم و به آن میل پیدا کردم لیکن کسی را نمی یافتم که در آن معلومات وسیعی داشته باشد پس در تفکر افتادم لیکن از هر که می پرسیدم جواب میدادند که علماء کلام
۲۷ تحصیل این علوم را حرام پنداشته اند من تعجب می نمودم که چر احرام گفته اند و چرا مردم در فتوای او شان تحقیق را بکار نبرده اند بعد از تفکر بسیار دانستم انکه چیزی را که انسان نمی داند آن را دوست ندارد طور یکه انسان برگ های عناب را بجود به تلخی حنظل نمی فهمد. درین فکر بودم که افتاب حقائق برافق مصدر درخشید و دقیق ترین مسائل سید جمال الدین در مصر بین سنوات ۱۸۷۱ الی ۱۸۷۹ میلادی کشف گردید یعنی افتاب مشرق زمین سید جمال الدین طلوع نمودزیر ا او میوه های علم را دائم می چید از اوشان در خواست تدریس این علوم را نمودم بما مرحمت خود را ارزانی فرموده درس و تعلیم دادند که آنرا واردات در تجلیات نامیدم محمد سلام مذکور می نگارد که امام محمد عبده میفرمود
۲۸ کتاب زو راء دیوانی که در تصوف است با شرح قطبی بر شمسیه و مطالع وسلم العلوم در منطق و هدایه و اشارات و حكمة العين حكمة الاشراق در فلسفه وعقائد جلال دوانی در توحید و تلویح و تو ضیح در اصول و چغمینی و تذ کره طوسی در هیئت از سید تحصیل نمودم. و بعد از ین سال سعد زغلول در از هر داخل گردید و نزد سید آمد و رفت داشت در اثناء این ملاقات ها مبادی حریت و اصلاح را از ایشان تحصیل نمود و در حركت اصلاحی كه با ثر القاءات سید در اثناء درس به طلبه شروع گردیده بود داخل شد. طرز تدریس سید سید جمال الدین زمانیکه برای تدریس می نشست در موضوع هر مسئله که تحت درس بوديك بيان مفصل بصورت شفاهی تقریر میکرد بعدازان چون عبارت کتاب خوانده می شد جمله جمله را به بیان خود تطبیق میداد در مقاماتیکه کتاب به آن مطابقت نمیکرد و جو هات کعز وری کتاب را نشان میدادورای خودرا به دلائلی که نزد او مو جود بود تقویه میکرد. مطالعات جمال الدین جمال الدین مهمترین مؤلفات عربی را به همین اصول درس گرفته بود و به همان اصول درس میداد و هكذا كتب جدیدیکه در علوم مختلفه به لسان عربی نوشته شده بود درس میداد. روزی سید جمال الدین از شاگردان خود خواهش کرد که در موضوع حریت مضامینی نگارند جنیکه مضامین را آوردند مضمون سعد زغلول را پسندیده گفت این است
۲۹ مقصود من این نگارش مرا امیدوار می‌سازد که نهضت حریت خواهی مصرا از ناحیۀ نگارشات خوبی ترقی خواهد کرد سید به این اوضاع خوشدل مصری‌ها را از خود ساخته به کلام شیرین و تعلیقات مفیدۀ خود که بر موضوعات مختلفه می‌نمود حکمت خود را بر عموم حضار مجلس نثار می‌نمود ذهن مصری‌ها را به راه تفکر و طرز استنباط و استنتاج سوق داد . سید جمال‌الدین فن تحریر و نویسندگی را در مصر بسیار کمزور میدید بدون چند نفر نویسنده که آن‌ها هم به عبارات مسجع تحریر نموده یا بعضی کتب علمی را تصنیف میکردند دیگر اشخاص وجود نداشت لهذا سید جمال‌الدین شاگردان خود را به تحصیل علوم ادبی متوجه ساخت در مدت کمی عدۀ زیادی از نویسنده‌ها در مصر تهیه شدند که عبارات سید جمال‌الدین را نقل می‌نمودند و در اطراف آن تشریحات داده به جرائد می‌سپردند در عروة الوثقی و رد دهریین و رسائل دیگر سید که اثار باقیه فضیلت اوست بسا مقالات قابل نقل دارند که تذکار همه موجب ضخامت کتاب میگردد و کتاب به ضخامت می‌انجامد لهذا دو مقاله او که شیخ محمد عبده علاوه بر اثار مذکوره نقل نموده است خلاصۀ مفاد آن ذیلاً آورده میشود زیرا احتیاج امروزۀ ما به این دو موضوع تربیه و صنعت بحدی ضروریست که برای آنها مجالس مسلسل منعقد باید ساخت . مفاد مقاله تربیه سید مینگارد که اجسام ذیروح حیوان و انسان مثل اجسام نباتی محتاج تغذیه و تغذی می‌باشند طوریکه نباتات از ترکیب عناصر تکون یافته و در اثر غلبۀ یکی بر دیگری اعتدال مزاج نباتی برهم میشود هکذا تکون مزاج حیوانی و انسانی محتاج حفظ اعتدال عناصر است
۳۰ اگر یکی از این عناصر بر خلاف دیگری سبقت و غلبه جوید مزاج انسانی و حیوانی نیز مثل مزاج نباتی به فساد و هلاک می انجامد. برای کشت وزراعت نباتات زمین صالح و هواء مناسب از روی تجارب زراعت پیشه گان لازم می باشد و هر نبات از عالم نباتات اصول پرورش جدا گانه دارد که در نشو و نماء و حفظ آن از سردی و گرمی و هوای نامناسب باید کوشش شود متخصصین این فن نسبت به تجزیه زمین و کیفیت جوی مناطق و استعداد کیمیاوی اراضی و مواد تغذیه و تغذی آن معلومات مبسوطی را بیان میکنند هکذا بیطاران از تاریخ طبیعی حیوانات و اقسام آن و طرز زندگانی و حفظ صحت اوشان بحث می رانند و در اعادهٔ صحت آنها تدابیر علمی و معالجات فنی خود را ایراد می نمایند. هم چنان برای حفظ اعتدال جسم انسان اطباء از خواص ادویه و اغذیه بحث می رانند پروگرام های غذاء و دواء و پرهیز و حفظ بدن از سردی و گرمی و محافظهٔ اندازهٔ گرمی و سردی هوا را به محتاجان تعیین می نمایند. مریض طوریکه به علوم و تجارب عملی طبیب محتاج است هکذا به شفقت و مرحمت همت و ایثار او محتاج می باشد زیرا اگر طبیب لائق باشد اما شفقت خود را دریغ دارد و احوال مریض را طور لازم معلومات نگیرد یا حالت اقتصادی او را مد نظر نداشته باشد و به عدم وصول حق از او منحرف گردد یا اهتمام حال او چون مالداران نه نمایند و یا از بی علمی خود در تعیین اغذیه و ادویه او خطاء شود از بودن چنین طبیب نبودن آن خوب است زیرا این سفیر ملك الموت مریض را به راه هلاك سوق می دهد و در فقدان این چنین شخص طبیعت طبعاً مدافعهٔ مرض می نماید مریضان از حمه بی علاج نسبت به مریض هائیکه آله دست اطباء جاهل و معالجین سنگدل و طماع
۳۱ میگردند زودتر صحت می یابند و چنین اطباء یا آله دست اعداء مریض میشوند و به مریض زهر میخورانند یا در اهمال علاج و یا در سوء معالجه او را به راه مرگ سوق میدهند. طوری که این حیات صوری محتاج علاج و محافظه اعتدال مزاج می باشد هکذا حیات معنوی يك قوم به معالج روحانی ضرورت دارد تا بین تبذیر و امساك ، خوف وجرأت نقطه اعتدال را محافظه نماید اگر قوه جرأت از انسان مفقود گردد در تجاوزات موذی ها و متجاوزین انسانی و حیوانی مدافعه بعمل نیامده وشخص عرضه هلاک می گردد . بالعکس اگر حس خوف مفقود گردد از تهور بی جا خود را به مخاطراتی می اندازد که بدون تصويك منفعت به وادی هلاک روان میشود برای حفظ اعتدال مزاج روحی باطباء روحانی ضرورت می افتد تا حدود بخل و تبذیر را معرفی نمایند زیرا خاندانها طوریکه از تبذیر فقیر می گردند همچنین از دست امساك اتفاق پدر و پسر زن و شوهر برادر و خواهر بر هم میشوندغذا ، و لباس ضروری که حفظ حمت را مینماید بر آنها نداده آخر کارشان به بی اتفاقی منجر میگردد خاندانها بر باد میشوند اطبا این ملکات و حکماء تربیه می گویند که افراد انسانی را به حدود اعتدال معرفی نمايند درین حکماء مثل طبيب بدنی علم ، حذاقت ، تجارب ، دلسوزی ایثار ، ضرور است اگر این ها را نداشته باشند عدم وجود آنها بهتر است . معلمين وواعظين ، خطيبان ، مصنفین نویسنده های جرائد همه و همه از ین طبقه مردم اند اگر در ایشان اوصاف طبیب بدنی نباشد عدم آنها از وجود بهتر است و اگر به این صفات موصوف باشند قدر دانی این طبقات و احترام ایشان از فرائض اولی جامعه است .
طوریکه بدن از تغلب عناصر داخلی رو به هلاک می گذارد از تغلب حوادث کونی خارجی نیز به معرض فناء میرسد مثلیکه بدن را گرمی و سردی دفعتاً از کارمی اندازد همچنان مفسدین اتحاد و اتفاق سلامتی مزاج اخلاقی جامعه را بر هم می زنند و جلو گیری او شان از وظائف اطباء روحانی است. شیخ محمد عبده می نگارد که حضرت استاد محترم بعد از توقف بیشتر از یکسال بسوی تدریس مائل شده شرح اشارات ابن سینا را درس می داد این کتابی است که مدت هزار سال در شرق تحت تدریس قرار یافته است لیکن ازان فائده عملی نه گرفتند عین دروس او به غرب انتشار یافت و آنها به اصول این کتاب فروع را مرتب نمودند سید در اصول و فروع آن تطبیق می نمود و یک مقاله صناعیه جامعی بر اساس نظریات بلند خود بیان نمود که در روز نامه های جهت تعمیم افاده نشر گردیده است مقاله صناعیه ثابت است که انسان از جمله حیوانات زمینی است طوریکه چینی ها و ایرانی های قدیم که انسانرا فرزندان آسمان میدانند نمیباشد همین انسان ادوار حیاتی خود را به ترقی پیموده از مشاهدۂ اکتشافات افریقا و اهالی جنگل نشین آن ثابت میشود که انسان نمی توانست در اول و هله لباس خود را تهیه و دفع تجاوزات درند ها را نماید چون حضرت خداوند جل شانه انسان را عاجز و محتاج خلق نموده است و تمام لوازم حیات اورا از خارج بدن او تهیه مینماید و ما یحتاج او بدون حاصل نمیشود مگر به زحمت زیاد لہذا قوۂ عاقله را برای او مرحمت فرموده است و این قوۂ عاقله را به تعلیم مدرسه وجود انسانی مقرر نموده است چون عقل از زندگانی نبات و حیوان استفاده کرده لہذا نبات و حیوان بر انسان سابقه استادی دارند زیرا انسان در طرز زندگانی پیرو آثار ایشان است و جواهر حکم فعلی و انفعالی ایشان را برای
۳۳ خود چیده و در این تحصیل قدر بجا ترقی نموده گاهی به مقصد اصابت نموده و گاهی خطاء کرده گاهی حق به او کشف گردیده و گاهی پوشیده گشته و عوائق قدری و ارادیه مانع آمده از درك حقائق اورا گاه گاه باز داشته است. و احیاناً جاذبه ها او را به اطلاع مصالح حیاتش جذب نموده به آثار عجیبه و احوال غریبه آن برخورده است و انسان کوتلهاي سفر تفکر خود را پیموده و پرده های جهالت را از روی تحقیقات خود برداشته و در تمام این امور از ضرورت و حاجت اطاعت نموده است اجزاء كائنات استفاده نموده تفنن در فنون و اختراع صنائع را نتیجه از این مطالعات است و وقتی او را در چاه اوهام انداخته و دستهای او را به زنجیرها، عادات ناقصه و افکار ردیه بسته زولانهای اعتقادات سخیفه را به پای او در آورده است لیکن در تمام این نشیب و فراز افکار صنائع کمر او را بسته کردماست زیرا او راثر صانع آنچه به حیوانات و نباتات از موهوبات الهی مرحمت گردیده انسان بواسطه قوهٔ عاقله بدل آنرا از خارج بدن تهیه می نماید و از هیچ صاحب شعور پوشیده نیست که صنعت بافندگی قائم مقام قوۀ مدافعه پوست حیوانات است که انسان به قوۀ این صنعت از پوستهای درشت و موها و پشم ها سردی و گرمی را دفع می نماید و همچنان آهنگری صنعتی است که کارنول های طیور و پنجه ها و دندانهای درندهارا می نماید که انسان را از دشمنان خویش به قوهٔ آن مدافعه بعمل می آید. وقتیکه طبیعی بودن هم چه کمالات در وجود نبات و حیوان روشن شده و در وجود انسان از روی احتیاجات کسبی هم لازم میشود. پس باساس تقسیم حکماء اهمیت صنائع را بیان می نمایم. صنعت در موضوع خوديك قوهٔ راسخه فاعلی يا يك فكر صحيح مثل غرض محدود بالذات است
٣٤ و قوة فعلی در معلم و قوه انفعالی در متعلم از جمله قوة فاعلی است و قوه تأثر و قبول صنعت گفته نمیشود لهذا قید قوه فاعلی لازم است . و قوة فاعلی زمانی صناعی شده می تواند که این قوه در موضوع خود راسخ باشد و اعمال بصورت دائمی بوضعیت منتظم ازان صادر شود . و قوه حالیه که آناً فاناً پیدا میشود و زائل میگردد صنعت گفته نمیشود و کارهائی که فعل آن زیر سیطرهٔ فکر نباشد هم صنعت نیست مثل تأثیرات طبیعی اشیاء از قبیل قوه سوزانیدن آتش یا قوة امتداد دهنده حرارت و جمع کننده برودت . که صنعت بشمار نمیرود وا گر فکر صحیح نباشد مثل سو فسطائی ها که از تمام بدیهیات منکر است یا اینکه دارای غرض محدو د ا لذات نباشد مثل اعمال يك جدلی که با هر چیز از راه جدال پیش آمده و تردید هر دلیل ر امی نماید و تمام فکر خود را در ازالهٔ براهین دگر ها بصرف میرساند این نیز صنعت نیست زمانیکه در وجود کلی عالم نظر شود انسان به علم یقین می داند که اکثر صور و کمالات آن زیر اثر قوای طبیعی و احساسی است از قبیل نشو نما دفع و جذب یا طلب غذا ء و گریختن از اشیائیکه بدن را اذیت می رساند اما عموم افعال كولی به ترتیب عقلی مرتب میباشد و مقصدها از ترتیب عقلی این است که غایات و مقاصد ازان مد نظر باشد تا فوائد کمالی که نظام کلی را محافظه می نماید بدست آید. زیرا عقل بر خلاف حس اول کلی تامی را می بیند بعد ازان بسوی جزئی تدریجی ترقی می نماید نه برعکس آن . طوریکه زنده گانی بدون غذاء و لباس انجام نه می پذیرد و غذاء و لباس جز از زراعت و اهنگری و نجاری صورت نه می بندد. و نان بدون آسیا کردن و پختن بدست نمی آید هكذا حیات اجتماعی بدون صنائع قوام نه می یابد حیوان قوای دافعه و جاذبه را در بدن خود از انسان کامل تر دارد لهذا برای بقاء نوع خود بدون تناسل دیگر خد مت کرده نمی توانند .
٣٥ و آنهم در اثر میل طبیعی است و تا زمانی که طفل را محتاج میداند محبت فطری به خدمت او سائق میباشد و بعد در اثر کمال از احتیاج پدر و مادر بی پروا میشوند . وحیات اجتماعی خود را محافظه کرده میتوانند . انسان چون محتاج است برای رفع احتیاج خود هريك بدیگری خدمت می نماید و از یکدیگر استفاده می جوید . و هر که این وظیفه را بجا آرد در حقیقت وظیفه عضویت خود را بجا آورده و عضو صالح جامعه بشمار میرود والادر جمله شل ها و کورها محسوب میشود این چنین اعضاء معطله را قطع باید کرد در بارگاه الهی و پیشگاه مردم تناسب و سلامتی اعضاء بحدی مرغوب است که هر شخصیکه فاقد ان باشد در نظر مردم از اعتبار می افتد زمانیکه اعضاء بدون اختیار از کار معطل میباشند بی اهمیت میگردند و اگر خود را قصداً اعضاء معطل بسازند پس لایق است که چنین اعضاء جامعه از جامعه بریده شوند ایشان چون اباحی ها محصول دست دیگران را برای خود مباح می دانند و خود هيچ يك فائده نمیرسانند اگر اباحی ها و اتکالی ها در جامعه ترقی نمایند جامعه رو به خرابی میگذارد و اباحی ها اگر دست بیابند جامعه را منحل میگردانند و بدون لوازم فوری صنعتی در جامعه نخواهد ماند . در حیات اجتماعی این چنین طبائع به منزله جذام و دیگر امراض ساریه است در اثر این امراض لا بدی است که عضو مریض قطع شده داخل آتش شود تا بدیگران سرایت نه نماید فاسق و فجار جامعه اگر چه اباحی نمی باشند اما در بیکاری پیشوای کاهلان دانسته میشوند لهذا چنین فساق را به کار مجبور باید ساخت اگر چه به تعذیر باشد مجانین و ابلهان وغیره چون قوه مدبره عقل ندارند و اشخاص ناقص الاعضاً آلات کار ندارند پس ایشان و معذور را نباید تعزیر داد این قدر کافی است که از دل ها ساقط معذور اند . میشوند و بعض کاهلان بیکار بنام توکل استناد می جویند و کشکول گدائی را بدست گرفته حجاب مروت را دور انداخته میگردند .
٣٦ و رجال بی کناریکه با اسباب حیات مقابله دارند و به توکل کاذب تکیه میکنند و معنی حقیقی توکل را نمی شناسند و گمان برده اند که توکل عبارت است از معارضه با سنن الهی که در مصالح عباد او تعالی جاری آمده . و این را تبتل وانقطاع از عالم ظاهر می نامند با جسود یکه کشکول کفاف را گرفته پردۀ قناعت را دریده اند ایشان به منز له موی زیر بغل میباشند از تکثف آن بدون زحمت کندن و جلب عفونت ها در صورت گذاشتن آن فائدۀ دیگری متصور نمی باشد . ازالۀ این مویها و پاک کردن هیئت اجتماعی از کثافت آنها مناسب است این صنائع بر دو گونه تقسیم میشوند اول آنکه ضروری اند دوم غیر ضروری و ضروری باز دو قسم اند قسم اول فائده عامه دارد دوم فائده خاصه باز یا منضم این فوائد می باشند و یا زیب دهنده قسم اول آن چون اهنگری است که سائر اهل حرفه به آن احتیاج دارند قسم دوم آن چون فن برش کردن لباس است و قسم ثالث آن که ضروری است و فائده عامه دارد غايه ومقصد آن نفع جامعۀ انسانی است مثل آن حکمت است که قوانین را وضع می کند و راههای حیات را توضیح و تشریح کرده وسائر نظامات را ایجاد و حدود سائر امور را تعیین می نماید و حدود فضائل و رذائل را روشن می سازد و این صنعت از جمله کمالات عقلی و خلقی است که به عبارت مختصر آن را حکومت عادله میگویند قسم چهارم آنست که واسطۀ امور خیریه باشد غایه این اشیا به ماورای نفس انسانی می رسد لیکن به آن راجع میشود و قسم پنجم آنست که فائده آن بسیار می باشد چون نجاری و تجارت و ششم آن چون شکار کردن است و هفتم آن طبابت است که متمم اعمال و قوای حیوانی است ومساعد اتمام وظائف آنها
می باشد و هشتم چون رنگ ریزی ونقاشی ورنگ آمیزی است و اگر این مردم مهمل گذاشته شوند و این امر را پیش به برند روی مردم را از کارها باز خواهند گردانید دام های مکر و فریب را به گردن آویخته لنگ های خدعه و فریب را کشال کرده عصای شر را در بغل گرفته جام طمع خود را ازان پر خواهند کرد نفوس ایشان از اخلاق فساد ودوست داشتن ریاست کاذبه وطلب دنیای دنی وحسد وحقدو عداوت ها از هر جهت مملو خواهند شد و این اخلاق خود را زیر پردة تلبیس خواهند پوشانید وبعد ازان خواهند گفت که دست های خود را زیر این پردها در آورید تا اموال مردم را بر بایند . الحاقا این مردم باا باحتیها لازم است و به هر ذی شعور واجب است که ریشه این چنین افراد را بکند تا افکار عوام را فاسد نسازند ووبال این افساد بر علیه عام و خاص ثابت نیاید . پس شرافت هر صنعت باندازه عموم موضوع و غایه آنست اشرف ترین جمله صنایع صنعت حکمت است که عبارت از سیاست باشد و اهنگری اگرچه عام المنفعه است لیکن بمقابل حکمت حیثیت خادم به مخدوم دارد . از گذارشات فوق مجاهدات علمی او معلوم شد که شفاهاً و قلماً بیاناً و تحریراً مردم را به سوی علم مثمر متوجه می ساخت حالا قدری از خدمات سیاسی او بحث می رانیم چون اوراق تخمین شده ما کمتر مانده لہذا احوال ما بعد را بصورت بسیار موجز ذکر می نمائیم زیرا مردم از شرح حال سیاسی او اضافه تر خبر دارند واگر موقع بدست آمد در تالیفات ما بعد بشرط توفیق ازان ذکر خواهد شد انشاء الله چون مصر ملعبه سیاست اروپا گشته بود و دست خارجیها اوضاع مصر را چنان به خرابی رسانیده بود که حکومت از بحران اقتصادی بسیار به مشقت بوده اسماعیل پاشا جنرال قونسل
مصر جنرال استانث را واسطه ساخت که از حکومت خود يك نفر متخصص امور مالی را برای وزارت تجارت مصر استخدام نماید وزیر خارجهٔ انگلستان جواب داد که خواهش تحریری نماید اسما عیل پاشا قبول نمود بعد ازان انگلیس ها اسهام کانال سویز را از مصر خریداری نمودند و جریدهٔ ٹائمز لندن نشر نمود که این دشوار است که حکومت انگلیس در خریدن اسهام سویز طوری تفکر نماید که علاقه انگلیس ها در مستقبل از مصر جدا باشد . و عقب آن انگلیس هايك هیئت را برای وصیت کردن در امور مالی مصر فرستادند چون اسمعیل پاشا به قرض گرفتن محتاج بود آن هیئت را قبو ل کرد رفرزولسن انگلیس ناظر مالیه و موسیودی بلنیر فرانسوی ناظر اشغال مقرر شدند و نور پاشا رئیس بوده اماسلطه ناظرهای اجنبی داشتند از این رهگذر نفوذ اجانب اعم از اینکه بر عوام باشد به رئیس خود شان قائم بود . در این آوان سید جمال الدین رئیس جمعیهٔ ماسونی بود وجود او را حکومت خطرناك می دید زیرا سید جمال الدین بعد از انکه اوقات اول روز را در خانه خود می گذاشتاند دروسط روز به قهوه خانه می آمد و در ضمن تقریر خود عوام و خواص را که به دور او فراهم میشدند تبلیغات می نمود که وطن شما زیر خطراست چارهٔ آن را باید کرد و دست اجانب را کوتاه باید ساخت چند نفر از شاگردان و مخلصان او در مجلس شوری انتخاب گردیده بودند و جرأت وجسارت را از سید فرا گرفته بودند باربار در مجالس همین مسئله را تکرار نمودند بار ها مجالس شوری منحل شد اما اخیراً ٹائمز لندن در این موضوع نوشت که مجلس شورای وکلاء مصریهای محافل را تشکیل می نمایند و ناظر های مصری و اجنبی را ارادهٔ خود می سازند وانها را به پیشگاه خود مسئول و در اعمال او شان تصرف می خوا هند وکلا فی الحقیقه حکومت مسئول بنام را به حکومت مسئول فی الواقعی تحویل میدهند
۳۹ زمانیکه اسماعیل پادشاه ازيك طرف فشار اجانب رامی دید و ازجا نب دیگر تماثل ملت را به ازاله او مایل ، خودش بسوی ملت میلان نموده اوشان را موقع داد زیرا در این اوان فقر مالی بحدی رسیده بود که دهقانان مصر سر خود دستار و در جان خود اضافه از پیراهن نمی دیدند زنها ایراق های طلائی و نقرئی برای سود خوران به بازار می آوردند جمعیت فراماسونی که زیر اثر سید بود در اثر مجاهدات اوشان مال وازده اروپا در مصر به مصرف نمی رسید و جمعیت های دعوت نصرانیت کار را پیش برده نمیتوانستند علاوه بر آن سید اراده داشت که در تمام ممالك اسلامی تحريك انقلاب بر علیه دول استعماری تولید نماید . لیکن شیخ محمد عبده گفت که اول دول اسلامی را بیدار باید ساخت تا بتواند استعمار طلبان را از ممالك خود بکشند در وحدت اسلا می نظریۀ سید قرار فوق بوده اخیر به رأی شیخ آمده ازین ناحیه در راه وحدت اسلامی اقدامات شروع کرد دريك مقاله از مقالات عروة الوثقی می نگارد که ای مسلمانان از ادرنه الی پشاور حکومت شما ممتد است با هم یکدست شوید بعدازان حکومت ایران را دعوت داده که ای برادران ایرانی شما برای اسلام بسیار خدمت ها کرده اید امروز لازم است که دست خود را به برادران افغان خود دراز کرده اتحاد نمائید ودرين اتحاد سبقت کنید بعد ازان به برادران عرب و برداران ترکی خود دعوت اتحاد داده است . سید جمال الدین که ذوق سیاست داشت برای نجات مصر از مداخلات اجنبی داخل مجلس ماسونی که تابع شرق فرانسه بوده داخل گردیده بود و اخیر آبه ریاست مجلس فائز کشه بود از شاگردان و ارادتمندان او سه صد نفر اهل علم واهل قلم داخل شدند از روی گذارشات سید در هند و محاربات برادران قومی او با انگلیس ها معلوم میکردد که با انگلیس ها عداوت داشت لهذا در جرائد مصر و در محافل بر علیه
٤٠ حکومت انگلیس مظاهرات می‌نمود و این رویه به حکومت انگلیس ناگوار افتاده و مستر کلا دستون شخصاً به ازالۀ اقتدار او متوجه شد قونسل انگلیس حکومت مصر را به این وادار ساخت که رجال خود را در مجلس داخل کرده مجلس را متفرق سازد در خلال این احوال اوضاع مصر خیلی پر اضطراب بود تبعید سید به هند خدیو سابق مصر توفیق پاشا سید را با ابو تراب خادم افغانی او که سید او را حکیم امی میگفت ١٢٩٦ بسوی هند تبعید نمود در این آوان در مصر مسئله عرابی پاشا سر کار آمد بنا بر آن سید را از حیدر آباد دکن به کلکته فرستاد بعض میگویند ابو تراب چندی در مصر محبوس ماند. زمانیکه سید در حیدر آباد دکن بوده مولوی محمد واصل یکی از دوستان او به سید مکتوبی فرستاده حقیقت نیچر و کیفیت نیچریها را پرسید سید او را جواب مفصل داد و علاوه بر آن رسالۀ در خصوصی رد دهریین به زبان فارسی در حیدر آباد تالیف کرده نشر نمود و در اوقات توقف در کلکته بعض محافل زمام ریاست بدست او بوده یکی از منطوق های غراء او که در يك محفل بزرگ برادران هندی بیان داشته بود یکی از جرائد هند سال ١٣٠٤ شمسی نشر نموده این بندۀ عاجز مدیر انیس در ان آوان جریده شریفه اتحاد مشرقی جلال آباد را اداره می نمود در شمار های همان سال نشر گردانیده که خیلی متأثرم که حریق جلال آباد در زمان انقلاب اداره اتحاد مشرقی سوخته مجله هائی ازان فی الحال حاضر نیست که نطق موصوف از روی آن اقتباس میشد. بعد از انکه تصادمات فوج انگلیس در مصر خاتمه یافت سید را اجازه داد تا هر جا که میخواهد برود. سید برای اقامت خویش لندن را انتخاب نمود و به شاگرد رشید خود شیخ محمد عبده به شام مکتوب فرستاده نوشت که من ارادۀ لندن دارم و از انجا به پاریس خواهم رفت مکتوب خود را باداره جریدۀ الشرق والغرب یا در جای موسیو بلنت
[IMAGE] مکتوب تاریخی ۲۳ ستمبر ۱۸۸۳ میلادی که جناب سید جمال الدین افغان به شیخ محمد عبده در خصوص اطلاع در وقت عز یمت به لندن نگاشته است.
مكتوب سيد جمال الدين افغان است که به نام محمد مو بلحی شاکرد عزیز او در مصر بغرض تحسین اثرش موسوم به عیسی ابن هشام تحریر نموده
٤١ به من بازستیدوشاراهم لازم است که به فرانسه بیائید گزاور این مکتوب را در صفحه مقابل بخوانید : سید در لندن و پاریس سید ابتداء به آمریکا رفته در اطراف قوانین مشروطه آنجا مطالعات نمود و پس از چندی به لندن آمده با مشاهیر حکماء آنجا ملاقات ها نموده شهرت علم و فضل خود را آنجا گذاشته به پاریس آمد و شیخ محمد عبده آنجا با او ملاقی شده و موقعیت علمی سید در اروپا به انتهاء شهرت رسید . جمعیت عروة الوثقی مصر از سید و شیخ خواهش نمود تا جریده به نام عروة الوثقی در پاریس تاسیس نماید این خواهش را پذیرفته ۱۸ شمارهٔ عروة الوثقی را نشر نمود که به دعوت قرآن سائر مسلمانان جهان را به اتحاد دعوت داده بر خلاف دول استعماری انگلیس و روسیه اقدامات کرد انگلیس ها اخیراً دخول جریده را در اقطار مصر و هند وستان سانسور کردند این جریده که مفکورهٔ سید را در عبارات شیخ دارد در دنیا اهمیت بزرگی را تولید نمود و با رینان فیلسوف فرانسوی مباحث شفاهی و مناظرات قلمی در خصوصی استعداد مذهب اسلام به علم و ترقی عصری بوجود آمده و این حرکت بعد از سید تا سالهای بسیار باقی ماند در این آوان در سودان محمد احمد نامی یکی از احباب سید ظهور نموده بود و سید تقویهٔ او را می نمود لارد سالسبری و لارد چرچل سید را به لندن دعوت داده نظریهٔ او را نسبت به مهدی می خواستند معلوم کنند بعد از اظهار رأی درین خصوص خود از لندن به پاریس عودت نمود در این سفر با بسیاری از سیاسیون و اهل علم انگلستان اتفاق ملاقات افتاد .
٤٢ سید جمال الدین در ایران بعد ازان و تلگراف شاه ایران به دعوت او رسید سید به ایران حرکت نمود از طرف شاه و مامورین بزرگ دولت واهالی و علماء استقبال او به عمل آمد شاه در دربار عام و در مجالس خصوصی و به حضور شاهزادگان به فکر و تدبیر علم و سیاست سید تحسین ها می کرد اخیراً سید را به رتبهٔ وزارت حربیه مقرر نمود وزیر نظر داشت که او را به صدارت عظمی انتخاب نماید زمانیکه از روی معلومات علمی و ترقیات فکری اثر و اعتبار او در ایران بحدی ترقی نمود که خانه او مرجع اهل علم و اهل فضل و ارباب وجاهت گشت شاه خائف گردید از جانب دیگر پیشنهاد سید را که در اصلاحات مملکت ترتیب داده بود صدر اعظم به حضور شاه چنان جلوه داد که این امور باوجودیکه نافع اند لیکن اعتبارات را تقسیم مینماید و وقار به شخصی شاه صدمه میرساند و مملکت مساعد نیست که این پرو گرام در ان اجراء گردد سید اوضاع جاریه را حس کرده به عذر تبدیل آب و هوا اجازه رفتن به روسیه خواست در موقع حرکت از طهران شاه يك مبلغ پول با يك زيور الماس بقسم یادگار برای او فرستاد اما سید پول را رد و آن هدیه را به پسر میزبان خود حاجی امین الضرب بخشید. میگویند در ین‌وقت کاتکوف مدیر جریدهٔ (مسکوی) از او خواهش آمدن روسیه را نموده بود .
٤٣ سید در روسیه در روسیه استقبال سید از طرف حکومت و اهالی به پایه عالی به عمل آمد و در خصوص مسلمانان ترکستان به حکومت امپراطور روسی نصایح خود را حالی ساخته مفادا تفاق و دلجوئی مسلمانان را به اوشان فهمانده به طبع نمودن قرآن کریم و بعض کتب دینیه او را وادار ساخت در حالیکه او در پترسبورک بود شاه ایران به نمایشگاه پاریس عازم گردید آنجا ملاقات سید را خواهش کرد لیکن سید تعلل نمود. تفصیلات این موضوع در الفلاح مصر اشاعه یافته است . زمانیکه شاه به میونخ رسید آنجا سید با شاه ملاقات کرد و شاه در وقت مراجعت او را به ایران مکرر دعوت داد سید با شیخ عبدالقادر مغربی در مجالس خود گفت که بعض اکابر العان مرا با شاه ملاقی ساخته شاه را به این مسئله وادار ساختند که مرا با خود برده به ریاست وزراء مقرر نماید شیخ گفت در حالیکه به پابندی عقیده اهل سنت شهرت تام داری چنان ترا به ریاست مقرر می نماید او گفت این هوس و جنون است که از طرف شاه به عمل می آید . سید دوباره بایران رفت . سید در ایران بار دوم بعض شكوك شاه در سفر اروپا نسبت به سید زائل گردیده بود و در نوبت اخیر در مهمات امور با او مشوره میکرد و در تقنین قوانین از فکر او استفاده می گرفت . باری علماء ایران خواهش کردند که برای حکام قانونی باید ساخته شود که دست تجاوزات حکام را باز دارد سید جمال الدین این مسئله را پوشیده نگاهداشت لیکن در امور اداری چنان اوضاعی مشاهده میشد که صبر کردن به آن دشوار بوده سید به شاه عرض کرد شاه توافق نمود و این توافق میرزا علی اصغر خان صدراعظم و دیگر ارباب نفوذ را آزرده ساخت به شاه عرض کردند که این مسائل اگر چه مفید است لیکن به حالت ایران مطابقت ندارد و اعتبارات شاه را کاسته به قدرت دیگران می افزاید.
٤٤ سید نیز اهالی را بسوی اصلاحات ملتفت میساخت و در جرائد نسبت به نقائص اداری مضامین نشر مینمود این اقدام اصلاحی او را بحدی محبوب ساخت که صبح و شام ارادتمندان به مجلس او حضور بهم میرسانیدند درین بین وضعیت شاه نسبت به او تغیر کرده سید به شاه عبدالعظیم رفت مردم از مجالستش دست نکشیدند لیکن پیش آمد مرض او را از ملاقات باز داشته و بستر فراش افتاده بود در این حال از طرف شاه پنجصد نفر سوار برای اخراج او رسیده او را زولانه کرده به حدود خانقین به خاك عثمانی رسانیده تبعید کردند. زمانیکه سید به بصره رسید در عین مریضی در محافل از مظاهرات برخلاف شاه باز نیامد در جرائد ومجلات به نقائص ایران نشریات مینمود. اخیراً مکتوبی به حاجی مرزا محمد حسن خان شیرازی رئیس مجتهدین از خط دماغ وسوء اقدامات شاه نگاشت خبر داده که شما رئیس روحانیون ایران میباشید و میتوانید اهالی را بيك امر فراهم نمائید تمام ایران به گفته شما عمل مینمایند شاه زمام امور سلطنت را بدست زندیقی داده که در محافل به انبیاء دشنام میدهد و شریعت آسمانی را مامور به امیداند و علماء دین را اهمیت نمیدهد و پرهیزگاران امت را به زشتی یاد میکند وسادات کرام را تحقیر مینماید و باناصحین واعظ معامله مثل معامله با اراذل دارد ورؤسای دین را توقیر نمیکند. شاه بعد از بازگشت از سفر اروپا مشاعر خود را باخته واخلاق را از دست داده این مجرم بلاد اسلامی را فروخته میرود لیکن از جهت خست مزاج به ارزان ترین قیمتها میفروشد ای فاضل اعظم وای حجة الاسلام اگر شما امروز چاره این را نه نمائید اعداء اسلام بر ممالك اسلامی که موطن دین محمد عليه الصلوة والسلام است قابض خواهند شد.
٤٥ اگر شما چارهٔ مملکت را نه نمائید وطن بدست کفار خواهد افتاد. شاه معادن را فروخت و تنباکو را انحصار کرد و از اهواز الی طهران بر راها قبضه کردند باغها ونهر ها بندر ها راهای معادن عموماً بدست اجانب افتاد کشت زار ها و تاکستانهای انگور برای شراب مخصوص شده صابون و شکر و شمع و دیگر موادیکه از ضروریات کار خانه ها است همه از دست رفتند و تاسیس بانک خارجه یعنی تسلیم زمام امور اقتصادی اهالی بدست اغیار همه و همه جاری است. رئیس مجتهدین ایران به شاه مکتوب نوشت و سائر آن مسائل را که القاء آن لازمی بود به او وانمود ساخت شاه از ان باز نیامد بسیاری از مخلصین مثل وزیر امین الدوله وامثال او به شاه پند ها دادند اثر نه بخشید اخیراً رئیس مجتهدین فتوی به تحریم تمباکو کشیدن صادر نمود. ایرانی ها چلمها را شکستند ندو طوریکه در انگلستان پایپ ها و در مصر سیگار ها عمومیت دارد در ایران چلم رواج دارد لیکن به فتوای مجتهد تنباکو و چلم هر دو از مجالس جمع شده فردای فتوی شاه چلم خواست پیش خدمت عرض نمود که فتوی منع از طرف حجة الاسلام صادر شده شاه بر آشفته گفت قبل از انکه من اجازه دهم چسان از قصر شاهی چلم ها و تنباکو ها کشیده شد پیش خدمت عرض نمود زمانیکه امر شرع برسد ضرورت استیذان شاه ندارد شاه حجة الاسلام را زیر تهدید گرفت لیکن او از مخالفت باز نیامد تا اینکه ایرانی ها بر خلاف اجانب متحد شدند و مستر تالبوت که بسال ۱۸۹۰ انحصار را متعهد شده بود مجبور شد که آنرا فسخ نماید از این رهگذر انگلیس ها در ایران شکست خوردند سید چندی در عراق توقف نموده تا که صحت یافت. لندن بار دوم بار دوم سید جمال الدین به لندن عزیمت نموده در مجالس و محافل از مذاکرات
٤٦ شاه باز نمی آمد و در جرائد نسبت به شاه مقالات می داد جریدۀ ضیاء الخافقین را در دو زبان عربی و انگلیسی نشر می داد و صفحات آنرا به احوال ایران پر می نمود و در شمارۀ اول منشوره فروری ١٨٩٣ نگاشته که حکومت ایران شریعت را مغلوب ساخته و نظام تمدن را منفور گردا نیده و پردۀ نا موس عقل و فطرت را دریده بدون هوس فرمائفرمائی و بدون حرص و از آمری ندارد. سوای استبداد و دروغ وغیر شمشیر و فریب وجز قمچین و خون ریزی چیز دیگری نیست که حکومت را خوش آید. مال یتیمان و بیوها چور میگردد ناموس ها بر باد میشوند دراثر این مظالم خمس ایرانی ها به ممالک عثمانی و روسیه پناه بردند و حکومت ایرانی همه مظالم را بعمل آورده است . زنها را از موی می آویزند و انسانها را باسک مادر جوال می درآرند و کوش ها را به تخته های چوب میخ میکنند و این مظلومان به همین اوضاع در کوچه ها و بازارها تشهیر میشوند با وجود این حال مالیات و محصول طاقت فرسائی بدوش اهالی بار کرده است . ملت ایران در وقت ترقیات خودسیادت اقوام را نموده به اسلام خدمات بزرگی کرده اند تالیفات بسیار مفیدی بروی کار آورده به زبان عربی خدمات بینهایت قابل قدری را انجام داده اند امروز به پنجه استبداد چنین زمامداری گرفتاراند در تمام مضامین او به خلع نمودن شاه تحریص و تشویق مطالعه می شد هر چند که شیخ راه نرمی را اختیار می نمود لیکن سید از تیزی طبیعت فرود نمی آمد سید از جهت اهانتی که دیده بود و از درد یکه به دل خود نسبت به ترقی اسلام داشت دست نمی برداشت سید از اوضاع اخراج خود به حجة الاسلام نوشته بود که مرا از فراش مرض برخیزانیده در زنجیر ها و زولانه ها مقید گردانیده از بست
٤٧ شاه عبدالعظیم بیرون کرده به اهانت و بی عزتی در برف ها تا دارالحکومه برده از انجا مرا به یابو سوار کرده بدست جلادها داده در عین برفباری زمستان و بادهای زمهریری درمیان انبوه پولیس ها و گروه محصلان سوار محصور ساخته تا خافقین به وضعیتی بردند که دلهای اهل ایمان ازان میگداخت و قلب اهل کفر واهل طغیان از ان دهشت میگرفت شاه به سفیر ایران متعین در بار لندن امرداد که نزد سید رفته او را بهر طور یکه ممکن باشد راضی سازد و آنچه می خواهد و هر چه در راه مرضای او صرف شود صرف نماید واورا ازین تبلیغات باز دارد. سفیر هر چند می کوشید سید راضی نمیشد آنوقت سفیر مذکور نزد حکومت انگلیس کوشش نمود تا سید را تسلیم حکومت ایران بنمایند - اما نتیجه این کوشش آن شد که حکومت لندن احترام بیشتری از سید کرد. اخیر حیات سید جمال الدین در آستانه مدت اقامت ثانویه جمال الدین در لندن بطول نینجامید زیرا مکتوب سلطان که او را در آستانه دعوت نمود ذریعه سفیر ترکیه در لندن بحضورش تقدیم گردید مگر سید بجهت کثرت مشغولیت واجرا آتی که در راه اصلاح بلاد خویش بعمل می آورد جواباً اعتذار نمود. مگر نامه ها و دعوت های پیهم رو بکثرت نهادند. جمال الدین ذریعه تلگراف چنین جواب فرستاد که برای ملاقات سلطان تشرف حاصل خواهم نمود و بعد مراجعه خواهم کرد. (۱) سید در ۱۸۹۲ روان شده و اراده داشت که وقت زیادی در آنجا توقف نکرده باردیگر بالای کار خویش حاضر گردد. در آستانه واصل شد علماء ارکان شکیب ارسلان درصفحه ٢٠٤ کتاب (حاضر العالم الاسلامی) میگوید:- شاه ناصر الدین برای سلطان عبدالحمید احوال فرستاد که سید جمال را تحت مراقبت شدیده خود گرفته از شرغائله های او خود را محفوظ نگه بدارد.
٤٨ استقبال شایانی از سید نموده و سلطان با کمال عطوفت و مهربانی او را ملاقات نموده نزد خویش مقربش گردانید و همیشه در موضوع شئون هر دولت و حال اسلام با او مشوره ها و مصاحبه ها می نمود. چون احترام و تعظیم سید جمال الدین بحد کمال رسید لذا در قلب او اثر نامی کرده عزم نمود که در آستانه اقامت نماید و سلطان را در اصلاح دولت عثمانی و ممالک اسلامی ترقی مسلمین و تخلیص آنها از دست والیان ظالم و جفاکار ارشاد و هدایت نماید. سلطان برای او يك قصر مجلل و عالیشانی را با اسباب و لوازم تهیه نمود و ماهوار باندازه هفتاد و پنج لیره عثمانی معاش میگرفت. گویا سید در آستانه با کمال رفاهیت حیات بسر میبرد. طوری که خدیو اسماعیل با سید رفتار نموده او را نزد خود مقام و منزلتی داد و برایش معاش مقرر نموده بود سلطان نیز با سید جمال کمال مهربانی و ملاطفت را مرعی میداشت تا در عالم اسلامی مراعات او را با علم و علماء و احترام مصلحین و متفکرین اظهار نماید. مدتی گذشت و جمال الدین به الطاف و مراحم سلطان محظوظ و آسوده بود ولی استاد صیادی بمقام و منزلت سید حسد برده نزد شاه از سید شکایت می نمود پس بالای سید هجوم آورده او را به تهمت کفر و زندقه متهم گردانید. چون در اثر مقام و رتبه او قدرت حکماء و زعماء نازل میگردید لذا همه با او حسد میبردند سید علوی الحضری (امیر ظفار) و شیخ ظافر المدنی الطرابلسی، از مقربین دربار سلطان بودند. باری سید جمال به اظهار قول خود محل اتهام قرار یافت. جمال الدین گفته بود: "من اطراف اشجار بندلر (١) را طوریکه حجاج بگرد کعبه میگردید طواف مینمایم" در این موقع او از تذکار این جمله نزاکت شعریه را مد نظر گرفته (١) بندلر کلمه ترکی است که در عربی آن را صلود میگویند.
٤٩ بود مگر ابوالهدی - غفر الله له - این جمله را طور دیگری تعبیر نموده الحاد و کفر سیدرا از آن استنباط نمود . در آن هنگام جاسوسان سلطان جمیع اعمال و حرکات صغيره وكبيرة سيدرا تعقیب نموده . یکی از روایات جاسوسیه که در باره سید گفته بودند این بود که سید جمال با سید عبدالله ندیم نویسنده مصر وخطیب انقلاب مشهور عربی در باغچه ( کاغد خانه ) یکجا شده و آنها با خدیو اسماعیل حلمی در تحت يك شجری مذاکره نموده اند . ابوالهدی ازین خبر بجوش آمده وسلطان را از آن باخبر گردانید و گفت جمال الدین با عبدالله وخدیو عباس حلمی در کاغد خانه اجتماع نموده وقبلا این دونفر تحت شجره به او بیعت نموده اند . مگر این همه شکایت ها وجاسوسی ها مقام جمال را نزد سلطان پست نگردانید بالاخره عزم نمودند تا رتبه او را پیش سلطان از این رهگذر نازل گردانند که سید از شاه ایران بدگوئی ومذمت مینماید تا آنیکه سفیر ایران از سید بحضور سلطان شکایت نمود . سلطان سیدرا نزد خود طلب نموده و گفت : سفیر ایران ازمن رجا نمود که شمارا از بدگوئیها ومذمت شاه ایران باز دارم . پس خواهش دارم تا بیش از این از این کار خود داری نمائید . چنانچه سیدعین این واقعه را نزدشکیب ارسلان زمانیکه در ١٨٩٢ از اروپا دراستانه مراجعت نمود بطریق ذیل بیان کرد : " به سلطان گفتم اراده نموده بودم تازمانیکه شاه را بقبر فرو نیارم اوراترك نخواهم داد لیکن چون امر امیرالمؤمنین است از او دست بر میدارم " سلطان فرمودر " به حق قسم است که شاه از تو خیلی خوف مینماید . » سیدجمال مثل این واقعه بارها سلاطین را مخاطب قرار داده و هیچگاه از آنها نمیترسید. زیرا او در جمیع ادوار حیات خود عادت گرفته بودکه بر طبق رضاء و خواهش ضمیر خود تکلم نماید. اغلباً در نفس سیدشور و انقلابی تولیدمیگردید.
چنانچه شاگردان او از این خوی وعادت استاد خود بارها بیاناتی نموده اند که "این حدت وتیزی بسااوقات برنفس سید رومیآورد . روزی سلطان اراده نمود که سید را برای اجرای پلتامس سیاسی بطرف اروپا بفرستد . سیدا زاین امر رو گردانیده و گفت من مشغولم و این کار را اجرا نموده نمیتوانم برعلاوه ابراز داشت که بار دیگر بمقابل سلطان نخواهم آمد . سلطان او را نزد خود طلبید . سید ابا آورده مگر شاگردان او را برفتن حضور شاه مجبور گردانیدند جمال نزد شاه رفته عوض آنکه سلطان براو غضب نماید با قول نيكو ومعاملهٔ درست پیش آمد! بعضی بنزد سلطان شکایت نمودند که سید سر او را در تایمس فاش نموده وبرعلاوه چنین بیانات هم نموده بودند که نزد سید دینامیت میباشد و سلطان را درمجالس خود تحقیر می نماید . سلطان به تفتیش خانهٔ سید امرداد. جمال خیلی به غضب آمده بسفارت انگلیس رفته ارادهٔ مسافرت را از آستانه نمود. بعد سلطان او را نزد خود خواسته رویش را بوسه نموده گفت : " بین من و تو اصلا جدائی واقع نخواهد شد مگر در صورت قضاء محتوم . دوست دارم که آستانه را وطن تو بگر دانم زیرا ظاهراً وطنی نداری . " بعد از سید در خواست نمود تا مزاوجت نماید مگر سید ابا آورد . سپس سلطان سید را با خود در قائق هواخوری سوار نموده و بطرف بحیرهٔ " پلدر " روان گردیدند. درباب کشته شدن شاه در جامع عبدالعظیم در طهران این خبر مشهور شده بودکه رضا آقا خان با کارد بالای او حمله نمود این جمله راهم اظهار کرد " بگیر از سیدجمال الدین " خبر مذکور را در آستانه هم بیان می نمودند . این خبر به سمع سیدجمال الدین رسیده وخیلی خورسند گردیده گفت: " حقيقةً
٥١ هنوز ملت فارس از بین نرفته و آمال ما از آن قطع نگردیده است . زیرا از ملتی که شخصی برخواسته نفس خود را فدائیمود و سلطه طاغی را از سر خود ها بر طرف گرداند هنوز دارای حیات میباشد. زمانیکه یکی از مجله های جریده ( ایلوستراسیون ) منطبعه فرانسه بدست سید افتاده و فوتوی رضا آقا خان در حالیکه بدار آویزان شد ه و مردم اطراف او را احاط نموده بودند مشاهده نمود سید بی اختیار از صمیم قلب ندا برآورد : علو في الحيات و في الممات احق انت احدی المعجزات « به بینید چطور او را بالای سر خودها آویزان نموده اند تا از برای همه آن کسانیکه در اطراف او میباشند رمزی باشد . » این مسئله علت تغیر احوال سلطان درباره جمال گردیده جاسوس ها و پولیس خفیه اطراف او را احاطه نمودند . در هر جا گفتار او را شنیده و به سلطان میرسانیدند چون از خبر قتل شاه با خبر گردید خیلی غضبناك شده مراقبت سید را خیلی شدید گردانید حکومت ایران از سلطان خواهش تسلیم نمودن سید و بعضی اشخاص دیگر را نمود سلطان از تسلیم سید جمال ابا آورد . شکیب ارسلان حکایه می نماید که باری باسید در خصوص کشف امریکا بدست عرب ها داخل مذاکره گردیدیم سید گفت مسلمان قومیست که صرف نام اجداد را یاد آورده از تذکار این کلمه که پدران ما چنین و چنان بودند خورسند نمیشوند و خود شان به اصلاح حال خود متوجه نمیکردند در این موضوع در يك مجلس دیگر اظهار نظر یه فرموده گفت که هیچ مسلمانان اصلاح نمیشوند مگر زمانیکه از دوازده سال بلند تر کسی از ایشان زنده نماند و سر از نو تربیه شوند سید جمال الدین در آستانه تحت نگرانی جاسوس های حکومت بوده و بحدی این امر ترقی نمود که
٥٢ در قصر طلائی محبوس گردید و از طرف سلطان امر شد که بدون اجازه ذات شاهانه احدی با او ملاقات نه نماید و اذن گرفتن از حضور سلطان بسیار مشکل بود . در این وقت از طرف شیخ محمد عبده مکتوبی برای او رسید و احوال او را می پرسید سید از مکتوب او متأثر گشته جواب داد : « مکتوب می نویسی و چشم ها را از اعدای ما پنهان می سازی سگ ها خواه کم باشند خواه بسیار چه اهمیت دارند خودت در منطقه می باشی که فرق خبيث و پاك در آن نمی شود و شریف از وضيع جدا نمیگردد و احمق از ذهین ممتاز نمیگردد مرگ پیش داری خود داری از اول فائده نمی رساند اگر چه در حفظ مقام خود حریص می باشی و نه خوف ترا از مردم باز خواهد داشت پس بر جان خود زحمت وارد نساز و بحیث آن فیلسوفی روش نما که عالم علوی را مد نظر دارد نه چون آن طفلی که حریص باشد » مرض و وفات در حالیکه سید در قصر خود محبوس بود در الاشه زیرین او دانه سرطان ظهور نمود و مرض روز به روز اشتداد می یافت سلطان امر نمود که قتپوز زمراد اسکندر پاشا که از خواص و ارباب سلطان بود برای جراحی او برود دانه او را جراحی نمودند اما شفا نیافت در این خصوص مردم گفتگو ها می کردند که آیا در جراحی سید بی احتیاطی شده یا در ایزاد مرض او مساعیات به عمل آمده . شخصیت سید بسیار عالی گفتگو های او برای اصلاحات بس بزرگ بوده و در شان چنین رجال عادت است که حسادت به عمل می آرند ـ لیکن نسبت به قتپوز زاده گفته میشود که شخص بسیار عفیف بوده از شان او خیلی مستبعد است که به احدی اذیت برساند . لاون استرواح به شکیب ارسلان حکایه نموده که بعد از جراحی سید را ملاقات نمودم که میگفت كه يك جراح فرانسوى پاك نفس را به او بفرستند تا عملیات او را
٥٣ ملاحظه نمايدموسيو موسوف دکتور لاردی را نزد او فرستاد بعد از معاینه دکتور لاردی بیان نمود که عملیات او بصورت درست و اصولی به عمل نیامده و بعد از جراحی ادویه ضد عفونی به او زده نشده شکیب ارسلان از زبان رجال قصر خلفاء عثمانی میگوید که قنبورازاده هیچ گاه چنین دنائت را قبول نمی نماید بسیار عالی همت و صاحب شرف يك انسان است ليكن يك طبيب عراقی که طبیب دندان بود روزی میخواست پیش سید برود من او را باز داشتم مامور پولیس که آنجا محافظ بود به من اشاره کرد که بگذارید من او را گذاشتم دندانهای آن را صاف کرده پس آمد این ( جراح ) در لباس مودت باسید راه عداوت می پیمود هرچه کرد این طبیب عراقی کرده یا در وقت معالجه دندان مواد سمیه را بان مالیده که موجب برآمدن دانه شده و یا بعد از جراحی جراحت او را فاسد گردانیده چون بعد از وفات شامایران در مسئله مدت کمی به عمل آمده لهذا سید مسموم گردیده و بسیار بزودی در يك قبرستان مجهول قریب نشان طاش دفن شده جمعیت و نشریات جرائد نسبت به وفات او منع شده حتی جرائد مصری در شام نیز از نشریات ممنوع شدند وفات سید به تاریخ ۹ مارچ ۱۸۹۷ بوقوع پیوست و سال ١٩٢٦ مستر ( کراین ( نام آمریکائی قبر او را پیدا کرده علامه بسیار نمابانی از سنگ مرمر بالای آن برافراشته نام سیدرا بر آن کنده است و در اثر این کردار خود نه تمام مسلمین دنیا بلکه همه مشرقی ها را ممنون و مشکور گردانیده عبدالرحمن مذکور می نگارد (١٩٣٥) با این مستر کر این امریکائی در حلوان بر منزل احمد شفیق پاشا ملا قی شدم و در خصوص سید با هم تبادله خیالات نمودیم و به عبارت بسیار بلند تشکر او را اداء کردم خلاصه اجراآت سید اینست . (۱) تخم اصلاح را در مشرق کاشته و نهالهای آنرا بلاد آن غرس نمود (۲) در مقابل و به رجال ظلم و استبدا داقدامات مصلحانه بعمل آورد
٥٤ (٣) مکر اجانب را کشف نموده و سیاست استعماری را بی حجاب ساخت (٤ در ؟؟؟ بشری رجالی را تهیه نموده که ؟؟؟ ایشان ضروری دانسته میشود (٥) جمعیت ها و قبائل را بیدار ساخت (٦) نام خود را در صفحات تاریخ زنده گردانید. (٧) میخواست كه يك دولت قوی اسلامی را تشکیل دهد (٨)میخواست که مسلمانان را از پنجه غاصبانه استعماریون برهاند ليكن مرگ او را فرصت نداد مشرب سیاسی جمال اما اگر از ناحیه سیاست هر قدر بالفاظ وعبارات مهمی در بارۀ او سخن رانیم باز هم طوری كه حق سید تقاضا دارد آنرا ا کمال نخواهیم کرد، او صاحب عقیده وفکر متینی بوده نفس خود را بجامعۀ اسلامی هبه نموده درا کثر بلاد معتبر اسلام گردش كرده و در هر شهر اسلامی كه نزديك ميشد آنرا وطن خود ميدانست. در راه انتصار دعوت خویش دشمنی دیگران را یا مطرودیت ، نفعی بلد و عذاب اهمیت نداده و خیلی دوست داشت که قبل ازموت ثمر سعی و جهاد خود را بچشم به بیند مگر مقتدرین از در بر خلافی پیش آمد. و دول استعمار به که مقدم آنها دولت انگلیس دانسته میشود عداوت خود را با او اعلان کرده بودند او در سر راه اقدام خود سختیها و اعتراضاتی را مشاهده نمود. سلاطین بلاد شرقی در زمان او مستبد بوده و سید حکومت استبدادیه و رجال آن را چون از اصلاح دور میبودند خیلی بد می پنداشت این مسئله مبدأ محاربات و برخلافیهای او باسلا طین شده و آنها در این فکرت بزرگ اسلامی باسید مخالفت نمودند لذا در هر بلدی که فرود میآمد با اذیت و جور مصادف میگردید. در هیچ جا تشکیل خانوادۀ نداده مالی جمع نکرده و بمرتبۀ نائل نگردید. نمیدانست فردا در مقابل او آفتاب از كدام موضع طلوع خواهد نمود و یا ستارۀ كدام محلی با او در سما چشمک خواهد زد و یا
٥٥ در کدام زمینی فوت خواهد نمود. در هر مملکتی از ممالک افغانستان، ایران، ترکیه، مصر، حجاز، روسیه و هند که داخل میگردید يك جنبش شدیدی بروی کار آورده و روح قوی انقلاب و نهضت را در آنها میدمید. در کشورهای برطانیه، فرانسه، ایتالیا و المانیه و امریکا گشت و گذار نموده در پاریس و مکه و قابل دیگر مقامات جماعاتی تشکیل داده بود. در توحید کلمه اسلام و جمع نمودن مسلمین تحت لواء واحد و اتحاد عمومی آنها صحیفه ها و رساله های مهم و مؤثری بروی کار آورد تا در بین مصری، عراقی، شامی، ترکی، هندی، و غیره فرقی نبوده و هم يك مسلمان نامیده میشدند. سید جمال برای اسلام يك سیاست بزرگی را مد نظر گرفته و این دین را برای جمیع مسلمانها ابدی دانسته و کشور اسلام را وطن حقیقی مسلمانها تصور می نمود. براون میگوید (حقیقة تاریخ سید جمال الدین در اوقات جدیده تاریخ مسئله شرقی بوده و در آن تاریخ افغان، هند، ترکیه، مصر و ایران داخل میباشند). الاستاذ الامام چنین گفته: (سید جمال الدین جهت بیداری یکی از دول اسلامیه از ضعف سعی تمامی بعمل آورده و آن را برای قیام و اصلاح آن شئونی که موجب قوت آن میگردد تنبیه می نمود تا شأن اسلام و مجد و عظمت دین حنیف بار دیگر عودت نماید. او برای منقلب ساختن دولت برطانیه و بر گردانیدن آن از ممالک شرقیه و بر طرف کردن سایه آن از سر طوائف اسلامیه کوشش تامی بعمل آورده و عداوت او با انگلیس محتاج بیان مطولیست.) براون بر علاوه میگوید: - «سید حقیقةً فیلسوف، محرر، خطیب و اهل قلم بود بر علاوۀ آنها يك سیاسی ماهری دانسته می شود و در نظر اغلب اشخاص یکی از وطن پروران زبر دستی بشمار میرود مگر دشمنان سید او را یکی از مهیجین بزرگی میدانند.»
٥٦ ثقافت علمیهٔ سید جمال الدین آیا که میتواند ثقافت علمیهٔ او را تعریف نموده و یا در آن خصوص تکلم نماید سید از آن علماء زبردست و منحصر بفردیست که کسی با او همسری کرده نمیتواند. آری سید جمال الدین از جنبه و ناحیهٔ علمی مافوق همه بود از نقطهٔ نظر وسعت معلومات و مهارت در علم و کثرت اطلاع که میتوانست که با سید پیش آمده و تفوق بیابد؟ که میتواند که قوت محاجه در مقابل با سید داشته باشد و حال آنکه او دارای بداهت قویه، قریحهٔ آتشین و ذکاء مفرط بوده است؟ که میتواند که با سید مناظره نماید در صورتیکه او صاحب براهین روشن، ادلهٔ واضحه، قضایای منطقیه و نتائج محققه دانسته میشود؟ که میتواند که در مقابل این فیلسوف عبقری و صاحب دها و این حکیم ماهر و عالم یگانه ایستاده گی نماید؟ بلی کسی با او یارای گفتگو و مخاصمه را نداشت ماسوای آنانیکه سید آنها را ملزم می نمود. امام محمد عبده از سید چنین میگوید: جهت دانستن مقدار علم سید همین شاهد بزرگ کفایت میکند که او با کسی کینه نورزید مگر آن شخصی که با او بنای کینه میگذاشت و هیچ عالم با او مجادله نورزید مگر آنکسیکه سید او را ملزم میگردانید. اروپا ئیان این مسئله را کاملا اقرار و اعتراف نموده اند. پس اگر بگویم که او در قوت ذهن و وسعت عقل و نفوذ بصیرت در دورهٔ خود از همه بیشتر بوده است البته مبالغه نکرده ایم. ادیب اسحاق میگوید از عجائب ذکاء سید جمال الدین یکی اینست که زبان فرانسه را در کمتر از سه ماه بدون استاد یاد گرفته و حروف هجاء آن را بذریعه تعلیم صرفدر مدت دو روز تحصیل نمود. او حرکت معارف از و پا را تتبع نموده در خصوص مکتشفات عصریه
٥٧ واختراعات جدیدهٔ علما تحقیقات نموده آنها را جمع آوری میکرد، گویا سید در یکی از مدارس عالیهٔ اروپا علوم جدیده را فرا گرفته است . استاذ براون در خصوص سید جمال الدین چنین میگوید : حقیقتاً جمال الدین مردیست صاحب خلق نیکو ، کثیر العلم ، و با نشاط که اصلا آثار سبکی در آن مشاهده نمیشود . او جری ، مقدام ، با فصاحت ، خطیب ونویسندهٔ زبردستی بود طلعتش بامهابت دانسته شده ودر نفوس عظمت وجلال اورا ثابت میگردانید . شاگردان دیگری گفته اند :ـ سید در هر شهری که سیاحت مینمود کتب را با خود برداشته و از قرائت آنها دل زده نمیگردید. در جوانی از مؤلفات قدیمهٔ فارسی وعربی باخبر بوده و از ترجمه کتب جدیده به لغت شرقیه واقفیّت داشت . طوری که لازم است ما نمیتوانیم در خصوص خلق سید سخن رانیم مگر اینکه بیانات معاشرین اورا در این باره نقل نموده وحقیقت او را آشکار گردانیم تا صحت قول آنها بخوبی معلوم دار گردد . گفتار امام محمد عبده سید در مقابل بیننده عربی محض ومانند یکی از اهالی حرمین بنظر می آمد گویا صورت وسکهٔ آباء اولین خود را که در خطهٔ حجاز اقامت داشتند بخوبی حفظ نموده است. قدر سا و مربع مانند؛ بنیه متناسب ومتوسط ، رنگ گندمی ،مزاج عصبی دموی، سر بزرگ ومعتدل ، پیشانی عریض، چشم های وسیع وعظیم الحدقه، رخساره ها گشاده وبرآمده ، سینه فراخی رامالك بوده در هنگام ملاقات خوش وخرم بنظر آمده طوریکه دارای کمالات خلقیه بوده از محاسن وکمالات خلقیه هم حظ وافری داشت. ادیب اسحاق بیان میکند: سید چهرهٔ گندم گونی داشته بنیهٔ قوی، نظر جذاب و چشم های نافذ، عارض
٥٨ صاف، موهای دراز پیلون سیاه ، عمامۀ صغیرۀ سفیدی را بر طبق علمای آستانه دارا بود ماسوای ترقی ظلمت آخر شب الی طلوع روز در دیگر وقت نمیخوابید و در يك شبانه روز يك مرتبه طعام میخورد چای و دخانیات زیادی استعمال می نمود . هر وقت برق تشعشعی را مشاهده می نمود آن وقت خیلی کوشش می نمود تا هر چه زودتر بمرام خویش کامیاب گردد . در اکثر مواقع این تعجیل موجب یأس وحرمان او میگردید . سید در دنیا ذره حرص نداشته از غرور دوری می نمود بکارهای بزرگ محبت وحرص ورزیده واز امور جز ئیه رو میگردانید . شخص مقدام و شجاعی بوده از موت و هیبت آن اصلا نمیتر سیددارای حدت مزاج دانسته میشد. شکیب ارسلان میگوید : سید نفس خود را از شهوت دور داشته وسوای لذت عالیه عقلیه دیگر لذائذرا اهمیت نمیداد سلطان عبدالحمید اراده نمود که او را به زینت های دنیا مشغول بسازد پس تعهد وظائف عالیه را از قبیل قضاوت عسکر به او تکلیف نمود . مگر سیدا با ورزیده و از لبس البسه زر ین انکار نموده و از قبول هر نشان وعلامت استنکاف ورزید . سید در جواب سلطان چنین بیان نمود ـ : آیا ما نند استری باشم که به سینه او زنگ می آویزند ؟ سید بطرف مال بقسمی نگاه می نمود که گویا بسمت خاک مینگرد اینست که در جمع آوری و ذخيره مال اهتمام ننموده صرف بقدر ضرورت از آن استفاده میگرفت . ادیب اسحاق میگوید ـ : « حقیقتاً سید دارای معارضه قوی ، حجة بزرگ ، حافظه وسیع بوده گویا پردۀ ضمیرها را بر طرف کرده اسرار و پوشیدگی ها را آشکار گردانید و از فضیلت اوست که دارای حدت مزاج هم بود . »
٥٩ شکیب ارسلان شرح میدهد : سید جمال نفس خودرا از شهوات باز داشته بدون لذت عقلیه دیگر لذائذرا اهمیت نمیداد سلطان عبدالحمید خیلی کوشید که او را بطرف مال واولاد معطوف ساخته و بزینت دنیا وقبول زوجه وادار گرداند مگر سید ابا آورده از برای سلطان چنین گفت : (زندگانی من چون مرغی بر فراز شاخچه ها منقضی گردیده واينك اراده ندارم که در آخر عمر خودرا به عائله متعلق گردانم .) بلی سیدجمال نفس خود را بکار های فکریه سیاسیه دینیه ادبیه مشغول ساخته وبرعلاوه ازيك مملكت به مملكت ديگر سياحت نموده ودريك مكان مستقر نبود . پس از روی مدارک وشواهد متذکره چنین دانسته میشود که او حقیقتاً تمام حیات خود را در راه اسلام و مسلمین هبه نمود . مجلس سید سید جمال به زیارت کنندگان خیلی مهربان بود و با ستقبال آنها بدون امتیاز واختلاف طبقات برخاسته وجهت وداع ایشان از خانه خارج میشد. از ملاقات وزیارت خورد ها رو نگردانیده و زمان اقامت او درمصر خانه اش محل ورود ادباوعلماء بود خلق سید جمال الدین سید جمال الدین افغانی دارای اخلاق عالی بوده نفس عزیز ، همت عالی طبع کریم طلعت جمیل و جذابی را مالك بود بشاش دانسته میشد اما نه به آن درجه که احتشامش را از بین بردارد صاحب وقار بود امانه به آن مرتبه که غلظت نماید. حکم نافذی داشت بدون خشونت و درشتی . درسلامت ذوق بداهه گوئی ، پختگی عقل وظرافت فائقه وسلوك متواضعانه موصوف وممتاز بود . باری نزد او بود واین موضوع را در بین آوردیم . یکی از اهالی دمشق برای سید بیان نمود ــ :ای مولا چرا متأهل نمیشوید تا ذریه صالحه از شما باقی بماند؟ گفتار اوسید را متأثر نگردانید . بعد بطرف سید رو آورده و گفت : ( چرا
٦٠ فلسفه در بین این امت داخل میشود !) مراد آن رو گردانیدن سیداز دواج نبوده است و حقیقه فلسفه آنست که به نسل و ذریه پروا نکرده قلوب فلاسفه به آن توجه نمی نماید. به نسبتی که سید جمال الدین تمام حواس و مدارك خودرا بطرف فلسفه متوجه ساخته و عمیقا نه ملتفت گردیده بود اینست که قوه که شهویه درو جودش فوت نموده و هر چیز یرا که از علم و سیاست دو ر بو د از نظر می انداخت جسم خود را به عدم قبول تأهل عادت داده بود زیرا تربیت عائله او را از کار باز میداشت . چنانچه سید در یکی از مجالس آستانه بیان نمود که تمام حاسهٔ شهوانیه از وجود او مفقود شده و برای تأهل و ازدواج صلاحیت ندارد هر چه در دست داشت بذل می نمود. بخداوند تعالی خیلی اعتماد نموده از گذارشات زمانه هیچ پروا نمی نمود . امانت دار بزرگی بود با کسی که نرمی می نمود سهل گرفته و با شخصیکه درشتی می نمود سخت میگرفت در مقصد سیاسی خود چون نوابغ طلبعہ قرار یافته بود تمام روز را در خانه گذرا نیده و در هنگام دخول ظلمت از خانه بیرون شده عصا بدست گرفته بطرف قهوه خانه ( ماتاتیا » روان میشد . در آن جا دوستان ، شاگردان اطراف او را احاطه می نمودند. در جمله این اشخاص محرر ، شاعر ، خطیب ، طبیب ، جغرافیه دان مهندس و غیره شامل بودند . آری این همه ادبا و ارباب فضل از بحر بیانات و علم او مستفید گردیده يك بر دیگر سبقت می نمودند چنانچه سلیم عنجوری میگوید : این همه اشخاص جهت دانستن مسائل دقیقه و دلائل مقنعه علوم مشکله فرداً فرد نزد سید حاضر میشدند و قفل طلسم و رموز شاقه خود ها را بذریعه او تنها ، فقها میکشودند. بلسان عربی بدون کمترین لغزش و ترددسیل آسا تکلم نموده سامعین از قریحهٔ سر شار او بدهشت افتاده سائلین و معترضین مات و لال میگردیدند. این مجلس علمی تازمانیکه شب بخوبی پخته شده و رفت و آمد از قهوه خانه کم گردیده صاحب آن مشغول قفل کردن دروازه و محاسبه خود در خصوص تادیه پول این همه واردین اطراف سید میشد دوام پیدا میکرد گویا مجلس سید جمال الدین مجلس علوم و ادب و اولین کلوب فضل و علم دانسته میشد
بعضی از تصاویر حضرت سید جمال الدین در جاها و قیافه های مختلف (سید جمال الدین افغان بلباس افغانی) ۳ وقت ملاقات سلطان عبدالعزیزخان در آستانه «۱۸۷۰ع» (سید جمال الدین افغان) در حجاز (سید جمال الدین افغان) در آخر حیات (سید جمال الدین افغان) در بستر مرگ که در آستانه گرفته شده است
بعضی از معاصرین مهم سید جمال الدین سلطان عبدالحمید خان دوم پادشاه عثمانی (١٨٤٢-١٩١٨م) ناصر الدین شاه قاجار (١٨٣١-١٨٩٦م) مجاهد کبیر محمد احمد متمهدی سودانی (١٨٤٣-١٨٨٦م) مرحوم شیخ محمد عبده مفتی مصر شاگرد بزرگ سید (١٢٥٨-١٣٢٤ه ق)
حصۀ دوم ترجمۀ تتمة البيان فى تاريخ الافغان مترجم : محمد امین خوگیانی مدیر و صاحب امتیاز جریدۀ ملی انیس
[BLANK PAGE]
مقدمه مؤلف سید جمال الدین افغان در این روز ها جرائد از گذارشات و چگونگی های ملت بلند همت افغان که به قوت قلب و سخت جانی و جنگجوئی های پر صلابت شهرت دارند ، نگارشات خود را به خوانند گان خویش خاطر نشان می سازند. و احوال ملتی را بحث می رانند که نظر به شهامت فطری خود نه می خواهند که به محکومیت زیرسایه عجز و حمله و فریب فرمانروائی در آیند که بر محکومین خویش ذلت و حقارت را از جاده مکر و دسیسه روادار میگردد. بلی ! ملت موصوف آماده نیست که (تحت حمایه واستیلای کفتار شکم کلانی که به مرض استسقا مبتلا است و از آشامیدن آب تیمز و دریای غانژ (گنگ) سیراب نگردیده از بلعیدن مصالح دوصد ملیون نفوس انسانی بس نکرده علاوه براین به فرو بردن مصالح بقیه جهانیان و آشامیدن آب نیل و جیحون دهن خود را کشاده در آمادگی هضم برو بحر جهان و جهانیان است) قامت سرافراز آزادی و حریت را خم نموده باسارت رود. ملت موصوف را قوه قلب و عزت نفس و مزاج عالی بر این وادار ساخته که در مقابل قبول سلطه بیگانه (اگرچه باعیش وعشرت همدم باشد) شرف مرگ پر افتخار را بر زندگانی پر ننگ و عار ترجیح داده از عیاشی و تنبلی برکنار زیست نمایند پاد شاه غیور و وزرای فکور شان که عموماً اخلاق ستوده اش را فرا گرفته اند
٦٢ در عوض عهد شکنی‌ها و تحقیر ذمه داری‌ها که با ایشان شده متفق الرای گشتند بر اینکه سفارت نفوذ طلب بیگانه را بر وفق روش پدران غیور خود از مملکت طرد نموده رجال مغرض اجنبی را، به کمال همت و بسالت از خاک کشور عزیز خویش رانده به دم شمشیر آبدار حریت طرد ابدی نمایند [۱] چنانچه رویه مردانه آن‌ها مصداق این گفتار و کردار عالیجنابانه اوشان گواه این اظهار آمده. لهذا برای یاد آوری احوال اجمالی سابق ولاحق ملت موصوف اساس بیان گذاشته عادات و اخلاق و طرز حکومت و اوضاع بلاد افغان را در چند فصل به وتیره ذیل بیان می‌نمایم. فصل اول در وجه تسمیه افغان فارسی زبانها این قوم را به لفظ افغان می‌شناسند و وجه تسمیه این اسم را چنین نگاشته‌اند: «هنگامیکه» بخت نصر ملت موصوف را زیر فشار اسارت گرفت از درد و اندوه زیاد آه و فغان میکردند بجهت همین فریاد و فغان بفارسی ایشان را افغان می‌گفتند واز همان آوان به همین نام نامیده شده‌اند [٢] [۱] تشریحات این موضوع را در فصول آتیه، جناب مؤلف به رشته تحریر کشیده و مکاتباتی که بین اعلیحضرت معین الدین امیر شیر علی خان و نائب السلطنه هندوستان رد و بدل شده در تایمز لندن نشر گردیده است، انشاالله تعالی در مقام مناسب در حاشیه نقل خواهد شد. مترجم (۲) تاریخ فرشته می‌نگارد تا ١٤٣ قمری هجری افغانها در دره‌های کوه سلیمان اقامت داشتند و همه ساله در فصل زمستان با هندوهای قایض دامنه هامی جنگیدند باشندگان کوهستان کابل بطرفداری آنها شتافته و ایشان متفقاً در ماوراء کوه سلیمان به سمت هندوستان بالای هندوهای آن سامان حمله برده بعضاً هندوها را دورتر از رود سند هزیمت میدادند و گاهی شکست خورده بار دیگر در دره‌های کوه سلیمان می‌در آمدند چون کوهستانی‌های جوانب کابل مراجعت می‌کردند دوستان و احباب از گذارشات برادرهای خود استفسارات می‌نمودند آنها در جواب میگفتند که ایشان را بنام «افغانها» یاد کنید زیرا آن جا هرچه هست آه و افغان است. مترجم
٦٣ و رأی مؤرخین دیگر بر این قرار گرفته که نام نواده « شاؤول » پدر کلان افغانها « افغان » بوده اولاده او نیز بنام همین پدر کلان خویش یاد میشوند عوام فارس ایشان را « اوغان » میگویند که قریب لفظ افغان تلفظ میشود واهالی هند ایشان را « پتهان » خطاب کرده اند . برخی از قبائل افغان که در قندهار وغزنین زیست دارند خود را به اسم پشتون ( پښتون ) وپشتانه ( پښتانه ) معرفی می نمایند . و اهالی خوست وکرم و باجوړ خود را به اسم پختون ( پښتون ) وپختانه ( پښتانه ) می شناسانند [ ۱ ] اکنون به دقت نظر از تفاوت این الفاظ معلوم میگردد که تمام این اسامی از يك اصل پیدا شده اند لفظ « افغان » اوغان « پتهان » همه محرف « پختانه » ( پښتانه ) می باشند پشتانه ( پښتانه ) و پاشقانه ( پاشقانه ) غالباً امکان دارد که از کلمۀ « پاشتان » گرفته شده باشد که نام قریه ایست در نیشاپور ، [ ٢ ] یا هر دواز « پست » مأ خوذ اند که نام شهریست از شهرهای خراسان [ ٣ ] [ ۱ ] چون کلمه پشتون در رسم الخط افغانی پر شتۀ تحریر آید تلفظ آن بدو نوع صورت میگیرد باشندگان کابل مشرقی سرحدات آزاد و پشاور و اهالی جنوبی آن را پختون میخوانند و اهالی بالاتر از غزنین الی قندهار و هرات به لفظ پشتون تلفظ می نمایند چون حرف « ښ » که مخصوص افغانیست و در مطبعۀ حروفی آن وقت وجود نداشت لهذا سید جمال الدین افغان مصنف این کتاب برای فهماندن قارئین بصورت نیکوتری آن را بهر دو تلفظ تقریباً تحریر نموده است زیرا صدای این حرف در طبقه اول الذکر قریب « خ » نه عین آن و در طبقۀ ثانویه قریب « ش » نه اصل آنست . [ ٢ ] پست شهر مشهوری است که تا زمان غز نویها مرکز حکومت آل طاهر بوده که امروز خرابه های آن در نواحی حکومت اعلی فراه وجود دارد. و پشت رود ناحیه ایست در قندهار [ ٣ ] و قریۀ پاشتان در تاریخ هرات جناب خلیلی افغان در علاقۀ هرات ذکر شده
٦٤ ا لف و نونیکه در زبان فارسی برای جمع زیاد میشود به مفرد آن افزوده اند [١] با حتمال اینکه در مواضع فوق الذکر اقامت نموده باشند و پس از ان که از ان جا کوچیده اند همان نام را با خود به جای دیگری برده و تا حالا اسم مذکور جاری و پائدار مانده است . پښتو حرف « واو» در کلمه پښتو که نام زبان ملت افغان است علامه نسبت است مانند حرف « یاء» که در لغت عرب برای نسبت زیاد میشود و در حالت جمع حذف میگردد[٢] این هم احتمال دارد که کلمه « پښتو » را از لفظ پشیت گرفته باشند و « پشیت» نام قریه ایست از قریه جات فلسطین و این توجیه وقتی درست می افتد که ایشان از نژاد بنی اسرائیل به حساب آیند چون مسئله نژاد ایشان در سامی بودن مسلم آید اشتقاق هذا نیز راست خواهد آمد و من بیان این امر را در نزديك ترین سطر های که زیر نگارش اند بیان خواهم نمود . [١]علامت نسبت در فارسی « ی » است که در حالت وحدت و جمع ذکر آن ضروری است چون کابلی کابلیان - پستی و پستیان - اگر این نظریه صحیح باشد ممکن که در اثر کثرت تداول « ی » در محاوره حذف شده باشد ، در صورتیکه اصل آن باختاریان باشد در حروف آن نیز تخفیف و حذف وارد گردیده است و تاریخ ادبیات ایران در تقسیمات قدیمی زبان های آرین از پښتو به «پاستو» «ویاشتو» تعبیر نموده است . «مترجم» [٢]حرف «واو » در پښتو علامت نسبت است در حالیکه اسم منسوب مؤنث باشد و در نسبت احترام ملحوظ گردد . چنانچه زبان فارسی را « پارسو » و زبان اهالی پنجاب را «هندکو» وزبان کوهستانهای لغمان و کنر را «دیگانو» مینامند و اقوام آنها را «فارسیوان» «هند کی» و «دیگان» یاد میکنند . و هکذا در تصغیر حرف واو در آخر اسم اضافه میشود مثلاً فاطمو مریمو ، زاجنو ، حضر تو و مانند ان . « مترجم»
٦٥ فصل دوم در بیان نسب و نژاد افغان این قوم از قبائل متعدد مرکب است مانند عبدالی، غلجائی، کاکر، وزیری، یوسف زئی مهمند، افریدی، بنگش، و دیگر قبائلی که به مساکن خویش منسوب اند چون خوستی، کرمی، باجوری، و امثالهم و هر قبیله به طوائف مختلفه مشتمل است چون غلجائی به هوتك، توخی سلیمانخیل، اندری، واریاخیل وغیره وابدال از بارکزئی، والکوزئی، وعلیزائی، بامیزائی، مرکب است همچنان هر طائفه متضمن بطون است و هر بطن مشتمل بر شاخ هاست که در حال، در صدد بیان بطون و شعبه ها و آنچه بآنها تعلق دارد از جهت کمی وقت و تنگی مقام برآمده نمی توانیم. و تمام این فروع را يك اصل که کلمۀ «پښتون» یا پټتان است فرا هم می نماید و يك ملت را از آن قبائل تشکیل میدهد جمع نموده است [ ١ ] ولیکن مؤرخین در تعیین اولین گهواره ایشان در مناطق زمین اختلاف دارند بعض میگویند که آنها از طائفه خزر اند که در سواحل بحیرۀ کاسپین باب الابواب و شروانات سکونت داشتند و بر بلاد ایران چپاول ها نموده معما للكانو لا را تاراج میکردند در ازمنۀ غیر معلوم برخی از سلاطین ایشان را بسوی شرق خراسان کوچ دادند بعضی از مورخین که در تاریخ مهارت تامه ندارند انتقال آنها را بدست امیر تیمور گورکان نسبت میدهند و کمزوری این قول ظاهر است زیرا ملت افغان [١] کلمه پښتو به سه مفهوم مهم اطلاق کرده میشود اول زبان پښتو دوم عرف پښتو سوم غریزه غیرت و يك جهتی وحدت این قوم غیوره این سه چیز متکی است. در زمان تحریض و تشویق به امور هائله تذکار کلمه پښتو از طرف مشوق موجب هیجان و جوش عرق حمیت آنها میگردد و در هنگام تعزیر نفی و ازالۀ این وصف از پښتون موجب سخت ترین مجازات و شکنجه او شمرده میشود گویا که این کلمۀ جامعه مثل اعلای قوم پښتون است و این صفت را ممیزه خود میدانند و در مفهوم لفظ پښتون این مفاد مندرج است لهذا کلمۀ پښتون موجب اتحاد و یگانگی ایشان میباشد. «مترجم»
٦٦ در علاقه مو جودهٔ خود به قرون متعدده قبل از امیر تیمور کورکان وجود داشتند برخی از این مورخین میگویند که آنها اولاد آن ضحاکی می باشند که نسبت به او در افسانه های فارسی ذکر میکنند که در هر دو شانه او زخ های گوشت زائد بحيث ثعبان آویزان دیده میشدند و به خیال مردم که «دو تا مار» میباشند. نبذی از مورخین خیال دارند که افغانها از نسل آشوری ها و کلدانی ها میباشند و گروهی از سیاحان فرنگ دعوی دارند که در الفاظ پشتو لغات کلدانی یافت میشود طائفهٔ از ایشان تصور می نمایند که این قبائلی که دره های بين اتك وخراسان را ماوی گرفته اند از نسل آن اقباط مصریانی می باشند که باعسکر «سوزستر یس» در هنگام فتح بالادهند شامل بودند. زمرهٔ از مؤرخین می نگارند که از اسباط بنی اسرائیل می باشند و «بخت نصر» بعد از کشتار زیادی بقية السيف ايشان را در کوهستان غور جا داده، چندی از نویسنده گان می نگارند که ملت افغان مسکن نوین خود را به غرض یادگار وادی که در سرزمین شام داشتند «غور» نامیدند [۱] و پختون محرف از پختو منسوب به «بخت نصر» است زیرا «واو» در فارسی همچو ياء در عربی علامه نسبت است و قتیکه تعداد شان زیاد گردید بر مناطق موجودهٔ خود استیلاء ورزیدند و در بیان ایشان و یهود بلاد عرب در اوائل مراسلات جاری بوده هنگامیکه یهود بلاد عرب اسلام قبول کردند جانب ملت افغان نیز خالد نامی را به سفارت فرستاده بسوی اسلام دعوت دادند. [۱] غور را زندان حضرت سلیمان نیز میگویند. مشهور است که حضرت سلیمان تبعید شده گان خود را به غور میفرستادند ولی این مسئله استناد موثقی نسبت به غور افغانستان ندارد.
٦٧ باز آن ملتا فغان و فدی از امرای خود را به سرکردگی قیس نامی که نسبتاً به اسباط بنی اسرائیل به (٤٧) واسطه و به حضرت ابراهیم علیه السلام به (٥٥) واسطه می رسید به دربار نبوت فرستادند. [۱] بعد از آنکه به حضور رسالتماب به معرفت خالد مشرف گردیدند مورد الطاف و عنایات حضرت محمد مصطفی صلعم واقع شدند. و رئیس و فد قیس مذکور به عواطف مخصوص ذات نبوت ایاب سرفراز گردیده به لقب ملك عبدالرشید از حضور رسالت مآبی ملقب شد آنحضرت صلی الله علیه و اله و سلم فرمودند که این شخص به این لقب خیلی پسندیده معلوم میشود زیرا معظم الیه از سلاله ملوك بنی اسرائیل است این گروه با آنحضرت در فتح مکه موافقت داشتند آثار جلادت و شجاعت آنها به حضور انور محمدی در واقعهٔ مذکور روشن و اشکارا گردید بعد ازان قیس با رفقای خود رخصت حاصل کرده، بریلا دخویش رونها دند. و در همین فرصت در حق ایشان دعای خیر و برکت از زبان حقائق ترجمان حضرت نبوی بعمل آمد و جمعیتی از اهالی مدینه را به نیت تائید و تقویه وفد مذکور در نشر دین مبین اسلام با ایشان فرستادند تا در کوهستان غور که در خراسان واقع است به نشر و اقامه حقیقی اسلام خدمت کنند وقتاً که قیس به اطراف مقام مذکور رسید در دلداری قوم کوشش خود را صرف نموده به دعوت او تمام قوم به دین اسلام کامیاب گردیدند و به عمر (۸۷) سالگی سنه (٤٠) هجری [۱] قدمای مورخین افغان که در دوره مغل گذشته اند این روایت را معتبر دانسته اند اما محققین معاصر ضعف این نظریه را ظاهر میگردانند .
٦٨ وفات نموده [١] وسه فرزند از قیس مذکور بعد از وفات باقی ماندند . بعضی از مؤلفین برانند که نسب این قوم " به شاؤول " می رسد و شاؤول در بلاد افغان به نام نيك وصفات پسندیده یاد میشود و امراء افغان در ین امر کو شا نند که نسب شانرا به شاؤول برسانند بلکه افغانها شجرهٔ انسابی دارند که در مندرجات آن این مسئله را که آنها از اسباط بنی اسرائیل می باشند [٢] تاحال باحتیاط بسیار تائید می نماید مگر میان زبان پښتو که زبان ملی افغانها است و زبان عبری که زبان بنی اسرائیل است يك مشابهت سرسری هم وجود ندارد [١] ذکر این وفد در کتب صحاح حدیث وسیر وتاریخ عرب نیامده اما مورخین قرون وسطی افغان این موضوع را افتخاراً تذکار مینمایند .ورود مسلمان ها بساحل مالابار هندوستان و ممامكت چین از راه بحر نیز مثل این موضوع در کتب قدما بنظر نمی آیدولی متأخرین مورخین هندد خول مسلمانها را درجنوب هند بصورت غیر محاربه قبل از فتوحات اعراب در شمال هند به اثبات میرسانند هکذا تاریخ اسلام مؤلفهٔ امیلیوکسینی ابو کبشه نامی عرب را رئیس وفد از دربار نبوت معرفی نموده میگوید که سال هفت هجری چون دعوت نامه ها بنام شاهان بلاد ارسال میشد آرندۀ دعوت نامۀ رسالت مآبی به نام پادشاه چین این شخص بوده است و در اواخر خلافت صدیقی یا جواب به مرکز خلافت اسلام مراجعت نموده است چون کشور چین را برای اقا مت می پسندد بار دیگر از راه بحر وارد شنگهایی شده و مسجد بنا نمودۀ اورا چينی ها ذکر میکند . بدرالدین چینی در مکتوبی که ١٣١٣ نسبت بتاریخ مسلما نان چین به ادارۀ انیس فرستاده بود ودر شماره های همان سال نشر گردید تصدیق ورود ابو کبشه را در چین از راه شنگها ئی می نماید . و ورود چهار هزار مسلمانان عرب به كومك پادشاه چین برخلاف دشمنان او که از طرف «قتیبه» از راه ترکستان فرستاده شده بودند علاوه از وفد متذکره است که در چین توطن اختیار نموده اند. به نظريه من امثال هم چه مسائل را نه تصديق ونه تکذیب باید نمود. [مترجم] [٢] از مقدمه و خاتمه این کتاب معلوم میشود که زمان تالیف آن سنه ١٢٩٥ قمری که زمان جنك دوم افغان وانگلیس بوده و نظریه امرار اجع به انتساب انساب ایشان به شاؤول تا آن زمان مروج و بعد از آن الی زمان محاربه سوم افغان و انگلیس تا جنگ استقلال ادامه داشت سپس در اثر ترقی معارف عصری و با خبری عمومی از السنۀ خارجه و آمد و رفت و فود علمی داخلی وخارجی و اکتشافات آثارجتيقهٔ کشورو تراجم آثار تاریخی بر وفق تحقیقات عصری درعوض اهتمام بروایات بیلیبجزم تحقیقات تشترمی بصورت آزادانه بروی کار آمد لهذا آن نظریه امروز نزد اعیان افغان از اعتبار افتاده است وتحقیقات و نگارشات عصری صورت دیگری اختیار نموده میرود . «مترجم»
٦٩ لیکن بواسطۀ وحدت نام‌های اماکن مثل «خیبر» درۀ واقعه در بلاد افغان و خیبر در (جزیرةالعرب قریب) شام که مقر بنی اسرائیل بوده با جود بعد مسافه بین سرزمین افغانها و قرارگاه بنی اسرائیل اعتقاد ایشان به این مسئله که آنها از نژاد حضرت اسرائیل [٦] هستند محکم میگردد. [۱] گروهی گمان دارند که اینها از طایفه ارامنه شیروان که قبلاً به اسم «الیان» یاد میشد میباشند و این مسئله را وجود کنیسه‌های که در قراباغ «از مربوطات شیروان بنام «قند سار» تا حال وجود دارد تائید می‌نماید و رئیس این مقامات را «اغوانج» میگوید و معنی اغوانج در زبان ایشان کلانتر «اغوانها» است. ارامنه که «در گنجه» و شیروان و «نخجوان» و «گیلان» سکونت دارند به این نام اغوان افتخار می‌نمایند و اعوانت را دعوی می‌کنند پس محتمل است که لفظ افغان محرف اغوان یا الیان باشد و ممکن است که رئیس «قندسار» پس از کوچیدن به مقام کنونی و بودو باش ایشان در قندهار این موطن ثانوی خود را قندسار نامیده «وقندهار» محرف «قندسار» باشد [۲] و از اطوارشان چنان مستفاد میشود که آنها در زمان مهاجرت از وطن اولی خود به دیانت عیسوی متدین بوده و متعر‌قباً اسلام آورده اند چنانچه تا حال در بین شان بعضی آثار و عادات اجداد آنها مانند نقش نمودن شکل صلیب بر روی قرص نان [۱] کسانیکه این نظریه را تائید مینماید علاوه بر امثله که سید جمال الدین نقل نموده است دو مثال دیگر را نیز برهان می‌آفرینند. اتحاد کلمۀ «باجور» را که از علاقه‌جات سرحد از اد مشرقی افغانستان است به «بیاحور» مصر دلیل قبطی بودن و کلمۀ «سدوم» که اسم موضعی از علاقه «سمه‌يوسف‌زئی» است به «سدوم» شام چون سم «خیبر» فوق الذکر دلیل سامی بودن آنها میدانند اهداء تورات قلمی قدیمی از طرف ایشان برای نادرشاه افشار در زمان عبور او از مجدۀ لافه ایشان بنج هند به تأیید این مسئله ذکر مینمایند [۲] علاوه بر شهر مشهور قندهار افغانستان در هندوستان نیز به این نام مقاماتی وجود دار د. در بین افغانها بنام «قندهاریها» طوائفی در سرحد آزاد مشرقی زندگانی می نمایند که نه از قندهار کوچیده و نه آن مقام را دیده‌اند.
۷۰ مروج مانده است [ ۱ ] قول این گروه اگر چه ظاهراً خالی از صحت هم نباشد لیکن توجیه این موضوع که " قندهار » محرف « قندسار » است بر کمی توانائی در فن تاریخ گواهی میدهد زیرا قندهار از شهر های مشهور و قدیمی است که در افسانه های هنود از قبیل « مها بران »مذکور است چندی از محررین تاریخ میگویند که این طائفه نظر با متیازیکه بدیگر طوائف داشتند در کوهستان موجوده خود از قدیم سکونت داشتند حتی اینکه طائفه مذکور با اسکندر رومی هم مصاف داده بلکه در زمان گشتاسپ هم وجود داشتند و تابع ولایت « سیستان » تحت حکم رستم مشهور بودند و سال ده پوست گا و را به فرمانده خویش رستم بنام خراج می دادند [ ۲ ] [ ۱ ] کتاب «دی پریچنگ آف اسلام » ورود عربیت را در ترکستانات وقریب این حدودقبل از اسلام تائید می نماید. [ ۲ ] شاهنامه طبع بمبئی سنه ۱۲۷۵ هـ ق در ملحقات از صفحه ۱۰ شروع میشود و عنوان حکایت در سرگذشت با كك كوه زاد است كيك در شاهنامه بمعنی كوه زاد است آمده محل سکونت كك كوه زاد که رستم با او جنگ میکند قرار ذیل است كه نزديك زابل به سه روزه راه یکی کوه بدسر کشیده به ماه به يك سوی او دشت و خرگاه بود دگردشت زان هندوان راه بود نشسته دران دشت بسیار کوچ ز افغان ولا چین و کردو بلوچ در باب نژاد کو هزادمیگویید نژادش ز افغان سپاهش هزار همه ناوك انداز و ژوبین گذار ببالا بلند و به پیکر سطبر به حمله چو شیرو به پیکار ببر دورانش به مانندة ران پیل که رزم جوشان تر از رود نیل دو نفر در باب كك کو هزاد به رستم حکایه کرده گفتند نژادش ز اوغان سپاهش بلوچ که بر دشت خر گاه بگزید کوچ « بقیه » در صفحه ۱۷
۷۱ اخیراً رسانیدن این مالیات گزاف را هم خلاف شان خود دانسته از ادائر آن انکار آورده براو شوریدند اما رستم باانها بهیم در اویخته واپس اورا تحت سلطۀ خویش آورد. نظریه سید جمال الدین افغان مؤلف کتاب نظریه من چنان است که ملت افغان نژاداً ایرانی می‌باشند و زبان ایشان از زندواوستا که زبان قدیم پارسی است گرفته شده و با پارسی موجوده هم مشابهت تامه دارد [۱] مؤرخین متاخر مانند «لئورمان» فرانسوی و امثالهم همین نظریه را تائید می‌نمایند [۱] نظریه همین لئورمان در خصوص افغانها این است که در شرق صرف دوقوم است که بمعنی حقیقی قوم گفته میشوند افغانها وجاپانی‌ها «بقیه» از صفحۀ ۷۰ دوافر دیگر در باب فوج كك كوهزاد ایراد می‌نماید که با هر یکی لشکری صدهزار سواره پیاده بلوچان کار هزاران سواران افغان گروه ز لاچین دلیران بر گرد کوه وقتیکه زال میگوید که رستم را از جنگ با کك کوهزاد بازدار درستم جواب می‌دهد که تنها رفته با آنها جنگ می‌کنم پیاده روم سوی البرز کوه ببینم چه سازند افغان گروه بهزاد پسر كك کوهزاد است چنانچه بهزاد را هم بهزاد افغان گفته و مسکن افغانها را به فارسی مرز افغان گفته بالاخره كك کوهزاد و پسرش بهزاد بدست رستم اسیر میشوند و هر دو فرزندوپدر [با خود از فقه اللغة پښتو] به حکم پادشاه ایران بدار کشیده میشوند این بود خلاصه كك کوهزاد [۱] والده ام جدم علامه محقق جناب مولانا محمد اسرا ئیل خان « رح» قرار تحقیقات خود بیان میفرمودند که زبان پښتو مبداء مآخذ به عبارت دیگر مادر سنسکرت است و معنی سنسکرت شسته و مهذب است و خود قوم غیور پښتون و زبان بومی ایشان قرن‌ها پیشتر از تولد سنسکرت وجود داشت دانشمندان آن وقت این زبان را اصلاح نموده سنسکرت نامیدند و سنسکرت به حيث يك زبان علمی ترقی نمود. و قرابت زند و اوستا را با سنسکرت مبقتدان پارس بسیار به متانت اثبات نموده است مقام محترم پښتو تو لنه نیز به این موضوع توجه محققانه معطوف داشته چنانچه مولوی یعقوب حسن خان در رساله نظری به پښتو از نقطه نظر فقه اللغه فرق الذکر در این موضوع بیانات مبسوط و مدلل را به معرض بیان آورده است
۷۲ فصل سوم ابتداء سلطنت افغان و قیام زعیم ایشان در امور کشورداری یا نهضت افغان ها در قندهار چون ملت افغان در محیط جلادت و اقدام نشأت یافته اند لهذا. ملت افغان قومیست عسکری که برای سلطهٔ اجنبی گاهی قندهمی نکرده اند ادارهٔ محمود غزنوی [۱] و چنگیز خان تا تاری و تیمور گورکانی با وجود استیلاء کاملهٔ آنها بالای ایشان از طرف ملت افغان بی خطر و ایمن نبوده هم چنان در زمان انقسام مملکت ایشان بین سلاطین هند و فارس دائماً در کمین بوده در وقت فرصت آتش فتنه را بمقابل شاهان فوق الذکر می افروختند طائفه غلجائی که بارها بر عساکر محمودی دست درازی کرده حکومت غزنین را مدتی بتصرف خویش آوردند. و طائفهٔ از این افغانها در دهلی سلطنتی را تشکیل دادند. حینیکه شاه عباس کبیر بر قندهار مستولی گشت ابدالیها و غلجائیها با و انقیاد نمودند [۶] حینیکه اهالی از جور والی قندهار به تنگ آمدند از طرف قبایل افغانان قندهاری متفقاً يك نفر وكيل ”سدو خان ابدالی“ را بدربار پادشاه دادخواه فرستادند، شاه را بلاغت و فصاحت سدو خان در هنگام اظهار شکوه خوش آمده ادارهٔ قندهار را جهت استرضاء خاطرش به او سپرده حاکم سابق را عزل نمود سدو خان ادارهٔ ولایت قندهار را چنان بخوبی و کمال عدالت انجام داد که محبت عامه را بخود حاصل کرد، و اثرات حسن اداره (۱) محمود غزناوی معروف به «محمود زابلی» که از بطن دختر رئیس زابل و صلب سبکتگین در نیمهٔ اخیر قرن چهارم در زابلستان که مرکز آن غزنی بوده بوجود آمده از روی قوانین اجتماعی افغان گفته میشود اما افغانها در عرف خود برای مفتن گردیدن يك رئیس و زمامدار امتزاج خون را بصورت تکرار در تکرار اهتمام میدهند لهذا انقیاد افغانها به سلطان بیشتر از ناحیهٔ ریشه جز می بوده.
۷۳ او بدر بار امیران مؤثر گردید واداره قندهار تا دیر گاه در اولادۀ سدوخان بطور وراثت دوام کرد و حکومت او باهالی تاحدی محبوب واقع شد که سائر افاغنه بخاندان سدوخان چنین امتیازی بخشیدند که هرگاه احدی از سدوزائیها بقتل یکی متهم میشد اهالی نظر باحترام خاندان سدوزائی از سر خون مقتول میگذشتند.واگر کسی از افراد قبایل بر خلاف کدام سدوزائی شمشیر را از نیام میکشید از مجازات آن کسی صرف نظر نکرده حتماً او را به قتل میرسانیدند. سدوزائیها طائفۀ از ابدالیها بوده و احمد شاه هم ازین طائفه نشأت کرده است که آتیاً به تفصیل ذکر خواهد شد. قندهاری ها وصفوی ها در عصر سلطان حسین شاه آخرین سلسلۀ شاهان صفوی ایران که در سال ۱۱۰۶ سریر آرای سلطنت ایران شد از جمله اهالی قندهار وملحقات آن قبیله غلجائی نهضت نمودند، هرچند رجال دولت شاه در استیصال شان کوشیدند آتش فتنه مشتعل تر شد، چون سرکشی افغانها حکومت ایرانرا از اتخاذ تدابیر خسته ساخت گرگین خان گرجی که از طرف شاه ایران حاکم گرجستان بود و باری برروی شاه بغاوت ورزیده بود متعاقباً به پنجه حکومت مغلوب گشت ، بعد از مغلوبیت برای تلافی گناهان خویش سوای اینکه دین مسیحی را ترك داده دین مقدس اسلام را قبول نماید چاره ندید ، گرگین خان بحسن تدبیر و قوه دور اندیشی و ثبات مشهور بود از آنرو درینوقت حاکم قندهار مقرر گشت . مضرات سخت گیری براها لی چون شاه درا فروختن نائره نهضت قندهار دست سلاطین تیموریه هند را ذی دخل میدانست لذا با گرگین خان حاکم قندهار بیست هزار لشکر ایرانی و يك جماعت را از مردان
٧٤ جنگی و مدیرین صاحب تجربه اهالی گرجستان بغرض دفع شر مداخلت خارجی عزیمت داد. و قتیکه گرگین خان با عساکر خود باطراف قندهار رسید. اهالی و قاضین راه اطاعت و انقیاد را پیمودند. لیکن گرگین خان بگمان اینکه بشدت و سرزنش افغانها ذلیل خواهند گشت سنگدلی را پیشه خود ساخته بدرشتی با اهالی پیش میآمد. "حاشا و کلا!! ، هر صاحب عزت را به ذلت انداخته هر قوی را ضعیف میگردانیدو هر را به محبس میکشاندید مردم خیلی بجان آمده از درشتی و قساوت قلب حاکم نالان گردیده يك هیئت وکلاء را بپای تخت ایران "شهر اصفهان" بحضور سلطان حسین داد خواه فرستادند تا احوال اهالی را بسمع شاه برسانند. اسباب دست درازی مامورین بحقوق رعایا در ممالک اسیا حائل آمدن دربانان و قابچیان بین عارض و سلطان موجب جرئت والی ها و مامورین بر حقوق رعایا میگردند. بنا بر آن چون هیئت وکلاء افغانی باصفهان رسیدند برای تقدیم شکایت مساعی خود را بکار بردند لیکن کثرت قابچی ها و دربانهای حضور شاه افغانان را از تدابیر وصول عرض بحضور شاه مایوس میساخت باری ببارگاه شاه حاضر شده از مظالمیکه بر اهالی قندهار گرگین خان روا داشته بود دادخواه شدند. چون بدر بار شاه دوستان گرگین خان حضور داشتند، بسمع شاه رسانیدند که این سرکشان میخواهند بشکایات خود ساخته و بهتان و دروغ ، از ضبط و ربط والی بر آمده، از عصیان نمایند. به اثر آن از شاه بدون عتاب چیزی نشنیدند: ناچار با کمال نا امیدی بولایت خود مراجعت کرده اصل واقعه را در اقوام خود اشاعت دادند. والی قندهار ازین امر خبر گشته در دل خود نسبت باین جماعت دادخواه کینه ورزید و برای کسانیکه در این دادخواهی ذیدخل بودند بهانه می جست خصوصاً میرویس را که بجلالت نسب و شرف حسب مشهور بود طرف غضب خود قرار داد.
۷۰ میرویس خان میر ویس خان رئیس قبیلهٔ بزرگ افغان ها وتکر ان مشهور قند هار بود در بین اهالی به بلندی اخلاق و فصاحت زبان ونرمی طبیعت ورسائی ذهن معروف و به اثر این صفات دردلهای افغانان محبوبیت و نفوذی را حائز گشته بود. چندی بعد والی مذکور دست تعدی بر علیه او دراز کرده زنجیر و زولانه اش نموده بشهر اصفهان فرستاد و بارا کین دولت نوشت که راحت و اطمینان حکومت در قندهار بدون حبس این مرد قیام نخواهد گرفت و لازم است که از بود و باش قندهار بازداشته شود زیرا وجود او مصدر فساد و منشاء فتنه ها میباشد. اضرار رشوت با ساس حکومت گرگین خان از رشوت ستانی حکام آسیائی بیخبر نبود و میدانست که نیل مرام واجرای مقاصد از مأمورین اصفهان بوجود رشوت موقوف است و بعدم رشوت معدوم . لهذا در فرستادن او به اصفهان سوی تدبیر نمود، زیرا گرگین خان بواسطهٔ ارسال میرویس خان در اصفهان او را به رشوت دادن به ارا کین دولت موقع داد مدتی نگذشته بود که میرویس خان به ضعف عقل شاه وسوء اخلاق هیئت حکومت و نفاق ارا کین واولیاء سلطنت مطلع گشته برای رسیدن بمقصود خود با دشمنان گرگین خان طرح مودت ریخته، در دلهای شانرا بطرف خود مائل ساخت. و بحضور شاه فرصت ها جهت بازیابی یافته تفصیل مطالب خودرا بشیرینی زبان و فصاحت کلام بکمال حذاقت بگوش شاه میرسانید و توجه شاه را بسوی خویش معطوف نموده رشوت را برای جلب قلوب رؤساء و بزرگان ایران وسیله ساخته در زمان قلیلی خود را در سلك اولیاء امور دولت ایران مسلك گردانید.
٧٦ اثر حزم و تدبیر میر ویس خان در این اوقات بمراجعت قندهار کامیاب شده می توانست لیکن اختلال امور دولت ایران و کمزوری اداره آنجا بدماغ وى يك فكر عالی تری را تولید نمود. و انفكاك حکومت خویش را از حکومت شاه آسان دانست و برای حصول این امر توقف اصفهان را برای چندی مصلحت دید و میدانست که این چنین امر بزرگ را بعجلت انجام دادن درست نیست از شاه برای سفر حج استیذان حاصل نمود. چون بمکه مکرمه رسید مناسب دانست که از علماء اهل سنت بعضی مسائل را بوجوب محاربه شیعه استفتاً نماید ، تا به این قوه روحانی قوم خود را بجنگ حکومت شیعی ایران دعوت داده افغانانرا متحد سازد . جهت این امر فتاوی چندی حاصل نموده ، بعد از ادای فریضه حج به اصفهان مراجعت کرده امر خود را مخفی نگاه داشته بحضور بادشاه کمال اخلاص را نشان میداد . استفاده از وقت در ینوقت بکواقعه عجیبی برای انفاذ مقاصد میر ویس خان اتفاق افتاد كه يك شخص مجهول النسب ارمنی عالم السنه شرقی در ممالک عثمانی برای دولت روسی خدماتی انجام داده با امپراطور روس (پطر كبیر) توسل جسته برای خود خواهش تقرر خود را به سفارت روسیه را بدر بار شاه تقدیم نمود، از جهت سابقه خوبی که در حسن انجام خدمات خود بدست آورده بود به مرام خود فائز گشته بدر بار شاه از طرف امپراطور روس سفیر مقرر شد ، وحكومت روسیه بمكافات خدمات او مشارالیه را با متعلقینش از محصولات تجارتی گمرک معاف داشت ، این سفیر بسیاری از تجار ارمنستان را فراهم کرده بطرف بلاد ایران متوجه ساخت ، چون بجوار حدود ایران رسیدند آوازه افگندند که سفیر روس از نسل سلاطین ارمن است . میر ویس خان دخول این سفیر را باین کیفیت بهترین وسیله برای پیشرفت
۷۷ مقاصد خود دیده در مجلسها و مجمع ها علناً و سرّاً چنین بیان میکرد که نصاری خیال دارند که گرجستان و ارمنستان را از حکومت شاه مجز اسازند، گرگین خان حاکم قندهار كه يك مسلمان به نام است حتما در این موضوع، واسطه مهم دست نصاری است و بواسطة تازه بودن اسلامیت گرگین خان این کلام در دل اهالی جا میگرفت اولیای امور دولت ایران بر صدق اینمقال گمان برده برای مغلوب ساختن گرگین خان کمر بستند ، اما بواسطة قوت بازو و طاقت عسکری او در قندهار از طغیانش میترسیدند. ولهذا میرویس خان را به رفتن قندهار مکلف کردند تا گرگین خان را در حین حرکت او بسرکشی مدافعه نموده از راه عداوت سابقه با او پیش آمده دفع نماید ( کژ روی رأی و اضطراب فکر شرقیهای تا امروز این حکایت خوبتر هو یدا میگردد: ) غیرت افغانها در امور ننگ و ناموس میرویس به قندهار رسید ، گرگین خان برآشفت و برای هلاك میرویس بهانه جوئی آغاز نموده، نز دو ی پیغامی فرستاده دختر او را بازدواج پسر خویش الزام کرد . چون میرویس خان این مطالبۀ حاکمانه، او را دیده دانست که به تن دهی در مقابل این امر قدر ومنزلت او کاسته میشود ازین روافغانان را بجرگۀ خصوصی دعوت داده تفصیل حادثه را نزدشان بیان نمود افغانان ازین سبب بالای گرگین خان خشمگین گردیده یکدیگر خود را بمدافعت و مقاومت تحریص میدادند. میرویس خان برای مدافعه در مقابل شرف خود مجسمۀ سرور گشته بود، لیکن صبرو درنگ را برای افغانان اظهار و توصیه میکرد و میگفت بهتر اینست که شیر را در خواب بکشیم ولی لازم است که شما درین افکار ثابت قدم باشید ، شما برمن باور نمائید که من عنقریب از دشمن انتقام خواهم گرفت ، افغانها نان ونمك وشמשیر و قرآن را حاضر کرده بر هر چهار قسم کردند که بمعاونت میر ویس خان وا طاعت او قیام خواهیم کرد و گفتند هر که ازین عهد رجعت کند زن او به سه سنگ طلاق
۷۸ باشد. به این قسم ها و طلاق که اشدتری سوگندهای افغانهاست بها و اطمینان و یقین کلی معاونت دادند تدابیر میر ویس خان و ناموس پرستی افغان میر ویس خان یکی از خادمه های خو بصورت خود را که در خانه اش تربیت یافته بود بنام دختر خویش بنکاح پسر گرگین خان داده کمال بشاشت و سرور را ظاهر میساخت طوریکه با گرگین هیچ کینه ندارد . باین رفتار خویش زنگ کینه دل گرگین را زدوده کمال اعتماد را نزد وی پیدا کرد بعد از زمانی میرویس يك دعوت مجللی را بیرون شهر در باغی تهیه کرده گرگین واتباعش را دعوت داده و شراب ایشان را در این مهمانی از جام موت تهیه کرد و میرویس خود را ساقی آن قرار داد [یعنی تیغ اجل را بمفارق گرگین خان و رفقای او حواله نمود] . * به امراء و سلاطین نمی زیبد که با کسانیکه بظلم پیش آمده حق تلفی در بارۀ نموده و به غدر وفریب پیش آمده باشند از ایشان توقع و امید صفائی داشته در امور خود خاصة در مهمات آن اورا معتمد خویش قرار دهند زیرا کینه و عداوت چون دلی را بخراشد کمتر زائل میگردد . خدعهٔ عسکری میرویس خان لباس گرگین را بعد از کشتن او پوشیده لباس های اتباع او را با فغانان پوشانیده بعد از شام بشهر درآمده بمحافظین قلعه در حین غفلت شان هجوم بردند يك جماعت افغانان را که قریب شهر در کمینگاه نشانیده بود با ایشان متحد گردانید عموم افغانان شهر با ایشان متحد شده ریشه های محافظین را بر کنده شهر را متصرف شدند و کسا نیکه موقع یافتند فرار نمودند و افغانها قلعه را تصرف نموده اعلان کردند که هر کس عسکر گرگین را در امان خود نگاه نداشته باشد در امان است.
۷۹ در ینوقت ششصد نفر عسکری که گرگین برای تأدیب بعضی قبایل بمحالات فرستاده بود به قندهار رسیدند وغنیمت های بسیاری از افغانان گرفته باخود میآوردند بعدازین از حقیقت واقعه آگاه گشته باتوپ وتفنگ دلیران افغان مقابل شده بامها جمین مقابل مقاومت کردند میر ویس خان باپنجهزار نفر برآمده مهاجمین خودرا بمقابل ایرانیها تاسه روز قیام داد اگرچه جلادت وبسالت قابل تحسین از ایشان ظاهر شد لیکن در نتیجه شکست خورده جانهای خودرا بخاک خراسان رسانیده نجات یافتند در آنجا اصل واقعه را بیان کرده بدهشت ایرانیان افزودند. نطق میرویس برای حصول آزادی وقتیکه فضای قندهار از مخالفین خالی شد میرویس رؤسای قبایل افغانا را دعوت داده یك جرگۀ قومی منعقد ساخت خودش در بین جرگه ایستاده در نطق خود فضائل حریت ومزایای آنرا وشدائد اسارت ومصائب آنرا حسب ذیل روشن ساخت: «اگر شما کمز ها را بسته کنید وباما متحد شوید گردنهای افغانا را از طوق ذلت و غلامی رهانیده بیرق های عزت وحریت را در بلاد وطن خواهیم افراست ویوغ سلطۀ شیعه های ایران را از دوش خود دور خواهیم کرد » بعدازان فتواهائی را که از علمای مکۀ معظمه که بر جواز قتال شیعه ها حکمفرما بوده و در سفر حج بدست آورده بودبیرون کرده برای حضار قرائت نمود. و همانجا اعلان کرد که هرکس طرف ایرانیان مایل بوده قلادۀ اسارت شانرا اختیار مینماید از بودو باش وطن عزیز ما امید خود را قطع کند: زیرا که در صورت قبول اسارت ایرانیان معاشرت شان با ما مشکل خواهد بود وازدائرۀ مودت وهمقطاری ما خارج خواهد شد جميع خوانين ورؤسای موجوده جرگه موافقت خود را ابراز و بقسم های موکد تائید نمودند.
۸۰ شیوه مردان صاحبان فضیلت وار با بصیرت و مالکان عزم و اصحاب حزم حیات خود را برای حفاظت وطن چنان فدا مینمایند و برای آزادی ملت جانهای خود را اینچنین بخطرات و مهلکات دچار میسازند و برای نابود کردن قلاده اسارت و دور کردن طوق ذلت بدون نام نيك هيچ مزدی را طلبگار نمیشوند الا صاحبان نفوس دنیه و ارباب همت سافله که از پستی و تسفل و دنائت خود در شهوات منهمک بوده (اقوام و اوطان خود را به پول هیچ میرز باجانب میفروشند). مدافعه دلیرانه و حکیمانه میرویس خان از تهدید محمد حاجی خان چون خبر اتفاق آتنهایبای تخت دولت ایران رسید شاه ایران بعوض اینکه عسکر جراری برای سرزنش افغانان بفرستد از راه صلح در آمده محمد جامی خان را تنها برای تهدید میرویس و رفقای او فرستاد نمایندۀ مذکور بمجرد ورود قندهار از عظمت دولت ایران و قدرت تامه شان برای تذلیل مخالفین خویش شروع به بیانات نموده و میرویس خان را بخرابی های انجام کارش میترسانید. (جواب) (عقل و حکمت تنها در دماغ صاحبان آسایش نیست کوهستان افغانستان هم رجال عاقل و حکیم دارد! میرویس خان در جواب اظهار نمود: آیا گمان میکنی که عقل و حکمت جز در کله های صاحبان تنعم در دماغ رجال کوهستان افغانسان پیدا نخواهد شد؟
۸۱ اگر در قدرت شما طاقت سرزنش و سرکوبی ما میبود حاجت بفرستادن شما نبود که چنین سخن‌های بی‌معنی را بیان میکردید، پس حکم داد که او را حبس کنند. باجود آن شاه ایران از خواب غفلت بیدار نشد . پس از حبس سفیر اول محمدخان حاکم هرات را ثانیاً بسمت نمایندگی حکومت شاه به قندهار فرستاد، چون این نماینده از دوستان و رفقای سفر حج میرویس خان بود میرویس خان اورا در وقت ورود به قندهار گفت اگر حقوق سابقۀ رفاقت و محبت شما برمن نمیبود شما را همچو مجرمین جزا میدادم لیکن بفهمید که افغانان بعد از نجات یافتن بار دیگر یوغ اسارت را بدوش نخواهند کشید و شیرانیکه زنجیرهای عبودیت را گسسته‌اند بار دیگر با بند و مقید نخواهند شد و شمشیر هائیکه از نیام کشیده شده‌اند باز به غلاف نخواهد شد، زود است که حکومت شما سرنگون و دولت شما مغلوب و اموال شما چور و تاراج گردد. بعد ازان به حبس او حکم نمود. اهمال و مماطلت در امور حرب اسباب شقاوت است. چون اولیاء دولت شاه از ارسال نمایندگان سودی نیافتند ( و بدون محاربه راه گریزی نیافتند ) بحکام خراسان فرمان فرستادند تا برای هجوم با فغانان عساکر خود را آراسته مهیای حرکت و نگه دارند. بعد از شکست‌های پیاپی عسگرهای ایرانی بحکومت محقق گشت که تنها عساکر خراسان افغانان را پایمال کرده نمیتوانند پس یک فوج عظیم الشانرا بزیر قیادت خسروخان برادرزادۀ گرگین که در جلادت و رشادت از عم خود کمتر نبود فرستادند تا این سرعسکر بواسطۀ حب انتقام عم خود اقدام شجاعانه خود را بصورت بهترین ظاهر گرداند. خسروخان با میرویس خان مقابل شده آتش جنگ در بین ایشان مشتعل گردید. میرویس خان شکست خورده خسروخان شهر قندهار را محاصره کرد، مستحفظین افغان که در شهر قندهار بودند با خسروخان قرار دادند که اگر بحیات ما تعرض نکنند
۸۲ ما شهر را تسلیم خواهیم کرد ولی قساوت خسروخان نگذاشت که از خون شان بگذرد و افغانان چون دانستند که جز موت راه فرار نیست ازین رو برای دفاع آماده گشته هر روز بمحاصرین هجوم میکردند . میرویس خان عساکر محلات را جمع کرده از طرف خارج باردو گاه خسروخان حمله های پیاپی میکرد تا آنکه ذخائر خسروخان تمام شده از مدافعت میرویس خان مضطر گشته دست از محاصره برداشت . خسروخان در محاربه میرویس خان با بیست و چهار هزار و ۵۰۰ نفر عسکر خود از دم شمشیر افغانان براه فنا شتافته صرف ۵۰۰ نفر از عساکر او از مرگ نجات یافتند این است عاقبت عجب و غرور . شاه ایران دفعه سوم پسر عسکری محمد رستم خان لشکری آراسته بسرکوبی افغانان فرستاد اما در نتیجه شکست خورد و میرویس خان بلامانع و مزاحم بر قندهار مستولی گشت میرویس خان بعد از حصول آزادی قندهار وفات نموده و دو پسر از خود باقی گذاشت . میر عبد الله چون عمر کلانترین پسر میرویس خان مرحوم از ۱۸ سال متجاوز نبود اهالی اداره حکومت را به میر عبدالله برادر میرویس خان سپردند . میر عبدالله برادر میرویس خان که زمام حکومت را بدست گرفت با سلطنت ایران میلان صلح نمود افغانان ازین میلان وی بر افروخته مخالفت گردیدند و گفتند اگر تو در هجوم قدم بقدم برادر خود گذارده نمیتوانی باید کم از کم در مصالحت تندهی ننمائی میر عبدالله این نصیحت ایشان را گوش نداده با رفقای خود مشاورت نموده قرار دادند که بحکومت ايران يك هیئت از معتمدین خود جهت عقد مصالحه بشروط سه گانه ذیل بفرستند :
۸۳ (۱) قندهار از مالیات شاه ایران آزاد باشد. ۲: عساکر ایرانی در قندهار باشد (۳) امارت در اولاد میر عبدالله مذکور وراثةً علی الدوام باشد. چون رؤسای افغان از این مسئله خبر یافتند از کثرت غیظ برآشفته و از میر عبدالله قلباً روگردان شدند و میر محمود که علائم نجابت و شهامت از جبین او نمایان بود از این رویه عم خود ناراض گردید لهذا با چهل نفر افغان متحد گشته دفعةً در خوابگاه میر عبدالله ریخته کلۀ او را از تن جدا ساختند چون افغانان خبر یافتند در صلهٔ آن شجاعت او را شاه قندهار ملقب ساخته سریرآرای سلطنت گردانیدند. نهضت ابدالی‌ها در هرات آزاد خان ابدالی بیرق حرب را برافراشته بر شهر هرات استیلا نموده لوای استقلال را بلند کرد و برخ از طوائف اوزبک با ابدالی‌های هرات متحد گشته بلاد خراسان را که تحت سلطهٔ ایران بودند متحداً تاراج نمودند. حکومت شاه سی هزار فوج را بسر افسری صفی قلیخان بتأدیب آزاد خان فرستاد آزاد خان عساکر ایرانیها را مقابله نموده از طلوع صبح الی نصف النهار در گیر و دار بلا امتیاز غالب و مغلوب مصروف بود توپچی‌های ایران از هول جنگ افغانان بحدی سراسیمه و پریشان گشته که بطرف سواران خود گله باری شروع نمودند چون افغانان توپ نداشتند فوج ایران این مسئله را خدعهٔ حربی تصور نموده متفرق گشتند تا افغانان را در جنگ فریب دهند افغانان از وقت استفاده کرده بر علیه عسکر ایران هجوم آورده جمعیت آنها را پریشان ساختند و صفی قلیخان را با پسرش و هشت هزار سپاه ایرانی به قتل رسانیدند. ایرانیان تمام آلات حرب را با بیست توپ و سامان خود گذاشته شکست خوردند. در اثر این محاربه چنانیکه غلجائیها قندهار را از چنگ اسارت رهانیدند، ابدالی‌ها هرات را از سلطهٔ ایرانیان نجات داده حکومت مستقل تأسیس نمودند.
٨٤ کرد و عرب در خلال این احوال در این گیر و دارهای کردی سنی برای چور و چپاول ایران کمر بسته هجوم آوردند و تا بحدی پیشقدمی کردند که به حصار شهر اصفهان مرکز حکومت ایران خود را رسانیدند. و اعراب مسقط تتبعث نموده آبادی ها و سواحل وجزایر خلیج فارس را قبضه کردند. میر محمود شاه قندهار چون محمود شاه قندهار اختلال سلطنت ایران وضعف دانش رؤسا وتفرق اتحاد و رسوخ نفاق قلبی شانرا سراسر مطالعه کرد دیده توقع بتصرف سلطنت شاه ایران دوخته عساکر خود را از راه کرمان با وجود نبودن آب و گیاه در راه ، بجنگ دولت ایران سوق داد. چون فوج افغان در حالیکه کرمانیها غافل بودند آن شهر را تحت تهاجم قرار داده محاصره کردند اهالی بدون جنگ شهر را بفوج افغان تسلیم نمودند، لیکن در اثر عادت متغلبین اقوام شرقی حتی غربی ها، عسکر افغان از ظلم و دست درازی بر اهالی کوتاهی نکردند لطف علیخان والی بندر عباس از طرف شاه ایران مامور گردید که افغانانرا بمحاربه از کرمان طرد نماید افغانان به یک جنگ لطف علیخان تاب نیاورده تمام نقاط کرمانرا وا گذاشته بقندهار مراجعت کردند، اما کرمانیهای بدنصیب چون کسیکه از آفتاب گریخته به آتش پناه آرد، از جور افغانان رهائی یافته به بیداد و ستم عساکر ایران معروض ماندند، و در تحلیل متردد بودند که آیا مصائب تغلب افغان شدیدتر بود یا مصائب سیادت دولت ایران ! چون لطف علیخان میدانست که میر محمود دو باره بر کرمان حمله خواهد کرد لهذا به ترتیبات عسکری و فراهم آوردن آذوقه و سامان حربی در شهر از احتیاطاً آغاز نمود.
٨٥ (مضرت بیکاری) در اثر اقتضای زمان یا بواسطهٔ عدم انتظام ترتیبات ایران بر رعایا ظلم و بیداد جریان داشت چه اموال شان ضبط و حیوانات بار بر به بیکار گرفته میشد و در کارهای لازمهٔ حکومتی آنها طرف تعدی واقع میشدند، دشمنان لطف علیخان از موقع استفاده گرفته بنزد شاه از او شکایت کرده در عزل اواز 'سر عسکری' کوشیدند، عساکر از جاهائیکه آمده بودند بر گشته متفرق شدند . عبرت « به بینید دنی های خسیس ، وخا ئنین وطن ونوامیس ملت را که بواسطهٔ اغراض شخصیه وعداوت های جزو یه و برباد کردن شخص واحد ، چه اسبابیکه موجب تفرقهٔ عساکریکه حصار حفاظت وطن وسنگر ناموس ملت دانسته میشوند، میگردند در آتیه نتائج عمومی این دسائس شخصی را قرائت نمائید .» (حکومت هرات و افغانان ابدالی) حکومت هرات وافغانان ابدالی هرات بر اکثر بلاد خراسان تاخته شهر مشهد، (طوس قدیم) را قریباً فتح کرده بودند . آفات فضائی در اثنای این رفتن و یورش هاشهر تبریز را زلزله های شدید بجنبش آورده هشتاد هزار اهالی از صدمهٔ زلازل زیر خاك شدند . جو هوا از تکاثف خود نور آفتاب عالمتاب را پوشانید قرص خورشید همچو قطعهٔ مس سرخ و تیره بنظر می خورد. در اوهام عموم این تغییرات کونی و فضائی آثار غضب الهی آمده از نزول بلاهای سماوی باین مقدمات مخوف بودند ، برای دفع بلیه به ترك فجور و ازالهٔ
٨٦ منکرات زیادی توسل جستند و مشایخ در کوچه ها گردش کرده اهالی را بطرف استغفار دعوت میدادند - و منجمین اظهار رائی مینمودند که این تغیرات کونی علائم خرابی اصفهان اند، عقول را وحشت و نفوس را حیرت فرا گرفته قلوب ضعیف و همت ها پست شدند حتی که این ملت کبیر ایران ( مستعد مرگ گردیدند ) و آمال نجات و حیات خود را منقطع دیدند . «دقت نمائید که اعتقاد خرافات و مضرات در نفوس انسانی و سقوط همت عسکر ها و دست و پاچه ساختن سپاه چه ها میکند!» استیلای میر محمود شاه قندهار بر بلاد ایران سال ۱۱۳۵ ه میر محمود دوباره از راه سیستان با ۲۵ هزار عسکر افغان و بلوچ بکرمان یورش برده بدون مشقت کرمان را بدست آورد ، مگر مرکز حکومت آنجا به واسطه محافظین خود خود را نگاه داری کردند شاه قندهار دو هزار و پنجصد تومان (تومان نیم پوند انگلیسی است) بالایشان تاوان گذاشته پیشرفت نمود، در خیال اهالی این فکر تجسم نموده بود که میر محمود از طرف الله تعالی بر دولت ایران غضبی نازل شده است و قرار اخبار منجمین و علماء (که از خرابی اصفهان خبر میدادند) خرابی اصفهان را بدست میر محمود قیاس میکردند، میر محمود عنان خود را بطرف شهر یزد متوجه ساخت چون فتح کرده نتوانست بطرف مرکز حکومت ( شهر اصفهان ) بخط مستقیم حرکت کرد، چون بحدود اصفهان قریب شد شاه اصفهان بگمان اینکه دست میر محمود شاه قندهار را از غارت و تصرف بلاد ایران به پانزده هزار تومان باز خواهد داشت دو قاصد را پیام داده بخدمتش فرستاد این پیام شاه اصفهان، برهانی بدست میر محمود
داد ودانست که رعب افغانان در دل ایرانیان متمکن گشته لهذا از قبول پیام صرف نظر کرده بقریه کلنکاد دو فرسخی اصفهان فرود آمده باطراف اردوگاه خندقی حفر نمودند زیرا محاربه عسکر شاه را در اینجا توقع میداشت. مجوسهای زردشتی که از جور شیعه ها بجان رسیده بودند بامید اینکه سیطره شاه افغان برایران سبب نجات شان خواهد شد با میر محمود پیوستند. شاه ایران از توهمات سراسیمه گشته امرا و وزراء را بمشوره دعوت داد. وزیر صادق بعد از استشاره محمد قلیخان وزیر عرض کرد که افغانان با جود یکه يك ملت باجلادت و دارای سطوت اند و در میدان حرب ثابت قدم لیکن به فتح کردن حصار ها دسترس ندارند باید تمام عساکر خود را در حصار اصفهان فراهم و بمدافعه بپردازیم وفتیکه از فتح عاجز آمدند محاصره را ترک داده اصفها نرا همچو مرکز کرمان ویزد نامفتوح گذاشته خود مرا جعت خواهند کرد شاه را این رأی پسند خاطر آمد. رأئی خیانت آمیز خان اهواز والی عربستان ایستاده شده از راه حماست و حمیت بگفتار آمده بیان نمود که این کمال بزدلی و نهایت ضعف است چطور راضی شویم که محمود بايك فوج محدود شهر اصفهانرا که پای تخت دولت شاه ایران باشد محاصره کنند و ما این ننگ و عار را تحمل کنیم رأئی ما اینست که به میدان جنگ بر آمده نبرد نمائیم. عرق حمیت شاه بحرکت آمده پنجاه هزار لشکر را با بیست توپ برای جنگ میر محمود شاه قندهار ، فرستاد و حینیکه فریقین بنواحی قریه کلنکاد مقابل شدند میمنه ومیسره و قلب هر دو لشکر را آراستند شاه قندهار بر فیل سوار شده بدور لشکر خود دوره میکرد و گاهی بین صفوف عساکر فیل خود را جولان داده میگفت:
۸۸ فخر و سرور یکه از جنگ های سابقه بدست آورده اید حفظ نمائید اگر دشمن را مغلوب ساختید شهر اصفهان مکافات خستگی و ماندگی شماست واگر فرار کردید بدون مرگ راه نجات ندارید و بواسطهٔ دوری وطن و مشقت منازل راه چارهٔ مراجعت غیر میسر است پیالهٔ زهر اجل را بذلت و فضیحت خواهید نوشید . (در آنوقت بین قندهار و فوج افغان با وجود قطع خطوط مواصلت بین اردوگاه و مرکز پنجاه منزل مسافه وجود داشت ) . طرز هجوم عسکر ایران و افغان افغانان باستثنای صد زنبورک ( که یک آلهٔ توپ نماست که بالای شتر حمل کرده از آنجا فیر می نمایند) توپی نداشتند عساکر افغان شترهای زنبورک ها را پشت اردوگاه قرار دادند و ایرانیان بجنگ آغاز نموده میسرهٔ شان بر میمنهٔ افغانان هجوم آورده افغانانرا (شکست ایده) رجعت قهقری دادند و بعضی اموال شانرا بغارت بردند. و میمنه ایرانیان بر میسرهٔ افغانان هجوم برد اما افغانان از روی خدعهٔ حربی رجعت قهقری نمودند سواران ایران بر عسکر افغان یورش کردند، وقتیکه رسالهٔ ایران داخل اردوگاه شد لشکر افغان دو حصه شده، زنبورک های خود را بر روی سواران ایرانی کشادند و ایرانیانرا چنان افگندند که باد خزان برگ را درختان میریزاند. جلادت امان الله خان افغان امان الله خان افغان به دنبال عساکر ایران حمله برده توپچی ها را کشته توپ ها را بدست آورده بر روی عساکر ایران آتش داد، ساعتی نگذشته بود که عساکر ایران شکست خورده تمام لوازم خود را به عساکر افغان غنیمت گذاشتند. مجلس وزرای ایران وقتیکه خبر شکست عساکر ایران باصفهان رسید، شاه سراسیمه گشته وزراء را برای
۸۹ مشاوره دعوت نمود شاه در مجلس وزراء بیان نموده گفت رای من این است که اصفهان را گذاشته . خزانه را باخود برداشته بفراهم کردن عسکرهای شاهی مشغول گشته از پشت لشکر افغان هجوم آریم ، باینصورت آنها را استیصال خواهیم توانست . محمد قلیخان با رای شاه موافقت نمود ولی والی عربستان بنابر مقصدی که آنرا ذکر میکنم مخالفت نموده گفت که بشاه نمی زیبد که پای تخت مملکت ایرانرا در اثر يك شکست ترك نمائیم! چهاین علامت ضعف وموجب نفرت قلوب اهالی از شاه میگردد! محاصرۀ اصفهان بالآخره مجلس وزارت ایران برای دفاع خود را مستعد محاصره ساختند، وميرمحمود در این وقت در کار خود متردد بود ولی جاسوسهائیکه(درمتعلقین والی غر بستان داشت خبرهرعزیمت ایرانیان را باو رسانیدند)ازین روشاه قندهار بطرف فرح آباد عسکر خودرا سوق داده آنجا را متصرف گردید، زیرا در آنجا عسکر دفاعی وجود نداشت بعد از تصرف فرح آباد، به محال جلفا مسکن ارمنیهای اصفهان هجوم برده باهالی آنجا خسارۀ بزرگی رسانیده آنجا را نیز تسلط کردند ، بعد از آن بیکی ازبرج های شهر اصفهان یورش بردند،ازآنجا به گله باری توپ وتفنگ مدافعه شده رجعت قهقری نمودند ولی این رجعت را موجب زوال رعب خود در دلهای محصورین اصفهان تصور کرده بغرض اینکه محصورین دلیر نگردند فردا جوانان افغان را در استحکامات شهر امر هجوم دادند، اگر مقاومت احمد آغا (یکی ازآغایان حرم ) صورت نمیگرفت دراثر جلادت وشهامت خود افغانان همان روز اصفهان را فتح میکردند، اما بسالت احمد آغا افغانان را بقهقریت مجبور ساخت در دل محمود ازین رجعت قهقری هراسی تولید گشته بشرایط ذیل خواهشمند صلح شد : (۱) حکومت قندهار باکرمان وخراسان بطور توارث دراو لادۀ شاه محمود باشد (۲) پنجاه هزار تومان حکومت ایران بحکومت افغان بپردازد (۳) شاه ایران صبیۀ خود را بشاه محمود ازدواج نماید
۹۰ خیانت والی عربستان بشاه ایران چون والی عربستان اینواقعه را شنید سر أ قاصد نزد محمود فرستاده از طلب صلح ملامتش کرد و به ثبات ونیل ظفر توصیه اش داد " ودر مکتوب خود تحریر نمو ده بود که ما وشما هم مذهبیم ثابت قدم باش وازهول محاصره مترس »! چون محمود از فحوای مکتوب او خبر گشت دو باره بجوش آمده تدبیر دیگری اندیشید که دهات و قریه جات دور اصفهانرا خراب ساخته آذوقه را بعسا کر خود از آنجا فراهم آورد و چنین کرد ودهات باقی را سوخانده اهالی قراء از تنگی ارزاق بشهر پناه بردند ، رؤسای مملکت بنا بر نا عاقبت اندیشی بکمال مسرت ورود شانرا پذیرائی کردند بامید اینکه عدهٔ محصورین بورود ایشان افزون خواهد شد ، ومحصورین باز ویاد نفوس دلاور خواهند گشت ولی به تنگی ارزاق در شهر نظر نمیانداختند وغور نمی کردند که خودشان چرا محصور شدند و خود چه کردند؟ که دیگران کنند. کشته شدن برادر و کا کا و کا کا زاده شاه قندهار افغانان از یکجا نب شهر حمله آورده استحکاما تی را که بدست گرجی هائیکه در شراب خور منهمک بودنددر حال مستی شان قبضه کردند بعداز آن از راه پل گذشته بعضی حصه های بیرونی شهر را متصرف شدند، در ینوقت افغا نان خبر گشتند که بعضی اقوام ایرانی بشهر آذوقه میرسانند برایشان هجوم برده آذوقه را از دست شان ربودندولی قبل ازآنکه افغا نان بار دوگا ممراجعت کنند اهالی قریهٔ کوچکیكه اصفها نك كفته میشد برآمده آذوقه را ازایشان استرداد کرده کاکا و کاکا زاده و برادر شاه محمودرا باسارت برده به قتل رسانیدند. [۱] اگرچه شاه ایران ازخوف بازخواست محمود [۱] مولف میگوید که میرویس دوپسر وارث گذاشته بود درحالیکه میرمحمود و شاه حسین آنی الذکر تعداد را پوره می کند اینجا برادر نخواهدبود.
۹۱ ایشانرا حکم امتناع از قتل ارسال کرد لیکن قبل از وصول حکم شاه به قتل رسیده بودند . محمود برافروخته تمام اسیران ایرانی را حکم قتل داده برای قطع مواصلات وحصار اصفهان با تمام لوازم تشبث نمود . ( کثرة جمعیت و قلت ارزاق در محاصره ) درین اوقات یکی از اراکین حکومت ایران از شاه خواهش نمود که او را بطرف افغانان مامور ساخته ادارهٔ عسکر دفاعی بدست وی بسپارد لیکن والی عربستان خان اهواز شاه را به سخن های دلاویز فریب داده از انتخاب او بازداشت چون مدت محاصره بطول انجامید ترقی نرخ ارزاق در شهر اوقات اهالی شهر را تلخ گردانید شاه چارهٔ جز این ندید که پسر خود شاه طهماسب ولیعهد خود را خفیه به سائر اطراف مملکت ایران بفرستد واهالی را برای نجات پایه تخت دعوت نماید لیکن مردم را به نجات دادن پدر خویش متفق ساخته نتوانست ارزاق رو بقلت و گرانی نهاده آثار قحط پدیدار گشت روز به روز اهالی دچار سختی میشدند و بدور حرمسرای شاهانه دوره ها کرده فراهم میشدند و از شاه التجا مینمودند که برای نجات شان از هجوم قحط و گرسنگی به محاربه افغانان با اوشان برآید خصوصاً اوقاتیکه بورود ذخایر خبر یافتند الحاح خروج شاه را مینمودند تا آذوقه نووارد شان بدست افغانان نیفتاده شکار قحط و گرسنگی نشوند . شاه وعده ها را از امروز بفردا داده هر روز تعلل میکرد حتی بعضی از مستخدمین حرم برای پراگنده شدن اهالی مجبور بگلوله باری میشدند تا اهالی ترسیده روگردان شوند ازین رویه اهالی برافروخته از حکومت ناامید گشته بالای حرمسرای شاهی بهجوم آماده شدند . نزديك بود که بر حرمسرای پادشاهی هجوم آرند اما احمد آغای سابق الذکر پیشروی مردم رفته اوشان را دلاسا نموده از هجوم باز داشت بعد از انکه پس گشتند
۹۲ يك جمعیت عسكری را فراهم نموده بر افغانها حمله بردند و تا حدی کوشیدند كه بعضی مقامات را از دست افاغنه كشیده به تصرف خود آوردند در این اثناء عساكر عرب كه زیر قیادت خان اهواز بودند قصداً رجعت قهقری نمودند. احمد آغا از این رفتار اوشان خشمگین گشته امر داد كه عساكر عربی خود را هدف گلوله گردانند زمانيكه عساكر با یكدیگر در آویختند موقع بدست افغانها آمده عساكر شاهی را شكست دادند. احمد آغا بحضور شاه حاضر شده عرض نمود كه خان اهواز در تمام مواقع موجب شكست ما گردیده زیرا با محمود از جهت وحدت مذهب متفق آمده است اگر خان اهواز در عسكر ما وجود نمی داشت در دفعه اول افغانها را شكست داده بودیم. لیكن خان اهواز بحضور شاه طوری پیش آمد كه عزل احمد آغا را از سر عساكر ارك شاهی به اوزیبها تر جلوه داد. بنا بران شاه او را از قوماندانی فوج ارك شاهی معزول نمود در اثر این عزل احمد آغا زهر خورده وفات نمود به مرگ احمد آغا افغانها بسیار مسرور گشتند و در اهالی اصفهان سراسیمگی تولید گردیده مرعوب شدند. سپس شاه به شرائط سابقه از محمود درخواست صلح نمود محمود جواب داد كه شاه امروز چه دارد كه مرا بدهد؟ آنچه وجود دارد تماماً در قبضهٔ اقتدار من آمده است. در این اثنا ملك محمود حاكم سابق الذكر سیستان با ده هزار عسكر برای نجات اصفهان حركت كرد برسیدن خبر حركت او اهالی اصفهان قوی دل شده گشته امیدوار رستگاری شدند. اما چون میر محمود افغان واقف گشت نزد ملك محمود پیغامی فرستاد كه عزم خود را فسخ كرده واپس مراجعت كنید در صلهٔ آن حكومت خراسان و سیستان در اولادهٔ شما بصورت حكومت استقلالی منظور است » این رشوت چشم مروت
بعضی از شاهان و بزرگانیکه درین کتاب ذکر شده اند تیمور لنگ «در حدود ٨٠٦ ه ق» شاه عباس صفوی «٩٩٥ - ١٠٣٨ ه ق» شاه حسین صفوی نادر شاه افشار شهنشاه ایران «١١٤٨ - ١١٦٠ ه ق»
بعضی از شاهان افغانی که در تاریخ افغان ذکر شده اند سلطان معزالدین کیقباد « ٦٨٦ هـ ق » سلطان علاو الدین خلجی محمد شاه اول « ٦٩٥ هـ ق » سلطان ابراهیم لودی « ٩٤٦ هـ ق » شیر شاه سوری شاهنشاه افغان « ٩٢٣ هـ ق »
۹۳ ملك محمود را کور ساخته برای استیلای ممالك موعوده (سیستان و خراسان) عودت نمود امید خود را از شهر اصفهان قطع کرده راه نجات را بر روی اهالی مسدود ساخت ارزاق رویگرانی نهاده حیواناتی که گوشت شان حرام است از قبیل قاطرها خر ها، گربه ها سگ ها، مرده های انسانها از اضطرار خورده میشدند اهالی در کوچه ها و بازار ها از شدت گرسنگی میمردند، نهر زاینده رود از لاشهای مرده ها پر گشته آبش تغییر یافته قابل نوشیدن نبود. اینواقعه در سنه ۱۱۳۵ رخ داده بود و در این آوان به تاریخ ۲۱ اکتوبر ۱۷۲۲ع شاه سلطان حسین لباس غم و اندوه را با تمام صاحب منصبان پوشیده از حرم برآمده با تمام اراکین دولت در کوچه های اصفهان گردش میکرد و گریسته میگفت این همه مصائب و بلاها که در وقت حکومت او بر بنده گان خدا و بر بلاد ایران نازل گشته [ از خیانت ناصحان و بیدینی مشیران مملکت است ] و بمردم اظهار میکرد که تاج و تخت را برای افغانان میگذارم .» اهالی که سوز و گداز شاه را دیدند مصائب خود و مصائب شاه را فراموش کرده از چشم شان اشك ها جاری گشت . [این است جزای خواب غفلت و فرورفتن در شهوات و استخدام مخالفین در جنس و اغراض، در مصالح مهمه، خصوصاً در زمان حرب.] خلع شاه سلطان حسین و تاج پوشی شاه محمود روز دوم قرار داد تسلیمی تحریر نموده سائر امراء و كبار بران مهر نهادند به ۲۳ ماه مذکور شاه سلطان حسین با سائر اکابر و سه صد نفر سوار ایرانی بفرح آباد نزد شاه محمود رفت وقتیکه شاه داخل اقامتگاه شد تا زمانیکه به نیمه دربار نرسیده بود شاه محمود از جای خود حرکت نکرد بعد از ان شاه جیغه شاهی خود را از سر برداشته به دستار
٩٤ شاه افغان نصب کرده گفت ای پسرم : الله تعالی اراده ندارد که بعد ازین بر تخت ایران متمکن باشم امروز تو بشاهی مستحق میباشی شاه محمود این گفته او را با جیغه اش پذیرفته گفت: [ان الله یوءتی الملك من يشاء وينزع الملك ممن يشاء ] و جيغه را بدستار فروبرده هر دو با صفائی قلب نشستند و شاه دختر خود را در این مجلس حاضر بنکاح وی داد روز دوم محمود بشهر داخل شد. بسلام خانه عمومی نشست شاه و تمام اراکین سلطنت سلام پادشاهی را باو ادا کردند . خدمات شاه محمود به ایران چون شاه محمود بر تخت ایران متمکن گشت برای جلوگیری مصائب و قحطی هائیکه ایرانیان را فرا گرفته بود و به جبیره دلهای شکسته شان بدرجه کمال کوشید مردم را استماله نموده هر صاحب رتبه را برتبه سابقه اش مقرر داشت لکن با هر ایرانی یکنفر افغان را بحیث معاون مقرر کرد (۱) تا افغانان در امور اداری دولت ماهر گردند و هم اطمینان و اعتماد شاه بواسطه این معاونین بر مامورین بر قرار باشد باستثنای والی عربستان سائر خائنین حکومت ایرانی را که در محاربه با شاه ایران از راه نفاق پیش میآمدند اعدام نمود و از خان اهواز اموالش را ضبط نموده او را با کمال شناعت به فضیحت رسانید گویا که به زنده گذاشتن او قبلا وعده کرده بود که او را به قتل نرساند . فتوحات امان الله خان افغان در ایران امان الله خان را با شش هزار عسکر بطرف قزوین سوق گردانید که قاشان و قم را در ارض راه فتح کرد بدون معارض وممانع داخل قزوین گشت. اهالی قزوین که رجال جنگی و باقوت و پر نفوس بودند و مخالفین مذهب را جداً دفاع میکر دندچون از افغانان تعدی حس کردند فراهم شده بر افغانان هجوم آوردند . واطراف افغانان را فرا گرفته پیش قلعه حاکم نشین رسیدند امان الله خان برای تسکین شورش برآمد اما در این جنگ زخمی شد و در نتیجه اهالی چیره گشته یکهزار جوانان (۱) مگربه منصب شیخ الاسلامی يك عالم افغان منفرداً مقرر گشت «ماخوذ از تاریخ سرجان مالکم»
۹٥ افغان را قتل و باقی را از قزوین طرد نمودند. این واقعه در سال ١١٣٦ بوده در اثنای حرکت شکستی افغانان اشرف ابن میر عبدالله با سه صد نفر از امان الله خان جدا گشته طرف قندهار رهسپار گشت . بعد از واقعۀ قزوین اهالی خنسار و سائر بلاد همچو اهل قزوین با افاغنه از راه مدافعه پیش آمدند در اثر این رویه افاغنه در اصفهان فراهم گردیدند میر محمود از ین واقعه مرعوب گشته از اهالی اصفهان خائف گردیده از روی پیش بینی سائر مستخدمین حکومت و اراکین دولت و عساکر محافظین قلعه و فوج شاهی ایران را به بهانه جوئی ها بعضی را بقتل و بعضی را باخراج محکوم نمود تا ایشان نیز همچو قزوینی و خنساری ها بر علیه او قیام نورزند و سائر رجال شهر را اخراج نمودند و اصفهان از ین رهگذر رو بخرابی گذاشت، چون قصر سلطنت را استوار نمیدید کردهای را که بمقام شهر در جزین اقامت داشتند طلب کرد . نصر الله مجوسی و زبر دست خان افغان هنگامیکه کردهای در جزین وافغانان قندهاری بمعاونت تازه شاه محمود رسیدند برای فتح گلپایگان و خنسار قاشان دسته از عساکر را سوق داده فتح نمود نصر الله مجوسی که در کرمان باشاه قندهار ملحق گشته بود به فتح شیراز وسائر بلاد و ساحل خلیج فارس مامور شد و سائر نقاط ساحل را فتح نمود، اما در محاصرۀ شیراز زخمی شده در اثر همان زخم فوت گردیده قیادت عسکر به زبر دست خان افغان محول گشت و بعد از محاصرهٔ بسیاری از اهالی شهر از گرسنه گی مردند، بالآخر شهر به زور شمشیر فتح گردید . سزای محتکرین این قائد افغان تمام محتکرین را فراهم نموده برای اینکه ارزاق را از اهالی آنجا باز
٩٦ میداشتند و موجب قتل نفوس شهر شده بودند محکوم باعدام نمود حتی نوبت باین رسید که بعضی محتکرین را در گدام گندم شان تا وقتی آویزان کرد که گندم را دیده دیده از گرسنه گی جان دادند . تاثیر اختلاف آب و هوا و بی نظافتی اقامتگاهها برعساکر چون شیراز فتح شد عزم محمود قوی گردید، و يك قوت جدید را حس کرد لهذا سی هزار لشکر فراهم نموده بجانب کوه کیلویه که از اصفهان سه درجه عرض البلد جانب جنوبی واقع است متوجه ساخت اهالی که در ارض راه سکونت داشتند به عساکر او دست درازی کردند . چون بوسیله اختلاف هوا و گندگی فرودگاهها فوج مبتلای موت گشت و پیش آمد ناراحی اهالی ایشانرا مشوش ساخت محمود نادم گشته بطرف اصفهان نا کام مراجعت نموده شبا نگاه بشهر داخل شد . همچنان در شهر ( کز ) بسیاری از افغانان کشته شدند، چون این شکست باعث نفرت افغانان از میر محمود شد او را بخواستن اشرف خان از قندهار مجبور ساختند واو را ولی عهد مقرر کرد . اختلال فکر شاه محمود بر میر محمود وسواس غالب آمده عزلت اختیار نموده بریاضت و تصفیه باطن مشغول گشته از عالم غیب استمداد میخواست . ( اینست عادت شرقی ها چون بواسطه خطاهای خویش در حلقه های دام مشکلات میافتند از اسباب ظاهری که الله تعالی برای نیل مدارج سعادت خلق کرده است صرف نظر مینمایند و بطرف اسرار باطنی متوجه میگردند گوشت خوری را ترک کرده
۹۷ در گوشه تنهائی می نشینند این عادت بت پرستان هنود است که در قرن دوازدهم هجرت بین مسلمانان اشاعت یافته » چون از عالم غیب بسوی عالم شهود مراجعت کرد و از خلوه به جلوه آمد وسواس وسوء ظن بر او غالب آمد بحدیکه بيك خبر بی اساس ۳۹ نفر از خاندان شاهان صفویه را اعدام کرد و تشویش او زائل نشد و بدرجه ترقی کرد که به خبط و جنون رسید، وعلاعلی (حزین) میگوید جنون وی بحدی رسید که گوشت جان خود را بدندان میکند و در اثناء جنون وی افغانها شنیدند که شاه طهماسب لشکری آراسته به چپاو میآید افغانان مجبور شدند که شاه اشرف را به پادشاهی بر دارند ولی انکار آورده گفت تا وقتیکه شما قصاص پدر مرا از محمود نگیرید در حیات محمود پادشاهی را قبول نخواهم کرد زیرا که محمود میر عبد الله پدر او را بقتل رسانیده بود ، افغانان سر محمود را در سال ۱۱۳۸ از تن بریده نز داشرف آوردند پس اشرف سلطنت را قبول کرده زمام آنرا بدست خود گرفت محمود در سن ۲۷ ساله گی بعد از سلطنت سه ساله دنیا را وداع کرد . شاه اشرف شاه اشرف در مجالس عمومی به آخرین اعمال شاه محمود علناً اظهار تقبیح میکرد و برای دلخوشی و استماله اهالی ایران تاج سلطنت را بپای شاه سلطان حسین گذاشته بپوشانیدن آن بشاه الحاح کرد . شاه به قبول آن راضی نشد ، تاج را گرفته بدست خود بسر شاه اشرف گذاشته گفت که من عزلت را برعزت ترجیح داده ام و دختر ثانی خود را بنکاح او داد . شاه اشرف بغرض خدعه بحضور شاه طهماسب دعوت نامه ملاقات را چنان نوشت که دست اعداء و اجانب بطرف بلاد ایران دراز گشته از آنرو هرج و مرج در اهالی رونماست باید ما وشما باهم صلح نموده دست و بازوی يك دیگر گردیده متحداً
۹۸ دست اعدا را از بلاد ایران کوتاه سازیم بعض رؤسای ایرانی که بخدمت شاه اشرف حضور داشتند ازین مسئله آگاه کشته شاه طهماسب را مکاتیب استحضاری نوشتند که از اجتماع واعتماد بر قول شاه اشرف خود داری نمائید. چون شاه اشرف باین معامله واقف شد اراکین ایرانی را که از شمشیر شاه محمود باقی مانده بودند محکوم با عدام نموده گفت که شما با دشمن من مراوده دارید. مداخلت دولت عثمانی و دولت روس در معاملهٔ ایران و افغان چندی قبل از مرگ شاه محمود، سلطان عثمانی با امپراطور روس پطر کبیر به تقسیم آن ولایات ایران که داخل دائره افغان نشده بود عقد معاهده نمودند و دران معاهده این شرط هم وجود داشت که اگر شاه طهماسب معاهدهٔ هـذا را توافق و تسلیم نماید افغانان را از ایران بدر کرده مقبوضات ایرانی شان را بشاه طهماسب تسلیم خواهند کرد. شاه اشرف و علمای عثمانی چون شاه اشرف زمام حکومت را بدست خود گرفت سفیری بدربار عثمانی به قسطنطنیه فرستاد سفیر با علمای عثمانی در خصوص احوال ایران تبادلهٔ خیالات نموده گفت که بسلطان نمی زیبد که با شاه نصرانی کمر بسته کرده حکومت سنی را استیصال نماید علما و سفیر در این خصوص موافقت کردند لیکن وزراء برخلاف علما احتجاج کرده مستدل شدند که سلطان عثمانی امیرالمومنین وخلیفهٔ رسول رب العالمین و سایهٔ خدا در زمین است کسیکه مطیع امر او نباشد وخطبه بنام او نخواند و مالیه ادا نکند دشمن دین گفته میشود جهاد با او بهتر از جهاد با نصاری است. علما ازین برهان ناشی از خیالات نفسی وزرا ساکت گشته سفیر ناکام مراجعت نمود. واز در بار عثمانی باحمد پاشا که بر مراغه و قزوین قابض بود حکم شد که عساکر خود را
۹۹ باصفهان متوجه سازد چون شاه اشرف واقف گشت قریه جات را سوختانده عساکر فراهم نموده بمقابلة فوج عثمانی خود را آماده ساخت اولا با دو هزار مقدمة الجيش عثمانی بمسافة ۱۵ فرسخی اصفهان مقابل گشت ترکان چون از تیغ شاه اشرف یکسر قتل شدند احمد پاشا مرعوب گشته باقی اردوی خود را توقف داده بدورش خندق حفر نمود شاه اشرف يك هیئت پروپاگاندچی را سراً در لشکر اتراك منتشر نمود و برای پراکنده کردن اردوی عثمانی و استمالت قلوب کردها مساعیات بکار میبرد که این جنگ مخالف دین حنیفی است باید ما و شما سنی ها با هم متحد باشیم جمعیت دیگری از علما را بحضور احمد پاشا فرستاد تا دل او را بصلح وسلم آماده ساخته معناً نفع صلح را بفهمانند اما احمد پاشا از قبول صلح انکار آورده لشکر را مکرر سوق داد. جنگ ترک و افغان لشکر اتراك بالغ به (۶۰) هزار نفر بود و ۷۰ توپ با خود داشتند. در حین مقابله هر دو فوج عثمانیان شکست فاحشی خوردند و دوازده هزار نفر از آنها مقتول گردیده جمیع سامان جنگ را گذاشته گریختند احمد پاشا بکرمان فرار شد و از خوف اینکه شاه او را تعاقب خواهد کرد از کرمان به بغداد گریخت. اثر عالی همتی افغان شاه اشرف برای استماله قلوب عثمانیان نزد احمد پاشا مکتوبی فرستاد که من نمی خواهم اموال مسلمانانرا تصرف کنم از طرف خود امین انتخاب نمائید تا بدون آلات حربیه سائر سامان پس مانده شما را بشما تسلیم کنم، و محبوسین عثمانی را بخشیده رها کرد. ازین رویه افغانان عثمانی ها بحسن سیرت و صفای طینت افغانان قائل گشته به خود واجب دیدند که شاه اشرف را بشاهی ایران تسلیم کنند و با تر این مصالحت خواهش کردند که شاه افغان از صمیم قلب سلطان عثمانی را ( خلیفه و ) سایه خداوند در زمین اعتراف نماید .
۱۰۰ تفرق افغانان بعد ازین چندی از واقعات شدید رونما گشت : اول برادر شاه محمود در قندهار دعوی استقلال کرد این تجزیه شاهی قندهار طایفه غلځای را بد و حصه تقسیم نمود و دروازه كومك ومعاونت ازینطرف بر روی شاه اشرف مسدود شد دوم ملك محمود سيستاني خود را بشاهی معرفی نموده بر ولایت خراسان مستولی گشت، سوم نادر افشار که بشجاعت و عزم و شهامت مشهور بود بشاه طهماسب پیوسته در شهر استر آباد سرعسکر ایرانی مقرر شد . فتح یزد بدست شاه اشرف و سفارت افغانی بدر بار عثمانی در خلال این مشکلات شاه اشرف به فتح شهر یزد حرکت کرد و بعد از فتح سفیر افغانی را بدر بار عثمانی فرستاد رجال ترك با کمال احترام و اکرام پذیرایی وی را نمودند و شاه اشرف این رویه را فاتحه اقبال خود دانست. انحلال حکومت ابدالی هرات ملت افغان در سایه اتفاق و اتحاد علم استقلال را برافراشته بودند شجاعت و شهامت افغانان ، عثمانی ها و روسی ها را در ایران هراسان نموده بود لیکن این ملت خوش بختی خود را بواسطۀ نفاق و شقاق حفاظت کرده نتوانستند، سروری شاه اشرف و آزاد خان و شاه محمود افغان از نهضت نادری ایران و نفاق خانگی افغانان ازینجا رو به زوال میگیر ايدزمانی از فتح یزد نگذشته بود که برای فتح مشهد و هرات شاه طهماسب به تحت ادارۀ نادر افشار لشکری آراسته، بالآخر لشکر ایران بر شهرهای مذکور تسلط یافته چیره دست شدند . شاه اشرف از انحلال حکومت ابدالی هرات مضطرب گشته سی هزار فوج را تنظیم داده بطرف خراسان متوجه گشت . قریب دامغان لشکر نادر افشار با عساکر شاه اشرف
۱۰۱ داخل رزم گشته نتیجه را فوج نادری بدست آورد عساکر اشرفی شکست خورده باصفهان رفتند ، در شمال اصفهان در قریه مورچه خوار خندقها حفر نموده استحکامات درست ترتیب دادند و در استحکامات فراهم شدند عساکر خود را نادر افشار از درمغان بطرف اصفهان سوق داده در هر نقطه ایرانیان شامل اردوی نادری گشته عده شان تا اصفهان خیلی زیاد گردید با این کثرت و وفور به اردوی شاه اشرف هجوم بردند افغانان کمال جلادت و شهامت را نشان دادند ، لیکن کثرت لشکر دشمن ایشانرا بر جعت قهقری بسوی اصفهان مجبور ساخت چهار هزار دلاوران افغان در این محاربه جان بجان آفرین سپردند ، و بقیه یقین کردند که باصفهان اقامت کرده نمیتوانند لهذا شبانگاه برای کوچ مستعد شده وقت طلوع آفتاب از شهر برآمده طرف شیراز حرکت کردند گفته میشود که شاه اشرف قبل از وداع اصفهان شاه سلطان حسین سیاه بخت را کشت ، بعد از چند ماه بامر طهماسب فوج نادری بطرف شیراز حرکت کرده افغانان دل شکسته در استخر برای جنگ صف بندی نمودند بعد از يك پنجه محاربه فوج اشرفی بشیراز رجعت قهقری نمودند شاه اشرف ناچار گردیده با دو صد سوار راه قندهار را پیش گرفت ، جماعت افغانان با رؤسای شان که به ۲۰ هزار نفر بالغ میشدند متفرق گشته در رجعت بوطن خود در هر منزل گرفتار مشقات میشدند با وجود تنگی ارزاق و راهگیری قبایل ایرانی اکثر افاغنه در وقت مراجعت قتل و تاراج شده به جز از چندی که در بلاد خود واصل گشتند دیگران نجات نیافتند . کشته شدن شاه اشرف شاه اشرف حین مراجعت تا بلوچستا ن هر جا دچار محاربه گشته بالآخر از چور و چپاول قبایل ایرانی تمام رجال خود را در مدافعه تلف نموده تنها با دو نفر رفیق خود که تا وقت دخول بلوچستان زنده مانده بود وارد بلوچستان گردید ولی
١٠٢ پسر عبدالله خان بلوچ شاه را شناخته قتلش نمود و در همان سال ١١٤٢ سر شاه را با قطعه الماس که نزد شاه اشرف بود به شاه طهماسب فرستاد شاه اشرف نيك سیرت و خوش باطن ، وسیع الاخلاق وستوده صفات نزد ملت افغان شمرده میشد ایرانیان نیز او را از محمود افضل می پنداشتند . حکومت افاغنه در ایران ٧ سال دوام داشت در محاربات بین افغان وایران دو ملیون نفوس ایرانی ضایع شدند . مسكوكات اشرفی ریاضی در عین الوقائع می نگارد که اشرف افغان بواسطهٔ حسن سلوکی که با ایرانی ها مد نظر داشت بر اقتدار خود افزوده بنام درهم و دينار مسکوکاتی که در ایران رائج بود تغیر داده بنام خود مسکوکات مخصوصی ترتیب داد که من جمله مسكوك بند . مؤلف بزحمت ها بدست آورده از طلای خالص دیدم در يكطرف آن کلمۀ توحید (لا اله الا الله محمد رسول الله) و سمت دیگر آن این فرد ثبت بود دست رد بر بلا ر بود گناه داد تغییر سکه اشرف شاه و در سكوك ديگر به يك روى شعر فوق الذكر و بر روی دیگر این فرد مندرج بود سلا بود گناه - را غیط کرده اشرف شاه و این سکو کات را ایرانیان اشر فی نام نهادند و جه سمیهٔ اشرفی این همه گفته میشود که طلا اشرف ترین فلزات است . ممکن است که وجه اخیر عمومی وجه اول الذکر مخصوصی نسبت به مسكوك شاه اشرف خواهد نبود و در مملکت نیز مسكوك به نام شهرت وارد در قندهار مــات و در كــابـل كلاء دورشا در مهران و اشرفی در تمام بلاد مشهور اسـت )
١٠٣ انحلال حکومت قندهار وقتیکه نادر شاه بسلطنت ایران فائز آمد دست صفوی ها را از حکومت کوتاه ساخت هشتاد هزار لشکر را با خود گرفته داخل قندهار شد شهر قندهار را که در گوشه کوه (قیطول) بکمال مناعت سر بر افراشته بود قابل فتح نمیدید زیرا که بشکل نیم دائره کوه قیطول شهر را احاطه کرده بود و نیمهٔ دیگر دارای بر جهای بلند بوده، نادر افشار قریب شهر بنام نادر آباد شهر نوی تاسیس کرد و بکمال کامل قندهار را محاصره نمود چون آذوقه را از شهر کامل قطع کرده نتوانست با لاخره بهجوم آماده گشته بعضی برجهای شهر را بچند حمله زیر تصرف آورده سنگر توپ ها ساخت و از آنجا براهالی گوله بازی شروع کرد اهالی بدون تسلیم چاره ندیدند و دروازه ها را کشادند چون نادر اعلان عفو نموده بود به احدی از اهالی شهر از طرف و این مسکوکات را ایرانیان اشرفی نام نهادند که بای نسبت آن بنام اشرف افغانست و نام مسکوك طلا اشرفی بدینجهت شده که تا کنون با یران متداول است و يك جهت دیگر در نزد اهل دنیا امنیست که مسکوك طلا بهترین تمام چیز ها و اشرف بر همه چیز است. خلاصه این پادشاه باهالی ایران بسیار رؤف و مهربان بود و محض آسایش حال ایرانیان با دولت عثمانی که هم كيش و هم مذهب او بودند سخت گیریها کرد منجمله اول شرطی که با ندولت نمود این سه فقره بود یکی آنکه امیر حاج در راه مکه معظمه از طرف پادشاه ایران و از اهالی ایران همه ساله معین باشد و دیگر آنکه کعبه در پنج رکن منقسم شود که یکرکن آن مذهب جعفری باشد و دیگر رعایای ایران بخاك مملکت عثمانی محترم باشند هر گاه صدمه در محلی بر آنها وارد بیاید حاکم آن محل بدون عذر از عهده برآید چون دولت عثمانی قبول اینشرایط را ننمود اشرف شاه اعلان جنگ داده با عساکر ایرانی و افغان حمله بمملکت عثمانی بردو شکست های پیاپی در چند نقطه بر لشکر بان آندولت وارد آورد عساکر عثمانی هم بملاحظه هم مذهب بودن باپادشاه ایرانی که افغان بود بسختی جنگ نمیکردند و اشرف را بخلافت اولی میدانستند کار بر سلطان عثمانی سخت شده مجبور به امداد طلبی از ملت
١٠٤ ایرانی حاضر نرسید این عفو نا در از آنرو بود که در وقت کامیابی بسلطنت ایران بر خود التزام گرفته بود که رفض را دفع و دعای ترضیه صحابه کرام را مقرر خواهد کرد و حینیکه ایرانیان پادشاهی ایران را بروی تکلیف نمودند از قبول آن انکار نموده گفت تا وقتیکه شعار فض را ترك و باسمای صحابه دعای ترضیه را الحاق ننمائید من شاهی ایران را قبول نخواهم کرد ایرانیان این توصیه او را قبول کرده باو اعتماد و اطمینان دادند بعد از آن تاج سلطنت را قبول نمود . بدولت عثمانی نوشت که ایرانیان از سب صحابه کرام باز آمدند و با ترضیه من مطمئن گشته اند مذهب جعفری که نزد اهل سنت از مذاهب معتبره شمرده میشود در خصوص آن از حکومت عثمانی آرزو دارم که در مکه معظمه برای امام جعفری ها اذن اقامت امام همچو مذاهب اربعه داده شود شیخ الاسلام حکومت عثمانی این خواهش او را قبول نکرد و حکومت با عدم قبول مبالغه نمود خود شداول استفتا از علماء چهار مذهب سنی داخله مملکت خود گرفت که هرگاه در یک عهد دو خلیفه از اسلام باشد اطاعت بکدام يك واجب است در جواب نوشتند هر کدام کاملتر و خانواده او بخلافت قدیم منتهی شود و نسب بخلفای سابق اسلام برساند اطاعت او فرض است سؤال دیگر نمود که هرگاه دو خلیفه در یک عهد اتفاق افتند و با هم طرف نزاع وجدال باشند تکلیف حمایت اسلامیان بكدام يك از آن دو خلیفه خواهد بود جواب نوشتند هريك كه مقصودش حفظ بیضه اسلام و قوت اسلام و متولی حرمین الشریفین است اسلامیان باید باو همراهی او متفق باشند وهكذا استفتا های دیگر گرفت که ضمنا مقصود اشرف شاه بود از آنجهت ملت عثمانی همت بتلاقی درباره با اشرفشاه گماشته بپادشاه خبر د قولا نفاق و همراهی دادند مجدداً جنگ شروع شد هنوز فتح و شکست چندانی بطرفین روی نداده بود که به تدبیر نادرشاه افشار که آنزمان سپهسالار شاه طهماسب صفوی بود هرج و مرج در ایران روی داد و عساکر ایران بوارث پادشاه خود گرویده دور اشرفشاه را واگذاشتند سهل است که در خیال بهمز دن اردوی افاغنه شدند و روز گار اشرف شاه سیاه شد و افاغنه منهزم شده ایران را واگذار نموده بمفاد كل شي يرجع الی اصله بس بقندهار رفتند و اشرف شاه در بین راه فرار وفات یافت
حکومت اعلیحضرت احمدشاه افغانها بعداز مرگ شاه اشرف صرف تا زمان مرگ نادرشاه افشار زیر سلطه ایرانیها باقی ماندند اما زمانیکه نادرشاه در سنه ١١٦١ کشته شد احمدخان ابدالی سدوزائی که در معسکر نادرشاه بود جهت مدافعه از اهل حرم او به معیت دسته جات افغان وازبک بر ایرانیها هجوم نموده آن ها را سخت تا ر و مار ساخت سپس به نهایت عجله بطرف قندهار رو آورده آن را استیلا نمود خزینه و اموالی را که برسم خراج از ولایت کابل و بلاد سنده به نادرشاه می‌بردند در وقت گذشتاندن از قندهار احمدخان خزاین مذکور را (که بالغ به ٢٤ کرور روپیه بود) از امداد های غیبی دانسته ضبط نمود و اقتدار او بهمان سبب زیاد شده دعوی استقلال نموده خودرا شاه افغان وطائفه ابدالی را (به درانی) موسوم ساخت (١) بعد از ان عساکر خودرا بطرف هرات مشهد و سیستان وغیره بلادخراسان سوق داده آن موضع را فتح نمود و قدرت داشت که تمام ولایات ایرانرا در همان وقت مطیع و منقاد حکومت خود سازد اما چون ملاحظه نمود که اهالی ایران از افغان‌ها بواسطۀ ضررهائی که دیده‌اند بد می‌برند و هم تغیر مذهبی که بواسطۀ نادرشاه در بین شان پیدا شده بودممکنن نگر دیده است و فتح تمام ولایات يك امر ساده بنظر نمی‌رسید و هم میدانست که تسخیر کشور ایران به فائده او تمام نمی‌شود بنا ً مساعی خودرا باصلاحات داخلی گماشته باستخلاص قوم خود کفایت نمود و برخی از ولایات خراسان را به پسر نادرشاه بسبب حقوق پدرش واگذاشته محافظت او را هم ذمه برار شد ؟ بعدازان که رسوخ حکومت او در افغانستان قائم گردید و تمام افغانها با و اطاعت نمودند شش مرتبه بر بلاد هندی لشکرکشی نمود و در هر مرتبه به ظفر (۱) احمدشاه قبل از ورود خزانه به پادشاهی انتخاب شده بود و نام درانی را نیز باثر خواب میان عمر صاحب چمکنی تبدیل و تجدید نمود « تاج التواریخ » .
١٠٦ و فتوحات مجلل نایل شد؟ خصوصاً در واقعهٔ جنگ مرهته که در صحرای «پانی‌پت» بقرب دهلی واقع است محاربه بابت پرستان مرهته که بزرگتر بن سلطان‌های تیموریه به پیش برد مقاصد خود در هند از شرارت شان عاجز آمده بود (زیرا مرامشان ازاله حکومت اسلامی در هند بوده) بوقوع پیوست تعداد قشون مرهته هشتاد هزار نفر و از احمد شاه ٦٠ هزار که مناصفهٔ آن افغانها و محل اعتماد احمد شاه صرف اینها بودند اندازه‌شد. احمد شاه بهمین اردوی خود مرهته‌ها را سخت شکست داد چنانچه بعد از شکست مذکور خودشان طوری منفعل گردیدند که واقعهٔ مذکور سد فتوحات آنها گردید و آوازهٔ مردانگی احمد شاه در تمام بلاد هندی از این مسئله شهرت گرفت احمد شاه پنجاب و کشمیر و سند و بسا بلاد دیگر آن نواحی را در تحت تصرف خود آورد، بعد از ان بلوچستان و مکران و بلخ و غیره را فتح نموده تمام روساء بزرگیکه به‌گرد و نواحی مملکت افغان بودند در مقابل او فروتنی نموده در اثر حکمت و تدبیر خود بر يك مملکت عظیم استیلا ورزید و اهالی مملکت او دارای ثروت و غنا گردیده بودند لیکن اوضاع مالی حکومت در حالت فقر بود زیرا خراج ولایت کابل و قندهار را بخوا نین قبائل افغانیه بخشیده بعوض آن از آنها اطاعت و ملازمت در سلك عسکری طلب می نمود (۱) این سلطان عظیم الشان طوری که ما بیان کردیم از قبیله سدوزائی بود و افغانها قبیلهٔ موصوفه را خیلی دوست میداشتند و بدیدهٔ اعتقاد و اعتماد به اینها مینگریستند بعلاوه سلطان مذکور خیلی شجاع و با عزم و حزم و صاحب فکر و تدبیر محکم خوش خلق باعفت عادل عالم و منصف راد مردی بود بارعیت خود برأفت باعساکر خود بمرحمت گذاره میفرمود حتی باوجود اختلاف انساب ومسالك رعايا طوری در دلهایشان محبت او عمومی و خصوصی جا گزین بود که او را از برگزیدگان خداوند تعالی شمار داشته پدر تمام افغانها میشمردند. (١) بابر در تذك خود می نگارد که ولایت کابل سيقى است قلمی نیست حاصلات آن مصارفات را پوره كرده نمیتواند ومحبهت این فقر مالی بود. [مترجم]
۱۰۷ و ازین باعث بلقب احمد شاه بابا یاد میکنند و مشارالیه نظام سلطنت خود را باساس محکم و ثابت استوار نموده بود و تا آخر حیات به شکوه و جلال حکومت نمود لاکن علت اساسی ثبات حکومت و سلطنت حسن حکمت و تدبیر ذاتی او بوده است ولی پس مانده گان او چون در این صفات بمنزلت او نبودند لاجرم بعد از مرگ او مملکت دچار اضطراب و پریشانی گردید وفات او بعمر پنجاه ساله گی در ۱۱۸۵ اتفاق افتاده بعض میگویند سال ۱۱۸۷ وفات کرد) اعلیحضرت تیمور شاه چون احمد شاه وفات کرد درین وقت پسرش تیمور شاه در هرات بود جرگه علماء و منصبداران عسکری و خوانین اقوام را خواسته بحضور آنها بیان کرد که پدرم در حال حیات مرا ولیعهد مقرر کرده بود ولی در مرض موت وزیر (شاه ولی خان) او را فریب داده ولایت عهدم را بر و فسخ کرده برادرم سلیمان را به پادشاهی افغانستان برداشت الان در قندهار دور شاهی بنام او زده می‌شود و خزانه پدرم را بدست آورده قوه حربی خود را در اثر آن افزوده است آیا شما بامن در استرداد حق مغصوب مدد میکنید؟ (همه گفتند که سواد اعظم با شما است به كمك شما حاضریم مردم در مزار خواجه انصاری جمع شده شیخ یحیی شمشیر شاهی را بگردنش حمایل کرده باو بیعت کردند و تمام افغانیان باو کمر بسته قندهار را فتح و سلیمان را دريك قفسی انداخته در زندانش نگاه داشت تا آنکه در سنه ۱۲۳۳ در زندان وفات کرد. و وزیر (شاه ولی خان) را کشت(۱) تیمور شاه بطرف پنجاب و کشمیر عنان عزیمت معطوف ۱ - زمانيكه تيمور شاه باداره استیلای قندهار از هرات بفراه رسید وزیر شاه ولیخان با چند نفر اقارب خویش به غرض تقدیم معذرت در حدود فراه به استقبال تیمور رسید اما قاضی فیض الله خان دولت شاهی که بمنصب وزارت دربار تیمور شاه مقرر گردیده بود تیمورشاه را بقتل وزیر شاه ولیخان وادار ساخته گفت که او را موقع سخن زدن باید داده نشود زیرا بواسطه شیرین زبانی که دارد پادشاه را فریب خواهد داد. تیمور شاه بمشوره قاضی فیض الله خان قبل از باریابی او را با اقاربش اعدام نمود - تاریخ احمدی
١٠٨ ساخته سر کشان آنجا را واپس مطیع کرده بحکومت افغانستان ملحق گردانید بعد از چند سال شهزاده محمود را به نائب الحکومه گی هرات و شهزاده زمان پسر سوم خود را که دارای مکارم اخلاق بود در کابل والی مقرر نموده و مرکز سلطنت را از قندهار به کابل نقل داد . (۱) صدمه تعصب به سیاست و فتوای ناحق درین اوان شاه مراد بیگ بخاری بر مرو تاخته آن شهر را خراب ساخته تمام اهالی را که دارای مذهب شیعه بودند باسارت برد تیمورشاه در اثر استغاثه اهالی خواست که بفریادشان برسد ولی قاضی فیض الله خان او را فتواداد که برای سنیها جائز نیست که شیعی ها را از دست سنی ها نجات دهد ( فاعتبر و یا اولی الالباب) در شب ۸ شوال سنه ۱۲۰۷ تیمورشاه در کابل وفات کرد وراحت افغانها با او رخت بر بست ' تیمورشاه نيك سیرت نرم طبیعت صلح دوست بود ازان رو بعض منصبداران وخوانین ولایات عصیان می ورزیدند و سه صد نفر زن از زنان احرار داشت و درین جمله زنی از نژاد افغان وجود نداشت ۳۲ پسر از او باقی ماندند . [۱] - : طوری که اهالی هرات به شهزاده تیمور طرفداری نموده اهالی قندهار شهزاده سلیمان را بحکومت قبول نموده بودند . لهذا تیمور شاه به اهالی قندهار اعتماد نداشت و به این لحاظ مرکز سلطنت را از قندهار بکابل انتقال داده از آهالی قندهار صرف دوازده هزار اسحاق زائی ها را که در تعداد نفوس کمترین طوائف آن ولا بودند بجهت قوت الظهر با خود آورد . تاریخ احمدی
شاه زمان و شهزاده همایون هنگامیکه تیمور شاه خبروفات پدرخویش را در قندهار شنید درمیان قوم پادشاهی خود را اعلان کرد. قشون خود را مجهز نمود. به ارادۀ استیلای کابل سوق داد . این خبر به برادرش شاه زمان رسید (1) درمقام کلات غلجدی به مقابله او آمده جنگ شدید بین طرفین بوقوع پیوست نتیجۀ جزاین نداد که همایون بسوی هرات فرار نمود . و به برادر دیگر خود شهزاده محمود پناه برده بمقابل شاه زمان در خواست امداد نمود اما او قبول نکرد. وقتیکه ناامید گشت هرات را گذاشته رو به قندهار نهاد. در بین این دو شهر اخذ مقام نمود . اتفاقاً قافله که از قندهار بسوی هرات عازم بود به اوپیش آمد . همایون راه کاروان را گرفته رجال آنرا کشته واموال شان به یغما گرفته فوج خود را به آن مسلح ساخته به جنگ زمان خان برادر خود دوباره آمد . این خبر به حیدر ابن زمان رسیده به مدافعه او برآمد اما تاب نیاورده شکست خورد . وهمایون به شهر قندهار داخل گردیده بااهالی از راه در شتی پیش آمده تجاررا ازار داده مالشان را ضبط نموده فوج خودرا بدان مرتب نمود چون شاه زمان واقف گشت جانب قندهار عسکر خودرا حرکت داده وبر همایون یورش برد . در نتیجه همایون هزیمت یافته به ملتان گریخت ووالی آنجا با او (1) زمانیکه تیمور شاه در کابل وفات نمود قبل از شاهزاده همایون والی قندهار شاهزاده زمان والی کابل باتفاق امراء در باره به پادشاهی انتخاب گردید . مترجم
مقاومت نمود تا که او را شکست داده پسرش را کشته و خودش را باسارت گرفته به حضور شاه زمان فرستاد و شاه زمان به کور ساختن او امر داد . خلاصه اینکه شاه زمان به كومك قاضی فیض الله خان و سر دار پائنده خان و بختیاری خویش اورنگ پادشاهی را بعد از پدرش از دست مدعی خلاص نمود باجود یکه امراء در باره فاتح خودر ادر خصوص مقرر له نمودن رحمت الله خان به رتبه وزارت به گوش شاه رسانیدند اما شاه نشنید و رحمت الله خان را برتبه وزارت مفتخر ساخت از این رهگذر ماده فساد در جمعیت ایشان متولد گردید که تفصلات آن در آئنده ذکر خواهد شد دسیطرهٔ شاه زمان در بلاد دیگر که زیر سلطه آباء و اجداد او بودند اذیافت مثل سنده و كشمير وملتان وديره شکار پور و بلخ در قبضهٔ اقتدار او کاملا درآمدند. بعدازان شخصاً بسوی قندهار عزیمت نمودو در اثناء این گذارشات شهزاده محمود برادر او در هرات دعوی استقلال کرده عساکر خود را مجهز ساخته جانب قندهار حرکت داد. زمانیکه شاه زمان خبر یافت بمقا بله او بر آمده در حدود كرسك وزمينداور تلاقی فریقین شد. اولاً شاه زمان از برادر خود شهزاده محمود درخواست صلح کرد لیکن محمود به قوت خود مغرور بود از قبول صلح انکار کرد و نائرهٔ جنگ در گرفت و در نتیجه محمود هزیمت خورده بسوی هرات فرار گردید و عدهٔ زیادی از امراء در باراو بدست برادرش شاه زمان اسیر افتاده خزانه اش به قوه تصرف عساکر شاه زمان درآمد. بعداز این واقعه به شرایط ذیل صلح منعقد شد که هرات و فراه در قبضهٔ حکومت شهزاده محمود باشدوخطبه بنام شاه زمان خواند سکه را در آنولا بنام شاه زمان مسکوك سازد.
۱۱۱ اخلاف تیمورشاه درانی هنگامیکه شهزاده همایون خبر وفات پدر خود را در قندهار شنید خویش را پادشاه اقلیم خود رسماً معرفی نموده . سپس شاه زمان جانب کابل مراجعت نموده از انجا عازم لاهور گشته آن را تحت ضبط و ربط خود آورد و علاوتاً تمام علاقه جات قریبه لاهور را تصرف کرد . و این ظفر ها و فتوحات عساکر او را ثروتمند گردانید . درحالیکه شاه زمان در لاهور بود شنید که شهزاده محمود معاهده را شکستانده به اراده فتح قندهار اراده از لاهور علی العجاله مراجعت نموده عازم هرات شد وقتیکه محمود از حرکت شاه زمان خبر یافت عساکر خود را فراهم نموده از هرات برآمد در اثناء حرکت خود شنید که امرائی که در هرات گذاشته است به جهت مقرر نمودن او را به رتبه وزارت مقرر گشته در هرات برعلیه او شوریده اند لهذا محمود به مراجعت خود مضطر گشت زمانیکه در هرات داخل گردید قلیج خان رئیس ایماق طائفه است از (ترك) با عساکر زیر اثر خود مجدداً به مخالفت قیام نمود شهزاده محمود وزیر شیغنی خود را به آرام ساختن اوشان فرستاد شورشی ها او را محبوس ساخته بدون سرکشی راه اطاعت را نه پیمودند . در این احوال شهزاده قیصر ابن شاه زمان به نواحی هرات نزدیکتر سید شاه محمود چاره جز فرار ندید با پسر خود کامران به بلاد ایران گریخته به فتح علیشاه قاجار پادشاه موجوده عجم پناه برد و شاهزاده قیصر بلامانع به هرات داخل گردید بعد از ان شاه زمان پدرش در هرات فرود آمده او را به ولایت هرات مقرر نمود . چندی بعد محمود به نواحی هرات مراجعت نموده بعضی از عساکر را برای فتح انولا فراهم گردانید لیکن کامیاب نه گردیده هزیمت یافت و مراجعت خود را نزد فتح
۱۱۲ علیشاه پسند نه کرد لهذا به شاه مراد امیر بخارا پناه برد بعد از انکه هشت ماه باشاه مراد گذرانید اجازت رفتن خوارزم را حاصل کرد و از انجا رفتن نز د فتح علیشاه ایران بارثانی عزم کرده رفت چندی آنجا تو قف نموده و اخیراً از اوامداد يك فوج جراری را گرفته سوی قندهار حرکت داده بلا مانع قبضه کرد : و در این جا فتح محمد خان ابن سردار پاینده خان با او ملاقی گشته در سوق دادن قشون بسوی کابل با او شريك گردید زمانیکه شاه زمان از این واقعه خبر یافت به د فاع ایشان بر آمد وقتی که تلاقی عسکرین بعمل آمد جنگ بسیار شدیدی بوقوع پیوست و خونهای بسیاری از طرفین ریختهانده شد و در نتیجه شاه زمان شکست خورده بدست شاه محمود اسیر افتاد به امر او در چشم شاه زمان میل کشیده شد ووزیر رحمت الله خان خائن که به امید پادشاهی خود شاه را به قتل سائر امرا و رداشته که دران جمله پدر فتح محمد خان سردار پاینده خان را نیز به قتل رسانیده بود در قبضه شاه محمود آمده لباس او را کشیده بوریارا به او پوشانیده بالای خرسوار کرده در شهر کابل تشهیرش نمود و بعد ازان اعدامش کرد وقتیکه قیصر ابن شاه زمان مقاومت با کاکای خود کرده نمیتوانست هرات را به برادر حقیقی محمود شهزاده فیروزالدین گذاشته به شاه ایران پناه برد در اثر این واقعات سلطه محمود برپای تخت افغانستان انجام یافت چون محمود بسوی تشیع میلان داشت لهذا سنی ها متنفر گردیده عرق حمیت اوشان به شورآمده برعلیه او شوریدند بعد ازان شیعی ها نیز او را ناکام گذاشتند و تمام ایشان به سرزنش او متفق گشته در بالاحصار محبوسش ساخته شاه زمان کور را از محبس بر آورده تا زمان رسیدن شاه شجاع به حکومت خود مقرر نمودند پنج روز بعد ازین واقعه شاه شجاع از پنجاب به کابل رسید اهالی محمود را به
۱۱۳ حضور شاه زمان حاضر آوردند تا قصاص چشم خود را ازو بگیرد شاه زمان از روی ترحم ازاو در گذر گردیده امر داد که او را پس بقعحیس بالاحصار ببرند چندی بعد ازین شاه شجاع بايك لشکر جرار برای تأدیب والی كشمير عطا محمد خان پسر شیر محمد خان که عصیان نموده بود سوق داد زمانیکه به مظفر آباد قریب کشمیر رسید نمایندۀ عطاء محمد خان به حضور شاه حاضر گردید. عذر مخدوم خود را به پیش شاه عرض نموده از اطاعت و بندگی او اطمینان داد بعد از آنکه شاه شجاع از معاهدات او اطمینان حاصل کرد بسوی کابل مراجعت نمود در اثناء راه شنید که محمود با امرائیکه با او محبوس بودند محافظینی قلعه را ذبح کرده از حبس فرار کرده وزیر فتح خان نیز از محبس قندهار بر آمده هردوبشان در اطراف قندهار با شهزاده کامران یکجا شدند کامران درین وقت در سرحدات افغانی تردد داشت ازان اجتماع شان اهالی کابل در شدت اضطراب بودند شاه شجاع حین ورود خویش پریشانی اهالی را دیده بسیار تأسف میکردند محمود بعدازین اتفاق نزدشهزاده فیروزالدین والی هرات رفته استمداد خواست مگرناکام مراجعت کرد شهزاده فیروزالدین هدایا و لباس های فاخره را بکمال احترام بحضور ایشان قدیم داشته از داخل شدن شهر نزدشان عذرخواست چون بگرفتن كمك كامياب نیامدند دست خالی مراجعت کردند و در اثنای رجوع دو قافله که از هرات بقندهار واز قندهار بهرات میرفتند تاراج کرده و بذریعۀ آن عسکر تهیه نموده قوۀ چهار هزار سوار برای فتح قندهار آراسته چون بنزديك شهر شدند ووالی بمقابله برآمد عالم خان والی مذکور قندهار را اسیر نموده بعد مدتی بر قندهار مسلط گشت و صدهزار لشکر را از قندهار با خود گرفته در حدود غزنی باشاه شجاع مقابله نمود پس ازيك جنگ خونین شاه شجاع ازغزنی شکست خورده
بواسطه بی اعتمادی که بر مردم کابل داشت توقف نکرده شاهزاده حیدر ابن شاه زمان را در شهر گذاشته بسوی پشاور رفت کابل در تصرف ثانوی محمود در آمده محمود به نشان دادن امارات مراحم و شفقت خود به رعایا اغاز نموده فتح خان را به وزارت خود برگزیده اختیار امور را بدست او داد. و پسر خود شاهزاده کامران را به ولایت قندهار والی نمود فتح خان سائر برادران خود را به فرمانفرمائی ولایات افغانستان مقرر کرد. و در ضمن این وقائع شهزاده قیصر ابن شاه زمان را که خبر گریختن او به سوی ایران قبلا تحریر گشته در ایران خبر پادشاهی کاکای خود شاه شجاع را شنیده به مملکت خود عودت نمود در این اوقات بدست شهزاده کامران والی افتاده بورس آورده که والی قندهار گردیده بود افتاده او را به قتل رسانید و شاه شجاع از پشاور کشیده شده پس با عطاء محمد خان والی کشمیر باب مراسلات را کشوده از او پول امدادی در خواست کرد عطاء محمد خان جواب داد که جواهری که نزد خود شما است اگر میفرستید مبلغ سی لك روپیه به شما میدهم چون نزد شاه شجاع جز دریای نور دیگر جواهر وجود نداشت (۱) آنرا نزد عطا محمد خان فرستاده مبلغ (۱٥) لك روپیه را نقداً از او گرفت و (۱٥) لك دیگر را وعده نمأدیه کرد شاه شجاع دریای نور را برای عطا محمد خان والی کشمیر بگرو داده لشکر برای جنگ بیاراست و بسوی پشاور حرکت داد تا بطرف کابل آنها را سوق دهد چون این خبر به محمود رسید شاه زمان را که نزد شاه محمود محبوس بود بیرون آورده مخاطب ساخته گفت که مملکت محل تهدید خرابی و نفاق است خون مسلمانان بهدر میرود باید دست اتحاد بهم داده نفاق را باتفاق مبدل و باموراتی توجه نمائیم که حسن عاقبت مملکت را فراهم میآورد و بر من است که بر تمام فرائض و لوازم حیات شما برادران خود پرداخته هر کدام
۱۱۵ شما را بمراتب لایق رسانیده حقوق برادری را بجا آرم و تمام منصبداران محبوس را از محبس رهائی دادند و بر شما لازم است که رتبه و منزلت بزرگی مرا مراعات نمائید زیرا از کلان ترین پسران پدر هستم چون شاه زمان این خطاب را شنیده بشاه شجاع برادر خود حقایق واقعه را تحریر نمود شاه شجاع این مکتوب را وسیلهٔ تهدید عطا محمد خان ساخته باتفاق برادران او را می ترسانید و برای او نوشت که اگر به مال و رجال امداد مرا ننمائی من با برادرم شاه محمود متفق شده ترا از بیخ خواهیم کند عطا محمد خان این مسئله را اهتمام داده پنج هزار لشکر آراسته در پشاور آورد شاه شجاع خورسند بود که عطا محمد خان به معاونت او می آید لیکن عطا محمد خان عذر خود را پوشانده و علی الغفله پادشاه را دستگیر نموده در قفصی انداخته به کشمیر فرستاد و در محاصرهٔ او خیلی اهتمام نمود مکتوبی حکومت انگلیس در هندوستان با من متفق شده به پنجاب لشکر کشی نمائید و بعضی حصه پنجاب مقبوضات حکومت افغانی را که رنجیت سنگه بت پرست درین خانه جنگیهای داخلی افغانها متصرف گردیده است با تفاق هم دیگر از و رهانیده بشما تسلیم نمائیم و شما بمدافعهٔ شاه محمود در هنگام سوء قصداو با من مددگار باشید شاه محمود چون این مکتوب بدست جاسوس های رنجیت سنگه افتاد رنجیت سنگه آن را نزد شاه محمود فرستاده جهت هجوم بالای عطا محمد خان از و همدستی را طالب گردید شاه محمود رنجیت سنگه با عطا محمد خان جنگ نمود عطا محمد خان را اسیر گرفت لیکن شاه محمود او را عفو نموده شاه شجاع را از حبس رهانید و وزیر فتح خان پسر خود سردار محمد اعظم خان را عوض عطا محمد خان والی کشمیر مقرر نمود و رنجیت سنگه شاه شجاع را با خود گرفته به لاهور برد دو سال بعد در لاهور از حرص و آز رنجیت سنگه واتهامات جعلی او به تنگ آمده به نزد انگلیس ها پناه برد و رنجیت سنگه دندان آزرا بولایت کشمیر نیز ساخته
١١٦ هشتاد هزار عسکر با خود گرفته به کشمیر یورش نمود سرار د محمد عظیم خان این سردار پاینده خان که از طرف شاه محمود والی کشمیر بود ده هزار عسکر مسلمان را برای مدافعه سکھ ها به کمین گاهی نشانیده بود چون لشکر سکھ ها بيك وادى رسیدند عسکر غیور مسلمان از هر طرف ایشان را احاطه کردند چهل هزار نفوس شان را اسیر و قتل نمودند و چهل هزار دیگر او رو بوطن فرار نموده بهزار رنج و زحمت جان بسر بردند . رنجیت سنکھ خجل گشته و برای محمود مکتوب اعتذاری نوشته مراحم او را خواستگار گردید این عزم خود را بحرکات شاه شجاع حواله میکرد چون شاه شجاع خبر یافت دور شدن از لاهور را اراده کرده رنجیت سنگه بجواهر او طمع نموده اذیتش میداد تا بوی دهد شا شجاع آن را نمیداد ولی بطور امانت نزده ی گذاشت که در این جمله دریای نور هم داخل بود ( گمان میکنم این جوهریست که امروز زینت تاج امپراطور برطانیه است ) شبانه خفیه نزد حکومت انگلیس گریخت ؛ رنجیت سنگه متأسف گشته مراجعت او را خواهش کرد ؛ چون شاه نه پسندید جواهرش واپس مسترد نمود ؛ حکومت انگلیس این روز ها را از خدا میخواست لہذا در قدر دانی شاه بسیار کوشید ، درین ایام شاه زمان بحالت نابینائی بمزار فیض اثار در بلخ که بروضه سید ناعلی معروف است و از انجا به بخارا و از انجا به ایران و بعد به بغداد وازا نجا بحجاز سفر کرد در آن مقام دنیای فانی را پدرود گفت میر حیدر امیر بخارا و فتح علیشاه ایران و داؤد شاه والی بغداد مقدم شاه را گرامی داشتند و شاه صبیه خود را باز دواج امیر بخارا درین سفر داد . ( صوفی اسلام ) درین آوان ۱۲۲۲ صوفی السلام صوفی جهریه بخارا از بيك بان از بك گریخته و شهزاده فیروز الدین والی هرات را که از طرف شاه محمود بود بر خود فریفته ساخته
۱۱۷ پنجاه هزار مرد جنگی از اهالی هرات قندهار و قندوز ومیمنه واندخوی وفاریاب فراهم کرده در قلعۀ شکیبان با محمدخان قاجار نائب الحکومه خراسان در مسافه هفت فرسخی هرات معرکه نمود و در بین ٣٦٦ نفر از مخلصان و فدا کاران او که در محاذ جنگ حاضر بودند از يك سر کشته شدند ( صوفی الاسلام که در قلب عسکر به حوضه ازین در وسط مخلصین مذکور نشسته بود بقتل رسید و جثه او را در دا دند و پوست سر صوفی الاسلام را کشیده از کاه پرساختند نائب الحکومه خراسان محمدخان قاجار آن را بدربار ایران فرستاد و ابتاع صوفی الاسلام عقیده داشتند که بر صوفی الاسلام وحی نازل میشود و به برکت انفاس او شهزاده فیروز الدین به تخت سلطنت نائل خواهد شد ؛ این است جزای کسانیکه بین مسلمانان تولید نفاق و خون ریزی مینمایند بدعوی دروغین تصرف در عالم کائنات ادعای قوۀ الهیه واسرار ربانیه مینمایند بعد از قتل صوفی الاسلام فیروز الدین بهرات مراجعت کرد برای دفع ضرر ایرانی ها بدادن خراج مصالحت کرد و خودش بین سنیت و شیعیت و مصالحت ومخاصمت مضطرب بوده و ما بین حسن علی میرزا پسر فتح علی شاه والی خراسان و حاجی فیروزالدین آتش کینه مشتعل شد را شهزاده فیروزا لدین از دست درازی او به علاقه اش مخوف بود و در صورت جنگ از برادر خود شاه محمود خان امداد خواست بناء علیه محمود این موقع را غنیمت دانسته بسرکردگی وزیر فتح محمدخان عسکر جرار فرستا دو فیروزا لدین مرعوب گردیده ایشانرا بدخول اذن نمیدا دو زبر فتح محمدخان از طرف با دار خود مأمور بود که هرات را قبضه کند بدون حیله چاره ندید فیروز الدین را برای استشاره باردرگاه خود دعوت داد و حسب وصایای بادار خود او را با عائله بقلندرها محبوس فرستاد : کهندل خان برادر خود را به تسخیر غوریان گماشت واهالی خراسان را بذریعهٔ
۱۱۸ اعلانات دعوت اتحاد داده بمحاربه ایرانیان تشویق میکرد. و چون حسن علی میرزا از این مسئله با خبر گردید برای محافظه آن بلاد عسکری فرستاد در حین مقاومت مهاجمین و مدافعین ، وزیر فتح خان از اهالی قندهار و هرات و بلو چستان و سیستان و قبائل جمشیدی و هزاره و فیروزکوهی لشکر عظیم الشانی را آراسته کرده آنها را با توپ هاوز نبورک ها برای استیلای غوریان و سائر بلاد خراسان حرکت داد. فوج افغانی در کوسیه و فوج ایرانی در کافر قلعه رسیدند و بعد آنها از همدیگر به اندازه دو فرسخ بود درین جاوزیر فتح خان به حسن علی میرزا قاصد فرستاد وغوریان را در خواست نموده از روی تهدید گفت که فتح عاقبت جنگ معلوم نیست و غالباً خود بینی و غروریکه بواسطه شهزاده گی در ذات خود پیدا کرده اید موجب تزلزل سلطنت پدرت خواهد شد. او بجواب پیغامی بوی فرستاده گفت با دار شما احسان دیده شاه ایران است لایق نیست که چنین پیغام بما بفرستید علاوه بر آن تو خائنی هستی که با باداران سدوزائی خود بسر پیکاری بودی چون پیغام قاصد نتیجه خوبی نداد فتح خان لشکر خود را بطرف کافر قلعه متوجه ساخت بعد از کشتار بسیار ایرانی ها رو بهزیمت نهادند و گله بدهن فتح خان خورده مشارالیه از آن رو بهرات مراجعت کرده شاه محمود و شهزاده کامران مرعوب گردیده خان ملاخان و ملا شمس مفتی هرات را نزد فتح علیشاه فرستادند که این تحریک از طرف وزیر فتح خان بود بدون استیذان ما هجوم برده شاه ایران گفت من از شاه محمود وقتی راضی خواهم بود که فتح خان را نزدمن بفرستد یا کورش نماید . کامران بشنیدن این خبر سراسیمه گشته از بزدلی و بی عقلی وزیری را که باعث تخت نشینی پدرش بود کور کرده با برادرش شیردل خان محبوس نمود کندل خان برادر دوم آنها از انجا به نادعلی گریخته قبائل غلجائی را با خودمتحد ساخته برای
۱۱۹ رهائی برادران خویش جماعتی را مردمان غلجائی تشکیل داده هجوم آورد و کامران از خوف ورعبی که از قبائل حس کرده بود خود او را با برادرش رها نمود . (دوست محمد خان) چون سردار محمد عظیم خان ازین واقعه مهمه که عبارت از کورساختن برادر جوانمرد و جنگی خود باشد خبر گشت سردار دوست محمد خان و سردار یار محمد خان برادران خود را از کشمیر به پشاور فرستاد تا شهزاده ایوب برادر شاه محمود را بر سلطنت افغانستان بر آورد لذا بنام سلطنت خواهی شهزاده ایوب دوست محمد خان از راه جلال آباد بکابل حمله برد و فتح کرد و محمد زمان خان برادر خود را بطلب شاه شجاع بهند فرستاد شاه شجاع باسمندر خان والی دره در آویخته مغلوبش نمود و برادران فتح خان (که به ۲۰ نفر بالغ می شدند) با (پسران تیمور شاه که به سی و دو نفر میرسیدند) با همدیگر متحد گردیده در شرق وغرب افغانستان دوره کردند و ریشه های حکومت شاه محمود را از وطن برکندند بالاخره افغانستان را در بدل چشم های وزیر فتح خان برای خود اختصاص دادند پسران تیمور شاه چندی بعد ازین قندهار را نیز از تصرف شاه محمود کشیده حکومت او را در هرات محدود ساختند ١٢٤١ شاه محمود به پسر خود بد گمان گردیده بطرف فراه بر آمده قبائل را بمخالفت پسر خود به شورش در آورد کامران حسن علی میرزا را برای دفاع پدر خود دعوت داد او به معاونت حسن علی میرزا شاه محمود را شکست داده حسن علی میرزا را بهرات خواسته کلیدهای خزائن خود را بوی سپرد . در اثناء این فتنه ها کار رنجیت سنگه بت پرست قوت گرفته در حالیکه محمد عظیم خان والی کشمیر بملاقات دوست محمد خان برادر خود بکابل رفته بود رنجیت سنگه مذکور بر کشمیر قبضه نمود در سال ١٢٤٥ شاه ایران را دوباره به مخالفت پدر خود دعوت داد به مجرد رسیدن سفیر بدر بار شاه محمود در اثر مرض و با وفات کرد قاصد مذکور در ایران با حاجی فیروزالدین خان والی سابق هرات که در فتنهٔ
۱۲۰ قندهار از مجلس گریخته بود ملاقی گشته در برطرفی کامران با او متحد شد تاشاه بموافقت وی امداد نماید بعد از محکمی عهد چون بطرف هرات با برخی از افواج بازگشت در عرض راه بعضی ایرانیان با ملا زمان فیرزالدین مشغول منازعه بودند او بطرفداری ملا زمان خود برآمده ایرانیان او را نا دانسته کشتند. در سال ۱۲۴۸ عباس میرزا عزم فتح هرات کرد و پسر خود محمد میرزا را با فوج جرار بانسو گماشت بعد از جنگ هرات محاصره شد مستر کمیل سفیر انگلیس برای منع محاربه کوشش زیاد نمود مگر ناکام گردید در عین محاصره خبر وفات عباس میرزا رسید و او به مصالحت مستعد گشت کامران برای انعقاد صلح یار محمد خان وزیر خود را که در مشهد حبس بود وکیل مقرر کرد مصالحت باین صورت منعقد شد که در هرات سکه بنام فتح علیشاه زده شود و سال ۵۱ هزار تومان نیز بدر بار ایران فرستاده شود. زمانیکه انگلیس ها دانستند تسلط ایرانی ها بر بلاد افغانی اخیراً موجب اتحاد هر دو دولت میگردد و در نتیجه انگلیس ها را در هند صدمه می رساند بنا برین اردوی مکملی را مجهز ساخته باشاه شجاع پاد شاه سابق افغانستان بسوی افغانستان حرکت داده راجه رنجیت سنگه والی پنجاب و امیر سند میر غلام علی را به تقویۀ شاه شجاع واداشتند اگر چه اینها تحت سیطره انگلیس ها نبودند اما بموجب اوامر انگلیس ها به تائید و معاونت شاه کمر بستند شاه با سی هزار سرباز هندی از راه پنجاب و سند وارد قندهار گردیده بعد از مقاتله سختی سردار کندل خان و برادرانش قندهار را ترك داده بطرف هرات هزیمت نمودند و در آنجا از نزد شاهزاده کامران برادرزاده خود کومک خواست کامران از كمك و یاری او انکار نمود پس از برداشت زحمت ها و تکالیف زیاد وارد بلوچستان گردید و از آنجا به هندوستان گریخت.
خلاصه اینکه ادارهٔ ناصازگار تیمور شاه و انهماك او در شهوات ولذاتها وكثرت اولاد و احفادش از بطون مختلفه اسودگی و امن و آسایش اهالی را نیست و نابود ساخته هزاران نفوس بیگناه در راه آز واغراض اولاد او تلف شدند در نتیجه دست اندازی بمراتب ایشان در بدست آوردن دیهیم و کلاه سروری سبب ناکامی همهٔ ایشان گردید در سال ۱۲۵۰ شاهزاده کامران عزم تسخیر سیستان کرد والی آنجا به بارگاه محمد شاه شهزاده عباس میرزا پناه برد شاه ایران لغرض شاهزاده کامران را بعیستان بهانه تسخیر هرات گرفته با لشکر آراسته به تسخیر شهر هرات متوجه گشت وتاوقت درازی شهر هرات را محاصره نمود در اثناء محاصره افغانها از شهر برآمده دلاوریهای عجیب و غریبی را نشان میدادند اما در وقتیکه شاهزاده کامران از مشقت های محاصره به تنگ آمد نادر میرزا پسر خود را بسوی میمنه و شبرغان وسرپل فرستاد تا از یکها و هزاره ها را بمدافعه ایرانیها دعوت نماید مردمان آن ولا دعوت کامران را پذیرفته به مدافعه رسیدند لشکر انبوه از بك وهزاره به سرکردگی نادر مرزا به بسیار حشمت و شوکت به حدود هرات رسیده با محاصرین ایرانی در آویختند تا شهر هرات را از محاصره نجات بخشند بین اردوی مذکور و قشون شاه ایران جنگهای متعددی بوقوع پیوست . وعده بسیاری از جانبین تلف شدند با لاخره قشون شاه مظفر گردید و کامران از واهمه آن سراسیمه گشته با وزیر خود در این امر کنکاش نموده در نتیجه رأی شاهزاده ووزیر به این قرار گرفت که جنگ را بلباس مذهب نمودار سازد در این موضوع به ملاعبدالحق و دیگر علماء اعلام هرات مذاکره نمود ملای مذکور در روز جمعه اهالی رابه جنگ مذهبی اعلان حرب داد
۱۲۲ تمام باشندگان شهر ودهات نزديك در اثر پند و نصائح او آماده پیکار گردیدند پس همه غسل جمعه نموده ناخن های خودشان را کوتاه ساخته کفن ها را در گردن انداخته بر اردوی ایران هجوم نمودند. در اثنای محاربه به تعداد زیادی از اعیان و بزرگان ایران را به قتل رسانیدند و دادمردانگی دادند و شجاعت افغانی خود را به محاصرین ایرانی بخوبی نشاندادند ولی چون عده شان کافی نبود در نتیجه به استیصال محاصره و کندن ریشه مهاجمین ظفر نیافته به شهر مراجعت نمودند
۱۲۳ بعضی از شاهان افغانی که در تاریخ افغان ذکر شده اند سلطان محمودغزنوی شهنشاه افغان «۳۸۸ ه - ق سلطان غیاث الدین غوری شهنشاه افغان «٥٥٨ ه - ق» میرویس خان بابای هوتکی موسس سلسلۀ هوتکی ها «۱۱۲۷ ه - ق» شاه محمود هوتکی شهنشاه افغان «۱۱۳۵ ه . ق»
١٢٤ بعض از شاهان افغان که در تاریخ افغان ذکر شده اند اعلیحضرت احمد شاه بابای غازی شهنشاه افغان «١١٦٠ ه ق» اعلیحضرت تیمور شاه غازی شهنشاه افغان «١١٨٧ ه ق» اعلیحضرت شاه زمان «١٢٠٧ هـ ـ ق» اعلیحضرت شاه شجاع «١٢١٦ هـ ـ ق»
محاربه افغان و ایران در هرات و مساعی مستر مگنیل انگلیس در تصادم افغان و ایران برای حفظ امارت هند زمانیکه محاصرهٔ هرات بطول انجامید سفیر انگلیس که در دربار طهران از جانب حکومت خود مامور بود طهران را گذاشته در حوالی هرات به اردوی شاه ایران ملحق گردید. مستر مگنیل سفیر حکومت برطانیه دید که فتح هرات نزديك است حینیکه هرات بدست شاه ایران بیفتد قوهٔ ایرانی ها و افغانها با هم متحد خواهد شد و این اتحاد قوی به سلطهٔ انگلیس ها در هند صدمه خواهد رسانید چارهٔ دفاع را از حکومت استعماری خود چنان اندیشید که بخدمت شاه ایران عرض نماید و به بهانه وارد هرات گردیده افغانها را از تسلیم باز دارد سفیر مذکور به عملی نمودن آن مفکوره اقدام کرده به حضور شاه عرض نمود که ذات خسروانه اگر اجازه میفرمایند خودم نزد کامران میروم و او را به تسلیم نمودن شهر و ادار میسازم شاه عرض او را راست دانسته اجازه داد هنگامیکه داخل شهر هرات شد کامران را دل پری داده گفت که به دلاوری و پا فشاری خود استوار باش توپ و گلوله و دیگر لوازم جنگی برای شما می رسانم به ایرانی ها تسلیم نشوید بعد از انکه کامران را وعدهٔ كومك داد به حضور شاه مراجعت نموده به عرض رسانید که هر چند کوشیدم پند مرانشنید نه خودش و نه فوج جنگی او به ترغیب من گوش دادند و نه از تهدیدم ترسیدند. شاه ایران امر داد که در اردوگاه هر اندازه مس که دستیاب میشود فراهم گردد از آن مس جمع شده يك توپ بزرگ قلعه شکن آماده نموده بر فراز پشته بالا کرده به گلوله باری آغاز کردند محصورین شهر علاوه بر تنگی ارزاق و تکالیف قحط به بلای دیگری دچار شدند ۱۴ هزار غرباء و ضعفاء را از جهت قلت اذوقه از شهر
١٢٦ بیرون نمودند شهزاده کامران پیام تسلیمی را نزد شاه فرستاد و سفیر انگلیس سراسیمه گشته به کامران پیغام خفیہ داده وانمود ساخت که در رفع این مصیبت از سر شما میکوشم قدری استقامت نمائید بحضور شاه آمده عرض کرد که بین شما و حکومت انگلیس معاهده وداد وجود دارد و این اقدام شما راجع به تسخیر هرات موجب تولید فتنه و شورش هند میگردد آرزو دارم که ذات ملوکانه ازین عزم خود باز آید عرضش قبول نشد شاه ایران از طول محاصره خسته گشته بود براسپ خود سوار شده حاضر اردوگاه گردید عسکر را امر هجوم داد . گلوله باری توپها وهجوم سپاه در حصار شهر رخنه ها انداخته قریب بود که هرات بدست ایرانی ها فتح شود اما سفیر انگلیس مداخله نموده به عرض رسانید که سه روز مرا مهلت داده شود تا شاهزاده کامران را باوزیرش بدون خون ریزی و چور و چپاو به شاه تسلیم نمایم توقع دارم که شاه شرف انگلستان را مد نظر داشته مرا نا امید نگرداند و برعایت و حیثیت انگلستان عرضم را بپذیرد شاه اجازت دخول هرات به سفیر داد مستر مکنیل وارد هرات گشته پنج هزار پوند به شاهزاده کامران امداد داده گفت که تاسه روز جنگ ملتوی است شکست و ریخت شهر را به این پول ترمیم نمائید و قدری استقامت جوئید که جها زات ما به خلیج فارس وارد کردد شاه از تحریکات وی واقف شده از اردو گاه خویش طردش نمود. و شاه برآشفته امر آتش دادن را به قشون ایران اصدار نمود وقتیکه میدان کارزار گرم شد ایرانیها بر فراز حصار شهر بالا میشدند و افغانها سرگرم دفاع بودند از طرفین خلایق بسیار به قتل رسیدند . در اثنای این جنگ جهازات انگلیس بر خلیج فارس رسیده جزیره خارق را تصرف کردند . بمجرد شنیدن این خبر شاه ایران دست از محاصره هرات بر داشته به
۱۲۷ مدافعۀ انگلیس ها ازخاك ایران توجه نمود . تمام مامورین سیاسی انگلیس درزمان محاصرۀ هرات رؤساء کابل وقندهار را بمدافعۀ ایرانیها تشویق میدادند وعلماءرا بمسکوکات طلا ونقره فریب داده می رفتند . تا این جنگ را لباس مذاهب بپوشانند اما درمساعی خودکامیاب نشدند مدت این محاصره بيك سال وهشت ماه طول کشید این بود واقعۀ سال ١٢٥٥ خوف انگلیس از اتحادافغان وایران هنگامیکه انگلیس ها ازمیل افغانها بسوی ایرانی هادانسته شدند یعنی از احوال دوست محمدخان امیر کابل و کندل خان والی قندهار و برادران دیگرشان ( که بعد از سقوط اولاد تیمورشاه مملکت را در تصرف آورده بودند ) در اثنای محاصرۀ هرات باشاه ایران مکاتبه داشتند و راه دوستی را پیموده بدر بار شاه سفراء می فرستادند واقف گردیدند لهذا انگلیس ها از نزدیکی ایشان می ترسیدند که مبادا اتحاد ملتین ایران و افغان سایۀ حکومت برطانیه را از کشورپهناور هندازاله نماید. برعلاوه این خوف خود ، در جستجوی فرصت استیلاء بر بلادافغان بودندچون ملاحظه نمودند که افغانها از امرای نوین خودبد بین می باشند فرصت را غنیمت شمرده قرار دادند که حمایه شاه شجاع را از برای پیشبردآرزوی خود بهانه بتراشند تا توسط او افغانستان را تصرف نمایند . اردوی جرار یرا از قشون منظم وغیر منظم تشکیل داده منصبدا ران ماهر کبار وامرا ی ارباب مراتب بزرگ ومدارج سترگ را(انگلیس) بکومك شاه شجاع مامور نموده از راه بلوچستان وسیستان وارد قندهار گردیدند اردوی مذکور قبل از رسیدن خودبه حدود افغانستان ازروی پروپاگند مبلغین فرستاده در بین اهالی آوازه انداختند که وارث حقیقی تاج وتخت ومستحق فرمانروائی شاه شجاع بوده‌است وبگوش افغانها می رساندند که متسلطین موجوده غاصبین اورنگ ودیهیم
۱۲۸ مملکت اند اقتدار ایشانرا بکا هید و پاشاه شجاع یاری نماید زمانیکه شاه شجاع بعد از این آوازه ها به حدود قندهار رسید سردار کندلخان چون قوۀ مقابله نداشت و تمائل اهالی را بسوی شاه شجاع دید باینجهد در سوار رهسپار طهران شد شاه ایران مقدم او را گرامی داشته پذیرائی خوبی از او نموده شهر بابک را در بلاد فارس بادارۀ وی سپرد . حکومت شاه شجاع شاه شجاع ولایت قندهار را به زمامداری " مستر تاو " انگلیس گذاشته جانب غزنین حرکت نموده بعد از کشودن قلعه غزنین متوجه کابل گشت امیر دوست محمد خان در خود نیروی مقابله نمیدید به امید یاری گرفتن از امیر بخارا به بخارا رفت بجای اینکه آرزوی او نتیجه بخشد از طرف امیر بخارا اهانت و تحقیر نسبت به خود دیده بوطن باز گردیده خود را به حکومت برطانیه سپرد حکومت انگلیس امیر موصوف را به کلکته فرستاده شاه شجاع " میجر پاتنجر " را که از نامداران انگلیس ها بود به کابل والی گذارده بلا جنگ و جدال جلال آباد را بدست آورد حکومت انگلیس میجر پاتنجر را با بیست سوار انگلیس و سه صد هزار پوند نزد شاهزاده کامران به هرات فرستاده با طاعت شاه شجاع دعوتش داد شاهزاده کامران پول مذکور را به ترمیم قلعه و استحکامات شهر و فراهمی اذوقه و لوازم جنک صرف نموده تا انجام این مرام " پاتنجر " را بارتقاء او در هرات نگهداشت و بعد از فراغ طوریکه آمده بودند بهمان و تیره از هرات بدر شان کرد . و از محمد شاه شاه ایران اعتذار تجاوزات خود را خواسته به ذمۀ خود قبول نمود که سکه و خطبه را بنام شاه ایران رواج خواهد داد این بود واقعات ۱۲۵۷ به هر حال علی الظاهر حکومت شاه شجاع و فی الحقیقت حکومت انگلیس ها بکثرت
۱۲۹ مناطق مملکت سایه انداخت از این کامیابی انگلیس ها مغرور گشتند که تو قف سه سال و چند ماهه ایشان در خاك افغانستان اهالی را به قبو ل سیطره ایشان آماده ساخته تا جز مملکت خودگردانیده ازدست افغانها زمامداری شان را بر بایند طلب کردن شاه شجاع مالیه را از قبائل در ماه جمادی الثانی (سال ۱۲۵۸) شاه شجاع برای گردآ و ردن ما لیات از قبائل هیئتی را فرستاد قبا ئل از تادیه مالیه سر تابی نموده پر خاش جزئی بین قبائل و محصلان به وقوع پیوست . زما نیکه خبرا ین سر کشی به شاه شجاع رسید یك دسته عسکر ی را به تا دیب اهالی سوق داد قبائل سرکش تاب مقابله نداشتند به قله های کوها بر آمدند در غرهٔ رجب همان سال جمعه خان غلجائی با سه نفر از خوانین قوم سر از اطاعت کشیده گروهی را از قبائل با خود متحد نموده راه کابل و جلال آ باد را در حد و د سه فر سخی کابل مسدود ساخته مر دم راهرو و قوافل تجارتی را تاراج میکردند ورود سردار محمداکبرخان در این زد و خورد قبائل سر دار محمداکبر خان که بعد از بندی شدن پدرش در اطراف وطن مصروف دوره بود به با میان رسید وا هالی دور او را گرفته جمیعتی بهم رسانیدند و با جماعه سر کش غلجائی يك گروه دیگر غلجائی ها نیز پیوستند زیرا نائب السلطنه انگلیس ها در هند مواجب ایشان را از کمال خساست خود لغو نموده بود اخیراً این جمعیت به سر کر دگی سر دار محمد ا کبر خان اتفاق کردند و فتنه رو به ترقی گذاشت و دامنه آن وسعت گرفت حکومت انگلیس مستر مگناتن و مستر منتس را با يك دسته عسکری به خاموش ساختن این فتنه اعزام نمود و قتیکه از کابل بیرون شد به فاصله سه فرسخی کابل
۱۳۰ رسیده بودند که دفعتاً يك گروه غلجائی سر ایشان ریختند وچند نفر عساکر را کشته از راه رفتن باز داشتند بعد ازان جنرال سیل انگلیس با قطعة عسکری خود با راده جنگ سردار محمد اکبر خان برآمده در عرض راه با دسته او لي عسکری پیوست اما از یورش افغانها بسیار در هراس بودند شب ۲۱ رجب از مرکز كومك خواستند به مجرد رسیدن قشون امدادی به سنگرهای سردار محمد اکبر خان متوجه شدند در عرض راه دو روز با افغانها دچار گیر و دار بودند وظفر نیافتند در این اثناء شاه شجاع حمزه خان غلجائی را محبوس نمود غلجائی ها از حکومت شاه شجاع دل آزرده گردیده سه هزار نفر شان راه های کابل را از هر طرف بستند میجر گریفس از شهر برآمده در عرض راه با افغانها مقابل کشته با هیت بسیاری از ارکان قشون انگلیس به قتل رسید. در غره شعبان اهالی شهر به شور آمده دکانهای خود را بسته با قامتگاه الكساندر بارنس یورش بردند بسیاری از مجاهدین در عرض راه به شهادت رسیدند در انجام کار او را سر راه بدار آویختند سپس به خزانه انگلیس که زیر نگرانی مسترجانسن بود متوجه گشته تا راجش کردند وقتیکه شاه شجاع در بالاحصار ازین واقعه خبر یافت پسر خود را با یکدسته فوج و دو توپ اعزام نمود لیکن در خاموش ساختن آتش فتنه سودی نبخشید. جنگ باغ شاه ١٤ - شعبان برای قطع کردن خط اتصال اردوگاه انگلیس و گدام خوراکه مجاهدین افغان به قلعه محمد شریف و باغ شاه حمله برده سنگر ساختند قلعه گدام که هزار زرعه طول و شش صد زرعه عرض داشت از طرف مجاهدین افغان محاصره شد.
۱۳۱ مسترانس وارن انگلیس با یکدسته عسکر محافظ اروپائی و يك فوج هندو های هند محصور مانده انگلیس ها خوش بودند که قلعه را به افغانها بگذارند هر چند کوشیدند که خودها را از محاصره نجات دهند مگر کامیاب نشدند «کپطان سوین» با یکدسته عسکر برای مدافعه محاصرین و نجات دادن کپطان انس وارن از اردوگاه بسوی گندام حرکت نموده مجاهدین افغان کپطان سوین را باعده زیادی از رفقایش کشتند و بقیة السیف را به فرار مجبور ساختند پس از این واقعه مسترانس کنارون با یکدسته تازه عسکری برای رفع محاصره از محصورین گندام اعزام گردید ایشان نیز بهمان راه رفتند که دسته سابق طی نموده بود و حشرن شان یکسان شد بعد ازان کپطان بویت بحضور سرافسر اردو عرض نمود که گندام را گر به افغانها تسلیم کنیم پنجاه هزار پوند از درك قیمت اجناس خوراکه گندام خساره میکشیم و از خوراکه دو روزه اضافه تر در اردوگاه حبه نخواهد ماند و بدست آوردن آذوقه درین موانع بی شمار کار آسان نمی باشد پس چه خواهیم کرد ؟ سرافسر اردو نزدانس وارن پیغامهای پیاپی میفرستاد که ثبات نمائید و قلعه را از دست ندهید عنقریب كومك بشما خواهد رسید انس وارن جواب داد که امشب اگر معاونت نرسد ما از دشمن نجات نخواهیم یافت زیرا افغانها به یکی از برجهای قلعه نقب می زنند رفقای ما از این رهگذر از خوف و هراس به لرزه افتاده اند بعضی از مستحفظین قلعه از ترس خودها را از قلعه بطرف بیرون انداختند اگر امشب چاره جوئی نشود دشمن قلعه را بدست خواهد آورد .
۱۳۲ فوائد پهره متصل به رسیدن این جواب سرعسکر اردوی انگلیس با افسران عسکری مشوره نمود و هیئت مشوره از رئیس خود فکر خواستند که سنگر و قلعه کدام را چسان از دشمن خلاص خواهیم کرد ؟ در نتیجه رای عمومی به این قرار گرفت که مجاهدین افغان از اصول حفاظت و ضرورت بیدار خوابی بی‌خبراند باز هم احتیاطاً جاسوسان خود را برای کشفیات فرستادند کپطان مستر جان فرستاده ایشان خبر ناامیدی آورد که افغانها بیدار هستند و در تدابیر متصرف گردیدن قلعه با هم جرگه دارند چون امکان رسیدن كومك نبود آن شب از اعزام دسته‌های معاون عسکری صرف نظر نمودند وقت سپیده افغانان به قلعه یورش برده سخت‌ترین حمله‌ها و اقدامات را بکار برده دروازه کدام را سوختاندند محافظین کدام از دروازه دیگر به اردوگاه گریختند . شهادت عبدالله خان اردوی انگلیس از ننگ مغلوبیت و خوف گرسنگی برآشفتند و یکدسته عسکری را به زیردستی يك نفر میجر حکم هجوم به قلعه محمد شریف دادند قائد دسته گاهی آشکارا و گاهی پوشیده راه می‌پیمود و انگلیس‌ها این اوضاع او را پسندیده و فردا بزیردستی مستر گریفثس يك فوج دیگر را به معاونت دسته اولی امر یورش داد کپطان اندرسن که از شاملین این فوج بوده عبدالله خان را بدرجه شهادت رسانیده و نیمه باغ شاه و قلعه محمد شریف بدست فوجی‌های انگلیس افتاد . افغانها داد همت داده به بسالت و شجاعت خود که ابراز می‌نمودند نیمه اراضی از دست رفته خود را پس به تصرف آورده عده زیادی از عساکر انگلیس را به خاك و خون غلطانیدند
۱۳۳ شمولیت قزلباشان با افغانها در جنگ روز هشتم شعبان قزلباشان کابل با افغانها همدست گردیده به سنگر قلعه محمد شریف در آمدند از این همدست شدن ایشان خوف و وحشت انگلیس ها بحدی زیاد گردید که اضافه تر ازان تصور نمیشد در این اوان سرافسر قشون انگلیس ها مریض شد وزیر مختار انگلیس سرولیم به تقرر نائبی برای او توجه نمود «بريك دير مشیلتان» را به این عهده دعوت داد و او قبول نموده افواج بالاحصار را خواه به شاه شجاع خواه به انگلیس ها تعلق داشتند عموماً فراهم نموده به سنگر ها تقسیم نمود لیکن عوض اینکه فوج را دلیر میساخت به پیشگاه عساکر بیانیه ابراز نمود که ما تاب مقابله افغانها را نداریم اگر در این جا پافشاری نمائیم همه بر باد خواهم شد مناسب است که از کابل کوچیده به جلال آباد فرو رآئیم و آنجا محصور باید شد. (مقابله نمودن با افغانها در میدان ، در آمدن در دهن شیران است) سرعسکر گفت که از کابل بر آمدن و در صحراء با افغانها مقابله نمودن در دهن شیران درآمدن است لهذا برآمدن ما از کابل خلاف احتیاط است از خوف و هراس ارای شان به اختلاف انجامید. وجرگه افغانها با هم قرار دادند که قلعه های را که از سوی شرق و غرب برارد و گاه انگلیس مشرف اند با برج رگاه باش تصرف باید نمود زمانیکه مقامات مذکور را اشغال کردند براردو گاه انگلیس گلوله باری و تیر باران آغاز نمودند. وزیر مختار نائب (سرافسر) را بیدار ساخته امر نمود که به برج رگاه باش هجوم نمائید فوج خود را آماده ساخته از طرف آفتاب برآمد حرکت نمود كپيتان بلو يار فقاه خود را در اغلط کرده با افغانها روبرو شده شانهاش تکان خورده به لرزه
١٣٤ افتاد و قبل از مقابله خواهشمند مرگ گردیدند افغانها سرشان ریخته همه را تیغ ساخته کشتار فوق العاده بعمل آوردند کرنیل مکرلان ولفتنت یرت که متفقاً برای كومك کپطان بلویر آمده بودند بین ایشان و کپطان بلو مجاهدین افغانها حائل آمده با هر دو فوج انگلیس درآویختند چون شلطان این هول را ملاحظه نمود عرق حمیت او به جنبش آمده کل فوج حاضر را امر هجوم داد افغانها مدافعه کردند دوباره امر هجوم دادند افغانان باز دفاع کردند بار سوم امر هجوم شد این دفعه به جز لفتنت یرت و یکنفر دیگر از دسته های انگلیس کسی زنده نماندو از جمعیت مجاهدین افغان فقط سی نفر سوار به شهادت رسیدند. در این یورش ها و گریزها انگلیس ها بر قلعه رکاباش و قلعه ذو الفقار قبضه کردند و از قلعه رکاباش چیزی غله کشیده بسوی اردوگاه عازم بودند که تاریکی شب رسید و شیران افغان حمله آورده گندم را از ایشان گرفته قلعه جات مذکور را متصرف شدند و سنگر های جنگ آماده نمودند حرص و آز انگلیس ها در عین ضعف و کمزوری روز ۱۳ شعبان افغانها سه عراده توپ را بايك گروه افراد جنگی بر کوه بچه جانب افتاب نشست بالا کرده بمقابل انگلیس ها مهیا گردیدند وزیر مختار شلتان امر یورش داده گفت که میجر شطوین باید با یکدسته عساکر بسوی جنگ حرکت نماید در آخر به فاصله دوازده گز از اردوگاه با فغانها روبرو گشتند افغانها در این روز بکمال خوبی امتحان بسیار بزرگی دادند همینکه میدان کارزار گرم شد طائفه سوار افغانها پس گشتند پیاده های افغان از این حرکت قهقری سواران مشوش گردیده رجعت نمودند انگلیس ها پشته را متصرف گردیده یکتوپ از سنگر افغانها را شکستانده دوی دیگر را به اردوگاه رسانیدند در این روز انگلیس ها خیلی فرحت و شادمانی را نشان دادند اما از طرف جنرال سیل مقیم جلال آباد
١٣٥ خبر آمد که قبل از گذشتن زمستان با مداد شما رسیده نمی توانیم این خبر یأس آوری به انگلیس ها موقع نداد که در تلافی خساره های گذشته در کامیابی نوین خود خورسندی میکردند با وجود آن به پائداری زندگانی خود حرص و آزرانشان می دادند لشکر محمد خان افغان در فریب دادن افغانها و بدست آوردن سنگر های شان و قبضه کردن استحکامات محمدخان ترتیبات داشتند حیلها ندیشیده مستر استوارت مهندس اظهار کرد که انگلیس ها تاب جنگیدن افغانها را ندارند محمدخان که راه بالا حصار را گرفته وخورا که باب را نمیگذاشت که به بالا حصار برسد از بینا ناو مغرور گشته بسوی بیمار و رخ نمود تا راه دیگر ا ذوقه رسانی انگلیس ها را مسدود نماید انگلیس ها میجر شتوین را برای نگهبانی راه مذکور فرستادند اما افغانها شتاب نموده قریه بیمارو را در تصرف خودآوردند در اینجا محاربه سختی بوقوع پیوسته به عقب نشینی انگلیس ها خاتمه یافت وضابطان زیاد فوج انگلیس با کمال ناکامی رجعت نمودند . به تاریخ ۱۲ شعبان محمدا کبرخان از بامیان آمده با افغانان خود متحد گردید در این روز انگلیسان به تسلط قلعه بیمارو با هم اتفاق نموده وزیر مختار میجر کارش و میجر شطوین را با يك فوج حرکت داده بر قلهٔ که بالای يك بلندی واقع بود و بدون يك توپ و چهل نفر آدم دیگر قوه نداشت امر هجوم داد مهاجمین انگلیس بی راه بی راه رفته بر قلعه هجوم کردند میجر شتوین زخم خورد و يك هیئت از رفقای او به قتل رسیدند چون شلقان این مصیبت را ملاحظه نموده میجر کارش و صد نفر مهندس را امر داد که استحکامات را طوری طرح نمایند که از دسته دشمن مأمون گردند وقبل از اینکه بنیاد استحکام را بگذارند ده هزار مرد از اهالی کابل را بر فراز کوهی دیدند که ایشان را تیر باری می نمایند فی الحال کرنیل اولیور را امر اماده گی
١٣٦ داده عسکر را بشكل دائره قلعه ساخته پشت این قلعه انبانها رسا له سوار را حركت داده امر هجوم صادر شد سواران افغان عجله نموده برمیمنه فوج انگلیس یورش برده لفتنت وا كر را محاصره نمودند در این یورش یکی از سر کردگان افغان زخم یافت سپس افغانان از هر طرف حمله کرده ایشان را به تنگ آوردند در این پا فشاری افغانان راه گریز را نیافتند زیرا سواران فوج انگلیس دل انداخته پشت سر گریخته بودند افغانها توپ ها و ذخائر حربی فوج انگلیس را بدست آورده بواسطه زخمی شدن یکی از سر کردگان خود به طرف قریه مراجعت نمودند انگلیس ها از موقع استفاده گرفته بر فراز کوه برآمده توپ های خود را دوباره تصرف کردند و همان توپ هارا بر مجاهدین افغان سر دادند . افغانها از این اوضاع برآشفته به شدت وحدت زیادی هجوم آورده جمعیت فوج انگلیس را پرا گنده ساخته به گریز مجبورشان نمودند شکستی هائیکه بکه بسوی اردو گاه می گریختند و افغانها در تعاقب بودند بدون دیوار های استحکامات اردوگاه مانع دیگری پیش روی خود ندیدند تخم انگلیس را در وطن خود نگذارید زمانیکه ساحه برانگلیس ها تنگ آمد گذاره خود را خیلی دشوار دیده به صلح التجاء نمودند وزیر مختار نزد افغانها قاصدی فرستاده آرزوی صلح نمود افغانها جواب مشروط داد که احدی از نژاد انگلیس در خاك ما توقف ننماید و برخی شرائط را نا قابل قبول دیده از جر گه فرستاد های افغانها بر خوا سته گفت که روز قیامت نزديك است عنقریب ما و شما در میدان حشر حاضر شده ظالم ومظلوم وحق و باطل اشکارا خواهد شد . بعد از ین مفاهمه بین افغانها و انگلیس ها دوباره محار به شروع گردید . افغانها
۱۳۷ قلعه محمد شریف را در ۱٦ رمضان بارد بگر بدست آوردند نفس انگلیس ها به لب رسیده یقین كردند كه بدون صلح خواهی نه خواهی چارهٔ دیگر ندارند وزیرمختار انگلیس یك ورقه را كه برمعاهدهٔ افغان و انگلیس مشتمل بود نگاشته ازشلقان ودنیكتل وجیمزنر بران آمضاء گرفت . جرگهٔ دوم افغان وانگلیس در خصوص تخلیهٔ وطن به تاریخ ۱۱ رمضان وزیرمختار انگلیس با كپطان لارس و ترزر ومكینزی و یك هیئت مركب از افرادجماعت خود به فراز پشتهٔ سیاه سنگ برآمده بارؤسای افغان جرگه نمود وزیرمختار در بین جرگه برخاسته برای استمالت افغانها خطا بهٔ ایرا د نموده گفت از دیر یست كه ما انگلیسها امير دوست محمدخان را قدردانی كرده ایم و منزلت اوز اعالی پنداشته ایم و در هر نقطه از نقاط مملکت خوداقامت او را گرامی داشته ایم بعدازان ورقهٔ ترتیب دادهٔ خود را كه براین مضمون مشتمل بود به حضور مجلس قرائت نمود : حکومت انگلیس تعهد می‌نماید که قندهار‘ غزنین‘ جلال آباد وسائر بلاد افغانستان را تخلیه نماید بشرطیكه افغانان یكی از بزرگان خودرا بطور گروی تا وقتی به انگلیس ها بدهند كه آنها ازمملکت شان به سلامت برآیند و حینیكه عساکر انگلیس به حدود هند واصل گردند امیر دوست محمد خان را بسیار به زودی بوطنش خوا هند فرستاد. و به افغانان لازم است كه سالانه يك لك روپيه مواجب به شاه شجاع . خواه در داخل وخواه درخارج بپردازند این وظیفهٔ مستمری او به ذمهٔ افغانها خوا هدبود. و به ذمهٔ انگلیس این امر لازمی است که بدون مرضای افغانها برخاك افغانستان فوج خود را داخل نه نماید . زمانيكه این سجل به حضور سردار محمدا كبرخان عرض شد بعد از جرح وتعدیل چنان تقرر یافت كه به ذمهٔ انگلیسها فرض است كه درظرف سه روز
۱۳۸ تمام شهرها و قریه جات افغانستان را تخلیه نمایند و محمداکبر خان در فراهمی کراهه کشان بایشان كومك خواهد كرد. حکومت انگلیس به نقل دادن عساکر از بالا حصار آغاز نموده به کمال ذلت و مسکنت که بالاتر از ان تصور نمیشود قلعه های کابل را تخلیه نمودند و محمدا كبر خان در تهیه کراهه کشان تعلل مینمود و میگفت که تا وقتیکه انگلیس ها تمام قلعه ها را تخلیه نه نمایند به ذمة من ايفاء عهد تعاون تهیه كراهه کشان لازم نمیشود. قوة سفيد فضائی زمستان كابل بتاريخ ١٨ رمضان که برف باریدن شروع نمود مصائب و مشکلات انگلیس دو چند گردیده برای تخلیه غزنین و انتظار عسا کر آنجا در تشویش افتادند . به ٢٠ رمضان برای انفصال کار خود به افغانها جر گه کردند افغانها نیمه ذخائر حربی از قبیل توپها و جبه خانه که انگلیس ها داشتند خواهش کردند انگلیسها با دل ناخواسته این خواهش افغانها را پذیرفتند کپتان کیلی و کپتان ایری را بطور گروی حسب خواهش افغانها به افغانها سپردند تا زمانیکه عهد خود را اکمال نمایند. به تاریخ ۲۲ رمضان مستر اسکنبر که نزد سردار محمداکبر خان اسیر بود بحضور وزیر مختار آمده اظهار کرد که محمد اكبر خان يك امر دشوار را از حضرت وزیر درخواست مینماید که شما با ضابطان نامدار خویش به حضور سردار حاضر شوید تا معامله را با شما دفعه فیصله نماید. وزیر بدون قبول این درخواست چاره نمی توانست کر د اما خوف و هراس براو مستولی بوده به عساکر خودا مرتیاری و آمادگی داد تا بیرون استحکامات اردوگاه
۱۳۹ آماده جنگ باشند و خودش باضابطان از دو سوی پشته ها رفته قدوم سردار محمد اکبر خان را منتظر بود ساعتی نگذشته بود که سردار محمد اکبر خان با جمعی از خوانین افغان حاضر گردیدند . سردار با شخص وزیر و خوانین با ضابطان عسکری رو برو شدند سواران افغان یکه یکه و دودو می رسیدند بعد از ساعتی سردار قوم خود را آواز داده گفت هر کس مقابل خود را بگیرد دست وزیر مختار را بریده کشان کشان او را میبردند وزیر واویلا واغوثا فریاد میکرد و پناه وامان میخواست بعد ازان سرش را از تن جدا کرده در کوچه های کابل تشهیر کردند ومستر تروار را سر راهی بدار کشیدند و لفتنت ایری که بدست محی الدین افغان اسیر افتاده بود در روز نامچه خود سخافت عقول انگلیس ها و بزدلی منصبداران انگلیس وضعف آراء شان را می نگارد وقتیکه او را به حضور سردار محمد اکبر خان حاضر کردند سردار با دیدهای شعله انگیز خود بسوی او نگریسته گفت : - ای انگلیسها شما بودید که طمع مملکت ما را بدل خود پرورانیدیداجزای اعمال خود را به چشم سر دیدید !! کنون هم به کشتن تو ضرورت ندارم ، ترا بخشیدم و نگهبانی ترا به ملا مؤمن خان سپردم میجر پاتنجر که زمام وزارت مختاری را بعد از سرولیم مکناتن گرفته بود دوباره مراوده صلح خواهی با افغانها نمود و گفتند صلح بشرائط ذیل پذیرفته خواهد شد . ۱ :- عساکر انگلیس تمام توپ های را که دارد بما وا گذار شوند مگر شش ضرب عراده توپ که برای حفاظت خویش با خود برداشته می توانند . ۲ :- مال گرانبها و آلات متعلقه خزانه را بماسپارند . ۳ - سرکردگان انگلیس را با آل و اولاد بماسپارند . ۴ - ۱۴ لك روپیه را که وزیر مختار بما وعده داده بود آن را بپردازند .
١٤٠ چون این شرائط را شنیدند دانستند که این مقام مقام حیله بازی ها و روباه بازی ها نمی باشد . بلکه قوه جنگ و شعلهٔ شمشیر و سر نیزه نیز از برای قبول آن شروط مجال نمی دهد و وجدان شخص حر آزاد هم بآن راضی نمیگردد ) . بلی ! جنرال الفستون هر چند اراده نمود که شجاعت و حماست خود را اظهار نموده مانند گر به خود را بدماند لاکن انتفاخ او در خون انگلیس حرارتی تولید ننموده بلکه جذبات عسکری شان در ۲۹ رمضان بگر و دادن ( کپطان درمند ) و كپطان والسن و کپطان وار بر تن و كپطان دپ ) بهمراه زن ها و اولادشان نتیجه بخشید و بعد از ان مجرو حین را در جای یکی از افغانها با برخی از اطباء گذاشته پنج ضرب توپ شاهی را هم بافغانها تسلیم نمودند . اخراج اجانب یا حرکت اردوی انگلیس در روز ٦ شوال آماده سفر گردیده با ٩ ضرب توپ و ۱۲ هزار اشتر بغرض سواری مردها وزنها و اطفال و بدنبال آن عساکر انگلیسی حرکت نمودند پس در حد دریا ئی رسیدند که مرور شدن از ان لازم بود حال اینکه بالای دریای مذکور بدون يك پل بیش وجود نداشت بناء بعد از زحمت ها و صعوبات و تلفات عده کثیری از نهر مذکور گذشتند و يك قدری مسافت را طی کرده تا بکرام رسیدند افغانها بمانند گرگهای گرسنه دنبال شان را نگذاشته در هر جا آنها را لخت و تاراج نموده يك تو پ دیگر را هم گرفته بمحمد اکبر خان تقدیم کردند .
معاهده افغانها با انگلیس در وقت تخلیه افغانستان که عیناً در موزه کابل موجود است
عهد نامۀ پسران سردار پاینده محمد خان در وقت طوائف الملوکی افغانستان که عیناً در موزۀ کابل موجود است.
١٤١ (هیجان افغان ها از عهد شکنی انگلیس) بعد از ان محمدا کبرخان بالای شان شرط گذاشت که شش نفر دیگر از کبرای خود را نیز گرو بدهند انگلیس ها قبول کردند و با او عهد نمودند که بالای هیچیک افغانان تا زمانیکه بتاراج و ایذای جانی انگلیس ها دست درازی ننمایند انگلیس ها فیر های تفنگ و استعمال سلاح نمیکنند والحاصل انگلیس ها باین ذلت و مسکنت بعد از زمان اندکی به بتخاک رسیدند . روز ٨ شوال افغانها فیر های خود را بالای شان دوباره آغاز نمودند و ( میجر شتوین ) بمدافعة شان همت گماشت لاکن نتوانست با افغانها مقابله کند بعد ازان محمدا کبر خان يك گروه دیگر را علاوه بر نفری سابق از انها بعنوان گروی طلب نمود آنها قبول کرده و نفری را تسلیم نمودند و براه خورد کابل بقية السيف روان بودند . خورد کابل عبارت از شیله هائیست که چند میل طول داشته و راهی که مرور از ان لازم است در دامنه کوه واقع و يك طرف آنرا نهر یکه ٦٠ گزپایاتر از دامنه کوه میباشد احاطه کرده قلۀ کوه از طرف دیگر بآن مشرف است در همچو يك موضع مدهش افغانها برایشان باز هجوم آورده محصور شان کردند توپ دیگری هم از آنها غنیمت گرفتند و تا خورد کابل سه هزار نفر ( تلفات ) داده غالب قسمت ذخایرشان به دست افغانهای جسور افتاد . روز ٩ شوال که زنده ها بر مرده ها حسد می بردند قشون انگلیس ادارۀ تهیه کوچ و حرکت داشتند درین اثناء از جانب محمدا کبرخان نسبت بصیانت زن ها و اطفال و زخمی ها اطلاع اطمینان بخشی رسیده فی الجمله از رسیدن خبر مذکور قدری مطمئن شدند . روز ١٠ شوال در حالیکه انگلیس ها در شرف حرکت و قطع مسافت بودند نا گاه افغان ها بر آنها هجوم آورده راه گریز را از هر طرف بر انگلیس ها
١٤٢ مسدود نمودند و همه را نه شمشیر قرار دادند انگلیس ها قبوت حرکت نداشته حتی عساکر هندی هم اسلحهٔ خود را می انداختند و فرار میکردند مگر از پنجهٔ مرگ راه گریز و نجات را بدست آورده نمی توانستند بلکه تا قبر جبار نرسیده بودند که شمشیر افغانها ریشهٔ حیات شان را از بیخ و بن بر کنده اموال و متاع و ذخایر حربی آنها را چور و تاراج کردند و برای نفری باقیمانده باستثنای يك ضرب توپ بیش نماند معبر هفت کوتل از کثرت نعش مقتولین مسدود گردید والحاصل از تاریخ بر آمدن قشون انگلیس تا روز رسیدن بکته سنگ ١٢ هزار عسکر منظم شان بقتل رسیدند اما تعداد مقتولین عسکر غیر منظم شان را بجز خدا دیگر کس نمیداند در آن شبی که وارد کته سنگ گردیدند يك جماعت شان اسیر و یکدانه توپ با قمیاندهٔ شان هم بتا راج رفت. در روز ١١ شوال از كته سنگ بطرف جكدلك روان شده عصر روز بجكدلك رسيدند در ان جا بالای تلی بر آمده استقامت وجلادت ورعب خود ر بافغانها نشان میدادند ازین رو غضب افغان ها بجوش آمده بر بلندی های انجا بالا شده و آن ها را سخت محل گلوله باری قرار دادند بعدازان محمد اکبر خان (اسکینر) را طلب نموده برای او گفت كه بدون اينكه ( شلشان ) و جانسن ) را هم بما گرو ندهی چاره نداری درین گفتگو از يك طرف نامعلوم گلوله آمده اسکنيز را هلاك نموده وقتا که انگلیس ها واقعهٔ مذکور را ملاحظه کردند بطرف جلال آباد عزیمت کردند افغانها با شمشیر های برهنه از هر طرف بالای شان هجوم آورده بقتل آنها آغاز نمودند در نتیجه عسکر انگلیس درین موقع بیشتر از خورد کابل تلف گردید . فردا روز ١٣ شوال افغانها ملاحظه نمودند که تعداد اردوی انگلیس خیلی کم است
١٤٣ بناء آن ها را احاطه نموده بعضی راقتل وحصه را اسیر کرده بدون دکتور (بریدون) احدی از دست افغانها نجات نیافت و فقط دكتور مذکور بحیله فرار نموده بجلال آباد رفته خبر واقعه را با نگلیس های آنجا رسانید. چون افغانها میدانستند که کثافت فریب حیله گران و مکاران و خادعان بدون جریان خون آن ها پاك و چشم طامعین و حرص پرستان بدون خاك قبور سیر نمی گردد بناء خونهای انگلیس ها را ریختانده چقوریهای جبال خود را گودال های مقتولین شان ساخته تلخی پیمان شکنی را بآنها فهمانده و خوب چشانیدند. تلطف محمد اکبر خان برضعفاء واسيران بعد از ان محمدا کبر خان اسراء و زنها واطفال و مجروحین و بعضی ضباط انگلیسی را با خود گرفته بکابل آورد این بود انتهای احوال قشون انگلیسی که در کابل بوقوع پیوست . اما قشون انگلیسی که در شهر غزنی توقف داشت از نصیبیکه با ردوی اول رسیده بود آنها هم حصه گرفتند ، حتی بعضی شان از خنکی و گرسنگی هلاك و برخی هم در ته تیغ افغانها جان دادند و باقیمانده اسیر گردیدند چنانچه اسیرها را چند ماه نگاه کرده بعد از ان بکابل فرستاده در کابل اسیر های مذکور را محمدا کبر خان بملاطفت استقبال نموده باکرام وعزت برای آنها جای داده همه نزد میجر پا تينجر جمع شدند . بعد از ان محمدا کبر خان بضابطان انگلیس شمشیر های شان را پس داده و هم بعضی را به بخشش طلا نوازش نموده با زنها مرحمت و با اطفال ملاطفت فرمودند .
١٤٤ قتل شاه شجاع درین بین شجاع الدوله خان بارکزائی شاه شجاع را بقتل رسانيده يك هرج و مرج مدهشی در افغانها تولید گردیده با حزاب و تفرقه ها و منازعه ها دچار آمده جمعیت شان پراگنده و مملکت را خوانین در بین خود تقسیم نمودند محمد اکبر خان در بیرون شهر ترتیبات عسکری گرفته و (فتح جنگ) پسر شاه شجاع هم بآن شامل شد آمدن اردوی انگلیس بکابل در اثنای این فتنه ها اردوی انگلیس که زمستان در قندهار محصور بود نزدیکابل آمده یعنی قوای امدادیه دیگری بآنها پیوست درین وقت اولاً در مابین لشکر انگلیس و سردار محمداکبر خان بعضی مناقشات رخ داد ولی در نتیجه مسئله به مصالحه انجامید محمد اکبر خان اسیران انگلیس را رها داد و جنرال (پولوک) بر فرستادن امیر دوست محمد خان وعائله او تا خاك افغانستان متعهد گردید وقتاً که عساکر انگلیس تشتت و تفرقه افغانها را ملاحظه نمودند و نیز دانستند که قائدیکه آنها را برای مقاومت و جنگ و فعالیت سوق دهد در بین و قت در بین شان وجود ندارد بنابراین دست تطاول را در آن بلاد دراز نموده چهارچته شهر کابل را که از زمان اورنگ زیب تیموری در انجا وجود دارد ارای چوکهای زیبایی که طول آن به ۶۰۰ قدم و عرض آن ۳۰ قدم بوده و بدیوارهای آن تصاویر نیکو و نقوش مزین مشاهده میشدند بگناه اینکه افغانها دران جا نعش وزیر مختار انگلیس (سرولیم مکناتن ) را آویخته اند آن را آتش زدند و بر قریه استالف چپاو برده مجروحین و زنها و اطفال و کسانی را که انجا یافتند قتل عام نمودند (درین فرصت محمد اکبر خان و تابعین او بکوهها بالا شدند) بعد از آنکه بزعم خود عساکر انگلیس از افغانها انتقام گرفتند بصورت فوری از خوف انتقام و جمع آوری افغانها بطرف هند کوچیده و فرار نمودند
١٤٥ والحاصل طمع سلطنت شاه شجاع را به کاوش قبر خودش وادار ساخت و حرص و شغف فرمانفرمائی در بلاد افغان انگلیس ها را به این درجه رسانید که خانه های خود را قبر های خویش بسازند. اگر چه افغانها مجروحین و زن ها و اطفال انگلیس ها را صیانت نمودند بالمقابل انگلیس ها مریض ها و زخمی ها و زن ها و اطفال قریه استالف را قتل عام کردند تا با نظار عالم ظاهر شود که شهامت افغانهائیکه در کوه ها و دشت ها زندگانی بسر میبرند و از تعلیم و تربیه و نعمت علم و معارف هم محروم میباشند با سجایای مدنیت انگلیس تا چه اندازه متفاوت و متمایز است ؟ رهائی امیر دوست محمد خان از قید انگلیس وقتیکه امیر دوست محمد خان را انگلیس ها رها داده وارد کابل شد متعاقباً بر جلال آباد و ولایت کابل و مضافات آن استیلا نمود اما کهندل خان برادر امیر دوست محمد خان (که سابق بیان کردیم) با برادران خود به ایران پناه گزین بوده زمانیکه از تخلیه انگلیس ها نسبت به قندهار واقف شدند به معانت شاه ایران یک اردوی مختصری تشکیل داده بقندهار آمد در قندهار بعد از مناقشات اندکیکه ما بین او و بعضی سدوزائیها واقع شد قندهار را تصرف نموده نفوذ او در قندهار قائم گردید بعد ازان در ما بین او و امیر دوست محمد خان محاربات واقع شد که در تمام آن ها غلبه بجانب امیر دوست محمد خان بود و بر هرات هم لشکر کشی کرد اما ناکام شده و اپس رجعت نمود . هجوم رنجیت سنگه پس از چند سال سلطنت امیر دوست محمد خان رنجیت سنگه بر قشون پشاور هجوم آوده جنگیکه در ما بین هر دو لشکر چند بار واقع گردید طور (سجالی) بود (یعنی هر واحد از متخاصمین گاه غالب گاه مغلوب می شدند) وقتیکه زمان محاربه بطول
١٤٦ انجامید و تعداد مقتولین زیاد گردید و انگلیسها ملاحظه نمودند که گرفتن شهری مانند پشاور که کلید پنجاب است در تصرف افغانها دال بر قوة امیر دوست محمدخان و موجب تزلزل ممالك هندیه انگلیسیه میباشد طوری در ما بین شان مصالحه نمود که شهر مذکور در تصرف رنجیت سنگه باشد و درین مصالحه حکومت انگلیس نه تنها مدافعة خلل را از بلاد هند در نظر گرفته بود بلکه اراده داشت که بغرض گرفتن و استیلای پشاور اساس و طریقی کشاده باشد زیرا میدانست که حکومت سکها قسمیکه رنجیت سنگه تشکیل داده بود اساس ندارد و يك نمونه واهيات است چنانچه باندك فرصت بعد از مصالحه بر شهر مذکور حکومت بر طانیه استیلا نمود . مرگ کندل خان به تعقیب این وقایع مرگ کندل خان اتفاق افتاد تا اینکه در بین برادرها و پسران مذکور نزاع افتاده سرانجام کارشان به مقاتله و سفاکی و هرج و مرج انجامیده در آخر کار امیر دوست محمدخان را در بین خود حکم مقرر کردند پس امیر با قشون خود بطرف قندهار رفته هر کدام از ورثه کندل خان را بغرض دفع شرارت شان بمعاشی راضی ساخته خود امیر هم بر قندهار مستولی گردید و به سبب تصرف آن بر غالب بلاد افغانستان سلطة او تکمیل شد محمداکرم خان پسر خود را بطرف بلخ فرستاده تا مردمان آنجا را که در زمان استیلای انگلیس از حکومت افغانی سر برداشته در کار خود مستقل شده بودند مطیع نماید همان بود که اهالی آن سامان را واپس تحت تسلط آورد اکنون هم موضعی از بلاد اصلیة افغانیه خارج حکم امیر دوست محمدخان نماندالا شهر هرات که در تصرف کامران بود . خاتمة کار سدوزائیها کامران همان جوانمردیست که مدت بیست ماه با وجود کمی عدد و قلت سامان حربی در مقابل عساکر ایران به نهایت ثبات و متانت و مقاومت مقابله نموده در انجام کار شهو ق و هوا
١٢٧ برو غالب آمده به مسکرات مشغول و یار محمد خان با می زائی وزیرش او را آلپیش برد مقاصد و بازیچه ساعت تیری خود قرار داده بود با الآخره او را در يك قريه خارج شهر خفه نموده و بجای او نشست و بعباره دیگر بمرگ او رسوخ خانواده سدوزائی بکلی سقوط نمود. خلاصه آنکه احمد شاه سدوزائی بوسیله شجاعت و تدبیر و عدالت و اقتصاد آنچه را اندوخته مملکت وسیعی را که تحت تصرف خود آورده بود اولاد و احفاد او بسبب جبن و حماقت و ظلم و عیاشی و غلو در شهوه به فنا و ضیاع رسانیده با لاخره چراغ حکمرانی شان خاموش گردید . یار محمد خان پیوسته با شاه ایران طرح مکاتبه ریخته بواسطه حمایت او هرات را از دست برد دیگر امراء افغان صیانت می نمود . (سید محمد خان) پسر یار محمد خان بمعاونت شاه ایران بعد از پدر حکمران هرات گردید لاکن چونکه سید محمد خان بد خلق احمق و ظالم بود اهالی از او ناراضی گردیده بر و شوریدند و شهزاده یوسف سدوزائی بدون مانع وارد هرات گردیده سید محمد خان را بقتل رسانید . سقوط هرات از دست ایرانیها بعد ازان در هرات فتنه های چندی واقع گردیده ناصر الدین شاه فرصت را غنیمت شمرده تحت قیادت سلطان مراد میرزا بر شهر هرات قشون کشی نمود چنانچه بعد از محاربه چند روزه شهر مذکور را مفتوح ساخته ولایت هرات تحت تصرف ایران درآمد ، انگلیس ها از فتح هرات بدست ایرانی ها بسببیکه شهر هرات را کلید در وازه هند میدانستند بغضب درآمده جهازات جنگی خود را بخلیج فارس سوق داده بندر بو شهر و جزیره خارق را بغرض تهدید ناصر الدین شاه و سد خللیکه وقوع آن مهلك ثابت میگردید و دفع انقلابی که از اشاعت قشون ایرانی بطرف بلاد
١٤٨ افغانی در هند بظهور رسیده بود مواضع فوق را تصرف نمود بعد از مدت یکسال از این واقعه در بین انگلیس و ایران (بشرط اینکه شاه ایران یک افغان را بهرات حاکم گماشته عساکر آنجا هم افغان باشد) مصالحه بوقوع آمده مواضع مذکور را انگلیس تخلیه نموده با حکومت ایران سپرد و شاه ایران به تصویب انگلیس سلطان احمد خان پسر کاکا و خسر امیر دوست محمد خان را بر هرات والی مقرر نموده بر مشارالیه شرط نمود که سکه و خطبه را بنام شاه ایران اجرا نماید. با وجود آن خوف انگلیس برطرف نگردیده بعد از چند سال امیر دوست محمد خان را بر شهر هرات ترغیب داده متعهد شد که برای امیر و جانشینان او يك رقم كافی سالانه جهت اعاشه قشون و ساختن استحکامات حربی تسلیم می نماید تا حکومت (افغان يك سد محکمی در آسیای وسطی بین روسیه و ایران و حکومت هند باشد) پس امیر دوست محمد خان لشکری آراسته بر هرات هجوم برد ه شهر را يك مدت دراز محاصره نمود در اثنای مهاجمه و مدافعه عساکر طرفین بداخل شهر مرگ سلطان احمد خان اتفاق افتاده بعد از مدت اندك امیر دوست محمد خان هم در معسکر خود فوت نمود سپس رؤسای عساکر به مهاجمه امر داده در اثر مهاجمات متعدده شهر مذکور در ۱۲۸۰ مفتوح گردید. امیر دوست محمد خان شخص عاقل و متحمل و نرم طبیعت بود و بظلم و اجحاف میل نداشت چنانچه بحسن استمالت و سلوک خویش دل های برادران خود را بدست گرفته تا اینکه با و تابع گردیدند با وجود اینکه در بین برادران او کسانی وجود داشتند که از و کلانتر بودند امیر به تدبیر و حکمت خود اساس سلطنت را نهاد . و نیز پسران زیاد داشت که رشید ترین و عاقل ترین آن ها محمد اکبر خان بود (همان محمد اکبر خانی را که بلاد افغانی را از پنجه طمع انگلیس نجات داده بود ولی عهد خود مقرر نمود : وقتاً که مشارالیه در زمان حیات او فوت شد برادر اعیانی او شیر علیخان
را ولی عهد تعیین نمود زیرا امیر حقوق محمد اکبر خان را که بروی خصوصاً و بر تمام افغانستان عموماً اثبات نموده بود نسبت به برادر او رعایت کرد لکن مشارالیه حقوق دیگر مردمان را رعایت نکرده ملاحظه ضررهائی را که باین امر مرتب میگردید هرگز در نظر نیاورد بعضی برادران کلانش که باطاعت او راضی نمیکردیدند بر وشوریدند و از انقلاب شان خون ریزی و خرابی مملکت و تاراج اموال مستلزم گردید بلکه امیر دوست محمد خان هم که در حیات خود بهر ولایت یکی از پسران خود را والی گماشت نهایت خطا ورزیده بود زیرا مملکت افغان مملکت قانونی نیست گویا بدست خود دروازه فتنه و فساد را در بین بلاد کشاده هر کدام را به طغیان و عصیان قوت و قدرت عطا کرد. حکومت اعلیحضرت شیر علی خان زمانیکه امیر در حین محاصره هرات چنانچه بیان کردیم فوت نمود در معسکر او از پسرانش شیر علیخان ولی عهد و محمد اعظم خان و محمد امین خان و محمد اسلم خان حاضر بودند محمد رفیق خان وزیر شیر علی خان که از طائفه غلجائی و يك شخص خائن بود بشیر علیخان پیشنهاد نمود که تا برادران تو حکمرانان مطلق العنان باشند رسوخ تو بدون اینکه برادران خود را هم گرفتار نمائی تکمیل نمیگردد خصوصاً کسانیکه از شما کلان تر هستند پس این خبر در عوام شایع گردیده برادر اینکه در معسکر وجود داشتند از شنیدن این خبر از معسکر فرار نموده بولایتی که در زمان پدر خود - بران حکومت داشتند خود را رسانیدند اما شیر علیخان وقتیکه از گریختن شان واقف شد به تنظیم شهر هرات عجلت نموده محمد یعقوبخان پسر خود را بر ان والی گذاشت و خود راه بلخ را پیش گرفته بولا یا تیکه در عرض راه واقع و همان برادرانش که از معسکر گریخته بر آن ها استیلا نموده بودند هیچ تعرض نکرده تصمیم گرفته بود که محمد افضل خان برادر کلان خود را که در قوه عسکری از تمام برادران
۱۵۰ موفقیت دارد و در نزد اهالی یار سوخ تر است فریب بدهد و او را گرفتار کند. وقتیکه بحدود بلخ رسید به محمدا فضل خان مکتوب نوشت که شما برادر بزرگتر ما میبا شید بر شما لازم است که در اصلاح مملکت ورفع فساد واتحاد براد ران کوشش نما ئید من عهد میکنم که هیچگاه از امر شما تجاوز واز نصیحت شما مخالفت واز حلقه اطاعت شما خارج نشوم وقتیکه مکتوب او را محمد ا فضل خان بهمین مضمون ملاحظه کرد بازی خورده بپای خود نزدشیر علیخان رفت بناءً او را گر فتار ساخت عبدالرحمن خان پسر محمد افضل خان به بخارا فرار نمود و ولایت بلخ را شیر علیخان متصرف و فیض محمدخان برادر خود را بر ان والی گذاشته بکابل مراجعه نمود، بعدازان اردوئی تشکیل داده بریا ست محمد رفیق خان وزیر خودش به محا ربه محمد اعظم خان در کرم سوق داد محمد اعظم خان در اول واقعه شکست خورده بهند فرار نمود. قتل کاکا و برادر زاده وقتیکه از کار خود فراغت یافتند ابراهیم خان مام فرزند ضعیف الرای خود را بشهر کابل حکمران ساخت و خودش به نفس خود بغرض گرفتاری برادر حقیقی (محمدامین خان) بقندهار رفت، محمدامین خان با عساکر قندها ری بمقام قلات بمدا فعه وی برآمده هردو برادر باهم در آویختند. در این محاربه محمدعلیخان پسر امیر شیر علیخان و محمدامین خان برادر حقیقی امیر از طرفین کشته شدند. در اثر این واقعه بر شیر علیخان وسوسه‌ها مستو لی شده و عموم کا رهای حکومت واداره عسکری را پس پشت انداخته در قند هار گو شه نشین گشت. چون عبدالرحمن خان از گوشه نشینی و تغیر احوال امیرخبر گشت از بخارا بطرف بلخ مراجعت کرده بمعاونت فیض محمدخان بعداز جنگ اندک بر بلخ مستولی گشت
١٥١ محمد اعظم خان از بد معامله گی انگلیسها ناراض گشته هندوستان را وداع نموده با عبدالرحمن خان در بلخ ملحق شد . ازین اتحاد اعتبار شان بلند گشته يك فوج جرار آراسته کرده بشهر کابل هجوم بردند و قبل از رسیدن لشکر ابراهیم خان پسر شیر علیخان با عساکر سرداران مذکور مقابله نمودند ابراهیم خان در جنگ باجگاه شکست خورده کابل را از خوف و بزدلی گذاشته بطرف قندهار گریخته رفت . حکومت محمد افضل خان در ینوقت محمد رفیق خان وزیر شیرعلیخان که در کابل بود بکمال بشاشت باستقبال سرداران از کابل بر آمده خود را تسلیم نمود سرداران بسلامتی و سرور در شهر داخل شدند بعد ازان برای تسخیر جلال آباد يك دسته عسکری را فرستاده فتح کردند . چون کار بشدت و وخامت انجامید شیر علیخان از خواب غفلت بیدار شده از اثر قتل برا در و پسر اند و هگین گشت . و لشکر تهیه کرده بطرف کابل حرکت کرد چون از غزنی گذشت در مقام شیخ آباد بمدافعة و سردار محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان با يك فوج جرار مقابل آمدند و آتش جنگ مشتعل گشت، در نتیجه محمد اعظم خان و عبدالرحمن خان غالب آمدند و شیر علیخان مغلوب گشته بطرف قندهار مراجعت کرد . و محمد اعظم خان وارد غزنی شد محمد افضل خان برادر بزرگش را که اینجا اسیر بود از اسارت رها نمود. محمدا عظم خان با سائر عسکر سلامی پادشاهی باوگرفته بپادشاهی قبول نمودند . قتل محمد رفیق خان وقتاً که برای آنها غلبه حاصل شده بکابل مراجعه نمودند محمد اعظم خان که ملاحظه نمود محمد رفیق خان در انقلاب و فتنه و انداختن شقاق ما بین خواین کوشش
١٥٢ نمود بناءا بكيفر خیانت سابقه خودش که در مقابل منافع بادار خود مرتکب شده بود و هم او را ترك کرده اخیراً بازار فساد دست بردار نگردید امر بکشتن و خفه کردن او نمود بعدازان لشکر خود را محمد اعظم خان جمع کرد بطرف قندهار حرکت نمود و با امیر شیرعلیخان در حدود قلات غلجائی ملاقی شده از مصادمه هر دو لشکر مقاتله سختی واقع شده امیر شیرعلیخان در واقعه مذکور نهایت درجه شجاعت و بسالت خود را نشان داد اما چون لشکر او بمناسبت شکست های متوالی خوف و بزدلی بران ها غالب بود در مقابل اردوی محمد اعظم خان تاب نیاورده امیر شیرعلیخان هم به ترك قندهار مضطر شده جانب هرات رفت و بعد از چند ماه بايك فرقه سوار بطرف بلخ رفته در انجا بسیار نفری از محاربین افغان و ازبک را با خود گرفته بهمراه فیض محمدخان از راه کوهستان بر کابل حمله برده در حدود پنجشیر باعبدالرحمن خان مقابل گردید فیض محمد خان کشته شد گویا اقبال و ادبار و فاق و نفاق او اسباب سکرات موتش گردید بناءاً شیر علیخان شکست خورده توپهای خود را سر کوهها گذاشته خود را به چالاکی در بلخ رسانید از انجا بهرات رفت چونکه میدانست عبدالرحمن خان او را تعقیب خواهد نمود بعد از اینواقعه محمدا فضل خان در کابل وفات نمود و محمدا فضل خان يك شخص عالم و فاضل جواد بود علم و علما را خیلی دوست داشت و ظلم را بسیار بد میدید حکومت محمد اعظم خان بعد از وفاتش برادر اعیانی او امیر محمد اعظم خان جانشین او گردید عبدالرحمن پسر برادر متوفی خود را والی بلخ مقرر نمود محمد اسماعیل خان پسر محمد امین خان مقتول را تحت اثر او گماشت تا عبدالرحمن خوبتر با طفای نائره که در ان حدود مابین افغان و از بک مشتعل گردید بود موفق گردد .
١٥٣ مضرات خودسری محمد سرور خان پسر خود را والی قندهار مقرر ساخت و نیز عبدالعزیز خان پسر دیگر خود را که عمر او از ١٦ متجاوز نبود بقوماندانی عسکری قندهار مقرر نمود ؛ این قوماندان جوان را غرور و خود نمائی بجمع آوری قشون مجبور ساخته بدون علم پدرش اردوی خود را بطرف هرات سوق داد وقتیکه بقریه گرشک رسید با محمد یعقوبخان پسر امیر شیر علیخان مصادم گردید ؛ قوماندان جوان قندهار با دو صد نفر پیاده دفعتا بر قلب اردوی و خصم هجوم برده توپچی دشمن را کشته توپ آن را استیلا نمود وقتا که لشکر محمد یعقوبخان قطع مدد را از و ملاحظه کردند فی الفور او را احاطه نموده دستگیرش نمودند چون خبر اسارت قوماندان قندهار به اردوی او رسید برعایه عادت شرقی خود که از فقدان رئیس خود متشتت میگردد شکست نمودند محمد یعقوبخان بصورت فوری اردوی خود را امر حرکت داده شهر قندهار را بدون مانع در تصرف آورد بعد ازان شیر علیخان قوی دل شده از فتح قندهار در وجودش روح عزم و اراده دمیده شهر قندهار را به محافظت سوارهای جمشیدی و فیروز کوهی گذاشته خودش با محمد یعقوبخان پسر خود و بعداز جمع آوری قوه بطرف کابل حرکت نموده در وادی مقر که بفاصله شش فرسخ از غزنی واقع است با محمد اعظم خان مقابله شد درین اثنا هر دو عسکر باستحکامات وسنگرها و خندق های خود اخذ موقع نمودند ؛ زمانیکه محمد اعظم خان از عزم هجوم شیر علیخان واقف گردید به محمد اسمعیل خان خائن خط فرستاده او را باقوه معیت او بگمان اینکه شیر علیخان پدر او را کشته و او را خیلی اهانت نموده بکابل خواست مشارالیه از بلخ با قشون معیت خودش حرکت نموده در حدود کوهستان تاز مانیکه هر دو لشکر در دشت مقر باهم مقابل گردیدند توقف نموده در همین اثنابر شهر کابل هجوم آورده شهر کابل را بامید اینکه او را شیر علیخان مانند پدرش والی قندهار مقرر نماید بنام شیر علیخان فتح آن را اعلان نمود وقتیکه این خبر به عساکر محمد اعظم خان رسید نا امیدی ایشان را فرا گرفته فتور و تفرقه در جمعیت ایشان ظاهر شد، و در وحدت آرای آنها تشتت و اختلاف بروی کار آمد.
١٥٤ زیرا خود ها را بین دوارد ومحصور می دیدند اواز رسیدن اذوقه پریشان بودند. محمد اعظم خان ملاحظه نمود که بر این فوج بزدل وترس خورده که حواس خودرا باخته اند اعتماد نمودن درست نیست خصوصاً در وقتیکه سواران جمشیدی بر اردو گاه یورش آوردند و تهاجمات خود را ادامه دادند . محمد اعظم خان از انجا پای خود را کشیده نزد سردار عبدالرحمن خان به مزار شریف پناه برد شیر علی خان بعد از مفارقت مطولی به کا بل وارد گردیده از طرف اهالی شهر به کمال خورسندی و بشاشت پذیرائی کرده شد. شیر علی خان از روی همت عالی و اخلاق پسندیده وخودداری از ظلم در دل اهالی محبوبیت داشت پس محمد اعظم خان و عبدالرحمن خان در تجمع افواج از ك وافغان مساعیات خودرا به صرف رسانیده از راه هزاره جات به غزنی حمله بردند بعد از جنگ خونینی که بین ایشان بوقوع پیوست محمد اعظم خان و عبدالرحمن خان هزیمت نموده بسوی مشهد فرار شدند در این شکست عبدالرحمن خان از کا کا ی خود جدا شده جانب بخارا رفت و سمر قندرا اقامت گاه خود ساخت. و تا حال در آنجاست حکمر مت اعلیحضرت شیر علی خان بار دیم و محمد اعظم خان در حالیکه عازم طهران بود در عرض راه بمقام نیشاپو ر وفات شد محمد اعظم خان عدل دوست ودانای مدیر بوده لیکن ایجابات وقت او را به جور وستم ناچار ساخته بود. انتخاب او پسر جوان بی تجر به خود را به امور مملکتداری سبب ناکامی وزوال حکومت او شد لیکن انتصاب او به قوماندانی عسکر قندهار از جهت بی اعتمادی بر خوانین و سرداران افغان بوده زیرا محمد اعظم خان در دوره زندگانی خود خوی نا ستوده که از سرکرد گان افغان مشاهده می نمود این سرکرد گان خیانت را رذالت نمی شمردند از امور یکه موجب ننگ و عار باشد دست نمیکشیدند اکثریه ایشان که بدو فریق جنگی منقسم گردیده بودند ۲۰ بار مسلك خودرا نسبت به جنبه خود تبدیل داده گاهی در یك جنبه و گاهی در جنبه دیگر درآمده بودند .
١٥٥ محمد اعظم خان عقیده وحدت الوجود داشته به صوفیان از روی مسلك تقلید و اعتقاد مذهبی داشت خلاصه اینکه تا ١٢٨٥ حکومت افغانستان بر امیر شیر علی خان بدون رقیب جنگ و جدل باقی ماند . امیر شیر علی خان دعوت حکومت انگلیس را پذیرفته بمقام انباله هند رفته همان معاهده فریب آمیز دوست محمد خان را که با انگلیس ها عقد نموده بود تجدید نموده با پیمان های که در اصل محض تمویهات دانسته میشد موثق ساخت . عودت امیر شیر علی خان از هند واقدامات در داخل بعد از انکه امیر شیر علی خان از هندوستان بوطن خود باز گشت محمد اسمعیل خان را بنا برا شراتش بسوی هند جلاء وطن گردانید سپس پسر مردانه خود امیر محمد یعقوب خان را از ولایت عهد خلع نموده عوض او سردار عبدالله خان پسر خرد سال خورا به ولایت عهد مقرر نمود تا مادرش خورسند گردد ( شهوتیکه چشمها را کور و عقل ها را تیره می سازد بداست ) محمد یعقوب خان در ولایت هرات بناء سرکشی گذاشته چندی بعد باغیا کر پدر خود جنگیده ظفر یافت پس دعوت پدر را اجابت نموده فرمانبردارانه به کابل وارد گردید امیر بجای اینکه او را دلداری نماید به زندانش نمود با وجود این اقدامات چون ولی عهد جدید فوت نمود آرزو های او بسر نرسید . سال ١٢٩٥ رجال کاری دولت انگلیس را اوهام و وساوس فرا گرفته سفارت روسیه را در افغانستان خار چشم خود می دانست چند نفر مهندس را با يك هزار سوار نزد امیر افغانستان فرستاده از پذیرفتن این سفارت انکار آورد زیرا پولیکه از سالها به حکومت افغانستان می دادند بی موجب قطع نموده بود . انگلیس ها از این خود داری و منع حکومت افغانستان بر آشفته عساکر خود را تنظیم داده جانب افغانستان متجاوزانه سوق داد .
فصل چهارم در بیان قبائل متعدده که در افغانستان سکونت دارند و اخلاق وعادات ومذاهب و توضیح طرز حکومت ایشان اخلاق حماسی افغانها عنصر غالب ملت افغان از روی تعداد قوم پښتون است که در حصص جنوب و شرق جنوبی سکونت پذیر اند جذبه هجوم و اقدام، غریزه انتقام، و شجاعت و حماست در محاربات و تهور در مخاصمات ومنازعات، که به کوچکترین سبب ها به وجود می آرند، خاصه جبلی و طبعی ایشان میباشند . هیکل های با صلابت ایشان که با چین های جبین توأم گردند قوای جسمانی و شوکت حماسی آنها را ترجمانی مینمایند . باوجود عمومیت این احساسات و جذبات رعب افزاء در بین شان چهره های بشاش پیدا میشود در بعضی معاملات کمال بردباری و شکیبائی دارند بازهم درشتی زبان پښتو و کلفتی آوازهای آنها به سختی مزاج شان گواهی میدهند . چور وچپاو و هیجانات را دوست داشته، از جهت همین ملکات که نماینده شجاعت و مردانگی میباشند به غزوات و محاربات عشق ازلی دارند . ترتیبات قشونی ازصد ها سال به این طرف چون در طبائع آنها دلاوری ومیل طبیعی بسوی محاربات جا گرفته است لهذا عموم رجال افغان همچو نظام تربیت یافته عالم طبعاً
١٦٧ تربیه عسکری را فرا گرفته اند در تشکیلات عسکری این قوم منصبداران عالی رتبه وضابطان كوچك وجود دارند در درستی صفوف و قطارهای سپاه واستحكامات حربی وتعبیه های فوجی اهتمام تام میورزند ضابطان عسکری در هنگام سوقیات جنگی از قطارهای عسکری پیش پیش به قیادت عساکر قدم میزنند زمانیکه امر هجوم داده میشود و محاربین داخل خط آتش گر دیده در سنگر ها ومورچه ها موقع خود را اشغال می نمایند وامرآتش داده شود ضابطان از خط آتش برآمده به ساحه عمومی میدان جنگ فرود میآیند و ضابطان نسبت به امر نقل و حرکت از راست به چپ و از چپ به راست و سوق دادن و توقف دادن و ترتیب تهاجمات واقدامات قطعات عسکری مصروف میگردند علاوه بر اجراءات فوق در میدان جنگ نسبت به تکفین و تجهیز وتدفین کشته گان محاربه صدور اوامر ونواهی از وظائف منصبداران بشمار می آید تا از توهین دشمن محفوظ بمانند ونعش شان بدست دشمن نیفتد. مجازات فرار از جنگ فرار از جنگ را افغانها بحدی بد می بینند که فراری را سزای قتل میدهند و در حال گریز اگر کسی از دست دشمن کشته شد نعش او را گور کردن هرگز روا نمیدانند، واگر گریزی از دشمن سر به سلامت برد او را اعدام مینمایند در وقت محاربه افغان در اصفهان يك نفر سپاهی را ضابطی دید که از خط آتش رجعت قهقری مینمود ضابط باعدامش اقدام نمود ، سپاهی دست راست خود را از آستین بیرون کرده نشان داد که دستم در محار به قطع شده نمیتوانم اسلحه را استعمال نمایم ضابط افغان از اعدام او صرف نظر نمود اما رجعتش را نپسندید و گفت ای نامرد! پس بگرد و جنگ بنما ! اگر دست راستت بریده شد دست چپ داری ! اگر
١٥٨ آنهم بریده شد پس دندانها داری گوشت دشمن را بدندان بکن و تا نفس پسین با دشمن مصروف کار زار باش . اطاعت و فرمانبرداری سربازان عسکر افغانی در انقیاد و فرمان برداری به آمرها فوق بحدی راستکار اند که مانند ایشان " در هیچ يك عسكری از عساکر سلاطین متمدنه" اطاعت و فرمان برداری دیده نشده به حالیکه در دشت ها و بیابان ها کوها و جنگل ها فوج افغان پراکنده گردیده یکه یکه میشوند چون دعوت منصبدار را میشنوند به کمال شتاب دویده دویده بدور ضابطان و قوماندان خویش فراهم میگردند . همچنان در حالت مخمصه اگر خوراك پیدا شود ولی امر قوماندان به احضار اوشان صادر گردد فی الحال خوراك را گذاشته به تعمیل امر حاضر میگردند. حسن اطاعت عسکر افغان بحدی است که در وقت تسخیر کدام شهر پر ثروت اگر امر خودداری از چور و تاراج از طرف قائد فوج برسد فوری از یغما و چپاول خود داری می نمایند در این حال اگر زنها با تاج های مرصع و جیغه های دانه نشان و یراق های طلائی و جواهرات بیش بها از پیشروی شان گشت و گذار نمایند اصلا به آن التفات نمی نمایند و ذره زحمت بسه راحت احدی از مفتوحین نمی رسانند . میگویند در وقت جلوس شاه اشرف در اصفهان بین دو طائفه افغان نزاع تولید گردید و خصومت شان به مقاتله انجامید دکانداران شهر دکانها را بسته کرده از خوف مرگ هرج و مرج بخانه ها مراجعت نمودند از حضور شاه اشرف اعلان صادر گردید که دکانها را بکشایند در اثناء هرج و مرج مقاتله اگر مال کمی تلف شد تاوان آنرا شاه می پردازد محاربه مذکور چند روز متوالی در شهر جریان داشت لیکن به احدی از اهالی اصفهان کوچکتر ین زیان جانی و مالی نه رسید .
١٥٩ فنون حربی عموم افراد افغان در تیر اندازی، شمشیر بازی، نشان زنی و نیزه زنی کمال مهارت دارند و بسواری میل و نشاط مفرط دارند. بعد از عمومیت آلات ناریه در استعمال توپ و تفنگ وغیره آلات ناریه لیاقت خوبی حاصل کرده اند از عصر امیر دوست محمد خان ترتیبات و تربیه عسکری در افغانستان باصول تازه عصری آغاز میشود از نقطه نظر عملی نه علمی تمام افغانها باستعمال آلات جدیده مهارت خوبی دارند تعداد نظام تربیت یافته فوج عصری امیر دوست محمد خان به شصت هزار بالغ بود. رفاهیت و تمدن با وجود که تمام طبقات ملت افغان بسوی تمدن مائل اند و به رفاهیت تمدن مرفه اند مثل پشتونهای ولایات قندهار، غزنین، جلال آباد اما بعضی صحرا نشینان در ملت افغان پیدا میشوند که راه آسائش و حیات ترفه را تا حال نه پیموده زندگانی ساده و بسیط دارند درشتی در لباس و سادگی در خوراك عادت گرفته به کمترین لذائذ حیات قانع می باشند حتی اینکه چون گوسفند را میکشند، پشم گوسفند را توسط آب گرم کنده و به آتش گرفته پوست از موها صاف کرده به نظافت و صفائی شسته پوست سفید آنرا با گوشت پارچه پارچه کرده خشك ساخته ذخیره می سازند (١) نان را بالای زمین سردسترخوان می چینند و بدون قاشق و پنجه و میزها به زمین متفقانه بدست می خورند به نظافت توجه نمی کنند به صفائی و نظافت خانه ها و اطاق ها و شهرها اعتنا نمی نمایند از این جهت اکثر شهرها از فضله ها خالی نمی باشند و در قشله های عسکری لاش های حیوانات دیده میشوند و به دور کردن آن زحمت نمی کشند (١) واین گوشت خشك را لاندی میگویند (٢) از زمان اعليحضرت شیرعلی خان مسئله نظافت در عسکر و بعد از محاربه دوم افغان و انگلیس صفائی شهرها از وظائف کوتوالی و بعد از ان از وظائف بلدی تحت اهتمام است .
١٦٠ وصحراء نشینان پوشاك درشت می پوشند در کوهستانی ها رجالی پیدا میشوند (۱) که بعد از خوراک دست ها را به ریش خود و دسترخوان می مالند و به آب نمی شویند و اشخاصی در این کوهستانی ها دیده میشوند که اگر لباس نو بپوشند به آن اهمیت نمیدهند بعضی ها بحدی غلو می نمایند که آستین را قصداً به روغن چرب نگاه میدارند تا دانسته شود که در خانه آنها روغن بحدی زیاد صرف میشود که به لباس او هم سرایت می نماید و یا اینکه به لباس اعتناء ندارند و کوچی ها و دیهاتی ها لباس را در مدتها آلش نمی کنند. سادگی و مساوات خوانین ملکی ، ومنصبداران نظامی افغان درمجالس خویش بر کرسی ها و میزها نمی نشینند مجالس خودرا به قالین های ایرانی فرش می نمایند و نمد های وطنی را نیز برای فرش استعمال می نمایند و همچو امراء وروسا اقوام دیگر تظاهر جاه و جلال را در محضر غربا نمی پسند ند با ملا زمین خود و غرباء یکجا نان میخورند و از شمولیت او شان استنکاف ندارند . لباس صحراء نشینان بادیه نشین ها لباس را به وضعیت عجیبی برش می پوشند کوخئی نام لباسی که از (۱) متینکه در شرق اروپا و عموم بلاد دنیا بهمان حال بداوت اشخاصی میباشند است این چنین کوه نشینان در افغا نستان نیز پیدا میشود که در بی پروائی از تفاخر لباس استغناء خود را نشان میدهند از این نقطه نظر که این اشیاء به نزد مردها اهمیت ندارد کار مردان شجاعت و کار زار است آرائش و زیبای از خصائص زنها میباشد و در عدم ازاله چربی تظاهرات ثروت و عدم اعتناء به مظاهره مروت در صرفیات منزل مدنظر داشته می باشند . خلاصه اینکه کوهستانی تظاهرات حربی و مالی راد وست دارند و استغناء از غیر واتکاء به نفس را می پسندند سادگی لباس وخوراك را خوش دارند در افغانها ضرب المثل است که (جنگ به وسله کنیری او شنگ به غله کیزی ) جنگ وننگ از مفاخر افغان است برای این امر سادگی خوراك و لباس و مظاهر ثروت وبی مبالاتی به امور تعیش لازم است موافق عقول و استد لال هندی کوهستانی خود به آن رفتار دارند (مترجم)
١٦١ نمد می سازند که آستین های دراز آن مثل خرطوم های فیل به زمین سرازیر می باشد و صدره نام يك لباس دیگر از این نوع است که قد آن تا زانوها و آستین های آن کوتاه می باشند. شهری ها کرتی ها و بالاپوش ها را از بر ك می سازند که دارای آستین های تنگ می باشند و چین ها را از پارچه های رنكدار چیت می دوزند . و پوستین های زمستانی از پوست بره های وطنی میسازند و این پوست ها راطوری بخوبی آش میدهند که در نرمی مانند ابریشم معلوم میشود بازاین پوست ها را رنگ زرد روشن داده حواشی آنرا ابریشم کاری می نمایند بعده مثل چین های دراز دامنه دار برش می نمایند پوستینچه های غریب کاران تا به آرنج دست آستین دار می باشند و قد آن ها تا به زانو می رسند . پوستین های طبقات اوسط و ارباب صنعت دارای قد دراز واستین های کشال و تنگ می باشد و پوستین گفته میشود امراء و خوانین از ابرۀ کشمیری و كرك چین ها میسازند و پوستین های سمور و سنجاب را می پوشند واکثر افغانها لنگی های قبلی را بسر میبندند وسردار ها واکابر شالهای رنگارنگ کشمیری را سر می کنند واهالی گرمسیر چپلی پامی نمایند وسدرئی ها و قمیص های که تا نیمۀ ساق می رسند با آستین های فراخ می پوشند واکثر ایشان کمر بند های بردار را به کمر می بندند که از زیر سینه الی رانها می پوشاند این کمربند ها از پارچه می باشند (١) لباس زنهای صحراء نشین زنهای افغان لباس های دراز می پوشندوسینه بندها رابحدی قریب پستانها می بندند که پستانها نمودار می گردند و در گوش ها گوشوار های نقره و بلور و آهن (١) که در افغانی ملا وستئی و در فارسی لنگی کمر می گویند
١٦٢ ومس بصورت حلقه های کلفت می اندازند اغلب زنهای کوهستانی موی اسپ و بره را به يك اندازه معین بریده زیر موی اصلی خویش می بافند و بر پیشانی همچو گل ها قطار کرده پیوند می نمایند و این را آرایش و زیبائی می دانند در لغت افغانی این را پر کی و در فارسی پیچه پر ك ميگويند زنهای قبائل غلجائی موهای پیشانی را به شکل مدور وقرص تمامی با فند و اطراف آن را فروهشته بر پیشانی کشان میگذارند واین موها به درازی از حدود ابروها گذشته تا به بینی میرسد و عرض آن باستقامت پیشانی تاشقیقه ها می باشد این احاطه موی همچو برقع سیاه مدور چهره را احاطه می نماید حفظ شرف ابناء بشر در افغان افغانها بیع بندی های را جائز نمیدانند اگرچه غیر مسلم باشند غریبان و مسافران را قدر دانی مینمایند و دزدی را غالباً بد میدانند اگرچه به چور و تاراج فخر مینمایند. ازین مسئله پروا ندارند که ما بین چور و دزدی فرقی نیست الاانیکه تفاوت ضعف و قوت است چون اخلاق بدویت در ایشان متمکن اند ازان رو منکراتی که نتائج ترفه میباشند در آنها کمتر دیده میشوند و از جهت استیلای فقر اغلب شان از طمع خالی نمیباشند . حجاب نسوان افغانها در شهرها روهای خود را بپوشانده ستر مینمایند و در قراء و صحرا روی برهنه می گردند و با مردان آمیزش دارند و در مصافحه همه ایشان دست های مردان همدگر را میگیرند و در محافل خوشی بصورت دائره رقص مینمایند و گاهی مردان انفراداً در میله ها و اعیاد به صورت دائره رقص مینمایند. و این رقص را در عرف خودا تن میگویند.
١٦٣ کسب و معیشت افغانهای ده نشین اغلب صحرانشینان و کوهستانی‌های افغان به مالداری گذاره می‌نمایند برخی از ایشان زراعت پیشه می‌باشند و تجارت کمتر می‌کنند مگر تجار لوهانیی (نوحانی) و به اصول عجیب تجارت دارند اینها مال‌التجاره خود را بر شترها بار کرده تا حدود چین و سایبریا و اناتول می‌رسانند و در اقطار هند گشت و گذار می‌نمایند این قبیله از دیگر افاغنه در پوشاکه امتیاز کلی دارند مثل ارناؤدها و آذر بایجانی‌ها قباهای طرز معینی می‌پوشند دستارهای چهار گوشه که دارای گوشه‌های متقابل می‌باشند بسر می‌نمایند قباها در حد و دسینه تنگ و در کمر چندار و در دامن فراخ و کشاده می‌باشند عموم افغانهای غیر لوحانی تجارت کمتر می‌نمایند مگر اهالی قندهار که نسبت به برادران دیگر خویش اضافه تر میل تجارت دارند خصوصاً طلبۀ علوم در قندهار از تجارت حظ وافر دارند اهالی قریه‌جات و شهرنشین به زراعت و فلاحت و سبزی‌کاری مشغول می‌باشند به صنائع کمتر تمایل دارند کارهای صنعتی از قبیل آهنگری و نجاری و بافندگی و امثالهم در ایشان خیلی کم است. مذهب سائر افغانها سنی حنفی‌المذهب اند، هر دو زن دهاتی و صحرا نشین باشد روزه و نماز اند الا قبیله نوری که در تشیع بحدی توغل دارند که با همسایه‌های سنی خویش مصروف پیکار می‌باشند از نماز و روزه غافل مگر به ماتم امام حسین(رض) در ده اول محرم اهتمام می‌ورزند پشت و شانه برهنه به زنجیرها می‌زنند در برخی از قبیله کاکر (که در حواشی ایران اند) باجودیکه مسلمان‌اند اثار اصول مزدکی دیده میشود مزدک در زمان قباد شاه ایران مزدک نامی دعوی نبوت کرد شاه ایران و چهل
١٦٤ هزار ایرانی متابعت او نمودند مزدك از روی شرع خویش زن و مال را از ملکیت شخصی خارج ساخته حقوق مشترکه جامعه قرارداد و علت این را چنان ظاهر میکرد که زن و مال موجبات شقاق و نفاق انداگر ملکیت آن از افراد سلب شد جنگ و نزاع از بین مرتفع خواهندگردید امن و آسایش عمومی روی کار خواهند آمد چون قباد وفات کرد تخت کیان را نوشیروان متصرف گردید بزرجمهر وزیر به شاه مشوره داد که حکومت بدون مال و نسب قوام نمی‌پذیرد و این شارع جدید میخواهد که هر دو را محو سازد تا اساس حکومت از روی زمین برداشته شود . نوشیروان برای استیصال او تدبیری اندیشیده مزدك را نزد خود خواسته گفت که میخواهم پابند شرع شما باشم زیرا خوشم آمده که اصول شرع شما را شایع کنم ولی خوف اهالی دامنگیرم گردیده است اگر جمعیت خود را در يك مجلس بمن معرفی نمودید باعث دل بسته گی و موجب قوت الظهر من خواهد گردید مزدك سائر اتباع خود را در يك محفل بحضور پادشاه حاضر آورد شاه باعدام شان حکم صادرنمود سه نفر از اتباع او فرار شده و باقی همه گی نه تیغ واقع در آن سه نفر یکنفر زن مزدك هم بود نظام الملك در تاریخ خود نگاشته که اباحین ایران از اتباع مزدك اند و اصول مزدکی را از ان سه نفر آموخته اند که از دم شمشیر نوشیروان نجات یافته بودند. خوارج در اهالی خوست و کرم بعض عادات خوارج دیده میشوند و ایشان مجسمه ها را تیار کرده در غره محرم زیر زمین دفن می نمایند و روز عاشو را از زمین کشید. با هلهله و شادمانی گردن مجسمه را میشکنانند این فرقه از ختنه نفرت می‌نمایند (۱) (۱) یکی از علل شورشی که در اواسط حکومت سراجی در جنوبی بوقوع پیوسته و بدست بابرکت اعلیحضرت شهید رفع کرده شد مسئله ختنه بوده است این علاوه برعوامل سوء اراده ایست که در کتاب نادر افغان مشرح ذکر گردیده بواسطه توهم داخل شدن زهر در جراحت ختنه و سایه ناپاك از ختنه خود داری میکردند و حاکم میخواست که آن را درین ایشان اجرا نماید لذا مردم شوریدند .
١٦٥ واگرچه اثاری از این عادات در زمان حاضر وجود ندارد لیکن گمان میرود که در زمان خلافت بنی عباس که خوارج باین نواحی پناه آورده بودند از اولادشان تا عصر مؤلف وجود داشتند. رواداری و احساسات ملی افغانها بشدت تعصب دینی مذهبی و جنسی در حقوق کسی معارض نمی شوند اگر شیعی یا غیر مسلم مراسم دینی و مذهبی خویش را در ملك ایشان اجراء نمایند پروا نمیکنند ـ از نیل مراتب عالیه در حکومت خویش با کسی مزاحم نمی شوند از این رو در حکومت افغانی شیعی ها بمناصب عالیه مقرر میگردند هر افغان گمان میکند که اشرف ترین اقوام قوم افغان است اگر چه فقیر باشد و اسلام خالص را بدون عرب و افغان در دیگران یقین ندارند هر قبیله که اراده اجرای يك امر مهم را می نماید از اکابر و خوانین و امراء و سرکرده گان جرگه ( مجلس موقتی مشوره ) تشکیل میدهند و در جرگه از ایشان رأی میگیرند. چون یکی از افراد قبایل را فرد قبیلهٔ دیگری بکشد هر فرد از قبیلهٔ مقتول قتل یک نفر از قبیلهٔ قاتل را بر خود لازم میدانند و بقصاص گرفتن حکومت قناعت نمی نمایند و از قصاص گیری بشخص خود نمیگذرند اگرچه سالها بگذرد (۱) الا اینکه بایشان پناه به برند هم چنان دو خاندان مقاتل باهم انتقام میگیرند در افغانها مثال مشهور است پښتون سل کاله پس پلار او گانه خپلو او ویل چه بيره می وکړه یعنی حس انتقام در افغان ها بحدی زیاد است که انتقام بعد از صد سال برایش بسیار معجل معلوم می شود .
١٦٦ افغانها پناه گزینان را حمایت نموده به خون ها و مال های خود از او معاونت و توجه مینمایند اهالی قراء ودهاتها با شمشیر ها واسلحه های خوردخورد دیگر که عرفاً سیلاوه ( چاره) وخنجر ها وتفنگ ها و تفنکچه ها شهرت دارند میگردند وغالباً تفنگ های اهالی کوهستان پلته ئی میباشند محاربات در بین قبائل و عائلات شان قطع نمیشود چنانچه بسیار واقع شده که پدر پسر و برادر را قتل کرده اند. در بین دو قبیلهٔ دشمن صلاحیت بجز خویشی (رشته نکاح) صورت ندارد اکثر ساکینن کوه او دشت ها به پادشاه بدون قوهٔ جبر یه اطاعت ندارد بلکه همیشه منتظر فرصت بوده میخواهند کدام وقت شلاق شاهی از گردن شان رفع شود( جذبه حریت در افغانها بحدیست که مالیات را خلاف حریت میدانند با اینکه حکومت عصر های سابق بطور استبداد گذاره می نمودند). غذى غرباء افغان بعضی از قبائل بجواری برخی به ارزن چندی بجوعدهٔ بگندم قوت خود را بدست میآرند غالباً نان خورش شان پنیر و گوشت است در فصل زمستان آن هارا پخته میکنند نان خود را اکثر بتاوه می پزند درسفر ها سنگ را بآتش حرارت داده بعد ازان آن را در خمیر گرفته بآتش انداخته می پزند و این قسم نان را كاك ميگويند برخی قبائل مانند قبیلهٔ یوسف زائی واچکزائی پیاز راعزیز می پندارند وقتیکه شخص را ه روی را دیدند نزد او رفته رجاء میکنند که مریض داریم اگر کدام دانه پیاز مرحمت فرمائید شاید مریض ما بآن شفایاب گردد: قبیلهٔ اچکزئی در بسی اوقات قافله ها را تاراج وغارت مینمایند اگر بعدازسعی وكوشش موفق بغارت قافله شده نتوانند به يك دو کلچه پیاز مصالحه مینمایند محمداعظم خان وقتی که بلاد هندی را ترك كرده در قبيلهٔ یوسف زائی بخانه یکی از خان ها پایان شد خان چالاك بر خواسته
١٦٧ در حالی که بر روی او آثار خوشی ظاهر بود اتفاقا پیاز را آورده بخدمت محمد اعظم خان تقدیم نمود ( زیرا در دشتهای خشک زندگی دارند) . میله ها اکثر قبائل و باشنده گان دره ها و قریه ها بمیله ها و بازی ها مائل اند در روز های بیکاری دائره تعالن میکنند شمشیر بازی اسپ دوانی می نمایند ساکنان کوهستانات سردسیر همچو خوست (یعنی جنوبی) و کرم سفید چهره و ساکنین بلاد گرمسیر همچو قندهار و جلال آباد گندم رنگ اند. مراسم ماتم نسوان ختک در ماتم رویهای خود را زعفرانی مینمایند بتفاق هامی زنند و بناخن ها میکنند. عادت افغانها ست که تا ٣ روز پس ماندگان مرده ها و مهمانان شان را نان میدهند این کفاله را همسایگان و قریه جات قریبه ادا میکنند و در بعض قبایل ورثه میت باین امر از مال خود قیام می ورزند. اعتقادات افغانها قبور اولیاء را متبرک میدانند و بزیارت ایشان می روند در مزارات قربانی ها و کشتار میکنند بعض قبائل بحدی غلو می نمایند. که روزی یکی از قبیلهٔ افریدی که به راهزنی و چور و تاراج مشهور اند نزد شخصی بارادهٔ چور کردن نزد او خود را رسانید مسافر عذر و الحاح اغاز کرد و خدا و رسول را شفیع می آورد لیکن از تجاوز افریدی ایمن نمی شد بالاخره خاک ملا یار محمد (شیخ مشهور) را شفیع آورده نجات خواست افریدی گفت جل جلاله مرا به کفر رسانیدی راه او را گذاشته رفت . از عوائد جاریه دینی آنها یکی این است که چون
١٦٨ مردی میمیرد از مال او قبل از تقسیم پیسه و پولی گرفته آنرا بفقراء و مساکین علماء به نام اسقاط صلوٰة میدهند. علم علماء اهالی شهر ها و دهات به سوی تحصیل علم میلان خوبی دارند ، علوم ادبی از قبیل صرف و نحو، معانی، بیان ، بدیع ، و از علوم شرعیه اصول ، تفسیر ، حدیث ، و از علوم عقلیه منطق ، فلسفه ، حساب هیئت هندسه میاموزند و بعضی طلبه طب را نیز بران می افزایند برخی از اهالی دهات به تحصیل فقه محض بدون تحصیل عربیت اکتفاء می نمایند و عوام ایشان تا زمان اکمال تحصیل کفالت ارزاق طلبه را بذمهٔ خود می گیرند هر خانه حصه از ماحضر خود را از طرف صبح و شام برای ایشان جدای می کنند طلبهٔ خرد سال به خانه ها میگردند و حصه معینهٔ طلبه را فراهم می نمایند در بعض حصص مملکت اگر حصه طلبه از بی پروائی موکل در خانه ها بماند صرف نمودن آن را جائز نمیدانند. نفوذ علماء در بلاد افغانی شئونات علماء بس بزرگ است سلطهٔ تامهٔ روحانی و نفوذ کاملی در اهالی دارند ، تا بحد یکه اکابر قوم و بزرگان مملکت و امراء از ایشان می می ترسند زیرا دل های عوام بدست ایشان است چون اراده کنند اقوام را به مخالفت هر امیر یکه بخواهند بر انگیزانیده می توانند اکثر یه ایشان از ملاقات امراء خود داری می نمایند با وجودیکه هدایای مردم را می پذیرند از تحف امراء خود داری می نمایند و از دیدار رجال حکومت استکبارا پرهیز می کنند واگر حاكم يك منطقه بدیدن ایشان بیاید از طرف ایشان بدیدن حاکم فروتنی به عمل نمی آید به سبب این سلطه چنان مضراتی از ایشان سر می زند که به عقل و شرع برابر نمی آید زیرا ایشان وقتیکه خلاف خواهشات خود را از مردم به بینند به فسق
١٦٩ و کفرشان فتوی میدهند بلکه برخی از ایشان دیگران را در ذات البین خود به غرض انحصار ریاست در دست خود نسبت کفر میدهند؛ خصوصاً درین زمان اخیره که مذهب وهابیه در هندوستان نشر شد؛ پس هر که سلطه خود را انفاذ میدهد و میخواهد که میدان را از اثرات مقابل خود خالی کند، بجانب مقابل خویش برای منفور ساختن او حکم وهابیت مینمایند ؛ حتی که حکام را باجرای مجازات بزرگ تکلیف میکنند، تا فتوای ایشان بر محکوم جریان یابد : در قندهار یکی از علماء به کفر شیعه حکم کرد دل های اهالی را بمقابل ایشان برافروخانده جنگ را بین شان بروی کار آورد خون ریزی های بسیاری دوام کشید، و هم چنان در کابل یکی از علما بکفر شیعه فتوا داده بود و بدا نسبب ماه ها بین سنی و شیعه جنگ امتداد یافت . نفوذ مشایخ بعضی از طبقه علماء به جاده مشیخت روان بوده و پیرو ساده طریقت و ارشاد تیکه می نمایند بمصلای رهنمائی می نشینند این جماعت خانقاها و منازل را برای اقامت زائرین و عابرین تهیه نموده وقت بوقت بایشان خوراک میدهند منزلت و نفوذ و مقدار مصارف ایشان باندازه هدایا و نذوریست که عقیدت مندان به آنها تقدیم میکنند و ازایشان رجالی وجود دارند که بواسطه حسن سلوک و صلاح ظاهری در دلهای عوام اثری قوی و نفوذ نامی را تولید می نمایند. و صاحب نام بلند و نفوذ کامل میگردند و از هر طرف هزارها نفر بقصد زیارت اوشان وارد میشوند پس عالم یا شیخ موصوف تا زمان اقامت زایرین طعام و ما یحتاج شانرا تهیه میدارد طوریکه در تمام اوقات مهمان خانه او از نان و آب و البسه صدها نفر مهمان خالی نمیباشد . حکومت مشائخ علماء بعضی از علما بر يك حصه از بلاد افغانیه اختیار تامه داشته و از صوبه جات
۱۷۰ متعلقه خودشان متمتع گردیده متصرفات خود را محافظت واز مهاجمه همسایگان خویش آنرا حمایت میکنند بلکه گاهی هم بالای همسایگان خود بدلیلی از دلایل دینی هجوم میبرند. خدمات عسکری آخوند صاحب صوات و ساده گی او در حیات چنانچه از جمله همین قسم علما (شیخ) عبدالغفور مشهور ( باخند صاحب صوات ) متسلط بر (صوات وبنیر) بوده و در نزد عموم افغانها بل در هند و بخارا هم معتقد وصاحب نفوذ است. فقیه مشارالیه وزاهد ریاضت کش و در معیشت زنده گانی خود ساده و درشت پوش، بجواری وگال و ارزن کوهی و شیر بزی که در کوه ها بذریعه گیاه خودرو پرورده میشود قوت مینماید و بحضور اوعلی الدوام به تعداد زیاد، از هزار ها نفر از مریدها و بسیار کسانیکه بغرض و هجوم و چپاول برانگلیس ها جمعیت وترتیبات گرفته می روند و آخند صاحب موصوف بتوسط ایشان اعلانات و خطوط را در بلاد انتشار میدهد تا بسبب آن اهالی را برای جهاد دعوت نماید پس هزار ها نفر نزد او جمع میشوند و معظم الیه را درین مسلک اتباع سید احمد وهابی که از خوف مسلمانان سنی از هند هجرت نموده به (صوات) وبنیر توطن گرفته اند تأئید و مساعده مینماید. آخند صاحب صوات و منع مسکرات این شیخ یعنی آخند صاحب (صوات) که بحضورش از زایرین ومسافرین وارد میگردند هر کدام را نظر با حوالیکه و رتبه وثروت و راحت فقر یکه و خدایتعالی نصیب شان گردانیده باشد عزت نموده و بآنها تقرب می جویند چنانچه نزد معتبرین مطابق شان وحیثیت آنها و بفقر ادوغ و نان خشک و پیاز تقدیم مینماید.
۱۷۱ وقتا که دانست که در اطراف واکناف بلاد افغانیه اوازه اعتبار کدام شیخ بلند میگردید با بغرض اشغال منصب ارشاد مستعد بوده و آمادگی دارد دفعة بوهابیت او حکم مینماید تا در قلوب اهالی نسبت تولید نفرت به او نموده به هیئت و صورت نهایت فجیع تشهیر کرده شود. تمام علما شرب دخانیات را با تمام اقسام آن مانند علمای بخارا حرام میدانند لا کن به منع عامه ازان تعرض نمیکنند الا (آخند صاحب سوات) که مشارالیه از پیش خود شیخانرا باطراف واکناف بلاد افغانیه (۱) ارسال مینماید تا مردمان را از استعمال دخان منع و چلم ها و قلیانهای شان را بدست آرند و بشکنند. علماء افغان با وجودیکه مذبوحه یهود و نصارا میخورند ذبیحه مردمان شیعه را حرام میدانند گمان میکنند مردمان شیعه مرتد شده اند و ذبیحه مرتد حلال نیست اما خوردن ذبیحه اهل کتاب شرعاً جواز دارد. (۲) تمام شان بر شانه های خود جای نماز های نازک و درشت را بر طبق مواسم و فصول از برای ادای نماز میبردارند بلکه این عادت عمومی تمام افغانهاست از طرف تمام آنها در راه دین تعصب خود را ظاهر نموده و بر احکام شریعت و اعتقادات غیرت می نمایند مگر تسامح واغماض درین امور اگر در بین شان موجود شود راجع به مرشد خواهد بود و بس. طلاب ننگرهار چون احترام عوام را نسبت بخود بسیار تر می بینند لهذا بواسطه غرور این قوه بر اهالی جور می نمایند جنبه جنبه با قریونه ها و تفنگچه ها مسلح میگردند از اهالی چون کمی اهانت به بینند بسر قریه های شان یورش میآرند و تا زمانیکه تاغه توهین طلبه را نگیرند از تجاوزات باز نمی آیند چنین طلبه این سمت یا بند نماز (۱) آخند صاحب سوات برای حفظ بیضه اسلام در افغانستان خدمات بزرگی نموده از کوله الی کشمير در هر قوم بزرگ يك نفر مأذون مقرر نموده بود که مدافعه انگلیسها را می نمودند و اصلاح عوام میکردند (۲) این مسئله را نمیدانم سید کجادیده است آثار آن در وطن وجود ندارد؟
۱۷۲ و روزه نمی باشند (این طبقه را طبقه چت میگویند و طبقه سبيقى ماوراء ايشان است که پابند تحصیل و عمل اند) در بعض مواسم سال بنام صحبت مجالسی تشکیل میدهند و هزار ها نفر طلبه را بسه این صحبت ها دعوت میدهند و اهالی را به تهیهٔ خوراك با تکلف برای ایشان مکلف میسازند ـ يك امرد خوش اندام را لنگی به سر می بندند و چوری بدست او میکنند و خطاب پادشاهی را به او داده سر چوکی صدارت می نشانند و تا زمانیکه مجلس دوام دارد حکمرانی او جاری میباشد هر کرا بخواهد جرم نماید میتواند و هر که را بخواهد بزند زده میتواند هرگاه خواستند که مجلس را اختتام دهند وزیر او حاضر میشود و بحضور پاد شاه عرض می نماید : « شاها برای عسکر تنخواه نه رسیده بناءً شورش و بلوا دارند » آن امرد خوش قیافه نقاب را از روی خود برداشته نسوار را در کف دست انداخته بطرف مجلس دست دراز می نماید اهل مجلس نزديك ميشوند و هر فرد از این نسوار چیزی برداشته صرف می نماید و این کنایه از اختتام مجلس است تا جك از جمله قبائلیکه در بلادافغانی سکونت دارند یکی قبیله تاجك است که در شهر هراة و توابع آن و در شهر کابل و نواحی آن و در شهر غزنی و اطراف آن و در دهات بلخ و بین کابل و بلخ و در لغمان و مرکز آن سكونت دارند . این قبیله بسوی صنعت و حرفت میلان داشته در کار و کسب كمال جدت دارند در حياكت و تجارت آهنگری و معماری و غیره صنایع مصروف بوده در فن زراعت و درخت شانی و تاك داری اهتمام تمام میورزند و تجارت دوست اند از جملهٔ ایشان اهالی کوهستان كابل اند طبعاً بسوی شر و فساد جنگ و خون ریزی مائل اند از این جهت جنگ و فساد و نزاع ومخاصمات همواره در دهات شان جریان دارد يك ده با دیگر اختلاف داشته می باشند غالب رجال آنجا را مسلح در بر جها نشسته خواهید دید که
۱۷۳ از خوف دشمن پاسبانی می نمایند وایشان قسمی از خنجر های دراز را حمائل می نمایند این قبائل در هدف زدن کمال مهارت دارند کمتر کسی وجود داشته با شد که تیر ا به هدف نرسد قبیله تاجك در امور منزلی و تنظیم لباس و آرائش ونظافت ازا فغانها دانا تراند در ذهن و ذکاوت افهم و درایت نیز از ایشان مختار اند و لی نسبت بافغانها علم کمتر دارند و در ایشان عالم چندان وجود ندارد عموم قوم تاجك سنی حنفی مذهب اند طوری که در بین ایشان امرا وجود ندارد تعصب مذهبی مشاهده میشود کثر شان وسفید چهره اندهمچو افغانها دستار های طرز مخصوصی را به سر می بندند . هزاره این قبایل بطرف شمال غربی در کوهستا نیکه تا شمال هرات امتداد دارند سکونت پذیر و از سیمای شان استنباط میشود که از جنس منگول اند چشمان ایشان تنگ وسر بالا کجی دارد و بدون چندتار موی که به زنخ شان می روید ریش ندارند خلا صه اینکه در سا ختمان جمجمه و چهره شان شباهت به چینی ها و تا تاری های اصلی دارند بعضی مورخین میگویند که این قبائل از بقایای عساکر چنگیز خان می باشند بلکه تاسه صد سال بزبان مغولی گفتگو میکردند لیکن کسانیکه زبان شان را دور ازا متزاج لغات مغولی بفارسی شنیده باشند با انکه در جوار تر کما نها واز بك ها تو طن دارند یقین میکنند که قبل از چنگیز خان بمدتها در این جا سکونت پذیر بودند . قبائل هزاره حیات درشت خویش را بابداوت ممزوج بوحشت میگذرانند با این همه صنعت برك بافی ایشان بحدی مترقی است که مثل آن در اروپا هم رخت کمتر دستیاب می گردد سایر قبایل هزاره قبا های چاکدار می پوشند و بدور آن کمر بندی می پیچانند
١٧٤ آستین های بالاپوشهای شان که از برك میسازند تا به آرنج می باشد و گاهی تا به بند دست نیز می رسد چین های ابریشمی ونخی در بر میکنند در زمستان کلاه های گوش پوشك بسر میکشند زنهای شان دائماً دستار می بندند و چین ها همچو رجال به بر میکشند. قبائل جمشیدی چون مجاورین ترکماني و ایماق خوش لباس اند جبه های دراز تا شتالنگ با آستین های کوتاه و تنگ می پوشند. کلاه های پوستی که پاپاق میگویند بسر میکنند در سوار کاری مشهوراند چور و تاراج را دوست دارند هزاره مانند برادران دیگر نسبی خود به شجاعت واقدام و تیراندازی شهرت دارند مذهب هزاره ماورای طائفه شیخ علی جمشیدی تمام هزاره ها شیعی مذهب اند بدون محبت حضرت علی (رض) و بعض خلفاء دیگر و بپاداشتن مجالس ماتم در عاشوره وزدن پشت وسینه به زنجیر های آهنی از مسلك شیعیت دیگر چیزی یاد ندارند. باوجودیکه تقیه از واجبات مذهب اهل تشیع است لیکن از ایشان اگر پرسیده شود بی پروا مذهب خود را ظاهر می سازند و غالباً میگویند که « بنده علی می باشیم » و به عقیده خود اهتمام زیاد دارند. میگویند که روزی یك سنی مذهب به کنیز هزاره خود مذهب سنت را تکلیف نمود دختر انکار آورد شوهر به تعزیر وسرزنش اغاز نمود دختر برآشفته گفت سگ شدن برایم از سنی شدن گواراتر است. هزاره مرده های خود را تلقین میکنند که نکیر و منکر وقتیکه بیایند پروا مکن علی مولای شما حاضر می شود و آنها را بدر می سازد کلاه های خود را سر قبر مرده پاره کرده می گذارند.
١٧٥ هزاره ها كم استعداد اند پول نقد كمتر دارند لهذا اجناس را بهاجناس مبادله می نمایند حكومت از ایشان عوض مالیات نقدی به تعداد نفر بزها می گیرد اگر در تادیۀ آن کمی اهمال نماید باقیات آن همه جمع میشود. شرفاء و علویون را بسیار احترام میکنند و امتیاز سید از دیگران به ریاست و کلان کاریست که عندالورود به محافل سلام نمی اندازند عامة الناس را در مجالس دشنام میدهند و اهانت میکنند هزاره ها این اوضاع سادات را تأویل کرده میگویند که سادات شاهان اند و به شاهان بدون این رفتار دیگری نمی زیبد . عجیب ترین عادات زنان هزاره این است که در وقت نزاع دو نفر زن به توکیل مراجعت می نمایند و هر يك از این دو نفر زن يك يك نفر زنی که به زشت گوئی شهرت داشته باشد بو كالت انتخاب نموده بمیدان بدگوئی می آرند از يك طرف زن وکیله به شوردادن دست پا وابروهای خود آغاز می نماید و به مقابل و کیله دیگری حركت مینماید ودشنام را آغاز میکند بالمقابل وکیله دیگر هم چنان اوضاع وحركت را روی کار می آرد و مقابله دشنامی افتتاح میشود وقتیکه یکی از وکیله دشنامی بدهد که وكیله مقابل از جواب عاجز ماند موكله او ملزم شناخته می شود و نزاع فیصله می شود . اگر قبل از اختتام جنگ شام شد یکی از دو وکیله سبدی را بمیدان آورده روی دیگری میگذارد و خودش پشت داده می رود و اعلان التواء جنگ میکند و این سبد را قائم مقام خود دانسته می گذارد و ابراز می دارد که محاربه تمام نشده فردا سبد خود را برداشته بمقابله می درآید ازبك و تركمان هر دو قبیله از نژاد تاتاری اند و بزبان ترکی گفتگو می نمایند . قبیله اول الذکر در بلخ وآخرا لذكر در میمنه و هرات سکنی دارند و هر دو قبیله
١٧٦ سنی حنفی مذهب اند ازبك ها ( به یکی از نواده های چنگیز خان منسوب اند ) غالباً به زراعت و باغبانی و تا کداری و مالداری و درخت داری گذاره می نمایند لباس تر کمنی دستار های خورد خورد می بندند و شف آن را بر گوشهای خود شان می آویزند نیز چین های حریر و غیره را بقماش درشت و پنیه آستر میدهند و بر کنار های آن فیتۀ مانند قیطان می بافند بعض شان سه و چهار از همین قبیل چین ها یکی بالای دیگر می پوشند !در سوار کاری و نیزه بازی مهارت تامه دارند و قتا که یکی شان بغرض زیارت دیگری وارد شود دستهای خودرا بطرف آسمان بر داشته فاتحه میخواند سپس میز بان پارچه نانی بوی تقدیم نموده مهمان آنرا باحترام تمام بر داشته بعد از کورنش و بوسه در جیب میگذارد . در نوشیدن چای رغبت زیاد دارند و از خوردن گوشت اسپ هم خودداری نمی کنند بعض علماء هم در بین شان پیدا میشود. اما تر کمانها جبه های برك می پوشند و کلاه پاپاق سر می کشند در تربیه اسپان اهتمام و کوشش زیاد مینمایند اسپهای شان از نسل همان اسپان عربی است که نادر شاه از نجد آورده بود. غالب این قبیله وحشی و بر بری به حالت لخت و تا راج گذاره دارند و بر بلاد ایران واطراف هرات چپاول انداخته مرد ها و زن ها را اسیر می آورند و بنام غلام و کنیز آن را میفروشند و برای خود دلیل میتراشند که فروش اسیران قبایل شیعه بسببیکه از دیانت اسلامی خروج نموده اند جایز است بلکه بسیار کسانی را که آنها اسیر میآرند از طوائف سنی میباشد بعد به ضرب و زدن و داغ بالای همان اسیر ها به شیعه بودن شان اقرار مینمایند تا که اتقیای بخارا از خریدن شان ابا نورزند حتی اتفاق افتاده كه يك جنيه شان يك عالم سنى را ا ز اطراف هرات اسیر آ و ر ده پس
۱۷۷ از این خوف که مبادا بگریزد او را بزنجیر ها بسته نمودند با این زمانیکه وقت نماز میرسید او رارها مینمودند که جماعت را امامت کند و بعد ادای نماز دوباره او را حبس میکردند وقتیکه عالم از ان ها این رعایه را ملاحظه نمود به ایشان گفت شما میدانید که من سنی میباشم پس بچه وسیله حبس مرا گوارا و بیع مرا جائز میدانید؟ در جوابش گفتند که شما از قرآن بیشتر شرف ندارید مثلیکه برای من هبهٔ قرآن جائز است هم چنان هبهٔ تو هم روامی باشد کلا و حاشا ترا نمیفروشم والحاصل این دو قبیله بظلم و شرارت موصوف بوده و نهایت شهرت دارند خصوصاً قبیله آخرالذکر لاکن تعداد آبادی شان در بلاد افغان کم است سادات از طوائف موجوده در بلاد افغان یکی طائفهٔ شرفاء (اولاد علی ابن ابی طالب رض) موسوم بسادات میباشند برخی ازین طوائف دريشنك از نواحی قندهار و بعضی در کنر جلال آباد سکونت دارند : چنا نچه شرفاء کنر از عهد بابر شاه تا امر وز کبراء و عظماء بوده است و افغانها باین طائفه نهایت عقیده دارند عادات واخلاق و لباس این طائفه مانند افغانها است . قزلباش از ساکنین بلاد افغان طائفه قزلباش است این لفظ ترکی و معنی آن سر سرخ است باین لقب تمام عساکر شیعهٔ صفوی ها شهرت داشتند زیرا آنها بامر سلاطین صفویه دستار های سرخ بسر میکردند عدهٔ کثیر شان در کابل و باقی در غزنی و قندهار بود و باش دارند ؛ اصل این طائفه را نادر شاه از بلاد ایران در ین جا آورده بود این طائفه در اداب و صنایع
۱۷۸ و اعمال دیوانی مهارت و شهرت دارند بلکه غالب موظفین دربار پادشاهی افغان ازین طائفه میباشند وا کثر امرا آنها را برای تربیه و تعلیم اولاد خود اختیار میکنند؛ و آنها در ذکاوت و نظافت و فهمیده‌گی از اکثر ساکنین بلادافغانی امتیازدارند بشجاعت وجراأت هم موصوف میباشند تمامشان شیعی‌مذهب‌اند و همه آنها درده‌محرم برای سوگواری شهادت حسین بن علی (رض) ماتم خانه‌ها برپا میدارند. بلوج در جنوب قندهار بقرب پشنگ بعضی از طوائف بلوچ وجود دارند این طائفه در اصل فارسی میباشند از عادات آنهایکی آنست که موهای سر خود را بسیار دراز و چرب میکنند چپلی پا می کنند شمشیر را بابند بگردن می‌بندازند آنها بقوت وبسالت معروف و بسرقت وغارت شهرت دارند ضمناً به سخا هم معروف میباشند از اسلام بجز نام خدا و رسول دیگر چیز نمی دانند و بعضی حضرت علی را هم‌میشناسند وقتیکه بیکی آنها گفته شود ای بلوچ روزه میگیری جواب میدهد ما بزنبی را نه دزدیده‌ایم بلکه خان‌ما دزدیده بناءً نبی او را زجراً ۳۰ روز از خوردن باز داشته همچنان اگراز نماز پرسان کنی میگوید خان نماز میخواند وقتی که کسی بیکی از ایشان برخورد خواه از خود بلوچ باشد یا بیگانه قبل از همه از خان می‌پرسند بعد از يك سلسلة مرحبا و تحیات زیاد می‌پرسد که طاقت مرا ملاحظه کرده برای انجام مقصد هرچه بتوانم بخواه الحاصل این طائفه در نهایت جهل و وحشت و بربریت بوده به غلظت قلب معروف میباشند . یکی از شعبات این طائفه بنام (مری) یاد شده و کار آنها چورو چپاو قافله‌ها بوده رجال آنهارا میکشند و بعد مال آنهارا میگیرند و این عقیده دارند که تا زمانی که صاحبان مال کشته نشوند مال آنها حلال نمیباشد .
۱۷۹ هنود در بلاد افغانستان مردمان بت‌پرست هندو هم وجود دارند که نام معابد شان را درمسال میخوانند در خارج شهر کابل هندوسوزانی دارند که به مقتضیات دیانت خودشان جثه مرده‌های خود را در میدهند و خاکستر آن را نگاه کرده بدریای گنگ میفرستند اکثر شان بمذهب بابا نانک که ما سابقاً ذکر کردیم مطیع میباشند در تجارت و صرافی صرف اوقات می نمایند و از تماس با تابع غیر دین خود شان نهایت اجتناب میورزند و از دست غیر آب و نان نمیخورند و اشیائیکه رجال غیر دینی‌شان مس کرده میباشند به آن دست نمیزنند . حکومت افغانی طرز حکومت افغانی چون حکومت استبدادی مطلق است لکن قدری مشابهت با حکومت مشروطه دارد زیرا بدون مشوره رؤسای قبائل انفصال امور مهم نا ممکن است این حکومت مرکب است از یک نفر پادشاه که سلطان بلاد است و وزیر که به منزله صدراعظم است و مستوفی الممالک که به منزله ناظر مالیه و داخله حکومت افغانی است و یکنفر خزانه دار که محافظت نقود حکومت افغانیه را مینماید و یک نفر شاغاسی که عرائض مردم را باو میرساند و باجازه امیر مابین دومدعی انفصال دعوی مینماید . والیان که غالباً از خاندان شاهی بوده بنام سردارها یاد میشوند جنرالها قوماندانان عساکر اند بعضی از این قوماندانها از جمله سردارها میباشند و کوتوالها قوماندانهای امنیه میباشند و در هر شهر یک مستوفی نائب مستوفی الممالک برای تحصیل مالیات حکومت و حواله معاشات مأمورین تحصیل گمرک و دیگر مالیات موجود میباشند امیر افغان هم چو شاهان شرقی تظاهر جاه و جلال نمیکنند در دیوان حکومت که آن
١٨٠ و ا در با ر مینامند بالای قالین های ایرانی با اعیان حکومت خویش بلا امتیاز می نشینند يك متکای زائد د ر پهلوی پا د شاه وجو د د اشته میباشد حاجب و د ر بان هیچ کس را از در بار منع نمی کنند هر کس از اهالی بلا دا گرچه بسیار غریب باشد حقدا رد که شکایت خود را بحضور پـاد شـاه تقد یم کند و بـا لمشافهه بآو از بلند بی پروا و بی حجا ب عر ض خـو د را میکند ؛ ایـن چنین است حـا لت ر عیت بـا وا لیان ولا یـا ت بلی بحضو ر امیر نـو کری والا یعنی ار د لیهای مسلح بـا شمشیر ها وخنجر ها آما دهٔ اجر ای اوامر ونوا هی ایستا ده میبا شند پادشاه و بر تخت روان می نشیند و بر حـوزه های فیل سوار می شو نـد و در در بـار باپاد شاه خانملا خان بعنوان قاضی القضات برای ا نفا ل دعاوی شرعیه می نشیند و هم چنان باهروا لى يك نفر قاضی مقر ر میبا شد پاد شاه ووا لیان بلـکـه هیچ کس درامور شرعیه حق مداخلت ند ارد و حکومت افغانی د ارای قا نون سیاسی نیست حل وعقد وا نفصال قضا یا و تعیین مجازات و عقاب و جر یمه ( جزای نقدی ) حبس ، زدن، طرد به فکر امیر مو قوف است وسائر والیان باندازه ر تبهٔ خویش کار میکنند، شـك نـیست که ا ین طریقه از غد ر و ظلم خالی نمیبا شد، قطعه قطعه نمو د ن ودست و پا بر یدن در این مملکت کمتر واقع می شود .و به قتل مجرم سیاسی امیر جهراً ا قدام کرده نمی توا ند مگراینکه با کابر قوم متحدالفکر باشد تا در قبیله مجرم بواسطهٔ تعصب و فساد فتنه بر پانشود امیر با بزر گان خا نه دان شاهی بسختی پیش می آید ا فعال شنیعه چون قتل و کور ساختن وغیره فضا ئح را برایشا ن اجر امید ارد زیرا که ایشان ناصر ومدد گار ومنتقمی ندارند . ضبط اموال و امور مالی اغلباً امیر در وقت غضب وبد گمانی اموال وزراء را ضبط می نمایدو هم چنان سرداران حکمران دراطراف بالای ملازمین وزیر دست ها این معامله را اجرا میکنند و
۱۸۱ ارباب ثروت از تجاران و زارعان نیز برین بلا مبتلا میبا شند : امیر از مال خزانه سلطنتی آنرا دایماً تصرف مینماید هیچ کس حق ممانعت و مخالفت ندارد چون حکومت افغانیه پابند واجبات اداری و قوانین ملکی نیست که آنرا به اصلاح مملکت مجبور بسازد ازین رهگذر باهتمام راه ها و اصلاح سرکها وممانعت قطاع الطریق ومحافظت قافله ها ونگاه داشت راه ها اهتمام نمی ورزند حتی اگر قافله از يك شهر بدیگر شهر میرود تا وقتيكه دسته های عسکری مسلح به تفنگ ها و شمشیر ها در بین نباشند و آماده حرب وضرب نگردند ممکن نیست از يك شهر بشهر دیگری بروند و ازین جهت تجارت درین بلاد کمترست در بعضی بلاد افغانی محتسب هم مقرر میباشند حکومت افغانیه بحکومت عسکری شباهت تامه دارد زیرا همه ارباب مناصب ملکی وعلمی وهمه مستخدمین از وزیر الی کاتب نزد مردم بنام « میرزا » یاد میشوند و تمام آنها ازقاضی القضاة الى محرر در دفاتر عسکری قلم بند میباشند معاشات این ها ازروی سوارانیکه در روز جنگ حاضر کرده می توانند معین میگردد : مثلاً برای قاضی القضاة معاش صد سوار معین است برو فرض است که در روز جنگ صد سوار مسلح حاضر نماید وحکومت برمشایخ قریه ها وقصبه ها رجال جنگی حواله مینماید ملکان سپاهیان را از جایداد داران وزمین داران باندازۀ قوه ایشان فراهم مینمایند این فراهمی اشخاص قانون معین عسکری داشته نمیباشند چون سپاهی تحت سلاح با شد شش روپیه ماهوار علاوه خوراکه روزانه برای معاش میگیرد و در اجرای آن گاهی تعطیل رو میدهد و حکومت حق دارد که در وقت جنگ از مردم قریه ها باندازۀ کثرت و قلتِ نفوس شان پیادگان خاصه دار و سواران بنام ( اوپره سوار ) بگیرد آنها در وقت محاربه مصروف کار بوده واکثر سواران ازمردم جمشیدی وازبك میباشد
۱۸۲ اموال مملکت به دو قسم منقسم میگردد قسم اول مالیست که از زراعت پیشه گان و فلاحین حصول میشود این رقم از قبیل زکوة شرعی است. و قسم دوم مالیست که از دکانداران و کسبه تحصیل می‌نمایند و جریمه مجرمین و محصول تجار که از مال وارده باسم گمرک گرفته میشود و هم دران شامل است. قبائل کوهستانی همه وقت در تمرد و سرکشی میباشند تحصیل مالیات از ایشان بدون قوه عسکری دشوار میباشد لهذا در وقت حصول مالیات قطعات عسکری به قبائل اعزام میگردند. از جهت توالی فتنه و شورش قبائل میزانیه صحیح واردات حکومت تعیین نمیشود گمان میکنم ازيك ونيم ملیون پوند اضافه وازيك مليون ٢٥ لك كمتر واردات حکومت نخواهد بود. قبیله غلجائی در دوره ابدالی ها عوض ایلجاری برای مصارف عسکری بنام سر مرد. به اندازه نفوس قبیله که به سن بلوغ رسیده باشند رقمی را به حکومت میپردازند. ولایت عهد و توارث پادشاهی در توارث پادشاهی شرط نیست که خواه مخواه بزرگترین پسران پادشاه وارث تخت و تاج باشد پادشاه اختیار دارد که در فرزندان خودش هر یکی را سزاوار داند ولیعهد گرداند با وجود ولایت عهد و توارث حکومت مملکت از اضطرابات خالی نمی ماند چون طمع و حرس در زعامداری بسیار است مفسدینیکه موقع می یابند از مداخله باز نمی آیند معاهده دولتی در بین این حکومت و سائر حکومات دیده نمیشود. این حکومت با حکومت هند بر طانوی معاهده دارد. زبان رسمی حکومت زبان فارسی است از عادات پادشاهان است که در روزهای عیدین با موکب شاهانه برای ادای نماز می برآیند. بعد از ادای نماز فیر توپ ها و تفنگ ها بطور شادیانه میشود و سواران بحضور پادشاه با اسپ های خوب مسابقه مینمایند بعداً زین پادشاه در دربار می نشیند و دستر خوانها هموار میشوند مردم گروه گروه برای تبريك میآیند.
۱۸۳ خاتمة كتاب (در ذکر اجمال احوال بلاد افغانیه از حیث عمرانات و آب هوا ، زراعت ، صنعت تجارت ، معادن مملکت افغانستان بسببیکه از خط استواخیلی دور بوده و هم مشتمل بکوههای بلند ودشت های پست است لذا بحيث عمومی آب وهوای آن در گرمی وسردی باهم اختلاف دار دو برحسب نقاط ومواقع وتبدل مواسم واوقات دارای تغیرات وتحولاتی میباشد اما آب وهوای آن از بابت پاکیزگی وصفائی خیلی صحت بخش بوده امراض وبائیه که از فساد هوا نشئت میکنند در انجا بسیار کم حادث میگردند . آبادی : شهر ها و قریه جات بحال مجموعی بيك اسلوب و غالباً از خشت خام بدون نقش وزینت آباد کرد شده اما شهر کابل دارای بزرگترین عمارات خشت پخته بوده وازچوبها معماری شد.است در بعض حویلی ها باغچه ها وجویچه هاوحوضها وجود دار دسر ک های داخل شهر و بازار هاوکوچه های آن بدون شهر قندهار که فراخ ومستقیم میباشند نهایت تنگ وکج وپیچ ساخته شده اند مساجدجامع محكم ومزين درزمانهای قدیم دران بلاد اباد گردیده بود ند اما اکنون بواسطه محاربات ومهاجمات پیهم دشمنان باستثنای حصه اند کی اکثر یه خراب و ویران شده اند مگر جوامعیکه درین اوقات انجاو جود دارد از متانت ومضبوطیت و زیب ز ینت خالی میباشد . شهر هاوقصبه ها را دیوارهائی که دارای بر جهای طرز قدیم میباشدا حاطه نموده اند اما قابلیت مقاومت الات حربی را ندارند بلکه برای دفع تهاجمات سواران فی الجمله سدی شده میتوانند . بلی هر کدام از شهر هرات وکابل دارای دیوار ها میباشند چنانچه شهر هرات بدیوار گلی طوری احاط شده که تاثیرات ضربه های آلات ناریه را برداشته میتواند وشهر کابل در بین کوها واقع در سر کوهابر جها واستحکامات ساخته شده که بواسط
١٨٤ آن تايك زمان درازی از دشمن مدافعه ممکن است . زراعت : زمین های افغانستان قابل اقسام مختلف کشتمندی است که ازجویها ونهرها آبیاری میگردند لاکن از کثرة فتنه هاوعدم مهارت اهالی در فنون زراعت نبودن پل ها وجویچه ها غالب زمین های آن خارهمانده دریاها در دشت های ريك زار بدون فائده جریان دارد با وجود آن اهالی آنجا جاوس ١٢٩٦ گندم ، جو ، جوار ، مشنگ ، باقلی ، نخود ، سبزی جات و سبز برگ وغیره چیز هائیکه قوام زند گانی شان میباشد زراعت مینمایند همچنان از کاشت اندکی پنبه و تنباکو تریاک ودیگر گیاه ها بغرض تجارت خود داری نمیکنند و درشاندن و تربیت نمودن درخت هاما نند تاک انگور ، تاك ، زردالو ، شفتالو سیب ، بهی ، انار ، بادام ، عناب ، پسته ، توت ، وغیره اشجار دیگر کوشش میکنند : اهالی هرات کرم پیله را تربیه مینمایند در جلال آبادنی شکر زراعت میشود در بعض
١٨٥ کوههای افغانیه جلغوزه ، پسته ، انجیر کوهی بکثرت یافت میشود بعبارة دیگر اقسام میوه جات به نهایت جودت و نزاکت دران مملکت وجود دارد . این بیانیه را در کیفیت سلطنت افغانها و وضعیت جغرافیائی بلاد شان و طریق زندگی و نظام قبائل انها ایراد نمودیم . صنایع صنایع در بلاد افغان نهایت کم است انچه از پدر های خود بمیراث گرفته اند اجرا نموده بخوبی و بهتری آن نیز همت نمی گمارند از انجمـله پارچۀ ابریشمی می بافند یکی از صنعت های ساده کشمیری در نزدشان به پتو بافی شهرت دارد در کابل از پوستهای بره پوستین میسازند در هرات قالین ها و فرش های اعلی هر رنگ در هزاره برك کرك ساخته میشود . همچنان در کابل و قندهار برخی صنائع جزئی دیگر از قبیل ساختن توپ و تفنگ سیلاوه، پیش قبض ، کارد ، چا قو ، تفنگ ، شمشیر هم مشاهده میشود. تجارت معاملات تجاریه افغانستان غالباً به هندو بخارا و ایران منحصر است صادرات آن بهندوستان پشم و پنبه و هر نوع میوه جات است . بار ها بذریعۀ اشتر حمل میگردد بایران برك ، كرك ، و پوستین ها قسمتی از پای زار صادر میکنند . از کشمیر و امرتسر شالها از بخارا و هند پارچه های پشمی و نخی و سندی، چای ، قند ، شیشه ، ظروف چینی ، کاغذ ، فولاد ، اهن ، قلعی ، سیماب ، تخم کرم پیله، ادویه طبی و دیگر چیز ها از ایران اقمشه و اسلحه وارد میگردد . معادن : معادن زیادی در افغانستان وجود دارد متأسفانه اهالی آن سامان باستخراج و کار انداختن آن قدرت ندارند از آنجمله معدن طلا در قندهار و معدن آهن در خوست و کرم ، معدن یاقوت در کابل معدن آهن و گوگرد و یاقوت و لا جورد در بدخشان یافت میشود . بر علاوه این معادن سرزمین افغان معادن زیاد دیگری را در اغوش جبال و تل ها و وادی های خود همچنان مستور و عاطل می پرورد .
١٨٦ [ نصیحت امیر عبدالرحمن افغان به ولی عهد خود ] فرزند عزیزم! پوشیده مباد آنکه من در حیات خود زمام حکومت را بتو سپردم میدانم که این حرکت بلاشک از نظام حکومت های دول غربی و شرقی مخالف است لاکن غرض من درین محل آنست که ترا از طرز حکومت و اجراآت آن با خبر گردانم و هم فرصتیکه مملکت را مالک و باریکه سلطنت جلوس نمائی صاحب تجربه و بلدیت باشی. جلوس ١٢٩٧ وفات ١٣١٩ به عمر ٥٨ سالگی بعلاوه مقصدم اینست که مقام و رتبه ترا رؤسای قبائل افغانستان دانسته از قوۀ تو خائف و به پیروی از اوا فکار تو مطیع و منقاد باشند. اکنون من اراده دارم که آخرین کلمات نصیحت آمیز خود را برایت بگویم یقین نما اگر بخط مشی من رفتار نمودی مملکت به أمن و سلامت خواهد بود
۱۸۷ و نیز انطور خطائی را در حکومت خود مرتکب نخواهی شد که ضیاع نفوذت را نتیجه دهد وصایای من اینست : ۱: ای فرزند بر تو واجب است که بر مبادی دین شریف خود متمسك بوده مقام اول و مهم را قبل از مشاغل و سیاست خود منصب مذهبی تعیین نموده بواجبات مخصوص آن جداً پابند باشی و بعبارت دیگر لازم است که در دیانت و تقوا نظر بعموم رعایا تقدم نموده جميع حسنات را اجرا نمائی . جلوس ۱۳۱۹ وفات ۱۳۳۷ ۲: لازم است که بغرض سعادت قوم و استراحت رعیت و ثبات پایهٔ امنیت و آرامی در اطراف مملکت نهایت کوشش و اهتمام نمائی و باید بدانی که کامیابی و نجات بلاد بثروت موقوف است و ثروت و نفوذ بدون زراعت و تجارة و صنعت میسر نمیشود و ترقیات این ها به تعلیم و تربیه عمومی احتیاج دارد .
۱۸۸ فرزند من ! قوم ما تا کنون در ابتدای در جات مدنیت میباشند و افراد شان بجانب تحصیل علوم و تنویر افکار همت و توجه نمیگمارند من از دل خواهشمندم که بغرض تاسیس مکاتب عرفانی و انتشار انوار آن در تمام اطراف افغانستان باصولیکه در بلاد غربیه وجود دارد اقدامات نمایم لا کن امثال هم چه مطالب بلند بمجرد اراده در اندک زمان میسر نمیگردد زیرا این مقصد به نمو و ترقیات تدریجی محتاج است بر شما لازم است که در زمان حکومت خود عطف توجه تامه خود را باین موضوع مهم گماشته یقین نمائی که احیای این مطلب بزرگ از مقدس ترین فرایض شماست زنهار در ملت خود حس شوق و رغبت تعلیم و تربیه را تولید نموده دروازه این مقصد و آرزوی مقدس ما را بکشائی . ۳: چون بعد از مدت قلیلی زمام مهام حکومت بتو تسلیم شدنی است آن وقت بهترین وعاقل ترین و بزرگترین و معتبر ترین رجال ملت خواهی بود پس در حسن گذارء و اخلاق مأمورین و منسوبین خود نهایت غور و خوض نموده با رعیت خود بلطف و محبت پدرانه رویه کنی ! تا آنها از شفقت و محبت تو به سعادت و راحت خود یقین کنند زیرا این محبت موجب بزرگی منزلت تو گردیده وقارت را با نظار آنها می افزاید . لاکن با اجانب با این وضعیت و معامله پدرانه را معمول مدار تا جسارت و بیباکی آنها اضافه تر نگردد . ٤: بر تو لازم است که کار روائی های اشخاص خود را تقدیر نمائی و هم فضیلت افراد برجسته مملکت را فراموش نکرده آنها را با عزم و خوشوقت ساخته حوصلۀ ایشان را بیفزائی تا بخدمت تو به نهایت دقت و اخلاص و استقامت بیشتر اقدامات نمایند . ٥: از لحاظ و خاطر داری و رعایت سابقه پرهیز نموده درغور رسی مظلوم از ظالم و باز خواست از مجرم اگر چه مجرم پسر و پارۂ جگر تو باشد هیچ مضایقه
۱۸۹ نکنی زیرا باین شیوه دلهای عموم آنها را شکار و مطیع و منقاد خود خواهی ساخت. ۶ : اجانب را بدریافت هر گونه حقوق و امتیازات فرصت مده و اگر آنها را بتحصیل ادنی امتیازی نایل سازی گویا بدست خود برای خرابی و بر بادی مملکت خود تمهید می گذاری . ۷ : طوریکه حکومت برطانیه بامن تاکنون با اوضاع مسالمت کارانه و مصالحه آمیز پیش آمده تو هم با آنها چون من روش نما لکن بهر حال نصب العین خود را باید با منیت و استقلال افغانستان دوخته باشی . ۸ : از نخستین واجباتیکه نفس خود را بآن باید مکلف بنمائی هما نا حمایت مصالح رعیت باید باشد . ۹ : آن موادیکه بمسایل سیاسی تعلق میگیرد لازم است که در حل و فصل آن به وزرا و اعوان خود اعتبار نکرده بر مسایل جزوی و کلی آن شخصاً اهتمام و غور نمائی. ۱۰ : لازم است که قوای حربی تو طوری مستعد و آماده باشد که گویا فردا بمیدان جنگ يك عسکر قوی را در مقابل آنها سوق میدهی . ای فرزند ! تجارب عصری ما را خوب دانسته ساخته باید که از فرصت استفاده نمود یقین نمائیم که قشون ما همیشه بيك پیمانه کاملی مستعد و حاضر باشد . سپس در اوقات سلم وراحت تزئید آلات جنگ و ذخایر حربی را فراموش نکنی زیرا در زمان جنگ قشون تو عندالضرورة بآذوقه و ذخائر والات مکفیه حربی محتاج بوده و تهیه آن در آن زمان دشوار است. ۱۱ : بر سلاطین لازم است که در تولید محبت و دلجوئی قشون کوشش کنند یعنی عساکر خود را چنان خوشوقت و سعادت مندنگاه دارند که نسبت به حقوق و دوستی آنها در موقع لزوم پشت نگردانند و بکمال شوق حیات خود را در وقایه شونات ایشان از روی محبتی که نسبت به آنها دارند نثار کنند .
۱۹۰ داشته باش که عساکر جان عزیز خود را در مقابل مراتب و معاشیکه به آنها داده میشود میفروشند اگر در اوقات سلم با انها در رعایه این موضوع مراعات کرده نشود بایام سختی در فروش جانهای خود شان ولو بقیمت گران تر و سنگین تر هم تمام شود با شما بخل خواهند ورزید : فرزند من بدان بیت المال حکومت ملك و مال ملت است سلطان یا امیر در پول بیت المال بدون اعانت و محافظت دیگر حقی ندارد هرگاه حاکمی در مصالح شخصی خصوصی بصرف مالیکه در نزدا و امانت گذاشته شده اقدامات نماید در مقابل حقوق ملیون ها اما نت دهنده که به امانت داری و صداقت او اعتماد و اعتقاد نموده اند خائن بشمار می رود . پر واضح است که خائن در انظار ملت هیچ قیمت و اعتبار ندارد و در نزد خداوند تعالی و خلق مبغوض شناخته میشود باید که بیت المال همیشه پر و مملو باشد زیرا نسبت بنداشتن دیگر چیزها در قلت بیت المال ضعف و ناتوانی حکومت زودتر و بیشتر ظاهر میگردد . همچنان بر تو لازم است که در اقسام واردات و مصارفات غور و خوض نموده آنچه مقدور و ممکن باشد در تزئید و تولید ثروت بیت المال وسایل بهتری را اتخاذ نمائی تا در اوقات مناسب به تجهیز آلات حربی و وسائل سیاسی و تجارتی و صناعتی و تعلیمی موفق شده بتوانی زیرا عصر و ضرورت انسان را به تمام این امور محتاج می سازد پس باین اسلوب محکم و نظام صحیح رفتار و عمل نما تا به دولت و قوت و عزت خویش در حیات موفق شده بتوانی تالیف تتمه البیان (١٢٥٦) بقلم سید جمال الدین افغان در زبان عربی اتمام یافته و الحاق نصیحت نامه امیر عبدالرحمن خان بزبان عربی در وقت طبع بار اول از طرف علی یوسف کریدلی صاحب امتیاز جریده العلم العثمانی ۱۳۱۸ بعمل آمده ( و کتاب را بنام امیر موصوف اهداء نموده است . )
حصۀ سوم تعلیقات راجع به سید علی ترمذی جد اعلای سید جمال الدین تصنیف: محمد امین خوگیانی مدیر وصاحب امتیاز جریدۀ ملی انیس
[BLANK PAGE]
۱۹۱ شغل خاندانی سیدعلی و مسقط الرأس او سید جمال الدین افغان که از احفاد سیدعلی ترمذی پیر بابای بنبری است بمناسبت ترجمه کتاب و سوانح سید جناب پیر بابا اينك ضميمه كتاب میشود ( مترجم ) درویزه حکایه می نماید که سیدعلی ترمذی میفرمود. " پدر مشفقم قنبر علی نام داشت که اهل دربار مغولی اوراامیر نظر بهادر گفتندی ( ۱ ) و " پدر کلان من سیداحمد نور صاحب علم فضل بوده واوقات عزیز خود را به درس وتدریس وزهد و ریاضت صرف میفرمود ازمتاع دنیا و ما فیها بی پروا بوده الا اینکه نظر مرحمت به این بنده معطوف میداشت وسلسله کبرویه در خاندان ما نسلاً بعد نسل از شیخ نجم الدین کبری تا این وقت جاری آمده وجداً مجد من دروقت وفات خویش به من عاجز اجازه آن را داده دعا فرمود. مسکن ما قندز است امیر نیمور کورگان مامای ایشان میشد پدرم قنبر علی دربار ودربار داری را دوست میداشت وجد امجدم زاهد گوشه نشینی بوده که اوقات عزیز خودرا به مشاغل علمی وعبادات خالق می گذشتاند. دورۀ طفولیت درویزه از سید علی نقل می کند که در هنگام خورد سالی طبعیت من خیلی آزاده بوده ازمال ومتاع دنیا بی پروا می بودم بنابراین مردم دیوانه ام خیال نموده در خانه هم مرا به این لفظ خطاب میکردند. بنا بر عادت جاریه ارکان خاندان ما اطفال خورد سال خاندانی ها را برای تربیه و دوستی انتخاب می نمودند مرا هیچ کس نه پسندیده و میگفتند که این دیوانه است (۱) امیرتیمور کورگان در قرن هفتم گذشته وسید ترمذی از قرن دهم است بنابر آن همشیره زاده حقیقی امیر تیمور کورگان شده نمی تواند ممکن است از احفاد همشیره اوشان باشد.
۱۹۲ جدا مجدم (سید احمد نور) فرمودند که این دیوانه از آن من باشد من استعداد این دیوانه را می‌شناسم بعد ازان عواطف پدری خود را در حق من روز افزون مبذول می‌فرمودند. دورهٔ تحصیل ابتدائی جدا مجدم مرا تحت مراقبت مخصوص پدری گرفته بودند و بنفس نفیس خویش مرا درس می‌دادند زمانیکه شرح جامی را می‌خواندم عمر جدمبارك من خاتمه یافته در وقت احتضار مرا بحضور انور خویش خواسته فرمودند که از اجزاء قرآن کریم تا هر اندازه که یاد داشته باشی به حضورم قرائت نما !! من سورهٔ ملك را به حضورشان قرائت نمودم در خاتمهٔ آن فرمودند که دوباره بخوان سه مرتبه بحضورشان قرائت نمودم در حق من دعا فرموده بیان کردند آن برکاتی که ارثاً به من خداوند روزی گردانیده و یا از طریقه سلسله محترمه کبرویه بما از روی ریاضت رسید از خداوند رجاء می‌کنم که این برکات را بشما هم ارزانی فرماید. (۱) (۱) در ونزهٔ ننگهاری در صفحه (٣٨٥ الی ٨٦) ارشاد می نگارد که شیخ علی در طریقت سلسلهٔ کبرویه شاگرد جد خود سید یوسف نور است و او شاگرد پدر خود سید احمد نور بخش است و او شاگرد ابو اسحاق ختلانی است و او شاگرد سید علی همدانی ( که مزارش در یکهلی می باشد) و او شاگرد شیخ محمود فرقانی و او شاگرد علاء الدوله و او شاگرد نورالدین عبدالرحمن نسوانی و او شاگرد شیخ احمد سرقانی و او شاگرد شیخ مجدالدین بغدادی و او شاگرد سید علی لالای ( مدفون غزنین ) و او شاگرد شیخ نجم الدین کبیر ( که این سلسله به او منسوب است ) و او شاگرد شیخ عماد الدین بادیوسی و او شاگرد ابو النجیب وردی و او شاگرد امام احمد غزالی و او شاگرد ابوبکر نساج و او شاگرد ابوقاسم کرمانی شاگرد عثمان مغربی شاگرد ابو علی کاتب شاگرد ابو علی رودباری شاگرد جنید بغدادی شاگرد سری سقطی شاگرد شیخ معروف شاگرد موسی رضاء شاگرد ابوعلی شاگرد گناه گناهی خود موسی کاظم و او شاگرد پدر خود امام جعفر صادق و او شاگرد پدر خود امام محمد باقر و او شاگرد پدر خود ( زین العابدین ) وا و از پدر خود امام حسین و او شاگرد پدر خود حضرت مرتضی و او شاگرد حضرت عثمان و او شاگرد حضرت فاروق و او شاگرد حضرت ابوبکر و او شاگرد محمد مصطفی صلی الله علیه و اله وسلم .
۱۹۳ وقفۀ تحصیل و اغاز زهد سیدعلی میفرمود که غم خور مشفق و مربی محقق من جدا مجدم چون رخت اقامت را ازین جهان فانی بربست من منفرد ماندم نه از مردم خودداری و نه به آنها اطمینان کرده میتوانستم دائما غرق تفکر میبودم و خلوت وزهد را دوست میداشتم اما تفکر دراین زهد بی مربی و این تقوی بی اساس علمی موجب گمراهی انسان میگردد مثلیکه فرموده اند . خیالات نادان خلوت نشین بهم بر بزنند عاقبت کفر و دین فتح هند و نقل سیدعلی از قندوز به هند زمانیکه محمد همایون پادشاه را خداوند متعال فتح کشور هند روزی گردانید پدر مشفقم را تیمناً و تبرکاً باخود به هندوستان برد پدر محترم مرا لباس درباری پوشانیده باخود به دربار پادشاهی حاضر میکرد لکن در وجود من استعداد حیات پر تکلف دربار و آداب حضوری وجود نداشت . در مواقع لازمه لباس درباری را کشیده به صحبت علماء داخل میشدم و تحصیل علم میکردم . تحصیل و طریقت در هند روزی از روزها باملا زمان خویش به مزار منور شیخ شرف الدین پانی پتی رفتم ملازمان خود را بیرون احاطه مزار استاده کرده منفرداً داخل احاطه مزار گردیدم همانجا خداوند متعال در فکر من این مفکوره را الهام نمود که ازین جاه و جلال مادی صرف نظر نموده اوقات خود را به تحصیل علم صرف نمایم فی الحال به عملی نمودن آن اقدام کرده از دروازه دیگر مزار برآمدم و در تجسس مربی میگشتم پدر مشفقم نیز در جستجوی من بود و مرا پیدا کرده
١٩٤ نصایح پدرانه فرموده و ترغیبات دلربائی به من دادند اما به دل من اثر نمی کرد اخیراً برای مصارف سفر نقودی به من مرحمت فرمودند عرض نمودم که ای پدر مهربان دلم از مال دنیوی سیر گشته پول را نمیگرم اما آرزوی دعا دارم که به فرزند خویش مرحمت فرمائی تا به تحصیل علم کامیاب شوم . تحصیل علم نزد شیخ سیلونه در نواحی مانگپور به حلقه درس جناب شیخ سیلونه که مدرس و محقق بوده داخل شده کافیه را تکراراً و وقایه و هدایه کتب (فقه) را از جناب ایشان تحصیل کردم تنها پدر عزیزم بدر بار علاقه داشت اباء و أجداد تاجد امجدم (سید احمد نور) مصروف علم فضل و زهد و ریاضت بودند مرا نیز پدر کلانم بر جاده علم و زهد تربیه میفرمودند و میل طبیعی من نیز به این امر اضافه تر بوده پس سخنان استاد محترم خود را گوش میدادم و هر کلمه که از زبان اوشان بیرون میشد بدلم اثر میکرد و هر کرداری که از جناب ایشان میدیدم مرا بسوی خود جذب می نمود اخیراً عرض نمودم که مرا اذن طریقت فرمایند فرمودند که این بارگران را بر داشتن و آداب آن را محافظه کردن يك امر سرسری ندانید در این جاده پر خطر خودسری را گنجائش نیست . این امر مهم از مشکوه بنوی سینه بسینه اقتباس شده به اهل آن انتقال یافته اما در این هنگام بسی از زنادقه و ملاحده در لباس مشیخت داخل شده فرش بدعت را هموار نموده بر بوریای الحاد نشسته بسوی گمراهی و ضلالت مردم را سوق مینمایند از چنین سالوسان مکار و گمراهان غمدار خودداری باید نمود مثلیکه فرموده اند . مکن با صوفیان خام یاری که باشد کار خامان خام کاری طریق پخته کاری را ندانند به خامی میوه باغت فشانند ز اصل خویش آن میوه بریده بماند تا قیامت نا رسیده
۱۹۵ ز کار خام كس سودی ندارد چو حلوا خام باشد علت آرد ايضاً ای با ابلیس آدم روی هست پس بهر دستی نباید داد دست این عالم باعمل و این زاهد با معرفت چون شوق مرا اضافه تر می دید میفرمود که از جانب مربییم برای من اجازه نیست که کسی را اذن بدهم لهذا مرا معذور پنداشته صرف تعارفمر ابحق مرا خویش امدادی تصور نمائید و بسوی اهل این کار گرائید. شیخ سالار رومی شیخ سالار رومی برادر طریقت و پیر من است «شیخ بهاءالدین صامت» که مربی ما و حضرت سالار رومی بوده شما را بحضور او شان معرفی می نمایم مرا بحضور ایشان در مقام اجمیر با بیان حسب و نسب من و سفارش مشفقانه استادانه معرفی گردانیدند. وقتیکه حضرت سالار رومی حسب و نسب مرا پرسیدند و از احوال من آگاه شدند فرمودند که ای سید! سادات سنی لائق مخدومیت اندنه خادمیت اما این امر از راه خدمت و ریاضت حاصل میشود پس به ذمهٔ من خدمت مصلای خود را تعیین فرمودند من این خدمت را به کمال اخلاص انجام می دادم زمانیکه خلوص و صداقت مرا مشاهده فرمودند به تحصیل تصوفم گماشتند وقتاً فوقتاً شرح بعض نکات تصوف را برایم توضیح می نمودند و مشکلات را بصورت خوبی حل میفرمودند لحظهٔ از لحظات فراق از مربی خود را گوارا نمی دیدم اخیراً مرا به طریقت امر فرمودند. دورهٔ طریقت طریقت دارای دوره های سه گانه است دورهٔ شهرت دوره کشف و کرامت دورهٔ رضای محض الله تعالی.
١٩٦ کسانیکه به دورهٔ اول ودوم قناعت کردند واین امر را معراج خود دانستند لائق حصول رضاء خداوندی نمی باشند . دورهٔ اول من آغاز شده ومرجع خاص وعام گردیدم . حاجی سیف الله وملك گدای گگیا نزی بعضی مردم از من ارادتمندی را در متابعت شریعت غراء که مرتبهٔ اول تصوف است آرزو می نمودند مثل حاجی سیف الله وملك گدای گگبانری که همایون پادشاه او را با خود از سرحدبه هندوستان آورده بود اخیراً از این شهرت وعلاقه مندی مردم به ستوه آمده به شیخ خود شکوه بردم که این مردم مرا به عبادت نمیگذارند اقامت گجرات و توصیهٔ شیخ حضرت شیخ راخداوند فراست کامل روزی گردانیده بود مرا توصیه فرمودند که بسوی کوهستان بروید خودم از حضورشان رخصت گرفته به اراده رفتن بسوی کشمیر روان شدم وقتیکه به یك دهی ازمضافات گجرات لوی رسیدم کیلاس نامی که جهت دیدن من متصل در مردم آوازه افگنده و می گفت آن شخصی را که من در خواب دیده و می گفتم که به این راه خواهد آمد و پیشوای مردم خواهد شد همین شخص نو وارد است من به این دعوی ازو گواه خواستم تا بدانم که این خواب را قبل از ورود من به حضور کدام شخصی بیان کرده است یا حالا میگوید جمعی از حاضرین به صدق مقال او گواهی دادند حتی این را نیز گفتند که از حلیه شما نیز برای ما بیانات کرده واز خال پیشانی شما هم ذکر نموده بود واينك بوجود شما آن خواب کاملا تطبیق می نماید در وقت شکست همایون از شیر شاه ملاقات سید علی با پدر هجوم مردم بطرف من زیاد شد مدتی آنجا اقامت نمودم تا که همایون پادشاه از شیر
۱۹۷ شاه افغان شکست خورده با لشکر شکست یافته که در تصرف داشت رو بکابل روان بود در این جمله پدر من نیز شامل بوده و در گجرات با او ملاقی شدم به آغوش شفقتم گرفته مراحم زیادی نموده فرمودند که از من سهوی سر زده بود اما جادهٔ آباء و اجداد را که علم و ریاضت است شما محا فظه نموده اید. هدیهٔ پدر پدرم در وقت رخصتی دو همیانی یکی از طلا و دیگری از نقره پیشم گذاشته فرمودند که این را به مصرف برسان عرض نمودم ای پدر مهربان به مال حاجت ندارم فرمودند نذر کرده ام تا بر فقراء صرف نمائی ناچار شده به خادم اشاره کردم که آنرا بردارد و با یکدیگر وداع نمودیم. سید مصطفی فرزند ارشد سید علی بنبری میفرمود که بعد از زیارت شیخ شرف الدین پانی پتی پدر محترمم با جدا مجدم ملاقات نکرده بودند و این اولین ملاقات آنها بود اوشان میفرمودند بعد از انکه از مزار جناب شیخ شرف الدین برآمدند اسپ و اسلحه را بدست بقالی به حضور پدر خویش تقدیم نمودند گویا پس از فراق این اولین ملاقات آنها دانسته میشد. پښتو در عسکر افغانان هند سید علی میفرماید که د لم از بار گران تصوف کمر و پر شده تاب تحمل آنرا بر داشته نمی توانستم با راده ملاقات مربی خود سالار رومی از گجرات عازم اجمیر گردیدم تا خود را ازین بار طاقت فرسا برهانم چند روز سفر می نمودم و در عرض راه با لشکر شیر شاه افغان که تعاقب هما یون پادشاه را میکردند برخو ردم در افغانها درشتی مزاج و بی علمی از دیگر اقوام اضافه تر است لهذا کسا نیکه در فارسی گفتگو میکردند او شانرا دشمن خود میدانستند از همین جهت سواران شیر شاه
۱۹۸ در خصوص قتل من باهم مشوره می نمودند و من به قضاء الهی راضی بودم اخیراً از من پرسیدند که از مال دنیا چیزی داری گفتم دو همیانی طلا و نقره دارم گفتند بده از آن ماست خادم را اشاره کردم و به ایشان تسلیم نمود . وفات شیخ سالار رومی از قضاء خدا وند قبل از رسیدن من به اجمیر حضرت شیخ از این دنیا رحلت فرموده بودند همینکه به دولت خانه شان رسیدیم پسر ارشد او شان شیخ حسین در مراقبه بوده حینیکسر خودرا از مراقبه بالا کردند مرادیده فرمودند : پدرم در حال به من بیان کرد که من دو چین داشتم یکی را به شخص نو وارد بسپار و دومی را پارچه پارچه کرده بر ازاد تمندانم تقسیم کن فوری هر دو را خواسته ملاحظه نمود که بر یکی از ان دو چین نام من نوشته بود فوراً در برم نمودند وچندی آنجا اقامت نمودم . عزیمت قندز بعد از چند روز مخدوم زاده ام فرمودند : وصیت حضرت پدر بزرگوارم در حق شما آ نست که در کوهستان اقامت نمائید حالا اختیار بشما است که بکدام یك از کوهستانات اقامت می نمائید یا اینکه به وطن خود مراجعت می فرمائید زیرا وطن خود شما هم کوهستان است . من به این اراده رفته بودم که این بار گران را از دوش خود بیندازم لیکن اضافه تر سنگین شد به ارادهٔ وطن خود از انجا عزیمت نمودم اقامت در قوم گگیانری دو ابه هشتنغر هنگامیکه به پشاور رسیدم حاجی سیف الله و ملک گدای گکیانی آنجا بامن ملاقی شدند بعد از سلام و ملاقات نسبت به ارادتمندی سابقه که درا جمیر بامن پیدا کرده بودند عرض کردند که وطن ما قریب است برای چند روز بهمراه ما تشریف
۱۹۹ ببرید تا آل و اولاد اطفال ووطن داران ما از صحبت و مواعظ شما پندها بدست آرند و از بدعت ها دست بردار شوند دعوت ایشان را قبول نموده با آنها به علاقه « دوابه » رفتم بسیاری از اهالی آنجا اجازه طریقت گرفتند و خلائق زیادی پند و موعظت شنیدند و از بدعت ها رو گردان گشته براه راست سائق شدند و تا زمانی به آن راه روان بودند لیکن در این روزها دوباره بطرف بدعت ها مائل شده اند عادت افغانهاست که سخن را در موضوع خیر و شر گوش می نهند اما سخن های خیر را پابندی کمتر می نمایند زیرا بی علمی در افغانها بسیار زیاد است اکثر افاغنه این آوان از شنیدن سخن های خیر گریزان می باشند و به شنیدن سخن های شر بسیار مائل هستند موجب این امر طوری که دیده می شود کثرت فساد عناد در ایشان است و تا حدی این مسئله عمومیت گرفته است که پند و نصحت و پابندی شریعت مطهر در آنها خیلی دشوار میباشد عزیمت بوطن و معاودت به یوسف زئی بعد از یکسال که در دوابه اقامت کردم اراده رفتن بوطن خود قندز نمودم اما دوستان و مخلصان کگیانی رفتنم را به بهانه مانع آمده عرض کردند که در علاقه یوسف زئی دو ملحد پیدا شده که از راه راست محمدی منحرف گشته و شهرت زیادی را حاصل کرده اند یکی پیر طیب نام دارد که از قبیله افاغنه غلجای است و دوم پیرولی نام دارد نژاداً افغان پراخی است و اکثر اهالی یوسف زئی را از راه مستقیم شرع انور گشتانده منحرف ساخته می روند. مسلک پیر طیب و پیرولی پیرولی و پیر طیب مذکور سرود را حلال دانسته دائم آنرا می شنوند مرد و زن خورد و کلان را به دور خود فراهم نموده سخن های بیهوده و خارج از شرع انور
می‌گویند و از حدود شریعت باندازه دوری جسته‌اند که پیرولی دعوی خدائی دارد (نعوذ بالله منها) سزاوار است که بآن حدود تشریف ارزانی داشته عوام انها را از کفر وضلالت ایشان نجات بخشید هنگامیکه از خرابی دین محمدی شنیدم عزم رفتن را به آن سرزمین برخود واجب دانسته عزیمت نمودم. اخلاق و عادات یوسف زئی وقتیکه به آن علاقه رسیدم دیدم که مردم ساده لوح اند و جوانان ایشان از پیران ایشان در دیانت استوارتراند - وزنان این مردم از مردان ایشان در اسلام قائم تر واطفال ایشان در عین خورد سالی دین طلب ودیانت پسند می‌باشند خدمتگاران وغلامان ایشان از امور نامشروع رو گردان هستند. اسباب بی علمی لیکن مدرسه علم و علماء پرهیزگار ندارند لهذا تمام این مردم بی‌علم اند واز سبب کثرت شیخان باطل و پیران بی حاصل که ایشان را براه مخالف شرع دعوت می‌نمودند برخی پیرو ایشان شده وبدعت های بسیاری را بنام دیانت قبول کرده بودند و مسلمانان ضعیف الاعتقاد را اغلباً به جاده گمراهی سوق داده بودند. عادت افغانها در خصوص روحانیون از اصول افغانها است که در هنگام پیدا شدن یك شخص نوی که از جمله علماء یاصلحاء یا مشایخ یازهاد باشد به مجرد شنیدن ورود این چنین رجال براو گرد می آیند و گروه گروه به صحبت او می‌رسند تا چیزی بشنوند. امتیاز شخص صحیح از فاسد افغانها فقط شائق شنیدن پند و نصیحت اند نه از عمل یعنی گفتار پسند می‌باشند
٢٠١ واز کردار غافل اند وعوام ایشان از جهت بی علمی فرق شخص صحیح وفاسد را کرده نمی توانند اهل حق را از اهل باطل جدا نکرده اقتدار علمی ایشان آنقدر نیست تا شخص نووارد را بشناسند که برجاده حق استوار است یا از راه صحیح گمراه گردیده مگر دانایان وارباب ذکاوت ایشان اهل حق واهل باطل را به خوبی امتیاز داده می توانند. دخول در ولایت یوسف زئی وتبلیغ علم ومعارف بنا برگفتار فوق اول اول در ولایت ایشان داخل شدم و تا علاقه (سدوم) رفتم مردم اطراف وجوانب گروه گروه به صحبت من میرسیدند ومواعظ می شنیدند درامور دینی باندازه که معلومات داشتم برای ایشان بیان میکردم وایشان را می گفتم که در راه علم وعـرفان هرقدر که میتوانید کوشش خود را بکار اندازید وبه شرع انور مستقیم وپابند باشید از صحبت اهل هواء واهل بدعت خود را نگاهدارید هرچه مظاهرات را دوام دادم عندالموقع بیانات می نمودم چون ایشان دین طلب وحق جوی بودند بدل ایشان اثر میکرد به پندهای من گوش می دادند از اهل هواء واهل بدعت بیزاری می نمودند حتی که بدعت ها وضلالت ها به فحوای (جاء الحق وزهق الباطل ان الباطل کان زهوقا) محو شد. مناظره با پیران مبتدع بعدازان که اهالی قدری دانسته شدند من همناظره با آن دو پیر مبتدع کردم تا اثبات مذهب سنت والجماعه ورد مذهب هوا وبدعت را در مناظره اوشان بنمایم وعوام زمانه را از راه باطل آنها باخبر گردانم. پیرولی پیرولی برنخی هیچ وقت بامن روبرو نمیشد تا مناظره به عمل آید.
۲۰۲ پیر طیب پیر طیب غلجائی چون از ساکنین هند بوده همین که از ارادهٔ من خبر شد شباشب بسوی هزاره گریخت زیرا ( خفاش ) طاقت دیدن نور افتاب را ندارد و شب می پرد و ازان جهت ( شب پره ) نامیده شد این خفاش هم طاقت دیدار نور حق را نداشت که شبانه فرار شد الحق به این عمل او سزاوار بود . در افغانها پیرانی پیدا میشوند که سخن های جن را می شنوند و بنام غیب گوئی خود آنرا شهرت می دهند وایشان نمیدانند که این چنین اعمال موجب کفر است زیرا غیب دانی خاصه ذات باری تعالی است ( لا يعلم الغيب الا الله ) . پیر طیب چون میدانست که خودم از قندوز می باشم و ارادهٔ وطن دارم در مردم اوازه انداخت که ( سید علی ) را از این ولایت کشیدم و به قندز انداختم ( نعوذ بالله من هذا الكفر الصريح ) دوستان ورفقاء من به اثر این دعوی او عذر والحاح بسیاری نموده عرض کردند که تايك سال عزم قندوز را فسخ کرده در این ولا توقف فرمائید تا دعوی پیر طیب به دروغ انجامد وضعفاء این قوم به این گفته او از جادهٔ حق منحرف نشوند من هم مشوره ایشان را قبول نموده عزم رفتن وطن را فسخ نموده دران ولا توقف نمودم . تأهل واقامت از اصول جاریهٔ افغانها است که كدام عالم یا صالحی که از قبیلهٔ ایشان نباشد واو را به پسندند اکابر و کلانتران ایشان بدون مهر معجل خواهر یا دختر خود را به نکاح او میدهند برای اینکه دلبستگی آن عالم وصالح با او شان زیاد گردیده در وطن شان سکونت اختیار نماید واز صحبت او فیض گیرند بنابراین عادت جاریه ملك دولت ملی زئی که از قبیله
۲۰۳ پادشاه زئی این طائفه است خواهر خود ( بی بی مریم ) را به نکاح من داد خودم هر چند از پابندی عیالداری خود داری می نمودم زیرا این علائق برای ارباب شغل امور ناموافقی تولید می نماید لیکن مراعات دل يك مسلمان هم از لوازم بود از مروت دور است كه يك مسلمان را از خود آزرده بسازد ناچار قبول نمودم در این وقت فهمیدم که اشاره مرشد من شیخ سالار رومی (رح) به این علاقه بوده که توقف نمایم ومراد از کوهستانی که مرا توصیه اقامت میفرمود همین اماکن است فرزندان و دخترانم در این ولا تولد یافتند اخیراً اراده کردم که به وطن مالوف خود رفته زیارت والدین را بجا آرم و به لقاء ایشان خود را مشرف گردانم مراجعت به قندز آل وعیال را در یوسف زئی گذاشته تنها به قندوز رفتم پدر بزرگوارم رحل اقامت را ازین دارناپایدار برکنده بود اما بخدمت والده عفیفه خویش مشرف شدم بعد از چندی والده ام از گذارشات عمر گذشته پرسیدند عرض کردم که در علاقه یوسف زئی عیالدار گردیده ام از روی شفقت و مهربانی کامله حضرت والده ام فی الحال تهیه سفرمرا نموده امر فرمودند که ای فرزند حالا بروید واگر بتوانید آل وعیال را با خود گرفته بیارید واگر میسر نشود من حق خود را بتو بخشیده ام همانجا سکونت اختیار نما که حق اوشان بذمه ما نماند توطن در یوسف زئی به اجازه مادر مهربانم در یوسف زئی توقف اختیار نمودم و تمام مردم را به راه حق ترغیب می دادم و ایشان دائماً به طریق حق روان بودند تازمانیکه پیر تاريك ملعون وجمال الدین کلال نادان در این ولا پیدا شدند و برخی
٢٠٤ از اهالی بدعوت این طاغیان از دین محمدی اعراض نموده پیروی ایشان را اختیار نمودند و از جهت شومیت ایشان خداوند این طائفه را به غضب اکبر شاه مغولی گرفتار نمود اکثر اهالی به تاراج رفتند و مملکت از دست شان بیرون شد حضرت فرموده که هر قومیکه رفض و بدعت در ایشان رائج گردد مملکت ایشان به قهر فرمانفرمای جابر گرفتار میشود . دوره اصلاحات در ویزه مینگارد : شیخ ما عادت داشت که در اطراف و جوانب این علاقه ( یوسف زائی ) برای امر معروف دوره ها میفرمود . جائیکه کدام مبتدع پیدا میشد برای حصول رضای خداوند تعالی نه برای وصول به عز و جاه با او مناظره میفرمود تا که او را ملزم میساخت و در عوام و خواص به آواز بلند اعلان الزام او را ابلاغ میداشت و میفرمود که از متابعت این مبتدع دست بر داشته دائما خود را از او نگه دارید تا هلاك ابدی بشما متوجه نگردد . نفوذ و اثر سید علی ترمذی در آن ولا در ویزه میگوید: افغانهای آن زمان عادت داشتند که کدام شیخ یا عالم نوی اگر در علاقه ایشان ظهور مینمود تا زمانیکه از نظر شیخ ما (سید علی ترمذی) یا خود این فقیر ( در ویزه ) آنرا نمیگذشتاندند اقوال و اعمال او را اعتبار نمیدادند رؤسای قوم فراهم میشدند و آن عالم یا شیخ نوی را با ما مواجهه می نمودند تا با او جهت اظهار حقیقت مناظره نمائیم . مناظره سید علی ترمذی با عمر و چالاك شیخ عمر و پیر چالاك دو برادر پیشوایان ختك بودند و به این ولا آمدند
٢٠٥ اهالی یوسف زائی باهم مفاهمه کردند تاایشان را باعار ویرو سازند شیخ مادانست که این پیران جاهل از روی استناد علمی بحث نخواهند نمود لذا کاغذ پارهٔ را بدستاری پیچانیده و بیکی از تعلقداران خود داده امر نمود در هنگامیکه بشما اشاره شد آن را در بین مجلس بگذارید . زمانیکه مجلس تشکیل یافت و ما مقابل همدیگر نشستیم شیخ ما از آن پیران جاهل استفسار مسائل علمی را مناسب ندانسته خاموشی انتظار کشیدند ساعتی بعد پیر چالاك بو تیرهٔ دروغ گویان وجن گرفته گان بدو زانو نشسته گفت : « امروز از آسمان هفتم بلائی فرود آمده که يك سر آن در مشرق است و سر دیگر آن بمغرب آیا شما ازا ین واقعه خبر دارید ؟ » شیخ ما از گمراهی و بیعقلی او تبسم نموده فرمود که نه آمده و نه دیده اید . در این وقت به تعلق دار خود اشاره نمود که دستار پیچانده را در مجلس بگذارد . از چالاك پرسید : از « زمین تا آسمان اول پنجصد ساله راه است و قطر آسمان اول هم همین قدر میباشد باین حساب تا آسمان هفتم هفت هزار ساله راه میباشد در صورتیکه چشم شما در مسافه هفت هزارسالهٔ راه کار کرده میتواند پس بگوئید که در میان این چه چیز است ؟ » گفت : « میوهٔ از میوه های دنیاست » شیخ ما فرمود تا بکشایند . حضار پارچه کاغذی را ملاحظه نمودند . آن جاهل گمراه بهر دو جهان خجل گردید . مناظرهٔ سید علی بنیری با بایزید انصاری درویزه میگوید اگر شیخ مادر بن ولا تشریف نمیداشت معلوم نبود که آیا کسی ازین مردم مسلمان باقی میماند یانه زیرا بایزید انصاری ملحد بحدی ترقی نموده بود و به اندازهٔ در دلائل عقلی مهارت داشت که عالمی از علمای زمانه با او تابه آخر مباحثه نموده نمیتوانست ـ شیخ ما به ارادهٔ مناظرهٔ او بايك جمعیت اهالی سوی هشنغر روان شده و در آنجا با او مقابل شد این مرتد شکوه آغاز نموده
٢٠٦ گفت که درعلاقة شما مبتدعان وگمرهان بسیار است مثل پیر پهلوان وپیر طیب وپیر ولی وامثالهم. تازمانیکه ایشان را هلاك ننموده اید توجه شما بسوی من سزاوار نیست شیخ ما فرمود: هلاك صوری وظاهری وظیفة حکومت اسلامیت است که درین ولا وجود ندارد. وهلاك باطنی ومعنوی وظیفه علماست. معناً وشائرا هلاك گردانیده و در اهالی فساد وعناد ایشان را شهرت داده ام تا اهل دین واهل دیانت دامن خود را از ایشان به چینند اگر شما هم بفساد خود قائل میباشید من قبول دارم که برگردم زیرا حق اعدام صوری شما از وظائف من نیست . عناد وفساد شما را در اهالی ابلاغ خواهم نمود متلیکه عادت اهل هوا واهل بدعت بوده گاهی بنرمی وگاهی بدرشتی ودشمنی پیش میآیند این ملحد بهمان اصول بهزیان گفتن شروع کرد سخنان فساد وعناد را به اوضاع الحاد والتجاد شروع کرد. من ( درویزه ) بتوجه شیخ خویش و لطف ومراحم خداوندی تا حدی بااو سؤال وجواب نمودم که این ملحد وحضار متحیر ماندند وآن ملحد به عجز خود معترف گشته در بین اهالی رسوا گردید لیکن از سعادت نصیبی نداشت هوای نفسانی براو غالب آمده واغوای شیطانی براو مسلط گشته تا آخر تائب نگشت. مناظرة دوم چندی بعد خودم باسیادت مآب سید هارون به مناظرة آن ملحد حاضر شدیم در خصوص انکاری که از حقیقت شفاعت داشت به دلائل عقلی ونقلی او را شرمسار نمودم مناظرة سوم بار سوم باز مسلمانان یوسف زائی را باخودمتفق ساخته عقب این ملحد روان شدیم مگر آن ملحد چون از خجالت میترسید حاضر نشد شیخ ما هدایت داده بود که این بیدین خود را وپیروان خود را برتبة منصور به حلاج موافق میداند پس این شعر
۲۰۷ حلاج را که نوشته ام باویش نهاد ساخته و حل آن را از او پرسیدم . ولدت امی اباها و ذا من عجبا تی انا طفل صغير فی حجور مر ضعاتی چون این شعر از نظر او گذشت به اندازه مرعوب شد که از خواندن آن فروماند مقصد این کلام را ندانست . علاوه بر این شیخ ما فرموده بود اگر طلب کرامت می نماید عندالضرورة اظهار آن از واجبات است دست خود را بیرون کرده بمانشان دهد اگر قطع شده بزمین افتاد از حق منکر نگردد چون این ملحد از تصرفات اولیاء باخبر بود از این مظاهرات ممانعت نموده خجل گردید . در این وقت استاد محترم ما مشهور به ملا زنگی با بینی حضور داشتند مثل من او نیز اورا پیر تاريك خواندند . مقوله ها سنی بودن سید و سخی بودن ملا و نماز گذاری قلندر . سیدعلی بنیری هر سال اراده عودت کردن بوطن اصلی داشت لیکن نصیب او بود در خاك بنیر مدفون گردد . در سال ۹۹۱ در آن ولایت وفات یافت و مزار ایشان در بنیر وجود دارد و اسم سامی شان در قبائل افغانها به " پیر بابا " معروف است . درویزه میگوید زمانیکه استاد محترمم مرا به اراده بیعت کردن بحضور جناب سیدعلی بنیری حاضر فرمود ایشان از سوانح روزگار من پرسیدند استاد محترمم فرمود : از طفولیت شوق زهد و ریاضت داشت و در زمانه تحصیل نیز به آن پابند بود و از غیب گوئیهائی که مینمودم مردم باوشان عرض نمود جناب ایشان تبسم نموده فرمودند : پیر افغانها چنان میباشد لیکن رفتار خوب ننموده عبادت آنست که موافق فرمودۀ خدا و رسول باشد زیادت و قلت در اوصاف و کمیت عبادت بدعت و باعث و نارضائی ایشان است از خداوند خواسته ام تا شما را براه شریعت مستقیم بدارد . میفرمودند موی گرفتن اطفال و زنها را پیران افغانها رواج داده است و برای بیعت اهلیت بلندتر از این بکار است. مرید شدن نااهلان موجب الحاد ایشان است
۲۰۸ شیخ دائما می فرمودند که سه چیز از عجائب دنیاست و آنها عبارت اند : سنی بودن سید ' سخی بون ملا و نماز گذاری قلندر . درویزه ننگرهاری ارشاد الطالبین را حسب درخواست پسرش تالیف نموده و در ان می نگارد مسائلی را که از جناب میان سید علی ترمذی شنیده ام و از مطالعات و تحصیلات خود بیاد دارم در اداب طریقت بیان می نمایم در همین کتاب می نگارد که باری حضرت شیخ ما در نهری وضو گرفته دانه به پای مبارك او شان بر آمده بود من آن دانه را فشار دادم حضرت فرمود که وضوء شکست عرض نمودم نه خیر زیرا فساد طبعاً خارج نشده بود بسوی جوی روان شد تا وضوء را تجدید نماید چون وضوء نشکسته بود پس مراجعت نمود . ببار سوم بسوی جوی به این اراده رفت در حین تفکر پس گشت اخیراً گفت که بهتر است دو رکعت نماز را بخوانم بعدازان وضوء تجدید نمایم زیرا (اداء الوضوء على الوضوء نور) وقتی كه بيك وضوء عبادت نموده باز وضوء دیگر بنماید . گویا عبادت جدیدی نموده است . و در همین کتاب آورده است که روزی حضرت شیخ از مسجد سوی خانه تشریف می برد سر راه دو گاو مست را دید که با هم جنگ دارند میان مصطفی پسرش کوشید تاجنگ آنها را دفع نماید چون کوچه تنگ بوده نتوانست شاخ گاو به رخساره مبارك حضرت شیخ رسید چشمش زخم شد چون به خانه تشریف برد به جناب میان مصطفی فرمود که امشب من تهجد را نخوانده بودم این اثر همان غفلت بود که برایم رسید . و هم در این کتاب تحریر داشته که روزی حضرت شیخ سر از مراقبه برداشته فرمود بعضی کسانرا بعضا حالات منصور دست میدهد و باز بمراقبه رفت خواستم در جنب سیر آن ملکوت را بینم در حال سر بالا کرد و اغراض بنمود که در دیده هیچ نیست و این حاصل نمیشود مگر به نفی وجود و نفی وجود حاصل نشود مگر به چهار سیر و این چهار سیر تعلق به هفت قدم دارد و این همه تعلق به جذبه الهی دارد و اگر جذبه در رسید و او را از خود
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]