# ʻIshq va vaẓīfah yā shabb-i akhīr عاشق و وظيفه يا شب اخير # adl0976 # Kabul], Maṭbaʻah-ʼi Dawlati, 1336 [1957] [کابل] :مطبعۀ دولتى،, . ١٣٣٦. # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- عشق [ILL] [ILL] عبداللطیف « نشاط » ملنگ خیل [ILL] --- page 2 --- http://hdl.handle.net/2333.1/qrfj6qsq Image 1 of 278 عشق در د... شب اخیر نویسنده: اسعد محمود مترجم و ناشر عبداللطیف «نشاط» ملك خيل مزار شريف حوت مطبعة دولتی افغانستان ۱۳۳۶ --- page 3 --- [BLANK PAGE] --- page 4 --- عشق و وظیفه -یا- شب اخیر نویسنده : اسعد محمود مترجم و ناشر عبداللطیف «نشاط» ملك خيل مزارشریف افغانستان حوت ۱۳۳۶ مطبعهٔ دولتی --- page 5 --- مقدمۀ مترجم قبل از آغاز مطلب خوبست چند کلمه راجع به اهمیت این کتاب گفته شود: این اثر که نگارنده بترجمۀ آن از ترکی بفارسی پرداخته ام، یکی از بهترین آثاریست که از قلم توانای «اسعد محمود» نویسندۀ معروف ومعاصر ترك تراوش نموده و در آن نویسنده تمام قدرت فکری خودرا بکارانداخته است . چنانچه مطالع نمیتواند تا قرائت آخرین سطرهم آن را به زمین گذارد . مطالب این کتاب هم جنبۀ رومان را در برداشته وهم درسلك درامه محسوب شده میتواند ودر اینجا ست که باید بتوانائی قلم نویسندۀ آن اعتراف نمود . میرسیم به مندرجات و اصل مقصد کتاب : اگراز نقطۀ نظر احساس وعاطفه دیده شود قسی القلوب ترین اشخاص را زیرتاثیر گرفته میتواند وقسمت عشقی اثرحم بحدی هیجان آور وجذاب است که بوصف گنجیده نمیتواند . بهمین صورت صحنه هائی که وطن دوستی ، و عشق بوظیفه ، عاطفه ، ایثار و شهامت را شرح میدهد در هرقلبی اثر بخشیده و روح وطن دوستی و وظیفه شناسی را در وی تحريك میکند . امید است مطالعین محترم آن را با دلچسپی خوانده و تعریفی را که در بارۀ قیمت و اهمیت اثر شده است تصدیق فرمایند . « مزار شریف . گذر در بار ۱۰ دلو ۱۳۳۶ » ع . لطیف نشاط ملك خيل --- page 6 --- عبداللطيف نشاط ملك خيل مترجم كتاب « شب اخير » --- page 7 --- [BLANK PAGE] --- page 8 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر حرب عمومی اول با تمام شدائد آن جاری واردوی ترك در وادیهای داخل خاك رومانیه در پیشرفت بود. یکی از شبهای پائیز است. در زیر شاخه های درختان مختلف النوعى يك راه باریك پر از گل ولای را تعقیب کرده و درعقب يك بطاريه توپیکه مربوط اردوی مظفر ترکیه است روانه میباشیم: میخواهیم که قریۀ (آیوشکی) را که از ما بمسافۀ ۲۴ کیلومتر واقع است اشغال نمائیم ... ساعت ده بجۀ شب است ... باران شدیدی نیز ازعقب ما را تعقیب مینماید. برای گذشتاندن شب يك سر پناهی که دمی در آن راحت کرده بتوانیم در تمام طول راهی که طی نموده ایم بمشاهده نمیرسد. درین بن از عقب يك آواز بلند شد : – كاپیتانم ، روشنائی ! - روشنائی ؟ – بلی، بطرف راست نگاه کنید ! ... يك افسریکه پیش روی بطاریه با اسپ جسیمی در حرکت بود؛ دست خود را به ساغری اسپ گذاشته بطرف راست خود نظر کرد ؛ يك ضياء لرزان نظیر ستاره که در شبهای تار زمستان در گوشۀ آسمان از ورای پردۀ تاريك ابر چشمک میزند نمایان بود. افسر در حال جلو را نگاه کرده سر اسپ را دور داد. - خیلی خوب! چاوش، گمان میکنم که در آنجا چراغ است! بهرحال اين يك روشنی – ۱ – --- page 9 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر چراغ خواهد بود، کم بود که نادیده بگذریم! خوب شد که چند ساعت خود را از برف یک عمارت پوشیده میگذرانیم؛ گذشته از هر چیز یک جای خوب و مخصوصی برای استراحت خویش پیدا نمودیم! - کاپیتانم! شاید خانه نباشد و ضیائیکه مشاهده میشود از آتشی باشد که چوپانها برای گرم کردن خود مشتعل کرده باشند درین دامنه کوه خانه چه میکند؟ - خیر محقق است که روشنی چراغ میباشد شاید عمارت کدام ملاکی باشد... افسر جلو اسب خود را دور داده بطرف روشنی میراند. - بطاریه را درینجا بگذارید پیش از اینکه وقت بگذرد ما و شما رفته و اگر راه مساعد بود بطاریه را نیز به آنجا برده شب را میگذرانیم، تا دمیدن شفق برای استراحت خود وقت داریم. - خیلی خوب کاپیتانم!... بنصف شب هنوز یکنیم ساعت باقی است. از کج گردشهایی که درختان انبوه تشکیل نموده بود گذشتیم... پیش روی ما یک دروازه سیمی بزرگ مخصوص باغچه برآمده و عمارت جسیم آن مثل یک هیولای بزرگ در تاریکی شب نمایان بود. چاوش آواز داد: - کاپیتانم چه جای زیبا! داخل باغچه شده یک راه منتظم را که باسنگهای کوچک کوچک فرش شده و دو طرفه آنرا درختان سرو زینت داده است روان هستیم. سم اسبهای ما با یک نغمه دلفریبی هوا را بارتعاش می آورد. آواز سم اسبهای ما بعمارت نزدیک شده میرفت، از بین یک پنجره واز عقب آئینه های آن یک ضیای خفیف بیرون شده و از جاهای دور صدای عوعو سگی می آید... اينك بالاخره بدهن دروازه عمارت رسیده ایم. افسر جلو اسب راکش کرده ایستاده شد و امر داد: - چاوش! در حال اطراف عمارت را گردش کرده، معلومات بدهید که ذیحیاتی وجود دارد یا نه؟ - فوری صاحب!... - 2 - --- page 10 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر دفعة از سم اسپها که با سنگریزه های خیابان تماس میکند جرقه های آتش بلند شد!... بعد از دو دقیقه چاوش و همراهانش پس آمده گفتند : - کاپیتان! هیچ کسی وجود نداشت، حتى يك مخلوق جاندار هم نبود ... به عجیب محل اسرار آمیزی افتاده ایم. مادامیکه روشنائی است، البته که در داخل آن يك چیزی پیدا میکنیم ! . . . درین وقت چاوش با هیجان و تلاش فریاد میکند . -: به بینید روشنائی هم خاموش گردید ! . . . افسر خود را بلند کرده میگوید: - راستی روشنی را هم خاموش کردند. اشخاص صاحب خانه چندان مهمان پرور به نظر می آیند، غالبا در فکر آن هم نیستند که ما را درین نیم شب قبول کنند ! . . . يكدفعه ببینم وضعیت را میدانم ! . . افسر از اسپ خود فرود می آید و در حال از جیب خود چراغ برقی را کشیده روشن میکند و در شعاع آن زینه های مرمری و در آخر آن يك دروازۀ منبت کاری نمایان شد ، افسر مستقیما بطرف زینه ها رفته گفت: - چاوش چند نفرتان عقب من بیائید ! . . باران با تمام شدت خود دوام داشت . . . از بین برگ ها آواز وزیدن باد نیز می آمد . . اينك بالاخره در بین دروازۀ منقش هستیم تا حال نه يك سایه و نه يك خیال انسان بنظر می خورد . -: به دروازه تك تك نمائید ! افراد بدواً تك تك كرده و بالاخره با مشت های خود بزدن در آغاز کردند . . . - بشدت بزنید! با پاهای خود بزنید ! . . . تا که قوت دارید بزنید ! . . . نه يك سايه نه يك صدا نه يك حركت ! . . . - پس معلوم شد که باز نمیکنند ؟ دفعة چشمان ضابط بزرگ و شعله ور میگردد . . . . . و يك آواز سرد وخفه از گلویش بیرون میشود: - چاوش فوری اطراف خانه را بگیرید . . تا زمانیکه امر نداده ام هیچ کس نه داخل میشود نه خارج میگردد . بعد از آن ۳ --- page 11 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر سر خود را بطرف دیگر افراد عسکری دور داده میگوید: ـ به این دروازه بچسبید! پنجنفر عسکر پیش پیش رفته با شانه های خود به دروازه میزنند، بعد از چند ضربت متواتر سردری وزیردری جدا میشود. ضابط: زود شوید بادست های خود بگیرید! افراد سنگ های بزرگی را که از باغچه پیدا کرده اند می آورند و از جائیکه دروازه جدا شده می اندازند، در تاریکی وحمناک و رطوبت دار شب يك قسم صدا های خفه بلند میشود بعد از پنج دقیقه... اینک بالاخره دروازه با آواز مهیب خویش می افتد. ـ : بسیار خوب شد حال قدری صبر کنید!.. تولمشر، از دهن دروازه افتاده چراغ برق خود را بدرون انداخته يك دهلیز خیلی فراخی که تماماً باسنگهای سفید مرمر فرش شده گی است.. و در آخر آن زینه های کج و پیچ که مستقیماً بطرف بالا رفته است نمایان میشود. با خود میگوید: ـ بد نیست يك جای بسیار کلان است، همهٔ ما اینشب را درینجا گذشته انده میتوانیم دفعتاً طپانچه خود را کشیده و روی خود را بطرف عسکرها نموده میگوید: برچه های خود را سوار کنید و بمجردیکه امر شد آتش کنید! در تاریکی شب يك قسم صدا های خوفناکی بلند میشود: ـ شراق، شراق، شراق... در يك دست افسر طپانچه و بدست دیگرش در حالیکه چراغ برق است به بسیار احتیاط آهسته آهسته قدم برداشته و از بالای دروازه افتاده جست زده داخل دهلیز میشود، چهار نفر عسکر برچه دار که هر آن برای آتش حاضر هستند او را تعقیب می نمایند. مستقیماً بطرف زینه که در اخیر دهلیز است میروند. درینجا صدای افسر بلند میشود: ـ: بچه ها زود شوید که بالا برویم !.. اما بادقت زیاد حرکت نمائید ! . . زیرا هر آن احتمال افتادن در کدام ته له میباشد. ـ ٤ ـ --- page 12 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر تولیمش پیش و در عقب آن عسکرها با قدمهای آهسته آهسته از زینه بالا می برآیند تا حال نه يك صدا و نه شرشریای است. اینه زینه پایۀ اول، دوم، سوم، .. چهارم .... و پلة پنجم ! دفعتاً در بالا يك غالمغال میشود ... يك دروازه باز میشود و بمجرد باز شدن در تمام دهلیز فوقانى بايك چراغ خیلی نورانی روشنی معلوم میشود .... بفکر کردن وسیر نمودن وقت نیست!... بالاخر می بینیم يك شخص قد بلند ریش سفیدی در حالیکه بدستش عصاهم است بطرف زینه می آید... به نظر حيرت و وحشت بطرف ضابط و عسكر ترك دیده دفعتاً عصای خود را بلند نموده و با يك صدای خفه و گرفته خود میگوید: - هالت ..! .. در حالیکه ریش، دست و زانوهایش میلرزد باز صدا میکند: - هالت !... مرد ریش سفید بايك صدای خفه و لرزنده به آلمانی می پرسد : - کی هستید! و چه میخواهید ؟.. توليمشر هیچ فکر خود را خراب نکرد ، و در حالیکه انگشتش بالای ماشۀ تفنگچه اش میباشد ؛ با يك صدای فصیح و لافيدانه و كوتا ه جواب داد. - يك مفرزۀ اردوی ترك هستيم !.. میخواهیم شب را در اینجا بگذرانیم !... - بدون آنکه از من بپرسید چه حق دارید که درین نصف شب مثل دزدان با تفنگچه و برچه دروازۀ خانۀ مرا شکتانده درینجا داخل شوید ؟.. توليمشر ، با همان لافیدی و خون سردی اولی خود به چشمهای شعله ور مو سفید می بیند وزير لب تبسم کرده میگوید : - تکرار می نمایم : يك مفرزه منصوب اردوی ترك ميباشيم، میخواهیم که شب را در اینجا بگذرانیم . - خانۀ من هوتل نیست !.. - براى يك اردوى مظفر که مملکت دشمن را اشغال نموده است تمام خانه های آن هوتل است . در حالیکه چین بیشتری بروی ریش سفید افتاده ولبهایش میلرزد به عصای خود ـ ٥ ـ --- page 13 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر تکیه داده یکقدم پیش میرود بعد از آن با یک آوازی که خفه شده باشد فریاد میکند: - زود شوید از خانه ام بر آئید و مرا راحت بگذارید!.. افسر باهمان لاقیدی وتبسم جواب میدهد: - متأسفانه که رفته نمیتوانیم... برای چند ساعت رخت خوابهای خود را برای ما بدهید! ... - وازشما رجا میکنیم که در وقت استراحت راحت ما را اخلال نکنید! ... - موسیو! هیچ وقت یک جنرال رومن جای خواب خود را برای دشمن ترک داده نمیتواند!.. حتی نمیخواهد که گیاه خود را بدهد! .. دفعتاً تولیمشر خود را جمع کرده و در یک آن خط های رویش تبدیل میشود. با کمال جدیت طرف جنرال دیده و موزه های پرگل ولای خود را یک بدیگر زده سلام میدهد و میگوید: - بمقابلم هر چند يك دشمن هم باشد متأسفانه بعرض میرسانم که در مقابل يك قوماندان سابقه ازین وضعیت خود خیلی متأثرم: سپس تبسم شیرینی در لب هایش پیدا شده اضافه میکند: - جنرال من! شما يك قوماندان وعسکر متقاعدی هستید و از حال ما بهتر میدانید! ... بچابكي يك كار ووظیفه گرفته ایم ودو شب وروز است که بدون یکدقیقه استراحت در بین گل ولای در زیر باران منزل میزنیم و ٤٨ ساعت است که يك دقیقه چشم خود را بهم نگذاشته ایم، خيلي بيك حال پریشان میباشیم! تا دم شفق در اینجا می مانیم... ازین سبب مساعدة شمارا رجا میکنیم ... چه میشود که کمی درین جا گرم شده باز برویم. چشم های پیر مرد بيك نقطه مانده هیچ پلك نميزند؛ حتی سرش هم پایان نمیشود! ... عین صدا و عين حركت: - موسیو میگویم از خانه من بر آئید!.. - جنرال من ، بحیث منسوبیتی که به عسکری دارید اضطرابی را که درین دقیقه حس میکنید بخوبی میدانم!... اگر تنها میبودم در حال امر شما را بجا می آوردم و اسپ خود را سوار شده میرفتم، متأسفانه که تنها نیستم، در عقبم يك بطارية بزرگت و پنجاه نفر عسکر است؛ مسئولیت فکر کردن وحمایه کردن - ٦ - --- page 14 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر آنها بدوش من بار است، بنا بر آن بکمال تاثر باز بعرض میرسانم که يك چند ساعت مجبور بماندن هستیم !.. پیر مرد عصای خود را بزمین زد : - خیر نمیمانید!... - جنرال من ، گفتم که میمانیم !... - میگویم نمی مانید !... - می مانیم !... - حساب این حرکت خود را یکروز در پیش روی بچه های رومن خواهید داد!... در لب های تولمشر يك تبسم خفیف پیدا میشود : - جنرال من ، آنهم شده نمیتواند ؛ تنها وقتیکه بمن خطاب میکنید یکدقیقه فکر کردن به آن را رجا میکنم ... و این را هم فراموش نکنید، شخصی که حرمت کارانه در مقابل شما حرف میزند يك ضابطی است که اردوی آن مظفرانه مملکت شما را از چهار طرف زیر اشغال گرفته است . - هر کسی که باشید ، من نمیخواهم روی شما را ببینم . زیرا موجودیت شما مرا اذیت میکند !... از خانه ام برآئید و بروید ! - تکرار میکنم : که متأسفانه از خانه شما نه برآمده و نه رفته میتوانییم !.. زیرا برای گذشتاندن شب هيچ يك جای دیگری موجود نیست ! پیرمرد خیلی با خونسردی جواب داد : - از خانه ام برآئید . در عقب عمارت من طويلة موجود است . اسپ های خود را در آنجا بسته کرده و خود تان هم در همانجا راحت نمائید ! تولمشر دفعتا سر خود را بلند میکند و در چشمان بیخوابش شعله درخشیده و با صدای سرد میگوید : - آه ! شما مثل يك آدم بی تربیه رفتار کردید . غالبا شما خود را مانند قوماندان مظفریسکه اردو را امر میدهد ؛ می پندارید ، هر گاه پیر و مو سفید نمی بودید فوری جزای حقارتی را که بما روا دار شدید با خون خود معاوضه میکردید!.. متأسفم از اینکه پیر وعاجز هستید!.. بعد از ختم این جمله با حالت سرد روی - ٧ - --- page 15 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر خودرا ازو گردا نیده و گفت : این پیر مرد را دستگیر کنید !!.. درعقب عمارت كدام طويلة موجود است . این شخص را گرفته و در یکی از اطاقهای آن انداخته ومحافظه نمائید. حبس این شخص تا زمانی دوام خواهد کرد كه ما ازینجا برویم. مارش !.. عسکر ها که تا آنوقت از سخنان ضابط خود و پیرمرد چیزی نفهمیده بودند بمجرد شنیدن امر ضابط چهار نفر از زینه ها بسرعت بالارفتند . یکدقیقه گذشت عسکرها نزديك شدند. درهمان وقتيكه میخواستند پیرمرد را دست گیر نمایند آن موسفیديكه تا همین لمحه مثل مجسمۀ سنگی سرد و با هیبت استاده بود دست بجیب برده و تفنگچۀ خودرا کشید و درحاليكه تمام وجودش میلرزید صدا کرد . بایستید ! اكريك قدم دیگر پیش بیائید مغزتان پریشان خواهد شد!از دهنش کفهای سفید بالای ریشش جاری بود... صدای دندانهایش را می شنیدیم و تمام اندامش در حال لرزه دیده می شد. چهار نفر عسگر مثل اینکه سخنان او را نشیده باشند سر راست باو نزديك شدند. در ینوقت پیرمرد دفعتا تفنگچۀ خودرا بالا کرده وبطرف آنها فیر نمود. گلوله از بیخ گوش چاوش سوت زنان رد شد و به فیر دوم وقت نماند... ضابط صدا کرد . حریف را دراز کنید خیال دارد همه مارا نیست نماید. ضابط در حاليكه این جمله را گفت روی تفنگچۀ خودرا به سینۀ پیرمرد گردانیده وبدون معطلی فیر نمود. متصل آن جسم خیلی سنگینی باصدای مهیبی بزمین خورد. ازین واقعه هنوز يكدقيقه هم نگذشته بود که دفعتا دروازۀ از اطاقهای عقب باز شد. دخترجوانی با موهای پریشان رنگ پریده فریاد كنان بیرون برآمد. پاهای کوچکش برهنه واندام متناسبش باحریر سفیدی پوشیده بود!... سر خودرا دور داده و مجردیکه پیرمرد را در گوشۀ دهلیز بالانزديك زينه دربین خاك و خون افتاده دید، مثل دیوانه ها فریادی كشيده خودرا بالای او انداخت ... بعد از آن درصحن دهليزيك سایۀ پریشان بمشاهده رسیده وسپس يك آواز خفه شده شنیده شد كه میگفت ! پدر ... پدر ... - ۸ - --- page 16 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر پنج دقیقه از این واقعه گذشته است درهمان نقطه جمع هستیم ... هرطرف مانند مزارستان خموش است... دفعةً ماندیکه یك دسته لتر در پشت گردن ما گذاشته شود خنك خورده و میلرزیدیم !.. از اطاقهای پشت روشنی یك چراغ بسقف و ازسقف بدیوار و از دیوار تا بروی ریش سفید تابیده و چشمان بزرگ آئینه مانند اورا میدرخشاند. دوشیزه جوان یك گوشه که افتاده بود هما نطور مانده است... هیچ یك صدا نیست. خاموشی عمیق و دقیقه های دراز یك دیگر خودرا تعقیب مینماید !.. دفعةً ضابط سر خود را بالا میکند. چشمانش به چشم های مرده که در زمین افتاده است میخورد رو لور هنوز بدستش مانده است... به هیچه یك قتل بنظر نفرت و اکراه می بیند!.. میلرزد... درحال تفنگچه را بجيب خود میکند... بعد از آن با قدم های گرفته بطرف زینه بالا میشود... بالا میشود تا همانجا که پیر مرد دراز افتاده آمده ایستاده میشود چشمهایش اکنون بايك حالت ترسان و لرزان به چشم های او متوجه میشود. يك آن طر ر خوردن لب هایش را می بینم ... بايك آواز خفه. - بیچاره ! خیلی مرد دلاور و يك عسکر قهرمانی بود!.. بعد از آن بحالت تاثر سر خود را دور داده گفت: - چاوش بیا ئید این جسد را بردارید . عسکر ها از زینه بالا میشوند ... اوليش : اورا آهسته بردارید و در یکی از اطاقهای پایان نقل بدهید. رویش را بايك قديفه پوشانيده تا وقت صبح یکنفر سلاح دار پهره نماید ! در اولین فرصتیکه اطراف روشن شد در یك جای مناسب باغچه در حال یك قبر بکنید. فردا قبل از رفتن اورا مثل يك جنرال دشمن نمی بلکه مانند يك عسکر جسور و قهرمان دفن کرده احترم و سلام کرده خواهیم رفت !... امر میفرمائید ضابط صاحب !.. عسکر ها جسد را از قزل و پاهایش گرفته آهسته آهسته از زینه ها پائین میشوند... تنها چیزیکه دیده و شنیده میشود سایه های لرزان و آواز پاها است !. ضابط مستقيما بطرف چپ دور میخورد. دوشیزه جوان هنوز در بالای تخته های صحن دهلیز بحالت پریشان و بیهوش افتاده - 9 - --- page 17 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر است. در بالای سرش يك نفر است. ساعت یازده بجه شب میباشد . او هنوز بهوش نیامده است؟... خیر ضابط صاحب !... ضابط آهسته آهسته زانوهای گل آلود خود را بـلای تخته‌ها گذاشته و از قولهای دختر گرفته بالا میکند، و سر او را در بین بازوان خود میگیرد و میگوید: - احمد! خیلی بزودی برای من يك دستمال تر وکمی آب بیار!... موهای پریشان دوشیزۀ جوان بالای شقیقه هایش افتاده و رویش مانند دیوار سفید مینمود و بالای این روی سفید ابروان سیاهش سایه انداخته و از سبب باز بودن دکمه های یخنـش صنـدوق سيمين سينه او معلوم میشد... چشمهایش هنوز بسته است. فقط سینه سیمینش در تحت شعاع لرزان لامپ پطرولی در حال اهتزاز است. يك نفر كه پتك آب را بدست داشت گفت: صاحب بفرمائید!... ضابط در حال دستمال خود را به آبیکه نفر آورده بود تر کرده به پیشانی دختر میگذارد و آهسته آهسته به ماژ کردن می‌پردازد! يك دقيقه... دو دقيقه... سه دقیقه ...بالاخره دوشیزه جوان که از همه چیز بی‌خبر بالای زانوهای ضابط افتاده است دفعتاً قولهای خود را دراز کرده و خود را به پشت میاندازد . زانوهایش قات میشود : دندانهایش يك بدیگر میخورد... بالای لب‌های ارغوانی اش يك قطره خون دیده میشود... آهسته پلک‌های خود را شور میدهد ... چشمهای قشنگ خود را باز میکند... طوریکه در شب‌های مهتاب از بین برک‌ها دیده شود، يك جفت چشم‌های سبز تیز!... و در زیر این چشم‌های تيز پلك های سیاه میږهدی نظیر برک ها ی كوچك مرغوب و در خشان بنظر میرسد . کمی بعد با ضابط چشم به چشم میشود. مثلیکه درحیات خود اولین دفعه يك انـسـان را دیده باشد، بحیرت می‌بیند و دفعتاً يك تـكان خورده میخواهد که بلند شود، امّا پاهایش کج میشود، سرش دور میخورد و در حینیکه بزمین می‌افتد، ضابط از قولهایش محکم میگیرد و با يك ادائی خیلی شیرین میپرسد: -۱۰- --- page 18 --- عشق وظیفه یا شب اخیر - مادمو ازل. مساعده بفرمائید که با شما كمك كنم!... دختر جوان بايك عالم غيرت خودرا از آغوش ضابط پس کرده بپای خود ایستاده میشود و از کناره های زینه محکم میگیر دچشم هایش خیلی بزرگ و پرحدت دیده میشود ... تا حال هم به دهشت و حیرت بطرف ضابط می بیند... دقیقه بحال خاموشی می ماند، بعد از کمی که هیچ انتظار برده نمی شد، دفعتاً بالای ضابط حمله کرده و از یخن او میگیرد و با تمام قوت خود دیوانه وار فریاد می کند . - بگوئید، بگوئید، پدرم را چه کردید ؟.. پدرم در کجا است ؟.. نظير يك صدا ئیكه در ضیاء کم نور وفضای خالی بزرگ كليسا رفته رفته اسرار انگیز و عمیق میشود، صدای دوشیزۀ جوان هم درین سالون بزرگ اسرار آمیز و عمیق شده میرفت. - پدر، پدر !.. ضابط بايك هیجان عمیق میلرزد . . . کوشش میکند که از بند های دست دختر بگیرد ... رویش از خط های یاس و اضطراب پر گشته است میگوید: - مادمو ازل، قدری بخود بیائید !... تمام واقعه را بشما می فهمانم !.. - بگذارید مرا... بمن نزديك نشويد!... - خیلی خوب؛ فقط يك جرعه آب بنوشید که خفه می شوید !.. - میگویم مرا بگذارید !.. بگوئید پدرم را چه کردید، و در کجا است؟.. - مادمو ازل؛ میگویم!.. - کجااست ؟ - در پایان ! دختر بايك عالم امید چشم های سبز خودرا باز کرده به چشم های ضابط نگاه میکند... لب های كوچك و نازك لعل گونش لرزیده و يك صدای خیلی باريك و آهسته را میشنویم : - زنده است؟.. - ۱۱ - --- page 19 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ بگوئید که زنده هست؟.. ـ . . . . . . ! ـ شما میگویم جواب بدهید؟.. ـ مادموازل!.. سر دختر بپایان می افتد، در پیشانی اش خط های عمیق و متعددی پیدا میشود... از هر دو طرف رخساره اش اشکهای مروارید آسا جاری میشود : ـ اورا کشتید : آه؟.. ـ مادموازل باور نمائید که از ین حادثه اسفناك بقدر شما ما هم اضطراب حس میکنیم. دختر حالت اختناق را گرفته و يك آن خاموش میگردد سپس موازنه خود را از دست داده و گریه کنان به زانو می افتد و فریاد میکند: ـ پدرجانم!.. پدرجانم!.. آه پدر بدبخت و بیچاره ام!.. ضابط میخواهد که وی را از زمین بردارد ولی دختر مانع شده صدا میزند. ـ بگذارید مرا!... بمن کار و غرض نگیرید، شما از آدم های وحشی وظالم ترین مخلوقاتی هستید که يك آدم بی گناه و موسفید و بی مدافعه را کشتید! درین وقت دوباره متأثر شده گریه کنان و فریاد زنان میگوید: ـ هیچ دست شما نلرزید، قلب تان نسوخت؟.. از يك شخص بیچاره و موسفیدیکه از خاطر نادیدن وضعیت های الم وطن گوشه انزوا را قبول نموده و میخواست که تنها با اضطرابات خود زیست نماید، چه میخواستید؟.. در طینت شما انصاف نبود؟.. بگوئید که او را برای چه کشتید؟.. آخر از چه باعث؟.. او به شما چه کرده بود؟.. ـ مادموازل! درین کار قباحت از ما نیست حال ما هم در بين يك اضطراب بزرگی هستیم يك دفعه شد دیگر، آخر حرب همین است!.. دختر دفعتاً سر خود را بالا میکند... چشم های نم دار و سبز خود را به چشم های ضابط میدوزد.. بيك متانت شایان حیرت، دستهای خود را بروی تخته های صحن صالون گذاشته خود را راست میکند... ـ ۱۲ ـ --- page 20 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر در لبهای نازكش يك حركتی كه بيشتر به خنده شبیه است ديده شده و ميگويد : - حرب همين است، ها !.. گویا در نزد شما حرب همين طور است كه يك قسم انسانهای بی گناه و بی مدافعه را بدون اينكه دست تان بلرزد يا قلب تان متأثر شود، بكشيد ؟ ... خاموش ميشود ... بعد از آن همين يك كلمه را با عين قوت تكرار و تكرار ميكند : - حرب ! حرب !... می خندد... ولی خنده زهر آلود است !.. - میدانم كه شما چه خواهشی داريد .. یعنی در حرب حساب كشته گان از كشندگان پرسان نمی شود، نی ؟ خاصتاً كه كشندگان سر تاسر مملكت كشته گان را استيلاء كرده باشند و یکی از ضابطهای اردوی مظفر هم باشد... خوب هما نطور باشد. رفته رفته دختر حيرت زده يك خون سردی نشان ميدهد، با پشت دست های خود اشك های چشم خود را پاك ميكند، يخن باز خود را بسته كرده و بطرف ضابط دور ميخورد : - جسد پدرم را چه کردید ؟ . - مادموآزل جسد پدر شما را دور نينداخته ايم!.. بالعکس برای اينكه فردا او را بحرمت سلام کنیم، قرار داده ايم كه تا فردا يك نفر او را نگاه بانی کند.. - تولیمشیر ! خيلی با نزاکت هستيد ، همين طور كه اول ميكشيد بعد از آن سلام وحرمت ميكنيد ؟ .. ضابط سر خود را بلند ميكند، در صدايش يك لرزه پرهيجان ديده ميشود : - مادموآزل، تكرار ميكنم كه بحرف ما باور کنید، قطعاً با اين حادثه ما مسئول نيستيم، وجداناً تماماً مستريح ميباشيم، مادموآزل ما دو شب و روز است كه در زير باران و در بين گل ولای منزل ميكرديم، تماماً تر شده بوديم ، حتى يك تكمه ما هم خشك نمانده بود، قطعاً بچشم های ما خواب داخل نشده بود. نهايت دشمن وغير دشمن را تميز كردن لازم نبود؟.. ما هم انسان بوديم. درين جا دو ساعت مانده باز برخاسته ميرفتيم، بيك نزاکت بزرگ خطاب وعرض مطلب نموديم، ولی پدر شما بی جهت ما را تحقیر نمود . - ۱۳ - --- page 21 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر مادموازل ١٠ ما بهر چیزی تحمل کرده صرف حقارت را برداشت کرده نمیتوانیم. عادت غریبی داریم که بما میراث گذاشته شده است. کسی که یکنفر ترك را تحقیر میکند در مزار او هم عفوش نمیکنیم!!. با وجود آن هم در همین دقیقه به پدر شما بزرگترین احترام بجا می آوریم زیرا پدر شما برای ندادن رخت خواب خود بدشمن، جان خود را داد. این یك حس خیلی قابل ستایش است. این حس اصیل را فقط ما عسکر ها میدانیم و می فهمیم. اینك از همین نقطۀ نظر است که فردا او را بحرمت بخاك می سپاریم، نه از دیگر عوامل ... دختر با پاهای برهنۀ كوچك بالای تخته ها بدون حركت ایستاده بود... يك كلمه هم اظهار نمیکرد، هنوز با نظر حیرت بطرف ضابط می دید، بی پروائی غریبی در رویش مشاهده میرسید، کمی استاده میشود بعد از آن با يك صدای خفه که از گلوی گرفتۀ او می برآید، میگوید: پدرم را بمن نشان بدهید : به این دختر حیرت زده دفعةً تبدلات سریعی روی داده وضعیت متین و خون سردی را بخود میگیرد درینوقت ضابط میگوید : ولی مادموازل ... نه پرسید. در پیش روی جسد پدرم کوشش میکنم که گریان و فریاد نکنم وراحت شما را خراب ننمایم، شما به بالا آمده در تخت خوابی که صاحبش را کشته اید بروید. و لحاف گرمی را که جان يك مرده تا حال محافظت کرده بروی جسد خنك خوردهٔ خودكش کرده وبخواب . بخواب عمیقی فرو روید! مرا تنها به اطاقیكه مردۀ پدرم را گذاشته اید ببرید، میخواهم که روی او را در دفعة اخیر هم به بینم... مادموازل! حقیقةً آدرين يك اضطراب بزرگی هستید ... فقط ... از ... دختر فوری سخن ضابط را بریده میگوید : بزرگترین اضطراب من دیدن روی شما است... از شما نفرت میکنم... اگر براستی میخواهید که من اضطراب نکشم بگذارید درجائیكه پدرم افتاده است بروم . ضابط هیچ صدای خود را نکشید ... تنها همینقدر گفت : خوب ! - ١٤ - --- page 22 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر دختر پاهای كوچك و برهنه خود را بروی تخته های سیاه وتاريك زینه گذاشته آهسته آهسته فرود آمد ... ضابط در عقب آن پائین شد.. از بیرون صدای شرشر باران بگوش ميرسيد.. آنها پیش میروند.. سایه های شان بروی دیوار بزرگ شده میرود ... ضابط بطرف راست خود اطاقی را که دروازه اش باز است نشان میدهد و میگوید : - اینک در اینجا است! دختر هيچ صدای خود را نمیکشد... با قدم های خیلی آهسته و ترسان به اطاقی که با ضیاء کم رنگی روشن است مستقیمامیرود بدهن دروازه ایستاده میشود... می بینم که مواز نه اش خراب میشود ... فقط از خاطر یکه نه افتددست های لرزان خود را بدیوار تکیه میدهد. در بین اطاق يك صندلی موجود است. در بالای صندلي يك جسم در از انداخته شده و با يك كمبل پوشانیده شده است... تنها چیزیكه دیده میشود دو پای برهنه بی رنگ و انگشتان خمیده است و بس. چند متر دور تر چراغی روشن است. در پشت چراغ يك نفر بهره دار ترك دیده میشود که با نوك برچه خود بدیوار سنگی خط های سیاه کشیده است ... در بین این خاموشی عمیق و صحنه مدهش تنها صدای تنفس خود را میشنویم . دختر از دو دقیقه باین طرف همان طور بدهن دروازه استاد ه است. نه فریاد میکند نه راه میرود. نه پس گشته میتواند. چشم هایش بپاهای برهنه و انگشتان منجمد پدرش مانده است... بعد از کمی آهسته به پیش این هیولای سیاه و نزديك پاهای برهنه بزا نو میشود . از هر دو رخسارش اشکها میریزد. نه فریاد میزند و نه بصدای بلند گریان میکند. با لعكس با چشمان تیره و گریان خمیده نشسته است ... هيچ يك حرکتی نیست. دقیقه های مدهش میگذرد... نهایت آهسته آهسته سر خود را بلند میکند. دست های خود را بدیوار سنگی اطاق تکیه داده استاده میشود... پس میگردد راه میرود و میرود تا دهن دروازه بمقابل ضابط كه مثل يك مجسمه استاده شده می آید... چشم های سبز گون واشك آلود خود را به چشم های ضابط میدوزد.. . شور خوردن لبهایش را می بینیم و آهسته بيك صدای نرم فقط همینقدر میگوید : - ١٥ - --- page 23 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر توهم، درهمین نزدیکیها لذت این ظالم را خواهی چشید! دختر در جائیکه استاده است ، موازنه خود را از دست داد. زانو هایش قات میشود و در جای خود یکد و دفعه سخت تکان خورده و مانند خرمن گل پژمرده در بالای سنگها می افتد... به صبح هنوز يك ساعت باقمیانده است! باران قطع، باد آرام کشته، روی آسمان از ستاره ها پر است، و ما هنوز در بین دیوار های این خانه ناشناس هستیم. تمام وادی در بین يك خاموشی عمیقی فرورفته؛ تنها از مسافه دور صدای اسپهای توپخانه ترك را میشنویم، تمام بطریه در گوشه مجهول وادی (دوبريج) استراحت عمیقی کرده اند، تولیمشر در یکی از اوطاقهای مابین سرای داخل شده و بالای يك کوچ دراز کشیده و بخواب سنگینی فرورفته است. بالاپوش چرمی گل آلودی جسمش را پوشیده است. روشنی خفیفی از پنجره های طرف باغچه داخل اطاق میشود، در اثر این روشنی خفیف تولیمشر را دیده میتوانیم. گردن خود را بطرف راست دور داده، روی خود را بالای دستهای خود گذاشته و خواب کرده است . روی گندم گونش برنگ شیرچائی خفیف مبدل شده است. ابروان پر سیاهش به چشمانش سایه انداخته است، موهایش درحد شقیقه هایش تاب خورده است. از دنیا بیخبر ومثل مرده افتاده است. دقیقه های خاموش و بیهیجان میگذرد... بعضاً صدای پاهای پیره داری را که در صفه میگردد میشنویم ... صبح میشود . . . شفق میدمد. هرطرف آهسته آهسته روشن شده میرود، هر کس و هر چیز هنوز بخواب عمیق است . لحظة بعدازطرف اطاقیکه تولیمشر خواب کرده صدای خفیف پایی از راهرو آن بگوش میرسد . صدای پای آنقدر يك صدای خفیفی است که بهترین يك گوش شنوا و قتمند آنرا به آسانی شنیده نمیتواند... صدای پای نزديك شده ميرود... چنین صدا را در خواب تميز بدهد. حتی پیره داری که بدهن دروازه میگردد هم از آن چیزی حس نمیکند. يك سایه؛ فقط يك سایه زن ... چیزی که فهمیده میشود این است؛ قالیچه که -١٦- --- page 24 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر بدیوار آویخته شده است در عقب آن جهت گذشتن از يك اطاق بدیگر اطاق يك راه مخفی است سایه آهسته آهسته از پشت قالین داخل اطاق میشود. در بین روشنائی سرخ رنگ صبح که از پنجره ها داخل اطاق شده است در حال سایه را دیده و می شناسیم که از دختر جنرال رومن است، همان دختری که پدرش کشته شده است ... دختر جوان بالا پوش ضخیمی در برداشته و در دستش يك تفنگچه دیده میشود ! ... روی تفنگچه او بطرف تولیمشر دور داده شده ودهن میل آن در تلاء اؤاست. دختر قدمی جلو میرودو باز می ایستد پاها یش برهنه است ، در لب های باريك یاقوتی رنگش خنده از غرور و اقدام جارحانه نقش می بندد . کاپیتان بیچاره از واقعه که بالایش آمدنی است تماماً بی خبر و هنوز در خواب عمیقی غرق است. چشمهای سبز دختر به چشمهای ضابط دوخته شده است. دفعتاً بازوی خودرا بيك وضعیت سرد پیش می برد، انگشت خودرا بالای ماشه میگذارد. دهن رولوررا به قلب ضابط برابر است . باز همان خنده مدهش در لبان دختر... موهای سیاه وبراق خودرا بالا میکند و به آواز خفه شده میگوید : کاپیتان ! برخیز ! ... ضابط دفعتاً مثلیکه این صدا تا بمغز سرش کار کرده باشد، ازجای خود می جهد. در حال چشم بچشم میشوند . ضابط از فرط پریشانی دست وپاچه شده غرق حیرت می ماند وهمان طور استاده است، دختر بوضع آزاد ولا قید استاده است تنها حرکت لبهای باریگش را می بینیم و این دو کلمه را می شنویم : از جای خود حرکت نکن !.. يك حرکت خفیف، کلو له مغزت را پریشان خواهد ساخت !! ضابط هنوز از سراسیمه گی رهائی نیافته بود . در چشم هایش تلاش ، هیجان ، ترس دیده میشود ! دختر يکقدم دیگر نزديك ميشود ... انگشتش مستقیماً بالای ماشه قرار دارد، خنده ميكند امأ خنده زهر آلودی می نماید. _۱۷_ --- page 25 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر کاپیتان ! غالباً خیلی دست و پاچه شدید ! ضابط جواب نمیدهد ، هنوز از کهالت و سستی خواب بیرون نیامده و چشم های سیاه خواب آلودش به چشمان سبز دختر متوجه وحیران می‌بیند این واقعه را هیچ انتظار نداشتید؟.. طرق مقابل سکوت محض ... جناب کاپیتان غالباً سراسیمه شده اید! ... زبان تان گرفته شده است. من شمارا کمی جسور گمان میکردم! ضابط هنوز خودرا جمع نکرده بود، هنوز نفهمیده بود که باچه بلائی گیر آمده و بچه تلبکی افتاده است دختر همان خندهٔ مفرورانه را دوام داده گفت : بدواً قرار دادم تا شمارا در خواب بکشم بعد ازان فکر کردم که اضطراب نمیکشی لذا از خیال خود منصرف گشتم زیرا درآنصورت به يك چشم زدن نابود شده می رفتید. حالانکه شما به این قسم يك مردن آسان از دنیا نخواهید رفت. مناسب دیدم که شمارا شکنجه کرده و در بین يك عالم اضطرابات وتشويش جانگدازی بکشم، بلی میخواهم ترا مثل آن اشخاصی که حکم اعدام شده و در حجرهٔ تاريك دست بدعا نشسته و دوام صبح را از خدا با ناله های مضطر بانه و پرا لم در خواست می نماید بکشم ! میخواهم که شما هم مثل پدرم اضطراب کشیده بمیرید. آه ! اضطراب !.. هیچ که نشود همینه در در دو الم واضطرابیکه از شب تا حال کشیده ام ، شما هم کشیده بمیرید ! فهمیدید؟ ضابط تا حال ، دختر برا که بدون لرزش لب های قیطانی خود سخن میزند با نظر حیرت تماشا میکند .. یارب این چه يك دوشیزهٔ خونسرد و آهنین قلب است. کاپیتان ! هنوز بخود نیامده اید ؟.. پس از ادای این جمله بيك صدای تمسخر آمیزی میگوید . به شما توصیه میکنم که زود خیلی زود عقل تانرا بسر خود بیاورید، زیرا دقایق حیات شما کوتاه است. البته خوب نمی شود که دقایق اخیر حیات خود را خوب نا گذشته نده بروید! باری افکار خودرا جمع کرده وسر خود را از پنجره ها بیرون نموده برای آخرین دفعه اطراف خود را تماشا نمائید!.. به بینید که طبیعت در کوه های رومانیه چقدر قشنگ است و قتیکه حاضر آتایه ـ ۱۸ ـ --- page 26 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر اینها ها آمده اید و یك قشنگی را كه باز در حیات خود بمثل آن تصادف نمی نمائید، برای آخرین دفعه به بینید و از آن ذوق بگیرید! در ین دقیقه های اخیر مسافرت و راه ابدیت تو، من در ین دم اخیر بتو همینقدر میتوانم احسان نمایم و بس. ضابط کم کم بخود می آید، بشعور وارادۀ خود حاكم شده میرود ... معلوم میشود تهلكۀ حیاتی خودش را میداند ... خود را حركت داده نمیتواند زیرا میل تفنگچه مقابل قلبش قرار دارد. كوچك ترین یك حركت در آن واحد قلبش را شگافته میتواند ... دیگر چه چاره است؟ ... رگ های شقیقۀ های كاپیتان که کمی بیشتر نزديك بود از شدت ضربان پارچه پارچه شود، حال سرد شدن آن و حاكم بودن خود را بحالت طبیعی حس می نمود ... یك نفس درازی میگیرد ... بالای رخسارهای پژمرده اش یك سرخی خفیفی ظاهر میشود ... چشمهایش به چشم های دختر دوخته شده است ... دختر ازین وضعیت خیلی عصبی شده میگوید: ـ چشم های سیاه بی عاطفۀ خود را از مردمك چشمان من رد كنید ! ... خیلی دلتنگ شده و بصدای بلند میگوید: ـ ـ چیست كه اینطور خیره خیره برویم میبرداری؟ .. در ین وقت ضابط تماماً بخود آمده و بحسیات خود حاكم گردیده است، دختر میگوید : ـ بتو می گویم چشم های بینور و بی عاطفۀ خود را از جلو چشم هایم دور كن. ضابط خیلی بخونسردی جواب میدهد : ـ چگونه چشمهای خود را از چشم هایت پس کنم؟ من يك روح وحشی را درین قلب و درین چشمان مدور سبز و روشن تو می بینم باور نمائید در ین فكر خود خیلی صمیمی هستم. تا این لمحه هم نمیدانستم كه خلقت در همچو وجودی یك روح كاذب منقلب و نفرت آور را جا داده باشد. خیلی غریب است كه در قالب فرشته شیطان جا داشته و در زیر برگهای گل يك روح جلاد زندگانی نماید. و از همین سبب است كه به نظر حیرت بروی تان می بینم ورنه از روی میل و خواهش نیست! ـ آه! فهمیده شد كه به سخن آمدید خیلی ممنون شدم، آه ! مادامیكه درین حال دماغ شما هم كار میكند .... _ ۱۹ _ --- page 27 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر هیچ مزاح نکنید، زیرا هم دماغ فكر كرده میتواندوهم چشم هایم می بیند... مرا طوریکه خواهش تان است مضطرب ساخته و از کشتن خودا مین بوده میتوانید!!. دختر خیلی بشدت سر خودرا بلند کرده گفت : خاموش ! دیگر بس است .... با این بی حیائی در مقابلم استاده نشو!... تنها چیزیکه می پرسم جواب بدهید : پدرم را چرا کشتید؟!.. از باعثیكه لازم بود كشته شود! بلی !... عجب ! بدون خوف و هراس این را اعتراف می نمائی؟!.. از چه خوف کنم؟ كاپیتان، خیلی با خون سردی حرف میزنی !... در مقابل مثل تويك مخلوق باید همین طور سخن زده شود. تکرار می کنم . استقبال نزديك خود را فكر كرده و يك آن بترسید!.. استقبال را فکر کرده و در بحث ترسیدن هنوزيك هیجان حس نمی نمایم. زیرا فراموش ننمائید كه از استقبال شما هم بقدر من باید بترسید. چراکه برای يك جا شدن در جائیكه میرویم، عسكرها هم نهایت دو دقیقه بعد تر شما را گذاشته می توانند. ازان سبب در ین نقطه اندیشه زیادی حس نمیکنم. بمسئله خون سردی که برسیم کوشش میکنیم که از شما پس نمانده و میخواهم كه مثل شما باشم ... همین قدر است و بس !... شما بمثل من، نی بلکه يك دقیقه بعد بمثل آن شخصی که کشتید كشته خواهید شد. و بفکر او باشید !... نظیر شخصی که کشته ام، اگر بمیرم افتخار حس میکنم. نظیر مردن او افتخار حس میکنید، ها؟... خیر او را چرا کشتید؟... اگر او را نمیکشتم او مرا می کشت! دروغ می گوئید ! - ۲۰ - --- page 28 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر خیر، ما دروغ گفتن را نمیدانیم مادموازل، فقط آتش اول را هم پدر شما کرد. دروغ، در دست پدرم تفنگچه و یا کدام چیز دیگر نبود. اینقدر غوغا نکنید... شنیده می آیند... آن آرزوهای وحشی که مغز استخوانهای شما را بسوزش آورده، در بجا آوردن آن موفق نخواهید شد... زیرا در دهن دروازه پهره دار است! خیر، نرسید تا آمدن پهره دار من شما را... ضابط فوراً سخن او را قطع کرده گفت: مادموازل، من نمی ترسم، خیرمن نمیترسم!... از این بابت امین شده میتوانید. براى يك نمره عسكر ترك مرگ آنقدر كه شما تصور مى كنيد يك امر مدهش وتهلكه دارى پنداشته نمى شود يك دفعه كه ما داخل حرب شديم بفكر مال و قاطر خود ممكن است شويم. مگر مرگ را لحظه هم بخاطر نمى آوريم... بحرف من باور نمائید. اگر حال درروی من کدام ذره اندیشه می بینید آنهم برای خودم نیست بلکه برای شماست...مادموازل ... تکرار میکنم پدر شما بی سبب ما را تحقیر نمود. هیچ سببی موجود نبود او بالای ما آتش کرد. اگر من بمقابلش فوراً آتش نمیکردم هم رفقایم و هم مرا می کشت. بشما میگویم که دروغ میگوئید، چپ شوید بس است، دیگر میل ندارم صدای شما را بشنوم!... خیر خاموش نمیشوم مادموازل! برای آخرین دفعه یکبار دیگر هم میگویم حیف است!... يك تصادف ما را بفلاكت روان كرد. پدرشما را از دست تان گرفتم طوريكه پس نمیگردد حال داریم که شما را هم بعین عاقبت بکشانم... بعد از کشتن من دو دقیقه نخواهد گذشت که شما را هم خواهند كشت! حیف،... خيلى جوان هستيد... قشنگ هستيد. هنوز تازه به بهار حیات پا می گذارید... نکنید مادموازل! براى يك اردوى وحشى خود را فدا نسازید... خیلی حیف است.... ضابط كه مثل تركى المانى را هم به آسانى تكلم مى نمايد تكرار به سخن خود ادامه ميدهد: مادموازل! تفنگچه را از مقابل سینه ام پس کنید، بر حسب قانون کسيکه در حرب - 21 - --- page 29 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بمقابل عسکر ترك سلاح بکشد اعدام می شود اما من وظیفۀ خود را سوء استعمال کرده و این جر م را نگاه میدارم . مثلی که هیچ ندیده باشم نکنید بمن باور کنید! ... درین کار همۀ ما بیگناه هستیم ، گناه از ما نیست ، از طالع ماست ! ... ضابط در آن حال میخواست یکقدم بدختر نزديك شود دختر در حال صدا کرد : ـ اگر از جای خود حرکت نمودی گلوله بمغز سرت خواهد خورد. ضابط خندیده انگاشت . گفت : ـ ماد موازل ... زیاده چیزی نتوانست زیرا دران واحد صدای مهیبی دیوار های خانه را بلرزه درآورد . يك جرقهٔ آتش با زيك دود زرد.. دختر که نظيريك مجسمهٔ سنگی راست ایستاده بود خیال کرد که ضابط بالای او حمله میکند بدون آنکه دستش کدام لرزشی کند ماشه را کش کرده بود ... درین آن صدای مهیبی که گوش های ما را کر کرده بود صدای ضابط شنیده شد: ـ آه ! زخمی شدم ! ... تنها همینقدر را شنیدیم ! .... موقع فکر کردن نیست ... یکصدای مهیب دیگر... بازيك مشت آتش و بعدازان يك دود زرد! ... در آن وقت ضابط مثل برق حمله نمود ه و بروی ظریف دختر مشت محکمی نواخت .... دختر بالای کوچ افتاده و رولور هم از دستش یکطرف افتاد ـ درین اثنا دروازه با يك غوغای زیاد باز شده و عسکرها داخل اطاق شدند . يك ستونیکه از دود تشکیل یافته بود مانند يك حلزون تاب و پیچ خورده از دروازه مستقیماً بیرون میبراید . بالای تخته های صحن اطاق چتکه های خون دیده میشد ... چاوش با يك عالم هیجان خود را مقابل ضابط انداخته فریاد کشید : ـ ـ كپاپيتان من ...! ـ چاوش توقف کن ! ـ ۲۲ ـ --- page 30 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر دست راست ضابط بطرف پائین آویزان و شور میخورد. . . تمام دستش قرمز رنگ ...از بین ناخنهایش يك خون سرخ تیره بروی تخته ها می چکد. - كاپيتان من ! زده شده ايد ؟.. چـاوش تلاش مكن ! پوست بدن ضا بط در حال جـستن است .... در رویش خط ها ی زرد و عمیقی پیدا شده بود .... - بيا ئيد اولا بمن كمك نمائید تا درین جا بنشینم !... عسکرها ضابط را بالای کوچ می نشانند . ضابط : - چاوش ، در حال چاوش صحیه را بخواهید ! یکی از عسکرها میرود ... چاوش در بين يك هیجان بزرگی می لرزد، چشم هایش از حد قه خار ج گـردیده رویش چو ن هلا ل ز ر د گـشـتـه نفس ز نـا ن حرف میزند: - كاپيتان من ، از زخم بسیار خون می آید.در حال کرتی ضابط را از تنش بیرون میکنند. و آستین پیراهنش را آهسته آهسته بالا میبرند زخم معلوم میشود بيك جای نزدیک بازویش که گوشتهای سیاهی اطرافش را احاطه کرد . سوراخ سیاهی دیده می شود . بهر شور خورد ن و حرکت بازو خو ن قرمزی مانند نوار ی جاری میگردد . . . کاپیتان من ، گلوله در داخل نمانده است ؟ گمان نمیکنم ، اما خیلی درد میکند. آیاهمراه يك پارچه ململ پاك بسته کنم ؟ چاوش در حال باطراف خود يك نظر می اندازد. بطرف راست دختری را در بالای کوچ که بحالت پریشان افتیده و چشمهايش بيك نقطه دوخته مانده است ، میبیند. صدای دندانهایش را میشنوم، در حال سر خود را دور داده: - كاپيتان من ، یکدقیقه بازوی خودرا حرکت ندهید ... در حال از جای خود خیز زده نزد دختر می آید، دختر با ينكعالم ترس خود را ـ ٢٣ ـ --- page 31 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر س میکند... چاوش میگوید: - نترس ، ای بی ناموس! نترس ، بعد ها با تو حساب خود را میبینم ... حال زود باش برای من يك پارچه ململ بده! دختر از گفتار چاوش چیزی نمیفهمد... چاوش با دست خود ضابط را نشان داده و يك قسم حرکات با دستهای خود اجرا کرده و به او میفهماند که برای بسته کردن بازوی ضابط یکپارچه ململ میخواهم.. دختر جوابی نمیدهد. - ای قحبه! چرا اینطور خیره خیره بطرف من مینگری؟ زود باش، از جای خود برخاسته يك پارچه ململ بیار ... دختر چیزی نمیداند. بالاخره چاوش به طرف ضابط دور خورده : - كاپيتان ! احتیا ج مرا باین زن بفهمانید؛ کاسه صبرم لبریز گشته. بسرش کدام اسکد خواهم زد ... ضابط آهسته آهسته روی خود را بطرف دیگر دور داده و چشمهایش که مثل یکشب سیاه است، متوجه چشمهای سبز دختر میشود ... يك آن همان طور باقی میماند... با یکصدای خفیف که حس شفقت و مرحمت را در انسان زنده میکند: - مادموازل ، چاوش، از پیش شما جهت بسته کردن بازوی من يك پارچه ململ پاك خواهش میکند. دختر جواب نمیدهد... آهسته آهسته دست خود را بالا کرده بطرف الاشه خود میبرد. انگشتان خود را بجائیکه مشت ضابط خورده است وخونیکه از آنجا بطرف پائین آمده میپاشد میگذارد. انگشتانش خون آلود میشود بعد از آن دست خود را از الاشه خود پس کرده و بطرف ضابط دراز میکند ... لبهایش بحرکت آمده اظهار میدارد : - : ململ پاك ندارم اگر میداشتم اول به اول زخم خود را بسته میکردم. ضابط هیچ صدای خود را نمیکشد. رو به چاوش کرده: - : ململ ندارد، میگوید اگر میداشتم زخم خود را بسته میکردم . صرف نظر میکنم ، هر جا که باشد حال چاوش صحیه میرسد . چاوش فحشی بزبان آورده و پس میگردد . دو دقیقه بعد چاوش صحیه نفس زنان و پرهیجان داخل اطاق میشود، بکس دستی خود را بالای آرام چوکی انداخته نزد ضابط میرود : - كاپيتان من .. ! -٢٤- --- page 32 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ضابط او را پس کرده میگوید: - اولا ، تو زخم این دختر را پاك و تمیز کرده بعد از ان بمن مشغول شو !.. - امان ! كاپيتانم !... - طوریکه گفتم !.. اطاعت امر مرا کن !.. بعد از يك دقيقه دیده میشود که چاوش صحیه در حالیکه بدستهايش يك نشتر و چند شیشه و قدری پنبه است پیش دختر نزديك ميشود . دختر غرق بكعا لم حيرت است ... يك كلمه چیزی نمیگوید ... ضابط صدا میکند : - ماد موازل ، اجازه بفرمائید که چاوش صحیه زخم شما را شسته و پاك نمايد به هر حال فائده خواهد داشت . چاوش صحیه بعد از يك دو پانسمان الاشه دختر را تمیز کرده و در حال نزد ضابط میرود. ضابط را با لاى يك آرام چوکی مینشاند چاوش از زیر قولش محکم میگیرد، چاوش صحیه به پاك و تمیز کردن اطراف زخم مشغول میشود . - ضابط صاحب ، تبريك ميدهم که به آسانی نجات یافته اید !.. گلوله تنها پوست را خراش داده و رفته ! تهلکه بزرگی بود .. خوب شد بخیر گذشت ..! - اما خیلی درد میکند !.. - غالباً به رگ تماس کرده و درد هم از ان سبب است. - قول خود را بالا کرده نمیتوانم . - بعد از چند روز انشاء الله بکلی صحت میشود. چاوش صحیه تمام زخم را تمیز نموده بعد از آنکه تمام بازو را با ادویه آنتی سپتيك شست و شو میکند زخم را بسته کرده و ململ پاکی را بگردن ضابط انداخته و بازویش را آهسته دران میگذارد ... - تمام شد ضابط صاحب ، فقط دقت نمائید که بازوی تان را زیاد حرکت ندهید . که زخم خون نشود !.. زیرا سوراخ تماما بالای رگ واقع شده است. - خیلی خوب !.. چاوش صحیه مستقیماً بطرف دروازه میرود، دران فرصت که ضابط به آرام چوکی - ٢٥ - --- page 33 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر می نشیند بطرف چاوش دیده میگوید : - بمن يك چيزی گرم نوشانيده میتوانید ؟. - بلی صاحب !.. - خیر در حال يك دو پیاله چای تیار کرده بیار !.. چاوش بنظر حیرت بطرف ضابط دیده میگوید: - دو پیاله چای فرمودید ؟ ... - بلی دو پیاله !.. طبعا اعتراض کرده نمیتوانند و هر دوی شان بیرون می برایند ... ساعت شش صبح است ... آفتاب آهسته آهسته از عقب تپه ها بلند شده میرود ... از بین درختهای سرودر روی زمین يك رايحة تازه هوای صبح پائیز بمشام میرسد. ضابط و دختر هیچ بطرف یکدیگر ندیده همان طور نشسته اند نه او چیزی میگوید نه آن... در بین اطاق يك خاموشی عمیقی حکمفرماست یکبار دختر سر خود را بلند کرده و بطرف ضابط می بیند... در بین چشم های سبز ش هزارها رقم رنگ و هزارها رقم روشنی ... صدا میکند !- - میخواهم قرار شما را راجع بخود بدانم !.. ضابط باكمال لا قیدی . - قرار خود را راجع بشما؟ - بلی! - کدام قرار را؟ - کدام قرار میباشد !. حال بمن چه خواهید کرد... بگوئید... آه، زود باشید، بمن جواب بدهید!.. این خاموشی و بی صدائی اعصاب مرا خراب می سازد. در پیش این چشمهای سیاهت که باظفر و غرور می درخشد، پست شدن و گریختن رنگهای خودرا حس میکنم... اوه نمیخواهم. شما را... در بین پوست های سوخته روی شما، سرخون آلود پدرم را می بینم ، مرا مضطرب می سازید! بمن بگوئید، مگویـم بگوئید، در حق من هر قراریكه دارید زود بگوئید؟ - ٢٦ - --- page 34 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ مادموازل ، به آسوده ماندن کوشش کنید !.. قدری آب میخواهید! ـ اوه خاموش باشید ، تحمل یکدقیقه را ندارم که شما بفکر من باشید !.. از شب باین طرف این حرکت های نازک شما هیچ تمام شدن ندارد. مرا دیوانه ساخته. مثل يك انسان که دارای قلب ملائم باشد، نی، باری مثل يك آدم وحشی قاتل که يك شخص بی گناهی را کشته باشد ، باخشونت حرف بزنید که از شما زیاده تر نفرت دارم ، یاربی !.. چرا شما را نکشتم ؟ چرا این گلولۀ احمق بجای آنکه بازوی شما را سوراخ نمود ، در قلب تان نخورد و در همانجا نماند ... ضابط لب خندی نمود : ـ از خاطریکه مرا کشته نتوانسته اید حالا متاثر هستید .... ها ؟.. ـ به آن چیزی شبهه دارید ؟.. ضابط خود را راست میکند ... برویش خط های متعددی پیدا میشود : ـ شما چه يك دختر سنگین دل هستید. ـ سنگین دل نی ، يك دختری هستم که قلب آهنیئی دارد !.. تا آخر حیاتم هر وقت بمقابل شما بیایم ، کینۀ قلبم خواهم بر آمد. زود بگوئید که دیگر تحمل برایم نمانده است. با من چه خواهید کرد؟.. ضابط تبسم کنان : ـ اگر بدست من می بود ، در حال شما را آزاد می گذاشتم ، مگر قانون !.. ـ در قانون شما بدشمنیکه قصد کشتن ضابط ترک را نماید چه کرده میشود ؟.. ـ تیر باران میشود ! ـ چه گفتید؟.. ـ گفتم تیر باران میشود . ـ اگر زن هم باشد؟.. ـ در نزد قانون فرق زن و مرد نیست !.. دختر قدری مکث کرده ولرزش لب هایش مشاهده میشود. رویش دفعتاً مثل کهربا میگردد ... زبانش لرزه پیدا کرده : -۲۷- --- page 35 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ مگر، اکنون مرا تیر باران می نمائید ؟ ـ قانون اینطور امر میکند... هرچه که باشد هر قدر يك روح قهرمانی در او باشد بالاخره بازهم يك دختر است .. دفعتاً می بینم که پلك های سیاه و درازش تر میشود در بين يك هیجان خیلی بزرگ وطوفانی میلرزد، سرش بدون اختیار به پایان می افتد، بالاخره خودش نیز بالای کوچ افتاد ... يك آواز خفه و يك ضجه خیلی خفیف که بسختی شنیده میشود: ـ اوه همین طور، اکنون مراهم بدون لرز و مرحمت میکشید ها ؟.. اما بدرستی گفته نمیتواند ... زیرا که عقده های گریه در گلویش بند میشود... لرزان ، لرزان گریه میکند. ضابط با دست چپ خود بازوی زخمی خود را محکم گرفته نزد دختر میرود و با يك آواز خیلی نرم وشیرین مملو از شفقت میگوید : ـ خیر مادموازل !.. نمیگذارم که شما تیر باران شوید... دختر دفعتاً سر خود را بالا میکند ... موهای سیاهش بر رویش افتاده میباشد: ـ چه گفتید؟ مرا نمیگذارید کشته شوم؟ ـ بلی : ـ راست میگوئید؟.. ـ بلی راست گفتم! ـ خیر مرا چه میکنید؟ ـ در حیات خود اولین دفعه است که وظیفه خود را سوء استعمال کرده شما را آزاد میگذارم... دختر از جای خود می خیزد ... و بادست و پاچه گی ، در حالیکه در رخسار هایش دو قطار اشك جاری میباشد!... دفعتاً میگوید : ـ خیر نمیخواهم !.. هر امری که قانون شما میکند،همان را اجرا كنيد! بلطف ومرحمت شما محتاج نیستم . ـ مادموازل ... دختر نمیگذارد که ضابط چیزی بگوید ، در حال حر ف او را بریده اظهار میدارد : ـ ٢٨ ـ --- page 36 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر چشم های خود را خوب باز کرده بمن نگاه کنید... من دختر جنرالی هستم که در تمام حیات خود شریف و ناموس کدا را نه زندگانی کرد... در رگهای من خون يك رومن اصیل در جولان است... من برای یك حیات ناچیز و بیفائده زیر بار منت قاتل پدر خود زنده گی نمیکنم... گم شوید، از پیش رویم بروید... بشما تکرار میکنم لطف شما را نمی خواهم قانون شما هر امری که کند آنرا بمحل اجرا بگذارید. ضابط ، يك شفقت بی پایانی بطرف دختر می بیند، و در حالیکه خندهٔ زهر آلودی بر لبانش ظاهر است اظهار میدارد : مادموازل، مزاح نمیکشید، من نه بشما كمك میکنم و نه لطفی می نمایم به این حرکت خود میخواهم كه يك معاملهٔ متقابل را اجرا نمایم ...همین قدر !.. نمدانم که چه میخواهید؟.. من پدر شما را کشتم، شما هم به کشتن من اقدام نمودید، حالا من شما را عفو میکنم و به این ترتیب حق به حقدار میرسد. دختر به آواز بلند میگوید: خیر کاپیتان ، نمیخواهم که معاوضه کنم .. اما يك روزی حقیقتاً معاوضه خواهم کرد... ضابط با کمال خون سردی جواب داد: خوب ! مادموازل همانطور شود، مادموازل معاوضه مینمائیم !.. هر دوی شان خاموش میشوند... لب های باريك و ابریشمین قرمز دختر در حال طپیدن است ... بعد از یکدقیقه سکوت باز سر خود را بلند کرد ، وسوی کاپیتان دیده میگوید : اضافه برین حوصله و تحمل برایم نمانده است که بروی شما به بینم!.. در مقابل شما يك اضطراب جهنمی میکشم... زود بمن بگوئید سخن و قرار شما در بارهٔ من چیست؟.. ضابط با يك صدای خیلی متین ورسا : آزاد هستید ماد موازل !.. دختر با يك هیجان از جای خود بلند میشود مو های سیاهش پریشان و بر شقیقه هایش افتاده و میدرخشد و با آواز لرزان میگوید : - ۲۹ - --- page 37 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر آزاد هستم ها؟ - بلی !.. - خیلی خوب ! وقتیکه شما میخواهید همانطور باشد ... در حال میروم؛ فقط از خدا میخواهم كه يك روز باز با شما مقابل شوم!.. - كجا میروید ؟.. - برای اینكه روی شما را نه بینم اگر لازم شود تا بدنیای دیگر خواهم رفت!.. - حاجت باینقدر پرخاش ها نسبت ما دموازل ! شما زحمت نكشید ما میرویم... - چه وقت میروید؟ - پنج دقیقه بعد. - پنج دقیقه نی، بلکه پنج ثانیه دیگر هم تحمل دیدن روی شما را ندارم !.. ضابط دوباره با خون سردی تمام : - خوب اينك در حال میرویم ... میخواستم کدام پیاله چای گرم بنوشیم اما در صورتیکه دیدار ما هر آن شما را مضطرب میسازد ... فقط برای اینكه يك ثانیه هم راحت تان اخلال نشود در حال حركت می نمائیم ! .. سپس سر خود را بطرف درواز ه دور داده صدا میكند . - پهره دار : دروازه باز شد . ويك جوان قدراست در آستانۀ آن ظاهر میشود ، ضابط میگوید : - در حال اشاره جمع داده شود. - اطاعت میشود! عسكرها مانند برق از زینه ها فرود آمده و بطرف باغچه می شتابند !.. دفعتا در فضای خاموش صبح صدای تیز و باريك طرم بگوش میرسد. بعد از یك دقیقه شیهه اسپها صدای عراده ها ... آواز ها و غالمغال ها.. و دقیقه بعد چاوش نزد ضابط مراجعه كرد ه و میگوید : - صاحب ! بطاریه حاضر است!.. - خوب ! - ٣٠ - --- page 38 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ضابط مستقیماً بطرف میزیکه در وسط خانه قرار دارد میرود، کلاه خود را از بالای میز گرفته بسر خود میگذارد و کوشش میکند که کمربند خود را بسته نماید ... بعد از آن آهسته آهسته نزدیک دختر آمده و پاهای خود را بیک دیگر زده سلام عسکری میدهد و میگوید : ـ خدا حافظ ماداموازل... از این واقعه اسفناك بزرگترین اضطرابات دنیا را بخود حس کرده جدا میشوم، ما را عفو کنید! منتظر جواب دختر نشده و بلافاصله دور خورده و با قدمهای سریع از دروازه بیرون میشود. صفه ... زینه ها... دهلیز.... بالاخره در باغچه هستیم و صدای آهنگ دار ضابط درجه بدرجه بلند میشود : ـ چاوش! تمام هستیم؟.. ـ تمام هستیم صاحب! ـ اسپ مرا بیارید. اسپش را آوردند و بكمك عسکرها سوار شد. ـ جسد جنرال را در کجا دفن نمودید؟. ـ دور بر درخت بزرگ کنار راه : ـ خیلی خوب ضابط دو دفعه دست چپ خود را بهوا بلند میکند ... دفعتاً صدای سرد و سنگین او حلقه حلقه اوج گرفته و انعکاس آن در دیوار شنیده میشود : ـ مارش !!.. بطاریه حرکت نمود... برق سمهای اسپها که به سنگریزه های جاده تماس می نماید بمشاهده میرسد!.. از يك راه باریکی که هر دو طرفش را درخت های سرو گرفته است پیش میروند، دفعتاً مقابل قبر طولانی جنرال رومن رسیدند... ضابط در حال خود را بالای اسپ راست کرده و با دست خود شمشیر را از غلاف کشیده : ـ شی خواکور !.. پس از اینکه يك بطارية ترك يك جنرال سابقة دشمن را با حرمت سلام نمودند، در حالیکه ستون های گل ولای از زیر نعل اسپهای شان بهوا میشود، بيك استقامت مجهول رفته رفته از نظر غائب میگردند . ـ ٣١ ـ --- page 39 --- عشق ووظیفه یا شب ۱ خبر قسمت اول - بعد از سه ماه اردوهای ترك مستقیماً از قهر دانیوب گذشته و به ابرائیل پیش میروند سه ماه از بین گذشته و يك صبح ماه نوامبر ۱۹۱۷ ع است... از «وارشو» نهر دانیوب را عبور می نمائیم .. قول اردوی ششم که عبارت از فرقه های پانزده و بیست و پنج و يك غند توپچی است تحت ریاست حلمی پاشا بالای ابرائیل در حرکت میباشند. برف شدیدی میبارد. سرماه به ۲۰ درجه تحت صفر رسیده است از روی نعش های سپاهیا نیکه از شدت خنك مرده اند گذشته و خط حرکت خود را تعقیب مینمائیم. - از جناح راست المانها با دو فرقه خود و از جناح چپ بلغارها و آستریائیها بايك لوای توپچی خود مارا تعقیب می نمایند. «بوکوش» اشغال شده است ... قوائیکه مرکب از اردوهای ترك ، المان اوستريا و بلغاریه است بنام اردوی دا نیوب یاد شده و از طرف جنرال (فلید مارشال ماکن زن) اداره میشود . مارشال مذکور با تمام ارکانحرب خودش (بوکوش) را قرار گاه ساخته و معلوم میشود که منتظر اردوهای متفقین است تا تمام رومانیه را سرتاسر اشغال نمایند... بلغارها داخل (ماچین) شده اند... قوای ترك به پیش روی عثمانيل محاربه مینمایند. اردوهای روسیه (چار) با فرقه های رومانیه یکجا شده و جهت محافظة ابرائیل در نقطۀ اخیر یعنی عتمائیل با يك صورت مدهشی به مدافعه کردن کوشش مینمایند. این قصبۀ مشهور که در بالای نهر دا نیوب واقع است از پنج ساعت به اینطرف در زیر آتش توپهای ترك است... و يك جنگ مدهش وخونینی دوام دارد. نزديك ظهر قوماندان قول اردو امری را که برای قوماندان فرقه داده است ازینقرار میباشد: «برای داخل شدن به ابرائیل، آخرین نقطۀ مقاومت یعنی عتمائیل باید بساعت شش شام اشغال کرده شود» ساعت شش شام است، عثما نیل اشغال شده ... عساکر ترك در کوچه ها در گردش هستند. وحاضراً از ین خانه های محکم ومظبوط که هر کدام منظرۀ يك صيغيۀ قشنگ را دارند -۳۲- --- page 40 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر آوازهای خوشی مسلمانهای که پاهای خود را به آتش بخاری داده اند، بگوش می‌آید برای داخل شدن به ابرائیل فقط يك ساعت لازم است... از بلندی های عنمائیل ابرائیل را با تپه‌های پوشیده از برفش از بین غبار مثل يك بلده افسانوی بحسرت واشتیاق تماشا میکنیم در بین ما دوسه ساعت مسافه باقی است. قشنگ ترین وشیرین ترین بلدۀ (بالقان) که ساحل آنرا آبهای صاف وبراقی شست وشو میکند در پیش چشم‌های ما مثل خیال ورؤیا جان پیدا میکند . حال از دهن تمام ضابط های پیروجوان قول اردواین صدا بلند میشود: ابرائیل !.. ابرائیل! .. ساعت هشت شام است ، تمام کوچه‌های عنمائیل غرق تاریکی است ... بدون از آواز پهره داران ترك دیگر هیچ صدائی شنیده نمی شود. برف بهمان شدت اولیه دوام دارد ... در قرارگاه قول اردوى ششم در يك اطاق وسیعی زیر ضیاء لرزان وضعيف يك لامپه در اطراف يك ميز شكسته نشسته ایم ... پاشا بطرف راست بالای يك چوکی قرار گرفته ومقابلش بالای يك چوکی دیگر رئیس ارکان حربیه قرار دارد... چشمهای تمام ضابطان متوجه چشمهای قوماندان است ... پاشا تلیگرامی را که نیم ساعت قبل از مارشال ماکنزین گرفته يك بار دیگر میخواند وبعد از آن روی خود را بطرف ضابط ها کرده و با يك صدای خیلی بلند میگوید : رفقا!.. امری را که از قوماندان اردو گرفته ام می باید که فردا بساعت 6 بچۀ شام به ابرائیل داخل شده باشیم ... مارشال در تلیگراف خود ذکر می نماید که تمام راه ها را باز کرده واغلبآ ابرائیل بدون کدام مقاومت اشغال خواهد شد. مطابق هدایتی که داده وضعیت اینطور میشود : ۱- بعد از آنکه قوا داخل شهر گردید با فرقۀ پانزده هم ساحل (سرت) را میگیرند ... ۲- مرکز قول اردو به ابرائیل جا میگیرد . ۳- برای گذشتاندن زمستان ترتیباتی که لازم است گرفته شود . وبمقابل جبهه (اوسووا) و (کوبودین) روسها يك جبهه تشکیل داده شود. واین جبهه تا ساحل (سرت) تمدید کرده شود. _۳۳_ --- page 41 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ٤- قوای ترک، آلمان، آستریا و بلغار که در رومانیه موجود است بعد از امروز بنام اردوی (دانیوب) یاد کرده شود. بقوماندانی اردوهای (دانیوب) جنرال (کوش) تعین شده است. پاشا تلگراف را بالای میز گذاشته و میگوید: ـ رفقا !.. اینک امر وارده ازین قرار بود ... حال وضعیت فهمیده شد. همه ضابطها بيك صدا: ـ بلی قوماندان !.. ـ پس فردا بساعت شش شام داخل ابراييل میشویم و باید مفرزه اشغال کننده را از امروز روان کنیم تا فردا صبح داخل ابراييل شود. و چیزهائی را که ایجاب میکرد حاضر و تیار نماید. قوماندان روی خود را بطرف رئيس اركان حرب دور داده میگوید: ـ نوری بیگ !.. چه کسی را به ابراييل روانه کنم؟ باید ضابطی را که می فرستیم خیلی خوب آلمانی بداند زیرا که اکثر اهالی آنجا آلمانی میدانند!.. ـ كاپيتان توپچی فاروق بیگ را ارسال میداریم !.. زیرا زبان آلمانی را مثل زبان خود میداند. ـ بسیار خوب خیلی فکر درست نمودید... او را روان میکنیم زیرا يك ضابط با تربیه و هم جسور میباشد. قوماندان بطرف یاور خود دور خورده میگوید: ـ در حال کاپیتان توپچی فاروق بیگ را پیدا کرده نزد من بیاورید. ـ امر میفرمایند صاحب ! یاور در حال میرود. بعد از ده دقیقه دروازه باز میشود !.. يك ضابط قد بلند داخل میشود. با قدم های موزون و آهنگدار پیش میرفته و بعد از اجراى يك سلام بسیار کوتاه و سرد ایستاده میشود: ـ قوماندانم !.. در زیر ضیا کم نور لامپ نفتی کوشش میکنیم که روی ضابط را تماشا کنیم !.. اووووو !.. ما این ضابط را می شناسیم... و خیلی خوب می شناسیم ... (همان کاپیتان - ٣٤ - --- page 42 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر قهرمان آن واقعه معروف ما) ..چه تصادف!.. در پیش روی قوماندان مانند یکنفر عسکر ایستاده است.. قوماندان : ـ : فاروق بیگ!... بشما یک وظیفه خیلی مهم میدهم !.. واعتماد دارم که شما این وظیفه بزرگ را با خیلی مهارت و نزاکت اجرا خواهید کرد. ـ : ازین توجهی که در حق من میفرمایند عرض تشکر مینمایم قوماندانم !.. ـ : فردا صبح امر شما داده میشود ... با مفرزه های معینه ابرایبل را اشغال مینمائید!... چشمان تولبشر از هیجان میدرخشد !... وبیک صدای سرد میگویند : ـ : امر میفرمایند صاحب!.. ـ حال به چیزهائیکه بشما میگویم خیلی دقت نمائید. میخواهم که مطابق امر من اجرا شود : اولا امیدوارم که شهر را تماما خالی از عسکر خواهید یافت. با آنهم با فرض محال که مبادا گرفتار کدام تهلکه نشوید گمان میکنم حاجت نیست که بگویم: خیلی بادقت و تدبیر حرکت نمائید... سکنه که شهر را ترک نکرده اند باید آزرده نشوند و شهر را به آرامی و خوبی اشغال نمائید ... طبیعی تصور خواهید کرد که تاثیر اولی را بالای اهالی میگذارید، اینکار چقدر مهم است ... میخواهم مدتی که در آنجا اقامت داشته باشیم همین تاثیر خوب باقمیانده و مانع کارهای ما نشود. از همین سبب است که شمارا از بین تمام رفقایتان انتخاب کرده و این وظیفه شریف را بشما محول نمودیم و شما را مامور ساختیم. ـ : باین اعتماد شما تشکر میکنم قوماندان صاحب !.. ـ بعد از اینکه داخل شهر شدید، نقطه های مهم را زیر اشغال و تپه های مهم را بدست بیاورید بالخاصه برای حفاظت این نقاط خیلی دقت نمائید . بعد اهالی را بصورت دلپذیری بفهمانید که شهر از طرف اردوی ترک اشغال شده ... اسلحه خود را تسلیم نمائید و بعد ازین هر امری که از طرف قوماندان اردوی ترک داده میشود حرف بحرف اطاعت نمائید . و اگر برعکس رعایت ننمائید البته اعدام خواهید شد.این مسئله را برای اهالی اعلان نمائید . _٣٥_ --- page 43 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ بچشم قوماندان صاحب !.. ـ : اردو قریب شام داخل شهر میشود تا آنوقت برای اجرای کارهای فوری وقت دارید اولا شفاخانه عسکری شهر را وارسی نمائید. زیرا که خیلی مریضان و زخمی‌ها دران موجود است. بعد از آن قشله‌ها را زیر اشغال گرفته ساحه وسیعی را قرار گاه خود اتخاذ نمائید . بعد از اجرای حتمی این امر اگر وقت مساعدت کرد چند سرای بزرگ را جهت رفقای خود تخلیه نمائید که تا وقت جابجا شدن شان از آنها استفاده نمایند . پاشا به پا ایستاده میشود... مستقیماً بطرف ضابط قدمی پیش رفته و دست‌های خود را بشانه های ضابط گذاشته میگوید : ـ : تولیمشر ! اینك وظیفهٔ شما عبارت از همین بود فهمیدید ؟؟؟ ـ : بلی !!! قوماندان صاحب تماما فهمیدم. ـ : خیلی خوب !!! امشب بساعت ۲ بجه براه افتاده و وقتیکه آفتاب طلوع میکند داخل شهر شوید. ـ هر چه قوماندان صاحب میفرمایند تعمیل میشود ! ـ در زیر قومانده شما يك بلوك سوارى يك بلوك پیاده و يك بلوك ماشیندار داده شده است ، ضابطهای آن از شما امر میگیرند. کاپیتان مانند صخرهٔ سخت و سرد ایستاده میگوید : ـ بسیار خوب ! ـ حالا بروید بچیزهائیکه اجرای آن لازمی است بپردازید !.. ـ اطاعت میشود قوماندان صاحب ! ـ در زیر امر شما يك پايه تلگراف بیسیم هم است ! هر وقت خواسته باشید با ما تماس داشته باشید ازان کار بگیرید فراموش تان نشود !!! ـ بچشم صاحب !... ـ : گفتنی های من همینقدر بود حالا بخوبی بروید خدا حافظ و ناصر شما باد. كاپيتان پاهای خود را بيك ديگر زده سلام داد. روی خود را گردانیده و با قدم های موزون از بالای تخته‌های فرش خانه تاريك غبار و صدای پا را بلند ساخته و از اطاق خارج شد . ـ ٣٦ ـ --- page 44 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر ابرائیل آفتاب در زیر ابرهای سیاه بالای (دانیوب) بلند شده میرود .. تپه های مقابل در زیر غبار مستور گردیده است. برف باغنده باغنده میبارد... هوا خیلی سرد است روی آسمان نیلگون را ابرهای سیاه پوشانده وخیل های زاغان روی هوا بالکشانى دارند ... هر طرف یخ بسته است. روی برف اثر پا دیده نمیشود تنها مقابل خود جمعیتی را می بینیم که با قدم های آهسته پیش میروند. آیا این جمعیت ناشناس اینقدر وقت که گرگ ها هم از غار های خود بیرون نمیآمده اند چرا دیده میشوند؟ آنها درین انجماد و سردی هوا کجا میروند؟ از کی پرسان کنی واز کی جواب بگیری!.. باد با تمام شدت خود جریان دارد، گمان میشود طوفانی بر پا شده است پستی و بلندی راه مانع رفتار جمعیت مجهول نگردیده و پیشرفت دارند. شهر ابرائیل از هر طرف با برف مستور گردیده، از بین يك طبقه غبار مثل بعض شهر های افسانوی در پیش روی چشمها مثل امواج گاهی پست، گاهی بلند، بعضاً خورد و زمانی بزرگ میگردد!.. حال در نزدیکی های شهر ابرائیل هستیم ... از يك راهی که اطراف آن با چنار مستور است در بین برف پیش میرویم. عرابه های توپ در برف خیلی فرو رفته مثل يك خط آهن اثری از خود باقی میگذارد. قاطرهای برنده توپ های ماشیندار نفس زنان وعرق ریزان زیر بار سنگین پیش میروند. بعد از يك ساعت در پیش روى يك كليساي كوچك می رسیم. در کوچه تنگی که يك جاندار هم دیده نمیشود داخل میشویم... نام ساعت شش ونیم است ...اينك ابرائیل... از پشت يك صدا بلند شده میگوید: - تولیمشير صاحب !.. اينك بدهن راهی که بداخل شهر میرود رسیدیم. در حال کاپیتان جلو اسب خود را گرفته و بازوی خود را بالا میکند ... و در همان حين يك صدای خفه کن بلند میشود که در کليسا انعکاس طویلی ایجاد میکند. - دريز ... دريز ...!... - ۳۷ - --- page 45 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر استاده میشوند !.. کاپیتان اسپ خود را کشانده میگوید: - همه ضابطان حاضر شوند!.. چهار نفر سوار در حال اطراف کاپیتان را احاطه مینمایند. کاپیتان با دستهای منجمد شدهٔ خود از جیبش یک نقشه را میکشد و انگشت خود را بیک نقطه گذاشته بضابطان خطاب میکند : - نزدیک شوید !.. همه نزدیک میشوند... اينك حال من ازین راه با دو طوپ ماشین دار ثقیل و دو ماشیندار خفیف و با يك قسمت از پیاده و با يك مفرزه سوار داخل شهر میشوم. شما شفیق بیگ در حال تپهٔ راست را اشغال نمائید، شما احسان بیگ با این نقطه (ناخن خود را بنقطهٔ دیگر میگذارد) باطریه را جابجا میکنید به زیر امر هر کدام شما يك مفرزهٔ سواری میگذارم. بعد از آن سر خود را بطرف عقب دور داده بسوی چاوش که بالای اسپ خودشخ استاده است میگوید : - چاوش تو هم با من می آیی جلو اسپ را کش کرده صدا میزند: - رفقاً در حال حرکت نمائید... اگر كوچك ترين يك مقاومتی پیش روی تان ظهور کرد بدون فکر و اندیشه در حال بالای شان آتش میکنید !.. در هر صورت باید رابطه را محافظه کنیم. بعد از يك ساعت در میدانی شهر يك جا میشويم!... - به چشم كاپيتان صاحب!.. - خدا حافظ شما باد!.. کاپیتان اسپ خود را میراند... از کوچه هائیکه يك بدیگر خود شبیه است بدون ایستادن پیش میرویم. اينك يك كوچه !.. يك كوچهٔ دیگر !.. يك جاده !.. يك جادهٔ دیگر!!.. جانداری دیده نمیشود، هر طرف خالی است. شهر چنان بی سر و صدا است که انسان غیر اختیاری می ترسد ... کاپیتان روی خود را بطرف ملازمیکه در پهلویش روان است گردانیده میگوید : -۳۸- --- page 46 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر - از باعثیکه درین جا جنها توپ بازی میکنند کسی نیست !.. ملازم جوان طوریکه سخنان کاپیتان را هیچ نمی شنود : روی خود را بطرف خانه های سنگی که هر دو طرف جاده را گرفته دور داده و بنظر حیرت تماشا میکند: - کاپیتان صاحب !.. بقشنگی این خانه ها به بینید یا این جاده های فرا خ را تماشا کشید میدان ها ، دکانها اوه زنده شدیم ، زنده شدیم ، طوری حس میکنم که تازه بدنیا آمده باشم . - خیلی خوب است که کسی درینجا نیست !.. اينك نهايت ازيك كوچه ، يك جاده فراخ و دراز عبور مینما ئیم . دفعتاً میدا ن بزرکی را می بینیم . درین میدانی بزرگ ازدحام خلق را می بینیم كه يك ديگر خود را تیله کرده از ترس و هیجان میلرزند . رنگ روی شان پریده و پاهای شان می لرزد . ملازم غیر اختیاری صدا می زند : - اوووه ، این چه از د حام است !... غالبا تمام اهالی شهر در این میدان يكجا شده اند !... کاپیتان در حال جلو اسپ خود را گرفته و به عسکرها خطاب میکند : - رفقا دقت لازم است !! کوشش کنید که به تلك گرفتار نشويم !... به اولین اشاره برای فیر حاضر باشید ... پیش میروند ... پس از دو دقیقه مقابل شان رسیدیم، کاپیتان روی خود را گردا نیده و با يك صدای بلند میگوید : - دریژ ! . . ایستاده میشوند !... در بین اهالی که میدانی را پرکرده اند شورش و جنبشی پیدا میشود. با دیده های مدهش و پرهیجان می نگر ند !... کاپیتان وضعیت خود را از دست نداده چند قدمی اسپ خود را پیش رانده و بزبان ترکی با صدای بلند میگوید: -٣٩- --- page 47 --- عشق ووظيفه يا شب اخير - در بین شما کسی هست که لسان ترکی را بداند ؟ بعد از يك دقيقه شخص ضعيف البنية كوتاه قدی چشم های خود را باز کرده مستقیماً پیش کا پیتان میرود و در حالیکه از ترس سراپایش میلرزد میگوید : افندی! من بزبان ترکی آشنائی دارم! - تو که میدانی پیشتر بیا! آن شخص نزديك ميشود... - تو رومائی هستی؟.. - بلی !.. - شهر را خوب میشناسی ؟.. - میدانم !.. کاپیتان قدری مکث میکند و بعد از ان با نظر تیز تیز بسویش دیده و با يك صدای بلندی میگوید : - خیلی خوب سوا لا تيكه از تو مینمایم راست جواب بده ! . . . در شهر عسکری است ؟.. - خیر همه شان دیشب رفتند !.. - هیچ کس نمانده است ؟ - بدون از يك چند نفر عسکر زخمی کسی دیگر نمانده است و آنها هم در شفا خانه است : - خوب جبه خانه شهر در کجا است ؟.. - ۳ کیلو متر از شهر دور است. فقط چیزی در بین آن نگذاشته اند، زیرا همه را با خود بردند - از آمرین حکومت کدام کسی در شهر مانده است یا نه ؟.. - بلی، تنها مدیر پولیس و رئیس بلدیه مانده اند -٤٠- --- page 48 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر ـ در کجا هستند؟... ـ درین جا. ـ پس رئیس بلدیه ومدیر پلیس را نزد من حاضر کن !.» آدم ضعیف وقدکوتاه چشمان وحشت‌زدۀ خودرا باز نموده، در بین اهالی که بطرف کاپیتان میدیدند داخل شده وبزبان رومن چیزی اظهار کرد. بعدازيك دقیقه شخص قد میانه درحالیکه بالاپوش سپاهی دربرداشت از بین اهالی برآمده بطرف کاپیتان روان شد. در پشت سر آن يك نفر دیگرکه بروت هایش یخ بسته بودروان است. آنها نزديك كاپيتان رسیدند.شخص اولی خودراخم کرده و به بسیارحرمت سلام دادوبزبان رومن چیزی گفت.طبیعی که کاپیتان از آن چیزی نفهمید. دران فرصت شخص ثانی که ترکی را میدانست پیش شده گفت : ـ «اينك رئيس بلديه ودیگرش مدیر پولیس . شخص دیگر که درهرتار بروتش پارچه‌های یخ میدرخشـد خم شده کاپیتان رابحرمت سلام داده کاپیتان بالای اسپ خود راست ایستاد و روی خودرا بطرف شخص ترجمان نموده گفت : ـ آيا زبان ترکی‌را میدانند؟ ـ خیر نمیدانند !... آیا كدام زبان دیگررا میدانند؟... شخص ترجمان می پرسد... آنها بزبان رومن چیزی میگویند : ـ «بلی اینها زبان آلمانی رامیدانند». ـ «بسیارخوب !... کاپیتان در حال روی خود را بطرف رئيس بلدیه دور داده بزبان فصیح آلمانی می پرسد: ـ «شما رئیس بلدیۀ شهر میباشید؟... ـ «بلی صاحب!... بطرف دیگرش هم دیده می پرسد: ـ «شما مدیرپلیس هستید؟... - ٤١ - --- page 49 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بلی! خیلی خوب! حال بصفت يك قوماندان اردوی پیش قدم ترک که شهر را اشغال نموده امر می نمایم: در حال اعلان نمائید که بعد ازین دقیقه شهر بزیر اشغال عسکر ترک گرفته شده است، اردو بساعت ۹ شام داخل شهر میگردد در وقت داخل شدن اردو بشهر بدون قید و شرط در بجا نمودن آنها میخواهم كمك نمائید. بعد ازین دقیقه بقرار امر و تعلیماتیکه قوماندان اردوی ترك میدهد حرکت نمائید!... هر کس که مخالف این امر رفتار نمود در حال اعدام میشود . کاپیتان دفعتاً چشم های خود را خوب باز نموده بطرف رئیس بلدیه دیده و میگوید : امر اول اینکه سلاح تسلیم شود. بمجردیکه محل قرارگاه اردو معلوم شود اهالی آمده سلاح خود را تسلیم نمایند !.. رئیس بلدیه و مدیر پلیس هر دو باصدای خفه وحزین جواب میدهند. خوب است؛ در حال رفته اعلان میداریم! اولا بما يك بنای مکمل را نشان دهید که مرکز قول اردوی خود قرار دهیم!.. رئیس بلدیه و مدیر پلیس بگی بطرف دیگر خود دیده و در حالیکه در بالای لب های پهن مدیر پلیس لکه های دیده میشود میگوید : گمان میکنم که بنای قوماندانی مرکز هم مناسب وهم مساعد خواهد بود. این بنا در کجاست ؟.. مدیر پلیس آهسته آهسته قول خود را بالا کرده در مقابل بنای بزرگ سنگی را که با زینه های مرمرین تزئین یافته است نشان میدهد : آنجا !.. کاپیتان در حال سر خود را بالا میکند : بسیار اعلی! عمارت خالی میباشد؟.. بلی دیشب خالی کرده شد!! البته که مبلهای آن برده نشده باشد؟.. تمام مبلها جابجا است !.. ـ ٤٢ ـ --- page 50 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر خوب .. حال این بنا را اشغال نموده موقعاً مرکز قوماندانی قول اردو اتخاذ مینمائیم... کاپیتان روی خود را در ور داده میدان اجتماع را یک بار از نظر خود گذشتانده و روی خود را بطرف ملازمیکه در پهلویش یادداشت گردانیده و آهسته به ترکی میگوید: به بین این بنا از هر حیث مکمل است؟.. در مقابل خود هم دیگر خانه های متعددی دارد! تمام ضابط ها و ارکان حرب درینجا بود و باش کرده میتوانند!.. بعد ازین با تو يك جا تمام این بناها را گشته و اگر ایجاب نمود بعض آنها را تخلیه مینمائیم . بسیار خوب ! بطرف راست میدانی داخل شهر يك جنگل زار بزرگ بنظر میخورد. کاپیتان روی خود را بطرف رئیس بلدیه نموده پرسان میکند: اینجا مرکز ومهم ترین میدانی شهر میباشد ؟... بلی اینجا را میدان ( گاوينا پوليکا ) میگویند و آن جنگل زاری که شما می بینید پارك عمومی شهر است . این بنای بزرگ و سرخ بطرف راست چیست؟.. مقام ولایت است ! در پهلوی آن ؟.. مدیریت پلیس !.. ها ازین معلوم میشود که تمام دوائر دولتی در اینجا تعمیر شده؟.. بلی! درین صورت عمارت ولایت را هم تخلیه نمائید! اما مأمورين ولايت... كاپیتان سخن مدیر پلیس را قطع کرده میگوید: مامورین ولایت را در مدیریت پلیس جای بدهید . خوب!.. حال همینقدر! كاپیتان بازروی خود را بطرف ملازم کرده میگوید: -٤٣- --- page 51 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر ـ اسمعیل بی! شما با نفری خود عمارت ولایت را اشغال نمائید و برای قوماندانی مرکزی ترتیبات لازمه را بگیرید!.. ـ اطاعت میشود کاپیتان!.. ملازم سلام عسکری داده واسپ خود را میراند... کاپیتان روی خود را بطرف شخصیکه ترکی را میداند گردانیده میگوید: ـ حال چیزهای گفتنی مرا خوب بخاطر بگیرید و آن را در ظرف چند دقیقه دیگر باهالی بفهمانید: ـ بسیار خوب!.. ـ ازین دقیقه بعد شهر ایزائیل در زیر اشغال قوای عساکر ترک گرفته شده است، طبیعی در وقتیکه ما دیگر با آن کاری نداشته باشیم شهر را ترك کرده جدا میشویم، بناءعلیه میخواهیم که حرب و در بین حرب وضرورت ما را مدنظر گرفته ازین اشغال مؤقتی ما متأثر نشوید، هیچ آرزوئی درینجا نداریم و نه چشم ما به آن است. تا مدتیکه درینجا هستیم اوامریکه میدهیم باید کلمه به کلمه تعمیل شود. درین صورت ما را مثل مهمانیکه هر زمان بحرمت و نزاکت با شما پیش بیاید خواهید دید. ما قواعد حرمت و نزاکت را مانند مهمان ومیزبان عادی توقع داریم ! درینجا برای اهالی رومن که ما ایشان را از قدیم مهمان پرور و قدرشناس دانسته ومیدانیم تکرار نمودن را زائد میدانم. طوریکه در بالا گفتم در صورتیکه اوامر ما را رعایت نمودید؛ مال تان، ناموس تان، تجارت تان در امان بوده و شما در زیر حمایهٔ قوای اشغالیهٔ ترك برقرار خواهید ماند. ازین دقیقه به بعد به اعتماد کامل دکانها، تجارت خانه ها و دیگر مؤسسات خود را باز کرده بحیات طبیعی خود دوام داده میتوانید، سخن آخرینم این است که شما راست باشید؛ ما هم با شما راست کار میمانیم!.. دفعتاً کاپیتان جلو اسپ خود را کش کرده میگوید: ـ فهمیده شد؟.. ـ بلی. ـ تکرار مینمایم که در حال سخنان مرا باهالی گوشزد نمائید!.. ـ بجا میشود !.. ـ44ـ --- page 52 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر کاپیتان بعد از آن بطرف رئیس بلدیه و مدیر پولیس دور خورده میگوید: - بعد از یک ساعت شما را در عمارت قوماندانی انتظار میکشم. - خوب است! حاضر میشویم! کاپیتان دست خود را بيك حرکت سرد بطرف پيك كلاه خود برده و برئیس بلدیه سلام عسکری داده و اسپ خود را مهمیز کرد... بعد از ده دقیقه دو بیرق ترك مانند پارة آتش در فضای رومانیه در اهتزاز درآمد... ساعت ۹ صبح است شهر تماماً اشغال شده است. در کوچه ها پهره داران ترك مسلح میگردند. در جاهای لازمی عسکر و توپهای ماشیندار قرار گرفته است. ریاست ارکان حربیه برای ضابطان و دوائر قوماندانی جای خالی کرده است. خبازان، قصابان، بقالان همه دکان های خود را باز نموده اند. کاپیتان در برنده اطاقی است که ناظر بمیدان (گارونیا پوبلیکا) میباشد. در مقابلش بالای چوکی رئیس بلدیه قرار گرفته است. چای می نوشند. کاپیتان يك خانه قشنگی را که در مقابل بنائی که نشسته اند دیده و اشاره کنان می پرسد : - رئیس صاحب بلدیه، رجا میکنم بگوئید درین خانه روبروکی سکونت دارد؟.. رئیس بلدیه از جای خود راست شده میگوید: - این خانه سرخ... - بلی! - مادام میخوتيكا يك خانم بیوه در آن می نشیند !.. - تنها است؟.. - خیر! همراه دختر بردار خود یکجا حیات بسر می برد. - کسی دیگری ندارند؟.. - برادر زاده اش هم با او است. اما حال درینجا نیست. ضابط طیاره میباشد. - آیا من درینجا نشسته میتوانم ؟ ... زیرا بقوماندانی خیلی نزديك وجای مناسب است!... -٤٥- --- page 53 --- عشق و وظیفه یا شب ۱ خبر رئیس بلدیه کمی مکث نموده بعد از آن میگوید : تولیمشر صاحب! این پیره زن خیلی در در سیده است، برادر خود را چند ماه پیشتر از دست داده و حال در پنجاه همراه برادرزاده خود از مجبوریت سکونت دارد! اگر آرزو داشته باشید کدام جای مناسب دیگر برای شما تخلیه مینمائیم... من آنها را از خانه نمیکشم که، ها: یعنی نمیخواهید که خانه تخلیه شود ؟... بلی! درینصورت باید بشود. برای نشیمن من يك اطاق هم بدهند کافیست. نمیدانم که وضعیت مالی شان چطور است! که میدانند: شايد يك كمى كمك من به آنها رسیده بتواند. خیلی يك زن بدخوی است. ضرر ندارد من هم يك شخص جنگجو هستم، جور می آئیم. تولیمشر پیاله چای خود را بالای میز گذاشته و کمربند خود را بسته میکند. تفنگچه خود را گرفته میگوید : م. راديسكو، حال همراه شما باین خانه رفته مسئلۀ اطاق را فیصله کرده بعد از آن برای اشغال شفاخانه میرویم. درست است؟. رئیس بلدیه قبول میکند. برمیخیزند. شفاخانه دور است؟.. خیر! رفتن تا آنجا ده قیقه وقت بکار دارد. تولیمشر صدا میکند. سر چاوش را نزد من حاضر کنید. بعد از دو دقیقه چاوش می آید. چاوش در حال برای من دو نفر عسکر که قیافه شان خوب باشد بده زیر ارفته برای خود این این خانه سرخ مقابل را اشغال میدارم... توهم با نفری خود بعد از پانزده دقیقه مرا بدهن دروازۀ شفاخانه انتظار داشته باش، هوش کن که تا آمدن من داخل شفاخانه نشوی. - ٤٦ - --- page 54 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر و از نفر داخلی یکی را همراه خود بگیرید که شما را رهنمائی کند . همه شان يك جا از اطاق خارج میشوند. حال در پیش روی دروازه خانه هستیم که مدخلهای آن از خشت سرخ فرش شده است . تمام پنجره های خانه بسته است. از طرف درون هيچ يك ضياء ديده نشده و صدائی هم بگوش نمیرسد. تولیمشر بزدن دروازه دوام دارد. نه يك حرکت است و نه صدای پای. - جواب نمیدهند . تولیمشر خودسرانه میگوید. - عجیب است که هیچ جواب نمیدهند گمان میکنم در داخل خانه کسی نیست. رئيس بلدیه دست خود را بریش خود برده و با نظرهای وحشت زده بطرف پنجره ها می بیند . تولیمشر بعد از يك دقیقه دیگر روی خودرا بطرف دو نفر عسکر که با او همراهی دارند کرده میگوید : همیشه در پنجا عادت همین طور است بیائید دوازه را چپه کنید! در همین فرصتیکه عسکرها شانه های خودرا بدروازه میدهند دروازه آهسته باز شده و در لغك دروازه يك زن پیر قد بلند که در چین های رویش علامت یأس و کدورت هويدا است دیده میشود. در حال رئیس بلدیه به پیش رفته و به زبان رومن چیزی میگوید. دفعتاً چشم های زن بحال وحشت از حدقه بیرون بر آمده. خود سرانه چیزی در زیر زبان گفته بعد از آن روی خودرا بطرف تولیمشر گشتانده بزبان آلمانی میگوید: - بفرمائید . تولیمشر در حالیکه دستش بالای تپانچه اش میباشد داخل میشود ... از صحن حویلی گذشته و از پنج زینه پا به بروى يك صفه بالا شده و در صفه خانه میرسد... در روی صفه يك میز بزرگ دیده میشود و در بالای میز چند مبسمه طیاره ماندگی است. تولیمشر مستقیماً نزد خانم رفته و با يك صدای ملایم و آهسته میگوید . - : مادام. البته قبول خواهند فرمود که نزد شان يك چند روز مهمان بمانم. تا اندازه - ٤٧ - --- page 55 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر که از دستم بیاید کوشش میکنم که شما را ناراحت نسازم. جواب سخت و سرد !. جملهٔ اول : - قبول کردن و فنا کردن اگر بدستم میبود فکر میکردم. جملۀ دوم: - در حالیکه بدستم نیست هر اطاقی را که میخواهید بگیرید!.. کاپیتان خنده کنان : - تشکر میکنم !.. - به تشکر حاجت نیست ! تنها امر کرده و میخواهید !.. کاپیتان خیلی به خون سردی مقابله مینماید : - خیر امر میکنم يك اطاقی که ناظر بکوچه باشد بدهید : خانم انگشت خود را بطرف بالا دراز کرده و میگوید : - بروید ! از زینه ها بالا میشوند ... بدهلیز میرسند ، بعد از ٥ - ٦ قدم در اطاقی داخل میشوند ... يك اطاق خیلی بزرگی ... هر طرف با قالین های سرخ و کوچ ها فرش است، در الماری ها آثار عتیقه و کتابها ، عکس ها مانده گی است !.. ضابط اطاق را دیده و بعد از رد و بدل کردن يك دو جمله و جواب زبر زبانی با پیره زن ، پائین میشوند. مادام زیر لب میگوید : - تنها میباشید؟ - بلی خودم و يك نفر عسکرم !.. - عسکرتان هم درینجا میباشد ؟.. بلی ما دام ! مادام خیلی بخشونت سر خود را شور داده میگوید : - چقدر وقت بمنزل من اقامت میکنید ؟.. - مادام ، بخانۀ تان تا اندازه که ممکن باشد کم مدت سکونت اختیار میکنم ! - ٤٨ - --- page 56 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر زیرا تنها برای خود نی بلکه بجهت مملکت خودهم تمنی میکنم. کاپیتان هیچ وضعیت خود را از دست نداده میگوید: من هم هما نطور ... وراست بطرف دروازه میروند. خانم میگوید: موسیومن وقت استراحت کردن را دوست دارم !.. مادام! من برعکس بناوقت خوابیدن عادت کرده ام!.. در آنحال؟.. در آنحال شما استراحت کنید نفرم مرا انتظار میکشد!.. ضابط به دهن دروازه رسیده پاهای خود را بیکدیگر زده ومثل عسکرها بخانم سلام داده و میگوید : بونژور مادام !.. بدون آنکه انتظار جواب خانم را بکشد روی خود را گشتانده به چابکی براه می افتد دروازه بايك صدای بلند محکم میشود ... _٤٩_ --- page 57 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر تصادفی که هیچ انتظار برده نمی شد!. در باغچه که چهارطرف آن با درختهای سرو مستور است بنای دو منزله بزرگی بنظر میرسد! اینجا شفاخانه عسکری شهر ابرایئل است. در پیش روی دروازۀ اول شفاخانه يك تولگی عسکر ترك در انتظار هستند.. در این باغچۀ بزرگ که از چهارسمت عمارت را احاطه کرده سبزیجات وانواع گلها ودرختهای كوچك وراهای منحنی آن درزیر برف مستور شده است !... دردهن دروازۀ دوم شفاخانه بعض اجسامی درحرکت دیده میشوند. - يك صدا: - چاوش بایست !. کاپیتان می آید.. عسکری بوضعیت منظم ایستاده هستند. چاوش پیش میرود. رئیس بلدیه هم در پهلوی كاپيتان ديده ميشود.... در بين ضابط وچاوش سخنان ذيل رد وبدل میشود : - داخل شفاخانه رفته بودید؟.. - خیربقرارامرشما انتظار کشدیم !.. - کسی هست؟. - درعقب پنجره ها سرها بنظر میرسد. - در این مملکت عادت وخوی ظاهری شان همین است... ضابط يك مراتب اطراف خودرا از نظر گذشتانده میگوید: - درحال اطراف شفاخانه را محاصره نمائید !.. من داخل شفاخانه میشوم. بعدازچند قدم روی خودرا دورداده نفر همراه خود را به آمدن اشاره میکند. همرای رئيس بلديه آهسته آهسته اززینه های سنگی بالا میروند.... يك دروازۀ کلان آئینه داررا باز کرده داخل میشوند بازيك چند زینه های سنگی ويك راهرو... آنها پیش میروند. -٥٠- --- page 58 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر هیچ کس دیده نمی شود ... دروازه های اطاقها تماما باز است ... چپرکت های خالی بدون بستره دیده میشود. وسپس ضابط خود بخود میگوید : - آه این حریف های بی انصاف حتی بستره ها را هم برده اند!.. داخل اطاقها شده بعد از ملاحظه میگذرند... - بد نیست ! یك شفاخانه خیلی بزرگ است ! روی خود را بطرف رئیس بلدیه دور داده میگوید: - آیا در اینجا مریض بستری نبود؟ آیا آنها را هم با خود برده اند؟.. - خیر مریضان بستری را به آنطرف دیگر نقل داده اند حال خواهیم دید !... پیش میروند و از گوشه دور خورده نزديك دروازه ایستاده میشوند. ده، یازده اطاق بنظر میخورد که همه پهلوی یك دیگر واقع شده است. - بفرمائید جناب !مریضان بستری درین اطاقها میباشند!.. کاپیتان آهسته دروازه یکی از اطاقم را باز میکند: - اووووا.. ٥-٦ چپرکت که پهلوی هم گذاشته شده بود مریضان باحالت پریش و دهشت زده بطرف او می دیدند ... ضابط فورا دروازه را بسته براه خود دوام مینماید ... بعد از چند ثانیه بجای خود استاده میشوند ... صدای باریکی بگوش میرسد، صدای خیلی حزینی است که بترکی میگوید : - نکنید، غرض نگیرید!.. غلام شما، بنده شما میشوم مرا بگذارید: کاپیتان طوریکه در مغز سر خود گلوله خورده باشد تکان میخورد... در حالیکه گلویش گرفته شده بود گفت : - زود بیائید که غالبا کدام نفر ترك را میکشند!.. وقت فکر کردن نیست... در حال کاپیتان تفنکچه خود را از کمر کشیده و روانه میشود... میدود مثل باد، طوفان، برق میدود... بطرف صدا میدود... نزديك دروازه زرد رنگی میرسد دروازه را به لگد زده داخل میشود !.. اما بمجرد داخل شدن غیر اختیاری يك(آه) گفته بجای خود خشك میشود. میدانید در آنجا با چه کسی مواجه شده بود؟... -٥١- --- page 59 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر با دختر جنرالی که او را کشته بود! .. لحظه هر دوی شان دست و پاچه میمانند ... در اطاق سکوت مطلق حکمفرما ست ... دختر کم کم بخود می آید ... شور خوردن لب هایش را مشاهده میکنیم. بيك صدای خیلی خفیف که بسیار بزحمت شنیده میشود میگوید : درینجا هم بمقابل من بر آمدید؟.. ضابط هنوز دست و پاچه است. نمیداند چه بگوید ... آدمیکه در بالای میز عملیات بسته افتاده چشمانش غرق اشك است . بمجرديكه داخل شدن ضابط را می بیند؛ قول های خود را بطرف هوا بلند کرده و باقوت تمام صدا میکند: خدایا هزار شکر! .. شکر بیشمار لطف و مرحمت ترا ادا می نمایم که حالا مرا از دست اینها نجات دادی !.. بعد روی خود را بطرف ضابط دور داده میگوید. کاپیتانم! مرا از چنگ این آدمها خلاص کنید! .. مرا میکشند مرا نیست مینمایند! .. کاپیتان مستقیماً نزد زخمی میرود.... تفنگچه را بدستش محکم گرفته .. دست دیگر خود را بالای پیشانی عرق آلود آنشخص میگذارد... چشم های سیاه خود را به چشم های اين يك نفر قهرمانیکه تنها در دست دشمن افتاده است؛ میدوزد و میگوید: واهمه برای چیست! ما بالای سرت هستیم! ... کاپیتان آهسته آهسته بخود آمده می رود. از پریشانی بر آمده اطراف خود را می بیند. در هر حال این جايك عمليات خانه خواهد بود . در وسط خانه يك میز بزرگ گذاشته شده و در يكطرف آن يك شخص قد بلند ريشدار که چشمانش از زیر عينك هایش میدرخشد و بطرف ديگر ميزيك جوان قد بلند ایستاده است . لباس هر دوی شان سفید و آستین های شان بالا بر زده شده ،طرف ديگر دختر جنرال و در يك گوشه اطاق الماری کلان گذاشته شده است و در پیش روی آن چند چوکیء مانده گی است . در دست های دختر يك طشت و در بین آن آلات جراحی دیده می شود . ضابط با قدم های متین خود رو بروی دوشیزه جوان رفته استاده می شود ... هر کس روی خود را بطرف ضابط دور داده و بحیرت می دیدند. ضابط يك دقيقه تمام این صحنه را از نظر گذرانیده و بعدازان با صدای خیلی متین و بلندی میگوید: -٥٢- --- page 60 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر درین چا چه میکنید؟ دوشیزه جوان چشم های سبز خودرا به تفنگچه که بدست ضابط مثل ذولانه آویزان است دوخته و مثل اینکه در حیات بار اول است كه يك تفنگچه را دیده باشد، بنظر حیرت و نفرت می بیند. دختر خیلی با خونسردی و با خنده زهر آلودی بجوا ب میپرد از د: نمی بینید که چه میکنیم؟ ... کوشش میکنیم كه حيات يك هموطن تان را از چنگ مرض مدهش نجات بدهیم. - افهمیدم! زمانیکه اردوی ما شهر را ترك ميكردند. این اسیر را برای ما گذاشتند پایش زخم برداشته است. اگر درحال به عملیات آن اقدام نمیکردیم فردا صبح او را مرده میدید. بعد دفعتاً روی خود را بطر ف اوپراتور دور داد ه و بزبان رومن يك چيز ی میگوید. شخص ریش دار عینکی با سر خود اشاره میکند... جوان دیگر هم نزد مریض میرود... ضابط بحال پريشان يك قدم ديگر نزديك دختر رفته و با صدای حزین و خیلی آهسته که شنیده شود می گوید: عفو کنید، به بخشید ماد مواز ل!! .. دختر جواب نمیدهد. حتی بطرف ضابط نگاهی هم نمیکند. در حالیکه بدستش يك ململ تر است آهسته آهسته نزد مريضی که در بالای میزعملیات افتاده است میرود. بعد با محبت و شفقت دست خود را بر پیشانی پر حرارت مریض گذاشته و آهسته آهسته آنرا مالش میدهد و به دلداری او می پردازد. چشمهای ضابط برای لحظه خیره می شود ولی هیچ نمیگوید... در اطاق سکوت قطعی حکمفرماست غیر از صدای بعضی آلات جراحی و آواز خفیف بوت های لاستیکی دیگر چیزی شنیده نمیشود. شخص عينكي ريشدار و قد بلند بطرف مريضی که چشم های خودرا بحال دهشت باز کرده است می روند... بعدازان با سر خود اشار ت میکند بزبان رومن چیزی بدختر می گوید... بعداز يك دقيقه دختر فوری آله راکه _٥٣_ --- page 61 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بالای میز گذاشته شده است گرفته دماغهای مریض راه می پوشاند عسکر با ترس و هیجان فوق العاده میخواهد بگوید: کاپیتانم ! کاپیتانم ! ولی نمی گذارندش که صدا کند ... کاپیتان در جائیکه هست تماما بیحرکت مانده نه حرکت و نه صدائی بلند میکند. درین فرصت اوپراتور بدختر چیزی می گوید دختر در حال روی خود را بطرف کاپیتان دور داده و بايك صدای آمرانه میگوید: - ازین جا زود خارج شوید .... حس مقاومت بکلی از ضابط سلب شده است . معلوم می شود که قصد اطاعت دارد . زیرا مثل آدمیکه از خواب بیدار شده باشد آهسته آهسته نوک پنجه خود را بزمین مانده از طاق خارج می شود. باز خاموشی مطلق صحنه اطاق را فرا میگیرد . کاپیتان و رفقایش در دهن دروازه انتظار میکشند. از درون صداهای خفیف و ناله های حزین که کم کم خفیف شده می رود بگوش می رسد : ـ الله .... الله .... الله .... الله .... بعد از لحظه بکلی آواز خاموش می شود. --- page 62 --- شب اول در ابراييل اردوی ترك با تمام موجودیت خود بدون کدام حادثة داخل شهر شده اند. هر طرف روشن است. در تمام کوچه ها غوغا بگوش میرسد. از پنچرة اطاقهای بنای مرکز قول اردو وقوماندانی گزمه ها دیده میشود و روشنی زرد رنگ واشعة زر تار بروی سرک اسفالت کاری میدان گرادیناپوبلیکا که با برف مستور است افتاده است. صدا های برچه، شمشیر، دهل بگوش میرسد . ساعت ۹ شب است کاپیتان از بنای مقابل یعنی از قوماندانی بیرون شده، آهسته آهسته مستقیما بطرف خانه که اطاقش را جهت استراحت گرفته است می آید. در آسمان ابر دیده نمی شود. ستاره ها میدرخشند. ماه نوزعقب سر باضیاء نقره فام خود هرطرف را روشن ساخته است. فاروق بی یخن بالاپوش خود را بالا کرده و دستهای خود را بجیب نموده و در حالیکه برفهازیر پایش فرو می نشیند آهسته روان است. در جاده ها هیچکس دیده نمی شود. در پیش دروازة خانه سرخ هستیم... تمام پنجره ها محکم بسته شده است. تنها از پنجره های مابین یک ضیاء زرد کم نور به نظر می خورد... دروازه را می زنیم و در بین تاریکی شب یکصدای خفیف به اطراف میرود. - تق تق ... تق تق ... تق تق ... بعد از يك دقیقه در همان طبقة ما بین نور ضعیفی می تاید و پنجره باز شده سایه انسانی بنظر میرسد ... ما تا حال بدمن دروازه انتظار می کشیم آهسته آهسته صدای پای بگوش مامیرسد... دروازه با صدای مهیبی باز می شود در لغك در واز . باز همان زن پیر بلند قدباروی چین دار دیده می شود که میگوید: -بفرمائید ! ... داخل می شویم. بعد از چند قدم به کفشکن میرسیم كاپيتان در حال بالا پوش خود را کشیده و کمربند خود را هم از کمر باز کرده و هر دو را يك جا به کوت بند می آویزد. کرتی را بطرف پایان کش کرده و موهای سر خود را که به شقیقه هایش آویخته با دست های خود درست میکند و بعد خود را کمی تکان داده و در حالیکه خانم پیش و او در عقب او است آهسته آهسته از زینه ها بالا میشوند و به کفشکن می آیند بطرف چپ يك دروازه دیده -٥٥- --- page 63 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر می شود خانم در دهن دروازه استاده و میگوید : داخل شوید نان شبرا یکجا میخوریم!... تشکر میکنم مادام من طعام شب را صرف نموده ام اگر اجازه می فرمائید برای یک ساعت سخن زدن و یکدگر خود را شناختن درین شب اول در بالای میز شما بد نخواهد بود . یک فکر بد نیست و هم با برادر زاده ام معرفی می شوید! داخل میشوند اطاق کوچکی است به دیوار های آن قالین سرخ آویزان است در بین خانه یکمیز مدور گذاشته شده است در گوشۀ اطاق بخاری کاشی کاری گذاشته شده و به قالین ها روشنی آن افتاده است و آتش آن آهسته آهسته شعله وری دارد. کاپیتان به یک طرف بالای کوچ قرار گرفته است از جیب خود قطی سگرت را بیرون آورده تعارف کرده میگوید : می کشید مادام ؟.. خیر مرسی !... سگرت ترکی است . ازان هیچ نمیکشم!... کاپیتان سگرت خودرا اتش داده و نفس عمیقی میکشد، دودغلیظی پیچ و تاب خورده بطرف سقف خانه بلند می شود . ساعت ۹ وسی دقیقۀ شب است. خانم بالای میز نشسته است در ینوقت ضابط میپرسد. مادام ، شما سیاه پوشیده اید ، خیال میکنم ما تم دارید؟!! چشم های خانم از حدقه برامده میدرخشد، خیلی به نفرت بطرف ضابط دیده میگوید: بلی درین دو ماتم بزرگ هستم! یکی از مملکتم و دیگری ماتم برادرم. برادر خود را از دست داده اید ؟؟؟. بلی!... چقذر وقت می شود ؟ سه ماه! واه... واه،مادام. پیر بود؟... _ ٥٦ _ --- page 64 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر - ٦٤ ساله بود ! - خیلی افسوس ، ناخوشی اش چه بود ؟ - ناخوش نبود ! - خیر چه بود؟ - او را کشتند ... - آه ! بقتل رسیده است؟ - بلی ! - پس قربان کدام جنایت شد ؟ خانم دفعتاً خاموش می شود، لباس خود را بدندان گزیده می گوید : - بلی قربان یك جنایت ومعروض یك هجوم ناگهانی شد ... - فهمیده شد که قاتل ها کی بود، آیا گرفتار نشد شد؟ مادام درینجا آرام می شود باز چشم هایش میدرخشد : - بلی قاتل ها شناخته شدند ولی آنهارا دستگیر کرده نتوانستند ! - چرا؟ - نمیتوانستند آنهارا دستگیر نمایند ! - من ازین چیزی نفهمیدم ! - بگمان من فهمیدن شما لازم بود يك كمی فکر خود را بیکار بیندازید ! ... اگر بگویم که برادرم دفعتاً مورد هجوم قرار گرفته وقاتلین اورا کشتند آیا باز هم نمیتوانید افادۀ مطلب كنيد . ضابط خاموش می شود، در چشمانش علائم مبهمی مشاهده میرسد از گلویش یك صدای خفیف و باهیجان خارج می شود : - برادر شما چه کار میکرد؟ - يك جنرال سابقه بود . - يك جنرال سابقه بود ؟! - بلی ! دفعتاً فضای اطاق را سکوت مطلقی فرا میگیرد وضعيت ضابط خراب می شودچشم .. ٥٧ _ --- page 65 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر های او سیاهی میکند با خود میگوید: ... . آیا او شده میتواند؟ بعد ازان : مادام! برادرتان در کجا کشته شد؟ کاپیتان سخن خود را دوام داده نمیتواند، زیرا از بیرون صدای رفتار کسی بگوش میرسد؛ آهسته دروازۀ اطاق باز و خانم سیاه پوشی داخل می شود... زن پیر دران فرصت چشمهای خود را به چشمان ضابط دوخته و به او دقیق می شود. لبان خود را زیر دندان خود گزیده می گوید : ازینکه برادرم را کجا کشتند و در کجا کشته شد و چطور کشته شد تمام تفصیلات این واقعه را برادر زاده ام بشما می گوید. زیرا او در همانجا بود وقتی که پدرش در بین خون غلط میزد، او بالای سرش حاضر بود. بعد خاموش مانده و با صدای مرتعشی دوباره می گوید: شما او را خواهید شناخت! اینک به بینید. ضابط در بین هیجان، ترس و واهمه روی خود را بطرف دروازه دور داده ولی دفعتاً بجای خود خشک می شود. لحظۀ بعد با آواز حزینی می گوید: ها، شما!!... دختر با قدم های آهسته آهسته نزدیک میز طعام می آید و می گوید: بلی من ! خدایا! این چه تصادفات غریب است که یکی پی دیگر ظهور میکند. دختر با يك خون سردی فوق العاده خندۀ زهر آلودی کرده و با بی قیدی زیبا لبان خود را گزیده می گوید : بلی حق دارید! براستی چه تصادفات غریب است! آهسته دست خود را دراز کرده و چوکی را که نزديك میز ماندگیست گرفته و می نشیند .. بعد ازان موهای سیاه و پریشان خود را جمع کرده به پشت سر می اندازد. بعد مانند كابوس مهیبی روی خود را بطرف کاپیتان گشتانده میگوید: از اینکه شما را در غیاب تان بعمه ام معرفی کرده ام مرا خواهید بخشید. وقتیکه از رئیس -٥٨- --- page 66 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بلدیه شنیدم که شما در خانه ما جای میگیرید، صبر کرده نتوانستم، راست میگویم مقتدر به کتمان آن نشدم، تمام واقعه را متصلا به عمه ام شرح دادم ! دختر خنده میکند، چهرة او مانند سرخی شفق قشنگ و زیبا شده و گونه های او مانند گلبرکهای گل تازه و با طراوت تر گردیده ابان یاقوتی خود را پیچ و تاب داده تکرار می خندد و می گوید: - به این پیش آمد هیچ اهمیت ندهید . این تصادفات راحت شما را بر هم نمیزند. تا انداز : که در توان ما ست صبر و تحمل خواهیم کرد. شما از هر جهت مستریح و آرام باشید. بعد از کمی توقف از بالای میز قاشق و پنجه را میگیرد. بازوی خود را بطرف ضابط کرده بوضع شوخی آمیزی می گوید: - جناب كاپیتان ! شور با سرد میشود. با دست های خود آن را بشما تهیه نموده ام. ضابط هیچ جواب نمیدهد. چشمهايش بيك نقطة مقابل دوخته مانده است... - طعام میل نمیکنید ؟... خانم پیر، اشکهای خود را که در رخسارش مانند دانه های مروارید غلطان است با پشت دست خود پاک کرده می گوید: - دخترم، كاپیتان نان خورده است تنها برای اینکه یك شب خوبی را سپری سازیم دروقت نان رفاقت ما را نیز پذیرفتند. چه شرف بزرگی است برای ما !.. كاپیتان ! در همین دقیقه حس میکند که گرمی فوق العادة بمغز سرش هجوم آورده است گونه هایش پرش میکند ، کف دستش می سوزد... دفعتاً ! مشت های جمع کرده بر روی میز زده اظهار میکند: - کافی است! خاموش شوید!.. صدای تان را قطع کنید. فقط برای اینکه یك پیر مرد گستاخی را که میخواست مرا بکشد و پیر هم را حقارت کند، کشته ام، و از ماها است به این طرف که عذاب وجدانی را کشیده. و نظیر شخصی که مرتکب جنایات بزرگی شده باشد روحاً معذب هستم بس است نزديك است تباه شوم، مرا بگذارید و دیگر گرد این کلمات نگردید ، بس است نزديك است مغزم از هم متلاشی گردد. همان اشخاص دیده می شوند!... كاپیتان با رنگ زرد همچو کهر با و چشمان بیطور _ 59 _ --- page 67 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بدحال پریشان خود در بالای کوچ افتاده است. و هیجان نیم ساعت پیشتر او تسکین یافته است. دقیقه های طولانی بخاموشی می گذرند ... کاپیتان آهسته آهسته سر خود را بالا میکند و با صدای خیلی خفیف که بزحمت شنیده شده میتواند و بطرف خانم کرده میگوید: - مادام میخاسیسکو، باور کنید کوشش کرده ام که ماد مواز ل را هم بفهمانم. برادر تان را طوریکه شما تصور کرده اید، مانند دزدانی که با وهجوم ببرند ، نکشته ایم ، بدوا او قاصد استه بروی ما آتش کرد، اگر کمی از سرعت کار نمی گرفتیم یقین نمایید که او ما را تباه می ساخت. خانم بشدت سر خود را دور داده می گوید: - رجا میکنم : آسوده باشید، درین باره از شما تحقیقاتی بعمل نمی آید. - من هم باین عقیده نیستم که از من تحقیقات می کنید بلکه از ین خاطر اظهار میدارم که حقیقت بشما معلوم و هویدا گردد. - حقیقت برای ما معلوم شود و یا نشود ، نتیجه یکسان است. اکنون برادرم مرده است. دفعتا چشم های خانم بزرگتر شده و به سخن خود ادامه میدهد: - جناب ! میدانید یا نه ؟ ٢٤ ساله یکدختر جوان را بپیدر گذاشتید ، خانمان ما را خراب و چراغ فامیل ما را خاموش کردید ... بلی یکسره خاموش کردید. - گناه از من نیست مادام ! - ؛ پس گناه از کی است ؟... - قباحت از انها و انسانها است. مادام تنها از انسان های که روح شان از کین، حسد وحشت مملو است. - خاموش باشید. حالا با کلمات پوچ و ساختگی می خواهید گناه عظیم خود را بپوشانید چرا از کوه ها، تپه ها، دره ها وادیها گذشته به مملکت ما آمدید؟ آنقدر جایها را گرفتید برای شما کافی نبود که علاوه تا آمده وطن ما را هم استیلا نمائید؟ بگوئید چرا و برای چه؟ ضابط بابی قیدی جواب میدهد. - زیرا اگر ما نمی آمدیم؛ شما می آمدید مادام ! - ٦٠ - --- page 68 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر کاشکی !!!... ضابط میگوید: ملتفت شوید که در چنین مسائل بچه صورت جمله تمنی و آرزو از لبان شما خارج میشود. شما هم بزرگترین مخازن پطرول و دیگر انبارهای مفید و معادن را در تصرف دارید. شما در آن کوه های آسیاچه میکردید که حال: کاشکی میگوئید !.. اینک شما هم خیلی خوب دانسته و حس میکنید مادام که قباحت از یک جماعۀ مخصوص انسانها نیست ، بلکه از همۀ ما است !! منبع آنهمه خواهشات ما یکی است. صرف اینقدر هست که خواهشات اقسام دارد و حرص ملك گیری و یا جاه طلبی انسانها هم متفاوت میباشد. ضابط نفس های عمیق گرفته و بسخن ادامه میدهد: اینک مادام : باور کنید و بمن اعتماد نمائید که درین حادثه نه قاتل و نه مقتول مسئول است؛ هردوی ما ذیحق بودیم... كاپیتان سر خود را با يك هيجان فوق العادة بلند کرده و از دهانش صدای حزینی می برآید و می گوید: برادرتان فوت نمود. خیلی يك واقعه حزين ودلخراش است! و مرده ها فراموش میشود مگر خاطرات باقی میماند ، مادام ! حال خاطرۀ با شرف او شما را مستقبلأ به ابدیت می برد... آن خاطره ها را شما و اولادهای تان مثل يك نشان ظفر و غرور تا ابد بسینۀ خود بچسپانید !.. بعد از کمی توقف چنین میگوید: من هم خاطرۀ دو واقعه خیلی حزین و دل خراشی را با خود خواهم برد: اول ! با وجود وقوع هر نوع حوادث داغ عمیق فوت برادرتان را که وجداناً مرا معذب ساخته ! ضابط با هیجان زیاد بازوی راست خود را پیش میکند: اینک دومش هم اثر تأثیر زخمی که برادرزادۀ تان در بازویم وارد ساخته است. سومش دو انگشتم که بی حس و بی حرکت مانده است!.. ضابط دفعتاً از جای خود برخاسته يك چند قدم پیش رفته و به اشارۀ سر به آنها سلام -٦١- --- page 69 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر داده میگوید: - مرا ببخشید مادام، عفو کنید مادموازل !.. تکرار میکنم !.. اگر میدانستم قطعاً بخانة شما نمی آمدم و این زخم شما را درین شب زمستان تازه نمیکردم! پاهای خود را یکبدیگر زده، مانند عسکری سلام داده و در حالیکه از دروازه خارج میشود می گوید: - خداحافظ؛ فردا وقتیکه ملازم من آمد بکسه‌ام را باو بدهید!. زیرا که بازوی من بی‌حرکت است و قوة بردن را ندارد !.. بدرروانه میشود. دختر که تا آنوقت ساکتانه به سخنان کاپیتان گوش داده بود در حالیکه در چشمان آبی نمایش قشنگترین رنگهای ملون دیده میشد رأساً از میز طعام برخاسته و باهیجان فوق‌العادة صدا میکند. - جناب کاپیتان کجا میروید؟ - برای خود جای استراحت پیدا میکنم مادموازل !.. - درین وقت شب برای استراحت در شهر ایرائیل جای پیدا نمیشود !.. حاضراً اینجا بمانید، باز فردا بروید !.. - خیر حال میروم. - بشما میگویم که بمانید. - نمیشود ماد موازل! - اما من ماندن شما را میخواهم - تشکر میکنم ! - قطعاً نمیخواهم که شما امشب ازینجا بروید !.. - تشکر میکنم ! وقتی‌که شما میخواهید نمیروم !.. هر دوی‌شان خاموش میشوند... ضابط انگشتهای بی‌حس خود را مساژ میکند. دختر با آن طرف می‌بیند و میگوید : - رجا میکنم بگوئید که انگشتهای شما را چه شده؟ پیشتر که با عمه‌ام سخن میزدید از انگشت خود و برادرزاده‌اش بحث نمودید اما من چیزی نفهمیدم. - ٦٢ - --- page 70 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - خیر چیزی نیست یک کمی انگشت هایم سوزش میکند و حرکت ندارد!.. - انگشت های تان قات نمیشود؟. - نی !.. - چرا ؟ - خیر چیزی نشده ، اهمال كوچك من است . دختر باو نزديك میشود... در پیشانی اش چین های متعدد دیده میشود. با قلب گرفته و اوضاع پرهیجان بروی ضابط می بیند . . . با يك صدای حاکی از شفقت و نرمی میگوید : - بازوی خودرا دراز کنید به بینم!... ضابط نمیخواهد که دراز کند - : میگویم که دراز کنید!.. - چیزی نیست مادموازل!.. - رجا میکنم مرا آزرده نسازید .. دراز کنید بازوی خودرا !.. ضابط خیلی آهسته آهسته بازوی خودرا دراز میکند از لب هایش يك صدای خیلی آهسته بیرون میشود که میگوید : - قباحت ازمن است مادموازل ؛ بعداز زخمی شدن ممکن در راه دقت نکرده باشم مکروب گرفته، عملیات نمودند. اينك بعداز این دو انگشت من فلج کرده است . حال حركت ندارد . چشمهای قشنگ آبی دختر دفعتاً سیاهی میکند . لب های یاقوتی رنگش مثل برگ های گل عروسان که معروض بادهای بهاری شده باشد میلرزد... كمی همانطور ایستاده میباشد بعداز آن دفعتاً روی خودرا گشتانده و خودرا درآغوش همهٔ پیرخود می اندازد و میگوید : - عمه !.. عمه !.. عمه !.. تنها صدای باريك گریه را میشنویم و بس !.. -٦٣- --- page 71 --- فردا صبح فردا صبح ساعت ۸ بجه وقتیکه صدای طرم در میدان گراندینا پوبلیکا انعکاس می یافت چشم‌های خود را از خواب شیرین باز کردیم. اشعۀ زرد و طلائی آفتاب به پرده‌های پنجرۀ اطاق ما تابیده بود. همه جا روشن شده بود. کاپیتان فاروق بیگ به عجله و شتاب دریشی خود را می پوشد. زیرا اولین شی بود که بعد از ۳ ماه براحت گذشته بود لحظه بعد سر خود را از پنجره بیرون کشیده و به اطراف نظری انداخته دید دستۀ عساکر سواره در گردش است. فوری کلاه خود را گرفته کمربند خود را بسته بعجله از اطاق خارج میشود... از کفشکن ... راهرو گذشته و مستقیما بطرف زینه ها میرود . درین ضمن یکی از دروازه‌های اطاق پهلویش باز میشود دختر جنرال درحالیکه در شانه اش يك دستمال ابریشمی فیروزه و در پایش بوت‌های قشنگ نازك کرمی بلند سیاه و موهای سیاه درازش بحال پریشان بهر دو طرف رویش آویخته و پهلوی دراوزه ایستاده است، بدیدن کاپیتان راسا مقابل او روان شده و میگوید : ـ جناب کاپیتان بون ژور ! ... ـ بون ژور ماد مواز ل !. ـ چای شما در اطاق حاضر است !.. ـ تشکر میکنم فقط ... دختر باقی سخن کاپیتان را بریده گفت: ـ بفرمائید !... بعد خودش بطرف اطاق روان شده و ضابط مجبور میشود دختر را تعقیب نماید. داخل اطاق میشوند . در بالای میز ظروف چای خوری مکمل چیده شده است !.. دختر یکی از چوکی ها را کش کرده میگوید: ـ صحت عمه ام قدری خوب نیست و به این جهت از اطاق خود نمی برآیند : بعد پیاله را که مقابل چوکی کاپیتان نهاده شده برداشته و مقابل سماوار قشنگ سرمیزی برده وعلاوه مینماید: ـ ٩٤ ـ --- page 72 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ آقای كاپیتان ! چطور می‌نوشید، شیردار باشد ؟... ـ هر طوریکه شما میل و آرزو دارید !... در پیاله كمی چای ریخته بعد از آن شیر هم انداخته و پیش روی ضابط میگذارد. ـ مسكۀ ما تازه است!... ـ تشكر می‌كنم! بعد از آن كه برای خود هم چای و شیر می‌اندازد چوکی را پس كش كرده می‌نشیند. جرعه جرعه مینوشند ... ضابط بسوی دختر دیده نمی‌تواند. دختر هم نمی‌بیند. می‌نوشند ... دقیقه‌ها میگذرد!... کاپیتان بخود جرئت داده و بالاخره میگوید: ـ مادموازل از خاطر یكه دیشب شما را متأثر ساخته‌ام ... دختر در حال سخن ضابط را بریده میگوید. ـ رجا می‌كنم ! اگر ازین بابت دیگر بحث نكنیم خوب میشود ! . . بعد از كمی سكوت : ـ عمه‌ام گفت كه از جای استراحت دیشبۀ تان اگر رضایت داشته باشید تا زمان پیدا كردن كدام جای مناسب در همین جا مانده میتوانید!... ضابط خنده كنان : ـ از لطف عمه تان تشكر می‌كنم و... دختر چشمان خود را از پیالۀ چای دور نمیکرد . باز سخن ضابط را قطع میكند و میگوید : ـ اگر كدام سبب دیگر نباشد من هم از ماندن شما ممنون میشوم! کاپیتان دفعتا دست و پاچه میشود ... نمیداند که چه بگوید ... آیا برای چه حالتش يك بار دگرگون گردید؟ ـ تشكر می‌كنم مادموازل ، خیلی لطف كار هستید ... ـ به نفر خود بگوئید كه امروز بعد از پیشین آمده با ما كمك نماید .. چیركت شما را در اطاق تان بگذاریم . زیرا بالای آن بخوبی راحت كرده میتوانید . ـ خیلی تشكر می‌كنم، مادموازل، نزاكت تان را نمیخواهم كه سوء استعمال نمایم. ـ٦٥ـ --- page 73 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر میدانم با موجودیت خود در خانه شما دائماً خاطره های حزین را بیاد شما می آورم از ان سبب ... دختر باز سخن ضابط را قطع کرده و با يك صدای سرد و قطعی : - شما میدانید !.. بعد از آن لب های نازك یاقوتی رنگ خود را پیچ و تاب داده میگوید : - باز همین کیفیت !!؟ شما را که در خانه خود گذاشتیم گمان میکنید که در حق شما کدام سؤقصد داریم؟ و شما ازین سبب نمیخواهید درینجا بما نید !!! رفته میتوانید، نمیخواهیم که شما درینجا رویاهای مخوف به بینید !.. - مادموازل ! چرا با من هر زمان اینطور خطاب میکنید ؟. - از سببیکه شما را دائماً ترسو می بینم !.. - نمیدانم که از چه بترسم ؟... - از چه بترسید؟. از باعثی که شما را میکشم می ترسید !.. - چه گفتید ؟ از خاطریکه مرا میکشید ؟ .. - طبیعی !.. ضابط خنده میکند : - مادموازل ، شما هنوز طفل هستید . این مسئله یك آ ن هم بخاطر م خطور نکرده است ... - هیچ بخاطرتان نیامده ؟.. - طبیعی که هیچ نیامده !.. زیرا خوب میدانم که شما هیچ وقت مرا کشته نمی توانید !.. - چرا کشته نمیتوانیم ؟.. - از سببیکه شما هيچ يك انسان را کشته نمیتوانید !.. ضابط چشمهای سیاه خود را به چشم های آبی رنگ دختر دوخته میگوید: - شما از انسانیت خارج شده نمیتوانید مادموازل ، هیچ کس تا حال ندیده است که قانون طبیعیات تبدیل شده باشد!... هر چیز تغییر پیدا میکند صرف مسئلهٔ طبیعیات قابل تبدیل نیست، خلقت تبدیل نمی شود. - ٦٦ - --- page 74 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر در وجود انسان شریف و خلقت پاک آن روح ظلم و بدطینتی نباید رول ببازد. ولی گفتار ۳ ماه پیشتر خود را فراموش می‌نمائید که فرموده بودید، درین جسم يك روح وحشی حکمرانی دارد. اینطوریك چیزی بخاطر ندارم !. گفته بودید ... گفته بودید !.. خیر خطا رفته بودم !.. خاموش میشوند لحظه بعد دختر خنده کرده میگوید . خیر همانطور بود!.. پس از خاطریکه نترسیدن خود را اثبات نمائید در خانه ما میمانید ؟.. شما امر میکنید!. دختر با هیجان چشمهای خود را باز میکند: عجب! برای اینکه با شما سخنی زده شده و صحبتی بمیان آید از غرور و نخوت خود کار میگیرید. دیشب هم همینطور شد!.. تصادف است ما دموازل !. ضابط ایستاده میشود، کلاه خود را از سر میز میگیرد. در وجناتش هیجان و محبت فوق‌العاده دیده میشود . به اشارۀ سر به احترام دختر پرداخته میگوید : حالا اجازه بفرمائید بروم، زیرا بساعت ۸ باید بقوماندانی حاضر باشم! بخوبی میتوانید بروید ... تنها فراموش نکنید که ما هر وقت طعام شب را به ۹ بجه می‌خوریم . نان شب را يك جا میخوریم ؟ ... اگر بشما تکلیف نشود !... ضابط باز بنظر حیرت ، هیجان و محبت بطرف دختر می بیند ... بعد از آن دفعتاً بخود آمده دور میخورد و بطرف دروازه میرود و میگوید: اوروار! تولیمشر ؟.. - ۶۷ - --- page 75 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ضابط دور میخورد ـ: من هنوز نام شما را نمیدانم ؟... ـ : ببخشید نامم فاروق ـ چطور ؟ ـ فاروق !. ـ فاریق ؟ ـ خیر فاروق ... فاروق !.. ـ فاروق ! ـ بلی ! ـ ضابط باز چشم‌های سیاه خود را به چشمهای آبی دختر دوخته يك لحظه متردد مانده باز میگوید : ـ من هم اسم شما را نمیدانم مادموازل !.. ـ ماریورا !. ـ ماریورا ؟.. ـ بلی ماریورا میخائیلسکو !.. میخائیلسکو نام عائلة ما است !.. مادام مرا تنها ماریا خطاب میکنند!.. ـ ماریا !.. ـ بلی ماریا ! ـ ماریا؟.. ماریا !.. چقدر آهنگ دار و چقدريك اسم قشنگ !. ضابط با هیجان و خوشحالی تکرار دست خود را به پيك كلاه خود برده مجدداً سلام عسکری داده و خنده کنان میگوید: ـ خداحافظ مادموازل ماریا !. خداحافظ !.. ـ خدا حافظ كاپيتان . ضابط باخوشی فوق العادة پایان شده از دروازه خارج میشود!.. ـ٦٨ـ --- page 76 --- بعد از بیست روز شهر وضعیت طبیعی خود را گرفته، اهالی بکارهای خود شروع کرده و سرگرم هستند. از طرفی زمستان بوده و بواسطۀ شدت سردی و خمود آن، در تمام محاذات حرب سکون و آرامش حکما فرما است. تركها در مسافه دو ساعت دور از شهر ابرائیل موضع خوبی گرفته است. قولی توپجی عسکر آلمان در شمال و لوای عسکر استریا و بلغار یا جبهه چپ و راست ما را محافظه کرده و بكمك قيام دارند. دشمن قرارگاه خودرا در شهر گالاش گرفته است. نهر (سرت) که در بین شهر ابرائیل و گالاش جریان دارد خط فاصل هر دو طرف را تشکیل داده است. قوای ترك، آلمان، استریا، بلغاریا از طرف دیگر به نسبت شدت سرمای سخت زمستان در مواضعی که هستند بی حرکت و ساکت مانده اند. يك عالم عجز و نیست ما را احاطه کرده است. تنها بعضی اوقات تعرض های كوچك كشافیهای حربی و مقابله خفیف توپ بعمل می آید... و بعضاً هم شهر ابرائیل وگالاش متعاقباً معروض تعرض طیارات واقع میشوند. فرقه مشراول وجنرال آلمانی «کوش» که وظیفه قوماندانی عمومی اردوی دانیوب را بر دوش خود دارد از يك هفته باینطرف قرارگاه عمومی خود را در شهر ابرائیل نقل داده است. این نقل قوماندانی عمومی اردوی دانیوب شهر ابرائیل را تماماً يك منظره دیگر، رنگ دیگر و حیات دیگری داده است. اهالی آهسته آهسته با دشمنان خو گرفته اند خاصه در بین قوای اشغالیه بمقابل عسكر وضابط های ترک علاقه و دلچسبی عمومی تولید شده است. عسکر ترک که درین ظرف بیست روز حرکات دوستانه از خود نشان داده اند، اهالی شهر زیاده تر بمقابل آنها دوستی و حرمت دارند. باالمقابل از آلمانها و بلغارها نفرت میکنند، تا وقتیکه لزوم نه افتد هیچ به آنها تماس نمیکنند. در وقت ضرورت هم ضابطهای ترك را واسطه ساخته و نمی خواهند که با آنها روبرو شوند گفته میشود که در بین اردوی متفق قوای ترک حاضراً دشمن رومانیه نبوده و اوضاع و روش مملکت دوست رومانیه را گرفته است. دعوتهادرخانه های خود ترتیب میدهند تا بدعوت دیگران مجبور نشوند تنها ضابط های ترک را میخواهند. تمام دکانها ومؤسسات وشرکتها باز شده و بواسطه که با قوای اشغال کننده پول فراوانی داخل خاك شده است مواضع عیش و تفریح همه حاضر شده ومجالس خوشی در کنج و کنار دیده میشود. - ٦٩ - --- page 77 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر قرارگاه عمومی اردوی (دانیوب) در میدان (گرادینا یوبلیکا) در بنای سابقه قوماندانی مرکزی اتخاذ شده و قوماندان قول اردوی ترک در عمارت ولایت نقل نموده تولید تو پچی قوماندانی قول اردوی ترک فاروق بی در قرارگاه عمومی آلمان حال بوظیفه استخبارات وارتباط اردو مقرر گردیده است. چون فاروق بی متخصص دافع طیاره هم میباشد، لذا وظیفه قوماندانی طیاره ترک را نیز که شهر ابائیل را بمقابل طیاره های دشمن مدافعه میکند اجرا می نماید. از هشت صبح الی هشت شب متمادیاً ۱۲ ساعت کار میکند، با اینکه ۱۲ نفر ضابط دیگر هم تحت اوامر او گذاشته شده است با آنهم باریکی موقع، وقت واهمیت کار بعضاً او را مجبور می سازد کارهای مهم و سری را تنها شخص خودش اجرا کند واکثر اوقات بواسطه گرفتاری های پی هم حتی شب را در قوماندانی بسر ببرد. کاپیتان تا حال در خانه میخائیلسکوها مهمان است گذاره او درین جا خیلی غریب میباشد. گاهی میشود که مادموازل ماریا وعمه اش بمقابل کاپیتان خیلی بنزاکت واحترام پیش می آیند، ولی روزهای دیگر دفعةً وضعیت آنها تبدیل گشته بمانند روزهای پیشتر نسبت باو اظهار صمیمیت نمی کنند، در چنین اوقات وضعیت طاقت فرسائی داخل خانه میخائیلسکو رو میدهد. ولی روز دیگر بازهمان صمیمیت شفقت، محبت مانند سابق حکم فرمائی میکند. بهر حال اگر محقق ببینم اینست که روز بروز وضعیت مادموازل بمقابل کاپیتان آهسته آهسته تبدیل شده میرود. درین هیچ شبهه نیست که نسبت به وارد آوردن جراحت بدست کاپیتان حس انتقامش را خفیف کرده و بلکه تماماً خاموش ساخته است... حتی معلوم میشود که بعض شب ها بطرف انگشتان بی حس و حرکت ضابط بنظر عمیق دیده واضطراب می کشد. بهر كيف مرور زمان ماریا را نسبت به عمه اش به کاپیتان صمیمی تر ونزديك تر می سازد. ساعت ده بجه شب است ... فاروق با اعصاب خسته شده سوی خانه برمیگردد. امروز به اندازه کار کرده است که بکلی توان بپا استادن را ندارد ومحتاج راحت است. دانه های برف یخ بسته زیر پای او صداهای عجیبی کرده و کاپیتان آهسته آهسته از روی - ۷۰ - --- page 78 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر آن میگذرد . نور چراغهای میدان گرادین پوبلیک در روی برف رنگ عجیبی را تولید مینماید. نزدیک دروازه خانه رسیده زنگ میزند. بعد از يك دقیقه دروازه باز میشود در زیر شعاع چراغ خانه، پالپوش، کلاه و کمربند خود را کشیده و سر خود را شانه میزند بعد از آن روی خود را بطرف ملازم خود گشتانده میگوید. ـ :محمد! بزودی سرشته چای را بکن! آهسته آهسته از زینه ها بالا میشود. اطاقش بطرف راست راهرو است. مستقیماً بطرف دروازه اطاق خود میرود. و قتیکه دروازه را باز کرده داخل اطاق میشود ، مادموازل ماریا را بدمن دروازه می بیند که میگوید: ـ کاپیتان نان نمیخورید؟. کاپیتان بيك هيجان فوق العاده روی خود را دور داده میگوید : ـ :اوووو شما هستید مادموازل! شب شما خوش ! من گمان میکردم شما خواب خواهید بود ! ـ خیر خواب نکردم . انتظار میکشیدم تا شما بیائید و نان صرف نمائید : ـ عفو بفرمائید مادموازل ! آنقدر کار داشتم که . . . بعد ازین کوشش میکنم که وقت.... ـ میدانم، میدانم. معذرت حاجت ندارد !.. در حال داخل اطاق میشود. ضابط هم او را تعقیب میکند... بالای میز طعام می نشینند. بالای ميزيك ميز پوش پاك سفيد و قاشق ها و پنجه های نقره مانند که مثل آئینه می درخشد گذاشته شده است!.. از يك چراغ بلوری اقسام رنگ ها بالای محتویات روی میز می افتد... ماریا دور تر از این شعله های رنگارنگ باروی گندم گون و موهای سیاه دراز خودمثل يك مجسمۀ قشنگی نشسته است. در چشمان آبی رنگش شعله های مختلفی دیده میشود که نمیتوان بشرح آن پرداخت ،بالای پیراهن سیاه جاکت پشمی لاجوردی را هم پوشیده که قشنگی اش را دو بالا ساخته است!.. ـ مادموازل! بازچند روز است که عمۀ تان را نمی بینم!.. ـ کمی صحت شان خوب نیست، از اطاق خود خارج نمیشوند ... ـ٧١ـ --- page 79 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بلی هر روز صحت شان خوب نیست!. دختر جواب نمیدهد ضابط متأثرانه میگوید: ستاره من باستاره عمه تان بهیچ صورت آشتی نمیکند مادموازل !.. حق ندارد ؟.. کی میداند ، بلکه داشته باشد !.. گمان میکنید ستاره تان باستاره عمه ام نزدیک نمیشود؟ آیا باین هم ... باید بهم بسازند ؟؟.. مادموازل ! از شما خواهش میکنم باز این مباحث تلخ را تکرار ننمائیم !.. همین مباحث تالم آور! آیا ممکن است ازان بحث ننمایم؟. این زخم های داغدار آنقدر عمیق است که شما هیچ تصور کرده نمیتوانید !. وهم... هیچوقت فهمیده نمیتوانید ! فراموش ننمائید که هروقت فرصت پیدا شد مجبور به تکرار نمودن آن هستم و میخواهم در حالیکه کین وحسد میان ما روبه ضعف میرود بتذکار این مباحث خیلی جانکاه آنرا دوباره تازه سازیم . کاشکی از عمه تان امشب بحث نمیکردم . باز مرا رنجید ، ومتأثر می سازید مادموازل !.. چکنم فاروق بی ! شما خودتان درین باره سخن زدید! راستی برای چه؟. مقصدم تماماً برعکس آن بود. از حرکات خنك وخشن عمه تان که بمقابل من مینماید خیلی میترسیدم . بهمان اندازه که شمارا بخود نزديك ومشفق می بینم؛ او را همان قدر دور، سرد، خشن و بی انصاف می یابم. ترسم ازین بود که مبادا او باز شمارا بخود کشیده؛ کین شمارا زیاد و آتش نفرت شمارا که بمقابل من آهسته آهسته خاموش میشود دوباره دامن زند. اينك ازین سبب میخواستم که تمام ذکاء و قدرت خود را بيك نقطه تمرکز داده وخود را به او خوب نشان داده و آن خانم بدبخت را بخود نزديك بسازم و میگفتم که او آهسته آهسته خاطره های سابق را فراموش کرده ومرا هم به نظر خوب دیده وعفو نماید ... پس گمان کرده بودید که مرا از خود ساخته ، فتح نموده و بأعمه ام به مصالحه پرداخته اید! همینطور ؟.. ـ ۷۲ ـ --- page 80 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ خیر، خیر، مادموازل، این يك تلقی غلط است. فتح کردن آن خیلی مشکل بود!.. حتی آن را هیچ فکر نکرده ام !.. نمیدانم که چطور بشما بگویم: مثلا تنها بيك جان خود فتح كردن يك اردوی مکمل را در نظر میگرفتم، ولی هیچ وقت فتح کردن شما را بخاطر نمی آوردم. گمان میکردم که خودتان از در صلح پیش خواهید آمد، ازین سبب مناسب دیدم با عمه تان بصورتی پیش بیایم تا حسد وکینه خود را فراموش نماید!.. ـ چطور مرا با خودم فتح می نمائید؟.. ـ مادموازل ، شما بسیار خوب بودید میدانستم که شما تمیز بوده و با اخلاق نیکو و قابل وصفی تربیه شده و انسان میباشید. بالاخره شما اینطور يك انسان خلق نشده اید که تا ابد حس کین و نفرت را داشته باشید !.. یقین داشتم که یکروز عقل سلیم تان بالای حسیات شما غلبه حاصل میکند!.. دختر سخن کاپیتان را قطع کرده میگوید : ـ روزیکه عقل سلیم بالای حسیاتم غلبه حاصل نماید بسیار تر لازم است از شما نفرت نمایم، نه نزديك شوم ! ـ خیر نفرت تان لازم نیست !.. حاکمیت عقل سلیم شما ، معصومیت و بی گناهی مرا در این کنار خیلی بزودی بشما میفهماند. واز ان حسیات تان که بشعورتان كمك می نماید، بآن اعتماد دارم که علیه من نی بلکه بر له من کوشش خواهد کرد !.. ـ خیر، اعتماد نداشته باشید فاروق بی!.. تمام این سخنان شما دروغ ، غلط و بی اساس است !.. کاپیتان با وضع تأثر آمیزی میگوید : ـ من باین عمل انسانیت کارانه شما اعتماد دارم. اگر چنین نیست بفرمائید کدام چیزی مانع شده میتواند ؟ ـ اگر چنین است یا نیست چرا باین مسئله اینقدر چسپیده اید ؟ فردا ازین جا برخاسته میروید !.. بلکه بار دیگر هیچ روی یکدیگر خود را هم خواهیم دید! من اگر اضطراب کشیدم، گریه کردم یا خوش حال شدم، بشما چه منفعتی خواهد داشت حس میکنید که ... ـ اگر ازین جا مثل يك دوست صمیمی دستهای شما را فشار داده و مانند کسی که ـ ٧٣ ـ --- page 81 --- عشق ووظیفه یا شب ۱ خبر عفو او قبول شده باشد جدا شوم... ضابط سکوت کرده به چشمهای دختر خیره میشود و با صدای لرزانی میگویید: - آن وقت تنها بيك كلمه صاحب حیات گشته عودت میکنم . باور کنید آنوقت مانند مسعودترین مخلوقی که نو بدنیا آمده باشد خود را سعادتمند می شمارم.... هنوز سخن ضابط تمام نشده بود، که از بیرون شدیداً صدای گردش ماشینی بگوش میرسد، هر دو خاموش می مانند، لحظه بعد در عمارتیکه اقامت داریم لرزش و جنبش شدیدی حس میشود این لرزش باندازه شدید است که خیال میکنیم باعمارث سرنگون میشویم. يك صدای مدهش!.. متعاقب آن يك صدای دیگر ، یکی دیگر در فضا می پیچد!.. ضابط دیوانه وار از جای خود برخاسته صدا میکند: - چراغها را خاموش کنید!.. طيارات مهاجم است!! دختر بی حرکت در جای خود مانده است . ضابط : میگویم که چراغ ها را خاموش کنید !.. بعد از يك دقيقه دفعتاً اطاق تاريك میشود. همچنان وقتیکه تاریکی تمام شهر را فرا میگیرد ، از پنجره ها صدا بلند میشود : - می آیند !. . ، ضابط سررا از پنجره بیرون کرده می بیند که ضیاء پروژ کـتور هـا مانند زبان مار، پیچ و تاب خورده بطرف آسمان بلند شده میرود. ضابط روشنی آنرا باچشم های خود تعقیب نموده صدا میکند : - پروژکتورها گیر کرد ولی نمیدانم که چرا تا حال آتش نمیکنند !..، بعد از يك دقيقه يك صدای خیلی مدهش واهمه تولید میکند. يك انقلاق دیگر !.. از پنجره سر خودرا بیرون کرده و تما شا می نمائیم... ما بین میدان گرادينا پو بلیكا هیکل سیاهی در بين يك ستون آتش بطرف آسمان بلند میگردد !.. کاپیتان میگوید : - آخ دشمن میخواهد قرارگاه عمومی را بهوا کشند !.. فرصت چشم باز کردن نیست!.. صدای شدید ماشین طياره بسرعت فـوق الـعاده - ٧٤ - --- page 82 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر شنیده میشود ... متعاقب آن يك صدای مدهش، واهمه تولید میکند دختر تا آنوقت مثل يك جسم بیجانی در جای خود مانده بود. در وقت شنیدن صدای اصابت بمب دومین در میدان و تولید حریق در آنجا دفعتا بخود آمده صدا میکند : - کاپیتان ! در میگیریم خواهیم سوخت ! کاپیتان مثل اینکه درینجا وجود ندارد هرگز به سخن دختر متوجه نمیشود. چشم هایش بيك نقطه که پروژکتورها در آسمان طیاره های دشمن را تعقیب میکنند دوخته مانده است ... و میگوید : - چرا تا حال آتش نمیکنند ؟.. هنوز يك دقیقه نگذشته بود که صدای مهیب و پی در پی زمینی سبب ترس ما گردید تا چشمی بهم زدیم توپهای ضدهوائی ترك به انداخت گلوله های خودروی فضا را تیره و تار ساختند. صدای لاینقطع کفیدن گلوله ها در هوا انعکاس دارد. کاپیتان با هیجان سرخود را بلند کرده میگوید : - ها، ها چطور پاشان شدند ! در تاریکی عمیقی سکوت مانده ایم . چشمهای خود را بطرف آسمان دوخته جنگهای هوائی را تماشا میکنیم . درین تاریکی شب متمادیا آواز رعدآسائی بگوش میرسد!. ضابط دستهای دختر را گرفته میگوید : - ببین که چطور بالای ما می آیند ! دختر با هیجان سرخود را از پنجره بیرون کشیده و يك طیاره دشمن را در حالیکه از تاثیر روشنی پروژکتور چشمش میدرخشد و راسا بطرف میدان کرا دینا پوبلیکا می آید می بیند دفعتا از ذهن دختر يك صدای خیلی حزین و فریاد مانند بگوش میرسد که میگوید : - برادرم ! ضابط با هیجان بسوی دختر دیده می پرسد : - چه گفتی؟ برادرت است ؟.. - بلی ! .. - ٧٥ - --- page 83 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - چطور شناختی؟.. - درعقب طیاره سر بزرگت انسانی بنظر میخورد! روشنی پروزکتورها مثل روشنی آفتاب تنها یك طیاره دشمن را تعقیب كرده وطیاره مثل باشه مغرور به تندی باد مانندی بطرف زمین فرود میآید !.. بهمائيكه از طرف پائین فیر می شود هیچ كدام به او اصابت نكرده مثل پارچه های ابر به اطرافش پاشان و پرا كنده میشود. كاپیتان با هیجان صدا میكند : - میآید، میآید! حقیقتا درعقب آن سر انسانی نمودار است. بعد از دقیقه صدای مدهش باد ومتعاقب آن صدای خیلی مخوف اصابت و انفجار بم بگوش میرسد. بعد از كمی دیده میشود كه در بین شعله های آتش ودود زینه های عمارتیکه قرارگاه ما است باخاك وتوده های برف بهوا شده پاشان میگردد. چند پاره پاره ناظری هم در هوا دیده میشود. طیاره بم خود را انداخت ولی خودش زده نشد ومستقیماً بسوی فضا صعود نمود !.. دختر، بیحال و بی حركت ایستاده دست های خود را با پرده های پنجره می پیچاند. با دل خونین بسوی یكتا آدمیكه در دنیا او را حمایه میكند به آسمان نگاه میكند... درین اثنا زنگ تیلفون بصدا میآید .. كاپیتان فوری گوشك را می بردارد. - آلو ... آلو ... !.. بلی من قوماندان هستم !.. بلی بچشم، بچشم امرشان تعمیل میشود.. فوری میرسم ! میآیم !.. در حال .. فوری. پس گوشك تیلفون را گذاشته و بطرف دروازه میرود. دختر با اینكه توان حرف زدن را ندارد با آنهم لبان خود را حركت داده میگوید: - جناب كاپیتان كجا میروید؟.. - بقرارگاه میروم، قوماندان مرا خواسته است! دختر بدون اینكه سببش را بداند از جای خود جست زده خود را با آغوش ضابط می اندازد... با دست های خود از یخنن گرفته و بصدای خلبی بلند میگوید: - خیر، نروید، دیوانه شده اید، كجا میروید؟ میدان در بین آتش میسوزد! میخواهید برفتن خود پارچه پارچه شوید؟ آه شما دیوانه شده اید؟.. -٧٦- --- page 84 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر در حال روی کاپیتان سرخ میشود. احساس شیرینی در خود نموده و شعله های امید در چشمانش زبانه میکشد، بعد میگو: مادموازل مرا رها کنید. زیرا مجبور به رفتن هستم، قوماندان مرا خواسته است... خیر، خیر، نمیگذارم بروید... رفته نمیتوانید! کاپیتان با تفکرات آنی و گوناگون بدون اینکه بفهمد چه مقصدی را تعقیب میکند میگوید: مادموازل، عرض میکنم مرا بگذارید! خیر نمیگذارم! قطعاً نمیگذارم، این بار از دست برادرم کشته شوید! خیر، خیر هیچ نمیخواهم شما را بکشد!... نروید!... بلی نروید. دختر در حالیکه دست هایش در یخن ضابط چسپیده است کشان کشان تا به سر زینه میرود... کاپیتان درین فرصت با دست سالم خود دست دختر را سخت فشار داده و بزحمت یخن خود را از چنگش میرهاند... هیچ يك چیزی نمیگوید، بلکه يك کلمه هم بزبان نیاورده و دختر بیچاره را بحال بیهوشی گذاشته و به شتاب از زینه ها فرود آمده و در تاریکی عمیق از کفشکن پایان غائب شده میرود و دیده نمیشود... يك ساعت از رفتن کاپیتان گذشته و نصف شب است... شهر حال طبیعی خود را گرفته هجوم طیارات در شهر غوغائی برپا کرده است. به اهالی هیچ ضرری نرسیده است... کاپیتان بسوی خانه روان است... چنان خسته و مانده است که چشمانش بخوبی باز نمیشود از طرف دیگر امشب چنان خوشی و مسرت باو دست داده است که نمیتوان بشرح آن پرداخت. این عامل خوشی و فرحت چنان تاثیری کرده است که از نشۀ آن گوئی کاپیتان نمیخواهد تا فردای این شب بخواب برود، و باید در هوای سرد و مخوف بالای لحاف سفید برف افتیده و چشمان خود را بسوی آسمان نیلگون و شفاف زمستانی دوخته و بخیالات رنگینی با قلب تپین خود ساعاتی بسر برد... خیلی بزحمت راه رفته و بالآخره نزديك دروازه میرسد... زنگ میزند... بعد از يك دقیقه در باز میشود... دختر متصل دروازه دیده میشود... آنها چشم به چشم میشوند.. -۷۷- --- page 85 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر سوال اول ! ـ برادرم ؟.. ـ نترسید بدون آنیکه چیزی واقع شود پس رفت!.. دختر آه عمیقی کشیده و بدون آنیکه چیزی بگوید روان میشود ... از زینه بالا میشوند... در وقتیکه دختر میخواهد دروازۀ اطاق خود را باز و داخل شود کاپیتان صدا میکند : ـ ماداموازل !.. دختر استاده میشود ... ـ ازینکه امشب یکدقیقه بفکر من بوده‌اید !.. ـ گمان نمیکنم که یکدقیقه نی بلکه يك لحظه هم بفکر شما بوده باشم!... ـ ماداموازل ماریا. شما يك انسان خیلی خوبی هستید... اجازه بدهید بايك صدائی که از عمیق ترین زوایای قلبم می برآید از شما تشکر نمایم !.. ـ کاپیتان! خسته گی کارهای امشب شما را بکلی عوض کرده است ... برای چه و چرا تشکر میکنید!... اگر بسبب بیمارتان مانع شما شده باشم وشما آنرا بقسم خصوصی کدام توجه بدانید و منت داری شما ازین رهگذر باشد، بازی خورده‌اید!. من بفکر شما نبودم بلکه تمام افکار من متوجه برادرم بود. نمیخواستم که شما از دست برادرم کشته شوید، افکار من همین بودوبس . ـ چرا و برای چه نمیخواستید ؟.. ـ چرا نمیخواستم ؟.. چشمانش تنگ تر میشود . ـ می ترسیدم مبادا نفرتی را که بمقابل شما حس میکنم کم شده و بشما خوش بین شوم . ـ خیر دروغ میگوئید:.. شما از من نفرت نمیکنید!. و کرده نمیتوانید!.. ـ کاپیتان شما به هوش خود هستید؟ ـ از نیکه نفرت میکند و از آدمیکه نفرت دارد از یخن آن قائم نمیگیرد و او را از کشتن خلاص نمیکند و تا زینه‌ها کشان کشان نمیرود !.. ـ٧٨ـ --- page 86 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - کاپیتان دیگر بس است ! .. خواهش میکنم خاموش باشید !.. - مادموازل ماریا !.. دختر دفعتا دروازه را باز کرده میگوید: - شما امشب خود را باخته اید !.. نمیدانید چه بگوئید و چه کنید !.. این را گفته و فوری خود را داخل اطاق انداخته و دروازه را بروی ضابط بسته میکند !.. - ۷۹ - --- page 87 --- بعد از ۱۵ روز یکی از شب های برج دلو است... شعاع نقره فام مهتاب بالای برف رنگ دلربائی گرفته است . نسیم خفیفی میوزد... در دعوت پولیسکوها هستیم. پولیسکوها یکی از عایله های متمول و اصیل شهر ابرائیل میباشند. امشب در خانه خود بشرف کاپیتان (فاروق بی) ضیافت مجللی ترتیب داده اند. کاپیتان پسرجوان پولیسکوها را از سبب حادثه که در بین او و يك ضابط المانی رخ داده و در نتیجه توقیف گشته بود باصرار و رجای ما دام میخائیلسکو چاره سنجیده واو را از حبس رها کرده بود. پولیسکوها عائله های برگزیده شهر را نیز دعوت داده بودند. کاپیتان درین دعوت با ماد مواز ل ماریورا وعمه اش حضور بهم رسانیده بود. تازه از بالای میز طعام برخاسته و بمواضع مختلف جا گرفته بودند ( اورکسترای صالون ) آهسته آهسته پارچه های كلاسيك را می نوازند. دختر های زیاد وقشنگ در صالون بنظر میخورند . در گوشه راست صالون در پشت گلدان حاوی نهال كوچك ليمو کاپیتان با مادموازل ماريورا نشسته مشغول صحبت و قهوه نوشی میباشند. در عقب آنها عمه پیر ماریورا با صاحب خانه صحبت دارد . موزيك با آهنگ های حزین خود دوام دارد ، ماریورا میگوید : - کاپیتان جای شکر گذاریست که بعضی اوقات مارا بخاطر داشته و تا اینجا نزدما می آئید معلوم میشود امشب حالت شما خوب پرهیجان ونشئه آور است.. فاروق بی من به شما تبريك میگویم ! . . به بینید که چشمان تمام دختر های قشنگ بطرف شما است !.. کاپیتان از بین مژگان دراز و مبهم چشم های سیاه و درخشنده خود را به چشمان آبی دختر دوخته و میگوید: - مادموازل ماریا !.. چرا اینطور میگوئید؟ می بینید كه يك دقیقه مرا آزاد نمی گذارند؟. - کاپیتان! امشب مردمکهای چشمت می خندد باندازه مغرور هستید و طوری صحبت میکنید که . . درین وقت در لبان یاقوتی رنگ دختر تبسم معنی داری نمایان شد . و بعد میگوید : - ۸۰ - --- page 88 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر حق دارید زیراطوری جاذبه دار شده اید که تمام دخترهای جوان و قشنگ مثل پروانه به اطراف تان طواف میکنند ! مادموازل ! چنین صفت در شان من موجود نبوده بلکه شما دارای آن هستید! شما نه تنها با چشمان خود بلکه با کلمات هم با من مزاح مینمائید . من مزاح میکنم؟.. بچه مناسبت !.. حقیقت را میگویم هیچ شبهه نیست که درینجا خوش همه می آئید !.. اگر من این لطیفه تان را باور کنم چه فائده خواهد داشت که همه مرا پسند نمایند ؟ . گفتید چه فائده دارد؟. طبیعی !.. آیا شخصی را که همه دوست بدارند برای او در دنیا از ان بزرگ تر سعادتی موجود هست؟. مادموازل ! بنظر من يك سعادت بزرگی نخواهد بود.. محبوب همه شدن و در انظار همه گرم جلوه کردن خیلی خوب و گوارا است. اما بشرطیکه طرف مقابل هم همین حس را داشته باشد!.. یعنی !.. یعنی باید دوست داشته باشی و بعد طرف دوستی قرار بگیری. پس بکار آغاز نمائید... وقت را ضائع نکنید... به بینید که امشب شما را به صالونی آوردم که تمام دوشیزه گان قشنگ ! برائیل در ان جمع شده و تمام چشم های پر هیجان و آرزو بطرف شما دوخته شده است ، در بین دود های سگرت این دختران جوان و قشنگ را تماشا نمائید ... تام در همین فرصت يك دختر قشنگ خرمائی رنگ که موهای آن در خلال اشعهٔ زر تار مشعل صالون رنگ طلائی را بخود گرفته بود به آنها نزديك شد! ماریورا سخن خود را تمام کرده نتوانست ... دختر نووارد در حال بسخن شروع نمود... -۸۱- --- page 89 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر اووو ماريورا!.. بازترا باكاپيتان يكجامی بینم نمیدانم چه صحبت دارید و ازچه بحث مینمائید؟.. بس است بسیار با هم نشسته و صحبت کرده اید برای امشب او را بما واگذار شو!... بی انصافی مکن!.. ماریورا جواب داده نمیتواند... زیرا دختر موطلائی در حال از بندهای دست کاپیتان گرفته و میگوید: بیائید ببینید که مهتاب دانوب چقدر قشنگ است کمی بیائید تا با شما از برنده های صالون ستاره ها را تماشا نمائیم. از بند دست کاپیتان محکم گرفته و کشان کشان او را میبرد!.. ماریورا در عقب برگهای گلدان لیمو تنها مانده است!.. موزيك دوام دارد... دختر موطلائی باكاپيتان گردش میکند و میگوید: چه اندازه چشمان شما سیاه است. خیال میکنم در شب تاریکی می بینم. مادموازل غالباً چشمان سیاه خوشتان می آید؟.. خیلی و خیلی بسیار!.. دختر لبان خود را بطور شوخی پیچ و تاب داده میگوید: حقیقتاً مرد قابل دوست داشتن هستید!... ضابط بحال دهشت می پرسد: چه گفتید؟.. میگویم که حقیقتاً يك مرد لایق دوست داشتن هستید!.. دروغ است؟.. چرا اینطور بحیرت مانده اید؟.. حیرت من جز این نیست که بگویم در ملك ما دختر ها با مردها باین صورت سخن نمی زنند!.. چرا سخن نمی زنند؟.. آنها چنین سخنان را عیب می شمارند! الله... الله!.. يك دختر جوان بکسی که خوشش می آید حق ندارد که به آواز خوشی -۸۲- --- page 90 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر خود حرف بزند؟.. نمیدانم !.. شما بيك زنی که خوشتان می آید گفته نمیتوانید ؟ من جنس دیگری هستم مرد هستم! به عقیده شما اگر مرد باشد ضرر ندارد و اگر زن باشد گناه هست؟.. چه يك عادت غریبی.. در آن سر زمینی که شما هستید خداوند در حین خلق کردن انسانها به زنان جدا و بمردها علیحده حق داده است ؟.. خوش داشتن يك زن و مرد در جمعیت ما تنها عبارت از يك ایضاح و درخواست زنا شوهری است . حتی دخترهای ما این را هم برای خود شرم دانسته و اکثر شان نمیگویند !.. خیلی یک چیز عجیب است... اگر زن نمیخواهد شوهر نماید در آنوقت! پس در آنوقت چرا با آن مرد معاشقه میکنند؟. شاید از برای ساعت تیری !... مادموازل برای ساعت تیری گفتید اینک آنهم بما ممنوع است!.. دختر جوان رومن میخندد و میگوید : برای مردها هم منع است؟ جانم، چرا درین کار متمادیاً مردها را داخل میسازید حال آنکه ما و شما از زن ها بحث میکنیم!.. دفعة دختر دستهای خود را از سرشانه کاپیتان برداشته و با انگشت های كوچك خود از بند دست های او محکم گرفته و بگوشه او را با خود می برد و آهسته میگوید! بیائید کاپیتان که پنج دقیقه با هم حرفی بزنیم. در هر حال صحبت باشما از رقص بهتر و خوش آیند تر است ! ... هر دوی شان رفته در بالای قالینهای که بدیوار نصب شده بودند که کردند دختر -۸۳- --- page 91 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر با چشمان خود طوری وانمود می‌ساخت که معلوم می‌شد می‌خواهد با کاپیتان شوخی کند و عشق ببازد از گوشه چشم بسوی او دیده میگوید: - حالا بگوئید که در زیر این چتر نیلگون همه ما در حقوق ذاتی خود مساوی هستیم یا نه ؟ - طبیعی . - بالاخره اعتراف هم می‌نمائید که تنها مرد بودن شما و زن بودن من از اسرار خلقت است؟.. - بلی !.. - برابر بزرگ شده، برابر تربیه شده و به سعادت این جمعیت مسرور و به مصیبت شان مضطرب میشویم ؟.. - خیلی خوب !. همینطور است. - شما را هم در مکتب می‌سپارند ، ما را هم به مدرسه تحویل میدهند. ما و شما مکلف هستیم تا سنین ٢٥ عمر خود از صبح تا شام در گلاس های متعددی وقف آموختن علم نمائیم ما همه مجبور میشویم هزار گفتارهای نافع و سودمند معلمین خود را گوش کرده و آنرا بهر صورتی هست حفظ نموده و بحافظه بسپاریم آیا همین طور نیست؟ تا به اینجا می بینیم هر دو جنس بدبخت مساوی بوده و حق و صلاحیت را مالك هستیم !.. بعد ازین کلمات از گوشه چشمان خود دزدیده و با نزاکت مخصوص بسوی کاپیتان متوجه شده میگوید: - اينك بعد ازین سن وضعیت تبدیل میشود ... بدون شبهه که مهم ترین و بدترین و سوزنده ترین دوره جوانی بین سنین هجده و بیست و پنج است. طبیعی که انسان درین دوره پر آشوب در وجود خود آتشی شعله ور می یابد و حتی سوختن مغز استخوانهای خود را حس میکند. در همین دوره است که عاشق شده میتوانید دوست داشته و دوستی کرده میتوانید !.. باز در همین سن و سال است که آرزوهایی دامنگیر شما میشود که منبع آن را - ٨٤ - --- page 92 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر نمیدانید و مجبور میشوید آن آرزوهای خود را بدون اینکه عاقبت کار را بدانید پیروی نمائید . آیا حقیقت ندارد؟ و تو قبول نمیکنی؟ ـ بلی قبول میکنم! .. ـ پس اکنون راست بگوئید! هنگامیکه پرده های یك اطاق را انداخته و در تاریکی آن اولین دفعه خانمی را در آغوش می کشیدید چند ساله بودید؟ .. ضابط خنده کنان میگوید : ـ ما دموازل !.. از من چیزهای می پرسید که بشما ربط ندارد! ـ قسم میخورم آنوقت هنوز سن هجده را اکمال نکرده بودید ، همین طور نیست ؟ دختر مثل يك ماشين اتوماتيك متمادیا میگوید: ـ آیا شما همان روز که تا آنوقت هیچ نشنیده بودید و هیچ ندیده بودید وقتیکه ازین مهربانی برفقای تان میگفتید آیا شما را جنایت کار بزرگ گفتند و بمثل چنین آدمی برویتان دیدند؟.. آیا قهر شدند ؟ آیا عیب شما را ظاهر ساختند ؟. خیر... پس چرا در صورتیکه عين حق وعين صلاحت را مالك هستیم اگر از هزار يك كار جزئی مثل شما مردها اقدام میکنیم ما را مسئول قرار میدهید ؟.. آیا جوانی، عشق دوستی، زندگانی همه تنها عاید به شماست ؟... تنها شما میشنوید ، تنها شما دوست میدارید ، تنها شما حس میکنید ، تنها شما مطمئن میشوید ؟... وقتیکه نوبت بما رسید تنها زحمت و اضطراب آن می ماند همین طور ؟ . من درین هر دو جنس هیچ يك فرقی مشاهده نمیکنم... چیزیکه شما ئیدماهم هستیم!... زیرا خوب حس میکنیم روزهای عمر میگذرد و کم کم پیر می شویم و روزی می آید که خواهیم مرد و از زندگی شیرین چشم خواهیم پوشید و بار دیگر در زیر این قبه نیلگون نخواهیم آمد! دختر درینجا لحظه لب می بندد بعد از آن لبان قرمز خود را خنده کنان پیچ و تاب داده میگوید. ـ شما مانند باد در هر جائی بخواهید بمیل خودتان رسیده میتوانید صرف برای اینکه جنس مرد گفته میشوید حتى كوچك ترین حقی را برای ما و در مورد طبقه زنان قایل نمیشوید میخواهیم از همه گفتنی های که در قلب در د رسیده طبقه زنان از کردارهای زشت و ظالم ـ ٨٥ ـ --- page 93 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر های شما مردان زخمها تولید کرده است صرف نظر کرده کوتاه بشما آقای کاپیتان بگویم که باید شما طبقه مغرور وخودخواه مساوات در هر چیز را مدنظر گرفته ودر موجودیت طبقه نفیس تری که بنام زن یاد میشود بیشتر حق بین شوید و آنها را از نقطه نظر خلقت با خلقت خودتان مساوی و يك رنگ و ذی حق بشناسید. شما باید در كوچك ترين تفرعات از مساوات کار بگیرید . دختر بعد از گفتار خود دستش را به شانه کاپیتان که غرق تفکرات خود بود گذاشته و میگوید : جناب کاپیتان فهمیدید؟ آیا ندید وقتیکه گفتم شما یکی از همان تیپ مردانی هستید که قابل دوستی میباشید چگونه حرکات واوضاع من بی ساخت وطبیعی بود؟ کاپیتان از گفتار دختر رو من لبخندی کرد. چرا می خندید ؟ میخواهم از شما چیزی بپرسم، اما شرمم می آید!.. واقعا این سوال كلاسيك خيلی قدیمی است ولی اکنون موقع آن است !.. بپرسید ، بپرسید. شرم نکنید !.. آیا اطفال شما بکدام صاحب عقل ادعای پدر بودن کرده میتوانند ؟.. دختر هم خنده کنان میگوید : پسرانی را که ما بدون خوف و ترس تولد میکنیم بشوهرانی حق پدری میدهند که بمادران شان خیانت نکرده و از حق مشروع خود تجاوز نمی نمایند. درین وقت مادموازل ماریورا از زاویه برنده دور خورده با آنها نزديك شده و خنده کنان به کاپیتان خطاب میکند : آقای کاپیتان چقدر صحبت شیرین دارید!.. اشخاصیکه شما را می بینند گمان میکنند از سالها با هم دوست میباشید حتی رقص راهم فراموش نموده اید!.. ضابط هم در حال بطرف ماریورا می بیند : با مادموازل در مسئله پیچیده بودم !!. خوب ! آیا کدام مسئله قابل بحث بود؟ دختر رو من بطرف مار یورا دیده میگوید: - 86 - --- page 94 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر يك مسئله قابل مزاح نیست ماریورا .... بعد روی خود را بسوی ضابط کرده واورا به اشاره سرسلام داده و آهسته تر میگوید: آقای کاپیتان آیا بار دیگر رقص خواهیم نمود؟.. بلی مادموازل! دختر جواب مثبت گرفته و در بین رقاصان از چشم پنهان میشود...ماریورا و کاپیتان در گوشه دیواریکه باقالین های سرخ تزئین یافته تنها می مانند...ماریورا در حالیکه خودش را بی تشویش نشانداده و هیجان خود را پنهان میدارد به کاپیتان میگوید : چطور، خیلی دختر شیرین وهوشیار است!؟.. اگر شما را نمی شناختم شاید !... کاپیتان! رجامیکنم بازشروع ننمائید!.. مادموازل ماریورا جرا بمن... به شما میگویم باز لب بسته و بیشتر سخنی بمیان نیاورید ... بعضی اوقات آنقدر بی رحم، آنقدر بی انصاف میشوید که!.. ماریورا مثل اینکه سخن ضابط را نمی شنود لبان قرمزی خود را ازهم باز و بحالت خندانی تکرار می نماید: بشما میگویم که ازین سخنان بیجا بگذرید!.. بعداز آن سر خود را بلند کرده بمو های آشفته ضابط دیده و به چشمان او خیره میشود : فاروق بی، غرور ظفرو شعله های بزرگی امشب در دیده هایتان دوام دارد ... امشب بقلوب تمام این دخترهائیکه صالون را پرکرده اند راه یافته اید!.. حاکم شدن بتمام قلب های این دختران جوان چه بدرد میخورد مادموازل ! بشما میگویم که کوچكترین الطاف يك خانمیکه من اورا انتخاب مینمایم برای من بهترو مرجع تر از تمام محبت دخترانیست که در اینجا و درخارج وجود دارند!... کاپیتان ! از شمارجا میکنم بگوئید که این سخنان بیموردرا کی به شما یاد داده است؟.. شما عسکر هستید یا يك... -۸۷- --- page 95 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر در همین وقت صدای باریک خانمی بلند میشود که میگوید: کاپیتان ! کاپیتان! بیائید که باشما رقص نمایم !... دختر قد بلند، کمر باریک، گندم گونی که بدخترهای قشنگ افسانوی تاریخ قدیم شباهت دارد، با پیراهن سفید دراز ابریشمی خویش بسرعت نزد کاپیتان آمده و از بند دستهایش محکم گرفته با اجازه دموازل ماریورا !... گفته او را در حالیکه هیچ مقاومتی نمیتواند با خود در صالون میبرد . موزیک آهسته آهسته یک والس ویانه را میزند... دختر فوری دست خود را بشانه ضابط گذاشته و برقص ادامه میدهد. مادموازل ماریورا در همان جای سابقه خود عقب گلدان نهال لیمو تنها مانده است. دختر قد بلند ، کمر باریک، چشمهای خود را بچشمان ضابط دوخته دامن خود را در هوا کرده دور میخورد و میگوید: کاپیتان چه اندازه خوب میرقصید !!.. رقص مرا توصیف کردید ما دموازل ؟.. آیا دیگران هم چنین تعریف کرده اند؟ درینجا عادت ظاهری همین است !... من حقیقتاً جدی میگویم که در حیات خود چنین رقص پر هیجان را بخاطر ندارم !.. ضابط خندیده میگوید: مادموازل، خواهشمندم بگوئید که آیا تمام دخترهای رومن مثل شما شوخ میباشند؟.. دختر وضعیت خود را نباخته گفت: تقریباً کم و بیش همینطور !.. راست نگفتید مثلاً من بعضی دختران رومن را می شناسم که هیچ شوخ نیستند !... دختر چشمهای خود را بلند کرده و بانگاه معنی داری بطرف ضابط دیده میگوید . اوهه۰۰۰! آیا غیر ماریورا دیگر کسی شده میتواند؟. از کجا میدانید که او شوخ نیست؟ من پوره واقفیت دارم !.. زیرا در خانه آنها بسر میبرم ! -۸۸- --- page 96 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر دانستن در خانه آنها دلیل شده نمیتواند که بگوئید دختری بی آزار پست شما باید در قلب او جا بگیرید تا بتوانید شوخی و یا جدی بودن او را بخود معلوم نمائید! - مادموازل طوریکه خیال میکنید در قلب او مقامی را احراز کردن آسان کاری نخواهد بود. دختر چشمان خود را بچشم های ضابط دوخته میگوید: - جناب کاپیتان! چنین معلوم میشود شما عاشق باشید! - هنوز معلوم نیست مادموازل! - از خاطر او با من چنین می رقصید؟.. - چطور می رقصم؟.. - می ترسید که بازوان خود را بکمرم به پیچید!... - می ترسم؟.. و برای چه؟.. - طبیعی از سببیکه او خواهد دید!. - اوکیست؟.. - ماریورا! - شما دیوانه هستید! اظهار این کلمات برای چیست؟ موزيك خلاص شده و کف زدن شروع میشود - اجازه میفرمائید که شما را تا جای تان برسانم؟.. - این عجله برای این است كه يك آن اولتر نزد ماریورا برسید؟. - مادموازل!.. کاپیتان دختر را نزد مادرش برده در حال پس میگردد. میخواهد بزودی خودش را نزد ماریورا که بارئیس بلدیه مشغول صحبت است برساند که دو دختر جوان دیگر بمقابلش می آیند... دختر گندم گونی با چشمان آبی ، موهای مجعد، خیلی شوخی در حال پیش آمده دست های خود را بشانه ضابط میگذارد و میگوید: - آقای کاپیتان از این معلوم میشود که در مملکت شما زنها به مردها تکلیف ... 89 ... --- page 97 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر رقص میکنند !.. کاپیتان بدون اینکه چیزی بگوید مجبور میشود با دختر بر قصد دختر در حال رقص میگوید: - اگر ما چشم سفیدی نکنیم شما هیچکدام ما را تکلیف برقص نمیکنید !.. - صرف از سببی است که خوب رقص کرده نمیتوانم ! - شما رقص کردن را نمیدانید ؟ . ولی بر عکس مانند برگ بیدیکه باد آنرا بحرکت میاورد دور می زنید ! . - مثل برگ بید ؟.. - بلی !.. - غالبا درخت بید را خیلی دوست دارید ؟. - مقصد چیست ؟ . - از اینکه دیگر چیزی نیافتید که بمن شباهت بدهید !.. - بلی حقیقتا درخت بید را دوست دارم ، از بردن اسم درخت بید خاطرات خیلی زیاد مرا بخود مشغول می سازد . - راست میگوئید ؟ - بلی خاطرات خیلی عمیق !.. دختر خاموش شده سپس آه عمیق کشیده میگوید : - ملاقات ما زیر درخت بید بود . - یکدیگر خود را بسیار دوست داشتید ؟ .. - خیلی بسیار !. - پس چرا جدا شدید ؟ - مجبور بجدائی شدیم !.. - او کسی دیگر را دوست داشت ؟.. - خیر او کس دیگر رانی ، بلکه کس دیگر او را دوست داشت !.. - مانع نشدید ؟.. - ٩٠ - --- page 98 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر ـ مانع شده نمیتوانستم زیرا او قبل از من با او ازدواج کرده بود!.. ـ آها فهمیدم ، یعنی از خود زن هم داشت . ـ طبیعی!. ـ طبیعی؟؟ ـ بلی طبیعی ! . . يك دختر بايك مرد مجرد چطور شوخی کرده میتواند ؟ . ـ نفهمیدم ! ـ میگویم : آیا یك دختر جدی بايك مرد مجرد گاهی شوخی کرده میتواند ؟!.. ـ ها ازین معلوم میشود که درینجا دختر های جوان با مرد های متأهل شوخی می نمایند !.. ـ البته جانم! اینرا نمیدانستید ؟ ـ هرگز !.. ـ در مملکت شما اینطور نیست؟.. ـ خیر در مملکت ما دختر های جوان به مرد های زبدار هرگز معاشرت ندارند ! . . ـ پس چه میکنند؟.. ـ چه میکنند، در وقت مساعد شوهر می نمایند!.. ـ اگر نخواهند شوهر کنند؟. ـ آنوقت رفته بيك گوشه می نشینند!.. موزيك تمام میشود وهمه کف میزنند ضابط خود را خم کرده میگوید : ـ مادموازل به بینید چشم های مادرتان بما متوجه است بیائید برویم !...... بعد از آنکه ضابط دختر را بمیزش میگذارد می ترسد مبادا دختر دیگری در راه او را با خود بمیرقصاند. از گوشه گذشته نزديك میزیکه ماریورا نشسته است می آید. در همین فرصت ماريورا بايك نفر آدم قد بلند موزرد ، بروت باريك نشسته صحبت دارد. ضابط نزديك ـ ۹۱ ـ --- page 99 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر شان ایستاده میشود و دختر با وضع آرام میگوید: ـ: او.و. جناب کاپیتان آمدید؟ بعد فوری روی خود را بسوی مقابلش گردانده و بزبان آلمانی میگوید: ـ: فاروق بی خیلی خوب المانی حرف میزند!.. موسیور بورژگوی مهندس !.. ضابط ! . ـ: مشرف شدم افندی!.. ماریورا باز پشت خود را بطرف کاپیتان دور داده و با مهندس بصحبت خودشان ادامه میدهد . درین فرصت جوان دیگری نزديك شان آمده میگوید: ـ: میتوانم با مادموازل ماریورا رقص کنم؟ ـ موسیو پولنسکی ! ماتم دار هستم معافم دارید:.. آن مرد آه به بخشید! گفته و جدا میشود . دختر هنوز با مهندس صحبت دارد ضابط بعد از دقیقه پاهای خود را بيك دیگر زده میگوید : ـ: با اجازه شما مادموازل ماریورا !.. و میرود ... ـ: کجا میروید ؟ .. ـ: با یکی وعده رقص داده بودم !.. ـ کاپیتان کمی سرم درد میکند. من هم میخواهم بروم!. ـ اگر میل دارید بفرمائید !.. مادموازل ماریورا مهندس را به اشاره سر سلام داده با کاپیتان روان میشود... بطرف چپ بالای کوچ و آرام چوکی عمۀ ماریورا و صاحب خانه نشسته اند ماریورا نزديك عمۀ خود رفته میگوید :. ـ: عمه جان ، اجازه میفرمائید برویم، زیرا سرم درد میکند؟.. صاحب خانه در حال از جای خود بلند شده و به نزاکت اظهار میکند ! ـ: اوووه حضور داشته باشید. هنوز خیلی وقت است!.. _۹۲_ --- page 100 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ : موسیو پو پسکو مساعده بفرمائید صحتم خوب نیست .. ـ : واه واه دفعتا شما را چه شد ؟.. عمه ماریو را از کوچ بر خاسته و صاحب خانه بطرف دختر دور خورده میگوید : ـ : ماد موازال ماریورا آیا کاپیتان را هم با خود می برید ؟ .. کاپیتان فوری به جواب می پردازد : ـ : اگر اجازه بفرمائید با آنها رفاقت نمایم خیلی خوب میشود : ـ : من خود م با آنها میروم از شما خواهش میکنم بمانید، زیرا هنوز خیلی وقت است ! .. ماریورا فوری روی خود را بسوی کاپیتان دور داده میگوید : ـ : فاروق بی شما اگر آرزو دارید ماند ه میتوانید . ما همرا ه مستر پو پسکو میر و یم . ـ : خیر ! اجازه بدهید که من هم بیایم ، زیرا خیلی خسته شده ام. علاوتاً باید فردا صبح وقت برخاسته کار کنم . از شنیدن این کلمات در چشمان دختر شعاع مسروریت تابیده و لبانش بحرکت آمده گفت : ـ : شما خودتان بهتر میدانید ... گفته روان میشوند ... ساعت ۱۲ شب نزديك است . عمه ماریورا در گوشۀ بالای کوچ بخواب رفته است . ماریورا با کاپیتان نزديك بخاری نشسته چای مینوشند . آتش در بخاری میسوزد . مهتاب شعاع نقره فام خود را از پنجره ها بداخل اطاق نثار کرده است ... ـ آقای کاپیتان ! امشب وقت شما خوب گذشت ؟ ... کاپیتان گرفته خاطر است، به سوالات ماریورا جوابات کوتاهی میدهد ... ـ ماد موازال ، آنقدر بسیار نی !... ـ وقتی که با دخترها میرقصیدید آنقدر صمیمی و با حرارت سخن میزدید که اگر کسی _ ۹۳ _ --- page 101 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر از دور میدید حکم میکرد بهمه شان دل باخته اید !.. - هر کس برای فکر کردن آزاد است !.. - نمیدانم که به آن دختر اخیری که بازی نمودید بچشم هایش دقت نموده اید یا نه؟... او یکی از قشنگترین دختران اسرائیل است مخصوصا چشمان او درخشندگی و جذابیت درجه اول را احراز کرده است !.. - هیچ بفکر تمیز خوبی و زیبائی او نبودم !.. ماریورا دفعتاً سر خود را بلند می کند و بحالت عصبیت بسوی گاپیتان دیده و میگوید : - رجا میکنم بگوئید شما را چه شده است جوابهای عکس سوالات من از چه رهگذر است؟.. اگر بی خواب هستید لحاف را بالای خود کشیده بخواب روید !.. - خیر بی خواب نیستم ولی اعصابم کمی خراب است !.. - پس راحت نمائید تا خواب شوید !. - خواب ندارم !.. - اگر خواب ندارید به بستر خود افتاده کوشش نمائید بخواب بروید !.. ضابط لحظۀ چشم های خود را بلند کرده میگوید : - گمان میکنم که امشب تنها اعصاب من خراب نباشد ، شما هم به اندازۀ من عصبی دیده میشوید !.. - شما این عصبیت را برای من بهانه میتراشید . - خیر حرف من ساخته گی نیست ، بلکه شما مرا خسته گمان کرده اید ، کلمات امشب خوب رقصیدید ، ساعت تیری کردید به دخترها عاشق شدید ، این همه را بطور کنایه میگوئید !.. - آیا من کنایه میگویم؟.. شما دیوانه شده اید !.. بمن چه ، چرا بشما کنایه بگویم؟.. هر قسمی که میخواهید تفریح کرده میتوانید ؛ بحرکات خود آزادید !.. ولی همینقدر که بشما همراه رفته بودم و در آنجا يك لحظه تنها ماندم . میخواستم که آنرا بخاطر تان بیاورم !.. -٩٤- --- page 102 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر چشمان کاپیتان از حدقه بیرون برآمده میگوید : - ها! درین بابت کاملا حق بجانب هستید زیرا اگر من دست خود را نمیگرفتم، غالباً در بیرون می ماند !.. - نمیدانم چه میخواهید بگوئید ؟.. - آن شخصیکه مهندس میگفتید یا هرکسی که بود، وقتیکه با آن شخص سخن میزدید خودرا نی ، حتی دنیارا فراموش نموده بودید!... - کاپیتان رجا میکنم !... - چرا قهر میشوید ، دروغ میگویم ؟، هیچ نمیفهمیدید که آیا در نزديك تان شخص دیگری هم است یاخیر؟.. شخصی را که همراه خود بآنجا برده بودید کاملا در زاویهٔ فراموشی گذاشته وسرگرم قصه های خود بودید ..... دختر سخن او را بریده میگوید : - خوب شد درین باره بحث میکنید پس باید نزاکت وقواعد آنرا بشما خاطر نشان نمایم! بشنوید : دختر ماتم داری را که با هیچ کس رقص هم نمیکرد در صالون بزرگ عقب گلدان لیمو تنها گذاشتید . وهرکسی که پیش رویتان آمد ، با او هم آغوش شده ورقصیدید. گمان میکنم که این وضعیت شما چندان وضعیت خوب نبود!... - درین زمینه تماماً حق دارید ، ولی قباحت از من نیست که در اصلیت شما.... - چه میگوئید؟. - میگویم که دخترها درینجا بزور رقص می نمایند !.. هیچ سخن را نمی شنوند هیچ کلمۀ گوش نمیدهند !.. از دست انسان گرفته او را کشان کشان می برند ! . . - ها صرف همین مسئله باقی بود که بگفتن آن اقدام نکرده بودید! آیا لازم بود که برای رقص تفنگچه می کشیدند ؟.. - این هم لازم نبود اما حرکات غیرطبیعی می کردند، در وقت رقص تمام وزن خود را بالای شما انداخته ، اعلان عشق وشوخی میکردند... - حال آیا متیقن هستید که تمام دختران بمحض دیدن عاشق شما شده وبشما _ ٩٥ _ --- page 103 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر دل داده اند ... ـ قطعا ادعا نکرده و نمیکنم!.. ادعا برای حصول يك غايه كرده میشود من اکنون پوره حس میکنم یکی ازین دخترها نتوانسته است اثری بمن بیندازد . ـ من میگویم که قباحت در آنها است که چرا شما را مهمان دانسته و نزاکت کرده اند !. ـ یعنی میگوئید باین صورت خوب کاری کرده اند؟.. ـ البته که خوب کردند ! . . يك مهمان بیگانه با نزاکت پیش آمدن وظیفه است . ـ پس چرا شما قهر و عصبی میشوید؟. ـ کی؟ من عصبی و قهر میشوم ؟. ـ طبیعی شما قهر میشوید !.. از آنجائیکه رقص بزور با مردم و هرگونه حرکات درینجا قاعدۀ نزاکت شمرده میشود پس در صورتیکه تنها ماندید چرا قهر میشوید ؟. ـ من قهر ندارم!.. بفکر شما چنین آمده است. محض برای اینکه پنج دقیقه با شخصی ملاقات کردم سبب عصبیت شما شد !. کاپیتان و ماریورا در عالم دیگر بودند. حقیقتاً مانند دو عاشق که رشك ببرند با هم جنگ و جدل داشتند هر دو عاشقان جدی بوده و اعصاب هر دوی شان در حقیقت صدمه دیده بود و متمادیا از اثريك حس داخلی مشاجره داشتند. کاپیتان پس از لحظۀ کمی بخود آمده شروع نمود بخندد . در چشمان او شعله های فرحت زبانه کشیده بود. ماریا از خندۀ کاپیتان بیشتر بقهر شده و میگوید: ـ چرا می خندید ، آیا درین جا کدام چیز مضحك ديده ايد؟. ضابط خندۀ خود را دوام داده و با يك آواز ملایم میگوید: ـ مادموازل ماریورا، آیا بفکر این هستید که با هم جنگ میکنیم؟.. دختر فکر خود را جمع کرده با هیجان غریبی میگوید: ـ جنگ میکنیم؟.. ـ بلی ! ولی آیا میدانید برای چه جنگ میکنیم ؟... -٩٦- --- page 104 --- عشق و وظیفه یا شب اخير ماجنگ نکرده ایم بفکر شما همین طور میرسد !.. خیر خیر جنگ میکنیم و مثل دو نفر که یکدیگر خود را دوست داشته و بید یگر رشك ميبرند ساده تر میگویم ما نند دو نفر عاشق دیوانه جنگ میکنیم .. كاپیتان محقق شما دیوانه شده اید برای چه بشمار شك ببرم؟.. نه تنها شما بلکه من هم در خود نسبت بشما احساس رشک میکنم!.. بی خوابی و خستگی امشب حواس شما را پریشان ساخته است ! سخن های خود نمی فهمید. خواهش میکنم زودتر رفته و استراحت نمائید!.. چشمان ضابط که از فرط سرور می درخشید به چشمان دختر متوجه شده و بيك آواز لرزان و شیرین میگوید : خیر، من بسخن خود خوب میفهمم مسلم است که ما با يك ديگر خودرشك میبریم ماریورا .. خواهش میکنم آرام باشید بفکر تمیز سخن خوب و بد خود نستید بكدام حق و بكدام جسارت مرا چنین خطاب میکنید؟.. ضابط طوریکه سخنان او را هیچ نشنیده باشد حرف خود را دوام داده میگوید : ماریورا چیزیکه از روزها در دل ما آتش افروخته بود و وجود ما را میسوختاند امشب از بین دو لب ما خارج میشود !.. رجا میکنم مرا تنها بنامم خطاب نمائید.. دختر مستقیما بطرف پنجره میرود ضابط با يك هيجان فوق العادة میگوید : ماريورا ... خاموش فاروق بی عمه ام را بیدار میکنید ! امشب شما را چه شده که حرکات طفلانه می نمائید ... ضابط هم آهسته آهسته با نوك پنجه های خود بطرف پنجره میرود ... ضیاء نقره فام مهتاب از طرف پنجره بالای موهای سیاه و دراز دختر تا بیده مانند ستاره میدرخشد. -۹۷- --- page 105 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - ماریورا !.. - اگر يك کلمه دیگر بگوئید در حال ازینجا خواهم رفت !.. در اطاق يك خاموشی عمیقی حکمفرماست هیچ صدائی شنیده نمیشود. هر دویشان پیشمانی های خود را به آئینه های پنجره چسبانده مهتابی را که در بالای دانیوب بلند شده میرود تماشا میکنند !.. شب خیلی ساکن و بی صدا ، هوا هم ملایم است !.. - ماد موازل ماریورا ، میل دارید چند دقیقه به برنده برویم ، به بینید که چقدر يك شب خوب است .... - خنک میخورم ... از دور صدای زنگ ساعت که دوازده را اخبار میکند بگوش میرسد - بالاپوش خود را بشما میدهم؟ . - نمیخواهم !.. - چه میشود برای پنج دقیقه !.. - میگویم نمیشود ! - عذر میکنم !.. - آقای کاپیتان شما امشب خواب ندارید ... خواهش میکنم رفته استراحت نمائید !.. - چه میشود برای پنج دقیقه !... به بینید روی آسمان ستاره ها چطور می درخشند . - میگویم ممکن ندارد نکنید که عمه ام بیدار میشود !.. ضابط در حال بالاپوش خود را از بالای چوکی گرفته بشانه های دختر می اندازد . خیلی آهسته دروازه را باز میکند ، دختر بحال عصبیت میگوید : - فاروق بی ، عجب آدم معند هستید میخواهید تماما آرزوهای خود را عملی کنید !.. به برنده میروند ... تا جائیکه چشم کار میکند همه چیز برنگ ماه بنظر می خورد . - ماریورا چه يك شب خوبی است ؟.! - نمیدانم !.. - چرا اینقدر بخشونت حرف میزنید ؟ نسبت بمن در خود يك ذره احساس ترحم - ۹۸ - --- page 106 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر نمی كنید ؟ - فاروق بی ، بگوئید: - مثل اینكه دیگر سلاح تهدید نداشته باشید هروقت را برفتن خود ازینجا تهدید می نمائید . گویا طر فی ضعیف اراده و فكرم را پیدا كرده اید ، حال در دست شما هستم !.. - كاپیتان !.. - اینك چپ میشوم !.. در افق دانیوب مهتاب بلند می شود چشمان آنها بطرف آسمان متوجه است. نه دختر چیزی میگوید و نه كاپیتان !!. دقایق بسرعت میگذرد! . بالاخره كاپیتان آهسته آهسته چشم های خودرا بطرف دختر دور میدهد .. گوئی تمام ستاره های دانیوب در زیر مژگان های این چشمان آبی مستور است : - ماریورا !.. باز ساكت می شود. در لب هایش قوة تكلم نمانده !..سر خودرا بسوی آسمانیكه ملیونها ستاره دران می درخشد بلند كرده میگوید : - ماریورا، دیگر بس است، باید بمن گوش دهی و به سخنان من اعتماد نمائی. - فاروق بی ! هرگز من به سخنان شما گوش نداده و اعتماد نمیكنم ، رجا میكنم خاموش باشید !.. - خاموش نخواهم شد!.. - كاپیتان بشما میگویم ساكت باشید !.. امشب زمین و آسمان و تمام اجرام فلكی ما را بيك رفتار بی شعورانه می بیند !.. به اندیشۀ خوب و بدچیزهائیكه میگوئیم نیستیم!.. يك وضع قبیحی را پیروی میكنیم !.. - يك دقیقه به سخنان من گوش دهید !.. - كاپیتان يك دقیقه خیلی زیاد است ، بلكه يك ثانیه هم به سخن شما گوش نمیدهم!.. و هم نباید گوش بدهم !.. شما ضابط اردوئی هستید كه هر آن برادران ما را برای تسلط بر مملكت ما میكشند !.. - 99 - --- page 107 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر دختر دفعتاً سر خود را بلند کرده با یک آواز متین میگوید : — کاپیتان ! ما و شما دشمن هستیم ، و دائماً بدشمنی با هم مجبور میباشیم ! . . — خیر ما و شما دشمن نیستیم ماریورا ! حتی مملکت های ما هم با هم دشمنی ندارند این وضعیت در اثر يك نوع پیش آمدهائی است که ما را مجبور به این روش ساخته . — هرچه میخواهد باشد ، ولی نتیجه يك سان است !.. فعلا شما جزيك دشمنی که با موزه های خود در بالای خاك مقدس ما میگردید ، چیز دیگری شده میتوانید ؟ . . بمن واجب است که از شما نفرت نمایم !.. وعذر میکنم بیشتر ازین درین راه کوشش ننمائید وبگذارید این نفرتی را که نسبت بشما در خود حس میکنم محو نشود. — ماريورا ! انسان بکوشش نمیتواند حس نفرت را نسبت بکسی در خود تولید نمايد !.. شما غیر ازینکه خودتانرا بازی بدهید ، چیز دیگری هست ؟.. — نکنید، فاروق بي . يك عسكري كه صاحب شرافت ذاتی است نباید به دل يك دختر بیچاره دست بزند !.. — ماریورا با وجود اینها، فراموش نكنی كه يك قوة خارق العاده که از ارادة ما خارج است، ما را بيكدیگر نزدیک می سازد عشق ومحبت وطن ندارد ماريورا!.. -فاروق بی ـ تکرار میکنم !.. که ما نه حق دوست داشتن ونه حق محبت را با هم داریم همه را بيك سو بگذاريم ، وضعيت فراموش نشدنی پدرم مرا وادار می سازد که از شما نفرت نمایم ، وکوشش میکنم که نفرت کنم !.. چونکه . دختر چشم های خود را بچشم های ضابط دوخته میگوید: ـ چونکه امروز مملکتم ، حیثیتم ، غرورملی ومليتم در زیر پاهای شما آه وناله میکند ! . . — ماريورا این فکر تو غلط است!... ما برای گرفتن مملکت شما نیامده ایم ،چشم ما در پی استیلای دائمی آن نیست این آسمان قشنگ ، این ستاره های درخشنده ، این کوهها و تپه های زمردین که با برف مستور است و این دره ها و دریاها و بالاخره همۀ آن ها از شما است !.. مادر مملکت شما طوریکه آمده ایم برمیگردیم؛ پس چرا ما با يك ديگر ـ ۱۰۰ ـ --- page 108 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر خود دشمن باشیم و در خود ایجاد نفرت نمائیم ! دشمن شما کسانی هستند که چشم شان به مملکت شما باشد . ما دشمن نیستیم !.. در رخساره های ماریورا دو قطره اشک مانند مروارید می درخشد! آه فاروق بی چرا ما و شما با هم معرفی شدیم !.. تکرار میکنم: عشق وطن و مأوا ندارد. و هیچ کدام اینها را نمی شناسد . دل هم بمنزله سلطانی است که تحت هیچ اراده نمیرود !.. تو بگذار ماریورا چیز یرا که از مدتها چشمان ما حکایت میکرد اکنون زبانهای ما هم ادا نماید !... دختر در حالیکه روی خود را بطرف ستاره هائیکه در آسمان میدرخشد بلند کرده میگوید : کاپیتان بر و که استراحت کنیم طبیعت امشب ما را دست و پاچه ساخته، چیزهای غیر عادی میگوئیم !.. ضابط دست های لرزان خود را دراز کرده میخواهد که بالای دست های دوشیزه قشنگ بگذارد ولی دختر با هیجان دست های خود را پس کرده میگوید : چه میکنید فاروق بی ؟.. در لب های ضابط یک آواز خفیف و لرزان : ماریو را ترا دوست دارم !.. رجا میکنم کاپیتان بروید که خواب شویم !.. ضابط سکوت میکند ... بدون اراده سرش پائین می افتد چشمانش پر اشک دیده میشود: خوب است برویم !.. داخل اطاق میشوند ... چراغ خاموش شده بود در اطاق تاریکی خفیف است ... نوک پنجه های خود را بزمین گذاشته راه میروند ... عمه ماریورا بالای کوچ خواب است ... یک صدای خفیف شنیده میشود که آهسته میگوید : شب شما خوش کاپیتان !.. ضابط انگشت های باریک و گندم رنگ دوشیزه جوان را در بین دست های خود - ۱۰۱ - --- page 109 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر که مثل آتش می‌سوزد گرفته و فشار میدهد. بعد از آن آهسته آهسته انگشتانش را مستقیماً بطرف دهن خود برده دفعتا می‌بوسد ... ـ چه میکنید کاپیتان دیوانه شده‌اید؟.. ضابط هیچ گوش نمیدهد، با لب‌های آتشین خود تکرار می‌بوسد و میگوید: ـ شب شما خوش، ماریورا!. هر دوی شان با قلب پر از مسرت و نشاط از دروازه خارج شده، بانوک پنجه آهسته آهسته هر کدام بجای خود میروند ... ساعت، چهار صبح را اعلام کرد... همه بخواب عمیقی فرو رفته‌اند... هوا ملایم و باد آرام است. دروازۀ خانه را بشدت میزنند. صدای زنگ در نیز شنیده میشود. درین تاریکی صبح کی خواهد بود؟ کاپیتان بالا پوش خود را پوشیده به برنده می‌براید. ـ کی هستی ؟.. ـ من احمد هستم. جناب کاپیتان پائین تشریف بیاورید!. ـ چه خبر است احمدبی؟. ـ زودتر بیائید! ضابط با هیجان از اطاق خارج میشود... راهرو بکلی تاريك است؛ اينك صفه، بروی حویلی بالاخره بدهن دروازه رسیده و آنرا باز میکند: ـ چه شده چه خبر است احمدبی ؟... ـ دشمن از تمام اطراف نهر (سرت) به تعرض شروع نموده!.. ـ چه میگوئید؟.. ـ: بلی از نیم ساعت باین طرف تمام مواضع ما زیر آتش توپ‌های دشمن است... قوای بلغاری‌ها هم که بطرف جناح چپ بودند نظر به اطلاع تيلفونی قوماندان فرقه ٢٥ مقاومت نتوانسته عقب نشینی میکنند. ـ ممکن ندارد! ـ چطور ممکن ندارد؟... حتي يك غند سوار روسها مستقیماً بطرف جنوب روان شده ـ ١٠٢ ـ --- page 110 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر میخواهند که لوای آستریارا محاصره کنند.. ازین قراو بالای ابرایئل می آیند؟.. همین طور فهمیده می شود ... جناب کاپیتان وقت میگذرد... جنرال (کوس) منتظر شما است!.. - جنرال برخاسته؟.. بلی، از نیم ساعت به اینطرف در ریاست ارکان حربیه مذاکره است. - پاشا کجا است؟. پیش جنرال !.. پس حرکت شروع شده است ؟.. - حتی فرقه بدون شبهه حال داخل حرب است!.. تا پنج دقیقه دیگر میرسم !.. کاپیتان دروازه را بسته برمیگردد ... پیش روی زینه دفعتا سایه دو نفر دیده میشود... ماریورا وعمهاش در حالیکه استاده اند میگویند : - چه خبر است کاپیتان؟.. ضابط سرخود را بطرف دختر دور داده .. بايك وضع مضطرب و صدای مهیب میگوید : دشمن به تعرض شروع نموده سوارهای روس لوای اوستریارا مغلوب ساخته بطرف ابرایئل روان هستند !... چشمهای آبی و اشك بار ماریورا دفعتا بطرف سقف بلند میشود ... از بین لبهایش چند کلمه مثل اینکه دعا کند بگوش میرسد . - خداوندا هزار بار شکر.. عمه ماریورا از فرط مسرت بگریه آغاز میکند... ضابط راست ایستاده است. رنگش تغیر کرده . در لبهایش خنده زهرآلود نمودار میشود . در حالیکه میخواهد داخل اطاق شود میگوید: -وقتاکه باچشمهای اشکبارنزدخداوندشکران خودراادامینمائید توصیه میکنم اینقدر - ١٠٧ - --- page 111 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر عجله و مسرت نکنید. چشم‌های خود را به چشم‌های دختر دوخته میگوید: - زیرا در هیجان‌های بزرگ اندیشه هزیمت قوی‌تر میباشد. اینرا گفته دروازه را می‌بندد.. -١٠٤- --- page 112 --- حرکت به جبهه بعد از يك ساعت ... اولین امر جنرال (كوش) قوماندان عمومی اردوی دانیوب قرار آتی است: ـ بایست تمام قوا تا وقت طلوع آفتاب به هر وسیله که بتواند بطرف جبهه حرکت بنمایند ! .. صبح است و آفتاب آهسته آهسته بالای دانیوب بلند میشود... در سرتاسر شهر شورش و ولوله دیده میشود... راه ها، میدان ها، جاده ها، همه از عسکر پر است ... آواز طرم از هر طرف شنیده میشود... تمام اهالی ایراثیل از عقب آئینه های پنجره های خود اطراف را تماشا میکنند ... ساعت از شش گذشته است ... در خانه میخائیلسکو ها هستیم ... کاپیتان باعجله فوق العاده دروازه را باز کرده داخل حویلی میشود... بشتاب از زینه ها بالا رفته داخل اطاق خود میشود ، یکنفر عسکر هم در حالیکه بکس بدست دارد آهسته آهسته از زینه ها بالا میرود ... اولین روشنی صبح از پنجره ها داخل اطاق میگردد... ماریورا، مثل يك هيكل بی روح در راه رو استاده است... موهای سیاهش پریشان رنگش پریده ... قلبش با يك هیجان فوق العاده میپرد. عسکر هم مانند سایه از جلو دختر میگذرد و با قدم های آهسته بطرف اطاق کاپیتان رفته و داخل میشود. ماریورا هنوز در راه رو متحیر ایستاده است... در وجودش قدرت حرکت نیست... دروازه اطاق ضابط تا حال باز نشده است... دقایق با هیجان میگذرد يك... دو سه... پنج... ده !. بالاخره دروازه باز میشود!. ضابط با لباس حرب بدهن دروازه ایستاد است. دفعتاً با دختر چشم به چشم میشود، نه يك صدا است و نه يك حرکت!... ضابط با آهستگی نزديك دختر شده دست خود را بطرف او دراز میکند: ـ خداحافظ ماريا!.. ـ کجا میروید؟.. ـ میدان حرب!. چشم های دختر پر اشك شده و از گریه خودداری کرده نمیتواند !.. اشك هائيكه از -١٠٥- --- page 113 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر چشمانش سر از پر میشود در پرتو روشنی صبح روی رخسارهایش می درخشد!. ماریا چرا گریه میکنی ؟.. نمیدانم؟. از من چیزی نپرسید!.. ضابط دستهای كوچك دوشیزه جوان را در بین دست های سوزان خود میگیرد.. لبهای آتشین خودراروی انگشتان لطیف او گذاشته می بوسد و میگوید: ماریا این اشكهائیكه از چشمانت میریزد مرا مسعود میسازد!.. حال ازینجا مانند طفلی که مسرتش نامحدود باشد جدا میشوم خیلی سعادت مندهستم ماریا آنقدر سعادت مند هستم که هیچ تصور کرده نمیتوانی!. با دستهای خود موهای پریش دختر را نوازش میدهد. به عمه ات سلام مرا بگو!. وعذر کن که مرا عفو کند!:. من به حرب میروم باز گشتن مجهول است !.. خدا میداند که چه میشود!.. تکرار دست های دختر را میبوسد و میگوید:.. برو ماریا خدا حافظ... میروید فاروق بی !.. بکلی میروید ؟ خیر ماریا انشاالله باز می آیم !.. دختر گریه کنان میگوید: فاروق بی انتظار شما را میکشم ! . . برای شما و برادرم هر شب پیش خداوند دعا میکنم !.. ضابط برای پنهان کردن دو قطره اشکی که در نوك مژگانش جمع شده است دست خود را بلند کرده بروی پیشانی میگیرد. با يك آواز لرزان میگوید: ماویورا ، آیا مرا عفو کرده ای ؟.. دختر ساکت مانده وجواب نمیدهد ... بگو ماریا مرا عفو نمودی ؟.. تا با روح مستریح برو !.. دختر با وضع پرهیجان سر خودرا بلند میکند چشمهای اشك آلود خود را بچشمان سیاه ضابط دوخته میگوید: آیا میخواهید شمارا عفو نمایم؟.. خوب !..!..!.. - ١٠٦ - --- page 114 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر يك قدم به ضابط نزديك میشود... در روشنی اول صبح كه از پنجره ها بداخل تابیده بطرف این مردكه مثل يك هیكل فولادی ایستاده است با ذوق و هیجان می بیند. بعد ازان بنوك پنجه ها بلند شده لب های یاقوتی رنگ خود را آهسته آهسته بطرف لبهای سوزان ضابط نزديك میكند و بمهرد نزديك شدن چشمان خودرا می بندد و خود را در آغوش او پرتاب میكند! دست های خود را بگردنش آویخته فشار میدهد!... حال از تماس این دولب های سوزان يك صدای خفیف شنیده میشود و بس!... بعد از يك دقیقه... اكنون برو كاپیتان!... لب های آتشین خودرا از لبهای سوزان ضابط دور میكند!. ضابط، قوۀ تکلم ندارد! با افكار پرهیجان از زینه ها پائین میشود... آخرین صدای دختر را از عقب ضابط میشنویم که میگوید : كاپیتان دقت كن! نه اورا هدف قرار دهی و نه هدف او قرار بگیری از یرا نمیخواهم کشته شوی و نه او را بکشی!... سر دختر دور کرده، چشمانش سیاهی میکند وجود ش مرتعش میشود وروی زینه ها می افتد مانند جسم بی حركت همانجا می ماند... -١٠٧- --- page 115 --- حرب در جبهه هستیم... گلوله باری مسلسل توپهای دشمن سنگرهای ما را زیر و رو میکند روسها برای پس پا ساختن ما فوق العاده فعالیت میکنند ... از ده ساعت باین طرف ساحل نهر (سرت) بین دود وغبار پنهان است. هیچ چیز دیده نمیشود راه های بین سنگرها تماما از زخمی ها و مرده ها پر است !.. بلغاری ها و آستریائیها تقریبا سه کیلومتر عقب تر موقع گرفته اند.. تنها فرقه ترك بمقابل دشمن مقاومت میکند تا حال يك وجب زمین اشغال شده را از دست نداده ایم!.. قوای توپچی آلمان فقط از دور با روسها مقابله می نمایند ، تمام بار محاربه بدوش عسکر ترك است !... بعد از چهل و هشت ساعت از سپیده دم تا حال پنج مرتبه دشمن مکرراً تعرض کرده گویا میخواهد بمقابل تمام موانع با دادن تلفات ابراائیل را دوباره اشغال نمایند! عسکر تازه دم روسی هم آن به آن برای معاونت عساکر روسی میرسد... بلغارها موضع خود را گذاشته با حال پریشان بطرف ابراائیل فرار می نمایند ... بيك غند عسکر آلمانی امر داده شده که جای بلغاری ها را اشغال کنند... يك قسمت قوای توپچی اوستریا هم پس پا شده و جای خود را بدشمن گذاشته اند ... عساکر ترك مانند دیوار آهنین سنگر های خود را محافظه میکنند. دشمن با تمام قوت خود فشار آورده و میخواهد عساکر ترك را مجبور به عقب نشینی سازد. لهذا تمام سنگر های ما زیر آتش شدید خصم واقع است... پس از چهل وهشت ساعت دیگر از شدت تعرض دشمن کاسته شده قوای روس ورومن نتوانستند فرقه های ترك را از جایش حرکت بدهند، اینست که به مقصود خویش نائل نشدند... معلوم میشود که تلفات زیاد داده اند. ساعت به ساعت تعرض خفیف تر شده میرود... صدای آتش توپهای ترك متمادیا بکوش میرسد!.. -- ۲۰۸ -- --- page 116 --- عشق ووظیفه یا شب اخبر شام ساعت ٩ شب است... سه روز، سه شب سرتاسر میدان حرب از آتش باری های دشمن زیرورو شده بود. فعلا سکوت حکمفرما است ... شام یکی از روزهای برج حوت است ... در آسمان قشنک ستاره ها می درخشد. نهر(سرت) وتپه های پر برف اطراف را شعاع خیره رنک مهتاب شب های هفت و هشت روشن کرده ... بادهم ساکت است ... در شهر ایبرائیل هیجان فوق العاده دیده میشود، تمام اهالی بکوچه ها هجوم آورده بايك بی قراری منتظر خبر تازه میباشند، راه های ایبرائیل از موتر های زخمی پر است!... شب ساعت ١٢ است... در سنگر هستیم... هرکس بالای وظیفه خود است، هیچ روشنی دیده نمی شود... بايك هیجان واضطراب فوق العاده در تاریکی ظلمانی شب، صبح را انتظار میبریم!... درین اثنا تمام تیلفون های استحکامات زنگ میزند: - آلو ... آلو ... آلو ... امر قوماندان کل قوا : «سپیده دم برای تعرض آماده باشید!.. در شب هرکس بالای وظیفه خود حاضر باشد!، انتظار امرثانی را بکشید!.. » صبح ساعت سه وسی دقیقه است... در استحکام تولی هفتم توپچی دافع طیاره ترك داخل میشویم... هیاکل اشخاصی که در تاریکی حرکت میکنند بنظر میخورد... از هر طرف آواز بگوش میرسد... قوماندان که يك شخص ميانه قدوجسیم است عقب توپ بزرگی بيك سنگ تکیه داده با چشمان خواب آلود وخسته خود بطرف فاروق بی دیده میگوید : کاپیتان! تعرض عمومی بساعت شش شروع میشود؟.. - ١٠٩ - --- page 117 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - بلی !.. - حال ساعت چند است؟.. - پانزده دقیقه کم چار!.. - پس باید زیاد از دو ساعت انتظار بکشیم !.. - بلی !.. - گمان میکنم المانها میخواهند بالای قوای روسیه حمله شدید و آتش باری خوبی اجرا نمایند !.. - همینطور معلوم میشود !.. - دعا کنیم که اوستریائی ها هم مثل بلغارها پس با شوند ! . و الا بازهم بار آنها بدوش ما می افتد !.. - متأسفانه هر وقت همین طور میشود !.. - میدانی کاپیتان که نسبت به پیلوت های روس هوا بازان رومن خیلی جسور هستند !. حتى بعضاً برای تهدید و خاموش ساختن بطریه خیلی پائین می آیند!.. دروقت تعرض چند دفعه مجبور شدیم که جای خود را تبدیل نمائیم. مخصوصا یکی از آنها فوق العاده جسور است . در اول تنها می آمد ولی حال بايك دسته يك جا می آید. شاید او را ترفیع داده اند!.. خیلی مدهش است سه شب و روز هرچه کوشش نمودیم حریف را زده نتوانستیم - سه روز فرمودید ؟... - بلی، شما امروز آمدید، در تمام دوام تعرض مانند باشه گرسنه که خود را برای گرفتن صیدش میرساند ما را تهدید میکرد. - جناب كُندك كُمشر !.. در هر دفعه تعرض آنرا ازچه شناختید ؟.. - از جسارت او شناخته میشود ، در عقب طياره اش هم يك علامۀ از اسکلیت بزرگ رسم است . ضابط به آواز بلند میگوید : - ها اسکلت سر؟.. - بلی، شما هم او را می شناسید کاپیتان ؟.. - ۱۱۰ - --- page 118 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - میشناسم !.. - پس شما هم .... - خیر جناب کندکمشز اما هنوز با او مقابل نشده ایم !.. - پس از کجا او را می شناسید ؟.. - گاه گاه برای بمباردمان به ایزائیل هم می آمد. - چه يك حریف مدهشی است !.. - بلی خیلی آتشین مزاج است !.. - از آتشین مزاجی گذشته مدهش است. مدهش !.. یکی از پیلوت های آلمانی هم که سی یا سی و پنج طیاره انگلیسی را سقوط داده در دم طیاره اش اسکلت دارد این حریف به او خیلی مشابه است !.. کندکمشز سگرت را روشن کرده میگوید : - فاروق بی، شما فعلاً پائین بروید، من به ترسدگاه میروم، اگر لازم شد شما را می طلبم !.. - خوب است !.. فاروق سلام داده میرود... تاریکی عمیق وسکوت حکمفرماست!.. به انتظار صبح هستیم، هیچ صدا و حرکت نیست دقایق پی هم میگذرند !.. در همین شب هنوز ساعت پانزده دقیقه کم چار است !... شهر ایزائیل هم مثل سنگر های ما که پانزده کیلومتر ازان دور میباشد در تاریکی شب در حال سکوت است !.... در خانه میخائیلسکو ها !.. از خلال دروازۀ اطاق ماریورا روشنی خفیفی دیده میشود شاید ماریورا هنوز خواب نرفته است !.. صدای پای آهسته بگوش میرسد، عمه ماریورا در حالیکه بدست خود لامپ دارد آهسته داخل اطاق ماریورا میشود ... ماریورا با مو های پریش ، چهرۀ آشفته، چشمان خسته و دردناك آرام آرام قدم میزند !.. - چرا خواب نمی شوی ماریورا ؟.. - نمیدانم عمه جان هیچ خواب ندارم - مریض هستی ؟.. - ۱۱۱ - --- page 119 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - خیر !.. - پس چرا خواب نمیروی ؟.. - نمیدانم امشب خواب از من فرار کرده اعصابم بقدری خسته شده است که !.. - دیشب هم تا صبح چراغ اطاقت روشن بود !.. - دیشب هم هیچ خواب نرفتم !.. - دخترم نمیدانم ترا چه شده است ! .. از فرط بی خوابی رنگت تغیر خورده و چشمانت قرمز شده است !.. - عمه جان خیلی مانده هستم !.. - ماریا درین دوسه روز در اوضاعتك يك نوع تبدلاتی حس میکنم از شدت هیجان سیمایت پژمرده و چشمانت کم نور است !.. عمه ماریورا چراغی را که در دست دارد روی میز گذاشته به ماریورا نزدیک شده با دست های خود موهای سیاهش را نوازش داده میگوید: - دختر عزیزم ترا چه شده !.. بمن بگو .. - هیچ نمیدانم عمه جان !.. تنها يك قسم اضطراب داخلی است که قلبم را می فشارد و گلویم را خفه میکند !.. - ماریا مگر مریض هستی ؟.. - نمیدانم، عمه جان از من چیزی نپرس !.. دختر بازوهای خود را دفعتاً کشاده و بگردن عمه خود می اندازد... قطرات سرشك از چشمانش سرازیر میشود !.. - وضعیتم خیلی خراب است عمه جان !.. میترسم ... مرا تنها نگذار ... میترسم میترسم مرا در آغوشت بگیر !.. سر كوچك خود را بسینهٔ عمه‌اش میگذارد ... پیرزن با بی‌قراری میگوید: - آه یگانه دخترکم! دختر عزیزم! مکن... یگانه مایه تسلی قلبم در دنیا تو هستی حیاتم تو و هستیم توئی !.. اوه من يك زن درد رسیده هستم ! تو بر روی این دردهای دلم آتش میفروز ماریا !.. اعصاب تو درین روزها خراب شده است ! .. حق بجانب هستی زیرا مصیبت های پی در پی ترا شکنجه می کند ! این چند هفته هم از برادرت خبر نرسیده -۱۱۲- --- page 120 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر برعلاوه چندروزهم تنهاماندیم !.. تنهائی هم بذات خود عامل بزرگی برای خرابی صحت و تولید عصبیت شخص است .. دیگرهیچ چیزی نیست دخترم!... سپس با دست های خودرخساره های گندم گون اورا که از شدت گریه قرمز شده نوازش داده میگوید: ـ فرداچارهٔ برای سر گرمی تو می سنجم .. اگر خواهش داری برای چند روزاز ا برا تبل هم میر ویم !.. زیرا مسئلهٔ ز ذو خورد و کشمکش حرب اعصاب را خسته می سازد.. ماریورا گریه کنان میگوید : ـ عمه جان ! اگر شما نسبت بمن اضطرا بی حس میکنید مرا ببخشید !.. چه کنم !نمیدانم درین چندشب خیلی نارام هستم اعصابم زیادخسته شده است!.. ـ میدانم ماریورا!.. چشم های خانم سالخورده حاکی ازشفقت بوده ومیگوید: ـماریوی عزیزم کوشش کن کمی بخواب روی!.. ببین ساعت ازچهار گذشته. نزديك است صبح میشود!.. دخترك شيرينم ، طفل نیستی فکر خودرا جمع کن !.. پیش آمد های جزئی قابل این اندازه تفکرنیست ... بعداز بازو ها ی ماریورا گرفته اورا بطرف مجسمه مریم میبرد: ـ دخترعزیزم : بزانو در آمده چشمانت را به بند ،باقلب پاك وضمیری بی آلایش برای برادر و تمام هموطنانت دعاکن... به بین تمام کوچه ها اززخمی ها پُر است !.. برادر و تمام هموطنانت برای حفظ وطن و شرف و ناموس ما می جنگند !.. تمام افکارشان متوجه حراست ناموس وحفاظت وطن است، تو معصوم هستی، تو پاکدامنی برای خود و برادر وهموطنانت طلب نجات کن !.. آهسته آهسته بـگوشهٔ دیوار نزديك ميشوند. ـ تمام چیزهائیکه بتومیگویم اجرا کن آنوقت خواهی دیدکه با قلب ساکن بخواب عمیقی فرو خواهی رفت!.. ماریورا آهسته میگوید. ـ خوب ... ـ۱۱۳ـ --- page 121 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بعد از ان زانوهای خود را خم کرده بالای تخته ها بدوزانو می ایستد، چشم های خود را می بندد ... لبانش آهسته حرکت کرده و بدعا مشغول می شود : - ای خدای بزرگ و توانا ! ... درین دقیقه کسانی را که برای وطن ، شرف و ناموس ما می جنگند به لطف و مرحمت خاص خود از آنها حمایه کن ! .. در بین آنها برادرم را نیز بتوسپردم ، ای خدای توانا ! .. او را برای این دوزن بد بخت و سیه روز از فلاکت های آینده نگاه داری و ما را ازین بیش بداغ جدائی او مسوزان ! ... دختر آهسته آهسته سر خود را بلند میکند ... در چشمانش قطرات اشک دیده میشود از لبانش صدای خفیف می برآید و میگوید : - ای خدای من ! تمام آنها ئیکه درین شب تاريك و موحش برای وطن خویش می جنگند همچنین آن انسانهای بدبخت و بیچاره را !... يك كمی سكوت می کنند در لبان خود سوزشی حس کرده با گلوی گرفته میگوید : - و ... او را ... او را ... هم ! ... دیگر چیزی نمی گوید ... دست های خود را بزمین گذاشته خاموشانه قدر است می ایستد ... از چشمانش اشك جاری است روی گونه های زنی که بالای سرش ایستاده هم قطرات اشك ديده میشود ... با قدم های ملایم بطرف پنجره میروند ... دختر پیشانی عرق آلود خود را به آئینه های سرد پنجره می چسپاند ... چشمان خود را کشاده در تاریکی شب اطراف را از نظر گذرا نیده میگوید : - عمه جان ، گمان میکنم حرب خیلی مدهش است ! . . هنوز هم زخمی می آورند ! . . - دخترم حقیقتاً خیلی مدهش است زیرا زخمی های دشمن زیاد می آید ! .. - خداوند همه شان را نگاه کند ! .. - ما باید در حق هم وطنان خود بیشتر دعا کنیم ... - عمه ! آنها هم انسان هستند و برای يك ایده آل می جنگند ! .. - ماریا آنها برای استیلای وطن ما می جنگند ! - نظریۀ شما صحیح است ولی در بین شان کسانی هم یافت میشوند که برای استیلای وطن ما چشم ندوخته اند .. - 114 - --- page 122 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر سکوت عمیقی طاری میگردد ، دختر در شقیقه های خود لرزش عجیبی حس کرده میگوید : - عمه جان زخمی های کدام اردو زیاد است ؟... - از ترکها !.. - آه ترکها؟ .. - بلی از دو شب باین طرف تمام زخمی های ترك را می آورند!.. بمقابل اردوی ما تنها ترك ها مقاومت میکنند !.. اگر ترك ها نمی بودند اردوی ما خیلی پیش ازین وقت داخل ابرایئل می شدند!.. - افسوس ما با دشمن بی ضرر می جنگیم !.. با يك دشمنی که هیچ چشم شان بوطن ما نیست زدوخورد داریم، در حالیکه بلغاوها و آلمانها را از نظر انداخته ایم . دختر سکوت میکند چشمانش پر اشك شده... با آواز لرزان میگوید: - بیچاره فاروق بی!.. چهره عمه اش دفعتا تغییر میکند: - آه ماریا !... تو درین لحظه بفکر ضابط یکی از دشمنانی هستی که هزاره وطن ما را با بی رحمی هلاك می سازد؟.. بار دیگر نباید نام این شخص را از زبانت بشنوم!.. بگذار پدرت در مزار خود راحت باشد !.. ماریا آهسته میگوید: - عمه جان حق با شما است ! مرا ببخش زیرانمیدانم که چه میگویم. خانم پیر بازو های خود را کشاده او را در آغوش میکشد سرش را بسته خود گذاشته فشار میدهد و با يك لهجۀ شفقت آمیز میگوید : - دختر عزیزم برو به بستر خود راحت کن ... قوۀ ایستادن از تو سلب شده. بعد او را مستقیما بطرف بسترش میبرد ، ماریا اشكها ی خود را با دستمال پاك کرده دست عمۀ خود را می بوسد ... بعد روی چپرکت می غلطد ... خانم لحاف را بالای او کشیده واز پیشانیش بوسه کرده و میگوید : ماریورای عزیزم! شب تو خوش!.. خانم لامپ را از روی میز گرفته با قدم های آهسته بطرف دروازه روان شده، دروازه را خیلی آهسته باز کرده و از اطاق خارج میشود ... ساعت میدان گراد اینا پوبلیکا مانند زنگ های کهنه کلیسا ساعت پنج صبح را اعلام میکند.. - ۱۱٥ - --- page 123 --- تعرض شروع میشود باز هم در شهر ... دامن شب چیده شده است... خدایا چه شب طولانی و تاریک است!.. ساعت پنج است ... فاروق بی باکرنبل از موفع ترصد تپه های دور دست را که آهسته آهسته روشن میشود می بینند ... عساکر در مواضع خود جا بجاهستند. و انتظار طلوع آفتاب را می کشند ... دقایق و ساعات به آهستگی میگذرد. کرنیل به فاروق بی نزدیک شده میگوید ! - دشمن بفکر تعرض ما نیست زیرا هیچ حرکتی از آنها دیده نمی شود!.. همچنین به يك هجوم ناگهانی معروض خواهند شد!.. - گمان میکنم این دفعه تا (کالاس) پیش برویم !.. - بفكر من تا وقتیکه برف باشد ارکان حربیه امر حرکت نخواهد داد !.. - پس بکجا تعرض خواهیم کرد؟.. - گمان میکنم این تعرض بمقابل روسها يك حملۀ متقابله خواهد بود . - باید چنان ضربتی به آنها وارد آورد که دیگر جرئت نتوانند پیش دستی نمایند ! یا.. - یا ؟ .. - من صرف همینطور گمان دارم ! - خدا آخر کار را خوب کند ! با دوربین هائیکه بالای ۳ پایه قرار دارد اطراف را نگرانی میکنند .. بعد از دو روز در تمام محاذ سکوت است!.. در نتیجۀ تعرض ٤٨ ساعت گذشته روسها که بکوشش زیاد استحكامات بلغارها و اوستریائی ها را متصرف شده بودند، از دست دادند . قریب شام است.. ضابط با کندکشر صحبت دارند. - محقق می آیم جناب کند کشر ! وعده میدهم بیش از سپیده دم اینجا باشم. اجازه بدهید بروم!.. - ۱۱٦ - --- page 124 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - فاروق بی ! حالا ساعت هفت و نیم است مسافه بین استحکامات ما و شهر (برائیل تخمیناً) از ٤٠ - الی ٥٠ کیلو متر بیش نیست شما اگر اسپ را خیلی تند برانید میتوانید در ظرف ٨ ساعت رفته و باز بیائید درین صورت هیچ در آنجا توقف کرده نمی توانید !... - جناب کندک مشر ! نیم ساعت توقف برایم کافی است. - الله ... الله - خیلی مهم است کندک مشر صاحب !. کندک مشر زهر خندی کرده میگوید: - بگو ببینم، فاروق! این کار مهم چیست که اینقدر بی قرار هستی؟.. - جناب کندک مشر !.. کندک مشر ، دست به بروت های دراز خود برده در حال خنده میگوید: - کدام تحفه قابل ملاقات هم است یا نه؟ - اگر پرسیدم آزرده مشو ! میخواهم بدانم که بدرد میخورد؟.. - جناب کندک مشر !.. - خیلی خوب، چون برفتن اصرار داری برو !... ولی باید پیش از سپیده صبح اینجا باشی !... فراموش نکنی که عسکر هرگز از بالای وظیفه خود دور مانده نمی تواند ! ... چشمان سیاه ضابط از خوشی برق میزند ... از مسرت زیاد میلرزد !.. پاهای خود را يك بدیگر زده میگوید: - جناب قوماندان تشکر میکنم . در حال با قدم های تندروان میشود... در نقطه که سیم خاردار احاطه استحکامات تمام شده يك نفر عسکر جلو اسپی را بدست دارد. ضابط بالای اسپ جهیده و بعد از لحظه بسرعت برق مانندی از نظر غائب میگردد. - ١١٧ - --- page 125 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ملاقات ساعت دوازدۀ شب است... باران می بارد سوار مجهولی با شتاب از پیش روی میدان گرادیتا پوبلیکا گذشه در مدخل خانۀ میخائیلسکو ها می ایستد... سوار از اسپ پائین شده رأساً بسوی دروازه پیش میرود... با دست‌های مرطوب خود زنگ دروازه را میزند... آواز زنگ در نیم شب داخل خانه می پیچد سکوت مطلق ... آوازی از درون خانه بگوش نمی‌آید... در پنجره‌های اطاق هیچ روشنی دیده نمی شود ، باز انگشتانش بزنگ تماس میکند، باز جوابی نمی شنود. دو سه دقیقه را بین اضطرابات طاقت فرسائی میگذارند بالاخره صدای خفیف پای و روشنی کم نور چراغ محسوس میگردد... دروازه باز میشود... زن جوانی با موهای پریشان ظاهر میگردد.. - فاروق بی!.. - ماریورا؟.. قوۀ مجهولی که منبع آنرا نمیدانند بی‌اختیار هر دو را بدون اینکه سخنی بمیان آورند بهم نزديك ساخته و هر دو در آغوش يك ديگر قرار می‌گیرند.. لبان آتشین هر دو بهم تماس و این آتش سوزنده تا مغز استخوان هر دو کار کرده و هر دو میلرزند. در جهان دیگری در رفته اند!.. وجود عریان دوشیزۀ جوان در زیر چادر سیاه و نازك و ابریشمینیکه در وقت برخاستن از بستر بسر انداخته بود در بین بازوان تنومند ضابط میلرزید، اما لرزش دیگری داشت كه خیال میکرد تا لعانش با هر تكان آن بخود خاتمه میداد. در بین اطاق هستیم... در روی قالین شعله‌های سرخ و لرزان در حرکت است... از بیرون صدای باران بگوش می‌آید... از نیم ساعت باین طرف دست‌های سوزان يك دیگر خود را محکم گرفته صحبت دارند..، دختر گریه کنان میگوید: - فاروق بی، در بین چنان اضطراباتی اندر هستم که هیچ انسانی آنرا تحمل کرده نمیتواند. چنان حال پریشانی دارم که باری هم تصور کرده نمیتوانید!.. بعد ازین شماء برای من موجودی بشمار میروید که نزد من امکان فراموش شدن ندارد. در تمام تار و پود وجود من جا گرفته اید و محبت خود را با جسم من خمیر کردید. - ١١٨ - --- page 126 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر آه خیلی بدکاری کردید، خیلی کار ناشایستی را مرتکب شدید، فاروق بی !.. محقق بدانید که این حکایه در آخر بفاجعه تمام میشود !.. - ماریا، چرا چنین میگوئی ؟. آخر چرا بفاجعه خاتمه یابد ؟. آیا هر دوی ما بيك وضعیت سرد چار نشده ایم ؟.. من هم ترا دوست دارم تو هم برای من يك موجود فراموش ناشدنی و بی مثالی هستی !.. بی تو يك دقیقه تحمل ندارم !.. - فاروق بی ! این يك هفته جدائی تو، آنچه را که در شعورم پنهان بود دفعتاً با تمام موجودیت آن بمیدان ظاهر ساخت . گمان میکردم که تنها با شما الفت گرفته بودم ولی چقدر گول خورده بودم!.. فکر من هیچ تمیز نداده و دیوانه وار بشما مربوط گشته ام !. آه یار بی این چقدر يك گناه بزرگ است - ماریا، دوست داشتن گناه نیست!.. - دوست داشتن گناه نیست ، اما مشروط براینکه ضابط دشمن نبوده و منصوب به اردویی نباشد که مملکت ما را اشغال میکند!.. - ماریا، تکرار میکنم که ما دشمن مملکت شما نیستیم !.. من نه دشمن تو و نه دشمن وطن تو هستم !.. - شاید، ولی این مسئله چه بدرد میخورد ؟.. باری فکر نمائید که ساعتی پیش، کی میدانست که با الذات با توپهائی که آتش داده اید چه تعداد بیشمار هموطنان مرا بخاك و خون گذاشته اید؟.. و یا با اسپ خود استخوان های برادران مرا خورد ساخته به اینجا آمدید؟.. كاپيتان ! این حکایه حزین و خیلی حزین است !.. - ماریا، آیا عین همین چیز در مورد ما هم قابل تطبیق نیست؟.. درین دقیقه آن اولاد های بیچاره اناطولو را هم بخاطر بیاورید که بدون انتظار بردن کدام منفعتی محض برای مفاد دول متفق بزور آورده شده و حاضراً در محاذ جنگیده و نابود میشوند. تمام شفاخانه های اسرائیل از زخمی های ترک پر گردیده است. ماریا، ما مجبور هستیم که تمام ضروریات حرب را قبول نمائیم !.. این حرب تا آخر دوام کردنی نیست !.. روزی میرسد که صلح روی کار می آید و این خاطره های تلخ فراموش میشود و ما هم با تو مثل تمام عالم راه خوشبختی را می پیمائیم !.. دختر !، اشك هائی را که در گوشه رخسارش جاریست ، با نوك انگشتانش خود -۱۱۹- --- page 127 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر پاك كرده ميگويد: اوه فاروق بی! آنقدر میترسم كه!... چشم‌های دوشیزۀ جوان بزرگ می‌شود... لرزيدن لبانش را می‌بينم... به نظر حيرت و وحشت بروی ضابط می‌بيند و ميگويد: آه فاروق بی! همه چيز را بيك طرف بگذاريد ، هر چيزی را فراموش كنيم، اما برادرم ؟.. همان روزيكه برادرم می‌آيد و از محبت من با يك ضابط دشمن واقف میگردد . . . يك دقيقه سكوت . . . يك نفس عميق میكيرد . . . بعد با يك آواز خيلی خفيف و آهسته می‌گويد: محقق مرا می‌كشد !.. اوه ماريا ، تو ديوانه شده‌ای ؟ بچه چيزها فكر ميكنی ... برای چه ترا بكشد؟.. برای محبت تو؟.. مگر برادرت انسان نيست؟ آيا او احساس ندارد. نميداند كه عشق و محبت اختياری نيست!... بفكر من تقصيری متوجه ما نيست !.. فرضا اتفاقات دنيا ترا بمقابل شخصی كه نسبت باو در خود احساس عشق و محبت ميكنی نابود سازد ، چيزی از دستت ساخته است؟... ماريا بايد ترا بفهمانم كه : عشق و محبت وطن و ما را ندارد و دوست را از دشمن نمی‌شناسد !.:. فاروق بی، من برادرم را خوب می‌شناسم ، اگر آگاه شود، مرا عفو نخواهد كرد! « گريه كنان ميگويد » فاروق بی، بايد عاقبت سوئی را انتظار بريم!... خیر ماريا، برعكس من بسعادت و خوشبختی مان اطمينان دارم!... ضابط دفعتاً سر خود را بلند ميكند ... در سيمايش تغير محسوسی ديده می‌شود با يك صدای بلند می‌گويد : ماريا ! ترا از من نه تنها برادرت بلكه هيچ دست مقتدری جدا كرده نميتواند !.. دختر با چشمان پر هيجان به چشمان سياه ضابط می‌بيند!. _ ۱۲۰ _ --- page 128 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر - فاروق بی صدایت هم مانند بازوانت توانا و پر قوت است !... از شنیدن کلمات متین تو در خود يك جرئت فوق العاده حس میکنم : ... برق چشمانت مرا تسلی می بخشد ! .. ضابط بلا اراده دست های خود را بکمر دختر حلقه کرده او را بخود نزديك می سازد!. سر دوشیزۀ جوان به سینه مرطوب ضابط می چسبد با يك قوت فوق العاده او را فشار میدهد. دختر ساکت است بدون اینکه از خود دفاع کند از فشار بازوان ضابط يك ذوق نامعلومی در قلب و لرزش در وجود خود حس میکند ... ضابط لبان آتشین خود را بلبان سوزان دختر میگذارد و می بوسد ... - ماریا با تمام احساسات قلبی خود ترا دوست دارم !.. بیا که ترا روی قلبم فشار بدهم و مانند دسته گلی ترا بو کنم!.. ماریای قشنگم یگانه محبوب عزیزم بعد ازین تو تنها از من هستی بلی تنها از من !.. هیچ کس ترا از من جدا کرده نخواهد توانست !.. دختر با يك هیجان فوق العاده میلرزد... در تمام ذرات وجود خود يك سوزش مرموزی حس میکند. تا همین دم خود را روی بازوان مردی ندیده بود !.. چون عشق رگ های وجودش را فشار میدهد!.. عشق ومحبت کیف عجیبی دارد!.. مثل شخصی که تسلیم اراده مافوق میشود آهسته آهسته خود را به آغوش ضابط می گذارد. سر سیاهش روی سینه ضابط افتاده از لبانش يك آواز ضعیفی می شنویم که میگوید : - مرا فشار بده !.. آنقدر فشار بده تا استخوانهایم خورد و آتش وجودم خاموش شود روحم در بین بازوان توانا و آغوش گرمت وجود مرا بدرود گوید و بمیرم ... بعد از يك دقیقه... ضابط بازوان خود را از کمر ماریا دور میکند. آثار کدر در چشمان سیاهش دیده میشود... سراپا میلرزد ... گویا تهلکه بزرگی او را تهدید میکند ... میترسد، میدانید چرا میترسد؟ چه پیش آمد سوئی رخ داد که دفعتاً دختر را گذاشت؟.. خیلی پریشان بنظر می آید... موهای سیاه و پر پیچش شقیقه هایش را پوشیده... سر سیاه و كوچك ماریا روی سینه اش گذاشته است . از الاشه هایش گرفته بالا میکند ... لبانش میلرزد با رنگ پریده و دست های مرتعش از بند دست های دختر محکم گرفته بطرف پنجره - 121 - --- page 129 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر می برد... يك شب خيلی تاريك و مرطوب به آواز گرفته و لرزان میگوید: - ماریورا ا... من میروم !... دختر هم دچار افکار پریشان است چشمان آسمانی او که در آن بهترین رنگ های عشق جلوه میکند بطرف ضابط متوجه شده و میگوید : - کجا میروی فاروق بی. . برای چه میروی ؟... - مجبور برفتن هستم زیرا در محاذ انتظار مرا دارند !... - نروید ! - دیوانه هستی؟ باید پیش از سپیدۂ صبح در سنگر حاضر باشم!... - خیر ، بتو میگویم نباید بروی؟ دیگر نمیگذارم از من دور شوی!... - ماریا، تو دختر يك عسكر هستی! میدانی که اگر يك عسكر در وظیفه خود اندك اهمال بکند با او چه میکنند؟.. دختر در روشنی که از پنجره های اطاق به داخل افتیده لبان قرمز و درخشندۂ خود را بطرف ضابط نزديك مینماید :.. - فاروق بی من دیوانه وار ترا دوست دارم... دست های خود را بگردن ضابط انداخته چشمان خود را بسته و او را می بوسد ! . - فاروق بی !.. دیگر چیزی گفته نمیتواند ، صدایش خفه میشود ، گریه گلویش را می فشارد !.. ضابط با انگشتان مرتعش خود سر او را بلند میکند چشمان خود را به چشمان آبی او دوخته میگوید: - ماریا، باید چند ماه دیگر انتظار بکشیم... در همین نزدیکی ها حرب تمام میشود دول محارب آخرین قوت خود را به میدان حرب سوق میدهند ... روی خود را به رخساره های دختر میگذار و میگوید : - برو ماریا ، بالاپوشم را بیاور که بپوشم!. برفتار اسپ شش ساعت راه دیگر در پیش دارم، بقوماندان وعده داده ام که قبل از سپیده صبح آنجا حاضر میشوم!... دختر بدون آنکه جواب بدهد آهسته آهسته سر خود را بطرف کوچه دور میدهد. - ۱۲۲ - --- page 130 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر پیشانی خود را به آئینه های تر میگذارد «شب خیلی تاریک است ! - فاروق بی ، هنوز باران می بارد ! به بینید چه يك شب تاريك است چطور میروید ؟ ... - قسمیکه آمده ام!. - تر میشوید !. - فرق نمیکند - اگر خنك بخوريد !.. - تو دیوانه شده ای ماریا : حرارت عشق تو آتشی را که در وجودم افروخته برای گرم داشتنم کافیست ... - خیر ، خیر امشب نمیگذارم، فردا صبح بروید!.. درين شب تاريك ومرطوب رفته نمی توانید !.. - میروم ماریا، همانطوریکه عشق تو درین شب تاريك و مخوف مرا بسرعت باد به آستانت رساند، حال هم مرا رهنمائی میکند!. بیش از ین مرا اذیت مکن ... اگر ممکن داشت ومرا می گذاشتند هر شب برای دیدنت آمده و بر میگشتم!. دختر با چشمان پر اشك ميگويد: - اوه فاروق بی : تو چقدر جوان زیبا هستی !.. - تو هم خیلی قشنگ هستی ماریا !.. ضابط دختر را در آغوش کشیده از زمین بلند میکند... دختر در روی سینه ضابط دست و پا میزند ! - فارق بی مرا می اندازید !. در همین گیر و دار سلپیر های دختر از پاها یش می افتد.. یخه اش باز میشود، موهای پریشانش رویش را می پوشد!. - نکنید ، نکنید، فاروق بی ! . ضابط مثل اینکه کلمات او را نمی شنود... عاشقانه لی اورادر اغوش گرفته لبانش را می بوسد !.. - او فاروق بی چقدر با قوت هستید !.. - ۱۲۳ - --- page 131 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ضابط بالبهای خندان دختر را بزمین گذاشته میگوید: - ماریا زود تر بروو پاپوشم را بیاور! .. ماریا بطرف دروازه میدود ... - بایست ! .. که سلیپرهایت را بدهم! .. ضابط سلیپرها را بدست گرفته بسرعت سوی او میرود ... در دهن دروازه از کمرش گرفته او را بالا میکند ! .. دختر دست و پا میزند ... ضابط بی باکانه از بندپاهای برهنه اش محکم میگیرد ... - چه میکنید فاروق بی ، دیوانه شده اید؟ .. با وضع پر هیجان دست و پا میزند ، زانوهای برهنه دوشیزه زیبا در پرتو روشنی خیره و کمرنگی که از پنجره های اطاق داخل میشود می درخشد ! .. دختر در حالیکه دست و پا زده شورو غوغا میکند و کوشش دارد پاهای برهنه خود را بپوشد با اضطراب میگوید: بگذارید مرا والاعمه ام را صدا میزنم آنوقت ... ضابط هیچ گوش نمیدهد ، گویا در عالم دیگر است . ماریا مضطر بانه میگوید: - دیوانه شده اید چه میکنید ؟.. صدا میزنم !. - صدا کن و بتمام قوت صدا کن ! زیرا آتشی که در وجود ما مشتعل است هیچ دستی آنرا خاموش ساخته نمی تواند!. ماریا دفعتا خود را از چنگ ضابط خلاص کرده با يك هيجان فوق العاده از اطاق خارج میشود .. بعد از پنج دقیقه ... در دهن دروازه هستند. باران هنوز قطع نشده ، باد خفیف هم در وزش است. ماریا در حالیکه میخواهد یخن پالا پوش ضابط را بالا کند میگوید: - فاروق بی شب خیلی تاريك است دقت کنید که در راه به گودال ها تصادف نکنید .. ضابط انگشتان لطیف دختر را بین دستهای خود فشار داده میگوید: - عزیزم تو هیچ تشویش مکن، من بتاریکی و شب گردی عادی هستم . - ١٢٤ - --- page 132 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ماریا روی خود را بالای دست هایش می گذارد ... حرارت رخسارهای او دست های سرد ضابط را گرم می سازد ... - باز چه وقت می آئید فاروق بی؟.. - ماریا کوشش میکنم زودتر بیایم . - جواب مبهم ندهید وقتش را تعین کنید !.. - ماریا آیا متیقن نیستی که من برای آمدن به اینجا بتمام قوت خود کوشش میکنم.. دوری تو آتشی است که مرا می سوزد و نابود می سازد !.. اگر ممکن بود هر روز می آمدم ! .. - فاروق بی شب ها در عالم رؤیا با تو میباشم خواب از من فرار میکند!.. خواهش میکنم مرا زیاد تنها نگذارید !.. - ماریا من هم شب های دراز را راحت نمیکنم و دچار اضطراب هستم فکر من تنها متوجه بتو است محبت تو قلبم را مسخر ساخته . ضابط ماریا را در آغوش کشیده لبانش را بوسه کرده میگوید: - خداحافظ ماریا ! دیگر گریه نکنی ، همیشه شاد و خندان باش . دروازه باز میشود ... ماریا با چشمان پر اشك میگوید : - کاپیتان خداحافظ ، خدانگهدار تو !.. ضابط در حال بالای اسپ جهیده و در تاریکی شب مانند باد از نظر غائب میشود. * * * صبح است . بساعت شش ضابط داخل استحکامات میشود. پهره دارها به وضعیت سلام ایستاده اند ... تمام محاذ خاموش است. در تپه های بلند اطراف اولین اشعهٔ لرزان آفتاب دیده میشود ... کاپیتان با چشمان قرمز و خواب آلود میگوید: - چاوش چه خبر است ، شب کدام واقعهٔ مهمی رخ نداد؟. - خیر جناب کاپیتان ، هیچ چیز مهمی پیش نشد !.. - قوماندان کجا است؟.. - پائین خواب است. گفته بود وقتیکه کاپیتان آمد مرا بیدار سازید !.. - چه وقت خواب کرده است ؟.. - ١٢٥ - --- page 133 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر از دو ساعت باین طرف !.. لازم ندارد ، بگذارید خواب باشد ! .. خوب !.. فعلا وظیفه دار پهره کی است ؟.. نوری بیگ !.. بسیار خوب پس تو برو و برای من يك پیاله چای گرم حاضر کن !.. من پائین میروم... وقتیکه قوماندان بیدار شد ... اینجا سخنش قطع میشود. زیرا غرش طیاره ها در فضا پیچده فکرها را اخلال میکند. چشم ها متوجه و مژه ها برهم نمی خورد ؛ سه طیاره دشمن بسرعت سوی بطریه قوای ترك پیش می آیند .. ضابط بوضع عصبانیت میگوید : برای نوشیدن يك پیاله چای هم نگذاشتند ! بمجرد آمدن ... هنوز سخن خود را تمام نکرده كه يك آواز سریع حمله طیاره های دشمن را اعلام میکند . طنین این آواز يك دقیقه دوام کرده بعد ازان سکوت ؛ هر يك از عساکر مشغول وظیفه خود اند !.. کاپیتان در عقب بطریه ایستاده است بشدت میگوید : دور بین را بمن بدهید!. نفر در حال دوربین را تقدیم میکند... کاپیتان بمجردیکه چشم خود را به شیشه دوربین نزديك میسازد میگوید : طیاره اسکلت دار!. طیاره اسکلت دار جلوتر از همه بطرف استحکامات آنها پیش می آید .. کاپیتان با خون سردی بطرف طیاره های که می آید دیده و میگوید : دقت !.. انعکاس آوازش این جمله را تکرار میکند : دقت !.. هشتاد درجه شمال شرقی !.. هشتاد و سه درجه شمال شرقی !.. در حال دهن يك توپ بزرگ دافع طیاره که مخفی بود بحرکت آمده بطرف هوا ـ ١٢٦ ـ --- page 134 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بلند میشود کاپیتان دوربین را گذاشته بالای توپ میرود. چشمانش متوجه هدف بوده و این آله بزرگ اتوماتیکی را مثل بازیچه اطفال بچپ و راست دور داده بالاخره درجه معین را پیدا میکند با آواز منقطع میگوید : - آتش !... - کووووو... - آتش !... - کووووو ... - آتش !... - کوووووا... کووووو... کوووووا.. صداهای مهیب در فضا طنین انداز است... طیاره‌ها از هم جدا میشوند از بسیاری دود و غبار آسمان دیده نمیشود فرصت چشم گشودن نیست !.. بر فراز استحکامات يك غرش سامعه خراش که انسان را دچار واهمه میسازد اجازه فکر کردن نمیدهد طیاره اسکات دار از بین دود برآمده راست بالای سر ما است!... - جناب کاپیتان ، بالای سر ما است امان!... يك انقلاق مدهش، زمین را زیر پاهای ما میلرزاند پارچه‌های بزرگ زمین در بین دود و غبار به هوا میشود هنوز چشمان ما باز نشده که يك انقلاق مدهش دیگر مارا تکان میدهد یکی دیگر، یکی دیگر، یکی دیگر !.... يك صدای فریاد کوتاه بگوش میرسد : - آه زده شدم !.. کاپیتان ما در بین خاك و خون افتاده است!... بعد از نیم ساعت زنگ تیلفون : - الو... الو... قوماندانی فرقه است؟.. - بلی ، بلی ! - چیزهائیکه میگویم نوت بگیرید !.. - بفرمائید ! - ۱۲۷ - --- page 135 --- عشق و وظیفه یا حب اخیر - ضابط دافع طیاره فاروق بی ، سخت مجروح شده ، دکتور جراحتش را بسته و بردنش را به ابرائیل حتمی وانمود کرده میشنوید؟.. - بلی، بلی بفرمائید!.. - بدون معطلی یکنفر محافظ صحیه را بايك موتر بفرستید . - چشم، در حال بقوماندانی فرقه خبر میدهم!.. - زود باشید ، زیرا زخمش خیلی مهلک است !... - فوراً ، فوراً !... محاوره تمام می شود ... بعد ازيك هفته شب است. در راه رو شفاخانه عسکری شهر ابرائیل . يك روشنی خیره از آئینه های داخلی میدرخشد . از خلال دروازه های نیمه باز اطاق ها آوازها و ناله های محزونی شنیده می شود. در داخل این اطاقها چپرکت ها پهلوی هم گذاشته شده روی آنها انسان های ضعیف و رنگ پریده به نظر میخورند ... از راهرو می گذریم... در يك گوشه ساکن و آرام هیکل سه نفر انسانیکه جامه های سفید در بردارند دیده می شود. از حرکات شان معلوم می شود که هر سه شان دکتور است و راجع به مسئله مهمی باهم مذاکره دارند یکی از آنها که قدش نسبتاً بلند تر است با لحن سرد و قاطع میگوید : - محقق باید پایش بریده شود ! . . اگر اندك وقت را فوت کنیم بهر حال مریض را از دست میدهیم، چه کانگرن وخیم تر می شود ... بفکر من بهتر است فردا عملیات شود زیرا يك ضابط خیلی شجیع و باهمت است. شخص دومی که قدری چاق و دارای قد میانه است . سر خود را تکان داده میگوید : - من به نظریۀ شما موافقت ندارم، زیرا ما میتوانیم این زخم را از جا های مختلف پاره کرده شروع بتداوی نمائیم شاید نتیجۀ خوب تری بدست بیاید بفکر من کانگرن نو شروع کرده و یا هنوز حس خود را از دست نداده است.:. -۱۲۸- --- page 136 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر نفر سوم علاوه می نماید: من هم چنین عقیده دارم. اگر چانس با ما كمك نمايد پایش را بدون بریدن نجات داده بتوانیم ... شخص اولی: رفقا !.. این مسئله خیلی مهم و مهلك است. او یکی از ضابط های قیمتدار اردوی ما است ... رجا میکنم در طب چانس را مد نظر نگیرید ... خیلی خوب ، اما چرا اینقدر عجله داريد؟... اگر پای او کانگرن باشد دوسه روز بعدهم بریده میتوانیم ... آیا برای عملیات امروز و یا دو سه روز بعد فرقی میکند؟ و نتیجه يك سان نیست ؟.. درین صورت عجله لازم ندارد و بهتر است دو سه روز را تحمل کنیم... اگر علاجش بدون قطع کردن ممکن شد فیها و الا عملیات هر وقت از ما است! .. بيچاره يك دستش هم معیوب است ، اگر پایش را نیز قطع كنيم برای او خیلی نا گوار خواهد بود !.. شخص اولی سرش را تكان داده میگوید: خیلی خوب ، يك دفعۀ دیگرهم معاینه کرده بخود اوهم بگوئیم، بعداز آن فیصله میکنیم !.. این را گفته و هر سه شان سوی اطاق عملیات روان میشوند ... یکی از آنها به پرستاره که از عقب شان روان است میگوید: کاپیتان فاروق بی را باگادی مریض بردار به اطاق عملیات بیاورید! ..چراغهای عملیات خانه را هم روشن کنید!.. خیلی خوب !.. صحبت كنان داخل اطاق میشوند... از پانزده دقیقه است که کاپیتان فاروق بی روی یك ميز آهنی که با مومجامه سفید پوشانیده شده افتاده رویش زرد و با چشمان فرورفته خود به حیرت و دهشت بطرف دکتورها می بیند!.. معاینه انجام یافت... پرستاره ها زخم را میبددا می بندند . دکتوران پس از معاینه مشغول دست شستن میشوند. دقایق چند میگذرد ... بالاخره یکی از دکتورها به - ١٢٩ - --- page 137 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر مریض نزدیک شده به تصنع تبسمی کرده : دستمال را از پرستاره میگیرد عرق های جبین مریض را پاک کرده میگوید : آقای کاپیتان مغموم نباشید ؛ زیرا هنوز آنقدر وخیم نیست که قابل فکر کردن باشد ! . از لب های باریک و رنگ پریدهٔ ضابط کلمات لرزان مثل شخصیکه در حال احتضار باشد شنیده میشود : آقای دکتور پایم را قطع میکنید ؟.. هنوز فیصلهٔ قطعی نداده ایم !.. گانگرن نیست؟. آنهم هنوز پوره معلوم نشده است . دفعة الاشه های ضابط میلرزد اشکهائیکه در چشمانش جمع شده است روی رخسارهایش روان میشود. از یک دست فاقد بودم؛ حال يك ... سکوت میکند... دندانهای خود را روی لب های خود فشار میدهد... برای اخفای گریه روی خود را بطرف چپ میگرداند. فاروق بی ؛ طفل نشوید ؛ گفتم هنوز فیصله نداده ایم ، غمگین نباشید زیرا خیلی ضعیف شده اید ؛ چند شب است که هیچ خواب نمیروید ... نکنید نکنید فاروق بی !... ضابط در حالیکه گریه گلویش را فشرده میگوید: جناب دکتور عذر میکنم پایم را قطع نکنید !.. فاروق بی حرکات طفلانه میکنید ! . . من ترا يك شخص خیلی جسور گمان میکردم ! . . ضابط چشمهای پر از اشک خود را دور داده بطرف دکتور می بیند و به آواز منقطع میگوید: آقای دکتور من هنوز جوان هستم و نمیخواهم درین بهار جوانی با يك دست و يك پا حیات بسر ببرم . برای من مردن بهتر ازین وضعیت است !.. ـ ۱۳۰ ـ --- page 138 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ضابط دست و پا زده میخواهد برخیزد ... بصدای بلند میگوید : - خیر خیر! مرا بکشید ولی پایم را قطع نکنید!..عذر میکنم ترحم کنید؛ مرا بايك پا نگذارید !.. مرا بکشید ؛ بلی؛ بلی بکشید؛ برای چه معطل هستید!.. پرستاره ها از بازوهایش محکم گرفته نمی گذارند حرکت کند!.. درین ضمن یکی از دکتوران به پرستاره اشاره کرده میگوید: - او را ببرید و يك امپول مورفین هم پیچکاری کنید !.. ضابط سرخود را روی بالش گذاشته و بصدای بلند بگریه میشود!.. در اطاق عملیات سکوت مطلق است... از هیچ سو حرکتی دیده نمی شود ... تنها دکتورها مشغول صحبت هستند... یکی از آنها می پرسد . - انتظار بکشیم ؟.. - بلی بیکروز دیگر هم صبر کنیم !.. فردای آنروز فاروق که تمام شب از تاثیر مورفین بخواب بوده است مجرد باز کردن چشم ملاحظه کرد که از شیشه های پنجره آفتاب بهاری داخل اطاق گردیده و کمی دورتر از پنجره ها درخت های شفتالو پر از شگوفه دیده می شود... - چاوش ساعت چند است ؟.. - هشت !.. - چه میگوئی اینقدر خواب کرده ام؟ .. - بلی، تمام شب خواب بودید هیچ بیدار نشدید!.. - تاثیر دوا خواهد بود !... - شاید!.. کپایتان آرنج های خود را به بستر تکیه داده میخواهد بشیند بعد ازان سر خودرا دور داده از پنجره ها به اطراف نظر کرده میگوید: - صبح امروز چقدر قشنگ و زیبا است . - خیلی قشنگ است جناب کپایتان هوا هم معتدل است! - ۱۳۷ - --- page 139 --- عشق وو ظیفه یا شب اخیر - بهار آمد ! - بلی ! ساکت میشود ... بدون اراده سرش پائین شده چشمانش پر اشك ميگر دد و میگوید: - چاوش ، بعد ازین برای من نه بها است و نه کل !.. يك عالم تاريكی، بلی تاریکی !.. آهسته آهسته دستهای خود را دراز کرده و دست های عسکر را میگیرد: - چاوش ، من چقدر بد بخت هستم !.. نمیدانم چه جرمی را مرتکب شده ام که در پاداش آن عذاب میشوم !.. عسکر برای پنهان کردن اشک های خود سر خود را دور داده میگوید: - جناب کاپیتان ، چرا اینقدر به خوف هستید ؟ آخر این روزها هم گذشتنی است و باز انشاء الله مثل روزهای سابق با دل های شاد و خرم مراجعت میکنیم !.. - خیر چاوش! من مراجعت نمی توا نم !.. و تا آخرین دقیقه حیاتم مراجعت نمیکنم، زیرا!. اوه زیرا که پایم را قطع میکنند !. عسکر از استماع این کلمه تکانی خورده میگوید: - خدا حفظ کند کاپیتان ! اینقدر تشویش نکنید !.. امروز نسبتار نگ تان بهتر است!.. دیشب که دکتورها با هم مذاکره داشتند گوش گرفتم ... ضابط چشم های خود را خوب باز کرده میگوید: - راست بگو چاوش !.. چه میگفتند؟. آن داکتر چاق میگفت : صد هشاد اعتماد دارم که صحت یاب شود. ضابط دست ها ی عسکر رابین دست ها ی خو د محکم گرفته فشار داده میگوید : - راست میگوئی چاوش ؟... - والله راست میگویم !... لب های ضابط مرتعش و چشمانش پر اشك ميشود. با لحن متبسمانه میگوید: آه چاوش ، اگر پایم بدون قطع شدن صحت میشد!. - ۱۳۲ - --- page 140 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ صحت میشود، محقق صحت میشود، و باز مثل سابق با هم يك جا بسواری اسپ کوها تپه ها و دره ها را گردش میکنیم !.. يك لحظه سکوت . . . هر دو روهای خود را از هم گشتانده و اشک های خود را پاك میکنند ...ضابط میگوید : ـ چاوش ، ماریا هنوز خبر ندارد ؟ ـ گمان میکنم تا حال خبر ندارد . بعد ازین هم کوشش میکنم خبر نشود. قريب يك هفته است که بیرون هم نمی برآید!.. ـ بیچاره دختر!.. باز هر دوی شان سکوت میکنند . . . دقایق یی هم میگذرد . بالاخره کاپیتان میگوید : ـ دکتورها برای مشاهده برآمده اند؟. ـ خير، هنوز شروع نکرده اند !.. ـ امروز زخم مرا چطور خواهد یافت؟. ـ گمان میکنم شما را قریب شام معاینه کنند. ـ چرا ؟. ـ نمیدانم ، باهم میگفتند برای نتیجه در هر حال باید ٢٤ ساعت بگذرد!.. ـ پس بازهم تا شام باهزار ها خیال جانگداز دست و گریبان خواهم بود؟.. ـ بهرحال صبر و تحمل بهتر است کاپیتان !... ـ چاوش ! آئینه داری بمن بده!.. چاوش يك آئينة كوچك كه با خود داشت برایش میدهد . ضابط آنرا با دست های لرزانی گرفته روی خود را نگاه میکند لب های رنگ پریده اش در حال تبسم است . ـ چاوش ، در ظرف يك هفته خیلی ضعیف شده ام!.. ـ خير کاپیتان آنقدر قابل فکر نیست ولی از ده روز باین طرف که شما در بستر افتاده اید نه چیزی میخورید و نه چیزی مینوشید تنها کم خوراکی است !.. وقتیکه از بستر برخاستید همه رفع میشود !.. ـ ۱۳۳ ـ --- page 141 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ اگر برخاسته بتوانم!. ـ چه میگوئید کاپیتان ، انشاالله عنقریب صحت میشوید!. ـ راستی شاید صحت شده باعصا و چوب های زیر بغل حرکت بنوانم! ولی آیا باین صحت و تندرستی گفته میشود؟.. ـ جناب کاپیتان از ین حرف ها بگذرید ، ببینید درخت های این باغچه تماما از شگوفه های زیبا پر است . دائما يك بلبل قشنگ روی شاخه های درخت آلو می نشیند و با آواز ملایم می خواند . ـ این بلبل چقدر خوب می خواند !.. انسان را محزون می سازد، چهچه های او عروقم را می فشارد و قطرات گرمی را روی قلبم می ریزد ... چشمان سیاه فرورفته و غمناك خود را بطرف چاوش دور داده میگوید: ـ آه چاوش اگر بدانی که برسیدن این بهار چه فکرها داشتم . بلی افکار عجیب و غریب !.. مردن خود را فکر میکردم ولی ازین حال خود بی خبر بودم!. سرخود را روی بالاش می گذارد : ـ اوه افسوس که تمام ایام جوانی من در بين يك رشته اضطراب وهیجان هائی گذشت وهمینکه در بهار حیات میخواستم از دنیا لذتی بگیرم دفعتا بوستان عمرم دچار خزان گشت و هنوز غنچه حیاتم تبسم نکرده بود که پژمرده و خشك گرديد باغبان بنش را قطع و شاخش را خشك ساخت چه گناهی داشتم نمیدانم!.. قطرات سردعرق پیشانی و رخسارهایش را غمناک ساخت. چاوش دستمال را ازروی میز گرفته عرق های پیشانی، روی و شقیقه هایش را پاک کرده میگوید: ـ نکنید جناب کاپیتان نکنید خود را مضطرب نسازید ! ـ چه کنم به اختیارم نیست!. بعد از يك دقيقه سکوت آهسته آهسته سر خود را بطرف چاوش دور داده میگوید : ـ چاوش ! نه از نقطه نظر آمريت بلكه مثل يك رفيق و مانند يك همراه از تو خواهش میکنم حتی الامکان کوشش کنی که ماریا ازین وضعیت من خبر نشود که بعد ازین من مثل يك فقیر بی دست و پا در کوچه ها گردش خواهم کرد ... ـ ۱۳٤ ـ --- page 142 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر چهر اش تغیر خورده اندامش مرتعش میشود الاشه هایش میلرزد بهم خوردن دندان هایش محسوس میگردد و با خود آهسته میگوید : - بعد از عملیات ، بدون دیدن و خبر دادن به او ازین جا فرار میکنم. باز روی خود را بطرف چاوش دور داده میگوید : - مرا تنها بگذار ! - خوب کپتان !.. عسکر آهسته از دروازه خارج میشود ... صدای چهچه بلبل را در داخل اطاق بخوبی می شنویم !.. بعد از يك ساعت ... آفتاب قشنگ بهاری از پنجره اطاق روی پاهای کپتان تابیده .. دکتور ها به عادت هر روز برای دیدن فاروق بی آمده و بدون اینکه زخم پایش را به بینند بر گشتند . کپتان بفکر عمیقی فرورفته است ناگاه از طرف راه رو صدای پای شنیده میشود درین بین دروازه اطاق باز شده پرستار داخل اطاق گردیده میگوید : - فاروق بی ! يك خانم میخواهد با شما ملاقات کند !.. ضابط سر خود را حرکت داده میگوید : - چه گفتید ؟ کدام خانم میخواهد با من ملاقات کند ؟. - بلی، يك دختر رومانی ... که سر طبیب برایش اجازه داده است !. - خیر ، خیر نمیخواهم !.. هیچ کسی را نمیخواهم که... زیاد چیزی گفته نمیتواند؛ صدایش قطع میشود ... زیرا ماریا با هیکل زیبا از دروازه اطاق داخل میشود !.. تنها يك فرياد : - فاروق !.. - ماريا !.. دروازه اطاق بسته میشود ... ماريا گریه کنان دست ضابط را در بین دست های خود گرفته میبوسد و انگشتان - ١٣٥ - --- page 143 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بی حسش را لمس میکند... ـ آه فاروق ، این وضعیت شما آنقدر برای من ناگوار است که گمان میکنم قلبم را پاره پاره کرده و در هر چاك آن آتش افروخته اند که شرار آن تمام وجودم را می‌سوزد.. زیرا من دست شما را و بردارم هم... ضابط سخن دختر را بریده میگوید: ـ ماریا خواهش میکنم با این پیش آمدها خود را آزرده نسازی!.. قسمت چنین بود چه میتوان کرد؟ برادرت وظیفهٔ خود را اجرا کرد. تو هم دختری بودی که مردانه وار برای محبت پدر و وطن وظیفهٔ خود را اجرا نمودی !.. هر دویتان حق بجانب بودید!.. با انگشتان لرزان خود موهای دختر را نوازش داده میگوید ـ ماریا یقین کن که تاثرات قلبی من در اثر این جراحتی که از طرف برادرت بمن وارد شده تسکین گردیده .. ـ فاروق ، ... ـ ماریا ! چون من سبب زحمات خیلی ناگواری برای شما شده و باید ازین زحمات سهمی میگرفتم ... از ینجا است که طبیعت هم برای تساوی حقوق ما كمك ميكند !... با وجود این هم باید بگویم ماریا : يك برادر قابل افتخار داری ! ایندفعه او را از نزديك دیدم. يك شخص خیلی جسور و قهرمان است !.. ترس در او راه ندارد ، بدون خوف خود را به آتش پر ت میکند . . . زخمی شدن با گلولهٔ همچه يك دشمن شجا ع خیلی ذوق دارد !.. دختر خنده های زهر آلودی کرده میگوید : ـ اوه ، خدايا !.. من خیلی بد قسمت هستم !.. ضابط برای دور دادن موضوع تبسمی کرده میگوید: ـ کدام يك از شما بزرگ تر هستید ماریا؟.. او یا تو؟.. ـ او بزرگ است !.. ـ چند سال ؟ .. ـ پنج سال !.. او حال ۲۹ سال دارد !.. ـ پس تو هم بیست و پنج سال داری ؟.. ـ ١٣٦ ـ --- page 144 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - نمیدانم ! . . من خودم را فراموش کرده ام ! . . . شما خیلی بزحمت هستید ؟ .. - خیر هیچ زحمتی بخود حس نمیکنم !.. - زخم در کدام حصه است ؟.. - روی زانوی پای راستم !.. يك زخم کوچکی است که در اثر تصادم يك پارچه شراپنل کمی استخوان خراشیده شده است ! از همین سبب چند روز دیگر هم در بستر می مانم ! . . . - دكتورها چه میگویند ؟ .. - چه میگویند ؟.. هیچ !همینقدر گفتند تا چند روز دیگر گشته میتوانی. - قدری ضعیف شده اید فاروق بی ؟.. - البته بی خوابی و هیجان انسانرا ضعیف می سازد !... - درین ده روز چرا بمن خبر ندادید ؟.. - زیرا نمیخواستم بسبب من مكدر شوى . - امروز دكتور شما را معاینه کرد؟.. - بچه نسبت سوال میکنی ؟.. - برای دانستن وضعیت شما !.. - از کجا فهمیدی که امروز دكتورها مرا معاینه میکنند ؟.. از کجا میدانم؟ فراموش می نمائید که من هم يك وقتی درینجا پرستاری میکردم هر روز صبح آمدن دكتورها را میدانم !.. کاپیتان با هیجان چشم های خود را باز نموده میگوید : - ماریا ! راست بگو راجع بمن در شفاخانه با کسی مذاکره کرده ئی ؟ دختر در حالیکه سکوت است و در سیمایش وضع اضطراب دیده میشود جواب میدهد : - خیر !.. - سرطبیب چیزی نگفت ؟.. لب های دختر میلرزد . . . با متانت فوق العاده از گریه خود داری کرده میگوید : - خیر هیچ چیزی نگفت ! تنها بمقابل درخواست من اجازه داد که ترا - ۱۳۷ - --- page 145 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر به بینم ! . . کاپیتان يك نفس عمیق میگیرد. . . سرش مثل يك بار سنگینی روی پایش می افتد در پیشانی اش عرق های سرد دیده میشود درین اثنا دروازه باز شده سرطبیب در اطاق داخل میشود . با چهرهٔ کشاده و خندان متوجه کاپیتان شده میگوید: ـ فاروق بی! امروز بهتر هستید ؟. . ـ تشکر میکنم دکتور بی، قدری بهتر هستم !. . ـ خوب هستید ما شاء الله خوب هستید !. . ـ امروز پایم را ملاحظه نکردید !. . ـ شام ملاحظه و مذاکره کرده بعد از آن يك قرار قطعی میدهیم !. . ـ آیا دکتور؟.. ـ بسیار فکر نکنید، انشاء الله به هیچ چیزی لزوم نمی افتد !. . ـ انشاء الله !. . بقدر يك دقیقه سکوت میکند . . . ضابط چشمهای سیاه اشك آلود خود را بطرف دکتور دور داده به آواز خیلی آهسته بزبان ترکی میگوید: ـ دکتور بی ! راجع به پایم به مادموازل چیزی گفته اید ؟ . . . میترسم فهمیده باشد !. . ـ خیر، خیر . هیچ نگفتم، آسوده باشید؟. ـ تشکر میکنم ! دکتور بند دست ضابط را میگذارد پیشانی و موهایش را نوازش داده میگوید : ـ وضعیت تان خیلی خوب است کاپیتان تنها چیزی که گفته ام بسیار فکر نکنید و مضطرب نباشید !. . ـ مطمئن باشید دکتور بی هیچ فکر نمیکنم. سرطبیب بطرف دروازه روان میشود در وقت خارج شدن روی خود را بطرف دختر دور داده بزبان انگلیسی میگوید: ـ مادموازل رجا میکنم کاپیتان نفهمد که شما از بریدن پایش خبر دارید، چه او کوشش ـ ۱۳۸ ـ --- page 146 --- عشق وو ظیفه یا شب اخیر میکند فهمید! .. دختر بحرکت سر اشاره کرده میگوید : خوب میدانم! .. دکتور میرود .. كاپیتان مضطربانه بطرف دختر دیده میگوید: ـ با دکتور چه گفتید ماریا ؟ .. ـ هیچ !.. ـ چطور، با شما به انگلیسی حرف میزد چه گفت؟. ـ هیچ تنها اینقدر توصیه کرد که زیاد نزد شما نمانم ! .. ـ یا ! . . هر دوی شان سکوت میکنند، چند دقیقه به خاموشی میگذرد، ضابط آهسته آهسته دست خود را دراز کرده از بند دست های دختر میگیرد و موهایش را نوازش داده میگوید : ـ ماریا گریه میکنی؟ .. ـ خیر خیر گریه نمیکنم !.: دختر با انگشتان خود يك قطره اشکی را که در نوك مژگانش جمع شده است پاك میکند ... ـ چشمانت اشك آلود است ماريا ! .. خیلی متأثر شده ام فاروق بی !... ماریا تو غمگین مباش؟ .. دیدی که دکتور گفت : (تا پنج شش روز دیگر حرکت کرده میتوانی چندان مهم نیست !. طوریکه برایت گفتم يك خراشیدگی خفیف استخوان است ! .. تا چند روز دیگر خوب میشود ! .. دستهای گرم آتشین خود را روی پیشانی دختر گذاشته میگوید: ـ همینکه از شفاخانه خارج شدم راساً نزد شما می آیم ! .. اما وعده بده که انتظار مرا در پنجره میکشی؟. روزیکه شفاخانه را ترك میدهم برای تو تیلفون میکنم، زیرا نمیخواهم که تو تا اینجا زحمت بکشی ! .. ساعت خروج خود را نیز تعین میکنم ! .. آنوقت ـ ١٣٩ ـ --- page 147 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر درین بهار قشنگ و باطراوت با تو در بین گلهای زیباوروی چمن های شاداب دست بدست يك ديگر داده مانند عشاق دلباخته روی سبزه زارها می‌غلطیم، در دامان تپه‌های سبز و خرم میگردیم، در زیر آبشار ها می‌نشینیم واز نسیم روان بخش بهاری لذت می‌بریم !.. توهم آرزوداری ماریا؟.. دختر درحاليكه اشك درچشمانش جمع شده و باکوشش ازگریه خودداری میکند با لب های لرزان میگوید : ـ فاروق !.. من‌هم باچشمان اشکبار چنین روزرا ازخدا میخواهم!.. ـ ماریا ! محقق آن روز آمدنی است زیرا هنوز ماجوان هستیم واز دنیا لذتی ننگرفته ایم!.. مطمئن باش !.. خونیکه دررگهای من‌جریان دارد آنقدر قوی است که بسا طوفانهای دیگرراهم خاموش خواهدساخت !.. ماریا!.. من‌هنوز امید خودرا قطع نکرده و تا آخرین دقیقه حیاتم امیدوار هستم!.. قطرات اشك بررخساره های ماریا جاریست!.. درمژگانهای ضابط هم چند قطره اشك دیده میشود!.. ـ ماریا بس است ، بیش ازین خاطرات غم‌انگیزرا درخودراه مده ، تو برو اما مستقیما بخانه میروی فهمیدی ؟. وقتیکه بخانه رسیدی نزدخداوندعالم بدوزا نو شده در حق من دعاكن !.. زیرا تو هنوز يك دوشیزۀ بی گناهی هستی !.. دعای تو درحق من مستجاب میشود! دررخساره‌های زردوکم‌خون ضابط قطرات اشك دیده میشود ـ زود باش ماریا كه هوا تاريك میشود ! . . نمیخوام در تار یکی شب تنها بروی ! .. دختر ساکت است ! . . از شدت غصه در گلوی خود احساس فشار میکند... رنگش پریده ومثل اموات خون درعروقش خشک شده، باچشمان متوحش میخواهد بتمام قوت فریاد زده ودست های خودرا بگردنش بیندازد. با يك دست از بازوی چپركت گرفته آهسته آهسته بلند میشود زانوهایش میلرزد، ضابط دست اورا بین دست های خود گرفته آهسته خود را خم کرده با لب های سوزان خود از لب های ضابط ـ ١٤٠ ـ --- page 148 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بوسیده میگوید : ـ خداحافظ فاروق !.. ـ میروی ماریا ؟ .. ـ دوکتور گفته بود با تو زیاد صحبت نکنم . ـ خوب است ، برو ! .. دختر دست خود را از بین دست‌های ضابط میکشد و مانند کالبد بی روح آهسته آهسته بطرف دروازه روان میشود ... ضابط صدا میکند: ـ ماریا !.. دختر می‌ایستد !.. ضابط دست‌های لرزان خود را بطرف او دراز میکند در حالیکه چشمان سیاه و فرو رفته‌اش پر اشك است میگوید: ـ بیا ماریا ، تا ترا يك بار دیگر هم ببوسم !... دختر باز از بازوی چپركت گرفته به ضابط نزديك میشود... يك دیگر خود را در آغوش می‌كشند !.. ضابط لب‌های سوزان خود را روی دست‌های دختر میگذارد و میبوسد !.. ـ ماریا ، البته مرا فراموش نمی‌کنی ؟.. ـ اوه فاروق ، ساکت شوید، ساکت شوید !.. دوشیزهٔ بیچاره بدون آنكه يك کلمهٔ دیگر بگوید روی خود را دور داده با چشم‌های گریان از دروازه خارج میشود ... شام همان روز ... یكی از شب‌های اوائل بهار است . هوا تاریك شده قلب‌ها در طپش و خاطرات حزین افکار را متهیج می‌سازد روشنی چراغ‌های عمارات اطراف از دور بنظر میخورد ... باز هم در راهرو شفاخانه هستیم !.. ساعت هشت است، اينك بازهمان گادی مریض بردار با عراده‌های آهنین خود روی زمین سمنت‌کاری صداهای شبیه نالهٔ مریضان کشیده و در حرکت است کپاپتان فاروق بی روی آن قرار دارد . با قدیفهٔ سفیدی تماما وجودش را پوشیده و تنها سرش دیده میشود... از دروازه‌های باز اطاقهای - ١٤١ - --- page 149 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر مریضان سرهای انسان دیده میشود که با نظر حیرت بطرف کنا دی می بینند! . . در اطاق عملیات ، دکتوران و پرستاره ها که دست های شان تا آرنج برهنه است انتظار دارند . کنادی با یک شور و غوغا داخل اطاق میشود . مادر دهن دروازه دقایق درازی را انتظار میکشیم! . بالاخره انتظار ما بسر رسید و کنادی مریض بردار از اطاق عملیات خارج شد معاینه انجام یافت . . . مریض را به اطاقش نقل میدهند ! . . چه واقع شد؟ چرا پایس را نمی برند؟ . . چرا به بسترش می برند ؟ . . آیا در جراحتش بهبودی رخ داده یا برای عملیات آماده گی میکنند ؟ . . با يك هيجان فوق العاده بطرف عملیات خانه روان میشویم . . . دكتورها هنوز در آنجا هستند . . از داخل صداهای بلند بگوش میرسد . ما هم گوش های خود را به سوراخهای دروازه چسپانده کوشش میکنیم سخنانیکه در داخل گفته میشود بشنویم . تنها چیزیکه از داخل اطاق شنیده شد این سه جمله است . ـ کانگرا دوام دارد . . . دیگر امید بهبودی نیست ! . . باید بدون معطلی پایش را قطع نموده مریض را از خطر نجات دهیم ! . . ـ بفكر من هم بايد وقت را از دست ندهیم ! . ـ خوب در صورتيكه نظرية همة ما يكسان است عملیات میکنیم ! . . دیگر چیزی شنیده نمی شود. صدای پای از داخل اطاق بطرف دروازه نزديك شده میرود گویا می برآیند . . . ما به يك گوشه رفته انتظار میکشیم . . . در همین فرصت دروازه عملیات خانه باز و دکتورها دیده می شوند . . . يکنفرشان بطور لا قیدی سرخود را دور داده بچاوش صحیه میگوید: ـ فردا صبح کنا پیتان را برای عملیات حاضر نمائید ! . . ـ خیلی خوب ! . . . ساعت دو شب است . . . شهر ا برا ثیل سکوت و خاموش است . تمام سکنه بخواب عمیقی فرو ـ ١٤٢ ـ --- page 150 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر رفته و در میدان گرادینا پوبلیکا هستیم خانه‌های بزرگ و کوچکی که در اطراف این میدان است گوئی چادر سیاهی روی آن کشیده‌اند!... تنها در پنجرهٔ یکی از اطاق‌های فوقانی خانهٔ میخائیلسکوها روشنی خفیف دیده می‌شود. با هیجان تمام داخل اطاق میشویم!... ماریا پیش روی مجسمهٔ مریم بروی تخته‌ها بدوزانو شده و چشم‌های آسمانی و اشکبار خود را به سقف خانه دوخته با ناله‌های جانکاه مشغول دعا است. - ای خدای بزرگ!... وای خالق مهربان!... او عذاب و اضطرابی را که تا حال متحمل شده برایش کافیست. او را عفو کن و بگناهش مگیر!... از مراحم پایان ناپذیر خود که فراوان‌تر از دریاها و بلندتر از کوه‌ها است در حق آن بیچاره دریغ مکن!... ای خدای قادر و توانا!... اورا محض برای یک دختر بیچاره که در دوران هستی خود تا امروز دچار يك عالم اضطراب‌های جانگداز بوده و روی راحتی و آسودگی ندیده از دنیا و آنچه در اوست لذتی نگرفته به بخش واز او محافظه نما!... آدمی را که دوست دارم بیش ازین علیل مگذار!... او و مرا بدبخت مکن!... ساعت بزرگ میدان گرادینا پوبلیکا ساعت ۳ شب را اعلام نمود و او هنوز هم با چشمان اشکبار مشغول عذر و زاری بدرگاه خدا است!... ساعت ۴ شب را نیز شنیدم!... همچنین ساعت پنج!... شش... هفت... هشت را هم يكايك شمردیم و بازهم ماریا در همانجا بدون حرکت به دوزانو دست بدعا است!... - ١٤٣ - --- page 151 --- بعد از سه ماه روزها بزودی میگذرند ... اینک تا چشم بهم زدیم ٣ ماه آمد و رفت ماه‌های اخیر سال ۱۹۱۷ است ... محاربه بشدت تمام دوام دارد .. هنوز نتیجۀ قطعی معلوم نیست .. تنها برای ما يك روزنۀ امید جدید باز شده و آن خرابی وضعیت روسها است ... اغتشاش داخلی هم بین آنها شروع میشود . اردوهای آلمان از هر طرف پیش میروند در محاذ غربی اردوی انگلیس و فرانسه از طرف قوای امریکا تقویه گردیده ... هر کس با هیجان و بی صبری تمام انتظار می‌کشد که حرب برله که تمام میشود و نقشۀ دنیا را که تنظیم میدهد ؟ ... تابستان با تمام قشنگی دوام دارد. در جبهه آرامش تام حکمفرماست نه دشمن تعرض می‌کند و نه ما از جای خود حرکت میکنیم !.. بعد از خروج از شفاخانه برای فاروق بیگ سه ماه استراحت داده شد.. وهنوز در خانۀ ميخائيلسکوها بسر می برد. هر روز او را می بینم که با چهرۀ بشاش و لب‌های خندان برای غسل کردن بطرف ساحل دانیوب میرود ... اکثر شبهای مهتابی دختر قشنگ رومن با ضابط ترک تا ناوقت‌های شب در ساحل دانیوب گردش میکنند !.. تمام اهالی شهر میدانند که کاپیتان ماریا را دیوانه وار دوست دارد !.. ماریا هم در مقابل محبت او هستی و وجود خود را فراموش کرده و در شهر کمتر اشخاصی یافت می‌شوند که از رشتۀ محبت آنها خبر نباشند !.. در شبهای مهتاب کسانیکه با محبوبه های خود دست بدست برای گردش می بر آیند اشعاریکه برای آنها سروده شده میخوانند ! ... «ضابط ترک گرفتار شده است بدختر رومن !.. که یگانه ستارۀ درخشان دانیوب است !.. ستاره ها در آسمان برای آنها راه میدهند !.. ومثل آنها دوست دارند !..» در سرتاسر شهر ابرائيل حكايۀ عشق آندو زبان زد خلائق است.. يكي از شب‌های تابستان است. مهتاب با تمام زیبائی خود میدرخشد !... فروغ ماه روی آبهای ساکن نهر دانیوب تابیده در آسمان به ملیونها ستاره دیده میشود در راه ها هیچ عابری بنظر نمی خورد. اطراف تماماً خاموش است !... _١٤٤_ --- page 152 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر فاروق و ماریا دست بدست هم داده در يك راه پر گرد وخاك آهسته آهسته پیش میروند. از میان انبوه جنگل آواز پرنده ها بگوش میرسد صدای شرشر آب هم از زاویه های دور شنیده میشود. چهچهۀ بلبلان جنگلی هم گاه گاه فکر ها را مشغول می سازد !... حیات درین سرزمین زیبا خیلی گوارا است. ـ ماریا ! سه ماه پیش همان شب را بخاطر داری که به بریدن پایم قرار گذاشته بودند!... دختر دفعتاً دست خودرا بدهن ضابط گذاشته میگوید : ـ فاروق چیز دیگر بخاطر نداشتی ؟. رجامیکنم ساکت باشی !.. ـ ماریا ! آنشب هم مانند امشب مهتابی بود. ستاره های بی شمار در آسمان می درخشید قلق واضطراب ؛ پاس و ناامیدی هائیکه در صفحه دلم نقش بسته بود يك آن فراموشم نمی شود !..هر کجائی که روشنی خیره رنگ مهتاب روی قلبم می تابد و یا صدای بلبلی را از دور می شنوم ، یاد آنشب خاطرات جانگدازی را در مقابلم مجسم می سازد و گمان میکنم روی قلبم بار سنگینی را گذاشته اند که از تاثیر آن روحم را فسرده و وجودم را ناتوان حس میکنم !.. ماریا: هنوز دهشت آنشب از یادم نرفته !.. ـ فاروق ، ساکت میشوید یانه ؟.. ـ آه هیچ فراموش نمیکنم آن دقیقه راکه تو از بریدن پایم خبر داشتی واز شدت اضطراب لب های خود را زیر دندان گزیده سراپا می لرزیدی وازریختن اشك خود داری میکردی !. ـ بشما میگویم چپ شوید !.. ـ بگذارماریا ، بگویم!.. زیراذکر آن روزها بار سنگینی را که روی قلبم فشار آورده نابود می سازد . ـ فاروق .. این چند بار است که شما تکرار ازین راه صحبت میکنید !.. ـ میدانم ، میدانم ماریا ولی یاد این خاطره ها در ازدیاد محبت ما تاثیر بزرگی دارداوه آنشب!...آنشب دراز وطولانی که هیچ پایان نداشت !.. آه ، که تو تصور ـ ١٤٥ ـ --- page 153 --- عشق ووظيفه يا شب اخير نمیتوانی بچه اندازه مدهش و هراس انگیز بود !.. من هرگز از بریدن پایم ترس نداشتم !.. تنها از چیزیکه می ترسیدم ومرا مخوف می ساخت، وضع آیندة من بودکه باپای بریده ودست مرتعش چگونه بمقابل تو بایستم !.. صبح آنروز که مرا مانند يك نفرجانی مقصر روی میزعملیات خواباندند، ومن از بی توانی خود ناله میکردم، که مرا بکشید ولی پایم را قطع نکنید... دفعتاً چشم های دختر پراشك شده و بروی رخساره های قرمز ش دوقطره اشك می چکد... ضابط بسخن خود ادامه میدهد : - وقتيكه دکتورها پایم را بازنمودند وحیرتی که از بهبود جراحت پایم به آنها دست داد... گفتند : «بخدیای خود شکر کن که خلاص شدی» گمان كردم در مقابلم يك افق سفیدی باز شد ومن مستقيماً بطرف آسمان پرواز کردم وحس ميكردم وجودم سبك شده وحیات دوبارة بمن بخشیدند وسرازنو بدنیا آمدم !.. - فاروق !اگركمی دیگر بسخن خود ادامه دهید من ازینجا میروم !.. ضابط از بندهای دست باريك وزیبای او گرفته او را بطرف خودمیکشد... چشمان سیاه خودرا که در بین مژگان های درازش میدرخشد ، بچشمان دختر میدوزد... به آواز ملایم میگوید : - راست بگو ماریا اگرپایم را می بریدند بازهم مرا دوست میداشتی؟.. دختر دست های خود را ازبین دست های ضابط كشيده اشك های خودرا پاك کرده میگوید : - فاروق، عشق و محبت من نسبت بتو سرسری نبود. وبتمام معنی محبتت قلب مرا تسخیر کرده و در هرحال ترا دوست دارم، اگر فرضا هردو پاهایت را هم قطع میکردند باز هم مانند سگ وفاداری گریه كنان عقبت می آمدم !.. -١٤٦- --- page 154 --- عشق وو ظیفه یا شب اخیر دختر، اشک های خود را پاک کرده میگوید : کاپیتان ، افسوس که تو هنوز تا ثیر محبت را نمی دانی !.. افاده کلمۀ عشق فدا کاریست !.. زن هائی که قلب شان مملو از عشق و محبت است !.. در مقابل آنها هیچ قوت و موانعی تاب مقاومت ندارد !.. بازهم بمن چه، اگر یك پایت بریده می شد و يا يك دستت سقط و چشمانت نمیدید !.. من نه بدست و پای و چشمت بلکه بخودت عاشق هستم... میدانی بخودت !.. بلی بخودت و به انسانیت وعواطفت عاشق هستم! فاروق !.. اگر آن نتیجه مدهش هم حاصل می شد میدیدی که در عقب تو مثل سایه ات کشان کشان آمده و این کار را یك فداکاری تلقی نمی نمودم !.. طبیعی این حرکت برای يك ز نیکه محبت دار د يك حركت طبیعی شمرده میشود !.. زن اگر شخصی را دوست دارد با تمام مشکلاتش دوست میدارد و کور کورانه در دنبال او میرود ! .. این یك چیز فوق العاده بشمار نرفته و فدکاری در آن موجود نیست !... فداکاری من همان روز یکه حق دوست داشتن شما را نداشتم بشما معلوم گردید !.. بوطن خود خیانت کردم، شرف عائلۀ خود را پامال نمودم، حیثیت برادرم را برباد دادم ! . اینست، بزرگ ترین فداکاری های زنی که شما را دوست دارد!... چشم های دختر باز پراشك شده میگوید : امروز تمام اهالی ابرائیل دختر جنرال میغائیاسکو را مترس يك نفر ضابط دشمن تصور می کنند . غلط محض ورذالت است !.. خواه غلط و خواه رذالت باشد چه بدرد میخورد ؟ کاش مترس شمامی بودم ولی متهم نمی شدم !... حال استخوانهای پدرم در قبرستان می سوزد !.. فداکاری هنوز تمام نشده و باقی دارد !.. فردا روز یکه برادرم خبر میشود !.. نمیدانم آنوقت آخر این حکایه چه خواهد شد! ماریاز هر خندی کرده و بسخن خودادامه میدهد: فاروق ! حتی کاتبیکه حکایۀ عشق ما را بنویسند، آخر آن را نمی دانند - ١٤٧ - --- page 155 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر که چه خواهد شد!.. ضابط با هیجان از بند دست‌های دختر محکم میگیرد .. انگشتانش را در بین دستهای خود فشار داده با تأثر میگوید: - ماریا، دیگر این بحث را بيك طرف بگذاریم. ما درینجا برای شنیدن نغمه بلبلان و تفریح آمده ایم!.. - بحث را شما شروع نمودید فاروق !... - حق بجانب هستی ماریا ! . . . بگذار بس است دیگر از ین بحث در گذریم !... -چرا بگذریم ؟.. حالا وقت آن است که برای ازدیاد محبت و استوار ساختن رشته مودت از هر گوشه آن بحث کنیم.. شما بیشتر نگفتید؟.. خاطرات حزین محرك عشق و سبب ازدیاد محبت میشود !.. - بلی، اما این خاطرات حزن آور نیست!.. اینها خاطرات ظاهری است !. هیچ کس در حق ما حکم ظلم را نکرده و تمام این چیزها را مخیله تو ایجاد میکند !.. - بلی فاروق ، اشعاریراهم که اطفال در کوچه ها می خوانند مخیله من ایجاد میکند ؟ .. -هرکس هرچه بخواهد گفته میتواند !.. دهن اشخاص ممکن نیست بند شود !. تنها چیزیکه بما لازم است بایست کوشش کنیم که تمام اینها را الا قیدانه تلقی نمائیم ! .. -آیا ما میتوانیم ؟.. - کوشش میکنیم بتوانیم !.. تو با خود کمی فکر کن و به بین، در دنیا شخصی را سراغ داری که در غیاب چیزهای خوب و یا بد را باو نسبت نکرده باشند؟. چون بنای دنیا روی همین اساس گذاشته شده از خورد و بزرگ، شاه و گدا، عالم و جاهل از این گونه افتراآت خلاصی ندارند ! حتی در حق پیامبران وملائك هم دریغ ندارند!.. سخن گفتن برای هرکس احتیاج و يك قسم عادت است . در مقابل آن تحمل لازم است!.. والا حیات را بر انسان ناگوار میسازد !.. - ١٤٨ - --- page 156 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ضابط روی خود را بالای موهای دختر میگذارد ! . . از رویش بوسه کرده میگوید : - ماریا ! ما در دنیا زندگانی میکنیم وحق حیات داریم ، نباید حیات را برخود تلخ و ناگوار بسازیم ... امروز زنده هستیم ، فردا می میریم !.. نمیدانم روز های پیری و پژمرده گی را هم بخاطر داری یا نه؟.. امروز جوان هستیم روزی میرسد که پیر و نابود میشویم . پس نباید این عمر دو روز را از را بخورده گیری و چیزهای بی معنی بگذرانیم !.. - فاروق ! یعنی میخواهی که در مقابل تمام حوادث گوش های خود را پنبه بزنیم ؟. - اگر ما به بی گناهی خود اعتماد داشته و وجدانا مستریح باشیم ! پنبه زدن در کار نیست و آنها حق ندارند به حیات ما مداخله کنند !.. - فراموش میکنی فاروق ! که ما نه تنها برای خود، بلکه در محیط اجتماع برای اجتماع زندگانی می کنیم !.. مجبور هستیم عادت، اخلاق، طرز معاشرت و روش حیات آنها را تحت مطالعه قرار داده حرکت نمائیم، بعادات آنها بسازیم و قوانین اجتماع را پیروی کنیم !.. اگر ما چشمان خود را بسته و فقط در عالم خیال چیزی تصور کنیم ، غیر از ینکه خود را خودمان بازی بدهیم چیز دیگری هست؟.. وقتیکه از عالم اجتماع بدر شده نمیتوانیم و مجبور هستیم در بین این جمعیت زندگی کنیم پس باید خواه نا خواه به قوانین آن نیز گردن بگذاریم !... دختر زهر خندی کرده میگوید: - قانون جمعیت امروزه برای ما اجازه نمیدهد که يك دگر خود را دوست بداریم . بعد ساکت میشود ... چشمانش بطرف آبیکه در زیر شاخچه های درخت جمع شده متوجه است . - نسبت به محبت ما هر چه میخواهند بگویند. من برای جلوگری ازین وضع خیلی کوشیدم. بتمام قوت و قدرت خود سعی کردم ولی هیچ فائده نه بخشید و موفق شده نتوانستم انسان برهر چیز قادر شده ولی بالای قلب خود حاکم شده نمی تواند ! .. ضابط دشمن - ١٤٩ - --- page 157 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر و منسوب به اردویی بود که وطن ما را استیلا نموده و پدر مرا کشته است!. با این چه فایده این پیش آمد ها تا يك وقتی بالای اراده ما مؤثر شده میتواند ولی يك وقتی می آید که دیگر به این چیزها اصلا فکر کرده نمیشود احساس و شعور تحت اراده يك قوه مرموز قرار میگیرد و انسان را بهر جائیکه خواسته باشد می کشاند !. شما گفته بودید که عشق وطن ندارد حال من با تمام معنی به آن اقرار میکنم دوستی و محبت انسان را بلااراده بجایکه خواسته باشد می کشاند!.. خنده کینان از بند دست های ضابط گرفته بطرف خود میکشد : ـ حق دارید فاروق ، دیگر بس است این بحث را بگذاریم!.. هر قدر انسان در اطراف آن به پیچد امتداد پیدا کرده و ابرهای تاريك و ظلمانی آن پیش چشمان ما دور میزند... بهتر همین است که ساکت باشیم مثل يك پارچه سنگی که در دم سیل قرار میگیرد توکل کرده خود را بگذاریم که انجام آن چه میشود !.. ضابط باز میخواهد بحث را شرع نماید ، ماریا میگوید : ـ فاروق ، دیگر بس است !.. نمیخوام که این موضوع را دنباله بدهیم !.. ـ ماریا چون بعضی چیزهای غلط در مغز تو جا گرفته و ترا مضطرب می سازد لهذا برای رفع اشتباه تو باید !.. ـ خیر کاپیتان نمیخواهم !... ـ ماریا !.. ـ رجا میکنم فاروق !.. ـ خوب وقتا که اینقدر اصرار میکنی ساکت میشوم... در راهی که از پرتو ماه روشن است پیش میروند آواز طيور شنیده میشود... برگها در برابر شعاع کمرنگ مهتاب می درخشد ... دختر ، بالای پیراهن لاجوردی خود جاكت پشمی هم پوشیده است !. نسیم برای برهم زدن موهای سیاه و درازش کوشش میکند. دختر در حالیکه با دست های خود موهایش را نمیگذارد که بر هم خورد میگوید : ـ فاروق ، امشب چقدر قشنگ است... ١٥٠ --- page 158 --- عشق و و ظیفه یا شب اخیر - خیلی قشنگ است ماریا!. در پای درختی می نشینند ، نهر دانبوب از دور مثل خط لرزان شعاع دیده میشود . . . - فاروق! در مملکت شما هم جلوۀ مهتاب چنین قشنگ و زیبا است؟.. - ماریا، زیبائی و قشنگی مملکت ما در تمام دنیا مشهور است!.. - مملکت تان را یاد میکنید ؟.. - هر کس بمملکت ووطن خودمحبت دارد :.. دختر، شاخچۀ کوچکی را از روی زمین گرفته با آن زمین را میکند.. بعد آهسته آهسته سر خود را بلند کرده و بطرف ستاره هائیکه در آسمان می درخشد دیده می پر سد : - ساعت چند است ؟.. - ده !.. - آه! آهسته آهسته بر گردیم: - ماریا تو امشب خیلی بی نشه هستی از شام تا حال يك دفعه هم نخندیدی !. تماما از چیزهای سخن زدیم که روح ما را متأثر ساخت . تقصیر هم از من است . من بدون کدام علت از چیزهای بی معنی سخن زدم . دیگر بس است !.. حال بخند، ترش روئی ترا نمی زیبد!. بخند که مردمك چشمان من بدرخشد!.. یگانه محبوب من توو حیات من توئی ، تو یگانه کسی هستی که در حیات خود دوست دارم !.. کمر دختر را محکم گرفته و بخود میکشد ! . - نکنید فاروق، برویم که ناوقت میشود ... ضابط مثل اینکه نمی شنود ... از شانه هایش محکم گرفته و بسینۀ خود فشار میدهد.. لب های قرمزش را می بوسد و میگوید : - ماریا، تو هم دست های خود را بگردن من انداخته و يك دفعه مرا از ته دل ببوس بعد میرویم ! .. - چه میگوئید ، فاروق!:. - ١٥١ - --- page 159 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - میگویم مرا ببوس !. - اوف !... - نمی بوسی ؟.. ضابط از زانوهای او گرفته بلند میکند دختر دست و پا زده صدا میکند : - پاهایم را بگذارید فاروق ! شما چه میکنید ؟.. ضابط مثل اینکه در عالم دیگر است!.. پاهای قشنگ دختر را با انگشتان خود نوازش میدهد ، دختر میگوید: - بشما میگویم نکنید... ماریا هرچند دست و پا میزند ، دامنش بالا رفته و پاهای گندم رنگش خوب تر دیده میشود. ضابط از نوک دامن پایان رفته و روی جلد برهنه دختر را تماشا میکند ... ماریا در وجود خود یک تکان و سوزش فوق العاده احساس میکند . - نکنید فاروق نکنید والا به آواز بلند صدا میزنم !.. تمام آن دست و پا زدن و همه صدا کردن ها بی فایده بود ... چه ضابط او را آنقدر در آغوش خود محکم گرفته که بهیچ صورت خلاص شده نمیتواند!.. - اوه شما چقدر سرکش و با قوت هستید فاروق !.. درین بین تکمه یخن ضابط کنده میشود. بنیان سپورت در بر دارد . سینه‌اش تماماً برهنه و موهای روی سینه‌اش را در حالیکه باد خفیف تکان میدهد به چشم دختر خورده و بی اختیار صدا میکند : - سینه خود را بپوشید فاروق!.. - نمی پوشم !.. - بشما میگویم پت کنید!.. - خیر پت نمی کنم!.. دختر برای رها کردن خود باز بدست و پا زدن شروع میکند ،ضابط بی باکانه دختر را فشار میدهد! انگشتان خود را به خلال موهای سیاه و دراز دختر گذاشته بطرف خود نزدیک می‌سازد ... - ١٥٢ - --- page 160 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر - اوه، فاروق نکنید ، بشما میگویم نکنید!... ضابط بحرف او گوش نمیدهد سر كوچك و قشنگ او را بطرف خود كشیده بروى سینۀ خود فشار میدهد . سر دختر روی سینۀ برهنۀ ضابط گذاشته است. دفعتاً تكان خورده و بوضع مضطرب مثل اینکه رویش را روى يك پارچه آتش گذاشته با يك هيجان فوق العاده ويك سوزش عجیب که تا حال نظیر آنرا ندیده بود در وجود خود حس میکند... سرش دور میزند و گمان میکند رگ های بدنش را یكبايك قطع میکنند ... میخواهد فریاد كند... خیال دارد فرار نماید ولی بکلی آن را نمیتواند !... سرش بلا اراده روی سینۀ ضابط می افتد... - میگویم مرا بگذارید ، فاروق !.. - نمیگذارم!... - بگذارید!... - نمیگذارم!.. - پس با تمام قوت خود طلب امداد کرده صدا میکنم!... - هرچه دلت میخواهد بکن !.. ولی تا وقتیکه دست هایت را بگردنم حلقه نکرده ومرا نبوسیده ای ترا نخواهم گذاشت!.. - هرگز نمی بوسم!.. - من هم هرگز ترا نمیگذارم !.. - چقدر خشن هستید ! .. وجودم را مجروح ساختید ! . . . تمام اعضایم درد میکند !.. - طبیعی درد میکند !.. تو نه در آغوش مادر و نه در بستر ناز بلکه در آغوش مردی هستی که آنرا دوست داری !.. - من شما را دوست ندارم!.. - دوست داری ، یا نداری!.. آنرا بعد ازین فکر میکنیم ! .. حال يك دفعۀ دیگر تکرار میکنم، بگو مرا میبوسی یا نه؟.. - ١٥٣ - --- page 161 --- عشق و وظیفه- یا شب اخیر - نمی بوسم !.. - خوب است همین طور صبح خواهیم کرد!. - صبح میکنم!... هر دو ساکت می شوند... دختر از شدت خستگی دیگر دست و پا نمیزند... آواز طیور و صدای آبشار را از دور می شنویم ... باد خفیف هم میوزد!... ماه بالای دانیوب می درخشد!.. ماریا آهسته میگوید : - خنك میخورم!... - اگر میخواهی کوت خود را بدهم !.. - نمیخواهم!.. ساکت میشوند ... چشمهای دختر بطرف آسمان متوجه است ... - ماریا چقدر معند هستی!.. چه میشود يك دفعه مرا به بوسی !.. - نمیبوسم، میخواهی بزور ببوسم؟.. - آه بعد ازین از تو آزرده میشوم ماریا!.. - آزرده میشوید، شوید!.. بمن چه !.. - میگویم ترا تا فردا نمیگذارم !.. - بگذارید!.. - عمه ات در خانه منتظر است ، به او چه جواب میدهی ؟.. - آن را شما فکر کنید ! .. - راستی نا وقت میشود ! . . هله يك دفعه دست هایت را بگردنم بینداز بعد میرویم ! . . دختر چشم های خود را بلند کرده بطرف ضابط می بیند : - کاپیتان زنها شما را خیلی بد آموز ساخته اند !.. هر چیز را بقسم آمریت حکم میکنید ! .. در لب های قرمز رنگش تبسم شیرینی نقش میشود ... - ١٥٤ - --- page 162 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - کاپیتان، اگر کمی عذر کردن را هم یاد میگرفتید بهتر نبود ؟.. ضابط با آواز بلند خندیده دختر را بزمین میگذارد!.. - میخواهی که عذر کنم؟.. چرا تا حال نگفتی؟.. خیلی خوب !.. در حال روی خاك بزانو میشود . گردن خودرا خم کرده چشمهای خودرا پت میکند دست های خود را بهوا بلند کرده میگوید : - اينك بحضور شما مثل شوالیه های زمان سابق بزانو شده عذر میکنم!.. - خواهش میکنم شوخی نکنید !.. - چرا شوخی کنم، تو نگفتی عذر کن؟... - آه فاروق!... ضابط از جای خود برخاسته بازوهای دختر را محکم میگیرد و با تمام قوت خود اورا در آغوش می فشارد ومثل عاشق های قرون وسطی بعداز شش ماه نوك انگشتان زنی را که دوست دارد به اجازه او بوسیده و باز میگوید: - امشب لطف میفرمائید که درزیر ستاره ها باهم بگردیم ؟ از تو خواهش میکنم!.. در حقیقت قانون طبیعت از ابتدای خلقت زن را مطیع مرد ساخته ! . . تو آزرده مشو!.. ضابط رخسارهای سوزان دختر را با دست های خود گرفته چشم های سیاه خود را بچشمان درخشنده او دوخته میگوید : - بیا بیا ای یگانه محبوبه قشنگ من! بازوهای باريك وزيبای خودرا مثل بالهای کبوتر صحرائی باز کن، لبهای آتشین خود را نزديك ساز، چشم های آسمانی خود را به بند بعداز آن کمی از خود در رفته وخودرا در آغوش شخصیکه برایتودیوانه شده و برای تو می سوزد بینداز!. ضابط بازوهای خود را باز میکند . - بیا ماریا !.. بیا ای ماریای قشنگ و بی مانندم! ...دست های خود را بگردنم حلقه کن !... ـ ١٥٥ ـ --- page 163 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر دختر هیچ نمیگوید ... در جای خود میلرزد، دفعتاً قوله های خود را باز نموده چشم های خود را پٹ میکند... بعد با يك تسليميت و هيجان فوق العاده که منبع آن مجهول است خود را به آغوش ضابط می اندازد تنها يك آواز خفیف مثل صدای نالش باد که از روی آب تند می خیزد شنیده میشود . - فاروق !.. فاروق !.. ای مرد قشنگ بی مثال من !... طیور هنوز میخوانند و آسمان پر از ستاره است . -156- --- page 164 --- قسمت دوم ۱۹۱۸ روزها، هفته‌ها، ماه‌ها پیهم میگذرد... روزهای آخر حرب عمومی است... روسیه بکلی مضمحل شده و معاهده (برست لیتووسك) نزدیک به انعقاد است اردوی ترك در کوه های قفقاز پیشرفت دارد ... جنگ بلقان تماما به معاد ما تمام شده است .... تنها وضعیت جبهه غربی هنوز معلوم نسبت !.. چون ظفر قطعی از طرف جبهه غرب انتظار برده میشود ؛ با وجودیکه وضعیت ما اطمینان بخش است افکار ما تما ما متوجه آنها است !... آیا آلمانها چه میکنند ؟.. خبرهائیکه میرسد مغاير يك ديگر است! .. نیم روز ما به نشئه و نصف دیگر آن به هیجان میگذرد!.. خاصةً درین روزهای اخیر که امرهای متعددی صادر میشود ... تولی‌ها كندك‌ها، غندها، فرقه‌ها، متماديا تبديل مكان می نمایند ... هيچكس نميداند كه بكجا ميرود، چه میشود!.. خلاصه شبها و روزهای ما به اندیشه و فكر میگذرد ... استحكامات رومانی‌ها بوضعیت سابق خود باقی‌مانده ... تماما سکوت است . چند روز پیشتر قرارگاه عمومی آلمانها از (اودسه) به ايرائيل نقل داده شد. این قوای آلمان عبارت از يك فرقه و بلكه كمتر است ... معلوم نیست كه آلمان‌ها این فرقه را برای چه به ايرائيل آوردند؟.. همه متردد و علت آنرا از يكديگر می پرسند! جای دیگر سوق میدهند ؟... هیچکس چیزی نمیداند!.. در شهر هر روز واقعات جدید شنیده میشود !.. از دو روز باینطرف در قرارگاه قول اردوی ترك و فرقه آلمان يك فعاليت مخصوصی جلب توجه میکند!... محقق كدام نظریه در بین است؛ ولی نمیدانم که چه است و چه میشود !.. حرکت ترك‌ها آفتاب اشعه زرین خود را بتمام حواشی شهر نثار کرده... اهالی شهر به کوچه و بازارها هجوم آورده و همه بابی قراری منتظر خبر حرکت ترك‌ها هستند . . . ترکها میروند !.. _ ١٥٧ _ --- page 165 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر اینکه کجا میروند، چه وقت میروند و برای چه میروند ؟، هنوز معلوم نیست تنها یکی سخن دیگر را تعقیب کرده میگوید: «تركها میروند... آلمانها می مانند!...» «يك جهاز بزرگ ترك امروز بساحل دانیوب رسیده است !...» «تا فردایکندفر عسگر ترك هم نمیماند!..» این خبرها مثل جریان برق از دهن بدهن و از گوش بگوش شنیده میشود... رفتن تركها وماندن آلمانها در سرتاسر شهر يك تأثر فوق العادة ايجاد كرده و مردم بماندن تركها دعا میکنند !.. ساعت ده صبح است ... در کوچه های شهر ابرائیل گادیها و موترها پر از لوازم عسکری بنظر میخورد .!. تمام اسباب و لوازم ثقیل قول اردوی ترك بطرف دانیوب برده میشود. رفتن تركها ر نگ حقیقت گرفت ... مردم فهمیدند که ترك ها میروند ساعت یازده است... مسئلۀ حركت تركها واضح شد.. گویا قول اردوی ششم ترك كه در ابرائیل میبود جای خود را برای آلمانها ترك داده خودشان جهت اشغال (باتوم) امشب بطرف (چفورمو) حرکت مینمایند جهاز(قزل ارماق) که بیرق ترك را دارا است با سه جهاز دیگر جهت بردن قول اردوی ترك كنار ساحل لنگر اندازند!.. ماریا سه ساعت است دیوانه وار در کوچه هامیدود... كاپیتان دیشب راهم در خانه نبود امروزهم نیامد دختر که از حركت تركها خبر شد دیوانه وار در کوچه ها و بازارها كاپیتان را جستجو میکند!.. در قول اردو، در قرارگاه و در قوماندانی مرکز هم اورا یافته نتوانست ... ماریا بعد ازینکه نیم روز را به جستجوی كاپیتان گذشتنا ند باوضع پریشان بخانه باز گشت ... رنگش زرد و چشمانش قرمز دیده میشود... در پاهایش قوۀ حرکت نمانده با جسم خسته و روح افسرده از چوبهای دوطرفۀ زینه محکم گرفته آهسته آهسته از پله ها بالا - ١٥٨ - --- page 166 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر میرود... مقابل در اطاق عمه‌اش ایستاده، دستگیر دروازه را آهسته دور داده داخل اطاق میشود... عمه‌اش روی چپرکت استراحت کرده... از هیچ طرف آوازی شنیده نمیشود... بيك دیگر خود نگاه میکنند... ولی هیچ کدام چیزی نمیگوید!... پس از دقیقه سکوت زن پیر آهسته سر خود را بلند میکند... چشمان بی‌نور خود را به چشم‌های دختر میدوزد... از لب‌های رنگ پریده و بی‌خونش آواز خفیفی شنیده میشود: - ماریا، چه خبر است، ترا چه شده؟... دختر بدون این‌که جوابی بدهد با صدای لرزان: - عمه!... عمه جان! گفته و خود را در آغوش زن پیر می‌اندازد و میگوید: - بدبخت بودم و بدبخت‌تر شدم عمه!... انعکاس آواز دختر از دیوارهای بین اطاق شنیده میشود!... - عمه جانم!... عمه شیرینم، مرا با تمام قوت بسینه خود فشار بده!... قول‌های خود را باز کن!... موهایم را با شفقت نوازش بده!... امروز به آغوش گرم يك مادر احتیاج دارم و حسرت میبرم!... زن پیر، با انگشتان مرتعش موهای دختر را نوازش میدهد و در مژگانش قطرات اشکی که جمع شده دیده میشود... - فرزند عزیزم!... یگانه دخترم!... - آخ عمه جان اگر بدانی که چقدر مضطرب هستم!... - میدانم!... دخترم میدانم!... زن پیر در حال گریه میگوید: - خدایا، این چه فلاکت است!... - عمه جان! تو یگانه مادر و غم‌خوار من هستی!... دیگر هیچ خبر را از تو پوشیده نمیگذارم!... او را دوست دارم!... هر چه میگوئی بگو! همه را قبول میکنم چه کنم عمه جان بدستم نبود!... در حالیکه به تمام قوت خود کوشش نمودم که به او نزديك نشوم: برعکس مقاومت من فائیده نداشت و میدیدم که هر روز باو نزديك‌تر شده میروم، خیلی - ١٥٩ - --- page 167 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر با او دوست شدم خیلی دوستش دارم عمه جان!.. از هردو رخسارهای دختر اشك سرازیر شده به سخن خود ادامه میدهد : - عمه جان !.. بگو حالا من چکنم؟.. او میرود بلی میرود !.. جدائی او را چطور تحمل کرده میتوانم .. - صبر كن دختر عزیزم ، صبر لازم است !... انسان در مقابل فلاکت و مصیبت جز صبر و تحمل چه کرده میتواند ؟.. زن پیر سر خود را روی موهای دختر گذاشته میگوید : - ماریا من هم مضطرب شده ام !.. این وضع فلاكت بار خیلی ناگوار است !.. نمیدانم چه بگویم بحال تو بگریم و بفلاکت خود! . درین دم ما هر دو برای شخصیکه برادرم را کشته گریه میکنیم!.. سر خود را بلند کرده میگوید : - آه ، یارب!.. این چیزیکه حیات نام دارد چقدر تلخ و مضحك است !.. با این تلخی و ناراحتی دیگر ارزش آن را دارد که زیست کنم؟.. بعد با شفقت روی خود را بطرف دختر دور داده میگوید : - صبر كن ماریا! هنوز چیزی معلوم نیست پیش از پیش خود را از دست مده !.. قدری متوکل باش، قضا و قدر چیز را که برای ما تعین نموده می بینیم!... من بیش از تو مضطرب هستم... زیرا از روزیکه این شخص بخانه ما منزل گرفت من عاقبت سوء آنرا درك كرده بودم !.. ولی چاره نداشتم ... بسیار کوشیدم که باین مشکلات گرفتار نشویم مگر موفق شده نتوانستم !... زن پیر از بازوهای دختر گرفته و او را در آغوش خود فشار میدهد : - مکن ، دخترم مکن !.. گمان میکنم روی سینه ام آتشی افروخته اند که تمام احشاء وجودم را میسوزد !.. ماریا مرا معذب میسازی!.. - عمه جان ، مرا عفو کن !.. چه کنم من جز تو دیگر کسی ندارم که مرا تسلی دهد !.. نمیدانی عمه جان که من چه اندازه در عذاب هستم!.. دخترك عزيزم، چطور نمیدانم !. منهم يك وقتی جوان و قشنگ بودم ... منهم چون تو - ۱۶۰ - --- page 168 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر دختری بودم که عشق ومحبت داشتم !.. انسانها ئیکه بدنیامی آیندتاوقتیکه جوان و پیر میشوند امکان دارد از شهد شیرین محبت نچشیده بمیرند؟.. از ابتدای خلقت تا امروز نه تنهازنهای بدبخت بلکه زنهای مسعود هم قطرات گرم سرشك را در راه عشق ریخته اند!.. این بدبختی مخصوص طبقۀ زنها و در سرشت آنها است !.. دو قطره اشك شفاف بر رخسارهای چین دارش سرازیر شده و میگوید : دخترعزیزم : فکر کن !..اگر من حال ترا نمیدانستم و از اسرار قلب تو آگاه نمیبودم آیا ترا در صورتیکه به قاتل برادرم عشق وعلاقه داشته، وبرای او اشك میریزی درآغوش خود فشار میدادم !. این اغماز من اثرهمان ضربان قلب پر از عشق ومحبت است که با اینکه تو بیکنفرد شمن حقیقی محبت داری ترا در آغوش خود میفشارم و برای تو اشك میریزم !.. عمه جان !.. عمه جان !... دخترگریه کنان دست های عمه اش را بوسیده میگوید: عمه جان !.. سخنانت ما یه تسلی قلب غمدیده ام میشود!.. بمن حیات تازه می بخشد!. آه چه قدر رحمدل و با عاطفه هستی عمه جان !.. توهم يك دخترپاك نهاد وخوبی هستی ماریا!. آه من بدبخت ترین دخترهای دنیاهستم!.. دخترك عزیزم مکد ر مشو نه تنها تو بلکه تمام زنها ئیکه عشق ومحبت دارند همیش بدبخت اند !.. زن پیر دست های كوچك ا و ر ا در بین دست های خود گرفته و بشفقت فشار میدهد ... دخترم زن اگر بزرگ ترین راز موفقیت عشق را حاصل کرده باشد باز هم کمی بدبخت است !.. چه رسدبدوشیزۀ بیچاره که سرنوشتش در مردمك چشمان سياه يك ضابط دشمن دورزند ... یقین کن ماریا اگر رشتۀ عشق تو درینجا بپایان نمیرسید ممکن بسا بدبختی های دیگرنیز ترا تعقیب میکرد!.. چه ، تويك زن صاحب حس وعاطفة بدنيا آمدی !.. _١٦١_ --- page 169 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر عشق ومحبت زنهائیکه صاحب حس و عاطفه هستند حدوانتها ندارد. آنها هیچ وقت مسعود و بختیار نمیشوند !.. این زنها تا وقتیکه می میرند احساسات و عواطف شان خاموش نمیشود اشک و اضطراب همیش با آنها توام است !. ذاتاً حس و عاطفه عامل بدبختی انسانها است !. مخصوصاً که بدبختی هم با آن ضم شود ! .. زن پیر ساکت میشود ... از زنخ دختر گرفته رویش را بالا میکند ... انگشتان بی خون خود را روی رخسارهای او می کشد. با لب های چین دار از پیشانیش بوسیده میگوید ! - اینک ماریا جز صبر و تحمل چاره نداریم کوشش میکنیم در شبهای دراز زمستان که پیش روی ما است يك دیگر خود را تسلی داده دردهای خود را فراموش نمائیم !.. عمۀ پیرت هم يك وقتی مثل تو اشك های گرم ریخته است !.. ولی بعد از آن آهسته آهسته فراموش کرده !.. عزیزم هر چیز فراموش شدنیست ... یکروز می آید که تمام این پیش آمدها از دماغت محو شود و ازین همه گریستن دلت سرد گردد... هنوز جوان و قشنگ هستی. مکن عزیزم مکن به بین رویت چطور زرد و پژمرده شده !.. دختر آهسته آهسته سر خود را بالا میکند چشمهای خود را بطرف چشم های فرورفته و چین دار زن پیر میگرداند . با يك آواز محزونی میگوید: - عمه جان او نخواهد آمد ؟. - گمان نمیکنم بدون وداع برود !.. بعضی از مردها که محبت دارند قدری با انصاف میباشند ! . - شاید چنین باشد ولی او برای زیاد مضطرب نساختن من بدون وداع خواهد رفت. روزیکه از بریدن پای خود هم خبر شده بود از من پنهان میگردد..! آه اگر بدون آنکه مرا نه بیند برود !.. - خیر امکان ندارد !.. تاکه ترا نه بیند رفته نمیتواند . زیرا او هم ترا دوست دارد ! . - چطور، عمه جان دوست دارد ؟.. - بلی بلاشبهه دوست دارد وجدانی هم خیلی مشکل است !.. راستی اوهم به مشکلات ـ ١٦٢ ـ --- page 170 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر سنگینی دچار گردید وروزگار تلخی بسر برد بتمام پیش آمدهای ناگوار تحمل کرد !.. ماریا فعلا من هم نسبت به او در خود احساس ترحم میکنم ! .. - آه عمه جان نمیدانی که او چه يك انسان شریف و دارای قلب پاك است !.. حال من با يك ضمير پاك وصفای قلب اظهار میکنم، و به روح پدر بزرگم قسم میخورم که مناسبت من با او تنها وابسته بيك محبت بی آلایش قلبی است، دقایق بحران آمیز و خیلی مهلکی را گذشته اندیم ولی خجالتی متوجه هيچ يك از ما نشده !.. من این چیز ها را برای آن میگویم که تو نیز او را دوست بداری ومحبت او را تقدیر کنی. زن پيريك قطره اشکی را که در مژگانهایش جمع شده با پشت دست پاك کرده میگوید : - من هم او را تمجید میکنم چه از اندازه قیاس من شخصیت او بلندتر بوده!.. بعد آهسته تر بقسمیکه گو یا خودش هم از شنیدن آن هر اس دارد میگوید : - خداوند بحال اورحم کند !. در همین فرصت دختر سر خود را بلند کرده میگوید : - پس اگر نیاید!.. برای جواب دادن خانم وقت نمی ماند... دروازه بشدت زده میشود... دختر از جای خود پریده بطرف پنجره میرود . - اوه!.. عمه جان خوداوست: آمد !.. دیگر هیچ صدا شنیده نمی شود... دختر مانند پرنده بيك جست از اطاق خارج شده سوی دروازه میرود ... * * * بعداز چند دقیقه... در اطاق فاروق هستیم ... ماریا سر خود را بزانو های ضابط گذاشته گریه میکند. اشعه لرزان آفتاب که از لای پرده های پنجره روی قالین تابیده و چشم ها را خیره می سازد . انگشتان ضابط روی موهای دختر را نوازش مید هد . . . - چرا گریه میکنی ماریا ؟.. من میروم!.. اینجا می مانم!.. - ١٦٣ - --- page 171 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر اگر امروز نمی روید يك روزی خواهد آمد که مرا با اضطراب های خاموش نشدنی تنها گذاشته و خود بروید ... بگو فاروق آیا تو میروی ، هیچ دلت نمی لرزد اگر مرا گذاشته بروی؟.. دختر با دست های خود زانوهای ضابط را گرفته تکان میدهد :.. بمن بدی کردی فاروق ! مرتکب گناه بزرگی درین راه شدی ...يك دختر بیچاره و يك دوشیزه بال شکسته که در محیط آزادی زندگانی میکرد ، بيك رشته غیر مرئی بسته در گردا ب عمیقی پرتابش کردی ... این گناه تا دم مرگ ترا مضطرب خواهد ساخت ! . . ماریا دیوانه شده ئی چه میگوئی ؟.. من يك انسان بدبخت هستم، چیز دیگری فکر میکنم !.. چپ باش ماریا ! . . . نمیخواهم از لبهای قشنگت سخنان تلخ بشنوم !... ضابط چشم های سیاه خود را بچشمهای آبی دختر دوخته میگوید: ماریا تو که به خشونت با من حرف میزنی شاید گمان میکنی تنها دوستی و محبت در ضمیر تو جا گرفته و من هرگز بتو عشق و علاقه ندارم که خود را بد بخت میدانی !... اگر روزگار بین ما تفرقه اندازد و اگر قضا و قدر روزی ما را از هم جدا سازد آیا این بدبختی و بیچارگی را تنها عاید بخود میدانی؟.. و مسئولیت آنرا بر من تحمیل میکنی ؟.. آیا من ترا دوست ندارم؟.. آیا من حیاتم را برای محبت تو فدا نمیکنم؟.. و آیا عشق و محبتی که من نسبت بتو دارم زوالی دارد؟.. خیر ماریا !.. ما دیگر از هم جدا نمیشویم !.. و اگر تو جدائی خواسته باشی من هرگز تحمل ندارم!.. ماریا همه چیز من توئی !.. حیات و هستی من توئی و بس !.. من بتمام معنی حاضرم حیاتم را در راه سعادت تو فدا کنم!.. ضابط انگشت های كوچك دختر را در بین دستهای خود فشار داده میگوید : خیر، خیر ماریا ما هرگز از هم جدا نمی شویم !.. مرگ هم ما را از هم جدا ساخته نمی تواند !... ماریا گریه کنان میگوید : - ١٦٤ - --- page 172 --- عشق و وظیفه یاشب اخبر مرا عفو کنید فاروق!.. نمیدانستم چه میگویم، اضطراب و خستگی مرا دیوانه ساخته بود!.. دیشب نیامدید ... کوچه بکوچه شما را جستجو میکردم ! .. گمان کردم که مرا نا دیده میروید. گمان میکردم در مغز سرم آتش افروخته اند... مثل دیوانه ها خود را در آغوش عمه ام انداختم گریه کردم، فغان بر آوردم، ناله نمودم !.. ماریا، دیگر این حرکات طفلانه را یکطرف بگذار!.. این سخن های ملال انگیز را بمن مگو .. فاروق !.. ضابط از موهای دختر می بوسد و دست هایش را بین دست های خود فشار میدهد : اردوی ما امشب حرکت میکند... کارهای من خیلی زیاد است... چاشت آمده نمی توانم! انتظار مرا نکشید ... فهمیدی ؟.. عساکر ترك تماماميروند فاروق؟.. بلی ! گویا بار دیگر نمی آیند؟... خیر !... ماریا چشم های اشک آلود خود را بطرف ضابط دور میدهد...از میان دو لبش يك صدای خفیف شنیده میشود .. پس نمی آیند ! . . بکلی میروند !.. آ ه شما هم يك روزی مانند آنها خواهید رفت ؟.. باز شروع کردی ؟.. ماریا!.. میگویم من میمانم!. نمیدانی ؟.. تا وقتیکه المانها در ایرانیل باشند من هم با آنها هستم!.. يك روز آمدنی است که بروید ... دیگر چه بگویم هرطوری باشد تو برای اضطرا ب خوديك چيز جديدى پیدا میکنی !.. لازم پیدا کردن نیست فاروق ! . . حيات ماذاتاً يك منبع اضطراب است ! . . -١٦٥- --- page 173 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - ماریا رجا میکنم ساکت شوی !.. ضابط سوی دروازه روان میشود !.. - فعلا خدا حافظ ماریا !.. دروازه را باز میکند، دختر صدا میزند: - فاروق شب وقت تر بیائید !.. - خوب کوشش میکنم وقت تر بیایم اما مشروط بر اینکه بمن وعده بدهی که قطعاً گریه نکنی و خود را غمگین نسازی !.. لب های باريك و قرمز دختر لرزیده و سرش پائین می افتد !.. - قول میدهم و کوشش میکنم گریه نکنم. لیکن تو وقت بیائی ضابط روان میشود . دختر صدا میکند: - فاروق، مرا نمیبوسی ؟... ضابط دور خورده آغوش خود را باز می کند : - بیا جانم، بیا روحم !... دختر خود را در آغوش او می اندازد. از تماس این دو لب يك صدای باريك و شیرین میشنویم... بعد از يكماه يك خبر مدهش که تمام شهر ایرائیل را به شور آورده ... « حمله شدید فرانسویها در جبهه غرب آلمانها را شکست داده از مواضع شان فرار میکنند » این خبر از هر دهن شنیده میشود اهالی شهر در انتظار وقایع تازه با بی صبری بسر میبرند !.. هیجان به حد نهائی آن رسیده ... شام است ... در فرار گاه عمومی المان ها ضابط ها بوضع پریشان در راه روها دیده می شوند... استاسیون تلگراف بی سیم و سانترال متمادی مشغول کار است اوامر و تعلیمات پی هم رد و بدل میشود ... روزهای خیلی وحشت انگیز است ... کاپیتان فاروق تا حال در اداره خود مشغول ترجمه است. بعضی چیزهای مهم را بعد - ١٦٦ - --- page 174 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر از ترجمه ذریعه تلگراف شفری به قوماندان های قول اردوی ترک که در خاک روسیه میباشند مخابره مینمایند. ساعت ده شب است... کاپیتان هنوز در اطاق خود مشغول کار است... صدای زنگ تیلفون او را تکان میدهد ، گوشک را بر داشته... آلو ... آلو !.. - فاروق بی؟.. - بلی، بلی !. - قوماندان میخواهد با شما ملاقات کند!. - می آیم !. ضابط فوراً از جای خود برخاسته با دست موهای خود را درست نموده تکمه های خود را می بندد و از دروازه خارج میشود ... زینه ها... راهروها اطاقها !.. در مقابل یک دروازه بزرگ می ایستد... از پهره دار آلمانی می پرسد: - قوماندان به اطاق تشریف دارند؟. - بلی ! .. با انگشت به دروازه تک تک کرده داخل اطاق میشود... یک صالون بزرگ در بین صالون یک میز بزرگ است. گردمیز پنج شش نفر ضابط های المانی نشسته اند کاپیتان راساً پیش رفته پاهای خود را بیک دیگر زده سلام میدهد : - جناب قوماندان بأمر شما حاضر شدم !.. قوماندان که یک شخص زرد چهره است میگوید: - بمن نزدیک تر شوید کاپیتان! - ضابط پیش تر میرود ... - چیزهائیکه میگویم نوت گرفته به ترکی ترجمه نمائید و ذریعه تلگراف شفری به باتوم خبر بدهید !.. - بفرمائید !.. «خبری که در حال بما رسیده واضح میسازد که اردوی بلغارها مقابل قوای فرانسه شکست فاحش خورده و بيك وضع پریشانی فرار میکنند ... می ترسیم که رومن ها از وقت استفاده کرده دفعتا حمله کنند . چون قوای ما کم است باید روابط خود را با ما قطع - ۱٦٧ - --- page 175 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر نکنید !.. » کاپیتان مضطربانه سر خود را بلند کرده میگوید : ـ این اطلاع خیلی مدهش است! .. ـ بلی خیلی مدهش است کاپیتان !.. تنها این خبر نیست!.. از (مارن) هم خبر شکست اردوی المان را گرفتم !.. ـ چه میفرمائید ؟.. ـ متأسفانه حقیقت همین است که گفتم!.. قوماندان می‌ایستد ، در چشمانش برق اضطراب دیده میشود. لب‌هایش غیرعادی حرکت کرده میگوید: ـ روزهای خیلی مدهش را می‌گذرانیم !.. بعد روی خود را بطرف ضابط دور داده : ـ کاپیتان فرصت را از دست مده زودتر بروید و چیز هائی را که نوت گرفته اید به باتوم خبر بدهید !.. ضابط . بدون اینکه چیزی بگوید با قدم های آهسته از دروازه خارج میشود . شب را تماما در قرارگاه ماندیم ... هیچ کس خواب نشد ... تا سپیده دم بین مرکز تلگراف و قرارگاه تلگراف‌ها آورده و برده می‌شد... خبرهای سوء متعاقب هم میرسد.. ضابط های قرارگاه و فرقه در اطاقها جمع شده مذاکره می کنند ... قوماندان و رئیس ارکان هنوز مشغول کار هستند. ساعات هولناک و پرهیجانی را میگذرانیم . روشنی صبح به اطراف پراگنده میشود باد سرد می‌وزد... شعبة استخبارات قرارگاه آخرین خبری را که گرفته است : «اردوی بلغاریا مقاومت را از دست داده بحال پریشان فرار میکنند. دیگر هیچ سدی نیست که مانع ارتباط فرانسویها و رومن هاشده بتواند!..» ـ ۱۶۸ ـ --- page 176 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر همینکه نسیم مستانه صبحگاهی وزید و آفتاب چادر زرین را روی افق بالا برد کاپیتان با تن خسته و چشمان خواب آلود سوی خانه روان شد... از زیادی کار و شدت بی خوابی رویش زرد و حواسش پریشان بنظر میخورد... یخن خود را بالا کرده دست هایش بجیب و چشمانش بيك نقطه متوجه است. متفکرانه راه میرود. داتیوب در بین غبار نظير يك خط سفیدی دیده میشود. فاروق در راه غرق فکر بوده و گاهی هم لب هایش حرکت کرده خود بخود چیزی میگوید: ـ دیگر مقاومت تمام شد!.. بالاخره یکی دو روز بعد فرانسوی ها با رومن ها یکجا شده به آخرین قوای المان که در بالقان است حمله کرده آنها را هم متواری می سازند، در جبهه غرب هم مقاومت المانها شکستانده شد. دیگر راه امیدی باقی نمانده است! .. افسوس!.. پس از يك عالم زحمات و فداکاری ها آخرین ستاره امپراطوری عثمانی خاموش میشود.. که میداند، که عاقبت و آینده مملکت ما چه خواهد شد؟.. مضطربانه سر خود را بلند کرده کوه های مقابل را که از غبار مستور است تماشا میکند.. خیال وطن عزیز در دماغش دور میزند... ـ آه وطن، وطن عزیز و قشنگ!.. قطرات اشکی را که در حلقه چشمانش جمع شده است می بینیم.. هنوز راه میرود... بالاخره بخانه میرسد از کناره های زینه گرفته بالا میشود... ـ فاروق !.. تیکانی خورده روی خود را می گرداند: ـ تو هستی ماریا ؟... دختر دامن آرام کوت ابریشمی خود را بسته کرده را ـ سوی ضابط پیش میرود... موهای سیاه و درازش روی شقیقه هایش پریشان است... ـ فاروق ، رویتان خیلی زرد است!.. ـ شب هیچ خواب نشدم تا صبح کار میکردم !.. ـ غسل میکنید ؟... ـ تشکر وقت ندارم ماریا... فقط بقدر يك ساعت استراحت میکنم!.. بعد از آن مجبور هستم بقوماندانی بروم!.. ـ ١٦٩ ـ --- page 177 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - چه خبر است ، فاروق . اینقدر عجله دارید ؟.. - بعضی کارهای مهم است که باید فوری اجرا شود !.. - فاروق این اولین دفعه است که شما را خیلی پریشان می بینم ! راست بگو مریض هستی یا اینکه چیزی دیگر است ؟. - خیر خیر مریض نیستم ! . . زیادی کار و ماندگی ، اعصابم را کمی خسته ساخته !.. داخل اطاق میشوند !.. دختر پیش آمده میگوید : - بگذارید که بستر شما را درست کنم !.. - زحمت نکش ماریا ! روی این کوچ دراز میکشم. دختر به ضابط باشگفتی نگاه میکند... - بهر حال گمان میکنم کدام خبر خیلی مهم است فاروق ؟. زیرا خیلی مضطرب و پریشان هستید !.. بگوئید ، برای خدا بگوئید چه خبر است ؟.. ضابط روی کوچ می غلطد .. - رجا میکنم ماریا چیزی از من نه پرسی . . . مرا تنها بگذار ، قدری خواب شوم !.. - فاروق ، مرا می ترسانید !.. دختر زانوهای خود را خم کرده برابر پاهای ضابط می نشیند و دستهایش را گرفته در بین دست های کوچک خود فشار میدهد !.. - بگوئید ، خواهش میکنم بگوئید ! .. - ماریا ، مرا بگذار !.. - آه ، شما را هیچوقت اینقدر متأثر و پریشان ندیده ام !... - بگذار مرا ماریا ! رجا میکنم بگذار !.. - فاروق ، چرا نمیگوئید ؟.. از من چرا پنهان میکنید ؟ - تو چرا سخن مرا قبول نمیکنی ؟.. میگویم از من هیچ چیز را سوال مکن مرا بحال خودم بگذار ! . . می بینی که اعصابم خیلی خسته است قوة حرف زدن ندارم ! . . -۱۷۰- --- page 178 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر دختر چشم های آسمانی خود را بچشم های ضابط می دوزد با یک آواز آهنگ دار میگوید: - فاروق، میگویند اردوی بلغاریا پس پاشده اند. اردوی فرانسوی ها بارو من ها ارتباط حاصل میکند. آیا حقیقت دارد؟.. ضابط، با نگاه های مضطرب بدختر می بیند، پیشانیش پرچین وابروانش درهم کشیده است... - این سوال از کجا بخاطرت آمد؟.. - ٢٤ ساعت است که در شهر شورش برپا است !.. میگویند در جبهۀ غرب المانیها هم شکست خورده اند !.. - این چیزها را از تو نمی پرسم، میگویم این سوال چطور بخاطرت آمد؟.. - فراموش نکنید فاروق که من دختر یک رومن هستم!.. - تو هم بخاطر داشته باش که من هم یک نفر ترك هستم !.. - فاروق، چقدر درشت و با خشونت حرف می زنید؟.. - تو میخواهی !.. - یارب چقدر تغییر خورده اید!.. امروز بکلی یک شخص دیگر هستید!.. - نمی فهمی ؟ به تو میگویم خیلی مضطر ب هستم ! . . برو و مرا تنها بگذار !.. چشم های دختر پراشک می شود، دستهای خودرا بزمین گذاشته و کوشش میکند برخیزد... ضابط متوجه می شود که دختر گریه میکند... از بند دست هایش گرفته میگوید: - مرا عفو کن ماریا، زیرا خیلی خسته و پریشان هستم نمیدانم از چه صحبت میکنم !.. لب های خود را روی انگشت های باريك او گذاشته می بوسد و موهایش را نوازش میدهد: - ماریا حق داری، سهو از من است فراموش میکنم که تو دختر رومن هستی و میخواهی حقیقت سخن هائی را که بتو و مملکت تو سعادت می بخشد بفهمی!.. يك دقیقه فکر میکند . چشم هایش خیره و پراشک میشود!.. - وقتیکه میخواهی بفهمی و بدانی اینک من هم بتو میگویم!.. - ۱۷۱ - --- page 179 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر سخن هائیکه شنیده‌اید راست است!.. حرب مفادشه اتمام می شود، متفقین شما پیش قدمی می نمایند!.. ما حالا فهمیدیم که میدان را باخته ایم... بعد ازین با کمال شعف میتوانی اشك های مسرتت را بریزی !.. شاد باش و تاکه میتوانی شادی کن ماریا!.. بقدر يك دقیقه سکوت میکند بعد روی خود را سوی پنجره دور داده تپه هائی را که از غبار مستور است و چون خط سپید دریا بنظر می خورد دیده میگوید: - حال فهمیدی که چرا مضطرب هستم ماریا!.. تکرار روی دستها و موهای دختر را می بوسد. - برو عزیزم، چیزیرا که میخواستی بفهمی دانستی !.. مرا تنها بگذار!.. - خوب !.. ضابط خود را قدری راست کرده میگوید : - از من آزرده شدی؟.. - خیر فاروق ، آزرده نشدم زیرا اضطرابیکه درین دقیقه شما را تکان میدهد من بهتر از هر کس معنی آنرا میدانم !.. آزرده نشدم زیرا من هم هر چه باشد آخر دختر يك عسکر هستم!.. ماریا، اشکهائی که در رخسارهایش جاریست با نوک انگشتان خود پاك کرده با يك زهر خند میگوید : - كاپيتان حقيقةً احيات گاه گاه بی معنی و خیلی مضحك جلوه میکند!.. مثلا حال من باید دیوانه وار مسرت کنم!.. چشمان دختر كه بيك نقطه متوجه است میگوید: - نه من مسرور میشوم و نه شما مضطرب باشید فاروق!.. زیرا بقدر اضطرابی که ما در راه محبت کشیده ایم ارزش ندارد ... فعلا ما باید تمام قوه و ارادۀ خود را جمع کرده به حیات و پیش آمدهای آن مقاومت کرده بر روی آن بخندیم... چند ماه قبل اردوی شما مظفر و شماً غالب بودید ، شادی و سرور لازم شما بود!.. مگر شما بدون اظهار اندك مسرت و شادی با ما در رنج و الم اشتراك ورزيديد !.. اينك كه آفتاب بخت ما طلوع کرده، من هم نمی خندم، خوش وقت نمی باشم، مسرت نمیکنم!.. یقین کنید فاروق، من در همین لحظه بتمام معنی در غم و اندوه با شما خود را سهیم میدانم. برای تو، برای وطن تو و به خاطره های مشئومیکه در ین دم بر تو تأثیر انداخته گریه میکنم!. - ۱۷۲ - --- page 180 --- عشق وو ظیفه یا شب اخیر - تشکر ماريا !.. دختر سوی دوازه روانه شده میگوید: - حق دارید، باید درین دقیقه شما را تنها بگذارم!.. وطن خیلی عزیز است اضطرابیکه ازین راه فکرها را تهدید کند تسلی پذیر نیست !.. این حصه را من خوب تر از هر کس حس میکنم!.. شما را با این درد بزرگ تنهامی گذارم !.. اگر میخواهید گریه کنید زیرا گریه آلام روحی شما را تسکین می دهد !.. ولی تکرار میکنم که بیش ازین خودرا دلتنگ نسازید!.. خوب می بینید که انتها و نتیجه نیک و یا شوم حرب وابسته به بخت است !.. اگر امروز ما هستیم فردا باز شما هستید... در حالیکه از هر دو طرف رخسارهایش اشك جاریست میگرید: - باری رفته ازین مژده که مارا بدبخت و وطنم را سعادت مند می سازد به عمه ام خبر بدهم ! . . گرچه من از آن در خود احسا س خوش و قتی نمیکنم شاید او خوش شو د !.. بعد آهسته دروازه را باز کرده و بی صدا خارج میشود ... - ۱۷۳ - --- page 181 --- بعد از یکهفته حوادث ناگواری پی‌هم شنیده میشود ... دوست و دشمن باهیجان در انتظار نتیجهٔ قطعی‌اند. امروز باز هم در سر تا سر شهر اپرا نبیل این خبر در بین خلق سر گوشی میشود : « بلغارها پیشنهاد صلح کرده‌اند» صحت و سقم این خبر واضح نشده ... المانها هم در تلاش و عجله هستند!... پیش روی قوماندانی عساکر وضابطها دیده میشوند. پهره‌دار های مسلح در کوچه‌ها شروع بگردش نموده اند. پلیس‌های المانی مشغول پراکنده ساختن مجتمعین هستند. اهالی که در جاده‌ها هجوم آورده اند در چشمان‌شان برق مسرت می‌درخشد ... در قرارگاه... ساعت ۲ بعد از ظهر است، تمام ضابط‌های فرقه و قرارگاه یک‌جا جمع شده‌اند ... صدای زنگ تیلفون در تمام اطاق‌های ضابطان شنیده میشود. امری که ذریعهٔ تیلفون ابلاغ شده اینست . بصورت فوری به اطاق قوماندانی حاضر شوید!.. تمام ضابطها از اطاقها خارج میشوند ... بعد از پنج دقیقه همه در اطراف میز قوماندان هستیم... کاپیتان فاروق را در بین دو نفر ضابطهای ریاست ارکان آلمانی می‌بینیم ... قوماندان ورقهٔ تلگرافی را که روی میز گذاشته است گرفته می‌ایستد ... چهرهٔ زردش منظرهٔ مدهشی بخود گرفته. زیر چشمهایش سیاهی مخصوصی دارد ... با صدای گرفته میگوید: رفقاء !... تلگرافیکه همیقدم از قوماندان اردو گرفتم. و در آن پیشنهاد صلح که از طرف حکومت بلغاریا بعمل آمده و در مقابل شرائطی را که فرانسه بر آنها تحمیل کرده با صورت قبولی و خلع سلاح‌شان واضح وصورت حقیقت پیدا کرد. ضابطها بلا اختیار بیکدیگر نگاه می‌کنند... سکوت.... هیچ‌کدام حرف نمی‌زنند... همهٔ‌شان مانند کالبد بی‌روح ایستاده‌اند ... — ١٧٤ — --- page 182 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر قوماندان اردو امر میکند هرچه زودتر شهر را ترك نموده بهر واسطه که ممکن باشد بطرف شمال حرکت نمائید!... برای حرکت ماسه روز وقت دارد و میگوید که باید تا به ۳ روز دیگر برائیل بکلی تخلیه شود... قوماندان ساکت میشود ... چشمانش یك نقطه می بیند. و در پیشانیش قطرات عرق می درخشد ... رفقا! با تأسف باید بگویم در جبهه غرب هم قوای آلمان دچار هزیمت شده اندایندفعه بخت با ما سازش نکرد... حرب را باختیم ... سر خود را بلند می کند... موهای زرد خود را با دست درست نموده مشت های خود را سخت فشار داده می گوید: رفقا با این هم یأس را بخود راه ندهید!.. هنوز آلمان زنده است !.. از هیچ طرف آواز شنیده نمی شود.. همه ایستاده و چشمان شان بطرف قوماندان متوجه است . فعلا بروید !.. و در اطاق های خود منتظر امر باشید!.. همه ضابط ها یك حرکت دور خورده يك يك از دروازه خارج میشوند . روز دیگر ... فرقه آلمانی که در شهر برائیل متوقف است به تهیه و تدارك لوازم سفر مشغول هستند... به قوای آلمانی که در استحکامات هستند امر داده شد که اشیای ثقیل خود را مخفیانه بدنبال حرکت بدهند... شب بعد ازینکه تاریکی حاکم میشود موتر ها، گادی ها و کراچی های که بسمت مجهول در حرکت می باشند دیده میشوند... بعد از ٤ ساعت دیگر شهر را ترك میدهند... تخلیه شهر يك امر مخفی است... برای اینکه بصورت صحیح از انتشار این خبر جلوگیری شود ترتیبات منظمی گرفته شده است...ارکان حربیه از حملهٔ ناگهانی دشمن در هراس هستند...چه اگر آنها از حرکت فرقه و بردن لوازم ثقیل از جبهه خبر شوند بهر حال حمله می کنند..بسیار کوشش می کنند که از حرکت فرقه هیچکس آگاه نشود... بضابط هائیکه در خانهٔ رومن ها سکونت دارند امر داده شده است که اشیا و لوازم خود را قبل از حرکت حاضر نکنند تا برای اهالی اشتباه پیدا نشود فقط روز موعود نیم ساعت قبل از حرکت لوازم و سامان خود را تهیه کرده ویك دم خانه ها - ۱۷۰ - --- page 183 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر! را ترك دهند ... يك روز بعد ... ساعت ده بجهٔ صبح باز در قرارگاه هستیم.. زنگ تیلفون در تمام اطاقها صدا میکند بتمام ضابط ها گفته میشود : با طاق قوماندان حاضر شوید !.. در تمام ضابطها يك نوع تلاش دیده میشود !.. ضابط های ریاست ارکان که ازین اجتماع خبر بودند باهم مذاکره میکنند... دروجنات ضابط ها يك قسم پریشانی و اندیشه معلوم میشود. هیچکس چیزی نمیداند ، همه غرق اندیشه هستند !.. بعد از پنج دقیقه تمام ضابطان فرقه وریاست ارکان در اطراف میز قوماندان حاضر بودند . قوماندان ایستاد . است رنگش خیلی زرد و چشم هایش فرو رفته بنظر می آید ... با لحن گرفته میگوید : - رفقا!.. دیشب التیماتومیکه از طرف قوماندان اردوی رومن رسیده امر میکند که تا فردا ساعت ۹ صبح باید شهر را تخلیه کنیم... مینویسد که هرگاه تا ساعت معین شهر تخلیه نشود تعرض شدیدی را انتظار برید... ضمناً این راهم وعده داده اند که اگر يك ساعت قبل از تخلیهٔ شهر هم جواب مثبت بدهید در مقابل فرقهٔ شما هیچ تعرضی از طرف ما بعمل نیامده و شما را تعقیب نخواهیم کرد !.. قوماندان ساکت میشود به کاغذ های که در دست دارد نگاه کرده چنین میگوید : - بر رسیدن اخطار آنها ما هم مذاکره کرده جواب آنها را چنین گفتیم: «در مقابل تمام تهدیدات شما باز هم آنقدر قوه داریم که از خود مدافعه کرده وشهر را ترك نکنیم ، اگر از طرف شما به تعرض اقدام شود. توپهای ماهم برای مقابلهٔ عساکر رومن حاضر و آماده است، برای مدافعه ترتیبات لازمه گرفته ایم... قوماندان كاغذ را نزديك چشم خود برده میگوید : کلمات ذیل را نیز در جواب خود علاوه کردیم: گر چه ما مدت درازی درا برائیل اقامت نداریم... در مقابل شرائطی که شما در - ۱۷۶ - --- page 184 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر التيما توم خود ذکر کرده اید آزادانه میگوئیم هر گاه در ظرف يك هفته از طرف اردوی رومن بالای ما کدام تعرض بعمل نیايد ما حاضر هستیم که به میل و آرزوی خود شهر را تخلیه نمائیم ... اگر با این نظریه موافق باشید، روزیکه آخرین مفرزه ما شهر را ترك نمايد بيك ذريعة مناسب بشما خبر میدهیم ...» قوماندان کاغذ را روی میز گذاشته، کاغذ دیگری را بدست میگیرد. بمقابل جواب دیشبة ما نيم ساعت قبل يك التيما توم ديگرشان رسید. در آن هم نظریه اولیه خود را تائید کرده منتها این دفعه تا نصف شب وقت داده اند! که مفاد آن قرار آتی است : « هر گاه فردا تا ۱۲ بجه شب آخرین مفرزه شما ابرائیل را ترك نكند ما بهر گونه اقدام آزاد خواهیم بود! » قوماندان سر خود را بلند کرده با لهجة مهیج میگوید : رفقا!.. باین تلگراف شان جوابی نداریم!... باز ساکت میشود . چشم های خود را بيك نقطه مقابل دوخته بعد از اندك فكر روی خود را بطرف ضابطها دور داده میگوید: من نظریه ندارم که به تهدید رومن ها گوش داده امر آنها را بجا كنیم بفكر من بهتر است شهر بساعتیکه آنها تعین کرده اند ترك نشود. ترتيبات لازمه گرفته شده آخرین مفرزه های خود را برای فردا شب هم در شهر میگذاریم... در سر تاسر صالون بزرگ سکوت است. تمام ضابط ها بدون حرکت مانند هیكل سرد و بی روحی ایستاده و چشمهای شان متوجه قوماندان است ... قوماندان صدا میکند: رفقا ... ما بايد اعتراف کنیم که امروز در مقابل دشمن خیلی ضعیف هستیم ... به ترك دادن شهرهم مجبور میباشیم ... قوماندان كل اردو هم امر داده که شهر را ترك كنيم... اگر ماخواسته باشیم در همین لحظه شهر را ترك كرده ميتوانيم ولی نه ، ما محض اطاعت نکردن بامر رومن ها فردا شب راهم در ايرائيل می مانیم!... آخرین مفرزه ما بوقت سپیده دم از شهر خارج شود، گويا بار دیگر هم به آنها می فهمانیم که تهديدات شان بالای قوای ما تاثیری انداخته نمی تواند!.. گمان نمیکنم اردوی رومن تا نصف شب هم تعرض کرده - ۱۷۷ - --- page 185 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بتوانند ... زیرا مسافهٔ بین استحکامات و شهر ابرایئل تقریباً ۵۰ کیلومتر است. اگر دسته‌های سوارشان هم تعرض کند فقط صبحدم به شهر رسیده میتوانند !... برای حمل و نقل چند مفرزهٔ ما که در سنگر هستند موترهای سواری آماده است !.. در حین حرکت آنها را هم نقل داده میتوانیم ..... رفقا این بود خلاصهٔ مطلب و وضعیتی ما که بیان کردم !... بعد قوماندان روی خود را بطرف رئیس ارکان حرب دور داده میگوید : - ترتیبات سفر بخوبی گرفته شده ؟.. - بلی !... - خیلی خوب !... بطرف ضابط‌ها دیده میگوید ! - رفقا !... تا وقت حرکت باید هیچکس از رفتن ما آگاه نشود پیش از ساعت ۸ کارهای خود را تمام کرده فقط بساعت ۸ درینجا حاضر باشید !... آخرین امر بشما ابلاغ میشود .....! فردا پیش از طلوع آفتاب باید تمام فرقه حرکت کرد . و یکنفر در شهر باقی نماند !.. قوماندان باز سکوت میکند. در دستش یک قلم است. نوک قلم را روی میز چرخ داده آهسته آهسته چیزی میگوید. در لبهایش زهر خندی دیده میشود : این آخرین شبی است که ما در ابرایئل می‌مانیم !.. آلام و اضطراباتی که در این لحظه شما را تهدید میکند تماماً فراموش کنید !.. از تمام دردها خرد را دور بسازید !.. زیرا امشب آخرین شب ما است که در ابرایئل میگذرد !.. این شب اخیر را نه مثل یک اردوی مغلوب شده بلکه مانند همان ضابط‌های فاتحیکه چهار سال تمام بمقابل دشمن جنگیده و در آخر پیروزمند شده باشند شادان و با نشئه بگذرانید ... ما و متفقین ما مغلوب نیستیم مغلوب بخت ما است !.. ضابط‌ها ساکت به اشارهٔ سر سلام داده با قدم‌های نرم از اطاق خارج میشوند !.. ساعت ۶ شام است... باز در خانهٔ میخائیلسکو هستیم، کپیتان از یک ساعت باین - ۱۷۸ - --- page 186 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر طرف در اطاق خود تنها مانده و دروازه را بروی خود بسته مشغول حاضر نمودن بکس و سامان خود میباشد. به نسبتیكه تا آخرین دقیقه از حركت شان هیچ كس آگاه نشود ماریارا هم اجازه نداد كه باطاقش داخل شود ... از ساعت ۷ گذشته هوا آهسته آهسته تاريك میشود. فاروق بكس و لوازم خود را برای حركت حاضر ساخته در بین الماری میگذارد تا نظر دقت را جلب نكند ... بعادت همه روزه تنها دریشی خواب و سلیپر و بالاپوشش روی دست است .. بعد از ختم كار اطاق را تماماً از نظر گذرانده سوی دروازه روان میشود. قوه بیا ایستادن در وجودش نیست! .. بی خوابی های پی در پی و پیش آمدهای سوئیكه درین ۴-۵ شب اخیر رخ داده وضعیتش را پریشان ساخته در روی زردش لكه های سیاه دیده میشود. چشمان سیاهش فرورفته موهایش بحال پریشان شقیقه هایش را پوشیده است! .. دروازه را باز كرده صدا میزند: - ماریورا! .. ماریورا ! .. دختر با چهره گرفته از اطاق پهلویش برآمده میگوید: - چه میگویی فاروق، شما كه داخل اطاق شدید دروازه را هم بستید! .. شاید من راحت شما را اخلال میكردم ! ... ضابط به او نزدیك میشود، چشم های خیره خود را بر چشم های دختر میدوزد و دست های گرم اورا در بین دست های خود میگیرد. ماریای قشنگم، عذر میكنم درین لحظه كه آلام و مصائب از هر طرف مرا احاطه كرده باین تندی و خشونت مرا خطاب مكن! .. انگشتان كوچك او را كه در بین دستهای سوزان خود داشت نزدیك دهن خود برده بوسه میکند. قطرات اشك مژگانهایش را نمناك ساخته میگوید: - ماریا! .. امشب مرا در آغوش فشار بده سرم را روی سینه قشنگت بگذار ! .. موهایم را با شفقت نوازش كن، انگشت های باریك و زیبایت را برویم بكش و مرا دوست بدار!. اوه ماریا ! امشب خیلی مضطرب هستم ! .. ماریا خیره و متحیر بطرف ضابط دیده میگوید : - تراچه شده فاروق، از برای خدا بگوئید بازچه خبر است؟. - ۱۷۹ - --- page 187 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ هیچ ، هیچ از من پرسان مکن ! . امروز تنها از تو محبت و شفقت میخواهم !.. ـ مرا میترسانید فاروق !.. ضابط ، دست خود را روی موهایش میکشد انگشتان باریکش را بر رخسار خود فشار میدهد !. ـ اوه ماریا امشب چقدر قشنگ هستی!.. چشمهائیکه بتو نگاه میکند و دیده هائیکه ترا می بیند خیلی مسعود است!.. دختر را بخود کشیده سر سیاه و کوچکش را بسینه خود می فشارد. ـ ماریا ! محبت بتو سعادت است!. ـ فاروق ! امشب خیلی پریشان هستید محقق یک چیزی است که از من پنهان میکنید!.. بگوئید!.. بگوئید!.. عذر میکنم بگوئید فاروق !.. چه چیز شما را اینقدر مضطرب ساخته است ؟.. ضابط زهر خندی کرده میگوید: ـ تو، ماریا ... تنها از سبب تو مضطرب هستم !.. ـ از سبب من ؟.. ـ بلی از سبب تو!. زیرا که ترا خیلی دوست دارم !.. ـ فاروق باز مبهم سخن میزنی!.. نمیدانم که چه میگوئی... برای خدا واضح تر بگو که من بفهمم !.. چه خبر است ؟.. ضابط سکوت میکند. دختر میگوید : ـ بیائید به اطاق برویم، حقیقت دردهای خود را بمن بگوئید... تا جائیکه از دستم بیاید کوشش میکنم ترا تسلی دهم و دلداری کنم!.. ـ نمی شود زیرا میروم!.. ـ کجا میروید؟. ـ تو ماندانی!.. ـ ساعت هفت و نیم است درین وقت بقوماندانی چه میکنید؟.. ـ ١٨٠ ـ --- page 188 --- عشق وو ظیفه یا شب اخیر - - - - - - - - - - - چرا جواب نمیدهید ؟ .. - - - - - - - - - - - رجا میکنم ، عذر میکنم بگوئید فاروق بگوچرا جواب نمیدهید؟.. دختر ساکت میشود !.. زیرا ضابط بسوالات او جواب نمیدهد!... دیگر سوال نمیکند ، از وضع مضطرب او جویا نمیشود!.. شاید میترسد اگر بفهمد در قلب خوديك قسم گرفتگی وسوزش حس میکند ، كويا يك قوة خارق العاده و بلندتر از فهم او با و میگوید دیگرازو مپرس واز فهمیدن این راز خودداری کن... زیرا باز فلاکتی در پیش داری که هیچ تحمل نخواهی توانست !... در شتپته های خود احساس درد میکند... سرش پائین و چشم هایش پر اشك میشود ... ضابط يك قدم به او نزديك شده ميگويد : - ماريا ! من میروم زیرا وقت کم است تو نان بخور... هوش کن امشب بیرون نشوی ... من کوشش میکنم وقت تر بیایم !.. - بسیار خوب !.. ضابط سوی دروازه روان میشود دروازه را باز میکند، حینیکه میخواهد از دروازه خارج شود روی خود را دور داده صدا میکند: - ماریا !.. ماريا !.. بیا ماریای عزیزم بار دیگر هم در آغوشم خود را بینداز !.. تاترا در آغوش خود فشار بدهم !.. دختر با قلب سوزان خود را در آغوش ضابط می اندازد... با چشمهای گریان میگوید: - بگو فاروق تراچه شده ؟ امشب چرا اینقدر مضطرب هستی ؟!.. ضابط سركوچك وقشنگ دوشیزه را روی سینه خود فشار داده موهایش را نوازش میکند... و می بوسد: - محبوبه عزیزم !.. حیاتم ، روحم !.. از آرنج او گرفته سرش را بالا میکند چشمان سیاه خود را بچشم های آبی رنگ او می دوزد . . . بعد با يك آ واز حزين ميگويد : - ماریا !.. راست بگو مرا دوست داری یا نه ؟.. -١٨١- --- page 189 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ آه فاروق ، این چه سوال است... آیا هنوز هم یقین نداری که از حیاتم ترا بیشتر میخواهم ؟... ـ یقین دارم ، یقین دارم . . . تنها میخواستم یک بار دیگر هم آواز محبت را از دهان قشنگت بشنوم ! زیرا استماع این کلمه از دهان تو بمن سعادت و حیات می بخشد !.. ـ فاروق مرا متوحش می سازی !... زیرا هیچ وقت ترا اینقدر پریشان ندیده بودم !.. ـ ماریا !.. باز هم میخواهم با لب های آتشین خود بگوئی ، ترا دوست دارم !.. ـ البته ترا دوست دارم آنقدر دوست دارم که بیشتر از جانم !.. ـ بمن وعده بده که باوجود هر گونه پیش آمدی مرا فراموش نمی کنی؟.. ـ فاروق ، نمیدانم شما را چه شده !.. امشب یا...؟.. و یا...؟.. گریه کنان خود را در آغوش ضابط پرتاب کرده میگوید : ـ بگوئید، بگوئید؟.. قسم میدهم حقیقت را بگوئید ؟.. آیا میروید؟.. از من فرار میکنید؟.. مرا تنها می گذارید؟.. ـ دیوانه هستی ماریا !.. چه میگوئی ؟.. من هرگز از تو جدا شده نمیتوانم، من از تو فرار نمیکنم و تا وقتیکه بتو اطلاع ندهم نمی روم! ـ دروغ میگوئی ،میروی!.. ـ این فکرهای طفلانه را بگذار ماریا !.. ـ خیر میروید !.. میروید و مرا با يك عالم درد و اضطراب تنها میگذارید !.. چشمهای دختر به چشمان ضابط متوجه است : ـ فاروق اگر يك روزی از تو جدا شوم می میرم، میدانید می میرم!.. زیرا بهیچ صورت درد هجر ترا تحمل کرده نمیتوانم !.. يك قطره اشك بر رخساره ضابط میچکد... با آواز ملایم میگوید: ـ ماریا !.. ماریا !.. تو شريك دردهای دلم ، تو مایه تسلی قلب ناتوانم ، تو محبوب ـ ۱۸۲ ـ --- page 190 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر زیبا وقشنگم!.. ضابط از بنددست های دختر گرفته میگوید : امشب بی جهت ترا مضطرب و آزرده ساختم! .. مرا عفو کن زیرا بخود نبودم!.. عشق تومرا دیوانه ساخته و عقل وهوش از من فرار کرده ! .. نمیدانم چه گفته یا چه کرده ام !.. سخن های من قابل اهمیت نیست !.. از دروازه خارج شده میگوید: -انتظار مرا داشته باش ماریا!.. اگر دیر تر شد پریشان مشو من می آیم !.. دیگر هیچ نمیگوید ملتفت جواب دختر هم نگشته روان می شود. ساعت ۸ و نیم شب است... در قرار گاه آخرین امری را که انتظار داشتند ابلاغ میشود.. این امر را که دارای امضای قوماندان است مانند سائر ضابط ها با تلاش میخوانیم !.. ۱- فردا باید الی ساعت ۳ ونیم صبح شهر کاملا تخلیه شود. ۲- در اول طلوع آفتاب باید فرقه از علاقه شهر ابرائیل گذشته باشد. ۳- باستثنای ضابط هائیکه در قرار گاه کار میکنند باقی تمام ضابطان بعد از ابلاغ این امر دیگر وظیفه خود را ترك داده نمیتوانند. ضابط های قرار گاه کارهای محوله خودها را تکمیل نموده ساعت ۱۲ شب در قوماندانی حاضر باشند. ۴ - قوماندان های فرقه و رئیس ارکان حرب مؤظف اند مشکلاتی را که در حین تخلیه شهر پیش میشود حل و رفع نمایند.. ۵- قطعات اردو و ضابطان تحت يك انتظام صحیح با سکون و آرامش شهر را ترك کرده و باید از تمام پیش آمدهای سوء جلوگیری کنند و اگر با این هم کدام حادثه رخ دهد شخص مرتکب شدیداً مجازات میشود.. این امر ذریعهٔ شعبهٔ استخبارات قرار گاه در ظرف ۱۵ دقیقه به تمام منصبداران ابلاغ گردید . اهالی ابرائیل از تخلیه شهر وحرکت اردوی المان که فردا صبح اجرا میشود بی خبر - ۱۸۳ - --- page 191 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر هستند. ترتیبات خیلی ماهرانه و مخفی گرفته شده، جزوی ترین حرکت که تولید اشتباه کند از هیچیک آنها دیده نمیشود ارکان حربیه پلان تخلیه شهر را با موفقیت تمام تکمیل نموده بهر حال فردا در اول طلوع آفتاب وقتیکه اهالی برائیل چشمهای خویش را از خواب باز کنند به يك بازی شاهکارانه مواجه خواهند شد. در سراسر شهر بزرگ يك فرد عسکر دشمن را هم نخواهند یافت !.. قطعات بعد از نصف شب بحرکت شروع خواهند کرد. از مفرزه هائیکه درین سه روز شهر را ترك نموده و ترتیباتی که در ظرف این سه روز برای تخلیه شهر گرفته شده هیچکس آگاه نیست حتی عساکر المانی هم خبر ندارند چه وقت حرکت میکنند.. ١٨٤ --- page 192 --- ورود بلا انتظار ساعت ۹ ونیم شب، در خانه میخالسکوه عمه ماریا در اطاق خود بخواب رفته... ماریا از دوساعت است که جلوی پنجره نشسته چشمانش متوجه راه قیر ریخته میدان کرادینا پوبلیکا ومنتظر آمدن فاروق است .. نه يك صدا، نه يك حرکت ، نه يك خبری ، و نه هیچ و هیچ!.. دقیقه ها میگذرد و او هنوز بحال انتظار پیشانیش را به آئینه های پنجره چسپانده و انگشت های باريك خودرا زیر زنخ خود گذاشته است . ساعت ده شب را اعلام کرد ... و او بازهم نزديك پنجره است. از جای خود حرکت نکرده پلك هايش بهم نمی خورد و منتظر است! .. دفعةاصدای خفیف در بگوشش میرسد .. دختر می ایستد ... بازدروازه آهسته زده میشود... که خواهد بود؟.. چرا زنگ نمیزند؟.. خودرا به برنده رسانیده صدا میکند: ـ که هستی؟.. جواب نمیدهد ... تکرار میگوید: ـ که هستی؟.. بازهم سکوت ... دختر با يك عالم هیجان از کناره برنده گرفته سرخودراجلوتر برده نگاه میکند... در دهن دروازه شخص قد بلندی با لباس سیاه ایستاده کلاه خودرا روی گوش های خود پائین زده سرخودرا در بین شانه های خویش فرو برده چون شبح اسرارانگیز بدهن دروازه ایستاده هیچ سو نمی نگرد. ـ شماکه هستید وچه میخواهید؟.. با يك صدای خفيف: ـ :در را باز کن بیگانه نیست. دختر به شتاب از زینه ها پائین میشود بدهن درازه می ایستد. ـ ١٨٥ ـ --- page 193 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر از ترس رعشه بر اندامش افتاده. به آواز بلند تر میگوید: - بگوئید که هستید، و بکه کار داشتید؟. - چپ صدا مکن!.. - بگوئید که هستید، چه میخواستید؟.. شخص مجهول در تاریکی شب مانندهیولای موهوم حرکت کرده به دروازه نزدیک میشود. از خلال در بزبان رومن میگوید: - ماریا!، من هستم... دروازه را باز کن ... هنوز مرانشناختی؟.. دختر با مسرت صدا میکند : - برادر جان ، برادر جان !.. دروازه را باز میکند وخودرا درآغوش او می اندازد: - یولپواش !، یولپواش!.. برادر عزیزم، برادر شیرینم!.. پنج دقیقه بعد... در اطاق...ماریا نزدیک زانوهای برادرش نشسته و دست هایش را در بین دست های خود گرفته متحیر به چشم های او که میدرخشد می بیند: - آه برادر عزیزم! میدانی چقدر خواهش دیدن ترا داشتم! روزهای دراز و شب های طولانی برای تو اشك می ریختم، میترسیدم بکدام فلاکت گرفتار نشوی. - فعلا ساکت باش ماریا !.. زیرا هنوز وقت این سخن ها نیست به آواز بلند حرف مزن که عمه ام بیدار نشود، باید آمدن مرا درینجا هیچکس نداند. - چطور تا اینجا آمدی. اگر آلمان ها ترا می دیدند و می گرفتند؟ - میگویم این سخن ها را بگذار ، همه چیز قبلا سنجیده شده بود. بدختر متوجه شده میگوید : - ضابط ترك ساعت چند بخانه می آید؟.. - نمیدانم ، گفته بود کوشش میکنم وقت تر بیایم. - پس معلوم است که بعد از ختم مذاکره در قوماندانی می آید.. درین صورت من باید زودتر بروم - كجا میروید؟... - 186 - --- page 194 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - وقت سوال نیست ، چیز هائیکه میگویم کوش بگیر یارب چقدر درشت و خشن است !.. ابروانش درهم کشیده و چشمهایش چون شعلهٔ آتش میدرخشد. - ماریا!.. فردا آلمانها ازین جا میروند . دختر با يك فریاد خفیف: - چه گفتی آلمانها فردا میروند؟.. - بلی!.. - همه شان ؟!. - طبیعی؛ همه شان!.. - ممکن نیست!.. با چهرهٔ عادی بطرف دختر دیده میگوید: - گفتی که ممکن نیست .. چرا ممکن نیست ؟.. دختر مضطرب شده زبانش الکن میشود، کوشش میکند که هیجان و تشویش خود را پنهان کند! - نمیدانم... چونکه فاروق بی هنوز... - فاروق بی کیست؟.. - ضابط ترك که در اینجا میباشد. - اسم آن فاروق است؟.. - بلی!.. - خوب چه کرده ؟.. - ازیرا او هنوز خود را آماده نساخته ... هیچ هم نگفته ... اگر رفتنی میبود بهر حال میگفت و یا برای رفتن آماده گی میکرد. - نگذاشتی که من حرف خود را تمام کنم، از رفتن خود چیزی نمیگویند، بی خبر و بدون سر و صدا شهر را ترک می نمایند !.. بتمام ضابط های المانی جدا توصیه شده که از حرکت شان هیچ کس نداند . از همین سبب ضابط ترک هم از رفتن چیزی نمیگوید ! . . - ۱۸۷ - --- page 195 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر ما روز گذشته تلگرافی به آنها خبر دادیم که به ۴۸ ساعت باید شهر را تخلیه کنند آنها جواب منفی دادند ما باز ساعت ۱۲ بجهٔ شب به آنها مهلت داده ضمهٔ آن نمود کردیم که بعد از ساعت ۱۲ بهر گونه اقدام آزاد خواهیم بود! .. المان‌ها محض برای اینکه امر ما را قبول نکرده باشند امشب در ا برائیل می‌مانند ما هم برای گرفتن انتقام خود را آماده ساختیم. دختر با وضع پریشان سر خود را بلند کرده میگوید : ـ برای گرفتن انتقام آماده شده‌اید؟ .. ـ بلی !. ـ بمقابل که ؟ .. ـ بمقابل المانها !.. قلب دختر بشدت میزند و شقیقه هایش پرش دارد گمان میکند روی قلبش قطرات گرمی میچکد !.. میگوید : ـ چه طور انتقام میگیرید؟ جنگ میکنید؟... ـ خیر ! مشب با وسائلی که قبلا تهیه شده قرار گاه المانها را به هوا میکنیم !.. ـ چه ؟.. ـ ساکت باش !.. ـ چطور بهوا میکنید؟.. ـ دانستن این چیزها بتو لازم نیست !.. تنها چیز یرا که تو باید بفهمی اینست که ساعت ۱۲ شب مقابل عمارت شمايك انفلاق مدهشی خواهد شد .. بهوا پریدن قرارگاه را مشاهده خواهید کرد !.. هیچ نترسید در آنوقت عمه ام را نیز بگو که انفلاق بشما ضرری ندارد !.. من اساساً برای این آمده بودم که شما را بیکدام جای دیگر بگذارم! .. در صورتیکه عمه ام مریض است این جا مانده میتوانید !.. انفلاق قطعاً بشما ضرری نمیرساند !.. برعکس خواهید دید که در بین تلهای خاك و آتش سرهای سربازان و منصبداران المانی چطور بطرف آسمان میروند !.. دیدن این منظره يك خاطره شیرینی خواهد بود که تا آخر عمر در حافظه شما باقی خواهد ماند !.. درین وقت چشمانش بزرگ شده لبهایش میلرزد، رنگش از شدت غیظ تیره شده . ـ ۱۸۸ ـ --- page 196 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر - چه افکار وحشی وقلب پر کینی در شما دیده می شود!.. اگر حین انفلاق درین قرار گاه نفر باشد؟.. - اوه ماریا، از وقتیکه از تو دور شده ام بکلی افکار طفلانه در تو جمع شده !... البته در وقت انفلاق تمام ضابط ها ومنصبداران المانی در آنجا میباشند!.. - در آن حال؟.. - در آنحال طبیعی که همه يك جا بهوا می شوند.. - چه میگوئی برادر؟.. این کار مدهش است !.. - البته که مدهش است، دهشت آن بلند تر از تصور تو است. اطلاعی که بما رسیده قوماندان فرقه المان امشب ساعت ١٢ شب تمام ضابط ها ومنصبداران خود را در قرار گاه دعوت نموده است. ماهم برای تباهی آنها طوری ترتیبات گرفته ایم که هيچيك خلاص شده نمیتواند!. میدانی يكنفر هم خلاص نمی شود !.. دختر از جای خود برخاسته میگوید: - برادر این پلان شما يك پلان رذیلانه است. این حركت شما بيك اردو ويك عسکر شایسته نیست!.. دفعتاً از بند دستهای دختر گرفته ودستهایش را فشار می دهد. - ساکت باش، ساکت شو، چه میگوئی؟.. - برادرجان!.. حیف است، این را نکنید، بحال آنها دل بسوزانید!.. آنها هم انسان هستند. گناه میشود! ضابط رومن خنده کنان میگوید: - گناه است، حیف است!.. ایشان بما رحم کردند؟.. آنها گفتند که گناه است؟..هزارها اطفال رومن زیر موزه های شان باخاك يك سان شد. آنها باین فکر کردند که اینها هم انسان هستند؟.. بالاخره آنهاهم باید زیر خاك شوند!.. این تابلوی محتشم را فردا با چشم های خود می بینی!.. - اوه برادر ! من هرگز میل ندارم چنین تابلوئی را به بینم ... آه چه وحشت وچه ظلم!.. - ١٨٩ - --- page 197 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر نکنید، قدری انصاف نمائید!... همۀ ما انسان هستیم، آنها هم همنوع ما است. بحال ایشان رحم نمائید... در این دقیقه اطفال خورده مادرها، پیرزن‌ها و دخترهای جوان که دل‌های پر از محبت دارند در انتظار آنها است... ترحم کنید، بگذارید که بیچاره ها بروند!... - ترحم کنیم! این را تو میگوئی؟.. آیا وقتی پدر ما را کشتند اندک ترحم کردند؟.. دروقت کشتن یک مرد پیر هیچ فکر کردند که گناه است؟.. ماریا در حرب گناه وجود ندارد!.. هرکس پیش دستی کرد موفقیت از و است!.. - برادر تو گفتی هیچکس خلاص نمیشود؟.. - خیر هیچ کس نمیتواند خلاص شود امشب به آنها نشان میدهم که بازی کردن با عزت نفس رومن چه نتیجه دارد. - اگر قبل از انفلاق خبر شوند؟.. - امکان ندارد که خبر شوند، همه چیز حاضر و تمام شده فقط از ساعت ۱۲ شب که ده دقیقه بگذرد دینامیت صدا میکند. اگر فرضاً انفلاق نکند باز هم نمی‌گذاریم که جان بسلامت ببرند. طیاره‌ها هم حمله می‌کنند... این را هم کافی ندانسته ترتیبات دیگری هم فکر شده است. آنها را نمی‌گذاریم که از شهر خارج شوند. از چهار سمت هجوم آورده همه شان را تباه می‌سازیم. در پیشانی پر لبواش خط های زیاد دیده میشود، با چهره متغیر میگوید : - نمی‌گذاریم که خلاص شوند، يك فردشان هم خلاص نمی شود ماریا، همۀ شان را می‌کشیم.... دختر با آواز گرفته میگوید: - او را هم می کشید؟.. در روی ضابط رومن تبدلات محسوسی دیده میشود: - او، مقصدت کیست؟.. - کاپیتان!.. - کدام کاپیتان؟.. -۱۹۰- --- page 198 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - كاپیتانیکه بخانه ما میباشد!.. - کاپیتان ترك؟.. ضابط رومن از بند دستهای دختر محکم گرفته، فشار میدهد، با نگاه وحشت انگیزی به او نگاه میکند: - ماریا چه گفتی، چه گفتی؟.. يك مرتبه دیگر هم بگو!.. - برادر، بگذار، مرا اذیت مکن!.. - تو حالا حیات يك ضابط دشمن را فکر میکنی؟.. آنهم يك ضابط ترك !.. و باز منسوب به ملتی است که پدرت را بمقابل تو کشتند!.. ماریا بار دیگر این سخن از دهانت بیرون نشود فهمیدی ؟.. - برادر جان ! با وجود هر چیز میگویم نکنید، گناه است... این حرکت شما بيك اردو و بيك عسکر باشرف هیچ نمی زیبد !.. - بتو میگویم ساکت شو!.. - برادر جانم، یقین بدان او يك شخص خیلی نجیب است، حیف است، هیچ که نتوانی تنها اورا خلاص كن!.. - ماریا ساکت باش چیزی را که من در حیات خود از آن اجتناب دارم تو میخواهی بر من تحمیل کنی!.. - هر چه میکنی، بكن... اما تکرار میکنم، این کار شما يك جنایت است ظلم است رذالت است، او را باید ازین تهلکه نجات دهی!.. ضابط رومن از زنخ او گرفته رویش را بلند میکند ، چشمان خود را بچشم های او می دوزد، با نظر حیرت و وحشت به او می بیند ، از لب هایش يك صدای لرزان شنیده می شود: - ماریا بگو چرا تنها او را فکر میکنی؟.. من این اسرار را نمیدانم؟.. این تهلکه تنها برای اوست؟ . یا اینکه هزارها نفر دیگر هم شامل است؟.. اگر گناه و یا خطا است چرا دیگران را فکر نمیکنی، که تنها به او علاقه داری؟.. بگو چرا؟. - زیرا او را از نزديك می شناسم !.. - ۱۹۱ - --- page 199 --- عشق وو ظیفه یا شب اخیر - از نزديك می شناسی؟.. - طبیعی! تقریبا یکنیم سال است که در زیر همین سقف زندگانی داریم !.. ضابط رومن با تمام قوت خود دست های دختر را فشار میدهد : - ماریا ! ... - اوف!.. بندهای دستم را می شکنی بگذار مرا پولیواش !.. - ماریا !.. لب های ضابط می لرزد، رنگش پریده، نفس های سرد می کشد. - ماریا بعضی خبرها بمن رسیده بود ولی !. من یقین نکردم ، چه دور از تصور من بود ، زیرا ترا می شناختم و بهتر از همه می شناسم تو دختر يك عسكر با شرف بودی ، تو خواهر عسکری بودی که برای مدافعه از وطن در جبهه می جنگید !... - برادر بندهای دستم رارها کن!. - حالاهم باور نمیکنم ماریا... تو ازین رذالت دور هستی!. هیچوقت تو مرتکب آن نمی شوی !.. بتو تهمت کرده اند !.. - مقصدت چیست رجا میکنم بگو!.. چه گفته اند!؟.. ضابط دست های دختر را گذاشته بپا می ایستد، در پیشانیش قطرات عرق می درخشد رویش زرد گشته است!.. - : اگر این چیزها حقیقت میداشت ماریا.. لب های خود را زیر دندان گرفته ساکت میشود : بعد از کمی مجدداً با غضب و صدای بلندتر میگوید : - : دروغ !.. و بکلی دروغ است !.. بر تو تهمت میکنند !.. تو دختر عفیف و پاك دامن !.. تو یگانه خواهرك من هستی!.. اشک هائیکه در حلقه چشمانش جمع شده بود روی رخسارهایش جاری میشود انگشتان دختر را بین دست های خود میگیرد .. ومی بوسد... - ۱۹۲ - --- page 200 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ چطور ماریا دروغ نیست؟.. عذر میکنم بگو آیا امکان دارد؟ بگو چرا ساکت هستی؟.. میگویم که بگو!.. دختر برای پنهان کردن اشکهایش سر خود را پائین انداخته میگوید : ـ خیلی مبهم سخن میزنی یولبواش، از سخنان تو چیزی نمی‌فهمم!. ـ بهتر است که چیزی نفهمی؟.. طبیعی که نمیدانی!.. البته فهمید ، نمیتوانی !.. در بین چیزی نیست که تو بفهمی!.. همه دروغ وافترا است!.. بیچاره معلوم شد که درین لحظه با اضطربات مدهشی دست و گریبان است نمیداند چه بگوید!.. می‌ترسد.. از تکرار چیزهائیکه راجع به ماریا شنید میترسد !.. ـ ماریا تو برادرت را خوب می‌شناسی، به عزت نفس خویش علاقه‌مند هستی، میدانی که این فلاکت سبب تولید فاجعه مدهشی میگردد .. دروغ میگویند، در حق خواهرك عزيز ومشفّق من افترا کرده اند!.. دفعتاً دختر را در بین بازوان خود گرفته فشار میدهد رویش را بوسیده میگوید : ـ دروغ!.. همه دروغ !.. چرا ساکت هستی؟.. چرا بتمام قوت لب‌های خود را حرکت داده نمیگوئی دروغ است ؟.. دختر دو قطره اشکی را که از چشمانش سرازیر شده با پشت دست خود پاک کرده میگوید : ـ برادر جان !.. ضابط به تندی دست خود را بدهن ماریا برده دهنش را محکم میگیرد: ـ خير ـ خیر ساکت باش!.. نه چیزی بگو و نه چیزی سوال کن!.. ضابط درین وقت فشاری در گلوی خود حس کرده بزحمت میگوید : ـ خیر اخیرا.. نمیخواهم که چیزی بفهمم!... بیچاره ضابط از مذاکره اینموضوع میترسد، حتی در هراس است که مبادا به حقیقت آن مواجه شود !.. لبهایش حرکت کرده با خود میگوید: ـ اگر حقیقت میداشت !.. ماریا !.. محقق، محقق... از جای خود جسته بطرف دروازه روان میشود : در چهره زرد او افکار مدهشی نقش ـ ۱۹۳ ـ --- page 201 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بسته است !.. ـ اوه خفه شدم!.. ـ برادر کجا میروی؟.. ـ سروظیفه ام !.. ـ خیر !،خیر!،نمی‌روی !.. نمیگذارم بروی !.. ـ دورشو از مقابلم !.. ـ یولیواش !.. ضابط بشدت روی خود را دور داده چشم های خود را بچشم های دختر دوخته میگوید: ـ بتومیگویم يك طرف شو !.. ـ خیر نمی شوم، ترا نمیگذارم بروی!.. تو سبب این حرکت ظالمانه شده نمی‌توانی!.. ضابط رومن مشتی به سینهٔ دختر زده میگوید: ـ اگر يك کلمۀ دیگر از دهانت خارج شد گلویت را آنقدر فشار خواهم داد تا حیات را بدرود گوئی !... چپ باش! در فضای خانه سکوت حکمروائی دارد!.. دختر روی آرام چوکی افتاده گریه میکند. ضابط دستگیر دروازه را دور داده با آواز گرفته میگوید: ـ من میروم «ماریا!.. چه ممکن است حالا ضابط ترك بياید!.. هوش کن ماريا يك کلمه از دهانت خارج شود!.. اگر آلمانها ده دقیقه بیشتر هم از پلان ما خبر شوند برای نجات شان کفایت میکند !.. خیلی دقت کن ماریا و این کلمۀ آخرین مرا بخاطر داشته باش، خیانت بوطن... آخرش فنا است!.. بعد دور خورده روان میشود. دختر يك بار از جای خود جست نموده دیوانه وار از عقب ضابط میدود و فریاد میکند : ـ برادر جان ! ... برادر جان ! .. به ایست ! . به ایست ! .. چیزی میگویم ! .. یولیواش بدون آنکه جوابی بدهد دروازه را برروی دختر بسته ومیرود... بعد از ۱۵ دقیقه... ساعت حالا بیست دقیقه کم ۱۱ است. تیلفون قرار گاه نرم، نرم زنگ میزند... آواز يك زن است ... فاروق بی را جستجو میکند... ـ ١٩٤ ـ --- page 202 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - آلو، آلو؟.. - فاروق ؟.. - توهستی ماریا؟.. - فاروق، انتظار دارم !.. بصورت فوری یك مرتبه بیائید! . - ترا چه شده، ماریا؟.. صدایت خیلی گرفته و پریشان بگوشم میرسد! .. - رجا میکنم، از من چیزی نپرسید ! .. انتظار دارم میگویم زود بیائید ! .. - محقق است یك چیز فوق العاده رخ داده ! .. بگو چه شده ... چیزی شنیده ئی ؟ .. - خیر، خیر ! .. هیچ نشنیده‌ام چیزی نمیدانم ! .. فقط میترسم، خیلی میترسم ! .. اوه فاروق اگر مرا کمی دوست دارید می‌آئید! . اولین دفعه است که بتو اینقدر عذر میکنم چه میشود بیائید! . نگفتید، مرا آزرده نسازید ! . خیلی مضطرب هستم ! .. خیر ! .. محقق می‌آئید ! .. صدای ماریا گرفته میشود، معلوم است گریه میکند ... - فاروق ، اگر نیائی ! ... - ماریا ، ترا چه شده ! .. گریه میکنی ! .. - خیلی پریشان هستم عذر میکنم ، بیا ! ... - غیرممکن است عزیزم قبل از ساعت یك برآمده نمیتوانم ! ... دختر با تمام قوت در تیلفون صدا میکند ! - محقق می‌آئید، محقق می‌آئید، فاروق ! .. - آه از تو آزرده میشوم ماریا ! ... حرکات طفلانه میکنی ! یك ساعت قبل ، يا يك ساعت بعد چه فرق میکند ! .. - تصور کرده نمیتوانی که درین لحظه بچه اندازه مضطرب هستم !... میترسم !... میترسم !... دیوانه میشوم ! ... زیرا خیلی مضطرب و پریشان هستم ! .. اینطور نکنید بیائید ، بیائید ! .. آهسته آهسته آواز دختر قطع میشود ! ... باز قوای خود را جمع کرده میگوید: - فاروق ! .... سخن زده نمیتوانم ! ... خبر شدم ! ... اگر نیائید ! .. اگر در حال نیائید ! .... - ماریا ! .. ماریا ! .. دیوانه شده ئی ! .. ترا چه شده ؟ ... این بار صدایش بکلی قطع شد ، و جوابی نشنید ... - ۱۹۰ - --- page 203 --- شب اخیر ساعت ۱۱ شب است ... آسمان پر از ستاره است ... ماریا پیشانی خود را به آئینهٔ پنجره تکیه داده و چشم های خود را بيك نقطه دوخته است: انتظار کاپیتان را دارد. روشنی نقره ئین مهتاب روی موهای سیاهش میدرخشد حلقه چشمانش سیاه بنظر می آید مژگان های برگشته اش روی رخسارش سایه افگنده است... هنوز در انتظار است... دقایق طولانی سپری میشود... آواز آهستهٔ در بگوش میرسد ... دختر دیوانه وار از جای خود حرکت میکند : — آمد!.. آمد!.. صدا کرده بطرف زینه میرود؛ بسرعت از صفه، از دهلیز از روی حویلی گذشته خود را بدهن دروازه میرساند ... در شقیقه هایش فشار زیا د حس میکند، قلبش نزديك است ازهم بپاشد... دروازه را باز میکند... ضابط بدهن دروازه است... دختر بدون سخن زدن خود را در آغوش ضابط می اندازد. — فاروق ! . . مرد قشنگم از تو جدا شده نمیتوانم !... دختر در آغوش او آه و ناله دارد !.. — ماریا ترا چه شده؟.. چه خبر است؟.. از بازوهای دختر گرفته داخل میشود . دروازه را محکم میکند... انگشتانش روی موهای دختر است .. — بگو، ماریا چرا اینقدر مضطرب هستی؟.. چرا گریه میکنی؟.. — میترسم، خیلی میترسم فاروق !.. از من دور نشوید، مرا تنها نگذارید!.. — از چه میترسی ؟.. — ١٩٦ — --- page 204 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر دختر با آواز گرفته میگوید : - از مفارقت تو، از جدائی تو میترسم فاروق!.. - چقدر طفلانه ، ماریا... من گمان میکردم کدام چیز مهم است!.. يك حرف جزئی مرا تا اینجا آوردی !.. برو بالا برویم !.. امشب اعصاب تو خسته شده .... کمی استراحت کن، خوب میشوی . آهسته آهسته از زینه ها بالا میشوند از صفه و دهلیز گذشته و در اطاقیکه همه روزه با هم می نشستند داخل شده روی آرام چوکی که جلو پنجره گذاشته شده است می نشینند و در پرتو اشعۀ نقره رنگ مهتاب که از آئینۀ پنجره داخل اطاق میشود بخوبی يك دیگر را می بینند. دختر برخاسته میخواهد چراغ را روشن کند، ضابط از بند دست هایش گرفته میگوید: - بگذار ماریا !.. بگذار در روشنی کمرنگ مهتاب بهتر روی گندم رنگ و چشمان قشنگت را تماشا کنم!.. بگذار امشب هم در روی قشنگ و موهای سیاهت تلا، لؤ مهتاب را به بینم !.. با يك خندۀ ملیح سخن خود را تعقیب میکند : - این تاریکی خفیف را هم دوست دارم زیرا صورت بد مرامی پوشدا.. نمیگذارد چهرۀ زرد مرا به بینی و از شکل خرابم بدت بیاید!.. دختر دست های لطیف و زیبای خود را به گردن شخصیکه بیشتر از جان خود میخواهد حلقه کرده لب های باريك و قرمز خود را بر لبان ضابط گذاشته میبوسد و می گوید : - مرد عزیز من !.. ای هستی توانای من که در دنیا مانند و مثالی نداری!.. من ترا دوست دارم!.. برای من همه چیزت قشنگ و زیبا است !.. چهرۀ زرد و گندمی تو چشم های سیاه تند تو، بازوهای توانای تو سینۀ پر مو و چهرۀ چین دارت و بالاخره همه چیز تو، بلی همه چیزت قشنگ و بی مثال است!.. به نسبتیکه مثل تو يك حامی دارم بزرگ ترین سعادت دنیا را در خود حس میکنم !.. آغوش تو بهترین هیجان و ذوقی را که تا امروز هرگز ندیده بودم بمن القا میکند !.. مرا بیشتر در بین بازوان خود فشار بده که در آغوش تو يك لحظه خود را فراموش کنم !.. _۱۹۷_ --- page 205 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر ضابط از بند دست های دختر محکم گرفته و او را بخود نزديك می سازد. روی خود را به رخسار او میگذارد و بيك صدای لرزان میگوید : - ماریا ! من هم ترا دوست دارم بتمام قوت و بتمام معنی بتو علاقمند هستم !.. درینوقت اشکهائیکه در چشمان ضابط جمع شده است ماریا دیده و میگوید : - چیست فاروق !.. مگر گریه میکنی؟.. ضابط دست و پاچه شده میگوید : - دیوانه هستی ماریا !.. برای چه؟ - در چشمانت قطرات اشك میدرخشد!.. - خیر تو اینطور فکر میکنی!. فاروق با انگشتان خود چشمان خود را پاك میکند. - درین دقیقه تحت تأثیر يك هیجان بزرگ هستم ، ممکن ازان سبب باشد ! . . - دروغ میگوئید فاروق !.. - ماریا باز شروع میکنی؟.. دختر زهر خندی کرده میگوید : - خوب ، فاروق !.. شروع نمیکنم ، فعلاً ازین سخن ها بگذریم !.. من آرزوهای عجیبی در خود حس میکنم که شرح آن مشکل است !.. مثل اینست که امشب يك فلاکت بزرگی بمن رخ دهد !.. خیلی میترسم ... گمان میکنم باد تند و سردی از تار و پود لباسم نفوذ کرده تنم را مرتعش می سازد. ازان سبب خیلی میترسم و میلرزم!.. میخواهم دستم را برویم گرفته فق فق زده گریه کنم !.. - تأثیر عصبیت است ماریا !.. هروقت بتو میگویم که بی خوابی اعصاب را خسته می سازد!. قدری استراحت کن ، کوشش کن بخواب بروی . - خیر، خیر خواب نمیشوم، امشب تا صبح در دهن پنجره با تو می نشینم !.. بلی همینطور میخواهم !.. - ممکن نیست، ماریا ! . . امشب با تو مانده نمیتوانم، نمیدانی مجبور هستم که - ۱۹۸ - --- page 206 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر بقوماندانی بروم!.. دختر باهیجان فوق العاده دست های خود را بگردن ضابط حلقه کرد . میگوید : خیررفته نمیتوانی!.. قطعاً ترا نمی گذارم که بروی!.. حتی برای يك دقیقه هم نمیگذارم !.. نمی شودماریا ... بایدالان بروم ! . . ساعت ۱۲ در قوماندانی اجتماع خیلی مهم است !.. دختر، در حالیکه دست هایش را بگردن ضابط حلقه نموده با تمام قوت خود فشار میدهد : میگویم نمیگذارم امشب بروی میدانی؟.. ضابط ازموهای دختر بوسیده میگوید: چقدر طفلانه حرف میزنی ماریا!.. ممکن دارد که مرا نگذاری؟..من مجبور برفتن هستم!.. تو اینرا فراموش میکنی که من يك نفر عسکر هستم!... در چشم های دختر يك شعلۀ سوزنده شراره میکشد . باصدای بلند و جدی میگوید ، فاروق! چرا اینقدر اصرارداری .چرا حتماً میخواهی بروی؟.. گفتم بساعت ۱۲ در قوماندانی اجتماع مهم است!.. اجتماع برای چیست؟.. کدام مسئلۀ مهم است که درین نیم شب شمارا مجبور به اجتماع ساخته است؟.. این يك راز عسکری است ماریا!.. پس درين يك اسراری هست؟.. گاه گاه بعض کارهای عسکری یکقسمی راز شمرده میشود!، یعنی میخواهی که در اطراف اینموضوع بیش ازین چیزی نپرسم؟.، خیر!اما بهتر نیست فقط در اطراف موضوعی که علاقه ومحبت ما را زیاد می سازد بحث نمائیم ؟ . بفکر من برای سخنرانی ما موضوعی بهتر ازین نیست که ما را بهم - ۱۹۹ - --- page 207 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر علاقه مند بسازد !... ضابط خود را راست کرده میگوید؟ ـ چه گفتی ماریا؟.. ـ هیچ تلاش نکنید!.. به بینید من چقدر نرم و با خونردی شروع به سخن زدن نمودم!.. شما هم همین طور باشید!.. ـ ماریا چیزی در دل داری !.. رجا میکنم قدری واضح تر بگوئی !... دختر خیلی لاقید و خون سرد معلوم میشود : ـ چیزی را که میخواهم بگویم ، تنها اینست که ، امشب شما را نمیگذارم بروید!.. ـ گفتم امکان ندارد ماریا !.. هنوز نفهمیدی ؟.. ـ پس محقق میروید؟... ـ بلی میروم!.. دختر دفعتاً ساکت میشود... دستهای خود را بزانوهای خود گذاشته آهسته آهسته ایستاده میشود ... دست های ضابط را گرفته بطرف خود میکشاند... ـ خوب طوریکه میخواهید، فاروق ... ولی بیائید قدری با هم بنشینیم !.. بعضی چیزها است که باید بشما بگویم !.. کپاپیتان بساعت دیده میگوید: ـ ماریا ساعت از ۱۱ گذشته .. باید من زودتر بروم ! . . ـ میگویم بیائید ! . . زیرا هر دقیقه امشب برای من بقدر يك سال قیمت دارد ! . . بیائید بیائید . . . به سخن های من گوش دهید ! . . هر دوی شان روی آرام چوکی قرار می گیرند . . . دختر گریه میکند . انگشتان ضابط را در بین دستهای خود گرفته است . . . شعاع کمرنگ مهتاب از پشت پرده های پنجره داخل خانه را روشن کرده . . . روی گندمگون دختر در پرتو این شعاع خفیف خیلی قشنگ بنظر می آید . . . ـ فاروق ! . . . صدایش مثل اینست که از گلوی فشردهٔ بیرون شود . . . بعد با وضع پر اضطرابی ـ ۲۰۰ ـ --- page 208 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر میگوید: - فاروق ! .. خیلی بدبخت هستم ! .. پریشانی من درین دقیقه حد و انتهائی ندارد !.. اضطرابی را که در خود حس میکنم هیچ تصور کرده نمیتوانی !.. میسوزم، گمان میکنم داخل سینه‌ام آتشی افروخته‌اند که با آن وجودم را می‌سوزند ... - ماریا ... - ساکت باشید ، سخن‌های مرا بشنوید !.. از شما گناهی را که مرتکب شده باشید حساب نمیگیرم !.. اساسا گناهی هم در بین موجود نیست. قباحت نه از من است و نه از شما !.. ما هر دو بیک دیگر خود صمیمیت و محبت بی‌مثالی پیدا کردیم !.. این چیزها را برای آن میگویم که شما بدانید و دائما بخاطر داشته باشید که سبب بدبختی یک دختر بیچاره شده‌اید !.. حیات یک دوشیزه جوان را که هنوز از خرمن هستی خوشه نچیده بود بر باد دادید فاروق !.. در حالیکه قطرات اشک از چشمانش روان است به دنباله کلام خود چنین میگوید : - همان دوشیزه بدبخت و بیچاره از طرف شخصی که او را دوست دارد امشب محکوم بترك دادن گردیده و بعد ازین در يك گوشه بحال فراموشی باقی خواهد ماند. با وجود این هم آن دختر بیچاره شخصی را که برای ابد او را بدبخت ساخته تا دقیقه اخیر حیات دوست داشته و محبت او را در قلب خود نگاه خواهد داشت !.. - چه میگوئی ماریا ؟.. دختر باز از بند دستهای او گرفته میگوید: - بنشینید فاروق، بنشینید که حرف من تمام شود. روی خود را بطرف پنجره دور داده به ستاره‌هائیکه در آسمان می‌درخشد نگاه میکند !.. - فاروق، چطور؟.. آیا امشب شب اخیر ما نیست ؟.. - ماریا !.. - خیر من همه چیز را میدانم !.. بعد ازین پنهان کردن فایده ندارد... فردا صبح وقتیکه اطراف شهر ابرایئل روشن میشود شما از حدود شهر گذشته خواهید بود !.. بلی دانسته ام - ۲۰۱ - --- page 209 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر همه چیز را فهمیده ام!.. بصدای بلند شروع بگریه میکند. ـ آه که من چه دختر بد بختی بودم!.. نزديك بود بدون اندك احساس و دانستن اضطراب و احساسات اخير يك زن متروك، ترا از خود بفرسنگ ها دور به بینم... حتی طبیعت هم میخواست مانع از نثاريك قطره اشك يك دوشيزۀ بیچار ه در راه جدائی شخصی که دوست دارد گردد!.. دختر لب های آتشین خود را به پشت دست های ضا بط گذاشته می بوسد... ـ اوه میسوزم فاروق، قلبم محترق میشود! ضابط هم گریه میکند. در رخسارهای بی رنگ او هم قطرات اشك می درخشد. ـ یعنی !... ـ بلی تمام چیزها را خبر شده ام!.. اجتماع شما را به ساعت ۱۲ امشب، ترك دادن شهر را بی سر وصدا و پنهان داشتن این راز را و با لا خر همه را بلی همه را وا قف شده ام ! ... ـ ماريا!.. چطور تمام این چیزها را خبر شدی!.. ـ بگذار بد فعلا سوال نکنید!... بهر ذریعه که خبر شدم !... چشم های خود را سوی ضابط متوجه می سازد.. ـ فاروق!.. بگوئید چطور بی آنکه بمن خبر بدهی بدون آنکه يكبار مرا به بینی و بدون آنکه برای دفعۀ آخرین مرا در آغوش خود فشار بدهی میرفتی؟.. آیا قلبت باین راضی شده بود؟! ... ـ ماریا مرا عفو کن! . . تماما از روی مجبوریت بود! . . زیرا امر گرفته بودم ! . . ـ آه فاروق! . . گویا خیلی بوظیفۀ عسکری خود پابند هستید؟ . . از روزی که با هم دیده ایم و از وقتیکه با من دوست شده اید هر زمان و بمقا بل هر گونه پیش آمد عسکر ماندید! . . مسلك بر انسانیت غالب شد ! . . یعنی امر گرفته بودید که بدون سروصدا در گوشۀ مرا تنها گذاشته بدون خداحافظی بروید! . . بلی! . . جای بسیار افسوس است! . . عشق و محبت من كوچك ترين تاثیری هم بالای شما نگذاشته بود! . . ـ ۲۰۲ ـ --- page 210 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر ـ ماریا، رجا میکنم، مرا عفو کن! . . خود میدانی که من بچه‌اندازه ترا دوست دارم! . . ولی چارهٔ نداشتم، چه میکردم! . . دیگر حرکتی میتوانستم بکنم؟ . . ـ زیرا که امر گرفته بودید بلی ؟.. ـ ماریا ! . . ـ باز هم تکرار میکنم فاروق ! . . . حالا فهمیدید که محبت يك زن بچه اندازه است ! . . . آه اگر ممکن می‌بود، صندوق سینه امرا شگافته قلب مرا درآورده اعماق آنرا کشاده يك مرتبه میدیدی ! . . آنگاه کلمهٔ محبت را میدانستی و بحال من میگریستی! . . فاروق دختر را در آغوش خود گرفته می فشارد . . لبهای آتشین خودرا به رخساره های نمناکش میگذارد . . . ـ یقین بدان ماریا که من هم درین واقعه به اندازهٔ تو بد بخت و مضطرب هستم ! . . . ـ پس معلوم شد، قرار داده‌اید که مرا تنها گذاشته بروید؟ . . ........ ـ جواب بدهید؟ . . .... ـ این شب اخیر ما است ! . . . حتی ساعتهای اخیر ما ، بلکه دقیقه های اخیر ما است ! . . . ........ ـ چرا جواب نمیدهید؟.. ........ چرا ساکت هستید چیزی نمیگوئید؟.. ....... ـ حق دارید، چه گفته میتوانید چه کرده میتوانید!.. دختر دفعتا خودرا در آغوش فاروق انداخته دست های خود را بگردنش ـ ۲۰۳ ـ --- page 211 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر حلقه کرد . دیوانه وار فریاد میزند: - نروید، نروید، فاروق عزیزم نروید!.. مرا تنها نگذارید!. مرا ترك نمائيد!.. بخدا بی تو زنده بوده نمیتوانم ، فاروق میمیرم !... میمیرم!... - ماریا ساکت شو، عذر میکنم ، رجا میکنم آرام باش!.. - اوه فاروق عزيزم. من توان يك ساعت جدائی ترا ندارم!.. تصور نمائيد!.. يك دقيقه از نظرم دور نیستید!.. در هرجا، در هرچیز در هر وقت در هر زمان تو، تنها تو در نظرم هستی!.... اگر يك دقيقه ترا از پهلوی خود دور به بینم ... و وقتیکه تو نمی باشی من مانند طفلیکه مادرش را غائب کرده باشد میگریم !.. ناله مینمایم افغان می برارم !.. موزيك بدم می آید، نه شعر میخواهم و نه طراوت گلها را دوست دارم، نه شرشر آبشار و نه چشمك ستارگان خوشم می آید، نه غروب آفتاب و نه طلوع مهتاب نه زمزمه بلبلان و نه چغ چغ پرندگان هيچ و نه هيچ مرا تسلی داده میتواند!.. آه فاروق عزیزم تکرار میکنم، حالا دانستی که دوستی و محبت يك زن تا کدام پایه است؟.. نکنید فاروق!.. بمن قدری ترحم کنید!.. بعد ازین بی تو زنده مانده نمیتوانم !..مرا تنها نگذارید !.. - ماریا، رجا میکنم آرام باشی!.. - تو فکرکن، من برای تو شرف ، ناموس، حیثیت، وطن و برادرم را از دست دادم!.. فعلا من در نظر از خودو بيگانه جز يك زن وجدان کش بی شرف، يك زن بدبخت و کوچه گرد، يك زن فاقد روح و عاطفه چیز دیگری نیستم!.. درینصورت آیا تو در قلبت تکان و سوزش حس نمیکنی که مرا باین همه سیه روزی ام گذاشته و میروی؟.. - ماریا کافیست ، دیگر بس است!.. - خیر!.. بس نیست فاروق!.. مرا يك موضوع حل شده تلقی کرده نمیتوانید!.. مجبور هستید چاره برای آن پیدا کنید !.. ضابط ساکت است.. سرش پائین در بشره گندم رنگ رخساره ايش يك قسم زردی دیده میشود !.. ماریا به سخن خود ادامه داده میگوید: - ۲۰۴ - --- page 212 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر - سخن بزنید !... بگوئید!.. - چرا جواب نمیدهید؟.. - آیا چنین نیست ؟.. دختر لحظهٔ سکوت میکند... چشم های خود را بطرف پنجره دور داده تپه های مقابل را نگاه میکند... آسمان نیلگون ... زیر این آسمان صاف و لاجوردی کوه های سبز وخرم زیبائی مخصوصی دارد . دختر تکرار به ضابط دیده میگوید: - چه وقت میروید فاروق ؟.. - ساعت ٣ صبح!.. - هیچکس در شهر نمی ماند؟.. - خیر!... - کجا میروید ؟... - هنوز معلوم نیست !.. شاید بطرف مجارستان برویم!.. - گویا بکلی میروید و بر نمیگردید ؟.. - بلی !... دختر دستمال خود را به چشمهای خود برده قطرات اشکی را که در زیر مژکان هایش جمع شده است پاك میکند... - خیلی خوب !.. بعد لب هایش خود بخود حرکت کرده با يك صدای باريك میگوید : - امشب حقیقتاً شب اخیر ما است!... چشم هایش باز هم پراشك میشود... - شب اخیر!.. بلی شب اخیر !.. فقط امشب ، شب اخیر و پایان حکایه غم انگیز عشق ماست!.. بلی امشب شب اخير يك عمر است! شب اخیر استقبالی است که در فضای روشن آن - ٢٠٥ - --- page 213 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ابرهای قیراندود و ظلمانی تمام امیدوارزو های ما را در مقابل نظر ما پوشیده و محو ساخت... بايك متانت فوق العاده سر خودرا بلندکرده . انگشتان باريك خود را بطرف چشم های خودبرده و مژگان های تر خودراپاك ميكند!... آهسته آهسته دست های خودرا دراز کرده از بنددست های فاروق میگیرد... - به بینید که من آرام گرفتم !... گریه نمیکنم!... فغان نمی نمایم !... حالا من هم مثل همان زن هائیکه قلب شان مملو از محبت وعشق است درمقابل رضا و توکل گردن خودرا پت نموده. به اضطراباتیکه آمدنی است سینهٔ خودرا سپرمی سازم... میدانم، همه چیزتهیه و آماده شده !.. ولی شما نترسید!.. دیگر نمیگویم که یا مرا به برید و یا شما درینجا بمانید... میدانم که هیچکدام آن امکان ندارد!.. حالا از تويك خواهش دارم ! . . امیدمیکنم که این خواهش مرا پذیرفته وردنکنی ! . . . دختر چشم های درخشندهٔ خودرا بچشم های ضابط دوخته به تعقیب سخن خود میگوید: چیزی را که از تو می خواهم اینست که این شب اخیر را با هم يكجا بگذرانیم... ضابط باهیجان تکانی خورده بروی دختر متحیرنگاه میکند... چین های درشت پیشانی اواضطرابش را بخوبی نشان میدهد... - خیلی خوب ماریا ! . . . اما برای پنج دقیقه اجازه بده ! . . . به قوماندانی رفته برمی گردم !... - خیر، خیر پنج دقیقه نی بلکه يك ثانیه هم اجازه نمیدهم ساعت ۱۲ نزديك است، بساعت ۳ شما میروید . . . بگذارید که در ظرف این ۲ ساعت شما را خوب به بینم !... - نمی شود ما ر یا ! . . محقق باید بر وم ! . . . زیرا این هم يك وظیفه است ! . . . دختر بشدت سرخودرا بلندکرده و با تمام قوت فریادمیکند:... - دیگر بس است فاروق!.. فراموش ننمائید که احترام آخرین آرزوی يك زنیکه حیات خودرا برای تو و براه تو فداکرده باشد نيز يك وظیفه است، آنهم دختریکه استقبال و - ٢٠٦ - --- page 214 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر آینده اش را محض محبت و دوستی تو محو ساخته است. فاروق از شما چیزیکه میخواهم از تمام عمرتان فقط دو ساعت آن است و بس!.. بمقابل تمام حیات خود فقط و فقط دو ساعت را میخواهم !... ولی شما حتی همین دو ساعت را از من دریغ میدارید. دختر لب های خود را زیر دندان فشار داده میگوید : - میدانی این حرکت ترا چه میگویند!.. بی وجدانی !.. بلی بی وجدانی و ظلم است این حرکت !.. به ضابط يك قسم ارزش مخصوصی دست میدهد!. - نکنید ماریا !.. با من اینقدر بخشونت سخن نزنید !.. - من خشونت نمیکنم فاروق، شما ظلم می کنید!.. يك لحظه ساکت میشود . . . باز بحیرت و هیجان بطرف ضابط دیده میگوید : - فاروق!.. من ترا اینقدر سنگین دل گمان نمیکردم، بر حسیات رقیق انسانیت آنقدر مسلك و و ظیفه غالب شده که در قلب سخت جای فارغی برای رحم و مروت باقی نمانده است، افسوس هزار افسوس!... غالباً کلمه انسانیت را تنها وطن و وظیفه گمان میکنید !.. - ماریا هر چه میگوئی بگو، من میروم زیرا که مجبور برفتن هستم!.. - خیر نمیروید !.. ضابط میخواهد ایستاده شود، دختر از دست های او میگیرد و با تمام قوت خود فریاد میکند: - میگویم رفته نمیتوانید!.. - نمیتوانم، چرا اینقدر کوشش داری که من نروم!.. چه میشود، پس ازده پانزده دقیقه بر میگردم!.. - خیر نمیخواهم !.. - ماریا، بگذار مرا !.. ضابط بيك حرکت دست های خود را از چنگ او رها کرد . و را با سوی دروازه میرود. - ۲۶۷ - --- page 215 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - انتظار مرا داشته باش، بعد از نیم ساعت بر میگردم! .. دروازه را باز میکند ... دختر با شتاب از جای خود جسته دیگر برای وطن، وظیفه شرافت و برادرش هیچ فکر نمیکند، تنها میدود و فریاد میکند. - نروید، فاروق نروید که ترا می کشند!.. خود را دیوانه وار در آغوش ضابط می اندازد . - برای محو ساختن شما ترتیباتی سوئی گرفته اند!.. همه شما را بر هوا میکنند همه شما را می سوزانند !.. از برای خدا نروید!.. فاروق متحیر بجای خود می ایستد. - چه گفتی؟.. برای محو ساختن ما ترتیبات گرفته اند؟؟.. - بلی !.. - که ؟ . . - رومن ها !.. همه چیز ها را خبر شده اند!.. اجتماع امشب، ترتیبات ترک نمودن شهر و خط حرکت شما را خلاصه همه را خبر شده اند!.. بلی از تمام ترتیبات شما خبر هستند. (صدای دختر رفته رفته خفه می شود...) فقط به ساعت ۱۲ بقای قوماندانی با دینامیت برهوا میشود، بعد بالای شما هجوم میکنند، باقیمانده های شما را هم قتل می کنند!.. حالا فهمیدی که ترا نمیگذارم ؟.. دختر بعد از اظهار این جمله گوئی تمام مقاومت وجودش را از دست داده مانند برگ های خزانی از آغوش ضابط بزمین می افتد . بدون حرکت و بی صدا درهمانجا مانده خفیف ترین آواز تنفسش هم شنیده نمی شود، اطراف تماما تاريك ويك ظلمت مدهش است !.. يك صفه ... روی صفه يك زن جوان بآنقدر عنا مانند يك هیولائی دراز افتاده است ... وظیفه بالای عشق غلبه میکند يك ساعت بعد ... شهرا برائیل از يك خطر بزرگ ومدهشی خلاص شد. فرقه آلمان که حاضر و آماده برای ترك دادن شهر بودند از سوء قصد نا گهانی رومن ها بذریعه فاروق اطلاع یافته و موفق به نجات خود شدند... -۲۰۸- --- page 216 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر طیارات بم انداز المانی اولتر از دشن تعرض نموده بالای عساکر رومن حمله های متعددی اجرا کردند ، عساکری که در جبهه بودند تقویه گردیده استحکامات دشمن بصورت آتی تحت گلوله باری توپها گرفته شد و از حرکت و تعرض ایشان جلو گیری گردید بنای قوماندانی هم از تهلکهٔ دینامت رهائی یافت ... حال ساعت يك بجه شب است ... زنگ تیلفون صدا میکند... از استحکامات بآریاست ارکان حربیه مخابره دارد... آخرین راپورت از جبهه: «تهلکه بر طرف شد،سنگر های دشمن را بشدت تحت آتش باری توپها گرفتیم ... آخرین مفرزه های رومن ها که بفکر تعرض وهجوم ناگهانی بودند تماماً امحا گردید. از افشاء پلان خود در حیرت هستند. بموجب امر شما فردا قبل از دمیدن صبح با تمام آلات ثقیل حربی خود ، ابرائیل را ترک می کنیم...» مخابره ختم شد .. ساعت یکنیم بجهٔ شب است ... عساکر آلمانی به ترک کردن شهر شروع نمودند... عرابه ها، توپ ها، موتر های لاری یکی دنبال دیگر براه نمائی شعاع کمرنگ مهتاب بسمت مجهولی پیش میروند... یکی از بهترین شبهای تابستان است.. نهر دانبوب در فاصله دور برابر شعاع ماه میدرخشد ... در پهنای آسمان لاجوردی يك پارچه ابر دیده نمیشود... همه بخواب شیرینی فرورفته اند ... درین دل شب تنها عساکر آلمانی جوقه جوقه بسمت مجهولی در حرکت دیده می شوند... در شهر بعد از یکنیم ساعت يك فرد عسکر آلمانی دیده نخواهد شد !... _ ۲۰۹ _ --- page 217 --- جدائی ساعت ۲ بجۀ شب است... باز در خانۀ میغائیلسکوها هستیم... ماریورا بیحرکت روی چپرکت افتاده عمهاش بالای سراو نشسته است... هر دو ساکت هستند... اطاق در بین سکوت وخاموشی عمیقی است... در برابر شعاع مهتاب که از پنجره ها داخل اطاق تا بیده روی این دوشیزه پژمرده بحال مضطرب دیده میشود در زیر مژگانهای سیاه ودرازش چشمان کبود قشنگش میدرخشد... جسم لطیفش را يك قديفۀ ابریشمی پوشیده است.. پاهای كوچك و قشنگش بيك طرف چپرکت آویزان است... نور خیره رنگ مهتاب مانند برق چشمان جوانی که در قلبش حرارت عشق در اشتعال باشد روی این پاهای كوچك خیره شده... ماریورا در بستر راست افتاده!... دستهای قشنگ خود را زیر سرگرفته بازوهای برهنه اش اولتر از همه جلب توجه میکند... چشمهای جذاب خودرا به سقف اطاق دوخته سطح آنرا نگاه میکند عمهاش نیز در مقابلش ایستاده دقایق چند میگذرد وهیچ کدام حرف نمی زنند... درین بین صدای آهستۀ پای بگوش میرسد.. ماریورا وعمه اش به آواز متوجه میشوند... شخصی آهسته آهسته از زینه ها بالا میشود ماریورا با يك عالم هیجان سر خودرا بلند میکند.. موهای سیاه و قشنگش پریشان است.. لبهای باریك رنگ پریده اش بحرکت آمده يك صدای خفیف لرزان ازدهنش شنیده می شود : - او !... بعد از آن سرخودرا بطرف زن پیر دور داده میگوید : - عمه کمی مرا تنها میگذارید ؟.. زیرا این آخرین ملاقات ما است!... پیره زن درحالیکه ساکت است دستهای خودرا به چپرکت تکیه داده میایستد .. یا قدمهای شمرده سوی دروازه روان میشود... حین خروج از دروازه سر خود را درو میدهد... درحالیکه چشمانش پراشك است با آواز لرزان ومضطرب میگوید : - ماريورا !.. متین باش !.. - ۲۱۰ - --- page 218 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ عمه جان! . . کوشش میکنم ! . . پیره زن مانند شبحی از دروازه خارج میشود . . . در اطاق باز هم سکوت است . . . پس از لحظه فاروق داخل میشود . . . چهره اش خیلی پژمرده است . . . و دور چشمانش سیاهی خفیف حلقه زده . . . لبهایش رنگ پریده دیده میشود ! . . دختر کوشش میکند هیجان خود را نشان ندهد . . . با آواز ملایم میگوید : ـ بیائید فاروق بیائید ! . . . بمن نزدیک شوید ! . . ضابط به او نزدیک میشود . . . دختر دست های خود را دراز کرده از بند دست های فاروق می گیرد وسوی خود کش میکند . ـ نزدیک شوید ! هنوز نزدیک شوید ! . . فاروق نشسته و میگوید : ـ چراغ را روشن کنم ماریا؟ . . ـ خیر ! این بهتر است ! .. یکدقیقه سکوت میکند . . هردو با نگاهای هیجان آور یک دیگر می بینند . . . در چشان شان قطرات اشک دور میزند . . اولتر دختر میگوید : ـ بکس هایت را حاضر نمودم فاروق ! . . ـ چرا سخن نمیزنید؟ . . ........................ ـ حرف بزنید، فاروق! نترسید! . . به بینید من چقدر بی قید هستم . . اوف غمگین نباشید . . نه گریه میکنم و نه فغان ! .. با این واقعه مؤلمه ناچار بکمال صبر ومتانت تن میدهم و کوشش میکنم این دقایق اخیر را با هم خوش بگذرانیم ! .. دختر ، آهسته بازوهای خود را بالا کرده و با انگشت های لطیف خود موهای فاروق را نوازش میدهد بعد کف های دست سوزان خود را به رخساره های او میگذارد ... ـ کوشش کنیم که تمام اضطرابات ، هیجانها، دردوالم گذشته را در این دقایق فراموش - 211 - --- page 219 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر نمائیم، بلی، بکلی فراموش کنیم !... باید که همه چیز درین دقیقه از نظر ما محو و نابود شود... تنها این دقایق گرانبها !... این دقایق فراموش نشدنی !... و این دقیقه های را که تا آخر عمر ما را رفاقت میکنند در قلب خود بودیعه بسپاریم !... بعداً از دست ضابط گرفته به پنجره نزديك میشود !... بیائید، بیائید ! که با شما آخرین بار ستاره هائی را که بالای نهر دانوب می درخشد تماشا کنیم !... امشب مهتاب هم خیلی قشنگ است !... فاروق بدون مقاومت با او میرود !... پیشانی های خود را به آئینه مرطوب پنجره چسپانده تپه های مقابل را تماشا میکنند !.. روی آسمان لاجوردی بهزاران ستاره خورد و بزرگ بالای تپه های زمردی که بيك خط افقی امتداد دارد می درخشد... امشب چقدر قشنگ و گوارا است فاروق ! ... می بینید که طبیعت باما كمك میکند !... ماریا طبیعت را يك سو بگذار ! . . ما را هیچ چیز كمك نمیکند ! . . نه طبیعت و نه ! . . . دختر ، دست كوچك خود را بدهن فاروق گذاشته و میگوید : چپ باش فاروق !... پیشتر چه گفتم بشما !... از گذشته هیچ صحبت مکن !.. باهم قرار داده بودیم که زخم های دیرینه را تازه نسازیم !... تنها همین يك دم حیات را فکر کنیم و از آن صحبت نمائیم !.. سر كوچك خود را روی سینه فاروق گذاشته میگوید : بخاطر داری فاروق !.. آن شب زمستان را که از دعوت بر گشتیم و مهتاب مثل امشب درخشان بود ، عمه ام درین گوشه بخواب رفته بود... مرا بزور به برنده بردی... در آسمان نیلی ستاره ها میدرخشید و نهر دانوب در برابر اشعه سیمین ماه چون خط سپید می تابید... جهان یکسر از پرتو نور ماه سفید و هر طرف سکوت بود... نمیدانم چطور شد که دفعةً دست های خود را روی دستم گذاشته چشمان سیاهت را به چشم هایم دوخته و با يك آواز شیرینی که انعکاس آن هنوز هم در گوشهایم طنین اندازند گفتی : ماریا !.. ماریا !.. آه از آن صدا و داد از آن شب !.. سر دختر بین شانه هایش پائین می افتد... چشمانش پر اشك میشود... از بازوی فاروق - ۲۱۲ - --- page 220 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر گرفته میگوید : - بیائید، بیائید که برویم!..خیلی خسته هستم!.. هر دویشان روی چپرکت می نشینند... زانوهای دختر برهنه ودست‌های فاروق را بین دست‌های خود گرفته است... - حیات چقدر بی‌معنی است فاروق!.. انسان بچه اندازه ضعیف !... سعادت وفلاکتم هیچ است !.. عشق ومحبت معنی ندارد!.. فقط وهم وخيال وبالاخره همه نقش بر آب است... بعد ازین من بهیچ چیزی اعتماد ندارم وهیچ چیزی را باور نمیکنم!.. فاروق دست خود را بر دهن او گذاشته میگوید: - ماریا ، تو پیشتر نگفتی که امشب از چیزهای درد آمیز صحبت نمیکنیم ؟.. - راست میگوئی ! . . حق بجانب هستی ،ساکت میشوم ! . . ازین بین چند دقیقه میگذرد . . . دختر با انگشتان خوداشک های خود را پاك کرد میگوید : - ساعت چند میروید فاروق؟.. - ساعت ۳ !. . - حال ساعت چند است ؟. . - دو نیم !. . - پس نیم ساعت دگر وقت داریم!.. ...... - نیم ساعت !..بلی تنها نیم ساعت!.. قطرات اشك از چشمانش سرازیر شده وخود را در آغوش فاروق می اندازد ... فریاد میکند ... - فاروق،فاروق عزیزم ! با تمام قوت مرا روی سینه خود فشار بده!.. ببوس مرا... لبانم را ببوس !.. ببوس تا يك دم در آغوش توهستی خود را فراموش کنم!.. فاروق تکان شدید خورده و او را در آغوش خود فشار میدهد ! . . دیوانه وار یکدگر خود را می بوسند.. _۲۱۳_ --- page 221 --- عشق دو طبقه یا شب اخیر ـ اوه ماریا !.. امشب چقدر قشنگ و چقدر زیبا هستی !.. دختر، در آغوش فاروق آهسته آهسته از خود میرود، سرش دور میزند، چشمانش تاريك میشود، زانوهایش میلرزد.. چشمهای خود را می بندد و دستهای باريك خود را بگردن او حلقه ساخته دنیا را با تمام هستی و حدودش فراموش میکند ... فاروق بوضع بیخودانه لبهای خود را برخساره های دختر گذاشته می بوسد.. دختر که ماهیتش را هنوز نفهمیده زیر تأثیر يك هیجان فوق العاده و يك فرم که منبع آن معلوم نیست تماماً ازهوش رفته است... چشمانش بسته، دستهایش مانند زنجیر در گردن فارق آویخته و ساکت است ... گویا تسلیم ارادۀ مافوق ارادۀ خود شده و تنها از حرکت لبانش يك آواز خفیف شنیده میشود: ـ ای مرد تنومند ... ای هستی قشنگ من !.. فاروق هم در تب و تاب است ... در رگهای خود فشار و در وجود خویش سوزشی حس میکند .. او هم نزديك است بی خود شود ! .. سراپای وجودش را رعشه فرا گرفته !.. دفعتاً سرش از حد گردن به سینه دختر پائین رفته لبهایش بيك جسم لطيف تماس میکند !.. درین لحظه وضعیت طبیعی را از دست داده و از بین دولبش آواز لرزانی شنیده میشود: ـ ماریا !.. ماریا دیوانه میشوم !.. دختر تماماً قوۀ مقاومت را از دست داده .. حالا هم مانند تمام زن هائیکه آتش محبت در قلوبشان مشتعل است آهسته آهسته تحت تأثیر قوۀ آتشین عشق قرار میگیرد !.. درین اثناء ضابط بايك هيجان فوق العادة دختر را بطرف خود میکشد ... دختر میخواهد دست و پا بزند ! میل دارد فریاد نماید !.. مگر کجا است آن قدرت ؟.. نه میتواند دست و پازده و یا فریاد بکشد !.. در مقابل نظرش پردۀ تاريك و ظلمانی کشیده میشود !.. آهسته آهسته سوختن وجود خود را در آغوش شخصیکه دوست دارد احساس میکند، در عالم خیال بتاریکی مجهولی پیش میرود، جسمش از هم می پاشد و سراپا آب میشود ... ـ ٢١٤ ـ --- page 222 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر نکنید، نکنید ... فاروق نکنید ... بهر دوی ماحیف ... میشود!... ممکن نداشت ... زیرا کار از کار گذشته بود !.. نمیتواند خود را از بین بازو های آهنین فاروق رهاکند ... چار و ناچار خود را در آغوش او میگذارد ...... ساعت ٤ صبح است ... تپه های مقابل آهسته آهسته روشن میشود ... در اطاق ماریا هستیم ... بمجردیکه چشم های خودرا باز می نمائیم اولتر از همه ماریوراوفاروق را در بین روشنی های اول صبح که از پشت پرده ها اطاق را روشن ساخته است می بینیم ... هر دویشان روی چپرکت خواب رفته اند ... ماریورا سر كوچك خودرا با موهای آشفته بالای بازوی چپ فاروق گذاشته وخواب است... در سیمای هر دو وضع اضطراب دیده میشود!... حال دختر نسبت به فاروق خراب تر بنظر می آید ... مژگان های دراز و برگشته اش که روی چشمانش سایه انداخته سیاه و فرورفته معلوم میشود. ساعت از چهار گذشته ... هنوز خواب هستند !.. ابرائیل تماماً تخلیه شده است. از يك ساعت باین طرف یکنفر عسکر هم در شهر نمانده. فرقه آلمان درین وقت از حدود شهر همه گذشته اند، در کوچه ها آهسته آهسته غوغا شروع گردیده است. کسانیکه از مسئله آگاه شده اند از يك جا بدیگر جادویده منتظر هستند، در هر دقیقه که می گذرد برای اهالی برائیل خوشوقتی بیشتر رخ میدهد، غوغا زیاد شده میرود ... خوردو کلان پیر وجوان همه در راه روها ایستاده اند از پنجره های عمارات آواز های شادی ومسرت شنیده می شود.. و آنها هنوز يك دگر را در آغوش گرفته از پیش آمد خویش خبر ندارند ! ... هر دقیقه که میگذرد هوا روشن تر میشود ... لحظات مهلك و دقیقه های دهشت ناك نزديك میشود . احتمال فلاکت بزرگ برای آنها موجود است !.. درینوقت سرفاروق بیکسو غلط میخورد ... مژگانهایش بحرکت می آید ... اولین پر تو صبحگاهی که از پنجره داخل شده چشمها را خیره میسازد ، فوراً سر خود را بلند - ٢١٥ - --- page 223 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر کرده بلا اختیار فریاد میکشد : ـ اوووه صبح شده !... میخواهد از جای خود برخیزد ناگاه چشمانش بچشمهای ماریا که روی قلبش به خواب رفته مصادف میشود ... رنگ از رخش در میرود... مات و متحیر بروی او میبیند... بعد از کمی بدون خود داری سر خود را پائین برده لبهای خود را آهسته آهسته به لبهای آتشین دختر میگذارد : ـ ماریای قشنگ من!... دختر چشمهای خود را میگشاید.. بازوهای برهنه اش پهلویش میافتد... یك آن بنظر حیرت و ترس سوی فاروق میبیند. از دیدن بظرف او محجوب میشود . دست های خود را روی سینه برهنه اش گذاشته فریاد میکند : ـ بروید، بروید از نزدم !.. دور شوید می ترسم !.. از دیدن رویت می ترسم ... می شرمم ، می شرمم !.. فاروق از بازوهای او گرفته ، سر خود را روی موهایش گذاشته میگوید : ـ ماریا، ماریا !.. بعد از ین نباید از من بترسی و شرم کنی !.. من مرد تو هستم !.. انسان از مرد و همسر خود خجالت نمی کشد !... سر دختر روی متکا گذاشته است... چشمانش را بالا نمی کند و بروی فاروق نمی بیند !... سرش دور میزند ، او حالا هستی قیمت بهای خود را از دست داده!... با قلب مجروحی فریاد کرده می گرید ... ضابط میگوید: ـ ماریا !!.. ماریای عزیزم !.. ـ بگذار مرا فاروق !.. ضابط از بازوهای او گرفته بالا میکند: ـ ماریا بمن نگاه کن!.. چشم های قشنگت را به چشم های من متوجه بساز ، تا ترا در پرتو اولین روشنی صبح بهتر به بینم !... زود باش من میروم! به بین صبح شده اطراف روشن است و ما بخواب رفتیم زود باش !... دختر که کلمه رفتن را می شنود ؛ در جای خود می نشیند. چشم های قشنگ و آبی او ـ ٢١٦ ـ --- page 224 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر قرمز شده ... با آواز حزین میگوید: - کجا میروید ؟.. - ماریا هنوز من هم آنرا نمی دانم !.. - فاروق چطور مرا با يك عالم خیالت گذاشته میروی ؟... بگو، بگو، وجدانت چطور راضی میشود ؟.. فراموش میکنی ؟ که بعد ازین من زنی هستم که عزت نفس غرور هستی، حیات خود را با تمام موجودیت آن بدون اندك فكر به ارادهٔ شخصیکه آن را دوست دارم گذاشتم !.. بگو با زهم چطور مرا باین وضع رفت بار گذاشته و بدون آنکه چشمانت پر اشك و يا قلبت سوزش کند مرا ترك داده میروی؟.. فاروق چشمان سیاه خود را بچشم های دختر دوخته و به آواز بلند میگوید: - ماریا بعد ازین تو خانم و همسر عزیز من هستی !... چطور ترا ترك ميدهم !.. خير، خير من ترا ترك داده نمیتوانم !.. دختر بوحشت سوی فاروق دیده میگوید: - چه گفتید ؟.. چه گفتید فاروق من خانم شما هستم ؟.. ضابط باكلمات متين وجدى جواب میدهد : - بلی ماریا خانم من هستی !... بعد ازین دقیقه مرا شوهر صادق و با وفایت خطاب کرده میتوانی !.. ضابط با صدای بلند میگوید : - ماريا ! آیا تو مرا از ان جوان های ولگرد عادی که بعضی از دخترهای جوان و بی تجربه را فریب میدهند گمان میکردی ؟.. من هرگز ترا ترك داده نمیتوانم !... لحظهٔ سکوت میکند سپس بوضع خیلی جدی بسخن شروع کرده میگوید : - ماریا !.. اينك من برای تو به شرف و به وجدان و به ناموس خود سوگند خورده قول میدهم که بعد ازین، همین دقیقه تو خانم و رفیقهٔ حیات من هستی و بکمال خوشی میتوانی در اخیر کلمهٔ اسم شیرینت نام مرا هم ضم کنی !.. عزیزم ماریا !.. تا حال تو تنها محبوبهٔ قلبم بودی ولی حال رفیقهٔ حیات، شريك هستی و موجودیتم گردیدی !.. زود باش بازوهای باريك خود را - ۲۱۷ - --- page 225 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر چون بال پرنده های زیبا بلند برده بگردنم بینداز!... و با همان خیالات عاری از ترس و اندیشه که زنهای عفیف شوهران شان را دوست میدارند مرا دوست بدار و ببوس!... از چشمهای دختر قطرات اشك سرازیر میشود... قوة تکلم ندارد و.. میلرزد و تکان می خورد... اينك ماريا امشب با تو بخت خود را يك جا نمودیم... بعد ازین هيچ كس ما را از هم جدا ساخته نمیتواند !.. ضابط با تمام قوت خود او را در آغوش خود می فشارد.. موهايش را می بوسد... و میگوید: ـ ای محبوبة قشنگم و حیاتم ... ماريا!.. چند ماه دیگر انتظار بكش !... حرب به آخر رسیده !... درین روزها پیمان متارکه عقد می شود ... در همین نزدیکی ها صلح و آرامش برقرار میگردد... یقین کن به اولین جهازیکه از استانبول حرکت کند برای بردن تو می آیم!.. این اضطراباتی را که کشیده ایم در يك لحظه فراموش می نمائیم !.. بعد ازین مقابل نظر ما افق دیگری باز میگردد .. يك افق سفيد لا يتناهی و بی آلایش.. آنوقت با تو يك جا مانند اشخاصی که تازه بدنیا آمده اند بيك سعادتی که هيچ تصور آن بخاطر نگذشته باشد زندگانی میکنیم بمجردیکه در استانبول پا بگذارم يك منزل كوچك برایت تهیه میکنم!.. تو هنوز استانبول را ندیده ئی ! آه اگر بدانی که چقدر قشنگ است... ماریا هیچ تصور کرده نمیتوانی که چقدر زیبا است ... زمانیكه ديدی به قشنگی های من اقرار خواهی کرد!.. ماريا.. خیلی قشنگ و خیلی زیبا است... ماريام مارياى عزیزم !.. با تو در باغها، در کوهها، در چمن ها وسبزه زارهای آن دو بدو سر شار محبت و بی قید گردش میکنیم. آه ماريا ، شبهای مهتاب استانبول مانند ندارد، این شب های مهتابی برای کسانیكه محبت، عشق و عاطفه دارند يك عالم افسون وخيال است .. در زیر آسمان لاجوردی آن حیات با سعادتی بسر می بریم !. دختر چشمهای خود را بچشم های ضابط دوخته گوش میکند.. و هیچ نمیگوید .. در رخساره هایش قطرات اشك سرازير ميشود فاروق از زنخ او گرفته سرش را بالا میکند : ـ بگو ماريا ، حالا مسعود هستی؟.. دختر با آواز حزین و گریه میگوید : ـ مسعود هستم ! . . خيلی مسعود و بختیار هستم فاروق ! . . ـ ۲۱۸ ـ --- page 226 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر این را گفته يك دگر خود را سخت در آغوش میکشند!.. آواز خفیفی از پیش آمدن ذوالب شنیده میشود... آتش عشق در وجودشان مشتعل است!... مست عوالم عشق و محبت يك دگراند... تمام خود را فراموش کرده و از عاقبت خویش خبر ندارند. افکار و خيالات شان بيك نقطه تمرکز یافته که آنهم عشق است!... در ینوقت حرکت اردوی المان ، تخلیۀ شهر ، هجوم اردوی رومن وحتی آوازهای مسرت و خوشوقتی اهالی که در فضای لاجوردی ابراييل طنین انداز است آنها را بخود مشغول نساخته وهمه را فراموش کرده اند!... بعد از لحظه دختر سر خود را بلند کرده بنظر محبت سوی ضابط دیده میگوید : فاروق ! مرا نیز با خود ببر، هرجا که بروی من هم مانند اشخاص بی دست و پا کشان کشان از دنبالت می آیم!... نمی شود ماریا !، زیرا هنوز سمت حرکت و مقصود اصلی خود را نمیدانم.. یکی دو ماه دیگر انتظار بکش!... محقق آمده و ترامی برم!... آه ، دوماه را بی تو چطور تحمل کرده میتوانم!... اشخاصیکه محبت دارند بهر گونه پیش آمدی تحمل میکنند ماریا!... ضابط از بند دست های او گرفته و او را بخود نزديك می سازد ... باز از لبانش بوسه میکند!... زود باش ، ماریا !.. ماریای عزیز و قشنگ من برخیز به بین که هر طرف روشن شده.. اردوی المان تما ما حرکت کرده تنها من اینجا مانده ام و بس!... زودشو ازودشو، عجله کن!... بکس هایم را بیار!... در چهرۀ دختر وضع اضطرابی ظاهر است ... لب های باريك و ياقوتی رنگش حرکت کرده میگوید : خوب !... همینکه میخواهد به ایستد، در قلب خودسوزشی حس میکند که سرتاپایش را می سوزد... بلااختیار مژگان هایش تر شده گریه میکند!... ماریا ! باز چرا گریه میکنی؟.. هیچ!... نمیدانم فاروق از من چیزی نپرسید.. ـ ۲۱۹ ـ --- page 227 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر هر دو خاموش می شوند... دقایق با اضطراب میگذرد . بالاخره ضابط صدا میکند: - زودشو ماریا عجله کن !.. زیرا خیلی عقب ماندم می ترسم که تمام اردو رفته باشد !.. دختر به الماری نزديك میشود .. - کالای خود را جمع نموده بودید فاروق ؟. - بلی ، بلی همه حاضر است .. بکس ها در داخل الماری است !. دختر الماری را باز نموده بکس ها را بیرون می کشد .. - ماریا ، در خانه بالائی الماری ، برس دریشی و کاغذ هایم را گذاشته ام آنها را هم در بین یکی از بکس ها بگذار !.. - خیلی خوب !.. دختر آنها را گرفته در بکس میگذارد . ضابط کمربند و تفنگچه خود را بکمر بسته و میگوید: - ماریا ! بالاپوشم در کجاست ؟.. - پائین !.. - خوب ، وقتیکه میرفتم ، میگیرم بیا حالا برویم با عمه ات وداع نمائیم !... دختر ساکت و بدون اندک مخالفت اطاعت کرده میگوید: - طوریکه میل داشته باشید !.. هر دو راساً سوی دروازه رفته از دهلیز فراخ گذشته دروازه اطاق پیره زن را باز نموده داخل می شوند ... خانم پیر روی کوچ دراز کشیده است... چشمانش بطرف سقف خانه متوجه است... رنگش خیلی زرد و حواسش پریشان است دختر صدا میکند... - عمه ! فاروق میرود. برای وداع نزد شما آمده!.. دختر کوشش میکند فریاد و فغان نکند... خانم پیر هیچ جواب نمیدهد، چشمانش هنوز متوجه سقف خانه است ... فاروق به او نزديك میشود و آهسته آهسته دست خود را سوی او برده میگوید : - ٢٢٠ - --- page 228 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر مادام میخائیلسکو ، من میروم ... اجازه میدهید دست شما را ببوسم ؟.. خانم پیر هیچ اعتنائی نکرده، بعد از کمی سر خود را دور میدهد وبطرف فاروق می بیند!... - حق بجانب هستید مادام! بشما خیلی زحمت داده ام، سبب اضطراب عائلۀ شما شده ام!.. فقط درین دقیقه که از شما جدا میشوم از گفتن يك حقیقت خود داری کرده نمی توانم و باید شما از آن آگاه شوید ... مادام !.. به اندازه که شما گمان ميكنيد يك شخص بی شرف نیستم !.. واقعۀ فجیع برادر شما ، در حیات من مدهش ترین اضطرابات روحی را تشکیل میدهد... چیزیکه نباید میشد؛ شد!.. چه میکردم اختیاری نبود!.. تصور کرده نمیتوانید مادام که در ظرف این دو سال تا چه اندازه در اضطراب و عذاب وجدانی گرفتار بودم !.. گویا این هم کافی نبود که گناه بزرگتر از آن با ماربورا يكجا ...! ضابط قدری مکث میکند . . نفس های عمیقی گرفته و به سخن خود ادامه میدهد . - مادام این واقعۀ اخیر را بهیچ صورت عفو نخواهید کرد!.. ولی یقین کنید که این هم بدست ما نبود !.. چشمان خود را بسته و باری وضع سی سال بیشتر خود را بخاطر بیاورید!.. شما هم يك وقتی جوان بودید ، شما هم در ایام شباب احساسات طوفانی و تسکین ناپذیر جوانی را که تحت هیچ فرمانی نرفته و هیچ امری را قبول نمیکند در رگهای خود حس کرده اید !.. اگر به ارادۀ خود حاکم می بودیم واگر شعور ما، ما را راه نمائی کرده و نمیگذاشت باین پرتگاه مخوف مصادف شویم، محقق نه من او را دوست میداشتم و نه او مرا !... ما هر دو میدانستیم و می فهمیدیم که حق دوست داشتن يك دگر را نداریم !.. ولی چه سود مادام!.. اینها فائده نه بخشید!. ودوست داريك ديگر شديم ، محبت در ضمیر ما جا گرفت عشق ما را بهم نزدیک ساخت !.. خانم ، سخن فاروق را قطع کرده رنگش پریده و در پیشانی اش خط های عمقی پیدا میشود ... چشمان خود را به چشم های سیاه ضابط دوخته با وضع جدی شروع بسخن میکند: - فاروق بی ! دوستی و محبت را برای خود سپر ساخته ، بعد از آنکه تمام دارائی مادی و معنوی يك دوشیزۀ بیچاره را از او سلب نمودی؛ او را در يك گوشۀ گذاشته و خود می روی؟ ـ ۲۲۱ ـ --- page 229 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر میدانی در مملکت ما این قبیل اشخاص را چه میگویند ؟.. ما چنین اشخاص را رذیل میگوئیم !.. نمیدانم در مملکت شما به آنها چه خطاب میکنند ؟ ضابط متانت و خونسردی خود را از دست نداده میگوید : در مملکت ما هم این اشخاص را رذیل بی شرف و بی ناموس میگویند !.. مادام با اضطراب میگوید : در آنصورت ؟.. مادام ! من يك انسان سفله و بی وجدان نیستم که ماریا را گذاشته و خود بروم !.. من او را بیشتر از خودم دوست دارم ! ... بعد ازین بی او نمیتوانم زندگانی بکنم ! . . دختر در گوشه با گردن خمیده و چشمان اشک بار ایستاده هیچ نمیگوید ... تنها سخنان فاروق را گوش میکند ... آواز این شخص جسور را مانند آواز طوفان دریا و غرش رعد استماع میکند ... قلبش آرام آرام با حسیات غرور و هیجان پر میشود . فاروق به سخن خود ادامه داده میگوید : خانم : بعد ازین ما با هم همسر خواهیم بود ! ... هیچ دست و هیچ قوت ما را از هم جدا ساخته نمیتواند !.. در حالیکه چشمان ضابط به چشم های خانم متوجه است به تعقیب سخن خود چنین میگوید : مادام ! پس از امروز ماریا خانم من است ... با هم ازدواج میکنیم ! . زن پیر بطرف ضابط دیده میگوید : چه گفتید ؟. ماریا خانم شما است ؟.. با او ازدواج میکنید ؟.. بلی قرار داده ایم که با هم ازدواج بکنیم اینست که بشما هم مفکورهٔ خود را ابلاغ نمودیم ! . . فاروق به دختر نزدیک شده و در حالیکه مشغول گریه است او را در آغوش میگیرد سپس روی خود را سوی خانم پیر دور داده میگوید : مادام میخائیلسکو ، اينك خانم قشنگ خود را موقتاً به شما گذاشته میروم !.. امیدوار - ۲۲۲ - --- page 230 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر هستم که تا آمدن من از او به شفقت و محبت مادرانه نگهداری نمائید... مطمئن هستم که دردهای قلبی او را تسلی میدهید... مادام... او خیلی معذب شده... شما يك انسان خیلی خوب و دارای عواطف بلند هستید... اگر این پیش آمد را گناه میدانید یقین کنید ما برای آن بیشتر عذاب کشیده ایم... دیگر بس است... فاروق به مادام که چشمانش پر اشك است نزديك ميشود : - مادام و قتیکه برادرش آمد لطفا به او هم بگوئید... ماریورا زوجه من است. به زود ترین فرصت آمده او را می برم... خانم پیر از فرط هیجان میلرزد... از چشمانش قطرات اشك سرازير شده است در لب های بی رنگ خود سوزشی حس می نماید حالا او هم گریه میکند... چرا گریه میکند؟. نمیدانیم که این قطرات اشك از شدت مسرت است و یا از غم... فاروق تکرار دست خود را بطرف مادام دراز کرده میگوید : - مادام میخابلیسکو بگوئید آ یا مر اعفو نمود. اید ؟ تا با قلب مستریح ازینجا بروم!... دستهای لرزان مادام آهسته آهسته سوی فاروق دراز میشود... از بین لب های ارزان و بی رنگش يك صدای خفیفی بگوش میرسد : - خداوند حافظت باد، بخوشی و مسرت بروید کاپیتان !... فاروق لب های خود را روی دستهای مرتعش و بی خون او گذاشته و میبوسد : - خدا حافظ مادام! ماریورا تا آمدن من تسلیت بدهید... فاروق از اطاق خارج شده با دختر يك چا از دهلیز میگذرد و فتسکه برای گرفتن بکس ها داخل اطاق میشوند دفعه از طرف دروازۀ حویلی صدای غال مغال بلند میشود... دروازه را میزنند ماریورا و فاروق در جای خود بدون حرکت ایستاده اند هردوی شان ساکت و یکی بطرف دیگر می بینند.. بقدر يك دقيقه خاموشی مطلق در اطاق حکمفرماست... غوغا زياد میشود... با لگدها بدروازه میکوبند... از پنجره آوازهای فریاد مردمان بگوش میرسد.. چه شده و چه میخواهند؟.. اینها که هستند؟.. وقت فکر کردن نیست زیرا دروازه با يك صدای مهیب بزمین میخورد... در ینوقت فاروق بخود آمده به پنجره نزديك شده با صدای حزین میگوید : - ۲۲۳ - --- page 231 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر ـ اوووهعساکر رومن !.. وقت پنهان شدن نیست !.. از فرط پریشانی نمیداند که چه میکند، بازگشته پهلوی دختر می ایستد ... ـ :عسکر رومن شهر را اشغال کرد. محو شدیم ماریا !.. باید فورا بگریزیم !.. و گرنه... زود باش ماریا دروازه باغچه را باز کن !.. ماریا هنوز فکر خود را جمع نکرده ... راه رفته نمیتواند .. فاروق از بند دست های ماریا گرفته بطرف صفه میرود !.. ـ بتو میگویم . زود شو ! دروازه باغچه را باز کن !.. فکرت را جمع کن !.. هر جا که باشند در حال داخل میشوند !.. کار از کار گذشته ... زیرا هنوز بدهن دروازه دهلیز نرسیده بودند که صدای پای چند نفر که بشدت از زینه ها بالا می شدند شنیده شد ... کاپیتان يك آن بجای خود ایستاده بلا اختیار میگوید : ـ دستگیر شدیم ماریا !.. چیزی باقی نمانده است !.. از دست های ماریا گرفته هر دو داخل اطاق میشوند ... ـ ٢٢٤ ـ --- page 232 --- يك مهمان مهيب از بين بين يك دقیقه گذشته يا نگذشته بود که دور ازۀ اطاق بشدت باز شد و يك ضابط رومن باموزه های گل آلود و چهار نفر عسکر داخل اطاق گردیدند. فقط فریاد جان خراشی شنيده ميشود : ـ هی !!!!! برادرم! يوليواش !.. ماریا ، دیگر به هيچ چيزی فكر نمیکند ... هیجان و ترس او را مشوش ساخته از شدت ترس خود را در آغوش فاروق می اندازد ... حال نه حرکت و نه يك صدا!.. همه جا بجا ایستاده اند... بعد از يك دقیقه وقفۀ اصدافی در محوطه خانه انعكاس مدهشی تولید می نماید: ـ دست هایت را بالا كن!... این صدای مهیب از پولیواش بوده در حالیکه تفنگچۀ بزرگی را در دست دارد.. میل آنراراست به سینۀ فاروق گرفته و چشمانش حاکی از شدت غیظ وغضب او است. موهای ریش و سرش بهم مخلوط شده و بر هیبت و دهشت او می افزاید. آهسته آهسته به آنها نزديك میشود... بازيك آواز مهيب وهراس انگیز شنیده میشود: ـ بتومیگویم دست هایت را بالاكن !.. نظر کردن بسیمای اوانسان را بوحشت می اندازد . ـ نمیشنوی؟.. بتومیگویم دست هایت را بلند كن ! . . ضابط بوضع عادی جواب مید هد : ـ دست هایم از يك زن حمايه میکند؛ بالاشده نمیتواند!.. ضابط رومن لب های خود را زیر دندان گزیده و در حالیکه ز نخشم می لرزد با قدم های آهسته به آنها نزدیك میشود... تفنگچه را در دست دارد... مقابل فاروق می ایستد... در چشمانش برق وحشت می درخشد... بالحن جدی میگوید : ـ دیگر حوصله نماند... بالاكن دست هایت را !. دست های این زن سیاه کار را که به گردنت حلقه شده از خود دور كن ، او رايك گوشه بنداز و بمن نزدیك شو! .. زيرا باتوحساب کوچکی دارم و باید آنرادر حال فیصله نمایم !.. ـ ٢٢٥ ـ --- page 233 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر فاروق که چهره اش قرمزشده میگوید : ـ موسیو در حق همشیرۀ تان ! ضابط رومن سخن فاروق را قطع کرده بصدای بلند میگوید: ـ چپ شو ! .. اگر بار دیگر این کلمه را از دهانت شنیدم زبانت را با گلوله قطع میکنم ! يك زن پست فطرت و پلید را که بدتر از زنهای فاحشه است به من نسبت میدهی ! .. فاروق با هیجان فوق العاده میخواهد که به او حمله نماید: ـ ولی موسیو ! .. ماریر زا فاروق را محکم گرفته و میگوید: ـ نكنيد فاروق، او لتر مرا بكشيد بعد ازان ! ... افکار دختر مانند امواج دریا که معروض به بادهای طوفانی میشود بکلی مشوش است، این دفعه روی خود را بطرف برادرش دور داده بتمام قوت لبهای خود را بحرکت آورده میگوید: ـ برادر جان، چه میشود، قدری تحمل كن، بحرف من گوش بده ! .. بعد ازان هر چه . . . بمجرد شنیدن کلمۀ برادر ... ضابط رومن مثل گرگ تیر خورده از جای خود جسته بيك حمله وحشیانه سیلی محکمی بروی دختر زده میگوید: ـ ای پلید، باز هم بدون شرم وحیا مرا برادر خطاب میکنی ؟ .. ماريا فریادی کشیده و بزمین می افتد... فرصت تفریق خوب و بد نیست، همه باهم در آویختند ! .. فاروق دیوانه وار به پولبواش حمله برده دوسه مشت سخت به الاشه او حواله می نماید ... ضابط رومن که حملۀ ناگهانی او را هیچ انتظار نداشت مقاومت را از دست داده، رفته رفته بدیوار تکیه میکند... تفنگچه از دستش افتاده و کلاه از سرش پریده والاشه اش غرق خون است . عسکرها تا حال که از سخنهای ایشان چیزی نفهمیده بودند در اثر این حملۀ ناگهانی به فاروق هجوم نموده او را محکم می گیرند ! .. یکی از آنها تفنگش را بالا برده میخواهد بسر فاروق حواله نماید، پولبواش که از تأثیر ـ ٢٢٦ ـ --- page 234 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ضربت مشتهای فاروق بدیوار تکیه داده و صدا میکند: — نزنید، نزنید! قدری صبر کنید!... عسکرها ایستاده میشوند... پولیواش خون‌های آلاشه‌اش را باپشت دست پاک کرده می‌ایستد... چهره‌اش خیلی مهیب و چشمانش وحشت‌ناک است... کم‌کم به کپایتان نزدیک میشود... ماریورا در يك گوشه روی کوچ افتاده و سرش در بین بازوانش پنهان است. ضابط رومن با خون سردی تمام نزديك شده مقابل فاروق که عسکرها آنرا محکم بسته‌اند ایستاده و با نظر پرکین سوی او نگاه می‌کند!... از شدت غیظ دندان‌هایش بهم می‌خورد... صدا میکند: — کپایتان!... ساکت میشود... خود را خم کرده تفنگچه را از زمین میگیرد... دست خود را آهسته آهسته بالا می‌کند... دهن تفنگچه را برابر به شقیقه فاروق گرفته و در لبانش خنده زهرآلودی نقش میشود... يك قدم دیگر هم به او نزديك میشود... فاروق هم بدون آنکه در وضعیتش تغیری رخ دهد بطرف او می‌بیند. بقدر يك دقیقه ساکت و با نگاه‌های پرغیظ بيك‌دگر نظر میکنند... بالاخره پولیواش باموهای زرد ژولیده سر خود را بلند کرده میگوید: — کپایتان!... اگر خواسته باشم به يك حرکت خفیف با گلوله مغزترا پریشان می‌سازم. کمی مکث نموده بعد میگوید: — اخیر نترس این کارا نمی‌کنم!... باین زودی ترا نمی‌کشم!... کشتن گویا در يك آن همه چیز را فراموش کردن است! تو مرتکب گناه عظیمی برای عائلهٔ ما شده‌ئی اگر ترا بضرب گلوله بکشم چون بیش از يك دقیقه اضطراب نمی‌بینی اعمال سوء تو بخوبی پاداش نمی‌شود!... تو مستحق چنین اعدامی نیستی!... ضابط رو من زهرخند پرمعنی کرده و می‌گوید: — اخیر خیر نترس کپایتان!... ترا بيك دفعه نمیکشم، بلکه میخواهم حیات معذبی بسر برده — ۲۲۷ — --- page 235 --- عشق ووظيفه يا شب اخير هر ساعت ، هر دقیقه و هر ثانیه بمیری !. چشم های خودرا به چشمان سیاه او دوخته به سخن خود ادامه میدهد: این فکر دفعةً بخاطرم رسید، تصور کرده نمیتوانی که چه نشئه خوبی برای کشتن تو طرح نمودم!.. آتش انتقام در تمام وجود او شعله ور است. كوچكترين حس ترحم هم درچهره مدهش او دیده نمی شود بعد میگوید : کاپیتان !.. خوب بخاطر ندارم، در یکی از کتب انگلیسی خوانده بودم!...که ترک ها با لعموم به اثاثیه شان علاقه زیاد دارند!..این هم ذکر شده بود که : « ترکها بهر پیش آمدی تحمل کرده میتوانند فقط بمقابل بی حرمتی به اثاثیه شان تحمل ندارند» اينك تجربه ميكنم که حقیقت دارد و یا نه!.. فاروق که از سخن های مبهم او مقصدش را نمیفهمید بتمام قوه حواس خود را جمع کرده بوضع خیلی متین در انتظار انجام سرنوشت خود است...سخنان اورا گوش میکند و هیچ نمیگوید... ضابط رومن باهمان وضع خشن روی خودرا بطرف عسکرها که فاروق را محکم گرفته اند دورداده و بيك آواز مهیب میگوید: - اورا بیکی از پایه های بین اطاق به بندید!.. عسکرها فورا فاروق را بیکی از پایه ها نزدیک ساخته با ریسمان هائیکه قبلا تهیه کرده بودند بسته می کنند. - خوب محکم بسته کنید که حرکت کرده نتواند.. عسکرها ضابط ترك را با تمام قوت بسته می کنند، بیچاره فاروق آنقدر محکم بسته شده که قطعاً حرکت کرده نمیتواند... ماریورا تا حال بی خود روی کوچ افتاده است. آفتاب هنوز طلوع نکرده !.. ازکوچه ها آواز های مسرت بگوش میرسد ... اهالی برائیل ادخال اردوی رومن را در شهر با هیجان و محبت استقبال می کنند.... هلهله و آوازهای شادی از هر سو بلند است. درین حین دروازه باز شده يك نفر عسکر رومن به اطاق داخل شده و میگوید: - ۲۲۸ - --- page 236 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر پیره زن را هم قرار امر شما بقوماندانی سپردیم!.. ـ خیلی خوب !.. معلوم شد عمهٔ بیچاره ماریا هم دستگیر شده !.. او را هم مجرم دانسته بقوماندانی ارسال نموده‌اند !.. پولیواش هنوز همان وضع خشن را از دست نداده!.. در روی و پیشانی او خط‌های فرورفته و چین‌های عمیق دیده میشود. در چشمانش شعله‌های غیظ و کین می‌درخشد. اگر انسان بلاراده به او نگاه کند بهراس می‌افتد. از سخن‌های جدی، وضع سکوت آمیز و نگاه‌های ساکتانهٔ او معلوم میشود که بهمین زودی نقشهٔ وحشیانهٔ خود را عملی میکند ... فاروق در حالیکه به ستون محکم بسته شده با توکل و گردن خمیده منتظر است ... دقایق آمیخته به اضطراب می‌گذرد... پولیواش سگرتی را روشن کرده آهسته آهسته سوی کاپیتان روان میشود بمقابل او ایستاده میگوید: ـ کاپیتان ؛ حال وقت حساب دادن است. اولتر بگو پدرم را چرا کشتی؟.. فاروق بوضع طبیعی و بدون اضطراب میگوید: ـ زیرا کشتنش را ایجاب میکرد !.. کشتنش را ایجاب میکرد!.. گویا حقیقت را بدون ترس بیان میکنی !.. ـ ما عادت نداریم چیزی را که کرده باشیم پنهان نمائیم و یا بترسیم !.. ما هم عادت نداریم جنایت‌ها را بی پاداش بگذاریم !.. ـ ممکن است!.. ـ خوب در حالیکه یک پیرمرد بیچاره را می‌کشتی دست‌هایت نلرزید ، بحال او ترحم نکردی ؟. قلبت تکان نخورد؟... هرگاه من او را نمی‌کشتم، او مرا می‌کشت !.. ـ این کلمه را از شخص دیگر هم شنیده بودم!.. برای مدافعه از خود فکر خوبی کرده ئی !.. ـ ما وقتیکه محتاج به دفاع از خود باشیم تنها به حقیقت متوصل شده و حقیقت را میگوئیم.. ـ ۲۲۹ ـ --- page 237 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر دروغ گفتن عادت ما نیست!... - چقدر بی قید سخن میزنی کاپیتان؟ ... جای تعجب است . گمان میکنم هیچ نمیترسی ؟.. - در مقابل پرسش مسائل اشخاصی حقیقت گفته میتوانند که ترس نداشته باشند !.. یولیواش دور خورده بطرف ماریا که روی کوچ بی حال افتاده میبیند ... دفعةً چشم هایش پراشك میشود. - خوب اینرا قبول میکنم اگر تو چالاکی بخرج نمیدادی پدرم ترا می کشت مگر این دختر بدبخت چه کرده بود؟.. اور اچرا بدبخت ساختی؟.. ازین حرکت رذیلانه در وجدانت تکان حس ننمودی ؟ از فریم یخن و لباس تن خود هیچ نشرمیدی؟.. ضابط رومن سر خود را بلند کرده بوضع حقارت آمیزی میگوید : - این وضع تو شایسته یك نفر عسکر با شرف و با ناموس نیست!.. رنگ فاروق سرخ شده لب هایش میلرزد دندانهای خود را فشار داده میگوید : - از قسمتت خیلی شاکر باش که دستهای من بسته است و گر نه به این سخنان بی سروته تو بخوبی جواب داده دهنت را خورد میکردم تا میفهمیدی که حقارت یك ضابط ترك چه نتیجه دارد !.. یولیواش زهر خندی کرده میگوید : - راستی بمن فهماندی !.. ولی صبر کن !.. این دفعه نوبت از من است !.. من دهانت را خورد نمی کنم ، لیکن حیات و استقبالت را تیره و تباه می سازم! . ماریورا آهسته آهسته بخود آمده موهای سیاه و درازش چون ظلمت شب رویش را پوشیده و در پرتو اولین اشعهٔ صبح مانند جسم بی روح آرام و بی حرکت بنظر می آید ... قطرات خون در رخسارش دیده میشود... یولیواش به آواز خشن صدا میکند: - کاپیتان ؛ چون فهمیدم که تو حقیقت را نمی پوشی. از تو می پرسم : مناسبات تو و ماریا تا کدام درجه است؟.. بمن بگو!.. زودشو بگو!.. همراه ماریا !... - ٢٣٠ - --- page 238 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر سخنش ناتمام میماند زیرا مار یورا از بازوی کوچ محکم گرفته ایستاده میشود . . . چشمان پراشك خودرا بطرف پولیواش دور داده میگوید : — پولیواش صبرکن، این سوالات رامن جواب میدهم ! .. دختر بازحمت زیاد به او نزديك شده میگوید: — مايك دگر خودرا !... ضابط رومن بيك حمله وحشیانه از مو های دختر گرفته او را روی کوچ پرتاب میکند . — چپ باش !.. نمیخواهم که صدایت را بشنوم !.. — پولیواش ! يك دقیقه بمن گوش بده !.. — خیر، نمیخواهم تحمل ندارم ، میگویم چپ باش!.. — پولیواش ! بمن ترحم كن ! يك دقیقه گوش بده .. — ترحم! بتو ؟.. انسان بيك حشره موذی میتواند ترحم بکند مگربتو هرگز ترحم لازم نیست !... تو ازمار وعقرب هم بدتر ومهلك تر هستی !.. — برادر جان!... — چپ !.. مرا برادر مگوی کاسه صبرم لبریز شده !.. اگر این کلمه را تکرار کنی گلویت را آنقدر خواهم فشرد تا بمیری هنوز هم شرم و حیا نداری که مرا برادر خطاب میکنی ؟. من برادر تو هستم ؟.. تو شرف و ناموس دوصد ساله ما را فدای راه عشق و محبت ساختی وضعیت ننگین تو زبان زد خورد و بزرگ اهالی ایزائیل است !.. این هم کافی نبود که در دقیقه اخیر برای اثبات عشق خود بوطن هم خیانت نمودی !.. بازهم مرا برادر جان میگوئی!.. یعنی من برادر تو هستم ؟.. ضابط رومن ، سرخودرا بلند کرده میگوید : — آه، که روح تو چقدر ملوث وفطرت تو پست بود !.. کاش من برادر يك دختری می بودم که حیات خودرا در کوچه ها بیگدائی میگذرانید ، ولی اسم برادری تو بمن نسبت نمی شد ! . . کاش مادرم ترا نمی زاد و باعث این همه فلاکت نمی شدی ... چشم های ضابط رومن پراشک شده و میگوید : — حاشا !.. تو ازآن پدر نجیب بوجود نیامده ئی هرگز تو خواهر من نيستى ويك دختر — ۲۳۱ — --- page 239 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر بد سرشت و زشت كردار! ... تويك زن پلید وسیاه كار وبدترازآن هستی!.. دختر دیگر تحمل نتوانسته خودرا روی كوچ انداخته و گریه میكند: - چپ باش یولیو ا ش! ... بهتراست مرا بكشی و این كلمان را بمن نگوئی!... - می كشم!.. می كشم! .. ترا باعاشقت يك جا می كشم، شمارا وجدا نامی كشم كه تا آخرین دقیقهٔ حیات معذب باشد! .. عجله مكن! .. چند نكتهٔ دیگر است كه آنرا باید بدانم!.. يولبواش، باضطرابات مدهشی دست و گریبان است!.. - بگو كاپیتان، مناسبات شما با همشیره ام تا كدام درجه است؟.. فاروق هم از حال رفته او هم مانند دیوانه چهرهٔ وهمناكی بخود گرفته، اضطراب اورا هم دیوانه ساخته. تمام هستی مادی و معنوی خودرا فراموش كرد. است . . . لحظه سكوت و بعد از سكوت میكوید: - موسیو یولیواش، قبل از آنكه به سوال شما جواب بدهم باید بگویم كه يك شخص بی انصاف وظالم هستید!.. با وجود هر گونه پیش آمدی لازم نبود كه بايك دختر بیچاره به الفاظ رذیلانه حرف بزنید... يولبواش زهر خندی كرده جواب میدهد: - شما میدانید شخصی كه حیات خود را هیچ دانسته برای وطن و براه شرف و ناموس همه چیز خود را فدا ساخته و می جنگد، وقتیکه از هر سو آواز خوش وقتی ومظفریت بلند است و او بیگانه خواهر خود را كه به او اعتماد كاملی داشت در آغوش ضابط دشمن می بیند، در او چه گونه تاثیر خواهد كرد؟.. - اگر قدری دقیق شوید این حادثه كه شمارا برای اخذ انتقام واداشته و در نظر شما گناه بزرگی جلوه میكند فقط منحصر به محبت است!.. آیا محبت يك وضع بی شرفی است. كه باین اندازه تاثير سوء داشته باشد؟.. - دختریکه به قاتل پدر و دشمن وطن خود محبت وعلاقه داشته باشد، و برای نجات او از فروختن وطن هم دریغ ننماید بدبخت تر و بی شرف تر از آن نمیتوان سراغ كرد! - ۲۳۲ - --- page 240 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - موسیو پولپواش ، سخنت را سنجیده تر بگوکمی فکر کن آیا عشق بهمه چیز حاکم نیست؟ ... پولپواش باشده غیظ دست خود را بطرف ماریورا که روی کوچ افتاده دراز کرده با انگشت به او اشاره کرده فریاد میزند ... - این فاحشه رذیل خواهر من است! اگر او بزرگترین گناهی را مرتکب می شد ممکن او را عفو می کردم و بهتر بود از اینکه بايك ضابط دشمن عشق و علاقه پیدا کند!... فاروق سر خود را بلند کرد . ودرحالیکه سراپایش می لرزد دیوانه وار فریاد میکند : - چپ!... چپ!... ای وحشی ، ظالم!...آواز خشنت را که از آن نفرت دارم خفه کن!... آه اگر دست و پایم بسته نمیبود آنوقت میدیدی !.. - قدری صبر کن!... بیشتر تنفر خواهی کرد! بتو نشان میدهم روح من چقدر عادی است!. فعلا تنها سوال مرا جواب بده! .. - چه میخواهی ؟..سخن های مبهم تو اعصاب مرا تکان میدهد!... آنچه میخواهی واضح تر بگو تا ترا بفهمانم ! . - آنچه تاحال گفتم نفهمیدی؟ ... میگویم مناسبات تو با ماریا تا کدام اندازه است ؟ . . - ماریا را دوست دارم، او هم مرا دوست دارد!.. - تنها همین قدر است؟.. - میگویم که يك دیگر خود را دوست داریم و برای دیگر زندگانی میکنیم!.. - چیزیرا که من میخواهم بدانم باکلمات مرموز روی آن را مپوش!. فاروق سخن پولپواش را قطع کرده میگوید: - در بین چیزی نیست که پنهان نمائیم !.. - ممکن است !.. - چه ممکن است؟.. - ۲۳۳ - --- page 241 --- عشق ووظيفه يا شب اخير - این که درین دقیقه همشیره... ماریورا از جای خود برخاسته فریاد میکند: - وقتیکه میخواهی بدانی! بگذار که من بگویم، یولبواش !.. در ین دقیقه خواهرت بهیچ چیز فکر نکرده ، بدون احساس اندك ترس ، بگوید که تمام هستی مادی ومعنوی خودرا به شخصی که دوست دارد داده است !.. اینست حقیقتی که برای دانستن آن خیلی شتاب داری. ضابط رومن مثل اینکه در مغزسر خود گلولۀ خورده باشد بايك صدای مهیب میگوید: - او وووووو !.. پس پس رفته تا بدروازه رسیده تکیه میکند. رنگ از رخش در رفته چشما ش از اندازۀ طبیعی بزرگ ترشده میگوید: - آه !.. راست بود ؟. اشعاریکه زبان زد اطفال شهر ایزائیل شده بودحقیقت پیداکرد !.. ای بی شرف !.. مانند زنهای فاحشه خود را آلۀ ساعت تیری يك نفر دشمن هم ساختی !.. هیچ خجالت نه کشیدی ؟.. بطرف اودیده دندان های خودرا فشار میدهد: - لعنت بتو !.. دفعتا خود را راست کرده چشما نش میدر خشد . .. بوضع غضب ناکی میگوید: - خوب وقتیکه وجود تو آنقدر پلید بود که هرکس آرزو وخواهش میکرد با بی حیائی مایۀ ساعت تیری اوشده میتوانست پس بهتر ازيك نفر ضابط دشمن، هموطنانت بودکه برای حفظ وطن و ناموست در سنگرها جنگیده اند!.. اینرا گفته وبطرف پنجره میدود ... سر خود را از پنجره کشیده به پائین نگاه میکند ... چند نفر عسکر رومن که در انوقت سرخوش از آنجا می گذشتند، یولبواش به صدای گرفته آنهارا صدامیکند . - رفقا بیائید!.. بیائید!.. جای ساعت تیری است !.. زود بالا بیائید !.. -٢٣٤- --- page 242 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر عسکر ها وقتیکه می بینند شخصی که آنها را دعوت می کند یکنفر ضابط است از خوش وقتی زیاد يك بار « هورا » گفته بدروازه داخل میشوند ... یولواش دور خورده بطرف فاروق میرود، در لبانش زهر خند وحشی نمایان و رویش از خط های متعدد پر است . خواهرم را دوست داری بلی ؟ .. او هم ترا دوست دارد ! ازین چه بهتر که بصدای بلند، بگوئید يك دگر خود را دوست داریم و قرار داده ایم از يك دگر خود ابداً جدا نشویم و تنها برای يك دگر خود زندگانی نمائیم !.. همین طور نیست ؟.. بطرف عسکرهائی که بدهن درازه ایستاده هستند دور خورده میگوید: این در پرده را گرفته باین گوشه خانه بگذارید!. عسکر ها که تا حال از سخن های ضابط که بزبان المانی حرف میزد چیزی نفهمیده و حیران حیران میدیدند دویده در پرده را بجا ئیکه ضابط شان نشان داده می گذارند . بعد ضابط سوی در پرده رفته قالینیکه زیر پایش هموار است يك طرف كرده بأصداى بلند فریاد میکند. این قالین را هم بردارید عقب در پرده هموار کنید!.. عسکر ها بحير ت فو ق العا د ه دویده قالین را برداشته عقب در پرده هموار میکنند ... ضابط : تمام شد ؟... بلی تمام شد! .. خیلی خوب !.. بروید ، گم شوید!.. از پائین رفقای سرخوش خودرا بالا روانه کنید زود شوید !.. عسکرها بحیرت بطرف يك دگر دیده از دروازه خارج می شوند: هر دقیقه که میگذرد چهره يوا بوش بيك صورت وحشی تری تبدیل میشود ... چشم هایش بزرگ شده ... لب های خودرا زیر دندان فشرده میگوید : برای يك دگر خود زندگانی میکنید ، قرار داده اید که ابداً از هم جدا نشوید بلی؟.. خیلی خوب !.. ـ ٢٣٥ ـ --- page 243 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر فاروق و ماریا : بنظر حیرت و دهشت بطرف پولیواش که در بین اطاق قدم زده و خود سرانه حرف میزند ، می بینند چند دقیقه دیگر هم بسکوت میگذرد. در زیر فشاريك هوای مختنق می لرزند... اطاق هم چون مزارستان غرق سکوت و خموشی بوده و... آفتاب هنوز طلوع نکرده است ... دفعة از طرف زینه ها صدای قال مقال شنیده میشود . آواز های غیر مفهوم بلند شده میرود ... عسکر ها می آیند ، صدای پاهایشان از نزديك شنيده میشود... اينك بدروازه رسیدند به يك لگد دروازه دوپله ئی باز میشود و ٦ نفر عسکر مست و سرخوش داخل اطاق میشوند چشم های هر شش آنها چون مشعل فروزان است ، روی شان کثیف و يك حالت نفرت آور دارند. دستهای خود را بطرف کلاه خود برده میخواهند که ضابط را سلام بدهند . پولپواش يك قدم سوی آنها رفته و بزبان رومن میگوید : ـ رفقا بیائید !.. نزديك تر بیائید !.. عسکرها نزدیک می شوند. - از جبهه آمدید ؟.. همه شان يك آواز جواب میدهند: ـ بلی !. . ـ خیلی وقت است در جبهه بودید؟.. ـ٣ ماه است که در جبهه بودیم !.. - بکدام فرقه منسوب هستید؟.. - بفرقه سیزدهم !... - از کجا هستید؟ ار بين يك نفریش تر میشود... در روی این شخص خال های فرورفته زیاد دیده میشود مثل اینست که به آتش توپ ماشیندار سوخته باشد !.. منظره مدهشی دارد !.. خنده وحشت انگیزی کرده میگوید: - ٢٣٦ - --- page 244 --- عشق دو طبقه یا شب اخیر اجازه میفرمائید من بگویم... ما عملگرهائی هستیم که از بادیه های سرسبز جمع شده ایم!... وطن ما دشت... وسبزه زارها است!... ما خیمه ها و کلبه های خود را ویران کرده این جا برای حرب آمدیم ۱.. ۳ ماه میشود که روی شهر را ندیده ایم!... چشم های یولبواش از حیرت میدر خشد : - این بهتر است !.. گویا بخت با من مساعدت نمود !۱... فاروق که از مذاکرات شان چیزی نمیفهمدا... با نظر حیرت بطرف این آدم های عجیب وغریب میبیند . ماریورا، سرخود را در بین بازوهای خود گرفته هنوز بيك گوشه افتاده است . بعد از يك دقیقه پولبواش، آهسته آهسته جائیکه عسکرها ایستاده اند میرود. لب های خودرا با تمسخر حرکت داده آهسته میگوید: - رفقا!... امروز روز بزرگ ترین هیجان ملی ما است تمام اهالی ابرائیل امروز با خوش وقتی و مسرت زیاد تفریح می نمایند. ما هم تفریح میکنیم !... بین ضا بط و وعسکر فرق نیست !... همه عسکرها بيك صدا میگویند : - زنده باد ضابط ما ! ... زنده باد ... یولبواش، روی خود را دور داده بطرف ماریا که بيك گوشه افتاده می بیند . انگشت خود را سوی او دراز کرده میگوید: - رفقا!... آنجا يك زن را می بینید ؟... همه عسکرها سرخود را دور میدهند:. - بلی می بینیم!... - این زن يك دختر رومن است!... بعد ازان جانب فاروق دور خورد ه - به بینید اینجا يك نفر بسته است !.. این شخص يك ضابط دشمن است !.. این بارعسکرها سرهای شان را سوی فاروق دور داده بنظر حیرت با و دیده میگویند: - او و وو وو !.. هنوز اینجا چه کاردارد !.. - صبرکنید، همه را بشما دانسته میکنم!!.. - ۲۳۷ - --- page 245 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر پس از چند ثانیه: — این دختر رومن با يك ضابط دشمن که پدرش را کشته ووطنش را اشغال نموده بود، دوستی و محبت گرفته و بدون آنکه قلبش باندازه يك ذره هراس داشته با شد وطن، شرافت و ناموس پدر و برادر خود را پامال نموده !... عسکرها، چشمهای قرمز خود را دور داده بطرف دختر میبینند: پولیواش سخن خود را تعقیب نموده میگوید: — این بود اصل مطلب رفقا!... فهمیدید!... وقتیکه ما در سنگر برای خلاصی ناموس و شرف وطن جان میدادیم؛ این رذیل بی‌شرف با يك ضابط دشمن درین خانه حیات بسر میبرد !... درین وقت عسکرها که میخواستند بالای دختر حمله کنند ضابط بمقابلة‌شان می ایستد: — عجله نکنید!... قدری صبر نمائید! ببینید من چه میگویم !!... عسکرها با چشمهای قرمز خود طوری بیکدیگر میبینند! که ویا از گفتار ضابط چیزی نفهمیده اند. پولیواش که هیچ در وضعیت خود تغیر نداده وخیلی خون سرد دیده میشود بسخن خود ادامه میدهد : — این بدبخت که قطعا بشرف خود وعائلة خود فکر نکرده حیات يك عائلة با‌شرف را ننگین واسکه دار ساخته من هم شما را كه يك زمان طولانی در راه نجات وطن جنگیده اید، اینجا طلب کردم تا بشما دعوت خوبی بدهم !... عسکرها، سرهای چرب و مدور خود را یکبار مانند گرگهای گرسنه بطرف ماریو را دور میدهند!... وهمه بيك صدا میگویند: — بلی... بلی!... راست است!... حق بجانب هستی !... ماریورا هنوز بخود نیامده سرش در بین قولهایش گذاشته نق‌زده گریه میکند... فاروق که ازین مکالمه‌ها چیزی نمیداند، غرق تفکر است، از واقعة فجیع و مدهشی که استخوان ها را بلرزه آورده موه را در بدن راست می سازد بی‌خبر است... بعد از دقیقة پولیواش صدا کرده میگوید: — ۲۳۸ — --- page 246 --- عشق ووظيفه يا شب اخير - ول بكير، اينها بيا ! .. اول تو هستی فقط اول تو و بعد ديگرها ! .. به اشارۀ يولپواش بطرف ماريا حمله ميکنند، چشمها بسته وقلب ها بشدت درطپش است ! .. صدای حزين يك زن را می شنویم که مورا در تن مار است می سازد : - برادرجان ... برادرجان !.. چه میکنی ؟ . يك جواب كوتاه : .. - پاداش عمل ! .. ماريا بحال نيم ديوانه ونيم هوشیار تا میتواند صدا میکند : - امداد ! .. امداد ؟ .. فاروق چون قالب بی روح در جای خود مانده ... فقط حس میکند که چشمهایش چون قوۀ آتش میسوزد. نزديك است قلبش محترق شود. هنوز عاقبت این رذالت را نفهمیده است . هرچیز را فکر کرده میتوانست هرچیز بخاطرش خطور کرده بود ! .. مگر هیچ گاه نمیدانست يك برادر باین اندازه بی عاطفه باشد ! .. صدایش بر نمی آید ... در گلوی خود فشار حس کرده و چشمهایش بزرگ شده میرود ... نفس های سوخته وسریع میگیرد ! .. ماريا در بین چنگال های آدم وحشی برای يك بار ديگر قوای خود را جمع کرده صدا ميزند : .. - برادرجان ! ... برادرجان ! ... رحم کن ! .. بمن رحم کن ! .. یولپواش چون مجسمۀ سنگی بی حرکت در جای خودایستاده است. دختر برای آخرین بار فریاد میکند : - امداد ! .. امداد ! .. دفعتاً خود را از چنگ عسکر رها کرده بگردن فاروق می اندازد : - مرا نجات بده فاروق ! .. میمیرم ... معومی شوم ... برادر ظالمم مرا بدست این آدم های خون خوار میسپارد ! .. تباه میشوم ! .. مرا نجات بده ! .. نجات بده ! .. صدایش قطع میشود ... جاوچشم، ش را پردۀ سیاهی می پوشد ... _ ۲۳۹ _ --- page 247 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر زانوهایش میلرزد وآهسته آهسته از خود میرود... یکی دو دفعه تکان خورده دست هایش از گردن فاروق رها میشود و در آغوش نفرینکه اورا از عقب گرفته می افتد. در اطاق سکوت عمیق حکمفرماست درین حین چشمان خود را بطرف فاروق دور داده می بینیم. خدایا چه منظرهٔ مدهشی است!.. موهای پریشانش به پیشانی و شقیقه هایش افتاده در چهرهٔ زردش چشمان سیاهش را مشاهده میکنیم، که بدون مژه زدن بيك نقطه نگاه میکند... در روی گندم گونش خالهای سیاه برنگ خون دیده می شود ناخن هایش سیاه گشته و ساکت است !.. در ین وقت یولبواش با قدم های آهسته بطرف او میرود به مقابلش می ایستد با وضع انتقام سر خود را بلند می کند... در لب هایش باز همان خنده وحشی نمایان است. ـ چطور کاپیتان... این ایجادمرا خوش نمودی؟.. البته تا آخرین دقیقه حیات این خاطرهٔ دهشت آور را فراموش کرده نمیتوانی ! یولبواش باهمان وضع خون سرد وجدی سخن میزند : ـ يك دیگر خود را خیلی دوست دارید؟.. برای یکدیگر حیات بسر می برید؟.. زهرخندی کرده با انگشتانش از موهای سر فاروق گرفته سرش را بلند میکند : ـ به اثاثیه های ترك هیچ دست درازی ممکن نیست بلی؟.. ضابط رومن سخن خود را تعقیب کرده میگوید : ـ در چند دقیقهٔ دیگر این وضعیت را به چشم های خود خواهی دید!. فاروق آهسته آهسته بخود آمده سر خود را بالا میکند به صدای جگرخراش او گوش داده چند مرتبه مژه های خود را بهم میزند وسپس بطرف یولبواش می بیند ... یارب چه روی خشن و روح وحشی است... به نفرت روی خود را از او میگردا ند نمیتواند بیش ازین بروی يك درندهٔ وحشی که بجامهٔ انسان درآمده به بیند، به ترس و وحشت سر خود را دور میدهد ولی این بار چشمانش بروی ماریا که بوضع رقت آور در آغوش یکی از آن عسکرهای وحشی افتاده مصادف می شود... لبانش بلا اراده لرزیده و با يك صدای حزین فریاد میکند : ـ ! یولبواش، بتو عذر میکنم که اول مرا بکش بعد از آن هر چه میخواهی بکن!.. ـ خیر نمیکشم !.. زیرا کشتن دريك دقیقه تمام اضطرابات را فراموش کردن است !.. ـ ٢٤٠ ـ --- page 248 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر ترا نمیکشم زیرا میخواهم تاوقتیکه حیات داری هر لحظه بمیری !.. موسیو یولواش !.. این وضع تو وحشت، ظلم ورذالت است کمی ترحم کنید !.. این دختر بیچاره خواهر شما است!.. نکنید !.. برای خدا نکنید !.. یولواش بدون حرکت ایستاده !.. چشمانش یک نقطه می بیند و میگوید : میکنم !.. محقق میکنم !... پس اول مرا بکش !.. نمیکشم !.. بکش، برای خدا مرا بکش! اگر به انگشتانت قوة کش کردن ماشه نمانده عذر میکنم، لطف کنید یک دستم را رها کرده تفنگچه را بدستم بدهید تا در یک آن خود را نیست نمایم !.. خیر، انگشتانم آنقدر قوه دارد که گلوله را بمغزت خالی کنم، مگر نمیخواهم که یکبارگی بمیری !.. نمیخواهم که مترس خود را !.. فاروق دیوانه وار فریاد میکند : چپ، مترس من نیست !.. چیست ؟.. خانم من است !.. خانمت ؟.. بلی خانم است !.. خداوند شاهد ما است !.. قرار گذاشته ایم که باهم ازدواج کنیم! بعد از یک ماه آمده اورا بمملکت خود می برم !.. یولبواش لحظة فکر میکند چشم هایش خیره ورنگش سفید میشود ... بعد صدا میکند : دروغ !.. دروغ میگوئی !.. شخصی که لباس عسکر را در بر میکند با چنین دختری که وطن را فروخته وشرف خود را پا مال کرده باشد، مزاوجت کرده نمیتواند!.. دروغ!.. برای خلاصی او این چال را ایجاد نمودی !.. دفعتاً روی خود را سوی عسکری که دختر را در آغوش دارد، دور میدهد و با آواز بلند صدا میکند: - ٢٤١ - --- page 249 --- عشق وظیفه یا شب اخیر چرا انتظار میکشی؟. در ین وقت در چهار دیوار اطاق انعکاس صدای مهیب و مدهشی انسان را بلرزه می آورد. ماریا با آواز دلخراشی که قلب های سخت و بی عاطفه را هم تکان داده و می شگافد صدا میکند: امداد!.. امداد!.. خدایا امداد!.. آخرین صدای حزین و فریاد های فاروق هم بگوش میرسد: الله... الله... الله!. سرش در بین بازوهایش پیش رویش می افتد و همان طور باقی میماند!.. بعد از يك ساعت ... در اطاق هستیم ... اشعة طلائی آفتاب اولین پرتو خود را از پشت پرده های پنجره در اطاق نثار کرده صبح خیلی قشنگ و هوا معتدل است!.. از بیرون آوازهای عجیب بگوش میرسد ... کمی چشم های خود را دور داده به اطراف اطاق نظر می اندازیم... فاروق در جائیکه بسته است از هوش رفته یولبواش در يك گوشه اطاق روی کوچ در حالیکه سرش در بین بازوهایش ماندگی است نشسته آه های عمیقی می کشد. بطرف راست پنج نفر عسکر سرخوش با تن سیاه و کثیف در روی خانه نمودار است. در يك گوشه وجود گندم گون زنی دراز افتاده است: از هیچ طرف صدائی نیست!.. انتظار میکشیم!.. يك دقیقه... دو دقیقه... پنج دقیقه... ده... پانزده دقیقه!.. بالاخره نیم ساعت دیگر هم میگذرد. یولبواش سر خود را بالا میکند... چشم های خود را کشاده بقدر يك دقیقه به دهشت و حیرت بطرف خواهر خود كه بيك گوشه افتاده است می بیند... خاموش است... تنها لب های خود را زیر دندان می فشرد... بعد از آن دیوانه وار از جای خود برخاسته و بطرف فاروق که در ستون بسته و بی هوش است میدود ... در ینوقت چهرة فاروق وضع مدهشی بخود گرفته، در رویش خط های متعددی دیده _٢٤٢_ --- page 250 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر میشود... یولیو اش بمقابل او می ایستد. انگشتان خود را بموهای سیاه و تر فاروق درآورده و از آن محکم می گیرد . سرش را با لا کرده و بصدای مدهشی میگوید : - بمن به بین !.. چشمهای خود را گشاده خوب نگاه کن!... تمام فامیل ما را تباه ساختی چیزی را که دور از قواعد انسانیت بود بر من اجرا نمودی !. بعد سر خود را سوی سقف بلند میکند : - ای خدای کریم !.. ای رب توانا !.. نمیدانم چه گناهی را مرتکب شده بودم که مرا به این بد بختی دچار ساختی !.. دفعتاً بزا نو می افتد، با دستهای خود از تخته ها محکم گرفته کشان کشان سوی مار یو را می رود... بازوهای خود را گشاده سر کوچکش را که با موهای سیاه دراز مستور است برداشته به سینهٔ خود می گذارد. لبان خود را به لبان باریک و بی خون او گذاشته می بوسد. در حالیکه قطرات اشك از هردو چشمش جاری است با آه و ناله میگوید : - ماریا، ماریای عزیزم مرا عفو کن !.. جانم ماریا ! همشیرهٔ كوچك وبيگانه عزيز دلم ماریا !.. این برادر خائن، خونخوار و وحشی خود را عفو کن ! . من بکلی دیوانه بودم، از انسانیت خارج شده و نمیدانستم چه میکنم !.. سر دختر را باز روی تخته ها میگذارد . بعد از آن دستهای خود را بزا نو های خود محکم گرفته ایستاده میشود ... بازهم بطرف فاروق می آید... چشم های پر اشك خود را باز نموده بچشمان فاروق متوجه ساخته از شانه های او محکم گرفته تکان میدهد :.. در ین وقت حرکت لب هایش را می بینیم ، با يك صدای حزین و يك ناله جانكاه : - او را بتو گذاشته من میروم !.. جائی میروم که باز گشتن از آن ممکن ندارد !.. میروم که دیگر بر نمی گردم !. فوراً با دست خود تفنگچه را از جیب خود می کشد ... يك لحظه با هراس بطرف تفنگچه می بیند، بعد از آن روی خود را سوی ماریا دور داده میگوید: - خداحافظ ماریا !... خداحافظ ای خواهر بد بخت و بیچارهٔ من !.. بيك حركت سريع ماشه را کش میکند !. دريك آن واحد يك صدای مدهش ويك دود زود !.. بيك برهم زدن مژه يك جسم ثقیل توام با يك آواز مهیب روی تخته ها می افتد .. و همانجا می ماند. - ٢٤٣ - --- page 251 --- قسمت سوم بعد از يك سال يك شب در استانبول یکی از شبهای خزان ۱۹۱۹- است.. فشار دشمن، امپراطوری عثمانی را تهدید میکند.. دقایق و ساعات ، روزها بسرعت آمده و میگذرد. تا چشم بر هم زنیم سال دراز با بهار و زمستان آن با اضطراب یا آرامش از خیال ما محو میشود... هنوز يك سال تمام از متارکه نگذشته که باز به يك حرب نوین شروع میکنیم.. يك ملتی که صدها سال آزاد زیسته ، اکنون کوشش دارند که آنرا محو و آزادی او را سلب نمایند تمام افراد مملکت برای حفظ شئون تاریخی خویش آمادگی دارند ... در کوه های انا دول مجدداً کندن استحکامات شروع شده است.. در دامان یکی از تپه های (ینی کوی) که در کنار آبنای بوسقور واقع است يك عمارت كوچك وقشنگ سفیدی که اطراف آن با انواع درختهای زیبا احاطه شده نظره را اولتر از همه بخود جلب میکند... در مقابل این عمارت زیبا کوه مرتفعی است که پادبیای زمردی مستور است ... اگر از تماشای زروه های سرسبز وخرم این کوه زیبا خسته شده و روی خود را بگردانیم بلا در ننگ چشمان ما را آب نیلی و براق دریاچه که مانند دختر جوان و مهوشی که موهای درازش در برابر بادهای تند بهاری به اهتزاز می آید آهسته آهسته با موج های پست و بلند وادی های سرسبز را گذر کرده در آبنای بوسقور فرو میرود!.. در کنار این تپه ها و این وادی خرم راه باریکی که با سنگچلهای هر رقم فرش شده امتداد دارد؟.. ما هم در امتداد این راه پیش میرویم ... - ٢٤٤ - --- page 252 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر پس از قطع مسافه کمی بمقابل عمارت يك طبقه قشنگی که سمت خارجی آن تماما سفید است میرسیم ! .. موقعیت ورؤیت ساده این عمارت وضع وخيالات افسرده يك شخصی را که از اجتماع خودرا بر کنار ساخته بما تلقین میکند. شخصی که درین عمارت سکونت دارد فاروق است. فاروق پس ازینکه بدست رومانی ها اسیر گردید يك مدتی در محبس بسر برده و بالاخره از طرف صلیب احمر به استانبول اعزام شد... عمار تیکه فعلا در آن سکونت دار د خانه پدری او است ... از مراجعت او از رومانیه بیش از يك سال میگذرد ... درین دور يك سال بیشتر اوقات او در داخل این خانه به تنهایی گذشته وازاطاق کمترخارج میشود.. زمستان و تابستان پیش روی پنجره نشسته چشمانش را بيك نقطه میدوزد. ساعات طولانی وقت او به تفکر میگذرد!.. بعضی از شب های مهتاب به تنهائی در کوه های سبز و خرم بوسعور گردش میکند !. باموهای ژولیده و وضع افسرده در پای درختان کوهی دراز کشیده چشمانش را به به ستاره های درخشنده آسمان نیلگون خیره می سازد ! . . این وضع او ساعت ها طول کشیده و بعض اوقات شب صبح میشود و او هیچ حرکت نمیکند ! . . فاروق از وقتیکه از رومانیه بازگشته دچار اختلال فکری است.. مخصوصا بی خوابی های شبانه بیشتر اعصاب او را خسته ساخته و روز بروز قوای بدنی او را ضعیف و تحلیل نموده.. جسمش ضعیف و رنگش پژمرده شده!. در بازگشت او پدرش هم مرده بود و این واقعه دردهای روحی او را تقویه می نمود!.. تا آنکه مریض شد و به بستر افتاد... زمان طولانی مریض بستری بود ... دکتورها درد اورا درمان پذیر ندانسته از مداوای او دست کشیده بودند... تا اینکه اواز فلاکت مرض هم خلاص شده و صحت یافت!.. فعلا او فقط درین خانه كوچك و قشنگ که در يك زاویه دور از اجتماع است بحال خاموشی و سکوت با قلب افسرده وروح مضطرب تنها بسر می برد !.. یکی از شب های پائیز است ... هوا رفته رفته تاريك شد وغبار روی بوسعور پرده — ٢٤٥ — --- page 253 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر انداخت ... برگ های خزانی يك يك از شاخه ها جدا شده به ترتیب مخصوصی روی زمین قرار میگیرد ... باد سرد و خشك در وزش است!. فاروق با مادرش در يك اطاق كوچك كه بوسیله چراغ پطرولی روشن شده است مقابل هم نشسته اند چشمان فاروق بيك نقطه متوجه است مادرش مشغول بافت است ... دیری نمی گذرد كه پیره زن سر خود را بلند كرده بروی پسرش می بیند ... ـ فاروق ، بازچه فكر میكنی ، خیلی مشوش هستی!.. فاروق مثل اینكه از خواب عمیقی بیدار شود ، تكانی خورده با صدای گرفته میگوید : ـ اوه، مادر جان !امشب باز با اضطرابات مدهشی دست و گریبان هستم!.. نزدیك است قلبم از هم بپاشد. مثلیکه تمام كائنات پردة سیاهی است و آهسته آهسته بالای من گـترانیده میشود... مانند آن انسان هائیكه در زیر توده های خاك خاموش شده اند، در خود فشار حس میكنم، نفس كشیدن برایم خیلی دشوار است ... آه مادر جان ، مضطرب هستم و خیلی مضطرب هستم!.. خانم پیر كار دستی خود را بيك طرف گذاشته به او نزدیك میشود، سرش را كه با موهای سفید مستور است بروی او گذاشته دست های تب دار او را بدست های خود گرفته با يك صدای حزین میگوید: ـ عزیزم فاروق !.. در ین مدت يك سال كه از محاربه بازگشتی بلاسبب خود را افسرده و تبا ه ساختی !.. بیا تا بیرون شویم و گردش كنیم !.. به بین این شب خزانی چقدر قشنگ است . . . شاید در هوای صاف و تازه قدری كدورتت رفع شود ... ـ خیر، خیر مادر جان... نمیخواهم، برآمده نمیتوانم !... زیرا خواهش ندارم به ستاره های درخشنده آسمان و به این خط سفیدی كه دریأ در برابر ما تشكیل داده و به این درخت های سرو به بینم!. خیر،خیر، نمیخواهم، نمیخواهم مادر!.. این مناظر تماماً مرا دیوانه می سازد !.. ـ ٢٤٦ ـ --- page 254 --- عشق دو طبقه یا شب اخیر فاروق دفعةً خود را در آغوش مادرش پرتاب میکند، قواپای خود را بگردن او حلقه کرده و بگریه میشود: - مادرجان !.. مادرجانم !.. ازین جا برویم !.. جائی برویم که دریا نباشد، ستاره ها در آسمان ندرخشد !.. این ساحل، این دریا، و این افق تماماً ایزائیل را بخاطر من می آورد !.. دیوانه میشوم مادر !.. هستی خود را گم کرده ام !.. بگیر مرا وازین جا ببر !.. چه میشود عذر میکنم ! التجا میکنم مرا ازینجا ببر !.. خانم پیر درحالیکه گریه میکند انگشتان خود را بروی فاروق میگرداند واو را نوازش داده میگوید: - فرزندم !.. عزیزم فاروق !.. قدری صبر کن !.. درحالیکه تو خواسته باشی میرویم، جای دیگری میرویم، تو آزرده مباش کمی تحمل کن !.. فاروق سر خود را بلند کرده و از پنجره بیرون را تماشا میکند تپه های مقابل تاريك شده !... آهسته آهسته ظلمت شب افق را تاريك می سازد. دفعتا سر خود را روی سینه مادرش می گذارد. با صدای گرفته میگوید: - مادرجان می ترسم !.. هروقت که هوا تاريك میشود، ظلمت شب اطاق را تیره می سازد فوراً همان شب موحش بخاطرم می آید، در مغز سرم فشار ... در رگهایم سوزش و در قلبم آتش در میگیرد !.. مادر می ترسم !.. از خانه های تاريك و از شب های تاريك می ترسم !.. خانم پیر با شفقت و مهربانی موهای سر او را نوازش میدهد: - حق بجانب هستی فرزندم !.. يك شب خیلی دهشت ناکی را در حیات خود گذشته ائی !.. کوشش کن که فراموش نمائی ! . . آهسته آهسته آن تصورات را از ذهن خود دور کن !.. - مادر چطور فراموش کنم، ممکن ندارد تصورات آن از ذهن من دور شود !.. مادر تو نمیدانی که بچه اندازه مدهش بود !.. گمان میکنم رشته های فکرم تماماً گسسته و در کارگاه خیالم پردة ملونی آویخته اند که هردم نظرم به آن مصادف میشود و در آن همان چهره های وحشت انگیز و وضعیت رقت بار را می بینم !.. هیچ گاه فراموشم نمی شود و از حافظه ام دور نمی گردد !. اوه مادر جان این اضطراب مرا می کشد !.. يك روزی بی سرو صدا خواهم مرد !.. _ ٢٤٧ _ --- page 255 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر زن بگریه شروع میکند: فاروق، ازین سخنان بی معنی بگذر!.. قدری فکر کن، من هم جز تو کسی ندارم فعلاً مسئولیت حیات یک پیره زن بیچاره هم بدوش تست!.. پاره جگرم بتو عذر میکنم ازین خیالات بیهوده بگذری!.. پدرت مرد، مرا هم از دست میدهی. چشم های فاروق هم پر اشک شده و میگوید: - مادرجان چه کنم، بدستم نیست ، مراعفو کن!.. خانم پیر با انگشتان بی خون خود مو های فاروق را نوازش میدهد. عزیزم فاروق ، چندین مرتبه است که بتومیگویم خود را بیهوده از دست میدهی... خود را هلاک میسازی!.. یقین کن روزی میرسد که با کسی که آنرا دوست داری یک جا شوی!.. ممکن ندارد که او ترا فراموش کند!. - خوب در صورتیکه چنین است پس چرا در ظرف این يك سال که هزاران مکتوب به او نوشتم یکی آنرا هم جواب نداد؟.. دوستی همین است؟.. - فرزندم اینرا بارها برای من تکرار کردی!.. این حس عکس العمل احساسات غرور وحيثيت يك زن است !.. این سکوت او معنی دیگری ندارد!.. چون به او گفته بودی که بعد از يك ماه می آیم و ترا می برم نرفتی، گرچه از رفتن تو انگلیس ها مانع شد و با آن کوشش میکنی که برای آن چاره پیدا کنی ولی آیا او این معاذیر ترا قبول کرده و یا نه؟... و آیا مکاتیب تو تماماً به او رسیده خواهد بود یا خیر.. فاروق لبهای خود را روی انگشتان بی خون و بی رنگ او گذاشته می بوسد : - مادرجان بگو اگر يك روز او را پیدا کرده و اینجا بیاورم آیا او را دوست میداری؟. شفقت و محبت مادرانه خود را از او دریغ نمی نمائی؟.. وآیا او را هم در آغوش خود می فشاری ؟.. - فرزند عزیزم!., برای تامین سعادت و خوشنودی تو آنچه بتوانم دریغ نمیکنم!.. اگر پاره سنگی هم باشد بسینه خود فشار میدهم !.. - گفتی اگر سنگی باشد ؟.. فاروق دفعتاً سر خود را بلند میکند.. قطرات اشك در مژگان هایش میدرخشد ... - ٢٤٨ - --- page 256 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر چشم‌های سیاه خود را بچشمان مادرش می‌دوزد کوشش دارد از نگاه او چیزی بفهمد ... - مادر راست بگو بعد از آنکه با ماریا ازدواج نمایم به‌نسبت من اندک نفرت هم حس نخواهی کرد؟.. خانم از گفتار پسرش می‌داند که مقصد او چیست زهرخندی کرده میگوید: - دیوانه هستی فاروق، من به‌نسبت تو هیچ گاه نفرت کرده نمی‌توانم !... - بعد ازین فاجعه مدهش اگر ماریا زوجۀ من شده و بنام من یاد شود و برای بوسیدن دست تو بیاید ... خانم سخن فاروق را قطع کرده میگوید: - برعکس، وقتیکه او را ببینم با تمام هستی و هیجان آغوش خود را برای او باز خواهم کرد. ماریای کوچک و قشنگ ترا یکی از با ناموس‌ترین زن‌های دنیا دانسته بسینۀ خود فشار خواهم داد. تا زنده باشم بر موجودیت تو و او افتخار خواهم داشت ... مطمئن باش فرزندم !.. خانم پیر چشم‌های خود را بیک نقطه دوخته بسخن خود ادامه می‌دهد: - نباید جسم ظاهری زن را بنظر ساده و سرسری دید، بلکه روح زن و اخلاق آن قابل تمجید و محبت است!.. فاروق در بین یک عالم هیجان لرزیده و خود را در آغوش مادرش می‌اندازد: - مادر جان خیلی تشکر ! .. با این سخن‌های قشنگ خود امشب بمن حیات تازه بخشیدی! .. حال در خود شوق و شفقت زیاد حس میکنم، مثل اینست که تازه بدنیا آمده باشم!.. فاروق رخساره‌های تر و بیخون مادرش را می‌بوسد... - مسعود هستم ! خیلی مسعود هستم مادر جان !.. خانم از بند دست‌های فاروق گرفته ایستاده میشود. با انگشتان خود قطرات اشکی را - ٢٤٩ - --- page 257 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر که بر رخساره هایش جریان دارد پاک کرده و میگوید : — فرزندم برخیز تا يك ساعت بیرون بر آئیم ... امشب باز از دردهای سابق بحث نمودیم زخم های دیرینهٔ خود را تازه ساختیم. اگر قدری گردش کنیم بد نخواهد بود!.. — خوب مادرجان !... هر دو سوی دروازه میروند ... همینکه میخواهند از دروازه خانه خارج شوند، صدای دروازه بشدت شنیده میشود، خانم می ایستد: — درین تاریکی که خواهد بود؟.. سوی پنجره رفته می بیند يك شخص قدمیانه، كه يك بالان سیاه پوشیده دارد عقب در حویلی ایستاده است فاروق در خورده میگوید: — يك شخصیکه نمی شناسم، به بینم چه میخواهد!.. خانم به عجله پائین رفته دروازه را باز میکند. شخص نو وارد يك قدم به خانم نزديك شده آهسته میگوید: — خانم کاپیتان فاروق بی در اینجا اقامت دارند؟. — شما که هستید؟.. شخص نووارد به اطراف خود نظر کرده با آواز خفیف تری میگوید: — بگوئید يك نفر از وزارت دفاع ملی آمده !. — بفرمائید فرزندم!.. خانم برگشته شخص نو وارد از عقب او روان میشود، يك صفه سنگی، ۳ زینه پایۀ چوبی، بعد از آن يك اطاق بزرگ ... خانم سر سفید میگوید : — فرزندم بفرمائید، فاروق هم اینجا است !.. شخص نو وارد داخل اطاق میشود... در مسافهٔ دوسه قدمی فاروق ایستاده پاهای خود را يك به دگر زده سلام میدهد و میگوید : — بنده شوکت !.. در وزارت دفاع ملی ضابط استخبارات هستم!.. بعد يك قدم دیگر هم نزديك میشود: — کاپیتان!.. فردا ساعت ۹ صبح در وزارت دفاع ملی شما را انتظار دارند... قمندان ـ ۲۵۰ ـ --- page 258 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر فاضل بی را ملاقات نمائید!.. ـ فردا ساعت ۹؟.. ـ بلی!.. ـ کدام چیز مهم است؟.. شخص نوارد ایستاده شده يك لحظه فكر ميكند... در گفتن و نگفتن متردد است... بعد چنین میگوید: ـ گمان میکنم به نسبت حرکت شما بطرف انا دول از انقره امر رسیده!.. ـ چه گفتید؟.. به نسبت حرکت من از انقره امر رسیده؟. ـ بلی!.. يك دقيقه بدون سر و صدا می گذرد . ـ با که ملاقات کنم!.. ـ باقندمشر فاضل بی!.. ـ ساعت ۹ صبح؟.. ـ بلی!.. شخص میانه قد سلام داده و با قدم های سرد از اطاق خارج میشود... فاروق ومادرش نزديك پنجره هستند .. ـ فرزندم . این شخص که بود و چه میخواست؟. ـ هیچ مادر جان ، يك ضابط بود!.. فردا مرا در وزارت دفاع ملی انتظار دارند... برای خبر دادن آمده بود !.. ـ در وزارت دفاع ملی ترا انتظار دارند؟.. ـ بلی !. ـ برای چه؟.. ـ نمیدانم ، بهر حال چیز مهمی نیست !.. ـ چرا دفعةً رنگت اینقدر زرد شد ؟.. ـ نمیدانم ، معده ام قدری خراب است... بلیکه از سبب آن باشد !.. ـ ٢٥١ ـ --- page 259 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر خانم خیلی مشوش است... بنظر حیرت سوی فاروق می بیند ... بعد از آن سرخود را بلند میکند . - خوب،خوب فرزندم، بیا که قدری بیرون برویم ! .. - بسیار خوب برویم ! .. مادر وپسر آهسته آهسته از اطاق خارج میشوند.. اطراف تاريك شده است ... در روی آسمان ستاره ها می درخشد ... فردا صبح... ساعت (٩)است..فاروق دروزارت دفاع ملی در اطاق غندمشر فاضل بی است. غندمشر روی میز كار نشسته است ... فاروق هم در مقابل او روى يك چوكی قرار دارد ... نیم ساعت است که سخن میزنند .. غندمشر میگوید : فاروق بی ! با تمام این توضیحات شما تكرار میکنم حركت شما بطرف اناطول حتمی وضروری است ... امروز احتیاجی که وطن بشما داردازهمه ضرورتر است ... این دفعه حرب نیست، بلکه مجادله برای حریت وحیات است ... میدانی فاروق بی ! حریت وحیات ! ..کپاپیتان دفاع از وطن فریضه مقدسی هرفرد است ! .. عشق و محبت زن وفرزند حتی حیات بعدازان می آید!.. غند مشر چشم های خود را خوب باز كرده بطرف فاروق دیده میگوید : کاپیتان ! ازشما يك كلمه جواب قطعی میخواهم ! ..امید میکنم این جواب ساده صورت قبولی شما باشد !.. فاروق موهای خودرااز شقیقه های خودپشت سربرده میگوید: متأسفانه که جواب من منفی است زیرا اندیشه وافكاریكه نسبت به محبت او در دل من جاگزین شده گمان نمیكنم كه برای وطن مفیدشده و یا خدمتی كرده بتوانم !. . - ٢٥٣ - --- page 260 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر ـ چه میگوئید کاپیتان! .. ـ همین است که عرض کردم! .. وطن خودرا به اندازه جان خود دوست دارم ولی خانم خودرا هم به اندازه وطن خود دوست دارم نه از او جدا شده میتوانم ونه ازین گذشته میتوانم! .. چکنم زیر تاثیر قوۀ زندگانی میکنم که بدستم نیست .... بی او بفکر و ادراک خود صاحب نیستم که بتوانم حرب بکنم! .. اگر وطن میخواهد از من استفاده نماید واگر یقین بفکر خدمت بوطن هستید بمن كمك نمائید !.. بشما عرض کردم برای من ده روز اجازه بدهید تا به ابرائیل رفته اورا بیاورم!.. لحظۀ که اورا به استانبول رسانیده و بخانه مادرم بردم به ناموس و شرف خود قول میدهم که وجودم به هر امر شما آماده می باشد! .. چه می شود غندمشر صاحب دست خودرا محض باسم انسانیت دراز کنید و بمن معاونت نمائید! .. من از روزیکه چشم خودرا كشاده ام حرب میکنم ... تاه مین دم بدون وقفه برای وطن خود كار کرده ام . امروز که ۳۲ سال از عمرم میگذرد!.. جناب قوماندان فکر کنید بالاخره من هم انسان هستم، من هم دل دارم من هم عشق و محبت دارم! .. غندمشر چشم های خودرا می بندد... سر خود را بطرف کاغذ هائیکه روی میز گذاشته شده دور میدهد يك دقیقه فکر کرده میگوید : ـ کاپیتان ! این خواهش شما خیلی مشکل و دشوار است! .. این را هم فکر کنید که يك ضابط ترك با يك دختر خارجی چطور ازدواج کرده میتواند؟ .. و درین راه من چطور بشما كمك كرده ميتوانم ؟.. ـ جناب قوماندان فعلاً مسأله ازدواج در بین نیست ... من تنها اورا گرفته نزد مادرم می آورم... اینست خواهش من... بیش ازین از شما چیزی نمیخواهم! ..حیات ما بعدها تحت حکم قضا و قدر است!.. جناب غندمشر ما از طفولیت بد بخت هستیم! .. از روزیکه چشم کشوده ایم حرب میکنیم.. حال به يك جنگ تازه ما را دعوت میکنند.. فاروق کمی مکث کرده میگوید: ـ اگر بازگشتم گویا وظیفه خودرا ایفا کرده ام به بینید که موهایم تماما سفید شده است به ۳۲ سالگی پیر شدم جناب قوماندان !.. بعد ازین کوشش میکنم برای خود زندگانی نمایم... ذاتاً بعد ازین احتیاج وطن هم برای اشخاصی که مانند من رو به پیری و ضعف باشد باقی نمی ماند! .. آنوقت من هم از سلك عسكری استعفا میکنم... مثل يك انسانيكه با حضور ـ ٢٥٣ ـ --- page 261 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر غلب وظیفه خود را بپایه اکمال رسانیده باشد بيك گوشه رفته با خادمی که دوست دارم زندگانی میکنم ، اگر بر نگشتم .. غند مشر در حالیکه خیلی متاثر شده سخن كاپیتان را قطع کرده میگوید : ـ خیلی خوب خیلی خوب کاپیتان ، مقصد را فهمیدم ... حالا شما بخانه خود بروید فردا بساعت ده انتظار داشته باشید ... غندمشر، سر خود را بلند کرده به فاروق وقت نمیدهد که چیزی بگوید، با صدای ملایم بسخن خود ادامه میدهد: ـ فعلا بروید کپاپیتان !.. فاروق بپا ایستاده میشود... پاهای خود را به يك ديگر زده سلام میدهد ... بدون آنکه چیزی بگوید دور خورده با قدم های تند از اطاق خارج میشود ... فردا صبح... فاروق در اطاق خود انتظار دارد... چشم هایش به يك نقطه متوجه است و بفكر عمیقی فرو رفته ... ساعت ده صبح است ... یکی از روز های خوب فصل خزان است... آفتاب درخشان و باد خفیف دروزش است . شر شر برگهای خشك درختان شنیده میشود ... درین بین صدای پائی فاروق را متوجه ساخته در حال از جای خود برخاسته و بطرف پنجره میدود ... بازهم همان شخص میانه قد پایالان سیاه است!.. ـ مادر جان ، صبر کن در حال می آیم !.. از اطاق خارج میشود و بطرف باغچه میدود ... بدمن دروازه بیرونی با شخص نووارد مقابل میشود... فاروق با یکعالم هیجان میگوید : ـ رجا میکنم بگوئید چه خبر است !.. شخص نووارد، از جیب خود پاکتی بر آورده به فاروق تقدیم می نماید... ـ اينك کاپیتان ! اجازه نامه حرکت شما با تکت جهت رفت و آمد تان به ایرانیل .. بعد از شش روز یعنی روز چهارشنبه از بندر «سرکچی » جهاز امریکائی موسوم به « نیلسون » حرکت ـ ٢٥٤ ـ --- page 262 --- عشق ووظيفه يا شب اخير می نمايد... همین جهاز شما را واپس به استانبول هم میرساند. در براقیل دو روز می ماند . در بازگشت شما راجع به خانمی که باشما رفاقت خواهد داشت به کابینتان جهاز گفته شده برای شما تکلیفی نخواهد بود... فاروق در بين يك هیجان بزرگی میلرزد... از فرط مسرت چشمانش پر اشك ميشود... نزديك است ما ندطفلی بګريد!.. شخص نووارد با همان خون سردی ولا قیدی به سخن خود ادامه میدهد : اينك كاپیتان! این هم پاسپورت شما... كه به اسم يك نفر نجار چوب مباحث می نماید !.. بمقابل هر پیش آمد میگوئید كه من یكی از ترك های (قبر یس) هستم و از يك مدت زیادی باينطرف بين (قبريس) ابراقيل ، استانبول به تجارت چوب چهار تراش مشغول میباشم. اگر تحت کدام كنترول واقع شويد، با وجودیكه کاپیتان جهاز از شما حمایه و محافظه خواهد كرد مگر این نكته را فراموش ننمائید !.. دفعتاً اشك های چشم فاروق روی رخسارهایش سرازیر میشود. - تشكر، خیلی تشكر ميكنم!.. شخص مذكور پاهای خود را بيك دګرزده سلام میدهد : وظیفه من عبارت از همین بود کاپیتان !. فراموش نكنید بروز چهارشنبه ساعت ١١ بجه از بندر سرکچی حركت ميكنيد!.. يك دقیقه مكث نموده با صدای آهسته میگوید : - کاپیتان !.. حال امر شفاهی که از طرف وزارت دفاع ملی آورده ام بشما ابلاغ می نمایم، لطفا نوت بگیرید : بازيك لحظه سکوت کرده و چنین میگوید: - بعد از ١٤ روز یعنی فردای آنروزيكه به استانبول میرسید ساعت ۹ قبل از ظهر برای حركت بطرف انادول بوزارت اثبات وجود نمائید !.. در ختم این جمله با شارة سر سلام داده بر می گردد. و از راههای باريك باغچه كه با سنگ چل های كوچك فرش است گذشته در راه فارغی كه در وسط جلگه سرسبز امتداد دارد از نظر غائب میشود... ... ٢٠٠ --- page 263 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ساعت ۱۲ روز است ... فاروق در اطاق خود پشت میز نشسته و آخرین مکتوب را برای ماریا می نویسد ... گاه گاه چشمانش پر اشك میشود ... اشك چشم خود را با پشت دست پاك كرده به نوشتن مكتوب ادامه میدهد : سطرهای اخیر مکتوب : اينك ماریای قشنگم ...۳۰ روز بعد از گرفتن این مکتوب مرا انتظار بكش... بعد ازان ما را هیچ قوتی از هم جدا کرده نمیتواند . تا آخرین لحظه حیات خود را با مسرت و شادی بسر می بریم ... تمام این اضطرابات را برای ابد فراموش میکنیم ... اوه ماریا بحدی در آرزوی دیدار تو هستم كه يك دقيقه هم خیال نازنین تو از جلو چشمانم دور نمی شود. هردم در نظرم جلوه میکنی!.. در همین دقیقه در مخیله ام محسوس هستی !چهره قشنگ و زیبایت مرا بتو مشغول می سازد!.. تو بطرف من پیش می آئی!.. چشم های آسمانی تو می درخشد ... حركت لب های باريك و ياقوتی رنگت را بخوبی می بینم ... خنده های نمکينت ... فرو رفتن رخسارهای گندم گونت، .. آواز شیرینت را که خوش آیند و دلنواز تر از شر شر آبشار است ! .. حتی درین لحظه کلمات پر حرارت ترا میشنوم که به من میگوئی: ای مرد قشنگم !یگانه هستی یا قوت من» آه! مانند همان روزهای گذشته که با تو بودم بازی خود را در آغوش من پرتاب كردي!.. مويت بموهايم تماس میکند ، پاهایت با پاهایم پیچ و تاب میخورد !.. آه ماریا !.. دیوانه میشوم !..از خود میروم !.. ولی میدانی که در ظرف اين يك سال هجر مرا دیوانه ساخته!.. مكاتيب مسلسل و پی در پی مرا جواب ندادی ! البته این گناه ترا هرگز عفو نمیکنم!.. من میدانستم كه تو يك زن مغرور هستی مگر هیچگاه بخاطرم نمی گذشت که اینقدر سنگین دل و بی عاطفه باشی ! . . برای آمدن به ابرائیل خیلی کوشیدم ، مگر انگلیس ها مانع شدند . چه میتوانستم بکنم ...بدست من نبود! .. خیر هر چه بود گذشت فعلا این زخم ها را تازه نسازيم ...ماريانانه ما را ندیده ای!. خیلی قشنگ و زیبا است!.. بیشتر به آشیانه بلبل شباهت دارد ... در اوقاتیکه من در ابرائیل بودم پدرم اینخانه را گرفته بود. دورنمای آبنای بوسقور که از عمارت ما مسافت کمی دارد مانند دریای دانبوب چون خط مستقیمی در برابر افق امتداد دارد. مخصوصاً ٢٥٩ --- page 264 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر شب هائیکه آسمان صاف و پرستاره است رویت درختان سرویکه در دو طرفه راه ها سایه انداخته ایرانپل را بخاطرم می آورد که با تو بگردش میرفتم !.. آه ! ماریا !.. در در هرجا و هر لحظه یاد تو خاطرات غم انگیزی برای من تشکیل میدهد !.. ماریای عزیزم !.. من دیوانه شده ام !.. درین دم هیجان و مسرت مرا بی خود ساخته !.. دست هایم می لرزد. خوب نمیدانم چه میکنم یا چه مینویسم !... خلاصه دریایان چشمانت را میبوسم !.. خود را برای حرکت آماده بساز !.. در ایرانپل فقط دو روز خواهیم ماند !... سلام و احترام مرا به عمه ات میرسانی !.. بعد از شش روز ... صبح روز یکشنبه ساعت ۱۱ بجه ... يك جهاز کوچکیکه بیرق امریکا بر فراز آن در اهتزاز است از کنار بندر «سرکجی» راساً بطرف آبنای استانبول حرکت میکند. در کنار بندر چند نفریکه به مشایعت مسافرین آمده بودند آهسته آهسته دستمال های سفید خود را حرکت میدهند !.. چند قطره اشکی هم از چشمان پیره زنی مسافرش را بدرقه کرد !. جهاز آهسته آهسته از نظر غائب شد !... - ٢٥٧ - --- page 265 --- ابرائيل شام است و روی آسمان را ابرهای سیاهی پوشیده، نهر دانیوب از کثرت غبار دیده نمی شود... جهاز « نلسون » بعد از تکان پی در پی کنار بندر ابرائیل ایستاده و لنگر انداخت. در کنار بندر چند نفر با لباس های رسمی و چند تن پلیس استاده هستند سه عراده موتر تیز رفتار نیز موجو داست. مسافرین نلسون که از ده نفر تجاوز نمیکرد به پائین شدن شروع نمودند !... پاسپورت های مسافرین یکایک از طرف مامورین بندر ملاحظه و بعد هر يك بنوبه خود در يك راه باریکی که از بندر بطرف شهر امتداد دارد حرکت میکنند !.. کاپیتان فاروق هم در حالیکه در دستش يك بكس كوچك است... بعجله سوی موترها میرود... چشم هایش از فرط مسرت میدرخشد... بدون تاخیر دروازۀ موتر را باز کرده بداخل آن قرار میگیرد... نمبر ۵۳۱ میدان گرادینا پوبلیکا... بعد از نیم ساعت در میدان گرادینا پوبلیکا هستیم ، موتریکه چند دقیقه پیشتراز بندرگاه حرکت نموده در مقابل دروازۀ يك خانه كه در انتهای میدان گرادینا پوبلیکا واقع است می ایستد . - ۲۵۸ - --- page 266 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر يك خانه كه پنجره هایش تماماً بسته، رنگ دیوار هایش فرو ریخته، و در پشت پنجره هایش روشنی و یا سایه دیده نمیشود... دروازه را میزنند... يك دقيقه دو دقیقه سه دقیقه !... دروازه آهسته باز میشود... در عقب دروازه سایه يك زن ... يك نظر او را می شناسیم.. مادام ميخائيلسكو !.. فاروق صدا میکند: مادام!.. مادام!.. ...... مادام!.. ماریا کجا است ؟... فاروق بدون آنکه جواب مادام را گوش کند در حال بکس را گذاشته بطرف زینه ها میدود ... اطاقها، صفه، کفشکن و همه را از نظر میگذراند. ماریا!.. ماريا!.. ماريا!.. ....... نه صداونه جواب !.. ماريا !.. ماريا !.. ماريا !.. ....... فاروق دفعتاً می ایستد با تعجب سر خود را دور میدهد: مادام ميخائيلسكو ، ماریا اینجا نیست؟.. زن بیچاره سرسفید در حالیکه قطرات اشك از چشمانش سرازیر شده با آواز لرزانی میگوید : خیر، درینجا نیست !.. ماريا، با من يك جا نمیباشد . فاروق متوحشانه فریاد میکند: پس با که می نشیند ؟.. مادام کوشش دارد که از گریه خود داری نماید. میگوید: فاروق بی ، قدری صبر نمائید که بخود بیایم ، زیرا سخن زده - ٢٥٩ - --- page 267 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر نمیتوانم !... مادام آهسته آهسته سر خود را بالا کرده و بطرف فاروق می بیند... مانند مریضی که در حال احتضار باشد نفس های کوتاه کشیده ، دستهای خود را به شانه های ضابط گذاشته قدری خود را بلند کرده می گوید : کاپیتان ، ماویا تنها میباشد . بعد از واقعه شوم و آن شب دهش، دانست که دیگر در اینجا زندگی کرده نمیتواند !... ازینجا رفت!... کجا رفت؟.. بيك گوشه تنها که هیچکس او را نمی بیند، جائی رفت که هیچکس با او مشغول شده نتواند !.. وحال یکه و تنها در آنجا زندگی میکند... مادام رجا میکنم، عذر میکنم زودتر آنجا برویم!... خوب ، خوب میرویم کاپیتان ! قدری صبر کنید که من کمی بهتر شوم . مادام لبهای خود را زیر دندان گرفته و می گوید : که میداند ، حالا او هم که ترا به بیند چقدر مسرور خواهد شد !... از يك سال باین طرف هر دقیقه و هر ساعت به فکر شما است و تنها انتظار شما را دارد آمدن شما را میدانست و میگفت : «محقق يك روز می آید». مادام عذر میکنم زودتر برویم ، جای سکونت او خیلی دور است؟ خیر، آنقدر دور نیست ... يك مسافه ده پانزده دقیقه ئی است ...اولی شما با من كمك کنید که یکبار بالا برویم زیرا وضعیتم خیلی خراب است . قلبم بشدت میزند . نمیدانم از شدت هیجان است و یا از مسرت !.. دفعةً که شما را دیدم وضعیتم خراب شد. کمی راحت کنیم ، بعد از آن میرویم!.. فاروق از بازوی خانم گرفته آهسته آهسته روان میشوند... فاروق خیلی ضعیف شده ام ؟.. خیر مادام آنقدر قابل فکر نیست !. از زینه ها بالا میروند... مادام بطرف فاروق دیده میگوید : - ٢٦٠ - --- page 268 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر - كاپیتان اگر میل داشته باشید به اطاق ماریورا برویم من هیچ چیز او را دست نزده ام !. فاروق با صدای خفیف میگوید: - هر چه شما امر کنید!... به اطاق ماریا داخل میشوند، فاروق دفعة ایستاده و چشمانش پراشك میشود ... به اطراف اطاق مضطربانه نگاه میکند و میگوید : - بیائید مادام بروی این آرام چوکی بنشینید. ما هم اکثر اوقات روی آن می نشستیم و تا صبح به ستاره ها نگاه میکردیم ! .. - خوب، كاپیتان بفرمائید !... از بیرون صدای خفیف باران شنیده میشود . باد خفیف پرده ها را تکان میدهد... فاروق انگشتان باريك ولاغر مادام را كه در بین دست های خود گرفته میبوسد: - آه مادام، اگر بدانید که در ظرف این يك سال چقدر عذاب دیدم ؛ در بین چه اضطرابات مدهش حیات بسر می بردم . - او هم خیلی معذب بود؛ او هم اضطراب زیاد کشید ...مگر او... خانم پیر ، لب های خود را زیر دندان فشار داده زهر خندی نموده میگوید : - مگر او با تمام هستی مادی و معنوی خود محو شده بود؛ بزرگ تر ازین فلاكت بالای يك زن نمی آید!... آه آن شب اخیر !.. خانم اشك های چشم خود را با پشت دست پاك کرده سخن خود را تعقیب میکند : - وقتیکه شما از ا برائیل حرکت کردید او در شفاخانه سخت مریض بود ... دكتور ها در تداوی او خیلی کوشش نمودند... او چشمهای قشنگ خود را بيك نقطه دوخته و با تکان های مدهش فریاد میکرد: - می ترسم ... می شرمم ... مرا خلاص كن فا ر و ق ... مرا نجات بده فاروق !.. - ٢٦٩ - --- page 269 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر مادام بلا اختیاً ر سر خود ر ا د و ر میدهد لب ها و ز نقشش مر تعش شد ه میگوید : - یکی از شب های خزان مثل امشب در شفا خانه، اطاق با يك چراغ پطرولی روشن بود، من بالای سرش نشسته بودم... دست های گرمش در بین دست هایم بود، رگهایش بنوك انگشتانم میزد. خود را خم کرده چشم هایم را بچشمانش دوخته بخدا التجا نمودم... در ین فرصت مژگانش تکان میخورد... چشم های خود را باز نمود و با صد ا ی خفيف که تاحال در گوشهایم طنين آنرا می شنوم گفت: - عمه !... عمه توهستی !...» از شدت مسرت، نزديك بود دیوانه شوم ، تا آنوقت هیچ سخن نمیزد و کسی را نمی شناخت. قلبم از هیجان بجوش آمده دست های آتشین او را بوسیدم !.. - « فر ز ند م دختر عزیز م ! . . من با لای سر تو هستم ! . . من با تو سخن میز نم !... » پس از يك مدت طولانی اولین بار بود كه خنده در لبانش نقش بست . خنده کرده چنین گفت: - « عمه!، من كجا هستم؟... - گفتم: عزیزم در شفا خانه !.. سرش بيك سوغلط خورد... آنقدر قوه نداشت که سر خود را بلند کند. موهای سیاه دراز ش روی پیشانیش افتاده بود صداکرد: - عمه فاروق کجاست؟..» - به مملکت خودرفته !.. - بمملکت خودرفت ؟..» - بلی جبراً او راخارج کردند... تقریباً پانزده شب و روز در دهن دروازۀ شفاخانه در انتظار تو بود. بعداز آن فرانسوی ها او را دستگیر نموده ذریعۀ جهاز به تركیه اعزام کردند !..» آن دقیقه هیچ فراموشم نمی شود. چه در آن حین دو قطره اشک هم از چشمانش سرازیر - ٢٦٧ - --- page 270 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر شده روی بالش تش چکید ... گفت : - فاروق بکلی رفت ؟.. - رفت مگر باز می آید... و بزودی می آید! .. اولین مکتوب شما را که رسیده بود، درحاله از جیب خود در آورده برایش دادم - به بین به مجردیکه پای خود را به استانبول گذاشته برای تو مکتوب نوشته و فرستاده است !..» خیلی بزحمت سر خود را بطرف من دور داده روی گندم گونش در زیر شعاع چراغ بطرز دل خیره خیره میدرخشید گفت: عمه مکتوب را بخوان که بشنوم !... زیرا چشم هایم خوب دیده نمیتواند ! بخواندن مکتوب شروع نمودم از چشمانش قطرات اشك میریخت... و خاموش بود مثل امروز بیاد دارم ، كه در يك حصه مکتوب نوشته بودیده ملر یاد یگر هیچ کس ترا از من گرفته نمیتواند !.. هیچ دستی مارا از هم جدا ساخته نمی تواند . با وجود هر چیز تو از من هستی، تنها از من هستی ماریای قشنگم !.. وقتیکه همین جمله مکتوب را خواندم دفعتاً فریاد کرد ، «فاروق، فاروق » ، چون در ین وقت این هیجان برای او خیلی خطرناک بود به تسلی او پرداختم و گفتم: - دختر عزیزم ، قدری تحمل کن صبر بهتر است !.. بعد از کمی روی خود را سوی من دور داده گفت: - «آیا يك بار دگر اورا خواهم دید ؟..» - محقق او را می بینی ، می آید و ترا هم با خود می برد.. تبسمی کرده چشمانش را بسقف متوجه ساخت ، بروشنی چراغ خیره شده مدتی آن سو می دید، آه آن نگاه های حزن انگیز را هرگز فراموش نمیکنم !.. سپس بمن دیده گفت: - «بلی من هم میدانم، من هم یقین دارم که می آید . محقق يك روز می آید !..» چشمانش بسته می شد ، خیلی خسته شده بود . سرش باز روی بالش تغلط خورد و گفت : - «عمه، وقتیکه او آمد در حال نزد من بیارا.. اگر با چشمانم او را دیده نتوانم، باری روحم - ٢٦٣ - --- page 271 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر شاد میشود ! . . . » اینرا گفت و خاموش شد. ، . چشم های خودرا بست. سر خود را طرف راست دور داده و باز دوسه مرتبه با آواز خفیف گفت : - فاروق . . . فاروق . . . فاروق . . . و از خود رفت ! مادام درین وقت در بین طوفان شدیدی میلرزید، پرده های اطاق را باد خفیف این سو آنسو می برد ! . . در اطاق سکوت مطاق است ! . . کاپیتان مثلیکه از پر تاثيريك فشار سنگینی خلاص شود آهسته خود را راست کرده و در حالیکه کوشش میکرد قطرات اشکش را مادام نه بیند میگوید: - بیچاره ماریا ! . . من سبب فلاکت بزرگی برای او شدم ! . . آه ! او محض براء محبت من دچار مصائب و متاعب زیادی گردید ! . . مادام سر خود را حرکت داده میگوید : - راست میگوئید کاپیتان ! . . او خیلی اضطراب کشید. . . اما با وجود این همه فلاکت ها و اضطرابات هیچوقت خود را بد بخت نمیدانست . . . هنوز هم خود را بد بخت حس نمیکند . . . حقیقت هم همین است . زن اگر قلب پر از محبت دارد بد بخت نمیشود . . . بیچاره خانم گریه میکند . - فرزندم حالا بشما هم دلم می سوزد . . . شما هم مقصر نیستید شما قصداً سبب این بد بختی او نشدید . . . شما هر دو جوان بودید ، هنوز تجربه نداشتید ! . . انتهای محبت را نمی دانسید ! . مانند دیگران گمان میکردید که قلب زن بازیچه است و میتوان با آن بازی کرده ! . . تمام این خطاها ازین جا نشئت کرده است ! . . فرزندم ، با هر چیز بازی کردن ممکن است ، مگر با قلب زن که احساس دارد هیچ وقت نمیشود بازی کرد ! . . این کیفیت را شما نمیدانستید ، بلی تنها این را نمیدانستید کاپیتان ! . پیرمزن بیچاره زهرخندی کرده بسخن خود ادامه میدهد : - فرزندم، پی بردن به مکنونات خاطر زن مشکل تر از فهمیدن مطالب کتب علمی است ! . . . اگر در ابتدا به اصل مقصد پی نبرید باز هر قدر اوراق آنرا زیر و رو کنید، افکارتان - ٢٦٤ - --- page 272 --- عشق ووظیفه یا شب اخیر مشوش و متلاشی شده چگونگی آنرا فهمیده نمی توانید... زنیکه محبت دارد برای هر گونه فداکاری حاضر است. زن دوست نمیدارد، اگر يك بارمحبت ... سر خود را بطرف پنجره دور داده افق را که آهسته آهسته تاريك مي شد نگاه کرده میگوید : ـ اخیر با شد ، چیز يكه شد نی بود شد ، حال هر چه بگو یم فا ئده ندارد !.. فاروق خیلی پریشان بنظر می آید . . . اشك های خودرا با دسمال پاك كرده دفعتاً می ایستد زانوهایش میلرزد با آواز لرزانی میگوید: ـ مادام عذر میکنم... رجامیکنم... برخیزیدکه برویم!.. دیگرتحمل ندارم، برویم! زودتر برویم . ـ خوب، خوب، میرویم!.. بیچاره سرسفیدازکنارآرام چوکی محکم گرفته ایستاده میشود... ـ این شال سیاه را بمن بدهید، زیرا امشب هوا قدری سرد است!.. فاروق در حال شال را بشانه هایش می اندازد. آهسته آهسته از زینه ها پائین میشوند... ـ كاپيتان هنوز باران می بارد؟.. ـ بلی ما دام ، باران خفیف می بارد !.. ـ اگر يك عرابه سر پوشیده پیدا کنیم!.. ـ وقتیکه من می آمدم در میدان موتر ها ایستاده بود، یکی از آنها را سوار میشویم!.. ـ كاپيتان ، من موتررا دوست ندارم . مراتبكان میدهد، اگرعرابه باشد بهتراست !. ـ چشم، هر طوریکه شما امر میفرمائید!.. فاروق بازوی مادام را گرفته از زینه ها پائین میشوند، همینکه بدروازه میرسند فاروق دررا باز میکند ... هنوز باران می بارد... بادهم آهسته آهسته می وزد ... ـ مادام اجازه می فرمائید يك عرابه پيدا كنيم!... ـ ٢٦٥ ـ --- page 273 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر ـ خوب من انتظار می کشم!. فاروق میرود ... بعد از سه دقیقه در دهن دروازه یك عرابه که اطرافش با پرده های سیاه محکم است می ایستد فاروق : ـ بفرمائید مادام !.. مادام بزبان ر و من عرابه چی ر ا چیز ی گفته و بكمك فاروق د ا خل عرابه می نشیند ... ـ بیائید كاپیتان شما هم پهلوی من بنشینید... فاروق در حال داخل میشود ... حال یك عرابه که با پرده های سیاه مستور است و دو اسپ با قوت آنرا کش میکند تند از گوشه راست میدان پوبلیك دور خورده از نظر غایب میشود ... و بعد از پا نز ده دقیقه.. همان عرابه رومن که با پرده های سیاه مستور است و اسپ های قوی آن را می کشد از جاده های کج و پیچ گذشته در یك راه خلوت و گل آلود پیش میرود ... از کنار تپه های کوچکی که با علف های خشك مستور است میگذریم. بلندی ها و پستی ها در بین غبار پوشیده شده... ابرهای سیاه روی آسمان را فرا گرفته... از دور آواز بره های گوسفند ها بگوش میرسد... عرابه پیش میرود... ـ مادام، هنوز خیلی راه باید برویم؟.. ـ خیر كاپیتان ، نزدیك است !.. ـ اگر دفعتاً مرا به بیند خیلی مضطرب خواهد شد. ـ خیر فاروق ، گمان میکنم هیچ تغیری در وضعیتش رخ نخواهد داد!.. زیرا او در انتظار تست... او میدانست که محقق برای دیدن او می آئید!.. ـ صحت او چطور است مادام ؟.. چشم های قشنگ او مانند ستاره های درخشنده باز می درخشد ! . ـ این را نمیدانم که چشم های او مانند ستاره میدرخشد و یا نه اما این را میدانم که نسبت ـ ٢٦٦ ـ --- page 274 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر به سابق حالا راحت تر است، حیات آسوده و آرامی میگذراند. زندگی بی سر وصدا ا... آه مادام!.. آنقدر مضطرب هستم که هیچ فکر کرده نمیتوانم. خیالش یك ثانیه هم از مقابلم دور نمیشود... به بینید... به بینید بطرف من می آید... می خندد... خط های رویش را می بینم... حرکت لبهای قرمز و باریکش بخوبی دیده میشود ... فاروق دستهای خودرا بطرف چشم های خود می برد چشم های خود را می مالد: اوه! .. این مسرت مرا دیوانه می سازد !.. دفعتاً سر خود را بلند میکند: مادام مکتوبهای متعدد مرا چرا جواب نداد؟.. حاتم پیر آهسته میگوید: چه میدانم... شاید میخواست خود را فراموشت سازد؟. عرابه در راه پر از گل و خاك روان است!.. از بین چند دقیقه دیگر هم میگذرد. عرابه از يك راهی که دو طرفه آن درخت ها قرار دارد گذشته در يك جاده باريك که با سنگ فرش است پیش میرود... فاروق باز سر خود را بطرف خانم دور داده میگوید: بعد از آن که من رفتم خیلی در شفاخانه ماند؟.. خیر ٢ ماه دیگر در شفاخانه بود!.. دكتورها مرضش را چه تشخیص کرده بودند؟!. نزول؟... «نزول يك قسم مرض مهلك است» نزول گفتی ؟.. بلی!.. فاروق بدهشت سوی خانم می بیند !.. ازین مرض مهلك چطور خوب شد؟. خداوند شفا داد! عرابه دفعه می ایستد!... فاروق سر خود را از پنجره عرابه کشیده می بیند. يك احاطه که در داخل آن درختان - ٢٦٧ - --- page 275 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر زیاد دیده میشود. در سمت مقابل يك دروازۀ بزرگ آهنین بنظر می‌آید که عرابه بسیار بخوبی داخل باغ رفته میتواند در دو سمت دروازه علامه ای صلیب دیده میشود. در پای درخت های سرو که با هم خیلی پیوسته است ، چند قبر معلوم میشود. فاروق در حالیکه خیلی متوحش شده دیوانه وار صدا میکند: مادام، مرا کجا آوردی؟.. يك صدای متین: شما را در مزارستان آوردم کپاپیتان !... به مزارستان آوردید ؟... مزار !... دفعتاً آواز فاروق قطع میشود... رنگش پریده و مانند دیوانه ها مبهوت و متحیر است.. مادام وقتیکه می بیند فاروق نزدیک است به افتد از بند دست هایش گرفته میگوید: ترا چه شد کپاپیتان؟... قدری بخود بیائید!... چیزی قابل فکر نیست !.. ماریا اکثر اوقات شب ها تا ناوقت بالای مزار پدر و برادرش میباشد، ازین سبب ترا باینجا آوردم. فاروق قدری بحال آمده چشم های خود را باز میکند و میگوید: مادام!.. مادام!.. میخواستید انتقام بگیرید؟.. کم مانده بود که مرا بکشید. با دست از عرابه محکم گرفته در حالیکه زانوهایش میلرزد بزحمت پائین میشود!.. زود شوید مادام!.. هوا تاريك شده اگر ماریا را ببینیم به مزار پدر و برادرش دعا کرده زود برمیگردیم !.. مادام پیر سر خود را حرکت داده میگوید : خوب کپاپیتان، طوریکه میل دارید . اوهم از عرابه پائین میشود و هردو بطرف باغ میروند ، دروازۀ باغ باز است . از دروازه گذشته داخل باغ میشوند . هوا تاريك شده است، تاریکی شام روی مزارستان را هم تاريك ساخته درختان سرو بروی قبرستان ها و راه باریکی که از بین آنها میگذرد سایه انداخته و بر وحشت آن افزوده است. سنگ های مرمری روی قبرها در بین تاریکی جلوۀ مخصوصی دارد. ماراه خود را پیموده پیش میرویم !.. فاروق میگوید : خدایا این سر زمین چقدر وحشتناك وتاريك است !.. زن جواب میدهد. بلی در تاریکی خیلی وحشتناك است... زیرا اینجا مدفن کسانی است که در قبرهای بی صدا برای ابد خوابیده اند ، آنها تنهائی، تاریکی و خاموشی را دوست دارند. _ ٢٢٨ _ --- page 276 --- عشق و وظیفه یا شب اخیر از يك کرشه دور میخورند دفعتاً پیش روی يك تپه خاك زرد و بزرکی که يك درخت سرو کهن روی آن سایه انداخته می ایستند. در دامنه این تپه خاکی سه قبر كوچك پهلوی هم دیده میشود ... از خلال شاخ ها و برك های درختان سرونور خفیفی روی این سه قبر تابیده. خانم ایستاده میشود. آهسته آهسته سر خود را دور داده بطرف فاروق می بیند در چشمانش شعله وحشت دیده میشود. لبانش میلرزد و با يك آواز خفیف میگوید: - کجا پیتان بیا... فاروق خیلی پریشان است، هنوز فکر خود را جمع نکرد . در وجود خود سوزش و در ركهایش فشار حس میکند. - این قبر برادرم!.. خانم پیرا نگشت بی حس خود را آهسته بالا کرده و بطرف قبریکه بالای سر است برده: - اینست قبر پولبواش عسکر با ناموس که خود را فدای راه وطن و شرف عائلة خود ساخته. يك آن ساکت میشود... بعد با صدای گرفته تر انگشت خود را بحال رقت آوری بلند برده قبرسوم را نشان میدهد: - اينك! بنهم قبر کوچکی که در بین این خاك نم دار و تبریکانه رفیق حیات و محبوب قلب تو، ماریای قشنگ و كوچك تو کمان میکردی که مرك هم او را از تو جدا کرده نمیتواند. بلی یگانه ماریای تو خواب است . زن با صدای مدهشی اضافه میکند : - حال ای آدم بدبخت، تو باش و با یأس و ناامیدی تا آخر حیاتت گریه کن، تو اشك بريز !.. در يك آن ... يك غوغا... در تاریکی خفیف شام و سایه درختان سرو شبح انسانی دیده میشود که مانند يك ديوار کهن دفعتاً روی تخته سنگ های قبرستان می افتد این جوان با قلب مجروح خاك های زرد و تر آن قبر قشنگ را با ناخن های خویش يك سو کرد . و دیوانه وار فریاد میکند. با ناله های حزین او کوئی زمین و آسمان، کوه ها و تپه ها، دشت و دریا و بالاخره همه با او هم آواز شده ماتم می نماید. - ماريا... ماریا... ماریای قشنگ من... مرا گذاشته تو کجا رفتی ؟؟؟؟؟؟؟ ( انتها ) - ٢٦٩ - --- page 277 --- [BLANK PAGE] --- page 278 --- [BLANK PAGE] --- page 279 --- دوشیزه لطیفه با لباس افغانی