تاریخ افغانستان جلد اول نگارش احمد علی کهزاد قسمت [اول؟] [تاریخ؟] [و؟] [تاریخ؟] [قدیم؟] کابل مطبعه [عمومی؟]
تاریخ افغانستان جلد اول نگارش احمد علی کهزاد احمد علی کهزاد قسمت اول فصل پنجم لشکر کشی های اسکندر نگارش محمد عثمان صدقی
[BLANK PAGE]
عبد الرزاق صوفی زاده ۸/۴/۳۵ تاریخ افغانستان جلد اول از ادوار قبل التاریخ تا سقوط سلطهٔ موریا نگارش احمد علی کهزاد حصهٔ اول فصل پنجم «لشکر کشی های اسکندر» از صفحه ۳۶۴ تا ۴۲۶ نگارش محمد عثمان صدقی
[BLANK PAGE]
( الف ) فهرست مضامین فصل اول مضمون صفحه نظری به دوره های قبل التاریخ ١ دوره کالی، ولتی تیک ٥ اسیای غربی ٧ در حواشی آریانا - حوزه سند ٩ بلوچستان ١٣ انو نزديك مرو ١٣ مساعدت خاك آريانا ١٤ کشفیات در سیستان افغانی ١٥ آبادی نمره اول ١٨ آبادی نمره دوم ١٩ ارتباط خارجی و نتیجه ٢١ لاجورد ورول آن در مراودات آریانا ٢٤ فصل دوم آریا، کتله با ختری هند و اروپائی مدلیت و بدی ٢٧ تشابه زبان ٣٢ آئين ومعتقدات ٣٣
( ب ) مضمون صفحه [اسمریتی ها?] سرود ریگوید ۳۳ اوستا ٣٤ مهابهاراته ۳٥ مهد ظهور و پرورش آریا ۳٥ معنی کلمه آریا ٣٦ آریا ورته ٣٧ آریانا ویجه ۳۸ آریاها در باختر ۳۹ انتشار آریاها از باختر به دو طرفۀ هندوکش ۳۹ ریشه «آریا» در يك عده نامها ٤١ هریو " هراوی تی " آریا کا " آریاسپ ٤٢ اریستوفیل " ارتا کانا " اریوس " آریانا " حدود آریانا ٤٤ سرود ویدی ٤٦ ویدی اودا ٥٠
(ج) مضمون صفحه سرود های «بلهيكا» يا بخدی (سرود های قدیم و مجهول ) ٥٠ سرود های جنوب هندوكش ( سرود های معلوم ) ٥٦ ریگ و ید و تقسیمات آن ٥٨ مدرسه های ادبی و تاریخی ریگ و ید ٦٢ تاریخ سرود های ویدی ٦٤ محل ظهور سرود های ویدی ٦٦ معلومات جغرافیائی ويدی رود كوبها ( رود كابل ) ٧٠ كرومو( رود خانه کرم ) ٧١ کوماتی (رود خانه گومل) ٧٢ سواتی (رود خانه سوات ) راسا ( رود خانه کنر) ٧٣ «تریشتا ما » یا « ابی تابها» ٧٤ سپته سندهو ( هفت رود ) گندها را ٧٥ حوزه ارغنداب بلهیكا-بلخ ٧٧ كوه منجوان و قبيله موجاوات ٧٩ تذکار بعضی قبایل بهاراته ٨٠ پکتها ٩٠
(د) مضمون صفحه اقتدار شاه وقبیله پکتها ۹۸ گنداری ها ۹۹ سکا گیدی ها ۱۰۰ اپاریتی ها ۱۰۱ دادیکی ها یا تاجيك ها ۱۰۲ اليناها ۱۰۳ جنگ‌های دی ووداسا ۱۰۵ بریسا یا (برياخی) ۱۰۶ حیات اجتماعی حوزه اکسوس و شمال هندو کش ۱۱۰ در جنوب هند و کوه ۱۱٤ خانواده (کولا) ۱۱۵ گوتراو گوشتی ۱۱۷ گرا مه ۱۱۸ ویس یا و یسه ۱۱۸ عدم طبقات و کست در آریانا ۱۱۹ حکومت شاهی ۱۲۱ سبها و سمیتی یا مجلس عوام و اعیان ۱۲۵ عروسی ۱۲۶ مقام زن در جامعه و یدی ۱۳۰ بازی و ورزش ۱۳۲
( ه ) مضمون صفحه اسپ سواری و اسپ دوانی ۱۳۲ طاس بازی ۱۳۲ اتن ورقص ۱۳۲ خواندن وموزيك ۱۳۳ قمارخانه ١٣٤ جنگجوئی و اسلحه ١٣٥ البسه ١٣٦ زراعت وما لداری ۱۳۷ صنعت ۱۳۹ خوراك ١٤٠ عقايد ١٤١ اندرا ١٤٧ وارونا ١٤٨ اگنی ١٤٩ سوما «ربالنوع» > سوما «مشروب» ١٥١ سوما وتخيلات ریشی‌ها ١٥٦ سوماوهوما در ریگ ویدو اوستا ١٥٨ زبان ویدی زبان ویدی ١٦٠
(و) مضمون صفحه مهاجرت آریاها از آریانا بطرف هند و فارس بطرف هند ١٦٦ داسیاو ١٦٨ شاخه غربی یا امادی و پارسوا ١٧٠ فصل سوم مدنیت اوستائی عمومیات اقتضائات محیط و نژاد ۱۷۲ اوستا و اولین خاک آریائی ۱۸۱ تاثیرات خاک آریانا ۱۸۲ زرتشتر سپنتمان ارزیابی های عصر ویدی تا زر تشتر سپنتمان ۱۸٥ زرا تشتر ا ، زر تشتر سپتمه یا زرتشتر سپنتمان ۱۸۸ خویشاوندان و بستگان زرتشت ۱۹۱ زرتشتر در افسانه ها و روایات تصوری ۱۹۲ روایات یونانی ۱۹۳ اوستا اوستا ١٩٥ اوستای اولی یا باختری ١٩٦ اوستای نو
( ز ) مضمون صفحه تقسیمات اوستا ۱۹۹ گات ها ۲۰۰ اهمیت اوستا در تاریخ آریانا ۲۰۲ تشکیل نظام سلطنتی آریانا: ریدی اردادم هور یئو یا «فرشاهی آریائی» ۲۰۶ از اوستا تا شعرای داستان سرای قرن ۴ هجری ۲۰۹ پاراداتها پیشدادیان بلخی ۱۱۴ یما پادشاه ۲۱۶ اخطار ورود سردی و اتخاذ ترتیبات لازمه ۲۱۸ شهادت ودا ۲۱۹ یاما ، یما ، جم و جمشید ۲۲۲ یاما و جام سوما یا جام جم ۲۲۳ اولین پایتخت آریانا ۲۲۴ تعبیر واقعی این کلمه ۲۲۹ تری تو نا «فریدون» ۲۳۱ کرساسپه ۲۳۲ کاوی کوائی «کیانی» ۲۳۶ کاوی کواتا، کی کوات ۲۳۸ کاوی یوسان ، کاوی یوسا ، کی کاوس ۲۴۱
( ح ) مضمون صفحه کاوه هوسراوا ، کی خسرو ٢٤٣ توزا ياطوس ٢٤٦ دودمان اسپه دودمان اسپه ٢٤٥ اسپ و باختر ٢٤٨ اروت اسپه (لهراسپه) ٢٤٩ ویست اسپه (گشتاسپه) ٢٥٠ کارنات ويشتاسپه ٢٥٣ حامی زرتشتر و پدر داریوش ٢٥٧ زری ویری ٢٥٨ خاندان هو گوا ٢٥٩ سپنتو داتا ٢٦٠ اشوری ها و آریانا ٢٦٥ سرزمین اوستائی سرزمین اوستائی ٢٧٢ آریانا ویجه ٢٧٥ سغده ٢٧٧ مورو " بخدی زیبا " نیسایا ٢٧٨ هر ای وه "
( ط ) ویکره نه ۲۷۸ «اوروا» یا «اوروه» ۲۷۹ خنتنا هری ونتی ۲۸۰ «را کها» یا «ره که» کخره ۲۸۱ «ورنا» یا «ورنه» «رانکه» یا «رانکا» کوههای آریانا ۲۸۲ هریتی باتر ۲۸۳ زره دهازا ۲۸۳ سیامکه ۲۸۶ وفره بات ۲۸۶ سپیشه ورنه ۲۸۶ سپینتوداتا ۲۸۶ یوپائی ریسنا ۲۸۷ کوسرادا ۲۸۸ پورانا سیپی تا کوناگیری سفیرا ۲۸۹ پورواتاوا رود خانه ها هپتو هنت ۲۹۱
( ی ) مضمون صفحه خواسپه ۲۹۱ هواسترا « فراداتا « هوانا کوهیتی ۲۹۲ قلمر سلطنت و امپراطوری دودمان پاراداتا و کاوی واسپه ۲۹۳ اوستا مدیا و فارس وشاهان ایشان را نمی شناسد ۲۹۵ آئین اوستائی ملاحظات عمومی ۲۹۷ سویهٔ اخلاقی ۳۰۳ هومته، هوخته، هورشته ۳۰٤ مقایسه بین بعضی نام‌های ارباب انواع ویدی و اوستائی ۳۰۵ عناصر طبیعی ۳۰۷ آتش ۳۰۷ آب ۳۰۸ میتهرا ۳۱۳ ارباب انواع اوستاع روی مسکوکات شاهان کوشانی ۳۱۵ ارواح بستگان، اجداد ۳۱۷ زندگانی اجتماعی طبقات اجتماعی ۳۱۸ صحت و زیبائی بدن ۳۲۲ عروسی ۳۲۳ ترقی زراعت ۳۲۵ جنگ و ادوات جنگی ۳۲۶ زبان زند ۳۳۱
(ك) فصل چهارم سلطه بیگانه مضمون صفحه هخامنشی ها ٣٣٤ مرکز اولین مدنیت سامی ، کلده و عیلام ٣٣٥ آشوری ها ٣٣٧ امادی یا ماد امادی یا ماد ٣٤١ اولین تذکر اسم مادی (ماد) ٣٤٢ مادها از خلال کتیبه های آشوری ٣٤٣ ظهور سلطنت ماد ٣٤٥ فرا اورتس ومحکوم ساختن قبیله پارسوا ٣٤٨ سیا کخارس ٣٤٩ ظهور حمله سیتی ها یا اسکیتى ها استیاگ ٣٥٠ پارسوا ، پارسواس ، فارسی ها ٣٥٢ هخا منشی و دیگر عشاير و قبایل پار سوا ٣٥٣ وضعیت هخامنشی ها پیش از سیروس ٣٥٤ سیروس و احفاد او ، عصر تاریخی ٣٥٦ سلطنت انشان یا سوزیان یا شوش کمبوجیه ٣٥٧
( ل ) صفحه مضمون داریوش واحفاد او ٣٥٨ باقی احفاد او ٣٥٩ آریانا وهخامنشی ها آریانانو هخامنشی‌ها ٣٦١ فصل پنجم حصه اول لشکر کشی های اسکندر ازمقدونیه تا هایر کانیه اسکندر مقدونی ٣٦٤ دولت هخامنشی ٣٦٥ قشون کشی اسکندر ٣٦٦ مرگ داریوش سوم ٣٦٨ اسکندر در آریانا حرکت اسکندرازهایر کا نبه به پارت وهرای و ٣٦٧ اولین اقدام ملی برضد اسکندر ٣٧٠ حرکت اسکندر جانب سیستان ٣٧٢ حرکت اسکندر در آریاسپ ٣٧٤ دومین اقدام ساتی بارزانس برضداسکندر ٣٧٦ اسکندر درارا کوز یا جنگ ساتی بارز انس ٣٧٨ حرکت اسکندر بطرف پارو پامیز ادی ٣٧٩ اسکندر به قفقاز ٣٨١ مقصود از کوهای قفقازچیست؟ ٣٨٤
مضمون صفحه عبور از هند و کش ٣٨٥ بسوس ٣٨٧ اسکندر در باختر یانه ٣٨٩ باختر « اوریوس ٣٩١ از باکتر یانه بطرف سوگدیانه ٬ عبور از رود آمو ٣٩٢ سوگدیانه ومقامات مهم آن ٣٩٣ بسوس در دست اسکندر ٣٩٤ وقایع سغدیانه ٬ اسکندر در سواحل جاکزار تس ٬ ظهور سپی نامیغس ٣٩٥ اسکندر به اقصی ٣٩٧ ظفر سپی تا میغس ٣٩٨ تذکر بعضی از شهرهای مهمۀ سغد یانه : مار کندا ٣٩٩ اسکندریه اوگریانه « اسکندریه اسچاته « برگشت بباختر یانه « شورش در سوگدیانه ٬ عاقبت سپی تامیغس ٤٠٠ اسکندر ور کـانه ٤٠٣ قتل کلیتوس ٤٠٥ تیا ری سفر هند ٤٠٦ عبور از هندوکش ٤٠٧ آمبهی شاه تکسیلا ٤٠٧
(ن) مضمون صفحه اسکندر در نیکایا - پردیکداس وهفسبتون ٤٠٩ حرکت اسنکدر جنگ با اساکی نوئی ٤١٢ جنگ بازبرا ٤١٤ فتح اورنوس ٤١٥ اسکندر در هند مراجعت از اورنوس ٤٢٠ عبور از اندوس، ورود به تکسیلا ٤٢١ اسکندر وپوروس ٤٢٢ باز گشت اسکندر اعلام بازگشت، مراجعت اسکندر ٤٢٣ حرکت بطرف بابل و مرگ اسکندر ٤٢٤ اوضاع امپراطوری بعد از مرگ اسکندر ٤٢٥ حصه دوم سلطنت موریا نفوذ موقتی دولت موریاد رجنوب هند و کش، شیوع دین بودائی در افغانستان ٤٢٧ مقابله چند را گوپتا باسلوکوس نیکاتور یونانی ٤٣٢ بندو سارا ٤٣٤ آشوکا ٤٣٥
( ق ) مضمون صفحه فرامین سنگی ٤٣٧ وضعیت سیاسی چگونگی رفتار اسو کا با ساکنین جنوب شرقی آریانا ٤٣٨ دیانت بودائی و آریانا ٤٤٠ دیانت بودائی ٤٤١ محفل مذهبی و اعزام مبلغین ٤٤٣ سقوط آخرین عناصر موریا از درۀ کابل ٤٤٥ خاتمه جلد اول ٤٤٧ .................
بسم الله الرحمن الرحیم مقدمه خوشبختم که پانزده سال قبل با نگارش مقالات کوچک و متفرق وارد تتبع در تاریخ قدیم افغانستان شده و با عشق مفرط دنبالۀ این کار را بلا وقفه ادامه دادم و امروز بیاری خدای متعال موفق میشوم که جلد اول تاریخ افغانستان را بخوانندگان گرامی عرضه دارم . افغانستان در اثر موقعیت جغرافیائی خود در چهار راه آستانه آسیای مرکزی در عالم تاریخ و تهذیب آسیائی و شرقی از روزگاران باستان تا امروز مقام مهمی داشته که تمین مراتب آن برای ما و برای انکشاف مزید علوم و تهذیب بشری کمال اهمیت دارد . تتبع در زوایای تاریخ کشور که جمعی از مورخین و نویسندگان افغانی درین سالهای اخیر به آن متوجه شده اند کاری است که همه اقوام جهان نسبت به خویش و مملکت های خویش انجام داده و میدهند و این امر در راه مزید شناسائی و تحکیم روابط متقابله تهذیبی ملل بی مدخلیت نیست . ما خود میدانیم و بیگانگانیکه بیش از ما کم و بیش در اطراف سابقه و موجودیت تاریخی افغانستان متوجه شده اند خوب ملتفت هستند که این مملکت در عصر حاضر و قرون جدیده بنام «افغانستان» و در دوره اسلامی قرون وسطی به اسم «خراسان» و در ازمنه قدیم باستانی بنام «آریانا» یاد میشد. مورخین افغانی به احترام نوامیس تاریخی و طبقه بندی تاریخ کشور خود ، در دوره های متقابله این نامها را استعمال کرده و میکنند و غیر از آن چاره ئی متصور نیست . پس اگر در فصول اولیه تاریخ مملکت ما اسمای «آریا» و «آریانا» می آید از آن قطعا مفکر تئوری های نژادی (راسیزم) نباید افتاد زیرا در نظر ما و در تاریخ مملکت ما این کلمات از خود مفهوم جدا گانه تاریخی دارند و این مفهوم واقعی طوری در نام مملکت و در اسمای رود خانه ها ، شهرها ، علاقه ها و برخی از قبایل ما حل و مزج است که جزء موجودیت تاریخی ما و کشور ما شده و تغییر آن جعل حوادث تاریخی است . افغانستان مانند هر مملکتی در دوره های طولانی تاریخ خود جز روندی داشته و کوچکی و بزرگی هائی را دیده ، تذکار کشور کشائی ها و فتوحات و ترسیم حدود مملکت در چوکات امپراطوریهای وسیع و تمین حدود جغرافیائی آریانا طبق مندرجات اوستا و نظریات «اراتوستن» و «استرابون» و «بطلیموس» عین واقعات مستند تاریخی است که همگان از آن مطلع اند و جاندارد که کسی آن را به مقاصد سیاسی محض تعبیر کند . فائده ئیکه با نوشتن تاریخ افغانستان برای ما متصور است تحکیم روح وحدت قومی وملی ما در چوکات کشور ما است که آرزوی قلبی همه ما را تشکیل میدهد وما را برای مزید همکاری و بسط تعلقات برادری با ملل آزاد جهان آماده میسازد . امید است سلسله دوره تاریخ افغانستان که جلد اول آن حالا و بقیه آن در آینده به تدریج از طرف بنده و رفقا و همکاران محترم من نوشته و نشر خواهد شد در روشن ساختن صفحات تاریخ افغانستان موثر افتاده و از نقطه نظر همکاری در زمینه تحقیقات تاریخی و تهذیبی بشری مفید ثابت شود . احمد علی کهزاد
فصل اول نظری به دوره های قبل التاریخ چون بشر همیشه در فکر توسعه معلومات خود بو ده وهست ، هر وقت در هر زمینه ئی كه بيك نقطه واصل شده بفكر افتاده است تا قدمی بیشتر گذارد و احاطهٔ دانستنی های خود را بیشتر وسعت دهد . این آرزو بصورت عمومی نظر به تقاضا و تاثیر زمان و مکان کم وبیش بطی وسریع بوده ولی در یکی دوقرن اخیر من حیث زمان و در غرب من حیث مکان سرعت بیشتری بخود گرفته است وموضوعات بسیار كوچك كه شاید چند گاه بیشتر توجه کسی را هم جلب نمیتوانست مورد دقت قرار گرفته و حتی با تو سعهٔ اهمیت خود شاخه علم علیحده گشته تاریخ همیشه با بشر بوده و هست و من حیث منبعی که از آن باره معلومات کشیده شود چیزتازه و نوی نیست بلکه میتوان آنرا در جملهٔ یکی از قدیم ترین مظاهر دانش بشری حساب کرد زیرا بهر وقت وزما نه ئی كه مراجعه شود انسان به رنگی و تعبیری درین راه کار كرده ، خواه بصورت قصه بوده خواه بصورت داستان وافسانه های شفاهی ، خواه بصورت نقش عین واقعات در مغاره ها واحجار كوها وخواه بصورت اقسام مختلف رسم الخط تصویری ونیمه تصویری وصوتی وغیره . بناءً علیه در مفکوره قدامت تاریخ من حيث تاریخ شبهه ئی نیست ولی همان طوریکه سایر شعبات دانش بشری توسعه یافته و حتی در بعض موضوعات شاخه های بالكل جديد بمیان آمده است تاریخ هم تحول كرده ، توسعه يافته و يك سلسله علوم جديد : انتروپولوژی
( ۲ ) ( تاریخ طبیعی انسان ) انتو لوژی ( شرح خصوصیات بدنی نژاد های بشر ) مردم شناسی عتیقه شناسی، فولکلور و غیره و غیره بمیان آمده و بذات خود هر کدام آن امروز وسعت یافته و دارای شاخه های جداگانه شده ولی همه آنها در حقیقت برای یك مقصد واحد كه تاریخ باشد كار میكنند . انسان كنجكاو همیشه در صدد بوده و هست تا به نیروی حدس و خیال و به دستیاری چراغ عقل و فكر سلیم پرده های تاریك زمانه های گذشته را پاره نموده واقعات هزاران سال قبل را نگاه كند به بیند و باز قدمی بیشتر گذاشته و اسرار مجهول كوایف حیات و ما حول و ما ورای خود را كشف نماید . از گذارشاتی كه همین الآن واقع میشود تا آنچه كه در قدیم ترین زمانه ها گذشته و هنوز نیروی فكر بشر به كشف آن موفق نشده است همه بلا استثنا جزو تاریخ است و يك خط فاصل این دوره طولانی را به دو حصه جدا میكند و آن رسم الخط و تحریر است . گفتیم كه انسان همیشه در صدد كشف و دانستن واقعات نهفته زندگانی خود و ما حول خود بوده و هست . این كار بزرگ یعنی روشن ساختن تاریكی های گذشته تنها به دستیاری حدس و خیال نمیشود یگانه چراغی كه درین راه بصورت مثبت روشنی انداخته میتواند رسم الخط و تحریر است كه چگونگی های واقعات گذشته را روی پارچه های گل خام و پخته ، در سینه كوه ، بالای صفحات سنگ و استخوان وظروف گلی و پوست درخت و حیوانات و روی اقسام پارچه ها و كاغذها محافظه نموده و بدست ما رسانیده است . پس دوره هائی را كه پیش از ظهور رسم الخط گذشته بصورت عمومی عصر قبل التاریخ و زمانه هائی را كه از موقع ظهور رسم الخط باینطرف واقع است عصر تاریخی گویند و مقصود اساسی ازین تفكيك محض سهولت كار و روشن ساختن موضوع است چنانچه هرچه به دوره های خود نزديك میشویم
(٣) از طبقه بندی های مختلف کار میگیریم . ملتفت باید بود که چون رسم الخط در تمام دنیا یکبار و بيك وقت ظهور ننموده است دوره تاریخ و قبل التاریخ دنیا هم يك حد مشترك ندارد و يك خط واحد این دو قسمت را در تمام دنیا از هم جدا نمیتواند ، بلکه هر حصه ، حتی هر مملکت و هر قوم از خود حدود علیحده دارد که بتاریخ معینی تصادف میکند ، بعبارت دیگر در حقیقت ما دو نوع تاریخ و دو نوع قبل التاریخ داریم : تاریخ و قبل التاریخ خصوصی هر حصه و هر مملکت و هر قوم و تاریخ و قبل التاریخ عمومی دنیائی . صورت اولی مربوط مراحل حيات يك قوم و اهل يك حصه زمين و يك مملكت است و صورت دومی معیار زندگانی پیشقدم ترین کتلهٔ بشری را در مراتب مدنیت مخصوصاً در ایجاد رسم الخط اسناد میگیرد . قبل التاریخ در مراتب حیات بشر عبارت از يك عصر نیست بلكه مرحلهٔ انبساط قوای فکری و مادی است و این مرحله را دسته های بشری در نقاط مختلف و در اعصار و زمانه های علیحده طی نموده اند . زمانه درین زمینه رول فرعی بازی میکند بیشتر تطور و تحول زندگانی بشر باید در نظر گرفته شود (١) فراموش نباید کرد که تنها وجود رسم الخط هم مقصود ما را برآورده نمیتواند بلکه توانائی ما به خواندن آن هم شرط است زیرا بسیار اقوام رسم الخط و تحریر داشتند و ما از خواندن آن عاجز بودیم در اینصورت بودن و نبودن رسم الخط فرق نمیکند بهین جهت " اترو سكها » سا کنین قدیم ایتالیا و « هيتيت ها » که در آسیای صغیر زندگانی داشتند با وجود داشتن رسم الخط در مراحل قبل التاریخی قرار داده شده بودند و آهسته و آهسته با قرائت رسم الخط و کتیبه های آنها وارد دورهٔ تاریخی شدند . چون رسم الخط تصویری و صوتی در مصر و بین النهرین در حوالی ٣٥٠٠ (۱) قبل التاریخ شرق تاليف مورکان ملاحظه شود .
(٤) و ۳۰۰۰ ق م پیدا شده روی رفته حد فاصل دوره های تاریخی و قبل التاریخ شرق را به سه و نیم هزار سال ق م قرار میدهند . تجسسات قبل التاریخ پیشتر از همه جا در خاک های فرانسه و اروپای غربی و سپس در وادی نیل و بین النهرین انبساط یافت و آهسته آهسته به پیمانه های کم و بیش در فارس و هند و چین و جاپان و جزایر شرق الهند و استرالیا و امریکا عمومیت یافت و هنوز بطور دلخواه در تمام روی زمین عملی نشده و با وجود انبساط تجسس در بعضی نقاط بصورت عمومی وسعت نیافته است . در کشور ما از ١٩٣٦ باینطرف شروع شده و بجایش که این فصل باز شد، بعد از چیدن پاره مقدمات ضروری تاجائی که معلومات اجازه میدهد صحبت خواهم کرد . زندگانی بشر در دوره های قبل التاریخ تقریباً همه جا بيك شكل بوده و با اختلاف خاك و نژاد فرق زیاد نمیکند . شرقی ها ، غربی ها ، اهالی مالیزی و افریقای مرکزی ، باشندگان آریانا و هند و چین و بین النهرین و مصر و فارس همه تقریباً یکسان تحول نموده و موادی که برای ساختن ادوات اولیه و قدیمه آنها بکار رفته همه جا عبارت از سنگ چقماق طبیعی ، سنگ تراش یافته صیقل شده و استخوان است اصول ساخت و شکل ادوات آنها از قبیل کارد و تبر و آلات دیگر مخصوص شکاف کردن و زدن و کوفتن و بریدن شبیه بهم و قابل مقایسه است ازین رو مدققین این گونه تجسسات بعد از يك سلسله مطالعات ادوات سنگی در نقاط مختلف برای هر دوره سنگ اشکال و ممیزات و نام هائی قایل شده و بعد از مطالعه جزئیات و پهلوهای مختلف حیات چوكات های معینی برای هر دوره تعین کرده اند که در حقیقت مقصود از سهولت کار و طبقه بندی های مرور زمانه و تحولات استعداد بشری است که حین عدم رسم الخط گاهی عوض آن از ادوات سنگی کار میگیرند و گاهی از ظروف تیکری و وقتی هم از آلات
(ه) سنگی مابدون اینکه داخل جزئیات شویم برای تسلسل موضوع از آنها نام می بریم: دوره اولیه حجر، دوره قدیم حجر، دوره متوسط حجر، دوره جدید حجر «۱» که بعضی ها بصورت ساده تر آنرا به دو مرحله قدیم وجدید حجر تقسیم نموده وبرای اول آن دو دوره الف و ب قایل میشوند واصولی ترش همان تقسیم سه گانه دوره قدیم ومتوسط وجدید حجر است «۲» که دراولی ادوات سنگی بیشتر شکل طبیعی داشت، دردومی بیشتر دست خورد و در سومی صیقلی گردید. چون در مراحل اخیر این دوره پهلوی سنگ صیقلی ظروف گلی وفلز هم پیدا شده است آنرا به اسم جدا گانه « کلکولی تيك » با « انه اولی تيك » یاد میکنند «۳» در خاك كشور ما آریانا هنوز مربوط به دوره هائی فوق تحقیقاتی عملی نشده بناءً عليه مستقيماً وارد دوره كلكولى تيك يا «انه اولي تيك » شويم. دورهٔ کلکولی تيك آخرین دوره جدید حجر یادورۀ سنگ صیقلی را در شرق عموماً به دوحصه تقسیم میکنند یکی دوره طویل تر که زمانه هائی پیش از کشف فلزات را در بر میگیرد و دیگر دوره که در آن سنگ صیقلی وظروف تیکری و فلزات يكجا مستعمل اند و آنرا برای تمیز ازحصص قدیم تر بنام های فوق یادمیکنند. دردورۀ جدید حجرشرق ظهور ظروف گلی در حوالی ۲۰ هزار سال ق.م شروع شده چنانچه آثاری در مصر بعیان آمده ولی سائر قسمت های شرق به زمان های تازه تر ومختلف داخل این دوره گردیده و مظاهر آن (۱) اسم ورسم الخط لاتین این نام ها به ترتیب ازین قرار است : NéolithiqueچهارمMésolithiqueسومArchéolithiqueدومPaleolithiqueاول (۲) بشریت قبل التاريخ تاليف «ژاك مورگان» Eneolithique. Chalcolithic (۳)
(٦) بدون اختلاط فلز خیلی کم دیده شده است (۱) قراریکه به تحقیق رسیده مس در خاک های شرقی بار اول در حوزه اکسوس (انو نزديك مرو) و نواحی قفقاز در حدود ٦٠٠٠ ق م بمشاهده رسیده و از این جاها در حوالی ٥٥٠٠ ق م در عیلام، در حدود ٥٠٠٠ ق م، در مصر و در ٤٠٠٠ ق م در اراضی بین سواحل خزر و خلیج فارس بمیان آمده است و بعضی ها به این عقیده اند که فلزات باسوهری ها از حوزه اکسوس به نقاط غربی نشر گردیده است. رویهمرفته دورة كلكوليتيك يا انه اوليتيك را در مصر به دو مرحله تقسیم میکنند که اول آن از ٧٥٠٠ تا ٥٠٠٠ ق م ودوم آن از ٥٠٠٠ ق م تا ٣٥٠٠ را که شروع ظهور رسم الخط و دور تاریخی است در بر میگردد. معمولا به این عقیده اند که زندگانی شکاری که در دامان کوهای نقاط مرتفعه دوام داشت در مصر در حوالی ٧٥٠٠ ق م به پایان رسیده و مردم در جلگه ها و کنار رودخانه ها پایان شده اند و باز مین وزراعت بیشتر تماس حاصل کرده اند ازین جهت آثار محل استقرار و قبرها با لا تر از خطی که طغیان نیل بدان رسیده نتواند کشف شده، ظروف گلی که در آتش آزاد پخته شده کشف گردیده، در مرحله دوم آثار عمرانی و دیگر چیز ها هم بمیان آمده است که به تفصیل آن کاری نداریم. بين النهرين و عيلام از نقطه نظر ساختمان اراضی شباهت زیادی به دلتای نیل دارد و محل بود و باش و نقاط آبادانی در تل های بین النرین و تپه های سوزیانی بمشاهده رسیده و بمناسبت پاره ممیزات محلی اختصاصات این دوره را در اینجا بنام سوز اول و سوز دوم تقسیم کرده اند. همین قسم مظاهر این دوره که آنرا مدنیت کلكوليتيك میخوانند در هزار اول و دوم سوم، چهارم، پنجم ق م نظر به پیشرفت حفريات وتجسس از تپه های مختلف (۱) تاریخ قدیم اسیا تالیف Pere Bayier-Lapierre ملاحظه شود
(۷) فارس، وخاك آریایای قدیم از حوزۀ اکسوس، حوزۀ هیرمند، نال و جاله وان در بلوچستان و حوزه اندوس (سند) هم پیدا شده و ثابت گردیده است که این مدنیت از حوزۀ اندوس تا وادی نیل ساحه وسیعی را فرا گرفته بود اول ممیزات آنرا بصورت عمومی باز وجود آنرا در خارج خاك آریانا شرح داده و سپس به تجسساتی که از ۱۹۳۶ باینطرف در داخل خاك مملکت بعمل آمده می پردازیم . آسیای غربی : تا اوایل قرن ۲۰ علمای تاریخ و باستان شناسی با ذرایعی که در دست داشتند مدنیت هائی را در وادی نیل و دجله و فرات و دیگر نقاط مدنی آسیای غربی روشن نموده رفتند که تمام آن جزء دورۀ تاریخی است و ثابت شد که اوایل عصر تاریخی آسیای غربی در حدود ۳۵۰۰ سال ق م تعین میشود بعد ازین در اثر اقدامات تازه تر که به ترتیب در بین النهرین وفارس و از ۱۹۲۲ باینطرف در وادی سند و بلوچستان و در ۱۹۳۳ در شمال اکسوس ( انو نزديك مرو ) و در ۱۹۳۶ در افغانستان ( ناد علی سیستان )شروع شده است . از حوزه های رودخانه های بزرگی که ذکر شد شواهدی بمیان آمده که روی هم رفته در عمومیات نقاط مشترك زیادی دارند و در اثر مقایسه ومطالعات طولانی علمای بزرگ غرب قایل شده اند که در دوره ٤ - ٥ هزار سال ق م يك مدنیت بزرگ از وادی نیل و سواحل بحر سفید گرفته تا حوزه های سند و گنگا انبساط داشت که در اساس عمومی بهم مشترك اند و در اختصاصات محلی هر نقطه طبعاً نظر به موقعیت خود پاره ممیزات جداگانه داشت . چون درین دوره آثار سنگی ونیکری وفلزی پهلو به پهلو پیدا میشود . آن را بنام دوره ومدنيت كلكولى تيك ياد ميكنند . در بين النهرين قبل از خانوادۀ سلطنتی " اور Ur " که مصادف به او ایل عصر تاریخی میباشد این مدنیت بزرگ را نظر به نقاطی که از آن شواهد و آثار پیدا شده وباز نظر به طبقات جدا گانۀ آن بنام همان جاها به سه دوره تقسیم
(۸) نموده اند که بنام های (دوره عبید) ، (دوره اوروك) ، (دوره جمدت نصر) یاد میشوند و هر دوره ئی طبیعی در ساخت و رنگ و شکل ظروف گلی ، اثار سنگی و فلزی پاره ممیزاتی از خود دارند. در تل های عیلام وتپه های سزیان که باز هم از نقطه نظر جغرافیای طبیعی مربوط به خاك بين النهرین است همین تجسسات با تعیین طبقات اول و دوم سوز بعمل آمده. در خاک فارس عين همین تفحصات اجرا شده و یکعده علما مثل مورگان ، پزارد، هرز فلد ، گر شمن ، سمیت در تپه های هوسیان ، بندر بوشهر ، پرسه پولیس و تپه سيالك و حصار وجيان و غیره حفریات نموده اند و نظر به ارتباطی که مطالعات آینده ما ایجاب میکند به تفصیل بعضی حصص می پرد از یم. موسیو گر شمن مدیر هیئت حفریات فرانسه در افغانستان با کشفیاتی که شخصاً در تپه های سيالك و جيان نزديك كاشان و غیره نموده مراتب مختلف این دوره را درین نقاط تا مقارن هزار اول ق م که تاریخ ظهور آریا ها در آن جا میباشد کشف کرده است. از روی کشفیاتی که در خاك ایران کنونی بعمل آمده چنین معلوم میشود که منها جمینی در حوالی ۳۰۰۰ ق م از جنوب غرب از حوالی بین النهرین که کانون مدنیت سامی است تا قسمت های مرکزی آن کشور پیش آمده و اساس مدنیت نوینی را گذاشتند که آنرا «پروتو عیلامی » ، یا مدنیت سزیان خوانند . درین عصر تصویر از روی ظروف گلی کم شده و اشکال ظروف تغییر کرد و زیورات خیلی زیاد و آئینه های فلزی وزیورات لاجورداز مقابر مردها که روی زمین اطاقی رهایش گور میکردند پیدا شده است. این مدنیت را عیلامی ها به حصص غربی فارس رواج دادند و مال آنها است. قرار نتیجه ئی که از حفریات کاشان بدست آمده بین ۳۰۰۰ و ۲۰۰۰ ق م چیز تازه ئی درین قطعات بوقوع نه پیوسته .
(۹) در حوالی ۱۳۰۰ ق م در گرد و نواح کاشان صورت گور کردن مرده تغییر کرده ظروف منقوش وجود ندارد و ظروف سیاه با اشکال نو جای آنرا گرفته است . آلات و ادوات مفرغ بمشاهده میرسد زیورات طلائی زیاد است در آخر ۱۱۰۰ ق م آهن هم ظهور میکند. قرار عقیده موسیو گریشمن در فارس آخرین مرحله حیات کاشان شروع زندگانی آریائی را وانمود میکند و در حوالی ۱۰۰۰ ق م بار اول در سالنامه های شاهان آشوری نام های خاص آریائی پیدا میشود تا اینکه در قرن ۸ و ۹ ق م قبایل آریائی آمادی (ماد) و پارسوا (پارس) هر کدام بنوبه خود در کتیبه های شاهان آشوری ذکر میشوند. درین وقت قریه ها بزرگ میشوند و شکل شهر مستحکم بخود میگیرند. روی بعضی تپه ها را خشت فرش کرده اند تا ساحه آن برای تعمیر وسیع شود و روی آن قصر و عمارات ساخته اند و دورا دور آنرا دیوار کرده اند. استحکامات شهرها و قلعه ها نشان میدهد که مردم تازه وارد یعنی (آریاها) شهزاده گان و رؤسا و شاهان و دسته نجبا داشتند . لجام های اسپ و دیگر علایم و ادوات سواری و سوار کاری مثل: سرنیزه - تیر فلزی و شمشیر و غیره هم کشف شده و تمام اینها، ظهور قوم سوار کاری را در اراضی غرب دشت لوط در فارس نشان میدهد که عبارت از آریا ها باشند که از طرف شرق از باختر و سائر نقاط آریانا بدان طرف رهسپار شده و سامی ها جا را برای آنها خالی کرده بطرف غرب می نشینند و این اولین دفعه ئی است که از روی شواهد مادی علایم ظهور آریائی ها در حوالی ۱۰۰۰ ق م در خاک سامی نشین فارس و مدیا به ثبوت رسیده است و تفصیل رفتن آریائی ها را از باختر بطرف شرق و غرب در فصل های آینده خواهیم دید اینجا محض از روی کشفیات قبل التاریخ روشنی کافی درین مورد افگنده شد. در حواشی اریانا، حوزۀ سند : پیشتر اشاره نمودیم که از ۱۹۲۲ به بعد تجسسات قبل التاریخ برای روشن کردن مدنیت کلکولیتیک در حوزه سند
(۱۰) هم شروع شده است این کشفیات از طرف « سرجان مارشل انگلیس » در نقاطی موسوم به «موهنجو دیرو» و «هریه» و بسیار جاهای دیگر که همه بطرف سواحل راست جریان اندوس واقع است بمیان آمده و نتایج آن انقلاب بزرگ در اذهان علمای تاریخ و نظریات ایشان افکند، سر جان مارشال» انگلیس مظاهر این مدنیت را به بومیان وادی سند که ایشان را بنام « درادیدی » یا هر چیز دیگری که یاد کنیم نسبت میدهد یعنی عقیده دارد که این مدنیت مربوط کسانیست که پیش از ظهور آریاها در حوزه سند زندگانی داشتند. اگر چه این نظریه خلاف عقیده علمای بومی و وید شناسان هند است زیرا ایشان آریاها را باشندگان اصلی پنجاب و آریانا میدانند ولی اینجا بدان کاری نداریم خصوص که نظریه علمای هندی در مراکز علمی اروپا مورد قبول هم واقع نشد، بناء علیه به ذکر وجوه و مظاهر مدنیت دوره کلکولی تيك در حوزه سند که مقصد اساسی ما است میپردازیم: کشفیات «موهنجو ویرو» و هریه دفعتاً صفحه نوی در تاریخ باستانی حوزهٔ سند و شرق آریانا باز کرده و معلوم شد که حوزه سند و پنجاب هزاران سال قبل از عصر ویدی و ظهور آریائی مهد تمدن درخشانی بود که واجد خواص محلی بود و حتی از بعض پهلوها از مدنیت های معاصر خود در بین النهرین و مصر هم برتری داشت. حفریات «موهنجو دیرو» ثابت نمود که باشندگان حوزه اندوس در چهار هزار و سه هزار سال ق م یعنی شش هزار و پنج هزار سال پیش از امروز دارای ثقافت خیلی عالی و ممتازی بود که از هر پهلو با مدنیت های کشور های آسیای عربی عصر عیلام و سوزیبان همسری میکرد و مظاهر مدنیت دوره کلکولی تيك در حواشی سرحدات شرقی آریانا بکمال انبساط رسیده بود اگر بیشتر داخل جزئیات شده و عمیق شویم خواهیم دید که باشندگان وادی سند درین
(۱۱) دوره دارای حیات خیلی منظمی بودند، شهرها داشتند مرتب با جاده ها و سرک ها و حمام ها و غیره زراعت در میان آنها ترقی نموده بود گندم و جو در میکاشتند، درخت های خرما مینشاندند تجارت آنها مترقی بود و بهر طرف رفت و آمد داشتند . بسیار حیوانات مثل قاطر و شترهای کوهان دار که تا حال به بخدی مشهور است، گاومیش، گاوهای شاخ کوتاه، گوسفند، خوک سگ، فیل اشتر را اهلی نموده بودند، برای حمل و نقل عراده ها داشتند که بلا شبهه ذریعه نرگاو کش میشد در کار فلزات خیلی ماهر بودند و زیورات و اسباب های طلائی و نقره ئی و مسی آنها کشف شده است . سرب و قلعی را نیز می شناختند اسلحه جنگ و شکار آنها عبارت از تیر و کمان و نیزه و تبر و قمه و گرز بود تبر کوچک داس اره، اسکینه، پاکی از مس و روی درست میکردند . چاقو و کارد چیزهای برنده از فلزات فوق با سنگ های سخت میساختند، هاون و دستاس نزد آنها مجهول نبود. ظروف خانگی ایشان از تیکر بود که ذریعه چرخ یا یکی درست میکردند . در بعضی اوقات آنرا رنگ هم می نمودند. زیورات ثروتمندان از فلزات قیمتی و مس مذهب وعاج و دیگر سنگ ها ساخته میشد وغربا عموماً صدف و خرف کاشی کاری را استعمال می نمودند . نزد باشندگان دوره کلکولی تیک وادی سند رسم الخط مجهول نبود . اگرچه این رسم الخط خواص هندی دارد ولی شبیه به رسم الخط معاصرش در اشیای غربی و شرق قریب میباشد و مانند آنها میتوان آن را رسم الخط تقریباً تصویری خواند . خلاصه بانذ کار مراتب فوق باید اظهار نمود که : بصورت عمومی مدنیت اندوس با ثقافت دوره کلکولی تیک آسیای غربی و مصر موافقت داشت . بر علاوه حوزه سند از خود صاحب پاره ممیزاتی هم بوده که در غرب آسیا در مدنیت سومری های بین النهرین دیده نمیشد . بطور مثال شناسائی پنبه
(۱۲) و کشت و کار آن مخصوص اینجا بود و غرب آسیا و مصر تادو هزار سال بعدتر هم ازان خبر نداشت. هکذا قرار نظریهٔ سرجان مارشال ساختن شهرهای مستحکم و حمام های بزرگ و خانه های مستریح باشندگان «موهنجو دیرو» و «هرپه» چیزی است که در دوره های قبل التاریخ مصر و بین النهرین دیده نشده البته در آسیای غربی پول زیاد در ساختمان معابد و مقابر سلاطین خرج میشد ولی توده عوام زنده گانی خیلی پست داشتند و بمنازل بسیار ساده و بسیط گلی اکتفا می نمودند حال آنکه در وادی اندوس بهترین عمارات مال توده عوام بود. باشندگان دوره کلکولی تیک وادی اندوس در صنعت هم خیلی ها مهارت داشتند. سرجان مارشل میگوید: «مهرهائی که دران گاوهای کوهان دار وغیره کنده شده از نقطهٔ نظر صنعت هیکل تراشی خیلی قابل تمجید است و گفته میتوانیم که تا عصر كلاسيك يونان نظیر آن به آسانی بمیان نیامده.» بدین قرار مدقق انگلیس اظهار نظریه میکند که دورهٔ سنگ مخصوصاً دورهٔ سنگ صیقلی و باز عصر كلكولی تيك که قسمت اخیر این دوره است در هند ومخصوصاً در حوزهٔ سند رونق زیادی داشته و اینجا درین دوره ها برای حیات بشر خیلی ها مساعد بود. تفصیل مدنيت عصر كلكولی تيك وادی سند که بعقیدهٔ سر جان مارشل مربوط به باشندگان پیش از آریائی این قطعه میباشد در سه جلد بسیار بزرگ بنام «موهینجودیرو ومدنيت حوزهٔ سند» نشر شده در اخیر مقدمه که در ابتدای جلد اول طبع شده ضمناً تحریر است: «قرار اکثر قراین چنین مینماید که از وادی اندوس تا نیل در تمام این قطعهٔ وسیع نسیم مدنیتی از قدیم ترین زمانه ها وزیده و درعین حالیکه این مدنیت درین ساحهٔ وسیع عمومیت داشت هر نقطهٔ واحد مميزات
(۱۳) محلی هم بود که در اثر آن تفاوت های محلی با اشکال مخصو صی بمیان آمده است . ( ۱ ) پس با مختصر تذکار فوق که مستند به تحقیقات علمی میباشد درین شوهئی نمیماند که مدنیت کلکولی تیک در شرق آریانا در حوزه رود سند که سر حد طبیعی و تاریخی کشورها وهند میباشد ترقی کامل داشت و مظاهر آن تا ۶ هزار سال ق م هم به مشاهده پیوسته است . بلوچستان: قرار تحقیقاتیکه در بعض نقاط بلوچستان مثل ( نال Nal ) و جاله وان قریب کویته و غیره جاها بعمل آمده معلوم میشود که شواهد مدنیت کلکولی تیک طوریکه دروادی اندوس دیده شده درین جاها هم انبساط داشت . « انو » نزديك مرو : در ۱۹۳۳ هیئت امریکائی تحت نظر (پومپلی) R. Pumpelly در دو تپه مقام « انو » قریب مرو تحقیقات نموده و از انجا هم ادوات سنگی و مفرغ وظروف فیکری مربوط به دوره کلکولی تيك کشف شده است . بین ظروف دوره کلکولی تيك سیستان و آنها تیکه در « انو » بدست آمده در تخنيك و رنگ وتزئینات شباهت زیاد موجود است . این نظریه از طرف مستر « اندروس » هم تصدیق شده بلکه مشارالیه در ادوات سنگی و مفرغ این دو جا شباهت های زیادی می بیند ( ۲ ) پس با همین بیانات مختصر درین زمینه اکتفا کرده میگوئیم که شواهد مدنیت عصر ( کلکولی تیک ) در حواشی شمال آریانا در حوزه سفلی اکوس آمو دریا ومر کیان « رود مرغاب » هم کشف گردیده . با تذکار مراتب فوق و نگاهی که به چهار گرد افق افگنده شده در مطالعه (۱) در صفحه مقدمه جلد اول کتاب ( موهنجو دیرو ومدنيت وادی سند ) نگارش سر جان مار شل ملاحظه شود. (۲) فصل ۳۰ کتاب ایثر موست ایشیا تالیف سر اورل استن ملاحظه شود .
( ١٤ ) مطلبی که موضوع بحث ما است به چوکات طبیعی و تاریخی آریانا تماس حاصل نمودیم و حتی بصورت غیر محسوس از بعض نقاط داخل حدود تاریخی آن هم صحبت کردیم . چون حوزه اندوس مخصوصاً متاسفه غربی آن داخل خاک تاریخی آریانای قدیم است و « موهنجو دیرو » و « هر په » با بیش از ۷۰ محل دیگر که از نقطه نظر قبل التاریخ مطالعه شده و بطرف غرب اندوس افتاده و بعض نقاط آن تا وزیرستان جنوبی و دیره جات و پشیر هم انبساط دارد ، واضح گفته میتوانیم که در نتیجه تحقیقات « موهنجودیرو » و « هر په » روشنی زیادی به وضعیت دوره کلکولی تيك حصه شرقی آریانا افتاده است . همچنین بیائیم به ( نال ) و ( جاله وان ) قریب کویته که داخل بلوچستان اند وبلو چستان عبارت از ( جدورزیای ) قدیم است که بشهادت همه مورخین کلاسيك يونان ولاتين جنوبی ترین ولایت آریانا بود ، پس از روی نتائجی که از نقاط مذکور بدست آمده شواهد زندگانی دوره کلکولی تيك در حصص جنوبی خاک تاریخی آریانای قدیم هم تصدیق شده است بهمین ترتیب تحقیقاتی که از طرف هیئت پومپلی امریکائی در ( انو ) قریب مر و شده از چوکات تاریخی آریانا دوری ندارد بناء علیه مظاهر مدنیت وحیات عصری را که مطالعه میکنیم در شمال اکبوس در سغدیان غربی و حوزه سفلی مرغاب حوالی مرو هم بمشاهده رسیده است. همچنین قسم تحقیقاتی « که سراورل استن ، در اطراف هامون وخاک های سیستان نموده همه داخل چو کات آریانا و روشنی است که از طرف حصص غربی مملکت به این مسئله می افتد مساعدت خاك آريانا : خاك آريانا برای زندگانی عصر كلكولي تيك خیلی ها مساعد بود ، پیشتر در تعریف این دوره وحیات مربوطه آن تشریح دادیم که زندگانی دوره کلکولی تيك از روزی آغاز میشود که بشر از بلندی ها به حوزه رود خانه های بزرگ فرود آمده است چنانچه بطور
(١٥) مثال از وادی نیل و حوزه بین النهرین اسم بردیم چون درین وقت صید شکار کم شده و زراعت و مالداری بیشتر معمول گردیده است بشر به زمین بیشتر علاقه پیدا کرده و در نتیجه قریه ها و حتی شهرها در وادی های حاصل خیز و هموار رودخانه های بزرگ ظهور کرد آریانا از نقطه نظر ساختمان طبیعی خاك خود هم بلندی ها دارد که باشندگان قدیم آن حیات دوره شکاری را بدانجاها سپری کرده اند وهم وادی های رود خانه های بزرگ و مساعد مانند اندوس در حاشیه شرقی ، اکوس در حواشی شمالی و هیرمند درعین وسط حصه غربی مملکت که به هامون سیستان منتهی میشود تا حال از روی تجسس و کشفیاتی که بعمل آمده مدنیت عصر کلکولی تيك در ٤-٥ هزار سال ق م و نزديك تر تا مقارن هزار اول ق م عموماً در وادی های همین رودخانه های نیل - دجله - فرات، اندوس اکسوس ، هیرمند وغيره بعمل آمده و با وجودیکه این قبیل تحقیقات تازه در داخل قلمرو موجوده کشور ما شروع شده گفته می توانیم که خاك آریانا رول بزرگی در ظهور و پرورش و ارتباط پهلوهای مختلف این مدنیت بزرگ بازی کرده است . کشفیات در سیستان افغانی : تا ١٩٣٦ در داخل قلمرو خاك افغانستان تحقیقاتی در زمینه قبل التاریخ شروع نشده بود. در اثر تحقیقات « سراورل استن» در سیستان و کشفیات سرجان مارشل » در بلوچستان هیئت حفریات فرانسه مصمم شد که بار اول در سیستان افغانی به این گونه اقدامات مبادرت ورزد. موسیوها كن و «موسیو گریشمن » با همکاران خود در سال مذکور وارد قلعه کشک یعنی مرکز سیستان افغانی شده و بعد از مطالعه اراضی، هیئت دوحصه شده دسته ئی به نادعلی) محل (زرنج ) پایتخت باشکوه قدیم سیستان که به ١٢ كيلومتری جنوب قلعه کشک واقع است مشغول حفریات شدند و دسته دیگر در وسط ریگزار قریب (تاروسار) در نقطه ئی که ٢٥ کیلومتر از آب
(١٦) دوری داشت مقدمات کار را فرا هم آوردند. و برای اینکه نقاط مذکو ر خوب تر شناخته شود اول به معرفی آنها می پر دازیم : نادعلی : (١) نقطه ئی که روی نقشه امروز بنام ( نادعلی ) یاد میشود و يك منطقه خیلی وسیع خرابه زار ، يك قلعه جنگی جدید ساخت و يك قریه كوچك بلوچی را در بر میگیرد محل ( زرنج ) پایتخت قدیم سیستان است که از جمله شهرهای خیلی کهن و باستانی آ ریا نا بحساب میرفت. زر نج شهری بود در حاشیه شر قی هامون سیستان و اصل ریشه نام آنهم از اسم او ستائی ها مون که زره Zarch باشد بمیان آمده بوزنف میگوید که درزند دریاچه ( زرایو ) (Zarayo) یا (زرایا نگ Zarayangh ) (٢) میگفتند وازان کلمه زارانکا Zaranka بمیان آمده. (آرین) باشند گان شهر زرنج را زرنجی Zarangi و بطلیموس از انها به اسم درا نجی Drangi یاد کرده است و ا ین تذ کرات هر کدام بجای خود نشان میدهد که شهر زرنج و باشندگان آن از زمانه های قدیم معروف بودند خرابه های این شهر باستانی هنوز ساحه وسیعی را پو شانیده وتقر یباً در وسط آن تپه بزر کی است که بواسطه سرخی رنگ خشت های آبادی های قدیمی که هنوز بقایای تهداب دیوار های آن فراز تپه مذ کور موجود است بنام (سرخ داغ) یاد میشود تقریباً به فاصله چهار صدمتر جنوب سرخ داغ تپه دیگری است موسوم به (سفید داغ) ارتفاع این تپه تقریباً ما نند تپه اول الذکر ( ٣٠ متر است ) و دامنه های آن با نشیب پایان شده و در آن قطار خشت های خام مشاهده میشود این دو تپه دو نقطه مهمی است که وجود شهر مهم و قدیمی را در اینجا یاد دها نی میکنند. سرخ داغ بذات خود اصلاً مقبره و سفید داغ قلعه جنگی بوده است. (۱) به راپورت موسیو گریشمن در سالنامه ١٣١٧ مراجعه شود (۲) متن مقاله موسیو گریشمن رئیس فعلی هیئت حفریات فرانسه در افغانستان، به ترجمه این مقاله در سالنامة ١٣١٧ مراجعه شود.
(۱۷) به فاصلهٔ ١٥٠٠ متری جنوب غرب سرخ داغ تپهٔ سومی وجود دارد که از حیث بلندی از دوتپهٔ فوق الذکر پست تر واز نقطهٔ نظر ساحه از آنها وسیعتر است وفراز ان عمارت تازه ساخت بالاحصار ناد علی دیده میشود که فعلاً قوای عسکری دران رهایش دارد. راهی که فعلا از (قلعهٔ کنگ) به طرف (قلعه فتح) میرود از این شهر ویرانه عبور میکند وحد بحد بعضی قسمت های دیوار خارجی آن بنظر میخورد. اینجا را مردمان محلی (دشت مرتضی علی) مینامند. پارچه های تیکر براق که روی زمین را پوشانیده ارائه میکند که این شهر اسلامی مانند بسا شهرهای دیگر سیستان در ١٣٨٤ بدست تیمور لنگ خراب شده است. بطرف شرق، شمال، وشمال شرق پارچه، پارچه، بقایای دیوارهای شهر قدیمی حد بحد هنوز پا برجا است. این دیوارها از خشت خام ساخته شده بود واز روی ارتفاع فعلی آنها که به ٤ - ٥ متر میرسد بصورت قیاس گفته میتوانیم که تعمیرات تدافعی شهر خیلی مهم بود. بطرف مشرق (سرخ داغ) بزرگترین پارچهٔ این دیوار قریهٔ كوچك بلوچ موسوم به (قلعهٔ نظرعلی خان) را از وزش باد ها نگه میدارد. بطرف شرق قلعه و آبادی های متصل آن خرابه های شهر قدیمی دیگر افتاده است. وصورت این خرابه ها با خرابه های شهر اسلامی (دشت مرتضی علی) فرق دارد. اینجا مانند شهر اخیرالذکر خرابه ها مسلسلا پشت هم نه افتاده اند بلکه گاه گاه میدان های همواری دسته ئی از خانه ها را از هم جدا ساخته وگاهی فراز تپه های کوچکی فقط خانه یا رهایشگاه مهتری دیده میشود ودورتر يك سلسله خرابه های دیگری وجود دارد که مزارع وکشت زارها آنها را از خرابه های فوق الذکر جدا میکند. از روی بقایای فعلی این شهر که تقریباً تا دونیم کیلو متر مربع را در بر میگیرد چنین معلوم میشود
(۱۸) که این شهر مانند با شهرهای عصر قدیم در داخل محوطهٔ دیوارهای خود بعلاوه خانه و منازل اهالی باغها و مزارع هم داشته چنانچه وضعیت شهر بابل هم همین طور بوده است . اغلب عمرانات این شهر که آنرا «زرنج» پایتخت قدیم سیستان میدانند با خشت های كوچك پخته ساخته شده بود ، در روی زمین از تیكر های معمولهٔ سرخ بسیار کم دیده میشود و در میان آنها پارچه های خاکی یاسیاه نادر است . موسیو ها کن و موسیو گریشمن با همکاران خود تحقیقات را در دو نقطه شروع کردند یکی در تپه «سرخ داغ» و دیگری در «ساروتار» وعجالتاً راپورت موسیو گریشمن «راجع به تپهٔ «سرخ داغ» در دست است و در سالنامهٔ ۱۳۱۷ هم نشر شده است . تپهٔ سرخ داغ به يك كيلو متری شرق راهی افتاده که «قلعهٔ كنگ» را به «قلعهٔ فتح» وصل میکند. این تپه قریب ۲۰۰ متر طول ، ۵۰ تا ۶۰ متر عرض و ۳۱ متر بلندی دارد . سه رخ آن یعنی شرقی ، شمالی ، وغربی خور ده شده وسراشیب دارد. ورخ جنوبی با نشیب ملا یمی پایان میشود و نقطه ئی که برای حفر انتخاب شد قریب دامنهٔ غربی واقع میباشد . آبادی نمره اول : عمراناتی که روی سطح تپه واقع بود و آخرین مرحلهٔ آبادی و اشغال آنرا نمایندگی میکند از گزند زمان و آسیب روزگار خسارات زیاد کشیده . عمارت مذکور بالای تهدابی بنا شده که از خشت های نیم پخته و پخته آباد شده و يك سطح غیر منظمی تشکیل داده بود که از ۳ تا ۴ متر ضخامت داشت. دیوارهای این عمارت همه افتاده و در قسمتی که ذریعهٔ حفر یات خالی میشد حصه ئی دیوار معلوم شد و از خشت خام تعمیر شده بود. در مجاورت آن پارچه های زیاد خشت پخته که به الوان سفید و آبی رنگ شده بود بدست آمد . این خشت ها سطح داخلی اطاق را تشکیل میداد . به فاصلهٔ ۱/۵۰ بالای زمین در میان خشت های نیم پخته مجرا های
(۱۹) آمده و بصورت بیضوی یا مربع کشیده شده بود. آبادی نمره ٢ : در اخیر حفریات بعمق ٧/٧٠ و ۱٢/٥۰ قطارهای خشت خامی پیدا شد که هنوز پایان میرفت . این خشت ها با توده ئی که تشکیل داده بود برای این مقصد به جدار تپه چسپانیده شده بود تا سطح بزرگتری بدست آید . آنجا آبادی دوم بر پاشده بود که حفریات فقط در يك گوشۀ آن عملی گردیده و ادامۀ کارها به زمانۀ دیگری موکول گردیده است . در دیوارهای خارجی خشت خام و در دیوارهای داخلی خشت خام و پخته بکار رفته است تیکرهای آبادی نمره اول عبارت از پارچه های ظروف گلی معمولی است که بکلی از تزئینات رنگه عاری میباشد . رنگ گل ظروف مذکور نصواری سرخ یا خاکی است . خمیرۀ آن چندان صاف نمیباشد و لب های ظروف مذکور نسبتاً ضخیم است و با چرخ ساخته شده در میان ظروف جام هائی که تۀ آن هموار و دهن آن کمی کشاده است و مرتبان هائیکه دهن آن مختلف است دیده شده . در میان اشیای چودنی سرهای پیکان سه گوشه خیلی مهم است . یکی آنها چون از خود دندانه هم دارد تیر های عصر سیتی را را بیاد دهانی میکند . دیگر از قسم اسلحه باب توك خنجر چودنی هم کشف شد از جملۀ اشیای مروج خانه و آرایش يك سوزنی یافت شده که سر آن هموار و اخیر آن مدور میباشد و دیگر گوشوارۀ نقره ئی بدست آمده است . روی زمین آبادی نمره اول پارچه های ظروف سنگی بقایای بشقاب ها، کاسه ها و هاون هائی بدست آمده که از سنگ سخت سیاه یا خاکی تیرۀ خیلی قشنگ ساخته شده و مواظبت زیادی در ساخت آنها بکار رفته. اشیای استخوانی کم دیده شده و جز يك پن و يك تکمه چیز دیگری بدست نیامده . در آبادی نمره دوم تیکر ها با اقسام و اشکال متنوع دیده شده و موسیو گریشمن آنرا به ٤ دسته تقسیم نموده :
(۲۰) اول : تیکرهای عادی وظروف آن عبارت است از مرتبان های گل زرد یا سرخ گیلاس هائی که ته آن هموار است و تزئینات مخطط دارد. آبخوره های كوچك خاکی رنگ ، جام ها و سرپوش های بزرگ با تزئینات مخطط و بریده بریده. دوم : تیکر های سرخ که ظروف آن كمیاب است و بعضی هائی هم که پیدا شده عبارت از طشتك هائی است که ته آن هموار یا کمی برآمده و جدار اطراف آن تنگ یا کشاده میباشد و از خاك ميده صاف خیلی پخته و لشم ساخته شده و رنگ آن سرخ مایل به نصواری و یا شیر چائی میباشد سوم : تیکر های خاکی سیاه که نمونه های ظروف آنهم کمیاب است وفقط بعضی پارچه های گیلاس که ته آن هموار است، يك جام و پارچه دراز توله چیز دیگری بدست نیامده ( ۱ ) ٤ : تیگرهای ملون : ظروف مربوط این دسته از خاك هائی ساخته شده که دارای رنگ های زرد ، گلابی سرخ میباشد . ظروف يك رنگ سياه يا سرخ کمیاب است. اغلب اوقات در تزئینات ظروف چندین رنگ بکار رفته و صنعت کار کوشش نموده تا رنگ روشن را در مقابل تیره بیاورد چنانچه سفید و زرد متناوباً باسياه وسرخ کار شده، اختلاف رنگ ها زیاد است، بعلاوه الوان فوق رنگ نارنجی یا اختلاط سرخ و زرد بدست آورده شده، سرخ زرد نما و جگری هم دیده میشود. نقش های ظروف مذكور عبارت از اشکال هندسی خیلی ساده است که بدون وجود كدام مایع گلی دیگری که روی آنها زده شده باشد مستقماً بالای جدار ظروف رسم شده و عموماً خطوط دائره وی راست یا منحنی، مثلث ها و دایره ها کشیده شده است . از دسته تیکر های رنگه فقط دو قسم ظرف بدست آمده یکی مرتبان های شکم برامده که تنه آن هموار و گردن آن کشاده است و دیگر یکنوع سرپوش ها که در وسط خود برجستگی برای گرفتن دارند . (۱) ازین نوع تیکر وظروف در تپه سيالك نزديك كاشان بسيار پیدا شده
(۲۱) در آبادی نمر دوم از قسم اسلحه پیکان یا سر تیر بشکل برگ بید بسیا ر دیده میشود که در آبادی نمره اول از ان اثری نبود. پیکان های سه پهلو هم بدست آمده، تکمه گل کمر بند، پین و بازو بند هم کشف شده است. از اطاق های آبادی نمره دوم تپه سرخ داغ سه چیز طلائی بدست آمده یکی دسته پیش قبض بشکل تکمهٔ محدب که به اطراف خود چهار سوراخ دارد اصلاً این دسته از چودن ریخته شده و روی انرا باورقه طلا گلیت نموده اند وروی آن شکلی بصورت (S) بر جسته معلوم میشود. دوم صفحه ئی که روی آن کدام چیز نصب بوده و تزئینات بر جسته بشکل مارپیچ دارد. سوم يك پوش یا قطی كوچك . از اشیای سنگی جز يك هاون کلان و دو دسته آن چیز دیگری دیده نشده ارتباط خارجی و نتیجه : پیشتر گفتیم که تجسسات در زمینه قبل التاریخ در سیستان افغانی تازه شروع شده و حفر یاتی هم که در تپه سرخ داغ بعمل آمده عین شروع کار را نشان میدهد زیرا از ۳۱ متر بلندی تپه فقط ۱۲/۵۰ متر یعنی تقریباً يك ثلث آن حفر شده و ۲۱ متر دیگر ان باقی مانده تا به سطح جلگه برسد و تجربه ثابت نموده که عموماً ابا دی های قدیم تر پا یان تر از سطح جلگه میباشد بناء علیه پاره معلوماتی که عجا لتاً در دست داریم مر بوط به دو آ بادی و دو عصر اخیر ز ند گانی تپه سرخ داغ است که حیات با شند گان زرنج در هزار اول ق م رو شنی خفیفی می اندازد بناءً علیه هنوز انقدر شواهد در دست ندار یم که با افق خارجی مقایسه کنیم و اگر مقایسه هم کنیم مظاهر دو دوره اخیر ابادی سرخ داغ است که قسمت های قدیم ان هنوز دست نخوده معذالك اینقدر میتوان گفت که ظروف گلی ملون آبادی نمره دوم سرخ داغ با ظروف گلی چندین رنگ «انو» قریب تر و شباهت بهم میرساند چنا نچه این دو را موسیو گر یشمن بهم مقایسه کرده و مستر اندروس بصورت عمومی در تخنيك و رنگ و تزئینات ظروف دوره کالکولی تیک سیستان و «انو» مشابهت های زیادی می بیند. قرار نظریه مرسیو گریشمن بعضی ظروف گلی سرخ داغ خصو صاً ظروف گلی خاکی سیاه و پارچه
(٢٢) نوله افتا به که بالا ذکر کردیم به اشیائی که از مقابر نمره B تپه سيا لك (۱) نزديك کاشان پیدا شده شباهت دارد. حتی بنظر به او از نقطه نظر اصول معماری هم میان سيالك وسرخ داغ شباهت موجود است. موسیو گریشمن در اخیر را پورت خود راجع به سرخ داغ چنین اظهار نظر به میکند: «قسمتی که تاحال حفريات شده فقط شواهدزندگانی دود ورۀ اخیر این تپه را وانمود میکند که هردو مربوط به هزار اول قم میباشد. در تپه ئی که ۳۱ متر ارتفاع دارد و از آن جز ١٢,٥٠ متر حفر نشده امکان دارد که آبادی های قدیمی تر از سطح فعلی جلگه پایان تر باشد چنانچه در تپه های فارس اغلباً این نظریه به حقیقت پیوسته است. چون هنوز ۲۰ متر دیگر حفر نشده فقط از روی رقم ۲۰ متر به جرئت فرض کرده میتوانیم که در طبقات تحتانی معلوماتی راجع به ظروف تیکری سه هزار و چهار هزار سال قبل پیدا شده و مسائل ارتباط آن باتیکرهای تپه های فارس و وادی سند روشن تر گردد» از روی چند سطر فوق معلوم میشود که باوجودیکه این قبیل تحقیقات تازه شروع شده معذلك ارتباط مدنیت دوره کلكولى تيك وادى سند و بلوچستان و مناطق شمال اکسوس و اراضی بین خزر وخیلج فارس و دور تر تاسوزیان و عیلام در بین النهرین به وادی هلمند و حوزه هامون سسیتان تعلق دارد. «سرا ور ل استن» ا ظهار نظریه میکند که حوزه هیرمند و سیستان همه دوره های مدنیت کلکولى تيك را دیده و سپری کرده موقعیت سیستان و رولی که درین زمینه بازی کرده مخصوصاً توجه مدفق انگلیس را بخود جلب کرد. و می نویسد که موقیت سیستان بین «سوز» در غرب و «انو» در شمال و بلو چستان و حوزه سفلی اندوس بطرف جنوب شرق (۱) حفريات سيالك جلددوم تألیف موسیو گریشمن
(۲۳) خیلی مهم است و همه این نقاط از يك مدنیت قبل التاریخ مستفید بودند (۱) سر اورل استن در باب تشابه مظاهر این مدنیت هم عمیق شده و میگوید «معلوم نیست که قرابت مظاهر مدنیت در اثر مهاجرت بمیان آمده یا فتوحات یا مر اودات دوستانه دران دخیل است چیزیکه واضح است عمومیت مدنیت است و از حوزه سند (موهنجو دیرو) جنوب پنجاب (هر به) بلو چستان (نال) آثاری بدست آمده که از پهلوهای مختلف یکطرف با مدنیت قبل از سومری بین النهرین و مدنیت‌های يك و دوم سوز و از طرف دیگر با مدنیت ماورای بحیره حزر (شمال اکسوس) شباهت زیاد دارد. چون سیستان در میان این همه نقاط متذکره راه طبیعی بود از امکان بعید نیست که در ارتباط نقاط مذکور به رنگی از رنگ‌ها دخیل نباشد. «اگر روی نقشه دیده شود دلتای هیرمند تقریباً بيك فاصله پنصد میلی از «انو» و «موهنجو دیرو» افتاده بین ظروف تیکری قبل التاریخ دوره انه اولی تيك یا (کالکو تيك) سیستان چه در شکل و چه در تخنيك و چه در رنگ و ظروفی که هیئت امریکائی یو میلی از (انو) کشف کرده شباهت زیاد است چنانچه این نظریه از طرف مستر اندرس Mr. Andrews هم تصدیق شده است. » (۲) پس از روی بیانات فوق واضح معلوم میشود که با وجودیکه تحقیقات قبل التاریخ در دلتای هیرمند و سیستانی افغانی تازه شروع شده و هنوز در کل صفحات مملکت ادامه نیافته باز هم چه از روی همین تحقیقات مقدماتی چه از روی کشفیاتی که در حوزه اندوس و شمال اکسوس و به حواشی سرحدات تاریخی آریانا تماس دارند و از روی نظریات عمومی مدققین بزرگی که در طی مطالعات فوق از آنها نام گرفته شد بدون چون و چرا خاک آریانا نه تنها در صحنه بزرگ مدنیت کلکولی تیک که از حوزه سند تا وادی نیل انبساط داشت شامل بود بلکه هسته مرکزی (۱) صفحه ٩٥٦ - ٩٥٥ اینر موست ایشیا تالیف سر اورل استن Innermost Asia by Sir Aurel Stein (۲) فصل ۳۰ کتاب اینر موست ایشیا تالیف سر اورل استن تا اخر درین موضوع مطالعه شود
(٢٤) وعامل ارتباط پهلو های مختلف آن شمار میر فت وبا مثال كو چكی درین زمینه بیشتر روشنی می اندازیم. لاجوردورول آن در مراودات آریانا: در مراوداتی كه آریانا در زمانه های قبل التاریخ واعصار قدیم تاریخی با كشورهای كهن جهان داشته یك چیزبصورت محقق روشنی می اندازدو هیچ كس ازوجود آن منكر شده نمیتواندو آن لاجورد است. قرار شهادت مورخین قدیمه معدن لاجورد در زمانه های باستان به استثنای شمال شرق آریانا یعنی بدخشان در هیچ یك نقطه دیگر زمین پیدا نمیشدو محصول طبیعی بود منحصر به كشورما. این معدن قیمت بهادر درۀ یمكان بدخشان در نزدیكی راه "كران" وحوالی قریۀ "فر گامو" وجود دار دوهنوز هم استخراج و صادر میشود. مدققین در مطالعات خویش چه در زمانه های قبل التاریخ وچه دراعصار قدیم تاریخی هرجا كه اثری ازین سنگ قیمت بها یافته اند نتیجه چنین گرفته اند كه مراودات تجارتی ورفت وآمد میان همان نقطه و گوشۀ شمال شرقی كشور مابر قرار بود اینك در سطور ذیل اول نقاط و طبقاتی را كه لاجورد از آن پیدا شده باذكر تاریخ آن خاطر نشان نموده وبعد دراطراف آن تبصره میكنم: (١) تپۀ سيالك نزديك كاشان. ازین جا اشیای كوچك لاجورد ی از طبقۀ سوم به بعد پیدا شده و تاریخ آن به مناصفۀ اول هزار چهارم ق م نسبت میشود. (٢) سر زمین سومر. اینجا ازمقبره های شاهان سلالۀ "ایورUr" (حوالی اخیر هزار چهارم ق م) یكعدۀ زیاداشیای طلائی ونقره ئی بدست آمده كه در آن قطعات و نگینه های لاجورد نصب است، هكذا از آبده ئی موسوم به "علم" ارغنون هائی بدست آمده مزین كه در آن صحنه های میتولوژی وداستانی را باصدف وعقیق سرخ و لاجورد زینت كرده اند. (٣) دربین النهرین دراوائل دورۀ ظهور رسم الخط (حوالی ٣٠٠٠ ـ ٣٥٠٠ ق م) از طبقه ئی كه آنرا "جمدت نصر" گویند اشیای لاجوردی كشف شده است.
(٢٥) (٤) در سُوز و طبقه چهارم تپۀ سيا لك (قريب کاشان) از طبقه ئی که پارچه های گل با نوشته های قبل التاريخ بدست آمده زیورات زباده ترین با لاجورد کشف شده. (٥) در مصر از مقبرۀ توتان خامون Toutankhammon که تاریخ آن به حوالی ١٤٠٠ ق م نسبت میشود اشیای زیادی از سنگ لاجورد بدست آمده . (٦) در عیلام از خزانه شو شيناك Chouchinak (حوالى ١١٠٠ ق م) آثار لاجورد یافت شده . (١) از روی پارۀ ملاحظات فوق معلوم میشود که لاجورد حصص منتهی الیه شمال شرقی آریانا در ٤ هزار سال ق م یعنی ٦ هزار سال بیشتر از امروز در تمام کشورهای غربی آسیا از خاك های فارس گرفته تا وادی نیل انتشار یافته بود . در سرزمین سومر و بین النهرین و اراضی جنوب سواحل خزر و خلیج فارس کار بر نفوذ عیلامی آمده و در سه هزار ق م كولتون عيلام در انجاها قوت گرفته بود لاجورد معروف و عمومیت داشت و پیش ازینکه رسم الخط در بین النهرین در حوالى ٣٠٠٠ و ٣٥٠٠ ق م ظهور كند اشیای لاجوردی در طبقات مدنیت آنجا دیده میشود . لاجورد و زیورات واشیای لاجوردی در خاك های فارس و حوزه های دجله و فرات یعنی خاك سومر و عيلام محدود نمانده بلکه به سرزمین فراعنه هم رسیده است چنانچه طوریکه اشاره کردیم از مقبرۀ « توتان خامون » که تاریخ آن به ١٤٠٠ ق م نسبت میشود اشیای زیادی از سنگ لاجورد یافته اند . پس لاجورد بدخشان و وجود آن در نقاط مختلف آسیای غربی حتى در ٦ هزار سال قبل دلیلی است قاطع و آنچه در زمینه مدنیت های قبل التاريخ عصر « انلكولى تيك » آریانا و ارتباط آن با کشورهای غرب اسیا و عمومیت این مدنیت بزرگ از حوزه اندوس تا حوزه نیل نوشتیم همه را بصورت بارز و روشن تائید میکند این را هم بیشتر مستند به نگارشات سراورل استن گفتیم که سیستان و حوزۀ (١) مقاله لاجورد و رول آن در تاریخ مراودات آریانا با کشورهای غربی آسیا در شماره اول مجلۀ آريانا ملاحظه شود .
(٢٦) هیرمند (١) با موقعیت مساعد جغرافیائی خود رول عمده ئی در اعصار قبل التاریخ در انتشار پهلوهای مختلف مدنیت کلکولی تيك این ساحهٔ بزرگ بازی کرده است . لاجورد و انتشار آن در نقاطی که ذکر رفت با صراحت تمام نشان میدهد که شش هزار سال قبل راههای رفت و آمد و تجارت حتی در نقاط صعب المرور و حصص خیلی کهستانی آریانا که بدخشان باشد هم وجود داشت و این راه طبیعی از یکطرف به جلگه فراخ باختر و حوزه های شاداب و مدنیت پرور رودخانه های حصص غربی آریانا مخصوصاً حوزهٔ هیرمند و سیستان وصل بود و از انجا قرار اکشراحات الات از مجاورت نقاطی که ذکر کردیم به سواحل دریای سفید و وادی نیل منتهی میشد . « بارتولد » در جغرافیای تاریخی خود از وجود لاجورد در ابنیهٔ قدیم مصر و اشور صحبت کرده و به این نتیجه میرسد که در قدیم ترین از منهٔ تاریخ میان آریاهای باختری و ساکنین کشور های غربی اسیا و باشندگان سواحل دریای سفید روابطی برقرار بود . مستند بر تاریخ هائی که بیشتر بصورت محقق معین کردیم گفته میتوانیم که نه تنها در قدیم ترین زمانه های تاریخی بلکه حتماً در دورهای قدیم تر که جزء زمانه های قبل التاریخ شود روابط میان آریاهای باختری و کشورهای غرب اسیا برقرار بود آریاها قراریکه در فصل های آینده شرح خواهیم داد قدیم ترین عنعنات تاریخی ادبی حماسی خویش را در باختر و سایر نقاط آریانا بمیان آورده و در حوالی ٢٠٠٠ ق م بنای مهاجرت را بطرف شرق (هند) و غرب (فارس) گذاشتند . شرح این مطالب با تفصیل در فصل و موقع معینه اش می آید اینجا مربوط به تجسسات قبل التاریخ همین قدر متذکر میشویم که قرار کشفیاتی که در تپهٔ سيالك نزديك کاشان در خاك فارس بعمل آمده آریاها در حوالی ١٠٠٠ ق م در اراضی ماورای صحرای لوط ظهور کرده اند(٢) و ایشان طوریکه در فصل های اینده دیده خواهد شد مهاجرینی هستند که در حوالی (١٩٠٠ - ٢٠٠٠ ق م) از باختر از راههای درهٔ هریرود و هیرمند و سیستان بدان طرف حرکت کرده اند . (١) سرجان مارشال در صفحه ٨ مقدمه جلد اول موهنجو دیرو و مدنیت وادی سند میگوید : که بشر در حوزه های نیل و فرات و کارون و هلمند و اندوس یکسان مدنیت خود را انبساط داده است . (٢) این نظریه مستند به نتیجه ایست که موسیو گریشمن از روی حفریات خود بدست آورده است
(۲۷) فصل دوم آریا کتله باختری هند و اروپائی مدنیت و یدی با نگارشات فصل اول روی هم رفته اینقدر معلوم شد که خاك آریانا با وضعیت مساعد ساختمان و موقعیت طبیعی خود مسکون و دارای مدنیت بزرگ بوده و این خرد ثابت میکند که چندین هزار سال پیشتر ازین قابل رهایش بشر بود. با وضعیت موجوده هنوز بصورت عمومی و دقیق اظهار نظر به نمیتوان کرد که باشندگان ٤ - ٥ هزار سال قبل کشور ما و هزاران سال پیشتر ازین از نقطه نظر عرق و تیپ نژادی که بودند ؟ یا همین آریا ها بودند که مراتب اولیه حیات قبل التاریخ را سپری میکردند و این نظریه ایست که به عقیده وید شناسان هند و جمعی از دانشمندان غربی سر میخورد زیرا علمای هندی باختر و سایر حصص آریانا و پنجاب را مسکن اصلی و اولی آریا ها میدانند و اینطور هم نظریه دارند که از ۲۰ هزار سال پیش که مصادف به اولین ظهور ظروف تیکری در مصر و به بعضی عقیده ها شروع دوره كلكولی تيك دران دیار میباشد آریا ها مراتب اولیه حیات قبل التاریخ خود را در اینجا میگذرانیدند. جمعی از علمای غربی هم که موضوع زبان های کتله باختری و شعب هندی و ایرانی آنرا مطالعه میکنند به وجود زبان مادری آریائی در حدود ۸ هزار سال قبل در باختر و حوالی قریب آن قایل میباشند. ازین ها استنباط میشود که باختر کانون اولیه و اصلی آریا به معنی جامع عنصر هند و اروپائی یا اقلاً مرکز اولی آریا به معنی کتله باختری بود. صورت دومی این است که باشندگان کشور ما در دوره هائیکه بالا ذکر شد مربوط کدام عرق دیگر بودند و پیش
(۲۸) از ينکه آریا ها در باختر ظهور کنند کسان دیگری که از نقطه نظر عرق با ایشان فرق داشتند در اینجا زندگانی میکردند . این ها مسایلی است که تحقیق میخواهد وهنوز یکطرفه وقطعی در اطراف آنها چیزی نمیتوان گفت تا جائیکه از روی قدامت « وید » و «اوستا » ومخصوصاً از روی هم آهنگی این دو مأخذ قدیم در ترسیم داستان ها که از زمانه های خود آنها خیلی ها قدیم تر بوده معلوم میشود احتمال پیدا میکند که آریا ها باشنده اصلی این سرزمین باشند یا اقلاً همین « کتله باختری » که اصطلاح اسم آریا از روی روایات تاریخی وادب مخصوص آنها است در دورهای بسیار قدیمی که اشاره نمودیم از عنصر هند و ارو پائی جداشده و مراحل حیات دوره « كلكو لي تيك » خود را درینجا سپری نموده باشند . بهرحال این قضایا در روشنائی تحقیقات جدید روزی حل خواهد شد واینجا حتى العقد وراز نز دیکی به مسایلی که هنوز تاريك است خود داری کرده عموميات مسایل نژاد هند و ارو پائی را که درین يك و نيم صد سال يکطرفه وقطعی حل نشده به سرعت مطالعه میکنیم . به اصطلاح عمومی ارو پائی « آرین » به معنی جامع، دسته ئی از اقوام رادربرمیگرد که زبان آنها بهم قرابت دارد و تمام از و یا حصه ئی از آسیای قریب را اشغال کرده اند این معنی کاملاً اصطلاحی است و ثبوت و مورد استعمال تاریخی ندارد . به معنی كوچك تراسم «آریا » مخصوص شاخه از عنصر هند و اروپائی است که بین گنگا و سواحل خزر افتاده و باشنده گان افغانستان وفارس وحصه از شمال غرب هند را در برمیگیرد و بیان ها خواهیم دید که این دسته را « کتله باختری » میخوانند . این معنی اصطلاحی وفرضی و وضعی نیست بلکه سراسر جنبه تاریخی دارد و دو مأخذی که از آریا های کتله باختری مانده یعنی مجموعه سرودهای ویدی واوستا کلمه فوق را بصورت « آریا » و
(۲۹) «ایریا» در مورد خود استعمال کرده اند و در قدیم ترین دوره های ادبی ما معمول و مروج بود گذشته از دو ماخذ «وید» و «اوستا» مور خون كلاسيك يونانی در مملکت ما از قومی بنام «اری وا Arioi » وازخاك هائی بنام آریا Aria ( حوزۀ هری رود ) و آریانا Ariana ( افغانستان قدیم ) یاد کرده اند و اینها هر كدام مدارك دقیق وصحیح تاریخی است که راجع به انتساب آریاها در ین سر زمین در دست است و دیگران فاقد آنند و نشان میدهد که همان كلمه که به تعبیر اروپائیها به معنی جامع به اقوا می نسبت میشد که در زبان شباهت به هم دارند وبصورت اصطلاحی وفرضی در مورد انها تطبیق میشود در مورد اهالی وخاك کشور ما با سوابق وشواهد تاریخی استعمال میشد و هیچ کس ازین امر انکا ر نمیتواند . ( ۱ ) خوشبختانه خود اروپائی ها هم معنی کلمهٔ (آریا) را بصورت وضعی و جامعی که ذکر شد گذاشته و برای اقوا می که من حیث شباهت زبان به این کلمه یاد میگردیدند اسم تر کیبی «هند و ارو پائی» یا «هند و ژر من» را بمیان اوردند و به این صورت آریا مجدداً به معنی قدیم و تاریخی خود برگشت . پیشتر گفتیم که موضوع «آریا» و «آریائی» اصلاً واساساً در اثر تفصيل قرابت هائی بمیان آمد که در زبانهای دسته ئی از ملل بمشاهده رسیده و این مسئله در جمله بزرگترین کشفیات عصر ما است که با خود يك سلسله مسائل خیلی مهم و دلچسپ دیگر را روی کار آورده است . در مناصفه دوم قرن ۱۸ یکنفر مبلغ فرانسوی انکتیل دوپرون، Anquetil-Duperon در سال ۱۷٦۱ به هند آمده اوستا را نزد پارسی های هند مطالعه کرد و در ۱۷۷۱ اولین ترجمه آنرا به محیط اور پا عرضه داشت . (۱) صفحه ۹ کتاب اریاها تالیف ژورژ پواسن ، Les Aryens, Par Gorges Poisson
(۳۰) مجامع علمی ملتفت شدند که زبان کتاب مذکور یعنی «زند» با سانسکری شباهت دارد . یکنفر از مبلغین دیگر فرانسوی «کوردو Coeurdoux» در ۱۷۶۷ مکتوبی در اکادمی ادبیات و حفظ اثار فرانسه نوشته و بار اول موضوع شباهت بین کلمات سانسکریت، یونانی و لاتین را وانمود کرد، در ۱۷۸۶ مستر ویلیم جان William Jones در خطابه ئی که در انجمن اسیائی کلکته ایراد نمود نظریه قرابت زبانهای سانسکرت و یونانی ولاتینی، حتی جرمنی و سلتی را در میان نهاد . این مطالعات ادامه یافت و چون در اوایل قرن ۱۹ موضوع قرابت السنه اقوام هندواروپائی با دلایل علمی ثابت شد طبیعی این نتیجه بمیان امد که اقوام مذکور از یک نژاد بوده و در اصل ومبداء بهم اشتراک داشتند، به این ترتیب موضوع تجسس خانه اصلی و اولی آریا ئی طرف توجه علما قرار گرفت، از ان وقت تا حال تقریباً یک ونیم صد سال است که جمعی از علمای ملل مختلف درین زمینه مطالعه و اظهار نظریه میکنند و هر کس از پهلوئی مطالعات خود را شروع کرده و با اقامه پاره دلایل کانون اولیه آریا را در نقاط مختلف مثل شمال اروپا، اسکاندینا و، فنلند، جرمنی، حوزه دانیوب، شمال بحیره اسود جنوب روسیه شبه جزیره بالقان، بین اورال و التائی، اسیای مرکزی سایبریا، پنجاب و غیره معین کرده اند که محض تذکار آن و نظریات و اسمای علما به جلدهای ضخیم پوره نمیشود بنا برین ازین همه جرو بحث ها یک قلم صرف نظر نموده به اولین نظریه عمومی که مهمترین وموثق ترین همه میباشد و دو منبع بزرگ آریا (سرود ویدی واوستا) انرا تائید میکند مراجعه میکنم. در اولین وهله ئی که موضوع آریا را قرابت السنه اقوام هندواروپائی بمیان آورد عقیده اولی وعمومی برین قرار گرفت که سرزمین اولیه اریائی در دامنه های شمال هندوکش عبارت از حوزا کوس یا صفحات باختر است . بزرگترین طرفدار این نظریه مکس مولر Max Muller
(۳۱) (۱) فرانسوالنور مانت Francoi Lénormrant (۲) بود بالا اشاره کردیم که در ین يك ونيم صد سال راجع به تعين مهد اولیه واصلی آریائی مطالعات زیاد شده ونظریات گونا گونی بمیان آمده و با تحقیقات آینده مهد اولیه آریا هر جا معین شود خود مسئله ئی که همه در آن متفق اند ومتفق خواهند بود و با هر نظریه ئی که تا حال بمیان آمده موافقت کامل دارد و تازه ترین تجسسات انرا تائید میکند این است که باختر کانون و مهد آن کتله آریائی است که در افغانستان و هند و فارس منتشر شده اند؛ اگر غير از يك کانون اولیه به کانونهای فرعی دیگری قائل شوند و فرضا باختر آن کانون اولیه نباشد، بدون چون وچرا کانون فرعی آریائی های افغانستان و هندو فارس خواهد بود و برای انها مهدو کانون اصلی هم بشمار میرود بناءً علیه از جروبحث های بی مورد و در هم و بر هم که بیش ازيك نظريهٔ شخصی ارزشی ندارد صرف نظر کرده مستقیماً به استناد موثق ترین ماخذ آریائی متذکر میشویم که اوستا یگانه کتابی است که اسم گرفته وبصورت واضح مهد اولیه شاخه از اقوام هند و ارو پائی یعنی «کتله باختری» را که خود را «آریا» خوانده اند در «ایریانا ویجه» قرار داده است. این مطلب کمی باریکی دارد وشرح میخواهد. درین شبهه ئی نیست که اقوام هندواروپائی ازيك نقطه واحد منشعب شده و در خاك های اسیا و اروپا پرا گنده گردیده اند. این نقطه واحد هر نامی داشته و هر جائی که بوده، بوده ولی آریائی های باختر زمانیکه دارای ماخذ ادبی ومذهبی شدند خاطره قدیم را اسم و صفت وموقعیت معینی داده اند که از روی آب و هوا ومميزات جغرافیائی و تشخیص بعضی رود خانه های ان میتوان انرا بین حوزه علیای سیردریا واکسوس قرار داد لذا به تناقص نظریات قسمتی از مدققین کاری نداشته موضوع آریا را در کشور خود از «ایریانا ویجه» اوستا و «بخدیم سریرام» شروع میکنیم Lectures on the science of languvages 1861-64 Manuel d'histoire ancienne de l'Orient 1869
(٣٢) تشابه زبان : درین شبه ئی نیست که آریائیها عموماً از هند گرفته تا منتهی الیه غربی اروپا منتشر شده اند و زبان های آنها بهم شباهت دارد معذالك در ميان تمام السنه اقوام هند و آرو پائی زبان سانسكریت وزند کمتر از يكديگر فرق کرده وبيشتر بهم شباهت دارند و محض از لحاظ تشابه زیاد آنها گفته میتوانیم که مرکز حیات و مهاجرت آریائی نقطه بوده که این دو زبان در آنجا حرف زده میشد اینجا فوراً سوالی در میان می آید که این نقطه کجاست؟ جواب سوال خیلی آسان و بدون اقامه دلایل گفته میتوانیم که عبارت از حوزه اکسوس «باختر» میباشد ویدشنا سان عموماً به این معترف اند که قسمت قدیم سرود ویدی در غرب «سندهو» در« کاپيسا » و دیگر نقاط آریانا به میان آمده و قرار اشاره این سرود ها، سرودهای قدیم تری هم بوده که پیش از عصر مهاجرت در کانون حیات آریائی سروده شده است. غیر از باختر هیچ نقطه ئی بین هندو فارس صلاحیت چنین مقامی را ندارد زیرا با مطالعه دقیقی که در متن سرود ويد و اوستا از نقطه نظر زبان و ادب و جغرافیه و توپو گرافی محلی وغيره بعمل آمده ثابت شده است که باختر مرکز زبان سانسكریت وزند «۱» است و بعد از انتشار آریائی ها ازین نقطه به دو طرفه هندو کش تمام آریانا حیثيت كانون بزرگ این دو زبان را پيدا كرده است. تشابه بين زبان سانسكریت وزند از يك ودوصدهزار كلمه گذشته، با جزئی تغیری در صوت كلمات که آنهم قانون معینی دارد فقره های کامل يك زبان ، زبان دیگر میشود و این امر ، طبیعی حکم میکند که دو لهجه (۱) «زبان زند همان زبان اوستا است و ازین جهت بعضی ها انرا « اوستائی» ، برخی «باختری» گویند. دار مستتر مرکز انبساط این زبان را در جنوب هندوکش در حوزه اراكوزی «ارغنداب » قرار میدهد و نظریه او راجع به پښتو این است که یا از «زند» یا از زبانی که نزديك به «زند» است منشعب شده.
(۳۳) مذکور شاخه های یک زبان را حداند که با بعضی لهجه های دیگر که ذکر آن در اینجا مورد ندارد دسته السنه باختری را تشکیل میدهد پس از روی تشابه فوق العاده زبان سانسکریت و زند ثابت میشود که روزی متکلمین این دو زبان دریک نقطه که عبارت از «باختر» باشد یکجا زندگانی داشتند و این جا مهد پرورش و نشو و نمای «آنها» بشمار میرود. بالاخره از همین جا به سائر نقاط آریانا و هندو فارس مهاجرت اختیار کرده اند. آئین و معتقدات: همانطوریکه زبان سانسکریت و زند بهم خیلی نزدیک اند معتقدات کسانیکه به این دو زبان متکلم بودند هم شباهت زیاد داشت. آئین آریائی قراریکه از خلال سرود وید و اوستا معلوم میشود در اس اساس فرق زیاد نداشت و پاره اختلافاتی که مرور زمانه بمیان آورده بیشتر مربوط به جزئیات است و اساس مشترك و قدیم آنها را پوشیده نمیتواند پس از روی معتقدات هم گفته میتوانیم که قبایل آریائی خصوص آنهائیکه پیروان کتب وید و اوستا بودند در اوائل وهله دريك قطعه زمین می زیستند که عبارت از باختر و سائر نقاط آریانا میباشد . افسانه ها: از روی افسانه ها و اساطیر باشندگان افغانستان، هند وفارس وغیره هم اینطور معلوم میشود که باختر و سرچشمه اکسوس کانون نژادی بوده و از آنجا مردماني به چهار گرد افق پراگنده شده اند. میگویند در میان اهالی جوار پامیر قصه ئی معروف است که قرار آن نوع بشر در دامنه های پامیر زندگانی داشت و در اثر ائتلاف آتش احجار از هم پاشیده و مردم از مجرای چهار مخرج طبیعی دره های اندوس و اکسوس و سر دریا و تارم به چهار جانب افق پراگنده شدند . فارسی ها و افسانه های آنها به این نظریه معترف است که اجداد آنها از خاك باختر برامده و از آنجا بامها جرت های پی در پی بخاك های جنوب خزر و مجاور خلیج فارس انتشار یافتند.
(٣٤) اساطیر هندی هم به این نظر به موافقت دارد که عناصر آریائی از شمال هندوکش از راه دره های کابل و گومل و سوات به حوزۀ پنجاب رسیده اند. سرود ریگ وید: اولین کتاب سرود های آریائی یعنی «ریگ وید» اگر واضح و مستقیم راجع به مسکن اصلی واولی وقدیم آریائی چیزی نمیگوید از اشارات غیر مستقیم متن سرود پارهٔ معلومات مفیدی بدست می آید که ازان خطوط حرکت ومهاجرت آریائی ها در آریانا واز آریانا به کشور های مجاور (هند و فارس) واضح معلوم میشود و راجع به مسکن اولیه آریائی هم روشنی خوبی می افتد. در سرودها جملات «صد زمستان» و «صد خزان» زیاد استعمال شده و ازین برمی آید که آریاها پیش ازینکه به «سپته سندهو» یا علاقۀ هفت دریا (پنجاب فعلی) برسند در منطقۀ سردی زندگانی داشتند که زمستان آن کثال بود و تقریباً ده مأه سال را دربر میگرفت با اتکاء به نقاط معلوم حرکت آنها که در جنوب هندوکش واضح ومعلوم است میتوان به صفحات شمال سلسلۀ کوه مذکور رسید و در آنجا این منطقۀ سردرا در سر چشمۀ اکسوس و اراضی همجوار آن که عبارت از بدخشان علیا ومنطقهٔ بین اکسوس و سردریا باشد قرار داد. در فصل اول سرودهای «ریگ وید» حین صحبت از استعانت «اندرا» چنین اشاره شده که از «منزل قدیم» خود بکمك ما فرا رسید. این «منزل اندرا» یا (Indralaya) را بعض مآخذ دیگر (١) واضح در شمال هندوکش قرار میدهند. «منزل قدیم اندرا» به معنی دیگر همان «مسکن قدیم» آریائی است وبه یان ترتیب سرود ریگ ویدهم برای تعین مهد آریائی مارا به طرف باختر و سر چشمۀ اکسوس وازاضی متصله آن رهنمونی میکند. (١) در صفحۀ ١٨ - Tre Aryanisation of India by Dutt ماخذ مذ کور بنام های Sabdaratnavali, Amaraksoha یاد شده
(٣٥) اوستا : اوستا کتاب آن دسته آریائی های کتله باختر که بطرف هند و فارس مهاجرت نکرده و در موطن خود باقی ماندند راجع به « مسکن اولیه » آریائی نسبت به سرود ریک وید واضح تر صحبت میکند . در « فرگارد » اول «وندیداد» که حصه سوم اوستا میباشد شانزده قطعه اراضی زیبای اوستائی ذکر شده که شرح آنها را در فصل مدنیت اوستائی خواهیم دید . به تعبیر اوستا این قطعات یکی بعد دیگر بمیان آمده اند واولین آنها «ایریاناویجو » نام داشت و دارای زمستان سخت وطولانی بود وحتی علت اصلی مهاجرت آریائی ها را هم از ین قطعه سرما وخنك قلمداد میکنند و به دلایلی که پایان شرح میدهیم وا ضح معلوم میشود که اولین قطعه خاك او ستائی یا مهد اولیه آریائی عبارت از سر چشمه اکسوس واراضی متصل آن بود . مهاباراته : مهاباراته که مجموعه رزمی است ومیتوان آنرا ادامه ادبیات «ویدی» خواند از يك عده قبایلی مثل : ملا Malas «مالا Malas و ما لا وا Malavas اسم می برد که در دیگر ماخذ سانسکریت بصورت « ما دا Maddas» « ماداو ا »Maddavas» «مادرا » Madra «ومادرا کا Madrakas» یاد شده اند وچون « باهیکا » در ادبیات سانسکریت بصورت با هلیکا Bahbkas هم آمده و این نام ، نام بلخ است « پروفيسر » پرزی لوسکی J.przyluski» نتیجه گرفته میگوید که قبایل مذکور از بلخ به پنجاب آمده اند ودرین مرحله باز میبینیم که مبداء یکعده قبایل آریائی به شمال هندوکش به باختر نسبت میشود . مهد ظهور و پرورش آریا : با شر حیکه گذشت از روی تشابه زبان ، معتقدات وازروی افسانه ها وداستان ها و اساطیر و باز از اشارات وتذكار صريح منابع خود آریائی یعنی سرود ویدی واوستا و مهاباراته واضح معلوم میشود که مهد ظهور آریائی قطعه خاك سرد بین سرچشمه اکسوس وسر دریا بوده و از انجا
(٣٦) بطرف جنوب به سغد و باختر منتشر شده اند و باختر مهد پرورش وکانون تهذیب و مرکز مملکت داری ایشان بشمار میرفت . باشتهادت منابع خودشان «آریا» Arya همین کتله را گویند که در باختر هزاران سال پرورش یافته و به تدریج در دیگر نقاط آریانا پراگنده شده، حصه ئی هم از انجا به خاک های ممالک مجاور انتشار یافت . اگر چه تنها کلمه «آریا» هم این دسته را از سایر موج های هندو اروپائی مجزا میکند ولی برای اینکه مغالطه پیش نشود میتوان آنها را بنام «کتله آریائی باختر» خواند. معنی کلمه آریا : آریا از نقطه نظر دیانت به معنی پرستنده، معتقد، قربانی دهنده آمده و مفهوم اصطلاحی اولیه وقدیم آن نجیب، شریف، بادار، آقا مالک، اختیار دار است و با کثرت استعمال در موارد مختلف یکعده صفات دیگر از قبیل جوانمردی، مهمان نوازی، رشادت، دلاوری، وطن دوستی، جنگجوئی و غیره بدان پیوست گردید. و در هر کدام ازین صفات مفهوم نجابت هم آهنگی دارد. فراموش نشود که این کلمه مفهوم اجتماعی و سیاسی بزرگی هم دارد. زمانیکه آریا ها به دو طرفه هندوکش اقامت داشتند دانایان آنها برای تمیز خود از بیگانگان و از سایر شاخه های همنژادان خود به این فکر افتادند که برای قبایل خود ولو هر قدر متعدد هم باشند نام واحدی وضع کنند تا از تفرقه برکنار بمانند و به هم متحد باشند، برای این مقصد نام «آریا» بمیان آمد و بر همه یکسان اطلاق میشد. طبیعی این نام با مهاجرین آریائی به هند هم انتشار یافت ولی در مفهوم آن به تدریج تغیرات پیش شد. برای اینکه آریا ها با بومیان هندی مخلوط نشوند طبقات اجتماعی پیدا شد که عبارت از «کشاتریا»، «برهمانا»، «ویسیا» و «سودرا» میباشد. اولی برنجبای جنگجو دومی بر روحانیون سومی براهل حرفه و پیشه
[BLANK PAGE]
(۳۸) پیشه بود « ورشو » یاچرا گاه بنظر ایشان بصورت مادی و معنوی اهمیت خاص داشت و هیچ از امکان بعید نیست که در صفحات شمال هندوکش و حوزۀ ارغنداب که هر دو برای تربیۀ حیوانات خیلی مساعد است « آریاورته » یا راول در مورد « چراگاه آریا » استعمال شده و یا فرق لهجه در جنوب هندوکش و سواحل ارغنداب باهمان مفهوم خود « آریاورشه » شده باشد و وقتیکه قبیله « بهاراته » با حیوانات خود به حوزۀ « سندهو » ( سند و پنجاب ) سرازیر شدند آنجا را بنام خود « بهاراته ورته » موسوم ساختند ایریانا ویجه : بعداز مهاجرت دسته از آریائی های کتلۀ باختری به هند و فارس آنهائیکه در وطن قدیم خود باقی ماندند در اثر مقتضیات زمان در زبان « آئین » متعقدات و دیگر ممیزات خود پارۀ تغیراتی بمیان آوردند ، چون زبان تحت تغیرات آمد در نام ها هم از جنبۀ صوت و لهجه پارۀ تغیراتی پیش شد و عوض « آریا ورته » « ایریانا ویجه » عرض وجود کرد . این اسم توهم مرکب از دو کلمه است یکی « ایریا » و دیگر « ویجه » ایریا همان کلمه « آریا » است که بیشتر معانی و مفهوم آنرا مطالعه کردیم . « ویجه » کلمه ایست که عوض « ورته » یا « ورشه » بیان آمده و در معنی با کلمۀ اول الذکر فرق ندارد ، زیرا « ویجه » هم مسکن و جای معنی دارد و معنی مرکب « ایریانا ویجه » مانند « آریاورته » مسکن آریا میشود . همان طور یکه کلمۀ « ورته » یا « ورشه » تا امروز در پشتو بصورت « ورشو » به معنی « چراگاه » باقی مانده « ویجه » هم عيناً شکل ، تلفظ و معنی خود را محافظه کرده و در میان پشتون های ارغنداب به معنی جای و مسکن استعمال میشود . چیزنوی که در میان این دو کلمه دیده میشود حرف ( ن ) یا کلمۀ ( نا ) است که در زبان اوستائی با ختریا زند معنی نسبتی دارد و مسکن آریا را مسکن آریائی ساخته ، ایریانا ویجه بصورت « ایریانم ویجو » و « اران وج » هم آمده .
(۳۹) اوستا سرزمین «ایریاناویجه» را کنار رود خانه «وانکوهی دیتیا» قرار میدهد و این رودخانه عبارت از آمودریا است . «سرسرپرسی سایکس» در تاریخ افغانستان (۱) می‌نویسد که: «اران وج Eranyej» خانه اصلی آریائی بین رودخانه اکسوس و ایکزارت واقع بود پس گفته میتوانیم که آریانا ویجه متذکره اوستا علاوه بر اینکه یادی از خاطره قدیم مهد اقوام هندواروپائی میدهد با ممیزات مخصوص اوستائی خود قطعه زمین نسبتاً سردی است بین سرچشمه سر درباو آمودریا که با مفهوم وسیع گوشه‌ئی از بدخشان را هم در بر میگیرد . آریاها در باختر : قراریکه از روی سایر منابع مخصوصاً اوستا معلوم میشود آریاها بیشتر در اثر سرما و خنك از ایریانا ویجه مهاجرت نموده و از راه سغده (سغدیان) ومورو (مرو) به بخدی (باختر) آمدند. از حوالی پنج هزار سال قم تا ۲ هزار ق‌م اقلاً سه هزار سال در باختر بود و باش داشتند. حیات آنها در اوایل خیلی ساده وطبیعی بود و شكل خانوادہ کی داشت و آهسته آهسته قلعه‌های مستحكم و قریه ها و شهر ها بمیان آمد. زندگانی آنها در اوائل بیشتر جنبه مالداری داشت و پس از تر شکل نیمه مالداری و نیمه زراعتی بخود گرفت تا اینکه به تدریج جنبه زراعتی آن ترقی کرد. در اوائل اداره بدست پدر‌های خانواده بود تا اینکه به تدریج رئيس قلعه و رئيس قریه بمیان آمده و اولین پادشاهان آریائی در بخدی بنای حکمرانی را گذاشتند و حیات به دور بخدی خیلی متراکم شد و جای برای رهایش مردم و چراگاه حیوانات‌شان محدود گردید. انتشار آریاها از باختر به دوطرفه هندوکش : در حوالی ۲ هزار ق‌م آریائی‌های باختر چه در اثر تراکم تعداد چه بواسطه تنگی جای بنای جنبش و حرکت را در باختر گذاشته و به تدریج چه در صفحات شمال و چه در دره‌ها و مناطق جنوب هندوکش پراگنده شدند. از روی پاره (۱) جلد اول صفحه ٢٦
(٤٠) معلوماتی که سرو دريگ ويد واوستا درين زمينه ميدهد تا اندازه کافی سمت حرکات ونقاط مها جرت آریا به دو طرفه هند و کش واضح میشود. از سرود «و یدی» چنين استنباط ميشود که قبایل ویدی از دره های هند و کش در کاپيسا یعنی حوزه کوهدامن پایان شده واز ينجا تقريباً راههای طبيعی مجرای رود خانه هایش گرفته بطرف مناطق شرقی و جنوبی و جنوب غربی منتشر شده اند دسته رود خانه «کو بها » یعنی کابل ومعاونین انرا پيش گرفته و از راه های نجرو وتگاو وسروبی و لغمان به حوزه رود کنر رسيده واز انجا به حوزه سواتو يعنی رود خانه سوات منتشر شده اند. دسته دیگر از حوزه کاپيسا و کوبها بيشتر بطرف جنوب رفته به دامنه های سپین غر پرا گنده شده اند واز انجا به دره های زیبای «کر ومو» یعنی کرم و«کوماتی » یعنی گومل وديگر نقاطی که از اب های رودخانه های سفيد کوه و کوه سلیمان اب میخورد منتشر گردیدند . همین قسم دسته ديگر به حوزه شاداب سراسواتی یعنی از غند اب رفته در اراضی گرد و نواح آن مسکن گرفتند مانند قبيله معروف «بهار اته» وعشایر مربوطه آن . آریا هائی که در بدخشان عليا ودره های نورستان اقامت دارند بنام تیپ « هومو الپينوس» يا تيپ کهستانی یاد ميشوند و در مورد آنها اصطلاح ارياهای کهستانی خوب تر تطبيق ميشود. از روی اوستا اینطور معلوم میشود که اریا ها بعد از حرکت از «اير يانا ويجه » به سغدیان و مرو منتشر شده و بعد به سوا حل چپ اکسوس به بخدی متوطن گردیدند و از اینجاب موجی بطرف صفحات غربی در نیسایا (ميمانه واندخوی) وحوزه سفلی مرغاب و هری وا ( وادی هری رود ) منتشر شده و موجی هم دره های هندوکش را عبور کرده در «ويکره تا»یعنی دره کابل و « کتره» یعنی حوالی غزنی پرا گنده شده اند.سپس با از حوزه هری رود شاخه بطرف وادی
(٤١) ایتومنت یعنی هیرمند وهری واتی یعنی حوزه ارغنداب پایان شده و یا از دره کابل و غزنی موجی بدان طرف ها سر کشیده است یا از هر دو جانب. مقصد در این است که آریائی های باختر به دو طرف هندوکش یکسان پراگنده شده و بامرور وقت تمام زوایای کشور را مملو ساختند . این مهاجرت ها و جابجا شدن های آنها را عموماً بین سال های ١٩٠٠ و ١٤٠٠ ق م قرار میدهند . ریشه «آریا» در يك عده نام ها : با انتشار آریاها به دو طرفه هندوکش و استقرار آنها درین نقاط اسما و كلمات اصل آریا ئی در مورد رود خانه ها ، شهرها ، قبائل وغيره بسیار استعمال شد، و بعضی های آن تا امروز از بین نرفته از آنجمله یکی خود کلمه « آریا » است آریا با تحریقات مختلفی که زاده مقتضیات نقاط مختلف است در يك عده نام های خاص نقاط کشور ما محافظه شد، و این بجای خود دلیل بزرگی است که عمومیت این کلمه را درین سرزمین نشان میدهد و بطور مثال از چند نمونه ذکر میکنیم : هریو Haroyu : نامی است که اوستا برای خطه شاداب وادی هری رود داده، درین کلمه ریشه قدیم (آریا) گنجانیده شده که از آن در مرور زمانه کلمات: هری ، اری ، آریا ، هرات بمیان آمده است. هراوی تی : این نام را اوستا به قطعه قشنگ ارغنداب داده و این جا هم کلمه (هرا) ریشه قدیم (آریا) را نمایندگی میکند . در کلمۀ اراکوزی که یونانی ها در مورد این منطقه استعمال کرده اند ریشه قدیم شکل (ارا) بخود گرفته است و حتی اگر به دوره آشوری ها هم بالا برویم (ارا) در اسم «ارا کوتس» ، « ارا کوئی » دیده میشود . آریاکا Ariaka : شهری بود در ولایت مارجیان که باشندگان آنرا «آریا کی» Ariakai میگفتند و دیده میشود که در نام شهر و باشندگان آن کلمه (آریا) باشکل کامل خود موجود است.
(٤٢) آریاسپ Ariaspe : یکی از شهرهای مهم در انجیان بود وقرار نظریه آرین کنار رود هیرمند وقوع داشت . اهالی آنرا «اریاسپه» یعنی «آریا های سوار کار» میگفتند . کلمه آریا در نام شهر و باشندگان آن هر دو بدون جزئی تغییر و تحریفی دیده میشود. اریستو فیل Aristophyles : بطرف غرب ولایت پارو پامیزاد(ولایت کابل) مردمانی بنام «اریستو فیل» زندگانی میکردند که بطلیموس از آنها اسم برده و «اندره برتلو» عین مفهوم (آریا) را به این کلمه داده و ایشان را مردمان نجیب نژاد خوانده است (۱) در اول این اسم کلمه آریا بصورت (اری) ظاهر است. ارتا کانا Artakana : یکی از شهرهای خیلی کهن حوزه شاداب هری رود شهر ارتاگانا است که پیش از ظهور اسکندر مرکز ولایت آریا و اقامتگاه نجبا و شهزادگان این خطه بشمار میرفت. ریشه کلمه آریا بصورت (آر) در اول این اسم هویدا میباشد. اریوس : نام رودخانه هری رود است (ار) یا (اری) که در این اسم ملاحظه میشود تحریفی از کلمه (آریا) یا (هریوا) است پس اگر تجسس شود ازین قبیل نام ها در میان اسمای شهرهای قدیم و رودخانه ها و قبایل کشور ما زیاد است که کلمه آریا یا بصورت کامل یا با جزئی تغییر و تحریف در آنها موجود است و ریشه آن بیک نگاه شناخته میشود. آریانا : با شرحیکه بالا داده شد شبهه نماند که آریاها به تدریج از باختر به تمام نقاط دو طرفه هندوکش انتشار یافتند و وجود کلمه آریا در نام های رودخانه ها (۱) صفحه ۵۹ آریانا تالیف کهزاد.
(٤٣) و شهرها و یکعده قبایل یادگاری است که انتشار و توطن آنها را درین سرزمین ثابت میسازد و کثرت استعمال این نام خود بخود دلیلی است که تمرکز آنها را از همه جا بیشتر در مملکت ما وانمود میکند ریشه قدیم «آریا» که در دیگر کلمات نشان دادیم با مفهوم قدیم چندین هزار ساله خود از بین نرفته و در عنعنات باشندگان اینجا باقی ماند. در سانسکریت «وذا» یعنی زبانی که سرود ویدی دران گفته شده و آنرا بعضی ها زبان «آریا» یا «اریائی باختری» هم میخوانند صورت جمع «آریا» «آریان» میشد. آریا نجیب و اریان نجبا معنی داشت و چون «آریان» یعنی «نجبا» به دو طرفه هندوکش جا گرفتند کشور خود را به نام خود «آریانا» یعنی «مسکن نجبا» خواندند و این کلمه چنین به میان آمد که (نون) آخر کلمه (آریان) را فتحه نسبتی دادند و «اریان» اسم مکان تشکیل گردید این فتحه را بعضی ها به (ه) و بعضی ها به الف تبدیل نموده اند ولی برای سهولت لهجه و فرقی که میان صورت جمع و صورت اسم مکان باشد نوشتن آن بصورت الف مرجح است و این همان کلمه «آریانا» است که به معنی «مسکن نجبا» از زمان انتشار آریاها به بعد در مورد کشور ما استعمال شده و قدیم ترین نام مملکت ما میباشد درین هیچ شبهه نیست که مفهوم (مسکن آریا) و نسبت آن به خاک های مستعد دو طرفه هندوکش از یادگارهای استقرار اریائی است که پیش از انتشار و عمومیت آنها به همه جا در قطعات محدود به شکل (آریاورته) (آریاورشه) (آریان ویجه) (ایریان ویجه) ظهور کرده و بالاخره قلمرو وسیع تری را که از جریان رودخانه های پامیر و هندوکش آب میخورد بنام (آریانا) مسمی ساختند. بعبارت دیگر این اسم مرکب از دو جزء است یکی (آریا) که اسم خاص و همان نام قدیم چندین هزار ساله است که قبایل آریائی ویدی بصورت اسم مشترك برای خود وضع نموده بودند و دیگر کلمه (نا) که در حقیقت همان (نون) مفتوحه است که در عصر اوستائی به کلمه «ایریا» پیوست شده و مفهوم نسبتی دارد
(٤٤) بسان ها به این وزن و آهنگ اسمای زیادی عرض وجود نمود مانند : (ساکستانا) مسکن (اسکائی ها) «در انجیانا » مسکن زرنجی ها «بکتریانا» مسکن باختری ها و غیره. آریانا اسم با مسمی و قدیم مملکت ما از دوره های ویدی واوستائی به بعد فراموش نشده و در خاطره های توده مردم مانند سرودها و دیگر عنعنات تاریخی محافظه شده رفت. اولین کسی که این اسم را تذکار داده مورخ یونانی اراتوس تنس Eratosthenes است که در نیمۀ اول قرن سوم ق م می زیست. اصل نگارش خود او در دست نیست بلکه استرابو جغرافیه نگار و مورخ یونانی (٦٠ ق م – ١٩ ب م) از زبان او کلمۀ آریانا را تذکار داده است. علاوه بر استرابو، بطلیموس، پلینی، اپولودوروس ارتمیس Apolodorus of Artemis از اریانا اسم برده اند. حدود آریانا : قراریکه از روی متن اوستا (۱) و شهادت نگارشات مورخین و جغرافیه نگاران یونان و لاتین برمی آید آریانا حدود و سرحدات مشخص و معین داشته و تاجائی که معلوم میشود سرحدات مذکور هم بیشتر طبیعی بود حدود آریانا قرار نگارشات استرابو بدین قرار بود : سرحد شرقی رود اندوس (سند) حد جنوبی اوقیانوس بزرگ (بحر هند) خط شمالی آن کوه پارو پامیزوس و يك سلسله کوهستاناتی بود که از شمال هند تا در بند خزر امتداد داشت، قسمت غربی آن را خطی معین میکرد که پارتیا را از مدیا و کرمان را از فارس و پاره تا کنه Paraetakené جدا می ساخت. استرابو در نظریات خود این جمله را هم علاوه میکند که آریانا بعضی حصص فارس، مدیا، بکتریا و سغدیان را هم در بر میگرفت. زیرا باشندگان این نقاط تقریباً به يك زبان متکلم اند (۲) "اپولودوروس" هم این (۱) ولایات اریانا به اساس متن اوستا در فصل سوم داده شده است. (۲) صفحۀ (۳) تجسس در ابنژادهای افغانستان تألیف بیلو
(٤٥) جمله آخیر «استرابو» را تائید وتکرار نموده میگوید که آریانا بعضی حصص فارس ومدیاومناطق شمال باختر وسغدیان را دربر میگرفت . مشار الیه مخصوصاً این نکته را خاطر نشان میکند که بکتریانا قسمت عمده آریانا بشمار میرفت چنانچه بزبان ادبی تر میگوید که «باختر مروارید آریانا است» پس بدون اینکه اینجا به تفصیل نظریات نویسندگان اروپائی پرداخته شود با معلوماتیکه از نویسندگان كلاسيك یونان ولاتین به ما رسیده میتوان گفت: از زمانیکه مورخین وجغرا فیه نگاران مذکور به کشور ماتماس پیدا کرد ند یعنی سه چهار قرن پیش و یکی دو قرن بعد از عهد مسیح سرحدات آریانا نزد باشندگان آن کاملاٌ مشخص وحدود معین داشت به این ترتیب که سرحدات شرقی وجنوبی آن طبیعی معین بود . شرق آنرا از کامکت تا اوقیانوس هندر و داندوس (سند) معین میکردوسمت جنوبی آن را اوقیانوس بزرگ با بحیره هند محدود ساخته بوده چون بکثریانا قسمت عمدۀ آریانا ومروارید این کشور زیبا خوانده شده نه تنها جزء لا يتجزای آن بلکه بهترین ولایت و مرکز آن شمرده میشد سغدیانا که همیشه در ادوار باستانی صمیمه وجزء باختر محسوب میشد قرار شهادت مورخین كلاسيك یونان ولاتین داخل آریانا بود پس سرحد شمالی آن عبارت از «سردیا» یارود سیحون بود میماند قسمت چهارم یعنی غرب و آنرا خطی معین میکرد که کرمان و پارتیا را به آریانا مربوط میساخت و مدیا و فارس را بطرف غرب میگذاشت به این ترتیب حدود آریانا از نقطه نظر اوستاو مورخین كلاسيك ومعتبر یونان طوری بود که شرح یافت در فصل آینده ولایات و قطعات خاک آریانا از نقطه نظر اوستا شرح داده شده است .
(٤٦) سرودویدی یکی از ممیزات برجسته آریائی که بیشتر مربوط به کتله آریا ئی باختر میباشد این است که این نوده نجیب از قدیم ترین زمانه ئی که تا حال بصورت صریح علما به تعین آن موفق نشده اند از خود منظومه ها و سرودها یا بزبان دیگر یك دوره « ادبیات شفاهی » داشتند که منبع معلومات ماوسر چشمه تمام افتخارات خود ایشان بشمار میرود . فهمیدن موضوع و دوره ادبیات شفاهی اگریرای دیگران کمی مشکل باشد برای ما افغان ها اشکالی ندارد زیرا زبان پښتو واجد چنین دوره بوده و حتی میتوان گفت که دوره ادبیات شفاهی این زبان خیلی ها طولانی تر بوده است و چون زبان پښتو شاخه از السنة باختری آریائی است مدتی دوره ادبیات شفاهی را در اصل زبان سرودها پیموده و بعد حینیکه در اثر مهاجرت ها و دور شدن شاخه های آریائی باختر از همدیگر لهجه ها از هم متفاوت گردید، پښتو هم با وضعیتی که اختیار کرد تازمان انتشار رسم الخط عربی دوره ادبیات شفاهی خودرا ادامه داده است . ادبیات شفاهی و تحریری در اصل مفهوم حقیقی فرقی ندارد جز به اینکه آنچه بزبان گفته میشود توسط علامه یا رسم الخطی به قید تحریر هم در آید ، زمزمه با لب و دهن و زبان چیز طبیعی است که با خلقت انسان یکجا خلق شده و تحریر با هر گونه علائم یا رسم الخطی که باشد نمونه ئی از مراحل تکامل بشریت است که هر قوم و کتله و ملتی نظر به موقعیت جغرافیائی و تماس و کوایف تاریخی قسمی از آن را در زمان و دوره معینی مالك شده است . ادبیات شفاهی زمزمه زبان و نوای دل است که از دلی برخواسته و بز بانی نشسته است درین زبان و بزبان های دیگر تکرار شده تا از راه گوش به حافظه ها جای گرفته و در دل ها تاثیر افگنده است جای این گونه ادبیات همیشه حافظه
( ٤٧) و زبان و گوش و دل بوده در همین جاها تولد و نشو و نما یافته و محافظه گردیده است . ادبیات شفاهی نسبت به ادبیات تحریری طبیعی تر است همان طوریکه بی تکلف حرف میزنیم بی تکلف سرودها و منظومه های این دوره هم سروده شده، ساده است پیرایه ندارد . آنچه چشم می بیند ودل احساس میکند از زبان می بر آید . چون صحبت و تکلم کار طبیعی همه نوع بشر است لازم می آید که همه اقوام دنیا ادبیات شفاهی داشته باشند. حتماً این طور هم است پیش از ایجاد رسم الخط نزد هر قوم و بعد ازان ادبیات شفاهی بوده واست ولی عموماً آن ادبیات از مراحل ابتدائی تجاوز نکرده واگر تجاوز هم کرد، محافظه نشده است و در نتیجه اثری ازان باقی نمانده لذا میتوان گفت که ادبیات شفاهی ومخصوصاً حفاظت آن قرن هاسینه بسینه یکی از اختصاصات آریائی ها و باز دقیق تر اگر بگویم یکی از ممیزات مختصه کتله آریائی های باختری است . ادبیات شفاهی آر یائی مدت های مدیددهن بدهن وسینه به سینه انتقال یافت چون در خانواده های آریائی قدیم انتقال میراث معنوی اهمیت زیاد داشت پدر خانواده که مربی این کانون كوچك هم بشمار میرفت سعی میکرد تا فرزندان خودرا از ثمره سرمایه معنوی هم مستفید کند و این یگانه عاملی بود که تا موقع فرارسیدن تحریر، سرودها ومنظومه هارا قرنهای متمادی حفظ کرد و نگذاشت که بالكل محو وناپدید شود البته يك قسمتی ازین سرود ها آنهائی که ازهمه قدیم تر بودند از بین رفته اند و در اطراف آن مفصل تر صحبت خواهیم نمود . آیا دوره ادبیات شفاهی آریائی یا « سرود گوئی » چطو شروع شده ؟ و علت آن چه بوده ؟ آیا محض شوق ادب وشعر گوئی این مجموعه را بمیان آورده یا کدام علت اساسی تری درین مورد مد خلیت داشته ؟ درین شبه نیست که این مجموعه محض دراثر احساسات عشقی کدام شاعر و احتیا جات خالص ادبی
(٤٨) بمیان نیامده بلکه قراریکه از روی ترجمۀ « وید » (دانش مذهبی) و « ریک دید » (سرود ستایش) استنباط میشود سرودهای ویدی در حقیقت زمزمۀ نیاز دل و نوای ستایش قلب تودۀ آریا ئیست که شاعر حساس و دقیق با آهنگ و وزن کلمات و لطافت خیال خویش آنرا رنگ دیگر داده است . بناءعلیه گفته میتوانیم که شالودۀ سرودهای « ویدی » واس اساس آن تخیلات مذهبی و ستایش است و چون مفکورۀ آئین مذهبی آریائی بر ستایش عناصر طبیعی و مظاهر بدیع آن قرار داشت طبعاً از خلال ابیات آن توصیف عناصر زیبای طبیعت معلوم میشود . نگاهی به تاریخ ادبیات ملل واضح میسازد که وجود ارباب انواع و مجسم ساختن قواهای طبیعی و نام گذاری برای آنها در عالم ادبیات اعم از اینکه احساسات شاعر و گوینده به نظم باشد یا به نثر رول فوق العاده مهم بازی کرده و صحنه را که شاعر میخواسته ترسیم کند ملون و مرموز قشنگ زیبا ساخته است . زندگانی شاعر باشور عشق و سوز دل تخمیر یافته،جینیکه میخواهد این « شور و سوز » را در عالم خیال خود ترسیم کند هر چند عناصر طبیعی و مظاهر زیبای طبیعت نام های قشنگ و اشکال و وضعیت های مخصوص و لطیفی در اوهام او داشته باشد کلام او که در حقیقت هیکل تراشیده شدۀ روح او است قشنگ تر، زیبا تر، و گیرنده تر و جذاب تر و کامل تر می آید و بر شنونده بیشتر تاثیر میکند چنانچه یکی از علل عمده ترقی یو نانی ها در شعب مختلف صنایع ظریف هیکل تراشی ، ادبیات ( نظم و نثر و خطا به و بیان ) موسیقی معماری حجاری و غیره وجود ارباب انواع و اساطیر مربوط آن بود . با وجودیکه اساس سرود ها تلقینات مذهبی است ولی زبان و کلمات و اصول بیان و طرز تفکر و صورت اظهار آن در قالب شعر طوری بعمل آمده که بر هر شنونده ئی تاثیر میکند و در زیبائی و لطافت خیال و تشبیهات بکر و طبیعی ادبیات بشر کمتر نظیر آنرا سراغ داده میتواند .
(٤٩) گویندگان این سرود ها (ریشی های) فرزانه و دانا کسانی بودند که بر همه دانستنی های متداوله وقت معرفت داشتند . شبهه نیست که در اوائل وهله جنبه روحانیت آنها بیشتر بود ولی در عین زمان شاعر و خطیب و ادیب هم بودند و رهنمائی توده چه در امور مذهبی و چه در حیات اجتماعی و سیاسی کار آنها بود . ریشی ها بحیث دانایان قوم و مفکرین جامعه در حیات اجتماعی آریائی و زنده نگه داشتن عنعنات و تقویه قواى روحی و اتحاد قومی و رهنمائی مردم به مدارج عالی اخلاقی رول مهم و بزرگی بازی کردند. ایشان با وجود نفوذ فوق العاده که در میان مردم و نزد روسا و در دربار شاهان داشتند گاهی مانند روحانیون کلده خود را حیثیت شاهی نداده بودند بلکه محض برای بهبود و برتری قوم خدمت میکردند . خطابه ها میدادند سرود جذاب میساختند و افکار پسندیده و روشن در دماغ توده مردم تولید میکردند. ریشی ها در میان توده عوام و نزد شاهان محبوب و محترم بودند و شاهان آریائی در امور مملکت داری از افکار روشن و نظریات صائب آنها استفاده میکردند بصفت ریشی علما و شعرائی در هر دو طبقه مردان و زنان وجود داشت و نام های ریشی های هر دو طبقه بکرات در سرودها تذکار رفته، بهر حال سرود های آریائی که میخواهیم در ین مبحث مطالعه کنیم از قریحه توانای همین ریشی ها تراوش کرده. ایشان اولین شعرای کشور ما و منظومه ها و سرود های شان اولین مظاهر ادبی مملکت ما است، سرودها از نقطه نظر ادب مقامی دارد بس بلند و شامخ و ادبیات بشر نظیر آنرا کمتر سراغ داده خواهد توانست، علاوه بر جنبه ادب و زبان سرود ها یگانه منبع مطالعات آریائی میباشد و تمام تحقیقاتی که از دو صد سال باینطرف در اطراف مسایل آریا و آریائی و غیره بعمل آمده و می آید همه اش براساس متن سرودها و ملحقات آن استوار است چون سرود های ویدی در تاریخ، ادبیات، زبان، مطالعه لغات، اعلام تاریخی و جغرافیائی
( ٥٠ ) داستان ها ردیگر ممیزات عرق و خون و نژاد وسجایای اهالی کشور ما روشنی زیادی می اندازد و اساس تمام مطالعات آریائی میباشد مختصراً از پهلو های مختلف آنرا مطالعه میکنیم : «وید» یا «ودا» : مجموع سرود های معلوم آریائی که بما رسیده به چهار دسته تقسیم میشود که آن را نظر به قدامت و موضوع به نام های (ریک وید) «یجوروید» (اثر وید) (سام وید) تقسیم نموده اند و پس ان راجع به هر کدام تشریحاتی خواهیم داد، عجالتاً به این ملاحظه اکتفا میکنیم که در نام های چهار گانهٔ مذکور کلمۀ (وید) تکرار شده وطوریکه از زبان « ماکس مولر » اولین مدقق زبان و مدنیت ویدی در تمهید مقدمۀ طبع اول کتاب سرود های ریک وید ( ١ ) ذکر رفته احتمال دارد که (وید) اولین کلمه ئی باشد که از زبان آریائی برامده معنی کلمۀ (ودا) اصلاً (دانائی) است زیرا از فعل (وید) دانستن مشتق شده و بصورت دقیق تر و اصطلاحی آن را (دانائی مذهبی) یا (دانش مقدس) تعبیر میکنند. زیرا سرودهای (ویدی) در اصل اساس عبارت از یک رشته تخیلات مذهبی است که در قالب الفاظ زیبا و قشنگ و با آهنگ و موزون ، شکل شعر را بخود گرفته است. سرود های « بلهیکا » یا « بخدی » سرودهای قدیم و مجهول : مجموعۀ سرودهای آریائی که چهار کتاب ویدرا تشکیل داده و قدیم ترین آن دسته « ریک وید » میباشد عبارت از آثار منظومی است که در زمان استقرار آریاها در حوزه های شاداب رود خانه های جنوب هندوکش سروده شده و به تدریج دامنه آن با مهاجرین بطرف شرق و جنوب و غرب آریانا و ماورای « سندهو » ادامه یافته وقسمت های جدید « ریک وید » وسه کتاب دیگر ویدی در خاک های « هفت دریا » پنجاب فعلی بمیان آمده است ( ١ ) جلد اول سرودهای ریک وید تالیف PAL.Ph. T.H Griffith. M.C.I.E «گریفت»
( 51 ) با وصف این حال یادگارهای فراوانی چه از خاک و چه از باشندگان عرب سند در آنها موجود است بهرحال عجالتاً به این مطالب کاری نداریم زیرا حدودی که سرودها دران سروده شده است بسان شرح خواهد یافت لذا به این می پردازیم که این سرودها یعنی مجموعه چهار کتابی را که ذکر شد " سرودهای معلوم " میخوانند زیرا به هر کیفیتی که بوده دهن بدهن تا بعصر ما رسیده است . آنچه درین مبحث گفتنی هستیم این است که سرودهای آریائی منحصر و محدود به همین آثار منظوم فوق نمیباشد بلکه یادگار و نمایندهٔ يك دورهٔ ثقافت ادبی بزرگی است که شواهد قدیمهٔ آن بکلی از بین رفته چنانچه خود سرودهای ویدی بازیار به این مطالب اشاره میکند . اگرچه بالفحص اشعار مجهول ویدی بدست نمی آید معذالك تذکار آن از نقطهٔ نظر مراتب تاریخی ادبیات ویدی در آریانا خیلی مهم است زیرا سرزمینی که در آن سرودهای مجهول سروده شده سرزمین آریانا ومخصوصاً قسمت بلهیکا یا بخدی ریبا است. تصریح مطلب اینکه سرودهای مجهول بین عصر ویدی و زمان استقرار آریاها در حوزه اکوس ( باختر ) بمیان آمده و این خود وانمود میکند که سرودهای مجهول باید سراسر در آریانا و حصهٔ زیاد آن در حصهٔ شمال هندوکش بمیان آمده باشد بیشتر گفتیم که (سرودها) در حقیقت منظومه های روحانی بود که از زبان آریائی ها بیرون شده و چون آریائی ها پیش از شروع مهاجرت در بخدی هم زبان به توصیف عناصر طبیعی گشوده طبعاً حکم میتوان کرد که اولین پارچه نظم و شعر در شمال هندوکوه سروده شده است و چون مهاجرت شروع نشده بود اثرات آن به دیگر نقاط انتشار یافته نتوانست. همین طور سرودهائیکه در اوائل مهاجرت در سایر نقاط شمال هندوکش یا جنوب آن ظهور نموده است هم بواسطهٔ قدامت شواهدی از خود باقی نگذاشته و از همین جهت است که در سرودهای ریگ وید که قدیم ترین حصهٔ اشعار معلوم را تشکیل میدهد از رود کابل وسوات و کرم
(٥٢) وگوهل وغیره اسم برده شده است. اگر متن سرودهای (ریگ وید) بنظر تعمق دیده شود دران چندین مراحل ادبی مشاهده خواهد شد در صورتیکه تنها متن «ریگ وید» دوره های مختلف را وانمود کند طبیعی مینماید که پیشتر ازان حتماً دوره های دیگری هم بوده وذوق ادبی به اندازه ئی پرورش یافته بود که زمینه را برای ظهور سرودهای (ویدی) مساعد ساخت دوت Dutt در مؤلفۀ خویش موسوم به آریائی ساختن هند The Aryanisation of India صفحه (٥٥-٥٤) مینگارد که اختلافات بزرگ متن «ریگ ویدا» بجای خود جز یادگار کوچکی از يك دورۀ وسیع سرودهای ادبی مفقود نمیباشد وتغیرات واضحی که در دورۀ (ویدی) در خود زبان سرودها بمشاهده میرسد نشان میدهد که پیش از سرودهای دورۀ ویدی حتماً يك عدۀ زیاد سرودهای دیگری هم بوده که متأسفانه مفقود شده وبما نرسیده چنانچه متن «ریگ وید» درین باره شهادت میدهد و جمله های «دانایان قدیم» و «سرودهای قدیمی که بلباس نوی عرض اندام نموده اند» و «سرودهایی که در زمانه های قدیم ترکیب شده اند» (۱) هر کدام بجای خود واضح وصریح بیان میکند که دورۀ ادبی محض با سرودن منظومه های «ریگ وید» که قدیم ترین آثار ادبی دورۀ (ویدی) میباشد شروع نشده بلکه پیش ازان دورۀ بزرگ دیگری بوده که آثار دورۀ ویدی نمونه یا یادگاری از آن بشمار خواهد رفت جمله (دانایان قدیم) اگر چه کوتاه و خلص است ولی مفهومی صریح دارد وواضح میگوید که ریشی ها ومردان فرزانه و بصیر بر دانش متداولۀ وقت که عبارت از قوانین مذهبی، مراسم قربانی، اشعار و سرودها، اصول تربیۀ اولاد و خانواده وتربیۀ حیوانات وفن ومحاربه وغیره باشد پیش از عصر ویدی در میان آریائی ها (۱) صفحۀ ٥٥ کتاب : The Aryanisation of India By Nripendra Kumar Dutt M.A. Th. D.
(٥٣) وجود داشت از جملهٔ دیگر « سرود های قدیمی که بلباس نو عرض اندام نمودند» این مطلب فهمیده میشود که سرودهای قدیمه در عصر ترکیب منظومه های «ریگ وید» از خاطره‌ها کاملاً فراموش نشده بود و تا اندازه‌ئی کافی در حافظه‌ها وجود داشت که تغییرات سبك ادبی عصر «ویدی» بعضی‌ها را بلباس نو در آورد . قرار نظریهٔ «آرتر مکدونل» (۱) «مجموع سرود هائی که کتاب «ریگ‌وید» را تشکیل داده است در عرصهٔ چندین صد سال بمیان آمده است» اگر سبك گفتار وطرز تخیل شعرا وتفرقهٔ دوره ها ومدرسه های ادبی که در آن تمیز داده اند مدنظر گرفته شود میتوان گفت که ظهور مجموع سرود های ریگ وید از چندین صدسال هم بیشتر وقت گرفته . چون سرود های «ریگ وید» یعنی قدیم ترین قسمت های سرودمعلوم ویدی بعداز جداشدن شاخهٔ هندی وفارسی از باختر بمیان آمده ومحل ظهور آن قراریکه بعدتر دیده خواهد شد دامنه ها و وادیهای جنوب وجنوب شرق هندوکش است بدون شبهه وتردید گفته میتوانیم که سرود های گمشده ومجهول که اینجا مورد بحث ما است در شمال هندوکش در کانون قدیم آریائی در «بخدی زیبا» بمیان آمده وجادارد که آنها را بنام «سرود های بخدی» یا «سرود های بلهیکا» بخوانیم . باوجود اینکه «سرود های بلهیکا» یا بخدی در دست نیست و آنرا بنام سرود های گمشده ومجهول خطاب میکنیم در اصل وجود آن پیش ما شبهه وتردید نیست وعلاوه بر اشارات صریح سرود ویدی دلایل عقلی ونظری وعملی در دست است که بخدی را کانون قدیم ترین سرود های آریائی بخوانیم وظهور قدیم ترین سرود آریائی را بدانجا نسبت دهیم علاوه بر تشابه زیادی که من حیث زبان میان سرود های ویدی وگات ها وسائر قسمت های اوستا موجود (۱) صفحه ٤٥ تاریخ ادبیات سانسکریت نگارش «آرتر مکدونل»
(٥٤) است من حیث اصطلاحات ادبی و شیوه های بیان و طرز تخیل و موضوع گفتار هم قرابت زیادی دیده میشود ، اگر سرود ویدی قدیم ترین مظهر ادبی و منظومه های ادبی آریائی باشد و از جنوب هندو کش شروع شده و بطرف شرق جانب «سندهو» ادامه یافته باشد میان آن و متن اوستا که در حوالی ١٠٠٠ ق م در بخدی بمیان آمده آنقدر ها شباهت باقی نمی ماند حتماً پیش از دوره ویدی در شمال هندو کش سرود ها و منظومه های زیادی بمیان آمده و اصطلاحات و طرز بیان وسبک گفتار آنقدر در روحیات ریشی ها و طبقه منور ریشه دوانیده بود که در سرود های اوستائی تاثیر ببخشد. از طرف دیگر همین طور که قسمتی از سرود های آریائی ویدی گمشده و بدست نیامده حصه قدیم سرود های اوستائی هم مجهول است واگر این دو قسمت مفقود «وید» و «اوستا» بدست می بود حقائق خود بخود روشن میگشت و هیچ گسیختگی میان قسمت های گمشده و معلوم «وید» و حصه های معلوم و از بین رفته اوستا دیده نمیشد ولی چه چاره که حتی سومین نمونه ممیزه نبوغ ادبی بخدی یعنی قسمتی از شاهنامه دقیقی بلخی هم گمشده و بدست نرسیده است. «ارتر مکدونل» که بیشتر از او اسم بردیم میگوید : «که شعرای حصص قدیم «ریگ وید» از همکاران متقدم خویش یاد کرده، پایه دانش و احاطه آنها را تمجید نموده اند. ایشان سرود ها و پارچه های منظوم متقدمین را میخواستند تجدید نموده و با این آرزو از اشعار اجداد خویش و شعرای باستانی یاد آوری کرده اند» (١) از روی بیانات فوق معلوم میشود که پیش از عصر مهاجرت و رفتن شاخه های آریائی هندی و فارسی از باختر و سائر نقاط آریانا بطرف شرق و غرب دوره (١) صفحه ٤٥ کتاب تاریخ ادبیات سانسکریت، نگارش «آرتر مکدونل» A History of Sanskrit literature by Arthur. A. Macdonell. M.A.Ph.D.London
(٥٥) ادبی در شمال مملکت ما گذشته که میتوان آنرا بنام «مدرسهٔ بخدی یا بلھیکا» یاد کرد و اکثر سرودهای مجھول و گمشده ثمرهٔ آن بود درین دوره که تحدید حدود اولی آن کار مشکلی است و در اخیر آن قبایل آریائی در تمام زوایای آریا نا منشعب شده و آمادهٔ حرکت بممالک همسایه بودند ریشی‌های فرزانه و دانایان نامی در شمال آریانا وجود داشت که در فن سرودن اشعار قریحهٔ توانا و مہارت تامه داشتند و شعرای دورهٔ «ریگ وید» با افتخار از آنها یاد آوری میکردند و تجدید سبك آثار و گفتار آنها را یکی از آرزوهای قلبی خویش میشمردند. از بیانات فوق که مستند بر تذکار بعضی نکته های متن خود سرود های ( ریگ وید ) است چنین استنباط میشود که دورهٔ ( ریگ وید ) تقریباً یک نوع دورهٔ تجدد ادبی بوده و شاید آرزوی زنده کردن یادگار شعرای قدیمه وسبك وطرز گفتار آنها که از مفاخر اجدادی آریائی بشمار میرفت باعث شده باشد که شعرای دورهٔ «ریگ وید» من بعد نشیده های خود را در کانون خانوادگی محافظه کرده و پدر به پسر تا به زمان کتابت انتقال دهند. پس درین شبهه نیست که پیش از شعرای عصر «ریگ وید» شعرای مقتدر در میان آریائی ها وجود داشت ولی معلوم نیست که چرا آثار آنها مانند سرودهای ویدی باقی نمانده است قدامت يك علت آن شده میتواند ولی دورهٔ ( ریگ وید ) هم قدیم است . اگر گفته شود که شاید آثار پیش از عصر ( ریگ وید ) کم و محدود بوده و از خاطره ها محو شده باز هم صحیح نیست زیرا طوریکه دیده شد آثار دورهٔ ( ریگ وید ) جز نشانی از ( عظمت دورهٔ ادبی قدیم ) نمی باشد لذا بعض دلایل و موجبات را در نظر گرفته گفته میتوانیم که شعرای سرودهای ( ریگ وید ) یکنوع ( رینسانس ادبی ) را شروع کرده در صدد برآمده اند که دیگر آثار منظوم خویش را که در عین زمان قوانین مذهبی اصول خانوادگی، مراسم قربانی، و نواهای آتش بار عشقی دران نهفته است نگذارند که از بین برود و پدر خانواده کوشش کند که
(٥٦) حتماً بعنوان (میراث معنوی) آن پارچه‌های لطیف را به اولاد خود منتقل سازد . شعرای عصر (ریگ وید) نه‌تنها برای حفاظۀ آثار خویش اقدامات جدی کردند بلکه در صدد تجدید وزنده کردن اشعار قدیمه وسبك گفتار اجداد خویش هم برآمدند وحتی‌المقدور تاجائیکه حافظه‌ها كمك میتوانست درین راه صرف مساعی نمودند ولی تاجائیکه خود سرودهای ریگ وید شهادت میدهد درین راه موفقیت شایانی نصیب آنها نشد جز اینکه بصورت مبهم بگویند که در زمانه‌های قدیم در میان اجداد ما شعرای نامی وگرامی تری وجود داشت . راجع به‌تعقیب سبك شعرای قدیم طبیعی اقداماتی شده واحتمال دارد که با تتبع در سبك نگارش وساختمان وتركيب كلمات قدیم ترین سرود های (ریگ وید) این مطلب تاحدی برآورده شود زیرا خود مجموعۀ سرود های ریگ وید هم بذات خود از نقطه نظر شکل وساختمان کلمات و لهجه وآهنگ نمایندۀ چندین دورۀ ادبی می‌باشد که ازان بعدتر صحبت خواهد شد. سرودهای جنوب هندو کش سرودهای معلوم : برعکس سرودهای گمشده ومجهول که بالا از ان بحث کردیم دستۀ سرودهای دیگری بمارسیده ودردست است که آنرا معمولاً بنام سرودهای معلوم یاد میکنند و با تفرقۀ مدرسه هائی که ازان صحبت خواهیم کرد يك قسمت آن روی همرفته در دامنه‌ها ووادی‌های جنوب هندو کش بمیان آمده است . سرود های معلوم بیشتر خاطره های آن دورۀ حیات آریائی را یاددهانی میکنند که آریا ها از بخدی به جنوب تیغۀ هندو کش فرود آمده مدتی در وادی‌ها ودره‌های دو کوه (یوپائی ریسینا) (هندو کش) و سپیتاگوناگیری ( سپین غر ) منتشر ومستقر شدند وازمیان آنها شاخۀ به تدریج از را های طبیعی مجرای رودخانه‌های خروشانی که ازین دو کوه بزرگ سرازیر میشود
(٥٧) بطرف حوزه رودخانه سندهو (سند) و ماورای شرقی آن مهاجرت کردند . سرودهای معلوم آریائی يك دسته سرودها و منظومه ها و آثار ادبی زیاد و مبسوطی را در بر میگیرد که از جنوب هندو کش و وادی های کوبها (کابل) کرومو (کرم) ، کوماتى (گومل) ، سراسواتی (ارغنداب) راسا (کنر) سواسقو (سوات) شروع شده و بكنار گنگا كه بيش از يك دفعه در سرودها ذكر نشده خاتمه می پذیرد . سرودهای معلوم آریائی که روی همرفته در جنوب آریانا بمیان آمده همه اش در يك نقطه و بيك عصر ظهور نکرده بلکه مربوط به زمان ومكان مختلف است. وقسمت عمده آن بنام سرودهای ویدی یاد میشود ومركب از چهار کتاب است وقدیمترین آنرا (ریگ وید) گویند وعقب آن يك سلسله كتب و ملحقات دیگر می آید . چون مجموع این ادبیات وسیع از طرف جمعی از مدققین مطالعه وطبقه بندی شده اول به ذکر نظریات وتقسيمات عمومی پرداخته و پس ان از زاويه خصوصی تر صحبت می کنیم . موضوع قدسیت سرود ها و معتقدات آریائی ها مبنی بر اینکه آن را الهام آسمانی تصور مینمودند چیزی است طبعاً بی اساس و خیالی که قدامت زمان در افکار آنها نشانیده بود و الهام آنها را میتوان الهام دل شاعر قیاس کرد که داخل قالب کلمات قشنگ و موزون شده و بشکل پارچه شعر لطیف عرض وجود کرده است . ازین جهت مجموع سرود های ویدی را دو حصه میکردند یکی (سرونی Cruti ) یعنی (الهام شده) و دیگر قسمتی که ازین خواص بری میباشد . (۱) «سرونی» یعنی آن قسمتی که آریائی ها (الهام) تصور می نمودند عبارت از چهار کتاب (وید) است که آنها را بنام (سانھیتا) Sonhita یعنی (مجموعه) هم یاد میکنند و بواسطه مفهوم منظومات خود به اسم عام تر (ریگ وید) (يجورويد)، (سام وید) (اتر وید) مشهور شده است .
( ٥٨ ) ( ٢ ) آن قسمتی دوم که جنبه الهام بخود ندارد و بنام « بر همانا Brahmana » یاد میشود عبارت از يك سلسله آثار خورد و بزرگی است که عموماً از مراسم و تعبیرات فورمول های مذهبی بحث میکند و هر يك از چهار کتاب فوق یکعده بر همانا ها بخود ملحق دارد . ارانیا کا Aranyaka ( تفکرات جنگل ) و ( یوپانیشاد ) Upanishad ( الهامات مخفی ) را بعضی ها علیحده و بعضی ها تحت عنوان ( برهمانا ها ) حساب کرده اند . ناگفته نماند که بعضی علما تقسیمات دیگری هم در مجموعه ادبیات "ویدی" نموده و مخصوصاً ( قسمت سروتی ) را به سه دسته واضح ومعین ذیل هم تقسیم نموده اند : ( ١ ) اصل سرودهای ویدی که قسمت عمده آن در مجموعه ( ریگ وید ) گرفته شده است . ( ٢ ) بقیه سرودها که بسان نثر سروده شده و سه کتاب دیگر ویدرا تشکیل میدهد بايك عده تعبیرات که در اطراف آنها نوشته شده است . ( ٣ ) آثاری که دران افکار فلسفی بیشتر تمرکز دارد مانند ارانیا کا Araniyaka ) ویوپا نیشاد Upanishad که معمولاً آنها را بعد از برهماناها قرار میدهند ( ١ ) ریگ وید و تقسیمات آن : در میان سرودهای معلوم آریائی و ادب عصر ویدی قدیم ترین همه مجموعه ایست که بنام سرودهای ریگ وید یاد میشود و قرار تقسیماتی که گذشت جزء ادبیات ( سروتی ) است و قدیم ترین حصه آن را تشکیل میدهد مجموع سرودهای " ریگ وید " قرار نظریه مدرسه ( ١ ) برای اینکه مجموع آثار ادبی ( ویدی ) تذکر یابد سلسله آن مختصرا ذکر شد وگر نه به استثنای سرود های ( ریگ وید ) مابقی به صورت مستقیم به تاریخ باستانی آریانا آنقدر ها ربط ندارد ومتعلق به حوزه پنجاب است .
(٥٩) «ساکالاکا» که منحصر به فرد است مشتمل بر ۱۰۲۸ «سرود» است که آن را روی هم رفته به ده کتاب یا قرار اصطلاح «ویدی» به ده دایره «ماندالا Mandala» تقسیم نموده اند تا گفته نماند که در تقسیمات سرود «ریگ وید» رویهٔ مصنوعی و تازه تر دیگری را هم اتخاذ کرده اند که مجموع سرودها را به هشت برخه (هشتانه Ashtata) و هر برخه را به هشت ادیانا Adhyana و هر حصه اخیرالذکر را به پارچه های دیگر تقسیم میکنند ولی این تقسیمات اساسی ندارد و مصنوعی است و در کتاب های که دران معمولاً سرودهای «ریگ وید» را ترجمه نموده اند همان اصول اول الذکر و تقسیمات دهگانه مراعات شده است تقسیمات دهگانه سرودهای (ریگ وید) به این جهت اساسی شمرده میشود که ازان بعضی ملاحظات و نتایج تاریخی هم بدست میآید قرار دقتی که مطالعین و ارباب تحقیق در متن سرودهای «ریگ وید» و معنی و مفهوم و ساختمان کلمات و لهجه و آهنگ جملات و غیره نموده اند به این نتیجه رسیده اند که شعرای آریائی که آنها را (ریشی richi) میگفتند به دسته دسته با خانواده خانواده بزرگ تقسیم شده بودند و هر دسته یا خانوادهٔ شعرا اشعار و منظومات يك كتاب را سروده اند بلی چون آریائی ها بیشتر از مادیات به محافظهٔ معنویات اهمیت میدادند هر شاعر کوشش نموده است که آثار خود را در خانوادهٔ خود محفوظ دارد و به این ترتیب هر کتاب به خانوادهٔ تعلق گرفته است. قرار مطالعه متن سرودها این مطلب تصریح یافته است که ده کتاب سرودهای «ریگ وید» بصورت عمومی خواص مشترك ندارند معذلك شش کتاب آن که از دوم تا هفتم باشد با وجودیکه اثر خانواده های علیحدہ و احفاد آنها می باشد واجد نقاط مشترکی هم است . این شش کتاب يا حصه ریگ وید بهر خانواده هائیکه تعلق داشت در میان احفاد همان خانواده سینه به سینه نگاه شده رفته زیرا طوریکه گفتیم هر خانواده آن را (وراثت)
(٦٠) خویش گفته محافظه نموده است و ازین جهت آنها را (کتابهای خانواده) نیز گویند، معذلک آنچه در آنها مشترک است پلان متحدالشکل است که در مابقی حصص (سرود ریگ وید) دیده نمی شود درین شش کتاب سرود ها بترتیب ارباب انواع قید شده و همیشه اوائل کتب مذکور به سرود های (اگنی) رب النوع آتش و (اندرا) رب النوع جنگ شروع میشود و به تدریج کم شده سرودهای ما بعد متن هر کتاب کوتاه شده میرود و حتی تعداد افراد ـ مصرع وتعداد حرکات وسیلاب ها هم کم میشود. اما تعداد خود سرود ها در هر کتاب به ترتیب کسب زیادت میکند. ازین پلان و ترتیب واحد استنباط میکنند که این (شش کتاب) مجموعة اولیه ئی بوده که در اول و آخر آن کتاب اول وهشتم علاوه شده است، سرودهای این دو حصه کار خانواده های واحد نیست وعدۀ زیاد ومختلفی دران دست زده اند (۱) سپس کتاب نهم درین مجموعه علاوه شد. این کتاب بافصل سراسر وقف سرودهائی است که بتوصیف(سوما) تخصیص دارد بالاخره کتاب دهم حصه ایست که در آن سرودهای تازه و قدیمتر هر دو جمع است و قرار بعضی نظریه ها عبارت از مجموع سرود های میباشد که در تقسیمات فوق نیامده است . طوریکه پیشتر اشاره شد بعضی ها کتاب دهم واول وهشتم را درین حساب آورده اند برای اینکه دقیق تر ماهیت کتب سرودهای ریگ وید معلوم شود قدری داخل جزئیات می شویم : کتاب ٢-٣-٤-٥-٦-٧ هريك مشتمل از يك سلسله سرود هائی است که تعداد آنها به ترتیب زیاد میشود، وحدت شکل واشتراك وخواص عمومی آنها حکم میکند که هسته «ریگ وید» همین ها و ما بقی کتب دیگر به آنها علاوه شده باشد. کتاب اول «ریگ وید» در خور دقت است زیرا از سر تا اخیر آن (۱) بعضی ها کتاب اول و هشتم و دهم را در یک حساب میگیرند صفحه ٤١ کتاب Sanskrit literature by: A.A. Macdonell
(٦١) بيك پيرايه نمي باشد و در آن هم دو حصه قايل شده اند وميگويند كه ٩ مجموعه كوتاه كه حصة دوم آن را تشكيل ميدهد به رويه وسبك ( كتب خانوادگي ) تر كيب شده وتقريباً براى كتب فوق الذكر يكنوع تمهيدونمو نه گرديده است . در كتاب هشتم سرودها به آن ترتيب وارتباطيكه در ( كتب خانوادگي ) ديده ميشود نيامده اند وارتباط سرود هاى آن بين يكديگر بيشتر به اين قسم است كه بعضى فقره ها و پارچه ها تكرار در آنها ذكر شده اند ا گر چه نام خانواده « كانوا Kanva » دران عموميت دارد ولى كثرت شكل قطعه بندى اشعار آن به آن مقام عليحده ميدهد حصة دوم كتاب اول طور يكه ذكر شد به جمع كتب خانواد گي در آمد حصة اول آن كه ازسرود اول تا ٥٠ را در بر ميگيرد خواصى دارد كه به كتاب هشتم شباهت بهم ميرساند وبواسطة شكل قطعه بندى اشعار آن كه از اختصاصات مدرسة ادبي خانوادة ( كانوا ) است بيش از مناصفه سرودهاى آن به اين خانواده تعلق ميگيرد . معذلك مابين اين دو حصه هم چيزهاى مشتر كى است . كتاب نهم مشتمل برسرود هائی است كه همه در اطراف صفات ( سو ما ) سروده شده . درين شبهه نيست كه سرود های این كتاب وقتى بشكل مجموعه درآمده است كه هشت كتاب دیگر جنبة واحدی بخود گرفته از روی اشكال طبقه بند ی اشعار معلوم میشود كه همان خانواده هائیكه در تصنیف کتب ٢ تا هفت دست داشتند در كتاب نهم هم بي مدخلت نيستند از طرف دیگر سرودهای (سوما) که مقصد از مندر جات این کتاب باشد با كتاب اول و هشتم هم شباهت بهم ميرسا ند . چنين معلوم مى شود كه در زمانيكه سرود های خانواده ها ی مختلف را دسته بندى نمود ه كتاب های عليحده تشکیل میداد ند سرود ها ی مخصوص سومارا از ميان همه كشيده و كتاب عليحده ساخته اند ولی ملتفت بايد بود كه این نظریه به جدید بودن این کتاب دلالت نمی‌كند زیرا اگر
(٦٢) بعضی سرود های آن به عصر ظهور کتب مذکور نسبت میشود بعضی سرود های دیگری دارد که با مندرجات اوستا خیلی شبیه است و این مسئله کبار سرود های مذکور را به عصری میکشاند که قبایل آریائی هنوز از کانون باختر بطرف هند و فارس نرفته بودند و این خود کمال قدامت آن را تائید میکند کتاب دهم وقتی بمیان آمده که ٩ کتاب دیگر از ترتیب برآمده و کاملاً وجود داشته است مصنفین کتاب دهم کسانی اند که با مفهوم مندرجات ٩ کتاب دیگر آشنائی دارند و در فضای معنوی آن کلان شده اند از روی شکل و مواد آن باز نظریاتی راجع به تازگی کتاب دهم بمیان آمده است چنانچه از نقطۀ نظر اساطیر ارباب انواع بملاحظه میرسانند که به استثنای آنهائیکه حائز مقام و اهمیت بزرگ بودند مانند (اگنی) و (اندرا) بعضی های دیگر مثل ربةالنوع صبح از بین رفته اند اگر از نقطۀ نظر زبان هم ملاحظه شود کتاب دهم نسبت به ٩ کتاب دیگر تازه معلوم میشود . حروف علت در سرود های آن زیاد شده ، وقفه ها در گردیده است کثرت (ل) در عوض (ر) که از خواص سانسکرت تازه تر است در آن عمومیت دارد . صورت جمع کلمات Asas نه به ایزاد Asas بعمل می آید رویه کجی گذاشته هكذا لغات قدیمه اکثراً از استعمال برآمده و جای آنها را لغات تازه تر اتخاذ کرده است خلاصه ملاحظات فوق هريك میرساند که کتاب دهم آخرین مرحلۀ ادبی سرود های (ریگ وید) است . روی هم رفته سرود های (ریگ وید) كاريك روز و يكنفر نیست چندین صد سال گذشته تا این مجموعه را دسته های خانواد های شعرا واسلاف آنها بمیان آورده اند . مدرسه های ادبی و تاریخی ریگ وید (١) : در میان آثار معلوم ویدی ریگ وید قدیم ترین سرود های معلوم تنها مجموعه ایست که حصهٔ زیاد آن در داخل (١) ریگ به معنی تمجید و ستایش و وید به معنی دانش است مجموع سرود هائی را که این اسم بر آن اطلاق میشود میتوان «سرود ستایش» ترجمه نمود .
(٦٣) خاك آریانا سروده شده ومن حيث ادب وزبان وتاريخ وجغرافيه وعنمنات ورسوم وعادات وحيات اجتماعی وغيره بيك دورة مهم زندگانی ما و کشور ما روشنی می اندازد، مجموع سرودهای ریگ وید که تقسیمات داخل آنرا مطالعه کردیم من حيث زمان و مکان فرق دارد چنانچه "وی وین دو سن مارتن" فرانسوی درین مورد می نویسد: "سرودهای ریگ وید بلا شبهه به زمان و مكان مختلف بميان آمده حین مطالعه پارچه های متعدد این مجموعه وسیع دقت زیاد باید کرد که غیر از اشارات انسابی وپاره چیزهای دیگر که در خور سنجش است میان سرودهای قدیم تر و آنهائی که بمانزديك تر اند مدت خیلی زیادی گذشته . (۱) موسیو واله دو پوسن چنین اظهار میدار د: میدانیم که آریاها میان خود می جنگیدند، بطی حرکت میکردند و در عصر «ریگ در مفنها الیه شمال غربی هند و افغانستان شرقی بودند و در اینجاها اقتدار یک قرن ها وقت گرفته است بین سرودهای قديمه وجديد ، بين سرود جديد وبرهمانا ، ها صدها سال سپری شده ، تنها اگر به تقسیمات مدارس برهماناها ، به السنه سلاله های استادانی که مدارس مذکور به انها مربوط است و به تذکار استادان از منه سابقه نگاه کنیم هر کدام بجای خود ظاهر میسازد که انشاد انها چند بن قرن وقت گرفته است » (۲) مطلب ما اینجا در سرود ریگ وید است که به اساس نظریات محققين ومخصوصاً انچه بالا ذکر شد میان قدیم ترین پارچه آن که در خاک افغانستان سروده شده وجدید ترین آن که در پنجاب بعمل آمده قرنهای طولانی گذشته و در این میان بعقیده ماکس مولر زبان سرودها پاره تحولاتی نموده که در آن بمناسبت پاره وقایع داستانی و نیمه تاریخی وادبی میتوان مدارسی تعین کرد. مخصوصاً وادی های رودخانه ها (۱) صفحه ۹ مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند تاليف : وی وین دوسن «مارتن» (۲) صفحه ۲۱۹ هند واروپائی وهند و ایرانی . هند تا حوالی ۳۰۰ سال ق م
(٦٤) موقف طولانی و صحنه وقوع پاره حوادث مشخصی است که بجاهایش از بعضی از آنها درین فصل صحبت خواهم کرد. تاریخ سرودهای (ویدی) : تعین تاریخ سرودهای (ویدی) جداً، نقطه نظر مراحل ادبی چه از پهلوی مراتب مهاجرت از هر نقطه که باشد خیلی مهم است گذشته از اهمیت عمومی این مسئله تعین تاریخ سرودهای ویدی برای ما اهمیت خاصی دارد زیر ا آن طوریکه پیشتر ذکر شد بعلاوه سرودهای مجهول و گمشده که به بخدی نسبت نمودیم قدیمترین حصه سرودهای (ریگ وید) هم در قسمت های جنوب و شرق افغانستان سروده شده است. نا گفته نماند که موضوع تعین تاریخ سرودهای ریگ وید چیز آسان نیست زیرا هیچ چیزی در دست نیست که بصورت مثبت درین راه كمك كند ازین جهت این موضوع از مدت مدیدی علما را بخود مشغول ساخته و بجز اختلاف نظر چیز دیگر هنوز بدست نیامده است. (مكس مولر) سرودهای ویدی را به چهار عصر تقسیم میکند. (۱) سوتر اها یا مجموعه تشریقات عبادات از ٦٠٠ تا ٢٠٠ ق م (۲) برهمانا یا تعبیرات آداب مذهبی از ۸۰۰ تا ٦٠٠ ق' م (۳) عصر مانتر Mantras یا عصر جدید ریگ وید از ۱۰۰۰ تا ۸۰۰ ق م (٤) عصر شاندا Chandas یا قدیم ریگ وید از ۱۲۰۰ تا ۱۰۰۰ ق م ولی در جای دیگر بملاحظه میرساند که سرودهای ریگ وید شاید در (۱۰۰۰_۱٥۰۰)_(۲۰۰۰_۳۰۰۰) ق م سروده شده باشد. هیچ يك قوه بشری بصورت يقين ودقيق تاریخ آن را معین نمی تواند." (۱) ادماير Eod Meyer قديمترين حصه ریگ وید را از ۱۵۰۰ بلغدتر قرار میدهد. موسيوونتر نيتى Winternitz درین مورد چنین می نویسد (۲) کتیبه های (۱) بعضی از وید شناسان هند تاریخ سرودها را تا ۲۰ هزار سال ق م هم بلند میبرند. (۲) صفحه ۲۱۸ کتاب هند تا ۳۰۰ سال ق م تالیف واله دوپو سن
(٦٥) اشوکا نشان میدهد که آریائیها در قرن سوم ق م به جنوب هند رسیدند و مدرسه های ویدی باندايانا Bandhayana و غیره مربوط به منطقه جنوب هند است. ازین معلوم میشود که استعمار این منطقه بدست آریائیها به قرن ۷ یا ۸ ق م شروع شده است پس امکان ندارد که آریائیها را در حوالی ۱۲۰۰ و حتی ۱۵۰۰ در شمال غرب هند وافغانستان قرار داد زیر ا بیو هلر Bühler میگوید : (فرض نمودن این مسئله که کتله آریائی با وجود مخالفت های داخلی به ٥ یا ٦ یا ٨ قرن ۱۲۳۰۰۰ میل مربع زمین هند را اشغال کرده و دران دولت ها تاسیس نموده باشند بیخردی ومضحکه است . او ادنبرگ Oldenberg میگوید درست است که ۷ قرن وقت زیادی است و در چهار قرن در امریکا تبدلات زیاد رخ داده ولی مقابله این دو بهم مورد ندارد. زیرا میدانیم که آریائیها بین خود میجنگیدند. سیر رفتار آنها بطی بود ، در عصر ریگ وید در منتهی الیه شمال غربی هند وافغانستان شرقی مستقر بودند ودر آنجا ترکیب سرود ها چندین قرن وقت گرفته است. بین زمان انشاء قدیم ترین سرودها و جدیدترین آنها بین جدیدترین آن وبرهما نا قرنها گذشته است . در باب برهمانا - تقسیم مدرسه ها - سلسلة طولانی علمائی که مدرسه های مذکور به آنها ارتباط دارد ، تذکار علمای زمانه های گذشته هر کدام بجای خودارائه میکند که تکمیل این همه کارها قرنها وقت گرفته است . بالاخره اپویا نیشادها هم ازيك سلسله زیاد علما بحث میکند ودرعصر یکه اپو پانشاد ها انشاء شده است آریائیها فقط بريك حصه كوچك هند قابض بودند پس برای تمام این چیزها هفت قرن مدت زیادی نیست . پس گفته میتوانیم که عصر ویدی از ۵۰۰ باقرار تحقیقات جدید تر از ۸۰۰ ق م بالاتر در زمان مجهولی انبساط داشت . اگرچه معمولا این عصر را بین (٥٠٠-١٢٠٠ ) (٥٠٠-١٥٠٠ ) ( ٥٠٠-٢٠٠٠ ) تعین میکند
(٦٦) اما هیچ کدام آن برای خود دلیلی ندارد. آنچه واضح است تاریخ اخیر این عصر است که به ٥٠٠ یا ٨٠٠ ختم میشود. اوائل آنرا به ٣٠٠٠ یا ٣٠٠٠ ق م پیوست باید نمود. پروفیسر کیث Keith برعکس آنچه ذکر شد عصر ویدی را تازه تر میشمارد شروع برهمانا را به ٨٠٠ ق م و قدیم ترین سرودها را که بطور مثال عبارت از «سرود شفق» باشد به ١٢٠٠ نسبت میدهند و میگوید که ازین بالاتر سرودهای ویدی را برده نمیتوانیم زیرا اگر اوستا مربوط به قرن ٦ است از نقطه نظر زبان بین متن اوستا و سرودهای ریگ وید تشابه خیلی زیادی است. محل ظهور سرودهای ویدی: قبل برین سرودهای آریائی را روی هم رفته به دو دسته عمومی تقسیم نمودیم، یکی سرودهای گمشده و مجهول بخدی و دیگر سرودهای معلوم جنوب هندوکش. این تقسیمات تصریح میکند که قدیم ترین سرودهای آریائی در قدیم ترین کانون رهایش و تهذیب آنها در «بخدییم سریرام» یعنی «بخدی زیبا» بمیان آمده. طوریکه پیشتر شرح دادیم این نظریه که آریاها در شمال هندوکش قطعاً سرودی نداشتند غلط محض است و با هیچ منطق و دلیل برابر نمی آید و متن سرودهای معلوم جنوب هندوکش به اشارات متعدد آنرا تکذیب میکند. درست است که سرودهای قدیم بخدی در دست نیست و از بین رفته ولی همان طوریکه در میان سرودهای شرق سندھو و پنجاب سرودهای زیاد دامنه های جنوب هندوکش در ج است که گفته میتواند که سرودهای «ریگ وید» که قدیم ترین مجموعه منظومه های ادب ویدی است و حصه قدیم آن در جنوب هندوکش سروده شده شامل بعضی قطعات مدرسه قدیم بخدی نباشد. بعد ازینکه در حوالی ٢٠٠٠ ق م مهاجرت از بخدی شروع شد و یکدسته بزرگ قبایل آریائی به جنوب هندوکش و دره های خوش آب و هوا و وادی های سر سبز و خرم آرییانی جنوبی و شرقی منتشر شدند به اصطلاح خود
(٦٧) ریگ وید با تجدید سبك شعرای قدیم دورۀ جدید ادبی بمیان آمد . شعرا و دانایان سخنور یا طوریکه خود آریاها میگفتند «ریشی‌ها» درصدد برآمدند که نقش قدم سلف را تعقیب نموده ذوق ادبی وسرودگوئی را تجدید نمایند . در نتیجه خانواده هائیکه شعر سرائی میراث اجدادی آنها بود دست بکار زدند، ذوق تجدید یافت وبازار سخن رونق پیدا کرد . بناءً علیه میتوان گفت که تجدید روح ادبی شعر سرائی آریائی ویدی در دره‌های کوبها ( کابل ) ، گوماتی( گومل ) کرومو ( کرم ) ، سواستو ( سوات ) یعنی آریانا ی جنوبی وشرقی شروع شد . ازین جهت روی هم رفته محل انشای سرودهای معلوم را به اراضی نسبت میدهند که از کاپیسا تا پنجاب انبساط داشت . مبحث جغرافیائی این فصل که به استناد خود سرودها وتبصره وتحقیقات مدققین بزرگ شرقی وغربی نوشته شده بزبان روشن وفصیح نشان میدهد که صحنۀ ظهور سرودهای آریائی کجا است ؟ ما نمیگوئیم که سرودهای ویدی همه در خاک‌های تاریخی کشور ما یعنی اینطرف مجرای سندهو (سند) سروده شده . نی این مطلب ما نیست بلکه میخواهیم دو چیز مهم را به ملاحظه برسانیم اول اینکه آریاها خیلی‌ها پیشتر از عصر مهاجرت ودورۀ ویدی در کانون قدیم خویش در باختر به سرود سرائی آغاز کرده اند ودوم اینکه سرودهای آنها کار یکروز نیست وهمه اش در يك نقطه بمیان نیامده بلکه از روی زمان ومکان شروع واختتامی داشته که من حیث زمان از کنار اکوس (بخدی) تا گنگا را در بر میگیرد . بخدی جائی است که اول زبان سرودها در آنجا پرورش ونشو ونما یافته وبعد از آن ظرفیت کافی ادبی پیدا کرده است. بخدی وریشی‌های مقتدر آن خیلی‌ها زبان خود را مستعد سرودگوئی ساختند واین موضوع از روی پختگی وروانی منظومه‌های جنوب هندوکش روشن میشود . ریشی‌های مدرسۀ کوبها وکرومو وگوماتی وراسا وسواستو وسندهو روح تازه‌ئی در ادب آریائی دمیدند وافتخار تجدید سبك ومدرسۀ قدیم بخدی
(٦٨) به ایشان عاید میشود . این کار در اراضی غرب سندهو (سند) محدود نماند بلکه با مهاجرت آریاها به اراضی ماورای شرقی رودخانه مذکور ادامه یافت و قسمتی از مجموعه ریگ وید و سه کتاب دیگر ویدی که حتماً در آنها سرودها و خاطره های این طرف سندهو به تناسب زیاد موجود است در خاک های پنجاب سروده شده و مخصوصاً تحت انتظام و ترتیب در آمد و قسمت های تازه ئی که زادهٔ خود محیط بود مثل یوپانیشاد، برهماناها و رامایانا و غیره به ترتیب بمیان آمد .
معلومات جغرافیائی ویدی سرودهای ویدی با وجودیکه مجموعه منظومه های مذهبی است از نقطه نظر جغرافیه هم میتوان از آن معلومات مفیدی کشید . آریاها که در عصر ویدی در دوطرفه هندوکش زندگانی داشتند صحنه زندگانی و پرورشگاه عنعنات خود را خوب میشناختند . آریاها که از نقطه نظر آئین و معتقدات با مظاهر طبیعت تماس زیاد داشتند در شناسائی خاک مسکونه' خط عمومی کوها ، جریان رودخانه ها ، دره ها و راههای بزرگ مهاجرت، سمت وزش بادها ، گل ها و گیاهای خودروی کوهی ، کوهای مخصوص روئیدن گیاه سوما و غیره معرفت زیاد داشتند . معلوماتیکه در زمینه جغرافیه از متن سرودها استخراج میشود خیلی مهم و مفید است زیرا آریاها را روی صحنه خاک شان گاهی در بلهیکا ، گاهی کنار «کوبها» (رود کابل) و «گوماتی» (رودگومل) و «کرومو» (رود کرم) و گاهی در دامنه های کوهای بلند آریانا مجسم نشان میدهد وواضح دیده میشود که آسمان نیلگون و شفاف و کوهای بلند و رودخانه های خروشان وز مین مستعد آریانا در تشکیل شخصیت وسجایای مادی و معنوی آریا چقدر مدخلیت داشت . در این هیچ شبهه نیست که با از بین رفتن سرودهای قدیم که در مبحث سرودها آنها را به عنوان «سرودهای مجهول» یاد کردیم صفحات شمال هندوکش نسبت به مناطق جنوب آن کمتر اسم برده شده وسرودهای معلوم ویدی از نقطه نظر جغرافیه بیش از همه جاها سندهو (سند) و معاونین غربی و شرقی آنرا میشناسند ولی این مسئله بیشتر به جمع آوری سرودهای متفرق و طبقه بندی های آن ربط دارد و چون حین جمع آوری آنها وتدوین جزوه و کتب بیشتر سرود هائی گرفته شده است که بین « کاپيسا » و پنجاب سروده شده اند طبیعی معلومات جغرافیائی هم راجع به این منطقه بیشتر است چنانچه اگر از ین چوکات معین بیرون برویم
(۷۰) می بینیم که «گنگا» مثلاً بیش از یک دفعه در تمام سرود نیامده بناءعلیه گفته میتوانیم که سرود ها همین سرود هائی که در دست است و مجموع آن چهار کتاب وید را تشکیل داده و قدیم ترین آن سرود ریگ وید است آریانای شرقی و جنوبی را که از کاپیسا تا «هفت دریا» شود بخوبی میشناسند و با اینکه سرود های قدیم از بین رفته و بیشتر به استناد سرود های تازه تر حرف میزنیم باز هم حوزۀ سراسواتی (ارغنداب) در جنوب غربی و (بلهیکا) (بلخ) در شمال هندوکش یاد شده و «هلبرانت» جرمنی و «شاندرا داس» مدقق هندی این نقاط را شامل قلمرو جغرافیائی ویدی میدانند و پایان نقاط مربوطۀ کشور خود را یکه یکه مطالعه میکنیم. ملتفت باید بود که معلومات جغرافیائی ویدی بیشتر به رود خانه ها تعلق میگیرد و علت آنهم واضح است که حوزۀ شاداب رودخانه ها بیشتر آریائی ها را متوقف ساخته و مراسم قربانی آنها عموماً کنار رود خانه ها بعمل می آمد ازین رراسم رودخانه ها بیشتر در خاطرات آنها باقی مانده و بیشتر پارچه های سرود در تعریف و توصیف آنها وقف شده است. رود کوبها (رود کابل) : «کوبها» که یونانی ها آنرا «کوفن» یاد میکردند عبارت از رود کابل میباشد که با تمام معاونین خود در حوالی اتك به روداندوس میریزد. دره «کوبها» ورود «کوبها» نزد ریشی ها یا شعرای آریائی عصر ویدی خیلی معروف بوده و چون از قدیم ترین زمانه ها تا امروز طبیعی ترین راه بین افغانستان و هند بشمار میرود آریائی ها بعد ازینکه از باختر حرکت کرده و از دره های هندو کش فرود آمدند مدتی در حوزۀ شاداب «کوبها» مستقر شدند و حین مهاجرت بطرف شرق آریانا و پنجاب بیشتر در امتداد همین رود خانه سیر میکردند. رود کوبها در «سرود رود خانه ها» که در توصیف رود خانۀ بزرگ «سندهو» سروده شده و در جزوه پنجم و دهم سرود ذکر شده و اینجا
(۷۱) بطور مثال یکی دو پارچه را ترجمه میکنیم : «..... ای سند هو تو اول آبهای خروشانت را به رود خانه تریشتاما Trichtáma» راساRasa سونی Cutiو کوبها Koubha مخلوط میکنی و بعد روی همان عراده خود گوماتی و کرومو را میکشی ....» (۱) در این پارچه علاوه بر رودخانه کوبها (کابل) از رودخانه گوماتی (گومل) و کرومو (کرم) و یکعده معاونین دیگر سند اسم برده شده و از آنها علیحده ذکر میکنیم . پارچه از سرود ۵۳ کتاب پنجم صفحه ۵۴۲ جلد اول سرود ریگ وید (۲) به عنوان «ماروت» رب النوع باد. «... ای ماروت از آسمان یا وسط هوا یا از نقاط نزديك دست بیا، از پیش ما بسیار زود مرو، مگذار که «راسا» ، «کرومو» ، «انی تابها» ، «کوبها» ترا معطل کنند. مگذار که «سندهو» ترا متوقف سازد یارود بار خروشان «سارایو» راه ترا مسدود سازد. بیا بطرف ما و فیوضات خود را بما لطف کن...» درین پارچه رود خانه کوبها (کابل) و کرومو (کرم) وعده از معاونین غربی رود سند ذکر شده است . کروموKroumou (رودخانه کرم) : این رود خانه در «سرود رودخانه ها» بنام «کرومو» و دريك سرود دیگر با مختصر تغییری بصورت «کرامو Kramou» ذکر شده و عبارت از رود خانه کرم میباشد. دره کرم مانند دره کابل یکی از راه های طبیعی است که از بلندی های آریانای جنوبی بطرف جلگه اندوس میرود. این دره بین تپل و سفید کوه افتاده است . (۱) صفحه ۱۳ کتاب مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند تالیف ویو بن دو سن مارتن Etude sur la géographie du Nord-Ouest de L'inde (۲) جلد دوم سرودهای ریگ وید ترجمه Ralph T. H. Griffith صفحه ٤٩ کتاب مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند تالیف وی وین دوسن مارتن .
(۷۲) کرم مرکب از دو حصه است قسمت کهستانی ( حصهٔ علیای دره ) و جلگهٔ وسیع که ما بین مجرای رودخانه و سفید کوه منبسط است . سفید کوه یا «سپین غر» مانند جدار بلندی فراز دره و جلگهٔ ایستاده و در حصه های کرم ۱۶۰۰ فت بلندی دارد و زمین جلگه ۵ هزار فت از سطح بحر بلند است دره کرم خیلی زیبا وقشنگ و خاک آن نهایت حاصل خیز است وانواع میوه های لذیذ به منتهای فراوانی در انجا بار می آید . باشندگان فعلی دره کرم توری وزیری ، مسعود درویش خیل است و از خود دوشاخهٔ احمد زائی واتمان زائی دارد . رودخانهٔ «کروهو» در دوپارچهٔ سرود که ترجمه انرا در مبحث رود کابل دادیم ذکر شده است . شاخه ئی از قبیلهٔ نیرومند پکتها در عصر ویدی درین دره زیبا مستقر و مسکون بودند و تا حال احفاد و عشایر آنها در انجا زندگانی دارند. گوماتی Gomati (رودخانه گومل) : رودخانه «گوماتی» که عبارت از رود گومل میباشد در سر دو ریگ وید همیشه بارود « کرومو » پهلو به پهلو ذکر شده وقریب یکدیگر هم واقع شده اند و از جنوبی ترین معاونین سندهو بشمار میرود «وی وین دوسن مارتن» میگوید که قبایل ویدی مدت مدیدی در علاقهٔ بین سند و «ویتاستا» اقامت داشته و سواحل مقابل تا کوهای سلیمان مد نظر آنها افتاده بود بناء علیه علاقه ئی را که « گومل » آبیاری میکند خیلی خوب میشناختند. علاوه برین نام « گوماتی » در اسمای سانسکریت اعصار بعدتر بکثرت استعمال شده. این درهٔ حاصل خیز وشاداب برای تربیه رمه های ماده گاو خیلی ها مساعد بود. سوتی Cveti (رودخانه سوات) : از سر دو «رودخانه ها» ترجمهٔ حصه ئی را که بارودخانه کابل ومعاونین آن ارتباط داشت بیشتر دادیم. در انجا رودخانه ئی به نام «سوتی» هم یاد شده این رودخانه عبارت از «سوات» است که از دامنه های جنوبی هندوکش شرقی سرچشمه گرفته و به رود کابل میریزد . « مکاستنس » سه قرن پیش از عهد مسیح این رودخانه را بنام « سواستس» یاد کرده و بطلیموس
(۷۳) آنرا « سواستوس » میخواند . نا گفته نماند که دریکی ازسرود های جزوۀ ششم ریگ وید رودخانه ئی به نام سواستو Souvastou (۱) هم آمده . در « مها باراته » در فهرست اسمای علاقۀ شمال غرب هنداین اسم وجود دارد . موسیو « لسن » این رودخانه را عبارت از « سو ـ پو ـ فا ـ سو ـ تو Sou-po-fa-so-Tou» میداند که هیوان ـ تسنگ زائر چین در یاد داشت های خود ذکر کرده . این رودخانه هم عبارت از سوات است ولی به قسمت علیای آن اطلاق میشد وگندهارای شمالی را سیراب میکرد . تذکار این رودخانه در سرود ها و مها باراته نشان میدهد که آریاها مدت مدیدی درسواحل آن مسکن داشتند. سوات علاقۀ سر سبز وشاداب است وخاطره های آریائی از قربانی های زیادی درکنار رودخانۀ خروشان آن تذکار میدهد . راسا Rasa (رودخانه کنر) : این رودخانه چندین مرتبه درسرود های ریگ وید ذکر شده . درسرود «رودخانه ها» درجملۀ معاونین رود کابل هم آمده چنانچه ترجمۀ این پارچه بیشتر داده شده این کلمه را من حیث لغت « آب » یا« رودخانه »ترجمه کرده اند « وی وین دوسن مارتن » اظهار میدارد که موقعیت آنرا باید بین رود سوتی (سوات) و کوبها ( کابل ) تجسس کرد ومیتوان گفت که « راسا » عبارت از مهمترین وشمالی ترین معاون رود کابل میباشدورودخانۀ چترال به این صفات موافقت میکند. رودچترال درعرف ما بیشتر بنام « کنر » معروف است واین همان رود خانه ایست که در منابع کلاسيك بنام « خوا سپس Khoaspes» یاد شده . رود خانۀ کنر از حیث مقدار آب بزرگترین معاون رود خانۀ کابل است که از دامنه های بلند هند و کش سرچشمه میگیرد. حصۀ علیای آن بنام چترال و کاشغر هم معروف بوده ويكعده رودخانه های سیلابی دیگر از نورستان بدان منتهی میشود مانند « لندی سین» (۱) صفحۀ ٥٣ـ٥٤ مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند « وی وین دوسن مارتن »
( ٧٤ ) که در بریکوت به آن میریزد ورود خانه "پیج" که از درۀ نور گذشته و در چغه سرای به آن یکجا میشود . در مجاورت این رود خانه یعنی در نورستان قبیلهٔ معروف آریائی «الیناها» مسکن داشتند و تا امروز ممیزات عرفی خود را به بهترین وجهی محافظه کرده اند . تریشتاما Trichtâmâ یا انی تابها Anitabha : رودخانه «تریشتاما» در سرود ریگ وید یکدفعه ذکر شده آنهم در پارچهٔ مربوطهٔ رود "کوبها" ( کابل ) متعلقهٔ سرود رودخانه ها است که ترجمهٔ آن گذشت و بعد از رودخانهٔ "راسا" در جملهٔ معاونین رودخانه کابل از همه پیشتر اسم برده شده در يك سرود دیگر در جزوه چهارم ریگ وید در يك جمله ئی که عیناً از حیث موضوع به پارچهٔ فوق الذکر شباهت دارد این رودخانه بنام «انی تا بها » یاد شده . بعضی مدققین به این نظریه اند که این دو اسم جداگانه نام های یك رودخانه میباشد. برخی «انی تا بها » را «انی تیا بها» Anityabha یعنی "رودخانه موقتی" میخواند . بهرحال خواه هر دوی آن يك رودخانه بوده یاد و از معاونین رودخانه کابل بشمار میرفتند . سپته سندهو (هفت رود) : در سرودهای ریگ وید علاقهٔ بنام "سپته سندهو" ذکر شده که اوستاعین آنرا بنام "هپته هندو" یاد میکند و معنی تحت اللفظی آن منطقهٔ "هفت آب" یا "هفت رودخانه " میشود بعضی ها میگویند که ازین رودخانه ها دوی آن خشک شده و پنج دیگر علاقه پنجاب امروزی را تشکیل میدهد . بعضی های دیگر درین حساب رود سوات و کابل را هم علاوه میکنند که با پنج رود پنجاب "هفت رود" عصر ویدی پوره شود. پنج رودخانه پنجاب که در سرودها ذکر شده اند ازین قراراند : ( ١ ) ویتاستا Vitasta ( هید اسپ ) ویات یا جیلم ( ٢ ) اسیکنی Asikni ( چاندرا تا گا ) یا "چناب" ( ٣ ) پاروشنی Parushni یا ایراواتی "راوی امروزه" ( ٤ ) ویپاس Vipas "به آس" ( ٥ ) ستری Cuturdi "ستلج " .
(۷۰) حوزه گنگار اسرود ریگ وید خوب نمیشناسد و خود رودخانه گنگ جز یکدفعه بیشتر ذکر نشده . گندهارا : در صفحات پیشتر دیدیم که «سرودریگ وید» به چه تفصیلی رودخانه کابل و معاونین آنرا میشناخت . گندهارا که عبارت از دره کابل است و تا حوالی پشاور موجوده را در بر میگیرد و رودخانه کابل و معاونین آن از ان عبور میکنند بدون شبهه نزد ریشی ها معلوم بوده و از جزئیات خواص این سرزمین آگاه بودند . گندهارا با وادی سر سبز و پر علف و دامنه های پر گیاه و جنگلی که دارد برای تربیه حیوانات خیلی مساعد بوده و بزاین قطعه در سرودها خیلی تعریف شده است «شاندرا داس » معلم تاریخ هند قدیم در کالج کلکته اظهار میدارد که گند ها را از روی سرود ریگ وید زمینی معلوم میشود غنی از رمه های بز و گوسفند (۱) بهرحال حیوانات اینجا تا زمان حمله اسکندر حتی تا امروز شهرت دارد ولی مقصد اینجا این است که اسم گندهارا از اسمای ویدی است و شعرای آریائی آن دوره این خطه زیبا را بخوبی میشناختند . حوزه ارغنداب : طوریکه بالا ذکر شد درین مسئله شبهه ئی نیست که سرودهای ریگ وید و شعرای عصر ویدی آریانای شرقی و جنوبی را بخوبی میشناختند بعضی ها به این عقیده اند که حوزه ارغنداب و اراکوزی هم از نقطه نظر جغرافیه در سرودهای ریگ وید ذکر شده بزرگترین طرفدار این نظریه «هلبرانت» است آیا آنهائیکه طرفدار این نظریه اند چه دلیلی دارند و آنهائی که نیستند چه نظریه ئی پیش میکنند . اینک موضوع را ذیلاً مطالعه میکنیم : در سرود های ریگ وید رود خانه ئی به نام «سراسواتی» Sarasvati چندین بار ذکر شده بعضی ها مثل «مکس مولر» و کیت Keith آنرا رود خانه «سروستی Sarusti» میدانند که عبارت از «سراسواتی» عصر برهمنی است ورود کوچکی میباشد که (۱) صفحه ۲۱۲ «ریگ ودیک کلچر» تالیف «داس»
(٧٦) ازجنوب «امباله Ambala» گذشته و پیش ازرسیدن به سندھو در راه در ریگ ھا جذب میشود حال آنکه «سراسواتی» متذکرۀ ریگ وید رود بزرگی بوده که حتی بصفت بزرگترین رودخانه ھا یاد شده و «سراسواتی» برھمنی که حوزۀ آن تنگ و سرچشمۀ آن با برف تصادم ندارد و در راه خشک میشود قطعاً بحساب رود بزرگ نمیرود. جمعی از مدققین که «روت Roth» و «زیمر Zimmer» و «برت Barth» در آن جمله میباشند به این فکراند که «سراسواتی» ریگ وید عبارت از اندوس (سند) میباشد زیرا معنی آن (رودخانۀ پرآب) است. چون رود اندوس خودش بنام «سندھو» بکثرت ذکر شده گفته میتوانیم که «سراسواتی» ریگ وید غیر آن باشد. به این مناسبت عده ئی از مدققین مخصوصاً «ھلبرانت» به این عقیده است که مقصود از «سراسواتی» ریگ وید رود خانۀ ارا کوزی «ارغنداب» است که در اوستا بر طبق قانون صوتی زند (س) آن به (ھ) تبدیل شده و «ھراویتی» تلفظ میشود. نظریه ھلبرانت درخور دقت و مورد توجه جمعی از علما واقع شده و نظریۀ معقول است زیرا «سروستی» پنجاب رود کوچک و کم آبی است که حتی به جریان اندوس ھم رسیده نمیتواند به این صورت چطور رودخانۀ بزرگ یا بزرگترین رود متذکرۀ ریگ وید را تشکیل خواهد داد؟ «سندھو» چون از خود نام دارد و به این نام همیشه ذکر شده چطور آنرا «سراسواتی» بخوانیم؟ چیز دلچسپ دیگری که اینجا باید ذکر شود و ذکر آن ھم به تائید مطلب ما تمام میشود این است که رود «سراسواتی» قراریکه گفتیم در ادبیات ویدی رود خانۀ پر آب و آب دار معنی دارد. درین مفهوم «ھراویتی» نام اوستائی این رودخانه ھم مضمر است و «ارغنداب» عیناً همین معنی را افاده میکند زیرا این اسم موجوده مرکب از دو کلمه است «آب» و «ارغند» که «خشمگین و تیز» معنی دارد (١) و بصورت اصطلاحی (١) م صفحۀ ٤٥ برهان قاطع
(۷۷) میتوان آنرا رودخانه پر آب و خروشان خواند. ناگفته نماند که «هلبراف» تنها «سراسوائی» را «هر اویتی» و ارغنداب تعبیر نکرده بلکه یکعده قبایل و جنگهای شان را در حوزه این رود خانهٔ بزرگ قرار میدهد و تفصیل موضوع در بحث تذکار بعض قبایل دیده شود. پس این چیزها هر کدام بجایش نشان میدهد که برای آریائی‌های عصر ویدی و آنهائیکه سرودهای وید یادگار زندگانی شان است حوزه شاداب و مستعد ارغنداب مجهول نبود. چیز دیگری که این نظریه را بیشتر محکم میسازد راه چمن و راه بولان است که از آسان ترین راههای حوزهٔ سند بشمار میرود درصورتیکه آریائی های مهاجر راه درهٔ کابل، سوات، گومل، کرم، را تعقیب نموده باشند طبیعی باید از راه درهٔ بولان هم به حوزهٔ سند پایان شده باشند صرف نظر از اینکه مدققین قبیلهٔ «بهالانا» را که در جنگ «ده ملك» شامل بودند به درهٔ بولان نسبت میدهند. بلهیکا - بلخ : درین هیچ شبه نیست که بخدی بلخ به شهادت همه منابع قدیم و به تعبیر عموم مدققین جدید کانون رهایش و مدنیت آن شاخهٔ هند و اروپائی بود که در آریانا و هند و فارس انتشار یافتند و نام آریاهم فقط وقتی بمیان آمد که این شاخه در باختر متوطن گردید، یعنی به زبان دیگر اصطلاح آریا منحصر به «کتلهٔ باختری» است که از ان «آریانا» یعنی مسکن اریا ها هم ساخته شده و مدنیت های ویدی و او ستائی ازان اشکال آریا و ایریا بمیان آوردند و با مهاجرین این دو اسم به هند و فارس هم نشر شد. معذلک از «بلخ و باختر» در سرود ریگ وید اثری نیست. علت این مسئله واضح است که اجتماع اریاها در باختر مربوط بيك زمان و سرودهای ریگ وید متعلق به زمانهٔ دیگری است که خیلی‌ها جدید میباشد. علاوه برین در قسمت سرودها شرح یافت که فرار شهادت خود سرودهای ریگ وید
(۷۸) يك حصهٔ زياد وقديم سرودها كه بيشترش در شمال هند وكش سروده شده بود بكلی از بين رفته وامروز جزء مجهولات است. به اين ترتيب علت اين امر واضح ميشود كه چرا نام بلخ وباختر درسرودهای ريگ ويد كه از حيث زمان به عصر مهاجرت و از حيث مكان به جنوب هندوكش وپنجاب نسبت ميشود تذكار نيافته چنانچه همين جهات را مدققين غربی وهندی مد نظر گرفته « هلبراات » «برون هوفر» و «شاندرا داس» میگويند كه مبدأ اولی « ودا » مخصوصاً هند وپنجاب نيست بلكه افق جغرافيائی آن اراضی كابل زمين را در بر میگيرد وتا اراكوزی وبكتريان هم انبساط داشته (١) فراموش نبايد كرد كه اگر «ريگ ويد» از بلخ وباختر اسم نبرده اترويد (Atharva veda) كه كتاب ديگری ازجملهٔ چهار كتاب سرود ويدی است اينجا را بنام «بلهيكا Balhika » ذكر كرده واين نام در«مها باراته » وادبيات سانسکريت كلاسيك ذكر شده و قبايل متعدد ومعروف آريائی كه از باختر به ماورای «سندهو» وپنجاب مهاجرت كرده اند بنام « بلهيكه Bahlika » شهرت زياد داشتند چنانچه جزئيات به تفصيل در مبحث قبايل ذكر شده است. اصل ريشهٔ اين كلمه «بهلی» يا «باهلی Bahli» است كه اگر (ح) آن به (خ) و(ل) آن به (د) تبديل شود ازان «بخدی» يا « باخدی» ساخته ميشود و اين نامی است كه اوستا به شهر كهن وزيبای بلخ داده است. به اين ترتيب می بينيم كه «اترويد» و «مها باراته» وسائر مأخذ سانسكريت مهد قديم و خانهٔ باستانی واصلی كتلهٔ آريا را فراموش نكرده و ريشی ها اگر در اثر مهاجرت از مركز آريائی خود دور هم شده اند باز هم از ماورای جبال ورودخانه های خروشان هميشه به آن نقطهٔ اساسی ومهدتربيه وثقافت ونظام (١) صفحهٔ ۸۷ كتاب هند تا ۳۰۰ سال ق م تأليف «واله دوپوسن» صفحهٔ ١٨٤ ريگ ويد يك كلچر تأليف «شاندرا داس» نظريهٔ ما مبنی بر اينكه سرودهای گمشده ومجهول در بخدی سروده شده اند در صفحات گذشته شرح يافته.
(۷۹) اجتماعی و شاهی خود بنظر محبت و احترام نگریسته واعتراف دارند که قبایل آریائی چه خورد و چه بزرگ از انجا حرکت کرده اند . کوه منجوان وقبیله موجاوات : در مبحث سوما به اسناد «اتروید» ذکر خواهد شد که گیاهی که از ان این مشروب تهیه میشد بالای کوه «منجوان» می روئید . این کوه در کجا بود ؟ قرار اشاراتیکه سرودهای اخیر یعنی متن «اتروید» میدهد این کوه در حوالی قریب غرب درهٔ کابل و قوع داشت در «اتروید» متصل به «گنداریس» یعنی باشندگان گندهارا قومی موسوم به «موجاوات» هم ذکر شده و بلاشبهه مسکن آنها در مجاورت کوه منجوان بود چون گنداریس‌ها باشندگان قسمت شرقی درهٔ کابل میباشند و قبیلهٔ موجاوات در مجاورت آنها زندگانی داشتند گفته میتوانیم که کوه «منجوان» هم متصل به گندهارا (حصص شرقی درهٔ کابل) بوده و به این صورت سرراست به جائی میرسیم که کوه «منجان» در آن واقع می‌باشد این کوه بین نورستان و بدخشان افتاده و کوتل معروفی هم تا امروز به همین نام شهرت دارد .
تذكار بعض قبایل همچنان که در سرودهای ویدی بعض رودخانه های جنوب و شرق آریانا اسم برده شده از يك عده قبايل متعدد هم ذكری بمیان آمده كه محققين بعضی های آنها را با قبایل امروزی افغانستان و پنجاب تطبیق داده توانسته و برخی دیگر مجهول است و مطالعه وتطبيق بكار دارد برای تاريخ قدیم كشور و باشندگان مملکت ما این موضوع از موضوعات خیلی حیاتی و مهم است و با روشنی آن تشکیلات و شاخه های قبایل افغانستان در مرور قرون روشن خواهد شد وكتب چهار گانه ويد و اوستا و مهاباراته هر كدام به نوبه خود درین زمینه مهم پرتو خواهد افگند چون سرود ویدی قدیمترین منشهایست که بار اول از ما و بعضی قبایل مسكونۀ كشور ما صحبت ميكند درین فصل مقام بزرگی برای آن قایل شده ایم تا اولاد افغانستان اجداد خود را بروی صحنهٔ مدنيت ویدی دیده و ملتفت شوند كه ايشان چه سهم بزرگی در ایجاد این مدنیت داشتند. نا گفته نماند که موضوع تشخیص قبايل وباشندگان افغانستان درعصر ويدی و اوستائی و دیگر دوره های بزرگ تاریخ ملی همان قدر كه مهم است اشكال نيز دارد ولی با جنبشی که در زمینهٔ تتبعات تاریخی و جغرافیائی وطن پیدا شده یقین کامل داریم كه دنبالۀ این تجسسات كوچك و نامكمل به نيروی اولاد دانشمند كشور و روشنی تحقیقات تازه روز به روز مكمل خواهد شد. بها راته : در موضوع این مبحث دو نفر از دانشمندان شرق و غرب يكى « وی وین دوسن مارتن » فرانسوی در كتاب « مطالعات جغرافيائى وساكنين اوليۀ شمال - غرب هند به استناد روايات سرود ويدى » و ديگر
(۸۱) «سری بندارا کوهاره معلم تاریخ كالج كلكته در كتاب « آريائی ساختن هنده (۱) تتبعات مفیدی نموده اند . این دو نفر هر كدام به نحوی داخل موضوع شده و با مختصر اختلافی كه بیشتر به رویه مطالعات هر كدام آنها مربوط است بحث كرده اند ولی از خلال مطالعات آنها معلوم میشود كه يكی از مهمترين قبائل آريائی يا يكی از مهمترين قبیله کشاتریا یعنی جنگجوی آریائی قبیله بهاراته Bharata بوده که مدققین فوق الذکر بیشتر آنها را در آخرین نقطه ورود و تمرکزشان در هند مطالعه كرده اند وما با دانشمند دیگر فرانسوی «واله دو پوسن» ايشان رادر باختر و آریانا ديده واز اينجا مانند پارة قبايل آریائی دیگر که امروز در پنجاب مسکون اند آنهارا نیز تا هند ميرسانيم . « بهارت » يا « بهاراته » یکی از قبایل خیلی مهم کتله آریائی باختری است كه بعد از فرود آمدن در جنوب هندوكش بعضی عشایر آن از راه وادی ارغنداب و برخی از راه های درة « کوبها » و «کرومو » و « كوهاتی » به پنجاب انتشار يافته اند (۲) برای تائید نظريه ارتباط « بهاراته ها » به « يخدى » و انتشار آنها از اینجا به جنوب هندوكش و بالاخره به پنجاب و ماورای آن معلومات دقیق تری هم در دست است . بزرگترين منبعی كه درين حصه به ما كمك میكند « مهاباراته » يا بزرگترين مجموعه رزمی است که صحنۀ جنگجوئی قبایل وعشاير مختلف و پهلوانان نامی آنها را ترسیم میكند و بنام خود آنها شهرت يافته . مطالعه این اثر و تحقیق در اطراف نام های خاص آن اعم ازینكه اسم محل و يا شخص باشد برای تاریخ باستانی كشور ما اهمیت فوق العاده دارد و در اطراف قبایل قدیم ما روشنی معتنابهی می اندازد زیرا در حقیقت سرود وید (1) Aryanisation of India by Kumar Dutt. (۲) پروفيسر (لسن) میگوید كه (بهاراته) اصلاً اسم كدام محل حاصل خيز بود و (بهارتی) سردارده با دار وفایق معنی داشت .
(۸۲) واوستا ومها بارانه اوراق يك كتاب كهن اند كه صفحات آن به تدريج به زمانه های ما نزديك شده ميرود به این ترتیب بعد از ویدواوستا «مها بارانه» سومین ماخذ مهمی است که بما كمك های زیاد و مفیدی میرساند . منابع سانسکریت مخصوصاً «مها بارانه» از عشایری مانند (مالا Malas) ، (مالا Malas) یا (مالاوا Malavas) صحبت میکند که قرار نظریه «واله دوپوسن» فرانسوی (۱) قرابت زیادی بة (مادا Meddas) ، (ما دا وا Maddavas) (مادرا Madras) و (مادرا کا Madrakas) دارند و این نام ها هم به اسمای دیگری که بصورت (بهادر Bhadras) و (بها لا Bhallas) آمده اند شباهت زیادی بهم میرساند. قرار نظر به مدقق مذکور تمام اسمای فوق با يك عده قبایل وعشایر دیگر اکثراً بصورت مجموع به نام «بهیکه » Bahika یاد شده اند و «بهیکه» در ادبیات سانسکریت بصورت «بهلیکه» Bahlika هم آمده و این نام یکی از نام های قدیم «بلخ» است. بناء علیه مدقق مذکور و پروفیسر «پرزى لوسکی» Przyluski به این نظریه هستند که با احتمالات زیاد بهلیکه های پنجاب وبلخ در حقیقت يك چيز بودند و از بلخ به جنوب هندوکش آمده وازانجا به حوزۀ اندوس و ماورای آن انتشار یافتند . مها بارانه درین زمینه هنوز هم معلومات دقیق تر میدهد زیرا در انجا تذکار رفته که «بهادرا Bhadra» جدۀ داستانی قبیله «مادرا Madras» عیال «ویوشیت اسوه Vyushitaceva» بود. کلمه «اسوه» که در آخر نام این شاه آمده همان «اسپه» است و واضح نشان میدهد که مشارالیه از احفاد دودمان سلالۀ معروف شاهان اسپۀ بلخ بود . پس مطالب فوق که بیشتر با متن «مها بارانه» مجموعۀ رزمی قبیله بها ر اته تائید شده واضح معلوم میشود که عشایر این قبیلۀ بزرگ ویدی و دیگر قبایلی (١) ١٣ و ١٤ هند در عصر موریا ، بربرها ، یونانی ها، پارت ها ویوچی ها تالیف واله دوپوسن .
(۸۳) که صفحات این کتاب به نقل وقایع آنها رنگین است از باختر برامده و به جنوب هندوکش فرود آمده اند و از انجا به هند انتشار یافته اند چنانچه «واله دوپوسن» در پایان مطالب فوق نظریۀ پروقیسر «پرزیلوسکی» را چنین تذکار میدهد : خیلی ها پیشتر از تهاجمات هندو سیت ها و اسکائی ها ، حتی خیلی ها پیشتر از لشکرکشی های اسکندر ، باختری ها از افغانستان پایان شده برای خویش در هند راه باز کرده واقلاً پنجاب را تسخیر نموده بودند . (۱) پانینی Panini عالم بزرگ صرف و نحو که در قرن ۴ ق م در حصص شرقی آریانا در مجرای سفلی رود خانه کابل در حوالی قریب اتک می زیست وموجد کلمۀ سانسکریت برای زبان «بهشه» میباشد در صرف و نحو خود قبایل «کشدو راک Kshudrakas » ، « مالاوا Malavas » را در جملۀ بهیکه یعنی بلخی ها حساب میکند «یودهیاYoudheyas» و «ارجونایانا Arjunayana» که با «مالواها» قرابت نزدیکی داشتند طبعاً بشمار عشایر آنها میروند . قبیلۀ بهاراته از خود یك شاخۀ بزرگ دیگر داشت که در سرودها بنام«بهارا دواجا» ذکر شده و یکی از پادشاهان آنها موسوم به «دیواداسا Divadasa» یك سلسله جنگ هائی در حوزۀ ارغنداب نموده که از ان در موقعش صحبت خواهیم کرد . عشیرۀ «بهارا دواجا» مردان جنگی وریشی های بزرگی بمیان آورده وتألیف جزوه ششم سرود ریگ وید به آنها نسبت میشود . قبیلۀ بهارا نه روی همرفته خیلی قوی و نیرومند بوده و چون ریشی های بزرگی مانند ویسوامیترا Vicvamitra درمیان آنها وجود داشت از سایر قبایل آریائی پیشتر بفکر برتری و تفوق و تمرکز قوا و اداره و تسخیر اراضی و فتوحات افتاده بودند چنانچه قبیلۀ ده گانه آریائی در جنگ معروف «ده ملك» که در آن «پکتها» پکتویس، پارت (پختون ها) الیناها (نورستانی ها) و دیگر قبایل کشورما (۱) صفحۀ ۱۴ هند در عصر موریا، بربر ها ، یونانی ها ، سیت ها ، پارت ها و یوچی ها تالیف « واله دو پوسن »
( ٨٤ ) شامل بودند وازان علیحده بحث خواهم کرد در اثر تبلیغ ریشی آنها « ویسوامیترا » متحد شدند و «جبهه بهاراته » را در مقابل « سوداس » شاه دیگر آریائی که در خاک هند بیشتر داخل شده بود تشکیل داد ( ۱ ) قبیله بهاراته باتمام عشایر خورد و بزرگ خود مدتی در دامنه های جنوب هندوکش و سپین غر بود وباش داشته و به تدریج بطرف وادی « سپته سندهو » ( پنجاب ) پیش رفته اند. از روی دو قضیه مهم که عبارت از دو جنگ معروف آریائی در میان خود شان میباشد ویکی آن در سرحدات شرقی آریانا بنام « جنگ ده ملك » و دیگری در حواشی جنوب غربی آن در حوزهٔ ( سراسواتی ) ( ۲ ) یعنی ارغنداب واقع شده و به جنگ های « دیو اداسا » پادشاه معروف است و در هر دوی آن عشایر و ریشی ها وزعما وملكان وحتى شاهان بها را ته سهیم بودند بدون شبهه وتردید معلوم می شود که بها را ته ها عموماً از دوراه «از راه وادی کوبها (دره کابل) ووادی ارغنداب و دره بولان به ماورای « سندهو » انتشار یافتند و چون قبیله نیرومند و مقتدری بودند هند( ٣ )را ( ١ ) صفحه ١٦٦ Ftude Sur la géographie du Nord-Ouest de l’Inde par: Vivien de Saint-Martin ( ٢ ) سراسواتی رودخانه ( آبدار ) معنی دارد و بصورت اصطلاح میتوان آنرا رودخانه بزرگ ترجمه نمود این نام را بعضی ها به اندوس ( سند ) هم داده اند ولی ( سند ) خودش بنام مخصوص خود ( سندهو ) بکرات تذکار یافته . «واله دو پوسن» میگوید که این اسم به رودخانه اراکوزی ( ولایت قندهار ) هم داده شده. بعضی وید شناسان مخصوصاً ( هیلبرانت ) عقیده دارد که ( سراسواتی ) ریگ ویدا غیر از ( هرا ویتی ) اوستا یعنی ارغنداب نمیباشد ( صفحه ٢١٠ هند واروپائی وهند وایران - هندتا ۳۰۰ سال ق م تالیف واله دوپوسن ) ( ٣ ) نام هند از روی اسم رودخانه سند که سرحد طبیعی آن قطعه و آریانا است بمیان آمده رودخانه سند در سرود ویدی « سندهو Sindhu » یعنی محض رودخانه خوانده شده مثلیکه عین این کلمه ( سین ) هنوز در پشتو رودخانه معنی دارد، زبان (زند) یا اوستائی با قاعده عمومی که دارد ( س ) آنرا به ( ه ) تبدیل کرده وازان « هندو Hindu » ساخت. یونانیها که نسبت به کشور همسایه شرقی از اهالی مملکت ما معلومات میگرفتند از کلمه « هندو » (اندیکه Indike) یعنی(کشورهند) ساختند و این اسم بتدریج وسعت وعمومیت یافته وکل آن را در بر گرفت : ( صفحه ۳۸ هند مدنیت بخش L'inde civilisatrice تالیف سیلون لوی. صفحه ۴۰ ایران بارتولد ترجمه انگلیسی نریمان )
(٨٥) بنام خود مسمی ساختند و بوزن « آریا ورته » اسم قدیمی که در « آریانا » بدان مانوس بودند آنجا را « بهاراته ورته » یا « بهاراته ورشه » یاد کردند این اسم در هند و ادبیات قدیم هند شهرت زیاد دارد و میتوان آنرا اسم ملی آن دیار خواند (۱) کلمه « ورته » و « ورشه » قابل دقت است واز شرح آن هم پارهٔ معلوماتی بمادست میدهد . پیشتر گفتیم که « ورته » ، « ورشه » هم تلفظ شده این مسئله پوره معلوم نیست که این تغییر تلفظ چه وقت پیش شده شاید آنقدرها زیاد قدامت نداشته باشد و اگر داشته هم بوده وابسته به نقاط مختلف وصورت تلفظ اهالی آنجا بوده باشد . شاید در شمال هندوکش این کلمه « ورته » ودر جنوب آن « ورشه » تلفظ میشد و یا در همین جنوب هندو کش در قسمت شرقی « ورته » و در قسمت جنوب غربی « ورشه » تلفظ میگردید چنانچه هنوز هم در انجاها فرق صوت « سخت » و « نرم » مثلا در (ښ) و (خ) موجود است . بهرحال کلمهٔ « ورشه » را هنوز میتوان در کلمهٔ « ورشو » پشتو یافت . « ورشو » در پشتو مرتع وچراگاه معنی دارد چرا گاه از کلماتی است خیلی ها قدیم ومفهوم آن با اولین مراتب زندگانی آریائی ارتباط دارد وزمانی را بیاد میدهد که این قوم هنوز « مالدار وزراعت پیشه » بود بلکه جنبهٔ مالداری آن عمومیت داشت گله های گاو بهترین دارائی آنها و تعداد گاو و دیگر حیوانات معیار ثروتمندی ایشان بشمار میرفت به این صورت « ورشو » یا چراگاه بنظر آنها بصورت مادی و معنوی اهمیت خاصی داشت . چنانچه در مبحث حیات اجتماعی آریائی خواهم دید که « آغیل » و « چراگاه » چه رول مهمی در تشکیلات قبیلوی آریائی بازی کرده است . بهر حال هیچ از امکان بعید نیست که در صفحات شمال هندوکش وحوزه ارغنداب که هر دو برای تربیهٔ حیوانات خیلی مساعد (۱) موسیو سیلون لوی بزرگترین هند شناس دنیا در صفحه (۳۸) اثر خود موسوم به « هند مدنیت بخش L'inde civilisatrice می نویسد که نام « بهاراته ورشه » یگانه نام ملی است که « بهاراته ها » به هند دارند .
(٨٦) است « آریا ورته » باراول در مورد « چراگاه آریا » استعمال شده باشد و با فرق لهجه در جنوب هند و کش وسواحل ارغنداب با همان مفهوم خود « آریا ورشه » شده و وقتیکه قبیله « بهاراته » با حیوانات خود به حوزه « سندهو » سرازیر شدند آنجا را بنام چراگاه خود « بهاراته ورشه » نامیده باشند . ینکه جانا : این اسم مرکب از دو کلمه است « ینکه » به معنی (پنج) و « جانا » به معنی (قبیله) واسم اصطلاحی است که در سرود ریگ وید در مورد پنج قبیله آریائی اطلاق میشد . اسمای این پنج قبیله بصورت کامل مشخص ویقینی یکجا پهلوی هم در سرود ریگ وید ذکر نشده ازین جهت در تعین آنها مدققین هر کدام نظریه ئی دارند بعقیده زیمر Zimmer این قبایل عبارت اند از : « انو Anus » « در یوهو Druhus » « یادو Yaduo » « تورواشا Turvasas » و « پورو Puruo » (۱) «مستر مکدونل» هم به همین عقیده است ولی فاضل هندی « ابیناس شاندرا داس » معلم تاریخ قدیم هند در یونیورسیته کلکته اظهار میکند که اگر قبیله معروف بهاراته هم درین جمله گرفته شود بهتر میشود . علاوه برین مشارالیه «یادو» و «تورواشا» را يك قبيله و «پورو» و «ترتسو» Trtsus را قبیله دیگر قلمداد میکند . ارتباط این قبایل پنجگانه میان خودشان ویاره قبایل دیگر هرچه باشد بدان کاری نداریم چیزیکه مربوط به فصل عصر ویدی تاریخ کشور ما مهم است این است که اجزای قبایل پنجگانه «ینکه جانا» همه در جنگ ده ملك با «پکتها» (پکتویس - پارت) پختون ها و «الیناها» نورستانی ها و دیگر قبایل کشور ما شامل بودند و « جبهه بهاراته » که پیشتر بدان اشاره شده با طرفداری آنها قوی تر شده بود . (۱) صفحهٔ ۱۲۲ Recvedic India تألیف ا. س. داس. صفحهٔ ۱۶۰ Recvedic-Culture تأليف ا . س . داس .
(۸۷) محققین از روی تعبیر سرود های وید اظهار میکنند که قبایل پنجگانه عموماً بهم متحد بوده و با داشتن تماس با یکدیگر زندگانی میکردند، در عرف و عادات و پاره سجایای دیگر از خود ممیزات علیحده داشتند. معروفترین این قبایل پنجگانه بعد از «بهاراته ها» قبیلهٔ «پورو» بود بعضی ها به این نظریه است که این دو عشایر یک قبیله بودند در سرود ریک وید بهاراته ها و «پوراوا Paouravas» یعنی «اولاد پورو» خیلی شهرت دارد در صورتیکه (پورو) و (بهاراته) شاخه های یک قبیله باشند هیچ شبهه ئی باقی نمیماند که آنها هم مانند بهاراته از باختر به جنوب هندوکش و از آنجا به ماورای «سند هو » انتشار یافته اند. «شاندرا داس» مسکن آنها را در درهٔ علیای اندوس و حواشی قندهارا (۱) قرار میدهد. بهاراته و پورو قبایل جنگجو و نیرومند کتلهٔ آریائی باختر بعد از رسیدن به پنجاب و وادی گنگاه اولین سلطنت های آریائی را دران قطعه بمیان آوردند و «مهاباراته» و «پورانا» به نقل داستان های رزمی و عشقی آنها رنگین است. سایر قبایل «پنکه جانا» آنقدر شهرت زیاد ندارند و در جنگ «ده ملک» مجدداً از نظر ما خواهند گذشت. جنگ ده ملک و جبه بهاراته و قبایلی که در آن شامل شدند: در میان وقایع تاریخی که از میان سرود های ویدی استخراج شده یکی جنگ بسیار معروفی است که در میان خود قبایل اریائی بعد از حرکت و مهاجرت از حصص شرقی آریانا کنار رود خانه پاروشنی Parushni ( ایراواتی = راوی ) بمیان آمده و به جنگ « ده ملك » یا « ده پادشاه » یا « ده قبیله » معروف است. محققین این واقعه را از پهلو های مختلف تجزیه و مطالعه کرده و نظر به اهمیتی که دارد در آن خصوص آثار مستقلی نگاشته اند. (۱) صفحه ۱۶۰ ريك وديك كلچر .
( ۸۸) این جنگ برای تاریخ عصر ویدی کشور ما ومخصوصاً برای روشن کردن اسمای یکعده قبایل بزرگ و تماس و روابط آنها بایکدیگر واشتراك مساعی آنها و بسا مسایل دیگر در خور اهمیت زیاد است. نظیر این جنگ، جنگ دیگری هم است که میان قبایل آریائی در حوزه سر اسواتی ( هر اویتی - ارغنداب ) واقع شده و در آنهم پاره قبایلی سهیم بودند که اولاده آنها هنوز در حصص غربی افغانستان زندگانی دارند. چون از تحلیل این واقعات بیش از پیش بر اسما و موقعیت قبایل باستانی ما در عصر ویدی روشنی می افتد در سلسله قبایل، این جنگ ها را ازین جهت آوردیم تا اسمای قبایل یکدفعه روی صحنه بیاید بعد تا جائی که معلومات در دست است هویت بعضی های آنرا روشن تر میکنیم : بیشتر متذکر شدیم که قبیله بزرگ و نیرومند ( بهاراته ) با شعب وعشاير خود بعد ازینکه مدتی در جنوب هندوکش مستقر ماند از راههای ( کوبها ) و وادی ارغنداب و دره بولان به وادی سندهو) پایان شدند و در ماورای آن پیش رفتند. جنگ « ده ملك » از واقعاتی است که سرراه حرکت آنها واقع شد . وحتی در تجزیه عشایر این قبیله مهم واتحاد قبایل دیگر دخالت زیاد دارد . علت ظاهری این جنگ عزل و بر قراری دو نفر ریشی مشاورین مذهبی است واصل قضیه چنین است : ( سوداس ) پادشاه پسر « دیوا داسا » پادشاه قبیله ( بهاراته ، مشاور مذهبی داشت موسوم به ( ویسوامیترا ، Visvamitra که اصلاً از خانواده ادب دوست «کوزیکا Kusika مربوط قبیله « بهاراته ، بود. این مشاور مذهبی به قوه روحانی وتدابیر سنجیده و نفوذ معنوی خودبه « سوداس ) كمك زياد نموده ومخصوصاً در فتوحات حوزه ( ستر دو Sturdu ( ستلج ) و « و بپاشا » Vipasha ( به آس ) مدخلیت زیاد داشت به علتی که درست فهمیده نمیشود شاه روزی مشاور مذکور را عزل و عوض او شخص دیگری موسوم به
( ۸۹ ) « واسیستاس Vasistas را مقرر نمود و در نتیجه مخالفت های سختی میان دوریشی مذکور وخانواده ها وقبایل شان رخ داده « ویسوا میتر ۱ » چون در بیان وتدبیر خیلی مقتدر بود و نفوذ زیادی در میان قبایل داشت فوراً برعلیه « سوداس » داخل اقدمات شده بعضی عشایر خود قبیلهٔ « بهاراته » را که « شاه وشاعر » یعنی « سوداس » و «ویسوامیترا» به آن مربوط بودند با قبایل اتحادیهٔ «پنکه جانا» و دیگر قبایل بزرگ و باشها مت مثل «پکتها » ( پکتویس پارت، یا پختون ها ) ، «الینها»( نورستانی ها ) ، « بهالانا » ( باشندگان درهٔ بولان امروزه ) ، شیواها (باشندگان قریب اندوس ) وغیره را بهم متحد ساخته و « جبههٔ بهاراته » را برعلیه « سوداش » تشکیل نمود . درین جنگ « سوداس » فاتح بر آمد وملکان قبیلهٔ ( انو Anus ) و«دریوهو Druhyu » کشته شد و یکی از عللی هم که احفاد قبایل ده گانهٔ آریائی که پایان اسمای آنها را به ترتیب ذکر میکنیم در خاك آریانا یا افغانستان زندگانی میکنندهم همین است که بعد از شکست جبههٔ «ویسوامیترا » ایشان به کشور خود ماندند و دیگر به فکر مهاجرت نه افتادند . اسمای قبایل ده گانه قرار ذیل است : (۱) الیناها Alinas ( نورستانی ها ) (۲) پکتها Pakthas ( پکتویس ، پارت ، پختون ، پختا نه ) (۳) بهالاناها Bhalanas ( اهالی موجودهٔ دره بولان ) (٤) شیواها Chivas ( اهالی قریب اندوس یا اهالی شیو کی کابل ) (٥) ویشانن ها Vishanins (٦) انوها Anus (۷) دریوهوها Druhyus (۸) تورواشا ها Turvasa
(۹۰) (۹) یابوها Yadus (۱۰) پوروها Purus (ساکنین اندوس علیا و باشندگان حواشی قندهارا) پکتها : مانند قبیله معروف « بهارت » که از باختر تا ماورای سند هو سیر وحرکت آنها را ترسیم کردیم ، پکتها هم یکی از قبایل معروف « ویدی » کتله باختری است که پیش از عصر مهاجرت در جامعه آریائی در باختر می زیست در حوالی ۱۹۰۰ و ۲۰۰۰ ق م که آغاز مهاجرت آریا ها از باختر محسوب میشود قبیله پکتها دو حصه شده شاخه ئی با قبایل و عشائر دیگر که معروفترین آنها در جزء پنکه جانا یعنی قبایل پنجگانه و اتحادیه « ده قبیله » اسم برده شده اند به جنوب هندوکش فرود آمده و بالاخره در دامنه های کهسار ومناطق دشوار گذار جنوب شرقی آریانا مسکن گرفته و آنجا را بنام « مسکن پکتها » معروف ساختند و این موضوع را پایان مفصل تر بیان میکنیم حصه ئی که مهاجرت نکرد مانند بسا قبایل دیگر در باختر به زندگانی ادامه داده و در هما نجا ماند این شاخه مدنیت ویدی و اوستائی را در بخدی گذرانیده و حتی تا حوالی وسط قرن سوم قم که «ارساس» پارتی یکی از رؤسای آنها بطرف غرب رفته وبر علیه یونانی های شامی اعلان استقلال میکند نام و نشان آنها در باختر مشهور است . از پکت ها یا پارت ها یا پختون هائی که در بخدی ماندند شاخه ئی با مهاجرینی که بطرف غرب رفتند به ماورای غربی هری رود حوزه های « اترك » و کشف رود را تا نزدیکی های سواحل خزر اشغال کردند و آنجا به نام شان « پارتیا » یعنی سرزمین « پارت ها » شهرت یافت که یکی از غربی ترین ولایات آریانا بود. با اشاره ومعلوماتی که هرودوت میدهد شاخه کوچکی هنوز هم بیشتر بطرف غرب رحت کشیده و در حصص غربی ارمنستان رحل اقامت افگندند و در آنجا هم خودشان بنام پکتیس یا پکتویس و خاک شان به اسم پکتیکا معروف
(۹۱) شد و این غربی ترین شاخه کتله پکتھای بخدی است که تاریخ نشانه ایشان را گم نکرده است . اسم پکت، پکتی، پکتها در بخدی و یا کترا (شمال) و آیا کترا (شمالی) در صفحات شمال هندو کش دریا کت و پکٹھا و پنت و پٹیخا و پښتو نخوا در پیرامون دو طرفه «سپین غر» سمت جنوب آریانا ، پارت و پارتیا حوزۀ کشف رود و اترك يعنی هیر کانیا یا ولایت پارتیای آریانا ، در پکتیس و پکتویس و پکتیکا در ارمنستان غربی همه جا اثر بخشیده و فقه اللعت همه اینها را به هم پیوند میزند . حالا که اصل این قبیله مهم و تاثیر نام ایشان شرح یافت قرار مرامی که این فصل ایجاب میکند شاخۀ جنوبی «پکتھا» را که در سرود ویدی ذکر شده مطالعه میکنیم آن شاخۀ قبيله پكتها که از بخدی به جنوب هندو کش فرود آمد در عصر ویدی در دره ها و دامنه های دو طرفه سپین غر مستقر و مقیم شد قراریکه بعدتر خواهیم دید سرود های ریک و ید در جنگ ده قبیله و جاهای دیگر از ایشان نام میبرد و در بعض موارد از شاهان آنها هم اسم برده است . نام و نشان این قبیله باستانی کشور در هرور زمانه همیشه زنده و نمایان بوده و مورخین بزرگ هر کدام از آن ها اسم برده اند . هر و دوت پدر مورخین در قرن ٤ قبل از میلاد از قوم «پکتی» یا «پکتیس» یا «پکتویس» و از خاك مسکونه آنها «پکتیکا» یا «پکتیا» از هر دو ذکر کرده ورسم الخط یونانی این نام ها و محل بود و باش شان واضح نشان میدهد که مورخ مذکور از قومی بنام «پنت» و از قطعۀ خاك مسکونه آنها به اسم «پٹتیخا» یاد مینماید . «استرابو» و «پلینی» از ایشان نام تعبیر ندیریرا آنها بیشتر نامهای عمومی را استعمال کرده اند که هر کدام آن بیش از چندین قوم و قبیله را در بر میگرفت . بطلیموس از آنها بصورت ضمنی ذکر کرده و خاك آنها یعنی «پکتین» را بطرف جنوب پارو پامیزاد قرار میدهد زیرا مشارالیه در تعریف ارا کوزی (حوزۀ ارغنداب) میگوید : که ارا کوزی را از پارو پامیزاد یعنی از خطه ئی
(۹۲) که بجنوب آن باید « پکتین » یعنی خاک « پکتیها » را جستجو کرد کوهی موسوم به « پرسوتس Persuetes » جدا میکند . هر دوت پکتیس ها وخاك مسكونه والسه وعرف و عادات و بعضی شهر ها ورؤسای آنها را خوب میشناخته و با وجودیکه معلومات او خیلی کم ، و بیش از چند جمله ئی نیست معذلک جملات او هر کدام بجای خود بسیار مهم و از آن بعضی نظریه های اساسی بدست می آید . در باب لباس و اسلحه آنها می نویسد : « پکتیس ها Pactyces لباسی داشتند از پوست و تیر و کمان آنها به شکل ونمونه محلی خود شان بود ، رئیس ایشان ارتیت Artante پسرایتها متر Ithomatre نام داشت . » نقطه مهمی که از یاد داشت های هر دوت بدست می آید تشابه عرف وعادات پکتیس ها با باختری ها است که بذات خود از مسایل مسلمه است و شهادت صریح مورخ معروف یونانی هم آنرا تائید میکند زیرا میگوید که باشندگان حوالی شهر کسپاتیر Caspatyre (کابل) واهالی سرزمین « پكتيك » یا « پشتيخا » از روی عرف و عادات با باختری ها شباهت زیاد داشتند . (۱) پس درین شبهه ئی نیست که « پشت های » هر دوت عبارت از کتله «پشتون» امروزی و «پکتیای او » عبارت از « پښتیخواه » سه چهار صد سال قبل و « پښتونخواه » است که تا امروز از بین نرفته، حالا که شکل باستانی این کلمه را یافتیم مفهوم جغرافیائی قدیم آنرا در چوکات آریانا ذکر میکنیم . « پكتيكا » یا « پښتیخا » متذکره هر دوت از نقطه نظر جغرافیائی عیناً قطعه «پښتونخواه » امروزی را در بر میگیرد و شامل اراضی است که شاخه های کوه سلیمان وسفید کوه یعنی « سپیتاگونا گیری » اوستا و سپین غر امروزی در ان منبسط میباشد و از آب های جاری آن سیراب میشود. پیلو حدود شمالی این قطعه را (۱) صفحهٔ ( ۲ ) این اثر : 1882 .Etude Afghane par V. Henry Paris
(۹۳) نقاط مر تفعه سوات و پنجکوره و سواحل جنوبی رود خانه لوگر (لوگر تاه بطلیموس) و کابل (کپیا نیر هرودت و کاپورا و کاروارای بطلیموس) تعین میکنند. حد جنوبی آنرا کا کر علاقه پشین و شال و درۀ بوری میدانند که به اندوس منتهی می شود. حد شرقی آنرا جریان اندوس و فاصلۀ غربی آن نقاط منتها الیه غربی کوه سلیمان بود و سمت جنوبی امروزه با علاقه روه و ننگر هار و حصص شرقی يك حصۀ زياد خاك مذکور را در بر میگیرد. قرار تذ کار هرودت چهار قوم در «پکتیکا» پهلوی هم زندگانی داشتند یکی گنداری Gandari که از زمان سرودهای وید بهمین نام در همین حصه زیست دارند. دوم «اپاریتی» Aparytae سوم «ستا گیدی» Satagyddae. چهارم دادیکی Dadicae که از هر کدام آن علیحده ذکر خواهیم کرد. اولی قراریکه گفتیم عبارت از اهالی گنداهارا دومی (افریدی ها) سومی به بعضی تعبیر ها قبیلۀ «ختاك» و چهارمی عبارت از قبیلۀ «دادی» یا داديك يا «تاجيك» می باشد و محل بود و باش آنها به جنوب حواشی خاك قدیم مسکونه «ستاگیدی ها» بود (۱) بطليموس صاحب جغرافیای کلا سيك قدیم شرق که از ولایات و شهرها وقبایل آریانا مفصل صحبت میکند در تقسیمات جغرافیای خود از «پکتیکا = پختیخا» اسم نمیبرد بلکه آنرا داخل ولایت ارا کوزی آورده است و این ولایت آریانا شامل علاقۀ امروزی غزنی و سلسلۀ کوه سلیمان تا اندوس بود. شايد يك گوشۀ شرقی آن جزء ولایت پاروپامیزاد هم آمده باشد زیرا خاك قطعۀ اخير الذكر از هزاره جات و کابل تا سواحل اندوس انبساط داشت و نور ستان و دادستان را در بر میگرفت با تفصیل فوق واضح معلوم میشو د که « پكتيكا = پختیخاه » حصه ئی از جنوب شرقی آریانا بوده و در تقسیمات جغرافيايي كلاسيك داخل (۱) صفحۀ ٥٨ نژادهای افغانستان تالیف بیلو.
( ٩٤ ) خاك را کوزی بود. در تقسیمات اداری قبایل مسکونه آنرا يك نفر نایب الحکومه اداره میکرد و در سوقیات عسکری قوماندان های علیحده داشتند . پکتها در سرود ریگ وید علاوه بر اینکه در جمله قبایل ده کانه در جنگ «ده ملك » حساب شده اند در بسیار موارد دیگر هم اسم برده شده اند و قرار اصولی که در ین عصر بود و پادشاه به اسم قبیله اش یاد میشد «پکهتا » بحیث شاه «پکتها » هم تذکار رفته و بصورت نمونه عین متن بعضی قسمت های سرود را که کلمۀ « پکتها » و « پکهت » در آنها قید شده از روی دو جلد سرودهای ریگ وید ترجمه رالف . تی . اچ . گریفیث Ralph . T. H. Griffith میدهیم . ( ۱ ) جلد دوم صفحۀ ۱۸ جزوۀ هفتم سرود هفدهم ( ۲ ) جلد دوم صفحه ۱۵۳ جزوه هشتم سرود ۲۲ ( ۳ ) " " " ٢٦٠ " " " ١ ( ٤ ) " " " ٤٦٥ " دهم " ٦١ محض تذکار اینکه کلمه « پکتها » در سرودها ذکر شده کافی نیست چون محل استعمال ومعنى يك جمله بسیار موضوع را روشن تر میسازد ترجمۀ متن چهار مورد فوق الذکر را ذیلا میدهیم (۱) سرود هجدهم صفحه ۱۷ و ۱۸ جلد دوم فرد ٦ و ٧ . « . . . بریگوس و دریو هوس (٢) بزودی گوش فرادادند . در بین دو قبیله دور افتاده دوست ، دوست را نجات داد . پکتها، بهالانا، الیناها، شیواها ، ويشانن ها با هم یکجا گرد آمدند . رفیق آریائی برای رهنمائی آنها نزد قبیله تریتسو Tritsus آمد. این آمدن در اثر عشق به نبرد و محبت به جنگ دلیرانه بود . » (۱) چهار پارچه سرودهای ریگ وید را دوست فاضل گرامی شاغلی پژواک ترجمه نموده اند (۲) اولی شخصی از قدیم ترین خانواده های روحانیون ودومی مربوط يك خانوادۀ غیر روحانی است .
(٩٥) درین سرود قراریکه ملاحظه میشود پکتنها (پښتون ها) بهالا نا (اهالی درۀ بولان یاساکنین حواشی لغمان) ٬ الیناها (نورستانی ها) ٬ شیواها (ساکنین حواشی اندوس یاشیوه وشکی یا شیوکی کابل) ٬ ویشانن ها ٬ همه یکجا ذکر شده واتفاق همۀ آنها را در نبردی ذکر میکند. سرود بیست و دوم جزو ٠ هشتم صفحه ١٥٣ جلد دوم فرد ٩ : ٠ ٠ ٠ ای اسون ها Asvins(١) بر عراده ها و گردونه های جنگی تان سوار شوید بر نشیمنگاه طلائی خود قرار گیرید ٬ شما ای کسانیکه دارای ثروت و تمول گزاف و هنگفتی میباشید. با كمك هائيكه به پکتنه و ادریگو Adhrigu نمودید «باههر و Babhru» از دوستان خود جدا شد. با ایشان ای اسون ها اینجا بیائید ٬ بشتابید و عجله کنید و آنچه ضرر و مرض رسیده است التیام بخشید ...» * * * در اینجا مقصد از پکتنه شاه قبیلۀ پکتها است. هكذا «ادریگو» و «بابهرو» هم اسمای شاهان است. ازین دو فرد این سرود چنین استنباط میشود که شاعر كدا م قصۀ جنگ را ترسیم میکند و برای فیروزی پادشاه پکتها و «ادریگو» که شاه کدام قبیله متحد او است از ارباب انواع ستارگان صبح استعانت میخواهد و ایشان به سواری عراده های جنگی فوراً به كمك «پکتنه» و ادریگو پادشاه رسیده و ایشان را به فیروزی تشویق میکنند و مریضان و زخمی های آنها را پرستاری مینمایند ازین سرود واضح معلوم میشود که قبیلۀ پکتها در عصر ویدی در جنوب هندو کش از خود شاه و نظام اداری داشتند و بعضی شاهان قبایل دیگر آریائی هم حلیف و متحد آنها بود و متفق بر علیه مخالفین آریائی یا دشمنان خود میجنگیدند. (١) اسون ها عبارت از ارباب انواع دو ستارۀ صبح است که آنها را بصورت دو سوار کار تصور می نمودند .
(٩٦) سرود اول صفحه ٢٦٠ جلد دوم جزوه هشتم : «ای اندرا از تو با آنقدر بزرگی و عظمتی که داری تمنی میکنیم که ما را به دادن گاوهای شیری غنی بسازی همچنانیکه «مگادن» (١) به مدهه با تی تیا Medhyatithia و نی پاتی تیا Nipatthia (دو نفر شاعر معروف) در جنگ لطف و مرحمت کرد. بدانسان که به صفت محسن به قبیله کنو Kanva (٢) به شهزاده تر اسادسیو Trasadsyu و پکته (پادشاه پکتها) و به داساوراجا Dasavraja دادی . بدانسان که ای اندرا به کو شاریا Gosarya (تحت الحمایهٔ اسون) ورجیسوان Rijisvan (تحت حمایهٔ خود) گاوهای شیری و طلا لطف فرمودی ..» * * * در دو فرد این سرود شاعر از (اندرا) رب النوع جنگ گاو شیری که مهمترین وسیلهٔ زندگانی و معیار دارائی آریائی بود میخواهد. معلوم میشود که شاعر این سرود مرد غریبی بود چنانچه دولت و دارائی و رمه های دو نفر شاعر دیگر را مثال می آرد ، بهمین ترتیب شاعر از همکاران خود گذشته احسان (اندرا) را در باب قبیلهٔ (کنوا) که یکی از خانواده های معروف شعرای ویدی است و يك شهزاده دیگر و پادشاه پکتها و دوسه نفر دیگر بیان میکند . ازین جا معلوم میشود که «اندرا» رب النوع جنگ به قبیلهٔ سلحشور پکتها و پادشاه ایشان نظری خاص داشته و این قبیله از قبایل ثروتمند آریائی بشمار میرفت و رمه های گاو و حیوانات زیاد در تصرف آنها بود. سرود ٦١ جزوه دهم صفحه ٤٦٥ جلد دوم : «سخن گوی خوش ایند در طوفان جنگ این دعا را بر زبان راند تا جنگ را از اسون ها Asvins ببرند (١) یعنی «محسن» صفت اندرا است . (٢) یکی از قبایلی است که ریشی های آنها در ساختن سرود سهم زیاد داشتند.
(۹۷) هنگامیکه کریم ترین ارباب انواع والدین بکتها را نجات داد ( هوتا های هفتگانه » (۱) را مورد حمله و هجوم قرار داد شیاوانا Chyavana ( پسریکی از شعرای قدیم) به مقصد تقدیم تحائف فریبنده با ادویه زیاد مذبح را اماده ساخت . توروايانا Tvrvayana خوش آوازترین موجودات مشروبات نذر را مانند سیلاب ریخت که زمین را زر خیز و شاداب کند ...» قرار باورقی صفحه ٦٥ ٤ جلد دوم سرودهای ریگ وید پیشل Pischel و ید شناس معروف در اطراف سه مصرع اول این سرود تحقیقات عمیق و مفصلی نموده و چنین معلوم میشود که این مصرع به يك داستان قدیم «توروایانا» پادشاه جوان بکتها و «شیاوانا» پسر یکی از شعرای قدیم ربط داشته، پهلوان های این داستان «توروایانا» پادشاه جوان بکتها و «شیاوانا» پسر«بریگو» یکی از شعرای نامی زمانه های عصر ویدی آریانا است . درین داستان دو تن از ارباب انواع آریائی هم مدخلیت دارند که یکی «اسون» رب النوع ستارگان صبح و دیگر «اندرا» رب النوع جنگ است . از خلال مصرع هائی که ترجمه آن گذشت چنین معلوم میشود که شاید بین قبیله بکتها و قبیله شاعر مذکور جنگی رخ داده باشد پاشاه و شاعر از هم رنجیده باشند و کار بجنگ کشیده باشد بهر حال برای احراز فیروزی «شیاوانا» شاعری که از خوردی علاقه ئی به «اسون» رب النوع ستاره های صبح داشت مذبح را به انواع ادویه و خوشبوئی ها پاك و آماده نمود و تحا یف فریبنده تقدیم نمود تا بر شاه بکتها و قبیله او غالب آید ولی (اندرا) رب النوع جنگ طرفداری قبیلهٔ سلحشور پکتها را نموده قربانی را متوقف ساخت و روحانیونی را که مامور ذبح بودند بر انداخت . انگاه « تور وایانا » پادشاه جوان پکتها برای خوشی (۱) «هوتا» علمای مخصو ص قربانی را میگفتند و برای اجرای قربانی های بزرگ ومهم از ایشان کار میگرفتند .
(۹۸) خاطر اندرا مشروبات را مانند رودخانه سیلابی نذر کرد و در نتیجه بر مخالفین خویش مظفر وفاتح بر آمد اقتدار شاه و قبیله پکتها : اگر در سرود ریگ وید دقت شود معلومات كوچك و متفرق زیادی بدست می آید که روی هم رفته از مجموعه آن اقتدار قبیلهٔ پکتها و اهمیت آن درمیان سایر قبایل ویدی ورول بزرگ شاهان آنها ببارز و هویدا میشود . بیشتر از جنگ « ده ملك » از « سوداس » پادشاه و اتحاد ده قبیله بر علیه او صحبت کردیم پدر کلان «سوداس» شاهی بود موسوم به « دی ووداسا Divodasa» که سرود ریگ وید برای او قدرت خیلی زیادی قایل شده و او را بصفت پادشاه نیرومند و جنگجو تصویر کرده اند و يك سلسله جنگهای با قبایل متفرق آریائی نموده که صحنه آن اراکوزی است و از آن در جایش ذکر خواهیم کرد. «دی ووداسا» در تمام جنگهای غالب بوده و هیچ قبیله با او مقابل شده نمیتوانست چنانچه یکجا ذکر است که نود و نو قلعه جنگی « سموارا Samvara رئیس مقتدر قبیله اسورا Asura را بكمك اندرا ویران کرده ولی با این همه اقتدار دريك جنگ كه در آن « آیو Ayu » و «کوتسا Kutsa » شاهان قبیله مقتدر پورو Pouru هم متحد او بودند در مقابل توروايانا Turvayana پادشاه جوان پکتها شکست خورد « شاندرا داس » در صفحه ٣٥٦ اثر خود « ریگو ديك کلچر» میگوید که این تنها دفعه ایست که «اندرا» دی ووداسا پادشاه را در محاربه كمك نكرد و در نبرد شاه پکتها بر او غالب آمد ازینجا اقتدار قبیله سلحشور پکتها و اهمیت آن در میان قبایل ویدی بخوبی واضح میشود و بر علاوه این هم ظاهر میگردد که «اندرا» همیشه در عملیات جنگی به قبیله پکتها یاری میکرد چنانچه در اثر جنگی که بیشتر هم ذکر شد پکتها در اثر مساعدت «اندرا» به موفقیت و فیروزی نایل شدند .
(۹۹) قبایل دیگری که به شهادت « هرودوت » باپکتها پهلو به پهلو در پکتیکا زندگانی داشتند عبارتند : گنداری‌ها ، ستاگیدی‌ها ، اپاریتی‌ها ، دادیکی‌ها طبعی این چهار قوم مانند خود پکتها همیشه در حدود پکتیکا نمانده و درسائر نقاط آریا ناهم منتشر شده‌اند و ذیلاً راجع به هر کدام آنها پارهٔ معلوماتی میدهم . گنداری‌ها : پیشتر متذکر شدیم که اسم « گندهارا » من حيث قطعه خاك در سرود ریگ‌وید ذکر شده ، بعضی‌ها این تذکار را مفهوم نژادی هم میدهند ساکنین گندهارا (درهٔ کابل تا اندوس) در تمام دوره های تاریخ بصفت خاك خود « گنداری » یا « گندهاری » یاد شده‌اند . همان طوریکه اسم « سندهو گندهارا » Sindhu Gandhara را تمام منابع قدیم سانسکریت تکرار کرده اند او ستا هم پهلوانی را اسم برده که کلمهٔ « گندهارا » در اسم او موجود است وعبارت از « گنداروا Gandarewa » میباشد که در « رام پشت » یاپشت ١٥ فقرهٔ ۷ حین جنگ‌ها یا پهلوان توانا و نیرومند کابلی « کرساسپه Keresaspa » (۱) ذکر شده و کرساسپه بر او غلبه یافته است . چون « گند اروا » بحيث ژنی اپ و اعماق آب تلقی شده و صحنهٔ مقابله‌های کرساسپه را به سیستان هم نسبت میدهند خالی از امکان نیست که «گنداروا» ژنی هالون سیستان هم بوده باشد بهر حال مقصود اساسی ما اینجا تذکار این مسئله بود که اوستا هم پهلوانی را به اسم « گنداروا » ذکر کرده و چون باشندگان گندها را از قدیم ترین زمانه هائی که سراغ داریم بطرف غرب مهاجرت‌ها کرده‌اند خالی از امکان نیست که اسم گندهارا با بعضی پهلوانان و داستان‌های آن از شرق آریانا به غرب آن انتقال نموده باشد . از روی حوادث تاریخی چنین معلوم میشود که گنداری‌ها همیشه و کاملاً در حصهٔ اصلی خود مسکون نمانده بلکه به دیگر نقاط هم (۱) دارمستتر در ترجمهٔ ژنداوستا به فرانسه جلد دوم صفحه ٥٨٦ پاورقی ١٨ می‌نویسد که داستان های کرساسپه مخصوصاً به سیستان وعلاقهٔ کابل تعلق میگیرد .
( ۱۰۰ ) پرا کنده و منتشر شده اند . از آن جمله به نقاط ماورای شمال هندوکش حتی ماورای آمو و (سغدیان) ، درسیستان و حوزه ارغنداب و در بعض نقاط شمال غربی آریانا، میگویند آنها ئیکه به سغد یان منتشر شده اند بنام« کنداری Candari» معروف شدند بعضی ها در کلمه « قندهار » هم اسم قدیم « کندهاره را می بینند و نظریهٔ آنها هم تا يك اندازه معقول است زیرا باشند گان کندها را به دفعات از حوزه شرقی رود کابل به حوزه ارغنداب مهاجرت کرده اند ویکی آن مهاجرت قرن ۵ و ۶ مسیحی است که در اثر ورود کوشانی ها از صفحات شمال هندوکش و استقرار آنها در دامنه های جنوب و حوزه رود خانه های شرقی آریانا بمیان آمده است و کنداری ها کاسه آب «فو Fo» را که یکی از یاد گار های مهم بودیزم بود با خود از اندوس علیا به وادی ارغنداب بردند با این هم تذکار این امر بی مورد نیست که اسم موجودهٔ « قندهار » از نام « کندوفار » بزرگترین پادشاه دود مان مستقل پهلوا بمیان آمده زیرا مشارالیه به اسم خود شهری در حوزهٔ ارغنداب بنام« کندوفار » یا چیزی شبیه آن بنا کرده بود (۱) ستاگیدی ها : یکی از کهن ترین اقوام کشور ما است که « هردوت » و بطلیموس هردو از آن نام می برند و حتی نزد عیلامی ها و بابلی ها هم شهرت داشتند و نزد آنها به اسمای « ستاکری Saatdakouis » و « ستکوسو Saatgousau » یاد شده اند . (۲) هرودوت آنها را با کنداری ها مربوط و جزء يك ولايت شمار نموده . ستاکیدی ها با اهالی اراکوزی هم تماس داشتند . قرار نظریه اندره برتلو (۳) ایشان در کوه های پارو پا نیز و حوزهٔ علیای هیرمند و نقطه که حالا غزنی (۱) در عهد گندوفارنس یکی از مبلغین مسیحی بنام « سنت توماس » تا حوالی کابل آمده و شهری را در حوزه ارغنداب به اسم « گندوفار » یاد کرده است . (۲) صفحه ٢٦ کتاب هند قدیم مرکزی و جنوب شرقی به اساس نظریه بطلیموس تالیف «اندره برتلو» (۳) « اندره برتلو » یکی از مدققین فرانسه است و بر جغرافیای بطلیموس تبصره و حواشی بنام هند قدیم مرکزی و جنوب شرقی تحریر نموده است .
( ۱۰۱ ) در آن آباد است بود و باش داشتند «راولسن» چنین اظهار میدارد که قرار احتمال ایشان در منطقه مرتفعه رهایش داشتند که از یکطرف از کابل تا هرات و از جانب دیگر از سر پل تا سواحل هیرمند انبساط داشت . در اسم آنها دو کلمه می بینند «ستا» یا «ست» به معنی (صد) و «گیدی» به معنی «ماده گاو» که ترجمه مرکب آن «مالکین صد ماده گاو» میشود (۱) بعضی ها در کلمۀ «ستك» که درین اسم موجود است کلمۀ «خنگ» را سراغ میدهند . بهر حال از روی ترجمۀ نام به اساسی که ذکر شد معلوم میشود که مردمان مالدار بودند و قرار یکه «بر تلو» و «راولسن» حدود مسکن آنها را معین کرده اند در یکی از دوره های تاریخ کهستانات مرکزی آریانا رهایشگاه آنها بود . از روی لباس شباهت زیادی به کنداری ها داشتند . حصۀ بالای بدن و ران های خودرا اکثراً برهنه میگذاشتند. شمشیر کوتاه و راست استعمال میکردند و بند آنرا از شانه چپ خویش میگذرانیدند . ایاریتی ها : ایا ریتی ها قومی است که محتملاً در یکی از دامنه های جنوب سپین غر می زیست بعضی ها ایشان را بایاریتی های Paryetae بطلیموس مقایسه کرده اند . نام آنها کهستانی معنی دارد زیرا در «زند» و «سانسکریت» کوه به صورت «پوریو Pauru و «پاریوه Paruh» هم آمده (۲) اپاریتی ها در جنوب شرقی آریانا زندگانی داشتند . «بیلو» در کتاب نژادهای افغانستان (۳) ایشان را به استناد تذکار هرودوت در علاقۀ «پکتیا» قرار میدهد و این علاقه ایست که سمت جنوبی و شرقی افغانستان را تا سواحل رودسند در بر میگیرد. «بیلو» در کتاب خویش ایا ریتی ها را عبارت از «اپریدی» یا «ا فریدی» میداند (۱) از احتمال بعید نیست که «گیدی» یکنوع گوسفند بی دنبه هم بوده باشد چنانچه گوسفند های هزار گی را هنوزهم «گوسفند گدی» گویند . (۲) «پروت» و «پروتی» در منابع سانسکریت صورت مذکر و مونث اسم ژنی کوه است. (۳) صفحة ٥٧ - ٥٨ .
(۱۰۴) و «افریدی» یکی از قبایل بزرگ و معروف پختون است . این تشخیص از روی فقه اللغه هم کاملاً مقرون به حقیقت است زیرا از کلمه «اپاریتی» به سهولت کلمه «اپریتی» ، «اپریدی» «آفریدی» ساخته میشود و محل اقامت موجودۀ آنها در قسمت های شرقی گندها را نشان میدهد که ایشان اقلاً از عصر هرودوت باینطرف در مسکن قدیم خویش مستقر و پابرجامانده اند. دادیکی ها Dadicae پا تاجيك ها : هرودوت محل اقامت ایشان را در پکتیکا قرار میدهد و ازین معلوم میشود که یکی از شعب پکتی ها «پختون ها» بودند و با گنداری ها باشندگان صفحات شرقی آریا نا تماس و پیوستگی داشتند از «داديك ها» به عنوان داديك کسی دیگر نام نبرده ولی استرابو از قومی به اسم «دردی» Derdae و بطلیموس به نام «دارادری Darradraee یا «دازاندای» تذکار داده اند و احتمال زیاد میرود که مقصد از يك قوم باشد . بطلیموس خاك مسكونۀ «دارادری ها» را در شمال غرب «درانجیانا» بین آریا «ولایت هرات» وارا کوزیا «ولایت قندهار» قرار میدهد و میگوید در حصۀ که بطرف «آریا» افتاده «داراندی Darrandai» و در حصه که بطرف آرا کوزی واقع شده «بکتريوا Bactrioi» بود و باش دارند و خاک بین آنها به «تا تا کنه Tatakene» موسوم است (۱) «راولسن» در ضمیمۀ کتاب ٧ حصۀ اول جلد چهارم تاریخ هرودوت خود بشرح داده میگوید: احتمال دارد که در عصر جغرافیه نگار یونانی مصری به این منطقه مهاجرت نموده باشند ولی خاك اصلی آنها بیشتر بطرف شرق در حدود غزنی و اطراف رود خانۀ آن بود و يا بكدام حصۀ دیگر دامنه های پاروپا میزوس مسکن داشتند و با گنداری ها مجاور و در تماس بودند . (۱) صفحۀ ۳۱۳ هند قدیم بطلیموس تالیف «مکدونالد کرندل»
(۱۰۳) این «داديك ها» که مولفین یونانی ولاتینی از آنها یاد کرده اند از قبایل قدیم و از شاخه های آریائی این کشوراند که امروز بنام «تاجيك » یعنی به همان نام باستانی خود در نقاط مختلف آریانا زندگانی میکنند و از قدیم ترین زمانه ها تا امروز با سایر قبایل مسكونة آريانا بكمال همرنگی و هم آهنگی زیست کرده اند . اندر ۀ بر تلو میگوید که اسلحه «داديك ها» شبیه به باختری ها بود داديك ها يا تاجيك ها عبارت از همین مردمانی هستند که در زبان زند «آریا نا » بیشتر مرکز ثقل آن صفحات جنوب کشور بود بنام دا کیو Daqyou یاد شده اند یعنی کسانیکه بیشتر به زمین وکشت وزراعت علاقه داشتند . ملاحظه مینمائید که کلمه دهقان از همان کلمه «داکیو» بمیان آمده است و دهقان در قرون اول اسلامی بلند ترین عنوان نجابت وفضلیت بشمار میرفت اليناها : الينا ها نورستانی ها قبیله مهم دیگر ویدی است که جنگ ده ملك» آنها را معروف ساخته و با پکتها و دیگر قبایل معروف ویدی آریانا به تبلیغ ويسوا ميترا، ریشی دانشمند جبهه بهارانه را تقویت بخشیدند . قراریکه در ترجمه بعضی پارچه های سرود بیشتر دیده شده اليناها غير از جنگ ده ملك» در دیگر موارد هم در سرودها اسم برده شده اند و پیوستگی آنها با پکتها و گنداری ها و دیگر قبایل چه از روی مسکن و چه از روی نصب العین و مفاد وجه از حيث تذكرات سرود در عصر ویدی ثابت است اليناها یا نورستانی ها در گوشه شمال شرقی آریانا دره های صعب العبور و مرتفع هندوکش جنوبی را اشغال کرده و از همان زمانه های عصر ویدی که قبایل بیشتر بجاهای خود مستقر شده اند تا حال بجای خویش باقی مانده اند . الیناهما چون در دره های خیلی دشوار گذار زندگانی داشته و دارند و قطعة مکونه آنها از راه های بزرگ رفت و آمد کناره افتاده در مرور زمان تماس شان با سایر قبایل بیش از پیش
(١٠٤) گم شده و از همین جهت است که ممیزات عرق و زبان و کولتور و عرف و عادات قدیم آریائی در میان آنها خوب تر محفوظ مانده و ازین جهت بعضی از مدققین ایشان و باشندگان شغنان و روشان و بعضی حصص دیگر بدخشان و پامیر را ز روی عرق به صفت «هو موا لپینوس» یعنی «آریائی های کوهی» یاد میکنند بعضی های دیگر ایشان را در قطار «داردها Dards» می آرند و داردها از اقوام خیلی قدیم کشور ما بوده و در حاشیهٔ شمال شرقی آریانا سکونت داشتند و هنوز هم در علاقه های دشوار گذار نورستان و چترال و داردستان زندگانی دارند. پلینی از ایشان بنام «داردی Dardae صحبت کرده و غیر از «داديك» هائی میباشند که احفاد آنها امروز بنام تاجيك موسوم اند. بهر حال اليماها خون و مميزات آریائی را بوجه احسن محافظه کرده و مطالعهٔ حیات و عرف و عادات و زبان آنها روشنی های بزرگی در تاریخ قدیم کشور ما می اندازد و جا دارد که برای معرفی آنها و کولتور و مدنیت قدیم شان آثار جدا گانه و مستقلی نوشته و نشر شود. آنچه ما از کولتور و ثقافت آریائی خبر داریم و در جای معینش درین فصل خواهیم نگاشت آثارش بارز در میان احفاد این قبیلهٔ نامی دیده میشود. «واله دو پوسن» فرانسوی اظهار میدارد که از روی بعضی علایم چنین معلوم میشود که «داردها» یا «داراداها Daradas» از زمان های خیلی قدیم از جای خود شور نخورده اند. زبان آنها خیلی قدیم است و بعضی کلماتی در ان یافت میشود که شکل «ویدی» را محافظه کرده است. زبان ایشان را «گریرسن» زبان «پیسا کا» نامیده و علت آن این است که شباهت زیاد بیکی از پراکریت هائی دارد که در کتب صرف و نحو هندی بنام «پیسا کا» خوانده شده ولی بصورت عام تر زبان آنها نزد علماء بزبان «دارديك» شهرت بیشتری یافته (١) (١) صفحهٔ ٦٣ هند و اروپائی و هند و ایرانی . هند تا ٣٠٠ سال ق م : تالیف «واله دو پوسن»
(١٠٥) جنگ های دی ووداسا : قراریکه متذکر شدیم «دی ووداسا» که شاه جنگجوئی بود با قبایل مختلف آریائی محاربه نموده از ان جمله یکی سلسلهٔ جنگ هائی است که يك دفعه با قبایل «داساDasas» و «پانیPani» و دفعهٔ دیگر با قبایل«بریسایا Brisaya» و « پاراواتا Paravata» نموده و صحنهٔ آن حوزهٔ ارغنداب است . چون ازین جنگ هم هویت پارهٔ قبایل جنوب غربی آریانا روشن میشود بذکر آن می پردازیم و حتی المقدور بر هر قبیله ئی تبصره میکنیم . صحنهٔ این جنگ ها حوزهٔ رود«سراسواتی Sarasvati » یعنی «هرویتی» اوستا منطقه الرخج اعراب و ارغنداب فعلی میباشد . ناگفته نماند که معمولاً (سراسواتی) را رود سرسوتی تعبیر کرده و این جنگ را مانند محاربات ده ملك يا(ده پادشاه) به خاك پنجاب کنار رودمذکور می برند ولی بعضی های دیگر که «هیلبرنت Hillebrandt » پیشقدم آنها میباشد و جلد اول کمبریج هستری آف اندیا(صفحهٔ ٨٧) نظریهٔ او را تذکار میدهد به این عقیده اند که (سراسواتی) عبارت از رود(هریویتی) است که قرار قانون عمومی که بین زبان (ویدی) و «اوستائی» موجود است «س» آن به «ه» تبدیل شده است علاوه برین «هلبرانت» مذکور برای تحکیم نظریهٔ خود نام های اقوامی را که در صحنهٔ کارزار وجود داشتند بنام هائی تعبیر میکند که در ولایت اراکوزی و مجاور آن بسان ها بمیان آمده چنانچه «پاراواتا» سرود های «ویدی»را «پاروتیتی Paruotae »میداند که بطلیموس در وادی ارغنداب قرار میدهد هکذا قبیلهٔ «بریسایا» را به نام «برسنتس»حکمران ولایت «اری» مقایسه می نماید (١) اگر چه کمبریج هستری آف اندیا بعد از ذکر مراتب فوق اساس این نظریه را ضعیف میشمارد برای ها تفکاران مهم و تجسس مزید در (١) (داسا) را عبارت از(داهی)و(پانی) را عبارت از (پارتیان) تصور می نماید که در خاك های آریانا زندگانی داشتند .
(١٠٦) اطراف آن ازان مهمتر است زیرا یکی از واقعاتی را یاد دهانی میکند که صحنهٔ آن در اطراف وادی ارغنداب قرار میگیرد و برخلاف معمول که سرودها با تذکار نام‌های کوبها - کرومو - گوماتی - سوواستو رودبارهای جنوب شرقی آریا نا را یاد دهانی میکند با تذکار جنگ (دی ووداسا) با اقوامی که ذکر رفت حوضهٔ (سراسوائی) از خلال سرودهای ویدی ظهور میکند . حالا که سخن به اینجا رسید میخواهم پیش ازینکه در اطراف این موضوع تتبعات دقیقی بعمل آید راجع به دو قبیلهٔ (پریسایا) و (پاراوانا) ملاحظات مختصر خود را بیان کنم. پریسایا (پریخی): قبیلهٔ (پریسایا) که جنگ آنها باشهرزاده (دی ووداسا) در سرودهای (ریگ وید) ذکر شده و (هلبرانت) صحنهٔ جنگ ایشان را در اراگوزی قرار میدهد قبیله‌ایست که تا امروز نام و نشان آن در افسانه‌های محلی اراگوزی (ولایت قندهار) از بین نرفته است. اسم قبیله از زمانه‌های سرودهای "ریگ وید" تا حال تغیر نکرده و عیناً يك چیز است که بارسم الخط پښتو صرف "س" آن از روی شکل تحریر به "خ" مبدل شده و اواز همان صوت سابقه مانده ' چنانچه قبیلهٔ مذکور امروز "پریخی" یاد میشود . و الف که بعد از ' س " و " ی " در کلمهٔ "ریگ وید" دیده میشود از اختصاصات زبان سانسگریت "ویدی" است که در سانسگریت وسطی هم از بین نرفته و در پښتو طبیعی مراعات آن نشده و "پریسایا" "پریخی" گردیده است . افسانه‌های محلی قندهار مسکن قبیلهٔ "پریخی" را در سواحل راست هلمند در "گلابس" "قلعهٔ بست" قرار میدهد و از روی افسانه‌ای که جناب محمدگل خان نوری در کتاب ملی هينداره جمع نموده‌اند معلوم میشود که آوازهٔ جنگجوئی عصر ویدی آنها دهن به دهن به گوش‌های مردمان موجوده هم اثر بخشیده چنانچه افسانهٔ مذکور نقل میکند که شهزادهٔ این قوم با یکعده رفقای خود از شهر بست برآمده در "مغل کوت" هند سرزمین "گواریان" را از مغل‌ها به‌زور میگیرد طبیعی
(۱۰۷) در افسانه موجوده که بر طبق روحیات محیط امروزی ترتیب یافته نام شهزاده و دیگر پهلوانان و محل وقوع کارزار و حریف آنها تغییر کرده و شکل عصری بخود گرفته است. نا گفته نماند که این رنگ و روغن نو که افسانه مذکور را رنگ آمیزی کرده است هم بی جنبهٔ حقیقت نیست زیرا قراریکه پایان تر ذکر خواهیم کرد شاخه از قبیله (بریخی) در زمانه های مقارن عصر سلطان محمود غزنوی و یا بعدتر در عصر مغل ها به هند مهاجرت کرده و در نتیجه مابین آنها و مغل ها زدو خوردی پیش شده است. بهر حال موضوع افسانه (فتح خان) (بریخی) را عجالتاً کنار گذاشته به تحقیق خویش در اطراف قبیله مذکور و نام آن ادامه میدهیم. چنین مینماید که این قوم در موقعیکه آریائی ها از حوضه اکسوس به وادی های آریا نا منتشر می شدند بین حوضه هیتومنت (هلمند) و هروویتی (ارغنداب) مسکن گزیده و در وادی های دو رود خانه مذکور به زراعت و حیات مالداری پرداخته باشند در موقعیکه مستر (G.P. Tate) راجع به تاریخ و توپو گرافی و خرابه ها و اقوام سیستان تحقیقات میکرد در صفحه ۳۱۵ جلد چهار اثر خود (۱) راجع به يك قبیله افغان که آنرا «بریچ Barech » میخواند هم تحقیقات نموده می نویسد که «این قبیله در منطقه چقنسور و دلتای هلمند مجاور (نادعلی) (۲) مسکن داشتند ولی حالا در وادی هلمند در نقاطی موسوم به (لندی بریخی) و(پلالك) و غیره زندگانی میکنند ایشان از اینجا با (تیرانی ها) به منطقهٔ دیگری موسوم به شورا وك (۳) نقل مکان نمودند. بریخی ها در علاقه خاش مضافات ولایت قندهار یافت میشوند. مردان این قبیله بیشتر زراعت پیشه اند. در شورا وك Seistan A memoir on the History topography, ruins and, peaple of the (۱) contry (۲) زرنج قدیم پایتخت سا كستانا (۳) بین گرشك و خاش رود واقع است.
(۱۰۸) و هلمند هم بریخی ها شتروانی میکردند و از زمانه هائیکه تجارت بیشتر با بلوچستان ذریعة حیوانات عملی میشد حیوانات آنها در مقاومت و سخت سری معروف بود. در ١٨٨٧ - ١٨٨٦ در شورا وك بمن گفتند که بریخی ها در زمانه های بسیار قدیم از طرف غرب در اینجا آمده اند. بریخی ها در سلك لشکر ملی آزادخان افغان زیاد شاغل بودند و مردانه می جنگیدند و با وجودیکه کاملا کوچی نیستند حیات شان بیشتر به تربیة حیوانات و رمه های بز و گوسفند بسته است». پس از روی تشریحاتی که گذشت دیده میشود که بریخی قبیله بزرگی است که در ابتداء در دو طرفة هلمند پراگنده شده و حیات دهقانی و مالداری را پیشه نموده بود و احتمالات زیاد دلالت میکند که این قبیله عبارت از همان قبیلة (بریسایا) باشد که در زمان سرودهای (ریگ وید) در اراضی بین ارغنداب و هلمند می زیست و با مرور زمان عدة آنها زیاد شده و بیشتر در حوضة رودخانه های مذکور منتشر شده اند و بهمین منوال تا زمانة شکوه غزنویان در همان منطقه مانده و با ادامة حیات کوچی و مالداری در امتداد هلمند به نواحی زرنج پایتخت قدیم سیستان هم انتشار یافتند و چون اولادة چنگیز آن قطعة زیبا را ویران و «باغ آسیا» یعنی سیستان را تیمور با خاك یكسان ساخت قبیلة مذکور که تا آنجاها انتشار یافته بود پس بطرف سرچشمة هلمند مراجعت کرده در حوالی قلعة بست و شورا وك و غیره متمرکز شدند ملتفت باید بود که عناصر این قبیله مانند با قبایل دیگر افغان در پنجاب هم وجود دارند و در آنجا به نام (ویرخ) Varaich معروف شده اند بعضی افسانه ها رفتن ایشان را به هند به عصر سلطان محمود غزنوی نسبت میدهند و هیچ شبهه نیست که ایشان در فتوحات هند در سلك قشون سلطان شامل بوده باشند بعضی های دیگر مهاجرت آنها را به هند معاصر سلطان جلال الدین فیروز شاه میدانند که اول در حصار Hissar متمرکز شده و ۵ قرن قبل به (گوارا والا) Guyarawala نقل مکان دادند و افسانة
(۱۰۹) فتح خان بریخی بکمال وضاحت جنگجوئی ومهاجرت ایشان را در هندو اشغال منطقه را به قوه دران قسمت بخوبی تصویر میکند . طبیعی نسبت دادن قبیله (بریخی) به (بریسایا) عصر ریگ وید تا یکدرجه بعضی ها را به حیرت خواهد انداخت ولی باذکر مراتب فوق گمان میکنم زمینه برای حیرت کسان نماند زیرا این دو اسم اتفاقی از روی لهجه وصوت برابر نشده اند بلکه قراریکه ذکر رفت تحقیقات وانمود میکند که از عصر سرودهای ریگ وید تا حال این قوم درهمان منطقه خود مانده و شجاعت و سجایای مردانه آنها را تا امروز افسانه و داستان های ملی تصدیق میکند .
حیات اجتماعی حوزۀ اکسوس و شمال هند و کش : رویهمرفته جامعۀ آریائی را در آریانا باید به دو صورت مختلف دید یکی در شمال هند وکش در بخدی و اراضی مربوطه ومتصل آن ودیگر در جنوب هندوکش و حوزۀ معاونین غربی رود «سندهو» (سند) اگرچه متاسفانه با از بین رفتن سرودهای اولیه و قدیم که تحت عنوان (سرودهای مجهول بخدی) از آنها صحبت کردیم زمینۀ معلومات ما از روی سرودها راجع به چگونگی جامعۀ آریائی باختری محدود شده معذلك از روی پارۀ اشارات سرود معلوم ویدی و روشنی که اوستا به خالیگاهای آن می اندازد معلوم میشود که نظام اجتماعی آریائی در شمال هندوکش در صفحات بخدی خیلی انبساط یافته بود . آریاها بعد ازینکه از آریانا ویجه (۱) از راه سغد به بخدی رسیدند و اینجا را کانون تهذیب خویش قرار دادند، اقلا از ۸ هزار یا ۵ هزار قم تا دو هزار ق م که شروع عصر مها جرت است چندین هزار سالی را در آن خطه گذرانیده و به تدریج از وضعیت خانوادگی به عشیره و قبیله و جامعۀ بزرگ وازخانه های هجزی و ده نشینی به قریه و قصبه و شهرهای کلان رسیده اند (۱) در اثر حفرياتی که از طرف كار كنان موزه ارمتیاژ وانجمن تاريخ تهذيب مادی اكادمی علوم روسیۀ شوروی در ۱۹۳۹ در «تالی برزو» نزديك سمر قند بعمل آمده مدالی نیکری پیدا شده و مردی را نشان میدهد که نصف بدنش كاو است و يكنفر از علمای روسیه « بوريسوف » آنرا تصویر کوپت شاه Gopatchah پادشاه شبان معرفی کرده و « تره ور» Trever يكنفر دیگر از علمای روسی آنرا همان آدمی میداند که نیم بدن آن گاواست و در اوستا ذكر شده و عبارت از «گومرد» یا «کیومرث» است یکی از نتایجی که مدقق اخير الذكر ازين کشفیات میگیرد این است که میگوید نام قدیم سغد ، كاوا Cava بوده و «اران وج» عبارت از همین جابود و این نتیجه با نظریۀ ما موافق است زیرا ما آریانا ویجه را در شمال شرقی سغد بین سر چشمۀ اکسوس و ایگزارت قرار میدهیم .
(۱۱۱) چنانچه اوستا بخدی را بصورت شهر بزرگ و زیبا و دارای بیرق های بلند تصویر میکند طوالت دوره اقامت آریائی ها در حوزه اکسوس و ترقی مراتب حیات اجتماعی آنها از روی اشتراک ثقافت مادی و معنوی آریائی های آریانا و مهاجرینی که در هند و فارس رفته و از روی اشتراک و تشابه زبان و دیانت و غیره بخوبی معلوم میشود زیرا اگر جامعه باختری در زمان پیش از مهاجرت، ابتدائی می بود و مردم دور از هم، خانواده خانواده و مجزی زیست می نمودند چطور اشتراک زبان و دیانت و دیگر مظاهر زندگانی بمیان می آمد؟ به این دلائل به جرئت میتوان گفت که جامعه آریائی باختری که اساس اولیه آن به روی خانواده گذاشته شده بود بعد از طی مراحل زندگانی مالداری و انبساط کشت و زراعت و اقتضای حیات زراعتی و ترقی مراتب آن جامعه بزرگ و متراکمی بمیان آمد و نظام سلطنتی آریا بار اول در اینجا تشکیل گردید. در فصل سوم دیده خواهد شد که چطور متن اوستا از آستانه زمان خود به عقب نگاه افکنده و سلسلة شاهان آریائی باختری را به ارباب انواع میرساند این ارباب انواع که اوستا یاد میکند سرودهای عصر ویدی هم تذکار مینماید و درین سرودها باز نکاتی موجود است که به دانایان قدیم و سرود های اولیه و در نتیجه به ثقافت قدیم تری اشاره مینماید که عبارت از ثقافت و تهذیب مشترک کتله آریائی باختری است که در طی آن زبان، دیانت، ادبیات و غیره مراتب کمال خود را پیموده و این چیزها وقتی به مدارج بلند رسیده میتواند که حیات جامعه مترقی و اهالی پهلوی هم در مراکز بزرگ و بصورت متراکم زندگانی نمایند پیشتر متذکر شدیم که اوستا سلاله شاهان باختری را به ارباب انواع میرساند. بنظر اوستا صورت اول جامعه باختری طوری بوده که در آن ارباب انواع
(۱۱۲) زندگانی و حکمرانی میکردند چنانچه آریائی مهاجر هندرهایشگاه «اندرا» را در شمال هندوکش قرار میدهد «اندرا» رب النوع جنگ بزرگترین ارباب انواع آریائی شمار میرفت وچون پادشاهان آریائی قرار متن سرودهای ریگ ویدو اوستا احفاد و جانشینان ار باب انواع بودند میتوان گفت که اولین نظام شاهی در باختر بمیان آمده است. قرار تحقیقاتی که در ۱۹۳۹ در شمال اکسوس در «تلی بزو» نزديك سمرقند حالیه بعمل آمده تصاویر هیکلی روی ظروف گلی پیدا شده که نصف پایان بدن آن شکل گاو و روی و سر آن بشکل انسان است و علمای روسی میگویند که «گوپتGopat»یا « گوپت شاه » را تصویر میکند که در حوزه اکسوس «سغدو باختر» و در بعض نقاط آسیای مرکزی داستان های از معمول بوده و تصاویر اور امی ساختند(۱) و«گوپت» یا « گاوپت» مرکب از دو کلمه است یکی «گو» و دیگری«پت» و هر دوی آن آریائی است. معنی کلمه ( گو) معلوم است، پت یا«پاتی» کلمه‌ئی بود که در آخر اسما ملحق میشد و معنی رئیس ربر کرده را افاده میکرد مانند « گوترایاتی» رئیس اغیل، « ویس پاتی » رئیس قریه و غیره . همین قسم کلمۀ « گو» درعصر ویدی در بسیاری ازتشکیلات اجتماعی آریائی داخل بود مانند «گوترا» یعنی محل حفاظت گاوها یا اغیل و «گوشتی » یعنی چرا گاه مشترك گاوها، اولی هستۀ تشکیل عشیره ودومی عامل تشکیل قبیله گردید پس «گوپت» که آنرا علمای روسی «پادشاه شبان» تعریف کرده اند وتصاویر او روی ظروف گلی و روی يك مدال دیگری از سواحل راست اکسوس از سغدیان پیدا شده و حتماً در صفحات باختر هم پیدا خواهد شد اشاره (۱) صفحۀ ۷۱ الی ٨٦ کتاب آثار شعبۀ تاریخ تهذیب وصنایع شرقی جلد دوم، مقالۀ مذکور به قلمK.B. Trever روسی تحریر شده .
( ۱۱۳ ) به تشکیلات سلطنتی اریائی در حوزه اکسوس به عصری میکند که حیات اریائی کتلۀ باختری بیشتر شکل مالداری بخود داشت (۱) . در اوستا مخصوصاً در گویشت Gos yast بصورت غیر مستقیم اشاره های به این موجود نیمه انسان، نیمه نر گاو شده و او را پادشاه شبان خوانده اند (۲). واحتمال زیاد میرود که قرار نظریۀ علمای روسی اسم «کیومرث» عبارت از «گومرد» باشد که تازه تصاویراو از شمال اکسوس کشف گردیده است . بهر حال مقصود از تذکار این مطالب دوچیز است اول جامعۀ اریائی در شمال هندوکش در بحدی مراتب حیات اجتماعی را در هر زمینه پیموده وامور اداری و حکمرانی هم از روسای عشیره واغیل وقبیله وقریه به بالا ترقی کرده است چنانچه «گوپت» یا گوپت شاه که اورا «پادشاه شبان» خوانند یکی از مراحل متوسطی است که امروز با سند وعکس نشان داده میتوانیم. دوم اینکه باکشف تصویر وهیکل «گوپت شاه» بار اول یکی از اشخاص متذکرۀ اوستا ازحوزۀ اکسوس کشف شده واین امر علاوه بر اینکه ثابت میکند که اوستا مال این حوزۀ شاداب است این را هم وانمود میکند که شاهان متذکرۀ آنهم همه از همین جا (بحدی) حکمرانی کرده اند . «ری وین دو سن مارتن» وقتیکه سرودهای ویدی را مطالعه میکند وحد متوسط آنرا به قرن ۱۵ ق م قرار میدهد میگوید که: «درین عصر امپراطوری های (۱) بعضی ها گوپت شاه را شاه آریاها دراریا ناویجه میخوانند صفحه ۲۰ توته سوم زند اوستا ترجمۀ دار مستتر چاپ اکسفورد ۱۸۹۵ (۲) در بندامش گوپت شاه موجود نیمه انسان ونیمه نر گاو رسم شده و تصویری عیناً بهمین ترتیب از سواحل راست اکسوس کشف شده. یکی از علمای روسی موسوم به «ترور» Trever به این نتیجه رسیده است که اسم کیومرث اصلا «گومرد» بوده. از روی «گویشت» اوستا صفحۀ ۱۱۴۰۱۱۰ زندا وستا ترجمه دار مستتر چاپ اکسفورد (۱۸۹۵) معلوم میشود که «یاما» و«هوسراوا» پاد شاهان دودمان پیشدادی و کیانی بلخ از «گوس Gos» یا «گوسرون Gosurn» (روان گاو) استعانت خواسته اند.
( ١١٤ ) بزرگ و مترقی در باختر و کنار دجله و فرات وجود داشت و در خاک مصر خاندان رامسی ها سلطنت می نمودند ، (۱) ازین تذکار مختصر واضح معلوم میشود که در عصر ویدی که آریا ها در جنوب هندوکش پراگنده شده بودند، سامی ها در حوزه بین النهرین و آریا های کتله باختری در شمال هند و کش در باختر امپراطوری با شکوه و مقتدری داشتند که عبارت از همان سلطنت های نیرومند آریائی پاراداتا (پیشدادی) کاوی (کیانی) و اسپه بلخ میباشند. یکی از مسایلی که ترقی حیات اجتماعی آریائی باختری و تراکم نفوس را در صفحات شمال هندوکش ثابت میسازد خود موضوع مهاجرت است که در حوالی (۲۰۰۰۱۹۰۰ ق م) آغاز میشود. اثر حیات در جامعه باختری ترقی نمی کرد، اراضی زراعتی، چراگاه ها محدود نمیشد چرا آریا ها بی جهت تن بمسافرت و مهاجرت میدادند؟ این موضوع بوضاحت نشان میدهد که حیات اجتماعی آریا های باختر قبل از عصر مهاجرت به منتهای ترقی و انبساط رسیده بود. در جنوب هندوکوه : آریائی ها وقتی که در حوالی ۲۰۰۰ ق م بنای مهاجرت را گذاشته و چیزی بطرف غرب و چیزی بطرف جنوب هندو کوه فرود می آمدند بیشتر خانواده خانواده و عشیره ، عشیره حرکت می نمودند و این وضعیت بزرگترین عاملی است که در تفرقه شیرازه زندگانی آنها در جنوب هندوکوه و سائر نقاط آریانا دخالت نموده و وضعیت را چنین ساخته است که نظام اجتماعی خود را دوباره بر روی خانواده گذاشته و از ان عشیره و قبیله تشکیل نمایند و از ده نشینی به شهر نشینی برسند. علت عمده که آریائی ها بعد از خروج باختر به سائر نقاط آریانا دارای تشکیلات بزرگ اجتماعی نشدند بیشتر همین است که مهاجرین بصورت غیر محسوس ، خانواده ، خانواده و یا عشیر ، عشیره وقت و زمینه را دیده حرکت می کردند و آنقدر دوره طولانی در يك نقطه تمرکز نداشتند که صورت حیات شان از قبیله بالاتر برود چنانچه این (۱) صفحه ۱۰ مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند
(۱۱٥) وضعیت نه فقط در خاك اصلی آریائی بلکه نزد مهاجرین آریائی هندی و فارسی هم مشهود است و ازهمین جهت است که مهاجرین هند بعد از تمرکز و اجتماع کنار گنگا به تشکیل سلطنت پرداختند و پارسوا و آمادی بواسطهٔ خوردی قبایل از فشار آشوری ها رنج بردند و بعد از قرن ها در اثر تزئید تعداد قبایل تازه وارد و تمرکز و تراکم آنها خویش را از زیر یوغ اسارت سامی ها رهانیدند . بهر حال چون نظام اجتماعی اولیه و قدیم آریائی به اساس خانواده و عشیره و قبیله شروع شده اينك تحولات آنرا ذیلا مطالعه میکنیم. خانواده (کولاKulas) : درین شبهه نیست که اساس اولیه حیات آریائی در باختر وسائر نقاط آریانا به روی خانواده گذاشته شده و خانواده هسته تشکیلات هیأت اجتماعی آنها را تشکیل داده بود آریائیها کانون خانواده گی را خیلی محترم و مقدس می شمردند زندگانی خانواده گی در اثر عروسی اصولی بمیان آمده و نظام خانواده تحت نظارت پدر که رئیس روحانی و اداری بود سرپرستی و اداره میشد، خانه بامفهوم عائلوی و خانواده بحیث اولین کانون كوچك ساده و پر کیف در حیات اجتماعی اولیه آریائی رول مهمی بازی کرده وروح آنهم وجود زن بود چنانچه «ویسوا میترا» ریشی بزرگ وفرزانه این فلسفهٔ حیاتی را به این وجیزه ادا کرده که : « زن خانه است » عروسی که تهداب تشکیل حیات خانواد گی میباشد نزد آریائی ها در اثر عشق وعلاقه طرفین انجام میگرفت. عموماً در يك خانواده آریائی تا سه پشت اعضا وجود داشت و ازان غالباً تجاوز نمیکرد زیرا طوالت عمر در میان ایشان نسبتاً کم بود و یکی از آرزوهای آنها که از خلال سرودها معلوم میشود طوالت عمر است. پدر به کلمهٔ«پاتی Patti یعنی (بادار ومالك) یا پیتری Pitri یعنی(غذادهنده)
( ١١٦ ) مسمی بود این اسم از فعل (پو Po) یعنی غذا دادن اشتقاق شده و اشاره میکند که پدر غذا دهنده خانواده بود. مادر مسمی به ماتری Matri بود این اسم از فعل (ما Ma) اشتقاق یافته که معنی آن (اندازه کردن و تقسیم کردن) است و ارائه میکند که تقسیم خوراك و غیره در خانه وظیفه مادر بود. پسر به کلمه سوتا Suta وسونو Sunu یاد شده که معنی آن (طرح شده یا مرید) میباشد دختر را براتی Brati میگفتند این کلمه از (بری Bri) اشتقاق شده و معنی آن «دسترس» میباشد. در سرود های ریگ وید در تذکر اسمای اعضای خانواده ترتیب ذیل اتخاذ شده که اول اسامی ارکان مردانه که عبارت از پدر و پسر باشد و بعد از آن ارکان زنانه که عبارت از مادر و دختر است تذکر رفته اند. اگرچه در خانواده آریائی بین شوهر وزن مساوات کامل وجود داشت وزن خیلی محترم بود معذالك پدر بواسطه نیروی طبیعی رئیس خانواده بشمار میرفت، قربانی کردن و خواندن سرود های مذهبی در کانون خانواده وظیفه پدر بود چنانچه او را هارتی Harti یعنی قربانی کننده و «هاروی Harvi» یعنی خواننده سرودها مینامیدند مقام پدر در خانواده آریائی خیلی مهم است زیرا بعلاوه ریاست اداری و روحانی مربی و معلم اطفال خود هم بشمار میرفت .مشارالیه مکلف بود که هر چه سرمایه معنوی داشته باشد همه را به اولاد خود منتقل سازد و این کار از وظایف اولیه مذهبی آنها حساب میشد و همین رویه سبب شد که سرود های آنها بمارسید پدر آریائی با اولاد خود رؤف و مهربان بود حق تادیب اولاد خود را داشت ولی درین راه مبالغه نمیکرد چنانچه یکنفر که پسرش را کور کرده است همیشه در سرود ها طرف توبیخ واقع شده است. در مبحث سرود ها متذکر شدیم که هر جزوه سرود ریگ وید كاريك خانواده بود ازین پوره معلوم میشود که خانواده های ریشی ها چه حیثیت کانون بزرگ
(۱۱۷) علمی و ادبی بخود داشت و چطور اعضا و احفاد خانواده ها در حراست میراث معنوی صرف مساعی میکردند. ارکان زنانه در خانواده آریائی مقام خیلی محترم و ارجمند داشت. مادر با وجودیکه طبعاً مطیع شوهر خود بود صاحب اختیار خانه بشمار میرفت و در تربیه دختران خویش وظیفه بزرگی بدوش داشت. دختر جوان در خانواده آریائی عزیز و گرامی بود و عامل مسرت و خوشی تلقی میشد. در تربیه پسران و دختران بطور مساوی توجه میشد چنانچه ریشی ها و شعرای بسیاری در میان طبقه نسوان آریائی در عصر ویدی وجود داشت. گوترا Gotra و گوشتی Gosthi در مراتب حیات اجتماعی آریائی بعد از خانواده، عشیره می آید و کلمه (گوترا) آریائی را میتوان در مقابل عشیره اتخاذ کرد معنی لفظی این کلمه (محل حفاظت گاوها) است و معلوم میشود که خانواده هائی که برای حفاظت گاوهای خود يك آغيل مشترك داشتند جزو يك عشيره بشمار میرفتند چون در مراتب اولی حیات آریائی مالداری رول مهمی بازی میکرد و معیار دارائی آنها به تعداد حیوانات بسته بود طبیعی در تقسیمات اجتماعی آنها هم دخالت زیاد داشت و آغيل مشترك عامل تشکيل عشيره گردیده بود. این «گوترا» یا آغيل مشترك حیوانات از خود سر کرده ئی داشت که او را (گوترا پاتی Gotra-pati) میگفتند و خانواده هائی که حیوانات شان در يك آغيل بود او را مشتركاً انتخاب و از و اطاعت میکردند. همین قسم خانواده های متعددی که يك (گوترا = آغيل) مشترك داشتند چرا گاه مشتركه ئی نیز مالک بودند که آن را (گوشتا Gostha) یا (وراجا Vraja) میگفتند و خانواده ها و عشیره ئی که يك (گوشتا) یعنی چراگاه مشترك داشتند بنام (گوشتی Gosthi) یاد می شدند. پس میتوان گفت که گوترا یعنی عشیره از چند (خانواده=کولا) و گوشتی که آن را عشیره بزرگ تر ترجمه میکنیم از چند
( ۱۱۸ ) گوتری یا عشیره تشکیل شده بود . خانواده هائیکه بيك ( گوترا ) مربوط بودند بحيث يك خانواده بزرگ (Mahakula) تحت اداره يك رئيس اداره می شدند ودختران وبچه هائی كه بيك ( گوترا ) تعلق داشتند میان خود روابط خویشاوندی داشتند . گرامه Grama از اجتماع چند (گوشتی) يك (گرامه) تشكیل می شد معنی لفظی این کلمه ' مجموعه ' و ' تجمع ' است . ژیمر Ziumer جرمنی (گرامه) را ( عشیره ) ترجمه میکند واز نقطه نظر مراتب حیات اجتماعی آن را بین خانواده وقبیله قرار میدهد ولی تعبیر صحیح تر آن همان است که اول ذكر شد آریائی ها در مهاجرت های خود تمام يك ( گرامه ) كه مركب از مجموعه چندین ( گوشتی ) یا عشیره های بزرگ بود بكجا تحت نظارت سر کرده ئی حركت میکردند که او را ( گرامنی ) Gramani يارئيس يك « گرامه » میگفتند وقتیکه آریائی ها در کدام نقطه ئی متوقف و به زراعت مشغول میشدند قريه ئی را که چندین ( گوشتی ) تحت نظارت رئيس مشتر کی دران زندگی مینمودند هم ( گرامه ) میگفتند چنانچه این کلمه مفهوم قریه را بکمال صحت در گوشه شمال شرقی افغانستان در نورستان حفظ كرده وتقريباً نام های اکثر قریه جات آنها به کلمه « گرام » تمام میشود . ویس Vis یا ویسه Sisah : از ( گرامه ) با لا تر ( ویس ) يا ( ويسه ) بود چنانچه با شندگان چندین قریه را معمو لاً ( ویسه ) میگفتند و آن را ( مستقر شوند گان ) ترجمه کرده اند . برخی کلمه جا ناه Janah راهم مترادف (ويس) آورده اندوبرخی مجموعه چندین (ویس)رايك (جاناه) تعبیر کرده اند . بهر حال قطعه خاکی که در آن چندین قریه وقوع داشت و اصول زراعت و روش زندگانی آنها يك رنگ بود بنام جا ناپادا Janapada یاد می شد و از اهالی آن يك قبیله تشکیل میگردید . چنانچه پیشتر از ( پنکه جانا ) یعنی پنج قبیله
(۱۱۹) متذکر شدیم و بنام «پنحه کشیتهیه Pancaksitayah» یعنی (پنج زمین) یا (پنج کشت) هم یاد می شدند. رئيس يك (ويس) را (ویسپاتی Vispati) یا (راجان Rajan) میگفتند و کلمه اخیر در مورد شاه و پادشاه هم استعمال شده است و جائیکه پادشاه دران زندگانی میکرد آن را (پور Pur) میگفتند و شکل قلعه مستحکم بخود داشت چنانچه هنوز هم این کلمه مفهوم قدیم خودرا از دست نداده و در سمت مشرقی جاهائی داریم که اسم آن به این کلمه منتهی میشود مانند فتح پور، سلطان پور و غیره پس روی هم رفته مراتب حیات آریائی را از بالا به پائین چنین میتوان تقسیم کرد: جانا، ویس یا ویسه. کرامه، گوشتی یا (وراجا)، گوتر او کولا. از روی کلمات گوترا (آغیل) و گوشتی (چراگاه) و مفهوم اصطلاحی اجتماعی آنها یعنی (عشیره) و (عشیره بزرگ) معلوم میشود که حیات اولیه آریائی بیشتر جنبه مالداری و کوچی بخود داشت (کرامه) یا قریه وضعیت سیاز هم بخود میگرفت و آن در زمانی بود که چند ین گوشتی یا عشیره بزرگ یکجا حرکت میکردند و از استقرار آنها در يك نقطه قریه های ثابت تشکیل می شد میان قریه ها راه رفت و آمد حیوانات و رمه ها وجود داشت سران قریه و تجار کراچی ها هم داشتند که اسپ آن را میکشید و از هر قریه ئی بطرف (پور) یعنی قلعه مستحکم یا ارگ شاهی راهی رفته بود. عدم طبقات و کست در آریانا: آریائی ها در دوره حیات خود در باختر و زمانی که در جنوب و شرق آریانا مستقر بودند (کست) یا دسته بندی های اجتماعی را که بعدها در هند تولید شد نمیشناختند یعنی مفهوم طبقات روحانیون و جنگجو و دهاقین و توده عوام در بین ایشان وجود نداشت و علت آنهم این بود که هنوز عوامل و موجبات ظهور تفرقه بمیان نیامده بود و علتی در بین نبود که روحانیت و عسکریت و دهقانی از هم تمیز شود و همه آن در حقیقت کار همه کس بود طوریکه
(١٢٠) در هیچك خانواده دیدیم پدر هر خانواده پیشوای روحانی کانون كوچك خویش شمرده می شد : تعمیل مراسم قربانی و خواندن سرود های مذهبی همه کار او بود بناءً علیه هر پدر آریائی مرد روحانی بود که بکمال شفقت و مروت وظایف مذهبی را با عاطفهٔ پدری يكجا اجرا میكرد : اگر چه در جمله حواشی شاه يك عده روحانیون بودند و مخصوص یکنفر مشاور مذهبی او شمرده می شد که در وقت آرامش عوض شاه مراسم قربانی را اجرا میكرد و هنگام جنگ با قرائت اوراد مذهبی زمینهٔ فتح را فراهم می نمود ولی باز هم طوریکه طبقهٔ برهمنا در هند از سائر طبقات مجری بود در آریانا شکل طبقهٔ مخصوصی بخود نگرفته بود بلکه میتوان گفت که در اثر همین وجود مشاورت مذهبی بود که طبقهٔ روحانیون دارای مقام بلند در جامعه شده و تا زمانه های بعد مفکورهٔ اشتراك مساعی حکومت با روحانیت باقی ماند همین طور عسکریت : در زمانیکه جامعه خانواده خانواده بوده و حیات اجتماعی بیشتر شکل ده نشینی داشته باشد آیا دفاع خانواده و قریه وظیفهٔ تمام اهل خانواده و قریه نمیباشد ازین جهت عسکریت و جنگجوئی هم کار طبقهٔ مخصوصی نبود . هكذا دهقانی : در جامعه ئی کاذکر، نت دهقانی و کشت و کار اراضی هم بهیچ صورت بكدام طبقهٔ معین تخصیص یافته نمیتواند چنانچه اعضای خانوادهٔ آریائی وقتیکه بزمین و کشت بیشتر علاقه پیدا می کردند بلا استثنا به زراعت مشغول می شدند پس به این ترتیب آریائی های آریانا با وصف اینکه به خانواده و عشیره و عشیرهٔ بزرگ و قبیله و ده و قریه تقسیم شده بودند تفرقه به معنی طبقات اجتماعی یا کست که بسان در هند دیده میشود در میان آنها وجود نداشت و يك فرد در عین زمان روحانی ، مرد جنگی و دهقان بود و بكمال درستی ، مفهوم هر يك از کلمات فوق را در موقعش ایفا میکرد . طبقه بندی جامعه که معمولاً در هند بنام (کست) یاد میشود وقتی صاحب
(۱۲۱) مفهوم خارجی شد که آریائی های مهاجر با عرق سیاه پوست هندی که آن را از خود پست تر تصور میکردند در اراضی شرق اندوس مواجهه شدند . تفرقه ئیکه در موقع جنگ و تهاجمات پیدا شده بود با سیر فتوحات آنها بخاك پنجاب بیشتر شده و برای نگهداری خویش و خون خویش از لوث بیگانه در صدد بر آمدند که از آنها بر کنار مانند . جنگ آریائی های آریا نا و داسیوس های بومی هند طوریکه اقتضای هر جنگ است در نظام حیات آریائی های مهاجر تغییراتی بمیان آورد . محیط نو وعلاقه بامردمان دیگر آن را معین تر ساخت چنانچه بار اول فرق اجتماعی (بر همانا ) رو حانیون ( را جانایا یا کتری یا ) شهزاد گان یا جنگجویان و «ویسیا Viscya» شهری ها و «سودرا» یعنی طبقه بومی اچوت ظهور کرد و تا امروز بکمال شدت دوام دارد . حکومت شاهی : اساس حکومت آریائی حکومت شاهی بود و این اساس بصورت طبیعی از امریت پدر در کانون كوچك خانواده شروع شده به کلان عشیره ( گوترا پاتی) وملك قبيله ( گرامه پاتی) و رئیس قريه (ویس پاتی ) و شخص پادشاه ( را جان ) و نظام سلطنتی منتهی گردیده است. آریائی ها بصورت دموکراتی زندگانی میکردند و در اطاعت رؤسای خود مراتب را دیده از پدر تا شخص پادشاه مقام هر کدام را بجایش احترام می نمودند و رؤسا هم بنوبه خود از پدر گرفته تا کلان عشيره وملك قبيله ورئيس قریه به زیر دستان خود مهربانی داشتند . همچنین شخص پادشاه بارؤسا وملكان وعشایر و قبایل و قاطبه رعیت به منتهای لطف و مهربانی و کمال شفقت رفتار می نمود . تا جائیکه از خلال ادبیات ویدی معلوم میشود حکومت شاهی در اثر احتیاج عامه مردم بمیان آمده و خود آنها اساس آنرا گذاشته بودند و شاه هم انتخابی بود . در بعض سرودها از حکومت شاهی ارثی هم صحبت شده ولی بیشتر اوقات در انتخاب شاه قوه بدنی و لیاقت اخلاقی و اداری دخالت زیاد داشت
(۱۲۲) در انتخاب پادشاه ریشی‌ها «دانایان» گرامنی‌ها یا رؤسای دهات و مجالس عوام و اعیان که بنام‌های «سمتی» و «سبها» یاد شده‌اند هرکدام اظهار نظریه میتوانستند. بسانها که رژیم شاهی مقتدر شد سلطنت ارثی بیشتر رواج پیدا کرد. شاه به کلمۀ (راجان) یاد میشد و معنی اصلی آن «نجیب» بود. قبیلۀ شاهی محترم بود و اعضای آن به نام راجانایا Rajanaya خوانده میشد. پادشاه لباس فاخره مزین با طلا و جواهرات استعمال میکرد در دربار مصاحبین و حواشی قریب شاه مرکب بود از اعضای قبیلۀ شاهی ، مشاور مذهبی که بنام «پروهیتا Purohita » یاد میشد و معمولاً قریب تخت پادشاهی نشست و در ادارۀ امور به او مشوره میداد ، گرامنی (رؤسای قبایل) سوتا Suta یا عراده‌ران شاهی ، سنانی Senani یا «سردارسپه» وغیره . پادشاه شخصاً قشون را در جنگ قیادت میکرد ، سواره‌نظام و عراده‌های جنگی از او حمایت مینمود عایدات دولتی را بیشتر مالیات رعایا تشکیل میداد و چون پول و طلا نسبتاً کم بود بیشتر مالیات جنسی از قبیل حبوبات و حیوانات می‌پرداختند. پادشاه در قلعۀ مستحکم یا ارگ که آنرا «پور» میگفتند زندگانی میکرد. بیشتر متذکر شدیم که جامعه آریائی در شمال و جنوب هندوکش پیش از عصر مهاجرت و بعد از آن دودفعه مراتب اجتماعی را بشرحیکه ذکر رفت پیمودند و در هردو مرتبه مراتب به نظام شاهی منتهی شده است. درین هیچ شبه‌ئی نیست که اولین نظام شاهی آریائی در باختر بعمل آمده و افتخار اولین مرکزیت جامعه آریائی و ظهور اولین حکومت شاهی به این قطعۀ زیبا نسبت میشود باوجودیکه متاسفانه سرودهای قدیمه بما نرسیده است معذالك سرودهای معلوم ویدی و متن اوستا و «مهاباراته» شاهانی را یادآوری میکنند که سلالۀ نسب آنها بالا رفته و به ارباب انواع متصل میشود چیز عجیبی که این مفکوره را تائید میکند موضوع لزوم انتخاب شاه است که متن اوستا
(۱۲۳) وسرود ویدی وسائر قسمت های قدیم ادبیات سانسکریت مانند «مها با راته» ببك لهجه از آن صحبت میکنند اوستا متذکر میشود که «اهورامزدا» «یمای قشنگ» را خواسته و گفت: «قوانین مرا در میان گروه مردمان تبلیغ نما» یاما خود را مستعد انجام این وظیفۀ بزرگ ندیده و استنکاف ورزید. ودر نتیجه حامی و پادشاه منتخب گردید. در مهاباراته ذکر است که چون مردم بعلت نبودن شاه در مضیقه بودند و خود رایی سرحس میکردند از «برهما» درخواست کردند که شاهی برای آنها انتخاب کند. برهما، (مانو) را احضار نموده و گفت پادشاه شو مشارالیه اشکال وظیفۀ شاهی را عذر آورده و استنکاف ورزید آنگاه مردم پیش شده و به او اطمینان دادند که این وظیفه را قبول کند و از سنگینی بار سلطنت نترسد زیرا با دادن عسکر و قوه و پول و حیوانات او را كمك خواهند کرد و به او اطاعت خواهند نمود. به این ترتیب واضح دیده میشود که روح این دو منبع يك چيز است و با وجود فاصله زمان و مكان لزوم سلطنت در مراتب قديم حيات آريائي يكنوع تصویر شده است. قراریکه بیشتر تحت عنوان حیات اجتماعی آریائی در شمال هندوکش شرح داده شد بعد از طی مراتب مختلف نظام سلطنتی آریائی بار اول در صفحات شاداب و حاصل خیز باختر تشکیل شد و پایتخت آن شهر زیبای بخدی بود. آریاها بعد از انتخاب پادشاه در اطاعت اوامر صحیح او میکوشیدند و به او اظهار علاقه و محبت میکردند برای تقویه بنیان سلطنت مالیات معموله را که بیشتری جنسی بود می پرداختندریشیها و دانا یان قوم به کلمات جذاب و عبارت موثر سرود مدحیه میساختند و از ارباب انواع سعادت و سلامتی شخصی و فرسلطنتی او را خواهش میکردند چون سرود مدحیه مذکور سنگ اول تهداب شهنامه های آریانا، خراسان، افغانستان است اينك بعضی پارچه ها را از «اتاروه ودا»
( ١٢٤ ) اقتباس و ترجمه میکنم : ( ١ ) « پادشاهی درتر است و با همه شکوه خویش بتو رو آورده است مانند مالك و حکمفرماى یگانه مردمان بدرخش . اى پادشاه ! بگذار همه آسمانها تراصلا بزنند و مردمان بتو خدمت کنند . مردمان قبیله و این قلمرو پنجگانه آسمانی ترا پادشاه خویش میدانند بر فراز قدرت شاهی و نقطه اعلی حکمفرمائی شاهانه بنشین و آنگاه ما نند مرد مقتدری بما ثروت و گنج ببخش . وابستگان ترا صلا خواهند زد و بسوی تو خواهند شتافت ا گنی ما نند منادی و مبشر فعالی با تو همراه خواهد رفت . بگذار فرزندان شان از دوستی به راه بهتری رهنمونی شوند تو ای مرد مقتدر باج ها و تحایف بیشماری خواهی دید . « اى اندرا این شهزاده مرا تجلیل نما بلند کن و قوت بده اورا حکمفرما ویگانه رهنمای مردمان بساز دشمنانش را پیرا گن و رقبایش را بدست خودش بسپار تا در مجادله ها و کشمکش ها تفوق و برتری ازو باشد . اورا از ده گاو های شیری و اسپها بهره بده و دشمنانش را از ان محروم بساز. اى اند را بگذار هنگامۀ بزرگی و شهزادگی او در آفاق شنیده شود و هر دشمنی را همه بدخواهان او را به او بسپار و مغلوب کن . » تو ای پاد شاه بر همه بزرگی رقبای تو و تمام کسانیکه با تو مخالفت میکردند پائین تر از تو هستند . تو یگا نه حکمفرما و رهنما و پیشوائی و اند را همراه و معاون تست . فتح ( ١ ) این پارچه ها را از روى متن انگلیسی عالقدر ښاغلی پژواك مدیر عمومی پشتو ټولنه لطفاً ترجمه کرده اند .
(١٢٥) و فیروزی بیاور، مانند شیر خودهای دشمنانت را بگیر و مانند پلنگ بدخواها نت را پراگنده ساز . ای حکمفرما و پیشوای یگانه، دشمنانت را مغلوب کن، بگیر و آنچه را در دست شان است بدست آور . سبها و سمیتی یا مجلس عوام و اعیان : آریاها به اساس نظامی که در ینوقتها آنرا "دموکراتی" یاد میکنند زندگانی داشتند و در کارهای قبیلوی و حیات قریه و ده و امور بزرگ مملکتی از مشوره و نظریات و افکار تمام طبقات توده کار میگرفتند و برای این منظور مجالسی داشتند که دوی آن معروف است "سبها Sabha" اصلاً مجلسی بود که در قریه ها تشکیل شده و در آن معاملات كوچك ده وقریه را فیصله مینمودند این مجلس در هر قریۀ بزرگ تشکیل میشد و برای انعقاد آن در هر قریه اطاق ومحل معینی وجود داشت و در آن همه مردم بلا استثنا شامل میشدند و در آن مشاجرات و معاملات خویش را فیصله مینمودند و حتی از محل انعقاد آن برای بعضی بازی ها هم کار میگرفتند و از بعضی اشارات معلوم میشود که زنها هم در آن شامل میشدند این مجلس شباهت زیاد به جرگه های قبیلوی ما دارد که هنوز هم قبایل کوه نشین و کوچی برای حل و فصل بعضی کارهای داخل قبیلۀ خود تشکیل میدهند . "سمیتی" هم يك نوع جرگۀ قومی بود ولی مانند "سبها" همه تودۀ مردم بلا استثنا دران شامل شده نمی توانستند بلكه مخصوص ریشی ها و نجبا و اعیان قوم بود چنانچه یکجا در سرود ریگ وید اشاره شده است که ای اندرا رفقای تو یعنی کسانیکه اسپها وعراده ها ورَمه ها و دارائی دارند در مجلس سبها داخل میشوند . ازین جمله معلوم میشود که "جرگه سبها" مخصوص طبقۀ اعیان و بزرگان قوم و مملکت بود .
(١٢٦) مدققین در اطراف مفهوم مجالس فوق الذکر بصورت های مختلف اظهار نظر به کرده اند و بعضی هر دوی آنرا عبارت از یکنوع مجلس میدانند و میگویند که اریاها در عصر ویدی بلا استثنا در همه مجالس خود شامل شده میتوانستند ولی باز هم به فرق آنها قرار یکه بالا شرح داده شد اظهار نظر کرده اند. در مجلس دومی یعنی در "جرگه سمیتی" شخص پادشاه هم شامل میشد. "زیمر" Ziumer میگوید که پادشاه در مجلس "سمیتی" انتخاب میشد ولی بدون شبهه مجلس سبها هم در مورد انتخاب شاه بی مدخلیت نبود چنانچه يك فقره ریگ وید میگوید "همه مردم ترا به پادشاهی انتخاب کرده اند" و این نتیجه رأی تمام توده مردم است که در مجلس های سبها در قریه ها در انتخاب پادشاه خود اظهار رأی کرده اند. چیز دلچسپی که هنوز در میان قبایل افغان موجود است وجود مقرراتی است که در جرگه های قومی و قبیلوی خویش ازان کار میگیرند. این قوانین مانند "لندی های" پښتو که شاعر آن معلوم نیست وضع کننده معینی ندارد و حتماً در آن از مقررات قدیم جرگه های سبها و سمیتی آثار زیاد موجود است و در جمع آوری آن باید صرف مساعی زیاد بعمل آید. عروسی: بیشتر ذکر نمودیم که اساس اولیه زندگانی اجتماعی آریائی به تشکیل خانواده استوار بود و چون یگانه وسیله تشکیل این جامعه كوچك و مقدس عروسی میباشد، مسئله ازدواج نزد قبایل آریائی نیکو ترین عمل مقدس بشمار میرفت. در جامعه که اساس اصلی زندگانی بر خانواده و ده و قریه گذاشته شده و پدران به انتقال معنویات و سرود ها به اولاد خود از روی عقیده مکلف بودند طبعاً عروسی از مقدسات شمرده میشد. عروسی در میان خانواده های آریائی با مسرت بزرگی استقبال میشد و از خود مراسم ساده و زیبائی داشت. مهمترین عامل خوشی عروس و داماد
(۱۲۷) و سعادت خانواده این بوده که پیوند ازدواج آنها به اساس عشق استوار بود. آریائی همان طوریکه شیدای مناظر زیبای طبیعت بوده و توصیف ماه و خورشید و ستاره و شفق از خلال سرود های آنها چسنه چسنه معلوم میشود و در امور زندگانی همیشه طرف زیبا و مقبول آنرا نگاه میکرد در انتخاب همسر و رفیقه حیات جز راه عشق طریق دیگری نمی پیمود. آریائی ها در عصر ویدی مانند قبایل چادر نشین امروز بکمال آزادی آوازادگی حیات نیمه دهقانی و مالداری خود را در مراتع سرسبز و دامنه های خرم کوهها بسر می بردند. زن ها و دوشیزگان جوان در کشت زارها و دامنه های کوهها و در میله ها و مجامع عمومی مخصوصاً در «سامانه» که یکنوع میله عمومی بود با جوانان در تماس بودند و به آزادی همسر خود را انتخاب میتوانستند. پیشتر در مبحث خانواده ذکر نمودیم که دختر جوان عامل مسرت خانواده بشمار میرفت اینجا علاوه میکنیم که جوانان آریائی بصورت عمومی دختران را خیلی دوست داشتند و تنها صدای آنها کافی بود که تارهای قلب حساس بسیاری را به تکان آرد چنانچه در یکی از سرودها منجمله ذکر است: «جوانان صدای دختر جوان را بقدری دوست دارند که رب النوع ستایش خود را از زبان بشر بشنود» این جمله کوتاه یک عالم عشق است و به اندازه مقام دختر جوان را در جامعه آریائی بلند نشان میدهد که از آن برتر تصور نمیشود. عشق اگر چه یک کلمه است و یک مفهوم دارد و عروسی آریائی بر اساس آن گذاشته شده است معذالک چون دل آریائی منبع احساسات لطیفه و تمام حواس او محکوم نوای حسن بود هر چه داماد و عروس جوان و زیبا می بودند مراسم عروسی آنها در عالم معنویات به پیشگاه ارباب انواع به مراتب بلند مسرت تلقی می شد چنانچه جمله ئی از خود سرودها شاهد این قول است:
( ۱۲۸ ) « برای اینکه ارباب انواع با آوازهای پر مسرت خود در مسرت عمومی شرکت جویند با ید داماد جوان و عروس قشنگ باشد » بلی این موضوع نه تنها در جمله فوق ذکر شده بلکه بار بار در سرود ها به آن اشاره رفته زیرا تنها چیزیکه آریائی ها ازان تنفر داشتند زشتی و بدر نگی بود چنانچه میگفتند ( زشتی مانند گرز آهنیئی است که مردها را میزند ) در صورتیکه بدکلی و بدر نگی را جوان های آریائی به ( گرز صدمه رسانی ) تعبیر کنند خود قیاس میتوانید که این قوم حسن دوست تاچه اندازه عاشق زیبائی بودند و در انتخاب همسر خویش بکدام پایه جمال وزیبائی را اهمیت میدادند . در باب لزوم قطعی ازدواج اگر چه بیشتر اشاره شد و لی در خود سرود ها این مفکوره را به اندازه بيك تعبير ساده و قشنگ ادا کرده اند که انسان بحیرت میرود . میگویند : ( زن به اندازه ئی برای مرد ضرور است که زه برای کمان ) نگاه کنید این جمله ساده درخود چه تشبيه بكر و ادبی و چه مفہوم بزرگ اجتماعی دارد . دخترانی که بدون مراعا ت عشق شوهران متمول انتخاب می نمودند بنظر خوب دیده نمیشدند . دختر کوریا معیوب به آسانی شوهر نمی یافت اگر کسی حاضر به گرفتن آنها میشد ممانعتی هم در بین نبود . عروسی در عصر ویدی اقسام مختلف داشت . معمولاً رضائیت طرفین دختر و پسر شرط بود ولی در آخر رضائیت برادر ويا وا لدین هم دخالت داشت بعضی اوقات دختر ها را دزدی کرده و می بردند . لیکن این کارها عموماً به رضائیت خود دخترها بعمل می آمد . به ریشی ها بواسطه معرفت و دانائی شان بیشتر دختر میدادند . اصول عروسی بعد از موافقت طرفین چنین بعمل می آمد که داماد لباس های نو پوشیده و با دوستان و خویشاوندان به خانه عروس میرفت. طبیعی عروس هم لباس های عروسی پوشیده و منتظر داماد و داماد خیل می بود. یکی از مراسم عمده
( ۱۲۹ ) عروسی این بود که داماد دست عروس را گرفته و هر دو با لای تخته سنگی می ایستادند و داماد به عروس خود میگفت : « من مرد هستم و تو زن ، من « سامان » « Saman » هستم و تو « رك » «RC » من آسمان هستم و تو زمین ، اینجا من و تو یکجا میشویم وازما اولاد بعمل می آید » بعد از انجام این عمل داماد دست عروس خود را گرفته و او را به دور آتش خانواده میگردانید آنگاه در عرابه ئی که گاوهای سفید آنرا میکشید و با گلهای خود روزینت یافته بود با نوای سازو موزيك و خواندن سرود عروس را بخانۀ خود می برد و مراسم خوشی چندین روز دوام میکرد . اریا ها در آریانا معمولاً يك زن میگرفتند ، یسان ها در میان مهاجرین آریائی در هند گرفتن چندین زن هم رواج یافته بود . پدر و مادر در ازدواج دخترهای خود سن وسال آنها را بیشتر مراعات میکردند و کوشش داشتند که دختران بزرگ را اول تر شوهر بدهند. در سرود ریگ وید موضوع دخترانی که شوهر نکرده و در خانۀ پدر بزرگ شده بودند بکرات ذکر شده چون سلسلۀ نسل يك خانواده با داشتن پسر دوام میکرد آریا ها تولد پسر و کثرت آنرا در خانواده بیشتر نیاز میکردند . آرزوی بلند شوهر دريك خانواده نو تشکیل داشتن حیوانات اهلی برای تربیه و تغذیه ، پارچه زمین برای کشت وزراعت و انتظار پسرانی بود که هر کدام با نشان دادن مراتب دانش ورشادت عضو مفید خانواده گردد . عدم پسر در يك خانواده به منزلۀ ناداری تلقی میشد و در چنین موارد به گرفتن پسر خوانده ها متوسل میشدند . بعداز وفات شوهر ، زن عموماً در خانۀ شوهر میماند و کمتر اظهار علاقه به شوهر دیگر می نمود . علاقه بین زن وشوهر به مفهوم صحیح آن در سرود ها ترسیم شده وعین
(۱۳۰) احساسات آنها از دو فقرۀ ذیل معلوم میشود : «داماد عروس را طوری تعقیب میکند که آفتاب از عقب شفق درخشان ظاهر شود» و «زن در خانۀ شوهر مانند ستارۀ قطب ثابت قدم است» . مقام زن در جامعۀ ویدی : با وجود اینکه از خلال سرود ها چنین معلوم میشود که آریاها در عصر ویدی نسبت به دختر، تولدی پسر را در خانه خود نیاز میکردند این مسئله دلیل شده نمیتواند که مقام دختر وزن در خانه و در جامعۀ عصر ویدی پست و حقیر بوده باشد . چون نگهداری و شوهر دادن دختر عامل تشویش خانواده شمرده میشد و پسر برعکس به خانوادۀ خود كمك های مادی رسانیده میتوانست ازین جهت به تولدی پسر بیشتر مایل بودند. در تربیۀ خانوادگی که پدر و مادر متکفل آن بودند پسر و دختر فرق نداشت و هر دو یکسان تعلیم و تربیه میشد . طبیعی پسر بیشتر با پدر خویش در کار های بیرون خانه شريك بود و دختر را در کانون خانواده مادر تربیه میکرد، دلیل روشنی که در عصر ویدی تعلیم و تربیۀ دختر ها وزن ها را ثابت میسازد وجود يك سلسله «ریشی ها» یا شاعره هائی است که از میان طبقۀ نسوان آریائی در عصر ویدی ظهور کرده و ایشان مانند ریشی های که از میان مردان برخاسته اند در تمام شعب معرفت وقت آگاهی داشتند ، شعر میساختند مراسم قربانی را اجرا میکردند و سرود هائی بنام ارباب انواع میسرودند و ازین رهگذر مقامی مساوی با ریشی های مرد در جامعه اشغال کرده بودند و اسامی بعضی های آنها قرار آتی است. شهزاده خانم «کوشا» شاعره معروفی بود و اشعار او در کتاب اول ریگ وید سرود ۱۱۷ و کتاب دهم سرود ۳۰ و ۴۰ قید است . «لوپامودرا» شاعره معروف دیگر است و نمونه کلام او در کتاب اول سرود ۱۷۹ گنجانیده شده همین قسم «ماماتا» «اپالا» ، «سوریا» ، «اندراتی» ، «ساسی» هر کدام شاعره های معروفی بودند
(۱۳۱) و نمونه های سخن آنها در کتب مختلف سرود ریگ وید قید است ( ۱ ) یکی از بزرگترین ریشی ها « ویسوامیترا » میگوید که : « زن خانه است » این جمله کوتاه پر معنی نشان میدهد که وجود زن عامل تشکیل کانون خانه و خانواده است. درین شبهه نیست که سر رشته امور خانه در عصر ویدی متوجه زن بود معذالك به کارهای بیرون خانه هم به شوهر خود كمك ميكرد حتى مثال های در سرودها داده شده که زن باشوهر خود در جنگ ومقابلهٔ دزدها شرکت می جست . (۱) برای اینکه قدرت کلام وطرز تخیل یکی ازین شاعره ها معلوم شود پار چهٔ شعر شهزاده خانم « گوشا » را که در کتاب اول سرود ۱۷۷ ذکر است ودوست عزیزم پژواك ترجمه نموده اینجا میدهم . « ای اسون ( ستار گان صبح ) عرادهٔ شما که سریعتر از خیال است ، عراده ئیكه آنر ا اسپ های دلیر وتند می کشند ، بسوی مردمان می شتابد . کجا میروید تا منزلگه پا کان را جستجو کنید . ای دلاوران و پهلوانان اینجابه رهایشگاه مابیائید . شما ای صاحبان کار نامه های عجیب ، وندانا Vandana را بیرون آوردید تا مالك فیروزی وشکوه گردد . مانند زرصافی که مدفون باشد، چون کسیکه در سینهٔ تباهی وفناخزیده باشد .مانند آفتاب که در حجلهٔ ظلمت پنهان باشد . ای « اسون » شما به معاونت قوت هاونیرو های بز ر گ تان، آن مرد باستانی «شیاوانا» را به آغوش جوانی سپردید . شما ای « ناساتیاس » عرادهٔ تان را بگمارید تادختر آفتاب را باهمه شکوهی که دارد بردارد . شما ای کسانیکه هماره جوان هستید و بااسپ های گند می خویش بابا لها چابك پر واز میکنند « بهوجیو » رااز بین امواج بحر بیرون کردید . ای صاحبان کار نامه های عجیب ، زمین را شیار کردید . وجو کاشتید برای انسان شیرهٔ غذادادید « داسیو » (بومیان هند) را با کرنای خویش از میان بر داشته دور افگندید و به « آریا » روشنی وسیع ورخشنده گی دادید که به آفاق پخش شد . ای بزر گان ! من از شمااستعانت میکنم . ای « اسون » به نیاز های من به دیده لطف بنگرید ای « ناساتیاس » به من ثروت زیاد و تمول کثیری بدهید که با اطفال همراه باشد . این کار نامه های بز ر گ وشجاعا نه شما که آن رادر دوره های باستان کرده اید مردم میدانند ، نیاز میکنم که ای صاحبان قدرت ونیرو ، دعاهای من درحالی بشما خطاب شوند که فرزندان دلیر وشجاع در اطراف من ایستاده باشند .»
(۱۳۲) بازی و ورزش : از سرود های ریگ وید و اشاراتیکه در موارد مختلف شده معلوم میشود که قبایل آریائی در عصر ویدی و بیشتر از آن به انواع ورزش و ساعت تیری ها و بازی ها در هوای آزاد و در داخل خانه مشغول میشدند از مشاغل عمدۀ آنها در هوای آزاد یکی شکار بود که نه تنها وسیلهٔ ساعت تیری بلکه یکی از منابع بزرگ زندگانی آنها هم بشمار میرفت تیر و کمان و سگ شکاری استعمال میشد پرنده ها را با تور و دام و بعض حیوانات مثل گرگ و شیر را به تلك میگرفتند هکذا در چاهای که روی آنرا خس پوشك ميكردند بعض حیوانات وحشی را میگرفتند. اسپ سواری و اسپ دوانی : آریاهای عصر ویدی به اسپ سواری و اسپ دوانی و سواری عراده هائیکه اسپ آنرا کش میکرد شوق مفرط داشتند راجع به اندارا يك جمله يکی از سرودها چنین میگوید : " ای اندرا به كمك ما از نقاط دور دست به سواری دو اسپ زیبا بیا و این سوما را بنوش " بك جای دیگر چنین ذکر شده : " پهلوانان ما با اسپ ها پرواز کرده یکجا آمدند ، همین قسم از اسپ دوانی و اسپ دواننده تذکرات زیادی در سرود ها داده شده. طاس بازی : یکی از مهمترین سرگرمی آریاها در عصر ویدی چه در هوای آزاد و چه در داخل خانه یکنوع بازی بود که با طاس اجرا میشد اگر چه اصول آن پوره معلوم نیست اینقدر گفته میتوانیم که بعض اوقات با سه و گاهی با چهار و گاهی هم با پنج طاس بازی میشد و در هر دهکده وقریه همان جائی که مجلس قبیلوی « سبها » دایر میشد معمولاً مردم برای وقت گذرانی و اشتغال به چنین بازی ها هم جمع میشدند. ریگ وید تقلب و خدعه را در بازی یکی از جنایات بزرگ حساب میکند . اتن و رقص : قرار يکه از بیانات سرودها معلوم میشود در عصر ویدی و پیش از آن مردان و زنان اتن می انداختند و رقص میکردند ولی معلوم نمیشود که زن و مرد
(۱۳۳) یکجا هم رقص می‌نمودند یا نه. اتن طوریکه امروز در میان قبایل افغان و نورستانی معمول است عیناً به همین رویه در عصر وید در میان آریایهای آریانا معمول و مروج بود. جوانان آریائی کاکل های دراز خویش را با روغن چرب کرده و در حالیکه خویش را با گل های قشنگ خودروزینت میکردند، دسته دسته آواز خوانده به میدان های اتن حاضر میشدند. اتن مانند امروز عموماً در هوای ازاد و در میدان های عمومی بعمل می‌آمد چنانچه واضحاً در کتاب دهم سرود ٧٦ فقره هشتم يك جمله چنین میگوید «گرد ضخیم مانند مردانی که اتن می‌انداختند بهوا بلند میشد» اتن جنگی عبارت از همین اتن عادی بود که در آن نفری به تعداد زیاد شامل میشدند. این اتن با آواز نهیب دهل بهترین وسیله ئی بود که جوانان را در میدان جنگ گرم میساخت. در عصر ویدی رقاصه هائی که پیشه آنها رقص بود هم وجود داشت در موقع اجرای مراسم عروسی و دفن مرده رقص های مخصوص معمول بود. در بعض جاها به رقص دختران جوان هم اشاره شده. خواندن وموزيك : آواز خواندن و مراتب قدامت آن تنها به نژاد آریائی اختصاص ندارد بلکه میتوان گفت که بشر از هر عرق و نژادی که باشد در قدیمترین مراحل زندگانی آواز خواندن را بنوعی بلد بوده و برای کلماتیکه رنگ شعر داده بود شیوهٔ خواندن هم حتماً داشت. از عمو میات گذشته اگر آریاها و مخصوصاً آریایهای عصر ویدی را در آریانا، نگاه کنیم خواهیم دید که آواز خواندن و تغنی در میان آنها خیلی معمول بود در میان کتله ئی که شعر گوئی کار میراثی خانواده های آن باشد، مردمانیکه حفظ سرودها را از وظایف اولیهٔ مذهبی و خانوادگی خود بدانند. خانواده هائیکه رکن بزرگ آئین آنها روز سه مر تبه خواندن سرود ها باشد چیز طبیعی است که آواز خواندن از قدیم ترین زمانه ها تا عصر ویدی و بعد ازان در میان ایشان معمول
(١٣٤) بوده و به مراتب ترقی رسیده بود قبایلی که شعر میگویند، سرود میسازند اتن می اندازند ، امکان دارد که آواز نخوانند ؟ همین طور موزيك . در حالیکه شعر ، سرود خواندن ، اتن باشد موزيك از لوازمات آنها است . موزيك بعقيده پروفيسر « کیت » Keith در عصر ویدی مراحل ابتدائی خود را پیموده بود ازین نظریه معلوم می شود که آریاهای آریانا مراحل اولیه موزيك را پیموده و اساس موزيك آریائی ازینجا به ماورای شرقی اندوس نشر شده است . آریاها در آریانا سه نوع ادوات عمده موزيك یعنی آلات تاردار و آنهائیکه با پف و دست زده میشد همه را میشناختند و آنها را به نام های « دندوبهی Dundubhi » ، وان Vana ، ویونا Vuna یاد میکردند . یکی از شعرای ریگ وید میگوید که : « آواز نوله از رهایشگاه مسعود « یاما » شنیده میشود » . چون رهایشگاه یاما در شمال هندوکش عبارت از همان قصر « وارا » است که در بخدی بنا نهاده بود گفته میتوانیم که در قدیمترین مراحل زندگانی خود آریاهای آریانا به اساس موزيك بلد بودند و پادشاهان بزرگ بخدی در ترویج آن صرف مساعی زیاد میکردند موزيك علاوه بر اینکه در مجالس سرود و اتن و مراسم عروسی و دربار شاهان کمال عمومیت داشت در محاربه هم مورد احتیاج بود و برای تشجیع و تهییج جوانان و ترسانیدن دشمن بهترین وسیله بشمار میرفت . یکنوع نشیده های مخصوصی که در محضر پادشاهان و سرداران قومی و بزرگان خوانده میشد به « دناس تیو تی » Dnastutis یاد میشد و اشعار آن بیشتر شکل مدحیه داشت . سامانه : این کلمه در سرود ریگ وید زیاد ذکر شده و عبارت از يك نوع میله ئی بود که در میدان های آزاد اجرا میشد درین میله تمام طبقات جامعه مرد، زن، پیر، جوان، اطفال، ریشی ها ، پهلوانان، ورزشکاران، سوار کاران همه شامل میشدند و در آن ابراز لیاقت و هنر نمائی میکردند . ریشی ها پارچه
(١٣٥) های شعر وسرود خود را میخواندند ! جوان ها اقسام مظاهرات ورزشی بعمل می آوردند وسوارکاران به اسپ دوانی و مسابقه مبادرت می ورزیدند . دخترها و زنها برای ساعت تیری و حتی انتخاب همسر در ین میله شرکت میکردند این میله بعضی اوقات شب و گاهی هم روز تشکیل میگردید . اگر شب دایر میشد تا صبح دوام میکرد و اگر روز بعمل می آمد تا شام دوام مینمود انواع بازی ها و اتن و رقص از طرف شامل شوندگان اجرا میشد و موسیقی نوازان و خوانندگان با نوای موزيك و خواندن خویش حاضرین را مسرور و مشغول میساختند . جشن ها و میله های ملی که امروز معمولاً در اوائل بهار در نقاط مختلف افغانستان در هوای آزاد تشکیل میشود به میله « سامانه » عصر ویدی شباهت زیاد دارد و یونانی ها این خاطرهٔ قدیم را تحت پروگرام معینی آورده بودند . جنگجوئی و اسلحه : جنگ و جنگجوئی یکی از مشاغل عمدهٔ آریائی ها بود. زندگانی نیمه کوچی و نیمه زارع که بیجاشدن قبایل را از یکجا بجای دیگر ایجاب میکند طبعاً این کتله با شهامت را برای مجادله آماده ساخته بود . در موقع جنگ عموماً تمام قبایل آریائی شامل می شد خود شاه شخصاً دستجات جنگجویان خود را سرکردگی میکرد و روحانیون و شعرای قبایل با خواندن دعا و مناجات و اشعار رزمی روحیات جنگجویان را بلند برده و راه فیروزی را برای ایشان آماده می ساختند . پادشاه و نجبای سلحشور در میان عراده های جنگی سوار شده و میجنگیدند در این عراده ها دو نفر جا میگرفت یکی سرباز و دیگری عراده ران ، اولی بطرف چپ و دومی بجانب راست می نشست و تا اندازه زیاد کامیابی سرباز به قابلیت عراده ران مربوط بود سائر مردم عوام قبائل پیاده میجنگیدند و از خود دسته های خورد خوردی داشتند، اسلحهٔ آنها عبارت از تیر و کمان ، نیزه و تبر
( ١٣٦ ) قمه ، فلخمان بود و مهمترین همه تیر و کمان بشمار میرفت . زره و کلاه خو د نزد ایشان مجهول نبوده . سرباز خود به سر کرده زره می پوشید و قمه در کمر میزد و کمان را به دوش می افگند. چوب تیرهای آنها قسماً از نی بود و پیکان آن را از شاخ یا از فلز می ساختند . تیرهای زهر آلود هم گاه گاه استعمال می نمودند باوجودیکه اسپ سواری و اسپ دوانی نزد آریائی ها بسیار معمول بود و برعلاوه در کش کردن عراده های جنگی هم از آن کار میگرفتند ولی در سرودها از استعمال سواره نظام در جنگ تذکری بمیان نیامده است . البسه : البسه آریائی ها عموماً از پشم گوسفند بافته می شد و عبارت از دو یا سه پارچه بود . قراریکه درمیان اطفال امروزه نورستان معمول است پارچه های پوست را هم بصورت لباس استعمال میکردند آریائی ها به تزئینات سروبر خودسلیقه و ذوق مخصوص داشتند وزن ومرد هر دو فرقه زیورات طلائی بازوبند ، گلو بند ، گوشواره ، انگشتر حلقه گوش وغیره می پوشیدند لذا از هر نقطه نظر که دیده شود یادگارهای حیات عصر (ریگ وید) با تمام جزئیات آن هنوز در میان قبایل افغان مشاهده میشود و جوانان زیبا ورشید افغان انگشتر ها، حلقه ها، گوشواره ها و حلقه گوش و بازوبندها بصورت پوش تعویذ وغیره استعمال میکنند. درین شبهه نیست که زندگانی قبیلوی و دموکراسی قبیله افغان حیات نیمه مالدار و نیمه زارع با تمام ملحقات آن که عبارت از رمه داری ، استعمال لبنیات در غذا، شوق اتن و رقص و بسا چیزهای دیگر میباشد مظهر زنده حیات عصر ریگ وید آریائی های افغانستان است پس هیچ غرابت ندارد که مردان قبایل در آرایش خویش بکوشند و انگشترها و بازوبندها و گوشواره ها استعمال نمایند . همین طور گذاشتن موی سرو کاکل تاسر شانه از یادگارهای قدیم آریائی است که آن را به مواظبت چرب میکردند و شانه می نمودند زن ها موهای خودرا می بافتند و مردها در بعضی مواقع آن را پیچ پیچ داده
(۱۳۷) بيك طرف شانه میكردند. از اختصاصات قبیلۀ وسیشتا Vasishtas این بود كه كاكل های خود را بطرف راست تاب میدادند . كل كردن موی نزد آنها مجهول نبود اما ریش را عموماً میگذاشتند و مانند جوان های افغان كه در روزهای اعیاد ملی گل های طبیعی را به سر و یخن خود میزنند در عصر ویدی هم در مواقع خوشی و میله های قومی جوان ها به كاكل های چرب كردۀ خود گل های خودرو را میخلا نیدند زراعت و مالداری : آریائی های عصر ویدی نه تنها زراعت پیشه و نه محض مالدار بودند بلكه به هر دو دست داشتند ولی با وجود ایینكه زراعت و مالداری هر دو در میان آنها معمول بود بیشتر به مالداری و تربیۀ حیوانات اشتغال میورزیدند . در بعضی قسمت های سرودی كه در مورد یگتیا ذكر شد و بسا سرود دیگر شعرا داشتن گله های گاو و گوسفند و اسپ مخصوصاً رمه های گاو را زیاد التماس نموده و آن را یكی از علائم دارائی و نیك بختی تصور می نمودند . شعرا وقتیكه اشعار مدحیه وغیره برای قبیله میخواندند بطرف راست آنها بصورت بخشش و حق الزحمه يك راس گاو میگذاشتند و گاو علاوه بر ایینكه در قلبه و سائر حوایج زراعتی استعمال می شد در كشیدن كراچی ها هم بكار می افتاد اسپ بیشتر در كشیدن عراده های جنگی و در دوانیدن كه یكی از ورزش های مخصوص آنها بشمار میرفت استعمال می شد دیگر از حیوانات خانگی آنها گوسفند و بز و سگ بود كه برای شكار و حفاظت رمه و نگهبانی آنها هنگام شب بكار میرفت. آریائی های مالدار اگرچه در اوائل بیشتر به تربیۀ حیوانات شوق داشتند چون در افغانستان منبسط شدند طوريكه (مكدونل) در صفحۀ ١٦٦ ادبیات سانسكریت میگوید مبانی اولیۀ زراعت را از مملكت ما فرا گرفتند و چون كلمۀ قلبه (كریش Krish) در سانسكریت ویدی و اوستائی هر دو معمول است نظریۀ فوق را تقویت میكند . زراعت در عصر ریگ وید در میان آریائی های آریانا ترقی نموده بجائی رسید كه برعلاوۀ ایینكه مایحتاج وخوراكۀ شان را تكافو
(۱۳۸) میکرد وسیلۀ داد و ستد و تجارت آنها نیز گردید. قولبۀ آنها قراریکه « اتروید » شرح میدهد يك قسمت فلزی داشت که گاو آن را میکشید و زمین را شخم میکرد چون زمین شخم شده بود روی آن دانه می پاشیدند و بواسطۀ جوی های سرباز آبیاری میکردند موضوع درو غله با داس و دسته کردن آن و گذاشتن دسته ها در خرمن و تشکیل خرمن و کوبیدن و پاك کردن آن با غربال همه بكرات ذکر شده. دانۀ که میکشتند خوب معلوم نمیشود که چه بوده سرودها آن را یاواYava یاد کرده اند (۱) و از روی بعض سرودهای تازه میگویند که مطلب از گندم بوده ولی یقین معلوم نیست که مقصد از «یاوا» آریائی های عصر ریگ وید افغانستان چه بود . نورستانی ها یکنوع نان نازك را که از آرد ارزن می پزند «یاوه» گویند . تربیۀ حیوانات اهلی و مخصوصاً نگه داری رمه های گاو شیری، بز و گوسفند و نر گاو در عصر ویدی خیلی عمومیت داشت علاوه بر اینکه شیر بز و گاو در غذا وخررا که و ترتیب مشروب سوما مدخلیت زیاد داشت از پشم و پوست این حیوانات برای تهیه لباس خود کار زیاد میگرفتند . گاو و مخصوصاً گاو شیری در حیات و نظام اجتماعی آریائی از قدیم ترین زمانها تا عصر ویدی و بعد از آن دخالت و اهمیت زیاد داشت . هر خانوادۀ آریائی یکعدۀ کافی حیوانات اهلی داشت. خر برای حمل و نقل ، اسپ برای سواری و کش کردن عراده های جنگی، ماده گاو و بز برای شیر ، نر گاو برای قولبه و سگ برای حفاظت خانه و منزل استعمال میشد . اگر چه اسپ در انتشار و پیشرفت آریائی و مهاجرت و جنگ ها و فیروزی های آنها کمال مدخلیت داشت ولی اهمیت گاو شیری اگر از آن زیادتر نبوده کمتر بهیچ صورت نبود . خانواده های آریائی در عصر ویدی هر کدام به اندازۀ کافی گله های گاو داشتند و پیشتر دیدیم که وجود رمه های حیوانات (۱) در نورستان نان ارزن نازك را (یاوه) گویند .
(۱۳۹) مخصوصاً رمه های گاوهای شیری در تشکیل آغیل و چراگاه وبصورت غیرمستقیم در مراتب مختلف نظام زندگانی اجتماعی آنها تاثیر افگنده بود. قراریکه از سرودها استنباط میشود علامهٔ دارائی خانواده های آریائی داشتن رمه های حیوانات و مخصوصاً گاوهای شیری بود. پادشاهان هرکدام رمه های شاهی داشتند و ویشی ها را که سرودهای مدحیه میساختند و دیگر خدمات اجتماعی بعمل می آوردند بکعده گاو بخشش میدادند و موضوع اکثر سرودها ر ا تقاضا و خواهش حیوانات تشکیل داده است. تاجائی که از سرودها برمی آید چنین معلوم میشود که حتی واحد خریداری و تبادلهٔ اجناس هم گاو بوده چنانچه مقدار معین گیاه سومارا درمقابل یکعدهٔ معین گاو تبادله میکردند و چون حیوان قابل تبادله را «پاسو Pasu» میگفتند مدت ها این کلمه معنی دارائی را افاده میکردچنانچه رومن های قدیم کلمهٔ «پیسو» یا «پکوس Pecus» را به معنی ثروت استعمال میکردند (۱) و حتی زمانیکه پول هم درمیان آنها بمیان آمد به «پکوس» یا پکو Pecu موسوم شد درقطار بخشش عدهٔ گاو بسان بخشش عدهٔ اسپ و خرو شتر و عرادهٔ حمل و نقل وغیره بمیان آمد. اهمیت گاو و لزوم آن درعصر ویدی باعث شده بود که حتی درهمان عصر هم از کشتن آن احتراز کنند چنانچه بعض از ریشی ها این مسئله را قدغن کرده بودند. صنعت : ناگفته نماند که آریائی های عصر ویدی افغانستان بکلی از مبادی صنعت بی بهره نبوده بلکه تا اندازهٔ کافی صنعت در میان ایشان خصوص دراواخر عصر (ویدی) پیش رفته بود. از همه پیشتر صنعت چوب درمیان آنها ترقی کرده و نجاری نزد آنها پیشهٔ با افتخاری بشمار میرفت زیرا نجار احتیاج بزرگ و اساسی آنها را که عبارت از عراده های جنگی و کراچی های مخصوص کشت (۱) پیسه که تاحال درکشور ما درعوض پول استعمال میشود به این کلمه بی ارتباط نیست.
(١٤٠) و زراعت بود تهیه میکرد چون مانند پختون ها و نورستانی ها ظروف خانگی آنها هم اکثر از چوب بود ازین جهت هم اهمیت صنعت کار چوب بیشتر حس می شد. مشروب کوهی (سوما) مخصوصاً در ظروف چوبی نوشیده میشد. نا گفته نماند که نجارهای ایشان در تزئینات عراده های جنگی بسیار میکوشیدند و شعراء مهارت خویش را به کسانیکه عراده ها را درست میکردند مقایسه کرده اند . بعد از نجار یا صنعت کار چوب ، صنعت کار فلز که روی همرفته آهنگر ومس گر وزرگر امروزی را در بر میگیرد نزد آنها با اهمیت تلقی می شد مشارالیه در کوره ئی که با بال پرندگان پکه میکرد سنگ معدنی را میگداخت، دیگ های خورد و دیگر ظروف معمولی را از فلز میساختند . در سرود ها فلزی بنام «Ayas ایاس» ذکر شده لیکن واضح نمیتوان گفت که مقصد از آن چه بود، معنی مس ، آهن و برنج هر سه را از آن میتوان کشید شاید قلعی باشد . دباغ و صنعت دماغی هم در میان آنها معمول ومروج بود. کار بافت تکه و بوریا از نی بیشتر به زن ها تعلق داشت تذکار این مطلب در اینجا بی مورد نیست که پیشه وری ودست زدن بیکی ازین حرفه ها درعصر ریگ وید چیز پست درجامعه نبوده بلکه اسباب افتخار همگان بشمار میرفت و کسانیکه به پیشه های فوق الذکر مشغول بودند باشرف ترین اشخاص قبایل بشمار میرفتند . خوراک : درغذای آر یائی ها برطبق زندگانی قبایل مالدار شیر مدخلیت زیاد داشت که خالص یامخلوط باحبوبات خورده میشد . مسکه هم زیاد بمصرف میرسید. از آردحبوبات باشیرومسکه کلچه درست میکردند سبزی و میوه جات در تغذیه شان مدخلیت زیاد داشت . گوشت قربانی حیوانات مثل نر گاو و گوسفند وبز هم به مصرف خوراکه آنها میرسید. درمواقع میله های عمومی بیشتر نرگاوها را میکشتند و از روی عنوان ( اتی تیگوا Atithigua ) یعنی ( کشنده نرگاو برای مهمان ها ) معلوم میشود که بعضی اشخاص بصورت خصوصی وظیفه دار این عهده
(١٤١) بودند. چون آریائی‌ها اسپ هم گاه‌گاه قربانی می‌کردند درین مواقع گوشت آنرا نیز میخوردند ولی بواسطۀ قلت قر با نی اسپ گوشت آنهم کمتر و بصورت غیر عادی بمصرف میرسید. ماده‌گاو را بواسطه اینکه شیر میداد واز شیر آن خورا که‌های مختلف بدست می آمد نمی کشتند و آنرا (ا گونیا Aghonya) (غیر قابل کشتن) میدانستند ازین جا معلوم میشود که احترام ماده گاو در میان آبائی های هند چیزی است که تا عصر ریگ وید اثرات آن معلوم میشود معرو فترین مشروباتی که آریائی‌ها استعمال میکردند (سوما) است که از عصارۀ کدام گیاه کوهی و شیر و عسل ساخته میشد. چیدن گیاه سوما در کوها و کشیدن عصاره واختلاط آن با شیر و عسل کار زن‌ها بود. مشروب سوما بعد از مهاجرت شاخۀ آریائی‌ها از افغانستان به هند از بین رفته و در عصر اوستا ئی هم بنام هوما باقی ماند. سوما اگرچه در عصر (ریگ وید) خاصیت مخصوص مذهبی بخود گرفته بود وبیشتر در مواقع اجرای مراسم قربانی صرف می‌شد ولی اینهم دال به این است که این مشروب در میان تودۀ عوام عمومیت زیاد داشت. مشروب دیگری که در عصر (ریگ وید) در میان عوام رواج داشت (سورا Sura) نام داشت که از عصارۀ حبوبات استخراج می‌شد و واضحاً دارای خواص مستی آور بود چون محل روئیدن بقۀ سوما یکی از نشانی‌های محل اقامت آریائی است در ان زمینه مبحث علیحده هم نوشته شده است. عقاید: آریائی‌ها در مراتب اولی و قدیمترین روز های زندگانی خود در «آریانا ویجو» و بخدی از دین و آئین به معنی اصل کلمه هیچ نوع آن را نمی شناختند اما طبعاً مناظر زیبا و قشنگ طبیعت و قوه های محیر العقول وعجیب آن در ایشان تاثیر نموده آفتاب ایشان را گرم میکرد، ماه سیاهی شب را به نور نقره فام خود روشن می‌ساخت، ستارگان در دل شب با تلالو واشکال الماس نمای خود ایشان را واله می‌ساخت، رعد و برق از ماورای لایتناهی
( ١٤٢ ) فضا آنها را تهدید می نمود ، ظلمت خوف انگیز شب چون فرا میرسید طبعاً ایشان را افسرده می ساخت و باز دمیدن صبح ، سپیدۀ شفق ، طلوع آفتاب وحرارت منفعت بخش آن روح تازۀ در ایشان دمیده افکار سیاهی را که از تهدید شب عائد شده بود درو می نمود بهمین نوع مناظر بدیع و شگفت آور طبیعت و تغیرات دائمی صحنۀ آن دائماً ایشان را بخود مشغول ساخته یکنوع جذبه در آنها تولید میکرد چنانچه همین جذبه است که آهسته آهسته نزد آریائی ها در مراتب اولی حیات انبساط یافته شکلی بخود گرفت که آن را میتوان «احترام عناصر طبیعی» خواند . دین آریائی مربوط مظاهر طبیعی بود و امید استفاده از عناصر و ترس از آن طبعاً ایشان را مربوط به طبیعت ساخته آهسته آهسته آنها را اول به احترام و باز به تمجید و توصیف قوای طبیعی و ادار ساخت واز همین جا است که مرحله دومی در سیر مراتب مذهبی آریائی بمیان آمد و ازان پایان تر صحبت خواهیم کرد. پیشتر گفتیم که از سرود ویدی نمیتوان به آسانی دین آریاها را به معنی اصل کلمه شرح داد . این موضوع اگرچه شرح و بسط زیاد میخواهد ولی بازهم به چند کلمه ئی میتوان گفت که سرود ویدی با وجودیکه در اثر احتیاج مبرم مذهبی بمیان آمده واجد قوانین و نظام واصول و اساس وفروعات و مراسم مشخص يك دیانت معین نیست. بعضی از مدققین به این موضوع اشاره میکنند که در سرودها آثار دیانت های مختلف دوره های قبل التاریخ آریائی تاثیر افکنده و بصورت پراگنده مظاهر آنها معلوم میشود . روی همرفته در دیانت آریائی در عصر ویدی مخصوصاً در عصر «ریگ وید» یکعده قوای سری مظاهر عناصر طبیعی بنام های «وارونا» (آسمان پرستاره) ، اندرا (رب نوع رعد و جنگ) ، سوریا میترا (مهر، آفتاب) ، اگنی (آتش) ، سوما (مشروبی که از گیاه کوهی و شیر و عسل ساخته میشد) ماروت (باد) ، آسمان ، زمین ، شفق ، شب ، روز، ستارۀ
(١٤٣) صبح وشام وغيره وغيره اسم برده شده هكذا درين رديف اسمای بعض شاهان هم تذکار رفته که اشاره به احترام و پرستش اجداد میکند مبداء و اصلیت شخصیت های مذکور آنقدرها روشن نیست و داستان های مربوطۀ آنها قسمت های متضاد هم دارند معذالك سرودها روی همرفته در توصیف و ستایش آنها وقف شده و معلوم میشود که آریهای عصر ویدی عناصر طبیعی را نامها و شخصیت معین داده و آنها را با داستان های کهن پرستش اجداد مخلوط کرده اند . آیا عناصر پرستی آریائی چه مراسمی داشت ؟ و این مراسم در کدام جای و محل معین انجام میگرفت یا نه ؟ طوریکه پیشتر اشاره کردیم مراسم مذهبی آریائی آنقدر مشخص نیست که اینجا شرح یابد و اگر پارۀ مراسمی هم داشت مربوط به قربانی و نوشیدن سوما و پارۀ چیزهای دیگر بود که با شروط و اساس معین مراسم کلی مذهبی را نمایندگی نمیتواند . قراریکه ظاهراً معلوم میشود میتوان مراسم مذهبی آنها را دو حصه نمود : یکی مراسم رسمی مانند قربانی ها و صرف سوما و دیگر مراسم خانوادگی . در قسمت اولی بیشتر ریشی ها و طبقۀ منور شرکت می جست و دومی در کانون خانواده روز سه یا پنج دفعه بعمل می آمد . ریاست مراسم مذهبی در کانون خانواده متعلق به پدر بود و مادر و دیگر اعضای خانواده در آن شرکت می جستند مراسم دیگری در اوقات معینۀ سال در کانون خانواده صورت میگرفت . ریشی هائی که اصلاً از روی پیشه روحانی بودند فقط در بعض مراسم معینۀ خانوادگی مانند مراسم عروسی ' وفات ' و در دادن آتش در کانون خانوادۀ جدید و غیره مداخلت میکردند . به این ترتیب گفته میتوانیم که آریاها برای اجرای مراسم مذهبی بنام معبد کدام محل مشخص و معین دیگر نداشتند و چون مراسم مذهبی آنها مانند خود مفکورۀ آئین شان ساده بود معبد و عبادت آنها اشکال و تکلفی نداشت . بعضی مراسم قربانی که خارج خانه بعمل می آمد عموماً در یکی از
(١٤٤) نقاط قشنگ دامان طبیعت اجرا میشد . لذا این را هم میتوان گفت که دامان طبیعت معبد آنها وشنیدن تمجید وتوصیف عناصر طبیعی وکار نامه های خارق العادة اجداد عبادت شان بود . قربانی یکی از مشخصات آئین آریائی عصر ویدی است و آنرا یکنوع مجبوریت و فرضی تلقی میکردند که ادای آن بر هر فرد و خانواده لازمی وحتمی بود زیرا تصور میکردند که به این ذریعه ارباب انواع در حل مشکلات با آنها شريك شده وطرفین از آن بر خواهند خورد چنانچه درین مورد میگفتند : « قربانی کنید تا ارباب انواع غنی شوند آنگاه شما را مستعد وغنی خواهند ساخت . . . از غذا موجودات پیدا میشود ، از باران ، غذا بمیان می آید واز قربانی باران میخیزد . . . . كسيكه به گردش این عراده كمك نميكند سزاوار زندگی نیست . » (۱) درین شبهه نیست که آئین ساده وابتدائی آریائی با تحول تدریجی مراتب مختلف را پیمود وقواهای طبیعی آهسته آهسته در مخیلهٔ آنها صاحب شخصیت و نام ونشان وصفات وسجایای علیحده گردیده است . از خلال سرودها اینطور هم حس میشود كه مجموع تمام عناصرمفید و نورانی را « دووس Davos » یعنی « ذرات در خشان » میگفتند و در اكثر زبان های هند واروپائی نام « خداوند » (ج) از همین کلمه باجزئی تغییراتی بمیان آمده ودرپشتو مفهوم لغوی آن به شکل ( دیوه ) یعنی چراغ باقی است «دووس» کلمهٔ بود که به آن بلااستثنا تمام ارباب انواع ومظاهر مفید ونورانی طبیعی را یاد میکردند وحتی قوهٔ مافوق کل را بنام « دووس پاتر Dyeus Pater »مسمی ساخته بودند ازین رو بعضی ها به این نظر به هم رسیده اند که آریا ها پیش ازعصراوستا صفحهٔ ٢٥٥ كتاب ذيل تاليف واله دوپوسن Indo-Europeens et Indo iranien. L, Inde jusque Vers 300 av. J. C.
(145) حتی در دورۀ ویدی هم موضوع وحدانیت خداوند (ج) را حسن نموده بودند. بهمین اساس بعضی از مدققین اظهار میکنند که آرباها اگرچه در ظاهر امر قوای طبیعی را تمجید و ستایش میکردند بالواسطه خالق کل آنها را هم میشناختند. «مستر داس» در اثر خود موسوم به «ریگ وید یک کلچر» (1) تحت عنوان «وحدت در تعدد» درین موضوع به تفصیل وارد شده و اظهار میکند که در سرود ریگوید تعدد اسمای ارباب انواع مثلاً : اندرا ، میترا ، وارونا ، اگنی و غیره نام های مختلف يك ذات واحد است مشارالیه درین مورد نظریه «مستر گریفت» (2) را چنین می آرد : «نامهایی که شعرا ذکر کرده اند همه در حقیقت اسمای يك ذات واحد است که قدرت ما فوق کل را تشکیل میدهد و از خود مظاهر مختلف دارد.» مستر داس بعد از ذکر فقرات متعدد متن سرود ویدی تحت عنوان «پراچپاتی» که در ریگوید بنام «هیرانیه گربها» ذکر شده و معنی تحت اللفظی آن «هسته طلائی» است سرود ذیل را می آرد که از آن مفهوم وحدانیت ویگانگی ذات خداوندی روشن میگردد و ترجمۀ آن قرار اتی است : «در شروع خلقت نوری تجلی کرد. او مالك تمام مخلوقات است. او زمین و آسمان را آفرید. آیا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کنیم؟ او که نفس داد، او که قوت بخشید، اوامرش را همۀ ارباب انواع می پذیرند. سایه او فناناپذیر است. آیا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کنیم. او که در سایه عظمت خود یگانه پادشاه ذی روح و جنبندگان است. او که بر انسان و حیوان یکسان سلطنت میکند. آیا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کنیم؟ او که هیماوات، سمودرا ، راشا (3) شاهد عظمتش میباشند. کسی که این همه مناطق از آن اوست. آیا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کنیم او که قدرتش اسمان را نورانی و زمین را محکم نگه داشته. او که اسمان هارا (1) صفحه 472 (2) مستر گریفت یکی از مترجمین سرود ویدی میباشد (3) نام های کوه و اوقیانوس و رودخانه است.
(١٤٦) برقرار نموده، او که پیمایش طبقات فضادر ید قدرت او است. آیا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کنیم ؟ او که قدرتش حتی بر آب های غریونده مستولی است. او که مافوق تمام ارباب انواع است . ایا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کنیم ؟ او که خالق زمین است بعا ضرر تمیرساند . در سایه نظام معین حکمفر مائی میکند. آفریدگار آسمان و اب های درخشنده و غریونده است . ایا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کنیم ؟ ای«پراچپاتی» جز تو کسی دیگر به این مخلوقات حیات نداده. استدعا میکنیم خواهشی را که برای آن قربانی بتو تقدیم کرده ایم بر آورده شو دو ثروت مند گردیم.» * * * نا گفته نماند که در آخر عصر ویدی نزد شاخه آریایهای مهاجر هندی بعضی عقاید تازه و نوی هم پیدا شد. جادو ، جادوگری در عقاید آنها داخل شد و حتی بعض حیوانات هم طرف تمجید و ستایش واقع گردید که بدان کاری نداریم و بیشتر مختص به هند است. * * * مهمترین عناصری که نزد آریائی ها در عصر ویدی به شکل ارباب انواع در آمده بود قرار ذیل اند : د ییوس Dyaus آسمان پریتی وی Prithivi زمین آفتاب به نام های مختلف مثل : سو یار ، ساو یتار ، پو شان ، متیر ا ، رودرا و غیره باد که بنام های وایو Vayu واتا Vata ماروت Marut یاد میشد. اگنی Agni آتش اندرا Indra (رب انوع رعد یا جنگ ) سوما (مشروبی که از عصاره یکنوع گیاه کوهی مخلوط با شیر و عسل ساخته میشد و ما حرار تی که در بدن تولید میکرد در صف ارباب انواع قرار گرفته بود )
(١٤٧) وارونا : رب النوع آسمان ستاره دار برای تعین شخصیت های بعضی های آنها ذیلا کمی تشریح میدهیم «اندرا» : قرار یکه از خلال متن سرودها معلوم میشود مهمتر بن تمام ارباب انواع آریائی اندرا بوده که اصلاً در اوائل و هله رب النوع حامی کدام قبیله فاتح بوده و قرار یکه در مبحث ( پکتها ) ملاحظه شد. قبیله سلحشور « پکتها » را همیشه حمایت می نمود اندرا چون حامی جنگجویان بود علامه فارقه او رعدو برفك يا آتش آسمانی را تصور می نمودند و رفته رفته بکلی شکل رب النوع جنگ بخود گرفت در جنگ هائی که آریائی ها بر علیه داسیوس ها بومیان هندی نموده اند همیشه از اندرا استعانت و فیروزی میخواستند صدقه هائی که بنام اندرا میدادند بیشترش مشروب سوما بود اندرا نوای توله و مستی مشروب کوهی ( سوما ) را دوست داشت و چون این دو چیز از اختصاصات کتله آریائی این عصر بود میتوان گفت که اندرا نمونه کامل فرد و ذوق آریائی عصر ویدی و بیش از آن شمرده میشد « اندرا » در کشتار حیوانات خارق العاده مخصوصاً مارهای بزرگ و اژدهای کوهی هم صرف مساعی زیاد نموده و قصه های اژدها که در عصر بودائی رونق زیاد پیدا کرده و تاحال در مخیلات ساکنین افغانستان وجود دارد منبعش را عجالتاً تا سرود های عصر ( ریگ وید ) بلند برده میتوانیم قصه های اژدهای کوها و خرابه ها و غیره که امروز در میان ما مروج است سراسر از خلال سرودهای ریگ وید معلوم میشود، اينك يك گوشه را بصورت نمونه ترجمه میکنم (۱) « میخواهم کارهای اندرا را بیان کنم . اولین کارهائی که به زور سلاح انجام داده است مشارالیه مار رازده است شکم کوه را در انده است تا آب مجرا پیدا کند مشارالیه ماری را که در کوه بودزده است برای او تاشتار Tvashtar (۱) صفحه ۳۱ کتاب مدنیت قدیم هند .
(١٤٨) اسلحه ئی ساخت خروشان آب‌ها مانند گاوها بوغ زده مستقیماً بشتاب بطرف بحر پایان می‌شدند . » * * * وارونا : وارونا که او را رب النوع آسمان تعبیر میکنند بزرگ‌ترین رب النوع آریائی و سرچشمه حیات بخشا و نیکو کاری بشمار میرفت و با اندرا که همیشه در جنگ و قتل و ستیز بود فرق کلی داشت نسبت به اندرای جنگجوی « وارونا » رب النوع باشکوهی بود که مقام رب الارباب بخود گرفته بود آریائی‌ها آفتاب را چشم ، آسمان را لباس و طوفان با در تنفس او تصور میکردند و ایجاد آسمان و زمین و باد را به او نسبت میدادند. عقیده داشتند « وارونا » همه چیز را می‌بیند و می‌شنود و نظام جهان را اداره میکند آریائی ها از اندرا ثروت و فتح میخواستند و از وارونا التماس می‌نمودند که ایشان را از حزن و کدر وارهاند ببخشاید و عفو کند . یکی از سرودها که روح معتقدات آریائی را نشان میدهد چنین آغاز میشود . « آنکه دودنیای بدین وسعت را از هم جدا کرده « و ارونای » با عظمت است . آسمان را بزرگ و بلند آفریده ستاره‌گان را جدا کرده و زمین را وسعت بخشیده من بخود میگویم چه وقت به جوار وارونا ملجاء خواهم یافت؟ چه وقت با دل صاف اثرات رحمت او را خواهم دید؟ ای وارونا من میخواهم گناه خود را بدانم من از آنهائی که میدانند پرسان میکنم تمام عقلا متفقاً بمن يك جواب دادند که وارونا بر علیه تو قهر شده ای وارونا این گناه بزرگ چه بوده که به سزای آن دوستت شاعر را میزنی؟ آن را بمن بگو ای کسی که مغلوب نمیشوی و ذات خودت خودت را نگاه میکند آیا میشود که باین عرض عبودیت از گناه پاك شوم (کتاب هفتم سرود ٨٦ ترجمه بر گین) (١) (۱) از روی ترجمه بر گین از صفحه ٣٣ - ٣٤ کتاب مدنیت قدیم هند ترجمه شد.
(١٤٩) اگنی: اگنی رب النوع آتش است و چون آتش در کانون خانوادگی آریائی همیشه بود او را صاحب اختیار دائمی خانه یا رب النوع کانون خانوادگی تصور می نمودند که آبادی و فراخی زندگانی و ازدیاد نسل از برکات او بود چنانچه ازین جهت او را پدر انسان میدانستند و در موقع تولدی طفل نوزاد میگفتند «ستایش کن اگنی درخشانی را که اینجا حاضر است و بتو حیات بخشیده زندگانی مار اطوالت بده ای اگنی منقسم حیات، تو که تقویه می بخشی تو که رخساره ات از مسکه پر است و در آغوش مسکه تولد شده ئی مسکه، عسل و شیر گاو را بنوش بالای این طفل مانند پدر بر پسر مواظبت کن.» اگنی رب النوع قربانی هم شمرده می شد و چنین تصور میرفت که از میان چوب مذبح برامده و نذر و تحایف و قربانی را میخورد. اگنی در مخیلهٔ آریائی ها جاویدانی بود زیرا چنین عقیده داشتند که اگنی مانند جرم آسمان و باد و طوفان دریای درختان جنگل مخفی است و با تلالو برقک آسمانی تولد میشود و چون از آب های اولیه هم اگنی بمیان آمده لذا قدامت زیاد دارد پدر ارباب انواعی میباشد که در اثر تقدیم قربانی ها ظهور کرده اند. سوما: سوما در عصر ریک وید عبارت از عصاره گیاه کوهی بود که قرار افسانه ها عقابی از آسمان آورده بود و در کوه «منجوان» میروئید دختران و زن های آریائی عصاره سفید یا زرد گون این گیاه را در زیر اشعه ماه از دامنه های کوه ها جمع نموده با آب و شیر و مسکه و عسل مخلوط کرده از ان مشروب مفرح و صحت بخشی می ساختند و در حین اجرای مراسم مذهبی به نام ارباب انواع نذر میکردند و بیشتر مردان طبقه شریف از ان میخوردند. چون این مشروب قوت میبخشید و دماغ را مفرح می ساخت آریائی ها تقویت دل و اعصاب، فرحت دماغ، قوه عضلات ادامه حیات و حتی زندگانی جاویدان را از نوشیدن آن انتظار داشتند و این خصایص کار را بجائی رسانید
(١٥٠) که سوما هم در صف ارباب انواع قرار گرفت . سوما و نوشیدن آن یکی از مراسم بزرگ و تحایفی است که آریائی ها بنام ارباب انواع خود تقدیم میکردند و قراریکه در مبحث علیحده این فصل خواهید دید محل نشو و نمای گیاه سوما کوه های افغانستان بود نوشیدن این مشروب تا آخرین مراحل عصر اوستائی در مملکت ما معمول و مروج بود . چون گیاه سوما را در روشنی ماهتاب جمع میکردند و پیش ازینکه عصاره آن گرفته شده ساقه های آن را در آب و شیر میگذاشتند و در انجام تمبط می شد تصور میکردند که از اشعه ماه چیزی دران حلول کرده ازین جهت عصاره زرد کون آن را قطرات طلائی آسمان یا «شبنم مهتاب» تصور می نمودند که صبحگاهان بر گیاه مذکور ریخته و آن را نشو و نما میداد . در میان ارباب انواع آریائی آنکه از همه بیشتر به شرب سوما میل داشت اندرا رب النوع جنگ بود تا صاحب نیرو و توانائی شود . آریائی ها تاجائیکه از خلال مضامین سرودها استنباط میشود ارباب انواع مجرد که مفهوم معنوی را نمایندگی کند کمتر داشتند فقط یکی دو تائی قهرو عقده و غیره را نمایندگی میکرد و برخی دیگر عبارت از صفات ارباب انواع فوق الذکر است که در دماغ ها بعضی اوقات شخصیت علیحده حایز شده است . ناگفته نماند که بعضی ارباب انواع آنها جوره جوره و دسته دسته هم بودند مانند «میترا - وارونا» یا ماروت - واسو Vāsu و ادیتیا Adityae و غیره . آنچه که روی همرفته در آئین آریائی های عصرویدی قابل ذکراست این است که جلو روابط بین انسان ها و ارباب انواع بدست انسان است که با تقدس و قربانی آن را اداره میکرد و برای حصول آرزوهای خود نذر و قربانی هم میکردند ارباب انواع آریا ئی طوریکه ترسیم شده اند قوی بودند و نسبت به عدالت
(151) وخیر اندیشی ، نیرومندی داشتند. قراریکه بالاذ کر شد تنها ( وارونا) باحضور خود همه جا وباخبری از اعمال انسان تنها رب النوع آنها است که بیداری ومواظبت وجدان بشری را ترسیم میتوانست . ساده ترین نذر آنها مراسمی داشت خانوادگی که پدر با همسر خود در کانون خانواده اجرا میکرد وعبارت از شیر و مسکه وحبوبات بود و جزئیات مراسم آن معلوم نیست . قربانی بزرگ عبارت از کشتن اسب بود که شاه ودولتمندان ورؤسای قبیله بدان اقدام میکردند . جسد مردگان را عموماً در خاک پنهان میکردند آینده مردگان آنها از روی سرودها چندان روشن معلوم نمیشود گاهی از روی بعضی قسمت ها استنباط میشود که با آبها یکجا میشدند، برخی الحاق آنها را بانباتات اشاره میکند و بعضی هم میگوید که بعد از مرگ دوباره زنده شده با یاما « Yama » اولین پادشاه متوفی یکجا یا از او علیحده زندگی بسر می بردند . (1) سوما : درمیان ارباب انواع آریائی که رول مهمی در حیات و آئین آریائی بازی کرده یکی « سوما » است که اصلاً واساساً یکنوع مشروبی بود که بسان اصول ساخت آنرا بیان خواهیم کرد . این مشروب با داشتن خواص صحی و حرارتی که در بدن تولید میکرد آهسته آهسته شکل رب النوع بخود گرفت و بعد از آتش آسمانی «اندرا» وزمینی « اگنی » بنوبهٔ سوم ازوستایش میکردند چنانچه تمام جزو نهم و چند سرود مختلف دیگر همه وقف صفات وممیزات او است و از روی کثرت تذکرات اسم او میتوان «سوما» را سومین رب النوع آریائی خواند . آریاها در مهد تهذیب قدیم خویش یعنی کوه پایه های آریانا از محصولات (1) راجع به دین آریائی از مبحث ( دین در ریگدوا ) صفحه 48 وما بعد کتاب مدنیت های قدیم تالیف ( کورتی لیه ) استفاده شده است .
(١٥٢) طبیعی کشور، از عصاره یکنوع گیاه وعسل وشیر مشروبی بنام سوما درست میکردند. عین این کلمه «سوما» باتغیر(س) به (ه ) که قاعدۀ عمومی بین زبان سنسکریت ویدی واوستائی است در باختر وسائر نقاط آریانا در عصر اوستائی «هوما» خوانده میشد اگرچه« سوما » و«هوما» اساساً نام همین مشروب بودولی تنها در مورد خود گیاه که یکی از مرکبات آن شمرده میشد هم اطلاق میشد این گیاه را آریائی های کتلۀ باختری در ادوار مدنیت های باستانی خود میشناختند و آنرا گیاه مقدسی میشمردند و دافع شروبلیات ومقوی جسم وروح میدانستند طوریکه در سرودهای ریگ وید جزو نهم برای مناقب وستایش ' سوما' وقف شده در اوستا هم قسمتی بنام 'هوم یشت' ازان صحبت میکند. سوما در معتقدات آریائی های باختری عصر اوستائی افسانۀ کوچکی هم دارد که قرار آن مبدء اولیۀ این گیاه در آسمانها بوده وعقابی موسوم به «سینا Cyena » از کوه بلند' هریتی بری زا Haratibareza' برداشته وروی کوه های بلند یوپائی ریسنا Upairisaêna (هندوکش) ستیر Staeral(کوههای تیرا). کوسراد Kusradal(کوه کوراسون غور) پورانا Paurrana(پروان)سپی تا گوناگیری Spita-gaona- gairi(سفید کوه) وسایر کوه ها پرا گنده ساخت(۱) از روی تذکرات اوستا واضح معلوم میشود که این گیاه در قلل ودامنه های مرتفعۀ کوه ها واراضی کهستانی می روئید. قراریکه بالا ذکر شد اوستا يك یشت کامل را بنام « هوم یشت » درین زمینه وقف کرده واز نقاطی که این گیاه دران می روئید مفصل وبصورت دقیق ذکر کرده. کوه هائی را که گیاه «سوما» در آن هامی روئید واسامی آنها در اوستا ذکر شده بسیاری از مستشرقین (۱) فقرۀ یازدهم یشتای دهم یا هوم یشت دوم صفحه ٤٤ کتاب آریا نا نگارش مولف. صفحه ٥٠٧ Indien Studies مورخه ۱۲ می ۱۹۳۱(مدرسه مطالعات شرقی لندن)
(١٥٣) مخصوصاً «سر اورل ستین» انگلیس مطالعه کرده و تحت عنوان «جغرافیه اوستا» در ١٨٨٦ کنفرانسی درین زمینه و دیگر مسایل مربوطه در هفتمین کنگرهٔ بین المللی مستشرقین در وین داده است و دار مستتر هم در ترجمهٔ زند اوستای خود از آن استفاده نموده از روی این همه مطالعات دقیق علمی معلوم میشود که از نقطهٔ نظر اوستا کوهائی که گیاه «سوما» یا «هوما» در آن ها میرویند فقط کوهای آریانا یا افغانستان بود چنانچه بالاتر در مقابل اسمای قدیم اوستائی کوهای مذکور نام های امروزهٔ آنها هم نوشته شد و آشکار گردید که سلسلهٔ هندوکش با تمام شاخه های آن و کوه های سفید کوه و تیرا و کوهستانات غور و کوه پروان وغیره تنها نقاطی بود که گیاه معروف در آنها می روئید . انحصار کوهای آریانا از نقطهٔ نظر اوستا برای روئیدن سوما دلیل دیگری است که اوستائیها از نقطهٔ نظر جغرافیا خاك آریانا را خوب تر میشناخته و کانون خاك آریائی های اوستا اینجا بود . همین قسم اگر بالاتر برویم سرود های ویدی هم مفصل از «سوما» وصفات ورنگ آن با کلمات و استعاره های بس شاعرانه صحبت میکند چنانچه بیان بدانها اشاره خواهد شد . ولی مانند او ستا راجع به محل نشو و نمای این گیاه صریحاً چیزی نمیگوید ولی این خالیگاه را «عتروید» که کتاب دیگری از جملهٔ چهار کتاب سرود های ویدی است پر میکند زیرا در آنجا واضح تذکار رفته که گیاه سوما روی کوه (موجاوات) یا بهتر تر بگوئیم کوه «منجوان» می روئید مدققینی که از وضعیت و نام های جغرافیائی افغانستان اطلاع کافی ندارند با وجود صراحت اسم «منجوان» اشتباه کرده و محل آنرا به بعض جاهای دیگر افغانستان وپنجاب تعین کرده اند حال آنکه نام این کوه بدون کدام تغیر کلی بهمان شکل قدیم خود تا امروز باقی مانده و عبارت از کوه (منجان) است که بدان کوتلی هم معروف شده و راه رفت و آمد بین نورستان وصفحات بدخشان است
(١٠٤) که از راه دره جرم عملی میشود بین کلمۀ (منجوان) و (منجان) فقط يك (و) فرق است و با مثال های متعددی که در دست است (و) و (الف) چون هر دو حروف علت اند در تلفظ صوتی (و) حذف شده و (منجوان) (منجان) گردیده است به این ترتیب و با دلایل جغرافیائی دیگری که پایان ذکر میشود درین هیچ شبهه و تردیدی نیست که (منجوان) سرودها همان (منجان) فعلی است که شاخه ئی از کهستانات جنوب شرقی هندو کش را در بر میگیرد . علاوه برین در "عتروید" قومی موسوم به "منجووات" هم ذکر شده که بعقیده A. Macdonelle (١) عبارت از قبیله ایست که در مجاورت کوه "موجاوات" یا "منجوان" می زیست و با قبیله "گنداری" متصل و همسایه بود. چون قبیله گنداری در گندها را می زیست و گند ها را منطقۀ بین کابل و پشاور را در بر میگیرد این هم دلیل دیگری است که واضح موقعیت "منجوان" را در منجان امروزی قرار میدهد و قبیله "منجوات" در اراضی مجاور شمال گندها را در لغمانات و بعضی حصه های نورستان زندگانی داشت . "مور گنسترن" G. Morgensterne تحت عنوان ( نام "منجان" و بعضی نام های نقاط و مردمان هندوکش ) مقالۀ مخصوصی شایع کرده (٢) و ضمناً می نویسد که فارسی زبان های کاتی Kati و کلاشه Kalasha کافرستان با اختلاف جزئی تلفظ اینجا را "منجان" میخوانند . بهر حال "عتروید" فقط کوه "منجوان" یا منجان را جای نشو و نمای پته سوما قلمداد میکند و "هوم یشت" اوستا از تمام کوهای بزرگ آریا نانام می برد به استناد این دو منبع قدیم گفته میتوانیم که این گیاه را آریائی ها در مراتب (١) صفحه ١٥٣ کتاب ادبیات سانسکریت نگارش "ا - مکدونل" (٢) این مقاله در صفحه ٤٣٩ کتاب ذیل نشر شده : Bulletin of the School of Oriental Studie Volume VI Part 2
( ١٠٥) حیات قدیم ویدی و اوستائی خود در آریانا بخوبی میشناخته و در ادبیات و آئین و رسومات حیات اجتماعی آنها رول مهمی بازی کرده است . «سر اورل استن» مدقق و جهان گرد معروف انگلیس تحت عنوان «افدرا» و نبات هوم و سوما مقالۀ مفصل در اطراف این گیاه نوشته (۱) و اظهار میدارد که گیاه هوما و سوما که در الحال هم پارسی‌های هند استعمال میکنند نباتی‌از خانوادۀ «افدرا Ephedra» یا «افدرا فولیا تا Ephedra foliata» است در همین مقاله تذکار رفته که داکتر «تی تی شن» که در هیئت تحدید سرحدات افغانی شامل بود در طی راپورتی اظهار نموده که Ephedrapaclyclada در درۀ هری رود و بادغیس هرات بنام هوم Hum هو ما Huma و يهما Yehma معروف است و از بلوچستان گرفته تا درۀ هری رود و بادغیس در اراضی سنگلاخ و ریگی میروید . قرار نظریه داکتر موصوف این گیاه بنام « هوم بندك Hum-i-bandak هم یادمیشود «سر اورل استن» به تائید نظریۀ داکتر «تی تی شن» اظهار میکند که در مسافرتی که در ١٩١٥ در امتداد سرحد افغانی و فارس نمودم به گیاهی بر خوردم که اهالی بنام « هوم Hum » یاد میکردند «سر اورل استن» بعد ازین بیانات اظهار میدارد که این «افدرا» همان «هوما» یا «سومائی» است که در متن اوستا و سرود ریگ وید بکرات ذکر شده آنگاه به تائید نگارشات اوستا یکه یکه کوهای افغانستان را به رنگی که مختصر آ پیشتر ذکر شد نام می برد و از روی رهایش آریائی‌ها در دامنه‌های جنوب هندوکش و دره‌های (سپین غر) به صورت قطعی ثابت میکند که گیاه سوما یا هوما به شهادت کتب قدیمه و تحقیقات جدیده نباتی بود که در سر زمین افغانستان میروئید و هنوز هم میروید . ساختن مشروب سوما: قراریکه ادبیات قدیم کشور ما «ریگ وید به پیرایه های (۱) این مقاله در صفحه ٥١٠ تا ٥١٤ مجله ذیل نشر شده است : Bulletin of the School of Oriental Studies Volume VI Part 2
(١٥٦) مختلف وانمود میکند ساختن مشروب سوما کار زنان و مخصوصاً دختران دوشیزه بود که دسته دسته به دامان کوهها گردش کرده و این بته را جمع میکردند سپس آنرا روی تخته سنگهای صفا میده کرده و عصارهٔ آنرا از پارچه های پشمی ساخت خودشان میگذرانیدند و به آن مقداری شیر و عسل علاوه میکردند ضمناً این را نیز نباید فراموش کرد که همان طوریکه سوما در کهستانات افغانستان میروئید عسل هم یکی از محصولات بزرگ این مناطق بود وهست در دامنه های جنوب هندوکش مخصوصاً هندوکش شرقی در گندها را و دامنه های سپین غر به مقدار زیاد پیدا میشود . دره های لغمان کنرها و نورستان و باجور و مهمند و همچنین کهستانات جنوبی نقاطی هستند که در آنجا اهالی به تربیهٔ زنبور عسل پرداخته و سالانه از آن حاصل زیاد میگیرند بناء علیه گفته میتوانیم که عسل که جزو دوم ترکیب مشروب سوما است هم یکی از محاصیل طبیعی خود دره ها و کوه پایه های افغانستان میباشد. سوما و تخیلات ریشی ها: ریشی ها یا شعرای عصر ویدی ما با ظرافت طبع و تخیلات لطیف خویش راجع به سوما قطعات زیبا سروده رنگ مزه، صدای ریختن آنرا در جام، اصول تهیهٔ آنرا با سرپنجه سیمین دوشیزگان به کلمات و استعاره های خیلی لطیف و شاعرانه تعریف نموده اند و تذکار مختصر آن علاوه بر روشن ساختن مطالب تاریخی قدرت طبع و تخیلات شیرین شعرای ما را نیز معرفی میکند. برای اظهار اینکه سوما با انگشتان بلورین دختران جوان تهیه میشود مینویسند: «دختران دیواسوات یعنی ربةالنوع آفتاب طالع باده تن دوشیزگان جوان که خواهران همدیگر اند عصارهٔ سوما را میکشند .» این ده دختر جوان دوشیزگان آفتاب طالع عبارت از انگشتان هر دو دست اند که تخیل شعرای ویدی ما از انها ده خواهر ساخته است. موضوع صاف کردن مشروب مذکور را با پارچه های پشم گوسفند و ریختن
(١٥٧) آنرا در کوزه های گلی وخم های بزرگ به صور مختلف ترسیم نموده وضمناً میگویند : « جوی سوما مانند گاوهای شیری که به جنگلی داخل شوند در میان خم ها میریزد. » یا اینکه : « ارباب انواع مانند پرنده بال کشاده ودرمیان خم ها نزول میکند .» مخلوط شدن عصاره سوما را درمیان خم ها با آب به این تعبیر کرده اند که « گاوی بوغ زده ودر چمن زاری دراید » یا اینکه : « وقتیکه سوما جامه ئی از آب برتن میکند بانوای سرود خوانندگان درمیان خم ها دور میزند .» شعرای ویدی آب را معمولاً مادر سوما وعصاره اخیرالذکر را فرزند آب میخوانند. وقتیکه روحانیون شیر را با عصاره سوما مخلوط میکردند لباسی از پوست گاو دربر مینمودند برای تصویر صدای ریختن مشروب سوما درخم ها شعرا اصطلاحاتی بکار برده وضمناً چنین گفته اند : « قطرات شیرین سوما چون به جدار خم میخورد انعکاسی شبیه به غریو سربازان بلند میشود.» خود آواز ریختن مشروب مذکور را به کلمات غرش وبوغ فرگاو وحتی غرش رعد تشبیه کرده اند ودرچنین موارد سومارا با نرگاو خوانده ویابه آن تشبیه نموده اند و آب را که دران شیر مخلوط بوده یا نبوده به صفت ماده گاو یاد کرده اند. رنگ درخشان عصاره سوما که میتوان آنرا به زرد کمرنگ شیره های مهتابی امروزی تعبیر کرد چشم شعرا را بخود جلب کرده و آنرا درسرود ها به اشعه آفتاب که درعین زمان زرد گون ودرخشان وحیات بخش است تشبیه نموده اند. چون سوما شربتی بود مفرح وقوت بخش ریشی ها مفتون اثرات آن شده و آنرا « شربت آسمانی » یاد کرده اند وحیات جاویدان را از شرب آن انتظار داشتند چنانچه آنرا ( امریتا Amrita ) یعنی فنا ناپذیر لقب داده بودند. از پهلوی معتقدات به این عقیده بودند که سوما ثنا گوینده ونوشندۀ خود را
(١٥٨) به عالم رستگاری رسانیده به دربار (یما پادشاه) حیات جاویدان خواهد یافت . در بعضی از سرود های اخیر «ریگ وید» سوما را بصورت مبهم به «مهتاب» تشبیه کرده اند . در «عتروید» چندین بار سوما به معنی «ما هتاب» آمده و «یجور وید» می نویسد که همان تابشی که از روشنائی ماه می تابد عیناً از رنگ مهتابی سوما هم تلالؤ میکند . در برهمانا Brahmanas این مفکوره خوب تر شرح یافته زیرا در آنجا مرقوم است که علت خورد شدن ماه بعد از شب چهارده این است که ارباب انواع ماده زرد رنگ آنرا که اسباب بقای حیات میشود میخورند و ازینجا معلوم میشود که قرار معتقدات آن وقت گمان میکردند که در مرکبات پیکر «ماه» مقداری سوما هم است که ماده حیات جاویدان ارباب انواع آسمانی را تشکیل میداد . عین این مطلب در یوپانیشاد Upanishads چند ین مرتبه تذکار یافته که «ماه» عبارت از «سوما پادشاه » مشروب ارباب انواع است که شبانگاه در بساط لاجوردی فلك در تلالوء براق ستارگان این جام آسمانی را برداشته و سر میکشند آهسته آهسته به تدریجی که ماه خورد میشود علتش این است که هر شب از ان مقداری نوشیده میشود تا اینکه خط باريك لب جام هم ناپدید میگردد . آنگاه آفتاب وظیفه ساقی بخود گرفته و صبحگاهان چون برمیخیزد ، باشعاع طلائی خویش این ظرف تهی را پر میکند و به تدریج و اندك اندك تاشب چهارده « قدح آسمانی» دوباره از مشروب حیات بخش مملو میگردد و از شب چهارده به بعد باز بساط نوشیدن سوما آغاز می شود . «سوما» و «هوما» در ریگ وید و اوستا: تشابه بین زبان سرودهای ویدی که آنرا معمولاً بنام «سانسکريت ودا» ياد ميکنند با زبان گات های اوستا به اندازه ئی زیاد است که بعد از قدری تعمق هر کس حکم میتواند که این دو زبان یا به عبارت بهتر تر این دو لهجه شاخه های يك زبان مادری باختری اند که
(159) با مرور زمانه ازهم سواشده اند چنانچه هر کدام ازین دو زبان بذات خود بصفت«باختری» یاد شده اند . علمای زبان شناسی با تحقیقاتی که درین زمینه نموده اند از نقطه نظر صوت اختلاف چندی بین زبان سرودهای ویدی ومتن اوستا یافته اند که ذکر تفصیل آن اینجا امکان ندارد ومربوط به موضوعی که سردست است متذکر میشویم که (س) سانسکرت ویدی، دراوستا به (ه) تبدیل میشد وبه این ترتیب «سوما» «هوما» شده است . اگر آنچه راجع به این مشروب درریگ وید واوستا ذکر شده بهم مقایسه شود معلوم میشود که پیش از جدائی و مهاجرت شاخه های آریائی هندی وفارسی از آریانا سومایا هوما دراساطير و معتقدات و حیات اجتماعی عصری که این دوشاخه کتلهٔ مشترکی تشکیل میداد رول مهمی بازی نموده است. ریگ وید واوستا هردو نسبت بماهيت وعنصر ومبداء وتركيب و خصایص مميزه وديگر صفات این مشروب هم زبان اند، هر دو میگویند که پرنده ئی دانه گیاه آنرا از آسمانها آورده است . هردو متذکر میشود که این گیاه در قلل ودامنه های کوه ها ونقاط مرتفعه می روئید، قرار هر دو منبع واضح معلوم میشود که کوهای آریانای قدیم اختصاص به روئيدن ونشوونمای این گیاه داشت. در هر دوجا سوما «شاه گیاهان» خوانده شده ، در هر دو خواص صحی و صحبت بخش آن بيك رنگ تذکار رفته در هردو متذکر میشوند که نوشیدن آن باعث طوالت دورهٔ حیات بود . طریق ساختن آن در هردو ماخذ یکسان ذکر شده هردو منبع افسانه ها و داستان های مربوط به سوما وهوما را يك قسم نقل میکنند ، خلاصه تشابه بیان دردوماخذ اولی قدیم آریانا به اندازه ئی زیاد است که میتوان معلومات یکی را هوبه هو به دیگری تطبیق داد .
زبان ویدی در اوائل این فصل ( صفحه ٢٩ ) متذکر شدیم که « موضوع در آریا » و « آریائی » اصلا و اساسا در اثر تفصیل قرابت هائی بمیان آمده که در زبان های دسته ئی از ملل بمشاهده رسیده است » ، سپس در صفحه ٣٢ تحت عنوان « تشابه زبان » به این موضوع اشاره کردیم که : « در میان تمام السنة اقوام هند و اروپائی زبان سانسکریت و زند کمتر از هم فرق کرده و بیشتر بهم شباهت دارند » . مقصد از تذکار این دو حصه یاد آوری از تماسی است که تا اینجا به موضوع زبان شده و به این اساس بدون اینکه در جزئیات داخل شده بتوانیم قدری بیشتر در عمومیات صحبت میکشیم . گفتیم که تشابه زبانهای اقوام هند و اروپائی موضوع مطالعات آریائی را بمیان آورد . تفصیل اینکه چون علما تشابه زبان را در میان یکعده اقوام مختلف دیدند طبعاً حکم کردند که ایشان يك روزی در يك نقطه واحد زندگانی داشتند . چون نقاط واحد مذکور به جهاتی که بیشتر مطالعه کردیم عبارت از حوزه علیاً سر دریا و اکسوس و اراضی متصل آنست . آریاها زمانیکه در مهد اولیه خود زندگانی داشتند طبعاً به زبان واحدی حرف میزدند که آنرا عموماً « هند و اروپائی » گویند . هر موجی که از توده اصلی جدا شده و بطرف غرب آسیا و ار و پا رفته یا بطرف جنوب فرود آمده و در باختر مستقر شده و یا هنوز هم به جای خود مانده و کمی بطرف شرق و جنوب شرق تا حوزه تارم و سنکیانگ منتشر شده اند ازان ها خانواده های بزرگ « هند وارو پایی » بمیان آمده است و این است حال خانواده های لاتین و ژرمن و اسلاو و یونانی قدیم وغیره در اروپا که اینجا به آن کاری نداریم و از زبان
(١٦١) آن شاخه هند اروپائی صحبت میکنیم که به تاریخ قدیم کشور ما بصورت مستقیم تماس وارتباط دارد . بیشتر متذکر شدیم که آن شاخه هند واروپائی که از مهداولی ( حوزه علیای سردريا واكسوس و اراضی متصل آن ) جدا شده و بطرف جنوب فرود آمد و در بخدی متمرکز شد . کتله آریائی باختری را تشکیل داد که کلمه « آریا » به استناد شواهد تاریخی در مورد آنها تطبیق میشود. زبان این خانواده را مدققین بنام «آریا» یا هندو ایرانی یا « باختری» یاد میکنند و کلمه باختری اولین تسمیه ایست که از طرف علمای زبان درین مورد اطلاق شده است. علما ازین خانواده زبان دوشاخه بزرگ کشیده اند که معمولاً یکی آنرا « هندی » و دیگر آنرا «ایرانی» میخوانند و فی حد ذاته هر کدام ازین شاخه در کانون اصلی خود یعنی باختر واریا نامیان آمده و بعد از انبساط وتکامل یسان به دو طرف شرق و غرب بامها جرین آریائی به هند و فارس منتشر شده است . این طور هم اظهار نظریه میکنند که زبان خانواده اریا یا باختری تقریباً در ١٤ یا ١٥ قرن قم در اراضی وسیعی که از پارس و مدیا تا پنجاب انبساط داشت وسغدیان را هم در بر میگرفت تکلم میشد به این حساب هم میبینیم (۱) که کانون این علاقه وسیع که زبان «آریا » در آن حرف زده میشد آریانا بود بیشتر گفتیم که خانواده های شرقی و غربی این زبان که علمای زبان آنها را هندی و ایرانی خوانده اند اصلا و اساساً در آریانا بمیان آمده است واضح تر این مسئله را چنین میتوان تشریح داد که سر حلقه زبان های که از آن خانواده لهجه های هندی و ایرانی بسان تر تشکیل شده اند یعنی زبان « ودا » و زبان اوستا « زند » هر کدام با نمونه ها وشواهد ادبیات پخته و مکمل خود (۱) صفحه ٥٧ کتاب هند و اروپائی وهند وایرانی هندتا حوالی ٣٠٠ سال ق م تالیف لوی دولاواله دوپوسن» از سلسله تاریخ دنیا جلد سوم .
(١٦٢) در آریانا بمیان آمده و بعد از انتشار آنها بطرف شرق و غرب از آن ها لهجه های در خاک هند و لهجه هائی در خاک های مدیا و فارس عرض وجود کرده است و اینجا درین فصل از زبان ویدی سرودها تا ظهور سانسکریت صحبت میکنیم میگویند که تمایلات بطرف ظهور یک زبان دیگر از اصل تنه هند و ایرانی یا آریا یا باختری در زمان های قدیم حس میشد تا اینکه زبان هند و آریائی Indo-Aryen بمیان آمده و در سرودهای ویدی شکل خود را تثبیت کرد و میتوان آنرا عوض «هند و آریائی» زبان «ویدی» خواند این زبان را در اوائل ساده و لهجۀ عامیانه ئی تصور میکردند ولی بسان ها ثابت شد که بلاشبه یک زبان پخته و زبان علمی علما بود و تا یک اندازه قسمت مصنوعی هم داشته ولی حد و اندازه آنرا معین نمیتوانیم، و کر ناگل Wackernagle میگوید که میان روحانیون زبانی حرف زده میشد که از نقطۀ نظر صوت بازبان سرودهای ویدی یکی بود و به علت نداشتن اصطلاحات شاعرانه از آن فرق داشت. موسیو میئیه این را اظهار میکند که زبان سرودها چون زبان مذهبی بود در لغات آن بعضی تننعات دیده میشود ولی چنین بنظر می آید که لهجۀ معینی بوده و از خود شکل و دورۀ حیاتی داشته . موسیو "و کرناگل" این راهم میگوید که سرودها به شکل ثانوی بدست ما رسیده. صرف و نحو ویدی شکل قدیمی دارد و در آن کم و بیش اشکال قدیم قبل التاریخ دیده میشود این مسئله فراموش نشود که سرودها در عصر نسبتاً جدید بعد از تحولات زیاد زبان بدست آمده چنانچه بعقیدۀ میئیه متن استناد روایتی نسبت به زمان مولفین قدیمۀ آن تحول کرده و بدست ما رسیده و ازین جهت حروف (bh) و (dh) در لهجۀ سرودها تنهایه (h) ادا شده و جای (ر) را در اکثر موارد (ل) گرفته است. با وجود تمایلات قدیمه خود در زبان سرودها هم مظاهر پراکریت ها یعنی شروع ظهور شاخه های دیگر دیده میشود درین شبه نیست که اولین مظاهر انشعاب از زبان
(١٦٣) آریا یا باختری باهند و ایرانی به زمانی نسبت میشود که شاخهٔ ایرانی بنای تشکل را گذاشته است سپس در عصر ویدی و در اطراف مدرسهٔ آن انشعاب شاخه ها وظهور لهجه های دیگر دوام نموده است و خود زبان سرودها از لهجه های عامیانه کلمات و اصطلات زیادی را گرفته که چیز آن در عصر ظهور متن سرودها داخل آن شده و چیزی هم در موقع تثبیت آن در خاطره ها جزء آن گردیده است بعد از عصر ریک و دا همین زبان سرود ها به تدریج انبساط یافته و از آن زبان سانسکریت بمیان آمده است چنانچه این تحول در سرود ویدی و آثار ما بعد ظاهر است (۱) به این تفصیل که کتاب دهم «ریگ» بین جزوه های اول آن و بقیه مجموعه های سرود شکل بین البینی دارد و قسمت اخیر ادبیات ویدی و برهمانا و یوپانیشاد از زبان منظم شده ئی که به سانسکریت موسوم شده است فرق زیاد ندارد و نشان میدهد که چطور مرحله به مرحله بطرف ظهور سانسکریت نزديك میشویم صرف نظر از سرودهای مجهول شمال هندوکش که بصورت غیر مستقیم درین مبحث از زبان پروفیسرميئيه هم بدان اشاره رفت چون قدیم ترین سرودهای ویدی در خاك آریانا و در جنوب هندوکش بمیان آمده واضح معلوم میشود که زبان ویدی در آریانا مخصوصاً در آریانای جنوب شرقی کسب وجود کرده و بنای انشعاب لهجه ها از زبان ویدی درینجا گذاشته شده و آخر هم تحولات اخیرهٔ آن بنام سانسکریت معروف شده است پس ادبیات ویدی مخصوصاً قسمت سرود ریگ وید اولین نمونهٔ اولی زبان ویدی آریانا است . سانسکریت نامی است جدید که تا قرن ٤ ق م هم وجود خارجی نداشت و پانینی یکی از علمای صرف و نحو که اصلاً از اتك بود زبانی را که «بهاشه» میگفتند از حشو و زواید پاك کرده (١) قراریکه در صفحهٔ ١٩٢ هندواروپائی و هند و ایرانی هند تا حوالی ٣٠٠ سال ق م تحریر است Le Pere Calmette به این عقیده است «از نقطهٔ نظر زبان و سبك، میان کتاب اول ویدی و اخیر آن بیشتر از ٥ قرن فاصله است» .
(١٦٤) تحت نظام صرفی و نحوی در آورد و " سم کری ته " یا برابر کرده شده نامید و نام سانسکرت عرض وجود کرد. * * * راجع به زبان پښتو اگرچه تا حال تحقیقات مکمل علمی بعمل نیامده معذالک اینقدر متذکر میشویم : در باب اینکه پښتو از زبان آریائی یا هند و ایرانی یا باختری برآمده شبهه نیست . میماند مسئلهٔ دوم که آیا پښتو بکدام یک از شاخه های زبان آریائی یا باختری مربوط است. درینجا تا حال نظریات علمای زبان مختلف است . بعضی ها به این عقیده اند که پښتو از جملهٔ زبان های ایرانی است . بزرگترین طرفدار این نظریه موسیو میولر Fr. Müller است و میگوید که زبان افغانی اگر از زند نبرآمده اقلا از لهجهٔ دیگر باختری مشتق شده که زند تنها نمونهٔ محفوظ آنست و رابطهٔ پښتو بازند همان است که فارسی موجوده با فارسی هخامنشی دارد (١) دار مستتر هم در اوایل به این نظریه بود که پښتو از زند برآمده بعد تر کمی تغییر نظریه داده و گفت که پښتو نه از زند بلکه از زبانی مشتق شده که موازی با زند بوده ، قراریکه می بینیم نظریهٔ میولر و دار مستتر تقربیاً یک چیز است . بعضی های دیگر به این عقیده اند که پښتو حلقه ایست که زبان های خانوادهٔ هندی و ایرانی را بهم پیوند میزند . طرفدار و مدافع این نظریه داکتر ترومپ (٢) است و پښتو رابین خانوادهٔ هندی و دستهٔ ایرانی زبان مستقلی میداند ولی نسبت به لهجه های ایرانی به پراکریت ها نزدیک تر میشمارد . برخی دیگر چنین نظریه میدهند که پښتو اصلاً مربوط به لهجه های ایرانی است ولی مجاورت طولانی با آریا های هندی سبب شده (١) صفحهٔ ٥ کتاب مطالعات افغانی تالیف ویهانری پاریس ١٨٨٢ Etude Afghanes par V. Henri (٢) مطالعات افغانی صفحه ٥ تالیف هانری
(165) است که پراکرت ها دران تاثیر اندازد. بهر حال حقایق هرطور باشد یا تتبعات آینده روشن خواهد شد عجالتاً اینقدر میتوان گفت که پښتو از زبان آریا یا باختری که پیشتر تعریف آن گذشت منشعب شده و انشعاب آن یا بصورت مستقل ومستقیم ازان بعمل آمده یا از يك زبان دیگری که موازی یا زند ازان جدا گردیده منشعب شده و یا قرار بعضی نظریه ها از خود زبان زند مشتق شده است. مسئله هر طور باشد با تعریف اصطلاحات زبان که قبل برین شرح دادیم پښتو از جمله زبان های باختری است و طبعاً باید خواص ومزایای لهجه های هندی و ایرانی در آن موجود باشد. همین است حال زبان های دسته « داردی Dardic » که زبان های نورستان ما و پشه ئی و اورمری وغیره دران داخل اند. بعضی ها به این عقیده اند که دسته داردی از جمله زبان های ایرانی است که بصورت آزاد از هند و آریائی Indo-Aryen مشتق شده و برخی برانند که اصلاً هند و آریائی است ولی دسته ایرانی دران تاثیر افگنده. عده دیگر مثل گریرسن چنین فکر دارند که به هیچيك از دو دسته فوق مربوط نیست بلکه لهجه آریائی است که در میان ایرانی و هند آریائی انبساط یافته وجدید ترین نظریه هم نظریه مارگنسترن است که دسته داردی را دو حصه میکند یکی دسته « کافری » که بعضی شباهت ها به ایرانی دارد و دیگر «داردی صاف» که بدون شبه مربوط به السنه هندی است وچیزیکه محقق است این است که بعضی عوامل آن شبیه به السنه ایرانی و بعضی های آن شبیه به هند و آریائی است. بهر حال مقصود ما از تفكيك خانواده های السنه هندواروپائی نبوده وتنها مختصراً موقعیت زبان ویدی را شرح دادیم وضمناً این نکته را هم خاطرنشان میکنیم که با تفصیل نظریه علما که فوقاً گذشت طبیعی باید زبان ها و لهجه های آریانا واجد خواص السنه ئی باشد که به دو طرف شرق وغرب در خاك های هند و فارس منشعب شده اند.
مهاجرت آریاها از آریانا بطرف هند و فارس بطرف هند : قراریکه در سر این فصل دید یم آ ر یا ها پیشتر ا ز عصر ویدی و در طی این دوره در اراضی دو طر ف شما ل و جنو ب هند و کش منتشر شد . و در اواخر عصر « ریک وید » شا خه ها ئی از را ه ها ی طبیعی یعنی مجرای رودخانه هائی که بطرف شرق وجنو ب وجنو ب غرب آ ریا نا جاری هستند جانب حوزهٔ سندهو (سند) و در ماورای شرقی آن منتشر شد ند در ین شبهه ئی نیست که بعضی از شاخه های آریاها از صفحات جنوب هندوکش یکدفعه و به یک زمان بطرف حوزهٔ سند رهسپار نشده اند بلکه آهسته آهسته و بصورت غیر محسوس تغییر محل داده اند و رودخانه های کوبها(کابل) کرو مو (کرم) گوماتی (گومل) راسا (کنر) سوتی(سوات) سراسواتی(ارغنداب) هر کدام آن مدت های طو لا نی ایشان را متوقف ساخته، چنانچه در موضوع سرودهای جنوب هندوکش متذکر شدیم که هريك از رودخانه های مذکور آنقدر قبایل مهاجر را متوقف ساخته بود که کنار آن يك سلسله سرودها بسر ایند و مدرسهٔ ادبی بمیان آر ند . بهر حال آریا های مهاجر در سیر حرکت خود بطرف شرق آریانا به رودخانهٔ بزرگی رسیدند که آنرا محض رودخانه یعنی «سندهو» یاد کردند و مدت مد یدی در کنار این رودخانهٔ بزر گ و تاریخی که سرحد طبیعی آریانا و اراضی ماورای شرقی آن شمرده میشد متوقف شدند و يك سلسله خاطرات توقف نسبتاً طولانی شان را در ین علاقه ثابت میسازد . در میان قبایل آریائی کتلهٔ باختری که از همه بیشتر وارد سواحل سندهو شد قبیلهٔ معروف بهارته و عشایر مربوطه آنست . همین قسم یکعده قبایلی که در جنگ های «ده قبیله» ذکر شده اند از همه بیشتر کنار سندهو رسیدند چون
(١٦٧) قبیله بهاراته از روی عده وقوه نسبت به دیگران تفوق داشتند از راه های شرقی و جنوبی وارد حوزه سند شدند و در ماورای شرقی آن پیش رفتند . بهاراته ورشه : قبایل آریائی که کنار رودخانه بزرگ شرقی آریا نارسیدند آنرا محض به اسم عام رودخانه (سندهو) یاد کردند . ایشان سرزمینی را که بطرف شرق این رود خانه افتاده بود نمیشناختند و اراضی مذکور نام مشخصی نداشت تا اینکه پیش رفته و از ممیزات طبیعی آن آگاه شدند، چنین معلوم میشود که قبیله «بهاراته» که پیشتر حرکت آنها را از بخدی به جنوب هندوکش شرح دادیم با نیرو و اقتداری که داشتند قبایل دیگر مهاجر آریائی را در خاک های ماورای شرقی سندهو تحت تاثیر خود گرفتند ازین رو تمام داستان های رزمی قبایل آریائی که حین حرکت آنها بطرف شرق بمیان آمده همه بلا استثنا بنام قبیلهٔ «بهاراته» به اسم «مها بهاراته» یعنی «بهارته های بزرگ» موسوم شد . چیز بزرگ دیگری که عظمت این قبیله را نشان میدهد این است که ایشان با انتشار خود در ماورای شرق سندهو اراضی بین این رودخانه و گنگا را بنام «بهاراته ورشه» یا «بهاراته ورته» یعنی «چراگاه بهاراته» یاد کردند و این اولین نام جامع و بزرگ و مشخصی است که برای هند داده شده و موسیو سیلون لوی هند شناس معروف فرانسوی اظهار میدارد که «بهاراته ورشه» اولین نام ملی هند است . قراریکه در کتاب آریانا هم شرح داده ام «بهاراته ورشه» مرکب از دو کلمه است یکی (بهاراته) که اسم خاص قبیله موصوف است و دیگر کلمه (ورشه) که در پشتوی حوزه اراکوزی تلفظ و مفهوم قدیم خود را محافظه کرده است. (ورشه) بصورت «ورشو» در پشتوی حوزه ارغنداب «چراگاه» معنی دارد و به این ترتیب اسم مرکبه (بهاراته ورشه) را میتوان «چراگاه بهاراته» ترجمه نمود. حینیکه بهاراته ها با حیوانات خود از آریانا به اراضی ماورای شرقی سندهو منتشر شدند خاک حوزهٔ سند و ماورای آنرا بنام چراگاه خود موسوم ساختند و «بهاراته ورشه» اولین نام ملی هند شد . کلمه هند قراریکه پیشتر در یکی از
(۱۶۸) یاورقیها ذکر شده اسمی است که از روی کلمة «سندهو» نام آریائی رودخانة سند بمیان آمده است . داسیو: آریاهای مهاجر وقتیکه ازسرحد تاریخی آریانا یعنی رود سندهو بطرف شرق پیش رفتند باساکنین محلی وبومی هندمصادف شدند و ایشان را بنام «داسیو» یاد کردند. آریا وداسیو دوکلمة بزرگ وعمومی است که درسروهای ویدی هزاران مرتبه تکرارشده .قراریکه از مندرجات سرودها معلوم میشود آریا های عصر ویدی داسیوهارا بنظر تنفرمیدیدند وچون سرودها بیشتر جنبة مذهبی دارد اختلاف کثلة آریا و داسیو دراوائل امربیشتر از جنبة معتقدات معلوم میشود زیرا ایشان را به صفت «بی دین» «دشمن ارباب انواع» «کسانیکه قربانی نمیدهند» تلقی کرده اند . علاوه بر اختلاف عقیده از روی قیافه وچهره ورنگ پوست بدن هم میان آریاها وداسیوها اختلاف بوده چنانچه ازین نقطة نظر میتوان ازسرودها دو علامه ممیزة آنهارا بیرون کشید :یکی سیاهی پوست بدن ودیگر پهنائی دماغ . درین شبهة نیست که این دو چیز درمشخصات نژادی بی تاثیر نیست ودرا کثر موارد در جملة عوامل تمیزتیپ های نژادی محسوب میشود . سیاهی پوست داسیو درسرودها چندین جا تکرار شده و درین شبهة نمیماند که نسبت به پوست آریاهای مهاجر پوست بدن داسیوهای بومی هندسیاه بود چنانچه یکی ازسرودها گوید «ای اندرا آریاها را که قربانی میدهند درجنگها محافظه کن . اندرا برای آریا هزاران كمك درطی محاربات ، همان محارباتی که منبع افتخارات است میرساند . برای مفاد مانو، اندرا، بی دینها را به اطاعت وادار ساخت و دشمنی را که پوست او سیاه است هلاك نمود» (۱) . مانو درسرودها پدر آریا خوانده شده و دشمنان پوست سیاه عبارت از همان داسیوها میباشند (۱) صفحة ۱۱۵ مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند تالیف «وی وین دوسن مارتن» .
(١٦٩) در جای دیگر آریا بنام «پوست سفید» در مقابل داسیو در يك جمله آمده وواضحتر مقابله آریا و داسیو را وانمود میکند . « در اثر تقاضای زیاد اندرا و به تعقیب او ماروت (١) تندرو بر داسیوها وسيموها حمله کرد ، ایشان را با ضربات رعد خود هلاك ساخت و کشتزارهای ایشان را میان دوستان پوست سفید خود تقسیم نمود » (٢) از روی این دو جمله معلوم میشود که یکی از علایم ممیزه نژادی آریا و داسیوهای هندی رنگ پوست بود . همین قسم شکل دماغ داسیو و پهنائی آن جلب نظر شعرای آریائی را نموده و آنرا در مقابل دماغ بلند و باريك خود علامه ممیزه قرار داده انداز روی این دو صفت نژادی سیاهی رنگ پوست و کلفتی و پهنائی دماغ مدققين عموماً به این نتیجه رسیده اند که داسیوها یعنی باشندگان پنجاب قبل از ورود آریاها از آریا ناعبارت از همان اقوام بومی سیاه پوستی بود که مدققین اروپائی عموماً ایشان را بنام در اویدی یاد میکنند. میان داسیوها و آریای های مهاجر جنگهای خیلی سخت و خونینی بعمل آمده است. از بعض اشارات سرودها معلوم میشود که داسیوها خیلی متعدد و مقتدر بودند و قلعه های جنگی و مستحکم زیاد در حوزه پنجاب داشتند چنانچه به بعض رؤسای آنها ٩٩ و ١٠٠ قلعه نسبت داده شده است و مقصد از آن اشاره به تعداد زیاد قلعه های آنها میباشد. داسیوها در جنگ ها مقابله های خیلی شدیدی کرده و خساراتی به آریاها هم رسانیده اند چنانچه این مطلب از بعض سرودها معلوم میشود و آریاها از ارباب انواع خود مخصوصاً از «اندرا» و «اگنی» حیوانات و رمه های از دست رفته خود را مجدداً مطالبه میکنند. بهر حال داسیوها در اثر فشار لاینقطع و ورود مهاجرین جدید آریائی (١) رب النوع باد است (٢) ریگ ویداسنهیتا . مستر ولسن جلد اول صفحه ٣٣
( ١٧٠ ) بعد از مقابله های چندین قرنه اول به کوه های شمال پنجاب پناه گزین شدند و آخر آنجارا به تدریج ترک گفته و راه قسمت های جنوبی هند را پیش گرفتند . یکی از عکس العمل های بزرگ تصادم آریا و داسیو در خاك هند ظهور طبقات پاء کست است که پیشتر هم بدان اشاره شد و علت مهم ظهور آن تصادم با داسیو ها بود زیرا آریا ها برای محافظه عرق و خون خود حتی المقدور کو شش داشتند که با داسیوها مخلوط نشوند و به این ترتیب طبقات چهار گانه بر همانا ( روحا نیون ) کشاتریا ( جنگجویان ) ویسیا ( اهل حرفه ) و سودرا یا طبقه پست اجوت بمیان آمد شاخه غربی یا امادی و پارسوا : همان طور که آریا ها از بخدی به جنوب هندوکش منتشر شده و شاخه بطرف شرق در خاك های هند پرا گنده شد بعد از دو هزار قم که آنرا مبداء حرکت و مهاجرت ها از بخدی مید انند شاخه ها یا موج هائی هم مجرای رودخانه های هریرود و هیرمند و فراه رود را که از کوه پایه های آریانا بطرف غرب و جنوب غرب سیر میکنند تعقیب نموده و به ماورای غربی دشت لوط حالیه پرا گنده شدند . مهمترین قبایل آریائی که از آریانا بطرف غرب مهاجرت نمودند قبایل « امادی » و « پارسوا » یعنی مادها و فارسی ها است که با عشایر متعلقه و حیوا نات خود از کوه پایه های « مهد آریائی » یعنی آر یانا به تجسس علف چر و چرا گاه بطرف غرب رفتند . در فصل اول مختصراً اشاره نمودیم که در حوالی سه هزار سال ق م متها جمینی از حوالی بین النهرین به اراضی جنوب خزر پیدا شده و مدنیتی با خود آوردند که آنرا « پروتو عیلامی » گویند. بهمین ترتیب سامی ها از بین النهرین بطرف شرق پیش آمده و بخاك های فارس جای گرفتند . علاوه برین در سواحل خلیج فارس سیاه پوستانی هم زندگانی داشتند که اصلیت آنها چندان معلوم نیست . اشوری ها که از روی نژاد سامی بودند در خاك های که پس ان بنام مدیا و فارس شهرت یافت مستقر شده و قرن ها در آن قطعات حا کمیت مدنی و سلطه
(۱۷۱) سیاسی داشتند . این وضعیت یعنی زندگانی اقوام عناصر سامی در ین علاقه‌ها دوام داشت تا اینکه شاخه‌های آریائی از طرف مشرق یعنی از آریانا در حوالی دو هزار ق م بنای مهاجرت را بطرف غرب گذاشته و با عناصر نژاد سامی مقابل شدند . پیشتر در فصل اول دیدیم که قرار تحقیقاتی که در زمینه قبل التاریخ در حوالی کاشان و دیگر نقاط فارس بعمل آمده علایم ظهور قوم جدید که غالباً آریاها باشند در حوالی هزار ق م دران دیار پیداشده است . این آریا ها از کانون سامی یعنی از بین النهرین و اراضی متصل شبه جزیره عربستان پیش نیامده اند بلکه قراریکه آئین وعقاید وزبان وعادات و هزار چیز دیگر وانمود میکند از کتله آریاهای باختری شاخه‌ های در حوالی ۲۰۰۰ ق م جدا شده و در امتداد راهای طبیعی یعنی مجرای رودخانه هائی که از آریانا بطرف غرب میرود بحر کت آمدند و آهسته آهسته به اراضی ماورای دشت لوط پراگندشدند. در فصل سوم اهمیت رود خانه‌های غربی صفحات آریانا را از نقطه نظر اوستا شرح خواهم داد ضمناً بصورت دقیق تر به منازل حرکت قبایل مهاجر آریا بطرف غرب هم روشنی بیشتری خواهد افتاد بهر حال اینجا ومربوط به این فصل مبدأ حرکت بعض قبایل آریا یعنی اما دی و پارسوا از آریانا شرح داده شد تاثیرهای متقابله محیط نو در ایشان و از ایشان در محیط نو مختصراً بجایش ذکر خواهد شد .
فصل سوم مدنیت اوستائی عمومیات اقتضاآت محیط و نژاد: در سلسله تاریخ باستانی «آریانا» بعد از مرحله قبل التاریخ و دوره مدنیت پیش از «ویدی» و «ویدی» که به مهاجرت عناصر آریائی از حوزه اکوس «باختر» و استقرار آنها به نقاط مختلف آریانا و ممالک همجوار هند و فارس منتهی میشود، در حوالی هزار ق م ستاره مدنیت درخشان دیگری طلوع میکند که میتوان آنرا «مدنیت اوستائی» خواند، مقدماتی که زمینه را برای ظهور این دوره آماده نمود در حوالی ۱۲۰۰ سال ق م چیده شده و از ۱۰۰۰ ق م به بعد اثرات مثبت آن طوری انبساط یافت که از ان کانون ثقافت و مدنیت بزرگ دیگری در شمال آریانا تشکیل شد و دامنه شعشعه پاشی آن بصورت محسوس تا زمانهای مقارن حملات اسکندر دوام نمود. «مدنیت اوستائی» در حقیقت دامنه همان «مدنیت ویدی» است که هر یک بجای خود در همان کانون فروزان حیات آریائی در حوضه اکوس «باختر» مشتعل شده و هر دو مانند مشعل درخشان یکی بعد دیگری در دامنه های کهسار و وادی های شاداب این سرزمین روشن گردیده و شعله درخشان آنها بعد از تنویر خطه مستعد آریانا بر حسب تقاضای وقت و مهاجرت پاره قبایل به ماورای جبال هم تابیده است، چنانچه به رنگی که در فصل دوم گفته شد اولی حوزه سند و پنجاب را منور ساخت و دومی با پاره مهاجرت های تازه تر و مخصوصاً کشور کشائی های شاهان مقتدر بخدی و بعض عوامل دیگر تا حوزه بین النهرین را روشن نمود و در لباس تحول ازین هم بیشتر بخاک های غرب آسیا نفوذ کرد.
( ۱۷۳ ) مدنیت اوستائی « عین « مدنیت ویدی » و « مدنیت ویدی » عین همان ثقافت قدیم تری است که بدان اشاره شد و از قرن های متمادی بلکه هزاران سال در عروق آریائی های کوه نشین این دیار ریشه دوانیده و وقت به وقت قرار ایجابات زمان به رنگ و صورت مخصوصی جلوه نموده است . بعد از عصر ویدی که شرح آن در فصل دوم گذشت مقتضیات زمان و زندگانی تازه تر سبب شد که از همان سرود قدیمه از همان اساطیر عناصر طبیعی ، از همان مجمع ارباب انواع ، از همان مبادی اولیه حیات آریائی ، نظریات ، معتقدات ، سبك زندگانی و بالاخره ثقافت مادی و معنوی تازه تری بمیان آید . نا گفته نماند که دوره «ویدی» دوره ایست که قسمت زیاد و مهم مهاجرت قبایل آریائی از بخدی بسایر نقاط آریانا و ممالك همجوار هند و فارس در طی آن صورت گرفته و اختتام همین مسئله دوره مذکور را به پایان میرساند، به این ترتیب واضح معلوم میشود که مدنیت اوستائی را آریائی هائی بمیان آوردند که بطرف شرق و غرب به خاك های هند و فارس مهاجرت نکرده و به سرزمین اصلی و باستانی خود آریانا مقیم و مسکون ماندند . بعبارت دیگر تهذیب اوستائی که در حقیقت یکنوع تجدید مفکوره و حیات و عقیده است بدست طبقه منور آریانا ، همان طبقه ئی که وید و تهذیب آن مال ایشان است صورت گرفت و علت تشابه بین این مدنیت و تهذیب هم از هر نقطه نظر که سنجیده شده به این دلالت میکند که هر دو در يك خاك بمیان آمده و محصول تبحر وابتكار يك قوم است . پس مرام این فصل عبارت ازین است که تحت عنوان عمومی مدنیت اوستائی تطورات مادی و معنوی آریائی هائی را مطالعه کند که با مهاجرت های بزرگ متذکره بطرف هند وفارس نرفته و در سرزمین باستانی و مستعد خویش آریانا ماندند و در اثر نفوذ و وراثت مدنیت کهن اولی آریائی و ثقافت عصر «ویدی » دارای نظام زندگانی جدیدی شدند و قرار اقتضای زمان ومحيط اساسات مادی و معنوی حیات قدیم خود را شکل تازه تری دادند .
( ١٧٤ ) پیش ازینکه وارد اصل مطلب شویم و آریائیهائی را که در آریانا ماندند در فضای تهذیب اوستائی مطالعه کنیم در قسمت عمومیات مسائل به حیث تمهید باید مفصل تر صحبت کنیم تا علل اساسی «رفورم اوستائی» که بدان اشاره کردیم معلوم شود. پیشتر گفتیم که اقتضائات زمان و محیط چنین تقاضا میکرد که آریا های باشنده آریانا در حیات مادی و معنوی قدیم خویش تجدید نظر کرده و به مفاد خویش و جامعه خویش راه های نوی باز نمایند . در اواخر هزار دوم ق م مدنیت ویدی یا اقلاً آن حصه مدنیت ویدی که سرودهای معلوم آریائی ازان نمایندگی میکند بعد از دوام اقلاً هزار سال به قوت و تاثير و تازگی زمانه های اول نمانده و تماس با داسیوها (بومیان هند در جنوب) و توریاها (آریاهای بدوی در شمال) مفکوره های متناقص و عجیب و غریبی وارد کرده بود که اگر از قوانین مدنی آریائی آریانا کشیده نمیشد نقص میکرد و این موضوع جلب نظر ریشی های دانا را نموده بود . پس زمان خود بخود ایجاب میکرد که در پایان يك سلسله مهاجرت های بزرگ آن دسته آریائی که در آریانا مسکون ماندند بحال و وضعیت و موقعیت و قوانین و نظامات حیات مادی و معنوی خود فکر کنند و میتوان این چیزها را ایجابات داخلی نامید . همین قسم ایجابات خارجی هم در میان بود و تاثیر آن به هیچ وجه از عوامل داخلی کمتر نبود . تا زمانی که آریاهای کتلۀ باختر از چوکات سرزمین اصلی خویش بیرون نرفته بودند، تماسی با عناصر دیگر نداشتند. در پایان عصر ویدی موضوع مهاجرت ها، جنگ ها و مقابله ها، معلومات ایشان را وسعت داد. در جنوب و جنوب شرق در اویدی های هندی را بحيث دشمن تلقی کرده و ایشان را «داسیو» خواندند، بطرف شمال از حوزۀ سر در یا گرفته تا نقاط مجاور بحیره خزر مخالفین آریائی و غیر آریائی در مقابل آریاهای مهذب باختری پیدا شد که از خود شعبات مختلف
(۱۷۰) داشتند و رویهمرفته اوستا ایشان را بنام تورا Tura و دانو Danu یاد کرده. همین قسم بطرف غرب از جنوب سواحل خزر و مازندران و تبرستان گرفته تا حوزۀ بين النهرین و بابل که اوستا بوری Bouri خوانده چه اقوام آریائی مخالف و چه عناصر سامی هر کدام در اوستا واضح بحیث دشمن و مخالف تهذیب اوستائی تلقی شده و بجایش ازان واضح تر صحبت خواهیم نمود. پس محیط خارجی بیشتر تر ایجاب میکرد که آریاهای مقیم آریانا فکری بحال و آینده خود و کشور خود نمایند. بعبارت دیگر مردان منور و دانسته ئی که در کوه پایه های آریانا با ترویج مدنیت و یدی مسئولیت حفظ عرق وعنعنات و تهذيب واخلاق صاف قوم نجيب را بعهده گرفته بودند و از قدیم ترین زمانی که خاطره آریائی سراغ داده میتواند علم بردار مفاد مادی و معنوی آریائی بودند در پایان مهاجرتها به بحران اخیر دوره ویدی خاتمه داده و رفورمی که میخواستند بشكل قوانین اوستائی ظهور کرد مخاطرات فوق الذکر عوض اینکه در ارکان موجودیت آریاهای آریانا رخنه وارد کند در تقویت شالوده زندگانی نوین ایشان موثر افتاد و حس یگانگی تعاون ، اشتراك مساعى ، وحدت آمال در میان ایشان تولید نمود. دفاع منافع مشترك ، سرپرستی حیوانات اهلی ، حفظ خاك، تشتتهائی را که بصورت موقتی در اثر جنبش و مهاجرت و کثرت قبایل تولید شده بود بزودی خاتمه داده با يك روح نو ومفكوره جدید نظام مدنی، اجتماعی ، سیاسی ، اداری خود را تجدید کردند و آریانا بازجلوه گاه دومین مظهر تهذیب و ثقافت آریائی شد . همان مردمان اصلی که هسته حقیقی صاف نژاد آریائی را در بخدی تشکیل داده و وارث مبادى يك دوره طولانی تهذیب قبل التاریخی مشترك آریائی و مدنیت ویدی بودند بعد از جنبش مهاجرت ها در اثر اقتضای زمان و محیط داخلی و خارجی اصلاحاتی را به حال زندگانی جدید خود مناسب دانسته بر شالوده اصولات کهن و مدنیت قدیم خود تهذیب جدید اوستائی را بمیان آوردند. آن دسته قبایلی
(١٧٦) که از خاك آريانا جدا شده در حوضه پست و یکرنگ و هموار گنگا مسکون شدند در میان «دراویدی» های بو می هند که خود شان «داسیوس» یاد کرده اند خود را بیگانه و خارجی دیده و بی اتفاقی ها و مخالفت های قبیلوی خود را کنار گذاشته از نقطه نظر سیاست پیش از هر چیز به تشکیل سلطنت پرداختند وبعد از آریائی های باختری دومین سلطنت آریائی را کنار سواحل گنگا بمیان آوردند و برای اینکه نژاد آریائی در اثر دخول خون بیگانه مخلوط نشود برعلاوه طبقات «براهمه» و «کشانریا» و «ویسیا» یعنی طبقه روحانیون و جنگجویان و اهل حرفه طبقه پست «سودرا» را هم تشکیل کردند، همین طور در شق مذهبی هم تغییراتی شروع شده سرزمین یکنواخت حاصل خیز هند به آنها تلقین نمود که دنیا ومافیها همه از يك قوة ماورای طبیعی تراوش میکند، انسان محتاج به نیرو و فعالیت نیست و در اثر ریاضت و از بین بردن قالب مادی بدن به روح بزرگ منشاء كائنات متوسل خواهند شد. این بود بصورت خلص اثراتی که محیط هند بر آریأهای مسکونه خود وارد کرد واز نقطه نظر اجتماعی، سیاست ودیانت باب تازه ومخصوصی را برای ایشان کشود. شاخه هائیکه بطرف غرب مهاجرت اختیار کردند «امادی» و «پارسوا» است که پیشتر شرح جنبش آنها از بخدی و سیر حرکت آنها در امتداد مجرای رودخانه های غربی آریانا ورسیدن شان به خاكهای ماورای غربی دشت لوط وجنوب سواحل خزر شرح یافت وچون تاریخ حرکت آنها از باختر وخروج ایشان از سرحدات غربی آریانا متفاوت است قبایل امادی یعنی ماد که اولتر بحركت آمده بود سواحل بحيرة خزر ودامنه های جنوبی آنرا که نسبتاً قابل زراعت بود مقر خود قرار داد، پارسوا که پس انتر کوچیده و از روی نیرو و تعداد نسبت به امادی کمتر و ضعیفتر بودند اول به علاقه های کرمان جای
(۱۷۷) گرفتند وچون علاقه های شمالی را ماد ها اشغال نموده بودند وبطرف غرب سد ساهی حایل بود دراراضی جنوب در سواحل بحر که خشک ولم یزرع بود قهراً فرود آمدند . امادی چون اولتر به اراضی جنوب خزر رسیده وبیشتر در خط سیر خود بطرف غرب آمده بود ، زود تر وبیشتر باسامی ها مخصوصاً آثوری ها تماس پیدا کردند وسلطۀ چندین قرنۀ سامی در عرق وخون آنها بیشتر تاثیر افگند «پارسوا» که عقب آنها رسیده دراراضی امتداد سواحل اوقیانوس مسکون شدند بنوبۀ خود مدتی تحت سلطۀ سامی بودند وبعد ازان هم مادها برایشان حکمرانی کردند . این دوشاخهٔ مهاجرینی که از کانون اصلی آریائی جدا شده و بطرف شرق وغرب رفتند هر دوباعناصر بیگانه تماس دائمی پیدا کردند وکم وبیش با ایشان منحل شدند. شاخهٔ شرقی با آریا های مهاجر هندی از بد وامر ملتفت وخامت موضوع شده وبرای نگه داری عرق خود به پارۀ اقدامات نسبتاً اساسی متوسل شدند که عمده ترین آن تشکیل طبقات است . دراویدی ها یا داسیوها که تعداد آنها در ماورای شرقی سندهو خیلی ها زیاد بود محض در اثر کثرت تعداد خود موجب تنزل عرق آریا گردیدند. مهاجرین درمقابل این خطر حتی المقدور درصدد علاج برامده وموثرترین کار آنها تاسیس طبقه « سودرا » بود که با سایر طبقات معاشرت نمیتوانست ولی باز هم اصل مطلب شان کاملاً بدست نیامده واختلاط درعرق وخون بعمل آمد. خطرۀ امتزاج خون وتنزل عرق برای شاخه غربی امادی وپارسوا مدهش تر بودزیرا علاوه بر سیاه پوستان بومی سواحل فارس نژاد بزرگ سامی نه تنها از روی تراکم بلکه من حیث آمریت ونفوذ وحکمر مائی ومخصوصاً بواسطهٔ مدنیت چندین هزارساله ایشان را تهدید میکرد. مادها وفارسی ها مدتی جدا از هم ومتفرق تحت ریاست ملکان خود زندگانی کرده وچون مدت مدیدی تابع نفوذ سیاسی ومدنی آ ثوری بودند بدون اینکه متجنس شوند خون عرق
(۱۷۸) وسجایای آنها رنگ سامی بخود گرفت واین نفوذ به اندازه‌ئی درعرق آنها اثر بخشید که بسا مورخین درمیان مادها وآشوری ها فرقی ندیده ایشان را دنبالۀ آشوری واز عرق سامی حساب می کنند . معماری، شیوۀ رسم الخط وتحریر، اصول اداره، طرز حکومت ودربار، طرز لباس واصول ماندن ریش وموی سر وتمام مظاهر زندگانی ماد وفارس هوبه هو نقش قدم سامی است که عصر اشوری وسرگونی به آنها تحمیل کرده (۱) و رونه گروسه در صفحه ۲۳ جلد اول تاریخ اسیا حتی «مدنیت» عرب و فارس را تخم مدنیت «کلده واشوری» قلمداد میکند وتوماشک جرمنی در کتاب «مطالعات آسیای مرکزی» خود حینیکه از زبان های پامیر صحبت میکند میگوید که مادها و پارسی ها خیلی ها تحت نفوذ سامی آمده بودند . * * * خلاصه دو شاخه مهاجرینی که از باختر وسائر کوهپایه ها و نقاط مرتفع آریانا جداشده بطرف شرق وغرب رفتند و به ممالك همسایه یعنی هند وفارس منبسط شدند تحت تأثیر محیط های نو واختلاطی که با اقوام بیگانه وعرق های مختلف پیدا کردند به تدریج چه از حیث نژاد وخون وچه از پهلوی عرف وعادات وآداب زندگانی، خواص وزبان وغیره تغیر کرده راهی را پیش گرفتند و بطرف هدف مخصوص بحرکت افتادند که تعقیب آنها ازین بیشتر خارج نگارشات ما است زیرا آنچه که اصل مرام این فصل را تشکیل میدهد صحبت در اطراف آن حصۀ آریائی هائی است که به دو جانب فوق الذکر مهاجرت نکرده در جلگه های حاصل خیز ودامنه های سرسبز و کوهای سر بفلک کشیده مسکن آریائی یعنی (آریانا) ماندند . (۱) «ماسیرو» در تاریخ قدیم ملل شرقی صفحه ۷۶۲ می نویسد که قصر هخامنشی همان قصر عیلامی است که دوباره آباد شده است. در صفحه ۸۰۹ مینگارد که الفبای میخی را از عیلامی ها اشوری واز آنها ارمنی وسوزیاب وفارس گرفت .
(۱۷۹) «آریانا» قطعه خاکی که آریائی ها در آن ماندند سرزمینی است کهستانی که در میان اراضی پست چار دور خویش یعنی هامون و دشت فارس، اوقیانوس و حوضه سند و اراضی هموار جنوب روسیه و حوضه اکسوس شکل فلات مرتفع بخود گرفته که از آن آبهای جاری رود خانه های بزرگ به چار طرف افق جاری است . چوکات آریانای قدیم قراریکه ذکر رفت چیزی است طبیعی که ساختمان و چین خوردگی های خود زمین و جریان رودخانه ها و حوضه های آن معین کرده و پیشان تر تمام مورخین كلاسيك آنرا تکرار کرده اند، سرزمین آریانا که بصورت عمومی مرتفع و چشمه خانه رودخانه های گردافق میباشد در خود پستی و بلندی ها و مظاهر مختلف الشکلی دارد و روی هم رفته میتوان گفت که چند تیغه بلند سنگی تقریباً موازی هم از شرق به غرب امتداد یافته و تیغه وسطی بلند ترین و طویل ترین همه است که از گوشه شمال شرق شروع و از وسط فلات آریانا بطرف غرب ممتد میباشد. با این وصف بعلاوه تیغه های فوق الذکر دو گره کهستانی شکل فلات را کامل تر ساخته و آن یکی عبارت از گره سنگی پامیر در گوشه شمال شرق و دیگر گره وسطی است که توده کهستانات مرکزی آریانا را تشکیل میدهد. تیغه های کوه ها و قلل توده های که ذکر شد همیشه از برف پوشیده و سفید مینماید. دره ها و دامنه های زیبای آن بهترین ییلاق و مناظر کهستانی جهان را تشکیل داده و آخر دامنه ها به حاشیه شمال و غرب و جنوب به تپه ها و جلگه های فراخ و حاصل خیز منتهی میشود. دو توده کهستانی شمال شرق و مرکزی آریانا سرچشمه یکدسته رود خانه های خورد و بزرگی است که به ترتیب از قلل شامخه پر برف به دره های هول انگیز و از انجا به دامنه های نرم فرود آمده بعد از آبیاری جلگه های داخلی به چهار گوشه افق جریان می یابد و بالاخره جمعی به اوقیانوس هند میریزد، دسته بآمو به بحیره اورال منتهی میشود و قسمتی به هامون منتهی
(١٨٠) میگردد. از میان رودخانه های آریانا چهار رودخانه بزرگ آن که عبارت از اکسوس (آمو) هری رود، هلمند و اندوس (سند) باشد خیلی مهم و در سر نوشت يك قسمت مدنیت آسیا رول مهمی بازی کرده اند زیرا سواحل زیبا و حوضه های حاصل خیز آنها مهد يك قسمت ثقافت بشر به شمار میرود. ایریا: در اوایل فصل دوم مفهوم عمومی و خصوصی و اصطلاحی و تاریخی کلمۀ «آریا» را شرح دادیم و متذکر شدیم که آریایهای کتلۀ باختری به شهادت وثایقی که از خود باقی گذاشته اند در سرود ویدی خود را «آریا» و در اوستا «ایریا» خوانده اند . با وجود اختلاف زمان بین عصر ویدی واوستائی در اصل مفهوم این کلمه تغییری پیش نشده جز در لهجه و تلفظ که آنهم فقط منحصر به حرکت حرف اول کلمه است . اصل مفهوم این کلمه در عصر ویدی و اوستائی «نجیب» معنی داشته و جنبه دین داری در هر دو عصر فوراً بدان اطلاق میشد و بعد از آن با دار و مالك و حرو دیگر صفات بدان پیوست میگردید. در عصر اوستائی در اثر ایجابات زمان و محیط خارجی که در مقدمۀ این فصل شرح دادیم با تقویت یافتن روحیات قومی در آریانا «ایریا» يك اندازه بیشتر مفهوم قومی و ملی هم پیدا کرد . درین وقت ایریا از نقطۀ نظر دیانت تنها پیروان اوستا را در بر میگرفت و از نقطۀ نظر قومی و ملی برکسانی اطلاق میشد که در خاک های اوستائی یعنی در آریانا زندگانی داشتند و اقوام بادیه نشین شمال و باشندگان مازندران و تبرستان اعم از آریائی گرفته تا غیر آریائی تحت این اسم نمی آمدند و اسمای دیگری در مورد آنها اطلاق میشد مانند تورا Tura که آریاهای ویدی شمال اکسوس را در بر میگرفت و ازین مسایل در مبحث علیحده سخن خواهم راند. معنی اصطلاحی کلمۀ ایریا در عصر اوستائی بیشتر راستگو وراستکار بود و خود میدانید که اوستا در مسأله راستی و راست گوئی وراست کاری چقدر اهمیت بزرگ قایل شده بود.
(۱۸۱) اوستا و اولين خاك آريائی: در فصل دوم موقعی که میخواستیم به كمك منابع مختلف به مسئله مهد اولیه آريائی روشنی اندازيم تحت عنوان "آيريانا ويجه" متذكر شديم که آرياهای عصر اوستائی مهد اول آریا را در "آيريانا ويجه" قرار میدهد و محل آن به شهادت خود اوستا و فيصله محققین بزرگ حوزه عليا سر دریا و آمو و اراضی متصله آنست. از نقطه نظر اوستا هرچه در این باره گفتنی هستیم در بحث جغرافیای شانزده قطعه زمین اوستائی شرح خواهیم داد تنها موازی با خط رفتاری که در فصل ویدی تعقیب شده اینجا همین قدر متذکر میشویم که اوستا نسبت به سرود ویدی در تشخیص اولین مهد آریائی واضح تر و نام گرفته صحبت میکند و حتی میتوان گفت که در میان تمام مدارکی که از كتله هند و اروپائی بصورت عمومی باقی مانده اوستا یگانه منبعی است که درین مسئله مهم واضح صحبت میکند و آن مهد اولی را نام می برد و خواص و مميزات آنرا بیان می كند. غیر از "ایریا نا ویجه" اوستا خاک آریا ها را به نام های دیگری هم یاد کرده مانند ایريا وو دناهو و Airyao Danhavo یا ایریاوو د هویو Airyao Dahvu يا اير يو شايانا Airyo Shayana که همه اسمای مرکبه است و در اول همه آن کلمه "ایريا" تکرار شده و با کلمات متصله خود همه "خاك و مسکن آریا" معنی دارد. با ملاحظات فوق معلوم میشود که اوستا نسبت به وید در تعین سرزمین آریائی واضح و دقیق تر صحبت میکند و این مطلب در مبحث جغرافیائی اوستا در همین فصل به تفصیل شرح داده خواهد شد چیزیکه اینجا قابل ملاحظه است این است که اسمای "ايريانا ويجه" "ايريا وو دناهو" "ايريا وو دهويو" "ايريو شايانا" تمام آن مناطق اریانشین را در بر میگرفت که اوستا ذکر کرده و مفهوم جغرافیائی آن در "آريانا" یعنی مسکن آریاها مشخص و معین شده است و گایگر آلمانی "آریانا" را من حيث مفهوم جغرافیائی و نژادی مترادف اسمای فوق الذکر میداند.
( ۱۸۲) تاثیرات خاك آریانا : درین شبه نیست که تاثیرات محیط و خاك از هر چیز بیشتر در سر نوشت باشندگان يك قطعه دخالت تامه داشته و خطوط اساسی سجایا ، عرف ، عادات ، اختصا صات وتمام مظاهر زندگانی مادی و معنوی و سیاسی آنها را در آن میتوان یافت بیشتر بصورت مختصر دیده شد که آریائیهای مهاجر در محیط های نو حوضه گنگا وفارس و مدیا وتصادف با عروق بیگانه و مدنیت های سامی چه شدند وزیر چه تاثیرات آمدند حالا میخواهم به بینم که آر یائی ها در خانه خود چه کرد ند و چه شدند و محیط از آنها چه ساخت و در سر نوشت زندگانی مدنی وسیاسی آنها چه رولی بازی نمود . وضعیت جغرافیائی آریانا بصورت عمومی پیشتر شرح داده شد این مملکت در داخل حدود خود با داشتن کوههای بلند ، قلل پر برف ، دره های هول انگیز کوتل های دشوار گذار ، رودخانه های سیلابی ، آب های خروشان ، تپه های سبز ، غندیهای خشك ، جلگه های هموار و حا صل خیز ، بیشه های پر جنگل اراضی سنگلاخ منظره ئی دارد كه يك حصه آن به حصۀ دیگر نمی ماند . یکطرف قلل شش هزار متری افتاده و يك حصۀ دیگر بیش از ۳۰۰ و ۴۰۰ متر بلندی ندارد . در دو نقطه نزديك بهم یکجا تمام سال برف دارد و منجمد است و نقطه دیگر حرارت منطقه حاره را نشان میدهد ، در يك فصل در یکجا گندم درو و در دیگر نقطه نو کشت میشود . به این صورت محیط مختلف الشکلی که يك حصه آن کهستانی ، يك حصه آن جلگه يك قسمت آن تپه زار و يك قسمت آن هموار، يك طرف آن خشك ويك طرف آن سر سبز ، يك گوشه آن گرم و گوشه دیگر آن سرد است تاثیرات عمیقی در رو حیات ساکنین آریائی این دیار وارد نموده به ایشان حالی نمود که زندگانی و صحنه حیات جنبه های تاريك و روشن و دوره های آسان و مشکلی داشته هیچ گلی بی خارنیست ولی این خارها به هیچ صورت سد راه مو فقیت های زندگانی
(۱۸۳) شده نمیتواند و انسان با اعتماد به نفس باید به زور بازو و قوة قلب تمام مشکلات را از مقابل خود بردارد . دورۀ اوستائی که این فصل را برای آن وقف کرده ایم و بیان به اختصاصات حیات مدنی آن می پردازیم در حقیقت دورۀ پرورش و تربیة روحی آریائی های این سر زمین است و تمام اصلاحات اجتماعی ، اخلاقی، مذهبی ،مدنی که درین دوره بمیان آمده و مدنیت عصر اوستائی را تشکیل میدهد تزکیه نفس، نظافت بدن ، تشئید مبانی راستگوئی وراست کاری در فرد و جامعه فعالیت ، مقابله با مشکلات ، توسعة زراعت، اصول آبیاری، غرس اشجار، تربیة حیوانات مفید و قتل حشرات مضره و غیره وغیره است که اگر تمام آن را خلاصه کنیم این نتیجه بدست می آید که قرار ایجابات طبیعی محیط آریانا ومدانی اوستائی فرد و جامعه مستعد ، متحد ، نیرومند، با نشاط ، فعال، زحمت کش ، راست گو و راستکار و خاك مسكونة ايشان حاصل خیز و صحت بخش باشد ، در اثر همین تاثیرات محیط، آریائی های که چندین هزار سال در شمال آریانا مسکن گرفته و بسان به تمام نقاط منتشر شدند دارای سجایا و خواص مخصوصی شدند وچون کتلة آریائی در کوهپایه های آریانا ومخصوصاً از جانب باختر باتورا و دانو وهو نا اقوام آریائی بدوی وعناصر غیر آریائی مقابل بودند وخطرات تهاجمی که يك وقتی اسباب بیجا شدن آنها از آسیای مرکزی شده بود همیشه حس میشد در قدیم ترین زمانه های پیش از عصر مهاجرت از باختر، مفكورة اتفاق قبایل و پیوستگی برای حفظ منافع و خاك آریائی و نگه داری ما حاصل زراعت و حیوانات اهلی در میان آنها پیدا شده و برای ادارۀ این سبك زندگانی جدید بار اول نظام سلطنتی آریائی در میان آریائی های باختر ظهور کرد و این زندگانی تا وقتی در باختر به تمام مفهوم خود ادامه داشت که مسئله کثرت نفوس ومهاجرت بمیان نیامده بود و جامعة آریائی تحت حکمرانی پادشاهان خود طوری شاد ومسعود می زیستند که خاطرۀ آن در هزاران سال بعد مهاجرت از یاد آنها نرفته و همیشه
(١٨٤) دیار شمال هند کوه : «بحدی زیبا» اقامت گاه یما پادشاه را «فردوس» خوانده اند . موضوع مهاجرت طبعاً تا يك اندازه اسباب پراکندگی این زندگانی مسعود شد ولی تاثیر آن بیشتر مربوط به خود مهاجرین بود و با برآمدن آنها از حدود آریانا خاتمه یافت . آنهائیکه به گنگا و مدیا و فارس رسیدند مجدداً سعادت و نجات خود را به پیوستگی و اتفاق دیدند . آریائی های مهاجر هندی برای مقابله با داسیوس ها در حوالی ١٤٠٠ ق م دومین سلطنت آریائی را بمیان آوردند و مادها و فارسی ها برای نجات از نفوذ خون و حاکمیت اشوری سامی بار سوم و چهارم سلطنت آریائی را در خاک های خود در سالهای ٧٠٨ و حوالی ٥٤٩ تشکیل کردند .
زرتشتر سپنتمان از ریشی های عصر ویدی تا زرتشتر سپنتمان : «تهذیب ویدی» که فصل دوم را وقف تشریح پهلو های مختلف آن نمودیم و اولین مظهر زندگانی مدنی آریا های کتله باختری در دو طرفه هندو کش میباشد محصول ذکا و نبوغ جمعی از دانایانی است که ایشان را «ریشی» میخواندند و در فصلی که گذشت کم و بیش از آنها و رول بزرگی که در جامعه ویدی بعهده داشتند صحبت نمودیم. ریشی ها یا حکمای عصر ویدی کسانی بودند که رهنمائی جامعه از هر نقطه نظر بعهده آنها بود و از کانون كوچك خانواده تا دربار شاهان در تمام امور حیاتی توده آریا را به راه های نيك و صواب هدایت میکردند، ریشی ها تنها شاعر نبودند بلکه به همه معرفت زمان آشنا بودند و در امور قومی، اجتماعی، مذهبی، سیاسی، ملی، نژادی تبحر و معلومات کافی داشتند و همه این امور را به دور محور مفاد کتله آریا میچرخانیدند . ریشی ها از نقطه نظر دیانت روحانیون و علمای دینی بودند و معتقدات آریا را از اعصار قبل التاریخ بهم حل و مزج کرده و اساسی را در عصر ویدی بمیان آوردند که پیشتر مطالعه کردیم . ریشی ها از پهلوی اجتماعی به حیث رهنما و مقنن بزرگ تلقی میشدند و تشکیلات نظام اجتماعی آریائی و اصول و مقررات آن بدست ایشان وضع شده بود . ریشی ها از نقطه نظر مفهوم نژادی و حیات ملی رهنمائی توده را بعهده گرفته و سعی داشتند که قوم بهم متحد و متفق بوده عرق و خون آن از لوث بیگانه محفوظ باشد و ایشان با مجاهدت های خستگی ناپذیر روحیات آریائی را تقویت کرده و کوشش داشتند که فرد و جامعه آریا در فضای عنعنات و تهذیب و ممیزات مشخص
(١٨٦) حیات خودشان پرورش یابد . این چیزها که ذکر کردیم روی هم رفته از خلال سرود های ویدی واضح معلوم میشود و تشخیص میگردد که ریشی ها از هر رهگذر وظیفه رهنمائی جامعه آریائی را بصورت صحیح بعهده گرفته بودند . از خانواده گرفته تا عشیره و قبیله ده و قریه و شهر و دربار پادشاهی در همه جا ریشی ها نفوذ داشتند ولی ازین نفوذ خویش مانند روحانیون کامدینه [؟] مفاد خود کار نمیگرفتند و مانند آنها برای خود اقتدار و آمریتی قائل نشده بودند و از همین جهت رهنمائی های آنها در هر زمینه نتایج مثبت بخشید . این رویه اقلاً مدت هزار سال «از دو هزار ق م تا هزار ق م» دوام نمود و زمینه را از هر نقطه نظر برای ظهور مبادی يك دوره بزرگ رفورم اجتماعی آماده ساخت و ریشی بزرگ و حکیم دانائی مانند زرتشتر سپیتمان عرض وجود کرد . کسانیکه سرود های ویدی را از هر نقطه نظر مطالعه کرده و در اعماق روحیات معنوی آن دقیق شده اند و به این موضوع هم ملتفت هستند که سرودها عموماً در سینه ها و خاطره ها حفظ میشد میدانند که وجود ریشی های باستان و ثمره افکار آنها چقدر در راه ظهور زرتشتر سپیتمان و کتاب اوستا دخالت داشت . همان طور که ریشی های عصر ویدی از يك سلسله مبادی حیاتی و فکری و مذهبی قبل التاریخ آریا استفاده کردند ، افکار خود آنها نیز که بصورت مجموعی بطرف هدف واحد متوجه بود و نتیجه تراوش آن هم ضبط میشد به پیمانه بسیار وسیع در ظهور شخصیت برجسته زرتشتر و قوانین اوستائی دخالت کرد . این طور واقعات تاریخی که ذهنیت جدید و انقلاب فکری در يك محیط تولید میکند عموماً عواملی بکار دارد و این عوامل را در مرور قرن ها ریشی ها و سرودهای ایشان در چوکات آریانا آماده کردند . چیزیکه این نظریه را ثابت میکند تشابه متن خود سرود ویدی و اوستا است و واضح معلوم میشود که زرتشتر سپیتمان از مقررات قدیم عصر ویدی آنچه
(۱۸۷) را که موافق زمان خود و جامعة آریانا میدانست گرفته، بعضی را توضیح، قسمتی را تبدیل و حصه را حفظ کرده و افکار تازه و جدیدی به آن علاوه نمود. این واقعه و تسلسل آن در تاریخ قدیم افغانستان بار دیگر نیز تکرار شد. و باز بعد از یک دورة معین که اینجا به دو هزار سال تخمین میشود در قرن چهارم هجری از همان منبع که منشأ این همه جنبش های فکری است مردی مانند دقیقی و جمعی از حکما و شعرا سر بلند کردند و به احیای عنعنات بزمی و رزمی باستانی آریانا و تذکار کارنامه های شاهان مقتدر آن اقدام نمودند. قراریکه بعدتر در مورد شخص «زرا تشتر!» خواهیم دید یکی از ترجمه هائی که هوگ Haug برای نام او میدهد «ستایش کننده» و «خواننده سرود ستایش» است و چون «گات ها» هم «سرود» معنی دارد و بزبان شعر سروده شده چنین نتیجه میگیرد که زرا تشتر! اصلاً شاعر هم بوده. گفتیم گات ها سرود معنی دارد. دار مستتر در صفحه ۹۷ جلد اول ترجمة زند اوستای خود به فرانسه در اطراف این موضوع شرحی نگاشته و «گات ها» یعنی قدیم ترین حصه اوستارا «سرود و چیز سروده شده» ترجمه کرده و میگوید که زبان آن نسبت به سائر قسمتهای اوستا قدیم تر است و اکثر کلمات آن در زند عامیانه ئی بلکه در زبان ویدی دیده میشود و این تنها قسمت اوستا است که به نظم ساخته شده بعضی علمای ویدشناس مفکوره های قدیم تری را دران سراغ میدهند. ازین بیانات مطالب چندی بدست می آید و ضمناً مربوط به مبحث حاضر گفته میتوانیم که زرتشتر از جملة همان ریشی های دانا و حکمای عصر ویدی است. همان طور که او را میتوان عامل ارتباط بین ریشی های دورة اخیر ویدی و حکمای عصر اوستائی قرار داد «گات ها قدیم ترین حصة اوستا هم چه از نقطة شعر و چه از نقطة نظر زبان و مفهوم حلقة تسلسلی بین سرودهای ویدی و سائر قسمتهای اوستا میباشد. خلاصه مقصود از توضیح
(۱۸۸) مطالب این مبحث مهم این است که عصر ویدی ؛ ریشی های ویدی ، افکار و نظریات ویدی ، زبان ویدی، سیاست عصر ویدی زمینه را برای انقلاب فکری واجتماعی سراسر آماده نموده و این کار بدست یکی از حکمای فرزانه باختر زرتشتر سپیتمان که حالا از شخصیت او صحبت میکنیم صورت گرفت . زراتشترا ، زرتشتر سپیتمه یا زرتشتر سپیتمان : صاحب کتاب اوستا در «گات ها » که قدیم ترین قسمت این کتاب است بنام «زرتشترا» یا «زرتشتر» یاد شده و بعضی اوقات کلمۀ «سپتمه» هم به اسم او الحاق شده و «زرتشتر سپتمه» گردیده است که پس ازان «سپیتمان» ساخته و «زرتشتر سپیتمان» گفته اند . (۱) این دو کلمه «زراتشترا» و «سپتمه» هر کدام از خود معنی علیحده دارد و ذیلا نظریات مدققین را تا يك اندازه در اطراف آنها شرح میدهیم : مدققین معمولا کلمۀ «زرتشتر» را مرکب از دو حصه دانسته و بصور مختلف آنرا تجزیه و ترجمه نموده اند . دار مستتر فرانسوی حصۀ اول کلمه را «زرت» و دومش را «شتر» تشخیص داده . مشارالیه «زرت» را از «زراتو» مشتق میداند و آنرا زرد ترجمه کرده . بارتولمه حصه اولی این کلمه را «زرنت» تصور نموده و «پیر» معنی میکند . کلمۀ دومی را این دو نفر و جمع دیگری از مدققین همین شتر می دانند که تا حال در فارسی موجود است . به این دو تعبیر که گذشت معنی اسم مرکبه «صاحب شتر زرد» یا «صاحب شتر پیر» میشود . (۱) ملتفت باید بود که مامویس و فورم اوستائی را بنام قدیم و اصلی باختری اش قراریکه در اوستا ذکر شده اسم برده و میبریم و صحیح ترین صورت اسم او همین است . این نام در ماخذ قدیم شرقی و غربی با کمی تحولات بصورت های مختلف ذکر شده . در غرب یونانی ها اول او را «زورا دروس» و بعدتر «زاروس» «زرا دوس» ، «زرانس» ، «زور و استروس» «زارو سترا» میگفتند، شکل «زردشت» را بیشتر مورخین ارمنی استعمال کرده اند .
(۱۸۹) داکتر ف. مولر F.Müller «زرائشترا» را «مالك شترهای جری» ترجمه کرده. «بورنف» موسس مطالعات زند کلمۀ «زرائشترا» را به این ترتیب دو حصه نموده یکی «زرت Zarath» و دیگر «اشترا Ushtra» و چون کلمۀ اول را «زرد» ترجمه نموده ازان «مالك شتر زرد» بدست می آید. ولی یکنفر دیگر موسوم به هاگ Haug به ملاحظه میرساند که در زبان قدیم باختر زرد را «زیری تا Zairita» میگفتند به این ترتیب اساس نظریۀ بورنف متزلزل گردیده است. «هاگ Haug» (۱) کلمات «زرت» و «اشترا» را بصور مختلف تجزیه و ترجمه نموده یعنی کلمۀ اولی را «پیر» «دل» و «ستایش کننده» و کلمۀ دومی را نه شتر بلکه از «ایوتارا» Uttara مشتق دانسته و (اعلی) ترجمه نموده است و به این ترتیب ترجمۀ «زرائشترا» چنین میشود: «کسی که دل اعلی دارد» یا «کسی که شاعر و خوانندۀ سرود ستایش است» و این تعبیر به مبحث بیشتر ما خیلی موافقت میکند زیرا گفتیم که زرتشتر یکی از جملۀ همان ریشی های دانا و فرزانه ئی بود که در آخر عصر ویدی انقلابی در زمینۀ فکری و حیاتی باشندگان آریانا وارد کرد. چون «گاتها» یعنی قدیمترین قسمت اوستا هم مشتمل بر يك سلسله سرود است و به نمونه و رویۀ سرودهای باستان ویدی ساخته شده «هاگ» به این عقیده است که خود زرتشتر هم شاعر بوده و چون اوستا مخصوصاً «گاتها» عبارت از «مانثراسپنتا Manthracepta» یعنی «سخنان پاك» بود که زرتشتر از طرف هرمزد آورده بود طبیعی باید که آورندۀ این سخنان در جملۀ فضایل دیگر شاعر هم بوده باشد و قراریکه پیشتر شرح دادیم چون گاتها «سرود و چیزی سروده شده» معنی دارد بدون اقامۀ سایر دلایل میتوان گفت که زرتشتر یکنفر ریشی مقتدری بود. ناگفته نماند که «هاگ» کلمۀ (۱) گاتها Gathas جلد دوم صفحۀ ٢٤٦ .
(۱۹۰) زرتشترا» را « رهنمای اعلی » هم ترجمه کرده ، علاوه‌برین این نام را بصورت های مختلف دیگر هم ترجمه نموده‌اند از قبیل : بدست آورنده غنیمت ، بدست آورنده شتر بحیث غنیمت ، ستارة طلائی وغیره وغیره . كلمة دیگر سپنته ، یا سپنتنه یا سپنتمان لقب زرتشتر و معنی آن «سفید» یا « از خانوادۀ سفید » یا «نژاد سفید» است و بعضی‌ها این سفیدی را مفهوم معنوی داده و آنرا « پاكروان » ترجمه نموده‌اند. بهر حال قراريكه بنداهش سلاله نسب زرتشتر را میدهد یکی از اجداد او « سپیتمان » هم نام داشته. شبهۀ نیست که کلمه سفید که در پښتو بصورت سپین دیده میشود در بن کلمه موجود است. حالا که معنی كلمات مذكور تايك اندازه شرح یافت بصورت تبصره در اطراف آن مینگاریم : اگر از نقطۀ نظر وظیفه‌ئی که زرتشتر در جامعه آریائی به انجام رسانید ، نگاه کرده شود معنی ستایش کننده ، خواننده سرود ستایش ، رهنمای اعلی بنام او بیشتر موافق است زیرا مشارالیه مانند ریشی‌های باستان سرود ستایش ساخته و خوانده و توده مردم را بطرف هدف مخصوصی رهنمونی کرده و ذهنیت نو در میان اریاهای اریانا تولید نموده است. امکان زیاد دارد که کلمه «شتر » دريك حصه نام او داخل باشد چنانچه جمعی از مدققین به همین نظریه‌اند . شتر بخدی مهمترین وزیباترین وقوی‌ترین نسل شتر است که در تمام آفاق شهرت دارد وشتر دو کوهانه در تمام دنیا بنام شتر بکتریان هم یاد میشود. تاریخ قدیم آریانا نشان میدهد که کلمات گاو وشتر واسپ در نام‌های آریاهای این سرزمین دخالت زیاد داشت و این کلمات در اسمای خانواده‌ها و اشخاص بزرگ دیده میشود اسم « کیومرت » اولین ادمی که اوستا نام می‌برد اصلاً مرکب از دو کلمه « گوومرد » بود که از
(۱۹۱) ترکیب آنها «گومرد» ساخته شده به تدریج که مفهوم قدیم آن فراموش شده ازان به شباهت اسمای دیگر کیومرث ساخته اند. خاندان شاهی اسپه باختری و اسمای اعضای آن مانند اروت اسپه (لهراسپه) و پست اسپه (گشتاسپه) و غیره مثال‌های برجسته‌ایست و نشان میدهد که یکعدهٔ شاهان و مردان بزرگی به صفت «دارای اسپ‌های تندرو» و امثال آن یاد شده اند. پس هیچ غرابت ندارد که صاحب کتاب اوستا «صاحب شتر زرد» یا «صاحب شتر پیر» و غیره نامیده شده باشد. خویشاوندان و بستگان زرتشتر: پیشتر راجع به نام زرتشتر و لقب او و معنی آنها شرحی داده شد در اینجا میخواهیم راجع به بعضی بستگان و تعلقات خویشاوندی او چند سطری بنگاریم: در یشت سیزدهم یا فروردین یشت بعضی خویشان و بستگان زرتشتر اسم برده شده، نام پدر او پورو شسپه Purushaspa و نام جد او پتیراسپه و نام چهارمین پشت او هچاتاسپه Haehataspa تذکار یافته بعضی‌ها دوازدهم پشت او را به «مانوچیترا» می‌رسانند. در اوستا مانوچیترا پسر ایریو Airyu است و «ایریو» پسر «تری توا» است که از جملهٔ شاهان «پازاداتا» یا پیشدادیان بلخی میباشد. علاوه‌برین چون نام پدر و پدر کلان و چند پشت او به کلمهٔ اسپه منتهی میشود (۱) واضح میتوان گفت که زرتشتر از احفاد دودمان شاهی باختری بوده. اوستا به زرتشتر سه پسر و سه دختر نسبت میدهد. پسران او به نام‌های «ایست واستر»، «اوروت نرا»، «هورچیترا» - (۲) یاد شده و خوردترین دختر او پورچیست نام داشت. زرتشتر که از خانوادهٔ نجیب بود با نجبای باختر خویشی و وصلت کرده، از آنها دختر گرفته و به آنها دختر داده چنانچه دختر فراشترا برادر جاماسپه را که وزیر گشتاسپه (۱) از قبیل پورو تشپه، پی تراسپه، سپتراسپه، هبته اسپه و غیره. (۲) فروردین یشت فقره ۹۸.
(۱۹۳) پادشاه باختر بود ازدواج نموده بود و جوانترین دختر خود « پورچیست» را به جام اسپه برادر فراشتر وزیر پادشاه باختر داده بود . کلمه اسپه که در نام اجداد او ملحق است و خویشاوندی های که باوزرای باختری نموده علاوه بر دلیل واضحی که شجره او به پادشاهان پیشدادی یا پاراداتا وصل میشود عوامل دیگری است که از روی آن میتوان گفت که زرتشتر از نجیب زادگان باختر بود ، دراینجا تولد وپرورش یافته و با تمام خویشان و بستگان خود دراینجا میزیست و در همینجا آئین خویش را اساس گذاشت . زرتشتر در افسانه ها و روایات تصوری: با وجودیکه اوستای باختری دستخوش حوادث روز گار شده معذالك با آنچه که گاتها صحیح ترین قسمت اوستای قدیم شهادت میدهد پیش ما؛ در نام زرتشتر سپنتمان باختری موسس آئین اوستائی و شخصیت او شبهه ئی نیست در باب اینکه بعضی اوهام پرستان این شخص را و همی وخیالی تصور کرده بنام او قصه وافسانه های عجیب وغریب ساخته اند میتوان گفت که اکثر این نظریات یا در هوا وخیالی و خالی از حقیقت است و سراسر به حساب افسانه میرودوتا يك اندازه علت این تصورات قدامت زیاد زمان حیات زرتشتر وانقلابی است که بروزگار و سلطه بیگانگان تازمان فتوحات اسکندر مقدونی وارد کرده است وچون قسمت زیاد اصل اوستای باختری از بین رفته و پسان درعصر پارتی وساسانی وحتی در قرن ۹ مسیحی یعنی تقریباً ۳ صدسال بعداز ظهور دین مقدس اسلام از روی افسانه ها واساطیر، وحافظه ها وسینه ها چیز نوی بمیان آورده اند و الحاقات تازه ئی بدان کرده اند طبعاً پرده تاریکی روی حقایق را گرفته و در نتیجه نه تنها افسانه ها اطراف «زرتشتر» رافرا گرفته بلکه نزديك بود كه بكلی از شخصيت زرتشتر بلخی انکار نمایند و او را شخص و همی وتصوری قلمداد کنند. زرتشتر بلخی طوریکه از روشنائی قسمت های قدیم اوستا معلوم میشود کسی است که
(۱۹۳) مختصر شرح حال وخویشان بستگان ومحیط تولدی و پرورش او گذشت آنچه که عالم تخیل وافسانه و دوری راه وعدم معلومات بمیان آورده پاره نظریات در هم و برهم ومتناقصی است که خود بخود شکل افسانه بخودگرفته وبه جمع داستان میرود وذیلاً بشرح آن می پردازیم : روایات یونانی : یونانی ها قرن ها پیش ازعصر فتوحات اسکندر در شرق راجع بممالک شرقی وساکنین آن وعرف وعادات ایشان يك سلسله چیزها نوشته اند که جنبه زیاد آن داستانی وافسانه است چنانچه حتی نوشته های هرودت که پدر مورخین بشمار میرود ازین چیزها خالی نیست . همین طور راجع به زرتشتر از حوالی قرن ۵ به بعد يك سلسله چیزهای نوشته اند که غیر افسانه حکم دیگری بران نمیتوان کرد . اولین مورخ یونانی که در حوالی ٤٥٠ - ٥٠٠ ق م می زیست واززردشت یاد کرده کزان توس Xantus است . افلاطون فیلسوف یونانی ( ٣٤٧ - ٤٢٩ ق م ) زردشت را بانی مذهب ماژ و پسر اورو مازس Oromazes میداند . دینون Deinon از اسم او نتیجه گرفته و او را یکنفر ستاره پرست قلمداد میکند «هرمی پیوس» که از اهل سمیر نا Smyrna بود زردشت را با ختری وشا کرد ازو ناکس Azonakes یا اگوناکس Agonakes میداند. دیودوروس Diodorus اطلاع میدهد که زو راستر در بین آریانی ها اظهار کرد که قوانین جدیدی را که در بین خلایق شیوع داده روح پاك به او تلقین نموده است تر و گوس پومپیوس TrogusPompeuis اور ا معاصر نینوس شاه اشوری دانسته می نویسد که زور استر شاه باختری عاباً سحت کاملی قوای عالیه دنیائی وحرکات ستاره ها را کشف کرد و آئین ماژرا اساس گذاشت واز دست نینوس بقتل رسید. پلینی Pliny بملاحظه میرساند که زور استر موسس آئین ماژ بوده و در روز تولد خود می خندید. دیو کریسوستم Diochrysostom می نویسد که زوراستر دراثر عشق وعلاقه که
(۱۹۰) به حکمت و عدالت داشت منزوی در کوهی در میان آتش زندگانی میکرد و چون پادشاه وقت با عرفا و بزرگان کشور به دیدن او رفت از میان آتش بر آمده و ایشان را به آئین خود دعوت نمود . کفالیون اظهار میدارد که زورا ستر ماژ و شاه باختری با سمیرامیس جنگیده و این زن او را مغلوب ساخت . هکذا ار بونیوس Arbonnus از جنگ نینوس بازوراستر باختری بی اطلاع نبود ، به همین منوال ابوز بروس Eusebruis از جنگ زورا ستر ماژ پادشاه باختر با نیوس حکایت میکند . Teon تئون باشنده شهر اسکندریه جنگ سمیرامیس و زوراستر بلخی را متذکر میشود «امینوس مارسلینوس» زوراستر را یکنفر باختری خوانده و میگوید که هستاسپ Hystaspes پدر داریوش عقیده ماژها را شیوع داد . سویداس Suidas به وجود دو زوراستر قایل است یکی را زوراستر فارس و مدعی سردار و بزرگ ماژها میداند و دیگر را يك نفر عالم هیئت و منجم اشوری قلمداد میکند که در زمان نینوس زندگانی بسر می برد. کتزیاس Ktesias نقل میکند که زوراستر معاصر پادشاه اشور نینوس وزنش سمیرامیس بود مشارالیه قصه لشکر کشی پادشاه اشوری نینوس را بر علیه پادشاه باختر یعنی زردشت حکایت مینماید . اگاتاس Agathas ٥٣٦-٥٨٣ می نویسد که زردشت معاصر هستاسپس بود و این هستاسیس معلوم نیست که پدر داریوش یا کس دیگر است . طوریکه پیشتر اشاره شد این روایات با وجودیکه همه اش از منابع یونانی نشئت کرده ولی تناقض و اختلافات نظر در آن به حدی است که خود بخود در قطار افسانه قرار میگیرد و نشان میدهد که معلومات مورخین قدیم یونان راجع به شرق پیش از فتوحات اسکندر چقدر جنبه داستانی داشته است .
اوستا کلمۀ اوستا را مستشرقین اروپائی بصورت های مختلف ترجمه و تعبیر نموده اند بعضی آنرا «مضمون» و بعضی اشتقاق آنرا از کلمه «ایستاک Apstak» گرفته «وقانون» ترجمه کرده اند. پروفیسر «گلدنر» از پروفیسر «اندر آس» نقل کرده گوید که کلمه اوستا و یا «اوستاک» پهلوی از کلمه «اوپستا Upasta» مشتق است که معنی آن اساس و بنیان و متن اصلی میباشد (١) کلمه «زند» را که به آن ملحق میکنند بصورت صفت تعبیر میشود و آن دو معنی دارد «شهر» و «نماز» و اصلاً از کلمه «زانتو Zantu» بمیان آمده است. پس معنی اسم مرکب «زنداوستا» بيك تعبیر «کتاب یا قانون شهری» و به تعبیر دیگر «کتاب دعا و نماز» میشود. بعضی های دیگر «زند» را از «ازانتی Azanti» گرفته و «شرح و بیان» ترجمه کرده اند. الحاق کلمه «زند» به اوستا به این معنی اخیر چیز تازه است زیرا مقصود از شرح و بیان تفسیر اوستا است که بزبان پهلوی نوشته اند و «پازند» بجای خود شرحی است که برای زند نوشته اند. بعضی های دیگر مدعی اند که اوستا بمعنی مجهول است به این طریق که این کلمه مرکب از دو قسمت است «او» بمعنی «نه» و «ستا» بمعنی «دانش» و معنی شکل مرکب آنها غیرمفهوم مجهول میشود و علت این تعبیر را چنین مینویسند که چون اوستا باختری منحصر به دو نسخه بود و هر دو در اثر تهاجمات اسکندر از بین رفت در عصر پارتی و ساسانی که شروع به جمع آوری پارچه های خطی نمودند معنی آنرا عموماً نمیفهمیدند و به این مناسبت آنرا اوستا یعنی مجهول نامیدند، لیکن روی هم رفته نسبت به تعبیر اخیر نظریاتی که اول ذکر نمودیم صحیح تر بنظر میخورد. انسیلکلوپیدیای بریتانیا می نویسد (١) صفحه ٤٧ گاتهای زرتشت تالیف پور داود.
(١٩٦) که صورت قدیمی نام اوستا " او پستاک Avistak ، بود و معنی حقیقی آن معلوم نیست. روی همرفته اوستا ومخصوصاً «گاتها» عبارت از مانتر اسپتا Manthracepta یعنی «سخنان پاک» است وبر مجموعه هدایات وقوانینی نسبت میشود که زرتشتر از طرف هرمزد آورده بود. اوستای اولی یا باختری: اوستای اولیه یا اوستای باختری باشکل و وضعیت اصلی خود چیزی بوده که متاسفانه تعریف صحیح آن امروز محال است ونمیتوان گفت که چقدر آن ازبین رفته و چه باقی مانده. درین شبه نیست که چون گشتاسپ پادشاه باختر به دین نو گروید حکم داد که مجموع قوانین اوستائی را روی پوست گاو نویسند و به معابد مملکت تقسیم نمایند ولی واضح معلوم نمی شود که چند نسخه نوشته و بکجاها تقسیم کردند پلینیوس Plinius از روی کتاب هرميپوس مینویسد که کتاب مذهبی زرتشتر مرکب از دو ملیون شعر بود طبری تذکار میدهد که اوستاروی ١٢ هزار پوست گاو نوشته شده بود. این ارقام اگرچه تا يك اندازه فصیح است باز هم قرار مطلوب ازان نتیجه قاطعی نمیتوان بدست آورد زیرا معلوم نمیشود که این ١٢ هزار پوست گاو يك نسخه اوستا بود یا بسیار، بهر حال با وجود یکه ارقام فوق جنبه مبالغه کارانه هم داشته باشد از آن واز روی اوستای موجوده واضح معلوم میشود که اصل اوستا چیز ضخیم وبزرگی بوده وبر ٢١ کتاب یاسك تقسیم شده بود. اوستای نو: وقتیکه زرتشتر آئین خود را بحضور گشتاسپ پادشاه باختر عرضه داشت، در اثر حکم پاد شاه باب مناظره بین او ودسته از علمای باختری باز شده و در نتیجه پادشاه واهل دربار به دین او گروید، آنگاه گشتاسپ حکم کرد تا قوانین آئین نورا با آب طلا روی پوست گاو نوشته به معابد مملکت تقسیم نمایند پس اصل اوستای باختری هر قدر نسخه که داشت همه اش در باختر
(۱۹۷) وسائر نقاط آریانا تقسیم شده بود و این نسخه ها در تمام دوره ها ئیکه اولادۀ دودمان اسپه باختری در آریانا حکمفرمائی داشتند همه جا بجای خود باقی و از گزند مصون بود. چون متعاقباً يك دورۀ پر هرج ومرج شروع شده آشوری ها مثل نینوس وسمیرامیس و سالمانسار دوم، تیکت پیلسر دوم خاك های ماد و فارس را زیر و زبر کرده گزندشان تا باختر و حواشی غرب آریانا رسید و پس از ان سیروس و داریوش هخامنشی به حملات شروع و هفت سال جنگ با پادشاهان مملکت ما نمودند. درین گیردارها که تقریباً از اواسط قرن ۹ ق م تا موقع ظهور اسکندر در خاك های آسیائی دوام کرد، شیرازۀ زندگانی از هر نقطه در آریانا بهم خورده و در اثر جنگ های بیگانگان به معابد و آثار مذهبی خسارات مدهش رسید و کتب و آثار قلمی و منجمله نسخه های اوستای اصلی هم از بین رفت. شاهان هخامنشی بعد از تقریباً ۷ سال پیکار بالاخره غلبه یافتند. ایشان که باسطحه و تماس چندین قرنۀ سامی در عرق وخون وثقافت رنگ سامی بخود گرفته بودند در اثر جنگ های مذکور مجدداً به کانون تهذیب صاف آریائی در آریانا تماس پیدا کرده و آئین اوستائی را برگزیدند و با خود به فارس بردند و از اختلاط آئین باختری اوستائی و موهومات قدیم سامی و بابلی مذهبیی بین این هر دو بمیان آمد. در ین گیر ودار ها بعض نسخه های قیمتی اوستا هم از آریانا به فارس رفت چنانچه گویند يك نسخۀ آن همان اوستائی بود که اسکندر همرای «استخر» طعمۀ حریق ساخت و يك جلد دیگر آنرا از هر جائی که بدست آورد به یونان فرستاد. بهرحال چیز یکه مایه خوشی و مسرت است این است که باوجود این همه مصائب وبد بختی ها که درطی آن نسخه های اوستا پراگنده ونابود شد باز هم مقصد بیگانگان در امحای معارف و تهذیب و آئین قدیم باختر و کتاب اوستا بکلی بر آورده نشد خواه از روی نسخه که به یونان فرستاده شده بود خواه از روی خاطرا تیکه
(۱۹۸) در سینه‌ها و حافظه‌ها محفوظ بود خواه از روی پارچه‌های متفرق دیگر آنقدر مدارک و آثار کافی بدست آمد که ازان مجموعه ئی بسازند و نظام و قوانین حیاتی، مدنی تهذیبی قدیم باختر را تجدید نمایند. چون جمع کردن و تدوین اوستای نو هم شرحی دارد ذیلاً صورت مختصر به آن می‌پردازیم: اولین کسیکه بخیال جمع آوری افتاد ولکش Volkash یا «ولخش» پارتی بود و چون در میان پارتی‌ها اقلا چهار نفر به این اسم سلطنت نموده اند مدققین جمع کنندۀ اوستا معرو فترین ولخش‌ها «ولجس اول را میدانند (۱) که معاصر «نرو Nero» امپراطور رم بود و در نیمۀ دوم قرن اول مسیحی سلطنت داشت. ولخش اول و برادرش تریداتس Tridates هر دو پیرو آئین زردشتی بودند و حتی «تریداتس» خودش موبد بزرگ بود و این نظریه را مکاتیبی ثابت میکند که بین نرو و این دو برادر تبادله شده است. بهر جهت اولین اقدام در جمع آوری کتاب اوستا از طرف ولخش پادشاه پارتی در ربع سوم قرن اول مسیحی بعمل آمد و این اوستا تا هر اندازه‌ئی که جمع شده بود تا ظهور ساسانیان باقی ماند. موسس سلاسۀ ساسانی «اردشیر» چون پسر يك نفر کاهنی بود که بنام «بابك» در يك معبد «اناهیتا» در شهر استخر مجاوری میکرد در اثر توصیۀ پدر به جمع آوری اوستا اقدام نموده تنسار Tansar بزرگترین عالم وقت خود را امر داد که هیئتی تشکیل داده و به تعمیل این کار اقدام کند چنانچه تا اندازۀ زیاد درین راه صرف مساعی بکار برده و آنچه در عصر پارتی جمع شده بود مکمل تر ساخت. بعد از اردشیر پسرش شاپور اول (٢٤١ - ٢٧٢ بم) سومین شخصی است که در جمع آوری اوستا مجاهدت نمود. مشار الیه حکم داد تا بعضی مباحث علمی، حکمتی، ستاره شناسی، فلسفی، جغرافیائی را از کتب قدیمۀ هند (۱) قرار نظریه دار مستتر
(١٩٩) و یونان ترجمه نموده داخل اوستا نمایند. به این ترتیب اوستای نو در اثر يك سلسله اقدامات جدی بدست جمعی از علما و موبدان بزرگی و زحمات زیاد جمع شد و با وجودیکه تقریباً يك ثلث اوستای قدیم را نمایندگی میکند اینقدر شد که بکلی از بین نرفت و علاوه بر اینکه مبادی و اصول آئین قدیم زرتشتر بلخی را بما معرفی میکند صفحهٔ درخشانی از تاریخ و عظمت باستانی و تهذیب يك عصر معین کشور ما هم بشمار میرود . تقسیمات اوستا : اوستا را معمولا به دو حصهٔ بزرگ تقسیم میکنند حصهٔ اول و دوم . حصهٔ اول شامل کتابهای ذیل است: (١) یسنا Yasna (٢) ویسپرد Visperad ( ٣ )و ندیداد Vendidad این سه کتاب در اوراق قلمی به دو شکل دیده شده هر کدام تنها تنها یا هر سه یکجا و مخلوط، در صورت اول هر کدام دارای ترجمهٔ پهلوی و در صورت دوم بدون ترجمه میباشد و ازین جهت مجموعهٔ هر سه کتاب را ( و ندیداد ساده ) گویند زیرا ساده است و از خود ترجمه ندارد . حصهٔ دوم شامل دو قسمت است یکی خوردهٔ اوستا و دیگری پشتها یا سرود ستایش که تعداد اولیهٔ آنها زیاد بوده و حالا جز (٢١) آن باقی نمانده است . بعضی ها مجموعهٔ این هر دو را ( خورده اوستا ) یعنی اوستای خورد میگویند و این کتاب مرکب از اوراد کوچکی است که نه تنها موبدان و علما بلکه تمام مردم از بر داشتند و در مواقع معینه روز - هفته - ماه - سال میخواندند . بصورت دیگر که نام حصهٔ اول و دوم را نگذاریم و مشتملات هر دو را حساب کنیم اوستا را به پنج کتاب تقسیم میکنند (١) یسنا - (٢) و یسپرد - (٣) و ندیداد (٤) پشت (٥) خورده اوستا .
( ۲۰۰ ) ( ۱ ) يسنا : مهمترين قسمت اوستا است . معنی آن پرستش و ستايش است و مرکب از ۷۲ فصل ميباشد و ۱۷ فصل آن سرودهای گاتها را تشکيل ميدهد که از حیث لهجه و زبان و غیره قدیم ترین قسمت اوستا است . ( ۲ ) ویسپرد : مجموعه ایست که هنگام رسومات مذهبی و اعیاد سروده میشد و آنرا به ۲۷ جزء تقسیم کرده اند . ( ۳ ) وندیداد : و ندیداد مرکب از ۲۲ باب یا فرگارد است و هر باب تقریباً موضوع معینی دارد مثل فرگارد اول از آفرینش زمین و ۱۶ قطعه خاك اوستائی و خواص آنها و ساکنین آن بحث میکند و فرگارد دوم داستان های «يم» يايما پادشاه را شرح میدهد. فرگارد های ديگر هر کدام مبانی اخلاقی ، پاکی و نظافت و راستی و راستکاری را توصیه مینماید . ( ٤ ) يشت : پشت ها بیشتر بصورت شعر بوده میتوان مجموعه آنرا سرود ستايش ، خواند ۲۱ پشتی که باقیمانده هر کدام يك چيز مخصوصی را توصیف میکند . داستان های تاریخی تماماً در پشت ها شرح داده شده است . ( ۵ ) خورده اوستا : عبارت از اوراد و دعاها وغیره است و چون در عبادات روزانه مورد استعمال داشت نه تنها موبدان بلک همه مردم آنرا از یاد داشتند. خورده اوستا چیز تازه و نو است که در زمان شاه پور دوم «آذر بد مهر اسپند» انرا تالیف کرده است . * * * گات ها : گرچه گات ها فصل ۱۷ يسنا را تشکیل داده و به عبارت دیگر جزء آنست معذالك از چندین نقطه نظر که ذيلا شرح میدهیم از تمام سائر قسمت های اوستا متمایز است و نشان دادن ممیزات آن برای ثبوت ارتباط دو صفحه تهذیب ویدی و اوستائی آریانا اهمیت خاص دارد . گات ها قرار عقيده تمام مدققین نسبت به تمام سائر قسمت های اوستا
(۲۰۱) قدیم تر است و این قدامت قرار مطالعاتی که بعمل آمده در زمینه های مختلف زبان ، مفکوره ، اشکال جملات و غیره به مشاهده و ثبوت رسیده است . چیز دیگری که گاتها را از سائر قسمت های اوستا متمایز ساخته این است که گاتها به نظم است و سایر قسمتهای اوستا به نثر میباشد چنانچه خودکلمۀ گاتها «سرود و چیزسروده شده» معنی دارد، از روی تخنيك شعری گات ها پنج دسته شعر یا سرود را دربرمیگیرد که به قافیه جدا گانه ساخته شده . دارمستتر اظهارمیدارد که : «گاتها قدیمترین قسمت اوستا است و سرودهای آن خواه عینا، خواه بصورت عقاید و خواه بنام و بحیث مهم ترین قسمت کتاب در تمام اوستا ذکر شده و تدقیق روح کلام، این نظریه را ثابت میکند.زبان و شکل جملات آن قدیم است و دارای اشکال و کلماتی است که درزبان زند عامیانه ازبین رفته و تنها شباهت آنرا درقدیم ترین زبان هند یعنی زبان ویدی میتوان یافت .گاتها به نظم است و تنها قسمت اوستااست که بزبان شعر نوشته شده » (۱) . از روی تحقیقات دارمستتر واضح میشود که گات ها قدیم ترین قسمت اوستااول بعلت اینکه بصورت شعر سروده شده و باز از نقطۀنظر زبان و کلمات و جملات به سرود های ویدی شباهت بهم میرساند.لذابه این اساس گفته میتوانیم که گاتها حلقه ایست که آخرین سرودهای ویدی وسائر قسمت های اوستا رابهم وصل میکند . همان قسم که گات ها تقریبا دنباله سرود های ویدی است «زرتشت را هم بحساب ریشی ها آمده و قراریکه پیشتر در مبحث شخصیت زرتشتر گفتیم مشارالیه از جمله همان ریشی ها و حکمای دانا بوده و نظر به اقتضای زمان ومحیط، انقلابی در افکار و نظریات دانایان قدیم آریانا بعمل آورده است . گات ها در سلسله تاریخ زبان و ادبیات قدیم آریانا صفحه ایست معین که آخرین سبك ادبی ویدی وطرز انشای عصر اوستائی را بهم پیوند میزند . خلاصه (۱) صفحه ۹۸ مقدمه جلداول زنداوستا جلد ۲۱ سالنامه موزة گيمه .
(۲۰۲) گات ها مرکب از پنج دسته سرود است و به اسمای ذیل یاد میشوند : (۱) گاتا او ناویتی . (۲) گاتا او شتاویتی . (۳) گاتا سپنتا مینیو . (٤) گاتاو هو خشراترا . (ه) گاتا واهیشتو ایشتی . اهمیت اوستا در تاریخ آریانا: با وجودیکه اوستای قدیم باختری دستخوش حوادث روز گار شده اوستای موجوده راجع به دوره های باستانی کشور گشتاسپه وزردشتر روشنی زیاد می اندازد . از روی آنچه که پیشتر شرح یافت به وضوح معلوم میشود که متن اوستا راجع به دوره های تاریخ باستانی افغانستان نه تنها من حيث دین و آئین و عرف وعادات وحیات اجتماعی وغیره روشنی می اندازد بلکه به صورت دقیق وپیمانه وسیع وضعیت سیاسی وسلسله های سلطنتی باختر را توضیح میدهد . باب مهمی که اوستا من حيث تعلقات خارجی باز میکند فرقی است که بین آریاهای اوستائی و آریاهای بدوی که داخل این دیانت نبودند بمیان آورده و در مقابل تودۀ آریائی اوستائی باشندگان آریانا و آریاهای بدوی ماورای سر دریا و اقوام غیر آریائی آن قسمت ها و آریاهای که در قسمت غرب هنوز پیرو دیانت و تهذیب اوستائی نشده بودند وسامی های بین النهرین و بابل تمیز کرده است . اوستا اولین منبعی است که تودۀ «آریا» و «توریا» را باهم مقابل کرده و به مقصد کامیابی جامعۀ آریائی مهذب اوستائی علاوه اصلاحات حیات اجتماعی از تشکیل نظام سلطنتی و دودمانهای شاهی آن بوضاحت تمام صحبت میکند . اوستا هرج ومرج ها و پراگندگی هائی را که داستانهای جدیده وتصرفات قصه سرایان وارد کرده از بین برداشته زمینه را روشن میسازد و موقع نمیدهد
( ۲۰۳ ) که نام های پادشاهان دودمان باختری و کارنامه های بزرگ آنها به کسان دیگر داده شود. اشتباهاتی که تا امروز از طرف بعضی ها در تعبیر نام های پادشاهان باختری آریانا شده چیز مضحکی است که امروز خود همان منابع به اغلاط خود پی برده است . با وجودیکه از یکطرف متن اوستا و سرود های وید حاضر است و از طرف دیگر ماد و هخامنش و مرا کز و پایتخت ها و هیچ اثر آنها در اوستا وجود ندارد همینکه به دستیاری مدققین مغرب پاره روشنی از طرف اروپا به پادشاهان ماد و اولاده تیسپیس Teispes جد سلاله انشان Anshan و فارس افتاد باوجودیکه هريك از خود در کتیبه های اشوری و خود نامی داشتند نویسندگان فارس يك يك نام دیگر از پادشاهان باختری انتخاب کرده و بدون سنجش عصر وزمان و وقائع به آنها تحمیل کردند . این اشتباهات در اذهان علمای اروپا راه ندارد و از ین بعد در هیچ جا مو ردی جز مضحکه پیدا نخواهد کرد همچنین معلو مات جغر افیائی که اوستا مید هد هم در تا ریخ کشور ما مقام با اهمیتی دا ر د زیرا ا ز روی آن میشو د به صحت کا مل پهنا ئی قلمرو و حدود حکمر مائی پاد شاهان آر یانا را تعین نمود پس اوستا از نقطه نظر تاریخ باستانی کشور ما منبع خیلی موثق و بزرگی است که «ودا» هم با آن هم نوا شده در دوره های باستانی روشنی زیادی می اندازند . مطالع گرامی که این اثر را تا اینجا مطا لعه کر ده میداند که آ نچه ما راجع به عصر ویدی تاریخ مملکت خود نوشته ایم محور اساسی کار ما خود متن سرود های ویدی بوده و ضمناً برای توضیح و تشریح کلمات و اسما و جملات سرود مذکور از نظریه و تحقیقات مدققین شرقی و غربی هم کار گرفته ایم و گمان میکنم این رویه مصون ترین راهی باشد که يك قوم را از روی عنعنات وماخذ صحیح و موثق خود آنها مطالعه کرد . عین همین کار را در فصل سوم
(٢٠٤) تاریخ قدیم کشور خویش هم اجرا میکنم واین کاری است که در حقیقت امر ازهمان روزگار باستان همیشه در مملکت ما تعقیب شده و شاهد آنهم این است که هرچه : آثار وعنعنه وتاریخ وداستانهای رزمی وحماسی وقصص، فولکلور وادبیات داریم همۀ آن انعکاس خاطرات قدیم سرود ویدی ، اوستائی است. بعبارت دیگر وید واوستا دوصفحه پیوست تاریخ قدیم ما است ومیتوانیم بگوئیم که تاریخ باستانی کشور کهن ما از اکثر ملل پیشتر نوشته شده . * * * درین شبهۀ نیست که اوستا جنبة مذهبی دارد ، سرود ویدی هم جنبه مذهبی داشت ولی تا کدام اندازه از ان معلومات قیمت داری برای جغرافیه وتاریخ وروشن ساختن قبایل وعرف وعادات وسویۀ زندگانی و گوشه های اجتماعی حیات ما ـ که در حقیقت انتظار از تاریخ هم همین است ـ بدست آمد. همانطوریکه اوستا نسبت به سرود متفرق ويد يك آئين وديانت مشخص را باتمام قوانین واساس وفروعات آن نمایندگی میکند در قسمت تاریخ وجغرافية آریانا هم به مراتب دقیق تر صحبت میکند ومفادش بیشتر ازین است که وقایع درهر رشته تا اندازۀ زیاد تسلسل دارد نقاط جغرافیائی آن عموماً مشخص است ووقایع با اراضی ارتباط و کمال هم آهنگی دارد وهمه تحت اقتضا و پرو گرام ائين يك ملت ، يك سياست ، يك مملكت ويك نظام شاهی بزرگ ومقتدر بمیان آمده وبعض « فرگادهای» وندیداد بذات خود تنها بايك مبحث جغرافیائی آریانا ويا يك رساله تاریخ پادشاهان بزرگ و پیروزمند است . * * * ملتفت باید بود که در بعض قسمت ها فهمیدن اصطلاحات اوستا ومخصوصاً تعبیر آن من حيث وقایع تاریخی تا يك اندازه مشکل است ولی با وسعت نظر مشکلات خود بخود حل میشود « گایگر » جرمنی به این عقیده است که پهلوانان وشاهان وقبایل آریائی وغیر آن که در اوستا ذکر شده اند همه وجود
(٢٠٥) خارجی داشته و واقعات متذکره ومربوطة آنها هـ اش وقایعی است که حتماً بعمل آمده است و چون مشارالیه جدی ترین طرفدار این مسئله است که اوستا و تهذیب آن مربوط به خاک های کشور ما است خود قضاوت میتواند که اوستا در روشن کردن تاریخ قدیم مملکت ما چه اهمیت بزرگ دارد. علاوه برین اگر تا حال اشخاص متذکرة اوستا تنها در متن این کتاب اسم برده شده بود تازه از زیر خاک هم شواهدی برای تائید وجود آنها در يك وقتی بمیان آمده است. گوپت، یا گوپت شاه یکی از اشخاص متذکرۀ اوستا که اسمش در کوش یشت ذکر شده تا حال اگر جنبة داستانی داشت کشفیات جدید قل برزو، نزديك سمرقند نشان میدهد که در زمانی هائی که آریاها بیشتر جنبة مالداری داشتند در جاممۀ آریائی دو طرفۀ اکسوس پادشاهی میکرد چنانچه صنعت کاران عصر مفکورۀ پادشاهی او را در عصری که در جامعۀ آریائی مال داری مخصوصاً تربیۀ رمه های گاو اهمیت بسزا داشت طوری تصویر کرده اند که سر پادشاه بصورت انسان و باقی بدنش بشكل بدن گاو است و او را «پادشاه شبان» خوانده اند این کشفیات امیدواری میدهد که شواهد سائر شاهان و شخاص متذکرۀ اوستاهم روزی از حوزۀ اکوس از اراضی باختر و سغدیان کشف خواهد شد. اوستا از نقطه نظر تاریخ سیاسی تهذیبی ، ادبی آریانا اهمیت فوق العاده دارد و قدیم ترین منبعی است که از تشکیل اولین نظام سلطنتی آریائی در آریانا صحبت کرده و بحيث يك مأخذ تاریخی از زمانه های باستان سلسلة آنرا تا بعصر خود میرساند دودمان های سلطنتی بشدی را پشت های اوستا با اسمای شاهان آن نام میبرد و سیاست مشخص و قلمرو سلطنت آنها را با تذکار ولایات معین خاطر نشان میکند و به مخالفین ماورای سرحدات آنها در شمال و غرب اشاره ها مینماید پس یگانه سرزمینی كه يك صفحة تاریخ ادبی، تهذیبی و سیاسی آن سرود ویدی است صفحه دیگران اوستا است و این کشور آریانا یا افغانستان است.
تشکیل نظام سلطنتی آریانا در بخدی « آریانم هورئینو » یا « فرشاهی آریانی » در تمهید این مبحث ذکر شد که مدنیت اوستائی عین مدنیت ویدی و مدنیت ویدی بجای خود دنبالۀ ثقافت عصر پیش از مهاجرت و یادگار و انعکاس زمانه مسعودی است که آریائی ها در کانون حیات مدنی مشترکۀ خویش در باختر بسر میبردند و از همین جهت اثرات زندگانی « میمون بخدی » چه از جنبه های مذهبی و مدنی و چه در قسمت های نظام حیات اجتماعی و سلطنتی و غیره در سرود های ویدی و اوستائی مشهود است . همان طور که شعرای عصر ویدی در عصر خویش و سرودهای خود از داستان زمان گذشته و از حکمفرمایان اولیۀ آریائی مثل یما پادشاه و غیره سخن میرانند و سلسلۀ دودمان شاهی باختری را به ارباب انواع پیوند میزنند اوستا هم به عصر خویش به آستانه زمانه های گذشته نظر افگنده اوائل خانواده های سلطنتی و شاهان آریائی را به زمانه های مجهول متصل میکند و با وجودیکه اصل اوستای باختری در اثر حوادث روزگار و جنگ های طولانی با آشوری ها هخامنشی ها و حملات اسکندر مقدونی از بین رفته و آنچه که در دست است بیشتر ثمرۀ خاطره هائی پریشانی است که در عصر پارتی گردهم جمع شده معذلک از خلال بعضی قسمت های حقیقی و قدیم اوستائی حقایق بخوبی معلوم میشود و صحت آن از روی مقایسه و مقابله سرودهای قدیم وید به اثبات میرسد و با اختلاط اشاره های متن « ودا » و « اوستا » میتوان تا يك اندازه زیاد حقایق مطلب را نه تنها در قسمت های مذهبی و مدنی که بذات خود در هر کدام روشن است بلکه خطوط اساسی نظام سلطنتی آریائی باختری را بصورت صحیح رسم نمود. متن اوستا از خانواده های سلطنتی باختر بنام « پاراداتا » و « کاوی » و « اسپه » ذکری بمیان آورده و اسمای شاهان هر دودمان را بیان کرده است و در بعضی قسمت ها سرود ویدی هم به آن همنوا شده و موضوع را روشن تر میکند.
(۲۰۷) قراریکه از روی سرود ویدی و اوستا معلوم میشود نقل داستان ها و قصه سرائی مخصوصاً تذکار کارنامه های پادشاهان و پهلوانان گذشته همیشه در آریانا رواج داشته و این داستان ها به آب و تاب مخصوص در دربار پادشاهان و بزرگان ملی ما خوانده میشد . پیشتر در فصل ویدی (صفحه ١٢٤) دیدیم که ریشی ها به چه ترتیبی پادشاهان را مدح میکردند و سرود های مدحیه میساختند علاوه برین چون احترام اجداد در میان آریایهای عصر ویدی متداول بود ازین جهت هم اسمای پادشاهان و دیگر شخصیت های بزرگ در سرود ها داخل شده بود. در اوستا این رویه به مراتب انبساط یافت و علاوه بر معلومات متفرقی که درین زمینه از حصص مختلف آن بدست می آید یشت ها و مخصوصاً پنج یشت که عبارت از: آبان یشت، رام یشت، گوش یشت، ارد یشت، و زمیاد یشت میباشد سراسر يك فصل مستقل تاریخ است و دودمان های سلطنتی آریانا و اسمای شاهان مربوطه هر کدام از قدیم ترین زمانه ها که تحدید آن مشکل است تا عصر خود اوستا مرتب ذکر شده در سرودهای ویدی اسمای شاهان آریائی زیاد ذکر گردیده ولی مانند اوستا تسلسل در آن وجود ندارد. لذا از روی ماخذ ویدی بلاشبهه گفته می توانیم که پادشاهانی معاصر سرودها و پیش ازان در آریانا به سلطنت رسیده اند و اوستا با تسلسل و ارتباط آنها بهم رشته بدست میدهد که زمانه های قبل التاریخ را به عصر اوستا وصل میکند. * * * ظهور اولین و قدیمترین سلطنت آریائی در باختر موضوعی است که جمعی از مدققین را بخود متوجه ساخته . «وی وین دوسن مارتن» به این عقیده است که در حوالی قرن ١٥ ق م امپراطوری های بزرگی در باختر و در بین النهرین کنار دجله و فرات وجود داشت، درین زمان در مصر دودمان رامسی های جنگجو حکمرانی داشتند . (۱) (۱) صفحه ۱۰ مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند .
(۲۰۸) بر علاوه دو نفر از محققین دیگر اروپائی دونکر Duncker وویلیم گایگر Weilliem Gaiger چنین نظریه دارند که پیش از هخامنشی ها و پیش از مادها سلطنت مقتدری در باختر وجود داشت و مرکز ثقل تهذیب آریا درین علاقه بود ازین بیانات واضح معلوم میشود که اقلا" در قرن ۱۵ قم سلطنت مقتدری در باختر وجود داشت و این سلطنت قدیم ترین حکومت آریائی است که با دولت های سامی بین النهرین و مصر معاصر بود دودمان سلطنتی و شاهانی که اوستا مسلسل نام می برد کسانی هستند که نظام اولین سلطنت آریائی را در آریانا قایم کرده و مرکز این سلطنت نیرومند و مقتدر شهر زیبای بخدی بود. پادشاهان دولت آریائی که اوستا تذکر میدهد " نصب العین " سیاست قوة اداری مخصوصی داشتند و عمده آنها اساس امور را بلا استثنا بيك رنگ تعقیب کرده اند قلمرو این پادشاهان بزرگ همان ولایات شانزده گانه اوستا است که بجایش شرح خواهیم داد و همان اراضی را در بر میگیرد که در فصل دوم تحت عنوان آریانا حدود آنرا به شهادت مورخین و جغرافيه نگاران كلاسيك يونان ولاتين معين كردم . سیاست داخلی شاهان بخدی ترویج قانون آریائی و بلند بردن معنویات قوم " آبادی و سرسبزی کشور، انبساط زراعت واصول آبیاری ، ترویج اصول صحی ، تربیة پهلوانان و جنگجویان بود. با این رویه ایشان موفق شده بودند که بر علیه "تورناها" و "هوناء" و "دانو" اقوام آریائی بدوی شمال سر دریا و آریایهای بدوی غربی علاقه های مازندران وطبرستان واقوام سامی بین النهرین و بابل مبارزه کرده ، تهذیب باختری را فایق نگه دارند و به بهترین وجهی هم به این سیاست هوشمندانه در داخل وخارج موفق شده بودند. سرود ویدی واوستا اگر در ظاهر امر در اثر احتیاج مبرم مذهبی بمیان آمده اند در حقیقت هر كدام صفحه از تربية اخلاقی مادی و معنوی اولاد آریانا است که دانایان کشور بر طبق اقتضا آت نژاد
(۲۰۹) و محیط و مطابق سیاست ملی و سلطنتی آریائی بمیان آوردند . از اوستا تا شعرای داستان سرای قرن ٤ هجری : پادشاهانی که وید بصورت پراکنده ذکر کرده و اوستا تحت نام های خانوادگی پاراداتا و کاوی و اسیه مرتب و مسلسل با نصب العین و سیاست و قلمرو مشخص و معین ذکر میکند از عصر اوستا به بعد در دوره های تاریخ ملی آریانا ، خراسان ، افغانستان همیشه ذکر شده و اسمای بزرگ و کارنامه های درخشان آنها به اندازه ئی در عنعنات رزمی تاثیر افگنده که گمان نمی کنم واقعه ازین بیشتر و عمیق تر در دفتر خاطرات بشر ثبت شده باشد . از عصر ویدی تا اوستا از اوستا تا قرن سوم و چهارم هجری و از شاهنامه های این عصر تا امروز عقیده و زبان این مملکت برچه بوده يك واقعه که وقت بوقت تذکار و باقوت بیشتر تجدید شده اسمای پادشاهان بزرگ ما و کارنامه های درخشان ایشان است که روزی در سرودهای وید ، زمانی در یشت های اوستا و وقتی هم در شاهنامه ها تکرار شده و آوازۀ عظمت و نیرو و جهانبانی آنها گاهی خاموش نشده و خاموش نخواهد شد . تاریخ ملی ما نشان میدهد که دانایان قوم و پادشاهان مدبر ما هروقت خواسته اند روحیات قوم را تکانی بدهند یکی از بهترین وسایل آنها تذکار نام پادشاهان قدیم آریانا و کارنامه های با افتخار آنها بود . در عصر اوستائی همین کار آریائی هارا بهم پیوست و متحد ساخت ، از قرن دوم هجری تا قرن چهارم باز همین مفکورۀ بزرگ باعث جنبش های آزادی خواهی در حوزۀ مرغاب و هری رود شده و زمینه را برای ظهور سلطنت های مستقل و آزاد اسلامی خراسانی در سیستان و هرات و باختر فراهم نمود در اوستا پادشاهان قدیم آریانا جزء مندرجات يك كتاب مذهبی ذکر شده اند . در قرون بعدتر تا زمان انتشار دین مقدس اسلام و بعد از آن مجموعه ها و کتب علیحدہ ئی برای تذکار اسم و کارنامه های آنها وقف شد و به این ترتیب نام و نشان و شهرت
(۲۱۰) آنها دهن بدهن افتاد و بشکل داستان وقصه در تمام اقطار کشور و خارج آن منتشر شد و بعد از فتوحات اعراب یاد گار خاطرات قدیمه چه تحریری و چه در حافظه ها نزد طبقۀ دهقان در ییلاق ، ودهات باقی ماند . دانشمندان آریانا یاخراسان این وقت بار دیگر بفکر افتادند تا در تربیۀ ملی و تقویۀ روحیات قومی از تذکار کار نامه های پادشاهان وپهلوانان باستانی مملکت کار بگیرند این مرام از مدتی در دلها نهفته بود تا دورۀ علم پروری خاندان منور سامانی رسید و زمینه برای پرورش چنین امیدی از هر حیث مستعد شد پادشاه ، وزیر ، حکومت، محیط موافق افتاد و مخصوصاً دربار احمد بن اسماعیل و نصر بن احمد و نوح بن نصر که رویهمرفته سال های بین ٣٤٣-٢٩٥ هجری را در بر میگیرد مساعدترین همۀ زمانه ها بود یکعده فضلا و دانشمندان و گویندگان بزرگ از نقاط مختلف خراسان قد علم کرده و درین زمینه قلم بر داشتند ولی باز مرکز این جنبش بزرگ و کانون تجدید خاطرات باستانی و مبدأ تقویۀ روحیات ملی باختر یعنی سرزمینی بود که وید واوستا را به جامعۀ آریانی تقدیم نموده بود ، به تعقیب ریشی های ویدی و گویندگان اوستائی جمعی از دانشمندان بلخی مانند ابو منصور محمد دقیقی بلخی، ابو علی بلخی، ابوالموید بلخی ، ابوشکور بلخی ویکعده فضلای دیگر بلخ مصمم شدند تا خاطرات عظمت وجلال پادشاهان قدیم کشور خود را تجدید نمایند . این کار با دقیقی بلخی شروع شد وشعرای دیگری هم دران دست زدند و با شاهنامه و گرشاسپ نامۀ فردوسی واسدی طوسی به پایۀ تکمیل رسید . پاد شا هانی را که شاهنامه ها گشتاسپ نامه ها ، گرشاسپ نامه ها ، نامه های خسروان وغیره نام می برند همه بلا استثنا همان پادشاهان و پهلوانان قدیم آریانا هستند که بار اول وید و بعد از ان اوستا از آنها تذکار نموده و شاهنامه ها با پارۀ تصرفات وتشکیل صحنه های خیالی متعدد ویاد آوری از بعض پهلوانان دیگر که بعد از عصر
(۲۱۱) اوستا ظهور کرده اند همان خاطرات، واقعات و گذارشات تاریخی قدیم آریانا را روی صحنه های حقیقی آن بلخ، زابل، کابل، قندهار، سیستان، هرات و غیره ترسیم کردند. * * * پس وید، اوستا، شاهنامه ها که نماینده نبوغ ادبی و تاریخی و حماسی آریانا، خراسان، افغانستان میباشند، دودمان های سلطنتی و پادشاهان و پهلوانانی را که ذکر کرده اند همه اش مربوط به تاریخ قدیم کشور ما است و مقایسه بین آنها که در صفحات آینده بعمل می آید بهترین رویه است که این نظریه را ثابت میکند. دودمان های سلطنتی که در اوستا بنام « پاراداتا » و « کاوی » ذکر شده منابع عصر اسلامی و شاهنامه ها از آن « پیشدادی » و « کوانی » یا « کیانی » ساخته اند بنام پیشدادیان بلخی و کیان بلخی معروف اند و شاهانی که در اوستا و شاهنامه ها اسمای ایشان به کلمۀ اسپه و اسپ منتهی میشود و یکی از آنها « ویست اسپه » یا « گشتاسپه » معاصر زرتشت و ظهور خود اوستا است و دقیقی بلخی آنها را یکجا روی صحنۀ بلخ تصویر کرده شاخه ایست که از دودمان کاوی یا کیانی جدا شده است. بعضی از مورخین فارس با شاهنامه خوانی و خصوصاً تعبیر آن بصورت غلط و ندانستن تطبیق صحنه و پادشاهان و پهلوانان حقیقی آن دچار اشتباهات شده و کاوی یا کیانی را عبارت از هخامنشی تصور کرده اند و بر اساس این مفکورۀ غلط پاراداتا یا پیشدادی ها را بباید دودمان سلطنتی میدانستند که پیش از هخامنشی ها سلطنت کرده باشند و چون نمیدانستند که پیش از هخامنشی ها که به سلطنت رسیده متردد بودند . این اشتباهات در افکار این طور مردم بیشتر ازین ناحیه پیدا شده که تاریکی های قرون وسطی حقایق تاریخی
(۲۱۲) کشورشان را از نظر آنها بکلی مستور کرده چنانچه این قبیل مورخین تا چند سال قبل که اروپائیها به خواندن کتیبه های هخامنشی اقدام نکرده بودند از دودمان و پادشاهان هخامنشی بکلی بی خبر بودند و شاهان ماد که پیش از هخامنشی ها در مدیا سلطنت کرده اند بکلی نزد آنها مجهول بود حالا که وضعیت شاهان هخامنشی فارس ومادهای مدیا از روی کتیبه ها روشن شده شبه ئی نماند که آنها با پیشدادیان وکیان بلخی جزئی تماسی ندارند نامهای عصر و زمان قلمرو سلطنت و مراکز حکمرانی آنها همه فرق داشته وتنها فراموشی نامهای دودمان ماد وفارس در قرون وسطی سبب شد که از روی اوستا ودیگر مولفات مستقل اسمای پیشدادیان وکیان بلخی را گرفته وبه دیگران پیوند زنند بدون اینکه فکر کنند که این پیوند درست می آید یانه این هم قابل ملاحظه است که این پیوند را تنها در مورد کیان و هخامنشی کرده اند و بلندتر از ان جرئت ننموده اند که از شاهان ماد پیشدادی بسازند بلکه درین مورد اخیر میگویند که پیشدادی دودمان خیلی قدیمی است که پیش از جدائی آریاها و رفتن آنها به هند و فارس بر کتله مشترک آریائی سلطنت داشتند خیلی درست و معقول ولی در کجا ؟ اینجا باز سکوت میکنند زیرا به نقص شان تمام میشود وگرنه این مسئله واضح و روشن است که آریاها پیش از مهاجرت به هند و فارس در باختر حیات مشترکی بسر می بردند . مخترعین این قبیل نظریات اگر اوستا را بخوانند ملتفت خواهند شد که کتاب زرتشتر سپنتمان بلخی هخامنشی و دودمان سلطنتی ماد و فارس را بکلی نمیشناسد و این مسئله جلب نظر جمعی از مدققین مثل «کریستن سن» (۱) «کلمان هارت» (۲) را نموده و «هانری ماسه» در کتاب «فردوسی و اشعار رزمی ملی» ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (۱) ساسانی Sassanide صفحه ۱۸ Clemeut Huart. La Perse antique p 267 (۲) فارس قدیم صفحه ۲۶۷ تالیف « کلمة مان هارت »
( ۲۱۳ ) صفحهٔ ۱۷ و ۱۸ این سوال را میکند که چرا هخامنشی ها در اوستا ذکر نشده اند؟ اوستای قدیم باختر که من حیث زمان خیلی ها پیشتر از هخامنشی ها در شمال آریانا بمیان آمده طبعاً باید هخامنشی ها را نشناسد چیزیکه بیشتر اسباب حیرت «هانری ماسه» شده این است که حتی در قسمت نو اوستا که در عصر ساسانی جمع شده و تفسیر هائی که درین زمان بران نوشته اند باز هم در هیچ کدام آن يك كلمه از هخامنشی ها ذکر نشده . به این ترتیب ایا باز هم کسی جرئت کرده خواهد گفت که کیانی عبارت از هخامنشی است ؟ اوستا نه تنها از مادها و هخامنشی ها و سرزمین های شان مدیا و فارس ذکر نکرده بلکه بعضی قسمت های اراضی آنها مثل ماز ندران وطبرستان را سرزمین دیوها یعنی مخالفین آئین اوستائی قلمداد نموده و یکی از سیاست پادشاهان پیشدادی و کاوی بلخی این بود که با ایشان مبارزه کنند . در صفحات پیشتر ذکر نمودیم که قرار نظریهٔ « دونکر » و « ویلیم گایگر » پیش از ینکه هخامنشی ها و مادها ظهور کنند امپراطوری مقتدری در باختر تشکیل شده بود واصل کانون تهذیب آریائی این علاقه زیبا بشمار میرفت اوستا بنام دودمان « پاراداتا » « کاوی » و « اسپه » از پادشاهان همین امپراطوری آریائی در آریانا صحبت میکند، شاهنامه هائی که در قرن ۳ و ٤ هجری باز از قریحهٔ شعرای مقتدر کشور ما تراوش کرده سراسر خاطرات باستانی اوستا را تجدید میکنند و همان دودمان های سلطنتی قدیم آریانا را که در اوستا ذکر شده به نام های پیشدادی، کوائی یا کیانی اسم می برند. درین شبه ئی نیست که شعرای داستان سرای بلخی و دیگر نقاط خراسان خطوط اساسی اوستا را طوریکه در خاطره ها و بعضی آثار محفوظ مانده بود حتى المقدور احترام کرده و از آن بدر نشده اند ولی مرور زمانه و ظهور پهلوانان جدید و تفنن شعر گوئی در گفتار آنها بی دخل نمانده بهرحال چیزیکه مهم است اول تحولات دو سلسله اسمای فوق الذکر را مطالعه کرده و در گذارش واقعات بیشتر بخود اوستا مراجعه میکنم .
پارا داتا پیشدادیان بلخی دریشت های اوستا مخصوصاً درینج یشتی که بیشتر اسم بردیم اولین دستهٔ پادشاهان آریائی بنام «پارا داتا» یاد شده که معنی آن «شاهان اولیه» «حکمداران زمان اولی» «موسسین عدل و داد و تهذیب» میباشد. «پارا داتا» مرکب از دو کلمهٔ «پارا» و «داتا» است که اولی به معنی «پیش» و دومی به معنی «داد» یا عین خود کلمه «دانا» و «دات» است که «ت» آن به «د» ابدال شده. پس سلسله «پارا داتا» که اوستا ذکر کرده من حیث نام عیناً همان سلالهٔ «پیشدادی» است که بیشتر بنام «پیشدادیان بلخی» معروف است و معنی کلمه پیشدادیان هم عین همان معنی پاراداتا میباشد. قراریکه نام های این دودمان سلطنتی باختری اشاره میکند متن اوستا و منابع جدید همه درین متفق اند که ایشان بانی عدل و داد اند و سنگ اول نظام سلطنتی آریا به اساس عدل و انصاف بدست ایشان در بخدی گذاشته شده است. در فصل دوم این کتاب حین شرح تهذیب ویدی آریا تا (صفحه ۱۲۱) متذکر شدیم که اساس حکومت آریاهای کتله باختری به رژیم شاهی گذاشته شده بود و این رو به به اساس نظارت پدر در کانون خانواده شروع شده و به انتخاب پادشاه منتهی گردید. سرود ویدی قراریکه یکی دو جا قبل برین هم اشاره کردیم از پادشاهان زیادی در عصر ویدی اسم می برد ولی تسلسل در میان آنها دیده نمیشود و باین ترتیب نمیتوان دودمان سلطنتی مشخصی را با ترتیب سلطنت شاهان آن معین کرد. این نقیضه را خوشبختانه اوستا رفع میکند و دودمان های سلطنتی کتله آریائی باختری را از قدیم ترین زمانه ها تا عصر و زمان خود مرتب و مسلسل روشن میکند.
( ٢١٠ ) اوستا از پادشاهان خاندان پاراداتا یا پیشدادیان بلخی طوری صحبت میکند که لهجهٔ آن ما را به زمانه های خیلی قدیمه میکشاند و زمانی را مد نظر ما تصویر میکند که این پادشاهان جنبهٔ پادشاهی و رب النوعی داشتند و بزبان دیگر نیمه بشر و نیمه رب النوع بودند . این مسئله بعضی ها را مشتبه ساخته و پادشاهان دودمان پیشدادی بلخی و دیگر خاندان هائی را که بعد از آن می آید افسانه ئی تصور کرده اند حال آنکه افسانه نبودند و واقعی با نام و نشان و شخصیت و سیاست معین از بلخدی به تمام آریانا سلطنت کرده اند و قدامت زمان که حتی برای اوستا هم زیاد است ایشان را بشکل داستان و افسانه در آورده است. تذکر اسمای بعضی از پادشاهان پارا داتا در سرود ویدی مثلاً « یاما » که در اوستا « یما » اسم برده شده نشان میدهد که این پادشاهان از عصر اوستا به مراتب قدیم تر بودند . شهادت دو منبع وید و اوستا دلیل بر این است که پادشاهان خاندان پارا داتا « پیشدادی » و کاوی ( کیانی) در عصر قبل التاریخ قبل ازینکه آریاهای کتله باختری متفرق شوند بر همگان یکسان سلطنت میکردند . قبل برین در فصل ویدی در ذیل عقیده آریاهای عصر ویدی به این مطلب هم اشاره کردیم که احترام اجداد هم جزء آئین آریا های عصر ویدی بود حالا این موضوع خوب تر حل میشود که چرا پادشاهان خاندان «پارا داتا » در نظر اوستا شکل نیمه انسان و نیمه رب النوع بخود گرفته بود و چرا سلالهٔ نسب پادشاهان خاندان مذکور را به ارباب انواع رسانیده بودند و چرا تولد ی پادشاهان این خاندان را در خانه های پدرهای ایشان به کشیدن عصارهٔ هو ما نسبت داده اند . يك چیز دیگر هم که اینجا قابل تذکار است این است که پیش از « یاما » موسس دودمان پاراداتا ، پادشاهانی بنام هوشیا نها (١) و تخمه اوروپا (٢) (١) Haoshyanha (٢) Takhma Urupa در منابع جدید از آنها، هوشنگ وطهمورث ساخته اند .
(٢١٦) هم در اوستا ذکر شده و بعض ماخذ دیگر به اختلاف نظر از آنها اسم برده اند و سرود ویدی به آنها اشاره ئی نمیکند به این لحاظ گفته میتوانیم که ایشان اگر پادشاه هم بودند از قبیل شاهان کوچکی بودند که پیش از نظام سلطنت نیرومند و قوی پارا داتا حکومت کرده اند چنانچه در فصل ویدی تحت عنوان حیات اجتماعی (صفحه ١١٠) یکی از پادشاهان آریائی را بنام «گو پت شاه» شاه شبان اسم بردیم که حتی قرار بعضی نظریه ها بر آریاها در آریانا و بجه سلطنت میکرد. به این لحاظ از مسائلی و اشخاصیکه راجع به ایشان بعض منابع خاموش و بعضی هم اختلاف نظر دارند صرف نظر نموده و سلطنت پارا داتا یعنی پیشدادیان بلخی را در «بخدیم سریرام اردو در فشام» یعنی «بلخ زیبا دارای بیرق های بلند» بنام موسس بزرگ و حقیقی آن «یاما كشائتا» یعنی ياما پادشاه، یامای اعلی و قشنگ شرح میکنیم. یما پادشاه: موسس و بانی سلطنت دودمان پاراداتا «یما» است که میتوان اورا بر طبق مندرجات وید و اوستا اولین پادشاه آریائی خواند. هو ما رب النوع مشروب کوهی میگوید که «یما» پسر «وی وانگانا» Vivanghana است و چون مشاراليه اولين کسی است که عصاره نبات «هوما» را کشیده است در اثر این اقدام نيك «يما» قشنگ در خانه او تولد یافت و سردار اقوام شد و از همه کسانیکه آفتاب را دیده اند مشهور تر گردید و به مقام پادشاهی رسید. از روی پاره تذکرات اوستا واضح معلوم میشود که «یما» پادشاه نسبت به زمان ظهور زردشت خیلی ها پیشتر گذشته چنانچه در مقابل سوالاتی که زردشت از هر مزد میکند که اول عقیده و آئین را به کی تلقین کردی هرمزد میگوید اول با «يما اعلی» حرف زدم و به او گفتم که ای یما پسر قشنگ «ویوانگانا» تو مبلغ و پیش برنده آئین من شو و به این ترتیب چون (یما) خود را مستعد تبلیغ مذهبی ندید از قبول این وظیفه ابا ورزیده و هرمزد او را حامی: نگهبان، حکمرما
(۲۱۷) و پادشاه گروه مردمان معین کرد و به او هدایت داد تا در آرامی ورفاه رعیت و آبادی خاک کوشش کند . یما عهدۀ پادشاهی را بکمال خوشی قبول نموده عهده دار شد تا در کثرت نفوس مخلوقات و سرسبزی رهایشگاه شان کوشش کند و مردم را از مااحتیاج مستغنی سازد و به بهترین رویه ئی حامی ، حافظ و پادشاه شان باشد . آنگاه هرمزد در مقابل این تعهدات به او دو آله یکی عصای طلائی و دیگر گاو آهنی داد که از طلا ساخته شده بود تا یکی نشان سلطنتش باشد و با دیگری مردم را به کشت زراعت وغرس درختان تشویق کند و در نتیجه تعهداتی که نموده جامهٔ عمل بخود بگیرد . یما پادشاه چون بر تخت سلطنت جلوس کرد با وسایلی که در دست داشت و هدایاتی که به او داده شده بود از راه زراعت و نشاندن درخت و آبیاری اراضی و تربیۀ حیوانات قلمرو خود را سبز و خرم ساخته و نوع مخلوقات از انسان گرفته تا حیوانات بارکش و قابل زراعت و تربیه و پرندگان و سگ و غیره به اندازۀ زیاد شد که جای برای رهایش انسانها و رمه ها و حیوانات بارکش باقی نماند . آنگاه هرمزد موضوع کثرت مخلوقات را به یما اخطار کرده و به او هدایت داد که با عصا و گاو اهن خود سطح زمین را وسعت بخشد یما پادشاه با عصای خود به زمین کوبیده و زمین سه چند وسعت خود بزرگ شد آنگاه انسان ها و رمه های حیوانات قرار احتیاج و خواهش خود جای وسیعتری یافتند و مستریح شدند . بعد از سه صد سال باز نفری و حیوانات زیاد شد و سطح زمین خوردی میکرد و یما پادشاه به همین ترتیب سه دفعه زمین را وسعت بخشیده اسباب راحت مخلوقات را فراهم کرد دورۀ سلطنت یما پادشاه تا جائیکه از خلال سطور اوستا معلوم میشود يك دورۀ امن و آرامش عمومی بود که اگر به کلمات سادهٔ خود اوستا تو صیف کنیم باید بگوئیم که در آن دورۀ مسعود نه گرمی زیاد وجود داشت و نه سردی
(٢١٨) نه عمر بود و نه مر گ و نه ارواح خبیثه حسد و کینه و بغض تولید کرده میتوانست همه مردم برادر وار مستریح و آرام میزیستند . دشمنی وضرر رسانی با یکدیگر نداشتند و با کشت و کاز وزراعت و آبیاری و درخت شانی وتر بیهٔ حیوانات وپرند گان، خودرا شادو مسعودو سرزمین خود را آباد وسرسبز ساخته بودند . اخطار ورود سردی و اتخاذ ترتیبات لازمه: بعد از ینکه از آخرین دورهٔ مسعود سلطنت یما پادشاه هزار سال گذشت هر مز دبه پادشاه خودخبر داد که سردی خیلی شدیدی خواهد آمدو قلل کوهاو بلندی ها را برف زیادخواهد گرفت و برای اینکه به او اذیت نرسد به او هدایت داد که مأ منی بر ای خو د در ست کند . یما پادشاه قرار هدایات هرمزد محوطه «وارا» (Vara ) را که هر ضلع آن يك درش اسپ طول داشت ساخته، در آن آب برد و خانه ها آبادکرد. به دور ادورمحوطه حصاری بلندکرد وبدان دروازه ئی نشاندو آنگاه زیباترین مردان وزنان که دارای قامت های بلندوبنیهٔ توانا بودندبايك تعد ادجفت حیوانات وپرند گان که از همه مقبول تر وقشنگ تر بودندوبهترین اقسام میوه جات وتخم های نباتات را با خود گرفته و داخل محوطه شد . این محوطه بزرگ بابروج وحصار، این سرزمین امن وامان همان « بخدی زیبا با بیرقهای بلند است» که دروندیداد ذکرشده ومقریما پا دشاه ورها یشگاه اصیل ترین اولاد آریائی است که اولین بیرق آمریت وحکمفرمائی آریائی فراز کنگره های کهن آن به اهتزاز در آمده است. اوستا بازبه کلمات ساده زند گانی داخل محوطه یما پا دشاه را چنین ترسیم میکند که در آنجا هيچيك از انواع بدخلقی، بدگوئی ، مناقشه، ضرر ـ فریب، دنائت و هيچ يك از نواقص بدنی مثل دندان های بدترکیب ، اعضای مفلوج وشل وهیچ یك چیزبدرنگ و علامه ئی که زاده مداخلت «انگر و مینو » یعنی اهريمن باشد دیده نمیشد بلکه برعکس زندگانی سرا سر میمون و شاد بود مردمان بهترین حیاتی به سرمیبردندوهردقیقهٔ آنها مملو از خوشی ومسرت بود
(۲۱۹) واز خوشی یکسال بمنزلة يك روز میگذشت و بعد از هر چهل سال دو فرزند یکی پسر د دیگری دختر از هر جفت انسانی تولد میشد . شهادت ودا : چیزهائی که اوستارا جع به یما پادشاه میگوید و داهم در عمومیات آن سراسر همنوا است اولین پادشاه کتلة آریائی باختر که در اوستا یما Yima ذکر شده درودا عیناً به همان نام « یاما Yama » خوانده شده ، دراوستا اورا Yimakshaeta « يما كشائتا » گویند و در ودا « یاما را جان » YmmaRajan آمده که معنی هر دو « يما » یا «یاما» پادشاه میشود. در اوستا اسم پدر او «وی وانگانا» Vivanghana یاد شده و در ودا «وی و اسوات» Vviasvatآمده، و داو اوستا به او صفات درخشان ، نورافشان و نوراثی داده اند ، درودا «یامار اجان» جمع کنند . گروه مردمان، اولین پادشاه واولين مخلوقی خوانده شده که گروه مردمان را از اعماق تیره بختی به نور و روشنائی رهنمائی کرده ، دینی بمیان آورده وجامعه تشکیل کرده و اولین عصر طلائی را بمیان آورده است که یاد آن حتی از خاطره آریائیهای مهاجر هم نرفته و آریائیهای هندی از ماورای اندوس در قصهٔ Uttara Kurus « ایوتارا كوروس» فردوس یما ها پادشاه را در ماورای کوهای مقدس شمال که عبارت از هندوکش است قرار میدهند . حالا که موافقت متن ودا واوستا هر دو نشان داده شد از سبك نگارشات واصطلاحات مخصوص این دو منبع بر آمده موضوع را در چوکات واقعی آن مطالعه میکنیم: درین شبهه نیست که لهجه وطرز گفتار اوستا بیشتر جنبهٔ دینی دارد وياما پادشاه را گاهی بشکل انسانی و گاهی با قوة بلند تر ترسیم نموده واهریت او راحتی بر دیوان هم متذکر شده وامنیت دورة حکمفرمائی او را بجائی رسانیده که حتی جزئی رنج و ملالی هم در خاطر مردمان نبود . این ها اصطلاحات وقتی است که اوستا در آن نوشته شده وبا تفسير وتعبير آن همه چیزها شکل واقعی خود را بخود میگیرد .
( ۲۲۰ ) ياما اصلاً واساساً اولين پادشاه بزرگ و نيرومند كتلۀ آريائی باختری ياموسس سلالۀ پاراداتا يعنی پيشداديان بلخی ميباشد اسم پدر او را سرودويدی « ويواسوات» خوانده و اين كلمه را بعضی ها «آفتاب طالع» ترجمه كرده اند واوستا «ويوانگانا» ياد كرده است . دختر خورد او «يامی» ودختر كلان او «آريا» نام داشت . مقصود از «وارا» ياقصری كه به اين نام تعمير نمود همان قلعه يا «ارگ شاهی» است كه بار اول بيرق سلطنت آريائی فرازان بلند شد وبا آبادی هائی كه در اطراف آن بعمل آمد شهر زيبای بخدی اولين پايتخت قديم آريانا عرض وجود كرد واز آن بپايان تحت عنوان جداگانه صحبت خواهيم نمود . ياما پادشاه به مجرديكه به سلطنت رسيد به كشيدن نهرها بطرف بلخ و ديگر صفحات باختر توجه نموده ومردم را به كشت و كار وزراعت و غرس اشجار وآبادی تشويق نمود . موضوع انتخاب مردان وزنان سالم وزيبا و انتخاب يك يك جوره حيوانات و پرند گان اشاره به اين ميكند كه پادشاه در صحت وسلامت بدن وزيبائی شكل وصافی عرق نجيب آريا اهميت فوق العاده ميداد وحتی ميخواست كه نسل حيوانات و پرند گان كشور خود را هم بهتر تر سازد به اين ترتيب قرار گذاشته بود كه سالم ترين افراد قوم را در مركز مملكت در بخدی در اطراف خود جمع كند وجا بدهد تا همه رعيت بدانند كه نظافت وسلامتی بدن عامل نزديكی به شخص و مقر پادشاه است در عصری كه پهلوانان نيرومند وقوی رول مهمی در جنگ ها و در نتيجه در سر نوشت كشور ودولت بازی ميكردند چيز طبيعی است كه پادشاه بايد در سلامتی بدن و قوۀ جسمانی افراد رعيت خود اهميت بدهد . همين تربيۀ موسس دودمان پاراداتای باختری بود كه عرق آرياهای كتلۀ باختری را در آريانا صاف و نيرومند نگهداشته و كار نامه های پهلوانان همين مملكت روح حماسی قوم آريا را در تمام دوره های تاريخ تشكيل نمود .
( ۲۲۱ ) تسلط یاما پادشاه بر دیوها چیز خیالی و تصوری نیست ، دیو در عصر اوستائی بصورت عمومی به کسانی که پیرو آئین و تهذیب اوستائی نبودند اطلاق میشد و چون این قبیل مردمان را موجودات خبیث و شریر تلقی میکردند مفهوم بدتری هم بخود گرفت و چون دیوها از ترس حکومت باختری به جنگل های انبوه نقاط دور دست فرار نموده بودند تصورات از آنها مخلوقات عجیب الخلقه هم ساخت در عصر اوستائی و پیش از آن این دیوها کانون معینی داشتند مانند مازندران و طبرستان و اوستا ایشان را بنام «دیوهای مازانا» که همان مازندران باشد یاد کرده است. پادشاهان پاراداتا و کاوی باختری همیشه با آنها مصروف پیکار بوده ، یاما پادشاه بر ایشان و اراضی شان تسلط داشت و ثریتونا (فریدون) و کاوه یوسا (کی کاوس) که بجایش خواهیم دید بعد از جنگ های شدید بر آنها غالب شدند و خاک های آنها را جزء متصرفات آریانا ساختند و برایشان از طرف خود حکمفرامائی مقرر نمودند . دورهٔ سلطنت یاما دورهٔ امن و آرامی کشور بوده و این امنیت عمومی در تمام نقاط و اقطار دور افتادهٔ آریانا یکسان حکمفرما بود. نبودن علالت و مریضی اشاره به خوشی و سعادت عمومی میکند چنانچه در اثر همین آرامی و راحت و خوشبختی بود که عصر سلطنت او از خلال متن اوستا بشکل فردوس جلوه کرده و اوستا نیکو کاران را در زندگانی ماورای قبر هم به سرزمین امن و آسایش یما پادشاه وعده داده است . یما نه تنها اولین پادشاه کشور ما است بلکه بیشتر ترتیبات نظام حیات اجتماعی ما هم به او نسبت میشود مشارالیه اولین کسی است که اصول زراعت و حرفه را به آریائی‌های باختر یاد داده و طبقهٔ روحانیون را تشکیل نموده استعمال اسلحه را بمیان آورده و فن بافت و بافتن را به قلمرو خود پهن ساخته و طبقات نظامی را روی کار آورده و اصول معماری و آبادی را به مردم تلقین کرده است. استعمال فلزات ، و سنگ‌های قیمتی ، و عطر و
(۲۲۲) ادویهٔ طبیعی همه در عصر درخشان او معمول شده و جشن روز اول سال که طبیعی ترین تمام جشن ها است یادگار قیمتدار دورهٔ اوست از روی این چند سطر مختصر فوق واضح معلوم می شود که در سایهٔ زمامداری پادشاه منور و مقتدر آریانا حیات کتلهٔ آریائی باختر از هرزه گذر تحولات ابتدائی را پیموده و به مراتب بلند ترقی رسیده بود و به همین اساس بعض نظریه ها درین است که فراوان دورهٔ سلطنت یا ما را دورهٔ طلائی تاریخ آریانا میدانند . یا ما - يما - جم-جمشید: سرود و یدی ، پشت های اوستا ، شاهنامه ها و دیگر ماخذ ادبی و تاریخی جدید همه بلا استثنا از موسس سلطنت پارا داتا یا پیشدادیان بلخی تذکر داده اند سرود ویدی او را «یا ما» « یا ما را جان » (۱) « يا ما پادشاه بزرگ » خوانده ، اوستا او را « یما » « يما خشائته » (۲) یمای قشنگ یمای درخشان، شبان خوب » یاد کرده و شاهنامه ها و منابع دوره های اسلامی از یاما و یما، « جم » ساخته اند و « شید » را که به معنی درخشان است و از جملهٔ صفات یاما میباشد به اسم او پیوست نموده و از اسم و صفت اسم واحد «جمشید» ساخته اند . همان طور که اسم اولین پادشاه بزرگ آریانا در دوره های مختلف تاریخ ملی از چندین هزار سال باینطرف تا امروز بهم تطبیق می شود واقعات و کارنامه هائی هم که منابع مذکور به این پادشاه نسبت داده اند در خطوط اساسی خود همه بهم تطبیق می یابد و معلوم میشود که هر کدام در موقعش از ماخذ پیشینه استفاده کرده و به این طریق روح مسایل تغییر نکرده و جزئیاتی طبیعی در هر دوره بدان افزوده شده رفته است . مقصد از مقایسهٔ نامهای مختلف اولین پادشاه آریانا این است که اشتباه در شخصیت اورخ ندهند و بدانند که اولین پادشاه آریائی متذکرهٔ سرودهای ویدی، سرسلسلهٔ دودمان پارا دانای اوستائی ، سرحلقهٔ پادشاهان خاندان پیشدادی بلخی، یا ما، يما، جم و جمشید (۱) یعنی یاما پادشاه (۲) یعنی یما پادشاه
(۲۲۳) است و این چهار نام اسم يك پادشاه است که در منابع مختلف ذکر شده است . ياما و جام سوما يا جام جم : ياما موسس سلطنت پیشدادی آریانا صاحب چند چیز معروف بود که شعار سلطنت و حکمرانی و نیروی او شمرده میشد . اول عصای سلطنت ، دوم نگین سلطنت، سوم گاوآهن و چهارم شمشیر و پنجم جام . باعصا زمین را برای ساختن قصر «وارا» و تعمیر شهر بخدی معین کرد و شعار حکمرانی و آمریت او بود . نگین علامۀ جریان حکم او بر اقطار کشور بود، گاوآهن الۀ زراعت و سر سبزی و انبساط کشت و کار بشمار میرفت و با این سیاست کشور او رشك فردوس شد، شمشیر قوۀ جنگی پادشاه و پهلوانان نیرومند و فاتح آریانا را نمایندگی میکرد جام علامۀ عیش و کامرانی این پادشاه بزرگ بود . اگر چه شعرا تا يك اندازه همه این چیز ها را یاد آوری کرده اند ولی «جام جم» به پیرایه های گوناگون داخل ادبیات ما شده است ادبیات دری به پیروی قریحۀ شعرای اولیۀ ئی که پرورش یافته بارگاه سامانیان بلخی بودند «جام» و « جم» ظرف مشروب و نام پادشاه را فراموش نكرده و يك سلسله شعرا تا امروز این خاطرۀ قدیمی را تازه نگه داشته و در منظومه ها و اشعار خود آنر استوده اند . جم با بیاناتی که دادیم عبارت از «یاما» پادشاه مقتدر پیشدادی بلخی و جام او غیر از جام مشروب سوما چیز دیگر بوده نمی تواند . سوما و سورت ساخت و مرکبات آن همه با تمام تشریحات لازمه در فصل دوم شرح یافت و این هم به تذکار رسید که نوشیدن سوما پیش از اینکه کتلۀ آریائی باختری از هم جدا شوند در آریانا معمول و مروج بود . و در عصر ویدی و اوستائی به پیمانهٔ زیاد صرف میشد، سوما و هوما نزد روحانیون ، پیش شعرا در کانون خانواده در محضر عبادت در مجمع ارباب انواع در عالم خیال و افسانه همه جا معروف و شرب آن در فضای خوش آیند نوای توله در دربار یاما پادشاه رواج زیباد داشت . پس این « جام جم » که شعرای باختری اوائل
(٢٢٤) اعتلای زبان دری در آریانا سروده و یادگار آن تا امروز در تخیلات شعرا موجود است غیر از جام سومای یاما پادشاه یا جمشید نمی باشد . (۱) قصر «وارا» و شهر «بخدی» اولین پایتخت آریانا : قرار شهادت اوستا وقتیکه یاما پادشاه به سلطنت رسید در اثر امر «اهورا مزدا» شروع به تعمیر پنا گاهی موسوم به «وارا» نمود. مقصد از «وارا» طوریکه پیشتر هم اشاره نمودیم قلعه یا «ارگشاهی» است که موسس دودمان «پارااتا» یاما باسر سلسله خاندان سلطنتی پیشدادیان بلخی جمشید سنگ تهداب انرا بدست خود گذاشت. فرگاد دوم «وندیداد» تا یک اندازه از جزئیات قصر وارا صحبت میکند و از روی آن تايك اندازه کافی میتوان نظریه ئی راجع به قصر واحاطه اطراف آن قایم کرد و چون همین احاطه است که آهسته آهسته بزرگ شده و منتهی به شهر بخدی میگردد، هر اندازه معلوماتی که راجع به قصر «وارا» بدست آیداهمیت شایان دارد. روح مطالب فرگاد دوم وندیداد از فقره ٣١ تا ٣٤ قرار آتی است: «آهورا مزدا به یما گفت ای پسر ویوانگت : زمین را با پاشنه پا بزن و مانند کوزه گرگل را با دست هایت نرم و هموار کن یما قرار هدایات آهورامزدا زمین را با پاشنه پازد و طوریکه حالا کوزه گرها میکنند گل را با دست های خودتر کرد و هموار نمود. «وارائی» ساخت که هر ضلع آن برابر يك دوش اسب طول داشت. در آنجا نهر آبی کشید و در کناره های آن چمن ها وسبزه زارهائی بمیان آورد که دائماً سبز و خرم بود و علف آن تمامی نداشت. در انجا منازل و عمارات ساخت و یکی از عمارت آن دارای پرنده و اطاق های داخلی و خارجی بود. (۱) فردوسی گوید: به شادی زمانی براریم کام جمشید گویم و نوشیم جام بده ساقی نوش لب جام می که نوشیم بیاد شه نيك پی
(۲۲۰) و در حصهٔ علیای میدان 'ده خیابان' در حصهٔ وسطی شش خیابان، در حصهٔ سفلی سه خیابان کشید. در خیابانهای حصه علیا هزار مرد و زن را جای داد، در خیابانهای حصهٔ وسطی شش صد و در خیابانهای حصهٔ سفلی سه صد. سپس با داس طلائی خود يك دروازه و يك دریچه کشید تا روشنی داخل شود، مردان و زنانی را که از حیث قد و قامت بلند و در زیبائی در روی زمین بی همتا بودند در اینجا آورد. همین قسم بهترین جنس پرندگان و حیوانات و نباتات و میوه هائی را که در روی زمین به زیبائی، قشنگی، لذت و خوشبوئی و مزه نظیر نداشتند در قصر 'وارا' و محوطهٔ اطراف آن جای داد و برای پرندگان در امتداد مجرای رودخانه و چمن زارهای آن جای معین نمود. در قصر و محوطه آن همه به منتهای صحت و سلامتی و خوشی زندگانی میکردند، مریض و معیوب و ضعیف و ناتوان و گمراه و شیطان و متقلب و حسود و دروغگو در میان باشندگان آن دیده نمیشد، کس دندان بدشکل و بدترکیب نداشت. مبتلا به جذام کسی نبود که از دیگران مجزی ساخته شود. خلاصه هيچ يك اثر خباثت و اغوای 'انگر ومينو' (اهریمن) در اینجا وجود نداشت همه به منتهای خوشی بهترین زندگانی مسعود را بسر می بردند....' این چند سطر متن اوستا علاوه بر اینکه معلومات دقیقی راجع به عمارت مرکزی قصر و اطاقهای داخلی و خارجی و پرنده های آن میدهد و اشاره به عمارات ملحقهٔ آن میکند از میدان محوطه و تقسیمات سه گانه علیا، وسطی، و سفلی و باز از تعداد خیابانهای هر حصه و تعداد خانواده هائی که در هر حصه و خیابان جای گرفته بود از همه واضح و به جزئیات صحبت میکند مثلیکه مهندسی پلان و نقشه قصر شاهی و عمارات ملحقه و خیابانهای شهر مربوطهٔ آن را طرح نماید. از بیانات اوستا واضح معلوم میشود که یاما پادشاه بنای این قصر را به دست خود نهاد. این قصر رها یشگاه اولین پادشاه بزرگ آریائی مؤسس دودمان 'پارا داتا'
( ٢٢٦ ) با پیشدادیان بلخی بود این قصر احاطۀ وسیعی داشت مربع و در هر حصۀ آن در امتداد یکعده خیابان های معین قرار انتخاب ودستور یاما پادشاه نجبای آریانا که از حیث تناسب اندام وزیبائی چهره ونیروی طبیعی وفضایل معنوی و اخلاقی سرآمد همه بودند وبحیث بهترین وزیباترین مردان وزنان جهان تلقی شده اند مسکن گرفته بودند ودراثر آبادی های ایشان دامنۀ عمرانات اطراف قصر خیلی وسعت یافت چنانچه يك اسپ به دوش تنها در يك سمت هم طول آبادی هارا پیموده نمیتوانست . پیشتر گفتیم که یاما پادشاه بطرف قصر « وارا » نهر کشیده آب برد. موضوع بردن آب بطرف شهر بلخ یکی از موضوعاتی است که درداستان های ملی کشور ماقصه ها دارد واز ان جمله یکی قصۀ کشیدن « هژده نهر » است که از آن خوبتر اطلاع دارید. در اطراف این نهر چمن زارها وچراگاهای وسیعی احداث شده بود که به شهادت خود اوستا علف آن تمامی نداشت واین موضوعی است که به چراگاهای صفحات باختر اشاره میکند. بهترین ولذیذترین میوه ها وخوشبوترین گیاها ونباتات وقشنگ ترین پر ندگان اشاره به باغ های مقبول ودرختان پرمیوه وانواع گل ها و نباتات این قصر و این شهر میکند پس از روی این همه بیانات صریح اوستا گفته میتوانیم که در اطراف قصر «وارا» از مجموع این همه آبادی ها وعمرانات وباغ ها وچمن ها شهر زیبا و معمور وقشنگ وبزرگ « بخدی » عرض وجود کرد چنانچه خود اوستا این شهر را به اسم وصفت « بخدیم سريراَم » یعنی « بلخ زیبا » یادکرده و ادبیات پهلوی آنرا « بخل باميك » (١) یعنی « بلخ درخشان » خوانده مسعودی « بلخ الحسنا » گوید وعین این مطالب را دقیقی شاعر بلند پایۀ بلخ بصورت « بلخ گزین » بر اووده است . (۱) در ادبیات « بلخ بامی » هم آمده بامی درخشان معنی دارد و از کلمه زند « بامیه » مشتق شده .
( ۲۲۷ ) کلمۀ « وارا » که اوستا ذکر کرده هیچگاه از بخدی و بلخ جدائی نداشته و ندارد و در تمام دوره های تاریخ این دو کلمه بهم پیوست بوده و هست. « وارا » اصلاً «پناهگاه» معنی داشته و به تدریج در مورد خانه و قصر و معبد هم استعمال شده است و از احتمال بیرون نیست که واراهای دیگری به مفهوم قصر یا اتشکده در شهر بلخ بعد از ظهور زرتشتر سپیتمان بلخی و بعد از سلطنت ویشتاسپه بنا شده باشد. بهر حال وقتیکه دیانت بودائی در آریانا انتشار یافت و شرح آن مربوط به وقایع عصر موریاها درین کتاب داده شده است و جای دیانت اوستائی را بودیزم گرفت معبدی بنام « ویهارا » شهرت بسزا یافت « ویهارا » کلمه ایست سانسکریت و درین عصر و بیشتر مفهوم خانقاه و معبد بودائی را افاده میکرد و قراریکه از روی یادداشتهای زایر چین هیوان تسنگ معلوم میشود در بلخ اقلا دو «ویهارا» خیلی معروف بود که یکی محض به نام «ویهارا» خوانده میشد و دیگری ویهارای نو که آنرا «ناواویهارا» میگفتند و زایر چین بنای آنرا بیکی از پادشاهان قدیمه یا اولین پادشاه کشور نسبت میدهد و به اصطلاح زایر چین آنرا «ناپوه سنگ کیالان» و در عرف پیروان بودائی مملکت «اولسنگارامه» هم میگفتند که تمام آن «معبد نو» معنی دارد. بهر حال مقصود من در اینجا تعریف «ناواریهارا» معبد بودائی جدید بلخ نیست (۱) بلکه میخواهم توضیح بکنم که کلمۀ «وارا» که اوستا یاد کرده و سنگ بنای آنرا یا ما یا جمشید بزرگ پیشدادی گذاشته بود و هسته مرکزی شهر بخدی بشمار میرفت بعد از عصر اوستائی از بین نرفت و تذکار ویهارای قدیم و نو از طرف هیوان - تسنگ الزام میکند که ویهارای قدیمه ئی هم در بلخ آباد و معمور بود. (۱) نوبهار را از نقطه نظر معبد بودائی در يك مقاله مفصلی که از شماره ۲۰۱ سال ۱۶ انیس تا شماره ۲۰۹ سال مذکور نشر شده شرح داده ام.
( ۲۲۸ ) شعرا و مورخین دورۀ اسلامی از «ویهارا» (بهار) واژه ناو او یها را، « نوبهار » ساخته اند و تا حال یکی از دروازه های سمت جنوبی حصار نیمه ویرانۀ بلخ بنام دروازۀ نوبهار معروف است . پس بخوبی می بینیم که همان «وارا» قصر معمور جمشید مرکز عمران و آبادی شهر بخدی در دوره های تاریخ ملی ما فراموش نشده و « ویهارا» و « ناوا ویهارا »ی عصر بودائی و « نوبهار » دوره های اسلامی خاطرۀ اسم قدیم آنرا با مفهوم جدا گانه تا امروز محافظه کرده اند. * * * قراریکه پیشتر هم اشاره کردیم درین شبهه ئی نیست که ناواویهارای متذکرۀ زایر چین هیوان تسنگ معبد بودائی بوده و در جایش این موضوع را مفصل شرح خواهیم داد. درین هم گفتگوئی نداریم که مورخین اسلامی مانند مسعودی وابن فقیه همدانی، یاقوت رومی، عمر بن الازرق کرمانی، زکریای قزوینی وغیره هم از بت و بتکده صحبت میکنند ولی این مطلب را میخواهم اینجا خاطر نشان کنم که همان طور که کلمۀ « وارا » با کمی تحریف تلفظ و معنی در تمام دوره های تاریخ از بین نرفته، خاطرات قصر قدیم سلطنتی و پرچم ها و بیرق ها و تزئینات، مخصوصاً پرچم ها و بیرق های بدان بلندی و پهنائی که مسعودی شرح میدهد و معابد بودائی فاقد آنست حتماً یادی از شکوه قدیم قصر سلطنتی و بیرق های بلند بخدی میدهد که اوستا واضح وصریح بدان اشاره کرده است . * * * بلخ زیبا، بلخ در خشان، بلخ الحسنا، بلخ گزین که کانون مدنیت و تهذیب و آئین وزبان و ادبیات قوم نجیب بود و همه افتخارات آریا از آنجا نشئت کرده بود مرکز سیاسی و اداری و کانون مملکت داری و جهانبانی هم گردید « آریانم هویژنو » یا « فرشاهی آریائی » هم ازینجا طلوع کرد و بار اول بابای بزرگ، جمشید پیشدادی پرچم سلطنت و فرپادشاهی خویش وسیادت
(۲۲۹) قوم نجیب خود را فراز کنگره های قصر«وارا» بلند کرد و « بخدیم سريرا م» «اردو و در فشان» شد (۱) صفت «اردو ودر فشام» یعنی « دارای بیرق های بلند» را اوستا در تمام اراضی آریا نشین به «بخدى» داده و این صریح ترین شهادتی است که مرکزیت بخدی را ثابت میسازد و نشان میدهد که « بخدی زیبا دارای بیرق های بلند» پایتخت پادشاهان اولیۀ آریانا بود . (۲) از هي دها کا ( ضحاك ) تعبیر واقعی این کلمه : در اوستا ومخصوصاً در پشت هائی که اسمای شاهان را متذکر میشود بعد از یماپادشاه «اژهى دها کا» می آید که گاهی به کلمۀ «مار» پادشده و گاهی تنها «سه دهن» به او نسبت داده و خواهش اوروی هم رفته این است که نسل بشر را از «هفت کرشور» یعنی «هفت کشور» که جمشید بران سلطنت داشت بردارد . در بنداهش و دیگر قسمت های اوستا بزبان پهلوی هم این مطالب تکرار شده و ادبیات فارسی از آن ضحاك و «ضحاك ماران» ساخته است . مدققین به استناد بعضی اشاره هائی که از خود اوستا و باز از بنداهش پهلوی بدست آورده اند « از هی دها کا» را پادشاه میدانند و احتمال زیاد میدهند که سلطنت یا ما پادشاه در اثر حمله و جنگ های او سقوط نموده باشد . آبان یشت اوستا فقره ۲۹ از هى دها کا را از سر زمین «بوری Bawri» میداند . دار مستتر درین باره مینویسد که «بوری» عبارت از بابیلون است و چون در زبان زند حرفی برای ادا کردن مخرج (ل) وجود ندارد این کلمه با (ر) نوشته شده و مقصد از آن بابیلون است که در فارسی آنرا بابيلو Babilu هم گویند(۳) مشارالیه (۱) یعنی بلخ زیبا دارای بیرق های بلند گردید (۲) ماسپرو G.Maspero در تاریخ قدیم ملل شرقی صفت بیرق های بلند بخدی را درپاورقی ۷ صفحۀ ٥٥٨ «مرکز سلطنت» تعبیر نموده . (۳) صفحۀ ٣٧٥ جلد دوم زند اوستا ترجمه دار مستتر به فرانسوی .
( ٢٣٠ ) این راگفته وموضوع تسلط اژی دها ک را تسلط کلدانی ها تعبیر میکند و میگوید که در دوره های بعدتر که موضوع کلدانی ها از خاطره ها فرا موش شده است از هی دها کارا عرب ساخته اند . (۱) رام یشت اوستا فقرة ١٩ قصر مستحکم غیرقابل تسخیر بنام «کوی رینتا» Kvirinta وتخت و چتر طلا و غیره را به اژی دها کا نسبت میدهد و به این تر تیب از خود اوستا موضوع پادشاهی و جلال او معلوم میشود . در بندهش بزرگ شرح یافته که «دهاك » قصری داشت در بابل موسوم به «کلنگ دیس دت» و فردوسی از ان «کنگ دژ هوخت» ساخته است . پس از روی متن اوستا و اشاره های بندهش و نظریۀ مد ققین وا ضح معلوم میشود که «اژی دها ک» یا «دهاک» «بادهاك» «یا ضحاك» اصلا پادشاهی بوده غیر آریائی و از نژاد سامی و شاید قراریکه دارمستتر میگوید کلدانی که از بابل به حوزه بین النهرین و شاید به اراضی که بعدها بنام مدیا وفارس معروف شد سلطنت داشت. در اوائل فصل دوم متذکر شدیم که با ختر و سایر نقاط آر یا نا به حیث کانون صاف آریائی سنگری بود که از طرف شمال باتو ریا ها یعنی آریاهای بدوی و عناصر تورانی، از طرف شرق با داسیوس ها و در اویدهای سیاه پوست بومی هندی و از جانب غرب با عالم سامی مقابله میکرد و سیاست پادشاهان پیشدادی و کاوی باختری همین بود که با آنها همیشه مبارزه کنند. چون عالم سامی ظهور و تشکیل سلطنت و کانون دفاع منافع آریائی و انسباط تهذیب و آئین آنرا متحمل شده نمیتوانست احتمال قوی میرود که بعد از تشکیل سلطنت پیشدادی در آریانا بدست پاما پادشاه کلدانی ها بنای تهاجم را بطرف شرق مانده و در نتیجه بعد از يك دوره حکمفرمائی سلطنت جمشید را در آریانا سقوط داده باشند شاید این واقعه خاطرة حمله و تهاجم کدام قوم دیگر سامی را (۱) فردوسی ضحاك را عرب خوانده .
(۲۳۱) هم در بر داشته باشد بهر حال دقیق تر ازین درین موضوع چیزی نمیتوان گفت ولی درین هیچ شبهه ئی نیست که بعد از تشکیل نظام سلطنتی آریائی در باختر مراکز سامی خواه کلدانی خواه کدام قوم دیگر سامی برای تهاجم و جنگ برخاسته و سلطنت جمشید موقتاً سقوط کرده و فوراً «تری تونا» با فریدون ایشان را از سرحدات آریانا کشیده و بر تخت سلطنت بخدی قیام کرده است. مقابله میان عناصر سامی و آریائی خارج سرحدات غربی آریانا مدت طولانی دوام کرده و آمادی و پارسوا شاخه های مهاجر آریائی کُتله باختری چندین قرن تحت سلطه آنها مخصوصاً آشوری ها ماندند و بالاخره برایشان غالب آمدند و آنها را پس پا کردند. «تری تونا» (۱) فریدون: قرار اوستا پادشاهی که بعد از «یما» وقتنه «از هی دها کا» بر تخت سلطنت پیشدادی جلوس میکند «تری تونا» است که ازان «ثریتون» و باز «فریدون» ساخته اند. پدر او «اتوبیا» Athwya نام داشت و مرد خیلی مقتدری بود چنانچه خانواده «اتوبیا» در یشت ها صفت «خانواده توانا» یاد شده و در داستان های جدید از او «ابتین» ساخته اند. در «آبان یشت» فقرهٔ ۳۳ تحریر است: صد اسپ، هزار در گاو و ده هزار گوسفند به «اردوی سورا اناهیتا» (۲) ربة النوع آب (۳) تقدیم نمود تا بر «ازهی دها کای» شریر و شیطان و نیرومند که در صدد خرابی دنیا برآمده غالب آید. در گوش یشت فقرهٔ ۱۳ همان قربانی های فوق الذکر را بنام «گوش» یا «در واسپه» «روان حیوانات» و «یا محافظ سحت اسپ ها» تقدیم نموده آرزو میکند که «از هی دها کا» شیطان و شریر و شوم را از میان بردارد و «ارنواك» (٤) و سوان ها واك (٥) قشنگ ترین زنان و اعجوبه دنیا را از دست او رهائی بخشد. (۱) Thraētaona (۲) Ardvi Sura Anahita (۳) اوراربة النوع رودخانه آمو یا سردریا هم خوانده اند (٤) Erenavac (٥) Savanhavac
(۲۳۲) همین قسم این مطالب در «رام یشت» فقره ۲۳ ذکر شده و در آنجا از تخت و چتر طلای او هم سخنانی در میان است. از روی متن اوستا و تبصره هائی که مدققین بر آن نوشته اند معلوم میشود که «ثری تو نا» که از خاندان مقتدر «اثریا» بود بعد از شکست جمشید و انقراض سلطنت او بدست «از هی دها کا» فوراً برای اضمحلال دشمن متهاجم خارجی داخل اقدامات شده و آخر بر او غالب آمد و او را کشت. داستان های جدید که همیشه برای متن اوستا شاخ و برگ ساخته اند از رفتن فریدون به ماورای دجله بقصد جنگ «از هیدها کا» صحبت میکنند و ازینجا باز معلوم میشود که این دشمن خارجی سامی و در علاقه بین النهرین که کانون رهایش قدیم سامی است زندگانی داشت بهر حال «ثریتونا» بر دشمن فاتح شده و مظفر بر میگردد و «ارنواك» و «سوان ها واك» دختران جمشید را که در شاهنامه های منظوم و منثور بنام های «ارنواز» و «شهرناز» خوانده شده اند و «از هیدها کا» اسیر برده بود پس می آرد و به کامرانی تمام سلطنت میکند مشارالیه بر دیوهای مازانا یعنی بومی های غیر آریائی مازندران هم حمله کرده و هزاران نفرشان را بقتل رسانید. کرساسپه : قرار ترتیبی که ابان یشت و رام یشت در تذکار اسمای شاهان پیش گرفته اند بعد از «ثریتونا» فریدون «کرساسپه به سلطنت رسیده است. مشارالیه پسر ثری تا Thrita و از نژاد ساما Cama بود و بعضی ها او را پسر «ساما» میدانند. بهر حال «ثری تا» یا «ساما» سومین کسی است که بعد از پدر یما پادشاه «ویوانگانا» و پدر فریدون «آتوبیا» به استخراج عصاره هوما اقدام نمود و او این شخصی است که در عالم طبابت اظهار تبحر و لیاقت کرد و میخواست به این ذریعه امراض و آلام بدنی مخلوقات را رفع کند . برای موفقیت او هرمزد انواع مختلف گیاها را که اقسام آن از هزاران تجاوز میکرد خلق کرد
( ٢٣٣ ) وبكمك آنها دردها و آلام وتب های گرم وسرد را دور كرد . در مقابل عمل استخراج عصاره هوم اصاحب دو پسر شد یكی « ایورواك شایا »Urvakshaya كه مقنن بزرگ بود و قوانین حیات را تدو ین نمود و دیگری « كر ساسپه » كه جوان زیبا وخوش شكل و پهلوان جنگی ودلیر بود .كرساسپه یكی از پادشا هان نیرومند ومقتدر دودمان « پاراداتا » است ودر مقابل یكعده مخالفین داخلی آریانا وخار جی اظهار رشادت و شهامت نمو ده وصحنه فعالیت های او بیشتر در جنوب هندوكش از كابل وكند ها را تا حوزه ارغنداب وهامون سیستان را فرا گرفته است و « زمیاد پشت» اوستا كار روائی های او را یكه یكه رسم كرده است . یكی از اجرا آت او كه در آبان یشت فقره ٣٧ شرح یافته قتل« گنداریووا » است . قرار تذكار این یشت « كرساسپه » عقب در پاچه « پی شینا » Pishina كه دار مستتر د ره « پشین » تعبیر كر د ه است قربانی هائی بنام « اناهیتا » تقدیم نمود تا برپهلوان مذكور غالب آید . دار مستتر در نوته ٨ ٤ صفحه ٣٧٦ جلد دوم ترجمه زند اوستای خود بفرانسه كرساسپه را« نیری مانو كر ساسپو» یعنی « كرشاسپ نر یمان » (١) پهلوان داستان های كابل خوانده است . « گندار یووا » را بعضی ها پهلوان گند هاری خوانده و بعضی ها بواسطه دریا چه ( وروك شا ) Vouruksha كه هامون سیستان تعبیر نموده اند از پهلوان های سیستان میدا نند . بهر حال یا از كند ها را یا از سیستان از هر جا بود ه بد ست كر ساسپه كشته شد ه است ( ٢ ) دو مین كار بز ر گ كر ساسپه انتقامی است كه از « هیتاسپه Hitaspa » قاتل برادرش (١) دار مستتر « كرشاسپ نریمان» را كه بعدها ازان گر شاسپ و نریمان دو نفر ساخته اند یك نفر میدا ند. (٢) نا گفته نماند كه ( گندار یو وا ) در سرود ویدی بنام « گندهار وا » وبحیث شیطان ومحافظ آسمانی سوما تلقی شده است .
(٢٣٤) « ایوروا ك شاپا » میکشد . واورا کشته و نعشش را ببه عراده جنگی خود بسته میکند . همین قسم ۹ نفر پسران « پتانی Pathani » ، پسران «نی و با کا Niviaka » و پسران« دشتیانی Dashtayani » ویکعده پهلوانان دیگر موسوم به « ورشاوا Vareshava » « دانه یانا Danayana » « پی تو نا Pitaona » « پی ریکا Pirikas » « سناوی دھکا Snavidhaka » وغیره را کشته است . دار مستتر درنوته های خویش (۱) به ملاحظه میرساند که « از روی کار روائی ها، کرساسپه همان رولی را در اوستا بازی کرده که رستم در شاهنامه بازی میکند . » به این اساس ازروی اقتدار ونیرو درنبرد و پهلوانی کرساسپه شبیه رستم است ولی از روی نام قراریکه خود دارمستتر هم مقایسه کرده است عبارت از گرشاسپ داستان های تازه تر و پهلوان معروف کابلی میباشد واگر « نریمان » هم حصه از نام او باشد (۲) درافغانستان قلعه های جنگی زیادی بنام او معروف است که خرابه های یکی آن درنقطه تقاطع درۀ کالو و بامیان مجاورشهر ضحاك دربغل کوه دیده میشود . به همین ترتیب ازدودمان پاراداتا چندنفردیگر هم هستند ولی شهرت زیاد ندارند همینقدر باید دانست که آخر آنها « ایریو » و پسر او « منو چیثرا » است که منابع جدید از آنها ایرج و منوچهر ساخته است . * * * پس به ترتیبی که از ابتدائی این مبحث تا اینجا شرح داده شد مردان بزرگی مثل و یوانگانا پدر یا ما ، اتویا پدر تریتونا ، ساما پدر کرساسپه که هر کدام به خاندان های بزرگ و مقتدر آریائی نسبت میشوند وبلا شبهه همه در شهر زیبای بخدی زندگانی داشتند در تشکیل سلطنت پا را داتا (۱) نوته ۵۸ صفحه ٦٢٦ جلد دوم ترجمۀ زند اوستا به فرانسوی (۲) ملتفت باید بود که نریمان را پسر سام میدانند و پیشتر متذکر شدیم که کرساسپه پسر « ساما » بود .
(٢٣٥) و بنای کاخ عدل و داد و دفاع تهذیب و تمدن آریانی صرف مساعی زیاد نمودند از هر خاندان فرزند نجیب و باشهامت و مقتدری مانند یاما وتريتو نا و کرسامیه برتخت بخدی نشست و عناصر خارجی در برانداختن سلطنت و تهذیب آریائی کامیاب نشد بلکه بر عکس تمدن، قانون عدل، داد، انصاف، واصول و آئین آریائی که بنای آن بر راستی و عدالت و نیکوکاری و شفقت و شهامت و وطن دوستی گذاشته شده بود بر افکار تاریک بیگانه برای همیشه غالب آمده و مشعل تهذیب چندین هزار ساله که ریشی های دانشور ما از اوائل عصر ویدی و پیش از ان در کانون بخدی روشن نموده بودند از فراز قصر « وارا » و کنگره های « شهر پرچم های بلند » زبانه کشیده و از عقب کوهای شامخ آریا نا چشم بیگانگان و مخالفین نژاد نجیب را خیره ساخت و آفاق را منور نمود.
کاوی کوانی = کیانی «کاویم هورینو» یا «فرشاهی کاوی» قرار اشارات اوستا بعد از دودمان «پارا داتا» یا «پیشدادیان» که شرحش گذشت دستهٔ دیگری به سلطنت رسیده اند که اول نام شان به کلمهٔ «کاوی» شروع میشود، پیشتر دیدیم که کلمهٔ پارا داتا با تحولات آئین و زبان و ایجابات زمانهٔ جدید با جزئی تغیر و ترجمه «پیشدادی» شد. کلمهٔ «کاوی» ترجمه هم نشده بلکه در خود کلمه قرار اصول صوتی تغیراتی بعمل آمده است قرار متن اوستا وجود این کلمه در اول نام های یکعده پادشاهان شبهه ئی نمانده که «کاوی» نام در دودمان سلطنتی نباشد، بلکه عنوان مخصوص و پشت مخصوصی در اوستا موجود است که بصورت «کاویم هورینو» فرشاهی دودمان سلطنتی کاوی را یاددهانی میکند و یک قسمت زیاد پشت برای تذکار اسما و کار نامه های شاهان این خاندان وقف شده است. خود کلمهٔ «کاوی» مجرد از مفهوم دودمان سلطنتی در تاریخ کشور ما سابقهٔ قدیمی تری دارد زیرا حتی در سرود ویدی هم ذکر شده و آنجا هم بیشتر متصل به «اوسانا Usana» یعنی اسم «اوسا» است که از آن «کاؤس» ساخته شده و در موردش انرا مطالعه میکنیم. «کویKavi» «کاوی» و «کاویا» در سرود های ویدی گاهی تنها و گاهی به اسم «اوسانا» متصل است. (۱) «برگین» فرانسوی «کاوی» یا «کوی» را «دانا» و «کاویا» را «دانائی» ترجمه نموده و ازین (۱) مذهب ویدیک جلد دوم صفحهٔ ۳۳۸ تالیف «برگین فرانسوی».
( ۲۳۷ ) تذکار دو مطلب بدست می آید یکی اینکه کلمهٔ کاوی و کوی و کاوی از عصر ویدی باینطرف در ادب و زبان و عنعنات کشور ما داخل است و دوم اینکه معنی آن که دانا و دانائی می‌باشد از اوائل ظهور آن نزد ما روشن میگردد. «اوسائی» که در سرود ویدی به این صفت یادشده یکی از ریشی‌های دانا و دانشور کشور ما بود و چون در عصر ویدی خانواده‌ها اسمای خانوادگی برای خود انتخاب می‌نمودند از احتمال بعید نیست که «کاوی» در همان دوره‌های باستان نام یکی از خانواده‌های بزرگ و نجیب کشور ما بوده و آخر به سلطنت رسیده باشد، پس از نقطه‌نظر معنی اسم خانواده دودمان کاوی را می‌توان دودمان «دانا و فرزانه» خواند و قراریکه بعدتر شرح حال پادشاهان این خاندان بزرگ و محتشم را خواهیم دید بر طبق نام خانوادگی خود هريك پادشاه عاقل و دانا بوده و مصدر خدمات برجسته برای آریانا و تهذیب آریائی شده اند. در دورهٔ اسلامی منابع جدید داستان سرایان و شعرا همان طوریکه از پارادات پیشداد و از ان پیشدادی و پیشدادیان ساختند از «کاوی» بواسطهٔ حروف علت (ا ـ و ـ ی) که در آخر کلمه بود اول کاوه، کوائی و کاویانی(۱) و باز کیان و کیانی درست کردند و چون «کیان» شکل جمع را بخود گرفته بود از ان صورت واحد و مخفف «کی» بمیان آمد که بیشتر از همه در ادبیات دری معمول است. راجع به خاندان سلطنتی کاوی دو ملاحظهٔ دیگر هم در بین است که تذکار آن در اینجا بی‌مورد نیست اول برخلاف سلاله پاراداتا که پادشاهان آن از خانواده‌های متفرق مملکت تشکیل شده بود شاهان کاوی همه اولاد و احفاد «کواکواتا» (کی قباد) مؤسس این دودمان بودند، دوم قراریکه از بعضی اشاره‌های زمیادیشت اوستا بر می‌آید احتمال دارد که اصل این خانواده از حوزهٔ سفلی هیرمند و حوالی هامون سیستان بوده باشد زیرا در اینجاها (۱) صفحه ۲۰۸۷ شاهنامهٔ فردوسی جلد دهم طبع کتابخانه بروخیم طهران.
( ۲۳۸ ) بشهادت مورخین كلاسيك شاخه از «آریاهای سوار کار» کتله باختری بنام «آریاسپه» توطن اختیار کرده بودند . بهرحال «كوا كواتا» موسس دودمان كاوی طوریکه بعدها مفصل خواهیم دید در كوه البرز ( جنوب بخدی) تاج بر سر نهاده و مانند پادشاهان پیشدادی مركز سلطنت او و اولاده او شهر بخدی بود. کاوی کواتا - کی کوات - کی قباد : بعد از تطبیق «پاراتاتا» و پیشدادیان یاهاویما ، جم و جمشید ، کاوی و کاوه و کوانی و کاویانی و کیانی ، میخواهیم دنباله تطبیقات خود را بین متن اوستا و خاطره های پریشان داستانها ادامه داده در روشنی هر دو مطالب خود را تصریح كنیم. گفتیم که دودمان «كاوی» اوستائی عبارت از کوانی و کاویانی وكیانی است . ببینیم در باب موسس این دودمان كه دومین خانواده سلطنتی آریانا است اوستا و داستان های رزمی مملکت که در حقیقت انعکاس آنست چه میگوید . اوستا موسس خانواده سلطنتی «کاوی » شخصی را میداند که «کاوی کواتا » نام داشت . ( ۱) داستان های رزمی کشور ما موسس سلاله کیانی « کیقباد» را قلمداد مینمایند. كيقباد مو به مو ، عيناً تلفظ دری عصر اسلامی نام «کاوی كواتا » اوستائی باختری است كه «کاوی » آن به شرحیكه ذكر رفت ( کی) شده و « كواتا » اول « كوات» و بعد (ك) اول به (ق) ، (و) به (ب) ، و (ت) آخر بر طبق اصول فقه اللغة به (د) مبدل شده و (قباد) گردیده است. تطبیق نام موسس دودمان «کاوی» اوستائی وكیانی داستان ها و منابع جدید عصر اسلامی و توافق سایر نام های این خاندان در دو منبع مذکور محکمترین دلیلی است که كیانی بدون شبهه و تردید عبارت از دومین خانواده شاهی آریا نا است که اوستا بعد از (۱) زمیا دیشت فقره ۷۱ . فروردین یشت فقره ۱۳۲ .
(۲۳۹) بارادانا ذکر کرده ودوره حکمرانی ایشان یکی از دوره های درخشان تاریخ باستانی کشورما می باشد. اسم «کاوی کواتا» دراوستا در دوجا صریح ذکر شده یکی درزمیاد یشت فقرۀ ۷۱ ودیگری در فرور دین یشت فقرۀ ۱۳۲ در یشت اول الذکر اول «کاوی کواتا» بعد ازاو شش نفردیگر ازاعضای خانواده وجانشینان او تذکار شده اند ودرفروردین یشت که فهرست مکمل تمام پادشاهان و پهلوانان و بزرگان آریانا وتوران است بعداز« کاوی کواتا » هفت نفر دیگر از خاندان اواسم برده شده است. در داستان های تازه تر چنین آمده که « کاوی کوا تا » با کی قباد رمه های زیاد داشت ودر جوانی خودش رمه های گوسفند خود را گرفته ودردامنه های کوه «اوش داشتار Oshdashtar» ویا البرز که در ۳۰ کیلومتری جنوب بلخ واقع است میچرانید که نا گاه دوباز سفید از هوا پیدا شده وتاج طلائی را که در چنگال خود گرفته بودند برسره 'کواتای' جوان گذاشتند. کواتا ازین پیش آمد متحیر شد وچوپان ها را از دور ونزديك وشاخه های کوه صدازد! پیر مردی که در میان چوپان ها بود آمدن باز ها و آوردن تاج را لطف یزدانی وفرشاهی کیانی تعبیر نموده وفوراً به «کاوی کواتا» بیعت کرد ودیگران ازو متابعت کردند و کواتای جوان را به شهر بخدی مشایعت کرده و بر تخت سلطنت نشانیدند . این موضوع هم در داستان های حما سی تصریح شده که بعد ازوفات گرشاسپ تخت سلطنت خالی بود ورستم به کوه البرز رفته و کیقباد پادشاه را از آنجا آورد. (۱) بهر حال صورت داستان ها هرچه باشد اوستا دریشت هائی که از پادشاهان (۱) م.ن. دھاله m. N. Dhalla موبد موبدان فارسیهای کراچی درصفحۀ ٢٥ کتاب تاریخ زوراستریزم طبع دارالعلوم اکسفورد ، نيويوك ميگويد : « باختر مرکز پادشاهان دودمان کاوی بود . »
( ٢٤٠ ) و دودمان کاوی ذکری بمیان می آرد سرسلسلهٔ آنها «کاوی کواتا» را میشمارد. وقتیکه کاوی کواتا ( کیقباد ) در بخدی بر اورنگ پادشاهی آریانا نشست به رویهٔ شاهان پیشدادی بنای عدل و داد گستری را نهاد و حاضر شد که با تمام قوا خاك آريانا و تهذیب باختری را از دست گزند توریا ( آریا های بدوی ماورای آمو وسر دریا ) و عناصر غیر آریائی برهاند و به این سیاست خود کمال موفقیت حاصل نمود. در فروردین پشت فقرهٔ ۱۳۲ و زمیاد یشت فقرهٔ ۷۱ به تعقیب نام «کاوی كواتا» يك عده دیگر از منسوبین این دودمان اسم برده شده اند که اوستا هم در مورد همهٔ آنها معلومات بیشتری نمیدهد و از داستان ها هم که انعکاس اوستا است چیز روشنی راجع به تمام آنها بدست نمی آید برای اینکه نام آنها بکلی از قلم نماند در پاورقی از ایشان اسم می بریم و پادشاهان معروفی را که بعد از کاوه کواتا به سلطنت رسیده اند تعقیب میکنیم . (۱) (۱) در فقرهٔ ۱۳۲ فروردین پشت بعد از کاوی کواتا از دودمان کاوی اشخاص ذیل ذکر شده اند : کاوی ایپی وانهو ـ کاوی یوسادان ـ کاوی ارشان ـ کاوی پیسینا ـ کاوی بیارشان ـ کاوی سیاورشان ـ کاوی هوسراوا . در فقرهٔ ۷۱ زمیاد یشت بعد از کاوی کواتا اشخاص ذیل ذکر شده اند : کاوی ایپی وهوم کاوی یوسادان ـ کاوی ارشان ـ کاوی پیسینا ـ کاوی بیارشان : کاوی سیاور شانا . دار مستتر در صفحهٔ ۵۴۹ جلد دوم ترجمه زند اوستا به فرانسوی نوت ۲۸۰ شجره کیانی را چنین شرح داده . کاوی کواتا کاوی ایپی وانهو ( اپی وه ) بیارشان کی بیارشان کی آرمین پیسانه کی پیسان (کی پسین شاهنامه) ارشان کی ارش کاوی یوسادان کی کاؤس کاوی سیاورشان کاوی هوسراوا اخروزه
(٢٤١) کاوی یوسان ، کاوه یوسا ، کی کاؤس : کاوه یو سان یا کا وه یوسا یا کی کاؤس پسر « کاوه کواقا» یا کیقباد است که بعد از وفات پدر بر تخت بخدی جلوس کرد . قراریکه در مقدمه این مبحث اشاره نمودیم اسم «یوسان» یا «یوسا» بصورت «یوسانا» ومتصل به کلمه « کاوی » در سرود های ویدی هم ذکر شده ولی آنجا مطلب ازيك نفر ریشی دانا موسوم به «یوسانا» است . آبان یشت فقرۀ ٤٥ راجع به کاوه «یوسا» کی کاؤس چنین میگوید : « کاوه یوسای دلاور و خیلی دانا به« اردوی سورا اناهیتا» (ربة النوع اب) بالای کوه «ارزیفیه» (۱) صد اسپ ، هزار نرگاو وده هزار گوسفند قربانی کرد و خواهش نمود که بر تمام ممالك حکمعفرمائی کند و فرمانش بر تمام انسان ها وظالمها و کورو کر جاری گردد . انا هیتا این استدعای او را پذیرفت » . کاوه یوسا جوان زیبا و قشنگ و باحرارت بود و بسیار میل داشت که برطبق آرزو و سیاست شاهان سلف آریانا دشمنان تهذیب آریانی را در شمال و غرب محو و نابود کند وخاك آنها را متصرف شود چنانچه اول از همه بنا گذاشت که بطرف سرحدات غربی آریانا رو آورده ومخالفین تهذیب آریائی را که در مازندران بودند از بین بردارد. در اوستا این مردم بحیث «دیوها وشياطين مازانا» چندین جاذ کر شده اندوسیاست پادشاهان خاندان پیشدادی و کیانی آریانا این بود که با ایشان جنگ کنند . «شیا طین مازانا » یا «دیوهای مازند ارن» عبارت از اهالی بومی این قطعه است که دار مستقرایشان را نژاد وحشی میخواند.(٢) ایشان غیر آریائی بودند (۱)یکی ازقلعه های البرز بودوازطرف جنوب بر صفحات بخدی حاکمیت داشت. داستان ها میگویند که کی کاؤس بالای کوه البرز هفت قصر ساخته بود اهالی بلخ بدون اینکه اسم پادشاه یادشان باشد نقل میکنند که پادشاهی در زمان قدیم باغ وقصر بالای کوه البرز ساخته بودو آب بامشك در پشت خرهای قشقه دار بالامیکرد . (٢) نوت ٣٢ صفحه ٣٧٣ جلددوم ترجمه زند اوستا، فرانسوی
(٢٤٢) و تهذيب و آئين آريائی را قبول نميكردند اویستا ایشان را به همان نگاه می بیند که سرود ویدی داسیوهای بومی هند را دیده است. یکی از سیاست پادشاهان پیشدادی و کیانی آریانا این بود که با ایشان مقابله کرده و نگذارند که افکار سیاه و خون بیگانه به کشور شان سرایت کند ؛ چنانچه «فریتونا» (فریدون) . تا کوهای انها رفت و هزاران نفر ایشان را بقتل رسانید. همین قسم کاوه يوسا (کی کاوس) این رویه را تعقیب نمود و چون ایشان در جنگل ها و کوه ها مستور بودند و سرکوبی و فتح علاقه آنها کار آسان نبود بحیث دیو و جادوگر و غیره تلقی شده بودند . کاوه يوسا بعد ازینکه برای سرکوبی آنها عازم مازندران شد در اول وهله پیشرفتی حاصل نتوانست و نزدیک بود شکست خورد و کشته شود لیکن فوراً قشون دیگر از آریانا و مخصوصاً از علاقه های جنوبی هندوکش بدان صوب رفته پادشاه و قشون آرياني مظفر شد (١) و آن قسمتهای خاک بیگانه راهم جزء آریانا ساخت و حکمرانانی در هر حصۀ آن مقرر نمود. خلاصه كاوه يوسا یکی از پادشاهان خیلی بزرگ و مقتدر آریانا بود و اورا چهارمین پادشاهی میدانند که بعد از جمشید بر «هفت کشور» یعنی بر دنیای معلوم آنوقت سلطنت کرده است در پایان عمر که شکوه و جلال سلطنتش به منتهای اوج رسید مانند ياما غرور براو مسلط شد و فر شاهی از او برگشت و سلطنتش به پایان رسید. کاوی سیاورشان' کاوه سياورشنا' کی سیاوش: سومین پادشاه دودمان کاوی «کاوی سیاورشان یا کاوه سیاورشنا یا سیاوش» است که با توریاها جنگ میکند و آخر به مرگ فاجعه ناکی بدرود حیات میگوید . مشارالیه در ماورای شمال (١) پیغام فرستادن كی كاؤس را بطرف آریانا و خواستن قوای دیگر را فردوسی چنین رسم کرده: سوی زابلستان فرستاد زود به نزدیک دستان به مانند دود
(٢٤٣) اکسوس که در ین وقت تحت سلطۀ توریاها آمده بود قلعۀ مستحکمی بنام «کنگه Kanah» بنا نهاد و میگویند که «کاوۀ هوسراوا» یعنی پسرش کیخسرو در اینجا تولد یافت (۱) کاوۀ هوسراوا- کیخسرو: کاوۀ هوسراوا پسر کاوۀ سیاورشتا (سیاوش) است و منابع جدید از اسم او «هوسراوا» «خسرو» ساخته اند و به «کیخسرو» معروف شده است. کاوۀ «هوسراوا» بعد از مرگ پدر بر تخت آریانا جلوس کرده و کارنامه های او چه در پشت های اوستا و چه در منابع رزمی و حماسی دوره های اسلامی خیلی معروف است. مشارالیه در آبان پشت، گوش یشت فروردین یشت، اردیشت، زمیاد یشت و در دیگر موارد اسم برده شده و در همه جا به حیث انتقام گیرنده خون پدر از توریاها، حافظ و مدافع نیرومند خاک آریائی، موسس امپراطوری آریائی و فاتح بزرگ شناخته شده اینک اول از یکی دو جا مضمون متن اوستا را در مورد او ترجمه کرده و بعد شخصیت و کارنامه های او را مطالعه میکنیم: آبان یشت فقره ٤٩: «پهلوان هوسراوا، گردش کنان به امپراطوری آریا عقب دریاچه کیکسته Caecasta که عمیق دارای آب شور است صداسپ و هزار نرگاو و ده هزار گوسفند برای اناهیتا (ربۃ النوع آب) قربانی نمود و خواهش کرد که بر شیاطین و انسانها وظالمها و کورها و کرها (یعنی همه مخلوقات) (۱) داستان سرایان منابع اسلامی راجع به سیاورشنا و رفتن او به توران قصه های زیاد ساخته اند. میگویند که در زمان شهزادگی سودا به مادر اندرش رابطۀ سیاوش و پدرش را خراب نموده و سیاوش نزد پادشاه توران افراسیاب فرار نمود و با دختر او فرنگیس به انجا ازدواج کرد و آخربه مرگ فاجعه ناکی از دست توریاها کشته شد. قلعه «کنگه» را دار مستتر در بخارا قرار میدهد. و میگوید که نرشخی بنای بخارا را به سیاوش نسبت میدهد. گایگر هم آنرا در توران در ماورای شمال شرقی آمودریا قرار میدهد
( ٢٤٤ ) پادشاه شوم و در جمع سوار کارانی که در جنگل برای مقابله دشمن میروند همان دشمنی که بر اسپ سوار است همیشه سر سلسله باشم . » در گوش بشت فقره ۲۱ - ۲۲ - ۲۳ این خواهش را میکند که بر رهزن تورانی فرانگر اسیا نا ( افراسیاب ) قاتل پدرم پهلوان « سیاوارشنا » غالب شوم و قاتل او را عقب دریاچه «کیکسته » بقتل رسانم . در زمیاد یشت فقرهٔ ۷۷ چنین شرح یافته : «که هوسراوا پادشاه، بیدین را ( مقصد از ابور واساره Aurvasara یکی از مخالفین کاوه هسراوا است که او هم تورانی است ) مدت مدیدی در جنگل تعقیب کرد رهزن به سوار ی اسپ در مقابل او میجنگید . هوسراوا پادشاه بر دشمنانش غالب شد . رهزن تورانی فرانگر اسیانا «افراسیاب » و «کرسه وزده » Keresavazda « گرزیواز برادر افراسیاب » را به زنجیر بر بست تا انتقام پدرش پهلوان سیا و ر شنا را از ایشان بگیرد . این چند پارچه که مستقیم از متن اوستا انتخاب و ترجمه شده و نماینده اشارات سائر قسمت های مربوطه «کاوه هوسراوا» هم میباشد من حیث مفکوره نظریه ، سیاست ، دفاع خاك و منافع آریا ، وسعت امپرا طو ری آریائی باختری ، سوق الجیشی ، سوار کاری ، محاربه ، سوار کاری دشمن ، موقعیت جغرافیائی و محل وقوع جنگ ها، مقابله کتله آریائی باختری و توریا، بالاخره غلبه بر دشمنان همه را مدنظر ما چون پردهٔ نقاشی تصویر میکند و جاداشت که شعرای حماسی کشور در دوره های بعد تر این کار نامه های درخشان را با خیالات شاعرانه خود گل و برگ داده و ازان داستان های رزمی بسازند . از روی اشارات اوستا و شرح داستان های تازه تر معلوم میشود که کاوه هوسراوا وقتیکه بر تخت بغدی جلوس کرد به فکر اصلاحات داخلی افتاده
( ٢٤٠ ) پراگندگی هائی را که در اثر قتل « کاوه سیا ورشن » ومداخلهٔ توریاها تولید شده بود همه را برطرف کرد . امن وامنيت کامله را دراً داخل آريا نا قايم نمود و پهلوانان کشور را که در اثر پیشرفت توریاها افسرده شده بودند برای انتقام گیری و دفاع منافع آریائی دلداری وتشویق نمودو « امپراطوری آریائی » را که بهمین صورت در اوستا ذکر شده رنگ وحدت بخشید . این ها هر کدام خطوط برجستهٔ سیاست داخلی این پادشاه ومرد بزرگ است . مشارالیه خوب درك كرده بود که توریاها ازروز پیدایش سلطنت آریائی درباختر درصدد ایذاهستند و بعدازمرگ سیاورشن جسورتر شده اندبناءًعلیه بهرترتیبی که باشد باید مملکت وتهذیب باختری مدافعه شود وبهترین راهی برای این کار اول اصلاحات داخلی ، تربیهٔ پهلوانان وقشون وسوار کاران ، اتحادقوم ووحدت خاك بود كه همه به بهترين نهجی صورت گرفت . آنگاه بطرف توران حمله برده فرانگر اسیانا « افراسیاب » و برادرش « کر سه وزده » ( کرزیواز ) و « ایورواساره » یعنی پادشاه توریاها و برادرش و دیگر رؤسای آنها را به کیفر جسارت های شان رسانید . پيشتر قرار شهادت خود اوستادیدیم كه اين فتح عقب دریاچهٔ عميق و آب های شور « كيكنته » بوقوع پیوست بعضی ها این کلمه را نام قدیمهٔ دریاچه « ایورومیه »درآذر بایجان میدانندولی دستهٔ دیگرمدققین موقعیت آنرا بطرف شمال شرق آریانا قرار میدهند « و گاینگری » آنرا عبارت از دریاچهٔ « ايسيك كل » Issik-kul ميداند وبه اين ترتيب جنگ های « كاوه هوسراوا » برعلیه توریاها خوب تر فهمیده میشود . بهر حال با شرحیکه گذشت کاوه هوسراوا ( كى خسرو ) یکی از پادشاهان خیلی بزرگ مدبروشجاع دودمان کاوی آریانا است وبرعلاوه اصلاحات مفید داخلی ، كشوروتهذيب باختری را ازتهدید تورايا ها رهانيده ويك جنبش جدید در پیکر پهلوانان و مدافعین مادی و معنوی مملکت دمیدوهمنوائی پهلوانان
(٢٤٦) آریانا با سیاست پادشاه‌شان «کاوه هوسراوا» از خود اوستا واضح است و بطور مثال از يك نفر آنها ذكر می‌كنیم: توزا يا طوس: یكی از پهلوانان خیلی رشید و دلاور آریانا كه در اوائل به «کاوه هوسراوا» هم سرخم نمی‌کرد همین «توزا» بود كه پس‌ان در سلك پهلوانان شاه شامل شد. مشارالیه پسر «نااوتار» نوذر و نواسۀ منوچهر منوچهر بود. اوستا در آبان یشت فقرۀ ٥٣ او را بحيث «جنگجوی توانا» صفت نموده است و درین جا چنین میگوید: «توزا جنگجوی توانا بالای ساغری اسپ خود برای «آناهیتا» قربانی نموده و خواهش نمود مرا صحت بده و در مقابل بدخواهان محافظه کن، اسپ‌هایم را قوت بده دشمنانم را مغلوب ساز، مخالفین و کسانی‌که بمن بدی میرسانند از بین بردار» فقرۀ ٥٤ همین یشت: «ای آناهیتا نظر لطف بمن داشته باش تا پسر دلاور «ویسا کا» Vaesaka را در قصر «خشاتروسوکا» در قلعۀ بلند و مقدس «کنگه» مغلوب کنم و تورانی ها را به تعداد پنجاها، صدها، صدها و هزارها هزارها، و ملیونها، و ملیونها و ملیا ر دها بقتل رسانم» (١) قراریکه ملاحظه میشود «توزا» نظریات پادشاه آریانا «کاوه هوسراوا» را تعقیب نموده و آرزو و نیتش مغلوب ساختن توریاها بود و برای این کار سلامتی خود و نیرومندی اسپ‌های خود را نیاز میکرد. مانند «توزا» به هزارها پهلوان نیرومند و با شهامت از میان اولاد آریانا ظهور کرده و به زور بازوی آنها پادشاهان پیشدادی و کیانی نقشه‌های اصلاحات و كشور كشائی خود را عملی كردند و آوازۀ شهامت و مردانگی همین پهلوانان بود که صفحات حماسی ویدی و اوستائی و شهنامه‌ها را رنگین ساخته است. (١) ویسا کا در بندایش «وزاك» و در شاهنامه «ویزا» آمده و برادر پاشنگ و عموی افراسیاب بود. «خشاترو سوکا» و کنگه قلعه‌های مستحکم توران است و موقعیت آنها را در بخارا قرار میدهند.
دودمان اسپه پادشاهانی که تا اینجا به نام خانواده های «پاراداتا» ( پیشدادی بلخی) و کاوی، کاوه، کاویانی، کیانی و به اسمای مختلف ذکر شد عبارت از يك سلسله پادشاهانی میباشند که خاطره های آنها برای اوستا هم قدامت زیاد دارد چنانچه شهادت «ودا» را در مورد بعضی های آنها در دوره ویدی هم نشان دادیم، ایشان کسانی بودند که پشت های اوستا در مورد آنها «آریانم هورینو» و «کاویم هورینو» یعنی فرشاهی آریانی و فر سلطنتی کیانی را نسبت داده است بعبارت دیگر میتوان گفت که سلطنت آریائی در آریانا بار اول بدست پادشاهان سلاله «پاراداتا» تشکیل شده و بعد از آنها سلطنت به خاندان «کاوی» انتقال کرده است و ایشان هم به اساس سابق در خاک های آریانا حکمرانی نموده اند این پادشاهان را پادشاهان کتله مشترك آریائی باختری پیش از عصر مهاجرت میشمارند، زیرا در غیر این صورت هیچ امکان نداشت که نام و خاطره های آنها کم و بيش بيك تعبير در میان سرود های ویدی و اوستا یافت شود یا بزبان دیگر پادشاهان دورۀ قبل التاریخ آریانا میباشند زیرا تا جائی که امروز روایات نشان میدهد نوشته در صفحات شمال کشور ما با عصر ویشتاسپه در نگارش اوستا روی پوست های گاو بمیان آمده (۱) بهر حال این مسئله قابل ملاحظه است که خاطره های این پادشاهان برای اوستا قدامت زیاد دارد و هر چه از «یاما پادشاه» پایان آمده و بطرف پادشاهانی که اخیر نام شان به کلمه «اسپه» تمام میشود نزديك ميشویم خاطره ها تازه شده میرود. به این اساس گفته میتوانیم که آخرین پادشاهان باستانی آریانا به مراتب از دسته های «پاراداتا» و «کاوی» (۱) ناگفته نماند که تدقیقات علمی و حفريات هنوز ظهور اول رسم الخط را در خاک های کشور ما معین نکرده است.
( ٢٤٨ ) خواص داستانی خود را از دست داده و به دوره های تاریخی نزدیکتر شده اند چنانچه در حوالی ١٥٠٠ ق م مدققین به وجود امپراطوری بزرگ و نیرومندی در باختر شهادت میدهند (۱) وویشتاسپ ( گشتاسپ ) را که معاصر زرتشتر سپنتمان بلخی و اوستا میباشد در حوالی ۱۰۰۰ ق م قرار میدهند . اسپ و باختر : چون کلمۀ «اسپ» (اسپ) در آخر اسمای پادشاهان این سلسله آمده است برای رفع حیرت کسان و درعین زمان برای نشان دادن اهمیت اسپ در حیات آریائی کتلۀ باختری چند سطر مینگاریم : آریاها حینیکه‌ در «آریاناویجه» ( حوزۀ علیای اکسوس و سیردریا و اراضی متصل آن ) زندگانی داشتند بواسطۀ تماس با اقوام مغلی نژاد و توریاها تربیۀ اسپ را از اقوام تورانی یاد گرفته و در نتیجه مهمترین و سریعترین عامل حرکت و انتشار و کامیابی های آنها در تسخیر اراضی جدید چه در اروپا و چه در دیگر نقاط آسیا گردید آریاها در زمان اقامت طولانی خود در باختر به اسپ و تربیۀ آن بیش از بیش توجه کردند و چون صفحات هموار و وسیع باختر برای تربیۀ این قسم حیوان فوق العاده مساعد بود بهترین نسل آن در آنجا بمیان آمده و به مرور روزگار تا امروز باقی ماند . بیشتر اهمیت اسپ و اسپ دوانی و سوارکاری را در عصر ویدی شرح دادیم ( صفحه ١٣٢ ) . در دوره اوستائی به شهادت خود اوستا اهمیت اسپ در باختر و سایر نقاط آریانا بیشتر معلوم میشود. و میتوان گفت که جامعۀ آریائی سراسر یک جامعۀ سوارکاران بود چنانچه هنوز صفحات وسیع باختر مصداق این جمله شده میتواند . رؤسای خانواده های بزرگ گله های چندین هزاری اسپ داشتند و هر کدام از روی تربیه اسپ های خود بصفتی یاد و مسمی شده بودند مانند : کرساسپ « صاحب اسپ لاغر » اروت اسپ « صاحب اسپان تندرو » بورو شسپ « صاحب اسپ پیر » ارجتاسپ (۱) صفحۀ ١٠ مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند تالیف وی وین دوسن مارتن .
(٢٤٩) «صاحب اسپ گران بها» «خواسپه» «صاحب اسپ خوب» وغیره همین قسم یکی از شهرهای نزدیک بلخ که به داشتن اسپ های قشنگ واعلی معروف بود به نام «زراسپه» یا «اسپ طلائی» یاد میشد واسم این شهر تازمانه های مورخین وجغرافیه نگاران کلاسيك مشهور بود . اگر چه کسانی را که ما به نام دودمان اسپه یاد میکنیم در حقیقت دنباله شاهان کاوی «کیانی» بلخ اند وبه تعقیب سلسلۀ آنها به سلطنت رسیده اند واوستا به آنها هم لقب «کاوی» داده ومنابع جدید هم ایشان را «کیانی» و «کی» خوانده اند معذالك از نقطۀ نظر پیوند مستقیم خانوادگی از آنها فرق دارند . در زمیادیشت و فروردین یشت اوستا سلسله کاوی (کیانی) به کاوه هوسراوا یعنی کیخسرو منتهی میشود و بعض مدققین هم به استناد اوستا شجره خاندان «کاوی» را به همین پادشاه به آخر میرسانند، پس شهادت صریح اوستا يك سو وظهور کلمۀ اسپه در اخیر نام های آنها از طرف دیگر عامل جدائی آنها و سایر پادشاهان کاوی «کیانی» شده است و بهمین جهت بعض از مدققین از ایشان دسته ئی بنام (شاهان اسپه) جدا کرده اند، چون این رویه در تفكيك خاندان های شاهی آریانا ودوره های آنها وتسهيل موضوع كمك زياد ميكند در این اثر آنرا مراعات میکنم واگر در نظر باشد که این دسته را به دودمان کیانی ارتباط دهیم میتوانیم ایشان را دسته کیانی اسپه بخوانیم : (١) اروت اسپه (لهراسپه) : سر حلقه دسته شاهانی که اخیر نام شان به کلمۀ اسپه (اسپ) منتهی میشود یا بزبان دیگر کسی که بعداز «کاوه هوسراوا» (کیخسرو) در بخدی بر تخت آریانا نشسته است در اوستا بنام «اروت اسپه» Aurvatepa یادشده که عبارت از «لہر اسپه» منابع جدید است. طوريكه ملاحظه میشود در آخر نام او کلمۀ اسپه (اسپ) دیده میشود (۱) صفحات ٤٧ - ٤٦ Duncker, History of Antiquity Evelyn Abbott, Vol. V.
(٢٥٠) وروی هم رفته از روی اسم میتوان او را «صاحب اسپان تندرو» خواند. دیونکر جرمنی مبنی بر مطالعات اوستا «سلسله نسب «اروت اسپه» را به منوچیترا (منوچهر) «ایریو» (ایرج) می‌رساند. اوستا از او و کذارشات سلطنتش چیز زیاد نمیگوید بلکه بیشتر بواسطۀ پسرش «ویست اسپه» شهرت یافته است (۱). اروت اسپه دو پسر داشت یکی «ویست اسپه» و دیگری «زری واری» Zarivari . از روی داستان‌های تازه تر معلوم میشود که «لهر اسپه» آبادی‌های زیادی در باختر نموده بود . (۲) ویست اسپه (کشتاسپه) : بعد از «اروت اسپه» (لهر اسپه) پسرش «ویست اسپه» که او را در داستان های جدید «کشتاسپه» یا «گشتاسپ» گویند برتخت بخدی نشست. ویست اسپه شخص قوی و دلاور بود و پادشاه نیرومند و جنگجوئی بشمار میرفت . چیزیکه اسباب افتخار و در عین زمان موجب شهرت او در دوره زمامداری اش گردیده است این است که «زرتشترسپنتمان» موسس آئین زرتشتری و اوستا در عصر او در باختر بمیان آمده است. چون ارتباط و تعلق بین زراتشترا و «ویست اسپه» یکی از موضوعات مهم تاریخ دوره اوستائی کشور ما است و بعد از دوره اوستا منابع عصر اسلامی هم از انها صحبت کرده و مدققین برای تعین و تثبیت واقعات متذکره اوستا در زمان و مکان در اطراف آن تحقیقات زیاد نموده اند اول از همه به شهادت متن اوستا آنرا شرح میدهیم . تعلقات زراتشترا و ویست اسپه و ملکه هو تاوسا Hutaosa در ابان یشت و گوش یشت ذکر شده . زراتشترا در ابان یشت فقره ١٠٥ گوید: «ای اروی سورا انا هیتای خوب ! به من مساعدت کن که کاوی و یشتاسپه دلاور پسر اروت اسپه را به آن وادار ساخته بتوانم که بر اساس آئین فکر کند» (۱) ابان یشت فقره ١٠٥ (۲) قرار نسخه اوستائی که بزبان پهلوی از سمرقند بدست آمده شهر قاین را هم لهراسپه بنانهاده است .
(٢٥١) به اساس آئین سخن گوید و بر اساس آئین رفتار نماید » در گوش پشت فقرۀ ٢٦ زرا تشتر را از « گوش» با «در واسپه» (١) خواهش میکند که « هو تاوسا » زن و یشتاسپه را به آئین خود داخل کند . « ای در واسپه نیکو کار و خوب بمن مساعدت کن که « هو تا وسای » خوب و نجیب را به آن وادار ساخته بتوانم که بر اساس آئین فکر کند ، بر اساس آئین سخن گوید و بر اساس آئین رفتار نماید و دستور آئین مرا در آفاق منتشر سازد . » * * * از روی این دو پارچه معلوم میشود که زرتشتر و ویشتاسپه و ملکه باختری « هو تاوسا » همه معاصر هم بودند . معمولاً عقیده برین است که ملاقات بین زرا تشتررا و ویشتاسپه در بلخ در بخدی زیبا بوقوع پیوسته است(٢) میگویند وقتیکه زرتشتر در مجلس شاهی در بلخ حاضر شد سی نفر از علما و دانشمندان باختری طرف راست و سی نفر طرف چپ نشسته بودند و مدت سه روز مباحثه و مشاجره طول کشید تا آخر زرتشتر همه علما را قانع ساخت و ویشتاسپه به آئین او گروید . این را هم میگویند که پادشاه باز هم در قبول آئین نو تردد داشت وزر تشتر کوشش نموده ملکه باختری را پیرو آئین خود ساخت و در اثر نفوذی که ملکه بالای شوهر خود داشت آئین زرتشر در شخص پادشاه و اعضای خاندان سلطنتی تاثیر بخشید و در نتیجه خود ویشتاسپه و پسرش که در او ستا بنام « سپنیتو داتا » ذکر شده و عبارت از اسفندیار می‌باشد و « زری واری » برادر ویشتاسپه که در داستان‌های جدید بنام « زریر » یاد شده همه داخل آئین جدید شدند و هر کدام در انتشار آئین باختری صرف مساعی نمودند . زرتشتر علاوه بر خاندان سلطنتی باختر بعض خاندان‌های بزرگ و با نفوذ (١) روان حیوان یا حامی اسب (٢) صفحه ٢٠٧ مدنیت ایرانیان شرقی تالیف کایبگر متن مقالۀ داکتر فن سیگل که عنوان آن گشتاسب وزوراستر است.
( ٢٥٢ ) دیگر بلخ را نیز طرفدار خود و آئین خود ساخت، ازان جمله یکی خاندان معروف ومقتدر «هوگوا Hvogva » بود که در جملۀ خاندان های قدیم باختر بشمار میرفت و مردان معروفی ازان بمیان آمده اند و در عصر سلطنت ویشتاسپه وزیر پادشاه باختری «جم اسپه» از همین خاندان بود، او و برادرش «فراشوشترا» از اشخاص مقتدر بودند و در دربار سلطنتی نفوذ زیاد داشتند. زرتشتر بعد ازینکه این دو برادر را طرفدار خود و نظریات خود ساخت با آنها پیوند دوستی و خویشاوندی هم قایم نمود یعنی به آنها دختر داد وازایشان برای خود زن گرفت چنانچه این مطالب در سر این فصل در مورد تذکار شخصیت زرتشتر سپنتمان شرح یافت. خلاصه به ترتیبی که ذکر رفت زراشتثرا به این مسئله خوب ملتفت شده بود که ریشی ها و دانایان باختری به سهولت رفورم او را قبول و پیروی نخواهند کرد و برای پیشبرد منظور خود کوشش نمود که شخص پادشاه وملکه واعضای خاندان سلطنتی ووزرا وخانواده های بزرگ و بانفوذ را قانع وطرفدار وپیرو افکار خود سازد و آنگاه به قوۀ سلطنتی ونفوذ مردان بزرگ رفورم او خود بخود عملی و پرا گنده خواهد شد. این سنجش ورویۀ او مفید واقع شد، آئین زرتشتر، آئین رسمی مملکت قبول شد و ویشتاسپه حکم داد که اوستا را به آب طلا روی پوستهای گاو نوشته ودرتمام معابد مملکت تقسیم نمایند (۱) ازین وقت به بعد ویشتاسپه ( گشتاسپ ) حامی آئین زرتشتری شد و به نیروی سلطنتی او و پسرش و همکاری وزرای مقتدرش قوانین و تهذیب اوستائی نه تنها (۱) درنسخۀ اوستا بزبان پهلوی که در قرن ۸ مسیحی نوشته شده واز سمرقند بدست آمده تحریر است که زرتشتر به امر ویشتاسپ ۱۲ هزار نسخه راجع به دین خود روی پارچه های طلا نوشت و آنرا در خزانۀ آتشکده ورهران نهاد. این خزانه همان کتابخانۀ معروف «شایگان» است که آنرا در استخر تصور میکردند واین نسخه در سمرقند قرار میدهد وعلاوه میکند که اسکندر آنرا درداد و در دریا انداخت.
(٢٥٣) در تمام آریانا بلکه در خارج سرحدات هم پرا گنده شد . ویشتاسپه خودش به تعمیر آتشکده ئی اقدام نمود چنانچه بنداهش در فصل ١٧ به این امر اشاره میکند و دقیقی واضح شرح میدهد که گشتاسپ آتشکده ئی بنام «مهر برزین» یا برزین مهر آباد نمود . بنداهش این آتشکده را سومین آتشکدهٔ بزرگ دانسته و میگوید که در عصر سلطنت گشتاسپ در خراسان فراز کوه «ریونگتا» Raevanta آباد شده بود. بنداهش در جای دیگر تذکار میدهد که «آتش فروبه» که آتش روحانیون بود و آتشکده آن در کوه خوارزم ساخته شده بود از آنجا منتقل شده و به کابلستان آورده شد. (١) در «شاتروئی‌ها» Shatroiha فقره ٩-٨ نسخه اوستائی که از سمرقند پیدا شده ثبت است که «سپنددات» Spand-dat پسر و یشتاسپ در بخل یا هیک Bakhl-Bamik «شهر نوازک» Navazak را بنا نهاد و در آنجا آتشکده باشکوه «وهران» را بنا کرد ....» (٢) ملتفت باید بود که اینجا مقصود ما از تذکار آتشکده های نیست که بعدها در سائر نقاط آریانا مخصوصاً در سیستان و حوزهٔ هیرمند آباد شده. تنها این مسئله را وانمود کردیم که چطور ویشتاسپه و پسرش در تعمیر آتشکده ها و حمایت از آئین زرتشتری صرف مساعی نمودند . محاربات ویشتاسپه : قسمت دوم حیات و سلطنت ویشتاسپه که از نقطهٔ نظر تاریخ و مخصوصاً تاریخ قدیم آریانا قابل ذکر است موضوع جنگ هائی است که مشارالیه به تعقیب سیاست خارجی سلاله های سابق مملکت مخصوصاً پادشاهان «کاوی» نموده و عبارت از ادامه محاربات برعلیه توریای های بدوی (١) صفحه ٢٢١ تمدن ایرانی های شرقی تالیف گایگر متن مقاله داکتر فن سیگل که بصورت ضمیمه درین کتاب طبع شده است. (٢) صفحه ٢٧٢ مطالعات زوراستری تالیف ویلیم جکسن .
( ٢٥٤ ) و عناصر غیر آریائی میباشد که از ماورای سردریابه‌ حوزه بین سر دریا و آمو دریا پراگنده‌شده‌بودند این حصه‌اقدامات ویشتاسپه درآبان یشت فقره ۱۰۸ و ۱۰۹ وگوش یشت فقره ۲۹ و ۳۰ و ۳۱ واردیشت فقره ۴۹ - ۵۰ - ۵۱ تذکار یافته وچون نام‌های مخالفین ویشتاسپه‌در آنها قدری متفاوت است اول‌به ترجمه آنها می پردازیم . آبان یشت فقره ۱۰۸ و ۱۰۹ : « کاوی ویشتاسپه‌کبیر عقب رودخانه‌(فرازداناوا » صداسپ ، هزار نر گاو و ده‌هزار گوسفند برای « اناهیتا » قربانی‌نموده‌ وخواهش نمود که بمن آنقدر توانائی بده که « تاثر باوانت » ( ۱ ) بی‌دین ، «پشانا » پرستش کننده‌ دیوها وارجت اسپه شریر را معدوم کنم » . گوش یشت فقره ۲۹ - ۳۰ - ۳۱ : « کاوی ویشتاسپه‌کبیر به‌ «درواسیا» عقب رودخانه‌«دی‌تیا » صد اسپ هزار نرگاووده‌هزار گوسفند قربانی کرد وخواهش نمود که‌بمن آنقدر توانائی بده که‌حمله‌«اشتەاروانت »( ٢ )پسر «ویسپا-تورور-اشتی » را( ٣ ) که‌برهمه‌ظلم کرده و خود آهنی وزره آهنی ، وبخه کلفت دارد وباهفت‌صد شتر مال غنیمت راهی برد ، رد کنم ، وحمله‌های ارجت اسپه‌رهزن قوم «هیونی » رارد کنم وحمله‌های درشینیکا ( ٤ )پرستش کننده‌شیاطین را رد بتوانم . خواهش نمود تا « تاتریاوانت » را که صاحب دین خراب است کشته بتوانم ، «سپین جوروشا » ( ٥ ) پرستش کننده‌شیاطین را کشته بتوانم واقوام « وردهکا » را از تحت اطاعت « هیوناها » ( ٦ ) بیرون کشیده بتوانم واز هیوناها پنجاهاوصدها صدهاوهزارها ، هزارهاوملیونها ، ملیونهاوملیاردهارا بقتل رسانم» Vispa-thawrvo-asthi (٣) Ashta-aurvant (٢) Tathryavant (۱) Spinjaurusha (٥) Darshinika (٤) ( ٦ )نوته ١٣٧ صفحه ٣٩٢ جلد دوم ترجمه زند اوستا به فرانسوی
(٢٥٥) ویشتاسپه عین این خواهشات را در فقرات ٤٩-٥٠-٥١ اردیشت اظهار میدارد . دریارچهٔ اول الذکر ویشتاسپه قربانی های خودرا عقب با کنار رودخانهٔ «فرازداناوا» بعمل می آرد بعضی مدققین اینجارا یکی ازدریاچه های سیستان میدانند شهنامه پهلوی قرار تذکار دارمستتر از قربانی با شکوهی حکایت میکند که ویشتاسپه درمحلی موسوم به «بست واری» Bastavari یعنی جائیکه پسرش شهر «بست» را آباد نمود بعمل آورد . درشاترونیها (۱) فقرهٔ ٣٦ نسخهٔ اوستا بزبان پهلوی که از سمرقندپیدا شده وتاریخ آن به ٨٠٠ مسیحی میرسد تحریر است: «بست وار Bastvar پسر زریر شهر«بست»را آباد کرد،درین وقت ویشتاسپ پادشاه در «فرازدان» مشغول تقدس مذهب بود واصل ویشتاسپ ودیگر نجبا از آنجا بود (٢) » ازین تبصره ها و یادداشتها ومخصوصاً از اشارهٔ صریح اوستای پهلوی سمرقند چندین چیز معلوم میشود اول اینکه «بست وار» پسرزریر برادر زادهٔ ویستاسپه بوده نه قراریکه شهنامه پهلوی میگوید پسرش ، دوم : چنین معلوم میشود که شهر «بست» درزمانیکه ویشتاسپه درسیستان بود (خواه بحیث نایب السلطنته ازطرف پدرش لهراسپ پادشاه باختر دراینجا حکومت میکرد وخواه درزمان سلطنت خود بعزم دوره یابقصد سرکوبی مخالفین داخلی یامقابله وجنگ خارجی در مقابل سرحدات جنوب غربی آمده بود) ازطرف برادرزاده اش «بست وار» یا « بسته واری» بناوآباد شده است سوم : « فراز داناوا» اگر رود خانه باشد واضح مقصد از آن هیرمند سفلی است که از کنار بست میگذرد و اگر (١) Shatroiha(٢) معنی قسمت اخیر فقره قراریکه جکسن درنوتهٔ ١٤صفحهٔ ٢٧٤ مطالعات زوراستری خود میگوید غیر محقق است شاید مطلب ازآن این باشد که زمانیکه لهراسپ در بلخ سلطنت میکرد ویستاسپ پسرش بعنوان نایب السلطنه درسیستان حکومت نموده باشد .
(٢٥٦) در پارچه باشد طبیعی مقصد از آن یکی از در یاچه های هامون سیستان خواهد بود . درین صورت جنگ های ویشتاسپه پادشاه باختر باسه نفر ی که درپارچۀ اول الذکر ذکر شده و بی دین و پرستش کنندۀ دیوها و شریر بودند در اطراف هامون سیستان یا در ماورای سرحدات جنوب غربی آریانا واقع گردیده و پادشاه باختر برایشان غالب شده است . * * * در پارچۀ دوم که از گوش یشت ترجمه شده ویشتاسپه قربانی های بزرک خود را عقب یا کنار رودخانۀ « دیتیا » بعمل می آرد . چون این رود خانه را بنام «دیتیا» و «وانگهو دیتیا» اکثر مدققین رود اکسوس یا امو دریا تعبیر کرده اند ؛ این قسمت جنگهای ویشتاسپه متوجه ماورا النهر بوده و در مقابل رؤساو اقوام «توریا» و «هونا» بعمل آمده است . نام های مخالفینی که در پارچه مذکور آمده حاجت تکرار نیست و یکی آن « ارجت است اسپه » است که نسبتاً معروف است و در شاهنامه هم ذکر شده و برادر افراسیاب تورانی بود از روی شرح پارچه مذکور معلو م میشود که ایشان خودوزره آهنی داشتند و مخصوصاً به «یخۀ کلفت» آنها هم اشاره شده و معلوم میشود که بدور گلوی خود پارچه یا دیگر چیزهای می پیچیدند تا از آنجا ضرب کشنده ئی به ایشان نرسد این همی معلوم میشود که صاحب قوه زیاد بودند ومصدر ظلم زیادشده بودند و مال غنیمت را به شتر ها که اینجا تعداد آن « هفت صد » قید شده می بردند اینجا ارجت اسپه به قوم هیونی یا « هونا » نسبت داده شده (۱) ولی معلوم نمیشود که ایشان ازروی عرق آریائی بدوی بودند یانه تنها چیزیکه واضح است این است که پیرو آئین اوستائی نبودند . بهر حال ویشتاسپه پادشاه آریانا بعد از ینکه به آئین اوستائی گروید (۱) کایگر نظریه میدهد که شاید عبارت از هن های تاریخی باشد .
(٢٥٧) جدی ترین حامی این دیانت شد و همان طور که «کلوویس» برای دین مسیحی و آشوکا و کنشیکای کبیر برای دیانت بودائی و انتشار آن صرف مساعی کردند ویشتاسپه برای عمومیت و انبساط آئین زرتشتر و قوانین اوستائی جهد بلیغ نمود. «کاوی ویشتاسپه» در اوستا به عنوان «کبیر» یادشده و یکی از پادشاهان خیلی مقتدر آریا نا بود قرار یکه در صفحات پیشتر اشاره نمودیم علاوه بر اینکه يك سلسله خاطرات او باشهر بلخ مربوط است او و برادرش «زریر» خاطره های عمران و آبادی و بناهای شهرها و انشکده ها در حوزه هیرمند و شهر بست و اطراف هامون و سیستان دادند و این خاطرات به اندازه ئی بنام این دو نفر مربوط است که از روی اغلب حتمالات میتوان گفت که ویشتاسپه و «زریر» به هر عنوانی که بوده يك حصه عمر خود را در حوزه هیرمند در شهر بست و زرنج مرکز سیستان گذرانیده اند و از یادگارهای ابادی و عمران آنها منجمله شهر بست در خاطره ها و حتی در بعضی نسخه های اوستا و بندهش و ماخذ پهلوی باقی مانده است. ویشتاسپه مانند «کاوه هوسرا» (کیخسرو) در اضمحلال مخالفین تهذیب آریائی باختری کوشش زیاد نمود و درین راه سیاست پادشاهان سلف خود را قدم بقدم تعقیب کرد و در ماورای غربی هامون و ماوراء النهر مخالفین و دشمنان را سرزنش نمود و بالاخره قراریکه در زمیاد یشت فقره ۸۷ شرح یافته «ویشتاسپه پادشاه رشید و دلاور بر «تريادات» پیرو دین خراب «ویشاتا» پرستش کننده دیوها و ارجتسپه شریر و دیگر بدکاران «هیونی» غالب ومظفر گردید.» فرق میان گشتاسپ پادشاه حامی زرتشتر و پدر داریوش : برای رفع اشتباهات گمان مربوط به موضوع فوق بايد يك مسئله ديگر را نيز روشن ساخت و آن عبارت ازین است
(۲۰۸) که گشتاسپ حامی زرتشتر که مرکز سلطنتش شهر بلخ بود غیر از گشتاسپ پدر داریوش پاد شاه هخامنشی فارس است . اول این را باید متذکر شویم که زردشت و گشتاسپ اسمای عام هم میباشد و از جمله گشتاسپ هائی که گذشته یکی هم پدر داریوش شاه هخامنشی است بعضی ها در قطار اشتباهات دچار یکی دیگر هم شده و گشتاسپ پدر داریوش را حامی و معاصر زرتشتر میدانند حال آنکه این مسئله سراسر غلط و بکلی بی اساس است. پیشتر در اوایل این فصل متذکر شدیم که اوستا قطعاً هخامنشی ها را نمی شناسد و از هیچ کدام آن ها نام نگرفته و حتی در قسمت های جدید اوستا که در عصر پارتی و ساسانی یعنی بعد از ختم جلال هخامنشی ها جمع آوری شده باز هم اثری از هخا منشی ها نیست و باید هم نباشد زیرا از نقطه نظر زمان و مکان میان اوستا و هخامنشی ها فاصله زیاد است علاوه بر اینکه ما بین عصر پدر داریوش و زرتشتر بلخی و ویشتاسپه ( گشتاسپ ) شاه باختر اقلاً ۵۰۰ سال فاصله است پادشاه نبودن پدر داریوش دلیل دیگری است که این قبیل مفکوره ها را از میان می بردارد. داریوش در کتیبه های خویش وقتی که از خود و پدر خود سخن میزند هیچگاه پدر خود را پادشاه نخوانده و پدرش گاهی سلطنت نکرده است و یشتاسپه پادشاه باختری حامی زرتشتر سپنتمان با تشریحاتی که دادیم یکی از پادشاهان خاندان اسپه بلخی است که اوستا او را به عنوان « کی ویشتاسپه کبیر » یاد کرده است . زری و بری : زری و بری که در داستان ها و منابع جدید بنام « زریر » یاد شده برادر ویشتاسپه پادشاه باختر است . از روی اوستا معلوم نمیشود که او هم به سلطنت رسیده باشد . ولی بحیث پهلوان و مدافع مملکت چه در اوستا و چه در سایر منابع و چه در شاهنامه ها ذکر شده . در ابان یشت فقره ۱۱۲ و ۱۱۳ او هم مانند برادرش ویشتاسپه قربانی های بزرگ کنار رودخانه « دیتیا » ( آمو دریا )
(۲۰۹) تقدیم نموده و از «آناهیتا» استعانت میخواهد تا با «پشوسینغا» (۱) هومایا کا (۲) و ارجت اسپه جنگ کند و ایشان را مغلوب و منکوب نماید. این دو نفر که با ارجت اسپه برادر افراسیاب یاد شده اند اشخاص مجهولی هستند ولی باز هم اینقدر معلوم میشود که از جملهٔ رؤسای توریائی میباشند. احتمال زیاد میرود که «زریر» از طرف برادر خود بحيث نایب السلطنه یا نایب الحکومه در حوزهٔ هیرمند یا کل سیستان هم حکمرانی نموده باشد خاطرات او هم در سیستان زیاد است و قراریکه مستند بر شهادت نسخهٔ اوستای پهلوی سمرقند اشاره کردیم شهريست را پسر او «بست واری» بنا نهاده است. خاندان هوگوا : یکی از خانواده های بزرگ باختری که در امور اداری نظامی، مذهبی و سیاسی دولت آریائی در عصر ویشتاسپه و زرتشتر رول مهمی بازی کرده خانوادهٔ «هوگوا» است. حین ظهور زرتشتر این خاندان رابطهٔ بين و یشتاسپه و زرتشتر بود زیرا «جم اسپه» یکی از اعضای این خاندان صدر اعظم ویشتاسپه بو و برادرش «فراشوشترا» با خویشاوندی که بازراتشترا نموده بود خسر او بشمار میرفت. علاوه برین چون خود زرتشتر هم دختری به جم اسپه داده بود جم اسپه داماد او بود. به این ترتیب زر اتشترا به خاندان «هوگوا» یا «هوگوئی» تعلق و ارتباط و پیوند خویشاوندی حاصل نموده بود. در اوستا در فروز دین پشت فقرهٔ ۱۰۳ جم اسپه و برادرش «فراشوشترا» در جملهٔ مقدسین آئین زرتشتری حساب شده اند. رول این دونفر و دیگر اعضای این خاندان در حفاظت مملکت و نشر معارف و تهذیب اوستائی خیلی زیاد و قابل ملاحظه است. با همکاری های ایشان نه تنها شمشیر باختر فاتح بر آمد بلکه آئین اصولات، مفکوره، قوانین، تهذیب و مدنیت آریائی در اطراف خارج مملکت مخصوص در خاک های توریا نشین هم پخش شد. Humayaka(2) Peshoeingha(1)
( ٢٦٠ ) سپنتوداتا : چون زرتشتر و اوستای قدیم باختری معاصر ویشتاسپه ظهور کرده اند از نقطهٔ نظر تذکار اسمای پادشاهان قدیم آریانا اوستا به پادشاه معاصر خود ویشتاسپه متوقف میشود، معذالك طوریکه دیدیم از «زریواری» برادر ویشتاسپه و برادر زاده اش «بست واری» پسر زری واری (زریر) و از «جماسپه» وزیر پادشاه و برادرش «فراشوشترا» اسم میگیرد اوستا تاپادشاه معاصر خود اسمای شاهان دودمان های سلطنتی آریا نارا بیان کرده، خاموشی او راجع به وقایع ما بعد که چیز طبیعی است دلیل شده نمیتواند که سلسلهٔ حکمفرمائی و پادشاهی باویشتاسپه در بخدی منقطع شده باشد. «دونکر» جرمنی تعداد پسران ویشتاسپه را بیست و نه نفر قلمداد میکند و تزیید مینماید که اوستا ازین جمله فقط «سپنتوداتا» (اسفند یار) را اسم می برد ترجمهٔ صحیح وتحت اللفظ این اسم 'سفیدداد' و از آن بصورت اصطلاحی 'اسفندیار' ساخته اند. اسفندیار جوان خیلی باهوش وزرنگ بود و مخصوصاً در فنون جنگی مهارت زیاده اشت و در موقعی که پدرش مصروف جنگ با توریاها بود از خود لیاقت و شجاعت های زیادی نشان داد وحتی عامل اساسی فتوحات پدر شمرده میشد. اگرچه از روی اوستا بصورت صریح پادشاهی «سپنتوداتا» معلوم نمیشود ولی از احتمال بیرون نیست که بعد از ویشتاسپه بر تخت بخدی نشسته باشد. نسخهٔ اوستای پهلوی قرن ۸ مسیحی که از سمرقند پیداشده میگوید که : «سپنددات» Spand-dat پسر ویشتاسپ در«بخل باميك» یعنی (بلخ درخشان) شهر «نوازك» Navazak را بنا نهاد، مشارالیه در آنجا آتش باشکوه «وهران Vahran » را بر قرار کرد ونیزهٔ خود را در آنجا نصب کرد سپس پیغامی به گوباخ کان (۱) وسوز هی پیکاخ کان(٢) وشورخ کان (٣) وربخ کان (٤) وگوهرم(٥) وتوزهاو(٦) و Gubakh-kan (١) Suzh-i-Pekakh-kan (٢) Churakh-kan (٣) Rabkh-kan (٤) Guhram (٥) Tuzhav (٦)
( ١٦١ ) وارچسپ شاه خیونان فرستاده و گفت : کسی که نوك نيزۀ مرا به بيند جرأت نخواهد کرد که به مملکتم حمله کند » جکسن میگوید که این حکایت در تاریخ سیوس Sebeos ارمنی هم آمده. شهر نوازك را بلوشه در مطالعات خود « نين بك » خوانده و « گنبد » ترجمه نموده و به این اساس فقره فوق الذکر را چنین ترجمه نمو ده : « در بلخ زیبا «سپند دات » يك گنبد آباد نمود » . بعضی های دیگر میگویند که این شهر عبارت از « نويده » Nawidah است که به ۳۰ میلی شمال بلخ کنار رودخانه اکسوس وقوع داشت و شهر سرحدی بود و سر راه بلخ و سمرقند افتاده بود بهر حال از روی حکایت فوق معلوم میشود که سپنتو داتا ( اسفندیار ) پسر «ويشتاسپه» صاحب نفوذ او اقتدار زیاد بود و هیچ شبهه نیست که بعد از پدر در « بخل با ميك» ( بلخ در خشان ) بسلطنت رسیده باشد . مشار الیه باعمل نصب کردن نیزه در کنار آتش گاه « و هران » بلخ به تمام رؤسا و شاهان کشورهای مجاور فهمانید که کسی به آرزوی حمله بر آریانا نباشد و گرنه نیزه کار او را یکسره خواهد کرد و این نظریه را در طی پیغام رسمی به آنها وانمود نمود . مشارالیه در راه انتشار تهذیب اوستائی و آبادی کشور و توسعه شهر بلخ اجتهاد زیاد بخرج داد . *** سلسلة پادشاهانی که اوستا بنام های « پارا داتا » پیشدادی و کاوی ( كيان ) واسپه شروع نموده بود باو یشتا سپه و پسرش « سپنتو داتا » « اسفند یار » به پایان میرسد . قرار شهادت اوستا « آریانم هوريثو » و « کاویم هوريتو » یعنی فرشاهی و سلطنتی آریانی و کیانی با ایشان در آریانا شروع شد و از بخدی زیبا به اراضی آریانشین که اوستا قطعه قطعه از آن اسم میبر د و در مبحث علیحده
(٢٦٢) آنرا شرح خواهیم داد و عبارت از سرزمین مستعد آریانا میباشد قرن های متوالی پشت هم سلسله وار سلطنت کردند. اساس سلطنت، حکومت و حکمفرمائی کاملهٔ آریائی باختری بدست ایشان گذاشته شد، شالوده داد و عدل و انصاف را ایشان گذاشتند و تهذاب مدنیت و کلتور و تهذیب صاف و بی آلایش آریائی را ایشان در آریانا استوار کردند. بالاخره او ستاو زرتشتر بلخی در عصر آخرین پادشاهان همین سلسله در بلخ ظهور کرد و با پشتیبانی و حمایت و نیروی جنگی آنها تهذیب اوستائی باختری در خارج سرحدات آریا نا چه بطرف شمال و چه بطرف غرب منتشر شد، توریا ها یا آریاهای بدوی شمال اکسوس حوزهٔ سردربا و اقوام مغلی همجوار آنها و سامی ها و عناصر غیر آریائی مازندران و تبرستان و دیگر مخالفینی که میخواستند سربلند کنند و به سرزمین آریا نا و تهذیب و تمدن آریائی صدمه وارد نمایند همه در اثر سیاست عاقلانه و اقدامات جنگی آنها منکوب و مغلوب شدند و فتوحات درخشانی در هر طرف نصیب آنها شد و قلمرو آنها به امپراطوری مبدل گردید چنانچه اوستا اکثر پادشاهان پارا داتا و کاوی را پادشاه 'هفت کشور' میخواند. اگرچه این اصطلاح را بعضی ها دنیای معلوم آنوقت میخوانند و در نتیجه پادشاهانی را که بر 'هفت کشور' سلطنت کرده اند 'پادشاهان دنیا' خوانده اند ولی مقصد واقعی آن عبارت از امپراطوری های آنها است که دامنهٔ آن خارج خاك آریانا انبساط یافته بود. با کشور کشائی های ویشتاسپه و پسرش 'سپنتو داتا' و دیگر پسران ویشتاسپه که اوستا طبعی از آنها اسم نمی برد زیرا جزء واقعات تازه است آئین و کیش اوستائی، ارباب انواع اوستائی و قدیم تر عصر ویدی و حتی قبل التاریخی که در اوستا تاثیر افکنده بودند و دیگر مقررات و اصولات مدنی و تهذیبی آریا نا به چهار گرد افق مخصوص بطرف شمال و غرب انتشار یافت. با تجاوزات آشوری ها بطرف شرق در خاك های مدیا و فارس و از آنهم موقتاً پیشتر
(٢٦٣) تا حواشی غربی آریانا حتی اراکوزیا (حوزه ارغنداب) و باختر، عالم سامی به عنعنات و تاریخ و آئین و کولتور آریائی کشور ما تماس حاصل کرد و نام زرتشتر و بعضی قسمت های رفورم او را با خود به مدیا و فارس و بین النهرین و اراضی سواحل بحر سفید بردند تا اینکه مادها و فارسی ها در سال های ۷۰۸ و حوالی ٥٤٩ به تدریج اول هر دو از سلطه سامی و بعد دومی از سلطه آمریت ماد خلاص شد. و در حوالی ۷۰۸ و ٥٤٩ سلطنت های درخا ک های خود تشکیل کردند و از اختلاط آئین اوستائی و ستاره پرستی آشوری و بابلی دیانت و ثقافتی بمیان آورند. طوریکه اظهار نمودیم بعد از ویشتاسپه و (سپنتوداتا) معلومات اوستا راجع به پادشاهان آریانا متوقف میشود . این مسئله به هیچ صورت دلیل شده نمیتواند که از ین تاریخ یعنی تقریباً از حوالی هزار ق م به بعد سلسله سلطنت و مملکت داری در آریانا سقوط کرده است. درین شبهه نیست که ازین وقت تا زمان لشکر کشی های سیروس هخامنشی تاریخ کشور ما تقریباً در عرصه ٥ قرن تاريك است ولی این مسئله سراسر مربوط به بربادی ماخذ است که بصورت مسلسل و واضح عجالتاً چیزی نمیتوان گفت معذ لك اشعار حماسی و رزمی و شهنامه ها و گرشاسپ نامه ها که خارج از پادشاهان و پهلوانان اوستائی آریانا به رویه اوستا عنعنات جدیدتر بعد از اوستا و در نتیجه پادشاهان و پهلوانان کشور ما را بعد از عصر ویشتاسپه و «سپنتوداتا» قید کرده اند و ترتیب و شرح حال آنها مطالعات جدا گانه بکار دارد در قطار سلاله های باستانی پیشدادی و کاوی و اسپه بلخ از آنها هم کنده کنده اسم میگیرند. از ان جمله است سلاله كورنگ شاه زابلی که از کابل تا نیمروز سلطنت داشتند و به نام های شیدسپ ، تور ، طورك، شم، اثرط، گرشاسپ و غیره یاد شده اند. بهر حال مقصود من این است که تاریکی این دوره سراسر مربوط به نبودن
(٢٦٤) متابع است والا در وجود پادشاهان وحکومت و سلطنت وحتی سلطنت های خیلی مقتدر و نیرومندشبهه و تردیدی نیست زیرا مقابله های نیرومندومرتب ومتوالی که در دفع حملات بزرگ خارجی مثل اشوری و هخامنشی و یونانی در سر حدات وخاك آريانا بعمل می آید خود بخود ثابت میکند که رشته حکومت و سلطنت در خاكهای دوطرفۀ هندوکش ازبین نرفته بود. از روزیکه بیرق امریت و حکمرمائی نژاد آریا در بخدی زیبا به اهتزاز در آمد در تمام دوره های تاریخی کشور باستانی ما از هر نقطه نظر خصوص از پهلوی تشکیلات سلطنتی و حکمفرمائی اهمیت مخصوص داشته و هیچ گاه شهر های بزرگ و آبادان، جلگه های حاصل خیز وشاداب ودره های سر سبز و قلل شامخۀ جبال این سرزمین که آنرا آشیان حاکمیت و آمریت میتوان خواند بی حکمفرمایان ملی و قوای نیرومند نبود. اگر خوب دقت کنید هر محیط از خود اقتضا آئی دارد، کهسار بلند آریانا مأمن آزادی، قوه و نیرو و حاکمیت است. آشیان عقابی است که با شهپر رسای خود فراز آن چرخیده از ان دیده بانی و بر آن حکومت میکند و اگر چنین نمی بود موجودیت خود را حفظ نمیتوانست و این نظریه را مثالهای چندی که مربوط به خود همین وقت و زمان است بطور قطع ثابت میسازد، آشوری ها وقتیکه بنای تجاوزات را بطرف شرق گذاشتند از نینوس و سمیر امیس گرفته تا سلمانسار و تیکلت پیلسر دوم در کشور ما به مشکلات فوق العاده دچار شدند و پایان تر این موضوع را خواهیم دید. همین قسم در فصل چهارم دیده خواهد شد که قوای ملی ما چندین سال سیروس و درایوش هخامنشی را متوقف ساخت و چندی بعدتر که مملکت در اثر استیلا و سلطۀ هخامنشی ها متلاشی شده بود چهار سال در مقابل نیروی اسکندر ایستادگی کرد (فصل پنجم ). این حملات که هر کدام آن در مدت اندك خاكهای غرب آسیا را متزلزل ساخته است در کشور ما کند شده وبطی گردیده و آخر جز سلطۀ موقتی نیافته پس هر کدام
(٢٦٥) آن بجای خود وانمود میکند که بعد از ویشتاسپه و سپنتوداتا» نظام سلطنتی ووجود دولت های مقتدر بکلی درخاك آریانا ازمیان نرفته فقط بعلت فقدان منبع عجالتاً واضح در اطراف آنها سخن گفته نمیتوانیم . آشوری ها و آریا تا : از روی آنچه در فصل اول و دوم وسوم تا اینجا نوشتیم حالا این مطلب روی همرفته واضح معلوم میشود که کانون نژاد و مدنیت وتهذیب ، وادبیات، وزبان ومعتقدات ومملکت داری آریائی سرزمین دو طرفۀ هندوکش یعنی آریانا بود . این مطلب یعنی مرکزیت کانون آریائی درینجا از خلال ادب ومعتقدات وتاريخ وكشورداری وسلطنت و بسا شواهد دیگر که تفصیل آنها در فصل های گذشته شرح داده شده است به ثبوت رسیده وحاجت به تکرار ندارد . همین قسم سامی ها هم از خود کانونی داشتند که بین النهرین و گوشه ئی از عربستان شمال شرقی را در برمیگرفت، ایشان درین حدود پیش از آریائی ها مراتب مدنیت وتهذیب ومملکت داری را به نام های اقوام مختلف خود پیموده بودند . در سر فصل دوم زمانیکه از علل ظهور رفورم قوانین اوستائی صحبت میکردیم به این موضوع هم تماس نمودیم که وضعیت خارجی : تورانیها در شمال، وداسيوها در شرق وسامی ها در غرب ایجاب میکرد که آریانا هم در کشور خود آریانا بحال وموقعیت خود فکری کرده وسیاست معینی را در حیات تهذیبی واداری خود پیش گیرند . قراریکه در موضوع از هی داها كا ( صفحه ٢٢٩ ) متذکر شدیم درین شبهه ئی نیست که سامی های بین النهرین تقویت یافتن کانون آریائی را در آریانا وتشکیل سلطنت هائی را در انجا خلاف مصالح خود تصور می نمودند وبعد از پشکی سلطنت پیشدادی بلخی بدست مؤسس بزرگ آن یاما پادشاه
( ٢٦٦ ) تأسیس شد درصدد مخالفت برامدند چنانچه قرار نظر به بعضی مدققین شرح دادیم که « از هی داها کا » را کلدانیها میدانند و میگویند که بدست ایشان سلطنت موسس پیشدادی سقوط کرد ولی فوراً فریدون متهاجم را عقب زده وسلطنت پیشدادی را مجدداً در آریانا برقرار نمود . به این طریق سامی ها پس به حوزهٔ رودخانه های بین النهرین محدود شدند وسلطنت آریائی در دو طرفهٔ هندوکش روز بروز کسب قوت و شهرت نمود ولی آرزوی تجاوز سامی بطرف شرقی بکلی ساقط نشد . یکی ازین دولت های قدیم سامی که تهاجماتی بطرف شرق نموده وسلسلهٔ جنگهائی با شاخه های آریائی کتلهٔ باختری مهاجر یعنی امادی(ماد)و پارسوا (پارسی ها) داشته در خاک های آریانا هم فتوحات موقتی نموده است دولت آشوری است . مملکت آشور یا آشوری اصلاً شامل حوزهٔ سفلی دجله بوده از طرف غرب از نقطهٔ تقاطع رود خانهٔ دجله و «کور نیب» Kournib تا جلگه های مرسوبی کلده و نزدیکی های حوزهٔ فرات انبساط داشت و بطرف شرق مجرای وسطی رودخانهٔ « زاب » Zab و دامنه های کوهای « زکروس» Zagros حد فاصل بین آشور و اقوام «کوسه ها» وقبایلی شده بود که در خاک های مدیا خودسرانه گشت و گذار داشتند . شمال وجنوب کشور آشور را کوه «مازیون»Masion وادهم Adhem معین میکرد . اوائل تاریخ واقعی آشور روشن ورضائیت بخش نیست اینقدر معلوم میشود که در حوالی قرن ١٥ قم اقتدار کلده رو به ضعف نهاده وشاهان محلی در علاقهٔ فوق بمیان آمده است . این وضعیت تاريك ودر هم وبرهم مدتی دوام کرده تا شخص مقتدری بنام «نینوس » در حوالی شاید هزارقم یا چیزی بیشتر از میان آشوری ها ظهور نمود .
( ٢٦٧ ) « نینوس » در داستان های آشوری بحیث پادشاه خیلی بزرگ و مقتدری ترسیم شده . مشارالیه پس از بنیکه قشون بزرگی آماده تربیه و مسلح نمود بابل ، ارمنستان ، وميديا و اراضی غربی آسیا را تا سواحل بحر مدیترانه اشغال کرد و آنگاه به فکر تعمیر شهر بزرگ و باعظمتی افتاد که چهار صد و هشتاد « استاد » ( هشتاد و نو کلومتر ) احاطهٔ آن بود و آنرا بنام خود « نی نو » ( نینوا ) نام نهاده و یکی از سحر انگیز ترین شهر های مشرق بود . بعد از بنیکه شهر « نینوا » به اتمام رسید باقرار بعض نظریه ها هنوز نیم کاره بود که فکر حمله بر آریانا و فتح باختر هم در سر پادشاه آشوری افتاد. پادشاهی که همه خاك های غرب آسیائی را مطیع خود ساخته آرزوی جاه طلبی تحمل نمیتوانست که دولت مقتدر آریانی را به بیند . میگویند که « نینوس » از تعداد زیاد مردان جنگی و حس سلحشوری باشندگان آریانا و سپاه دولت باختری و مشکلات اراضی مطلع شده ترتیبات بسیار بزرگ گرفت و قشون تمام ملل و اقوام مطیع خود را جمع کرده و به تعداد ١٧٠٠٠٠٠ پیاده و تقریباً ٢١٠٠٠٠ سوار و ١٠٦٠٠ عرادهٔ جنگی آماده نموده و بطرف سرحدات آریانا به حرکت افتاد . بعض منابع پادشاه این وقت آریانا را که از « بلخی » بر کشور خود حکمفرمائی میکرد بنام « اوگز یار تس » Oxyartes یاد کرده اند بعض منابع یونانی از مقابلهٔ پادشاهی بنام زوراستر در باختر بانینوس سخن رانده اند بهرحال شخص پادشاه و نامش هر که و هر چه بوده به مجرد اطلاع از حملهٔ آشوری ها سپاه و پهلوانان جنگی خود را که تعداد آنها را ٤٠٠٠٠٠ نفر می نویسند جمع کرده و برای مقابلهٔ آشوری ها تا قسمت های صعب العبور کهستانی غرب آریانا پیشرفت و در انتظار حمله دشمن ترتیبات گرفت آشوری ها که
(٢٦٨) بواسطه تنگی دره ها دسته دسته شده بودند و به ترتیب عبور میکردند و در جلگه مجتمع میشدند چون یکعدۀ کافی آنها در یک نقطه جمع شد، پادشاه آریانا مجال تمرکز تمام قوارا به آنها نداده و برایشان حمله برد و تقریباً صدهزار نفر آشوری را بقتل رسانید، درین فرصت ما بقی قشون آشوری فوراً در اراضی هموار جلگه رسیده و در اثر تفوق تعداد باختری هارا پریشان ساختند و ایشان را عقب زدند . در شهرهائی که بین « بخدی » و سرحدات غربی آریانا افتاده بود مقاومت هائی برعلیه سپاه مهاجم آشوری بعمل آمد ولی یکی بعد دیگری فتح شد و پادشاه باختر و قسمت اعظم سپاه آریانی خودرا به مرکز مملکت شهر « بکترا » بلخ محصور ساختند و تا آنجا درصدد مدافعه برآمدند و تادوسال شهر مستحکم « بکترا » محاصره ماند و نیروی نینوس و تمام قشون آشوری و مستحکمات و متصرفات آسیائی او آنرا فتح نمیتوانست . اینجا است که قصه مداخلت « سمیرامیس » بمیان می آید . سیمرامیس یکی از زیباترین ، دلاورترین ، سحرانگیزترین دختران و زنان و ملکه های آسیائی است که اصلاً در آوان طفلی شبانی موسوم به « سیماس » اورا یافته و در خانه خود کلان نموده بود و « اوانس » Oannes حکمران شامی با او ازدواج نمود واورا در جنگ های باختر با خود آورده بود . میگویند که آخر در اثر نقشه های «سمیرامیس» و تدابیری که بخرج داد حصار مستحکم «بکترا» بعداز دوسال مقابلۀ شدید و ناکامی ها و ناامیدی های شاه و قشون آشوری فتح شد . ونینوس با این زن دلاور ازدواج کرد و ملکۀ سمیرامیس شد و بسان شهر بابل را بنانهاد . نينوس وسمیرا میس بعد از فتح حصار بکترا بفکر هجوم هند واراضی ماورای غرب اندوس هم افتادند زیرا ثروت هند درین وقت هم چشم کشور
( ٢٦٩ ) کتابان را جلب میکرد، بهرحال کامیابی نصیب شاه و قشون آشوری نشده و از سواحل اندوس عقب نشینی کردند . * * * تهاجم نینوس بطرف شرق و فتوحات او در خاك های آریانا اولین تماسی است که میان کشور ما و نیروی آشوری بعمل آمده است . از شرح وقایع این زمان معلوم میشود که زمانیکه دولت جوان آشور در حوزه سفلی دجله در اثر ضعف دولت کلده عرض وجود میکرد دولت مقتدری در آریانا وجود داشت که مرکز آن شهر بخدی بود ، پیش ازینکه نینوس و سمیرامیس بدنیا آیند پادشا هان و حکمرانان مقتدر و با عظمتی در آریانا سلطنت کرده و بخدی دودمان های محتشم سلطنتی با راداتاو کاوی را دیده بود . نینوا و بابل کهن ترین و سحر انگیزترین شهر های آشوری مانند طفلی در مقابل کنگره های حصار کهن و مستحکم بخدی عرض وجود کرد و کلان شد و شهرت یافت . زمانیکه حصار بکترا در مقابل نینوس و تمام قشون آشوری و متصرفات او دو سال کامل ایستادگی میکرد نینوا نیمه آباد بود و بابل پا بعرصه وجود نگذاشته بود . بهرحال اینها پاره ملاحظاتی بود که ضمنی بعمل آمد . * * * فتح نینوس و سمیرا میس آمدن و رفتنی بیش نبود و مجدداً خاك آریانا بدست زعمای ملی افتاد و حکمرانان ما به تشکیل سلطنت پرداختند . آشوری ها عقب نشسته رفتند و به خاك های اصلی خود در حوزۀ بین النهرین مستقر شدند و وضعیت آنها تا قرن ۹ مسیحی به همین ترتیب دوام کرد. درین وقت ها امادی ( مادها ) و پارسوا ( پارسی ها ) در اراضی متقابلۀ خود خوب آشنا و مستقر شده بودند و به آرامی به تربیه حیوانات و کشت و کار اراضی خود مشغول بودند که دوباره آشوری ها بنای تهاجم را بطرف شرق گذاشتند . صدمه هائی که به
( ٢٧٠ ) پیکر مادها و فارسی ها وارد شده بود بهودی نیافته بود که باز جنگ و مقاتله آغاز شد تیگلت پیلسر اول بطرف عرب تا بحر بزرگ غرب یعنی بحر مدی ترانه رسید و بنادر سواحل شام باج پرداز آشوریها شد. آنگاه بطرف شرق توجه کردند "سلمانسار " دوم و "بن نریر سوم " بر بابل غالب شدند و قوای آشوری بعلاوه مدیا تاسواحل بحر خزر نفوذ یافت و "تیگلت پیلسر دوم" بیشتر بطرف شرق توجه نمود تصادماتی را که بین دولت آشوری و مادها و فارسی ها بعمل آمده در فصل هخامنشی شرح داده ایم لذا ذکر آن در اینجا مورد ندارد بلکه فقط میخواهیم تماسی را شرح دهیم که مجدداً بین حواشی غربی سرحدات آریانا و دولت آشوری بعمل آمده است. کتیبه تیگلت پیلسر دوم که در کلاخ Chalah پیدا شده و از سال اول تا ١٧ سلطنت او را در بر میگرد و صورت فهرست نقاط مفتوحه او را بطرف شرق شرح میدهد شامل يك سلسله اسمائی است که با علاقه "نارمی Narmi شروع شده و علاقه های پرسا Parsua و زیکروتی Zikruti نیسا Nisaa و اراکوتی Arakutti هم دران تذکر رفته است . چیز مهمی که اینجا از نقطه نظر تاریخ کشور ما شرح میخواهد همین چند اسمی است که در کتیبه مذکور ذکر شده و مدققین هم برای تعیین حدود شرقی فتوحات تیگلت پیلسر دوم در اطراف آنها مطالعه کرده اند. تاریخ این کتیبه را در سال ٧٤٥ یا ٧٤٤ ق م قرار میدهند و در باب اسمای «نیسا آ» «زیکروتی» و «اراکوتی» چنین اظهار نظریه میکنند که موقعیت آنها خیلی مشکوک است، معذالک قرار تحقیقاتی که بعمل آمده « نیسا آ » عبارت از « نیسا » شرق مدیا بود . « زیکروتی » که با « نیسا آ » یکجا ذکر شده شاید عبارت از «سگارتی های Sagartians هردوت و « اساگاتا Acagarta کتیبه های هخامنشی باشد و هردوت در میان قبایل پارسی ازان ها نام برده است. (١) (١) صفحه ٤ تاریخ قدیم دونکر ترجمه انگلیسی اولین ابوت جلد سوم
( ۲۷۱ ) «ارا کوتی» شکل سامی نامی است که در اوستا« هراویتی» ذکر شده و یونانی ها ارا کوزی ساخته اند و عبارت از رودخانه ار غنداب است که با هیر مند به هامون سیستان منتهی میشود . از روی این اسم اخیر معلوم میشود که تیکلت پیلسر دوم آشوری در طی جنگ های خود بطرف شرق بعد از فتح خاک های مدیا و فارس داخل سرحدات غربی آریانا هم شده تا هامون سیستان و حتی حوزۀ ارا کوزی ( ارغنداب ) هم پیش آمده بود ولی از حواشی سرحدی و سیستان وارا کوزی پیشتر بطرف قلب مملکت آمده نتوانست . حتی از روی کتیبه که اراضی مفتوحه جنگ دوم او را بطرف شرق شرح میدهد معلوم میشود که نفوذ او در سرحدات غربی آریانا و اراکوزی بی دوام بوده زیرا نام «ارا کوتی» (حوزۀ ارغنداب) در آن نیامده حتی «نیسا آ» هم در ان ذکر نشده وازین واضح معلوم میشود که سلطه او ازین قسمت ها بزودی برداشته شده است . بر عکس نفوذ وتسلط او در علاقه «زیکرتو» و بالای مادی Madai (مادها ) و پارسوا (فارسی ها) شدیدتر شده و با جنگ های دیگر تجدید و تکرار گردیده است که بدان ها کاری نداریم (۱) این بود شرح تماسی که دولت آشوری یکدفعه در عصر نینوس و سمیرامیس و بار دیگر در عصر تیکلت پیلسر دوم با کشور ما حاصل کردند و دومی را جز تماس سرحدی چیز بیشتر نمیتوان خواند . در اثر این تماس آشوری ها نظریاتی راجع به آئین اوستائی آریانا پیدا کرده اسم «زور استر» و بعض اصولات آئین وفلسفه حیاتی او را خارج سرحدات غربی آریانا نشر کردند . (۱) صفحه ٤ تاریخ قدیم دونکر ترجمه انگلیسی اولین ابوت جلد سوم .
سرزمین اوستائی پیشتر در تقسیمات اوستا ذکر شد که فرگاد اول یا باب اول حصهٔ سوم اوستا یعنی «وندیداد» از اراضی آریائی و خواص و ممیزات آن بحث میکند. این اراضی قرار متن «وندیداد» و اصطلاح مخصوص اوستا عبارت از شانزده قطعه زمین زیبائی است که قرار عقیده آنوقت هرمزد بمیان آورده واهر یمن به تدریج در هر کدام آن آفتی تولید کرده است. در فصل دوم تحت عنوان : «معلومات جغرافیائی ویدی» صفحه (69) مبحثی برای مطالعات سرود، یدی از نقطهٔ نظر جغرافیه وضع نموده و تا حدی که سرودها كمك میتوانست خاك های کشور خود را در پرتو آن مطالعه کردیم بعبارت دیگر آن قسمتی از خاكها کوه ها و رودخانه های مملکت خود را که در سرودهای ویدی ذکر شده بود با یکسلسله تبصره ها شرح دادیم. چون روشن کردن قسمت های جغرافیائی مخصوصاً جغرافیای تاریخی در مطالعات تاریخ اهمیت به سزا دارد و بزبان دیگر واقعات و گذارشات يك دورهٔ معین را روی صحنه واقعی آن مجسم میسازد درین اثر بدان اهمیت زیادی داده شده و به همین ملاحظه به تعقیب مبحث جغرافیائی ویدی خاك های کشور خود را از نقطهٔ نظر اوستا هم معاینه میکنیم. علمای تاریخ و جغرافیه، خصوص مدققینی که در اطراف مسایل نژادی و مهاجرت های آریائی و ظهور مدنیت های ویدی و اوستائی در دو طرفهٔ هندوکش تحقیقات کرده اند این شانزده قطعه زمین خیلی ها توجه شانرا بخود جلب کرده و در اطراف آن نظریه ها، تبصره ها نوشته اند و حقیقت هم چه از نقطهٔ نظر اصل خاک آریائی و سمت مهاجرت های آنها و چه از پهلوی انبساط نفوذ آئین
( ۲۷۳ ) اوستائی و پهنائی حدود آن و چه از نقطه نظر تعیین قلمرو حکمر فر مائی سلاطین باختری که در اوستا از آنها تذکاری رفته در خور مقام و اهمیت بزرگ است راجع به مسایلی که بالا بیان شد از هر پهلوئی که به دقت نگاه شو د بطور مطلوب روشنی می اندازد . چیز مهمی که قابل ملاحظه است این است که این شانزده قطعه زمین به چهار طرف هندوکش پیوست و متصل بهم واقع شده و پراگندگی از هم ندارد و مجموع هر شانزده آن به طور دقیق حدودی را در بر میگرفت که جغرافیه نگاران و مورخین كلاسيك برای آریانا داده بودند . علاوه بر شانزده قطعه زمینی که در فر گرد اول « وندیداد » شرح یافته و از مجموع آن مملکت وا حدى بمیان می آید بعض قسمت های دیگر اوستا راجع به کوهها ، قلل مرتفعه بلندی ها ، رودخانه ها دریاچه ها که همه بلاشبهه داخل همین شانزده قطعه زمین مساعداند بصورت دقیق صحبت میکند ( ۱ ) مثلاً « زمیاد یشت » یا پشت نوزدهم از فقره اول تاهشت بیش از چهل کوه را نام می برد که همه آن داخل خاك آريانا بوده واکثر آن معین و تطبیق هم شده همین قسم در « هوم یشت » یا یسنای دهم موقعی که از محل روئیدن گیاه « هوما » صحبت در میان است باز از عده ئی از کوه های مملکت ما نام برده شده است همین قسم راجع به رودخانه ها و دریاچه ها بعض قلل کوهها که در انجا پادشاهان بزرگ ما قربانی ها میکردند وحتی بعض قلعه های مستحکم اسم برده شده و از نقطه نظر جغرافیای تاریخی کمال اهمیت را حایز است . با این مقدمه مختصر اينك اول فهرست شانزده قطعه زمین متذکره فرگرد اول « وندیداد » را به ترتیبی که در خود اوستا ذکر شده داده بعد متن اوستا را (۱) بعض نقاطی که پادشاهان آریانا دشمن را تعقیب کرده و جنگ در آن واقع شده خارج خاك آريانا نیز میباشد .
( ٢٧٤ ) درمورد هر كدام يا پاره تبصره هائی بيان ميكنيم و در پايان اين قسمت به شرح سائر مطالب جغرافيائی مي پردازيم : فهرست ١٦ قطعه زمين او ستائی قرار ترتيب باب اول « ونديداد » Airyanem Vaejo Sughdha Mouru Bakhdi Nisaya Haroyu Vaekereta Urva Khnenta Haravaiti Haetumant Ragha Kakhra Varena Hapta Hindu Rangha ( ١ ) ايريمنم ويجو ( ٢ ) سغده ( ٣ ) مورو ( ٤ ) بخدی ( ٥ ) نيسايا ( ٦ ) هرويو ( ٧ ) ويكره ته ( ٨ ) اوروا ( ٩ ) خننتا ( ١٠ ) هره ويتی ( ١١ ) هيتو منت ( ١٢ ) راغا ( ١٣ ) كخره ( ١٤ ) وارنا ( ١٥ ) هپته هندو ( ١٦ ) رانگه يا رانغه اختصاصات شانزده قطعه اراضی مذكور قرار متن اوستا و بنداهش و نظريات بعض مدققين بزرگ قرار آتی است :
(٢٧٥) (١) آریانا ویجو : اولین قطعهٔ زمین اوستا در فرگاد اول « وندیداد » بنام « ایریانم ویجو » یاد شده و معنی تحت اللفظی آن « تخم گاه آریا » «منشاء آریا» «مسکن آریا » است که قرار متن فقرهٔ سوم و چهارم وندیداد اولین زمین اعلائی بوده و رودخانه «وانگوهی دیتیا» آنرا آبیاری میکرد ده ماه زمستان و دو ماه تابستان داشت . درین ماه ها زمین و آب و نباتات همه سرد بود و اینجا دل زمستان بشمار میرفت. بندهش میگوید قراریکه در کتب سلف ذکر شده اگر محبت مسقط الراس نمی بود همه مردم بواسطه زیبائی به «آریانا ویجو» میرفتند . از روی این اشاره معلوم میشود که «آریانا ویجو» در زمانه های اول سرزمین مطبوع و قشنگی بود . مدققین در باب تعین قلمرو « آریانا ویجو» تحقیقات زیاد نموده و نظریات مختلف پیش کرده اند . لیکن از روی ترتیب و پیوستگی قطعات ١٦ گانه و بعض اشارات بندهش واکثریت آراء محققین معلوم میشود که «آریانا ویجو» قطعهٔ زمین بلند و سرد و چشمه خانه بعض رود خانه ها بوده و موقعیت آن با اکثر احتمالات عبارت از حوزهٔ علیای اکسوس(امو دریا) و ایگزازت (سیر دریا) و اراضی متصل آنست . «وندیداد» سرزمین «آریانا ویجو» را کنار رودخانه «وانگوهی دیتیا » (١) قرار میدهد . بندهش بعض رود خانه هائی را که از «آریانا ویجو» میگذشت بنام «دائيتيك» (٢) و «دارا گا Daraga » (٣) یاد کرده و یکی از کوه های آنرا « کوندراس» (٤) میخواند (٥) و تعبیر نام و تشخیص موقعیت این رود خانه ها در تعین موقعیت « آریانا ویجو» كمك زياد ميكند . Kondras (٤) Daraga (٣) Daitik (٢) Vanguhi Daitya (١) Pahlavi Texte.Vol V. Part I Oxford1880 . ٢٥ ٥) صفحه ٣٩ حصة ١٢ فقرة(
( ٢٧٦ ) اسم «وانگوهی دیتیا» مرکب از دو کلمه است . «وانگوهی» اصلاً نام رودخانه و «دیتیا» به معنی قانون میباشد و بصورت اصطلاحی از آن این معنی کشیده میشود که در جوار آن قانون و آئینی بمیان آمده است که عبارت از آئین زرتشتری باشد . این رود خانۀ «وانگوهی دیتیا» طوریکه پیشتر اشاره شد در بندهش بنام «دائی تیك» ذکر شده و چنین تذکار رفته که : «رودخانۀ دائی تیك از «اران وج» آمده از میان کهستانات میگذرد» . با تدقیقاتی که شده واکثراً احتمالات آنرا تائید میکند رودخانۀ «وانگوهی دیتیا» عبارت از «رودخانۀ اکسوس» یا امو دریا است زیرا تا عصر ساسانی هم کلمۀ «وانگوهی» که درین اسم داخل است بشکل پهلوی خود «وه Veh» در مورد اکسوس اطلاق میشد و ( وه ) به شهادت بندهش ( ٢٣ و ٢٢ و XX ) و نویسندگان ارمنی و چینی نام این رو دخانه بود (١) گمان غالب برین است که رودخانۀ «دائی تیك» متذکرۀ بندهش و «وانگوهی دیتیا» متذکرۀ اوستا یکچیز و عبارت از رود خانۀ آمو باشد . رودخانۀ دومی که بنام «دراگا» در بندهش یاد شد، زرافشان یا به احتمال قوی تر رودخانۀ سر دریا میباشد که سرپرسی سایکس آنرا ارانك Arang خوانده و گوید( ٢ ): «راجع به خانۀ اصلی آریائی جرو بحث زیادی شده حال آنکه روایات آنها واضح از «اران وج» صحبت میکند. این قطعه زمین بین دو رودخانه «واهی دیتیا» Vahi-Datya و «ارانک» واقع بود و اینها نامهای قدیم رودخانۀ اکسوس و ایگزارت میباشد» . قرار تحقیقات «کایگر» جرمنی و کشفیاتی که علمای روسی درین سالهای اخیر در «تلی برزو» نزديك سمر قند نموده اند معلوم میشود که «آریانم ویجه» ( ١ ) بقیۀ نوته ٤ صفحه ٥ جلد دوم ترجمه زند اوستا به فرانسه ( ١٨٩٢ ) ( ٢ ) تاریخ افغانستان جلد اول صفحه ٣٤
(۲۷۷) همین علاقه ئی بوده که فوقاً تعین نمودیم زیرا ایشان هم محل آنرا در «فرغانه علیا» قرار میدهند (۱) (۲) سغده : دومین قطعه زمین خوب جلگه ایست که در آن « سغد ها » زندگانی داشتند و عبارت از سغدیان میباشد، اهریمن درینجا ملخ را بمیان آورد که فصل ها را میخورد و در میان حیوانات و نباتات امراض تولید میکرد . (۳) مورو : سومین قطعه زمین خوب « مورو » است که عبارت از حوزۀ مرغاب (مرو) میباشد . اهریمن درینجا هرج و مرج سواران یغما گر را بمیان آورد چنانچه این قطعه همیشه صحنه گیر و دار تورانی ها بود . (٤) بخدی زیبا : چهارمین قطعه زمین زیبای او ستائی « بخدی زیبا دارای بیرق های بلند» بود . بخدی در تمام دوره های تاریخ بصفت زیبا و درخشان یاد شده، در اوستا « بخدیم سریرام » در ادبیات پهلوی « بخل باميك » آمده که معنی اولی « بلخ زیبا » و معنی دومی « بلخ درخشان » است و فرخی سیستان ازین خاطرۀ قدیمی بصورت ( بلخ بامی ) یاد کرده مسعودی این مفهوم را به صورت « بلخ الحسنا » و دقیقی بشکل « بلخ گزین » ادا کرده اند و به این ترتیب واضح معلوم میشود که از قدیم ترین زمانه ها تا عصر اسلامی صفت زیبائی و مقبولی و قشنگی به صورت : سریرام ، باميك ، بامی ، حسنا ، گزین به نام بلخ پیوست و متصل بود . شهادت دیگر اوستا در باب « بلخ » « اردو و درفشام » یا ( بیرق های بلند است ) که به مرکزیت بخدی اشاره میکند و نشان میدهد که بلخ پایتخت پادشاهان «پاراداتا» ( پیشدادی )و کاوی( کیانی)و اسپه بود و این افتخار را اوستا در میان اراضی شانزده گانه تنها به بخدی داده و مدققین شرقی و غربی (۱) مقاله « تریور » .K . B. Trever در کتاب آثار شعبۀ تاریخ تهذیب و صنایع شرقی جلد دوم صفحة ٧١ تا ٨٦ )
(۲۷۸) از روی «بیرق های بلند» بخدی را پایتخت پادشاهان پاراداتـا وکـاوی تصدیق کرده اند (۱) (ه) نیسایا : پنجمین قطعه زمین اوستائی علاقه «نیسایا» است که موقعیت آن بین مورو (حوزه مرغاب، مرو) وبخدی (بلخ) معین شده این محل همانطوریکه اوستا تعین کرده با جزئی تحریفی که در نام آن وارد شده تا زمان یاقوت حموی در حوالی میمنه شهرت داشت چنانچه نامبرده این محل را بنام «نسا» یاد کرده برچه از روی موقعیت جغرافیائی که خود اوستا به آن میدهد و چه از روی شهادت تاریخ نیسایای اوستا بین بخدی ومورو (بلخ ومرو) عبارت از «نسا» یا میمنه است اهریمن در انجا بی اعتقادی را شیوع داد (۶) هرای وه : ششمین زمین اعلای اوستا «هرای وه» بود کـه عبـارت از «هری» یعنی حوزۀ هری رود (ولایت هرات) میباشد اهریمن درینجا گریه و شیون را برای مرده رواج داد. قرار مقررات قوانین او ستائی اگر کسی بر مرده میگریست قطرات اشـکش مبدل به رودی میشد که مانع عبور او از پل «کنیوات» میگردید و در نتیجه به سر زمین فلاح نمیر سید. (۷) ویکرۀ ته : هفتمین زمین خوب اوستائی «ویکرۀ ته» است که عبارت از حوزه کابل است اهریمن درینجا «پیر که خناتی تی» (۲) یعنی مفکوره بت پرستی را شیوع داد در داستان های زرتشتی (پریکا) را بشکل پهلوان بت پرستی تصویر میکنند کـه آخـر «سـاوشـیـانـی» Saoshyani پسر زرتشتر بر او غالب (۱) كتاب زور استریزم تالیف M.N. Dhalla موبد موبدان فارسی های کر اچی طبع نیويورك پاورقی صفحه ۲۵ «ماسپرو» در تاریخ قدیم ملل شرقی صفت بیرق های بلند بخدی را در پاوقی ۷ صفحه ۵۵۸ «مرکز سلطنت» تعبیر نموده است. PairikaKhnathaiti (۲)
( ۲۷۹ ) شده و آئین او را از میان می بردارد . چون علاقۀ کابل از زمانه‌های قدیم یکی از مراکز بر همنی بود و ازان بیشتر بواسطۀ مجاورت بخاک هند معتقدات قبل از آریائی در آنجا رواج داشت و بودیزم هم درینجا زودتر نفوذ کرد، مصداق اشارات اوستا شده میتواند خلاصه ماخذی که از اراضی شانزده گانۀ اوستائی ذکر کرده‌اند همه تصدیق میکند که « ویکرئته » عبارت از حوزۀ کابل است « دار مستتر » در نوتۀ ۲۲ صفحۀ ۱۰ جلد دوم ترجمۀ زند اوستای خود ب فرانسه که در سال ۱۸۹۲ به طبع رسیده میگوید : « ویکرئته » نام قدیم ( کابل ) یعنی (۱) کابل است . (۸) «اوروا» یا «اوروه»: هشتمین زمین خوب اوستائی « اوروا » یا « اوروه » است که بعضی‌ها بکلی محل آنرا معین نکرده، بعضی‌های دیگر به حدس طوس یا غزنه گفته‌اند ولی هیچ يك ازین جاها نیست زیرا قراریکه خواهیم دید غزنه به اسم دیگری یاد شده و طوس جزء نام‌های دیگر آمده است . گایگر به این عقیده است که « اوروه » عبارت از علاقۀ «ارگون» است که قوم فور ملی در آن بود و باش دارد ( ۲ ) چون علاقه‌ئی که ارگون در آن افتاده با نقاط اطراف خود بنام جامع «روه» در تاریخ یاد شده و «روه» و «اروه» از روی تلفظ هم شباهت تام دارند احتمالات بیشتر میشود که «اوروا» یا «اوروه» اوستائی علاقۀ روه باشد که اراضی کهستانی بین قندهار و سند را در بر میگرفت . چراگاهی اینجا در اوستا ذکر شده ، اهریمن در میان باشندگان آن غرور را تولید نموده بود . (۹) خننتا : نهمین زمین اوستائی « خننتا » بود که قوم ورکانا Verkanas در آن مسکن داشتند . بعضی‌ها از روی تشابه نام اهالی که به (۱) در بنداهش بزر گ ذکر شده که افت کابل عبارت از عشق پری Peris بود که آنرا « پرستش بت‌ها » ترجمه کرده‌اند . (۲) صفحۀ ٦ جلد اول مدنیت ایرانی‌های شرقی تالیف ویلیم گایگر طبع لندن ١٨٨٥ ( ترجمۀ انگلیسی دآراب دستور « پشوتان سنجانا » )
( ۲۸۰ ) «هیر کانیا» قریب است آنجا را عبارت از « هیر کانیا» یا گرگان دانسته اند که داخل قلمرو آریانای قدیم است ویکی از ولایات غربی آن بشمار میرفت . (۱) (۱۰) هری ویتی: دهمین قطعۀ زمین اعلای اوستائی خطۀ زیبای«هری ویتی» یعنی حوزۀ شاداب ارغنداب بود که در اوستا بصفت «قشنگ وزیبا» یاد شده. آنچه اهریمن در اینجا رواج داد در دادن مرده بود . (۱۱) ای تومنت : یازدهمین قطعۀ خاک اوستائی سرزمین قشنگ وبا افتخار «ای تومنت» است که عبارت از وادی حاصل خیز هیرمند وسیستان میباشد . اهریمن در اینجا جادو وجادوگری را شیوع داد . رود خانۀ خروشان هیرمند یا معاونین آن در فقرۀ ۶۷ زمیادیشت ذکر شده و راجع به خود هیرمند چنین تصریح شده که امواج کف آلود آن تمام مصیبت ها را می برد . (۱۲) را گایا ره گه : دوازدهمین زمین اوستائی «را گا» یا «ره گه»است که آنرا عبارت از «ری» میدانند . اوستا می نویسد که اهالی آن مر کب از سه نژاد بود و آنرا سه طبقۀ اجتماعی ، روحانیون ، جنگجویان ، دهاقین تعبیر کرده اند . اهریمن در اینجا بی اعتمادی را بمیان آورد.«راغ» بدخشان چه من حیث شباهت نام و چه به مناسبت پیوستگی به دیگر علاقه های اوستائی مثل آریانا ویجه ، بخدی سغده و چه از نقطۀ نظر زیبائی و سرسبزی بیشتر به «را گا» اوستائی مطابقت میکند « راغه» در پښتو به معنی دشت پر از گیاه و سر سبز میباشد وعموماً مورد استعمال است و بصورت خصوصی لغت قبايل مالدار افغان میبا شد (۲) . (۱) چندر اداس در اثر خود (رگ وديك انديا) صفحۀ (۱۷۳) آنرا قندهار تعبیر میکند (۲) نا گفته نماند که اگر (ری) آنرا بخوانند باز هم جزو آخرین نقاط سرحدی غربی آریانای قدیم خواهد بود و از آن بیرون شده نمیتواند زیرا طوریکه «بارتولد» حدود غربی آریانای متذکره « اراتوس تنس» و « استرابو» را شرح میدهد خط سرحد غربی آنرا از طهران امروزی میگذراند (صفحۀ ۲۱ ایران بارتولد ترجمۀ انگلیسی «نریمان») .
(۲۸۱) (۱۳) کخره: سیزدهمین زمین خوب اوستائی سرزمین پاک « کخره» است که عبارت از غزنی میباشد . دار مستقر اینجا را یا در خراسان و یادر غزنی قرار میدهد . (١٤) ورنا یاورنه: چهاردهمین زمین اوستائی علاقه «ورنا » یا «ورنه » است که در آن «تری تو نا » یعنی فریدون قاتل « اژی دها کا » تولد شده است شاید عبارت از اراضی بامیان و بند امیر و یا « وانا » وزیرستان باشد . (۱٥) هپته هندو : پانزدهمین زمین خوب اوستائی «هپته هندو» یا «هفت دریا» است که عبارت از حوزهٔ سند است و اهریمن در اینجا حرارت زیاد را تولید کرد (١٦) رانگه یا رانکا : شانزدهمین زمین اوستائی اراضی است متصل سر چشمه «رنگه» که اهالی آن رئیس ندارند . «كیا یكر» رود «رنگه» را عبارت از «ایگزارت » یا سر دریا میداند و در اینصورت مقصد از علاقه «رانگه» حوزه یا اراضی متصل سر چشمهٔ سر دریا بود . * * * این بود ١٦ قطعه زمین اعلای اوستائی که همه به ترتیبی که ذکر رفت در فرگرد یا فصل اول « وندیداد » ذکر شده . این شانزده قطعه زمین همه بهم متصل و پیوست است و از هم دوری و پراگند گی ندارد . این قطعات در اوستا همه به صفت «سر زمین اعلی» یاد شده معذالك در میان آنها بعضی ها مزیت های دیگری هم دارند مثلاً «هری ویتی» حوزه ارغنداب بصفت قطعهٔ «قشنگ » ، «ای تو منت» حوزه هیر مند بصفت خطهٔ «درخشان و با افتخار» کخره یعنی غزنی بصفت «توانا» و «بخدى » ( بلخ ) بصفت «زیبا و دارای بیرق های بلند» یاد شده و طوریکه در جایش شرح دادیم واضح معلوم میشود که « بخدی
( ۲۸۲ ) زیبا» کانون اوستائی مر كزخاك آریائی نشین و پایتخت پادشاهان بزرگ ما بود کوهای آریانا : در صفحات اول مبحث « سر زمین اوستائی» شرح دادیم که اوستا علاوه بر شانزده قطعه زمین خوب یک سلسله کوها و رودخانه هائی را هم نام میبرد که تدقیق آنها خیلی مفید و دلچسپ است. از مجموع شانزده قطعه زمین زیبا به شرحیکه ذکر رفت سرزمین آریائی یا « آریانا» عرض وجود کرد. اوستا در دو قسمت معین پشت ها در زمیاد پشت با( یشت ۱۹ ) و هوم پشت دوم یا( یسنای ۱۰ )مخصوصاً در یشت اول الذکر از یک سلسله کوهائی ذکر میکند که تنها اگر آنهائی را که اسم برده شمار کنیم از چهل کوه وسلسله کوه بیشتر میشودودر آخر فهرست اسمای کوهای مذکور برای اظهار اینکه کو های دیگری زیاد است به رقم دوهزار و دوصدو چهل و چهار کوه اشاره شده است. همین قسم در «يسنای دهم» که مخصوص سومایا هوم است سلسله کوهائی تذکار رفته که بته مذ کورروی آنها میروئید وتقريباً همه آن داخل خاک افغانستان میباشد پیش ازینکه به مطالعه اسما و موقعیت بعض ازین کوها پرداخته شود بصورت عمومی به ملاحظه میرسانیم که خاک هائی را که اوستا میشناخت یا « قلمرو اوستائی » روی هم رفته سر زمین کهستانی بودو قلل مرتفعه و تیغه های بلند و سلسله کوها هر طرف آنرا فرا گرفته بود . اکثر قربانی هائی که پادشاهان آریانامتذ کره اوستا برای احراز فتح وفیروزی تقدیم کرده اند در دامنه ها و قلل کوها و کناررودخانه های خروشان بعمل آمده است. مطالعه کوهای متذکره اوستا از روی نام و موقعیت برای تاریخ باستانی کشور ما کمال اهمیت دارد و نشان میدهد که علاوه بر قطعات بزرگ خاک جزئیات ساختمان طبیعی داخل آنرا هم اوستا خوب بلدیوده و با دلیل قوی تر میتوان گفت که تهذیب و دیانت اوستائی در سرزمین کهستانی آریانا بمیان
( ۲۸۳ ) آمده. بهر حال وضعیت و اسمای این کوهها را اول قرار زمیاد پشت و بعد از روی هوم پشت مطالعه میکنم موقعیت بعض ازین کوهها تا حال معین و برخی دیگر تدقیق بکار دارد، کوههائی که در جز اول زمیاد پشت ذکر شده اند قرار ذیل اند: ( ۱ ) هریتی بارز Haraiti-Barez ( ۱ ) اولین کوه متذکره زمیاد پشت کوه «هریتی بارز » یا « هرابرزاتی » Hara-berzati است که قرار اصطلاح اوستا دورا دور زمین را گرفته و تا مناطق شرقی امتداد داشت و پای آنرا آب تر میکرد. گایکر در اطراف موقعیت این کوه مطالعه کرده و میگوید: در اوستا فقره ایست بدین سان که : « میتهرا » پیش روی آفتاب پیش روی ماه و ستارگان بالای « هرابرزاتی » بلند میشود. از روی این فقره به این نتیجه میرسد که کوه مذکور بطرف شرق بوده سپس چنین اظهار میدارد که من به این نظریه هستم که « هرابرزاتی» نام محلی بوده و از روی موقع تذکار معلوم میشود که معنی اسم آن « کوههای بلند » بوده و عبارت از توده مرتفع پامیر میباشد زیرا هم بلندترین همه کوهها است و هم شاخه های آن بطرف شرق امتداد یافته. گایکر این را گفته و نظریه بعضی کسانی را که کوه مذکور را عبارت از البرز جنوب سواحل خزر میدانند رد میکند. کوه « هوکریا » که در اوستا یاد شده هم عبارت از یکی از قله های پامیر است. ( ۲ ) زره دهازا Zeredhaza : دومین کوه متذکره این پشت « زره دهازا » است که به اصطلاح اوستا مانند کوه فوق الذکر دورا دور زمین را تا شرق فرا گرفته بود. چون این دو کوه به تعریفی که ذکر شد موازی هم بودند احتمال میرود که « هرابرزاتی » شاخه را که از پامیر بنام هندوکش جدا شده است هم در بر بگیرد در اینصورت « زره دهازا » کوه بابا خواهد شد. قرار فقره دوم زمیاد پشت ازین کوه شاخه هائی « ایوشیدا او اوشیدارنا » Ushi-dhas-Ushidarena ارزییفه Erezifya ، فرا اورپا Fraorepa منشعب شده بود. شاخه اولی یعنی کوه « ایوشیدا او او شیدار نا » را کوه « اوشد اشتار » هم
(٢٨٤) خوانده اند و « کوه روشنی و دانش » ترجمه میکنند و میگویند همان طور که اشعۀ شفق بار اول قلل بلند آنرا روشن میکند آئینۀ دانش بشر هم در آنجا روشن میشود دار مستتر موقعیت این کوه را در اطراف هامون سیستان تجسس نموده به این نتیجه میرسد که این کوه را باید جائی معین کرد که رودخانۀ هیرمند سرچشمه میگیرد و به این ترتیب عبارت از « کوه بابا » یا « سیاه کوه » خواهد بود . (۱) به این ترتیب می بینیم که با کوه بابا و شاخه های آن سرو کار داریم . « اورزیفیه » هم قرار متن یشت مذکور از سلسلۀ کوه « زره دهازا » منشعب شده این کوه در آبان یشت فقرۀ ٤٥ در موقعی ذکر شده که « کاوه یوسا » کی کاؤس قربانی فراز آن تقدیم کرده است . دار مستتر میگوید که محتملاً عبارت از البرز یا یکی از قله های آن میباشد که « کی کاؤس » بالای آن « هفت قصر » آباد کرده بود چون خود دار مستتر کوهی را که پیشتر گذشت شاخه ئی از « کوه بابا » میخواند کوه البرز او به اساس نظریۀ خودش در جنوب خزر نبوده بلکه عبارت از البرز جنوب بخدی میباشد و مربوط به هفت قصری که « کی کاؤس » فراز آن آباد کرده بود هنوز داستان های مفصل در میان اهالی بلخ و مزار شریف شیوع دارد و ایشان بدون اینکه اسم پادشاه را بخاطر داشته باشند نقل میکنند که پادشاه قدیمه بالای خر های قشقه دار فراز کوه البرز آب بالا کرده و باغ ها و قصرها ساخته بود . موقعیت شاخۀ دیگر « فرا اورویا » معین نشده . کوه های (٦) و (٧) و (٨) و (٩) زمیاد یشت به نام های « ارزروا » ، « بومیا » « رود هیتا » ، « مازیشوا آو » یاد شده و موقعیت آنها هنوز تعین نگردیده است . دهم و یازدهم و دوازدهم را که بنام های « انتار دانیو » ارزیشا او متی کیا خوانده شده ، دار مستتر عبارت از کوه های بادغیس میداند که حوزۀ مرو و هرات یا مرغیان و هری رود را از هم جدا میکند . (۱) صفحۀ ٣٦٣ ترجمۀ زند اوستا به فرانسه که از طرف موزۀ گیمه (۱۸۹۲) طبع شده .
( ٢٨٥) سپس در فقره سوم زمیادیشت کوها دسته دسته ذکر شده اند به این ترتیب: «ادارانا» Adarana، بایانا Bayana، «ایشکته یوپائی ری سئنا» Ishkata Upâiri saêna راجع به دو کوه اول الذکر معلومات دیگری در دست نیست سوم آن عبارت از کوه هندو کش است و از آن بپایان بامعلوماتي که هوم یشت میدهد مفصل تر صحبت خواهيم نمود. هشت کوه و اشـان Vashan ، هشت کوه اوروانت Aurvant و چهار قله ویدوانا Vidhvana. معلومات دقیق در اطراف این کوها در دست نیست. فقره چهار زمیادیشت: ای زخه Aêzsakha ، مینخه Maênakha ، واخدريكايا Vahedhrikaya ، اسا یا یا Asayaya ، تودسكا يا Tudhaskaya ويشا وايا Vishavaya ، در وشیشوانت Draoshishvant ، سائيرى وانت Sairivant ، نكو شمات Naghushmant کهکه يو Kakahyu ، انثار کهه Antar-Kagha. فقره ۵ زمیادیشت: سی سیدا وا Cicidava ، اهورانا Ahurana ، ريمانا Raêinana ا شاستمبــانــا Urunyo-Vâidhimîdhkaya ارو نیو وی دی می دهکایا ، Asha-stembana Ulhya-hvarenah هو شته هو ريئا ، Ushaoma ایوشوما ، Asnavant اسنوانت سیامکه Syâmaka ، وفره يانت Vafrayant ، و روشا Vourusha. فقرۀ ٦ زمیادیشت: يميا جتر. Yamya-jatara ، اديو توانت Adhutavant ، سپیته ور نه Spitavarenah ، سينتو داتا Spento dâta ، کدر وـ اسيه Kadrva-aspa کـواريـسـا Raêvant ريوانت ، Udrya ا يـو دريا ، Barana بـارانـا ، Taêra تـيـرا ، Kaoirisa ودیگر کوهائی که بحيث حدود ودفاع بكار رفته و انسان بدان ها اسم کوه را
(٢٨٦) گذاشته اند . بهر جائی که کوها شاخه های خود را منشعب کرده اند غذا به روحانیون وجنگجویان و دهاقین میدهند. *** به استثنای چند کوهی که در اول این مبحث شرح دادیم راجع به باقی آن معلومات دقیق در دست نیست معذالك معلومات صحیح و رضایت بخشی را که در باب بعضی های دیگر آن موجود است شرح میدهیم . سیامکه : در بنداهش «سياك اومند» خوانده شده ومعنی آن «کوه سیاه» است و عبارت از «سیاه کوه» میباشد که بشمال شرقی هری رود افتاده (۱) وفره بانت: در بنداهش «وفار اومند» یعنی «کوه برفی» خوانده شده سیاه کوه و «برف کوه» هر دو از اپارسین (هندوکش) منشعب میشوند این کوه عبارت از سفید کوه مقابل سیاه کوه است . سپیتغورنه : که «کوه سفید پوش» معنی دارد هم یکی از کوه های بلند و پر برف آریانا است و آنرا هم باید سفید کوه خواند شاید سفید کوه مشرقی باشد . سپیتئو داتا : کوهی است که بنام اسفندیار پسر گشتاسپه پادشاه باختر موسوم شده است . *** جای دیگری که اوستا از يك سلسله کوها نام می برد هوم پشت دوم یا یسنای دهم است که در اطراف بته «هوما» یا سوما وقف شده و در فقره ۱۰ و ۱۱ چنین تذکار رفته که این بته را خداوند (ج) روی کوه «هریتی Haraithi رویا نید و از آنجا پرندگان آنرا بهر طرف روی کوه های «شکنه بویائی ری رسنا» «ستیرا» که سران آن به ستاره میخورد بالای کوه «کوسرادا کوسرو پاتادا» روی کوتل «پورانا» و «سپیتا گو نا گیری» یعنی سفید کوه (۱) پاورقی ۴۰ صفحه ۶۲۰ زنداوستا ترجمه فرانسوی دار مستتر .
( ۲۸۷) پراگنده ساخت این کوهها که به شهادت متن اوستا محل روئیدن بته هوما یاسوما بود همه اش داخل خاك افغانستان است واينك يكه يكه آنها را مطالعه میکنیم : یوپائی ری سنا : « یوپائی ری سنا » یا « ا یشکته یو پائی ری سنا » عبارت از کوه بلند هندوکش است که در اوستا در فقره سوم زمیادیشت و در فقره ده و یازده یسنای دهم يكدفعه در قطار عمومی کوهای آریانا و بار دیگر مخصوص در مورد روئیدن بته « هوما » ذکر شده . « یوپائی ری سنا » اسمی است خیلی زیبا و ادبی و مرکب از چند کلمه میباشد : « یو پا » یعنی ( بلند ) . « ری » یعنی ( بطرف ) . « سنا » یعنی «عقاب» . معنی تحت اللفظی مجموعی آن « بالای پرواز عقاب » یا « بلندتر از حد پرواز عقاب » میشود. این سلسله كوه عظیم الشان که مانند دیوار بلندسنگی در وسط آریانا افتاده در بنداهش بنام « اپارسین Apersin یاد شده و این اسم خلاصه همان نام اوستائی است زیرا مرکب از دو کلمه « اپار » یعنی « بالا و ماورا » و « سین » یعنی ( عقاب ) میباشد یونانی ها عموماً این کوه را « پارو پامیزوس » خوانده و به همین جهت مورخين وجغرافيه نگاران آنها ولایت مرکزی افغانستان را که یکحصه زیاد آن ولایت کابل فعلی را در برمیگیرد بنام « پارو پا میزادی » یاد کرده اند . طوریکه بالا دیدیم در زمیادیشت اوستا اسم این کوه به کلمه « ایشکته » یا « شکته Shkata » متصل است که در بنداهش « شکفت » Shkaft شده و یکی از معانی که دار مستتر برای آن میدهد همین شگفت است که تا حال در زبان دری آریانا از بین نرفته و به این ترتیب آنرا ( كوه شگفت و پر از غرایب ) هم ترجمه میکنند که با معنی خوداسم آن میتوان آنرا « کوه بلندتر از حد پرواز عقاب و پر شگفت و غرایب » خواند قراریکه از « بنداهش » و « زادسپرام Zad Sapram » برمی آید کوه« آپارسین »
(۲۸۸) از «سیستان تا سندستان ، یعنی از «سیستان تا چین» انبساط داشت. علاوه برین در فصل ۲۰ فقره ۱۶ و ۱۷ بنداهش چنین ذکر شده که رود خانه «هروHaro» (هری رود) و «هتومندHetumand » (هیرمند) از کوه آپارسین سر ازیر میشد پس چه از روی زمیادیشت و یسنای دهم خود اوستا و چه از روی « بنداهش » واضح معلوم میشود که سلسله هندوکش، بلندترین کوه آریا تا که از ان بهر طرفی شاخه ها جداشده است در عصر اوستائی و بعد از آن خیلی معروف بود، طول ، بلندی، منتها الیه شرقی و غربی، رود خانه های معروفی که از ان سر چشمه میگرفت و بته هومما که روی آن میروئید همه معلوم بود. کوسرادا : با اکثر احتمالات عبارت از کو های غور میباشد، مبارک شاه غوری از کوه « کوراسون» در غور ذ کر کرده و این نام با نام قدیم او ستائی بی مشابهت نیست که تا عصر او از بین نرفته و شاید هنوز هم نزد اهالی معروف با شد پورانا : واضح عبارت از « پروان » است و این کلمه بر کوه و کوتل و دره اطلاق میشود، درمتن اوستا به مفهوم کوتل ودره ومعبر استعمال شده و درین شبهه ئی نیست که کو های اطراف پروان و « کوتل سالنگ » را در بر میگرفت چیز عجیب این است که در متن اوستا کلمه «پورانا» در جمله ئی استعمال شده که آنرا « راه باز» هم ترجمه کرده اند اصل فقره چنین است « آوی پورانا ویشپاتها» یعنی « بطرف راه باز پروان » ازین جا علاوه بر اسم کوه خاصیت طبیعی دره که یکی از راهای بازهند و کش است و برف آنرا بکلی مسدود نمیسازد هم ظاهر میشود. سپی تا گونا گیری : این اسم مرکب از سه کلمه است: «سپیتا » یعنی (سفید)،«گونا» یعنی ( گون ) ،و ( گیری ) یعنی ( کوه ) که معنی مجموعی آن « کوه سفید گون» میشود و عبارت از «سفید کوه» مشرقی است که پشتو عین کلمات قدیمی آنرا بصوت «سپین غر، » محافظه کرده است. پیشتر به ملاحظه رسید که در زمیادیشت کوهی به اسم «سپیته ورنه» هم ذکر شده
(۲۸۹) که آنرا « کوه سفید پوش » ترجمه کرده اند و شاید « سپینه غرو نه » یعنی « کوههای سفید » بوده باشد این کوه هم یا همان سپین غر مشرقی و یا شاخه ئی از آن است و یا کوه علیحده ئی میباشد که برف آنرا پوشانیده بود. این مسئله برهمه معلوم است که ما در کشور خود در دوحصه سیاه کوه و سفید کوه داریم : سفید کوه وسیا کوه بین هری رود و حوزه مارجیان و سپین غرو تورغر واقع در ننگرهار (مشرقی) . در اوستا هم این تفریق مراعات شده سیا کوه وسفید کوه اول الذکر قرار یکه دیدیم در زمیاد یشت بنام های « سیا مکه » « سياك او مند » و « وفره بانت » ( وقار او مند ) یعنی « سیاه کوه » و « برف کوه » خوانده شده اند وسفید کوه ننگرهار بنام « سپیتا گونا گیری » تذکار یافته و « تورغر » آنرا باید در میان اسمای کوه های اوستا تجس کرد . ستیرا : نام قدیم تیرا است که با تلفظ باشند گان دامنه شمالی سفید کوه (ST) به (T) تبدیل میشود . « ستیرا » در اصل حقیقت نام بلند ترین قله و کوه این علاقه بود زیرا در یسنای دهم اوستا در يك جمله ادبی چنین آمده :(اوی ستیرا ستارو سارا) یعنی « بطرف کوه تیرا که سر آن به ستاره میخورد » . این هم از ملاحظه نماند که در فقره ۶ زمیادیشت در قطار کوهها از کوهی بنام «تیرا Taera» هم اسم برده شده است . پورواتاوا Paurvatava : درفقره دهم یسنای دهم این کلمه هم آمده و آنرا « بالای این کوهها » ترجمه کرده اند حال آنکه این هم اسم خاص کوهی است که در علاقه ننگرهار افتاده و هنوز هم بنام « پروت » یاد میشود . رودخانه ها : رودخانه ها همیشه بصورت عمومی در ظهور مدنیت ها رول مهمی بازی کرده و تهذیب بشر عموماً در حوزه و دلتای رودخانه های بزر گ عرض وجود کرده است . صرف نظر از دنیای بیرون این مسئله در مملکت خود ما به وضاحت دیده میشود ورول رودخانه های افغانستان در دوره های قبل التاریخ
( ۲۹۰ ) در فصل اول و در عصر ویدی در فصل دوم شرح یافت و در عصر اوستائی هم این موضوع کمال حقیقت دارد و رودخانه های کشور ما مخصوصاً امودریا و هیرمند درین زمینه امتیاز بیشتری دارند . ملتفت باید بود که در فصل اوستائی تا اینجا ئی که رسیده ایم اگر واضح و مستقیم موضوع رودخانه ها درمیان نیامده بصورت غیر مستقیم چه در باب تعین «آریانا ویجه» و چه در ضمن تشریح ۱٦ قطعه زمین خوب اوستائی از بعض های آنها سخن گفته شده است مانند رودخانه «وانگوهی دیتیا» یا محض «دیتیا» و «داراگا» و غیره که معمولاً اولی را عبارت از آمو دریا و دومی را عبارت از سر دریا میدانند . بعض محققین مثل «گایگر» دو رود خانه دیگر اوستا را عبارت از سردریا و امودریا میدانند که عبارت از «رانگه Rangha» و «اردویسورا Ardvisura» است و چون نام « اناهیتا » ربة النوع آب و حاصل خیزی که قدیم ترین ربة النوع اوستائی است و همه پادشاهان اوستائی بنام او قربانی ها تقدیم کرده اند همیشه به کلمه «اردویسورا» پیوست و متصل است محققین او را ربة النوع «دریای آمو» تشخیص کرده اند بهر حال هر نام اوستائی را که بر سر رود آمو بگذاریم فرق نمیکند بلکه اهمیتش بیشتر میگردد و معلوم میشود که این رودخانه در سر نوشت تهذیب اوستائی رول خیلی مهمی بازی کرده . همین قسم سر دریا در منتهی الیه شمال شرقی خاك اوستائی در اوستا معروف است و نام هائی دارد که بالا بدان اشاره شد . علاوه بر رودخانه های فوق الذکر که بصورت متفرق در هر جا ذکر شده و علاوه بر نام های رودخانه هائی که با اسم بعضی های آنها برخی از اراضی ۱٦ گانه اوستا معروف شده است در زمیادیشت از فقره ٦٦ تا ٦٩ عده ئی از رودخانه های جنوب غربی آریانا که از کهستانات مرکزی و از دامنه های غربی و جنوبی کوه بابا سرچشمه میگیرند و عموماً خط سیر آنها بطرف هامون سیستان است ذکری بمیان آمده .
(٢٩١) از موضوع تذکار فقرات مذکور واضح معلوم میشود که اوستا از سر چشمه رود خانه های مذکور گرفته (مثلاً کوهای «ابو شیدا او» یکی از شاخه های کوه بابا) تا ریزشگاه آنها بحیره کاسایا Kasaya (هامون سیستان) بر تمام خط سیر آنها اطلاع داشته این رودخانه ها قرار ذیل اند : هیتومنت : این رودخانه عبارت از هیرمند است و نام آن تمام حوزه هیرمند حتی کل سیستان را هم در بر میگرفت چنانچه در فهرست اراضی ١٦ گانه بدان اشاره شد در زمیا دیشت فقره ٦٧ بصفت صاحب جلال و افتخار یاد شد. و تذکار رفته که امواج کف آلودان تمام مصیبت ها را با خود می برد. خواسپه Kvaspa : این رودخانه از جمله معاونین رود هیر مند است و (اسپ خوب) معنی دارد شاید در حوزه آن اسپ های خوبی تربیه میشد زیرا فراموش نباید کرد که مورخین كلاسيك یونان از قوم «آریا سپه» شاخه ئی از آریاهای سوارکار در حوالی هامون سیستان اسم می برند و صاحب شهری هم به همین اسم بودند. بطلیموس جغرافیه نگار یونانی مصری این رودخانه را به نام «خوسپه Khuspa» یاد کرده و «سراورلستن» و دار مستتر آنرا عبارت از رودخانه «خسپاس» میدانند. هو استر Hvastra: این رودخانه با رودخانه خواسپه پهلو به پهلو در فقره ٦٧ زمیادیشت ذکر شده و قرار تحقیقات «سر اورلستن» عبارت از رودخانه خاش یا خاش رود میباشد. آب این رودخانه در بعض مواقع سال خیلی کم حتى خشك میشود. فرادانا Fradatha : «فراداتا» عبارت از «فرارود» است . این اسم مرکب از دو حصه است «فرا» و «داتا» که اولی را فرو جلال وشکوه و دومی را عدل وداد ترجمه کرده اند و بصورت غیر مستقیم اشاره به آبادی و حاصل خیزیهائی میکند که رودخانه به اراضی دو طرف خود داده است. «فرا» قسمت اول نام
(۲۹۲) اوستانی رودخانه کلمه ایست که در ادوار باستانی در نام شهر بزرگی دیده میشود که در کنار این رودخانه معمور بود چنانچه «ایسیدور» از شهری بنام «فرا» اسم میبرد که تا حال نام آن از بین نرفته و موجود است . هورتا کو هیتی: این رودخانه بار اول از طرف «موسیو گلدنر» تشخیص شده (۱) یکسال بعد سر اورل ستن موقعیت آنرا معین کرده است (۲) این رودخانه عبارت از « فرنا کونیس » متذکره «پلینی» است حصه اول این نام « هورین » به تدریج « هر » شده و عبارت از رودخانه «هاروت» است که از گوشه شمالی به هامون سیستان میریزد. علاوه بر کوها و رودخانه های کشور ما در اوستا از بعضی دریاچه ها هم ذکری بمیان آمده که راجع به موقعیت و تشخیص آنها نظریات مدققین تايك اندازه مختلف است. تنها راجع به ( کاسیا) (۳) هامون سیستان شبهه ئی در میان نیست زیرا اوستا این علاقه را خوب می شناخته و در زمانه های اخیر تا موقع نشر دین مقدس اسلام حتی ٤ - ٥ قرن بعدتر هم آئین «زردشتی» درین حدود باقی بود و دو دریاچه دیگر را که بنام های «چیچسته» یا «کیکسته » Chaichasta و هو سراوا Husrava یاد شده اند بعلت جنگهای پادشاهان خاندان اسبه با توریاها ( تورانی ها ) که کنار آنها واقع شده است « کیا بکر » عبارت از ايسيك كل Issuk-Kul وسون کل Ssoon-Kul میدانند و نظریات دیگری هم درین باره است . (٤) (۱) (1884) Drei Yasht (۲) « سر اورل ستن » کاشف بزرگ انگلیس در باب معلومات جغرافیائی اوستا مطالعات مفصل نموده و صورت مطالعات خود را در ۱۸۸۶ در هفتمین کنگره بین المللی مستشرقین در « وین » تقدیم کرده است. (۳) این دریاچه به نام های دیگری هم یاد شده . (٤) بعض نقاط خارجی که پادشاهان آریانا برای جنگ در آنجا قشون فرستاده اند در اوستا ذکر شده در انجمله بعضی ازین دریاچه ها هم می آیند .
(٢٩٣) قلمرو سلطنت و امپراطوری دودمان پارا داتا و کاوی و اسپه : مبحث جغرافیائی اوستائی از مباحث بسیار مفید و دلچسپ است و اهمیت آنهم بدون مبالغه سراسر مربوط به کشور ما میباشد زیرا قراریکه دیده شد ١٦ قطعه خاک اوستائی سر زمینی را تشکیل میداد که مورخین كلاسيك یونان و لاتین بنام ( آریانا ) یاد کرده اند. قراریکه در مبحث «سر زمین اوستائی» اشاره کردیم قطعات متذکره اوستا همه پیوست ومتصل بهم میباشد و این مسئله کمال اهمیت دارد زیرا واضح دیده میشود که مقصود اوستا قطعات خاك يك كشور است که در ان اولاد اصیل آریا زندگانی داشت. پادشاهان «پاراداتها» و «کاوی» و «اسپه» که اوستا فرشاهی آریائی را به ایشان نسبت میدهد و پرچم های سلطنتی آنها فراز کنگره های « بخدیم سریرام» در اهتزاز بود به قطعات ١٦ گانه اوستا سلطنت کرده اند و ١٦ قطعه خاك اوستائی ولایات قلمرو آنها بشمار میرفت بعبارت دیگر این پادشاهان از حوزه سردریاتا هراویتی که به مفهوم اوستائی تا اوقیانوس هند را در بر میگرفت و از هیپته هند و (حوزه سند) تا راغا (ری) حکمرمانی داشتند و به لحاظ همین سابقه مورخین و جغرافیه نگاران كلاسيك یونان و لاتین عين این حدود را برای آریانا معین کرده بودند و نظریات آنها در تعیین حدود آریانا وقتی فهمیده میشود که مبحث جغرافیائی اوستا مطالعه شود چنانچه یکی از مقاصد ما هم در مطالعه آن همین بود. در اوستا خاک های داخل حدود این چوکات همه بصفت اعلی و خوب یادشده و مسکن مخصوص آریا تلقی گردیده است . ناگفته نماند که پادشاهان مقتدر پارا داتا و کاوی واسپه در خارج حدود آریا تا با توریاها در شمال و شمال شرق و بومی های مازندران وعناصر سامی بطرف غرب جنگ ها کرده و نایل به فتوحاتی شده اند
(٢٩٤) و بعضی های آنها صاحب مستملکات گردیده و امپراطوری تشکیل کرده اند چنانچه خود اوستا در مورد بعضی از پادشاهان دودمان های مذکور مانند «یاما» «کاوی یوسا» (کی کاؤس) کاوی هوسراوا (کی خسرو) شهادت میدهد که بر «هفت کشور» سلطنت کرده و «امپراطوری آریائی» تشکیل نموده بودند. اصطلاح «هفت کشور» را بعضی ها کلان تر کرده و دنیای معلوم وقت تعبیر نموده اند ولی مقصد ازان خاک های خود آریانا و مستملکات آنست همین قسم اصطلاح «امپراطوری آریائی» که در مورد «کاوی هوسراوا» (کی خسرو) در اوستا ذکر شده و از گردش این پادشاه بزرگ در خاک های امپراطوری سخن بمیان آمده است واضح معلوم میشود که بعضی از پادشاهان نیرومند پاراداتا و کاوی و اسپه موفق به تشکیل امپراطوری هائی شده بودند که دامنهٔ متصرفات آن خارج از حدود آریانا بطرف شرق و غرب انبساط داشت. چیز دیگری که شرحش درینجا بی مورد نیست بلکه کمال اهمیت دارد این است که قلمرو اوستائی با حدود خاک هائیکه مورخین و جغرافیه نگاران كلاسيك یونانی و لاتین برای آریانا داده اند بهم سر میخورد و تايك اندازه واضح معلوم میشود که این حدود و خاک ها در ذهن باشندگان کشور ما تازمان ورود مورخین و جغرافیه نگاران مذکور روشن بود و از نیمهٔ اول قرن سوم ق م به بعد به شهادت نگارشات آنها تثبیت شد. این حدود در فصل اول تحت عنوان (حدود آریانا صفحه ٤٤) ذکر شد و اگر با خاک های اوستائی تطبیق شود کاملاً سر میخورد. طبیعی دور های تاریخ در آن تغیراتی پیش کرده و آنرا خورد و کلان ساخته است معذالك بطلیموس جغرافیه نگار كلاسيك یونانی مصری که در قرن دوم مسیحی میزیست آریانا را به هفت ولایت ذیل تقسیم کرده است:
( ٢٩٥ ) (١) مارجيانا (حوزۀ مرغاب) (٢) بکتر یانا (بلخ و بدخشان) (٣) آریا (حوزۀ هری رود، ولایت هرات ) ( ٤ ) پاروپا میزوس ( هزاره جات و کابل تا سواحل رود سند معه نورستان و داردستان) (٥) در انجيانا (سيستان و قندهار ) ( ٦ ) اراکوزیا (غزنی و سلسلۀ کوه سلیمان تا اندوس) (٧) جدورزیا ( کیچ و مکران یا بلوچستان تا اوقیانوس ) قرار یکه ملاحظه میشود درین تقسیمات سغدیان و پارتیا و ناتا کنه و کرمان نیامده و این مسئله مربوط به وقایعی است که تا قرن دوم مسیحی بمیان آمده است. چیزیکه مهم و قابل ملاحظه است این است. که اصل حدود آریانا به اساس چوکات خاك های اوستائی معین شده بود و باقی تغیرات آنی مربوط به دوره ها و وقایع تاریخی است معذالك قسمت اعظم خاك اوستائی همیشه جزو آریانا بوده و هنوز هم تنها قلمرو افغانستان است که اکثر اراضی متذکره اوستا شامل آن میباشد . در دوره های اسلامی مخصوصاً در نگارشات اعراب تقسیمات ولایتی کشور ما شکل دیگری هم بخود گرفته است به این ترتیب که حصص شمال شرقی را باختر شمال غربی را غور حصص مرکزی و بعض قسمت های شمالی را کا بلستان وحصص جنوبی را زابلستان جنوب شرقی را روه وجنوب غربی را نیمروز هم خوانده اند، درین تقسیمات کابلستان شامل : « مارجیانا ، آریا، پارو پامیزوس » بود. زابلستان : « در انجيانا ، حصۀ از ارا کوزیا ،گدور زیا » را در بر میگرفت .باختر شامل : « بکتر یانا ، تخارستان » ومناصفۀ شمال شرقی پارو پامیزوس» بود. در روه : « بقیۀ ارا کوزیا وگدوز زیا و حتی کیچ و مکران » می آمد و بالاخره نیمروز» مناصفۀ غربی در انجیانا و کدورزیا وسیستان » را در بر میگرفت . غور شامل تمام کهستانات مرکزی و جنوب غربی بود . اوستامدیا وفارس وشاهان ایشان را نمی شناسد . به این موضوع قبل برین هم در مبحث تشکیل نظام سلطنتی آریانا در بخدی مخصوصاً در صفحه ( ٢١٢ )
(٢٩٦) و ٢١٣) اشاره شد وچون مسئلهٔ مهم و قابل دقت است در پایان مبحث جغرافیائی اوستا در آن باره جداگانه صحبت میکنیم زیراروشن ساختن این موضوع به دو مسئلهٔ بزرگ ذیل روشنی میاندازد: اول در صورتیکه اوستا خاک های مدیا وفارس را نمیشناسد و از آنها اسم نبرده چطور بعض کسان ظهور اوستار ا در خاک های مذکور نسبت میدهند ؟ دوم: در صورتیکه پادشاهان مدیا و فارس در اوستا ذکر نشده اند چندین نتیجه بدست می‌آید: اول اینکه اوستا خیلی‌ها پیشتر از ظهور پادشاهان آنها به میان آمده است. دوم پادشاهانی که در اوستا ذکر شده‌اند غیر از پادشاهان مدیا و هخامنشی های فارس هستند. از روی مطالبی که از شروع فصل سوم تا اینجا نگاشته ام مخصوصاً از روی دو مبحث تشکیل نظام سلطنتی آریانا در بخدی (صفحه ٢٠٧) سرزمین اوستائی (صفحه ٢٧٢) این مسئله واضح شده است اوستا با آن دقتی که از اراضی صحبت میکند چرا از مدیا و فارس نام نمی برد چرا طوریکه پروفیسیر «کایکر» میگوید جزئی اشاره‌ئی به اکبتانا (همدان) واستخر ،سوز، پرسپه پولیس، هکاتو مپولیس سیروپولیس، مراکز شاهان مدیا و هخامنشی فارس نمیکند؟ این مسئله نظر جمعی از مدققین را بخود جلب کرده و حتی چیزیکه قابل دقت است این است که در بعض قسمت های جدید اوستا که در عصر پارتی و ساسانی تدوین شده باز هم اثری از پادشاهان هخامنشی ومدیا نیست حال آنکه در مقابل خاک های آریانا نقطه به نقطه ولایت به ولایت به ترتیب ومسلسل ذکر شده و علاوه بر تذکار هر نقطه کوهها، رودخانه ها، قلل مرتفعه، دریاچه‌ها، حوزه های رودخانه‌ها، ممیزات طبیعی هر منطقه، پایتخت مملکت وبیرق های بلند آن بیگانگانی که در اطراف خارج خاك مذكور افتاده بودند همه با تفصیل و با جزئیات معلومات داده شده است پادشاهانی که اوستا بنام دودمان پاراداتا و کاوی و اسپه ذکر کرده مرکز شان بخدی (بلخ) وکشورشان مرکب از ١٦ قطعه خاک اوستائی یا «آریانا» بود.
آئین اوستائی ملاحظات عمومی: درین شبهه نیست که «سرودویدی» همان طوریکه بیش از همه چیز جنبه مذهبی داشت «اوستا» هم از همه بیشتر دارای يك مفکوره واصول و مقررات معین «است» و کتابی است که از يك آئین مشخص نمایندگی میکند. این دیانت در عرف ملل به نام های مختلف یاد شد. برخی از روی اسم وضع کننده آن «زرتشتر» آنرا «زردشتری» گویند بعضی بمناسبت نام «اهورا مزدا» آنرا «مزدئیزم» یاد کرده اند، برخی این عقیده را بعلت مقابله عنصر خوب وبد «دوالیزم» خوانده، بعض کسان آتش پرستی گویند و عده ئی هم از روی اسم کتاب، این دیانت را اوستائی میخوانند، این نام ها هر کدام مناسبتی دارد ولی بیشتر این مناسبت مربوط بيك عصر و وقت معین تاریخ تحول این دیانت و بعض دوره های آن است که بیکی ازین نام ها اگر سر بخورد به دیگری نمیخورد واگر سر هم بخورد از نقطه نظر مفهوم همه اطراف آن را در بر نمیگیرد لذا همان طور که سائر مشخصات این عصر را بنام «اوستائی» یاد کردیم آئین انوقت را هم به همین نام یاد میکنیم. در شروع فصل اوستائی این مسئله را از پهلوهای مختلف شرح دادیم که اوستا و عصر آن و همه چیزهائی که به آن نسبت میشود دامنه تحول دوره ویدی است. همان طوریکه گفتیم «زرتشتر سپنتمان» یکی از «ریشی ها» یا دانایان اخیر دوره ویدی است. همانطور که گفتیم اوستا ادامه سرودهای اخیر ویدی میباشد و حلقه تسلسل آنها را هم به وجود «گاتها» قدیم ترین قسمت اوستا به ثبوت رسانیدیم. همانطوریکه زبان آخرین سرودهای ویدی و زبان گاتها قدیم ترین قسمت اوستا شباهت زیاد بهم داشت، آئین اوستائی و آئین قدیم وید هم از هم جدائی نداشتند و مشخصاتی در بین است که این دو
(۲۹۸) دیانت را بهم پیوست میکند و حتی نشان میدهد که پیروان آنها در يك قطعه خاك معین زندگانی کرده اند چنانچه در اوائل فصل ویدی زمانیکه میخواستیم خانه مشترك آریایهای کتله باختری را ثابت کنیم در میان باره عوامل دیگر مثل تشابه زبان و ادبیات و عقعدات و غیره یکی هم شباهت عقیده و آئین عصر ویدی و اوستائی را مثال آوردیم. پس آئین اوستائی غیر از تحولاتی که از روز ظهور خود حوالی هزار ق م تاسه چهار قرن بعد از انتشار دین مقدس اسلام در داخل اصولات خود نموده دارای عوامل قدیمه عصر و دیانت ویدی نیز میباشد. آئین اوستائی از روز ظهور خود در باختر در مرور زمانه در عصر و نقاط مختلفی که انتشار یافته، دوره‌های ترقی و بحران و تحولات زیادی را پیموده که اینجا موقع تذکار همه آن نیست زیرا بعض دوره‌های آن از چوکات این فصل حتی تاریخ آریانا بیرون است لذا بصورت عمومی به تحولات آن اشاره نموده و بعد از ان قیافه و شکل اصلی آن را به عصری که وارد آن هستیم شرح میدهیم. فراموش نباید کرد که آئین اوستائی از روز ظهور آن در حوالی هزار ق م در باختر تا امروز از بین نرفته و هنوز هم پیروانی دارد. این دیانت از حوالی هزار ق م تا موقع ظهور هخامنشی‌ها در فارس تقریباً ٥٠٠ سال منحصر به قلمرو اوستائی یعنی خاك‌های آریا نابود. در اثر فتوحات و تبلیغات دودمان سلطنتی بلخی اسپه و تعلقاتی که بعدتر اشوری‌ها و هخامنشی‌ها پیدا کردند بجانب غرب نشر شد ولی عقاید سامی دران تاثیر افگند و دیانت اوستائی عصر هخامنشی شکلی داشت مخلوط باستاره‌پرستی و دیگر مفکوره‌های سامی. در خود قلمرو آریانا هنوز هم تا زمان فتوحات اسکندر این دیانت مختصات خود را محافظه کرده بود. حمله و فتوحات اسکندر صدمه مدهشی به آثار مذهبی و نسخه‌های اوستا رسانید. حتی قرار بعض نظریات هرچه نسخه اوستا در آریانا و نقاط فارس وجود داشت همه‌اش طعمه حریق شد و برباد گردید و نسخه‌ای را هم اسکندر به یونان فرستاد. طبیعی
(۲۹۹) این پیش آمد، مهلك ترين ضربتی بود که به آئین و معتقدات اوستائی رسيد. معذالك بکلی از بین نرفت و محتویات اوستا کم و بیش چه در سینه ها و چه در نسخ متفرق و مخفی باقی ماند، یونانی هائی که بعد از فتوحات اسکندر چه در باختر و چه در فارس و چه در شام و سائر قطعات آسیای غربی متمرکز شدند و حکومت های محلی تشکیل دادند به دین و آئین اهالی کار و غرضی نداشتند، لذا بعد از سپری شدن يك دورۀ بحران بزرگ مردم مجدداً به دیانت قدیم خود متوجه شدند طبيعى معتقدات و ارباب انواع یونانی هم کم و بیش معروف شد . در کشور ما آریانا این وضعیت دوام داشت و هنوز دولت مستقل یونان و باختری در باختر تشکیل نشده بود که اشوکا امپراطور موریا که تا جنوب هندوکش نفوذ یافته بود مبلغین بودائی را به خاکهای شرقی آسیا فرستاد و در حوالی وسط قرن سوم قم دیانت بودائی در شرق آریانا معمول شد و آهسته آهسته بنای انتشار را به طرف قلب مملکت وصفحات شمال آن گذاشت و در اوائل قرن ۲ ق م به باختر هم نفوذ کرد . (۱) چون دولت یونان و باختری آریانا درین وقت به منتهای قوت رسیده و نقشه فتوحات خاك هندى مد نظر پادشاهان آن بود نشر دیانت بودائی را از روی سیاست استعماری خاك هندهم قبولدار شدند، به این ترتیب آئین اوستائی روز به روز و به تدریج ضعیف شده و زمینه را در مناصفۀ شرقی آریانا چه در شمال و چه در جنوب هندوکش برای بودیزم خالی کرده رفت و بدون اینکه بکلی از بین برود مرکز ثقل آن بصورت غیر محسوس به مناصفۀ غربی آریانا و از انجاهم مخصوصاً به حوزهٔ هیرمند وسیستان وحوالی هامون منتقل شد . این دوره ایست که در مناصفۀ شرقی خطۀ بلخ - قندهار، بودیزم عمومیت دارد و لی ديانت اوستائی بکلی از بین نرفته و در حصص غربی خط مذکور پیروان (۱) صفحهٔ ٤٤١ وبعد جلد دوم کتاب گریگ و بوديك كندهارا تاليف موسیو فوشه .
(۳۰۰) اوستائی عمومیت دارند و بودیزم در انجاها راه نیافته است . پارت های باختری که مقارن تشکیل سلطنت مستقل یونان و باختری در هیرکانیا بنای سلطنت جدید را گذاشتند و بعد از آن بطرف خاك های فارس پیشروی نموده و آن خاك ها را از سلطه یونانی بیرون آوردند کار بزرگی که کردند به جمع آوری خاطره ها و تشکیل متن اوستا صرف مساعی کردند و این رویه در عصر ساسانی تعقیب شد و چون دیانت اوستائی در غرب آریانا مخصوصاً در حوزۀ هیرمند و سیستان و اراضی اطراف هامون مرکز آرامی یافته بود در بعض قسمت های جدید اوستا خاطره های زیادی به آنجا مربوط است . بر گردیم به آریانا، در عصر کوشانی های بزرگ با وجودیکه دیانت بودائی مخصوصاً در مناصفه شرقی مملکت به منتهای شکوه و عظمت خود رسیده بود حتی قرار بعض نظریه ها ، دیانت رسمی مملکت شده بود، بازهم خاطرات و مقررات آئین اوستائی از بین نرفته و تقریباً تمام ارباب انواع اوستائی روی مسکوکات سلاطین مختلف کوشانی نقش است و از آن مختصراً بعدتر و در جلد دوم این سلسله تاریخ در فصل کوشانی به تفصیل صحبت خواهم نمود. درین شبهه نیست که بودیزم میدان رقابت را مخصوصاً در مناصفه شرقی مملکت برده و عقاید دیگر که اینجا موقع شرح آن نیست هم ظهور کرده بودولی پیروان اوستا در حوزه هیرمند و سیستان باقی مانده و تا زمان ظهور دین مقدس اسلام و ورود عساکر عرب در پای دیوار های زرنج و بست این دیانت باقی بود و همین حال را در خاك های فارس داشت و در مقابل نیروی فاتحین عرب پارسی ها به خاک هند پناه برده و تا حال به این دیانت پابنداند. پس به ترتیبی که گذشت آئین اوستا دارای دوره های ذیل است که هر کدام شامل پاره ممیزات مخصوصی میباشد . (۱) دوره قبل از زوراستری که در آن عوامل دیانت ویدی داخل است (۲) عصر « کاتها » یا دوره صاف و قدیم اوستائی که سراسر مختص به باختر
( ٣٠١ ) و عصر ویشتاسپيه و خود زرتشتر سپیتمان بلخی است که تقریباً پنجصد سال را در بر میگیرد . ( ٣ ) عصر هخامنشی که آئین اوستائی در فارس سرایت نمود و معتقدات سامی در آن مخلوط شد . ( ٤ ) دوره بحران معاصر فتوحات اسکندر . ( ٥ ) دوره پارتی که آنرا عصر تاريك زور استری میخوانند و در اخیر آن شاهان پارتی شروع به جمع آوری خاطرات قدیمه نمودند . ( ٦ ) عصر ساسانی که آئین اوستائی بکلی در قلمرو سلطنت آنها تجدید و دوباره احیا گردید . ( ٧ ) دوره معاصر فتوحات مسلمین . این دوره ها هر کدام از خود ممیزاتی دارد که شرح همۀ آنها هم از موضوع این فصل و هم از چوکات تاریخ کشور ما خارج است، لذا به آنچه که در قسمت عمومیات گفته شد اکتفا نموده واصل اساس این دیانت را در یکی دو مرحله اول آن که جزء مرام این فصل و تاریخ کشور ما است شرح میدهیم . * * * در فصل دوم تحت عنوان ( عقاید ) ( صفحۀ ١٤١ ) متذکر شدیم که آریاهای عصر ویدی دینی به معنی مشخص و معین این کلمه با مقررات و رسومات متعلقه آن نداشتند، امید و بیم از عناصر نورانی و ظلمانی ایشان را به احترام و ترس از عناصر وادار کرده بود. به وجود خالق کائنات هم تاحدی پی برده بودند و اجداد را هم احترام و ستایش میکردند . در دیانت اوستائی این چیزها هم هر کدام بجای خود انبساط یافت و با قوت بیشتر شکل معین تری بخود گرفت . در فصل دوم شرح دادیم که عناصر طبیعی در عصر ویدی ستایش و احترام میشد این مسئله در عصر اوستا شکل معین مقابلهٔ
( ۳۰۲ ) عناصر روشن وخوب را باعناصر تاريك وبد بخود گرفت واین مفکوره تهداب آئین او ستائی را تشکیل داد و بصورت عمو می قوه خوب وبد ، مفید ومضر ر و شن و تـار يك در مخیلۀ این و قت شخصیت پیدا کر د ه و صا حب نام ها شد . چنانچه قوۀ نیکی را «سپنته مینو» و قوۀ بدی را «انگرومینو» مینامیدند وآنها را «خرد مقدس» و «خرد خبیث» هم ترجمه کرده اند . اگر چه اساس آئین اوستائی بر روی مقابلۀ همین دو قوۀ روشن و تاريك ، نيك و بد ، مفید و مضر گذاشته شده بود معذالك «اهورا مزدا» ( هرمزد ) در رأس همه حکمفر مائی میکرد . به این ترتیب ملتفت باید بود که هر مقابله و ستیز که بود در میان «سپنته مینو» و «انگرومینو» بعمل می آمد و در مقابل اهورا مزدا کدام قوۀ فاعل خبیث وجود خارجی نداشت . پس «دوالیزم» اوستائی درگاتها مفهوم مخصوص و معینی داشت به این ترتیب که «اهورا مزدا» (هرمزد) به تنهائی نظام کاینات را اداره میکرد و مقابله میان قوه نیکی وبدی ، میان خیر و شر، میان نور وجدان و تاریکی های شهوت نفسانی بود که آنهم با روح خوش بینی که درین دیانت موجود بود با مراعات قوانین اخلاقی به فتح و غلبه روشنی برتاریکی منتهی میشد . اوستا در حقیقت حیات و تمام مربوطات آنرا دو جنبه داده بود که یکی آن نور و روشنی و دیگر آن ظلمت وتاریکی بود . جنگ و ستیز خواهشات نفسانی و هدایات وجدانی و عقلی انسانی مظهر همین دو مفکوره است که اوستا آنرا خارج وجود فردی بشری عمومیت داده و در هر مورد مقابله وستیز وعزم و اراده را توصیه کرده و آخر هم به غلبۀ روشنی های وجدان بر تاریکی های خواهشات نفسانی اطمینان داده است . پیشتر گفتیم که «سپنته مینو» و «انگرومینو» یعنی عنصر خوب وبد اساساً در نبرد بودند، پس روشنی ها ومحاسن مادی و معنوی یکطرف و سیاهی و خباثت طرف دیگر صف بسته بود و همین رویه باعث شد که
( ۳۰۳ ) در دیانت اوستائی مجموعی از عناصر نورانی و ظلمانی بمیان آید و صاحب شخصیت و نام و نشان شود. عناصر نورانی با رولی که بازی میکردند مقام بلندی در دیانت اوستائی پیدا کردند و مجموعه آنها را بعضی ها ارباب انواع اوستائی خوانده اند ولی ملتفت باید بود که مانند ارباب انواع یونانی نماینده مادیات نبودند و آنها را با مجسمه ها نمایش نمیدادند بلکه عموماً شخصیت های معنوی داشتند و آنها را رویهمرفته «یزاتا» میگفتند و «امشه سپنته» Amesha-Spenta یعنی «ارواح پاك جاویدانی» در قطار آنها می آمدند وعده آنها به ترتیب ذیل به شش میرسید : (۱) وهیو مانو Vhou-mano (فکر خوب) (۲) اشاوهیشته Asha-vahishta (بهترین تقدس) (۳) خشه تره وریا Khshathra-varya (سلطنت عالی) (٤) سپنتا آرمتی Spenta-Armati (حس اعتدال) (٥) هر وتات Hervatat (سعادت وصحت) (٦) امرتات Amertat (جاویدانی) امشه سپنته هر کدام از خود وظیفه داشت مثلاً «وهیومانو» محافظ رمه ها بود. اشا وهیشته، رب النوع آتش شمرده میشد وتقریباً قاصد اهورا مزدا بود . سپنتا ارمتی محافظ زمین و هروتات و امرتات بخشاینده سعادت و خوش بختی وطول عمر تلقی شده بودند و بر آب و نبات سلطنت داشتند علاوه برین قواهای مفید و عناصر دیگری هم بود که دسته «سپنته مینو» یا «خرد نيك» را در مقابل «انگره مینو» (ارواح خبیث) یا دیو ها و شیاطین تشکیل میداد . سویه اخلاقی : رویه اخلاقی یك ملت علامه ممیزه میزان رشد اجتماعی و حیات مادی و معنوی آن میباشد . اساس آئین اوستائی قراریکه دیده شد بر سر مقابله قوه نيك و بد گذاشته شده بود و با این وضعیت انتخاب ومسئولیت همه به اختیار
(٣٠٤) مردم بود قرار اصولات اوستائی بشر مخلوق (هرمزد) بود و از روز تولد جزء قلمرو کشور نوروروشنی بشمار میرفت ولی چون آزاد خلق شده بود انتخاب حق خود او بود و در حالیکه سعادت و نجاتش به همین انتخاب تعلق داشت در فتح و فیروزی آخری نور بر ظلمت هم سهیم و موثر بود، زیرا هر عمل نيك بشر قوه عمومی نور و روشنی را تقویت میکرد و هر عمل بد قوه ظلمت و تاریکی را نیرومند میساخت بناء علیه بشر باید طرف خوبی و روشنی را انتخاب میکرد تا نور فاتح میشد و نجات او با فتح و پیروزی روشنی بر تاریکی صورت میگرفت . علاوه برین چیز دیگری که در اخلاقیات پیروان اوستائی تاثیر زیاد داشت عقیده به نظارت اعمال و کردار بود که از طرف « امشه سپنته » بعمل می آمد و هر کار خوب و بد تشخیص و تحریر میشد . به این ترتیب آئین اوستائی پیروان خود را به راه روشنی و نیکوکاری آورده و هر شخصی را آزادی در انتخاب راه روشن و تاریک داده و از نگرانی اعمال خوب و بد خبردار ساخته بود و راه سعادت و نجات فردی را در غلبه و پیروزی محاسن اخلاقی منوط ساخته بود و به این ترتیب هر فرد مکلف بود که مانند سرباز مجهز با مراعات اصولات اخلاقی و نیکوکاری به مفاسد و تاریکی ها و خواهشات نفسانی فایق آید. هومته ، هوخته ، هورشته : روی هم رفته قوانین اخلاقی اوستائی به اساس و اجرای سه مطلب گذاشته شده بود که بحیث فورمول مشخص در آمده و آن عبارت از هومته ، هوخته، هورشته یعنی « پندار نيك ، گفتار نيك، كردار نيك» است. به این اساس پیروان اوستائی مکلف بودند که فکر ، و زبان و عمل خود را از لوث و کثافت پاك كرده نه تنها از راه زبان و عمل به کارهای ناشایست اقدام نکنند بلکه در فکر و خیال خود هم آنرا خطور ندهند . پیروان اوستائی به روز آخرت و پرسش و جزای اعمال عقیده داشتند . اوستابه پیروان خود بصورت عمومی پاکی و نظافت ظاهری و باطنی یعنی بدنی و روحی، راستی، راستکاری
(۳۰۰) مروت ، سخاوت وخیر خواهی را توصیه نموده ودروغ گوئی را بد ترین گناهان شناخته است. اوستا سفارش شدیدی داده که زمین ، آتش و آب پاك نگه شود ومخصوصاً از لوث جسد مردگان محافظه گردد . از همین جهت آتش علامه پاكی قرار گرفت وافراط درین راه بجائی رسید که این دیانت به آتش پرستی معروف شد وگرنه قراریکه ملاحظه میفر مائید دراوائل موضوع پرستش آتش بکلی در میان نبود. همین قسم مراعات پاكی زمین مخصوصاً از لوث جسد مردگان سبب شد که مرده را به زمین دفن نکنند و در بلندی ها و قله های کوه بگذارند تا مرغان هوا خورده و نا پدید شود . مقایسه بین بعضی نام های ارباب انواع ویدی و اوستائی : همان طور که «زرتشتر » خودش در قطار ریشی های«ویدی» ظهور کرد و« گات ها » قدیم ترین قسمت اوستا از حیث زبان ومفكوره واسطه ارتباط بین آخرین كتب و یدی و باقی حصص اوستا میباشد در نام های ارباب انواع ویدی واوستائی هم شباهت زیاد موجود است. حتی بعضی ازین اسما یك چیز است که تلفظ آن جزئی فرق کرده، در برخی دیگر مفهوم آن منقلب شده بهر حال مقایسهٔ آنها در تاریخ تحول عقايد عصر ویدی و اوستائی در آریانا کمال اهمیت دارد و هر کدام بجای خود نشان میدهد که این دو مدنیت با تمام مربوطات آن در سر زمین آریانا عرض وجود کرده است و يك سر زمين و يك خاك است که نبوغ مدنی، فكری اخلاقی ، مذهبی، تهذیبی ، اجتماعی، ادبی آن موافق مقتضای زمان تحول و به رنگ های دیگر ظهور کرده است محققین به این نظریه معترف اند که «وارونا » بزرگترین رب النوع عصر ویدی که بعضی ها اورا رب النوع آسمان ها تعبیر کرده اند، در عصر اوستائی بنام « اهورا مزدا » شناخته شده است و میگویند که «اهورا مزدا» صفت جدیدی است که اوستا به او داده است و معنی آن «دانای توانا » است و این مفهوم
(۳۰۶) معنوی است که پیروان آئین «ویدی» به او داده بودند. بعضی های دیگر میان کلمه «وارونا» و «اهورا» مباینت زیاد نمی بینند حتی مربوط به این مطلب کلمه دیگری هم در «وید» داریم که «آشورا» است و بر مجموع ارباب انواع نورانی تطبیق میشود که در عصر ویدی از ان کلمه «اهورا» عرض وجود کرده است اسم دیگر که در عقاید عصر ویدی و اوستائی کشور ما قابل مقایسه است «میتهرا» و «میترا» است که رب النوع آفتاب میباشد و مفهوم آن در وید و اوستا تغیر نکرده و در تلفظ آن جزئی اختلافی که بعمل آمده عبارت از سقوط (هـ) است. این اختلاف تلفظ زادهٔ مرور زمانه است چنانچه همین کلمه را اگر تعقیب کنیم می بینیم که در عصر کوشانی تاریخ مملکت ما باز هم کمی بیشتر تغیر کرده و شکل «میرو» بخود گرفته است چنانچه روی مسکوکات کنیشکا و هوویشکا با کمی نرمی و سختی حروف علت و تشدید حروف صدادار بصورتهای ذیل تحریر است: Mopo، Miiopo، Mippo، Meipo، Miypo (۱) و در ادبیات دری بشکل «مهر» باقی مانده و هنوز هم معنی آن آفتاب است. همین قسم «امشه سپنته» (ارواح نورانی) که در اوستا ذکر شده و پیشتر از ان اسم بردیم در وید مقابل خود ادیتیا Adityas دارد که دارای عنوان و وظایف اخلاقی جدید شده اند. «دیوا» محض کلمه ئی که در «ودا» ارباب انواع ومخصوصاً ارباب انواع مفید و نورانی را در بر میگرفت در اوستا بصورت «دیو» باقی است و مفهوم آن منقلب شده و بر شیاطین و ارواح خبیث اطلاق میشود ومقابل مفهوم جدید آن در سرود ویدی کلمه را کشا Rakshas موجود است که شیاطین و عناصر مضر را در بر میگرفت. همین قسم میتوان «سوما» و «هوما»، «اگنی و «اتار» یعنی مشروب و آتش و دیگر چیزهای این دو دیانت آریانا را بهم مقایسه کرد. (۱) ارباب انواع زوراستری در مسکوکات هندوسیتی (کوشانی) تالیف سر اورل ستن بمبئی ۱۸۸۸. ملتفت باید بود که (P) در کلمات مذکور آواز (R) را میدهد.
(۳۰۷) عناصر طبیعی: آئین اوستائی با وجودیکه بخود شکل و خواص معینی گرفت و از پرستش عناصر طبیعی که در عصر ویدی وجود داشت يك قلم مجزی شد و به ترتیبی که شرح داده شد تحت نظام جدیدی در آمد، معذالك احترام عناصر طبیعی بحیث عوامل مفید و ارباب انواع فرعی در آن دیده میشود و حتی بعضی ازین عناصر مثل آتش و آب شخصیت هائی بنام اشاوهیشته Asha-Vahishta و هرواتات Harvatât در قطار ٦ «امشه سپنته» هم داشتند. چون این عناصر در خود اوستا شخصیت مهم داشتند و بعضی های آنها از عصر اوستائی و حتی ویدی هم بیشتر در خاك های دو طرفه هندوکش رولی بازی کرده اند و بعضی های آنهم باعث ظهور يك سلسله ادیان دیگر در اراضی آسیای شرقی و اراضی متصل حوزه بحر مدیترانه و حتی اروپا شده اند بیمورد نیست که اینجا از آنها تذکاری بمیان آید. آتش: اگر چه آتش در اوستا بنام «اتار» یاد شده ولی قراریکه بیشتر شرح دادیم در میان «امشه سپنته»، «اشاوهیشته» از ان نمایندگی میکرد ولی واضح معلوم نمیشود که مقصد ازین نمایندگی، شخصیتی است که برای آتش قایل شده بودند یا مفهوم مادی آن، بهرحال قراریکه در مبحث عقاید اوستائی شرح دادیم وظیفه اساسی پیروان «زرتشتر سپنتمان» مقابله با ارواح خبیثه و ستیز با خواهشات نفسانی و عناصر تاريك ومضر بود. آتش با روشنی ظاهری وحرارت خود وفایده ئی که بحیات بشری رسانیده از روز کشف خود در میان همه اقوام جهان بحیث يك عنصر مفید تلقی گردیده است و کشف واستعمال آن یکی از عواملی بود که در هر گوشه جهان بشریت را به مرتبه جدید تمدن واصل گردانیده است. باشندگان آریانا در عصر اوستائی با سابقه که قبل برین در عصر ویدی در تشخیص عناصر نورانی طبیعی داشتند نسبت به سائر ملل جهان برای آتش مقام مهمتری قایل شده بودند و او را بنام «اگنی» میشناختند و نسبت به همه
( ۳۰۸ ) ارباب انواع برای او سرودهای بیشتری ساخته بودند ( صفحهٔ ۱۴۹ ) اوستا آتش را مقدس و پاک ترین همه عناصر محسوب میداشت و آنرا انعکاس نور « اهورامزدا » قلمداد میکرد. علاوه برین آتش علامه صفای اخلاق و بزرگترین حربه در مقابل دفاع ارواح خبیثه و دیوان شمرده میشد چنانچه عقیده داشتند که شب هنگام، هنگامیکه سیاهی شب فرا میرسید و ارواح خبیثه (دیوها و شیاطین) مشغول فتنه انگیزی میشدند تنها روشنی آتش عامل ترس و فرار آنها شده میتوانست. ازین رو آتش را پسر ونور وعلامهٔ « اهورامزدا » تصور میکردند و از همین رهگذر به آن احترام میکردند. روشن کردن آتش در کانون خانواده در عصر ویدی در آریانا رواج داشت و چون آتش در عصر اوستائی مقام بلندتری پیدا کرد طبعی روشن کردن آن نه تنها در کانون خانواده و حفاظهٔ آن بطور همیشگی عمومیت یافت بلکه در آتشکده ها هم رواج پیدا نمود نا گفته نماند که نگه داری آتش در کانون خانواده یکی از عادات قدیم اکثر اقوام هندو اروپائی است این کار در عصر ویدی و اوستائی در آریانا منحصر نبوده جرمن ها، رومن ها هم در زمانه های نسبتاً جدید به آتش کانون خانوادگی احترام میکردند بهر حال در عصر اوستائی باشندگان آریانا چنین عقیده داشتند که بهترین حربه اضمحلال عناصر مضره آتش است بناءً علیه روشن کردن آنرا در کانون خانواده و حفاظت آنرا شب و روز یکی از وظایف مذهبی خود می شمردند و معتقد بودند که در روشنی آتش « سپنته مینو » یا خرد مقدس محافظ ایشان و خانوادهٔ شان است و عناصر مضره کاری ساخته نمیتوانند. به اساس همین رویه و عقیده آتش کده هائی خارج کانون خانواده هم ساخته شد، و آتش کده هائی مخصوص موبدان وشاهان عرض وجود کرد و آتش و آتشکده به اندازه ئی در دیانت اوستائی صاحب مقام بزرگ شد که دیانت مذکور را آتش پرستی هم نامیدند. آب : آب هم در اوستا صاحب شخصیت بود و از خود رب النوعی داشت که
(۳۰۹) او را «اپام نپات » Apam-Napat میگفتند اینجا فوراً متذکر میشویم که این رب النوع در دوره اوستائی کشور ما عرض وجود نکرده بلکه در عصر ویدی تاریخ ما هم به همین نام یاد شده و بلاشبهه خاطره ئی از عقاید دوره های قبل التاریخ مملکت ما هم در آن نهفته است وازان پایان تر بحث خواهیم نمود . اسم اوستائی «اپام نپات» بصورت تحت اللفظ «پسر آب» معنی دارد. نام «ویدی» اوهم عیناً همین است. اصلاً این کلمه چه در اوستا و چه دروید به زبانه برقی اطلاق میشد که در ابرها نهفته است و چون آب باران هم از ابرها میریزد مسکن ومقر او را در ابرها می پنداشتند . آب با قوه نامیه ئی که در خود نهفته داشت خیلی ها بیشتر از عصر اوستائی وویدی در دوره های قبل التاریخ کشور ما ستایش و احترام میشد. از روی خود اوستا واضح معلوم میشود که پیش ازینکه زرتشتر عرض وجود کند آریاهای باشنده دوطرفه هندوکش آنرا ستایش میکردند و از او استعانت میخواستند. دراوستا رب النوع آب بنام دیگر «اردوی سور ا اناهیتا» Ardvi-sura Anahita هم یاد شده و حتی میتوان گفت که نام اصلی او همین است وبصفت ربة النوع خوانده شده این ربة النوع بیش از عصر زوراستر در کشور ما معروف بود . گایگر به این عقیده است که «اردوی سورا» Ardvi-sura اصلاً نام رودخانه بزرگ اکسوس (امو دریا) بود و برای اثبات نظریه خود پارچه ئی از متن اوستا را آورده که ترجمه آن چنین است: «ما "اردوی سورا اناهیتا" را که از تمام رودخانه های روی زمین عریض تر است و باشدت تمام از کوه «هوکريا» پایان شده و به دریاچه «ورو کاشا» میریزد ستایش میکنیم. وقتیکه «اردوی سورا اناهیتا» داخل این دریاچه میشود و به آن میریزد تمام سواحل ووسط آنرا موج فرامیگیرد . این رودخانه هزار بازو وهزار شاخه دارد و هريك از بازوها وشاخه های آن برابر چهل روزه راه سوار کار خوبی طول دارد . »
( ۳۱۰ ) کایگر این پارچه را ازمتن اوستا ازفقرۀ ۳ و ۴ ابان یشت یا یشت ۵ نقل کرده و در اطراف آن تبصره کرده میگوید : « آنچه که بالا ذکر شد تصویر رودخانۀ بزرگ و پر آبی است که دارای معاونین متعدد میباشد و اگر به اصل مسکن ملت اوستائی ، آنطوریکه از خلال معلومات جغرافیائی خود اوستا بر می آید نگاه بکنیم بلاشبهه ملتفت میشویم که « اردوی سورا » عبارت از رودخانۀ اکسوس ( آمو دریا ) است و کسانیکه مسکن ملت اوستائی را بطرف غرب قرار میدهند برای تعین رودخانه «اردوی سورا» هیچ چیزی در مقابل خود ندارند . » (۱) ملتفت باید بود که « اردویسورا اناهیتا» تنها نام جریان آب رودخانه اکسوس نبود بلکه « بسزاقا» باژنی این رودخانۀ بزرگ را هم نمایندگی میکرد وحتی گفته میتوانیم که اساساً مقصد اصلی اوستا از «اردوی سورا انا هیتا » زنی یا ربة النوع رودخانه اکسوس بود . اوستا ، ابان یشت یا یشت پنجم خود را سراسر وقف ستایش این ربة النوع کرده . دارمستتر کلمۀ « اردوی سورا اناهیتا » را « قوۀ عالی مطهر » ترجمه کرده و میگوید که مقصد از آن سر چشمۀ طبیعی است بالای کوه «هو کیریا» که از بلندی به ستاره میخورد و از آن به اصطلاح اوستا تمام رودخانه های زمین پایان میشود (۲) در ماخذ جدیدتر اردویسور Ardvisur نام رود خانه شده و اناهیت Anahit ژنی یا ربة النوع آنرا در بر میگیرد . به این ترتیب کلمۀ « اردوی سورا » از «اناهیتا» جدا شده و « اناهیتا » بحيث ربة النوع آب و رودخانه امووربة النوع زمین و فراوانی و حاصل خیزی زمین و حتی قوۀ تانیث زن و غیره در صفحات باختر در آریا نا و خارج سرحدات دوام کرد. (۱) صفحه XLV (۴۵) مقدمه جلد اول مدنیت ایرانی های شرقی در زمانه های قدیم ترجمۀ انگلیسی داراب دستور « پشوتان سنجانا » (۲) «هو کیریا » یکی از قلل پامیر است .
(۳۱۱) از روی یشت پنجم اوستا معلوم میشود که اناهیتا بحیث ربة النوع آب ورود خانه امو در زمان زرتشتر باشکل واندام وضعیت معینی که پایان شرح میدهیم در خاطرها ترسیم شده بود. اوستا ازین زنی یاربة النوع طوری صحبت میکند که کمی قیافه وصورت شخص زنده ویا هیکل مجسمه ئی را تعریف کند علاوه برین همین پشت ه که وقف ستایش «اناهیتا» شده قسمت تاریخی هم دارد و آن عبارت ازین است که نه تنها از «یاها» گرفته به بعد تمام پادشاهان و پهلوانان آریانا از او استعانت خواسته و بنام او قربانی تقدیم کرده اند بلکه «اهورا مزدا» وزرتشتر همه از او استمداد کرده اند وازین مسئله و ازین یشت و از سائر قسمت های اوستا واضح معلوم میشود که «اناهیتا» یکی از ربة الانواع قدیم باختری است که پیش از عصر اوستا و وید مجسمه های آن در دوره های قبل التاریخ کشور ما هم از حوزه اندوس (سند) واکسوس (امو دریا) کشف شده و در اراضی غربی آسیا از سوز و عیلام و بین النهرین و آسیای صغیر و فلسطین و قبرس و بلقان و مصر هم بدست آمده است و معلوم میشود که در دوره کلکولی تیک از سواحل سند تا وادی نیل وشرق مدیترانه آنرا می شناختند. مجسمه های او عموماً بشکل زن و نیم تنه است و مدققین معمولاً درین وقت ها او را «مادر کبیر» یا ربة النوع مادر خوانده اند و چون او را ربة النوع زمين وقوة نامية آن میدانستند نیم تنه نمایش میدادند زیرا تصور میکردند که مناصفه بدن او زیر زمین است . مجسمه های او در خاک های آریانا از وادی سند (موهنجو دیرو) وکدوزریا (بلوچستان) و باختر (خرابه های شهر بانو ۱۸ کیلومتری شمال تاشقرغان) از گل پخته بدست آمده است. (۱) (۱) سرجان مارشال که در موهنجودیرو وهریه بلوچستان درزمینه قبل التاريخ حفريات نموده به این عقیده است که از روی کشف مجسمه این ربته النوع از سند تا نیل، معلوم میشود که پرستش آن در عصر كلكولى تيك تمام این ساحه وسیع را فرا گرفته بود .
( ۳۱۲ ) اوستا درابان یشت از فقره ۱۱۹ گرفته تا ۱۳۲ قیافه وشکل وزیورات آناهیتا را مفصل تعریف میکند و اينك آنرا خلاصه میکنم : «آناهيتا بشكل دختر جوان وقشنگی پیراهن طلائی پوشیده، قدبلند، اندام زیبا دارد، آثار پا کی و نجابت در او هويدا است کمرش بسته است. و قبای حاشيه زرين در بر کرده است قرار رواج وقت گوشواره های بزر ک مربع طلائی پوشيده و گلو بندی در گلوی قشنگش دیده میشود ، کمرش را بسته تا سینه هایش زیباتر و بشکل اصلی آن جلوه کند . بر سرش تاج طلائی است مدور مرکب از صد ستاره که هر کدام هشت رخ دارد و بین هم با زنجیره ها خوش شکل متصل است و لباس های او از بهترین پوست سمور آبی است که نگاه را خیره میکند و چنین تصور میرود که روی صفحه طلا نقره کار شده باشد . » * * * ربةالنوع مادر که در دوره كلکولی تيك قبل التاريخ در کشور ما معروف بود و مجسمه های آن پیدا شده در عصر او ستائی بنام « آناهیتا » و بشکل زیبای دختر جوانی معرفی شد و بصورت خصوصى تر ربة النوع رود خانه امو تلقی گردید زیرا آب این رودخانه با معاونین آن باعث آبادی و سر سبزی صفحات باختر و سغدیان یعنی کانون اولی اوستائی شمرده میشد . بعد از عصر اوستائی در امتداد جریان امو و دیگر نقاط باختر معابدی بنام « آناهیتا » وجود داشت. « راولنسن » در کتاب « بکترپای » خویش ذکر میکند که یکی از مجلل ترین معابد « اناهید » یا « انائیتی » که پارسی ها آنرا تاناتا Tanata و اوستا « اناتيا » خوانده در شهر بکترا وجود داشت (۱) معروف ترین معبد اناهیتا پیش از سلطه هخامنشی در کشور ما در باختر وجود داشت و قرار اشاره راولنسن محتملاً چندین قرن پیش از ظهور این پیش آمد این معبد معروف در باختر (۱) صفحه ۸ بکترا تالیف اچ ، جی راولنسن طبع لندن ۱۹۱۲ .
(۳۱۳) تعمیر شده بود و سیروس هخامنشی بعد از جنگهای اول و مراجعت خود پرستش آنرا به مدیا وفارس انتقال داد و ازین به بعد فارسیها هم اناهیتا را شناختند و معابدی مثلا در اکتانا (همدان) برای او ساختند و در زمان «ار تا گزارسس منمون Artaxerxes Mnemon) (٣٦٢-٤٠٤ ق م) که از پیروان جدی اناهیتا بود پرستش آن در خاکهای فارسی خیلیها معمول شد . همین «اناهیتا» اوستائی یا ختر ی ربة النوع آب ورودخانه امو یا قراریکه بعضیها میگویند ربة النوع سرچشمه آمو بدان شکل زیبای دختر جوان و قشنگی که در ایان پشت اوستا تعریف شده در ادبیات عربی و فارسی شکل «ناهید» بخود گرفت و نام ستاره «وینوس» هم شد و علامه فارقه زیبائی زن گردید چنانچه ناهید مخصوصاً درمورد زن هائی اطلاق میشد که سینه های زیبا و برجسته میداشتند . میتهرا: در جمله عناصر طبیعی که در عصر و دیانت اوستائی مقام بزرگ داشت یکی هم «میتهرا» یعنی مهریا افتاب بود . «میتهرا» دفعتاً درعصر اوستائی در آریانا معروف نشد بلکه قبل برین در عصر ویدی تاریخ ما بهمین نام «میترا» سرودی دارد و یکی از ارباب انواعی است که مانند «اناهیتا» از عصر کلکولیتيك به بعد در آریانا و اسیای غربی معروف بود. اسم او در دورهٔ تاریخ کشور ما فقط به اختلاف لهجه(ت)و(ته)ذکر شده و این ازاختصاصات عمومی زبان این دو عصر مملکت ما است، پس میان این دواسم اختلافی نیست و هر دو عبارت ازيك رب النوع آفتاب است . اصلاً کلمه «میترا» را مخصوصاً بشکل تلفظ ویدی آن «دوست» ترجمه میکنند و بزبان اوستائی آنرا «قرارداد» معاهده و مرافقه تعبیر کرده اند ولی معنی اولی را صحیح تر میدانند واز همین اسم است که در زمانه های نسبتاً جدید کلمه «مهر» درزبان دری برای آفتاب بمیان آمده است.
(٣١٤) در سرود های ویدی « میترا » با « وارونا » و « اندرا » بیشتر متصل و پیوست ذکر شده در اوستا در جمله « یازاتا » آمده و چنین تذکار رفته که « اهورامزدا » بالای کوه « هرا برزتی » (پامیر) که آفتاب فراز آن بر میخیزد برای « میتهرا » مسکنی ساخته بود . چون روشنی علامه فارقه « راستی » است « میتهرا » ژنی یارب النوع روشنی آفتاب و راستی و عدالت تلقی شده بود چیز مهمی که از نقطه نظر تاریخ صنعت برای کشور ما مهم است يك پارچه مختصر دیگر اوستا است و در آن تذکار رفته که « میتهرا » روی عراده ئی حرکت میکرد که چهار اسپ سفید آنرا میکشید . « میتهرا » یارب النوع آفتاب با عراده و چهار اسپ سفید مذکور در سقف طاق هیکل ٣٥ متری بامیان نمایش یافته و تا حال موجود است . همان طور که پرستش « اناهیتا » از آریانا به خاك های مدیا و فارس و دیگر نقاط اسیای غربی و سواحل بحر مدیترانه وغیره انتشار یافت پرستش « میتهرا » هم قدم بقدم این راه را تعقیب کرد . درین شبهه ئی نیست که « میترا » مانند « اناهیتا » به نام و مفهوم کلمی مختلف مثلاً در حوزه اندوس بنام شیوا و همزای « ترك–او » در عصر كلكولى تيك معروف بود و بنام های دیگر در بعض نقاط غرب آسیا هم آنرا میشناختند و در کتیبه های هیتیت « بوغاس کوی » در قرن ١٥ ق م نام او با « اندرا » و «وارونا » ارباب انواع ویدی یکجا برده شده معذلك اینقدر میتوان گفت که عصر ویدی و اوستائی نام و مقام و ستایش او را بیش از پیش در آریانا تثبیت کرده است . در کتیبه های داریوش اول (٤٨٥ – ٥٢١ ق م) و Xerxes اول (خشا یار شاه) (٤٧٢ – ٤٨٥ ق م) اسم او ذکر نشده ولی ارتا گزرس دوم (اردشیر دوم) بار اول بعد از اهورا مزدا از اناهیتا و میتهرا یاد کرده و ازین بر می آید که این رب النوع ویدی و اوستائی در دوره های
( ٣١٥ ) نسبتاً تازه تر درخاك فارسى معروف شده است ( ١ ) «ميتهرا» و «اناهيتا» در خاكهاى غرب آسيا در کتيبه هاى «سوز» و «پرسه پوليس»، ارمنى «ليدى» آسياى صغير هميشه بهم پيوست و متصل وحتى بحيث يك «جفت» ذکر شده اند و بهمين صفت در امپراطوری رومن کمال شهرت داشتند و این تنها دو رب النوع و ربة النوع اوستائی است که معابدی در امپراطوری رومن داشتند و با انبساط امپراطوری مذکور در خاکهای انگلستان و حتى هسپانيا هم پیروانی پیدا کرده بودند . * * * علاوه بر اناهيتا و ميتهرا بعضی دیگر از عناصر طبيعى مثل ماه و بعضى ستاره ها بنام های «تيشتريا» Tishtrya، «ستاویز» Satavaisa وغيره ذکر شده اند. همین قسم در اوستا يك سلسله ارباب انواع معنوی هم نام وشخصیت پیدا کرده بود مانند عدالت (راشنو Rashnu ) «فتح (ورثراگنا Verthragna) «ترحم (اشى Ashi) وغيره . ارباب انواع اوستائی روی مسكوكات شاهان کوشانی : اراده نداریم که درین فصل که مخصوص عصر و تهذیب اوستائی کشور ماست از دورۀ کوشانی و پادشاهان این عصر مملکت خود چیزی بگوئیم . تنها از ذکر يك چيز در اینجا خود داری نمیتوانیم و آن این است که با انتشار دیانت بودائی در آریانا آئین اوستائی حتی در مناصفۀ شرقی مملکت که مخصوص انبساط بودیزم بودهم بکلی تازمانه های سلطنت کوشانی های بزرگ از يك ربع قرن پیش از عهد مسیح تا ربع اول قرن سوم از بین نرفت ، مناصفۀ غربی بلخ ـ قندهار مخصوصاً حوزۀ هیرمند و سیستان موضوع جداگانه ایست که دیانت اوستائی تا زمان نشر دین مقدس اسلام حتی (١) صفحۀ ٤٦ ميتھرا ـ زورا ستروقبل التاریخ آریائی و مسیحی تالیف شارل او تران پاریس ١٩٣٥
( ٣١٦ ) بعد از ان هم در اینجا معمول بود. با وجود یکه عصر کوشانی های بزرگ عصر ترقی بودیزم در مناصفۀ شرقی آریانا محسوب میشد و کوشانی های بزرگ در انبساط و انتشار این دیانت در خاک های شرق سنکیانگ و حوزۀ تارم و چین صرف مساعی زیاد کردند و حتی قرار بعضی نظریه ها دین بودائی آئین رسمی این عصر و سلاطین شمرده میشد. معذالک ارباب انواع اوستائی در چپۀ مسکوکات انها زیاد استعمال شده و حتی خلاف عصر اوستائی شکل و قیافۀ ئی هم بخود گرفته است. این کار بار اول با کنیشکای کبیر شروع شده و بعد از او «هو ویشکا» و «واسودوا» این رویه را تعقیب کرده اند. «میتهرا» رب النوع آفتاب که قبل برین شرحش گذشت در مسکوکات کنیشکا به اسم (میرو) Myipo ، Meipo، Miypo و در مسکوکات هوویشکا «میررو» ، «میورو» و «مورو» و به دیگر صورت ها از قبیل: Mopo، Miiopo، Mippo، Mipo، Mypo، Miypo . همین قسم «مااو که» یا «مااو» رب النوع مهتاب که در اوستا ذکر شده روی بعضی مسکوکات کنیشکا بصورت «مااوMao» دیده میشود. در مسکوکات کنیشکا کلمۀ دیگری نقش است که «لرواسپو» یا «لرواسپو» خوانده شده و معنی آن «صاحب اسپ تندرو» است. این کلمه مرکبه علاوه بر اینکه اسم پدر «ویشتاسپه» پادشاه باختری است در اوستا صفات رب النوع آفتاب «میتهرا» و «اپام نپت» رب النوع آب است و سر اودل ستن نتیجه گرفته میگوید که چون «میتهرا» بصورت «میورو» روی مسکوکات کنیشکا ذکر شده مقصد «لرواسپو» که روی مسکوکات او دیده میشود همان «اپام نپت» رب النوع آب اوستائی است (١) یکی از ارباب دیگر اوستائی که در مسکوکات کنیشکا بشکل پیر مرد ریش دار و در حال دوش نمایش یافته «واته Vāta» رب النوع «باد» است که به نام «وادو» (١) صفحۀ ١٠ ارباب انواع زردشتری در مسکوکات هند و سیتی نگارش سر اورل ستن. مبئی ١٨٨٨ ـ ملتفت باید بود که p در اسمای مذکور آواز R را میدهد.
(۳۱۷) خوانده شده در ادبیات پهلوی این کلمه «واتو» شده و از آن به تدریج کلمه «باد» بمیان آمده است. هیکل دیگری روی مسکوکات هوویشکا دیده میشود که از بالای شانه های آن آتش زبانه میکشد. اگرچه از روی زبانه های آتش هم میتوان گفت که «آتش» اوستائی را شخصیت داده و نمایندگی میکند ولی اسم او « اثرو » «اثورو» شبهه ئی درین مورد نمیگذارد زیرا « آتر » در «زند » و « آترو» در پهلوی آتش است و در اوستا «آتار Atar» آتش بحیث بزرگترین رب النوع مفيد ذکر شده است . «فر» یا «جلال شاهی » که در مورد ظهور دودمان آریائی پیشدادی و کیانی ذکر کردیم در مسکوکات هوویشکا بصورت «فرو»و «فررو» ذکر است همین قسم « ورتراگنا »رب النوع فتح که بالا از آن ذکر شد بصورت « ورلا گنو » در مسکوکات کنیشکا اسم برده شده. پس از روی این تذکار مختصر واضح و به صراحت تمام دیده میشود که ارباب انواع اوستائی با وجود کشمکش ها و جنگ ها و لشکر کشی های اسکندر و انتشار آئین بودائی و غیره در معتقدات باشندگان آریانا فوق العاده اثر انداخته بود و اگر این ارباب انواع باستانی اوستائی تا عصر کوشانی ها نفوذ زیادی در روحیات اهالی دو طرفه هندوکش نمی داشت قطعاً روی مسکوکات ، آنهم در زمانی که آئین بودیزم در دورهٔ عروج خود رسیده بود نقش نمیشد. ارواح بستگان و اجداد : چون پیروان اوستائی به فنای روح عقیده نداشتند و آنرا جاویدان میدانستند موضوع احترام ارواح بستگان متوفی و اجداد در میان آنها شیوع داشت. در اوستا روح مردگان به نام «فراواشی Fravashi» یادشده . نا گفته نماند که احترام ارواح اجداد بحیث یکی از مراسم خانوادگی در میان تمام اقوام هندو اروپائی وجود داشت و در موقع احتیاج و خطر از آنهم انتظار كمك و مساعدت داشتند. در میان آریاها یا آریاهای کتله باختری این رویه بیشتر تقویت یافته بود . آریا های مسکونهٔ دو طرفهٔ هندوکش چه در عصر ویدی و چه در عصر اوستائی به این عقیده پابند بودند . در سرود ویدی
(۳۱۸) پارچه های زیادی موجود است که خاطرات پدران و اجداد را تجدید میکند، ایشان بیشتر بحیث پهلوانان و نوابغ رزمی تصویر شده اند و مخصوصاً در میدان های جنگ از آنها كمك و مساعدت میخواستند چون در دورۀ اوستائی تاریخ ملی ما محبت به خانواده و علاقه به بستگان بیشتر شد احترام ارواح اجداد بیشتر عمومیت پیدا کرد و چون خانواده ها منبسط شده و از آن عشیره و قبیله و تودۀ ملت واحد تشکیل گردیده بود «فراواشی هائی» برای خانواده ، عشیره ، قبیله و مملکت بمیان آمده به این ترتیب احترام ارواح مردگان به ستایش پهلوانان ملی منتهی گردید و کار بجائی رسید که عید مخصوصی در اول بهار بنام «هما سپت میدایا» Hamaspatmaidhaya تشکیل کرده و مدت چندین روز از بستگان متوفی و اجداد و کارنامه های ایشان یادآوری میکردند و چنین عقیده داشتند که ارواح آنها در میان بازماندگان آمده و مشاهده میکنند که آیا نام و نشان و کارنامه های آنها فراموش شده یا نه واگر فراموش نشده بودند كمك هائی به خوشبختی و سعادت خانواده ها و سرسبزی و آبادی کشور بعمل می آوردند . باشندگان آریانا در عصر اوستائی مانند عصر ویدی از ارواح گذشتگان و پهلوانان و قهرمانان ملی در جنگ و پیروزی چشم امید و استعانت داشتند و حتماً در اثر همین رویه بود که امروز يك سلسله معلومات مفید راجع به پهلوانان و سلاله های سلطنتی آریانا و کارنامه های بزرگ آنها از متن اوستا بدست می آید. تذکار نام و نشان و کارنامه های اجداد و پهلوانان و قهرمانان ملی و پادشاهان بزرگ کشور با سرود ویدی در مملکت ما شروع شده در پشت های اوستا فوق العاده انبساط یافته است و دوام همین عقیدۀ باستانی موجب ظهور شاهنامه ها گردیده است . نوروز عبارت از «عید یاما» است که بشهادت اوستا از آن ذکر کردیم و در حالیکه زمستان به پایان رسیده وطبیعت مجدداً احیا میشد در روز اول سال خانواده ها و عموم قاطبه ملت برای یاد آوری کار نامه های بانی سلطنت آریائی در باختر و دیگر پادشاهان آریانا و قهرمانان ملی و اجداد خانواده های خویش مجالس سرود برپا میکردند.
زندگانی اجتماعی درین شبهه ئی نیست که جامعه اوستائی همان جامعه ویدی است که در هر زمینه مراتب تحول و ترقی را پیموده و بعد از پیدا کردن پارۀ مشخصات جدید نام نو (اوستائی) بخود گرفته است در اثر کوچکی که بنام آریانا نشر شده است بصورت غیر مستقیم به این موضوع تماس نموده و روی هم رفته این مطلب را تصریح کرده ام که آئین و زبان و ادبیات و تهذیب و تمام قسمتهای حیات مادی و معنوی اوستائی شکل ویدی دارد که تحول نموده و تغییر شکل یافته است یعنی همان يك مدنیت قدیم آریائی است که نسبت به مقتضای زمان پارۀ تغییراتی نموده و به اشکال و نام های ویدی و اوستائی عرض وجود کرده است. روی هم رفته اینقدر میتوان گفت که در عصر اوستائی همه مبادی حیاتی آریائی یکنوع مرکزیت بخود گرفته و همین مرکزیت در تمام اصولات زندگانی مادی و معنوی این عصر مشهود است . عقیده، آئین، ارباب انواع، زبان، تشکیلات جامعه، دربار سلطنتی، نظام، اداره، مشاغل، حرفه، پیشه، زراعت عرف و عادات، مراسم زندگانی خانوادگی، عروسی و خویشاوندی همه چیز از وضعیت نسبتاً مبهم شکل معین و دقیق بخود گرفته است و از همین جهت است که درین دو فصل تاریخ ملی نسبت به دورۀ وید معلومات مادر هر زمینه در عصر اوستائی مشخص، معین و مفصل تر است چنانچه این نظریه از روی مطالعه دو فصل دوم و سوم معلوم میشود . طبقات اجتماعی : قراریکه در فصل ویدی شرح دادیم تا زمانیکه آریا ها در آریانا بودند موضوع تفكيك طبقات اجتماعی در میان نبود و این مسئله با مهاجرت شاخه ئی بطرف هند به علت تماس با در اویدی های بومی هند در آنجا
( ۳۲۰ ) کسب وجود کرد . در دورهٔ ویدی آریانا تا زمانی که مهاجرت‌ها و جابجا شدن‌ها دوام داشت طبیعی این مسئله عرض وجود کرده نمیتوانست زیرا انقدر مردم به زمین و زراعت متوجه نشده بودند که طبقه زارع و دهقان با مفهوم مشخص بعیان آید. با شروع دورهٔ اوستائی از یکطرف مذهب شکل معین و متمرکز بخود گرفت از طرف دیگر شهرهای بزرگ عرض وجود نمود و از جانبی هم زراعت و کشت و کار اهمیت بی سابقه پیدا کرد مذهب با پیدا کردن مراسم و مراکز مشخص سبب شد که طبقه روحانیون (موبدو موبدان) عرض وجود کند زراعت و کشت و کار طبقه دهقان و بذرگر و زارع را بعیان آورد و با تمرکز یافتن امر اداره و سلطنت و مملکت داری طبقه سوار کار و جنگجو هم شغل و وظیفه معینی یافت چنانچه در مورد دودمان شاهی اسپه دیده شد که رؤسا و نجبای مملکت با داشتن گله‌های اسپ به عناوین مختلف شهرت یافته بودند. به این ترتیب چون در عصر اوستائی جامعهٔ آریائی از هر رهگذر قدمی در سیر ارتقای خویش پیشتر گذاشت به تدریج و بصورت غیر محسوس طبقات اجتماعی عرض وجود کرد این طبقات در اوستا به سه نام یاد شده اند: «خوتو ورزن، ایریاهن» مدققین در اطراف تعبیر این سه کلمه اظهارات مختلف نموده اند در تفسیر پهلوی اوستا سه اسم مذکور به کلمات «خویش - والونا - ایرمان» تعبیر شده کلمه خویش هنوز در زبان دری کشور ما موجود است برز و ورز به معنی کشت و کار آمده در پشتو «بزگر» به معنی دهقان است. «ایریامن» سابقه قدیمی‌تری دارد زیرا در عصر ویدی «آریامن» نام یکی از ارباب انواع بود و چون به معنی دوست هم آمده احتمال دارد که کلمه (یار) بی ارتباطی با آن نباشد بهر حال مفسرین پهلوی اوستا و مدققین اروپائی اصل کلمات سه گانه اوستا را هر چه تعبیر کرده باشند اهمیتی ندارد چیزی که مهم است این است که مقصد واقعی آنها سه طبقه اجتماعی روحانیون، دهاقین و طبقه شرفاء سوار کار
( ۳۲۱ ) ( شو اليه ) بود و« خوتو » برروحانيون «وورزن » بر برز گران و «اير يامن » بر نجبای جنگجو و سوار کار استعمال میشد قرار اشاره ئی که در یسنای نوزده فقرهٔ ۱۷ شده احتمال وجود يك طبقهٔ دیگر هم در عصر اوستائی میرود درینجا چهار طبقه به نام های ذیل یاد شده : « اثر وان » ، «رتشتر » ، « استریه فشیانت » « هوئی تی » اثر وان مرکب از دو کلمهٔ است ( اثر =اتش ) و ( وان ) یعنی « آتش وان » یا نگهبان آتش که مقصد از روحانیون وقت باشد در کلمهٔ ر تشتر (رت) گردو نه معنی دارد و آنرا « گردونه ران » ترجمه کرده اند و مقصد از آن طبقهٔ شرفاء جنگجو است « واستر » چرا گاه است و بصورت غیر مستقیم دهاقین و مال داران را در بر میگیرد و « هوئیتی » عبارت از اهل حرفه و پیشه میباشد (۱) ملتفت باید بود که چهار دسته مذکور که بعنوان طبقات اجتماعی یاد کرد یم اصلاً و اساساً به مفهوم طبقاتی نبود که در هند در میان آریایهای مهاجر بمیان آمده بود .« گایبگر » در اطراف همین مسئله دقیق شده و بر آن عوض طبقات اسم « مراتب » را گذاشته و می نویسد که روحانیون وشرفاء ودهاقین بدون کدام فرق بارز پهلو به پهلوی هم زند گانی میکردند و همه دارای حقوق مساوی بود ند و حتی چیز واضحی در دست نیست که به تنزل مقام دستهٔ چهارم اهل حرفه و پیشه اشاره کند . در فصل دوم اشاره کردیم که در عصر ویدی طبقات اجتماعی در آریانا وجود نداشت و بعدها در اثر تماس آریایهای مهاجر با دراویدی های بومی ماورای شرق اندوس در هند بمیان آمد این روح در جامعهٔ آریانا در عصر اوستائی هم محسوس میشد . با وجود یکه اوستا از مراتب چهار گانه اجتماعی اسم می برد ولی حقوق همه یکرنگ و مساوی بود ( ۲ ) تذکر اوستا اشاره به ظهور مراتب چهار گانه ایست که در جامعه پیداشد . ایشان از هم جدا و متفرق نبودند . بین خود (۱) صفحه ۸۷ گاتها سرودهای زرتشت تالیف و ترجمهٔ پورداؤد ( ۲ ) صفحه ٧٦ تمدن ایرانی های شرقی در زمان قدیم تالیف گایبگر ترجمه انگلیسی دربار دستور پشوتان سنجانا ( جلد دوم )
(۳۲۲) خویشاوندی میکردند. بعبارت دیگر همه بیکدیگر متصل و پیوست بودند همان مقامی که در اوستا « اثر وان » یا روحانیون داشتند طبقه سوار کاران جنگجو ، ودها قین هم دارا بودند اوستا زراعت و کشت و کار را به کدام پایه توصیف کرده و دهاقین را چه مرتبه بزرگی داده است همین قسم سوار کاران و پهلوانان در حراست کشور و دفاع تهذیب اوستائی رول عمده ئی بازی کرده و مقام خیلی ارجمندی داشتند. اوستا بدون استثنا همه مردم را به جنبش و فعالیت و مقابله با مشکلات حیات دعوت کرده و همه را با تذکار مراتب چهار گانه نيك نگاه میدید. پندار نيك ، کردار نيك، گفتار نيك را بدون تمیز به همه سفارش کرده و از دروغ و ناپاکی های روحی و بدنی جداً منع نموده است و احترام و عدم مراعات همین دو سنخ مفکوره تنها تمیز واقعی افراد جامعه اوستائی آریانا شمرده میشد. صحت و زیبائی بدن : اوستا اول به صحت و سلامتی بدن و باز در زیبائی و تناسب و قشنگی اندام و اعضا اهمیت زیادی میدهد، به این موضوع در مبحث تشریح سلطنت با ها پادشاه هم تماس کردیم و دیدیم که مؤسس سلطنت پیشدادی بلخی چه اهمیت بزرگی در صحت و سلامتی افراد رعیت خود میداد و سلامتی و تناسب بدن و بلندی قامت در انتخاب کسانیکه در مجاورت پادشاه در احاطه « قصر واراه زندگانی میکردند دخالت داشت. سینه فراخ ، شانه های عریض ، قامت بلند ، و مخصوصاً چشم نافذ و روشن افتخار مرد خوانده شده (۱) «روشنی نگاه» «تیزی نگاه» در موارد مختلف تعریف شده و نشان میدهد که در جامعه اوستائی به چشم و حفاظه و مواظبت آن توجه خاصی مبذول میشد. بلندی قامت ، تناسب اعضا، قوت، توانائی چشم روشن ، پاشنه كوچك ، بازوی رساوطویل همه صفات با افتخاری است که اوستا نه تنها برای مرد داده حتی « یزاتا ها » موجودات نورانی را (۲) هم بدان تعریف کرده است ، همین طور به زیبائی چهره و چشمان بزرگ ، سفیدی ساعد (۱) یشت ۱۰ فقره ٥٤ (۲) فرشتگان .
(٣٢٣) انگشتان نازک خانم‌ها هم اشاره‌ها شده از روی تعریف اوستا واضح معلوم میشود که مردان کشور ما درین عصر قامت بلند، سینۀ فراخ وعریض وبنیۀ قوی ونیرومند داشتند وزن‌ها هم دارای قد بلند وچهره زیبا و چشمان گیرنده وجذاب بودند وهنوز هم بصورت عمومی باشندگان افغانستان صفات نیاکان خود را دارا هستند و نسل نیرومند وقوی میباشند، پس قراریکه ملاحظه میشود سلامتی وتناسب بدن وزیبائی چهره و اندام وقوۀ بدنی و نیروی طبیعی از اختصاصات جامعۀ اوستائی بود و یکی از موجبات مراعات پاکی ونظافت ظاهری وباطنی که به منتها درجه در اوستا توصیه شده همین بود که مردم از روی جسم وروح قوی، نیرومند وتوانا باشند تا در مبارزۀ زندگانی همیشه فایق شوند ونور برتاریکی غلبه کند. اوستا سن بلوغ مرد که آنرا ayu ' ایو ' میخواند ١٥ سال تعین کرده واین مسئله بیشتر مربوط به تاثیر آب وهوا وخاک است، همان طوریکه امروز بچه‌ها از حوالی سن ١٥ درین سرزمین جوان میشوند در زمان‌های باستانی هم این تاثیر درین آب وهوا بوده ونسبت به بعض جاهای دیگر بچه‌ها وجوان‌ها زودتر وارد مرحله مبارزۀ حقیقی حیات میشدند. عروسی: همان طور که در عصر ویدی تاریخ آریانا عروسی یکی از نیکوترین اعمال اجتماعی حتی جزو وظایف مذهبی بشمار میرفت اوستا به مفهوم دقیق‌تر این اهمیت را برای آن قایل بود، بیشتر گفتیم که سن ١٥ ، سن بلوغ شمرده میشد ازین تاریخ به بعد پسرودختر حتماً مکلف بودند که به اساس عشق ومحبت، همسری برای خود انتخاب کنند ونداشتن همسر گناه تلقی میشد مخصوصاً از طرف زن، زیرا عقیده داشتند که مرد باتکرار قرائت اوستا در زندگانی آینده صاحب احفادی خواهد شد ولی زن برای احراز اولاد چاره‌ئی غیرازین نداشت که شوهر بگیرد. پسر ودختری که در خانه بدون انتخاب همسر وعقد عروسی کلان میشدند مورد طعن همگان واقع میشدند، قراریکه
(٣٢٤) از خلال اوستا معلوم میشود وقتیکه سن دخترها متقاضی میشد شوهران نیرومند ور شید نیاز میکردند. برای خواستگاری به والدین و یا به کسانیکه حامی دختر می بود، مراجعه میشد. در بعضی مواقع به خود دخترها هم مراجعه میکردند و از اینجا آزادی آنها در انتخاب و قبول شوهر معلوم میشود. واضع تشخیص نمیشود که عامل حقیقی عروسی، عشق یا اقتضای طبیعی یا تشکیل خانه و عایله بوده معذالك قراريكه گاتها قدیم ترین قسمت اوستا اشاره میکند «عشق و شفقت» تنها عوامل خوشی زناشوهری تلقی شده است. در عصر اوستائی این طور هم قاعده بود که بعد از موافقت طرفین «عروس خیل» و «داماد خیل» عروس به داماد سپرده و اعتماد میشد و این دوره تا زمان انجام عقد عروسی کم و بیش طول میکشید و ممکن چند سالی هم از بین میگذشت. مراسم عقد عروسی به تماس دست عروس و داماد و خواندن دعاهائی از طرف موبدانجام میگرفت و آنگاه عروس با آرایش تمام در طی مراسمی از خانه پدر به خانه داماد برده میشد، داماد و عروس در خانه خود در عصر اوستائی بيك عنوان «دمانو پاتهنی» و «نمانوپيتی» یعنی صاحب اختیار خانه یادمیشدند و ازین معلوم میشود که زن و شوهر در خانه مقام و اختیارات تقریباً مساوی داشتند. زن مانند شوهر بهمان يك عنوان یاد میشد و امور اداره خانه خود را هر کدام به تقسیم و سهم خود اجرا می نمودند. یعنی کارهای خارج خانه، دهقانی، کشت و زراعت، شکار و محاربه کار مرد و تربیه اطفال، پختن خوراك و دوختن لباس و مراقبت امور داخلی خانه کار زن بود. زنان عصر اوستائی آریانا مانند زن های عصرویدی در مراسم مذهبی با مردها شامل میشدند. اولین خواهش شوهر از عروس عفت و پاکی و حفاظه شرف و نام است و جزئی شبه ئی درین راه منجر به طلاق میشد. در مسئله عروسی يك چیز بارزی که میان عصرویدی و اوستائی فرق داشت
(٣٢٥) این بود که در عصر ویدی عروسی میان آن خویشاوندانی که اشتراك خون بین خود داشتند ممنوع بود و در عصر اوستائی بر خلاف این قانون رفتار میشد وحتی ضد آنرا ترجیح میدادند این مسئله ناشی ازین شده بود که در عصر اوستائی موضوع حفاظت صافی خون و عرق در آریانا به منتها حد خودرسید و این رویه خانواده هارا به اندازۀ ئی محتاط ساخته بود که باید تنها بین خانوادۀ ها و خویشاوندان خود مزاوجت کنند . راجع به وحدت زوجه وعدد زوجات معلومات صریحی از اوستا بدست نمی آید ولی از پاره اشارات غیر مستقیم معلوم میشود که تعدد زوجات هم ممنوع نبوده. ترقی زراعت : دوره ویدی تاریخ کشور ما روی هم رفته دورۀ ایست که مالداری وزراعت هر دو در آن معمول بوده ولی مال داری نسبت به زمین داری وزراعت ترقی و عمومیت داشت تا جائی که از روی سرودهای ویدی معلوم میشود و در فصل دوم شرح یافت باشندگان آریانا در عصر ویدی بیشتر مردمان مالدار بودند ومالداری به اندازۀ ئی در زندگانی آنها دخالت داشت که تشکیلات اجتماعی آنها هم به اساس اغیل و چراگاه و غیره صورت گرفته بود ( صفحه ١١٦ ١٦٥ ) وعلت آنهم واضح فهمیده میشود زیرا بیشتر وقت مردم در حرکت و جنبش و مهاجرت و انتخاب اراضی به دو طرفۀ هندو کش سپری شد. اگر چه آریاها بعد از ورود به بخدی مدت طویلی را در آنجا سپری کردند و حیات آنها مراتبی را پیمود و حتی به مدارج بلند ترقی رسید ولی باز شروع مهاجرت و پراگنده شدن آریاها به دو طرف هندو کش و مهاجرت بعضی شاخه ها بطرف شرق و غرب تقریباً وضعیت چادر نشینی را برای چندی روی کار آورد و این زندگانی بیشتر به تربیۀ حیوانات مساعد بود . بهر حال با شروع عصر اوستائی مهاجرت هائی که بخاك های هند و فارس بعمل آمد خاتمه یافت و کسانیکه در داخل آریانا باقی ماندند همه در نقاط مختلف مسکون و مستقر شدند و زندگانی از مرحله مالداری بیشتر
( ٣٢٦ ) بطرف زمین داری و کشت و کار میلان پیدا کرد و این قدم دیگری است که آریایهای مقیم دوطرفۀ هندوکش در راه ارتقاء و مدنیت گذاشتند و این وضعیت در دورۀ اوستائی تاریخ ملی کشور ما خیلی ها انبساط یافت و به اندازۀ ئی عمومیت پیدا کرد که عامل مميزۀ خاک و باشندگان کشور ما با سرزمین بیگانه و بیگانگان گردید. اهمیت زراعت و کشت و کار و دهقانی و بزر حبوبات وغرس اشجار نسبت به سرود ویدی در اوستا بیشتر نشان داده شده و حتی گفته میتوانیم که فرکاد یا باب سوم « وندیداد » سراسر وقف امور زراعتی میباشد و از محتویات آن دیده میشود که اوستا چه اهمیت بزرگ برای بزر حبوبات وغرس اشجار و کشیدن نهرهای آبیاری وغیره امور زراعتی قایل شده بود چون آئین اوستائی به اساس ستيز قوۀ نيك و بد گذاشته شده بود سرسبز گردانیدن زمین و کشت و کار هم یکنوع مقابله با گرسنگی وقحطی بود، لذا آریایهای عصر اوستائی از روی وظایف مذهبی به انبساط زراعت و کشیدن نهرها و غرس اشجار و بزر حبوبات مکلف بودند و در اثر مراعات همین قوانین بود که خاک های اوستائی یعنی ولایات آریانا هر کدام سر سبز و خرم و آباد شده و در متن اوستا به صفت «زمین اعلی» یاد گردیده است . در گات های اوستاطبقۀ دهقان وزراعت پیشه به کلمۀ « ورزن» یاد شده که در آن ریشه « ورز » مهم وقابل یاد داشت است زیرا از ان کلمه « برز » و «بزر» عرض وجود کرده و با الحاق کلمه «گر» از آن برزگر و « بزرگر » ساخته اند و کلمه اخیر در پښتو معمول ومروج است و بردهقان اطلاق میشود . جنگ و ادوات جنگی : قرار یکه سرود های ویدی ومتن اوستا شهادت میدهد آریاهای آریانا مردمان با شهامت و دلیر و جنگی بودند وسلحشوری اولادنجیب هندوکش را سرودهای رزمی وید و مها باراته و متن اوستا و شاهنامه ها و دیگر ما خذملی مزین کرده است در فصل دوم مختصراً وضعیت جنگجوئی باشندگان کشور خود را در عصر ویدی شرح دادیم (صفحه ۱۳٥ )
( ۳۲۷ ) چون در دورهٔ اوستائی احساسات قومی و ملی آریائی در آریانا بیش از پیش تقویت یافت و ظهور مخالفین تورپائی و عناصر غیر آریائی و سامی در شمال و شمال غرب و غرب احساسات مقابله را بیشتر در آریانا برانگیخت روح سلحشوری و جنگ از هائی قدیمی در اولاد مملکت بمراتب قوی تر شد و پادشاهان بزرگ مادر پرورش پهلوانان و مردان جنگی و تقویت نسل صرف مساعی زیاد کردند و در نتیجه تربیهٔ خانوادگی و تاثیر محیط و تقاضای مفاد ملی و سیاست پادشاهان بزرگ و مدیر روح جنگ ازمانی در نسل و جامعه انبساط زیاد یافت . در عصر ویدی بمناسبت مهاجرت ها و جابجا شدن ها و اشغال اراضی و حیات مالداری تا يك اندازه مجادله و مخالفت ها میان خود قبایل آریائی هم پیش میشد. در عصر اوستائی این مفکوره به تدریج از بین رفته كسانيكه در سر زمین اوستائی آریانا زندگانی داشتند همه عنداللزوم بحيث اولاد يك كشور واحد با خارجی ها و بیگانگانی که از روی عرق و آئین با ایشان فرق داشتند میجنگیدند و از کشور و آئین و تهذیب و خاك و حکومت خویش دفاع میکردند چنانچه جنگ های «آریا» و «توریا» یا مقابله های «آریائی» و «تورانی» یکی از بزرگترین موضوعات حماسی و رزمی کشور ما است و انعکاس آن از عصر اوستائی به بعد به اندازهٔ زیاد است که تمام داستان ها و عنعنات رزمی مملکت ما را در دوره های بعد اشغال کرده است . در عصر اوستائی کشور ها بیشتر تربیهٔ پهلوانان باب بود. در جنگ ها سران خانواده با منسوبین آن که عبارت از پسران و ملازمین مربوطه باشد همه بحيث يك «دسته پهلوان» شامل میشدند. کایگر اظهار میکند که تشکیلات نظامی هم بیشتر به همین اساس بوده و پهلوانان و رزم آوران خانواده خانواده و قبیله قبیله صف میکشیدند تا علایق خویشاوندی در موقع خطر ایشان را جسورتر
(۳۲۸) کنند. ملت وعسکر ازهم فرق نداشت ملت عبارت از رزم اوران ورزم اوران عبارت از تودهٔ ملت بود وتنها اطفال وزنان وپیر مردان ازمشاغل جنگی معاف بودند. ترتیب وصف آرائی مراعات میشد وپادشاه مملکت وشهزادگان مستقیماً قشون پهلوانان خودرا اداره میکردند وبجنگ سوق میدادند. در یشت ۱۳ فقره ۳۹ قشون به کلمه سپاده Spadha یادشده وازان کلمهٔ سپاه بمیان آمده که تا امروز در زبان دری معمول است. برای تفریق دسته های قشون بیرق و علایم معمول بود چنانچه کلمه « در فش » از کلمات اوستائی است و «گایگر» به این عقیده است که بیرقهای بلند بخدی که اوستا ذکر نموده یکی از علایم ممیزهٔ رشادت باختری ها را نیز نشان میدهد. همین قسم در اوستا ذکر است که فراواشی Fravashis «ژنی ارواح اجداد» هم دارای علامه ونشان مخصوص عسکری بود از روی مطالعاتی که مدقق فوق الذکر در اسلحهٔ آریاهای اوستائی نموده اظهار میکند که نسبت به سلاح دفاعی اسلحهٔ تعرضی آنها زیادتر بود. درعصر اوستائی هنوز مانند دورهٔ ویدی جنگ با عراده های جنگی درآریانا رواج داشت ولی بیشتر مخصوص شاهان و شهزادگان ونجبای قوم بود. مانند عصر ویدی هنوز هم دونفر جنگجو وعراده ران در يك عرادهٔ جنگی جای میگرفتند وفتح وشطارت وحتى حیات جنگجو بیشتر به قابلیت عراده ران منوط بود. ازین جهت باعراده ران نه به قسم نوکر بلکه بحیث رفیق رفتار میشد. زره وجوشن وپوشیدن آن در نبرد معمول بود. «میتهرا» رب النوع آفتاب که درجنگ ها ملت اوستائی آریانی ازو استعانت میخواستند بعنوان « صاحب زره طلائی » خوانده شده؛ از روی تشریحاتی که «وندیداد» راجع به يك عرادهٔ جنگی وپهلوان مربوطه آن میدهد معلوم میشود که رزم اوران کشور ما درین وقت زره، جوشن خود وچهاراینه وکمربند وغیره را میشناختند. زره از کلمه زراده Zradha
( ۳۲۹ ) مشتق شده ومعنی این کلمه صدای « جخ جخ » را افاده میکند و معلوم میشود که از روی صدای حلقه آن این کلمه بمیان آمده و تاحال باقی مانده است. پوره معلوم نمیشود که زره این وقت کاملاً از پارچه های فلزی تشکیل شده بود یا از مجموع حلقه ها بهر حال خود زره معمول ومروج بود . خود به کلمه « ساره واره » Saravara یاد شده ومرکب از دو جزء است : «ساره» بمعنی سر، «واره» محافظه کردن یعنی «حافظ سر» ( ۱ ) پوره معلوم نیست که آیا خود را از چرم میساختند یا از فلز، با اشاراتی که در مورد « فراواشی » زنی ارواح مردگان و « واهیو » رب النوع باد و میتهرا رب النوع آفتاب شده واضح معلوم میشود که کلاه خودهای فلزی درعصر اوستائی معمول بود . در یشت ها کلمۀ خود هم بصورت « خودهه Khaodha » یاد شده و خود بر نجی ( آیو خوده Ayo-khaodha) وخود طلائی زرا نیو خوده Zaranyo-khaodha ( ۲ ) تذکار رفته است. علاوه برین چیزهائی دیگری هم پهلوانان برای حفاظت قسمتهای مختلف بدن می پوشیده اند مانند « کویری » Kuiri که خود را به زره وصل میکرد «پیتی دانه» Paiti-dana که حصهٔ پایان روی را محافظه مینمود « کمره » Kamara یعنی کمر بند که هم شمشیر در آن آویزان میشد و هم حصهٔ کمر را محافظه میکرد و بدن را استوار نگه میداشت، رانه پانه Rana-pana یا «ران بند» که ران ها را محفوظ میداشت ، سپر هم درین وقت مجهول نبود در یشت های ۱۳ فقره ۳۵ و ۱۹ فقره ٤٥ به کلمهٔ «سپاره داشته» یاد شده و از همین اسم ، کلمهٔ « سپر » بمیان آمده است . قدیم ترین سلاح تعرضی این وقت گرز بود که صورت ابتدائی آن بشکل دانگ چوبی بود گره دار که بعض اوقات برای زیاد ساختن وزن به آن پارچه های (۱) نوته ۳ صفحه ۲۳ جلد دوم مدنیت ایرانی های شرقی در زمانه های قدیم تالیف گایگر (۲) یشت ۱۳ فقره ٤٥ و پشت ١٥ فقره ٥٧ .
(۳۳۰) فلز را هم نصب میکردند. یکنوع گرز کوچک دیگر هم داشتند که معمولاً آنرا به کمر می بستند و آنرا بر دشمن پرتاب میکردند. این گرز معمولاً تیغه های تیز داشت و آنرا میخ کوب میکردند و اوستا آنرا خطرناک ترین تمام اسلحه قلمداد کرده است و سلاح مخصوص «میترا» رب النوع آفتاب بود و آنرا «وزره Vazra» میگفتند که معادل آن در سانسکریت «وجره Vajra» است و پهلوان معروف کابلی یا سیستانی کرسسپه Kersaspa این سلاح را همیشه با خود داشت. (۱) چکوشه Chakusha یا تبرزین سلاحی بود دودمه و برنده. کلمهٔ چکش ازان بمیان آمده. پهلوانان دورهٔ اوستائی کشور ما یکنوع نیزه های کوچکی داشتند که نسبت به تیر بزرگتر بود و به قوت بازو بر دشمن پرتاب میشد و معمولاً یک پهلوان ۳۰ عدد آنرا با خود می برداشت همان طور که شدت تیر به قوت انعطاف کمان تعلق بیشتر داشت تیزی رفتار و اصابت این نیزه ها مربوط به قوت بازو و مهارت انداخت پهلوان بود. تیر و کمان در جنگ های این زمان استعمال میشد. کمان را معمولاً از چوب های قابل انعطاف میساختند وزه آن را از پی یا رودهٔ حیوانات تهیه میکردند و آنرا «ارمزازهی Arezazhi» یعنی «فاتح جنگ» می نامیدند. تیر را «ئی شو Ishu» میگفتند و از نی یا شاخه های اشجار میساختند. آن حصه تیر را که در چلهٔ کمان مانده میشد، «پای» میگفتند و معمولاً از شاخ ساخته میشد نوک تیر را «دهن» میگفتند زیرا آن قسمت به بدن دشمن اصابت میکرد و خون دشمن را می مکید و از مفرغ ساخته میشد. یک پهلوان ۳۰ عدد تیر در تیر کش با خود می گرفت «ارخشه Erakhsha» در اوستا بحیث ماهر ترین تیر انداز آن عصر خوانده شده که تیر را از کوهی به کوهی پرتاب میکرد نیزه و خنجر و فلاخن هم در میان پهلوانان کشور ما در عصر اوستائی معمول و مروج بود نیزه ها را (۱) مجسمه های «واجراپانی» محافظ بودا مجهز با گرز به تعداد زیاد از هده پیدا شده.
(۳۳۱) نوك نیز وطویل میساختند . شمشیر های این وقت معمولاً کوتاه ودودمه بود و بیشتر شباهت به قمه ها و پیش قبض هائی داشت که تا حال درمیان قبایل پشتون و نورستانی دیده میشود. در آخر این را هم متذکر میشوم که یما پادشاه قرار شرح اوستا خنجر مزین طلائی داشت که علامۀ نیروی سلطنتی او بود (۱) زبان زند : در فصل دوم تحت عنوان «زبان ویدی» (صفحۀ ۱۶۰) متذکر شدیم که آریاهای کتلۀ باختری بیکی از السنه هند و اروپائی تکلم میکردند که مدققین در اول وهله آنرا «زبان باختری» و بعدها به نام های زبان «آریا» یا «هند و ایرانی» موسوم ساختند. درین هیچ شبهه ئی نیست که مهد نشوونمای این زبان باختر و کانون بزرگ انبساط وتوسعه وظهور شاخه های مهم واساسی آن سرزمین آریانا است . در فصل دوم متذکر شدیم که از زبان آریائی باختری شاخه ئی که اول نشوونما کرد و نمونه های اولی آن با سرود های ویدی در دست است زبان سرود های مذکور است که آنرا مدققین «هند و آریا» گویند وبنام «ویدی» هم یاد شده وماهم آنرا بهمین اسم شرح دادیم . از همان زبان آریائی باختری موازی با زبان ویدی زبان های دیگری هم در آریانا جدا شده است. از آن جمله یکی زبان گات های اوستا است که معمولاً آنرا بنام زبان «زند» یاد میکنند . این زبان را هم در اوائل بعضی از مدققین زبان باختری خوانده اند و اوستائی هم گویند ولی بیشتر به زبان «زند» معروف است .میان آخرین نمونه های ادبی که بزبان وید در کشور ما بمیان آمده وقدیم ترین نمونه که در زبان زند ظهور کرده است مانند «گاتها» فرق خیلی کم است تشابه کلمات بین این دو زبان کشور از حد قیاس بیرون است و بامراعات جزئی تبدلات صوتی که آنهم اصول معینی دارد میتوان حتی پارچه های شعر يك زبان را به زبان (۱) در قسمت اسلحه از مبحث جنگ و آلات جنگی جلد دوم مدنیت ایرانی های شرقی در زمان قدیم تالیف گایگر استفاده شده .
(۳۳۲) دیگر گردانید راجع به این مطلب کتب زیادی از طرف مدققین و علمای زبان نوشته شده . (۱) پس زبان «اوستائی» یا بهتر تر بگوئیم زبان «زند» زیرا تمام اوستا به این زبان نوشته نشده و تنها «گات ها» نمونه قدیم آن است ـ زبانی است که مانند زبان سرودهای ویدی از اصل تنه زبان آریائی باختری جدا و در خاک‌های کشور ما نشو و نما یافته . در زمانیکه زبان ویدی زبان سرود ها بود زبان زند و دیگر شاخه‌هائی که مستقیماً از زبان آریائی باختری جدا شده بودند کم و بیش در نشو و نما بودند تا اینکه زبان ویدی بعد از یک دوره حیات اولی که سرودها بهترین شاهد آنست از خاک‌های آریانا به اراضی ماورای شرقی اندوس «سند» منتشر شد و زبان زند آنقدر انبساط یافته بود که با عصر و آئین «و دیگر ممیزات» اوستائی کشور ما عرض وجود کند چنانچه گات‌ها که قدیم ترین قسمت اوستا است و در زمان حیات زرتشتر سپیتمان و ویشتاسپه پادشاه باختر سروده شده بهمین زبان میباشد . همانطور که از زبان وید بعدها زبان سانسکریت و دیگر پراکریت‌ها در هند و بعضی نقاط آریانای شرقی عرض وجود کرد زبان زند در زبان‌های بعض حصص شمال شرقی آریانا (تخارستان) و السنه‌ئی که پس‌ان در خاک‌های فارس بنام فارسی قدیم پیداشد دخالت زیاد دارد و از همین فارسی بعدها به تدریج و در مرور زمانه‌های جدید فارسی متوسط پهلوی و فارسی جدید بمیان آمده است . اگر چه راجع به پشتو در فصل دوم هم نظریات مدققین را اظهار نمودیم ولی چون قرار تحقیقاتی که تاحال بعمل آمده ارتباط آن با «زند» بیشتر است مجدداً متذکر میشویم: رویهمرفته دو نفر از مدققین بزرگ «مولر» Fr.Muller (۱) گرامر اوستا و مقایسه آن با سانسکریت ۱۸۹۲ تالیف جکسن. لهجه ها (Dialectes) پروفيسر مييه وغيره .
(۳۳۳) ودار مستتر به این عقیده اند که پشتو یا از زبان زند یا از زبان دیگر مشتق شده که موازی بازند از زبان آریائی باختری منشعب شده است. در صورتیکه پشتو از زند منشعب نشده باشد یا خودش مانند زبان ویدی وزند رأساً از زبان آریائی باختری جدا شده و یا اصلاً موازی بازند زبان دیگری از اصل آریائی باختری مجزا گردیده که صورت قدیم ادب آن در دست نیست و پشتو نمایندهٔ آنست و از همین جهت بعضی ها مانند داکتر «ترومپ» پشتو را زبان مستقلی بین زبان های دستهٔ هندی و دستهٔ ایرانی میخوانند . (۱) و چون دسته های مذکور از زبان سرودهای ویدی و زبان گات های اوستا یعنی زبان «وید» و «زند» بمیان آمده اند بعقیدهٔ داکتر ترومپ زبان پشتو مقام مستقلی میان این دو زبان داشته و درین صورت میتوان گفت که پهلوی وید و زند، زبان پشتو، یا اقلاً زبان دیگری که امروز بنام پشتو زبان ملی ما را تشکیل داد ه است مستقلاً از زبان آریائی باختری جدا شده بود. از زبان ویدی ما السنهٔ هندی منشعب شد ، از لسان زندما السنهٔ غلجی، منجی، شغنی وفارسی قدیم و شعبات آن بمیان آمد و پشتو در خود کشور باقی ماند . يك مسئلهٔ دیگر که تذکار آن درین مبحث بی مورد نیست این است که زبان های گوشهٔ شمال شرقی آریانا یعنی علاقهٔ تخارستان که عبارت از زبان های غلچه منجی باهنجانی، واخی ، اشکاشمی، شغنی و غیره باشد به زبان اوستائی خیلی ها شباهت دارد. علاوه بر شباهت زبان های دره های پامیر و اکسوس علیا و بدخشان به زبان زند روی هم رفته بقایای تهذیب اوستائی در میان باشندگان این گوشهٔ افغانستان نظر اکثر سیاحین و مدققین بزرگ را بخود جلب کرده است (۲) (۱) اشتباه نشود که دستهٔ السنه ایرانی از همان زبان زند بمیان آمده است . (۲) صفحهٔ ۲۱۸ - ۱۱۷ کتاب مسافرت Journeyتالیف وود صفحه ١٤١ کتاب پامیر تالیف گوردن .
فصل چهارم سلطه بیگانه هخا منشی ها در فصل دوم مهد اولی قبایل هند واروپائی «در آریانا ویجه » وفرود آمدن يك دسته به باختر و معروف شدن آنها به نام مخصوص «آریا» یا «کتله آریائی باختری» وتشکیل اولین کانون بزرگ مدنی وسلطنتی وبدی در باختر و باز پراگنده شدن واستقرار آنها در اثر کثرت نفوس به سائر نقاط آریانا ومهاجرت دوشاخه یکی بطرف هند ودیگری بجانب مدیا وفارس شرح یافت. هکذا در فصل سوم به تفصیل جزئیات شرح داده شد که سر زمین مستعد آریانا و جامعه مدنی باختر اولین پرورشگاه ثقافت آریائی بوده و در اثر مقتضیات این کانون بزرگ سلاله های پاراداتا (پیشدادی) کاوی (کیانی) (اسپه) یکی پشت دیگر سلطنت کرده رفتند و در حالی که شاخه های مهاجر از خطه زیبای آریانا به هندو «مدیا» و «فارس» رفتند آریا هائی که در سر زمین اجدادی خود باقی ماندند دورۀ درخشان اوستائی ومدنیت وتهذیب آنرا بمیان آوردند واثرات معنوی این مدنیت هم مانند دوره های پیشینه بخاک های بیگانه خصوص جانب غرب نفوذ کرد . این دوره که در حوالی ۱۰۰۰ ق م يا يك دو قرن پیش شروع میشود از نقطۀ نظر ممیزات مدنی وروحی ومعنوی و آمریت سیاسی تا حوالی ۵۰۰ ق م دوام میکند زیرا مقارن به این زمان خانواده از فارسی ها موسوم به هخامنشی خویش را بالاخره از حاکمیت ماد واشوری نجات داده در سزیان ( شوش ) به سلطنت میرسند و بناى يك سلسله تهاجمات را
(٣٣٥) در مملکت ما میگذارند. چون هخامنشی خانواده ئی از قبایل پارسوا و پارسوا مدتی مطیع «امادی» و هر دو دوره‌های طولانی تحت اثرات و نفوذ سیاسی عالم سامی و مخصوصاً آشوریها بودند با وجودیکه ما در تاریخ باستانی آریانا به عالم سامی واشوری و ماد وغیره تماس دائمی نداریم چون در ضمن تذکار سلطه و تهاجمات هخامنشی بسا مسایل به تعلقات هخامنشی‌ها وفارسی‌ها واثرات وارده برایشان از عالم سامی ربط میگیرد مختصراً پیش از ظهور سلطنت هخامنشی وتهاجمات آنها بر آریانا از بعضی اقوام سامی اسیای غربی واثراتی که بر اقوام مهاجر آریائی امادی و پارسوا نموده اند ذکر میکنیم و بعد ببه مطلب اصلی بر میگردیم. مرکز اولین مدنیت سامی کلده و عیلام: در فصل سوم راجع به مسقط الرأس ابتدائی و قدیم عناصر نژاد سامی اشاره شد و توضیح بافت که شرق مدیترانه وشبه جزیرۀ عربستان مهد نژاد سامی بوده ازینجا موج های این نژاد به بین النهرین و مصر و شمال افریقا وغیره نقاط انتشار یافت روایات سامی مرکز مدنیت خودر ا در کلده وعیلام یعنی بین دجله و فرات در بین النهرین قرار میدهند رونه گروسه می نویسد که آسیای مرکزی و مناطق همجوار (درۀ نیل وترکستان) از روی مدنیت همرنگ خود نسبت به سائر نقاط تقدم زیاد داشت و دورۀ جدید حجر که در اروپا در حوالی ٧٥٠٠ شروع میشود از ٢٠ هزار سال قبل از مسیح در مصر و کلده عیان بود و کانونهای خیلی مهم مدنیت جدید حجر در مصر علیا فلسطین کلده وعیلام تا ترکستان غربی (حفریات انو Anau) دیده میشد. این مراکز به تاریخهای مختلف دست به فلز زده اند و از کلده وعیلام در حوالی ٥٠٠٠ ق م آثار فلزات پیدا شده. مدنیت کلده وعیلام در عصر مس کارسه قوم
(۳۳۶) بوده (۱) «شومری» یا «سومری» نژاد مخصوص کلده که رسم الخط، ارباب انواع مهیب، جادو، ستاره شناسی ومذهب «ایشتار Ishtar» را به کلده ارمغان دادند «اکاد» یا اکادی ها که اصلاً سامی بودند و از عربستان به بین النهرین آمده بودند و شماش Shamash (آفتاب) وماردوك Mardouk را می پرستیدند. عیلامیها باشندگان سوزیان که ایشان هم قومی مرکب بودند واگرچه با «سومری ها» و «اکادها» يك مدنیت مشترك داشتند صاحب مجمع ارباب انواع وزبان مخصوصی بودند که نه سامی بود ونه سومری. موضوع اصلیت سومری ها یکی از مسایل خیلی پرپیچ تاریخی است ومعلوم نمیشود که آیا بومیان خود کلده هستند یا قوم متهاجم وفاتح. بعضی ها که «رونه گروسه» هم دران جمله میباشد به اساس يك نظریه قدیم اصل ایشان را از حوزه اکسوس و ترکستان میدانند (۲) وچون به کلده رسیدند قوم دیگری موسوم به اکادها را در آنجا مستقر یافتند که صاف سامی وازعربستان آمده بودند این دو قوم زمین کلده را تقسیم کرده در اوائل عصر تاریخی قسمت جنوب قریب سواحل فارس در دست سومری ها وحصۀ شمال یعنی بابیلون عصر تاریخی سهم اکاد ها بود. کلدانی ها (۳) در ستاره شناسی وفلکیات معلومات زیاد داشتند وحتی آئین آنها عبارت از احترام اجرام سماوی و تاثیرات و نفوذ آنها بوده وهرشهر از خود رئیسی داشت که در عین زمان اسقف بزرگ، رب النوع محلی یعنی ستارۀ آن شهر بود. کلدانی ها در امور زراعت توجه زیاد داشتند و در ساختن اسباب لازمه زندگانی و وسایل راحت کوشش زیاد میکردند و از راه رودخانه فرات وخطوط دشتی مال التجاره خودرا به کوهای ارمنستان وشام می بردند ورسم الخط معروف میخی را که با قلم فلزی روی پارچه های گل (۱) صفحۀ ٦ تاریخ آسیا جلد اول «رونه گروسه». (۲) صفحه ٦ و٧ تاریخ آسیا جلداول تالیف رونه گروسه، پاریس ١٩٢١. (۳) قرار بعضی نظریه های جدید کلدانی ها را هم بعضی ها آریائی شمار میکنند.
( ۳۳۷ ) زرد می نوشتند به اقوام همجوار خویش که در حال بر بریت می زیستند یاد دادند. باشندگان کلده مدتهای مدیدی بین خود قصبه به قصبه شهر به شهر جنگیده و جنگ های شان بسانها جنبهٔ مخالفت ملی بین عیلامی و کلدانی بخود گرفت و غالبیت نوبه به نو به گاهی نصیب سامی های «کش Kich» و گاهی قسمت سومری های «لکاش Lagash» واوررك Oourouk و گاهی سهم اگاده ها Agade میشد و آخر در حوالی ٢٤٧٠ ق م امپراطوری کلده از سامی های اگاده به سومری ای«اور Our» تعلق گرفت و در حوالی ۲۳۰۰ ق م آخرین امپراطور «اور» مغلوب عیلامی ها شد و عیلامی ها تفوق حاصل نموده کلده و اور و بابل را بخود ملحق کردند . در اثر این جنگها در سومین هزار ق م اقوام سامی از هم متشتت شد . بنای مهاجرت ها را گذاشتند و قسمتی از اکادها در امتداد دجله پراگنده شده و از انها قوم اشوری بمیان آمد که از ان پایان ذکر میکنیم . اشوری ها : چون اشوری ها دستهٔ از اکاد های بابیلون بودند از روی نژاد سامی و آرامی، از روی مدنیت کلدانی بودند که بیشتر از ٢٤ قرن ق م در محل تلاقی رودخانه دجله وزاب دریای کوهای ارمنستان مستقر شدند . اشوری ها اشخاصی بودند دارای قامت پست، چارشانه و دارای اعضای ماهیچه دار. بینی آنها بشکل نول طوطی، چشمان شان بزرگ و از حدقه بر آمده بود و قیافهٔ جدی داشتند این قوم خیلی سخت سر بود ، با دشمنان خیلی ظالم و با خودهم خشن بودند جنگ وتهاجم از معاملات عادی زندگانی آنها بشمار میرفت. پادشاهان اولیهٔ آنها اسقف های بزرگ ارباب انواع ملی «ایشتار» و «آشور» بود . چون اراضی مسکونهٔ آنها نسبتاً بائر و بی حاصل بود پادشاهان شان همیشه چشم به اراضی حاصل خیز بابیلون و عیلام وسواحل بحرالروم دوخته بودند . در دورهٔ دو قرن بین ( ۱۳۸۰ ) و ( ۱۱۹۰ ) ق م در مقابل پادشاهان بابل بنای نبرد و پیکار را گذاشته به نیروی خود تفوق حاصل کردند و در نتیجه ملت
(۳۳۸) جوان آشور جای قوم کهن «بل Bel» یا «بابلی» را در بین النهرین اشغال کرد . اولین پادشاه آشو ری تیگلت پیلسر اول Teglatphalasar بود( ۱۰۹۰ – ۱۱۳۰ ) که حاکمیت خود را بالای اقوام بین النهرین شمالی بر قرار کرد . ولی در اثر مداخلت هیتی ها يك قرن دیگر آشوری ها دچار فراموشی شده و بعضی اقوام دیگر مثل یهودی ها و ارمنی ها اقتدار حاصل کردند تا نوبت به حکمفرمائی « آشور نزیر اها بال » رسید . آشورنزیر اهابال III Assournazirabal سوم اولین پادشاه آشوری است که مقام و اهمیت قوم خود را در آسیا بلند برد. این پادشاه قراریکه از خلال کتیبه ها معلوم میشود خیلی ظالم و خون آشام و مغرور بوده مغلوبین را زنده پوست میکرد و از کله ها اهرام میساخت. پسرش سلما نسار Salmanasar دوم ( ۸۲۵ - ۸۶۰ ) بر شام حمله کرده آخرین عناصر هیتی و ارمنی را مطیع ساخت . معمولا بیداری ملت آشوری را به تیگلت پیلمار سوم ( ۷۲۷ - ٨٤٥ ) نسبت میدهند که دمشق و بابیلون را اشغال نموده و بعد از او یکی از ژنرال های او « سارگون Sargon » بر تخت نشسته و سلاله او که در تاریخ به نام « سارگونی ها » یاد میشوند عامل بزرگترین دوره اعتلای آشوری گردید .« سارگون » موقعی که بر تخت نشست با اتحادیه های دیگر مثل عیلام و بابل و شهزادگان ارمنی و اسرایلی و مصر وغیره داخل نبرد شده نفوذ و حاکمیت خویش را بر همه استوار کرد . پسرش « سنا خریب » کلده را کاملا بخود ملحق ساخت و « اشارها دون » پسر اخیرالذ کر ( ٦٦٧ - ٦٨١ ) بر مصر بنای تهاجمات را گذاشت. بالاخره « اشور بانیپال » ( ٦٢٥ - ٦٦٧ ) با بلی ها را که بغاوت نموده بودند گوشمالی داده و در ٦٤٥ آخرین دولت مستقل آسیای قریب یعنی سلطنت عیلام را مطیع ساخت « نینوا » مرکز سارگونی هامر کز عظمت و مدنیت سامی بشمار میرفت و آشور ی این دوره که خاك های کیپاد وچیه - مدیا - فارس - اراضی
(۳۳۹) سواحل خزر - ارمنستان، اراضی سواحل متصل خلیج فارس و مصر را در بر گرفته بود مقتدر ترین دولت آسیائی بشمار میرفت و قرن های متوالی آشوری ها عرف و عادات، كولتور ومدنيت، صنعت، طرز حکومت و دربار و آئین و دیانت و دیگر مظاهر زندگانی خود را بر اهالی تحمیل کردند. آشوری ها از روی تذکرات کتیبه های خود آنها مردمان جنگجو، بی رحم مغرور و متکبر معلوم میشوند. جنگ و تهاجم از مشاغل عادی آنها بشمار میرفت. این قوم در عین زمانی که جنگی و سخت سر بودند عیاشی و زندگانی ارام و مستریح را نیز خوش داشتند. پادشاهان آشوری به آرایش سر و بر و موی سر و ریش و پوشیدن البسۀ فاخره و مزین و رهایش در قصر های که چار طرف آن دیوارهای ضخیم و بلند و ملون داشت عادی بودند با شدت ود دهشت و جنگ و جدل از نیل تا ارارات Ararat تمام اقوام آسیای غربی را مطیع خود ساخته صلحی را بر قرار کرده بودند که از آن پساتر آمادی وهخامنشی های فارس استفاده کردند. پادشاهان آشوری مانند فراعنه مصر مقام رب النوعی نداشتند بلکه رئیس عسکری و قشون بشمار میرفتند و تقريباً مناصفه حیات خود را به سواری اسپ به جنگ و تهاجمات و شکار حیوانات درنده و کشتار اقوام بیگانه صرف میکردند. آشوری ها قشون خیلی منظمی مرکب از عراده های جنگی - سواره نظام و پیاده داشتند در عراده های جنگی سه سه نفر سوار میشدند. پیاده نظام آنها به خود های مخروطی و پیراهن های چرمی مجهز بودند و زره فلزی به بر داشتند و بايك سپر کلان، يك كمان، يك شمشير و يك نیزه طویل شش قد می مجهز بودند صنعت آشوری آئینۀ روحیات آنها است و اصل مبادی آن را از کلده نقل کرده اند. صحنه هائی که از صنعت کاران آنها باقی مانده اکثرش مناظر شکار حیوانات وحشی و مقابله شخص پادشاه با بعضی حیوانات است که به تدریج مادها و هخامنشی ها و حتی ساسانی ها آنرا قدم به قدم نقل کرده
(٣٤٠) رفته اند ، آشوری ها در نمایش شیر و اسپ مهارت زیاد داشتند و با وجود آنکه مدرسه صنعتی آنها واجد مقام بزرگ است خالی از معایب هم نیست خصوص در قسمت جزئیات که در ان مبالغه زیاد بکار رفته و زیبائی صنعت « نینوا » را محقر ساخته است و این معایب که زاده کثرت جزئیات است در طرح صورت و روی اشخاص خوب تر بنظر می آید معذالك با وجود معایب خود صنعت آشوری صنعت خیلی بزرگی است و قرا ریکه رونه گروسه میگوید (۱) آثار عصر سرگونی نفوذ عمیقی در مدرسه های صنایع هیکل تراشی هخامنشی و ساسانی بخشیده است . (۱) صفحه ۲۸ - ۲۹ تاریخ آسیا جلد اول پاریس ۱۹۲۱
آمادی یا ماد در فصل دوم ذکر شد که «آمادی» مادها و «پارسوا» چطور و چه وقت از کانون حیات و مدنیت آریائی یعنی باختر مرکز آریانای قدیم بر آمده یکی در مناطق همجوار سواحل خزر و دیگری در اراضی مجاور سواحل جاگزین شدند و این علاقه‌ها بنام‌شان «مدیا» و «فارس» معروف گردید پیش ازینکه این دو شاخه مهاجر آریائی به زمین‌های مسکونهٔ خویش رسیده و مستقر شوند بجای آنها در مدیا و فارس خصوص در نقطهٔ اخیرالذکر اشخاص سیاه پوست بومی رهایش داشت چنانچه بقایای آنها هنوز در امتداد سواحل فارس از بین نرفته است. از طرف دیگر چون مرکز مدنیت سامی یعنی بین النهرین متصل این مناطق است و يك سلسله حکومت‌های مقتدر سامی از ٥ هزار سال ق م به اینطرف از اینجا به اراضی دور و نزديك آسیای غربی حاکمیت و نفوذ داشتند، انتشار عناصر سامی هم در نقاط فوق امر طبیعی است، بزبان دیگر گفته میتوانیم که مدیا و فارس مابین دو کانون دو عالم، دو مرکز، دو مدنیت مشخص و معین افتاده که یکی آریا نا مهد ظهور و ید واوستا و «کانون تهذیب آریائی» و دیگر بین النهرین مرکز نژاد و ثقافت سامی است. باختر مرکز آریانای قدیم کانون صاف نژاد و عرق آریائی و اولین مرکز مدنیت کولتور، آئین، سلطنت، ثقافت صاف آریائی بوده که مهاجرین شرقی آن در هند با دراویدی‌ها مخلوط شده اند و مهاجرین غربی آن، آمادی و پارسوا با عالم سامی امتزاج پیدا کرده اند یعنی در مرحلهٔ که هنوز قبیله قبیله وعشیره عشیره بودند از کانون آریائی آریانا بر آمده و باسیر مهاجرت به کانون سامی نزديك شده رفتند و چون تعداد آنها در مقابل تودهٔ سامی کمتر و سلطنت هم قرن‌های متوالی در دست سامی بود تا ایشان بخود
(٣٤٢) آمدند ومر کزیتی تشکیل دادند از پهلوی های مختلف زندگانی زیر اثر نفوذ سامی آمدند وخصایص خالص آریائی را از دست دادند. چنانچه بهمین جهت است که مدققین مدتها در اصل و اصلیت مادها مشتبه بودند بعضی ها ایشان را احفاد اشوری یا اولادۀ عناصر مختلف سامی میخواندند وبعضی های دیگر که اوپرت Oppertفرانسوی (١) هم در آن جمله باشد ایشان را تورانی واز تورانی های التائی میشمردند ولی آخر معلوم شد که مادها آریائی هستند ولی دوری از کانون صاف آریائی باختر و قرابت به مرکز حیات سامی وحکومت چندین قرنۀ سامی واختلاط خون بر ایشان تاثیر افگنده و در عرق وثقافت و دیگر مظاهر زندگانی آنها اثر بخشیده است . درین شبهۀ نیست که مادها قبیله قبیله مهاجرت کرده قرن ها بحیات مالداری وقبیله وی امرار حیات می نمودند مهمترین قبایل ایشان شش است که بنام های بوس ها Busae پارانا کنها Paraetaceni ، ستروخاتها Struchates اری سانت ها Arisanti ، بودی هاBudiiو ماجی ها Magi یاد شده اند. این قبایل مدتی پرا گنده وجدا ازهم زندگانی میکردند و قراریکه هرودوت شهادت میدهد پیش ازینکه صاحب مرکز وسلطنتی شوند در قریه های پرا گنده بدون قوای مرکزی وقوانین و تشکیلات زندگانی داشتند (٢) وضعیت پرا گندگی مادها وعدم تشکیلات سلطنتی ومرکز قوای آنها چیزی است که کتیبه های اشوری بدان روشنی زیاد می اندازد و در موقعش این چیزها را مفصل تر خواهیم دید اولین تذکر اسم مادی (ماد) : در آثار و سرود هائیکه محصول کانون صاف آریائی دوطرفۀ هندوکش است یعنی در سرودهای «ویدی» و اوستائی از امادی (ماد) اسمی برده نشده لذا ازین کانون رو گردانیده متوجه کانون سامی میشویم (١) صفحه ١٦٨ جلد اول ایران باستان تالیف حسن پیرنیا . (٢) صفحه ١٨٩ هرودوت راولسن طبع جدید لندن ١٨٦٢
( ٣٤٣ ) بیشتر متذکر شدیم که آشوری ها با تیکلت پیلسر اول (١٠٩٠ - ١١٣٠ ق م) بنای پادشاهی را گذاشتند. این پادشاه و چندین نفر جانشینان او با وجود جنگها و تهاجماتی که هر طرف کرده و از اقوام اسرائیلی و ارمنی در کتیبه های خود نام برده اند از مادی ذکری نکرده اند و اولین پادشاه اشوری که از ایشان اسم میبرد «سلمانسار» یا «شلم نصر دوم» آشوری است که بین ٨٥٩ - ٨٢٣ ق م میزیست و بعد از حمله بر شام و مطیع ساختن عناصر هیتی و ارمنی داخل خاك های مدیا و فارس هم شده این قطعات را مسخر و ٢٧ نفر امرای «پارسوا» یا «پارسواش» را اسیر کرد و بعد به اراضی و جلگه ئی که امادی دران می زیست رخ نمود (١) به این ترتیب بار اول منابع سامی از اقوام امادی و پارسوا ذکر میکنند و معلوم میشود که این دو شاخه آریائی تا حوالی قرن ٨ ق م هنوز به زندگانی قبیلوی و قریه های پراکنده حیات بسر برده دارای قوا و مرکزیتی نشده بودند و ملك هر قبیله بر قبیله خود آمریت داشت «و شلم نصر» با تسخیر خاك و اسیر بردن رؤسای آنها بار اول این دو قبیله آریائی را در حوالی قرن ٨ در کتیبه های خود اسم میبرد مادها از خلال کتیبه های اشوری: منابعی که تا يك اندازه راجع به ما د معلومات داده میتواند یکی کتیبه های شاهان اشوری و دیگر نگا ر شات هرودوت است که اولی از وضعیت امادی در تحت سلطه سامی ها و دومی عموماً از سلطنت بومی شان ذکر میکند. بعد از «شلم نصر» که تذکرات کتیبه های او مبنی بر مادها گذشت تیکلت پیلسر (٧٢٧ - ٧٤٥ ق م) شاه دیگر آشوری گوید که «زمین نیساآ Nisaa و شهرهای زمین مادی Madai (مدیا) را گرفتم زمین پارسوا را گرفتم زیکروتی Zikruti را گرفتم و مدیا را به زمین اشور علاوه کردم» در جنگ نهم بار دیگر بر مدیا (۱) صفحه ۱۸۱ History of Antiquity Evelyn Abbott Vol V London1881 صفحه ١٦٩ ایران باستان جلد اول تألیف حسن پیر نیا.
(٣٤٤) حمله کرد. کتب یهود اظهار میکند که بعد از سقوط سماریا Samaria در ٧٢١ ق م پادشاه اشوری اسرائیلی هار ارانده در کالاه Chalah (کالح=تورات) و شهرهای مادها جای داد و چون «سماریا» بدست «سرگن» (٧٠٥-٧٢٢) فتح شد معلوم میشود که انتشار یهودی ها در شهرهای ماد در عصر او صورت گرفته است چنانچه در کتیبه های خودعین این وقائع را ذکر کرده است و میگوید که خراج گزافی در سال ٧١٦ ق م از ٢٥ نفر روسای ماد گرفته هیکل های خویش را در وسط شهرهای آنها برقرار کرد. يك سال بعد باز بر مادها حمله کرده «دیوکو» Dayauku و خانواده و ملتش را اسیر گرفته و مجبور نمود که در زمین «امات» Amat مسکون شوند، برای مواظبت وضعیت مدیا قلعه های جنگی ساخت و از بیست و دو نفر رؤسای ماد باج گرفت و ٣٦ شهر و حصه «مدیا» را اشغال کرد و آنها را به آشوری ملحق ساخت يك دفعه دیگر باز در سال ٧١٣ برعلیه «مدیا» لشکر کشیده «دیوکو» و دیگر روسای آنها را که سر از اطاعت آشوری کشیده بودند مجدداً مغلوب ساخت. از ٤٥ نفر روسای آنها باج گرفت ٤٦٠٩٠ اسپ و خر و يك تعداد زیاد گوسفندان آنها را ضبط نمود. «سارگن» درمیان شاهان اشوری کسیست که از همه بیشتر برمادها فشار آورد خاك آنها را چندین مرتبه پامال کرده و در کتیبه های خود اظهار میکند كه تا آخرین شهر سرحدی شرقی مدیا تمام اراضی آنها را مسخر نموده به اشوری ملحق کردم. خلاصه به همین ترتیب سائر پادشاهان آشوری مثل «سنا خریب» Sennacherib (٦٨١-٧٠٥ ق م) و «اشارهادون» Esarhaddon (٦٦٨-٦٨١ ق م) و «آشوربانیپال» هر کدام به همین ترتیبی که گذشت در کتیبه های خود شرح وضعیت باج گیری و تسخیر اراضی ماد و ضبط اموال و حیوانات آنها را بیان میکنند و معلوم میشود که بین سال های ٨٥٩ و ٦٥٠ تقریباً دو قرن کاهل مادها و پارسی ها
( ٣٤٥ ) تحت سلطه و تهاجمات آشوری بوده و درین گیرودارها ولشکر کشیها و بیجا ساختن اسرا و باشندگان شهرها و آوردن یهودیها بجای آنها وحاکمیت وحشت ناك عسکری و سیاسی و مدنی ' اخلاق و عرف و عادات و مدنیت سامی درمیان مادها و پارسیها اثرات عمیق بخشید ( ١ ) و مميزات سامی را بیش از پیش درمیان آنها متداول ساخت چنانچه اثرات وانعکاس آن در تمام دوره های حیات ماد وفارس از هخامنشی گرفته تا زمان ساسانی و بسان ترها باقی ماند و عواملی بمیان آورد که اسباب بیگانگی و جدائی و تفرقه آنها از آریائی های اصل کانون آریا ئی آر یا نا گردید . علا وه بر ین از تذکار کتیبه های شاهان اشوری وضعیت زندگانی قبیلوی ماد و فارس و عدم تشکیلات سلطنتی و دیگر اختصاصات حیات اجتماعی آنها معلوم میشود تا اینکه از فشار سلطۀ خارجی و ظلم زیاد سامی به تنگ آمده حاضر شدند بهر قیمتی که تمام شود گردهم جمع شده و حکومتی از خود تشکیل کنند . ظهور سلطنت ماد : قبایل شش گانۀ ماد که پیشتر نام بردیم بعد از دوره های طولانی پراکندگی و اسارت بالاخره در حوالی کوه زکروس Zagros و جلگۀ شرقی آن یکجا شده به اطاعت رؤسای یکی از قبایل خود تن دردادند وازان بعد روزگار ایشان رونق گرفت . مرکز اولیۀ حکومت شان همدان (اکبتانا) بوده و بعدازان به تدریج نفوذ و قواى آنها بطرف شمال تا سواحل بحيرۀ خزر انبساط یافت و بطرف شمال غرب آذربایجان هم داخل حوضۀ نفوذ آنها شد و بجانب غرب با ایالات الیپی Ellipi و خرخر Kharkhar به سلطنت آشوری تماس پیدا کرد و بسانتر خاك آنها به سه حصه منقسم شد : یکی ( مدیامگنا ) یا عراق عجم حالیه دوم ( مدیا اترو پاتنه ) یا آذربایجان وسوم ( مديا را گیانا ) یا ایالت تهران امروزی به این ترتیب سر حد شمالی آنها (۱) صفحه ١٧٤ ایران باستان تالیف حسن پیرنیا ملاحظه شود .
(٣٤٦) روداراس سرحد غربی دروازه خزر و سرحد جنوبی شان با رس و پشت کوه بود. دیوکس اولین رئیس ماد است که بصورت غیر مترقبه به پادشاهی رسید مشارالیه ابتدا بصورت شخص صاحب رسوخی در قریهٔ خود زندگانی میکرد و گفتگوها و مناقشات اهل قریهٔ خود را از روی امانت و عدالت فیصله مینمود تا اینکه رفته رفته به امانت داری و عدالت معروف شده و اهالی او را حَکَم یا قاضی مناقشات قومی خود انتخاب نمودند به این صورت از صبح تا شام «دیوکس» مصروف فیصلهٔ مناقشات اهل قریهٔ خود بود و از کار و بار زندگانی خود بازماند آخر ایشان را جواب داده به کار های معمولهٔ خود پرداخت و چون قانون و عدالت و نظام اداری در میان اهل قریه و گرد و نواح آن وجود نداشت اختلافات و جنگ و جدل روزبروز زیاد شده آخر نفری قریه گردهم جمع شده راجع به مناقشات دعاوی و بدبختی های خود صحبت های طولانی نمودند و علاج رفع آنرا به این دیدند که برای خودسری و شاهی انتخاب کنند و سر و صورت زندگانی خود را رونقی دهند و چون نام «دیوکس» به عدالت و انصاف مشهور شده بود او را به پادشاهی قبول کردند. این هم ناگفته نماند که دیوکس يك دفعه به پادشاهی نرسیده بلکه ملك قریه بوده و به این صفت مورد حملهٔ آشوری ها قرار گرفته و شاید در اخیر عمر به مقام پادشاهی نایل شده باشد . زیرا پیشتر ذکر شد که سارگون شاه آشوری « دایوکو » Dayauku را با تابعینش در ٧١٥ ق م اسیر کرده به مقام امات Amat نقل داد و در ٧١٣ ق م در مقابل « بت دایوکو » Bit Dayauku آشوری ها حملات دیگری کردند و « بت دیاکو » را دونکَر جرمنی «زمین دیوکو» ترجمه کرده است بهرحال قرار شهادت هرودت دیوکس مذکور در ٧٠٨ به شاهی رسیده و تا ٦٥٥ به سلطنت باقی مانده است و به این حساب ٥٣ سال سلطنت کرده است و چون با مقایسهٔ متن کتیبه های سارگون و نگارشات هرودت تاریخ و
( ۳٤٧ ) مدت سلطنت دیوکس خوب موافقت نمیکند و ۵۳ سال در آخر عمر يك شخص از اندازه طبیعی زیاده است بعضی ها حدس میزنند که شاید دیوکس نام خانواده بوده که دو سه نفر روسا به ماد داده و آخر یكنفر آن به پادشاهی رسیده است . دیوکس چون به پادشاهی انتخاب شد پایتختی برای خود بالای مادها آباد کرد و نام آنرا « اکباتانا » گذاشت که امروز همدان شده است . «دیوکس» به تقلید شهرهای آشوری دورادور شهر هفت دیوار آباد کرد و هر دیوار داخلی از دیوار بیرونی بلندتر بود و قلعه خود را در میان هفتمین پرده دیوار مخفی داشت این دیوارها به اصول ستاره شناسی آشوری به الوان سبعه رنگ شده بود (۱) دیوکس به تقلید اصول آشوری مراسم عجیبی برای دربار خود وضع نموده بود به استثنای قاصدی که پیش او رفت و آمد میکرد کسی را به دربار و قلعه محفوظ و مخفی خود نمیگذاشت و هیچ کس حق نداشت که پادشاه را ببیند هر کاری که بود بواسطه قاصد و به اوامر تحریری اجرا میشد . کسی در حضور او خنده نمیتوانست و خنده کننده به هلاکت میرسید . علت محکم بندی و مخفی ساختن قصر با دیوار های بلند هفت پرده ئی و اجازه ندادن کسی به دربار و کناره گیری پادشاه از معاشرت با اهل دربار و بزرگان قوم را هرودت سوء نیت وقصد رفقا و همقریه های دیوکس مینویسد و این تعبیر حقیقت هم دارد زیرا چون نظام سلطنتی پیشتر در میان مادها وجود نداشت و خانواده سلطنتی که مورد احترام همگان واقع شود در میان آنها موجود نبود و «دیوکس» را یکعده اهل قریه انتخاب نموده بودند و از و هیچ کدام شان چیزی کمی نداشتند احتمال میرفت که او را از بین بردارند . علاوه برین چون ده نشینان « ماد » مال وحيوانات شان هميشه ولا ينقطع مورد حملات وتهاجمات آشوری واقع بود در محكم بندی شهر «اکباتانا » بیم تهاجم ناگهانی هم مدخلیت (۱) این نوع رنگ آمیزی را در بابل علامات سیارات سبعه میدانستند وبرج معبد معروف (بیرس نمرود) در بابل به این رنگها ملون بود ولی در همدان رنگ آمیزی های مزبور را بر حسب تقلید کرده بودند جلد اول ایران باستان تالیف حسن پیرنیا صفحهٔ ۱۷۷ .
(٣٤٨) داشت . بهرحال چون «دیوکس» مرد با تجربه بود و باریکی وضعیت خود و سوءنیت اهل قریه خود را میدانست در جمله مراسم تشریفاتی قرار گذاشت که باید احدی پادشاه را نبینند و به این رویه تصور کنند که شخص شاه از ارکان قابل وعوام مردم چیزی بالا تر است . راجع به اینکه آشوریها بعد از تشکیل سلطنت ماد از چه دری پیش آمدند اشاره مختصری میکنیم که با وجودیکه عظمت آشوری در تنزل بود باز هم مادها وشاه شان دیوکس را آرام نماندند و « سناخریب » به علاقه «الیپی Ellipi » یعنی کرمانشاه و حوالی آن حمله نموده و اسباب اضطراب ماد ها و حکومت شان را فراهم کرد و باج را به اصول سابق از ایشان میگرفت . فرا اورتس و محکوم ساختن قبیله پارسوا : فرا اورتس چون بر تخت پدر نشست (حوالی ٦٣٣ - ٦٥٥ ق م) به انبساط نفوذ خویش بالای ماد ها و تحکیم وضعیت و سلطنت خویش مصروف شد زیرا مادها با وجود تشکیل سلطنت باج گذار آشوری بودند و تهدید تهاجمات آشوری از سر آنها کم نشده بود از کار های عمده این پادشاه ماد مطیع ساختن قبایل پارسوا است که با تمام شعبات عشایری خویش در منطقه خشك و با حرارت سواحل خلیج پارس متفرق وپاشان زندگانی داشتند . پارسوا که ازان بیان مفصل تر صحبت خواهیم کرد از روی عرق نسبت به ماد سست عنصر وملایم طبیعت تر بودند وچند قرن فشار و استبداد و حاکمیت آشوری ایشان را ضعیف تر ساخته بود «فرا اورتس» ازین وضعیت مساعد استفاده کرد آنها را مطیع خود و دولت ماد ساخت چون بافراورتس و تابعیتش مادها قوی تر شدند و قرار گفته «سرپرسی سایکس» «از مدت مدیدی باینطرف کدام درس سختی از طرف آشوریها به ایشان داده نشده بود ومحتملا در اثر کامیابی وفتوحات خود برپارسیها غره شده بودند» (١) (١) صفحه ١٢٣ تاریخ فارس به انگلیسی تالیف سرپرسی سایکس.
( ٣٤٩ ) ازدادن باج خود داری کردند. در فرصتیکه «آشور بانی پال» از کارهای عیلام و بابل و مسایل داخلی آشوری فراغت یافته فرا اورتس باغرور فتح پارس جدی شده بر آشوری حمله کرد ولی شکست مدهش خورده و خودش هم بقتل رسید . سیاکزاسیس : این شخص به ٦٣٣ به پادشاهی رسیده و تا ٦٨٥ سلطنت کرد مشارالیه از شکست های تلخ «فرا اورتس» درس عبرت گرفته در صدد بر آمد که اوضاع داخلی مادرا اصلاح کند زیرا با آنچه که بود و آنچه سلطه آشوری مخصوصاً شکست اخیر فرا اورتس و غلبه آشور بانی پال وارد کرده بود امکان نداشت که دولت نوتاسیس ماد دوام کرده بتواند لذا بلا وقفه به فکر اصلاحات خود افتاده و چون میدانست که سپاهیان قومی مادیه هیچ صورت با قشون مرتب و منظم و ورزیده آشوری مقابله نتوانسته و کاری از ایشان ساخته نمیشود اول از همه بفکر تشکیلات عسکری افتاده و به تقلید نظام آشوری دسته های پیاده و سوار مجهز با تیر و کمان و نیزه بمیان آورد. چون صاحب قوای مرتبی شد بر «آشور بانی پال» حمله کرد و شهر «نینوا» پایتخت آشوری را محاصره نمود . ظهور وحمله سیتی ها یا اسکائی ها : وضعیت مادها و آشوری ها به این شکل رسیده بود که اقوام اسکائی که اصل موطن آنها در شمال شرق آمو دریا بود با موج خروشان بطرف مدیا رفته در آذر بایجان ریختند و وضعیت دو حریف مذکور را بکلی منقلب کردند. مادها با این پیش آمد وضعیت خود را بین دو قوه آشوری و اسکائی مواجه با خطرانی کردند و چون خاک خود را زیر خطر تهاجم دیدند از محاصره «نینوا» دست کشیده بقم جان خود شدند و سوار کاران اسکائی باتیزی باد و سر پنجۀ فولادی نظام قوای مادرا به سرعت از هم شکستند و چون آشوری ها هم ضعیف و مشرف به زوال بودند قوای شاه ایشان آشور بانی پال را هم مضمحل ساخته تا کنار سواحل بحر مدیترانه پیش رفتند . مادها که بعد
(٣٥٠) از قرن‌ها اسارت نزدیک بود که از سلطهٔ آشوری خلاص شوند زیر نفوذ و آمریت اسکائی‌ها آمدند و امکان داشت که باز مدت‌های مدیدی اسکائی‌ها بر آنها حکومت کنند ولی خدعه و مکری بکار برده و خود را ازین ورطه نجات دادند تفصیل اینکه مادیس Madyes شاه اسکائی‌ها را با سران قوم سیاکزارس پادشاه ماد مهمان کرده بعد از صرف مشروب در عالم مستی آنها را بقتل رسانید و اسکائی‌ها را به حیله بی‌سرو سر کرده ساختند. مقارن به این زمان یعنی در ٦٢٦«آشور بانی پال» آخرین شاه آشوری وفات نمود سیاکزارس در حوالی ٦٢٠ بر اسکائی‌هائی که در مدیا ماندند غالب شده و در آن خطه صاحب نفوذ گردید و از موقع مساعد و راه صافی که اسکائی‌ها تهیه نموده بودند استفاده نموده بطرف غرب تا هالیس Halis پیش رفت «نابوپولاسار» Nabopolassar نایب‌الحکومه آشوری در بابل که اصلاً بابلی بود با پادشاه ماد همدست شد. در آسیای صغیر امرای «لیدی» از هرج و مرج واقعیات و آمدن اقوام قاهری استفاده کرده و بامادها در آویختند و ٥ سال جنگ کردند آخر «نابوپولاسار» به آرزوی اینکه مادها را متوجه «نینوا» کند بین ایشان و لیدی‌ها صلح کرد و آخر «نینوا» در عصر سلطنت «آشورایدیل ایلی» Assur-idil-ili در اثر حمله مشترک بابلی‌ها و مادها سقوط کرد. بابلی‌ها بامادها بنای خویشی و قرابت را گذاشتند و از این راه هم با یکدیگر اختلاطی در عرق مادها تولید گردید. استیاک: استیاک آخرین پادشاه ماد است که بعد از ٥٨٤ ق م بجای سیاکزارس بر تخت نشست اگرچه دورهٔ سلطنت او به آرامی گذشت بازهم در آخر رعیت خصوص عناصر پارسوا از او خوش نبودند. موضوع انتقال قوا و سلطنت از ماد به پارسوا واضح معلوم نیست جز افسانه‌ئی که هردوت نقل کرده و در اکثر کتب آنرا تکرار کرده‌اند. مطابق به این افسانه در اثر خوابی که استیاک دیده بود چنین می‌پنداشت که در خانهٔ دختر او فرزندی متولد
(٣٥١) خواهد شد که تمام اقتدار وسلطنت به دست او خواهد آمد ازین جهت استياك نمیخواست که دختر خود را به كدام مرد نيرومند ماد دهد بلكه در صدد افتاد که از میان قبایل سست عنصر پارسوا مرد ملایم طبیعتی را پیدا کند که فرزندش مصدر کار بزرگی شده نتواند . چنانچه «كمبو جه» یا کمبیز پارسی را پیدا کرده و دختر خود را به او داد ووقتی که در خانه او فرزندی متولد شد بازهم از او در اندیشه بود و به همین مناسبت چون نواسه اش تولد شد او را به «هر پاژ» نام یکی از اشخاص خاندانی وطرف اعتماد خود داد تا بقتل رساند ولی چون در همان شب در خانه عیال این مرد «اسپاكو» پسر مرده تولد شده بود « هر پاژ » نواسه « استیاگ » را در خانه نگه کرده و پسر مرده خود را در جنگل دفن کرد به این صورت نواسه استیاگ مخفیانه بزرگ شد و همان سیروسی گردید كه به كمك خود مادها سلطنت شان را برانداخت .
پارسوا ـ پارسواش فارسی ها در فصل دوم موضوع مهاجرت قبایل «پارسوا » مانند « امادی» از کانون آریائی باختر مرکز آریانای قدیم بطرف غرب واستقرار آنها در جنوب خاک های مدیا گذشت ایشان به ترتیبی که در صفحات بیشتر شرح دادیم مانند مادها از ۶۵۰ ق م تا ۸۵۹ ق م تقریباً دو قرن تحت سلطه وحاکمیت آشوری بودند . سپس مادها برایشان سلطنت کردند تا اینکه از تحت نفوذ آمریت آنها هم خلاص شد، وبه تشکیل سلطنت پرداختند و تمام خاک هائی که عبارت از ایران کنونی باشد بنام شان معروف شد . پارسوا با قبایل وعشایر مربوطۀ خود که پایان تر ازان بحث خواهیم نمود در میان عناصر بومی سیاه پوستائی که تا حال بقایای آنها در امتداد سواحل فارس موجود است و بعضی اقوام دیگر منتشر شده وقرن های طولانی بدون نام ونشان به حیات مالداری وزمین داری در قریه های خود زندگانی داشتند . همان طوریکه در مورد مادها ذکر کردیم راجع به نام ونشان وهست وبود پارسوا منابع صاف آریائی سرود های ویدی واوستائی چیزی نگفته و مجبور هستیم که به کانون سامی و کتیبه های شاهان آشوری مراجعه کنیم . منابع آشوری که با ر ا و ل د ر حو ا لی قر ن ۹ ق م از ین قوم نا م میبرد ا یشا ن ر ا بنام « پارسوا» ذ کر کرده واز خلال نگارشات کتیبه های آنها معلوم میشود که ایشان دسته ، دسته وعشیره عشیره بودند . اولین پادشاه آشوری که نام ایشان را میگیرد «سلما نسار» یا «سلم نصر دوم » است و میگوید که در ۸۳۳ از ۲۷ نفر سران پارسوا باج گرفت . دفعۀ دیگر
(٣٥٣) در زمان تیگلت پیلسر دوم ٧٢٧ - ٧٤٥ ق م تذکاری از پارسوا بمیان آمده مشارالیه بعداز اشغال شهرهای مادی Madai (ماد) اراضی پارسوا را هم اشغال کرد. سپس «اشر هادون» Esarha ddon بر پارسوا وخاك مسكو ئه شان تسلط یافت و قراریکه منابع عبرانی شهادت میدهند مشارالیه پارسی ها و «دی ها » Dai یعنی داها Dahas را به Samaria «سماریا» نقل دادچون قبایل پارسوا در موقع اعتلای اشوری و در نظر پادشاهان آنها به مراتب از قبایل مادیی اهمیت تر بود و آنقدر واجد قوا و نیرو واهمیتی نبودند که پادشاهان مغرور آشور به مطیع ساختن سران و باج گرفتن امرای آنها فخر کنند با وجود تهاجماتی که بر خاك ایشان کردند و ٢٧ سر کردگان آنها را مطیع نمودند آنقدر زیاد در کتیبه های خود از آنها حرف نزدند و ایشان را همیشه تحت الشعاع و در ضمن شاخه بزرگتر وقویتر «ماد» قرار داده اند چون ماد ها از نقطه نظر بعضی عوامل نژادی ، خواص روحی و تشکیلات زندگانی و روحانی وغیره بر پارسوا برتری داشتند و قسمت های حاصل خیز و آبادتر هم نصیب آنها شده به نظر اشوری ها مادها نسبت به پارسوا مهمتر می آمدند و به عشایر اقوام اخیر الذکر چندان اهمیتی نمیدادند . قبایل پارسوا بعد از تحمل دوره سلطهٔ آشور ، مدت دیگر مطیع اوامر شاهان ماد ماندند زیرا از زمان فراورتس ( ٦٣٣ - ٦٥٥ ق م ) دومین پادشاه ماد که ایشان را مطیع ساخت تا اخیر دورهٔ سلطنت استیاگ پارسی ها تحت سلطه و نفوذ سیاسی مادها بودند و از روی مدنیت همان نفوذ اشوری بود که چند قرن بصورت مستقیم و مدتی هم با مادها بصورت غیر مستقیم و بالواسطه آنها وزندگانی شان را زیر تاثیر گرفته بود . هخامنشی و دیگر عشایر و قبایل پارسوا : بیشتر ذکر کردیم که پارسوا هم عشیره عشیره و قبیله قبیله بودند و بشکل قبیلوی حیات بسر میبردند. «اگزنفون» Xenophon تعداد قبایل آنها را ۱۲ و هرودت ۱۰ می نویسد که شش آن
(٣٥٤) مسكون و زمین دار بودند و چهار دیگر حیات بدوی و کوچی بسر می بردند. و قرار ذیل اند: شش قبیلۀ اولی: پاسار گاد - مرفیان - ماسپیان، پانتالیان، و روسیان، گرمانیان. چهار قبیلۀ کوچی: دانی ها Daans، مردیان Mordian دروپيك ها Dropicans و ساگارتها Sagartians چون قبایل مذکور باز از حیث درجه و اهمیت بین خود فرق داشتند، مهمترین آنها سه قبیله اول الذکر پاسارگاد، مرفیان و ماسپیان بودند و در میان اینها هم قبیلۀ پاسارگاد بر دیگران برتری داشت. نا گفته نماند که «پاسار گاد» تنها اسم قبیله ئی بلکه اسم اولین پایتخت آنها هم بشمار میرود که «استیفن» بیزانتی آنرا «پاسارگادی» خوانده «و خیمه گاه پارسیها» ترجمه نموده و شکل اصلی آن شاید قراریکه «کنتوس کرتیوس» Quntus curtius میگوید پارساگادی Parsagadae بوده باشد (۱) که محل آنرا در مقام «مرغاب فارس» تعین نموده اند. بهر حال «پاسار گاد» مهمترین قبیلۀ پارسوا است و هخامنشی عشیرۀ کوچکی ازین قبیله است که از میان آن شاهان پارس ظهور کرده اند و اصلاً هخامنش هم اسم رئیسی بوده که عشیره اش هم بنام او شهرت یافته است. وضعیت هخامنشی ها پیش از سیروس: پیشتر ذکر شد که قبایل پارسوا مدتی تحت سلطۀ اشوری و بعد از عصر فراورتس تحت نفوذ و امریت مادها آمدند. از وضعیت قبایل پارسوا درین دوره ها چنین معلوم میشود که بر خلاف ماد برای احراز آزادی و تشکیل حکومت اقدامی نکرده و خصوص بعد ازینکه آمریت و اداره بدست شاهان ماد افتاد پارسیها سراسر منقاد و فرمان بردار بودند تا اینکه کوروش بواسطۀ استیاگ سلطنت مادرا برانداخته و سلسلۀ هخامنشی را بنیاد نهاد. (۱) صفحۀ ٢١٠ جلد اول «راولسن هرودت» لندن ١٨٦٢
(٣٥٥) میگویند که قبایل پارسوا پیش از ینکه به سلطنت برسند کار های قبیلوی خود را بصورت يك جرگهٔ قومی و قبیلوی اداره میکردند و بعد ازینکه صاحب تشکیلات اداری شدند باز هم قوهٔ اجرائیه بدست هفت نفر اعضای قبایل هفت گانه بود که پاسارگاد در میان آنها مقام مساوی بادیگران داشت. پس از بامروز زمانه نماینده قبیلهٔ پاسارگاد در میان سائر اعضای قبایل وعشایر مقام اولیت حاصل کرد و هخامنش نام رئیس عشیرهٔ كوچك پاسارگاد امتیاز سلطنت محلی را به خاندان وعشیرهٔ خود مخصوص نمود رؤسای قبایل دیگر اگر چه مطیع او شدند باز هم دارای یکعده امتیازاتی بودند. حق مشوره در هر امری داشتند و در هر موقع نزد شاه رسیده میتوانستند راجع به شخصیت مبهم هخامنش واینکه چطور به پایه نفوذ رسید چیزی در دست نیست. تنها میتوان گفت که قبایل متفرق و پریشان پارسوا را جمع کرده و در اصلاح روابط آنها با مادها کوشش کرد آمریتی هم که داشته کاملاً جنبهٔ محلی داشت که در يك علاقهٔ بسیار خورد محدود بود چنانچه این وضعیت مدت ها بعد از هخامنش تا زمان سلطنت سیروس که اولین مرحلهٔ تاریخی هخامنشی است دوام نمود و چند نفر شاهان محلی تا زمان قبل از كشف کتیبهٔ « نابونید» شاه بابل نام و نشان و هست و بود شان را کسی نمیشناخت و از روی « لوحه سیاه» پادشاه موصوف بنام «چشپش» و« کوراخ» و«كمبوجيه» بمیان آمدند از جملهٔ همین روسای قبایل یا امرای محلی بشمار میروند که هیچ ماخذ دیگر از ایشان سراغی نمیدهد و همین اشخاص است که بعضی افسانه سرایان نظر به عدم معرفت تاریخی به شاهان کیانی نسبت داده و کار نامه های دودمان کیانی را که خانواده كاملاً علیحده و از سلالهٔ پادشاهان مقتدر مرکز آریانای قدیم میباشد ومن حیث زمان ومكان ما بین آنها فاصلهٔ بعید است به چشپش ها یکعده امرای محلی نسبت میدهند . بهر حال از « هخامنش » رئیس قبیلهٔ که هخامنشی ها بنام او یاد میشوند تا زمان ظهور سیروس یا کوروش کبیر تاریخ
( ٣٥٦ ) هخامنشی ها چندان روشن نیست و امرای آنها سراسر جنبهٔ محلی داشته و باکوروش اصل مرحلهٔ تاریخی آنها شروع میشود و چون خود سیروس هم در چندسال اول سلطنت تنها شاه علاقه «شوش» و پس‌آن تر شاه فارس خوانده میشد آنچه را که به‌دوره‌های پیش از او نسبت دادیم بخوبی تائید میکند . سیروس واحفاد او : عصر تاریخی : با استیاگ آخرین شاه ماد وافسانه هائیکه هرودوت نقل میکند دیده شد که چطور سلطنت از «ماد» به «پارسوا» منتقل شد. از دختر «استیاگ» مادی و « کمبوجیه » پارسی شوهرش ، پسری تولد شد موسوم به «سیروس» که خلاف آرزوی پدر کلانش استیاگ کشته نشده و در خانه «هرپاژ» کلان شد میگویند که روزی پدر کلانش او را درمیان اطفال شناخته از «هرپاژ» سخت رنجید و به عنوان انتقام ، فرزند او را مخفی بدست آورده و گوشت او را در ضمن مهمانی به او خورانید و در آخر مجلس سر و اعضای او را به پدرش نشان داد. «هرپاژ» اگرچه بظاهر چیزی نگفت بدل کدورت زیاد نسبت به شاه ماد پیدا کرده و با سیروس که جوان شده بود بنای دوستی و مکاتبه را گذاشت و او را بجنگ شاه «ماد» تحریک کرد و ازمیان خود مادها برای او طرفدارانی پیدا کرد. وچون در ٥٥٣ سیروس با قشونی به شاه ماد حمله کرد واستیاگ غلطی دیگری نموده برای مقابلهٔ سیروس قشونی بدست «هرپاژ» داد اخیر الذکر که منتظر ورود چنین روز بود با سیروس همدست شده هر دو به اتفاق هم در ٥٥٠ ق م سلطنت ماد ها را برانداختند و «هرپاژ» تمام قشون ماد را را به سیروس تسلیم نمود . سلطنت انشان یاسوزیان یاشوش: واقعه تسلیم شدن استیاگ و کامیابی سیروس اولین وهلهٔ حقیقی تاریخی هخامنشی است که وقوع آنرا کتیبهٔ «نابو نید» تائید میکند و ازان واضح استنباط میشود که سلطنت هخامنشی درین وقت محض يك حکومت محلی بوده و دایره وسیعی نداشت زیرا سیروس در ٥٤٩ بعنوان شاه
( ٣٥٧ ) « انشان » یا «سوزیان » یاد شده و تمام منطقه حکمفرمائی او عبارت از علاقه شوش بود و بس. این وضعیت تا زمان فتح اکبتانا ( همدان ) در ٥٥٠ دوام کرد. و بعد آن سیروس در ٥٤٦ « شاه پارس » خوانده شده و معلوم میشود که در عرصه سه سال دایره نفوذ او از سزیان به فارس سرایت کرده است . وقایع محاربات هخامنشی ها با مادها که در بابل ولیدی بودند زیاد است و ازان در اینجا صرف نظر میکنیم همین قدر متذکر میشویم که سیروس بر همهٔ ایشان غالب شده واراضی متعلقه شان هم به تصرف هخامنشی ها در آمد . آنگاه سیروس به طرف شرق به تهاجم خاک های آریانا متوجه شد و ٦-٦ سال از ٥٤٥ تا ٥٣٩ مصروف جنگ با قوا و نیروی ملی مملکت ما بود تا آخیر حیات خود را بر سر آن باخت چنانچه شرحش بیان می آید . حوادث اخیر سلطنت سیروس خیلی پرهنگامه و اضطراب بخش بود ا گرچه موسس خاندان هخامنشی آخر در طی جنگ های کشورما بقتل میرسد لیکن جزئیات پوره معلوم نیست که در کدام گوشه آریانا کشته شده است . ستزیاس Cetesias مینویسد که سیروس در جنگ « در بيك ها » که پادشاه آنها « امورا یوس » نام داشت کشته شد مشارالیه شرح این حادثه را چنین مینویسد که سیروس چون با سواره نظام خود بر آنها حمله کرد «دربيك ها را محصور نمودند و یکی از ایشان تیری بر او افگنده و هلاکش نمود. ریسن Rapsan در بيك ها را قومی میداند که در سرحد افغانستان و هند مسکون بودند هرودت میگوید که سیروس از دست مساجت ها در شمال اکوس کشته شد . بهر حال واقعه هر طور بوده سیروس در جنگ های اقوام سلحشور آریانا یا در علاقه سمت شرقی و یا در شمال مملکت ما بقتل رسیده است . کمبوجیه : بعد از قتل سیروس کمبوجیه یا کمبیز که در زمان حیات پدرهم در امور مملکت داری با او شريك بود در ٥٢٩ بجای پدر نشست ولی باتوسپیه ها
( ٣٥٨ ) که نموده بود پسر دیگرش که از کمبوجیه خوردتر بود و بردیا نام داشت ومورخین كلاسيك اورا سمر دیس گویند وحكمران اراضی مفتوحه خوارزم پارتیا - كرمانیا بود کمافی السابق بجای خود نایب الحکومه ماند بزبان دیگر اگرچه شاه رسماً كمبوجیه بود اراضی مفتوحه سیروس بدست دو پسر او اداره میشد . چون این دو برادر با یکدیگر اعتماد نداشتند و از نفوذ یکدیگر می ترسیدند كمبوجيه وقتی که به مصر قشون کشی داشت از ترس اینکه مبادا بردیا در شرق درخاك های متصرفه مذکور اعلان سلطنت کند اورا مخفیانه طوری در ٥٢٦ بقتل رسانیدکه حتى مادر وخواهران او هم خبر نشدند و آنگاه روانه مصرگردید . قراریکه هرودت می نویسد یکنفر مغ موسوم به گوماتا Gaumata که خیلی به بردیا شبیه بود از مصروفیت کمبوجیه به مصر و کشته شدن سری «بردیا» استفاده نموده بنام بردیا اعلان شاهی نمود . کمبوجیه از اضطراب خبر این واقعه خود کشی کرد و گوماتای مغ چندی حکومت نکرده بود که سراو کشف شده مردم براو شوریدند واورا هم بقتل رسانیدند . داریوش واخلاف او : چون قبل از داریوش از نقطه نظر اداری دولت هخامنشی اساسی نداشت و قتل بردیاوگوماتا دران هرج ومرج بیشتری تولید نموده بود مردمان اراضی مفتوحه درهیچ نقطه ئی از سلطه و حکومت آنها خوش نبوده در صدد احراز آزادی بودند . داریوش بعد از آرام ساختن نقاط فوق جنگ هائی با سیتی ها یا اسکائی ها هم نمود واین اقدام کار او را بطرف غرب كشال تر ساخته با یونانی ها در ولایت تراس Thrace ومقدونیه مصادف ساخت که تذکار وقایع آن خارج نگارشات ماست . داریوش به تعقیب خط حرکت سیروس بطرف شرق در آریانا فتوحات مزیدی
(٣٥٩) کرد که در ذیل واقعات عصر داریوش علیحده می آید. باقی احفاد او : بعد از داریوش اول پسرش خشایارشا که یونانیان بنام اکزر سس یاد نموده اند در ٤٨٥ ق م به سلطنت رسید و عسکر بزرگی برای جنگ یونانیها فرستاد و پایتخت آنها را آتش زد و انتقام گیری یونانی ها در زمان اسکندر از همین جهت شروع شد بعد از خشایارشاه اردشیر اول ٤١ سال سلطنت نمود درین وقت شخصی موسوم به ویستاسپه با هشت اسپه در باختر دعوی سلطنت کرد این شخص بلاشبهه از احفاد همان دودمان نجیب باختری است که سلطنت باختر و کل آریانا قرنهای متوالی ارث پدران او بود و هیچگاه در دوره تسلط بیگانه او و همثال او آرام ننشسته بودند ویستاسپه نه محض اعلان پادشاهی کرد بلکه قوه کافی هم از هموطنان خود تمرکز داده بود چنانچه اردشیر وقتی که برای مقابله او به طرف باختر آمد محاربه مدت دو سال طول کشید و آخر باز يك دفعه دیگر جنگ به مفاد دشمن تمام گردید ویستاسپه کشته شد. بعد از اردشیر اول يك پسرش بنام خشایارشا دوم مدت ٤٥ روز و بعد از او برادرش او کس Ochus نام به عنوان داریوش دوم در ٤٢٤ ق م و سپس اردشیر دوم و سوم و بالاخره داریوش کودومانوس Codomannus بعنوان داریوش سوم در ٣٣٦ ق م به سلطنت رسید. درین وقت که جام صبر اهالی مفتوحه لبریز شد بود و شاه هم شخص سست عنصر و بی اراده بود ضعف عمومی در ارکان دولت هخامنشی مستولی شد. باوجودیکه حکام نقاط مفتوحه آریانا همه از نجبای خود کشور بود بازهم در دوره سلطنت هیچ يك از شاهان هخامنشی نبود که میلان به سر کشی و احراز آزادی نشان نداده باشند تا اینکه بالاخره عصر داریوش سوم فرا رسید . درین وقت حکمرانان ولایات مفتوحه به اندازه قوا و نفوذ پیدا کرده بودند که حکمرانی و اداره در خانواده های آنها ارثی شده بود و حکومت مرکزی هخامنشی آنقدر توانائی نداشت که
( ٣٦٠ ) ایشان را بر طرف کند . پنجاب - سند کاملا از تحت سلطه بیگانه خلاص شده بود در نقاط مختلف آریانا امرا هر کدام، مخصوص « بسوس » حکمران باختر اقتدار و حیثیت بلندی پیدا کرده بود و این وضعیت حتی در خود خاک های مدیا و فارس در اراضی نزدیک بحیرهٔ خزر دیده میشد . درین وقت واقعهٔ بزرگ دیگری در غرب یعنی در یونان نشئت کرد که در نتیجهٔ آن دولت هخامنشی بکلی از بین برداشته شد بعد ازینکه فیلپ در سال ها ی ٣٣٦ ـ ٣٥٩ ق م مقدونیه را برسایر ولایات مرکزیت داد د ر ٣٣٧ مجلس از نمایندگان تمام ولایات تشکیل نموده یونانی ها را به جنگ هخا منشی وانتقام گیری ازایشان تحريك نمود. اگرچه عساکر برای تعمیل این نظریه در حیات خود فیلپ آماده شده بود لیکن مشارالیه درین ضمن بقتل رسیده وقشون یونانی به سر کردگی پسرش اسکندر داخل خاك هخا منشی شد بعد از دو سه مقابلهٔ مختصر قوای هخامنشی از هم پاشیده و داریوش سوم سوی باختر فرار نمود ، درین وقت فرمان روایان باختری هری در انجیانا بهم متفق شده و جنبش بزرگ ملی سرتا سر آریانا را فراگرفته بود داریوش در سرحدات کشور ما در هیر کانیا به این جنبش برخورده وازدست بسوس رئیس قوای ملی کشته شد بسوس پس از «دارای سوم» به باختر برگشته واعلان سلطنت نمود .
اریا نا وهخامنشی ها در فصل گذشته دیده شد که باختر مرکز آریانای قدیم همان طوریکه کانون صاف نژاد آریائی بود ومدنیت وتهذیب آریائی در اینجا نشو و نما یافت اولین نظام سلطنتی آریائی هم در اینجا بمیان آمده وقرن های متوالی در زمان حکمرانی دودمان پارا داتا ( پیشدادیان )وکاوی ( کیانی ) واسپه وبعد ها همیشه باختر مرکز مقتدرترین سلطنت آریانا بشمار میرفت وزمانی که این سلاله های باعظمت وجلال در آریانا حکمفر مائی داشتند قبایل ماد وپارسوایا عشایر وشاخه های خُورد وریزهٔ خود مثل پاسارگاد وهخامنش وغیره اول به زندگانی ده نشینی وقبیلوی وبعد به اسارت اقوام سامی می زیستند وشاخه های پارسوا که هخامنشی هم دران جمله است مدت دیگری مطیع مادها بودند. در زمانیکه هخامنشی های قبیله پاسار گاد به ترتیبی که ذکر شد به اقتدار رسیدند سلطنت در آریانا سقوط نکرده بود بلکه کما فی السابق دامنه آن دوام داشت وهمیشه آریانارهایشگاه مردان وزما مداران بزرگ بوده وحتی معاصر خود هخامنشی وبعد ازایشان در زمان هنگامه اسکندر حیات داشتند نیرومند وقوی بودند، نفوذ واعتبار داشتند، حکمرانی وآمریت می نمودند چنانچه ۶-۵ سال جنگ های سیروس، وچندین سال، محاربات داریوش و ۴ سال مقاومت ومقابله با قوای مقتدر یونانی که هخامنشی ها یکسالی هم دم آنرا گرفته نتوانستند بزرگترین شاهد این مدعا است ولی چون متاسفانه مدارک صحیحی عجالتاً در دست نیست که بصورت مسلسل نام و کارنامه های هر کدام از شاهان آریانا را ذکر کند مسئله قدری در تاریکی مانده است ونباید تصور شود که هخامنشی ها بدون مقابله با کدام پادشاه وحکمفرمائی
( ۳۶۲ ) داخل آریانا شده است . طبیعی نیروی شاهان مقتدر آریانا مقارن زمان هخامنشی ها ضعیف شده درین شبهه نیست و اگر اینطور نمیشد چرا هخامنشی ها جری میشدند ولی بالکل از بین نرفته بودند چنانچه صحت این وضعیت را عکس العمل هائی که در مقابل تهاجمات آنها بعمل آمد تائید میکند . از میان شاهان هخامنشی آنکه اول بفکر تهاجم خاك آريانا افتاد سیروس است که بعد از يك رشته محاربات بطرف غرب در بابل و لیدی بجانب شرق فارس رخ نموده بنای تجاوز را برخاك ما گذاشت . جزئیات حملات سیروس و مقابله های زمامداران و نیروی ملی ما پوره معلوم نیست روی هم رفته اینقدر میتوان گفت که وطن داران ما در مقابل متهاجم ٥-٦- سال دفاع کردند و این اشاره خودش واضح نشان میدهد که نسبت به اراضی غرب فارس مثل بابل و ليدی و غیره نیروی مقابل آریانا قوی تر بود تا توانست دشمن را ٥-٦ سال مشغول سازد . مورخین می نویسند که سیروس در محاربات شرقی دچار مشکلات زیاد شد بهر حال باختر، درانژیان ـ ستا گیدیا- گندار تیس (۱) یعنی باختر سیستان هزاره جات ـ گندها را بدست او مفتوح شد، سپس بر اسکائی ها که در «ساکستانا» سیستان بودند هم دست یافت و از آنجا به مکران بلوچستان توجه نمود و در قسمت های ریگستانی جنوب غرب سیستان تلفات زیاد داد . میگویند که سیروس در حمله کاپیسا تلفات زیاد داد و از غیظ در خرابی آن کوشش زیاد کرد . پوره معلوم نیست که در کاپیسا که بر علیه سیروس مقابله میکرد چون این محل پیش از هخامنشی تازمانه های کوشانی ها مرکز صفحات جنوب هندو کوه بشمار میرفت احتمال زیاد میرود که یکی از پادشاهان محلی در آنجا مرکزیت داشته و در مقابل سیروس استادگی نموده باشد . بهر حال سیروس هخامنشی در کاپیسا مقاومت خیلی شدیدی دیده و این مقاومت Gandartis - Sattagydia -Drangian(1)
( ٣٦٣ ) در مقابل موسس دولت هخامنشی بدون اداره کدام سرکرده و پادشاه مقتدر نمیشود اگرچه سیروس حاشیه غربی و بعضی حصص صفحات شمال و حتی قسمت های جنوب شرقی آریانا راهم فتح نمود ولی این فتح به قیمت جان او تمام شد. یعنی یا « دربیک ها » که دین ایشان را از طوایف شرقی آریانا میداند او را بضرب تیری هلاك ساخت و یا در صفحات شمال در مرغاب کشته شد . پوره معلوم نیست که بعد از سیروس تا زمان داریوش وضعیت هخامنشی ها در آریانا چطور بوده از قشون کشی های مجدد داریوش و جنگ های چندین ساله او معلوم میشود که فتوحات سیروس نتوانست سلطهٔ هخامنشی را در آریانا قائم سازد چنانچه تا آخر با او جنگیدند و او را کشتند بعد از مرگ او طبیعی آمریت بدست شاهان محلی بود اگرچه بارد یا پسر كوچك خود را هم زمانی نایب الحکومه ساخته بود ولی مناقشه هائی که ما بین او و برادرش بود به آرامی خاطر حکومت نتوانسته و خودامرا و روسای محلی تمام اقتدار و نفوذ را در دست داشتند تا اینکه شاهی فارس به داریوش اول رسید . مشکلاتی که برای داریوش در تمام نقاط مفتوحه ومخصوصاً در آریانا عرض اندام نمود پیشتر اشاره شد لشکر کشی های او دفعه دیگر در آریانا ثابت میکند که تهاجمات سیروس جز آمد و رفتی درین کشور کوهستانی نبود که پس رفتن آنهم صورت نگرفت داریوش با لشکر کشی های خود دامنه فتوحات را نسبت به سیروس وسعت بخشید و علاقه سند را نیز فتح کرد . میگویند داریوش تحت ریاست یکنفر یونانی موسوم به سیلاکس Sylax هیئتی فرستاده بود که از راه دریای کابل به سند واصل شدند ومعلوماتی در دلتای سند بدست آوردند برای اینکه باشندگان آریانا بیشتر مزاحم او نشوند خاك مملكت رابيك عده ولایات تقسیم کرده و در هر کدام حکمرانانی چه از طرف خود و چه از میان خود اهالی برگماشت و باج و محصولاتی بر هر حصه علیحده تعین نمود . این وضعیت در زمان اولاده او خشایار شاه وارد شیراول وغیره تازمان داریوش سوم دوام داشت .
فصل پنجم حصه اول لشکر کشی های اسکندر از مقدونیه تا هایر کانیه اسکندر مقدونی : اسکندر پسر فلیپ دوم و فلیپ پادشاه مقدونی بود مقدونیه در قسمت شمالی شبه جزیره بلقان در شمال یونان واقع و دارای جلگه های وسیع و کوهستان های رفیع میباشد منطقه کوهستانی جای پرورش گله و رمه و جلگه ها موضع کشت و زراعت است مردمان مقدونیه قوی البنیه و تنومند اخلاق شان خشن و درشت و سلحشوری شان بیشتر بود ازینرو یونانی ها ایشان را از خود نشمرده نیمه وحشی می خواندند . فلیپ مردی لایق و کار آگاه بود ، بزودی مملکت خود را از اضطراب و تشویش رهائی بخشیده بنیه شانرا قوی گردانید ، چندین سال بعد بنا بر حمایت مقدسات یونانی در دل یونانیان جای گرفت و مقصدش این بود که خود را بسپهسالاری کل یونان بر گزیند ، باین مقصد در محل «کرونه» بتاریخ ۳۳۸ ق م بر آتنی ها غالب آمد و پرچم استقلال یونانیان پائین کرده شد. در نتیجه پادشاه مقدونیه پادشاه کل یونان معرفی گردید ، در پیشنهادی که بنا بر لزوم جنگ با آسیا نمود موفق شد و نمایند گان جمیع بلاد یونان او را سپهسالار خود خواندند . فلیپ تدارکات حمله بر آسیا را در سال ۳۳۶ ق م تمام کرد و جنرالهای خود را گماشت که شهر های یونانی را در آسیای صغیر از اطاعت پادشاه فارس رهائی بخشند . ولی خودش نتوانست که باین آرزوی خود برسد و در يك جشن باشکوه بافتخار سپهسالاری کل یونان که نصیب او شده بود بدست يك نفر یونانی
(٣٦٥) کشته شد. گویند که منشأ قتل او زنش اولمپیاس و اسکندر پسرش بوده. اسکندر بعد از مرگ فلیپ بر جایش نشست. مشارالیه سومین اسکندری است که پادشاه مقدونیه شده. تولد او در شهر پلا در سال ٣٥٦ ق م اتفاق افتاد پدرش فلیپ پسر «امینتاس سوم» مقدونی و مادرش المپیاس دختر (نه او پ تو لم) Néoptolème پادشاه مردم مولوس Mollosse بود که خود را از احفاد آشیل Achille پهلوان افسانوی یونان میدانستند. و چون شاهان مقدونی خود را از نژاد هر کولس نیم رب‌النوع یونان میخواندند لذا نسب اسکندر از روی اساطیر از طرف پدر به هر کولس و از طرف مادر به آشیل میرسید. اسکندر در سال ٣٣٦ ق م بر تخت نشست و درین وقت سنش به بیست بالغ میگردید. اسکندر جوانی بود پست قامت، سفید پوست، قوی الاعضا، بینی مانند بینی عقاب و چشمهای مختلف اللون داشت. نگاهش نافذ و ذکی و فوق‌العاده عصبی بود. موسیقی را دوست داشت و اشعار هومر را بر همه شعرا ترجیح میداد. در عسکریت ذوق خاصی داشت و سوار کار ماهری بود. مردم اعتنائی باو نداشتند و او را بچه میپنداشتند ولی اسکندر نطقهای جذاب نموده و در دل ایشان جای گرفت. بعضی‌ها را که سر از اطاعت او کشیده بودند مطیع ساخت. و بعد از آن با ترتیباتی که پدرش گرفته بود بطرف مشرق قشون کشی نمود. دولت هخامنش: در مشرق پادشاهی سلسله هخامنش روبزوال بود و داریوش سوم پادشاه فارسی چندی قبل از مرگ فلیپ پادشاه شد. بعد از دارا و خشیارشا امور ملک بدرستی پیش نرفته بود و اقتدار هخامنشیان محکوم به فنا بود. داریوش اطلاع داشت که دولت او با چه خطری مواجهه است، اما مرگ فلیپ اورا راحت ساخت و دشمن را حقیر شمرد. اصلاً هم این مرد روح جنگ آوری نداشت و در چنان موقعیکه دولت هخامنش دچار بحران بود بایستی کسی ادارۀ کشور را
(٣٦٦) بدست میگرفت که سلحشوری و فعالیت بیشتر از آرام طلبی میداشت . همین سهل انگاری بود که نه تنها دولت او بلکه مملکت ما را هم با خطر اسکندر مقدونی مواجهه ساخت . غلطی های بزرگی که ازو سر زد او را بدبخت ترین شاهان پارس گردانید . البته جای انکار نیست که بعد از خبر یافتن از قشون کشی اسکندر سپاه اجیری از یونان گرفت و هم در تعداد عسکر داخلی افزود ولی همه سیاهی لشکر بودند نه مردان جنگی . قشون کشی اسکندر : اسکندر از هسپونت گذشت و در جنگ گرانیکس بر سپاه داریوش فائق شد . گرانیکس دریائی است در شمال غرب ترکیه امروزه که در بحیره مرمر را میریزد . این جنگ بسیار شدید و نزدیک بود که خود اسکندر نیز کشته شود ولی سرداری موسوم به کلیتوس سر وقت اورسید و حیات اسکندر را از خطر وارهانید . جنگ دیگری که بین یونانی ها و فارسی ها واقع شد در موضع اسوس بود، درین جنگ داریوش خودش فرمانده قشون بود . در ترتیبات جنگ داریوش فکر نکرد و شکست خورد . تمام بارگاه شاهی بدست اسکندر رسید . بعد ازین محاربه اسکندر شهر (صور) را که از شهرهای تجارتی و مهم فینیکه بود گرفت و چون اهالی از خود مردانه دفاع کرده واسکندر و لشکریانش را چند بار مایوس ساخته بودند مورد غضب او قرار گرفتند حکم قتل عام داده شد مردان بقتل رسیدند وزنان و اطفال برده وار فروخته شدند . اسکندر ازینجا متوجه مصر گردید . مصریان که از حکومت هخامنشی خوش نبودند مقدم او را گرامی شمردند واسکندر بدون جنگ مصر را تصاحب کرد . اسکندر در مصر تا بمعبد آمون رفت و در داخل معبد اظهار احترام و عبودیت زیاد کرد و بنابر توطیه خودش کاهن معبد او را پسر آمون خواند و این لقبی بود که سابقاً فراعنه مصر داشتند . بهرحال همین خطاب کاهن معبد آمون بود که
(٣٩٧) مومی الیه پس ازانها هنگامیکه در مملکت فارسید ادعای الوهیت کرد . پادشاه هخامنش خوب خود را باخته بود و آرزو داشت که اسکندر با او صلح کند ، و همینکه اسکندر به طرف موصل پیش آمد موصوف بوحشت افتاده طالب صلح شد و حاضر گردید که سلطنت موروثه را با اسکندر قسمت کند و حد فاصل دولت خود و دولت اسکندر را رود فرات قرار داد . این بی دست و پائی داریوش سکندر را بیشتر قوت داد و بر فتح مطمئن تر ساخت ، و خواهش داریوش را رد کرد . داریوش ناچار آمادگی جنگ دید و از هر طرف استمداد جست ، و جمیع عساکر و معاونین خود را در بابل احضار نمود، و خود در فکر اسلحه و اصول جنگ شد . در موقع عبور اسکندر از رود دجله فارسیان بسیار غفلت کردند و گرنه عسکر او در آن موقع بوحشت در افتاده بود . میدان جنگ گوگاملا بود که محلی است قریب شهر موصل . جنگ شروع گردید و هر دو لشکر بر روی هم افتادند در اوائل معلوم میشد که داریوش غالب خواهد آمد ولی اسکندر مانند جنگ ایسوس خود را بداریوش رسانیده ژوبینی بطرف او افگند این ضربت با و اصابت نکرد ولی عرا به ران او را سر نگون ساخت در میان قراولان همهمه پیچید زیرا پندا شتند که این ضربت بخود دار یوش رسیده است و شکست از يك صف بصف دیگر سرایت کرد . داریوش هم بدون آنکه کاری کند فرار کرد . این جنگ شکست قطعی بود که بر فارسیان وارد آمد و گلیم دولت هخامنشی جمع کرده شد . اسکندر در گرفتن سرزمین فارس هیچ مانعی نداشت . مواضع ر ا یکی پس از دیگر گرفت تا اینکه به پر سی پولس رسید و اهالی را بکشت و اسیر ساخت و چون درین اوقات مانعی برای خود نمی دید بیشتر مجالس باده نوشی ترتیب میداد در یکی از مجلسی های عیش و نوش ثائیس نام يك زن آتنی از او خواهش کر د
(٣٦٨) که اجازه بدهد تا او بادست خود در قصر خشیارشا آتش اندازد . چه این قصر همان شاهی است که بیکی از شهرهای آتنی (۱) آتش افکنده بود . خلاصه در شب تراژیدی که حکایت آن در افسانه ها جای گرفت واقع گردید . اسکندر مشعلی افروخته بدست تائیس داد و خودش او را در بغل گرفته بلند نمود و باینصورت زبانهای آتش را تماشا نمودند . مرگ داریوش سوم : اسکندر بعد از آن در تعقیب داریوش افتاد . زیرا میدانست که تمام ساختن کار داریوش تحکیم جهانداری اوست . از پنجهت در تلاش شده و پادشاه فارس را دنبال نمود . داریوش از اول وقت اسکندر را بر خود غالب پنداشته و روحاً تسلیم قدرت او بود لذا نمی‌توانست اقدامی صحیح بگیرد . بر هر کاری که میخواست بکند اطمینان نداشت . چاره نمی‌جست و بیچاره محض بود . بسوس حکمفرمای باختر از دشمنان خطرناک دولت هخامنشی بود و برای اینکه وجود این دولت را که دشمن می پنداشت از میان بردارد موقع خوب یافت و سرداران دیگر مانند بارسائنتس حکمران درانگیا ناوارا کوزیا و تابارز اتس جنرال گارد شاهی با او متفق شده داریوش را بکشتند (۱) و باینصورت خطری را که از دولت هخامنشی تصور میکردند برداشتند و در فکر خطر آینده که از مقدونیان و اسکندر آمدنی بود افتادند . ازینجهت بطرف منطقه های خود رفتند تا درصدد آمادگی و مقابله برآیند . ۱- اکر With پولی Acropolis ۱- داریوش بعمر پنجاه سالگی در ماه جولائی (۳۳۰) ق م کشته شده .
اسکندر در آریانا حرکت اسکندر ازهایر کانیه به پارت وهرای و: بعد از فوت داریوش مقدونیان گمان کردند که جهانگیری اسکندر خاتمه یافت، بعد ازین بطرف وطن خود مراجعت میکند . اما مشارالیه بعد از پانزده روز توقف در یکی از شهرهای مهم هایر کانیه که موسوم به زود را کارتا Zeudracarta بود در صدد حرکت بطرف شرق شد . اما قبل از آنکه باین کار اقدام کند لازم بود بر علیه تاپورها (Tapurians) یعنی مردان کوهستانی طبرستان فعلی و همچنان بر علیه ماردها Mardians باشندگان حصۀ شرقی مازندران حمله نماید . امر کرد که لشکریان او در زادرا کات را Zadracatra (استر آباد) جمع شوند. درینجا بود که بوی خبر دادند که بسوس حکمران باختر تاج شاهی بر سر نهاده و اعلان استقلال کرده، اسکندر از او فوق العاده هراسان بود. زیرا میدانست که او از مدتی در صدد بر انداختن دولت هخامنشی بوده میخواهد دولت قدیم آریا نا را دوباره سر وصورت ببخشد، خیال کرد که اگرا زین وقت که هنوز دولت او خوب قائم نگردیده در فکر استیصال آن نیفتد بزودی قوای یونانی را ازین صفحات خواهد راند و کار مشکل خواهد گردید . بسوس بزودی بعد از مرگ داریوش پادشاه هخامنشی از راه پارتیا وارد بکتریا نه شد. زیرا میخواست که هرچه زودتر نظم و نسق کشوری مملکت خود را درست کند. سرداران محلی مانند نابارزانیس Nabarzanes ساتی بار زانس Satibarzanes و بارسانتنس باو همراهی نموده واین فکر را تقویه کردند. این سرداران بزرگ حس کرده بودند که کوچکترین غفلت دشمن خارجی را بمملکت ایشان مسلط خواهد کرد. لذا همه باهم متفق شدند. بسوس در
(۳۷۰) باختریانه اعلان پادشاهی کرد و ساتی بارزانس به آریا (هرات) و بارسائنتس به درنگیا نا (سیستان) برگشتند . بنابران اسکندر زودتر آمادگی حرکت بطرف باختر یانه نمود و از بین پارتیا گذشته خود را بولایت آری رسانید . چون در شهر سوز یا Susia یعنی طوس ( ۱ ) که در آن وقت داخل ولایت هرات بود رسید . ساتی بار زانس حکمر وای هرات باستقبال آمد . زیرا او به تنهائی نمی توانست با قوای زیاد اسکندر مقاومت کند. لذا مصلحت در آن دید که فعلا با او مقاومت ننموده بگذارد که در میان کوهستان های بلند افغانستان داخل شود و آنوقت با دیگر متفقین جنگ آور کار او را بسازند . اسکندر ساتی بارزانس را دوباره بحکو متش ابقا کرده انا کسیپ یونانی ( Anaxippe ) را با چهل کماندار مامور کرد که این ولایت را از آزار قشون مقدونی حفظ کند . اولین اقدام ملی برضد اسکندر: اسکندر چون از طرف حکمرمای (هرای و) في الجمله آسوده گشت میخواست که از قسمتهای شمالی این مملکت بسمت شمال شرقی بطرف باکتریانه در حرکت آید و در آنجا با بسوس که لباس ارغوانی ببر کرده خویش را پادشاه آریا نا خوانده بود حساب خود را تصفیه نماید . باین قرار از هرات بطرف باکتریانه عزیمت نمود . اما بعد از سه چار روز کشف کرد که ساتی بارزانس با بسوس پادشاه باختر دريك اتحادست . و علاوه بران درین چند روزه غیبت او مردم آریا بقیادت سردار خود ساتی بار زانس بهیجان آمده و اقدامات بر علیه بیگانگان را شروع نموده انا کسیپ یونانی و همراهانش را کشته اند . ساتی بارزانس چون اسکندر را از هرات دور دید درصدد تیاری جنگ گردید تا در اثنائیکه بسوس باو در آویزد خودش از عقب بر یونانیان کار را تنگ ساخته این آتش را در میدانهای باختریانه خاموش سازند . برای ۱ - ص ١٣٤ - ١٣٥ تاريخ يونان مولفه گروت.
( ۳۷۱ ) اینکه خبر اقدامات او باسکندر نرسد اما کمپ یونانی و همراها نش را بکشت و خودش با مردم آزاده این مملکت باجوش و احساسات ملی داخل اقدامات جدی گردید . چه ، میخواست که رابطه اسکندر را با ولایات مملکت همسایه (فارس) و بالواسطه بایونان قطع کرده نگذارد ازین راه امدادی باو برسد و یا بتوسیله زودتر بمرام ملی و رفع خطر از مملکت خود نائل شوند . شنیدن این مسئله زیادتر اسکندر را بدهشت دست و گریبان کرد . زیرا او خود را در میان میدانهای آریانا خیلی دور از مملکت خود (مقدونیه) میدید که دچار سر نیزه دلیران این محیط کوهستانی گردیده . بنا بران با سرعت فوق العاده زیاد از راه رفته برگشت و بشدت و قوت بطرف آرتا کوانا Artakoana که شهر مهم آریه بوده آمد . آنوقت اسکندر بخطر ناکی موقع و غلطی که در وهله اول نموده بود پی برد و ناچار در صدد چاره برآمد . ساتی بارزا نس چون از سرعت حرکت اسکندر خبر یافت که ۶۰۰ ستید (۲۰۰ فرسخ) را در مدت دو روز طی کرده متوحش شد و با چندی از فدائیان خود هرات را ترك كرد تا در کدام منطقه دیگر برای رهائی مملکت خود آنچه در دل دارد بساحه عمل بیارد. قسمتی از قشون ملی در حوالی شهر داخل جنگل کوهی شده آنرا سنگر گرفتند . اسکندر چون نمی توانست برایشان دست یابد امر کرد جنگل را آتش زنند . عده زیادی از سربازان دلیر و وطن پرست قربان شدند . همچنان اسکندر همدستان این شورش را تعقیب کرده قسمتی را از تیغ کشید و قسمتی را در زنجیر نگاهداشت . برای اینکه خویش را از دست عکس العمل های اهالی این سر زمین نجات دهد (آریان الکذاندریه) Arian Alexandria را بنا نهاد که شاید با آرتا کوانا Artacoana یا پیتخت منطقه مطابقت کند (۱) . این محل يك قلعه عسكری بود ۱ - ص ۳۷ امیر بالزمی مقدونی تاليف ژوکی.
(۳۷۲) و برای بود و باش قشون یونانی ساخته شد . یونانیان برای زنده داشتن نام اسکندر آنرا شهر خواندند و همین معامله را باسائر قلعه های نظامی که در دیگر نقاط مملکت ما ساخته اجرا نمودند . پروفيسر ولسن آرتاکوانا و اسكندریه آریس Alexandria in Arüs هر دو را با موقعیت هرات منطبق میداند (۱) . « روز » راجع به آن چنین گوید: او (اسکندر) شهری آباد کرد موسوم به اسکندریه آریوروم Alexandria Ariorum یعنی هرات که هنوز یکی از مراكز مهم تجارت آسیای مرکزی است (۲) بارتولد درین موضوع چنین نوشته : مسلمین اسکندر کبیر را با نی هرات و مرو میدانستند در ینصورت روایات مورخین یونان راجع به بنای شهر اسکندریه در ولایت آریا موید داستان فوق الذکر ست. بطلیموس تحت عنوان آریا متروپولس Aria Metropolis همچنین « ریز بدور خارا کسی » غیر از شهر آرتاکوان پایتخت قدیم بومی از ین شهر هم نام میبرند . بدینجهت محل وقوع شهر آرتاکوان بين علما موضوع بحث بود. بعقیده «توماشك» شهر آرتاکوان در جای ارگ هرات واقع بوده که بعدها در زمان سلسله کرت (قرن ۱۳ و ١٤) باسم اختیار الدین معروف گردید. (۳) اسکندر چند روز توقف کرده منتظر رسیدن آن قسمت اردوی خود که در تحت ادارۀ کراتيريوس Kraterus بود نشست (٤) آرزاسس Arzaces (ارشک) را بجای ساتی برزنس گماشته خود بقشون خود ملحق شد . حرکت اسکندر جانب سیستان : وقتیکه اسکندر از هرات بیرون میرفت سربازان تازه نفسی که خواسته بود واصل شدند . اسکندر این دسته قشون را داخل عسکر خود کرده عازم در انگیانا ۱ـ فصل سوم آریانا انتیكوا . ۲ـ تاریخ یونان تالیف د . روز . ۳ـ آريانا انتيكوا. ٤ـ ص ٣٧ امیر پالرمی مقدونی .
(۳۷۳) یا زرنگیانا Zrangiana, Drangiana گویند بعضی از مورخین این نام را درانگی Drangi وزر نگی Zarangae هم نوشته اند که عبارت از سیستان حالیه بوده است. سیستان از کلمۀ ساکاستن Sakastene که حصۀ از زرنج بوده بر آمده وا کنون بر تمام ولایت زرنگیانا اطلاق میشود. عرب ها سکستان را سجستان خواندند و پسان ها سیستان گردید. قشون مقدونی بطرف جنوب جانب پایتخت زرنگ موسوم به پروفتازیا Profhthasia که پروفیسر لسن آنرا با پشاوران Pishavaran یکی میداند، مارش نمود این شهر قدیمی است که در شمال هامون یا دریاچۀ سیستان بفاصلۀ ۱۸۰ میل بطرف جنوب از هرات فاصله داشت. ژوکی نام آنرا پراداپر و قتها زایا Parada-prophthasia نوشته. بعضی هم هستند که موقعیت پروفتازیا را با فراه منطبق میدانند. انطباق پروفتازیا با فراه قدری مشکل بنظر می آید، زیرا بقول ایسیدور (۱) منطقه انبان Anban ولایت آری مربوط بدرانگیانا بوده و شهر عمدۀ آن پهر Phral است که یقیناً فراه موجود ماست (۲) و واضحاً معلوم میشود که این شهر از شهرهای مهم ولایت آریا بوده. پرسی سایکس نیز مرکز منطقۀ زرنگیانا را فراه میداند که روی نامی بهمین اسم قرار داشته (۳). بنابر دلیل فوق معلوم میشود که پهر ادا پر و پهتها زیا و پر و فتازیا با پشاوران یکی بوده. اسکندر درینجا مقاومتی ندید، زیرا حکمران این ولایت که بارسانتتس Barsaentès نامداشت و برای بدست آوردن استقلال مملکت در مسئلۀ قتل دارا با بسوس و ساتی بارزانس همداستان بوده امیدوار بود که بزودی سر رشته و انتظام منطقه خود را درست کرده بمقابل خطر حملۀ بیگانه با برادران دیگر خود ۱- هخامنشی ها تالیف کهزاد. ۲- شهر فراه امروزه با شهر فراه دیروز فرقی داشته و یکی نیست، شهر باستانی اکنون خراب و کسی در ان سکنی ندارد. ۳- تاریخ فارس جلد اول تالیف سایکس ص٢٦٦
( ٣٧٤) پهلوا خواهد داد ، چون در خود هنوز آن قوت را نمیدید که با اسکندر در آویزد لذا سیستان را گذاشت و اقدامات خود را برای موقع مناسب تری محول کرد . در نتیجه اسکندر بر این ولایت مستولی شد . در همین شهر مهم درانگیانا بود که تراژیدی فیلوتاس رخ داد . مطالعه این سانحه که در ماه اکتوبر سال ۳۳۰ ق م روی داده کافی است که خود خواهی ، تکبر و عدم اطمینان اسکندر را نشان بدهد . فیلوتاس از جنرالهای بسیار بزرگ اسکندر بوده خودش و پدرش پارمن یو Parmenio از مهمترین اشخاص فتح آسیا شمرده میشدند . اسکندر مدتی بود که از رشادت فیلوتاس میترسید اسکندر سوء ظنی نسبت باین جنرال خود که در میدان جنگ بهیچوجه از خودش کمتر نبود پیدا کرد. و در اثر بدگوئی کرا تیریوس و دیگر جنرالها که بمقام و جاه او حسد میبردند اسکندر بر انگیخته شد و حکم اعدام او را صادر کرد اسکندر در موقع قتل این رفیق دلاور خود که در کسب افتخارات او در نظر عالم یونانی خدمات برجسته کرده بود خوب سنجش نکرد و با برای اینکه آن همه افتخارات منحصر بخودش بماند بچنین عمل اقدام نمود . پارمن یوپدر فیلوتاس مردی بود از جنرالهای بزرگ فیلیپ پدر اسکندر که با مهارت فوق العاده در جنگ و تجارب متواتر و کسب افتخارات و نام نيك در قشون مقدونی اولین مرد شمرده میشد . پلوتارك گوید : پارمن یو تنها شخصی بود از رفقای پیر و مشاورینش که او را بحمله بر آسیا تشویق میداد سه پسر جوانش نیز مانند خودش عسکر شدند . خوردترین آنها هکتور Hector در اثنای لشککشی بدریای نیل غرق شد ، نیکانور Nikanor نیز مرد و پسر بزرگ که یگانه مایه دلبستگی پدر بود نیز اعدام گردید . پارمن یو دراکبتانا (همدان) با لشکر عظیم و خزانه زیاد بود . اسکندر مخفیانه حکم اعدام او را نیز صادر کرد و باینصورت این بازی بپایان رسید . اسکندر در آریاسپ : دیدیم که اسکندر برای اتمام مقصدی که شاید خودش
( ٣٧٥ ) محبت آنرا میدانست از قتل وحشیانه مشاورین و همکاران بسیار قیمتدار خود هم دریغ نمیکرد . رفقای فیلتاس نیز محاکمه شدند اما اما میلی لشکر آنها را تبرئه کرد .ولی یسا ثر قربانی دیگری یافت که آن دیمتریوس Demetrios سردار گارد بود . در تاریخ فتوحات و لشکری مقدونی هیچ چیز آنقدر حیرت آورنیست که مردم بيك پادشاهی اطاعت داشتند که هر روز متنفر دتر میگردید و در فکر باهیچکدام از آن افراد که سبب عظمت و شهرت او شده بودند شريك نمیشد . وقتیکه دیمتریوس اعدام شد لشکر مقدونی در میان مردم آریاسپی‌ها Ariaspians بودند . اسکندر از پایتخت زرنكيا بطرف شرق پیشرفته باین ایالت رسیده بود یونانیان ایشانرا اورگیتی Eurgetae نامیده و قبلاً به نام اکریاسپی Agriaspae یا آری ماسپی Arimaspi یا بلا شبهه بتلفظ صحیح تری آریاسپی Aryaspae یا آریا سواسها Aryaswas یعنی سواران اسپهای اعلی نامیده میشدند .این مردمان دارای کدام ایالت مستقل نبوده بلکه سرزمین شان جزء ولایت در انجیا نا بشمار میرفت که بطلیموس شهر بزرگ آنها یعنی آریاسپ را در آن نشان میدهد اور گیتی‌ها در کناره دریای اتمی ماندر Etymander یا رود هلمند نیز آباد بودند قرار نظریه که دیو دورس Diodorus در بارۀ این قوم اظهار میدارد قبیلهٔ مذکور به گد روزیا Godrosia خیلی نزدیک بوده و سکندر آنها را در يك ایالت که تحت حکمرانی تیری دیتس Tiridates بود ( ۱ ) ملاقی شد . سایکس نسبت باین مقام می نویسد : « . . . اما مرکز نفوس بایستی همیشه دلتای هلمند بوده باشد . این دریا مجرای خود را چنان بزودی تغییر داد که تا موقع اثبات آرکیا لوجیکی ممکن نیست بطور صحیح وجود دلتا و باین سرعت آباد شدن آنرا درین عصر فهمید. هنری مکمهن(Sir H.Mc.Mahon) که لیاقت و مهارت قابل قدری دارد چنین نتیجه گرفت که آن دلتای تارا كان Tarakan بوده ( ۱ ) آریانا انتیکوا .
( ٣٧٦) وخرابه های رام رود Ramrud را انتخاب نموده آنرا مرکز آریاسپی Ariaspac دانست که مقدونیان بعد از درانگيانا در آنجا آمدند . هنگامیکه لشکر مقدونی وارد ملك يورگت ها شد بمقابل وی هیچ مقاومت نشان ندادند . زیرا در مقابل قوای بزرگ اسکندر اقوام متفرق یور گت نمی توانستند کاری بکنند. اهالی گدروز یه که آنرا با بلوچستان کنونی تطبیق میکنند نیز چون متفرق زندگانی می کردند مقاومت نکردند . دومین اقدام ساتی بارزانس برضد اسکندر: پنجروز پس از ورود باین محل اسکندر شنید که ساتی بارزانس باسواره نظام بهرات حمله کرده ویونا نیان را صدمات زیاد رسانیده . این خبر بردهشت اسکندر را خیلی پریشان ساخت ازینر و قشونی مر کب از شش هزار پیاده یونانی وششصد سوار بسرداری کارانس Caranus ودیکس به آنجا فرستاد و خودش با اضطراب دو ماه درین قسمت توقف کرد و منتظر نتیجه شد . اسکندر در ارا کهوزیا : از مملکت اور گت ها اسکندر بطرف شمال پیشر فته بارا کهوز یار سید. اولا مردمان در انجی و دره کوگی Dragogi را بمتابعت خویش در آورد و بعد ازان داخل ارا کهوزیا شد ولایت ارا کهوزیا باولایت قندهار امروز یکی است . دریائی که ازین ولایت می گذرد نظر به تذکر بطلیموس ارا کوتس نامیده میشد که غیر از اندوس بوده، دریای ارا کوتس که بطلیموس ذکر نموده مسئله را مشکل میسازد که آیا کدام دریا خواهد بود . زیرا درولایت ارا کهوزیا چندین دریا دیده میشود . بزر گترین این دریاها رود هلمنداست که قدما آنرا اتی ماندر ' هر مندوس Hermandus ویااری مانتس Erymantus می گفتند . این دریا از کوهائی که بطرف غرب کابل واقع اند فرود آمد . بسمت جنوب غربی جریان داشته وتاریکستان رفته و از آنجابو ی شمال غربی متمایل میگردد ، وازبین حصه از سیستان گذشته در غدیر رزه می ریزد .
(۳۷۷) برنوف ( M.Burnouf) این دریا را عبارت از ارا کوتس دانسته وا صطلا ح ارا کوتی را برای آن از زند پیدا میکند که این کلمه زندی در سنسکرت از سرا سواتی Saraswati نمایندگی می نماید و معنی آن بمفهوم عمومی دریائیست که ارتباطی با کدام غدیر نداشته باشد (۱). اما از نظریات خود واسن ظا هر می گردد که دریای ارا کهوزی عبارت از رود ارغنداب است که بنام رود تر نک Turnuk از جوار غزنی سرچشمه گرفته از بین غدیر کوچکی گذشته به ارغنداب می ریزد . زیرا ارغنداب یاار کنداب بحیث دریای ارا کهوزیا بیشتر تثبیت میشود. ولی معلومات خصوصی و مکملی راجع بسمت جریان و سرچشمۀ دریای ارا کوتس در دست نیست. معروف ترین شهرهای ارا کهوزیا که بطلیموس از آن ذکر نموده عبارت انداز: آزولا Azola ، فوکلیس Phoklis ، اسکندریه، ارا کوتس Arachotus ایسیدور چند شهر دیگر ذیل را نیز علاوه میکند : بیوت Bitit ، فرساک Pharsag ، کروشاد Chorochad ، دیمتریاس Dematrias ، والکزا ندروپولیس که پایتخت ولایت بوده و در کنار رود ارا کوتس یعنی ارغنداب وقوع داشت. کننگهم آزولا یاوزولا Ozola را عبارت از گذر Guzar یا گذارستان واقع در هلمند علیا می داند. و فوکلیس امکان دارد که عبارت از قلات غلزائی کنار رود ترنك بین غزنی و قندهار و یا خود غزنی باشد، کننگهم آنرا با دمیتریاس یکی می داند اسکندریه عبارت از شهر قندهار و ممکن با فرساگ هم تطبیق شود . ارا کوتس مرکز ناحیۀ کنار رودار کوتس (ارغنداب) بوده وقعیت آن قرار گفتۀ استرابو ۲۳۰ میل انگلیسی از نقطه ایست که سه راه در شمال اورتسپانا Ortospana بهم یکجا میشوند. بیوت یا بیت (Biut) عبارت از بیجس Bigis یا « بست» باشد(۲) (۱) آریانا آنتیکوا فصل سوم. (۲) شماره ۹ سال ۹ آئینه عرفان مقالۀ شهرهای قدیم آریانا.
(۳۷۸) در بین این شهرها الکذاندریه دیده میشود که عموماً آنرا قندهار تصور میکنند. در اینکه این شهر بر سر راه مقدونی ها واقع شده است تردیدی نیست. اما در وقتیکه اسکندر باین قسمت وارد میشد شهری درین جای وجود داشت. و آن اسکندریه نمی باشد. اسکندر در حوالی قندهار حالیه حسب معمول قلعه نظامی بنا کرد و نام آنرا «اسکندریه ارا کچوزی» گذاشت. دیوارهای این شهر در تابستان سال ۳۲۹ قم بقدر کافی بلند شده بود و اسکندر قرار قاعده که داشت يك عده عسکر را در آنجا مقیم کرد. موقعیت این قلعه نظامی غالباً بجنوب قندهار بوده که اگر شهرهای قدیم و جدید را در نظر بگیریم این قلعه نظامی اسکندر با شهر قدیم قندهار و شهر احمدشاهی سه کنج مثلثی را تشکیل میدهند مردمانی که باطراف و نواحی قندهار قدیم و دریای ارغنداب بسر می بردند ارا کوتی Arachoti گفته میشوند. اسکندر از مردمان بومی عسکر گرفت و ممن را والی این ایالت مقرر نمود. جنگ ساتی بارزانس: از اراکچوزی اسکندر آمادگی نمود تا بمقابل بسوس در باکتریانه مارش کند اما باو خبر دادند که آریا باز مورد حمله ساتی بارزانس واقع گردیده. ساتی بارزانس سردار نامی این مملکت آنی از کوشش و سعی برای نجات وطن خود فارغ نمی نشست. با وجود یکه از دست یونانیان شکست یافته بود اما روح بلند او ذلیل نمیشد و گردن بلندش نمیخمید. ساتی بارزانس از خود امید داشت و با وجود قلت قوای خود بمقابل بیگانگان میگفت آخر غالب خواهم آمد. این حمله او از سائر اقداماتش شدیدتر بود مخصوصاً بسوس پادشاه باخترییز باو امداد کرد و دو هزار عسکر دلاور فرستاد. اسکندر خیلی ها مضطرب شد و بیشتر از پیشتر ازین مرد وطن خواه بدهشت افتاد. قوه بزرگی از عسکر خود جدا کرد و سرداران نامدار خود مانند آرتۀ باز بوس Artabazus، ایری ژیوس Erigyios و کارانوس Caranos را برای دفع ساتی
(۳۷۹) باوزانس ونجات یونانیان آریا فرستاد همچنان والی پارتیا را که «فرانا فرون » نامداشت فرمان کرد که با تمام قوای خود با این سرداران ملحق گردد و متفقاً برخلاف سردار برمی در آویزند . ساتی بارزانس که خود را باقوای قلیل در مقابل سه قوه مشاهده کرد از جان دست شست و درین فدا کاری بآینده گان خود داد . این جنگ بسیار سخت و مدهش بود . قشون ملی افغان در مقابل یونانیان خیلی پافشاری کردند اما از سوءاتفاق که ساتی بارزانس بدست ایری ژی یوس کشته شد و بقشونش تفرقه در افتاد ' و اسکندر بعد از دادن تلفات خیلی زیاد موفق شد و یکی از بزرگترین دشمن های او ازمیان دررفت . حرکت اسکندر بطرف پارو پامیزادی : بعد از اطاعت اهالی اراکهوزی اسکندر بطرف شمال رخ نموده میخواست که از بین سلسلۀ پارو پامیسن از راه دهزنگی راه کوتاهی بباختر پیدا کندولی کوههای بلند وصعب العبور این مناطق و حمل ونقل لوازماتی که با خود داشت او را خیلی ها دچارزحمت و مشکلات می ساخت . لهذا برای اسکندر بجز همان یکراه که از اراکهوزی بطرف ولایت پارو پامیزادی یا ولایت فعلی کابل میرفت چاره نبود مجبور شد و همین راه را گزید . واین همان راهی است که اکنون نیز موجود است . در اثنای این لشکر کشی باز کوه نشینان متفرق افغانی کار را بروی تنگ ساختند . در منطقۀ سخت و لاهزروع اطراف غزنی درملتقای قلل و ارتفاعات غربی کوه سلیمان با جبال هزاره یا پاروپامیسن این قبایل دلاور ووطن خواه سکونت داشتند . با وجودیکه ایشان متفرق ودور از هم بوده اند اما هر طائفه جداجدا چنان بر لشکر مقدونی حمله می آوردند که مقدونیان بیچاره می گشتند. چون از حدود يك طایفۀ افغان بهزار مشکل می گذشتند دچار حملۀ دیگر میشدند اسکندر در ین منطقه با این دلیران سخت سر بسی جدال کرد و حتی کارش بمایوسی کشیده بود . چون حملۀ يك طایفه را رد می کرد خیال می نمود دیگر کار تمام
( ۳۸۰ ) است و برخلاف انتظار باز دچار حملۀ سنگین تر از اولی می شد اما چون این طوائف افغانی از هم دور بوده و یکجائی بر مقدونیان حمله نکردند کوشش هایشان به نتیجه دلخواه نه انجامید و مقدونیان بادادن تلفات زیاد و گذشتاندن اضطرابات و مشکلات بی شمار بنواحی کابل وارد شدند . شهرهای معروف پارو پامیزادی یعنی منطقه که تقریباً عبارت از ولایت کابل فعلی میشود نظر بنگارشات بطلیموس قرار ذیل است : نوبی لی Naubilis کا بورا Kabura اور تسپانا Ortospana پارسیانا Parsiana و بطرف شرق كيزا نا Kaisana یا کار ناسا Karnasa استر ابو و پلینی در ضمن تشریح استحکامات اسکندر شهر اورتسپانا و بر علاوه اسکندریه را نیز ذکر نموده اند بطلیموس و دیگر مورخین اسکندر در درۀ کابل از بسیار شهرهای دیگر نام می برند اور تسپانا یا کابو را عبارت از کابل فعلی است که باشندگان آنرا بطلیموس کابلی تی Kabolitae خوانده و چند نقطه مجاور آن مثل ارغنده لوگرروردك را بنامهای ارگردا Argurda لوکرنا Locarna وبگردا Bagarda یاد نموده است (۱) . چون اسکندر بوادی کابل رسید اوائل زمستان و ماه نومبر ۳۲۹ ق م بود . موصوف درینجا توقف ننموده فوراً عازم کاپیسا ( کوهستان و کوهدامن ) شد . علت عدم توقف اسکندر در محل کابل فعلی خوب فهمیده نمیشود . غالب گمان اینست که عدم توقف اسکندر بنا برعوامل لشکری بوده زیرا در عصر لشکر کشی یونانیان کابل آباد بوده و چنانیکه گفتیم مورخین آنرا بنام اورتسپانم یا اورتسپانا و هم باسم کارورا Karoura یا کاپورا یاد کرده اند. استرابن مورخ یونانی آنرا اورتسپانا خوانده و چهار راهی نوشته که ازان راههای تجارتی بطرف بکترینان اراکپوزی " وهند منشعب میشده . مرکزیت (۱) شهر های قدیم آریانا سال ۹ آئینه عرفان .
(۳۸۱) اور تسیانا شاید اسکندر را مشوش کرده بود، زیرا میدانست که باشندگان دره‌های این محیط کوهستانی اگر از دو طرف بر وی هجوم کنند دیگر نجات محال خواهد بود، مخصوصاً صدماتی که از اقوام افغانی در اثنای عبور از اراکوزی بطرف پاروپامیزادی دید، هنوز جراحاتی التیام نیافته شمرده میشد. لذا تصور کرد که توقف درین منطقه او را ممکن است دچار حملهٔ مدهش بنماید. ازینجهت توقف را مصلحت ندید و خویش را گوشه کرد. بعضی از مولفین از روی اشتباه تصور می‌کنند که علت عدم توقف اسکندر در کابل بنابر عدم آبادی بوده، حالانکه اگر وضعیت جغرافی این منطقه دیده شود بزودی بطلان این تصور ظاهر میگردد، زیرا کابل آبادان بود و اهمیت تجارتی داشت. خلاصه مقصد ما اینجا تذکر قدامت تاریخی کابل نیست بلکه میخواستیم بگوئیم که اسکندر بنابر جهات عسکری در کابل توقف ننمود. علت دیگری که بدرجهٔ دوم شایان اهمیت است عجلهٔ خود اسکندر برای واصل شدن بولایت با کتریانه نیز شده میتواند. زیرا بسوس پادشاه باختر در آنطرف کوه‌های هندوکش روز بروز بر قدرت خود می‌افزود و موقعش مستحکمتر میشد. بهر حال هر چه باشد باشد اسکندر از درهٔ کابل بسرعت گذشته وارد کوهدامن گردید در آنجا کوه‌های بلند و صعب العبور هندوکش با دره‌های پر برف بمقابلش عرض اندام کرد. و چون از بومیان معلومات کرد، دانست که عبور در آن وقت سال از کوتل‌های بلند این سلسله کوه ممکن نیست ناچار در برابر کوه‌های بلند و با عظمت جز تسلیم چارهٔ ندید و مجبور بتوقف شد. اسکندریه قفقاز: اسکندر قشون خود را در اوپیان (دامنه کوه خواجه سیاران) که نسبتاً از مجرای وزش باد بر کنارست امراطراق داده و در پای هندوکش یعنی قفقاز یونانی‌ها در نقطهٔ که مدخل دره‌های پنجشیر، سالنگ شتل و غیره را دفاع کرده بتواند اساس قلعهٔ نظامی جدیدی را در نظر گرفته
(۳۸۲) وسال آینده قبل از آنکه بطرف با کتریا نه عازم شود نظریۀ خود را عملی ساخت. نام این قلعه قرار معمول الکذا ندریه بوده و برای امتیاز از سائر الکذا ندریه ها آنرا اسکندریه قفقاز، یا الکذا ندریه اد کو کا زیوم Alexandria ad Caucasum یا الکذاندریۀ پارویا نی زادی Paropanisadai خواندند. موقعیت این اسکندریه هنوز بطور قطع مشخص نشده اما جای اصلی آنرا از روی خرابه های زیادی که در اوبیان یا هو پیان Houpian در حوالی چاریکار (که تخمیناً سی میل بطرف شمال کابل واقع است) دیده میشود، تطبیق میکنند(۱). کننگهم نیز موقعیت آنرا در اوبیان بفاصله سی و شش میل بطرف شمال کابل قرار میدهد. راجع بتعین موقعیت اسکندریه قفقاز از سالهای اول قرن ۱۹ اروپائیان که موقع مسافرت در کاپیسا یافته اند اظهار نظریه نموده ایلاپ غوربند و اوبیان را پیشنهاد نموده رفتند. وچون خرابه های شهر وسیع در بگرام افتاده است بیشتر توجه آنها با آنطرف معطوف میشد، غافل ازینکه اسکندر به قفقاز يك قلعۀ نظامی بوده نه شهری با عظمت. موسیو فوشه در سال ۱۹۲۲ بدستیاری معلومات مفید زوار چینی تدقیق نموده دریافت که بگرام یا پایتخت قدیم یعنی محل شهری است که آرین یونانی «نیسه» Nisée وخود زوار چینی هیون تسانگ کاپیسی Kapisi خوانده است. پس خرابه های بگرام مو قعیت قلعه نظامی اسکندر را نداشته و اسکندریه قفقاز را بایستی در جای دیگر تجسس نمود. اینکه موقعیت آنرا در اوبیان قرار داده اند نیز درست بنظر نمی خورد زیرا در اوبیان که در چند کیلومتری شمال چاریکار واقع است دلالت از بقایای کدام شهر قدیمی نمیکند. از طرف دیگر تاجائیکه از تذکرات بعض مورخین قدیم بر می آید اسم اوبیان تنها منحصر بيك شهر نی بلکه بيك ولایت اطلاق میشده. از روی افسانه های محلی معلوم میشود که پروان معاصر با بگرام آبادی داشت علاوه بران موقعیت آن که هم دریای هندوکوه و هم در مدخل دره های آن ۱- تاریخ قدیم هند تالیف ونسنت سمت ص ٥٢ .
(۳۸۳) و هم در ولایت اوپیانه است تمام شرائط را دربر می‌گیرد. پس گفته می‌توانیم که اسکندریه قفقاز در پروان قدیم یعنی جبل السراج بنا یافته بود. مورخین قدیم آنرا از اور تسپاتم پنجاه میل و از پوکلا اوتيس (۱) ۳۴۷ میل می‌نویسند. چون مدققین امروزه اولی را عبارت از کابل و ثانوی را هشت نغر قریب پشاور می‌دانند پس از نقطه نظر فاصله هم موقعیت پروان با اسکندریه قفقاز موافقت می‌کند. از طرف دیگر اوپیان بذات خود شهر مهمی داشته چنانچه زوار چینی آنجا را به لهجه هویی نا Ho.pi-na ذکر کرده و شهر بزرگ می‌خواند. میگویند که مناندر شاه بزرگ کابلستان و گندهارا و پنجاب در آنجا تولد یافته است (۲). اهالی آنرا الاساد Alassade می‌نامیدند (۳). اسکندر علاوه بر اسکندریه قفقاز بفاصلة یکروز راه دو قلعة دیگر آباد نموده که یکی عبارت از کارتا نا Cartana است که بقرار تعریف پلینی دریای کوه قفقاز (هندوکوه) واقع بوده موقعیت آن طوری که گفته شد نزديك اسکندریه بود زیرا این شهر با کارسا نا Karsana متذکرة بطلیموس موافقت می‌کند. و دیگر جائی که میگویند آباد کردة اوست موسوم به کاردوسی (۴) می‌باشد که شاید در پنجشیر بوده. سکنه این جایها از هفت هزار نفر مقدونی پیر و سه هزار سپاهی ایلجاری Irregulier و عده از سربازان اجیر ترکیب شد (۵). (۱) پوکلا اوتيس Peukelaotis یاپوکلاس Peukelas نامهای یونانی شهریست که کمی از اندس بساحل شمال دریای کابل افتاده. از روی خطوط مسافرت زائرین چینی میشود موقعیت آنرا در هشت نفر بسواحل چپ صوات فعلی معین کرد ممکن است یکی از شاهان قدیم نام آنرا تغییر داده باشد گمان غالب بر دیمتریوس میرود که آنرا بنام خود دیمتریاس Demetrias خوانده باشد زیرا در وقت فتح پنجاب نام شهر سنگالا Sangala را بنام پدر خود اوتیدیمیا Euthydemia تبدیل کرد (کننگهم). (۲) صفحه ۵۰ - ۵۳ بگرام دیده شود. (۳) ص ۴۹ آسيا مولفه رونه گروسه ( که بتوسط شاغلی علی احمد نعیمی ترجمه شده و تاحال بطبع نرسیده است). (٤) ص ١٥٢ سالنامة کابل ١٣١٤ (٥) ص ٣٤٦ هستورین هستری وص ١٤٤ تاریخ یونان مولفة كروت
( ٣٨٤ ) بهر حال موقعیت اسکندریه قفقاز هر کجا بوده ! بود. مطلب اینست که اسکندر باین مناطق اهمیت فوق العاده عسکری داده میخواست این موضع را بصورت يك كولونی یونانی در آورد تا در وقتیکه مصروف پیکار با بروس شود واقعات این اطراف او را مضطرب نسازد . مقصود از کوه های قفقاز چیست : یونانیان وقتیکه در پای کوه سر بفلك هندوکش رسیدند آنرا کوههای قفقاز خواندند و یکی از قشنگ ترین قصص ارباب انواع خود یعنی حکایه پرومته Promethée را به آن نسبت دادند موضوع افسانه اینست که پرومته رب النوع ياژنی آتش و اولین پیشوای مدنیت بعد ازینکه هیکل انسانی را (بعقیده یونانیان) از خاك درست کر د خواست روح بدهد . برای این کار آتش آسمانی را دزدی نمود . ژوپیتر برای توبیخ او «پاندور» اولین زن قشنگ مخلوق را فرستاد . اما پرومته از در مکر پیش آمده او را اسیر ساخت . آنگاه ژوپی تر بغضب آمده پسرش « ولکن ، Vulcain را مامور نمود تا او را بسزا برساند . مشارالیه پرومته را در کوه قفقاز فراز صخره چارمیخ کرده عقابی را گذاشت تا او را عذاب نموده جگرش را بخورد . آخر هرکول پهلوان اسباب نجات او را فراهم آورد . این قصه بکوههای قفقاز تعلق دارد ولی از روزیکه یونانیان وارد کاپیسا شدند و چشم شان بکوههای پربرف و بلند هندوکوه افتاد آنرا قفقاز نام کردند و حكايه فوق الذکر را به آن نسبت دادند . گمان میرود که نسبت دادن این حکایه باین کوه ها و نامیدن آن بکوههای قفقاز از طرف سرداران اسکندر بوده باشد دورهم نیست که اطرافیان اسکندر برای خوش ساختن او از راه چاپلوسی چنین کرده باشند زیرا میدانستند که اسکندر تا چه حديك شخص خودخواه وجاه طلب بود . مخصوصاً از روزی که سروش آمون معبد بزرگ مصر او را پسر ژوپیتر نامید ، دیگر تجرد او از اطرافیان زیادتر شد، رفت . سرداران و اطرافیانش برای
(٣٨٥) اینکه کارهای او را مانند کارهای ارباب انواع یا پهلوانان اساطیری یونان جلوه دهند نام های محلات ، کوهها وغیره را تبدیل نموده رفتند . اسکندر هم از فرط جاه طلبی و خود بینی بر این گفته ها باور می کرد . مورخین ما بعد نیز تاریخ های خود را بر روی یاد داشت های سرداران اسکندر استناد نمودند . عبور از هندوکش: در اواخر بهار سال ۳۲۹ ق م هنگامیکه آفتاب برفها را بقدر کافی آب کرده بود اسکندر عساکر خود را که بالغ بر پنجاه، شصت هزار اوروپائی میشد آماده حرکت ساخت . اسکندر میخواست وارد صفحات باکتریانه شده بسوس را مضمحل کند . منطقه پاروپامیزادی را از منطقه باکتریانه سلسله کوه هندوکش یا باصطلاح یونانیان کوههای قفقاز جدا می کرد اسکندر برای رسیدن باین صفحات لازم بود از بالای این کوهها بگذرد. اما اینکه اسکندر از کدام راه از کوه هندوکش گذشته واضحاً معلوم نیست. مورخین در تعین آن با هم متفق نیستند. بعضی نوشته اند که اسکندر از راه بامیان رفته باشد. اما اگر خوب دقت کنیم این راه موافقت نمیکند زیرا نظر بتذکر مورخین، اسکندر بعد از طی شانزده روز از بالای کوههای هندوکش به دراپساکا Drapsaca رسید که اولین مقام است در طرف شمال هندوکوه و صفحهٔ باکتریانه بدینقرار باید در موقع عبور خود از کوههای هندوکش از درهٔ کوشان گذشته باشد . مولف جرمنی موسوم بـه شورنس Schwarz که دراپساکا را بطور قطع اندراب تعین کرده، بحقیقت قرین معلوم میشود. اگر دراپساکا اندراب قبول گردد در تعیین خط سیر اسکندر از بالای کوههای هندوکش خیلی آسانی رخ میدهد زیرا از راه درهٔ کوشان که بشمال سیاه گرد غوربند واقع است رفتن باندراب خیلی آسان میباشد. و از اندراب خط سیر رودخانه انسانرا بصفحات باختر وضعناً بقندوز رهنمائی میکند. حاجت بتذکار نیست که در اراضی کوهستانی هر دره بذات خود بهترین راه طبیعی است و غیر ازان عبور و مرور مشکل میشود.
(٣٨٦) ممکن بعضی ها بگویند که اسکندر وقتیکه از اسکندر یه قفقاز حرکت می کرد از راه گل بهار و خاواك عبور نموده است. این نظریه هم داخل فرضیات می آید لیکن قبول آن باین جهت مشکل بنظر می آید که حرکت اسکندر مصادف با اول بها ربود درین وقت خاواك برف دارد و برای عبور قشون خطرنا کست. حالا تکه از دهن درهٔ غوربند تا سیاه گرد تقریبا دو از ده کروه است و از راه درهٔ کوشان به آسانی با ندراب رفته میشود و برای رونده که با ندراب و اصل شد با تعقیب مجری رودخانه آن که به «دوشی» با آبهای بامیان و کامرد یکجا میشود ورودخانه قندوزرا تشکیل میدهد دیگر اشکالی برای رفتن صفحات باختر باقی نمیماند. رودخانه قندوز بعد از دوشی بدامنه تپه های جنوب و جنوب شرقی کیلکی واصل شده از پای رشته کوه جنوب پلخمری که آخرالذکر شمالی ترین دامنهٔ هندوکوه است گذشته دهن غوری را آبیاری میکنند. و چون راه خط سیرش را بطرف غرب سلسله تپه ها گرفته تغییر جهت داده از میان تپه ها بطرف بغلان که بسمت شمال پل خمری واقع است خم میشود. از بغلان تقریباً بخط مستقیم بقندوز واصل و به نقطه که آنرا «قلعه ذال» گویند بدریای آمو می ریزد . (۱) ازروی دلائل فوق میتوان حکم کرد که اسکندر از راه درهٔ کوشان گذشته که اگر امروز خط سیر او را تعقیب کنیم از مقامات ذیل می گذریم : چاریکار، اوپیان، پل متک، درهٔ غوربند، برج گلجان، سیاه گرد، درهٔ کوشان، اندراب. در موقع صعود بکوههای هندوکش قشون اسکندر با برف و یخ زیادی بر خورده عده کثیری از ایشان تلف شد و مابقی با بسیار سختی جان بدر بردند. گرسنگی وقحطی نیز در ظرف مدت شانزده روز کوه پیمائی در تکلیف و زحمت ایشان ازدیاد نموده بود. تاریکی، غبارو مه در بالای کوهها نیز اندازه بر سختی مسافرت شان می افزود و همین ابرو مه مانع می شد که سپاهیان یکدیگر را ببینند. ممکن است (۱) مقاله قندوز تالیف آقای کهزاد
( ۳۸۷ ) سرداران اسکندر برای جلب توجه مردمان قدری در توصیف این راه و عبور از کوهها مبالغه کرده اند و این اغراق گوئی در کتب مورخین قرون بعدا انعکاس یافته و سرچشمه روایات رفتن اسکندر پسر فلیپ بقطب ظلمات گردیده . عبور اسکندر از کوه هندوکش در اواخر بهار سال ۳۲۹ ق م اتفاق افتاد است بسوس: بسوس طوریکه گفتیم در باکتریانه در صدد آمادگی بر آمد تا اگر بتواند قشون مقدونی را مضمحل سازد ولی اسکندر قبل از آنکه او کاری کرده باشد رسید بناچار بسوس سیاست مدافعه وی را برای خود انتخاب نمود . نظر بتحریر کنت کورس بسوس همینکه از نزدیک شدن اسکندر خبر یافت تمام پیروان خود را جمع کرده مجلسی ترتیب داد تا موافق عادات قومی در باب خطر اسکندر و صورت دفع او جرگه نمایند . درین مجلس بسوس از قوای خود تعریف و از جنگ آوری مقدونیان تکذیب کرده و گفت که همه پیشرفتهای مقدونی بیشتر از بی کفایتی و عدم تجربه داریوش بود. داریوش می بایست بعوض رفتن در جلو مقدونی و جنگ در تنگی های کوهای سلیشیا عقب نشینی نموده آنها را بجاهای سخت می کشاند و از رود ها و تنگی های کوها چنان استفاده میکرد که برای ایشان نه راه برگشتن و نه راه پیش آمدن باقی می ماند ، و باینصورت دشمنان را محو میکرد. عقیده من چنین است که ما باید در مقابل قوای زیاد یونانی بحال مدافعه در آئیم و بیشتر از عوارض طبیعی استفاده کنیم و دشمن را ضعیف ساخته برویم ، بفکر من چون نمی توانیم با این قوای قلیل در برابر دشمن قوی کار حسب خواهش انجام بدهیم باید به سوگدیانه برویم و رود جیحون در جلوم اسنگری باشد تا کمک های لازمه از ملل همجوار یعنی خوارزمیان ، سکاها داهی ها و باقی اقوام مجاور برای ما برسد اینها جنگی هائی هستند که شانه آنها با تالاق سر مقدونیان مساوی است. مجلسیان همه فریاد زدند که این نقشه برای نجات آنان بهترین وسیله است . در ین مجلس شخصی از اهل میدیا که کوبارس
(۳۸۸) Cobares یا باگوداراس Bagodaras نامداشت نیز در جمله باختری ها شامل شده بود. این شخص بنابر طبیعت خویش چنین اظهار رأی کرد و به بسوس پادشاه باختر توصیه نمود:« بهر جا بروی اسکندر از تو دنبال خواهد کرد. پس بهترست بروی و تسلیم شوی شاید تاجی را که از دست فاتح می گیری بهتر بتوانی حفظ کنی » . این رأی باگورداراس قلب بسوس را که نصب العینی جز نجات مملکت نداشت جریحه دار ساخت. مشارالیه برافروخته شد و بغیظ در آمده خواست او را با قمهٔ خود پاره پاره کند ولی دست او را گرفتند . غوغائی رو داد و مجلس بهم خورد و بدون آنکه مشوره بپایان رسد خاتمه یافت . باگوداراس از موقع استفاده کرده باسکندر پیوست. لشکر بسوس عبارت بود از هشت هزار باختری مسلح . اینها در ابتدا تصور می کردند که بواسطهٔ مشکلات و موانع اسکندر با ینطرف نخواهد آمد و راه هند را پیش خواهد گرفت. پیش خود می اندیشیدند که درین راه از دست اهالی دلیر ممکن است مجبور بوقفه های زیاد گردد، تا آنوقت سررشته و انتظام حربی خود را درست کرده وحملهٔ مدهشی بدشمن نمایند و دفع شر کنند، ولی بعد چون آمدن اسکندر انتشار یافت بعضی ها بسوس را گذاشتند و متفرق شدند. بسوس مجبور شد که ازینجا حرکت کرده بطرف سوگدیانه برود و قوتی از آن اطراف بدست آرد . درین احوال بدور او جز چندی از مردان کار نمانده بود. بقول آریان بسوس با هفت هزار سپاهی باختری وسوار های داهی که در اینطرف تانایس (سیحون) سکنی داشتند صفحاتی را که پائین کوه قفقاز بود عاری از هر آذوقه میکردند تا اسکندر نتواند درین صفحات پیشرفت نماید. بسوس بطرف رود اکسوس بحرکت در آمده صفحات باختر را تماماً خراب و آذوقه و غیره را تلف نموده از رود بگذشت و بعد از عبور تمام کشتی هارابسوخت تا بدست اسکندر نیفتد.
(۳۸۹) اسکندر در باختریانه : گفتیم اسکندر از فراز کوههای هندوکش عبور نموده بعد از شانزده روز کوه پیمائی داخل صفحۀ باختریانه شد. اولین موضعی که اسکندر به آن رسید درا پسا کا یا اندراب بود. درینجا توقف کرد و این توقف چند روز بطول انجامید . اسکندر وعسکر او که نفس تازه کرده بودند بنای پیشرفت را گذاشتند. قشوش در اثنای این حرکت خیلی دچار قحطی و گرسنگی شد زیرا بومیان انبارهای غلۀ خود را در زیر زمین پنهان کرده بودند که کسی نمی دانست . این عادت اهالی باختر از زمانهای قدیم تا امروز دوام دارد و مردمان از مزار تاخان آباد و غیره عادت دارند که چاه کنده غله را راذخیره می کنند . در آن وقت که قشون مقدونی داخل این صفحه گردید چون از ذخائر اهالی خبر نداشته و از طرف دیگر بسوس تمام آن مناطق را از غله عاری ساخته بود از گرسنگی باعلف صحرا و ماهی رود خانه ها تغذیه میکردند . بعد که این مواد هم تمام شد اسکندر امر نمود ناچار پایان بار بردار لشکر را بکشند و با این بالاخره به باختر رسیدند. با ختر : باختر نظر به تحریر کینت کورس Quinte curce (۱) چنین بود. زمین این صفحات در بعض جایها حاصلخیز است و غلۀ زیادی میدهد . چراگاه ها هم کم نیست و بنابر این اهالی حشم زیاد نگاه میدارند . ولی قسمت وسیع ازین صفحه از سرمه ریگ پوشیده و بکلی لم یزرع است . این جاها نه سکنه دارد و نه محصول . وقتیکه بادهای شمالی می وزد ریگ روان را در جاهائی جمع کرده تلهای میسازد و راهها را می پوشد . ازینجهت مسافرین مجبورند مانند دریانوردان شب بهدایت ستاره ها راه را بیابند و مسافرت در روز عملی نیست بخصوص که اگر بادهای شمالی بوزد مسافر را در زیر ریگ روان دفن می کند ولی جاهائی که چنین نیست خیلی مسکون می باشد و اسپهای زیاد دارد. بهترین دلیل (۱) ص ۱۶۹۳ ج ۲ ایران باستان .
(٣٩٠) این معنی آنکه باختر میتواند سی هزار سوار بدهد. پایتخت باختریا باکتریانه با خترا (باکترا) نامدارد و در پای کوه پاراپامیز واقع است (۱) رودی که باختروس Bactrus نام دارد از شهر می گذرد و نام ایالت و شهر از اسم همین رود است. رویهمرفته این ولایت از ولایات آباد شمرده میشد. معروفترین شهرهای باختر در عصر بطلیموس عبارت بود از زاریا سپه Zariaspa چاترا کار تا Chatrakarta بكترا Bactra وايوكراتيديا. استرابن مورخ یونانی هم شهر بکترارا ذکر کرده و آنرا زاریاسپه، داراسپه Daraspa یا ادراسپه Adraspa هم خوانده است مشار اليه ابوکراتیدیا Eukratidia ( خلم ) را نیز یاد نموده است. در زمان اسکندر معروفترین شهرهای باختر شهرهای ذیل بود: اور نوس Aomos وبكترا. آرین مورخ از زاریاسپه هم اسم برده و آنرا « زاریا سپس » خوانده اگرچه تشریحات مخصوص در اطراف آن نداده معذالك واضح است که این شهر در عصر اسکندر مرکز ولایت بوده زیرا اسکندر در هنگام جنگ های سغد یانه زمستان را در آنجا گذرانید. عموماً عقیده برین است که زاریا سپه یا بکترا عبارت از شهر موجودۀ بلخ میباشد بطلیموس تنها کسی است که بکترارا از زاریاسپه تمیز میدهد. واول الذکر را شهر شاهی میخواند. چون زاریاسپه او در میان اراضی قومی موسوم به «زاریسپی ها» و کنار رودخانه زاریسپس» واقع بود آنرا عبارت از شهر بلخ میدانند. می نویسند که چون آتشکدۀ بزرگ بلخ آذری اسپ Azar-i-asp نامداشت یونانی ها ازان اسم « زاریاسپه» را درست کردند. کپتان کننگهم انگلیس می نویسد که بفكر من شهر «اور اپسه» متذكرۀ استرابو هم عين شهر «زاریا سپه» است که تلفظ نام آن کمی فرق کرده زیرا اداراسپ (۱) شهر با کترا یا بلخ در پای کوه نیست بلکه در میدان واقع ودر سمت جنوب شهر خیلی دور رشته های ضعیف کوهها دیده میشود و بس . ازینجهت در آبادی های با کترا سنگ دیده نمیشود و عمارات قدیمه که هنوز بر جاست از خشت خام یا پخته تعمیر شده.
(۳۹۱) تلفظ معموله « آذرییاسيه» میباشد . اما موسیو ها کن بکترا را بلخ و زاریاسيه را شاه جوی در نزدیکی بلخ میداند. اور نوس : کننگهم اینجا را عبارت از شهر شاهی بکترا می داند که بطلیموس در نگارشات خود متذکر شده است . بطلیموس این شهر را کنار رودخانه دار گیدوس Dargydus بجنوب شرق زاریاسيه قرار میدهد. این موضع بموقعیت شهر قدیم ومستحكم سمنگان Samangan نزديك هيبك کنار رودخلم موافقت می کند . درینجا دره که از ته آن رود خانه می گذرد باندازه تنگ است که آنرا « درۀزندان » یا « رونجون » گویند وجدارهای اطرافیکوه بقدری بلند است که آفتاب در نصف روز به بعضی حصه ها روشنی افگنده نمی تواند . بمجاورت شهر اورنس بطلیموس از قومی اسم میبرد که وارنی Varni یا یارنی Yarni نامداشت. وقرار اکثر احتمالات بنام خود محل معروف شده اند . قرار نگارشات مور کرافت Moorcroft خرابه های شهر سمنگان خیلی منبسط است و در عصر ادریسی مساحۀ آن برابر شهر خلم بود (۱) . بعضی از مولفین (۲) اور نوس را خلم میدانند . حالا ئيکه بطلیموس موقعیت شهر ایوکراتیدیا را کنار رودخانه «دار گیدوس » بطرف شرق قریب شهر زاریاسيه معین میکند و از ین معلوم میشود که خلم موجوده عبارت از خرابه های شهر مذکور میباشد . قر ار یکه از نامش معلوم میشود بانی این شهر «ایوکرائیدس» سلطان معروف یونانی باختری بوده است . اسکندر درباکتریانه اورئوس وزاریاسيه را بدون جنگ ومقاومتی بدست آورد . باقی ولایت با کتریانه از آن پس مطیع او گشت . اسکندر در اورنوس بنای اسکندر یه دیگری گذاشت که موسوم است به الکذا ندریه اور نوس . (۱) شهرهای قدیم آریانا مجله آيئنه عرفان . (۲) مثلا ص ۳۸ کتاب ژوکی، ص ٦ قلب آسیا آنرا عبارت از غوری یا خلم میداند وغیر .
( ۳۹۲ ) بعد از آنکه ولایت باختر باستیلاى اسکندر در آمد آرته بازیوس Artabazus را در بکتبرا و ارچلاس Archelaus را بايك عسكر محافظ در اورنوس مقرر داشته سپس در صدد حرکت بطرف شمال بسوى دریای اکس و سوگدیانه شد. از باکتریا نه بطرف سوکديا نه عبور از رودآ مو: زمانیکه اسکندر در باختریانه بود باو خبر دادند که سکاها کنار رود سیحون که یونانیان آنرا با رود تانائیس اشتباه کرده اند بكمك بسوس خواهند آمد . چون کارهای اسکندر در باکتریانه بانجام رسيد وتهية سفر داشت قشون خود را برای تعقیب بسوس حرکت داد در خلال این احوال اریکیوس که بهرات برای دفع ساتی بارزانس رفته بود وارد شد واسلحه ولباس او را که علامت فتح بود نزداسکندر گذاشت . آریان گوید (۱): اسکندر بطرف اکس ( وخش ، جیحون ، آمویه ) حرکت کرد . سرچشمه این رود قفقازست (۲) . و بزرگتر از رو دهائیست که اسکندر در آسیا از آن گذشته بود. فقط رودهای هند ازین رود بزرگتر است این رود در نزدیکی گرکان ببحر کسپین می ریزد ( حالا بدریای ارال جاریست). وسیله برای گذشتن از ان نبود. عرض رود شش استاد (قریباً ۱۱۰۰ متر ) است عمق مجرایش ازین هم بیشتر وپرازسرمه ریگ میباشد . ( این گفته آریان نسبت بعمق دریا اغراق است ) . جریانش بسیار تند است و خیلی مشکل میباشد که درینجا نمی توان پایه های در آب گذارد . چون چوب بدست نمی آمد نمیشد پلی روی این رود ساخت واگرمبخواستند از جای دیگر چوب بیاورند وقت گرانبها ازدست می رفت . لذا بدین وسیله متشبث شدند، پوستهایی را که برای خیمه سربازان بکار می بردند از کاه وساقه های خشك گیاه انباشتند ودرزهای آنرا محکم دوختند . بعد ازین پوستهارا سربازان بهم اتصال داده (۱) ص ١٦٩٤ ایران باستان . (٢) مقصد پامیر است
( ۳۹۳ ) بكمك یكدیگر در پنج روز از رود گذشتند. اسكندر قبل از عبور از آمو تسالیان و نیز مقدونی های را كه از جهت زخم های زیاد بكار جنگ نمی آمدند مرخص كرد بعد ستازانور Stazanor را بجای آرزامس Arzames (یونانی شده ارشام است) كه به نظر می آمد باغی میشود بحکومت هرات گماشت اسكندر در اثنای این مسافرت كه تا برود آمو منتهی میشد بسی زحمت دید. وقشونش خیلی سختی كشید موسم گرم تابستان و بیابان های خشك و پیدا نشدن آب، مقدونی ها را خیلی پریشان ساخته بود. اسكندر پس از محن زیاد شبانه یكنار رود آمو رسید ولی قسمت بزرگ قشون عقب مانده بود. اسكندر امر كرد آتش هائی روی بلندی ها روشن كردند تا عقب مانده گان بدانند كه از دو گاه دور نیست و نیز اشخاص را با مشكها و ظروف مملو از آب بكمك آنها فرستاد مقدونی ها چون به آب رسیدند چندان نوشیدند كه ناخوش شدند و تعداد زیادی از آنها بمرد . بسوس درینجا اشتباه كرده بود زیرا اگر در همین حوالی در جائی اردو می زد و با مقدونی ها در ین میدان جنگ میكرد موفقیّتش بیشتر احتمال داشت. اما او در آنطرف رودا كس در تلاش كار خود افتاد . چنانچه گفته شد اسكندر با تمام قشون خود بواسطۀ پل شناور مركّب از مشك ها وجوال های پر كاه به آنطرف دریا برآمد. مشارالیه رودا كس را از موضعی كه از كلیف Kilif حالیه دور نبود عبور كرد (۱) و باینصورت در سوگدیانه داخل گردید. سوگدیانه و مقامات مهم آن: سوگدیانه عبارت از سوگهودا Sughuda قدیم و امروز با منطقۀ تطبیق میشود كه متضمّن بخارا و سمرقند میباشد، این ایالت در شمال ولایت باكتریانه در بین رودا كس و جكسارتس Jaxartes واقع و عبارت از وادی شاداب رودخانۀ پالی تیمه توس Polytimetus یازرافشان میباشد دریغانها وقتیکه ۱ - ص ۳۸ امپریالزمی مقدونی تالیف ژوگی.
( ٣٩٤ ) دولت باختر قوت گرفت سوگدیانه نیز ضمیمه با کتریانه شد ( ۱ ) . سوگدیانه طبق نگارشات بطلیموس شهر های عمده قرار ذیل داشته : دریپا متروپولس Drepsa Metro Polis ، اوکز یانه Oxiana ، ماروکا Maruka اسکندریه اوکسیان AlexandriaOxiane واسکندریه اسچانه Alex.Eschate پلینی شهر پاندا Panda را بعنوان مرکز ولایت ذکر نموده می نگارد که در انتهای سرحدی اسکندریه ایست که اسکندر بنا مانده است . امینوس Amminnus که نوشته های بطلیموس را نقل میکند از اسکندریه سیر شا تا Cyrschata و شهر در پسا متروپولس اسم میبرد بدون اینکه در باب موقعیت آنها چیزی اضافه کند ( ٢ ) . بسوس در دست اسکندر : گفتیم بسوس بتصور اینکه ترتیبات خوبی برای جنگ اسکندر خواهد گرفت با هفت هزار سوار باختری وغیره صفحات باختریا نه را از پاروپامیس تا اوکس خراب کرده از روداکس بگذشت وبطرف نوتاکا Noutaka رفت تا زمستان را بگذراند. موقعیت آن کدام جائی در عرض راه بین باختر و مارکندا بوده و محتملاً کشKesh که شهر بزرگی بجنوب سمرقند ست موقعیت آنرا نمایندگی بکند . بعد ازینکه اسکندر سمرقند را خراب نمود چنین معلوم میشود که نوتاکا پایتخت سغدیان بوده وحین انبساط سلطۀ یونانی اینجا هنوز مرکز این ولایت بشمار میرفت . گریگوریف Gyrigorieff نوتاکا را بمعنی ایالت واقع در بین رود آمو و شهر سبز می داند ( ٣ ) ژوگی مؤلف امپربا لتر میمقدونی آنرا عبارت از قرشی یا شهر سبز تصور میکند ( ٤ ) پرسی سایکس ۱ - ص ٩٣٥ جلد ١٢ انسیکلو پیدیای بریتانیکا طبع چار دهم . ٢ - شهرهای قدیم آریانا . ٣ - قلب آسیا صفحه ٦ . ٤ - ص ٣٨ .
(٣٩٥) نیز راجع بموقعیت آن نوشته که «نوتا کاوادی شادابی در بین سمرقند و اکس بوده و واضحاً قرشی کنونی است (۱)». درین وقت بدبختی دیگری روی داد. بسوس را مرض ناامیدی و مایوسی از پا در آورد. این وضعیت او را سرداران دیگر و سپاه قلیل او نپسندیدند و از او برگشتند و کار وضع خطرناکی اکتساب نمود. اسکندر بطلیموس را مقرر داشت تا رفته بسوس را که دچار چنین بحران روحی شده بود بگیرد. چون بسوس بدست بطلیموس افتاد بحکم اسکندر با او رفتاری وحشیانه شد. اول خواستند او را بکشند ولی بعد قرار دادند که در باختر محاکمه اش کنند و با کثافته اش بـقتل رسانند. وقایع سغدیانه اسکندر در سواحل جاگسارتس؛ ظهور سپی تامینس : اسکندر را اقبال مدد کرد و چنانیکه ذکر شد بر دشمن خود راه رفته موفقیت حاصل نمود. پس ازان بطرف ماراکندا Maracanda یعنی سمرقند رهسپار شد مقصدش این بود که مرکز وادی را که جاگسارتس (سیردریا) از ایالت مردمان بربری جدا میکند بگیرد گرفتاری بسوس بدست اسکندر کافی نبود که امنیت را در ولایتهای سوگدیانه و باکتریانه قائم کند. اسکندر مجبور شد که درین منطقه توقف نماید زیرا هنوز درین مناطق حکمرانهای پیدا میشد که مطیع نگردیده بودند. اگرچه ایشان عنوان پادشاهی نداشتند ولی هنوز تسلیم اسکندر نگردیده بودند و دشمنی و مخالفت زیاد در دل می پروریدند. از آنجمله یکی سپی تا مینس است. این مرد فوراً بصورت دشمن مخوف برضد اسکندر جلوه کرد. مشار الیه در میان سرحدی ها طرفدارانی مانند سکاها Sacaes و ماساجیت ها Massagetae و چندین قبیلهٔ دیگر داشت که نسبت بمقدونیان وضع تهدید کننده اختیار کرده بودند. اسکندر میخواست در کنار رود تاناریس (سیحون) قلعهٔ نظامی بسازد تا در مقابل (۱) ص ٢٦٧ تاریخ فارس .
(٣٩٦) مردهائی که میخواست مطیع کند سفری باشد. ولی درین وقت خبر رسید که سغدیانه و با کتریا نه سر از اطاعت او بدر کرده اند. بر اثر این خبر اسکندر به سپی تا مینس مراجعه کرد و خیال نمود که این وطن پرست حقیقی آله دست اوست و میخواست از و در فرو نشاندن آتش شورش و ضدیت باختری ها کار بگیرد غافل ازینکه او خودش مصدر این هنگامه گردیده و بوطن داران خود اعلام کرده بود که اسکندر میخواهد تمام سواره نظام باختر را نزد خود بطلبد و باین مقصود تمام آنها را از دم شمشیر بگذراند. و نیز اظهار داشت: که اسکندر حتی برای انجام این مقصد میخواهد او و کاتن را استعمال و بمقابل وطن وقوم بخیانت وادار کند در نتیجه مردم مسلح گشتند تا بدفاع بپردازند. آنوقت اسکندر خبر یافت وحس کرد که سپی تامینس خطر بزرگی است که باید برداشته شود. اسکندر فوراً بعد از دستگیر کردن بسوس لازم دید که گروه سی هزاری بربرها را که قاتل مخبرین مقدونی در ساحل رود جکار تس بودند سزا بدهد. ازینر و مجبور بود که بر هفت شهر مستحکم حمله ببرد که اکثر در جوار سرحد تعمیر یافته بود و ایشان مقدونیان را از تیغ کشیده بودند (۱). آنگاه به کراتر امر کرد تا شهر سيرو يوليس Cyropolis یعنی «او را تیپه امروزی را محاصره بنماید و خودش بقول آریان شهر گازا Gaza را محاصره نمود و گرفت. تمام جوانان این شهر بحکم اسکندر بقتل رسانیده شد و باقی اهالی را برده و آرد در میان مقدونیان تقسیم نمودند، خاك شهر را بباد دادند تا برای اطرافیان عبرت شود. اسکندر به آن ترتیب پنج شهر را محاصره و فتح کرده بطرف سیر و یولیس رفت. این قلعه خیلی مستحکم بود و در یورش اول آنرا گرفته نتوانست. مگر سپاهیان او از مجرای رودی که بشهر میرفت و در آن وقت خشك بود داخل شدند. جنگ خونینی روی داد. مقدونیان غالب شدند و هشت هزار نفر را کشتند (۱) ص ۷۱ فارس قدیم و تهذیب ایران مولفه کلى مان هار.
(۳۹۷) بعد از ان شهر دیگری که هفتمین شهر درین نواحی بود تسخیر گردید و مدافعین کشته دست یونانی شدند . قومی مماسن Memacene نام که قوی بودند سرتسلیم فرو نکردند و فرستادگان اسكندر را كشتند و او را بخشم آوردند . اسكندر « پردیکاس وملاگر » سرداران خود را فرستاد تا آن را محاصره كنند چون از تسخیر شهر سیروپولیس فراغت یافت خودش نیز به آن صوب شتافت . گرفتن این شهر از تمام شهر های دیگر مشکل تر بود زیرا اهالی سخت پافشردند. بهترین سپاهیان مقدونی درین جنگ تلف شدند در اثنای جنگ سنگی بسر خود اسكندر نیز آمد و او را بیهوش ساخت. قشونش گمان كرد که کار او تمام است ولی چون بهوش آمد حملۀ سخت برد و غالب شد . اسكندريه اقصى : سپس اسكندر خود را به تعمیر آخرین کولونی یونانی كه اشتباهاً آنرا اسكندريه تانائیس Tanais نامید مصروف ساخت (۱) . زیرا اسكندر موقعی که بدریای سیحون ( سير دريا ) پیشرفت آنرا گمان كرد که رود خانه تانائيس يادون Don است (۲) . این منطقه را اکثر مورخین و محققین با خجندامروزه یکی می دانند . اسكندر اولین بار که باین مناطق رسید خواست تاسیس شهری نماید ، مگر شورش باختری ها و سغدی ها نقشه او را برای وقت دیگری معطل گردانیده بود . اسکندر بعد از آنکه بران صفحات غالب آمد در ظرف مدت کوتاهی دوباره اقتدار خود را بر دریای سیحون قائم نمود . در این اثنا خبر دو واقعۀ خیلی مهم با سکندر رسید . یکی اینکه سکاها یاسیت هاScythiansقشونی بر ساحل مقابل دریای سیحون گرد آورده اند. دوم اینکه سپی تامینس«مرا کندا» را محاصره نموده. کار روائیهای سپی تامینس اسکندر را بفکر می انداخت زیرا میدانست که سپی تامینس از مردان کار و جنگ است ناچار قوای مهمی برای دفع او فرستاد و خودش بدریای سیحون برگشت و بر ساحل (۱) ص ۳۹ امپریالیزمی مقدونی تالیف ژوگی (۲) ص ۸ قلب آسیا .
(۳۹۸) چپ آن در ظرف هفده روز قلعه بنا نمود و برحسب معمول اسکندریه نام کرد . پس از تکمیل آن امر بساختمان عده مکفی چاله ها نمود . شهر های زیادی در کنار سیحون خراب شد تا این اسکندریه در کنار همان رود آباد گردید. یونانیان آنرا اسکندریه اقصی یا الگزاندريه اسپات Alexandria Eschate خوانند که همان خجند فعلی باشد (۱). بعد از آن اسکندر خواست با سکاها دروآویزد و مشوره نمود که جنگ را بداخل مملکت ایشان ببرد . اما رسولان ایشان آمده از اوضاع و جنگ خود و غلبه خود بر شاهان فارس بیانات دادند و رفتند . اسکندر ترسید که مبادا بعد ازین قدر غلبه های متواتر بدست این قوم مضمحل شود عزمی که در گرفتن ملك ایشان داشت فسخ کرد . ظفر سپی تا مینیس : در خلال این اوقات فوجی که برای خلاص کردن ساحتوی مرا کندا بسرداری «منه دیم» اعزام شده بود به آن شهر نزديك شد. سپی تامینس سپاهی کاردان و خوب از فن جنگ آگاه بود برای نابود کردن این فوج قوی یونانی خود را در جنگلی پنهان کرده کمین گرفت . چون لشکر منه دیم نزديك رسید سپی تامینس حکم حمله داد و لشکر مقدونی از هر طرف مورد حمله قرار یافت. مقدونی ها سخت پا فشردند و مقاومت کردند. ولی سپی تامینس استادانه ایشانرا مغلوب نمود و قسمت عمده این لشکر را محو کرد . قسمت شکست یافته را تعقیب کرد. مغلوبین بيك بلندی پناه بردند و سپی تا مینیس آنها را زیر محاصره گرفت تا از گرسنگی تسلیم شوند . درین جنگ که در وادی رود خانه پالی تیمیتس Polytimetus یعنی زرافشان واقع گردید مقدونیان دوهزار پیاده و سه صد سوار تلفات دادند . و اسکندر از بیم آنکه مبادا چنین تلفات در يك جنگ روحیات عسکر او را خراب سازد تعداد تلف شدگان را پنهان داشت و فراری های آن جنگ را که عده قلیلی بودند تهدید بمرگ کرد تا این خبر را افشا نکنند . (۱) ژوگی ، کلیمان هاو ، پرسی سائیکس ، و سائر مورخین متفق بر این اند که اسکندریه اقصی خجند و سیر و پولیس « اورا تیپه » امروزه است .
( ٣٩٩ ) اسکندر بعد از آنکه از تباهی قشون خود اطلاع یافت جنرالی موسوم به «کراترز» را گفت از دنبال بیاید و خود بعجله با قشون منتخبه خود بطرف «مارا کندا» شتافت و در ظرف چار روز خود را به آنجا رسانید . سپی تامینس که این خبر را شنید بباختر برگشت و اسکندر او را تعقیب کرد ولی ناکام شد . بعد مراجعت کرده تمام وادی زرافشان را با وحشتی که مختص او بود غارت و بر باد نمود . زیرا درین وقت کراتز نیز بوی ملحق شده بود و اسکندر قشون را بدسته ها تقسیم کرده گفت تمام دهات را بسوزند و اهالی را از پیر و برنا بکشند . بعد از آن پر کولاتوس یکی از سرداران مقدونی را با سه هزار عسکر در سغدیانه مقرر نمود و خود در صدد رفتن بباختر شد . تذکر بعضی از شهرهای مهمهٔ سغدیانه : مارا کندا ـ کتکهم نظریه دارد که نام دیگر مارا کندا یا سمرقند درپسا Drepsa است . که قرار نگارشات استرابو اسکندر آنرا خراب نمود . ناگفته نماند که شهر سمرقند کنار رود زرافشان واقع است که اسم یونانی شدهٔ آن داراپسان Drapsane و شهر مارا کندا در سواحل آن «مارا کندا داراپسان» یا بطور مختصر درپسا یا دارا پسا میشود . اسکندریه اوگزیانه : چون این شهر کنار اکسوس و قریب شمال زا ریسپه یا بلخ واقع بود احتمالات زیاد باین دلالت میکند که عبارت از شهر ترمذ باشد . اسکندریه اسچا ته : شاید عبارت از یوش Ush جنوب اندجان یا خجند باشد . نوتا کا : آنرا بعضی ، کش ، و بعضی بخارا دانسته اند . معلوم میشود که نوتا کا پایتخت سغدیان بوده و حین انبساط سلطهٔ یونانی اینجا هم مرکز این ولایت بشمار میرفت . برگشت بباختر یانه : درین هنگام که اسکندر مصروف خونریزی بود زمستان رسید . هنوز کارهای سغدیانه طوریکه بایستی بانجام نرسیده بود . اسکندر مجبور گردید که برای گذشتاندن فصل زمستان بباختر برود . وقتیکه بباختر رسید
(٤٠٠) فراتافرنس و «ستا زانور» والی آریه وارد شدند و ارزا مس والی سابق هرات و برانس نام والی سابق پارت را که از طرف بسوس مقرر گردیده بودند با بعض همراهان شان در زنجیر کرده آوردند . درین ضمن (۳۲۹ - ۳۲۸ ق م) قوة الظهری بالغ بر نوزده هزارتن از یونان رسید (۱) . بعد اسکندر برای گرفتن انتقام از بسوس مجلسی از سرداران منعقد نموده او را محکوم قرار داد و به اکباتنه اش فرستاد تا کشته شود . در باکترا اسکندر خبر اطاعت فار اسمانس Pharasmanes شهزاده کهو راسمی ها (Chorasmians) یعنی خوارزمی ها را که بطرف شرقی کسپین زیست دارند شنید و از ورود سفارت دوستانه سیتی های جکسارتس اطلاع یافت(٢). شورش در سوگدیانه ، عاقبت سپی تامنیس: درین آوان خبر شورش جدید سوگدیانه باسكندر رسيد. او باز بطرف آمو رفت و در کنار آن اردوزد . اسکندر قسمتی از قشون را در باختر گذاشت تا اگر شورشی بعمل آید جلوگیری کرده باشد . مابقی لشکر را به پنج حصه تقسیم نموده اولی بریاست هفستیون ، دومی بفرماندهی بطلیموس ، سومی در تحت امر پردیکاس ، چارمی بسرداری سنوس و آرته بارنس و پنجمی در اداره خودش . قسمت چارگانه از سمت های مختلف حرکت کردند تا قلعه ها را محاصره و شورش ها را با اسلحه یا مذاکره رفع کنند. این قسمت ها بعد از آنکه تمام سغدیانه را طی کردند در پای دیوار مراکندا جمع شدند . هفستیون مامور گشت که مهاجرینی برای شهرهای سغدیانه که در اثر کشت و خون مقدونی ها نابود شده یا برده واز فروخته شده بودند ببرد . خود اسکندر با قوة الظهری که از مقدونیه رسیده بود درین موقع که اوائل بهار بود توانست که بمر گیانا Margianaبتازد. درین حوالی تنها يك مقام مستحكم (١) ص ٨ قلب آسيا . (٢) ص ٤٠ امپریالزمی مقدونی - ژوگی.
(٤٠١) باقی مانده بود که موسوم به پترا اوکسیانه (Petra Oxiana) که شاید سنگ بست امروزه باشد . آریمازس Arimazes رئیس آنجا که آذوقه دو ساله را در قلعه داشت از آن دفاع می کرد . ولی بالاخره این مقام هم بدست مقدونیان درآمد . مدافع دلیر آنرا با منسوبین و امرای معتبر او بامر اسکندر بدار زدند. اسکندر در جنوب شهر مرگیانا (مرو) دو حصار بنا کرد که در سرخس و مروچاق امروزی باشد . سپس بطرف مشرق بر گشته ببلخ آمد و در راه چار حصار نظامی دیگر بمیمنه ، اندخوی ، شبرغان و سرپل تاسیس نمود که از نقطه نظر عسکری اهمیت داشتند . بعد از آن از باکتریانه به مراکندا رجعت کرده با قشون خود که در پای دیوار مذکور جمع آمده بودند پیوست (١) . در خلال احوالی که اسکندر و قشونش داخل صفحات سغدیانه شهرهای شورش کرده را دوباره تابع می کردند و باینصورت تا بمر اکندا رسیدند ، سپی تا مینز در باکتریانه ظهور کرده بر ساخلوی زاری آسپه حمله آورد . قشون این شهر را «په ئی تون Peitton» اداره می کرد اما اسیر دست سپی تا مینز شد . کراتیروس با قوای زیادتری سپی تا مینز را مجبور بباز گشت نمود . درین موقع زمستان رسید کوانوس Coenos را در سغدیانه گذاشت و خرد به نو تا که آمد تا زمستان را در آنجا بگذراند. سپی تا مینز که نمی خواست یونانیان در مملکتش دمی بخوشی بگذرانند باز در باکتریانه ظهور کرد ، و با خود بتعداد سه هزار سوار سغدی، باختری، ماساژیتی را آورد درینجا باز باندازه فعالیت نشان داد که اسکندر را با ضطراب در انداخت اسکندر چون نمی توانست دستی بر سپی تا مینز بیابد غضب خود را بر معزول کردن آرته بازس والی باختریا نه فرونشاند برای عزل او چنین بهانه کرد که با سپی تا مینز همدستان است حالا نکه آرته بازس با نجر به زیادی (۱) ص ۸ و ۹ قلب آسیا .
(٤٠٢) که داشت در مقابل سپی تا مینز جانفشانی کرد اما چون حریفش استادتر بود گناهی نداشت. اسکندر امین تاس مقدونی Amyntas را بعوضش والی مقرر نموده کرا توس را نیز باوی همراه ساخت که باقشون زیادی در باکتریا نه زمستان را بسر برند. اینها مامور بودند که سپی تامینز را در صورتیکه ببا کتریا نه وارد شود دست گیر نمایند . این سرداران باقشون جنگی اسکندر وارد باکتریا نه شدند. سپی نامینز که آنی از فعالیت و پیشبر د مفکوره نجات وطن فراعت نداشت بر بیکائیگان حمله کرد جنگ سختی در گرفت. بعد از کشت و خون زیاد مقدونیان که عده شان خیلی زیاد تر بود غالب شدند علت این غلبه خیانت قوم ماساژیت بود. ماساژیتها که در حقیقت مردمان بی سروپا بوده نه شهر داشتند و نه جای سکونت در اثنای که آتش جنگ شعله ور گشت متحدین خود را غارت کردند و فراری شدند این صدمه سبب شکست سپی تا مینز شد ورنه با کاردانی که موصوف در جنگ داشت احتمال میرفت یونانیان را باز مضمحل کند. سپی تامینز نیز فرار کرد. وقتیکه ماساژیت ها شنیدند که سکندر بقصد ایشان حرکت کرده باشخص سپی تامینز نیز خیانت کرده او را سر بریدند و سرش را نزد اسکندر فرستادند تا از جنگ منصرف گردد. روایتی هم موجود است که میگویند سپی تامینز بدست زن خود کشته شد و زنش از شرم اینکه مباد شوهر دلاورش کشته دست دشمن شود باین عمل اقدام کرد زیرا احتمال نجات بکلی وجود نداشت. خلاصه این سردار نامی باکتریانه که اسکندر را درین قدر مدت لحظه آرام نگذاشت و اضطرابات او را در هر حمله زیاد میکرد آخر الامر روزهای واپسین زندگانی را چنین بپایان رسانید و مرگ خودرا از دست متحدین خود چشید. (٣٢٨-٣٢٧ قبل الميلاد). اسکندر اکثر حصه زمستان همان سال را در نوتا که گذرانده مصروف سنجش چاره های بود تا مردمان هر حصه ممالك مفتوحه را که متواتراً می شوریدند
(٤٠٣) و برای آزادی با یونانیان مجادله میکردند آرام سازد. از جمله کارهایش چنانچه گفتیم آرته بازس را معزول و امین تاس را عوض والی باختر مقرر نمود فرتا فرنس Phartaphernes پارتیایی مامور شد که رفته ستراپ یاعی تاپوری‌ها Tapuriaus و ماردی‌ها Mardiaus را دوباره بیاورد آتروپانس Atropates در میدیا بعوض اوکسیداتس Oxydates تقرر یافت که بقول ژو که همان حصهٔ مملکت نام او را تا امروز نگاهداشته (آتروپاتن Atropatene آذربائیجان) در بهار سال ٣٢٧ در اثنائیکه کراتیریوس، کاتانس Catanes و استانس Austanes را در پاری تاسن Paraetacene گرفت اسکندر نیز آخرین اغتشاشیون وطن خواه را که در سغدیانه و باکتریانه بمقابل سلطه اجانب کوشش داشته و خود را مستحکم کرده بودند اسیر نمود. از آن جمله دونفر از اشراف باختر که یکی از ایشان از رفقای قدیم بسوس و موسوم به اوگزیارتس Oxyartes بود نجات یافتند (١) این شخص اکسیارتس پدر رکسانه قشنگ بود. اسکندر و رکسانه: در سغدیانه کوهی بود که بنظر میآمد بر آن نمیتوان دست یافت. موقعیت این کوه را اکثر مؤلفین تاریخ قدیم تعیین نکرده اند بهر حال هر کس گمان میکرد این کوه از دست برد مقدونیان در امان خواهد بود ازینرو مردمان زیادی بانجا رفتند. اوکیارتس نیز که از نجبای درجه اول بوده و نمیخواست از اسکندر تمکین کند بازن و دخترانش درین کوه پناهید. تفصیل واقعهٔ جنگ قبلا بیان شد. مقدونی‌ها بر این کوه غالب شدند و اسرای زیادی گرفتند که در آن جمله دختر اکسیارتس موسوم به رکسانه نیز بود که از حیث وجاهت در میان تمام زنان نظیر نداشت. اسکندر عاشق او شد و با او ازدواج نمود. این بود که او کسیارتس چنانچه ذکر شد خود را با سکندر تسلیم نمود و بنابر اقتضای خویشی با احترام پذیرفته شد. سر آورل ستین گوید که رکسانه ١- ص ٤٠ امپریالزمی مقدونی.
( ٤٠٤ ) يا روشانه يارخشانه دختر اوکسيارتس يکی از نجبای باختر بواسطۀ حسن خارقۀ که داشت بيکی از قلاع سغديان فرستاده شد تا در آنجا محفوظ بماند درهنگام لشکرکشی‌های اسکندر بدست او افتاد وملکۀ اسکندر شد. شايد روشانه ازدرۀ روشان ( که بجوار شغنان است ) باشد و درشرق رسمی است که بعض زنان را باسم موطنش ياد ميکنند ( ١ ) تفصيل ازدواج اسکندر ورکسانه بدينقرار است : دريك ضيافتی که ازطرف يکی از والی‌ها بسليقۀ مردمان مشرق داده شده بود دختران زيادی نيز ازخانواده‌های درجه اول سغديان حضور داشتند رکسانه نيز در آن ميان بود. اين دختر از حيث زيبائی ولطافت مثل ومانند نداشت وبقدری دلربا بود که درميان آن همه دختران زيبا توجه تمام حضار را بخود جلب می‌کرد. اسکندر عاشق او شده بود. کنت کورس گويد « پادشاهی که زن داريوس ودختران اورا ديده بود که کسی در وجاهت جزرکسانه بايشان نمی‌رسيد ولی باوجود اين نسبت به آنها حسياتی جز محبت پدر باولاد نپروريده بود درينجا عاشق دختری شد که نه در عروقش خون شاهی جاری بودو نه از حيث مقام می‌توانست قرين آنها باشد. بزودی اسکندر بی پروا گفت لازم است مقدونی‌ها و بومی‌ها باهم مزاوجت کنند تا محفوظ گردند واين يگانه وسيله است برای اينکه مغلوبين شرمسارو فاتحين متکبر نباشند. بعد برای آنکه فکرخود را ترويج کند آشيل پهلوان داستانی يونان را که ازنياکان خود می‌دانست مثل آورده گفت مگر او يکی از اسراء را ازدواج نکرد. وبعد اسکندر ازشدت عشق درهمان محل امر کرد موافق عادات مقدونی نان بياورندوآنرا باشمشير بدو نيم کرده نيمی را خودش برداشت ونيم ديگر را بدرکسانه داد تاوثيقۀ زناشوئی آنان باشد. مقدونی‌ها را اين رفتار اسکندر خوش نيامد. زيرا در نظر آنان پسنديده نبود كه يك رئيس محلی پدروزن اسکندرگردد ولی چون ازو می‌ترسيدند هرآنچه از و سرميزد با سيمای (١) ص ٨٨٥ اثر موست ايشيا .
( ٤٠٥ ) کشاده تلقی میشد . (۱) عروسی اسکندر ورخسانه در باختر در بهار سال ۳۲۷ ق.م اتفاق افتاد . قتل کلیتوس: باینصورت بعد از دو سال، جنگ های سخت و خونین اسکندر درین صفحات با اشکالات زیاد بپایان رسید . این اشکالات تماماً از طرف مدافعین نی بلکه از طرف خود مقدونیان نیز روی میداد . قشون مقدونی اسکندر را واقعاً از روی وفاداری و عقیدت پیروی میکردند ، ولی تفکر شخصی او را بیشتر از پیشتر مجرد می ساخت . فیلوتاس و پارمن یو سرداران نامدار خود را بقتل رسانید و سلسلهٔ رابطهٔ رفقای او را منقطع ساخته رفت . در اثنای توقف در مراکند ا (سمرقند) واقعهٔ دیگری رخ داد که باز صحنه های دهشت آور سابق را بخاطرها زنده کرد . چه درین موضع ضیافتی روی داد که در آن ضیافت اسکندر بدست خود باز جنرال مهم و دوست عزیزی را بقتل میرساند . کلیتس Kleitus همین سردار بدبخت بود . کلیتس حیات اسکندر را در موقع جنگ گرانیکس نجات داد زیرا دست شمشیر گرفته سپی تری داتس Spittridates را که نزدیک بود کار اسکندر را بسازد قطع کرد . بعد از مرگ فیلوتاس کار عمده جنرالی رسالهٔ شاهی در بین هفسیتون Hephaestion و کلیتس تقسیم گردید. علاوه بران فامیل کلیتس با فلیپ رابطه داشته بنا براین ارتباط قدیمی خواهر کلیتس موسوم به لا نیکه Lanike دایه طفلی اسکندر انتخاب گردید . دو پسرش در جنگهای آسیائی هلاک شد . پس اگر شخصی در قطار اول خدمتگاران او می ایستاد یا امتیاز صحبت آزادانه با اسکندر داشت همانا کلیتس میبود . درام قتل کلیتس در بهار ۳۲۸ ق . م عملی شد. تفصیل واقعه اینکه : در مجلس شراب نوشی همه شراب زیاد نوشیدند . یکی از مدعوین اشعار پرانیکوس Pranicus یا پی نیرون Pieron را خواند که آن در قدح (۱) - ص ۱۷۳۸ و ۱۷۳۹ ایران باستان . (۱) - ص ۱۵۱ تاریخ یونان تالیف جورج گروت .
( ٤٠٦ ) سرکردگان مقدونی که در جنگی از خارجیها شکست خورده بودند ساخته شده بود . مقدونیان ازان مکدر شدند . و از خواننده بد گفتند . ولی اسکندر گفت که دوام بدهد . کلیتس که از همه زیاد تر مست شده بود آنرا توهین بزرگ دانسته برخاست وسخنان درشت گفته علاوه کرد، خونهای مقدونی است که ترا بزرگ ساخته که نمی خواهی پسر فلیپ باشی و خودرا پسر آمون میدانی ! اسکندر بغضب آمدوشور بالا گرفت . بزرگان داخل شدند تا هنگامه را فرونشانند . پلوتارك می نویسد که(۱) . کلیتس هنوز از اطاعت سر می پیچید و باز حمت زیاد بواسطة رفقایش از اطاق بیرون کشیده شد . ولی او دوباره باطاق ازدر دیگر داخل شده به بسیار بی حرمتی اشعار اندروماش یوری پید Euripides’s Andromache را خواندوقتیکه بیت ذیل را سرود : «افسوس ! در یونان چه احکام و چه چیزهای بد جریان دارد !» اسکندرنیزه یکی از سپاهیان را گرفت وخودرا درعقب پرده پنهان کرد . درموقعیکه کلیتس پیش می آمد با نیزه اورازد. كليتس بايك فرياد وناله افتاد . غضب شاه فوراً زائل شدوبخود آمد . وقتیکه رفقایش را دید که دور او جمع شده ساکتانه میدیدند نیزه را از جسم بیجان او کشیده میخواست در حلق خود فرو برد . نفری گارد دست اورا گرفت و او را يكجائى با طاقش بردند ! اسکندر تمام آنشب و روز را با گریه تلخ گذرا نید. تیاری سفر هند: در بهار سال ۳۲۷ ق م جنگهای دوساله اسکندر درولایات باکتر یانه و سوگدیانه بانجام رسید پس در فکر سفر هند شد، زیرا در موا قعیکه بدون جنگ می ماند کارهای را مر تکب می شد که نام او را برز مین می زد و نارضائی در قشون او تولید می گردید. اسکندر مجبور بود که همیشه قشون خودرا مشغول بدارد . ازطرف دیگر جاه طلبی های بی حد و حصر او نیز سبب حر کت او بطرف هند شد زیرا درافسانه های یونانی خوانده بود که هر کول و پاکوس پسران ۱ ـ ص ٥١ - ٥٢ سوانح اسكندر كبير تاليف پلوتارك .
(٤٠٧) ربۃ النوع بزرگ تاهند رفته اند . چون او خودرا نیز چنین نسبت میداد می بایست تا هند برود و این فکر او از طرف چاپلوسان اطرافش تقویت می یافت علت دیگری که او را بسوقیات هند وامیداشت همانا ثروت مبالغه آمیز هندوستان بود . بدینقرار اسکندر در صدد آمادگی حرکت بطرف هندشد . در باختر قسمی از عسکریان او که رضامند نبودندرخصت داد که برگردندوعوض شان ازجوانان آنسامان بتعداد سی هزار گرفت تادرجنگها با او همراه باشند (۱) . مقصدش این بود که از یکطرف عساکر بیکاره ونارضاخوش باشد وازاو دورشود وازطرف دیگر باگرفتن این قدر عسکر از اهالی باکتریانه وسغدیانه خودرا ازشورش های آیندهٔ این صفحات آرام نمود که دوسال کامل او را مصروف ساخته بود . در بهار ۳۲۷قم باعسکری که بالغ بریکصدوبیست هزار پیاده و پانزده هزار سوار میشد بقصد هندوستان عزیمت کرد . گمان غالب اینست که کم از کم هفتاد هزار ازین عسکر آسیائی بوده اند (۲) . اسکندر بطرف کوههای پاروپامیس روان شد وامین تاس را باده هزار پیاده و سه هزار و پنجصد سوار گذاشت که آن اطراف را با من واطاعت نگهدارد (۳) . عبور از هندوکش: اسکندر صفحهٔ باکتریانه را طی کرده دریای کوههای پاروپامیزادی رسید . درین نوبت از راه کوتل خاواک کوههای پاروپامیزادرا در مدت ده روز طی کردوداخل وادی شاداب کوهدامن شد،درینجاواردقلعهٔ نظامی شد که دوسال قبل آباد کرده بود . حاکم آنجا را که در ادارهٔ وتشكیلات خود بخوبی ازعهده نبرآمده بود معزول كرد وعوضش نیکانور Nikanor را گماشت (۱) ص ۳۵۱ هستورین هستری جلد چهارم . (۲) ص ۳۵۰ « « « « (۳) ص ١٦٦ تاریخ یونان مؤلفهٔ گروت وص ۵۸حملهٔ اسکندر کبیر برهند مولفهٔ مکرندل
( ٤٠٨ ) نفوس این شهر بواسطهٔ ساکنین جدید از هتا طق گرد و نواح پوره کرده شد وخلوی آنرا بواسطهٔ سربازان فرتوت که نمیتوانستند در سلسلهٔ قوای حمله آور او داخل باشند و طاقت مشقات حملات تازهٔ او را نداشتند قوی ساخت . موقعیت مهم اسکندریه که بر راههای سه گانهٔ حاکم بود تماماً مامون گردانیده شد. زیرا اسکندر بنابر عادت خود همیشه احتیاط میکرد . همچنین در منطقهٔ پاروپامیزادی وسائر نقاط واقع بین رامها و دریای کوفن Kophen یا کابل تیر پاسپس Tyriaspes را والی مقرر نمود . (۱) آمبهی شاه تکسیلا: در موقعیکه اسکندر از اسکندریه قفقاز بحرکت آمده بطرف نیسکایا می رفت با آمبهی Ambhi شاه تکسیلا ملاقی شد. موقعیت اصلی نیکایا بطور قطع معلوم نیست چه بعضی مانند پروفیسر ولسن و مکرندل آنرا در نواح بکرام می دانند و برخی چون و نسنت سمت آنرا در غرب جلال آباد فعلی بر راه کابل و هند تعیین می نمایند و بعضی هم هستند که آنرا با کابل یکی می دانند . در هنگام حملهٔ اسکندر آمبهی شاه تکسیلا Taxila که نزد یونانیان به اومفس Omphis یا بنام ولایتش تاکسیل Taxiles معروف است ، بيك موقعیت حربی خطرناکی دچار بود زیرا از یکطرف با سلطنت قوی پاروس در آن طرف دریای جلم در جنگ بود و از طرف دیگر با مملکت کوهستانی و همسایهٔ خود آبهی سار . (Abhisara) زدوخورد داشت خودش میدانست که موقعیت او درین جنگ ها ممکن نیست پایدار بماند زیر اسلطنت قوی پاروس هر طوری بود بر او غالب می آمد لذا کسان اسکندر را که از طرف ارباب خود برای دعوت اطاعت مردمان آنسمت ها رفته بودند امداد غیبی تصور کرده برای دفع این دشمنان سفارتی نزد اسکندر فرستاد، ورود مقدونیان را در اوندUnd (اودا بهانده Udabhanda) منتظر شد ، (۲) ولی اکثر مورخین می نویسند که آمبهی خودش نزد اسکندر (۱) ص ٥٢ - ٥٣ تاریخ هند مولفه و نسنت سمت، وص ٥٨ حمله اسکندر کبیر بر هندمولفه مکرندل (۲) ص ١٠ رهنمای تکسیلا مولفة سرجوهن مارسل
(٤٠٩) آمد و در شهر نیکائیا باوی ملاقی شد، این شهزاده با اقتدار هندی بیست و پنج فیل را بطور تحفه به اسکندر تقدیم نمود، اتفاق و دوستی این راجه هندی برای اسکندر خیلی قیمت دار بود "١" . اسکندر در نیکائیا - پردیکاس و هفستیون: اسکندر در آن زمانیکه در نیکائیا بود اطلاع یافت که قبائل کوهستانی کنر ،اسمار، باجور، و سوات و دیگر مناطق سرحدی افغانستان در قلعه های کوهی زندگی کرده به هیچکس سر اطاعت فرو نمی آرند، اسکندر در صدد فتوحات این کوهستانها شده قشون خود را بدوحصه منقسم ساخت، حصۀ را در تحت قیادت هفستیون Hephaestion و پردیکاس Perdikkas که بزرگترین روسای مقدونیه بودند مقرر نمود که براھنمائی شهزاده تکسیلا بطرف منطقه پوکی لا و تیس Peukelaotis که واضحاً قدری دور از ملتقای رود کابل و اندس است فرستاد و امر نمود که در خلال توقف خود ها در آنجاروی دریاسند یا اندوس پلی بسازند تا در عبور عسکر او بطرف هند معطلی رخ ندهد ،و درعین زمان تمام مخالفین آنصفحات را باطاعت درآورند. ھفستیون و پردیکاس براھنمائی آمبهی به آنسوب عزیمت کرده رود کابل را تعقیب نمودند ، غالباً از بین درۀ خیبر گذشته بصفحات اندوس واصل شدند . شهزادهٔ منطقۀ پو کیلاو تیس موسوم به استس Astes اسیر گردید و در همان شهری که خود را محصور ساخته بود بقتل رسانیده شد. جدال با این شهزاده دلیر (بقول آریان) هفستیون را مجبور کرد که سی روز کامل آنجا را در محاصره بگیرد "٢". حرکت اسکندر: گفتیم اسکندر با نیم عسکر دیگر که در نیکائیا با هفستیون و پردیکاس قسمت کرده بود عزم نمود قبائل اسپاسی Aspasii ، گورائی Guraei (١)_ص ١٦٦ تاریخ قدیم هند مولفه ونسنت سمت . (٢)_ص ١٦٧ تاریخ قدیم هند مولفه و نسنت سمت .
(٤١٠) و اساکنی را که در نشیب های جنوب هندوکش مو قعیت های سعبی داشتند مطیع بسازد. اسکندر برای گرفتن مناطق اسپاسی ها و اسوا کاها و غیره که عبارت از مردم لغمان و کنر کنونی باشد کنار رود خانۀ کهوئیس Khoeas (کنر) را گرفته بالارفت تا به بلندی هائی که نشیب تند داشت رسید و با زحمت از رود بگذشت. اگر چه از شرح عملیاتی که اسکندر در سواحل این رود خانه انجام داد اطلاعاتی در دست نیست ولی اینقدر معلوم است که اهالی وطن پرست این سرزمین تا مسافۀ زیادی او را در وادی پر نفوس در پای کنر مصروف داشته اند. چون اسکندر باین مناطق واصل شد در جنگی که در پای دیوار اول این صفحه نمود دریافت که با چه اشکالی برخورده. اهالی دلیرانه از شهر خود دفاع میکردند و این دفاع باندازۀ سخت بود که اسکندر صدمات زیاد دید و مخصوصاً خودش زخمی بشانه برداشت. بطلیموس پسر لاگوس Lagos و لئوناتوس Leonnatos هم مجروح شدند (۱) اسکندر ازین طرز مدافعۀ افغانان بعصبیت درآمد و امر داد که تمام اسیرانی را که از مدافعین دلاور این مناطق بدست آورده بودند از ته تیغ بکشند. و چون دید که شهر بآسانی فتح نمیشود لذا دور آن گردیده اطراف آنرا از نظر گذرانید و جایهای ضعیف استحکام را پیدا کرد و شروع بجنگ نمود. اهالی مردانه جنگیدند و اسکندر بعد از يك محاربه خونین برایشان غالب آمد اهالی شهر را ترك داده فرار کردند و مقدونیان ایشانرا دنبال نموده بواسطۀ زخمی که اسکندر از دست دلیران این شهر برداشته بود هر که بدست شان آمد کشتند و از هیچگونه بیرحمی دریغ نکردند. اسکندر نیز برای فرونشاندن غیظی که از مقاومت مردم آنشهر داشت امرداد که آنرا از بیخ و بن بر کنند. بعد از ان اسکندر بشهر اندراك Andraque رفت و شهر مذکور را بدون جنگ گرفت و کراتیروس قوماندان معتمد خود را با عسکر کافی درینجا گذاشت (١) ص ٦١ کتاب حملۀ اسکندر کبیر بهند تا لیف مکرندل.
(٤١١) تا سائر قبائل وادی کنر را مغلوب نماید ، خودش بقصد امیر اسپی سی ها بطرف رود سوآست Soaste حرکت کرد و روز دوم خود را بپای دیوار شهر رسانید . این شهر غالباً پایتخت اسپی سی ها بوده ، آریان گوید: زمانیکه اهالی از آمدن اسکندر شنیدند شهر خویش را آتش زدند و در کوهها فرار کردند و قطعات قشون اسکندر آنها را تا به کوهها تعقیب نمود. پس معلوم میشود که این شهر در يك سطح نسبتاً همواری بر دامن کوه واقع بوده امیل تر نکلر جرمنی این همواری را عبارت از سطح هموار لغمان میداند زیرا در خبر آریان چنین تعقیب شده که اسکندر کوهها را عبور نموده بشهری رسید پس معلوم میشود که در هنگام تعقیب قبائل این مناطق باید بشمال لغمان آمده وسلسله کوهی که درة الینگار را از درۀ کنر مجزی می سازد طی نموده باشد (١). مقدونیها درین تعقیب چون از دست اهالی زحمت بیشمار دیدند کشتار زیاد کردند، درین اثنا در جنگ تن به تنی که در بین بطلیموس وامیر این طائفه واقع گردید رئیس مذکور کشته شد . از ان پس مقدونیها از راه کوهها غالباً از راه اسمار و کوههای هند وراج به باجور وجندول به قریۀ که مورخین یونانی آنرا آری گائون Arigaaon گفته اند فرود آمدند . درینوقت کراتیروس که کار خودرا انجام داده بو د غالباً از راه سر کانی و کوه چمر کند و نوا گشی باسکندر ملحق شد . علاقه های متصله بهم که عبارت از پشات، جندول و نوا گشی باشد بسیار سر سبز و معمور است . لذا گمان غالب همین است که محاربۀ دومین با اسپی سی ها در یکی ازین علاقه ها بوقوع پیوسته باشد . مورخین یونانی می گویند که اسکندر درین جنگ ٤٠٠٠٠ اسیر و ٢٣٠٠٠٠ گاو را بغنیمت گرفت. چون این گاوها خوب و کلان بود اسکندر امر داد که چندر أس ازان را نگهدارند تا بعدها بمقدونیه فرستاده شود(٢) (١) کتاب افغانستان قسمت دوم مولفۀ امیل ترنکلر. (٢) ص ١٥٤ سالنامه کابل ١٣١٤ .
(٤١٢) جنگ با اساکی نوئی: سپس اسکندر متوجه قوم زبر دست دیگری موسوم به اساکینوئی Assakenoi شد. پادشاه مقدونی از خاک گوره ئن ها Gureens عبور کرده و از رود کوری Gauri با مشقات زیاد بگذشت. رودخانه کوری سنسکرت با دریای گوراثیوس Guraios مقدونی و پنجکوره Panjkora یکی است که از کوهستانهای «در» Dir سرچشمه گرفته از طرف شرق با جور عبور و بدریای صوات ملحق میشود که این دریای موخرالذکر در دره های تنگ و عمیق صعب العبور بطرف وادی پشاور جریان میکند. حمله بر منطقه مردمان قوی اساکینوئی بهمان راه گوراثیوس یا پنجکوره شروع شد که هیچ جائی جز صوات شده نمیتواند. و از دیریست که از طرف علما شناخته شده است، برای نشان دادن تعداد قوة ملی و حجم منطقة که بواسطه آن اشغال شده بود، آنچه آریان از لشکر گیری اساکینوئی برای جلوگیری از پیش قدمی او گفته کافی است. این لشکر بطور مجموعی عبارت بود از دو هزار سوار و زیاد از سی هزار پیاده و سی فیل. این لشکریان مناسب ندیدند که در دشت جنگ کنند لذا بهتر دانستند که بشهر های خود رفته دفاع نمایند. منطقة که اساکینوئی ها در آن بسر می بردند وسیع و از طرف راست تا رودخانه اندوس میرسید. و علاوه بر تمام سوات شامل مناطق بنیر و وادی های که بشمال بنیر واقع است می باشد. چون این ساحه خیلی بزرگ است موقعیت صحیح جایهای را که اسکندر محاصره و تسخیر کرده ممکن نیست تعیین کرد. درست است که در زمان قدیم مانند امروز راه مستقیمی که اهمیت داشته باید همان بوده باشد که از پنجکوره شروع شده از بین تالش Talash و از بالای کوتل سهل العبور کاتگالا Katgala گذشته بوادی وسیع نادر بای صوات میرسد که از روی تحقیقات «آورل ستین» از نقطة نظر فن محاربه مهم بوده و اکنون نیز بواسطة قلعة چاکدره Chakdara محافظه میشود ملاحظات جغرافی نشان میدهد چندین شهر مستحکم را که اسکندر محاصره و تسخیر نمود
(٤١٣) غالباً در وادی سوات بوده ، زیرا این منطقه همیشه حصۀ شاداب و پر نفوس این ساحه بوده و می باشد . اسکندر بطرف پایتخت ایشان مساگا Massaga که کلانترین شهر ها در آن قسمت بود رفت . موقعیت مساگا چنانیکه قبلاً هم اشاره شد معلوم نیست . از اشاره که در نوشته های آریان راجع بسردار «اساکینونی» ها موسوم به اساکی نوس Assakenos شده است می برآید که مساگا مرکز بوده ، متأسفانه که نه آریان از موقعیت شهر سخن رانده و نه نوشته های سائرین مانند کورتیوس تذکری درین زمینه دارد. «آورل ستین» موقعیت شهر «مساگا» را در سوات سفلی تخمین می کند و می گوید که این شهر باید مانند امروز دارای زمین وسیع و حاصلخیزی بوده باشد که به آسانی از آن بيك سلسله راههای که بوادی کشادۀ پشاور یا گندها را میرفت رسیده میشد و بایستی اهمیت عسکری و اقتصادی آن زیاد بوده باشد . ولی می گوید که موقعیت حقیقی مساگا عجالتاً ممکن شده نمی تواند . در هنگامیکه اسکندر بطرف شهر مساگا پیش می آمد قشون مسلحی از پنجاب بتعداد ٧٥ هزار نفر بكمك اهالی رسید و بر اسکندر حمله نمود . اسکندر و عسکرش در اثر این حمله عقب نشستند متأسفانه که این جنگ آوران درین وقت از خوشی غلبه بر مقدونی صف های خود را رها کرده بطور غیر منتظم بحمله دوام دادند . اسکندر چون عدم انتظام را دید حمله آورد و آنها را شکست داد. ایشان بشهر درآمدند و اسکندر آنرا زیر محاصره گرفت ، چار روز اهالی دلیرانه از شهر خود دفاع کردند مقدونیان چندین حملۀ شدید کردند و منجنیق های قلعه کوبی را استعمال نمودند تا به فتح شهر فائق آمدند و علت عمدۀ غلبه مقدونیها کشته شدن سردار مدافعین بود . اهالی درخواست صلح کردند . اسکندر که از جنگ ایشان دلخوش نبود قبول کرد و شرط گذاشت که ساخلوی شهر باید داخل قشون او شوند ، آنها با اسلحه بیرون آمده بر بلندی در مقابل مقدونی ها جای گرفتند
(٤١٤) و میخواستند که شبانه فرار کنند تا مجبور نشوند شمشیر بر روی هموطنان خود بکشند . اسکندر در تاریکی امر کرد که ایشان را محاصره کنند و تا آخرین شانرا از دم شمشیر بگذرانند سپاهیان مذکور که بدعهدی اسکندر را دیدند مربعی تشکیل کرده جنگیدند و بسی از یونانیان را بکشتند تا کشته شدند . جنگ بازیرا :سپس اسکندر کوئنی نوس Koinos را به ( بازیرا » Bazira فرستاد. توقع می کرد که اهالی آن وقتیکه از تسخیر مساگا شنیدند تسلیم خواهند شد اتالوس Attalos را به اوره Ora شهر دیگری فرستاده هدایت داد که شهر را تا آمدن او محاصره کنند. قشون اوره در تحت ادارة الکیتاس مقابله کرد ولی قوای اندک ایشان در مقابل مقدونیان تاب نیاورد و شهر تسخیر گردید. اما شهر «بازیرا» باین سهولت بدست مقدونیان نیفتاد زیر امردم «بازیرا» بموقعیت مستحکم خود اعتماد داشتند چونکه موضع خیلی بلند وازهر جهت مستحکم ومضبوط می نمود . اسکندر وقتیکه برین امر آگاهی یافت بطرف «بازیرا» روان شد . اما همینکه فهمید بعضی از مردمان همچوار بطور خفیہ میخواهند داخل شهر «اوره» شوند عنان عزیمت به آن طرف گردانید. کوئنی نوس را هدایت داده شد که در مقابل مردمان «بازیرا» استحکام قوی بگیرد وطوری سررشته ببیند که اهالی بزمین های خود نرسند وقسمتی از قشون خود را بنزد اسکندر بفرستد و قتیکه اهالی ازین مسئله آگهی یافتند که کوئنی نوس با قسمت بزرگتر قشون خود جدا شده رفت بقصد مقدونی های باقی مانده فرود آمدند . بعد از يك جنگ مختصری پنجصد نفر از ایشان کشته شد و زیاد از هفتاد تن اسیر افتاد مابقی بشهر حصاری شدند . درین هنگام خبر فتح «اوره» بدست اسکندر انتشار یافت واهالی را مضطرب ساخت زیرا میدانستند که اسکندر باین سمت می آید و قوای کوچک ایشان در مقابل او ایستادگی نخواهد توانست . ازینقرار در پایان شب شهر را ترك كردند و رفتند. از نقطه نظر تپوگرافی ظاهرست که اسکندر بعد از تسخیر سوات سفلی مجبور بود که توجه خود را باین مقام مستحکم
(٤١٥) بری کوت نیز معطوف کند زیرا این مقام بر راه بزرگ طبیعی واقع شده که از بالا تا وادی سوات سفلی می‌رفت. «آورل ستین» که شخصاً در ین مناطق مطالعات عمیق نموده موضع «باز یرا» را بر خرابه‌های باقیمانده استحکام قدیمی بر کوه بر کوت Birkot تعیین می‌کند ، و می‌نویسد که کوه بر کوت عیناً مطابق ایضاحات آربین است زیرا او گفته که مقامی «خیلی بلند و از هر طرف مستحکم و مضبوط بود» پس بآسانی گفته می‌توانیم که مردم این شهر چرا بعد از فتح مسا گا به کونتی نوس سردار اسکندر تسلیم نشد (۱) و اسکندر پیشرفت فوری نتوانست. فتح اورنوس: بعد از آنکه شهر «اوره» فتح شد اهالی «بازیرا » چاره جز تخلیه شهر ندیده و بطرف قلعه اورنوس Aornos که در قله کوهی واقع بود پناه بردند. اسکندر نیز به آن طرف حرکت کرد. موقع این کوه بقدری مستحکم بود که می‌گفتند «هرکول» پهلوان داستانی یونان هم نتوانست آنرا تسخیر کند. اسکندر چون این قلعه را دید که از هر طرف نشیب‌های تند داشت و مانند منار سر به آسمان کشیده بود در فکر فرورفت که چگونه آنرا تصرف خواهد کرد. موقعیت این شهر را میجرابوت Major Abbot در مجله ایشياتك سوسایتی بنگال (۲) نوشته و کوشش کرده که خط سیر و عملیات اسکندر را از اسکندریه قفقاز تعقیب نموده تا بکوه اورنوس برساند. مشار الیه قرار توضیحات آریان اورنوس را کوه مهابن Mont Mahabunn می‌داند که نزديك ساحل راست اندوس (بعرض ٣٤ درجه و ٢٠ دقیقه) و شصت میل بالاتر از ملتقی روداندوس و رود کابل می‌باشد. اما این موقعیت با توضیحات کرتیوس که اورنوس را «بامتا» Meta منطبق دانسته برابر نمی‌آید زیرا اندوس برپای این کوه چپه می‌زند (۳) جورج گروت موقعیت آنرا (۱) ص ٤٦ خط سیر اسکندر تا اندوس مولفه آورل ستین (۲) - نمره ٤ سال ١٨٥٤ (۳) - ص ١٦٧ تاریخ یونان مولفه گروت.
(٤١٦) در بین منطقه واقع بین گذشته آریان و کرتیوس میداند اما جایش را تعیین نمیکند پترسن گوید : اورنوس بمعنی «بی پرنده » است و شاید تحریف کلمۀ سنسکریت اوا رانا Avarana بمعنی قلعه باشد و سی میل بالا تر از محلی واقع است که دریای کابل و سند یکجا میشود (١) . راجع بموقعیت «اورنوس » پروفیسرو لسن در کتاب آریانا آنتیکوا چنین مینویسد : بعد از آن اسکندر به ایمبولیما Embolima که شهری بود نز ديك اورنوس رسید . کورت M.Curt درباره موقعیت این شهر پیشنهاد میکند که شاید شهر امبر Ambar باشد که بساحل چپ دریای اندوس واقع است، و یا اینکه شهر امب Amb باشد که کمی بالاتر از شهر مذکور وقوع دارد . این نظریات خواه صحیح باشد یا نباشد این قدر معلوم و مبرهن است که اقدامات اخیره اسکندر پیش از عبور از دریای اندوس در منطقه صورت گرفت که بین در یا ی پنجکوره ودریای قبل الذکر افتاده است . معلومات واکتشافات اروپائیها در بارۀ مناطقی که از طرف مهمند ها ویوسف زائی ها اشغال شده آنقدر کم میباشد که ممکن نیست بگوئیم بقایای شهرهائی که آرین از آنها نام برده و در آثار خویش ذکری از آن نموده است وجود دارند یا خیر . معلوماتی که از طرف کورت درین زمینه تهیه شده ما را خیلی ممنون ساخته است چه از راپورهای بومی که بدست آمده و از مساعی شخصی چیزی نمیتوان استفاده کرد . بهرکیف تقریباً هرچه درین باره میدانیم از مورخ مذکورست . قرار اطلاعاتی که باو رسیده است در ولایت بثیر Buner شهری بنام اوورا Oora وجود دارد و علاوتاً يك تعداد لاشه ها و کوههای مرتفع موجود است که وضع آنها شباهتی زیاد با کیفیت جغرافی اورنوس داشته وکم و بیش با موقعیت (١) - ص ٤٤٣ ١ تاریخ عمومی دنیا فصل ٤٦ مولفۀ پتر سن.
(٤١٧) آن مشابهت بهم میرساند. بهر کیف تقریباً محقق است که اورنوس اسم خاصی نبوده میدانیم که مقدونیها با تعداد زیادی از کوههای قلعه‌دار و مستحکم مواجه گردیدند که نام مذکور را به آن داده و اصطلاح فوق‌الذکر را بر آن اطلاق نمودند. مثلاً یکی از بنها در باکتر بانا بود که اسکندر وقت مارش از دراپکا آنرا گرفت. تشریح این مسئله چندان مشکل نیست اورنوس قراریکه قبلاً تذکار یافت اسم خاص نبوده و صرف صورت و شکل یونانی اصطلاح سنسکریت است. این اصطلاح عبارت «آوه را Awara» یا «اوه ره نه» Awarana میباشد که معنی آن مانند کلمۀ Awur با قراریکه یوریی‌ها مینویسند اور Ore است. این کلمه سیلابه‌ایست که اخیر نام يك حصۀ بیشتر شهرهای آریانا را تشکیل میدهد، مانند «ربجور Rajore» بیجور Bajore است که اگر بصورت بسیار صحیح نوشته شود راجور Rajawur و باجور Bajawur میگردد ازینرو اورنوس جز «يك سد چوبی محاط» که بر یکی از کوه‌بچه‌های مستقل و جداگانه و وصول به آن متضمن زحمت و اشکال باشد نبوده (۱). این سد را اسکندر بقیادت و آمریت هندیها سیسی کوتس Sisicottus یا بهتر گفته شود سیسی کوپتس Sisicoptus که در آن روح کلمۀ سیسی‌گپتا Sisi-gupta مشاهده میشود که مانند و شبیه کلمۀ چند را گپتا است و بمعنی «چیزی که مهتاب آنرا حفاظت کند» است گذاشته بود (٢). بهر حال هر چه باشد اینقدر هست که موضعی مستحکمی در منطقۀ سرحد شرقی آریانا بوده که اسکندر آنرا با بسیار سختی اشغال نمود. تفصیل واقعه اینکه: (١) این مسئله مغایر نظریۀ «تروال» دربارۀ ریشۀ کلمۀ مذکور نیست. تروال گوید: «معلوم میشود که نام محلی آنرا یونانیها قرار عادت دیرین خود تحریف نموده و از آن اورنوس ساخته‌اند که ارتفاع زیاد موضع مذکور از آن معلوم شده و جائی را نشان میدهد که بنا بر بلندی زیاد پرنده نمیتواند از فراز آن بگذرد» (تاریخ یونان جلد ٧ صفحۀ ٨). (٢) فصل سوم آریانا انتیگوا مولفه ولسن.
(٤١٨) زمانیکه اسکندر در فکر تسخیر آن بود پیر مردی با دو پسرش نزد او آمده طلب پاداش کرد تاره کوه را بایشان نشان بدهد . اسکندر در حال وعده داد و گفت هشتاد تالان باو بدهند و یکی از پسرهای او را بقسم گر و نگاهداشت و مولی نوس Mullinus منشی خود را امر داد که با عسکر سبک اسلحه مقدونی از بیراهه بالاروند و دشمن را اغفال کنند. پای کوه مذکور وسیع است ولی هر چه بالا تر میشود باریکتر میگردد . از یک طرف آن رود سند میگذرد و در طرف دیگر دره های وحشت آور دارد . اسکندر برای اینکه یورش کرده بتواند لازم دید دره ها را پر کنند بنابران امر کرد از جنگلهای آن اطراف درختان را قطع کنند و در آنجا بیندازند و باینصورت هفت روز کامل این کار طول کشید . چون ازین کار فراغت حاصل شد امر بیورش داده شد اسکندر و لشکر باق حمله سختی نمودند . بسیاری از مقدونیها پرت شده برودخانه سند افتادند و هلاک شدند . چون مقدونیها دیگر بالا رفته نتوانستند قلعه نشینان سنگ های بزرگ را برایشان غلطانیدند و ایشانرا عقب راندند دو نفر از سرداران اسکندر که ببالای قلعه رسیده بودند در جنگ کشته شدند. مدافعه موثرانه اهل قلعه اسکندر را ناکام ساخت . آنگاه امر داد که عقب نشینی کنند و دست از حمله بردارند اسکندر با وجود یکه ناکام و مایوس شده بود اما باز هم نمیخواست مایوسی خود را اظهار دارد و چنان وانمود میکرد که در فکر گرفتن آنست و پلان می سنجد . کوه نشینان که هنوز دشمن را در پای کوه متوقف میدیدند تصمیم به تخلیه کوه کردند «کنت کورس» میگوید که مدت دو روز چنین وانمود کردند که از فتح خود غرق شادی هستند زیرا آواز دهل در تمام شب شنیده میشد شب سوم خاموشی قلعه را فرا گرفت ولی آتشهای زیاد روشن شد . اسکندر «بالا کروس Bajacrus را فرستاد که خبر بگیرد. «بالا کروس» رفته خبر آورد که مردمان کوه را تخلیه میکنند و فرار می نمایند . اسکندر چون از فرار آنها خبر شد فرمان داد که تمام سپاهیان
(٤١٩) او نعره بکشند. آنها چنین کردند و این صدا سبب وحشت فراریان شد اکثر شان لغزیدند و هلاك شدند و بعضی زخمی گردید. پس از ان اسکندر امر کرد قله کوه را بگیرند و بشکرانه این کامیابی که از ترس بی موقع کوه نشینان حاصل شده بود امر کرد مذبحی برای مینروا (رب النوع جنگ و عقل) و نیز برای ربة النوع فتح بسازند. اسکندر «سیسی کی توس Sicicostus را در آنجا مقرر کرد و خود از آنجا بیرون رفت. این بود شرح فتحی که مورخین یونانی آنرا با افتخار می نویسند. اهالی «اورنوس» که نخواستند تابع و محکوم اسکندر شوند به علاقه «ابساره» یعنی منطقه چناب و جیلم عقب نشستند. در عین حال پوکلا ئوتیس Peukelaotis ) هشت نفر که هفده میل بطرف شمال غرب پشاور است ) نیز مطیع گردانیده شد. و نی کانور Nicanor مقدونی حکمران مملکت غرب اندوس مقرر شد (۱) (۱) ص ۱۳ امپریل گریتر آف اندیا.
اسکندر در هند مراجعت از اور نوس : بعد از تسخیر اور نوس اسکندر يك مارش قهقرائی اختیار نمود یعنی دوباره از ساحل دریای اندوس به منطقۀ اسا کینوئی داخل شد زیرا ایشان در هنگام مصروفیتهای او در «اورنوس» علم مخالفت بر افراشته بودند. قراریکه قبلا نیز دیدیم «ماساگناه» از شهرهای بزرگ اسا کینوئی بود. در یقموقع اسکندر بمقابل اهالی ( ديرتا ( Dyrta شتافت که ولمن آنرا دیهر Dyhr میدانند که شهریست بفاصلۀ زیاد از اندوس. اسکندر بعد از آنکه فیل های زها مداران اسا کنی را در جنگل های که قریب دریا بود گرفت . قرب وجوار شهر مذکور را ترك نمود بعد از آن بطرف پلی که افسران او در حین اشغال ( پش کلاواتی) ساخته بودند عزیمت نمود . شهر نیسا : میگویند که اسکندر برسر راه خویش بطرف پل مذکور داخل منطقۀ ولایت مذکور شد که بین دریای اندوس ورود «کوفن» وقوع داشت واكنون آنر اولایت «چمله» Chumla میگویند و به شهر نیسا Nysa يانسا Nyssa موسوم بود که با کوس Bacchus آله شراب وفاتح هند آنرا بنانهاده بود. درین شهر بود که اکو فیس Acuphis رئیس نیسائیها قریب کوه میروس Mont Meros با سکندر مذاکره نموده و از و خواهش کرد که برای خاطر بیکوس آزادی شانرا محترم دارد. اسکندر قبول كرد و بايك يك دسته از عساکر سواره و پیادۀ خود برقلۀ میروس برآمد . یونانیها درینجا با حمایل های پیچک خود را تزئین نموده و تاجهای ازان بسر خود زدند و برای بیکوس قربانی ها کردند پیچک گیاه خاص این منطقه بود و در جای دیگر یافته نمیشد .
(٤٢١) ازینرو شهر نیسا باید بغرب دریای اندوس بالای اتك وقوع داشته باشد و یا اینکه از ان دور نباشد. عبور از اندوس، و رود به تکسیلا: اسكندر بعد از ان بطرف رود اندوس روان شده و از راه جحله و نو شهره با اقواجی که در تحت قیادت هفسیتون و پردیکاس بود ملحق شد. اسکندر ایشانرا در نزديك اوهند Ohind یافت که قرار هدایت او پلی برای عبور عسکر روی دریا بسته بودند. اسکندر با تمام قوای خود ازان بگذشت و داخل ولایت تکسیلا Taxila شد. شهر تکشاسیلا Takshasila قریب ده میل بطرف شمال غرب راول پندی امروزه (در قرن چارم قبل از میلاد) وقوع داشت. این شهر از زمانهای قدیم در بین شهرهای هند مرکز بزرگ علمی بود در سال ۳۲۷ ق.م مرکز را جائی شد که قلمرو او در بین رود سند و معاون آن جيلم (ويتاستا Vitasta قديم وهیداسپس Hydaspes یونانی) واقع بود. مانند راولپندی امروزه تکشاسیلا در وازه بزرگ هند را از طرف شمال غرب محافظه میکرد. این شهر اولین شهر بزرگ هندی بود که در آن تجار از وادی کابل آمده اندوس را در جوار اتك عبور می نمودند و بعد از سه روز سفر از دریا به آنجا میرسیدند. حکمران آن در میان شاهان پنجاب اولین کسی بود که از خطر آمدن فلات مرتفع افغانستان و واقعاتی که در بین این دیوارهای کوههای بلند رخ میداد خبر مییافت (۱). عبور اسکندر از رود اندوس در فروری سال ۳۲۶ ق.م اتفاق افتاد (۲) موضعی که سرداران او پل بسته بودند عبارت از اتك فعلی یا جائی در جوار آن بوده، قبلا نیز تذکار نمودیم که در هنگام حملۀ اسکندر آمبهی Ambhi شاه (۱) ص ٣٤٥ كمبرج هسټری آف اندیا جلد اول. (۲) ص ٥٩ اکسفورد هستری آف اندیا.
(٤٢٢) حکمر ما بود که یونانیان اورا اومفیس Omphis یا بنام ولایت او تکسیل می نامیدند. مشارالیه از یکطرف با سلطنت قوی پاروس و از طرف دیگر با آریائی‌های ابهی ساره در جنگ بود. آمبهی در نیکائیا آمده از اسکندر کمک طلبید و او را برفتن هندوستان تشویق داد. درین وقت آمبهی در «اوند» شخصاً عسکر بان خود را از تکسیلا رهنمائی کرده تا ایشانرا بر حسب وعده که داده بود باسکندر تقدیم کند. اسکندر همراهی اورا با خوشی تلقی کرد و پنجهزار مرد جنگی را که آمبهی در جنگ پاروس تقدیم او کرد پذیرفت (۱) ودعوت های او را قبول نمود. در مقابل اینقدر مساعدات دوباره آمبهی را بجای او مقرر داشت. آمبهی که پادشاه تکسیلا گفته میشد باینصورت ستراب اسکندر در تکسیلا گردید. اسکندر و پوروس : اسکندر از ولایت تا کسیلا بطرف قسمت علیای دریای «هیداسپس» روان شد. در میان راجه‌های هند آنکه با یونانیان بنای محاربه را گذاشت پوروس راجه پنجاب بود و در آن زمان سلطنت بزرگی داشت. مشارالیه میخواست بولایات همجوار نیز نفوذ نموده آنهارا زیر سلطه بیارد. ازینرو شاه آمبهی باوی از در مخالفت پیش آمد و بالاخره چون وسع خود را نمی‌دید باسکندر پناهید. اسکندر در ماه می ٣٢٦ ق. م بکنار دریای جهلم رسید و در ماه جولائی جنگ را با پوروس شروع کرد (٢) اسکندر در موقع باران با کمال خفا از دریا بگذشت. پسر پوروس خبر یافته با دو هزار عسکر خواست ازو جلوگیری کند ولی کشته شد در این اثنا پوروس با مداد رسید. جنگ شد و بعد از جنگ مقدونیان غالب آمدند. خود پوروس بدست اسکندر اسیر افتاد گویند چون ازو پرسید که اکنون چطور باتو رفتار کنم؟ او گفت طوری که در خور پادشاهان باشد اسکندر ممالک او را باوپس داد و او را در جملهٔ دوستان خود شمرد. (۱) ص ۱۰ رهنمای تکسیلا مولفه سر جوهن مار شل. (۲) ص ١٥٥ سالنامه ١٣١٤
بازگشت اسکندر اعلام باز گشت ' مراجعت اسکندر : بعد از آن اسکندر تا ستلج پیشرفت کرد و درین اثنا قومی که با او مقاتله نموده مورد قتل عام قرار گرفت چنانچه بعد از عبور از دریای راوی در يك مقام هفده هزار هندی را بکشت و هفتاد هزار نفر از ایشانرا اسیر کرد ( ۱ ) . فوج اسکندر در کنار دریای « بیاس » که نام یونانی آن «هایفاسیس» Hyphasis است از بس جنگیده و راه رفته بودند دیگر تاب نداشتند و از پیشرفت مزید سر باز زدند و قطعاً پیش نرفتند . اسکندر بغضب شده سه روز از خیمۀ خود بیرون نگردید ولی عاقبت فرمان معاودت داد . در وقت مراجعت اسکندر قشون خود را بسه حصه منقسم نمود . دستۀ را با کراتیورس مقرر داشت که همراه مریض ها از راه قندهار و سیستان عازم شود . نیار کس Nearchus را با دوازده هزار سپاهی و دو هزار ملاح مامور کرد که با بحریۀ او که عبارت از یکصد کشتی بود از راه دریا برگردد . خودش با حصهٔ باقی عسکر خود بسواحل اندوس حرکت نمود . در نزديك ملتان مردم مقاتلهٔ شدید کردند و اسکندر زخم شدیدی برداشت . مقدونیها بانتقام زخمی شدن اسکندر زن ومرد پیر وبرنا همه را از تیغ کشیدند . همچنان در وادی سفلی دریای اندس در حدود هشتاد هزار نفر بقتل رسانیده شد . بالاخره در نزديك حیدر آباد سند حالیه به «پاتالا» Patala واصل شد . (جولائی ٣٢٥) بر روی اندوس سفلی يك اسكندريه «سودرآس» Caudras بنا نموده و يك اسکندریهٔ بحری دیگر در جای کراچی موجوده اساس گذاشت ( ٢ ) . اسکندر از هند بر گشت از جنوب آریانا یعنی ولایت گدروشیا بفارس رفت ( ١ ) ص ١٠٥ سالنامهٔ ١٣١٤ کابل ( ٢ ) ص ١٢ بلوچستان (امپریال گزینر آف اندیا) .
(٤٢٤) هر سه دسته لشکر او در شوش ملاقی شدند و سخت ترین قسمت مسافرات خود را بانجام رسانیدند مورخه ٣٢٤ ق م . حرکت بطرف بابل و مرگ اسکندر : سپس اسکندر ببابل رفت . میخواست آنرا پایتخت این ممالك پهناور بسازد و در آنجا مشغول تشکیلات آن شود و از طرف دیگر عربستان و نواحی بحیره خزر را نیز فتح کرده داخل قلمرو وسیع خویش گرداند اما در وقت عبور از صحراهای خشک و بی علف پارس دچار مرض ملریا شد . در شب ١٣ جون ٣٢٣ ق م در اثر حمله شدید ملریا وفات نمود . درین وقت ٣٢ سال داشت . پلوتارك شرح مرض اسکندر را از روی روز نامه حوادث دربار چنین می آورد: ۱۸ ماه از بوس چون بر پادشاه تب عارض شده در اطاق حمام می خوابد . ۲۰ ماه استحمام می کند و قربانی عادی را بعمل می آورد و به استماع بیانات « نیار کس » از مسافرت دریای بزرگ مشغول میشود . ۲۱ ماه نیز همین کار را می کند . فردا صبح تب بسیار شدیدست ، در باب مشاغلی که در قشون بلاتصدی است با سرداران گفتگو می نماید و سفارش می کند که اشخاص کار آزموده را بکار بگمارند . . . ٢٤ ماه تب خیلی زیادست وقتیکه سرداران داخل میشوند چیزی نمیگوید ٢٦ ماه حال شاه بوضع سابق است . مردم مقدونیه که او را مرده می پنداشتند جلو در آمده بفریاد و تهدید راه را باز می کنند درها باز میشود و یکان یکان از جلو تخت او می گذرند . در حالتیکه قبائی بیشتر در بر ندارند . همان روز « پیطوس » و « سلوکوس » را بمعبد « سراپیس » می فرستند که بپرسند که اسکندر را در آنجا نقل بدهند یا نه ؟ جواب میدهد که همانجا که هست بگذارند ۲۸ ماه بعد از ظهر شاه میمیرد . (١) (١) ص ٣٠٣ و ٣٠٤ تاریخ ملل شرق و یونان - آلبرماله و ژول ايزاك .
(٤٢٥) اوضاع امپراطوری بعد از مرگ اسکندر : بعد از مرگ اسکندر بین سرداران او جنگهای خونینی رخ داد. رخسانه زن او پسری زائید و پردیکاس بسرپرستی این پسر مقرر شده میخواست باین نام تمام سلطنت اسکندر را مالك شود. برای حصول این مقصد بمصر حمله کرد ولی از دست عسکربان خود بقتل رسید. بعد ازین واقعه محاربات و خانه جنگی‌های یونان دوباره شدت گرفت و هر طرف هرج و مرج پیدا شد انتی‌گونس Antigonus بابل را بتصرف داشته در مشرق کامیابی‌ها حاصل کرد و معلوم میشد که کل رقبای خود را خواهد برداشت. در همین زمان شخصی کاسندر Cassander نام در یونان و مقدونیه اقتدار بهم رسانیده المپیاس مادر اسکندر را در موضع پیدنا Pydna محاصره نمود. بعد از اشغال مقام مذکور یونانیان که دشمن شدید اسکندر و مادرش بودند او را سنگسار نمودند. خلاصه بعد از هرج و مرج زیاد امپراطوری وسیع او بدست سه نفر رسید بدینقرار : ١ ـ بطلیموس در مصر پادشاه شد و تاسیس سلالهٔ بطلیموسیه را نمود که تاسنهٔ ٣٠ قبل المیلاد در مصر دوام داشتند و آخرین شان ملکهٔ کلئوپاتر مشهور است. ٢ ـ انتی‌گونس در مقدونیا اولین شاه یونانی بعد از اسکندر شد. خانوادهٔ او از سنه ٣٠٦ قبل المیلاد تا بسال ١٤٦ میلادی در یونان و مقدونیا دوام کرد. ٣ ـ سیلیوکوس در سوریه، فارس وغیره اقتدار بهم میرساند. باکتریانه بزودی در تحت اقتدار سیلیوکوس ملقب «به نکاتور» موسس سلسلهٔ سلیوکوس در آمد. مقدونی‌ها و خصوصاً سیلیوکوس اول و پسرش آنتیوکوس اول بزرگترین شهرهای یونانی را در آریانا بنا نمودند و تا مدتی زبان یونانی زبان رسمی بود. حملات بطلیموس ثانی مشکلات زیادی برای شاهان سلیوسی فراهم آورد و این موقع برای دیودوتس والی بکتریانه مساعدت خوبی کرد که او خود را مستقل کرده و سغدیانه را فتح نماید ( در حدود ٢٥٥ ق م) .
(٤٢٦) در قسمت شرق آریانا یعنی غرب روداندوس بعد از نیکاتور، فیلیپس Philippus والی گردید. اهالی بزودی بعد از آنکه اسکندر هند را ترك گفت یونانیان اجیر را مقتول نموده خود را مستقل ساختند بعد از آن ایوداموس Eudamos و تکسیلائیها رشتۀ اتحاد خود را از مملکت غرب اندوس گسستند وجدا شدند . بعد از مرگ اسکندر پوروس وادی سفلی روداندوس را گرفت و بطور زبونی از طرف ایوداموس در ٣١٧ ق م بقتل رسید. بعد از آن ایوداموس هند را ترك کرد و از رفتن او سلطۀ یونانی چیده شد، و ساندر و کو تس Sandrocottus (چندرا گپتا) بانی سلالۀ موریا خود را مالك الرقاب آن منطقه گردانید. نوادۀ او «اسوکا» Asoka بودیزم را در گند هاره و پا که لی Pakhli و هزاره Hazara دین رسمی قرار داد که بعد ازو در اوائل قرن اول میلادی در عصر کنشکای کبیر بلند ترین مدارج ترقی را می‌پیماید . اسکندر طوری که گذشت در مدت کوتاهی امپراطوری بزرگی را تاسیس نمود. ولی این امپراطوری آنقدر ناپایدار بود که بهمان سرعت ازهم گسیست و ممالك شرق بايك بحران و هرج ومرج دست و گریبان شد . حقیقتاً اسکندر از بزرگترین جنرال های دنیاست اما این کشور کشائی او وقتی رخ داد که در سر تا سر شرق بحرانهای سیاسی حکمفرمائی داشت چه از یکطرف سلطنت هخامنشی رو باضمحلال می رفت و از طرفی در آریانا حکمرانان نامتحدی وجود داشتند. اما با وجود آنهم از جملۀ ده سال لشکر کشی های او در مشرق یعنی از سال ٣٣٤ تا ٣٢٣ ق م که وقت مرگ اوست مدت چار سال را از ٣٣٠ تا ٣٢٦ ق م درین سر زمین کوهستانی با قبائل دلیر آن زد و خورد داشت و مدت شش سال دیگر را در آسیای صغیر ، شام ، مصر، بابل ، فارس و هند مصروف گردید . خلاصه بحران های شرقی سبب نام آوری اسکندر شد ورنه ممکن بود تاریخ آهنگ دیگر می گرفت .
حصه دوم سلطنت موریا نفوذ مو قتی دولت موریا در جنوب هندوکش شیوع دین بودائی در افغانستان اگر چه اساساً بعد از شرح لشکر کشی های اسکندر باید از صورت تجزیه شدن امپراطوری او و بعد ازان از سلطنت مستقل یونان و باختری و سلاطین آن صحبت میکردیم و لی درین بین در هند واقعه بمیان می آید که از لحاظ تاثیرات سیاسی و مذهبی و صنعتی بر آریانا تذکر آن درینجا بی مورد نی بلکه ضروری است. این واقعه عبارت از ظهور او لین امپراطوری بزرگ تاریخی هند است که در حقیقت محاربات اسکندر زمینه آنرا تهیه نموده عناصر متفرق و از هم پاشیده هندی را در مقابل دست خارجی یکجا ساخت و بعد ازینکه قادر به اخراج یونانیان از پنجاب شدند گندهارا (منطقه پشاور، سمت مشرقی حالیه، درۀ کابل) ولایت اراکوزی (حوزۀ ارغنداب) و بعضی نقاط دیگر صفحات جنوب افغانستان را نیز جزء امپراطوری خود ساختند. اگرچه این وضعیت مدت زیادی دوام نمیکند زیرا طوریکه بعدها دیده میشود فوراً سلطنت مستقل آریائی (یونان و باختری) بمیان آمده و دست موریاها از مناطق جنوب و شرق آریانا کوتاه میشود ولی چون در عصر موریا مبلغین آشوکا دین بودائی را در نقاط شرقی افغانستان انتشار میدهند و بعدها در اثر تصادم آن با رویه هیکل تراشی یونانی سبك صنعت جدیدی در آریانا بمیان می آید که بنام صنعت باختر در تاریخ کشور ما مقام بلند دارد و این دیانت و صنعت جدید مدت هزار سال در وطن عزیز معمول میباشد. برای درك این دو مطلب اساسی که عبارت از شیوع بودیزم و تشکیل سبك
(٤٢٨) جدید صنفتی است و پارة ملاحظات دیگر تذکار گذارشات عصر موریا های هندی خصوص آن قسمتی که به افغا نستان ربط دارد لازمی و حتمی است : چون اسکندر مقدونی در ماه جون ۳۲۳ ق م در بابل وفات کرد جنرال های بزرگ او اجتماع نموده برای تقسیم ممالک امپراطوری او مجلسی منعقد و فیصله نمو دند که چون عجالة وارث مقتدری که بتواند این همه ممالک وسیع را اداره کند وجود ندارد باید ایالات دور دست هندی و آریانا به شهزادگان و افسران معتمد سپرده شود . این تصویب در «تری پر ادیاسوس» (طرابلس شام) صورت گرفت و دو سال بعد امور اداری ارا کوزی یعنی حوزه ارغنداب، جدر وزی Gedrosi یعنی ولایت مکران به «سیبیرتیاس» Sibyrtias وعلاقة « آریا » یعنی حوضه هری رود و در انجیانا یعنی سیستان به « ستساندر » Stasandar که از اهالی قبرس بود سپرده شد. سغدیانا و بکتریا نا به ژنرال دیگر موسوم به « ستاسانور » Stasanor که او نیز از اهالی قبرس بود مفوض گردید علاقه مرکزی آریانا یعنی ولایت « پارو پامیزا دی » Paropamisadai که ولایت کابل و نواحی گرد و غریب آن را در بر میگیرد به ا کزیارتس Oxyartes که یکی از رؤسای ملی و پدر « روشانه » (رخشانه )Roxana زوجه سکند ر بود سپر ده شد ( ۱ ) به این ترتیب خاك آريا نا تقریباً به چهار ولایت مرکزی ، شمالی ، غربی و جنوبی تقسیم شده و امورات هر کدام بدست نایب الحکومه های علیحده سپرده شده بود . بهمین اساس در خاك مفتوحه هندی هم تقسیماتی شده و در انجا هم یکعده حکمرانانی معین شد چنانچه ولایات قریب هند تا حصص غربی اندوس به (۱) سر پرسی سایکس در صفحه (۸۸) جلد اول تاریخ افغانستان میگوید: «قراریکه ملاحظه کردیم اسکندر پدر روشانه «اگز یارتس» را نایب الحکومه «پاريو پاميزوس» که علاقه دو طرفه هندو کش را در بر میگیرد مقرر کرده بود. بعد از مرگ اسکندر اگز پارتس عملاً مستقل شده و یمان خود او یا یکی از جانشینانش قبول سلوکوس را قبول کرد».
( ٤٢٩ ) پیتون Peithon پسر اجنور Agenor داده شد و این شخص کسی بود که اسکندر در زمان حیات خویش او را والی سند مقرر نموده بود و لی بعد از وفات ولیعمت خود دیگر نمیخواست در آنجا بماند . چون حملات اسکندر و فتوحات او در هند چشم حکمفرمایان بومی آن سامان را باز و حقایق را تا یک درجه به آنها جالی کرده بود هر کدام در صدد تحکیم مقام و نفوذ خود افتاده بودند چنانچه « آنتی پاتر » که در غیاب اسکندر نایب السلطنه یونان بود و تقسیمات فوق الذکر تحت اداره و رای او تصویب شده بود هم این وضعیت را حس کرده دانست که دیگر نمیتواند از اقتدار را جاهای وادی اندوس کاسته و بر آنها سلطه پیدا کند لذا مجبور شد که امفیس Amphis یا امبهی Ambhi شاه تا کزیلا و پوروس Poros رقیب بزرگ اسکندر را به حیث حکمرانان ایالات پنجاب شناخته و در عوض به اینکه صرف بنام تحت الحمایه مقدونیها باشند راضی باشد . نا گفته نماند که در حقیقت وضعیت ایالات هندی امپراطوری اسکندر پیش از وفات فاتح مقدونیه مشرف بر پراگندگی شده و حکومت بدست شهزاده گان هندی و جنرال های یونانی یکجا اداره میشد . اگر خوب دقت شود در زمانیکه هنوز اسکندر حیات داشت پراگندگی در وضعیت یونانی ها در هند حس میشد چنانچه « فیلیپوس » Philippos که از طرف اسکندر در ایالات هندی والی بود در سال ۳۲٤ قبل الميلاد بدست یکدسته عساکر یونانی مقتول شد و چون قضیه به اسکندر رسید یکی از افسران دیگر خود را که « اودیموس » Eudemos نام داشت بقسم حکمران نظامی مقرر کرد تا پهلوی ( امبهی ) شاه هند امورات حربی را مراقبت کند . چندی نگذشته بود که این جنرال از راه تحريك وخيانت پیش آمده همقطار هندی خویش را بقتل رسانید و خودش با عسکر مجهز و یکصد و بیست فیل بر آمد تا ایومنس Eumenes جنرال دیگر یونانی را که با ( آنتی پاتر )
(٤٣٠) داخل حرب بود كمك كند. در حاليكه حكمرانان نظامی يونانی در هند مشغول اين گير و دار ها بودند (ساندرو كتس) هندی ظهور كرد . (ساندرو كتس) اگرچه موسس اولين امپراطوری بزرگ تاريخی هند بشمار ميرود اما اصليت واوائل زندگانی اوپوره روشن نيست بعضی او را از اهل پنجاب حساب ميكنند و برخی اصليت او را به سرزمين گنگا نسبت ميدهند (١) و عده او را از باشندگان شهر «موريانا گارا» Moriyanagara ميدانند كه در يكی از دره های همالايا افتاده بود همين قسم راجع به اصل و نسب او هم معلومات كامل صحيح در دست نيست اگرچه بعضی ها او را از طبقات پست حساب ميكنند ولی بصورت عمومی نجابت خاندان موريا و ارتباط (چندراگوپتا) با خاندان شاهی (ناندا) موثق تر است بلكه بعضی ها او را پسر «ميورا» Mura يكی از زن های پادشاه «ناندا» ميدانند و به همين جهت اين خاندان به «موريا» مشهور شده است احتمال دارد كه «چند را گوپتا» به رتبه جنرالی هم در دربار «ناندا» رسيده باشد . بهر حال به علتی كه پوره معلوم نيست به دستياری يك نفر برهمن موسوم به «سانا كيا» Canakya كه پس از وزير او ميشود سلطنت «مگده» را از پادر افگنده و مركز آن را متصرف شد . اگرچه درين وقت ٦ سال از مرگ اسكندر گذشته بود هنوز پنجاب تحت اثر يونانی ها بود يعنی كما فی السابق امورات ملكی بدست «امفيس» تاكزيلائی و «پوروس» و «امبهی» و امورات عسكری بدست «ايودموس» Eudemos اداره ميشد . اما پس از ورود او وضعيت ناگهان تغير كرد . ميگويند كه «امبهی» هندی بعد از اسكندر نايب الحكومة قسمت سفلی دره اندوس بود و «ايودموس» هميشه او را زير نگرانی خود گرفته و بالاخره به ظلم و تحريك او را بقتل رسانيد و چون درين وقت ميخواست «ايومنس Eumenes را برعليه «انتی پاتر» كمك كند سه هزار پياده ـ ٥٠٠ سوار ١٢٥ فيل را با خود گرفته بطرف غرب رهسپار شد . حركت او با يك دسته قشون برای يونانی ها اسباب (١) هند مدنيت بخش تاليف سيلون لوی صفحه L.inde civilisatrice٤٧
(٤٣١) تشویق گردید چون هندی ها انتظار موقع مساعد را برای احراز آزادی داشتند و از قتل (امبهی) هم متأثر شده بودند بنای بغاوت را گذاشتند و به ساندرو کتس چند را گوپتا که سر کردگی شورشیان را احراز کرده بود ملحق شده حکومت یونانی ها را از پا افگندند و چند را گوپتا به سرعت دامنه سلطنت خود را به پنجاب و اندوس سفلی انبساط داده بین اندوس و گنگا امپراطوری بزرگی تشکیل کرد و پایتخت خود را به «پا تالی پوترا» یعنی (پتنه) انتقال داد. هندی ها که مدتی بین خود جنگیده و صدمه آن را به حاکمیت یونانی ها دیدند مفاد اتحاد و یگانگی را فهمیده به چند را گوپتا» بیشتر بسته شدند (۱). ریسن در کمبریج هسثری آف اندیا و ونسنت سمیت) در اثر خود بنام «اشوک» مینویسند که «چند را گوپتا» در زمان حکومت «فاندا» سپه سالار بود و در اثر تحريك يكنفر «برهمن» که با پادشاه مخالفت داشت بنای مخالفت را گذاشته شاه را بقتل رسانید و پایتخت او را متصرف شد و او لین سلطنت بزرگ تاریخی هند را بین سند و گنگا بمیان آورد و اگر خوب دقت شود وفات اسکندر، تجزیه شدن امپراطوری یونانی، جنگ های جنرال ها در شرق آسیای قریب، و در نتیجه ضعف عمومی یونانی ها، به این واقعه كمك بزرگ کرده و تا یکدرجه اسباب ظهور آن گردید. چون درین وقت خاك آريانا هم بدست ژنرال های یونانی اداره میشد و قراریکه دیده شد در چهار گوشه مملکت ایالات بدست اشخاص مختلف بود و با این هم ایشان در گیرودار عمومی و تحرکات بر علیه یکدیگر گرفتار بودند چندرا گوپتا » چون به اقتدار رسید برای انتقام گیری از یونانی ها به آریانای شرقی هم تجاوز کرد و دامنهٔ نفوذ خود را در تمام جنوب هند و کوه تا حوزه ارغنداب انبساط داد. (۱) صفحه ٤٠٥ - Ancient India. The invaison by Alexandre The Great by.Mc Gindle
(٤٣٢) مقابله چند را کوپتا با سلو کوس نیکاتوریونانی: بعد از تجزیه شدن امپراطوری اسکندر در ٣١٢ ق م در مقام «تری پرادیاسوس» (طرابلس شام) سلوسیدها که خود را میراث خور عمده او در اسیا تصور میکردند برای اضمحلال سلطنت جدید هندو استرداد اراضی مفتوحه اسکندر کوششان زیاد نمودند. «سلوکوس» ملقب به «نیکاتور» یعنی فاتح حکمران بابل شده و از آنجا میخواست سیادت خود را به کل آسیا انبساط دهد بدرین راه «انتیگون» مدت شش سال با او مخالفت کرد تا او را موقتاً پس پا و مجبور به فرار مصر ساخت ولی سه سال بعد باز به آسیا حمله نموده حریف خود را از پای در آورد و استوارتر بنای تعمیل نظریات خود را در آسیا گذاشت چنانچه به ترتیب پیش آمده سوز، فارس، پارتیا را یکی بعد دیگر متصرف شده بعد از ٣١١ ق م آریا و بکتریا را هم فتح کرد و در ٣٠٥ ق م از راه کابل به پنجاب هجوم برد و تقریباً در همین سال از رودخانه اندوس گذشت. چند را کوپتا چون آوازه لشکر کشی او را شنید به سرحدات غربی مملکت خود کنار سواحل شرقی اندوس صف آرائی نمود. وضعیت این جنگ را مولفین به انواع مختلف تعبیر میکنند بعضی میگویند که اصلاً جنگ بمیان نیامد و سلطان یونانی شامی در عوض دریافت ٥٠٠ فیل، پنجاب غربی، سمت مشرقی آریانا، کابل و اراکوزی (حوزه ارغنداب) را به «چندرا کوپتای» هندی گذاشت. بعقیده بعضی های دیگر جنگ مدهش اینطرف با آنطرف اندوس بمیان آمده و در نتیجه شکست فاحش «سلوکوس نیکاتور» یونانی به مصالحه راضی شد. از اراضی فوق الذکر آریانا که تازه اشغال کرده بود گذشت بهر حال حقیقت هر طور بوده باشد در حوالی ٣٠٥ ق م هر دو امپراطور کنار رودخانه اندوس بهم مقابل شده با جنگ یا بدون جنگ بین خود صلح و معاهده دوستی نمودند. حقیقت اوضاع طرفین از چند صفحه که پیشتر
( ٤٣٣) گذشت بخوبی روشن میشود. یکنفر شاه یونانی که خود را « نیکاتور» یعنی فاتح هم خوانده و به تمثال اسکندر کمر کشور کشائی را بسته باشد تا خود را مجبور و ضعیف نبیند چطور مفت و رایگان چند ین ولایت را میگذارد ؟ سلوکوس نیکاتور بعلاوه اینکه در گرداب کشمکش عمومی جنرال های اسکندر پریشان شده بود شش ساله مقابله های او با « آنتیوگون » او را بکلی خسته ساخته بود و علاوه برین چون میدانست که در سر زمین پر شور آریانا هم بوده حکومت نمیتواند ! چون با چند را گو پتا مقابل شد و به قوه او و ضعف خود پی برد از در صلح و سلام پیش آمده دختر خود را به حباله نکاح شاه هندی در آورد و در مقابل پنجصد فیل ایالات کندهارا- اراکوزیا - چدور زیا و پارا پا میزادی یعنی صفحات جنوبی هندو کوه را برای او وا گذاشت. به این ترتیب سلوکوس نیکاتور عقب نشست و مناطقهٔ جنوبی آریانا بتصرف خاندان موریا در آمد و تنها باختر و آریا بدست سلوسید ها ماند که بلا تأمل « دیودوتس» را که از سالها به روحیات آن قطعه آشنا بود به نام نائب الحکومه از طرف خود در انجا گذاشت و بستان می بینیم که بدستیاری قوای باختری نه تنها دست یونانی های شام و موریا های هندی از تمام نقاط آریانا کوتاه میشود بلکه خاک هند هم تحت سلطهٔ شاهان مقتدر آن می افتد . بهر حال بعد از صلح و مسالمت روابط امپرا طوری موریا و سلوسید ها منبسط شده مال التجارهٔ هندی به پیمانهٔ وسیع تر از راه کابل و بلخ به بنادر بحیرهٔ خزر منتقل میشد . سیا ستاً « سلو کوس نیکاتور » بعد از شکست خود ( ٣٠٥ ق م ) چند را گوپتا را با خود مساوی شناخته و یکنفر از مصاحبین و جنرال های نامی خود را که « مکاستنس Megastenes نام داشت بحیث سفیر به در بار مور یا به « پتا لی پو تر ا » فرستاد مگا ستنس شخص بصیر و مدققی بوده و حین اقامت خویش نظریات و ملاحظات سودمند خود را راجع به طرز زندگانی هند
(٤٣٤) اخلاق وعادات عصر موریا، قوای حربی وطرز ساختمان شهرهای ایشان بصورت کتابی در آورده که متاسفانه گم شده و بعضی قسمت های آن در نگارشات «استرابو» ودیگر مورخین كلاسيك یونانی یافت میشود . منجمله در باب قوة «چندرا گوپتا» می نویسد که چهار صد هزار نفر در کمپ شاهی ، سی هزار سوارو نه هزار فیل وشش صد هزار پیاده در آنجا می بود . علاوه برین یکعده زیاد نفری دیگر مخصوص خدمات شاه و یا مشغول وظایف دیگر بودند که در وقت محاربه شامل صنف سپاه میشدند . این قوت اولین دفعه بود که در هند در دست یکنفر گرد آمده و وجود همین نیروی بزرگ و عدم قوای مرکزی مقتدر در آریانا باعث شد که تقریباً تمام خاك هندو مناصفۀ آریانا ، یعنی صفحات جنوب هندو كوه جزء امپراطوری موریا شود . بندو سارا : بعداز «چندرا گوپتا» پسرش «بندوسارا» به سلطنت رسیده و طول دورۀ حكمفرمائی او را ٢٥ - ٢٨ وحتى يكنفر از مورخین تبت ٣٥ سال گفته . این شاه نزد یو نانیها به اسم «الی ترو کاداس Allitrochadas با «امی تراکا تس» Amitrachates معروف بوده و این اسم از روی عنوان هندی «امی تا خادا» Amitakhada (خورنده دشمنان) و یا از عنوان «امی تراگاتا» Amitraghata (کشنده دشمنان) بمیان آمده است . در زمان حكمفرمائی «بندوسارا» قسمت شرقی و جنوبی افغانستان كما فی السابق جزء امپراطوری موریا بود و آنچه که محتملاً تازه در قلمرو امپراطوری او افزوده شده اراضی قسمت جنوب شبه جزیرۀ هند یعنی دکن میباشد در زمان او مانند عصر پدرش روابط امپراطوری موریا با سلوسیدها و حتى مصر مستحكم و بر قرار بودو مراودات تجارتی و سیاسی به پیمانه وسیع از راه گندھارا، علاقه های جنوبی و ولایت پاروپا میزادی و اراکوزی و درانجیان و هری با قلمرو سلوسیدها ارتباط داشت.
(٤٣٥) در زمان سلطنت او « سلوکوس نیکاتور » شاه یونانی شامی هم بعد از عمر ٧٨ سال در ( ٢٨٠ ق م) در گذشت و پسرش « انتو کوش سوتر » Antiachos soter بجایش نشست . چون روابط سیاسی بین سلوسید ها و موریا ها برهم نخورده بود شاه جدید سلوسی هم به رویه عصر پدر خود نماینده خویش را به « پتالی پوترا » فرستاد چنانچه « دی ماکوس » Deimachos سفیر در حدود ( ٢٩٨ یا ٣٠١ ق م ) به دربار موریا واصل شد و « د یونیوس » Dionyoos نام بار اول از طرف « پتو فیلادف » شاه یونانی مصری به عنوان نماینده این کشور به هند رسید ( ٢٨٥ - ٢٤٧ ق م ) اگر چه این نمایند گان دول غربی آسیای آنوقت قرار یکه گذشت از راه خشکه و از قسمت های جنوبی آریانا به هند رفت و آمد میکردند باز هم راه دریا هم مجهول نبود زیرا « پاتروکلس » Patrokles افسری که در خدمت سلوکوس و پسرش شامل بود در ابحار هند مسافرت و سیاحت کرده و معلومات جغرافیائی خوبی بدست آورد که بعدها مور د استفاده « پلینی » Pliny و « استرابو » Strabo قرار گرفت . آشوکا : « آشوکا » پسر « بندو سارا » که قرار نظریه « ریسن » در ( ٢٣٧ الی ٢٧٤ ق م) و قرار عقیده « سمیت » Vincent smith از ( ٢٣٢ الی ٢٧٣ ق م ) مدت تقریباً ٤٠ سال سلطنت نموده بزرگترین شاه دودمان « موریا » و بلاشبهه یکی از بزرگترین فرمان روایان هند است که از بنگال تا حوضه ارغنداب سلطنت نموده و بطرف جنوب در « دکن » دامنه امپراطوری خود را تا « میسور » انبساط داده است افسانه ها آشو کا را در زمان جوانی یکنفر برهمن درشت طبیعت و ظالم رسم کرده، میگویند پیش از پنکه به پادشاهی برسد چندی نایب الحکومه تا کسیلا ، مدتی نایب السلطنه « یوجن » Ujjain بوده و وقتی هم سمت
(٤٣٦) نایب الحکومگی هر دو ایالت فوق را حایز بود . اوائل دوره سلطنت او پر اشوب و مملو از يك سلسله جنگهای مدهش بود چنانچه گیر و دارهای خونین آن بر سجایای شخصی او تاثیرات عمیق بخشید در سال ٩ تاج پوشی و ١٣ تخت نشینی او واقعه خیلی مهمی بمیان آمد که شخصیت او را چه از پهلوی سیاست و چه از نقطهٔ نظر عقیده و نظریات بکلی عوض کرد . این واقعه عبارت از محاربهٔ خونین « کلنگا » Kalinga بود که در سواحل خلیج بنگال بوقوع پیوست اگر چه آشو کا درین جنگ فاتح برآمد و ایالات « کلنگا » و « اوریسا » Orisa یعنی ولایت « مدراس » فتح شد ولی چون ١٥٠ هزار نفر محبوس . تقریباً يك لك نفر کشته و همین قدر نفر از قحطی و گرسنگی هلاك گردید . بود فجایای هول انگیز جنگ و صحنه خونین آن تاثیرات عمیقی بر شخصیت شاه موریا وارد نموده او را بیش از پیش بطرف بودیزم و فلسفه امن و امان آن معطوف ساخت چنانچه بهمین واسطه اشو کا در ٢٦٠ ق م داخل دیانت بودائی گردید . ازین تاریخ به بعد دوره سلطنت او سراسر عصر امنیت و آرامش و دورهٔ تعمیرات مذهبی و بسط امپر خیریه گردید. پلانهای جنگ و خون ریزی ها و گیرودارها حتی شکارهای شاهی از بین رفته و آشو کا بر سریر سلطنت آهسته آهسته شکل راهب بخود گرفت و تمام اقتدار سلطنتی را در راه بهبود حال مردم . تعمیر معابد بودائی « سركها » کاروان سرایها، مهمان خانه ها و انتشار قوانین مذهبی صرف نمود چنانچه کم کم بنام « دواناپیا » Devanapiya « محبوب ارباب انواع » « و پادشاه مهربان » موسوم شد . آشو کا در توسعه دیانت بودائی چه در هند و چه در خارج کوششات فوق العادهٔ نموده و رول او را درین زمینه با خدماتی مقایسه میکنند « که سن پول » و «کونستانتن » برای دین مسیح بر خود گوارانمودند از یکطرف آشو کا بنای اعزام مبلغین را به ممالك همجوار نهاد و از طرف دیگر با نقش يك عده فرامین سنگی که ١٤ عدد آن در اقطار امپراطوری کشف
( ٣٧ ) شده مردم را به پیروی اصول اخلاقی فلسفی و مذهبی دعوت نمود. از روی مضامین فرامین سنگی معلوم میشود که شاه نسبت به رفاهیت رعایا و خوشبختی اهالی دلبستگی زیاد داشت چنانچه موضوع تهیه ادویه برای انسان‌ها، حیوانات، تورید و تقسیم نباتات مفید صحی در جنوب هند و حتی در ممالک مجاور و صدها اقدامات مفید اجتماعی و صحی و غیره در آن ها ذکر شده است برای اینکه شاه خب تر از احوال رعایا و مخصوصاً از طبقه غریب و بیچاره ملت خود خبر دار باشد عده از طبقات عسکری بنام صاحب منصبان خیریه مقرر بود تا مرتب از بیچارگان، درماندگان، مریضان خبرگیری نموده احوالات شان را بلا ناغه به شاه برسانند. آشوکا شکار شاهی را که در هند (ساعت تیری مجللی) بشمار میرفت از بین برده عوض آن گردش‌های مذهبی مبنی بر خبرگیری احوال رعایا و کنفرانس های مفید دینی ترتیب داد فرامین سنگی : یکی از چیز های خیلی مهم دورۀ زمامداری آشوکا نقش يك سلسله فرامین سنگی است که بالا بدان اشاره نمودیم . فرامین آشوکا یگانه منبع موثقی است که در تاریخ تاريك هند روشنی می‌اندازد و به كمك آن تا يك اندازه تعلقات سیاسی و مذهبی موریا با يك قسمت افغانستان هم روشن میشود. چون امپراطور آشوکا بعد از داخل شدن به مذهب بودائی شکل يك نفر راهب وفيلسوف را بخود گرفت و همیشه در حضر و سفر در اطراف Dharma (دارمه) یعنی قوانین و اصول دین بودا جر و بحث میکرد کم کم وضعیت يكنفر متفکر بزرگ را پیدا کرد و بعد از تطبیق آن با مبادی زمامداری نتیجه برای اطلاع وتنویر افکار مردم بصورت فرامین در آورده و در دل سنگ نقش کرد مخصوصاً در سال‌های ١٣ و ١٤ سلطنت فعالیت آشوکا به منتهای عروج رسید. ١٦ قطعه فرمان صادر کرده است که ( ١٤ ) آن بيك مضمون به نقاط بعيده امپراطوری در ( جيرنار ) Girnar ( كتياوار ) . ( منهرا ) Manoehra وشاه باز گارهی ( پنجاب ) و ( ١٢ ) آن با دو فرمان دیگر در مقام Dhauli
( ٢٣٨ ) دهولی ، «جانگدا»Gangada (اوریسا) یافت شده است . وضعیت سیاسی چگونگی رفتار اسوکا با ساکنین جنوب شرقی آریانا : پیشتر متذکر شدیم که دامنه امپراطوری موریا از سواحل گنگا تا حوضه ارغنداب انبساط داشت . در حقیقت قلمرو امپراطوری موریا از دونوع خاك تشکیل شده بود یکی اصل خاک هندی که از «پاتالی پوترا» (اضلاع متحده بهار) و نایب السلطنگی های « اوانتی » Avanti ، یوجاو ینی » Ujjavaini (مرکز و شمال هند ) « کا لنگا » Kalinga و « اورسا » Oressa و ( ولایت مدراس ) مرکب بود و هسته امپراطوری موریا را تشکیل میداد و دیگر متصرفه اریانای جنوبی یا صفحات جنوب هندوکوه که سلوکوس نیکاتور شاه یونانی شامی در اثر ضعف و شکست خویش حین مصالحه برای موریاها وا گذاشت و ایشان هم اینجا را موقتاً جزو قلمرو نفوذ خود نمودند . باوجودیکه «سلوکوس نیکاتور» به استثنای باختر سه چهار ولایت بزرگ اریانا یا رویا میزادی(اراکوزی) در انگیان را برای چند را گوپتا گذاشته بود ولی قراریکه ظاهراً معلوم میشود و متن فرامین سنگی هم وانمود میکند باوجود آزادی که از طرف سلوکوس نیکاتور برای موریا ها داده شد به تمام نقاط فوق الذکر اربا تا بسط نفوذ و حکومت نتوانستند در باختر و سائر نقاط دور دست مثل آریا و درانجیان واراکوزی مردان آزادمنش و عناصر باروح دست بهم داده و عنان اداره را به رؤسای خود سپردند چنانچه در اثر پشتیبانی و تقویه روح قومی بود که عناصر پراکنده یونانی نه تنها از زیر نفوذ موریاها برآمدند بلکه بلادرنگ استقلال خویش را از سلوسیدهای شامی هم احراز کردند . موریاهای هند چون از شهامت اقوام آریانی بودند صلح سلوکوس نیکاتورا محض صلح تصور کرده در صدد استفاده های سوء وتجاوز نبرآمدند و چون میدانستند که اگر سلوکوس نیکاتور ولایات آریانا را به ما بخشش هم کرده
(٤٣٩) باشد رؤسای محلی نقاط فوق گاهی زیر اثر تجاوزات نمی آیند ازین رو همیشه با نرمی و ملایمت پیش می آمدند و به هیچ مسئله ئی به قوه متوسل نمیشدند. اگر محض به متن فرامین سنگی نگاه شود نفوذ سیاسی موریا محض به کندهار امنتهی میشود که آخرین حد آن به دره علیای کابل تماس داشت چنانچه این علاقه ها به نام های گندهارا، کمباجا یاوانا در فرامین سنگی ذکر شده که عبارت از سمت مشرقی و دره علیای کابل است. وضعیت امپراطور و چگونگی رفتار او با قبایل سرحدی و سمت مشرقی حالیه و حوضه کابل از روی کتیبه فرمان «کلنگا» بخوبی معلوم میشود و ارائه میکند که نفوذ زیادی بالای ایشان نداشت چنانچه ضمناً در کتیبه مذکور تذکر رفته: «... آنها باید از من نترسند. قول مرا باور کنند از من خوشبختی انتظار داشته باشند نه بدبختی دیگر باید بدانند که پادشاه تاحدی که ممکن است باها به صبر و ملایمی رفتار میکند و بخاطر من باید به قوانین رحم و مروت پابند باشند تادین و دنیا ازان ایشان باشند» (۱) پس بوضاحت معلوم میشود که امپراطور آشوکا از ترس اینکه به جنبش علنی اهالی مصادف نشود نسبت به اهالی مناطق جنوب هند و کوه و شرق آریانا با نظر خوش بینی و زبان شیرین پیش می آمد و ساکنین کهستانی وطن جز در صفحه معاهده سیلوکوس نیکاتور عملاً مطیع موریاها نبودند و شاهان موریا این مطلب را خوب می فهمیدند فقط برای حفاظت صلح و آرامش حکومت خود با آنها به سلوک و نیکوئی رفتار میکردند و تا حد امکان از در صبر و صلاحیت پیش می آمدند و اعزام قشون را برای سرزنش آنها مناسب نمی دیدند زیرا میدانستند که تسلط آنها بر آریانای جنوبی کاری است که روی صفحه ورق معاهده با سلوکوس نیکاتور شاهی بمیان آمده و خود رؤسای آریانی قطعاً به این امر موافق نیستند و اگر استعمال اسلحه و قشون به میان آید نه تنها نفوذ آنها ازین قطعات برداشته خواهد شد (۱) صفحه ۵۱۵-۵۱۳ - ۱۲ کتاب کمبریج هستری اف اندیا مشاهده شود .
( ٤٤٠ ) بلکه خطره ئی برای خاك هندی وتزلزلی در اركان امپراطوری موریا بمیان خواهد آمد . دیانت بودائی و آریانا : چیزیکه با گذارشات سلطنت خانواده موریا ومخصوصاً آشو کا در تاریخ این عصر آریانا بیشتر قابل ذكر و مهم است مسئله دیانت وترويج آئين نو است. نا گفته نماند که معمولاً بطرف شرق آریانا : خاك هند و بطرف غرب آسیا سر زمین بین النهرین ، شام وفلسطین و شبه جزیره عربستان را کانون دین و دیانت میدانند زیرا سمت عرب آسیا که وطن نژاد سامی است سر زمین ادیان سامی وخاك مرموز هند مولد جنیزم وبودیزم وهندوئیزم وغیره میباشد اگر چه در حقایق این مسئله گفتگوئی نیست ولی در ین مسئله هم شبهه نباید داشت که اساس چندین دیانت بزرگ در خاك آريانا گذاشته شده و ازین جا به شرق وغرب نفوذ پیدا کرده است مثلاً آئین عصر ویدی و زوراستر یزم که پیش از مهاجرت در میان آریائی های این سرزمین معمول و مروج بود و با مهاجرت بعضی شاخه های آنها به دو مملکت همسایه تشریفات وتنها عناصر پرستی قدیم آریائی وعصر ویدی چون داخل هند شد با مرور زمان تحولات نمود واز ان به تدریج بر همنی و جينيزم رواج یافت و شالوده تقریباً تمام مذاهب غیر سامی خطه هند شد و وقت بوقت در اثر مقتضیات زمان ومكان شاخه های متفرق بر همنی جينزم وبودیزم وهندوئیزم بمیان آمده رفت . ازین جمله یکی دیانت بودائی است که تحت عنوان جدا گانه ازان مختصراً صحبت خواهیم کرد. این دیانت که در قرن ٦ ق م در بنارس بمیان آمد مدت تقریباً سه صد سال در خاك هند آنهم در قسمت مرکزی آن محدود ماند تا اینکه آشوکا در ٢٣٧ ق م یه سلطنت رسيد و در ٢٦٠ ق م دیانت بودائی را قبول کرد و بنا گذاشت که توسط يك دسته مبلغين اصول آئین نو را در خاك هند و مالك همجوار وحتى به ممالك دورتر
( ٤٤١ ) انتشار دهد . در موقعیکه مبلغین آشو کابه آریانا می آمدند آثار برهمنی قدیم با بقایای دیانت ویدی هنوز باقی بوده و آئین اوستائی عمومیت کامل داشت و چون دیانت بودائی از زمان « آشو کا » به بعد بیش از هزار سال در آریانا عمومیت داشت و با تفصیلی که پسان ها داده خواهد شد قطعات کهستانی مملکت ها سرزمین مساعد و کانون نشر و نما و اصلاح این دیانت گردید و در هزار سال تاریخ مملکت از چندین نقطه نظر حیاتی ، فکری ، صنعتی ، وغیره تاثیرات عمیق افگند او ل مختصر تفصیلی در باب خود دیانت داده سپس از ورود مبلغین اشو کا و طرز انتشار این دیانت در آریانا صحبت میکنیم : دیانت بودائی: بعضی از هندشناسان « بودا » را شخص افسانه ئی تصور میکنند دسته ئی حیات واقعی تاریخی او را قبولدار شده می نویسند که آنقدر افسانه واساطیر اطراف او را فراگرفته که ظاهر کردن صورت شخصی او از ان همه پیرایه های افسانه ئی مشکل است ودسته سوم چنین نظریه دارند که بودا اصلا زندگانی واقعی داشته و تشکیل سوانح حیاتی او آسان است . قرار نظریۀ این دسته « بودا » اصلاً شهزاده ئی بوده از تودۀ جنگجویان ( کتری یا Kashtriya ) وقبیله ساکیا Sakya وبنام « ساکیا مونی » یعنی « عاقل قبیله ساکیا » معروف شده است . این شهزاده بقول مورخین سیلان در حوالی ٥٤٣ وقرار عقیده عمومی در حوالی ٥٦٣ در شهر « کپی لاواستو » ( قریب قریه بادر یه Paderia در دومیلی شهر پاکدان پور ) در نیپال تولد شده است. مشارالیه اگر چه شهزاده بوده و به دربار و حرم سرای پدر زندگانی شاهانه داشت به جاه و جلال و شکوه شاهی اهمیتی نداده به سن ٢٩ سالگی خانوادۀ خود را گذاشته به اسم «کوتاما» حیات منزویانه در نواحی ( پاژاگرا ) Pajagara در « مگدها » یعنی بهار جنوبی بسر میبرد. بعد از ٥-٦ سال انزوا و تجس چون به معلوماتی که برهمن ها به او میدادند قانع نمیشد در شبی که به اصطلاح پیروان بودا آنرا « شب روشنی » گویند در
(٤٤٢) مقام «بدهه کایا» Bodhgaya به نصب العینی که می پالید رسید و در ین شب «بدهه» یا «بودا» شد. این اسم از فعل سانسکریت «بدهه» اشتقاق شده و معنی آن این است : «کسی که بیدار شده باشد. کسیکه در اثر معلومات تازه منور شده باشد» وعین همین کلمهٔ «بدهه» تاحال در عرف امروزی ما در مورد زنان پیر سالخورده و باتجر به استعمال میشود بودا بعد ازینکه اولین خطابهٔ خود را در شهر بنارس ایراد نمود شروع به ترتیب قوانین خود «دار مه» Dharma و تشکیل دائره را بین «سامگه» Samgha نموده و در حوزه گنگا بنای تبلیغ را گذاشت . دو پادشاه مقتدر وقت یکی «بندی سارا» پادشاه مگدهه (بهار پایتخت آن باجا کره) و دیگری «پراسنجت» پادشاه کوژالا Kosala (اود، پایتخت آن سراواستی) از و حمایت می نمودند . بودا سا کیامونی قرار نظریه مورخین سیلان در ۵٤٣ ق م و قرار عقیدهٔ عمومی در ٤۸۳ ق م بعمر ۸۰ سالگی در مقام «کوچی ناگارا» Kucingara وفات نموده است . بودیزم در مراحل اولیه نه دین بود و نه فلسفه داشت با این اگر در آن تعمق شود اساس آن شالوده فلسفی داشت و آن عبارت از مسئله (درد و پیدایش علاج آن بود) بودا به مریدان خود میگفت در باب پیدایش دنیا و سرعت ساختمان آن صحبت نکنید که جز ضیاع وقت چیز دیگری بدست نمی آید فقط این را بدانید که (درد) چیست و علاج آن کدام است قرار روایات اساطیری در سال وفات بودا در «باجا کره» محفل مذهبی تشکیل شده و سه نفر مریدان عمدهٔ او «اناندا Anaucp) (یوبالی Upali) و (کاسیاپا Kacyapa) سخنان او را گرد هم جمع نموده مجموعهٔ قوانین مذهبی بنام (تری پی تاکا Tripitaka) یعنی «سه سبد گل» تدوین نمودند.
(٤٤٣) محفل مذهبی و اعزام مبلغین: پیشتر ذکر شد که چون آشوکا داخل دیانت بودائی گردید شخصیت او سراسر عوض شد، چه زندگانی شخصی و چه امور کشورداری او همه شکل و صورت دیگر بخود گرفت و بژبان دیگر دوره آغاز شد که میتوان آنرا عصر اصلاحات و ریفورم امور مذهبی و کشورداری و غیره خواند . از کارهای برجسته ئی که بسال یازدهم جلوس آشوکا (٢٥٩ ق م) نسبت میشود ریاست محفل مذهبی، موقوف کردن شکار شاهی، منع عیاشی و نشاط، بزرگتر از همه پیدا شدن مفکوره اعزام مبلغین است. قراریکه از روی روایات تاریخی معلوم میشود در سال فوق الذکر در شهر « پاتالی پوترا » سومین محفل مذهبی تحت قیادت شخص شاه و ریاست عالم بزرگی موسوم به «موگالی پوتاتیسا» (١) دایر گردیده و دران علاوه بر ترتیب و تنظیم قوانین مذهبی و پاره تصمیمات دیگر چنین فیصله شد که يك دسته مبلغین به نقاط غیر بودائی هند و ممالک همجوار و حتی کشورهای دورتر آسیای غربی شرق اروپا و افریقای شمالی فرستاده شود فرمان سنگی نمبر ١٣ که با چهار ده فرمان سنگی دیگر در سال چهاردهم جلوس خویش (٢٥٦ ق م) نشر نموده حاوی شرح و فهرست مفصل اسمای اشخاص و ممالکی است که شاه موریا اشوکا مبلغین و نمایندگان خویش را نزد آنها فرستاده است. چون درین عصر دیانت بودائی در تمام صحنه پهناور هند پهن نشده بود آشوکا مبلغین خود را علاوه بر شهرها نزد قبایل و نقاط دور افتاده هند نیز فرستاد چنانچه از دکن و هند مرکزی گرفته تا دامنه های نیم وحشی و پر جنگل همالیا همه جا مبلغین او رفت و آمد داشتند و حتی پسر و دختر خود را بادیث مبلغین بطرف سیلان فرستاده بود. Moggalipputta Tissa (1)
(٤٤٤) در فرمان ٥ در قطار دوسه جای دیگر موسوم به «راش تریکاس» Rashtrikas و « مراتا » Maratha از کندها را هم اسم برده شده و قراریکه از روی کتیبه های دیگر استنباط میشود مبلغی که در گندها را و کشمير و نقاط شرقی آریانا اعزام شده بود « مجهان تیکا » Majjhantika یا « مد هيا ن تیکا » Madhyantika نام داشت علاوه بران « دهه ما را کیی تا » Dhammarakkhita و « مهاراکی تا » Maharakkhita دو نفر مبلغ دیگر نیز بطرف آریانا آمده و از مملکت ما عبور کرده اند چنانچه طوریکه می نویسند اولی به ممالک غربی و دومی نزد یونانی ها اعزام شده بود . ازین جا بوضاحت معلوم میشود که ازین سه مبلغ اولی در منطقهٔ پشاور و کشمير وسعت شرقی حالیه تا حدود کابل و دو نفر دیگر در سائر نقاط آریانا واز آنجا نزد یونانی ها که در نقاط غربی آسیا و شرق اروپا و حتی شمال افریقا بودند فرستاده شده بود چنانچه آشوکا در فرامین سنگی خویش فخر میکند که نزد شاهان یاوانا Yavana یعنی یونانی های غرب مثل انتبا کا Antiyaka (انتیو کوش دوم سلوسی) شاه شام و آسیای غربی (٢٦١-٢٤٦ ق م) «تورامایا» Turarmaya «بطولمی فيلادلف» شاه مصر (٢٨٥-٢٤٧ ق م) «انتی کنا» Antikena انتیگون و «ماکس» Magas شاه سیرین Cyrene در افریقای شمالی برادر اندر پتولمی (٢٨٥-٢٥٨ ق م)، «انتی گونوس گوناتس» Antigonos Gomatos شاه مقدونیه (٢٧٧-٢٣٩ ق م) و اسکندر شاه اپیروس Epirus (٢٧٢ ق م) نماینده و مبلغ فرستاده است . (١) از روی تاریخ سلطنت کسانی که آشوکا نزد آنها مبلغ فرستاده چنين معلوم میشود که سال اعزام آنها به (٢٥٨ ق م) موافق بوده زیرا این سال در دورهٔ زمامداری تمام ایشان موجود است و چون درین وقت «دیو دوتس» مؤسس سلطنت مستقل باختر ظهور نکرده بود اسم او در فرامین سنگی اشو کاذکر نشده است (١) آشوکا : تالیف ونسنت سمیت .
( ٤٢٥ ) بعبارت دیگر مبلغین شاه موریا تقریباً ۸ سال قبل از اعلان سلطنت مستقل باختر شروع به تبلیغ دین بودائی در شمال هند و گندهارا نموده و در اوائل قرن ۲ ق م آئین نو به شمال هندوکش در باختر سرایت کرده است تبلیغات مذهبی نزد شاهان یونانی فوق الذکر که درین وقت خارج از خاک آریانا در شام و سمت های غربی اسیا و شرق اروپا و شمال افریقا حکمرانی داشتند نتیجه نداد . آسیای مرکزی هم چند قرن بعد در عصر کوشانی ها و بدست مبلغین آریانی داخل دیانت بودائی شد . تنها دیانت نو درین وقت یعنی در اواسط قرن ۳ ق م در سمت شرقی آریانا در گندهارا انبساط یافت و اخرین حدود آن درین وقت درۀ علیا کابل بود و از کشمیر تا کاپیسا اولین پارچه خاک آریانا است که دین بودائی در عصر خود اشوکا در آنجا شیوع یافت و با وجود یکه این علاقه از « مگده » یعنی زمین خاص بودائی دور بود به کم وقت به اندازه اهمیت و مرکزیت پیدا کرد که انرا « سرزمین موعود » خطاب می نمودند . سقوط آخرین عناصر موریا از درۀ کابل : اشوکا در کتیبه های خود حینیکه از مبلغین بودائی واعزام آنها نزد شاهان یونانی اسیا سخن میزنند از « دیودوتس » مؤسس سلطنت مستقل یونان و باختری چیزی نمیگوید واضح معلوم میشود که درین وقت هنوز باختر استقلال نگرفته بود و چون نام « انتیا کا » یعنی انتیو کوش دوم سلوکی در کتیبه های او برده شده به صراحت تمام معلوم میشود که باختر هنوز بدست حکمرانان خاندان سلوکی شام اداره میشد . چون « دیودوتس » مؤسس آینده سلطنت مستقل یونان و باختری از طرف انتیو کوش اول حکمران باختر بود شبهه نمی ماند که این شخص در زمان اشوکا و دورۀ نفوذ موریا در جنوب هندوکوه بقسم حکمران در باختر امریت داشت و در وقت اشوکا هنوز اعلان استقلال نکرده بود بعد از ٢٥٠ ق م که دیودوتس در باختر اعلان استقلال نمود جنوب
(٤٤٦) هندوکش در عصر زمامداری او و پسرش دیودوتس دوم بهمان وضع سابق بدست حکام موریا بود و این وضعیت تا زمان تخت نشینی اوتید موس دوام کرد . چون اوتید موس پادشاه باختر شد ، انتیوکوش سوم خاندان سلوسی بقصد جنگ او و ارسسی هائی که در پارتیا به رویۀ باختر اعلان استقلال نموده بودند برآمد، آنچه که مابین انتیوکوش سوم و «ایوتید موس» پادشاه باختر واقع شد در جلد دوم بجایش خواهد آمد اینجا مختصراً اشاره میشود که چون صلح و صلاحیت بین این دو پادشاه برقرار شد، شاه یونانی شاهی استقلال باختر و حقوق سلطنت ایوتید موس را شناخته از راه جنوب هندوکوه و دره کابل و غزنی و اراکوزی پس به شام مراجعت کرد . آخرین حکمران یا امیر موریا که درین وقت در درۀ کابل حکومت میکرد (سوفاگزنس) نام داشت. مشارالیه تا اوائل دوره زمامداری ایوتید موس شاه باختر هم در علاقه گند هارا و قسمت های غربی درۀ کابل نفوذ داشت . چون استقلال ایوتید موس از طرف انتیوکوش سوم خاندان سلوسی شناخته شد شاه باختر به طرف جنوب هندوکش لشکر کشیده به نفوذ و امریت موریا ها در دره کابل خاتمه داد و صفحات جنوب هندوکش هم جزو قلمرو سلطنت مستقل یونان و باختری شد و ایوتید موس اول پادشاه مستقل یونان و باختری است که از مرکز خویش باختر به تمام آریانا حاکمیت داشت . * * * طوریکه در اول این مبحث متذکر شدیم همان طوریکه ورود اسکندر وحملات او درهند باعث تشکیل اولین سلطنت تاریخی موریا در آن دیار شد ، پس رفتن
(٤٤٧) اسکندر وتجزيه شدن امپراطوری او و بالاخره ضعف حکمرانان دودمان يونانی سلوسی شامی در آريانا زمينه را برای تجاوز مورياها در جنوب شرقی کشورها فراهم کرد بعبارت ديگر نفوذ مورياها در جنوب هندوکش يکی از نتايج مستقيم قشون کشی های اسکندر در شرق ومخصوصاً در هند بشمار ميرود که بعد از دوره موقتی با ظهور سلطنت مستقل آريانی « يونان و باختری » خاتمه می پذيرد. با اختتام نفوذ مورياها در جنوب هندوکش دوره هرج ومرجی که ميتوان آنرا در تاريخ آريانا دوره « قشونکشی ها » ناميد به پايان رسيده ومجدداً يك سلطنت مقتدر آريانی بنام دولت يونان وباختری عرض وجود ميکند. بناءً عليه بياد اختتام اين بحران بزرگ جلد اول تاريخ افغانستان قديم را خاتمه داده و جلد دوم را با ظهور و تشکيل سلطنت مستقل آريانی يونان و باختری آغاز ميکنيم ومن الله التوفيق . . خاتمه جلد اول
فهرست اسما، رجال و قبایل حرف ا ابو علی بلخی ، ۲۱۰ ابو ا لموید بلخی ، ۲۱۰ ابو شکور بلخی ، ۲۱۰ ابوت ، (میجر) ، ٤١٥ ابن فقیه ، ۲۲۸ ابهی ساره ، ٤٢٢،٤٠٨ اتوبا (ایتن) ۲۳٤،۲۳۲،۲۳۱ اثار ، ۳۱۷ ،۳۰۷،۳۰٦ اتمان زائی (قبیله) ۷۲ اتروسک ، ۳ اتروپاتس ، ٤۰۳ اتالوس ، ٤١٤ ایام تپات ، ۳۰٦،۳۰۹ ایریدی ، (قبیله) ، ۱۰۱ اپالا ، ۱۳۰ اپاریتی (قبیله) ، ۱۰۱،۹۹،۹۳ اپولودوروس ، ٤٤ اجنور ، ٤٢٩ احمد بن اسماعیل ۲۱۰ احمد زائی (قبیله) ۷۲ ادریسی ، ۳۹۱ ادریگو ، ٩٥ ادیتیا ، ۳۰٦،۱٥۰ ارمایر ، ٦٤ ارتر مکدونل ، ٦۰ ،٥٤ ،٥۳ ۱٥٤ ، ۱۳۷ ، ٨٦ ارجت اسپه ، ٢٥٤ ، ٢٤٨ ۲٥۹ ، ۲٥۷ ، ۲٥٦ اروت اسپه ، ۲٥۰،۲٤٩،٢٤٨ ارتا گز ارسس ، ۳۱۳ آریا ، ۲۷، ۲٦، ۱۰، ۹ ، ۸ ٣٥،٣٢ ، ۳۱ ، ۳۰ ،۲۹ ، ۲۸ ٥٦،٤٣ ، ٤٢، ٤١ ،۳۷ ، ٣٦ ۹۷،۷۸ ، ۷۷، ۷۳ ، ٦٥ ، ٦٣ ۱٢٥ ، ۱۲۳ ، ۱۱٤ ، ۱۱۰ ۱٦۰ ، ۱٥۱ ، ۱٤۳ ، ۱۲۹ ۱۷۰ ، ۱٦۹ ، ۱٦٨ ، ۱٦٦ ۱۹۰ ، ۱۸۰ ، ۱۷۷ ، ۱٧٤
(٤٤٩) اورونت ترا، ۱۹۱ ،۲۲۸ ،۲۰٦ ،۲٠٥ ،٢٠٢ ارتواك، ۲۳۱، ۲۳۲ ،۳۱۷، ۲٩٨، ٢٦٥ ،۲٤٨ ارتواز ، ۲۳۲ ۳٣٤ ،۳۲۵ ،۳۲۱ ارتكز ارس، ۳۱۳ آر ين ، آريان ، ۱٦ ،۳۸۲ ارتیفت ، ٩٢ ،٣٩٦، ٣٩٢ ،۳۹۰ ،۳۸۸ ارتا گزوس، ٣١٤ ،٤١٣،٤١٢ ،٤١١ ،٤٠٩ ارچیپ ، ٢٦١ . ٤١٦،٤١٥ ارپونیوس، ١٩٤ آریا (دختر باما) ۲۲۰ اری سانتی (قبیله) ٣٤٢ آریامن ، ۳۲۰ ارجونا یانا (قبیله) ٨٣ آریا سپه ، ٤٢ ،٢٣٨، ٢٩١ ارساس ، ٩٠، ۳۷۳ ٣٧٤ ارشك، ۳۷۲ آریا کی ، ٤١ آزاد خان، ۱۰۸ اربگیوس۳۹۲ از هی دها کا (ضحاك) ،٢٢٩ اریمازس ٤٠١ ،٢٦٦،٢٦٥،٢٣٢،٢٣١،٢٣٠ آرد شیر ١٩٨ ، ٣٥٩، ٣٦٣ ٠٢٨١ آردشیر (دوم) ٣١٤ ازونا کس، ١٩٣، ارته باز بوس ، ۳۷۸ ، ۳۹۲، استیاک،٣٥٠، ٣٥١، ٠٣٥٤ ،٤٠٣،٤٠١،٤٠٠ اسپیا کو، ٣٥١، ارزامس،٣٩٣، ٤٠٠، اسکندر، ٤٢ ،٨٣، ١٩٢، ١٩٣، اری هاسپی، ٣٧٥ ، ،٢٥٢،٢٠٦،١٩٧،١٩٥،١٩٤ ار چیلاس، ٣٩٢، ،٣١٧،٣٠١،۲٩٩،۲٩٨،٢٦٤ ار يستو فيل، ٤٢ ، ،٣٦٦،٣٦٥،٣٦٤،٣٦١،٣٦٠ ارا توس تنس ، ٤٤ ، ۲٨٠
(٤٠٠) ٠٣٧٠،٣٦٩،٣٦٨،٣٦٧ ٣٧٦،٣٧٥،٣٧٤،٣٧٢،٣٧١ ٣٨٣،٣٨١،٣٨٠،٣٧٩،٣٧٧ ٣٨٨،٣٨٧،٣٨٦،٣٨٥،٣٨٤ ٣٩٤،٣٩٣،٣٩٢،٣٩١،٣٨٩ ٤٠٠،٣٩٩،٣٩٧،٣٩٦،٣٩٥ ،٤٠٦ ،٤٠٥،٤٠٤،٤٠١ ،٤١٢ ،٤١١ ،٤١٠ ،٤٠٩ ٤٣٣،٤٣٢،٤٣٠،٤٢٩،٤٢٧ ٤٤٧،٤٤٦ استرابو، ١٠٢،٩١،٤٥،٤٤، ،٣٩٩،٣٩٠،٣٨٠،٢٨٠،٢٧٧ ٤٣٥،٤٣٤ استيفن، ٣٥٤ استا تس، ٤٠٣ اسپا سی (قبیله) ، ٤١١ اسا کنی (قبیله) ٤١٢،٤١٠ ٤٢٠ ،٤١٣ اسوا کا (قبیله) ، ٤١٠ اسا کنوس، ٤١٣ اسا گارتا ، ٢٧٠ اسفند یار ، ٢٨٦ اسون ،١٣١،٩٧،٩٦،٩٥ اسو را (قبیله) ، ٩٨ اسو کا یا اشوک ، ٢٥٧،٦٥ ٤٣٦،٤٣٥ ،٤٣١،٤٢٦،٢٩٩ ٤٤٣،٤٤١،٤٤٠،٤٣٨،٤٣٧ ، ٤٤٠ اسدی ، ٢١٠ اشی ، ٣١٥ اشا وهشته ، ٣١٧،٣٠٣ اشو ر یا نیپال ، ٣٤٩،٣٣٨ ٣٥٠ اشور(رب النوع) ، ٣٣٧ اشارهادون،٢٥٣،٣٤٤،٣٣٨ اشته اروانت ، ٢٥٤ اشور اید ل ایلی ، ٣٥٠ اشیل ، ٤٠٤،٣٦٥ اطرط ، ٢٦٣ افراسیاب ،٢٤٥،٢٤٤،٢٤٣ ٢٥٩،٢٥٦ افر یدی ها (قبیله) ،١٠١،٩٣ افلاطون ، ١٩٣ افغان ،١٠٨،١٠٧،٩٢،٤٦ ٢٨٠،١٣٧،١٣٦،١٣٢،١٢٤ ٤١٠،٣٧٩
(٤٠١) امشه سینته ٣٠٣ ،٤٣٠، ٣٠٦، ٣٠٧، امرتات ۳۰۳، امی ترا کانس ٤٣٤، امى تاخادا ، ٤٣٤، امى تاكانا ، ٤٣٤، امى نوس ٣٩٤، اميل ترتكلر ٤١١، امور ايوس ٣٥٧، اناهید، ۳۱۲، اناتيس ، ٣١٢، انا سيما ١٩٨ ٢٣١ ٢٣٣ ٢٤١ ،٢٤٣ ، ٢٤٦ ٢٥٠ ۳۰۹:۲۹۰، ۲۵۹ ،٢٥٤ ۳۱۳، ۳۱۲، ۳۱۱، ۳۱۰ ٣١٤، ٣١٥، اندا ندا ، ٤٤٢ اندرافى ١٣٠ اندروس ، ١٣ ٢١٠ ٢٣٠، اندراس ١٩٥، اندرا ، ٣٤ ٦١، ٦٢، ٩٦، ٩٧ ١٤٦، ١٤٢، ١٢٤، ١١٢،٩٨ ١٤٧، ١٤٨ ، ١٥١ ١٦٨٠ ، ا كوفيس ٤٢٠٠ اکانتاس ١٩٤٠ اكونا كس ۱۹۳۰ اگر یاسیی ٣٧٥ ا گئی ١٤٦،١٢٤،٦٢،٦٠، ۳۰۷،۳۰۹،١٦٩،١٥١،١٤٩ اگنز نون ۳۰۳، ا کزرس ٣١٤، الكناس ٤١٤٠ البر هاله ٤٢٤ الى ترو كاداس ٤٣٤ اليما (قبيله ) ٨٩،٨٦،٨٣،٧٤، ١٠٤،١٠٣،٩٥،٩٤ امادی (مادها) ١٧٠،١١٥،٩٠، ١٨٤،١٧٨،١٧٧،١٧٦،١٧١ ٣٤١،٢٦٩،٢٦٦،٢٣١،١٩٧ ٣٤٨،٣٤٥،٣٤٤،٣٤٣،٣٤٢ ٣٥٤،٣٥٢،٣٥١،٣٥٠،٣٤٩ ٣٦١،٣٥٧، امبهی ، ٤٠٨ ٤٢١،٤٠٩٠، ٤٣١،٤٣٠،٤٢٩،٤٢٢، امین تاس ،٣٦٥ ٤٠٢٠ ، ٤٠٧، امون ٤٠٦،٣٨٤،٣٦٦،
(٤٥٢) ٣١٤،١٦٩ انو (قبيله) ٨٦، ٨٩ ، اندره برتلو ٤٢ ، ١٠٠، ١٠١ ، ۱۰۳ انتیکل دو پرون ، ۲۹ ۰ انگر و میفو، ۲۱۸ ، ٢٢٥ ، ٠٣٠٣٠٣٠٢ اندرو ماش یوری پیدا ٤٠٦ انتی پاتر ٤٠٩ ، ٤٣٠ ، انتیو کوش٤٢٥ ، ٤٣٥ ، ٤٤٤ ، ٤٤٥ ، ٤٤٦ انتی کنا ، ٤٤٤ ، ٤٤٥ ، انتی گون ، انتی گونس، ٤٢٥ ، ٤٣٢ ، ٤٣٣ ، ٤٤٤ انتی گونوس گوناتس ، ٤٤٤ انتيا كيا ، ٤٤٤ اوپرت، ٣٤٢ اوانس ، ٢٦٨ ، اولين ابوت ، ۲۷۰ ، ۲۷۱ اور ٧ ، ٢٤ ، ٣٣٧ اور و ماژس ، ۱۹۳ المپیاس ، ٣٦٥ ، ٤٢٥ اور کیتی، ٣٧٥ او کسی داتس ٤٠٣ او گز پارتس، اکسپارتس، ٢٦٧ ٤٢٨،٤٠٣ اولدنبرگ ٦٥ اومفیس، ٤٢٢، ٤٢٩، ٤٣٠ اوکس ٣٥٩ ایست و استر، ۱۹۱ ايسيدور ۲۹۲، ۲۷۳، ۳/۷ ايتمار ٣٣٦، ٣٣٧ ایورو اك شابا، ٢٣٣، ٢٣٤ ابور و اساره ٢٤٥ ايتها متر ، ۱۲ ابو ، ۹۸ ايزيدور خارا کسی، ۳۷۲ ایری ژیوس، ٣٧٨، ٣٧٩ ایوز بروس، ١٩٤ ابومنس ، ٤٢٩ ، ٤٣٠ ایونید موس ، ٤٤٦ ایو کراتیدس، ۳۹۱ ایو موس ، ایوداموس ، ٤٢٦ ٤٣٠،٤٢٩ ایریو(ایرج)، ١٩١، ٢٥٠،٢٣٤
(٤٥٣) اهورا مزدا، ۲۳، ٤١، ٣٢، ۳۰ ۳١٤،۳۱۱،۳۰۸،۳۰۵،۳۰۳ اهریمن، ۲۲۰، ۲۷۲، ۲۷۷، ۲۸۱،۲۸۰،۲۷۹،۲۷۸ حرف ب بابك، ۱۹۸ با بهرو ، ۹۵ بارديا ، ۳۵۸، ۳۶۳ باگوداراس ، ۳۸۸ بارسا ئينتس ، ۳۷۳ بريگوس ، ٩٤ ، ٩٧ برون هوفر ،۷۸ برت ، ٧٦ بار تولد، ٢٦ ، ۲۷۳ ، ۲۸۰ بالا كروس ، ٤١٨ برانس ، ٤٠٠ بريسيا ( قبيله ) ١٠٥ ، ١٠٦ ۱۰۹،۱۰۸ برینحی ( قبيله ) ۱۰٦، ۱۰۷ ،۱۰۹،۱۰۸ بر بیج ، ۱۰۷ برهما ، ۱۲۳ برگین، ١٤٥، ٢٣٦ برهمانا، ٣٦ بست واری، ٢٥٥ ، ٠٢٥٩ ٠٦ بند و سارا ، ٤٣٤، ٤٤٢،٤٣٥ بطليموس، ۱٦ ، ۴۲، ٧٢،٤٤ ۲۹۱،۱۰۱،۱۰۰ ، ۹۳ ، ۹۱ ۳۷۷،۳٧٦،٣٧٥،٣٧٢،٢٩٤ ،۳۹۱،۳۸۹ ،۳۸۳ ، ۳۸۰ ، ٣٩٤ بطليموس (ژنرال) ٤٠٠،٣٩٥ ٤٢٥،٤١١،٤١٠ بارتولمة ، ١٨٨ برسفنتس، ١٠٥ بسوس ، ٣٦٠ ، ٣٧٠،٣٦٩ ٣٨٤، ۳۸۱،۳۷۸،۳۷۲ ۳۸۹،۳۸۸ ، ۳۸٦،٣٨٥ ۳۹۵،۳۹٤ ، ۳۹۳،۳۹۲ ٤٠٣،٤٠٠،٣٩٦ بورنلف، ۱٦، ۱۸۹، ۳۷۷ بیلو، ٤ ٤، ١٠١،٩٣ بیولر، ٦٥ بيكوس، ٤٢٠ بکتریوا ( قبیله ) ۱۰۲
( ٤٥٤ ) بن ترير، ٢٧٠ بهاراته ( قبيله ) ٨٠٠٤٠٠٣٨ بل (قوم) ۳۳۸٠ ۸۸٠۸۷٠٨٦٠٨٤٠٨٣٠٨٢٠٨١ بلوشه ٢٦١ ١٦٧٠٩٠٠٨٩ بلوچی ١٦ بهارادوجا( قبیله ) ٨٣٠ بلوچ ۱۷ بهالانا (قبيله) ٩٤٠٨٩٠٧٧٠ بوریستو ۱۱۰ بهادر ٢٠١ ٨ بودا(بدهه)٤٣٢٠٤٤١ بها الا ٨٢ بوس (قبيله) ٣٤٢٠ بودی (٤) ٣٤٢٠ بهوجپو ۱۳۱ حرف پ يارانا کنها(قبيله) ٣٤٢٠ پاراواتا(قبيله) ١٠٥ يارمن يو ٤٠٥٠٣٧٤٠ پاندور ٤ ٣٨ ياروس، پوروس ٤٠٨ ٠ ٤٢٢ پارنیان (قبیله) ١٠٥ ٤٣٠٠٤٢٩٠٤٢٦ پازانا ٤ ۳۲۲۰۳۱ پارسوا ١٧١٠١٧٠٠١١٥٠٩ پاریتی ۱۰۱ ٢٦٩٠٢٦٦٠٢٣١٠١٧٧٠١٧٦ پانی (قبیله) ١٠٥ ٣٤٨٠٣٤٥٠٣٣٥٠٣٤٣٠٣٤١ پانی نی ٨٣٠ ١٦٣ ٣٥٥٠٣٥٤٠٣٥٣٠٣٥٢٠٣٥٠ پکتها(قبیله) ۲ ٨٩٠٨٦٠٨٣٠٧ ٣٦١ ۹۷۰۹۶۰۹۵٠٩٤٠٩٢٠٩١٠٩٠ یاتر و کلس ٤٣٥٠ ١٤٧٠١٣٧٠١٠٣٠٩٩٠٩٨ پاسارگد(قبیله) ٣٥٥٠٣٥٤٠ پاکتالیان (قبیله) ٢٥٤ ٣٦١٠ پترسن ٤١٦ پاشنگ ٢٤٦ پکتویس ۹۲۰۸۹٠٨٦٠٨٣٠
( ٤٠٠ ) يختون ٨٣ ٨٦ ٨٩ ٩٠ ٩٢ ١٤٠ ١٠٢ ٩٤ يتاقي ٢٣٤ ينكه جانا ٨٦ ٨٧ ٨٩ پیتر اسپه ١٩١ پتولمه ٤٤٤ يتولمه فيلادلف ، ٤٣٥ ٤٤٤ پرانیکوس ٤٠٥ پر اسنجت ٤٤٢ پر کولاوس ٣٩٩ پردیکاس ٣٩٩ ٤٠٠ ٤٠٩ ٤٢٥ ٤٢١ پریتی وی ، ١٤٦ پرومته ، ٣٨٤ پريوتئس ( قبيله ) ، ٩٢ پرزى لوسکی ٨٣٨٢٣٥٠ یورو (قبیله) ٨٦ ٨٧ ٩٠ ٩٨ پوروشپه ١٩١ ٢٤٨ پلوتارك ٤٢٤٤٠٦٣٧٤ پورچست ١٩١ ١٩٢ پوردآود ، ١٩٥ ٣٢١ پشانا ٢٥٤ پیتون ، ٤٠١ ٤٢٩ پلینی ٤٤ ٩١ ١٠٤ ١٩٣ ١٩٦ ٢٩٢ ٣٨٠ ٣٨٣ ٤٣٥ پز ارد ۸ پژواك ٩٤ ١٢٤ پشوسینفا ٢٥٩ يشو آن سنجا نا ( داراب دستور ) ٣٢١٣١٠٢٧٩ يشتون ۳۸ يكته ٩٦ پومپلی ١٤٠ ٢٣١ پوراوا ۸۷ پی رون ، ٤٠٥ پی نونا ٢٣٤ پیری کا ٢٣٤ پيشل ٩٧ پهلوا(خاندان) ۱۰۰ حرف ت پاتر و یافت ٢٥٤ تا پور ها ٣٦٩ تاجيك ٢٩٣ ١٠٣١٠ ١٠٤١ تخمه اروپا ٢١٥
(٤٥٦) تروهپ ، ١٦٤ ، ٣٣٣ تور واسا ، ٨٦ ، ٨٩ تراول ، ٤١٧ تور (قبیله) ، ٧٢ ترياوانت ، ٢٨٧ توتان خامون ، ٢٥ ترو گوس پومپیوس ، ١٩٣ تورامايا ، ٤٤٤ تری دانس ، ١٩٨ ، ٣٧٥ تور ، ٢٦٣ تری پاسپس ، ٤٠٨ تورا ، ١٧٥ ، ١٨٠ ، ١٨٣ ترثه ور ، ١١٠ ، ١١٢ تورهاو ، ٢٦٠ ١١٣ ، ٢٧٦ توماسك ، ١٧٨ ، ٣٧٢ تريقا ، ٢٢٢ تنسار ، ١٩٨ تريتو قا ، ١٩١ ، ٢٢١ ، ٢٣١ تكسيل ، ٤٢٢ ٢٣٢ ، ٢٣٤ ، ٢٣٥ ، ٢٤٢ ، ٢٨١ ثبت ، ١٠٧ ترتسو ، ٨٦ ، ٨٩ ، ٩٤ تیسیس ، ٢٠٣ تراسا داسيو ، ٩٦ توزيا (طوس) ٢٤٦ توريا ، ١٧٤ ، ٢٠٢ ، ٢٠٨ ، ٢٣٠ تیکت پلیسر ، ١٩٧ ، ٢٦٤ ، ٢٧٠ ٢٤٣ ، ٢٤٥ ، ٢٤٨ ، ٢٥٣ ، ٢٥٦ ٢٧١ ، ٣٣٥ ، ٣٣٨ ، ٣٤٨ ٢٤٩ ، ٢٦٠ ، ٢٦٥ ، ٢٩٢ ، ٣٢٧ تیمور ، ١٧ ، ١٠٨ توروايانا ، ٩٧ ، ٩٨ تپون ، ١٩٤ تواشتار ، ١٤٧ حرف ج جام اسپه ، ١٩١ ، ١٩٢ ، ٢٥٢ جم (جمشید) ٢٢٢ ، ٢٢٤ ٢٥٩ ، ٢٦٠ ٢٢٨ ، ٢٢٩ ، ٢٣٠ ، ٢٣١ جلال الدین فیروز شاه ، ١٠٨ ٢٣٢ ، ٢٣٨ ، ٢٤٢ (یا ما ویما هم ملاحظه شود .)
(٤٠٧) حرف چ چندراگوپتا ٤٣٠، ٤٣١ چشیش ٠ ٣٥٥ ٤٣٢ ،٤٣٣، ٤٣٤، ٤٣٨ حرف ح حسن پیر نیا ٣٤٢، ٣٤٣، ٣٤٥ ٣٤٧ حرف خ ختك ( قبيله ) ١٠١٠ خشاتر اسو کا ٢٤٦٠ خشایار شاه ٠ ٣١٤ خشه تره وریا ٣٠٣ ٣٥٩ ٣٦٣ ٣٦٥ ٣٦٨٠ حرف د داسا (قبيله) ١٠٥٠ دارا ٣٦٥٠١٠ دادیکی ٩٣ ٩٩ ٠ ١٠٢ ١٠٣١٠ دائيو ١٧٥ ١٨٣ ٢٠٨٠ ١٠٤ دار دی ١٠٤٠ دارادری ١٠٢٠ دارد ١٠٤٠ داراندی ١٠٢٠ دار منتتر ١٥٣١١٣٠٩٩٠ دادی ۹۳ ٢٠١١٩٨١٨٨١٨٧١٦٤٠ دار یوش ٢٦٤١٩٧١٩٤٠ ٢٤٣٢٤٠٠٢٣٣٢٣٠٢٢٩٠ ٣٥٨٣١٤٢٧١٢٦٩٢٦٨٠ ٢٨٦٢٨٤٢٨١٢٧٩٠٢٥٥٠ ٣٦٧٣٦٦٣٦٣٣٦١٣٥٩٠ ٣٣٣٣١٠٢٩١٢٨٧٠ ٤٠٤٣٨٧٣٦٨٠ داس (چندرا ) ٣٧٠ ٩٨٨٦٧٥٠ داریوش کو دو ماتوس (داریوش سوم) ٠٢٨٠ ٣٦٨٣٦٥٣٦٢٣٦٠٣٥٩٠ داساورجا ٩٦٠
(٤٠٨) داکیو، ١٠٣ دراو یدی، ١٠٠ ١٧٦١٦٩٠ ٣٤١،٣١٩،١٧٧ درانجی، ١٦ دره کوکی (قوم) ٣٧٦ دا سیوس، ١٤٧٠١٣١٠١٢١ ٠ ،١٧٦،١٧٤،١٧٠،١٦٩،١٦٨ ،٢٦٥،٢٤٢،١٨٤،١٧٧ درویش خیل(قبیله) ٧٦ دریوهو(قبیله) ٩٤،٩٠،٨٩،٧٦٠ دردی ،١٠٢ دونکر، ٢٥٠٠٢٤٩،٢٠٨ ٣٤٦،٢٦٠ دقیقی، ٢٢٦٠٢١٠،١٨٧ ۲۷۷ درواسیه ، ٢٥٤٠٢٧١،٢٣١ درشیفیکا ، ٢٠٤ دیو کو ، ٣٤٧٠٣٤٦٠٣٤٤ ٣٤٨ دربیک(قبیله) ٣٦٣٠٣٥٧٠ دیتون ١٩٣٠ دیودوروس، ١٩٣ ٣٧٥٠ دیو کریسوسئم، ١٩٣ دیو، ٣٠٦ دیوا ٣٠٦٠ دیواداسا ٩٨،٨٨٠٨٤٠٨٣٠ ١٠٦،١٠٥ دیوس، ١٤٦ دیودتس، ٤٤٤،٤٣٣٠٤٢٥ ٤٤٦،٤٤٥ دی ماکوس، ٤٣٤ دمتریوس، ٣٨٣٠٣٧٥ دهمارا کی تا ، ٤٤٤ دها له ، ٢٧٨٠٢٣٩ حرف ذ ذکریای قزوینی ، ۲۲۸ حرف ر راشنو ، ٣١٠ راولنسن، ٣١٢،١٠٢،١٠٠ ٣٥٤٠٣٤٢ را کتا ٣٠٦
(٤٥٩) رامس، ١١٤ ریخ کان ، ٢٦٠ ریسن ، ٤٣١٠٣٥٧ رجيسوان ، ٩٦ روت ، ٧٦ رستم ، ٢٣٤ رونه کروسه ، ٣٣٦٠١٧٨ ٣٤٠ ركسانه، رخسانه، روشانه، رخشانہ ٤٢٨٠٤٢٥٠٤٠٥٠٤٠٤٠٤٠٣ حرف ز زیبر ، ٧٦ ، ١٢٦٠١١٨ زری واری (زرير) ٢٥١٠٢٥٠ ٢٥٠ ، ٢٥٧ ، ٢٥٨ ، ٢٥٩ ٢٦٠ زرتشتر ، ١٨٥ ، ١٨٦ ، ١٨٧ ١٩٢ ، ١٩١ ، ١٩٠ ، ١٨٩ ، ١٨٨ ٢٠٢ ، ١٩٩ ، ١٩٦ ، ١٩٤ ، ١٩٣ ٢٤٨ ، ٢٢٧ ، ٢١٦ ، ٢١٢ ، ٢١١ ٢٥٤ ، ٢٥٣ ، ٢٥٢ ، ٢٥١ ، ٢٥٠ ٢٦٣ ، ٢٦٠ ، ٢٥٩ ، ٢٥٨ ٢٧٨ ، ٢٧٦ ، ٢٧١ ، ٢٦٧ ٣٠٧ ، ٣٠٥ ، ٣٠١ ، ٢٩٧ ٣٣٢ ، ٣٢١ ، ٣١١ ، ٣٠٩ زربخی ، ١٦ حرف ژ ژول ايزاك ، ٤٢٤ ژو پی تر ، ٣٨٤ ژوگی ، ٣٨١ ، ٣٧٣ ، ٣٧١ ٣٩٨ ، ٣٩٧ ، ٣٩٤ ، ٣٩٣ ٤٠٣ ، ٤٠٠ ژورژ پواسون ، ٢٩ حرف س ساکا کیا ، ٤٣٠ سا كیامونی ، ٤٤٠ سا کیا(قبیله) ٤٤١ سائی باوزانس ، ۳۷۰ ، ۳۷۱ ۳۷۸ ، ٣٧٦ ، ۳۷۳ ، ۳۷۲ ٤٠٠ ، ۳۹۲ ، ۳۷۹ ساكارتها ، ٣٥٤ ساركون ، ٣٦٤ ، ٣٤٤ ، ٣٣٨
( ٤٦٠ ) ساویتار ، ١٤٥ ، ١٤٦ ساسی، ۱۳۰ ساوشیانی، ۲۷۸ ساما ، ٢٣٢، ٢٣٤ سالمانسار ، ١٩٧ ، ٢٦٤ : ٢٥٢ ، ٣٤٣،٣۳۸ ، ۲۷۰ سبوس ٢٦١٠ ستاگیدی، ( قبیله ) ٩٣ : ٩٩ ، ، ۱۰۰ ست کوسو (قبیله) ۱۰۰ ستا کوی، ۱۰۰ ستاندر، ٤٢٨ ستزیاس، ٣٥٧ ستازانور ، ستا ساتور ، ٣٩٣ ، ، ٤٢٨ ، ٤٠٠ سترو خانها، ٣٤٢ ستاویزا، ٣١٥ ساندرو کوتس ، ٤٢٦ ، ٤٣٠ ، ، ٤٣١ سپی تامنس، ٣٩٥، ٣٩٦ ، ٣٩٧ ٤٠٢ ، ٤٠١ ، ۳۹۹ ، ۳۹۸ سپی تری داتس ، ٤٠٥ سپتیمر اسیه ، ١٩١ سپین جورو شا، ٢٥ سپیتتمو داتا ( سپین دات ) ( اسفندیار ) ، ٢٥١ ، ٢٥٣ ، ٢٦٠ ، ٢٦٥،٢٦٣،٢٦٢،٢٦١ سپنتا ارمتی ، ٣٠٣ سپنته مینو، ٣٠٣،٣٠٢ ، ٣٠٨ سپیگل، ٢٥١ ، ٢٥٣ سركون ، ١٧٨ سراورل استین ، ١٥٣ ، ١٥٥ ، ٤٠٣،٣١٦،٣٠٦،٢٩٢،٢٩١ ، ٤١٥،٤١٣،٤١٢ سرجان مارشل، ٤٢٢،٤٠٨،٣١١ سرپرسی سایکس، ٢٧٦، ٣٤٨ ٤٢٨،٣٩٨،٣٩٤،٣٧٥،٣٧٣ سرابيس ، ٤٢٤ سکارتی ( قبیله)، ۲۷۰ سميراميس، ١٩٤، ١٩٧، ٠٠٦ ، ٢٧١،٢٦٩،٢٦٨ سهر دیس ، ٣٥٨ سنا خریب، ٣٣٨، ٣٤٨، ٣٤٤، سفوس ، ٤٠٠ سنت توماس ، ۱۰۰ سن پول، ٤٣٦
(٤٦١) سناوى دها كا، ٢٣٤ سودرا، ٣٦ سوان هاواك، ٢٣٢،٢٣١ سوفا كازنس، ٤٤٦ سويداس، ١٩٤ سودابه، ٢٤٣ سولوكوس، ٤٢٤، ٤٢٥، ٤٢٨، ٤٣٢، ٤٣٣، ٤٣٥، ٤٣٨، ٤٣٩ سوداس، ٨٤، ٨٨، ٨٩، ٩٨ سوريا، ١٣، ١٤١، ١٤٦ سودرا، ١٧٦، ١٧٧ سوزهی پیکاج كان، ٢٦٠ سوما، ١٤٢، ١٤٦، ١٤٩ ٢٠٦،١٥١ سیت، ٨ سینا، ١٥٢ سیلون لوی، ٨٤، ٨٥، ١٦٧، ٤٣٠ سیروس، ١٩٧، ٢٦٣، ٢٦٤، ٣٥١، ٣٥٤، ٣٥٥، ٣٥٦، ٣٥٧، ٣٥٨ ٣٦١، ٣٦٢، ٣٦٣ سیاگزارس، ٣٤٩، ٣٥٠ سی سی کوبتس، ٤١٧، ٤١٩ سيماس، ٢٦٨ سی بیرتیاس، ٤٢٨ حرف ش شارل او تران ٣١٥ شاندرا داس، ٧٠، ٧٨، ٨٧ شلم نصر ٣ ٤، ٣٥٢ شم، ٢٦٢ شماش، ٣٣٦ شورتز، ٣٨٥ شوشيناك، ٢٥ شورخ كان، ٢٦٠ شیاوانا، ٩٧، ١٣١ شیو ا ٨٩، ٩٤، ٩٥، ٣١٤ شهرناز ٢٣٢ شیرانی (قبیله)، ١٥٧ حرف ض ضحاك، ٢٣٤ حرف ط طورك، ٢٦٣ طهمورت، ٢١٥
(٤٦٢) حرف ع عمر بن الازرق ' ٢٢٨ حرف ف فتح خان ' ١٠٧ ' ١٠٩ فوشه ' ٢٩٩ ' ٣٨٢ فرا اورتس ' ٣٤٨ ' ٣٤٩ ' ٣٥٣ فورملی (قوم) ' ٢٧٩ ٣٥٤ فرانسو النورمانت ' ٣١ فارسامائس ' ٤٠٠ فراتا فرتس ' ٤٠٠ ' ٤٠٣ فراواستی ' ٣١٧ ' ٣١٨ ' ٣٢٦ فردوسی ٢١٠ ' ٢٣٠ ' ٢٣٧ ' ٢٤٢ ٣٩٢ فريدون ' ٢٢١ ' ٢٣١ ' ٢٣٢ فراعنه ' ٢٥ ٢٤٢ ' ٢٨١ فراتا فرون ' ٣٧٩ فيليپ ' فيليپس ' ٤٢٦ ' ٤٢٩ فركيس ' ٢٤٣ ٣٨٢ ' ٤٠٥ ' ٤٠٦ فراشترا ' ١٩١ ' ١٩٢ ' ٢٥٢ فيلوناس ' ٣٧٤ ' ٣٧٥ ' ٤٠٥ ٢٥٩ ' ٢٦٠ حرف ك كانوا (خانواده) ' ٦١ ' ٩٦ ٢٤١ ' ٢٤٢ ' ٢٨٤ ' ٢٩٤ كاسپايا ' ٤٤٢ كاوی ارشان ' ٢٤٠ كاسندر ' ٤٢٥ كاوی پيسانا ' ٢٤٠ كاتانس ' ٤٠٣ كاوی بيارشان ' ٢٤٠ كارانوس ' ٣٧٦ ' ٣٧٨ كاوی سياورشان (كی سياوش) كاوی اپی وانيو ' ٢٤٠ ٢٤٠ ' ٢٤٢ ' ٢٤٣ ' ٢٤٤ كاوی بوساوان (كاوی يوسا) ٢٤٥ كی كاوس ' ٢٢١ ' ٢٣٦ ' ٣٤٠ كاوی هوسراوا (كی خسرو) ' ٢٤٠
(٤٦٣) کمبیز، ٣٥١ ٣٥٥٠ ٣٥٨٠ کنداری، ۱۰۰ کنت کو روس ۳۸۷ ٣٨٩٠ کنفتوس كريتوس ٣٥٤٠ كننگهم ۳۸۲٠۳۷۷ ۳۸۳۰ ۳۹۹ ۳۹۱ ۳۹۰ كنيتكا ٣١٦٠٣٠٦٠٢٥٧٠ ٠٤٢٦ كفاليون ١٩٣٠ كوسة (قبيله) ٠٢٦٦٠ كوراخ، ٣٥٥ ٠ كونستانتن ٤٣٦٠٠ كورتيوس ٤١٣ ٠٤١٦٠ كورت ٤١٦٠ ٠ کوانوس ٤٠١ ٤١٤٠٤٠٢٠ کوبارس ٣٨٧٠ ٠ کو روس، كورش ۲۱۹ ٠ ٠٣٥٦٠٣٥٥ ٠٣٥٤ كوقيسا ٩٨٠ كورتي ليه ١٥١٠ ٠ کوردو ۳۰ ٠ كوزيكا ۸۸۰ ٢٤٩٠٢٤٦٠٢٤٥٠٢٤٤٠٢٤٣ ٢٥٧ ٠ ٢٩٤ کنتر باس ١٩٤٠ کرسه وزده (کرزبواز) ٢٤٤٠ ٢٤٥ کرانیروس ( کراتر ) ٣٧٤٠٣٧٣ ٤١٠٠٤٠٣٠٤٠١٠٣٩٩٠٣٩٦ ٤٢٣٠٤١١ کرت (خانواده ) ۳۷۲۰ کروت ۳۸۳ ٠ كر ساسپه ٤٨٠٩٩ ٢٣٢٠٢ ٢٣٥٠٢٣٤٠٢٣٣ کریستن سن ۲۱۲۰ کشاتریا ١٧٦٠٣٦ كنه تما سيه ۲۰۲٠١٩٦٠١٩١٠ ٢٥٨٠٣٥٣٠٢٥٢٠٢٤٨٠۲۱۱ کشودراکا ۸۳۰ كلمت ( لوبيغ ) ١٦٣ کليتوس ٣٦٦ ٠ ٤٠٦٠٤٠٥ کله او پاتره ٤٢٥٠ كله مان هارت ۳۹۸٠۳۹۹۰۲۱۲ کلوویس ٢٥٧ کمبوجة ٣٥٧٠٣٥٥٠٣٥١
(٤٦٤) کوا کواتا (کی قباد) '٢٣٧' کیومرث' ١٩٠'١١٣'١١٠ '٢٤١'٢٤٠'٢٣٩'٢٣٨ '١٩١ کی ارمین ' ٢٤٠ ' کهزاد (احمد علی) ٣٨٦٠٣٧٣٠ حرف گ گایسگر' ٢٠٤'١٨١' گلدر' ١٩٥ '٠٣٩٢ '٢٥١'٢٤٥'٢٤٣'٢٠٨ گنداروا ' ٩٩ ' '٢٧٩'٢٧١'٢٥٦'٢٥٣ گندوفارنس ، گندوفار١٠٠' ٣٠٩'٢٩٥'٢٩٢'٢٨٣'٢٨١ گنداریس ' ٧٩ ' ٩٣ ' ٣٣١'٣٢٩'٣٢٨'٣٢١'٣١٠ ٩٩ گریشه ن : ٨ ' ٩ ' ١٥ ' ١٦ ' گنداریوا '٢٣٣ ' '٢٢'٢١'١٩'١٨ گوماتا ' ٣٥٨ ' گریگوریف ' ٣٩٤ ' گوش ' ٢٣١ ' گری فت '٥٠ ' ٧١ ' ٩٤ ' گویث شاه ' ١١٠ ' ١١٢ ' ١١٣ گرمانیان (قبیله) ' ٣٥٤ ' '٢١٦'٢٠٥ گریر سن '١٠٤ ' ١٦٥ ' گوشا ' ١٣١'١٣٠ ' گرشاسپ '٢٣٣ ' ٢٣٤ ' گوشاریا ' ٩٦ ' '٢٦٣ گوهر '١١٠ ' ١١٣ ' گروت ' ٣٧٠ ' ٤٠٥ ' ٤٠٧ ' گزرانی (قبیله) ' ٤٠٩ ' '٤١٥ گو هرم ' ٢٦٠ ' گران نوس ' ١٩٣ ' گوباخ کان ' ٢٦٠ ' حرف ل لا ليکه ' ٤٠٥ ٧ گوس ' ٤١٠
(٤٦٥) لوپا مودرا ۱۳۰ لروهاسپو ٣١٦ لئو ناتوس ٤١٠ لهراسپه ١٩١ ٢٤٩ ٢٥٠ ٢٥٥ لين ٨١ ٧٣٠ حرف م ما ار ٣١٦ ماجی(قبیله) ٣٤٢٠ ما ما تا ۱۳۰ ماديس ٢٥٠٠ ماز دوك ٣٣٦ مازد ٣٦٩ ماد ۱۷۷ ۱٧٦ ۱۰۷ ۹۰ ۲۰۳ ۱۹۷ ١٧٨ ١٨٤ ٢١ ٢٦٣ ٢٦٦ ۱۳۰۲۱۲ ۲۷۰، ۲۷۱ (امادی هم دیده شود) ماد ا (قبیله) ٨٢٣٥ مادرا (قبیله) ٨٢٣٥ ماد راک (قبیله) ٨٢٣٥٠ مالا (قبیله) ٨١٥٢٣٤ مادا وا (قبیله) ٨٢٣٥٠ مار وت ١٤٦١٤٢٧١ ١٥٠ مانو ۱۲۳۰ ما سپر و ۱۷۸۰ مانو چيترا (منو چهر) ١٩١٠ ٢٣٤ ٢٤٦ ٢٥٠ مبارك شاه غوزی ۲۸۸ مجهان تيكا ٤٤٤ محمود (سلطان) ۱۱۸ ۱۰۷ ما از که ٣١٦٠ ماكس ٤٤٤ مولر (قره در بك) ٣٣٢١٨٩ مكس مولر ٣٠ ٦٤٦٣٥٠ ٧٨ ١٦٤٠ مكا ستننس ٤٣٣٧٢ ماجت ٣٧٥ مسیح ۷۲ مورگان ٨٥٣٠ مكدونل كرندل ٤٠٧١٠٢ ٤١٠ ٤٠٨ مدهبان نيكا ٤٤٤
(٤٦٦) مرفیان (قبیله) ٣٥٤٠ ماسپیان (قبیله) ٣٥٤٠ موریا ( خاندان ) ۰ ۸۳۰۸۲۰ ٤٣٤٠٤٣٣٠٤٣٠٠٤٢٧٠٢٩٩ ٤٣٩٠٤٣٨٠٤٣٥ موکانی یوتانیسا ٠ ٤٤٣ مولی توس ٤١٨٠ مور کرافت ۳۹۱۰ مکمین(هنری) ۳۷۵۰ ممنون ۳۷۸۰۳۱۳۰ مدهه پانی تیا ٩٦٠ محمد گل (نوری) ١٠٦٠ مور گمسترن ١٦٥٠ موجاوات(قبیله)٠ ١٥٣٠٧٩ ١٥٤ مسعود ٧٢٠ مسعودی ۲۲۸۰ میورا ٠ ٤٣٠ میرو ٣١٦٠ مية ٣٣٢٠ ميترا ميترا میر و مهر ١٤٢٠ ٣٠٦٠٢٨٣٠١٥٠٠١٤٦ ٣١٦٠٣١٥٠٣١٤٠٣١٣ ۳۳۰۰۳۲۹۰۳۲۸ مهر ٣١٣٠ مهر اسیند ۲۰۰٠ مهارا کی تا ٤٤٤٠ میزو ٤١٩٠ مند دیم ۳۹۸ مغاندر ۳۸۳۰ مماسن ٣٩٦٠ حرف ن ناباز زانس٠ ٣٦٩٠٣٦٨ نابونید٣٥٥٠ نابوپولا سار ٣٥٠٠ ناندا (خانواده) ٤٣٧٠٤٣٠٠ ناساتياس ٠ ١٣١ ناهید ۳۱۳۰ نرو ۱۹۸۰ نریمان ۲۸۰۰٨٤٠ نری بندارا کوهار ٨١٠ نورستانی (قبیله) ٨٦٠٨٣٠ ١٠٣٠٩٥٠٨۹ نیار کس ٤٣٢٠
(٤٦٧) نی بانیا ٩٦ نیکاتور ٤٣٢،٤٢٦،٤٢٥ ٤٣٥،٤٣٣ نیکا نور ٤١٩،٤٠٧،٣٧٤ نعیمی(علی احمد) ٣٨٣ نه ا ویتوله ٣٦٥ حرف و واتا ١٤٦ وايو ١٤٦ وارونا ١٤٨،١٤٦،١٤٢ ٣١٤،٣٠٦،٣٠٥،١٥١،١٥٠ واته ٣١٦ وادو ٣١٦ واسو ١٥٠ واهیو ٣٢٩ واجرایانی ٣٣٠ وارنی(قوم) ٣٩١ وا سودوا ٣١٦ واله دوپوسن ٨٢،٨١،٧٨،٦٤ ١٦١،١٠٤،٨٤،٨٣ ورترا گنأ ٣١٧،٣١٥ ورلا گنو ٣١٧ ورگانا (قوم) ٢٧٩ وردهکا ٢٥٤ وروسیان (قبیله) ٣٥٤ ورشاو ا ٢٣٤ وزیری(قبیله) ٧٢ وزاك ٢٤٦ وسيسقاس ٨٩ وسيشتا ۱۳۷ ولسن ۳۷۳،۳۷۲،۱٦۹ ٤١٧،٤١٦،٣٧٧ ولكش ولخش، ولجس ۱۹۸ ولكن ٣٨٤ ويزا ٢٤٦ ویسوامیترا ۱۰۳،۸۹،۸۸،۸۳ ۱۳۱،۱۱٥ ویسیا تورواشتی ٢٤٤ ویسیا ٣٦ ویست اسيه، ویشتا سیه ۱۹۱ ٢٥٠ ،٢٤٨ ، ۲۲۷ ،۲۱۱ ٢٥٤،٢٥٣،٢٥٢،٢٥١ ٢٥٨ ،٢٥٧ ،٢٥٦،٢٥٥ ٢٦٣،٢٦١،٢٦٠،٢٥٩ ۳۰۱ ،٢٨٦ ،٢٦٥ ،٢٦٣
(٤٦٨) ٣٥٩،٣٣٢،٣١٦ ويشنا ، ٢٥٧ ویشافن ، (قبیله) ٨٩ ، ٩٤ ، ٩٥ و كرنا كل ، ١٦٢ ، ولن ا نا ، ١٣١ ونتر لیتس ، ٦٤ ، ولسنت سميت ، ٣٨٢ ، ٤٠٨ ، ، ٤٤٥ ، ٤٤٤ ، ٤٣١ ، ٤٠٩ وی وین دوسن مارتن ، ١٦٣ ، ٧ ، ، ١٦٧ ، ١١٣ ، ٨٤ ، ٨٠ ، ٧٣ ، ٢٤٨ ، ٢٠٦ ویوشیت اسوه ، ٨٢ ، وبرخ (قبیله) ، ١٠٨ ، ويلم جكسن ، ٢٥٣ ، ٢٥٥ ، ، ٢٦١ ، ٢٣٢ ، ویرانکا نا ، ٢١٦ ، ٢١٩ ، ٢٣٤ ، ٢٣٢ ، ٢٢٠ ويليام جان ، ٣٧ ، ويوا ـ ات ، ٢١٩ ، ٢٣٠ ، وينوس ، ٣١٣ ، ويساکا ، ٢٤٦ ، وهيومانو ، ٣٠٣ ، حرف هـ ها كن (ژوزف) ١٥ ، ١٨ ، هانری ، ٩٢ ، ١٦٤ هانری ماسه ، ٢١٣،٢١٢ هر زفلد ، ٨ ، هرمزد ، (اهور امزدا) ١٩٦ ، ، ۲۳۲ ، ۲۱۸ ، ٢١٦ ، ٢١٧ ، ۲۹۷ ، ۲۷۲ هرمی پیوس ، ١٩٣ ، ١٩٦ ، هر کو لس ، ٣٥٦ ، ٣٨٤ ، ، ٤١٥ ، ٤٠٦ هر پاز ، ٣٥١ ، هرودوت، ٩٠، ٩٢، ٩٣، ٩٩ ، ١٩٢ ، ١٠٢ ، ١٠١ ، ١٠٠ ، ٣٤٦ ، ٣٤٣ ، ٣٤٢ ، ٢٧٠ ٣٥١،٣٤٧ ، ٣٥٤ ، ٣٥٧ ، ٣٥٨ هروتات ٣٠٣ ، ٣٠٧ ، هلپر ات ، ٧٠ ، ٧٥ ، ٧٦ ، ١٠٦ ، ١٠٥ ، ٨٤ ، ٧٧ هستاسپ ، ١٩٤ هیچا ناسیه ، ١٩١ ، هن ، ٢٥٦ هوشنگ ، ٢١٥
(٤١٩) هوسراوا ، ١١٣ هوتاوسا ، ٢٥١ هوریشکا ، ٣٠٦، ٣١٧،٣١٦ هوما ، ٣٠٦ هوتا ، ٩٧ هو کوا (خانواده ) ، ٢٥٩ هومایا گی ، ٢٥٩ هو نا ، ١٨٣، ٢٠٨ هوشینقا ، ٢١٥ هیونا ، ٢٥٤، ٢٥٦ هکتور ، ٣٧٤ هوگ ، ١٨٧، ١٨٩ هیولی ، ٢٥٧ هیپتا سیه ، ٢٣٣ هفستیون ، ٤٠٠، ٤٠٥، ٤٠٩، ٤١١ هیون ـ تسنگ ، ٣١، ٢٢٧ ٣٨٢،٢٢٨ هیثیت (قوم) ، ٣ ـ ٣١٤ حرف ی یا ما ، ١١٣، ١٣٤، ١٥١ ١٥٦، ١٨٤، ٢١٥، ٢١٦ ٢١٧، ٢١٨، ٢١٩، ٢٢١ ٢٢، ٣٢٢، ٤٢٢، ٢٢٥ ٢٦، ٢٢٨، ٢٢٩، ٢٣٠ ٢٣٢، ٢٣٤، ٢٣٥، ٢٣٨ ٢٤٢، ٢٤٧، ٢٦٥، ٢٩٤ ٣٢٢،٣١٨،٣١١ یا دو (قبیله) ، ٨٦، ٩٠ یاقوت رومی ، ٢٢٨ یاقوت حموی ، ٢٧٨ یاهی ، ٢٢٠ یار قی (قبیله ) ، ٣٩١ یوچی (قبیله ) ، ٨٢، ٨٣ یود هیا (قبیله ) ، ٢٨٣ یوپالی ، ٤٤٢ یوشان ، ١٤٦ یوسافا ، ٢٤١ یتا ١٣٢
فهرست اسماء اماکن و محلات حرف ا اکبتانا ٣٤٥٠٢٩٦ ٣٤٧ ارمنستان ٣٣٦٠٢٦٧٠٩١٠٩٠ ٤٠٠٠٣٩٥٠٣٧٤٠٣٥٧ ۳۳۹۰۳۳۷ اتك ٠ ٤٢١٠١٦٣٠٨٣٠٧ ارا کوئی ۲۷۱۰۲۷۰ اختیار الدین (قلعه) ۳۷۲ ارانگ ٢٧٦ اقی ماندر ٣٧٦٠٣٧٥ ازال ۳۹۲ آتش فروبه ( آتشکده) ٢٣٥ ارا کوتس ٣٧٧٠٤١ اتر و پاتن ٤٠٣ اراکوتی ٤١ اترك ۳۷۰۰۹۰ اراس (رودخانه) ٣٤٥ اپارسین ( کوه) ٢٨٦٠٢٨٥، ارارات (رودخانه) ۳۳۹ ۲۸۸ اران وج ٢٧٦٠١١٠٠٣٩٠٣٨ اپی روس ٤٤٤ ارتا كانا (شهر ) ٣٧١٠٤٢ ادهم ( کوه) ٢٦٦ ۳۷۲ ادروا، ٢٧٩٠٢٧٤ ارغنده ۳۸۰ ادارنا ٢٨٥ ار گودا ۳۸۰ اديو توانت ٢٨٥ اری مانتس ٣٧٦٠ اوراسیه ۳۹۰ ارغنداب ۳۸۰۳۷۰۳۲۰ ادری اسپ ۳۹۰ ٧٥٠٧٠٠٦٣٠٥٧٠٤١٠٤٠ اذربائیجان ٣٤٥٠٢٤٥ ٨٥٠٨٤٠٨٣٠٨١٠٧٧٠٧٦ ٤٠٣٠٣٤٩ ١٠٥٠١٠٠٠٩١٠٨٨٠٨٦
(٤٧١) ٢٦٣ ، ٢٣٣ ، ١٦٦ ، ١٠٧ آریاورشه ٨٦٠٤٣٠٣٨ ٣٧٧ ، ٢٨١ ، ٢٨٠ ، ٢٧١ اریاسپ (شهر) ٣٧٥٠٣٧٤٠٤٢ ٤٣٢ ، ٤٣١ ، ٤٢٨ ، ٤٢٧ ، ٣٧٨ ارباکا ٤١٠ ٤٣٨ اریوس (رودخانه) ٠٤٢ ارا کوزی ٧٨٠٧٥٠٤١٠٣٢ آریا ( ولایت هرات ) ٠١٠٢٠ ، ١٠٠ ، ٩٨ ، ٩٣ ، ٩١ ، ٨٤ ، ٣٧٣ ، ٣٧٢ ، ٣٧٠ ، ٢٩٥ ١٠٦ ، ١٠٥ ٤٣٢٠٤٢٨٠٤٠٠٠٣٧٨ اریا متروبولیس ، ٣٧٢ ٤٣٨٠٤٣٣ اریانا ۱۳،۱۰،۹،۷،۵، ارزروا (کوه) ٠٢٨٤ ، ٢٥ ، ٢٤ ، ٢٣ ، ١٦ ، ١٥ ، ١٤ ارزیشا (کوه) ٠٢٨٤ ، ٣٤ ، ٣٣ ، ٣٢ ، ٢٩ ، ٢٧ ، ٢٦ ارزیفیه ٠٢٨٤٠٢٨٣ ، ٤٥ ، ٤٤ ، ٤٣ ، ٤٢ ، ٣٨ ، ٣٦ ارگون ، ٢٧٩ ، ٦٣ ، ٥٨ ، ٥٧ ، ٥٥ ، ٥١ ، ٥٠ اریگاون ، ٤١١ ، ٧٧ ، ٧١ ، ٧٠ ، ٦٩ ، ٦٧ ، ٦٦ اریان الکتر اندریه ٣٧١٠ ، ٩٠ ، ٨٩ ، ٨٧ ، ٨٤ ، ٨٣ ، ٨١ ارونیووی دی میدھکایا (کوه) ١٠٠ ، ٩٩ ، ٩٣ ، ٩٢ ، ٩١ ٢٨٥٠ (وغیره تقریباً در اکثر صفحات از ولا ٣٧٧٠ کتاب تا آخر ) از و باسیه ۳۹۱۰ اروپا ٣٢٠٣٠٠٢٨٠١٠٠٤ اسکندریه اوکسیان ٣٩٤٠ ، ٣٠٧ ، ٢٤٨ ، ٢٠٣ ، ١٦٠ اسکندرية اقصی ۳۹٨۰۳۹۷۰ ٤٤٥ ، ٤٤٤ ، ٤٤٣ اسکندریه سیرشاتا ٣٩٤٠ آریاورته ٨٦٠٨٥٠٤٣٠٣٨٠٣٧ اسکندریة قافائیس ٣٩٧٠
(٤٧٢) اسكندرية اسپات ٣٩٩٬٣٩٨٠ ٤٤٤٬٤٣٢٬٣٩٧٬٣٩٤٠ اسكندرية سودراس ٤٢٣٠ ٤٤٥ اسكندرية ١٩٤ ٣٧٨٬٣٧٧٠ اسياى مرکزى ۱۸۳٬۱۱۲٬۳۰۰ ٤٠٨٬٣٨٠ ۳۷۲٬۲۸۰ اسكندرية قفقاز ٣٨٢٠٣٨١٠ اسياى غربی ۱۰۸٬۱۱۰۱۰۷۰ ٣٨٦٬٣٨٤٬٣٨٣ ۳۳۹ اسكندرية پاريوياميز ادى ٣٨٢٠ اسیای صغير ٣١٥٬۳۱۱۰ اسكندرية اريوروم ۳۷۲٠ ٤٢٦٬٣٦٤٬٣٥٠ اسكندريه اريوس ٢٧٣٠ اشوريا ٢٦٦ اسوس ٣٦٧٬٣٦٦٠ اشاستهبالا ( کوه ) ٢٨٥ اسقر اباد ٣٦٩٠ افريقا ٤٤٥٬٤٤٤٬٤٤٣٬٤٠ استس ٤٠٩٠ افغانستان ۲۸٬۱٦٬۱٥٬۸٬۷۰ اسمار ٤٠٩ ٦٤٬٤٤٠٬٣٩٬٣٣٬٣١٬٢٩ اساپا پا ( کوه ) ٢٨٥٠ ۸۹٬۸۸٬۸۳٬۸۰٬۷۰٬٦٥ استرا لبا ٤ ۱۳۵٬۱۲۳٬۱۱۸٬۱۰۱٬۹۳ اسود (بحيره ) ٣٠ ۱۳٩٬۱۳۸٬۱۳۷٬۱۳٦ اسكانديناو ۳۰ ۱۵۳٬۱۵۰٬١٤٧٬١٤١ اسيكنی(رود خانه) ٧٤٠ ۲۰۲٬۱۸۷٬۱۵٦٬١٥٥ استخر ۲۵۲٬١٩٨٬١٩٧٠ ۲۱۰٬۲۰٩٬۲۰٦٬۲۰٥ ٢٩٦ ٢٨٢٬٢٧٦٬٢٣٤٬٢١١ اسیا ٣١١٬٢٦٧٬٢٤٨٬١٨٠٠ ۳۲۳٬۲٩٥٬٢٨٩٬٢٨٧ ٣٤١٬٣٣٨٬٣١٥٬٣١٣ ٤٢١٬٤١١٬٤٠٩٬٣٧٠٬٣٥٧ ٣٩٢٬٣٨٣٬٣٧٤٬٣٦٤ ٤٤٧٬٤٣٧٬٤٣٤٬٤٢٨٬٤٢٧
(٤٧٣) اکروپو لیس ٣٦٨ ٠٢٤٣٠٢٤٠٠٢٣١٠١٨١٠١٨٠ اکسوس، ٦ ٠١٥٠١٤٠١٣٠٧ ٠٣٠٩٠٢٩٠٠٢٥٨٠٢٥٦٠٢٥٤ ٣٤ ٠٣٣٠٣٢٠٣١٠٣٠٠٢٣٠٢٢ ٠٣٨٦٠٣١٣٠٣١٢٠٣١١٠٣١٠ ١٠٧٠٦٧٠٥١٠٤٠٠٣٩٠٣٧٠٣٥ ٤٠٠٠٣٩٤٠٣٩٣٠٣٩٢ ٠١٥٦٠١١٣٠١١٢٠١١١٠١١٠ آمویه ٣٩٢٠ ١٨٠ ٠١٧٩٠١٧٢٠١٦١٠١٦٠ امات ٣٤٦٠٣٤٤٠ ٠٣١١٠٢٥٦٠٢٤٨٠٢٤٣٠٢٠٥ امیاله ٧٦٠ ٠٣٩٣٠٣٩٢٠٣٥٧٠٣٣٦٠٣٣٣ اند جان ٣٩٩٠ ، ٠٣٩٩٠٣٩٤ اندخوی ، ٤٠١٠٤٠٠ اکسفورد ٢٧٥٠٢٣٩٠١١٣٠ اندر اك ٤١٠٠ البنگارا ٤١١ ، اندراب ٣٨٩٠٣٨٦٠٣٨٥٠ الکزاندرپولیس ٣٧٧٠ انتا کسيپ ٣٧١٠٣٧٠٠ الرخج ، ١٠٥، انشان ٣٥٧٠٢٠٣٠ الاساد ٣٨٣٠ ، انبان ٣٧٣٠ البيبي ، ٣٤٨٠٣٤٥ انو ٢٢٠٢١٠١٤٠١٣٠٧٠٦ التائی ( کوه ) ٣٠٠ ، ٣٣٥٠ البرز ( کوه ) ٢٤١٠٢٣٩٠٢٣٨ انقار کفۀ ( کوه ) ٢٨٥٠ ، ٠٢٨٤٠٢٨٣ اندوس ١٤١٣٠١٣١٠٠٧٠، امب ، ٤١٦ ٤٤٠٣٣٠٢٦٠٢٥٢٣٠٢٢٠١٥ امير ، ٤١٦ ٩٠٠٨٧٠٨٤٠٨٢٠٧٦٠٧١٠٤٥ امبولینا ٤١٦٠ ١٣٤٠١٢١٠١٠٠٠٩٩٠٩٥٠٩٣ امریکا ٦٥٠٤ ٠٢٩٥٠٢٦٩٠٢٦٨٠٢١٩٠١٨٠ آمودریا ١٧٩٠١٠٠٠٣٩٠١٣٠ ٤٠٩٠٣٣٨٠٣٣٢٠٣١٤٠٣١١
(٤٧٤) اورال ٣٠'١٧٩' اوقیانوس بزرگ (بحر هند) ٤٤' ٤٥' اوش داشتار ۲۳۹ ۲۸۳ اورنوس ۳۹۰'۳۹۱'۳۹۲' ٤١٥'٤١٦'٤١٧'٤١٩'٤٢٠ اهورانا (كوه) ۲۸۰ . ایساره ٤١٩ ايو کراتیدیا ۳۹۰ ۳۹۱ ایو دریا (کوه) ۲۸۰ ايسيك قل ۲٠ ۲۹ ۲٤٠ ای زخه (کوه) ۲۸۰ ایران ۲۸۰ ۳٤٢ ٣٤٥'٣٥٢ ۳۸۹ ایطالیا ۳ ایر یا ناو یجه ۳۹۰۳۸۰۳۰۳۱ ٤٠ ٤٣'١١٠ ١١٣ ١٤١' '۱۸۰'۲۱۶'۲٤٨'٢٧٤ ٢٧٥' ۳۳٤'۲۹۰ ۲۸۰ ایرانام ويجه ٣٨ ٤٢٠ ایگزارت ۳۹'١١٠ ٢٧٦ ۲۸۱ ايتومنت ۱ ۲۸۰ ۲۸۱ ٤١٢'١٥ ٤١٦ ٤١٩'٤٢٠' ٤٢١ ٢٣'٤٢ ٤٢٦ ٤٢٨'٤٣٢ اقی تا نها (رودخانه) ٧١ ٠٧٤ اندر الایا ٣٤٠ انقار دانیو (کوه) ۲٨٤ او بانه ۳۸۲۰ اوره ٤١٤ اور اسيه ۳۹۰ او گریانا ٣٩٤ ٣٩٩ اور انبیه ٣٩٦ ٣٩٨ او هند ٤٢١ اودا ٤٤٢ از اتقى ٤٣٨ او دانها نده ٤٠٨ اور یسا ٤٣٦ ٤٣٨ اور ا ٤١٦ اور قسها فا ٣٧٧ ٣٨٠ ٣٨١ ۳۸۳ او بیان ۳۸۱۰ ۳۸۲ ٣٨٦٠ او تیدم با ۳۸۳ ، اوروك ۳۳۷۰۸ اوروانت (کوه ) ۲۸۰ .
(٤٧٥) اری (هرات) ٤١ ، ٣٧٠ ، ٣٧٣ ایربا بو شایا نا ، ١٨١ ایر اواتی (رودخانه) ٧٤ ، ٨٧ ايوروميه ، ٢٤٥ ایریا و دنا هو، ١٨١ ایوشیدا او شیدارا (کوه) ، ٢٨٣ ایریا و ودهیو، ١٨١ ٢٩١ حرف ب بابل، ١٨، ١٧٥، ٢٠٢، ٢٠٨ کتاب تا آخر باختریا نه و بکتریانا اهم ٢٣٠، ٢٦٧، ٣٣٧، ٣٣٨، ٣٤٧ ملاحظه شود) ٣٤٩، ٣٥٠، ٣٥٥، ٣٥٧، ٣٦٢ باهليكا ٣٥٠، ٥١٥، ٥٣٥، ٥٥٠ ٣٦٧، ٤٢٤، ٤٢٨، ٤٤٢ ٦٩، ٧٠، ٧٧، ٧٨، ٨٢ بابیلون، ٢٢٩، ٣٣٦، ٣٣٧ باهیکا، ٣٥٠، ٨٢، ٨٣ ٣٣٨ بالقان، ٣٠٠، ٣١١، ٣٦٤ باجور، ١٥٦، ٤٠٩، ٤١١ با دغیس، ١٧٥، ٢٨٤ ٤١٢، ٤١٧ بامیان، ٢٣٤، ٣٩٣، ٣٩٩ باختر، ٩، ٢٦، ٢٧، ٢٨، ٣٠ باکدان پور، ٤٤١ ٣١، ٣٢، ٣٣، ٣٤، ٣٥، ٣٦، ٣٧ بازبرا، ٤١٤، ٤١٥ ٣٩، ٤١، ٤٢، ٤٥، ٥١، ٥٣، ٥٤ با نو (شهر) ، ٣١١ ٦٢، ٦٧، ٧٠، ٧٧، ٧٨، ٨١، ٨٢ بابا (کوه)، ٢٨٤ ٨٧، ٩٠، ١١٣، ١١٤، ١١٩ بایانا (کوه) ، ٢٨٤ ١٢٢، ١٥٢، ١٦٠، ١٦٢، ١٧٢ بارانا (کوه) ، ٢٨٥ ١٧٤، ١٧٨، ١٨٣، ١٨٨، ١٨٨ باختریانه (بکتریانا ملاحظه شود) ١٨٩، ١٩١، ١٩٣، ١٩٤، ١٩٦ بت وايو كو، ٣٤٦ ١٩٧، ١٩٨، ٢٠٢، ٢٠٥، ٢٠٦ بیاس (رودخانه) ، ٧٤ ٢٠٧، ٢٠٨ (تقریباً در تمام صفحات بخدی، ٣٩٠، ٤٠، ٥١٠، ٥٣٥
(٤٧٦) ۸۱،٨٨،٦٧،٦٦، ٥٦،٥٥،٥٤ ٤٠١ ،۳۹۹،٣٩٦،٣٩٥،٣٩٤ ١٢٣،١١٢،١١١،١١٠،۹۱،۹۰ ٤٢٥ ،٤١٧،٤٠٧،٤٠٣،٤٠٢ ۱۷۳ ،۱۷۰،١٦٧،١٦١،١٣٤ ٤٢٨ ٢٠٥ ،۱۹۰،١٨٤،١٧٦،١٧٥ بخل ، ٢٢٦ ، ٢٥٣ ، ٢٦٠ ٢٢٤،٢٢٠ ،٢١٥،٢١٤،٢٠٨ ٢٧٧،٢٦١ ٢٣٥، ٢٣٤،٢٢٩،٢٢٧،٢٢٦ بکترا، ٢٦٨ ،٢٦٩، ٣١٢ ،٣٩٠ ٢٦٠ ،٢٥٠ ،٢٤٤،٢٤١،٢٣٨ ۳۹۲،۳۹۱ ۲۸۰ ، ٢٧٧،٢٧٤،٢٦٧،٢٦٣ بکتر یانه (بکتر یانا ملاحظه شود ) ٢٩٦،٢٩٥،٢٨٤ بگرام ، ٣٨٢ ،٣٨٣ بخدیم . ٣١ ، ٣٩ ، ٦٩ ، ٢٧٧ بغلان، ٣٨٦ ۲۹۲ بکردا ، ٣٨٠ بلخ ، ٣٥ ، ٧٠، ٧٧ ، ٨٢ بمبئی ، ٣١٦ ٢٢٠ ، ٢١٦،٢١١،٢١٠،١١٣ بند امیر ، ٢٨١ ٢٤١ ، ٢٣٩ ،٢٢٨،٢٢٧،٢٢٦ بلو چستان ، ٣٧، ١٤١، ١٥ ٢٥٧ ،٢٥٥، ٢٥٢،٢٥١،٢٤٩ ٢٩٥،٢٣ ،٢٢ ٢٦٣ ،٢٦٢ ،٢٦١،٢٦٠،٢٥٨ بحر هند، ٤٤، ٤٥، ٢٩٣ ٢٩٥، ٢٨٤ ،٢٧٨،٢٧٧،٢٦٨ بحر الروم، ٣٣٧، ۳۹۱ ،۳۹۰، ٣١٥،٢٩٩،٢٩٦ بحر سفيد، ٢٦٣،٧ ٤٢٣،٤٠١،٣٩٩ بد خشان ، ٢٤، ٢٥، ٢٦، ٣٤، بکتر یا ،٤٤ ،١٥٣،١٠٨،١٠٤،٧٩،٤٠،٣٩ بکتریانا، ٤٤، ٧٨، ٢٩٥، ٣٦٩ ،۳۳۳،۳۱۱،۲۹٥،۲۸۰ ،۱٥٥ ۳۸۳ ، ۳۸۱،۳۸۰،۳۷۸،۳۷۰ ٤٢٣،٣٧٦،٣٦٢ ۳۹۲ ،۳۹۱،۳۹۰،۳۸۹،۳۸۷ بد هه کایا، ٤٤٢
(٤٧٧) بها را ته ورشه ٨٦٠٨٥٠٣٨ بهاراته ورته ٤ ٨ ١٦٧٠ بهار ٤٤٢٠٤٤١ بیوت ۳۷۷۰ بین النهر بن ۹۰۸۰۷۶۰٤٠٣٠ ۲۰ ۲٤٠۲۳٠۲۲۰۱۰۱۱٠۱۰ ۲۰۲۰۱۷۵ ۱۷۲ ۱۷۱۰۱۷۰ ۲۳۲۲۳۰ ۰۲۰۸ ۲۰۷ ۳۱۱ ۲۶۹۲٦٦٢٦٥٢٦٣ ۳٤۱۳۳۸٠٣٣٦٠٣٣٥ بیحبس ۳۷۷۰ بیجور ٤١٧ بیاس ٤٢٣ بریکوت٤١٥٠٧٤ برج کلجان ٣٨٦ بركوت ( کوه ) ٤١٥٠ برزین مهر ٢٥٣٠ بوشهر ۸ بولان ٨٨٠٨٤٠٧٧ بوری ۲۲۹۱۷۵ بوری ۹۳ بست ٢٥٥١٠٨٠١٠٦ ۳۷۷۳۰۰ ٢٥٩٠٢٥٧ بوميا (كوه ) ٢٨٤٠ بنگال ٤٣٦٠٤١٥٤٣٥٠ بنيرا ٤١٦٠٤١٢٠١٤ بنارس ٤٤٢٠٤٤٠ حرف پ یا هیر ۲۸۳۰۱۷۸۰۱۰٤٠٣٣ ۳۹۲۳۳۳۳١٤٣١٠ پارتیا ٣٥٨٠٩٠٤٥٠٤٤ ٤٤٦٠٤٣٢٠٤٠٠٣٧٩ پارو پامیزوس ٢٨٧٠١٠٣٠٤٠ ٤٢٨٤٠٧٠٣٩٤٠٢٩٥ پاراتا کنه ٤٤ پارو شنی ( رودخانه ) ٨٧٠٧٤٠ پارو پا میس ۳۷۹۰ پارو پا میز اد ۹۳۱۹۱۰ پارو پا میزا دی ٤٢٠ ۳۷۹ ٤٢٨٠٤٠٨٠٣٨٥٠٣٨١٠۳۸۰ ٤٣٨٤٣٣ پاقا لا ٤٢٣٠ پارسيانا ۳۸۰۰ پا تا لی پو ترا ٤٣٣٠٤٣١
(٤٧٨) ٤٤٣،٤٣٨ پازا کارا ٤٤١ پاجا كره، ٤٤٢ پادريه ٤٤١ پا كه لی ٤٢٦ پارو پا ئیر ١٠٠ پاسار گاد ٣٥٤ پاری تماس ٤٠٣ پارادا پرو فتازيا ٣٧٣ پارت ٣٦٩ پاریس ٣٤٠،٣١٥ پتنه ٤٣١ پترا او كسيانا ٤٠١ پر سه پو ليس ٣١٥،٢٩٦،٨٠ ٣٦٧ پروت (کوه) ٢٨٩ پر وان ٣٨٨،١٥٣،١٥٢٠ ٣٨٣،٣٨٢ پرسوا ٢٧٠ پروفتا زیا ٣٧٣ پى شينا ٢٣٣ پشاوران ٣٧٣ پيښو نخوا ٩٢،٩١ پشاور ٤١٢،٣٨٣،١٥٤،٧٥ ٤٤٤،٤٢٧،٤١٩ پنتيجكا ٩٢،٩١ پشین ٢٣٣،٩٣ پشات ٤١١ پكتين ٩٢،٩١ پكتيكا ٩٩،٩٣،٩٢،٩٠٠ ١٠١ پلالك ١٠٧ پل خمری ٣٨٦ پل متك ٣٨٦ پنجاب ٣٤٣،٠٣٧،٢٣،١٠ ٦٩،٦٨،٦٧،٦٦،٥٨،٣٨،٣٧ ٨٣،٨٢،٨١،٨٠،٧٨،٧٤،٧٠ ١٥٣،١٢٠،١٠٨،٨٧،٨٤ ١٧١،١٧٠،١٦٩،١٦١ ٤٣٠،٤٢٩،٤٢١،٣٨٣،٣٦٠ ٤٣٧،٤٣١ پنجلوره ٤١٦،٤١٢،٩٣ پنجشیر ٣٨٣،٣٨١ پو كالا اوتيس ٤٠٩،٣٨٣ ٤٢٠،٤١٩ پو کلاس ٣٨٣
(٤٧٦) يولى تمنوس ٣٠ ٣٩٨٠٣٩ پورواناوا ٢٨٩ پورانا (كوه ) ٢٨٨٠٢٨٦٠١٥٢ يهرا ٣٧٣ پيچ (رودخانه) ٧٤٠ پيدنا ٤٢٥٠ حرف ت تالش ٤١٢٠ تاشقر غان ٣١٠ نارم (رود خانه) ١٦٠٠٣٣٠ ٣١٦ تاناتا ٣١٢٠ تانا كفه ٢٠ ٢٩٥٠١٠ تاروسار ١٥٠ تارا كان ( رودخانه ) ٣٧٥٠ تاقا ايس ( رود خانه ) ٣٨٨٠ ٣٩٥٠٣٩٢ تبر ستان ١٧٥٠ تخارستان ٣٣٣٠٣٣٢٠٢٩٥ ترکستان ٣٣٦٠٣٣٥٠ تراس ٣٥٨٠ ترنك ٣٧٧٠ تري پرادباسوس ٤٣٢٠٤٢٨٠ تر بشقاما (رودخانه) ٧٤٠٧١ تركيه ٣٦٦ تکاو ٤٠٠ تكسيلا ٤٠٩٠٤٠٨ ٤٢١ ٤٣٥ تالى برزو ٢٧٦٠١١٢٠١١٠ ٢٠٥ تو ران ٢٤٦٠٢٤٣ تورغر ٢٨٩ ترمز ٣٩٩ تهل ٧١ تهران ٣٤٥٠ تيرا ٢٨٩٠١٥٣٠١٥٢٠ ٢٨٥ حرف ج جايان ٤٠ جاله وان ١٤١٠٣٠٧ جانكدا ٤٣٨٠ جبل السراج ٣٨٣
(٤٨٠) جرم ١٥٤ جیلم ٤٠٨٠٤٢٢٠٤٢١٠٧٤ جرمنی ٣٠٠ ٤١٩ جدورزیا١٤٠، ٢٩٥ ٤٢٨٠ جیرنار ٤٣٧ ٤٣٣ جندول ٤١١ جمدت نصر ٢٤٠٨ جگز ارض ٣٩٦٠٣٩٥٠٣٩٣ جزایر شرق الهند ٤ ٤٠٠ جیحون ٣٩٢٠٣٨٧ جیان(تپه) ٨٠ حرف چ چاریکار ٣٨٦٠٣٨٢ چغه سرای ٧٤ چا قرا کار قا ٣٩٠ چقنسور ١٠٧ چاند راقا گا (رودخانه) ٧٤٠ چمن ٧٧ چاکدره ٤١٢ چمر کند ٤١١ چناب ٤١٩٠٧٤ چین ٣١٦٠٢٨٨٠٧٣٠٤ چترال ١٠٤٠٧٣ چمله ٤٢١٠٤٢٠ حرف ح حصار(تپه) ١٠٨٠٨٠ حیدر آباد ٤٢٣ حرف خ خاش ١٠٧ خجند ٣٩٩٠٣٩٨٠٣٩٧ خاشرود ٢٩١٠١٠٧ خزر ٣٣٠٠٢٨٠٢٥٠٢٣٠٢٢٠٦ خاواك ٤٠٧٠٣٨٦ ١٧٧٠١٧٥٠١٧٤٠١٧٠٠٩٠٠٤٤ خراسان ٢١٠٠٢٠٩٠١٢٣ ٣٤٥٠٣٤١٠٣٣٩٠٢٨٣٠٢٧٠ ٢٨١٠٢٥٣٠٢١٣٠٢١١ خلیج فارس ٢٣٠٢٥٠٢٢٠٦
(٤٨١) خیونان ، ٢٦١ خسپاس (رودخانه) ٢٩١، خوارزم ، ٢٤٣ ، ٢٥٨ خواجه سيا ران (کوه) ٣٨١ خواسپس (رودخانه) ٧٣٠ خلم ، ٣٩٠، ٣٩١ خواسيه ، ٢٩١ خر خر ، ٣٤٥ خوسيه ، ٢٩١ خنتنا ، ٢٧٤، ٢٧٩ حرف د دا نيوب ، ٣٠٠ دریای سفید ، ٢٦ داردستان ، ١٠٤ دروشیشوانت (کوه) ، ٢٨٥ داراگ ، ٢٧٥ ، ٢٧٦ ، ٢٩٠ دون ، ٣٩٧ دائی تیک ، ٢٧٥، ٢٧٦ دريا متروپولیس ، ٣٩٤ ، ٣٩٩ داراکيدوس(رودخانه) ، ٣٩١ دير ، ٤١٢ دارستان ، ٩٣، ٢٩٥ ، ٣٧٦ دير تا ٤٢٠ دجله ، ٧ ، ١٥ ، ٤٢ ، ١١٤ ، ٢٠٧ دیهر ، ٤٢٠ ٢٦٦، ٢٦٩، ٣٣٧ دکن ، ٤٤٣ درانجیان ، ٤٢ ، ٤٤ ، ١٠٢ دهولی ، ٤٣٧ ٢٩٥ ، ٣٦٠ ، ٣٦٢ ، ٣٦٨ ، ٣٧٠ دوشی ، ٣٨٦ ٣٧٣ ، ٣٧٤ ، ٣٧٥، ٤٢٨ ، ٤٣٤ دیمتر یاس ، ٣٧٧، ٣٨٣ ٤٣٨ دی تیا ، ٢٥٤ ، ٢٥٦، ٢٥٨ درایا کا ، ٨٥ ، ٣٨٨ ، ٤١٧ ٢٩٠ دراسيه ، ٣٩٠ ديره جات ، ١٤ حرف ر راغا ، ٢٧٤، ٢٨٠ ، ٢٩٣ رانگد، رانگدا ، ٢٧٤، ٢٨١، ٢٩٠
(٤٨٢) راغ ۲٨۰ راگی(راغا ملاحظه شود ) راسا (رودخانه) ٦٣٠٥٧ ٦٧٠ ١٦٦٠٧٤٠٧٣٠٧١ راوی ٧٤٠ ٨٧٠ رام رود ٣٧٦٠ راجور ٤١٧٠ راولپندی ٤٢١٠ راش تريکاس ٤٢٤٠ روشان ٤٠٤٠١٠٤٠ رژوه ۲٩٥٠٢٧٩٠٩٣٠ رونجون ۳٩١٠ رم ۱۹٨٠ روسیه ۱۷۹۰۱۱۰۰۳۰۰ رودغيتيا، ۲٨٤ ريمانا ( کوه) ۲٨٥ ريوانت ( کوه ) ۲٨٥ ریجور ٤١٧٠ ری ۲۹۳۰۲٨۰٠ ری و نکتا، (کوه) ۲٥۳ حرف ز زابل ۲۱۱۰ زابلستان ۰۲ ۲٥۹۰۲۰ زاب(رودخانه) ۲٦٦٠ : ٣٣٧ زاریاسپہ، ( رودخانه ) ٣٩٠ زاریسیه ۳٩١٠ زادرا کات را ٣٦٩٠ زرنج ۲١٠١٨٠١٦٠١٥ ٠ ۳۰۰۰۲٥٧٠١٠٧ زراسپه ٣٩٩٠٣٩٠٠٢٤٩٠ زرافشان ٣٩٩٠٣٩٣٠٢٧٦٠ زره دهازا ٢٨٤٠٢٨٣٠ زرنگی ٠٣٨٣ زرانگیانا ٣٧٥٠٣٧٣٠ زره ٣٧٦ زندان ٣٩١٠ زرنگ ۳۷۳۰ زودرا كارتا، ٣٦٩ ز گروس ( کوه) ٣٤٥٠٢٦٦٠ ز ينكر و نی ٠٢٧١٠٢٧٠٠ ٣٤٣
(٤٨٣) حرف س سائیبریا ۳۰ ساکستن ساکستانا ۱۰۷٬٤٤ ۳۷۳٬۳٦٢ سائی دی وانت (کوه) ٢٨٥ سالنگ ٣٨١٬٢٨٨ سارایو (رودخانه) ۷۱ سبز (شهر) ۳۹۲ ستلج ٤٢٣٬٨٨٬٧٤ ستردی (رودخانه) ٨٨٬٧٤ ستیرا (کوه) ٢٨٩٬٢٨٦٬١٥٢ ستا کیدیا ٣٦٢ سپتشر داتا (کوه) ٢٨٦٬٢٨٥ سپپتا کوتا گیری (کوه) ٥٦ ۲۸۹٬۲۸۸٬٢٨٦٬١٥٢٬۹۲ سپته سندهوا ٨٤٬٧٤٬٣٤ سپیته وزنه (کوه) ٢٨٦٬٢٨٥ ۲۸۸ سپین غر ٨٤٬٧٢٬٦٣٬٥٦٬٤٠ ٬١٥٦٬١٥٥٬١٠١٬٩٢٬۹۱ ۲۸۹٬۲۸۸ سرخس ٤٠١ سریل ٤٠١٬١٠٠ سراواستی ٤٤٢٬٣٧٦ سروبی ٤٠ سردزیا ۳۹٬٣٥٬٣٤٬٣٣٬٣١ ۱۸۰ ٬ ۱٦١٬١٦٠٬١٥٦٬٤٥ ٢٤٨٬٢٤٠٬۲۳۱٬۲۰۸٬۲۰۲ ٢٨١ ٬ ٢٧٦٬٢٧٥٬٢٦٢٬٢٥٤ ۲۹۳٬۲۹۰ سمرقند ۲٥٢٬۲٠٥٬۱۱۰ ٢٧٦٬ ٢٦١٬٢٦٠٬٢٥٩٬٢٥٥ ٤٠٥٬٣٩٩٬٣٩٥٬٣٩٤٬۳۹۳ سمیریا ٣٤٤ سوارا ۹۸ سنکیانگ ٣١٦٬١٦٠ سند ۱۳٬۱۲٬۱۱٬۱۰٬۹٬۷ ١٦٦ ٬ ٤٤ ٬٢٦٬٢٣٬۲۲ ٦٨٬٦٧ ٦٣٬٥٧٬٥٢٬٤٥ ١٦٨٬٨٤٬۷۷٬ ٧٦٬ ٧١٬٦٩ ۲۷۹٬۱۸۰٬۱۷۹٬۱۷۲٬۱۷۰ ٣٦٣٬٣٦٠٬۳۳۲٬۲۹۳٬۲۸۱ ٤٣١٬٤٢١٬٤٠٩٬٤١٨ سندهر ٥٧٬٥٤٬٥٠٬٣٨٬٣٢ ٧١٬٧٠٬٦٩٬٦٨٬٦٧٬٦٦٬٦٣
(٤٨٤) ۱۰۸، ۸۸ ،۸۷، ۸۶ ، ٨٤ ، ٧٨ سراسواتی ٤٠ ، ٦٣،٥٧، ٧٠ ۱۷۷، ۱۶۸ ،١٦٧ ، 166 166، 105، ٨٨، ٨٤ ، ٧٧، ٦٧، ٧٥ سنگالا ٣٩، ٣١ سوز ٦ ، ۳۸، ۳۰، ٢٥، ٢٩٦ سنگ بست ، ٤٠١ ۳۳۲ ، ۳۳۱ ، ۳۱٥ ،۳۱۱ سوات (رودخانه) ۱۰، ٥۱، ٧، ٦٣ سوزیان ، ٨، ٦، ٠، ۳۱ ، ۸، ۲ ، ۱۷ ١٦٦،٧٢، ٦٧ ٣٥٧ سواستوس ، ۷۳ سغد ، ٣٦، ٣٩، ١١٠، ۱۱۲ سواستس (رودخانه) ٧٣، ۷۲، ٢٨٠،٢٧٧،٢٧٤ سوات، ٤٠، ٧٣، ٤، ٧٥، ٧، ٧٦ سفيد داغ (تپه) ، ١٦ ۹۳ ، ۷۷ سفيد كوه ٤٠، ٧١، ٧٢، ۹۲ سواستو، ٤٠، ٥٧، ٦٣، ٧١، ٧٣ ۲۸۹، ٢٨٨، ٢٨٦، ١٥٣، ١٥٢ سوتی ، ۷۱، ۷۲، ۷۳، ١٦٦ سغدیان ، ١٤، ٣٩، ٤٠، ٤٤ سون کل (دریاچه)، ۲۹۲ ٢٠٥، ١٦١، ١١٢، ١٠٠، ٤٥ ٣٩٥، ٣٩٤، ۳۱۲، ٢٩٥، ۲۷۷ سوريه ، ٤٢٥ ٤٠٤، ٣٩٩ سواست(رودخانه)، ٤١١ سليمان ( کوه) ، ٤٠، ۹۲، ۹۳ سو کهودا، ۳۹۳ ۳۷۹، ۲۹۰ سوريا، ۳۷۰ سلطان پور ، ۱۱۹ سوپوفاسوتو، ۷۳ سگد یا نه ، ۸۷، ۳۸۸، ۳۹۰ سیامکه( کوه) ، ٢٨٥ ، ٢٨٦ ٣٥٩، ٣٩٤، ٣٩٦، ٣٩٣، ۳۹۲ ۳۹۷، ٣٩٥، ۲۸۹ ٤٠٧، ٤٠٦، ٤٠٣، ٤٠١، ٤٠٠ سرخ داغ (تپه) ، ١٦ ، ١٧، ١٨ ٤٢٨، ٤٢٥ ۲۲ ، ۲۱
(٤٨٥) ۳۹۸، ۳۹۷ ،۳۹۵ سمنگان، ۳۹۱ سیاه کوه، ٢٨٩٠٢٨٦،٢٨٤ سيا لك (تيه) ٨ ٢٤،٢٢٠٢٠٠ سياك او مند (کوه) ٢٨٩،٢٨٦ ٢٦٠٢٥ سیلان، ٤٤١ سیستان ۱٦،۱٥،١٤،١٣٠٧٠ ٢٥،٢٣،٢٢،۲۰،۱۹،۱۸،۱۷ سیرن ، ٤٤٤ ۲۰۹ ، ۱۰۷ ، ۱۰۰ ، ۹٩،٢٦ سیا کرد ۳۸٦،٣٨٥ ٢٥٥٠٢٥٣،۲۳۷،۲۳۳،۲۱۱ سیرو بولیس، ٣٩٧،٣٩٦،٢٩٦ ٢٨٤٠٢٨۰،۲۷۱،٢٥٩،٢٥٦ ۳۹۸ ۳۰۰،۲۹۳،۲۹۱،۲۹۰ ۲۸۷ سینیسان، ۲۸۷ ٣٧٤، ۳۷۳،۳۷۰،۳٦٢،٣١٥ سی سی داوا ( كوه) ٢٨٥ ٤٢٨٠٤٢٣،٣٧٦ سيحون ٠ ٣٩٢٠٣٨٨٠٤٥ حرف ش شام ، ٣٤٣،٣٣٨،٢٩٩ شوش ٣٥٧٠٤٢٤ ٤٤٥٠٤٤٤٠٤٤٠،٤٢٦ شغنان ٤٠٤٠ شقل ۳۸۱ شاباز كاهي ، ٤٣٧ شال، ٩٣ شبرغان، ٤٠١ شا پیکان (قلعه و کتابخانه ) ٢٥٢ شیو کی ۹۵۰ شوراوك ، ۱۰۸،۱۰۷ شیوه و شکی ۹۵۰ حرف س ٤١٥،٤١٤،٤١٣ صور (شهر) ٣٦٦ سوات ٣٨٣ ٠ ٤١٢٠٤٠٩
(٤٨٦) حرف ط طبرستان ٨ ، ١٢، ٢٢ ، ٦٢ ، ٣٦٩ طوس ٢٧٩، ٣٧٠ طهران ٣٧ ، ٢٨٠ طرابلس ٤٢٨ ، ٤٣٢ حرف ع عیلام ٦، ٨ ، ١٠، ٢٢، ٢٥ عربستان ١٧١، ٢٦٥ ، ٣٣٥ ١٧٨، ٣١١، ٣٣٥، ٣٣٨، ٣٤٩ ٣٣٦، ٤٢٤، ٤٤٠ عبید ٨، ٢٥ عرب ٧٨، ١٠١، ٣٠٢، ٣٠٠ حرف غ غزنی ٤٠، ٤١، ٩٣، ١٠٠ غور ١٥٢، ١٥٣، ٢٨٨، ٢٩٥ ١٠٢، ١٠٧، ٢٩٧، ٢٨١، ٢٩٥ غوربند ٣٨٢، ٣٨٥، ٣٨٦ ٣٧٧، ٤٤٦ غوری ٣٨٦، ٣٩١ حرف ف فارس ٤، ٧، ٨، ٩، ١٢، ٢٥، ٢٦ فرادات (رودخانه) ١٠، ٢٩ ٢٨، ٣١، ٣٢، ٣٣، ٣٤، ٣٥ فراز داناوا ٤، ٢٥، ٢٥٥ ٣٨، ٤٣، ٤٥، ٦٣، ٧٧، ١١١ فراه رود ١٧٠، ٢٩١ ١٥٥، ١٦١، ١٦٣، ١٦٥، ١٦٦ فرگامو ٢٤ ١٧٠، ١٧١، ١٧٢، ١٧٣، ١٧٨ فرات ٧، ١٥، ٢٥، ٢٦، ١١٤، ١٧٩، ١٨٢، ١٨٤، ١٩٤، ١٩٧ ٢٠٧، ٢٦٦، ٣٣٥، ٣٣٦ ٢٠٣ وغیره در اکثر صفحات کتاب ٣٦٧ فرساگ ٤٨٧ فتج (قلعه) ٧، ١٨١ فرا ٢٩٢، ٣٧٣ فرانسه ٤، ٨، ١٥، ١٦، ٣٠، ٢٨٤
(٤٨٧) فرغانه‌، ٢٧٦ فرنأ گوتیس ( رودخانه ) ٢٠ ٢٩ فراآرودیا، ٢٨٤،٢٨٣ فلسطين، ٣١١، ٣٤٠،٣٣٥ فنلند، ٣٠ فو كمليس، ٣٧٧ حرف ق قاین، ٢٥٠ ٣٩٢،٣٧٨،٣٧٦،٢٩٩،٢٩٥ قفقاز، ٣٨٥،٣٨٤،٣٨٣،٦ ٤٢٣ ٣٨٨ قبرس، ٤٢٨،٣١١ قندوز، ٣٨٦ قلات، ٣٧٧ قندهار، ١٠٦،١٠٢،١٠٠،٨٤ قلعه زال، ٣٨٦ ٣١٥،٢٨٠،٢٧٩،٢١١،١٠٧ قرشی، ٣٩٤، ٣٩٥ حرف ك كاشان، ٣٤،٢٢،٢٠،٩،٨ کابلستان، ٢٥٣، ٣٨٣،٢٩٥ ١٧١،٢٦،٢٥ ٤٢٩،٤٢٧،٤٤١،٤١٥،٤٠٩ کابل، ٩٢،٨٧،٤٢،٤١،٣٤ ٤٤٦،٤٤٤ ٢٣٣،٢١١،١٥٤،٩٩،٩٣ کاپورا، ٣٨٠،٩٣ ٣٧٩،٣٧٦،٢٩٥،٢٧٩،٢٦٣ کا‌پیسا، ٦٩،٦٧،٤٠،٣٢ ٤٢٨،٣٨٣،٣٨٢،٣٨١،٣٨٠ ٣٨٤،٣٨٢،٣٨٠،٣٨٣،٧٠ ٤٣٢ ،٣٤٥ کا‌بل ( رود خانه ) ٥١،٤٠ کا‌پیسی، ٣٨٢ ٧٣،٧٢،٧١،٧٠،٦٩،٦٧،٥٧ كاشغر، ٧٣ ١٠٠،٩٩،٨٤،٨٣،٧٩،٧٧،٧٤ كارون، ٢٦ ٤٠٨،٣٨٣،٣٦٣،٢٧٨،١٦٦ كارورا، ٣٨٠،٩٣
(٤٨٨) کاخستان، ١٥٤ کرو شاد، ٣٧٧ کاتی، ١٥٤ کدروه اسپه ( کوه) ٢٨٥ کالو، ٢٣٤ کسپین، ٣٩٢، ٤٠٠ کاسا یا، ٢٩، ٣٩ کش، ٣٣٧، ٣٩٤ کالح، ٣٤٤ کشمیر، ٤٤٤، ٤٤٥ کار قاسا، ٣٨٠، ٣٨٣ کلکته، ٣٠ کامرد، ٣٨٦ کلده، ١٧٨، ٢٦٦، ٣٣٥ کار تانا، ٣٨٣ ٣٣٧، ٣٣٨ کار درسی، ٣٨٣ کلیف، ٣٩٣ کج، ٢٩٥ کلاشه، ١٥٤ کبادو چیه، ٣٣٨ کلاح، ٢٧٠ کپی لا واستو، ٤٤١ کلنک وین حت، ٢٣٠ کتفیاوار، ٤٣٧ کلنک، ٤٣٦، ٤٣٨، ٤٣٩ کخره، ٤٠، ٢٧٤، ٢٨١ کلنک دره وخت، ٢٣٠ کران، ٢٤ کنگ، کنگه (قلعه) ١٥، ١٧ کروموا، ٤٠، ٥٧، ٦٣، ٦٩ ١٨، ٢٤٣، ٢٤٦ ٧١، ٨١، ١٦٦ کوبها، ٤٠، ٥٧، ٦٣، ٦٧، ٦٩ کرم، ٥١، ٥٧، ٦٧، ٦٩، ٧١ ٧٠، ٧١، ٧٣، ٧٤، ٧٥، ٨١ ٧٢، ٧٧، ١٦٦ ٨٤، ٨٨، ١٦٦ کرمان، ٤٤، ٤٥، ١٧٨، ٢٩٥ کفر، ٤٠، ٥٧، ٧٣، ١٥٦، ١٦٦ کراچی، ٢٣٩، ٢٧٨، ٤٢٣ کوفن، ٤٠٨، ٤١٠، ٤١١، ٤٢٠ کرمالیا، ٣٥٨ کوشان (دره) ٣٨٥، ٣٨٦ کرونه، ٣٦٤ کوچی نا کارا، ٤٤٢
(٤٨٩) کوهستان ۳۸۰ کوهدامن ۳۸۰ ۴۰۷۳۸۱ کهویش ۴۱۰۰ کهبکه یو(کوه) ۲۸۵ کیکسته ۲۴۵٬۲۴۴٬۲۴۳ ۲۹۲ کینوات ۲۷۸ کیزا نا ۳۸۰۰ کییلکی ۳۸۶ حرف گ گازا ۳۹۶ گاوا ۱۱۰۰ گرکان ۳۹۲٬۲۸۰۰ گرانیکس ۴۰۵٬۳۶۶ کد روزیا ۳۷۶٬۳۷۵٬۲۹۵ گدروشیا ۴۲۳ گرشك ۱۰۷۰ گذر ۳۷۷ گدار سنان ۳۷۷ گل بهار ۳۸۶ گملگت ۴۵۰ گنگا ۷۰٬۶۷٬۵۷٬۳۸٬۷۰ کوسرادا(کوه) ١٥٢ کوراسون(کوه) ۳۰ ۲۸۸٬۱۵ کورنیب(رودخانه) ٦١٬٦٠ كوندوراس (کوه) ۲۷۵ کویته ١٤١٬١٣ كوز الا ٤٤٢ کوسرادا کو سرویا داتا ( کوه ) ۲۸۸٬۲۸٦ کوازیبسا(کوه) ۲۸٥ ١٧٦٬١٦٧٬١١٥٬٨٧٬٧٥ ٤٣٨٬٤٣١٬٤٣٠٬١٨٤٬١٨٢ ٤٤٢ گندهارا ٨٧٬٧٩٬٧٥٬٧٣ ١٥٤٬١٠٢٬١٠٠٬٩٩٬٩٠ ۳۸۳٬٣٦٢٬٢٩٩٬٢٣٣٬١٥٦ ٤٤٤٬٤٣٣٬٤٢٧٬٤٢٥٬٤١٣ ٤٤٦٬٤٤٥ گندار نیس ٣٦٢ گومل ٦٧٬٥٧٬٥٢٬٤٠٬٣٤ ١٦٢٬٧٧٬٦٩ گوماتی ٦٩٬٦٧٬٦٣٬٥٧٬٤٠
(٤٩٠) ١٦٦'٨١'٧١ گوار یان ' ١٠٦ گوارا والا ' ١٠٨ گو کامل' ٣٨٧ گوری' ٤١ گورا هسوس ' ٤١٣ گیمه ( موزه ) '٢٠١ ' ٢٨٤ حرف ل لا تبن ' ٤١٤'٥ ' ٤٥ ' ٢٠٨ ٢٩٤'٢٩٣'٢٩٢ لغمان '٤٠ '٩٥ '١٥٤' ١٥٦ ٤١١'٤١٠ لندی سین ' ٧٣ لو گر' ٣٠ ' ٣٨٠ لو کر نا ' ٣٠ ' ٣٨٠ لندی بر یخی ' ١٠٧ لندن ' ٢١٥ ' ٣١٢ ' ٣٥٤ لیگاش ' ٣٣٧ لیدی ' ٣٥٠ ' ٣٥٧ ' ٣٦٢ لوط '٤٠ ' ٩٥ '١٥٤' ١٥٦ حرف م مازاتا' ٢٢١ ' ٢٣٢' ٢٤١ ما زند ران ' ١٧٥ ' ٢٠٨' ٢٢١ ٢٩٣' ٢٦٢'٢٤٢' ٢٤١'٢٣٢ ٣٦٩ ماوراء النهر ٢٥٦ ' ٢٥٧ ماز يشو ا او ( کوه ) ' ٢٨٤ مارمورا (بحيره) ' ٣٦٦ مار کندا ' ٣٩٤ ' ٣٩٥ ' ٣٩٧ ٤٠٥'٤٠١'٤٠٠'٣٩٩ مارو کا ' ٣٩٤ مازیون ( کوه) ' ٢٦٦ ما البزى ' ٤ مار جیان ' ٤١ ' ٢٠٩' ٢٨٩ ٤٠١'٤٠٠'٢٩٥ متا ' ٤١٥ متی کیسا ( کوه) ' ٢٨٤ مديا ' ٤٩ ' ٤٥ ' ١٦١' ٠١٦٣ ٢٣٠'٢١٢'١٩٤'١٨٤'١٨٢ ٢٧١'٢٦٧'٢٦٦'٢٦٣'٢٦٢ ٣٣٨'٣٣٤'٣١٤'٣١٣' ٢٩٦ ٣٦٠'٣٥٢'٣٤٤'٣٤٣'٣٤١ ٤٠٣'٣٨٧
(٤٩١) مدیرا مکنا ٣٤٥ مدیا اترو پاتنه ٣٤٥ مدیا را کیا نا ٣٤٥ مدی ترانه ۲٦٧ ، ۲٧٠ ، ۳۰۷ ۳٤٩ ، ۳۳٥ ، ٣١٤ ، ۳۱۱ مدراس ۳٦۰ ، ٤۳٨ مراتا ٤٤٤ مرغاب ٤٠١ ، ٤ ٢٧ ، ٢٧٧ ۳٥٤ ، ۲۷۸ مرکیان، ٤۰۱، ٢٨ (مارجیان ملاحظه شود ) مرتضی علی (دشت) ۱۷۰ مرو ٧٦ ، ١٣ ، ١٤ ، ٢١ ، ٣٩ ٤۰١ ، ٢٨٤ ، ۲۷۸ ، ۲۷٧ ، ٤٠ مرو چاق ٤٠١ مزار شریف ٢٨٤ مقدونیه ٣٦۰ ، ٣٦٤ ، ٣٥٦ ٤٤٤ ، ٤۲٩ ، ٤٢٥ ، ٤١١ ، ٣٧١ مکران ٤٢٠ ، ٢٩٥ مساگا ٤١٣ ، ٤١٤ ، ٤١٥ ٤٢٠ مگده ٤٣٠ ، ٤٤١ ، ٤٤٢ ، ٤٤٥ منجوان ٧٩ ، ٩٧ ، ١٤ ، ١٥٣ ، ١٥٤ منجان ٧٩ ، ١٥٣ ، ١٥٤ منهیرا ٤٣٧ موسیان (تپه) ٨٠ مورو ٣٩ ، ٤٠ ، ٢٧٤ ، ٢٧٧ ٢٧٨ (مرو هم دیده شود ) مولوس ٣٦٥ موریا ناگارا ٤٣٠ موصل ۳۷۸ مصر ٤٣ ، ٥٠ ، ١٠٦ ، ٢١ ، ٢٥١ ٢١١ ، ٢٠٨ ، ٢٠٧ ، ١١٤ ، ٢٧ ٣٦٦ ، ٣٥٨ ، ٣٣٩ ، ٣٣٨ ، ٣٣٥ ٤٣٢ ، ٤٢٦ ، ٤٦٥ مغل كوت ١٠٦ میمنه ٤٠ ، ۲٧٨ ، ٤۰۱ موهنجو ديرو ١٠ ، ١٢ ، ١٣ ، ١٤ ۳۱۱ ، ٢٦ ، ٢٣ مهمندا ١٥٦ مهربرین (آتشکده) ٢٥٣ (برزین مهر هم دیده شود) مینیخه ٢٨ ، ٥ مها بن (کوه) ٤١٥ میروس (کوه) ٤٢٠ ميسور ٤٣٥
(٤٩٢) حرف ن نال ۷۰ ، ۱۳ ، ١٤ ، ١٦ ، ٢٣ ١٣٨،١٣٦،١١٨،١٠٤،۹۳ نا وا سنگا رامه ، ۲۲۷ ٢٩٥،١٦٥،١٥٦،١٥٣ نا واو بهارا ، ۲۲۷، ۲۲۸ نیلاب، ۳۷۲ نا رمی ، ۲۷۰ نیل، ٢٥،٢٣،١٥،١٢،٧،٦،٤ نا دعلی ، ۷۰ ، ۷۱، ۱۰۷ ٣٧٤،٣٣٩،٣٣٥،٣١١،٢٦ نا پوسنگ کیالان ، ۲۲۷ نیسا یا ، ٤٠ ، ٢٧٤، ٢٧٨ ننگر هار، ۲۸۹،۹۳ نیسا آ ، ۳٤٣،۲۷۱،۲۷۰ نجرو ، ٤٠ نیسه ، ۳۸۲ نو بهار ، ۲۲۷، ۲۲۸ نیکا یا ، ۸ ، ٤٠ ، ٤٠٩ ، ٤٢٢ نور(دره) ٧٤ نیسا ، ٤٢١،٤٢٠ نوازك (شهر )، ٢٦١،٢٦٠،٢٥٣ نسا ، ٤٢٠ نویده ، ٢٦١ نیپال ، ٤٤١ نو یی لیس ، ۳۸۰ نیم روز ، ٢٩٥،٢٦٣ نو تکه ، ٣٩٤ ، ٣٩٥ ، ٣٩٩ نینو ، ٢٦٧، ٢٦٩، ٣٤٠،٣٣٨ ٤٠٢،٤٠١ ٣٥٠،٣٤٩ نواکشی ، ٤١١ نين يك ، ٢٦١ نو شهره ، ٤٢١ نيويورك ، ۲۷۸،۲۳۹ نو رستمان ، ٤٠ ، ۷۳، ٧٤، ٧٩ نظر علیخان (قلعه) ، ۱۷ حرف و وارا، ۸، ۲۱ ، ۲۲ ، ٢٢٤ ۳۲۲،۲۳۵ ۲۲۹،۲۲۸،۲۲۷،۲۲٦،۲۲۰ والا ، ۲۸۱
(٤٩٣) وارقا ٢٧٤ ، ٢٨١ ٢٨٩ واشان (کوه) ٢٨٥ وردك ٣٨٠ وا نگو هی دیتیا ٣٩ ، ٢٧٥ ویشاوایا (کوه) ٢٨٥ ٢٩٠ ، ٢٧٦ ویدوانا (کوه) ٢٨٥ واخدویکا یا (کوه) ٢٨٥ ویها را (وارا ملاحظه شود) وخش ٣٩٢ ویغاستا (رودخانه) ٧٤ وروك شا ٣٠٩ ، ٢٣٣ ٤٢١ و رهران ٢٦٠ ، ٢٥٣ ، ٢٥٢ ویکره تا ٢٧٨ ، ٢٧٤ ، ٤٠ ٢٦١ ٢٧٩ وزیرستان ٢٨١ ، ١٤ ویبات (رودخانه) ٧٤ و زوشا (کوه) ٢٨٥ ویپاس (رودخانه) ٨٨ ، ٧٠ وقار اومند (کوه) ٢٨٩ ، ٢٨٦ وین ٣٩٢ ، ١٥٣ وقره یانت (کوه) ٢٨٦ ، ٢٨٥ وه ٢٧٦ حرف هـ هالیس ٣٥٠ هزاره ٣٧٩ ، ٤٢٦ هامون ٢٢ ، ١٦ ، ١٥ ، ١٤ هریه ٣١١ ، ٢٣١ ، ١٤١ ، ٢١٠ ٢٥٧ ، ٢٣٧ ، ٢٣٣ ، ١٧٩ هری وا ٣٧٠ ، ٣٦٩ ، ٢٧٨ ، ٤٠ ٢٩٩ ، ٢٩٢ ، ٢٩١ ، ٢٨٤ ، ٢٧١ هریو ٢٧٤ ، ٤١ ٣٧٣ ، ٣٠٠ هری ٣٦٠ ، ٢٧٨ ، ٤١ هاروت (رودخانه) ٢٩٢ هری رود ١٥٥ ، ٤٣ ، ١٤٠ هپته هندو ٢٩٣ ، ٢٨١ ، ٢٧٤ ، ٧٤ ٢٨٦ ، ٢٨٤ ، ٢٧٨ ، ٢٠٩ ، ١٧٠ هزاره جات ٣٦٢ ، ٢٩٥ ، ٩٣ ٤٢٨ ، ٢٩٥ ، ٢٨٩ ، ٢٨٨
( ٤٩٤ ) هریوانی، ٤١، ٧٦، ٧٧، ٨٤، ٨٨ هندوراج ( كوه ) ٤١١ ۲۸۱ ،۲۸۰ ،۲۷۱ ،۱۰۷،۱۰۰ هندو كش ٣٦،٣٤،٣٢،٣١ ۲۹۳ ٤٣،٤٢ ٤١،٤٠،٣٩،٣٨ ،۳۷ هر مندوس، ٣٧٦ ٦٦،٦٣،٥٧،٥٦،٥٤،٥٣،٥١ هری تی بریزا، ۳۱٤،١٥٢ ۸۱،۷۸،۷۳ ۷۲ ،۷۱،٦٩ ،٦٧ هری تی بارز ۲۸۳ ۹۰ ،۸۸ ،۸۷ ،٨٦،٨٥،٨٤،٨٣ هریتی (کوه ) ٢٨٦ ۱۱۰ ،۱۰۳ ، ۱۰۰ ، ٩٥ ٩١ هرو ( رودخانه ) ۲۸۸ ۱۲۳،۱۲۲،۱۱٤،۱۱۳،۱۱۲ هرات ، ١٠٠، ١٥٥،١٠٢،١٠٠ ١٦٦،١٦٣ ، 154،153،134 ٢٩٥ ، ٢٨٤ ،۲۷۸ ،۲۱۱،۲۰۹ ۲۱۹،۱۸۵،184،170 (وغيره ٣٧٦،٢٧٣،٣٧٢،٣٧١،۳۷۰ در اکثر صفحات تا آخر کتاب ) ۳۹۳،۳۹۲ هندوكوه، ٣٦٢ ( كلمه هژده نهر ، ٢٢٦ هندو کش دیده شود ) هكاتو میپو لیس ، ٢٩٦ هیپوت، ٣٦٦ هفت در یا، ٧٤،٧٠،٥٠ هشت نفر، ٤١٩،٣٨٣ هوا سترا ( رودخانه)، ۲۹۱ هو پیان ۳۸۲ هورتا گومیتی ( رودخانه ) ۲۹۲ هيبك ٣٩١ هو سر اوا ( در باچه ) ۲۹۲۰ هیداسپس ٤٢٢ هو کریا ( کوه ) ٣٠٩،٢٨٣ هير كانيا، ٣٦٠،٣٠٠،٢٨٠ ۳۱۰ ٣٦٩،٣٦٤ هویی تا ۳۸۳ هند، ۲۸،۲٦،١٣،١٢،١٠ همدان ٣٥٧، ٣١٣،٢٩٦ ٣٦، ٣٥،٣٤،٣٣،٣٢،٣١، ٢٩ ٣٧٤ ٧٠، ٦٥،٦٢،٤٥،٤٤،٣٨،٣٧
(٤٩٥) هیرمند، ٧ ٠ ٥ ٢ ٠ ٢٣ ٢ ٠ ٢٦ ٨٥٠٨٤٠٨٢٠٨١٠٧٨٠٧٧٠٧٥٠٧٣ ١٠٧٠١٠٦٠١٠١٠١٠٠٠٤٢ ١٠٨٠١٠٧٠١٠٦٠١٠٤٠١٠٠ ٢٥٣٠٢٣٧٠١٨٠٠١٧٠٠١٠٨ ١٢٠٠١١٥٠١١٤٠١١٢٠١١١ ٢٨٠٠٢٧١٠٢٥٩٠٢٥٧٠٢٥٥ ١٤٥٠١٤١٠١٣١٠١٢٩٠١٢٩ ٢٩١٠٢٩٠٠٢٨٨٠٢٨٤٠٢٨١ ١٦٦٠١٦٥٠١٦١٠١٥٥٠١٤٨ ٣٧٦٠٣٧٥٠٣١٥٠٣٠٠٠٢٩٩ ١٧٤٠١٧٣٠١٧٢٠١٧٠٠١٦٧ ( و دیگر صفحات تا آخر کتاب ) ۳۷۷ هندوستان ٤٠٧ ( به کلمۀ هند مراجعه شود ) هيد اسپ ٤٢١٠٧٤٠ هينومنت ٠٢٧٤٠١٠٧ ٢٩١٠٢٨٨ حرف ی ینگان ٠ ٢٤ یو بانی دی سنا (کوه ) ٥٦٠ یو نان ٢٩٠ ٠ ٤٤ ٤٥٠ ١٩٧٠ ٢٨٧٠٢٨٦٠٢٨٥٠١٥٢ ۲۹۳۰ ۲۹۲٠٢٩١٠٢٠٨٠١۹۹ یوش ۳۹۹ ٣٦٦٠٣٦٥٠٣٦٤٠٣٦٠٠٢٩٨ يوجن ٠ ٤٣٥ ۳٨٥٠۳۸۳٠٣٧٢٠٣٧١٠٣٧٠ يوجاوینی ٤٣٨ ٤٢٥٠٤٠٦٠٤٠٥٠٤٠٠ یمباجتره (کوه ) ٢٨٥٠
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
تاریخ افغانستان جلد دوّم نگارش احمد علی کهزاد
[BLANK PAGE]
تاریخ افغانستان جلد دوم از آغاز سلطنت مستقل یونانو باختری تا ظهور اسلام نگارش احمد علی کهزاد * * * تصاویر مسکوکات : کار موسیو هکن از نشریات انجمن تاریخ در مطبعه عمومی کابل هزار نسخه طبع شد . دلو ۱۳۲۵
[BLANK PAGE]
یاد داشت چند ماه قبل جلد اول تاریخ افغانستان از اعصار قبل التاریخ تا سقوط سلطهٔ موقتی موریا در پنج فصل نشر شد . جلد دوم این سلسله که امروز به نشر آن موفق میشویم شامل «۹» فصل است و از آغاز سلطنت مستقل یونانو باختری «۲۵۰ ق م» تا پایان حکمرانی رایان کابلی و شیوع دین مقدس اسلام را در بر میگیرد . به این ترتیب در این دو جلد که روی هم رفته شامل ۱۴ فصل و ۱۰۵۹ صفحه است تاریخ افغانستان قدیم از جنبه های مختلف سیاسی، اجتماعی، دینی، تهذیبی، ادبی صنعتی، اقتصادی، شرح یافته است . امیدواریم سائر جلد های این سلسله که در نگارش فصول آن همکاران و رفقای محترم سهم گرفته اند به ترتیب طبع و نشر گردد و دورهٔ تاریخ افغانستان مطابق ارزوی همگانی تکمیل گردد کابل ۲۹ جدی ۱۳۲۵ «احمد علی کهزاد» فهرست تاریخ (۱۰۰۰) ب : سردار محمد ج : محمد علی د : عبد الغنی ن : رجب علی اجرائیه شعبه تاریخ ۷-۱۱-۲۵-م
فهرست مضامین جلد دوم فصل ششم خانواده دیودوت مضمون صفحه دیو دوت اول ۱ دیو دوت دوم ۳ خانوادهٔ ایوتیدم ایوتیدم ۵ وضعیت جنوب هند و کش · درهٔ کابل و آخرین عناصر موریا ۸ ایو تیدم ووحدت خاک آریا ۱۱ نفوذ دولت یونانو باختری بطرف شمال شرق ۱۲ ایو تیدم و غرب ۱۳ مناطق جنوب وجنوب غرب هندو کش ۱۵ تأسیس امارت های داخلی ۱۶ امارت شمال غربی یا روپا میزوس ۱۷ امارت ارا کوزی یا جنوب یاروپا میزوس ۱۸ هزار شهر باختر " مسکوکات ایوتیدم ۲۳ سلطنت یونانو باختری در پایان عمر ایوتیدم ٢٤ تعلقات تهذیبی و تجارتی دولت یونانو باختری در عصر ایوتیدم با هندو تر کستان وچین ۲۰ دمتریوس ۲۷ فتوحات هند ۲۸ خط دمتریوس ۳۰ خط حرکت منآندر بطرف پتالى پوترا سهم اپولو دوت در اقدامات استعماری ۳۲ خاک های موریا بدست دولت یونانو باختری ٣٤
) ج ( مضمون صفحه مراجعت دمتريوس با آريانا ومقرری های جديد . امارت پاروپا ميزادی ٣٦ بعضی ملاحظات در اطراف مسکوکات پانتا لئون واگاتو کلس در امارت پارو پامیزادی ٣٧ امارت ارا کوزی و سیستان . ٤٠ وسعت قلمرو امپراطوری یو نانو باختری در عصر دمتريوس ٤١ امارت باختر ٤١ تشکیل امارت نو در خاک های متصرفی هندی ٤١ حوزة امارت اپولو دوت ٤٢ حوزه امارت مناندر . پایان سلطنت دمتريوس ٤٣ مسكوكات دمتريوس ٤٤ شهرهائی که دمتريوس بنا نهاده است ٤٥ دمترياس اراکوزی . ایوتید ميا ، ساگالا، سیالکوت ٤٦ دمترياس سند ٤٧ شهرته اوفیلیا ٤٧ خوش رفتاری دولت یونانو باختری با اراضی متصرفی ٤٨ سومین خانواده یونانو باختری خاندان ابوکراتید ٥٢ ایوکراتید ٥٤ جنگ های داخلی یا مقابله دودمان سلطنتی یو نانو باختری ٥٥ حاکمیت ایوکراتید بر تمام آريانا ٥٧ قدرت پارتها و تحريك آنها به تجاوزات بطرف شرق ٥٩ مسكوكات يوكراتيد ٦٢ دسته اول مسکوکات ضرب باختر . دسته دوم ٦٣ مسكوكات ضرب كاپيسا . مسكوكات ضرب هند ٦٤ وفات ایوکراتید ٦٥
( د ) مضمون صفحه پلاتو ٦٧ حکاکی وصنعت ضرب سکه در باختر » هلیو کلس ٦٨ ظهور اسگائی ها وبحران امپراطوری آریانا ٦٩ هلیو کلس در جنوب هندوکش ٧٠ مسکوکات هلیو کلس ٧١ سکه مدور نقره » هر مایوس ٧٤ اوضاع عمومی معاصر هر مایوس ٧٥ پارت ها ٧٧ پهلوا ٧٨ سیتی ها یا یوجی ها ٧٩ دامنه سلطنت یونانو باختری در هند » مناندر پادشاه یونانو باختری در هند ٨٠ مسکوکات مناندر ٨٢ توسعه تجارت » جانشینان مناندر ٨٣ حیات اجتماعی و تهذیبی کیش و آئین ٨٥ ارباب انواع میتولوژی یونانی ٨٧ انبساط افکار و فلسفه بودائی ٩١ بقایای دیانت قدیم و ارباب انواع باختری ٩٣ صنعت یونانو باختری ٩٨ تجارت و راها ١٠٣ زبان ورسم الخط ١٠٨ اردو و ادوات جنگی ١١٠ موسیقی و نمایشات ١١٣
(٤) فصل هفتم حصهٔ اول مضمون صحیفه پارت‌ها ١١٥ ارساکس اول ١٣١ تری داتس ١٣٢ ارتبان ١٣٢ فری پاتس ١٣٣ مهتری داتس فرهاتس دوم وارتبان دوم ١٣٤ مهتری داتس دوم ١٣٥ حصهٔ دوم اسکائی‌ها اقوام سیتی ١٣٦ بعضی اقوام معروف سیتی سرمت‌ها ١٠١ مساجت‌ها ١٣٢ ساکه‌ها یا اسکائی‌ها یوچی ١٣٤ علت ورود اقوام سیتی در آریا نا تاهیا ١٣٧ قبایل مختلف اسکائی ١٣٨ از ی ئى واز یائی تخاری ١٣٩ ساکارولی‌ها یاساروکی‌ها ١٠١ کوشان ١٤٤ مونش ١٤٧ ازس ١٥١ از یلیزس ١٥٤
(و) حصة سوم پهلوا ها مضمون ونونس اسپا لا هورا یا اسپا لی ریس اسپا لی ریزا یا اسپا لیریزس گندو فارنس ابدا گازس یا ابدا گا سا اور تاگنس پا کور س یا پاکو را صفحه 161 167 168 169 175 175 176 فصل هشتم کوشانی ها عمو میا ت شها دت ماخذ یونانی عطف نظر به منا بع چینی عرق کوشانی ها زبان 177 180 182 184 185 کوشانی های بزرگ عصر اول - خاندان کد فیزس کوزولو یا کجولو کدفیزس نظر یۀ اول نظریۀ دوم ویما یا ومو کدفیزس فتح هند منا زعه با چین روابط کد فیزس دوم با امپراطوری روما 194 195 [ILL] 200 201 202 205
( ز ) مضمون صفحه مسکوکات ویما کد فیزس ۲۰۷ سوتر مگاس میخی کبیر ۲۱۰ وضعیت عمومی در عصر خاندان کد فیزس ۲۱۳ عصر دوم خاندان کنیشکا ۲۲۱ کنیشکا ۲۲۳ وسعت امپراطوری کنیشکا ۲۲٤ در هند ۲۲۵ در پارتیا ۲۲۶ در آسیای علیا ۲۲۷ یرغمل های چینی ۲۲۹ معبد شالو کیا یا سریگه ویهارا ۲۳۰ چیناپاتی ۲۳۳ پایتخت ها " شهر شاهی کاپیسی ۲۳٤ پورا شاپورا (پشاور) ۲٤۰ کنیشکا و دیانت بودائی ۲٤۱ کنیشکای کبیر در یکی از داستان های قدیم کاپیسا ۲٤۳ محفل بزرگ مذهبی و تشکیل طریقه مهایانا ۲٤۷ مسکوکات کنیشکا ۲۵۳ جانشینان کنیشکا ۲۵۵ واسیشکا ۲۵۷ کنیشکادوم " هوویشکا ۲۵۸ واسودوا ۲۵۹ سیاست داخلی و خارجی کوشانی های بزرگ ۲۶۰ اوضاع عمومی در عصر خاندان کنیشکا ۲۶۵ دوام خاطرات کشور کشائی های کنیشکا در هند ۲۶۹ جامعه و تهذیب ۲۷۵ ائین ۲۷۶
) ح ( مضمون صفحه روحانیون ۲۷۷ رول مبلغین آریانا وانتشار دیانت بودائی در چین ۲۷۹ رسم الخط ۲۸۳ خروشتی و تتبعات قرن بیستم ۲۹۱ مبداء خروشتی ۲۹۵ رسم الخط خروشتی ۲۹۶ خروشتی بحیث رسم الخط دفاتر » نظریه پروفیسر لوی ۲۹۸ رسم الخط کوشان ۳۰۳ رسم الخط یونا و کوشانی ۳۰۵ ادبیات و آرت ۳۰۶ موسیقی ۳۱۱ روابط تجارتی امپراطوری کوشان با رومن ها ۳۱۲ لباس ۳۱۷ فصل نهم صنعت گريكو بوديك ۳۲۳ تعریف عمومی ۳۲۴ بودیزم ۳۲۶ هالنیزم ۳۲۹ محل تلاقی افکار وتهذیب بودائی ویونانی ۳۳۰ گندها را ۳۴۱ باختر ۳۳۳ تابش روشنی جدید از قندوز ۳۴۰ اولین هیکل بو دائی باختری در قندوز ۳۳۷ مهد صنعت گريكو بود يك ۳۴۱ آغاز کار ۳۴۶ ترقی مدرسه گریكو بوديك ، قرن كنيشكا ۳۴۸ تأثیر شخصیت کنشکا ۳۴۹ بسط تجارت با امپرا طوری رومن یا عامل اقتصادی ۳۵۱ فهرست تاریخ ( ۱۰۰۰ ) پ م سردار محمد ج ، محمدعلی ر ، عبدالغنی ن ، رجب علی اجرائیه شعبه تاریخ ۷-۱۱-۳۵ ع
)ط( مضمون صفحه صنعت گران گريكو رومن و كثرت عدۀ صنعتگران ٣٥٣ مميزات دورۀ ترقی ٣٥٤ عصر كوشانوسا سانی ٣٥٥ قرن ٥ تنزل مدرسۀ گريكو بوديك ٣٥٦ قرن ٦ و ٧ وآخرین نمونه های هيكل تراشی ٣٥٧ مواد مستعمله در هیكل تراشی ٣٥٨ تطبيق مدرسۀ گریكو بود يك در نقاط مختلف فغانستان نگارا ها را(نگرهار) ٣٦١ باكی ٣٦٤ هدۀ موجوده و گرد و نواح آن تپه كلان ٣٦٦ تپۀ كافریها ٣٦٧ باغ گاهی ، شاخیل غندی ، پراتس ، غار تو ٣٦٨ دۀ غوندی ، حفریات هده ، مجسمه های بودا و بعضی مقایسه ها با اثار یونانی ٣٦٩ نمونه های تیپ نژادی و قومی ٣٧٠ مقایسۀ تپه كلان و باغ گاهی ٣٧٢ هده وسائر نقاط كندهلرا با مقایسه هده با نقاط شمال غرب هند ٣٧٣ وضعیت كاپيسی و كاپیسا از زبان هیوان - تسنگ ٣٧٥ توپ دره ٣٠٩ حفریات در كاپيسا شواهد سه مدنیت در يك اطاق ٣٨٠ برویم به چین ٣٨٥ مراكز بودائی ٣٨٧ بامیان ٣٩٢ هندمستان ( سياه گرد غوربند ) ٤٠٠ نفوذ صنعتی مدرسۀ گريكو بوديك افعانستان به اسيای مركزی وچین ٤٠١ انتشار صنعت گريكو بوديك از اسيای مركزی به چین ٤٠٤
( ی ) فصل دهم مضمون کیداری ها یا کوشانی های خورد صفحه دوره و عظمت در صد ساله کوشانی های بزرگ ٤٠٨ شروع انحطاط کوشانی های بزرگ ٤٠٩ فتوحات در خاک هند ظهور سلطنت ساسانی ٤١١ اقوام مغلی اسیای مرکزی ٤١٢ چگونگی سقوط کوشانی‌های بزرگ « کیداری‌ها ٤١٤ کوشانی های خورد و منابع چینی « مسکوکات کوشانو ساسانی حکمفرمایان باختر ٤١٨ معنی سمت صورت شاه در مسکوکات ٤٢٠ بعضی اشارات مورخین به اوضاع قرن چهار-امیانوس مارسلینوس ٤٢١ کتیبه پرسه پولیس ٤٢٢ فوستس بیزانتی ٤٢٣ ژوان ژوان و اخراج کوشانی ها از باختر ٤٢٥ شاخه جنوب هندوکش یا کیداری ها « مقابله کیداری ها با ساسانی ها در باختر ٤٢٦ شاخه غربی کوشانی ها و مقابله با ساسانی ها ٤٢٨ سلطنت کوشانی های خورد در جنوب هندوکش ٤٢٩ موسس سلطنت کوشانی های خورد ٤٣٠ مسکوکات « تصادمات بین کیداری و ساسانی ٤٣١ احراز استقلال و تشکیل سلطنت بزرگ ٤٣٢ ظهور یفتلی ها و اختتام دولت کیداری ٤٣٤ شاخه زابلی و شهادت مسکوکات آنها ٤٣٥ کنگس ٤٣٧ پیروز « مداخله جدید ساسانی ها ٤٣٨ ورهران یا بهرام ٤٣٩ پلاس «
( ك ) فصل یازدهم یفتلی ها مضمون صفحه اوضاع عمومی آریانا مقدم بر ظهور یفتلی ها ٤٤١ وجه تسمیه یفتلی ٤٤٢ نژاد یفتلی ٤٤٤ تشکیل دولت یفتلی در آریانا ٤٥٠ دولت یفتلی آریانا و ساسانی ها ٤٥٢ افتا لیتوو بهرام گور ٤٥٣ مهر پور ویزد گرد دوم ٤٥٤ اخشنور وفیروز ساسانی ٤٥٨ جنگ اول اخشنور وفیروز عهد و میثاق فیروز ٤٦٠ جنگ دوم اخشنور وفیروز ٤٦١ محکومیت فارس ساسانی ٤٦٢ اخشنور ووحدت خاك آریانا ٤٦٤ ظهور واستقرار قبیله زابلی در جنوب هندوکش ٤٦٤ فساد در حیات اخشنور ٤٦٥ اخشنور وامپراطوری یفتلی آریانا ٤٦٨ دولت یفتلی آریانا و گوپتای هندی ٤٦٩ دولت گوپتای هندی ٤٧٠ تورا مانا ٤٧١ می هیرا کولا ٤٧٣ سقوط قدرت دولت یفتلی و آغاز دوره ملوك الطوایفی - نپکی ملکان ٤٧٧ اتحاد ترك و ساسانی ٤٨٠
(ل) فصل دوازدهم تسلط توكيوها (ترك ها) بر تخارستان مضمون صفحه معنی کلمه ترك واصلیت آنها ٤٨٢ تجزیه امپراطوری توکیو ٤٨٤ توكيوهای غربی یا جنوبی " تجاوز مزید تركیان غربی بطرف جنوب غرب ونقشه دولت یفتلی آریا[؟] ٤٨٥ اوضاع عمومی آریانا ٤٩٠ نوعیت اداری ترك ها " تخارستان ٤٩١ قندوز مرکز تخارستان ٤٩٢ تاردوشا. و پسرش ٤٩٤ جانشین های تخارستان ٤٩٥ ظهور خاندان سوی و تانگ چین. ضعف وتجزيه توكيوها (ترك ها) ٤٩٧ فصل سیزدهم سلاله كوشا نو يفتلی، رتبیل شاهان ٥٠٢ عصر کوشا نو يفتلی ٥٠٣ حدود سلطنت کاپیسا ٥٠٦ کشاتریه پادشاه یا رتبیل شاهان ٥٠٩ کاپیسی واوند (ویهند) ٥١٢ سائر امرای محلی جنوب هندوکش ٥١٣ شیر بامیان ٥١٤ شار غرجستان ٥١٦ تگین شاهی ها ٥٢٠ بعضی امرای محلی دیگر ٥٢١ زندگانی مذهبی ورهبانان ٥٢٢ ظهور اولین حملات عرب در سرحدات غربی آریانا ٥٢٨ مداخله چین ٥٢٩ آخرین روزهای کاپیسی ٥٣٤
)م( فصل چهار دهم مضمون صفحه رایان کابلی یا برهمن شاهان کابل ٥٣٦ شاهی های کابل یا کابلشا هان رای پاله ٥٣٨ انتقال پا یتخت از کاپیسی به کابل ٥٤٠ ترکی شاهی ها وبرهمن شاهی ها ٥٤٧ موسس سلاله برهمن شاهی های کابل ٥٤٩ سری سا منته ديوا ٥٥٣ سامنته ديوا ويعقوب ليث وفتح کابل ٥٥٤ انتقال پایتخت از کابل به ویهند ٥٥٨ کملو یا کملوو ٥٦٢ بهیمه یا بهیمه پاله ٥٦٣ انتقال پایتخت از ویهند به بهتنده ٥٦٤ رايان وغزنويان ٥٦٦ مآثر شاهان این خاندان ٥٦٨ آئين ومعتقدات ٥٦٩ معبدکوه آرونا وشیوائی های کاپیسا ٥٧٧ بتکده سکاوند یا معبد سوناکیر ٥٧٨ شیو کی واند کی ومعبد شیوائی ٥٨٢ معبد افتاب پرستی برهمنی کوتل خیر خانه ٥٨٣ موقعیت معبد شکل وپلان معبد و آثار مکشوفه ٥٨٤ هیکل سوریا ٥٨٥ عراده سوریا ٥٨٦ موافقت جزئیات هیکل سوریا با مأخذا دبی مصاحبين رب النوع آفتاب کوتل خیر خانه چه کسانند ؟ ٥٨٧ مسکوکات برهمن شاهان کابلی ٥٩١ قوه نظامی واصول تعبیه جنگی ٥٩٣ صحت نامه ٥٩٨
فهرست تصاویر تعداد ۱ ۲ ۳ ٤ ه ٦ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ١٤ ١٥ ١٦ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ موضوع دیودوت دوم دومین پادشاه مستقل یونانو باختری سکه دیودوت اول ، و سکه دیودوت دوم ایوتیدم موسس دومین خانوادهٔ سلطنتی یونانو باختر سکهٔ ایوتیدم اول و سکهٔ انتی ماکوس د متریوس پادشاه یونانو باختری فاتح هند مسکوکات د متریوس و ایوتیدم دوم ایو کراتید موسس سومین خانوادهٔ سلطنتی یونانو باختری مسکوکات ایو کراتید و اگاتو کلس هلیو کلس پادشاه یونانو باختری پسر و جانشین ایوکراتید مسکوکات مناندر و هلیو کلس انتیال کیداس یکی از جانشینان معروف هلیو کلس مسکوکات فیلوگزنوس و انتیال کیداس مناندر ژنرال و امیر معروف یونانو باختری هر مایوس آخرین پادشاه یونانو باختری کاپیسا و کابل اناهیتا رب النوع اوستائی باختری اناهیتا به صورت زن بالدار مرد سیتی ، نمایندهٔ تیپ اسکائی و کوشانی افغانستان یکی از راهبین برهمنی افغانستان صحنه های شکار ، نمونه های سبک صنعت یونانو باختری » » » » » » » مسکوکات پادشاهان دودمان اسکائی افغانستان مقابل صفحه ۲ ۳ ۱۰ ۱۱ ٢٦ ۲۷ ٥٢ ٥٣ ٦٨ ٦٩ ۷۲ ۷۳ ۸۲ ۸۳ ٩٤ ٩٥ ١٢٦ ۱۲۷ ۱۰۰ ۱۰۱ ١٥٦
( ص ) مقابل صفحه ۱۰۷ ۱۷۰ ۱۷۱ ١٩٤ ۱۹۰ ۲۰۰ ۲۰۱ ۲۰۳ ۲۰۸ ۲۰۹ ٢٦٠ ٢٦١ ۲۹۲ ۲۹۳ ٣٢٦ ۳۲۷ ۳۷۰ ۳۷۱ ۳۹۹ ٤١٤ ٤٢٨ موضوع مسكوكات خاندان پهلوا گند و فارس معروفترين پادشاه دودمان پهلوا مسکوكات هرمايوس و كجولا كد فيزس کجولا کد فيزس یا کہ فیزس اول مسکوكات کجولا كد فيزس و وبما كد فيزس ويما كد فیزس یا کہ فیزس دوم مسكوكات سوتر مكاس و كنيشكا کوشانشاه بزرك امپراطور كنيشكا مجسمۀ امپراطور كنيشكا كه از مقام «مات» نزديك ماتورا كشف شده ۲۰٤ هوویشکها پادشاه معروف کوشانی خاندان كنيشكا مسكوكات هوويشكا و واسو دوا واسودوا آخرين پادشاه كوشانيهای بزرك اعانه دهندگان کوشانی (لوحة پايتاوه) - مجسمۀ مرد کوشانی (بگرام) كتيبه خروشتی ظرفی که از خواد (خوات) نزديك وردك كشف شده هيكل بودائی خارقه كبير كه از پايتاوه كشف شده یكی از سرهای قشنك بودا كه از هده بدست آمده اعانه دهنده بودائی هده سربازان افغانستان از نظر صنعتگران هده زنی هده عامل دستۀ گل يکی از مجسمه های زیبای هند قستان سبك كويتا کیدارا مؤسس دودمان کیداری یا کوشانیهای خورد پيرو يكى از پسران و جانشینان کیدارا ور هران یکی از پادشاهان خاندان كيداري تعداد ۲۲ ۲۳ ٢٤ ۲۰ ١٦ ۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ ۳۱ ۳۲ ۳۳ ٣٤ ۳۰ ٣٦ ۳۷ ۳۸ ۳۹ ٤٠ ٤١ ٤٢ ٤٣ ٤٤ ٤٥
(خ) تعداد مضمون مقابل صفحه ٤٦ مسکوكات دودمان کیداری (کوشانیهای خورد) ٤٣٩ ٤٧ یکی از پادشاهان یفتلی افغانستان ٤٤٤ ٤٨ مسکوكات يفتل شاهان ٤٤٥ ٤٩ یکی از پادشاهان یفتلی افغانستان ٤٧٦ ٥٠ مجسمه شاه و ملکه و مسکوكات كوشانو یفتلی که از قندقستان کشف شده ٤٧٧ ٥١ یکی از نیکی ملیکان (پادشاهان کوشانو یفتلی) ٥٠٢ ٥٢ مسکوكات کوشانو یفتلی ٥٠٣ ٥٣ پادشاه شکاری یکی از اسلاف شیرهای بامیان ٥١٦ ٥٤ یکی از شارهای غرجستان ٥١٧ ٥٥ مسکوكات رايان كابلى ٥٥٤ ٥٦ سوريا رب النوع آفتاب کوتل خير خانه ٥٨٥ ٥٧ معبد آفتاب پرستی برهمنی کوتل خیرخانه (پلان افتاده) ٥٨٢ ٥٨ معبد آفتاب پرستی کوتل خیرخانه در حال آبادی ٥٨٣ فهرست افغانستان (١٠٠٠) پ، سردار محمد ، سراج الدين ر ، عبد الغنى ن، محب على ا، شير محمد تهانه ل، ٢١-١١-٢٥م
فصل ششم سلطنت یونان و باختری خانوادۀ دیودوت دیودوت اول : حوالی ۲٥٠ ق م : بعد از اینکه ارکان امپراطوری اسکندر از هم پاشیده واراضی مفتوحۀ او تجزیه گردید «سلوکوس» بعد ازيك سلسله جنگ ها و نبرد با ژنرال های مختلف یونانی موفق به تشکیل سلطنتی در شام شده و در صدد تعمیل این نقشه برآمد که همه خاك های آسیائی را که بدست اسکندر فتح شده بود جزء سلطنت خود بسازد، دورۀ زمامداری او به این آرزوهای دور و دراز گذشت ولی خیالاتی که در سر داشت همه اش عملی نشد. باختر وسائر نقاط آریانا و حصه ئی از خاك هند با موقعیت دور افتاده ئی که داشت تقریباً بحال خود و بدست رؤسای ملی و یونانی که درانجا مانده بودند باقی ماند «انتیوکوش» اول پسر سلوکوس یونانی شامی هم درین زمینه تغیراتی وارد کرده نتوانست و آخرین کاری که کرد این بود که باختر را برای یونانی های باختری شده وا گذارد و تنها به سلطه ظاهری که در حقیقیت جز نامی نبود اکتفا کنند به این اساس «دیودوت» را که مردی با نفوذ و مقتدر بود و در فضای باختر تربیه شده بود حکمران باختر و سغدیان مقرر کرد «انتیوکوش» اول میخواست به این مقرری نقشه خود و پدرش را رنگ عمل بدهد و از وجود «دیودوت» استفاده نماید ولی «دیودوت» از آن به منظور خود و جمعی از یونانی های باختری و باختری های وطن خواه استفاده نمود و از تمایل دولت سلوکق شامی برای منظور اساسی خود که عبارت از تاسیس سلطنت مستقل یونان و باختری باشد
تصویر (۱) مقابل صفحه (۲) دیودوت دوم دومین پادشاه مستقل یونانو باختری
تصویر (۲) مقابل صفحه (۳) بالا، سکه ئی که از طرف دیو دوت مو سس سلطنت مستقل یونانو باختری بضرب رسیده. در يك روی سکه سر انتیو کوش دوم سلو سی شامی نقش است و در روی دیگر « زوس پر وما کوس» دیده میشود. در منتها الیه نوك بال راست «زوس» حروف یونانی (دلتا) و(یوتا) بضرب رسیده که عبارت از دو حرف اول نام «دیودوت» میباشد و آغاز استقلال او و تاسیس سلطنت مستقل یونانو باختری از آن معلوم میشود. پایان: سکه دیودوت دوم پسر دیودوت اول
(۲) کار گرفت و زمینه را اماده ساخت. به این ترتیب هم سلوسی های شام ازینکه در باختر و سغدیان حکمرانی مقرر کرده اند عجالتاً خوش شدند و هم یونانی های باختری آرامی و موقع مساعد یا فتند تا نظریات خود را عملی نمایند. همین بود که در حوالی ٢٥٠ ق م دفعتاً «دیودوت» اعلان استقلال نموده و سلطنت مستقل یونان و باختری را بنا نهاد. « جوستن» میگوید که « دیودوت » عنوان شاهی بر خود نهاد، علاوه بر ین خویش را « منجی» هم خواند ازین لقب معقول و مناسب واضح معلوم میشود که « دیودوت» مؤسس سلطنت مستقل «یونان و باختری» در آزادی و نجات باختر از ساحلهٔ سایر یونانی ها ومخصوصاً دولت «سلوسی» شام صرف مساعی زیاد نموده و بعد از احراز موفقیت و نجات مملکت این لقب را اختیار کرده است و بعد از وفات در جامعه باختری بیش از پیش به عنوان «منجی» شهرت یافته و در خاطره های خارجی ها هم به همین لقب معروف شده است رو نه گرو سه می نویسد: « در زمان تقسیم امپرا طوری اسکندر ولایاتی از ساحلهٔ سلوسی ها بیرون رفت در حوالی ٢٥٠ ق م حکمران باختر «دیودوت» یا « ته اودوت» اول از گرفتاری های سلوسی ها استفاده نمو ده و خویش را مستقل ساخت درعین زمان رئیس پارتی ارساس اعلان استقلال نمود .» (۱) حوزهٔ سلطنت «دیودوت» همان ولایت باختر و سغدیان بود. مؤسس سلطنت مستقل یونان و باختری در نظر داشت که دامنهٔ نفوذ دولت باختر را به سایر ولایات آریانا انبساط دهد ولی آنقدر فرصت نیافت که بجنوب هندوکش پایان شود و این مفکوره بسان تر عملی گردید. از روی مسکوکات معلوم میشود که «دیودوت» زمانی که ازطرف «انتیو کوش» دوم شامی حکمران باختر وسغدیان بودبحکم قانون (۱) صفحهٔ ٥٣ تاریخ شرق اقصی جلد اول
(۳) عمومی این وقت سکه هائی بنظر میرسانیده که یکطرف آن تمثال «انتیو کوش» دوم دیده میشود وطرف دیگر آن ZeusPromachos رب النوع حامی خاندان «دیودوت» نقش است و ازین هم معلوم میشود که دیودوت در زمان حکمرانی بهروسیله ئی که بوده برای آزادی خویش و استقلال سلطنت باختر مقدمه می چید. سکه هائی بنام خود «دیودوت» هم بدست آمده ولی سکه شناسان آنها را بیشتر به پسرش نسبت میدهند. دیودوت دوم (حوالی ٢٤٠ - ۲۳۰ق م) : از خاندان دیودوت دو نفر به سلطنت رسیده اند یکی پدر و دیگری پسر که بنام دیودوت اول ودوم معروف شده اند. راجع به گذارشات سلطنت دیودوت دوم معلومات زیادی در دست نیست. از واقعات مهم عهد او این است که روح استقلال خواهی را در خط مشی سیاسی دولت باختر بیشتر تقویت کرده با دولت پارتی که موسس آن هم یکی از روسای «پکتی» باختری بود سر دوستی را گذاشت و بیشتر روی مخالفت به دولت یونانی سلوکی های شامی نشان داد. دیودوت دوم پادشاه باختر از نظریات پرحرص و آز اولادۀ «سلوکوس» بخوبی آگاه بوده و میدانست که آنها هیچگاه به آزادی کشورهای شرقی مایل نیستند ازین رو در صدد برآمد که اتحادی میان سلطنت مستقل باختر و پارت برعلیه سلوسیهای شامی برقرار کند. مشارالیه خوب میدانست که پدر اوو «ارساکس» رئیس قبایل پکت بلخ يك فكر و بيك وقت در مقابل يك سلطه مشترك اعلان استقلال کردند. همان طوریکه درین اقدام هم آهنگی وجود داشت؛ میشود میان اقدامات خود و «تری داتس» «تیر داد» برادر ارساس بلخی پادشاه پارت هم همنوائی قائم کند و این کار آسانی بود زیرا تری داتس درین وقت با «سلوکوس» دوم شامی مصروف پیکار بود و انتظاری جز این نداشت که دولت باختر از او پشتیبانی و حمایت کند.
(٤) در زمان سلطنت دیودوت دوم گرچه نفوذ دولت باختر در شمال هندو کش محدود بود ولی بازهم در انبساط آن بطرف غرب افزود و حوزه هریوس "هری رود" و ولایت "هری" هرات جزء آن گردید یعنی تقریباً همه نقاط شمال هندو کش جزو قلمرو دولت باختری گردید. جنوب هندوکش "کاپیسا" گندهارا و اراکوزی هنوز درین وقت تحت نفوذ امرای خاندان "موریا" بود. از نگارشات "جوستن" هم معلوم میشود که از خاندان "دیودوت" دو نفر پدر و پسر به سلطنت رسیده اند مشار الیه می‌نویسد که : "دولت پارت ابتدا میان دو دولت "سلوسی" و سلطنت مستقل باختر خود را به تهلکه حس میکرد ولی بعد از وفات دیودوت "دیودوت اول" میان "ارساس" و پسر پادشاه باختر معاهده دوستی قائم گردید و خاطر دولت پارت ازین طرف آسوده شد" این بیانات معاهده دوستی دولت باختر و پارت را تصریح میکند و این هم معلوم میشود که دیودوت دوم اساس معاهده و دوستی را با مؤسس دولت پارتی گذاشته و با برادرش تری داتس ادامه داده است. در میان مسکوکات باختر سکه هائی بنام دیودوت است که میان او و پدرش واضح تمیز نمیشوند ولی معمولاً آنها را به دیودوت دوم نسبت میدهند. امور ولایت سغدیان در عصر سلطنت خاندان دیودوت بدست حکمرانانی اداره میشد که دولت باختر معین و منصوب میکرد.
خانوادهٔ ایوتیدم (حوالی ۲۲۷ ق م) اولین خانوادهٔ شاهی مستقل یونان و باختری بعد از سلطنت دیودوت دوم به پایان رسید و خانوادهٔ دومی که بنام مؤسس آن «ایوتیدم» یاد میشود بمیان آمد طوریکه درین مبحث مفصل دیده خواهد شد اساس سلطنت مستقل یونان و باختری با این خاندان محکمتر و استوار شده نه تنها تمام آریانا صورت يك مملكت مستقل و مقتدر بخود گرفت و از طرف دولت سلوسی شام استقلال تامه آن شناخته شد بلکه بیش از پیش دولت باختر شکل امپراطوری باختر را احراز نمود و صاحب متصرفاتی در هند و ترکستان چین شد و امرائی با اختیارات وسیع و داشتن حق ضرب مسکوکات به نقاط مهم اقطار کشور برقرار کرد و برای اینکه این مطالب خوبتر فهمیده شود در پایان گزارشات وقایع سلطنت شاهان این دودمان مجدداً درین مورد صحبت خواهیم نمود. ایوتیدم : «ایوتیدم» در زمان سلطنت دیودوت دوم حکمران سغدیان بود و مؤسس سلطنت مستقل یونان و باختری این عهد را به او تفویض نموده بود. پیشتر دیدیم که سلوسی‌های شامی بچه منظوری دیودوت اول را حکمران باختر و سغدیان مقرر کردند و او برای اجرای نقشه خرد چه استفاده‌ئی ازین امر نمود و پسرش مخالفت خود و دولت باختر را با سلوسی‌های شامی بکدام حد رسانید و چطور باختر و پارتیا را برای خنثی ساختن نظریات آنها بلند کرد سلوسی‌ها که در جبهه سیاست شکست خوردند از دسیسه و توطئه کار گرفته ایوتیدم را تحریک کردند تا قیام بمخالفت دولت یونان و باختری نماید تا شاید بوسیله او نقشه قدیمی خود را سرو صورتی دهند اگرچه ایوتیدم قیام به مخالفت کرد و «دیودوت» دوم شاه باختر را بقتل رسانید ولی باز منظور اساسی سلوسی‌های شامی برنیامد و ایوتیدم پادشاه مستقل دولت
(٦) یونان و باختری شد. یونانی‌های شامی تصور می‌کردند که شاید با اشتراک خون یونانی دولت باختر را محکوم خود خواهند ساخت ولی درین راه اشتباه نموده بودند زیرا یونانی‌های باختر بعد از زمان اسکندر رابطه خونی را هم بدتدریج از دست داده و به اندازه باختری شده بودند که جز نامی از یونانیت درانها باقی نمانده بود یونانی‌های باختری در فضای آزاد باختر فقط برای آن تربیه شده بودند که آزاد و مستقل حکومت کنند و این تنها راهی بود که اولاد آزاد هندوکش هم با آنها هم نوائی کنند چنانچه کردند. ایوتیدم وقتیکه در باختر پادشاه شد خود را پادشاه مستقلی اعلان نمود. جلوس او بر تخت باختر مصادف به عصر قشونکشی «انتیوکوش» سوم شامی یعنی سال‌های (٢١٢ - ٢٠٤ ق م) و محاربات او با تری داتس و ارتبان شاهان پارتیا میباشد. در اوائل این فصل متذکر شدیم که بعد از تجزیه امپراطوری اسکندر سلوسی‌های شامی همه خاک‌های آسیائی را میراث خود میدانستند و به اساس این مفکوره غلط که ناشی از حرص و تجاوز به حق دیگران است میخواستند همیشه به حصص شرقی آسیا دستی و نظارتی داشته باشند ولی نه باختر و نه پارتیا هیچ کدام زیر این بار نیامد و نقشه‌های آنها بهم خورد. چون دیدند که با اقدامات سیاسی و اداری و تحريك و توطئه و امید و هراس منظورشان برآورده نمیشود و هر طرحی که میریزند باختر و پارتیا از آن به تحکیم شالوده استقلال خود استفاده میکنند بنای اقدامات جنگی را نذاشتند و انتیوکوش سوم شامی بر آن شد که شخصاً با سپاه زیادی بطرف شرق بر آید و پارتیا و باختر را عملاً محکوم سازد. چون پارتیا روی خط سیر او بطرف شرق واقع بود طبعاً اول تر مورد حمله قرار گرفت. باختر و پارتیا بکمال خونسردی منتظر وقایع بودند. انتیوکوش سوم برای بر هم زدن اتحاد آنها و تقویت خود از «ایوتیدم» شاه باختر خواهش نمود که او را برعلیه «پارتیا» كمك كند ولی ایوتیدم حاضر به قطع
(۷) روابط با همسایه غربی نشده و بجای خود باقی ماند تا اینکه انتیو کوش مذ کو ر بر « تری داتس » پارتی غالب شده و متعاقباً قشون یونانی شامی به قیادت پاد شاه خود در ۲۰۸ ق م به قصد حمله باختر بطرف شرق روان شد . چون پادشاه باختر شنید که انتیو کوش سوم بطرف کشور اومی آید آماد گی نموده باده هزار سوار کار بلخی بطرف سرحدات غربی روان شد . مدتی کنار رود «اریوس» هری رود بادشمن مقابله نموده ولی چون مقاومت کنار رود خا نه ازین بیشتر محال می نمود مصمم شد که به بلخ مراجعت نموده ومقاو مت را در انجا ادامه دهد «۱» استحکام شهر کهن بلخ از زمانه های قدیم شهرت زیاد داشت وایوتیدم هم بنو به خود آنرا مستحکم تر ساخته بود (۲) . سیر نکس Sirynx راجع به استحکامات شهرهای شرق پارتیا چیزهای زیادی مینو یسد و بعداز « اریوس » سفلی از شهر های خیلی متین و محکم صحبت میکند چون این چیزها مدنظر گرفته شود فهمیده میشود که چرا « ایوتیدم » شاه با ختر به بلخ مراجعت کرد و مقابله را در انجا مناسب تردید . انتیو کوش سوم شامی دوسال کامل در اطراف بلخ متوقف شد ولی شهر را کشوده نتوانست . مقاومت بلخ از روی طول زمان به مقاومت شهر« سیرا کوس» Syracuse در قر ن سوم مسیحی برعلیه رومن ها شباهت دارد « ۳ » . میگویند که آخر کار انتیو کوش سوم شامی وایو تیدم شاه با ختر هر دو خسته شده و طرفین حا ضر شده بودند که کا ر به صلح انجامد از قراین چنین معلوم میشود که موضوع صلح را طرفین با مفاهمه و ایلچی ها آماده نموده بودند . باوجودیکه ایوتیدم در محاصره بود کار برای انتیو کوش شامی (۱) صفحه ٤١٣ امپریالیزم مقدونیه ویونانی ساختن شرق تالیف « ژو گه » (۲) میگویند که نینوس وسمیرانیس شاه وملکه نینوا و بابل دوسال کامل آنرا فتح نتوانستند . (۳) صفحه ۸۲ یونانی ها در باختر وهند تالیف « تارن »
(۸) مشکل تر بود زیرا دوسال از کشور خود دور افتاده و خواهی نخواهی هر طور بود باید پس مراجعت میکرد زیرا بیم آن داشت که شیرازه حکومت او در شام برهم خورد . پادشاه باختر به او فهمانیده بود که اگر استقلال او و دولت یونان و باختری را به رسمیت نشناسد و قشون خود را عقب نکشد محاصره را قبول خواهد کرد و بیرون نخواهد آمد. به این ترتیب چون زمینه مفاهمه بین طرفین آماده شد ایوتیدم، پسرش دمتریوس را که جوان دلاور بود به حیث نماینده خود نزد انتیوکوش سوم شاهی فرستاد انتیوکوش به اساس مذاکرات قبلی از پسر و نماینده پادشاه باختر بکمال خوشی و احترام استقبال نموده و پیشنهادات او را مبنی بر مفاهمه و صلح مژده نيك و وسیله خوبی برای پوشانیدن ضعف و ناتوانی خود یافت ، دست از محاصره کشید و خویش و قشون خویش را از مشقت رهانید ، پادشاهی یوتیدم و استقلال دولت باختر را به رسمیت شناخت و دختر خود را به قاصد جوان یعنی دمتریوس پسر شاه باختر داد و قراریکه عهد شده بود راه مراجعت را از طریق کابل و اراکوزی پیش گرفت . وضعیت جنوب هندوکش : دره کابل و آخرین عناصر موریا : اسکندر اگر چه در هند هم فتوحاتی نموده و پنجاب را متصرف شد ولی سلطۀ یونانی يك فایده کلی به هند رسانید و آن عبارت از اتفاق نظر و توحید آمال بین راجا های آن دیار میباشد. پیش ازینکه حمله یونانی بخاك هند به عمل بیاید بی اتفاقی به منتهای قوت در آنجا حس میشد چنانچه یکی از عوامل عمده کامیابی اسکندر در هند مخالفت را جاهای پنجاب و تاگزیلا میباشد و پیش ازینکه اسکندر برسد یکی برای برهم زدن دیگر با تحفه و تعارف به شهرهای شرقی آریانا به استقبال او می آمدند. بهر حال فتوحات یونانی ها روح وحدت در میان آنها دمید ، وزمانیکه اسکندر در بابل وفات کرد و ژنرال های او بفکر تجزیه اراضی
(٩) مفتوحه بر امده دندنی ها از موقع استفاده نموده و خاندانی به سم «موریا» بنای او این سلطنت بزرگ تاریخی هند را گذاشت مؤسس این خاندان « چند را گوپتا» وازشاهان معروف آن که از نقطه نظر عمرانات و انتشار بودیزم در آریا نا رول عمده ئی بازی کرده «اشو کا» نواسه مؤسس این سلا له میباشد چنانچه تفصیلات مربوطه در حصه دوم فصل پنجم داده شده است موریاه، حینیکه به سلطنت رسیدند چون بر یونانی هـ دل پخته بودند بعزم انتقام از فتوحات آنها در خاك هند به قسمت های شرقی آریانا که در تصرف حکمرانان یونانی بود و هنوز دولت مستقل یونان و باختری بمیان نیامده بود تجاوز کردند و چون ژنرال ها و حکمرانان محلی و یونانی بین خود در جنگ و ستیز بودند سی ملتفت اراضی شرقی آریانا شده نتوانست ومورییاها که اصلاً مرکز آن در « پتالی پوترا» (پتنه امروز ) بود بطرف غرب پیش آمده از اندوس یعنی سر حد طبیعی و تاریخی هند و آریانا هم تجاوز نموده «پوشکالاواتی» «چهار صده» «پارو شا پو را» «پشاور» «گندها را» «سمت مشرقی حالیه»، «نگار اهارا» «ننگر هار» « لمپا کا » «لغمان» تگاو نجر او کابل حتی اراکوزی بعضی حصص دیگر جنوب هندوش را متصرف شدند و ذریعه حکمرانان او را اداره میکردند و زمانیکه معاهده صلح ومودت بین پادشاه باختر ایوتیدم و شاه سلوسی شامی انتیو کوش سوم در بلخ برقرار شد « سوفا گازنوس» «Sophagasenos» نام در دره کابل بنام موریاها حکمرانی میکرد. به ترتیبی که دیدیم ایوتیدم شاه باختر مانند شاهان دودمان اول سلطنت یونان و باختری مجال یافت که فوراً بجنوب هندوکش متوجه شود و ظهور انتیوکوش سوم این نظریه رابه تعویق افگند بعد ازینکه خاطر ایوتیدم از طرف سلوسی های شامی آرم شدو خود انتیوکوش هم عزم کرد که از راه جنوب هندوکش واراکوزی بطرف شام مراجعت کند موقعی ازین بهتر برای پادشاه باختر نبود که آخرین حکمران
( ١٠ ) مور بار از درۀ کابل بردار بیتا، علیه دسته قشونی پا «انتو کوش» همراه ساخت تا در عین زمانیکه او را در دره های هندوکش و مناطق جنوب آن مشایعت میکند آخرین نفوذ ساحطۀ موریا را هم از میان بردارند « سوبھاگازنوس» که بعضی او را از باشندگان خود درۀ کابل می دانند جنگی و مقابلة نکرد و بفرمان شاہ باختر و ارادۀ او تسلیم شد « ۱ » و به این ترتیب بدون کدام واقعۀ غیرمترقبه نفوذ موقتی موریاها از جنوب هندوکش و حاشیۀ شرقی آریا با بعض کاپیسا و درۀ علیای کابل و گندها را و پنجاب غربی برداشته شد. انتیوکوش بعد از عبور کاپیسا و کابل از راه موجو دۀ غزنی و مقر یا ا غلباً از راه جنوبی تری که از پای سفیدکوه میگذشت در سال ٢٠٥ قم خود را به اراکوزی «حوزۀ ترنکداب» رسانید. و از آنجا از راه کرمان « کرمان » یعنی همان راهی که حین بازگشت اسکندر یکی از ژنرال های او « کراتروس » Craterus تعقیب نموده بود مراجعت کرد . به این ترتیب اگرچه انتیوکوش سوم یونانی شامی بقصد خفه کردن روح استقلال باختری ها و امحای موجودیت دولت یونان و باختری برآمده بود و بعد از ناکام شدن سائر اقدامات آمدن شخص خودش را آخرین چاره ئی تصور میکرد ولی سرموئی هم به مرام خود موفق شد بلکه خسارۀ مادی و معنوی کشید و باز ازین وضعیت مفادی هم که مصور بود نصیب دولت باختر شد . انتیو کوش وقتیکه به باختر آمد از نزدیک عظمت نیرو د باختر ، روحیات آزادی خواهی و ضعف خود را مشاهده کرد و فهمید که سیاست استعماری اجداد او که تنها به اساس فتوحات موقتی اسکندر گذاشته شد. معنی ندارد و بهرترتیبی که است قهراً باید استقلال سلطنت یونان و باختری و پادشاهی « ١ » راولنسن ، در صفحه ۷٢ کتاب «بکتریا» می نویسد که سوبھاگازنها به آسانی تسلیم شده و خراج و فیل ها داد.
(١١) ایوتیدم را به رسمیت بشناسد و اگر حقیقتاً مایل باشد که روزی بر علیه پارت های غربی از وجود آنها استفاده کند باید از راه خویشاوندی و دوستی پیش آید و بگذارد که دولت بوسی و باختری هر چه میتواند معناً و مادتاً در وسعت خاک و نیرو و قتدار خود بیافزاید به این صورت پس از مراجعت انتیوکوش سوم (١) دولت باختر باز مامداری ایوتیدم شکل اساسی و استواری بخود گرفت از یکطرف چشم آزواستعمار سلوسی ها بکلی از مملکت ما برداشته شد واز طرف دیگر سلطه موریا ها خود بخود از میان رفت و به ترتیبی که ما بان شرح میدهیم تمام ولایاتی که داخل سرحدات طبیعی وتاریخی آریانا بود جزء دولت باختر شده رفت و دولت نیرومندی عرض وجود نمود. ایوتیدم .. حدت آریانا: در فصل دوم موضوع ومفهوم ومعنی جغرافیائی، نژادی و سیاسی آریانا شرح یافت در فصل سوم این مفهوم از نقطة نظر اوستا هم تعبیر گردید وولایات آن از نقطه نظر مورخین وجغرافیه نگاران كلاسيك يونان ولانین توضیح گردید به استناد همین مدارک یونانی گفته میتوانیم که پیش از بسکه سلطنت مستقل یوناان و باختری بمیان آید، یونانی هائی که با کشور ما تماس داشتند نام باستان و چوکات تاریخی کشور ما را میدانستند چنانچه «ار اتوسننس» در نیمۀ اول قرن سوم ق م ازان صحبت میکند یونانی هائی که در باختر تولد شده بودند و باختر مولد و وطن آنها بود و در فضا و عنعنات یکجا تربیه شده بودند خوبتر از سائر یونانی ها حدود وچوکات طبیعی و تاریخی آریاه را میدانستند و هر کدام آنها به مجردی که فرصت یافته اند بلخ و باختر را که « مروارید و افتخار آریانا » میخواندند بحیث مرکز کشور نامی کرده و سایر ولایات را یکی بعد دیگری بهم پیوست کرده اند (١) واله دوپوسن در صفحه ٤٣٢ هند در عصر موریاها . بربرهای یونانی ها ، پارت ها، یوچی ها مینویسد که فشون کشی و گردش انتیوکوش سوم از ٢١٢ تا ٢٠٤ ق م ٩ سال طول کشید .
تصویر (٣) مقابل صفحه (١٠) ایوتیدم موسس دومین خانوادۀ سلطنتی یونانو باختری
تصویر (٤) مقابل صفحه (١١) EUTHYDEMOS I 230 - 200 AV. JC. ANTIMACHOS 230 AV. JC. بالا : سکه نقره ئی ایوتیدم اول موسس دومین خانواده سلطنتی یونانو باختری . در یکطرف سر پادشاه نقش است و در طرف دیگر زوس بالای صخره سنگی نشسته پایان : انتی ما کوس امیر ولایت مارگیان و آریا (حوزه مرغاب و هری رود) . در یک طرف سر امیر و طرف دیگر سکه زوس ایستاده نقش است
ابوتيدم که پادشاه جدی و فعال وصاحب نظریه های مفیدی در اصلاحات مملکت بود از روز اول جلوس خود به این فکرها افتاده بود ولی شانک، حمله انتیوکش سوم شامی مدتی نظریات او را راجع به وحدت مملکت و آبادی کشور به تاخیر انداخت . معذالك به مجردیکه فکرش از طرف حملۀ انتيوكوش و اخراج موریاها آسود، شد پروگرام عمرانی ووحدت خاک آریانا را در دست گرفت چون پیداست که مرکز مملکت رول مهمی در سر نوشت وحدت و عظمت کشور بازی میکند از همه اول تر در آبادی و توسعه استحکامات و کثرت عمرانات شهر بلخ جهد بلیغ نمود. بسط زراعت و تجارت و توسعه وسایل آبیاری که شاهان بزرگ باختر همیشه به آن اهمیت زیاد میدادند جز پروگرام او گردید. نفوذ دولت یونان و باختری بطرف شمال شرقی: پیشتر دیدیم که سغدیان و فرغانه در زمان دودمان اول شاهان مستقل یونان و باختری از طرف حکمرانان دولت باختر اداره میشد چنانچه ابوتیدم پیش ازینکه در بلخ بر تخت سلطنت جلوس کند از طرف شاهان متقدم خود در سغدیان حکمرانی میکرد. این قطعه در زمان ایونیدم مطیع مانده و در آن تغییری پیش نشده بود خود ایو تیدم به حصص شرقی شمال هندوکش یعنی تخارستان و حتی مناطق ماورای پامیر توجه زیاد داشت و درین طرف نفوذ خود را خیلی انبساط داد قراریکه «اپولودوروس» Apollodorus اشاره میکند نفوذ وحاکمیت دولت یونان و باختری تا اقوام «سر» Seres و «فرینی» Phryni رسیده بود . فرینی ها را چندی بعد «پلینی» بنام «فونی» Phuni ملحق با «تخارها» یاد کرده و احتمال دارد که یکی از اقوام تخاری یا از همسایگان آنها باشد که در تخارستان و حصص شمال شرقی آریانا زندگی میکردند «سرها» عبارت زچینی ها است و احتمال دارد که اینجا مقصد زچيناني های ترکستان چین باشد. پس از روی بیانات اپولودوروس» واضح می بینیم که ایوتیدم تمام حصص قطغن و بدخشان و مناطق
(۱۳) پامیر امروزه را که داخل چوکات آریانا بود جزء قلمرو سلطنت خود ساخته و در ماورای پامیر در ترکستان چین نقاطی مانند کاشغر و یار کند و ختن را فتح کرد که جزء متصرفات دولت یونان و باختری بشمار میرفت در نوشته‌های (خروشتی) که در ختن و سائر نقاط ترکستان چین کشف شده کلمات یونانی دیده شد و علت انتشار آنها را (تارن) انگلس به فتوحات یوتیدم پادشاه باختر نسبت میدهد (۱) در اثر فتوحات ایو تیدم در ترکستان چین راه مراوداتی که از زمانه های قدیم بین باختر و تخارستان و اراضی ماورای پامیر باز بود گشوده تر شد: از چیز هائی که بصورت محسوس دفعتاً در باختر درین وقت ظهور کرد نیکل بود که چینائی ها آنرا از زمانه های بسیار قدیم میشناختند و آنرا «مس سفید» میگفتند ایوتیدم این فلز جدید را از ختن و دیگر نقاط متصرفی به باختر آورد و از آن سکه ضرب زد. و بار اول سکه نیکلی از ضراب خانه باختر ظهور کرد بعد از ایوتیدم پسرش «دمتریوس» و بعضی های دیگر از اولاده آنهم به ضرب سکه نیکل پرداخته اند قرار تجزیه شیمیائی ثابت شده است که نیکل ختن و باختر یکی بود. و تازهائیکه ختن جزء متصرفات دولت یونان و باختری بود «مس سفید» از آنجا بمقدار زیاد آورده میشد و در بلخ و دیگر ضراب خانه های دولتی به ضرب سکه میرسید. ایوتیدم و غرب : پیشتر دیده شد که حین حمله انتیوکوس سوم شامی به آریانا ، ایوتیدم شاه باختر قشون کشیده و تا سواحل رود آریوس (هری رود) برای مقابله قشون سلوکی شامی پیشرفت . بناءً علیه حوزه رود هری رود از اوائل سلطنت جزء قلمرو او بود بعد ازینکه حدود آریانا را در مناطق شرقی (۱) صفحه ۸۳ کتاب یونانی ها در باختروهند. ملتفت باید بود که رسم الخط خروشتی در عصر شاهان یونان و باختری و دورۀ کوشانی در افغانستان رواج داشت و رسم الخط محلی کشور ما شمرده میشد و بیشتر مرکز ثقل آن جنوب هندوکش بود. درین وقت طبیعی کلمات یونانی در پراکریت محلی و بالواسطه در رسم الخط کشور ما داخل شده بود همین قسم کلمات زیاد زبان ما داخل یونانی و رسم الخط آن گردیده بود.
(١٤) شمال هندوکش به سرحدات تاریخی آن رسانید و بر اصل خاك كشور منتصر فاتی هم افزود بطرف غرب متوجه شد. چون اپوتیدم میدانست که درین طرد « پارتیا » جزء ولايات جغرافائی وتاريخي آريانا است و وحدت خاك آريانا جزء پروگرام اساسی اداری او بود، بی درنگ متوجه اجرای کار شد. چون دولت پارتی را انتيوكوش سوم حين مسافرت حربی بطرف شرق مضمحل ساخته بود ومخصوصاً درین وقت موجودیت بارزی نداشت اپوتیدم موقع را خیلی مساعد يافت و در ٢٠٦ ق م رود اریوس ( هری رود ) را عبور نموده داخل خاك پارتیاشد و علاقه « استوئن Astauene » ، « اباوارتی کن Apavartikene » ازخاكپارتيا جدا كرد وازآن،واياات بنام های«تیپوریاTapuria » در حوزۀ اترك عليا و « تراكزبان Traxiane » در حوزۀ كشف رود بنیان آورد. « سر پرسی سایکس » درین مورد می نویسد كه « اپوتیدم در ٢٠٦ ق م بر پارتیا هجوم آورده از علاقه «استوئن » ومناطق مجاور آن بنام های ( تپوری) و ( ترا کزیبان ) ولایت باختری ساخت و مرکز آن «سوزیا Susia » یا شهر طوس بود . (١) اپوتیدم مرد شمشیر و اداره هر دو بود تنها به فتح يك علاقه خوش نمیشد بلكه به حسن اداره آن بیشتر اهمیت میدادچون دامنه قلمرو آریانا بطرف غرب به حدود تاریخی خود رسید از ولایات « استوئن » و « تر کزیان » و مارچیان ( مرو ) و اراضی که بین مارگوس ( مرغاب ) و اریوس ( هری رود ) سفلی واقع است و روی هم رفته علاقه خیلی وسیع وشاداب و حاصل خیزی را تشكیل میدهد يك نایب السلطه كی با اماتی تشکیل کرد « تارن » و « سر پرسی سایكس » هر دو به این عقیده موافق اند و می نویسند که اپوتیدم پادشاه باختر پسر خویش « انتیماکوس Antimachus » را در قلمرو مذكور امیر مقرر کرد. مرکز این امارت احتمالاً ما رو شاق حالیه بود (١) صفحه ٩٠ جلد اول تاریخ افغانستان.
(١٥) که آنرا مرو كوچك ميكفتند و خرابه های با عظمت آن به شمال بالامرغاب افتاده و از نقطه نظر موقعیت مساعدتر بن نقطه ایست که در میان قطعه زمین وسیع فوق افتاده بود . در تشکیلات اداری دولت یونان و باختری ازین گونه امارات زیاد بود که برای حسن اداره در داخل خاك مملكت تشکیل میشد . امير منطقه از طرف پادشاه آريانا و مركز بخير انتخاب میشد و به اصطلاح وقت او را (شاه تابع) میگفتند و عبارت از يك نوع نایب الحکومه مقتدری بود که در عین حالیکه تابع مركز سلطنت بود حق ضرب سکه هم داشت و گاهی بنام پادشاه مرکزی و خود و گاهی حتی تنها به نام خود هم سکه میزد لیکن همه وقت تابع اوامر ونظام پادشاه و دولت مرکزی بود. نظیر این تشکیلات را در آینده بیشتر خواهیم دید. مناطق جنوب. جنوب هندوکش : اراضی جنوب و جنوب غرب هندوکش که عبارت از ولایات پارو پامیزادی ، اراکوزی و در انجيان و نقاط دیگری مانند گندها را ، پاکتيا وغيره باشد در مسئله وحدت خاك آريانا برای ايوتیدم جزئی مشکلی هم پیش نکرد زيرا طوریکه پیشتر دیدیم حینیکه انتیو کوش سوم شامی بعد از مصالحه با پادشاه باختر عزم مراجعت كرد دسته قشون باختری به امر ایوتیدم با اواز باختر حركت نموده و بدون اینکه جنگی و نزاعی بمیان آید موریاها خود را به ماورای سند کشیدند و حکام سایر ولايات همه مطیع شدند و دليل آرامی نشور همان است که انتیوکوش مذکور بدون اینکه جزئی خساره ئی بکشد از راه کابل و اراکوزی گذر کرد و از راه كرمان عازم شام شد . به این ترتیب منظوری که ایو نیدم داشت برآورده شد چه در شرق چه در غرب چه در شمال و چه در جنوب ( به استثنای «جدروز یا که در زمان پسرش جزء سائر ولايات آريانا میشود) تقريباً همه خاك آريانای قدیم را تابع يك مركز ويك اداره ساخت . وضعیت آریانا و باختر در عصر سلطنت ايوتیدم عيناً چیزی است که « استرابو »
( ١٦ ) و بطلیموس شرح داده اند اگر چه ایشان مخصوصاً جغرافیه نگار اول الذکر به نظریات «اراتوستنس» استناد میکند و او در نیمهٔ اول قرن سوم ق م پیش از ظهور سلطنت یونان و باختری می زیست و تشکیلات ولایات آریانا یادگاری از نظام سلطنت پادشاهان بزرگ عصر اوستائی ما است باز هم در عصر ایوتیدم بار دیگر آنرا مجسم می بینیم همان طوریکه در عصر اوستائی باختر مرکز پادشاهان بزرگ ما بود . شاهان یونان و باختری ما هم از عنعنه و مقام معنوی این شهر کهن استفاده کرده آنرا مرکز سلطنت ساختند و وقتیکه « استرابو » آنرا « مروارید و افتخار آریانا » میخواند به مرکزیت و اهمیت آن در میان ولایات آریانا اشاره میکند ایوتیدم با اقداماتی که در راه وحدت خاک آریانا نمود یکبار دیگر چوکات سیاسی دولت آریانا را تجدید کرد و این کار بزرگ او در خاطره و نگارشات جمعی از مورخین وجغرافیه نگاران آینده تاثیر عمیق بخشید . تاسیس امارت های داخلی : ایوتیدم تنها مرد شمشیر نبود . تدبیر و اداره هم داشت . تنها به فتح يك منطقه اکتفا نمیکرد به دارهٔ آن بیشتر توجه می نمود و این جنبه شخصیت او را در تاریخ کشور مهمتر جلوه میدهد چون اقداماتی اش در راه وحدت خاک آریانا به پایان رسید بفکر قدم دوم شد که عبارت از اداره آن باشد . آریانا در چوکات اصلی و تاریخی خود کشور بزرگی بود و ایوتیدم متصرفاتی هم در آن علاوه نموده و بفکر علاوه کردن دیگری هم بود بناءً علیه به این فکر افتاد كه يك يا چندین ولایت کشور را نظر به مقتضیات جغرافیایی و سهولت امور اداری توسط يك يك امير يا به اصطلاح وقت بدست يك يك « شتراپ » اداره کند . این رویه را پادشاهان یونان و باختری حفظ کردند و امراء عموماً پسران پادشاهان باختری یا بستگان نزديك آنها بودند این امراء نظر به اهمیت و وسعت حیطهٔ حکومت خود گاهی بنام پادشاه مرکزی و خود و گاهی هم تنها به
(۱۷) نام خود سکه میزدند وسکه های شان اگر چه معمولاً برای سهولت داد وستد علاقه خود شان بود ولی در تمام قلمرو کشور چلش داشت چون سکه یکی از منابع مهم معلومات این عصر است کسانیکه از چگونگی و تقسیمات اداری دولت یونان و باختری وتقسیمات امارات داخلی ومتصرفات خارجی پوره خبر ندارند دچار اشتباهات زیاد شده اند ومسکو کات آنها را به مغلطه انداخته است زیرا وقتیکه در يك زمان و يك وقت چند سکه و چند شاه را ملاحظه کرده اند نتیجه های گوناگون و تعبیرات مختلفی کشیده اند به این مناسبت به شرح این مطلب پرداخته شد تا موضوع در ذهن مغشوش نشود و در آینده هم وجود این رویه در نظام اداری دولت یونان و باختری فهمیده شود . امارت شمال غربی یا رویا میزوس : از جمله اماراتی که ایوتیدم خود بنا نهاد دوی آن برای ما معلوم است و بیشتر مدققین معاصر هم آنرا قبول و تائید کرده اند ازین جمله یکی امارت شمال غربی پاروپا میزوس است . پیشتر دیدیم که ایوتیدم در ۲۰٦ ق م از رود اریوس (هری رود) گذشته و بعد از فتح پارتپای شرقی دو ولایت جدیدی در آنجا بمیان آورد . خاك های این دو ولایت را که «استوئین» و «تراگمیان» نامیده بود و حوزه علیای اترك و کشف رود را در بر میگرفت با مارگیان (مرو) و حوزه ماركوس (مرغاب) واريوس (هری رود) و علاقه بین آنها و قسمت های هری رود سفلی پهلوی هم رفته علاقه خیلی وسیع و شاداب و حاصل خیزی میشود همه را به تحت يك اداره آورده و پسر خود انتی ماکوس Antimechus را در آنجا امیر ساخت. «تارن» و «سر پرسی سایکس هر دو به این نظریه موافقت دارند و امارت انتی ماکوس را درین منطقه تائید میکنند (۱) مرکز این امارت يحتملًا «مارو شاق» حالیه بوده (۱) صفحۀ ۹۰ جلد دوم تاریخ افغانستان تأليف سر پرسی سایکس
( 18 ) که آنرا « مرو كوچك » ميگفتند و خرابه های باعظمت آن به شمال بالا مرغاب افتاده و مساعدترين نقطه ايست که در مركز علاقه وسيع فوق افتاده بود . امارت ارا کوزی يا جنوب پارو پامیزوس : ایو تيد م د ر تقسيمات اداری دولت باختر برای اراضی جنوب هندوکش یا دقیق تر بگوئیم برای مناطق جنوب غرب هندوکش طرح امارت دیگری را بمیان آورد چون ارا كوزی و در انجيان ( سیستان ) از مرکز مملکت یعنی باختر دور افتاده بود و سلسله جبال بلند هندوکش هم در میان حائل بود فكر او خيلی اساسی و پخته بود که اینجاها هم بدست امیری اداره شود، بناء عليه پسر دیگر خود « دمتريوس » را که جوان خیلی دلاور، مدبر و رشید بود و در مصالحه با انتيو كوش سوم شامی رول بزرگی به نفع مملکت بازی کرده بود اول بحیث نایب الحکومه ارا كوزی و چندی بعد بصفت امیر در انجا مقرر کرد . مشارالیه با جدیت مصروف اداره امور شده نفوذ دولت باختر را در ولایات دور افتاده آريانا یعنی ارا كوزی و در انجیان قایم کرد و به اجازه پدر بطرف « جدروزیا » (بلوچستان ) و سند لشكر كشيده و این علاقه ها را که تا این زمان از چوکات اصلی و تاریخی خود بیرون مانده بود و جزء ولایات تاریخی آریانا بشمار میرفت به خاك های دولت یونان و باختری پیوست نمود . سپس به آبادی و عمران متوجه شده در ارا کوزی شهری بنا کرد که همه مورخین و جغرافیه نگاران كلاسيك از آن بنام « دمتریاس » یاد کرده اند . تمثالی از آبادی کشور : هزار شهر با ختر : ایوتیدم در میان پادشاهان یونان و باختری نه تنها فاتح وو حدت بخشندۀ خاک مملکت و بانی اصول اداری دولت یونان و باختری بشمار میرود بلکه از نقطه نظر آبادی و عمران هم شهرت بسزائی دارد پس از وحدت خاك مملکت و طرح نقشه های اداری سومین کار بزرگ او آبادی
(۲۰) آسانی نفدیه میتوانست و اهمیت آبادی باختر تا زمان کشفار مغل در ۲۰ قرن تاریخ از اینجا معلوم میشود. این آبادی به اصول جریان اکوس و معاونین سواحل چپ آن مربوط بوده و است (وی کف Woeikof می نویسد که (۱) «در میان تمام رودخانه های روی زمین اکسوس ومعاونین سواحل چپ آن تنها رودخانه ایست که از ذوب برف و یخچال های کوها بیشتر آب میگیرد» (۲) با وجودیکه در صفحات باختر باران نسبتاً زیاد نمیشود و مقدار آن از ۱۶۰ تا ۱۲۰ میلیمتر در سال فرق میکند آب های اکسوس و مخصوصاً معاونین چپ آن این نقیصه را تلافی کرده و حفر کانالها و جوی ها که همیشه جزء پروگرام شاهان باختر بود در آبیاری و حاصل خیزی این قطعه دخالت زیاد داشت. درین شبهه نیست که در جمله این هزار شهر عدۀ از قلعه های مستحکم جنگی هم آمده ولی باقی همه شهرهای خورد و بزرگ و آبادی هائی بود که در امتداد معاونین چپ اکسوس و نقاط مختلف این جلگه فراخ و وسیع واقع شده بود جغرافیه نگاران یونانی از آخر قرن دوم ق م که مصادف به سلطنت ابوتیدم است تا بطلیموس که در نیمه اول قرن دوم مسیحی می زیست در عرصه تقریباً چهار صد سال و حتی بعد از آن از آبادی و کثرت شهرهای باختر پشت هم یاد کرده اند. اصطلاح هزار شهر باختر اگر بیشتر به عصر ابوتیدم و پسرش دمتریوس پادشاهان مقتدر یونان و باختری مربوط است تذکار بطلیموس تازمانه های عروج کوشانی ها این مطلب را تأئید میکند و مربوط به این مبحث مختصراً به استناد جغرافیای بطلیموس از بعض اقوام و شهرهای باختر اسم می بریم. اگرچه معلومات بطلیموس (۱) ترکستان روس پاریس ۹۱۴ صفحه ۷۸ (پاورقی صفحه ۱۸۲ کتاب فوق الذکر) اندره برتلو) (۲) قراریکه در چار جوی در سالهای ۱۹۰۱ - ۱۸۸۷ اندازه گرفته شده در هر ثانیه دوهزار متر مربع آب از اکسوس میگذشت.
( ۳۰ ) تقریباً ٣ ونیم صد سال بعد تر از عصر ایوتیدم است ولی اساساً در مورد اقوام و نام وموقعیت بعض شهر ها کهندگی امراء (۱) . جغرافیه نگار یونانی باشند گان باختر را به دو دسته تقسیم نموده : (۱) دسته غربی (۲) دسته شرقی . اقوام دسته غربی قرار ذیل اند : (۱) سالاتا رها Salatares کنار سواحل اکسوس (۲) کومارا Chomares یا « کوم ها Comes » (۳) ا كی نا ك ها Akinakes (٤) تماروزها Tamaruses اقوام دسته شرقی : (۱) «زریسپ ها» و کسانی که به دوراین شهر باستانی ( شاه جوی فعلی) نزديك بلخ اقامت داشتند (۲) تخارها (۳) «ماروکه ها » Marukees که بطرف جنوب تخار افتاده بودند (٤) «خوردها» Khordes (٥) « ور ن ها » Ournes (٦) « او ادر ها » Avadrs (۷) مبادی ها (۸) «اورفسیت ها » Orefsites (۹) « اماری ها» Amareis شهرهائی که بطلیموس در باختر اسم برده قرار ذیل اند : درمجاورت اکسوس: خره خرته Kharakharta زری اسپه Zari(a)spa سوروگانا Sourougana پرتو Partou در مجاورت سائر رودخانه ها : الی خوردا Alikhorda خوما را Khomara كوریا ندرا Kouriandra (۱) صفحه ۹۱-۹۲-۹۳ آریانا دیده شود
(۲۲) Kaueris کواریس Astakana استاکنه Tosmouanassa توسمو آناسا Bactra باکترا Estobara استوبارا Menapia مناپیا Eukratidia ایوکراتیدیا Marakanda ماراکندا Marakodra ماراکودرا بطلمیوس از جمله هزار شهر عده ئی را نام میگیرد که تعیین موقعیت صحیح آنها هم خالی از اشکال نیست بهترین شاهدی که مفهوم هزار شهر ورونق آبادی صفحات باختر را در عصر ایوتیدم وسائر شاهان دولت یونان و باختری در ذهن مینشاند مشاهده خود خرابه هائی است که امروز در تمام صفحات باختر موجود است از پل خمری گرفته بطرف خان آباد و از آنجا در امتداد راه موجود و در طول جریان آمو تا خام (تاشقرغان) و شهر بانو و بلخ واندخوی و میمنه و بطرف جنوب گفته تاسر پل در امتداد راه های امروزی وخارج آن بهر طرف که چشم افگنده شود تپه های مصنوعی یا بقایای آبادی های قدیم مشاهده میشود مساحه این تپه ها فرق میکند بعضی خورد و بعضی ها کلان و برخی خیلی بزرگ است و تنها از روی مساحه هم میتوان مراتب خوردی و بزرگی واهمیت عصر آبادی آنها را تعیین کرد. وقتیکه این تپه ها و تعداد و موقعیت آنها مشاهده شود مفهوم هزار شهر یا حتی ۵ هزار شهری که به باختر نسبت میدادند در تصو شکل حقیقت بخود میگیرد. این تپه ها در هر جائی که افتاده همه ش امروز نام دارد و باشندگان محلی نام های همه را میشناسند و این مسئله در خور اهمیت زیاد است.
(۲۳) زیرا اول تپه‌های طبیعی عموماً نام نداشته باشند و از طرف دیگر قراریکه ماخذ قدیم اشاره میکند شهرهای باختر چیزی بنام یونانی و بیشتر به اسمای محلی یاد میشد درجه به شهرهائی که در عصر ایوتیدم نام یونانی داشتند یکی «ترا Thera» در سغد و دیگری «روئتا Rboetea» در باختر بود. این شهرها درین وقت عموماً دور خود حصار و بروج داشت و به اصل شهرهای جلگه بلادیه از و حصار محافظه میشد «چانگ کین، Cheng-kien چینی که در ١٠٦ ق م با هیئتی در باختر آمده و صفحات شمال آریانا را به چشم سر دیده است می نویسد که اهالی باختر در میان شهرهای دیواردار زندگی میکنند» سیاست نظامی دولت باختر همه وقت متقاضی بود که در صفحات هموار شمال هندوکش آبادی‌ها و شهرها و قلعه‌های مستحکم را حتی‌المقدور دور از هم در تمام خاك جلگه پراگنده بسازند تا جمعیت در يك گوشه تمرکز نیابد و بعض حصص دیگر خالی و بی‌دفاع نماند. باختر از بدو طلوع تاریخ در مقابل منتها - جمیین شمال اکسوس و سز دریا که گاهی بنام تو با و گاهی بنام «سیت» یاد شده‌اند عهده دار دفاع آریانا بوده و همیشه يك قسمت این وظیفه را با سیاست عمرانی پادشاهان بزرگ و مدبر خود انجام داده است. مسکوکات ایوتیدم : ایوتیدم با سلطنت طولانی و خاك وسیعی که غیر از آریانا جزء متصرفات او بود سکه‌های زیاد بضرب رسانیده و بهمین جهت مسکوکات او نه فقط از باختر بلکه از سائر نقاط کشور مثل «پارو پامیزوس ارا کوزیا، در انچیانا، مارجیانا، آریا نیز پیدا شده (۱) و از متصرفات دولت یونان و باختری در خاك هند هم بدست آمده است در میان مسکوکات او دو نوع آن خیلی معروف است . اول سکه نقره ئی مدور که در روی آن محض کلمه شاه بدون کدام نوشته (۱) صفحه ۷۳ باکتریا تالیف اچ، جی، راولسن
(٢٤) نقش است و در چپه آن «هرکول» رخ بطرف چپ روی صخره سنگی نشسته دست چپ خود را روی خشگ تکیه داده و بدست راست تپاقی گرفته است پشت سر هرکول کلمه «بازیله س» یعنی (شاه) و پیش روی او اسم شاه «ایوتیدموس» ثبت است دوم سکه مدور طلا در روی سکه کله هرکول به نیم رخ راست بدون کدام نوشته نقش است. در چپه سکه اسپی بطرف راست به دوش است بالای سکه کلمه «بازیلیوس» یعنی (شاه) و زیر پای اسپ نام شاه ایوتیدم نوشته شده . سلطنت یونان و باختری در پایان عصر ایوتیدم : قرار تخمینی که زده میشود ایوتیدم از حوالی ۲۳۰ ق م تا ۲۹۰ ق م مدت تقریباً ٤٠ سال سلطنت نمود . مشار الیه عزم و اراده و سیاست و قوه اداره همه را بکار انداخته و دولت مستقل یونان و باختری را که «دیودوت» اساس گذاشته بود محکم تر متین تر استوار تر ساخت . زمانیکه ایوتیدم بر تخت باختر جلوس کرد یکعده مسایل زیادی در پیش بود که باید به نفع دولت باختر حل شود. در جنوب هندوکش هنوز نفوذ موریاها حاکمیت داشت و دولت سلوسی شامی اعلان استقلال باختر را شنیده و چاره میسنجید که چطور و بچه حیله احساسات آزادی و استقلال خواهی باشندگان آریانا را ناپدید کند. ایوتیدم با سلاح و سخن به اقدامات استعماری دولت سلوسی شامی مقابله نموده و موفق شد که استقلال دولت باختری و سلطنت خود را به رسمیت بر آنها به قبولاند موریاها نه تنها بدون جنگ و با پرداخت غرامات و دادن فیلها علاقه کابل و اراضی بین کابل تا اندوس را خالی کردند بلکه در اثر اقدامات ایوتیدم اراضی شرق اندوس هم جزء متصرفات دولت باختر شد و دایره آن در خاک هند در عصر پسر او دمتریوس که پسانتر به ذکرش میپردازیم خیلی ها وسیع تر شد و موجودیت دولت موریا حتی در خاك هند هم از بین رفته و عوض آن حکومت كوچك «سونگ » بمیان آمد. استرابو وقتیکه میگوید: «آن یونانی هائیکه علم مخالفت بلند کردند
(٢٥) در اثر حاصل خیزی و مساعدت خاك باختر حكمفرماى آريانا و هند شدند، مقصدش از ايوتيدم شاه باختر و خاندان او میباشد. (١) و با نقشه ئی که ايوتيدم در پیش داشت طوريكه ديديم اول خاك های آریانا را به دور مركز باختر جمع كرده و بعد مشغول تشكيل متصرفاتی در ماورای اندوس و ماورای پامیر گرديد. 'اپولودوروس ارتمیس' میگوید که یونانی ها ' آریانا را فتح کردند . این یونانی ها قراریکه ' راولنسن ' (٢) پیش روی آن کلمه باختر را میان قوسین گذاشته عبارت از یونانی های باختری است و باز اگر دقیق تر بگوئیم اشاره بهمین ایوتيدم است که در راه وحدت خاك آريانا صرف مساعی نموده است . تعلقات تهذيبى و تجارتی دولت یونان و باختری در عصر ایوتیدم با هند و ترکستان چین : یکی از چیزهای مهم که در پایان عمر و سلطنت ايوتيدم نصيب یونان و باختری شد پاره متصرفاتی در شمال شرق و در جنوب شرق است که پیشتر از آنها مفصل صحبت كرديم . با این متصرفات دو راه بزرگ برای مراودات تجارتی ، تهذیبی میان آريانا ومتصرفات آن و بالواسطه میان آریانا وچین و هند باز شد . راهی که میان آريانا و متصرفات آن در شرق پامیر و سنكیانگ باز شد راه تازه و نوی نبود تاریخ استقرار روابط آریانا با این مناطق چیزی است که در تاریخ برای آن هنوز حدی معین نمیتوان كرد و تحقيقات مزید بکار دارد . رولي كه آريانا از نقطۀ نظر انتشار ديانت و تهذیب در سنکیانگ و تركستان چین نموده چیزی است که در موقعش در فصل های آتی از ان صحبت خواهیم كرد . آنچه عجالتاً مربوط به عصر ایوتيدم چند کلمه درین زمینه میتوان گفت ابريشم و نیکل است که در باختر ظهور كرد . از اولی در مورد مسکوکات صحبت كرديم. درمی (١) صفحه ٧٥ بکتریا تاليف اچ . جی 'راولنسن' (٢) " " ٧٣ " " " "
تصویر (٥) مقابل صفحه (٢٦) دیمتریوس پادشاه یونانو باختری پسر ایوتیدیم که به لقب «فاتح هند» شهرت دارد و ازین جهت کلاهی شکل سرفیل بسر کرده است ( صفحه ٢٧ وبعد ملاحظه شود )
تصویر (٦) مقابل صفحه (۲۷) DEMETRIUS 200:160 EUTHYDEMOS II بالا : یکی از مسکوکات دمتریوس، یکطرف سر پادشاه و جانب دیگر زوس ایستاد بضرب رسیده است . پایان : سکه ایوتیدم دوم که حین مصروفیت پدرش در فتوحات هند در باختر امارت کرده است .
( ٢٦ ) یعنی ابریشم مال التجاره نفیس و قیمت بهائی بود که چیزی به صرف مردمان با سلیقه باختر میرسید و قسمتی هم بطرف غرب میرفت چنانچه این رویه در تمام عصر کوشانی نیز دوام داشت و با کثرت حرکت کاروان های ابریشم که از شمال آریانا میگذشت و بلخ قرار گاه مهم آن بود بنام «راه ابریشم» موسوم شد و راجع به آن در فصل کوشانی مفصل تر بحث خواهیم کرد . روابط آریانا یا متصرفات هندی دولت باختر مهمتر است اگر چه خاک هند بعد از حمله اسکندر به روی یونانی ها باز شد ولی ازان جز جنگ و خون ریزی برای هند فایده ئی نرسید، و ایوتیدم اولین کسی است که با فتوحات خود راه انتشار تهذیب و صنعت یونان و باختری را با متصرفات هندی خود و از انجا به ماورای شرقی آن باز کرد. کارگران ، صنعت کاران و هنر پیشه گان یونانی درین وقت از باختر و علاقه های جنوب هندوکش به هند منتشر شدند و روح تهذیب و صنعت یونان و باختری را به هند ارمغان بردند . « راولنسن » میگوید که قرار متن کتیبه ئی که به رسم الخط خروشتی پیدا شده هنر پیشه گان یونانی باختری در عصر سلطنت پادشاهان باختر برای کار به هند میرفتند و آثار هنروری آنها تا اندازه زیاد بر کارگران بومی هندی تاثیر بخشید ( ۱ ) با شهادت این کتیبه و نظریات خود مستر «راولنسن » درین شبهه ئی نمیماند که یونانیان باختری در راه انتشار تهذیب مخلوط یونان و باختر چه رولی در هند بازی کرده اند و اوائل این کار از عصر ایوتیدم شروع شده است . روابط تجارتی بین متصرفات هندی دولت یونان و باختری و خاک آریانا بیش از پیش منبسط شد اگر از یکطرف از سنکیانگ و از ماورای آن کاروان های ابریشم به باختر میرسید از متصرفات هندی و نقاط شرقی آن عطریات ، ادویه و محصولات هندی از راه درۀ کابل بجانب بلخ میرفت. «راولنس » وضعیت بازار (۱) صفحه ١٥٨ بکتریا تالیف «راولنسن»
(٢٧) بلخ را درین عصر به بازار «ایوتید میا» یعنی «ساگالا Sagala» (١) در دوره سلطنت «مناندر» مقایسه میکند و میگوید: فوروم بکتريا درین عصر شبیه بیا زار «ساگالا» در روزگار «منا ندر» بوده و تجار با ديافت و زبان های مختلف بازار ها را پر کرده بودند و در دكان ها اشیای مختلف از قبیل پارچه های ململ و ابریشمی شیرینی جات، ادویه، اشیای فلزی، مسی و نقره ئی واقسام مختلف جواهرات پیدا میشد. (٢) دمتریوس حوالی ١٦٠-٢٠٠ ق م: بیشتر حین ذكر وقایع مربوطه «ايوتيدم» ضمناً از دمتريوس هم سخن بمیان آمد دمتريوس پسر «ایوتیدم » است كه در وقت جنگ های پدر خود با انتيو كوش سوم شاهی جوانی بود بسن وسال رسيده. بعدازینكه پادشاه سلوسی مذکور بنو به خود استقلال دولت یونان و باختری و پادشاهی «ایوتیدم» را به رسمیت شناخت و از آریانا خارج شد و اراضی جنوب هندو كش جزء دولت یونان و باختری شد «ايوتيدم» پسر ش را که جوان لايق و كار آگاه بود اول بحیث نایب الحكومه ارا كوزی و باز بحیث امیر مناطق جنوب هندو كوه مقرر كرد چنانچه به این موضوع بیشتر اشاره شد و بعضیها كه از ترتیبات اداری دولت یونان و باختری خبر ندارند او را نایب السلطنه ارا كوزی هم خوانده اند «دمتريوس» در زمان حیات پدر از نقطة نظر عمرانی مخصوصاً از پهلوی اداره و کشور كشائی به خاك هند رو ل خیلی مهمی بازی كرد. در ولایت اراكو زی شهری به اسم خود بنام «دمترياس » تاسیس كرد و بحیث قو ما ندان اردو در زمان حیات پدر در فتوحات هند اقدامات جدی وبانمره ئی نمود تا اینكه در حوالی ١٩٠ ق م پدرش امپرا طور آريانا و خاك های متصر فی وفات نموده و او بحیث پسر بزرگ بر تخت سلطنت جلوس كرد. (١) ناگفته نماند که بعضی ها «ايوتيدميا» را «سيا لكوت» تعبیر کرده اند. (٢) صفحه ٧٤ بكتريا.
(۲۸) فتوحات هند : چون دمتريوس جوان جدی و فعال بود و برای کشور کشائی و انبساط قلمرو متصرفات دولت یونان و باختری شوق زیاد داشت به مجردی که بر تخت باختر جلوس کرد بفکر افتاد تا افکار بلند پدر و نقشه های کشور کشائی خود را عملی کند به این منظور پسر بزرگ خویش ایو تیدم دوم را به نیابت خویش در باختر و سغدیان امیر مقرر نموده و خودش با پسر کوچکش دمتریوس دوم و یکی از جنرال های معروف او «متاندر» بجنوب هندو کش آمد و به اساسی که پدرش برای اداره دولت یونان و باختری گذاشته بود پسر کوچکش دمتریوس دوم را بحیث امیر مناطق جنوب مقرر کرد تا صفحات شمال و جنوب سلسله کوه هندو کش طور مطلوب اداره شده و خودش به آزادی نقشه فتوحات خود را عملی کند . (۱) استرابو اگرچه در باب انبساط دامنه متصرفات دمتريوس مبهم صحبت میکند باز هم معلوم میشود که علاقۀ «پاتاله نه Pattalene که مشارالیه فتح نموده بود عبارت از علاقۀ سند بود. سپس در کندهارای شرقی شهر «تا كزيلا » که از نقطه نظر حربی اهمیت زیاد داشت و زمانی مرکز موریاها بشمار میرفت بدست دمتريوس افتاد . پادشاه یونان و باختری چون این قسمت ها را مفتوح ساخت شهر هائی در حوالی تاگزیلا بنا کرد که موقعیت آنها را در مقام «بهیر Bhir» و «شیر کپ Sirkap » معین میکنند . راولنسن میگوید : « دمتريوس بطرف شرق اندوس فتوحات خود را ادامه داده اراضی دلتای رودخانه را متصرف شد و سلطنت مجاور ( کاثیاوار) یا «سوراشتر ۱ Surashtra را که عبارت از «ساراوستی Saraostos یونانی ها با شد مطیع (۱) تارن انگلیس در صفحه ۱۳۴ «یونانی ها در باختر وهند » می نویسد : که « دمتريوس چون بخیال فتح هند افتاد ترتیباتی برای اداره حکومت باختر گرفته پسر بزرگش ایو تیدم دوم را جانشین خویش در باختر وسغدیان مقرر کرد .
(۲۹) ساخت علاوه برین سلطنت سیجر دیس«Sigerdis» را که تعین آن مشکل است بدست آورد. شاید سلطنت خوردی بین«پتاله» Pattala و«سوراشترا» بوده باشد» (۱) «راولنسن» ازین هم تشریحات بیشتری درین زمینه داده به تعقیب آنچه بالا ذکر کردیم میگوید: «علاوه برین سلطنت‌های کنار سواحل حقایقی در دست است و نشان میدهد که حصه زیاد پنجاب هم بدست دمتریوس افتاد.» دمتریوس وقتیکه به مناطق شرق اندوس دست یافت شهری آباد کرد و آنرا به احترام نام پدر خود «ایوتید میا» نام نهاد بعضی ها بنای این شهر را به خود «ایوتیدم» هم نسبت داده اند ولی نظریۀ اول صحیح تر است در تعین شهر «ایوتیدمیا» نظریات مختلف است بعضی آنرا «ساگالا» Sagala برخی «شار کوت» Shorkot نزديك «جهنگJhang» وعده ئی «سیالکوت» نزديك لاهور میدانند و در ذیل شهرهائی که بدست دمتریوس آباد شده ازان مفصل تر صحبت خواهیم کرد اینجا بحث مادر فتوحات دمتریوس در خاك های هند است. «تارن» مینگارد (۲) : «همینکه شهر تا کزیلا بدست دمتریوس افتاد پیشرفت او به دو طرف صحرای هند در دو خط امکان پذیر شد: یکی بطرف جنوب شرقی در امتداد راه بزرگی که از پنجاب از معبر دهلی موجوده گذشته بطرف حوزۀ گنگاه و پایتخت موریاها یعنی شهر «پاتلی پوترا»Pataliputra میرفت و دیگری بطرف جنوب غرب وجنوب تا مصب اندوس وماورای آن . اسکندر هم قصد پیشروی را درین دو خط کرده بود ولی دمتریوس با داشتن دوژنرال لایق که عبارت از اپولودوتوس Apollodotus ومنا ندر Menandre باشد موفقیت حاصل کرد .» دو منبع قدیم یونانی یعنی «تروگ Trogu» و « اپولودوروس» فتح علاقه شمال غرب را به سه نفر نسبت میدهند که عبارت از دمتریوس «و اپولو دوتوس» (۱) صفحه ۷۶ «باکترا» تالیف اچ. جی «راولنسن» (۲) صفحه ۱۴۱ - ۱۴۰ یونانی‌ها در باختر و هند .
(٣٠) و«منا ندر» باشد و این نظریۀ ما را بکلی تائید میکند. و ازینجا هم واضح معلوم میشود که پادشاه باختر با دو ژنرال خود چه نقشه‌ئی برای فتح هند طرح کرده بود. برای اینکه اقدامات آنها خوب تر فهمیده میشود سیر حرکت هرکدام را يك يك مطالعه میکنیم : خط دمتریوس : قراریکه از پاره قراین معلوم میشود خود پادشاه آریا نا به حیث قوماندان نظامی، خط سند و علاقه مربوطه آنرا تعقیب میکرد در يك تفسیر صرف و نحو « پتانجالی» Patanjali صفحه (١٤٦) در میان « سوویراها » Sauviras ( باشندگان جوار سند) شهری را «داتا میترا »Dattamitra نام بنا نهاد. این « دا تامیتر ا » در مهابها ر اته به حیث پادشاه « یاوانا » و « سوو یراها » یعنی یونانی ها و اهالی سند یاد شده و بلاشبه عبارت از دمتریوس پادشاه باختر است(١) سپس دمتریوس یا از راه خشکه و یا از راه آب، جریان « اندوس » را فرود آمده و اگر از راه آب فرود آمده باشد معلوم میشود که عده سفا ینی هم در دست پادشاه فاتح آریا نا بود چنانچه « تارن » به این عقیده است که پادشاهان باختر دسته سفاینی در اکوس داشتند و نیزه سه دندانه روی مسکوکات علامه ممیزۀ قوه دریائی آنها بشمار میرفت بدین قرار خود سلطان باختر دمتریوس خطی را که برای خود معین نموده بود تا اوقیا نوس پیموده و از فتح این علاقه ها به تا کزیلا مراجعت کرد. درین وقت « اپو لودوتوس » که او را هم برادر و هم ژنرال پادشاه آریانا خوانند از شهر دمترياس اراکوزی جد روزیای شرقی را فتح کرد . خط حرکت مناندر بطرف « پتا لی پو ترا»: مناندر در عصر دمتریوس سلطان باختر بحیث ژنرال بزرگی شهرت یافته بود این شخص اصلاً در شهر « او پیان » در دامنه «خواجه سیاران » فعلی تولد شده و بهمین جهت تارن او را از برکانی های پاد ریا میزادی (١) صفحه ١٤٢ یونانی ها در باختر وهند تالیف تارن .
(۳۱) حساب میکند و میگوید که تولدی او در يك دهكده نشان میدهد که پدر او زمیندار بزرگی بوده و در قلعه مستحکم او تولد یافته و بارشادت و مهارتی که داشت بمقام ژنرالی رسید (۱) بیشتر اشاره نموده ایم که بعد از رسیدن پادشاه آریا نا به تاکتزیلا امکان حرکت در دو سمت برای قشون دولت یونان و باختری پیدا شد : یکی در امتداداندوس که خود دمتریوس شخصاً آنرا بعهده خود گرفت و انجام داد و دیگر راه شرقی بطرف «پتالی پوترا» پیشرفت مناندر به سمت جنوب شرقی از منابع یونانی و هندی هر دو معلوم میشود و بعضی ها که از پلان و خطوط حرکت قشون یونان و باختری پوره واقفیت ندارند تمام فتوحات هندی را به منا ندر نسبت میدهند حال آنکه پادشاه آریا نا و ژنرال های او با طرح نقشه واحد بخطوط علیحده پیش می رفتند . «اپولودوروس» میگوید که یونانی ها (بعضی یونانی های باختر) نسبت به مقدونیوی ها یعنی (اسکندر) زیاده تر در هند فتوحات کردند و ممالک هندی ها شدند نسبت به اسکندر اقوام بیشتری را عقب راندند و این کارها بیشتر بدست مناندر و چیزی بدست دمتریوس صورت گرفت «تارن» این جمله ها را تجزیه کرده و می نویسد که از جمله (ایشان عقب زدند) معلوم میشود که دمتریوس ومناندر هر دو مشترکاً کار میکردند و مناندر از دمتریوس پیشتر رفت و این نظریه ما را مبنی بر آنچه پیشتر نگاشتیم تأئید میکند زیرا دمتریوس خودش خط اندوس را تعقیب کرد و مناندر وظیفه دار بود که بطرف « پتالی پوترا» پیش برود، مناندر درین راه پیش رفت و رودخانه «هیپانیس» Hypanis (به آس) « وایومانس» Iomanes (جمنا) را عبور نموده در حوزه گنگاه تا شهر پتالی پوترا خود را رسانید . به این ترتیب ژنرال فاتح او پیانی قرار نقشه ئی که از طرف سلطان آریا نا دمتریوس تعین شده بود تا آخرین نقطه پیش آمده و حتی پایتخت امپراطوری (۱) ١٤١ یونانی ها در باختر وهند .
( ٣٢ ) موریا را فتح کرد واز سواحل چپ اندوس تا کنار گنگا تمام هند شمالی جزء متصرفات شهنشاهی یونان و باختری شد . پیشرفت قو ما ندان های دولت یونان و باختری بطرف « پیتالی پوترا » از منابع هندی هم معلوم میشود چنانچه تارن برای اثبات این مطلب « یوگا پورانا » Yuga-purana صفحه ١٣٢ را شاهد آورده و میگوید محض تعقیب خط حرکت مناندر مطلوب ما را بر می آرد. درین شبه نیست که دمتریوس سلطان آریانا یا ژنرال خود مناندر اول در تا کزیلا توقف نموده و نقشه های آتی حرکت خود را در انجا طرح کردند منا ندر اول « سا کالا » یعنی سيا لكوت بین چناب وزاوی را متصرف شد و یسان ها که امارت این علا قه ها از طرف دولت یونان و باختری به او سپرده شد و آنجا را مرکز خود ساخت بنام او « ميلندا پانا » Milindapana معروف شد . سپس به شهادت «اپو لودو روس » رود ( به آس ) را عبور کرد ( ١ ) متعا قباً « یوگاپورانا » Yuga-purana از ( يا وانا ) یعنی یونانی ها در علاقة ماتورا وجمنا صحبت میکند . باز همین ماخذ هندی از « یاواناها » در « سا کتا » Saketa علاقة « اود » و در علاقة « پنچاله » Panchala یعنی دو اب جمنا وگنگا حرف میزند وبالاخره « اپولودوروس » و ماخذ هندی فوق الذكر هر دو از اشغال پایتخت موریاها یعنی « پیتالی پوترا » و پئنه امروزی تذکار میدهند . خلاصه منا ندر از سيالكوت نزديك لاهور تا « پتالی پوترا » کنار گنگا تمام این منطقة وسیع را بفرمان بادشاه آریانا فتح و جزء متصرفات دولت یونان و باختری ساخت . سهم اپولو دوت در اقدامات استعماری : پیشتر متذکر شدیم که «اپولودوت» از شهر دمترياس ارا کوزی از راه جدوز با بطرف سند آمد و در تا کز یلا باسلطان آریانا ملحق شد . «اپولودوت» اول به كمك قوة در يائي و لابانی را که مشرف به سواحل اندوس بود فتح کرد و بعد متوجه « راجپوتانه » شد. مشاراليه علاقة « کچ » Cutch را متصرف شده و در امتداد سواحل بطرف (۱) اسکندر از کنار این رود خانه عقب گشت .
(۳۳) جنوب غرب متوجه شد. بطلیموس درین حصص از شهر یونانی موسوم به «ته اوفیلا» Theophila صحبت میکند و این شهر در مناطق غربی دلتای اندوس وقوع داشت و موقعیت آنرا سر راه «پتاله» Patala به «اوجن» Ujjain قرار میدهند تارن میگوید که این شهر اصلا هندی بود. و در اثر فعالیت های «اپولودوت» دوباره آباد شد و بنام مادر این پادشاه باختر به اسم «ته اوفیليا» شهرت یافت پیشتر در ذکر فتوحات ایوتیدم پدر دمتریوس از تصرف بعضی علاقه های سند و نزديك سواحل ذکر نمودیم. تارن به استناد «اپولودوروس» فتح علاقه «پتالن» Patalene (دلتای اندوس) و اراضی ساحلی را که عبارت از سلطنت «سارا اوستس» Saraostas و سلطنت «سیگردیس» Sigerdis باشد بعضی علاقه های «سوراشترا» Surashtra و کتباوار را به «اپولودوت» نسبت میدهد. قراریکه از روی نگارشات مولف «مسافرت بحراری تریئه PeriplusmarisErythRee» معلوم میشود «اپولودوت» بندر «بری گازا» Brygaza یعنی (براج Broach) در گجرات و سواحل شرقی خلیج کمبی را که مقابل کتبا وار افتاده است هم فتح کرد و مولف کتاب فوق اظهار میدارد که مسکوكات «اپولودوت» و «منا ندر» در بندر مذکور در قرن اول مسیحی یافت میشد و این مسکوكات شواهد زمانی است که مناندر و اپولودوت ژنرال های فاتح از طرف دمتریوس سلطان آریانا بحیث امیر در قطعات متصرفی هندی حکمرانی کرده اند. بدین قرار «اپولودوت» بطرف جنوب هند تا کتبا وار و حصه ئی از گجرات یعنی «باریگازا» و «سورت» را متصرف شد. «باریگازا» از نقطه نظر مر اودات در یائی و خشکه اهمیت زیادی داشت زیرا از یکطرف راه دریا از جانب غرب بدان منتهی میشد و از طرف دیگر راهی از آنجا بطرف «اپوجن» و «ويديسا» vidisa و کو زامبی Cosambi کنار جمنا به پتالی پو ترا در سواحل گنگا میرفت.
( ٣٤ ) خاك های موريا بدست دولت يونان و باختری : در مبحث موريا ( حصه دوم فصل پنجم ) مفصل و در اوائل اين فصل بصورت مختصر ديديم كه مور يا ها از عدم سلطنت مركزی در آريانا استفاده نموده و مناطق شرقی و بعض حصص ديگر جنوب هندو كش را متصرف شدند . باظهور ايوتيد م اصل خاك آر يانا تا سواحل اندو س خود بخود از و جود آنها خالی شد و با جلو س دمتريوس تمام نقاط حياتی آنها تا مركز سلطنت شان « پتا لی پوترا » جزء متصرفات باختر شد از روی نقشه فتوحاتى كه دمتريوس در هند وضع كرده بود و شرح آن گذشت واضح معلوم ميشود كه منظور سلطان آريانا فتح تمام خا ك اصلی خاندان موريا بود ( ١ ) « پتا لي پوترا » يا پايتخت امپرا طوری موريا، تا كتر يلا مر كز نيابت سلطنت آنها در علاقه شمال غربی وا يوجن مركز نيابت سلطنت آنها بطرف غرب همه بدست پادشاه آريانا و قوماندانهای او مفتوح گرديد . تارن ميگويد : «حالا با مناندر در پتا لی پوترا، اپولودوت در ايوجن و خود دمتريوس در تا كزيلا هر سه نقطه اساسی امپراطوری موريا ،هر سه مراكز اداری بدست دمتريوس افتاد.» مراجعت دمتريوس به آريانا ومقرری های جديد : بعد از غياب طو لانی و پس از عملی ساختن نقشه فتوحات خود دمتريوس از تا كزيلا به آريانا و مركز سلطنت خويش باختر مراجعت كرد قرار يكه معلوم ميشود مراجعت او از تا كزيلا فوری و بصورت غير مترقبه صورت گرفته است يعنی محتملا هنوز مصروف نقشه های اداری متصرفات بود كه كدام واقعه غير مترقبه حضور او را بصورت فوری در باختر ايجاب كرده است . اين واقعه را بعضی ها وفات پسرش ايو تيدم دوم كه در باختر به حيث امير گذاشته بود يا لنگر انی حملات باديه نشينان شمال و يا هر دو تعبير كرده اند . بهر حال علت هر چه بوده قرار نظريه تارن پيشروی های سلطا ن آريا نا در هند در حوالی ١٧٥ ق م تمام شده و بطرف آريانا ( ١ ) تارن به اين عقيده موافق است به صفحه ١٥٢ يونانی ها در باختر و هند مراجعه شود.
(٣٥) و باختر مراجعت کرده است غیاب چندین ساله و دوری از مرکز سلطنت طبعاً ایجاب میکرد تا در تشکیلات اداری و عزل و برقراری امرای داخلی تجدید نظر کند. اولین اقدام «دمتریوس» در آریانا این بود که عوض برادر کوچکش «اپولودوت» که مشغول اداره اراضی متصرفی هندی بود پسر سومش «پانتا لئون» Pantaleon را بحیث امیر سیستان و اراکوزی مقرر کند پانتا لئون در سیستان بیشتر مسکوکات جدش ایوتیدم را منتشر ساخته و حتی به ضرب سکه او ادامه داد. دمتریوس حینیکه عازم کشور کشائی در خاک هند میشد در جنوب هندو کش در علاقه پاروپامیزادی پسر دیگرش دمتریوس دوم را به حیث امیر گذاشته بود وقتیکه از هند مراجعت کرد و خبر وفات ایوتیدم دوم پسرش امیر باختر را شنید دمتریوس دوم را به باختر مقرر کرد و ولایت پار و پا میزادی را هم به پانتالئون امیر سیستان و اراکوزی داد عین همین کار در زمان ایوتیدم جد آنها هم صورت گرفته بود زیرا خود دمتریوس شاه باختر در زمان شهزادگی اول امیر اراکوزی و سیستان بود و بعد از سقوط نفوذ موریانها در ولایت پار و پا میزادی هم نظارت حاصل کرد، بعضی ها به این عقیده اند که دمتریوس با این ترتیبات و مقرری عزم داشت که پس به هند مراجعت کند. دمتریوس دوم پسرش تا زمانیکه امیر پاروپامیزادی بود بنام و تصویر پدر سکه زده است ولی در باختر پسران او ایوتیدم دوم و دمتریوس دوم که یکی پشت دیگر به امارت آنجا نایل شدند به تصویر و نام خود سکه زدند. پانتا لئون پسر سوم دمتریوس امیر سیستان و اراکوزی و پاروپامیزادی سکه زیاد ندارد و میگویند مدت زیادی امارت نکرده بود که وفات کرد و جایش را برادر چهارمش «اگاتوکلس» Agathocles گرفت برای اینکه وضعیت در تاریکی نماند در پایان از امارت های داخلی آریانا و امارت های متصرفی هندی امپراطوری یونان و باختری صحبت میکنیم:
(٣٦) امارت پارو پامیزادی:- این امارت در تشکیلات اداری دولت یونان و باختری از زمانه‌های ایوتیدم وجود داشت لیکن چون در آنوقت نفوذ موریاها تازه از آنجا برطرف شده بود بیشتر از طرف خود پادشاه و زمانی هم از طرف پسرش امیر ارا کوزی اداره میشد. در عصر زمامداری دمتریوس وضعیت امارت پارو پامیزادی روشن شده است و از کهستانات مرکزی آریانا تمام کاپیسا و گندهارا تا کنار اندوس جزء آن بوده و امیر آن از کاپیسا تمام این خطۀ وسیع را اداره میکرد. چنانچه بعدها حین عبور زایر چینی «هیوان - تسنگ» هم وضعیت اداری چنین بود. دمتریوس حینیکه عازم هند میشد یکی از پسرانش دمتریوس دوم را امیر این علاقۀ بزرگ مقرر کرد و به او اهمیت زیاد میداد زیرا در نظر داشت که ارتباط خود را از تاکزیلا به باختر ذریعۀ او برقرار داشته باشد، امارت پارو پامیزادی با موقعیتی که داشت حقیقتاً دارای اهمیت بسزا بود تمام راه‌های بزرگ هندو کش که باختر را به جنوب وصل میکرد دران واقع شده بود و راه‌های امارت ارا کوزی و سیستان و متصرفات ماورای اندوس همه ازینجا میگذشت، دمتریوس دوم در کاپیسا یا قراریکه «تارن» میگوید در شهر اسکندریه کاپیسا (پروان) سکه زده ولی برای پدرش - که زده نه برای خودش، زیرا در سکه‌های (تترا دراکم) چهار درهمی او عنوان پدرش «دمتریوس پادشاه مغلوب نشدنی» ثبت است. در سکه‌های مربع مسی هم صورت پدرش را با کلاه معروف سر فیل و هم عنوان او را نقش کرده است چون زبان پراکریت و رسم الخط خروشتی در جنوب هند و کش عمومیت داشت آنرا هم در مسکوکات خود بکار برده و درین راه هم سیاست پدر خود را تعقیب کرده است. وقتیکه دمتریوس اول سلطان آریانا از هند مراجعت کرد ایوتیدم دوم پسر او و امیر باختر وفات نموده بود. بنابرین امیر کاپیسا و پارو پامیزادی
(۳۷) یعنی دمتریوس دوم را به باختر انتقال داد و امارت پاروپا میزادی را هم عجالتاً مربوط به ارا کوزی و سیستان ساخت و از ین جهت است که پانتالئون در ین حصه هم نفوذ و آمریت یافته است . بعد از پانتالئون برادر چهارمش اکاتو کلس بحیث امیر در کاپیسا و پاروپامیزادی امارت کرده است . چون ولایت پاروپا میزادی و مرکز آن کاپیسا در ین دوره اهمیت زیاد داشت و بعد از سقوط یونانی های باختر که بسان شرح خواهد یافت کانون دولت یونان و کاپسی شمرده میشد و مسکوکات امرای اینجا معلومات بیشتری راجع به علامهٔ فارقه کاپیسا بـما میدهد به تفصیل آنها می پردازیم زیرا اهمیت و مقام این قطعه در تاریخ این عصر و بعدها شرح بیشتری را ایجاب میکند . بعضی ملاحظات در اطراف مسکوکات پانتالئون و اگاتو کلس در امارت پاروپا میزادی : مانند سائر پسران دمتریوس پادشاه یونان و باختری امرای مذکور در سکه های مدور مسی عناوین مشخصی برای خود اختیار نکرده و فقط تصویر خود و عنو ان شاهی را با تصویر نشسته زوس Zeus» که در دست خود مجسمه سه سره را گرفته است بضرب رسانیده اند. زوس در اینجا عبارت از فیلی است که رب النوع « کاپیسا » میباشد و پادشاه علاقة پاروپامیزادی» که مرکز آن شهر « کاپیسی» بود باید علامهٔ فارقهٔ شهر را در سکه های خود استعمال کند . اگر چه از احتمالات بعیده مینماید ولی از روی تشابه مسکوکات چنین معلوم می شود که علاقهٔ سیستان و اراکوزی را هم در ین زمان همین امیر پاروپامیزادی اداره میکرد . چیز مخصوصی که در ین سکه ها قابل توجه است شکل سه سره رب النوع هکات Hecate است که تا حال معنی آن را پوره نفهمیده اند و بیشتر به مو قعیت محلی پایتخت و وضعیت جغرافیائی آن اشاره میکند . هکات رب النوعی بود که آن را در نقاطی که سر سه راهی ها واقع بود پرستش میکردند. در علاقهٔ پاروپامیزاد
(۳۸) نقطه ئی که در سر سه راه مهم واقع شده باشد غیر از کاپیسا نیست که راه باختر وهند و اراکوزی از راه کابل در آن یکجا میشود . علاوه برین چیز دیگری که از وجود «هکات» در دست «زوس» معلوم میشود این است که «زوس» در زمان یونانی ها رب النوع کاپیسا بوده و بهمین مناسبت روی مسکوکاتی که در اینجا به ضرب رسیده نقش میباشد . پس پانطالئون و اګاتوکلس یکی بعد دیگر امیر علاقهٔ پارو پامیزادی بوده و مرکز قلمرو آنها همین کاپیسا بود . علاوه برین وجود رب النوع «هکات» بعضی روشنی های دیګری هم در مسکوکات مسی «پانطالئون» و اکاتوکلس می اندازد، روی مسکوکات نیکلی و مسکوکات مدور مسی «دیونیزوس» (رب النوع انګور و شراب) به قیافهٔ جوان و بصورت نیم تنه بطرف راسته و هیکل پلنګی بطرف چپهٔ آن نمایش یافته ، چون مضمون این سکه ها بيك زبان است معلوم میشود که مخصوص یونانی های آریانا بوده و شکل «دیونیزوس» آن طوریکه بعضی ها ګمان میکنند به «شیوای» هندی رابطهٔ نداشته و صدفیصد دیونیزوس یونانی رب النوع شراب و انگور است (۱). بر عکس مسکوکات مربع مسی که به دو زبان بضرب رسیده و مخصوص هند بوده در يك طرف خود دختر رقاصه هندی را بلباس هندی نشان میدهد که در دست خود ګلی گرفته است و بطرف چپ آن همان پلنګ میباشد اګر چه شیر عموماً در سکه های تاکزیلا دیده شد و بعضی ها ګمان کرده اند که پلنګ سکه های فوق الذکر هم در حقیقت همین شیر بوده و در نتیجه ضرب سکه را به تاکزیلا نسبت داده اند ولی همان طوریکه «زوس - هکات» شهر مخصوصی از خود داشته که در کاپیسا واقع بود تصویر «دیونیزوس» هم به شهر معینی دلالت میکند که عبارت از «نکاراها را» یا «هده» امروزه است که «بطلیموس» آن را (۱) مدام نیله کوك آمریکائی به این عقیده است که «دیونی زوس» رب النوع شهر «نیسا» یا «نیسه» بود و این نام یونانی یکی از شهرهائی است که در بګرام موجوده وقوع داشت .
( ۳۹ ) نگارا Nagar خوانده و در عین زمان دیونی زوپولیس Dionysopolis یعنی شهر دیونی زوس هم یادشده است . وچون نگارا ها را که امروز هم بهمان لهجه باستانی آنرا «ننگهار» گویند در قلمرو شرقی پارو پا میزادی واقع و یکی از شهرهای خیلی مهم آریانای قدیم بشمار میرود احتمال زیاد دارد که مسکو کات مربع مسی پانطالئون و اګاتو کلس در آنجا بضرب رسیده باشند و چون نگارا هازا بطرف سرحدات شرقی آریانا افتاده عوامل مشتر که جامعه هندی و یونان و باختری آریانا در مسکو کات آن جا مشترك است يعنی پلنگ علامه فارقه شهر ديونيزوس جنبه باختری ورقاصه هندی جنبه قرابت آن را به فضای هند نشان میدهد. نا گفته نماند که ۱ گانو کلس يك سلسله سکه های مربع مسی هم دارد که در آن قطعاً زبان یونانی استعمال نشده هر دو طرف سکه به زبان پراکریت محلی به ضرب رسیده است. بيك طرف سکه نام اکاتو کلس، وطرف دیگر آن کلمه ئی ثبت است که آن را هیدیا سام» Hidiyasame خوانده وبصورت های مختلف ترجمه کرده اند و مناسب ترین همه دیو کایوس dikaios » است که معنی آن (عادل نسبت به هندیها میباشد . فراموش نباید کرد که بین مسکو كات اگاتو کلس وسکه های بومی تا کزیلا بعضی قرابتها موجود است چنانچه بعضی ها همین موضوع را دلیل گرفته میگویند که باید اگاتو کلس برتا کزیلا حکومت نموده باشد ولی حقیقت چنین نیست زیرا دمتریوس حکومت گندها را را که بین علاقه تا کزيلا و قلمر وحكمفرمائی اکاتو کلس افتاده به اپولو دوتس وا گذار شده بود بعبارت دیگر قلمرو مخصوصا کاتو کلس از اسکندریه قفقاز بطرف سیستان انبساط داشت نه بطرف هند علت یاره نشا بهات بین سکه های بومی تا كزیلا وسکه های اگاتو کلس منوط به این است که در شهر مذکور بعضی تجارت خانه ها به مقصد تجارت سکه میزدند كه يك حصه آن مخصوص
(٤٠) غرب بود وشهر اسكندريه کاپیسا ( پروان ) دروازۀ عالم غربی این وقت بشمار ميرفت. یکی از اختصاصات دیگر بعضی سکه های «اگاتو كلس » این است که نوشته های پراکرت آن بجای خروشتی رسم الخط محلی آریانا به رسم الخط (بر خمی) نوشته شده پانتالئون واگاتو كلس فقط دو امیر پارو میزادی در میان پسران و امرای دمتریوس پادشاه یونان و باختری به این کار اقدام کرده اند و علتش این است که حدود شرقی امارت پاروپامیزادی در عصر آنها تا کنار اندوس انبساط داشت و با تعقیب سیاست پدر برای خاطر اهالی قریب سرحدات هند به رسم الخط آنها هم سکه به ضرب رسانیده اند. امارت ارا کوزی وسیستان : پیشتر دیدیم که پادشاه بزرگ و مدبر یونان و باختری ایوتیدم برای حسن ادارۀ کشور اماراتی بمیان آورده بنمام ادارۀ آنها را با اختیارات کامل ضرب سکه و غیره به فرزندان خود داد این رویه را پسر و جانشینش دمتریوس هم تعقیب کرد وحتی اراضی مفتوحۀ متصرفی هندی را هم به همین اصول اداره نمود . امارت ارا کوزی و سیستان در عصر دمتریوس كما في السابق بحال خود باقی ماند. پادشاه جدید آریانا اول برادرش اپولو دوت را در انجا بحيث امير مقرر کرده بود تا اینکه نقشۀ کشور کشائی را طرح کرد و شخصاً به تا كزیلا رفت و به اپولودوت امر داد که « جدر و زیا » را فتح نموده و به تاکزیلا به او پیوست شود. بعد از مراجعت از هند و مشاغلی که برای برادر خود اپولودوت در انجا داده بود پسر سومش «پانثا لئون» را امیر سیستان و ارا کوزی مقرر کرد . مسكوكات پانتالئون بسیار کمیاب است و در سیستان بیشتر بنام جد خودایوتیدم سکه بضرب رسانیده است چنین می نماید که بعض اوقات احاطۀ این امارت کلان شده و تا پارو پامیزاد و مرکز آن کاپیسا هم انبساط یافته باشد . چنانچه بعضی ها به اشتباه او را امیر پارو پامیزادی و مركز امارتش را کاپیسا خوانده اند. تاریخ امارت او به حوالی ١٩٠ ق م
(٤١) نسبت می شود . پانتا لئون مانند دیگر پسران دمتریوس در سکه های مدور مسی عنوان شخصی برای خود نگرفته و محض خود را امیر خوانده است . پانتا لئون بیشتر مس سکه زده ؛ در روی مسکوکات خود زبان یونانی و در چپۀ آن زبان پرا کریت را استعمال نموده است . امارت باختر : پیشتر بملاحظه رسید که دمتر یوس اول به مجرد یکه برتخت باختر نشست به فکر کشور کشائی در هند افتاد لیکن چون نقشه بزرگی را پیش خود طرح کرده بود و میدانست که عملی ساختن نقشه مذ کور غیاب چندین ساله او را ایجاب میکند برای حسن اداره داخل کشور و آسوده ساختن خاطر از مسایل اداری آریانا در مرکز دولت یونان و باختر یعنی باختر هم امارتی بمیان آورد و يك پسرش ایو تیدم دوم را در آنجا امیر مقرر کرد . این امارت بار اول در مرو و در اثر قشولکشی ها و غیاب طولانی او در هند بمیان آمد . ایوتیدم دوم تا حوالی سال ١٧٥ ق م یعنی تا سالی که وفات کرد در آنجا امارت میکرد و بدون شبهه تمام صفحات شمال هندوکش باختر و تخارستان و سغدیان حتی ولایت شرقی یعنی «هری» را با ملحقات آن اداره می نمود . بعد از وفات ایوتیدم دوم حینکه پدرش از هند مراجعت کرد تجدید نظر در امارات داخلی آریانا نموده دمتریوس دوم امیر پارو پامیز ادی را در باختر تعین کرد و جای اخیرالذکر را به پانتا لئون داد چنانچه این وقایع پیشتر شرح یافت . تشکیل امارات نو در خاك های متصرفی هندی: پیشتر دیدیم که تحت اوامر دمتریوس سلطان دولت یونان و باختری برادرش اپولو دوت و یکی از ژنرال های معروفش مناند ر در فتح هند سهم بسزائی گرفتند. دمتریوس برای اداره اراضی مفتوحه کسی دیگری غیر ازین قو ما ندانها سراغ نداشت . لذا وقتیکه به باختر
(٤٢) مراجعت میکرد خاك هند را میان آنها تقسیم کرد. روی هم رفته « اپولودوت » از اندوس تا جیلم و تا بندر « باریگازا » و سواحل خلیج کامبی و مناندر به علاقه بین جیلم و گنگا نفوذ و حکمفرمائی داشت و هر دو بعد از مراجعت سلطان آریانا بحیث امیر در ولایات اراضی مفتوحه مقرر و منصوب شده بودند. حوزه امارت اپولو دوت: درین شبهه نیست که «اپولو دوت» بر گندهارا هم امارت کرده ولی بیشتر بحیث امیر «باریکازا» شهرت دارد و طبعاً در تمام اراضی بین این دو نقطه امارت و حکمفرمائی کرده است امارت او بر گندهارا از روی مسکوکات او معلوم میشود زیرا «زوس» کاپیسا و گاو کوهان دار شیوا علامه فارقه « پشکلاواتی » مرکز کندهارهای غربی در مسکوکات مربع نقره ئی او دیده میشود ولی قراریکه بالا تذکار دادیم حوزه اصلی امارت او مخصوصاً بعد از انبساط دولت یونان و باختری در هند بین اندوس و جیلم بود و از تاکزیلا بنام دولت باختر بتمام این قطعه وسیع حکمفرمائی میکرد. در میان مسکوکاتی که در تاکزیلا به ضرب رسانیده شکل فیل هم دیده میشود و بعضی ها آنرا علامه فارقه شهر تاکزیلا میدانند و این هم از خود قصه ئی دارد که پورو شاه تاکزیلا حین ظهور اسکندر فیل مقدسی داشت که بدست فاتح مقدونیه افتاد و آنرا به معبد آفتاب اهدا کرد. اپولو دوت باشغال مرکز امارت خود وقتیکه از جنوب هند بطرف شمال به شهر تاکزیلا آمد اراضی ساحلی خلیج کامبی ولایت « پتالنه » و «ایوجن» از نفوذ اداره او دور ماند به این علت یا حین ظهور «ایوکراتید» بحیث مدعی سلطنت باختر علاقه های مذکور از سلطه تصرفی دولت یونان و باختری بر آمد. حوزه امارت مناندر: مناندر بحیث ژنرال دمتریوس در منابع هندی شهرت دارد از روی متن ( یوگاپورانا ) معلوم میشود که در پتالی پوترا خود دمتریوس آمر فوقانی بود. در مهاباراته حینیکه دمتریوس و اپولو دوت بحیث شاهان
(٤٣) «یاوانا» ذکر شده اند از مناندر اسمی برده نشده و این هم دلیل بر این است که او در اوایل محض ژنرال پادشاه یونان و باختری بود. دمتریوس حین مراجعت باختر او را اول بحیث حکمران اراضی بین جہلم و گنگا مقرر کرد و بسانها امیر این علاقه گردید تارن میگوید که اعطای مقام امارت به غیر از بستگان شاه چیزی سابقه است. در ین صورت یا اراضی که به مناندر سپرده شده بود تحت نظارت برادر شاه اپولو دوت هم بود و یا مجبوریت چنین واقعه را بمیان آورده بود لیکن چون مناندر رشادت و مهارت زیادی در ین جنگ ها بخرج داده بود لیاقت کاملی برای احراز چنین مقامی داشت. اپولودوت و مناندر امرای دولت یونان و باختری در هند چون در میان هندی ها زندگانی کرده و از نزدیک با آنها و عرف و عادات شان تماس داشتند در آثار و منابع ادبی و مذهبی هند شهرت زیادی حاصل کرده اند، مهاباراته علاوه بر دمتریوس شاه فاتح یونان و باختری اپولودوت را بنام بهگاداتا Bhagadatta یاد کرده مناندر در ماخذ بودائی به اسم «میلاندا» شهرت فوق العاده دارد و مذاکرات طولانی با یکی از علماء فلاسفه بودائی نموده که در کتب تاریخ غالباً از ان بحث میشود و شاید ما هم موقع برای ذکر این مطالب بیابیم . پایان سلطنت دمتریوس: مراجعت دمتریوس از تا کزیلابه باختر تبد لاتی را بمیان آورد که دکرش گذشت چون متصرفات هندی او و مخصوصاً اصول ادارۀ آن توجهات مزیدی بکار داشت حین مراجعت باختر باز در صدد موقع مساعد بود که پس به تا کزیلا بر گردد چنانچه این اراده او از روی تعین امیری برای مرکز سلطنت یعنی باختر هم معلوم میشود اگر چه واضح سندی در دست نیست که بالاخره به هند برگشت یا خیر بعضی مدققین برانند که به هند بر گشت و در قلمرو امارت مناندر در قسمت های جنوب شرق در حوالی « ماتورا » بود که خبر ظهور مدعی سلطنت «ایو کراتید» را در باختر شنید .
(٤٤) بعضی دیگر چنین عقیده دارند که ممامدر در هند مورد حمله ئی واقع شده و شاه باختر بکمک او آمده بود و به این جنگ‌ها مصروف بود که انتیو کوش چهارم سلوسی شاهی دشمنی پدران خود را با دولت یونان و باختری تعقیب نموده و "ایو کراتید" یکی از ژنرال‌های مقتدر یونانی باختر را برای اشغال تخت و تاج تحریک کرد. بهرحال قرار یکه از (یو گابوزانا) معلوم میشود در اثر حملهٔ ایو کراتید اراضی وسطی هند از دست دولت یونان و باختری خارج شد و به ترتیبی که پوره روشن نیست سلطنت دمتریوس به پایان رسید. مسکوکات دمتریوس: مسکوکات دمتریوس روشنی زیادی به تاریخ و گزارشات سلطنت او می‌اندازد و مانند تابلوئی دوره‌های سلطنت از رار سم میکند؛ دمتریوس پادشاه مقتدر باختر در عین زمانیکه فاتح و مرد کشورگشائی بود در اداره مملکت و امپراطوری، سیاست عاقلانه ئی را که با روحیات مردم موافق بود تعقیب میکرد این رویه او در مسکوکات هم مشاهده میشود برای داخل کشور یکنوع سکهٔ مخصوص داشت .و در آن مانند پدرش در یکروی سکه "هرکول" را به حیث حامی خاندان سلطنتی نقش میکرد. پیشتر دیدیم که اولین خاندان سلطنتی یونان و باختری زوس را به حیث حامی دودمان خود انتخاب نموده بودند. راولنسن از روی سکه ئی که "گاردنر" به طبع رسانیده اظهار میدارد که یکی از تصاویر یکه روی سکهٔ دمتریوس دیده میشود "آناهیتا" یا ناهید باختری است که تعریف آن در اوستا آمده است (١) و ما هم در فصل سوم از او صحبت کرده‌ایم. برای اراضی متصرفی خاک هند سلسله مسکوکات نقره ئی به ضرب رسانیده و در آن برای مراعات فضای متصرفی و عرف و عادات اهالی لباس هندی و کلاهی بشکل سر فیل که علامهٔ فتح هند است بسر کرده جزئیات این سکه قرار آتی است: (١) صفحه ٧٨ باکتریا تألیف راولنسن
(٤٠) روی سکه : پادشاهی به نیم رخ راست بلباس هندی دیده میشود . به سرش کلاهی به شکل سر فیل است نوشته ندارد . چپه سکه : هر کول به قیافۀ جوانی ایستاده به دست چپش تیاق و روی بازوی چپش پوست شیر کشال است . دست راست خود را به سر خود برده است . بطرف راست عمودی «باز یلوس» یعنی شاه وبطرف چپ عمودی «دمتریوس» ثبت است . علامه مخصوص مسکوکات او پیش پای راست هرکول نقش میباشد غیر ازین مسکوکات دیگری هم دمتریوس دارد و برای مزید معلومات به کتلاگ های مسکوکات مراجعه شود دمتریوس در چپۀ بعضی مسکوکات خود رسم الخط محلی جنوب هندوکش یعنی خروشتی را استعمال کرده است . شهرهائی که دمتریوس بنا نهاده است : دمتریوس اول پادشاه یونان و باختر «فاتح هند» که منابع هندی او را بنام «دهرمه میترا» یعنی «پادشاه عادل» هم خوانده مردی بود بصیر سیاست مدار ، با اداره کشور کشا و رویۀ مملکت داری را تا میتوانست با روحیات محیط و عرف و عادات مردم خود کشور و نقاط متصرفی وفق میداد دمتریوس در آبادی و عمران شهرها چه در داخل قلمرو مملکت و چه در اراضی متصرفی توجه زیادی نمود چنانچه بسابقۀ اینگونه احساسات یکدسته شهر ها بنا نهاده که بنام او و پدر و مادرش شهرت یافته و با یان مختصراً از هر کدام آن جداگانه تذکار میدهیم : (۱) دمتریای اراکوزی : این شهر از جملۀ شهرهائی است که دمتریوس بنا نهاده و تاریخ بنای آنرا زمانی به او نسبت میدهند که هنوز به پادشاهی نرسیده و از طرف دولت مرکزی یونان و باختری در آنجا سمت امیری داشت . در ین شبهه نیست که این شهر در ولایت اراکوزی بوده و بطلیموس جغرافیه نگار كلاسيك در فهرست شهرهای اراکوزی از آن اسم می برد . محل آن بصورت دقیق معلوم نیست که نزديك سواحل ارغنداب بوده یا دورتر برخی محل آنرا در قلات
(٤٦) غزائی موجوده نسبت میدهند این شهر بمقام خود دمتریوس شهرت زیاد دارد برای اینکه از شهر دیگر دمتر یوس که در حوزه سند بنا نهاده بود وبنام اویاد میشد فرق شود آنرا به اسم «دمتریاس اراکوزی» یاد میکنند. (۲) ایوتیدمیا - سا گالا - سیالکوت: حینیکه دمتریوس اول برای انجام نقشه فتوحات خود در هند از رود اندوس گذشت فکر بلا را قرار گاه خود قرار داده و از انجا در امتداد خطوطی که شرح دادیم بنای پیش روی را گذاشت و در سواحل شرقی رودا کسین Akesines شهری بنا نهاده آنرا به افتخار پدر خود ایوتید میا نامید در تعین شهر « ایوتید میا » نظریات مختلف است . بعضی آنرا عبارت از شهر سا کالا Sagala میدانند که پیش از فتوحات اسکندر هم وجود داشت و در اثر تها جمات او بکلی خراب شد و باز دمتریوس روی خرابه های آن بنای شهر خودرا گذاشت. «ساگالا» شهر خیلی پر ثروت و آباد بود و یکی از مراکز متصرفات . هندی دولت یونان و باختری در اراضی شر ق اندوس بشمار میرفت . بعضی های دیگر موقعیت «ایوتیدمیا» را در «شار کوت» Sharkot نزد يك جهنگ Jhang موجوده یا «سیالکوت» نزدیک شمال لاهور میدانند. مکدونالد کرندل» (۱) در اطراف «سا گالا» یا «ایو تید میا» تحقیقات بیشتری نموده و میگوید که لهجه سانسکریت این اسم «ساکله» یا «سکله» بوده که عیناً بصورت متذکره بطلیموس سر میخورد. در «مهابارانه» بکرات ذکر شده و از ان معلوم میشود که پایتخت «مادراها Madras یعنی یکی از اقوامی بود که از باختر بدانجا مهاجرت نموده بود. از روی «مهاباراته» موقعیت آن بطرف غرب راوی معلوم میشود و آرین آنرا به اراضی شرق رودخانه مذکور قرار میدهد و این مسئله در تعین موقعیت صحیح آن پاره اشتبا هاتی پیش کرده ۱۰ سکندر در « سا گالا » خرابی های زیادی وارد کرد و حتی میگویند آنرا بکلی با خاك يكسان ساخت . (۱) صفحه ۱۲۳-۱۲۲ هند قدیم بطليموس تاليف مكدونالد.
(٤٧) جنرال کننگهم بكمك معلوماتی كه هيوان ـ تسنگ زاير چین درین باره گذاشته موقعیت صحیح «ساگالا» را معین میکند و عبارت از محلی است که بنام «تپه سنگلا له» یاد میشود و تقریباً ٦٠ میل از شهر لاهور فاصله دارد و به نظریات آرین و كورتيوس هم سر میحورد زیرا ایشان میگویند که شهر روی تپه آباد بوده شهر «ایوتید میا» بدست دمتريوس اول شاه يونان و باختری روی خرابه های ساگالا آباد شده و تا آخر مرکز متصرفات هندی دولت یونان و باختری بشمار میرفت (۱) (۳) دمتریاس سند : علاوه بردمتریاس» اراکوزی» پادشاه یونان و باختری که خودش شخصاً تا زمانی فتوحات خود رادر خط اندوس تعقیب میکرد شهری بنام خود در سند بنانهاده که شاید در قسمت سفلی یا در حوالی دلتای سند وقوع داشت. چون اسکندر در پتا له Patala سدی ساخته و قسمتی از یونانی ها را در انجا گذاشته بوده گویند که دمتريوس درهمان جا آبادی کردوشهر دمترياس سند اوعبارت از همان پتاله میباشد. قراریکه تارن در پاورقی ٢ صفحه ١٤٢ «یونانی ها در باختر و هند» شرح داده این شهر در كتيبه نمره «١٩» «نا سيك» Nasik بنام «دا تاميتريا» Dattamitriya یا «داتا ميياكا» Datamitiyaka یاد شده است . (٤) شهرته اوفیلا : این شهر هم قرار گمان غالب در حوالی دلتای سند در مجاورت شهر دمترياس سند وقوع داشت، تارن بعد از اینکه از قوم «سوويرا» Sauvira یا «سووير اسندهو» صحبت میکند و میگوید که ما خذادبی آنها را با جمعی دیگر بنام« بهلیكا» یعنی بلخی یاد کرده اند اظهار میدارد که شهر «دمتریاس (١) مكدو نالد كرندل در صفحه ١٢٣ـ١٢٤ هند قدیم بطلمیوس مینگارد «(مقدونوی ها «سگالا» را خراب كردندولی دمتر يوس یکی از پادشاهان یونان و باختری آنرا مجدداً آباد كرده به افتخار پدرخود آنرا « ایوتید میا» نامید.)
(٤٨) وته او فیلا ، در میان همین مردمان آباد شده بود . ته اوفیل نام ما در دمتريوس اول است و نشان میدهد كه پادشاه یونان و باختر ی یك شهر را بنام پدر خود «ایوتید میا» ودیگری را بنام مادر خود «ته ار فیلیا » موسوم ساخته بود . خوش رفتاری دولت یونان و باختری با اراضی متصرفی : تا حال یکی دو جا اشاره نمودیم که دمتريوس اول فاتح هند در امور مملکتداری روحیات و عقاید و زبان وتهذیب و لباس و عرف و عادات مردم را چه در داخل کشور و چه در اراضی متصرفی مراعات میکرد این سیاست را نه تنها او بلکه فرزندان و امراو ژنرال ها و جانشینان او پیروی کرده ومخصوصاً ادبیات و منابع مذهبی هند آنرا فراموش نکرده است چون دمتريوس اصل اراضی موریا را در خاک هند اشغال کرد شبهه ئی نیست که تا يك اندازه سیاست اداری و انسانیت خواهی اشو کا را پیروی کرده و میخواست با رویه اعتدال کارانه اراضی متصرفی را اداره نماید . شبهه نیست که دیانت بودائی که درین وقتها جنوب شرقی هندو کش یعنی پاروپامیزادی را فرا گرفته بود درین امر بی دخل نیست وچون دمتريوس بیشتر بطرف مرکز بودیزم در خاک هند نزديك میشد کوشش زیاد میکرد که اقدامات خود را مطابق روحیات آن دیانت موافق سازد. از طرف دیگر چون دودمان « سونگا » که عوض موریا در هند روی کار آمده بود بر مردم فشار وتعدی داشت بومیان هند مقدم دمتريوس اول شاه یونان و باختری وژنرال فاتح او مناندر را گرامی دانسته راه نجاتی یافتند «مادراها» که از جمله قبایل «بلهیکا» یعنی باختری بودند و به هند مهاجرت نموده بودند بیش از همه به نفوذ دولت باختر خوش شدند و این چیزها واضح ازروی خود منابع هندی معلوم میشود زیرا در «یوگا پورانا» پادشاه یونان و باختری دمتريوس به نام « دهر ما میترا» Dharmamitra یادشده درین اسم کلمه «دهر مه Dharma » یعنی «درست شده» و «عادل» دیده میشود قراریکه «گارن»
(٤٩) میگوید (۱) به وزن «دهر مه راجا» پادشاه داستانی و تصوری عادلی که در ادبیات هند شهرت دارد او را هم پادشاه عادل خواندند. این اسم و عنوان که از روح هندی نمایندگی میکند نشان میدهد که دمتریوس پادشاه یونان و باختری همان پادشاهی که او را «فاتح هند» میخوانند چقدر با مردم اراضی متصرفی هندی خوش رفتاری میکرد و جا دارد که اگر هنگام نبرد او را «فاتح هند» میگوئیم حین اداره بزبان خود هندی ها او را «دهر مه میترا» پادشاه عادل بگوئیم. وسعت قلمرو امپراطوری یونان و باختری در عصر دمتریوس: پیشتر دیدیم که ایوتیدم پادشاه یونان و باختری پدر دمتریوس در راه وحدت خاك آریانا جهد بلیغ نموده و همه ولایات تاریخی و طبیعی کشور را بدور مرکز سلطنت جمع کرد و در آبادی و عمران شهرها و بسط زراعت و تجارت همت گماشت و حتی به ماورای پامیر و اندوس هم دست یافت در حقیقت توجه این پادشاه بزرگ در وحدت خاک آریانا وبذل مساعی او در آبادی داخل کشور ووضع اصول صحیح اداری و پیروی سیاست عاقلانه با خارج زمینه را برای اقدامات کشور کشائی پسرش دمتریوس سراسر آماده ساخت زیرا وقتیکه «ایوتیدم» وفات کرد و دمتریوس بر تخت باختر نشست کاری برای او نمانده بود جز اینکه به توسعه متصرفات دولت یونان و باختری کوشش کند وطوریکه دیدیم به مجرد جلوس به این کار متوجه شد. یا فتوحات اسکندر یا تصرف تمام اصل خاک هندی دولت موریا او را متوجه هند ساخت و هر دو نظریه را عملی کرد زیرا اسکندر کنار جیلم متوقف شده بود و او تا سواحل گنگا بطرف شرق پیش رفت و تمام خاک دولت موریا را در هند متصرف شد. از اصل خاک تاریخی آریانا فقط ولایت جدروزیا که تا حال بیرون مانده بود در عصر او به سائر قطعات مملکت پیوست شد و دامنه متصرفات هندی چه به طرف حوضۀ گنگا و چه بطرف دلتای سند وسواحل خلیج کامبی وسعت خیلی زیادی اختیار کرد پنجاب ایالات متحده (۱) صفحه ۱۷۸ یونانی ها در باختر و هند .
(٥٠) بیهار Bihar سند کچ Cutch کتباوار گجرات شمالی قسمتی از راجپوتانه با سه مر کز مهم پاتلی پوترا ایوجن و تا کز یلا همه جز ء متصرفات هندی دولت یونان و باختری بشمار میرفت آنچه که منابع یونانی وهندی دور تر از رود خانه جیلم در خاک هند با سکندر نسبت داده اند همه اش در حقیقت مدیون کارنامه های درخشان دمتریوس پادشاه آریانا است و در پایان این همه فتوحات در هند خود را فاتح هند خواند و این عنوان را در زمانه های باستان جزاو کسی بحق دعوی نکرده است تارن می نویسد (۱) : برای چند سال دمتر یوس حکمفر مای سلطنتی بود که از روی اندازه و وسعت از قلمرو سلو سی ها گذشته بود و از یا کزوت تا خلیج کامبی و از صحرای فارس تا وسط کنگا را در بر میگرفت . با فتوحات دمتر یوس و ژنر ال های او اپو لو دوت و منا ندر روح و مفکوره و تهذیب یونان و باختری بیش از پیش در خاک هند ریشه دوانیده و مستحکم و بر قرار شد اقدا مات دمتر یوس از نقطه نظر سیاست استعماری و دو ام حاکمیت دودمان شاهان یونان و با ختری و تمر کز ثقل تهذیب با ختر در هند دارای اهمیت فوق العاده بزرگ است ساکالا یا سیالکوت ، نزديك لاهور ازین عصر به بعد مدت بیش از دو قرن کانون و مر کز سیادت اداری، سیاسی، تهذیبی احفاد شاهان یونان و باختری باقی ماند و حتی زمانیکه در اثر ظهور اسکائی ها و یو چی ها دولت یونان و باختری در صفحات شمال هند و کش منقرض شد و حتی پس از آنکه هر مایوس آخرین پادشاه یونان و باختری کاپیسا هم در حوالی شروع عهد مسیح از میان رفت «ساکالا» به اولاده شاهان یونان و باختری و تهذیب ایشان وفادار مانده بود و آخرین سنگر تهذیب باختر دران قطعه بشمار میرفت در تاریخ آریانا مثال های زیادی موجود است که هر وقت پادشاهان نيرومند ومقتدر ما امپراطوری تشکیل داده و خاکهای هند را متصرف شده اند و باز بنا به ظهور سلاله دیگر و تشکیل دولت جدید امپراطوری سابق در اصل چو کات (۱) صفحه ١٥٥ یونانی ها در باختر و هند .
(٥١) کشور سقوط کرده است، دامنه و بقایای آن در خاک هند مدت های مدید دوام کرده است و به این ترتیب آریانا حکمفرمایان زیادی به هند داده است و با این پادشاهان و فتوحات شان تهذیب آن وقت آریانا در ماورای اندوس منتشر گردیده است. اپولودوت و منافدر برادر و ژنرال فاتح دمتریوس که بسان بحيث امر در خاک های متصرفی هندی دولت یونان و باختری مقرر شدند نفوذ اداری خود را در آنجا محکم کردند و بنام دولت یونان و باختری سلطنت در آنجاها قریب دو قرن دوام کرد. نفوذ دولت یونان و باختری در متصرفات ماورای پامیر: کما فی السابق پابرجا بود، ختن، کاشغر، و تمام اراضی سنکیانک امروزه از طرف عمال دولت یونان و باختری اداره میشد و با تحکیم روابط تجارتی روابط تهذیبی بیش از پیش میان باختر و این قسمت ها منبسط شده بود و کار گران و هنر پیشه گان باختری درین جاها مصروف کار شده بودند صنعت ادبیات یونان و باختری بارسم الخط خروشی بیشتر در میان باشندگان سنکیانگ منتشر شده بود از نگارشات استرابو بر می آید که نفوذ دولت یونان و باختری تا آخرین سرحدات غربی سریک «Ser ike» یعنی تا شرقان سرقول «Sarikol» در حواشی کشور چین رسیده بود و قشون دولت باختر برای حسن انتظام و مراودات تجارتی و دفاع از ترکتازی های اقوام بادیه نشین اسکنائی این خطۀ دور افتاده را اداره میکرد(۱) دولت یونان و باختری در سالهای آخر سلطنت دمتریوس شکل امپراطوری خیلی بزرگی را بخود گرفته بود و به مراتب از قلمرو امپراطوری سلوسی های یونانی شام بزرگتر شده بود .شاه باختر و پسران او که هر کدام در داخل آریانا و اراضی متصرفه از طرف دولت مرکزی به امارت های بزرگی نایل شده بودند روی هم رفته و دست جمع در تحکیم مبادی و اعتلای مادی و معنوی دولت یونان و باختری و حراست ارکان امپراطوری جهد بلیغ نموده و با بصارت و عزم و اداره وظیفۀ بزرگ خود را عملی کردند. شهرها چه در داخل و چه در اراضی متصرفی همه جا آباد شد. (۱) صفحه ۷۷ داکتر بانگارش اچ . جی راولنسن .
تصویر (۷) مقابل صفحه (٥٣) ایوکراتید موسس سومین خانواده سلطنتی یونانو باختری (حوالی ١٧٥ ق م)
تصویر (۸) مقابل صفحه (٥٤) AG ΒΑΣΙΛΕΩΣ ΜΕΓΑΛΟΥ ΕΥΚΡΑΤΙΔΟΥ EUKRATIDES 160-156 AV.JC ΒΑΣΙΛΕΩΣ ΑΓΑΘΟΚΛΕΟΥΣ AGATOKLES بالا : نمونه ئی از مسکوکات زیبای ایوکراتید - یکطرف سر پادشاه و طرف دیگر دیوسکوری رب النوع ستارگان صبح و شام بصورت دوبرادر سوار کار دیده میشوند . پایان : یکی از مسکوکات اگاتوکلەس پسر دمتریوس که از جانب پدر در ولایت پاروپامیزادی امارت کرده است . (به صفحه ۳۷ مراجعه شود)
سومین خانواده سلطنتی یونان و باختری خاندان «ایوکراتید» بعد از خاندان اول و دوم یعنی خاندان «دیودوت» و «ایوتیدم» دودمان سوم سلطنتی یونان و باختری با ایوکراتید در حوالی ۱۷۵ ق م اغاز میشود. در مورد سلطنت خاندان اول و ظهور سلاله ایوتیدم دیدیم که دولت سلوسی شامی برای امحای آزادی باختر و کسل کردن نقشه سلطنت مستقل یونان و باختری چه کاری بود که نکردند. از وسایلی که در دست آنها بود از همه کار گرفتند رؤسای ملی را دلداری کردند، مردان با نفوذی را که در فضای آزاد باختر تربیه شده بودند مقامات بلند وعده دادند و حتی نائب الحکومه و امرا در میان انها انتخاب کردند همه نتیجه معکوس داد و عمه از مناصبی که سلوسی‌ها به انها دادند به نفع خود و آزادی باختر و استقلال دولت یونان و باختری استفاده کردند چون این اصول کامیاب نشد به توطئه و تحریکات پرداختند تا اینکه خاندان اول شاهان مستقل یونان و باختری سقوط کرد و سلاله دوم یعنی ایوتیدم و پسرش به مراتب به تحکیم ارکان دولت یونان و باختری و شالوده استقلال آن صرف مساعی نمودند و علاوه بر توحید خاك آریانا متصرفات وسیعی در هندو سنگیا ننگ به آن افزودند و امپراطوری ساختند که از حیث وسعت خاك از امپراطوری خود سلوسی‌ها کلان‌تر شد سلوسی‌ها که سلطنت مستقل یونان و باختری را دیده نمی‌توانستند طبعاً از امپراطوری یونان و باختری و موقعیت مساعد آن به هراس افتادند راهای حیاتی و تجارتی با چین و حوزه گنگا و بحیره هند همه در دست پادشاهان باختر بود بناءً علیه انتیو کوش چهارم سلوسی سیاست مخالفت کارانه ارثی خود را نسبت به باختر تعقیب نموده، چون بعد از تجربه انتیو کوش سوم میدانست که اقدامات
(٥٣) عسکری نتیجه نخواهد بخشید باز سیاست «انتریک» و تحريك را پیش گرفت این دفعه به يك نفر از ژنرال‌ها که در باختر بود و «ایو کراتید» نام داشت متوسل شده و او را به اشغال تخت باختر تشویق نمود. قراریکه در مبحث بیشتر شرح دادیم خود پادشاه یونان و باختری دمتریوس بعد از تجدید نظر در امارات داخلی آریا نا و انتصاب پسرانش دمتر یوس دوم در باختر، پانتالئون در اراکوزی و سیستان و پسنان ترد و پارو پامیزادی پس برای ادارهٔ اراضی مفتوحه متصرفی هند عازم تاکزیلا شده بود و زمینه برای ظهور ایو کراتید در باختر مساعد شده بود زیرا پادشاه با سران سپاه و نیروی بزرگ در امتداد سند تا اوقیا نوس و بطرف شرق هند تا پتالی پوتر امشغول کار بود بعد از اعلان پادشاهی ایوکراتید در باختر قراریکه یسان خواهیم دید دمتریوس برای استرداد تخت و تاج خود پاره اقداماتی کرد ولی موفقیتی بدست آورده نتوانست و در حوالی ١٦٠ ق م در گذشت. «ایو کراتید» بر تخت باختر نشست ولی باز برای دفعهٔ سوم تحریکات سلوسی های شام جائی را نگرفت و چیزی که دل آنها میخواست بمیان نیامد. پیشتر در مورد دومین دودمان مستقل یونان و باختری دیدیم که دیو دوت دوم در اثر تحريك آنها کشته شد و ایوتیدم پادشاه گردید ولی دولت مستقل یونان و باختری از بین نرفت بلکه قوی تر شد این دفعه باز دمتر یوس بزرگ و فاتح تخت و تاج خود را از دست داد و در گذشت و ایوکراتید بر تخت باختر جلوس کرد ولی باز آزادی باختر استقلال باختر، دولت یونان و باختری کما كان پابرجا ماند تنها چیزیکه این بارپارهٔ تغیراتی وارد کرد این بود که خاندان دمتریوس و ایو کراتید را از هم جدا کرد و جدائی آنها در تعلقات دولت یونان و باختری و متصرفات هندی آنها تاثیر بخشید یعنی ایوکراتید در باختر و آریانا به سلطنت پرداختند و سلاله و ژنرال‌ها و احفاد دمتریوس در هند ماندند و «ساگالا» را مرکز قرار داده بنام دولت یونان
(٥٤) و باختری سلطنت جدا گانه در آنجا تشکیل کردند و ازان آینده صحبت خواهیم نمود . ایو کراتید : (حوالی ١٧٥ ق م) : در زمانیکه دمتریوس اول شهنشاه یونان و باختری مشغول اداره و تنظیم امور اراضی متصرفی در هند بود و کارهای باختر به دست پسرش ایوتیدم دوم یا دمتریوس دوم اداره میشد دفعه اعلان شاهی نموده وتخت و تاج سلطنت را اشغال کرد. جز ثبات جلوس ایو کراتید ازین بیشتر معلوم نیست بهر حال به مجرد اعلان سلطنت خودرا «پادشاه کبیر» خوانده و بزرگترین و زیباترین سکه طلائی بضرب رسانید که نمونه آن در پاریس موجود است . در عین زمان به بنای شهری هم اقدام کرد که بنام «ایو کراتیدیا» شهرت دارد. ایو کراتید سرسلسله سومین دودمان سلطنتی یونان و باختری مانند شاهان دودمان پیشینه آزادی باختر و حفظ استقلال دولت یونان و باختری را شعار خود قرار داد مدققین از روی عنوان «پادشاه کبیر» وتأسیس شهر «ایو کراتیدیا» نتیجه گرفته میگویند که ایو کراتید پادشاه مستقلی بود زیرا قرار عرف این وقت کسی بدون داشتن استقلال کامل شهری بنام خود بنا نمیتوانست. همین طور ضرب سکه بزرگ طلا و اتخاذ لقب «پادشاه کبیر» هر کدام بجای خود دلالت میکند که ایو کراتید پادشاه بزرگی بوده و قراریکه بعدها خواهیم دید عصر او یکی از دوره های درخشان دولت یونان و باختری بشمار میرفت. از روی مسکوکات «ایوکراتید تقریباً ٤٠ و ٤٥ ساله معلوم میشود و به این قرار تولد ی او در حوالی ٢٠٥ - ٢١٠ ق م صورت گرفته است. تا جائیکه معلوم میشود «ایو کراتید» یکی از مردان نظامی و قرار اکثر احتمالات ژنرال بود. و در باختر در سلك نظام دولت یونان و باختری مشغول بود «کت شمیت» انقلاب اورا در باختر در حوالی ١٧٥ ق م قرار میدهد و این سالی است که مهرداد در پارتیا به سلطنت رسیده است و شهادت جوستن این نظریه را تائید میکند زیر ا میگوید که این دو پادشاه تقریباً بیک زمان
(٥٥) بر تخت سلطنت جلوس کرده اند چون خاکهای سائر نقاط آریانا و اراضی متصرفی هندی بدست دمتریوس و پسرانش ( که در هر گوشه سمت امیری داشتند) و ژنرال های او بود تا سال ۱۶۷ ق م نفوذ ا یوکراتید در شمال هندوکش در باختر و سغدیان محدود ماند . جنگ های داخلی یا مقابله دودمان سلطنتی یونان و باختری : پیشتر دیدیم که ایو کراتید بچه شرایط و در چه فضائی بر تخت باختر جلوس کرد ایوکراتید پیش ازینکه بر کل آریانا و باز در متصرفات آن نفوذ و حاکمیت پیدا کند مشکلات زیادی در پیش داشت زیرا دمتریوس اول و برادرش اپولودوت و پسران و امرایش پانتا لئون و اگاتو کلس در پاروپا میزادی و اراکوزی و گندها را و ژنرال معروفش مناندر در اراضی متصرفی هیچ کدام حاضر نبودند که تخت و تاج و نفوذ و حاکمیت از خاندان آنها برود به این مناسبت پاره جنگ های میان دودمان سلطنتی یونان و باختری در میگیرد که جزء جنگ های داخلی بشمار میروند و اینجا اول از مقابله دو پادشاه یونان و باختری و بعد از مقابله های ایوکراتید با امرای دودمان سابق صحبت میکنیم : تارن میگوید : « اگرچه محقق نیست ولی از امکان بعید نمیباشد که دمتریوس درین وقت در «اراضی وسطی» هند بود و جنگ های سال ۱۶۸ ق م ایو کراتید با امرای پادشاه سابق باختر صورت گرفته است بهرحال خود دمتریوس بهر جا که بود به «مناندر» امر داد که «پتالی پوترا» و تمام اراضی وسطی جنوب «ماتورا» را گذاشته و عجله داشت که بمقابل ایوکراتید به باختر بیاید زیرا از نگارشات جوستن و از «یوگاپورانا» واضح میشود که مقابله آنها بطرف غرب هندوکش صورت گرفته است بسانها ایوکراتید موقع یافته است که به هند حمله کند دمتریوس اگر در سال ۱۶۸ ق م داخل جنگ شده یا نشده سال ۱۶۷ ق م برای او سال بحران آمیزی بود » از نگارشات « جوستن » اینقدر
(٥٦) هم معلوم میشود که دمتریوس پادشاه سابق یونان و باختری با ۶۰ هزار عسکر اپوکراتیدرا با سه صد نفر محاصره کرد مقابلهٔ ارقام سپاه مبالغه کارانه است و حقیقت چنین خواهد بود که دمتریوس اپوکراتیدرا شکست داد و اخیرا الذکر با سه صد نفر جانب باختر فرار نمود و باز بر اقتدار خود افزود درین وقت وفات دمتریوس به او موقع داد که به تصمیم خود پایه دار بماند انتی ما کوش برادر دمتریوس که امیر حصص شمال غربی بود هم وفات نموده و زمینه بیش از پیش برای اپوکراتید مساعد شد. با وفات دمتریوس باز هم خاطر اپوکراتید بکلی آسوده نشد زیرا برادر و پسران و ژنرال او مناندر باقی مانده بودند، با وضعیت جدیدی که در آریانا و مخصوصاً در باختر رونما شد این ها همه در اثر امر دمتریوس بطرف پنجاب و گندهارا و پاروپامیزادی متوجه شدند، بیشتر دیده شد که در جنوب هندوکش در ولایت پاروپا میزادی اول پانتا لئون و بعدا آگاتو کلیس امیر مقرر شده بود و گندهارای شرقی هم زمانی بدست اپولودوت برادر دمتریوس شاه متوفای باختر اداره میشد. مناندر خاک هائی را که بطرف جنوب ماتورا بود گذاشته و خودش به پنجاب آمد اپولودوت از اراضی جنوب حوزهٔ سند بطرف شمال آمده به گندهارا متوقف شد اپوکراتید باز از باختر (۱) کوه هندوکش را فرود آمده و در کاپیسا با امیر پاروپامیزادی آگاتو کلیس مقابل شد چون اگاتو کلیس در مسکوکات شخص جوانی معلوم میشود تارن نتیجه گرفته میگوید که مشارالیه درین وقت مرده و یا در مقابله با اپوکراتید کشته شده است اشغال کاپیسا بدست اپوکراتید از روی مسکوکات مربع مسی او معلوم میشود که دران زوس بالای تخت نشسته و به دو زبان ورسم الخط خروشی نوشته دارد . بعد از اشغال کاپیسا اپوکراتید بطرف گندها را توجه نموده و کل آن یا عجالتاً قسمتی از آن را اشغال کرده و شاهد این امر این است که روی مسکوکات (۱) احتمال دارد که در ١٦٥ ق م از باختر به کاپیسا آمده باشد.
(٥٧) بر روی «اپولو دوت» دو بار ضرب زده است و معمولاً وقتی يك پادشاه روی سکۀ کس دیگر ضرب زده میتوانست که بر او غالب میشد «اپولودوت » در عصر همین جنگها که در قسمتهای شرقی کندهار ا صورت گرفته است در حوالی سال های ١٦٢ - ١٦٣ ق م وفات نموده است. خلاصه به ترتیبی که ذکر شد«اپو کراتید» به د متریوس و برادر و پسران او بر همه غالب آمده و در ظرف تقریباً ٧ سال بر چهار نفر از پادشاهان و امرای دودمان ايوتيدم فایق آمد . به این طریق بعد از غلبه بر اپولودوت واشغال قندهارهای شرقی اپوکراتید به شرقی ترین حاشیۀ سرحدی آریانا حاکم شد درین شبهۀ نسیت که مشار الیه میخواست متصرفات هندی دولت یونان و باختری را هم تحت سلطۀ خود درآورد ولی مناندر از در مقابله با او پیش آمد و مانع پیشرفت او شد به این لحاظ استرا بو میگوید که اپو کراتید هر گز از سواحل جیلم عبور نکرد و احتمال دارد که حتی از اندوس هم نگذ شته باشد بعضی مسکو کات مسی اپوکراتید و مناندر بهم زیاد شباهت دارند و مجاورت نفوذ آنها را در اراضی سرحدی شرقی آریانا ومتصرفات هندی نشان میدهد. قراریکه از قرائن معلوم میشود کامیابی های اپو کراتید كنهار اندوس خاتمه یافته و متصرفات قديم باختر به دست مناندر باقی مانده است و میان ژنرال اخیر الذکر و اپو کراتید پادشاه باختر معاهدۀ بعمل آمده اپوکراتید پس به باختر مراجعت کرد و اراضی ماورای شرقی اندوس تحت ادارۀ مناندر ماند . حاکمیت اپو کراتید بر تمام آریانا : جنگ های داخلی که شرح آن بالا گذشت ا گرچه در اوائل و ظاهر امر به تفرقۀ زمامداران باختر و ضعف دولت یونان و باختری تمام شد ولی توسعۀ تدریجی نفوذ اپوکراتید سر سلسلۀ سومین دودمان سلطنتی یونان و باختری از شمال هند و کش به جنوب و پارو پامیزادی و کاپیسا و قندهار او غیره باز سر از نو پیکر سومین دولت یونان و باختری را تقویت بخشید
(٥٨) وولایات آریانا یکه یکه به دور مرکز باختر جمع شده رفت . ولایات آریا (هرات) ومارگیان (مرو) و «استوئن» و «ترا گزیان» همه کمافی السابق جزءدولت یونان و باختری بودا گرچه وضعیت در انچیان و سیستان و ارا کوزی پوره روشن نیست باز هم میتوان گفت که این حصه ها هم آهسته آهسته از دست اولاده ایوتیدم بر آمده و مانند سائر قسمت ها تحت زمامداری ایو کراتید جزء دولت یونان و باختری شد بعضی ها مدعی اند که ایو کراتید موسس سومین دودمان سلطنتی یونان و باختری بنوبه خود در هند یا اقلا در پنجاب فتوحاتی کرده ولی این نظریه حقیقت ندارد و طوری که گفتیم مشار الیه از رود اندوس پیشتر نگذشته است معذالك عنوان هندی «مها راجا» بر خود نهاده و آنرا به یونانی «ملا اوس بازيلوس» یعنی شاه بزرگ ترجمه کرده اند . متاسفانه زمامداری ایو کراتید مدت مدیدی دوام نکرد و بعد از ایوتیدم و دمتریوس ابن سومین پادشاه یونان و باختری بود که ولایات آریا نا را وحدت بخشیده و از باختر بر همه یکسان سلطنت کرده است. دوره ایو کراتید از نقطه نظر آبادی و عمران شهر ها و مخصوصاً توجه به هنر پیشه گان وصنعت کاران اهمیت به سز دارد و قراریکه بپایان تر خواهیم دید حکاکی ، مهر کنی ، هیکل تراشی در زمان او به منتهای عروج خود رسیده بود. سومین دولت یونان و باختری با شخص مقتدر و با نفوذ ایو کراتید خوب شروع شده و بعروج خود رسیده بود ولی قضا برای ادامه و ترقیات مزید آن مساعدت نکرد و نگرانی هائی از شمال و شمال غرب و شرق یعنی از طرف اسکائی ها و پارت ها و اولاده خاندان ایوتیدم و طرفداران آنها مثل مناندر از خاك هند و غیره بمیان آمد. این نگرانی ها در عصر خود ایو کراتید روبه وخامت گذاشته و در عصر پسرش «هلیو کلس » عواملی ظهور کرد که منتج به سقوط دولت یونان و باختری در شمال هندوکش گردید.
(٥٩) قدرت پارت ها و تحريك آنها به تجاوزات بطرف شرق : از اوائل این فصل تا اینجا مختصر اشاراتی به پارت ها نمودیم و دیده شد که دو دولت یونان و باختری و پارتی هر دو تقریباً بيك عصر در اثر يك مفکورهٔ آزادی و استقلال خواهی از طرف رؤسا و باشندگان يك كشور در مقابل يك سلطهٔ مشترك كه عبارت از سلوكی های شامی باشد تشکیل شده بيك مرام واحد را تعقیب میکردند . ارساس و دیو دوت استقلال دولت یونان و باختری و پارتیا را اعلان کردند . پسران شان دیو دوت دوم و «تریدات» (تیرداد) مناسبات دوستی و مودت خود را محکم تر نمودند و ایوتیدم با وجود در خواست و خواهش حکومت سلوکی بر علیه پارتیا قیام نکرد و بعد ازینکه انتیو کوش سوم شامی خاك آنها را عبور و قوهٔ ایشان را ضعیف ساخت دمتريوس بعلت اینکه سلوکی ها در انجا نفوذ زیادتیا بند و به کشور ما نزديك نشوند پیش دستی نموده و دو ولایت «استوئن» و «ترا کریان» را جزء حوزهٔ مملکت داری خود نمود . به این ترتیب با وجود تحريكات دولت سلوکی شامی تا این زمان روابط باختر و پارتیا صمیمی بود . تغیر خانوادهٔ سلطنتی در باختر و جلوس ایوکراتید و مخالفت هائیکه میان احفاد دو دودمان باختری در گرفت در ضعف دولت یونان و باختری دخیل شد پیشتر دیدیم که نیروی روز افزون دولت یونان و باختری و امپراطوری بزرگ آن اسباب تشویق دولت سلوکی شده بود چنانچه تغیر خانوادهٔ سلطنتی باختر هم در اثر تحریکات آنها بعمل آمد . مقصود این است که سیاست دولت سلوکی نسبت به دو کشور شرقی: دولت یونان و باختری و پارتیا فرق کرده در اوائل میخواستند با باختر دوست شده پارتیا را از میان بردارند و پس آنها با پارتیا اظهار تمایل نموده و در صدد اضمحلال دولت یونان و باختری برآمدند . چون رومن ها درین وقت در قسمت های غربی آسیا دست یافته بودند سلوکی ها میخواستند که اراضی از دست رفتهٔ غرب را از طرف شرق جبران
(٦٠) کنند انتیو کوش چهارم که میخواست دولت یونان و باختری و پارتیا هر دو را از میان بردارد باز تمایلی به باختر نشان داد تا پارتیامیان د و آتش گرفته شود ولی دولت یونان و باختری روی موافقت نشان نداد تا اینکه دمتریوس دوم شامی برادرش برپارتیابه تنهائی حمله کرد ولی درین وقت پارتیا کسب قوه واقتدار نموده بود . بعد از ١٦٣ ق م که انتیو کوش چهارم سلوسی وفات نمود وعوض او برادر بزر گش د متر یوس که در روما بقسم یر غمل زندگانی میکرد به شام فرار نموده از پسر خورد انتیو کو ش چهارم تخت و تاج را گرفت مشارا لیه در نظر داشت که دامنه نفوذ دولت خود را به قلمر و ایو کر اتید ابسـاط دهد ولی چون آزادی و استقلال خواهی از خواص بارزه دولت باختر بود ایو کراتید زیر بار چنین پیش آمدهائی نیامده ويك دفعه دیگر مخاصمت بین سلو سی ها و دولت یونان و باختری شروع شد ومتعاقباً اساس دولت سلوسی ضعیف تر گردید . پیشتر گفتیم که سلوسی ها آخر این سیاست را پیش گرفتند که زعامداران دولت پارتی را بر علیه دولت یونان و باختری تحریک و تقویت کنند . مشغولیت ایو کراتید در سرحدات و نگرانی از طرف اسکائی ها از شمال و تشویق سلوسی ها دولت پارتی را نیر و و قوت بخشید و آماده برای پاره تجاوزات بطرف شرق ساخت . ایو کر اتید چون میدانست که دشمن حقیقی و دشمن آزادی باختر سلوسی ها است کاری را پیش گرفت که دولت سلوسی شامی و پارتی ها هر دو تهدید شود. بناء علیه ژنرالی موسوم به تیمار كوس Timarchus را تحريك به بغاوت نموده مشارالیه در ١٦٢ ق م در مدیا و بابل بغاوت نمود و اعلان شاهی کرد و مانند ایوکراتید پادشاه یونان و باختری خود را پادشاه بزرگ خواند. این عمل در مقابل سلوسی ها و پارتیا هرد و مو ثر بود زیرا به این ترتیب اگر وضعیت
(٦١) مخالفت پارتيا شديد تر ميشد ائو کراتيد ميتوانست با حکومت جديد التاسيس همدست شود و به پارتيا ضربتی وارد کند . مهرداد پارتی که وضعیت را از نزدیک تعقیب میکرد مسئله را فهمیده در صدد برآمد که او لا از همه همکاری بین ” تیمارکوس “ و ”ایو کراتید“ پادشاه باختر را قطع کند و بهترین موقع این کار زمانی را تشخیص داد که ایو کراتید در سر حدات هند مشغول نبرد بود بناء علیه بصورت ناگهانی بر ”تیمار کوس“ حمله نموده و بعد از جنگهای شدیدی که تا سالهای ١٦٠ – ١٦١ ق م دوام نمود ”مدیا“ علاقه ” زگروس “ Zagros را متصرف شد و در نتیجه قوای او مضاعف و حریفش تیمار کوس از پا نشست بعد ازین مهرداد بدون درنگ در صدد حمله بر حاشیه غربی دولت یونان و باختری برآمده ولایات ” تپو ریا “ و ”ترا گریان“ را که عبارت از وادی ” روداترك “ و كشف رود (علاقه طوس و مشهد حالیه ) میباشد و در زمان ایوتیدم فتح وجزء ولایات باختر شده بود اشغال کرد . نا گفته نماند که موضوع تجاوز پارت ها را به زبانهای دیگر هم بیان میکنند : بعضی مورخین قصور را بدوش خود ایوکراتید انداخته میگویند وقتیکه اسکاتیها از ماورای سردریاب سغدیان را تحت تهدید و تجاوز قرار میدادند ایوکراتید از پارتها كمك خواست و مهرداد اول در اثر مداخلت خود ایشان را پس پاساخت و در ازای مساعدت خود ولایات تپوریا ۔ ترا کزیان آریا و حتی قسمت غربی با کتريان را که عبارت از اند خوی و میمنه باشد اشغال نمود بعضی ها این موضوع را هم طور دیگر تعبیر کرده اند و میگویند در فرصتیکه ایوکراتید در هندیا صحیح تربگویم در سرحدات هند مشغول بود اسکاتیها در شمال بنای تجاوز و تهدید را گذاشته بودند و مهرداد اول از موقع استفاده نموده ولایات فوق الذکر را در جزء قلمرو خود در آورد بهر حال
(٦٢) این تعبیرات تا هر جائی که حقیقت داشته باشد شبهه ئی نیست که پارت ها در اخیر دورة سلطنت ایو کراتید دارای مقتدر ترین پادشاهی بودند که مهرداد اول نام داشت مشارالیه خواه از مشغولیّت ایو کراتید در فتح هند خواه از تهاجم اسکائی ها خواه از هر دو استفاده نموده در زمان حیات ایو کراتید نقاط فوق الذکر گوشۀ شمال غربی آریانا را اشغال کرد و از مرك ایو كراتید و تقویت یافتن دمتریوس دوم آخرین پسر دمتریوس اول و حکمفر مائی هیلیو کلس پسر خود ایو کراتید در باختر و ظهور اسکائی ها وسقوط قوای دولت یونان وباختری در شمال هندوکش بیشتر جرئت گرفته بر در انجیان ( سیستان ) وارا کوزی وحتی وادی کابل تسلط یافتند وازان مفصل تر صحبت خواهم نمود. مسكوكات ایو کراتید: درین شبهه نیست که مسکوکات سلاطین همه وقت قابل مطالعه است خصوص در فرصتیکه منابع موثق دیگر هم در دست نباشد . ایو کرا تید از جمله شاها نی است که به تعداد زیاد وانواع مختلف سکه زده و روی هم رفته نفاست دوام ود یگر مزایای صنعت ضرب سکه را بجائی رسا نیده بود که با عدم وسائل لازمه جزء بهترین سکه های آن زمان بشمار میرفت . دسته اول مسکوکات ضرب باختر : دسته اول مسکوکات ایو کراتید آنست که در آن دیوسکوری Pioscuri وجمله ساده « ایو کرا تیدس پادشاه » نقش است «دیوسکوری» عبارت از ستاره صبح وشام است که در ادبیات یونانی بنام های « کستور Castore» و «پولوکس Pollux» خوانده شده اند و آنها را دو برادر خوانده بنام مشترک «دیوسکوری » یاد میکنند و در دسته اول مسکوکات ایو کراتید بالای اسپ سوار میباشند علاوه برین «دیوسکوری در خود معنی اصطلاحی هم دارد که عبارت از (منجی ) است و آنرا این طور میتوان تعبیر کرد که ایوکراتید سلطنت یونان و باختری را از نظر پر آز
(٦٣) یونانی های شامی وغیره مصئون ساخت وخو د را منجی کشور خواند و ازین لحاظ دیو سکوری را در دسته اول مسکو کات خود استعمال نمود. دسته دوم : چنین معلوم میشود که ایو کراتید پس از یتکه بر دمتر یوس غالب آمده و بلخ را اشغال کرد به تقریب فتوحات خود بر علاوه بنای شهر « ایو کراتیدیا» به ضرب یک دسته مسکو کات دیگر اقدام نمود. این مسکوکات عموماً طلائی، قطر آن بزرگ ووزن آن خیلی زیاد و معادل ۱٦٫۸۰ گرام است که به اصطلاح یونا نی آن را تتر ادرا کم Tetradrachms (چهار در همی) گویند و خیلی نادر و کم یاب است وفقط یک نمونه آن در پاریس موجود است درین مسکو کات «ایو کراتید» مثل سابق تنها (شاه) نی بلکه (شاه کبیر ) یاد شده و این عنوان را تا آخر حیات حفا ظه نمود. ایو كرا تید در طرف راسته مسكوكات چهار درهمی صورت خود را با کلاه خود فولادی نمایش داده. این مسکو کات باسکه های ایو تیدم دمتر یوس، انتی ما کوش شاهان باختر زیبا ترین سکه هائی است که در باختر به ضرب رسیده و نشان میدهد که در شمال آریانا رسام ها، حكا کان خیلی قابلی بوده که در فن خویش استاد وسبک کا ر آنها مدرسه مخصو صی تشکیل داده بود که اسباب افتخار این قطعه بشمار میرفت و تا امروز مورد تحسین متخصص فن قرار میگیرد. مسکو کات ضرب کا پیسا : ایو كراتید پس از اشغال با ختر و تنظیم آنجا به جنوب هندو کوه پایان شده کاپیسا و باقی قلمرو «پارو پا میز اد » را از دست اگاتو کلس گرفت و پسانتر کندههارا را هم از پیش اپولود وتوس Apollodotus متصرف شد و در کاپیسا شروع به ضرب مسکو کات نوی نمود. ورود او در جنوب هندو کوه اثرات زیادی در مسکوکات تولید کرد، رو حیات، زبان و دیگر مقتضیات مکان چیزهای تازه تری بمیان آورد که دانستن آن در قضایای تاریخی خیلی مدخلیت دارد. مسکوكات كاپیسا که بیشتر بر ای
( ٦٤ ) رفع احتیاج اهالی جنوب هندو کوه وایالات شرقی مجاور هند بضرب رسیده بود بیشتر مسی و شکل آن مربع است و باراول بعلاوه زبان و رسم الخط یونانی لهجه پراکریت محلی با رسم الخط خروشتی نیز مورد استعمال قرار میگیرد و سکه به دوزبان بضرب میرسد‘ و روی آنها زوس Zeus بالای تختی مشاهده میشود. استعمال رسم الخط خروشتی و زبان پراکریت نشان میدهد که اهالی جنوب هندوکوه همه به زبان یونانی و رسم الخط آن نمیفهمیدند و ازین رو زبان و رسم الخط خود آریانا را نیز استعمال نمود و بعد از و تمام شاهانی که بجنوب هندو کوه درعلاقه ولایت کابل‘ اراکوزی‘ گندهارا‘ پکتیا و غیره حکمفرمائی کرده اند این رویه را تعقیب نموده اند. در باب نمایش تصویر زوس قضیه چنین است که اگرچه زوس اصلا بزرگترین رب النوع اساطیر یونانی است لیکن در کاپیسا سراسر مفهوم محلی بخود گرفته است و عبارت از رب النوع علاقه کاپیسا است که فراز کوه« پیل سر » Pilusara اقامت داشت و در مسکوکات «دمتریوس دوم» و اگاتو کلس بصورت ایستاده نمایش یافته اپوکراتید در نمایش آن چیز های تازه تری که علائم فارقه کاپیسا بحساب میرود علاوه نمود، بعلاوه اینکه زوس روی تختی معلوم میشود، مقابل آن هیکل كوچك فیلی را كه رب النوع محلی علاقه را نمایش دهد با خود کوه یکجا نمایش داد . مسكوكات ضرب هند : علاوه بر دسته مسكوكات باختری و کاپیسائی اپوکراتید در متصرفات هندی دولت بریونان و باختری هم سکه هائی به ضرب رسانیده . مسکوکات هندی اوهم بیشتر مسی و شکل آن مربع است یعنی ازحیث شکل به سکه های کاپیسا شباهت دارد، در یکی ازین سکه هارب النوع « فتح » نمایش یافته و اشاره به فتح اراضی هندی میکند در نوشته یونانی آن اگرچه هنوز به عنوان «شاه کبیر» یادشده اما در مضمون
(٦٥) خروشی عنوان « راجادی را جاسا» یعنی «شاه شاهان» را هم علاوه نموده و خود را شاه شاهان خوانده است . نمایش رب النوع فتح واستعمال عنوان « شهنشاه » هر کدام بجای خود وانمود میکند که در سالهای اخیر سلطنت ایوکراتید حوزه مملکتداری او خیلی وسعت یافته و در قسمتی از متصرفات قدیم باختر در هند هم دست یافته است ایوکرا تید شاه باختر با عنوان « شاه کبیر » خود را پاد شاه مقتدر آر یا نا و با عنوان « شهنشاه » امپر اطورتصرفات هندی معرفی کرده است وفات ایو کراتید: وقتیکه «ایو کراتید» برای محکوم ساختن اولاد دمتریوس به جنوب هند و کش فرود می آمد پسر بزرگش «هلیو کلس» را بحیث نائب السلطنه باختر معین نموده و کارها را به او تفویض نموده بود و شرح حال او را بجایش ذکر خواهیم کرد. تاریخ مرگ ایو کراتید و کیفیت آن هر دو مبهم و تاريك است و در اطراف آن نظریه های مختلفی اظهار شده بعضی ها میگویند که از دست پسرش هلیو کلس کشته شده ، برخی برانند که در جنگهای مهرداد پارتی کشته شده و عده اظهار میکنند که دمتریوس دوم آخرین پسر خاندان دوم سلطنتی یونان و باختری از ظهور مهرداد استفاده نموده و ایوکراتید را بقتل رسانیده است . بهرحال چیزیکه درین همه نظریه ها می آید این است که این واقعه حینی بعمل آمده که ایو کراتید از پاره متصرفات هندی یا از سرحدات شرقی هند مراجعت میکرد یا ظهور اسکائی ها در شمال یا حمله پارتها در غرب او را مجبور به مراجعت نموده بود . معذالك «جوستن» درین مورد به دو صورت مختلف اظهار نظریه میکند یکی میگوید که از دست پسر خود بقتل رسید و دیگر اینکه بدست پارتی ها کشته شد . نظریۀ اولی « جوستن» در اغلب آثار معاصر چنین تصریح یافته که وقتیکه ایو کراتید از هند برمیگشت بدست پسرش که در امور مملکت داری با او شريك بود کشته شد و این پسر او طبیعی هلیو کلس را قلمداد کرده اند و میگویند که نعش پدر را کور
(٦٦) نکرده و آنرا باعراده ها پامال نمود . تارن این نسبت را به هلیو کلس بکلی عاری از حقیقت میداند و آنرا به دلایل خود و نظریۀ دوم خود جوستن رد میکند. اول اینکه هلیو کلس در امر سلطنت شریک پدر نبود بلکه بعد از او بر تخت باختر نشست و مدت مدیدی سلطنت کرد . از طرف دیگر با وجودیکه «جوستن» هلیو کلس را قاتل و پدر کش خوانده میگوید که ایو کراتید در جنگ با پارت ها کشته شد و «پسر» در عراده نشسته بود . اینجا وارد نظریۀ دوم شده و از ایو کراتید در میدان جنگ نام می برد و بعد ولا پانی را که ایو کراتید فتح نموده بود شمار میکند و آخر میگوید که بکتریائی یعنی ایو کراتید از دست پارتی های ضعیف پس پاشد . تارن هر دو نظریۀ جوستن را یکجا کرده و از ان چنین نتیجه بدست می آید که ایو کراتید در جنگ پارتی ها از طرف پسری بقتل رسید و اینجا با اشتباهی که بسان در اصل متن جوستن پیش شده قضیه این طور میشود که پادشاه یونان و باختری بدست پسری از پسران ابوتیدم بكمك پارتی ها کشته شده است (١) . این پسر خاندان ابوتیدم عبارت از دمتریوس دوم است که زمانی از طرف پدر امیر پار و پامیزادی و بعد از ان حین ظهور ایو کراتید در باختر در انجا سمت امیری داشت و بعد از نا کامی های پدر و برادران در امر استرداد تخت و تاج، حینی که اسکائی ها در شمال ظهور کرد و مهرداد اول در ١٥٩ بر آریانا حمله کرد دمتریوس دوم بكمك او از موقع مساعد استفاده نموده و بر اقتدار خود افزود و مهرداد از همراهی او استفاده کرده و از رود اریوس (هری رود) عبور کرد و در اثر حمله مهرداد «ایو کراتید» از هند یا سرحدات هند بر گشت و از دست دمتریوس دوم کشته شد و نعش او را با عراده پامال کرد. به این ترتیب مهرداد زمانی تا باختر نفوذ یافت و حتی شهری هم در نزدیکی بلخ اعمار کرد که بنام Surogana of phraates یادمیشد و بطلیموس آنرا نزديك اکسوس قرار داده است . (۱) صفحۀ ٢٣٢ یونانی ها در باختر و هند « تارن » .
(٦٧) مهرداد مدت زیادی در باختر نمانده و علت آنهم شاید فشار مزید اسکائی ها بوده میگویند که حکمرانی بنام «فرهاتس» در باختر مقرر کرده و خودش برای فتح سیستان و اراکوزی و جدروزیا حرکت کرد ولی موضوع حکمران او صریح نیست «هلیو کلس» پسر پادشاه یونان و باختری «ایوکراتید» سغدیان و مرگیان و باختر را دوباره متصرف شده و در آنجا اعلان سلطنت میکند. پلاتو: تارن بار اول از روی شباهت مسکوکات یکنفر دیگر را هم در فهرست شاهان خاندان ایوکراتید داخل کرده است که «پلاتو» نام دارد. این شخص در مسکوکات خود فولادی به نمونه ایوکراتید به سر کرده و قرار عقیده مولف کتاب «یونانی ها در باختر و هند» به اندازه این دو شاه یعنی ایوکراتید و پلاتو بهم شبیه اند که فرق آنها مشکل است. چیز دیگری که در مسکوکات پلاتو نقش است عراده چهار اسپه رب النوع آفتاب است. میگویند که این عراده در صنایع یونانی مورد استعمال زیاد داشت نمایش آن در باختر و دیگر مراکز صنعتی آریانا هم خیلی ها معمول بود چنانچه در سقف طاق بت ۳۵ متری بامیان هم نقش بوده و هنوز هم حصهٔ زیاد آن موجود است و دیده میشود. این موضوع در مدرسه های صنعتی گندهارا هم عمومیت داشت و با انتشار دین بودیزم و صنعت گندهارا از آریانا در آسیای مرکزی هم انتشار یافت. پروفیسر «هرزفیلد» به این عقیده است که نمایش عراده چهار اسپه رب النوع آفتاب مخصوص صنعت یونان و باختری است و از باختر به دیگر نقاط انتشار یافته است. حکاکی و صنعت ضرب سکه در باختر : پادشاهان یونانی و باختری عموماً در آبادی شهرها و ترقی صنایع مستظرفه: معماری، حجاری، هیکل تراشی، حکاکی توجه زیاد داشتند و از هنروران و اهل صنعت خیلی تشویق میکردند. ضرب سکه در عصر ایشان یکی از فنون صنایع ظریفه بشمار میرفت و خیلی ها ترقی کرده بود و قراریکه خود مسکوکات شهادت میدهد دورهٔ زمامداری ایوتیدم، دمتریوس
تصویر (٩) مقابل صفحه (٦٨) هلیو کلس یا د شاه یونانو باختری پسر و جانشین ایو کراتید . این تصویر از روی سکه مسی او که در موزه کابل است رسم شده
تصویر (۱۰) مقابل صفحه (۶۹) بالا: یکی از مسکوکات مناندر : در یک روی سکه سر شاه و طرف دیگر «اتنه» در حالیکه بار عد و سپر مجهز میباشد نمایش یافته ( به صفحات ۳۰ و ۵۸ مراجعه شود) پایان : سکه مسی هلیو کلس که در موزه کابل موجود است . در یک طرف سر پادشاه و طرف دیگر شکل اسپی بضرب رسیده
(٦٨) انتی ماکوس وابو كراتيد ، یعنی عصر سلطنت دودمان دوم و سوم شاهان یونان و باختری عصری بود که این فن ترقی کرده و در زمان ابو کراتید به منتهای عروج خود رسید و بازه ام داری پسرش هلیو کلس رو به انحطاط گذاشت.تارن اظهار میدارد که : «بلاشبهه حکاکان صورت گر در بکترا زیاد بوده و اگر نام آنها فراموش شده نام های کسانی که برای «لیزی ماکوس» کار کرده اند و اسمای بسا هنر پیشه گان دیگر همه از خاطرها رفته ولی اگر نام آنها در بین نیست آثار ایشان افتخار آنها را زنده نگه داشته است» . (۱) به این ترتیب نقش تصویر پادشاهان یونان و باختری و کندن آن روی تا په مسکوکات و ضرب آن در بکترایا پادشاهان یونان و باختری مخصوصاً ابو کراتید فوق العاده ترقی نموده بود . مهرها و نگینه های منقوش که از خرابه های اطراف بلخ و شهر بانو و خلم و قندوز و سرپل و دیگر نقاط صفحات باختر بکثرت یافت میشود با مسکوکات یکجا شده و کمال ترقی رسامی ، هیکل تراشی، حکاکی و دیگر ریزه کاری ها را ثابت میسازد و واضح معلوم میشود که خاک آریانا درین عصر برای پرورش و ترقی صنایع ظریفه خیلی مستعد شده بود و با انتشار بودیزم اساطیر مذهبی و قریحه صنعتی یونان و باختری یکجا شده و از ان مدرسه معروفی بمیان آمد که بنام «صنعت گريك وبوديك» موسوم است و ما آنرا «صنعت باختر» میخوانیم و برای آن يك فصل جداگانه در تاریخ کشور خود داریم که پسـان می آید . هلیو کلس : « ابو کراتید» مانند سائر پادشاهان آریانا وقتیکه از مرکز سلطنت خویش باختر بقصد حملات هند عازم شد پسر بزرگش «هلیو کلس» را در باختر نایب الحکومه مقرر کرده بود . قراریکه از روی مسکوکات و پاره چیزهای دیگر معلوم میشود هلیو کلس در زمان نایب الحکومگی خود درباختر تقریباً ۲۰ ساله بوده، وضعيت کشته شدن پدر او ، ظهور اسکائی ها (۱) صفحهٔ ۲۰۹ یونانی ها در باختر وهند تأليف تارن .
(٦٩) از شمال و تجاوزات پارت ها از غرب زمانی را که او بر تخت باختر جلوس میکرد خیلی مغشوش و مبهم ساخته بهرحال از روی تحقیقات تارن اینقدر معلوم شد که قراریکه تصور میکردند هلیو کلس در امر قتل پدر خود دخالتی نداشت. حین ظهور اسکائی ها در شمال مهرداد در ۱۵۹ ق م بنای تجاوزات را گذاشت. ابوکراتید فوراً از سرحدات هند مراجعت کرد و بشرحی که ذکر رفت کشته شد هلیو کلس فوراً اعلان شاهی نمود ولی مهرداد پارتی بطرف باختر پیش آمده و او را از نفوذ و اقتدار بر انداخت معذلک حینیکه مهرداد مشغول فتح در انجبان و اراکوزی شد هلیو کلس نفوذ خود را در باختر و سغدیان و مرو قایم کرد و چند مدت دیگر هم حکمرانی نمود تا اسکائی ها فشار بیشتری آورده و اورا مجبور ساختند که به جنوب هندوکش فرود آید. به این ترتیب هلیو کلس آخرین پادشاه یونان و باختری است که در صفحات شمال حکومت نموده و با او در حوالی ۱۳۵ ق م مرکز سلطنت یونان و باختری به جنوب هندوکش در کاپیسا منتقل گردیده است، چون هلیو کلس بعد از سقوط صفحات شمال در جنوب هندوکش هم سلطنت کرده است برای تسلسل موضوع مختصراً به ظهور اسکائی ها در شمال اشاره نموده و به ذکر واقعات عصر هلیو کلس در کاپیسا می پردازیم : ظهور اسکائی ها و بحران امپراطوری آریانا: از واقعات مهمی که در ین وقت رخ میدهد و در نتیجه نفوذ یونانی ها در صفحات شمال هندوکش سقوط میکند ظهور «ساک ها» یا اسکائی ها است که یکی از قبایل سیتی میباشد و از منتهی الیه شمال شرقی از ماورای رود اپکزارت (سردربا) سر کشیده به سغدیان و بکتریا ن نمودار میشوند و دولت یونانی و باختری آهسته آهسته رو به ضعف گذاشته مضمحل میگردد و چون در مسیر اسکائی ها بجانب غرب بین ایشان و پارت ها تصادم واقع میشود دو نفر از شاهان پارتی بقتل رسیده و مسئله وخیم میشود و عاقبت
(۷۰) «متری داتس» یا مهرداد اول مداخلت میکند چنانچه یکی از علل تجاوزات او را به خاک های آریانا همین ظهور اسکائیها میدانند اسکائی ها نه در وقت هلیو کلس بلکه از زمان ایوتیدم موسس دومین دودمان سلطنتی یونان و باختری بنای تهدید را گذاشته بودند تا اینکه در وقت غیاب ایوکراتید تهدید خود را بیشتر کردند وحین سلطنت پسرش هلیوکلس رود آموس را گذشته، صفحات باختر را اشغال کرد و هلیوکلس مجبور شد که به جنوب هندوکش فرود آید. ظهور اسکائی ها بحرانی در نظام اداره دولت یونان و باختری تولید کرده سغدیان و باختر بدست اسکائی ها افتاد، ولایت آریا را پارت ها اشغال کردند و مرکز دولت یونان و باختری در «کاپیسی» بجنوب هندوکش منتقل شد. هلیوکلس در جنوب هندوکش: هلیوکلس از واقعاتی که در شمال هندوکش بمیان آمد عزم و ارادۀ خویش را از دست نداده، به جنوب سلسلۀ کوه مذکور فرود آمد و در کاپیسی مرکزی برای دولت یونان و باختری قایم کرد. هلیوکلس نفوذ خود را در ولایت مرکزی آریا تا یعنی پاروپامیزادی قایم نموده و بطرف شرق متوجه شد. مناندر ژنرال معروف دمتریوس که بعد از وفات اخیرالذکر در متصرفات هندی دولت یونان و باختری اعلان شاهی نموده بود تا گندها را نفوذ خود را بسط داده و تا زمان حیات درین قسمت حکمفرمائی داشت. بعد از وفات مناندر خانمش ملکه «آگاتوکلییا» از طرف پسرش «استراتو Strato» که خورد سال بود نیابت سلطنت را عهده دار بود درین فرصت ها یو کلس از ضعف اداری ملکه موصوف استفاده نموده و گندها را را پس جزء قلمرو سلطنت خود ساخت این وضعیت را بعضی مسکوکات هلیوکلس نشان میدهد زیرا سکه های ملکه «آگاتوکلییا» را دوباره به ضرب رسانیده بدین قرار ازوی مسکوکات معلوم میشود که «هلیوکلس» در جنوب
(۷۱) هندوکش برقدرت ونفوذ خویش بیش ازبیش افزوده و خاك آریانا را تا اندوس وتاکزبلا پس گرفته است و «استراتو»پسر مناندر را به سرحدات دومین امارت متصرفات هندی دولت یونان و باختری یعنی رود جیلم رسانیده است(۱). مسکوکات هلیو کلس:«هلیو کلس»تنها به زبان ورسم الخط یونانی و به دو زبان یونانی و پراکریت هم سکه زده است و فلزی که در مسکوکات استعمال نموده نقره ومس است زمان سلطنتش اگرچه كوتاه بودولی ازروی عنوان «دیکابوس» یعنی کبیر و زبان یونانی و پراکریت که در ضرب مسکوکات خود استعمال نموده عظمت واقتدار او معلوم میشود وواضح میگردد كه با وجود تهاجم اسكائیها و اشغال سغدیان و رسیدن شان کنار «ا کوس» بازهم چند صباحی در باختر دست داشته وآخر بواسطه فشار هجوم اسکائی ها به کاپيسا انتقال نموده است در جنوب هند و کوه نفوذ او ببر کاپيسا( حوزه کوهدا من - كوهستان ) دره غوربند و با میان، گندها را ( كابل وسعت مشرقی وپشاور) سمت جنوبی اودیانا (سوات وبنیر) و پنجاب غربی وتا کزبلا انبساط داشت. بالا متذکر شدیم که«هلیوکس» نقره و مس سکه زده و خود را«هلیوکس شاه کبیر»خوانده است باقی تفصیلات مسکوکات او قرار آتی است:- (۱) سکه مدور نقره :- روی سکه: تصویر شاه بصورت نیم تنه. پشت سکه: تصویر فیل. (۱) گفته شده اند که بعضی محققین از روی کشف مسکوکات به وجود ایوکراتید دوم پسر هلیو کلس هم قائل شده اند و میگویند که هلیوکلس حین حمله به هند او را در باختر امیرمقررکرده بود. هکذا به وجود هلیوکلس دوم هم نظریه میدهند که ازطرف پدر امیر پاروپامیزادی بود این مسایل را تحقیقات آتی روشن خواهد ساخت.
تصویر (۱۱) مقابل صفحه (۷۲) انتیال کیداس یکی از جانشینان معروف هلیو کلس که در کاپيسا سلطنت کرده و سر فیل علامه مخصوص این علاقه را در سکه های خود بضرب رسانیده شکل سکه او در پشت این تصویر داده شده (به صفحه ۷۳ مراجعه شود)
تصویر (۱۲) مقابل صفحه ۷۳ PHILOXENOS ANTIALCIDAS بالا : سکه فیلو کزنوس یکی از جانشینان هلیو کلس که در کابل و قندهارا و پنجاب سلطنت کرده است (به صفحه ۷۲ مراجعه شود) پایان : سکه انتیال کیداس : در يك روی سکه سر پادشاه وجانب دیگر «زوس نیسکه فور» با سر فیل که علامه کاپیسا است بضرب رسیده
(۷۲) (۲) سکه مدور مسی: راسته و چپه این سکه مانند سکه نقره ئی فوق الذکر میباشد تنها وزن آن کمتر است . جانشینان هلیو کل : بواسطه عدم اسناد تاریخی بصورت یقین و واضح صریحاً گفته نمیتوانیم که جا نشینان هلیو کل که خواهد بود اگرچه مسكوكات یکعده زیاد شاهان را بما معرفی میکنند ولی بدون سند تاریخی تعیین جا نشین او مشكل است معذ لك مورخين وسكه شناشانی که در تاریخ باستانی کشور ما تتبع دارند هر کدام برطبق نظریه خود يك عده شاهان در قطار جانشینان هلیو کل نام می برند . کمبریج هستری آف انديا صفحه ٥٥٧ و ٥٥٨ و از روی آن واله دو پوسن فرانسوی (۱) اشخاص ذیل را نام می برند که بعد از هلیو کل در کابل پنجاب کندهارا تاگزیلا سلطنت نموده اند :- (۱)دیومدس (Diomedes) (۲) (پاندر Pandre)(۳)(فيلو كزنوس Philoxenos)(٤) ارتمیدورArtemidore (٥) پیو کولاوس Peukolaos (٦) پان کولاوس Penkolaos (۷) ارکه بیوس Archiébios (۸) انتیال كيداس Antialkidas (۹) امین تاس Amyntas (۱۰) هر ما یوس Hermaeus اگر چه شاهان فوق الذكر همه جا نشینان هلیو کل بوده اند اما ا کردقیق تر شويم « ریپسن » مولف « كمبريج هستری آف انديا »در میان ایشان فرقی گذاشته . شش نفر اول را جا نشینان هلیو کل در «پوشکلاواتی » وسه نفر اخیر الذكر يعنی ( انتیال كيداس ) ( امین تاس ) (و هر مايوس ) را از جمله جانشینان او در درۀ کابل قلمداد میکنند . بهرحال چون معلومات درین زمینه خيلی تاريك است مختصراً از آنها ئیکه مستقيماً در درۀ کابل جانشين هلیو کل شده اند صحبت ميكنم :- (۱) صفحه ٢٣٥ كتاب هند در عصر موریا و بربرهای یونانی، اوچیها ، پارتها .
(۷۳) انتیال کیداس : روی هم رفته در میان جانشینان هلیو کلس که اسمای شان فوقاً ذکر شد « انتیال کیداس » از همه معروف است . مشارالیه شخصی را که بنام هلیو دوروس Heliodoros پسر « دیون Dion » نام داشت و در شهر تا کزیلا مقیم بود بقسم سفیر نزد را چای « ما لو ا » كه « كاسي پوترا با گا بها درا » Kasiputra Bhagabhadra نام داشت فرستاد و به افتخار (ویشنو Visnu يا كرشنا) منار معروف « ویدیکا Vidica » را قریب « سانشی » بنا کرد و به این ترتیب نامش در کتیبه های مغاره مذکور باقی ماند. تاریخ «انتیال کیداس» بصورت واضح معلوم نیست ومعمولاً سلطنت او را به حوالی ۱۶۰ ق م نسبت میدهند. در یکی از مسکوکات نقره ئی او فیلی معلوم میشود که خرطوم بلند کرده و به « زوس نیکه فور Zeus Nikephore» سلام میدهد . « انتیال کیداس » یکنوع سکه مسی دیگر هم دارد (۱) که بطرف چپه آن شکل فیل و بطرف روی آن رب النوع حامی شهر کا پیسا یعنی (زوس بالای تخت) با علامه اختصاصی این منطقه یعنی ( سر فیل ) بضرب رسیده است . امین تاس : امین تاس هم از احفاد ایوکرا تید است و با صلاحیتی که مسکو کات میدهد قرار ترتیب باید بعد از « انتیال کیداس » به سلطنت رسیده باشد. وقایع مربوطه دوره سلطنت او خیلی تاريك است « مور كان » سکه شناس معروف فرانسه او را پادشاه دره کابل میخواند و سنه ۱۰۰ ق م را به او نسبت میدهد امین تاس به نقره و مس سکه زده و خود را ( بازیلوس نیکاتوروس امین توس یعنی پاد شاه كبير امين تا س خوانده است ) جزئیات سکه نقره او قرار آتی است :- سکه مدور :روی سکه : تصویر نیم رخ شاه با عبارت « بازيلوس نيكاتوروس امين توس » نقش است . (۱) صفحه ٥٩ کمبریج هسٹری آف اندیا .
(٧٤) پشت سکه : زیوس بالای تخت نشسته علامه رعد و برگ خرما را در دست گرفته و بزبان پراکریت نوشته دارد. هرمايوس : (حوالی ٤٥ - ٢٠ ق م) :ـ هرمايوس قرار شهادت مسکوكات وفيصله که در نتيجه تمام مورخین نموده اند آخرین شاه دولت یونان و باختری است که در کاپيسا سلطنت کرده است مشارالیه با وجود تهديد تهاجمات یوچی ها که متعاقب اسکائی ها به شمال هند و کوه مستقر شده بودند و خطرات تجا وز پهلواها و اسکائی ها که از طرف جنوب غرب و جنوب شرق حس می شد مدت تقریباً ٢٥ يا ٣٠ سال سلطنت نموده است . هرمايوس در نقره ومس به اشکال مدور و مربع سکه زیاد ضرب زده و در بعضی مسكوكات نقره خودش و خانمش ملکه «کيلوپ Calliope» هردو بطرف روی سکه معلوم میشوند و در ضرب مسكوكات خود طبيعی دوزبان یونانی و پراکریت محلی هردو را استعمال نموده وچون تنها منبع معلومات مسكوكات او میباشد ذيلاً تفصیلات بعضی از آنها را ذکر میکنیم : - (١) سکه مدور نقره : روی سکه: تصوير شاه وملكه بصورت نیم تنه، بازیلوس سوتروس از مایوس کی کالیوپس«یعنی شاه منجی هرمايوس وملكه کالیوپ» پشت سکه:ـ شاه بالای اسپ، مضمون فوق بزبان پراکریت و رسم الخط خروشتی * * * (٢) سکه مدور نقره :روی سکه :ـ تصویر شاه بصورت نیم رخ ، مضمون یونانی مثل سکه فوق. پشت سکه : زیوس بالای تخت نشسته مهاراجاسا ـ تراتراسا ـ هر مایاسا یعنی« شاه منجی هرمايوس» .
(۷۰) (۳) سکۀ مربع مسی:- روی سکه: تصویر نیم تنه یکی از ارباب انواع مضمون یونانی مثل سکۀ فوق پشت سکه: - تصویر اسپ مضمون پراکریت مثل سکۀ فوق. * * * (٤) سکۀ مدور مسی: بطرف راست تصویر نیم تنۀ شاه و بطرف چپۀ آن تصویر ایستادۀ هراکلس. این سکه از نقطۀ نظر حوادث تاریخی خیلی مهم است زیرا بطرف راستۀ آن در زبان یونانی نام هرمایوس و بطرف چپۀ آن در زبان پراکریت اسم کجولا کدفیزس رئیس کوشانی ذکر شده و دو چیز را نشان میدهد: اول اینکه کوشانی ها بعد از هرمایوس یونانی به سلطنت رسیده اند. دوم اینکه رؤسای کوشانی چون به سلطنت رسیدند ضرب مسکوکات را از روی شاهان یونان و باختری تقلید کردند، ناگفته نماند که در «بریتش موزیم» مسکوکات مدور خورد و بزرگ مسی عجیبی وجود دارد که مربوط به هرمایوس است و مرگان در صفحۀ ٣٦٣ جلد دوم «رسالۀ مسکوکات شرقی» تصاویر و تشریحات آنها را داده است. بطرف راستۀ این مسکوکات شکل اسپ و دورادور آن بزبان پراکریت شاه، شهنشاه کبیر هرمایوس و بطرف چپۀ آن بزبان چینائی نوشته دارد. اوضاع عمومی معاصر هرمایوس: - امروز بهر کتابیکه مراجعه شود به این جمله که ( هرمایوس آخرین شاه یونانی کابل است ) بر میخوریم و گفته میتوانیم که هیچ مورخ و مستشرق تاحال درین مورد اختلاف نظر ندارد ولی اگر خواسته باشیم که تاریخ و کوائف سقوط او را به این صراحت بیان کنیم عجالتاً نمیتوانیم زیرا منبع موثق درین زمینه در دست نیست و تفصیلاتی هم اگر
(٧٦) هر کی میدهد حدسیات است . معذالك چون این حدسیات برروی مطالعات اوضاع عمومی و شهادت مسکوکات وغيره وضع شده باز هم از حقیقت دور نی وذکرش بی مورد نیست. آریا نادز عصر هر مایوس چه وضعیت داشت؟ با این همه هیاهو و آمدن متهاجمین اسكائى ویوچی آیا شمال هند و کوه از نقطهٔ سیادت سیاسی بدست که بود؟ حاشیهٔ شمال غربی و غربی ولایت آری . د ران زمان اراكوزى بدست كه اداره مى شد ؟ و نفوذ پارتهای غربی بکجا رسیده بود ؟ اسكائیهائی که در زمان سلطنت هلیو كلس به با ختر ریختند و متعا قباً بواسطة سدیارتها بطرف غرب رفته نتوانسته در « سا كاستانا » یعنی سیستان و از آنجا به قندهار و از راه درهٔ بولان بوادی سند فرود آمده بودند چه مشغولیت ها داشتند ؟ و چه اثراتی بر امرای یونانی پنجاب شرقی وارد کرده بودند؟ . این است یکعده سوالاتی که در موضوع عمومیات عصر هر مایوس به آنها جواب باید داده شود یا بعبارت دیگر اگر از قلمر و نفوذ آخرین شاه یونان و باختری کابل نگاهی به اطراف افق افگنده شود خطراتی به نظر میرسد که آخرین شاه یونان و باختری را تهدید میکرد. خطراتی که شاهان یونان و باختری «کا پیسا » و « ساکالا » را در حوالی نیمهٔ اول قرن اول مسیحی تهدید میکرد در حقیقت همان موج خروشانی است که در عصر هلیو کلس از آبهای اکسوس عبور کرده بلباس مهاجرت و تهاجمات اسکائی و یوچی بصورت نیم دائره در حواشی سر حدات شمال و غرب و جنوب ـ دو رزده اسباب اختناق یونانی های باختری شدوا گر واضح تر گفت شود باید ببینیم که اسکائی کوشان ـ پارت ـ پهلو ا چهار شعبه یا دو عناصر مذکور بکجاها رسیده بودند . اسکائی ها :ـ اسکائی ها پیش قر اولان سیتی ـ یوچی ـ یا ـ کوشانی که چندی قبل تحت عنوان ( ظهور اسکائی ها وبحران امپراطوری باختر ) ذکری از ایشان رفت چون بواسطة ایستادگی مهرداد اول پارتی به طرف غرب رفته نتوانستند
(77) بجنوب سرازیر شده در سیستان منتشر شدند و از امتزاج آنها با پارت‌ها، پهلواها به میان آمد که با 'ونواس' در سیستان و قندهار اساس سلطنت جدید را گذاشتند و قسمت مهم اسکائی‌ها بیشتر بطرف جنوب در حرکت افتاده از راه درۀ بولان به حوزۀ اندوس (سند) منتشر گردیدند و مانند سدی بقایای دولت یونان و باختر جنوب هندوکوه یعنی سلطنت کاپیسا و کابل را که بطرف غرب رودسند بود از سلطنت امرای ایشان در ساکالا و تاکسیلا که بجانب شرق آن وجود داشت جدا نمودند و در نیمۀ دوم قرن اول «ق م» با خروج اسکائی طبعاً امرای دولت یونان و باختری مشرف بر سقوط شدند بنظر 'ریسن' آخرین اولادۀ ' ایوتیدم ' در زمان از س اول اسکائی (58 ق م) سقوط نمود و با نكنارش 'والهدو پوسن' تاکسیلا در حوالی '8' 'ق م' سقوط کرد بهرحال مقصد ما در اینجا عبارت از ارائه نمودن این مسئله است که خطر اول از طرف جنوب شروع شده و بدست اسکائی‌ها آخرین عناصر امرای دولت یونان و باختری در پنجاب شرقی از میان برداشته شد. پارت‌ها : موضوع پارت‌ها و وقایع مربوطۀ موسس سلطنت ایشان ارساس بلخی تمام در فصل مخصوص آنها مندرج است. آنچه اینجا قابل نگارش است این است که علت فرود آمدن اسکائی‌ها در 'ساکاستانا' یعنی سیستان ایشان شدند زیرا راه غرب را به روی ایشان بستند، اگر چه در جنگ‌های اسکائی و پارت، اخیر الذکر در اوائل تلفات زیاد داد و دو نفر شاهان ایشان فرهاتس دوم در 128 و ' ارتبان ' در 123 ' ق م ' تلف شد اما مهرداد اول و دوم که بین 171، 136' و (88-123) «قم» سلطنت داشتند انتقام خویشاوندان خود را گرفته ولایت اری: قسمتی از بکتر یان‌رانا حوالی میمنۀ فعلی در شمال و حاشیۀ غربی سیستان (سبزوار، فراه وغیره) را در غرب، اراکوزی یعنی حوزۀ ارغنداب را در جنوب غرب و حتی قندهار را در شرق نیز اشغال کردند. یعنی بطور نیم دایره از طرف غرب پیش آمده تا یك حصۀ حاشیۀ شمالی و جنوبی را نیز متصرف شدند
(۷۸) و با اسکائی های مقیم این نقاط مخلوط گردیدند تا اینکه حمله مدهش «سیتی» که ممکن عبارت از ورود قبائل یوچی باشد قوای ایشان را ضعیف ساخته نائب الحکومه های ایشان «موگا» یا «موش» در پنجاب و «ونونس» در سیستان و قندهار اعلان استقلال نمودند پس در موقعیکه نفوذ دولت یونان و باختری در کماپیسا کابل گندهار ا محدود شده بود پارت ها هم بصورت مستقیم و غیر مستقیم پیش آمدند و مخصوصاً پهلوا ها که عبارت از پارت های مستقل سیستان و قندهار میباشد در سقوط نفوذ دولت یونان و باختری در جنوب هندو کوه و حتی در متصرفات هندی دولت باختری دخالت زیاد نمودند. پهلوا : این پهلوا ها در حقیقت طوریکه بالا گفتیم عبارت از پارت ها میباشند اما چون بعد از ضعف دولت اخیر الذکر ونونس نامی در سیستان وقندهار سلطنت مستقلی تشکیل داد و از روی عرق هم با اسکائی ها خیلی مخلوط میباشند برای تسهیل موضوع ایشان را پهلوا می نامند وقتیکه ایشان از پارت ها مجزی شدند طبیعی بعلاوه سیستان و فراه در اراضی شرقی قندهار گفته بطرف وادی کابل هم نفوذ پیدا نمودند . و آخر «گندو فارس» یکی از شاهان معروف ایشان دره کابل را متصرف شده و سلطۀ یونانی های باختری را در کاپیسا خاتمه داد. نا گفته نماند که وقایع مقابلۀ گندوفارس و هر مایوس مجهول است یعنی صراحتاً در این موضوع سندی در دست نیست اما از روی وضعیت مسکوکات عجیب آخرین شاه یونان و باختری درۀ کابل مورخین اکثراً چنین حدث میزنند که قبل از ینکه کوشانی ها برسند درۀ کابل مدت بدست پهلوا ها بود . قرار تاریخ تقریبی که برای «هر مایوس» و «گندوفارس» در اواخر قرن اول ق م و اوائل قرن اول مسیحی معین میکنند معلوم میشود که هر دو معاصر هم اند و باید هر مایوس در اواخر نیمۀ اول قرن اول ق م حین ورود گندوفارس وفات و یا سقوط نموده باشد درین وقت «کجولا کدفیزس» رئیس کوشانی ظهور کرده و از قرار مسکوکات ( کجولا کدفیزس ) اولین شاه کوشانی که تفصیل آن در فصل کوشان تحت عنوان شاه اخیر الذکر داده شده چنین نتیجه
(٧٩) میگیرند که یونانی های کابل بدست پهلواها سقوط نموده و متعاقباً کوشانی ها جای ایشان را گرفته اند . سیتی ها یا یوچی ها : چون اسم «سیتی» در مورد قبائل اسکائی و کوشانی استعمال میشود و کوشانی شاخهٔ از قبایل یوچی است باید بصورت عمومی قبایلی را که بعد از اسکائی ها در باختر ریخته اند «یوچی» بنامیم. یوچی ها جای اسکائی ها را در شمال هندو کش گرفته وایشان را به نزول در سیستان مجبور کردند . در زمانیکه یونانی ها در جنوب هندو کوه محدود شده بودند یو چی ها با تقسیمات پنجگانه قبایل خود در شمال کوه مذکور آمریت داشتند تا اینکه قبیلهٔ کو شان بر سائر قبایل تفوق حاصل نموده و «کجولو کدفیزس» رئیس ایشان بنای سلطنت را گذاشت. مشارالیه در حوالی ( ٣٠ ق م) بجنوب هندو کوه فرود آمده سلطنت یونانی ها را خاتمه داد یا دقیق تر بیکو نیم سلطنت هر مایوس را که گندو فارس پهلوا خاتمه داده بود اشغال نموده به تقلید آخرین شاه یونان و باختری که بنام آخرین پادشاه یونانی کابل هم شهرت دارد شروع به ضرب مسکوکات نمود . پس با تفصیل مختصری که در قسمت عمومیات داده شده سلطنت یونانی و باختری در جنوب هندو کوه (کابل) از چهار طرف بطرف تهدید واقع شد: از شمال کوشانی ها از جانب غرب پارت ها و از طرف جنوب غرب پهلواها و از جانب جنوب شرق اسکائی ها پیش آمده میرفتند تا اسباب سقوط ایشان را فراهم نمودند . دامنهٔ سلطنت یونان و باختری در هند: از اول فصل تا اینجا وقت بوقت شرح دادیم که چطور پادشاهان یونان و باختری در خاک هندییش رفته و متصرفاتی برای خود در آنجا بمیان آوردند، این اقدامات بار اول از طرف ایو تیدم شروع شده و دامنهٔ آن در عصر سلطنت دمتریوس اول وسعت یافت و اپولودوت و میاندر برادر و ژنرال پادشاه آریانا تا مرکز سلطنت موریاها یعنی تا «پتالی پوترا»
(۸۰) در سواحل کنگا نفوذ و آمریت خود را وسعت دادند. بعد از وفات دمتریوس و روی کار آمدن ابو کرا تید و تشکیل سومین سلطنت مستقل یونان و باختری اراضی متصرفی هندی بدست احفاد و ژنرال های دمتر یوس باقی ماند . مناندر پادشاه یونان و باختری درهند : بعد از کشته شدن دمتر یوس اول و وفات برادرش اپولودوت و هر اچمت اپو کر اتید از سرحدات شرقی اراضی متصرفی هند بدست مقتدر و توانای مناندر باقی ماند. تا این زمان مناندر عنوان شاهی اختیار نکرده بود لیکن قشون یونان و باختری که تحت اوامر او بود بخوشی او را پادشاه انتخاب کردند. مشار الیه با « اگاتو کلیا » دختر دمتریوس یا اپولودوت ازدواج نمود. سلطنت مناندر در هند بطرف شرق تا «ما تو را» و بطرف غرب تا «باریگازا» (بروج) انبساط داشت. پایتخت مناندر شهر «ساکالا » بین راوی و چناب عبارت از «سیالکوت» میباشد. مناندر معاصر پوشیا میتراPushyamitra پادشاه دودمان «سونگا» است با او جنگ ها کرد و موقعی موسوم به ساکتا Sakita را از او گرفته است. مناندر در ادارۀ امور مملکت داری کارهای مهمی را به باختری ها سپرده و به نیروی فکر زعما و قوۀ شمشیر مردان آریانی سلطنت یونان و باختری خود را درهند تقویت بخشیده بود . مناندر اوییانی چون در امور مملکت داری مستقیماً با محیط و مردمان هندی تماس داشت از سائر پادشاهان یونان و باختری بیشتر عرف و عادات و لباس و قوانین و حیات اجتماعی هندی را مراعات میکرد. لباس هندی می پوشید با حكما و علمای هندی مذاکره میکرد تمایل او در ین راه بدان اندازه ئی بود که بعضی ها از روی بعضی علایم بعضی مسکوکات او او را پیرو دیانت بودائی بشمار آورده اند . درمیان شاهان یونان و باختری که در هند سلطنت کرده اند مناندر از همه معروف تر است اقتدار او از نقطه نظر روح عسكری، لیاقت
(۸۱) فهم، مروت اور اپادشاه معروفی ساخته بود. تا او حیات داشت اسکائیها ازتا کنزیلا و ماتو را به قلمرو او داخل شده نتوانستند. راولنسن درباره او می‌نویسد (۱) «مناندر آخرین پادشاه بزرگ باختر وتنها پادشاه یونانی است که بعد از عبور هندوکش قابلیت اداری بخرج داد. متاندر جانشین لائق اجداد خویش ایوتیدم و ایوکرائید بوده وصیت شهرت او در غرب صفحات کتب یونان و رومن را پر کرده است. »ماخذ شرقی مخصوصاً هندی از او خیلی ها صحبت کرده و در زبان «پالی» به‌اسم «میلیندا» Milinda شهرت یافته و مخصوصاً مذاکرات او با حکیم بودائی نگاسنا Nagasena تحت عنوان «سوالات میلیندا» معروف است. بعضی ها همین مذاکرات و علامه «دهرمه چکره» (dharma-chakra) (یعنی عراده قانون بودائی) راروی مسکوکات اودلیل آورده وبر بودائی شدن او نظر یه میدهند و سند مسلمی در دست نیست که درین باره حکم قطعی کنند. زیرا علامه عراده قانون بودائی را از ان جهت روی مسکوکات خود بضرب رسانیده که اکثر رعیت قلمرو او بودائی بودند معذالك منابع هندی در اواخر عمر او را «ارهات» یعنی یکنفر عالم متبحر بودائی لقب داده بودند. راجع به آخر عمر مناندر، پلوتارك اشاره کرده میگوید «مناندر نامی که با عدالت در میان باختری‌ها سلطنت نموده بود در میدان جنگ کشته شد» منابع هند راجع به کشته شدن او در میدان جنگ چیزی نمیگویید اما مسئله واضح معلوم میشود که در تقسیم خاکستر او نزاع واقع شده و آخر مانند «بودا» و «آشوکا» خاکستر او را به نقاط مختلف تقسیم کرده اند. راولنسن» به مناندر اشاره کرده می‌نویسد: «سرباز مقدس باختر که به عدالت وحسن اداره و نبوغ عسکری و معلومات در مسایل دینی شهرت داشت بدین منوال از میان رفت. » (۱) با کتریا تالیف «راولنسن»
تصویر (۱۳) مقابل صفحه (۸۲) مناندر ژنرال معروف دمتریوس پادشاه یونانو باختری که در فتوحات هند سهم زیاد داشت و از مقام ساکولا (سیالکوت) بر خاک های مفتوحه هند امارت کرده است. مشارالیه در اوپیان تولد شده ومذاکرات او باحکیم بودائی «نگاسنا» خیلی اسباب شهرت او شده است . (صفحات ۸۰ وبعد ملاحظه شود)
تصویر (١٤) مقابل صفحه (٨٣) هرما یوس آخرین پادشاه یونانو باختری که در علاقه کاپیسا و کابل در حوالی بین ٤٥ - ٢٠ ق م سلطنت کرده است
(۸۲) مسکوکات مناندر : مسکوکات مناندر از حوالی کابل گرفته بطرف شرق آریانا تا اندوس و در ماورای آن تا «ماتورا» پیدا شده و میشود و به نمونه های مختلف سکه زده است نمونه عادی مسکوکات او آنست که در يك روی آن «اتنا» Athena دیده میشود و علامه رعد را در دست گرفته . در مسکوکات خود کله فیل، کله گاو، و شتر بخدی همه را استعمال کرده است . راولنسن میگوید که بیشتر در مسکوکات خود هیکل رب النوع پالاس Palas را استعمال نموده ولی گمان میکنم آنچه را که او « پالاس » تعبیر کرده همان «اتنا» باشد که «تارن» در مسکوکات مناندر نسبت داده است. چون مناندر اصلا از ژنرال های دمتریوس پادشاه آریانا بود در مسکوکات خود مخصوصاً در آنهائیکه سر فیل نقش دارد از او تقلید زیاد نموده. در بعضی مسکوکات او علامهٔ «دهرمه چکره» یعنی عراده و علامه مميزه قانونی بودائی ثبت است ، این مسکوکات را بیشتر برای خوشی خاطر کسانی بضرب رسانیده بود که در قلمرو او پیر و آئین بودائی بودند . مناندر در مسکوکات برای خود دو لقب اختیار کرده بود یکی «دیکایوس » یعنی «عادل» و دیگر «سوتر» یعنی «منجی» لقب دومی در مسکوکات بیشتر عمومیت دارد و اولی نادر است . توسعه تجارت : در عصر امارت مناندر روابط تجارتی اراضی مفتوحه هندی با خاك های آریانا انبساط یافته بود . بندر « بار بکازا » در عصر او رونق زیاد داشت و بزرگترین بندری بود که مال التجاره هند و غرب در آنجا تبادله میشد. اموال زیاد از خاك های متصرفی هندی از راه بندر مذکور و بحيره احمر عازم مصر و از طریق خلیج فارس رهسپار بابل میشد . مال التجاره زیادی که از طرف شرق و غرب می آمد از سواحل جدو زيا عبور میکرد و حصه به بندر «پتالنه» Patalene در جدوزیا پایان میشد .
(۸۳) جانشینان مناندر : بعد از وفات مناندر (حوالی ١٤٥ - ١٥٠ ق م) پسرش «ستراتو» ی اول بر تخت جلوس نمود اما چون هنوز كوچك بود ما درش ملکه «اکا تو کلیا» نیابت او را نموده و به نام خودهم سکه زده است. استراتوی اول آخرین پادشاه یونان و باختری است که در «ماتورا» سلطنت کرده است و ازین معلوم میشود که ماتورا تا ۱۰۰ یا ۹۰ ق م بدست پادشاهان یونان و باختری اداره میشد . بعد از استراتو از دو پادشاه دیگر« هی پوستراتوس » Hippostratus و نیسیاس Nicias نام می برند ولی معلومات زیادی راجع به آنها در دست نیست و معلوم میشود که اسکاتيهائی که در باختر به سلطنت یونان و باختری خاتمه دادند و بعد به نام پهلوا که از عناصر محفوظ «ساك و پارت» بمیان آمد در سقوط سلطنت هر مایوس در کاپیسا و كابل ذی دخل گردیدند به سلطنت آخرین احفاد پادشاهان یونان و باختری در هند هم بمناصفۀ اول قرن اول ق م خاتمه دادند . به این ترتیب بعد از تقريباً دو نیم صدسال سلطهٔ دولت یونان و باختری به تدریج اول از شمال هندوکش و بعد از جنوب آن و بالاخره از قلمرو متصرفی هندی از میان رفت. قرار تذکار قارن تا جائیکه از ماخذ ادبی و شهادت مسکوکات معلوم میشود روی هم رفته از بدو دوت موسس سلطنت یونان و باختری تا « نیسیا س» تقریباً ٣٦ پاد شاه و يك ملکه به سلطنت رسیده است .درین عرصه دو نیم قرن تهذیب ، اخلاق صنعت و دیگر مظاهر مدنیت و تهذیب باختری آریائی به پیمانهٔ زیاد در هند انبساط یافت.
حيات اجتماعی و تهذیبی فتوحات اسکندر در شرق ومنجمله در آريانا که شرح آن در جلد اول گذشت تکانی در نظام قدیم حیات واجتماع آسیای قريب وميانه توليد نمود و با این جنبش سواحل «مدی ترانه» با «قلب آسیا» تماس و تعلقات تهذیبی حاصل کرد. با فتوحات اسکندر در شرق دروازهٔ این تعلقات باز شد و در دورهٔ زمام داری شاهان مستقل یونان و باختری و کوشانی های بزرگ انبساط یافت. دورهٔ دو قرنهٔ سلطنت شاهان مستقل یونان و باختری که از (٢٥٠)ق م تا حوالی شروع عهد مسیح دوام نموده است یکی از دوره هائی است که مطالعهٔ حیات اجتماع و پهلوهای مختلف زندگانی تهذیبی با وجود تاریکی های زیاد قابل منتهای دقت و توجه است زیرا درین دو قرن مبادی تهذیب قدیم «ویدی» و «اوستائی» آریانا با مفکوره های جدید یونانی و هندی مخلوط شده و از اختلاط آنها در زمینهٔ دیانت، صنعت، معماری، ادب، زبان، رسم الخط، و دیگر مظاهر زندگانی مادّی و معنوی پاره تحولاتی بعمل آمده است. اگرچه موضوع تا اندازه ئی تاريک ومدارك هم طور دلخواه در دست نیست معذ لك نظر به اهمیت تحولات مذکور و تاثیراتی که در زندگانی تهذیبی دوره های مابعد تاریخ مملکت ما وارد نموده باید تا اندازهٔ امکان درین فصل که جای آن است مطالعه شود. تشکیلات حیات اجتماعی و رنگ تهذیبی آریانا قبل از آغاز لشکر کشی های اسکندر در شرق در خطوط عمومی خود تقریباً بشکل دورهٔ اوستائی است. فتوحات اسکندر و مقابله های شدید و با دوام چندین ساله تکانی در نظام قدیم حیات اجتماعی ما وارد نمود وفات اسکندر و جنگ های ژنرال های او بر سر خاک های مفتوحه و دخول موریا ها از هند به اراضی شرقی جنوب هندوکش، افکار نو از شرق و غرب وارد نموده رفت ولی هنوز وقت مساعد نشده بود که از تصادم
(٨٥) مبادی تهذیب قدیم آریانا و مفکوره های جدید تازه وارد راه و رسم قوی بمیان آید تا اینکه در ٢٥٠ ق م «دیودوت» استقلال باختر را اعلان نموده «ایوتیدم» موفق شد که این استقلال را به رسمیت با دولت سلوسی یونانی شام بقبولاند و نفوذ موریاها را از علاقه های شرقی هندو کش جنوبی سقوط دهد و دوره امنیت باد و امی را افتتاح کند . دو قرن سلطنت یونان و باختری بعد از يك سلسله جنگ ها که افکار شرق و غرب را بهم تماس مستقیم داد دوره ایست که طبعاً باید چیزهای نوی به جامعه تقدیم کند. انتشار دیانت بودائی درست در همین عصر از طرف هند عامل دیگری بود که روح هندی را با مفکوره های حیاتی و صنعتی یونانی در خاک آریانا مقابل ساخت. این چیزها بصورت نتایج جنگ ها داخل کشور ما شده و با اختلاط و تحلیل آن با مبادی حیات مدنی قدیم مملکت تهذیب جدیدی بمیان آمد که آنرا بنام تهذیب «یونان و باختری» یاد میکنند و مظاهر مختلف آنرا حتی الامکان در اینجا مطالعه میکنیم : کیش و آئین: در جلد اول این سلسله تاریخ در فصول «ویدی» و «اوستائی» شرح دادیم که باختر مهد ظهور معتقدات قدیم آریائی بوده و با وجودیکه هنوز مراحل قبل التاریخی عقاید آریائی در افغانستان به علت عدم حفریات لازمه روشن نشده با تفصیلی که در جلد اول دادیم آئین آریائی پیش از شروع مهاجرت از باختر آنقدر شکل و صورت گرفته بود که میان دو دوره تاریخ قدیم «ویدی» و «اوستائی» شباهت هائی باقی ماند . آئین اوستائی که جای معتقدات «ویدی» را اول در شمال هندو کش و بعد در تمام کشور گرفت مدت مدیدی دوام کرد. هخامنشی ها با تجاوزات خود بخاک های آریانا آنرا قبول کرده و به خاک های فارس رواج دادند. حین فتوحات اسکندر دیانت آریانا اوستائی بود. اسکندر اگر در امحای آنهم کوشیده باشد آنرا از بین برده نتوانست، طبیعی به مراتب زیاد ضعیف شد و علت ضعف آنهم نه تنها اقدامات
( ٨٦ ) عسکری و جنگ ما بلکه ورود افکار تازه بود که از عرب با یونانی ها و متعاقباً از طرف شرق از جانب هند با مبلغین «اشو کا» انتشار یافت. به این ترتیب مطالعه آئین و عقیدۀ آریانا درین دو قرن مشتمل بر سه سنخ افکار و سه دسته ارباب الانواع است: محلی، یونانی، بودائی که در ذیل به مطالعه آن می پردازیم و اول عوامل تازه وارد را مطالعه میکنیم : ارباب الانواع میتولوژی یونانی : گفتیم که فتوحات اسکندر راه شرق را برای افکار غربی باز کرد، با اسکندر وقشون او اشخاص صنعت گر، مؤرخ، ادیب، روحانی، موسیقی نواز، وغیره همراه بود و هريك در زمينه ئی افکار نوی با خود داشت. با اینها ظهور افکار جدید شروع و با یونانی هائی که در کشورما ماندند دوام و انبساط یافت. یونانی هائی که اسکندر در اسکندریه های آریانا متوطن ساخته بود واز آغاز دورۀ سلطنت مستقل شاهان یونان و باختری رابطه آنها بیش از بیش از یونان قطع شده بوداجز و باشندگان این خاك شدند و بادوام دوصد سالۀ این دولت مستقل و استقرار و توطن و ازدواج با اهالی آریانا متحد گردیدند. اینها چه زن و چه مرد افکار و معتقدات یونانی را درمیان توده پراگنده ساختند و به این طریق قصه های میتولوژی یونانی و نام ها و داستان های ارباب الانواع ایشان در میان عوام منتشر گردید، پادشاهان یونان و باختری با مسکوکات خود اسما واشکال ارباب الانواع حامی خاندان خود را طوری در میان مردم پراگنده کردند که هرکس با نام و تصویر آنها آشنا شد. صنعت کاران یونانی و یونانی های باختری شده و استادان خود آریانا از راه هیکل تراشی و نقاشی و دیگر مظاهر بدیع صنایع نفیسه در انتشار این مفکوره های جدید سهم بارز گرفتند و پادشاهان با ذوق یونان و باختری و جانشینان ایشان اسكائی ها و مخصوصاً سلاطین مقتدر کوشان بنوبۀ خود درین راه خدمات شایان کردند.
(٨٧) قراریکه مدال های گچی مکشوفه بگرام نشان میدهد زیبا ترین صحنه های میتولوژی یونانی را شاهان با ذوق باختر از کارخانه های هیکل تراشی سواحل شرقی مدی ترانه برای زینت سالون های قصور شاهی باختر و کاپیسا وارد میکردند و این شاهکار ها که نماینده صاف ترین سبك صنعتی یونانی میباشد بانفاست خود موضوعات اسطوره ها را در انظار جلوه گر میساخت و داستان های آنرا در ذهن اهل ذوق و خبرت کشور داخل میکرد . پس به این ترتیب زمینه از هر رهگذر مساعد شده بود که در دوره سلطنت شاهان مستقل یونان و باختری یعنی در دو قرن پیش از عهد مسیح افکار جدید مخصوصاً موضوعات قصص و اساطیر یونانی در میان عموم طبقات و خوب تر در میان اهل ذوق و قریحه و دربار و اهل فن و هنر پیشه و صنعت کاران منتشر گردد . قرار یکه مسکوکات و دیگر آثار صنعتی شهادت میدهد اعضای اولین خاندان سلطنتی یونان و باختری دیودودت اول و دوم پدر و پسر روی مسکوکات خود زوس پر و ماکوس «Zeus Promachos» را به ضرب رسانیده اند. هلیو کلس آخرین پادشاه یونان و باختری که در شمال هندوکش سلطنت نموده هم این کار را کرده زوس در حالیکه بالای تخت نشسته روی بعضی سکه های «ایو کراتید» موسس سومین خانواده سلطنتی یونان و باختری دیده میشود. تصویر «اپولون Apollon» رب النوع طوفان و طبابت را دبیات وصنعت روی اکثر مسکوکات «ایوکراتید» و «اپولودوت» نقش است اعضای دومین خانواده سلطنتی یونان و باختری ایوتیدم و پسرش دمتر یوس تصویر هرکول را در مسکوکات خود بر سایر ارباب الانواع ترجیح میدادند . این رب النوع حامی خاندان آنها بود و نسبت به تمام ارباب الانواع میتولوژی یونانی بیشتر در باختر صاحب شخصیت و مقام شده بود روی جام نقره ئی که از بدخشان بدست آمده و در «بریتش موزیم» محفوظ است تصویر او و «دیو نیزوس»
(۸۸) رب النوع شراب و انگور نقش میباشد. «دیونیزوس» در خاک‌های آریانا شهرت و عمومیت زیاد داشت. داستان‌های پیش از اسکندر او را فاتح شرق دانسته و مخصوصاً در کوه پایه‌های آریانا خاطرات او را بیشتر نسبت مید هند بعضی‌ها حتی به این خیال اند که «دیونیزوس» اصلا (دیونیسۀ) یعنی رب النوع شهر «نیسۀ» یا بگرام فعلی بوده (۱) بهر حال اصلیت ارباب النواع میتولوژی یونانی موضوعی است جداگانه که اینجا بدان کاری نداریم و فقط نام و نشان و دخالت آنها را در حیات اجتماعی آریانا در دو قرن اول ق م مطالعه میکنیم «دیونیزوس» در شمال و جنوب هندوکش در «کاپیسا» و «نگاراهارا» (ننگرهار) و باختر و بدخشان و سغدیان معروف و از خود پیروانی داشت. «تره‌ور» شهرت زیاد او را دیده و اظهار میکند: «احتمال دارد که کدام رب النوع محلی که اسم او را نمی شناسیم و صورت پرستش او با دیونیزوس یکجا شده و او را اینقدر معروف ساخته باشد صورت او در قاب نقره ئی بدخشان نقش است «اگاتو کلس» او را حامی خود انتخاب کرده و بشکل جوانی که تاجی از شاخۀ سبز تاك به دور سرداشت در روی سکه و صورت پلنگی را در پشت سکۀ خود بضرب رسانیده بود. دو صد سال بعد «اپولونیوس دوتیان» Apollonius de Tyane در علاقۀ بارو یا میزا در روی کوهی معبد «دیونیزوس» را دیده و قراریکه شرح میدهد اطراف معبد را در ختانی گرفته بود که خود دیونیزوس غرس کرده و شاخ‌های تاك و عشقه پیچان به آنها بالا شده بود. در زیر شاخسار درختان مجسمۀ رب النوع را از سنگ سفید به شکل جوان هندی ساخته بودند.» (۲) تعین کوه و محل معبد «دیونیزوس» در جنوب هندوکش تحقیقات بیشتر میخواهد اینجا به استناد معلومات فوق و شواهدی که از حفریات بگرام پیدا شده (۱) مدام «تیله لوك» درین زمینه پیشنهادات مبسوط و مدللی دارد که از انجمله یکی همین است. (۲) ترجمه از روی خلاصۀ انطالوی کتاب «صنعت یونان و باختری» تالیف تره ور C. Trever
(۸۹) درباره معلوماتی که «کورتیوس» و «استرابو» و «جوستن» راجع به موقعیت تقریبی شهر نیساNysa میدهند بدون شبهه و تردید گفته میتوانیم که «دیونیزوس» در جنوب هندوکش از «کاپیسا» و «نگاراهارا» یعنی از کوهستان و کوهدامن و پنجشیر گرفته تا نجر و تکو و لغمان و هده و نورستان شهرت زیاد داشته و درین علاقه ها دارای پیروانی بود . شهر «نیسا» را که بعضی ها «دیونیزوپولیس» یعنی شهر «دیونیزوس» پنداشته اند برخی عبارت از «بگرام» وعده عبارت از «هده» میدانند و چون بگرام در میان «تا کستان» بزرگ کوهستان و کوهدامن افتاده و تصویر فلزی «دیونیزوس» هم از حفريات آنجا پیدا شده بود مساعد تر است که «شهر دیونیزوس» یعنی شهر رب النوع شراب و انگور بوده باشد . ( ۱ ) پرستش «ديونيزوس» از حصص شرقی آریانا به هندهم سرایت کرده بود . «مكاستن» سفیر سلوکوس ها به دربار «موریا» میگوید که در هند «پرستش» «دیونیزوس» در کوها و پرستش «هرکول» در جلگه ها رواج داشت . «هرکول» پسر ژوپیتر معروفترین پهلوان میتولوژی یونانی از سائر ارباب انواع بیشتر در دو طرف هندوکش معروف شده بود . و قراریکه پیشتر اشاره کردیم «اوتیدم» موسس دومین خانواده سلطنتی یونان و باختری و احفاد او تصویر او را در مسکو کات خود نقش میکردند همین قسم نیکه Nike ،مدوز Meduse وغیره هم کم و بیش با مسکوکات سلاطین یونان و باختری و امرای ایشان که حق ضرب سکه در داخل کشور و اراضی متصرفی هندی داشتند، مشهور شده بودند یونانی ها همان طوریکه خودشان در میان اهالی آریانا حل شده میرفتند اسطوره های میتولوژی آنها هم به تدریج با داستان ها و قصص قدیم ویدی و اوستایی مملکت داخل و مزج میشد. بعضی های آنها تحت اثر ارباب انواع قدیم محلی (۱) در باب اینکه « دیونیزو پولیس» را هده هم تعبیر کرده اند نونه G کتاب (هند قدیم و تهاجم آن ذریعه اسکندر کبیر) تالیف میکدونالد كرندل طبع جدید ملاحظه شود .
(٩٠) باختر می آمدند و بعضی های شان مقام مساوی با ارباب انواع مملکت ما پیدا میکردند صحنه های پهلوانی ها تغیر کرده میرفت و این موضوع را بعدتر در نتیجهٔ تاثیرات ارباب انواع محلی باختر مطالعه خواهیم نمود و اینجا مثال قصه های «زوس» و «پرومته» را می آریم که داستان بندی شدن او را به یکی از مغاره های «قفقاز هندی» یعنی هندوکش نسبت میدادند. انبساط افکار و فلسفه بودائی : بهمین منوال درست در همین وقت و زمان از جانب شرق از دیار هند هم پارهٔ مفکوره های نو یا بهتر بگوئیم کیش و آئین بالکل جدیدی با مبادی فلسفه و طرز معیشت و اخلاق خود وارد آریانا گردید . این مفکورهٔ نو عبارت از آئین بودائی و فلسفهٔ آنست که در حصهٔ دوم فصل پنجم جلد اول این سلسله تاریخ آغاز انتشار آنرا ذریعهٔ مبلغین اعزامی « آشو کا » شاه موریا شرح دادیم و درین فصل ملاحظه میکنیم که در دورهٔ سلطنت شاهان مستقل یونان و باختری تا کدام اندازه و تا کجا ها پیشرفت توانست و سیاست پادشاهان مملکت ما درین زمان در مقابل آئین جدید از چه قرار بود . آئین بودائی در اواسط قرن سوم ق م یعنی زمانیکه تازه دولت مستقل یونان و باختری تاسیس شده بود از سرحدات شرقی آریانا گذشته و چون علاقه جنوب هندوکش تحت اداره موریه ها بود در آنجا به آسانی منتشر شد بناءً علیه حینی که «دیودوت» اول و دوم و «ایوتیدم» در صفحات شمال هندوکش سلطنت میکردند آئین بودائی از سرحدات شرقی بطرف گندهارا و کابل و کاپیسا پیش می آمد و قرار مطالعات موسیو «فوشه » (۱) نیم قرن بعد یعنی در اوائل قرن دوم ق م که مصادف به آخر سلطنت «ایوتیدم» شود به باختر رسیده است . این دیانت از طرف شرق از خاک های هند با خود يك سلسله افکار ، قصه (۱) صنعت گريك و بوديك گندهارا تالیف موسیو الفرد فوشه جلد دوم صفحهٔ ٤٠٧
(٩١) داستان میتولوژی وارد نمود و نسبت به افکار غربی یونانی بیشتر و عمیق تر در روحیات باشندگان آریانا ریشه دوانید چون عصر ترقی دین بودائی در افغانستان قدیم مخصوص دورهٔ کوشانی‌های بزرگ است لذا شرح و بسط عروج آنرا به آن فصل میگذاریم و اینجا در اطراف مقدمات ورود آن و استقبال شاهان مستقل یونان و باختری بیشتر متوجه میشویم. آئین بودائی در حصص شرقی آریا نادر کشميرو، پاراشا پورا، (پشاور) پوشکا لاواتی (چهارصده) و گندهارا بسرعت انتشار یافت، نگا راهارا (ننگرهار) لمپاکا (لغمان، تگاو نجروا) و کابل و کاپیسا هم بزودی آنرا پذیرفت و از روی استوپه‌های بزرگ اشوکا که در هده و کاپیسا آباد شده بود معلوم میشود که در عصر وزما مداری همین پادشاه موریا که هیئت‌های مبلغین را اعزام نموده بود این علاقه‌ها آئین نورا قبول نموده بودند. بعبارت دیگر قبل از ینکه «ایوتیدم» موسس دومین خاندان سلطنتی یونان و باختری به جنوب هندوکش فرود آید و علاقه کابل را از دست آخرین امیر موریا «سوفا گازنوس» که بعضی‌ها اورا از اهل کابل میدانند بیرون کند دیانت بودائی دامنه‌های شرقی جنوب هندوکش را فراگرفته بود و اقدامات «ایوتیدم» در راه وحدت خاک‌های دو طرفه هندوکش زمینه انتشار آئین نورا بطرف شمال مساعدتر ساخت و به همین ملاحظه است که در آخر دوره سلطنت ایوتیدم دین بودائی به باختر رسید و یکی از راه‌های انتشار آن بلاشبهه از کاپیسا به بعد دره غوربند، بامیان، اغربات، سوخته چنار، دندان شکن، هيپك و خلم میباشد و بدون شبهه از سائر دره‌های هندوکش هم مبلغین و راهبین خود را به ماورای جبال به حاشیهٔ صفحات هموار باختر رسانیده اند. چون «ایوتیدم» موسس دومین خانواده شاهی یونان و باختری اولین پادشاه مقتدر باختر است که استقلال آریا نارا بر «انیتوکوش» سوم سلو سی قبولانید و نفوذ موریاها را از جنوب هندوکش شرقی برانداخت و خاک‌های
( ۹۲ ) آریانا را شکل وحدت بخشید و اساس فتوحات و استعمار هند را گذاشت اینامر ملاحظات اداری و سیاسی ونقشه فتوحاتی که بطرف هند طرح کرده بود پیش خودو دولت خود مانعی بران انتشار دین بودائی نمیدید. بلکه برعکس رضائیت به تعمیم و انتشار آنرا یکی از وسایل جلب قلوب اهالی ماورای شرق اندوس میدانست. طبیعی خود شاه وارکان دولت آریا تا هنوز به آئین نو نه گرائیده بودند و این کاررانا « هر مایوس » آخرین پادشاه یونان و باختری کابل هیچکدام نکردند جز بعضی از امرای ایشان که در پنجاب وظیفه دار اداره اراضی مفتوحه بودند مانند « منا ندر » معذلك مانع انتشار دین بودائی نبودند بلکه از نقطه نظر سیاست ونقشه فتوحاتی که بطرف هند طرح کرده بودند بعض اوقات لباس ومخصوصاً كلاه بشكل هندی می پوشیدندمانند « دمتریوس » پسر ایوتیدم پادشاه باختر که در مسکوکات کلاهی بشكل سرفیل به سر کرده و ملقب به « فاتح هند » میباشد . پس به این ترتیب دوره دو صد ساله زمامداری شاهان مستقل یونان و باختری را که از حوالی ( ٢٥٠ ق م) تا نزدیکی های عهد مسیح دوام نموده است دوره انتشار غیر رسمی آئین بودائی در آریانا میتوان خواند و بدون اینکه پادشاهان کشور رسماً خود داخل این دین شوند یا رسماً برای تعمیم آن مردم را تشویق کنند توده از ان استقبال نموده و با آزادی که دولت یونان و باختری درین مسئله قایل شده بود دین بودائی در نصف شرقی آریانا در علاقه های شمال و جنوب هندوکش همه جا ریشه دوانید . بقایای دیانت قدیم و ارباب انواع باختری : این بود پارۀ افکار جدیدی که یکطرف از شرق از سواحل مدی ترانه با فتوحات اسکندر به مملکت ما راه یافت و با یونانی های مقیم اسکندریه های آریانا و یونانی های آریائی و باختری شده و سلطنت مستقل دو صد ساله شاهان یونان و باختری تعمیم شد و از جانب
(۹۳) دیگر از دیار هند با سلطهٔ موقتی موریا و اعزام مبلغین اشو کا وارد شده و نشریات ویرا گنده گردید. درین میان چیزیکه حالا مطالعه میکنیم و مطالعه آنهم درینجا درخور اهمیت زیاد است اینست که آیا از بقایای دیانتهای قدیم خود آریانا از آئین اوستائی و ارباب الانواع باختری چه چیزی باقی مانده بود. گمان میکنم درین شبهه ئی نباشد که آئین اوستائی نه تنها در عصر سلطنت پادشاهان مستقل یونان و باختری یعنی در دو قرن اول ق م بلکه تا زمان ظهور دین مقدس اسلام و ورود مبلغین عرب در حواشی سیستان حتی بعد ازین عصر هم کم وبیش دوام داشت البته این یک نظریهٔ عمومی است و تا اندازهٔ شرح و بسط میخواهد. اگرچه این مسئله را بعضی ها گوشزد میکنند که فتوحات اسکندر سبب امحای آئین اوستائی و کتاب اوستا شده ولی گمان نمیکنیم که فتوحات او اینقدر درین مسئله دخیل باشد البته جنگ ها و باز جنگ هائی بدین بزرگی که بیش از ٦ سال کشور ما را مشغول داشت و سه سال کامل صفحات باختر را محل تاخت و تاز و هرج و مرج قرار داده بود در پراگندگی کتاب اوستا و آوارگی موبد و موبدان بی تأثیر نبود ولی ارکان موجودیت آئین قدیم را بکلی متزلزل نتوانست و لشکر کشی های اسکندر و محاربات شدید چندین ساله تدافعی دین اوستائی و اجتماعات موبدان را تکان شدیدی داد ولی پیروان آن هنوز کم وبیش در تمام مملکت زندگانی داشتند و پادشاهان مستقل یونان و باختری که آزادی عقاید را احترام میکردند به آن ها موقع دادند که به کیش و آئین خود باقی بمانند چنانچه اسم و تصویر بعض از ارباب انواع اوستائی مثل «اناهیتا» را پادشاهان یونان و باختری از قبیل «دمتریوس» روی مسکوکات خود بضرب رسانیده اند (۱) و پادشاهان کوشانی که جانشین ایشان شده اند اکثر ارباب انواع اوستائی را با آتشکده ها روی سکه های خود (۱) صفحهٔ ۸۲ Bactria تالیف اچ ، جی ، راولنسن ،
تصویر (۱۵) مقابل صفحه (٩٤) «اناهیتا» ربةالنوع قدیم آب وحاصل خیزی اوستائی که بصفت ربةالنوع امودریا هم شناخته شده ومعبد او تا عصر کوشانی ها در باختر کنار سواحل اکسوس وقوع داشت. در يك دست اناهیتا کمان است وبا دست دیگر از تیر کش تیر میکشد و به این وضعیت روی مسكوكات بعضی از کوشانشا هان هم نمایش یافته ( اصل تصویر از کتاب صنعت یونانو باختری تالیف مدام «تره ور» روسی اقتباس شده است.)
تصویر (۱۶) مقابل صفحه (۹۵) تصویر دیگر اناهیتا یا «ناهید» که بصورت زن بالدار نمایش یافته است .
( ٩٤ ) بضرب رسانیده اند و این مطلبی است که در فصل کوشانی های بزرگ مجدداً و به تفصیل مطالعه خواهیم نمود و اینجا مطلب از تذکار آن این است که کیش اوستائی و ارباب انواع آن نه تنها بعد از دو قرن اول ق م حتی در سه قرن بعد آن هم روی مسکوکات پادشاهان آریانا استعمال میشد. بناءً علیه درین شبهه ئی نیست که آئین اوستائی در عصر سلطنت شاهان مستقل یونان و باختری هنوز در آریانا بکلی از بین نرفته بود ولی درست در همین عصر بعضی جاها را خالی کرده و در بعضی جاهای دیگر حرارت آن نسبتاً سرد شده بود. مثلاً در علاقه‌های شرقی مملکت تا کابل و کاپیسا در نیمۀ اول قرن سوم ق م دیانت بودائی قائم مقام آن شد. این کیش جدید بزرگترین حریف آئین اوستائی بود و متعاقب تکانی که فتوحات اسکندر تولید کرده بود تزلزل شدیدی وارد کرد. جای آنرا در علاقه‌های شرقی جنوب هندوکش گرفت و موقعیت آنرا در باختر تحت تهدید آورد، و بالاخره در اوائل قرن دوم ق م در آنجا هم صاحب پیروانی گردید. به این طریق گفته میتوانیم که ازین وقت به بعد دیانت اوستائی کم کم بطرف غرب و جنوب غرب آریانا جانب وادی هری‌رود و فراه رود و هیرمند تغییر محل داد و در حوزۀ شاداب رودخانۀ اخیر الذکر و سیستان تا زمان ظهور مبلغین دین مقدس اسلام دوام نمود. علاوه برین بعض ارباب انواع قدیم باختری و آریانی که قدامت بعضی بدورۀ اوستائی، از برخی به عصر ویدی و از بعضی هم به مراحل زندگانی قبل التاریخ وصل میشود با ایجابات زمان و عصر، صاحب پیروان و معابدی در باختر شده بود و معروف ترین همه « اناهیتا » Anahita است. «اناهیتا» یا «ناهید» ربة النوع آب و حاصلخیزی از اعصار «کلکولیتیک» دورۀ قبل التاریخ گرفته در عصر ویدی و اوستائی تاریخ مملکت ما معروف بود چنانچه این قسمت های تاریخ او را در صفحات ( ٣٠٨ و مابعد ) فصل سوم
(٩٥) جلد اول این سلسله شرح دادیم « اناهیتا » به صفت « مادر » و به مفهوم اصطلاحی منشاء موجودات و فراوانی و حاصل خیزی و قوهٔ نامیهٔ زمین از دوره های قبل التاریخ در میان ملل آسیای میانه و قریب معروف و بنام های مختلف یاد میشد. در اوستا « اپام نپات » Apam-napat یعنی « پسر آب » و بیشتر بنام صحیح تر « اناهیتا » یاد شده و بهمین اسم قرن ها بعد از عصر اوستائی در باختر مشهور بود. در بابل او را « ایشتار Ishtar » در عیلام « ناینیا Nania » در اسیای صغیر « ارتمید Artemide » و در هند « دهیشانی Dhisani در آشوری « میلی تا Mylitta » در یونان « ونوس ایورانیا Venus Urania » و فارسی ها « تاناتا Tanata » میگفتند (۱) « اناهیتا » در باختر نام محلی دیگری هم داشت موسوم به « دیتیا Daitia » که نام مجرای علیای رودخانهٔ « آمو » بود و قرار تعریف اوستا « اناهیتا » را هم بعضی مدققین نام رود خانهٔ آمو میدانند . « اناهیتا » از دورهٔ اوستائی به بعد در باختر در حوالی سواحل رودخانهٔ آمو معبد با شکوهی داشته و دران مجسمهٔ او بشکل دختر جوان مجلل، آراسته به انواع زیور و جواهرات وجود داشت و چنین مینماید که اوستا تعریف او را از روی همین مجسمه نموده باشد ( تعریف اوستا در صفحهٔ ۳۱۲ جلد اول ملاحظه شود ) چنانچه « تره ور Trever » مدقق معاصر روسی درین باره میگوید: « از زمانه های خیلی قدیم در بکترا معبد و مجسمهٔ اناهیتا که اوستا د تعریف نموده وجود داشت » (۲) . مشار الیه تحقیقات مزیدی درین باره دارد و از روی نگارشات او معلوم میشود که در سغدیان مخصوصاً در خرابه های شهر « افراسیاب » عدهٔ زیاد مجسمه های كوچك این ربة النوع از گل زرد پیدا شده و بشكل زنی (۱) صفحه ۹ بکتریا تالیف اچ، جی راولنسن . (۲) خلص ایطالوی کتاب صنعت یونان و باختری تالیف «تره ور» اصل کتاب روسی و تازه در (١٩٤٠) در مسکو طبع شده و جناب وزیر مختار ایطالیا مقیم کابل موسیو (کورونی) خلاصه ئی از ان بزبان ایطالوی ترجمه نموده و در دسترس من گذاشتند .
(٩٦) اوزانشان داده اند که پلانی در بر دارد و گل بامیوه ئی در دست گرفته و چنین بنظر می آید که همه از روی مجسمۀ او که در معبد باختر بود نقل و ساخته شده باشد. «اناهیتا» با چنین شهرت و قداستی که در باختر داشت نسبت به همۀ ارباب انواع آریائی بیشتر در ذهنیت یونانی های باختر تاثیر افگند و ایجابات زمان او را با بعضی ارباب النواع قدیم باختری مثل «میترا Mitra» رب النوع آفتاب و «ارتمید Artemide» رب النوع حاصل خیز آسیای صغیر و غیره توام و ملحق ساخت هیکل او روی بعضی سکه های «دمتریوس» پسر ایو تیدم پادشاه یونان و باختری و فاتح هند طوری دیده میشود که کمان و نیزۀ سه دندانه در دست دارد و در بعضی مسکوکات کوشانی های بزرگ هم بضرب رسیده است. غیر از «اناهیتا» رب النوع آفتاب یعنی «میتهر»ای ویدی و «میتر»ای عصر اوستائی که از ارباب انواع قدیم باختری بشمار میرفت هم درین عصر از خاطرات آئین قدیم کشور نمایندی میکرد. «میترا» و مراحل اولیۀ تاریخ آن هم در جلد اول شرح داده شده (صفحۀ ۳۱۳ و بعد) اینجا مربوط به دورۀ سلطنت شاهان مستقل یونان و باختری همین قدر مینگاریم که مانند «اناهیتا» خاطرۀ او تا آنقدر در باختر و سائر نقاط آریانا قوی بود که بر افکار توده و جامعه و صنعت کاران آن تاثیر زیاد اندازد. یونانی های باختر او را با «هرکول» هم پایه میدانستند و دومین خانوادۀ سلطنتی یونان و باختری یعنی «ایوتیدم» و احفادش دمتریوس و ایوتیدم دوم وهلیوکلس که حامی خاندان خود «هرکول» را میدانستند از «میترا» هم استمداد می جستند و او را طوری روی سکه های خود نمایش داده اند که در دست چپش پوست شیر و عصا در دست راستش تاج و بر سرش بشکل اشعۀ آفتاب تاجی در خشان و مجلل نهاده اند. یعنی صفات پهلوانی «هرکول» یونانی و علایم نور آفتاب میترای باختری را یکجا کرده و از آن
(۹۷) بشکل «میترا- هر کول» پهلوانی شجاع و شیر افگن با تاجی مرکب از اشعهٔ آفتاب بمیان آوردند «میترا» رب النوع آفتاب با اسپ های سفید بالدار و عرادهٔ آن از موضوعاتی است که نقاشان ورسامان آریائی حتی تا دوره های بعدتر کوشانی آنر افرا موش نکرده و در معابد بودائی هم آنرا داخل کرده اند و نمایش اسپ در مسکوکات «اپوتیدم» هم به این موضوع بی ارتباط نیست. در سکه های «تترادراخم» (چهار درهمی) «انتیال کیداس» که مخصوص حوزه کاپیسا است پیش روی زوس که روی چوکی نشسته نیمهٔ پیش روی بدن فیل به حیث شعار مخصوص کاپیسا که عبارت از «سرفیل» میباشد نمایش یافته و این هم جزء تا ثیراتی است که داستانها و عقاید و افکار آریانی بر موضوعات میتولوژی یونانی وارد نموده است. تاثیر شالودهٔ عقاید قدیم و یدی و اوستائی و ارباب انواع باختر تنها در زمینهٔ میتولوژی یونانی منحصر نیست بلکه در فلسفه و داستان های بودائی هم داخل شده و قراریکه در فصل کوشانی های بزرگ مطالعه خواهیم نمود در انجا هم تغییرات اساسی وارد کرده و طریقهٔ جدید «مهایانا» یا «راه بزرگ نجات» را با مدرسه و اصول تفکر و خیال آن بمیان آورد. خلاصه بصورت نتیجه میتوان گفت که در دورهٔ سلطنت شاهان مستقل یونان و باختری یعنی در دو قرن اول «ق م» بقایای دیانت قدیم اوستائی از بین نرفته و بعضی از ارباب انواع باختری مثل اناهیتا و میترا پرستش میشد، مخصوصاً «آناهیتا» پیروان بیشتری داشت. فلسفهٔ بودائی و داستانهای اساطیری یونانی با عقاید و افکار محلی مختلط گردید و همهٔ این عوامل تکانی در معتقدات مردم تولید کرد. عقیدهٔ آزاد و زمینهٔ برای پرورش هر نوع کیش و مسلک مساعد شده بود. این رویه و فضادر دیگر پهلوهای زندگانی این عصر مملکت با هم بی تاثیر نمانده و روی هم رفته از ترکیب و اختلاط افکار خودی و بیگانه حیات
(۹۸) و اجتماعيات و تهذيب شكل محلی بخود گرفت كه آنرا به صفت «يونان و باختری » یاد میکنند . صنعت یونان و باختری : فضا و محيط آريانا در دو قرن اول «قم» که تايك اندازه اقتضائات و ایجابات آنرا شرح داديم در زمینه صنعت به مفهوم عام تاثير زياد نموده و سبب شد که مدرسه صنعتی مخصوصی بنام مدرسه «یونان و باختری» بمیان آید مطالعه واثبات چنین مدرسه درین عصر از امهات مسائل ذوقی و تهذیبی کشور ما است و از تصادم آن متعاقباً با الهامات فلسفه و اساطیر بودائی مکتب صنعتی دیگر بنام مدرسه «كريك وبوديك» یا «یونان و بودائی» ظهور میکند که مطالعه آن مبحث جداگانه و برای آن فصلی را وقف نموده ايم . همان طور که در مبحث « کیش و دیانت» عوامل متفرقه محلی و خارجی وباز امتزاج و اختلاط آنها را مطالعه کردیم عین آن در مورد صنعت نیز ضر ور است زیرا همه چیزهای این دو قرنی که مورد مطالعه ما قرار یافته ترکیبی و از عوامل محلی و یونانی و بودائی بمیان آمده است. البته تاثیر عوامل نسبت به هر مسئله متفاوت است ولی بازهم در تشکیل مدرسه «یونان و باختری» هر دو عامل دخیل و روح مرکبه آنها با تماس الهامات فلسفه بودائی صنعت «كريك وبوديك » یا «یونان و بودائی» را بمیان می آورد . چون حفريات هنوز در طبقات قبل التاریخ آریا نا مخصوصاً در صفحات باختر عملی نشده عجالتاً مطالعه شخصیت وسویه صنعتی باختر قبل از ورود یونانی ها مشکل است و عامل مثبتی در دست نیست تا روی آن گفتگو شود ولی قراریکه در مبحث گذشته ذكر نموديم بعضی مدققین به این عقیده اند که تعریفی که اوستا از «آناهیتا» نموده از روی مجسمه این ربة النوع بوده که در معبد آن در باختر وجود داشت البته مجسمه كگهای كوچك گلی که چند عددی از حوالی خلم (شہر بانو) و به تعداد بیشتر از سغدیان پیدا شده وهمین ربة النوع «رودخانه آمو » یا به اصطلاح
(۹۹) ربة النوع فراوانی را نشان میدهد چیز دیگری است که به دوره های قدیم تر ارتباط دارد . همین قسم اگر به زیورات و ستاره ها و تاج و اکلیل « اناهیتا » ربة النوع رودخانه اکسوس (آمو دریا) استناد شود گفته میتوانیم که صنعت کاران و هنرمندان لایقی قبل از یونانی ها در باختر وجود داشت . البته فتوحات اسکندر در شرق و مخصوصاً دوره سلطنت مستقل شاهان یونان و باختری عصر جدیدی در تربیه ذوق صنعتی و انبساط صنایع ظریفه کشود . شبهه نیست که یونانی های قدیم در شعب مختلف صنایع ظریفه مخصوصاً هیکل تراشی سرآمد تمام ملل بوده و اصول تربیه بدنی ایشان زیبایی و تناسب بدن را به مفهوم حقیقی و حد اعلای آن رسانیده بود . مخصوصاً این فن در عصر خود اسکندر با استاد چیره دستی مانند «لی سپ» که هیکل تراش دربار او بود و ساختن مجسمه اسکندر را غیر از او کس دیگری اجازه نداشت به منتهای ترقی خود رسیده بود . مدرسه هیکل تراشی «لی سپ» در آریانا تاثیر زیاد نموده و قراریکه بهترین مجسمه های هده نشان میدهد استادان هیکل تراش افغانستان تناسب و بلندی قامت را به اصول موضوعه «لی سپ» می ساختند . علاوه برین روی مسکوکات شاهان مستقل یونان و باختری بعض ارباب انواع میتولوژی یونانی را مانند «هرکول» از روی مجسمه «لی سپ» نقل کرده اند . معلوم نیست که خود «لی سپ» یا از همکاران او کسی با قشون اسکندر و یا بعد تر به مملکت ما آمده و یا آثار او به اینجا آورده شده است «تریور» درین باره چنین اظهار نظر میکند: «غرابت ندارد که با اسکندر اصل و یا نقل آثار دست «لی سپ» به آسیای مرکزی آورده شده و دستور مدرسه او را صنعت کاران باختری ترجیح داده و محافظه نموده باشند (۱) علت ترجیح هم (۱) «تریور» در جای دیگر کتاب خود «صنعت یونان و باختری» میگوید: حامی ایوتیدم و احفاد او هرکول بود . ایوتیدم اول تصویر «هرکول» را از روی مجسمه نشسته او که کار «لی سپ» بود در مسکوکات خود بضرب رسانید . این مجسمه اول در «تارانت» بود. در ۲۰۹ مسیحی آنرا به روم بردند . ایوتیدم دوم تصویر هرکول را از روی مجسمه دیگر «لی سپ» نقل و در سکه های خود بضرب رسانیده همین قسم تصاویر «پوزیدون» و «دیوسکوری» مسکوکات هلیو کلس و اپوکراتید از آثار «لی سپ» نقل شده .
تصویر (١٩) مقابل صفحه (١٠٠) صحنه های شکار . نمونه های کار وسبك صنعت یونانو باختری، این مدرسه در اثر امتزاج قریحه وذوق صنعتگران باختری و یونانی در افغانستان بمیان آمده است
تصویر (۲۰) مقابل صفحه (۱۰۱) صحنه های شکار، صنعت یونانو باختری علاوه براینکه منشاء صنعت «گريكو بوديك» و مدرسه كوشانی افغانستان میباشد بر صنایع مستظرفهٔ آسیای مرکزی و رویه صنعتی ساسانی تأثیر زیاد افگنده است (تصاویر نمره (۱۹) و (۲۰) از کتاب صنعت یونانو باختری تالیف مدام تره زوروسی اقتباس شده است)
(۱۰۰) ازین معلوم میشود که مدرسه «لی سپ» میزاتی داشت سراسر (رآلیست) که با خواص مصنوعی وغیرطبیعی صنعت هخامنشی که تا این زمان در باختر رواج داشت مغایرت بهم میرسانید. در همین مدرسه (رآلیست) لی سپ استادان باختری نقش تصاویر حقیقی را روی مسکوکات یاد گرفته و به دوسه قلم خطوط طبیعی وعینی چهره را نمایش داده میتوانستند. تصاویر شاهان یونان وباختری روی مسکوکات از دست استادان بزرگ است، این تصاویر را صنعت کارانی ساخته، چیره دست که در کار خود فوق العاده مهارت داشتند و تصاویر بدین خوردی را طور طبیعی ساخته اند که نه تنها خطوط ممیزه وشخصی چهره ازان معلوم میشود بلکه جزئیات خواص روحی هر شخصی را هم نمایندگی میکند. از امکان بعید نیست که در میان استادانی که تصاویر مسکوکات ومدال ها را رسم کرده اند یونانی ها هم بوده باشند ولی اگر به این مسئله دقت شود که مسکوکات یونان و باختری مانند تبلوی فوق العاده دقیق خطوط چهره را نشان داده و مهارتی در آنها بکار رفته که حتی میزات روحی وفکر وخیال ورأفت وعزم واراده را هم نمایندگی میکند حالانکه مسکوکات یونانی معاصر آنها ازین کیفیت عاری است، آنوقت نتیجه جز این نمیشود که بگوئیم سکه های مذکور ثمره کار استادی است محلی یایونانی یابا ختری که به بهترین صورت از اصول موضوعه «لی سپ» استفاده کرده است. در جائیکه ارباب انواع یونانی را با یلان و شلوار نشان داده اند شبهه ئی نمی ماند که استاد هیکل تراش یا رسام ونقاش باختری بوده زیرا استاد یونانی الاصل اصلاً به چنین فکری افتاده نمیتواند (۱). با این تفصیل دیده میشود که مدرسه صنعتی «یونان و باختری» به کدام اندازه (۱) این ترجمه و اقتباس از روی خلاصه ایطالوی کتاب صنعت یونان وباختری تالیف «تر ی ور Trever» که موسیوکورونی وزیر مختار ایطالیا مقیم کابل از روی متن روسی کتاب مذکور برای من ترجمه فرموده اند بعمل آمده است.
(۱۰۱) در دو قرن اول ق م در باختر صاحب شخصیت معین و ممتاز شده بود. استادان هیکل تراش و نقاش و رسام باختری از بهترین استاد و مدرسه یونانی الهام گرفته و قراریکه مسکوکات شهادت میدهد فن صورت گری ، و حکاکی را به حد کمال ترقی رسانیده بودند چنانچه نظیر ایشان استادان یونانی خود یونان هم درین زمینه از عهده نبرآمده اند . در تشکیل این مدرسه استادان آریائی مخصوصاً در اول وهله باختری ها سهم بار زدا شتند و قرار یکه از مطالعات وقضاوت «تره ور» برمی آید اختصاص وامتیاز این مدرسه به قریحهٔ هنر مندان محلی باختری ربط زیاد داشت . مدرسهٔ صنعتی «یونان و باختری» در تاریخ مملکت ما و کشور های مجاور حتی تمام آسیا مقام و اهمیت زیاد دارد و کانون الهامی شمرده میشود که باعث ایجاد مکاتب صنعتی در دو طرفهٔ هندو کش شده وبر جهان صنایع مستظرفه آسیائی تا نقاط دور دست و زمانه های طولانی تاثیر انداخته است . چنانچه مدقق روسی که بالا از و اسم بردیم درین مورد چنین اظهار نظر میکند: «اهمیت صنعت باختر تازه برما آشکار شده است» «می یر Meyer» اهمیت و ارزش آنرا در انبساط صنعت بودائی و صنایع آسیای مرکزی و شرقی خاطر نشان کرده است. هرز فلد Herfeld اظهار میکند که صنعت ساسانی جز شاخه ئی از صنعت «یونان و باختری» نیست. اگر تمام آثار و شواهدی را که بدست آمده پهلوی هم قرار د هیم وجزئیات آنها را مطالعه کنیم خواهیم دید که با وجود اختلافات ظاهری عمو می ، در شکل و تخنيك و تزئینات و موضوع وسبك یکی هستند. اختلاف ظاهری یا اختلاف خواص بسته به انبساط قلمرو سلطنت «یونان و باختری » است که علت پارهٔ اختلافات عرقی وتهذیبی را هم در بعضی موارد توضیح میکند . در نیمهٔ اول قرن سوم ق م زمانیکه شکل كلاسيك صنعت در آسیای مرکزی هنوز موفق به تحصیل
(۱۰۲) خود در اشکال صنعت محلی نشده بود روی اشیا و در سبك ابدات شكل كلاسيك مشخص تر است. در قرن دوم ق م که تهذیب محلی باختر و یونانی و هندی و چینی بکمال انبساط رسید، صنعت خواص دو جانبه بخود گرفت . وحدت مظاهرات مختلف تهذیب نه در ظاهر اشیا بلکه همیشه و در تمام موارد بصورت عمیق در داخل اشیاهم تاثیر افگنده است از روی تصاویر روی گل زردومسكوكات کوشانی هم به همین نظریه میرسیم و می بینیم که صنعت نسبتاً خواص كلاسيك خود را از دست داده ولی کامل از بین نرفته . صنعت کوشان مدرسه ایست که عوامل كلاسيك را بالواسطه تهذيب یونان و باختری، اتخاذ کرده است . این مسئله راهم به آسانی فرض میتوان کرد که در مناطقی که جزء سلطنت یونان و باختری بود مثل مار جیانا و در انجیانا (مرو و سیستان) و متعاقباً تحت نفوذ موقتی پارت ها آمد تهذیب و صنعت در يك دورۀ معین نسبت به سائر حصص قلمرو پارت فرق داشت. صنعت یونان و باختری، مانند سائر صنایع مختلط که دران ها اشکال تهذیب وصنعت مختلف بهم ترکیب میشود دارای اهمیت مخصوصی است . در اثر تصادم تهذیب شرقی و غربی در اسیا مدرسه صنعتی جدید «یونان و باختری، بمیان آمده و انتشار آن انقلابی در زمینه صنعت آسیائی تولید کرده است . ورود بادیه نشینان کوشانی از ماورای سر دریا با اشکال وتصاویر جدید و استقرار آنها در باختر و تماس شان با صنعت یونان و باختری مدرسه کوشان را بمیان آورد. تا اندازۀئی صنعت ساسانی از ریشه مدرسه کوشانی آب خورد . ودیری نگذشته از صنایع ملل قفقازی و صنایع یونانی شاهی هم مستفید شد . صنعت ساسانی به نوبۀ خود تا اندازۀ زیاد اشکال صنایع را نه تنها در فارس مستقر
(۱۰۳) ساخت بلکه در مدارس صنعتی بیزانس وروم وروسیه و چین هم تاثیر افگند و با امواج معکوس صنایع ملل آسیای مرکزی مقابل شد . » (۱) چون مدر سۀ صنعت «یونان و بو دائی» را در فصل مخصوص آن مطالعه خواهیم نمود بعد از کشفیات مهم قندوز در ۱۹۳۶ و انتشار رسالۀ کو چك «صنعت بودائی باختر» از طرف موسیو هاکن همین قدر اینجا متذکر میشویم که این مدرسه هم خلاف آنچه پیشتر تصور میکردند توسط استادان « یونان و باختری» پناه گزین در گندها را بمیان نیامده بلکه در عصر شاهان مستقل یونان و باختری در صفحات شمال هندوکش در باختر تولد شده است و ممیزات صنعت کلاسيك یونانی در آنها مشهود است . (۲) تجارت و راه ها : وضعیت جغرافیا ئی آریانا در استانه آسیای مرکزی چیزی است که بذات خود اهمیت آنرا میان شرق قریب و شرق میانه ترسیم میکند . در فصل اول جلد اول به تائید شواهد مدنیت عصر « كلكو لي تيك» مستند بر نگارشات «سرجان مارشال» و «سر اورل استن» و جمع دیگر از مدققین شرح دادیم که در دوره های قبل التاریخ هم ارتباطی میان حوزۀ اندوس (حواشی شرقی آریانا) وحوزۀ بین النهرین و سواحل بحر سفید قایم بود وحوزۀ هیر مند و سیستان درین راه نقش خوب تری بازی کرده است. در همان فصل دقیق تر تحت عنوان «لاجورد و رول آن در مرا ودات آریانا» (صفحه ٢٤) نوشتیم که از شش هزار سال قبل راههای رفت و آمد تجارتی و تعلقات تهذیبی بین کوه پایه های آریانا وخاك های غربی آسیا تا سواحل بحر سفید وحوزۀ نیل وجود داشت. آریانا با موقعیت مساعدی که داشت با رودخانه های بزرگی که از کوه پایه های (۱) ترجمه اژنوی خلاصه ایطالوی کتاب صنعت یونان و باختری تالیف «تریور» که در پاورقی صفحه پیشتر ذکر شد . (۲) صفحه (۱۰) رسالۀ صنعت یونان وبودائی باختر نگارش موسیوها كن کابل ۱۹۳۷
( ١٠٤ ) آن به چهار گرد افق جاری بوده و هست و هر كدام راه طبیعی شمرده میشود در انبساط تعلقات مراوداتی و تجارتی و تهذیبی رول مهمی بازی كرده و این چهارراه بسا مدنیت ها را بهم تماس داده است دودمان های بزرگ «پاراداتا» و «كاوی» و «اسپه» با پادشاهان مقتدر و فعال آریانا كه در جلد اول شرح كارنامه های آنها داده شده است در كشیدن راه ها و بسط تهذیب آریائی در چهار دور افق صرف مساعی زیاد كرده اند. ازین اعصار دور افتاده گذشته در دوره ئی كه مصروف مطالعه آن هستیم یعنی در دو قرن اول ق م كه مصادف به سلطنت شاهان مستقل یونان و باختری میباشد هم كشور ما در زمینه تجارت و مراودات مقام معینی دارد. فتوحات شاهان یونان و باختری خارج از چوكار تاریخی آریانا راه ختن و كاشغر و حوزه تارم و التائی و حوزه كنگارا را باز كرده بود. و خود مسكوكات در دوره شاهان یونان و باختری و باز مسكوكات نقره ئی به این زیبائی و قشنگی یكی از علایم ترقی اقتصاد و از نشانه های انبساط تجارت است. همین قسم طلا كه در رونق بازار تجارت تاثیر زیاد دارد پیش از دوره سلطنت یونان و باختری هم زیاد بود. این طلا غیر از اینكه از ریگ شوئی های سواحل علیای آمو از بدخشان و زرافشان و سغدیان بعمل می آمد از كوه های التائی هم استخراج میشد. بعقیده موسیو «تره ور» نقره پنجشیر درین زمان بكار افتاده بود. این مدقق در جمله علل قشون كشی های ایوتیدم بطرف حوزه تارم (صفحات ١٢ و ١٣ همین فصل) یكی هم نرسیدن طلا را از التائی میداند كه جنبش و غلیان بادیه نشینان مانع آن شده بود. بهر حال وجود فلزات قیمتی طلا و نقره و مسكوكات زیبا و قشنگ و مخصوصاً تنوع و كثرت آن درین دوره از جمله عواملی است كه گرمی بازار تجارتی را نشان میدهد . شاهان یونان و باختری به ضرب سكه اهمیت زیاد میدادند و آنرا مهمترین عامل اعتبار و قدرت مالی دولت می شمردند. برای صفحات جنوب هندو كش در یكطرف مسكوكات
(۱۰۰) رسم الخط خروشتی و زبان پرا کریت را استعمال می نمودند . برای نقاط مفتوحه هندی سکه های مسی بیشتر بضرب رسانیده میشد . از نقطه نظر مراودات تجارتی چه از راههای خشکه و چه از جریان رود خانه ها مخصوصاً از دو رودخانۀ بزرگ اکسوس ( امو دریا) واندوس ( سند) استفاده میشد. بکترا یعنی بلخ پایتخت مملکت : رین وقت با موقعیت مساعدی که داشت مرکز انشعاب و اتصال راه ها بود و ازینجا راه هائی بطرف شرق جانب چین' بطرف غرب جانب قلمرو دولت سلو سی وطرف جنوب وجنوب شر ق جانب اراضی متصرفی هند و ماورای آن میرفت از بلخ بطرف چین دو راه رفته بود . یکی از راه بدخشان و درۀ واخان بطرف یار کند و دیگری از طریق فرغانه به طرف کاشغر . این دو راه در شمال و جنوب رودخانۀ اکسوس کشیده شده بود اوائل استقرار روابط تهذیبی میان باختر وچین بسیار قدیم و داستان های خود چین آنرا به ٤ هزار سال قم میرساند . به حقایق تاریخی اگردیده شود در همین دوره که اینجا مصروف مطالعة آن هستیم وضعیت طرفین متقاضی بود که تعلقاتی شروع شود . در آریا نا دولت یونان و باختری و در چین آن وقت خاندان «هانها» حکمرمائی داشت شروع ارتباط تهذیبی میان باختر وچین را به اوائل قرن ۲ قم میتوان نسبت نمود (۱) ارتباط تجارتی میان باختر وچین هم سابقه قدیمی دارد و بیشتر مراودات را میان طرفین باشندگان حوزۀ «تارم» عملی می کردند از باختر بیشتر ظروف شیشه ئی و احجار کریمه وجواهرات و از چین در مقابل ابریشم و پارچه های ابریشمی 'لاك' پوست' آهن'طلا'نقره' نیکل آورده میشد اهالی باختر در نظر چینی ها بیشتر مردمان تجارت پیشه معرفی شده و مخصوصاً بعد از مسافرت چیان - تسین ( ۱۲۸م) این نظریه تقویت یافت زیرا مشارالیه میگفت که باختری ها خیلی تجارت را دوست دارند . (۱) نفوذ مقابلة موسیقی میان شرق اقصی و شرق میانه ، مقالة «هانری. جارج فارمر» ترجمۀ مؤلف کتاب هذا . شمارۀ سوم سال دوم مجلة آريانا .
(١٠٦) راه غربی از حوزۀ هریرود ازطریق «پارتیا» جانب «اکبتانا» (همدان) میرفت و از آنجا به «انتیوکیا» Antiochia وصل میشد. راهی که بطرف جنوب هندوکش به علاقۀ مفتوحه هندی میرفت از کوتل های معروف هندوکش به حوزۀ کاپیسا منتهی میشد و اینجا عموماً دوشاخه داشت که یکی ازطریق نجرو تگاو و لغمان به درۀ کنر و اسمار و چترال و سوات به «پوراشاپورا» (پشاور) و از آنجا به «تاکزیلا» وصل میشد و دیگری از راه جنوبی تر از حوالی کابل فعلی و خورد کابل و هده بصورت مستقیم به سواحل «اندوس» منتهی میگردید . همین قسم از رودخانه های بزرگ مخصوصاً اندوس (سند) و اکسوس (آمو دریا) هم در مراودات تجارتی استفاده میشد . رودخانۀ اندوس از زمانه های قدیم تر قابل کشتی رانی بوده و خاطرات آن در تاریخ ثبت است . اسکندر حین مراجعت ازین رودخانه تا بحر توسط کشتی فرود آمد . «تارن» به این عقیده است که پادشاهان یونان و باختری قوای دریائی در دو رودخانۀ آمو دریا و سند داشتند و میگوید که نیزۀ سه شاخ روی سکۀ «دمتریوس» و تصویر «پوزیدون» ژنی دریا روی سکۀ «انتیماکوس» دلیل بر این است که ایشان قوای دریائی در دو رودخانۀ «اندوس» و «اکسوس» داشتند (۱) . از روی نگارشات «استرابون» چنین معلوم میشود که مال التجاره هندی با آب های آمو دریا به دریاچۀ «ایرکانو Ircano» (بحیرۀ خزر) و از انجا ازطریق «کورا Kura» و اراضی مجاور به «اوکسین Euksin» یعنی بحیرۀ سیاه حمل و نقل می یافت . قراریکه «ترعور» تشریح میدهد مال التجاره مذکور از «کوفن» یعنی حوزۀ کابل به ۷ روز به باختر و سواحل آمو دریا برده میشد . (٢) پس به این ترتیب با مدارکی که در دست است واضح معلوم میشود که مال التجاره هندی از راهائی که ذکر (۱) یونانی ها در باختر و هند تالیف «تارن» صفحۀ ١٤٣ . (۲) خلاصۀ ایطالوی کتاب صنعت یونان و باختری .
(۱۰۷) شد به حوزهٔ «کوفن» یعنی کاپیسا در مدخل دره‌های هندو کش آورد، میشد و از اینجا بهرو‌سیلهٔ که بوده به سرعت خیلی زیاد هفت روز به باختر حمل و نقل می‌یافت و توسط کشتی ها با جریان آمو دریا به بحیرهٔ خزر انتقال می یافت در این وقت رود آمو به بحیرهٔ اورال میریخت ولی این بحیره را کانال طبیعی از گوشهٔ جنوب غربی به بحیرهٔ خزر وصل نموده بود) . سپس مال التجارهٔ مذکور از سواحل خزر با کاروان و قافله به بحیرهٔ سیاه برده میشد و به آسیای صغیر و حتی سواحل شرقی و شمالی بحر مدیترانه انتشار می‌یافت. همین قسم از رودخانه اندوس (سند) هم استفاده های تجارتی بعمل می آمد چون خارج از حوزهٔ این رودخانه تا «پتالی پوترا» یعنی «پتنه» مرکز دولت موریا، نفوذ دولت یونان و باختری انبساط یافته بود (صفحهٔ ۲۳ - ۳۳ ملاحظه شود) مراودات تجارتی اندوس دارای اهمیت زیاد بود . مهم تر از همه این است که بندر «بری گازا» Brygaza (بروچ Broeh) در گجرات و سواحل شرقی خلیج «کامبی» بدست «اپولودوت» برادر و ژنرال پادشاه معروف یونان و باختری دمتریوس فتح شده و این بندر از نقطه نظر مراودات تجارتی خشکه و دریا دارای اهمیت زیاد بود. راه دریا از آنجا بطرف غرب بازیو دوراهای خشکه از طریق «ابوجن» و «ویدیسا» و «کوزامبی» به «پتالی پوترا» و سواحل گنگا میرفت. یادگارهای عمرانی پادشاهان یونان و باختری در حوزهٔ اندوس زیاد است شهرهایی بنام «دمتریوس» و بنام «ته‌اوفیلا» مادرش در اینجا آباد شده بود و شهر اخیر الذکر را در مناطق غربی دلتای اندوس قرار میدهند. خلاصه دولت یونان و باختری و انبساط قلمرو آن از حوزهٔ «ایگزارت» تا خلیج کامبی و از صحرای لوط تا حوزهٔ گنگا که راه‌های بزرگ خشکه و آب را در دست داشت، در توسعهٔ مراودات تجارتی آریانا در دو قرن اول ق م تاثیر زیاد افگند و به اساسی که شالودهٔ آن درین دوره قایم شد، امپراطوری کوشانی
(۱۰۸) آریانا تجارت کشور را با همسایگان حتی ممالك دور دست چین'رم شرقی 'بیزانس' توسعهٔ مزید داد و ازان در فصل معینه اش صحبت خواهیم نمو د. زبان ورسم الخط :درجلد اول(صفحه ۱٦۰)اززبان ویدی و(صفحهٔ ۳۳۱) اززبان (زند)شاخه های السنهٔ باختری خانوادهٔ هندواروپائی که در دوره های معین در خاك های آریانا حرف زده میشد صحبت نمودیم . شاخه های این دو زبان قدیم در کوه پایه های مملکت معمول و از احتمال بیرون نیست که تا زمان دوره که مصروف مطالعهٔ آن هستیم شاخه های تازه ئی هم ازان ها بمیان آمده با شد.چیزیكه در ین زمینه به دورهٔ سلطنت شاهان مستقل یونان و باختری بیشتر ارتباط دارد شیوع زبان و رسم الخط یونانی و اختلاط آن با لهجه های محلی است . وقتیکه 'استرابون' میگوید که اهالی باختر لهجه های مختلفی حرف میزدند که نوعیت آن'یکی بود' اشاره به شاخه های مختلف السنهٔ باختری میکند که تا امروز هم انواع آن در نقاط مختلف دیده میشود قراریکه از روی مسكوكات یعنی از روی اسناد رسمی این زمان معلوم میشود شاهان یونان و باختری 'زبان' یونانی وزبان محلی هردورا احترام میکردند. و اكثر احتمالات به این دلالت میکند که زبان دربار اقلا در اوائل یونانی بو ده ولی متعاقباً بعد از ' ایوتیدم ' موسس دومین خانوادهٔ سلطنتی یونان وباختری که وحدت خاك های آریانا در عصر او صورت گرفته است زبان های محلی هم در دربار حرف زده میشد.زبان یونانی ا گرتا اندازه ئی در باختر خوب فهمیده میشد' در جنوب هندوکش تازگی داشت ومردم آنرا نمی فهمیدند به این مناسبت زبان های محلی یا اقلاً یکی آنها وارد دربار ورسمیات شده بود.مسئلهٔ توحید خاك آریا نا طبعاً چنین متقاضی بود واین مسئله واضح از روی مسكوكات معلوم میشود زیرا به مجردیکه دولت یونان و باختری به جنوب هندوکش نفوذ یافت زبان
(۱۰۹) پرا کریت و حتی رسم الخط خروشتی در چپه مسکوکات ظهور کرد. و «دمتر یوس» اولین کسی است که مسکوکات خود را به دو زبان یونانی و پراکریت و به دو رسم الخط یونانی و خروشتی زینت داده است. علاوه برین در اثر اختلاط و امتزاج یونانی ها با باشندگان آریانا، زبان یونانی و لهجه های آریا نی بهم مخلوط شد و طبعاً لهجه مخلوطی از هر دو بمیان آمده بود (۱) تا اینکه کم کم همان طور که عنصر نژادی یونانی در خون محلی منحل شد و از بین رفت زبان یونانی هم بکلی در لهجه های باختری حل شد. قراریکه مسکوکات شهادت میدهد در دوره سلطنت شاهان یونان و باختری دو رسم الخط در آریانا معمول و مروج بود یکی رسم الخط یونانی و دیگری رسم الخط خروشتی در مسکوکات اولین خاندان شاهی مستقل یونان و باختری دیودوت اول و پسرش که او هم بهمین نام یاد میشود تنها رسم الخط یونانی در مسکوکات باختر استعمال شده است. با اقداماتی که در راه وحدت خاك آریانا از طرف موسس دومین خانواده یونان و باختری شروع شد رسم الخط «خروشتی» بار اول در چپه مسکوکات مربع «دمتریوس» ظهور کرد. قرار تحقیقات «ترنور» اسم خروشتی از کلمه «کروتهه Karottha » آرامی اشتقاق یافته که به معنی (حرف) است مبداء الفبای این رسم الخط هم «ارامی» است وازان مفصل در فصل کوشان که عصر تعالی آن است بحث خواهیم نمود. این رسم الخط از راست به چپ تحریر و حروف الفبا بدون ترکیب به یکدیگر بصورت مستقل نوشته میشد. قراریکه مسکوکات شاهان یونان و باختری شهادت میدهند مرکز آن درین عصر دامنه های جنوب هندو کش بود و بعد از دمتریوس یعنی از ( ۲۰۰ ق م ) (۱) «ترنور» میگوید که مقصد از زبان «مقدونی» که سنگا «Seneca» اشاره کرده و میگوید که یونانی ها و هندی ها به این زبان متکلم بودند همان زبان مخلوط است و گرنه اصل زبان صاف یونانی ها را «یونانی» میخوانند (صنعت یونان و باختری)
( 110 ) به بعد در تمام دورۀ سلطنت شاهان یونان و باختری موازی با رسم الخط یونانی دوام نموده است. اگر چه کوشانی‌های بزرگ هم رسم‌الخط یونانی را در مسکوکات خود استعمال کرده‌اند ولی این استعمال سراسر جنبۀ نقل و تقلید دارد. و دورۀ ایشان را میتوان عصر ترقی رسم الخط خروشتی خواند. در دو قرن سلطنت شاهان یونان و باختری مطالبی که در روی مسکوکات به یونانی و رسم الخط آن نوشته میشد عین ترجمۀ آن در چپۀ مسکوکات به زبان پراکریت و رسم الخط خروشتی به ضرب میرسید. ازین روش ثابت میشود که اهل دفتر و منشیان دربار و طبقۀ منور هر دو زبان و هر دو رسم الخط را بخوبی میدانستند و مترجمین و نویسندگانی وجود داشتند که در هر دو زبان و رسم الخط آگاهی داشتند، میخواندند و مینوشتند و ترجمه میکردند. این رویه دوام داشت و به تدریج رسم الخط یونانی ممیزات خود را در عصر کوشانی از دست داد و از فهم مردم برآمد و رسم الخط خروشتی جای آنرا گرفت. اردو و ادوات جنگی : بشهادت ادب ویدو اوستا از بدو طلوع تاریخ باینطرف کهسار آریانا همیشه مهد پرورش پهلوانان نامی بوده و از همان روزگار باستان که تازه شالودۀ حیات اجتماعی گذاشته میشد این روح در فرد و جامعه تزریق یافته و با مرور دوره‌های تاریخی مرتب نشو و نما نمود و تقویت شد پهلوانی سلحشوری، شهامت، سوار کاری سجیۀ فطری آریائی و علامۀ ممیزۀ باشندگان آریانا، خراسان، افغانستان است که از سرود ویدی گرفته تا مها باراته و یشت‌های اوستا و شاهنامه‌ها، همه به نقل داستان‌های رزمی آنها رنگین است و بزرگترین عنعنۀ حماسی جهان را تشکیل داده است. (1) در جلد اول فصل دوم تحت عنوان « جنگجوئی و اسلحه » ( صفحه 135 ) و در فصل (1) ممدوحین شاهنامه‌ها یا شاهان اولیۀ آریا در سالنامه 1320 شاهنامه‌ها و مقایسه میان پهلوانان آن و اوستا در سالنامه 1321 ملاحظه شود.
(۱۱۱) سوم تحت عنوان «جنگ و ادوات جنگی» (صفحهٔ ۳۲۶) ممیزات رزمی و حیات سلحشوری باشندگان آریانا در عصر ویدی و اوستائی شرح یافته است از دورهٔ اخیرالذکر تا عصری که این جا مشغول مطالعهٔ آن هستیم این روح همیشه زنده بوده و شاهد آن هم خود واقعات تاریخی است که درین بین رخ داده و به تفصیل در جلد اول شرح یافته است. این جا به تعقیب آنچه درین مورد در فصول جلد اول نوشته شده میخواهیم حتی‌الامکان چند سطری راجع به وضعیت نظامی و صنوف عسکری دولت یونان و باختری بنویسیم. قراریکه از روی اقدامات جنگی دولت یونان و باختری در عقب زدن متهاجمین مانند سلوسی‌های شامی و موریاهای هندی و باز از روی جنگ‌های استعماری که در خاک‌های ماورای شرقی اندوس (رود سند) و حوزهٔ تارم بعمل آمده، معلوم میشود که پادشاهان یونان و باختری مقتدر و آریانا درین عصر قوهٔ نظامی مرتب و بزرگی داشته و این قوه آنقدر توانا بوده که سلوسی‌ها را وادار به شناختن استقلال آریانا کند و تا حوزهٔ گنگا و تارم دامنهٔ فتوحات خود را وسعت دهد. درین هیچ شبهه‌ئی نیست که مهمترین حصهٔ تشکیلات اردوی ما را درین وقت سواره نظام تشکیل داده بود. اسپ همان اسپی که در دوره‌های باستان تاریخ ما مخصوصاً در دورهٔ اوستائی «سواری و سوارکاری» را در جامعه بمیان آورده بود هنوز به اهمیت سابق خود باقی بود و دسته‌های سریع‌الحرکت سواره مدهشترین عامل حمله و تهاجم شمرده میشد. باشندگان صفحات شمال هندوکش اهالی باختر و تخارستان که تا امروز در سوارکاری مهارت فوق‌العاده دارند حتی بهترین دسته‌های سوارهٔ نظام ما را تشکیل داده و فتوحات بزرگ این دوره بیشتر نتیجهٔ سرعت حرکت آنها بود. این سوارکاران مجهز به تیر و کمان و ژوبین و نیزه و شمشیر و قمه بودند و موقع را دیده از مهمترین سلاح خود کار میگرفتند. «تره‌ور» مورخ معاصر روسی از روی کتاب «میلنداپانا Milindapana»
( ۱۱۲) که درعصر ( مناندر ) ژنرال اوییانی امیر یونان وباختری اراضی متصر فی هندی نوشته شده معلوماتی راجع بوضعیت عسکری دولت یونان و باختری کشیده واز زبان سوار کاران این عصر می نویسد : ( اگر دشمن دور باشد او را باتیر میزنم .اگرنز ديك شود او رابازو بین میزنم ، اگر نزیکتر شود او را با نیزه میزنم واگر هنوز هم نزد يك تر شود او را با شمشیر میزنم واگر رسیده و تماس مستقیم پیدا کند او را با دشنه خواهم زد .) ( ۱ ) نظام دولت یونان و باختری عراده های جنگی هم داشته ، در آریانا از زمان ظهور آریاها به بعد عراده های جنگی همیشه مورد استعمال بود. در عصر ویدی شاهان قبایل آریادر دو طرف هندوکش از اسپ بیشتر کار کشیدن عراده های جنگی را میگرفتند و این رویه در عصر اوستائی هم معمول بود و ( رتئشتر ) ( پهلو ان عراده سوار ) را میگفتند ( ۲ ) به همین رویه استعمال عراده های جنگی در دورۀ سلطنت شاهان یونان و باختری در قشون آریانا باقی بود . جای نشیمن سرباز و عراده ران مربع و از چوب یا آهن ساخته میشد و بادو عرادۀ بزرگ مجهز بود . در سلك قشون دولت یونان و باختری فیل های چنگی هم شامل بود مخصوصاً بعد از فتوحات دمتریوس در هند که زمینۀ برای این کار بیشتر مساعد شده بود خود دمتر یوس پادشاه باختر بحیث فاتح هند نقش سر فیل را در کلاه خود نصب نموده بود. در روى يك نوع سكۀ ( انتیال کید اس ) که در کاپيسا بضرب رسيده «سر فيل» بحیث علامۀ مميزۀ کاپیسا در مقابل (زوس ) نقش است . ازین چیزها معلوم میشود که در عصر شاهان یونان و باختری فیل مخصوصاً در علاقه های جنوب هندو کش اهمیتی داشته و از فیل های جنگی حتی در سوقیات عسکری کار میگرفتند . ( ۱) خلاصۀ ایطالوی صنعت ( یونان وباختری ) تالیف (تر،ور) ( ۲ ) سلاح پهلوانان آریانا در عصر اوستائی شمارۀ هشتم سال اول مجلۀ آریانا .
(۱۱۳) موسیو «تره ور» در کتاب «صنعت یونان و باختری» خود تصویر دو دائرة فلزی را داده که در موزه «ارمیتاژ» محفوظ است و در هر کدام آن فیل جنگی با فیل بان و سر نشینان نظا می آن دیده میشود. بر دوش فیل هو د جی بشکل قلعه های امروزی ما با بروج و کنگره ها نهاده شده و بالای کنگره ها سر دو نفر سرباز با نوک نیزه های شان معلوم میشود. در هر دو تصویر يك يك ازین سربازان خود فولادی بشکل خود شاهان یونان و باختری بسر دارد. فیل بان بیرون هودج قلعه نما با چنگك خود میان دو گوش فیل نشسته، تزئینات این هودج قابل ملاحظه است زیرا تا امروز نقوش آن در برج ها و دیوار های قلعه های ما محافظه شده است . در سلك قشون دولت یونان و باختری دسته های پیاده هم بود که روی هم رفته از توده ملت جمع آوری میشد و اسلحة آنها عبارت از تیر و کمان و نیزه و سپر بود و گمان غالب بر این است که با تیر و کمان و قمه های كوچك به نمو نه ئی که تا حال در نورستان موجود است مجهز بودند. آثار صنعتی و مجسمه ها و تبلوهای رنگه ئی که در نتیجۀ حفریات از نقاط مختلف افغانستان مثل هده و بگرام، و فندقستان (درۀ غوربند) پیدا شده اگرچه به دو سه قرن بعدتر ربط دارد معذ لك راجع به لباس پیاده نظام و سوار و بعضی اقسام اسلحة تعرضی و تدافعی که درین مدت چندان فرقی نکرده معلومات میدهد. از روی بعضی مجسمه های هده معلوم میشود که سوار و پیاده زره می پوشیدند و این زره بیشتر از پارچه های فلزی مثلث نما تشکیل شده بود و وضع پارچه های فلزی زره پیاده و سوار فرق داشت نوك های قطعات مثلث زره پیاده پایان و از سوار بالا بود تا نیزه ئی که از بالا یا پایان حواله طرف می شد کار گر نه افتد. سپر مدور و خنجرهای دو دمه هم نمایش یافته شمشیر طویل راست هم مورد استعمال داشت . موسیقی و نمایشات : در مملکتی مانند افغانستان و در دوره ئی مانند دورۀ
(١١٤) سلطنت شاهان یونان و باختری که صنایع و آرت و شعب مختلف صنایع نفیسه بهترین زمینه نشو و نما یافته بود طبعاً موسیقی هم بجائی رسیده بود. چینی ها قرار افسانه های خود در چهار هزار سال قبل برای بدست آوردن (نی) توله «لنگ لن» نامی را به باختر فرستاده بودند (١)، هیکل های مکشوفه از هده و تپلوهای رنگه بامیان درین زمینه هم روشنی می اندازد. توله، رباب، بر بط، سه تار، تنبور ادواتی است که بیشتر کانون آن آریانا بود و بعد از قرن دوم مسیحی از راه سنکیانگ و حوزهٔ تارم به خاک های چین انتشار یافته است. «تره ور» مدقق روسی به این عقیده است که نمایشات تیاتر در دربار پادشاهان یونان و باختری و امرای ایشان در هند داده میشد زیرا «پلوتارك» تا اینقدر هم گفته که با اسکندر ممثلیین یونانی هم همراه بودند، با این ملاحظات مدقق مذکور فرض میکند که تیاتر و نمایشاتی که به اصول یونانی شباهت زیاد داشت در باختر بمیان آمده بود. (١) نفوذ متقابله موسیقی میان شرق اقصی و شرق میانه» نگارش «جارج فارمر» در شماره اپریل ١٩٣٤ «ژورنال انجمن شاهی آسیائی بریطانیا و ایرلند» ملاحظه شود. ترجمه فارسی این مقاله در شمارهٔ ١٥ مجلهٔ آریانا داده شده.
فصل هفتم حصهٔ اول پارت ها هیر کانیا و پارتیا دو ولایتی است از ولایات شمال غربی آریانا که بعضی اوقات به نام های علیحده هیر کانیا و پارتیا و بعضی اوقات بيك اسم بزرگتر پارتیا یاد شده و از حوزهٔ هری رود تا سواحل بحیرهٔ خزر را که سرحد مدیا شروع میشد در بر میگرفت . بعبارت دیگر پارتیا مرکب بود از قطعات دامغان ، شاهرود ، جوین ، سبزوار ، نیشاپور ، طوس ، شهر نو و ترشیز و حوزهٔ اترك و هری رود . قراریکه در فصل دوم جلد اول حدود آریانا شرح داده شده است «اراتوس تنس» و «استرابو» که از زبان او نظریات خود را شرح میدهد حدود آریانا را بطرف غرب طوری معین کرده که که پارتیا و پارتا کته جزء آریانا می آمد و مدیا و فارس ازان بیرون میماند لذا با این تقسیمات اساسی و صحیح گفته میتوانیم که پارتیا در شمال غرب آریانا آخرین ولایتی بود که با خاك مدیا تماس داشت بهمین جهت هرودوت در کتاب سوم بند ۹۳ و ۱۱۷ پارتی ها را با خوارزمی ها سغدی ها آرباها اهالی حوزهٔ هری رود) هیر کانی ها اهالی گرگان سرنگی ها زرنجی ها وتها منی ها (تیمنی ها که همه جزء باشندگان آریانا اندیکجا اسم برده و داریوش هم بعد از فتوحات خود خارج خاك فارس به رویه ئی که در ذکر اسمای باشندگان نقاط مختلف آریانا داشت و آنها را علیحده علیحده اسم می برد پارتیا را با در نجیا آریا، سگرتیا و هیر کانیا ملحق و یکجا اسم برده و ازین بیانات واضح معلوم میشود که
(١١٦) پارتیا مانند ولایت زرنج وعلاقه هامون وحوزۀ هری رود و هرکانیا جزء خاكهای آریانا وخارج حدود مدیا و فارس افتاده بود (۱) پارت وپارتیا ، یعنی اسم قوم و محلی که بنام آنها شهرت یافته توجه جمعی از مدققین را جلب کرده و در اطراف آن بصورت مختلف ومتناقض اظهار نظریه کرده اند ولی عموماً به این عقیده متمایل اند که ایشان از اهل باختر و ازجمله کتله آریائی باختراند . پارت ها قراریکه از اسم شان و از اسم خاکی که بنامشان شهرت یافته واضح معلوم میشود که شاخه از قوم آریائی باختری «پکت» یا «پخت »اند. «پکت ها» یا «پخت ها» یعنی «پختی» که اسم آنها در کلمه اوستائی «بخدی» قدیم ترین نام بلخ تاثیر افگنده همان قوم معروفی است که از قدیم ترین کتاب سرودویدی یعنی ریگ وید تا امروز در تمام مآخذ آریائی نام و نشان و موقعیت آن تصریح شده پکت ها مانند سائر قبائل بزرگ اریائی کتله باختری زمانیکه مهاجرت های بزرگ درحوالی ۲۰۰۰ سال ق م شروع شد دوشاخه شده شاخۀ به جنوب هندوکش فرود آمد و شاخۀ در بخدی مسکون ماند. شاخۀ ئی که بجنوب هندوکش فرود آمد با یکدسته قبایل دیگر که در تمام دورۀ ویدی حلیف و متفق آنها بود در دامنه های دو طرفۀ سپین غر در علاقۀ جنوب شرقی آریانا مستقر شدند و سرود ریگ وید در موارد مختلف از آنها بنام «پکهت» یا «پشت» اسم برده و نام های بعض شاهان شان را هم تذکار داده است . علاقه ئی که ایشان دران مسکن گرفتند یعنی تمام حصۀ آریانای جنوب شرقی که کوه بزرگ وزیبای «سپیتاگوناگیری» سپین غر در وسط آن افتاده بنام شان «پکتیا» «یاپشتیا» معروف شد چنانچه هروت هم ازانها بنام «پکتویس» وازخاك مسکونۀ (۱) در قرون وسطی افغانستان بنام خراسان و ایران کنونی بنام عراق یاد شده ودرین دوره ها هم علاقه پارتیا یعنی حوزۀ اترك وطوس ونیشاپور جزء خراسان بود وداخل حدود عراق نمی آمد .
(۱۱۷) آنها به اسم «پکتیکا» یا «پکتیا» یاد کرده که تا حدود سند انبساط داشت. ملتفت باید بود که این نام‌ها چه در تلفظ عصر ویدی و چه در نگارشات هرودوت با (ك) نوشته و تلفظ نمیشد. بلکه مابین (ش) و (خ) به حرفی ادا میشد که (ش) پشتو بخوبی آثر انرا بنمایندگی میتواند بناءً علیه چه شعرای ویدی و چه هرودوت صورت صحیح این اسم را شنیده و در گفتار و نگارش خود قید کرده‌اند. به این اساس این اسم «پشت» بود که در رسم‌الخط فارسی یک شکل آن «پخت» و «پختی» میشود و «پکتیا» ، «پختیا» هم زیر همین قاعده می‌آیند رحالا خوب‌تر فهمیده میشود که «پخت» و «پختی» و «پختیا» در کلمات «پخد» و «پخدی» و «پارت» و «پارتی» و «پارتیا» تاثیر بخشیده و با عبارت دیگر تمام این اسماء و کلمات از يك خانواده و از ریشهٔ «پشت» مشتق شده‌اند. بهر حال يك شاخه قوم «پشت» همین بود که از بخدی بجنوب هندوکش آمد و علاقهٔ پیرامون کوه «سپین‌غر» بنام آنها «پختیا» مشهور شد. شاخهٔ دیگر آن مدت مدیدی در صفحات شمال هندوکش مانده دوره‌های ویدی و اوستایی را در آنجا سپری کردند و حتی بعض خانواده‌های آنها تا زمان استقلال دولت یونان و باختری (۲۵۰ ق م) در بلخ می‌زیست. قسمت عمدهٔ ایشان در اواخر دورهٔ اوستائی به شرق حوزهٔ هری‌رود پراگنده شدند. پس «پارت‌ها» شاخهٔ از همان قوم آریائی باختری «پشت» یا «پخت» است که در عصر نسبتاً تازه تری از بخدی بطرف غرب حرکت کرده و در علاقهٔ بین سواحل خزر و هری‌رود جای گرفتند و مسکن خود را به نام خود «پارتیا» موسوم ساختند چنانچه اسم مسکن شاخهٔ جنوبی و غربی «پختیا» و «پارتیا» نه تنها هم وزن و هم آهنگ است بلکه يك کلمه است و از يك کلمه بيك شکل وصورت معین ساخته شده. معنی کلمهٔ «پارت» را بعضی‌ها «تبعید شده» گویند، این هم نشان میدهد که اهالی پارتیا اصلاً باشندگان این علاقه نبودند و از بیرون که عبارت از صفحات باختر باشد بدانجا انتشار یافته‌اند
(۱۱۸) تلفظ اصلی و قدیم پارت و پارتیا از کتیبه های بیستون هم معلوم میشود و در آنجا این کلمات نه به (ت) بلکه به (ث) بصورت «پرثوه» و «پارتیا» آمده که بیشتر مشکل «پشتو» و «پختیا» نزدیک تر است. قراریکه از مدارک ارمنی بر می آید ایشان «پارت» را «پهل» میگفتند و این نام به نام های «بهل» ، «بخل» ، «باخل» ، «بخلی» که در زبان دری متوسط به بلخ داده میشد قریب و حتی یکچیز است و ازین هم معلوم میشود که بخدی علاوه بر اینکه با نام های قدیم پخت و بختی و پارتی شباهت قریب داشت پهل و بهل و بخل اسمای باختر و پارتیا در دوره متوسط زبان دری هم یکچیز بود و ارتباط میان باختر و پارتیا قرن های مدید دوام کرد. بعد ازینکه مرکز ثقل حکومت پارتی بطرف غرب در حوالی رودخانه دجله رسید و از حدود آریانا بیرون شد شاخه دیگری تحت زمامداری «ونونس» سلطنت جداگانه در حوزه هیرمند و ارغنداب بمیان آورد که در تاریخ آریانا بنام «پهلوا» یاد میشود. پارتیا در حدود جغرافیائی که قبلاً شرح دادیم من حیث غربی ترین ولایت آریانا قبل از قرن (٦ ق م) وجود داشت و از همین جهت در نگارشات هرودوت و در فهرست اسمای ولایت مفتوحه داریوش اسم برده شده ولی موجودیت کشوری و سیاسی آن تاوقتی در پرده خفا بود که «ارسس» از همان خانواده های پارتی که در بلخ مانده بود در حوالی (٢٥٠ ق م) بطرف غرب آمده و برعلیه سلطه یونانی های شامی اعلان استقلال نمود. راجع به بلخی بودن «ارسس» «یا ارشك» بیشتر مورخین قدیم و كلاسيك همنظر وهم عقیده اند. استرابو در کتاب ۱۱ فصل ٩ بندسوم میگوید که «ارسس» یا «ارشك» شخصی بود باختری، از انجا مهاجرت کرده به پارتیا آمد و اهالی را بقیام برضد سلوکی ها بر انگیخت. آریان اظهار میدارد که «ارشك» و «تریداتس» (تیرداد) پسران «فری پایت» بودند و نواسه «ارشك» نام. این دو برادر از باختر به «پارتیا» آمدند. درین وقت حکمران یونانی پارتیا
(119) «فرکلس Fherecles» نام داشت، چون «تری داتس» پسر خوش منظری بود حکمران یونانی میخواست از جمال او تمتع برد. «ارشک» ازین رفتار «فرکلس» منزجر شده، حکمران «پارتیا» را بقتل رسانید و بر علیه سلوسی‌ها قیام کرد. «ژوستن» اظهار میدارد که ارشک شخص مجهول و بی نام و نشانی بود، بعد از اینکه «دیودوت» در باختر که دارای هزار شهر بود اعلان استقلال نمود سایر علاقه‌های شرقی از او پیروی کردند و ارساس هم با یکعده تابعین خود به پارتیا آمد و «دروگرس» والی اینجا را کشت و گرگان را گرفت و به تشکیل نظام سلطنت و اردوی نیرومندی پرداخت، ابتدا از سلوکوس و پادشاه باختر در هراس بود ولی وفات «دیودوت» خیال او را آسوده ساخت و با پسر پادشاه باختر که او هم دیودوت نام داشت اتحادی قایم کرد. موئیز دوخورن (موسی خوری) مورخ ارمنی که در قرن پنج حیات داشت در ضمن تذکار واقعات پارتیا و جنگ‌های ایشان با سلوسی‌ها، ارساس را اصلاً بلخی میداند. پس به این ترتیب در باختری بودن ارساس یا ارشک شبهۀ نیست و در مورد بعض کسانیکه او را از قبیلهٔ «داهی» قلمداد کرده اند میتوان گفت که «داهی» عشیرهٔ از کتلهٔ بزرگ «پارتی» یا «بختی» باختر بود. نوشتۀ مسکوکات و مکاتیب عصر ارساس تنها به زبان و رسم الخط یونانی بوده و در مسکوکات او که مخصوص خاک پارتیا بود و علامۀ ضرب آنجا را دارد زبان و رسم الخط دیگری دیده نشده مگر در یک سکه که از افغانستان پیدا شده و به گمان اغلب مخصوص حاشیۀ سیستان بوده و روی آن اسم شاه و نوشتۀ سکه به دوزبان مرقوم است که یکی آن زبان و رسم الخط خروشی است که در مناصفۀ جنوبی هندوکش معمول بود. مسکوکات دودمان ارساسی در یکطرف بدون کدام نوشته نقش سرپادشاه و بطرف دیگر هیکل نشسته ئی دارد که تیر را در چلهٔ کمان نهاده و چهار طرف
(۱۲۰) آن قسمی به زبان ورسم الخط یونانی نوشته است که روی سکه مربعی تشکیل میدهد . پاد شاهان پارتی ارساس را نه تنها موسس دود مان سلطنتی میشنا ختند بلکه مقام بلند تری برای او قایل بودند حتی از او یکنوع رب النوع حامی برای خاندان خود ساخته بودند و به همین رویه که مفکوره احترام اجداد و نیا کان را حکایت میکند همه در مسکو کات نام او را تکرار کرده وعنوان بازیلوس یعنی ( شاه ) و « بازیلوس باز یلون » یعنی شهنشاه را با صفات مختلف بزر گ ، و عادل و كبير ومشهورو غیره در مسکو کات خود بضر ب رسانیده اند . پارتی هادر تاریخ قدیم افغانستان از چندین جهت شامل اند اول بعلت اینکه علاقه « پارتیا » من حیث جغرافیائی جزء خاك آريا نا بود،دوم پارت ها شاخه ئی از پشت ها بودند که از باختر بدانجا مهاجرت کرده و آن قطعه را بنام خود پارتیا معروف ساختند ، سوم ارساس موسس سلطنت پارتی با برادر و خانواده اش از اهل با ختر بود و از اینجا عا زم پار تیا شده به تشکیل سلطنت پرداخت . چهارم تاز مانیکه مر کز حکومت پارتیا از « هکاتو مپی لوس » ( ۸ میلی جنوب دامغان ) (۱) کنار دجله منتقل نشده بودشاهان پارتی کم و بیش در حواشی غربی وشمالی کشور ما نفوذ وحا کمیت داشتند. پنجم «ونوئس» یکی از حکمرانان پارتی در حوالی ۱۲۰ « قم » سلطنت مستقلی در اراضی حوزه هیر مند و ارغنداب تشکیل نموده وبنام دود مان و سلطنت مستقل پهلوا سرا سر جزء تاریخ آریا نا است،پس باجهاتی که ذ کر شد از زمان تاسیس سلطنت پارت تا و قتیکه مر کز حکومت و کانون ثقل حا كميت آنها بطرف غرب منتقل میشوداز آنها مختصراً صحبت کرده و بعد از آن دودمان پهلوارا تعقیب میکنیم: (۱) نا گفته نماند که بعد از کشفیات جدید روس ها این نظریه هم تثبیت یافته که عشق آباد پایتخت ومرکز دولت پار تی بود .
(۱۲۱) ارسـاس اول : ( ٢٤٨-٢٤٩ ق م) این شخص قراریکه بالا ذکر شد با ختری و از قبیلهٔ یکت یا از عشیرهٔ « داهی » بلخی آن بود، بعد از ینکه «دیو دوت» درحوالی (٢٥٠ ق م) اعلان استقلال نموده وسلطنت مستقل یونان وباختری را اساس گذاشت به بعضی روایات تنها و قرار شهادت بعضی مدارك دیگر با برادرش تری داتس (تیرداد) بطرف حوزۀ هری رود رفته و از آنجا وارد پارتیا شد و به تعقیب رویهٔ آزادی خواهی باختریها به پارهٔ اقدامات استقلال خواهی متشبث گردید. اول کاری که کرد این بود که به همدستی برادر و جمعی از طر فداران خود « فر کلس » (١) حکمران یونا نی دولت سلو سی شاهی را در پارتیا بقتل رسانید و برعلیه سلوسی ها ی شامی قیام کرد، سال تاسیس سلطنت پارتی ٢٤٨-٢٤٩ «قم» یعنی تقریباً یکسال بعد از اعلان استقلال دولت یونان و باختری تعین شده، مرکز سلطنت پارتی شهر هکاتومپی لوس Heca tompylus بود. « راو لنسن » موقعیت این شهر راقریب « جا جَر م Jajorm » قرار داده « اپولودو روس ارتمیس پایتخت پارتها را (١٢٦٠) استاد یعنی ١٤٤ میل بطرف شرق دربند خزر قرار داده است، بعضی های دیگر مانند «ویلیم جکسن» «هکا تومپی لوس» را شهر قدیم «کومی Kamis» میدانند و مو قعیت آنرا به ٨ میلی جنوب شهر دامغان فعلی قرار میدهند و برخی هم عشق آباد را مرکز اولیهٔ پارتها میشمارند. دیودوت اول و ارساس اول که یکی در باختر و دیگری در پارتیا برعلیه سلوسی های شا می بفاصله تقريباً یکسا ل اعلان استقلا ل نمود ند هر دو تا پایان حیات به منظور خود کا میاب ماندند، ارساس ابتدا از مو قعیت خود میان دولت یونان وباختری وسلطنت سلوسی در هراس بود ولی پریشانی او از طرف شرق به امید و اطمینان تبدیل شدو موافقه میان شاهان آزاد باختر و پارتیا بر قرار (۱) در بعضی مدارك حکمران یونانی پارتیا بنام ا گا تو کلس هم یاد شده هستری اف پر شیا تالیف سرپرسی سایکس (صفحهٔ ۳۰۸) .
(۱۲۲) گردید و سلو سی ها با بی اتفاقی هائی که درین فرصت میان خود داشتند به آنها آسیبی رسانیده نتوانستند. تری داتس : دومین پادشاه پارتی «تری داتس» برادر ارساس بود که او را معمولاً بنام «ارشاک» دوم هم یاد میکنند. اساس دولت پارتی باتری داتس قوی تر گردید . اگر چه در اول وهله از دست «سلوکوس کالی نیکوس» شکست خورد ولی فوراً عازم علاقه بین اکوس وابگزارت شده از انجا برای تقویت خود بفر آورد و وضعیت خود را مستحکم تر ساخت. مشار الیه معاصر دیودوت دوم دومین پادشاه مستقل یونان و باختری بود و این دو پادشاه بر علیه دولت سلوسی اتحادی بین خود قایم کردند. تری داتس از اتحاد با دولت یونان و باختری خیلی خورسند بود زیرا به این ترتیب خاطرش از طرف شرق آسوده شده و میتوانست به آرامی متوجه دفع حملات سلوسی های شام شود (۱) تری داتس عنوان شاه بزرگ انتخاب نموده و شهر یا قلعهٔ جدیدی هم به نام «دار Dara » یا «داریوم Dareium » ساخت که موقعیت آنرا در دره گرگان نزدیک ابیورد قرار میدهند . ارتبان ۱۹۶-۲۱٤ : بعد از او پسرش ارتبان که او را بلقب ارساس سوم میخوانند برتخت نشست مشار الیه «اکباتان» یعنی همدان را اشغال کرد ولی انتیوکوس دوم قلمرو او را تا هیرکانیا عبور نموده و از آنجا برایو نیدم شاه یونان و باختری حمله کرد. بعضی ها این انتیو کوش را انتیو کوش سوم قلمداد کرده اند و حقیقت هم همین است که انتیوکوش سوم بر پارتیا حمله نموده و بعد از اضمحلال قوای ارتبان وارد باختر گردید ولی آخر استقلال سلطنت ایونیدم (۱) «کلمان هارت» در تاریخ فارس (سلسلهٔ تطور بشریت) صفحهٔ ۱۳۹ می نویسد که اتحاد تری داتس بادیودوت دوم به شاه یونان و باختری اینقدر فایده رسانید که قشون سلوسی را شکست داده و شالوده استقلال خود را محکم تر ساخت و عنوان شاه بزرگ بر خود نهاد .
(۱۲۳) و دولت یونان و باختری را شناخته پس به شام مراجعت کرد. فری پاتس: ۱۹۸-١٩٦ ق م: این شخص یا اشك چهارم بعد از پدر بر تخت نشست مشارالیه معاصر ایوتیدم و دمتر یوس مقتدر ترین شاهان یونان و باختری میباشد، درین وقت همان قدر که دولت یونان و باختری با فتوحات خود به چهار گرد افق بزرگ و نیرومند شده بود دولت پارتی در اثر تعرضات سلوسی ها ضعیف و ناتوان گردیده بود، بهمین جهت طوریکه در فصل دولت یونانی باختر شرح دادیم ایوتیدم موسس دومین خانواده مستقل یونان و باختری بطرف غرب متوجه شده و ایالات «تراگزیان» و «تپوریا» را که عبارت از حوزه اترک علیا و حوزه کشف رود باشد از خاکهای پارتیا مجزا کرد و از آنها دو ولایت باختری تشکیل نمود، دولت پارت درین وقت از عظمت و نیروی دولت یونان و باختری در هراس بوده و بعد ازین که عقد صلحی میان ایوتیدم و انتیو کوش سوم شاهی برقرار شد ارتبان و «فری پاتس» به اوضاع ناگواری که دچار شده بودند ساخته و تقریباً یك ربع قرن که تا ۱۸۱ ق م شود به آرامی و خموشی گذرانیدند بعد از «فری پاتس» برادرش فرهاتس (فرهاد اول) به سلطنت رسید، میگویند که مشارالیه ماردها Mardes را در علاقه «تپوریا» محکوم ساخت. میتری داتس (١٢٦ - ۱۷٤ ق م) در جمله پادشاهان پارتی «میت رداتس» یا مهرداد اول خیلی معروف است. مشارالیه باپاره اقدامات جنگی قلمرو و نفوذ پارتی را بطرف شرق و غرب وسعت داد معاصر او در باختر «ایو کراتیدس» حکومت میکرد، حقایق اگر از نظر دقت دیده شود وضعیت مساعد به او موقع داد که بطرف شرق و غرب کسب نفوذ کند زیرا بطرف شرق دولت یونان و باختری مصروف کشور کشائی هائی در هند بود و در غرب دولت سلوسی در اثر جنگ های روم خسته شده بود، بهرحال زمانیکه ایو کراتید شاه یونان و باختری در سرحدات هند یا قراریکه بعضی ها گویند در پنجاب مصروف بود «میتری داتس» بر ولایات
(١٢٤) شرقی دولت یونان و باختری حمله کرده و ولایات «تپویا» «وتراگزیان» که در وقت «اپوتیدم» فتح شده بود پس گرفت و جزء پارتیا ساخت. چون اسکائی‌ها هم درین وقت از طرف شمال دولت یونان و باختری را تهدید میکردند و ایوکراتید هم مقارن همین وقت بقتل رسیده میتری داتس بیش از پیش جرئت یافته مروراً اشغال کرد. درین وقت هلیو کلس فوراً بجای پدر اعلان شاهی نمود ولی متری داتس بطرف باختر پیش آمده و او را از نفوذ و اقتدار بر انداخت و جانب در انگیان و اراکوزی متوجه شد. هلیوکلس قوای خود را جمع کرده و چند گاه دیگر هم در باختر پافشاری نمود ولی اسکائی‌ها فرو ریخته و او را به جنوب هندو کش راندند. میگویند که میتری داتس از همین پراگندگی‌های نظام اداری دولت یونان و باختری بیشتر استفاده نموده از راه ارا کوزی حتی بر کابل و حوزۀ سند هم نفوذ یافت. پس از ین واقعات میتری داتس متوجۀ خاک‌های فارس و بابل شده و تا آنجاها را هم فتح کرد و با دولت سلوسی به جنگ‌هائی در آویخت که شرحش خارج از چوکات تاریخی ماست. فرهاتس دوم و ارتبان دوم : بعد ازینکه مهرداد اول دامنۀ جنگ‌های خود را باسلوسی‌ها وسعت داد او و جانشینان او یعنی فرهاتس دوم و ارتبان دوم ازین گیرودارها خود را خلاص نتوانستند و توجه آنها بیش از پیش بطرف غرب معطوف شد. درین وقت دولت یونان و باختری به استحکام قوا و نفوذ خویش در جنوب هندو کش مصروف بود و در صفحات شمال اسکائی‌ها و تخارها وارد باختر شده بودند. چون قوۀ دولت یونان و باختری و سد سنگی هندوکش دم راه آنها را بطرف جنوب گرفته بود طبعاً بطرف غرب صفحات باختر متوجه حوزۀ هری‌رود و اراضی ماورای غربی آن شدند و با پارت‌ها تماس پیدا کردند تصادف اسکائی‌ها و پارت‌ها را طوریکه در فصل دولت یونان و باختری هم شرح دادیم به انواع مختلف تعبیر کرده اند و يك تعبیر دیگر آنهم این است که پارت با مشکلاتی که بطرف غرب باسلوسی‌ها داشتند از اسکائی‌ها که درین وقت
( ١٢٥ ) در باختر رسیده بودند خواهش کردند که به كمك آنها بیایند . بهرحال عملاً كمك اسكائی ها به پارتها معلوم نیست آنچه روشن است و همه منابع ذكر كرده اند جنگ و تصادماتی است كه بین آنها واقع شده و در نتیجه فرهاتی دوم از دست اسكائیها و ارتبان دوم از دست تخارها كشته شدند چنانچه « ژوستن» در كتاب ٤٢ بنددوم ازین واقعات واضح تذكار میدهد . بعد از كشته شدن دو پادشاه پارتی وضعیت دولت پارت خيلی باريك شده و در عرصهٔ چهار سال ( ١٢٠ - ١٢٤ ق م ) اهمیت و نفوذ پارتها در حواشی غربی آریا ناخیلی كم شد . متری داتس دوم : متری داتس یا مهرداد دوم از پادشاهان بزرگ پارت است . چون اسكائیها قلمرو دولت پارتی را از طرف شرق سخت تهدید میكردند اول از همه متوجه اینطرف شده و با اسكائیها جنگهای سختی نمود و به آنها مجال نداد كه داخل پارتيا شوند بناءً علیه اسکائیها از حوزه هری رود بطرف جنوب رخ نموده به حوزهٔ هیر مند و هامون مستقر شدند وطوریكه ذکر خواهد شد این علاقه بنام آنها به «سا كستانا » یا «سیستان» معروف شد . سپس متری داتس متوجه سرحدات غربی خود شده داخل يك سلسله جنگ هائی با ارمنستان و دولت روم گردید که ذكر آن از چوکات تاریخ آریانا بیرون است . اینقدر ملتفت باید بود که جنگهای ارمنستان و دولت روم بیش از پیش توجه و مركز ثقل وعملیات دولت پارتی را بطرف غرب برده و دوسه پادشاهی كه بعد از مهرداد دوم به سلطنت رسیده اند با كشور ما تماس و ارتباطی نداشتند تا اینكه اورودس Orodes پایتخت دولت پارتی را به « استزيفون » کنار دجله برد ازین وقت به بعد پارتی ها از چوكات تاریخ آریانا بر آمدند . بناءً علیه قسمت اول این فصل را به اینجا تمام نموده و در دو حصهٔ دیگر از اسكائیها شاخهٔ از قبایل «سیتی» که درین وقت روی صحنهٔ تاریخ كشور ما آمده اند و پارت های حوزهٔ هيرمند و ارغنداب که با اختلاط اسکائیها دودمان پهلو را بمیان آوردند صحبت میكنیم :
تصویر ( ۱۷ ) مقابل صفحه ( ١٢٦ ) مرد سیتی که از تیپ اسکانی و کوشانی افغانستان نمایندگی میکند . این مجسمه کار صنعتگران هده است و رویۀ رالیست ایشان را مجسم میسازد .
تصویر ( ۱۸ ) مقابل صفحه ( ۱۲۷ ) مجسمه یکی از راهبین برهمنی افغانستان که بدست صنعتگران ماهر هده ساخته شده
حصة دوم اسکائی ها اقوام سیتی : یکی از شاخه های قبایل هند و اروپائی که مدت ها بعدتر از دیگران روی صحنه و تاریخ آمده و بسان تر از سائر شعب معروف شده است معمولاً به نام «سیتی» یاد میشود و پارۀ اقوامی مربوط به خود دارد که در شرق و غرب به اسمای مختلف معروف شده اند . چون اقوام سیتی مجموعاً شاخۀ از خانوادۀ بزرگ هند و اروپائی را تشکیل میداد در مهد اولیۀ «ایریانا و یجه» بین حوزۀ علیای اکسوس وسر دریا باسائر شاخه ها وشعب یکجا می زیست . قراین اکثراً به این دلالت میکند که زمانیکه مهاجرت امواج بزرگ هند و اروپائی بطرف غرب جانب خاك های اروپا و بطرف جنوب جانب حوزۀ سر دریا و آمو یعنی سغدیان و باختر شروع شد اقوام سیتی در مهد اولیه جابجا ماندند. شاخۀ لاتین و سلت و جرمنی و اسلاو وغیره درین فرصت خاك های اروپا را اشغال نمودند و شاخۀ جنوبی به باختر مستقر شده کتلۀ باختری را تشکیل داد و فرار نامی که در قدیم ترین ماخذ ادبی ودینی خویش به خود دادند به نام آریا معروف شدند و از آریانا به دو طرفۀ هندو کش به خاك های هند وفارس منتشر گردیدند . مسیورونه گروسه موضوع مهاجرت اقوام سیتی را چنین ترسیم میکند: ( ۱ ) «در زمان مهاجرت های بزرگ هند و اروپائی بعضی قبایل آریائی که یکطرف با سیتی های اروپا و جانب دیگر با قبایل هندو ایرانی ( کتلۀ باختری) ارتباط وخویشاوندی داشتند جلگه های جنوب روسیه را ترك داده چیزی بطرف کوهای اورال پراگنده شده وقسمتی هم بطرف سردریا رفته ، بعد از عبور کوهای (۱) صفحه ٥١ جلد دوم تاریخ آسیا تالیف رونه گروسه .
(١٢٧) نیان شان وارد علاقة کاشغر شدند و از آنجا تمام ترکستان شرقی ، وادی‌های کونچه و قره چار و توئن هوانگ را تا کان سو متصرف شدند و با خاك چین تصادم پیدا کردند .» این نظریه را با جزئی تحریفی چنین میتوان تصریح کرد که شاخة سیتی با سایر اقوام هندواروپائی در اراضی بین حوزۀ علیای سردربا وا کسوس یکجا می‌زیست زمانیکه مهاجرت‌های بزرگ شروع شد شاخۀ موج موج پشت هم به خاک‌های اروپا منتشر شد و شاخۀ بطرف جنوب در باختر فرود آمد و بر خود« آریا » نام نهاد و قبایل سیتی عجالتاً جابجا ماندند. بعد از جنبش‌های سائر شعب هند و اروپائی که جای نسبتاً فراخ شد آنها مسکن خویش را کلان کرده بجانب شرق حوزۀ سردریا دامنه‌های دو طرفۀ کوه‌های تیانشان و علاقۀ سنکیا نگ یعنی ترکستان شرقی را اشغال نمودند و بجانب غرب اراضی شمال بحیرۀ خزر و بحیرۀ سیاه را اشغال کرده تا کوهای اورال پیش رفتند و بخاك های اروپای شرقی تماس حاصل نمودند و جنوب روسیه بنام شان «سیتیا» معروف شد . انتشار اقوام «سیتی» درین علاقۀ وسیعی که شرح یافت دنبالۀ آخرین جنبش‌های قبایل هند و اروپائی است . ایشان با تا ثیر محیط وسیع علف زار قوم سوار کار و بادیه نشینی بار آمدند وز مانیکه کتلۀ آریائی‌های باختر در شمال هندوکش مرکز مدنی و اولین نظام سلطنتی و تهذیب آریائی را بمیان آورده بود و بعدازان تا زمانه‌های نسبتاً تازه تری که اشوری‌ها در بین النهرین و غرب فارس سلطنت داشتند حتی در زمانیکه مادها و پارسی‌ها هر کدام بنوبۀ خود از سلطۀ آشوری رهائی یافته و به تشکیل حکومت هائی پرداختند اقوام سیتی مشغول گشت و گذار و یغما گری وزندگانی بادیه نشینی بودند و دارای مراکز ثابت و شهرهای بزرگ نشده بودند. وجود اقوام بادیه نشین سیتی و آوازۀ یغما گری‌های آنها از منابع ادبی و مذهبی آریاهای کتلۀ باختری و از ماخذ
(۱۲۸) آشوری و امادی و پارسوا و یونانی بصورت مستقیم و غیر مستقیم معلوم میشود. اوستا اگر چه بصورت «سیت» از ایشان نام نمیبرد معذلك از خلال متن اوستا واز شرح اقدامات جنگی اولین پادشاهان بزرگ « بخدی» یعنی سلاله پارا داتا ( پیشدادی) واضح معلوم میشود که ایشان در مقابل قوم بادیه نشینی که آنها هم اصلاً آریائی بودند دائماً ترتیبات میگرفتند. پادشاهان سلالهٔ «پارا داتا» «و کوانی»و«اسپه»با نیروی مادی و معنوی قرن های متوالی تهذیب آریائی باختری را از تهاجمات آنها حفظ کردند و این رویه را تمام حکمرمایان باختری و پادشاهان بزرگ آریانا تا زمان ابوتیدم وهلیو کلی جزء مرام خود قرار داده بودند. همین قسم در نقاط غربی آریانا و آسیا، پارسوا ،آمادی، آشوری یونانی، هر کدام در نقاطی که از جانب شمال با امواج سیتی مصادف بودند رویهٔ پادشاهان هوشمند بخدی را تعقیب کردند و بدین منوال «سیتی ها» در منطقهٔ علف زار جنوب روسیه و شمال آمو و بحیرهٔ خزر و بحیرهٔ سیاه باقی ماندند . منابع تاریخی یونانی بار اول در حوالی ۷۰۰ - ۷۵۰ ق م از« سیت ها» صحبت میکند و منابع آشوری آنرا تکمیل مینماید. این تذکار اول راجع به این است که جای سیمیری ها Cimmeriens را در علف زار روسیه جنوبی « سیت ها » اشغال کردند ازین امر واضح معلوم میشود که سیت ها اول در جنوب روسیه نبوده بلکه قرار یکه ذکر شد ، از حوزهٔ علیای سر دریا و آمو شاخهٔ بطرف غرب رخت بربسته و جای سیمیری ها را اشغال نمودند (۱) تقریباً ازین تاریخ به بعد سیت ها داخل صحنه تاریخی میشوند و مللی که بانها تماس داشتند از آنها اسم میبرند . منابع آشوری ایشان را به نام «اشکوزی Ashkuzai یاد کرده یونانی ها (۱) صفحهٔ ٣٤ امپراطوری علف زار L. Empire des Steppes تالیف رونه گروسه سال طبع ۱۹۳۹ .
(۱۲۹) آنها را «سکوتوا » Skuthoi خوانده اند در کتیبه های داریوش اول هخا منشی به اسم «ساکا» Saka ذکر شده اند و ماخذ چینی ازایشان بصورت «سی» Sai واشکال دیگر اسم برده اند . قراریکه از روی تصاوبر « یونان و سیتی » «قل او به Kouloba و « ور و نیژ Voronei معلوم میشود «سیتی ها» روی هم رفته اشخاص ریش دار بوده و مانند اسکائیها شاخه دیگر شان که در صحنه های «پرسه پولیس» دیده میشوند کلاهای گوش بتمك نوك تیزی به سر میکردند تا از شمال شدیدعلف زارهای شمال در امان باشند . ایشان یعنی ساكها و سیتی ها همه لباس فراخی می پوشیدند که مرکب از پیرهن و شلوار فراخ بود. اسپ که حیوان مخصوص جلگه های وسیع علفزار است رفیق دائمی آنها بود و از تیر و کمان خویش جدائی نداشتند. قراریکه رونه گروسه در صفحه ٣٦ کتاب «امپیردستیپ » ( امپراطوری علف زار) خود تعبیر میکند این کمان داران اسپ سوار شهر نداشتند وا گر هم داشتند شهرهای متحر کی بود مر کب از کراچی ها که زن ها و دارائی خود را در آنها انداخته واز یکجا بجای دیگر نقل میدادند ثروت ایشان بیشتر عبارت از لوازم سوار کاری وبعضی زیورات وقال بود و به این ترتیب از قرن ۷ تا قرن سوم قم در جنوب علاقه وسیعی که از تیان شان تا اورال انبساط دارد زندگانی داشتند. قراریکه پیشتر شرح دادیم درین شبهه نیست که اقوام «سیتی» همه شاخه ئی از عناصر آریائی بودند و از لحاظ قرابت زیاد با کتله آریائی باختر جزء این کتله هم بشمار میرفتند تنها اینقدر بود که ایشان به حیات بادیه نشینی ویغما گری خو گرفتند و از تاثیر تهذیب باختر بیرون ماندند چنانچه رونه گروسه درین باب اشاره کرده و میگوید که ایشان از ائین مزدئیسم تاریخی و رفورم زورا تستری بی نصیب ماندند.
(١٣٠) تاثیر زندگانی مناطق علف‌زار و تصادم از طرف شرق با «هیوانگ نو» Hiong-nou تو کیو Tou Kiue و مغل در عرف و عادات و سبك زندگانی و البسه تمام اقوام سیتی بلا استثنا تاثیر بخشیده و همین تاثیرات ظاهری بود که چندی قبل بعض مورخین را در موضوع اصلیت و عرق و نژاد آنها به اشتباه افگنده بود ولی تیپ نژادی و زبان حقایق مسلمه را بمیان آورد. امروز هیچ کسی در اصل و بود آنها جزئی شبهه‌ای ندارند. از روی لباس سیت‌ها با هن‌ها شباهتی داشتند، مخصوصاً حیات مشترک سوارکاری یکنوع شلوار و موزه به آنها داده بود. میگویند که رکاب اولیه یعنی رکابی که از تسمه ساخته شده بود از اختراعات سیت‌ها است. به این ترتیب قسمتی از سیتی که بجانب غرب آسیا رسیده بودند بین ٧٠٠ - ٧٥٠ ق م «سیمری‌ها» را از جنوب روسیه کشیدند و جای آنها را اشغال کردند. «هرودوت» وقتیکه در کتاب ٤ فقره ١٣ از مهاجرت سیت‌ها بطرف اروپا صحبت میکند علت بیجا شدن‌های آنها را فشارهائی میداند که از طرف شمال یا شمال شرق از جانب اقوام ایسیدون Issédons و «اریماسپس» Arimaspes بر آنها وارد شده بود. سیمری‌های مذکور که در اثر ورود سیت‌ها بیجا شدند چیزی بطرف هنگی و چیزی هم از راه تراس Thrace وارد آسیای صغیر گردیدند شاخه‌ای از سیتی‌ها دنبال ایشان راه آسیای صغیر را پیش گرفتند ولی قرار اشاره هرودوت راه را گم کردند و بعد از عبور قفقاز از راه «دربند» با آشوری‌ها تماس حاصل کردند (حوالی ٧٠٠ - ٧٢٠ ق م) چون آشوری‌ها هم با «سیمری‌ها» دشمنی داشتند از روسا پاشاهان كوچك سیتی و قبایل آنها کار گرفته و ایشان را در سرحدات «کاپادوسیا» بر علیه «سیمری‌ها» استعمال کردند و قوم اخیرالذکر را در حوالی ٦٣٨ «در پونت Pont» مقهور و معدوم گردانیدند. تقریباً ده سال بعد یکی از شاهان سیت که هرودوت او را مادیس Madyés میخواند آشوریها را بر علیه تهاجم مادها كمك كرد و آخریر خود مدیا
(۱۳۱) حمله برد و سبا گزار Cyaxare شاه مادی آنها را عقب کوههای قفقاز به روسیه جنوبی عقب نشاند در اینجا و در ین وقت مدت تقریباً ۷۰ سال سیت ها مجدداً خطره ئی برای مدنیت های جنوب آسیا و غرب اروپا فراهم کردند . زمانیکه قبیله پارسوا جای آشوری ها و بابلی ها و آمادی را گرفت خطره سیت ها محسوس میشد از ین رو «سیروس» موسس سلطنت فارس بر علیه «مسا چت ها» یعنی سیت های شرقی که در حوالی خیوه بودند لشکر کشید و به بعضی نظریه ها بدست آنها کشته شد حوالی (۵۲۹ ق م) همین قسم داریوش در حوالی (۵۱۲ ۵۱۴ ق م) بر علیه سیت های اروپا لشکر کشید ولی کامیابی حاصل نتوانست بعد از ین يك سلسله گیر و دارها و جنگ های متعدد سیتی ها طور یکه منظور شان بود از منطقه طولانی که از « کان سو » قریب سرحدات چین تا علاقه «تراس» «ویند» اشغال کرده بودند بطرف جنوب آنقدر ها نفوذ نتوانستند و تقریباً سه قرن دیگر هم جابجا ماندند. بعض اقوام معروف سیتی سرمت ها Sarmate : غربی ترین قوم سیتی عبارت از سرمت ها است که در قرن ۴ ق م در دامنه های کوهای اورال در علاقه اور انبورگ Orenbourg و پرو خوروکا Prokhorovoka شهرت داشته و بعضی آثار حیات آنها و زیورات و ظروف طلائی و نیزه های آنها از آنجا کشف شده است . نیزه اسلحه ممیزه آنها بود در مناصفه قرن سوم ق م سرمت ها رود ولگا را عبور نموده وسائر شاخه های سیتی را بطرف کریمه راندند. پولیب Polybe بار اول از آنم و اقتدار شان در حوالی ۱۷۹ ق م صحبت میکند. سرمتها مانند توده عام سیتی قوم سوار کار بودند وعوض تیر و کمان بیشتر نیزه استعمال میکردند و بجای کلاه گوش پوشک نوک تیز و خود مخروطی می پوشیدند وزره در بر میکردند آثار صنعتی این قوم یعنی نیزه ها و کمر بندها و دیگر اسباب های طلائی و نقره ئی از سایبیریای غربی پیدا شده
(۱۳۲) و در خزانه پطرسکبیر محفوظ است و معلوم میشود که ذوق مخصوصی در نمایش حیوانات و صحنه های جنگ آنها داشتند از روی جمجمه هائی که جدیداً در سایبریای مرکزی پیدا شده قرابت نژادی آنها با سائر سیت ها و اسکائی ها بر قرار گردیده است. مساجت ها : یکی از اقوام دیگر سیتی ( مساجت ها ) بودند که هرودوت از آنها و از جنگ های ایشان با سیروس هخامنشی مفصل صحبت کرده. هرودوت آنها را « مساجتی » میخواند و میگوید من حیث عرف و عادات و البسه شبیه به سیتی ها بودند (۱) قرار تشریحاتی که هرودوت داده مساجت ها چیزی سواره و چیزی پیاده می جنگیدند قسمتی از آنها تیر و کمان و قسمتی نیزه و بعضی ها هم تبر استعمال می نمودند طلا و مفرغ در آلات و ادوات آنها مورد استعمال زیاد داشت زیورات بازوبندهای و سینه بندهای طلائی استعمال میکردند . مساجت ها در شمال رود آمو از حوزه سردریا گرفته تا شمال خزر همه این ساحه وسیع را اشغال کرده بودند. پیش ازینکه سیروس بنای سلطنت هخامنشی را گذارد ایشان به رویه خود نظام اداری و پادشاهانی داشتند و سیروس با ملکه آنها تومیریس Tomyris جنگ نموده و بيك روایت از دست نظامیان او کشته شد مساجت ها با تشریحی که داده شد با سرعت ها شاخه غربی سیتی ها که شرحش بیشتر گذشت شباهت های زیاد داشتند. ساك ها یا اسکائی ها: یکی از اقوام معروف دیگر سیتی ساك ها یا اسکائی ها است. این اسم در تلفظ های مختلف آن در منابع چینی و یونانی به اندازە ئی شهرت دارد که بعض اوقات مرادف اسم عام شده و بر تمام اقوام «سیتی» اطلاق میشود. ساك ها یا اسکائی ها نسبت به « مساجت ها » بیشتر به طرف شرق مستقر شده بودند و ازین جهت منابع چینی نسبت به ماخذ دیگر معلومات بیشتری راجع به آنها (۱) کتاب اول فقره ٢١٥ صفحه ١٠٥ جلد اول تاریخ هرودوت ترجمه سی۔ سی مکولی C.C Macaulay
(۱۳۳) میدهد منابع چینی ایشان را به نام های سی Sse( Sai ) یا « سیک » Sik و سی وانگ Sai-Wang و غیره یاد کرده اند قراریکه رونه گروسه اظهار میکند (۱) « ساکا Sakas یا ساس ها Saces در منطقه کاشغر دریای تیان شان و فرغانه و سواحل راست «ایسگزار تس» (سرد ریا) تا به حوالی دریاچه اورال افتاده بودند» دقیق تر اگر بگویم مرکز ثقل «سا کا» درترکستان شرقی در منطقه «سنگیا نگ» و حوزه رود سرد دریا بود از روی کتیبه های داریوش معلوم میشود که هخامنشی ها ساکها را خوب میشناختند و در نقاط مختلف پراکنده بودند زیرا به سه تعبیر مجزی از آنها اسم برده شده اول سا کاهوماوار که Saka Haumavarka که عبارت از همان ساکهای میباشد که ما از آنها حرف میزنیم و درین وقت در حوالی فرغانه و کاشغر زندگانی می نمودند . دوم ساکا تیگر اخو دا Saka Tigrakhauda یا ساک های خود مخروطی که انها را در حوالی دریاچه اورال در حوزه سفلی سردریا قرار میدهند . سوم ساکا تارا در ایاSaka Taradraya یا ساک های ماورای بحر که ایشان را در جنوب روسیه قرار میدهند و عبارت از سبت های بود که درین قسمت ها مقیم بودند . قراریکه از نگارشات اپولو دوروس «وتروگوس» بر می آید سلطنت یونان و باختری در اثر تهاجمات چهار قوم بادیه نشین در شمال هندکش منقرض شد چهار قوم بعقیده مورخ اول الذکر یونانی ازی ئی Asii پا زیانی Pasiani تخاری Tochari و ساکارولی Sacarauli نام داشت «تروگوس » اگرچه ضمناً «تخاری» را نام میبرد ولی سقوط سلطنت یونان و باختری را به دو قوم Asiani و ساروکنی Sauracae نسبت میدهد. (۱) صفحه ۳ه تاریخ آسیا جلد دوم .
(١٣٤) در اینجا بدون اینکه داخل تشریحات شویم گفته میتوانیم که اقوام مذکور همه جزء قبایل سیتی می‌آیند: در میان آنها «تخاری» عبارت از تخارها و سا کارولی محتملاً عبارت از ساك يا از شاخه های نزديك آن میباشد. یوچی : یوچی‌ها شرقی‌ترین تمام اقوام سیتی است که از ترکستان شرقی و حوزۀ تارم هم گذشته در وادی‌های کوتچه و قره چارو «تونن هوانگ» و کان سو اقامت داشتند و شرقی‌ترین قوم سیتی و شاخۀ هند و اروپای بشمار میروند که با چین و عالم زرد پوست در تماس بودند . ایشان بعد از بیجا شدن ها و حرکت بطرف غرب تا زمانیکه در شمال امو دریا بودند به همین نام یوچی یاد میشدند بعد از عبور آمو دریا و تشکیل سلطنت و اختلاط با «تاهیا» باشند گان باختر به اسم کوشان معروف گردیدند و در فصل آینده که مخصوص آنها است مفصل درین باب صحبت خواهیم کرد. علت و ورد اقوام سیتی در اریانا : در سر فصل اشاره نمودیم که با وجودیکه ماخذ قدیم ادبی و مذهبی آریا نا مثلاً اوستا بصورت مستقیم و بنام سیت از قبایل و اقوام سیتی اسم نمی برد از خلال قسمت‌های مختلف آن مخصوصاً از تذکار کارنامه‌های جنگی دودمان‌های باستانی بخوبی واضح معلوم میشود که در مناطق شمالی در مجاورت حوزۀ سر دریا با اقوام اریائی نژاد ولی اریائی بادیه نشین و یغما گر دائماً تصادم و مقابله داشتند و اسم «توریا» بلا شبه اشاره به همین اقوام سیتی میکند بهر حال مقصود ما از تذکار این مطالب این است که پیش ازینکه تاریخ واضح و اسم گرفته با سنه و تاریخ تهدید و تهاجم و بلاخره ورود اقوام سیتی را در باختر تذکار کند تاجائی که خاطره‌ها كمك ميكند دولت باختر همیشه با ساختن سدها و دفاعه‌های مستحکم در امتداد سردریا و امو از ورد قبایل سیتی ممانعت نموده و مقابله بین اقوام خانه بدوش شمال و باشندگان اراضی حاصل خیز باختر انعکاس عمیق در داستان‌های رزمی و ادبیات کشور ما نموده
(١٣٥) است چون اقوام سیتی قرار یکه شرح یافت سوار کار بودند به تندی در جلگه های شمال امو و بحیره اورال او بحیره خزر در هر طرفی کشت و گذار داشتند بعضی مدققین به این خیال اند که شاخه از اقوام سیتی یا اسکائی پیش از سقوط دولت یونان و باختری در جنوب هندوکش در علاقه در انجیان آمده و در انجا به نام امور چیزی Amuregise مستقر شده بودند این نظر به راموسپوقوشه و برخی دیگر تصدیق میکنند ولی تاریخ و راه آمدن آنها تصریح نشده و گمان غالب برین است که از حوزه سفلی اکسوس (امو دریا) از حوالی مرو و هرات بطرف جنوب آمده و در منطقه در انجیان مسکن گرفته باشند بهر صورت تعداد آنها آنقدر زیاد نبوده و معلوماتی هم بیش ازین دربارۀ آنها نداریم. ورود دوم اقوام سیتی در آریانا که منجر به سقوط دولت یونان و باختری در شمال هندوکش میشود و به نام های اسکائی و تخاری و کوشانی به سائر شاخه های اریائی باشندگان آریانا مخلوط شده اند واقعه بسیار بزرگی است وعلت آنرا در يك سلسله جنبش های بزرگی باید تجسس نمود که از قلب چین یکطرف تا وسط اروپا و جانب دیگر از راه آریانا بطرف جنوب حوزۀ سفلی اندوس اقوام آسیای مرکزی را به غلیان وحرکت آورده است. قومی که باعث این جنبش بزرگ شده هوانگ - نوها » یا هن ها است که امپراطوران چین در مقابل آنها دیوار بزرگ چین را ساخته بودند تا مملکت خود را از حملات و تهاجمات آنها نگهداری کنند در عقب این دیوار بزرگ و کوه هائی که حصه ولایت « کان سو » را تشکیل میداد طوریکه بیشتر ذکر شد شرقی ترین شاخه قبایل «سیتی» یعنی یوچی ها زندگانی میکردند. هن ها در ۱٦٥ ق م به یوچی ها حمله کرده و آنها را شکست دادند و از جایبجا کردند یوچی ها در نتیجه از دیار بومی خود بر آمده بطرف عرب تغییر محل دادند و چون عده آنها تقریباً بيك مليون نفر یا بیشتر میرسید در اثر جنبش و بیجا شدن های آنها طبعاً بی نظمی
(١٣٦) مهمی در میان باشندگان ترکستان شرقی یا «سنکیانگ» بمیان آمد و دیگر عناصر سیتی که در حوزه سیر دریا و امور یست میکردند همه در اثر فشار يك بر ديگر مجبور به تغير محل شدند بعض واقعات اوائل این جنبش هارا تا سال های ١٦٠ ق م مورخین چینی ذكر نموده اند چنانچه مینگارند که در حوزه رود خانه « ایلی Illi » که فعلاً موسوم به « کولجا Kulja میباشد یوچی ها به قبیله دیگری « ويوزون Wu-sun » برخوردند و این ها را پس پا ساخته و شاه ایشان را کشتند و باز حرکت خود را بطرف غرب ادامه داده به حوالی دریاچه «ایسيك كول» Issi-Kul رسیدند در اینجا قبایل تازه وارد به دو حصه تقسیم شدند: یکی که بعدها به «یوچی‌های كوچك» موسوم شد بطرف جنوب رفته در حوالی تبت مستقر شدند و دیگری بنام «یوچی‌های بزرك» ناچائی بطرف غرب آمدند که به شاخه دیگر سیتی برخوردند و آنها را چینی ها سی Sai) Sse) یا «سیك Sik» خوانده اند و عبارت از ساک ها یا اسکائی های میباشند که در «سنکیانگ» وحوزه ایگزارت (سردريا) بودو باش داشتند. یوچی ها چون جای و مسکن اسکائی هارا اشغال کردند ایشان طبعاً تغییر محل داده رود آمو را گذشته وارد تخارستان و باختر شدند چنانچه منابع چینی بصورت مجموعی و مورخین یونانی مانند «اپو لودو رس» و «ترو گوس» با تذکار اسمای قبایل آنها «ازی ئی» «پازیانی» «تخاری» و «ساکارولی» به ورود آنها به باختر و تخارستان شهادت میدهند. در سال ١٣٨ ق م که ووتی Wou-Ti امپراطور چین ( ٨٧ - ١٤٠) ق م از دست گزند و حملات متوالی «هیوانگ نوها» به تنگ شد در صدد بر آمد که از دشمنان آنها یوچی که درین وقت در شمال آمو رسیده بودند كمك بخواهد و به این عزم ایلچی بنام «چانگ کین» در سال ١٣٨ ق م نزد یوچی ها فرستاد حین ورود او در میان یوچی ها وضعیت هنوز طوری بود که بالا شرح یافت یعنی
(۱۳۷) یوچی‌ها در مسکن اسکائی‌ها در حوزه سردریا و قبایل مختلف اسکائی به جنوب رود «وی» با آمو منتشر شده بودند بیشتر متذکر شدیم که پادشاه «ووسون‌ها» در جنگ یوچی‌ها کشته شد پسر این شاه را طوریکه «ربسن» در کمبریج هشتری آف اندیا میگوید قبایل هن نزد خود نگاه کرده و وقتیکه بزرگ شد درمیان قبایل خودش پادشاه ساختند این شاه بکمك هن‌های محافظ و معاون خود به یوچی‌ها حمله برده و آنها را به اراضی جنوب رودخانه وی یا اکسوس یا آمو درباراندند. تاهیا: پیش از اینکه اسکائی و توده مترا که یوچی به اصطلاح چینی‌ها از رودخانه «وی» عبور کنند میخواهیم پاره معلوماتی راجع به صفحات شمال هندوکش و قسمتی از باشندگان آن بدهیم زیرا قراریکه گفتیم معاصر همین زمان ایلچی چین «چانك کین» در ۱۳۸ ق. م تا کنار رود آمو نزد یوچی‌ها آمده، معلومات خوبی از نقطه نظر جغرافیا و تاریخ داده است چانك کین اولین مسافر چین است که به اصطلاح خودش معلوماتی راجع به «ممالك غربی» به دربار چین برده و یادداشت‌های او چندی بعد از خودش جزو ماخذ چین يك دفعه در سال ۹۱ ق. م در نگارشات مورخ چین موسوم به «سو ـ ما ـ تسین Seu-ma-Tsien» و بار دیگر در سالنامه‌های دودمان «هان» گرفته شده که تحریر آن در ۲۴ مسیحی تمام گردیده است ممالك غربی» او تا اندازه زیاد خاك‌های آریا‌نا را در بر میگیرد و اینجا اول از «تاهیا» یعنی باختر و قدری پایان‌تر از قلمرو «کی‌ـ ین» یعنی حوزۀ ارغنداب و اراکوزی که با سیر مسافرت اسکائی‌ها بیشتر ربط دارد کمی صحبت میکنیم. ماخذ فوق الذکر چین رودخانۀ اکسوس یا آمو دریا را بنام مخصوص «وی» یاد کرده‌اند و قراریکه موسیو «کریشمن» یمن یادداشت داده است اسم «وی» مخصوصاً از سرچشمه تا آن قسمت جریان رودخانه را در بر میگرفت که سرحد شمالی موجودۀ افغانستان را تشکیل داده است. اراضی جنوب رودخانۀ وی نزد چینی‌ها بنام تاهیا یاد شده و این تاهیا از حدود سرچشمۀ رودخانه تا جائیکه سرحد موجودۀ شمال افغانستان را تشکیل
(۱۳۸) میدهد نام باختر را در بر میگرفت منابع فوق اظهار میدارد که «تاهیا» بیش از دو هزار (لی) بطرف جنوب غرب تا یوان (پامیر) به جنوب رودخانهٔ «وی» افتاده بود. به جنوب شرق تاهیا رودخانهٔ «سن توخ» (یعنی سند) وقوع داشت و به این ترتیب بعضی علاقه‌های جنوب هندوکش هم شامل آن شده بود. چانك ـ كين بارسیدن کنار رودخانه وی با اهالی تاهیا ملاقات کرده و چنین معلوم میشود که باداچییی زیاد پاره معلوماتی راجع به «تاهیا» بدست آورده است چنانچه میگوید «..... اهالی اینجا عصا از چوب بامبو (نی) و پارچه‌های شو Chou دارند و چون سوال نمودم که این مواد را از کجا بدست می‌آرید جواب دادند که تجار ما از «شن ـ تو » Chen-Tou (سندهو ـ اندوس ـ هند) میخرند. «شن ـ تو» «یا سند توه» عبارت از علاقهٔ سند (هند) است که به جنوب شرق تاهیا به فاصلهٔ هزاران (لی) افتاده و اهال آنجا مانند مردمان «تاهیا» زمین دار و مسکون بودند، قوای عسکری آنها ضعیف است و در شهرها و قریه‌ها به قوانین و رسومات ملی خود زندگانی میکنند.» قبایل مختلف اسکائی : پیشتر اشاره نمودیم که مورخین یونانی کسانی را که بنام اسکائی وار دباختر شده اند به نام‌های جداگانه یاد میکنند اپولودوروس از «ازی‌ئی» یا زیانی «تخاری» ساکارولی» اسم می‌برد و تروگوس دو قوم یا قبیلهٔ آزیانی و ساروکیراند که در میدهد در اطراف اسمای این اقوام و تعین هویت آنها جر و بحث‌های زیاد شده و اینجابذکر بعضی نکات برجسته آن اکتفا میکنیم. ازی ئی Asii و از یانی Asiani : ازی ئی قومی است که اپولودوروس ذکر کرده و «آزیانی» قبیله است که «تروگوس» اسم میبرد تارن میگوید که این هردو عبارت از يك چیز اند و آزیانی شکل صفتی بخود گرفته است، مشارالیه توضیح میدهد که از ۱۹۱۸ تا ۱۹۳۶ معمولاً
(۱۳۹) این عقیده عمومیت داشت که منابع آسیای مرکزی قومی موسوم به آری Ari را اسم برده که «تخری » یا تخاری حرف میزنند و عبارت از همین (ازوئنی) منابع یونانی میباشند بعضی‌ها ازی ئی‌ها را یوچی هم تعبیر کرده‌اند لیکن به حقیقت مقرون نیست. تخاری: در اوائل وهله حتماً نام یکی از اقوام سیتی سنکیانگ بوده با ترقی و اهمیت قوم مذکور مفهوم بزرگتری پیدا کرده طوریکه بعضی‌ها آنرا مرادف کلمهٔ «سیت» و «سیتی» قرار داده و اقوام سیتی را اقوام تخاری هم خوانده‌اند. همین طور در مورد تعیین زبان‌های سیتی یا اقلاً شاخهٔ آن کلمه تخاری را استعمال نموده و از آن شاخه‌های بنام تخاری الف و ب بمیان آورده‌اند و بهمین منوال مدنیت و تهذیب بزرگی را که تمام سنکیانگ حوزهٔ ابسکنزارت و حوزهٔ امور را دربر میگرفت بنام تخاری یاد کرده‌اند. مقصد این است که کلمهٔ تخار که اینقدر مفهوم بزرگی پیدا کرد ابتدا نام قوم یا قبیله ئی بیش نبود بطلیموس از قوم تکوروا Thagouroi اسم می‌برد و قرار معلومات او روی معبر بزرگ ابریشم شهری بنام «تو گارا» Thogara داشتند. منابع چینی از بقایای قوم «تو گارا» Togara در قرن دوم قم در علاقه «کان سو» یاددهانی میکنند هکذا مضامین تبتی چنین اسمی را در حوالی کان سو» خاطر نشان میکنند و حتی اسناد اسکانی که در حوالی ۸۰۰ از ختن پیدا شده از تو گا را Ttaugara نام شهری در کان سو یاد آوری می‌نماید ازین بیانات معلوم میشود که تخارها شاخهٔ دیگری از اقوام سیتی تا (کان سو) شرقی ترین نقاطی که اقوام سیتی بدان رسیده بودند منتشر گردیده و با جنبش اقوام اسیای مرکزی یا یوچی‌ها بطرف غرب آمده ابتدا اینکه به شهادت مورخین یونانی وارد جنوب رودخانه «وی» (امو دریا) شدند و اراضی حوزهٔ علیای امو بنام شان تخارستان معروف شد و تا اخر قرون وسطی این اسم معمول و مروج
(١٤٠) بود قبايل تخاری چه از نقطه نظر مسکن قدیمه و چه از روی عرف و عادات و شاید زبان بایوچی ها شباهت زیاد داشتند و با آنها یکجا بطرف حوزه آمو دریا تغییر محل داده وطوری بهم متصل و هم رنگ بودند که اکثر منابع مخصوص ماخذی هندی یوجی ها را اعم از خورد و بزرک بنام «تخارا» «یاتخاری» یاد کرده اند بطلیموس از روی یادداشتهای «مارینوس» از تخاری ها در چندین نقطهٔ مختلف بين «کان سو» و باختر اسم برده و اینجاها نقاطی است که بایوچی در ان مسکن داشتند و یا ازان ها عبور کرده اند. این نام اگرچه در نقاط مختلف جزئی اختلاف تلفظ دارد ولی تسلسل آن در خط حرکت تخارها روشنی خوبی می اندازد بهرحال بطلیموس در علاقهٔ «کان سو» از «تاگوروا Tahgouroi» در شمال ایما اوس از تاگوری وا Takoraioi نزدیک دریاچهٔ ایسيك كول از تاگوری وا Tagouraioi در سغدیان از تاخورو Tachoroi و در باختر از تخاروا Tocharoi اسم می برد چون یوجی ها عيناً از کان سو تا باختر همین نقاط را طی کرده اند بعضی ها یوجی های منابع چینی و تخارهای منابع یونانی هر دو را يك چیز میدانند چنانچه ماخذ هندی درین مورد فرقی نمی بیند بلکه عوض کلمهٔ یوجی تنها تخاری را در هر جا استعمال کرده اند. بهرحال تخارها اگر همین یوجی بوده یا نبوده شاخه و موجی ازان بشمار میرفت و بحیث دسته پیش قراول با دوسه قبیلهٔ دیگر سیتی یعنی ازیئی، بازیانی و ساکار ولی به باختر وارد شدند و بیش از بیش در حوزه های علیای رودخانه هائی که از پامیر پایان میشود در قطغن و بدخشان امروزه منتشر ومسکون گردیدند و آهسته آهسته این علاقه بنام شان به تخارستان «مسکن تخارها» شهرت یافت و این نام از قرن ٤ ق م تا ٨ مسیحی معروف بود هکذا کلمهٔ «توخری» یا «تخاری» در اسنادی که اخیراً از آسیای مرکزی پیدا شده بحیث اسم زبان اسکائی یا کوشانی تخارستان استعمال گردیده و هیوان تسنگ حین ورود خود
(١٤١) در قرن ۷ مسیحی از «توخری» «توهولو» ساخته است . ساکارولی یا سارو کی : در میان اقوامی که با تخار ها و دیگر عناصر سیتی در قرن دوم ق م به باختر منتشر شده اند «ساکارولی» یا «ساروکی» هم شامل است که از اولی «اپولودوروس» و از دومی «تروگوس» اسم برده است . این دو اسم عبارت از یک چیز است و در اولی آن واضح کلمۀ «ساکا» موجود است و ایشان را عبارت از «ساکا هوموارگ» یا «ساک های ماورای اکسوس» میدانند که در زمان داریوش اول در جنوب «ایگزارت» زندگانی داشتند. بطلیموس این اسکائی ها را بنام ساکار وکی Sacaraucae یاد کرده و مسکن آنها را درست در جای معین آن در جنوب ایگزارت قرار داده است شبهه ئی نیست که سالنامه های دودمان «هانهای» چین میگویند که در اوائل مسکن اسکائیها علاقهٔ «ووسون» بود این علاقه را ماخذ خودشان به شمال شرق «تایوان» یعنی پامیر قرار میدهند و ازین معلوم میشود که چینی ها هم درست مسکن اولیهٔ اسکائیها را در حوزهٔ ایگزارت قرار میدادند. این را هم باید متذکر شد که تسمیهٔ «سی و انگ» Sai-weng چینی را هم در مورد آنها نسبت میدهند . «ساکارولی ها» در اثر فشار اقوام یوچی و تخاری و غیره از حوزهٔ ایگزارت آهسته آهسته بطرف جنوب غربی در امتداد شمالی رودخانۀ آمو در فرغانه فرود آمده و از انجا چیزی به باختر پایان شدند و چیزی هم در امتداد سواحل راست امو بطرف حوزهٔ سفلی آن جانب مرور فتند و از دو طرف رودخانه باپارت ها مصادف شدند. اسکائی ها در اثر ورود یوچی ها به فرغانه باز تغیر محل داده به باختر ریختند (۱) چندی قبل دو زبانی را که در شمال ترکستان چین در «کاراچار» و «کوچه» حرف زده میشد بنام تخاری یاد کرده و آنرا بنام (الف) و (ب) از هم جدا میکردند ولی امروز این زبان ها را تخاری نمیگویند بلکه به اسمای علاقه های شان یاد میکنند و «تخاری یا «تخری» که در اسناد آسیای مرکزی اسم برده شد زبان اسکائی ها یا کوشانی های تخارستان بود (صفحه ۲۹۰ یونانی ها در باختر و هند تالیف تارن) .
(١٤٢) و چون یونانی های باختر در جنوب هندو کش سلطنت داشتند و سد طبیعی جبال هندوکش هم مانع ورود آنها بطرف جنوب بود در صفحات باختر بطرف غرب پیش رفتند و چون در دوره اخیر سلطنت «هلیو کلس» پارت ها از گرفتاری های دولت یونان و باختری به فتوحات هند استفاده نموده و منطقه اریا (ولایت هرات) را در حوالی ١٤٠ ق م اشغال نموده و تا حوالی میمنه و حتی پیشتر پیش آمده بودند، اسکائی ها در سیر خود بجانب غرب به ایشان بر خوردند. قراریکه مورخین یونانی متذکر میشوند بین ساک ها و پارت ها جنگ های سختی واقع شد چنانچه فرهاتس Phraathes دوم بقول «استرابن» از دست قبایل تخاری در ١٢٨ ق م و ارتبان Artaban در ١٢٣ ق م بقتل رسید و مقصد از قبایل تخاری اسکائی هائی است که با ایشان یکجا وارد باختر شده بودند به این ترتیب اسکائی ها از حوزه میمنه تا حوزه هری رو د پیش رفتند و متری دات یا (مهرداد دوم) مانع حرکت آنها پیشتر بطرف غرب شد لذا اسکائی ها مجبوراً سمت حرکت و انتشار خود را تغییر داده و به جنوب وادی هری رود متوجه شدند و بطرف حوزه های هتو منت (هیرمند) و ار غنداب فر و د آمدند. پیشتر متذکر شدیم که «امور جیزی ها Amurgisi» شاخه از قبایل اسکائی خیلی پیشتر که وقت و صورت آمدن آنها معلوم نیست به حوزه هیرمند پرا گنده و مستقر شده بودند. اسکائی های تازه وارد هم به ایشان متصل شدند و همان قسمیکه حوزۀ های علیای امو به نام تخار ها به تخارستان معروف شد حوزه هیرمند و علاقه هامون که تا این زمان «دره انجیان» نام داشت به اسم اسکائی ها به ساکاستان Sakasthana یعنی «مسکن اسکائی ها» موسوم شد و ازین نام مورخین عرب در قرون وسطی «سجستان» ساختند و ازین کلمه اسم موجوده سیستان بمیان آمد اسکائی ها در حوزه های هیرمند
(١٤٣) وارغنداب واراضی اطراف هامون وسواحل رودخانه پهن و پراگنده شده و با عناصر محلی مخلوط گردیدند و اقوام سکزی جزء همان ساکهای قدیم اند. حالا که بصورت عمومی عهد اولی اسکائیها و علت مهاجرت آنها در نقاط مختلف اریانا و شرح حرکت آنها از باختر تا سیستان شرح یافت موضوع را مختصراً با نگاه خصوصی تر از نقطه نظر سنجش عقلی معاینه میکنم. قراریکه موسیوهاکن در کتاب نتیجه ده ساله حفریات فرانسه در افغانستان شرح میدهد پیش از مهاجرتهای عمومی با تهاجم بزرگ اسکائیهای بادیه نشین یکدیر در باختر آمده نزد یونانی ها بقسم سرباز نوکر میشدند چون شاهان یونان و باختری بر علیه در ودمان «سلوجی» به تقویت خویش احتیاج داشتند به استخدام آنها راضی بودند به این ترتیب اسکائیها اهسته اهسته وارد باختر شده و در مسلک نظام دولت یونان و باختری در آمدند و با حسن خدمتگذاری بعض روسای آنها به مقامات بلند ملکی و عسکری رسیدند چنانچه از آنجمله یکی «هرایوس Heraius است که به تقلید آخرین شاهان یونان و باختری سکه زده (۱) وسکه او را موسیوها کن از تاشقرغان بدست آورده و در حقیقت از خرابه های «شهر بانو» که به ۱۸ کیلومتری شمال تاشقرغان و شمال غرب خلم قدیم واقع است کشف شده است این رئیس دسته قبایل کوچی اسکائی حتماً از طرف دولت یونان و باختری به کدام امارتی رسیده بود. اسکائیها پس از اشغال باختر بعلت ورود قبایل یوچی آنقدر وقت کافی در شمال هندوکش نماندند که به تشکیل سلطنت بپردازند بناء علیه به شرحی که دیدیم در اثر ورود و فشار یوچیها بطرف غرب رفتند و پس از تصادم و جنگ ها (۱) تارن در صفحه ۳۰۰ یونانی در باختر و هند اولین رئیس شاه کوشانی را بنام میاوس Miaos یا هر اوس Heraos خوانده که به تقلید شاهان یونانی باختر سکه زده است
(١٤٤) با پارتها از حوزهٔ هری رود به سمت جنوب به حوزهای هیرمند و ارغنداب فرود آمدند و چون این علاقه ها از نفوذ اداری شاهان یونان و باختری هندو کش و پارتهای غربی نسبتاً منزوی افتاده بود به تشکیل سلطنت پرداختند کی ـ پن Ki-pin: یکی از اسمای ماخذ چینی که در مورد قطعه ئی از خاک کشور ما اطلاق میشد و دارای شهرت و اهمیت زیاد بود همین کلمه «کی پن» است. این کلمه را «چانک - کین» ایلچی چین که در ۱۲۸ ق م وارد تاهیا (باختر) شده بود نمی شناخت «سوما تسین» مورخ چین که نگارشات مولفه او موسوم به (شی کی) Shi-ki در حوالی ٩٠ ق م تمام شده است هم از آن تذکاری نمیدهد بناءً علیه گفته میتوانیم که بیش از ١٠٠ ق م چینائیها این اسم را نمیشناختند و پانکو Pen-ku بار اول آنرا در قرن اول مسیحی استعمال نموده است. مدققینی که در اطراف این کلمه تحقیقات نموده اند نظر به ماخذی که این نام در ان استعمال شده و تشریحات مربوطه آن موقعیت آنرا به کشمیر و نورستان و کاپیسا و اراکوزی قرار داده اند و قرار یکه گفتیم نظر به زمان وماخذ مختلف هر کدام از نقاط فوق «کی پن» را در بر میگرفت ولی با این هم کشمیر و نورستان بیش از پیش در نگارشات مدققین جدید از مفهوم جغرافیائی «کی پن» برآمده و کاپیسا و اراکوزی عمومیت یافته است، درین مورد اگر کمی دقت بیشتر بعمل آید واضح میشود که هر دوی این محل بنام کی پن یاد شده اند ولی در دو عصر معین (کی-پن) زایر چین هیوان تسنگ که یادداشت های او مربوط به قرن ۷ مسیحی است بدون شبهه و تردید همین علاقه «کاپیسا» یعنی کوهستان و کوهدامن است ولی ان «کی پن» که ماخذ قدیم تذکر کرده و آنجا را محل تشکیل سلطنت اسکائیها قلمداد کرده اند عبارت از حوزه هیرمند و ارغنداب میباشد پاره معلوماتی که ماخذ مذکور راجع به «کی پن» داده اند قرار آتی است:
(١٤٥) این علاقه دور دست هموار و دارای آب و هوای گرم است، بعضی درختان هندی در آنجا بار می‌آید، مزارع گندم و کشت زارهای برنج و باغ‌های مثمر زیاد دارد. کشت‌زارها با آب جوی یا آب باران آبیاری میشود. اهالی اینجا در هیکل تراشی و کنده کاری روی فلزات ماهر بودند، در سبك معماری، بافت پارچه خامك دوزی، طبخ طعام، کارهای دستی فلزی ذوق مخصوصی داشتند. روی مسکوکات آنها تصاویر انسان و در چپۀ آن سوار کاری دیده میشود، حیوانات و پرندگان آنجا عبارت انداز: گاو کوهان دار، شادی، فیل، طائوس و غیره. جواهرات و سنگ‌های قیمتی زیاد دارد...» درین شبهه نیست که قرار تعریف فوق حاشیه از خاك حوزۀ سفلی اندوس هم داخل «کی پن» آمده و چون پادشاهان اسکائی از حوزۀ ارغنداب آنجاها را تسخیر کردند بعضی‌ها این نظریه را هم میدهند که «کی پن» تمام حوزۀ سلطنت شاهان اسکائی را در بر میگرفت، شاهان اسکائی پس از اینکه در حوزۀ ارغنداب به تشکیل سلطنت پرداختند دامنۀ سلطه و نفوذ خود را بطرف جنوب تا حوزه سفلی اندوس انبساط دادند و از همین جهت این علاقه بنام آنها در مأخذ یونانی به «هند و سیتا» Indo Scythia و در ادبیات هند بنام سا کا دراپا Caka-drapa یعنی سرزمین رودخانه اسکائی‌ها معروف شده است. روشن شدن مفهوم جغرافیائی «کی پن» حین ورود و استقرار اسکائی‌ها در تاریخ قدیم افغانستان خیلی مبهم است زیرا «کی پن» در یادداشت‌های چندین زائر چین در دوره‌های مختلف اسم برده شده و در هر دفعه مفهوم جغرافیائی آن نظر به عدم معلومات زائرین یا ایجابات دیگر فرق کرده است. چیز مهم تری که روشن شدن «کی پن» این عصر را ایجاب میکند این است که قراریکه اشاره شد اسکائی‌ها بعد از يك گردش طولانی حرکت خود را از تخارستان و باختر تا حوزۀ ارغنداب بشكل خط نیم دایره ئی ادامه دادند. در اینجا مستقر شده و به تشکیل سلطنت پرداختند و کانون سلطنت آنها اصلاً
( ٤٠٥ ) حوزه ارغنداب بود و بعد از تشکیل سلطنت باقی اقدامات آنها بطرف حوزه سفلی اندوس جنبه کشور کشائی داشت که با آن قلمرو نفوذ آنها ومفهوم جغرافیائی« کلی من » وسعت پیدا کردو کی بن این وقت در چو کات آریانا ولایت ارا کوزی و مفاسنه «جدروزیا» را تاجوزه سفلی اندوس فرا گرفت . پیشتر متذکر شدیم که اسکائیها حین حرکت خود از تخارستان و باختر بطرف غرب در حوزه هری رود با پادشاهان پارتی مواجه شدند و بالاخره راه جنوب را پیش گرفتند تا در حوزه سفلی هیرمند رسیدند و اینجا بنام شان«ساکستانا»معروف شد( ۱) درین وقت در حاشیه غربی آریانا از پارتی هائی که شرحش در حصه اول این فصل گذشت مردمان زیادی زندگانی داشتند و درین مناطق حکمرانان پارتی حکومت می نمودند . اسکائی ها باپارت های حوزه هیر مند و سا کستانا مخلوط شده و این اختلاط آنها درعرق ونژاد وامور مملکت داری اثرات زیاد بخشیده است . رؤسا و حکمرانان پارتی ازروزیکه مرکز ولایت پارت در کنار دجله انتقال یافت بفکر تشکیل سلطنت مستقل افتاده ووروداقوام ستیی مخصوصاً اسکائیها وممزوج شدن آنها بهم عزم ایشان رادر مورد تشکیل سلطنت مستقل وجد اگانه محکمتر ساخت چنانچه اکثر مدققین گذارشات ووقایع این عصر تاریخ افغانستان قدیم را بنام عصر مشترك و سلطنت « سیت وپارت » یاد میکنند و بعضی دیگر سلطنت مستقل پارت های هیرمند و ارا کوزی را دودمان «پهلوا » خوانده اند . اگر چه اسکائیها و پهلوا ها ازخودسلاله ها وشاهان علیحده دارند وماهم در قسمت ۲ و ۳ این فصل حتی المقدورآنها را ازهم جدا کردیم معذالك متذکر میشویم که آمیزش حتی در امور مملکت داری به اندازه ئی این نام در نگارشات مورخین عرب شکل سجستان بخود گرفت و تا امروز بصورت سیستان موجود است .
(٧٤٧) میان وجود داشت که جدا کردن آنها کار آسانی نیست مدققین در اطراف تفکیک شاهان «سیت و پارت» یا «اسکائی و پهلوا» که تقریباً کمی به اختلاف زمان در علاقه هیرمند و اراکوزی و سیستان و حوزه سفلی اندوس سلطنت نموده اند کوشش زیاد بخرج داده و نظریات مختلفه بمیان آورده اند خصوص «رپسن» در «تریج هستری آف اندیا» درین راه زحمات زیاد کشیده است ولی چون مدرکی جز مسکوکات و بعض کتیبه های کوچک برای روشن کردن این مطالب در بین نیست با وجود کوششهای هم که بعمل آمده موضوع شاهان «سیت و پارت» وروابط آنها هنوز در تاریکی است و در اکثر مدارک جدید هنوز هم آنها را جزء یک خاندان شاهی حساب کرده اند چیزیکه واضح است این است که اسکائیها و پهلواها تقریباً معاصر هم یا یکی بعد دیگر در دو گوشه جنوب غرب آریانا در حوزه هیرمند سیستان وحوزه های ارغنداب و اندوس سفلی به سلطنت رسیده و به وادی کابل هم نفوذ پیدا کردند و بالاخره در هند هم فتوحاتی نموده و زمانی خود شان بصورت مستقیم و زمانی هم حکمرانان آنها در نقاط مختلف هند حکمرانی نموده است بهرحال برای اینکه مطلب در ذهن خوانند مغشوش نماند بعد از ذکر پارتها تاجائی که در تاریخ آریانا ارتباط داشته باشند در اینجا به تذکار شاهان اسکائی می پردازیم و پهلواها یا پارت های مستقل سیستان و اراکوزی را در حصه سوم این فصل شرح میدهیم : موئس (٧٢ ق م) : اولین پادشاه اسکائی که در «کی پن» حوزه ارغنداب و اندوس سفلی به سلطنت رسیده پادشاهی است که مسکوکات او را بنام «موئس» خوانده و در کتیبه نایب ممی که از تاگزیلا پیدا شده به اسم «شاه کبیر موگا» یاد گردیده است (۱) تاریخ این کتیبه باتذکر نام یک ماه پارتی سال (١) بعضی «ملل و سنگ سیت» موئس را یکی از روسای پارتی هم میشمارد که معاصر و نونس در حوالی ١٢٠ ق م در پنجاب غربی بنای سلطنت را گذاشته است.
(١٤٨) (۷۸) است مدققین در اطراف این سنه تحقیقات نموده بعضی آنرا کدام عهد «پارتی» و بعضی «سیتی» خوانده و میگویند که مبدأ آن سال ١٥٠ ق م یعنی سالی میباشد که پارتهای سیستان یا پهلوهای سیستان و قندها را از از پارتهای غربی خویش را مجزا کرده و سلطنت مستقلی پهلوا را بنا نهادند و چون ٧٨ از ١٥٠ کم شود ۷۲ باقی میماند که یکی از سالهای سلطنت موئس است پس از روی کتیبه قاب مسی که از تاکزیلا کشف شده و بائذ کار نام «موگا» (موئس) سنه‌ئی هم دارد و از روی شرح سنه مذکور به ترتیب فوق معلوم میشود که موئس اولین پادشاه اسکائی در حوالی ۷۲ ق م سلطنت میکرد. مورگان سکه شناس معروف فرانسه در صفحۀ ٣٧٤ کتاب «مسکوکات شرقی» (۱) خود موئس را پادشاه پارتی تا گزیلا بصورتی میخواند که در مقابل این جمله علامه سوالیه گذاشته، بناءً علیه در نظریه خودتردد داشته. پس مطالبی که اول ذکر شد در مورد موئس صحیحتر به نظر میخورد و اصلاً پادشاه اسکائی بوده و ۷۲ ق م یکی از سالهای سلطنت او است. چون موئس در ضرب مسکوکات سکه های شاهان یونانی گندهارا را تقلید نموده چه از روی این مسئله و چه از روی کتیبه قاب مسی تاکزیلا معلوم میشود که موئس از «کی پن» بنای فتوحات را در امتداد اندوس بطرف شرق هم گذاشته در آریانای شرقی گندهارا را تا تاکزیلا بدست آورده است و به این منوال ارتباط احفاد شاهان یونان و باختری را که در کابل هنوز سلطنت داشتند با آنهائیکه در پنجاب شرقی حکمرانی مینمودند قطع نموده است چنانچه حقیقت این مسئله از روی مسکوکات ازس Azes اول وازیلیزس Azilises جانشینان او هم معلوم میشود زیرا آنها نه فقط مسکوکات موئس را که بذات خود از روی مسکوکات (۱) رساله مسکوکات شرقی Manuel de numismatique Orientale جلد دوم چاپ پاریس Fascicule II
(١٤٩) احفاد یونان و باختری این علاقه تقلید شده بود تقلید کرده اند بلکه از روی مسكوكات شاهان یونان و باختری که در آنجا پیش از مونس سلطنت داشتند هم چیز هائی اتخاذ کرده اند و مخصوصاً سکه ئی بیشتر تقلید شده که درسمت چپ آن «اتنه پرومکوس AthenePromecos» ضرب زده شده بود ومختص به خانواده «اپولوتودس» و «مناندر» در پنجاب شرقی بود . موس تا زمانی که در «کی بن » درحوزۀ ارغنداب وحوزۀ سفلی اندوس سلطنت داشت بعنوان شاه یاد میشد و بعد ازینکه به فتوحات فوق نایل شد خویش را «شاه بزر گ» و حتی «شهنشاه» خواند. مسکو کات او رویهمرفته از روی مسكو كات شاهان یونان و باختری مخصوصاً از روی مسکو کات «اپولودوتس» و «منا ندر» امرای دمتریوس پادشاه مقتدر باختر که در پنجاب شرقی از طرف دولت یو نان وباختری امر یت داشتند تقلید شده است (١) واله دوپوسن فرانسوی حتی به این نظريه است که دامنه نفوذ شاهان یونانی پنجاب شرقی یعنی امرای دو دولت یونان و باختری این علاقه بدست مونس خاتمه یافته است . پروفيسر ولسن تا يکزمانی فقط هفت نوع سکۀ مختلف مونس را میشناخت سپس كپطـان كـنـنـگهم دو رقم دیگر را نیز خاطر نشان نمود . مور گان در صفحۀ ٣٧٤ «رسالهٔ مسکو کات شرق » جلد دوم هفت رقم معروف آنرا باجزئیات و نوشته های یونانی وخروشتی آن تعریف میکند و تصویر دو نوع یکی مربع ودیگر مدور آنرا داده است. کمبریج هستری اف اندیا جلداول. در آخر کتاب لوحۀ ٦ شكل (٩) عين سكه مربع رساله مسکو کات شرق مور گان و در شکل (٢) و (١٢) دو تصویر سکه های مدور دیگر او را داده است و « وایتهد » در كتلاك مسكو كات موز يم پنجاب لاهور ٣٥ نوع سكۀ (١) صفحه ٢٦٧ هند در عصر موریا ، بربرها ، یونانی ها ، سیت ها ، پارت ها ، یوچی ها تاليف « واله دوپوسن » .
(۱۰۰) اور اشرح داده و بصورت نمونه چند رقم آنرا شرح میدهیم (۱): (۱) سکۀ مدور نقره ئی: در روی آن زیوس به پهلوی چپ ایستاده و عصای بلندی در دست چپ گرفته و بازوی راستش بیرون برآمده بزبان و رسم الخط یونانی اسم و لقب او بر دورادور حاشیۀ سکه چنین نوشته شده: «بازیلیوس بازیلیون مکلاوس مایوس» یعنی شهنشاه کبیر «موئس» یا «موآ». پشت سکه رب النوع فتح نیکه Nike به پهلوی راست ایستاده و مضمون فوق به لهجۀ پرا کریت «راجاتی راجا سامهاتا ساموآسا» و به رسم الخط خروشتی به سه طرف نوشته شده. (۲) سکۀ مدور مسی: در حاشیۀ دور روی سکه اشکال مدور و بیضوی حلقه بسته، در وسط کلۀ فیل به نیم رخ راست طوری معلوم میشود که خرطوم را به هوا بلند نموده نوشته ندارد. در پشت سکه «کدوسس Caduceus» یعنی دو مار به هم حلقه بسته و بصورت عمومی بزبان و رسم الخط یونانی «بازیلیوس مایوس» یعنی «موئس پادشاه» نوشته است. (۳) سکۀ مدور مسی: در روی سکه ارتمیس Artemis به نیم رخ راست طوری ایستاده که بدور صورتش هالۀ نور معلوم میشود. مضمون نوشتۀ یونانی قرار سکۀ اول. در پشت سکه گاو کوهان دار رخ بطرف چپ ایستاده و مضمون نوشتۀ خروشتی قرار سکۀ نمره اول است. (٤) سکه مسی مربع: در روی سکه ربة النوع ماه رو به رو میان اشکال دو ستاره که بقسم تزئینات بکار رفته ایستاده. مضمون یونانی در سه طرف چپ و راست و بالای سکه نوشته شده و عبارت آن این است: «بازیلیوس بازیلیون مکلاوس مایوس» یعنی شهنشاه بزرگ موئس. صفحۀ ۹۸ R.B by Catalogue of coins in the Panjab Museum, Lahore Whitehead
(١٥١) در پشت سکه تصویر «نیک» رب النوع فتح با بال هایش به پهلوی چپ دیده میشود نوشته خروشتی که در سه طرف سکه بضرب رسیده قرار آتی است. «راجاتی راجاسا مهاتا سا مو آسا» یعنی شهنشاه کبیر مونس . قراریکه از روی مطالعه مسکوکات معلوم میشود مونس و دودمان او که بعدها خواهیم دید فقط در نقره و مس سکه بضرب رسانیده اند و مسکو کات طلائی ندارند . ازس Azes حوالی (٥٨ ق م): ازس دومین پادشاه معروف اسکائی است که از روی نام به قبیله «ازی Asi » یا «ازی یونی Asioni » شباهت دارد و این یکی از قبایل اسکائی است که در اخراج شاهان یونان و باختری از باختر با سایر قبایل سیتی متفق بود . ازس یکی از پادشاهان یا شهنشاهان بزرگ اشکانی است که از «کی پن » تا پنجاب شرقی و گندهارا حکمرانی نموده است معمولاً مدققین به این نظر به اند که قلمرو سلطنت اسکائی نسبت به عصر مونس در عصر زمامداری ازس بیشتر کسب وسعت نموده است مشارالیه در مسکو کات خود از مونس و از امرای یونان و باختری مثل مناندر و «اپولودوتس» احفاد دمتریوس شاه باختر که در پنجاب شرقی سلطنت میکردند تقلید نموده ومخصوصاً هيكل «اتنه پروما کوس» را که ربة النوع حامی این خاندان بود روی مسکو کات خود به ضرب رسانیده . بناءً عليه هيچ شبهه ئی نیست که مانند پادشاه متقدم خود مونس او هم بر پنجاب شرقی نفوذ وحاکمیت داشت . انواع وعده مسكوكات ازس به اندازه ئی زیاد است که مدققین را وادار به تبصره های گوناگون نموده بعضی به وجود دو «ازس» اول ودوم قایل شده اند و برخی برآنند که اصلاً دو ازس تقریباً معاصر هم وجود داشته یکی در حوزه ارغنداب واوا کوزی به حیث نایب السلطنه «اسپا لریزس» دودمان پهلوا و دیگری «ازس»
(١٥٢) که بعد از هوش به سلطنت رسیده و حوزه سلطنش بیشتر پنجاب شرقی و کندهارا بوده. علاوه برین چیز دیگری که به وجود دو ازس دلالت میکند اشتراك نام «ازس» و «از یلزس» است که در یکعده مسکو کات به ترتیب ذیل بمشاهد. رسیده است: اول یکنوع مسکو کاتی در بین است که نام «ازس» در نوشته یونانی و نام از یلیزس در قسمت خروشتی چیه سکه بضرب رسیده. دوم یکنوع سکه دیگری در دست است که دران ترتیب نام معکوس میباشد یعنی «ازیلووس» در نوشته یونانی روی سکه و «آیاسا» یعنی ازس در رسم الخط خروشتی پشت آن اسم برده شده اند. مستر «ونست سمیت» با مطالعه این مسکو کات به ملاحظه میرساند که از بلزس پیش ازینکه بصورت مستقل بر تخت شاهی جلوس کند نایب السلطنه مطیع ازس نام بوده و ازس نامی باز نایب السلطنه مطیع «از یلیزس» و به این ترتیب این دوازس يك نفر نبوده وحتماً دو نفر ازس نامان به سلطنت رسیده اند مستر ونست سمیت این را هم بملاحظه میرساند که مسکو کاتی که تنها به نام ازس بضرب رسیده و تعداد آن خیلی زیاد است شامل دودسته میباشد یکی آنهائیکه در ضرب آنها کوشش بخرج رفته و مضمون رسم الخط یونانی آن خوب است و دیگر آنهائیکه نوشته یونانی آن خوب نیست و حتی در مضمون آن تغییراتی پیش شده. پس ازس دومی که پیشتر وجود او را اشاره نمودیم نواسه ازس اول و پسر از یلیزس بوده که بعد از ازس اول به سلطنت رسیده و از او پایان تر صحبت خواهیم نمود. این هم بی تذکر نماند که بعضی عوض دوازس به وجود دو «ازیلویس» اول و دوم قایل میباشند ولی طرفدار این نظر کمتر است. انواع مسکوکات ازس خیلی زیاد است و «وایت هد» در کتاب مسکوکات موزیم پنجاب لاهور در حدود ٢٧٠ نوع آنرا شرح داده مشارالیه مانند موش سکه طلائی ندارد و هر چه هست در نقره و مس سکه زده. مسکو کات او به دوزبان یونانی و پرا کریت و به دو رسم الخط یونانی و خروشتی نوشته دارد و نوشته های آنها عموماً بخوبی خوانده میشود . ازس تقریباً در تمام مسکو کات یکنوع عنوان برای خود اتخاذ نموده که عبارت
(۱٥۳) از:« بازیلیوس بازیلون ملااوس ازوس » است و معنی آن ( شهنشاه کبیر ازس ) میباشد. مرادف این عنوان و مضمون در پشت سکه هایش در پرا کریت و رسم الخط خروشتی چنین نوشته میباشد: « مهاراجا ساراجاراجا محامها تا ما ایا ما » که معنی آن بشرح فوق است. پیشتر گفتیم که نام ازس در مسکو کات یکی با « اسپالیریزس » دو دوهان پهلوا بضرب رسیده و دیگر با « از یلیزس » که شاید پسر و جانشینش و یا اقلاً جانشینش بوده. این مثله جز اینکه همین قدر تذکار شود هنوز به اثبات نرسیده که دو ازس یکی در حوزه ارغنداب نایب السلطنه اسپالیریزس بوده و دیگری جانشین موئس در پنجاب غربی و گندها را. چیزیکه اینجا بحیث نتیجه استنباط میتوانیم این است که « ازس » همین ازس اسکائی جانشین موئس یا از یلیزس که بعدها به مقام شاهی میرسد در امر مملکت داری شریک بوده و این موضوع را بعضی مسکو کاتی نشان میدهد که بصورت مشترک از طرف هردوی آنها بضرب رسیده و هر دو در آن عنوان شهنشاه کبیر اتخاذ کرده اند اما با اینهم بلندی مقام و اهمیت ازس بر شريك شاهانه اش معلوم میشود زیرا روی سکه را با نوشته یونانی خودش اشغال کرده و در پشت سکه نام ازیلیزس به پرا کریت ورسم الخط خروشتی بضرب رسیده. طبیعی این نتیجه به ازس اول راجع است زیرا در مورد ازس دوم مسئله معکوس است یعنی روی سکه و رسم الخط یونانی را « ازیلیزس » اشغال کرده و نام ازس که (ازس دوم) گفته شود در پشت سکه تذکر رفته است شرح بعضی نمونه های مسکو کات ازس قرار ذیل است: (۱) سکۀ مدور نقره ئی : در روی سکه پادشاه تاج بر سروسوار اسپ به نیم رخ راست معلوم میشود و نیزه ئی در دست دارد مضمون یونانی آن قرار آتی است « بازیلوس بازیلون ملا اوس ازوس » ( شهنشاه کبیر ازس ) در پشت سکه زوس رخ بطرف چپ ایستاده و عصای درازی در دست گرفته و بازوی راستش بیرون برآمده. مضمون پرا کریت آن به رسم الخط خروشتی قرار آتی است:
(١٥٤) «مها را جا راجا راجا سا مها تا سا ایاسا» یعنی (شهنشاه کبیر ازس) (۲) سکه مدور مسی: در روی سکه پادشاه بالای توشك چهار زانو نشسته و روی خود را بطرف چپ گردانیده و شمشیر یا گرز را روی زانو گرفته، بازوی راستش بیرون برآمده. مضمون نوشته یونانی مانند سکه اول میباشد. در پشت سکه هرمس Hermes در حال رفتار بطرف چپ میباشد و عصائی که از پیچ خوردن دو مار تشکیل شده در دست دارد. مضمون نوشته پراکریت به رسم الخط خروشتی قرار نمره اول میباشد. از یلیزس (حوالی ٤٠ - ٤٥ ق م): ازیلیزس با شرحیکه در بالا ذکر رفت پیش ازینکه بر تخت سلطنت جلوس کند با «ازس» در امر مملکت داری شريك بود. مورگان او را با علامة سوالیه پسر ازس اول گفته و در جلوس او بجای ازس اول تردیدی ندارد و عصر سلطنت او را حوالی بین ٤٠ و ٤٥ ق م قرار میدهد. (١) «رپسن» می‌نویسد: (۲) از روی شهادت مسکوکات معلوم میشود که «ازیلیزس» بعد ازینکه بحیث شاهنشاه مستقلی هم شناخته شده با یکنفر ازس نام در اداره امورات کشور شرکت داشته. باین ترتیب پیش از اعلان سلطنت و بعد ازان با ازس نامان در امر مملکت داری شريك بوده تنها به این فرق که قبل از اعلان شاهنشاهی در پشت مسکوکات و بعد از تاریخ اعلان شاهنشاهی در روی آنها اسم برده شده و احتمال دارد که ازس اولی پدر و دومی پسرش باشد و چون مسکوکات بنام ازس از روی عده و انواع خیلی زیاد است حتما ازس دیگری که او را ازس دوم باید خواند هم ازین خاندان بمیان آمده چنانچه این مطالب تحت عنوان ازس هم شرح یافت. پس قراریکه مسکوکات شهادت میدهد عصر ازیلیزس میان دوره زمامداری دو پادشاهی واقع بود که هر دو «ازس» نام داشت و احتمال دارد یکی پدر و دیگری پسر او بوده اتا يك ازس خودش در پشت (۱) صفحه ۲۷۷ رساله مسکوکات شرقی (۲) مگیر یج هستری اف اندیا جلد اول ملاحظه شود
(۱۰۰) سکه اسم برده شده و با دیگری نام ازس در پشت سکه آمده. مسکوکات او مانند پادشاهان متقدم این دودمان همه اش نقره ئی و مسی است و طلائی ندارد انواع مسکوکات او زیاد و تا چهل رقم آن در کتلاك موزیم پنجاب لاهور شرح یافته و چون اول با ازس مشترك و بعد تنها سکه زده چند نمونه مختلف آنرا شرح میدهیم: (۱) سکه مشترک ازس و ازیلیزس، سکه مدور نقره ئی: در روی سکه پادشاه به نیم رخ راست بر اسپ سوار است و نیزه در دست گرفته، مضمون نوشته یونانی: «بازیلوس بازیلون مگالوس ازوس» یعنی (شهنشاه بزرگ ازس) در پشت سکه ربة النوعی رخ بطرف چپ ایستاده در دست راست شعله و در دست چپ شاخه برک خرمارا که بسانواری بسته شده گرفته . مضمون نوشته خروشتی قرار آتی است : مها راجا سا را جارا جا سامها تا سا ائی لی زاسا، یعنی (شهنشاه بزرگ از یلیزس) قراریکه ملاحظه میشود در پشت این سکه در رسم الخط خروشتی «از یلیزس» نام برده شده ولی عنوان او مانند ازس پادشاه «شهنشاه بزرگ» است که دروی سکه دیده شد . این طور سکه ها هم دیده شده که در نوشته یونانی روی آن عوض (ازوس) یعنی ازس (ازیلیزوس) یعنی از یلیزس تحریر است و در پشت سکه در رسم الخط خروشتی عوض( ایاسا) یعنی ازس (ائی لی زاسا) یعنی ازیلیزس اسم برده شده است و از روی ترتیب محل نام ها عکس سكة فوق الذکر میباشد. (۱) (۲) سکه از یلیزس تنها نقره و مدور : در روی سکه شاه بالای اسپ سوار ورخ بطرف راست معلوم میشود در دست راست نیزه را گرفته و عقب سرش کمانی معلوم میشود مضمون نوشته یونانی آن (۱) صفحه ۱۴۲ کتاب مسکوکات موزیم پنجاب لاهور : لكهنو در طبع کلارندون ١٩١٤ ملاحظه شود.
تصویر (۲۱) مقابل صفحه (١٥٦) بالا : نمونه ئی از مسکوکات مائس پادشاه اسکائی وسط : یکی از مسکوکات ازس اول دومین پادشاه اسکائی پایان : یکطرف یکی از مسکوکات ازیلیسس پسر ازس اول (صفحه ١٤٧ و بعد ملاحظه شود)
تصویر (۲۲) مقابل صفحه ١٥٧ نمونه مسکوکات پهلواها بالا: یکی از مسکوکات «اسپالاهورا» یا «اسپالیريس» وسط: یکی از سکه های گندو فارس پایان: یکی از مسکوکات یاكورس (به صفحات ١٦٧ و بعد مراجعه شود)
( ١٥٦ ) قرار اتی است: «بازیلوس بازیلون مگالا اوس ازیلیزوس یعنی (شهنشاه بزرگ ازیلیزس) در پشت سکه زوس به نیم رخ راست استاده در دست چپ عصای بلندی را گرفته و دست راستش بیرون برآمده مضمون نوشته خرو شتی آن قرار اتی است: « مهارا جاسا راجاتی راجا سا مهاتاسا ائی لی زاسا » یعنی (شهنشاه بزرگ ازیلیزس ) (٣) سکه مربع مسی : در روی سکه پادشاه بالای اسپ سوار و در دست راست نیزه را گرفته نوشته یونانی آن مانند سکه نمبر ٢ است در پشت سکه نر گاو به نیم رخ چپ دیده میشود. به چهار طرف حاشیه سکه مضمون پرا کریت قرار شرح نمره (٢) بضرب رسیده .
حصه سوم پهلواها در حصهٔ اول این فصل «پارت ها» و «پارتیا» ، اصلیت ایشان ، مؤسس سلطنت پارتی و پادشاهان ایشان را تا زمانیکه از نقطهٔ نظر تاریخ و جغرافیه جزء چوکات تاریخی و جغرافیائی آریانا بودند شرح دادیم. در حصهٔ دوم واقعهٔ بزرگی دیگر را که در تاریخ این وقت افغانستان اهمیت به سزا دارد و عبارت از ظهور اقوام اسکائی روی صحنهٔ تاریخ آریانا میباشد با رولی که از نقطهٔ نظر عرق و تشکیلات نظام سلطنتی و سیاسی در مقابل پارت های غربی و دولت یونان و باختری در صفحات شمال هندوکش و کاپیسا و متصرفات ماورای اندوس بازی کرده شرح یافت قراریکه در حصهٔ دوم اشاره شد حالا میخواهیم چند کلمه ئی در اطراف پهلواها بنگاریم. «پهلواها» در حقیقت کس دیگری غیر از پارت ها نیست. این ها همان پارت هائی هستند که در حاشیهٔ غربی آریانا در حوزهٔ هیرمند و گل سیستان پراکنده شده و زمانیکه اسکائی ها و از دسکستانا (سجستان یا سیستان) شدند با آنها خیلی مخلوط گردیدند و همین عنصر مخلوط را بعضی ها «سیت و پارت» و برخی «پهلوا» یاد میکنند قراریکه در حصهٔ اول این فصل به شاهده رسید چون ارمنی ها بالعموم پارت ها را «پهل» میگفتند ازین جهت هم استعمال کلمهٔ «پهلوا» در مورد آنها بی مناسبت نیست ولی مدققین این کلمه را در مورد پارت های سیستان و حوزهٔ هیرمند و اراکوزی از وقتی استعمال میکنند که مرکز دولت پارت کنار دجله منتقل شده و پارت های صفحات جنوب غربی افغانستان با اختلاط اسکائی های تازه وارد به تشکیل سلطنت مستقلی پرداختند. این اختلاط با اسکائی ها طوریکه در حصهٔ دوم این فصل هم اشاره شد به اندازه در عرق و زبان و امور سلطنت و مملکت داری زیاد
(١٥٨) است که تا امروز بصورت صحیح وقناعت بخش موضوع اسکائی ها و پارت های مستقل سیستان و اراکوزی با پهلواها حل نشده است. بعضی از ایشان يك دودمان سلطنتی اسکائی ويك دودمان سلطنتی پارتی یا پهلوا بمیان آورده که بواسطهٔ نفوذ و فتوحات در خاك هند مدققین ایشان را بنام «هندوسیت» و «هندو پارت» هم یاد کرده و بعضی باز هندو پارت ها یا پهلواها را به دو حصه تقسیم نموده که یکی اولاده و جانشینان «ونونس» ودیگر احفاد و جانشینان «کندو فارس» میباشد عده ئی این دو سلسله اولاد ایشان را در يك قطار شاهان هند و پارت یا پهلواها حساب کرده و عدهٔ دیگر تمام شاهان هند وسیت یا اسکائی ها وهند و پارت یا پهلواها را بهم مخلوط نموده و يك دودمان سلطنتی بمیان آورده اند قراریکه موسیو سیلون لوی (١) بملاحظه میرساند اگر به نام های شاهان این ها دقت شود (ونونس، ازس، ازیلیزس، کندوفارنس، پاکورس) وغیره با العموم صورت ساخت وشکل آنها پارتی است و نام های آنها طوری ساخته شده که از ان درجهٔ خویشاوندی و یا ارتباط مقام آنها را با پادشاه هم نژاد خودشان معلوم میشود . مثلاً «اسپالاهورس» Spalahores خودرا در یونانی و پرا کریت به عنوان « ادلفونو بازیلوس » و « مهارا جا براتا » خوانده که معنی آن « برادر شاه بزرگ » میشود . « سپالا گاداس » Spalagadames خودرا پسر«سپالا هورس» یاد نموده و «ابدا گازس» Abdagases در یونانی و پرا کریت خودرا به لقب ( اندی فرو ادلفی دؤس ) و ( کندافارا براتا پوتر اسا ) یعنی «پسر برادرگندوفارنس» یادنموده است . (٢) بهر حال چیزیکه به صراحت میتوان گفت این است که کانون جنبش و غلیان و مبداء تشکیلات سیاسی و سلطنتی اسکائی ها و پهلواها همین سکستانا یعنی سیستان (۱) هندمدنیت بخش ۱۹۳۴ پاریس L'inde Civilisatrice (۲) صفحهٔ ١١٦ « ایندسیوی لیز اتریس» تالیف سیلوی لوی .
(١٥٩) وارا كوزی (حوزه ارغنداب) بوده و ازینجا دامنه نفوذ آنها اول به حوزه سفلی اندوس و بعدها در امتداد اندوس به گندهارای شرقی و پنجاب غربی بسط یافته است وسلطنت كوچك يونان و باختری كاپيسا مانند نگین انگشتر درمیان کوها محدود شده است . با وجودیکه موضوع اسکائی ها یا «هندوسیت ها» و پهلواها یا «هند و پارت ها» اینقدر هم مزج ومخلوط است عموماً تمایل مدققین به این است که مؤسس موئس دودمان اسکائی «و ونونس» سرحلقۀ دودمان پهلوا دو نفر علیحده میباشند. بعضی ها موئس و ونونس را دو رئیس اسکائی و پهلوا میشمارند که تقریباً در يك زمان (حوالی ۱۲۰ ق م) یکی در پنجاب و دیگر در سکستان و اراکوزی (سیستان و قندهار) بسلطنت رسیده ولی بیشتر تمایل مدققین درین است که مرکز اولیه تشکیلات سلطنتی اسکائی و پهلوا در خاك های جنوب غربی آریانا بوده و همانطور که مانند يك سير طبیعی تاریخی دولت هائی در خاك آريانا تشكيل و بافتوحات در خاك هند مرکز کشورداری دولت های افغانی بدانجا انتقال کرده است، اسکائی ها هم در « کی پن» حوزه ارغنداب و قسمتی از جدوزیای غربی به تشکیل سلطنت پرداخته و بافتوحات، آخر مرکز ثقل مملکت داری آنها به پنجاب انتقال یافته است و پهلوا عقب آنها در سیستان و ارا کوزی بنای حکومت را گذاشتند چنانچه میگویند بعد ازینکه موئس و ازس و از یلزس به سلطنت رسیدند با اینکه در پنجاب سلطنت می نمودند و «ونون» یکی از رؤسای پارتی در سیستان و ارا کوزی به تشکیل سلطنت مستقلی پرداخت که بعضی آنرا دولت هند و پارت میخواندو برخی پهلوا یاد میکنند و ما در تاریخ کشور خود آنرا بنام دولت مستقل پهلوا اسم میبریم . پیشتر باین هم اشاره کردیم که برخی همین پهلواها را هم به دو حصه کرده اند یعنی بعد ازونونس و چند نفر از جانشینان او گند وفارنس را سرحلقه و مؤسس خاندان سلطنتی جداگانه ئی حساب کرده اند و حتی همین گندوفارنس و جانشینان
(١٦٠) ابدا کبارس، اورتاگنس پا کورس وغیره را بعد از مونش و ازس و از یلیزس یعنی دودمان اسکائی قرار میدهند (۱) ولی چون اولین مسکوکات گند و فارس در ١٨٣٤ بار اول در خاك افغانستان پیدا شده (۲) و مسکوکات او و جانشینان او عموماً از حوزۀ ارغنداب پیدا میشود درین هیچ شبهه ئی نمانده که کانون مملکتداری گند و فارس و جانشینان او ارا کوزی بوده و بعدها مانند اسکائی ها از اینجا فتوحاتی در حوزۀ سند و از راه غزنی و کابل حالیه پیشرفتی بطرف کاپيسا نموده اند و به سلطنت آخرین شاه دولت یونان و باختری کاپيسا ، یعنی هر مایوس هم خاتمه داده اند . بهر حال قرار یکه مشاهده میشود تاریکی هائیکه تاریخ این عصر کشور ما را فرا گرفته کم نیست معذلك اميد است با تقسیماتی که درین فصل بعمل آمده خطوط اساسی و رؤس مطالب در ذهن خواننده مغشوش نماند . پادشاهان مستقل دودمان پهلوای سیستان و ارا کوزی مانند پادشاهان اسکائی در نقره و مس سكه بضرب رسانیده و مسکوکات طلائی ندارند زبان و رسم الخط یونانی که با پادشاهان یونان و باختری در سرتاسر کشور و خاك های متصرفی هند پهن شده بود در دربار و دارالتحریر و مسکوکات آنها رواج داشت و در پشت سکه های خویش رسم الخط محلی یعنی خروشتی را با زبان پراکریت استعمال میکردند . پیشتر متذکر شدیم که اسکائی ها و باز پهلواها هر کدام در خاك های هندی فتوحاتی نموده حکمرانانی برقرار کردند که از آنها در آخر این قسمت صحبت خواهیم نمود عجالتاً پیش ازینکه به ذکر اسمای شاهان پهلوا پرداخته شود به ذکر مختصر چشم دید دو نفر از یونانی های شام می پردازیم که به اسم «اپو لونیوس» Apollonius و دامی Damis در حوالی دامی ٤٠ مسیحی وارد کشور ما شده و از اینجا (۱) صفحة ٤٩ کتلاك مسکوكات موزیم پنجاب لاهور تألیف «وایت هد» نظریة كبطان کننگهم همین طور است . (۲) این سکه را مسن انگلیس پیدا کرده است .
(١٦١) به هندرفته و این واقعه مصادف به زمانی بوده که درهند«فرااوتس» یعنی «فرهاد»نام یکی ازشاهان یا امرای پارتی (پهلوا) سلطنت داشت . موسیو سیلون لوی می‌نویسد که اپولو نیوس در حوالی ٤٠ مسیحی بعزم سیاحت کشور برهمن‌ها برآمد پادشاه بابل وردانس Vardanes برای سواری و حمل ونقل اسپهائی دراختیار ایشان گذاشت. اپولونیوس می‌نویسد که « از بابل تاسه روز راه آب وجود ندارد بعدآب وچشمه سارها زیاد میشود و از اینجا به بعد باید در میان کوهای قفقاز (یعنی قفقاز هندی که عبارت از هندوکش باشد ) عبور کرد این مملکت واجد تمام لوازم زندگانی بوده و با ماارتباط دوستانه دارد». سیلون لوی درحالیکه که این قسمت متن نگارش اپولونیوس رامیدهد خودش تصریح کرده میگوید:«بزبان دیگر ازخاك پارت (پارت های غربی) داخل خاك‌های هند وپارت (پهلواها) شدند که مناطق کهستانی بین هند وایران را اشغال کرده بود . ازقفقاز هندی یعنی پاروپامیز یاهندوکش گذشته وبعد از عبور ازرودخانه کوفن ( رودخانه کابل) به رود اندوس رسیدند (١)». سیاحین یونانی وقتیکه به تاکشاسیلا (تا کزیلا) رسیدند امیری بنام فرااوتس (فرهاد) درآنجاحکومت میکرد. جوانی بود ٢١ ساله وبایونانی های شام بزبان یونانی صحبت میکرد. به فلسفه وبازی های اسپورتی علاقه داشت. این شخص نمونه امرای پارتی شاهان مستقل پهلوای سیستان وارا کوزی بود . ونوئس: Vonones (حوالی ١٢٠ ق م) معمولاً مؤسس دودمان مستقل پارت‌های سیستان وارا کوزی یا پهلوا کسی را میدانند که موسوم به ونونس یا«ونون» بود. مشارالیه ازروی عرق یاپارتی خالص یا از عنصر مخلوط «ساك وپارت» بود و ازطرف یکی ازشاهان پارتی غرب درعلاقه سیستان حکمرانی (١) صفحه ١١١ هند مدنیت بخش L'nde civilisatrice تالیف سیلون لوی.
(١٦٢) میکرد. چون اورودس Orodes پارتی پایتخت دولت پارت را به «استیز يفون» کنار دجله انتقال داد نفوذ پارت ها از خاك های متعلق به آریانا کم شده و به این لحاظ چندی بعد «ونونس» و دیگر رؤسای پارتی محلی به فکر تشكيل سلطنت مستقلی پرداختند و این کار با اقدامات «ونونس» عملی شد. «ریسن» در کمبریج هستری اف اندیا مینویسد: در همان عصری که سه پادشاه اول اسکائی امپراطوری خود را در هند مستقر میساختند «ونونس» بعنوان شهنشاه بزرگ در سیستان وقندهار سلطنت میکرد و چون مهر داد اول با فتوحات خود این علاقه ها را جزء قلمرو خود نموده بودریسن به این عقیده است که ونونس بعد از مهرداد دوم ٨٨ - ١٢٣ ق م به سلطنت رسیده. درین مسئله حقایقی نهفته در زمان متری داتس یا مهرداد دوم یکطرف اسکائی ها از حوزه هری رود بطرف جنوب به سا كستانا (سیستان) ریخته و از طرف دیگر چندی بعدتر پارت ها مرکز خود را کنار دجله انتقال دادند و ورود اسکائی ها در سیستان و مخلوط شدن آنها با پارت های محلی در مسئله انتقال دولت پارتی غربی به کنار دجله بی تاثیر و مدخلیت نیست. بهرحال بعد از متری داتس (مهرداد دوم) در سه پادشاه دیگر پارتی آنقدر شهرت ندارد و گفته میتوانیم که جریان امور بعد از متری داتس دوم تشکیل دولت جدیدی را در سکستانا و اراکوزی مساعد ساخته بود تا چندی بعد تر در حوالی ١٢٠ ق م این کار به دست ونونس صورت گرفت . در مسکوکات اسم «ونونس» با یکعده شهزادگان و امرای دیگر پیوست است یعنی در پشت مسکوکات او اسمای بعض امرای دیگر ثبت میباشد مانند اسپالا هورا Spalahora و اسپالا گادا ما Spalagadama و غيره . در ضرب مسکوکات ونونس دو رسم الخط یونانی و خروشتی استعمال شده تلفظ نام او در رسم الخط خروشتی «ونونوس» میباشد در رسم الخط خروشتی چپه مسکوکات بعض از برادران و خویشاوندان او مانند سپالا هورا (اسپالاهورس) و اسپالا گادا ما Spalagadames
(١٦٣) اسم برده شده اند. تحقیقاتی که درین مسکوکات بعمل آمده حکم میکند که دو نفر اخیر الذکر تابعین او بودند و این مسئله از روی نوشتهٔ یونانی روی سکه معلوم میشود زیرا «ونونس» به عنوان «بازیلوس بازیلون مالاوس ونونوس» یعنی «شهنشاه بزرگ» یادشده حال آنکه اسپالا هورا فقط برادر پادشاه و «اسپالا گاد اما» پسر اخیرالذکر یاد گردیده است در يك سكه مربع مسی شکل یونانی اسم «اسپالاهوراسا» بصورت «اسپالی ریوس» آمده است . غیر ازین مسکوکاتی در دست است که در آن (اسپالی ریزا Spalirisa) نامی بحیث «برادر پادشاه» سکه زده و در رسم الخط یونانی سکهٔ خویش را «بازیلویس ادلفوس اسپالی ریزوس» یعنی «برادر اسپالی ریزوس» پادشاه خوانده و عین این مضمون در رسم الخط خروشتی (مهاراجا براتا دهرامیاسا اسپالی ری راسا) آمده که ترجمه آن (سکه برادر اسپالی ریزوس) پادشاه میشود . علاوه برین مسکوکات دیگری هم موجود است که قرار آن (اسپالی ریزا Spalirisa) بدون تعین ارتباط خویشاوندی با کس پادشاه بوده است. مسکوکات «اسپالی ری زا» مخصوصاً دسته اول الذکر قابل ملاحظه است زیرا پادشاهی که در آن خود را به او نسبت برادری میدهد غیر از «ونونس» که معروف مطالعه او هستیم کس دیگر نمیباشد و معلوم میشود که «اسپالی ری زا» غیر از «اسپالاهورا» برادر دیگر «ونونس» میباشد و بعد از وفات این دو برادر در قید حیات بوده و بعد از ونونس به سلطنت رسیده است . طوریکه بالاشاره کردیم «ونونس» خلاف شاهان «پارتی» که در حصه اول این فصل شرح یافت برسم الخط یونانی و «خروشتی» و زبان های یونانی و پراکریت افغانستان سکه زده است و بستگان و احفاد او این رویه را تعقیب نموده اند و این بارز ترین روشی است که دودمان مستقل پهلواهای سیستان واراکوزی را از خاندان پارت های غربی سوا میسازد . قراریکه ملاحظه شد مشارالیه خود را «شاهنشاه» خوانده و برادران
( ١٦٤ ) و برادر زاده های خویش را مقامات بزرگ در امور مملکت داری میداد اراضی بزرگ را بحیث تیول به ایشان تسلیم میکرد و حق ضرب سکه را به ایشان میداد چنانچه طوریکه دیدیم دو نفر از برادران سلطان واضح با نشان دادن نسبت برادری خود به شخص پادشاه سکه به ضرب رسانیده اند . مسکوکات او به نمونهٔ مسکوکات « دمتریوس » و « هلیو کلس » پاد شاهان یونان و باختری شباهت دارد زیرا در انها تصویر « هراکلس » یا « زوس » بصورت ایستاده بضرب رسیده و در ضرب آنها در داخل خاك اريانا وبه اکثر احتمالات در « ارا کوزی » شبهه ئی نیست . « رپسن » میگوید که موثق ترین سند برای درك دورهٔ تاریخ سلطنت و نونس بصورت تقریب سکه برادرش « اسپالی ریزس » SPALirises است . مشارالیه پیش ازینکه جانشین برادر شود سکه هائی بضرب رسانیده و ازان دو رقم بدست آمده و هر دوی آن در آن منطقهٔ آریانا بضرب رسیده که نمایش هرکول بصورت ایستاده در انجا بیشتر معمول بود . ملتفت باید بود که يك نمونه دیگر مسکوکات « اسپالی ریزوس » بیشتر قابل ملاحظه است و آن نمونه ایست که در نقره و مس بضرب رسیده . در رسم الخط یونانی « باز یلوس ملاؤس اسپالی ریزوس » نوشته دارد که معنی آن پادشاه بزرگ ( اسپالی ریزوس ) میشود و در رسم الخط خروشتی چپه سکه « ایاسا Ayasa » نام ذکر شده . بعضی ها مانند « وایتهد » کلمه « آیا Aya » را عنوان نیابت سلطنت یا عنوان دیگر میدانند که « اسپالی ریزوس » انتخاب نموده بود و بعضی های دیگر مانند مورگان ( ۱ ) « آیا Aya » را ازس Azes خوانده و آنرا نمره داده و ازس اول را پسر « اسپالی ریزا » شمرده اند . « ونست سمیت » هم به همین رویه پیش آمده و « ازس » اول را از طرف دولت پهلوای سیستان و ارا کوزی ( ١ ) رساله مسکوکات شرقی جلد دوم صفحه ٢٧٦ تاریخ قدیم هند معه لشکر کشی های اسکندر صفحه ٢٤٤ .
(١٦٥) نایب الحکومهٔ پنجاب غربی وتاکزیلا میدانند ، این « ازس » را بعضی‌ها با « ازس » اسکائی که در حصهٔ دوم این فصل شرحش گذشت یکی میدانند و برخی دو نفر علیحدہ میشمارند و با وجودیکه پادشاهان اسکائی و پهلوا عموماً تاریخ‌های نسبتی و تقریبی دارند معذلک از روی این تاریخ‌ها هم تا اندازهٔ معلوم میشود که این ازس‌ها دو نفر جداگانه بودند . مقصد از تذکار این مطلب در اینجا این است که اگر « اسپالی ری‌زس » و « آیا » که به « ازس » تعبیر شده و در پشت و روی یکسکه اسم برده شده اند دو نفر باشند در این صورت هر دو حکمرانان با امرای « شهنشاه بزرگ » ونونس بودند زیرا هر دوی آنها به عنوان کوچکتر « امیرکبیر » یاد شده اند . ارتباط « ازس » با « اسپالی ری‌زس » در نوشتهٔ خروشتی سکه تصریح نیافته و چنین معلوم میشود که « ازس » پسر « اسپالی ری‌زس » باشد زیرا قراریکه در عرف این دودمان معمول است اگر برادر یا برادرزاده اش میبود ذکر میرفت پس گفته میتوانیم که « ازس » پسر « اسپالی ری‌زس » و برادرزادهٔ « ونونس » بوده و غیر از ازسی است که در حوالی ٥٨ ق م در پنجاب غربی به سلطنت رسیده است . پس « ونونس » مؤسس دودمان مستقل پهلواهای سیستان و اراکوزی قریب یک قرن بیشتر از او زندگانی داشته ولی چون تاریخ پادشاهان سلالهٔ پهلوا و اسکائی همه تقریبی است با پس و پیش کردن سنه های جلوس و سلطنت « ونونس » و « ازس » میتوان ایشان را نزدیک و معاصر هم ساخت چنانچه بعضی‌ها این کار را کرده اند و درین صورت موضوع را چنین تحلیل کرده اند که بعد از تشکیل دولت مستقل پهلوا در سیستان و اراکوزی بدست « ونونس » ، ازس در جملهٔ یکی از نایب الحکومه ها یا نایب السلطنه های او در علاقهٔ پنجاب غربی بوده و بعدها به امارت رسیده است تا این رویه در روشنی کشفیات جدید یکطرفه فیصله شود به راهی میرویم که عموماً اتخاذ شده یعنی قراریکه در حصهٔ دوم این فصل شرح دادیم ازس را
(١٦٦) در سلسله اسکائی‌ها میگذاریم و اینجا از «ونونس» مؤسس سلاله مستقل پهلواهای سیستان واز اکوزی وجانشینانش صحبت میکنیم . (۱) یکی از خواص مسکوکات «ونونس» روح اشتراك مملكت داری است که شهنشاه کبیر با امر او امرای بزرگ و نایب الحکومه‌های خود داشته چنانچه این روح و رابطه بعض اوقات در مضامین پرا کریت پشت مسکوکات او دیده میشود وقراریکه بالاتر هم اشاره کردیم «ونونس» متحداً بابرادرش «اسپالاهورس» و « اسپالیریزس » وبرادر زاده اش « اسپالا گاداس» سکه بضرب رسا نیده وسلطنت کرده است . با این زمینه مسکوکات او چندین نوع مختلف دارد که در هر دسته اسم خوداو درروی سکه و یکی از برادر آن و بستگانش در عقب آن اسم برده شده بعضی انواع مسکوکات اوقرار آتی است : اول سکه نقرئی در پشت آن برادرش سپالا هورا اسم برده شده در این سکه و نونس پادشاه تاج به سر دارد و بالای اسپ سوار است و دستش یا خالی است و یا نیزه‌ئی را گرفته و مضمون نوشته یونانی آن « بازیلوس بازیلون ملاؤس » یعنی ( شهنشاه کبیر ) است و پایان اسم او « ونونس » بضرب رسید است . در پشت سکه « ژوپی تر » بصورت ایستاده دیده میشود و مضمون پرا کریت آن به رسم الخط خروشتی چنین است « مهاراجادر پر اتادرامی آساسپالاهوراسا» که معنی آن (اسپالاهورس برادر پادشاه ) میشود ازین نوع سکه نمونه بزرگتری هم دیده شده (۲ ) (۱) ملتفت باید بود که نظریه اشتراك «ونونس» و « از س » درامر مملکت داری در اثر تعبیر سکه بود که از طرف « توماس ادوارد » و کننگهم بعمل آمده بود ولی تعبیر آنها اشتباهی بیش نبود ومعلوم گردید که اصلا سکه مذکور تعلق به « مونس » پادشاه اسکائی داشت و ارتباط درمسكوكات نقره ئی ومسی میان «ازس» و «ازیلیس» پدر وپسر قایم است که مربوط به دودمان اسکا ئی است نه پهلوا . (۲) صفحه ۳۷۰ جلد دوم رساله مسکوكات شرقی تالیف ژاك دومورگان پاریس ١٩٢٤ .
(١٦٧) ازین نوع سکه نمونه مدور نقره ئی دیگری هم در دست است که مضا مین نوشته های یونانی و پراکریت آن قرار فوق است و در تصاویر فرق دارد به این طریق که « هراکلس » بطرف راسته سکه و « پلاس » بطرف چپه آن دیده میشود بالا متذکر شدیم که « ونونس » با برادر زاده اش هم سکه هائی بضرب رسانیده از انجمله یکی سکه مدور نقره ئی است . در روی سکه پادشاه بالای اسپ سوار است و در چپه آن «زوس» دیده میشود. مضمون نوشته یونانی آن ازین قرار است . «بازیلیوس بازیلون ملا اوس ونونی» یعنی (شهنشاه کبیر ونونس) در پراکریت و رسم الخط خروشتی چنین نوشته دارد : «سپالاهو پیو تراسا در امیا ساسپالا گاد اماسا » یعنی پسر سپالا هورا ، سپالا گاوامس » . سکه مربع مسی با تصاویر « هراکلس » « و پلاس » و مضمون فوق در دست است (١) . پس به ترتیبی که گذشت « ونونس » بعد از اینکه اعلان استقلال نموده وسلطنت «پهلوا» رادر حوزه ارا کوزی و سیستان بنا نهاد برای تحکیم امور مملکت داری خویش از قوه برادران و برادر زاده گان خویش کار گرفته در حالیکه ایشان را در ولایات مختلف قلمرو خود مانند پنجاب غربی و غیره به عناوین مختلف نایب السلطنه و امیر مقرر کرده است برای بلند بردن نام و مقام آنها وبسط نفوذ ایشان واعتلای مقام ارگان خاندان سلطنتی با ایشان مشترکاً سکه به ضرب رسانیده است چنانچه مسکوکات درین زمینه بخوبی روشنی می اندازد اسپالاهورا با اسپالی ریس : قرار یکه دیده شد یکی از برادران « ونونس » است و در حوالی ١١٠ ق م نایب السلطنه او بوده ومشترك سكه بضرب رسانيده اند اسپالی ریس از خود هم سکه دارد که مقام شاهی او را نشان میدهد و یکنوع سکه مربع مسی او را شرح میدهیم: در راسته سکه شاه تاج بر سر بالای اسپ سوار است (١) صفحه ١٤٢ کتلاك مسکوكات موزیم پنجاب لاهور تاليف « وايت هد » .
(١٦٨) دورا دور تصویر شاه و اسپ او مربعی از دانه های مرا و بد رسم شد . و مضمون یونانی در چهار طرف این مربع قرار آتی است: اسپالیودیوس، ویکا بوس، ادلفوس بازییلوس یعنی برادر شاه اسپالی ریس... » در پشت سکه «هر کولس» بالای صخره ئی نشسته و به پراکریت در رسم الخط خروشتی چنین نوشته دارد: «سپالاهورا پوتراسا دها میاسا سپا لاگاداماسا یعنی پسر سپالاهورا «سپالاگادامس» . قراریکه ملاحظه میشود درین سکه «اسپالی ریس» برادر موسس دودمان پهلوا «ونونس» با پسر خویش «اسپالا گادامس» مشترك سکه بضرب رسانیده است. همان طور که موسس دودمان سلطنتی برادر خویش را در مسکوکات خود معرفی و مقام ونفوذش را تامین میکند . «اسپالی ریس» به نوبهٔ خود شخصیت پسر خویش را معرفی و حقوقش را بعد از خود در مسئله مملکت داری تامین میکند و این رویه ایست که درین دودمان اختصاص دارد. «اسپالی ریزا» یا «اسپالی ریزس» :اسپالی ریزا یا اسپالی ریزس برادر دیگر ونونس در حوالی بین ١٠٠ و٩٠ق م سلطنت نموده است. این شخص در اوائل حیات برادرش كوچك بوده و بعد از برادر فوق الذکرش در ارا کوژی بر تخت سلطنت نشسته است ايمك يك سکه مربع مسی او را شرح میدهیم : راسته سکه: رب النوع فتح بالدار به نیم رخ چپ نمایش یافته و کلی در دست گرفته. مضمون نوشتهٔ یونانی آن چنین است : « باز یلوس باز یلون ملاؤس اسپالی ریزوس» یعنی شهنشاه کبیر اسپالی ریزس» . چپه سکه: زوس به نیم رخ چپ بالای تخت نشسته و در اطراف صورتش اشعهٔ نقاب معلوم میشود. مضمون پراکریت آن به رسم الخط خروشتی چنین است: «مهاراجاسا
(١٦٩) مهاتاما کا اسپالی ریزیسا یعنی شهنشاه کبیر اسپالی ریزس. (١) گند و فارنس: (١٩-٤٨م) در میان شاهان دودمان پهلوا آنکه اسمش چه در داستانها و چه در کتیبه‌ها شهرت زیاد دارد «گندو فارنس» است طوریکه «ریسن» میگوید از روی کتیبه ئی که در منطقه پشاور از «تخت باهی» کشف شده بصحت تاریخ سلطنت او معلوم میشود زیرا این کتیبه بسال ٢٦ سلطنت او بتاریخ روز پنجم ماه ویساکا Vaiakha (٢) سال ١٠٣ سنه خورده و جای شبهه نیست که این سنه عبارت از عهد «ویکر اما» میباشد که در (٥٨) ق م شروع میشود. پس گندو فارنس بسال (١٩) مسیحی به سلطنت رسیده و در (٤٥) مسیحی هنوز بر تخت جلوس داشت نام «گند و فارنس» از کلمه ترکیبی «ویند افارنا» Vindaphdarna اشتقاق یافته و معنی آن «بدست آورندۀ افتخار» است کلمه «فر» یعنی شکوه و جلال و افتخار در اسم او واضح میباشد. در رسم الخط یونانی مسکوکات بصورت های مختلف اند و فرس Undopherês فارو Pharou اندو فرن Induphrn گوندا Gonda اندو فرو Undopherrou و در پراکریت و رسم الخط خروشتی «گند و فارا» گودافارا، گودو فارنا یاد شده است. علاوه بر عنوان «شاه شاهان» یا «شهنشاه» خود را به عنوان منجی در یونانی «سوتروس» و در پراکریت «تراتاراسا» خوانده هکذا صفاتی از قبیل «مغلوب نشدنی» و «دین دار» را هم اتخاذ کرده است. موسیو «سیلون لوی» مستشرق فرانسوی میگوید که این پادشاه حتی عنوان «اوتوکراتو» را که بار اول «مناقرواکس» (١) بعضی ها به این فکر اند که مسکوکاتی هم دارد که در آن فقط به عنوان اسپالی ریزس برادر پادشاه یاد شده. اگر چنین سکه ها در بین باشد متعلق زمانی است که با برادرش «ونونس» یا «اسپالی ریس» بصورت مشترک بضرب رسانیده است. (٢) کلمۀ «ویساك» هنوز نزد هندوهای کابل معروف است و عبارت از اوائل بهار و شروع باران ها میباشد.
تصویر (۲۳) مقابل صفحه (۱۷۰) گندوفارس معروفترین پاد شاه دودمان پهلوا
تصویر (٢٤) مقابل صفحه (١٧١) HERMAIOS KUJULA KADPHISES بالا : یکی از مسکوکات هرمایوس آخرین پادشاه دودمان یونانو باختری کابل زمین پایان : نمونه دیگری از مسکوکات کجولا کدفیزس اولین پادشاه کوشانی که از روی سکۀ هرمایوس تقلید شده است.
(۱۷۰) (٦٩ - ٧٦ ق م) در مسکوکاب پارتی داخل نموده بود معادل «ديكتاتور» استعمال نموده است. از روی این همه عناوین و القاب مختلف و بزرگ واضح معلوم میشود که « گندوفارس » پادشاه یا شهنشاه بزرگ و مقتدری بوده و موافق بنظریات همه مدققین در اخر سلطنت خود از سیستان تا پنجاب و سند در تمام حصص جنوبی آریانا سلطنت داشت بعضی ها به این عقیده اند که« گندوفارس» سرسلسلۀ دودمان جدیدی میباشد . این مسئله حقیقت داشته یا نداشته باشد گندفارس از پادشاهان نامی و مقتدر پهلوا است . مرکز او قرار اکثر احتمالات در حوزهٔ ارغنداب ويحتمل نام « قندهار » از اسم او «گندوفار» بمیان آمده است . به این ترتیب احتمال زیاد میرود که « گند و فارس » شهری در حوزهٔ ارغنداب بنا نموده و آنرا به اسم خود « گندوفار » نامیده باشد که به تدریج و مرور زمانه «قندهار» شده است . کسانیکه در کلمهٔ «قندهار » کلمه «گندهار» و« گندهارا » را میبینند در اشتباه هستند و کسانی میباشند که از وضعیت جغرافیائی مملکت ما معلومات ندارند و نادیده اظهار نظر کرده اند زیرا گندهارا عبارت از دره کابل است که تا پشاور را در بر میگیرد و درۀ کابل غیر از حوزه ارغنداب است. در زمانیکه گندوفارس از حوزۀ ارغنداب بر کل سیستان وجد روزیا و حوزهٔ سند حکمرمائی داشت دولت یونان و باختری که قبل برین در جنوب هندوکش در علاقۀ کابل و کاپیسا محدود شده بود با «هر مایوس » به آخرین روزهای حیات خود رسیده بود. در شمال سلسلۀ هندوکش «کجولا کد فیزس» یا کد فیزس اول بنای دولت کوشانی را در باختر گذاشته و بطرف جنوب سوقیات داشت. از طرف شرق هم اسکائی همان اسکائی هائی که در حصهٔ دوم این فصل وضعیت و تشکیل سلطنت شان را مطالعه کردیم دولت یونان و باختری
(۱۷۱) کابل زمین را تهدید میکردند . اکثر احتمالات به این دلالت میکند که «گندو فارس» پادشاه مقتدر پهلوا دولت ضعیف و كوچك «هرمايوس» را از بین برداشته و درة کابل را هم چند سالی جزء قلمرو سلطنت خودساخت از واقعاتی که اسم « گندو فارس» یا « گندوفار» را بیشتر معروف ساخته قصهٔ یکی از حواریون مسیحی «سنت توماس» است و چنین نقل میکنند که حواریون میخواستند در قسمت های مختلف دنیا آئین مسیحیت را تبلیغ کنند هند سهم «توماس» رسیده بود ولی «توماس» چندان از قسمت خود خوش نبود . درین بین به تاجری برخورد موسوم به هابان Habban یا «آباني Abbanes» که « گندوفاروس» پادشاه هندیبه مقصد تجسس معماری اعزام کرده بود تا توسط او قصری بسازد. حضرت مسیح درین میان ظاهر شده و «توماس» را به حیث غلام و به صفت معمار به نماینده «گندو فارس» فروخت حينيكه «هابان» از غلام مذکور می پرسید که از دست تو چه کار هائی ساخته است « توماس» اظهار داشت که از چوب قلبه و کشتی و غیره میسازم وازسنگ لوائح و معابد تراش میکنم. «هابان» بسیار خوش شده و با کشتی تابندر «اندرپوليس» (اندر پتویل) آمدند و از آنجا راه پایتخت «گندو فارس» پادشاه را پیش گرفتند. پادشاه بعد از اینکه از کارروائی ها و مهارت «توماس» معلوماتی حاصل کرد با او در محلی که بران تعمیر قصر معین کرده بود آمد. توماس روی زمین خطوط و نقشه پلان عمارت را کشید «گندوفارس» نقشه راقبول کرد و مقداری طلا و نقره به معمار داد و توماس آنها را به غر با تقسیم نمود. چندی بعد «هابان» تاجر نمایندهٔ شاه برای معاینه امور عمرانی آمده و از قصر و عمارت اثری ندید. «توماس» معمار به نمایندهٔ پادشاه گفت که شاه قصر راوقتی خواهددید که وفات کند و به عالم دیگر برود. «گندوفارس» ازین قضیه به قهر شده تاجر ومعمار هر دو را محبوس کرد تازنده در آتش اندازد.
(۱۷۲) درین بین خارقه ئی چشم او را به حقایق باز کرده و از رفتار خود پشیمان شد و داخل آئین مسیحی گردید. این قصه در منابع مختلف یونانی، سریانی، لاتینی، ارمنی قید است. موسیو «سیلون لوی» بعد از اینکه قصه را به شرح فوق می نویسد اظهار میکند که مجمع مسیحیون جنوب هند مبداء تشکیل خود را به «سنت توماس» میرسانند و محل قتل او را در حوالی «مدراس» قرار میدهند این قصه را به صور مختلف نقل میکنند که اینجا به جزئیات آن کاری نداریم ولی تصور میتوانید که اولین سکه شناس که نگهم با چه حیرت و اضطرابی اسم «گندوفوروس» قصه «سنت توماس» را در ۱۸۵۴ در روی مسکوکات شاهان هند و پارت که از پنجاب و درهٔ کابل کشف شده بود یافته است . (۱) در قصه «سنت توماس» نه تنها نام گندو فارس بصورت «گندو فورو س» بلکه اسمای برادر و برادرزاده این پادشاه هم قید است مثلاً برادر گندوفارس که «گودا» نام داشت به اسم «گاد» ذکر شده. برادرزاده پادشاه «ابدا گازس» که اسمش در مسکوکات هم قید است به حیث خواهرزاده پادشاه و بنام «لبدانس Labdanés» یاد شده. پس به این ترتیب مشابهت میان اسم «گندوفارس» مسکوکات و «گندوفوروس» قصه های «سنت توماس» چیز اتفاقی نیست و قضیه با جزئیات اسماء جنبه تاریخی دارد. این هم نا گفته نماند که «گندوفوروس» در قصه‌های سنت توماس به صفت پادشاه «مزدی Mazdai» هم یاد شده. «گندوفارس» از پادشاهان معروف دودمان «پهلوا» و از جمله حکمرانان نامی آریاناست و از تمام اعضای خانواده خود شهرت بیشتر دارد. پیشتر ذکر نمودم که در مسکوکات خود را به صفت دو اوراتا (Devavrata) یعنی «دین دار» یاد کرده. ازین صفت البته نتیجه گرفته نمیشود که «گندوفارس» حتماً پیرو دین مسیح شده بود ولی جنبه دیانت شعاری این پادشاه معروف را بخوبی وانمود (۱) صفحه ۱۲۳ - ۱۲۲ - ۱۲۱ کتاب هند «سیویلیزاتریس» تالیف موسیو «سیلون لوی».
( ۱۷۴) میکند و تا جائی که قرائن حکم میکند احتمال بسیار قوی میرود که شاه وخاندان او به آئین مسیحی هم گرائیده باشند ولی از لقب «مزدی» که درین قصه ها به او داده اند معلوم میشود که گندوفارس اقلا پیش از ملاقات با «سنت توماس» پیروآئین اوستائی بود. محققین «گندوفارس» را در علاقه های پنجاب و سند جانشین «ازس دوم» اسکائی هم شناخته اند . این نظریه عاری از حقیقت نیست زیرا قلمرو سلطنت «گندوفارس» طوریکه دیدیم همیشه در حوزه ارغنداب و هیرمند و سیستان محدود نبوده بلکه علاقه کابل و سند و پنجاب راهم در بر میگرفت . درین شبهه نیست که « گند و فارس» پاد شاه پهلوای سیستان و ازاکوزی عقب اسکائی هائی که از حوزه ارغنداب به حوزه سند منتقل شده بودند رفته و حوزه سندوپنجاب را جزء قلمرو سلطنت خود ساخته است اینسکه درین علاقه های اخیرالذکر بعد از ازس دوم اسکائی به سلطنت رسیده است ازاحتمال و امکان بیرون نمیباشد وازین برمی آید که دولت پهلوا با گندو فارس بکمال عظمت خود رسیده و این پادشاه دارای آنقدر نفوذ و اقتدار شده که بعد از ازس دوم حتی در سند و پنجاب هم جای اسکائی ها را میگیرد . «گندوفارس» علامه ضرب مخصوصی در مسکوکات خوددارد که پیش ازاو بی سابقه است و بعد ازاو کسانی آنرا استعمال کرده اند که با او پیوند خویشاوندی و ارتباطی داشته اند. بعض انواع مسکوکات او قرار آتی است: ( ۱) سکه مدورمسی کمی مخلوط با نقره که در روی راسته آن شاه بر اسپ سوار ست و در روی دیگر سکه زوس رخ بطرف راست ایستاده وعصای طویلی در دست چپ گرفته است . مضمون یو نانی روی سکه چنین است : «باز یلو س پاز یلون ملا و س گندوفورس» یعنی شهنشاه کبیر گندوفارس. در پرا کربت ورسم الخط خروشتی
(١٧٤) چنین نوشته شده است: «مهاراجاراجاتی راجاتراتارادواو رادا گودوفاراسا» یعنی شهنشاه منجی دین‌دار گندوفارس . * * * (۲) سکۀ مدور مسی که کمی بانقره مخلوط است. در يك روى سکه شهنشاه بر اسپ سوارست و در طرف دیگر سکه زوس به شرحیکه در سکۀ نمره اول داده شده ایستاده . فرقی که این نوع سکه بااولی دارد این است که در عقب سکه دررسم الخط خروشتی کلمۀ «ساحاسا» تحریر است. در اطراف این کلمه مدققین بطور مختلف اظهار نظر کرده برخی آنرا کدام صفت یا لقب وبرخی اسم خاصی تعبیر کرده اند. بیشتر این نظریه تائید شده که «ساحاسا » اسم خاصی بوده ودرمیان اقوام سیتی زیاد دیده شده است ملتفت باید بود که روی يك نوع سكه مدور مسی دیگر «گندوفارس» هم يك اسم دیگر در رسم الخط خروشتی ذکر شده که عبارت از «اسپه وارما Aspavarma » است و اینجا واضح به صفت «استراتگاسا» یا «استراتگوس» یعنی سپه سالار یادشده «وایتهد» در كتلاك مسكوكات موزۀ پنجاب (لاهور) او را حکمران «گندوفارس» خوانده است همین قسم مستر«ریسن» عقیده دارد که شاهان پهلوا حکمرانان نظامی یا اسمای سپه سالارهای خود را گاه گاهی در مسکوکات خود ضرب میزدند و «ساحاس» و «اسپاوارما» حکمرانان نظامی یاسپه سالارهای « گند وفارس » بودند نظریۀ ریسن تااندازه زیاد معقول وبعضی های دیگر هم با او هم نوا هستند . بشهادت مسکوکات شاهان اسکائی وپهلواى آريانا هردودسته باين رویه متصف بودند که برای تزئید اعتبار نایب السلطنه ها و حکمرانان خود نام های ایشان را در مسکوکات خود به ضرب میرسانیدند و بااظهار پیوند خویشاوندی اهمیت اعضا ودودمان سلطنتی را در انظار مردم بلند میساختند . علاوه براشکال فوق الذکر « گند وفارس » مسکوکات دیگری هم دارد
(١٧٥) که بیشتر با نمایش ارباب الانواع مختلف از قبیل «پالاس» Pallas (ربة النوع جنگ) نیکه Nike (ربة النوع فتح) ، شیواه از هم اختلاف دارند. تقریباً تمام مسکوکات گند و فارس مسی و یا مخلوطی از مس و نقره است . ابدا گازس یا ابدا گاسا : بعد از «گندوفارس» یکی از خویشاوندان او به سلطنت رسیده که در رسم الخط یونانی مسکو کات «ابدا گازوس» در رسم الخط خروشتی «اوادا گازاسا» و در قصه های مربوط به «سنت توماس» به صورت «لبدانس» یاد شده و برادر زادۀ «گند و فارس» شهنشاه پهلوا میباشد . سکه های او مسی مخلوط با نقره و مدور میباشد . شاه روی عمرفته بر اسب سوار نمایش یافته و در روی دیگر سکه خود «زوس» و «نیکه» را بضرب رسانیده . در رسم الخط یونانی «بازیلیوس تس بازیلیون ابدا گازوس» یعنی به صفت «ابدا گازس پادشاه» خوانده شده . مضمون پراکریت سکۀ او به رسم الخط خروشتی دلچسپ است زیرا به صفت «برادرزاده گند وفارس» یاد شد ، عین مضمون پراکریت يك سکه او قرار آتی است: «گندوفارابراتا پوتر اسامها راجا راجا تراتراسا اوادا گاشاسا» یعنی (برادر زادۀ گند و فارس ، پادشاه منجی ابدا گازس) . علامۀ مخصوص ضرب مسکو کات گند و فارس در سکه های او تکرار شده است . اورتاگنس : پوره پیوند خویشاوندی او با پادشاهان فوق الذکر معلوم نمیشود ولی احتمال مزید باین میدهند که شاید برادر «گندوفارس» باشد . یکی دو نوع سکۀ مسی مدور دارد که در ان خود را بصورت نیم تنه ، تاجی به سر نمایش داده در نوشتۀ یونانی سکۀ شاهنشاه کبیر «اورتا گنس» خوانده شده . در پراکریت و رسم الخط خروشتی سکه های او در یکنوع «گندوفارس» و «گودا» و در دیگری «گودرانا» نامی تنها اسم برده شده . کلمۀ «گودا» را بعضی ها همان «گاد» متذکرۀ منابع سریانی ولاتینی میدانند که عبارت از برادر گندوفارس باشد و بعضی های دیگر اسم قبیلۀ گندوفارس تصور کرده اند. کلمۀ «گاداسا»
( ١٧٦) در بعضی کتیبه های خروشتی هم دیده شده که از حوالی چارسده پیدا شده است (۱) بهر حال اورتاکنس یکی از پادشاهان دودمان پهلوا که در نیمه دوم قرن اول مسیحی سلطنت کرده و معمولاً سلطنت او را بعد از «ابدا گارس» قرار میدهند. پا کورس یا پا کورا : این پادشاه در حوالی ٧٥ ـ ٧٠ مسیحی بعد از «اورتا کنس» به سلطنت رسیده است . مسکوکات او بیش از همه جا از قندهار پیدا میشود ، شاه در روی سکه بصورت نیم تنه رخ بطرف چپ در حالیکه لباس یخن کشاده در بر و تاجی بر سر دارد نمایش یافته ، در روی دیگر سکه «نیکه» ربة النوع فتح در حالی دیده میشود که تاج را به او تقدیم میکند پاکورس هم سکه های مدور مسی بضرب رسانیده و رسم الخط یونانی و خروشتی هردو را استعمال کرده است . در رسم الخط یونانی «بازیلوس بازیلئون مگاس پا کورس» ودرزيرا كريت به رسم الخط خروشتی : «مهاراجاسا راجاتی راجاسا مهاتاسا پا کوراسا» خوانده شده و معنی هر دو مضمون «شاهنشاه کبیر پا کورس» میشود . سرجان مارشال انگليس در يك كوزه گلی از محل «شير توپ» حوالی تا كزيلا ٢١ عدد سکه یافته كه اكثرش نقره ئی میباشد و در میان آنها بعض مسكوكات «گندو فارس» و«پا کورس» و«ویما کدفیزس» اولین شاه کوشانی وجود داشت وجود این مسکوکات در یکجا اشاره به مراتب و قرابت زمان سلطنت گندوفارس وپا کورس نموده و حتی انتقال سلطنت را از دودمان پهلوا به کوشانیها هم تائید میکند ، «رپسن» از کشف مسکوکات مذکور نتیجه گرفته و میگوید : «چون گندو فارس در ٤٥ بعد از مسیح هنوز سلطنت داشت و «ویما کدفیزس» در ۷۸ مسیحی سلطنت می نمود این سی و سه سال قسمت اخیر سلطنت گندو فارس و دوره سلطنت پا کورس و يك قسمت اولی سلطنت ویما کدفیزس را در بر میگیرد . » (۱) صفحهٔ ۱٥٥ کتاب موزیم پنجاب (لاهور) تالیف «وایت هد» .
فصل هشتم کوشانی ها عمومیات : پیش ازینکه داخل اصل موضوع شده تفكيك دوره های زمامداری کوشانی تشکیلات سلطنتی اسامی شاهان وواقمات مربوطه هر کدام وسائر گذارشات وتحولاتی را که بصورت عمومى به دورهٔ کوشانی ربط دارد ذكر كنیم باید باین بپردازیم که کوشان کی بود؟ چه بود؟ چه قوم بود ؟ از كجا نشئت کرد؟ چطور به سلطنت رسید ؟ طبیعی باید این مسائل بصورت تمهيد پیشتر حل شود تا زمینه در نظر خواننده روشن گردد ولی چون موضوع خیلی مهم و پرپیچ و تا کنون یکی از مسائل لا ينحل تاریخى آسيای مرکزى شمرده شده و تتبعاتی هم که درین زمینه بعمل آمده خيلی متصادم است از میان نظریه های مختلف پيدا كردن يك راه صحيح و موثق خالي از اشكال نیست علاوه برین چون اصل منابع تاریخی که ضمناً ازان ها راجع به کوشانی ها معلوماتی بدست آید در زبان های مشکل چینی تبتی یونانی و سانسكريت و غيره نوشته شده متتبع بايد تمام منابع فوق را مطالعه کند تا بصورت صحیح حق موضوع را ادا بتوا ند معذلك چون مدققین اروپائى منابع فوق الذكر را تابيك اندازه زياد مطالعه و بكمك كشفيات جديده روشنی های زیادی به اطراف مختلف موضوع افگنده اند تا اندازه ئی که مرام این فصل ایجاب میکند میشود بسوالات مذ کور جواب گفت . قبل برین در حصه دوم فصل هفتم ( صفحهٔ ١٣٤ ) تحت عنوان ( يوچی ) مختصر معلوماتی راجع به این شاخه اقوام « سیتی » و در مقدمه حصه دوم همين فصل نشر بحات جامع تر راجع به تمام اقوام کتله سیتی » داده شده است . چون کوشانی ها عين همين يوچی ها هستند
(۱۷۸) و معلومات مفصل تر دربارهٔ آنها در فصل مخصوص آن و عده شده بود اينك بصورت مقدمهٔ این فصل به آن می پردازیم: «مستر كشو» می نویسد (۱) که قرار قرائن چینی ها یوچی ها را تقریباً در نیمهٔ دوم قرن سوم ق م می شناختند و بین آنها و اقوام دیگری موسوم به «هیوانگ نوها» مخالفت زیاد بود و در میان آنها يك سلسله زد و خورد و جنگ های خونینی بمیان آمده است. از منابع چین معلوم میشود که قبایل یوچی در اوائل مراحل حیات بین «توئن هوانگ» و «کی لین» بود و باش داشتند و در اثر يك سلسله جنگ ها و فشارهائیکه متوالیاً هیوانگ نوها به ایشان وارد کرده اند و اینجا از ذکر تفصلات آن صرف نظر میکنیم تغییر محل داده از حوضهٔ رود «ایلی» و «تارم» گذشته به منطقهٔ بین سیردریا و آمودریا متوطن شده میباشند كان آنوقتۀ سواحل شمال آمو و فرغانه یعنی اسکائی ها را پیش از خود به سواحل جنوب آمو دریا راندند چنانچه شرح ورود و تشکیل سلطنت آنها در فصل هفتم گذشت. چون «ووتی wou-ti» نام امپراطور چین (۲) از دست گزند و حملات متوالی هیوانگ نوها بتنگ شده بود در ۱۳۸ ق م «چانگ کین Tehang-Kien» نام را بطور ایلچی نزد یوچی ها فرستاد و خواهش نمود که او را در مقابل «هیوانگ نوها» كمك كنند. اگرچه مشارالیه ده سال بدست هن ها محبوس ماند معذلک خود را تافرغانه و سغدیانه نزد یوچی ها رسانید ولی نه ایشان و نه «تاهیا» باشندگان سواحل چپ آمو هیچکدام حاضر بكمك امپراطور چین نشدند. مشارالیه اولین چینی است که به اصطلاح چینی ها راجع به ممالك غربی یعنی آریانا و بعضی حصص مجاور معلومات فراهم نموده است و برای ما هم نگارشات او خیلی مفید است زیر ابعلاوه اینکه یوچی ها را در شمال رود آمو دیده و در (۱) ص (٤٣) مقدمهٔ «کتیبه های خروشتی» ملاحظه شود. (۲) امپراطور مذکور بین سالهای (۸۷ - ۱۴۰ ق م) می زیست.
(۱۷۹) میان آنها چندی زیست نموده راجع به باشندگان آنوقت سواحل جنوب آمو یعنی اهالی بدخشان و بکتر یان نیز معلومات میدهد چنانچه ایشان را « تاهیا » و مرکز آنها را شهر «لان شی Lan-shi » میخواند و پروفیسو « کئو » موقعیت آنرا در بدخشان حالیه قرار میدهد . با شهادت یکنفر دیگر از مورخین چین « سوما تسینSeu-maT'sien » که وقایع پیشتر از سال (۹۱ق م) را شرح میدهد معلوم میشود که تا ١٢٥ ق م «یوچی ها» هنوز در شمال «اکسوس» و «تاهیا» اهالی محلی باختر و تخارستان در سواحل جنوب رودخانۀ مذکور مقیم بودند این مورخ راجع به «تاهیا» چند سکنۀ دیگر هم میگوید و چون ایشان به صفت باشندگان قدیم صفحات شمال «آریانا» در مسائل مربوط یوچی ها چندین مرتبه ذکر شده ا گر در اطراف آنها قدری کشاده تر درینجا صحبت شود بی مورد نخواهد بود . «مورخ فوق الذکر چینی بعلاوۀ اینکه «تاهیا» را باشندگان جنوب آمو دریا میخواند می نویسد که این قوم ، قوم تجارت پیشه وعدۀ آنها خیلی زیاد است و تعداد آنها بیک ملیون میرسد پادشاه در میان خود ندارند بلکه هر شهر دارای رئیس مخصوصی میباشد باوجودیکه تعداد آنها زیاد است قوای عسکری شان ضعیف و از جنگ کناره میگیرند و به همین جهت تابع یوچی ها شدند مرکز مهم ایشان شهر«لان شی» است که بسالها پایتخت یوچی ها گردید .» دو اثر دیگر چینی موسوم به «شی ـ کی» (۱) و «تسین هان شو» (۲) نیز پارۀ معلوماتی راجع به «تاهیا» میدهند. کتاب اول الذکر بعلاوه معلومات فوق مینگارد که «تاهیه» متجاوز از دو هزار (لی)(۳) بجنوب غرب «تاوان= (۱) فصل ۱۲۳ ورق٦ ومابعد (اتخاذ از کتیبه های خروشتی) . (۲) فصل ٩٦ (اتخاذ از کتیبه های خروشتی) . (۳) و احد مسافۀ چینی است، وطول آن مساوی ٥٠٠ متر میباشد .
( ۱۸۰) فرغانه» وجنوب آب «وی = رودآمو» واقع است دهاقین آن قصبات وخانه ها دارند وعادات شان مثل اهالی فرغانه است . اثردومی «تسین هان شو» یعنی تاریخ اولین شاهان سلالۀ (هان) چین علاوه میکند که در «تاهیه» (ه) ایالت است و هر کدام تحت امر یکنفر «هی-هو Hi-hou» یعنی حاکم یارئیس یا امیر اداره میشود وهمۀ آنها روی هم رفته تابع یوچی های بزرگ میباشند این پنج امارت به نام های (هیومی) پایتخت آن «هومو» (شوانگ می) پایتخت آن «شوانگ می» (کوئی – شیو انگ) پایتخت آن «هوتساء (هیتون) پایتخت آن «پومااو» (کاوفو) پایتخت آن «کاوفو» (۱) ذکر شده و قرار تدقیقات مدققین اروپائی همه امارات مذکور جزء قلمرو افغانستان است و عبارت ازواخان – بدخشان – بکتریان – نورستان پروان و کابل میباشد . ملتفت باید بود که نگارشات اثر فوق الذکر با معلوماتی که کتاب «هوهان شو» یعنی کتاب تاریخ دومین شاهان سلالۀ هان های چین میدهد فرق دارد «تسین هان شو» می نویسد که قبل ازورود یوچی ها تا «هیاها» پنج امارت داشتند و مرکزشان شهر (لان شی) بود و کتاب «هوهان شو » مینگارد که چون «هیوانگ نوها» بر یوچی ها حمله کردند ایشان به «تاهیه» ریخته و آنرا بر پنج «هی هو» (حاکم نشین – امارت) تقسیم کردند و «لان شی» مرکز قدیم «تاهیا» پایتخت یوچی ها شد. اشتباه دیگری که در اثر اول الذکر بوده و کتاب دومی اصلاح می کند تذکر اسم «کاوفو» یعنی( کابل) است که در جمله (ه) امارت مفتوحه آمده و اصلاً امارت پنجم «تومی» بوده که محل آنرا باید در نقاط شمالی تر تجسس کرد زیرا کاوفو (کابل) پساتر بتصرف یوچی ها درآمده است. شهادت ماخذیونانی: قراریکه مورخین كلاسيك یونانی می نویسند بین (۱) رسم الخط لاتین نام های مذکور قرار آتی است . Shuang-mi-Homo-Hiu-mi Kao-fu--Pamao--Hitun--Hu-Tsao--Kuei shuan-g
(۱۸۱) ١٤٠ - ١٣٠ ق م قبایلی که بنام : ازیوا Asioi ، پازیون وا Pasionoi، تخاورا ساكارولو Sacarauloi یاد نموده اند به باختر حمله نموده دست یونانی ها را از آنجا کوتاه کردند و در ١٢٨ بر اقوام پارتی هم غالب آمدند اما مهر داد در مقابل ایشان ایستادگی نمود. پس از منابع یونانی نیز معلوم میشود که تا ١٢٥ ق م یوچی ها عموماً در شمال اکسوس بوده و چون بین سر دریا و آمو دریا جای اسکائی ها را اشغال نموده بودند، شاخه های این قوم پیش از یوچی ها مجبوراً به باختر نقل مکان نموده و با «ابو کراتیدس» و «هلیو کلس» نفوذ شاهان یونانی و باختری را در شمال هندوکش برانداختند و با « تاهیا» که عبارت از تخاروا» مورخین یونانی باشد مخلوط شده و هنوز اساس سلطنت «اسکائی» را نگذاشته بودند که از عقب فشار یوچی ها بیش از پیش حس شد . باین واسطه اسکائی ها تا حدی در صفحات هموار باختر بین تیغهٔ هندوکش و خط جریان آمو بطرف غرب رفته و بعد از يك سلسله جنگ ها با پارت ها که بحث ایشان گذشت به «ساکستانا» یعنی سیستان و از آنجا به «ارا کوزی» علاقه (قندهار) و دلتای اندوس فرود آمدند . چندی بعد یوچی ها بصورت عمومی و کلی در حوالی ۷۰ ق م رودا کسوس را عبور نموده وبكمك «تاهیا» یا تخارها که متحدیا تابع ایشان شده بودند به باختر نفوذ پیدا کردند. (۱) ازین بعد یوچی و تخار تقریباً مترادف بکدیگر شده ومخصوصاً منابع هندی یوچی ها یعنی قومی را که شاهان کوشانی از میان ایشان ظهور نموده است به اسم تخار یاد کرده اند و چندین نفر مستشرق معروف مثل « لسن Lassen » ـ «ریچتوفر Richthofer» و «سیلون لوی » بهمین نظر به میباشند . از روی بیانات فوق منابع چینی و یونانی ظاهر شد که حینیکه قبایل یوچی (۱) صفحه ۳۳۶ کتاب هند در عصر موریا، بربرها، یونانی ها ، سیت ها، پارت ها، یوچی ها تألیف «واله دوپوسن» فرانسوی ملاحظه شود .
(۱۸۲) در سواحل راست اکسوس رسیده بودند در صفحات شمال هندو کش قوم تجارت پیشه ومتمدنی بنام تاهیا یا «داهی» بود و باش داشته و مدتی با یوچی ها روابط همسایگی ، رفت و آمد - معاملات تجارتی ـ خرید و فروش ـ و دیگر مناسبات داشتند و به تدریج یوچی ها رود اکسوس را گذشته در میان تخارها مسکون و با آنها دوستی و خویشی قائم میکردند و چون نقاط مدنی همیشه نظر قبایل بادیه نشین را بخود جلب میکنند قبایل یوچی «تاهیا» را با خود متحد ساخته و به این ترتیب صفحات باختر بدست آنها افتاد . پوره معلوم نمیشود که آیا ۵ حاکم نشین یا اماراتی که منابع چینی ازان صحبت میکنند، پیش از ورود یوچی ها وجود داشت یا بعد از رسیدن ایشان بمیان آمده است . چون قرار منابع چینی «تاهیه» از خود شاهی نداشت شاید اراضی خود را به اصول تشکیل ۵ حاکم نشین یا امارت اداره میکردند چنانچه وجود رئیس علیحده در هر شهرهم این نظریه را تقویت میکند . بهر حال قبایل یوچی بعد از ۷۰ق م ۵ حاکم نشین یا امارت در صفحات شمال «آریانا» داشتند . عطف نظر به منابع چینی : قراريكه يك اثر دیگر چین«هوهان ـ شو» (۱) می نویسد صد سال بعد (معلوم نمیشود که صد سال بعد از دخول یوچی ها در تاهیه یا صدسال بعد از تقسیم شدن آنها این مسئله هنوز زیر بحث است) رئیس یکی از قسمت های پنجگانه « کوی شانگ هی هو » یعنی رئیس کوشانی ها موسوم به کیو ـ تسیو ـ كيو Kieu-Tsiu-kiu چهار رئیس دیگر را مطیع خود ساخته و خودش عنوان شاهی به خود نهاد واسم سلطنتش را «کوی شوا تک» یعنی کوشان نهاد، (۲) و ازین تاریخ به بعد جای کلمۀ یو چی را در تاریخ کشور ما «کوشانی» گرفت . (۱) تاریخ دومین شاهان سلاله هان های چین که وقایع تاریخی را بعد از ۲۵ مسیحی شرح میدهد . (۲) صفحهٔ ۳۳۸ کتاب هند در عصر موریا ، بربرها ، یونانی ها، سیت ها، پارت ها، یوچی ها تالیف واله دوپوسن فرانسوی ملاحظه شود .
(۱۸۳) باین ترتیب چون قبایل کوشان آریانا بهم متحد شدند باقی قبایل شمال هم بایشان همدست گردیده سدی را که از ١٣٥ ق م باینطرف شاهان یونان و باختری در مقابل شان حائل کرده بودند برداشته بیش از پیش بطرف غرب و مخصوصاً جنوب آریانا منتشر گردیدند در ین مورد باز از منابع چین میتوان استمداد نمود زیرا واضحاً مینویسند که«کوزولو» (اولین شاه کوشان) پارتیا ( Ngansi نگانسی ) و کابل ( Kao-fan کاوفو ) و کی ین ( اینجا عبارت از کاپیساست ) را تصرف شد و سپس به « پوتا ها Pouta » که در حوالی غزنی بودند نیز فایق آمد « واله دوپوسن » فرانسوی (١) میگوید که باید « پوتا ها » را به پختو یا « پوختو » مقایسه کرد حقیقتاً اشارۀ مورخ فرانسوی بی مورد نیست زیرا قبایل پښتون عموماً در جنوب هندوکش مسکون بوده وهیچ شبهۀ نیست که در حوالی غزنی حالیه به کوشانی ها هم مقابل شده باشند . نا گفته نماند که چون یوچی ها یا حالا واضح تر بگوئیم کوشانی ها در صفحات شمال آریانا منتشر گردیده بودند در جنوب هندوکوه یونانی ها در حوالی کابل و کاپیسا پهلواها در اراکوزی و اسکائی ها در حوزۀ اندوس استقرار داشتند و بواسطۀ فشاری که از شمال ، جنوب غرب ، وشرق حس میشد یونانی ها بکلی زمینه را تخلیه کرده و کابل هم بدست پهلو اهای اراکوزی افتاد و « کجولا کدفیزس» اولین شاه کوشانی ، کابل زمین را از « گندوفارنس » یکی از معروفترین شاهان ایشان میگیرد . با او نفوذ کوشان در تمام آریانا قائم شده با پسرش « ویما کدفیزس » فتوحات هند شروع میشود و در زمان کنیشکای کبیر و جانشینان او نفوذ امپراطوری کوشانی در کشور پهناور هند تا بنارس وپتنه در سواحل گنگا و در ترکستان چین تا حوضۀ رود تارم انبساط مییابد . معنی کلمۀ « کوشان » : کلمۀ « کوشان » که در مورد بزرگترین (۱) صفحهٔ ۳۳۹ کتاب هند در عصر موریا . بربرها . یونانی ها . سیت ها . پارت ها یوچی ها .
(١٨٤) امپراطوری آریانا استعمال میشود در اثر لهجه های اقوام مختلفی که آنرا تلفظ کرده و با قرائت های مختلفی که علمای امروزی در مسکو کات و کتیبه ها نموده اند اشکال مختلف بخود گرفته مثل : « کوشانا» کهو شانا - كيو شانا کیورشانا که عموماً لهجه های محلی خود آریانا را نشان میدهد و « کورسنو» کورونو، کورانو، كورسانو، خورانو، خوران که بیشتر شکل تلفظ یونانی هائی است که در خاک آریانا متولد و پرورش یافته اند «مستر کنو» چنین می نویسد که اصلاً این کلمه « کوشی Kushi» و مبدء آن «سیتی» میباشد. « کوشی» مفرد و جمع آن « کوشانو» است (کوشانا) هم از همین کلمه بمیان آمده و به مسکن کوشی یا کو شانی ها دلالت میکرد به این تفصیلات خود کلمه «کوشی» به کلمه «یوچی» یعنی اسمی که چینی ها به آنها داده اند هم مطابقت میکند درین شبهه نیست که صورت اصلی این کلمه « کوشی» بوده که بر یکی از قبایل دلالت میکرد از صورت جمع آن کلمه « کوشانو » بدست آمده و در مورد تمام قبایلی استعمال میشد که ملك قبيله « کوشی» آنها را مطیع خود ساخته و بر آنها سلطنت نمود . « کوشانا » با دیگر اشکال هم ردیف خود که بالا ذکر شد چون با کلمات « آریانا » « سا کستانا » « بکتر یانا» وغیره هم آهنگ میباشد زیر قانون لهجه های قدیم السنه باختر آمده به محل رهایش « کتله کوشان» دلالت میکند زیرا این موضوع نزد ما مسلم است که (نا) در اخیر اسما بمعنی جای و محل رهایش بوده و ازین جهت « کو شانا » کلمه ایست مرکب از (کوش) و ( نا ) که آنرا واضح «جای کوشی ها» یا کوشانی ها میتوان تعبیر نمود عرق کوشانی ها : کوشانی ها بر خلاف آنچه که تا يك وقت تصور میشد و آنها را مغلی میخواندند مانند اسکائی ها جزء « کتله سیتی» آریائی میباشند و شرقی ترین شاخه تصور میشوند که از سر زمین اولیه آریائی از حوالی
(١٨٥) حوزه سر دریا و فرغانه و سنکیانگ به مناطق ماورای شرقی آن در اسیای مرکزی منتشر شده مانند پیش قراولان نژاد آریا قرون متمادی با عالم زرد و زرد پوستان مغلی در تماس و تصادم ماندند و انقلابات روزگار و فشار هیوانگ نوها ایشان را روی خطی آورد که سایر قبایل آریائی تعقیب کرده بودند یعنی از حوزۀ رود ایلی و تارم به حوزۀ سر دریا و از آنجا به حوزۀ اکسوس رسیدند و وارد (آریانا) شدند. بعلاوۀ اختصاصات نژادی و خطوط چهره و شکل سر و غیره که آریائی بودن کوشانی ها را ثابت میکند زبان ایشان هم این نظریه را تقویت مینماید و از آن پایان تر صحبت خواهیم نمود. قراریکه از روی مسکوکات و دیگر لوایح مکشوفه معلوم میشود کوشانی ها سر بلند، نوک تیز، دماغ بزرگ و طویل، الاشه های عریض داشته است. پروفيسر (كنو) جنبه احتمالی ترکی بودن آنها را نیز مطالعه کرده لیکن آخر به آریائی بودن آنها اعتراف میکند و از نقطه نظر قیافه بدنی تیپ مخصوص (هومو الپی نوس) را در آنها سراغ داده می نویسد: بینی دراز و سائر خصائصی که در تصاویر مذکور اشاره شد اصلا از ممیزات نژاد (هومو الپی نوس) است. (۱) زبان : راجع به زبان کوشانی ها اگرچه تاحال تحقیقات رضائیت بخش نشده معذالک انچه درین مورد می نگارند خالی از مفاد نیست. این زبان را مدققین اروپائی به نام های مختلف یاد کرده اند (۲). پروفيسر لوي من Leumann . که نخستین بار خصوصیات لسان مذکور را شرح داده آنرا (آریائی شمالی) خوانده است. فضلای فرانسوی که اول آنها موسیو پلیو Pelliot بوده آنرا (۱) صفحه (٩٤) ترجمه کتیبه های خروشتی بقلم آقای امینی که در شعبه تاریخ موجود است. (۲) صفحه ٩٦ ترجمه کتیبه های خروشتی بقلم آقای امینی که در شعبه تاریخ موجود است.
(١٨٦) ایرانی شرقی » (١) نامیده اند و پرفیسر لیودر «زبان اسکائی» گفته است «پروفیسر کینو» اسمی را که پروفیسر «کرست Kirst» برای آن نهاده یعنی «زبان ختنی» گفته است مرجح میداند چه زبان مذکور در دربار ختن بحیث يك زبان رسمی در قرن ٨ عیسوی معمول بوده و قرار معلوم از قرون اولیه مسیحی بدان گفتگو میکردند فراموش نباید کرد که این زبان غیر از زبان تخاری است که به دو شاخه الف وب تقسیم میشود و در صفحات شمال آریانا تخارها و با احتمال «تاهیاها» که بعدها با یوچی ها مخلوط گردیدند بدان متکلم بودند بهر حال زبان کوشانی ها را بنام های فوق به هر کدام که یاد کنیم مناسبت دارد. این زبان در مسکوکات و کتیبه های شاهان ایشان بکار رفته و از جمله (شاؤنانو شاؤ کنشکی کوشانو) یعنی «کنیشکا شهنشاه کوشان» بخوبی معلوم میشود که زبان مذکور شاخه از السنه خانواده ایست معروف به ایرانی ناگفته نماند که در ضرب مسکوکات سلاطین کوشانی زبان یونانی نیز استعمال شده ولی چیز تقلیدی است که از روی مسکوکات شاهان یونان و باختری نقل نموده اند و به تدریج شکل حروف الفبای آن فاسد شده رفته و در اواخر دوره کوشانی بکلی از خواندن می برآید قراریکه مسکوکات عهد کوشان و بعضی کتیبه های مکشوفه از استوپه های هده و نوشته های مکشوفه از معبد (G) بامیان شهادت میدهند سانسکریت و بعضی پراکربتها مخصوصاً در علاقه های جنوبی هند و کش حرف زده میشد. سوالی در خاطر میگذرد که آیا رسم الخط محلی آریانا در عصر کوشانی چه بود؟ همان طوریکه در مقابل زبان یونانی زبان «اسکائی» یا «سیتی» حرف زده میشد در مقابل رسم الخط یونانی رسم الخط محلی هم بود که زبان «اسکائی» و دیگر پراکریتها و سانسکریت مروجه پنجادر آن تحریر مییافت این رسم الخط (١) مطلب از ایرانی شرقی یکی از لهجه های السنة باختری است.
(۱۸۷) را معمولا بنام «خرو شتی» یاد میکنند و میگویند که اصلاً از روی الفبای «آرامی» اشتقاق یافته واصلاً صورت قضیه چنین است که الفبای « آرامی » را منشیان واهل دفتر حکمرانان عصر هخامنشی در اینجا آورده و در آریانا آهسته آهسته رنگ دیگری بخود گرفته است و قرار تحقیقات مستر« کنو» این رسم الخط درحوالی قرن ۵ ق م ظهور وصورت الفبای آن در اواخر قرن سوم ق م مکمل گرد یده است این رسم الخط پیش از کو شانی ها در مسکو کا ت دومین خانوادۀ شاهی یونان وباختری وشاهان اسکائی وپهلوا نیز استعمال شده ودر عصر کوشانی های بزرگ عمومیت یافته است این مسئله ارائه میکند که اقلا ازحوالی قرن ۳ ق م تا اخیر دورۀ کوشانی این رسم الخط در آریانا معمول بود علاوه برین رسم الخط «برهمی» که صحنۀ رواج آن بیشترسرزمین هند است هم در دامنه های جنوب هندو کش استعمال میشد چنانچه درمیان نوشته هائی که در ۱۹۳۰ موسیو ها کن از بامیان کشف کر ده است نمونه های برهمی هم موجوداست از اینجا نوشته هائی هم بدست آمده که موسیو سیلون لوی آنها را به اسم « کو شانا» خوانده و مر بوط به قر ن ۳و۴ مسیحی است (۱) چون اینجادر ذیل عمو میات ازین بیشتر نمیتوان در این مسئله پیچید موضوع رسم الخط را درعهد کوشان ومخصوصاً رسم الخط خروشتی را مفصل شرح خواهیم داد . * * * کوشانی ها عموماً لباسی می پوشید ند ساده و در عین زمان و زمین و کلفت که ازروی شکل وبرش نه چینی نه پارسی ونه هندی بود بلکه بیشتر به البسۀ محلی صفحات شمال شرقی افغانستان و آسیای مرکزی شباهت بهم میرسانید چون دورۀ کوشانی های بزرگ مصادف به عصر اعتلای صنعت هیکل (۱) در شمارۀ هفتم سال د وم مجلۀ آریانا به مقاله ( کشف متون قدیمۀ سانسکریت در بامیان )مراجعه شود .
(١٨٨) تراشی ونقاشی میباشد خوشبختانه در هیکل ها و لوایحی که از معابد بودائی نقاط مختلف افغانستان کشف شده و در تصاویر رنگه که از فندقستان و بامیان برداشته شده میتوان جزئیات لباس این عصر را مطالعه نمود و بجایش این کار را خواهیم کرد. اگرچه کوشانی ها تازمانیکه در شمال اکسوس (رود آمو) اقامت داشتند مانند سایر قبایل یوچی خشن بودند ولی تماس با مدنیت باختر و مراودات تجارتی با «تاهیاها»ی تجارت پیشه و متمدن به تدریج از خشونت طبع آنها کاست چنانچه زمانیکه به باختر منتشر میشدند تمام شواهد به ثبوت میرساند که این قوم استعداد قبول مدنیت را پیدا کرده و در تمام شعب زندگانی اجتماعی و امور مملکت داری نجبای باختر و حکمفرمایان مدنیت گستر آنجا را قدم بقدم تعقیب می نمودند و آخر تحت تاثیر فضای مهذب و مدنی باختر و سائر نقاط آریانا به اندازه مستعد شدند که دوره سلطنت و زمامداری آنها یکی از درخشان ترین دورهای قدیم تاریخ آریانا بشمار میرود قراریکه در قسمتهای مابعد تحت عناوین کوچك حدبحد در موقعش دیده خواهد شد آئین، فلسفه حکمت، ادبیات، رسم الخط صنایع مستظرفه، معماری، هیکل تراشی، نقاشی، رسامی و دیگر شعب هنرهای زیبا در عصر انها ترقی شایانی نمود دربار شاهان کوشانی خصوص بارگه مجلل سلطنتی پادشاه معروف و مقتدر ایشان کنیشکا آستانه علم و حکمت و فلسفه وصنعت بود. مراودات تجارتی امپراطوری کوشانی بطرف شرق و غرب باهان های چین و دولت رم انبساط یافت و کنترول حصه وسطی «راه ابریشم» که از شمال آریانا میگذشت بدست دولت کوشانی بود این امپراطوری آن حصه هند را که از حوزه فتوحات کوشانی بیرون مانده بود و کشور چین را از طرف شرق با دولت پارت و رم وصل کرده از تبادله اموال
(۱۸۹) استفاده زیادی میکرد و سیادت سیاسی و تجارتی این گوشه آسیا در دستش بود. عنصر کوشانی در تاریخ قدیم افغانستان رول خیلی مهم و با دوامی بازی کرده و بعد از قرن اول مسیحی تا زمانه های مقارن ظهور دین مقدس اسلام به استثنای بعضی دوره های نسبتاً کوتاه مانند نیم قرن حکمرانی یفتل ها (نیمه دوم قرن ششم) با موعد موقتی ملوك الطوایفی تو کیوها یعنی ترکان غربی در «تخارستان» از ٥٦٦ تا ٥٧٥ و بعضی تجاوزات ساسانی ها به حواشی غربی باقی همه وقت زمام مملکت داری و حکومت بدست کوشانی ها بود و درین دوره طولانی کوشانی یفتلی، تو کیو وغیره بهم طوری مخلوط شده رفت که در یکی دو قرن مجاور به شروع عهد اسلامی بیکی از دیگری تفكيك نمیشد و تقریباً همه دودمان های شاهی افغانستان مخصوصاً شاهان محلی جنوب هندوکش خود را احفاد کوشانی میخواندند و سلاله نسب خود را به پادشاهان بزرگ سلاله اول کوشان نسبت میدادند. درین دوره طولانی که روی هم رفته و يك انداز با وقفه های مختلفی که پیشتر اشاره شده هشت قرن عهد مسیح را در بر میگیرد کوشانی ها چندین مرتبه در تاریخ مملکت ما پدیدار شده اند و هر دفعه ظهور آنها در صحنه سیاست و اداره کشور فصل جدید و مهم و بزرگی کشوده. ظهور و غیاب کوشانی ها از صحنه اداره و سیاست و تکرار این رویه جهاتی دارد که درین فصل و فصول آینده شرح داده شده و تفصیل آن قسمت بزرگ تاریخ مملکت را ازین بعد تشکیل میدهد چون هر دفعه ظهور کوشانی ها و دخالت شان در اداره مملکت و امور اجتماعی و ده ها مسایل دیگر از یك طرف و تحول زمان و با ایجابات از جانب دیگر بهر دوره ممیزات مخصوصی بخشیده است روی هم رفته مدققین عصر کوشانی را در تاریخ افغانستان قدیم بسه دوره تقسیم کرده اند و هر کدام آن فصلی مجزا
(۱۹۰) در تاریخ مملکت ما تشکیل داده است که قرار ذیل اند : (۱) دورهٔ یا فصل کوشانی های بزرگ . (۲) دوره یا فصل کوشانی های خورد یا کیداری ها . (۳) دوره یا فصل احفاد کوشانی های خورد یا رتبیل شاهان . دورهٔ کوشانی های بزرگ اولین و مهمترین و طولانی ترین دوره زمامداری کوشانی است که در قرن اول عهده مسیح را بصورت حتم در بر میگیرد و چون موضوع سنهٔ جلوس و وفات و سقوط شاهان با تطبیق سال های جلوس و عهد مخصوص کوشان هنوز بصورت قطع حل نشده روی هم رفته سه قرن اول عهد مسیح را برای آن میتوان تخصیص داد. موضوع اساسی این فصل شرح همین دوره و تفكيك خاندان های شاهی جزء آنست که با تمام مسایل مربوط آن حتی المقدور بیان خواهد شد . میان این دوره و دوره دوم که عبارت از عصر کوشانی های خورد یا کیداری میباشد و جای آن فصل آتی است در حقیقت امر جدائی قطعی نیست بلکه سقوط تدریجی کوشانی های بزرگ به عللی که در فصل آینده شرح داده شده است منجمله تجاوز ساسانی ها به حصص غربی آریانا سبب شد که کوشانی های باختری با کوشانی های کابلی یعنی کوشانی های شمال و جنوب هندوکش در حوالی کابل بهم پیوست شوند و دولت مقتدر تری در مقابل مهاجم بیگانه تشکیل دهند همین دولت را به اساس اسم محرك و موسس آن که «کیدارا» نام داشت دولت کیداری یا کوشانی خورد گویند که بدون تعیین حد و حدود در چوکات قرن چهارم مسیحی قرار میگیرد؛ بعضی ها از همین جهت کیداری ها را هم در قطار کوشانی های بزرگ حساب میکنند ولی بهتر و اساسی تر است که دوره و فصل جدا گانه شناخته شود و کرونولوژی دوره های تاریخ کوشانی و طبقه بندی ادوار و فصول تاریخ افغانستان این رویه را ایجاب میکند. زیرا این دو دورهٔ کوشانی از هر نقطهٔ نظر فرق زیاد داشت علاوه بر اینکه
(۱۹۱) میان آنها بصورت ضمنی ظهور و تجاوز ساسانی‌ها حائل شده است بیکی دورۀ اعتلا و عظمت و فتوحات و ترقی و دیگری دورۀ انحطاط و تنزل و مد افعه است. دفعۀ سوم ظهور کوشانی دورۀ احفاد کوشانی‌های خورد یا کوشانی‌های کیداری است و آنها را بنام رتبیل شاهان که در تاریخ ما علم شده است یاد میکنیم. میان این دوره و دورۀ دوم کوشان! دولت مقتدر یفتلی حایل شده است که مناصفۀ اول قرن ششم مسیحی را در بر گرفته و دولت نیرومندی بود که متجاوزین غربی و شرقی یعنی ساسانی و گوپتا را عقب سرحدات شان رانده و آنها را باج گذار ساخت. همین قسم ظهور توکیوها (ترکان غربی) و باز مداخلۀ ساسانی‌ها و منجمله حکومت ملوك الطوایفی خان‌های توکیو در صفحات تخارستان درین بین اخذ موقع کرده است که روی هم رفته همۀ این واقعات تقریباً يك و نیم صد سال را در بر میگیرد و از اوائل قرن ۷ باز اولاد کوشانی‌های کیداری از شاخ‌های بلند کوه‌ها فرود آمده اقلا در جنوب هند و کش دولت مقتدری تشکیل میدهند و این همان دولت نیرومند رتبیل شاهای کابلی است که تا حوالی ۸۵۰ مسیحی سیادت کوشانی‌های اولیه و بزرگ و منجمله خاك مملکت را در مقابل عرب محافظه میکند. این است سه دورۀ ظهور کوشانی‌ها در تاریخ قدیم افغانستان که به علت تسلسل و ارتباط فصول آینده و انعكاس يك دوره بر دیگر اینجا با وقفه ها و گنجایش فصول دیگر فشرده و مختصر ذکر شده و اينك موضوع اساسی این فصل را که تاریخ کوشانی‌های بزرگ میباشد آغاز میکنیم:
کوشانی های بزرگ عصر اول خاندان کدفیزس کوشانی های بزرگ که این فصل را برای آنها اختصاص داده ایم و رویهمرفته از حوالی ٤٠ مسیحی تا اواسط قرن سوم مدت دو قرن را در بر میگیرد در اثر تحقیقاتیکه تا حال بعمل آمده شامل دو خاندان سلطنتی است که یکی را بنام « خاندان کدفیزس» و دیگری را بنام «خاندان کنیشکا » یاد میکنند . طبیعی این تقسیمات بعد ازین است که وضعیت ملوك الطوایفی و تشکیلات پنجگانه رؤسای قبائل آنها در شمال هندوکش برهم خورده و به تشکیلات سلطنت پرداخته اند زیرا طوریکه تحت عنوان عمومیات به اساس منابع چینی شرح داده شد یوچی ها یا کوشانی ها در شمال اکسوس ( آمودریا ) حتی در جنوب آن اول دارای رؤسای پنجگانه بودند و بعد یکی از رؤسای مذکور چهار دیگر را مطیع خود ساخته و اداره آنها شکل سلطنت بخود گرفت . قرار نتیجه که تاحال از تحقیقات مدققین بدست می آید خاندان اول سلطنتی کوشانی بنام سرسلسله آن « کدفیزس» و خاندان دوم آنها به اسم موسس آن « کنیشک» یاد میشود . از خاندان اول تاحال دو نفر را می شناسند که بنام های « کجولو کدفیزس» و «ویما کدفیزس» معروف اند و خاندان کنیشک با خود مؤسس آن شامل « چندین» نفر است که اسمای آنها را خواهیم دید و روی همرفته آخر نام اکثر ایشان به کلمهٔ «ایشکا» تمام میشود . خاندان اول کوشانی از حوالی ٤٠ مسیحی تا حوالی ۱۱۰ مسیحی تقریباً ۷۰ سال و خاندان دوم آن از حوالی ۱۲۰ مسیحی تا نزدیکی های ٢٦٠ مسیحی دوام کرده است . قراریکه ملاحظه میشود
(۱۹۳) میان ختم عصر خاندان اول و شروع خاندان دوم یعنی از ۱۱۰ تا ۱۲۰ ده سالی خالی گذاشته شده این موعد را عموماً تا حال مدققین بهمین ترتیب گذاشته و آنرا برای زمان سلطنت يك پادشاه يا نايب السلطنه كه اسمش در مسكو كات خودش مجهول است گذاشته اند. این پادشاه را از روی لقبی که در مسکو کات احراز کرده «سوترمگاس» یعنی «منجی کبیر» میخوانند و شرح مربوطه بجایش خواهد آمد. این است تقسیماتی که تا حال مدققین در میان دو خاندان کوشانی های بزرگ نموده اند و متصل به آن فوراً متذکر میشویم که چون مسئله کرونولوژی (ترتیب تاریخی) کوشانی ها و دیگر مسائل تهذیبی و اجتماعی آنها هنوز یکطرفه و بصورت قطعی روشن و حل و فصل نشده آنرا نباید نظریه آخری و قطعی دانست و از امکان بیرون نیست که کنیشکای کبیر مقدم تر از کجولو کدفیزس و اعضای خاندان او باشد. همین قسم مسئله «سوتر مگاس» یا «منجی کبیر» که مسکوکات او در افغانستان و هند فوق العاده زیاد است هنوز تاريك است و فهميده نميشود که این شخص که خود را به لقب با شان و شکوهی خوانده چرا از گرفتن اسم خود خودداری کرده . اگر قرار بعضی نظریه هائیکه تازه پیدا شده او را محض نايب الحکومه بخواهیم سوالات دیگری فوراً بمیان می آید که منجمله یکی دوی آن این است که از طرف کی و یکجا نايب الحکومه بوده ؟ و چرا مسكوكات او اینقدر زیاد و فراوان است؟ همین قسم فاصله ده سالی که میان دو خاندان کوشانی بزرگ گذاشته اند چیزی است که تاحال خوب روشن نشده و از امکان بیرون نیست که سوترمگاس نايب السلطنه کد فیزس دوم باشد و کنی شکای اول فوراً بعد از شاه اخیرالذکر به سلطنت رسیده باشد . بهر حال روشنی که تحقیقات آینده به این مسائل انداز دجزء آینده است و ترتیبی که تا حال در مورد کوشانیهای بزرگ مراعات شده همان است که در آغاز این مبحث ذکر کردیم و بهمین روش منسوبین این دوخاندان و واقعات مربوطه آنها را شرح میدهیم :
تصویر (٢٥) مقابل صفحه (١٩٤) کجولو کدفیزس اولین پادشاه کوشانی دودمان کدفیزس که به لقب کدفیزس اول هم شهرت دارد.
تصویر (٢٦) مقابل صفحه (١٩٥) KOZOLA KADAPHES VIMA KADPHISES بالا : یکی از مسکوکات «کجولو» یا «کجولا کدفیزس» پایان : یکی از مسکوکات «ویما کدفیزس» دومین پادشاه دودمان کدفیزس کوشانی . در يك روی سکه پادشاه روی تختی نشسته و در طرف دیگر «مشهوارا» : بادار کلان کوها، رب النوع قدیمه آئین شیوائی با گاو «ناندی» بضرب رسیده و نشان میدهد که پادشاه مذکور به این آئین محلی افغانستان گرائیده بود.
(١٩٤) «کوزولو» یا «کجولو کدفیزس» :(٧٨ـ ٤٠مسیحی) «کوزولو» یا «کجولو کدفیزس» یکی از پنج شهزادگان کوشانی است که چهار نفر دیگر را مطیع خود ساخته و اعلان شاهی نموده است . اسم او در ماخذ چینی ـ کیو ـ تسیو کیو K'ieu-tsieu-kio و در مسکوکات «کوزولا کدفیزس» یا «کوزولو کدفیزس» یاد شده و چون کلمۀ «کدفیزس» در اسم او و جانشینش دخیل است او را «کدفیزس» اول هم میخوانند معنی صحیح کلمۀ «کوزولو» یا «کوزولا» که «کجولو» یا «کجولا» هم تلفظ شده مجهول است و به صور مختلف آنرا تعبیر کرده اند . «کجولو» پیش از اینکه به پادشاهی رسد رئیس قبیلۀ بود موسوم به «کوی شوانگ» این رئیس با چهار نفر دیگر تا سال های مقارن ٤٠ مسیحی بصورت ملوک الطوایفی در شمال هندوکش آمریت و نفوذ داشتند تا اینکه آهسته آهسته اقتدار قبیلۀ کوی شوانگ و نفوذ رئیس آن زیاد شده و «کجولو» چهار نفر دیگر را مطیع خود ساخت و در ٤٠ مسیحی اعلان پادشاهی نمود و سلطنت او بنام سلطنت «کوی شوانگ» شهرت یافت . اهالی این وقت باختر که در ماخذ چین بنام «تاهیا» خوانده شده اند ثروت مند و مهذب و تجارت پیشه بودند و پول و ثروت آنها در تقویۀ بنیان دولت «کوی شوانگ» دخالت زیاد داشت . کد فیزس اول تنها به اراضی شمال هندوکش یعنی باختر اکتفا ننموده بطرف غرب، قلمرو سلطنت خود تا سرحدات پارتیا انبساط داد و بطرف جنوب تیغه هندوکش را عبور نموده علاقه های «کی ـ ین» و «کاو فو» یعنی کاپیسا (کوهستان و کوهدامن) و کابل را به مفهوم بزرگ ولایتی آن اشغال کرد و به سلطنت جانشینان دولت یونان و باختری و پهلواهای درۀ کابل خاتمه داد . کجولا کدفیزس تمام در مس سکه زده، در میان مسکوکات او یکنوع آن دلچسپ و به جریان واقعات تاریخی انتقال سلطنت از آخرین پادشاه یونان و باختری کاپیسا و پهلواها به دودمان کوشانی روشنی می اندازد زیرا در یکنوع مسکوکات کدفیزس
(١٩٥) اول علاوه بر اسم خود پادشاه که در رسم الخط خروشتی و یونانی به صورت های کوجولا كاسا Kujo la kasa و «کوزولو کدفیزس» ذکر شده اسم هرمایوس آخرین پادشاه یونان و باختری کابل هم برده شده و در نوع دیگر اسم خود او تنها بضرب رسیده است. متتبعين درین موضوع نظریات مختلف دارند و علت آنرا رنگ رنگ شرح میدهند. موسیو واله دو پوسن این نظریات را خلاصه کرده و شرح آنرا ذيلا میدهیم: (۱) نظریه اول: هرمایوس آخرین شاه یونانی کابل زمین هنوز بر تخت سلطنت خود استقرار داشت و سکه تنها به تصویر خود ضرب زده است بناء عليه سکه های دسته اول فقط با نقش صورت خود او پیدا شده است. سپس پهلوا ها دست او را از سلطنت کوتاه نموده اند چنانچه بیاد بود این عصر مسکو کاتی در خود کابل بدست آمده که با «کجولا» کوشانی که در نواحی کابل رسیده بود متفق شده و به كمك او دوباره کابل را از شاهان پهلوا گرفته است. بعد هرمایوس رئیس کوشانی ها را به فتوحات هند كمك ميكند و آنوقت مسکو کاتی ضرب زده اند که صورت هر دوی شان در آن نمایش یافته. بالاخره هر مایوس وفات میکند و سلطنت یونان و باختری کابل به رئیس کوشان میرسد و یا خود رئیس کوشانی صاحب نفوذ و اقتدار شده سلطنت را از او بزور میگیرد و ازین وقت بعد تنها صورت خود را روی مسکو کات بضرب میرساند. نظریه دوم: موسیو فوشه اتحاد هرمایوس یونانی و «کوجولای کوشانی را خلاف طبیعت تصور نموده و موضوع را قرار ذیل شرح میدهد: هرمایوس بر تخت سلطنت جلوس دارد تا اینکه وفات میکند و سلسلۀ شاهان (۱) به صفحۀ ٣٠٩ کتاب هند در عصر موریا، بربرها، یونانی ها، سیت ها، پارت ها یوچی ها، مراجعه شود.
(۱۹۶) یونان و باختری کابل منقطع میشود و یا پهلواها سلطنت را از ایشان میگیرند کمی بعد یا ممکن بعد از مدت مدیدتری (کوجولا) رئیس کوشانی کابل را از دست پهلواها میکشد و بلا تامل به تقلید مسکوکات هرمایوس اقدام نموده عیناً با تصویر او سکه میزند و بعد از چندی بدون اینکه شکل او روی سکه باشد تنها به نام خود سکه میزند. ملتفت باید بود که در نظریه اول متذکر شدیم که اخیراً (کوجولا) تنها به تصویر خود سکه زده است حال آنکه فوشه میگوید «اخیراً تنها به نام خود سکه زده است » موسیو سیلون لوی Sylvain Levi در کتاب «هند مدنیت بخش» (۱) در حالیکه از انواع مختلف مسکوکات هرمایوس آخرین شاه یونان و باختری کابل صحبت میکند ضمناً مینویسد : « .. اما روی یکدسته دیگر مسکوکات هرمایوس متحمل همسایه غیر مترقبه میشود : اگر چه صورت شخص و نام آن به یونانی هرمایوس را نشان میدهد ولی بطرف چپه سکه بدور تصویر «هراکلس» Heraklês جمله كوجو لا كاساسا كوشانا یاو و کاسا در اماتهی تاسا Kujula kasasa kusana yavugasa dhramathitasa خوانده میشود که معنی آن ( رئیس دین دار کو لا کا سا کو شانا ) است سپس در روی سکه هر مایوس از بین میرود و جای آن را نیم تنه شخص فاتح میگیرد که بدور آن در یونانی Kozoulo Kadphisou Korsna و در رسم الخط خروشتی Ma haraysa Rayrayasa یعنی شهنشاه پادشاه و لقب قومی هم دارد که عبارت از ( پسر آسمان ) است «کجولا کاساسا کوشانا یاوو گاسا در اماتی تاسا» یعنی: «رئیس دین دار کوشانی كجولا كد فيزس» از صفت «دین دار» که در سکه او استعمال شده معلوم میشود که کوشانی ها عموماً و کجولا کد فیزس خصوصاً شخص دین دار و متدینی بوده و چون به ترقیات آئین بودائی و زرتشتی افغانستان در عصر آنها ( مخصوص صفحه ۱۴۷ L'inde Civilisatrice
( ۱۹۷) در زمان سلطنت کنیشکا ) تامل شود دلچسپی زیاد کوشانی ها در امور مذهبی به اثبات میرسد . راجع به تاریخ جلوس و دوام و ختم سلطنت « کجولا کد فیزس » در کتب تاریخ حدسیات زیاد زده شده « شارتر کمبریج هستری اف اندیا » که در ۱۹۳۶ در لندن بطبع رسیده مینویسد : « طبقات مختلف زمین که در تا کز یلا از آنها مسکو کات پیدا شده ارائه میکند که سکهٔ کد فیزس اول کمی بعد تر از سکه « گندوفارنس » بمیان آمده و این تاخیر به ربع سوم قرن اول مسیحی موافق می‌افتد » مورخین چینی میگویند که کد فیزس اول بیش از ۸۰ سال عمر نموده و با این حساب مشارالیه باید در حوالی ۷۸ مسیحی وفات نموده باشد. مستر «تری بهووانداس شاه» در جلد چهارم هند قدیم خود « صفحهٔ ۱۱ » (۱) جلوس کد فیزس اول را در حوالی ۴۰ مسیحی و وفاتش را در حوالی ۷۸ مسیحی قرار میدهد که باحساب فوق موافق است و به این ترتیب گفته میتوانیم که « کجولا کد فیزس » اولین پادشاه کوشانی موسس اولین خاندان سلطنتی کوشانی های بزرگ مدت تقریباً ۳۸ سال سلطنت کرده است قراریکه از منابع چینی و شهادت مسکو کات استنباط میشود و شرح آن بالا گذشت « تايوچی » يا « یوچی های بزرگ » بعد از اشغال « تاهیا » یعنی باختر تا یکقرن دیگر بصورت ملوک الطوایفی در شمال هندو کش آمریت داشتند و کجولا کد فیزس رئیس قبیلهٔ کوی شوانگ در حوالی ۴۰ مسیحی رژیم ملوک الطوایفی را به سلطنت شاهی در باختر مبدل نمود. موسیو سیلون لوی میگوید که کد فیزس بعد از اعلان شاهی به نگانسی Ngansi ( اراضی پارتیا ) هجوم برد و بعد قلمرو کاوفو Kao - fou ( کابل ) را در جنوب هند و کش به قلمرو خود ملحق ساخت . (۲) این ها اقداماتی است که کد فیزس اول Ancient india Volume by: Tribhovondas L. Shah (۱) L'Inde Civilisatice (۲) صفحهٔ ۱۳۶
(۱۹۸) برای توحيد خاك جغرافيائی آريانا بر داشته است بعقيدة « و نسنت سميت » كدفيزس اول در ٥٠ مسيحی کابل را متصرف شده است (۱) ا کربوره در ٤٠ مسیحی در باختر به تخت سلطنت جلوس نموده باشد معلوم میشود که بعد از ده سال به جنوب هندو کش فرود آمده است و چون قرار ماخذ چینی بعد از جلوس اول متوجه «نگانی» (پارتیا) شده قشون کشی او را با بنطرف پیش از ٥٠ مسیحی میتوان قرار داد . در جملهٔ علاقه هائی که در جنوب هندو کش از آخرین احفاد یونان و باختری و پهلوا ها گرفته « کی - پن Ki-Panو پو ته Pou-Ta هم اسم برده شده که اولی اینجا بیشتر مفهوم کاپیسا را دارد و دومی را موسیوسیلون لوی با علامه سوالیه محلی در شمال ارا كوزی قرار میدهد وطوریکه در عموميات این فصل اشاره شد موسیوواله دو پوسن آنرا نه اسم محل بلکه پختون های علاقۀ غزنی تعبیر میکند و این تعبیر درست ترینظر می آید بهرحال اینقدر توضیح میشود که كجولا کدفيزس اولین پادشاه خاندان اولی کوشانهای بزرگ بعد از ٥٠ مسیحی از علاقه کابل بیشتر بطرف جنوب و جنوب غربی آریانا تا حوالی غز نی حتی اراکوزی نفوذ پیدا کرده و در نقشه که در راه وحدت خاك آريانا طرح كرده بود کامیابی های زیادی حاصل نمود وازاقدامات او معلوم میشود که میخواست دولت خودرا اول از همه در چو کات حدودطبیعی وتاريخي آريانا قایم کند چنانچه حدود قلمرو سلطنت خودرا بطرف شرق تا اندوس (سند) حتى تا جيلم انبساط داد و در شمال، سغديانه جزء آن بشمار میرفت و در غرب پار تیا شامل آن بود . (۲) تنها بطرف جنوب و ثايق مو جوده حدود قلمر و دولت او را پوره نشان داده نمیتواند . کد فيزس اول در ضرب مسکوکات از معاصرین خود هر مایوس آخرین پادشاه یونان و باختری کابل تقلید کرده و سکه های او (۱) صفحة ٢٦٧ تاریخ قدیم هند یا فتوحات اسکندر (۲) صفحة ٢٦٧ تاریخ قدیم هند یا فتوحات اسکندرتالیف « ونسنت سميت»
(١٩٩) يا مسكوکات بعضی امپراطوران رومن مثل اگوست و کواستانتن و کملودیس و «تی بی ریوس» هم شباهت بهم میرساند زیرا مسکوکات سلاطین اخیرالذکر بادا دو ستد تجارتی در شرق منجمله آریانا انتشار یافته بود معذالک موسس دودمان کدفیزس بصورت مستقیم از هرمايوس آخرین پادشاه یونان و باختری کابل تقلید کرده است سکه های او عموماً مدور و مسی و مفرغ است. تفصیل بعضی سکه های او قرار آتی است . (۱) سکه مدور مسی : در روی سکه شخصی بصورت نیم تنه به نیم رخ راست نمایش یافته . احتمال دارد هر مایوس آخرین پادشاه یونان و باختری کابل باشد. مضمونی به یونانی دیده میشود که اصل زبان و رسم الخط آن تغیر یافته و عبارت آن چنین است : کورسابو ( یا ) کورابو، کوزولو کد فیزس یعنی : « کوزو لو کدفیزس کوشانی » در پشت سکه هراکلس ایستاده به دست راستش چوگان و بدست چپ پوست شیری را گرفته . نوشته به رسم الخط «هند و باختری یا خروشتی» دارد که متن و ترجمه آن قرار آتی است: (کوجولا کاساسا کوشانا یاوو کاساد هر اماتی کاسا) یعنی: «کوجولا كاسا رئیس دین دار کوشانی» . (۲) سکه مدورسی : در پشت سکه سربازی روبرو ایستاده و مضمونی که برسم الخط خروشتی نوشته شده چنین است:( کیوجولا کایوسا کوشانا) یعنی: « كوجولا کابو كوشانی » در يك سكه مدور مسی دیگر که در پشت آن شکل اشتر بخدی نقش میباشد به رسم الخط خروشتی چنین مضمونی خوانده میشود: (مهارا جاسا، راجار اجاسا دوا پوتراسا کاجولا كارا کافزاسا ) یعنی « شاه ، شاهان ، پسر آسمان، كوجولا كدفیزس».
تصویر (۳۷) مقابل صفحه (۲۰۰) ویما کدفیزس یا کدفیزس دوم دومین پادشاه کوشانی خاندان کدفیزس
تصویر (۲۸) مقابل صفحه (۲۰۱) SOTER MEGAS KANISKA بالا : نمونه ئی از مسکوکات «سوترمگاس» «پاد شاه منجی» که در ضرب سکه از گرفتن نام خود خوداری کرده است و او را معمولاً امیر یا نایب السلطنه ئی میدانند که از طرف ویما کدفیزس بر متصرفات هندی دولت کوشانی امارت کرده است . پایان : نمونه ئی از مسکوکات کوشانشاه بزرك کنیشکا ، درروی سکه امپراطور در حالیکه نیزه در دست دارد مشاهده میشود
(۲۰۰) ویما(یا) وموكدفیزس : دومین پادشاه خاندان کدفیزس یا اولین دودمان سلطنتی کوشان های بزر گ کسی است که در مسکو کات بنام « ويما Wima یا«ومو Ooemo » كدفیزس یادشده وماخذ چینی اوراـ ینـ کاو ـ شنگ Yen-Kao-Cheng خوانده وعبارت از پسر کجولا کدفیزس است و معمولاً امروز در کتب تاریخی اورا كدفیزس دوم یاد میکنند. مشارالیه در حوالی ۷۷ یا ۷۸ مسیحی بجای پدر خود بر تخت سلطنت جلوس نمود منابع چینی اگر چه معلومات مختصری از او میدهند باز هم این معلومات مهم و قیمت دار است زیرا میگویند كه ویما كد فیزس عوض کجولا پادشاه شد، هند را مسخر کرد بعد از يك دوره سلطنت طولانی و با شکوه به عمر ۸۰ سالگی وفات نمود ( ۱) وقتيكه ويما كدفیزس در ربع سوم قرن اول مسیحی بر تخت آریانا جلوس كرد تا اندازه‌ئی که از قراین معلوم میشود میخواست نقشه ها و اقدامات پدر خود را تعقیب كند اگر چه دولت کوشانی دولت نونا سیسی بود معذالك موسس او این خاندان کو شانی با ۳۸ سال سلطنت خود كارهای زیادی مخصوصاً در داخل مملکت انجام داده بود دولت های كوچك يونان و باختری و پهلوا که بیشتر در علاقه‌های جنوب هندوکش رنگ ملوک الطوایفی داشتند از بین رفته وجای آنرا دولت واحد و معظم كوشانی گرفت و این دولت مقتدر به سعی و مجاهدت كدفیزس اول بمیان آمد پسر این پادشاه كدفیزس دوم پادشاه کشور مقتدری شد که تقریباً در همه جهات به حدود تاریخی خود رسیده بود بناءً علیه او بیشتر متوجه لشکر کشی ها به طرف هندو ترکستان چین شد و حصۀ زیاد سلطنت طولانی خود را به فتوحات هند و سنکیانگ (۱) صفحه ۳۱۱ هند در عصر موریاها، بربر ها، یونانی ها، سیت ها، پارت و یوچی ها تالیف واله د ویوسن .
(۲۰۱) گذرانید. مشار الیه مرد جنگی ورزم آور بود و در راه تشکیل امپراطوری نقشه های بزرگی پیش خود طرح کرده بود. فتح هند: منابع چینی نسبت به تمام وقایع عصر سلطنت ویما کدفیزس یادفتوحات او را در هند خوب تر محافظه کرده اند . پیشتر دیدیم که پدر او بطرف شرق به حدود تاریخی آریافا یعنی روداندوس (سند) تماس کرده و نسنت سمیت احتمال میدهد که تا جیلم هم پیش رفته باشد . بهر حال کدفیزس دوم کاری را که پدرش شروع کرده بود دوام داد . مورخ انگلیسی مزبور در باب کدفیزس دوم می نویسد دلایلی در بین است که این پادشاه پنجاب و یکحصه بزرگ جلگه های رود گنگ را فتح نموده و قرار احتمالات تا بنارس پیش رفته باشد هکذا احتمال میرود که تا دهانه رودخانه اندوس فرود آمده و این علاقه ها را فتح کرده باشد از شاهان کوچک پارتی (پهلوا) که در قرن اول مسیحی درین جاها سلطنت داشتند اگر هنوز هم کسی بوده بعد از فتوحات کدفیزس دوم از بین رفته زیرا ازین بعد نامی از آنها برده نشده . ویما کدفیزس اراضی مفتوحه هندی را توسط یکنفر نایب السلطنه که شخصیت عسکری داشت اداره میکرد و مسکوکات پادشاه بی نامی که به تعداد خیلی زیاد از شمال هند واز دره کابل تا غازی پور واز بنارس کنار گنگا تا کج و کثیاوار پیدا میشود به او نسبت باید داد » (۱) از روی بیانات « و نسنت سمیت» واضح میشود که کدفیزس دوم در لشکر کشی های خود بطرف هند کامیابی های زیاد حاصل کرده و در قلب این کشور پهناور تا حوزه کنگا پیش رفته است . «تری بووانداس شاه» وقایع این زمان را طوری تحلیل میکند که ویما کدفیزس در سال های اول سلطنت خود به کدام جنگ وقشون کشی آغاز نکرده بود و در سال ۹ سلطنتش محاربه او با چین شروع میشود و در سال های اخیر زمامداری (۱) صفحه ٢٦٨-٢٦٧ تاریخ قدیم هند با فتوحات اسکندر تاليف ونسنت سميت .
( ٢٠٢ ) متوجه هند میگردد . معذلک اور اپادشاه رشید و دلاور و با عزم میخواندو می نویسد: «ویما کدفیزس به قصد هجوم بر آمد، پنجاب و کشمیر را مسخر کرد و پیشرفت او بخاک هند به تدریج سریع تر شد تمام شمال غرب هند را تابانارس(شاید به استثنای سند) فتح نمود . امکان دارد تا ماتو را خاک هند را مسخر نموده باشد زیرا در ١٤ میلی این شهر از دهکده ئی موسوم به مات Mat مجسمهٔ او کشف شده است (١) » این نظریه با آنچه پیشتر مربوط به فتوحات ویما کدفیزس در هند نوشتیم چندان فرق ندارد منتها مدقق هندی فتوحات کدفیزس دوم را در هند در سال های اخیر سلطنت او قرار میدهد و به پیشرفت او تا «ماتورا» یا حوالی آن موافقت میکند و در کامیابی های او در علاقهٔ سند متردد است . عصر لشکر کشی ویما کدفیزس در هند و نقاطی که در ان پیشرفت نموده هر چه میخواهد باشد آنچه پیش ما مسلم است شکست شهزادگان هندی و فتوحات او در خاک هند است که منابع چینی صریح در آن مورد اشاره میکند و میگوید : « ین - کاو - چن (ویما کدفیزس دوم) رؤسای تین - چو (هند) را از بین برد و این کشور را تحت ادارهٔ یکنفر قرار داد . » (٢) منازعه با چین : چینی ها که تا ربع اول قرن دوم ق م به اصطلاح خودشان با «عالم غرب» تماسی نداشتند به ظهور وقایع و تبدلات اوضاع سیاسی ماورای غرب پامیر چندان علاقه نداشتند بعد از ینکه یوچی ها آهسته آهسته از حوزهٔ سرد ریا به حوزهٔ آمو دریا منتقل و مستقر شدند کم کم کسب قوت و قدرت نمودند . درین وقت ها هنوز در فرغانه بودند و به صورت ملوک الطوایفی امرار حیات داشتند معذلک چینی ها به کمک آنها بر علیه هیوانگ نوها محتاج بودند چنانچه اولین نمایندهٔ خود چانگ - کین را در ١١٥ - ١٢٥ ق م نزد آنها در فرغانه فرستادند و شرح این واقعه در صفحهٔ ١٧٨ این اثر گذشت . امپراطوران چین در حدود (١) صفحهٔ ٣٩ - ٣٨ هند قدیم جلد چهارم . (٢) صفحهٔ ١٢٩ هند مدنیت بخش (ایندس وی لیز انریس) تالیف سیارن لوی .
( ۲۰۳ ) يك قرن و ربع تماس خود را باسیتی ها محافظه کردند تا اینکه در سال ۸ مسیحی روابط آنها رسماً قطع شد و زمانیکه در ۲۳ مسیحی سلطنت اولین خاندان سلطنتی هان به پایان رسید جزئی نفوذی هم چینی ها برسیتی ها نداشتند این موقعی است که رؤسای کوشانی در دو طرفهٔ رود آمو مقتدر شده و به ترتیبی که دیدیم تقریباً ۲۰ سال بعد «کجولا» از اقتدار خود و قبیله اش «کوی شوانگ» کار گرفته و در باختر به تشکیل سلطنت کوشانی می پردازد . طبیعی درین سال ها کوشانی ها همان یوچی های متفرق شمال آمو دریا نبودند و با تشکیل سلطنت در دو طرفهٔ هندوکش قوی شده میرفتند مدت پنجاه سال دیگر که تمام دورهٔ سلطنت کدفیزس اول هم جزء آن باشد چینی ها بحال خود بودند و دولت کوشانی آریانا ناموس خود مراتب اکمال خود را می پیمود . این وضعیت دوام داشت تا اینکه در ۷۳ مسیحی مجدداً چینی ها متوجه «ممالك غربی» شده و ژنرال معروف خود پان - چاو Pan-Chao را بطرف غرب اعزام کردند و تا حوالی ۱۰۲ مسیحی تقریباً ۳۰ سال دامنهٔ این جنگ ها دوام داشت پیشتر متذکر شدیم که ویما کدفیزس در ۷۸ مسیحی برتخت سلطنت جلوس نمود این سنه اگر با تاریخ اعزام ژنرال چین بطرف غرب مقایسه شود ارتباطی میان تشویش چین و مقتدر شدن دولت کوشانی بنظر می آید و از احتمال بیرون نیست که اقتدار دولت کوشانی سلالهٔ دوم هان های چین را متوجه سرحدات غربی و ممالك غرب چین نموده باشد . بهر حال ژنرال پان چاو باقشون زیاد متوجه اراضی غربی شده در داخل سنکیانگ «ختن» را در ۷۳ مسیحی اشغال کرد سپس کاشغر را متصرف شد و متعاقباً کوچه Kucha و قره شهر Karashahr را در ۹۲ مسیحی اشغال کرد و راه شمالی را که بعدتر بنام راه ابریشم شهرت پیدا میکند به روی عسکر و تجارت چین باز کرد و از طریق فرغانه تا سواحل بحیرهٔ خزر و حتی دورتر پیشرفت و به اقطار امپراطوری رومن تماس حاصل نمود .
(٢٠٤) ويما كدفیزس پادشاه رشید و با عزم کوشانی با سجیه ئی که داشت با خورده بینی نظر به و سیاست و پیشرفت چینی ها را بطرف غرب تعقیب می کرد. مشارالیه که کمر توسعه خاک امپراطوری خود را بسته و يك سلسله پیکار را در ماورای شرق اندوس شروع کرده بود و به کامیابی پیش میرفت هيچگاه حاضر نبود که از کدام گوشه ديگر از شمال شرق متجاوزی بر او و خاک قلمرو سلطنت او حمله کند. مشارالیه را خود را از شاه چین كوچك تر ومحقر تر بلكه هم پایه او ميدانست. چنانچه قراريكه ونسنت سمت میگوید (۱) در سال ۹۰ مسیحی شهزاده خانم چین را به عروسی در خواست کرد و به این ترتیب جرئت نموده برابری مقام ومنزلت خود را با شاه چین وانمود کرد و برای اعلام و انجام این مطلب رسماً ایلچی به دربار چین فرستاد این ایلچی به دربار خاقان چین نرسید زیر اپان چاوزنرال فاتح چین در راه به او برخورد و چون از مقصد مسافرت او آگاه شد خواستگاری دختر خاقان خود را اهانت بزرگ تصور نموده قاصد امپراطور کوشانی را متوقف ساخت و مجبور به مراجعت نمود. کدفیزس دوم ازین پیش آمد و رفتار بی احترامانه که نسبت به نمایند ه اش شده بود به خشم شده قشون بزرگی مرکب از هفتاد هزار سوار آماده نموده امر داد تا تحت فرماندهی نایب السلطنه اش «سی si» از راه دره های پامیر یاسونگ لنگ Tsung-Ling به خاک چین حمله کنند . این قشون احتمال زیاد دارد که از راه کونل واخان و کوتل تاشقرغان دامنه های غربی شرقی پامیر را عبور نموده در پای دامنه های شرقی در کاشغر یا یار کند فرود آمده باشد لیکن چون عبور پامیر با هفت هز ار سوار چیز آسان نیست چه بواسطه مشکلات طبیعی و سرما و خنك و چه بعلت عدم مواد خوراکه برای نفری و قلت کاه وجو برای اسپان جنرال «سی» فرماندهان قشون کوشانی (۱) صفحه ٢٦٩ تاریخ هند قدیم با فتوحات اسکندر .
( ۲۰۵ ) دچار مشکلات زیاد شده اکثر قشون او تباه شد و چیزی هم که باقی ماند بحالت پریشانی و ماندگی فوق العاده به جلگه های پای دامنه های شرقی پامیر رسیدند و چون جنرال «پان چاو» چینی درین قسمت تازه دم و به قابو نشسته بود قشون پریشان و خسته کوشانی بدون اینکه دم راست بتواند با ایشان مقابل شده و روی هم رفته بکلی تباه شد و در نتیجه « کدفیزی دوم » شکست خورد و مجبور شد باجگذار چین شود چنانچه قرار ترجمه پرو فیسر لگ Legg معلوم میشود که سالنامه های آخرین شاهان خانواده شاهی هان به ورود هیئت های حامل باج اشاره نموده است و متن آن چنین است : « در زمان امپراطور Hwa یا هوتی Hoti ( ۱۰۵ - ۸۹ ) ایشان ( هندی ها ) قاصدها یا بعضی چیزها که گوئی هدایا بوده باشد به چین میفرستادند اما بعد تر اهالی مناطق غربی در مقابل خاقان چین برخاسته و مرا ودات خویش را تا سال دوم عصر ین شی Yenshi ( ۱۵۹ ) زمان سلطنت امپراطور « کوان Kwan » ۶۷ - ۱۴۷ ) قطع کردند » ( سالنا مه های سلاله اخیر هان ترجمه پروفیس لگ پاورقی ۳ صفحه ۲۶۹ تاریخ قدیم هند تالیف و نست سميت ) روابط کدفیزی دوم با امپراطوری روما : با وجود این شکست ویما کدفیزس در استقرار روابط خود با سائر ممالك كمال آزادی داشت و این نظریه را حسن و انبساط روابط سیاسی او با امپراطوری رومن تائید میکند و این روابط تنها در اثر تمایل و آرزوی ویما کدفیزی دوم بمیان نیامده بود بلکه مقابله با پارتها از نقطه نظر نظامی و استفاده از مال التجاره هندی و چینی امپراطوران رومن را بیشتر نیازمند به دوستی دولت کوشانی آریانا ساخته بود پس اگر در شرق در اثر واقعه غیر مترقبه قشون و یما کدفیزی در مقابله نیروی چین مضمحل شد و تا یکدرجه و يك وقت باج گذار چین ماند در غرب رابطه او با امپراطوری رومن استوار و مستحکم گردید. نمایندگان کدفیزی دوم در دربار « تراجان » حضور
(٢٠٦) داشت زیرا قراریکه دیون کاسیوس Dion Cassus میگوید بعد ازینکه تراجان به روم رسید نمایندگان زیاد مخصوصاً از هند به دربار او بار یافت . تراجان در سال ۹۹ مسیحی به روم وارد شد چون درین وقت ویما کدفیزس حصهٔ بزرگ هند را تا سواحل گنگا فتح کرده بودويك حصهٔ بزرگ هند جزء امپراطوری او بشمار میرفت بلاشبهه در میان نمایندگانی که «دیون کاسیوس» هندی خوانده نمایندهٔ کدفیزس دوم کوشانی هم وجود داشت. بعقیده و نسنت سميت نماینده کدفیزس به این جهت به دربار رومن اعزام شده بود تا فتوحات او را به «تراجان» اعلام دارد . (۱) رومن‌ها که با اشغال سواحل آسیائی مدیترانه شام را متصرف شده و منتهاالیه غربی راه ابریشم در دست آنها بود به استقرار روابط تجارتی خود با امپراطوری کوشان اهمیت زیاد میدادند و علایق دادوستد تجارتی انبساط یافته بود مال‌التجاره از تمام حصص امپراطوری کوشانی به پیمانه زیاد از راه وادی کابل و باختر و از آنجا از طریق راه ابریشم که منازل عمدهٔ آنرا بجایش شرح خواهیم داد بطرف بنادر شام و آسیای صغیر میرفت. قراریکه پیلنی Pliny شهادت میدهد سالانه مبالغ گزافی برای خریداری ادوات و سامان لوکس به‌هند فرستاده میشد چون رومن‌ها پول زیاد داشتند و مردمان متمول و غنی بودند و به تعیش و زندگانی مجلل و خوش گذرانی معروف بودند برای خریداری پارچه‌های ابریشمی که از چین به باختر می آمد و پارچه‌ها، ادویه و عطریات و سنگ‌های قیمتی که در قسمت هندی امپراطوری کوشان پیدا میشد پول زیاد خرج میکردند و عموماً اشیائی را که میخریدند قیمتش را به پول طلائی می‌پرداختند چنانچه بهمین مناسبت بود که در عصر کوشانی‌های بزرگ بار اول در زمان کدفیزس دوم مسکوکات طلائی آنها به اندازهٔ زیاد در آریانا منتشر شد و ذخایر طلای سلطنتی زیاد (۱) صفحه ٢٦٩ تاریخ قدیم هند با فتوحات اسکندر .
(۲۰۷) گردید چنانچه سکه شناسان علت ظهور مسکوکات طلائی ویما کدفیزس راوفور طلای رومن تصور میکنند زیرا پیش از او پدرش کجولا کدفیزس یا کدفیزس اول اگر چه سکه های خود را از روی مسکوکات «اگوست» وتی بی ریوس Tiberius (از ١٤ تا ٣٨ م) تقلید کرده است اما فقط در مس و مفرغ سکه زده و سکه طلا را باز اول پسرش کدفیزس دوم بضرب رسانید. این سکه ها به اندازه و شکل و وزن (اوری Aurei یا اوروس Aureus) یعنی مسکوکات رومائی است که ٨,٣٥ وزن داشت و نسنت سمت مینگارد که: «چون طلای رومن ها در شرق زیاد شد کدفیزس دوم اهمیت سکه طلا را ملتفت شده و به تعداد زیاد آوری های شرقی ضرب زد که از روی شکل وزن با اوری رومن یکی بود و در صافی عیار هم از آنها کمی نداشت» (۱). بهر حال و فور طلا در عصر ویما کدفیزس در آریانا و اقطار امپراطوری کوشانی و تقلید ناگهانی مسکوکات رومن دلیل بر انبساط روابط تجارتی کوشانی ها با امپراطوری رومن است که قرار نظریه سیلون لوی مخصوصاً با مصر و شام بیشتر ارتباط داشت . (۲) مسکوکات ویما کدفیزس: پیشتر در باب مسکوکات پدرش کجولا کدفیزس متذکر شدیم که مشار الیه فقط در مس و مفرغ سکه زده. سکه های او مدور وعموماً از روی مسکوکات هرما یوس آخرین شاه یونان و باختری کابل و امپراطوران رومن تقلید نموده است. مسکوکات ویما کدفیزس از هر نقطه نظر بر مسکوکات پدرش برتری دارد. علاوه بر مس و مفرغ باز اول در طلا هم سکه بضرب رسانیده و این مسکوکات به شکل و اندازه و وزن «اوری» سکه طلای رو من هاست. مسکوکات کدفیزس دوم نسبت به سکه های کدفیزس اول خوب تر و قشنگتر است. «واله دوسن» از زبان فوشه (۱) صفحه ٢٧ هند قدیم با فتوحات اسکندر. (۲) هند مدنیت بخش (لیندسی وی لیز اتریس) صفحه ١٢٨.
تصویر (۳۱) مقابل صفحه (۲۰۸) هو ویشکا یکی از پادشاهان معروف کوشانی های بزرگ مربوط به دودمان کنیشکا
تصویر (۳۲) مقابل صفحه (۲۰۹) HUVISHKA VASU DEVA بالا : یکی از مسکوکات هوویشکا پایان : یکی از مسکوکات واسودوا آخرین کوشانشاه بزرگ
(۲۰۸) حکاکی را که تصویر ویما کدفیزس را روی قاپه سکه کشیده خیلی تعریف میکند و نظر به قوشه وا چنین ذکر مینماید: «میان دو کدفیزس فرق زیاد است اولی هنوز به يك نفر حکمدار ضعیف و رئیسی شباهت دارد و صنعت کاری پیدا نتوانسته بود که پارچه های فلزات را مخصوص برای اویزش و حکاکی کنند ازین جهت گاهی از سكه يك پادشاه یونانی و گاهی هم از سكه يك امپراطور رومن کار گرفته است بر عکس حكاك پسرش چنان تصویر صحیحی از او کشیده که نزاکت های عرقی از ان مشهود است احتمال دارد که چنین صنعت کاری را بعد از الحاق کندها را بدست آورده باشد و دو چیز این مطلب را تائید میکند حسن کار و دوام رسم الخط خروشتی در چیه مسکوکات.» (۱) ویما کدفیزس در مسکوکات خود عناوین باشکوه و جلال را اتخاذ نموده و مانند کدفیزس اول زبان و رسم الخط یونانی و لهجه سانسکرت را با رسم الخط خروشتی که رسم الخط آنوقت افغانستان بود هر دو را در ضرب مسکوکات خود استعمال کرده است. اینقدر ملتفت باید بود که زبان و رسم الخط یونانی اگر وجود داشت بمراتب زیاد تغییر کرده و حتماً استعمال آن به اندازه کم شده بود که جز در لقب و اسم شاه چندان دیده نمیشد ویما کدفیزس در يك سکه بین عنوان (شاه کبیر) و کلمه (کوشان) صفت «دواپوترا» Devaputra یعنی (پسر آسمان) را گنجانیده است که قرار نظریه مدققین رنگ عناوین شاهان چین که خود را (پسر آسمان) میخواندند ترکیب یافته است. بر علاوه از عناوین «مهاراجاسا» یعنی «شهنشاه» معلوم میشود که کدفیزس دوم از القاب شاهان پهلوا هم پیروی کرده است. در چیه مسکوکات ویما کدفیزس اشکال «شیوا» و گاو «ناندی» و صفت «مهیسوارا» Mahisvara هم دیده میشود مدققین عموماً این کلمه را «پیرو شیوا» ترجمه نموده و شاه را طرفدار حتی پیر و آئین شیوائی میدانند چنانچه موسیو سیلون لوی درین باره می نویسد: «هیما کدفیزس (۱) صفحه ۳۱۱ هند در عصر موریا، بربرها، یونانی ها، سیت ها، پارت ها، و یوچی ها .
(٢٠٩) پادشاه پیرو خاص شیواست و اخیرا الذکر را در مسکوکات خود بصفت «مهیسوارا» یعنی «رب النوع بزرگ» یاد کرده شیوا در روی مسکوکاتش گاهی تنها گاهی با گاوناندی و گاهی با نیزه سه شاخ «تریسوله» دیده میشود (١) رسم الخط خروشتی کمال رواج وعمومیت داشت و بیش از بیش جای زبان و رسم الخط یونانی را اشغال نموده بود جزئیات بعض مسکوکات ویما کدفیزس قرار آتی است: (١) سكه مدور مسی : در روی سکه تصویر نیم تنه شاه رخ بطرف راست نمایش یافته مضمون یونانی قرار آتی است : « بازیلوس اومو کدفیزس » یعنی : «ویما کدفیزس پادشاه» . در پشت سکه شیوا روبرو ایستاده و به خروشتی چنین نوشته دارد: «مهاراجاسا راجادی راجاسا ساروالو کاایشوارا ساهایسواراسا هيما کپتی شاسا یعنی « پادشاه کبیر ، شهنشاه ، بادار تمام دنیا پیروشیوا هيما كپتی سا (ویما کدفیزس ) » . در يك سکۀ دیگر در روی سکه پادشاه رخ بطرف چپ در مقابل مذبح ایستاده و در پشت سکۀ مذکور شیوا و گاو ناندی با نوشتۀ خروشتی فوق دیده میشود . در بعض سکه ها شاه گاهی بالای تخت و گاهی در عرادۀ دو اسپه سوار میباشد . زبان و رسم الخط یونانی در عصر کدفیزس دوم خیلی کم شده و از رواج وفهم و استفاده افتاده بود و قرار نظریه موسیوسیلون لوی مراحل اخیر حیات خود را طی میکرد ویما کدفیزس آنرا در روی مسکوکات خود استعمال کرده ولی از اسم و لقب شاه تجاوز نمیکند و در رسم الخط آن تغیرات فاحش دیده میشود . دوام سلطنت و سال وفات ویما کدفیزس بصورت یقین و صحیح معلوم نیست دورۀ سلطنت او را کننگهم چهل سال و بقیه مدققین عموماً ٣٢ سال تعین کرده اند و چون در ٧٨ مسیحی به سلطنت رسیده بلاشبهه تا ١١٠ سلطنت و عمر او دوام داشت. (۱) صفحه ۱۲۸ هند مدنیت بخش (ایندس دی لیزاتریس) .
(۲۱۰) سوتر مگاس (۱) «منجی کبیر» : درعمومیات این فصل متذکر شدیم که معمولاً کوشانی های بزرگ را به دو خاندان سلطنتی تقسیم میکنند یکی خاندان کد فیزس و دیگر خاندان کنیشکا . بعقیده بعض مورخین در میان این دو خاندان وقفه ده ساله موجود است و آنرا با سلطنت پادشاهی پر میکنند که نام و نشان او مجهول است و در مسکوکات فقط بصفت «منجی کبیر» یاد شده . يك مسئلۀ دیگر که مخصوصاً درین مورد توجه مدققین را جلب کرده این است که قرار منابع چینی ویما کدفیزس دومین پادشاه خاندان کدفیزس کوشانی که شرحش بالا گذشت در اراضی مفتوحۀ هندی خود با لذات سلطنت نکرده بلکه خاك های مذکور را توسط نایب السلطنه اداره میکرد . بعضی از مدققین پادشاهی را که عمداً از بردن نام خود در مسکوکات خود داری کرده امیری میشمارند که مطیع شاهنشاه کوشانی بوده و بنام دولت کوشانی یا بحیث امیر یا بحیث نایب السلطنه برهند حکمرانی میکرد . مستردیس در کمبریج هستری آف اندیا می نویسد (۲) : «مسکوکات بی اسم مربوط بيك نفر حکمرانی است که تابع دولت کوشانی بوده و خودهم سکه میزد چنانچه در عصر پهلواها هم حکمرانانی که معمولاً «استراتگس» خوانده میشوند با پادشاه در امور مملکت داری شريك بوده و بنام خودهم سکه میزدند .» درین زمینه «ریسن» و «ونسنت سمیت» پاره تشریحاتی داده اند که تذکار آن بی مورد نیست . پروفیسراول الذکر بعد از آراء نظریۀ فوق می نویسد : «اگرچه اسکائی ها و پارت ها (مقصد از پهلواهاست) استقلالی را که بدان مفتخر بودند در عصر کوشانی از دست دادند اما در عصر حکومت شاهان این خانواده کمافی السابق رول مهمی بازی می نمودند و مانند یونانیان قرن ها در کتیبه ها ذکر شده اند پس معلوم میشود که هنوز مجامع مهم و رؤسای بانفوذی داشتند و شهزادگان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Soter Megas (۱) (۲) صفحۀ ٥٨١ .
(۲۱۱) ایشان اگر چه بلاشبهه کم وبیش از روی نام تحت قبول کوشانیها بودند اما در قلمرو مخصوص خود حکمرانی می نمودند چنانچه در سالهای اخیر قرن اول مسیحی هنوز در دهانه اندوس مجامعی وجود داشت که مولف پیریپل Periple آنها را پارت خوانده و می‌نویسد که مصروف زد وخورد وجدال با یکدیگر میباشند حالانکه این مناطق واراضی مجاور آن قراریکه پارچه‌های مس مکشوفه از مقام سند Sin در ویهار Vihar (بهاولپور Bahawalpur) (۱) ثابت میکند مربوط ومتعلق به کنیشکا امپراطور بزرگ کوشان بود از روی معلومات اضافی ویسن چنین معلوم میشود که باید مسکوکات بی‌نام مربوط کدام امیر پهلواباشد که تحت تبول امپراطور کوشان کشیکای کبیر بوده و خودهم در حوزۀ متعلقه سکه زده است. "ونست سمیت" هم تقریباً بهمین منوال وضیعت را شرح میدهد که در تعبیر وتلقیات کمی فرق دارد مشارالیه هنوز در قرن اول مسیحی بوجود پارتها (مقصد از پهلواهاست) در حوزۀ اندوس موافقت دارد اما مینویسد که کدفیزس دوم بافتوحات خود در پنجاب و يك حصۀ زیاد حوزۀ گنگا شهزادگان کوچک پارتی را از بین برد وایالات مفتوحۀ هندی خودر ابواسطۀ حکمرانان عسکری اداره می نمود پس مسکوکاتی را که به تعداد زیاد از کابل گرفته تاغازی پور واز بنارس گرفته تا کیتیاوار پیدامیشود ونام کسی در آن به ضرب نرسیده باید به این حکمرانان عسکری نسبت داد . پس در روشنی آنچه شرح یافت نقاط اساسی که روی آن نظریه استوار شود چنین است : (۱) مسکوکاتی که به تعداد فوق العاده زیاد نه تنها از حصص مفتوحۀ هندی امپراطوری کوشان بلکه از مناصفۀ شرقی آریانا هم بدست آمده و آمده میرود که اسم کسی روی آنها نقش نیست فقط ضرب زنندۀ خودرا به صفت "منجی کبیر" یاد کرده. (۱) این پارچه به سال ۱۱ کنیشکا كه بيك نظریه مساوی ۸۸ بعد از مسیح شود تاریخ وسته دارد .
(۲۱۲) (۲) ربسن مسکو کات مذکور را متعلق به کدام امیر پهلوا میداند که تابع دولت کوشانی بوده و بنام دولت کوشانی اراضی مفتوحه هندی را اداره میکرد. (۳) ونسنت سمیت مسکو کات مذکور را متعلق به حکمرانان یا حکمران عسکری میداند که پهلوا یا کوشانی بودن آنها پوره روشن نیست و از طرف کد فیزس دوم امپراطور کوشان برعلاقه های مفتوحه هندی حکمرانی داشتند. (٤) منابع چین واضح تذکار میدهند که ویما کد فیزس نه بالذات بلیکه بواسطه نایب السلطنه برهند حکومت میکرد. قبل از اینکه کشفیات جدیدی مسئله را یکطرفه حل کند جز تحلیل نظریات فوق چاره نداریم گمان غالب به این میرود که « منجی کبیر» اگر پادشاه مستقلی میبود گاهی از بردن نام خود در مسکوکات خودداری نمیکرد آنهم مخصوص در عهدیکه پادشاهان کوشانی به اتخاذ القاب وعناوین مجلل عادت داشتند و هر کدام میخواست شخصیت برجسته خود را معرفی کند علاوه برین در عهدی که او را قرار میدهند یعنی میان دو خاندان بزرگ کوشانی محلی برای پادشاه ثالث غیر از کوشانی نیست و اگر بالفرض پادشاه کوشانی هم باشد باید او را جزء دودمان کد فیزس حساب کرد. لذا احتمالات بیشتر باین دلالت میکند که بر طبق متن ماخذ چین و قرار تعبیر و نسنت سمیت او را نایب السلطنه یا امیری بدانیم که از طرف و یما کد فیزس شهنشاه کو شانی به خاک های متصرفی هندی حکومت میکرد و مانند امرای عصر بها و احق ضرب سکه هم داشت با این حق به او داده شده بود و بدون بردن نام سکه بضرب رسانیده و لقب «منجی کبیر» شاید اشاره به فتح علاقه های هندی و ارتباط آنها به دولت کوشانی باشد سوتر مکاس سکه های زیاد نقره ئی و مسی دارد مخصوصاً سکه های مسی او نهایت زیاد است مسکوکات او علاوه بر اینکه در هند مرکزی از بنارس و مالوا کشف شده از بگرام
(۲۱۳) هم از صدسال باینطرف پیداشده و پیداشده میرود چنانچه در اثر حفريات موسیوها کن وموسیو کرل در ۱۳۱۶ عدهٔ زیاد مسکوکات مسى سوتر مگاس از خرابه های بازار طبقهٔ کوشانی بگرام پیدا شده است (۱) مسکوکات او اگرچه فوق العاده زیاد است تنوع زیاد ندارد صورت ضرب آن بدنیست رسم الخط یونانی و خروشتی هر دو در آنها استعمال شده در روی مسکوکات عموماً ضرب زننده سکه بر اسپى سوار است در چپه بعضى سکه هاى او مردی با قبای دراز معلوم میشود که باید موبدی باشد زیرا آتشکده هم در مقابل خود دارد در بعضى مسکوکات نقره ئى واكثر مسکوکات مسى در روى سکه صورت نیم تنه صاحب سکه به نیم رخ چپ دیده میشود به دور سرش فیتۀ بسته واشعۀ چند از فرق سرش تلئلو دارد بیرق یا نیزۀ کوتاهی در دست راست گرفته لقب عمومی که بدان شهرت یافته در یونانی «سوتر مگاس» است که معنى آن «منجى كبير» میشود علاوه برین خود را « بازیلوس بازیلئون» یعنی « شهنشاه » هم خوانده ولی از گرفتن نام خود خودداری کرده واسم او مجهول است شايد لقب « شهنشاه » خلاف نظریه باشد که او را امیر یا نایب السلطنه «ويما كدفیزس بخوانيم ولى اگر محیط و زمان او و القاب وقت مطالعه شود آنقدر موانع پیش نمیکند . (۲) وضیعت عمومی در عصر خاندان کدفیزس : خاندان کدفیزس یا اولین دودمان سلطنتى كوشانى های بزرگ به ترتیبى كه ذکر رفت به استثنای «سوتر مگاس» ۷۰ سال و با امير يا نایب السلطنهٔ اخير الذكر ۸۰ سال تاريخ كشور مارا در بر میگیرد که رویهرفته از حوالی ٤٠ تا ۱۲۰ مسیحی شود این چهارخمس قرن از خود بلاشبه در هر زمینه پاره ممیزانى دارد که متاسفانه جزئیات آن (۱) تقریباً صدسال قبل مسن انگلیس ازین مسکوکات به تعداد خیلی زیاد جمع آوری نموده. (۲) براى جزئيات مسكوكات مختلف او به صفحات ٣٤٥، ٣٣٤ و اشكال مربوط به لوحۀ نهم كتاب آرياناى عتيق تاليف پروفيسر ولسن مراجعه شود.
( ٢١٤ ) تا اندازه زیاد مجهول است و خطوط عمومی آنرا تاجایی که قراین و شواهد نشان میدهد ذیلاً ترسیم میکنیم : خاندان سلطنتی کدفیزس زمانی در تاریخ مملکت ما ظهور میکند که وضعیت حکومت مرکزی با داشتن نفوذ اداری بر تمام خاک آریانا تقریباً از بین رفته و جای آنرا یکنوع ملوک الطوایفی احراز کرده بود این وضعیتی است که عموماً دولتهای مقتدر به علل مختلف در پایان عمر بدان مواجه میشوند و خود این وضعیت باز متقاضی ظهور نیرو و حکومت مقتدر جدیدی میگردد دولت معظم یونان و باختری به جهاتی که در فصل مربوطه اش شرح داده شد در ربع اول قرن اول مسیحی با هر مایوس مبدل به سلطنت کوچک و محدود کابل شده و طوری قوای خود را از دست داد که واضح معلوم هم نمیشود که گند و فارسی پهلوا آنرا سقوط داد یا کجولا کدفیزس کوشانی . همین قسم دولت پهلوا اگرچه باشخص گند و فارسی قوی و مقتدر بود ولی مرکز ثقل نفوذ آن بیشتر بخاکهای متصرفی هندی معطوف شده بود چنانچه دیدیم حینیکه کجولا کدفیزس بر تخت باختر نشست به آسانی علاقه های جنوب هندوکش مخصوصاً سمت های جنوب غربی تا حوزه اراکوزی که تحت نفوذ مستقیم دولت پهلوا بود جزء قلمرو سلطنت کدفیزس ها شد در شمال هندوکش در باختر و طخارستان وضعیت برای ظهور دولت مقتدر جدید مساعد تر بود زیرا قرار یکه دیدیم مقارن ظهور کوشانی ها در حوزه آمو در با تاخیا ها مردمان مهذب و تجارت پیشه باختری درین وقت در میان خود شاهی نداشتند و کوشانی ها هم تا ٤٠ مسیحی یعنی سال جلوس کجولا کدفیزس باصول ملوک الطوایفی و با ٥ رئیس اینجاها را اداره میکردند پس اوضاع اداری شمال و جنوب هندوکش متقاضی بود که خاندان سلطنتی روی کار آید و دولت مقتدری ظهور کند تا به حکومت های محلی خاتمه داده و در چو کات طبیعی و تاریخ کشور دولتی واحد تاسیس نماید این کار را « کجولا کدفیزس» به بهترین صورتی انجام داد و اگر چیزی باقی
(٢١٥) هم مانده بود با پسرش کدفیزس دوم صورت گرفت پس از نقطه نظر اداری ظهور خاندان کدفیزس در تاریخ قدیم افغانستان مقام مشخصی دارد زیرا ملوك الطوایفی ها و حکومت های محلی را به سلطنت واحد و مقتدر مبدل نمود کد فیزس اول در راه وحدت خاك آریانا صرف مساعی زیاد کرد و در آخر عمر اوسغد یانا در شمال پارتیا در غرب ارا کوزی در جنوب غرب و گندهارا در شرق به دور مرکز باختری کوشانی جمع شده بود و این موضوع از اقدامات پسر اوهم معلوم میشود زیرا کدفیزس دوم به مجردیسکه برتخت نشست در صدد تشکیل امپراطوری وفتح اراضی جدید بطرف هند و ترکستان چین برآمد و با وجودیکه در قسمت اخیر الذکر ناکام شد در ماورای غربی سند تا قلب هند پيشرفت بيك طرف تا حوالی «ماتورا» رسید وجانب دیگر تا دهانه سند را فتح نمود . قوای نظامی دولت کوشانی افغانستان در دوره سلطنت خاندان کدفیزس به تدریج قوی شد ولشکر کشی های ویما کدفیزس این نظریه را تائید میکند کوشانی ها مردما نی بودند سخت سر و جنگجو و سوار کار . صرف نظر از فتوحات کدفیزس دوم در هند لشکر کشی های او برعلیه چانكـ کین مارشال معروف چین و سوقیاتش در ماورای شرقی پامیر در حوزه سنکیا نگ یکی از بزرگترین کارستان های حربی تاریخ قدیم آسیا ست زیرا قشونی را که مرکب از هفتاد هزار سوار باشد با خوراک و ادوات جنگی از دره های دوطرفه پامیر عبور دادن کاری است مشکل وعزم پادشاه کوشان وقوة اداره ژنرال های اورا ثابت میکند . خاندان کدفیزس در داخل وخارج سیاستی داشتند مشخص و خطوط آن تا اندازه خوب معلوم میشود. هر دو کدفیزس میخواستند که دولت آنها در داخل قوی
(٢١٦) ونیرومند باشد، از ملک کان قوم کسی سربلند نکند و ملوک طوایفی يك قلم ناپدید گردد. دولت مرکزی مقتدر باشد و خاك های آریانا تحت نظام اداره واحد دراید استقلال مملکت و همسایگان محترم شمارند و بهر قیمتی که باشد ازان دفاع بعمل آید. هردو کدفیزس این نظریات را مراعات کردند و زمانیکه دومین خاندان هان های چین بنای تجاوز را به « علاقه های غربی » گذاشت ویما کدفیزس ماتقدامرای محلی کاشغر و ختن حاضر به اطاعت خاقان چین نشده و برای مقابله آنها لشکر کشید و اگرچه فام و برای چندی باج گذار هم شد بعد از شکست در میدان جنگ بود که آنهم به استقرار روابط او با سائر ممالك تاثیری افگنده نتوانست. سیاست خارجی کدفیزس ها مقدم بر همه این بود که خاندان های سلطنتی ملل بیگانه هیچگاه ایشان را پست تر از خود تلقی نکنند ولو خاقان های چین یا امپراطوران رومن باشد چنانچه این مطلب از القاب مجلل وطرز رفتار کدفیزس دوم بکلی آشکار است مشارالیه در حالیکه پادشاه پاشهنشاه کوشانی بود به رویه خاقان های چین خود را « پسر آسمان » و به طرز امپراطوران رومن خود را امپراطور میدانست و بهمین اساس دختر خاقان چین را خواستگاری نمود و برای معرفی خود و خاندان خود و فتوحات خویش نماینده به دربار «تراجان» به روما فرستاد. پس خاندان کد فیزس از نقطه نظر بلند بردن شئونات سلطنتی کوشانی و ارتقای مقام خاندان شاهی رول بی سابقه در تاریخ قدیم افغانستان بازی کرده اند و معلوم میشود که از روی ماده و معنی آرزومند تعالی کشور و سلطنت و مملکت بودند. معاصر ایشان دو دولت قوی در شرق و غرب وجود داشت در شرق در خاك های آسيا در دربار چین دومین دودمان هان و در غرب در خاك های اروپا وحتی در سواحل آسیائی مدیترانه امپراطوران رومن ' پارت ها هم هنوز درین وقت وجود خارجی داشتند ولی ضعیف شده و در صف دوم قرار گرفته بودند. در میان این دو دولت بزرگ وقوی امپراطوری کوشانی واقع شده و کدفیزس ها
(۲۱۷) پوره به اهمیت مقام خود فهمیده بودند و میخواست در خط مشی سیاست خارجی از موقعیت جغرافیائی امپراطوری خود کار بگیرند چنانچه گرفتند و به این مسئله بعد از ذکر دومین خاندان سلطنتی کوشانی های بزرگ یعنی خاندان کنیشکا مراجعه خواهیم کرد . یکی از ممیزات سیاست خارجی کد فیزس ها فتوحات هند است که کد فیزس اول بنای آنرا گذاشته و کد فیزس دوم عملی نمود. چون شرق و شمال و غرب در تصرف یا تحت اثر هان ها و رومن ها بود ایشان مجرای آسانی جز به این سمت نداشتند . تجارت آریانا در عصر خاندان کد فیزس منبسط شد و حیات اقتصادی سروصورت بهتری بخود گرفت . باشندگان باختر وتخارستان پیش از ظهور دولت کوشانی هم مردمان تجارت پیشه بودند و علاوه بر مواد و مال التجاره خود کشور انتقال پیداوار ومال التجارهٔ هندی و چینی بطرف غرب بدست ایشان صورت میگرفت با فتوحات ویما کد فیزس در هند و با تعلقات او با چین و امپراطوری رومن در تجارت و اقتصادیات مملکت بهبودی بارزی رخ داد با ظهور خاندان دوم «هان» چین مجدداً به تحکیم ارتباط به «علاقه های غربی» تمایل نشان داد و رومن ها را جنگ های پارت ها چندی پیشتر از ظهور خاندان کد فیزس کوشانی در ارمنستان و پارتیا رسانیده و مسکوکات طلائی آنها مقارن شروع عهد مسیحی بازارهای شرق را فرا گرفته بود چنانچه پیشتر دیدیم که هر دو کد فیزس از روی مسکوکات امپراطوران روم سکه ها بضرب رسانیدند و وفور طلای امپراطوری روم سبب شد که ویما کد فیزس هم به وزن و شکل اوری های رومن سکهٔ طلا بضرب رساند از نقطهٔ نظر مراودات «راه شمالی» و «راه جنوبی» که اولی بطرف چین و دومی از طریق درهٔ کابل جانب هند میرفت از داخل قلمرو امپراطوری کوشانی میگذشت و کنترول آن در دست دولت کوشانی بود. این راه ها را
( ۲۱۸ ) بعد تر مفصل تحت عنوان « راه ابریشم » مطالعه خواهیم نمود . در اینجا که مصروف مطالعه اوضاع تجارت واقتصاد مملکت در عصر کدفیزس ها میباشیم همین قدر متذکر میشویم که پول رومن به مقداد زیاد وارد آریانا شده وراه جنوب و شمال تازه برای انتقال اموال بطرف غرب باز شده بود . چون کوشانی ها در افغانستان تحت نفوذ تهذیب باختری آمدند در ۸۰ سال دوره سلطنت خاندان کدفیزس که روی هم رفته سه خمس قرن اول وخمس اول قرن دوم مسیحی را دربر میگیرد وما عجالتاً مصروف مطالعه عمومیات همین عصر هستیم، آئین اوستائی و بودائی هردو معمول بود . طبیعی آتش پرستی از حوالی دوقرن قبل باین طرف جای خودرا به آئین بودائی مخصوصاً در علاقه های شرقی آریانا خالی کرده وفلسفه «ساکیا مونی» توسعه می یافت. معذالك دین زردشتی بکلی محو نشده و قراریکه بعدتر در همین فصل خواهیم دید درعصر کنیشکا که آئین بودائی به منتهای عروج خود میرسد بازهم روی مسکوکات پادشاه مقتدر کوشانی اشکال ارباب النواع اوستائی دیده میشود . بهر حال درعصر سلطنت خاندان کدفیزس دیانت بودائی آهسته آهسته انبساط می یافت. کدفیزس اول دربعضی مسکوکات خودرابه صفت «درامانی تاسا» یعنی (دین دار) خوانده است اگرچه از این صفت عقیده و آئین اوپوره معلوم نمیشود معذالك شاه بادیانتی بوده. مسکوکات پسراو کدفیزس دوم چه طلائی وچه مسی به موضوع دیگر روشنی می اندازد که عبارت از احترام شیوا است پیشتر متذکر شدیم که در مسکوکات او شیوا و گاو ناندی و نیزه سه دندان که سلاح ممیزه اوست بضرب رسیده ازین همه واضح معلوم میشود که کدفیزس دوم یا «پیرو شیوا» بوده چنانچه جمعی را عقیده برین است ویا اقلاً بعدازفتوحات هنداز نقطه نظر سیاست در بعضی مسکوکات طلاومس خودرا پیرو یا مشوق این دیانت معرفی کرده واین
(۲۱۹) رویه ایست که كشور كشایان برای جلب خاطر اهالی خاك های مفتوحه پیش میگرفتند . صنعت یا همان صنعت زیبا و پختهٔ یونان و باختری که شرح ظهور و انبساط و ترقی آن در صفحات ( ۹۸ تا ۱۰۳ ) همین جلد گذشت در پایان تقریباً سه قرن حیات در شروع عهد مسیحی تنزل کرد و این تنزل تا اندازهٔ زیاد از روی مسکوكات دودمان کدفیزس معلوم میشود و اگر تنها موضوع از روی مسکوكات قضاوت شود اعتراف باید نمود که تنزل مذکور فاحش بوده زیرا میان مسکوكات زیبا وقشنگ پادشاهان یونان و باختری وسکه های خاندان کدفیزس نسبتی نیست مخصوصاً سکه های کدفیزس اول بسیار خراب و از نزاکت های صنعتی عاری است. باز مسکوكات کدفیزس دوم بهتر است، ولی تنها از روی مسکوكات هم قضاوت نمیتوان کرد جز اینکه باید گفت حکاکی روی فلزات و صنعت کندن نقوش بر سنگ های قیمتی که دو قرن پیشتر ترقی شایانی داشت تنزل فاحش نموده بود. از نقطه نظر هیکل تراشی تنها اینقدر میتوان گفت که صنعت « گريك و بوديك » یا « یونان و بودائی » که شعبه یا مدرسهٔ از صنعت یونان و باختری است در عهد کنیشکا موسس دومین خاندان سلطنتی کوشانی در آخر قرن اول و شروع قرن دوم مسیحی ترقی و انبساط یافته است . (۱) به این ترتیب دورهٔ سلطنت خاندان کدفیزس تقریباً در عصر تنزل مدرسهٔ « یونان و باختری » و شروع ترقی مدرسهٔ « یونان و بودائی » واقع شده است بناء علیه ممیزهٔ قابل ذکری از نقطهٔ نظر صنائع جمیله ندارد . و بعضی ها هم « صنعت کوشان » صنعتی را گویند که با کنیشکای کبیر شخصیت حاصل کرده است . (۱) صفحه ۱۳۰ تاریخ عمومی صنعت از زمانه های اولی تا امروز که تحت نظر موسیولوی رآو در پاریس در سال ۱۹۳۹ طبع شده است .
( ۲۲۰ ) در دوره سلطنت خاندان کدفیزس رسم الخط یونانی و خروشتی هرد و معمول بود ولی به این ترتیب که اولی روبه تنزل میرفت و دومی هنوز آینده در پیش داشت رسم الخط یونانی که با فتوحات اسکندر در شرق منتشر و با سلطنت شاهان مستقل یونان و باختری در آریانا و هند عمومیت حتی رسمیت یافته بود بعد از سقوط آخرین احفاد شاهان یونان و باختری یکد فعه از بین نرفت بلکه در تنزل تدریجی گرفتار گردید و استعمال آنهم بیشتر منحصر به مسکوکات بود کدفیزس های کوشانی محض به تقلید مسکوکات متقدمین خود آنرا هنوز در مسکوکات خود استعمال میکردند ولی چندین حرف شکل تازه تری بخود گرفته بود که حاکی از نابلدی منشیان زمان ایشان میباشد . برعکس رسم الخط خروشتی که در جایش از آن مفصل و در يك مبحث مستقل حرف خواهیم زد و رسم الخط محلی خود ، آریا نابود آینده در پیش داشت و در اقطار امپراطوری کوشانی مخصوصاً در کتیبه های روی ظروف وغیره بیشتر استعمال میشد این بود خطوط عمدۀ دورۀ سلطنت خاندان کدفیزسی که بعد از تحلیل منابع چینی و شهادت مسکوکات و نظریات مدققین تا اندازه شرح یا فت بلا شبهه با ذهنیتی که تولید میکند عصر دوم تاریخ کوشانی های بزرگ یعنی دورۀ زمامداری کنیشکای کبیر و اولادۀ او خوب تر فهمیده خواهد شد .
عصر دوم خاندان کنیشکا دومین خاندان سلطنتی کوشانی های بزرگ خاندانی است که بنام موسس آن کنیشکا یاد میشود وعلاوه بر این سلطان معروف مشتمل برچندین نفر پادشاهان خورد وبزرگ است که عموماً احفاد مستقیم کنیشکا میباشند واسمای اکثر آنها به کلمه «ایشکا» منتهی میشود . در عمومیات این فصل تناقض نظریات مدققین را مبنی بر تقسیمات دودمان های سلطنتی کوشانی های بزرگ ووجود یا عدم احتمالی کدام وقفه ده ساله را در میان هردو خانواده وپاره نظریات دیگر را نوشتیم وتکرار آن لزوم ندارد. به ترتیبی که تا حال تعقیب نموده ایم وعموما در کتب تاریخی تعقیب شده با قبول وقفه ده ساله که بعضی آنرا جزء زمان حکمرانی «سوتر مگاس» نایب السلطنه ويما کدفیزس گرفته اند عصر اول کوشان در حوالی ۱۲۰ مسیحی تمام میشود وطبعاً باید آنرا آغاز عصر دوم یعنی شروع سلطنت کنیشکا سرسلسله دومین خاندان سلطنتی کوشانی های بزرگ دانست. با وجودیکه سند صریح وموثق مبنی بر فاصله وجدائی خاندان کدفیزس وخاندان کنیشکا در دست نیست پارۀ ملاحظاتی در بین است که وقفه وجدائی میان دوخاندان کوشانی های بزرگ را بیشتر احتمال میدهد واله دوپوسن فرانسوی با رویه که در تحلیل کوايف تاریخی دارد درین مورد چنین مینگارد: « در عصری بعدتر از زمان سلطنت کدفیزس ها يك دسته پادشاهان دیگری که مربوط بهمان يك نژاد وبيك خانواده (ياعشيره) کوشان بودند به سلطنت رسیدند این پادشاهان را مسکوکات و کتیبه ها واقلآً سر دسته آنها را ماخذی ادبی بما معرفی کرده است چنین بنظر می آید
( ۲۲۲ ) که خالیگاهی میان ویما کدفیزس وسلسله باشد که با کنیشکا دوره سلطنت آنها آغاز میکردد اگرچه این پادشاهان مانند متقدمین شان « کوشانا » و « دواپوترا » یعنی ( پسر آسمان ) بودند معذالك با آنها در چیزهای ذیل فرق داشتند : اول نام های آنها به کلمه « شکا یا ایشکا یا اشکا » منتهی میشود دوم در مسکوکات آنها زبان یونانی ورسم الخط خروشتی استعمال نشده بلکه نوشته های آن بزبان ایرانی وبرسم الخط یونانی میباشد . سوم در مسکوکات این سلسله تصاویرارباب انواع متعدد نقش است . چهارم کنییه های خودشان یا کتیبه هائی که به آنها ربطی داردبروسعت قلمرو سلطنت وعظمت شاهی ایشان حکم میکند . پنجم این کتیبه ها سنه وتاریخی دارد به این ترتیب : «سال سوم سال هجدهم . . . كنیشکا . . . . » مابقی جانشینان كنيشك يك سلسله ارقامی را گرفته اند که در آن سالهای حساب کنیشکا شامل است . با این همه ملاحظات این فاصله ووقفه از نقطه نظر مشاركت عرقی مبایفتی میان دوعصر ودو خاندان شاهی کوشانی وارد نکرده وطوریکه مستر توماس ومو سيو الفرد فوشه می نویسند میان تصویر ویما کدفیزس وکنیشکا که در مسکوکات آنها مشاهده میشود جزئی اختلافی نیست و کمال مشابهت عرقی بهم دارند . . . » ( ١ ) نظریاتی هم است که وقفه را میان دو خاندان شاهی کوشان های بزرگ قبول نكرده وحتى يكنفر متتبع هندى كنيشكارا پسر ويما كدفیزس هم خوانده ( ٢ ) است . بهر حال ارتباط این دو خاندان شاهی ازروی زمان وخویشاوندی هرچه بوده دوره حقیقی وعظمت کوشانی های بزرک با كنيشکا و احفادوا و آغاز میشود (١) صفحه ٣١٤-٣١٣ كتاب هنددرعصر موريا ، بربرها ، یونانی ها ، سیت ها ، پارت ها ، یو چی ها تاليف واله دو پوسن . (۲) به صفحه ٣٢-٣١ انشنت اند یا جلد چهارم تاليف ترى بهووان داس شاه مراجعه شود
(۲۴۳) خاندان كدفیزس یا اهمیتی که در تشکیل سلطنت كوشانی و پاره مسایل دیگر داشت با تمام موجودیت خود تنها در مقابل عظمت نام كنیشكا خیره میباشد بناء علیه خاندان كنیشكا در تاریخ امپراطوری كوشانی آریانا مقام شامخ و برجسته دارد. این خاندان از حوالی ۱۲۰ مسیحی تا حوالی ۲۶۰ مسیحی تقریباً یک و نیم قرن سلطنت نموده و اسمای پادشاهان آن قرار ذیل است: کنیشكا (حوالی ۱۲۰ تا ۱۶۰): پادشاهی که در حدود معلومات امروزی بعد از ویما كدفیزس در سلسله كوشانی های بزرگ به سلطنت رسیده و قرار نظریۀ برخی از مدقیقین موسس دومین خاندان سلطنتی كوشانی های بزرگ هم میباشد در كتیبه ها و مسكوكا‌ت به اسم كنیشك ، كانیشکا كشنگا ، كنشكی ، شاهی كشیکه یاد شده است روایات به او لقب «شاه گندهارا» داده و در مسكوكات خود را «راؤ نانو راؤ» Roanano Rao یعنی «شاه شاهان» خوانده است معلوم نیست كه كنیشكا چطور و بصورت صحیح به كدام تاریخ به سلطنت رسیده با حسابی كه برای سلطنت كدفیزس ها گرفته اند با وقفه ده ساله میان دو خاندان شاهی كوشان جلوس كنیشكا را به سال ۱۲۰ مسیحی نسبت میدهند مشارالیه بزرگترین امپراطور مقتدر كوشانی است كه آوازۀ نام و شهرتش از سرحدات آریانا برآمده و در خاک های مفتوحه او در هند و تبت و ترکستان چین برای چندین قرن انعكاس افگنده است . یكی از چیز های بسیار غریب تاریخ كوشانی كه مخصوصاً به شخص كنیشكا تعلق زیاد دارد این است كه با وجود شهرت بدین بزرگی كه آسیای مركزی را برای چندین قرن فرا گرفته بود با وجود هزاران سكه ، با وجود كتیبه های متعددی كه تقریباً تمام دورۀ سلطنت او را در بر میگیرد، با وجود متون قدیم سانسكریت و چینی و تبتی و محلی ، او جود مجسمۀ شخص او كه حتی به بزرگی طبیعی با نقش اسم و القاب او از حوالی «ماتورا» پیدا شده بازهم تاریخ جلوس و سلطنت
تصویر (۲۹) مقابل صفحه (۲۲۴) کوشانشاه کنیشکای کبیر امپراطور مقتدر کوشانی افغانستان
تصویر (۳۰) مقابل صفحه (۲۲۰) هیکل ایستاده امپراطور کنيشکا که از مقام «مات» نزديك (ماتورا) از هند کشف شده است . در مبحث لباس کوشانی افغانستان ( صفحه ۳۱۷ و بعد ) به این مجسمه اشاره ها شده است .
( ٢٢٤ ) کنيشکا مجهول است مدققين درين راه زحمات زياد كشيده و واقعا ت را به حساب عهدهای مختلف (ويكراما) و «ساکنا» (اولی در ۵۸ ق م و دومی در ۷۸ مسیحی آغاز میشود) تحليل وتجزیه نموده اند ولی کار بجایی نرسیده وهنوز هم درين زمينه اختلافات نظر زياد موجود است . ( ۱ ) بهر حال طبق نظریۀ عمومی که تا حال اتخاذ شده جلوس او را عموماً در حوالی ۱۲۰ مسیحی قرار میدهند. اگر منابع فوق الذکر سانسکريت و چینی و تبتی و کتيبه ها ومسكو كات وداستان ها و روايات تا حال کدام نظریهٔ صحیح راجع به عصر کنیشکا داده نتوانستند خطوط اساسی عصر و سلطنت او را تا اندازۀ زياد روشن میکنند . وسعت امپراطوری كنيشكا : کنيشکا که قرار نظرية موسيو الفرد فوشه در روايات به لقب شاه گندهارا» معروف بود امپراطوری داشت خیلی فراخ و وسیع كه خارج از خاک آریانای قدیم يا افغانستان امروزی دامنهٔ آن در هند در تمام مناطق شمال غربی بطرف غرب تا حوزهٔ کنشکا وبطرف جنوب تا کوهای «وندهيا» ودرماوراى غرب بامیر در سنکیانگ ( ترکستان چین) تا حوزهٔ رود تارم انبساط داشت . پیشتر دیدیم که اعضای اولین خاندان شاهی کوشانی کدفیزس ها هم هر کدام در راه وسعت قلمرو دولت کوشانی آمال و نظریاتی داشتند و کدفیزس دوم درین راه و مخصوص بجانب هند عملاً کاميابی های زیادی حاصل نمود وتا حوالی «ماتورا» فتح كرد بوره معلوم نمیشود که بعد از کدفیزس دوم اراضی مفتوحه هندی تا عصر كنیشکا مطیع ماند یا کنیشکا مجدداً به نیروی خویش اراضی مسخر شده را بار دیگر مسخر کرده است . هيوان تسالنگ زایر چین با اطلاعاتی که حین اقامت خود در کاپیسا راجع به عصر كنیشکا بدست آورده است می نویسد که چون مشارالیه در گندهارا سلطنت میکرد قوايش در ممالك مجاور (۱) صفحه ۱۲۹ لیندسی وی لیز ترنس تالیف میان لری .
(٢٢٥) و نفوذش در علاقه‌های دوردست احساس میشد آنچه حقیقت دارد و باشہادت کتیبه‌ها و مسکوکات ور وایات به اثبات میرسد این است که دامنه قلمرو امپراطوری کنیبکا در هند تا « غازی پور » کنار گنگا و در سنکیانگ (ترکستان چین) تا حوزه رود تارم انبساط داشت و تفصیل مزید بقرار ذیل است : در هند : چنین مینماید که بعد از سلطنت ویما کدفیزس در زمان وقفه احتمالی که خاندان اول کوشانی را از خاندان دوم جدا میکند اراضی متصرفی هندی سر از اطاعت دولت کوشانی کشیده باشند و حتی بعضی قسمت‌های مجاور مانند کشمیر هم از حوزه نفوذ کوشانی‌ها برآمده باشد زیرا کنیشکا به اتصال قلمرو مذکور در تحت نفوذ خود مجدداً کوشیده و قرار نظر په‌«راسنت سمیت» کنیشکا کشمیر را در سال‌های اول سلطنت خود فتح کرد و چندین معبد و بنا و حتی شهری بنام خود موسوم به « کنیشکا پورا » در انجا اعمار نمود چنانچه هنوز هم خاطرهٔ این شهر کوشانی را دهکدهٔ « کانیشپور » بین رودخانه « بیهات » و شاه راهی نشان میدهد که از « ورا هموله » ( با راموله ) بطرف « سریناگار » مرکز کشمیر میرود (۱) علاوه برین متن تاریخ کشمیر « را جاتر انگینی » به این موضوع اشاره میکند چنانچه میگوید که در اینجا سه پادشاهی به سلطنت رسیده موسوم به : هوشکا ، جوشکا و کنیشکا و هر کدام آنها بنام خود شهری بنا نموده بودند. در اثر حفریاتی که در حوالی « ما تو را Mathura » در قریه « مات Mat بعمل آمده سه مجسمه بی‌سر کنیشکا پیدا شده که یکی آن به اندازه قامت طبیعی انسان است و در دامن آن اسم کنیشکا تحریر میباشد . در مقام « سرات » Sornath ( قریب بنارس ) در پشت يك مجسمه « بود بس اتوا » چنین نوشته یافت شده : « در زمان پادشاه بزرگ کنیشک سال سوم حکمران بزرگ « کاراپا لانا Karapallana » و حکمران « وانا سپارا » Vanaspara » (۱) ترجمه راجا ترا نگینی از طرف «ستین» کتاب اول صفحات ٧٢-١٦٨
(٢٢٦) کتیبه دیگری که تاریخ آن ٢٨ ماه دیزیوس Daisios سال ١١ میباشد از مقام (سوی و هار Sui-whar) (ملتان) نزديك «وها والپور » از کنار رود خانه ستلج که از معاونین رود چناب میباشد به نفوذ و آمریت کنیشکا شهادت میدهد همین طور کتیبه دیگری در مقام سیت مهت Sahet Mahet (کراواستی قدیم) پیداشده که به سال ١٢ سنه دارد. از روی این کتیبه‌ها و مسکو کات زیادی که در خاك هند تا «غازی پور» بدست آمده بوضاحت معلوم میشود که نفوذ دولت کوشان در عصر کنیشکادر خاك‌های هندخوب انبساط یافته و بصورت یقین تا کنار رود کنگا رسیده بود. قراریکه از روایات برمی‌آیدشهر «پتالی پوترا » (پتنه حالیه) مرکز قدیم امپراطوری موریای هندی هم بدست سلطان مقتدر کوشانی فتح شد کنیشکا ازین شهر بزرگترین نویسنده سانسکریت وقت را که «اسوه کوشا» نام داشت با خود گرفت و در دربار خود نگه میداشت. چنین می نماید که کنیشکا اراضی مفتوحه خویش یعنی تمام غرب هند را توسط نایب الحکومه‌هائی اداره نموده باشد که بسانسکریت ایشان رابه القاب «کشاترایه» یعنی حکمران و «مها کشاترایه» یعنی حکمران بزرگ میخواندند و در ماخذ هندی بیشتر بعنوان امرای اسکانی شهرت دارند (١) معروفترین این حکمرانان «نهاپانه» «چستانه» و غیره است بعضی از ین حکمرانان مخصوصاً «چستانه» یا «کوهستانه» را منابع هندی موسس دودمان شاهی میداند که اعضای آن تا حوالی اخیر قرن چهارم در (اوجن) امارت کرده اند و ظهور خاندان گوپتا به نفوذ ایشان خاتمه داده است. (٢) در پارتیا: کنیشکابعد از يك سلسله فتوحات در شرق و تسخیر یکحصهٔ بزرگ هندمتوجه سرحدات غربی شده و طوریکه بعض مدققین اشاره نموده اند در پارتیا فتوحاتی نموده (١) سکزیه، سکرپاتی، سکبوپالا. (٢) صفحه ٢٨٢ هند در عصر موریا، بربرها، یونانی‌ها، سیت‌ها، پارت‌ها یوچی‌ها تالیف واله دوپوسن.
(۲۲۷) است ملتفت باید بود که «هیر کانیا» و «پارتیا» که بعضی اوقات نتها به اسم «پارتیا» یادشده اند بشر حیکه در سر فصل هفتم (صفحه ١١٤ همین جلد) نگاشتیم از نقطه نظر جغرافیای تاریخی حصه یا ولایت شمال غربی آریانا را تشکیل میداد . پارتی ها یا بهتر تر بگوئیم پارت های غربی به تر تیبیکه در فصل هفتم ذکر شد به تدریج از اصل خاک «پارتیا» برامده و يك سلسله جنگ ها با ارمنستان و امپراطوری رومن مرکز ثقل آنها را بطرف غرب منتقل ساخت و «اور دوس» پایتخت ایشان را به «استزیفون» کنار دجله برد. پارت های غربی در عصر کوشانی ها مخصوصاً در زمان سلطنت کنیشکا از سرحدات آریانا دور افتاده و محاربات رومن ها آنها را طوری خسته ساخته بود که مصدر کار بزرگ شده نمیتوانستند. مخصو صاً بعد از ینکه اقتدار کوشانی ها در آریانا اوج گرفت میان امپراطوری کوشانی و رومن یعنی میان دو قوه بزرگ محصور مانده بودند. آنچه مدققین بنام فتوحات کنیشکا در پارتیا اشاره کرده اند عبارت از اقداماتی است که امپراطوری مقتدر آریانا در راه تکمیل وحدت خاك کشور خود نموده وعلاقهٔ «پارتیا» را که بشهادت منابع كلاسيك جزء آریانا بود به قلمرو خود پیوست کرده است .«ونسنت سمیت» درین باره می نویسد :« کنیشکابا نقشه های بزرگ خود به شر حیکه گذشت تنها به حدود هند کفایت نکرد بلکه بيك سلسله جنگ ها باپارتی ها در آویخت و موفقیت ها حا صل نمود» مورخ انگلیس از زبان موسیو سیلون لوی پاشاه پارتی ها را درین زمان مرد احمق و آتشین مزاج خوانده و او را باخسرویا کدام پادشاه رقیب او میداند که بین سالهای ١٠٨ و ١٣٠ مسیحی با او بر سر سلطنت در مجادله بود (۱) در آسیای علیا: بعد از ینکه کنیشکانفوذ مملکت داری خود را در آریانا قائم کرد و با فتح يك حصه هند دامنه امپراطوری خود را در شر ق و سعت بخشید بفکر کشور کشائی در مناطق شمال شرق افتاد و خواست در ماورای پامیر به خطای و ختن یعنی علاقه های سنکیا نگ که تحت نفوذ چین بود حمله کند (۱) صفحه ٢٧٧ و ٢٧٨ ارلی هستری اف اندیا.
(۲۲۸) پیشتر به ملا حظه رسید که ویما کدفیزس هم بنوبه خود با چینی ها در خاك های ماورای شرقی توده کهستانی پامیر به قشونكشی ومحارباتی پر داخت اما در نتیجه مغلوب گردید. پس منظور كنيشكاعلاوه بر كشور كشائی شاید اخذ انتقام اسلاف هم بوده باشد. بهر جهت اگر چه تفصیل و جزئیات قشونكشی و محاربات او معلوم نیست اینقدر گفته میتوانیم که امپراطور کوشان قشون بزرگی برای این مقصد تهیه نموده بود. چون هدف اساسی کنیشکا درین اقدامات فتح کاشغر، یار کند وختن یعنی آن نقاط تر کستان چین بود که از طرف شمال به تبت و از طرف شرق به پامیر محدود بود امکان دارد که دسته های قشون اونه تنها مانند عصر کدفیزس دوم از راه واخان بلکه از طرف هند هم حمله نموده باشد یکی از علل شکست کدفیزس دوم در ۹۰ مسیحی همین بود که قشون کوشانی جز از دره های دشوار گذار پامیر از طریق دیگری به آسانی عبور نمیتوانست حال انکه در عصر كنيشكاو ضعیت تغییر کرده بود یکطرف «جنرال پان۔چاو » چینی مر ده وقشون آنها با فقدان او قوماندان بزرگی را از دست داده بود و از طرف دیگر درین وقت بعض دره های همالا یاجز امپراطوری و تحت نظر کوشانی ها بود ایامسا عدت تمام این چیز ها و تجربه ئی که برای کوشانی ها حاصل شده بود و مخصوصاً در اثر اراده وعزم متین کنیشکاقشون کوشانی پیش رفت های درخشانی نموده و ولایات كاشغر و یار کند وختن را یکی بعد دیگر فتح کرده رفتند و دامنه فتوحات کوشانی ها به وادی رودتارم رسید و به این منوال قراره مفكوره موسیو فوشه دامنه امپراطوری کوشان به وادی های چهار رود بزرگ ا کموس،اندوس، گنگا و تارم انبساط یافت کنيشکا در نتیجه این فتوحات نه تنها دولت کوشانی را از باجگذاری چین رهایی داد بلکه بنوبه خود چین را باجگذار خود ساخت و از شهزادگان چینی بر غمل گرفته و به پایتخت خویش آورد . پس به ترتیبی که بالا گذشت كنیشکا در عرصهٔ ۲۳ سال سلطنتی که به او نسبت
(٢٢٩) میدهند (١) (از ١٠٣ تا ١٢٦) یا (از ١١٧ تا ١٤٠م) در راه وحدت خاک آریانا و با فتوحات خاک‌های زیاد در هندو سنگیا ننگ در راه تشکیل امپراطوری بزرگ کوشانی صرف مساعی زیاد نمود. فتوحات او در هند نفوذ دولت و تهذیب کوشانی آریانا را در آنجا پایدار ساخت و کامیابی‌های او در کاشغر و یار کند و ختن نام او را در دیباچه خاطرات ثبت برای همیشه ثبت کرد و به شهادت منابع هندو «نام و شهرت کنیشکا در روایات هند و تبت و چین و مغلستان داخل شد» (٢) یرغمل‌های چینی: باشهادت منابع چینی و هندی درین مسئله شبهه‌ئی نیست که کنیشکا بعد از فتوحات خود در آسیای علیا از چینی‌ها یرغمل گرفته و ایشان را نزد خود نگاه میکرد معمولاً تا زمانی بصورت مبهم چنین تصور میشد که پسر امپراطور چین در میان یرغمل‌ها بود ولی قرار نگارشات کتاب تاریخ شاهان هان که وقایع را تا ١١٣ مسیحی قید نموده چنین معلوم میشود که پادشاه کاشغر یکی از خویشاوندان قریب خود را که «شن- پان Chen - P'an » نام داشت بقسم یرغمل نزد پادشاه یوچی‌ها یعنی کوشانی‌ها فرستاد این نظریه به حقیقت نزدیکتر است زیرا کشور کشانی‌های کنیشکا محدود در علاقه‌های سنکیانگ (ترکستان چین) بوده و احتمال زیاد میرود که پسر شاه چینی این منطقه که به خاک‌های کاشغر و یار کند و ختن حکمفرمائی داشت به دربار کنیشکا فرستاده شده باشد . چون یرغمل‌های چینی مرکب از شهزاده و نجبای آن قوم بود کنیشکا در نگه‌داری آنها توجه و اهتمام مخصوصی مبذول میداشت و از هر نقطه نظر میکوشید تا به آنها تکلیفی وارد نشود. برای رهایش آنها طبق تقاضای فصل جاهای علیحده تعین نموده بود چنانچه تابستان را در دامنه‌های کهسار خوش آب و هوای کاپیسا (حوزۀ کهستان و کوهدامن) بهار و خزان را در گندهارا ( ننگرهار، سمت مشرقی) (١) عصر و دوره سلطنت کنیشکا واضح معلوم نیست بعضی‌ها عصر سلطنت او را بین ١٢٥ و ١٦٠ مسیحی قرار میدهند قرار نظریه اخیر موسیو گریشمن مشار الیه در سال ١٤٠ مسیحی وفات کرده است . (٢) صفحه ٣٣ انشنت اندیا (هند قدیم) جلد چهارم تالیف «تری بیوو انداس»
(۲۳۰) وزمستان را در پشاور یاسائر نقاط پنجاب غربی میگذرانیدند . درحقیقت امپراطور کنیشکا خودش هم فصول مختلف سال را در نقاط مختلف امپراطوری پهنا ورخود میگذرانید و دو پایتخت داشت یکی «کاپیسی» (بگرام) ودیگر «پورا شاپورا » (پشاور) که تابستان وایام گرمی را در شهر اولی وزمستان وروز های سرد آن را در شهر موخرالذکر بسر میبرد و برای برغمل های چینی هم در جوار پایتخت های سلطنتی رهایش گاهای مجللی ساخته بود . معبد «شالو کیا» یا «سریکه ویهارا» چون موقعیت شهرشاهی کوشانی بگرام امروزدر اثر حفریات وتحقیقات علمی برای مامعلوم است به استناد معلوماتی که زایر چین هیوانـ تسنگ داده موقعیت معبدی را که یرغمل های چینی ایام تابستان را در آن میگذرانیدند تعین میتوا نیم . زایر چینی موصوف می نویسد که « بفاصله ۳بامای ( کمی بیش از دو کیلو متر ) شرق پایتخت ، در پای دامنه شمالی کوهی معبد بزرگی است که ۳۰۰ راهب در آن بودوباش دارند و پیرو طریقه راه كوچك نجات میباشند قرار روایات ، کنیشکا پادشاه در روز گار باستان تمام علاقه ها و اقوام مجاور راحتی تاسمت های شرقی پامیر مطیع نموده و یر غمل هائی که گر فته بود در فصل تابستان درین معبد مسکن داده بود زیرا به همین مقصد تعمیر شده بود ، در کتاب حیات هیوانـتسنگ این معبد به نام «شاـلوـ کیا»(۱)Sha ـ lo-kia خوانده شده است شهری که هیوان ـ تسنگ در یادداشت های خودبنام پایتخت یاد نموده ، امروز باحصار عریض و بلند آن که شكل تپۀ مانندى اختیار نموده با قسمت زیاد خرابه های میان آن ومصافات گردونواح آن در بگر ام متصل به برج عبدالله و مشرف بر مجرای مشترك رودخانه های پنجشیر وشثل وغوربند موجود است و تحت عنوان پایتخت های کوشانی ازان مفصل تر صحبت خواهیم نمود. بفاصله ۳ بامای شرقی آن (۱) صفحه ۵۶ ـ ۵۷ یادداشت ها راجع به مما لك غربی ترجمه پیل .
(٢٣١) که بیش از دو کیلومتر شود کوهی که سیاح چینی اشاره نموده موجود و امروز به نام «پهلوان کوه» یا «کوه پهلوان» یاد میشود. در چهار طرف این کوه بچه بقایای ٧-٨ معبد بودائی کشف شده و درست قرار معلومات جغرافیايی هيوان تسنک در دامنه شمالی آن خرابه های معبد بزرگی موجود است که بواسطه اسم محلی «پوزۀ شترک» آنرا علمای فرانسوی «معبد شترک» خوانده اند و قرار اکثر احتمالات از همان معبد قدیم «شا لو کیا» نمایندگی میکند. کلمه «شاکو کیا» را برخی محققین مانند «ژولی ین» «شار که» تعبیر کرده «بیل» مترجم یادداشت های هيوان تسنک در نوته ٢٠٣ صفحه ٥٧ آن در ترجمه خود آنرا «سر یکه «Serika» میداند که اخیرآً در مورد چین اطلاق میشد. اگر چه معترف است که کلمه «سریکه» در ادبیات چین مورد استعمال نداشت باز هم توجیه میکند که نقاشان باختری که در نقش و نگار معابد دخل زیاد داشتند شاید این معبد را «سریکه ویهارا» یعنی «معبد چینی» خوانده باشند این تعبیر از حقیقت دور نیست زیرا به بعضی روایات معبد «شالو کیا» به پول یرغمل های چینی آباد شده بود و تصاویر یرغمل ها در دیوارهای آن نقش بود چنانچه زایر چین درین مورد به صراحت اشاره میکند و میگوید لباس های یرغمل ها طوریکه در تصاویر مذکور دیده میشدند شباهت به لباس مردمان شرق (هیا) (چین) دارند. میگویند که یرغمل های چینی حین نهادن سنگ بنای معبد و یا یکی از آن ها قبل از مراجعت به چین طلا و مروارید و جواهرات در زمین معبد در پای مجسمه بزرگ «مها کالا Mahakala» دفن کرده بود تا در راه مرمت کاری معبد صرف شود. در اثر تقاضای راهبین سر این خزینه بدست هیوان - تسنک زایر چین در سال ٦٣٢ مسیحی حین اقامتش در همین معبد «شالو کیا» باز شد و قرار بیانات او کتیبهٔ به این مضمون پیدا شد: «هر وقت «سنگارامه» (معبد) خراب شود مردم میتوانند خزانه را بگیرند و آنرا مرمت کاری نمایند»
(۲۳۲) به این ترتیب معبد «شالو کیا» یا «سریکه و یهارا» رهایشگاه برغمل های چینی تقریباً با نقش و نگار قدیم آن تا نیمه اول قرن هفتم مسیحی هنوز آباد بود و شکست و ریختی هم که عاید شده بود مرمت گردید خاطره برغمل های چینی و امپراطور مقتدر کنیشک هنوز نزد راهبین معبد و اهالی شهر کاپیسی تازه بود و زایر چین محض بجهت اینکه از چین آمده بود رها یشگاه یکماهه خود را در کا پيسا درین معبد انتخاب کرد. در ۱۹۳۷ حفريات این معبد از طرف موسيوها کن به موسيو مونيه سپرده شده و در نتیجه حياط مستطیل شکل با استوپه بزرگی در وسط آن کشف گردید. این حياط از طرف شرق به محوطه دیگر راه داشت که در اینجا استوپه های كوچك دیگر اعمار گردیده و شواهد آن مکشوف شد استوپه بزرگ بالوایحی تزئین شده بود که بعضی های آن هنوز سالم بجا های خود نصب بودند و یکی آن کسياپای Rasyapa برهمنی و برادران او را باراهبین دیگر مشغول احترام بوداشان میدهد. هیکل یک نفر اعانه دهنده که از اینجا به دست آمده ملبس به لباس مخصوص کوشا نی است دوصد متر دور تر طرف شرق این معبد محل دیگری در سالهای ۱۹۳۸ و ۱۹۳۹ حفريات شد که معروف به «قول نادر» است در اینجاهم معبدبزرگی بااستوپه بزرگ و اطاق های راهبین و غیره مکشوف شد. روی هم رفته پو زه شترک و«قول نادر» بقا یای دو معبد بسیار بزرگترانشان میدهند که میتوان باغلب احتمالات رهایشگاه برغمل های چینی یکی از آنها را دانست. از روی بعضی مجسمه های نا کامل و شباهتی که میان بعض های دیگر و برخ آثار عصر وی Wei موجود است مدققین فرانسوی نظریه میدهند که هیکل تراشان تاقرن ٦ در این جا مصروف کار بودند ورهایش «هیوان تسنگ» يك ماه بهار سال ٦٣٢ در اینجا دلیل واضح است که در نیمه اول قرن ۷ هنوز معابد اطراف کوه شترك آباد بود.
(۲۳۳) چینا پاتی: راجع به مقر زمستانی یرغمل‌های چینی هم تا یک اندازه معلوماتی در دست است. طوریکه گفتیم امپراطوری کنیشکا یرغمل‌های مذکور را در زمستان در نقاط گرم سیر امپراطوری یا در حوالی پایتخت زمستانی خویش در «پارو شاپورا» (پشاور) یا در کدام نقطهٔ پنجاب جای داده بود. زایر چین علاقهٔ ئی را بنام «شیناپوتی» یا «چیناپاتی» یاد کرده که آنرا بین راوی و ستلج قرار میدهد ومرکز انرا کننگهم بنام «چینی گاری» به ۱۱ میلی شمال «امرتسر» قرار میدهد زائر چین به صراحت کامل میگوید که کنیشکا پادشاه وقتی که به سلطنت رسید وشهرت نام و شمشیرش افاق را فراگرفت یرغمل‌هائی از ماورای رودخانه (رودخانه زرد) آورده و ایشان زمستان در همین علاقه میبودند وبه همین علت اینجارا «چیناپاتی» گویند (۱) در اینجا هم معبد بزرگی مقر یرغمل‌های چینی بود که سه صد راهب داشت. معنی کلمهٔ «چیناپاتی» «سردار چین» است و اشاره به شهزاده ونجبای چینی میکند که در میان یرغمل‌ها وجود داشت. پایتخت‌ها: امپراطوری که کنیشکا تشکیل نمود از نقطه نظر وسعت خاك وسیع‌ترین امپراطوری است که در تاریخ آریانا یا افغانستان قدیم سابقه ندارد درین قلمرو وسیع که از کنگاو تارم تا منتها الیه غربی پارتیا انبساط داشت. کنیشکا حد وسطی را برای رهایش شخصی ومقر سلطنتی انتخاب نموده بود که عبارت از «گندهارا» میباشد و این علاقه ایست که رود کابل از آن عبور نموده وبه رودخانهٔ سند می‌ریزد. کنیشکا پادشاه «گندهارا» را خیلی دوست داشت زیرا علاوه بر اینکه قلب امپراطوری پهناور وی را اشغال کرده بود از نقطهٔ نظر آب وهوا ومناظر زیبای طبیعی و استعداد خاك هم قطعهٔ ممتاز بود. چون کنیشکا به مقتضای آب وهوا فصول زمستان را در حصص گرم سیر و تابستان را در نقاط سردتر میگذرانید گندهارا خیلی به اسلوب زندگانی سلطنتی او موافقت (۱) صفحهٔ ۱۷٤ یادداشت‌ها راجع به ممالك غربی ترجمهٔ بیل.
(٢٣٤) داشت وازهمین جهت دردو منتهای الیه غربی وشرقی « گندهارا » و « کا پیسا » ( حوزهٔ کهستان و کوهدامن ) و «پوراشاپورا» (پشاور) دو پایتخت داشت که یکی مرکز تابستانی و دیگری مقر زمستانی او بودحتی به بعض روایات بعض ایام اواثر بهاروروزهای اخیر خزان رادرمیان این دو نقطه در حصه میگذرانید که کلمهٔ « ننگر هار » ازان بخوبی نمایندگی میکند . به این ترتیب به استثنای اوقاتی که نقشه های کشور کشائی سفر سلطنتی را ایجاب میکرد بقیه اوقات اوعموماً دریکی از نقاط گندها را میگذشت واز همین جهت در روایات قدیم عموماً بصفت «شاه گندها را» خوانده شده است . شهر شاهی کاپیسی : در شمال وادی کابل جلگهٔ سرسبزوحاصل خیزی است که حصار کهستانی قشنگی آنرا احاطه کرده وچهار رودخانه خروشان وسیلابی غور بند ، شتل ، پنجشیر ، سالنگ از دامنه های جنوبی هندو کش فرودآمده واز زاویهٔ شمال غربی وارد این جلگه زیبای ما نند میگردد . بعد از کمی فاصله اول شتل وغوربند و بازسالنگ و پنجشیر بهم یکجا میشوند وقدری پایان ترهمه آبهای مذکور بهم مخلوط گردیده وبنام رودخانه پنجشیر بطرف شرق جریان می یابد . قسمت همجواری که بطرف جنوب وجنوب غرب مجرای این رود خانه بزرگ افتاده امروز بنام « کوهدامن» وحصهٔ کو هستانی که در امتداد شمالی ان واقع است بنام « کوهستان » یاد میشود و در دوره های پیش از اسلام مجموع آنرا معمولا « کا پیسا » میگفتند . کاپیسا همان طور که امروز حاصل خیز وشاداب ويك قطعه باغ وتا کستان قشنگ است در زمانه های باستان هم ازین نقطه نظر شهرت زیادداشته و تاجائی که از بعض منابع معلوم میشود حتی در قرن ٦ ق م معاصر تهاجم سير وس هخامنشی در آریانا شهر مستحکمی در اینجا وجود داشت و معاصر همین زمان پانی نی انگور وشراب آنجارا تعریف میکند .
(٢٣٥) چون کا پیسا از نقطه نظر جغرافیائی میدانی است در مقابل دروازه های هندوکش مرکزی ومجرای رودخانه پنجشیر انرا بصورت مستقیم به وادی اندوس (سند) وصل میکند و راههای پکتیا وارا کوزی یعنی حوض جنوبی و جنوب غربی آریانا هم بدان منتهی میشود از نقطه نظر مرا ودات وسوق الجیشی مستعد هرگونه آبادی بوده و مرکزیت آن سبب شده است که شهرهای در آنجا آباد گردد از ان قبیل است شهرهای ایکا با * ونیقه * اسکندریه قفقاز حصار سکندری وغیره که خرابه های آنها هنوز باقی و از سالهای اول قرن ١٩ توجه محققین را بخود جلب نموده است. مقصود ما عجالتا در این جا شرح چگونگی شهرهای کا پیسا نیست بلکه میخواهیم به نقطه متوجه شویم که در عصر کوشانی مخصوصاً در دوره سلطنت امپراطور کنيشکا پایتخت تا بستانی بود. تعین شهر اسکندریه قفقاز سبب شد که عده از مدققین از سالهای اول قرن ۱۹ به بعد به جلگه کا پیسا متوجه شوند در میان ایشان اسم چهار نفر قابل ذکر است که دری آن انگلیس و دوی آن فرانسوی میباشند که يك نفر انگلیس و يك نفر فرانسوى مستر چارل مسن (١٨٥٣ - ١٨٠٠) وموسیو کلودا گست کورت (١٨٦١ - ١٧٩٣) بصورت عملی در کا پیسا تحقیقات نموده و دو نفر دیگر موسیوژا که (E. jacquet) ومسترو لسن (H.H.wilson) به دستیاری مقابر ومقایسه آن با نوشته های دو نفر اول الذکر در تعین شهر مذکور نظریات صائب پیش کردند و با موسیو فوشه وموسیو هاکن که ترجمه یادداشت های زایر چین هیوان-تسنگ در عصر آنها بعمل آمده و بجهت بهترین راهنمایی کار میداد موضوع بصورت قطعی حل شد و بدون اینکه داخل نظریات و جرو بحث آنها شویم نتیجه را متذکر میشویم که محل شهر اسکندریه قفقاز در پروان میباشد و خرابه های که در بگرام مضبط است عبارت از شهر نفیسه متذکره * آرین * وشهر کا پیسی متذکره زایر چین هیوان-تسنگ میباشد.
(٢٣٦) در بگرام روی هم رفته ما دو نقطه شخصی داریم که یکی عبارت از «برج عبدالله» و دیگر بقایای شهر وسیعتری است که تقریبا (٦٠٠) متر دور تر بطرف جنوب واقع میباشد. در اثر حفریات و تحقیقات عملی که موسیو کریشمن در محوطه برج عبدالله نموده به ثبوت رسیده است که اینجا در عصر اسکندر از طرف یونانی ها قلعه مستحکمی به اصول محلی که چهار گرد خود حصار و باره و بروج و خندق داشت آباد شده بود و این محل همان شهر «نیکا یا» یا «نیه» است که «مستر ولسن» و «مکدونالد» کر نل «فورشه»، «هاکن»، «کریشمن» موقعیت آنرا در بگرام قرار میدهند و فوشه انرا «شهر قدیم شاهی» هم خوانده است. موسیو فوشه به ملاحظه میرساند که به «تاریخ بعد تری قصر و قلعه مستحکم تقریبا ٥٠٠ متر بطرف جنوب در محوطه مستطیل شکل دیگری انتقال یافت که جهات موقعیت آن با محوطه شهر قدیم شاهی برج عبدالله تفاوتی ندارد تنها از نقطه نظر تناسب از آن بزرگتر است زیرا طول محوطه جدید ٤٥٠ متر و عرض آن ١٥٠ متر میباشد این مستطیل جدید را به اولی در يك حصه « کفار عمودی تپه و در يك حصه جنوب شرقی دیوار ضخیمی متصل میساخت که از خشت های بزرگ خام آباد شده بود . این حصار سومی بازار و قصور وعمارات عمده شهر را محاط میساخت . مجموع این آبادی های داخل محوطه جدید دو نیم کیلو متر احاطه دارد . در ماحول اطراف خارجی آن قصبات شهر انبساط داشت توده مردم درین حصص زندگانی میکردند . قبر ستان شان که هنوز پراز خم های بزرگ گلی میباشد هم در همین حصه وقوع داشت. دور تر در امتداد پای تپه که بر مجرای رود خانه حاکمیت دارد معابد واستوپه ها وقوع داشت وبر جسته گی هائی با اشکال معینه مستطیل نما ومدور موقعیت انهار او انمود میکند . (۱) این محوطه مستطیل شکل جدید را که تعریف ان از زبان موسیو فوشه گذشت موسیو هاکن «شهر جدید شاهی » میخواند و هر دو محقق فرانسوی آنرا شهری (١) صفحۀ ٦ کتاب تحیعات عتیقه شناسی در بگرام تالیف ژ . ها کن
(٢٣٧) میدانند که زائر چین هیوان - تسنگ در سال ٦٣٢مسیحی بنام شهر «کاپیسی» مرکز کاپیسا یاد کرده است. نظر به اهمیت شهر کاپیسی حفریات از ١٩٣٦ تا ١٩٤١ مرتب در قسمت های مختلف ان از طرف اعضای حفریات فرانسوی بعمل آمد آثارگران بهائی کشف شد مسکوکات مسی شاهان کوشانی ویما کدفیزس، کنیشکا، هوویشکا، واسود وا به استقرار و تمرکز قدرت کوشانی های بزرگ در اینجا از قرن اول تا قرن سوم مسیحی شهادت میدهد. موسیو کریشمن در اثر حفریاتی که در اواخر ١٩٤١ و جریان سال ١٩٤٢ در بگرام عملی نمود و در نتیجه مسکوکات زیادی کشف کرد؛ در راپورت مختصری که به موزۀ کابل داده چنین نظریه میدهد که شهر کاپیسی در دورۀ تعالی سلطنت یونان و باختری در نیمۀ اول قرن دوم ق٠م بناشده است. به این ترتیب شهر مقدم بر ظهور کوشانی ها تاسیس شده و با تاسیس دولت کوشانی وسیر مراتب عظمت آن به تدریج به آبادی های آن افزوده گردیده و در عصر کنیشکای کبیر حتماً پایتخت تابستانی امپراطوری کوشانی آریانا بود. ظروف قیمت دارملون و منقوش و مصور شیشه ئی که محصول کارخانه های شیشه سازی شهرهای سواحل آسیائی مدی ترانه است ٠صندوقچه های عاج مخصوص نهادن جواهرات ساخت ٠ماتورا٠ و بقایای ظروف ساخت چین که همه مخصوص زینت دادن سالون های عمارات شاهی بوده دلیل بر مرکزیت شهر کاپیسی بگرام است و واضح میگردد که قصور شاهی پایتخت تابستانی امپراطوری کوشانی ها بابهترین محصولات تجملی دنیای انوقت زینت میشد.ظروف شیشه ئی مذکور با اشکال ممیزهٔ که دارد بصورت یقین ثابت میکند که بین قرن اول و قرن چهارم مسیحی شهر کاپیسی مرکزیت داشته و قراریکه موسیو هاکن به ملاحظه میرساند از سال های اخیر سلطنت اگوست (٦٣ ق م و ١٤مسیحی) تا اخیر سلطنت کونستانتن (٣٣٧م) روابط تجارتی بین دولت
(۲۳۸) کوشانی ودولت رومن برقرار بود ، ازطرف دیگر این هم معلوم است که میان حصص شمال هند وروم روابط درعصر اگوست ( ٦٣قم و ١٤ مسیحی ) وترا جان ( ۱۱۷_۹۸م ) وهاردین ( ۱۳۸_۱۱۷م ) محکمتر شده بود وچون حصص شمالی هند درین اوقات جزء امپراطوری کوشانی‌ها بود میتوان گفت که «کاپیسی» و «پوراشاپورا» پایتخت های تابستانی وزمستانی کنیشکا خیلی آباد وبحیث مراکز امپراطوری بادنیای خارج علایق زیاد داشتند پس جای حیرت نیست که ازخرابه های بگرام ظروف شیشه ئی باصحنه‌های نبردو کشتی گیری «گلادیا تور های»رومن کشف شودزیرا ظروف مذکور یابحیث تحایف وبدست نمایندگان امپراطوران رومن به اینجا رسیده ویاتجار آنها را باخود آورده ویامخصوص دراثر خواهش امپراطوران کوشانی خریداری شده است . همین قسم ظروف ساخت چین که اصلا ازچوب بودمودورا دورلب ظرف حلقۀ ازفلز داشت وجدار خارجی آنرا با «لاک» یا یکنوع گددرخت رنگ آمیزی ونقاشی میکردند از یادگار های عصر سلطنت «هان‌ها» است که باطور هدیه ویا از راه تجارت به قصر سلطنتی کاپیسی وارد شده بود. (۱) صندوقچه های عاجی مخصوص نهادن جواهرات ساخت ماتورا(هند ) ازمحصولات داخل خود امپراطوری بود که برای نهادن جواهرات تهیه شده بود. قطعات جدار این صندوقچه‌ها با لوایح متعدد دیگر عاجی که هر کدام باسبك جداگانه منبت ونقاشی ورنگ آمیزی شده نفیس ترین وبزرگترین مجموعهٔ آثار عاجی دنیاست که ازشهر کاپیسی بدست آمده ومنحصر به موزۀ کابل میباشد ( ۲ ) خارج ا ز محوطۀ عمارات شاهی درشرق حصص (۱) چون قسمت اساسی ظرف ازچوب بود متاسفانه بامرور زمان از بین رفته فقط حلقه ها ی فلزی لب ظروف وبعضی پارچه های نقوش سرخ وسیاه آن برداشته شده در اطاق بگرام درموزۀ کابل موجود است . ناگفته نماند که شبیه این ظروف ازشبه جزیرۀ کوریابهم کشف شده. (۲) برای مزید معلومات به کتاب تحفہات عتیقه شناسی بگرام جلد ول وبه مجلۀ آرت وادب هند جلد دوازدهم نمره يك مراجعه شود .
(۲۳۹) داخلی محوطه شهر کاپیسی در بازار شهر هم از طرف موسیو کارل حفريات بعمل آمده و در نتیجه يك سلسله دکان ها با ظروف گلی که مخصوص نهادن حبوبات وغیره بود کشف شد. جداً و بعضی ازین ظروف یا تاپه های مختلف مزین شده بود . از دکان های این دسته بازار مسکوکات زیادی بدست آمد و همه مربوط به پادشاهان مختلف کوشانی است. از روی بازار و تعداد دکان ها وا ضح میشود که در داخل بروج وحصار شهر شاهی کاپیسی جمعیت کافی رهاش داشت موسیو گریشمن در طی مرحله ششم و هفتم حفريات بگرام که در اواخر ١٩٤١ و جریان سال ١٩٤٢ عملی نمود روی همرفته ٥٣٩ قلم اشیا وظروف و مسکوكات كشف نمود که قسمت عمده آن مسکوکات و ظروف گلی است در میان مسکوکات مذکور که تعداد آنها به چندین صد میرسد مسکوکاتی هم است که تا حال نوعیت آنها معلوم نبود .طوریکه مشارالیه میگوید باتمره این تحقیقات نظریات مارا راجع به پهلوهای زندگانی اجتماعی کوشانی ها و آداب و رسوم مذهبی این عصر روشن تر خواهد کردید. حفريات گریشمن عجالتاً در يك مسئله معلومات ما را راجع به شهر کا پیسی وسعت میدهد و آن نظریاتی است که بعد از تحقیقات عملی راجع به ساختمان حصار و بروج شهر بدست آمده است. طول دیوار حصار ۲۷۶ متر و عرض آن در بعضی قسمتها ۱۱ متر میباشد این دیوار ضخیم در حالیکه مستقیم است بعد از هر فاصله تقريباً دو متر پیش بر آمده گی هایی به عرض وطول چندین متر داشت به این ترتیب محافظین شهر از تیر کش هائی که در طول دیوار تعبیه شده بود تمام زوایای پای دیوار را دیده میتوانستند و دشمن در پای دیوار به هیچ نوعی خویش را از اصابت تیر محافظین شهر مخفی نمیتوانست در چهار کنج شهر نظر به تقاطع اضلاع حصار و پیش بر آمده گی های هر دو ضلع آن حصار شهر شکلی بخود گرفته بود که از روی خرابه ها و تراکم خاک بوجود برج ها در انجاها حکم میشد ولی
(٢٤٠) معلوم شد که شهر مذکور در چهار کنج خود بروج نداشت . بلندی حصار شهر کاپیسی را باقسمت هائیکه در مرور زمانه خورده وسائیده شده، در حدود ٧ - ٨ متر تخمین میکنند . این دیوا رها قسمتی از سنگ است و بقیه از خشت های خام آباد شده بود . قراریکه از روی شکل اراضی خارج ضلع جنوبی شهر معلوم میشود احتمال دارد که شهر حصار دومی هم داشته و تحقیق عملی آینده این مطلب را تصریح خواهد کرد . تا حال بصورت مجموعی تقریباً ١/٥ سطح محوطه داخلی حصار شهر کاپیسی حفريات شده ویقین است که با ادامه کار افق نظر ما در اطراف پایتخت تابستانی کوشانی های بزرگ انبساط خواهد یافت . معابد بودائی وموسسات مذهبی نظر به انز وا پسندی راهبین همه خارج حصار شهر وقوع داشت و منجمله معروفترین آنها در دامنه های کوه پهلوان که نزديك ترین گوشه آن دو کیلو متر از حصار شهر فاصله دارد آیا دنده بود معلوم نیست که این معابد در عصر کوشانی و مخصوصاً در زمان سلطنت کنیشکا بچه نام هائی شهرت داشت . پوراشاپورا (پشاور) پایتخت زمستانی کنیشکا در منتها الیه شرقی درۀ کندهارا شهری بود که هیوان - تسنگ بنام (پورو شاپورا) یاد کرده و عبارت از شهر پشاور حالیه میباشد . اگر چه اینجا را عده از شاهان دیگر کوشانی هم بحیث پایتخت استعمال کرده اندولی شکوه عمرانی آن مربوط به عصر کنیشکاست . «پورو شاپورا» مانند «کاپیسی» قسمت های جدا گانه مخصوص رهایش سلطنتی و آبدات مذهبی داشته ولی تحقیقات تا حال در ا پنجا فقط در خرابه های معابد و استو په های آن بعمل آمده است .
(٢٤١) از جمله عمرانات شاهی شخص کنیشکا که اهمیت پایتخت زمستانی او را تثبیت میکند تعمیر معبد مجلل وعالیشانی بود که استوپه آن بیش از ١٥٠فت بلندی داشت و فوشه آنرا مجلل ترین معبد جهان خوانده است. در اثر حفريات داکتر اسپونر Dr . D . B . Spooner در تاریخ ١٩٠٩ از اینجا جعبه فلزی کشف شد که امروز در موزه پشاور موجود است و تصویر شاهنشاه بزرگ کوشانی کنیشکا در آن بصورت ایستاده برجسته نمایش یافته است . میان دو پایتخت تابستانی و زمستانی کنیشکا که عبارت از شهر کاپیسی (بگرام) و پور شاپور را (پشاور) باشد معبری وجود داشت که آنرا «راه شاهی» میگفتند وقسمتی از شاخه جنوبی راه معروف ابریشم را تشکیل میداد. کنیشکا و ديانت بودائی : در جلد اول در حصه دوم فصل پنجم تحت عناوین : «دیانت بودائی و آریانا» «دیانت بوائی» «محفل مذهبی و اعزام مبلغین» (از صفحه ٤٤٠ تا ٤٤٥) اصل فلسفه ائين بودائی و چگونگی انرا در هندو سورت و تاریخ انتشار انرا در عصر امپراطور موریا «آشوکا» در گندهارا و حوزه کابل و کاپیسا شرح دادیم . در فصل ششم جلد دوم که مربوط به دوره «یونان و باختری» میباشد تحت عنوان «انبساط افکار و فلسفه بودائی» (صفحه ٩٠) انتشار آئین بودائی را بصورت غیر رسمی در نیمه دوم قرن سوم و اوائل قرن دوم ق م به ماورای جبال هندوکش در صفحات باختر نگاشته و گفتیم که پادشاهان مستقل یونان و باختری مذاهب وعقاید را احترام کرده و مانع نشر هیچگونه آئینی نمیشدند چنانچه متصل مبحث مذکور تحت عنوان «بقایای دیانت قدیم و ارباب انواع باختری» (صفحه ٩٢) وجود احترام و پرستش ارباب انواع آریائی ویونانی مثل اناهیتا وميترا ، شيوا ، هرکول وزوس وغیره همه را شرح دادیم در زمان حکومت شاهان اسکائی و پهلوا این وضیعت دوام داشت و بودیزم در سیر انبساط خود پیش میرفت تا اینکه کوشانی ها ظهور کردند .
(٢٤٢) کوشانی ها چون از خود دین و آئین مشخص نداشتند (۱) بعد ازینکه در آریانا استقرار یافتند تحت نفوذ مدنی و معنوی مملکت ما آمده آهسته آهسته تمام ارباب انواعی را که در افغانستان معروف بود شناخته و احترام کردند و اشکال آنها را در مسکوکات خود بضرب رسانیدند منجمله به «بودا» و آئین او هم کم کم معرفت حاصل کردند و دسته دسته به آئین مذکور گرائیدند چنانچه لوحه هائی از نقاط مختلف کاپیسا مانند «پایتاوه» و شترک بگرام پیدا شده که داخل شدن کوشانی ها را به دین بودائی ثابت میسازد اگر چه‌ در بودائی بودن شاهان کوشانی منجمله کنیشکا هنوز شبهه است و عجالتاً ثابت کرده نمیتوانیم که این پادشاه بزرگ بودائی بود (۲) لیکن از تمام قرائن معلوم میشود که دین بودائی با پادشاهان کوشانی ترقی کرده و بر انبساط خود افزوده است چنانچه عروج این دین از نقطه نظر تبلیغ ـ ساختمان معابد با شکوه، تراش هیکل های بزرگ بخوبی ثابت است. يك طرف بالشکرهای کوشانی ها مخصوصاً حملات فاتحانه کنیشکا دین بودائی تا کنار رود تارم در ترکستان چین شیوع یافت و از طرف دیگر در اثر پول و ثروت سلطنتی با حشمت ترین و مجلل ترین معابدی که روز گار نظیر آنرا ندیده بود بمیان آمد چنانچه تعمیر اولین معبد و بنای تراش هیکل (٣٥) متری بوداسا کیامونی را در بامیان به (شاه قدیمی) (۱) بعضی ها پرستش (شووا) یکنوع رب النوع افتاب را به ایشان نسبت میدهند و گویند که انرا از اسیای مرکزی با خود اورده بودند و در افغانستان انتشار دادند چنانچه هیوان تسنگ حین عبور خود از افغانستان از او و پیروان آن ذکر میکند. (۲) در کتاب (افسانه های اشوکا) صفحه J. przyluskiv مؤلف کتاب میگوید که کنیشکا را عالمی موسوم به (سودار سانا) Sudarsana بدین بودائی داخل نمود.
(٢٤٣) که احتمال دارد کنيشکا باشد نسبت ميدهند ( ١ ) اگر در مسکوکات به بینیم فقط دريك سكة طلائی کنیشکا صورت بودا نمایش یافته و در دیگر ها عموماً از باب انواع محلی باختری و یونانی معلوم میشود و این طوریکه پیشتر اشاره شد ثابت میکند که با وجود ترقی بودائی پرستش سائر ارباب انواع از بین نرفته بود چنانچه در اثر ، همین عناصر مختلف آریانی ، هندی ، یونانی وضعیت طوری شد که قرار نظريه «وسنت سميت» انگیسی در عصر کوشان طريقه تازه ئی در آئین بودائی بميان آمد که آن را «مهابانا » یا ( راه بزرگ نجات ) گویند . ناگفته نماند که در آئین قدیم «بودائی » بودا معلم و استادی تصور میشود که با تجارب حاصله خود کتله بشری را بطرف راهی رهبری میکرد و غیر از او وجود پیغمبر وخدا در معتقدات ایشان راه نداشت . چون در « اریا نا » بعلاوة بودايك عده ارباب انواع مختلف دیگر هم معروف وطرف ستایش بود آهسته آهسته در اذهان مردم خصوص کوشانی ها که از کنه اساس ادیان مروجه خبر نداشتند «بودا» هم شکل یکنوع رب النوع بخود گرفت و در آثار حجاری او را بکثرت در میان سائر ارباب انواع نمایش داده و او را هم در قطار آنها در آوردند. پیشتر گفتیم که در باب بودائی بودن کنیشکا شبهه است زیرا در مسکوکات او فقط در یکجا «بودا» و باقی در تمام موارد سائر ارباب انواع نمایش یافته است. با وجود این اگر مسئله از نقطه نظر افسانه ها نگاه شود چنین مینماید که کنيشکا داخل دین بودا شده باشد بدیهی است که افسانه هائیکه بودیزم (۱) ناگفته نماند که در باب نسبت دادن تراش هیکل های بامیان به کنیشکا سند موثق تاریخی در دست نداریم . زیرا قدیمترین منبعی که درین مورد معلومات میدهد ياد داشت زائر چینی ( هیوان تسنگ ) است که قرار استماع نه تراش بت ها بلکه «آستو په» را که فعلاً خرابه های آن در پای بت کوچک در میان کشت زارها موجود است به ( يك شاه قديمه ) که متحمل کنیشکا باشد نسبت داده است و چون كنيشكا امپراطور مقتدر کوشانی آریانا در تجلیل معابد وبسط ديانت بودائى فوق العاده صرف مساعی نموده احتمال زیاد میرود که استو په بامیان و تراش بت كوچك ٣٥ متری در عصر او شروع شده باشد.
(٢٤٤) راجع به کانیشکا ساخته تمام عین همان افسانه هائی است که در مورد « اشو کا » امپراطور بزرگ موریا نقل میشد . همان طوریکه میگفتند « اشو کا » بعد از جنگ ها وقتل وخون زیاد داخل دیانت بودائی شد عین ان را در مورد کنیثکاهم نقل میکنند و میگویند که امپراطور قبل ازینکه داخل دین بودا شود بی دین ـ ظالم خون خوار ـ وجنگ دوست بود و بعد از هنگامه ها وقتل وقتال و آدم کشی از اعمال خودسرانه خویش پشیمان شده داخل بودیزم گردید . موضوع افسانه ها هرچه باشد درمقابل شهادت صریح مسکوکات ازجنبه صحت تاریخی عاری است ولی این هم بایدناگفته نماند که قضاوت دین کانیشکا از روی مسکوکات هم غلط است زیرا تقریبا تمام آنها تقلیدی است. درست است که نسبت به نام بوداسائر ارباب انواع محلی ویونانی بیشتر در مسکوکات کانیشکا بضرب رسیده و در قشنگ ترین و قدیمیترین سکه های او آفتاب ومهتاب به نام های یونانی « هلیوس Hilios » سلین « Selene نمایش یافته اما این باعث شده نمیتواند که در معتقدات کنیشکا بودیزم اثری نکرده باشد . چون مسکوکاتی که در ان تصویر «ساکیامونی» و نام او به رسم الخط یونانی به ضرب رسیده به سال های اخیر سلطنت کانیشکا نسبت میشود احتمال دارد که بعداز چند سال حکمرمائی داخل دیانت بودائی شده باشد. چیزدیگری که برای بودائی بودن کانیشکا در سالهای اخیر عمر اودلیل می ارند تعمیر استوپه بزرگی است که در حوالی پشاور ساخته بود و حین حفریات ازان با بعضی اشیای یادگار بودا سکه کنیشکا راهم یافته اند . موسیو سیلون«لوی» مستشرق فرانسوی در نوشته هائی که راجع به«هندوسیت» نوشته و در١٨٩٦ در«ژورنال اسیائی» پاریس شایع شده افسانه های را کشف و ترجمه نموده که روابط کنیشکار اباعالمای بودائی معاصرش نشان میدهد . در میان قصه هائی که در مجله فوق شایع شده دومی آن بخوبی کنیشکا را روی صحنه میگذارد. در اولی که بواسطه ذکر نام کنیشکا دلچسپ است چنین ذکر رفته:«پادشاهی
(٢٤٥) که چن - تان - کی - نی - تچا Teh-tan-ki-ni-tcha نام داشت میخواست رفته شهر « کی-نی-تچا Ki-ni-tcha» را معاینه کند . دومی چنین می نویسد: «در قبیله « کین ـ Kin ـ chai» پادشاهی بود موسوم به چن- تان- کیانی - تچاTeh - en - Tan - kia - ni - tcha مشارالیه برای گرفتن هند شرقی عازم شد و چون انجا را اشغال و اهالی را مطیع خود ساخت اقبالش به منتهی عروج رسید طوری که از نیر و جلال او همه میترسیدند و چون به مملکت خود مراجعت میکرد به مملکت همجوار استوپه را مشاهده کرد که قرار گمان استوپه بودائی بود» به این ترتیب اگر کنیشکا، در مسکوکات خود ار باب انواع اربابی و هندی و یونانی را استعمال کرده یا علتش محض تقلید یا سیاست است که نسبت به همه مذاهب معموله امپراطوری نظر موافقت وی را تائید میکند . از احتمال بیرون نیست که در سال های اول سلطنت بودائی نبوده باشد ولی در سال های اخیر پیرو این دیانت بوده پروفیسر «پرزی لوسکی» حتی عالمی را نام می برد موسوم به «سود ارسانا» که شخص امپراطور را به آئین بودائی داخل ساخت. علاوه برین بزرگترین محفل مذهبی نظیر محفلی که در عصر« آشو کا» دایر شده بود در زمان سلطنت وی تحت حمایت او در پشاور یا کشمیر صورت گرفت وطوریکه بعدتر شرح خواهیم داد این محفل انقلابی بس عمیق در طریقه های بودائی ایجاد کرد. کنیشکای کبیر در یکی از داستان های قدیم کاپیسا: داستان ها همه وقت مخصوصاً در زمانهای باستان و باز خصوصی تر در میان پیروان آئین بودائی رول مهم بازی کرده و قسمت مهم تاریخ و ادبیات آنرا فرا گرفته است . این داستان ها باوجودیکه بیشتر ظاهر افسانه نما دارند خالی از پاره حقایق تاریخی هم نمیباشند.در داستان های بودائی دو امپراطور که هر دو حقیقةً مردان بزرگ بودند یعنی «آشو کا» امپراطور موریا و «کنیشکا» امپراطور کوشان رول مهم بازی کرده و تا جائی که معلوم شده قصص و داستان های زیاد شخصیت و کار
(٢٤٦) نامه های بزرگ انها را فرا گرفته و در خاطره ها ایشان را بزرگتر ساخته است یکی ازین داستانها را هیوآن تسنگ زایر چین حین اقامت خود در کاپیسی (بگرام) در سال ٦٣٢ مسیحی شنیده و روح داستان مذکور توجه امپراطور كبير كوشان کنیشکا را در امور عمرانی و توسعه معابد نشان میدهد و از خلال آن معلوم میشود که امپراطور مذکور بهر قیمتی که تمام میشد حتی در سخت ترین حصص کوهستانی با وجود نامساعدتی هوا و طوفانهای برف و باران بازهم معابد بزرگ تعمیر میکرد. این داستان توجه مخصوص پادشاهان کوشانی مخصوصاً کنیشکا را در کثرت و تجلیل معابد به بهترین لهجی شرح میدهد. چشم دید زایر چینی موصوف ٥٠٠ سال بعد ثابت میسازد که با وجود جنگها و خراب کاری هائی که بعد از عصر زمامداری کنیشکا بعمل آمد باز هم در هر نقطه مملکت چقدر معابد و موسسات مذهبی وجود داشت. چنانچه تنها در همین خود کاپیسا که صحنه داستان ذیل میباشد پنج قرن بعد از سلطنت کنیشکا از صد معبد وشش هزار راهبین صحبت مینماید. اصل داستان را زاير مذکور طوریکه از اهالی شهر کاپیسی شنیده در پاورقی ذیل شرح میدهیم : (١) (۱) بالای کوه بلندی که به فاصله ۳۰۰ لی واحد مسافه چینی است و طول آن معادل ٥٠٠ متر میباشد بطرف شمال غرب بگرام افتاده کوهی که به فاصله فوق الذکر موقعیتش بشمال غرب بگرام معین شده عبارت از قلعه سالنگ است دریاچه بزرگی است که در آن (ناگا) پادشاه ماران آبی بود و باش و حکومت داشت سالنگی ها و اهالی محلی مجاور این دره فعلاً هم دریاچه بزرگی را فراز سالنگ قرار میدهند و بعضی از عناصر طبیعی مانند باد و باران و برف و یخ در تصرف او بود. درین وقت در بگرام یا حوالی مجاور آن یکنفر ارهات (Arhate) یا عالم بزرگی که اصلاً گیندهارائی بود اقامت داشت مشارالیه در علوم مذهبی سر آمد تمام روحانیون این منطقه شمرده میشد و بواسطۀ علو مقام علمی و مذهبی او بود که شاه ماران آبی مرید او شده بود و تحالف بیشمار وقت بوقت به او تقدیم میکرد. چاشتانه موقعی که نصف روز نزدیک میشد عالم مذکور با قوای تصرفات روحی بالای بوریائی نشسته بهوا بلند میشد و به قصر (ناگا) کنار دریاچه فراز سالنگ میرفت و نان چاشت را در آنجا میخورد (بقیه پاورقی در صفحه ٢٤٧)
(٢٤٧) محفل بزرگ مذهبی و تشکیل طریقه مهایانا : گفتیم که دیانت بودائی زمانیکه در افغانستان نشر میشد پرستش و احترام ارباب انواع قدیم آریائی و ارباب انواع میتولوژی یونانی که بعد از فتوحات اسکندر در خاکهای شرق معروف شده بود مانند «آناهیتا» «میترا» «سوریا» «زوس» «هر کول» و بعضی ارباب انواع هندی مانند چون یکی از شاگردان عالم از چندی رفتن چاشانه استاد خود را ملاحظه نموده بود همیشه بفکر بود که آیا کجا میرود، کنجکاوی و هوس آخر مصممش ساخت که مخفیانه خود را به بوریای استاد خود اویزان کرده و این سررا کشف کند . بهمین فکر روزی هنگام صعود عالم نزدیک وی آمده وقتیکا میگه بوریا از زمین کنده میشد . از گوشهٔ آن محکم گرفته و بهوا بلند شد وطرفةالعین کنار دریاچه ساتنک رسید (ناگا) جنیکه از پیر خود استقبال میکرد ، چشمش به شاگرد او افتاده او را نیز برای صرف نان چاشت دعوت نمود ، اما غذائی که برای آن دو نفر آور دو فرق داشت یعنی به عالم (غذائی آسمانی) وبه شاگرد او خورا که معموله عادی انسانی داد چون عالم از خوردن غذای خود خلاص شد، لب باظهار تشکر و توصیف مرید خود شاه ماران آبی بازنموده و بر طبق عادت خانگی به شاگرد خود امر داد که کاسهٔ او را بشوید شاگرد او چون در میان کا سه آلودگی غذ ای آسمانی را دید و اخلاق آن را با خورا ک خود مشاهده کرد براشفت و بر استاد خود (وناگا) شاه ماران آبی بقهر شد و در عالم غضب و هیجان اعمال صالحهٔ خود را شفیع آورده دعا نمود که (ناگا) تلف و خودش جای او را بگیرد . هنوز از دعا و التجای طالب چیزی نگذشته بود که برای ( ناگا ) درد سر پیدا شد عالم بعد از اینکه از خواندن اوراد و شکرانه نعمت خلاص شد از حرکت خود که چرا کاسه را برای شستن به شاگرد خود داد نادم گردید (ناگا) هم به گناه خود معترف شد که چرا به طالب مذکور هم غذای آسمانی نداد . اما شاگرد چون به معبد برگشت خاطر محزون و دل پر عقدهٔ شروع به خواند ن اوراد مذهبی نموده وبدرجهٔ در عالم تاثر واوراد غرق شد که همان شب جان داد و در عالم تناسخ ارواح (۱) «ناگا را جا» یعنی شاه ماران آبی شد آنگاه در حالیکه از قهر و غضب پیج میخورد داخل آبهای مواج دریاچه شده (ناگا) قدیم را کشت و خودش جای او را گرفت سپس برای انتقام خود از عالم مذکور و خرابی معبد او تمام تبعه خود ماران آبی را جمع نموده طوفان بادو باران را بکمال شدت جاری کرد طوریکه درخت ها از ریشه کنده میشد و گرد و غبار رستاخیز فضای پایتخت کوشانی ومعابد کاپیسی را تیره و تار ساخت. بقیه پاورقی در صفحهٔ «٢٤٨» (۱) بودائیان به تنسخ ارواح معتقد بودند میگفتند زندگانی موجودهٔ هر فرد مربوط اعمال صالحه وغیر صالحه گذشته او و زندگانی آتی او به اعمال موجوده اش ارتباط دارد.
(٢٤٨) «شیوا» وغیره هر کدام به نحوی پیرو و معابدی داشت. بودیزم وقتی که از خاک هند برآمد و در آریا نما نشر گردید در حقیقت از یک فضا به فضای دیگری وارد شد که افکار مذهبی در آنجا تنوع و آزادی داشت چنانچه در موضوع صنعت مذهبی در فصل آینده خواهیم دید که تا زمانیکه بودیزم در هند محدود بود پیروان دیانت امپراطور وقت کنیشکای کبیر از خرابی ناگهانی هوامتعجب شده از عالم بزرگ پایتخت علت آن را استفسار نمود عالم مذکور که قضیه را از اساس خبر داشت کماحقه نقل کرد کنیشکا برای یادبود و خاطر داری شاه متوفی ماران آبی تصمیم گرفت که در پای کوه پر برف (محل این معبد واستوپه به احتمال دارد در پای کوههای رامحال که در کدام حصه جبل السراج یا پنچشیر بوده باشد) معبد و استوپه به ارتفاع ۱۰۰ قدم آباد کند لذا عمله و کارگر، معمار و مهندس را به نقطه مطلوب فرستاد تا شروع به کار نمایند شاه جدید ماران ازین تصمیم کنیشکا پادشاه متغیر شده بر آشفته به باد و باران حکم وزش و بارش داد که مانع کار شوند چون پادشاه به تعمیل نظریه خود پافشاری نشان داد و کاریگران به امور عمرانی مداومت دارند شاه ماران بغیظ شده قوه مخربه خود را مضاعف ساخت و باد و باران فوق العاده شدت نمود از یک طرف کارگران کنیشکا آباد کرده میروند و از طرف دیگر عناصر طبیعی شاه ماران نمیگذارند که کار به سر رسد خلاصه شش مرتبه کنیشکا معبد و استوپه را آباد کرد و هر شش مرتبه باد و باران بحکم شاه ماران خرابش نمود . دفعه هفتم کنیشکا که امپراطوری مقتدری بود از ناکامی خود منفعل و در عین زمان بغضب شده حکم داد که در یاچه شاه ماران را پر کنند و قصرش را خراب سازند لذا برای این مقصد با عساکر خود از کایسی به پای کوه پر برف آمد (ناگا) از ورود قشون بیشمار امپراطور کوشان ترسیده خود را به پیر مرد برهمنی تغییر شکل داد و بر سر راه حاضر شده خود را مقابل فیل سلطان خم نموده گفت که ای پادشاه جهان تو در اثر لیاقت هائی که در دوره های زندگانی سابقه نشان دادی پادشاه نوع بشر شدی و هیچ آرزوی در دل نداری که بر آورده نشده باشد ، نمیدانم چراین خود تکلیف گرفته به مقابل پادشاه ماران آبی میروی (ناگاها) یعنی ماران آبی مخلوقات خراب هستند و این را هم بعرض میرسانم که در میان طبقات شیاطین شاه ایشان قوای زیاد دارد که مقابله به آن مشکل است زیر اتمام عناصر طبیعی به فرمان او است. بالای ابرسوار میشود ، باد را به وزش می آرد ، از ما ورای فضای لاجوردین به قله های پر برف کوهها تردد میکند. سیلاب های خروشان را به قعر دره ها جاری میسازد و هیچ قوۀ انسانی به او غالب شده نمیتواند پس ای پادشاه بزرگ خواهشمندم از غیظ فرونشینی و از مقابله يك (ناگا) منصرف شوی زیرا اگر فتح کنی در نتیجه فیروزی شهرت تو بلند نخواهد شد واگر مغلوب شوی از انفعال و درد مغلوبیت رنج خواهی کشید. «بقیه پاورقی در صفحه ٢٤٩»
(٢٤٩) مذکور جرئت نمیکردند که بودا را بشکل و قیافه بشری نمایش دهند و شاهد این نظریه هم لوحه های استو په و معبد سانچی قریب بمبئی است که بودا را با علایم چتر و افتابگیر و علایم نقش پا وغیره نشان میدهد بعد ازینکه آئین بودائی در آریانا نشر شد صنعت گران باختری و گندهاری که به اصول مدارس هیکل تراشی یونانی ورزیده شده بودند بار اول چون کنیشکا در پس کشیدن قشون خود تردید نشان داد شاه ماران آبی به دریا چه خود برگشت و از میان امواج به زیر طبقات یخ فرورفت ساعتی نگذشته بود که در فضا تغیراتی بیان آمده ابرهای سیاه هوا را تاريك ساخت و نه تنها شهر کاپیسی بلکه تمام حوزه کا پیسا یا حلقه حصار کوهستانی خود زیر گرد و غبار معدوم شد و آواز شاه ماران مانند رعد ژرفتر از سالنگ طنین انداخته کوها را به جنبش آورد ووزش باد پروان درخت ها را از ریشه بر افگند، لشکر کنیشکا دچار هرج و مرج شده اسپ ها و فیل ها با را کین خود در وحشت افتادند آنگاه خود کنیشکا پادشاه به خواندن اوراد مذهبی شروع نموده میگفت : ( اعمال حسنه من درزند گانی سلف مرا پادشاه بوغ بشر ساخت و به اقتدار خود قوای مدهشه را ضعیف ساختم و دنیا را مسخر نمودم حالا مار آبی میخوا هد برمن غلبه کند لذا دست بدامن اعمال حسنه خود میزنم والنجا دارم در ینجا به من كمك كنند ( چون به اینجا رسید از سرشانه های شاه شعله های آتش زبانه کشید ( در بعضی سکه های کنرکی زبانه های شعله آتش بالای شانه های شاه معلوم میشود ) ودود از اطراف او بلند شد شاه ماران از مشاهده این کیفیت متوحش شده فرار کرد، باد آرام شد سردی بر طرف گردید، باران قطع و ابرهای سیاه پراگنده شدند، انگاه امیر طور حکم داد که هر یکی پارچه سنگی برداشته به دریاچه به اندازند تا پر شود شاه مار آبی دوباره خود را به پیر مرد برهمنی تغیر شکل داده نزد امیرحضور حاضر شد و اظهار نمود که من شاه ماران آبی هستم و حاضر شده ام طوق اطاعت شاه را در گردن نهم ، امید دارم که از جریمه گذشته مرا عفوه کنید، چون میدانم که پادشاه قلباً تمام موجودات را دوست دارد و از آنها حمایت میکند حتماً در باره من بیچاره هم توجه و مرحمت خواهند فرمود اگر پادشاه مرا بکشد هر دوی ما براه غلط افتاده خواهیم بود ، پادشاه بواسطه قتل ومن بعلت افکار غضب آلودو در نتیجه هر دوی ما درزند گانی آتی منفور خو هیم شد پادشاه سخنان عذر آمیز او را شنیده قرار گذاشت که اگر در آینده باز نافرمانی نموده بود عفو نخواهد شد شاه ماران جواباً بعرض رسانید ) ناگناه بواسطه اعمال بدی که داشت بشکل مار در آمد، چون طبیعت اوظالم و کینه جو است خود داری او از ایزا و ضرررسانی مشکل است واگر بقیه پاورقی در صفحه ٢٥٠»
( ٢٥٠ ) بودا را بشكل انسانی جلوه دادند و برای شخص او و داستان های مربوطه اش هیکل ها و تصاوير رنگه وغيره ساختند ونظره حدود بودائيان هندی را وسعت بخشیدند. همین قسم خاك آريانا در فلسفة بودائی هم تاثیر زیاد كرده وعلت تاثير هم فضای آزادتر ورواج پرستش یکعده ارباب انواع مختلف وسياسـت بـطـرفانه پادشاهان مستقل یونانی و باختری و كوشانی بود كه راجع به مسائل مذهبی پیروی می نمودند اگرچه آئین بودائی محصول خاك هند وزائيدة سر زمین «مگده» است ولی بعد از انتشار در اریانا به اندازه كسب ترقی نمود كه گندهار «براء ارض موعود» بودائی و «مگدة ثانی» خوانده اند دلیل اینکه کوشانی ها در آريانا به مذاهب مختلف مواجه شده اند مسكوكات شاهان این دودمان ومخصوصاً انواع گوناگون مسکوکات كنيشك است كه ارباب انواع مختلف اربابی يونانی وهندی روی آنها نقش شده گذشته ازین این را هم میدانیم كه (ويما كدفیزس) به آئین شيوائی تمايل زیا د داشت پس ازین چیزها واضح معلوم میشود كه كوشانی ها در آريانا به مذاهب مختلف مواجه شده وبه هر كدام ميلانی نشان داده اند به این اساس یكطرف راجع به بودائی بودن كنيشكا ترديد موجود است و ازجانب ديگر او را بزرگترین حامی و مشوق این دیانت می شمارند و مانند آشو كا برای او افسانه ها قایل شده اند. كنیشکایا از نقطة نظر سیاست اویا بـا نواع مختلف مجملاً حرکت نا مناسبی در آنی الزمان سرزند ناشی از فراموشی ملاقات ما خواهد بود پس امید دارم که پادشاه اگر یك دفعه دیگر به ساختن معبد شروع ميكند يك زنگ بزرگی هم بسازد وهر روز يکنفر را بفرستد تاسر کوه را ملاحظه کند. اگر در آنجا ابر های سیاه جمع شده بود فورا زنگ را بنوازند تا از استماع آواز آن ملاقات شاه وعظمت اقتدار او بخاطرم تازه شود وافكار سياه من بر طرف گردد امپراطور معروضات او را پذیرفت و بهمین ترتیب با طنین آواز مهیب زنگ که قدرت وجلال سلطان بگرام را در دور دست ترین دره های کاپیسا منعکس می ساخت معبد و استوپه خود را آباد کرد .
(٢٥١) روی مسکوکات خود نقش کرده و با اینکه سکه‌های مذکور یادگار زمانه‌هائی است که هنوز داخل آئین بودائی نشده بود بهرحال از روزیکه پیر و این دیانت شد و بودا را روی سکه خود نقش کرد دوره جدید و بی‌سابقه‌ای به‌روی آئین مذکور بازگردید. اهمیت این مسئله از نقطه نظر سیاست و توسعه دین بودائی در آفاق دوردست آسیائی چیزی است که بجایش در اطراف آن صحبت خواهد شد عجالتاً موضوع را از نقطه نظر تحولی نگاه میکنیم که در نفس آئین مذکور پدید آمد. قراریکه در حصهٔ دوم فصل پنجم جلد اول (صفحه ٤٤٣) نوشتیم سومین محفل بزرگ مذهبی بودائی در عصر اشوکا پادشاه موریا تشکیل شد و در آن علاوه بر ترتیب و تنظیم قوانین مذهبی و پارهٔ تصمیمات دیگر اعزام مبلغین به نقاط غیر بودائی هند و ممالک بیگانه تصویب شده بود دین بودائی بعد از وفات (ساکیا مونی) تا ٥ - ٦ قرن منحصر به یک طریقه بود که آنرا هینایانا Hinayana یا (راه کوچک نجات) یا طریقه جنوب میگفتند و قوانین آن در محفلی که ذکر شد در شهر (پتالی پوترا) در عصر اشوکا معین شده بود. بعد ازینکه آئین مذکور در آریانا رواج یافت فضای آزاد تری که شرح دادیم عالمائی با افکار وسیع‌تر بمیان آورد و کم کم در اثر تجویز علمای کاندهارا و کاپیسا زمزمه تعدیل و اصلاح اصولات قدیمه بلند شد تا نوبت به حکمفرمائی امپراطور مقتدری مانند کنیشکا رسید و در سایه حمایت او علمای بودائی آریانا برای عملی ساختن نظریات خود موقع مساعد یافتند به امر کنیشکا محفل بزرگی مرکب از پانصد نفر علمای متبحر در حوالی پایتخت زمستانی امپراطور در پشاور جمع شدند. رئیس این مجمع بزرگ «وازومیترا Vasoumitra» عالمی بود از گندهارا که در فلسفه و علوم مذهبی در تمام امپراطوری کوشان نظیری نداشت و بعضی طریقه‌های مخصوص «مهایانی» او را هفتمین صدر علمای بودائی لقب داده‌اند. «پارسوا Parcval» مشاور مذهبی دربار کنیشکا که همیشه باشخص سلطان در مقر سلطنتی او در کاپیسی، گندهارا و پشاور و کشمیر می‌زیست و به امپراطور
(٢٥٢) مضامین مذهبی را درس میداد واصلا گندھاری بود هم درین محفل شامل بود حتی از روی بعضی اسناد معلوم میشود که سمت ریاست مجمع به او داده شده بود بزرگترین ادیب و نویسنده عصر کنیشکا که درین محفل شامل بود «اسوا کوسا» نام داشت و قرار امر امیر اطوار فیصله مجلس بقلم او جمع و تدوین شد. در نتیجه جر و بحثی که درین محفل بزرگ بعمل آمد طریقه تازه بنام «مهایانا» Mahayana یا «راه بزرگ نجات» در مقابل طریقه راه کوچک بمیان آمد وچون محرك آن علمای آریانا مخصوصاً گندها ریها و کاپیسی ها بودند درمقابل طریقه جنوب انرا طریقه شمال هم خواندند، طبعاً علمای طریقه جنوب یا «ار تودو کس های» بودائی برعلیه این اقدامات هنگامه بلند کرده و بر نظریات تازه خط بطلان کشیدند و نام رئیس مجلس «وازو میترا» را از سلك علمای مذهبی محو کردند. ازین روز به بعد دورشته نظریات مختلف مذهبی به دوطریقه مخالف تغییر شکل یافت واهسته اهسته مغایرت آنها به اندازه ئی شد که هر کدام دارای حلقه های مذهبی ومعابد علیحده گردید. مهمترین مدرسه ئی که روح طریقه «مهایانا» را نمایندگی میکند «سرواستی وادن» Sarvastivadin نام داشت دروجه تسمیه این مدرسه «سر وا» (همه)و «استی» (است) معنی دارد که مفهوم مرکب آن (همه است) میشود ومفهوم اصطلاحی آن این است که «همه چیزدران موجوداست» یعنی این مدرسه تعصب و تنگ نظری ها را کناره گذاشته وانچه در قوانین بودائی تحریر بود به وسیع ترین مفهوم آن قبول نموده است. پیروان این مکتب زبان دینی خود سانسکریت را اختیار نمودند وسائر مدارس به لهجه های پست تر که نزديك به فهم عوام بود باقی ماندند. علمای آریانی با تشکیل مكتب (سرواستی وادن) آئین محدود بودائی قدیم عصرموریاها را باداخل نمودن روحیات ونظریات و ارباب انواع دیانات های قدیم کشور خود وسعت دادند. رب انواع افتاب ور روشنی (میترا) داخل
(٢٥٣) آئین بودائی شد و مفکوره بودیر اتوا یعنی بودای آینده که عبارت از میتریا باشد در انجاراه یافت مسکوکات کانیشکا : قبل برین چگونگی مسکوکات شاهان خانوادۀ اول کوشانی یعنی کجولا کد فیزس و ویما کد فیزس را از نقطه نظر جنسیت فلز وشکل و صورت و زبان ورسم الخط وغیره شرح دادیم مسکوکات کانیشکا پاره مميزاتي دارد که اینجا ذکر مینمایم . رويهمرفته امپراطور بزرگ کوشانی کانیشکا مسکوکات زیاد و خیلی متنوع دارد که دلیل بر طول سلطنت و په پهنائی قلمر و امپراطوری ووسعت نظریات امپراطور مذکور میباشد. از نقطه نظر فلزا گرچه قسمت اعظم مسکوکات او دره فروغ ومس بضرب رسیده ولی ضرب طلا که بار اول در عهد کوشانی با سلطنت ویما کدفیزس آغاز شده بود در زمان سلطنت کانیشکا به تناسب بیشتر دوام نمود. چیزیکه بیشتر مسکوکات کانیشکا سر سلسله دومین خانواده کوشانی را از مسکوکات خاندان اول متمایز ساخته و در عهد جانشینان او هم این ممیزات دوام نموده است سه چیز عمده است (۱) رسم الخط (۲) زبان ، (۳) تصاویر ارباب انواع، در عهد سلطنت پادشاهان خاندان کدفیزس رسم الخط و زبان یونانی هر دو در مسلو کات استعمال میشد البته قراریکه شرح دادیم در بعض حروف این رسم الخط تغیراتی پیش شده بود معذالک در روی مسکوکات استعمال میشد . واستعمال ان بازبان یونانی توام بود در مسلوکات خاندان کنیشکازبان یونانی از رواج افتاده و لی رسم الخط آن هنوز هم باقی ماند یعنی عوض زبان یونانی لهجه آریانی که در آریانا درین عصر رواج داشت به رسم الخط یونانی تحریر شده است. البته اقتضای مرور زمان تغیراتی بیشتری در الفبای یونانی مذکور وارد نمود چنانچه از همین جهت بعضی از محققین این رسم الخط را یونا نو کوشانی خوانده اند بهر حال استعمال لهجه آریانی عوض زبان یونانی چیزی است طبیعی موضوعی که خوب فهمیده
(٢٥٤) نمیشود این است که رسم الخط خروشتی که مخصوص خود آریانا بود و در عصر سلطنت کدفیزیها در چیه مسکو کات در مقابل رسم الخط یونانی استعمال میشد از رواج افتاد. یعنی عوض اینکه لهجه آریائی را به رسم الخط آریائی معموله آریانا مینوشتند انرا به رسم الخط یونانی بضرب میرسانیدند. عدم استعمال خروشتی هم تنها در مسکو کات است و در کتیبه ها عمومیت تام داشت چنانچه برجسته ترین مثالی که این نظریه را تائید میکند ظرفی است که از (خوات) وردك پیدا شده و در بريتش موزیم میباشد و در مبحث رسم الخط خروشتی از آن حرف خواهیم زد. موضوع دیگری که مسکو کات کنیشکا را از مسکو کات شاهان متقدم کوشانی امتیاز بخشیده کثرت و تنوع ارباب انواع است مشارالیه بدون امتیاز مذهب و دین تمام ارباب انواعی را که در ین وقت در آریانا معروف بود چه اوستائی چه یونانی چه هندی همه را در مسکو کات خود اسم برده و نقش کرده. ارباب انواع اوستائی مسکو کات او عبارت است از میرو (میترا یا افتاب) مآاو (مه یا مهتاب) اثرو (آثار یا آتش) اروا سپو (اروتاسپه یا صاحب اسبان تندرو که اینجا اشاره به آفتاب است). از ارباب انواع یونانی: هیلیوس (افتاب) ، سلة نه، (مهتاب) وغیره ذکر شده. علاوه بر اینها بار اول «بوداسا کیامونی» موسس آئین بودائی بشکل كلاسيك خود و لباس راهبی در حالیکه کاسه گدا در دستش میباشد نمایش یافته و به رسم الخط یونانی «بودوسا کا مانا بودو» یعنی (بودا ساکیا مونی بودا ) ذکر گردیده است به این ترتیب مطالعه مسکو کات کنیشکا وجا نشینان او یکی از مباحث خیلی دلچسپ تاریخ عصر کوشانی است و از ان بصورت مجموعی معلومات گران بهائی بدست می آید. اینجا به ذکر رؤس مطالب اشاره شده و در صفحات ما بعد این فصل آنها را خوبتر تحلیل خواهیم کرد. مسکو کات کنیشکا وجا نشینان او از افغانستان مخصوصاً از بگرام (کاپیسی قدیم پایتخت تابستانی کوشانی) به صدها پیدا شده و میشود.
(٢٥٥) این مسکوکات بیشتر مسی یا مفرغ است . شکل آن مدور و کلفت میباشد عموماً در يك روی آن خودامپراطور وبجانب دیگر یکی ازار باب انواعیکه در قلمرو امپراطوری معروف بود نمایش یافته است . گفتیم که کنیشکا در مسکوکات خود یکی از لهجه‌های آریائی را به رسم الخط یونانی استعمال کرده تعین این زبان که یکی از لهجه‌های آریائی هندو کش است تحقیق مزید میخواهد متن معمولی که عموماً در مسکوکات او به این لهجه بضرب رسیده چنین است « شا اونانو شا او کنشکی کوشانو » در اینجا کلمه «شاه» که در زبان دری افغانستان تاحال معمول است واضح دیده میشود وجمله « شااونانو شا او » را « شاه شاهان یا شاهنشاه » ترجمه میتوان کرد. جانشینان کنیشکا :— جانشینان کنیشکا یعنی سائر شاهان دودمان دوم کوشان عبارت از يك سلسله پادشاهانی اند که اسم شان به کلمه «ایشکا» تمام میشود ونسبت به خود کنیشکا معلومات مادر باره آنها محدود تر است بهر جهت تا جائی که مدققین در باره آنها اظهار نظریه نموده‌اند ولو دوسه سطر هم باشد اتحاد نموده ودر موردش ذکر میکنیم :— نا گفته نماند که تاحال بصورت یقین معلوم نیست که بعد ازفوت کنیشکا کی بسلطنت رسیده؟ روی هم رفته بعد از او نام‌های چند ین نفر که عبارت از « واسیشکا Vasishka »—« هویشکا Huvishka و کنیشکا دوم باشد یکجا و یکدم در نظر مدققین جلوه نموده؛ بعضی را مسکوکات وبرخی را کتیبه‌ها اشکار ساخته اما حقایق هنوز مستور واظهار نظر به در اطراف آنها مشکل است که آیا این سه نفر یکجا در نقاط مختلف قلمرو امپراطور کنیشکابه سلطنت رسیده ویاعلیحده علیحده واگر جداجدا و یکی پشت دیگر سلطنت نموده باشند ایاکی اول و کدام دوم برتخت نشسته و ترتیب بین آنها چطور بوده است «ونست سمیت» انگلیس (۱) چنین مینویسد که قرار مفهوم کتیبه‌ها در حالیکه (۱) صفحه ٢٨٦ کتاب Early Histori of India تالیف « ونست سمت »
(٢٥٦) «واسیشکا» درحوالی سال ٢٤ م وهوویشکا در سال های بین ٣٣ و ٦٠ در «ماتورا» حکمرانی میکردند شهزادهٔ دیگری موسوم به «کنیشکا» که میتوان او را کنیشکای دوم خواند در سال ٤١ در(آر Ara) پنجاب حکومت می نمود. بهترین راه حل این موضوع قرار عقیده مورخ انگلیس این است که (واسیشکا) و (هوویشکا) پسران کنیشکا بودند و در حالیکه پدر آنها درما ورای کوها (یعنی افغانستان) مصروف پیکار بود در هند علیا نایب الحکومگی می نمودند. چون از «واسیشکا» هیچ سکه بدست نیامده و کسی سکه او را تا حال نمیشناسد «ونست سمت» ازین نتیجه گرفته اظهار نظر یه میکند که این شهزاده قبل از پدر خود کنیشکا مرده و بعد از کنیشکا تمام امپراطوری کوشان به پسر دیگرش «هوویشکا» رسیده است. مستر کنو در صفحه «٨١» کتاب «کتیبه های خروشتی» از زبان پروفیسر لیودر Luders می نویسد: «پروفیسر لیودر» به این عقیده است که بعد از وفات کنیشکای کبیر امپراطوری او به دو حصه تقسیم شده. کنیشکای دوم پسر واسیشکا در شمال و «هوویشکا» درهند سلطنت می نمود معذالک چندی بعد مناطق شمال هم بدست هوویشکا اداره میشد زیرا در سال ٥١ به عنوان امپراطور در کتیبه وردک (١) یاد شده است . مستر «کنو» می نویسد که این نظریه اگر چه تنها نظریه رضائیت بخش است بازهم کمی اصلاحات میخواهد. درین شبههٔ نیست که «واسیشکا» جانشین کنیشکای کبیر بود آخرین سند که از کنیشکا بدست آمده سال (٢٣) است وواسیشکا حتی در سال های ما بعد همین تاریخ دارای عنوان امپراطوری بوده مشارالیه محتملاً پسر کنیشکا بوده زیرا پسر خود واسیشکاهم کنیشکا نام داشت اگر چه مشارالیه سکه بنام خود بضرب نرسانیده معذالك بجای پدر خود کنیشکای کبیر جلوس نموده است آخرین تاریخی که از هوویشکا بدست آمده سال ٢٨ است و احتمال دارد که در حوالی همین زمان وفات نموده باشد و من گمان میکنم که بجای او کنیشکای دوم پسرش بعنوان امپراطور جلوس نموده باشد.» (١) کتیبه مذکور را از مقام «خوات» ورد كمسن انگلیس کشف نموده.
(٢٥٧) همین طور «واله دوپوسن» فرانسوی هم به همین عقیده است و ترتیبی را که مستر کنو در تعین جانشینان کنیشکای کبیر گرفته عیناً مراعات میکند یعنی در حالیکه «واسیشکا» و «هوویشکا» را جانشینان کنیشکای کبیر میدانند در میان آن هر دو وجود وسلطنت کنیشکای دوم را هم قبولدار میشود. چون قراریکه بالا گفتیم تمام این چیزها نظریه است و مراعات ترتیب در هر مورد خصوص وقایع تاریخی بهتر است ما هم آن را مراعات میکنیم. واسیشکا Vasisnka :- «واسیشکا» از پسران کنیشکای کبیر است که زمانی در (ماتورا) نایب السلطنه بود و بعد از فوت پدر جانشین او گردیده است. اسم این پادشاه در کتیبه قریب ماتورا که تاریخ آن سال ٢٤ است و در دو کتیبه دیگر که به سالهای ٢٦-٢٩ سنه خورده ذکر رفته سکه او تا حال بدست نیامده و سراسر مجهول است . نام او در کتیبه (ارا Ara) قریب سواحل اندوس که حکم پسرش نقر شده با جزئی تحریفی واجاشکا Vajhashka هم یاد شده است. کنیشکای دوم: این شاه پسر واجاشکا Vajhashka یا «واجشپا» Vajashpa یعنی شاه فوق الذکر «واسیشکا» است که اسم او را با مختصر تحریف به دو صورت فوق هم می نوشتند به این ترتیب اگر گرفته شود کنیشکای دوم نواسه امپراطور بزرگ کنیشکا بود چنانچه اکثر مدقیقین اروپائی به این نظریه مایل اند و قرار نظریه بعضی ها کنیشکائی که در کتیبه (آرا Ara) پنجاب ذکر شده عبارت از همین کنیشکای دوم میباشد .چنانچه موسیو«کنو» مستشرق معروف نورویژی در ین باب مینویسد (١) : - « نوشته خروشتی کتیبه که در ( ارا Ara ) قریب اندوس پیدا شده بوجود کنیشکادوم شهادت میدهد پادشاه مذکور درین کتیبه خود را «مهاراجاراجاتی راجا دواپترا کز» را واجشکا پوترا کانیشکا » خوانده و چنین معلوم میشود که علاوه بر عنوان سلطنتی آریانی یعنی (شاهنشاه) که جدش کنیشکا کبیر هم اتخاذ (١) صفحه (٧٠) کتاب کتیبه های خروشتی جلد دوم حصه اول تالیف موسیو«کنو»
(۲۰۸) نموده بود برای معرفی مقام خود به همسایه گان القاب سلطنتی کشورهای مجاور را هم گرفته بود زیرا (مهاراجا) عنوان مذهبی هند (دوا پوترا) پسر آسمان لقب خاقان های چین و (کیزارا) یعنی قیصر لقب امپراطوران رومن بود (راجاتی راجا) یعنی شاه شاهان ترجمه همان لقب اصلی آریائی است که کنیشکای کبیر بصورت (شائونا نوشائو) یعنی شاهنشاه آغاز نموده بود دلیلی که برای اثبات وجود دو کنیشکا می آرند قراراتی است: پروفیسر لودر Luders می نویسد که «واسیشکای» عنوان امپراطوری مهاراجا (دواپوترا) را حتی در زمانی داشت که قرار نظریه بانرجی Binerji کنیشکای بزرگ هنوز حکمرانی داشت و امپراطور کنیشکائی که در کتیبه (آرا) ذکر شده از ان جهت نام پدر خود را به نام خود علاوه نموده است تا به کنیشکای کبیر فرق و تمیز شود از طرف دیگر چون (ش) در کلمه «واسیشکا» ظاهر و شدید تلفظ میشود آن را بشکل واجشکا Vajheshka هم نوشته اند و به این طریق گفته میتوانیم که پدر کنیشکائی که در کتیبه (آرا) ذکر شده «واسیشکا» جانشین کنیشکای کبیر بوده است . هوویشکا :- «هوویشکا» که در اثر تغییرات رسم الخطی «هوشکا» و «هوویشکا» هم یاد شده در میان شاهان سلاله دوم کوشان بعد از امپراطور کنیشکا نسبت به دیگران معروف تر است . موسیو «کنو» او را در اوائل ژنرال بزرگی تصور میکند که از طرف کنیشکا برای فتح کشمیر تعیین شده بود و مشارالیه او را بطور احتمال برادر «واسیشکا» دانسته می نویسد که بعد از رسیدن برادر خود بمقام امپراطوری یا بعد از وفات او اول در حوالی (سال ۳۳) در ولایات شرقی حکمران یا نائب السلطنه تعیین شده بود بهر حال مشارالیه پیش از سال ۴۰ بمقام امپراطوری (راجا تا راجا) نرسیده و هنوز فقط عنوان (مهاراجا دواپوترا یعنی شاه پسر آسمان) داشت مستر کنو به این عقیده است که تا سال ۴۰ «هوویشکا» خود را کاملا
(٢٥٩) علیحده و مستقل شناخته و بعد ازین تاریخ شروع به ضرب سکه نموده. پیشتر متذکر شدیم که «هوویشکا» در قسمت های هندی و کنیشکای دوم در قسمت های «آریانا» بسلطنت رسیده بودند اما چندی بعد یا واضح تر بگویم بعد از سال ٤٠ سلطنت او آریانا و قسمتی از خاك هند هر دو را در بر میگرفت چنانچه در سال ٥١ با عنوان امپر اطو ر در کتیبه وردك (۱) یادشده و این خود بهترین دلیلی است که حکمرمانی و آمریت «هوویشکا» را در افغانستان شرقی آنوقت و هند ثابت میکند. در نتیجه حفریات پارسال از بگرام مسکو کات هوویشکا بکثرت یافت شده است «ونسنت سمیت» (۲) قلمرو نفوذ او را از کابل تا کشمیر و « ماتورا» انبساط میدهد. «هوویشک» مانند جدخود کنیشکا در انبساط دیانت بودائی و تعمیر عمرانات مذهبی شوق مفرطی داشت و در «ماتورا» معبد باشکوئی بنام خود آباد نموده بود اما با وجود این هم احترام و پرستش سائر ار باب انواع در عصر او هم آزاد بود چنانچه در سکه های او « هراکلس » - «سراپایس » Skanda - Srapis سکاندا و یزاک Visakha فارو Pharro ( رب انواع آتش) و بسیار ارباب انواع دیگر نمایش یافته اند و این مثال ها بخوبی ارائه میکند که با وجود انبساط و شیوع خود، دین بودائی در عصر کوشانی ها تنها مذهب «آریانا» نبود بلکه پهلوی آن ارباب انواع هندی باختری - یونانی همه پرستش میشد. منتها بود یزم با معابد بزرگ و کثرت علمای خود نسبت به دیگران با عظمت و جلال معلوم میشد و شاهان کوشانی هم نظر به اهمیت آن بیش از پیش در کثرت عمرانات و تقویه روح مذهبی آن میکوشیدند. « واسودوا » ( ۱۸۲ - ٢٢۰ ) Vasudeva :- بعد از « هوویشکا » شاهی موسوم به « واسود وا » در حوالی ۱۸۲ مسیحی به سلطنت رسید. اسم این شاه با قرابتی (۱) ورد ک قریب کابل (۲) صفحه ٢٧٨ کتاب (تاریخ قدیم هند) Ferly History of India تأليف « و نست سمیت »
تصویر (٣٣) مقابل صفحه (٢٦٠) «واسودوا» آخرین کوشانشاه بزرگ
تصویر (٣٤) مقابل صفحه (٢٦١) بالا : اعانه دهند گان کوشانی در اطراف «بودیس اتوا» میتریا ، این لوحه از پایتاوه قریب سرای خواجه پیدا شده و داخل شدن کوشانی ها را به دین بودائی نشان میدهد پایان : مجسمه یکنفر کوشانی که از بگرام کشف شده
(٢٦٠) که به کلمه « وشنو Vishnu » دارد هندی است. در کتیبه های « ما تورا » که به سال ٦٧ الی ٩٨ سنه خورده هم نامی از او برده شده .در مسکوکات اسمش برسم الخط یونانی « بازودس Bazodes تحریر میباشد و اشکالی که در آنها دیده میشود عموماً « نانا Nana » « انا ئیت Anaitas » «ربة النوع فراوانی » و « شیوا » را نمایش میدهد. بالاتر گفتیم که نام « واسودوا Vasudeva » هندی است در حقیقت صورت اصلی اسم این شاه « واسوشکا Vasushka » بوده و در هوای هندی شکل نوی بخود گرفته است. « واسودوا » روی هم رفته تقریباً ٢٥ سال سلطنت نموده . در عصر زمامداری او قسمت های آریا نا اهسته اهسته از امپراطوری کوشانی مجزا شده و بیشتر نفوذ « واسود وا » در منا طق هندی حس می شد چنانچه چندین دلایل مثل وجود کتیبه های او در «ما تورا » هندی شدن نام او از « واسوشکا » به واسودوا »، نمایش یافتن «شیوا» و «نانا» در مسکوکات او این نظر به را تقویت میکنند . سیاست داخلی و خارجی کوشانی های بزرگ : کوشان شاهان بزرگ عموماً در سیاست داخلی و خارجی تقریباً يك اسس معین را تعقیب میکردند که خطوط برجسته انرا اینجا شرح میدهیم. خاندان اول کوشان یعنی کدفیزس ها وقتی در آریانا به سلطنت رسیدند که مفهوم حکومت مقتدر مرکزی از بین رفته بازماندگان دولت یونانو باختری و پهلواها واسکائی ها از جنوب و روسای تاهیا در شمال هندوکش به صفت امرا و ملوک آمریت داشتند. کدفیزس اول کوشانی دامنه ملوك الطوایفی را اول از شمال و بعد از جنوب هندوکش چیده و دولت واحد و متمرکزی تشکیل داد که به استثنای قسمتی از علاقه های منتهاالیه جنوبی، حدود آریانا را در بر میگرفت . متانت اساس این دولت ازین معلوم میشود که تا نزديك سه قرن ضعف در
(٢٦١) پیکر آن تولید شد . علت دوام و عظمت دولت کوشانی به سیاست داخلی وخارجی پادشاهان آن منوط بود همچنان که در بدو تاسیس سلطنت «کوی شوانک» امرای محلی و ملوك را از بین برند تا زمان سقوط عظمت خود در تقویۀ بنیان دولت مرکزی کوشیدند و مجال ندادند که مملکت بدست امرا ورؤسا منقسم شود . پادشاهان کوشانی عرف وعادات ومخصوصاً عقاید اهالی مملکت را خیلی احترام میکردند زردشتی، بودائی، برهمنی پیروان اناهیتا ومیترا و وشنو همه در عقیده و آئین خود آزاد بودند و کوشان شاهان خودشان هم به آزادی بیکی از مذاهب و ادیان مذکور تمایل نشان میدادند . کنیشکا نه تنهائی تقریباً همه ارباب انواع معروف مملکت را در سکه های خود نمایش داده است. زمانی که آئین بودائی نسبت به سائر ادیان وقت کسب ترقی کرد کنیشکا به دست یاری علمای متبحر دربار وعصر خویش دائرۀ تعبیرات انرا طبق روحیات اهالی امپراطوری خود وسعت بخشید و آئین مذکور یکی از وسایل تسخیر روحی باشندگان کشورهای مجاور شد . پادشاهان کوشانی مخصوصاً کنیشکا باجمع آوری علما و روحانیون وشعرا و نویسندگان وهنر وران وانتخاب مشاورین مذهبی وادبی قوه بزرگی را در پیرامون پایتخت ودربار خویش تمرکز داده نام وخاطرات خویش را بزرگی بخشید و باین طریق روحیات مردم را نسبت به خویش و دودمان خویش خیلی مساعد ساخت و با داستان ها و افسانه ها وارسال مبلغین شهرت نام و اوازۀ عظمت سلطنت خویش را در نقاط دور دست اسیا پهن نمود . در زمینه سیاست خارجی اولین منظور کوشاشاهان این بود که حیثیت خود ومملکت وامپراطوری خویش را بهر قیمتی که تمام شود در انظار بیگانگان بلند معرفی کنند وانگاه از وضعيت ممتاز خویش در زمینه های اقتصادی وتجارتی وسیاسی و حربی استفاده نمایند. بهترین رقیب کوشانی های بزرگی در شرق دودمان
(٢٦٢) هان‌های چین و در غرب قیاصره روم بود. در میان این دو دولت شرقی و غربی دو دولت کوشانی و پارت‌های غربی افتاده بود که اولی یعنی کوشانی‌های بزرگ در مرحله ترقی و تعالی و پارت‌های غربی در مرحله سقوط و انحطاط خود بودند. کوشانی‌های بزرگ در شروع تاسیس سلطنت خود در راه احراز بزرگی و کسب عظمت با چین و شهزادگان تابع آن به جنگ آغاز کردند و بعد از يك شكست کارشان به فتح و فیروزی و موفقیت منجر شد و معناً و مادتاً به بزرگی رسیدند ولی پارت‌های غربی در مقابل حریف زور آور خود قیاصره روم رو بز بروز سقوط کردند و دست نگر امپراطوران روم شدند. تا اینکه در شرق و غرب سه دولت مقتدر هان‌های چین، کوشان شاهان آریانا و قیاصره روم باقی ماند. کوشان شاهان برای معرفی خویش و جلال سلطنت خویش و استفاده از منافع عبور و ترانزیت اموال بین دو کشور شرقی و غربی بیشتر به امید داشتن يك متحد مقتدر مرکزی بر علیه پارت‌ها (مخصوصاً رومن‌ها میخواستند با اتحاد دولت کوشانی پارت‌های غربی را از هر دو طرف تهدید کنند) مایل به استقرار علایق سیاسی و تبادله نمایندگان با یکدیگر بودند و چون امپراطوری کوشانی در وسط و سر راه عبور و مرور اموال هندی و چینی افتاده بود و بدون موافقت آنها مرام فوق‌الذکر به آسانی عملی نمیشد بناءً علیه خاندان‌های چین و امپراطوران روم هر کدام بنوبه خود به استقرار و تحکیم مناسبات با کوشان شاهان بزرگ مایل بودند. موضوع تجارت و خرید و فروش مال‌التجاره موضوعی است که دوستی و مراوده با کوشانی‌ها را برای شرق و غرب قیمتدار ساخته بود، چینی‌ها برای فروش مال‌التجاره خود مخصوصاً ابریشم به بازارهای بیزانس «روم شرقی» و بنادر سواحل شرقی بحر‌الروم احتیاج داشتند. همین طور رومن‌های خوش گذران و عیاش و ثروتمند به مال‌التجاره شرقی و ادویه هندی و پارچه‌های چینی نیاز مند و دند به این ترتیب مقتضیات نظامی و اقتصادی و تجارتی
(٢٦٣) خاندان هان های چین و قیاصره روم را وادار ساخته بود که به کوشانی های بزرگ نزدیک و دوست شوند. این دوستی برای کوشان شاهان آریانا از هر رهگذر مفید بود شهرت و جلال و مقام آنها را درین گوشه اسیا تامین میکرد. سیاست موازنه را میان شرق و غرب تا اندازه در اختیار آنها میگذاشت. پارت های غربی را در مجاورت آنها خورد میکرد مواد اولیه و مال التجاره امپراطوری آنها به چهار سمت افق به اسانی فروخته میشد. باره ابریشم و شاخه جنوبی آن شهر های آریانا مخصوصاً «بلخ» بزرگترین تجارتگاه بین المللی وقت شده و از قرا نزیت اموال مفاد سرشاری بدست ایشان و تجار انها می آمد پس مفاد متقا بله چنین متقاضی بود که روابط سیاسی با اعزام ایلچی و نمایندگان میان دولت کوشانی آریانا و رومن ها و چینی ها برقرار شود رومن ها در زمان سلطنت «تراژان Trajan در حوالی ١١٦ مسیحی موقتاً به خاک های بین النهرین دست یافته و تا کنار سواحل دجله رسیده بودند و بیش از ٦٠٠ میل از سرحدات غرب قلمرو امپراطوری کوشانی فاصله نداشتند به این ترتیب فاصله میان خاکهای دو امپراطوری آنقدر زیاد نبود ازین جهت نویسیندگان و حتی شعرای رومن مثل «اویرژیل» «پروپریس» و «اورلیوس ویکتور» Aurelius Victor از کوشان شاهان و تعلقات شان با قیاصره روم صحبت کرده اند. این اشارات در بعضی مواقع بسیار صریح و در برخی هم کمی مبهم است ولی روی هم رفته برای روشن ساختن تعلقات کوشان و رومن خیلی مفید و مهم است ظهور سلطنت کوشانی در اواسط نیمه اول قرن اول ق م تقریباً معاصر زمان «ژول سزار» و «اگوست» قیاصره روم میباشد. روابط سیاسی میان کوشان شاهان آریانا و قیاصره روم با خاندان کدفیزس ها آغاز و در عصر کنیشکا منبسط گردید بیشتر متذکر شدیم که از روی معلومات شعرای رومن در استقرار روابط کوشان و رومن و تبادله نمایندگان میان ایشان هیچ شبهه ئی نیست ولی اشکال اسمای کوشان شاهان قدری موضوع را مشکل
(٢٦٤) ساخته که ایا کدام پادشاه کوشانی و قیصر روم به دربار یکدیگر نماینده داشتند درین شبهه ئی نیست که کدفیزس دوم کوشانی اولین کوشان شاهی است که نماینده به روم فرستاده بعض ماخذ میگوید که این نماینده پادشاه کوشانی نزد تراجان رفته بود چنانچه قبل برین حین ذکر واقعات مربوط به کدفیزس دوم (صفحه ٢٠٥ همین جلد) ما هم این مطلب را اشاره نمودیم اگر سنه جلوس و سلطنت کوشان شاهان بصورت یقین معین می بود بامقایسه آن با سال و تاریخ سلطنت قیاصره این مطلب تا اند ازه ئی تصریح میشد ولی متاسفانه این هم عجالتاً ممکن نیست بهر حال با مراعات ملاحظات فوق گفته میتوانم که کدفیزس دوم کوشانی سفیر نزد «اگوست» فرستاده و امپراطور روم در مقام سامس Samos از اولین نماینده کوشانی استقبال نمود احتمال زیاد میرود که کد فیزس دوم روابطی با «مارك انتوان» یا «اگوست» هم داشته زیرا پر و پرس شاعر رو من در ضمن وقایع سال ٢١ ق م از اعزام نماینده ئی به نزد شاه کوشانی حرف میزند ولی خوب معلوم نمیشود که نماینده از طرف مارك انتوان است یا از طرف اگوست چون قرار نظریات حاضره این وقت به عصر سلطنت کد فیزس دوم موافقت میکند احتمال دارد که نماینده رومن به دربار او آمده باشد (۱) شبهه نیست که کنیشکا امپراطور بزرگ کوشان روابط سیاسی سلطنت خویش را بارومن ها محکم تر ساخت و نمایندگان سیاسی با چند نفر از قیاصره روم مبادله نمود . از میان قیاصره روم « تراجان » کسی است که نظریات موجوده او را با کنیشکا معاصر ساخته است .(٢) میگویند که کنیشکا نماینده نزد تراژان فرستاد که بسال ۹۹ مسیحی به ایتالیا واصل شد و به روما بحضور امپراطور بار یافت . (۱) آقای سعید نفیسی در صفحه ١٥٩ احوال و اشعار رودکی جلداول کنیشکا را کسی میداند که با مارك انتوان تعلقات سیاسی قایم کرده بود (٢) تراژان از ٩٨ تا ۱۱٧ مسیحی سلطنت کرده است .
(٢٦٥) شبهه ئی نیست که چینی ها کوشانی ها را بنام «وچی» از همه اولتر و خوب تر میشناختند و حتی پیش از تشکل سلطنت هم با ارسال ایلچی ها با روسای ایشان مراوده داشتند (صفحه ١٧٨ و ٢٠٣ این جلد ملاحظ شود). ظهور سلطنت و کسب قدرت کوشانی ها در اربانا هراسی برای هان های چین تولید نموده و بعد از ٧٣ مسیحی دلچسبی انها به ممالك «غربی» و حتی ارزوی انها به «فتح علاقه های مختلف سنگيانک با ارسال قشون معلوم گردید ولی خاندان کدفيزس کوشانی به مقابله برخاست، به این طريق روابط کوشان شاهان و هان های چینی اگر چه به تصادم و جنگ شروع شد. در اول کامیابی نصیب آنها گردید ولی با عظمت و موفقیت های کنيشکا و مغلوب شدن شهزاده چینی پنکیاو بك و آمدن مرغمل های چینی رنگ دیگر بخود گرفت و موقعیت دولت کوشانی به مراتب در نظرهان های چین بزرگ شد و با تحکیم مناسبات دوستانه سیاسی راه انتشار آئين بودائی بخاك های شرق با میر باز شد و روابط متقابله تهذیبی میان آربانا و چین مفتوح گردید. موضوع مبادله نمایندگان میان کوشان شاهان وهان های چینی عجالتاً روشن نیست ولی احتمال قوی میرود که وقت بوقت ایلچی ها با تحفه و هدایا میان دربارهای سلطنتی مملکتين مبادله میشد اوضاع عمومی در عصر خاندان کنیشکا: به ترتیبی که اتخاذ شده بعد از ذکر اسماء و خصوصيات سلطنتی کدفيزس اول و دوم یعنی شاهان خاندان اول کوشان عموميات عصر کدفيزس ها را هم شرح دادیم به مین رویه بعد از ذکر نام و وقایع خصوصی کنیشکا و جانشینان او که خاندان دوم کوشانی های بزرگ را تشکیل میدهند به ذکر عمومیات اوضاع عصر سلطنت خاندان کنیشکا مبادرت می ورزیم . دوره حکمرانی درمین خاندان کوشان که با کنیشکا در حوالی ١٢٠ مسیحی آغاز و با واسو دوا مقارن ٢٦٠ مسیحی بپایان میرسد تقریباً يك و نیم قرن (١٤٠ سال)
(٢٦١) را در بر میگیرد طوریکه دیده شد دورۀ خاندان کدفیزس دورۀ بود که بعد از انحطاط تدریجی دولت یونانو باختری و خورد شدن ساحۀ قلمرو دولت مرکزی و ظهور ملوك الطوایفی آغاز به تشکیل دولت نیرومند مرکزی نمود. آغاز دراکثر امور از مشخصات عصر کدفیزس ها محسوب میشد و دورۀ خاندان کنیشکارا باید دورۀ ترقی و تكامل و شباب عصر کوشانی های بزرگ محسوب داشت و تفصیل این ممیزات قرار آتی است: خاندان اول کوشان صرف مساعی زیاد نمود که در داخل کشور ملوك الطوایفی ها برطرف شده و دولتی در چوکات آربا اومیان آید این مقصد برآورده شد و حتی بنای پارۀ فتوحاتی را هم در خارج گذاشتند و مخصوصاً ویما کدفیزس اگر در منازعه با چین شکست خورد در هند از اندوس خیلی بیشتر گذشت . معذالك فتوحات واقعی کوشانی ها بیشتر نمرۀ عصر خاندان کنیشکا و بیشتر حاصل عزم خود او است. زیرا آنچه ویما کدفیزس در هند نموده بود دو ام نکرد و کنیشکا مجدداً علاقه های مفتوحۀ هندی را فتح نمود و تا « پتا لی پو ترا » پتنه (مرکز قدیم امپراطوری موریا پیشرفت. در علاقه های ماورای شرقی پامیر وسنکیانگ که ویما کدفیزس شکست خورده بود کنیشکا به فتوحات درخشانی نایل شد و بابر عمل هائی که از شهزادگان این علاقه گرفت آوازۀ این فتح تاقرن های متوالی در دره های هندوکش افسانه گردید کنیشکا در هند تا حوزۀ گنگا و در سنکیانگ تا حوزۀ تارم نفوذ خود را بسط داد و دامنۀ امپراطوری خود را تا کوه های تبت رسانید پوره معلوم نیست که جانشیفان او این امپراطوری وسیع را تا چه وقت محافظه کردند. از نقطه نظر آئین دورۀ سلطنت خاندان کنیشکا بر عصر خاندان کد فیزس فرق
(۲۶۷) زباندا ر دوخط برجسته انهم مربوط بدیانت بودائی است که در داخل فلسفه آن با مجلس کبیر پشاور طریقه مهاپانا (راه بزرگ نجات) انقلابی در طرز تعبیر متون مذهبی وارد کرده در خارج آئین مذکور با فتوحات کنیشکا و اعزام مبلغین به پیمانه بسیار وسیع در سنکیانگ و چین انبساط یافت (درین شبهه نیست که در عصر کنیشکا و جانشینان او هنوز آئین زرتشتی در نصف غربی افغانستان رواج داشت و میتر او انا هیتا هم قسمی که روی مسکوکات او دیده میشود پیروان و معابدی داشتند ولی دیانت بودائی از نقطه نظر فلسفه و توسعة نفوذ و انتشار بداخل انقلابی شد که بیشتر نظیر انرا ندیده بود و این ممیزه بر جسته عصر زمامداری دومین خاندان کوشانی های بزرگ است. همان طور که آشو کافی بمیان آمد و محفل بزرگ مذهبی دایر کرد و آئین بودائی را با ارسال مبلغین از سرحدات هند به اربانا کشانید کنیشکا ئی در کار بود تا با فتوحات خویش راهائی د ماورای شرق پامیر بطرف حوزه تارم باز کند باز محفل بزرگی مذهبی دایر نماید و بر طبق مقتضیات جدید افق دیانت مذکور را وسعت دهد و با تشویق ار مبلغینی متوجه اسیای مرکزی شوند) * * * صنایع مستظرفه " معماری، هیکل تراشی، نقاشی ،موسیقی در دوره سلطنت شاهان دومین خانواده کوشان بمراتب بلندی نایل شد. پیشتر در صفحه ۲۱۹ همین جلد ، نگاشتیم که صنعت زیبای « یونانو باختری » در عصر کدفیزس ها وارد دوره انحطاط شد. چنانچه موضوع را به این جمله شرح دادیم که «دوره سلطنت خاندان کدفیزس تقریباً در عصر تنزل مدرسه یونان، باختری و شروع ترقی مدرسه یونانو بودائی واقع شده است » حقیقتاً عصری که به سلطنت دومین خاندان کوشانی های بزرگ مصادف است عصر ترقی صنعت یونانو بودائی یا گریک و بودیک میباشد.
(٢٦٨) عظمت و جلال امپراطوری کوشانی کنیشکا تقاضا میکرد که معابد باشکوهی مانند معبد پشاور توپ درۀ چهار بکار و هیکل بزرگی مانند مجسمۀ ٣٥متری بامیان بمیان آید موضوع افسانه های بودائی نه تنها در سنگ کنده و حفر شد بلکه در دیوارهای معابد نقش گردید و موسیقی برای تسکین آلام در خدمت به مرام مذهبی بکار افتاد مجموع این همه فعالیت ها زمینه را برای ترقی صنایع نفیسه در عصر زها مدار ی دومين خاندان کوشانی خیلی آماده و مساعد ساخت عصر سلطنت خاندان کنیشکا از نقطۀ نظر ترقی ادبیات با عصر کدفیزس ها فرق داد ، زیرا توجه کنیشکا به امور مذهبی و تشکیل محفل بزرگ مذهبی، واصلاح و تعدیل قوانین بودائی سبب شد که علما و دانشمندان از اقطار امپراطوری او و از خارج قلمرو آن به پایتخت مملکت جمع شوند محفل بزرگ مذهبی که در عصر کنیشکا در پایتخت زمستانی او «پوشاو» یا کشمير دایر شد برای تحرير قوانين طريقۀ مهابانا ( راه بزرگ نجات زبان سانسکریت را ترجیح دادند از چیزهای عجیبی کاهیان خاندان اول و دوم کوشان قابل ملاحظه است این است که رسم الخط خروستی که شاهان یونان و باختری وحتی خاندان اول کوشان کدفیزس ها با رسم الخط یونانی در مسکوکات خود استعمال میکردند در مسکوکات کنيشكا و جانشینان او از بین رفته و تنها رسم الخط یونانی با جزئی تغییراتی استعمال شده است . البته خروشتی در کتیبه ها و لوایح در تمام دورۀ کوشانی های بزرگ رواج داشت زبان سیتي مخصوص خود کوشانی ما که لهجه ئی از خانوادۀ معروف به ایرانی میباشد با رسم الخط یونانی در سکه های دومین خاندان کوشان استعمال میشد این هم موضوعی است که ایشان را از خاندان کد فیزس تمیز میـدهـد
(٢٦٩) تعلقات سیاسی و روابط تجارتی درعین خانواده کوشانی های بزرگ مانند عصر خاندان اول به شرق و غرب با دولت چین و دولت رم دوام داشت وحتی به تناسب زیاد و وسیع تر گردید این نظریه را نگارشات شعرای رومن مثل «ویرژیل» و «پروپرس» تائید میکند و معلوم میشود که «مارک انتوان» و اگوست و تراجان نمایندگانی به آریانا نزد کدفیزس دوم و کنیشکا فرستاده بودند. همین قسم از نوشته های «اورلوس ویکتر» و «مراس» بر می آید که دولت باختریان نمایندگانی در دربار اگوست داشتند (١) در اثر استقرار و روابط سیاسی، روابط تجارتی میان امپراطوری کوشانی آریانا و امپراطوری رومن خیلی توسعه یافت و معاهدات تجارتی به امضاء رسید در نتیجه راه بزرگ تجارتی موسوم به «راه ابریشم» بازشد و مراودات و تعلقات سیاسی و تجارتی و تهذیبی آریانا با کشورهای مجاور ودور دست نسبت به زمان خاندان کدفیزس در عصر دودمان کنیشکا به مراتب توسعه یافت . دوام خاطرات کشور کشائی های کنیشکا در هند : پیشتر در صفحات ٢٥٠ و ٢٤٥ کنیشکا را بحیث پهلوان یکی از داستان های کاپیسا معرفی کردیم داستان مذکور عزم راسخ ساسان کوشانی و اراده شاهانه اش را در عمران ابدات بزرگ ومجلل مخصوصاً تعمیر استوپه در گوشه شمال غربی کاپیسا وانمود کرد این استوپه که موسیو فوشه آنرا بنام «استوپه کنیشکا » یاد کرده است هنوز در «توب دره» در قسمت غربی چاریکار فعلی موجود و بزرگترین وزیبا ترین استوپه موجوده افغانستان میباشد چنانچه نظر به اهمیت موضوع ازان تحت عنوان «استوپه کنیشکا» در فصل آتی شرحی خواهیم نوشت حالا میخواهیم از خلال داستان (١) احوال واشعار رودکی مجله اول صفحه ١٥٩ - ١٦٠ تالیف آقای سعید نفیسی
( ۲۷۰ ) دیگر که کامیابی های فاتحانه کنیشکا و دوام خاطرات آنر در هند ترسیم میکند چند سطری بنکاریم و تاثير عميق شخصیت و کار نامه های جنگی این پاد شاه بزرگ را از روی آن قیاس نمائیم . پیش از ینکه وارد موضوع داستان شویم در باب اصلیت وصورت رسیدن آن به عصر و زمان ما چند سطری مینگاریم : شبهۀ نیست که اصل داستان یکی از قصه های هندی است که حتماً در اثر آوازهٔ فتوحات كنيشكا بمیان آمده ، مدتها در محیط هند دهن بدهن نقل شده تا اینکه بگوش یکی از زائرین چینی موسوم به « هیوانتسو » Hiuan tso رسیده و آنرا به دیار چین برده و در فصل پانزده کتاب ( یو - یانگ - تسا تسو ) که قرار عقیدهٔ چین شناس فرانسوی « موسیو پلیو » در ۸۶۰ مسیحی تالیف شده داخل گردیده است . هوبر Ed. Huber قصهٔ مطلوب را از کتاب مذکور استخراج کرده و « مسيو « سیلون لوی » آنرا در شماره های ژانویه و مارس ۱۹۳۶ مجله اسيا ئى ( ژورنال از ياتيك ) گرفته است ما هم ازین جاروح مطلب را اقتباس میکنیم عین همین داستان را ۱۷۰ سال بعد البیرونی حکیم و مورخ و ریاضی دان بزرگ دربار غز نه هم حين مسافرت و مطالعات علمی و ادبی و تاریخی خویش در هند شنیده و در کتاب تاريخ الهند خود نقل کرده است و با جزئی تحریفی که زادهٔ مرور زمانه است در مجمل التواريخ هم آمده است خلاصه روح داستان مذکور به اساس متون چینی عاری از تحقیقات اضافی محققین قرار آتی است : در زمانه های باستان در گندها را پادشاهی بود دلاور و دانا موسوم به ( کیائی نی کیا ) یعنی كنيشكا . این پاد شاه بر علیه همه کشورها لشکر کشید و کسی
(۲۷۱) تاب مقا بله او را نیاورد باری حین لشکر کشی ها به خاک هند : دو تکه پارچه فوق العاده نفیسی بحضور شاه آوردند . پادشاه یک پارچه را برای خود نگه کرد و پارچه دیگر را به ملکه داد . ملکه از آن پیرهنی ساخت و نزد شاه آمد . پادشاه چون نیک دید درست بالای سینه ملکه نقش پنجه دستی به زعفران ملاحظه نمود پادشاه ازین مشاهده متاثر شده و به ملکه خطاب کرد: این پیر اهنی که پوشیده ئی با این نقش دست چه معنی دارد ؟ ملکه در جواب گفت : این همان پارچه ایست که پادشاه بمن داده است کنيشكا به غیظ شده و به قهر امرداد ، خزانه دار شاهی را احضار کنند و عذرا اورود از او در این مورد توضیحات خواست . خزانه دار جواب بعرض رسانید. و گفت : نقش پنجه دست همیشه در این پارچه بوده و غلام تقصیر ی ندارد پادشاه به احضار تاجری که آنرا آورده بود امرداد اور احاضر کردند و چنین به نقل آغاز کرد : در هند جنوبی پادشاهی سلطنت دارد موسوم به (ساقه راهنه) این پادشاه در زمانه های ماضی در اثر نیاز و استدعا صاحب نفوذ خارقه نمائی شده بود هر سال پارچه های نفیسی را که از درک مالیات رعایا جمع میشد پیش خود میخواست و بعد ازینکه هزارها هزار انرا روی یکدیگر میگذاشتند پنجه دست خود را در رنگ زعفران تر میکرد و بالای سطح پارچه ها میگذاشت و نقش دست او تمام پارچه های مذکور را فرا میگرفت . سپس تجار پارچه های مذکور را بهر جا میفروختند اگر مردی از آن لباس میساخت نقش پنجه دست در پشت او واقع میشد و اگر زنی پیراهن میساخت نقش دست روی سینه هایش می آمد . کنيشكا پادشاه به درباریان خود امر داد تا ازان پارچه لباس بسازند و بپوشند . ساختند و پوشیدند نقش دست طوریکه تاجر گفته بود در پشت انها پدیدار شد .
(۲۷۲) کانیشکا پادشاه از مشاهدهٔ این کیفیت عجیب به غیظ و غضب شده شمشیر خویش را تکان داد و گفت: «خواب و خوراک بر من حرام است تا باشمشیر خویش دست و پای این پادشاه را قطع نکنم.» سپس قاصدی بطرف هند جنوبی فرستاد تا تصمیم وی را به شاه آن ناحیه اعلام دارد وقتیکه قاصد بدانجا رسید پادشاه (ساته واهنه) وزرای خود را جمع کرده و قضیه را با ایشان در میان نهاد، اخر بدسیسهٔ متوسل شده جوابی ساختند و به قاصد گفتند: «بلی درست است که پادشاه ما «ساته واهنه» نام ارد ولی او اصلا وجود خارجی ندارد ما هیکل او را روی تخت نشانده ایم و قوه اجرائیه بدست ما وزرا میباشد» چون قاصد جواب پیغام را بدین منوال به کنیشکا رسانید، سلطان گندها را کوشان کنیشکا به سران لشکری امر داد تا سواره نظام و فیلان جنگی را آماده سازند و همه اماده باشند تا به رکاب شاه بطرف هند جنوبی به کشور ساته واهنه یورش برند تصمیم قاطع پادشاه بزرگ، خبر جنبش و حرکت سپاه گران در اقطار دور دست هند بسرعت صاعقه نما منتشر شد و چون رعد، غلغله افکند ترس مردم، ارکان دولت و پادشاه را فرا گرفت و به ایماء شاه و تصمیم وزرا اهالی کشور متخاصم پادشاه خود را در مغاره کوهی پنهان کردند و برای اثبات دسیسه و دروغ خود مجسمه از طلا ریخته بر تخت نشانیدند و به مقابل مهاجم کوشانی برامدند اما اراده جنگی نداشتند بلکه میخواستند از راه الحاح وزاری و مکر وحیله دسیسه پیش آیند کنیشکا پادشاه با سپاه خویش داخل خاک انها شد و به مرکز شاهی انها وارد شد و - رراست به قصر سلطنتی داخل گردید چون به تزویر دشمنان پی برده بود از اعمال صالحه گذشته خویش استعانت خواست.
(۲۷۳) بازوها و پاهای مجسمه طلائی را بریده درعین زمان بازوها و پاهای (ساته واهنه) پادشاه که درمغاره مخفی بود قطع گردید و از بدنش جداشد دشمنان به کیفر دسیسه کاری های خود رسیدند وشاهنشاه کند هاری مظفر به کشور خویش برگشت. این داستان که متن آنرا ادبیات چین حفظ کرده از بسیار واقعات مفصل تاریخی معتبرتر است و چون داستانی است باستانی و روح توده همان توده ئی که شاهد واقعات بودند آنرا به بیان آورده ٬ عصاره واقعات ٬ انعکاس خاطرات ٬ ماحصل معتقدات يك دورۀ مهم تعلقات تاریخی افغانستان وهند در آن حل و مزج است. به این جهت روح هندی ٬ همان روحی که به حفظ خاطرات پارینه در لفافه داستان و افسانه سخت مستعد است آنرا بامروز زمان طولانی فراموش نکرده و بعد از ۱۷۰ سال که سیاح ومؤرخ و دانشمند دیگر به تعقیب ( هیوان تسو ) چینی بنام ابوریحان بیرونی وارد هند شد باز آنرا شنید و ضبط کرد . چون میان روز گار کنیشک پاد شاه کوشانی و « ساته واهنه » شاه دکن و هند جنوبی که اصل واقعه در آن وقت رخ داده و ایام بیرونی تقریباً ۹۰۰ سال فرق است طبیعی در مرور این دورۀ طولانی بعضی نام های شخص ومحل در داستان مذکور فرق کرده است اگر چه ابوریحان بیرونی تنها در قسمت هند عوض « ساته واهنه » و « هند جنوبی » قنوج و را جای قنوج شنیده و در قسمت دیگر اسم « كنبك » یعنی کنیشکا کمافی اصل باقی مانده است از روی تطور حوادث تاریخی میشد نام محمود غزنوی را بشنود زیرا معاصر زمان او عوض کنیشکای کوشانی محمود زابلی غزنوی بقصد دیار هند لشکر کشی داشت ٬ بهر حال چون مورخ و دانشمند بصیر دربار غز نه هزار سال قبل داستان باستانی فتوحات کنیشکا را با مختصر تغیری شنیده آنرا هم اینجا ذکر میکنیم تا فهمیده شود که نام و آوازۀ جهان گیری کنیشکا بکدام پایه در اعماق روح هند ریشه دوانیده بود . البیرونی می نویسد : « راجای قنوج پارچۀ در نهایت زیبائی برای کنیشکا فرستاد و د کنیشکا به خیاط خویش امر کرد که ازان لباسی برای او درست
( ٢٧٤) کند. خیاط به دوختن لباس مذکور جرئت نکرد زیرا برش پارچه را هر طوری میگرفت نقش پای میان شانه ها می آمد. کنیشکا تحفه را حقارت تعبیر کرده وبقصد گوشمالی را جای قنوج لشکر کشید وزیر را جای قنوج برای دفع خطر خویش را به تهلکه افگنده و در سدد حیله بر آمد و براجا گفت من بینی و گوش خویشتر را بریده و بحیث طاغی از دربار تو میگریزم و به استقبال متنهاجم میروم و او و عساکرش را در بی راهی های بیابان ناپدید میسازم . چون کنیشکا و قشونش پدیدار شد وزیر خود را به رکاب کنیشکا افگنده حال خویش را عرض کرد و به قصد رهنمائی قشون از راه کوتاه بطرف قنوج به حرکت آمد. اما عوض اینکه کنیشکا وقشونش را درست رهبری کند ایشان را به بیابان بیکران وارد ساخت و تصور نمود که باین خدعۀ حربی کار ایشان را خواهد ساخت ولی کنیشکا نیزۀ خویش را در ریگ فرو برد و فوراً از ان جا چشمۀ آب صافی پدیدار شد . وزیر را عفو کرد ولی به او حالی نمود که کار پادارش را جای قنوج ساخته شده است. حین مراجعت به قنوج وزیر مذکور مطلع شد که همان روز یکه کنیشکا نیزۀ خود را در ریسگ فرو برد دست و پای را جای قنوج از بدنش جدا گردیده بود. قراریکه ملاحظه میشود روح این دو داستان حماسی که پهلوان آن کنیشکای کبیر کوشانی است یک چیز میباشد و از قشون کشی این پادشاه نیرومند بطرف هند حکایت میکند. این دو داستان طوریکه بالا اشاره شد هر دو در هند شنیده شده راوی اولی «هیوان تسو» چینی و راوی دومی ابوریحان بیرونی حکیم و مورخ معروف دربار غزنه است. مرور زمان میان عصر راوی اولی و دو می در طی ۱۷۰ سال جزئی اختلاف در آن وارد کرده ولی روح اساسی داستان از بین نرفته است هر دو داستان کنیشکا را پادشاه مقتدر و نیرومندی رسم کرده که با سواره نظام و نیزه داران خویش بعزم دیار هند بر آمده و آخر به فتح دور ترین نقاط آن کشور پهناور موفق گردیده است ریشۀ عمیق داستان در خاطرات تودۀ هندی نشان میدهد که فتوحات پادشاه کوشانی در عمق روحیات مردم هند تأثیر افگنده و بحیث یکی از واقعات فوق العاده مهم در یاد کارها ثبت گردیده است.
( ٢٧٥ ) جامعه و تهذیب تا حال در هر دورۀ بزرگ تاریخ آریانا حتی المقدور کوشش نموده ایم که علاوه بر روی کار آمدن سلاله های سلطنتی و شرح حال وواقعات پاد شاهان وجنگ ها و پیش آمدهای دیگر نظری به حیات جامعه وکیف زندگانی مردم افکنده و نگذشته ایم که سیر تطور حیات فرد و جامعه که مهمترین قسمت تاریخ است در تاریکی بماند . حتی با رویه ئی که تا حال تعقیب شده در فصول بزرگ و ممیزه تاریخ آریانا مانند فصول ویدی و اوستائی و یونانو باختری در ین قسمت ها تحت عناوین حیات اجتماعی ( جلد اول صفحه ۱۱۰ ) زندگانی اجتماعی ( جلد اول صفحه ۳۱۹ ) وحیات اجتماعی و تهذیبی ( جلد دوم صفحه ٨٤ ) مفصل تر صحبت شده است . عصر کوشانی های بزرگ که تقریباً سه قرن اول عهد مسیحی را در بر میگیرد دورۀ دیگری از همان دوره های بزرگ تاریخ افغانستان قدیم است مطالعۀ حیات اجتماعی و تهذیبی مردم درطی آن تا اندازه ئی که فعلاً امکان پذیر است خیلی مهم میباشد . چون این دورۀ بزرگ به مناسبت سیر تطور حیات اجتماعی در تاریخ قدیم افغانستان تقریباً حد وسطی میباشد که از یکطرف یاد گار های عصر ویدی و اوستائی و یونانو باختری به تناسب زمان در آن کم وبیش رسیده و از جانب دیگر خاطرات آن به دوره های مابعد تأثیر زیاد نموده لذا در خور توجه مزید و دارای اهمیت بیشتری است . امپراتوری کوشانی که در دورۀ عروج خود
(٢٧٦) تمام آریانا و قسمتی از کشور های مجاور را فرا گرفته بود و یکی از امپراطوری های بزرگی بود که بین چین و متصر فات آسیائی امپراطوری روم امنیت بادوامی را درین گوشۀ آسیا برقرار کرده و در سایۀ امنیت و رفاه و وسعت نظر پادشاهان و سیاست ارتقاء خواهانه ایشان در زمینه های مختلف حیات فکری، صنعتی، تجارتی، ادبی، دینی، عمرانی، تحولاتی رخ داد که پیش آن پیشتر سابقه نداشت و روی همرفته اکثر آن کم و بیش در دوره های مابعد تأثیر افکنده است . اینك تحت عناوین كوچك يكی يكی وارد این قسمت ها میشویم : آئین : در دوره کوشانی یکطرف هنوز بقایای دیانت های قدیم آریائی از قبیل پرستش اناهیتا ، ( ربته النوع فراوانی و آمو دریا ) میتر یا ( مهر ) آتش پرستی از بین نرفته بود و از طرف دیگر دیانت بودائی کسب عمومیت میکرد ، علاوه بر اینها طوریکه در فصل ششم همین جلد ( صفحه ٨٦ ـ ٨٧ ) نگاشتیم چون ارباب انواع میتولوژی یونانی هم با یونانی هائی که در آریانا مستقر شدند معروف و کم بیش پیروانی پیدا کرده بود بشهادت مسکو کات کوشانی هنوز خاطرۀ اکثر آنها از بین نرفته بود زیرا قراریکه دیدیم کنیشکا تصاویر و نام های اینهارا در مسکوکات خود بضرب میرسانید، تا اندازۀ که از مسکوکات و قرائن و اشارات مختلفه معلوم میشود پادشاهان کوشانی همه یکسان بطرف یکی از ادیان معمولة آریانا توجه مخصوصی نداشتند . آزادی آئین و عقیدۀ ممیزۀ عمومی دورۀ آنها است . بناءً علیه همه مذاهب و ادیانی که در اقطار امپراطوری وسیع آنها معمول بود رشد طبیعی خود را طی میکرد، پادشاهان کوشانی باوجود حفظ موازنۀ هر کدام بيك ديني تمایل مزید نشان میدادند . کجولا كد فيزس با وجودیکه بصفت «دراماتی تاسا» یعنی (دین دار) یاد شده واضح نمیتوان گفت که پیرو چه دیانتی بوده و يما کدفیزی جانشین او دومین پادشاه کوشانی یا پیرو آئین شیوائی یا مشوق آن بود. كنیشکای کبیر مؤسس دومین دودمان سلطنتی کوشان در سال
(٤٧٠) های اول سلطنت باحفظ رویهٔ عجیب همه ادیان معموله آریانا را احترام میکرد تا اینکه به تدریج بطرف آئین بودائی راغب شده رفت و اخر جدی ترین پیرو و بزرگترین حامی این دیانت گردید و بافتوحات و پیروزی و غلبه او آئین ساکیا مونی به کامیابی های بزرگی نایل گردید. بقیه کوشانی های بزرگ احفاد کنیشکا پابند دین بودائی بودند. اگرچه در عصر کوشانی مذاهب و ادیان مختلف در دو طرفهٔ هندوکش وجود داشت، مقابلهٔ بیشتر میان آئین زردشتی و بودائی بعمل آمد و در نتیجه نصف شرقی خطهٔ بلخ - قندهار را دین بودائی فرا گرفت و آئین زردشتی را در نیمهٔ غربی خطهٔ مذکور محدود ساخت. بعبارت دیگر دین بودائی در عصر کوشان مخصوصاً از عصر کنیشکا به بعد برسائر مذاهب و ادیان فایق آمد. طریقهٔ مهایانا باراه بزرگ نجات با نظر وسیع تشکیل شد و با فتوحات کنیشکا و صرف مساعی مبلغین آریائی و هندی آئین بودائی به ماورای شرق پامیر به دیار چین انتشار یافت. در جنوب هندوکش مخصوصاً از علاقه کاپیسا از مقام پايتاوه (حوالی سرای خواجه) و از معبد شترک بگرام صحنه هائی پیدا شده که داخل شدن کوشانی ها را به دین بودائی نشان میدهد. شناختن کوشانی های مذکور چه مرد و چه زن کار آسانی است و بیشتر از روی لباس تشخیص میشوند نجبای کوشانی شوق زیاد داشتند که با دادن پول و اعانه خویش و خانوادهٔ خویش را در صحنه های مذهبی قریب به بودیس اتوها نمایش دهند. روحانیون : جامعه علما و روحانیون مخصوصاً روحانیون بودائی در عصر کوشانی ترقی زیاد حاصل کرده بود، روحانیون چه از نقطهٔ نظر اقتدار و چه از پهلوی علم و تبحر به مراتب بلندی نایل شده بودند. علمای بودائی آریانا نسبت به همکاران هندی خویش با نظر وسیع تر به فلسفه ادیان نگاه میکردند، اجتماع ٥٠٠ نفر علمای
(۴۷۸) بودائی در گندها را و مناظرهٔ آنها در امور مذهبی انقلابی در سیر تطور بودیزم تولید کرد. در دورهٔ کوشانی در نیمهٔ شرقی آریانا هزارها معابد بودائی آباد شده بود. درین معابد به تناسب گنجایش آن علما وروحانیون زیست داشتند ومشغول تألیف وترجمهٔ کتب علمی وادبی بودند. اگر چه امری است طبیعی که علمای متبحر در تمام نقاط آریانا از صفحات شمال گرفته تا جنوب هندوکش و در تمام اقطار امپراطوری کوشانی بکثرت وجود داشت ولی مرکزیت «گندها را» در قلب امپراطوری و مرکزیت آن من حیث علوم مذهبی و صنعتی سبب شده بود که اکثر علمای بزرگ عصر کوشانی ازین درهٔ شاداب سربلند کند . و ازو میترا Vasaumitra که بعضی او را هفتمین صدر علمای بودائی میخوانند از اهل گندها را بود این شخص در علمیت و تبحر کمتر در امپراطوری کوشان نظیر داشت به بعض روایات او در محفل پنجصد نفری بزرگی که از عصر آشوکا به بعد مانند آن تشکیل نشده بود سمت ریاست داشت . هکذا « پار سوا ، Pareva مشاور مذهبی دربار کنیشکا که تقریباً مصاحب امپراطور بود اصلاً کندهاری نژاد بود. از روی بعض اسناد دیگر چنین استنباط میشود که این عالم بزرگ در محفل فوق الذکر ریاست کرده است دو نفر از علمای دیگری که محتملاً گندها ری بودند و در عصر کوشان شهرت بسزا داشتند . ما تانگا Mantanga « و» کو بهارانا ، Gobharana نام داشت . « سنگ ـ هوئی » Seng-Houei پسر یکی از تاجرهای گندهارا و « دهار ماکاله » Dharma Kala یکنفر عالم دیگر آریائی بواسطهٔ تراجم کتب متعدد مشهور اند . گونا وارمن Gunavarman که اصلاً از احفاد شاهان کاپیسا بود و در گندهار اقامت داشت در جملهٔ سرآمد علمای جنوب هندوکش محسوب میشود . ۱ (۱) در قرن ۴ مبرحی یعنی در اخیر دورهٔ کوشانی دوم نیز دو نفر علمای کندهاری شهرت پیدا کردند یکی ایشان « اسانگا » و دیگری « واروباندهو » نام داشت . در اوایل عمر این برادران هر دو پیرو طریقهٔ « هنایانا » یعنی راه کوچک نجات بودند و بعد به تدریج اول « اسانگا » وچندی بعد تر ( واروباندهو) داخل طریقهٔ متطلیایانا » بزوگ نجات شدند :۔
(۲۷۹) ازین قبیل علما و روحانیون بزرگ در معابد متعدد ننگر اهارا (ننگرهار) لپیاک (لغمان) کابل، کاپیسا (حوزهٔ کوهستان و کوهدامن) بامیکان (بامیان) و در شمال هندوکش در معابد صفحات باختر وجود داشت که متأسفانه اسم آنها از خاطره ها فراموش شده و آثارشان را پیش آمدهای روزگار از میان برده ولی از امکان بیرون نیست که با تحقیقات آینده وبسط حفریات در خرابه های معابد قدیم شواهدی کشف شود که ضمناً نام و آثار آنها را روشن کرده برود چنانچه ورق پاره های پوست درخت با نوشته های سانسکریت که یکی از معابد قدیمه بامیان چند سال قبل کشف شد وجود متن سانسکریت یکی از مهمترین کتب بودائی را بمانوا نمود کرد. باوجود یکه زایر چین هیوان- تسنگ خیلی بعدتر از عصری که مشغول مطالعهٔ آن هستیم از افغانستان عبور میکند وزمان عبور اورا با دورهٔ جلال کوشانی های بزرگ هیچ نسبتی نیست معذالک از خلال سطور یادداشت های او چنین معلوم میشود که در معابد افغانستان در هر علاقه صدها علمای بزرگ ومتبحر زندگانی داشتند. رول مبلغین آریانا در انتشار دیانت بودائی در چین: (۱) وقوع محاربات بین کوشانی ها وچین درعصر "ویما کدفیزس" و "کنیشکا" مانند اکثر جنگ ها که اقوام مختلف را بهم در تماس میارد کوشانی های آریانا وچینی ها را پیش از پیش به اخلاق و روحیات یکدیگر آشنا ساخته و زمینه را برای استقرار روابط دائمی بین آنها و خصوصاً برای انبساط دیانت بودائی در چین و شرق اقصی خیلی مساعد ساخت. بودائی شدن کوشانی ها برای احیا و انبساط دین "ساکیامونی" آب حیات شده اسباب انتشار آن اول در آن نقاط آسیای مرکزی گردید که جزو امپراطوری و یابه تحت نفوذ آنها (۱) تمام معلومات این مبحث از صفحهٔ ۹۱ تا ۹۶ جلد دوم کتاب تاریخ آسیا تألیف "رونه گروسه" جسته جسته ترجمه شده.
(۲۸۰) بود یعنی بعد از مناطق ماورای اکسوس ( پار دریا ) و کاشغر بنوبهٔ خود بودائی شدند . چون در اثر فتوحات « پان چااو » ژنرال چین بطرف غرب امپراطوری چین که به کاشغر و مناطق مجاور پامیر و پار دریای آمو تماس پیدا کرد قشون چینی حین مراجعت تصاویر ومجسمه های بودائی را ازین نقاط که یونانی ها « سِریند » Serinde ( یعنی هند و چین آنوقت) میگفتند باخود بردند قراریکی از روایات قدیمه مینگ تی « Ming - Ti » امپراطوری آنوقت چین ( ٧٥ - ٥٨ م ) از دیدن مجسمه های بودا بحیرت رفته خواست که اساس آئین او را بشناسد و حکم داد تامبلغینی از ماورای پامیر (آریانا وهند) خواسته شود . آنوقت کوشانی ها دو نفر ازعلمای معروف خود را که یکی « مانتانگا Mantanga » و دیگری « گوبهارانا Gobharana » نام داشت و محتملاً گند هاری بودند با یکعده کتب مذهبی به چین فرستادند و در نتیجه در اثر مساعی آنها امپراطوری چین در سال ( ٦٤ م) بودائی شد . به این ترتیب که در وازه چین برروی دیانت بودائی باز شد مبلغین کم کم به انتشار آن به آنطرف صرف مساعی نموده رفتند اما اقدامات جدی که برای بودائی ساختن چین بعمل آمده است از اواسط قرن دوم مسیحی شروع شده و پیشقدم این کارعلمای امپراطوری کوشانی باختری ها - فنیائی ها ( بامیانی ها ) کاپیسائی ها ، کابلی ها - علمای هده ، پشاوری ، گند هاری یعنی گند هاری ها بودند که به تعداد زیاد بطرف چین رفته از راه خطابه وتبلیغ خدمات شایانی به انتشار دین بودا نمودند وچون در اثر ابتکار - جرئت استقامت ، زحمت کشی آنها وجرئت افزائی شاهان کوشانی راه تبلیغ بطرف شرق کشاده شد مبلغین هندی هم به تعقیب ایشان به راه افتادند . اولین دسته مبلغینی که در حوالی ١٦٠ مسیحی از طرف کوشانی ها بطرف رفت هیئتی بود که اعضای بارز آن « چه ـ چا ن "Tehé Tcha" »
( ۲۸۱ ) « چوـ شو ـ فو Tchou-Chou-Fô » نام داشت و چینی ها اولی را بلقب ( شهزاده یوچی) و دومی را ( شهزاده هندی ) یاد میکردند در حوالی ۱۹۰م هیئت دیگری که ممکن اعضای آن هندی بوده باشد به ریاست « دار مارا کشا اول » Dharmaraksa » به چین واصل شد و بعد چه کین « Tche-Kien » پسر یکی از سفرای کوشانی که در حوالی ۱۸۰ م به چین رفته به هیئت مو صوف شامل شد . این هیئت در مقام ل یا نگ Lo-Yang ) در هونان Ho-nan ) مستقر شده و به اعمار چندین معابد بودائی کامیاب شدند در اوائل قرن ۳ هیئتی مرکب از آریائی ها و هندی های امپراطوری کوشان بطرف چین عازم شد اعضای آریائی آن عبارت بود از : ـ (۱) « سنگ ـ هو ئی Seng Houei » پسر یکی از تجار کندهارا که در قوانین بودائی دسترس زیاد داشته و چندین کتب مختلفه را ترجمه نموده بود (۲) « دهار ما کالا Dharmakala » که اصولات مربوطه معابد را در حوالی ( ۲۵۶م ) بار اول به چینی ترجمه نمود (۳) . داراما کادوم » که از طرف پدر یوچی بود و در علاقه « کانسو » متمکن شده در حوالی ۲۶۶م خیلی شهرت یافته داشت . این مبلغ شاگردی داشت مو سوم به « چو ـ شو ـ لان «Tchou-Chou-Lan » که او هم پسر یکی از مهاجرین یوچی بود در حوالی (۳۰۲م) صاحب شهرتی شده بود . این دو مبلغ اخیر در علاقه « سین گان «Si-ngan» متمرکز شده خانواده « تسن Tcin » امپراطوری چین را بودائی ساختند . به این منوال در اثر استقامت و مداومت مبلغین آریائی و هندی تبلیغ مرحله اول خود را در چین طی نموده و در ۳۳۵ در اثر صدور فرمان امپراطوری دین بودائی رسماً در چین شناخته شد چند سال بعد دو نفر علمای دیگر کند هارا « ويمالاك سا Vimalaksa » و « دهار ما ميترا » Dharmamitra بعارف چین رفتند . بعد از ایشان را هب
( ۲۸۲ ) دیگری از اهل گندها را که از احفاد خانواده شاهان کاپیسا بود و بنام « گونا وار مان » Gunavarman یاد میشد بنای مسافرت و تبلیغ را بطرف شرق گذاشت . مشارالیه بواسطه تبحری که در علوم مذهبی و اشتیاق فوق العاده ئی که در تبلیغ امور دینی داشت از حیات آزاد در باری و تاج شاهی کاپیسا گذشته اول به دیدن جزیره سیلان رفت و از آنجا بطرف « جاوا » که هنوز سر زمین بر همنی بود برای تبلیغ عازم شد و در اثر اجتهاد خود شاه وملکه آنوقت جاوا را بدین بودا داخل کرد . چون آوازه شهرت او در شرق بلند شد امپراطور چین « لیو ـ یو Li ou Yu » که از خانواده « سونگ Soung » بود آرزومند ملاقات وشناسائی او شده و در ٤٢٤ به حکمران چینی « تو نکن » هدایت داد تا عالم معروف کاپیسائی را به چین دعوت کند . « گونا وارمان » خواهش امپراطور چین را قبول نموده در ٤٣١ به نانکن رفت . « لیویو » در جوار قصر امپراطوری معبد مجلل و با شکوهی آباد نموده وعالم کاپیسائی در آنجا تا آخرین دقایق حیات : به ترجمه آثار بودائی به چینی اشتغال داشت . بالاخره دو نفر عالم معروف کاپیسائی « بودها یاسا » Bouddhayas و « بودهاجی وا » Bouddhajiva در اوائل قرن ٥ عازم چین شده در تراجم کتب بودائی به چینی از خود یادگارهای زیاد گذاشتند . در قرن ٦ مسافرت مبلغین آریائی بطرف چین سریع تر و تعداد آنها بیشتر گردید . چون یفتلیها به دیانت بودائی به نظر استخفاف مینگریستند وعصر سلطنت آنها از نقطه نظر دفاع آنها بیشتر گردید ممالک بیشتر عصر نظامی شمرده میشد علما اکثراً از آریانا برآمده در ترکستان شرقی ، سیلان ـ برما ـ و چین منتشر و مسکون گردیدند در همین عصر « بود هی دارما Bodhidharma » بیست
( ۲۸۳ ) و هشتمین صدرعلمای طریقه شمال هم بطرف شرق اقصی مهاجرت کرد و در چین شمالی مکون شد سپس دونفر دیگر از گندها رای شرقی ( اهل پشاور ) نارن در ایاسا Narendrayasa ، » و « جینا گپتا Jinagoupta که هر دو معاصر هم بودند و بین بسالهای ( ٦٠٥ ـ ٥٢٨ ) امرار حیات می نمودند از راه ختن ولب نور بطرف چین رفتند . چون در ٥٧٥ دفعتاً احاسات نفرت آمیزی در چین پیدا شده و از قتل بودائی ها خود داری نمیکردند ، جینا گوپتا ، بطرف منگولیا نزد خان ترك « دیوخان » پناه برده و شروع به تبلیغ در میان ترك ها نمود و خان مذکور را بودائی ساخت . خلاصه به همین ترتیب از اواسط قرن ٢م تا اوائل قرن ٦م علمای آریائی وهندی امپراطوری کوشانی خصوص علمای گندهاری ( کابلی- کاپیسائی- پشاوری ) با حرارت فوق العاده به انتشار بودیزم در منکیانگ ـ چین ـ سیلانـ جاوا ـ وغيره نقاط شرق اقصی کوشیده نژاد زرد را داخل دیانت بودا نمودند . و چون یکبار دین نو در چین رواج یافت و از میان خود چینی ها علمائی سربر آورد قافله های مسلسل علما زوار برای دیدن مقامات بزرگ مذهبی بلخ ـ بامیان ـ کاپیسا ... هده و نقاط هندی به راه افتاد و این رفت و آمد از راه واخان و پامیر ، ازماورای اکوس از طریق کشمیر و بحر تا زمانه های مقارن ظهور دین مقدس اسلام دوام داشت . رسم الخط:اگر چه موضوع ظهور رسم الخط در آریانای قدیم ووجود اقسام و انواع آن هنوز مجهول واز مسایلی است که کشفیات آینده بدان روشنی خواهد انداخت بازهم در اینجا میخواهیم در اطراف سه رسم الخط که در عصر کوشانی رواج داشت صحبت نمائیم. دو ازین رسم الخط ها که یکی آنرا «خروشتی» و دیگری را «برهمی» یا « کوشانا» گویند رسم الخط های محلی و سومی رسم الخط یونانی است که بعد از فتوحات اسکندر در دورۀ دوصد
( ٢٨٤ ) ساله سلطنت مستقل یونانو باختری رواج یافته و با پاره تغییرات در تمام دورهٔ کوشانی ها دوام کرده است. اینک بشرح رسم الخط های مذکور ذیلاً میپردازیم: رسم الخط خروشتی یکی از رسم الخط های قدیم « آریانا» رسم الخطی است که قراریکه پایان شرح داده میشود به نام های مختلف یاد شده ومنجمله آنرا «خروشتی » هم گویند . این رسم الخط را بار اول ایو کرا تبدس پادشاه باختر در چیه مسکو کات خود استعمال نموده و در صفحات جنوب و شرق هندو کش عمومیت زیاد داشت . رسم الخط «خروشتی» و «برهمی» در رسم الخط معاصر هم است ، که اولی در آریانا و دومی در هند معمول ومروج بود و مبداء هر دوی آن رسم الخط « ارامی » است و برای اینکه مو ضو ع خو ب تر فهمیده شود مختصراً از مبداء آنها و صورت انتشار این هر دو ذکری نموده به تشریح بهاك خویش یعنی رسم الخط خروشتی مفصلا می پردازیم : تا حدیکه تحقیقات علما نشان میدهد رسم الخط از ایجاد سومری ها است که در سرزمین عراق عرب امروزی ساکن بوده و حروفی به شکل میخ) ایجاد کردند که آن را اروپائی ها کونه لی فورم Cuneiforme کو بند و در میان ما به نام (خطوط میخی) معروف است سپس آشوری ها این رسم الخط را اتخاذ کرده و آن را جنبه دینی دادند آنگاه (آرامی ها) که اصلاً در (شام و بابل) بود و باش داشتند و به معنی جامع تر آشوری ها کلدانیان و کلدانی ها هم به (کتلهٔ آرامی) داخل میشوند در رسم الخط میخی آشوری تعدیلاتی وارد آورده نظر به ایجابات خود در آن اصلاحات کردند و به همین ترتیب دیگر اقوام تازه وارد مثل فنیقی ها به نوبهٔ خود آنچه از آرامی ها مانده بود گرفته تغییراتی در آن وارد کردند و آنگاه خط و نگارش بدست یونانی ها افتاد و از الفبای یونانی رسم الخط سلاوی ولا تینی بمیان آمد و تمام اروپا را در بر گرفت .
(٢٨٥) رسم الخط که اصلا از ایجادت آسیائی ها است همانطوریکه مرحله به مرحله به اروپا منتشر شد بطرف شرق آسیا هم شاخه هائی دوانیده است قرار مطالعات مدققین معلوم میشود که رسم الخط وشیوهٔ نگارش درهند و آریانا و فارس از رسم الخط آرامی بمیان آمده و این رسم الخط از راههای مختلف وممکن بتاریخ های متباین به نقاط فوق انتشار یافته باشد قراریکه فوقاً ذ کرشد معمولاً عقیده چنین است که رسم الخط آرامی از راه بحر (يحتمل از سواحل جزیرهٔ عرب) به جنوب هند و از آنجا به دکن سرایت نموده است طبعی این کار ذریعهٔ ملاحان بعمل آمده و این دریانور دان را بعضی ها اراهی، بعضی ها فنيقی، بابلی و بعضی ها خو دهندوها راتصور میکنند که در قرن ۸-۷ ق م به دریاگردی مهارت فوق العاده داشتند چون این رسم الخط درهند جنوبی منتشر شد ایجابات مکان وزمان ازان رسم الخط های هند بلکه الفبا و خطوط تبت ـ سیام ـ برما سیلان نیز بوجود آمده ومعروفترین وجامع ترین همه دیواناگاری (١) است که دران زبان علمی هند سانسکریت نوشته شده است . دروطن ما آریانا رسم الخط آرامی از کدام راه و بچه وسیله آمد ؟ وا زان درین سر زمین چه ساخته شد؟ اگر چه بعضی از مد ققین به این عقیده اند که رسم الخط آرامی خیلی پیشتر از هخامنشی هاتا دوردست ترین نقاط شرقی منتشر شده بود مثلیکه وجود آن را بالا درهند بیان نمودیم ولی معمولاً عقیده بر این است که شیوع رسم الخط آرامی از فارس به آریانا ومناطق شمال غرب هند از راه خشکه با نایب الحکومه های هخا منشی و منشیان مربوطهٔ ایشان انتشار یافته است . هخامنشی ها همان طوریکه اصول معماری هیکل تراشی، ضرب مسکوکات وسائر شعب فنون ظریفه را از سامی ها تقلید کردند رسم الخط را هم ذریعه لیدی ها از (١) Devanagari یعنی نوشته (شهری و خدائی) یا (رسم الخط شاهی)
( ٢٨٦ ) منابع سامی فرا گرفتند زیرا خود شان رسم الخطی نداشتند ورسم الخط میخی را که پشت به پشت از سومری ها مانده بود از آرامی ها و آشوری ها یاد گرفتند و در نتیجه رسم الخط آرامی در قلمرو سلطنت ایشان معمول شده و با نایب الحکو مه های آنها که در نقاط دور دست شرقی انتشار یافت و بهمین وسیله در آریانا و نقاط ماورای شرق اندوس نشر شد چنانچه لوحه سنگی که بخط آرامی از تا کز یلا «هند» کشف شده بطور یقین این نظریه را ثابت میکند و تاریخ آن را برنت Barnet ومارشل Marsha به قرن ٤ یا ٥ ق م نسبت میدهند معنی این کتیبه هنوز بخوبی حل نشده بعضی معنی تأسیس بنای عماراتی را از آن میکشند و بعضی های دیگر سواد فسخ قراردادی را در آن می بینند بهرحال آنچه مهم وقابل ملاحظه است این است که زبان ورسم الخط آرامی در چندین قرن ق م بطرف شرق تاتا کزیلا رسیده بود ازین بیانات واضح معلوم میشود که رسم الخط خروشتی در قرن ٥ ق م و شاید پیشتر در مملکت ما آریانا رسیده بود «١» آیا در آریانا رسم الخط آرامی چقدر وقت دوام داشت ! به این سلسله عجالتاً جواب گفته نمیتوانیم لیکن از قرائن معلوم میشود که دیری دوام نموده باشد زیراهمان طوریکه ایجابات زمان ومحل در هند رسم الخط برهمتی را بمیان آورده در آریانا رسم الخط دیگری را ایجاد کرد که در قرن ١٩ بنام خود مملکت باختر وهندی یا آریائی واز اوائل قرن بیستم به این طرف به اسم خروشتی یاد میشود اگرچه مطلب اساسی مادرینجا مطالعات همین رسم الخط خروشتی است ولی چون این رسم الخط همیشه با رسم الخط برهمتی توام بوده و از آن هم نمونه ئی در وطن ماپیدا شده است ضمنا از آن هم ذکری بمیان خواهد آمد . (۱) تازه پارچه سنگی از هرات به موزه کابل رسیده که بعضی حروف کتیبه آن به آرامی شباهت دارد و تحقیقات در اطراف آن جاری است .
(۲۸۷) صد سال پیش در سالهای ۱۸۳۸ و ماقبل در اثر تفحصات علمای انگلیس بار اول يك عده مسكوكات از افغانستان جمع شد و تحت مطالعهٔ علمای وقت مخصوصاً جمس پر نسپ Jam sprincep یکی از اعضای انجمن شاهی آسیائی بنگال قرار گرفت و حینیکه خطوط مسکوکات خوانده می شد بار اول رسم الخط جديدی نظر جمس پرنسپ مذکور را بخود جلب کرد ناگفته نماند که خواندن این رسم الخط وحل آن مانند خطوط میخی و هیروغلیف خالی از اشکال نبود زیرا این رسم الخط هم مانند خطوط فوق كاملاً مجهول وراجع به اشكال الفبا وصورت حل و اصول ترجمه آن بقدر ذره معلوماتی در دست نبود کسانیکه از حل و خواندن رسم الخط ها و خطوط مجهول شرق خبر دارند میدانند که این اشکال مرموز وقتی خوانده میشود که اتفاقات وجود آنها را با رسم الخط کدام زبان معلوم دیگر دست میداد چنانچه خطوط هير وغلیف مصری راشا مپیلیون فرانسوی وقتی خواند كه دريك پارچه سنگ رسم الخط هيرو غلیف را با رسم الخط عوام مصر و یونانی توام یافت وبدین طریق کلید حل زبان مجهول بدست او افتاد هكذا خطوط میخی فقط بواسطهٔ تجزیهٔ نامهای شاهان هخامنشی خوانده شده و کتیبه پهلوی نقش رستم دو رسم الخط مختلفی که یکی را (کلده و پهلوی) و دیگری را (پهلوی ساسانی) گویند به این جهت خوانده شد که با آن زبان و رسم الخط یونانی هم توام بود پس آیا رسم الخط خروشتی بکمك كدام زبان و رسم الخط خوانده شد ؟ از حسن اتفاقات کلید خواندن رسم الخط خروشتی که آنجا هم زبان و رسم الخط یونانی است همیشه با او یکجا بوده ر اولین مرحلهٔ خواندن آن از مسکوکاتی شروع میشود که به زبان و رسم الخط یونانی و زبان و رسم الخط مجهول بضرب رسیده بود. اولین شاهی که در دو رسم الخط سکه بضرب رسانیده ایوکراتیدس چهارمین شاه یونانی باختر است که زبان یونانی و رسم الخط آنرا با زبان و رسم الخط دیگر فقط در مسکوکات مسی مربع شکل خود بضرب رسانیده است بعد از
(۲۸۸) او جانشینانش سائر شاهان یونانی باختر و کادپیسا ومتعاقب آنها دو نفر شاهان خانوادهٔ کدفیزس سلالهٔ کوشان این رویه را تعمیل نموده رفتند. جمس پر نسپ مذکور زبان یونانی را کلید قرائت زبان و رسم الخط نو قرار داده، اول (اسم) پادشاه یونانی که در هر دو زبان چندان تغیری نمیکرد خواند و بعد فهمید دو کلمهٔ دیگری که پهلوی آنست لفظ (پاد شاه) معنی خواهد داد ملتفت باید بود که قرائت این دو (کلمه) به این سرعتی که حالا تصور میکنیم هر گز بعمل نیامده بلکه شب ها مطالعات دقیق بکار رفته تا محض اسم شاه خوانده شده است. با وجودیکه در رسم الخط خروشتی حروف هجا جدا جدا بفاصله پهلوی هم دیگر نوشته میشد آیا (پرنسپ) چقدر کوشش کرد تا تنها سمت خواندن آنرا پیدا نمود زیرا هیچ معلومات داده نمیتوانست که این رسم الخط از راست به چپ یا از چپ به راست نوشته و خوانده میشود بعد ازین مرحله چقدر کوشش دیگر بخرج داد تا آواز و مخارج حروف مذکور را کشف کرد و پیش خوديك سلسله یاد داشت های مختصری کرد آورد. بعد از اسم (خاص) شاه وصفت (پادشاه) که به اسم او ملحق بود بكمك کلید بدست آمده، یعنی زبان یونانی بعضی صفات دیگری که بنام پاد شاهان باختری ملحق بود مثل: فاتح - بزرگ، عادل - شاه شاهان - مغلوب نشدنی وغیره یکی بعد دیگری خوانده شده در نتیجه آهسته آهسته ۷ - ۸ کلمه زبان و رسم الخط مجهول به منصهٔ شهود گذاشته شد و در نتیجه رسم الخط نو وحروف الفبای آن نیمه ونا قص بد ست آمد، فوراً در اینجا باز به سوا ل دیگری مقابل می شویم که آیا این زبان مجهول عبارت از چیست؟ همان طوریکه قرائت رسم الخط جدید نزد (پرنسپ) اسرار آمیز بود زبان مذکور از آن پر اسرار و شگفت آور تر می نمود. مورخ انگلیس از زبان های باستانی آریانا رجوع کرده گاهی آن را (زند) گاهی (او ستائی)
( ۲۸۹ ) و گاهی سانسکرت میگفت و بصورت قطعی به هیچکدام اظهار عقیده نمیتوانست از يك سو ۷ - کلمه را که یافته بیشتر به سانسکرت قریب می یابد و از جانب دیگر می بیند که بر خلاف سانسکرت این زبان ها ئند السنه سامی از طرف راست به چپ نوشته شده است آخر چون متیقن میشود که از حیث معنی کلمات مذکور به سانسکرت نزديك تر است از شیوۀ راستۀ رسم الخط آن صرف نظر نموده آن را زبان ( آریانا ) و یکنوع پراکرت میخواند و در ا وقت می نویسد که اگر در پشتو که زبان محلی آریانا است غور و دقت شود شاید روزی فرا رسد که بکمک آن در قرائت کتیبه های مکشوفه سهولتی دست دهد . بهر جهت چون درین مبحث از حیث زبان داخل بحث نمیشویم این مسئله را همین جا گذاشته به رسم الخط مذکور بر میگردیم . بعد از مسکوکات اولین کتیبه که در رسم الخط تازه پیدا شده چند سطر روی يك ظرفی بود که از بلخ کشف شد و در شمارۀ ماه جولائی سال ۳۸ ۱ مجله انجمن آسیائی شاهی بنگال مطا لعاتی از طرف جمس پر نسپ در ان باره بعمل آمد ( ۱ ) مقارن به این وقت ( جنرال کورت ) انگلیس از معبد ( منبع قلعه ) پنجاب هم بعضی نوشته ها به این رسم الخط پیدا کرد و نتیجه چنین شد که ( مستر جمس پر نسپ ) محض به جهت اینکه این نوع رسم الخط تا آنوقت از باختر و پنجاب کشف شده بود آن را بنام رسم الخط (باختر و هندی) یاد نمود . کار خواندن رسم الخط جدید به اینجا رسیده بود که جمس پر نسپ مذکور در سال ۱۸۳۸ وفات نموده و فقدان او به عالم شرق شنا سی قرن ۱۹ صدمۀ (۱) چون مجله مذ کور نزد نگارنده موجود نیست گفته نمیتوانم که راجع به کتیبه بلخ چه نوشته شده است . تاریخ آریانا (۱۰۰) سر دار محمد محمر و عبد الخالق ت رجمه علی ا حمر چاپ تاریخ ۵-۷-۲۰
( ٢٩٠ ) بزرگی رسانید بعد از او فوراً یکعده رفقا وهمکاران قریب او مثل ( مسترمسن ) و ( ولسن ) دنبالۀ اکتشافات او را تعقیب نموده چیزی از روی نگارشات مقالات رسمی او در مجلۀ اسیائی بنگال و چیزی هم از یادداشت های خصوصی او که در کتابچه اش تحریر نموده بود مسئلۀ قرائت رسم الخط جدید را انبساط دادند . از جانب دیگر چون ( مسن ) انگلیس به اجازه و دستیاری برادر اعلیحضرت امیر دوست محمد خان به افغانستان راه یافت کاوش را در نقاط مختلفی که فوقاً ذکر رفت شروع نموده و بعضی کتیبه های دیگری که روی ظروف نوشته شده بود از استوپه نمبر ٢ بامیان و استوپه نمبر ١٣ هده کشف کرد همین طور از بعض نقاط دیگر افغانستان مثل وردك غرب کابل هم کتیبه ها کشف شد یعنی اسناد و وثایق بیشتری بدست آمده و دامنه مضامین در رسم الخط جدید وسعت پیدا کرد. آنگاه ( پروفیسر ولسن ) در کتاب ضخیم ( ٤٥٢ ) صفحه ئی ( آریانا انتی کوا ) یعنی ( آریانای عتیق ) بحث مفصلی راجع به رسم الخط مذکور نموده و تحت عنوان ( کتیبه های آریانا ) (٢٠) صفحه کتاب خود را در آن باره تخصیص داده است . مستر ولسن در حالیکه اوائل قضایای کشف رسم الخط و کوششهای جمس پرنسب را یاد آوری میکند خودش تا جائیکه معلومات وقت به او كمك میکند داخل جزئیات شده بار اول در صفحه ٢٦٣ کتاب فوق الذکر خود اشکال الفبای رسم الخط جدید را بصورت تبلوئی میدهد منجمله چنین فیصله مینماید که باید زبان و رسم الخط جدید بنام ( آریانا ) یاد شود . کتاب ( آریانا انتی کوا ) و نگارشات «ویلسن» اولین تتبعاتی بود که درین زمینه بعمل آمد . در اوائل قرن ٢٠ مسئلۀ رسم الخط مذکور دوباره توجه مراکز علمی اروپا را بخود جلب کرد . وعلت آنهم این بود که آستانه تر کستان چین بر روی مستشرقین اروپائی باز شده و کتیبه های متعددی به رسم الخط خروشتی بدست آمده و دورۀ جدیدی برای مطالعات رسم الخط موصوف آغاز شد .
( ۲۹۱ ) خروشتی و تتبعات قرن بیستم : چون در اوائل قرن ۲۰ منشاء رسم الخط خروشتی دوباره بالا شد يكعده علما و مستشرقین ممالك مختلف مثل موسیو سبلون لوی ، فرانك ، پیشل ، پلیو ، لیودرا كنو ، داخل مباحثه شده هر كدام نظریات خود را به میدان انداختند و در نتیجه راجع به اصل مبداء رسم الخط مذکور واسم آن و دیگر اختصاصاتش مشاجره بزرگ شروع شد که اینجا بدان كاری نداریم و خلص نظریات بعضی از علما را در آن باره مینویسم . موسیو رونه كروسه فرانسوی در جلد اول كتاب تاریخ شرق اقصی صفحه ٣٤ می نویسد : ( چنین مینماید که رواج یکی از ذوالفبای اولیه هند (خروشتی) یا (خروشتری) که از قرن ٥ تا ٤ق م در کندهارا کا پیسا ، و پنجاب معمول بود به زمان تسلط هخا منشی ها نسبت شود . این رسم الخط مستقیماً از الفبای آرامی منشیان پارسی اشتقاق یافته است . رسم الخط دیگر هندی ( برهمنی ) که رسم الخط مناطق گنگا و دکن بود و ازان تمام الفباهای فعلی هند اشتقاق یافته هم به الفبای سامی نسبت میشود که از راه بحر داخل هند شده است) در پاورقی صفحه فوق می نویسد : (کتیبه) ارامی که جدیداً سرجان مار شال از تاکزیلا کشف نموده و به حصۀ اول قرن ٤ ق م نسبت میشود اصل مبداء خروشتی را روشن کرده است ژورنال آسیائی سال ۱۹۱۵ـ صفحه ٣٤٠ ) از طرف دیگر برما معلوم است که موسیو «سیلون لوی » اصل « خروشتری » را به کاشغر نسبت میدهد (B.E.F.O.11246 ) « ژان دو مرگان » سکه شناس معروف فرانسوی در رساله مسکوکات شرقی جلد دوم صفحه ۳۳۹ مینگارد : « خیلی ها پیشتر از مداخلت یونانی ها در ولایت شرقی امپراطوری هخا منشی و در هند رسم الخطی درین مناطق معمول بود و مستشرقین امروز به قبول این مسئله متفق اند که یکی ازین الفبا ها یعنی
تصویر (۳) مقابل صفحه (۲۹۷) کتیبه خروشتی روی ظرفی که از خواد (خوات) وردك کشف شده و در بریتش موزیم میباشد ترجمه مضمون در صفحه ۳۰۲ ملاحظه شود.
تصویر (٣٦) مقابل صفحه (٢٩٣) کتیبه خروشتی روی ظرفی که از خواد (خوات) وردک کشف شده و در بریتش موزیم میباشد ترجمۀ مضمون در صفحه ٣٠٢ ملاحظه شود
( ۲۸۲ ) الفبای شمال که آن را قرار عادت بنام ( خروشتهی ) یاد میکنند و سابقاً ( هند و باختری ) میگفتند از الفبای آرامی آبر آمده که در ایران در زمان هخامنشی ها مروج بود . رسم الخط ديگر يعنى رسم الخط جنوب که آن را برهمنی گویند در اثر مراودات دریائی از عربستان آمده و نمونۀ اصلی آن هیمیاریت (Himyarite) است . معذالك در این نظریات بصورت عمومی مستشرقین موافق نیستند . نتیجه که از ان می برآید این است که (خروشتهی) با جنگ های داریوش با آریانا و هند و یا با اولین روابط سا کنین آریانا با جزیره نمای هند یعنی در حوالی قرن ۶ و ۵ ق م شروع شده است رسم الخط هند و باختری یا ( خروشتهی ) مانند ( آرامی ) از راست به چپ نوشته میشود . سه حرف صفیری الفبای سامی در آن موجود است . اصول حروف علت آن باستثنای آنهائیکه در اول کلمات میآید مانند الف بای عربی تا يك اندازه نا كامل است . سائر حروف علت آن یعنی آنهائیکه بعد از حروف بی صدا می آیند وقتی آواز میدهند که ضمیمۀ آنها را به حروف بی صدا ملحق سازد . رسم الخط خروشتهی بزودی از بین رفت ، حال آنکه برهمی باقیما نده و مبداء تمام خطوط شبه جزيرۀ هند ، ثبت ، سيام ، برما ، سیلان ، گردید . و اشکال مختلفی دارد که بنام های رسم الخط عصر بودائی ، کوپتا ، کو تیلا Kutila کوشان وغیره یاد میشود . مروج ترین همۀ آنها ( دیوانا گری ) است که معمولاً بنام غلط سانسكريت معروف شده و در حقیقت سانسكريت طوریکه بیشتر مردم خیال میکنند الفبای معاصرنی بلکه زبان علمی هند است . سرجان مارشل در کتاب رهنمای تاکز يلا صفحه ۷۸ می نویسد : ( . . . . كشف كتيبۀ آرامی بارابطۀ که با مبداء الفبای خروشتهی دارد خیلی دلچسپ است زیرا این نظریه را تقویت میکند که خروشتهی در تاکز يلا
( ۲۹۳ ) از الفبای آرامی بمیان آمده است « زیراشهر مهم آن مناطقی میباشد که در آن خروشتی معمول بوده » الفبای آرامی را هخامنشی ها بعد از فتوحات خود در حوالی ٥٠٠ق م در مناطق شمال غربی هند وارد کردند . ) موسیو واله دوپوسن مورخ بزرگ معاصر فرانسه در کتاب هند در عصر موریا (۱) صفحه ٣٥ مینگارد : ( مسبوقیم که در زمان آشوکا درهند دو رسم الخط معمول بود رسم الخط خروشتهی که از راست به چپ نوشته میشود در شمال غربی محدود بود ورسم الخط برهمی که از چپ به راست نوشته میشود وازان تمام الفباهاى حاضره بر آمده اند . ) موسيو واله دوپوسن نام يکعده مستشرقین ومقالات آنها را ذکر نمو ده از تشابه عجبیی که (خروشتهی با ( کالیستریوا ) Kalistrioi ودیگر نامهائی که چینی ها برای کاشغر میدانند یاد آوری میکند و مینگارد که بعقیده من کلمه ( خروشتهی ) ( رسم الخط روی پوست خر ) معنی میدهد . ( این رسم الخط يحتملا در تاکزیلا از رسم الخط آرامی برآمده است که منشیان حکمرا نان هخامنشی ها بلاشبهه در اوائل قرن ٥ به پنجاب برده اند . این نظریه اصلا نظر به کلرمون گانو Clermant Ganneau است وکشف تازه حفاری آن را تائید میکند ( يك كتيبه به زبان ورسم الخط آرا می از اوائل قرن ٤- ٥ يا به نظر ( بارت ) و(مارشل ) از تا کزیلا کشف شده است که معنی آن تاريك است بعضی میگویند که به یاد افتتاح بنای قصری نوشته شده وبعضی معنی فسخ قراردادی را از آن استخراج میکنند . بهر حال سغد مذکور رواج زبان ورسم الخط آرامی را در عصر قدیمی به منطقه مکشوفه ثابت میسازد . بسیاریها نظریه دارند که این رسم الخط خیلی ها پیش از هخامنشی ها به (۱) هند در عصر موریاها، بربر ها ، یونانی ها ، سيت ها ، پارت ها، یوچی ها.
( ٢٩٤ ) طرف شرق اقصی نشر شده بود . رسم الخط میخی به این آرزو نایل نشد (خروشتی) شکل انتخابی صوتی رسم الخط سامی میباشد . رسم الخط برهمی که آن را ( رسم الخط برهمنی نیز میگویند و نام آن جدید می نماید قرار نظریه شارپانتیه Charpentier نام قدیم دیگری داشته وعبارت از اسم موجدان عالم شرقی پوشکاراسادی Pushkarasadi بوده که در قرن درد کن می زیست اگرچه این امر به اثبات نرسیده ولی تغییراتی در نظر یه ها وا رد میکند. مبداء این رسم الخط روشن نیست ، بوهلر Buhler آن را به الفبای سامی جنوب ربط میدهد و مراودات قدیم تجارتی تا اندازه اسباب وارد شد نش را واضح میسازد ولی هیچ سندی در دست نیست که اشتقاق آن را از خطوط سامی نشان بدهد. ازطرف دیگر چون هردو الفبای مذکور دارای يك اصول صوتی هستند مجزی ازهم شده نمیتوانند ، نقطه که دران شبهه نیست این است که (بیو لر ) میگوید : ( اگر رسم الخط خروشتی در منطقه شمال غرب محدود مانده علتش یحتملاً این است که در حوزه (یمونا) جمعا رسم الخط بر همی وجود داشت . آخرین و تازه ترین کتاب مهمی که مخصوصاً بنام ( کتیبه های خروشتی) با مقدمه تاریخی و تشریحات صرفی در ۱۲۷ صفحه بز ر گ و تفصیل تر جمه کتیبه های یونانی ـ چینی ـ وغیره کتیبه های شمال غرب د ر ۱۹۳ صفحه از طرف « داکتر استن کنو » Sten-Konow نورویژی پروفیسردار العلوم (اسلو) نوشته شده ودر ۱۹۲۹ بطبع رسیده بهترین و جامع ترین ومکمل ترین تحقیقاتی است که ازطرف دانشمند بزرگ نورویژ بعمل آمده است ( ۱) چون درین موقع از تذکار نظریات اونا گزیریم بعضی قسمت های را که موافق به موضوع مطلوب ( ١ ) مقدمه تاریخی این اثر مهم را که از نقطه نظر قضایای تاریخی مهم تر ین قسمت شمرده میشود آقای امینی وصدقی مترجمین انجمن تاریخ ترجمه کرده اند .
(٢٩٥) باشد از ترجمه آن که در انجمن عمومی تاریخ موجود است اتخاذ میکنیم : (۱) خروشتی را نمیتوان مانند برهمی الفبای ملی هند خواند . بلی خط خروشتی در خاك هند و برای ثبت اصوات يك زبان هندی انکشاف و ترقی حاصل کرده ؛ مگر استعمال آن به مناطق نسبتاً محدودی منحصر مانده وحتی در همان مناطق گاه گاه مدارکی مبنی بر استعمال برهمی نیز دیده میشد مثلاً در روی مهرهای قدیم تا کزیلا . مبداء خروشتی : بیوهلر Buhler نشان داده که الفبای خروشتی از آرامی اشتقاق یافته و آرامی در امور رسمی در تمام امپراطوری هخامنشی موقعیکه سلطنت مذکور شامل هند شمال غربی بود ، بطور عمومی استعمال می شد ـ از بعضی مشخصات این الفبا مانند اشکال حروف علت (حروف مصوته) وحروف صحیح مرکب این نتیجه بر می آید که الفبای مذکور بكمك برهمی ساخته شده و بنا بران برهمی چندی پیشتر از آن وجود داشته است . پس از نقطه نظر هند وجود الفبای نوی ابداً مورد احتیاج نبود. و (بیوهلر) صحیح میگوید که خروشتی در نتیجه اختلاط و آمیزش وظایف وامور (ساتراپ ها) نایب الحکومه و زعمای ملی ( رؤسای ملی و رؤسای قصبات وقری ) بوجود آمده وقراریکه از شرح ولایت پنجاب در زمان حمله اسکندر معلوم میشود ساتراپ ها وزعمای مذکور را دولت فارس بغرض پرداخت خراج بر متصرفات شان گذاشته بود . هندی ها در ابتدا غالباً الفبای خالص آرامی را استعمال میکردند ( چنانچه در ادوار ما بعد خط عربی را برای چند ین زبان خود اختیار نمودند ) وبمرور زمان تعدیلاتی در آن وارد آوردند که اکنون در الفبای خروشتی دیده میشود . (۱) از اینجا تا اخیر صفحه ٤٩ موادی است که از ترجمه کتاب خروشتی که قلم آقای امینی ترجمه و در انجمن تاریخ موجود است گرفته شده است .
( ٢٩٦ ) رسم الخط خروشتی : البته انکشاف و تکامل الفبای خروشتی در طی مدتی بعمل آمده است. الفبای مزبور در اواسط قرن سوم قبل الميلاد مکمل بود. چنانچه در فرامین آشوکا در مانسهر Mansehera و شاباز گرهی Shahbazgarhi بملاحظه میرسد . نا گفته نماند که الفبای آرامی نیز در ین وقت هنوز مورد استعمال بود. چنانچه از کتیبه آرامی مکشوفه از تکسیلا مبرهن میگردد و پرفيسر ( آندریاس Andreas ) درین کتیبه تسمیه عمومی آشو کا یعنی (پریادرشن Priyadarsin) را شناخته است . پس بدین قرار الفبای خروشتی متجاوز از ٥٠٠ سال مورد استعمال داشت و آخرین کتیبه های آن به قرن چهارم و پنجم میلادی تعلق میگیرد . خروشتی بحیث رسم الخط دفاتر : بیوهلر میگوید خروشتی واضحاً خط دفتری بوده نه خط مذهبی . خط خروشتی بیرون از هند در کتاب ها و در يك نسخه قلمی ترجمه ( دهاماپادا ) Dhamapada دیده میشود كه بيك پرا کریت شمال غرب نوشته شده و از نز ديك ختن کشف گردیده است . ممکن است نظیر این واقعه در هند هم گا هگاهی رخ داده باشد و حتی ممکن است نسخه قلمی مزبور در خود هند تحریر یافته باشد ولی یگانه نسخه قلمی که در خاك هند در داخل حوزه خروشتی و در عصر کتیبه های خروشتی بنظر رسیده به خط برهمنی میباشد . منطقه خروشتی : منطقه که در آن خروشتی استعمال میشد بطور عموم آریانا را در بر میگیرد انتهای شرقی خروشتی در پنجاب ( منبع قلعه ) میباشد و در اینجا دو کتیبه از مقام ( کانگرم ) یافت شده که هم بخط خروشتی و هم به خط براهمی نگارش یافته و از طرف دیگر از مقام کرنال Karnal اثر دیگر کشف گردیده که میرساند تاریخ آریانا (۱۰۰) ب سردار محمد یحی محمد سرور و عبدالغنی ث رجب علی ه ایراقیه تاریخ غ - ۲۰ - ۷ - ۲۰
(۲۹۷) الفبای خروشتی بیشتر بجانب مشرق هم معلوم بوده و آن را فاتحین خارجی که از شمال غرب آمده بودند در يك کتیبه معروف مقام (ماتورا) بر دریای جمنا استعمال کرده اند حال انکه در همین سنحات خط برهمی نیز در کتیبه ها و همچنین در مسکو کات شیوع و تداولی زیادی داشته، يك كتیبه خروشتی از پتنه هم کشف شده ولی در واقع لوحه را که خط مزبور در آن نوشته شده شخصی از شمال مغرب بدانجا نقل داده است . اگر چه هنوز پوره معلوم نیست معذالك اينقدر معلوم میشود که خروشتی در حصص غربی آریانا در حوزه ارغنداب و حاشیه سیستان معمول بود. کتیبه ئی که روی ظرفی از ( خوات ) وردك كشف شده و در بریتس موزیم میباشد ثابت میسازد که این رسم الخط در حصص مرکزی افغانستان رواج زیاد داشت، هكذا كشف كتیبه خروشتی در پهلوی کتیبه برهمی از وادی ( تپل ) واقع در بلوچستان رواج رسم الخط مذکور را در ولایت ( کدروزیا ) یکجا از ولایت جنوبی آریانا تائید میکند . در شمال آریانا کتیبه های خروشتی از بلخ کشف گردیده بطرف جنوب بعضی پارچه های آن از ( موهن جودیرو ) واقع در علاقه ( لا کانه ) و نیز در مسکوکات بعضی از قدیم ترین ( کشا تراپ های ) غربی یافت شده . اگر چه مركز ثقل رسم الخط خروشتی را در جنوب هندوکش قرار میدهند و پادشاهان سلاله یونان و باختری و دیگر دودمان های سلطنتی افغانستان قدیم بیشتر در جنوب هندو کش آنرا روی مسکوکات و کتیبه های خود استعمال کرده اند معذالك از روی وجود این کتیبه در معابد بلخ و از روی کشف کتیبه های دیگر در ختن واضح معلوم میشود که دامنه آن در شمال آریانا هم انبساط داشت . تاریخ آریانا ط (۱۹۰۰) مسیو د ولید محمد سراج الدین و عبید الله و سید علی نسوز لبه تاریخ چاپ ۱۳۰۷ ش.م
( 298 ) نظریه پروفيسر لیوی : پروفيسر (سيلوين لیوی) Sylvain Lévi مبداء خروشتی را طور دیگر بيان نموده از ملاحظه ادبیات بودائی چین که بر طبق آن ، شکل صحیح نام ( شولی ) Shw-le ( یعنی کاشغر ) ، ( كيا لو شوتان ) Kia-Lu-Shu-ta(n) میشود ( و بقول موسیو لیوی مطابق است به كلمه خروشتره Kharashtra سانسکرت ) مشارالیه باین نتیجه رسیده که نام صحیح الفبای خروشتی (خروشتری Kharoshtri بوده و این نام خط خروشتر ) یعنی خط کاشغر معنی دارد . مستر فرانك O. Franke و مستر پشل (R. Pischel )بر عليه تعبير مذ كور اعتراض نمودند ، بنا بران موسيو ( لیوی ) نظریه خود را چنین تعدیل نمود که ( خروشتری ) عبارت از خط ( خروشتر ( وخروشتر يك تسميه قديم هندی بوده که به مملکت بين هند وچین اطلاق میشد . مستر فرانك باز اعتراض نمود که کلمه مثل خروشتر در سانسکرت وجود ندارد ، و کلمه چینی ( کیا لوشو تان لی را بزحمت میتوان تعبیر کلمه خروشتر دانست ، و دیگر اینکه نام هندی خط خروشتی ، در مأخذ هندی بشكل ( خروشتی ) و ( خرو تنهی ) موجود است . قراریکه انگارنده از تاریخ الفبای خروشتی اطلا ع دارد ، نظریه موسیو لیوی ، چندان قناعت بخش نیست . درست است که کتیبه های متعدد خروشتی از ترکستان چین و خصوصاً از وادی های شرقی جنوب سحرای گوبی یافت شده ، و یکسانه نسخه قلمی خروشتی که تا کنون معلوم است از خاك ختن بوده ، مگر از طرف د یگر ، در هر جا می بینیم که خط خروشتی را برای نوشتن کدام زبان هندی استعمال میکردند بنا بران به این مفکوره متمایل میشویم که خط خروشتی را مهاجرین هندی به ترکستان چین ، نقل داده اند ، گذشته ازین ، نسخه و اسناد مذكور به عصر نسبتاً متأخری تعلق داشته و هيچيك ازان ها قراريكه معلوم میشود قديم تر از قرن دوم میلادی نبوده .
( ٢٩٩ ) اما در هند ، استعمال خط خروشتی را تا قرن سوم قبل الميلاد میتوان بالا برد. بعلاوه چنین تصور میکنیم که ( بیوهل ) Bahler بطور قطع ثابت نموده که خط خروشتی از خط آرامی برای احتیاجات يك زبان هندی ، تکامل پذیرفته این موضوع روشن است که خط آرامی در دفاتر هخامنشی و در هند شمال غربی استعمال می شده . همچنین موقعیکه خط خروشتی پیدا شد ، معلوم نمیشود که هندیها در ترکستان سکونت داشته باشند ، بلکه درین وقت صفحات مزبور را قبایل مختلفة کوچی ها اشغال کرده بود ، و قبایل مزبور معلوم نمیشود که کدام تمدن بلندی داشته باشند حالا که متن نگارشات بعضی مدققین که آثارشان نزد ما برد هم فوقاً داده شد نتیجه که بصورت عمومی ازان ها گرفته میشود ذیلاً مینویسم : (۱) رسم الخط آرامی در قرن ٥ ـ يا ٤ ق م در آریا نا رواج داشت (۲) همان طور که برطبق احتياجات محیط و عصر از رسم الخط آرامی در هند جنوبی ومر کزی رسم الخط ( برهمنی ) بمیان آمد در آریا نا رسم الخط (خروشتی) پا به عرصه وجود نهاد و این کار قرار نظریه ( بیوهلر ) وقتی عملی شده که بین حکمرانان و منشيان وزعمای محلی تماس بسیار تربیداشده و ایشان هم نفوذی در امور رسمی یافتند . (۳) اگرچه آثار رسم الخط برهمنی در آریانا و کتیبه های رسم الخط خروشتی در پنجاب پیدا شده است و این دو رسم الخط یسان تر در پنجاب و آريانا معمول بوده ولی ا یر دقت شود برهمی رسم الخط هند و خروشتی رسم الخط آریانا گفته میشود . (٤) تاریخ ظهور این دو رسم الخط کمی فرق دارد برهمی درهند بين قرن ٧ ـ ٦ ق م وخروشتی در آریانا درحوالی قرن ٥ ق م بمیان آمده است . (٥) از رسم الخط (برهمی) تمام رسم الخط های هند وسائر اراضی مجاور
( ۳۰۰ ) تبت وبرما وسيلان وغیره ومخصوصاً ( دیونا ناگری ) که رسم الخط زبان سانسکرت است بمیان آمده یعنی با تغیر و تعدیلات ، رسم الخط مذکور تا امروز دوام کرده حال آنکه خروشتی بعد از قرن ۵ مسیحی نه خود دوام کرده و نه رسم الخط دیگری از آن بمیان آمد . (۶) الفبای خروشتی در اواسط قرن ۳ ق م در آریانا مکمل و نگارشات در آن جاری بود ولی هنوز استعمال الفبای ارامی از رواج نه افتاده بود . (۷) در عصر موریا که آریانای جنوبی هم جزو امپراطوری آنها بود رسم الخط خروشتی بکلی رواج داشت و فرامین سنگی مقام ( مانسهرا ) Mansehra و شاهباز گرهی آشوکا دران تحریر شده است . (۸) اولین رواج تحریر ( خروشتی ) به قرن ۴ ق م و آخرین آن به قرن ۵ مسیحی نسبت میشود . به این حساب رسم الخط مذکور ۸۰۰ سال دوام نموده است . (۹) منطقه رواج خروشتی بصورت عمومی بطرف شرق تا پنجاب ( تاجهم ) بطرف غرب تا سیستان و قندهار ، بطرف شمال تا بلخ بطرف شمال شرق تا ختن ، بطرف جنوب تا ( موهن جودیرو ) انبساط داشت به این ترتیب منطقه رواج رسم الخط مذکور کاملاً آریانا یا افغانستان ، را در بر میگیرد . پس مرکز این رسم الخط همین دره های جنوب هندوکش میباشد چنانچه کتیبه که از ( خوات ) وردك کابل پیدا شده این نظریه را تقویت میکند . (۱۰) خروشتی در اوائل تقریباً در سه قرن قبل از مسیح زبان دفتر و ادارات مملکتی بوده و بعدها تا زمان حیات خود جنبه مذهبی هم پیدا کرد . (۱۱) خروشتی در مسکو کات پادشاهان قدیم آریانا بار اول در سکه مربع مسی ایو کراتیدس دیده شده و بعد از سائر شاهان یونان و باختری اسکائی ها ، پهلواها و پاشاهان دودمان اول کوشانی یعنی کدفیزس ها انرا استعمال کرده اند.
( ۳۰۱ ) ( ۱۲ ) نوشته های خروشتی تاحال در افغانستان از بلخ - بامیان - هده - وردك پیدا شده است . ( ۱۳ ) نظریه موسیو سیلون لوی مبنی بر اینکه خروشتی از ( خرو شتری ) برآمده و این کلمه نام کاشغر بوده به نظر سائر علما اساسی ندارد چنا نچه خود ( سیلون لوی ) هم ازین عقیده اولی خود بر گشته پس آن تر اظهار میکنند که ( خرو شتری ) عبارت از خط خروشتر ) و ( خروشتر ) يك تسمیه قدیم هندی بوده که به مملکت بین ( هند و چین ) اطلاق می شد . ( ١٤ ) می نویسند که نام هندی خط خروشتی در مأخذ هندی بشکل «خروشتی» و ( خروتهتی ) هم آمده اینجا باید علاوه بکنیم که در افغانستان تاحال قومی بنام ( خروتهی ) موجود است . ( ١٥ ) درست است که کتیبه های خروشتی از ترکستان چین بیشتر پیدا شده و یگانه نسخه قلمی خروشتی که تا حال معلوم است از خاک ختن بدست آمده لیکن این دلیل شده نمیتواند که خروشتی رسم الخط آن منطقه باشد بلکه حقیقت این است که بامهابجرین آریائی و هندی به ترکستان چین انتقال یافته است بر علاوه کتیبه ئیکه از ترکستان چین بدست آمده خیلی تازه میباشد و هیچ کدام آن از قرن دو میلادی تجاوز نمیکند و این بهترین دلیلی است که رفتن رسم الخط خروشتی را از خارج به آنجا ثابت میکند . در آریانا رسم الخط مذکور در قرن ۳ ق م رواج داشت بناء علیه ۵۰۰ سال بیشتر از ختن و کاشغر خروشتی در آریانا معمول بود . ( ۱۶ ) کلمه (خروشتی) را بصورت های مختلف ترجمه نموده اند بعضی آن را (لب خر) بعضی نوشته های روی پوست خر) بعضی (کاشغر) معنی کرده اند لیکن قرار ظاهر هیچ کدام حقیقت ندارد و نه کتیبه روی پوست خر تا حال پیدا نشده است بیو هلر میگوید که خروشته Kharoshta نام مخترع آن میباشد و به اسم او معروف گردیده است این را هم میگوید که در زبان آرامی کلمه بوده که تقریباً مثل
( ۳۰۲ ) خروشته Kharoshtha تلفظ می شد و معنی آن ( نوشتن ) بود و بعد شاید تحت تاثیر سانسکربت آمده ( خروشته ) Kharoshtha شده باشد . قراريكه بالا گفته شد از چندین نقاط مختلف افغانستان نوشته های خروشتی پیدا شده و راجع به اولین کتیبه که از بلخ بدست آمده است (جمی پرنسپ) انگلیس در شماره ماه جولائی سال ۱۸۳۸ مجله آسینای بنگال مقاله هم شایع نموده است متأسفانه چون مقاله مذكور وديكر اسنادلازمه بدست نیست راجع به متن نگارشات كتیبه های مذكور چیزی گفته نمیتوانیم. تنها ترجمه کتیبه (خوات) وردك را که درضمن ( کتیبه های خروشتی ) داده شده از روی تر جمه ښاغلی عبدالغفور خان امینی میدهیم . «در سال ۱۵، در ماه ارتمی سیوس، وقتیکه ۱۵ ظاهر شد، در این ساعت، (واكر اماريكا) خلف ( كاماکویا ) که در اینجا (درخوات)رهايش داشت اثر ياد كار ( شا کيامونی را ) در معبد (واکر اماریکا) در يك استوبه میکذارد. در این سعادت و خوشی سهم بزرگ از شاهان (هوويشكا) «۱» باد، افتخار آن برای مادروپدرم بادو و برای برادرم (هشتو ما مريگا) باد وبالعموم برای افتخار منسوبین، دوستان ووابستگان من باد، سهم بزرک آن برای خود من، [واكر اماريکا] باد، برای نفع صحت تمام موجودات باد وبعلاوه برای افتخار همه باد آنچه در اینجا دربین است از دوزخ تانقطه اعلای وجود از تخم برآمد کان تاشکم برآمده كان تاموجودات بدون شکل ، وبرای اخلاف من همواره برای آنانیکه از دین بر آمده اند ونیز ساختمان گردا گرد آن برای تقسیم سهم بزرگ باد، و نيز يك سهم بزرگ برای آدم صاحب عقیده باد معبد قبول استادان مهاسا مگهیکه است .» (۱) یکی از شاهان کوشانی که در جمله جانشينان ( كنيشكا ) بشمار میرودو بعد از کنيشكا نسبت به تمام جانشینان او معروف تر است .
( ۳۰۳ ) رسم الخط کوشانا : علاوه بر رسم الخط «خروشتی» که شرح آن گذشت انواع رسم الخط دیگر در اقطار امپراطوری بزرگ کوشانی رواج داشت که یکی آنها را موسیوهاکن بنام برهمی وسیلون لوی بنام رسم الخط «کوشانا» یاد کرده است و شواهد آن به شرح ذیل از بامیان کشف شده است : در سال ۱۹۳۰ در اثر اولین حفریات حصولی علمی که از طرف موسیوهاکن در یکی از قدیمترین سموچهای بامیان در مجاورت شرقی بودای ۳۵ متری بعمل آمد از نزدیکی استوپه کوچکی که در وسط معبد مذکور وجود داشت نوشته هائی روی پوست نازک درخت کشف شد. این نوشته ها روی زمین معبد افتاده و بار اول پارچه های بسیار كوچك و خورد آن بنظر خورد و با ادوات بسیار كوچك از قبیل سفی ساعت سازی و غیره جمع آوری آن بعمل آمد. بدبختانه در محلی که نوشته ها وقوع داشت آب باران قرنهای متوالی نفوذ کرده و اوراق نوشته را طوری بهم و با گل چسپانیده بود که همه يك پارچه متراکم تشکیل داده بود. همان طور که این اوراق بهم چسپیده بود مرور زمانه آنها را نهایت خشك زود شکن ساخته بود و به اندك تماس از هم می پاشید. تاجائی که با ادوات كوچك برداشته میشد پارچه های اوراق مذکور را متخصص حفریات «موسیو با که» و موسیو هاکن جمع آوری کردند و قسمت متراکم را بصورت يك پارچه بزرگ گل برداشته و در اطاق مرمت کاری در اثر رطوبت بخار آب پارچه های کم و بیش بزرگ بدست آمد که کلان ترین آن به طول ٢٥ و عرض ۱۰ سانتی میباشد. برای اینکه این قطعات بدست گرفته شده و مطالعه شود هر کدام را میان دو قطعه شیشه گذاشتند. موسیو هاکن درین نوشته ها همین قدر تشخیص داده توانست که روی همرفته به رسم الخط «بر همی» و «خروشتی» تحریر شده، نمونه های خط برهمی بیشتر و آثار خروشتی کمتر است چندی بعد قسمتی از نوشته های مذکور که از طرف وزارت معارف افغانستان به پاریس فرستاده
(٣٠٤) شده بود از طرف موسیو سیلون لوی مطالعه شد. چون مقارن همین زمان هیئت کاروان زردهم نوشته هایی از گیلگت و کشمیر خریداری نموده و برای مطالعه نزد سیلون لوی فرستاده بود مدفق مذکور همه این نوشته ها را تحت عنوان : « نوشته های سانسکریت بامیان و گیلگت در شماره ( ژانويه ـ مارس ) سال ١٩٣٢ مجله ژورنال از یاتیك مطالعه کرده است. اگرچه يك قسمت نوشته های مذکور جدید و مربوط به قرن ۷ یا ۸ مسیحی است معذالك خلص مطالعات سیلون لوی را ذیلاً شرح میدهیم : سیلون لوی روی همرفته نوشته های سانسکریت بامیان را از روی اقسام رسم الخط به چند دسته تقسیم میکند : (۱) نوشته هائی که نوع رسم الخط آن را «کوشانا» یاد کرده و در میان نوشته های مکشوفه مذکور از همه قدامت دارد زیرا آنها را مربوط به قرن ٣ و ٤ مسیحی میداند و مقصود عمدۀ ما را درین مبحث تشکیل میدهد (٢) نوشته های اخیر ( گوپتا ) مربوط به قرن ۷ و ۸ م (٣) انواع رسم الخط های آسیای مرکزی از قبیل نمونه های ختن و کوتچه وغیره . پس از قرن سوم مسیحی گرفته تا قرن هشتم نمونه ٥ قرن رسم الخط های مختلف سانسکریت از معبد بامیان بدست آمده و علت اختلاف رسم الخط ها را دانشمند فرانسوی مذکور چنین شرح میدهد که در کتابخانه معبد یا کتب نقاط مختلف را جمع آوری نموده بودند و یا کاتب های نقاط مختلف در خود درۀ بامیان به نقل و نوشته آنها پرداخته اند . از روی تحقیقات موسیو سیلون لوی چنین معلوم میشود که عدۀ زیاد قطعات کوچك نوشته ها مربوط به فصول رساله های «ابهی دهر مه » است که پیروان طريقه « بزرگ نجات » بودائی آنرا بیشتر میخواندند ولی چون عامل مشخص مثبتی در آن دیده نشده است و موضوع وسبك يكنواخت است تشخیص دقیق رساله خوب نمیشود « معذالك چون كلمۀ » بودیس اتوا « در آن زیاد
( ۳۰۵ ) استعمال شده واضح به طریقه راه بزرگ نجات بودائی ارتباط دارد و پارچه های مربوط به همین رسایل از کلگت کشمیر هم پیدا شده است. چیزی مهمتری که نوشته های بامیان مخصوصاً نوشته های «کوشانا» طاهر ساخت پارچه های اصلی کتاب «وینایا Vinaya» یکی از آثار مذهبی پیروان طریقه كوچك نجات میباشد که ازان جداگانه بحث خواهیم نمود. کشف انواع رسم الخط سانسکریت از بامیان از حوالی قرن سوم تا قرن هشت مسیحی ثابت میسازد که نه تنها در عصر زمامداری کوشانی های بزرگ بلکه بعدتر تا زمان مقارن ظهور مبلغین دین مقدس اسلام نوشتن و خواندن آثار سانسکریت در آریانا مخصوصاً در جنوب هندوکش رواج داشت. ورسم الخط های برهمی «خروشتی» یونانی که بعلت بعضی نزاکت های روش تحریر نام های «کوشانا» و «یونانو کوشانی» هم به آنها داده اند در عصر کوشانی های بزرگ معمول بود. رسم الخط يونانو کوشانی: بزرگترین نتیجه فتوحات اسکندر در شرق عبارت از نشر تهذیب یونانی است با تشکیل دولت یونانو باختری در آریانا تهذیب یونانی موقع یافت که در عرصه در صد سال با تهذیب محلی باختری مخلوط و حل شده و آخر از آن تهذیب مخصوصی بمیان آید، اگر چه غیر از مسکوکات و بعضی مهر و نگین ها کتیبه و اسناد دیگری تا حال به زبان و رسم الخط یونانی از افغانستان پیدا نشده ولی عقیده محققین برین است که زبان و رسم الخط یونانی مدتی در باختر باقی بود، زبان و رسم الخط یونانی تا زمانی تنها در مسکوکات پادشاهان یونانو باختری استعمال میشد، چون همه مردم آنرا نمی فهمیدند بعد از عصر ایوکراتیدس، پراکریت، رسم الخط خروشتی در روی دیگر مسکوکات رواج یافت، کوشانی های بزرگ به تقلید مسکوکات یونانو باختر رسم الخط یونانی را در مسکوکات خود استعمال میکردند.
( ٣٠٦ ) وچون این استعمال بیشتر تقلیدی بود آهسته آهسته در شکل بعضی حروف تغیرات پیش شد و همین الفبای یونانی را که پاره تغیراتی نموده بود بعضی مدققین به اسم الفبای «یونانو کوشانی» یاد کرده اند . این رسم الخط بعد از کوشانی های بزرگ از بین نرفت و مدتهای مدیدی تا اوائل قرن ۷ مسیحی دوام کرد زایر چین هیوان - تسنگ موقعی که از افغانستان عبور می نمود از الفبائی حرف میزند که حروف آن از چپ به راست نوشته میشد واین الفبابقرار نظریه مدققین غیر از الفبای یونانی نمیباشد . ادبیات و آرت : اگر چه از روی قیافه هائی که مسکو کات و هیکل ها ولوحه ها نشان میدهند ظاهراً کوشانی ها مردمان درشت وخشن معلوم میشوند اما تاجائیکه پرده از روی حقایق عصر آنها برداشته شده میتوان گفت که دورهٔ سه قرنه زمامداری کوشانی های بزرگ یکی از دوره هائی است که ذوق ادب وصنعت در آن نشو و نما یافته. این مسئله هنوز در تاریکی محض است که آیا عنصر کوشانی تاچه اندازه عملاً در انبساط شعب مختلف صنایع ظریفه دخالت داشته اما مسئله دیگر خیلی روشن تر است که عصر آنها مخصوصاً دوره زمامداری امپراطور بزرگ کوشان کنیشکا یکی از دوره های مترقی ادبیات وصنعت بود . کنیشکا همان طور که در امور مذهبی از روی عقاید اتباع خویش را مراعات میکرد و بالاخره بزرگترین مشوق و انتشار دهنده آئین بودائی گردید در عالم ادب و آرت هم این رویه را بکمال مفهوم واقعی آن بجا آورد ، معماری، هیکل تراشی ، نقاشی ، موزيك به تناسب و تقاضای عظمت امپراطوری وی ترقی کرد . طور یکه در فصل ششم تحت عنوان صنعت یونان و باختری ( صفحه ۹۸ همین جلد ) شرح یافت شبه ئی نیست که فن هیکل تراشی در دو قرن اول ق م در آریانا انبساط یافته بود و از این مدرسه، مدارس دیگر گريك و بوديك، و کوشانی
(۳۰۷) و غیره به تدریج ظهور کرد. در عصر یونان و باختری صنعت گريك و بود يك در صفحات شمال هند و کشمير بمیان آمد ولی ظهور قبایل سیتی (۱ سکائی، تخاری، یوچی) دوام ترقی آنرا به عصر و محل دیگر موکول ساخت که عبارت از جنوب هند و کش و عصر کوشانی های بزرگ مخصوصاً قرون اول ودوم مسیحی میباشد. علاوه بر تاثیر شخصیت امپراطور مقتدری مانند کنیشکا عوامل دیگر از قبیل امنیت با دوام، بسط تجارت و بهبودی اوضاع اقتصادی و کثرت اعانه دهندگان و تماس با صنعتگران گريك ورومن هر کدام بجای خود سبب شد که صنایع مستظرفه در عصر کوشانی های بزرگ ترقی کند. ولی این ترقی منحصر به خاندان دوم کوشانی یعنی کنیشکا واحفاد او میباشد چنانچه جزئیات این مباحث را در فصل آینده خواهیم دید. کنیشکا در تعمیر آبدات بزرگ و مجلل مذهبی توجه زیاد داشت استوپه بزرگی که ۲۰۰ پا بلندی داشت نمونه ئی از عمرانات او در کندهارای شرقی (پشاور) میباشد، همین قسم تراش هیکل های ۳۵ و ۵۳ متری بامیان محصول زمان او یا یاد گار باز ماندگانش میباشد که با يك سلسله معابد پر نقش و نگار خود هنوز هم از عجایب جهان صنعت بشمار میرود. ترقی صنعت هیکل تراشی گريك وبوديك در عصر کوشانی از روی تاثیر عنصر نژادی آنها در مجسمه سازی بوضوح معلوم میشود. در میان کلکسیون آثار هده در موزه کابل صدها سر وصورت وجود دارد که کوشانی های معاصر را با نگاه تیز وبروت های افتاده و غیره نشان میدهد. همین قسم ادبیات در عصر کوشان وارد مراحل تازه وجدی گردید، کثرت علما، تبلیغ روحانیون، ترجمه ونقل کتب مذهبی برای نقاطی که در داخل امپراطوری و در خارج آئین بودائی در آن تعمیم شده بود خود بخود نویسندگی و ادبیات را وارد مرحله تازه و جدی کرد. تألیفات در عصر کوشان
( ٣٠٨ ) رسم الخط برهمی که آنرا «سانسکریت کوشانا» هم خوانده اند و «خروشتی» که مدتی در مسکوكات و بیشتر در کتیبه ها و لوایح مزارات و آبدات بکار رفته معمول و مروج بود (در مسکوكات كنیشكا وا احفاد او استعمال نشده ) همین قسم رسم الخط «یونا و كوشانی» مخصوصاً در مسكوكات مورد استعمال داشت. شاهان كوشانی مخصوصاً كنیشكا با علمای بزرگ عصر محشور بود و مانند مشاور مذهبی مشاور و مصاحب ادبی هم داشت كه عبارت از « اسوه كوشا » بود و بزرگترین ادیب و نویسنده سانسكریت عصر كوشان محسوب میشد . «اسوه کوشا» كتب متعددی در شقوق مختلف ادب نوشته. سیلون لوی میگوید که «اسوه کوشا» بانگترش آثار برجسته ابواب مختلف نویسندگی را كشوده است مشاراليه درامه، اشعار رزمی رومان، قصه، حكایت وغیره نوشته، باب مشاجره ادبی را در عصر خود باز كرده و بكمال جرئت بیانات سابق بودا و آثاری را كه تاریك و از فهم دور بود بزبان ادبی در آورده است . (١) موسیوكاستن كورتى ليه Gaston Courtillier در كتاب «مدنیت های قدیم هند» صفحه ١٣٠ تحت عنوان «انبساط فكری عصر كوشانا» می نویسد: «عصر این متهاجمین بربر عقیم نیست بلكه در زمینه های مختلف آثار جدیدی بمیان آورده است که شاید بصورت صحیح تاریخ هیچ کدام آن معین شده نتواند ولی تمام آن شواهد يك دوره بزرگ و نادری است كه در طی آن فعالیت های فكری و ادبی به دوره ترقی و انبساط رسیده بود . قراریکه «ماكس مولر» در ٨٨٢ فرض کرده است چنین مینماید كه تهاجمات كوشانی ها در انبساط زمینه ادبیات وقفه تولید نكرده وبین عصر رزمی ملی «مهابهاراتا» و «رامایانا» كه دارای قدامت زیاد است و قرن رنسانس سانسكريت كه عبارت از قرن پنجم باشد گسیختگی بزرگی وارد نکرده است» . صفحه ١٣٣-١٣٤ لندیس وی لنترا تریس
( ٣٠٩ ) مؤلف در اثری که بالاسم برده شد در صفحه ۱۳۱ در ضمن اینکه از نقطه نظر آئین و آرت عصر کوشانی ها را تعریف میکند در موضوع حیات ادبی عصر مذکور چنین می نویسد : «عصر کوشانی از نقطه نظر ادبیات دورهٔ آزمایش و کوششهای ناقص و ابتدائی نیست بلکه عصر انبساط و تعالی آثار سانسکریت و پراکریت میباشد» . در عصر کوشانی های بزرگ سانسکریت و پراکریت ها و لهجه «سیتی» مخصوص خود کوشانی در آریانا معمول و مروج بود. ادبیات و دساتیر آئین بودائی که تقریباً هزار سال در افغانستان رواج داشت بیشتر در سانسکریت و بعضی پراکریت ها نوشته شده است . روحانیون بودائی که تعدادشان به هزار ها و ده ها هزار میرسید اکثر وقت خود را در معابد مملکت به تصنیف و تالیف و ترجمه و نقل آثار میگذرانیدند . این آثار قراریکه از بامیان و گلکت کشف شده عموماً روی بکنو ع پوست نازک درخت که به کاغذ های زرد رنگ شباهت دارد بیشتر به رنگ سیاه و گاهی هم با سرخی نوشته میشد. پوست حیوانات و پارچه ها را هم برای تحریر استعمال میکردند . آثاریکه در سال ١٩٣٠ از کتابخانه معبد (G) از مجاورت بت ٣٥ متری بامیان کشف شد در موزهٔ کابل (اطاق بامیان) موجود و قسمتی آنرا موسیوسیلون لوی مطالعه نموده است (١). طوریکه در مبحث رسم الخط ذکر نمودیم از نقطه نظر شیوهٔ تحریر آثار مکشوفه به رسم الخط های (کوشانا) و (گوپتا) و انواع رسم الخط معمول در آسیای مرکزی نوشته شده که عموماً از قرن ٣ تا قرن ٨ مسیحی را در بر میگیرد. عده زیاد قطعات نوشته های بامیان مربوط به فصول رساله های «اپی دهر مه » است که پیروان «راه بزرگ نجات» بودائی آنرا میخواندند و پارچه هائی از همین رساله از گلکت هم کشف شده است در میان نوشته های بامیان پارچه های اصل متن کتاب «وینایا Vinaya» یکی از آثار مذهبی پیروان «راه كوچك نجات» هم دیده (١) به شماره (ژانویه - مارس) سال ١٩٣٢ مجلهٔ ژورنال از ياتيك مراجعه شود.
( ٣١٠ ) شده است این کتاب در رسم الخط گوپتا است و قرار تحقیقات سیلون لوی به قرن ٦ مسیحی نوشته شده اگر چه تاریخ تحریر کتاب چند قرن بعد تر از دوره کوشانی های بزرگ است ولی اصلا روایات قدیمه به این حکم میکنند که مصنف اثر مذبور همان «اسوه گوشا» بزرگترین نویسنده ایست که در عصر و در دربار کنیشکای کبیر می زیست و به او و آثارش بالاتر اشاره نمودیم . «وینایا» یکی از مهمترین کتب بودائی است که مشتمل بر قصص و دسا تیر و اخلاقیات و اداب مذهبی میباشد اکثر قصص آن که از اثر دیگری موسوم ( دیویاودا Divyavad na t ) گرفته شده اصلاً قصه های مستقلی بوده که در کتاب «وینایا» با دیگر قصص اخلاقی و مذهبی ارتباط پیدا کرده و مصنف و نویسنده توانا « اسواگوشا » همه را به روش نگارش خود سبك واحد داده است . از اتفاقات غریب این است که تقریباً در همان وقتی که اوراق مکشوفه کتاب «وینایا» از بامیان بدست سیلون لوی برای مطالعه میرسید صفحات نقل دیگر اثر مذکور حتى صفحات همان يك فصل (١) از گلگت کشمیر کشف شده و به دسترس او گذاشته شده بود البته میان پارچه های نسخه بامیان و کشمیر در قطع و روش تحریر فرق است ولی ثابت میشود که در آریانا در پناه دامنه های جنوب هند و کش پیروان راه كوچك نجات بودائی که کتاب وینایا متعلق به ایشان است با تائید شهادت هیوان تسنگ معابد و جوامعی داشتند . اصل متن سانسکریت کتاب « وینایا» پیش از کشفیات کتبا بخانه های بامیان و گلگت بکلی مجهول بود و فقط از روی ترجمه های چینی و پالی آنرا می شناختند ترجمه چینی این اثر از طرف « بودها بهادرا » و «فامین» چینی بعمل آمده است قراریکه از روی تراجم چینی و پالی آن معلوم میشود «وینایا» شامل حکایات (١) این فصل Samgharaksita سنغره کشته نام دارد .
(٥٩١) وقصص اخلاقی ومناظره میان راهبین وغیر روحانی بوده، ترجمه چینی «وینا یا» چاپ «تری پی تکه» یعنی «سه سبد گل» که در توکیو به طبع رسیده شامل هشت جلد است. ترجمه «تبتی» آن سیزده جلد و هر جلد بطور متوسط شامل ٤٠٠ _ ٥٠٠ ورق میباشد. پیدا شدن پارچه های نسخ یکی از متون مجهول سانسکریت از کشمیر وبامیان مارا امیدوار میسازد که از خرابه های معابد افغانستان کشف شواهد آثار عرفانی و ادبی سابقه خویش را انتظار داشته باشیم. خلاصه عصر کوشانیهای بزرگ مخصوصاً دوره سلطنت پادشاه معروف آنها کانیشکا یکی از دوره های ترقی ادبیات و صنعت است. قسمتی از آثار علمی و ادبی این دوره تا حال کشف و تحلیل و ترجمه شده و قسمت دیگر هنوز مجهول است و آینده از آن پرده خواهد برداشت. موسیقی: موسیقی که از زمانهای باستان عصر ویدی در کوه پایه های آریانا اساسی داشت لا ینقطع سیر تدریجی خود را در سایه مذاهب مختلف مملکت و همنوائی با آن طی کرده و تا جائیکه از روی تصاویر رنگه معابد بامیان و مجسمه های هده و کاپیسا معلوم میشود در دورۀ کوشانیهای بزرگ هم ترقی داشت. آئین بودائی که در صدد علاج درد و رنج بشری بود با نوا و آهنگ موسیقی تا اندازۀ زیاد آلام روحی را تسکین میداد و زمینه را برای آرامی خاطر وتفکرات عمیق وصلح جوئی و نشاط روحی آماده مینمود، زیاد است تصاویر رنگه بامیان و مجسمه های گچی هده که موسیقی نوازان و مغنیه ها ورقاصه ها را مشغول ساز و نوا نشان میدهد، از تبلوهای نفیس بامیان یکی صحنه ایست که دو زن در اطراف يك هارپ بلندی نشسته و انگشتان باريک آنها به تارهای آن بازی میکند، ازین قبیل صحنه های رقص و موزيك در میان تصاویر رنگه با میان
(۳۱۲) هنوز موجود است که شاید بعضی آن از عصر کوشانی بزرگ تازه تر باشد معذالك رسم و رواج و روح آن دوره را بخوبی نما يندكى ميتواند ، از همه ، ا ز هما ن عصری که آنرا میتوان دوره ترقی صنعت هیکل تراشی نامید در پهلوی هیکلهای که زعما و سر داران و تیپ های نژادی کوشانی را نشان میدهد مجسمه موسیقی نوازان با آلات و ادوات مختلف موسیقی از قبیل رباب وتوله ودهل وغيره بدست آمده که نمونه های آن در اطاق هده موزه کابل موجود است. سیلون لوی از روی داستانهای عصر کنيشکا چنین می نویسد که اسوه کوشام همان نویسنده سحر کار که در دربار کنیشکا می زیست و پیشتر به آثار ادبی او اشاره نمودیم در موسیقی هم دستی داشت وموسیقی را در راه خدمت به آئین بودائی استعمال میکرد میگویند که قوای موسیقی او خیلی مرثر بود. در در انسکین میداد و آنها ئی را که زیر بار اندوه خمیده شده بودند راست و بشاش میساخت. مردم را طوری از مادیات منصرف میکرد که کار و بار خود را گذاشته به قوانین مذهبی و انزوا متوجه میشدند و از خودی بیگانه میگردیدند ، کنيشكا پادشاه ترسید که مبادا افراد ملتش چنین موسیقی سحر انگیز را بشنوند و خانهای خودرا ترک گویند و مملکت خالی شود ...» (۱) ازين حكايت كوچك معلوم میشود که در عصر امپراطور کوشانی کنیشکا موسیقی نیز به مراتب بلندی رسیده بود و استادان چیره دستی در معابد مملکت در دامنهای کوهسار قشنگ افغانستان این فن ظریف را تر قی داده بودند و از آن در راه تسکین الام درونی و روحی بشری کار زیاد میگرفتند. روابط تجارتی امپراطوری کوشان بارومن ها : در صفحات قبل تحت عنوان سیاست داخلی و خارجی کوشانی های بزرگ استقرار تعلقات دوستانه سیاسی دولت کوشانی آریا نارا بادر دولت بزرگ وقتهان های چین وقیاصره روم شرح دادیم . در اثر وجود سه امپراطوری بزرگ و مقتدر هـان هــا (۱) صفحه ١٣٤ لیند سیوی لیزا نریس ( هند مدنیت بخش )
( ٣١٣ ) کوشانی ها، رومن ها وموا فقت های سیاسی آنها از شرق اقصی تا منتهی الیه غرب اروپا یک امنیت و آرامی فوق العاده حکمفرما بود . بدیهی است امنیت، خصوص امنیتی که دامنه آن وسیع و افق آن پهناور باشد برای انبساط تجارت خیلی ها موثر است و این از مهمترین عوامل است که تجارت « آریانا » را در عصر کو شان ترقی داده و مسئله ترانزیت مال التجاره را فوق العاده آسان ساخته بود . علاوه برین بسیار عوامل دیگر نی است که از حسن اتفاقات درین عصر « امنیت و آرامش » عمومی آسیا وارو پا یکجا شده زمینه دادوستد و رفت و آمد وحمل ونقل مال التجاره را فراهم نموده بود. وضعیت جغرافیائی امپراطوری کوشانی بین چین، امپراطوری روم طوری بود که راههای بزرگ آنوقت همه از آن میگذشت. به این تفصیل که راهی از باختر ، سغدیان، فرغانه بطرف چین میرفت و راه دیگر از باختر – بامیان - دره کابل بطرف قسمت های هندی امپراطوری کشیده شده بود وطریق سومی از چین آمده از راه کشمیر و پنجاب به هند منتهی میشد. به این طریق به استثنای مال التجاره که از راه بحر بین هند غربی و امپراطوری رم رفت و آمد داشت تقریباً تمام تجارت آسیا و اروپا از خاک امپراطوری کوشان میگذشت و از نقطه نظر ترافيك اموال منافع زیاد به ایشان عائد میشد. از يك طرف پول رومن که از حیث صافی عیار و قشنگی خود ممتاز بود چشم تجار آریائی ، هندی و چینی را بخود جلب کرده بود واز طرف دیگر چینی ها که مخصوصاً قوم تجارت پیشه میباشند درین وقت روی صحنه بر آمده وتقریباً تمام تجارت آسیای علیا را در دست داشتند این چیزها هر کدام بجای خود مهم وموثر ووجود تمام آنها دريك عصر به ترقی تجارت آریانا در عصر کوشان كمك زیاد نمود. زمینه را فوق العاده مساعد ساخته بود. بعدتر مال التجاره که رومن ها عموماً از شرق خریداری می نمودند ذکر خواهد شد عجالتاً به این می دازیم که مسئله «ابریشم» و پارچه های ابریشمی در انبساط تجارت این وقت وارتباط سکیانگ (ترکستان چینی) با امپراطوری رم وحتی ایجاد تاریخ آریانا (۱۰۰۰) ب سردار محمد سراج الدین ن حمید معظم ن د رب ه علی، امیر الجایه، تاریخ ج ۲۸-۷-۴۰
( ٣١٤ ) راه بزرگ بری تجارتی از آسیای قریب که بعضی اوقات بنام «راه ابریشم» یاد می شود اهمیت زیاد دارد و درین زمینه رول خیلی مهمی بازی نموده است پارچه های ابریشمی مال التجاره مفید و زیبایی است که در دنیای قدیم کسی از آن صرف نظر نه نتوانست. از خیمه و خرگاه اقوام بادیه نشین آسیای مرکزی گرفته تا قصور مجلل قیاصره روم همه جا مورد ضرورت بود و در هر نقطه خریداری داشت . پس ابریشم باید راهی داشته و در تجارت آسیای مرکزی رولی بازی نموده باشد. آیا این راه مهم تجارتی از کدام نقاط « آریانا » میگذشت ؟ و غیر ازین چه راه های معروف دیگری در امپراطوری کوشان دیده میشد ؟ تايك موقع رومن ها تنها روابط تجارتی باسواحل غربی هند داشته و احتیاجات خودرا ازراه بحر رفع میکردند . «استرابن» می نویسد كه يك صدوبيست کشتی مخصوص تجارت هند بود که در انوقت از شهر «میوس هورمس» (Myos Hormos) کنار سواحل بحیرۀ احمر برآمده بطرف هند میرفت. « پلین » ارائه میکند که امپراطوری روم سالانه مبلغ ٥٠ ملیون «سسترس Sesterces» مال التجاره از هند میخرید. بعد از یکه «هیپالس» « Hippalos» نام در سال ٤٥ مسیحی موقع بادهای موسمی را کشف نمود غربی ها در تجارت با سواحل غربی هند چری تر شدند ، لیکن بازهم چون فنون دریانوردی توسعه نداشت مسافرت در بحیرۀ عرب و اوقیانوس هند بی خطر نبود و از طرف دیگر احتیاجات دنیای غرب تنها از سواحل غربی هند برآورده نمیشد . تا اینکه مائس تی تیانوس «Maes Titianus» يك نفر از تجار مقدونیه راه خشکه بین باختر و «مدی ترانه» را کشف نمود . علت اقدام او در حقیقت مسئلۀ «ابریشم» است و جا دارد که این راه راه راه ابریشم» بگوئیم زیرا تاجر مقدونیه که در شام تجارت خانه داشت میخواست مراکز مهم ابریشم تابی و رنگ ریزی آن را که عبارت از شهرهای انتیوش Antioche (انطاکیه) ــ بریت Beryte ــ سیدن Sdon ــ تیر Tyr باشد بصورت مستقیم بابازار مهم ابریشم در ترکستان شرقی (سنکیانگ) وصل
( ٣١٥ ) کنند . مهمترین مرکز ابریشم درین وقت منطقه اخیرالذکر بود که جغرافیه نگاران یونانی بواسطهٔ موقعیت آن بین چین وهند آن را «سریند Serind» یعنی (هند وچین ) مینامیدند وبازار مهم آن در سرحدات مشترك دوامپراطوری بزرگ ومتمدن آن وقت آسیا هان های چین وکوشانی ها در شهرهای ایسدون سیتیكا (Issedon Scythica) ( کاشغر ) و ( ایسدون سریكا Issedon Serica) (ختن) بود چنانچه ابریشم این نقطه را در قلمرو پارت ها ارباب صنایع شهر بابل و در امپراطوری رومن اهالی شهر تیر - بیریت و اسکندریه خریده وازان پارچه ها درست میکردند . از بنادر کنار سواحل مدیترانه و شهرهای شام « راه ابریشم » از هیرا پولیس Hicrepolis ( کنار فرات ) گذشته بدامنه های پامیر و تیان شان وصل میشد مفصل تر بگویم این راه بزرگ بعد از خروج شام درخاك بین النهرین از شهر های ( ادس Edess و نصیبی (Nisibe) ودر مدیا از اکباتان همدان وراجس (Rhages) یعنی ری و گردنه ( سیردره Sirdara)در مازندران وهكاتومپی لوس Hecatompylos ( شاه رود) از حوالی بین مرو وهرات به بکتر (بلخ) وصل میشد .سپس این معبر بزرگ از راه درهٔ وخش سرخ آب ودره های « قزل ارت » و « قزل سو » بطرف وادی کاشغر و تارم ادامه مییافت نقطه که در آن مال التجاره مبادله میشد و تجار چینی وشامی بیکدیگر متلاقی میگردیدند. نقطه بود درحوالی«روشان»و«فرغانه»فعلی که آن را(لی تینوس پیرگوس Lithinos Pyrgos یعنی (برج سنگی) میگفتند چینی ها یا بزبان رومانیا (سر ها Seres) بعد از مسافرت هفت ماهه از شهر دور افتاده ( سی - نگان - فو Si-Ngan-fou) وغیره بارهای ابریشم خود را به « سریند » تمرکز داده و با تجار شامی مبادله ومعاوضه می نمودند . ازین معبر بزرگ شاخه دیگری که بطرف هند میرفت از بکتر (بلخ) جدا
(٣١٦) شده یکی از راه قندوز و اندراب بدره کرشان یا دره شکاری و دیگری از راه بامیان و دره غوربند بوادی کاپیسا و کابل واز آنجا به هند وصل میشد. راه دیگری که مستقیماً از ترکستان شرقی به حصص هندی امپراطوری کوشان فرود می آمد از (کوئن سن Conenein) و (مستغ) و یکحصه کاشغر و کوهای قراقرم گذشته داخل کشمیر میشد و از آنجا امتداد سواحل چپ اندوس را تعقیب نموده به بندر «مینا گارا» Minnagara وصل میشد بعضی از تجار شامی رومی که مسافرت خشکه و مشکلات آن را متحمل شده نمیتوانستند برای خریداری ابریشم درین بندر می آمدند . بعلاوه ابریشم که به پیمانه زیاد از دو راه فوق الذکر از (سریند) از راه بکتر (بلخ) بطرف غرب واز راه کشمیر بطرف جنوب در بحر میرفت بسیار مال التجاره دیگر از خرد امپراطوری کوشان خریداری میشد . پشم و طلای کابل - گندهارا کشمیر ، صمغ سند پنبه مالوا، لاجورد بدخشان، لاك پتالی پوترا - مواد معطر نباتی فیل عقیق - و دیگر سنگهای قیمتی را تجار سواحل شرقی بحر الروم بمقدار زیاد خریداری نموده و بقیمت های گزاف در امپراطوری رومن بفروش میرسانیدند . همین طور چینی ها به بسیار اشیا و محصولات ساخته آریانا و فارس و شام احتیاج داشتند سرمه به قیمت گزاف از آریانا خریداری میشد و ملکه چین برای استعمال شخصی خود و خواتین سراپرده سلطنتی بمقدار و قیمت زیاد خریداری میکرد قالین های بابل جواهرات وسنگ های قیمتی و مصنوعی شام، مروارید سواحل بحیره احمر، پارچه های بافت شام و مصر و ادویه مخدره وغیره به چین وارد میگردید . خود آر یا ناو ولایات هندی امپراطوری کوشان بعلاوه فروش محصولات خود بیشتر از ترانزیت مال التجاره استفاده میکرد چون تمام راه های بزرگ
(۳۱۷) تجارتی آسیا از خاک ایشان میگذشت تمام تجارت چین - هندو امپراطوری رومن دردست آنها بود . ترقی تجارت کوشان با غرب در حوالی اخیر قرن ۲ مسیحی شروع به تنزل نمود. مقتدر شدن ساسانی ها راه رفت و آمد تجار رومی را بطرف شرق قطع کرد ولی هنوز هم قافله ها در حصص شرقی راه ابریشم در حرکت بودند و این اویه تا اخیر دوره ترقی و شکوه کوشان شاهان بزرگ دوام داشت تا اینکه در اثر محاربات هفتلی ها و ساسانیان امنیت این گوشه آسیا بر هم خورد و تعلقات چین و آر یایا و فارس دگرگون شد. هر مملکتی منزوی گردید و نظام تجارت برهم خوردوچون راهای خشکه بسته شد رومن ها به توسعه تجارت بحری توجه نموده و با سفائن به دلتای اندوس و سائر نقاط ساحلی هند می آمدند و راه های بری تا عصر چنگیز خان مسدود ماند . لباس: کوشانی ها از نقطه نظر لباس نه چینی نه فارسی و نه هندی بلکه چیز مخصوصی میپوشیدند که در تبت و آسیای مرکزی و با جزئی فرقی تا امروز در افغانستان معمول و مروج میباشد. در لوحه سنگ بزرگی که بطول ۹۰ سانتیم و عرض تقریباً ٤٠ سا نتیم از معبد شترک بگرام کشف شده و در موزه کابل موجود است به دور مجسمه بودای مرکزی ٣٤ نفر اشخاص دیگر روحانی و غیر رو حانی و منجمله دو نفر اعانه دهنده کوشانی بازن های شان هم دیده می شود . ریش انبوه دماغ بلند وقلمی - چشمان بزرگ ، اندام متناسب و غیره چیزهائیکه اختصاصات بدنى يك فرد سینی آریائی را تشکیل میدهد بوجه احسن در ین نجبای اعانه دهنده کو شانی جمع است . لباس مرد عبارت از يك شلوار چین داری است که از بالا تا پائین چین خورده و با چین های خود سراسر بيك شلوار صاف امروزی شباهت دارد . پیراهن او عينأ يك پیراهن درازی است که قرن های متوالی در افغانستان معمول بوده و یخن آن یکطرف بسته میشود . روی اینها چینی دارد
(۳۸) که از زانو پایان تر آمده و آنرا فقط يك تکمه که عموماً بشكل ماه نو یا گل شش برگ میباشد روی سینه محکم نگاه میدارد تا در طرفه دامن آن از هم دور نماند . آستین های این چن از شانه تا ندوست چین دارد ونسبتاً تنگ است وشکل بازو ساعد زيبا وطویل او را بخوبی نشان میدهد . لباس زنانه طویل ودامن آن پرك دارد و مواج است وتمام قامت زیبا ورسای خانم را پوشانیده است . اشکال ونمونه های لباس عصر کوشانی افغانستان را میتوان ازروی مجسمه ها وهیکل های هده و کاپیسا وکاپل ازروی تصاویر رنگه دیواری باميان ودره ككرك ودره فندقستان مطالعه نمود . چون تصاویر پادشاهان کوشانی روی مسکوکات آنها به ضرب رسیده و برعلاوه حتی هیکل های سنگی باندازه قامت طبیعی ازخود کنیشکا از مقام «مات Mat» نزديك «ماتورا» کشف شده میتوان البسه شاهی، لباس سر بازی، شكل اسلحه و نوع پاپوش این عصر را مطالعه نمود . قراریکه ازروی تصاویر شاهان کوشانی روی مسکوکات واز روی مجسمه مكشوفه کنیشکای كبير ازمقام « مات » معلوم میشود شاهان كوشانی البسه فراخ وطويل و کلفت می پوشیدند . پیراهن آنها عموماً كشاد واز زانو پایان تر می آمد . این پیراهن فراويك دريك هيكل مكشوفه ازهده معلوم میشود (۱) یخه ئی دارد مدور وحاشیه آن باگردما خامك دوزی شده . معمولاً دوردامن راهم خامك دوزی میکردند تا اندازه ئی که ازروی مسکوکات حدس زده میشود ومجسمه كنيشكا واضح تر نشان میدهد این پیراهن از پارچه های کلفت ساخته میشد وبه آسانی قات و شکن نمیگرفت . روی این پیراهن كمر بند چرمی می بستند . پیراهن كنيشكا از كمر بند پایان يكنوع رده های مار پیچی دارد که خطوط بخیه روی پیراهن را نشان میدهد. کنیشکا روی (۱) این هیکل در اطاق سوم منزوی موزۀ کابل موجود است.
( ۳۱۹ ) پیراهن چین فراخ ودرازی پوشیده که چهار انگشت از دامن پیراهن طویل تر است . چون چه در روی مسکوکات وچه در روی مجسمه های این عصر وچه در تصاویر دیواری بامیان و فندقستان همه جا دیده میشود ویکی از البسه ممیزۀ عصر کوشانی است که تقریبا همه طبقات مردم میپوشیدند و بیشتر در عصر تعالی کوشان یادر دوره زمامداری کوشانی های بزرگ یعنی در سه قرن اول مسیحی رواج وعمومیت داشت زیرا بعد از ین عصر لباس های فراخ وکلفت طویل کرشانی آهسته آهسته تنگ ترو کوتاه تر وملایم تر شده ونفوذ مجاورت ساسانی در لباس تاثیر زیاد بخشید و آخر در طی قرن شش ومرور قرن هفتم لباس شاهی به اندازۀ تنگ شد که کاملا در بدن می چسبید وشکل بدن را اختیار میکرد وبهترین نمونه آنهم در هیکل شاه وملکه دیده میشود که از معبد فندقستان ( درۀ غوربند ) کشف شده ودر اطاق فندقستان موزه کابل موجود است واز روی مسکوکاتی که پیدا شده تاریخ آنرا به قرن ۷ مسیحی نسبت داده میت انیم . بهر حال چون مقصد ما در ینجا شرح لباس عصر کرشانی های بزرگ است داشۀ مطالعات فوق را تعقیب میکنیم . چون ممیزاتی که بالا متذکر شدیم از پارچه های کلفت پشمی یاپمبه ئی یا از پارچه هائی که بنکی نمد کرسی می مالیدند برش و دوخته میشد . برش آن نهایت ساده بود زیرا مانند چپن های امروز از یخه تا دامن چاکی راست و مستقیم داشت ومعمولا از کمر پایان تا دامن دو گوشه آنرا بشکلی مثلثی قات میکردند تا کمر بند ودامن پیرهن وخامك دوزی های آن معلوم شود و درحرکت وقدم ماندن هم بندش واشکال پیش نامد. در بعضی مجسمه ها منجمله مجسمه مرد کنانی شترك ( ) گل هشت برگی در حد کمربند (۱) تصویر میان صفحه دوۀ رساله امپراطوری کوشان ملاحظه شود.
(۳۲۰) در گوشه چین رابهم وصل میکرد. این رویه برای چین های این وقت بسیار مفید بود زیرا با يك تکمه خود چین وضعیت باز و بسته هردو بخود میگرفت و در حصه دامن مانع حرکت و جنبش نمیشد. یخه این چین ها بعضی اوقات مانند یخه پیراهن این وقت گرد بریده میشد و گاهی چپه کردن بسیار برداری داشت با ملاحظاتی که در مجسمه ها و تصاویر رنگه نقاط مختلف افغانستان بعمل آورده ایم یخه گرد در اوائل عصر کوشانی های بزرگ و چپه کردن عریض با حاشیه های مغزی دار در قرون بعدتر معمول شده و عمومیت زیاد پیدا کرده است چون هیکل کنیشکا که از علاقه (مات) پیداشده متاسفانه سرو گردن از حوالی میان دو شانه ندارد خوب معلوم نمیشود که یخه چین او بکدام شکلی منتهی شده است ولی از خطوط مستقیم و مغزی دار چاك دو طرف چین و تصور میتوان کرد که چین او یخه مدور داشته زیر الباس به چپه گردن عریضی منتهی میشود مانند لباس پادشاه فندقستان یا خفقانی که رب النوع مهتاب در بر کرده یا تحفه آورنده ئی که در جدار راست (نسبت به بیننده) رواق هیکل ٥٣متری بامیان نقش شده (۱) حاشیه های دم چین در مقابل سینه خطوط منحنی بخود میگیرد آستینهای این چینها عموماً تنگ و تامچ دست میرسد و از تنگی زیاد در بعض مجسمه ها آستین ها به اندازه ئی قات خورده که گوئی اصلاً دوخت آن چنین بوده و از شانه تا بند دست از يك سلسله رده های برجسته تشکیل شده بود مجسمه کنیشکا که به اصول و مدرسه (ماتورا) ساخته شده متا سفانه بازو و آرنج ندارد تا شکل آستین چین معلوم میشد فقط انگشتای آن معلوم میشود و بس ولی شال آستین به تعریفی که نمودیم در هیکل کوشانی شترک هویدا است. (۱) مجسمه پادشاه و فن تصویر رنگه رب النوع مهتاب در اطاق فندقستان موزه کابل موجود است. تصاویر آنها در دی جرنل آف دی گریتر اند یا سوسایتی جلد ۷ نمره ۲ سال ١٩٤٠ ملاحظه شود. تصویر رنگه تحفه دهنده مذکور در لوحه ۲۸ جلد سوم تحقیقات جدید عتیقه شناسی بامیان تالیف موسیوها کن و موسیو کرل ملاحظه شود.
( ۳۲۱ ) در عصر کوشانی شلوار چین دار معمول بود و تقریباً همه طبقات مردم آنرا می پوشیدند. موزه و چموس چرمی و نمدی پاپوش این عصر شمرده میشد. مجسمه کانیشک که از علاقه «مات» پیدا شده موزه های بسیار بزرگ و زمین و تسمه ئی در بند پا دارد که يك نوک آن از کف پا گذشته و برقم مهمیزی بسته شده ولی از خود مهمیز اثری نیست. شلوار کشاد و چین دار و موزه در مجسمه های کوشانی ها که از گندها را و کاپیسا پیدا شده واضح دیده میشود و یکی دوی آنرا پایان تر شرح میدهیم. از معبد شترك بگرام لوحه سنگی دیگری پیدا شده که در آن هیکل يك بودا دو بودیس اتوا، يك راهب و يکنفر تحفه دهنده کوشانی نقش است . این مرد کوشانی از طبقه عوام معلوم میشود فقط يك پیراهن کلفت و يك شلوار نسبتاً تنگ در بر دارد، یخه پیراهن او ساده و مدور است . کمر بندی روی پیراهن بسته واضح معلوم میشود که دهن پا چه های شلوار او با حاشیه مغزی دار برجسته منتهی شده، سر و پایش برهنه است، چپلی را که معمولاً نجبای قوم و پادشاهان می پوشیدند ندارند. (۱). در يك لوحه دیگری که موسیو ها کن در سال ۱۹۲۴ از (پاتاوه) ١٥ کیلومتری جنوب شرق چاریکار و ۷ کیلومتری جنوب بگرام کشف نموده بدور «بودیس اتوا» میتریا يك جماعت هشت نفری که در میان آنها زنان و اطفال هم است دیده میشوند . این ها کو شانی های کاپیسا هستند که تازه بدین بودائی گرویده و برای نشاندادن حرارت عقیده خود تحفه های آورده و به بودیس اتوای مذکور تقدیم میکنند این کوشانی ها که حتماً از جمله عوام قوم اند لباس ساده دارند مردان يك يك پيراهن فراخ یخه کرد پوشیده و تسمه روی آن بکمر بسته اند. در میان دوسینه آنها خطوط مستطیل شکلی معلوم میشود و احتمال دارد که برش یخه آنها اینطور باشد. مردان شلوار فراخ پوشیده و پاچه های آنرا میان موزه داخل کرده اند ( ۱ ) تصویر مرد کوشانی مذکور در مقابل صفحه ه رساله امپراطوری کوشان ملاحظه شود . تاریخ آریا با (۱۰۰۰) ب سردار محمد نع راج الدين رحیم الدین در رجب طی ه اجرائيه تاریخ ع-۲۸-۷-۲۰
( ۳۲۲ ) زانوهای شلوار در حدود زانو میان دامن پیراهن و مثنا الیه موزه معلوم میشود یکنوع موزه های نازك ماسی لعاهم معمول بود که در کفش دیگر داخل میشد چنانچه هنوز در بعضی نقاط صفحات شمال مروج است پیراهن زنان عیناً مانند پیراهن مردان، کمی دراز تر بریده شده، حاشیه دامن آن يك با دو قطار خامك دوزی و یا مهره دوزی دارد شلوار آنها تا بند پا فرود آمده است دوریخه مدور پیراهن شان خامك دوزی دارد و حميل مثلث نمای مروارید یا مهره به گردن دارند و گل بزرگی در آخر حمیل مشاهده میشود. دو چونی مو تاسر شانه هایشان افتاده (۱) این بود لباس عصر کوشانی های بزرگ یعنی البسه ئی که از حوالی نیمه دوم قرن اول مسیحی تا قرن شش در افغانستان رایج شده و اقلاً ۳ قرن تا زمانی دوام کرده است که البسه تنگ چسپید، در بدن رواج یافته است و مجسمه ها و صحنه ها و مجالس تحفه دهندگان که از نقاط مختلف جنوب هند و کش مثل هده، کابل، کا پيسا يا میان وغيره کشف شده انواع البسه زنانه و مردانه و البسه طبقات عوام ونجبارا نشان میدهد و واضح میگردد که رویه مترقیته درین سه قرن لباس کوشانی های افغانستان ساده و از پارچه های پنبه ئی و پشمی نسبتاً کلفت که بافت و ساخت خودشان بود ساخته میشد و میان لباس طبقه عوام و نجبای قوم فرق فاحشی در برش نبود تنها در تزئینات و زیورات کمی فرق داشت . چون در قرن سوم دولت کوشانی ها روبه انحطاط گذاشته و دولت ساسانی به ذروۀ اقتدار خود رسیده بود و در اثر تجاوزات آنها بطرف غرب زمانی حتی علاقه کابل هم تحت تیول آنها آمده بود به این مناسب البسه ساده عصر کوشانی که تا قرن سوم معمول بود به تمثال لباس های ساسانیان درطی قرن چهارم پر تکلف شده رفت و این قسمت را در فصل کوشانی های خرد یا کیداری مطالعه خواهیم نمود . (۱) تصویر این صحنه در عکس (۲۹) در کتاب اجراآت هیئت حفریات فرانسه در افغانستان تالیف ژ، هاکن طبع تو کیو ملاحظه شود.
( ٣٢٣ ) فصل نهم صنعت گريکو بوديك صنعت گريکو بوديك يا «یونانو بودائی» از نقطه نظر تاریخ صنایع مستظرفه در تاریخ افغانستان قدیم یا آریانا سهم بزرگی دارد که تعریف و شرح چگونگی مراتب ظهور و ترقی و تنزل و مدرسهای مختلف و تاثیر آن در صنایع مستظرفه کشور های مجاور و دور دست وجود فصلی را ایجاب میکند . صنعت «گریکو بوديك» يا « یونانو بودائی» که این فصل برای آن وضع شده است در حقیقت امر شاخه یا شعبه از يك مدرسه قدیم تر است که آنرا بنام «گریکو بکتریان» یا صنعت «یونانو باختری» یاد میکنند . چون هنوز دامنه تحقیقات در افغانستان پیش از زمانه تهاجم اسکندر مقدونی آنقدر توسعه نیافته که راجع به مشخصیات صنعت چیزی بگوئیم مدققین از روی شواهدی که عجالتاً در دست است مبداء مطالعات صنایع مستظرفه را در افغانستان بنام صنعت یونانو باختری آغاز میکنند . صنعت «یونانو باختری» طوریکه از روی نام مرکب و وضعی آن معلوم میشود صنعتی است که دو عامل در تعریف و تشکیل آن دخالت دارد یکی یونانی و دیگری باختری. چون قبل برین در فصل ششم این اثر در صفحه ۹۸ همین جلد تحت عنوان «صنعت یونانو باختری» تعریف عمومی و سهم عوامل دو گانه باختری و یونانی این مکتب صنعتی شرح داده شده تکرار آن اینجا بیمورد است تنها برای تسلسل موضوع در ذهن، مختصراً یادآوری میکنم که با ورود اسکندر در شرق و با تشکیل سلطنت مستقل یونانو باختری در آریانا در دو قرن اول ق م کار بهترین استاد هیکل تراش یونانی یعنی «لیسپ» از طرف صنعتگران باختری و یونانیهای مقیم آریانا تعقیب شده و به اساس نظریه مدام تریور روسی که مشرح در صفحه فوق الذکر
( ٣٢٤ ) همین جلد و صفحات مابعد آمده میتوان گفت که رول صنعتگران باختری در ظهور و نشو و نمای مکتب صنعتی « یونانو باختری » دخالت زیاد داشت . طبق نظریات این خانم مدقق و نظریاتیکه برای تقویت مفکوره خویش ازمستر (می یر Meyer) و پروفیسر ( هرزفلد Herzfeld) گرفته مکتب یونانو باختری مبداء صنایع مستظرفه دوره های مابعد افغانستان و این گوشه آسیا میباشد زیرا صنعت بودائی و صنایع مستظرفه آسیای مرکزی و صنعت دوره های پارتی و کوشانی و ساسانی وغیره همه شاخهائی است که بصورت مستقیم یا با لواسطه یك دیگر از سرچشمه مکتب یونانو باختری آب خورده است . تعریف عمومی : صنعت کریکو بوديك طور یکه از اسم وضعی آن معلوم میشود صنعتی است که تماس دو روح ، ترکیب دو تهذیب ، و جریان دو نوع عقیده و افکار بيك نقطه و آمیزش طولانی آنها بهم آنرا بمیان آورده است صنعت كريکو بود يك صنعتی است ترکیبی که در اساس امر در نتیجه اختلاط افکار مذهبی بودائی و روحیات صنعتی یونانی در دو طرفه هندوکش تولد و نشو و نما یافته ، افتخار ایجاد این مدرسه صنعتی تنها از نقطه نظر ظرفیت و نقطه تلاقی آنها بهم به آریا نا نمیرسد بلکه هنروران اینجا در آن سهم بزرگ تری دارند زیرا اگر خوب دقت شود هردو عنصر مذکور چه مذهبی و چه صنعتی در آریانا روش مخصوصی بخود گرفته است که آب و تاب آریائی و باختری در آن شامل است بعبارت دیگر افکار مذهبی بودائی و صنعتی یونانی باختری شده در دو طرفه هندوکش بهم مخلوط شده و از ترکیب و تماس آنها صنعت«كريكو بوديك» بمیان آمده است زیبائی و نفاست مسکوکات شاهان مستقل یو انو باختری بر مسکوکات معاصر خود در یونان مدام تریور روسی را وادار ساخت تا دخالت هنر وران باختری را در مسکوکات آن عهد وانمود کند(بصفحه ۱۰۱ همین جلد مراجعه شود )
(٣٢٥) آثار معبد «سانچی» (حوالی بمبئی) نشان میدهد در قرن ٤-٣ قم هنوز جرئت نداشتند که بودای خود را بکدام شکلی نمایش دهند. در هر صحنه که وجود او لازم بود به نمایش پاره علاماتی از قبیل چتر یا درخت بودھی یا علایم پای بر زمین قناعت کرده اند. یعنی صحنه های صنعتی ایشان را سمبول وعلامه فرا گرفته بود. بعد ازینکه آئین بودائی در افغانستان نشر شد وجود مذاهب مختلف و آزادی مردم و دولت در عقیده افکار فلسفی بودائی را وسعت داد، انقلابی در آن وارد نمود وصاحب صلاحیت بیشتری در نمایش مجالس مذهبی گردید پس گرچه صنعت گريكو بوديك در اثر تركيب واختلاط افکار مذهبی بودائی و روح صنعتی یونانی در خاک افغانستان بمیان آمده ذوق بدیع واستعداد هنرمندان آریائی در آن کمال دخالت دارد و آثار مذکور بدست صنعتگران این کشور ساخته وتراشیده شده است شبهه ئی نیست که باسیر فتوحات اسکندر عده از صنعتگران یونانی به شرق منجمله آریانا هم منتشر شد مخصوصاً در کشور ما که از بهترین استاد هیکل تراش یونانی یعنی «لیسپ» هیکل تراش خود اسکندر تعقیب میشد. ولی معاصر ایشان ومخصوصاً بعد از ایشان هزارها نفر از اهل خود مملکت در معماری وهیکل تراشی و نقاشی دست زدند. عروج هیکل تراشی در افغانستان در قرن اول وقرن دوم مسیحی، یعنی سه چهار قرن بعد از عبور اسکندر از آسیا بمیان آمده آنچه ما من بعد بودائی ویونانی میگوئیم مقصد از آن هنروران خود آریانا است که از روی مذهب وذوق بدیع صفت بودائی ویونانی در مورد آنها مقرون به حقیقت است. البته طوریکه پیشتر اشاره کردیم بعد از فتوحات اسکندر مقدونی عده ئی از سربازان خسته وزخمی و کلونی یونانی در اسکندریه های آریانا ماندند وطبعاً در میان آنها صنعتگرانی هم بوده که روح وذوق صنعتی یونانی را بکمال مفهوم زیبائی آن منتشر ساختند ولی آنها آهسته آهسته در میان اهالی محلی محل ومزج شدند وصنعتگرانی که در دورهٔ عروج مدرسهٔ گريکو بوديك (قرن اول ودوم مسیحی) در دو طرفهٔ هندوکش شهرت داشتند تقريباً همه باشندگان محلی
تصویر ( ۳۷ ) مقابل صفحه ( ٣٢٦ ) هیکل بودای خارقه کبیر که از « پایتاوه » قریب سرای خواجه کشف شده و اصل آن در موزه کابل موجود است
تصویر (۳۸) مقابل صفحه (۳۲۷) یکی از سر های قشنگ بودا که از هده کشف شده و از نقطه نظر صنعت شاهکاری است که قریحهٔ صنعتگران گندهاری افغانستان را معرفی مینماید
( ٣٢٦ ) بودند که میتوان ایشان را از روی ذوق و قریحه یونانی و از روی دیانت بودائی خواند . وجود و تربیهٔ چنین صنعتگران در کار بود تا با داشتن خواص و قریحه و استعداد دوجانبه صنعت مرکب فوق الذکر را بمیان آرند. در ذیل این چند سطر که حیثیت تعریف عمومی دارد « بودیزم» و «هلنیزم» یعنی روح دیانت بودائی و ذوق صنعتی یونانی و برخورد آنها را در خاک‌های افغانستان مطالعه میکنیم . بودیزم: معلوم است که آئین بودائی در قرن ٦ ق م در خاک هند در حوالی مدراس و «پتنه» امروزی ظهور نموده و بعد از سه و نیم صد سال حیات در خاک هند در قرن دوم ق م با مبلغین اعزامی «آشوک» پادشاه موریا در سرحدات شرقی آریانا و داخل آن نفوذ یافت. موسیو فوشه به این عقیده است که اگر شروع انتشار آئین بودائی را در شمال هند در وسط قرن سوم ق م نسبت بدهیم اشتباه زیادی نکرده خواهیم بود(۱) مقارن همین زمان مبلغین بودائی وارد کشمیر و گندهارا شده و به تدریج به داخل مملکت پیشتر آمده رفتند. به این حساب آئین مذکور در اواسط قرن سوم ق م به گندهارا یعنی درهٔ کابل رسیده و از علاقه های پشاور و سوات بطرف ننگرهار (هده) و لغمان و تگاو و نجر و و خورد کابل ( کابل بودائی) پیش آمده و به جلگه و دره های قشنک کاپیسا (کوهستان و کوهدامن ) مواصلت کرده است . امروز با کشفیات علمی و تحقیقاتی که نقطه به نقطه شده راه انتشار آئین بودائی از جنوب به شمال هندوکش و منازل عمدهٔ آن: فندقستان، بامیان، سمنگان (هيبك) و بلخ و قندوز نزد ما روشن است و از روی یادداشت های زائرین چینی و تحقیقات دانشمندان فرانسوی به اوضاع گذشته و شواهد آن نقاط اطلاع کافی در دست است که تذکار آن اینجا لزومی ندارد . تنها چیزیکه درین مبحث تدقیق آن ضروری و با ظهور صنعتی که مطالعه (١) صفحه ٤٤١ جلد دوم کتاب صنعت کریکو بوديك كندهارا .
(۳۲۷) میگنجیم ارتباط مستقیم دارد این است که آیا آئین بودائی تیغه هندو کش را چه وقت عبور نموده وبه کدام عصر به صفحات باختر انتشار یافته است ؟ تنها مدرکی که بجواب این سوال بما كمك ميتواند كتیبه های آشوکا وتد کار اسمای شاهان معاصر وی است که نزد آنها مبلغ فرستاده است مسبوقیم که آشوکا شاه موریا معاصر این زمان در جنوب هندوکش نفوذ سیاسی و اداری داشت و این علاقه ها از طرف حکمران موریا اداره میشد. در قطار شاهان یونانی آسیای غربی و حتى مصر که مبلغین اشوکا نزد آنها فرستاده شده بود از «دیودوت» موسس سلطنت مستقل یونانو باختری اسم برده نشده . او مطابق نظریه عموم مدققین در ۲۵۰ ق م در باختر اعلان استقلال و سلطنت نموده و این زمانی است که نفوذ موریاها هنوز در صفحات جنوب هندو کش دوام داشت ، از روی عدم تذکار اسم « دیودوت » وتذکار اسمای چند نفر پادشاهان یونانی شاهی و مصری چنین معلوم میشود که مبلغین آشوکا در حدود ده سال پیش تر از تاریخ استقلال دولت یونانو باختری شروع به مسافرت و تبلیغ نموده باشند . موسیو فوشه تاریخ وصول آئین بودائی را به باختر در اوایل قرن دوم ق م نسبت میدهد و این عصر مصادف به زمانی است که شاهان یونانو باختری مثل «ایوتیدم» دمتریوس» و « ایوکرانید » نفوذ دولت موریا را از صفحات جنوب هندو کش برداشته، دولت نیرومندی تشکیل داده وشروع به کشور کشائی درخاک هند نموده اند . به این ترتیب تقریباً (۶۰) سال بعد از اعزام مبلغین آشوکا آئین بودائی در نقاط مختلف شمال هندو کش انتشار یافته است . چون مقصد مادر اینجا تنها شرح خط سیر بودیزم و انتشار آن نیست میخواهیم کمی به این بپردازیم که چه تاثیرات عمیق درین خاك وارد نمود نادر ایجاد صنعتی ذیدخل وصاحب نفوذ گردید . ا درچه آئین بودائی از سرزمین «مگده» برخاسته و مهدنشو ونمای اولیه آن خاک هند است ولی از روزیکه مجرای اندوس
( ۳۲۸ ) (سند) را گذشته و به آریانا رواج پیدا کرد به تعبیر اکثر مدققین « سرزمین موعودی » برای توسعه و انبساط خود یافت، دامنه های کهسار، دره های عمیق وخاموش ، نقاط بلند و منزوی و حاکم به افق چهار کرد، مناظر زیبای قدرتی و چشمه سارها برای راهبین انزواپسند صلح طلب و آرام بودائی که درعالم سکوت مشغول ریاضت بودند مساعد ترین خاك بود چنانچه به همین لحاظ دامنهٔ آن کندهارا (درهٔ کابل) را (مکهٔ ثانی) خوانده اند . کندهارا در عالم بودائی به اندازهٔ شهرت داشت که هر گوشه و کنار آن با یکی از مظاهر زندگانی داستانی شاکیامونی پیوسته بود. مهمترین یادگارهای بودا در معابد این علاقه بودیعه گذاشته شده بود . موسیو فوشه معبدی را که کنیشکا در حوالی پایتخت زمستانی امپراطوری کوشان ساخته بود «بلندترین معبدجهان» میخواند . غیر ازین هزار وپنجصد معبد دیگر تنها درهمین علاقه وجود داشت « هیلو» یا (هده) که هیوان تسنگ زایر چینی در یادداشت های خویش راجع به ممالک غربی در علاقه ( ننگار ) یا « ننگارها را ) یعنی « ننگرهار» از آن حرف میزند بزرگ ترین کانون مذهبی بودائی کندهارا بوده و باصدها معابد باشکوه وباغها وغیره ، طوریکه تحقیقات جدید ثابت کرد بزرگترین مرکز صنعتی این علاقه هم بشمار میرفت . کاپیسا « حوزهٔ کوهستان و کوهدامن » حتی در اواخر قرن ۷ مسیحی که آخرین دورهٔ حیات آئین بودائی درین قطعات است بیش از دوهزار راهب وزیاده از صدمعبد داشت . بامیان یا «بامیکان» یا «فنیان» یا «فنیانا» که در تمام عالم بودائی باهیکل های بزرگ بودا (هیکل خوابیده بودا در(نیروانا) بطول هزارقدم وهیکل های ایستاده (٥٣ و٣٥ متری) امتیاز داشت ، جائی بود که زائرین بودائی تمام آسیا بدانجا می شتافتند . همینطور در صفحات شمال هندوکش در دو ولایت مستعد « باختر » و « تخارا » مراکز مهم بودائی وجود داشت ، قندوز در موقع تاریخ آریانا (۱۰۰۰) ب س داز محمد ح - سراج الدین و محمدامین ن رجب علی م اجرائيه تاریخ غ-۲۸-۷-۲۰
( ۳۲۹ ) عبور هیوان - تسنک دارای ده معبد و چندین صدروحانیون بود ، درین وقت بلخ ۱۰۰ معبد وسه‌هزار راهب داشت ازروی این ارقام در قرن ۷ مسیحی که مشرف به دورۀ سقوط بود بزم میباشد و احصائیۀ کوچکی است که بعد از جنگ‌ها و حوادث مزید گرفته شده معلوم میشود که آئین بودائی بکدام اندازه درنیمه شرقی افغانستان تاثیر افگنده بود. افغانستان عهد کوشانی همان طور که در فلسفه و معتقدات دیانت مذکور انقلاب عمیق وارد کرد از راه صنعت و نمایش هم بکلی نصب العین آنرا دگرگون نمود . هلنیزم : جنبۀ دیگر صنعت «كوريكو بوديك » (هلنيزم) يا دخالت افکار ونظریات واصول تهذیب یونانی است که با فتوحات اسکندر بخاك‌های آسیائی مجری پیدا کرد. اسکندر در طی اقدامات جنگی بیش از همه نقاط مفتوحه در خاکهای آریانا ٥ و ٦ شهر اسکندریه تاسیس نمود. باتاسیس سلطنت مستقل یونانو باختری و دوام دوصد سالۀ این سلطنت آریانا برای مدت چهار قرن که ( دو قرن دورۀ کوشانی هم در آن شامل است ) مترقی ترین کانون افکار و تهذیت و آرت یونانی در آسیا شمرده میشد ، همانطور که از نقطه نظر آئین بودائی گندها را را مکدۀ ثانی خوانده اند از نقطه نظر صنعت و آرت هلاد ثانی» هم بود. فراموش نباید کرد که فتح هند بدست اسکندر آمد و رفتنی بیش نبود و تسخیر حقیقی هند با مفکوره یونانی در عصری شروع شد که شاهان یونان باختری و کو شانی بعد از فتوحات آن دیار به اداره وبسط تهذیت و مدنیت پرداختند. شمولیت حصص شمال غربی هند در اداره دو سلالۀ مذکور سبب شد که افکار و مظاهر مدنیت یونانی با روحیات و فلسفه هندی تماس طولانی پیدا کند مانند مورخین و جغرافیه نویسان یونانی که آثار ایشان باقی مانده يك عده اهل فن وحرفه از قبيل طبيب ، حكاك ، هيكل تراش ، معمار به این دیار آمده ودر تعمیر اسکندریه ها وقلعه های جنگی ( تنها در باختر از هزار قلعه صحبت شده است ) و در ساختن ظروف فلزی زیورات ضرب مسكو كات حکاکی و کندن
( ٣٣٠ ) احجار کریمه دخالت زیاد داشت و با این دسته هنروزان روح ظرافت یونانی در آرت و صنایع مستظرفه در آریانا شیوع یافت . محل تلاقی افکار و تهذیب بودائی و یونانی: دو عاملی که در ظهور صنعت یونانو بودائی یا گریکو بوديك دخیل اند از نقطه نظر ارتباط عمومی وخصوصی آن به آریانا شرح یافت . مبحثی که در طی مطالعات این مدرسه صنعتی مهم است موضوع محل تلاقی آنها است که از چهل سال با ینطرف مدققین را بخود مشغول ساخته است . موسیو فوشه که در مطالعات این مدرسه ازهمه پیش قدم است در دو جلد کتاب صنعت گريکوبوديك گندهارا ( که شامل تاریخچه ، مراحل ، شعبات ، عصر ترقي و انحطاط وصورت انتشار آن در عرض وطول آسیا وغیره میبا شد ) ودر دو جلد یکه درین تازگی ها بنام ( راه قدیم هند از بلخ تا تاگزیلا ) تحریر کرده (١) به مفصل ترین صورت وارد بحث درین موارد گردیده است ، شبه ئی نیست که میان این دو سلسله نشریات فوشه سال ها گذشته ودرین موضوع کشفیاتی مخصوصاً در خاك افغانستان بعمل آمده معذالك نظریات مدقق باستان شناس آنقدر زیاد فرق نکرده و نکاتی که در اثر تازه او مربوط به این فصل دیده شود وقت بوقت اراء خواهیم نمود . روی همرفته درین مسئله شبه ئی نیست که محل تلاقی بودیزم وهلنیزم یاجائی که تهذیب وافکار یونانی وبودائی بهم تماس طولانی یافته همین آریانای قدیم یابه اصطلاح فوشه « جد بزرگتر افغا نستان معا صر است » و لی چون خاك افغا نستان و سیع و شوا هد صنعت مذکور در گوشه های مختلف نشو ونما نموده این مسئله محتاج کشفیات و تحقیقات علمی بود تابا اسناد لازمه معلوم میشد که دوتہذیب و تمایل صنعتی در کدام قسمت افغانستان مخصوصاً درشمال یادرجنوب هندوکش بهم مقابل شده است نامعلوم شود که مهد صنعت گريکو بوديك كجا (١) جلد اول آن در ١٩٤٢ نشر وجلد دوم آن بصورت پروف به مطالعه بنده رسیده .
( ۳۳۱ ) و نقاط تحول آن در مرور قرون با تاثیر عوامل صنعتی دیگر کجا ها میباشد. کندهارا : کندهارا یا درۀ کابل حصه ایست در جنوب هندوکش شرقی واز سرچشمه رود خانه کابل تا اتک را در بر میگیرد. کندهارا در زمانه های باستان تماماً جزء خاك آریاها بوده وامروز هم حصۀ غربی که بزرگترین حصۀ آن را تشکیل میدهد جزو کشور افغانستان میباشد در نفس کندهارا حصۀ دیگری است که در دوره های پیش از اسلام بنام ( نگارا ها را ) یاد میشد و هنوز هم این تسمیه جغرافیائی از بین نرفته و ( ننگرهار ) قلب کندهارای قدیم را تشکیل میدهند و قراریکه در صفحات آتی این فصل خواهیم دید زیبا ترین کانون صنعتی کندهارا در یکی از شهرهای معروف آن که هده باشد قرار داشت . این مطلب پیش ما هویدا است که کندهارا نظر به مجاورت خود بخاك هند سر راه مبلغین واقع بود آئین بودائی از همه نقاط افغانستان اولتر در آنجا نشر شد . حتی در زمانیکه آئین مذکور در عصر آشوك امپراطور موریا انتشار مییافت کندهارا و حصۀ زیادی از علاقهای هندوکش جزء اراضی مفتوحه دولت موریا بحساب میرفت . بناء علیه تهذیب وافکار و دیانت بودائی از همۀ نقاط افغانستان بیشتر در این دره نشر شده است . هویدا است که درۀ کندهارا در داستانهای بودائی رول بزرگ بازی کرده و بشهادت خاطرات زایر چینی معابد باشکوه از عصر موریا گرفته تا عصر کوشان در اینجا مرتب آباد شده و یادگار های قیمتدار مذهبی در معابد این دره بودیعه گذاشته شده بود . هویدا است که درۀ کندهارا از نقطه نظر سیاسی در عصر شکوه دولت کوشانی خصوصاً عصر سلطنت کنیشکای کبیر ( نیمه اول قرن دوم مسیحی ) موقعیت مهمی احراز کرده بود زیرا با فتوحاتى که کوشانیها در خاکهای هند بعمل آوردند درۀ کندهارا تقریباً مرکز و دل امپراطوری پهناور آنها شده بود و از همین جهت دو یا سه پایتخت بهاری و تابستانی و خزانی امپراطوری کنیشکا در حصص اولی و وسطی و سفلی همین دره وقوع
( ٣٣٢ ) داشت و با دلبستگی زیادی که امپراطور بدره کندهارا داشت او را اکثر مدققین فقط بعنوان و لقب « شاه کندها را » یاد کرده اند . صفت دیگری که کندها را برای انبساط صنایع نفیسه داشت امنیت آن در پناه سد سنگی هندو کش بود زیرا بر مطالعین تاریخ مملکت ما روشن است که وقت بوقت در اثر جنگها و بیجا شدن قبایل آسیای مرکزی و غلیان اقوام در نقاط دور دست آسیائی جنبش هائی تولید گردیده که با لاخره به حوزۀ اکسوس ( آموریا ) منتهی شده و از اینجا بحیث دورانی شاخه ئی از اقوام وارده بطرف غرب جانب سواحل خزر وماورای آن بخاک های غربی آسیا و شرق اروپا منتشر گردیده وشاخه ئی به اراضی جنوب آمو دریا فرود آمده و در کوه پایه های آریانا تقرر یافته و سلطنتی تشکیل کرده و باجریان قسمتی از آب های خروشان هندو کش بنام مهاجرت و فتوحات و لشکر کشی و غیره به وادی های هند پراگنده گردیده اند . کندهارا در پناه دیوار بلند هندو کش تارك اندازم زیاد مأمون و اقلاً از تصادمات اولیه اقوام تازه وارد آسیای مرکزی ، تصادماتی که در اوائل وهله شدت بیشتری داشت بر کنار بود و فضای صلح و سلام و آرامش بادوام برای پرورش صنعت کریکر بوديك در اینجا خوب تر میسر بود . موسیو الفرد فوشه که در شناسائی این مدرسه صنعتی از همه دانشمندان پیش قدم است و تا حال تقریباً نیم قرن است که در این زمینه کار میکند در آخرین اثر خود گندها را راه سرزمین آرت خوانده و تحت این عنوان به اساس مباحث بیشتر خود علاقه کندهارا را از نقطه نظر جغرافیه، نژاد، سیاست، مذهب، مراودات تجارتی خیلی مساعد برای ظهور صنعت کر یکو بوديك میخواند و میگوید (۱): «همان ظهور که تسکان فلاندرا اپل دو فرانس در اروپا و ژاپون وجاوا در شرق اقصی طبعاً برای نشو (۱) صفحه ٣٤٨ جلد دوم ( راه قدیم هند از بلخ تا تا کتیلا ) که صورت پروف قبل از طبع به مطالعه رسیده .
( ٣٧٣ ) و نمای صنایع مستظرفه مساعد بود گندهارا درین قسمت آسیا قطعه خاکی بود که گوئی آسمان آنرا برای پدید آوردن هیکلهای زیبا و تابلوهای قشنگ خلق کرده بود . به این ترتیب فوشه در آغاز مراحلی که به وجود این صنعت پی برده به گندهارا نظر خاصی داشت بعد از حفريات بلخ که موفقیتی بار نیاورد به نظریۀ خود محكم تر گردید. این موضوع را عجالتاً اینجا گذاشته باختر را بذات خود و در سایه کشفیات قندوز مطالعه میکنیم . باختر : منطقه ئی که از نظر صنعت گريكو - ديك يا اقلاً محض از نقطه نظر مبداء صنعت مذکور در عالم نظریات تا بیک زمانی با کندهارا در جنوب هندوکش رقابت داشته و هنوز هم به زعم بعضی از دانشمندان این مسئله یکطرفه فیصله نشده است باختر است. فوشه در موقعیکه هنوز امتیاز حفريات به فرانسوی ها در افغانستان داده نشده بود در موضوع تجسس مهد تولدی صنعت گريکو بوديك از تذکار اسم بلخ و باختر ناگزیر بوده و میگفت در موقع تولدی این صنعت تا زمانی گندهارا را ترجیح میدهم که کشفیات عملی باختر مرا به اشتباه خودم قانع سازد باختر و اهمیت آن از نقطه نظر انبساط و انتشار صنعت گريکوبوديك در علاقه های سنکیانگ و آسیای مرکزی نظر مدقق مذکور را جلب کرده و در صفحه پنج جلد اول كتاب صنعت گريكو بوديك كند هارای خود میگوید : «ازروی کشفیات متعدد بودائی که از طرف یکسلسله علما در طورفان، ختن، ودیگر نقاط ترکستان چین وروس بعمل آمده است معلوم میشود که مظاهر صنعت گريکو بوديك بصورت مال التجاره وارداتی وارد این دیار شده و منزل به منزل با تردد و رفت و آمد کاروان ها به این نقاط پراگنده گردیده است واصل مهد تولدی و پرورشگاه آنرادر جای دیگر باید سراغ نمود آیا مهد این صنعت را در باختر ، در همان باختری که دوهزار سال پیش کانون تماس و برخوردسه
( ٣٣٤ ) مدنیت بزرگ یونانی و هندی و چینی بود میتوان یافت ؛ زمانه آینده وقتی جواب این سوالها را خواهد داد که حصص جنوبی حوزه علیای اکسوس ( آموریا ) بالاخره برای تجسسات باستان شناسی باز و مفتوح شود ...» همین مدقق در جلد دوم اثر مذکور (١) تحت عنوان باختر مفصل تر چنین اظهار میدارد : «قراریکه پیشتر گفتیم جواب قطعی پیدایش مهد صنعت گریکو بوديك زیر تپه هائی خوابیده که چند نفر محدودی از اروپایان وجود آنها را در گرد و نواح بلخ تذکر داده اند درین دقیقه احتیاج روشنائی بلخ از همه وقت بیشتر محسوس میشود عدم معلومات مطلق نسبت به مدرسه صنعتی باختر بعد از نابود شدن تصاویرا رنگه دیواری گندها را اسفناک ترین خالیگاهی است که در راه مطالعه صنعت گريكو بوديك استاد و ثایق ما را ناقص ساخته است با کشفیات جدید در آسیای مرکزی حلقه های تسلسل زنجیر انتشار صنعت از کاشغر تاجاپان کشف شده و تنها حلقه اول آن کمبود است . بهر حال چون عجالتاً بصورت مادی چیزی در دست نیست به گمان و قراین متوسل میشویم . من راجع به باختر دو نظریه دارم یکی عجالتاً موضوع بودن مهد تولدی صنعت گريکو بوديك را در آنجا سلب نمیکنم و از جانب دیگر قبول مینمایم که تمام آبداتی که زوار چینی در آنجا دیده اند نماینده سبك صاف هند و یونان ( هند و گريك ) باشد . عجالتاً موضوع را از هر پهلو که مطالعه کنیم بر علیه یکی ازین دو مطالب فوق چیزی نمیتوان گفت . راجع به صنایع بودائی باختر معلومات ما بسیار کم و محدود است . ( فاهین ) و ( سونگ بن ) دو نفر زائرین چینی راه ختن واندوس ( سند ) راطی کرده و از باختر عبور ننموده اند . باقی میماند ( هیوان - تسنگ ) و آنچه که در باب سرزمین پو - هو ( Po - Ho ) نوشته است . اگر گندها را و باختر را در روشنی نوشته های او مقایسه کنیم پله گندهارا چربی میکند زیرا مشارالیه در حالیکه ( صد معبد ) (١) صفحه ٦٣٥
( ٣٣٥ ) به بلخ نسبت میدهد در گندهارا از هزار معبد صحبت مینماید . البته موضوع قدامت معابد ، قشنگی هیکل ها ، تعداد استوپه ها نوعیت عماراتی که بار اول در مسافرت خود در باختر دیده چیزی است که به حفریات آینده مژده میرساند نکته ئی که در یاد داشتهای زایر مذکور است و ذکر آن با موضوع سر دست ارتباط زیاد دارد این است که رقیب گندها را یعنی باختر کوشش نموده است که « سرزمین موعود » بشود و برای اینکه خوب تر شباهتی به « مگده » پیدا کند را هبین محلی ، بلخ را بد صفت « راجا گریا Rajagriha » یعنی « شهر كوچك شاهی » یاد کرده اند زیرا در آنجا هم آثار ودیعه بودائی زیاد بود . پس نشو و نمای صنعت بودائی در باختر هم چیز محقق است ولی قبل از كشف شواهد عملی ولو كوچكترین اثری هم باشد راجع به تپه های خاك اظهار نظری نمیتوان کرد معذالك از روی قراین و به اساس آثاری که از مناطق مجاور شمال و جنو ب باختر كشف شده چنین معلوم میشود كه صنعت باختر از روی خواص عمو می فرق زیادی با شواهد صنعتی علاقه های جنوب شرقی آن یعنی کاپیسا یا مناطق مجاور شمال شرقی آن یعنی ترکستان چین نخواهد داشت . برعلاوه این را هم تا يك اندازه میتوان گفت که آبدات آنجا اگر از نقطه نظر سبك كار نباشد اقلا من حیث وضعیت خارجی و مواد عمرانی نسبت به پنجاب و درۀ کابل به آسیای مرکزی شباهت بیشتری بهم خواهد رسانید . » . موسیو فوشه در ١٩٣٤ بالاخره به بلخ رسیده و حفریات را در توپ رستم و در ارگ شهر عملی نمود . متأسفانه خلاف انتظار موفق به کشف هيكل باختری نشد و كشف مجسمۀ بودائی در شمال هند و کش چند سال دیگر هم به تعویق افتاد تا اتفاقات پرده از روی اسرار قندوز برداشت . تابش روشنی جدید از قندوز : باشرح بالا معلوم میشود که دانشمند فرانسوی « فوشه » در باب تعیین مهد صنعت گریکو بود يك چه دلائلی پیش خود داشت كه گندهارا را بر باختر ترجیح میداد . معذالك طوریکه دیدیم در آنفرصتی
( ٣٣٦ ) كه عملا دستش از باختر كوتاه بود باز هم ایجاد مدرسه صنعتی مذکور را به استادان یونانو باختری و محل آنرا در گندها را قرار میداد . این هم مربوط به ظهوری شواهدی بود که روزی بمیان آمده و نظریه او را تغییر دهد. همین بود كه بعد از سال ها انحصار امتیاز حفریات را برای دولت فرانسه در افغانستان بدست آورد . و فوراً عازم باختر شد تا حلقه ئی را که در سلسله تحقیقات صنعت گریكو بود يك ناقص بود كامل كند . مدت ١٨ ماه در گرد و نواح بلخ تحقیق كرد خرابه های توپ رستم و ارک را حفر یات نمود اما شوا هدی را که انتظار داشت بدست نیامد . آنچه را فوشه به اصول علمی می پالید و تجسس میکرد اتفاقا در گوشه شرقی باختر در قندوز به منصه شهود گذاشت و اولین هیکل بودائی باختری از خرابه های معبدی در قندوز کشف شد . قندوز امروز با کهن دژ قرون وسطی به فاصله ٦ كيلومتری شرق رودخانه قندوز و ٢٤ کیلومتری غرب خان آباد واقع است. مسافرینی که از راه دره شکاری بطرف خان آباد میروند بعد از نقطه ئی که آنرا علی آباد گویند میتوانند بصورت مستقیم بدون عبور از خان آباد بعد از طی فاصله ١٨ كيلو متر به قندوز واصل شوند قندوز امروز جز ولایت قطغن در زمان عبور هیوان - تسنگ مرکز تخارستان بشمار میرفت و دامنه تخارستان این زمان باختر را هم فرا میگرفت . چون قندوز در حصص سفلی یکی از رودخانه های بزرگی واقع شده که هندوکش را بداكسوس (آمودریا) وصل میکند و مجرای رودخانه مذکور چه در جلگه و چه دره های پرپیچ سلسله کوه مذکور بزرگترین راه طبیعی بشمار میرود دارای اهمیت زیاد است. از روی مسافرت هیوان - تسنگ که پس از عبور رود آمو مستقیماً بطرف قندوز آمد و از روی اقامت تا ردیوشاد Tarduchad شهزاده ترکی نژاد ) مشارالیه از احفاد تو کیوهای غربی بود) (۱) درین شهر معلوم میشود که قندوز در نیمه اول قرن ٧ مسیحی نسبت (۱) یاد داشت ها راجع به ممالك غربی تاليف «بیل» ملاحظه شود . تاریخ آریاها (۱۰۰۰) ب سر دار محمد ع سراج الدین ر فتح محمد ن رجب علی ه ایبراتیه تاریخ ع . ۲۰-۷-۳۰
( ۳۳۷ ) به سائر شهرهای تخارستان و باختر مرکزیت داشته . قندوز با موقعیت جغرافیائی و سیاسی خود در صفحات شمال هندوکش بین آمو دریا و باختر وتخارستان علیا ایستگاهی بود که از آن چهار راه بزرگ بطرف بلخ و سائر بلاد باختر و نقاط معموره تخارستان علیا و رود اکسوس و ماورای آن و دره های هندوکش میرفت. چون سیاح چینی در موقع اقامت خود در قندوز ده معبد بودائی و چندین صد نفر روحانیون و پیروان این دیانت را دیده و بعضی چیزهای دیگر راهم گفته عین یادداشت های او را درین مورد ترجمه میکنیم: «این محل هم جزو سرزمین قدیم تخارستان است. طول احاطه وسعت آن ۳۰۰ (لی) (۱) وطول احاطه مرکز آن ۱۰ (لی) میباشد ، خاک آن جلگه ایست هموار و مرتب زراعت میشود و حبوبات زیاد حاصل میدهد. پته و اشجار زیاد در آن میروید . گل و اقسام میوه فوق العاده فراوان دارد. آب و هوای آن ملایم و یخندیده است . اهالی اینجا امین و ساده هستند . مرد ها طبعاً چابك وزرنگ اند. لباس پشمی میپوشند . بیشتر مردم پیرو مذهب بودائی و چیزی هم برهمنی هستند. در اینجا ده سانگارامه» (معبد بودائی) و چندین صد نفر روحانیون وجود دارد که در قوانین «مهایانی» و «هنایانی» هر دو طریقه دیانت بودائی معلومات داشته و بهر دو مسلك پابندی دارند و پادشاه شان که شهزاده ترکی نژاد است به تمام علاقه های كوچك جنوب دروازه آهن (۲) حکمفرمائی دارد . اولین هیکل بودائی باختری در قندوز: درماه سپتامبر ۱۹۳۶ تقریباً به فاصله ۳ کیلومتری شمال شرق محلی که قرار شهادت هیزان - تسنگ ده معبد در آنجا وجود داشت پیرمرد دهقانی در پای یکی از تپه ها جوئی برای آبیاری میکند و در نتیجه چند سرکچی کشف شد . در اثر تحقیقات موسیو هاکن معلوم شد که جوی آبی که دهقان مذکور کنده بود از پای دیوار یکی از (۱) واحد مسافه چینی است که طول آن برابر به ۴۷۶ متر میباشد . (۲) دروازه آهن در داخل دره ئی بود که بفاصله ۹۰ میل بجنوب شرق سمرقند فعلی وقوع داشت .
معابد بودائی میگذشت، پلان عمارت تقریباً مربع و هر ضلع آن (50) متر طول داشت و متصل آن بطرف جنوب غرب معبدی بوده که هر ضلع آن دارای 30 متر طول بود. آثاریکه از اینجا پیدا شده از روی تعداد آنقدر زیاد نیست مجموع آن عبارت از هفت سر دو مدال مدور و يك مجسمه كوچك است كه موجود نيمه انسان و نیمه پرنده را نشان میدهد و يك پارچه دیگر که عبارت از يك پای و چپلی میباشد. علاوه برین تکه پاره‌های خورد و بزرگ دیگر نیز از اطاق‌های مختلف معبد کشف شد، این کشفیات از نقطه نظر تعداد آنقدر زیاد نیست ولی چون بار اول از صفحات شمال هندو کش هیکل‌هائی بدست آمده و علمای باستان شناسی خیلی در انتظار دیدن هیکل بودائی باختری بودند پاره ممیزات آنها را از روی رساله (صنعت بودائی باختر و مبداء صنعت گريكو بوديك) که بقلم پرو فیسر هاکن نوشته شده شرح میدهیم (1) آثاری که از قندوز بدست آمده واضح به دو دسته تقسیم میشود: یکی دسته‌ئی كه عاری از ممیزات ذاتی است و دیگر قسمتی که در آن در اثر رو به حقیقت بینی (ستیل رآلیست) بکمال اهتمام خصوصیات نژادی نشان داده شده است. یکی از سرهائی که به دسته اول تعلق میگیرد از روش قالب‌گیری آن معلوم میشود که هيكل تراش بمیل خاطر چهره او را بصورت ساختگی درآورده و کمی به قیافه صورت مجسمه مرمری شباهت دارد که از کورنت Corinthe کشف شده و موسیو پیکارد آنرا شایع نموده (2) برآمدگی کاسه چشم که غالباً در اثر فرود آمدن پلك مشاهده میشود در اینجا وجود ندارد و چشم بیشتر بصورت طبیعی در حدقه خود میباشد (1) این رساله به فارسی از طرف نویسنده این اثر ترجمه و در سال 1316 مطابق 1937 متن فرانسه و فارسی آن یکجا از طرف انجمن تاریخ طبع شده است. (2) تذکره عتیقه‌شناسی یونانی: هيكل تراشی جلد اول عصر قدیم تالیف (شارل پیکارد)
( ۳۳۹ ) وا زبن رهگذر به مجسمۀ ازنی گل هده شبیه است . زیر چشم های او هم بر خلاف مجسمه های بودا که از حدقه بر آمده ، پس رفته و پلك های او بر گشته است ( ۱ ) بینی کمی بزرگ و لب ها افقی میباشد وصورت کمی شل و ملایم معلوم میشود. مراتب این ممیزات که شرح یافت درسایر اشکال قندوز بیشتر شده است . هكذا بر آمدگی حدقه چشم هم در دیگر هیکل ها زیاد تر شده اما از حد نگذشته است . بینی بزرگ ودهن عموماً خوب طرح شده. در باب طرح موی هیکل های مکشوفه از قندوز ملاحظه باید نمود که حلقه های آن که روی پیشانی بشکل فیته افتاده مانند صدف فلیته های آن دورهم پیج خورده و این روش در طرح موی در بسیاری از مجسمه های یونانی دیده میشود و قرار یکه مسیو پیکارد ملاحظه میرساند چنین مینماید که سبك قدیمه فلیته های مارپیچ به این رویه منتهی شده باشد ) از طرف دیگر این سبك فقط در مواردی بکار رفته که حلقه های موی را میخواستند بصورت نوار یاپتی روی پیشانی نمایش دهند . ملتفت باید بود که در یونان بین ٤٠٨ و ٦٠٠ مسیحی بعض اصولات معینی برای این مطلب وضع کرده بودند بدین قرار که از طرف مقابل حلقه های موی روی پیشانی پتی تشکیل میداد و بقیۀ موی فرق و کنارهای سر بصورت فیته های مجعد وز نگوله زنگوله روی شانه ها می افتاد و چنین هم اتفاق می افتاد که این آرایش موی در يك مجسمه از طرف مقابل وعقب فرق میکرد و این مطلب در یکی از مجسمه های قندوز دیده میشود زیرا اگر خوب ملاحظه شود بالای فیته موی یکنوع نوار فلزی به بر ۱۲ ملیمتر دیده میشود و قسمت خارجی آن دارای کدام چیز تزئیناتی بوده که هنوز شواهد آن باقی است. بیکی از مجسمه های دیگر قندوز آن قسمت حلقه های موی را نشان می دهد که از زیر کلاه مجعد بر آمده است ، کلاهی که متذکر شدیم یکنوع شب پوشکی (۱) البم حفريات هده لوحه ۸۳ ملاحظه شود (۲) صفحه ۳۱۹ تذکره عتیقه شناسی یونانی (۳) در رساله ملت بودائی باختری نمره (٤) دارد.
( ۳٤۰ ) است که به دنباله مارپیچی منتهی میشود و دو تسمه هم برای نگه داری بدان گره خورده است. از میان مجسمه های کچی هده یکی این سیستم بند کلاه را نشان میدهد در يك سر مجسمه دیگری که از قندوز کشف شده موی بشر حیکه ذکر شد طرح شده و حلقه های آن روی پیشانی پتی تشکیل داده اما خود حلقه ها که بشكل تاپه های مدور وضع شده بود کشده شده و فلیته های مجعد موی هنوز به دو طرف گردن آویزان است. بقیه موی سر که سیاه رنگ شده بود تنها شانه خورده و نوک های آن بصورت گره در فرق سر آورده شده است. این هیکل دارای قیافه ایست ذاتی و در چهره آن عوامل نژادی دیده میشود. محور چشم های او افقی و چشم های او را فرود آمدکی پلك ها كمی بر آمده نشان میدهد اما سرا؛ هم نسبت به آثار هده چشم او بی حد از حدقه بر آمده است. لب های کمی کلفت او خوب رسم شده بینی اش کو تاه و کمی مدور و صورت او کوشتی وشل بنظر میخورد. خلاصه با این صفات و ممیزات این مجسمه بصورت آزاد از چهره های قشنگ شرقی نمایندکی میتواند. در یکی از مجسمه های دیگر قندوز ( ) علاوه بر حلقه های روی پیشانی بقیه موگره ئی در فرق سر تشکیل داده و ازین لحاظ به مجسمه ارتمیس Artemis بریتش موزیم شباهت بهم میرساند درین مجسمه قندوز چشم ها کمی منحنی ؛ بینی قلمی ، کنج های دهن کمی خمیده، صورت اوزی و خطوط چهره واضح تیپ های یونانی را بخاطر می آرد. در خطوط ممیزه چهره مجسمه دیگر قندوز که در موزه مزار شریف است مبالغه بکار رفته. چشم های بزرگ او کمی محدود، بینی اش کوتاه، ونوك آن برگشته است. لب فوقانی، لب تحتانی را قرار گرفته. این ممیزات در مجسمه های هده دیده نشده است. علاوه بر سر های مجسمه که بالا شرح یافت مدالی از قندوز پیدا شده بحالت (۱) در رساله صنعت بودائی باختری نمره (۷) دارد.
( ٣٤١ ) خراب وصورت شخص بالداری رانیم تنه نمایش میدهد. هكذا موجود نیمه انسان ونیمه بالدار (گارودا) که متأسفانه سر آن نیست هم از قندوز کشف گردیده است. این بود تعریف آثار مکشوفه قندوز بعبارت دیگر تعریف هیکل هائی که بعد از ۱۹۳۶ بار اول از صفحات شمال هندو کش از باختر کشف شد همین قسم در اثر تجسس هیئت باستان شناسی شوروی در ترمذ که زایر چین هیوان تسنک آنرا ( تامی Ta-mi ) خوانده از سواحل راست اکسوس ( آمو دریا ) هم مجسمه ها مکشوف گردیده است . پس آثار هیکل تراشی ومجسمه سازی مدرسه گریکو بود يك كه تا چند سال قبل محدود به جنوب هندوکش و منحصر بدرۀ گندها را بود در اوکسیان (علاقهائیکه اکسوس آمو دریا آبیاری میکند) هم کشف شده و این مسئله در تعین مهد مدرسۀ صنعتی گريكو بوديك نظریات جدیدی وارد کرده که آنرا در ذیل مطالعه و نتیجه ئی میخواهیم بدست آریم . مهد صنعت گريكوبوديك: امروز همه میدانیم که صنعت گريكو بوديك مدرسه ایست که اساساً با الهامات صنعتی یونانو و تخیلات مذهبی بودائی بمیان آمده واین دو روح ، دو طرز تفکر ، دو سنخ عقیدۀ صنعتی و مذهبی در خاك آریانا ، در سر زمین افغانستان بهم یکجا و مخلوط و ترکیب گردیده و بالاخره عامل ترقی ورونق این مدرسه بیشتر استادان محلی شده که خود در عین زمان از نقطه نظر آئین بودائی و از نقطه نظر کسب روش صنعتی یونانی شده بودند. بیاییم به تعین مهد صنعت. این مسئله یکی از مسایل عمدۀ در تاریخ صنایع مستظرفه آسیا است و اگر بگویم از چهل سال باینطرف در اطراف آن قلم فرسائی میشود مبالغه نخواهد بود . پیش از ینکه حفريات و تحقیقات در خاك افغانستان شروع شود موسیو فوشه فرانسوی که سر حلقۀ علما در مطالعات مکتب گريكو بوديك ميباشد بيشتر در گندهارای شرقی مشغول تحقیقات بود و آثار و شواهد زیاد هیکلهای سنگی از تپه های معابد اطراف پشاور و چهار صده ( پشکلا واتی قدیم و گرد نواح آن)
( ٣٤٢ ) کشف کرد و مدرسه گریکو بوديك را به سقت کندها را خواند ولی تعیین مهد آنرا به تحقیقات افغانستان معطل گذاشت تا مخصوصاً بلخ مرکز شاهان مستقل یونانو باختری که مسکوکات این عصر آن بهترین شاهکارهای صنعتی در میان مسکوکات دنیای قدیم است چه نتیجه میدهد . متاسفانه بعد از حفریات سال ١٩٢٣-٤ بلخ موفق به کشف کدام مجسمه نشد و بر علاوه در اثر مطالعات استوپه بزرگ توپ رستم و پاره آبدات دیگر بودائی معلوم شد که سنگ عموماً در عمرانات استعمال نشده و بیشتر آبادی ها از خشت خام بوده و چون بعقیده فوشه آغاز مدرسه گريکو بوديك باهيكل های سنگی شده است مهد آنرا به جنوب هندوکش در گندها را و آنهم در گندهارای شرقی قرار میدهد . اگر کشفیات قندوز وتغیر یافتن نظریات هاکن در میان نمی بود مسأله مهد صنعت به مفاد گندها را يك طرفه فیصله شده بود ولی حالا دو نظریه در بین است یکی نظریه فوشه و مهد صنعت گریكوبوديك در گندها را ودیگر هاکن و مهد مدرسه مذکور در باختر . نظریه فوشه تايك اندازه شرح یافت حالا به شرح عقیده ها کن می پردازیم. وعيناً مطالبی را که خودش در جزء بحث همین موضوع مستند به مطالعات سابقه فوشه در رسالهٔ صنعت بودائی باختر ومبداء صنعت گريکو بوديك نوشته اقتباس مینمائیم (۱) : « اشیای مكشوفه قندوز که قسمت اول این مقاله را وقف مطالعات آنها نمودیم (۲) از يكطرف و آثاریكه سه سال قبل در اثر تجسس هيئت حفریات شوروی در ترمزد در سواحل راست رود اکسوس پیدا شده از طرف دیگر اسنادی فراهم میکنند که مسئله بحث تصادم «بودیزم» و «هیلنیزم» را دوباره روی کار می آرد. (۱) صفحه ۱۲ تا ۱۵ رساله مذکور (۲) این قسمت در صفحه ٣٣٨ وصفحه بعد شرح یافت.
( ٣٤٣ ) ناگفته نماند که عنوان یکی از آخرین قسمت های مبحث کتاب « صنعت یونانو بودائی گندهارا » تالیف موسیو فوشه (١) تصادم «بودیزم وهلیزم » است و خواننده از مطالعهٔ آن درك میتواند که چه وقایع تاریخی بکجا شده تا صنعت مخلوط مکتب « هند و یونان » بمیان آمده است . برای اینکه موضوع ظهور صنعت گریکو بوديك فهمیده شده باید مثلیکه موسیو فوشه میگوید در مملکتی که صحنه تماس آنها واقع شده دخالت صنعت یونانی و شیوع دین بودائی هر دو عامل موثر مطالعه شود تا اساس موضوع روشن گردد به این اساس طوریکه از مطالبه موسیو فوشه معلوم میشود ( ٢ ) بودیزم در شمال غرب هند در حوالی ٢٥٠ ق م وارد شده و چون نیمه جنوبی افغانستان فعلی در آنوقت تحت سلطه سیاسی خاندان ( موریا ) بود زمینه برای انتشار دین بودائی مساعد واقع شد و مبلغین در اوائل قرن ٢ ق م بیشتر از يك و نیم صدسال قبل از سقوط تسلط یونانی ها در باکتریان (٣) تیغهٔ هندوکش را عبور نموده و به باختر بنای تبلیغ را گذاشتند . باختر در زمانه ئی که دین بودائی در آن منتشر میشد سر زمینی بود که مدنیت ایرانی را دیده و از يك و نیم قرن شاهان یونانو باختری در آنجا حکومت داشتند ایشان با ذهن کنجکاوی و سیاست محطاط کارانه به انتشار دینی که خاك تولدی آنرا میخواستند تسخیر کنند روی موافقت نشان دادند و سقوط امپراطوری (موریا) بدون تحمل قربانی های کمر شکن به آنها موقع داد که اراضی را که اسکندر اشغال و تا ٣٣٠ ق م بدست سلوسی ها بود دوباره متصرف شوند . آثار قندوز چنان نمونه های صنعت گریکو بزدیکی است که نفوذ یونانی در آنها بکمال وضاحت دیده میشود و مراتب این نفوذ به اندازه ایست که نظریه ( ١ ) جلد دوم صفحه ٤٤٣ صنعت گریکو بوديك گندها را . ( ٢ ) صنعت گریکو بوديك گندها را تالیف فوشه جلد دوم صفحه ٤٠٧ ٠ ( ٣ ) صنعت گریكوبوديك گندهاراجلد دوم صفحه ٤٤٤ ٠
( ٣٤٤ ) فرضی قدیمی دانشمندان را بر هم میزند و اینکه میگفتند صنعتگران « یونا نو باختری » بعد از تهاجمات اسکائی ها و بوچی های بربر (خارجی) از بکتریان بطرف گندها را رفته و در گندها را اولین آثار مدرسه گریکو بوديك را بمیان آوردندغیر ممکن معلوم میشود زیرا اگر این نظریه فرضی را قبول کنیم بصورت اجبار به این هم باید تسلیم نمائیم که صنعت بودنو بوذائی در عصر کوشانی از گندها را به باختر رفته است . اگر صنعت گریکو بوديك عوض اینکه در عصر تنزل سلطه یو نانی ها در بکتریان در خرد قلمرو باختر بمیان نیامده و از گندها را در عصر کوشانی ها به باختر منتقل شده بود آثار مکشوفه قندوز به قیافه های حاضره نمی بود بلکه اختصاصات دیگری میداشت . یعنی عوض اینکه نفوذ یونانی در چهره های آنها بیشتر دیده شود عوامل هندی در آنها فایق ترمی بود حال آنکه چند صفحه قبل دیدیم چنین نیست بلکه برعکس است. پس حقیقت امر چنین مینماید که تهاجمات بربرها در بکتریان سد راه ترقی « صنعت جدید » نشده . آیا «هرایوس» و «کوجولا كدفیزس» بربر اشکال مسکوکات خانواده های سلطنتی یو نانی را تقلید نکردند ؟ بلی علاج ندارد که بپذیریم در ساعات اغتشاش استقرار قوا وسلطه جدید به مشکلاتی بر نخورده باشد اما این نا ملایمی هارا نمیتوان به هیچ صورت به حوادث ناگواری مقایسه کرد که چند قرن بعد حین تهاجمات یفتلی ها بمیان آمده است. پس نظریه من چنین است که صنعت گریكو بوديك در فضای مغشوش و شرایط غیر مستقر در باختر تولد شده و درهده( گندها را ) زمینه مساعد برای انبساط و ترقی خود یافته است» (۱) خلاصه این مبحث در روشنی (۱) ها کن راجع به تغیر نظریه خود ونسبت دادن مبداء صنعت گریكو بوديك در باختر در صفحه ١٤ رساله صنعت بودائی باختر پاورقی ذیل را میدهد «اگر آثار مکشوفه قندوز نظریه ما را نسبت به صنعت یونانو بودائی تغیر میدهد ما را وا دار میکند که نظریه خود را نسبت به خواص مشرف بر خطر تسلط یونانی ها در باختر و اینکه گفته شده بود « سلطه یو نانی کمتر مساعد به انبساط صنعت بزرگ » بود تغیر بدهیم. ها کن کتاب اجرا آت ده ساله هیئت حفریات فرانسوی در افغانستان چاپ توکیو ١٩٣٣ صفحه ٠٦٥ تاریخ آریانا (۱۰۰۰) ب سـردار محمد سـراج الدین د فـتـح محمد ن زیـب علی ه اجراـتـیه تاریخ ع-٣٠-٧-٢٥
( ٣٤٥ ) این دو نظریۀ مختلف چنین میشود که بعقیدۀ فوشه مدرسۀ گریکوبودیک در گندهارا آنهم بیشتر در حصه شرقی آن تولد یافته و به اساس نظریه هاکن در باختر بمیان آمده و در قلب گندها را در همه مراتب انبساط و ترقی خود را پیموده است پس مبداء صنعت کریکو بودیک از زاویه موقعیت جغرافیائی برای آریانای افغانستان فرق نمیکند خواه در باختر خواه در گندهارا هر جا تولد یافته باشد در سر زمین این مملکت تولد یافته و بحیث بزرگترین مدرسۀ صنعتی افغانستان پیش از اسلام تلقی شده میتواند. ملتفت باید بود که اختلاف نظر فوشه و هاکن در مبداء این مدرسه تا اندازه به اساس موادی که در مراحل اولی برای هیکل تراشی این مکتب بکار رفته هم متکی است زیرا بعقیدۀ اولی در هیکل تراشی این مدرسه سنگ اولیت دارد و چون در باختر سنگ راحتی در عمارات کمتر مورد استعمال بوده است و در گندهارا هیکلهای زیاد سنگی از حوالی پشاور یافته است گندهارا را برای مبداء صنعت ترجیح داده است و آنا گچی را تازه تر از هیکلهای سنگی میدا.. و هاکن قراریکه در اخیر مطالعات خویش در رسالۀ صنعت بودائی باختری می نویسد ساحۀ آثار گچی را از تاگزبلا تا حوزه اکسوس انبساط داده و میگویید این تخنيك رویه ایست که با یونانی ها در تمام آسیای صغیر انتشار یافت و تخنيك تازه سنگ سلیت که ساحۀ آن از کاپیسا تا تا گزیلا را در بر میگرد بعد تر بمیان آمد و هیکل تراشانی که سنگ سلیت را بکار می بردند بلاشبهه هیکلهای گچی را نمونه و مدل کار خود قرار میدادند. در نتیجه ازين سبك و تخنيك آثار فرعی بر آمد که اهمیت آلی و موقتی داشت و تنها در اثر فعالیت استادان گچ کار بود که صنعت گريکوبوديك بامهارت تمام توانسته اختصاصات خود را به آستانۀ آسیای مرکزی برساند. این اختلاف نظر در استعمال مواد در مراحل اولی مدرسه مذکور تا اندازۀ ئی در تعین تاریخ مجسمه ها و هیکلهای نقاط مختلف افغانستان که آنها را مطالعه
( ٣٤٦ ) میکنیم پاره تغیراتی پیش میکند و تاریخ ها را کمی نزدیک تر میسازد ولی چون بحقایق گذارشات تاریخی نزديك تر است در مراحل تحولات صنعت مخصوصا در جنوب هندو کش بنظریات فوشه استناد میکنیم و میگذاریم که حفریات امسال چه روشنی جدیدی به باختر می اندازد . آغاز کار: مدرسه صنعت گریکو بوديك در باختر یا در گندهارا در هر جائی که شروع شده راجع به تاریخ آغاز این مدرسه نظریات فوشه و هاکن تقریبا یکی است و آنقدر زیاد از هم دوری ندارد زیرا هاکن آغاز آنرا در دوره تنزل سلطنت شاهان یونانو باختری در باختر و فوشه در زمان حکمرانان یونانی دولت یونانو باختری در پوشکلاواتی (چهار هده) قرار میدهد که بهر دو حساب ظهور آثار مدرسه مذکور را در اوائل قرن اول ق م میتوان قرار داد شبه ئی نیست که اوایل مفکوره نمایش بودا ساکیا مونی که بودائیان هندی جرئت نمیکردند اورا بشکل انسانی در آورند مربوط به صنعتگران یونانو باختری افغانستان است زیرا قراریکه آثار ولوا یح مدرسه صاف هندی سانچی (قرن ٢ - ٣ ق م) نزديك بمبئی شهادت میدهند پیش از ظهور مفکوره مدرسه گريکوبوديك در آریانا پیروان بودا در هندسا كيا مونی را با علایم و سمبول نشان میدادند . مثلاً بالای اسپ جای پاهای او را در رکاب و بالای زین چتری را قرار میدادند و یا زیر چوکی علامه جای پای و بالای آن درخت ( بودهی ) را میکشیدند و ازین علایم معلوم میشد که بودا یا سراسپ یا روی صندلی قرار دارد . بناء علیه بودائیانی در کار بود با افق نظر وسیع تر و سرزمینی با روحیات صنعتی جدید. این هر دو چیز در خاك آریانا میسر شد. اول شمل بود او پاره مجالس حیات او بصورت رسم و نقوش و بعد بصورت هیکل در اوائل قرن اول ق م در دوره سلطنت شاهان مستقل یونانو باختری رنگ هستی یافت و در جریان قرن اول مسیحی یادر باختر بصورت هیکل های گچی یا در گندهارا بصورت مجسمه های سنگی
(٣٤٧) نمونه‌های اولیه و قدیم کار این مدرسه که بیشتر شکل کلاسيک دارد کثرت پیدا کرد و آنقدر نمونه‌ها در هر زمینه بمیان آمد که در طی قرن‌های بعد از ان الهام گیرند و تقلید نمایند. متأسفانه تاحال باقید سنه و تاریخ نه کدام تصویر حک شده بودا روی کدام ظرف و نه کدام هیکل سنگی با گچی آن مربوط به دوره خاندان مستقل یونانو باختری پیدا شده است تا اینکه سلطنت خاندان مذکور در آریانا سقوط میکند و اسكائی‌ها و متعاقباً پارت‌ها (پهلواها) از باختر و ساکستانا (سیستان) و حوزهٔ ارغنداب بطرف کاپيسا و حوزهٔ ان وس میرسند و سلطنت دودمان ساک و پارت جنوب هند و کش را سراسر فرا میگیرد. فوشه قدیمترین تصویر بودائی را در این دوره نسبت داده و آن تصویری است که روی جعبه طلائی از تپه بیماران از خرابه‌های یکی از استوپه‌های قدیم نگر اهارا (ننگرهار) امروزه از ساحه مربوط به هده کشف گردیده در این ظرف طلائی چهار دانه مسکوکات مسی دو (ازس) پادشاه اسكائی افغانستان گذاشته شده و جعبه مسکوکات در يك ظرف سنگی که سنگ آن نرم و سبز رنگ میباشد مانده شده و از طرفی شخصی موسوم به شيوارا کشيته Civarakshita به استوپهٔ مذکور وقف شده بود. از روی کتیبه ظرف سنگی معلوم میشود که وقف مذکور بعد از سال ۳۰ ق م ودیعه را در استوپه گذاشته ولی (فرشه) و (استن کئو) به این فکراند که واقف تنها ظرف سنگی را حین مرمت کاری‌های استوپه با کتیبه سورت وقف تهیه کرده و احتمال دارد که جعبه طلائی با تصویر بودا قدیم تر باشد. بهر حال قرار یکه فوشه اظهار نظر میکند اقلا این تصویر صورت بودا را پیش از ظهور حضرت مسیح به چشم ما جلوه میدهد. (۱) فراموش نباید کرد که این جعبه طلائی از نقطه نظر تاریخ صنایع مستظرفه افغانستان بصورت عمومی و از نقطه نظر مدرسه گر يكو بوديك (۱) صفحه ۳۰۱ جلد دوم کتاب راهای قدیم هند از بلخ تا تاكزیلا تالیف فوشه که بصورت پروف به ملاحظه بنده رسیده است.
( ٣٤٨) بصورت خصوصی کمال اهمیت دارد و معلوم میشود که استادان هنرور نگاراها را پیش از شروع عهد مسیح در ایجاد آثار صنعتی و نقش تصاویر ممارست داشتند و این ممارست و آمادگی ها را در عروج صنعت گریکو بوديك هديه یادآوری خواهیم نمود. آنچه شرح دادیم تصویری بود از بودا، غیر ازین دو مجسمه ئی هم در دست است که سنه دارد یکی از سوات بیدات. و دیگری از پوشکاراواتی. اولی در سال ٣١٨ و دومی در سال ٣٨٤ءم مجهولی سنه خورده است برخی از دانشمندان سنه ها را مربوط به عهد سلوسی دانسته اند که آغازش بسال ۳۱۲ قام مطابقت میکند برخی دیگر عهد موریا ، ساكها وارساسی ها پیشنهاد کرده اند. بهرحال فوشه بحساب عم مسیح اولی را مربوط به (۷۰) و دومی را متعلق به (۱۳۶) عهد مسیح میداند و به این ترتیب این دو هیکل در نیمه دوم قرن اول و نیمه اول قرن دوم مسیحی تعلق میگیرد . ترقی مدرسه گریکو بوديك قرن كنيشكا : صنعت گریکو بوديك که باقرن اول ق م ظهور کرد در طی قرن اول مسیحی که عصر آمد و رفت اسکائی ها پهلوها و ظهور واستقرار كوشانی ها و سلطنت خاندان اول آن میباشد دوام نمود . نمونه ها و مدلها در گندها را زیاد شده رفت ولی با تمام اینها در عصر مسلطنت خاندان اول کوشانی یا دودمان كدفيزس ها کدام ترقی محسوسی نکرد واگر ترقی هم كرد محدود و سر پوشیده ماند تا اینکه مشوق وخریدار بزرگ مانند كنيشکاى كبير و دوره پر امن و مجللی چون روز کار حکمرامائی او بمیان آمد . در دوره تنزل سلطه سلطنت دودمان یونانو باختری صنعت گران ماهر اینجا كه نقش هنروری آنها با مسکوكات این دودمان در تاریخ صنایع مستظرفه افغانستان برای همیشه ثبت است کم کم بنای مهاجرت را به جنوب هندوکش گذاشتند . حملات اسکائی ها و یوجی ها بیشتر باعث شد که هنروران
(۳۴۹) بجنوب سلسله هندوکش فرود آیند. سرزمین کندهارا به نوعی که شرح یافت اقلاً از قرن اول ق م در مسایل صنعتی شهرتی حاصل کرده و از نقطه نظر حرارت آئین بودائی « مکده ثانی » وحیثیت سرزمین موعود را پیدا کرده بود حرارت عقیده ، ذوق نفیس مهارت وهنروری در فضای آرام ومساعد بهم تماس قریب وطولانی یافت زمینه برای ترقی صنعت گریکو بودیک مخصوصاً برای هیکل تراشی روی سنگ میباشد وجریان وقایع تاریخی مخصوصاً سه عامل برجسته عصر کمال ترقی آنرا بمیان آورد (۱) ۱) بودائی شدن امپراطور مقتدری مانند کنیشکا . ۲) بسط تجارت امپراطوری رومن وچین باامپراطوری کوشانی آریانا . (۳) شیوع صنعت كلاسيك وتربیه مزید هنرمندان . چون عوامل سه گانه فوق در تاریخ ترقی صنعت گریكو بوديك دخالت زیاد دارد مختصراً به شرح آنها می پردازیم . (۱) تاثیر شخصیت کنیشکا : بعد از سقوط سلطنت شاهان باختری باختری در صفحات شمال ( حوالی ۱۳۵ ق م ) اسکائی ها، پهلواها و کوشانی ها روی صحنه تاریخ ما آمده رفتند . باوجود یکه معلومات ما در باره آنها آنقدر مبسوط نیست بازهم طبیعی حکم میتوان کرد که سیر تدریجی صنعت متوقف نشده ، منتها چون هرج ومرج ورفت و آمد بیشتر بوده ، آن امنیت کامله که انبساط صنعت بکار دارد تا ظهور كوشانی ها یا بهتر تر بگوئیم تازمان ظهور بزرگترین امپراطور مقتدر آنها بدست نیامد . ازنقطة نظر مذهب ( گند وفارس ) پهلوا كه پیش ترومعاصر ظهور کوشانی ها در كابل هم حکمرمائی داشت بیشتر به مسیحیت متمایل بود زیرا قراریکه متون داستان های تاریخی میگوید در اثر (۱) نوشته تحت عنوان ( انبساط مدرسه ) در حصه چهارم صنعت كريكو بوديك كندهارا این موضوع را شرح داده است .
(٣٥٠) اقدامات « سنت توماس » مبلغ به این مذهب گراییده بود . خاندان اول کوشان کد فیزس ها اگر چه بصفت ( دین دار ) یاد شده اند بیشتر پیرو شیوا بودند (مخصوصاً کد فیزس دوم که مسکوکات او واضح درین قضیه حکم میکند) پس آئین بودائی تا زمان کنیشکا در کشور ما پادشاه مقتدری نیافته بود که از حمایت و پشتیبانی او برخورد . کنیشکا بعد از چند سال اول سلطنت خود دین بودا را قبول نمود و ازین تاریخ دوره باشکوهی بر روی بودیزم و آبدات و سنت بودائی باز شد. شهنشاه کوشان بار اول روی یکی از مسکوکات خود (بودا) را بلباس یونانی و بنام ( بودو ) Boddo به رسم الخط یونانی بضرب رسانید. کنيشکای كبير مانند «آشوکا » امپراطور موریا در ادبیات بودائی شهرت فوق العاده دارد و داستان ها عیناً چیزهائی را که برای امپراطور موریا بنا . کرده اند در مورد شهنشاه کوشانی هم نقل میکنند. کنیشکا در عمرانات مذهبی توجه زیاد داشت . تعمیر معبد واستوپه بزرگ « توپ دره » در گوشه جنوب غربی چاریکار ، تعمیر استوپه بزرگی به ارتفاع ٤٠٠ قدم در کندهارهای شرقی (پشاور) یاد گار هائی از آبادیهای عصر اوست. کنیشک در جلب اهل حرفه و صنعت و هنروران جهد بلیغ داشت . در سال ۱۹۰۸ از « شاجی کی دهری » Shah-ji-ki-Dheri نزديك پشاور ظرفی پیدا شد که در آن تصویر و نام کنیشکا و اسم صنعتگر آن «اجه زیلاس» Agesilas (در پراکریت اجیسالا Agisala ) که « یونانی و یا از اهل قندهار» بود ذکر شده است. کوشانی ها بصورت عمومی مبادی مدنیت قدیم باختر و آنچه را که یونانی ها وارد کرده بودند محافظه کردند. همان طور که کنیشکا دین بودائی را قبول کرد در ترویج و ترقی صنایع نفیسه آنوقت افغانستان که امروز بصفت یو نانو باختری یاد میشود توجه زید بخرج داد اگر چه اساس بنای معبدی در پای کوهای پربرف گوشه شمال غربی کاپیسا بصورت داستان بمارسیده (پاورقی صفحات ٢٥٠-٢٤٦ ملاحظه شود) معذالك
(٣٥١) خوب نشان میدهد که کنیشکا در موضوع عمرانات مذهبی به کدام اندازه توجه و اصرار داشت. نتائج حفريات بگرام (کا پيسی قديم يا پايتخت بهاری کنيشکا) واضح ميسازد که پادشاهان کوشانی مخصوصاً کنيشکا در جمع آوری حفاظت شاهكار های صنعتی و آثار نفيس يونانی و رومن و چينی و هندی که بجهات مختلف وارد امپراطوری آنها ميشد اهميت زياد ميداد. این آثار که در موزه کابل گذاشته شده است ثابت ميسازد که مركز سلطنتی کوشانی های بزرگ مخصوصاً پايتخت بهاری آنها بگرام کانون تلاقی آثار صنعتی عصر بشمار ميرفت. (۲) بسط تجارت با امپراطوری رومن يا عامل اقتصادی : در فصل گذشته در اين مورد محض از نقطه نظر تجارت وارد شدیم و شرحی داديم. آنجا تذکرات ما تجارت من حیث تجارت بود اینجا اثر همین تجارت را بنام عامل اقتصادی در ترويج بازار صنایع مستظرفه مطالعه ميكنيم. در فصل کوشانی های بزرگ در مبحث مسكوكات ذکر شد که در اثر عبور طلای رومن ها کوشانی هابار اول شروع به ضرب مسكوكات طلائی نمودند و كلمات (دينار) و (درهم) که در افغانستان معروف است یادگار و دوره بهبودی اقتصادی عصر کوشانی های بزرگ است که در عین زمان شيوع زياد مسكوكات رومن را تائيد ميكند و معلوم ميشود که از کلمات (دنير D inier دينار و از دراكم Drachme) در هم ساخته اند. علاوه برین وزن مسكوكات طلائی کوشانی ها هم با مسكوكات و من يكي بود. پیش ازینکه موزۀ كابل تاسيس شود مسكوكات قديمی زيادی در صندوقخانه شاهی جمع شده بود که آنها را موسيو فوشه در باغ بالا طبقه بندی نمود مشارالیه می نویسد که علاوه بر «دراکم» شاهان هند و گريك (يونانو باختری) و مخصوصاً مسكوكات هندو سيت (کوشانی) داريك های دوازده تن از قياصره اخیر روم
( ٣٥٢ ) و بیزانس موازی با سکه های اشکانی و ساسانی و دیوانات های و نیز به ترتیب هم درین جا دیده شد و نشان میدهد که چطور دوره به دوره روابط تجارتی بین شرق و غرب برقرار بود . (۱) بهر حال بهبودی وضعیت اقتصادی، ترقی و بسط تجارت از راه خشکه و بحر با رومن ها و چینی ها و هندی ها یکی از عوامل طبیعی گرمی بازار راهبین و روحانیون وصنعت کاران بود. صاحبان کاروان و تجار بزرگی که ماها دره های هندوکش و جلگه های وسیع باختر و تخارستان را طی کرده از ماورای پامیر تا وادی اریوس (هری رود) و از تا کژیلا تا بلخ مال التجاره قیمت داری را حمل و نقل میدادند طبعا برای شکران سلامتی جان و قافله و امید مفاد بیشتر به معابد و روحانیون اعانه میدادند ، چنانچه اکثر معابد مخصوصا استوپه ها در اثر پول اوقاف و اعانه ساخته شده است . موسیو فوشه میگوید ۲) بعضی اوقات تجار محض بنام تمرکز سرمایه برای تعمیر معبد یا استوپه مسافرت های مخصوص تجارتی می نمودند . قرار نظریه عالم فرانسوی «صنعت يك مال التجاره لوكس است و ترقی آن وجود اعانه دهندگان پول دار و جوان مردی را تائید میکند.» حقیقت غمین طور است والا این همه استوپه های باشکوه و معابد مجلل با تزئینات و نقوش و تصاویر دیواری رنگه وهیکل تراشی های شگفت بدون پول و سرمایه و بدون معاونت و همکاری طبقه تجار و پول دار بمیان آمده نمیتوانست. آیا بامیان دره ئی به این تنگی چطور چندین هزار علما و روحانیون و صنعتگران مختلف را تغذیه میکرد در صورتیکه موضوع تجارت و رفت و آمد دائمی قافله های بزرگ به دو طرفه هند و کش در میان نمی بود ؟ پس اگر چه در ظاهر عامل اقتصادی آنقدر در موضوع بسط صنعت دخیل معلوم نمیشود در حقیقت دخالت زیاد دارد و یکی از موجبات خیلی مهمی است (۱) ۲۰ – ۲۲۶ جلد دوم کتاب راه قدیم هند اریخ تا کاگزیلا تالیف فوشه . (۲) ۵۲۶ جلد دوم صنعت گریکو باديك كنده ارا .
( ۳۰۳ ) که صنعت گریکو بوديك را در دوره کوشانیها مخصوصاً در نیمه اول قرن دوم مسیحی که آنرا قرن کنیشکا مینمامیم انبساط دارد. (۳) صنعتگران گر یکو رومن و کثرت عده صنعتگران : در جمله عوامل ترقی صنعت یونانو بودائی در نیمۀ اول قرن دوم مسیحی بودائی شدن پادشاه مقتدر، کثرت پول ورود اشیای نفیس و تجمل حیات را حساب کردیم چیز دیگری که درین زمینه خالی از تاثیر نیست ورود صنعتگران گریکو رومن از سواحل مدی ترانه و بیزانس میباشد . «روته گروسه» به این عقیده است که مدرسه گریکو بوديك در قرن اول مسیح به منتهای عروج خود رسید . درین عصر صنعت زیبای گريکو رومن عصر سزار و فلاوین بخاك های شرق تاثیر بخشیده و در سایه تعلقات سیاسی و تجارتی کوشانو رومن زمینه برای نشو و نمای صنعت در قرن کنیشکا مساعد تر شد.همان طور که در فضای امنیت کامله عصر كنيشكا تجار به سهولت زیاد در نقاط مختلف امپراطوری وخاك های همسایگان رفت و آمد میکر دند بلاشبه اهل حرفه وصنعتگران هم در حرکت بودند ودرجائی که خریدار داشتند میرفتند وهنرمندی های خود را تقدیم میکردند به همین ترتیب از « پلمیر» ودیگر نقاط رم شرقی (بیزانس) صنعتگران در قرن کنیشکا بطرف شرق تا به خاك های کشور ما آمدند وباهنر مندان محلی ما تماس حاصل کردند این آمد ورفت بازار صنعت را گرم ترساخت وعده هنرمندان بیشتر شد، تا ثیر ورود صنعتگران گریکو رومن ازین معلوم میشود که مظاهر صنعت در قرن اول ودوم مسیحی در جنوب هند و کشی مخصوصاً در کندهارا و کاپیسا شباهت زیاد به آثار(كول) (وبیزانس) بهم میرساند ودر موقعش از صورت مقایسه آنها بهم ذکری بمیان خواهیم آورد .
( ٣٥٤ ) شبه نیست که مدرسه كريكو بوديك طوريكه تا اینجا شرح دادیم در دوره اخیر سلطنت یونانو باختری در قرن اول ق م ظهور کرده و عصر ( یاوانا Yavanas ) یونانی های باختری در آن دخالت کامله داشت و در قرن اول و نیمه اول قرن دوم مسیحی به جهاتی که نوشته وارد مراحل ترقی گردید ولی این ترقی را باید منحصر به هیکل تراشی سنگی دانست زیرا طوريكه بعدتر خواهیم دید عصر ترقی آثار گچی قرن سوم مسیحی میباشد . ممیزات دوره ترقی : دوره ترقی مدرسه كريكو بوديك در قرن اول دوم مسیحی و یا بهتر بگوئیم تر در عصر کشور داری كنيشکای کبیر در نیمه اول قرن دوم شروع و با جریان قرن دوم دوام میکند . شبه ئی نیست که با کوشانی ها اساس تشکیل امپراطوری بزرگی در آریانا گذاشته شده و با کشور کشائی های کنیشکا در هند و تركستان چین دامنه آن خیلی انبساط یافت و امپراطوری مقتدری که خود را همپایه امپراتوری قیاصره روم وخاقان های چین میدانست بمیان آمد . شکوه وجلال امپراطوری طبعاً در عالم معماری وهيكل تراشی تاثیراتی وارد نموده و عمرانات و آبدات مذهبی بزرگ ، محكم ، زیبا تر شد . در هیکل تراشی این دوره روی همرفته ممیزات ذیل دیده میشود : (١) در تزئینات و نمایش آثار معماری استعمال ستون ها و سرستون ها به نمونه معروف « كورنت » (٢) در هيكل های قرن اول مسیحی شانه راست و پاهای بودا با پلان راهبی پوشیده شده . (٣) ارباب انواع محلی قدیم در اطراف شخصیت بودا دیده میشوند . (٤) حركت تعلیم در هيچ يك هيكل بودائی دیده نشد . (٥) هیکل بودا در میان اشخاص يك مجلس تناسب بزرگتری احراز کرده است .
( ٣٥٥ ) دقیق تر اگر نگاه شود در هیکل های این عصر موها مجعد ، خم و شکن وقات های لباس نازکتر شده ، بودا را بیشتر روی تختی مرکب از برگ های گل نیلوفر نمایش میدادند ، شانه راست هیکلهای بودائی این دوره برهنه و طبق مراسم هندی با آوردن هر دو دست روی سینه حرکت پیشکوئی را ترسیم میکنند ، قد بودا در صحنها و مجالس بزرگ وعده همراهان او از قبیل بوداها و بودیس اتواها و ارباب انواع فرعی و غیره زیاد شده میرود ، همین مفکوره بزرگ ساختن هیکل بودا کار را بجائی میکشد که او را مثل بامیان در احجار کوها به ارتفاعات و تناسب عظیم ٣٥ متر و ٥٣ متر نمایش میدهند چنانچه بهمین رویه استوپه های بزرگ ١٠٠ و ٢٠٠ قدمی حتی ازین هم بیشتر ساخته میشود چنانچه اسوپه های کنیشکا در توپ دره نزديك چهاريكار و در پشاور شاهد این مدعا است ، ترقی مدرسه صنعتی یوفانو باختری در جریان قرن اول و دوم تا اواسط قرن سوم دوام داشته ، و این تاریخی است که اقتدار کوشانیهای بزرگ به انحطاط و سقوط مبدل میشود . عصر کوشانو ساسانی : بعد از سقوط اقتدار کوشانی های بزرگ در اواسط قرن ۳ مسیحی ، کوشانیهای کیداری اول در باختر و بعد در جنوب هندوکش شرقی با تعرضات ساسانی ها مقاومت نموده و حوالی کابل زمین را تحت اداره خود محافظه نمودند با پیش آمدن ساسانی تا نزدیکیهای کابل و بلخ نفوذ زندگانی پر تجمل و درباری و البسه و زیورات و صنایع آنها تا اندازه با صنعت گریکو بودائی مملکت ما که درین عصر سابقه سه قرنه داشت تماس یافته و مخلوط گردید باید گفت که نفوذ از طرف مقابل هم بی مدخلیت نبود چنانچه مانی بسا چیز ها را در قوانین خود از آئین بودائی افغانستان اخذ کرد، بهرحال مظاهر همین اختلاط صنعتی را بعضی از دانشمندان از اصل تنه گريك بوديك بصورت شاخه ئی جدا کرده که آنرا (ایراتو بودائی ) یا ( کوشانو ساسانی )
(٣٥٦) خوانده اند و بیشتر مظاهر آن بصورت نقوش رنگه دیواری در "دختر نوشیروان" نزدیک قلعه روئی و موئی در صد کیلومتری غرب بامیان وجود داشته که متأسفانه بحال نهایت خرابی است. همین قسم در البسه و زیورات اعانه دهندگان نیز که در سقف طاق بت ٣٥ متری بامیان رسم شده اند هم تاثیر این عصر مشهود است. ممیزات این عصر در صنعت بودائی قرار ملاحظات موسیو فوشه قرار آتی است بودا را عموما طوری میساختند که لباس همه بدنش را میپوشاند . عوض برگ نیلوفر او را روی تخت می نشانیدند بودیس اتواها در پایان مجلس دیده میشوند و ارباب انواع فرعی حلقه های گل تقدیم میکنند. این عهد را با ممیزات آن موسیو فوشه تا آخر قرن چهار میرساند. قرن ٥ تنزل مدرسه گریکو بوديك: شبه ئی نیست که ظهور یفتلیها در نیمه اول قرن پنج از نقطه نظر استقرار او ضاع سیاسی و بیداری قومی وازاله سلطه ساسانی خیلی قابل ملاحظه است ولی مخالفت یفتلی ها با آئین بودائی و مشغولیت های ایشان به جنگ و تنازعات جنگی و دفاع که از زاویه دیگری ممتد واقع شد مطابق ایجابات وقت چیزهای ضروری تری را روی کار آورد و تحول صنعتی دچار وقفه و تنزل شد مردم افغانستان درین زمان بیشتر مشغول امور نظامی بودند تا کار از دفاع به حمله و فتوحات کشید و به این ترتیب عوض آثار ذوقی و صنعتی مشغولیت های دیگر بمیان آمد و چیزهای دیگری معمول و مروج شد. موسیو فوشه مجسمه های این زمان را (گدی های بی روح) میخواند و میگوید که هیکل تراشی شکل تجارتی بخود گرفته وموسسات هیکل سازی خوب و خراب هر چه بود میساختند و هدف شان نه صنعت به مفهوم زیبائی صنعت بلکه صنعت برای فروش بود و خریداران هم مردمان بدذوقی نبودند که در داشتن اثری خوبی اصرار نمایند. مسکوکات یفتلی ها با تصاویر گلفت خودشان تنزل صنعت است.
( ٣٥٧ ) قرن ٦ و ٧ و آخرین نمونه های هیکل تراشی : ملتفت باید بود که تنزل هیکل تراشی مدرسه گریکو بوديك در قرن ٥ منتهی به سقوط كامله این شق صنایع مستظرفه نشد بلکه بعد از طی قرن ٥ در جریان قرن ٦ وقرن ٧ هم دوام داشته است. طبیعی بعد از انحطاط صنعتی قرن ٥ در جریان قرن ٦ مخصوصاً ٧ شاهان توکيو (تركي) در صفحات تخارستان به آئین بودائی محلی افغانستان پابند بودند وشاهان « كشاترپای » کاپیسا خود پیر و این دیانت بودند . البته آفتاب پرستـــان و پیروان شیوائی دوش به دوش بده پرستان در تمام صفحات جنوب هندو کش شرقی دیده میشد بهر حال زائر دیگر چین«وو کونگ» که ١٢١ سال بعد تر از هیوان تـسـنگ از گندها را عبور نمود مردم را مشغول مرمت کاری معابد وساختن هیکل ها دیده و آثار معبد بودائی فندقستان ( مقابل سیاه گرد دره غور بند ) که مربوط به قرن ٧ مسیحی میباشد نمونه هائی است که بعد از انحطاط صنعتی گريکو بوديك قرن ٥ جنبش جدید و آخرینی را در عالم صنعت هیکل تراشی و تصاویر رنگه دیواری در افغانستان نشان میدهد . از روی مطالعات موسیوها کن چنین استنباط میشود که عوامل وممیزات صنعتی ساسانی که در قرن ٤ به مدرسه هیکل تراشی گريکو بوديك مخلوط شده بود مجدداً جای خود را به عوامل هندی مخصوصاً ممیزات عصر گوپتا خالی کرد وشيوه فندقستان به هیکل تراشی عصر تانگ های چین تاثیر وارد نمود در مجسمه های فندقستان تناسب اندام، جای خود را به رنگ آمیزی زیاد گذاشته وصنعتگر عصر میخواسته با رنگها والوان محصول دست خود را زیباتر سازد ولی رنگ آمیزی جای تناسب را گرفته نمیتواند . مخصوصاً سرهای مجسمه ، نسبت به بدن خیلی خوردتر دیده می شود بهر حال آثار فندقستان را آخرین هیکل سازی های بودائی افغانستان حساب میتوان کرد ولی این را هم در نظر باید داشت که آثار گچی حتی در قرن ٨ مسیحی هم ساخته شده است .
( ٣٥٨ ) مواد مستعمله در هیکل تراشی : موادیکه در هیکل تراشی مدرسه گریکو بوديك بکار رفته عبارت از سنگ (بیشتر سنگ ابی رنگ شیست) سنگ گچ ، آهك ، گل زرد میباشد . قراریکه در مبحث مبداء و مهد صنعت گریکو بوديك اشاره نمودیم خلاف نظر فوشه ، وهاكن در باب انتخاب باختر و گندهارا به موادی که درین مدرسه استعمال شده نیز ثمان میکند زیرا از گندهارا آثار سنگی و گچی و از باختر (آثار قندوز) تا حال از سنگ اثری دیده نشده و چند سری که بدست آمده همه گچی است. و چون فوشه استعمال سنگ را در این مدرسه هیکل تراشی مقدم میشمارد طبعاً گندهارا بر باختر قدامت پیدا میکند . آثار سنگی از گندهارای شرقی از معابد واستوپه های پوشکاراواتی (چهار سده) و قلب گندهارا (هده) واز کابل بودائی و کاپیسا پیدا شده و تحول آنرا در مرور زمانه مطابق حوادث تاریخی افغانستان بالاشرح دادیم حالا میخواهیم اینجا کمی آثار پلاستيك وهيكل سازی را ذیعه قالب گیری مطالعه کنیم. شبهه ئی نیست که حفریات هده و تاکزیلا مخصوصاً نقطه اول الذکر به شهادت اطاق های موزه کابل و گیمه ازده وصد گذشته به هزار ها پارچه مجسمه های خورد و کلان گچی به منصه شهود گذاشته و بجای خود اهمیت آثار پلاستيك وهيكل سازی روی قالب را وا نمود میکند . موسیو فوشه روی هرفته این شعبه را (شاخۀ باذوقۀ) هیکل تراشی سنگی گندهارا خوانده و پاره دلایل معقولی هم می آرد و منجمله به ملاحظه میرساند که در اثر مطالعات دقیقی که سرجان مارشال در تاکزیلا بعمل آورده است آبداتی که این هیکل های گچی قالب گرفته شده بصورت تزئینات در آنها نصب بود از قرون ٤ و ٥ مسیحی تجاوز نمیکند بناءً عليه هيچ يك هيكل گچی گندهارا از قرن سوم مسیحی تجاوز کرده نمیتواند و باید آغاز هیکل سازی روی قالب را در گندهارا از شروع قرن سوم حساب کرد . از روزیکه آثار گچی تاکزیلا
( ٣٥٩ ) وعده كشف شد در باب تعيين تاريخ آن نظريات تغير كرده و از نسبت دادن آنها به قرن اول و دوم آهسته آهسته به قرن سه و چهار گرائيدند. و اين نظريه ايست كه بيشتر امروز معمول گرديده است . خوب ملتفت بايد بود كه موضوع قدامت استعمال سنگ شيست بر گچ در هيكل تراشی گريكو بوديك كندها را يك نظريه است و فوشه خودش جای ديگر (١) تحت عنوان ( تحول اصول قالب گيری ) ميكويد : « تا آينده مارا به اشتباه ما ملتفت نساخته عجالتاً خطوط عمومي اين تحول را چنين شروع ميكنيم از همان آوان اولی كه هيكل سازی روی سنگ شروع شده چون سنگ شيست نادر بود گچ و آهك در تزئينات معابد وحتى استوپه ها استعمال شده است و به تدريج كه اعانه دهند گان بي بضاعت شدند آثار ارزان گچي معمول شده و از قرن سوم مسيحی به بعد تكثر زياد حاصل نموده است و مرحله ترقی آن تا ٥٣٠ و ٥٤٠ دوام كرد وحق اين را هم گفته ميتوانيم كه يكحصه آثار قالب گرفته شده گچي در كندهار ای مخروبه عصر هيوان ـ تسنك يامناسب تر بگوئيم در كندهارهای كه روكانك در حوالى ٧٥٣ مسيحي ديده بميان آمده است » به اساس اين نظريات آثار وهيكل های گچی قالب گرفته هده را كه از نقطه تفوق موضوع وزيبائی بهترين پارچه های صنعتی مكتب گريكو بوديك ميباشد بايد به قرن سوم مسيحی نسبت داد و از نقطه نظر صنعت پلاستيك قرن سوم مسيحی را قرن ترقی وعروج صنعت خواند . موضوع نمايش آثار قالب گرفته شده گچی هده بسيار وسيع ومتنوع است كه ميتوان آنهارا به دسته های مختلف : بودا ـ بوديس اتوا ، شياطين ، راهبين تيپ های نژادی و غيره تقسيم كرد واطاق های هده در موزه كابل همه را بيك نگاه معرفی ميكند . درحقيقت امرميان موضوعات هيكل تراشی درسنگ و قالب (١) صفحه ٣٤٦١ جلد دوم راه های قدیم هند از بلخ تا تاكزيلا.
( ٣٦٠ ) گیری در گچ مدرسه کندهارا فرق نکرده همان موضوعاتی که در قرن اول مسیحی از سنگ ساخته شده در قرن سوم و بعدتر در گچ و گل زرد قالب گرفته شده و چون قالب گیری در گچ و گل زرد نسبت به هیکل تراشی در سنگ به مراتب آسانتر است شواهد گچی بیشتر معلوم میشود . شبه ئی نیست که زیبائی تمام است در هیکل های سنگی و در آثار قالب گرفته شده در هر دو موجود است : آثار قدیمه سنگی مربوط به قرن اول و دوم مسیحی زیبائی های دارد و در میان آثار مدرسه کندهارا مقام كلاسيك بخود گرفته است ولی چون سنگ شیست آنقدر زیاد برای هیکل تراشی مساعد نیست اکثر آثار جدید قرون بعد که حتماً بعد از قرن ۳ بمیان آمده اند نسبت به آثار گچی قالب گرفته شده از مزیت زیبائی عاری است . صنعت گرانی که گچ را بصورت ماده استعمال میکردند میتوانستند که زیبائی های مطلوب را با دقایق آن جلوه دهند و ازین رهگذر مظهر هنر نمائی های خارق العاده در مدرسه گریكو بوديك افغانستان گردیدند . فراموش نباید کرد که غیر از سنگ گچ و آهک حتی گل زرد عادی هم در قسمت پلاستیک این مدرسه استعمال شده و بعضی اوقات گل زرد و آهک را یکجا استعمال می نمودند چنانچه بعضی سرهائی از هده پیدا شده که که اساساً از گل ساخته شده و روی گل را ورقه بسیار نازک آهک گرفته اند آثار صاف گلی از خرابه های معابد اطراف کابل مثل تپه مرنجان وتپه خزانه بدست آمده که میتوان آنها را به قرن ۶ مسیحی نسبت داد . در مورد شواهد معبد تپه خزانه کار دیگری هم شده که محتملاً در اثر آتش گرفتن معبد هیکل های گلی به گل پخته تبدیل شده اند . تاریخ آریانا (۱۰۰۰۰۰) ـــ سر دار محمد نعيم ــ محمد سرور ـــ عبدالباقی ـــ رجب علی ــ امرانیه تاریخ غابل ــ ۲۵-۸-۵۰
(٣٦١) تطبیق مدرسه گریکو بودیک در نقاط مختلف افغانستان از روی مطالعاتی که تا اینجا در این فصل بعمل آمد این مطلب توضیح شد که مدرسه صنعت گریکو بوديك در آریانا یا در شمال یا در جنوب هندوکش در باختر یا در کندها را در اوائل قرن اول ق م تولد شد و در نقاط مختلف نیمه شرقی افغانستان (در حصص شرقی خط بلخ ـ قندهار) که ساحه انتشار آئین بودائی را در بر میگرفت مراتب تحول و قوس ترقی و تنزل خود را در جریان قرون مختلف طی نمود. چون تطبیق تحول این مدرسه در روی خاك مملکت چیزی است ضروری و حتمی و با آن مراکز صنعتی باستانی کشور هم معرفی میشود و تاریخچه تحقیقات باستان شناسی و حفاری ما را هم تا يك اندازه در بر میگیرد از اینجا ببعد به شرح آن می پردازیم: ننگرهارا (ننگرهار) : در دره معروف گندها را که دره کابل را سرتاسر مسیر آن در بر میگیرد علاقه «ننگارهارا» که امروز آنرا «ننگرهار» تلفظ میکنیم حصه وسطی یا بعبارت دیگر (دل گندهارا) را تشکیل میدهد. همانطور که مربوط به مدرسه صنعت گریكو بوديك شناختن کندها را ضرور است در کندهارا شناختن موقعیت و سابقه ومقام «ننگرهار» کمال اهمیت دارد زیرا طوریکه بعد تر خواهیم دید مقایسه ثابت نموده است که بهترین نمونه های هیکل سازی این مدرسه مخصوصاً از نقطه نظر سبك پلاستيك آثار قالب گرفته شده گچی از اینجا بدست آمده است زائرین چینی فاهین Fa-hien و هیوان تسنگH uen-tsang در طی خط مسافرت خود از قلهر و(ناکی لوهو Na-kie-lo-ho) گذشته اند که یکی از شهرهای عمده آن همان نا گارها را Nagarahara است که هنوز بشكل «ننگرهار » موجود و علاقه هده و جلال آباد را در بر میگیرد هیوان تسنگ در یادداشتهای خود بسیار مفصل از هده
(٣٦٢) و کرد و نواح آن و چیزهای که در داخل شهرها و بیرون در معاهد دیده بحث نموده و به تذکار بعضی نکات آن اکتفا میکنیم . زائر چینی مذکور این علاقه را در یادداشت های خود بنام «ناگار» (Nagar) یاد نموده که شاید محفف یا حصه از نام موجوده «ننگرهار» باشد طول این منطقه را ٦٠٠ لی (تقریباً ١٢٠ میل از شرق به غرب و عرض آنرا ٢٥٠ یا ٢٦٠ لی تقریباً ٥٠ میل) از شمال به جنوب قید نموده است مشارالیه می نویسد که چهار طرف این علاقه را کوهای بلند دشوار گذار گرفته پایتخت آن ٢٠ لی احاطه دارد، پادشاه در آن موجود نمیباشد زیرا ولایتی است مربوط کاپیسا حبوبات و دانه زیاد بار میدهد هوای آن ملایم و باشندگان آن دلاور خوش خلق و نسبتاً متمول اند، دانائی را دوست دارند، بیشتر بودائی هستند و پیروان سائر ادیان در آنجا کمتر است معابد و ابدات بودائی زیاد و پیروان آن متعدد اند علاوه برین ٥ معبد برهمنی و تقریباً ١٠٠ معبد غیر بودائی در آنجا موجود است . در جای دیگر در کتاب حیات هیوان تسنگ چنین شرح یافته که تقریباً بفاصله دو لی بطرف شرق شهر مرکزی استوپه سنگی است به ارتفاع ٣٠٠ قدم که دارای هیکلهای باشکوه میباشد متصل به همین استوپه بطرف غرب گفته معبدی است و متصل آن بطرف جنوب استوپه کوچکی وجود دارد، میگویند که استوپه بزرگ اول الذکر را اشوکا پادشاه بنا کرده بود .... سپس زواره چینی از داخل شهر و یک سلسله استوپه هائی صحبت میکند که در یکی آن دندان بودا بوده و دیگر مقامی را نشان میداد که قرار افسانه ها بودا از وسط هند از راه هوا به آنجا آمده بود، سپس به فاصله ١٢ لی بطرف جنوب غرب بیرون شهر از معابد سنگی و استوپه حرف میزند که ٢٠٠ قدم بلندی داشته و از یادگارهای عصر اشو کا بود هکذا از مغاره ئی صحبت میکند که در جدار سنگی آن انعکاس بودا سایه افگنده بود و یکی از موجبات جلب زائرین بشمار میرفت .
(٣٦٣) در یادداشت های آواز شهر ( هی - لو ) با ( هیلو ) هم بخت شده . احاطه شهر را ٤ یا ٥ لی میداند و میگوید فراز بلندی واقع است که اطراف آنرا باغات زیبا فرا گرفته است. پس از آن کنار یادگارهای بودا که در معاند و استوپه های این جا وجود داشت از توپ عجیبی صحبت میکند که به محض تماس انگشت شور میخورد. خلاصه از روی بیانات فوق و تذکار سائر زائرین معلوم میشود که در ولایت «ننگر هار» شهرهای آباد و معروفی وجود داشت که منجمله بعضی های آن از قبیل «هیلو» «ونگار» و ناکی Ni-kie از خلال نگارشات زائرین چینی هم معلوم میشود. این مسئله پرزه معلوم نیست که از دو شهر «نگار» و «هیلو» كدام يك مهم بوده هردوی آن به اسم پایتخت یادشده و احتمال میرود که اولی پایتخت زمان قدیم تر و«هیلو» مرکز عصر بودائی بوده باشد . « کننگهم» پایتخت عصر هیوان - تسنگ را که عبارت از «نگار» باشد در مقام «بگرام» به دو میلی غرب جلال آباد قرار میدهد «سن مارتن» موقعیت آنرا کمی بطرف غرب بگرام در بلندی میداند که مشرف به محل تقاطع رود کابل و سرخ آب میباشد . اگر موضوع «ره یادداشت ها وسوانح هیوان- تسنگ» به دقت تعقیب شود معلوم میشود که زایر چینی سه شهر را مشاهده کرده یکی پایتخت دیگری شهر «دیپانکارا بودا» وسومی «هی لو» «شهر» پوشی تيشا» یعنی دارای جمجمه بودا . عقیده برین است که «نگار» قلعه مستحکمی بود که قرارگاه حکمرانی بشمار میرفت که از طرف پادشاه کاپیسشا مقرر میشد كلمه ( نا - کا - او هو ) زایر چینی را این طور هم تجزیه میکنند که عبارت از دو حصه ناكا یعنی (نگار) و (اوهو) یعنی (كوت) است که به معنی «قلعه مستحکم» می آید و از ان « ناک كوت » Nagkot یا «نگر کوت» Nagarkot ساخته میشود و البیرونی در سلسله شاهی کابل از شهر «نگر كوتی» سخن بمیان می آرد. استوپه بزرگ آشو کا بقدر دولی که نصف میل شود بجانب غرب شهر مذکور واقع بود . «مسن» Masson و سمپسن Simpson بفاصله سه فرسنگی شرق
(٣٦٤) يا جنوب شرق ، صخره نكر ، از قوبی بنام (مغاره غندى) صحبت ميكنند در باب كلمه « نكر » يا ( نگار ) هم نظرياتي داده شده بعضي آنرا محض «شهر» ترجمه كرده اند بعضی دران كلمه (نک Nag ) یا (نك Nak) می بینند که از (ناكاNaga ) سانسكريت بر آمده و چندین معنی از قبیل : آفتاب مار كوه وفيل دارد. «سن مارتن» اينجا را (اوديانا پور Udyanaopr ) يعنى (شهر باغستان) خوانده . (هى ـ لو) شهری است که همه آنرا عبارت از هده موجوده میدانند، کننگهم؟ به این خیال است که این اسم از کلمه سانسكريت (هده Hadda) به معنی (استخوان) اشتقاق یافته و چون استخوان جمجمه بودا در یکی از استوپه های آن بود به این نام شهرت یافت چنانچه در پشتو هنوز (هدو كه) به معنی استخوان است. ناکی Nakie : شهر دیگری که در یادداشت ها ذکر رفته(ناکی)(شبله ناکی) است : هیوان- تسنگ وقتيكه از استوپه آشو کا بطرف شهر ( هی لو ) میرفت در راه از وجود «مغاره اژدها کوپالا» اطلاع یافت و به شهر تنگ- كوانگ Teng-Kuang بر گشت تا راه بلدی با خود بگیرد. میگویند كه این شهر همان (ناكى) است و كمی بطرف غرب جلال آباد حالیه بوده یکی از نام های دیگر این شهر (پادما پور Padmapur ) یعنی (شهر گل نیلوفر) بوده. بعضی چینی ها آنرا هوا - شى شنگ Hua-shi-cheng خوانده اند که بمعنی (شهر گل) است كتب بودائی برای شهر (ديپانكارا بودا) اسم (دی پاواتی Dipavati ) هم داده اند و میگویند كه دیپا Dipa (مشعل و نور) معنی دارد. هده موجوده و گرد و نواح آن: باچشم دید زایر چینی هیوان تسنگ که در نیمه اول قرن ٧ مسیحی از آریانا عبور نموده است تا اندازه ئی وضعیت « ننگر هار» ونقاط مهمه آنرا شرح داديم . حالا میخواهیم وضعیت هده و خرا به های بقایای زمان باستانی را کمی شرح دهيم :
( ٣٦٥ ) جلال آباد مرکز موجوده سمت مشرقی که بفاصلۀ نزديك رود خانۀ کابل افتاده از سطح اخیر الذکر جز چند متری بیش ارتفاع ندارد. در قسمت ماورای سر کی که از حصه خارجی جنوب شهر میگذرد منطقه همواری افتاده که در اثر شیوع ریگ رنگ صحرائی بخود گرفته و در قدیم سبز و خرم بوده چنانچه هنوز هم آثار هزار غوتا کستان ها معلوم میشود در حاشیه این منطقه فلات خورده شده ئی معلوم میشود که سطح آن پست و بلند و سنگلاخ است و اولین آثار عمرانات بودائی در آن مشاهده میشود این فلات بطرف شرق دامنه زیاد ندارد ولی بطرف جنوب به جلگه ریگزاری منتهی میشود که قریه موجوده هده در اخیر آن واقع است . روی هم رفته فاصله جلال آباد از هده کم از ۸ کیلو متر نیست . خانهای قلعه هده نسبتاً در بلندی واقع است به ترتیبی که بان نزديك میشوند زمین ریگی به جلگه هموار و سنگلاخ تبدیل میشود بطرف شمال شرق منطقه مزروع افتاده و آنجا یکی از مراکز بودائی که امروز آنرا «دمغوندی» گویند آباد بود. در همین سمت ولی بفاصله ۱۳۰۰ متر از قلعه برجستگی «شاخیل غوندی» افتاده که از دور میزی در میان جلگه ریگی معلوم میشود . از قلعه هده گذشته باز هم فلات بلندی میگیرد و ۱۷ متر از جلگه مجاور بلند میشود. دره «چهارباغ» در گوشه شمال شرقی نمودار شده و دامنهای آن بصورت فالیز منتهی میشود در حاشیه شمالی آن بصورت دندانه دره های عمیق افتاده که آب آن روی جلگه می آید. یکی ازین آبها بطرف هده آمده بعد بطرف شرق بر میگردد در حد سر چشمه این آب در محلی که تغییر سمت میدهد خرابه های ( تپه کلان ) و چیزی پیشتر از خانهای مسکونه اینجا خرابههای استوپه بزرگی افتاده که اهالی بنام «برج کافرها» یاد میکنند و «مسن» آنرا بنام (توپ کلان) یاد کرده است ، بطرف جنوب شرق قریه تپه مجزائی افتاده که امروز هم مسکون است و بقایای خرابه های قدیم میباشد .
(٢٦٦) سه دره دیگر که نسبت به اول لذکر عمیق و طولانیتر است بطرف غرب افتاده و کمی دورتر از منتهیالیه دیگر قریه بهم یکجا میشوند ، در سواحل راست اولیه آن به ٣٠٠ متری تپه کلان « تپه کافریها » افتاده. آخرین دره که مهمترین همه است جلگه را دونیم میکند و در شروع آن بطرف چیلیار که تپه «باغ گاهی» افتاده و نیم راهی در مناصفه آن (غار تو) واقع شده است . بطرف شمال غرب جلگه گفته در میان ریگزار سه تپه کوچک دیگر وجود دارد که در آن حد بحد سموچ های وسیع و منظم دیده میشود در ماورای رود خانه «چیلیار» که مجرای ریگی آن کمتر از دو کیلو متر عرض ندارد جلگه مرتفعه شبیه به جلگه اول الذکر افتاده و خط عبور يك شاخه رود خانه که انهم خشك است از اراضی چار دور جزیره جدا کرده و آنجا را «پراتس» Prates گویند روی هم رفته نقاط عمده هده همین ها است که ذکر شد. اینها بقایائی است که برجسته و واضح معلوم میشود و گرنه از هده گرفته تاده کیلو متری غرب آن تا سلطان پور یا تاتنگی درون ته تمام این ساحه وسیع از شواهد آبادان قدیم پر است و خود قریه هده که تقریباً مرکب از ١٥٠ خانه میباشد بالای خرابه های مهم تاریخی افتاده است بهر حال چند نقطه ئی را که از همه مهمتر است ذیلاً خاطر نشان میکنیم : (١) تپه کلان : این محل یکی از مهمترین نقاط هده و بالای یکی از برجستگی های جلگه واقع میباشد و از آنجا اراض ماحول تا جدار کوها معلوم میشود، طول این تپه بیش از ١٠٠ متر است و ازین جهت نسبت به سایر تپه های هده کلانتر معلوم میشود و «کلان» نام دارد و چندین آبده بودائی قدیم و جدید متصل پهلوی هم افتاده است .
(۲۹۷) (۲) تپه کافریها : این تپه به ثلث فاصله ئی افتاده که هده را از «باغ کاهی» جدا میکند . به استثنای سمت غربی عمۀ جهات آنرا جلگه فرا گرفته، در قسمت غربی در اثر آب بردگی شیله ئی تشکیل شده ودامنه عمومی آن بحصه رمیده که آبادیهای قدیمه در آن بود در این جابقایای یکعده استوپهای خرد و کلان دیده میشود (۳) باغ کاهی : اگر بعد از تپه کلان حاشیه شرقی قلل تعقیب شود بفاصله تقریباً ۱۵۰۰ دورتر به «باغ کاهی» خواهند رسید اینجا بواسطه خاك ریگداری که دارد و عبارت از خرابه های بزرگترین استوپه آن میباشد از دور معلوم میشود. به دورادور این استوپه خرابه زاری بشکل مربع افتاده که سطح آن خیلی ها غیر منظم است و با مطالعات توپوگرافی دو حصه عمده در آن تشخیص میشود : یکی محوطه استوپه بطرف جنوب شرقی دوم معبد بشمال غرب. بطرف شرق خرابه های دیگری معلوم میشود که مربوط به تعمیرات جداگانه است. در گرد و نواح قریب اینجا بقایای یکعده استوپه های دیگر معلوم میشود . (٤) شاخیل غوندی : شاخیل غوندی بفاصله ۱۳۰۰ متری شمال شرق هده افتاده و راهیکه به آنجا منتهی میشود از میان خرابهای «ده غوندی» میگذرد خرابه های باستانی شاه خیل غوندی بالای تپه منفردی افتاده و چهار طرف آنرا جلگه ریگداری گرفته که از آن رود خانه چپلیار میگذرد خود تپه ۷ متر از سطح جلگه بلند و تقریباً ۱۵۹ متر قطر دارد و از اکثر بناهای بودائی دور و نزديك معلوم میشود. در خود تپه چهار حصه مجزای تعمیر تشخیص میشود در وسط استوپه بزرگ و یکنوع صفه، بطرف شرق زینه، بطرف چپ و راست یکعده استوپه های کوچك دیگر . (۵) پراتس تپه كوچك «پراتس» یا «پراتوس» و «پرانو» آن طرف چپلیار و تقریباً ۳ کیلومتر از نزديك ترین ابادات دیگر فاصله دارد با وجودیکه این ...
(٣٩٨) چندان بلندی ندارد بر جلگه حاکم است و مانند تپه کلان از بالای آن روی جلگه تا نقطه دوری معلوم میشود طول آن از شمال به جنوب ٣٠٠ متر وعرض آن از ٥٠ متر تجاوز نمیکند. اینجا را به اصطلاح موسیو پرتو» مینوا [؟] اشیانه استوپه » خواند ومردمان محلی برای پالیدن فیروز هائی که در استوپه ها بود آنرا عموماً کاویده اند. (٦) غار نو : غار نو در حاشیه دره کوچکی که از باغ گاهی پایان میشود فراز یکی از نقاط برجسته جلگه افتاده وبطرف غرب بصورت عمودی پایان شده درین قسمت یکعده سموچها کنده شده است. وخرابه های آنجا هم سه حصه دارد (۱) محوطه استوپه (٢) معبد (٣) تعمیرات خارجی . (٧) ده غوندی : » ده غوندی » مخصوصاً بواسطه مغازل بود و باش خود نقطه خیلی مهم بوده وامروز خرابه های آن حصه زیاد سطح اینجا را پوشانیده است. چون آب بردگی زمین را تا سنگهای اصلی خورده تعین موقعیت وحصة را که استوپه ها اشغال کرده بود مشکل است. دره ئی که جلگه را دو حصه نموده ده غوندی وخرابه های انرا هم از بین جدا میکند. در انجا هم عدۀ سموچ حفر شده است . حفریات هده : ژنرال كورت » Cuort » وقتیکه مهمان سردار» جبار خان » برادر اعلیحضرت امیر دوست محمد خان بود درسال (١٨٢٥) استوپه های هده را ملاحظه نموده و چارل مسن انگلیس در همین وقت در نواحی قریب هده بعضی کاوش ها نموده و به کشف بعضی مجسمه ها موفق شده بود. بعد از عقد امتیاز نامه بافرانسه « » موسیو فوشه» و «موسیو گودار» در ١٩٢٣ حفریات را در تپه کلان » هده شروع کرد و به اندازه ئی آثار زیاد یافتند که موسیو گودار آنجا را «يك موزۀ حقیقی صنعت گریكو بود يك » میخواند . «گودار»
( ٣٦٩ ) در ١٩٢٥ راجع به تپه کلان نوشته بود « زحمتی که در حفريات جدی اين محل کشيده می شود منتج به کشفيات در خشانی خواهد شد » حقيقتاً پيش گوئی «موسيو گودار» با زحماتی که «بر تو» در ١٩٢٦ تا ١٩٢٨ کشيد به حقيقت پيوست بر تو تنها از يك نقطه نظر چه از طرف فرانسوی ها و چه از طرف ما طرف انتقاد می آيد و آن اين است که در مورد محل مهمی مانند « تپه کلان » بايد به همان جا اکتفا ميکرد و تا حدی که ميتوانست در مطالعات آثار آنجا زحمت ميکشيد . بر تو اينجا را ناتمام گذاشته به اطراف عده به نقاط ديگر مثل تپه کافری ها - غاو تو - پارتس - باغ گاهی - ده غوندی - شاخيل غوندی دست زد و چون اين نقاط هم هر کدام آن واجد اهميت مخصوصی بخود بود «بر تو» به تنهائی هزاران مجسمه و تزئينات استوپه ها را در ست بدست نياورده و بر طبق اهميت هر جا مطالعات دقيق و خصوصی هم بميان آورده نتوانست جز دو جلد کتابی که يکی آنهم تصاوير است و برای مطالعات اين همه خزاين صنعتی بهيچ وجه کافی نيست . مجسمه های بودا و بعضی مقايسه ها با آثار يونانی : در ميان مجسمه های عده چه آنهائی که در ست بدست رسيده و چه آنهائی که جز سر آن کشف نشده هيكل بودا بيشتر نمايش يافته درين مجسمه ها نفوذ هیکل تراشی كلا سيك يونانی خیلی زیاد است و موسيو ها کن میگويد كه هيكل Sophocle سوفو كل موزه لاترآن که اثر قرن چهار قم میباشد با بسیاری از مجسمه های بودای گند ها را قابل مقایسه است و از تپه کلان و «باغ گاهی» عوامل مقایسه زیادی کشف گردیده است و در اينجا از یکی آن بصورت مثال ذکر ميكنيم و آن عبارت از هیکل بودائی است که چین اوشفاف وطوری چین ويرك خورده که بدن با لباس بصورت زیبائی یکی شده بدون اینکه زیبائی یکی برای مراعات ديگری خراب شده باشد . این اصول قرار نظریه ها کن مخصوص هیكل تراشی
تصویر (۳۹) مقابل صفحه (۳۷۰) یکی از اعانه دهند گان بودائی هده
تصویر (٤٠) مقابل صفحه (٣٧١) سرهائی که از هده کشف شده و بعضی از سر بازان افغانستان قدیم را معرفی میکنند
( ٣٧٠ ) قرن ه ق م یونانی بوده و در نیمه دوم قرن مذکور به لباس نازکی منتهی شد که از ماورای قات های نازک و متعدد آن بدن معلوم میشد . موسیو گودار ، در باب یکی از مجسمه های مقبول هده چنین می نویسد : یکی از مجسمه های مکشوفه سزاوار تذکار مخصوصی است : این مجسمه وقتیکه کشف شد، درخاک هده گلی بیش نبود که روی آنرا ورقه بسیار نازك گچ پوشانیده و وقتیکه با هوای آزاد تماس پیدا کرد ، با حزن زیاد ملاحظه كرديم که از هم پاشید وریخت و تنها عکسی پیش ما باقی مانده . لباس او ضخامت و نازکی البسه یونانی بهترین دوره ها را نشان میداد.پاهای پرعضلات او به چنان زیبائی رسم و ساخته شده بود که درمیان آثار كريك و بوديك سراغ آنرا نمیتوان کرد زیرا این آثار معمولاً وزین وشل است » مقایسه مجسمه های هده بانمونه های یونانی منحصر به هیکل های بودائیست . مجسمه زنی «هده» که دسته گلی در گوشه دامن دارد با هیکل Vertumnus Antinous رب النوع فصل وميوه وزمین که در موزه «لاتران» موجود است قابل مقایسه است . موسیو هاكن اظهار مینماید که ( ١ ) « طرح موهای سر زنی هده باوجو ترتیبات متناظر فلیته های آن حلقه های زیبای سرهای قشنگی را بیاد میدهد که از روی کار استاد هیکل تراش «لی سیپ» Lysippe (قرن چهارم ق م) ویا تپرش «ا یوتی کرات» Euthyhrates ساخته شده اندو برای ثبوت مقایسه سر اسکندر بریتش موزیم را باسری كه از هده به موزه گیمه است مقایسه میکند واخر اظهار مینماید که زنی هده به آخر قرن ٢ و یا اوائل قرن ٣ مسیحی نسبت میشود . نمونه های تیپ نژادی وقومی : يك چیزی که خوش بختانه لحن متحد الشكل وتايك اندازه كلاسيك و رويه سراسر مذهبی آثار هده را تغییر داده وبه مفاد L'oeuvre de la Delegation Archeologique francaise ( 1 ) en Afghanistan .Tokyo( 1983 )
(۳۷۱) تاریخ ونژاد مملکت خدمت برگزیده کرده این است که صنعت کاران هده استعداد ومهارت فوق العاده خود را در نمایش تیپ های نژادی ومخصوصاً در مجسم ساختن اختصاصات اقوام اسکائی و کوشانی وغیره بکار برده اند وبرعلاوه ممیزات عرقی در مورد تعین البسه ، اشکال کلاه ها اقسام اسلحه و انواع ادوات موزيك وغیره خدمت کرده اند . قرار نظریه موسیو ها کن اولاد شاهان یونانی باختر « ایوتید موس » و « اپوکر تیدس » که دست وامید شان از یونان قطع شده بود از « اسکائی ها » و « کوشانی ها » که برای پول سپاهی میشدند و در جلگه زرخیز باختر می آمدند استفاده نموده و آنها را در قطار نظامیان خود شامل می کردند. پس میتوان گفت که صنعت کاران و هیکل تراشان با این قیافه ها از قدیم اشنائی داشته و قیافه های جدی آنها نمونه ممتازی برای ابراز هنر نمائی های آنها بشمار میرفت . علاوه برین متذکر شدیم که دوره ترقی و شکوه صنعت باختر به عصر کوشانی ها مخصوصاً به قرن ( اول و دوم مسیحی ) مصادف بود لذا هیکل تراشان هده کوشش بسیار نموده اند تا تیپ های زیبای قوم فاتحی را که به پادشاهی رسیده اند ترسیم کنند. کمی دقت درین سرها وقیافه ها واضح میسازد که اسکائی ها و کوشانی از شاخه های خیلی صاف اریائی بوده و به اندازه خوب انها صاف میباشد که صد ها نمونه هده باهیکل های فلاسفه و دانایان یونان و تیپ های بروتی « گولواها » وغیره شبیه اند. ملتفت باید بود که نمایش تیپ های نژادی با این آب وتاب و دقت مخصوص در نمایش آثار صنعت باختر بیشتر انحصار به هده دارد . مواد: استعمال مواد در ساخت تراش هیکل اهمیت خیلی زیاد دارد زیرا نفاست زیبائی ، محکمی ، ودوام وحتی تايك اندازه زیاد مهارت وقابلیت استاد هیکل تراش به آن مربوط است. در هده «سنگ» شیست و گچ و چونه هر سه استعمال شده ولی اولی به تناسب خیلی کم طوریکه میتوان گفت استادان هده تنها گچ و چونه استعمال کرده اند. اگر چه هیکل تراشان هده با مهارتی که داشتند از شیست «سنگ سلیت»
( ۳۷۲ ) هم خوب کار گرفته اند ولی گچ و سنگ مذکور در هیکل تراشی بهم مقایسه نمیشوند زیرا گچ همان طوریکه آسانتر به زیر کار می آید آثاری هم که از ان ساخته شده زنده و برجسته میباشد . مقایسه تپه کلان و باغ گاهی : درین شبهه نیست که در میان نقاط مختلف پرورش صنعت باختر روی هم رفته هده مقام اولیت را حایز است و این مسئله را بابیان گوشزد میکنیم. ملتفت باید بود که در خود هده چند جائی که حفريات شده همه بيك میزان نیستند مثلاً مابین اثار تپه کلان و باغ گاهی فرق زیاد است طوریکه آثار اولی جزو بهترین نمونه های صنعت باختر و از روی تناسب قامت، و لباس، وطرح موی در قطار بهترین شاهکارهای استادان كلاسيك يونان محسوب میشوند و«باغ گاهی» بعضی عواملی دارد که شروع دوره انحطاط صنعتی را خاطر نشان مینماید. پیشتر از زبان موسیو «گودا » تعریف یکی از مجسمه های زیبای تپه کلان را نوشتیم . موسیوها کن راجع بيك هيكل بودای باغ گاهی چنین می نویسد : «این مجسمه بودا را نگاه کنید که تمام بدنش را يلان راهبی پوشانیده، اگر چه قاتهای منحنی لباس او نمونه های یونانی را بخاطر می آرد ولی میتوان در ین مورد مخصوص از اظهار این مطلب خود داری نمود که خیلی ها به رویه جعلی و ساختگی تمایل پیدا کرده است. اتصال رانها در بدن خوب بعمل نیامده و این وضعیت با هیکلهای خوب با آب و تاب وزنده ئی که موسیو گودار کشف نمود مغایرت دارد. تناسب بدن با سر خلاف مدرسه هیکل تراشی Lyloclête , پولی کلت، و Lysippe لی سپ» از بین رفته یعنی قامت خیلی کوتاه و کله بزرگ شده قرار مدرسه فوق سر بايد يك هشتم بلندی قامت می بود و در مورد مجسمه بودای باغ گاهی سر يك ششم بدن است. ستون هایی که چندان بخوبی کمان ها را برداشته نمیتوانند بالای «کروی هائی» قرار گرفته که بزرگی آن از تناسب بر امده . خلاصه صفات اصلیت یونانی به حدی از بین رفته که میتوان هیکل های بودای
( ۴۷۳ ) باغ گاهی را در قطار آثاری قرار داد که متوسط ترین صنعت کدا را ن رومن درقرن سوم وچهارم مسیحی درست کرده اند . (۱) هده و سائر نقاط گند ها را با مقایسه هده بانقاط شمال غرب هند . درقسمتهای اول این فصل شرح داده شد که قبل ازینکه سر حدات افغانستان به روی کشفیات باستانی و حفريات باز شود تحقیقات از نقطه نظر صنعت كريك وبوديك در نقاط شمال غرب هند یعنی در پنجاب وبعضی حصص گندهارای شرقی عملی شده و پیش ازینکه این کار در خاك كشور ما شروع شود حتی نام این صنعت را هم صنعت كريك و بوديك كندهارا یا تنها صنعت گندهارا نامیدند. بعداز ۱۹۲۲ ومخصوصاً در اثر کشفیات مهم قدوز به شرحی که ذکر کردیم نظریات علما تاحدی برهم خورده کانون پیدایش این صنعت بزرگ باختر یا گندهارا شد ومراحل نشوونما ترقی آن در صفحات جنوب هند و کش قرارگرفت گندهارا یکی از مراکز این صنعت است. موسیوفوشه د امنه سبك دندهارا را از جلال آباد تا راول پندی انبساط میدهد ، ولی آثار همه نقاط این ساحه وسیع از نقطه نظر ز يبائى یکرنگ نیستند و آثار هده بر همه آنها رجحان و برتری دارد . موسیو ها کن در کتاب کار روائیهای هیئت حفریات فرانسه در افغانستان طبع تو کیو ) مبحثی درین زمینه وضع کرده و آثار هده را بانقاط شمال غرب هند مقایسه میکند و ضمناً می نویسد تا حال بعضی نقاطی را که در گندهارای قدیم و پنجاب واقع اند به بعضی اشارات مختصر یاد نمودیم آثار مکشوفه اینجاها چه از تخت گاهی و چه از تاکزیلا عوامل مقایسوی دربردارد و باوجودیکه حین مطالعات کوششی در جدائی آثار هده بعمل آمد میتوان گفت که انواع مجسمه ها وهیکل های بودا و دیگر مجسمه های ارباب انواع همه اثری از نفوذ غربی در خود دارند (۱) صفحه ۸ Loeuvre de la Delegatian Archeologi que Francasie en Afghanistan . par j-Hackin Tokyo 1933
(٣٧٤) و قرار نظریه فوشه از جلال آباد تار اولپندی بيك مكتب سرو کار داریم معذالك این مسئله واضح است که هـ ه با خواص استثنائی کشفیات خود مقام برجسته ئی اشغال کرده. درست است که از تخت باهی عوامل مقایسوی بدست آ مده ولی آثار آنجا از نقطه نظر انواع و صفات به هیكل های زنده و حیرت بخش پریها و شیاطین که از هده پیدا شده نمیرسد بفكر من بابہترین آثار هده جزيك عده بسیار محدود چیز دیگر همسری نمیتواند آنهم عبارت از چند مجسمه ایست غالباً گچی که از تاکزیلا تادره سوات در اثر کاوش های مخفی کشف شده .» پس با اظهارات مدقق فرانسوی واضح معلوم میشود که در تمام گندهارا و پنجاب آثار هده بر همه رجحان دارد و اینجارا میتوان کانون مدرسه بزرگی خواند که صنعت باختر را به منتها حد ترقی تکامل وزیبائی آن رسانیده است . كاپيسا : يكى از نقاط دیگری که در جنوب هندو کش صنعت گریكو بوديك در آن نشو و نما یافته « کاپیسا» است به معنی بزرگ که در آن علاقه کابل وبعضى نقاط گرد و نواح را هم میتوان داخل نمود. قراریکه مطالعه خواهیم نمود طبیعی من حيث تکامل سبك صنعت هسته مركزی این مدرسه هم خود کاپیسا خواهد بود و پیوسته به آن بعضی نقاط دیگر را هم مطالعه خواهیم کرد . کاپیسا از نقطه نظر موقعیت و حاصل خیزی اراضی ، و فراوانی آب و حصار كوهستانات زیبا و چشمه سارهای خود بر هده و نقاط مجاور آن مزیت داشته و دارد. بدون اینکه اهمیت سیاسی و مركزيت اداری آنرا در زمان یونانی های اخیر و عصر کوشانی های بزرگ حساب کنیم . کاپیسا بین گندها را و باختر نقطه ایست مركزی تر كه تقریباً وسط آریانا را اشغال كرده . يكطرف تمام در وازه های هندوکش که بطرف شمال رهنمائی میکنند به آنجا باز است و از جانب دیگر از سمت شرق يعنی مجرای مشترك رودخانه پنجشیر و غوربند وشقل ، وازجانپ جنوب يعنی راهائی که بطرف کابل و سمت جنوبی منتهی میشود بطرف حوزهٔ
( ٣٧٥ ) اندوس (سند) یعنی خاک هند انرا ارتباط میدهد . با نزدیکی که به هند داشت آئین بودائی بعد تر از گندهارا به آنجا انتشار یافت و پناهی که در عقب دیوار های جنوبی هندوکش داشت مدت مدیدتر یونانی ها را از تهدید متهاجمین نگه داشت و به این ترتیب دو عنصری که در پرورش صنعت گريکوبوديك دخالت دارند در آنجا زمینه مساعد یافتند و چون مرکز امپراطوری کوشان در اینجا وقوع داشت طبیعی از حیث تعمیرات و معابد کسب اهمیت نموده بود . قراریکه خواهیم دید شواهد تلاقی مدنیت های گريك ورومن و چین وهند عملا در کاپيسا روشن و عملی دیده شده ولی مظاهر صنعتی که خادم افکار بودیزم گردیده در آغاز انحطاط مشاهده میشود وچون موادی هم که برای هیکل تراشی بکار رفته عموماً عبارت از سنگ سلیت است در تنزل ارزش آثار صنعت کاران تاثیر بیشتری بخشیده است . وضعیت کاپیسی و کاپيسا از زبان هیوان - تسنگ : زائر چینی هیوان - تسنگ حین عبور خود در نیمه اول قرن ۷ مسیحی در کاپيسا تا اندازه کافی وضعیت اینجا را از نقطه نظر تعداد معابد وعده روحانیون وغيره شرح داده چون نگارشات او بر ذهن خواننده روشنی زیادی اندازد و معلومات او هم مناسبت زیبا با مواد این فصل دارد به ذکران می پردازیم : محیط این علاقه تقریبا ٤٠٠٠ لی است . و از طرف شمال به کوه های برفدار و از سه طرف دیگر با سلسله کوه سیاه محدود است . محیط پایتخت مملکت تقريباً ده لی است . در آن هرگونه غله جات و اقسام زیاد درختان میوه دار می روید اسپ های اعلی درین جا تربیه میشود . زعفران و امتعه کمیاب ومال التجاره سائر نقاط در اینجا بدست می آید . هوای آن سرد و پرباد است . اهالی آن تند خواند ، زبان شان خشن و درشت است و مراسم عروسی و ادبیات شان مانند سرزمین طخارا است اما عادات ورسوم و زبان عوام و آداب معاشرت شان قدری اختلاف دارد . برای پوشاک البسه پشمی استعمال میکنند و آنرا عموماً
(٣٧٦) در قسمت خارج با پوست تن ژیرین میپوشد . مسکوکات طلا و نقره و مسکوکات كوچك مسی آنها در شكل و نقش با سکه های سائر ممالک فرق دارد. پادشاه آن از طبقه « کشاتريه » است . پادشاه مردی است زرنگ و هوشیار و با شجاعت وقوه اداره ئی که دارد ده علاقه همجوار را تحت نفوذ خویش درآورده و بالای ده امارت فرمان فرمائی میکند . مشار الیه پادشاهی است خیر خواه و پیرو دیانت بودائی وهمه ساله يك مجسمه « بودا » را از نقره به ار تفاع ۱۸ فت ساخته و در مجلسی که بنام « مو کشا مها پریشاد Mokshamahaparishad » منعقد میکرد صدقه و خیرات به فقرا و مساکین و بیوه زن ها و داغدیده ها میداد . درین علاقه تقریباً صد معبد وبیش از ۶۰۰۰ راهب وجود دارد و اغلب آنها پیر واصولات طریقه راه « كوچك نجات» میباشند . استوپه ها ومعابد آن ار تفاع زیادی داشته وعموماً در نقاط مرتفع بنا یافته اند . برعلاوه ده معبد بر همنی و تقر یباً هزار نفر پیروان این مذهب در انجا دیده میشوند . زاهدان برهنه وعرفای خاکستر نشین این طریقه در حالی که بدن های خودرابه خاکستر مالیده و زناری از استخوان در دست دارند مشاهده میشوند . قریب سه یا چهار «لی» به مشرق پای تخت در دامنه کوهی که بطرف شمال واقع است معبد بزرگی است که تقریباً ۳۰۰ نفر راهب در ان بود و باش دارندو همه پیرو طریقه كوچك نجات میباشند. قصه ئی که راجع به این معبد میکنند چنین است : وقتیکه کنیشکا در گندهارا سلطنت میکرد نفوذ او به دولت های مجاور هم سرایت نموده و دامنه اقتدار او اد به این علاقه ها انبساط یافت و در اثر قشون کشی های او بطرف شرق Tsung-Ling به علاقه ئی رسید در ماورای دریای زرد که تابع حکومت چین بود . پادشاه این قلمرو ترسیده و بر عمل هائی نزد کنیشک فرستاد چون یرغمل ها رسید کنیشکا پادشاه از در لطف و محبت با آنها پیش آمده و برای هر فصلی اقامتگاهی علیحده برای آنها تعین کرد چنانچه زمستان درهند، تابستان
( ۳۷۷ ) درکاپیسا و بهار وخزان درگندهارا اقامت داشتند.درهرکدام ازمحلات رهایش آنها معبدی آبادکرد ومعبدی که‌بالا ذکرنمودیم متعلق به‌رهایس گاه تا بستانی آنها بود به‌این مناسبت دردیوار های معبد تصاویر یر عمل‌ها کشیده شده بود وظاهراً لباسی شبیه‌به‌ چینی دربرداشتند وقتیکه یرغمل‌هاپس به‌ مملکت‌خود مراجعت کردند همیشه ازاقامتگاه‌خود یاد آورده‌ و همیشه تحایف مذهبی میفرستادند راهبین‌ معبد هم همه‌ساله‌ درفصل‌باران‌برای‌ یادبودخاطرات آنها مجلس‌هائی تشکیل‌میدادند. درجنوب دروازه‌شرقی‌ سالون‌معبد به‌زیرپای‌هیکل بودا یرغمل‌ها خزانه‌ئی مخفی‌کرده‌وبالای آن‌نوشته‌بودند« که‌این‌پول درراه‌مرمت کاری معبدصرف شود» پادشاهی ازحواشی سرحدی میخواست ازین‌ پول استفاده‌ کند ولی باقواولشکرخود موفق‌نشد.» در‌سوانح‌حیات هیوان - تسنگ این معبد بنام «شا لو کیا» یاد شده وزیر چینی هم حین‌مسافرت‌خود درکاپیسا درآنجااقامت‌داشت، در‌بعضی‌آثار، این‌معبد بنام Tien-ssu «تین‌ سو» و Wang-ssu «وانگ‌سو» یعنی ( معبد شاهی)هم یادشده‌معنی‌اسم‌شالو کیا واضح‌معلوم نیست‌ولی اسمی است‌جامع که‌معبد، اقامتگاه یرغمل‌‌ها، رهایشگاه راهبین همه‌رادربر میگرفت، امکان‌دارد که‌ شکل‌ رسم‌ الخط چینی نام آن کلمه‌سنسکرت‌سالاکا« Salaka »باشد که«خانه‌ خورد» معنی داشت‌ویرا اقامتگاه‌موقتی‌شاهی‌ادلات میکرد قرارفاصله‌وسمتی که‌زایر چینی‌معین کرده‌ احتمالات‌زیاد میرود که‌معبد «شالو کیا» عبارت از‌معبد «شترک» باشدکه‌به‌فاصله‌ ه کیلومتری شمال‌شرقی‌خرابه‌های‌شهرشاهی‌بگرام در‌دامنه‌شمالی کوه‌پهلوان‌افتاده وحفریات‌آ نرا‌در سال‌های ۱۹۳۷ و ۱۹۳۹ موسیو مونیه‌ تحت سرپرستی موسیوهاکن‌اداره‌می‌نمود. در‌دامنه‌شمالی کوه‌پهلوان به‌دو‌طرفه‌‌خرابه‌های‌معبد شترک یك‌سلسله‌معابد استویه‌ها وعمارات‌بزرگ برای رهایش عده‌زیادراهبین‌وجود‌داشت وحتماً
( ۳۷۸ ) رهایشگاه یرغمل های چینی هم در یکی ازین ملحقات معابد بود. این معابد ومربوطات آن همه فراز مجرای مشترك پنجشیر وغوربند واقع ومنظرۀ باشکوه ریزه کهستان و کوهستان و کوهای لجر و پنجشیر در مقابل آن افتاده است و بهترین جائی است که کنیشکا برای رهایش تابستانی یرغمل های چینی انتخاب نموده بود زایر چین از جمله صدمعبدی که بصورت مجموعی یادنموده است غیر از « شالو کیا» از بعضی های دیگر هم اسم می برد مانند معبد « راهولا Rahula » که به فاصله ( ۳۰ لی ) جنوب شرق پایتخت افتاده و آنرا یکی از وزرای نامی کاپیسا «راهولا» آباد کرده بود و موسیو فوشه آنرا عبارت از کافر قلعه میداند که بقا یای آن بجنوب شرق خرابه های شهر شاهی بگرام در کنار مجرای باريك آب افتاده است. معبدی که کنیشکا بازحمت زیاد درپای کوهای پر برف آباد کرد و تقریبا به فاصله ۲۰۰ لی از پایتخت فاصله داشت. این معبد درزاویه شمال غربی بگرام فعلی به شمال غربی چاریکار موجوده در ( توپ دره ) واقع بود و عبارت از معبد «توپ درۀ» است که در حوالی قریب چاریکار واقع است و « استو په آن » بزرگترین استوپه ایست که تا حال در افغانستان دیده شده است . (۱) معبد « پادشاه قدیم » قرار تذکار هیوان ــ تسنگ در شمال غرب پا یتخت به سواحل جنوبی رودخانۀ بزرگی واقع بود . معبدملکۀ قدیمه در شمال غریب معبد اخیرالذکر بود و استوپه آن صفت بلندی داشت و از طلا پوشیده شده بود معبد « پی ــ لو ــ شو ــ کو ــ » یا « پی لوسارا » یا ( فیل سر ) که بانی آن آشوکا بود در دامنه کوهی واقع بود که به همین نام یاد میشد . این کوه حالا به نام « عاشقان » یادمیشود وحتماً همان نام « آشو کا » است که در ذهنیت مردم به عاشقان تبدیل یافته و فراز ریزه کوهستان واقع است . (۱) ساختن این معبد ومقابله های امپراطور کنیشکبا پاشاه ماران آبی در فصل کوشانی ملاحظه شود.
(۳۷۹) توپ دره : یکی ازجاهائی که در حوزه کاپیسا از نقطه نظر آبدات بودائی مخصوصاً آبدات عصر کنيشکای کبير قابل ملاحظه است توپ دره است که بقاياي استوپه معروفی که کنشکابه مشکلات زياد آباد نموده بود دراينجا موجود است. مشکلاتی که امپراطور بزرگ کوشان در آبادی این استوپه و معبد مربوطه آن دیده بود در داستان های محلی انعکاس افگنده و خاطرآت آن حتی تا قرن ۷ مسیحی باقی بود که ما آنرا طوریکه هیوان ـ تسنگ در بگرام شنیده بود در پاورقی صفحات ٢٤٦ وبعد همين جلد شرح داديم . بهر حال بقایای این استوپه بزرگ کنشکا هنوز موجود وقسمت استوانه ئی بدن آن (٧٥) متر احاطه دارد و طوریکه موسیو فوشه مطالعه کرده است دورادور آنرا يك قطار کمانها وپایه ها به سبك « هندو كورنت » و « هندو فارس » احاطه کرده است . این استوپه واستوپه هائی که در حوالی پشاور بوده دو یاد گار بزرگ امپراطور کنشکا است که از جوار دو پایتخت تابستانی وزمستانی خاطرات عمرانی آن دوره درخشان را ثابت میسازد . در توپ دره نزديك به قريه موجوده بقایای دو معبد کامل دیگر بصورت تپه های مربع شکل باقی مانده است . حفريات در کاپيسا : با شرحیکه گذشت از روی چشم دید زاير چینی بخوبی معلوم میشود که حتی تا قرن ۷ مسیحی کاپیسا از نقطه نظر معابد وكثرت علما وروحانيون وصنعتکاران چقدر معمور و آباد بود . چیزهائیکه زایر چینی میگوید با کشفیات وتحقیقاتی که تاحال بعمل آمده همه به حقیقت پیو سته و حتی در نتیجه حفريات پرده هائی از روی سوابق تاریخی این قطعه برداشته شده که هیوان ـ تسنگ در عصر خود ازان بکلی بی خبر بود زيرا شواهد مدنيت های قدیمی تر این منطقه زیبا درین زمان زیر خاك شده وزاير چینی بی خبر از روی آن گذشته ورفته .
( ٣٨٠ ) حفريات يك حوزۀ وسيعی مانند کاپیسا چیزی نیست که به این زودی ها به آخر رسد. چند جائی که تاحال حفر شده ومطالعاتی در اطراف نتایج آن بعمل آمده عبارت از« پايتاوه،شهر شاهی بگرام ، معابد چهار طرف دامنه های ، کوه پهلوان ، از قبیل پوزۀ ،شترک ، قول نادر ، وغيره وبعضی نقاط خوردوبزرگ دیگر است . روی هم رفته حفريات كاپيسا را میتوان به دو مرحله یا حصه تقسیم نمود یکی حفريات معابد واستوپه های بودائی که از ١٩٢٥ ( طبیعی پاره کاوش های مخفی و بدون اجازه ئی که انگلیس ها در طی قرن ١٩ خودشان یا به دست یاری يكعده گماشتگان خود انجام داده اند درین حساب نیست ) یا بطرف در بگرام و پايتاوه ، ومعابد اطراف کوه پهلوان بعمل آمده دیگر حفريات داخل محوطه شهر شاهی بگرام که از ۱۹۳۷ به این سو شروع شده و ادامه دارد وقراریکه پایان خواهیم دید برای مطالعاتی که مرام این فصل است هر کدام آن بجای خود ذی دخل است . اگرچه من حیث تاریخ طور يكه ذكر شد اول در معابد و استوپه های بودائی تحقیقات بعمل آمده ولی موضوعی که سر دست ماست چنین ایجاب میکند که مختصراً درباب آثار شهر شاهی بگرام چیزی نوشته و بعد شواهد بودائی را تحت مطالعه قرار دهیم . شواهد سه مدنيت دريك اطاق : پیشتر گفتیم که حفريات شهر شاهی بگرام در ۱۹۳۷ شروع شد. آثاری که درین سال کشف شد خیلی ها مهم بود ولی آنچه که در چهارماه ۱۹۳۸ ( از ۱۹ می تا ۱۲ اگست ) به منصه شهود پیو ست به مراتب از آن بهتر میباشد . نتیجۀ حفريات سال ١٩٣٧ در دوجلد از طر ف پرو فیسر هاكن نشر شده ، را جع به آثار ١٩٣٨ کتلاکی از طرف پروفیسر مذکور ترتیب یافته که متأسفانه بواسطهٔ پیش آمد جنگ ووفات مؤلف به طبع نرسید (۱) (۱) میگویند که موسيو ها كن يك نقل اثر خود را به « کماى » در پشاور داده و به او وصیت کرده بود که اگر برای من واقعه پیش شود آنرا بطبع برسان در شعبۀ تاریخ يك فهرست عمومی اشیای ۱۹۳۸ موجود است شاید يك نقل همان کتاب فوق باشد ولی تصاویر مربوطه آن موجود نیست .
( ۳۸۱ ) آنچه موسیو هاکن درین مورد نشر نموده يك مقاله جامعی است که از طرف انجمن تاریخ به فارسی و فرانسه انتشار یافته عین این مقاله در مجله Art Asiatique سال ۱۹۳۸ و بعضی مجلات دیگر هند و ژاپون شایع شده است . درین شبهه نیست که صنعت به معنی عام چه مقصد از آن تعمیرات و معماری باشد چه هیکل تراشی و تصاویر رنگه وغیره در هرجا وهر کشور وهر نقطه‌ای در اثر تماس سبک های پیشتر محلی و یا نفوذ سبك های همسایگان و بیگانه بمیان آمده رفته است . در دوره امپراطوری کوشانی های بزرگ که دامنهٔ سرحدات آریانا درهند و ترکستان چین خیلی انبساط یافته بود و در اثر امنیت بی سابقه‌ئی که هان ها درچین و کوشانی ها بین حوزهٔ تارم و پامیر وحوزهٔ اکسوس و کنسکا وغیره قایم کرده بودند و رومن ها دامنهٔ آنرا تاسواحل بحرالروم انبساط دادند مبادلات تجارتی خیلی ترقی کرده بود و اشیای نفیس صنعتی و دیگر محصولات قیمت بهاو زیبا بین کشوهای چین و آریانا وهند ومتصرفات امپراطوری رومن در آسیا تبادله میشد . ازین رو در شهر کاپیسی ( بگرام ) حتی در يك يا دو اطاق مجاور محاصیل مدنیت های کشور های همسایه طوری پهلوی هم قرار گرفته بود که انسان را به حیرت می انداخت . رویهم رفته این اشیا به سه دسته تقسیم میشود واز سه جا در کاپیسا جمع شده است : (۱) آثار یونانی ورومن . (۲) آثار هندی . (۳) آثار چینی . الف اشیائی که مبداء آنها مغرب زمین است و از یونان وسواحل بحرالروم و خاك های آسیائی امپراطوری رومن به اینجا آمده عبارت است از :
( ۳۸۲ ) (۱) يك دسته مدال های کچی که روی آن صحنه های مختلف اساطیر یونانی با رویهٔ خیلی موثر وجذاب یونانی نقش شده . (۲) مجسمه گک های مفرغ که مبداء آنها به كريك ورومن میرسد مانند « سراپیس هر كول » « هارپو كرات » وغيره . (۳) ظروف شیشه ئی و گیلاس های منقوش که روی جدار آنها صحنه های جنگ « گلادیاتورها » وبعضى مظاهرات رقص و شراب نوشی نقش شده است . ب آثاری که مبداء آنهاهنداست؛ این آثار عموماً عبارت از پارچه های عاج است که در اصل جدار صندوقچه های زیورات ودیگر اثاثیه بوده وبا مرور ز ما نـه شکل تركیبى خودرا ازدست داده وبصورت قطعات خورد و کلان که بعضی ها ی آن تا ٤٥ سانتى هم طول دارد بدست آمده است.موسیوهما کن در باب این قطعات عاج می نویسد (۱) : «خلاصه حفريات امسال بگرام بما چـان پارچه های بزر گ عاجی داده است که ارتفاع بعضی های آن تا ٤٥ سانتی میر سد و از نقطه نظر اشکال وموضوع نمایشات بعضی ابدات هند قديم ومخصوصاً دروازه های در آمد معابد سنگی را بیاد دهائی میکند چنانچه این تشا به را بطور ا خص کمان ها وقطارهای فیل های بین آنها درقطعات بزرگ عاج وانه ودمیکند. اگر ازيك طرف تزئينات مخصوصه فوق الذكر موضوع مقایسه را با مدخل سموچ لوماس ریشیLomas Rishi در مگدهای قدیم «درحوزه گنگای هندی»(حوالی قرن اول قبل از عهدمسیح) بمیان می آرد اختصاصات دیگری مارا بطرف «ماتورا» یعنی شهری می برد که بطليموس جغرافيه نگار آنرا «ماتوزای ارباب انوع» یاد كرده است و عبارت از (موترا) فعلی (اضلاع متحده) میباشد. این شهر یکی از اعاظم بلاد هند بوده و درعصر کوشانی های بزرگ مخصوصاً در زمان زمام داری (۱) صفحه ه بگرام تحقيقات سال ۱۳۱۸ تالیف پروفیسر ها کن ترجمهٔ کهزاد .
(۳۸۳) سلطان مقتدر ایشان کنیشکا (اواخر قرن اول و اوائل قرن دوم عهد مسیح) که هند به مراتب اعلای مدنیت رسیده و شاید درخشان ترین دوره تعالی خود را دیده باشد شهر خیلی باشکوه و بزرگ هند بشمار میرفت . جزئیات گلدسته پایه ها فربهی و چاقی اعضای زن هائی که نمایش یافته اند چیز هائی است که عیناً در بعضی هیکل هائی که در نواحی (ماتورا) در گل سرخ رنگ تراشیده شده اند دیده شود چنانچه ازین قبیل مجسمه ها به تعداد زیاد در ، کرزن موزیم باستان شناسی ماتورا و پروونشئل موزیم لکهنو ، محافظه شده است .، يك قطعه عاج دیگر بگرام که مربوط به همین دسته است و يكنوع دروازه ئی را که ، تورانا Torana ، میگویند نمایش میدهد شکلی دارد که ملا كلاسيك که درعین زمان سانشی (هند مرکزی) و (ماتهورا) را بیاد میدهد ولی فرقی که هست این است که لوحه عاج مکشوفه بگرام بصورت حیرت آور جزئیات تزئینات را وانمود میکند. به این ترتیب باصدها قطعات كوچك وبزرگ عاج که از بگرام بدست آمده میتوان جنبه مقایسه را در زمینه كلاسيك وسعت داد ... ج آثاری که مبداء آن چین است : شواهد چینی باراول در حفریات ۱۹۳۹ در بگرام پیداشد وعبارت از يكنوع کاسه ها وقطی های كوچك میباشد مركب ازسه قسمت یکی چوب که اصل ظرف از ان بوده و با رطوبت زمین بکلی از بین رفته دوم : يك حلقه فلزی که به دهن کاسه ها نصب بود وسوم قسمت (لاك) يا يكنوع «کنبد» که روی صفحات داخلی و خارجی ظروف مذکور نصب بوده وتزئیناتی به رنگ سرخ داشته است. این اشیا با نفاستی که داشت متأسفانه عموماً با رطوبت زمین و مرور قرن ها بكلی از بین رفته وجز پارچه های كوچك لاك» چیز دیگری بدست نیامده است . بعد از تجزیه آثار سه گانه و مطالعات خصوصی هر کدام آن موسیو ها کن در مقاله خود چنین مینویسد : «آثار مختلفی که در ۱۹۳۹ (۱۳۱۸) از بگرام
(٣٨٤) کشف شد روی هم رفته عبارت از مدالهای کچی یونانی، ظروف مفرغ كريك و رومن یا اسکندریه مصری ظروف عصر رومن مخصوص احتياجات خانگی ، قطعات عاج هندی وظروف لاك چینی میباشد. از نقطه نظر مراتب تاریخی تطبیقات حیرت آوری عرضه میدارد و میتوان گفت که تاریخ اشیای مذکور از قرن اول تا دوم عهد مسیح را در بر میگیرد. پوشیده نیست که این عصر برای انبساط روابط بین المللی و تبادله اجناس خیلی ها مساعد بود و کاپیسا بواسطه موقعیت جغرافیائی ممتاز خود ازین دوره مساعد استفاده زیاد میکرد. تذکار این مسئله بی مورد نخواهد بود که در قرن اول عهد مسیح صلح و آرامشی که امپراطوری رومن پهن کرده بود تا بشام انبساط داشت و دسته های مقتدر نظمیه شهر هائی مثل پلمیر Palmyre و دورا Doura که در امتداد راهای کاروان افتاده بود در عین زمان هم از نقطه نظر امنیت راها را محافظه میکرد و هم آزادی تبادله اجناس را مراقبت مینمود . درین وقت روما تامملکت دور دست پارت ها انبساط داشت چنانچه امپراطورا گوست که بین سال ٦٣ و ١٤ ب م سلطنت داشت ( اررودس Orodes ) یکی از پسران فرهائس چهارم Phraatesiv را بر تخت پارتیا نشانید و پادشاه جدید نسبت به امپراطوری رومن وضع تابعیت پیش گرفت و به این ترتیب دوره سلطنت او فتح سیاست دولت رومن را در شرق و انمود میکند (حوالی سال ٩ ب م ) معاصر به همین زمان که دولت پارت تحت نفوذ سیاسی امپراطوری رومن در آمده بود کوشانی ها شروع به تشکیل و تشدید ارکان امپراطوری بزرگی در افغانستان و حصهٔ از خاك هند ، نمودند چنان دولت مقتدری بمیان آوردند که مدت سه قرن عامل ارتباط بین عرب و هند و چین بشمار میرفت . موسس سلاله كوشان كوجولا كدفیزس که مسکوکات او همسطح اشیای مکشوفه از بگرام بدست آمده است عنوان شاه شاهان ( شهنشاه ) (مها را جاساراجاراجاسا )
( ٣٨٥ ) را با لقب تو (پسر آسمان) «دواپوترا» که تا آن زمان در تشریفات هندی سابقه بود اتخاذ کرد این لقب تازه عنوان قدیم كلا سيك امپراطوران چین است که کوشانی ها حین سلطنت در هند آنرا محافظه نمودند . رئیس قبایل سیتی كه يك سلطنت یونانی را از بین برداشته وعناوین ترکی و چینی را اتخاذ کرد در اواخر دوره زمامداری خویش به تقلید امپرا طوران رومن هم پرداخت چنانچه مسکوكات اخير او از روی سکه های (دناریو) (سانسكریت دينارا ) تقلید شده که امپراطور اگوست در سالهای اخیر سلطنت خود بین سال ٤ ق م و ٢ ب م سکه میزد این قرابت را که بذات خود روشن و واضح است آثار مکشوفه جدید بگرام خیلی جنبه حقیقت میدهد . برویم به چین : از طرف شرق، چین هم درین زمان واجد وضعیتی بود که زمینه را برای جریان تبادلاتی که فوقاً اشاره نمودیم مساعد ساخته بود . چند سال بعد از وفات امپراطور (تسن کی هوانگ تی) یکی از رؤسای رهزنان سلاله ( هان) را بمیان آورد که قرار گفته « سیلون اوی » از وحدت چین استفاده نموده وازان دولت مقتدر جهانی تشکیل نمود . سپس امپراطور «Wao» که مربوط همین سلاله بود وبین ١٤٠ و ٨٧ ق م سلطنت داشت سیاح معروف « چانگ کین » وTchang kien را بطرف غرب فرستاد وباب عهد جدیدی را برای چین باز كرد.يك قرن بعد چین کم کم و آهسته آهسته دامنه نفوذ خویش را تا سر حدات هند رسانید چنانچه بطور مثال باید متذکر شد که در سال دوم ق م چین نماینده بنام Po-che-ti-tseu-king به دربار امپراطور کوشان فرستاده بود. این عهد که میتوان آنرا دوره میمون اقتصادی وعصر استقرار سیاسی خواند روی هم رفته از اواسط قرن سوم عهد مسیح تجاوز نموده است زیرا درین زمانی که ذکر شد دولت روم در پنجه مدهشترین کشمکش ها گرفتار شد و بحرانی را طی میکرد که مصادف تاریخ آریانا (۱۰۰) ا - محمد سر دار ، محمد : ع - سید محمد مسرور ، د - محمد عظیم ، ن ـ محمد رحیم ه - امان الله شعبه تاریخ اول ۸۱۹-۲۵ م خ
(٣٨٦) به عصر والرین Valerien و گالی ین Gelliens بود (از ٢٥٣ تا ٢٦٨ ب م) چنانچه از روی ذکر يك مثال كه عبارت از اسیر شدن والرین بدست شاه پور اول ساسانی (٢٦٠ب م) می‌باشد کماحقه معلوم میشود كه امپراطوری روم تا بکدام حدو اندازه دچار ضعف و مشکلات شده بود. بطرف مشرق در مملکت چین هم دوره انحطاط از اواخر قرن دوم مسیحی شروع شده ويك انقلاب عوام كه بنام جنبش كلاه زردها موسوم است در(چه‌لی Tche.li) و (هونان Honan) در سال ١٨٤ب م شروع شد. اگرچه آتش این بغاوت خاموش شد ولی در اغتشاشاتی که به تعقیب آن بمیان آمد رؤسای انقلابی نظام اداره مملکت را بدست آوردند. تساوپی Tesao-Pei سلاله هان ها را بکلی منقرض نموده خانواده سلطنتی جدیدی روی کار آمد که فقط از ٢٢٠ تا ٢٦٥ سلطنت کرد و آخر چین دوباره متشتت و پراگنده گردید. ملتفت باید بود که تا يك درجه آبادی و رونق امپراطوری کوشان مربوط به وضعیت تجارتی آن باشق و غرب بود. و رود ناگهانی ذخایر طلا و تقلید سکه «ایوروس» رومن اهمیت رول «هند و سیت ها» یعنی شاهان کوشانی و رویه استفاده آنها را از ترانزیت اموال تجارتی بخوبی وانمود میکند. قرن سوم که با ذکر مراتب فوق برای دولت روم و چین عصر شومی شده بود اوائل دوره انحطاط کوشانی ها را هم تشکیل داد چنانچه از روی دلایل متعدد مثل عقد عروسی با هرمز دوم و حضور «گرومپاتس Grumpates» کوشانی و فیل هایش در جنگ (شاپور) و شکست رومن‌ها (٣٥٩ ب م) هر کدام بجای خود نشان میدهد که کوشانی ها در دوره انحطاط خود تحت نفوذ ساسانی ها آمده بودند. در میان مسکوکاتی که در دوران گذارشان حفريات در بگرام در روی زمین هم سطح اشیای مکشوفه پیدا شد هیچ کدام بعد تر از «واسودوما Vasudeva (حوالی ٢٠٠ب م) نمی‌باشد. بلی در اواخر قرن سوم یفتلی ها اراضی ماورای اکسوس را
( ۳۸۷ ) اشغال نموده و در قبال این پیش آمد تازه عظمت کوشانی ها به تحلیل میرسد . ادامه دامنه کاوش در بگرام این مسکه را وانمود کرده است که عمرا ثانی که واضحاً بعد از دوره اشغال کوشانی بشمار میرود روی خرابه های شهر جدید شاهی بنا شده است . چنانچه در اثر کاوش هائی که مسیو « ژاک مونیۀ » در ۱۹۳۸ بعمل آورده است محل و موقعيت يك بناى مستحکم اشکار شده است و دیده میشود که تهداب هائی چهار برجی که در زاویه های عمارت قرار گرفته بود از سطح تهداب اطاق هائی که در ۱۹۳۷ و ۱۹۳۹ از آن ها اشیای غربی وهندی بدست آمده است بلند تر میباشد. مربوط به این مطلب باید متذکر شد كه يك سكه یفتلی که در آن صورت بك «شاه غرجستان» نقش میباشد به عمق ۰ – ۸۰ متر پیداشده حال آنکه مسکوکات (گندو فارس) و (کدولا کد فیزس) و (کنیشکا) در اطاق های بزرگ همسطح اشیای مکشوفه یعنی از عمق بین ۲ متر و چهل ودو متر و شصت سانتی کشف شده است پس چنین بنظر می آید که شهر جدید شاهی (کا پیسی (Kapisi) یعنی بگرام فعلی را که در قرن ه مسیحی خراب شده است یفتلی ها اشغال نموده باشند اما کوشانی ها قبل از ینکه از بین بروند چون حامی دیانت بودائی بشمار میرفتند با تشویقات و حوصله افزائی خویش صنعت جدیدی را بمیان آوردند که در آن نفوذ غرب وهند مشاهده میشود . این سبك جديد صنعتی چون خادم نمایش دادن مظاهرات افکار (بودیزم) گردید با تحولات خود به مراتب درخشانی فایز شد. کشفیات جدید بگرام با مثالی ها ودلائل قاطعه ثابت میکند که کاپیسای قدیم یعنی یکی از قطعات افغانستان (حوزه کوهدامن و کوهستان ) یکی از سرچشمه های الهام صنعت «گريك وبوديك» بشمار میرود . » مراکز بودائی : قراریکه چند صفحه پیش متذکر شدیم حفریات « شهر شاهی جدید» بگرام مرکزیت مهم کاپيسا ومدنیت هائی را که درینجا متلاقی شده اند بکمال
( ۳۸۸ ) وضاحت اشکار ساخت و این مطلب در چند صفحه بالا بر آورده شد. حالا به این می پردازیم که از نقطه نظر بودائی، صنعتی که خادم نمایش مفکوره این دیانت قرار گرفته بود به چه شکلی در کاپیسا جلوه کرده است از روی شهادت زایر چینی هیوان تسنگ معلوم میشود که در نیمه اول قرن ۷ مسیحی بیش از صد معبد در حوزه کاپیسا وجود داشت. جاهای این صد معبد هنوز کشف و تدقیق نشده و جز در سه چهار جائی حفريات عملی نگردیده ولی چون معابد و استوپه های یك نقطه عموماً بيك سبك بودند از روی شواهدی که بدست آمده تا اندازه زیاد سبك مدرسه صنعت هیکل تراشی کاپیسا را میتوان معین کرد . از جمله نقاط بودائی كه تا حال حفريات شده يكی دو نقطه در دامنه غربی كوه پهلوان است که موسیو برتو در ۱۹۲٥ حفريات كرده چند نقطه مثل پوزه «شترك» «قول نادر » که در دامنه شما لى كوه مذكور افتاده تحت سرپرستی «موسیو هاكن» از طرف موسیو مونیه حفر شده و نتائج آن د ر اطاق «شترك» موزه کابل موجود است ولی متاسفانه بواسطه پیش آمد جنگ و وفات موسیو ها کن کتابی که در نظر بود در اطراف این مسائل نشر شود تا حال به تعویق افتاد. خلص يك مقاله موسیو ها کن را که درین موضوع نشر شده پایان تر میدهم يك نقطه دیگری که از نقطه نظر تاریخ هیئت حفریات فرانسه اولتر از همه در کاپیسا حفریات کرده است و د ر اطراف آنهم اظهار نظریه شده است (پاتاوه) است که به ده کیلو متری جنوب شرق چاریکار و ۷ كيلو متری جنوب بگرام افتاده و قرار نظریه موسیو ها کن موقعیت آن کمی بطرف شمال شهری است که هیوان تسنگ به نام ( سی - پی - تو - فا - لاس Si-p'i-to-fa-la-sse ) یاد کرده است و خرابهای آن بصورت چغد بر جستگی در میان اراضی شاداب و حاصل خیز جلب نظر میکند . موسیو ها کن حفریات این معبد بودائی را در زمستان ۱۹۲۴ شروع
(۳۸۹) کرد و چیز مهمی که کشف شد یک نوع مجسمه بودا است که آنرا بودای «خارقه بزرگ» گویند، خرد مجسمه از سنگ سلیت (شیست) تراش شده و هنوز ورقهای طلا در آن چسپیده دیده میشد موسیو ها کن به ملاحظه میرساند که التصاق ورقه طلا و نقره روی مجسمه ها که از یادگارهای یونانی در شرق است و در روم هم رواج داشت اصولی است نسبتاً تازه و میتوان گفت در سایه صلح و امنیتی که در عصر فلاوین ها Flaviens ( ٦٩ - ٩٦ م ) بین رومنها و پارتها وجود داشت به باختر رسیده و از آنجا به کاپیسا سرایت کرده است. از طرف دیگر از خود هیکل هم واضح معلوم میشود که محصول دوره انحطاط است زیرا سر فوق العاده بزرگ شده و ۱/۲ ارتفاع بدن گردیده حال آنکه نازل ترین مجسمه ها از تناسب ۱/۷ بیرون نبود. مدرسه هیکل تراش یونانی پولی کلک Polyclite ۱/۷ و مدرسه لی سیپ Lysippe ۱/۸ بود. دستها خیلی بزرگ گردیده و نزاکت و نرمی بدن بکلی از بین رفته. تاریخ این مجسمه را میتوان به قرن سوم یا چهارم مسیحی نسبت داد موسیو ها کن راجع به مقایسه آن با مدرسه هده و کاپیسا می نویسد: «از روی این مجسمه پاتیاوه واضح معلوم میشود که در عصری که هیکل تراشی سنگ شیست دوره انحطاط را در کاپیسا طی میکرد استادان هده هنوز آثار زنده و مهیج میساختند»(۱) ملتفت باید بود که هیکل «خارقه بزرگ» در مظاهر صنعتی بودائی کاپیسا اختصاصی بخود دارد و نظیر این مجسمه از نقاط دیگر مثل بگرام و غیره پیدا شده است. یکی از آثار دیگری که از پاتیاوه پیدا شده و ذکر آن در اینجا بی مورد نیست لوحه ئی است که اصلاً پایه کدام مجسمه بوده در يك روی آن چندین نفر کوشانی بلباس خودشان بدور بودیس اتوا (Maitreya میتریا) نمایش یافته اند این ها L'oeuvre de la Délégation Are'éologique Francaise ۱۸ - ۱۰ ۱) صفحه( en Afghanistan (1922-1932, J. Hackin. Tokyo 1933
( ٣٩٠ ) کوشانی ئی اند که دین بودیزم را تازه قبول کرده و با شوق و آرزو خود را بدور «بودیس اتوای» مذکور نمایش داده اند. در يك لوحه ئی که موسیو برتو در ١٩٢٥ از بگرام یافته و مربوط به قرن سوم مسیحی است و يك «بودیس اتوا» را در حال استقبال از (اندوا ) و (برهما) نشان میدهد کتیبه ئی وجود دارد بزبان سانسکریت و به رسم الخط خروشتی ، بعض حروف آن به کتیبه (نیا Ni a) آسیای مرکزی شباهت بهم میرساند که «پروفیس (لیودر (Luder) تاریخ آنرا به قرن سوم مسیحی میرساند. در کابل و گرد و نواح قریب آن مانند شیو کی ، کمری ، که به هفت یا هشت کیلومتری جنوب شرق شهر افتاده اند و در حصار کهستانی دور کابل مانند دامنه علی آباد و پوزه تپه خزانه و تپه های گل زرد دامان شیر در وازه و تپه مرنجان و پنجه شاه وغیره يكعده معابد و استوپه های بودائی بوده و از بعضی ها هم شواهدی بدست آمده ولی طوریکه موسیو فوشه اظهار میکند کابل از نقطه نظر بودیزم و آثار صنعتی آن آنقدر ها مهم نبود و در جمله شهرهای فرعی و درجه دوم کاپیسا محسوب میشد ازین جهت در خط سیر هیوان - تسنگ شامل نبود . حالا که از مطالعات خصوصی حوزه کاپیسا فارغ شدیم بصورت عمومی میتوان گفت که صنعت گریکوبوديك در باختر یا در گندهار اهر جا تولد یافته باشد « کاپیسا» از پرورشگاهای آن بشمار میرود ومیتوان گفت که هیکل تراشان پایتخت تابستانی امپراطوری کوشانی در تعمیم مدرسه مذکور سهم زیاد گرفته اند و بیشتر آثار هیکل تراشی این ناحیه در قرون ٣ و ٤ و ٥ مسیحی ساخته شده است . معبد پوزه شترك : پیشتر اشاره نمودیم که به دورا دور کوه پهلوان که به سه کیلو متری شرق خرابه های شهر شاهی بگرام افتاده يكعده معابد بودائی تعمیر شده بود یکی از آن ها معبد پوزه شترک است که روی پوزه پیش برآمده
(۳۹۱) فراز رود خانه پنجشیر آباد بود اینجا را «موسیو مونیه» تحت سر پرستی پروفیسد هاکن حفریات نموده و از مقاله که پروفیسر مذکور راجع به فعالیت های هیئت حفریات فرانسه، از سپتامبر ۱۹۳۶ تا اگست ۱۹۳۷ نوشته و در سالنامه ۱۳۱۶ نشر شده خلص نظریات او را راجع به معبد شترک اقتباس میکنیم: چون این بنای مذهبی در مرور زمانه پشت هم چند ین مرتبه مرمت کاری شده و وسعت یافته اصل شکل پلان اولیه آن مغشوش گردیده قدیمی ترین قسمت آن (اگر چه آنهم بذات خود دست خورده) عبارت از محوطه مربعی بود که در وسط آن در میان حویلی استو په بزرگی داشت و این حویلی از طرف شرق به حیاط دیگری مربوط بود و ملحقات آن عموماً بطرف جنوب و جنوب غرب معلوم میشود استو په بزرگ با مجسمه ها و لوایح دیگری مزین شده بود. چنین معلوم میشود که صنعتگران در خود این محل به تراش مجسمه ها در سنگ سلیت می پرداختند و آثار در خود محل ساخته شده باشد چنانچه وجود یکی از ادوات هیکل تراشی و يك لوحه نیم کاره این نظریه را تقویت میکند علاوه بر اشیای سنگ سلیتی آثار دیگری که در گل و چونه قالب گرفته شده بود هم بدست آمده است از میان آثار قدیم چند پارچه ئی حین حفریات هنوز بجای خود در دیوارهای بنا باقی و بر قرار بود. از آنجمله لوحه ئی که از همه دلچسپ است صحنه ئی را نشان میدهد که راهبین بر همنی و مریدان آنها و (دواتا ها) یا ارباب انواع فرعی بودا را تمجید میکنند امکان دارد که راهبین بر همنی مذکور سه برادر (کا سیاپاه Kasyapa) وسه نفر مریدان ایشان بوده باشد روی این لوحه دو تن اعانه دهند گانی هم معلوم میشوند که لباس آن عبارت از البسه ایست که معمولاً در عصر کوشان پوشیده میشد. تعداد مجسمه ها و صحنه های سنگی که از اینجا کشف شده خیلی زیاد است. دريك لوحه دیگر (متریا) چهار زانو تحت کمانی نشسته و دو
(۳۹۲) (بودیس اتوا) دیگرنیه دوطرف كمان دیده میشوند در منتها اليا دوطرفه صحنه (هوارا پالا) یاجنگجویان مشاهده میشود. اگر این لوحه باصنعت چینی که کار عصر وی (Wei) درحوالی قرن ۵مسیحی میباشد مقایسه شود فوراً معلوم میشود که تا کدام اندازه صنعت بودائی چین در عصر (وی) تحت نفوذ موضوع های مذهبی صنعت گریک و بوديك آمده بود.» تنزل صنعت که از نقطه نظر عدم تناسب اندام درهیکل های مكشوفه پايتاوه ديديم در شترك هم مشاهده میشود درلوحه ئی که جوان برهمنی بابودا ( دیپان كارا ) ملاقات میکند دیده میشود که هیکل بودا چقدر چارشانه ودست های او بزرگ است. باميان : پیشتر شرح دادیم که با معابد و آثار عمده صنعت گريكو بوديك كمال ترقی خویش را مخصوصاً در هیکل سازی گچی و اصول قالب گیری درطی قرن سوم مسیحی طی نمود. آثار عمده خیلی باشواهد بعض نقاط شرقی آسیا که تحت نفوذ صنایع یونانی آمده بودند شباهت داشت : بامیان درحالیکه آثار قديم آن با گندهارا پیوستگی دارد یکطرف با آسیای مرکزی وجانب دیگر با بعضی عوامل صنعت ایرانی باصريح تر بگوئیم با بعض عوامل تزئيناتى والبسه عصر ساسانی شباهت بهم میرساند و این همان شاخه صنعت افغانستان قدیم است که دانشمندان آنرا بنام سبك «ایرانوبوديك» يا «کوشانی ساسانی» ياد کرده اند باميان در دل هندوكش بفاصله تقريباً ١٤٢ کیلومتر بشمال غربی کابل روی معبری افتاده که از قديم ترين زمانه ها راه رفت و آمد قافله ها بود . یا میان نقطه وسطی راه بین بلخ وپورشاپورا (پشاور) است و اهمیت اولیه آن در عالم بودائی تاریخ آدریافت (١٠٠) مدیر میرداد محمدع عبدالحمید مخمر نوید و محمد عظیم دوم محمر نعیم ه اجرائیه شعبه تاریخ لیل ٩-٨-٣٥-ع
( ۳۹۳ ) ساختمان طبیعی یعنی دیوار بزرگی است که در آن هیکل ها وصموچ ها تراشیده شده است . همین وضعیت مساعد طبیعی در هند عامل شهرت ( اجنتا ) و ( ایلورا ) و در چین اسباب شهرت ( ین کنگ Yin-Kong ) و( لانگ - من ) گردیده است ، زیرا اگر صخره قشنگ وعمومی وبمانند دیوار بامیان نمی بود این همه مظاهر بدیع صنعت بمیان آمده نمیتوانست . بامیان از ٦۳۱ مسیحی که زایر چین « هیوا ن - تسنگ » از آنجا عبور نموده است یعنی تقریباً از ۱۳۱۰ سال باینطرف در یاد داشت های سیا حین قید و در زبان ها افتاده است . مابه سیاحت و سیاحت نامه های سیاحین کاری نداشته اول قدری راجع به نام این قطعه و بعد مختصراً از یاد داشت های زایرین چینی قسمتی را اقتباس میکنیم تا کمی وضعیت این درۀ معروف از روی چشم دید قدیم ترین سیا حینی که از خود اثری باقی مانده اند روشن شود سپس مدرسه وسبك صنعتی اینجا را کمی شرح میدهیم: اسم بامیان در بنداهش پهلوی ( با میکان ) است و « موئيز دوخورنين » مورخ ارمنی هم این قطعه را به همین نام یاد کرده است . در ادبیات ومأخذ چین بامیان به اسما و تلفظ های مختلف آمده ، چینی ها در قرن ٥ مسیحی اینجا را به نام ( فان - یانگ Fan-Yang ) خوانده اند وبه اسمای ( فان-ین ) ( Fan-Yen ) و (وانگ - ین ) یا ( بانگ - ین ) هم یاد نموده اند ، هر کدام ازین اسما به تلفظ موجوده ( بام - یان ) نزديك است . « هیوان - تسنگ » در یاد داشت های خود این درۀ مشهور را « فان - ین - نا» خوانده است ودر « سی یو - کی Si-Yu-Ki » یا « یاد گار های ممالك غربی» راجع به بامیان چنین می نویسد . (۱) درۀ ( فان - ین - نا ) بیش از دو هزار (لی) شرقاً غرباً و زیاده از ۳۰۰ (۱) راجع به صورت های مختلف اسم بامیان ”به اثار عتیقه بودائی بامیان تالیف گودارها“ كن مراجعه شود.
( ٣٩٤ ) (لى) شمالاً جنوباً انبساط دارد. این دره در داخل کوه های پر برف واقع است. ساکنین آن از وادی های کهستانی استفاده کرده در شهر ها در دایرهٔ امکانات پیداوار محل زندگانی میکنند . پایتخت آن به جدار سنگی متکی و دره را فرا گرفته است . طول این شهر از ٦ الی ٧ (لی) و بطرف شمال به پوزه نشیب داری منتهی میشود. حاصلات زراعتی آن عبارت از گندم زمستانی است . گل ومیوه بسیار کم دارد. برای تربیه حیوانات خیلی مساعد است چنانچه گوسفند واسپ زیاد در آنجا تربیه میشود . آب و هوای آن خیلی سرد وعادات اهالی خشن است. البسه آنها غالباً پوست حیوانات و پارچه های پشمی کلفتی است که در خود دره تهیه میشود . رسم الخط ، معتقدات و مسكوكات آنها شبه ( تو ـ هو ـ لو ) یعنی ( تخارستان ) میباشد. زبان شان اگر چه کمی با ساکنین تخارستان مختلف است معذالك طرز کلام آنها خیلی بهم مطابقت میکند . از نقطهٔ نظر سادگی و عدم تزویر در عقاید ، اهالی این دره خیلی از ساکنین مما لك همجوار مزیت دارند . درین دره چندین هزار سموچ و چندین هزار رهبانان وجود دارند که پیر و طریقه Tshou-Che-Chou تشو ـ شو ـ شو ( لوکاتارا وادن Lokattaravadin) میباشند این فرقه را متینیه یا(هنایانا)هم گویند. به شمال شرق شهر شاهی ، در بغل كوه يك مجسمه سنگی ایستاده بودا وجود دارد که ارتفاع آن ١٤٠ تا ١٥٠ قدم است و رنگ طلائی وزیورات قیمتدار آن با تلئلو میدرخشد . بطرف شرق این مجسمه در يك سموچ معبدی است از بناهای یکی از شاهان قدیم این دره. بطرف شرق معبد مذکور مجسمه ایستاده بودا ساکیامو نی وجود دارد كه ارتفاع آن تقریباً ۱۰۰ قدم است. بدن مجسمه تکه تکه ریخته شده وبعد در اثر وصل نمودن تکه های علیحده مجسمه کامل بودا را برپا کرده اند .
( ٣٩٥ ) بفاصله دو یا سه ( لی ) بطرف شرق شهر شاهی در مجاورت يك معبد مجسمه بودا در ( نیروانا ) یعنی قبر گذاشته شده طول این مجسمه تقریباً هزار قدم میباشد . درین معبد پادشاه دره اجتماع بزرگی بنام ( Wauteho وو تچو ) تشکیل میکند و در آن تمام اموال وجواهرات سلطنتی حتی اولاد وعیال و نفس شخص خودرا بنام بودا ایثار میکند . آخر وزراء ومامورین دولتی ، خانواده شاهی وخزاین سلطنتی را دوباره از روحانیون خریده مسترد میدارند . . . . » در کتاب حیات «هیوان ــ تسنگ» بعضی نکات دیگری هم است که در «سی ــ یو کی» یعنی ( یادگار ممالک غربی ) نیامده . قرار نگارشات حیات هیوان ـ تسنگ در بامیان ده معبد بیش از چندین هزار راهبین اقامت داشتند. پادشاه ( فان ین ) یعنی بامیان به استقبال استاد قانون (هیوان ــ تسنگ) بر آمده واورا به نزول در قصر شاهی دعوت نمود . استاد دعوت پادشاه را قبول نموده ومدت ۵ روز در قصر توقف نمود . زایر چین در دره بامیان دو نفر از علمای بزرگ کشورما را ملاقات کرد که یکی آریا داسا Aryadasa و دیگری آریاسنا Aryasena نام داشت و به لهجه چینی هیوان ـ تسنگ ایشان را به نام های ( آ ــ لی ــ یو ــ تو سو ) و ( آلی ــ یو ــ سو ـ نا ) یاد کرده است آخرین زایر چین که در سال های مقارن ۷۲۷ مسیحی وارد بامیان شده ( هوی تچه او Hauei-Tcheao ) است که اصلاً از شبه جزیره کوریا بوده وبنام ( قصه مسافرتی در هند ) سیاحت نامۀ ازخود گذاشته که نقل آنرا در يك سموچ « توئن ـ هوانگ Touen-Houang » یافته اند . قسمتی که مربوط به بامیان است قرار آتی است : « چون از ( سی ـ یو ) یعنی درۀ کابل بطرف شمال روانه شوند ۷ روز بعد
( ٣٩٦ ) به دره فان - ین Fan-Yin (بامیان) میرسند. پادشاه بامیان سك نتر (هو Hou) است که تحت اثر و قیمومیت کدام مملکت دیگر نمیباشد. پیاده نظام وسواره این پادشاه خیلی قوی ومتعدد است وممالك دیگر جرئت ندارند به او حمله کنند . ازحیث لباس ساکنین این دیار پیراهن پمبه ئی' پوستین و لباس های برکی وغیره میپوشند. گوسفند واسپ واشیای پمبه ئی از پیداوار این دره است. از میوه جات فقط انگور فراوان دارد. اینجا برف گیر وهوای آن سرد است. پادشاه' رؤسای قوم' تمام توده مردم پیرو (سه جواهر) (۱) میباشند معابد وروحانیون زیاد است. ایشان طریقه مثبته وتسوف هر دو را پیروی میکنند در دره سی - یو (کابل) وسایر نقاط ریش وموی سر را می تراشند وعادات شان با کمی اختلاف شبیه به عادات کاپیسا یعنی حوزه کوهستان و کوهدامن حالیه است زبان این دره از زبان سایر دره ها فرق دارد (۲) بعد از دره بامیان چون ۲۰ روز بطرف شمال روند به (توه - هو - لو) یعنی تخارستان خواهند رسید . نگارشات زائرین چینی قراریکه بصورت مختصر بالا گذشت بعضی مفکوره های روشنی راجع به بامیان' معابد' علما واهمیت این نقط باستانی میدهد و شواهد زیادی که مظهر قابلیت اهالی اینجا در فنون ظریفه هیکل تراشی' نقاشی' معماری وغیره بود تا حال باقی مانده و امروز اسباب شگفت سیاحین عالم گردیده است . عجائب بامیان بیشتر به دو هیکل بزرگ ۳۵ متری و ۵۳ متری ویکدسته معابدی است که به دورا دور هريك از آنها افتاده است. از نقطه نظر تاریخ هیکل ۳۵ متری وصموچ های مجاور آن نسبت به مجسمه ۵۳ متری وصموچ های قریب آن قدیم تر است وهیوان تسنگ زائر چینی ساختن مجسمه اول الذکر را بيك نفر از پاد شاهان قدیمه مملکت نسبت میدهد . (۱) نام یکی از طریقه های مذهب بودائی است . (۲) يك قرن قبل هیوان تسنگ اختلاف زیادی در زبان اهالی بامیان و نقاط مجاور ندیده بود.
( ٣٩٧ ) قدیم ترین سموچ های بامیان در اطراف هیکل ٣٥ متری و آنهم در پای جدار کبیر در زیر پارچه های احجاری واقع است که از سموچ های فوقانی افتاده است یکی ازین سموچ ها را موسیوها کن در ١٩٣٠ حفر یات نموده و آن در مطالعات و آثاری که راجع به بامیان نشر شده به اسم سموچ (G) معروف است . این سموچ حتماً قبل از ظهور مسلمانان درین دره در اثر ریختن احجار از قسمت های فوقانی جدار خراب شده است زیرا در دیوار ها ونیمه سقف آن تصاویر خلاف معمول دیگر سموچ ها سالم بود. اصول تر کیبات این سموچ مرکب از نقاشی وهیکل تراشی بوده یعنی استادان صنعت کار طوری پر و گرام تز ئیما تی این سموچ را تر تیب داده بودند که بدون اینکه محسوس شود از نقاشی و تصاویر به تزئینات برجسته منتهی میشد این رویه در روم عصر «اگوسن »معمول بود در سموچ (G) آثار نفوذ استادان دگند ها را» و مدرسه هده واضح معلوم میشود . مجسمه های بودا و دیگر ارباب انواع فرعی همه به رویه مدرسه گندها را ساخته شده و در طرح موی رویۀ یونانی ثابت است، به این ترتیب موسیوها کن بدون تردید تاریخ نقوش و تصاویر برجسته و هیکل های این سموچ را به قرن سوم مسیحی نسبت میدهد . فراموش نباید کرد که صنایع ساسانی ها هم از راه دختر نوشیروان در قرن های سانتر در بامیان تاثیر انداخته و این اثر در سموچ های CوD وسموچ های دره ککرك مشاهده میشود. اما سموچ ( G) از نفوذ صنایع ساسانی بکلی پاك است زیرا این صنعت فقط در قرن ٤و٥ مسیحی در نقاط فوق ظهور کرده و سموچ (G) قراریکه تصریح نمودیم مربوط به قرن ٣ مسیحی است چون بامیان روی معبر بزرگی واقع بود که یکطرف باختر را به حوزه سند و جانب دیگر حوزه کابل و کاپیسا را از راه هنبك وبلخ وواخان به اسیای مرکزی وصل میکرد طبعاً در قرن های ٤-٥-٦-٧ وحتی تازمانه های بعد تر یعنی تا قرن ٩مسیحی کاملا دست بودائیان ازینجا کوتاه میشودبارفت و آمد قافله ها وزائرین و صنعت کاران نفوذ خودرابه ممالك همجوارپرا گنده نموده و از آنها متا ثر شده است.
تصویر (٤١) مقابل صفحه (٣٩٨) زنی هده حامل دسته گل . این مجسمه زیبا از تپه کلان هده پیدا شده است .
تصویر (٤٢) مقابل صفحه (٣٩٩) یکی از مجسمه های زیبای فندقستان درۀ (غوربند) که به سبك «مدرسه گوپتا» ساخته شده و نماینده روش هیکل سازی قرن ٦ افغانستان میباشد
( ۳۹۸ ) از نقطه نظر معماری در سموچ های سنگی بامیان وسقف های آنها بعضی ترتیباتي مشاهده میشود که یکطرف نمونه های آن در بدخشان، واخان، نورستان، پامیر و دیگر دره های هندوکش و (هونزا Hunza) مشاهده میشود. جانب دیگر بعضی رویه های دیگر آن در معماری فارس دیده شده است. از نقطه نظر البسه هم بعضی نمونه های آسیای مرکزی ( بطور مثال البسه رب النوع مهتاب سقف ہیکل ۳۵ متری ) و بعضی عوامل البسه شہزاد گان ساسانی مانند فیته های دور کلاه و شکل ماه و کره وغیره از چیزهائی است که درمیان تصاویر منقوش به مشاهده پیوسته است و همین طور عناصر مختلف و ترکیب آنها بهم از اختصاص سبك بامیان است قراريكه از روی آثار سموچ (G) یعنی یکی از قدیم ترین سموچ های بامیان مربوط به قرن سوم مسیحی قضاوت بعمل آمده است صنعت محلی ( كريك وبوديك) بعد از نشوونما و ترقی در هده از راه کاپيسا به بامیان هم سرایت کرده و تا قرن ۳ اختصاصات مدرسه گندهارا را محافظه نموده است ولی بان ها در قرن های بعد تر صنعت عصر ساسانی هم در آنجا سرایت نموده است یکی از اختصاصات مهم بامیان این است که صنعت كريك و بوديك را از آنچه که خودش گرفته بود به آسیای مرکزی انتقال داده است . در ه کیلو متری جنوب شرق جدار هيكل های بزرگ، درهٔ دیگری بنام «ككرك» تقريباً عمود به دره بامیان افتاده و انجاهم به دورا دور يك هيكل ۱۰ متری که در سنگ کوه تراش شده یکعده سموچ ها دیده میشود و از یکی آن قطعات تصاویر رنگه خیلی بزرگ بدست آمده که در اطاق بامیان موزه كابل موجود است . در میان تصاویر مذکور که عموماً بودا را در مر كز يك دايره و حاشیه آن نمایش ميدهد يك تصویر از نقطه نظر تاریخ خیلی دلچسپ است و آن عبارت از « پادشاهی است » که کمان خود را دو دسته به بودا تقدیم نموده و از شکار توبه میکند و موسیوبها کن در نگارشات خود
( ۳۹۹ ) او را " پادشاه شکاری " یاد کرده است . پادشاه شکاری دره ککرك تاجی دارد مرکب از سه هلال و سه کره . موسیوها کن این اشکال را با چند سکه ئی که تا حال مجهول بود مقایسه میکند.دو ازین مسکوکات مسی و از غزنی پیدا شده. روی یکی آن پادشاه بصورت نیم تنه نما یش یا فته و سه ربع صورتش معلوم میشود تاجش عیناً مانند تاج پاد شاه شکا ری است . اگرچه دو هلال ودو کره آن معلوم میشود ولی چون سه ربع صورت پادشاه معلوم میشود يك هلال ويك كره دیگر روی سکه نیامده . طوریکه گفتم هم این مسکو کات تا حال مجهول بوده و هم تاجی که مرکب از سه هلال و سه کره باشد.شاهان ساسانی مثل اردشیر دوم (۳۸۳ - ۳۷۹ مسیحی) ویز د گرد ( ٤٢٠ ـ ٣٩٩ مسیحی ) تنها هلال را و بهرام پنجم ( ٤٢٠ - ٤٣٨ مسیحی ) يك هلال و كره را استعمال کره است . تیکی ملکان یا شاخه از کوشانی های خوره کابل که در قرن ۵ و ۶ سلطنت داشتند با شهادت يك سکه خیلی خوبی که از غزنی پیدا شده هلال و کره را استعمال کرده اند چنانچه روی سکه دیگر مذکور شاه تاجی دارد مرکب از دوهلال که در منتها الیه خود مدور شده و در میان هلال ها قرص ها یا کره ها واضح دیده میشود به عقیده موسیو ها کن پاد شاه شکب ری دره ككارك با میان خیلی با شهزادگانی که روی سه سکه فوق الذکر تمایش یافته اند قرابت داشت پس امرای محلی را که در قرن ۵ و ٦ مسیحی در کابل، غزنی، با میان و گرد و نواح آن سلطنت می نمودند میتوان تا يك اندازه از روی تاج مخصوص آنها که عبارت از اشکال ماه نو و کره است شناخت خصوص اگر این اشکال به تعداد سه سه باشد در آن صورت ما بین سلاله تیکی و خويشا وندان آنها هم فرق میتوان کرد . مطا لعه تصو بر پاد شاه شکاری از نقطه نظر مفکوره ئی که راجع به تصاویر ( حوالی قرن ۵ مسیحی ) دره کكرك فراهم میکند خیلی مهم است احتمال زیاد میرود که همان امرائی که در بامیان در قرن های ٥ - ٦ و ٧ وبعد ها سلطنت میکردند غزنی بصورت مستقیم تحت نفوذ
(٤٠٠) آنها بوده باشد زیرا نسبت به کابل غزنی را بط و راه مستقیم تری به بامیان داشت و این مطلب از خلال بعضی کتیبه هائی که از شهر غلغله پیدا شده و هنوز تحت مطالعه دقیق نیامده نیز اشکار است. هیبك که بطرف شمال هند و کش در حوالی رود خلم روی راه جلگه باختر افتاده از نقطه نظر سبك كار و مظاهر آبادی و صنعت جزو مدرسه بامیان میرود زیرا آنجا هم سموچ ها ومعا بدی حفر شده و از يك پارچه سنگ استوپه ئی تراشیده اند که مردمان محلی بنام پهلوان کابلی آنرا (تخت رستم) خوانند. بعقیده موسیو ه و شه ظهور یفتلی ها و سلطنت رسیدن شاخه از ترکان مغربی مانع اتمام حفر بعضی سموچ های هيبك شده معذالك موقعيت هيبك از نقطه نظر انبساط صنعت خیلی مهم است زیرا صنعت گریکو بوديك بعد از نشوونما به جنوب هند و کوش در هده و دیگر نقاط کندهار ا به منتهای عروج خودرسیده و از راه کاپیسا و درۀ غوربند و بامیان به هيبك منتشر شد و از آنجا طوریکه در مبحث جداگانه خواهیم دید از راه باختر و تخارستان علیا راه ترکستان چین را پیش گرفت . فندقستان (سیاه گردغوربند) :- تقریباً در وسط راه بین کابل و بامیان به چهار كيلو متری جنوب سیاه گرد (درۀ غوربند) فراز بلندی معبدی در درۀ فندقستان وجود داشت که حفریات آنرا در ماه می و اکت ۱۹۳۷ «موسیو کرل» به امر وهدايات موسیو ها کن انجام داد. از معبد فند قستان قراریکه در موزه کابل مشاهده میشود یکعده هیکل ها که در آنجمله مجسمه يك پادشاه و يك ملكه هم میباشد با تصاویر رنگه ارباب انواع آفتاب و مهتاب و چند عدد مسکوکات وغیره پیدا شده است بعقیده موسیو هاکن هيكل های مکشوفه فندقستان آخرین نمونه های هیکل سازی بودائی است که در افغانستان بعمل آمده و تاریخ آنها را مدقق مذکور به قرن ۷ مسیحی نسبت میدهد فندقستان بذات خوديك مدرسه علیحده است و از خود ممیزاتی دارد از روی
( ٤٠١ ) البسه، زیورات، مسکوکات و دیگر علائم متفرقه ئی که بدست آمده مقابله نفوذ صنعتی هند و ایران در اینجا واضح معلوم میشود . نفوذ صنعتی ایرانی که از راه دختر نوشیروان به دره کكرك بامیان سرایت كرده بود به اینجا هم تاثیر افكنده ولی مشرف بر سقوط است و در مقابل نفوذ هندی فوقیت حاصل كرده است. بفكر موسيو هاكن تصاوير ارباب انواع مهتاب و آفتاب مظاهر ماورای هندی صنعت فندقستان را نشان میدهد از زیر پای مجسمه شاه وملکه در طرفي مسکوکاتی یافت شده که یکی آن مربوط به خسرو دوم ساسانی ( ٦٢٧ ـ ٥٩٠م ) ودیگرها مسکوکات مخلوط مس ونقره ئی ایست که به ( نیپکی ها ) شاخه از کابل شاهان كوشاني قرن ه م نسبت میشود . در فندقستان نقاشی وهیكل تراشی طوری بهم مخلوط شده که یکی خادم تکمیل اثرات ديگري ديده ميشود موسیوهاكن مقاله خود را راجع به فندقستان چنین ختم ميكند : « اهمیت این اكتشافات درین نظریه مضمر است که آثار مكشوفه فندقستان نمونه های اخیر صنعت بودائی است که به قرن ٦ بعد از مسيح نسبت میشود و در حالیکه نفوذ صنعتی ایرانی در آنها مشرف بر سقوط است نفوذ هندی تفوق نشان میدهد آثاريكه از اینجا بدست آمده چه از نقطه نظر سبك وچه از پهلوی تخنيك ( مجسمه ها از كلی قالب گرفته شده که در آن كاه ميده باهوی وپشم وغیره مخلوط است ) به تصاویر منقوش و آثار حجاری شده آسیای مركزی ارتباط و قرابت دارد) هیئت كريون ولد ـ فن لو كك ـ اولند ببورگ ، اوتانی پلیو - ستین ) فندقستان محتملا حد جنوبی این سبك مخلوط صنعت بودائی را تشکیل خواهد داد » نفوذ صنعتی مدرسه گريكو بود يك افغانستان به آسیای مركزی و چین: همان طور که آئین بودائی از آریانا از راه سغدیان و از راه دره واخان به ماورای شرقی پامیر انتشار یافت صنعت گریكو بوديك هم عین همین راهها را
( ۱۰۲ ) پیمود و قدم بقدم در امتداد دو راهی که ذکرشد به کاشغر و ختن ودیگر حصه سنکیانگ وارد شد چنانچه کشف آثار کریکو بوديك در حوالی سمرقند و در خرابه های معابد ختن وغیره شاهد این مدعا است . اولین نقطه ئی که شواهد صنعت یونانو بودائی در آن ملاحظه شده است « راواك Rawak » است که بشرق ختن واقع است . تصاویر رنگه دیواری كه از دیوار های معابد پیدا شده وسر اول سٹن از آنها نقل و عکس برداشته با مجسمه های بزرگ بودا که از هده پیدا شده و موسیو گودار عکس هائی از آنها گرفته شباهت زیاد دارد و آثار هده وراواك هردو معاصر هم و متعلق به چند قرن اول مسیحی است. دورتر بطرف شرق گفته در نقطه ئی موسوم به « میران Miran » سراورل ستن تصاویر دیواری یافته با مظاهر كريكو رومن كه بلا شبهه به قرن ۳ و ۴ مسیحی تعلق میگیرد و میان آثار هده ومدرسه گندها را و اینجا قرابت زیاد موجود است. با کشفیاتی که از ۲۴ سال باینطرف هیئت های « گودار » و « هاکن » و «بر تو» در هده و بامیان و کا پیسا بعمل آورده اند ثابت شده است که عاملی که صنعت کلاسيك را از خاك های آسیائی كريكو رومن به آستانه گویی انتقال داده است مدرسه کریکو بوديك افغانستان است ، میان تصاویر رنگه وسر های گچی مجسمه های هده وباميان يك طرف و آثار صنعتی نقاط مختلف آسیای مرکزی مثل راواك و میران و دورتر بطرف گوبی مثل قزل Quizil و کمتورا Qumtura تا توئن هوانگ Tauen-Houang شباهت های نزدیکی موجود است که نفوذ مدارس افغانستان را ثابت میکند. تصاویر دیواری هده بعقیده موسیو «روله گروسه» عامل ارتباط میان آثار دوره های اخیر امپراطوری رومن وآسیای مرکزی است همین قسم تصاویر زیبای رنگه طاق هیكل ۳۵ متری بامیان نفوذ زیاد در تصاویر « میران » بخشیده است در هيكل تراشی هم عیناً این مطلب هوید است سرهای كوچك گچی که بودا و بودیساتوا و عناصر نژادی عصر کوشانی ها را نشان میدهد والمارى های اطاق های هده را
( ٤٠٣ ) در موزه کابل واطاق افغانستان را در موزه کیمه تزئین کرده است با آثار همقطار آن که از راواک (ختن) پیدا شده چنان بهم نزديك است كه به آسانی فرق در میان آنها نمیتوان کرد نفوذ مدرسه های صنعتی افغانستان در خاك های چین منحصر به قرن های ٣ و ٤ نیست بلکه با مطالعاتیكه از طرف سه نفر چین شناس بزرگ فرانسوی والمانى و انگليسى يعنى (پول پلیو) و (فن لو كوك) و (سر اورل ستن) در وادی های شمال کاشغر در تمشك Tomshuq و كر نجه Kutsha وقره شهر Qarashar وتور فان Turfan بعمل آمده عموماً آثار اینجاها جدیدتر و محصول قرون ٦ و ٧ و ٨ مسیحی است معذالك میان هیكل های كوچك اینجا وهده و تا گربلا اختلاف بارزی مشاهده نمی شود و این برجسته ترین مثالی است كه كمال تاثیر و نفوذ صنعت مدرسه گندها را را به آسیای مرکزی ثابت میكند. عوامل مقایسه در جزئیات چهره و بدن و لباس و رنگ میان آثار افغانستان و نقاط مختلف آسیای مرکزی زیاد است كه اگر به آن پرداخته شود كار به طوالت می كشد لذا بصورت عمومی میگوئیم كه اشكال گريكو بوديك موزه تا گريلا هیكل های گچی كه سر اورل ستن از قره شهر و كوتچه به بريتش موزیم برده با مجسمه های قشنگی كه در اطاق های هده در موزه كابل گذاشته شده همه از يك منشأ بر آمده و هده زیبا ترین مدرسه ایست كه قریحه و ذوق استادان آن در كارخانه های هیكل تراشی آسیای مرکزی این قدر تاثیر بخشیده است . روية هیكل تراشی ، سبك و اصول و اشخاص تصاویر دیواری و دیگر مممیزات صنعت گريکو بوديك افغانستان بشرحیكه متذكر شدیم به نقاط مختلف آسیای مرکزی منحصر و محدود نماند بلكه با شیوع آئین بودائی توام بطرف شرق پیش رفت در وادی های تورفان كه به سرحدات چین تماس دارد در نقاطی مانند مرتك Murtuq بازا كيالق Bazakliq شورچو آثار هنروری استادان افغانستان قرن ها تعقیب می شد، موسیورونه گروسه در كتاب مدنیت های شرق جلد سوم (صفحۀ ١٥٤)
( ٤٠٤ ) می نویسد که: «درین نقاط تا قرن ۹سرهای گچی ساخته می‌شد به سبک آسیای مرکزی که از روی هیکل های هده و تا کزیلا تقلید شده است» از تورفان گذشته در قسمت های جنوبی صحرای گوبی مانند دندان اوليك Dandan Ulik و درحصص شمالی صحرای مذکور مانند قزل Qizilنفوذ صنایع مستظرفه افغانستان قدیم تاثیر افگنده درین جاها بیشتر آثار «سبک کوپتا» مشهود است و بیشتر روح مدرسه فندقستان (دره ایست در وسط راه کابل و بامیان درسیا گرد غوربند) مشاهده می شود . آثار معبد فندقستان که عبارت از تصاویر رنگه دیواری و هیکل های ملون میباشد در اطاق فندقستان در موزۀ کابل موجود و محصول قرن ۷ مسیحی است و تقریباً آخرین نمونه های تصاویر وهیکل تراشی است که قبل از ظهور اسلام در افغانستان بعمل آمده. میان هیکل های فند قستان و آنها ئیکه (پول پلیو)فرانسوی ازمقام تمشك (آسیای مرکزی) به موزۀ (لوور) پاریس برده شباهت های تمام موجود است مدرسه نقاشی هیکل تراشی فندقستان بذات خود آنقدر اهمیت دارد که باید جداگانه از آن صحبت شود. موسیو هاکن در یکی از مقالات خود که به انگلیسی در مجله «صنعت و ادب» نشر نمود فندقستان را یکی از منابع الهام صنعتی ثبت خوانده است . پس به ترتیبی که ذکر شد صنعت كريك وبوديك باتمام مظاهر نقاشی وهيكل تراشی آن از افغانستان به ختن و کاشغر یعنی به آسیای مرکزی واصل ومستقر شد وترقی یافت و آنگاه از تورفان یعنی آستانه چین داخل چین شد . انتشار صنعت گریك و بوديك از آسیای مرکزی به چین : صنعت كريك بوديك افغانستان با تمام مظاهر مختلف آن به ترکستان چین متوقف نمانده وبطرف چین انتشار یافت. روی هم رفته صنایع مستظرفه قدیم افغانستان به سه سبك مختلف که
(٤٠٥) آنهارا به نام های ( كريك وبوديك ) و (هند و گوپتا ) ( بوديك ـ ساساني ) یاد میکنند به آستانه کشور چین رسید، تاجائی که مدققین اظهار نظر کرده اند صنایع مذکور تحت تاثیر افکار صوفیانه (مستيك) آئین بودائی وتخیلات اسرار آمیز آن رنگی بخود گرفتند که در اروپا آن را سبك « كوتيك » خوانند و این مدارس صنعتی افغانستان بلباس « كوتيك» ولی گوتيكي كه تقریباً هزار سال از مدرسه اروپا پیشتر بمیان آمده بود در سرحدات چین تو صل نمود. درچین مراحل انبساط این مدرسه هارامیتوان بچند دوره مشخص تقسیم کرد که بنام دودمان های سلطنتی چین به اسم عصر «وی» عصر «سوی» عصر « تانگ» وغیره یاد میشوند. خاندان وی در تمام قرن ٥ درچین شمالی حکومت داشت و آئین بودائی از ٤٣٥ مسیحی به بعد آئین رسمی چین شد هیکل تراشی بودائی عصر ( وی ) در چین چهار مرکز مهم داشت که عبارت از سموچ های ( بن كانك ) ( لانگ من ) (چالسی) و ( یه چیلی) می باشد و از ممیزات آن یکی این است که لباس های هیکل ها کلفت شده و برهنگی بدن بیش از پیش از بین رفت در ٥٥٠ که جای دودمان (وی) را درشمال چین موقتاً خاندان ( پی تسی ) گرفت صنعت کوشانا به رنگ مدرسه ماتورا بیشتر در آنجا رایج گردید. بعد از ٥٨٩ مسیحی دودمان (سوی) اوضاع متفرق چین را به وحدت کشور چین مبدل نمود اگر چه این دودمان از ۳۰ سال بیش سلطنت نکرد معذالك عصر آنها در تاریخ صنایع چین اهمیتی دارد و عامل ممیزه آن شکوه و روح عظمتی است که در هیکل تراشی چین دمیده شد. در عصر «تانگ» که ٦١٨ تا ۹۰۷ مدت تقریباً دو قرن
(٤٠٦) دوام کرد دورۀ جدیدی به روی چین باز شد ' دوره تانگ در تاریخ چین اهمیت زیاد دارد زیرا دورۀ اقتدار و فتوحات این مملکت است . در زمان سلطنت پادشاهان تانگ خاک های مغلستان و ترکستان چین تا دامنه های شرقی پامیر و حوزۀ آمو دریا بدست ژنرال های چینی فتح شد. راه رفت و آمد مراودات تجارتی باز شد و مبلغین وزوار در تردد آمدند ' سفرا میان چین و آریانا و دولت های هندی مبادله گردید . درین وقت چین از همه اوقات بیشتر برای قبول نفوذ خارجی مساعد تر گردید . درین دوره کتب و آثار متعدد را زائرین چینی از هند و افغانستان به دیار خود بردند. در اثر فتو حات زیاد صنعت مخصوصاً صنعت هیکل تراشی خواهان مظاهر شکوه شد و در اثر نفوذ زیاد مدارس آریانا دروازه همه مدارس صنعت در آنجا باز گردید قراریکه موسیو پلیو چین شناس فرانسوی به ملاحظه میرساند صنعت درین وقت روح مردم چین را تکان داده بود و این تکان وقوت مخصوص آن از روی پیشرفت هیکل تراشی معلوم میشود زیرا بعقیدۀ او هیکل تراشی در چین اصلاً صنعت تلقی نمی شد و جزء تصورات میرفت حال آنکه چین در عصر تانگ به این شعبه صنایع ظریفه اهمیت زیاد می داد و شاهد آنهم هیکل های عظیم الجثه است که در ین دوره بمیان آمد به این ترتیب واضح می شود که نفوذ بیگانه به کدام اندازه میزان عنعنوی اهمیت و ارزش اشیا را در نظر چینی ها زیروزبر کرده و ذهنیت آن قوم را به این حد تغیر داده بود که به صنعت هیکل تراشی به این اندازه وقع و اهمیتی قایل شوند. همان طور که عصر تانگ در تاریخ چین عصر امپریالیزم ورزمی است صنعت هم مخصوصاً در قسمت هیکل تراشی تناسب عظیم و بزرگ بخود گرفت و هیکل های بزرگ بوجود آمد مانند مجسمه
( ٤٠٧ ) بزرگ بودا دره لانگ من» که ١٥ متر ارتفاع دارد. در آنقسمت هیکل تراشی که مو ضوعات آن غیر مذهبی است ما نند نمایش حیوانات وغیره روح صنعت ساسانی که شکل با ختری هم در آن مخلوط شد ، ا بعبارت دیگر مظاهر صنعت «باختر و ساسانی» تاثیر زیاد دارد همین قسم در قسمت تز ینات این روح بی مدا خلت نیست و آئینه های فلزی عصر تانگ موید این نظریه است . در قسمت تصاویر رنگهٔ دیواری و روی پارچه ها عصر تانگ بسیار غنی است وهیئت های ( پلبو) و (سراورل ستین) از مقام « توان هوا نگ» آثار فرا وان وقیمتداری یافته اند که مربوط به عصر تانگ ودوره های بعد تر آنست که تاسال های مقارن هزاراول مسیحی را دربر می گیرد . این تصاویر را عموماً به دودسته تقسیم می کنند یکی نماینده روح ملی خود چین است ودیگری تحت تاثیر بیگانه آمده درین دسته سبك های «كريك ورومن» وهند و گوپتا ' وساسانی ' یعنی سه سبك مدارس صنعتی آریانا در آثار صنعتی آن کشور تاثیر زیاد افگند است .
(٤٠٨) فصل دهم کیداری ها یا «کوشانیهای خورد» دوره عظمت دوسد ساله کوشانی های بزرگ : فصل هشتم به عنوان «کوشانی ها» که مقصد از آن کوشانیهای بزرگ است وقف دوره کسانی شد که منابع چینی آنها را به نام «تایوچی» یا «یوچی های بزرگ» خوانده است . این تسمیه در يك زمانی که هنوز یوچی ها به سلطنت نرسیده بودند شاید از نقطه نظر تعداد افراد قبایل بمیان آمده باشد لیکن وقتیکه یوچی ها در صفحات شمال آریانا بنای تشکیل سلطنت را گذاشتند و بنام یکی از قبایل یا به اسم یکی از امارات پنجگانه خود به «کوی شوانگ» یا «کوشان» معروف شدند تعبیر «کوشانی های بزرگ» در سر نوشت آنها تاثیر افگنده ، مصدر چنان کارهای بزرگی شدند که تاریخ هم از نقطه نظر اهمیت وقایع عنوان «بزرگ» را برای آنها قایل در دید و ماهم در تاریخ کشور خود دوره عظمت و جلال آنها را که عصر سربلندی و شباب تاریخ آریانا یا افغانستان قدیم است بنام دورۀ «کوشانی های بزرگ» یاد کرده و فصلی را برای آن وقف کردیم . دورۀ عظمت کوشانی های بزرگ به تفصیلی که داده شد از اوائل عهد مسیح تا ربع اول قرن ۳ بیش از دو صد سال دوام نمود درین عرصه دو نیم قرن سلاله اول کوشان ( کجولا کد فیزس و ویما کد فیزس ) امپراطوری باعظمتی تاسیس نموده و سر حلقه دوم خاندان سلطنتی کوشانی های بزرگ کنیشکای کبیر با سیاست عاقلانه و کار دانی و به نیروی قوای بزرگ خود دامنه این امپراطوری را از هامون سیستان تا وادی تارم و گنگا انبساط د د . چند نفر پادشاهان مقتدر دیگر که تاریخ اسمای بعضی آنها را از قبیل کنیشکای دوم وهو و يشكا ثبت کرده تاریخ آریانا (۱۰۰۰) : ب سردار محمد : ج محمد سرور : و محمد عظیم : ن محمد نعیم ، اجرائیه شعبه تاریخ لیل ۹-۲-۳۱- خ
( ٤٠٩ ) مسلسل پشت هم سلطنت کرده اقتدار خود ، ابروی مملکت ، عظمت امپراطوری وسلطه اعتبار کشور را درین گوشۀ آسیا درمیان امپراطوری های بزرگ چین وروم حفظ کردند طوری که این امپراطوری های مقتدر ( چین و روم ) به بر قراری و استحکام روا بط خود با ایشان کوشش و اصرار زیاد داشتند زیرا با نیروی امپراطوری کوشانی و موقعیت آن سیادت سیاسی و تجارتی ومراقبت راهها ودر نتیجه عبور اموال و مال التجاره ترا نزیتى همه در دست عمال امپراطوری کوشان بود . عروج این امپراطوری در ( آریانا ) یکی از مهمترین دوره های جلال وعظمت افغانستان قدیم را نشان میدهد زیرا مملکت در اثر امنیت و آرامش بادوام دو قرنه در همه شعبات حیاتی ، صنعت تجارت ، زراعت ، ادبیات وبسط علوم ونشر معارف ترقیات شایانی نموده بود و آنقدر مبادی و عوامل نيك بهم یکجا شده بود که از آن يك ، مدنیت کوشانی ، بمیان آمد واز ثمره آن ممالك همجوار مخصوصاً هند وچین تا شرق اقصی مستفید شد . شروع انحطاط کوشانی های بزرگ : در اوائل قرن سوم مسیحی دورۀ دوصد ساله عظمت کوشانی های بزرگ به تدریج رو به انحطاط گذاشته و معمولاً سیر همین انحطاط را ملاحظه كرده ودوره کوشانی های بزرگ را با سلطنت « واسودوا » خاتمه میدهند . پوره معلوم نیست که علت سقوط کوشانی های بزرگ چه بوده معذالك سه چیز در آن بی مدخلیت نیست یکی : توجه و پیشرفت در خاك هند ـ دوم : ظهور سلطنت مقتدر ساسانی در غرب سوم : خطرات فشار ومهاجرت اقوام بادیۀ نشین آسیای مرکزی مثل ژوان ژوان و یفتلی ها . چون تفصیل مسایل موضوع را روشن میکند به تشریح آنها می پردازیم . فتوحات درخاك هند: یکی از اختصاصات سلطنت های مقتدری که در کهستانات مرتفع آریانا تشکیل شده چه پیش از اسلام و چه بعد از آن این بوده که بعد از
( 410 ) استحكام مبانی سلطنتی وجمع آوری قوا بطرف خاک هند متوجه شده و بنای فتوحات را گذاشته اند آنهائی که محض به فتح و کشور کشائی به الحاق بعضی اراضی هندی به خاک آریانا اكتفا کرده و به مملكت خود مراجعت كرده اند هم از اراضی مفتوحه خود خير ديدند و هم در کشور خود آسوده مانده اند برعکس بعضی کسانی دیگر كه هندرا فتح کرده و در آنجا ماندند آهسته آهسته به تدریج مركز ثقل حكمفرمائی خودرا از زمین های بلند آریانا به جلگه های هموار هندی نقل داده و روز گاری نگذرا نيده اند كه دچار ضعف شده و نيروی تازه دمی از کهستانات فرود آمده وایشان را برداشته است كوشانی های بزرگ تا وقتیكه در آریانا سلطنت داشته و یا بعد از فتح بعضی حصه های هند هم مرکز خود را از کاپیسا و پورا شاپورا ( پشاور ) به خاك های ما ورای شرقی اندوس منتقل ننموده بودند سلطنت نيرومند ومقتدری داشتند که امپراطوری رومن و چین به دوستی آن احتیاج داشت درین وقت سلاطین بزرگ کوشانی هم از مملکت خود آریانا هم از مساعدت موقعیت جغرافیائی آن بین هندو چین و امپراطوری روم وهم از متصرفات خود در هند و ترکستان چین استفاده میتوانستند یعنی در مر کزی نشته بودند که به گردو نواح ومتصر فات ماورای سر حدات حا کمیت داشتند بعد ازينكه با « ويما كد فيزس » راه فتوحات هند به روی پادشاهان کوشانی بازشد و دامنۀ نفوذ آنها تا سواحل گنگ انبساط یافت کنیشکای کبیر و هوی شکا دو پادشاه مقتدر کوشان بدون اینکه به ضعفی متوجه شوند از متصرفات خود برخوردند مقارن عصر « واسود وا » توجه كوشانی ها بیشتر مبذول بخاك هندی شده عرف و عادات و بسیار مراسم مدنی و اداری آنها هندی شد و اصل خاک آریانا خالی ماند و در علت دیگری که گفتیم زمینه برای تاثير خویش پیدا كرد .
( ٤١١ ) ظهور سلطنت ساسانی : بعد ازینکه در اواخر قرن دوم مسیحی قوای خاندان ارساسی های بلخی در صفحات فارس رو به ضعف گذاشت ملوك الطوایفی در آنجا بمیان آمده و تقریباً در هر شهری شاهی سربلند کرد ومعروفترین آنها (گوتشیر) Gotchir ازخانواده ( بזרنجی )Bazrangi بود که درشهر« استخر » پایتخت قدیم شاهان « پرسید » سلطنت میکرد . ساسان نام پسر یکی از خانواده های روشناس که باخانمی از خانواده بזרنجی ازدواج نموده بود در استخر مجاور معبد « اناهیدا » یا « اناهیتا » بود . پسرش « بابغ » Pabahgh که بعد از پدر عهده دار تکه بانی معبد مذكور شد ازروابط خویشاوندی که با خانواده بزזרنجی داشت استفاده نموده برای پسر کلان خود « اردشیر » وظیفهٔ بلند عسکری « ارگبد Argubad » را در شهر « درب گرد » گرفت وچون قوا بدست ایشان آمد « بابغ » در مقابل « گوت شیر » بر خاسته ومیخواست پسر خوردش شاه پور راشاه ولایت ( پرسید ) سازد ولی « ادوان » یا ار بنان پنجم آخرین شاه خاندان ارساسی ایشان را باغی خواند تا اینکه بابغ مرده جایش را شاه پور گرفت و بعد از رقابت ها بین دو برادرشاپور هم بمرگ ناگهانی (۱) مردواردشیر وضعیت خود را مستحکم ساخت . ادوان یاارتبان چندین نفر شاهان ولایات را برعلیه اردشیر تحريك كرده آخر خودش با او مصاف داد ولی به نتیجه نرسید واردشیر در ۲۸ اوریل ٢٢٤ مسیحی شهر (ستیز فون)را گرفت و دودمان ساسانی را بمیان آورد . و تا ٢٤١م سلطنت نمود. پیشتر گفتم که مقارن سلطنت «واسودوا» کوشانی ها بیشتر بخاك هند توجه نموده و آریانا از نفوذ مستقیم آنها خارج مانده بود «واسودوا» در حوالی ٢٢٠ مسیحی (۱) سنگی ناگهانی ازدیوار عمارتی برسرش افتاد ومرد .
( ٤١٢ ) وفات کرد و اردشیر در ٢٢٤ بنای سلطنت ساسانی را در فارس گذاشت ازین دو تاریخ یوزه معلوم میشود که انحطاط کوشانی های بزرگ و ظهور سلطنت ساسانی نزدیک و معاصر هم بوده و طبیعی به اقتدار آمدن ساسانی ها در انحطاط دولت کوشانی بی تاثیر نبوده و از همین جهت بعضی از کوشانی های کوچک و بعضی قسمت های خاك آريانا در حواشی سرحدات غربی و حتی بعضی حصص داخل مملکت تا نزدیکی های کابل زیر نفوذ و گاهی تحت تیول آنها آمده است. اقوام مغلی آسیای مرکزی: تاریخ افغانستان از رهگذر مهاجرت يك سلسله اقوامی که از دوره های قبل التاریخ تا زمان تهاجمات چنگیز به کشور ما آمده اند با آسیای مرکزی يك نوع علاقه دارد که حد بحد توجه ما را بخود جلب میکند و نویسنده تاریخ افغانستان ناگزیر است که وقت بوقت برای ایضاح مطلب بدان سو متوجه شود. مقابله های آریانا با توران یا مجادله آریائی و تورانی از کشمکش های کهن تاریخ کشور ما است که شرح آن در فصل های سابق مخصوصاً فصل مدنیت اوستائی آمده است لذا همان طوریکه شاهان مستقل یونانو باختری در اثر ورود اسکائی ها و شعبات تخاری و اخیر الذکر بواسطه ظهور شاخه دیگر سیتی (یوچی ها) بیجا گردید، کوشانی های بزرگ را هم در زمانی که مرکز ثقل خود را بطرف خاك های هند کشیدند اقوام بادیه نشین خصوصاً ژوان ژوان ها تهدید می نمود و در میان علل سقوط عظمت آنها قراریکه پیشتر اشاره شد یکی هم همین تهدید ژوان ژوان ها بود که در قرن ۳ مسیحی از ماورای آموحس میشد و در حوالی ۳۵۰ مسیحی کوشانی های بزرگ را از باختر بیجا کرد. چگونگی سقوط کوشانی های بزرگ: با عللی که ذکر کردیم دولت کوشانی های بزرگ در اوائل قرن ۳ مسیحی رو به سقوط گذاشته و «واسودوا» کسی است که معمولاً او را آخرین شاه این سلسله تصور میکنند. چیزیکه در اینجا مهم و شرح میخواهد
(٤١٣) چگونگی سقوط دودمان بزرگ کوشان و تفصیل وضعیتی است که در قلمرو امپراطوری ظهور میکند. اگر چه طوریکه ذکر شد سقوط دوره کوشانی‌های بزرگ علل متعدد و بزرگ دارد ولی این سقوط مانند منقرض شدن يك دودمان سلطنتی و یا قتل آخرين شاه يك خاندان وغيره عوارض ناگهانی يك دفعه بمیان نیامده است. بعبارت دیگر این سقوط يك سقوط معنوی است که بیشتر به عظمت و جلال کوشانی‌ها ربط دارد وگرنه از نقطه نظر ادامه احفاد و نسل و رگ و خون چندین قرن دیگر دوام میکنند که تاریخ تا يك حدی ایشان را به نام «کیداری و کوشانی‌های خرد» میخواند و بعد از ان که یفتلی و عناصر (تو کیو) یعنی ترکان غربی به شمال هندوکش انتشار می یابند خون کوشان به پیمانه وسیع به آنها داخل شده و به همین جهت «عنصر کوشان و یفتلی» تا زمان مقارن ظهور دین مقدس اسلام و فتوحات عرب سلطنت‌هائی داشته‌اند و تا چندین قرن شاهان این مملکت اسلاف خود را به کنیشکای بزرگ نسبت میدهند. بهر حال چون موضوع این فصل محض صحبت در اطراف کوشانی‌های خرد یا کیداری ها میباشد بقیه مطالب را به فصول آینده میگزاریم کوشانی‌ها همان طوریکه در ابتدای وهله حکمرانی يك نوع سلطنت ملوك الطوایفی داشتند و پنج شهزاده در پنج قطعه مختلف سلطنت میکرد و از ان پنج نفر یکی دیگران را مطیع خود ساخته و سلطنتی بمیان آورد بعد از اختتام دوره جلال و بزرگی هم امپراطوری آنها شکل ملوك الطوایفی بخود گرفت. حصه اصلی امپراطوری آنها در خاک آریانا بعد از وفات «واسو د وا» دو کانون مهم داشت یکی در باختر و دیگری در دره کابل که در ان ها به تفصیلی که می آید دودمان «کیداری» سلطنت میکرد. قسمت متصرفی امپراطوری کوشان در خاك هند هم طبعاً بعد از وفات واسو دوا دچار هرج و مرج شده تا وقتی نایب الحکومه‌های کوشانی به عناوین
تصویر (٤٣) مقابل صفحه (٤١٤) کدارا موسس دودمان کیداری یا کوشانی های خورد
تصویر (٤٤) مقابل صفحه (٤١٥) « پیرو » یکی از پسران و جانشینان کیدارا
( ٤١٤ ) مختلف به حکمرانی خویش دامه دادند و بعد ازان دردمان هندوی «بها را شیوا Bharasiva» موفق شد که در عوض حکومت های كوچك و مجزی سلطنت مقتدر و با اشبهه بزرگی در کنار گنگا بنیان ارد. سلطنت ( اندرا ) Andhra و ( سورا شترا ) Surashtra هم از جمله حکومت هائی است که بعد از سقوط نفوذ نائب الحكومه های کشانی در شبهه جزیره كتيار ار Kathiawar و جلگه مرتفعه دکن قد بلند نموده است و تا ظهور سلطنت گویتا دوام کرده است و چون جزئیات آن مربوط خاک هند است ازان صرف نظر شد . کیداری ها : بالا ذکر شد که با « واسودوا ، دورهٔ کوشانی های بزرگ تمام شده و بعد از او شخص دیگری « کیدارا ، نام از همان احفاد کوشانی در باختر به سلطنت رسید. اگرچه معمولاً وفات « واسود وا ، حد بین دو دوره کوشانی های بزرگ و خورد است معذالك بعضی ها کیدارا را هم از جمله شاهان کوشانی بزرگ حساب میکنند . به زبان دیگر « كیدارا » آخرین شاه کوشانی های بزرگ و اولین مؤسس دودمان کوشانی های كوچك میباشد . چون بنام « کیدارا ، اقلا دو نفر و از احفاد او و چندین نفر به سلطنت رسیده خاندان سلطنتی آنها را « کیداری ها ، گویند وذکر حال و وقایع مربوطه آنها که خیلی تاريك و منحصر به مطالعه مسکوكات و بعضی تذکار نویسندگان خارجی است موضوع مطالعات این فصل میباشد. کوشانی های خورد و منابع چینی : منابع چینی در چندین موارد و خصوص در قسمت یوچی ها یعنی کوشانی ها اعم از بزرگ گرفته تا خورد پاره معلوماتی میدهند اگر چه این معلومات مفصل و مسلسل نیست و عموماً فاقد سفه و تاریخ میباشد و اسمای جغرافیائی محلات متذکره را تلفظ و صورت تحریر زبان چینی تاريك ساخته معذالك خالی از فایده نیست و در خطوط اساسی مسایل روشنی های خوبی می اندازد .
( ٤١٥ ) مهمترین منبع چینی که از کوشانی های بزرگ و خورد صحبت میکند سالنامه های خانواده شاهی «وی» Wei است که انرا «وی شیو» Wei-Shu گویند و وقایع سال های بین ( ٥٥٦ ـ ٣٨٦ ب م ) را در بر میگیرد که چند نفر به زبان های اروپائی ترجمه کرده یکی آن ترجمه فرانسوی Specht است. قسمتی ازین سالنامه ها و سالنامه های قدیم تر در دائرۃ المعارف ( ماتوان لن ) Ma-touan-lin ( قرن ١٣ ب م ) هم آمده که قسمتی ازان را Remusat رموزات و ژولین Julien ترجمه کرده اند و نام های محلات را ( مار کوارت ) Mar quart تعیین نموده است . (١) قسمتی از « وی شیو » که دران از کوشانی های بزرگ و تهدید ( ژوان ژوان ها ) و غیره ذکر رفته قرار آتی است : « پایتخت سلطنت تایوچی شهر لو ـ کین ـ شی Lou-Kien-chi است که بطرف غرب فو ـ تی ـ شا Fo-ti cha بفاصلة ٤٠٥٠٠ لی از شی Shen افتاده . تا یوچی از طرف شمال مورد تهدید « ژوان ژوان » ها واقع شد و چند دفعه زیر تهاجم آنها آمدند ، بناءً علیه تا یوچی بطرف غرب مهاجرت کرده و در شهر ( پو ـ لو Po-lo ) که ٢١٠٠ ( لی ) از ( فو ـ تی ـ شا ) فاصله دارد مستقر شدند . چون پادشاه آنها ( کی ـ تو ـ لو Ki-to-lo ) شهزاده رشید و جنگجوی بود قشونی گرفته بطرف جنوب کوهای بزرگ آمد ، بر شمال هند هجوم آورد و آنجا پنج سلطنت شمالی ( کان ـ تو ـ لو ) مطیع او شد » تشریح نام‌ها : تایوچی . . . . . . . کوشانی های بزرگ لو ـ کین ـ شی Lou-kien-chi . . . . . . بلخ فو ـ تو شا Foa-ti-cha . . . . . . . بامیان (١) آنچه درین باب اینجا صحت میشود از روی مقاله « مارتن » M.F.C.Martin میباشد که در مجله رابل ایشیا تيك سوسایتی آف بنگال جلد سوم نمره ٢ نشر شده است .
( ٤١٦ ) تی Taï . . . . . . پایتخت خاندان شاهی وی Wei در سانشی شمالی ژوان ـ ژوان . . . . . . . قبیله ئی از اقوام آسیای مرکزی . پو لوPo-lo . . . . . بلكان در شمال مجرای قدیم ا كـوس کی ـ تو ـ Ki-to-lo . . . کیدارا صورت صحیح نام او در رسم الخط برهمی مسکو کات او دیده میشود کوه بزرگ . . . . . . سلسله کوه هند و کش کن ـ تو ـ لوKan- Tho_ lo . . . . گندهارا ، دره کابل و پشاور مضمون فوق در صورتيكه عوض نام های چینی ترجمه آنرا قرار دهیم چنین میشود : « پایتخت سلطنت کوشانی های بزرگ شهر بلخ است که بطرف غرب بامیان افتاده (١) واز پایتخت خاندان شاهی (وی) كه در سانشی شمالی است ١٤٥٠٠ لی فاصله دارد . کوشانی های بزرگ از طرف شمال مورد تهدید ژوان ژوان ها قبیله از آسیای مرکزی واقع شده وچند دفعه زیر تهاجم آنها آمدند ، بناء عليه کو شا نیهای بزرگ بطرف غرب مها جرت کرده و در شهر (پلکان) که ٢١٠٠ لی از بامیان فاصله دارد مستقر شدند ؛ چون پادشاه آنها « کیدارا» شهزاده رشید و جنگجوئی بود قشونی گرفته بطرف جنوب هندو کش آمد وبر شمال هند هجوم آورد و آنجا پنج سلطنت شمالی گند ها را مطیع او شد . » با چند سطر فوق، منابع چینی یك سلسله وقایع مهم را خاطرنشان میکنند ولی سنه ئی برای هيچ کدام آن نمیدهند لذا برای این مطلب به ماتوان لن مراجعه میکنم دایرة المعارف (ما ـ توان ـ لن) كه در قرن ١٣ مسیحی نوشته شده تاریخ عمومی کوشانیهای بزرگ را داده مینویسد «بعد از ینکه کوشانیها در زمان «ویما كدفیزس» شمال هند را مسخر كردند (حوالی ٩٠ م ) نیرومند وقوی گشتند ، به همین وضعیت (یعنی نیرومند وقوی ) تا زمان دومین خانواده شاهی هان (٢٦٣ـ٢٢١مسیحی)ماندند آنگاه از طرف شمال مورد تهدیدژوانژوان واقع شده وچند دفعه زیر تهاجم آنها آمدند.» (١) اگرچه بلخ بطرف شمال ـ غرب بامیان است
(٤١٧) سالنامهای چینی بعد از حمله کیدارا به هند از تاریخ کوشانیهای بزرگ چیز دیگر نمیدهند حالا ببینیم راجع به کوشانیهای خورد چه معلوماتی دارند : اقتباس از صفحه ٢٥ جلد ٣ - نمره ٢ - ١٩٣٧ مجله انجمن شاهی آسیائی بنگال (١) « پایتخت یوچیهای خورد (کوشانیهای خورد) شهر فو ـ لو ـ شا Fou-Leau-cha (پشاور) است . پادشاه آنها پسر «کی ـ تو ـ لو» است . او را پدرش وقتی درین شهر باین عهده مامور ساخت که خودش در اثر حمله ژوان ژوانها مجبور شد بطرف غرب حرکت کند» اقتباس از وی شیو Wei-shu از روی ترجمه Specht : « چون « کیدارا » را هیوانگ نوها تعقیب میکردند خود را بطرف غرب کشید پسرش را امر داد تا خود را در شهر «فو ـ لو ـ شا» بر قرار کند. بناء علیه این مردم را یوچی های خورد نامند» تبصره : ملتفت باید بود که در متن (وی شو) ترجمه (سپخت) متهاجم « هیوانگ نو» در (ما ـ توان ـ لن) «ژوان ژوان» اسم برده شد . علاوه بر یاد داشتهای فوق منابع چینی در باب تاریخ کوشانیهای خورد معلومات دیگری نمیدهند فقط در موقع تعریف مملکت آنها اینقدر علاوه میکنند که در عصر سلطنت دومین خانواده سلطنتی (Wei وی) در زمان پادشاهی (تی وان Tai-Van) (٤٠٩ - ٣٩٨ مسیحی ) در اثر ورود تجاری که از آنجا به چین می آمدند ترقیات بزرگی در صنعت شیشه سازی نصیب چین شد . ازین شهادت این نکته بر می آید که استقرار سلاله کوشانیهای خورد در گندها را باید پیش از ٤٠٩ مسیحی بعمل آمده باشد . از منابع فوق الذکر چینی که ذکرش گذشت راجع به کوشانیهای خورد و چوکات تاریخی آنها اساس ذیل بدست می آید : (١) مارتین صاحب مقاله مجله مذکور مطلوب را از ما - توان - لن از روی ترجمه رمیوزات Ramusat گرفت .
(418) در يك عصر بين ۲۲۱ م و ٤٠٩ م ژوان ژوانها شاخهٔ از کوشانیهای بزرگ را از باختر کشیده و بدو سمت پراکنده شده اند . الف : بطرف غرب در امتداد سرحدات شمالی امپراطوری ساسانی بطرف بحیره خزر . ب : بطرف جنوب تیغه هندوکش در کاپیسا و گندهارا . از منابع چینی چنین معلوم میشود که سرکرده شاخه جنوبی «کیدارا» بوده که از باختر بر آمده و درهٔ کابل و گندهارا را متصرف شد و در صفحات جنوب هندوکش تا پشاور و ماورای آن سلطنتی تشکیل کرده است . چندی بعد باز (کیدارا) نام که به تائید مسکوکات غیر از کیدارای اول الذکر پادشاه دیگری باین نام میباشد با زفشاری از طرف بعضی قبایل آسیای مرکزی که چینی ها به تعین هویت آن متیقن نیستند حس نموده پسر خود را در پشاور گذاشته و خودش به مناطق غربی یعنی علاقه کابل حاضر شد تا مانع شود که متهاجم از کوه های هندوکش عبور ننمایند . بهر حال نتیجه شهادت منابع چینی را عجالتاً بهمین جا گذاشته به منابع و ذرایع دیگر مراجعه میکنیم : مسکوکات کوشانو ساسانی حکمرنایان باختر : مسئله ظهور ساسانیها و مداخلت این مسئله در سقوط عظمت کوشانیهای بزرگ پیشتر بیان شد . در زمانی که کوشانیها بدوره انحطاط سیر میکردند ساسانیها بصورت مستقیم و غیر مستقیم در امورات بعضی حصص آریانای غربی و حتی باختر مداخله نموده و زمانی هم از ضعف کوشانیهای بزرگ و دیگر عوامل مساعد استفاده نموده و این قسمت را متصرف هم شده بودند . نایب السلطنه های ساسانی مناطق بین مرو و بلخ و دیگر حکمرانان ولایات بعضی سکه های بضرب رسانیده اند که مدققین فن آنها را بنام سکه های
(٤١٩) «کوشانو ساسانی» یاد کرده اند . مطالعه این مسکوکات حدود معلومات مارا راجع به کوشانی ها از آنچه که چینی ها داده اند وسیع تر ساخته و در بعضی موارد جزئیات دقیق تری میدهد. پروفیسـر «هرز فلد» این قبیل مسکوکات را به دو دسته تقسیم نموده : اول مسکوکات شهزادگان خاندان شاهی ساسانی که بعنو ان نایب السلطنه بلخ و مرو سکه زده اند و عنوان «شاه شاهان کوشان» را اختیار کرده اند . (٢) مسکوکاتی که از طرف حکمرانان ولایات در زمانه ئی بعد تر بضرب رسیده و حایز عنوان «شاه کوشان» است. پیشتر از روی منابع چینی دیده شد که کوشانی های بزرگ را (ژوان ژوان ها) از باختر کشیدند . «مارتن» اظهار میکند که خروج کوشانی ها از باختر پیش از عصر ضرب دسته سکه های دومی بعمل نیامده است و بعد از حمله ژوان ژوان ها احتمال زیاد حاکمیت ساسانی از بلخ برچیده شده است چنانچه خود تاریخ ساسانی ها هم تا حدی ورنگی به این مشکلات مقر است «هرز فلد» در مطالعات خود را جمع به مسایل فوق الذکر مینگارد که دسته اولی از حوالی ٢٣٠ مسیحی تا ٢٨٤ دوام داشت حینیکه ساسانی ها سکستان (سیستان) را متصرف شدند مرکز نیابت سلطنت را به آن ولایت انتقال دادند و دسته مسکوکات دومی ازین تاریخ تا کدام سال دوره سلطنت شاهپور دوم (٣٧٩-٣٠٩ ب م) دوام کرده است . امیانوس مار سلینوس Ammianus Marcellinus میگوید که شاپور دوم تقریباً در سال های بین ٣٥٠ تا ٣٥٨ مسیحی در جنگ های سرحدات شرقی مصروف بود و کوشانی ها درمیان مخالفین او اسم برده شده اند. هرز فلد علاوه میکند که ضرب مسکوکات کوشانو ساسانی تا اخیر این جنگ ها دوام کرده است. «مارتن» سال ٣٥٨ مسیحی را که ختم جنگ های شرقی شاپور دوم میباشد
( ٤٢٠ ) سال بر آمدن کوشانی ها از باختر میدانند که در دوره سلطنت «کیدا را » واقع شده است . (۱) معنی سمت صورت شاه در مسکوکات : سکه شناسان با مطالعات دقیق دریافته اند که چگونگی نمایش صورت شاه و خصوصاً سمت نگاه آن در مسکوکات معنی خاصی داشته آنچه که مربوط به این دوره است چیزی است که اصل آنرا باید در عادات زمان سلاطین خانواده اشکانی یا ارساسی ملاحظه نمود. پروفيسر هر زفلد مینویسد : (۲) « نمایش روی بطرف چپ مخصوص ارساس اول و تمام شهزادگان مربوطه بود که از راه ارث حق ضرب سکه داشتند و اراضی مربوط آنها جزء لا يتجزای امپر اطوری بود نمایش روی به سمت راست نشانه احراز استقلال بود و این کاری است که ساسانی ها بعد از بر انداختن یوغ اشکانی ها عملی کردند . » « هرز فلد » این را نیز میگوید که مخالفین خاندان ار ساسی تا زمان ارد شیر اول و خود اردشیر در زمان مخالفتش با ارتبانوس پنجم رو بمقابل سکه بضرب رسانیده اند . با نگار شات پرو فیسر مذکور چنین معلوم میشود که ساسانی ها این رویه را تعقیب کرده و شاهان آنها که صاحب تیول هم بودند رو بطرف راست سکه میزدند . شهزادگان صاحب تیول هم ایشان را تعقیب کردند و کسانی که از راه مخالفت پیش آمده و یا استقلال بدست می آوردند صورت خود را رو بمقابل یا رخ بطرف چپ بضرب میرسانیدند . اگر مسکوکات خاندان کیداری به این ملاحظات فوق سر داده شود از آن نظریات ذیل بدست می آید: چنین معلوم میشود که « کیدارا » در اوائل وهله (۱) موسیو کرل در سال ۱۹۳۳ از تپه مرنجان ۳۳۸ سکه شاه پور دوم ٣٤ سکه اردشیر دوم و ۱۱ سکه شاپور سوم را کشف کرده است . (۲) به یادداشتهای مسکو کات کوشان و ساسانی نمره ۳۸ کلکته ۱۹۳۰ مراجعه شود . Memoir on Koshano Sassanian Coinslby Professor Ernest Herzfeld
(٤٢١) صاحب تیول از ساسانی ها بوده و بعد از آن مستقل شده . در وقت «پیرو» Piro که او را معمولا پسر « کیدارا » و جا نشین او در گند ها را میدانند ساسانی ها دوباره تیول خود را بر او نشانیدند زیرا او و جانشین و رهران Val'aharan یا بهرام هر دو در مسکوکات صورت های خود را رخ بطرف راست بضرب رسانیده اند . چون نوشته های مسکوکات هم از برهمی به پهلوی در عصر « پیرو » تغیر کرده است این هم نظریۀ فوق را تقویت میکند و بر نفوذ ساسانی ها در گندها را شهادت میدهند . از روی منابع چینی و شهادت مسکوکات معلوم میشود که « کیدا را » در وسط قرن چهارم مسیحی در کمال شهرت بوده است علاوه برین مسکوکات گواهی میدهد که مشار الیه زمانی باج گذار شاه پور دوم ساسانی بوده و بعد از آن استقلال خود را بدست آورده است . آوازۀ این وقایع وصحت آن از خلال نگارشات بعضی مورخین معاصر ويك كتيبۀ كه پروفیسر « هرز فلد » از پرسه پولیس کشف نموده واضح میشود . به این لحاظ موضوع را در ذیل از نقطۀ نظر مورخین مطالعه میکنیم : - بعضی اشارات مورخین به او ضاع قرن چهارم امیا نوس مار سلی نوس : امیانوس مار سلی نوس Ammianus Marcellinus یکی از صاحب منصبان قشون رومن که در اراضی ماورالنهر بر علیه شاه پور دوم ساسانی ( ۳۰۹ - ۳۸۰ پ م ) میجنگید . میگوید که این شاه بین سالهای ٣٥٠ و ٣٨٥ مسیحی در محاربات قبایل سرحدات شرقی که مهمترین و مقتدرترین آنها خیونیها Chionitae و ایوزنی ها Euseni بوده مصروف بود . با تحقیقاتی که در مورد این قبایل نموده اند می نویسند که در اصل مضمون اشتباه پیش شده و ( ایوزنی ) اصلا ( كوزنی ) Cuseni
(٤٣٢) بوده که مقصد از آن «کوشانی ها» میباشند. همین طور خیونی ها (۱) هم قبیله از کوشانی های خورد است که در حوالی کابل بود و باش داشتند و معروفترین سردار آنها (گرو مباتس) Grumbates نام داشت شاه پور دوم در ٣٥٨ با قبایل کشور ما صلح کرده و جنگ را با روم شروع کرد. در ٣٥٩ به بین النهرین حمله برد و «امیدا Amida» قلعه جنگی رومن ها را که عبارت از (دیار بکر) باشد محاصره نمود و درین محاصره جمعی از دشمنان سابق او یعنی کوزنی ها یا کوشانی ها به سر کردگی سردار خود گرو مباتس با او یکجا در جنگ رومن ها و محاصره قلعه امیدا شریک میباشند. اگرچه همین قسمت متن «امیانوس مارسلی نوس» خیلی خراب شده باز هم با مطالعاتی که مار کوارت Marquart در ایران شهر صفحه ٣٦ - نوته ٥ نموده «کوزنی» یا کوشانی را خوانده و دسته قشون آنها را بیرون دیوار قلعه محاصره شده نشان میدهد. (۲) کتیبه پرسه پولیس : پروفیسر هرز فلد کتیبه در پرسه پولیس یافته که به سال ٤٧ سلطنت شاه پور دوم سنه خورده که موافق ٣٥٦ مسیحی میباشد. این کتیبه را «سلوک» نام قاضی بزرگ کابل نوشته و در آن دعا میکند که شاه پور به سلامتی بکابل مراجعت کند. اگر متن این کتیبه با تذکار «امیانوس مارسلی نوس» که میگوید شاه پور دوم زمستان سال ٥٧ - ٣٥٦ را در دور ترین نقاط سرحدات خود در حواشی خاك خيونی ها و ایوزنی ها به سر برده سر داده شود چنین بر می آید که محاربه بین شاه پور و کوشانی های کابل را در سال ٣٥٦ م قرار داد و کابل درین وقت بدست شاه پور دوم بود و از آنجا بر علیه گندهارا و جلال آباد و هده و پشاور و غیره که در تصرف کیدارا بود میجنگید (۳) از اینجا خوب معلوم میشود که علاقه (۱) خیونی را عبارت از کوشانی های خورد و یفتلی ها دانسته اند. (۲) مقصد ازین کوشانی ، کوشانی های خورد کیداری است. (۳) ملتفت باید بود که در سال ۱۹۳۳ از تپه مرنجان (۳۳۸) سکه نقره ئی شاه پور دوم کشف شده است.
(٤٢٣) کابل ـ کاپيسا ـ كندهارا پيش از سال ٣٥٦ مسیحی بدست خاندان « كيداری» افتاده بود . سرجان مارشال چند سكه از شاه پور دوم را از تا كزيلا يافته كه اصلاً در شهر مرو ضرب رسيده قرار نظريه «مارتن » اين مسكوكات در زمانه كوشانی های خورد در باختر هم رواج داشته و با تهاجم ايشان به هند در حوزۀ سند انتشار يافته است. در ميان بعضی مسكوكات ديگری كه پروفيسر « هرز فلد » به خيونی ها نسبت ميدهد يكي آن تصوير نيم تنه ئى را رخ بطرف راست نشان ميدهد كه كلاه شاه پور دوم را بر سر كرده و به مسكوكات ورهران Varahran (بهرام) پنجم كه در مرو ضرب زده شباهت زياد دارد و يحتملاً خود اينها هم در مرو بضرب رسيده اند چون سمت صورت سكه نشان ميدهد كه «خيونی ها» باجگذار ساسانی ها بودند پروفيسر «هرز فلد» آنهارا به زمانه بعد از صلح ٣٥٨ مسیحی نسبت ميدهد چون يكنوع سكه « كيدارا » ضرب «كندهارا » هم به سكه های فوق شبیه است «مارتن» آنراهم به همين عصر منسوب ميسازد و نتیجه گرفته ميگويد كه«ايوزئی» يا «كوزنی» كه ( اميانوس ) ژنرال رو من ذكر نموده شاخه از كوشانی های بزرگ بودند و سر كرده آنها «كیدارا» بود و تهاجم آنها بر گندها را بايد پیش از ٣٥٦ مسیحی بوقوع پيوسته باشد اين تهاجم و جنبش های عناصر بعضی قبايل ديگر از بلخ بطرف بحيره خزر علت عمده جنگ های شرقی شاپور دوم بوده و به اين جهت بايد تاريخ تهاجم كيدارا را به هند در حوالی ( ٥٠ - ٣٤٨ ) و تاريخ تابعيت اورا به شاه پور دوم در حوالی ٣٥٨ مسیحی قرار داد . فوستس بیزانتی Fausostos Byzantum : مورخ ارمنی كه اورا معمولاً « فوستس بیزانتی » گويند كتاب تاريخی نوشته كه وقايع را از ٣٢٠ تا ٣٨٥ در بر میگیرد و از مطالعه آن مطالب تاريخی راجع به گذار شات تاريخی افغانستان به دست می آيد . مشار اليه در كتاب پنجم فصل هفتم وسی و هفتم از جنگهائی
( ٤٣ ) که بین کوشانی ها وساسانی ها در حوالی ٣٦٧ و ٣٦٨ مسیحی واقع شده صحبت میراند از روی نگارشات مورخ ارمنی مذکور چنین معلوم میشود که مهاجم کوشانی ها بودند و دو مرتبه ساسانی ها را شکست فاحش داد ند به این تفصیل که در دفعه اول یکی از لشکر های آنهارا بکلی محو نمودند و در دفعه ثانی شاه پور دوم مجبور شد که از میدان جنگ فرار نماید ( ١) پیشتر از روی مطالعه مسکو کات دیدیم که «کیدارا » بعد از يك دوره تابعیت به ساسانی ها مخالفت نموده و استقلال خودرا احراز نمود. مورخ ارمنی صریح آنرا تائید میکند ومارتن تاریخ این واقعه مهم را در ٣٦٧- ٣٦٨ مسیحی قرار میدهد. چیز دیگری که این تاریخ را تائید میکند این است که کننگهم در چیه تیپ نمره دوم سکه کیدا را سنه ٢٣٩ را خوانده و آنرا مربوطه به عهد کنیشکا حساب میکند. اگر خواندن اوصحیح باشد و جلوس کنیشکا قرار نظریه استن کنو بر تخت سلطنت در ١٢٨ یا ١٢٩ مسیحی مقرون به حقیقت باشد از ١٢٨ یا ١٢٩ بعلاوه ٢٣٩ سال ٣٦٧ یا ٣٦٨ یعنی درست سالی بدست می آید که (مارتن) برای احر از استقلال کیدارا از سلطه ساسانی معین کرده است . نتایج : مقصود از مطالعه منابع چینی، مسکو کات شهادت مورخین كلاسيك رومن و ارمنی و غیره كه قبل بر ین تفصیلات آن گذشت این بود تا مسئله کوشانی های خورد و یا کیداری ها از پهلوهای مختلف دیده شده و بعد با ترکیب همه ملاحظات چند سطر اساسی از آن بدست آریم. بر كسی پوشیده نیست که در تاریخ قدیم افغانستان واقعات بعد از دوره کوشانی های بزرگ تاريك تر شده در قرن ٣ و٤ مسیحی اوضاع خیلی پیچیده میشود و تاریخ این دوره بیشتر از هر عصری تفحص تجسس - کنجکاوی بکار دارد تا سر رشته بدست (۱) صفحه ۳۲ جلد سوم نمره - ۲ سال ۱۹۳۷ ژورنال انجمن آسیائی شاهی بنگال .
( ٤٢٥ ) آن دو چند سطری که نوشته میشودطوری شود که حتی المقدور موافق حقیقت باشد. بهر حال چون تاحال به چنین مسایل آنهم بصورت مسلسل دست زده نشده از منابع و معلومات حاضره هر قدر مختصر و کوتاه هم است استفاده نموده قدمی میگذاریم وامید واریم به تعقیب آن در اثر روشنی های جدید قدم های تازه تری برداشته شود ژوان ژوان و اخراج کوشانی ها از باختر : قراریکه در « وی شیو » سالنامه خاندان شاهی «ویWei» تذکار رفته و در اول مطالعات خود از آن صحبت کردیم چنین مینماید که کوشانی های بزرگ بعد از طی دوره عظمت و جلال خود در دو طرفه هندو کش بنوبه خود مورد تهدید یکی از قبایل آسیای مرکزی موسوم به ژون ژونها واقع شده و از تهاجمات آنها در اذیت بودند . تا وقتیکه حکومت و نیروی کوشانی ها در آریانا استوار بود تهدیدات ژون ژون ها اهمیتی نداشت لیکن چون مرکز ثقل نیروی کوشانی بافتوحات هند آهسته آهسته بماورای اندوس انتقال یافت ژون ژونها بلاشبه جری تر شده و طوریکه در ماخذ چینی مذکور دیدیم حملات خود را چندین مرتبه تکرار کردند تا اینکه بالاخره موثر افتاده و کوشانی های باختر بدو حصه تقسیم شدند دسته بطرف غرب بجانب سواحل بحیره خزر رهسپار شد و جمعی با پادشاه خود « کیدارا» که قرار شهادت سالنامه چینی مرد رشید و دلاور بود بطرف جنوب هندو کش فرود آمد. پوره معلوم نیست که چرا کوشانی های باختر دو حصه شده اند بعضی ها علتش را چنین مینویسد که چون کوشانی های باختر قدرت محافظه باختر را به تنهائی به خود ندیدند بطرف سواحل خزر و جنوب هند و کش روانه شدند تا کو شانی های این نقاط را بخود ملحق ساخته و در مقابل تهدید دشمن کار سازی کنند . شاخه جنوب هندو کش یا کیداری ها: اگرچه «کیدارا» نام شخص و شخص هم شهزاده یا امیری است که حین بیجاشدن دسته ئی از کوشانی های بزرگ بطرف
( ٤٧٦ ) جنوب هند و کش بر آنها آمریت دارد باز هم مورخین چنین قرار گذاشته اند که این شاخه کوشانی ها را از روز حرکت شان بجنوب هند و کش «کیداری ها» میگویند پس کیداری هم نام سلاله پادشاهانی است که بر این شاخه کوشانی ها سلطنت کرده و هم نام عمومی دسته از کوشانی های باختر که آنها را کوشانی های خورد هم میگویند . مقابله کیداری ها و ساسانی ها در باختر : اگر چه با اشاراتی که شده روابط کیداری ها با ساسانی ها آنقدر روشن نیست باز هم وقت بوقت از اظهار بعضی نکته های مهم ناگزیریم . پیشتر در جمله علل سقوط کوشانی های بزرگ گفتیم که ظهور سلطنت ساسانی هم در این امر بی دخل نبود چون عظمت ساسانی ها با ضعف کوشانی ها تصادف نموده است ساسانی ها تا جائی که دست شان میرسید از مداخلت های مستقیم و غیر مستقیم در خاک های آریانا خود داری نکرده و پیوسته مترصد موقع مساعد تری بودند تا قدمی جلوتر گذارند از طرف دیگر اگر در مراسم تشریفاتی لقب گذاری شهزدگان آنها نگاه شود دیده میشود که چشم حرص و آز همیشه به سرحدات امپراطوری کوشانی دوخته و برای بعضی حصه های غربی آریانا مثل آریا و سیستان و مارجیان و خوارزم که کم کم بدست آورده بودند حکومتی تشکیل داده و حکمران آنرا « حکمران خراسان و شاه کوشانی ها پاشاه بزرگ کوشانی میخواندند» این حکومت و حتی حکمرانی در آنجا در نظر ساسانی ها خیلی مهم بود و شهزادگانی که یکروز بر تخت شهنشاهی ساسانی جلوس میکرد حتماً بایستی در دوره شهزادگی خود حکومت خراسان را دیده می بود چنانچه در میان شاهان ساسانی شاه پور اول هرمز داول – بهرام اول – بهرام دوم این عهده را در زمان شهزادگی خود طی نموده بودند (۱) و بهرام ۳ و هرمزد ۳ در سیستان حکومت داشتند. (۱) ایران در عصر ساسانیان تالیف کریستن سن متن فرانسوی صفحه (۲۴۲) ملاحظه شود.
( ٤٢٧ ) بدانیم که اینکه آیا ساسانی ها تا زمانی که کیداری ها در باختر بودند به این قطعه رسیده توانستند یا نه؟ این مسئله با دقتی که ما در نظر گرفته ایم هنوز واضح مطالعه نشده زیرا چیز مهمی که برای این کار بکار است تا ریخ صحیح خروج کیداری ها از باختر است که هنوز واضح معلوم نیست و آنرا بصورت تقریب بین ٤٢١ و ٤٥٩ مسیحی قرار میدهند. درین شبه نیست که ساسانی ها در دوره انحطاط کوشانی در حواشی قسمت های غربی وشمال غربی امپراطوری کوشانی (سمت یافته) از زمان شاه پور اول تابهرام دوم حکمران های آنها در خراسان بلقب «کوشان شاه بزرگ» یاد میشدند ولی چنین معلوم میشود که در عصریکه کیداری ها در باختر وجود داشتند به این خطه نرسیده بودند نا گفته نماند که مدققین تاحال کیداری ها ومخصوصاً دوره تعالی و سلطنت آنها را در طی قرن ٥ مسیحی قرار میدادند. نظریه جدیدتر که متکی به منابع چینی ومسكوكات وشهادت مورخين كلاسيك است مبنی بر این است که ایشان نه در قرن ٥ بلکه در قرن چهار سلطنت کرده اند. موافق به نظریه اولیه «کریستن سن» در صفحه ٢٨٧ «ایران در عصر ساسانی» می نویسد: «در اوائل سلطنت خود فیروز « «کیداری ها» را به پرداخت مالیه وادار ساخته بود «کیدارا» (١) پادشاه این قوم از تادیه مالیه ابا نمود و جنگ در گرفت. میگویند که پادشاه فارس کوشش نمود که با Kingkhas (کنگاس) پسر کیدا را صلح کند وخواهر کنگاس را ازدواج نماید اما پیشنهاد نقشه او سر نگرفته وجنگ دوام کرد درین وقت فیروز بفکر طرح نقشه دیگر افتاد و چشم امپرا طوری بی زانس (رم شرقی) را به خطر کوشانی ها باز نموده به حکومت مذکور نوشت: «برای اینکه دست این اقوام بربر از ارمنستان و دره های قفقاز کوتاه شود و از (١) آخرین شاه کوشانی شمال هندو کوه .
( ٤٢٨ ) تهاجمات آنها دولت رم شرقی محفوظ باشد برای من پول بفرست تا کیداری ها را پس پا ومغلوب سازم. لیکن جوابی ازامپراطوری رم شرقی نگرفت معذالك کیداری ها را کاملاً شکست داد و آنها را به سر کردگی کنگاس از شمال هندو کش به گندهارا محدود ساخت، چون فیروز بین سال های ( ٤٨٤ - ٤٥٩ ) سلطنت کرده است و کیدارا به نظریه جدید در نیمه دوم قرن چهارم حکمرانی داشت واقعات ازهر رهگذر بهم موافقت میکند وصورت تجاوز ساسانی ها وعلت فرود آمدن کیداری ها از شمال به جنوب هندوکش توضیح میشود. واضح علت خروج کوشانی ها را از باختر بطرف سواحل بحر خزر و جنوب هندوکش فشار وحملات متعددیکه از قبایل آسیای مرکزی ژوان ژوان ها میداند. از طرف دیگر قراریکه مطالعه مسکوكات روشنی می اندازد کوشانی های خورد فقط در زمان شاه پور دوم که منتهای عروج ساسانی ها است موقتاً تابع این دولت شده و پسان بازاستقلال خود را بدست آورده بودند این هم دلیل واضحی است که ساسانی ها در اوائل برای مغلوب ساختن کیداری ها کوشش کردند ولی تا زمان سلطنت شاپور دوم ( ۳۰۹ - ٣٧٩م ) به این کار موفق نشدند وسپس موقتاً در کابل هم نفوذ یافتند. شاخه غربی کوشانی ومقابله باساسانی ها: بیشترمتذکرشدیم که بعد ازخروج از باختر دسته از کوشانی ها بطرف غرب رهسپار سواحل بحیره خزر شد، قراریکه معلوم میشود ایشان مانند شاخه جنوبی یعنی کیداری ها بیکار ننشسته ومانند دسته اخیرالذکر با امرا وشاهان ساسانی مصروف جنگ و پیکار بودند. کریستن سن می نویسد (۱) «بهرام پنجم با اقوام بربر شمال که منابع عربی و فارسی بدون تشخیص ترك میخوانند جنگ نموده است این اقوام حتماً عبارت از خیونی ها Chionites هستند که اصلاً آنها را شاخه از هن ها حساب میکنند و بعضی (۱) صفحه ٢٧٥ ایران در عصر ساسانیان بزبان فرانسه تالیف کریستن سن.
( ٤٢٩ ) عناصر آنها در قشون شاه پور دوم بود اما به تعهدات دوستی آنها اعتمادی نبود . این قوم درین وقت عموماً در وادی های مرو مسکون بودند و بعد از وفات شاه پور در خراسان ریخته دشمن عمده ایرانی ها شدند . بهرام ٥ شخصاً در مقابل آنها قشون کشیده برادرش «نرمه» را در غیاب خود نایب السلطنه مقرر کرد و در جنگ فاتح شد » بالا از زبان کریستن من دیده میشود که «منابع غربی و فارسی بدون تشخیص این اقوام را ترك میخواند » یعنی اگر تشخیص شود ترك نیستند بلی «خیونی» هستند و خیونی با تحقیقاتی که شده عبارت از همین عناصر کوشانی خورد و کیدانو یقتلی و یفتلی میباشد که پشت هم به سلطنت رسیده اند پس صحت منابع چینی واضح معلوم میشود که عده از آنها از باختر بطرف غرب رفته و در مرو و خوارزم و سواحل بحیره خزر منتشر شده بودند و از جانب شمال امپراطوری ساسانی را تهدید میکرد د و با ساسانی ها دشمنی می ورزیدند . سلطنت کوشانی های خورد در جنوب هندو کش : از منابع چینی معلوم میشود که کیدارای دلاور چون با لشکریان خود به جنوب هند کوه فرود آمد پنج ایالات شمالی کندهارا مطیع او شد» این جمله اگرچه کوتاه ومختصر است ولی عنوان مفصلی است که شرح يك فصل بزرگ را در آن میتوان یافت وقتیکه کیدارا از باختر به جنوب هندوکش فرود می آید چنین معلوم میشود که با کی مقابل نشده است علت این مسئله واضح است که بعد از سقوط کوشانی های بزرگ و بر هم خوردن نظام امپراطوری عوض يك سلطنت مقتدر حکومت های ملوك الطوایفی در هر گوشه و کنار بمیان آمده بود و از ان میان دسته کیشانی های باختر در شمال و دسته کوشانی های کابل در جنوب اهمیت بیشتری حایز بود. آمدن کیدارا با لشکریافتن از باختر بکابل حمله و یا تهاجمی نبود که در بین جنگ واقع شودویا مقابله بعمل آید بلکه بر عکس دو شاخه يك تنه بود که بهم یکجا میشد یعنی
(٤٣٠) کوشانی های شمال به جنوب پیوست میگردید ازین جهت حین آمدن کیدا را از باختر به علاقه کابل جنمکی واقع نشد ونقاط جنوبی هندوکش کاپیسا - کابل- گندارا- پختیا همه سلطنت واحدی تشکیل دادند. دامنه قلمرو سلطنت کیداری با حکومت کوشانی های خرد از طرف غرب تا بامیان از طرف شرق تا اندوس انبساط داشت شمال آنرا دامنه های جنوبی هندوکش و خط جنوبی را کهستانات جنوبی تعین میکرد بعضی ها حد جنوبی قلمرو این سلطنت را تا بنو Banu هم پیش میبرند. چنین مینماید که مرکز این حکومت در اوایل وهله «کاپیسی» بوده و بعدها بواسطه تهدید بعضی قبایل آسیای مرکزی که هویت آنها پوره معلوم نیست به پشاور منتقل شده است. مؤسس سلطنت کوشانی های خرد: موسس سلطنت کوشانی های خرد شخصی است که در همه منابع بنام (کیدارا) یاد شده . اصلاً خودش در جمله آخرین پادشاهان کوشانی بزرگ باختر هم بحساب میرود. چون اسم او در مسکوکات و سائر منابع زیاد دیده میشود و در سنه های دور از هم ذکر رفته احتمال قوی میرود که به این نام چند نفر یا اقلاً دو نفر در زمانه های مشخص سلطنت نموده باشند بر علاوه «کیداری» نام خانواده سلطنتی آنها هم شده بود خود «کیدارا» از موقع خروج از باختر تا زمانی که مقر سلطنت را دپشاور میگیرد پیوسته ذکر شده. مسکوکات: مسکوکات «کیدارا» وسایر شاهان کوشانی خرد عموماً نقرئی و نازک است و چند سکه مسی آنها از «بنو» هم یافت شده است ولی با تحقیقاتی که درین زمینه شده اینقدر واضح گردیده که مسکر کات نقره ئی مخصوص شاهان وسکه های مسی مربوط به حکمرانان ولایات میباشد که از ان پس ان صحبت خواهیم کرد تشریح سکه های خود کیدا را قرار ذیل است:
(431) سکه نقره ئی روی سکه : نیم تنه شاه به نیم رخ راست فیته دور سر دارد که منتها الیه آن عقب سر متحرك است . تاجی دارد بشکل کنگره سربرج که سه دندانه آن مانند مسکوکات شاه پور دوم معلوم میشود بالای دندانه مرکزی تاج شکل ماه او و کره دیده میشود . موهای سر او از پشت کردن بر آمده ریش ندارد گوشواره بکوش دارد برسم الخط برهمی نوشته است : کیدارا کوشان شاه . پشت سکه : آتشکده ئی دیده میشود که قسمت قاعده و حصه فوقانی آن سه مرتبه دارد و در وسط بدنهء آتشکده قرار گرفته بالای زبانه های آتش نیم تنه هرمزد به نیم رخ راست معلوم میشود به دو طرف آتشکده رو با جانب آتش دو نفر محافظین شمشیر بدست دیده میشوند . نوع دیگر سکه نقره . روی سکه : نیم تنه شاه رو بمقابل دیده میشود . فیته که علامه شاهی است به دور سر دارد انجام آن بالای شانه های او مواج است . تاجی پوشیده که از سه حصه مرکب است. حصه مرکزی 5 پر وحصه های اطراف هر کدام سه پر دارد. تاج او بابند های مواج و کره ئی مزین است. موهای او به دوطرفه گردن مشاهده میشود . ریش ندارد . گوشواره و گلوبند دارد . بالای شانه های او سرشانه ئی دیده میشود . برسم الخط برهمی نوشته است (کیدارا کوشان شاه) . تصادمات بین کیداری وساسانی : چه از روی قانون نمایش صورت در مسکوکات چه از روی حضور سپاهیان (خیونی) یا کوشانی در سلك قشون شاه پور دوم حین جنگ بارو من ها در محاصره شهر امیده Amida و چه از روی شهادت بعضی مورخین ارمنی و چه از روی کتیبه پر سه پولیس معلوم میشود که کیداراه با کیداری ها چند گاهی مطیع ساسانی ها بودند ولی پوره معلوم نیست که در چه وقت و کجا . آیا در اول
( ٤٣٢ ) وهله که کیداری ها در باختر بودند به ساسانی ها اطاعت میکردند ، یا حینی که در جنوب هندوکش در دره گندها را تازه واصل شده بودند . اگر چه بعضی ها تسلط آنها را بر کیداری ها در باختر اشاره میکنند لیکن اکثر قرائن دلالت برین میکند که این تسلط موقتی بر کیداری ها در دره کابل صورت گرفته باشد و انهم در موقعی بوده که کیداری ها تازه به این سمت فرود آمده بودند (اميانوس مارسلی نويس) میگوید که شاه پور دوم از ۳۵۰ تا ۳۵۸ مدت ۸ سال در جنگ سرحدات شرقی برعلیه کوشانی ها مصرف بود احتمال زیاد میرود که این سلسله جنگ ها که مدت چندین سال طول کشیده است معاصر زمانی باشد که کیداری ها از باختر برآمده و بدره کابل و گندها را مستقر میشدند وساسانی ها از همین بیجا شدن آنها استفاده کرده نمیخواستند موقع بدهند که کیداری ها یعنی کوشانی های باختر به کوشانی های جنوب هندوکش ملحق شوند و از اتحاد آنها قوه مخوف تری بر علیه دولت ساسانی ها عرض اندام کند ساسانی ها این موضوع را خوب درک کرده بودند ولی کوشانی ها هم از جنگ و مخاصمه دست نمیکشیدند واین وضعیت جنگ و نبرد مدت ۸ سال کامل طول کشید ولی چون کیداری ها تازه از باختر بیجا شده وهنوز در جنوب هندوکش به تمرکز قوا وجمع آوری نیروی خود وقت نیافته بودند مطیع ساسانی ها شدند و نفوذ ساسانی ها تا کابل بسط یافت و شاه ساسانی برای اینکه یکی قوای عسکری آنها را ضعیف و دیگر از رشاوت آنها کار گرفته باشد جمعی از آنها ابر علیه دشمن غربی خود رومن ها استعمال کرد و این همان واقعه محاصره قلعه امیده است که گروپهای کوشانی وسپاه او در اطراف دیوارهای آن دیده شده است . احراز استقلال و تشکیل سلطنت بزرگ : از روی مسكوكات وشهادت منابع چینی ومخصوصاً اظهارات واضح ودقيق «فوستس» بيزانتی مورخ ارمنی واضح معلوم میشود که (كيدارا) و دولت کوشانی کیداری براي هميشه مطیع ساسانی ها
( ٤٣٣ ) اماند، و هنوز ۹ سال از کشمکش ها و نبرد با ساسانی ها نگذشته بود که تمام احتیاط های ساسانی برهم خورده و کوشانی های خورد به سر کردگی شاه و زعیم ملی خویش کیدارا برای جنگ آزادی کمر بسته و داخل اقدامات جدی بر علیه سلطه ساسانی شدند. جنبشی که کیداری ها بر علیه ساسانی ها روی کار آورده بودند چیز کوچکی نبود و میتوان آنرا ضرب مهلکی حساب کرد که در نتیجه آن در مشرق دامنه تصرف آنها از آریانا برداشته شد و در غرب بسیاری از قسمت های ارمنستان از دولت ساسانی جدا و به رومن ها پیوست گردید، زیرا وقتیکه هنگامه آزادی خواهی در آریانا بلند شد ساسانی ها دست و پاچه شده و برای اینکه پوره به مسائل جنگی آریانا توجه بتوانند با رومن ها از در صلح پیش آمده و امتیازاتی برای رومن ها قایل شدند. بهر حال قرار شهادت مسکوکات و نگارشات « فوستس » ارمنی جنگ استقلال خواهی در سال ۳۰۷ - ۳۶۸ بر علیه شاه پور دوم ساسانی شروع شد. با جزئیاتی که خوشبختانه مورخ مذکور میدهد واضح معلوم میشود که محرک ومسبب این جنگ کیداری ها و کوشانی بوده و حمله و تهاجم هم از طرف آنها شروع شده است و این خود دلالت میکند که این جنگ جنگ آزادی و جنبشی است که برای امحای سلطه شاپور دوم ساسانی بعمل آمده است. با اظهارات مورخ ارمنی درین جنگ کامیابی های درخشانی نصیب دولت کیداری آریانا شد و شاپور دوم ساسانی دو مرتبه به شکست های مدهشی مواجهه گشت، یکدفعه یکی از لشکرهای او بکلی محوشد و در دفعه ثانی کار لشکریان ساسانی به اندازه ئی دچار خرابی شد که شاه پور دوم برای نجات جان خود مجبور شد که از میدان جنگ فرار کند. به این ترتیب کوشانی های خورد که تقریباً ده سال قبل بواسطه هرج و مرج و تهدیدات قبایل آسیای مرکزی ژوان ژوان ها
( ٤٣٤ ) و غیره ضعیف شده و کم و بیش تحت سلطه مستقیم و غیر مستقیم ساسانی ها واقع شده بودند به آرزوی دیرین خویش موفق شده و استقلال خرد و کشور خود را در سال ٣٦٧ یا ٣٦٨ بدست آوردند و به تشکیل سلطنت ازادی در جنوب هندوکش پرداختند که پیشتر حد و حدر آنرا شرح دادیم. سلطنت آزاد کیداری اگرچه حکومت نیرومندی بود بازهم قلمرو آن محدود بود. در غرب و شمال غرب نفوذ ساسانی ها انبساط داشت ولی ظهور یفتلی ها در شمال وشمال شرق آریانا و سلطنت مقتدر آنها که در فصل آینده از آن بحث خواهم نمود نه تنها باعث عقب نشینی ساسانی ها در خاك های آریانا شد بلکه به موجودیت سیاسی آنها در مملکت شان هم رحمه وارد کرد . ظهور یفتلی ها و اختتام دولت کیداری : پیشتر در اوائل مطالعات خود حین معاینه منابع چینی مشاهده نمودیم که «کی-تو-لو» یعنی «کیدارا» پسر خود را در(فو-لوشا» یعنی پشاور جانشین خود مقرر کرده و خودش بطرف غرب حرکت کرد. تا در مقابل قوم متهاجمی فعالیت کند دائرة المعارف (ما-توان-لن) ترجمه «رموزات» این قوم متهاجم را ژوان- ژوان» خوانده و «وی-شیو » که (اسیخت Specht) ترجمه کرده آنها را «هیوانک تو» معرفی میکند و حقیقت امر این است که ( ژوان ژوان او (هیوانک نو) اسباب جنبش اقوام در آسیای مرکزی شده و هیوانک نوها درین وقت از علاقهای شمال بحیره اورال و خزر بطرف غرب آسیا و خاکهای اروپا انتشار یافته بودند و قومیکه از صفحات شمال آمو به تخارستان و باختر وارد شده یفتلیها میباشد که بجای سلطنت كوچك كیداری گندهـارا دولت مقتدری در دو طرفه هندوکش تشکیل نموده و سلطه ساسانیها را نا پدید ساختند اینها مطالبی است که در فصل آینده از آنها مفصل صحبت خواهد شد اینجا محض از نقطه نظر ارتباط وقایع با کیداریها از استقرار يك شاخه با قبیله یفتلی موسوم به «زابلی» مختصراً ذکر میکنیم .
( ٤٣٥ ) شاخه زابلی و شهادت مسکوکات آنها : در فصل آینده که برای یفتلیها وقف شده است راجع به هست و بود و نامهای مختلف و قدیمی این قوم و صورت ورود ایشان در آریانا مفصل بحث خواهیم نمود . اینجا از نقطه نظر ارتباط با موضوع سقوط سلطنت کیداری ها که سردست است از يك شاخه یا قبیله نیرومند آنها صحبت میکنیم که بنام (زاولی) یا (زابلی) در حوالی غزنی و بین غزنی و قندهار مستقر شده و این علاقه بنام شان به زابل و زابلستان شهرت یافت. ناگفته نماند که حین ظهور یفتلیها در آریانا ساسانیها از قدرت خود و ضعف کیداریها استفاده کرده و بی هم در فکر تهاجم و حمله بولایات مختلف مملکت ما بودند و وقت و محیط چنین تقاضا میکرد که عوض سلطنتهای كوچك یفتلی و کیداری در شمال و جنوب هندوكش يك دولت مقتدر بمیان آید تا با وحدت قوا با ساسانیها طرف شود بهمین اساس دولت كوچك کیداری بدست زاولی های یفتلی از علاقه کندهارا برداشته شد. قراریکه «مارتن» میگوید این نام قبیلوی در مسکوکات به نوشته «یونانی و کوشانی» بشکل Zobol زوبل آمده، در رسم الخط برهمی «جابولا Jabula » و جاپوولا Jauvla » و جاپیووله Jabuvlah خوانده شده کتیبه (تورامانا) در «کی یورا Kyura » هم بصورت جابوولا Jauvla آمده است و چون در مسکوکات قدیمه زابلی دقت بعمل آید معلوم میشود که ایشان در اواخر قرن چهار در سرحدات هند رسیده و مستقر شده بودند . نا گفته نماند که «مسن» از «تپۀ بزرگ» هده مسکوکات زیادی از یفتلی ها مخلوط با مسکوکات ساسانیها یافته با مطالعاتیکه در «آریانا انتی کوا» (صفحه ٣٩٩ - ٣٩٦) درین زمینه بعمل آمده است اگر چه چندین سکه آن به نیمه دوم قرن پنج نسبت میشود اکثر مسکوکات ساسانی آن بسالهای اخیر قرن چهارم مربوط میباشد و با این دلیل قوی گفته میتوانیم که حصه زیاد مسکوکات یفتلی هم که در اینجا پیدا شده مربوط بهمین دوره میباشد . اکثر مسکوکات یفتلی که
(٤٣٦) در توپ بزرگ هده کشف شده پهن و نازک است و سرشاه به قوه تا به نقش شده است . اکثر آنها نوشته ئی به رسم الخط «گريك و کوشان» دارد که یا تنها است یا با مضمون یونانی رسم الخط برهمی هم دیده میشود . داکتر هاین ریش جونکار Dr. Heinrich Junker در بعضی ازین نوشتهای یونان و کوشانی خوانده که مسکوکات زابلی و در بلخ بضرب رسیده و چون مسکوکات ضرب بلخ تنها نوشته برسم الخط یونان و کوشانی دارد معلوم میشود که مسکوکاتیکه تنها برسم الخط برهمی نوشته دارد بجنوب هند و کوه بضرب رسیده اند چنانچه به تائید این نظریه تخته ئی با عین همین نوشته برهمی با حروف مجری از پشاور کشف شده است . از طرف دیگر رسیدن یفتلیها در پشاور پیش از ٤٠٠ با اظهارات زایر چینی فاهین Fahein هم تصدیق میشود زیرا مشار الیه میگوید که شاهی از یفتلی ها قبل برین سعی نمود تا کشکول گدائی بودا را ببرد ولی در اثر حوادث غیر مترقبه ناکام شد . پیشتر در باب مسکوکات کیدارا دیدیم که در چپه آن روی شعله های آتش آتشکده تصویر هرمزد دیده میشود این مسئله از اختصاصات قرن چهار است در بعضی مسکوکات زابلی که از هده کشف شده عین آن دیده میشود . يك سکه دیگر زابلی که شباهت زیادی به مسکوکات ضرب مرو بهرام پنجم دارد باید به مرو ضرب زده شده باشد و باید که تاریخ آن به قرن چهار نسبت شود زیرا از روی مسکوکات بهرام چهارم تقلید شده است . خلاصه مقصد ازین مطالعات دقیق و استشهاد مسکوکات این است که پیش از ختم قرن چهارم یفتلیها صفحات شمال تخارستان و باختر، مرو را در تصرف آورده و در شمال هندوکش در مرو و بلخ و در جنوب آن سکه بضرب رسانیده اند و حتی تا پشاور ولو بصورت حمله اولی هم باشد رسیده اند و در اثر ظهور همین
( ٤٣٧ ) یفتلیهای تخارستانی و مخصوصاً قبایل زابلی آن به جنوب هندوکوش و استقرار آنها در گرد و نواح کابل و غزنی و نقاط مختلف سمت مشرقی دولت کیداری خاتمه پذیرفته است . وقتیکه قبایل «زابلی» از گردنهای هندوکش فرو می آمدند «کیدارا» خطرات را بخود متوجه دیده از سلطنت دست کشید پسرش را که چینی ها نام نمیبرند و او را بعضی ها «کنگکاس» میخوانند و مسکوکات پیرو Piro مینامند(۱) عوض خود در پشاور شاه مقرر کرده و خودش با لشکریان خود برای دفاع بکابل آمد تا بجانب کاپیسا رفته و در مدخل دره های هندوکش از آمدن قبایل زابلی یفتلی جلوگیری کندولی موفق شده نتوانسته و قبایل زابلی به پیشرفت خود ادامه دادند. کنگکاس Kungkhase : یکی از پسرهای کیدارا که بعضی منابع ازان ذکر میکنند کنگکهاس نام داشت. مخصوصاً از او وقتی صحبت میکنند که پدرش هنوز در باختر بود. «کریستن سن» پدرش کیدارا را آخرین شاه کوشانی شمال هندوکش خوانده و در وقت فرود آمدن کوشانی ها را تحت سرکردگی همین پسرش قرار میدهد ولی در مسکوکات به این نام کسی از کیداری ها دیده نشده . پیرو Piro : درین شبهه نیست که کیدارا پسر یا پسرانی داشت که بواسطه نبودن منابع دقیق از نام و نشان آن ها واضح اطلاع نداریم. منابع چینی طوریکه دیدیم بدون ذکر نام از يك پسر او ذکر میکند که در موقع ترك سلطنت او را عوض خود در پشاور شاه اعلان کرده بود تاریخ ترك سلطنت کیدارا و جلوس پسرش را مدققین به سال های (۳۷۰ - ۳۸۰ مسیحی) قرار میدهند قراریکه از شباهت مسكوكات معلوم میشود پسر کیدارا که بعد از و به سلطنت رسیده پیرو Piro نام داشت . نمونه مسکوکات او ازین قرار است : (۱) بعضی ها کنگکاس را حین فرود آمدن کیدارا از باختر با او یکجا ذکر میکنند احتمال دارد که کنگکاس و پیرو دو برادر بوده باشند.
تصویر (٤٥) مقابل (صفحه ٤٣٨) « ور هران » یکی از پادشاهان دودمان کیداری ( کوشانی های خورد ) که بعد از پیرو بر تخت نشسته است .
تصویر (٤٦) مقابل صفحه ( ٤٣٩ ) KIDARA PIRO VARAHRAN مسكوكات دودمان کیداری یا کوشانی های خورد بالا : سکه كيدا را . وسط : سکه پيرو . پايان : سکه ور هران
( ٤٣٨ ) سکه نقره: روی سکه: تصویر نیم تنه پادشاه رو به مقابل دیده میشود، و در سر قبه (علامه شاهی) دارد و انجام آن بالای شانه هایش مواج است تاجی به سر دارد که در ان دوشاخ کج به راست و چپ و در قسمت وسطی هلال حصه میشود و فیته های مواج و گره آنرا مزین کرده است موهای انبوه در طرفین گردن دارد بروت ها او خورد و به تارهای موی ریشش مروارید آویزان است گوشواره در گوش و بند پوشیده و سر شانه ئی دارد در رسم الخط برهمی بطرف چپ (شاه) و بطرف راست پیروزه Pirosa نوشته است . پشت سکه: آتشکده ئی که تهداب آن سه مرتبه دارد ملاحظه میشود بالای شعله های آتش هیکل نیم تنه هرمز درخ بطرف راست معلوم میشود در دو طرف آتشکده رخ به طرف آتش دو نفر محافظ با شمشیر مسلح میباشد . در روی يك سکه دیگر برسم الخط برهمی بطرف راست کلمه (شاهی) و بطرف چپ ( پیرو Pro ) تحریر است مداخله جدید ساسانی ها : حینیکه قبایل زابلی یفتلی بطرف درۀ کابل فرود آمده و در اثر اضطراب آن کیدارا ترك سلطنت گفت و «پیرو» پسرش بر تخت نشست ساسانی ها باز از موقع استفاده نموده بنای تجاوز و مداخلت را گذاشتند حقیقتاً برای کوشانی های خورد موقع بسیار نازکی بود، زیرا ساسانی ها لاینقطع آنها را تهدید میکردند و یفتلی ها مجبور بودند که برای مقابله با ساسانی ها به سلطنت های كوچك محلی جنوب هندو کش خاتمه بدهند بهر حال اردشیر بغای تجاوز را گذاشته تا حالی پیش آمد و بعد از آن شاه پور سوم بساقطاط دیگر را متصرف شده و «پیرو» را مجبور کرد که بصورت تیول نشین پرگندها را حکومت کند به این صورت نفوذ ساسانی ها در دره کابل انبساط یافت، این وضعیت در اینجا تا زمان ورهران یا بهرام کوشانی جانشین پیرو و در بعض جاهای دیگر مثل بامیان
( ٣٩ ) در زمان برخی از امرای كوچك محلی دوام نمود . این امرا را برخی از مدققین به عنوان «كوشانو ساسانی» خوانده و جز بعضی مسكوكات اثری از آنها معلوم نیست . موسیو هاكین تصویر ( پادشاه شكاری ) را كه از دره ككراك بامیان پیدا شده و بیكی از امرای محلی بامیان در قرن ٥ نسبت میدهد در قسطار این امرا محسوب مینماید، بهر حال روی هم رفته تسلط ساسانی ها در دره كابل و كندها را طول زیادی نكشید زیرا یفتلی ها نه تنها خاك های آریا نا را از تسلط ساسانی ها بیرون كردند بلكه صدمات مهلك به شاهان و اركان دولت ساسانی رسانیدند . ورهران یا بهرام Varahran: از روی مسكوكات چنین معلوم میشود كه بعد از پیروز ، شاه دیگری بنام و رهران به سلطنت رسیده باشد . لباس : در فصل هشت ( صفحه ۳۲۲ ) ضمن جلد راجع به لباس كوشانی های بزرگ شرحی نوشتیم و وعده داده بودیم كه در عصر كیداری راجع به تغییر البسه مجدداً صحبت خواهد شد. لباس در سه قرن سلطنت كوشانی های بزرگ با وجودیكه از پارچه های كلفت ساخته میشد نسبتاً كشاده و فراخ و عاری از تزئینات بود وزیور كمتر دیده میشد تهاجم ساسانی ها و نفوذ موقتی ایشان در باختر و كابل در البسه عصر كیداری ها و ما بعد تغییراتی پیش كرد كه آثار آن مدتی تا قرون ٦ و ٧ دوام كرد و خطوط مجسمه و ممیزه آن عبارت ازین بود كه لباس تنگ تر شده رفت و زیورات بیشتر شد. قرار نظریه پروفیسرهرتز فلد لباس ساسانی قرن ۳ با لباس بعدتر از آن فرق داشت بعبارت دیگر آنچه بعد از قرن ۳ در میان ساسانی ها معمول شد آنرا لباس عادی دوره در ساسانی مینامد» (۱) ما هم لباس سه قرن اول مسیحی را در عصر كوشانی های بزرگ مطالعه كردیم. تاثیری كه البسه ساسانی در لباس عصر كوشانی های كوچك كیداری و دوره های بعدتر (۱) صفحه ۱۱ آثار عتیقه كوتل خیرانه تالیف ژ . ها كن
(٤٤٠) افگنده همین (مد) دورۀ دوم آنها میباشد که «دامن مدور» از ممیزات آنست پروفیسر هرز فلد به این عقیده است که ساسانی ها گوشه های دامن را از دو طرف زانو بر میزدند و دامن در حصه مقابل شکل مدور اختیار میکرد. پروفیسر ها کن میگوید که اصلاً دامن مدور بریده میشد تا سر باز و مخصوصاً سوار کار آزادانه حرکت بتواند و این نوع برش بین ٣٠٩ و ٣٨٨ یعنی در تمام قرن چهارم معمول بود. و هن آستین هارا در این وقت مروارید دوزی میکردند و کمربند و سینه بند مرصع می پوشیدند قرار نظریه پروفیسر ها کن مجسمۀ ئی که در افغانستان تحول لباس این عصر و نمونه البسه معموله قرن چهارم را نشان داده میتواند هيكل «سوریا» رب النوع آفتاب کوتل خیر خانه و مجسمه هائی است که از معبد مذکور کشف شده است . درین وقت هم چین درازی معمول بود که در قسمت سینه و شکم چپ بود و قات های پارچه بصورت حفیف در حصه های تحتانی لباس بیشتر دیده میشد دم های چین را يك قطاره و دو قطاره با مرواریدهای خورد و بزرگ زینت میکردند. کمربند شامل دو تسمه بود که یکی آن پا یان تر می افتاد و دران يك خنجر كو تاه ويك شمشیر دسته طویل را اویزان میکردند. در طی قرن چهار و قرون ما بعد مردها گلوبند و گردن بند استعمال میکردند و مروارید و سنگ های قیمتی دران ها نصب مینمودند. شلوارهای این عصر کشاد بود. موزه رواج زیاد اشت و با آن ماسی هائی می پوشیدند که در پاشنه پابند های فیته نمائی بسته میشد. تاجاتی که در تاج شاهان و کلاه رب النوع افتاب کوتل خیر خانه تحقیق شده امرا و شاهان تاجی می پوشیدند که دمه آن از گل های پنج برگه محاط در نیم دایره ها مزین بود. شبه ئی نیست که لباسی که شرح دادیم بیشتر مخصوص نجبا بود. لباس عامه را هم نظیر آن میتوان قیاس کرد در صورتیکه از مروارید و جواهرات وزيورات واسلحه عاری باشد.
( 441 ) فصل یاز دهم یفتلی ها اوضاع عمومی آریانا مقدم بر ظهور یفتلی ها : در اواخر قرن چهارم میلادی و اوائل قرن پنجم در حالیکه سقوط تدریجی امپراطوری مقتدر کوشان های بزرگ آریانا به نقطه بحرانی رسید در فارس دولت ساسانی رو به ترقی میرفت و در هند سلاله گوپتا اظهار موجودیت نموده بود . گوپتا ها هند را از سلطه امرای محلی و حکمرانان کوشانی رها ئیده و به تقو یه بنیان هستی و توسعه سلطنت خود در خاك هند مشغول بودند ولی ساسانی ها که از چندی مراحل عروج خود را پیموده و بنای تجاوزات را بـه ولایات غربی اریانا گذاشته بودند ازعدم دولت مقتدر مر کزی و ضعف امرای محلی استفاده نموده بیشتر و بیشتر بنای تجاوز را گذاشتند در چنین فرصت بحرانی احفاد کوشانی های بزرگ بصورت دسته های متفرق در شمال و جنوب هندوکش در باختر و کابل امارت های محلی داشتند که نا گهان تعرض مزید ساسانی هـا شروع و قشون آنها تا نزدیکی های بلخ رسید . « کیدارا » رئیس کوشانیهای باختر با پسرش « کنکاس » که بنام کیدارای دوم هم خوانده شده بصورت فوری چنین فیصله کرد که به کوشانیهای کابل ملحق شده و قوه نیرومندتری در مقابل متجاوز غربی تشکیل نماید ، با وجود یکه ساسانی ها مفهوم و عواقب این نظریه را درک کرده و کوشش زیاد نمودند تا چنین منظوری بر آورده نشود معذالك روئسای کیداری باختری جنگ کنان با قوای ساسانی به کوشانیهای کابل ملحق شدند و طوریکه سنجیده بودند جنوب هندوکش مخصوصاً قسمت های مر کزی و شرقی آنرا از سلطه بیگانگان تا زمانی حفظ کردند که دولت مقتدر یفتلی در آریانا ظهور کرد . تاریخ آریانا (۱۰۰) سراج الدین (۱) محمود طرزی (۱) محمد نسیم ابراهیم شمع تاریخ (١_٢_٣) غ
( ٤٤٢ ) وجه تسمية يفتلی : يفتلی ها کسانی اند که بین سال های ٣٨٥ و ٤٢٠ در باختر ظهور و برای تشکیل دولت مقتدری در آریانا قدم افراشتند ، این قوم را مقدم بر همه چینی ها و از روی معلومات آنها بیزانتی ها ، فارسی ها ، و آخر از همه هندی ها و عرب ها شناخته و هر کدام به لهجه و زبان خود ایشان را بنامی مسمی کرده اند که اگر خوب دقت شود ریشه همۀ آن يك چيز است . منابع چینی پیش از قرن پنجم مسیحی ایشان را بنام « هوا » Hoa یا « هواتون Hoa- tun ( ١ ) و بعد از تشکیل سلطنت بنام « يتا » Yeta یا « ايتا » Epta شناخته اند و حتی دقیق تر هم میتوان گفت که در ايالت كانتون چین به اسم « يپتات » Yiptat و در کوریا به نام « یوپ تل » Yeptal معروف بودند ( ٢ ) نویسندگان بیزانس ، یفتلی ها را طبق لهجه و رسم الخط خود شان بصورت مختلف « افتهالی توی » ، « اوتهالی توی » ، « نفتهالی توی » ، « ابدلوی » میشناختند ولی در مورد شکل کلمه چهارمی دایرة المعارف بريتانيكا علاوه میکند که کوشش مستقلی است که صورت نام اصلی را که محتملاً « ايتل » Aptl يا « هيتل » Haptal بوده معرفی نماید ، حرف ( ن ) در اول کلمه سوم اشتباه صریح است ( ٣ ) منابع بیزانس در بعض موارد از آنها به نام های «لیکوی» «اونوی» «خونوی» هم اسم برده است. بعد از چین و بیزانس نوبت به فارسی ها میرسد و ایشان يفتلی ها را «هيطال» خوانده اند . عرب ها این کلمه را از ایشان گرفته بصورت عين« هيطل» يابا تغییر(ی) به (ب) « هبطل » ضبط و به اصول زبان عرب (١) دايرة المعارف بريتانيكا طبع چهاردهم جلد هشتم صفحه ٦٤٦ (٢) هزار سال تاتار تالیف پار کر صفحه ١٢٤ (٣) دايرة المعارف بريتانيكا صفحه ٦٤٦ (٤) دايرة المعارف بريتانيكا ماده افتاليت يا هن سفيد .
( ٤٤٣ ) جمع آنرا « هیاطله » یا «هیاطلّه » ساخته اند و بالاخره منابع اخیر سانسكریت هند ایشان را به اسم ترکیبی « سیتا اونا » یا « شوته هونا » یاد کرده اند كه « سیتا » و «شوتا» به معنی(سفید) است و « اونا» یا«هونا» (خارجی) معنی دارد ومفهوم مرکب آن « خار جی سفید پوست » میشود. «ونست سمیت» می نویسد كه اصطلاح « هون » یا «هونا» که در ادبیات اخیر سانسكریت آمده به مفهوم بسیار مبهم برای تعین خارجی های شمال غرب استعمال شده چنا نچه بهمین رویه در زمان قدیم كلمه (یاوانا) وحال کلمه (ولایتی) استعمال میشود (1) این اصطلاح با اصل مفهوم هن های زرد پوست جزئی ربطی ندارد و این مطلب را ایضاح كلمه (هن) در دایرة المعارف ها وماخذ معتبر ثابت میساز د زیرا بطور مثال دایرة المعارف بریطا نیكا ولا روس قرن نزدهم هر كدام مادۀ (هن) را علیحده گرفته و در ذیل آن اشاره ئی به یفتلی ها نكرده اند (٢) این بود بصورت عمومی نام هائی كه چین و بیزا نس و فارس وعرب و هند به یفتلی ها داده اند. این نام ها بصورت عمومی نظر مدققین مختلف را جلب نموده بعضی کوشش نموده اند كه میان آنها یكی را ترجیح دهند و برخی سعی نموده است كه از میان آنها صورت اصلی نام را بیرون كشند. دایرة المعارف بریطانیكا اصل این نام را چیزی شبیه « اپتل » یا « هپتل » خوانده است. اگر یكطرف از اختصاصات زبان های چینی ویونانی نویسندگان بیزا نس وغیره صرف نظر شود واز جانب دیگر موضوع ابدال (الف، ی، هـ) سر كلمه و ( پ،ف،ت) وسط آن در نظر گرفته شود دیده میشود كه قضاوت دایرة المعارف بر یطا نیكا مقرون به صحت است، علاوه برین در دوزبان محلی افغانستان نام اصلی این قوم « اپتل» یا «هپتل» مفهوم لغوی هم دارد زیرا در پښتو (اتل) به معنی پهلوان ودر فارسی (هیتال) به معنی «مرد قوی و دلیر» است و به این معانی طبری هم اشاره كرده (١) ارلی هسټری اف اندیا صفحه ٣٣٩ (٢) در دایرة المعارف بریطا نیكا جلد ١٤ صفحه ٨٠٩ و ٨١٠ ولاروس قرن نزدهم جلد سوم صفحه ١٠٩٤ ماده هن ملاحظه شود .
تصویر (٤٧) مقابل صفحه (٤٤٤) یکی از پادشاهان یفتلی افغانستان که سکه او از کابل کشف شده
تصویر (٤٨) مقابل صفحه (٤٤٥) بالا : پادشاهان یفتلی افغانستان ، دوسکه فوق در کابل کشف شده است . پایان : یکی دیگر از پادشاهان یفتلی افغانستان . این سکه از یکی از استوپه های هده بدست آمده است .
( ٤٤٢ ) است بناءً عليه گفته میتوانیم که اصل نام این قوم «اپتل» بوده و برای سهولت « افتل » وباز «يفتل» شده و تا امروز « يفتل » به مفهوم محل و« يفتلی » به معنی باشندگان يفتل در افغانستان موجود و معمول است . نژاد يفتلی : همان طور که موضوع عرف ونژاد یوچی ها یا کوشانی ها تا مدتی تاريك و نظريات درین مورد متضاد بود نژاد يفتلی ها هم تازمانی يك طرفه روشن نشده بود ولی باسطه تحقیقات يكطـرف بصورت قطع ثابت شد که یوچی ها یا کوشانیها از كتله سيتى هند واروپائی هستند و از جانب دیگر اكثـر محققین به این مطلب رجحان داد نـد کـه يفتلی هـا شاخـه يوچی یا کوشانی میباشند . بناءًعليه من حيث يك شاخه يوچی یا کوشانی ، يفتلی ها هم جزء خانواده هند و اروپائی محسوب میشوند و ميتوان مانند یوچی ها یا کوشانی ها ایشان را جزء كتلهٔ «سیتی» یا «تخاری» هند واروپائی خواند . نظریات بعض از محققین که آثارشان در دست است قرار آتی است : (۱) يروكپ : پروكپ مورخ یونانی بیزانس که در اواخر قرن پنجم میلادی می زیست و در سال ٥٦٢ مسیحی وفات نموده و در باب جنگ های « جوستن » ومحـاربات ساسانی ها و یفتلی ها آثـاری نوشته اولین كسی است كـه سفیدی پوست و حيـات مدنی يفتلی هـا توجه ا و ر ا جلب كـرده وایشان را از هون ها یا بربرهای زرد پوست که بر اروپا تهاجم نموده اند مجزی و متمایز میشمارد نظـریه او را « کریستنسن» چنین تفسیر میکند : «هجوم آوران هفتالیت که ایشان راهن سفید هم گویند محتملاهون حقیقی نبودند زیرا بقرار عقيده پروكپ بواسطه سفیدی پوست وحيات مدنی از سائر اقوام هنی متمایز بودند .» (۱) (۲) پارکر : پارکر انگلیس که در تفكيك اقوام مختلف آسیای مـركزی و چین تحقیقات عمیق دارد در کتاب خود موسوم «به هزار سال تاتار» در هیچ جائی (۱) صفحه ۲۸۸ ایران در عصر ساسانیان .
( ٤٤٥ ) یفتلی ها را با « هیوانگ نوها » یا هن های زرد پوست و قبایل مغلی و ترکی مخلوط نکرده و ایشان را صریح شاخه ئی از قبایل یوچی میشمارد متفق نظریات او در موارد مختلفی که در اثر فوق الذکر خود با یفتلی ها تماس نموده قرار ذیل است. تحت عنوان یی تا Yi-ta یا یه تا Yeli-tat : تاریخ خانواده های ها نچوی چنین نشان میدهد که افغانستان امروز افتها . Ephthah قرن پنجم بوده و «افتهاه» یوچی های قدیم بودند (١) تحت عنوان یوچی یا افتالیت : هیوانگ نوها با قوة مدمش دیگر همچنین با چین جنگیدند . این قوه مدمش قوم کوچی بود که نزد چینی ها بنام یوچی معروف بودند و بعد از جنگ های طولانی نیمه غربی ایالت « كانسو » در تصرف ایشان در آمد (٢) تحت عنوان فاهین : این مسئله باید ذکر شود که زمانیکه فاهین در پشاور بود چندین یادگار کنیشکا و دیگر نفتالیت ها را از آنجا کشف نمود . (٣) تحت عنوان یتا Ye-ta یائی تاه Yi-tah : چنین معلوم میشود که سیاست «توبا» Toba (٤) به این قرار بود تا مانع شود که «ژوان ژوان ها» و هفتالیت ها با « تو خون » Tukuhun مراوده نکنند و از طرز تذکر چنین معلوم میشود که هفتالیت ها (درین وقت چینی ها ایشان را «یتا» Yetta یا «اپتا» Epta در کانتون « یپ تات » Yep-ta و در کور یا یو پ تل Yop-tal میگفتند ) یفتل های پامیر نبودند بلکه دسته کوچکی بودند که چینی ها ایشان را یوچی های كوچك میخواندند . (٥) (١) صفحه ٢١ هزار سال تا تار (٢) صفحه ٨ هزار سال تاتار (٣) هزار سال تاتار . صفحه ٩٩ (٤) خانوادة سلطنتی چین است (٥) صفحه ١٢٤ هزار سال تاتار.
( ٤٤٦ ) تحت عنوان کی پن : آخرین پادشاه یونانی باختر « هلیو کلی » درین وقت وفات نمود و پارتی ها و یوچی ها سلطنت را بین خود تقسیم نمودند . اخیر الذکر به تدریج دامنه امپراطوری خود را تا پامیر و کشمیر و پنجاب بسط داد و عادات بادیه نشینی را ترك گفت و بزودی دولت مقتدری تشکیل نمود که در غرب بنام امپراطوری هپطل ، و ید هل Vidhal ، ایدل ، افتالیت یا هفتا لیت معروف شد . نویسندگان اروپائی، فارسی، چینی همه در تائید این مطلب کاملاً بهم متفق اند . حقیقتاً مورخین خانواده های شاهی مانچر بیان میکنند که افغانستان امروز (افتهاه) قرن پنجم بوده و (افتها) یوچی قدیم میباشند . (١) (٣) سر پر سیکا یکس : سر پر سیکا نکس مؤلف تاریخ فارس و تاریخ افغانستان یفتلی ها را از جمله اقوام یوچی میشمارد مشار الیه در جلد اول تاریخ افغانستان تحت عنوان : «اصلیت افتالیت ها یاهن های سفید » و در جلد اول تاریخ فارس تحت عنوان : «ورودهن های سفید » نظریات خود را چنین می نویسد : «سالنامه های چین ، ما آگهی میدهند که شاخه ئی از یوچی های بزرگ معروف به (هوا) Hoa یا (هواتون) Hoa-tun اصلاً در شمال دیوار بزرگ چین سکنا داشت و تابع ژوان ژوان ها یا کسانی بودند که بعدتر در اروپا بنام (اوارها) معروف شدند «هوا» به تدریج قبیله نیرومند شده و در اثر نام خانواده شاهی شان خویشرا «یه تها» Ye-tha نامیدند و از اینجا اصطلاح افتالیت بمیان آمد و این اصطلاح از طرف یونانی ها در مورد آنها اطلاق میشد . فارسی ها ایشان را هپطل و بیزانتی ها « هن سفید » میگفتند . مربوط به این مسئله پروکوپیس Procopuis اظهار نموده که درمیان هن ها ایشان تنها قومی بودند که پوست سفید داشتند . زبان آنهاهم زبان هند و اروپائی بود . افتالیت ها از ختن بطرف غرب در حوالی (۱) صفحه ۱۳۹ هزار سال تاتار.
( ٤٤٧ ) ٤٢٥ م حركت كردند وامپراطوری تشکیل دادند که از ترکستان چین امروز تاسرحدات فارس شامل بیش از (۳۰) ایالت بود که ولایات افغانستان از آن نمایندگی میتواند ، (۱) در اطراف همین موضوع در جلد اول تاریخ فارس چنین می نویسد : «قبل برین راجع به یوچی ها اشاره شد که ایشان در ١٦٣ ق م ساك ها را کشید ، ومقر شان را در حوزه تارم اشغال کردند . در سال ۱۲۰ ق م یوچی ها ساك ها را از باختر بیرون راندند و آنجا را هم متصرف شدند و مركز خویش را برای چندین نسل در آنجا قرار دادند . در ۳۰ ق م یکی از قبایل آنها موسوم به « کوی شو ۱ نگ ، سائر قبایل را مطیع خود ساخت وملتی تشکیل نمود که نزد رومن ها به کوشان معروف شد، انتونی Antony سفیرى نزد این قوم فرستاد و روئسای کرشانی در عصر سلطنت «آگوست ، درروم آمدند قوای آنها به تدریج ضعیف شد و بالاخره قومی جای آنها را گرفت که چینی ها ایشان را « یتا Yetha ونويسندگان كلاسيك اقثالیت یا « هن سفید » و فارسی ها «هپطل» خوانده اند . چنین معلوم میشود که این نام در هر سه صورت فوق از كلمه « یتای لیتو Ye-tai-li-to که به معنی رئیس است اشتقاق یا فته باشد . نوواردین و کوشانی ها اگرچه از يك توده محسوب میشوندولی از قوم اخیر الذکر که ایشان را بیرون راندند متمایز بودند . این قبیله نیرومند « اکسوس ، را در حوالی ٤٢٥ عبور نموده و قرار نوشته های مورخین فارسی خبر تهاجم ایشان اغتشاشات بزرگی تولید کرد . » (٢) (٤) کریستن سن : کریستن سن مدقق دانمارکی در کتاب ایران در عصر ساسانیان طبعاً از جنگ هائی که میان ساسانی ها ویفتلی ها بوقوع پیوسته مفصل حرف (۱) صفحه ١٣٤ جلداول تاریخ افغانستان. (۲) صفحه ٤٣٣ جلد اول تاریخ فارس .
( ٤٤٨ ) میزند که در موقعش از آن استفاده خواهیم کرد. آنچه در باب نژاد یفتلی ها می نویسد ازین قرار است که ایشان هن حقیقی بودند چنانچه گوید : «معذالك فیروز کیداری ها را کاملا مضمحل ساخته و یا «کنگاس» به گندها را مهاجرت کردند درین بین قوم دیگری موسوم به هفتالیت که از ا یالت (کان سو) Kan-su چین آمده بودند به نواحی تخارستان که کیداری ها آنرا ترك گفته بودند هجوم آوردند هفتالیتها که ایشان را هن سفید هم گویند غالباً هن حقیقی نبودند زیرا بقرار عقیده «پروکپ» بواسطه سفیدی پوست وحیات مدنی از سائر اقوام هنی متمایز بودند . ( ۱ ) (ه) ونسنت سمیت : ونسنت سمیت انگلیس مولف تاریخ قدیم هند و فتوحات اسکندر و کتاب «اکسفورد هستری آف اندیا» یفتلی ها را از نقطه نظر نژاد از هن های زرد، پوست متمایز و علیحده میشمارد و در تاریخ قدیم هند درین مورد چنین ظهار نظر میکند : «سلطه هنها در آسیا مدت مدیدی دوام کرد. آنقسمت دسته هائی که در دره اکسوس مستقر شدند غالباً از نقطه نظر نژاد علیحده بودند زیرا بنام افتانیت یا «هن سفید» یاد شده اند، ایشان به تدریج مقاومت فارسی هارا از هم شکسته بر فیروز غالب شدند و او در سال ٤٨٤ کشته شد بعضی ازین هن های سفید به سلطنت کوشانی های کابل و از آنجا به هند حمله کردند . (۲) (٦) بار تولد : بار تولد محقق روسی که در شناسائی اقوام و اماکن و تاریخ آسیای مرکزی و باختر نظریات صائب دارد یفتلی ها را شاخه از ( یوچی ها ) یا (تخار ها) میشمارد که هر دوی آن یکچیز است مشارالیه در جغرافیای تاریخی (۱) صفحه ۲۸۸ ایران در عصر ساسانیان متن فرانسوی (۲) صفحه ٣٣٤ ارلی هستری آف اندیا .
(٤٤٩) ایران درین باره میگوید : «از قرن پنجم سلطنت و سیادت قومی به اسم هونهای سفید و یا هپاتالیها شروع میشود و این طایفه بعقیده اکثر علما شاخه ئی از (یواچژی ها) و یا تخار ها بودند» (١) در صورتیکه نظریات فوق خلاصه شود چنین نتیجه بدست می آید که «کریستن سن» و «سر پرسی سایکس» بقرار نظریات «پروکپ» یفتلی ها را قومی میدانند دارای پوست سفید و صاحب حیات مدنی که زبان شان شاخه ئی از هندو اروپائی بود و به این دلایل جزء هن های حقیقی یا هن های زرد پوست نمی آیند نظریه ونست سميت هم همین طور است که یفتلی ها از نقطه نظر نژاد از هن ها علیحده بودند «پارکر» و «سر پر سی سایکس» يفتلی ها را شاخه ئی از یوچی ها میشمارند و بالاخره بارتولد قرار عقیده اکثر علما دقیق تر ایشان را جزء کدله تخاری یوچی محسوب میدارد. به اساس این نظریات یفتلی های مهاجم و جنگجو قومی بودند با پوست سفید و حیات مدنی و دارای زبان هندو اروپائی و شاخه ئی از کتله «تخاری» یوچی یا کوشانی چون یوچی ها بعد ازيك سلسله جنگ ها با «هیوانگ نوها» از ایالت «کان - سوی» چین بطرف غرب آسیا مهاجرت اختیار کردند در آسیای مرکزی دوشاخه شدند که یکی بنام «تها یوچی» یا «یوچی های بزرگ» به تدریج وارد حوزه تارم و سر دریا و آمو دریا و بالاخره باختر شد و بنام یکی از قبایل شان موسوم به «کوی شوانگ» مات و دولت و امپراطوری کوشانی را در آریانا تأسیس کردند و شاخه دیگر بنام «یوچی های خورد» مدتی در حوالی کوهای ثبت در آسیای مرکزی باقی ماند که بتاریخ بعد تر راه متقدمین خود را پیش گرفته و یفتلی ها بحيث يك شاخه «تخاری» یوچی عبارت از همین یوچی های خورد اند که مقارن سالهای بین ۳۸۰ و ٤٢٠ (١) صفحه ٦٠ جغرافیای تاریخی ایران .
( 50 ) در حوزه اکسوس و باختر رسیدند . یفتلی ها مانند کوشانی ها از باختر به تدریج به دو طرفه هندوکش پراگنده شده و مانند کوشانی ها دولت و امپرا طوری مقتدری در آریانا تشکیل نمودند منتها عمر امپراطوری کوشانی دراز تر و دورهٔ سلطنت یفتلی ها کوتاه تر بود. همان طور که بعد از ختم امپراطوری بزرگ کوشانی امرای محلی عناصر نژادی و نام و نشان آنها در مورد نقاط مختلف افغانستان باقی ماند یفتلی ها هم بعد از سقوط امپراطوری خود و تجزیه آن بدست ساسانی ها و ترک ها کاملا از بین نرفتند ، امرای محلی آنها در کاپیسا و غرجستان و تخارستان و جیرستان و بادغیس و بامیان و مخصوصاً در بدخشان باقی ماندند چنانچه در منطقه اخیرالذکر در شمال فیض آباد حالیه دهکده بزرگی بنام « یفتل » هنوز موجود است و باشندگان آن احفاد یفتلی های قدیم میباشند . تشکیل دولت یفتلی در آریانا : قراریکه دیده شد یفتلی ها در حوالی سال های ۳۸۵ و ٤٢٠ در شمال آریانا در وادی های سواحل راست امو دریا پیدا شده و قسمت های زیاد حوزه اکسوس را اشغال کردند همان طور که کوشانی های بزرگ در قرن اول ق م وارد « تاهیا » یعنی باختر شدند یفتلی ها هم بین ٤٢٠ و ٤٢٥ م از سواحل راست جیحون گذشته و در تاهیا یعنی باختر مستقر گردیدند . همان طور که اوائل سلطنت یوچی های بزرگ در صفحات باختر تاريك است و مدتی رؤسای قبایل پنجگانه ایشان به صفت رئیس بر علاقه های مختلف شمال هندوکش امریت داشتند تا قبیله «کوی شوانگ » بر چهار قبیله دیگر غالب شد و قوای آنها تمرکز پیدا کرد و وضعیت شان روشن تر شد و رئیس قبیله اخیرالذکر سلطنت کوشانی را بنا نهاد و ملت و دولت و امپراطوری کوشانی بمیان آمد ، چگونگی اوایل وضعیت یفتلی ها در باختر ازین هم تاريك تر است ولی تا جائی که از خلال وقایع معلوم میشود میتوان گفت که قبایل آنها هم در اوائل امر هر کدام در علاقه نفوذی داشته تا یکی از آنها که « یتا » یا
( ٤٥١ ) ( اپتل ) نام داشت سایر عشایر و قبایل را مطیع خود ساخت و سر كردۀ قبیله مذكور به لقب ( اپتالیتو ) كه مفهوم آن رئیس بود پاد شاه شد و ملت و دولت و امپراطوری یفتلی به تدریج وجود خارجی و شهرت پیدا كرد و تا سالیان چندی منابع خارجی پادشاهان یفتلی را به همان لقب عام ( اپتالیتو ) یا ( افتالیثوس ) یاد كرده اند . زمانيكه در نیمۀ اول قرن اول ق م قبیله ( كی شوانگ ) در باختر به تشكیل سلطنت می پرداخت در جنوب هندو كش احفاد شاهان یونان و باختری در كاپیسا امارت محلی داشتند كه بزودی از بین رفت و از جانب غرب پارت های غربی در داخل اریانا تجاوز نموده بودند كه شاهان اشكانی ایشان را عقب زدند . وقتيكه یفتلی ها در باختر و تخارستان اساس تشكیل سلطنت را میگذا شتند در جنوب هندوكش كوشان های كیداری سلطنت كوچكی داشتند و از جانب غرب ساسانی ها از دروه اقتدار خود كار گرفته و خطر آنها تا نزدیكی های بلخ حس میشد . تنها فرق كوچكی كه در بین بود این بود كه پارت های غربی را مقدم بر ظهور سلطنت كوشان اشكانی ها پس پا ساختند و نفوذ شان را در پاتیا محدود نموده بودند و كوشانی ها برای تشكیل وحدت خاك آریانا فوراً به جنوب هندو كش متوجه شدند و در عصر ظهور دولت یفتلی خطر ساسانی ها فوری و دفع آن نسبت به تشكیل وحدت خاك ضروری تر شمرده میشد . به این ترتیب از نقطۀ نظر دفع حملۀ خارجی منظور دولت كوچك كیداری جنوب هندوكش ودولت یفتلی تخارستان و باختر یكی بود . به این اساس اقدامات پادشاه اول یفتلی كه هیچ ماخذ اسم او را ضبط نكرده و اینجا قرار یكه ذكر شد او را به لقب رئیس ( اپتالیتو ) یا ( افتالیثوس ) میخوانیم وقت دو نظریه بود یكی بنیان دولت خود را در حصص شمال شرقی آریانا در سغدیان و باختر و صفحات بدخشان در مناطقی قایم كند كه به مفهوم این وقت بيك كلمه آنرا
( ٤٥٢ ) تخارستان میتوان خواند و دیگر برای دفع خطر ساسانی ترتیبات فوری بگیرد . ایتالیتو یا رئیس یفتلی که نویسند گان بیزانسی به اصول زبان یونانی او را « افتالینوس » خوانده اند در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم در حوالی ٤٢٥ م در تخارستان تاج شاهی بر سرگذاشت . در دورهٔ سلطنت « ايتاليتو » نفوذ دولت یفتلی در تخارستان و باختر و سغدیان در دو طرف رود آمو منبسط شده و حتی در شمال رودخانه مذکور تا حوالی مرو هم رسیده بود . دولت یفتلی آریانا و ساسانی ها قراریکه در فصل کیداری شرح یافت معاصر سقوط سلاله کوشانی های بزرگ مقارن ختم سلطنت «واسودوا» (حوالی ۲۲۰ مسیحی سلطنت ساسانی ها با ارد شیر بابکان (٢٢٤ مسیحی) شروع شد . ساسانی ها از اقتدار خود و سقوط دولت کوشانی های بزرگ استفاده نموده از زمان شاپور اول بر خراسان غربی لشکر کشی نمودند و بعد از ینکه به پاره فتوحاتی نایل آمدند امرائی در قسمت مفتوحه خراسان بعنوان «کوشان شاه» مقرر میکردند که خود سیاست آنها را نسبت به دولت کوشانی معرفی میکند در عصر شاه پور دوم (۳۷۹ - ۳۰۹) تجاوز آنها در خاك های آریانا بیشتر شده و بیکزهائی نفوذ شاپور تاحوالی کابل حس میشد. ولی احفاد کوشانی های بزرگ چه در کابل و چه در باختر با آنها دائماً مقابله داشتند. شاخه باختری کوشانی های مذکور که در تاریخ بیشتر به نام کیداری ها معروف اند در اثر فشار مزید ساسانی که در حوالی بلخ رسیده بودند چنین فیصله نمودند که با کوشانی های کابل ملحق شده و متفقاً بامتجاوز غربی مقابله نمایند. کیداری های کابل و ساسانی ها بین خود يك سلسله زد و خورد هائی نمودند که نتایج آن یکطرفه معلوم نیست و چون آخر مرکز خود را در پشاور قرار میدهند احتمال دارد که نفوذ ساسانی ها در غرب خط بلخ ـ کابل تقریباً در نیمه غربی مملکت پهن شده باشد. یفتلی ها با چنین وضعیتی مواجه شدند .
( ٤٥٣ ) افتالیتو و بهرام گور: دولت یفتلی در حوالی ٤٢٥ در منطقه شمال شرقی آریانا بمیان آمده و بعد از اخذ مختصر ترتیبات آنقدر نیرو پیدا کرد که بادولت ساسانی طرف واقع شود. تا این وقت تصادمات میان یفتلی ها و ساسانی ها بهر نحو ودر هر نقطه ئی که بود خواه در شمال خواه در جنوب آمو دریا شکل محلی داشت و مرحله جدی آن در عصر سلطنت بهرام گور آغاز شد . بهرام گور که از ابتدای سلطنت ( ٤٢١م ) خطر تهدید یفتلی را حس میکرد و از جانب دیگر سر مسئله ار منستان بادولت بیزانس مخالفت داشت جنگ مختصری را بادولت رم شرقی شر و ع و با عقد معاهده ئی که تصرف ساسانی ها را بر ار منستان می شناخت خاطر خود را از جانب غرب آسوده نمود تا به تمام قوا متوجه مشرق شود . « افتالیتو » پاد شاه یفتلی که متأسفانه هیچ ماخذی اسم شخصی او را نبرده وطبری اورا محض به لقب « خاقان » یاد کرده در رأس دوصد و پنجا هزار عسکر از باختر بطرف غرب بحرکت آمده و با اولین جنبش که یفتلی ها بحیث يك دولت بر علیه ساسانی ها نمودند تا حوزه مار جیان به مقاومت جدی ساسانی ها مواجه نشدند . بهرام گور به مجردیکه از اوضاع بحوالی اطلاع یافت برادرش «نرسه Narse » را بحیث نایب السلطنه عوض خود مقرر کرده وخود با سپاه گران به مقابله بر آمد و در جلگه های حوالی مرو هر دو سپاه بهم مقابل شدند ، در ین جنگ که میتوان آنرا اولین محاربه جدی دولت یفتلی و ساسانی ها خواند بهرام گور غالب شد وقشون یفتلی عقب نشست و پادشاه یفتلی هم بدست بهرام گور بقتل رسید و تاج اورا بهرام به آتشکده « آذر گشنسب » شهر شیز واقع در آذربایجان داد (١) . طبری تفصیل این وا قعه را چنین می نویسد : «خاقان ترك» (١) فارس قدیم ومدنیت ایرانی تالیف «کلمان هارت » صفحه ١٦٥ ، تاریخ آسیا جلد اول تألیف رونه گروسه» صفحه ٩٣ ایران در عصر ساسانیان متن فرانسوی تالیف « کرستین سن» صفحه ٢١٥ .
( ٤٥٤ ) (خاقان یفتلی) بادوصد و پنجاه هزار عسکر برعلیه بهرام گور قیام نمود . بهرام درین اوقات مشغول عیش و تفریح بود افراد ملت متعش نمودند . عوض اینکه متنبه شود در آن کار بیشتر اشتغال ورزید اما درعین زمان به ترتیب سپاه همت گماشته (نرسی) برادر خودرا نایب السلطنه مقرر کرد وخود برای اجرای مراسم عبادت به آتشکده (آذر بایجان) عزیمت نمود . ملت فارس این حال را دلیل ضعف بهرام گور شناخته راضی گشتند که اطاعت خاقان (یفتلی) را قبول نموده و به او خراج بپردازند خاقان موصوف هم ازین تمایل نظرمات واقف شده از اصدار امر هجوم برعلیه مملکت وقشون فارس منصرف گردید . بهرام چون از انصراف حمله (یفتلی ها) بر فارس مطلع شد از فرصت استفاده نموده هجوم شدیدی بر قشون هیاطله نمود . خاقان ایشان را دستگیر نموده کشت. قسمتی از عساکر ایشان مقتول ومتواری وعدۀ هم تحت سلطۀ بهرام رفتند . درین محاربه لوازم عسکر وغنایم زیادی بدست بهرام افتاد ازجمله تاج خاقان موصوف بود که با جواهرآت ثمین مملو و مزین بود و بهرام آنرا به آتشکدۀ آذر بایجان اعطا کرد . (١) مهرپورویزدگرد دوم : اگرچه دولت یفتلی در اثر حمله بهرام گور به شکست فاحشی مواجه شد و قشون یفتلی از مجرای مرغاب به باختر وتخار ستان عقب نشست و ساسانی ها مجدداً تا باختر پیش آمدند ولی این شکست باعث تقویه مزید قوای نظامی دولت یفتلی شده وتجدید جنگ های ساسانی ها و دولت بیزانسی در ارمنستان که دراثر قتل مسیحیون بعمل آمده بود به زعمای دولت یفتلی آریانا موقع خوبی داد که تلافی مافات نموده ومجدداً برای مقابله و عقب راندن ساسانی ها حاضر شوند . (١) تاريخ الامم و الملوك صفحات ٧٨ - ٧٩ - ٨٠ جلد دوم طبع مصر .
(٤٠٥) پسر بهرام گور ، یزد گرد دوم که در ٤٣٨ بر تخت نشست مانند پدر خود به مخاطره حمله رومن‌ها از غرب و دولت یفتلی آریانا از شرق مواجه شد . متاسفانه بواسطه خاموشی منابع باز بصورت صریح و قطعی گفته نمیتوانیم که پادشاه یفتلی که آماده محاربه شده بود چه نام داشت. آیا فرزند پادشاه مقتول است یا کس دیگر تنها يك ماخذ قلمی تذکره ناظم بدخشی که هنوز بطبع نرسیده و متعلق به جناب شاه عبدالله خان بدخشی است این پادشاه را بنام «مهرپور» یاد میکند که غیر از «مهرا کولا» شاه دیگری میباشد از روی گزارشات واقعات واضح معلوم میشود که دولت یفتلی آریانا در عصر مهرپور قوی تر وشیر و هند تر شده بود. اگرچه از محل و صورت و قوع جنگ دوم یفتلی‌ها و ساسانی‌ها مانند جنگ اول جزئیات در دست نیست معذالك همه منابع متفق اند که یزدگرد دوم شکست خورده وعقب نشینی اختیار کرد . «كلمان هارت» و «ارتور کریستن سن» از جنگ یزدگرد دوم با «کوشان‌ها» و «کیدا ری‌ها» حرف میزنند که مقصد از هر دوی آن درین عصر «یفتلی‌ها» میباشد اولی میگوید «در زمانیکه ساسانی‌ها برای غلبه کیش زورا ستریزم در ارمنستان مشغول طرح نقشه بودند انقلابی در آنجا برخاست. درین فرصت یزدگرد تازه از دست کوشان‌ها شکست خورده بود » (۱) «کریستن سن» مربوط به واقعات این زمان چنین می‌نویسد : «جواب روحانیون مسیحی به یزد گرد رسید . روئسای خانوادہ بزرگ ارمنی را خواسته وحبس کرد ایشان قبل برین به خداوند سوگند خورده بودند که به آئین خویش باقی ماند و هر چه از طرف شاه بر سر شان آید تحمل نمایند. درین فرصت یزدگرد مشغول جنگ برعلیه کوشانی‌ها یعنی اقوام بربری بود که در کشور قدیم کوشان‌ها جا گرفته بودند. یزدگرد عناوین افتخاری وجای داد روئسای ارمنی را به ایشان مسترد نموده و چند نفر شان را طور یرغمل (۱) صفحه ۱۵۷ فارس قدیم ومد نیت ایرانی تالیف کلمان هارت فرانسوی.
( ٤٥٦ ) انگاه کرد و هفت صد نفر مغان را تحت نظارت رئیس مغان به ارمنستان فرستاد تا مردم را به آئین زو را ستری بکر دانند معذالك يزد کرد شکستی به پاد شاه هن های علاقه چول که در شمال گرگان تقرر داشتند وارد نمود خاک آنها را گرفت و آنجا «شهرستان یزد گرد» را بنا کرد و چند سالی در مجاورت سرحد که مورد تهاجم بربرها واقع شده بود نشست سپس همینکه تهاجم قبایل «هنی» یا «خیونی» موسوم به کیداری که در شرق در علاقه طالقان محبوس شد اورا به گرفتن سلاح مجبور نمود ، (۱) رونه گروسه درین مورد چنین اشاره مینماید : « پاد شاه فارس یزد کرد دوم ( ٤٥٦ - ٤٣٨ ) خواست که به تهاجمات یفتلی ها خاتمه دهد ولی از دست آنها مغلوب شد (۲) عبدالله رازی همدانی در اثر خود موسوم به تاریخ ایران گوید : « پس از ختم این غایله یزد کرد به دفع هیاطله پرداخت و در ابتدا پیشرفت حاصل کرد ولی چون از جیحون بگذشت هیاطله دل قوی داشته بمقابله پرداختند و او را شکست سختی دادند چنانچه مجبور گردید بسرحد کشور خود مراجعت کند پس ازین قضیه طولی نکشید که یزدگرد در گذشت ، (۳) روی همرفته از روی همه ماخذ فوق الذکر چنین میتوان استنباط نمود که دولت یفتلی در عصر سلطنت «مهر پور » الی از حمله بر ساسانی ها فارغ ننشسته و همیشه اسباب نگرانی و تشویش خاطر یزد گرد را فراهم نموده بود و بعد از يك سلسله زد و خورد ها اخر در حوالی طالقان كه عبارت از طالقان حوزه مر غاب میباشد . یزد گرد دوم را شکست دادند و آنقسمت اراضی باختر را که بهرام گور گرفته بود پس گرفتند و این کامیابی در عصر سلطنت مهر پور نصیب دولت یفتلی آریانا گردید . آخشنور : بعد از ٤٢٥ مسیحی یعنی آغاز تشکیل دولت یفتلی آریانا تا حوالی ٤٥٧ که مصادف به سال وفات یزدگرددوم میباشد دیدیم که دولت یفتلی آریانا و پادشاهان آن «افتابلتو» و «مهر پور» به جنگ های بهرام گور و یزد گرد دوم (۱) ایران در عصر ساسانیان صفحه ۳۸۲ (۲) تاریخ اسیا جلد اول ص ٩٤ (۳) صفحه ۷۲
(٤٥٧) مشغول بودند و در نتیجه فتحی که در جنگ دوم نصیب دولت یفتلی شد قوای آنها تقویت یافت پوره معلوم نیست که این وضعیت در تحت سلطنت «مهرپور» تاچه وقتی دوام نمود آنچه مسلم است اینست که از حوالی ٤٦٠ مسیحی به بعد پادشاه مقتدری بر تخت آریانا جلوس داشت که عبارت از اخشنور میباشد . معنی لفظی کلمه اخشنور «پرگهر» است و کتاب عربی و فارسی بيك نقطه (ر) آخر کلمه را به (ز) مبدل والف سر کلمه را در ماقبل آخر برده اند واز آن «خشنواز» ساخته اند که عوض یا مرادف اسم اخشنور در بعض مآخذ استعمال شده . اخشنور مرد دانسته و بصیر و دوربین و فعال بود و نسبت به پادشاهان سابق یفتلی بانظر وسیع تر اوضاع داخل آریانا و کشورهای مجاور را نگاه میکرد و از روی غیر منیات وقایع عهد او معلوم میشود که اقدامات اداری و نظامی و سیاسی او به اساس يك نقشه سنجیده بمیان آمده است که تفصیل آنرا به تدریج خواهیم دید . اخشنور نقشه وحدت خاك آريانا را از بدو جلوس خود در نظر داشت ولی چون این مطلب را پوره درک کرده بود که تا ساسانیها به قوه سلاح کاملاً مضمحل نشوند از حملات تجاوز کارانه دست نخواهند برداشت بعد از مختصر توجه به امور داخلی برای درهم شکستن آنها آمادگیها نمود و با یک سلسله شاهان ایشان داخل محاربات و عقد معاهدات شد که شرح آن ذیلا خواهد آمد . دولت یفتلی آریانا قراریکه در اکثر دوره های قدیم و جدید تاریخ کشور مشاهده میشود در عصر اخشنور به اقتضای آب و هوا دو مرکز داشت زمستانی و تابستانی که اول آن در باختر شهر بلخ و دومی آن در بدخشان شهری بود که اسم آن واضح نیست. اخشنور و زعمای دولت یفتلی عموماً تابستان را در نقاط سرد و زمستان را در جاهای گرم مملکت میگذرانیدند و چون پادشاه مملکت و نجبای قوم بیشتر در خرگاهای مجلل سلطنتی زندگی داشتند انتقال آنها از يك نقطه به نقطه دیگر چندان اشکال نداشت .
( ٤٥٨ ) اخشونوار و فیروز ساسانی: یزدگرد دوم طوریکه دیده شد تا آخر عمر از تهدید و حملات یفتلی ها آرام نه نشست تا در سال ٤٥٧م وفات نمود و پسران او هرمزد سوم و فیروز هر کدام مدعی سلطنت پدر شدند . اگر چه هرمزد سوم برادر بزرگ از دوری فیروز که گویند در (ری) بود استفاده نموده اعلان شاهی نمود ولی برادرش قانع نشده و بعد از دو سال در ٤٥٩ به حمایت مغان و بزرگان به شاهی رسید. در زمانیکه شهزادگان ساسانی بین خود سر تخت و تاج پدر میجنگیدند در آریانا اخشونوار بصیرترین و مقتدرترین پادشاهان یفتلی سلطنت داشت و تازه از انجام بعض اصلاحات داخلی خلاص شده بود (١) درین وقت نفوذ دولت یفتلی گذشته از طالقان عربی بر بادغیس و هرات هم انبساط داشت . جنگ اول اخشونوار و فیروز: جنگ اول اخشونوار و فیروز که سومین جنگ دولت یفتلی و ساسانیان میباشد از دو جنگ سابق بمراتب سخت تر بود چون نفوذ دولت یفتلی درین وقت تا حوزه هری رود انبساط داشت و بر علاوه بعض ماخذ از راه گم کردن عساکر ساسانی در دشتی هم صحبت کرده اند احتمال زیاد دارد که این جنگ در دشت های سرحدی که میان افغانستان و فارس حايل است بعمل آمده باشد . از روی پاره ماخذ دیگر اینطور هم معلوم میشود که یفتلی ها بعض خدعه های حربی هم بکار برده باشند چنانچه قصه کدام وزیر یفتلی یا جاسوسی را نقل میکنند که قشون ساسانی را در دشت های بیکران سرگردان و مغموم ساخت . بهر حال آنچه نزد مورخین و واقعه نگاران شرق و غرب مسلم است این است که در نتیجه جنگ بزرگی که میان اخشونوار و فیروز بعمل آمد قشون ساسانی (۱) بعض ماخذ میگویند که چون شهزادگان ساسانی بین خود مخالف شدند فیروز به دولت آریانا نزد اخشونوار پناه برد و از طرف او نایب الحکومه ولایت طالقان غربی مقرر شد و به فارس مراجعت نمود و برخلاف اخشونوار داخل محاربه گردید . کریستن سن این مطالب را که طبری ذکر نموده افسانه میخواند و میگوید که از روی واقعه تسلیم شدن قباد به یفتلی ها ساخته شده است .
( ٤٥٩ ) سخت منهزم شد وشاه ایشان و پسرش قباد با جمعی از سران ساسانی که در آنجمله بعض زنان ومعتمدانه دختر فیروز بود اسیر گردید . اخشنور پادشاه یفتلی فیروز شاه ساسانی وسائر اسرای جنگ را گرفته فاتح و منصور به قلب مملکت خویش برگشت عهد و میثاق فیروز : اخشنور با دشمن مغلوب خیلی جوان مردانه پیش آمد وشاه فارس و بعض از دودمان شاهی وسران ساسانی را به اعزاز و احترام زیاد نگاه میداشت. برای اینکه این فتح نه فتح شخصی بلکه فتح کشور آریانا بر کشور فارس ساسانی تلقی شود باب مذاکره را برای فیروز باز گذاشت . فیروز از مخالفت با دولت یفتلی آریانا عفو خواسته عهد و قسم کرد که اگر بخشیده شود و سلامت به کشور خود و تخت و تاج خود برسد از خط معین سرحدی مملکتین تجاوز نخواهد نمود و به عنوان خساره جنگ و باج يك مبلغ پول به دولت آریانا خواهد پراداخت و تا هنگام رسیدن پول پسر خود قباد را بقسم گروگان و یرغمل به در بار یفتلی خواهد گذاشت بر این اساس معاهده عقد شد و فیروز به اجازه دولت آریانا بخاك خود مراجعت کرد و قباد دوسال طور یرغمل در دربار اخشنور بود تا پول رسید و آزاد شد طبری این تفصیل را هم میدهد که در اثر مفاهمه ومعاهده که بین طرفین عقد شد به امر اخشنور در مدت ٦ ماه منار سنگی در یکی از نقاط معینه خط سرحدی بر پا کردند و فیروز در پای منار مذکور در حضور اخشنور و سرآن یفتلی و اسرای ساسانی عهد و میثاق نمود . (۱) بعد ازینکه قشون فیروز در بیابانی که محتملاً دشت لوط باشد راه را گم کرده وسران سپاه بوی مشوره دادند که باید پیش اخشنور رسول بفرستند و عذر بخاهد طبری چنین می نویسد : (۲) (۱) صفحه ۸۹ - ۳۸۰ ایران در عصر ساسانی متن فرانسوی ٠ (۲) صفحه ۳۰۷ جلد سوم تاریخ طبری ترجمه ابوعلی محمد بن محمد البلعمى طبع نولکشور کانپور ٠
(٤٦٠) ... فیروز گفت صواب است پس رسول فرستادند و بیگناه خویش پیدا کردند و عذر و تقصیر و زینهار خواستند خوشنواز فیروز را ملامت کرد و چنین گفت که من بجان تو چنین نیکوئی کردم و چون سوی من آمدی ترا بداشتم وسپه دادمت و بامداد خود تراکس کردم تا بر برادرت غلبه كردی وملك ازو باز بستانی پس حق من نشناختی و سوی من سپا آوردی و مردمان چند از من بگر یختند و توغره شدی و حرمت مر اوست باز داشتی تا خدایت بگرفت و آن مرد شما را بدین بیابان آورد من آن مردرا همی نشناسم که کیست مگر آن فرشته بود که خدای عزوجل او را از آسمان بفرستاد تا ترا بیکناه تو گرفتار کند بنا سپاسی کردن نعمت و نا شناختن حرمت من امروز كه بیکناه خویش مقر آمدی ترا عفو کردم و زینهار دادمت و ترابه فرزندان وملك باز فرستم بان شرط که با من عهد کن و سوگند خور که هرگز دیگر به حرب من نیائی وسپه نفر ستی و هیچ دشمن مرا یاری ندهی نه به مزدونه بسلاح و میان پادشاهی ماومیان پادشاهی تو مناره بنا کردیم تا حد میان ما و تو پدید آید و ترا بر آن مناره برم و سوگند خوری که هرگز نه تو و نه سپاه تو بدین جانب بیاید و اگر عذر بیوفائی کنی خود و سپاه تو روی از تو بگردانند و خدای عزوجل ترا خزی کند و بلعنت خدا ورسول مبتلا باشی ورسول او را به نیکوئی باز گردانید و پیش وی طعام وخواسته فرستاد و از آن چیزهائی که از آن ناحیت خیزد از بعضی ستور و فرس وادالی و بفرمودش که هم آنجا هستی که میباشی تا من کسی بیرون کنم تا آن مناره تمام کنند و ترا آنجا برند و سوگند دهند و با تو عهد کنند ورسول فیروز چون باز آمد و هدیه ها آورد سخت شاد شد بدان که جان او و آن سپاه او بخشید پس سوگند را اجابت کرد وسپاس داشت وخشنواز بفرمود تا از آن کوه سنگ را ببریدند و بر سر آن چاه يك مناره ساختند که جاودانه همی بود ازسنگ وششماه اندر بیابان روز شد و آن مناره را تمام کردند و فیروز بآن اندك لشكر كه داشت
( ٤٦١ ) شش ماه آنجا بماند ازو درین شش ماه خشنو از هريك ماه از تو نیکوئی و تربیتی توديك فرستادش چون مغازه تمام شد خشنو از حاکم ودبیران و مهتران سپاه ورعیت آنجا فرستاد و دانشمندان هیاطله و آن طخارستان همه را بفر ستاد تا فیروز را بآن مناره و پیش مردم وی سوگند داد چنا نکه اول یاد کردیم پس عهد نامه نوشتند و آن همه مردمان که آنجا حاضر بودند گواه کردند و عهد های خویش بران عهد نامه نهادند پس خشنو از فیروز را بسیار خواسته داوو به نیکوئی باز گردانید ولیکن روی اورا ننمود و بازی دیدار نکرد و فیروز باز گشت .» جنگ دوم اخشنوز و فیروز : فیروز چون از ا بشد و برتخت خویش باز گشت فقط تا دو سال که خساره جنگ را فرستاد و پسر خود قبادرا از گروگان دولت هفتلی خلاص کرد به عهد وميثاق خويش وفادار ماند. حیثی که پسرش به فارس مراجعت کرد عهد وقسم را شکسته وقشونی برای جنگ و تجاوز از سر حدائی که در معاهده معین شده بود حاضر نمود . « کریستن سن » درین باره می نویسد : « چندی بعد فيروز على الرغم مخالفت « سپهبد بهرام » مجدداً محاربه را بر علیه پادشاه هقتلی شروع کرد. درین قشون کشی به بد بختی های زیادی موا جه شد در ٤٨٤ قشون ایرانی که در اراضی صحرائی وارد شده بود از دست دشمن کاملاً معدوم شد . خود فیروز هم کشته شد و نعش اورا نیا فتند . بعض مورخین عرب و فارسی گویند که فیروز و عده ئی از همر اهانش در خندقی افتادند که پادشاه هفتلی ها کنده بود این قضیه صحیح باشد یا نه قدامت زیاد دارد زیرا « لزار دو فارپ » Lazare de pharp مولف معاصر به آن اشاره کرده . يك دختر فيروز بدست پاد شاه هفتلی افتاد که او را در حرم خود جاداد آنگاه هفتلی ها در امپراطوری ایرانی داخل شدند. چندین ولایت را باشهر های مرالرود و هرات دوباره مسترد
( ٤٦٣ ) کردند و باج سالانه بر ایرانی ها تحمیل نمودند . (۱) مأخذ مختلف شرقی وغربی باعتباراتی که در جزئیات کم و بیش فرق دارد عهد شکنی فیروز ساسانی و جنگ دوم اخشنور وفیروز وشکست قطعی ساسانیان و کشته شدن شاه ایشان را شرح میدهد که تذکار هر کدام جدا گانه تکرار موضوع میشود . (۲) محکومیت فارس ساسانی : بعد از شکست فاحش قوای ساسانی و قتل فیروز طبعاً فارس دچار آشفتگی زیاد شد . بهترین دسته های قشون ساسانی منکوب ومتلاشی گردید . نخبه سران سپاه چیزی با فیروز دوم مقتول و چیزی اسیر شد . شیرازه دولت ساسانی از هم گسیخت با از بین رفتن شاه ساسانی ها بی سر شدند و دولت مرکزی از میان رفت . در چنین موقع صاحب رسوخ بزرگان ساسانی دو نفر بودند که یکی «زرمهر» ودیگری « شاپور » نام داشت اولی که اصلاً شیرازی وژنرال بود اقتدار زیاد داشت ، در زمانی که سپاه ساسانی در جنگ یفتلی ها منکوب و فیروز کشته شد دو نفر فوق الذکر مشغول جنگ های ارمنستان بودند به این ترتیب « مداین » مرکز ساسانیان خالی ، اوضاع عمومی نهایت پراکنده ، افکار عامه مشوش و روحیات توده و مغان زردشتی به اندازه ئی صدمه دیده بود که اطمینان و اعتماد به تشکیل کدام دولت دیگری نداشتند . کریستن سن اوضاع فلاکت بار ساسانیان را چنین تصویر میکند : « اوضاع خیلی مشکل شده بود ، ایران محکوم پادشاهان یفتلی و به دولت محقری تبدیل شده بود چنانچه ژنرال (۱) تاریخ فارس جلد اول صفحه ٤٣٦ تالیف « سرپرسی سایکس » (۲) اینقدر ملتفت باید بود که از روی بعض روایات که طبری و محمدعوفی در جوامع الحکایات ذکر نموده و در بعض ماخذ غربی در متن و پاورقی ها به آن اشاره شده چنین معلوم میشود که فیروز سنگ خط سرحدی دولتین آریا و فارس را که برای احترام آن و عهد میثاق بسته بود پیشا پیش سپاه کشیده و خود از عقب آن حرکت میکرد حتی گویند که ٥٠ فیل و ٣٠٠ نفر مامور اجرای حمل و نقل منار سرحدی شده بود .
( ٤١٣ ) فارسی که عنوان (خوارغ) یعنی حکمران را داشت در حالی که با ارمنی ها داخل مذاکره شده بود به واهان Vahan چنین گفته بود : او یعنی فیروز سلطنت بزرگ و مستقلی را به یفتلی ها تسلیم کرد و مملکت فارس نخواهد توانست طوق چنین غلامی سختی را از گردن خویش بیرون کند . سران نظامی محدود و شاه پول کافی نداشت که سپاهیان خویش را معاش دهد . » (۱) در چنین فرصت که . فارس سراسر محکوم و بی دفاع بود اخشنور پادشاه فاتح یفتلی با روح مروت وجوان مردی که تکرار و بصورت عملی و نظری به اولاد وجانشینان بهرام گور نشان داده بود باز به همان رویه با ساسانیان پیش آمد . اخشنور میتوانست که در چنین فرصت مساعد تمام فارس را زیر و زبر وخاکهای آنرا تسخیر کند ولی چنین کاری را نکرد . محض اراضی آریانا را که ساسانیان از مدتی به آن تخطی نموده بودند پس گرفت و پرداخت خراج سالانه ئی را که فیروز متعهد شده بود انتظار داشت . اخشنور ووحدت خاک آریانا : بعد از شکست قطعی ساسانیان وقتل فیروز موضوع جنگ های که از آغاز تشکیل دولت یفتلی توجه پادشاهان این دودمان را بطرف غرب جلب نموده بود از میان رفت . اخشنور که از بدو جلوس به فکر توحید خاک کشور بوده و به همین اساس مقدم برهمه ساسانیان را از حدود قلمرو آریانا بیرون کشید متوجه ولایات جنوب هندو کش شد . نفوذ ساسانی در اثر ضعف کیداری ها مدت چندی تا حوالی کابل حس میشد ولی به رنگی که جزئیات آن عجالتاً معلوم نیست و عموماً فتوحات پادشاه یفتلی در آن دخالت زیاد دارد . نفوذ آنها به ترتیبی که از صفحات شمال هندو کش چیده شد از قطعات جنوب هم ناپدید گردید و کیداری ها تا سالهای مقارن ٤٧٥ از پشاور به کندها را و کابل اجرای نفوذ می نمودند . اخشنور بنام توحید خاک های آریانا بجنوب (۱) صفحه ۲۹۱-۲۹۰ فارس در عصر ساسانیان .
(٤٦٤) هندوکش هم نفوذ سلطنتی خویش را بسط داده و آخرین امرای محلی کیداری که محتملا احفاد «پیروز» و «ورهران» باشند در نقاط مرتفعه جبال شرقی آریانا متواری شدند و نفوذ دولت یفتلی در جنوب هندوکش بتدریج در علاقه های کاپیسا و کابل وزابل و پختیا پهن شده رفت تا اینکه در حوالی ٤٠٥ در گندها را محسوس شد و در غرب جنوب هندوکش حوزه هیرمند و سیستان به تدریج از تحت نفوذ ساسانی ها برآمده و حکمرانان و نایب الحکومه ها از طرف دولت مرکزی یفتلی در کاپیسا و بامیان و زابل وحوزه آراکوزی و دیگر نقاط مقرر گردید ، و قبایل یفتلی به پیمانه زیاد در وادی های جنوب هندوکش و مستقر و متمکن شدند. ظهور واستقرار قبیله زابلی در جنوب هندوکش : یکی از مسایل دلچسپی که به انتشار واستقرار نفوذ دولت یفتلی در عصر سلطنت اخشنوز در جنوب هندوکش ارتباط دارد موضوع قبیله زابلی است که در حوالی غزنی فعلی تقرر یافته و مسکن آنها بنام شان (زاول) یا (زابل و زابلستان) طوری شهرت یافته است که در مدت هزار سال ادبیات افغانستان آنرا فراموش نکرده بلکه اینجا را پرورشگاه پهلوانان نامی شمرده است . زابلی ها یکی از مهمترین قبایل یفتلی بودند (۱) که ساحه وسیعی را در جنوب هندوکش در اطراف غزنی فرا گرفته و بلا شبهه سران آنها حتی در عصر زمامداری اخشنواز مناصب بلند ملکی ونظامی نایل آمده بودند . پادشاهانی که بعد از وفات اخشنوز در علاقه های جنوب هندوکش یعنی به مفهوم دقیق و جامع این وقت در زابلستان به سلطنت رسیده بودند مانند «تورا مانا» و «مهرا کولا» وغیره (۲) همه از همین قبیله سلحشور «زابلی» بودند چنانچه «تورامانا» واضح در کتیبه «کیورا» Kyura خویش را (جیووله) (۱) مقاله مستر مارتن تحت نمره ۲۰ : ۳ و به عنوان «مسکوکات کیدارا و کوشانی های خورد» در ضمیمه مسکوکات ۳۸- ۱۹۳۷ مجله رایل اشياتك سوسایتی آف بنگال صفحه ٣٥ ملاحظه شود. (۲) غیر ازین دونفر عده دیگری هم از قبیله زابلی و دیگر قبایل یفتلی به سلطنت وامارت رسیده اند که آهسته آهسته مسکوکات اسمای شان را روشن خواهد ساخت.
(٤٦٥) خوانده و این کلمه قراریکه می بینیم یکی از اشکال اسم و صفت (زابل) و (زابلی) است زیرا مستر مارتن درین مورد می نویسد : «مهمترین شاخه هن های سفید تا جائیکه واقعات شان با هند ارتباط پیدا میکند قبیله « زابلی » است که از نام شان ولایت زابلستان در جنوب کابل بمیان آمده است. این نام قبیلوی در روی مسکوکات به رسم الخط یونانی عصر کوشان « زوبل » و در رسم الخط برهمی « جبو له » Jabula «جبووله » Jauvia و « جبووله » Jabuvlah در کتیبه تورامانا در مقام « کیوره » «جبوو له » Jauvla ذکر شده و از روی مطالعه مسکو کات قدیمه زابلی چنین معلوم میشود که ایشان در حوالی آخر قرن چهار مسیحی در سرحدات هند مستقر شده اند . پس با تذکار مراتب فوق بصورت قطع ثابت است که مهمترین قبیله یفتلی زاولی ها یا زابلی ها در زابلستان پراگنده ومستقر شده و فتوحات هند که مبحث مهم دیگر تاریخ یفتلی های آریانا را تشکیل میدهد با سران آنها آغاز و عملی میشود و از آن در جایتر صحبت خواهیم نمود . قباد در حمایه آخشنور : طوریکه شرح یافت بعد از شکست فاحش ساسانیان وقتل فیروز پراگندگی سختی فارس را فرا گرفته بود . در چنین دوره که برای ساسانیان کمال بدبختی بار آورد دولت یفتلی آریانا در سایه تدبیر و سیاست وفتوحات اخشنور مراتب ترقی و عروج خود را می پیمود. اداره ولایاتی که از سلطه ساسانیان رهائی یافته بود دولت را بخود مشغول میداشت. « زر مهر » و « شاهپور » ژنرال های ساسانی همینکه از قتل فیروز خبر شدند جنگ با ارمنستان را قطع وبرای انتخاب شاه جدیدبه « اسیژ فون » ( مداین ) آمدند . فیروز چندین پسر داشت که از آنجمله سه نفر آن « بلاش » « قباد » و «زاره» مخصوصا دو نفر اخیرالذکر مدعی تخت سلطنت بودند در اثر توصیه و حمایت در نفر ژنرال فوق الذکر « بلاش » برادر بزرگ قباد به شاهی انتخاب شد . قباد که درین
(٤٦٦) وقت در (ری) با در محبس گلگرد Guilguird بود خود را ذی حق دانسته و سلطنت برادر را تسلیم نکرد و چون در زمان جوانی بعد از اولین شکست پدر خود فیروز در مقابل اخشنور مدت دو سال را طور بر عمل در دربار یفتلی آریانا گذرانیده و از قوه و مروت و نیات حسنهٔ دولت یفتلی آگاهی داشت به كمك زن خود از محبس مذكور گریخته و به دربار اخشنور پناه برد و خود را تحت حمایت او قرار داد و از او نسبت به استرداد حق خویش كمك خواست. اخشنور بخوشی از او استقبال نموده و دختر خویش را كه خواهر زاده قباد شود به او داد و اعزازش نمود و چندی حكمران ولایت تالقان غربی مقرر كرد. چون بواسطه فقر مالی یكطرف موضوع پرداخت باج و خراج دولت یفتلی برای ساسانی ها مشكل شده بود و مردم هم چندان از بلاش خوش نبودند و تمایل دولت یفتلی هم بطرف قباد بود بعد از چهار سال بلاش از سلطنت خلع و قباد به كمك وحمایت اخشنور برتخت فارس نشست. قباد پس از مراجعت به فارس «زرمهر» را كه به اقتدار زیاد رسیده بود توسط «شاه پور» ژنرال رقیبش بقتل رسانید و برای كاستن نفوذ نجبا و روحانیونی كه به بلاش كمك نموده بودند نظریات مزدك را تقویت نمود و امتیاز نجباء را برانداخت و مساوات و اشتراك عموم را در زن و زمین و دارائی اعلام داشت. در نتیجه مغان و روحانیون رو دشتی از او برگشته و او را عزل كردند و در محبس افگندند و برادرش «زمیاسپ» را عوضش بر تخت نشانیدند. بعض منابع دیگر موضوع پناه بردن قباد و استعانت او را از دولت یفتلی آریانا قدری به تاخیر افگنده واقعات را چنین شرح میدهند كه بعد از پراگندگی های اوضاع فارس اول «بلاش» بكمك «زرمهر» به شاهی میرسید و بعد از چهار سال خلع و قباد انتخاب میگردد و او هم در اثر قبول آئین و رفورم مزدکی عزل میشود «وزمیاسپ» بجایش مینشیند. درین فرصت قباد چاره را منحصر به این میبیند كه در آریانا نزد اخشنور پناهنده شده و برای
(٤٦٧) استرداد تخت و تاج خود از دولت یفتلی استعانت بخواهد. اخشنور به خوشی از او استقبال و حمایت میکند و در اثر كمك نظامی دولت یفتلی قباد به زودی به مقصد خود کامیاب میشود و بدون اینکه میان او « و مباسپ » جنگی واقع شود برادرش تسلیم میگردد وقباد در ٤٨٨ و ٤٩٩ مجدداً بر تخت فارس می نشیند. بهر حال تقدم و تاخیر واقعات هر طور باشد اساس گذاشتات همان است که دولت ساسانی بعد از قتل فیروز محکوم سلاح ونظریات دولت یفتلی آریانا بود ونراع شهزاد گان ساسانی بالاخره در اثر تمایل و تقویت اخشنور به مفاد قباد خاتمه پیدا کرد ولی چون موضوع پرداخت خراج به دولت یفتلی معلق مانده بود قباد از امپراطورمشرقی اناستاز Anastare قرض خواست . مشارالیه به امید اینکه عدم پرداخت خراج ساسانی ها ودوات یفتلی را باری وارد جنگ خواهد نمود و او ازین میان استفاده خواهد کرد از دادن قرض به قباد استنکاف ورزید و قباد در ٥٠٢ با او اعلان جنگ داد . داخل ارمنستان وبين النهرين شد و «تئو دوروپولیس » یعنی ارض روم حالیه وقلعهٔ «آمده » یعنی دیاربکر را محاصره نمود (٥٠٣) چون جنگ فارس با بیزانس بیشتر پرداخت خراج را بتاخیر انداخت اخشنور حملهٔ دیگری بر ساسانیان برد. رومن ها تقویت شدند و «آمده » و «نصیبی» را محاصره نمودند. قباد بین دو قوهٔ بزرگ گیر آمده با ز به دولت یفتلی آریانا اظهار اطاعت نمود و تا اخیر عمر باج گذار دولت یفتلی آریانا ماند.پروکپ اظهار میکند که : « تسلط یفتلی ها در قسمت های شرقی فارس دو سا ل دوام نمود وبعد قباد بقدر كافی مقتدر شد و خود را از تحت نفوذ آنها کشید اما « كریستن سن» در پا ورقی صفحهٔ ٢٩٢ کتاب خود«ایران در عصر ساسانی» میگوید که پرو کپ از ٤ سال سلطنت بلاش خبر ندارد و در حقیقت ایران ساسانی تا زمان جلوس خسرواول باج گذار یفتلی ها بود زیرا مسكوكات نقره ئی بلاش ، قباد ، خسرو اول بدست آمده که نوشته های آن به الفبای ( کوشانویفتلی) بضرب رسیده ومار کوارت در
( ٤٦٨ ) ایران شهر صفحه (٦٢-٦١) چنین نظریه میدهد که این مسکوکات مخصوص برای پرداخت باج به پادشاهان یفتلی بضرب رسیده بود . اخشنور و امپراطوری یفتلی آریانا : از روی جزئیاتی که شرحش تا اینجا گذشت خوب ترمیتوان قضاوت کرد که اخشنور پادشاه یفتلی بکدام اندازه مرد بزرگ و بصیر و بکدام پایه پادشاه مدبر و مقتدر و توانا بود. مشارالیه بلا شبهه بزرگترین پادشاه یفتلی آریانا بوده و در اثر نقشه های اساسی و سنجیده او دولت كوچك یفتلی که ساسانی ها در اول به آن رقمی نمیگذاشتند به تدریج بزرگ شده و در اثر فتوحات نظامی و سیاسی او فارس ساسانی قدم بقدم پس پا ، محكوم ، مطیع ، باجگذار شد و بالاخره شكل دولت كوچك تحت الحمایه بخود گرفت . اخشنور از حوالی ٤٦٠ تا سالهای اول قرن پنجم مسیحی در حدود قریب نیم قرن سلطنت کرد و درین مرحله طولانی فیروز ، بلاش ، قباد ، زمیاسپ شاهان و شهزادگان ساسانی را فراخور نظریات تخطی کارانه شان تنبیه نمود . اخشنور در زمانی که به حیث امپراطور فاتح اقتدار کامل در دستش بود و فارس ساسانی بکلی فاقد شاه و سپاه و خزاین و هستی شده بود عملاً ثابت نمود که با شاهان ساسانی عناد شخصی ندارد و مانند آنها در پی تخطی و تجاوز به خاك دیگران نیست . اخشنور در سایۀ شمشیر و منطق سیاسی و تدابیر معقول خویش متجاوزین غربی را از خاک های آریانا بیرون رانده وحدود کشور خویش را به اساس معاهدات با نصب منار های سنگی معین کرد و از آن تجاوز ننمودند و بنام بی احترامی معاهدات و خساره جسارت های ناجایز که منتج به يك سلسله جنگ ها شد دولت ساسانی را به پرداخت خراج سالانه محکوم ساخت . اخشنور بعد از بیرون ساختن ساسانی ها از خاك آريانا به شهزادگان كوچك ساسانی اظهار تلطف میکرد و با خویشاوندی های سیاسی میخواست آنها را بخود
( ٤٦٩ ) پیوست نگه دارد وسیاست او چنین تقاضا نداشت که ساسانیها بکلی ازبین بروند چنانچه عملاً دیدیم که فیروز را اجازه داد که برتخت خویش باز گردد وقباد را به كمك و پشتیبانی خود بر تخت شاهی فارس نشاند . اخشنور موازی با جریانات جنگ برعلیه ساسانیان در راه وحدت خاك آریانا زحمات زیاد کشید و در فاصله میان هردو جنگ به اصلاحات داخلی ولایات آریانا اهتمام داشت . قشله های عسکری در بعضی نقاط مملکت تاسیس نموده بود که از آنجمله دو مرکز نظامی بادغیس و بامیان مشهور است . اخشنور در دوره طولانی سلطنت خود دولت یفتلی آریانا را به امپراطوری یفتلی تبدیل کرد این امپراطوری یفتلی به شهادت « سونگ ین » شامل (٤٠) ایالت بود که قرار نظر « ونسنت سمیت » بطرف غرب از سرحدات فارس تا سرحدات ختن و چین بطرف شرق انبساط داشت (۱) . احشنور شهنشاه یفتلی آریانا در سال های اول قرن پنجم مسیحی وفات نمود وامپراطوری مقتدری برای احفاد خود باقی گذاشت . دولت یفتلی آریانا و گوپتای هندی در صفحات قبل در ذیل عناوین: «اخشنور ووحدت خاك آریانا» و«ظهور واستقرار قبیله زابلی در جنوب هندوکش » شرح دادیم که اخشنور پادشاه مقتدر یفتلی باوجود گرفتاری ها در جنگ های ساسانیان از فرصت هائیکه در فواصل میان جنگ ها دست میداد استفاده نموده ونظریات خویش را مبنی بر وحدت خاك های آریانا به تدریج عملی کرد وقبیله «زابلی» که از مهمترین قبایل یفتلی بود درعصر زمامداری او به جنوب هندوکش پراگنده شده ومخصوصاً در حوض وحول غزنی موجوده در زابل وزابلستان مستقر گردید به شرحیکه دیده شد امرای محلی کیداری که در اثر فشار ساسانیها مرکز خود را به کندهارهای شرقی در شهر پشاور انتقال داده بودند از میان رفته و رؤسای کوشانی بیشتر به نقاط مرتفعه (۱) ایران شهر صفحة (٦٢-٦١) پاورقی صفحه ٢٩٢ ایران در عصر ساسانیان تالیف «کریستن سن»
(٤٧٠) پناهنده شدند. استقرار زابلی ها در جنوب هندوکش و شجاعت و نیرومندی آنها باعث شده بود که اکثر حکومتها و نایب الحکومگی های علاقه جنوب هندوکش به ایشان مفوض شده بیشتر متذکر شدیم که نفوذ دولت یفتلی در حوالی سال ٤٧٥ در گندها را محسوس شد ازین تاریخ به بعد یفتلی ها با گوپتا های هندی مجاور و همسرحد شدند ، صفحه نوینی در تاریخ آنها باز گردید که عبارت از يك سلسله جنگ ها و فتوحات در خاک هند است دولت یفتلی آریانا همانطور که ساسانی ها را به طرف غرب مغلوب و مضمحل ساخت گوپتاهای هندی را هم در شرق شکست داد. و به شرحیکه بعد ازین خواهد آمد تا نقاط دور دستی در هند پیش رفتند دولت گوپتاهای هندی در صفحه اول این فصل متذکر شدیم که مقارن ظهور دولت یفتلی در آریانا در غرب ساسانی ها به ذروة اقتدار خود رسیده و نفوذ خویش را در دو طرف هندوکش بسط داده بودند و در شرق دولت گـویـتــا در ربع اول قرن چهارم بعنیان آمده بود خاندان گوپتا ، درهین خانواده شاهی تاریخی ملی هند است که مدگر مورا هاما ور ا مگده) ظهور نموده ، بعضی آثار شاهان كوچك اسكائی و كوشانی را برانداخته و امپراطوری در آن سامان تشکیل دادند مؤسس خاندان کوپتاها هند سر سلسله دودمان موریا چندرا گوپتا ، یا « ستند راگوپتا ، نام داشت کیفیت و اوائل سلطنت او در تاریکی محض است و میان سالهای ۳۲۰ و ۳۳۰ مسیحی سلطنت کرده است بعد از او پسرش «سمو در اگوپتا» بر تخت نشست و به فتوحاتی در نقاط مختلف هند نایل شد و قرار نظریه مؤلف ، سست، رود جمنه و چیل سرحد غربی او بود و تا امرای كوچك کوشانی حصص غربی رود خانه مذکور روابط دوستانه سیاسی داشت. سپس چندرا گوپتای دوم و بعد از او كومارا گوپتای اول و باز پسر اخیر الذکر سکن داگوپتا در حوالی ٤٥٥م بر تخت نشست و این دوره است که اخشنور امپراطور یفتلی در آریانا بكمال قدرت و شکوه سلطنت داشت بعضی از مدققین
(۲۷۱) باین نظریه اند که یفتلی ها در اول در سرحدات قلمرو گوپتا در عصر زمامداری کومارا گوپتای اول» ظهور کرده اند و برخی چنین نظریه دارند که این واقعه در زمان سلطنت پسرش سکاندا گوپتا عمل آمده است . آنچه نزديك به حقیقت است این است که قبیله زابلی یفتلی بعد از انکه در جنوب هندوکش استقرار یافت بعبارت سلسله حملاتی بخاك هند متوصل شدند که اکثر آن حملات محلی بوده تا اینکه « تورمان » حملات جدی خویش را آغاز نمود . تورا مانا : اولین کسی که در ذیل واقعات لشکر کشی و فتوحات یفتلی ها بطرف هند شهرت دارد نورمانا» است که نظر به تاریخ وقوع بعضی حملات یفتلی ها در هند میتوان او را در اوائل وهله زوال يابنا ب الحكومه یا امیری خواند که از طرف اخشنور از میان رؤسای قبیله زابلی انتخاب شده و به پاره اقدامات بطرف هند پرداخته است و متعاقباً در عصر جلوس خود بر تخت آریا نا دامنه فتوحات را در قلمرو گوپتا انبساط داده است این نظریه را تا اندازه زیاد تکرار حملات بر علیه «سکاندا گوپتا هم تائید میکند اگر چه صورت این جنگ ها و جزئیات آن معلوم نیست اما اینقدر میتوان یافت که حملات یفتلی ها، پادشاه گوپتا (سکاندا گوپتا) را خیلی از طرف غرب پریشان ساخته بود چنانچه بهر طرف مخصوصاً در حواشی غربی قلمرو خود محافظین گذاشته بود و شب و روز فکر میکرد که کدام صاحب منصب را برای محافظه سرحدات غربی مقرر کند و بالاخره ه پر نادانا Parnadatta» را معین نمود (۱) و دسنت سمیت» به ملاحظه میرساند که در اواخر سلطنت دسکاند گوپتای عیار مسکوکات طلائی اواز (۱۰۸) نخود به ۷۳) نخود تنزل نمود و این نتیجه خرچ هائی است که مقابله و جنگ های یفتلی ها ایجاب میکرد و در اثر آن خزاین خالی و اوضاع اقتصادی دولت گوپته برهم خورده بود (۲) بهر حال تا حوالی سال ۵۰۰ مسیحی حملات یفتلی ها بخاك (۱) سلاطین تاریخ هند از کشیشگا تا شهابته سلیمانان تألیف دواه دویوس» ص۰۰ (۲) ارلی هسشری آف اندیا ص ۳۳۸ .
( ٤٧٢ ) هند آنقدر زیاد موثر نبوده تا اینکه تورامانا بحیث پادشاه یفتلی داخل اقدامات جدی شد و در نتیجه شیرازه امپراطوری گوپتا مانند امپراطوری ساسانی از هم گسیخت وامپراطوری هندی هم مبدل بيك سلسله امرای محلی شد و راه تسخیر هند باز گردید . اسم تورامانا در سه کتیبه برده شده که از نقاط مختلف به فتوحات او شهادت میدهد. این کتیبه ها در نقاط ذیل است: (۱) در «اران Eran » علاقه سگر (Sagar) که به سال اول سلطنت او اشاره میکند (۲) كتیبه كورا (Kura) (سلت رنج Salt Range) كه دران «مهارا جا تو را ما نا ساها جاولا » خوانده شده . « ساها » همان لقب ( شاه ) است و« جاولا » اسم قبیلوی میباشد و قراريكه ديديم به تدريج كلمه « زاول» و « زابل » از آن بمیان آمده است . پس قرار كتيبۀ دوم میتوان تورا مانا را « تورامانا مهر: جا شاه زا بلی » خواند و به این ترتیب هیچ شبهه ئی نمیماند که از قبیله نیرومند زابلی یفتلی که در جنوب هندو کش پرا گنده شده بودند يك سلسله شاهان و امرائی به سلطنت رسیده اند که اول ایشان را عجالتاً تورامانا میتوان دانست. کتیبه دوم اهمیت دیگری هم دارد زیرا قرارنظریه «والدويوسن » این مطلب هم ازان معلوم میشود که درحوالی ۵۰۰ م در سال اول سلطنت تورامانا « دهان یا و شنو Dhanyavisnu برادرماتری ویشنو Matrivisun که تابع گوپتاها بود بر تسلط یفتلی ها اعتراف کرده است (۱) كتیبه سوم در مقام «گوالیار» موجود است كه به سال ١٥ سلطنت « میهیرا كولا» پسر تو را مانا سنه دارد . پس به اساس کتیبه های فوق الذکر میتوان گفت که مرحلۀ جدی فتوحات هند با سلطنت تورامانا درحوالی ۵۰۰ م شروع و کامیابی های زیادی بار آورده (۱) سلاله ها و تاریخ هند از کنیشکا تا تها جم مسلمانان .
(٤٧٣) است ، مشاراليه « ساکالا » یعنی « سیالکوت » را مرکز اطاعتی قرار داده و از آنجا فتوحات خویش را تا قلب هند بسط داد . « و نسنت سمیت » میگوید : سرکردۀ این تهاجمات که بلا شبهه چندین سال دوام نمود شخص بود موسوم به تورامانا که مقیم برسنه ٥٠٠ بحيث « شاه مالوا » در مرکز هند حاکمیت داشت مشارالیه به اصول آداب هند عنوان شاهی « مهاراجا » برخود نهاد وبها نو گوپتا Bhanagupta و پادشاه ولابهی Valabhi و باشهزادگان و امرائی محلی دیگر باجگزار او بودند وقتی که تورامانا در حوالی ٥٠٢ م وفات نمود نفوذ او در متصرفات هندی بقدر کافی مستحکم شده بود که بدست پسرش « می هیرا کولا » در آید مرکز متصرفات هندی او « ساکاله » یعنی «سیا لکوت » حاضره در پنجاب بود. می هیرا کولا : بعد از « تورا ما نا » پسرش «می هیرا کولا» بر تخت نشست مشارالیه اراضی مفتوحه پدر را حفظ و به پاره اقدامات جدیدی متوسل شده و فتوحات یفتلی ها را در خاک های هند وسعت داد. نام او را بعضی ها « مهر گل » تعبیر کرده و « گل آفتاب » ترجمه کرده اند . بعضی های دیگر این نام را شکل سانسکریت داده «می هیرا کولا» را «نسل آفتاب» یا از خانواده آفتاب ترجمه کرده اند به این طریق که «می هیرا» را «مهر» و « کولا » را «خانواده» ترجمه کرده اند . برخی هم از این نام « مها کولا » ساخته اند که « مها » ( بزرگ ) و « کولا » خانواده معنی دارد و مفهوم مرکبه آن « خانوادۀ بزرگ » میشود . بهر حال معنی لفظی اسم پادشاه یفتلی هر چه باشد درین شبهه ئی نیست که بعد از پدرخود « تورامانا » برتخت نشسته و از شهر « ساکالا» «سیالکوت پنجاب » که مرکز متصرفات هندی دولت یفتلی بود دامنۀ فتوحات پدر را در خاک هند وسعت بخشیده است . مشارالیه کشمیر را فتح کرد « دانیا ویشنو » والی کاندی «نارمادا» مناطق همجوار رود جمنا که در حوالی ٥٠٠ تابع پدر او تورا مانا شده بود کمافی السابق مطیع ماند . جزئیات جنگ ها و پیشرفت های « می هیرا کولا » در
(٤٧٤) خاك هند در دست نیست یکی از راهبین موسوم به « کسمام Cosmas » کتابی در حوالی ٥٤٧ مسیحی نوشته و در آن از یکی از پادشاهان یفتلی بنام « گولاس » Gollas حرف میزند و او را حکمفرمای هند میخواند و میگوید که تقاضای خویش را مبنی بر پرداخت خراج به پشتیبانی دو هزار فیل جنگی وقوة زیاد سواره نظام تحمیل نموده بود . بعضی از مدققین «گولاس» پادشاهی را که دوهزار فیل جنگی در اختیار خود داشت همان « می هیرا کولا » میدانند . و نست سميت بصورت یقین «گولاس» مذکور را « می هیرا کولا » میشمارد (۱) همین مدقق شهر قدیم بلخ را پایتخت دیگر می هیرا کولا و بامیان و بادغیس را مراکز نظامی یفتلی ها محسوب میدارد و میگوید که هند درین وقت حیثیت يك و لایت هنها (یفتلی ها) را بخود داشت (۲) خلاصه با اینکه معلومات دقیق در دست نیست اینقدر میتوان گفت که نفوذ دولت یفتلی آریانا که با « تورامانا » تا پنجاب رسیده بود در عصر پسرش « می هیرا کولا » در اکثر نقاط هند انبساط یافت و قوه تعرضی مدحش پادشاه یفتلی شیرازه امپراطوری گویتا و مقاومت امپراطوران انرا بکلی در هم شکست و امپراطوری گوپتا را به يك دسته امارات محلی تحویل داد و پیش رفت او هرج و مرج فوق العاده در هند تولید نمود . « می هیرا کولا » در هند با حدت وشدت فوق العاده سلطنت نموده و فتوحات بزرگ او را بعض منابع هندی به خون ریزی های وحشت ناک تعبیر کرده اند . پوره معلوم نیست که می هیرا کولا تا کدام سال در هند سلطنت نمود ونفوذ یفتلی ها چطور در آن سامان خاتمه پذیرفت . تا جائی که از روی بعضی کتیبه ها معلوم میشود بعد از ینکه امپراطوری کوپتا در هم شکست بعضی از شهزادگان در نقاط مختلف شکل امرای محلی بخود گرفتند ( ۱ ) ارلی هستری آف انديا ص ٣٣٦ . ( ۲ ) ارلی هستری آف انديا ص ٣٣٥ .
(٤٧٥) که چیزی تابع می هیرا کولا و چیزی هم با او در مخالفت و جنگ بودند و بعد از سال های ۵۱۰ مسیحی این جنگ ها شکل جدی تریخود گرفته و تا حوالی ٥٤٢ دوام کرده است. بعد از « بود گوپتا » که آخرین امیرا طور این سلاله بود اولین کسی که در یکی از جنگ ها به « می هیرا کولا » شکست داد « بهانا گوپتا » است که لقب امیر اطوری نداشت و جزء امرای محلی بنگال بشمار میرود. مشارالیه با یکی از امرای دیگر موسوم به «گوپارا جا» که شاید تابع او بوده در سال ۵۱۰ متفق شده و در جنگی کامیابی حاصل کرده اند. این کوایف را که در کتیبه «اران» ثبت است بعضی از مدققین اولین شکست یفتلی ها تعبیر کرده اند (۱) و بلاشبهه یکی از جنگ ها و شکست های محلی است که در سلطه ونفوذ «می هیرا کولا» در هند تاثیر بخشیده و سالیان درازی ازین بعد هم در هند نفوذ و امریت و سلطنت داشت و بیش از پیش بر هندی ها سخت گرفت رفتار آورد تا اینکه شهزادگان بومی هند تحت ریاست «یا سود ها رمن» را جای هندمرکزی اتحادیه ئی بر علیه «می هیرا کولا» تشکیل نموده و در حوالی ۵۲۸ مسیحی شکست فاحشی به او دادند (۲) «یا سود هازمن» اولین کسی است که در مسئله عقب زدن نفوذیفتلی ها در هند رول عمده بازی کرده «واله دو پوسن» او را از دودمان امرای تابع و محلی ماندا سور Mandasor میداند و میگوید که از شکست دادن یفتلی ها فخر میکند. (۳) «کاندرا کومن» یکی از مولفین بودائی که تاریخ زندگانی او بصورت صحیح معلوم نیست شکست یفتلی ها را بدست شخصی موسوم به «جایتا» Japta نقل میکند و این شخص را نه بصورت یقین بلکه به احتمال همان «یاسود هارمن» گمان میکنند. (۱) سلاله ها و تاریخ هند از کثیشکیا تا زمان تهاجم مسلمانان تالیف واله دو پوسن ص ۶۲. (۲) ارلی هسثری آف اندیا و نسیت سمیت ص ۳۳۷. (۳) سلاله ها و تاریخ هند از کثیشکیا تا زمان تهاجم مسلمانان ص ٦٣.
تصویر (٤٩) مقابل صفحه (٤٧٦) یکی از یاد شاهان یفتلی افغانستان که سکه او از یکی استوبه های هده بدست آمده است.
تصویر (٥٠) مقابل صفحه (٤٧٧) بالا : مجسمه شاه وملیکه که از معبد فندقستان ( دره غوربند ) کشف شده پایان : مسکوکات مسی یفتل شاهان که بايك سکه خسرو دوم ساسانی یکجا از ظرفی گلی از زیر تخت شاه وملکه فوق الذکر از معبد فندقستان کشف شده است.
(٤٧٤) زایر چین حیوان تسنگ که تقریبا صد سال بعد تر از «می هیرا کولا» وارد هند شده است قصه هائی از زبان هندی ها راجع به «می هیرا کولا» و جنگ های او با امرای محلی هندی شنیده که بیشتر ان حکم افسانه دا رد. مشار الیه از «بالا دیتیا» پادشاه بو دائی مذهب مگد. و ظلم وستم می هیرا کولا و ترس زیاد امیر هندی وضعف ومخفی شدن او از ترس در کوها صحبت میکند و با لاخره قصه را به نحوی تمام میکند که مردم زیاد جمع شده و می هیرا کولا را دستگیر میکنند و در اثر شفاعت مادر شاه مگده «بالا دیتیا او را عفو میکند و آنگاه «می هیرا کولا» نزد شاه کشمیر پناه می برد و بعد از چندی تخت و تاج او را تصاحب میکند. کتیبه ها و داستان های هندی ازین بیشتر راجع به وقایع دورۀ حکمرمائی می هیرا کولا در هند معلومات داده نمیتواند. آنچه از خلال لهجه و عبارات اغراق آمیز آنها معلوم میشود این است که نفوذ دولت یفتلی یکدفعه وبیک تاریخ معین از خاك های هند برداشته نشده و اکثر جنگ هائی که بالا به آن اشاره نمو دیم جنگ های محلی است که بعد از خورد شدن جبۀ امپرا طوری کوپتا امرای محلی نقاط مختلف به مفاد خود شروع کرده اند و در عرصه تقر یبا سی سال ( از حوالی ٥١٠ تا حوالی ٥٤٢ ) دوام کرده است که ما آنها را هم جزء اقدا مات کشور کشائی دو لت یفتلی میخوانیم. درین دوره نفوذ دولت یفتلی آریا نا کمافی السابق مانند دوره عظمت اخشنور بر قرار بوده و «می هیرا کولا» پاد شاه بیشتر مصروف ارام ساختن امرای محلی هند بود. چون اقدامات منفرد امرای محلی هندی نتیجۀ بار نداد در حوالی سال ٥٣٠ وسال های ما بعد راجاهای هند بهم متفق شده و دست جمع با «می هیرا کولا» مقابله کرده اند و در نتیجه نفوذ دولت یفتلی آریانا کم کم و به تدر یج از قلب هند چیده شده و با لاخره از آن سامان بکلی خلاص ومحدود به علاقه کشمیر گردید و «می هیراکولا» قراریکه ولسمت سمیت نظر به مید هد محتملا در حوالی ٥٤٢
( ٤٧٧ ) یکقرن قبل ازهیوان ـ تسنگ زایر چین وفات نمود ! گرچه سلطهٔ سیاسی دولت یفتلی باو فات « می هیرا کولا » ازهند برداشته شد ولی طوایف آنها در ماورای اندوس باقی ماند چنانچه اکثر محققین را جپوت ها را احفاد یفتلی حساب میکنند سقوط قدرت دولت یفتلی و آغاز دورهٔ ملوك الطوایفی: بیکرملکان : وفات «می هیرا کولا» ومنتهی شدن نفوذ یفتلی ها درهند مقدمهٔ سقوط عظمت دولت یفتلی آریانا بشمار میرود. معاصر زمان وفات میهیرا کولا سر تا سر خاك های آریانا بدست حکمرانان یفتلی بود که بعض آن رنگ امارت بخود داده و قرون متوالی دوام کرده است . در جنوب هندوکش مخصوصاً در علاقه «زابل» طوریکه دیدیم قبیله نیرومند (زاولی) یفتلی ورؤسای آنها نفوذ زیاد داشت. علاوه برین در چند نقطهٔ مهم دیگر مثل کاپیسا، بامیان، جاغوری، بادغیس، غرجستان، بدخشان که بعضی قرار گاه نظامی یفتلی ها بود رؤسای عسکری تقرر داشت درین دورهٔ بحرانی که چگونگی آن سرا سر تاريك است احفاد کوشانی های کیداری (کوشان های خرد) که چندی قبل در نقاط مرتفعه کهستانات شرقی افغانستان پناهنده شده بودند به وادی های کاپیسا و اطراف آن فرود آمده و به دستیاری رؤسای زابلی در صدد تشکیل امارت های محلی در جنوب هندوکش و بعضی حصص مرکزی افغانستان بر آمدند. هکذا در بعضی از نقاط دیگری که بالا ذکر کردیم رؤسای یفتلی یا کوشانو یفتلی به تشکیل یکعده امارت های محلی پرداختند که موجودیت ایشان را یکعده مسکوکات ثابت میکند وبسط مطالعه در سکه هائی که عموماً به یفتلی ها، نیکی ملکان شیرهای بامیان، شارهای غرجستان وغیره نسبت میدهند اسمای بعضی از ایشان را به تدریج روشن خواهد ساخت چنانچه درین اواخر از صدق آباد ریزه کهستان يك سکه نقره ئی بزرگ یفتلی به نمونهٔ مسکوکات بزرگ محدب طلائی کوشانو ساسانی پیدا شده که تا حال در هیچ کتا لا کی دیده نشده . هکذا از ده مزنگ کابل يك سکهٔ نقره ئی یفتلی بدست آمده . همین قسم از علاقه غزنه
(٤٧٨) همان جائی که قبیله زاولی یفتلی تمرکز یافته بود از معبد بودائی فند قستان غوربند سکه هائی کشف شده است . علاوه به مسکوکات از معبد فندقستان مجسمه های (شاه وملکه) و از معبد بودائی دره ککرک بامیان تصویر پادشاه شکاری بدست آمده که مجموع آنرا پیش از ختم فصل یفتلی در اینجا باید جا بدهیم زیرا بعد از دوره عروج یفتلی ها یعنی بعد از حوالی ٥٥٠ م تا وقت عبور هیوان تسنگ از افغانستان ( ٦٣٢م ) همین امرای محلی یفتلی یا « کوشانو یفتلی» در هر طرفی در نقاط مختلف شمال و جنوب هندو کش سلطنت داشتند وحین عبور زایر چین مهمترین آنها سلطنت کاپیسا بود که از ان در فصل سیزدهم بحث خواهیم نمود. در شمال و جنوب افغانستان یکعده مسکو کاتی پیدا شده و میشود که مد ققین آنها را به نام دسته های (نپکی) یا (نپکی ملکا) و (تگین شاهی) تقسیم نموده اند(۱) مسکوکات تگین شاهی معمولا به قرن ٧ مسیحی و بعد تعلق میگیرد و بر علاوه چون ایشان در روی مسکوکات دسته نپکی مجددا ضرب زده اند واضح است که دسته اخیرالذکر از آنها مقدم تر است و این امر را مطالعات دیگر تائید میکند معمولا با تردد و استعمال علامه سوالیه مسکوکات (نپکی ملکا) را به پادشاهان کوشانی قرن ٥ یا ٦ کابل زمین نسبت میدهند. این وقتی است که شاهان کوشانی حتی کوشانی های خورد کیداری از بین رفته و دولت یفتلی هم دوره عروج خود را گذرانیده است. از طرف دیگر چون کمی موخر تر یعنی مربوط به اواخر قرن ٦ چند سکه مسی یکی از شارهای غرجستان (۲) از معبد بودائی فندقستان کشف شده است گمان غالب بر این میرود که (نپکی ها) امرای محلی یفتلی یا کوشانو یفتلی باشند که در بعض نقاط شمال و جنوب هندو کش امارت داشتند و غزنی و جاغوری و بامیان و کاپیسا مراکز عمده آنها در جنوب هندو کش شرقی بود . (۱) ضمیمه مسکوکاتی نمره ٤٥ مقاله نمره ٣٢٨ بقلم مارتن در سلسله سوم جلد دوم سال ١٩٣٦ مجله انجمن اسیائی بنگال مراجعه شود. (٢) بمقاله موسیو ها کن در شماره جولائی ١٩٤٠ مجله انجمن هند کبیر مراجعه شود .
( ٤٧٩ ) موسيوها كن در صفحه ٦٢ كتاب تجسسات جدید باستان شناسی بامیان تصویر دو سکه مسی را داده که از غزنی پیدا شده و آنها را در قطار «تیپ نپکی» حساب میکند مقصد پروفیسر مذکور از نشر تصویر مسكوكات مذكور در مطالعات آثار باستانی بامیان مقایسه تاج شاهان این مسکوکات با تاج «پادشاه شکاری» و تاجی است که خلاف معمول بودائی بسر دارد که تصاویر آنها در دره ككرك و باميان ديده ميشود (١) ذکر نتیجه این مطالعات هم در اینجا بیمورد نیست زیرا بعقیده پروفیسر ها کن امرای محلی بامیان و غزنی درین وقت ها (قرن ٥ و ٦ م ) تاجی داشتند مرکب از سه هلال وسه كره. اگرچه يكي از سكه هاى فوق الذكر غزني يك هلال ويك کره را نشان میدهد و در دیگری دو هلال و دو كره دیده میشود، لیکن چون دوربع صورت شاه معلوم میشود هلال و کره سومی به عقیده پروفیسر مذکور مخفی مانده سه هلال وسه کره در تاج پادشاه شکاری دره ككرك وبودای بامیان که شاید شاه موصوف را به لباس بودائی نشان بدهد (۲) واضح ديده ميشود و به عقیده موسیو هاکن میان این امیر و امرای غزنه كه مسكوكات مذكور را به ضرب رسانیده اند حتماً تعلقات خویشاوندی برقرار بوده است . ملتفت باید بود که موسیوها كن پادشاه شکاری دره ككرك را در جمله امرای کوشانو ساسانی میخواند که بعبارت دیگر یکی از شاهان کوشانی های خُورد کیداری شود که زمانی تحت نفوذ ساسانی ها آمده بودند و به این ترتیب نقش تصویر مذکور را به قرن 5 نسبت مینماید این امر مانع آنچه بالاتر ذکر کردیم نیست ولی مسکوکات غزنه وشاهانی که روی آنها نقش اند به مسکوکات وشاهان یفتلی شباهت بیشتر بهم مير سانند وضرورت ترکیب اسمای «كوشانو یفتلی» محسوس میشود . مجسمه های پادشاه وملكه كه بامسكوكات مسی یکی از شاهان غرجستان با یکعدد سکه خسرو (١) تصوير پادشاه شکیاری دره ككرك به موزه کابل آورده شده است (۲) پادشاه شکاری دره ككرك در حالی معلوم میشود که کمان خود را به بودا تقدیم کرده و از شکار توبه میکند.
( ٤٨٠ ) پرویز (٦٢٧ - ٥٩٠) از معبد فندقستان غوربند کشف شده متاسفانه سر ندارند ایشان حتماً از همین خانواده مخلوط «کوشانو یفتلی» هستند که حد بحد در خم وشکن دره‌ها امارات محلی قایم کرده بودند و درحالی‌که تو کیوها ( ترکان غربی ) وساسانی‌ها هرکدام ازشمال وغرب به تهدید ومداخله میکوشیدند ایشان در پناه دیواربلند وعظیم هندوکش به سرپرستی رعایای خود مصروف بودند تاا ينكه هیوان - تسنگ در ٦٣٢م وارد کشور ما میشود وحد بحد تابلوهای دقیقی ازحيات وروز کار ایشان رسم میکند كه جا بجا درفصول آتي ازروي آنها پرده خواهیم برداشت. اتحاد ترك وساساني: در دورهٔ که سقوط یفتلی‌ها درآريانا آغاز یافته وملوک الطوايفي جای سلطنت واحد را اشغال می‌ نمود در خارج سر حدات آرياناواقعهٔ به ميان آمد که تفصيل آن درفصل آينده خواهد آمد . این واقعه عبارت از اتحاد ترک وساسانی است که اینجا مختصر بدان اشاره میکنیم و دراثر آن دورهٔ بحرانی وضعیت یفتلی‌ها درآريانا وخیم تر شده ومنتج به شکستن مقاومت ایشان و مداخلت بیگانگان گردید . تو كيوها ياتر كان غربی که فصل آينده را براي ايشان وقف نموده ایم باشخصی موسوم به «استامی» که اورا «سن یابگو» گویند بعد از تومن خان موفق به تشكيل امپراطوری وسیعی شد که ازحوالی دریاچه بلكاش تا هجساء ورت بامیر انبساط داشت وباراول ترك‌ها وامپراطوری آنها به سرحدات شمال شرقي آريانا تماس پیدا کرد . استامی به وسعت امپراطوری که تشكيل داده بود قناعت نمود و در صدد اشغال سغديان و باختر بر آمد ولي بازهم به تنهایی داخل اقدامات نشده و خسرو انوشیروان ساسانی رابه همدستی خود دعوت نمود . ارح افغانستان (١٠٠٠) ب : سردار محمد نع ، سراج الدین ر : محمدامین ن : محمد نعيم اجراييه شعبه تاریخ بل ٢١-٩-٢٥ ع
( ٤٨١ ) ساسانی ها که بواسطه ظهور دولت یفتلی آریانا عظمت خود را از دست داده محکوم و باجگذار شده بودند ظهور ترک ها و همکاری شان را در بر انداختن دولت یفتلی بخوشی استقبال کردند . قباد شاه ساسانی کـ بكمك دولت یفتلی بر تخت فارس نشست سه پسر داشت کاوس زم ، وخسرو . چون کاوس پیرو آئین مزد کی وه پدر و برادران از و کمی متنفر بودند حتی قباد از امپرا آوری رم ( جوستین ) خواهش نموده بود که پسر و جانشین او خسرو را بشناسد چنانچه حین وفات خود در ٥٣٠ قباد جانشین خویش خسرو انوشیروان را معین نمود . به این طریق زمان ظهور ترک ها در سواحل شمالی آمر دریا خسرو بر تخت ساسانی جلوس داشت و با اتحاد او و ایستا می در ٥٦٦ دولت یفتلی آریانا سقوط نمود . ترک هابرای چندی در صفحات شمالی دست یافتند و ساسانی ها در بعض حصی غربی نفوذ پیدا نمودند و در جنوب هندو کش روئسای کوشان ویفتلی وضعیت خودرا تقویت نموده وسلطنت مقتدر و امارتهای محلی تشکیل نمودند که از آنها در فصل های آینده بحث خواهیم نمود .
( ٤٨٢ ) فصل دوازدهم تسلط توكيوها (تركها) بر تخارستان معنی کلمه ترك واصلیت آنها ـ : تركها باقرار نامیکه چینی ها به ایشان داده اند «توکیو» یا «تیو کیوه» (۱) اخلاف «اسناها» (۲) شاخه ئی از «هیوانگ نو ها» (۳) بودند که در منطقه التائی و « ایر فلیچ » بود و باش داشتند . درسنه ٤٣٣ مسیحی در اثر تهاجم سومین امپراطوری « توبا » Toba پنجصد خانواده « اسنا» بطرف اراضی قلمرو قوم دیگری موسوم به «ژوان ژوان » که در منگولیا بودند رفته و مطیع آنها شدند و از روی کوهی که بشكل «خود» بود و در حوالی آن مسکون شده بودند بنام «ترك» مشهور شدند چنانچه هنوز هم در اکثر لهجه های زبان ترکی خودرا «دیور کو» Durko گویند. به قرار نظریه «پلیو» فرانسوی كلمه چینی(توكيو) صورت جمع کلمه فعلی (تيور کیوت Turkut) است که در ان کلمه ( تيورك) قوی معنی دارد . این اسناها که بنام ترك مسمی شدند قرار نگارش « سر پرسی سایکس » مولف تاریخ فارس (٤) مدتی مطیع ژوان ژوانها مانده و مخصوصاً کارهای فلزات از قبیل آهنگری و مسگری و غیره را در میان آنها اجرا می نمودند تا اینکه بمکن در اثر ورود همنژادان دیگر شان و تمرکز آنها گردهم، قوی شده خودرا هم قوهٔ ژوان ژوان ها احساس کردند ورئیس آنها دختری از خوانین قبیله بزرگ وعاليشان اخيرالذکر خواستگار شد. چون این خواهش رد گردید در نتیجه کار به جنگ کشید و ژوان ژوان ها مضمحل شدند. (۱) Toukien یا Tu Chueh (۲) As-ena (۳) به پنج هزار سال تا تاريخ ليف E.H.Parker وقلب آسیا صفحه ٢٩ ملاحظه شود (٤) صفحه ٤٥٤ ملاحظه شود.
( ٤٨٣ ) پر سایکس مینگارد که در اثر این مقابله ژوان ژوان ها چنان مغلوب و مضمحل شدند که دیگر نامی از ایشان شنیده نشد . رونه گروسه می نویسد که «تومن» Tou-men خاقان ترك ها در ٥٥٢ بر علیه ژوان ژوان ها برخاسته ایشان را مغلوب ساخت و مجبور نمود که بطرف غرب فرار نمایند چنانچه کوهای «اور ال» سرحد طبیعی آسیا را گذشته در اراضی اروپای شرقی مستقر شدند و به اسم «اوارها» Avares از هنگری بنای تهاجم را به « بیزانس » گذاشتند تا اینکه در ٦٩٦ از دست «شارل مانی» امپراطور فرانسه پس پا گردیدند » همین مورخ در صفحه ٢٥٣ جلد اول کتاب تاریخ شرق اقصی خود اظهار میکند که « امکان دارد که قبایل اورا اروپا (اوارهای اصلی) نباشد و مسئله هنوز حل نشده .... » بهر حال چون ژوان ژوان ها برای این اثر خارج موضوع هستند کاری به ایشان نداریم که بعد از شکست خود در مقابل ترك ها چه شدند و همین که ( پار کر ) می نویسد که :«ژوان ژوان ها در اثر مقابله با ترك ها چنان مضمحل شدند که دیگر نام ایشان شنیده نشد کفایت میکند . فرار ژوان ژوان ها بطرف غرب اقصی میدان را برای ترك ها خالی گذاشت و ایشان کم کم بطرف غرب پیش آمده از حوزه تارم وارد حوزه سر در یا و آمو در یاشدند و به خاك هائی رسیدند که از بدو طلوع تاریخ حتی پیش ازان مسکن ورها یشگاه قبایل آریائی بود. در سغدیان ولایت شمالی دولت یفتلی آریانا، ترك ها به مقاومت سرحدی یفتلی ها برخوردند و بعد از خورد ساختن این مقاومت ها بار اول نام «ترك» در ٥٦٠ مسیحی تقریباً در وسط قرن ششم در جوار رودا کسوس (آمودریا) شنیده شد. «بومن» اولین خاقان ترك كه به لهجه چینی به اسم (تومن) بیشتر شهرت دارد امپراطوری خیلی بزرگی را که از منگولیا تا کوهای اورال انبساط داشت اداره نموده وزمان او اولین عصر درخشان«تو کیوها » را تشکیل میدهد. مشارالیه در ٥٥٣ مسیحی وفات نموده و فقدان او زمنیه را برای تشکیل دو سلطنت جداگانه آماده نمود.
( ٤٨٤ ) تجزیۀ امپراطوری توکیو : وفات بومن خاقان قهراً امپراطوری توکیو را به تجزیه کشانید . بعد از او امپراطوری توکیوها یکی بعلت اینکه دامنۀ آن فوق العاده وسیع شده بود و دیگر بباعث اینکه «تائوپین» Ta-ol-Pien یا «دالوبیان» Dalobian یکی از بچهای آنها به خانی انتخاب نشد و قهر کرد ، تفرقه در میان آنها بیشتر شده و امپراطوری وسیع آنها به دو حصه تقسیم شده : یکی امپراطوری توکیو های شرقی که « موهان » Mouhan یا « موکان » پسر « تومن » در سال ٥٥٣ بعد از وفات پدر در منگولیا اساس آنرا گذاشت و دیگری امپراطوری توکیوهای غربی که « ایستا می » برادر خورد « تومن » در سال ٥٥٢ مسیحی تاسیس نموده و علاقه های ( ایرتیچ Irtych) (ایمیل Imii) و حوزه های (یلدوز Youldouz) و (ایلی Illi) و ( تچو Tchou ) و ( تالاس Talas ) را در بر میگرفت . خانهای توکیو های شرقی خود را به لقب ( خاقان ) و خان های توکیوهای غربی خویش را به عنوان ( یبغو ) میخواندند . در میان این دو امپراطوری توکیو آنکه با آن درین فصل سرو کار کردیم توکیوهای غربی است که تازه و دامنه غربی سرحدات شان ختن ، کاشغر ، سز دریا را در بر گرفته و با دولت یفتلی در آریانا قریب و همسرحد شدند . توکیوهای غربی یا جنوبی : ایستامی که او را « سن یبغو » Sin Yabgou گویند برادر موسسۀ امپراطوری توکیو اولین شخصی است که بعد از « تومن » و تجزیه شدن امپراطوری او مناطق ( ماناس Manas ) ( ایلی Illi ) تچو Tchou ) ( تارم Tarim ) یعنی از دریاچه ( بلکاش Balkach ) تا علاقه پامیر را تحت نفوذ و آمریت خود محافظه نموده و سلطنت ترکان غربی را تشکیل داد . این سلطنت وسیع طوری که از روی نام آن معلوم میشود تمام قبایلی را که بطرف جنوب غرب التائی افتاده و عبارت از اهالی منطقه «ایلی » کاشغر ، بلکاش وارال Aral
( ٤٨٥ ) بود در بر گرفته از طرف شمال شرق سرحد نفوذ ایشان به قلمرو دولت یفتلی آریانا تماس پیدا کرد. به این ترتیب سلطنت ترکان غربی یکطرف حوزه ایلی ولایت چین و دیگر طرف «سمیر تچی Semiretchi و سردریای امروز» را در بر گرفته بود ، این سلطنت بزرگ از لحاظ موقعی که درین وقت اشغال کرده بود با وجودیکه روابط عادی سیاسی یکطرف با چین وطرف دیگر با ساسانیان و دولت رم شرقی داشت چون حایز قلمروی بود خیلی وسیع و تشکیلات اداری آنهم اساسی و مستحکم نبود و با اینها چون ترك تازی از خصائل عمده تركهای این وقت و این مناطق بود مظاهر یغما و بی امنیتی هر طرف مشاهده میشد : تجاوز مزید ترکان غربی بطرف جنوب غرب و نقشه تجزیه دولت یفتلی آریانا : «ایستامی» موسس این سلطنت وسیع به اراضی فوق الذکر که از طرف برادرش «تومن » اولین خاقان ترك ها به وراثت رسیده بود قناعت نموده به این خیال افتاد که بداخل آریانا بیشتر تجاوز نموده سغدیان و باختر را نیز از دست یفتلی ها بیرون کشیده و به متصرفات خود به افزاید . اگرچه طوریکه در فصل یازدهم دیده شد دولت یفتلی آریانا بعد از ٥٥٠م روبه انحطاط گذاشته واراضی متصرفی هندی وقسمت های جنوب هند و کش از دست ایشان رفته و به باختر وسغدیان محدود شده بودند بازهم ایستامی یا طوریکه رومن ها اورا ازروی لقبش « سن یا بگو » یا «سنجیibul « Sindjibul یا «سلزبول» Silzebul میخواندند ( ۱ ) به تنهائی خودرا با یفتلی ها طرف نساخت بلکه در نظر گرفت که از پهلوی ریاست کار گرفته خاك های دولت یفتلی آریانا را بین خود و ساسانی ها تقسیم کنند . (۱) طبری او را بنام «سنجی بو» یاد کرده و این کلمه ازروی لقب ترکی ( یغوYabghou) به میان آمده است.
(٤٨٦) چون بین دولت یفتلی آریانا و ساسانی های فارس دشمنی چندین ساله وجود داشت و فارس ساسانی در اثر شکست های پی در پی مدت چندین سال با جگذار دولت یفتلی مانده بود ، خسرو انوشیروان دعوت خاقان ترك را بخوشی استقبال نموده در سال ٥٦٦ مسیحی بین شاه ساسانی و ایستمی بیغوی ترك معاهده برعلیه یفتلی ها قایم شد و در اثر حمله طرفین دولت یفتلی مضمحل گردید و در نتیجه ترك ها و ساسانی ها قسمتی از آریانا را طوری بین خود تجزیه کردند که اول الذکر مناطق بین سردریا و آمودریا یعنی ماوراءالنهر (سغدیان) را با شهرهای تاشکند و سمرقند و غیره متصرف شد و ولایت هری و باختر را برای ساسانی ها گذاشتند و خسرانو شیروان به حصه غربی مملکت ما در صفحات شمال هندوکش تاباختر و از حصه جنوبی کوه مذکور تا حوالی روی و موئی (١) نفوذ پیدا کرد خلاصه در اثر اتحاد ترك و ساسانی قدرت یفتلی ها در شمال هندوکش هم از هم پاشیده و به دسته های كوچك در نقاط دشوارگذار كهستانات بدخشان و غرجستان و وجیرستان و بادغیس و بامیان و غیره پراگنده شدند. سغدیان و بعض مناطق شمال شرقی در نیمه دوم قرن ششم بدست ترك ها افتاد و ساسانی ها از حوالی نزديك بلخ تاسرحدات پارتیا مناطق شمال غربی مملکت ما را متصرف شدند. وضعیت جدیدی که در شمال هندوکش تولید شد یعنی اتحاد ترك و ساسانی و تجزیه دولت یفتلی آریانا مدتی دوام نکرد و ترك ها مانند دشمن قوی و تازه نفس در مقابل ساسانی ها قد برافراشتند و نقشه اتحاد و مودت و شرکت آنها به رقابت و دشمنی و مخالفت مبدل گردید. چون سرحدات امپراطوری تركیان غربی بعد از اضمحلال دولت یفتلی و تجاوز ساسانی ها یكطرف باخاك های مفتوحه دولت فارس و طرف دیگر با چین تماس داشت (١) روی وموئی دهکده هائی است در صد کیلومتری غرب بامیان که در آنجا تصاویر دیواری بنام دختر نوشیروان یافت شده است.
(٤٨٧) از نقطه نظر تجارت حایز موقعیت فوق العاده مساعد شده بود و ترک‌ها در نظر داشتند که از وضعیت و موقعیت خود در آسیای مرکزی استفاده نموده تمام تجارت شرق اقصی و دنیای غربی را در دست گیرند. چون راه رفت و آمد قافله‌ها یعنی «راه ابریشم» از سواحل مدیترانه تا چین در یک قسمت بزرگ از قلمرو آنها میگذشت و از سرحدات چین تا قسطنطنیه از راه «توئن هوانگ، کوتچه، کاشغر، بلخ تمام پارچه‌های ابریشم و ابریشم خالص چین به «بیزانس» یا دولت رم شرقی فروخته میشد به این ترتیب قرار تقسیماتی که ترک‌ها و ساسانی‌ها نموده بودند این راه بزرگ بعد از بلخ داخل آن قسمت اراضی آریانا میشد که درین وقت بدست ساسانی‌ها افتاده بود. ازین رهگذر نیم منافع ترانزیت تجارتی به ساسانی‌ها میرسید . ایستامی بیغوی ترکان غربی چون به این مسئله ملتفت شد باب مذاکرات تازه را با ساسانی‌ها باز کرده «مانیاک» Maniak نام را که اصلاً از اهل سغدیان بود بقسم نماینده نزد خسرو انوشیروان فرستاد و خواهش نمود تا برای ترک‌ها در قلمرو متصرفهٔ ساسانی و در خاک خود شان حق آزاد ترانزیتی داده شود و از مال التجارهٔ آنها محصولات گمرکی نگیرند تا تجار ترک مستقیماً به قسطنطنیه و دیگر بلاد سواحل بحرالروم رسیده بتوانند و تمام منافع تجارتی به ایشان عاید شود. ساسانی‌ها که به این مسایل بیشتر متوجه شده بودند و سالیان پیشتر از انحصار تجارت شرق اقصی و سواحل بحرالروم استفاده‌ها برده بودند ابداً به پیشنهاد بیغوی ترک گوش نداده و آنرا رد کردند. مانیاک ایلچی سغدی، چون نظریهٔ ساسانی‌ها را به بیغو برد ایستامی متغیر شده بفکر نقشهٔ دیگر بر آمد و باب مراوده را با (بیزانس) یعنی دولت رم شرقی باز نمود خاقان ترک همان طوری که با ساسانی‌ها متحد شده و دولت یفتلی آریانا را مضمحل ساخت بقرار نقشهٔ بزرگتری افتاده خواست این دفعه با «دولت بیزانس» اتحادی
( ٤٨٨ ) تقسیم نموده امپراطوری ساسانی را بین خود تقسیم نمایند . رونه گروسه مولف تاریخ آسیا از زبان « کاهن »Cahun نام می نویسد : (۱) خاقان بفکر استقرار روابط با دولت بی زانس افتاد این بر بر آلتائی در نظر داشت که دو امپراطوری متمدن وقت معنی چین و روم را با هم متحد ساخته و خود باترک هایش واسطه بین البین میان آنها گردد و چون امنیت بین چین و قسطنطنیه قائم گردید خود مانند شخص ثالث وضعیت منصفانه پیش گیرد و با مراعات موازنه از طرفین استفاده کند. این نقشه بزرگی بود که ایستامی طرح نمود و احفاد او هرگز آنرا فراموش ننمودند . » خاقان ترکان غربی « ایستامی » برای عملی ساختن این نظریه نماینده سیاسی خویش « مانياك » را که چندی قبل نزد انوشیروان ساسانی رفته بود از راه حوزه سفلی و لگا ، قفقاز بدربار « جوستن دوم » فرستاد بعلاوه عقد قرار داد تجارتی اتحاد حربی ترک و بی زانس» را در اروپا بر علیه «آوارها» و در آسیا برعلیه «ساسانی ها» پیشنهاد نمود . چون اوارها و ساسانیها هر دو دشمنان قدیمه دولت رم شرقی بودند ، جوستن دوم ، شخصی موسوم به «زمرخس » Zemarchos را در ( ٥٦٨م ) بقسم سفیر نزد خاقان ترك فرستاد تا در اطراف مسایل پیشنهاد شده مذاکره کند مشارالیه از راه «کریمه Crime و « اورال » به آسیای مرکزی رسیده و در پای کوه «آق تاغ» شاخه ئی از سلسلۀ تیانشان که در منطقه (ایلی) بشمال کوتچه واقع ومقر تابستانی ایستامی بود به دربار بیغوی ترکی بار یافت . بعضی ها میگویند چون در بار قسطنطنیه اقتدار کافی برای او نداده بود صلاحیت عقد معاهده را نداشت و بعضی های دیگر می نویسند که چون مقصود (۱) صفحه ۲۱۲ جلد دوم کتاب ( تاریخ اسیا) تالیف رونه گروسة فرانسوی.
( ٤٨٩ ) بیغوی ترك جنگ فوری برعلیه ساسانی ها و دوبی زانس درین فرصت بواسطه جنگ های جوستن دوم در افریقا خسته شده بود موقع را برای جنگ دیگر مساعد نمی دید و نمیخواست خود را به آشوب تازه گرفتار کند مسئله عقد معاهده «ترك و بی زانس» به تعویق افتاد ولی رابطه دوستی آنها محکم تر شده میرفت. رونه گروسه در کتاب (امپراطوری علف زار) (۱) اظهار میکند که میان ایستمی بیغوی ترك و « زموخس» نماینده روم شرقی در سال ٥٦٨ معاهده عقد کردید. بهر حال اگر فرضاً درین وقت میان توکیو ها و رم شرقی معاهده ئی عقد نشده باشد روابط دوستانه آنها استحکام می یافت تا اینکه طرفین هر کدام به جنگ ساسانی ها آماده شدند. بی زانس بنای محاربه ئی را باساسانی گذاشت که از ٥٧٢ تا ٥٩١ قریب ۲۰ سال طول کشید و ایستمی ایلچی دیگری بنام «انان خاست» Anankast به قسطنطنیه فرستاد و از آنطرف سفرائی پشت هم نزد توکیو های غربی آمدند که بنام های (ایوتی خیوس) Eutychios ، والنتی نوس Valentinos، هرودین Herodion و پول Paul سیلسی معروف اند. در سال ٥٧٦ امپراطور روم شرقی تیبر دوم Tibere II مجدداً «والنتی نوس» را نزد توکیو های غربی فرستاد. درین وقت ایستمی بیغوی ترك وفات نموده و پسرش تاردو Tardou (٦٠٣ - ٥٧٦) بر تخت نشسته بود، تاردوخان بواسطه عقد معاهده ئی که بین بی زانس و (آوار ها Avars) صورت گرفته بود از نماینده دولت روم شرقی استقبال خوبی نکرد و آخر کار نقشه اتحاد «ترك و بی زانس» و موافقه در تجزیه امپراطوری ساسانی عملی نگردید. تاردو خان به تنهائی بدون كمك (بی زانس) با ساسانی ها داخل نبرد شده باختر را هم از تصرف آنها بیرون کشید، و به این ترتیب عناصر توکیو (ترك) و نفوذ حاکمیت آنها از سواحل راست اکوس (آمودریا) به کناره های چپ آن به باختر و تخارستان انبساط (۱) آمپیر دستپ صفحه ۱۲۹
(٤٩٠) یافت و ساسانی ها بطرف غرب پس باشند و تنها بعض حواشی سرحدی ولایات غربی آریانا به تصرف آنها ماند . (۱) اوضاع عمومی آریانا : طوریکه بالا ذکر شد امپراطوری ترکان غربی که در زمان حکمرانی مؤسس خود ( ایستامی ) از حوالی کوچه تا اکوس رسیده بود در عصر پسر او تاردو خان بطرف جنوب رود مذکور هم انبساط پیدا کرده باختر را از دست ساسانی ها کشیدند و نفوذ شان به تخارستان سرا سر انبساط یافت . ناگفته نماند که در سال های اول تسلط امرای ترکی در تخارستان (حوالی ۵۸۰م) وضعیت آریانا از نقطه نظر تقسیمات سیاسی خیلی پرا کنده و در هم و برهم بود در حالیکه نفوذ حاکمیت خان های ترکان غربی در تخارستان انبساط یافت در جنوب هندوکش عنصر مخلوط «کوشانی یفتلی» سلطنت های کوچکی داشتند که یکی از آن میان دولت مرکزی شمرده میشد و آن سلطنت کاپیسا است که بزودی بزرگ و مقتدر شده و طوریکه در فصل سیزدهم خواهیم دید دامنه نفوذ آن به تدریج از حوزه کاپیسا فراخ تر شده و تمام جنوب هندوکش را احتوا کرد همین سلطنت کاپیسا حین عبور زایر چین هیوان - تسنگ در ربع دوم قرن ۷ مسیحی از طرف شرق تا تاکزیلا میرسید وبطرف جنوب تمام رشته های کوهای سلیمان و علاقه های وزیرستان امروزی جزء آن بود وطوریکه متعاقباً از روی مقابله به حملات عرب معلوم میشود در حوالی وسط قرن ۷ مسیحی دامنه آن بطرف غرب تاولتای هیرمند و حوالی هامون سیستان انبساط داشت و این مطالب در فصل آینده توضیح خواهد یافت . نوعیت اداری ترك ها : اگر چه معلومات ما عجالتاً راجع به وقایع اوائل استقرار توکیو ها (ترك ها ) در نقاط مختلف تخارستان کافی ورضائیت بخش (۱) امپراطوری خاف زار صفحه ۱۲۹ تالیف رو به کروسه
( 491 ) نیست و بصورت مسلسل وقایع مربوطه را نمیتوان تحلیل کرد معذالك آنچه هیوان ـ تسنگ زایر چین حین مسافرت خود در 630 مسیحی دیده ونوشته روشنی نسبتاً خوبی درین زمینه می اندازد . توکیوها رو بهمرفته در صفحات شمال شرقی آریانا یعنی در تخارستان وحصه ئی از خاك باختر نفوذ اداری داشته و مرکز خان نشین آنها شهر قندوز بود که به لهجه اصلی ومحلی ( کهن دز ) خوانده میشد وتحت تیول او يك سلسله خانهای كوچك دیگر در دره های تخارستان حکومت می نمودند . ( تاردوشاد ) نام كه در قندوز امارت داشت پسر یبغوی ترک ( تونگ ) وداماد خان طورفان بود و تخارستان بقسم تیول به او داده شده بود ، بعبارت دیگر اراضی جنوب رود آمو بصورت مستقیم جزء خان نشین یلدوز امپراطوری ترکان غربی نبود زیرا جنوبی ترین سرحدات ایشان به ( دروازه آهن ) یعنی به خط سواحل راست رود اکوس منتهی میشد چنانچه اگر نگاهی به نقشه صفحه 35 ( اطلس چین ) طبع لندن افگنده شود این وضعيت بخوبی معلوم میشود ونگارتات زایر چین هیوان ـ تسنگ عین آنرا تائید میکند . تخارستان : طوریکه در فصل هفتم حصه دوم صفحه 139 تحت عنوان ( تخاری ) شرح دادیم كلمه ( تخار ) از نام یکی از اقوام ( سیتی ) بمیان آمده اساساً این اسم از قرن 4 ق م تا قرن 8 مسیحی وجود خارجی داشت و بعد از استقرار ( تخاروا ) شاخه از اقوام سیتی در گوشه شمال غربی آریانا این حصه بطور اخص بنام آنها علم شد و کلمه تخارستان در قرون وسطی مورد استعمال زیاد داشت . طوریکه در صفحات بیشتر دیده شد توکیوهای غربی با فتوحات خود بطرف غرب وجنوب غرب پیش آمده و بعد از اضمحلال دولت یفتلی آریانا و عقب زدن ساسانیهای مهاجم در نیمه دوم قرن مسیحی وارد تخارستان گردیدند ، مفهوم جغرافیائی تخارستان این وقت از کلمه باختر جامع تر بوده و در شمال هندو کش
( ١٩٢ ) از دامنه های پامیر تمام قطغن وبدحشان وولایت مزار شريف وحتی علاقه میمنه راهم دربرمیگرفت و در شمال اکسوس (آمو دريا) سغدیان شامل آن بود. هیوان تسنگ چینی که معاصر سلطه تو كيوها ( ترك ها ) وارد كشور ماشده است این حصۀ آريانا را بنام « تو ـ هو ـ لو » To - ho -lo خوانده وسعت آنرا از شمال به جنوب هزار ( لی ) (١) و از مشرق به مغرب سه هزار (لی) نوشته . مشارالیه می نویسد که چون خانواده شاهی این جا ازبین رفته رؤسائی مختلف درهر گوشۀ آن حکومت میکنند وروی همرفته همه آنها مطيع توكيو ها ( ترك ها ) هستند بعبارت دیگر در تخارستان به مفهوم جغرافیائی وسیعی که ذکر شد یکنوع ملوک الطوایفی بمیان آمده بود که هرخان در علاقۀ كوچك خود حاکم بوده ومجموع ایشان به خان مرکزی قندوز مطیع بودند واین خان بنوبۀ خود دست نشانده یبغوی تو كيو ( ترك ها ) بود . قندوز مرکز تخارستان : ترك ها در دورۀ سلطۀ موقتی خود تخارستان را بصورت ملوك الطوایفی و خان نشین هائی اداره میکردند که تعداد آن بقرار نوشته های هیوان ـ تسنگ به ۲۷ خان نشین میرسید ومرکزهمۀ آنها شهر قندوز بود. اگرچه بلخ بنام ( پو ـ هو ) وسپقت ( واجاكروه ) يعنى « شهر كوچك شاهی » یاد شده وازنقطه نظر شهرت معابد و کثرت علما وروحانيون اهمیت زیاد داشت ولی مرکز اداری تخارستان درین وقت شهر قندوز بود ، چیزیكه قندوز را در تخارستان مرکزیت داده بود موقعیت مهم جغرافیائی آن بود که تقریباً در وسط این علاقه افتاده بود . درین شبهه ئی نیست که قندوز ازنقطۀ نظر موسسات دينی واهل فضل وعلم ودیگر مسایل حیاتی به بلخ نمی رسید ولی موقعیت جغرافیائی و اداری پیش خان های تركي حاكم بر تخارستان بیشتر اهمیت داشت . قندوز ازشهرهای باختر ونقاط هموار قطغن وبد خشان تقريباً به يك فاصله افتاده بوديك ( ١ ) لى واحد مسافه چینی است وطول آن معادل ( ٥٠٠ ) متر بود .
(٤٩٣) راه آنرا به دهن پراه های پامیر و راه دیگر به علاقه های آباد باختر غربی وصل میکرد . همین قسم دوراه دیگر یکی مستقیم از آنجا بطرف شمال به سواحل اکسوس منتهی میشد چنانچه حالا هم از طریق حضرت امام راه مستقیم از قندوز به آمو دریا رفته و خرابه های بسیار مهم (قلعه زال) یکی از شهرهای باستانی مهم ما کناره آن افتاده است) و راه دیگری در امتداد مجرای رودنه قندوز مرکز تخارستان را در حدود پل خمری و دهنه دوشی به پیچ و خم دامنه های شمالی هندوکش وصل میکرد و اینجا نقطه ایست که اقلا دو راه بزرگ جنوب هندوکش به راه شمال پیوست میشد . راه بزرگ تجارتی و کاروانی که از شهر تا کزیلا آمده از پشکلاواتی (چهار سده) و پارو شاپورا (پشاور) از علاقه گندها را لمپا کا (لغمان) به کاپیسا می آمد و راهی که از حوزه اراکوزی در امتداد مجرای علیای ارغنداب بعد از خم و پیچ در وجیرستان یعنی بین جاغوری و دشت ناور از راه (خوادا) یعنی خوات ورمك و ارغنده و دامنه پغمان به کوهستان و کوهدامن فعلی منتهی میشد . از راه دره غوربند و چهار دره و دره کوشان واندراب به دوشی میرسید . همین قسم بعد از عبور کوتل شبر از راه دره شکاری فعلی ( ١ ) باز شاخه دیگر راه معروف جنوب هندوکش در حوالی دوشی و کیله گی به مجرای قندوز وصل میشد . و مجرای رودخانه قندوز خط طبیعی بود که کاروان ها در امتداد آن راه جنوب را تا قندوز ادامه میدادند چنانچه فعلا هم اگرچه سرك بعد از نقطه ئی موسوم به «علی آباد» بطرف خان آباد میگردد شاخه دیگری مستقیم بطرف قندوز هم میرود . (۱) شبهه ئی نیست که دره شکاری درین تازگی ها موتر رو شده ولی قراریکه چند سال قبل در یکی از شماره های مجله کابل شرح دادم این دره در تمام قرون وسطی معبر رفت و آمد قافله ها بوده چنانچه وجود قلعه های قدیمه مخصوصا خرابه های شهر سرخشد مؤید این نظریه است .
( ٤٩٤ ) هیوان تسنگ در یاد داشت های خود قندز را به نام « هوه Hwoh » یاد کرده و این (هو) نه شهر بلکه قلمروی است که از خود مرکزی داشته و اینک ذیلا عین یاد داشت های او را درین مورد ترجمه میکنیم (۱) « این قلمرو هم جزء اراضی ( تو - هو ـ لو ) یعنی ( تخارستان ) است طول احاطه قلمرو آن ۳۰۰ لی و احاطه مرکز آن ده لی میباشد . حکمفرمائی در آنجا نیست و مملکت تابع تركها است . زمین آن جلگه ایست هموار که مرتب زراعت میشود و حبوبات زیاد بار میدهد . اشجار و بته های زیاد در آن می روید . کل و اقسام میوه ، فوق العاده فراوان دارد . آب و هوای آن ملایم و مطبوع است . اهالی امانت کار و ساده میباشند . مردها طبعا چابک و زرنگ اند . البسه پشمی میپوشند . از نقطه نظر دیانت بیشتر ایشان پیرو مذهب بودائی چیزی هم بر همنی هستند . در اینجا ده « سانگارا مه » ( معبد بودائی ) و چند ین صد نفر رو حانیون وجود دارد که در قوانین « راه بزرگ » و « راه كوچك » نجات هر دو طریقه آئین بودائی معلومات داشته و به هرد و مسلك رفتار میکنند پادشاه از قبیله تو کیو ( تركها ) است و بر تمام دره ها و امارت های كوچك جنوب « دروازۀ آهن » حکمفرمائی دارد و مانند پرنده تغیر محل داده دائماً درین شهر نمیباشد . . . » (۲) تا ردوشاد و پسرش : در ٦٣٠ مسافرت زایر چین هیوان-تسنگ در قندوز پسر کلان تونگ یبغو که تا ردوشاد Tarduchad نام داشت اقامت و حکمفرمائی داشته و کل تخارستان تحت تسکین او بود . تا ردوشاد در عین زمانیکه پسر کلان (۱) به صفحات ۲۸۷-۲۸۸ جلد اول ( یاد داشت های غربی ) «تالیف بیل» مراجعه شود . (۲) جمله اخیر زایر چین خیلی پر معنی است و نشان میدهد که خان های ترکی که در تخارستان تسلط یافته بودند حتی خان مرکزی آنها همیشه در مقر خود نبوده و به سواری اسپ به سرعت یاد تغیر محل میدا دند و این از ممیزه زندگانی ترك های سوار کار این وقت و زمان میباشد .
( ٤٩٥ ) خان یلدوز و تاشکند بود با خان « کاوشانگ Kao Change » یعنی ( طورفان ) هم خویشاوندی داشت و داماد او بود . از روی یادداشت های زایر چینی موصوف معلوم میشود که تار دوشاد شخص منور و دیانت پرور و مهمان نیو از بود واگر درین موقع واقعه فجیع قتل او پیش نمیشد امکان داشت که به زایر لطف بیشتری میشد . در موقع ورود او « ملکه قندوز » یا طوری که ترك ها میگفتند « خاتون طورفانی » تازه وفات نموده و تار دو شاد زن نوی گرفته بود . خاتون جدید با یکی از شهزادگان زوجه اولی ، خود دوست شده خیال توطئه را بر علیه خان قندوز گذاشت ، او را زهر داد و عاشق خود را برتخت نشانید . خان جدید مانند پدر خود تارود شاد شخس دین دار و مهمان نواز بود و با زایر چین از در محبت و مهربانی پیش آمد و او را بکمال عزت و احترام نگاه داشت و از او دعوت نمود تا به دیدن شهر كوچك شاهی ( پو ـ هو ) ( بلخ ) برود . آنجا را زیارت کند و با علمای آن سامان مصاحبه نماید . زایر چینی از حسن نیت و استقبال خان ترکی قندوز متأثر شده دعوت او را اجابت نمود و به زیارت شهر كوچك شاهی بلخ شتافت به ملاقات علمای آن دیار مخصوصاً به دیدن سر حلقه دانشمندان معبد ( ناوا ویها را ) ( نوبهار ) که اسمش «پرا جنا کارا» Prajnakara بود خیلی خوشحال گردید . خان نشین های تخارستان : پیشتر اشاره نمودیم که تو کیوها ( تركها ) در دوره سلطه خود تخارستان را بصورت ملوك الطوایفی متمر کز اداره میکردند و خان های اطراف همه از خان مرکزی قندوز اطاعت میکردند . از روی شرح یاد داشت های هیوان ـ تسنگ میتوان گفت که تخارستان عموماً به ۲۷ خان نشین تقسیم شده بود که معروف ترین آنها قراراتی است : (۱) کیوـمی ـ تو Kui -mi -to یا «کومیدا» Kumid که عبارت از منطقه ( درواز و روشان ) است و بطلیموس قبل از ین تاریخ در جغرافیای خود آنرا
(٤٩٦) كومدی (Komedai) خوانده. این خان نشین دریای کوهای پامیر افتاده واز طرف جنوب به قلمرو «شی - کی - نی» Shi -ki -ni یعنی (شغنان) تماس داشت (۲) پو - تو - شنگ - نا Po -to -chang -na که آنرا بدخشان تعبیر کرده اند. زایر چین احاطه قلمرو آنرا دوهزارلی نوشته و حین عبور او مردم آنجا بودائی بودند. (۳) شی - کی - نی Shi -ki -ni : عبارت از اراضی کهستانی و دشوار گذار شغنان است. احاطه وسعت خاك آن در هزارلی واحاطه مركز آن ١٥٠لی بود. (٤) آن - تا - لو - پو An -ta -lo -po : (آن تالوپو) یا اندراب در میان خان نشین های تخارستان این وقت وسعت بزرگتری داشت زیرا احاطه آنراسه هزارلی و احاطه مرکز آن را ١٤ یا ١٥ لی نوشته اند حین مسافرت زایر چینی سه معبد بودائی و چهل - پنجاه نفر علما در آنجا رهایش داشتند. (٥) پو - هو Po -ho: پوهو عبارت از علاقه باختر است كه درین وقت مساحۀ آن خیلی محدود شده و از شرق به غرب (۸۰۰) لی و از شمال بجنوب (٤٠٠) لی طول داشت. معذالك مركز آن شهر بلخ بنام «راجاكريهه Rajagriha» یعنی ( شهر كوچك شاهی ) خوانده میشد و ۲۰لی احاطه داشت. صد معبد بودائی هنوز آباد و سه هزار راهب در آن بود و باش داشتند و همه پیرو طریقه (هنایانا) یا راه كوچك نجات بودند. با وجودیكه اهمیت بلخ وباختر درین وقت در اثر جنگ های ساسانی ها و ترک ها و مقابله دولت یفتلی به آنها خیلی کم شد و ترک ها به قصد اداره تخارستان مرکز را به قندوز انتقال داده بودند معذالك شهر كوچك شاهی بلخ مركز علم و فضل و کانون مذهبی بشمار میرفت چنانچه خان ترك قندوز از هیوان - تسنگ خواهش نمود كه شهر بلخ را به بیند و با وجودیكه از خط مسافرت او چپ میباشد معابد و علمای آنجا را نادیده نگذرد و در نتیجه زاهر چین در بلخ بزرگترین عالم بودائی آریانا «پراجنا كارا» راملاقات نمود وبقیه مسافرت خویش رادر آریانای جنوبی به معیت ومصاحبت او انجام داد.
(٤٩٧) علاوه بر خالقین هائی که ذکر شد بعضی هائی دیگر هم مثل : کوزی تو woli-si-to (خوست) مفك كين Mung Kin (منجان) هى لوتا ـ لو Hi-mota-lo (درایم) وغیره هم دریادداشتهای زایر چین اسم برده شده و از مجموع آن معلوم میشود که خانهای خورد و بزرگ در دره ها و وادی های مختلف تخارستان پراگنده بودند. ظهور خاندان سوی و تانگ چین ضعف و تجزیه توکیوها ترکها) در موقعیکه دو امپراطوری توکیوهای شرقی وغربی که مرکز اولی در «اورخون»Orkhon، مقر دومی در حوالی ايسيك قول Issiq-Koul وتالاس Talas بود دامنه تسلط خویش را در اسیا از منچوریا تا آریانا ابساط داده بودند در چین اوضاعی روی کار آمد و قوه یی تشکل اختیار کرد که آهسته آهسته قدرت توکیو ها را در شرق وغرب خورد کرد. این وضعیت جدید عبارت از ظهور خاندانهای سوی و تانگ و تقویه وحدت چین بود در ٥٧٧ مسیحی دولتی را که بربرهای مانچو بنام «توبا» Tobas تشكيل داده بودند از بین رفته و در چین شمالی دودمان سوی روی کار شد و دولت بزرگ عسکری بمیان آمد که چین جنوبی را بخود ملحق ساخت. از پادشاهان این خاندان دو نفر معروف اند یکی یانگ - کین Yang-Kien که در ۵۸۸ به سلطنت رسید و دیگر یانگ تی » Yang ti که بین سالهای (٦١٧ - ٦٠٥) حکمفرمائی داشت. مقارن زمانی که دودمان سوی در چین ظهور نماید توکیوهای شرقی و غربی در اثر رقابت تا اندازه ئی از هم دور شده بودند پیشتر در صفحات اول این فصل متذکر شدیم که توکیوهای شرقی عنوان مجلل خاقان) را احراز کرده بودند و توکیوهای غربی که دامنه تسلط خویشاوندان و دست نشاندگان ایشان تا کشور ما رسیده بود خویش را «پیغو» لقب میدادند رفته رفته رقابت در کار آنها رخنه افگنده و تاردو یبغوی توکیوهای غربی پسر «ایستامی» بین سالهای ٥٨٢ و ٥٨٤
(٤٩٨) سر از هم آهنگی با ترکان شرقی بدر زده و او هم عنوان باشکوه (خاقان) بر خود نهاد . درین فرصت از یکطرف در چین دولت سوی تشکیل شد و از جانب دیگر متعاقباً «تاردو» وفات کرد و ترکان غربی میان خود به دو حصه تقسیم شدند. «شه کوی»Che-Kouei نواسه (تاردو) در قسمت های غربی حکمفرما شد که تاشکند مرکز آن بود و «چولو» Tchon lo خان دیگر مرکزی برای خود کنار «ایلی» Ilii تعین کرد و در بقیه اراضی امپراطوری ترکان غربی نفوذ خود را محکم نمود. یانگ ـ تی دومین امپراطور خاندان سوی چین که اصلاً در صدد اضمحلال تو کیوها بود از تفرقه آنها کار گرفته خان تاشکند را بر علیه خان ایلی كمك كرد و چولوخان نقطه اخیرالذکر به دربار چین پناه برد و تیول چین را بر خود قبول نمود. به این ترتیب سوی ها سیاست قدیمه چین (عصرهانها) را پیش گرفته و خانهای ترکی آسیای مرکزی را یکی ذریعه دیگری تابع خود ساخت چنانچه متقبا در ٦٠٩ خان قشین های «حامی» Hami و تورفان Tourfan مطیع او گردید و نفوذ چین با خاتمه عصر سوی به سنگیانگ رسید و جانب دیگر خاقان های ترکان غربی را مطیع نمود که تفصیل آن خارج مرام ما است . جنگ های طولانی خاندان سوی چین در کوریا (٠١٤ ـ ٦١٢م ) و نارضائی مردم به انقلاب منجر شد و در نتیجه «هیه ـ لی» Hie-li با طرفداران خود زمام امور چین را بدست گرفته در ٦٢٦ خاندان «تانگ» روی کار شد. هرج و مرجی که در موقع تغییر خاندان سلطنتی در چین رخ داد باردیگر به تركها موقع داد تا بنای تعرض را گذارند و اول خاقان ترکان شرقی «هیه ـ لی» Hie-li به این کار اقدام نموده به پایتخت چین «سی ـ نگن ـ فو» Si-Ngn-Fou حمله کرد. لی شو ـ من Li-che-min پسر مؤسس خاندان تانگ که بنام امپراطور «تی ـ تسانگ» Tai-tsong شهرت دارد خان های تابع او را یکی بعد دیگر بر علیه او
(٤٩٩) برانگیخت تا اینکه در ٦٣٠ جنرال لی-تسنگ Li-tsung چینی را با سه هزار سپاه بر علیه او فرستاده و برای نیم قرن نام ترکان شرقی را از میان برداشت و مغلستان شرقی و مرکزی ایلات چین شد و امپراطور تانگ به آهنگ اداب در باری ترکی لقب «تین - خان Tienkham (خان آسمانی) برخود نهاد . امپراطور چین بعد از فیصله کار ترکان شرقی متوجه ترکان غربی شد. ایشان در ین وقت مجدداً کسب قوت نموده و جاهای را که خاندان سوی در اسیای مرکزی وسینکیانگ از ایشان گرفته بود پس گرفته وولایات تر بگتی Tarbagatai ' مناس Manas ، ایلی Ili ، ماور النهر در دست آنها بود و دو مرکز آنها یکی در «اق تاغ» در شمال کو نچه و دیگری در تاشکند بر قرار بود . «شه کوی» خان که زمستان بشهر اخیر الذکر و تابستان در حوالی یلدوز Youldouz علیا مرکزی برپا کرده بود بین سال های ٦١١ و٦١٨ دامنه نفوذ وتسلط خودرا از التائی تا بحیره خزر و جبال هندکش بسط داده بود . برادر و جانشین او «تونک» بیغوبین ٦١٨ و ٦٣٠ بر قدرت خویش افزوده و علاوه بر حوزه نارم تخارستان ، باختر را در مملکت ما کما کان در تصرف داشت وهیوان - تسنگ زایر چین در سالی ٦٣٠ که بطرف مملکت ما می آمد او را به کمال اقتدار در کناره ايسيك قول » یا (دریاچه گرم) دیده و پسر او «تاورد شاد» که پیشتر از اوذکر کردیم در شمال آریانا در تخارستان حکمفرمائی داشت و قندوز را مر کز خان نشینی خود ساخته بود . قرار یکه رونه گروسه می نویسد چند ماه بعد از عبور هیوان - تسنگ شیرازه امپراطوری مقتدر ترکان غربی از هم پاشیده و در اثر انقلاب اهالی «بلخاش» Balkach و تریغتی خان ترکی موصوف «تونک» کشته شد و ترکان مربوطه او باز به دو قبیله وجنیه تقسیم شدند که بنام های چینی نو - شه پی Nou che-pi و تو لو Tou-lou
(٥٠٠) کم وبیش شهرت دارند. یکی از خان های قبیله اخیرالذکر که بنام قبیله خود تو ـ لو معروف است در راه وحدت دو قبیله ترکی کوشش نموده و در حوالی (٦٤٢) به «اورمچی» حمله کرد ولی امپراطور تانگ چین «تی - تسانگ» که بیشتر از جلوس و پاره اقدامات اوزکر کردیم به او موقع نداد و قبیله «توشه یی» را برعلیه او برانگیخت و خان ترکی تولو به باختر پناه آورده و بعد از ٦٥٠ اثری از او در دست نیست (١) امپراطور چین - تی - تسانگ با نقشه و پیشرفت خود بطرف غرب قدم به قدم ترکان غربی را ضعیف ساخته و پیش آمده رفت در ٦٤٠ تورفان را به امپراطوری خود ملحق کرد، در ٦٤٨ کوتچه و قره چار را مطیع نمود و در ماحول ٦٤٩ که سال وفات او میباشد نفوذ دولت تانگ های چین در ماحول پامیر به کشغرو حتی به ماورالنهر سرایت کرده بود. در سال ٦٥٠ امپراطور دوم خاندان تانگ چین کاو تسونگ Kao-tsong بر تخت نشست. اگر چه مشارالیه نسبت به امور اداری امپراطوری به حیات حرم بیشتر مصروف بود معذالک سیاست امپراطور متقدم او از طرف دولت چین تعقیب شده رفت . در زمان او در عصر امپراطور دیگری از این خاندان که «هنگ هوانگ» نام داشت و اخر سال سلطنت او به ٧٥٦ تماس میکند هنوز یکی از خان های توکیو با داشتن دیانت بودائی در قندوز حکمفرمائی داشت و ماخذ چین اورا به نام (شعلی-مانگ- کیالو) Che - li- mang - kia - lo خوانده اند . روته گروسه شکل سانسکریت اسم اوراسری منگلا Sri-Mangala ضبط کرده است و می نگارد که مشارالیه در مقابل یکی از امرای کهستانی حلیف تبتی ها از امپراطور چین ١ صفحات ١٤٢ - ١٤٣ امپراطوری «لف زارت لیف رو» گروسه
( ٥٠١ ) «کا اوسن چه» Kao-Sienteh كمك خواست (١) اين موقعی است كه علاوه برعرب‌ها تبتی‌هاهم باتانگ‌های چین طرف شده‌اند وشاید یكی از امرای کهستانی محلی دره‌های هندوكش برای نابود كردن خان توكیو باتبتی‌ها هم آهنگ شده باشد بهر حال خان تركی فوق الذكر آخرین خانی است كه اسم او در ماخذ تاریخی چینی برده شده است . همین امرای ترکی اخیر قندوز را كه تا زمان فتح تخارستان بدست جنرال عرب قطیعیه در تخارستان آمریت داشتند بعضی مدققین از روی مسكوكات به لقب تگین شاهی یانجن شاهی یاد كرده‌اند ویكی ازخان‌های آنها دركندهارا هم امارتی برپا كرده بود . (١) ١٧٠ امپیر دستپ تالیف رو» گروسه
تصویر (٥١) مقابل صفحه (٥٠٢) یکی از «نیسکی ملکان» (پادشاهان کوشانو یفتلی) که معمولاً دورهٔ سلطنت ایشان را در قرون ٥ - ٦ مسیحی نسبت میدهند.
تصویر (٥٣) مقابل صفحه (٥٠٣) NAPKI MALEK SAR DU GARGISTAN مسکوکات کوشانو یفتلی بالا : ــ سکه یکی از کوشانی های خورد کیداری ( کوشانو ـ ساسانی ) که موسیو ها کن از غزنی بدست آورده و تاج او را با تاج پادشاه شکاری بامیان ( تصویر ٥٣) مقایسه میکند ( به صفحه ٥١٥ مراجعه شود) وسط : سکه نیپکی ملك یکی از پادشاهان کوشانو یفتلی پایان : سکه یکی از شارهای غرجستان .
(٥٠٢) فصل سیزدهم سلاله های کوشانو یفتلی رتبل شاهان در فصل دوازدهم به ملاحظه رسید که در نیمۀ اول قرن ۷ مسیحی صفحات شمال هندوکش بدست خان های ترکی دست نشانده « يبغوهای » توکیوی غربی بصورت ملوك الطوایفی متمرکز اداره میشد. از روی چشم دید ویاد داشت های هیوان تسنگ و شهادت مسکوکات و پاره مطالب دیگر معلوم میشود که دامنه نفوذ خان های ترکی که تسلط موقتی در تخارستان یافته بودند روی همرفته با تیغه هندوکش محدود شده و در جنوب آن نفوذ نتوانستند جز بصورت بسیار مبهم و محدود و در بعض نقاط و مواقع که چگونگی آن مجهول است. شبهه ئی نیست که در يك دوره هرج و مرج که خان های توکیو در شمال ساسانی ها در غرب تسلط یافته اند و ساسانی ها را قشون نوخاسته عرب و توکیوها را نیروی مقتدر تانگ های چین از غرب و شرق متزلزل ساخته بود، در جنوب هندوکش حکومت های محلی بدست امرای محلی بود و هیوان - تسنگ در خط رفت و آمد خود از امرائی در بامیان و کاپیسا و حوالی جاغوری حرف میزند و از خلال یاد داشت های او چنین معلوم میشود که شاهان کاپیسا ترك نبودند چنانچه آنها را برخلاف امرای توکیو که در تخارستان درین وقت نفوذ داشته اند «کشانتریه» خوانده و کشانتریه عبارت از طبقه نجبای نظامی محلی است که با قوه وقدرت کامله در جنوب هندوکش سلطنت داشتند و «کاپیسی» پایتخت و مرکز اداری و سیاسی جنوب هندوکش محسوب میشد. نوعیت اداری شمال و جنوب هندوکش تقریباً شبیه بهم بود. در شمال در تخارستان خان های ترکی بدور خان مرکزی قندوز جمع شده بودند و در جنوب
(٥٠٣) هندوکش شهزادگان و امرای کوشانی و کوشانو یفتلی بدور خاندان «کشانریه» یعنی یکی از خاندان های نجبای سلحشور محلی کاپیسا مجتمع بودند و دولت کاپیسا از اوائل قرن هفت تا اواخر قرن هشت دارای اقتدار زیادی بود و به قلمرو وسیعی که حدود آن معین خواهد شد حکمرانی داشت و یکعده امرای محلی جزو غیر جزء آن وجود داشت که در مسائل دفاع خاک و حملات خارجی با دولت مرکزی کاپیسا هم نوا بودند و جزئیات این مطالب را به تدریج درین فصل خواهیم دید . عنصر کوشانو یفتلی : یکی از چیز های مهمی که در مورد امارت ها ی جنوب هندوکش عموماً ودر مورد سلطنت های کاپیسا و کابل خصوصا گفته شود مسئله تعین اصلیت خاندان های سلطنتی مذکور است . نظری به فصول گذشته تاریخ افغانستان خصوص فصل دهم و یازدهم ( فصول کیداری ها و یفتلی ها) نشان میدهد که چطور بقایای نژادی کوشانی های كوچك کیداری ویفتلی ها در دو طرف هندوکش و بیشتر در جنوب آن ماندند . با اقداماتی که یفتلی ها در راه تشکیل دولت قوی ونیرومند نمودند احفاد کوشانی های کیداری از صحنه سیاست و مملکت داری بیرون شده و در ته دره ها وقلل كوها پناه بردند . همین قسم یفتلی ها خودشان بعد ازيك دوره اقتدار و فتوحات بر علیه ساسانی ها و گوپتاها مضمحل شده ودولت مقتدر آنها به امارات محلی و كوچك در جنوب وشمال ومركز هندوکش مبدل شد . در فرصتيكه توكيوها ( تركها ) در تخارستان مستولی شده بودند عنصر « کوشانو یفتلی » با هم اختلاط یافته و در اکثر نقاط جنوب ومركز هندوکش نفوذ و سر کردگی قوم در دست آنها بود و منجمله آثار موجودیت آنها در گوشه و کنار مملکت دوام داشت، تا جائيكه شواهد نشان میدهد یفتلی ها بعد ازینکه در مقابل حملات مشترک ترك وساسانی مرکزیت اداری خودرا از دست دادند در کهستانات دشوار گذار مملکت و نقاط صعب العبور مثل بدخشان
(٥٠٤) بادغیس، غرجستان، بامیان، و جیرستان، مالستان، کهستان سمت شمالی، در کهستانات اطراف غزنه و گردیز پناهنده شده و ازین آشیانه های سنگی وقت بوقت سربلند کردند چنانچه در (صدق آباد) از ریزه کهستان شمالی اخیراً قبرستان بزرگی و مسکوکات بعضی از شاهان آنها که تا حال نام و نشان ایشان را تاریخ سراغ نداشت کشف شد . در جنوب هندوکش کاپیسا و کابل (۱) و زابل بیشتر اقامتگاه یفتلی ها و عنصر کوشانو یفتلی بود . طوریکه در فصل یفتلی (فصل یازدهم) اشاره شد کلمه (زابل) که در دوره های اسلامی مفهوم بزرگ جغرافیائی و عرفی پیدا کرد و در داستان های حماسی و رزمی داخل شد اصلاً کلمه یفتلی بود که اصل آن به شهادت مسکوکات «یفتل شاهان» (ژوبل) بوده (۲) و (زابل) گردیده (ژوبل) یا (ژاول) اصلاً اسم یکی از قبایل یفتلی بود که در حوالی غزنه و جاغوری استقرار یافته و اینجا بنام آنها به زابل علم شد و مفهوم جغرافیائی آن در مرور زمانه تا قندهار و حتی سیستان وسعت پیدا کرد. اگر در تاریخ افغانستان دقت شود در طی قرن ۷ و ۸ و ۹ و ۱۰ امرای محلی زیادی در گوشه و کنار مملکت بمیان آمده اند که برخی را ماخذ چینی، عده ئی را منابع عربی، بعضی را کتب سانسکریت و حتی فارسی، عده ئی را مسکوکات برخی را تصاویر رنگه دیواری کم و بیش معرفی کرده، و از بعضی مجسمه هائی هم بدست آمده . این امرا و شاهان و سلاله ها عموماً از نقطه نظر عرقی یا یفتلی یا مخلوط کوشانو یفتلی بوده و هر کس و هر منبع به زعم خود ایشان را به کشاتریه رتبیل شاه، تگین، تروکش، خیونی، ترك وغیره یاد کرده اند و هرج و مرجی تولید نموده اند حال آنکه دو چیز پیش ما روشن است یکی اینکه اکثر این سلاله ها سلسله نسب خویش را به دودمان کوشانی مخصوصاً به کنیشکا نسبت (۱) از دیمیزنگ هم مسکوکات و ظروف گلی یفتلی ها بدست آمده است. Memoirs of The Archaeological Survey of India No 32 (۲)
(٥٠٥) میداورد و دیگر اینکه بقایای یفتلی در کاپیسا و بامیان و زابل و بادغیس و غرجستان ووجیرستان، و دیگر نقاط ، قرار گاه‌ها و تمرکز گاها و امارات داشتند . پس به استناد به این دو مطلب اخیر گفته میتوانیم که بعد از قرن ٧ مسیحی امرای محلی که در گوشه و کنار آریانا به سلطنت رسیده‌اند منجمله دودمان‌هائی که در کاپیسا و کابل هسته مرکزی سلطنت و اداره مملکت در دست آنها بود و عموماً از عنصر مخلوط کوشانو یفتلی بودند و شارهای غرجستان و شیرهای بامیان و غیره را یا یفتلی یا از عنصر مخلوط کوشانو یفتلی میتوان حساب کرد. قراریکه در اخیر همین فصل خواهیم دید شبه‌ئی نیست که مانند صفحات شمال در جنوب هندو کش هم با وجود سلطنت مرکزی کاپیسا یکعده امرای محلی جزء و غیر جزء آن وجود داشت و برخورد هر زایر وسیاح و مورخ با یکی از آنها در محلی و در وقتی و یا کشف مسکوکات آنها از معابد ویرانه واسته په ها سبب شده است که تپیکی ملک‌ها، ترکی شاهی، رتبیل هاو تروکشه‌ها، شارها، شیرها، غوز شاهیا و غیره از قرن هفت مسیحی به بعد جزء تاریخ افغانستان قدیم بیشتر در جنوب و حصص مرکزی هندوکش ثبت گردد ولی این خاندان‌های شاهی و امرای محلی از روی عرق عموماً با بقایای کوشانی‌های خورد یا بقایای یفتلی‌ها و یا مخلوط «کوشانو یفتلی» است (١) بهر حال سلطنت مرکزی کاپیسا را که این فصل وقف آن شده است با طوریکه (١) ملتفت باید بود که وو کونگ چی نی در نیمه دوم قرن ٨ از امرائی به القاب (ته له- ته له تی وتجین) در حوالی گندها را حرف زده است و از تجین یا تکین شاهی‌ها سکه‌هائی هم بدست آمده است. این امراء را بعضی از سیاحین و مورخین اسفل تو کیو (ترك) خوانده‌اند و اگر ترکی شاهی‌های البیرونی عبارت از همین تکین‌ها باشد ایشان را میتوان ترك خواند و میتوان گفت که مرکز امرای تگین شاهی همان قندوز بوده و مسکوکات ایشان در جنوب هندوکش انتشار یافته است.
(٥٠٦) زایر چین هیوان ـ تسنگ یاد کرده «کشاتریه» و یا طوریکه عرب ها لقب داده اند «رتبیل شاهان» میخوانیم. شبهه‌ئی نیست که عرب‌ها از روز تماس به سرحدات غربی آریانا یعنی از حوالی وسط قرن ۷ مسیحی (۲۳ هجرت) تا زمان فتح کابل بدست یعقوب لیث صفاری ۲٥٨ هجری مطابق ٨٧٩ مسیحی و بعد از آن بیش از دو قرن کلمه رتبیل را بصورت های مختلف استعمال کرده اند و به تعقیب مأخذ عربی در منابع فارسی هم راه یافته است. معذالک باید گفت که این اسم اصلاً هندوئی بوده یا از روی اسم خاص (رتن پاله) و یا از ترکیب اسم عام (رای) یعنی (شاه) و (پاله) اسم خانواده ئی بمیان آمده پس اگر چه این لقب از نقطه نظر مفهوم لغوی و مذهبی اصلاً باید در مورد برهمن شاهی ها یا هندو شاهی های کابل در فصل آینده استعمال شود ولی چون تذکر منابع عربی آنرا بصورت عمومی تر علم ساخته است کشاتریه های کاپیسا و احفاد ایشان را به لقب رتبیل شاهان یاد میکنیم و برهمن شاهی های کابل را «رایان کابلی» میخوانیم. حدود سلطنت کاپیسا : سابقه تاریخی و مفهوم جغرافیائی کاپیسا مطالبی است که در تاریخ افغانستان به آن اشاره ها شده و قراریکه در فصل هشتم در مورد پایتخت های کنیشکا شرح دادیم شهر کاپیسی (بگرام) در آن زمان هم مرکزیت داشت و حتی پیشتر از آن شاهان مستقل یونانو باختری بعد از تخلیه باختر در جنوب هندوکش در اینجا مرکز اختیار نموده بودند. اگرچه کاپیسا از نقطه نظر مفهوم جغرافیائی و تاریخی حوزه کوهستان و کوهدامن را در بر میگیرد ولی در عصری که مشغول مطالعه آن هستیم وسعت اداری مفهوم آنرا انبساط داده و سلطنت کاپیسا دامنه فراخی در جنوب هندوکش پیدا کرده بود که علاقه های مربوطه و حدود آن از روی چشم دید و یاد داشت های هیوان ـ تسنگ و مقابله های شاهان آن با قوای عرب معلوم میشود.
(٥٠٧) هیوان - تسنگ در سال ٦٣٢ حین ورود به کاپیسا اظهار میکند که پادشاه ( کشاتریه ) یعنی از طبقه نجبای نظامی است و تقریباً ده امارت تحت اداره او میباشد و از روی متن یاد داشت های او که ذیلاً میدهیم بعضی از علاقه های مربوطه سلطنت کاپیسا توضیح میشود . (١) لان پو (لغمان): « ... چون از چند قرن به اینطرف خانواده شاهی از بین رفته رؤسا برای احراز اقتدار به امتیاز يك برديگر تن در نداده و در نتیجه آخر « لان پو » با جگذار کاپیسا شد ... » (١) ( ٢ ) نگاراها را (ننگرهار ) « . . . حکمفرمائی از خود ندارند ، حکمران و مامورین زیر دست آن از کاپیسا می آیند . . . » (٢) ( ٣ ) گندها را (علاقه کابل سفلی تا پشاور) « . . . خانواده شاهی از بین رفته وسلطنت از طرف نمایندگان کاپیسا اداره میشود . . . » (٣) ( ٤ ) تا شاشیلو ( تاکسیلا ) « . . . سابقاً این علاقه تابع سلطنت کاپیسا بود . اما اخیراً با جگذار کشمیر شده . . . » ( ٤ ) ازین یاد داشت ها دو چیز به صراحت تمام معلوم میشود یکی اینکه دامنه سلطنت کاپیسا بطرف شرق زمانی تا « تاکسیلا » یعنی به سواحل ماورای شرقی اندوس و بعدها تا کنارهای راست این رود حاله انبساط داشت . باقی حدود سلطنت کاپیسا در سمت های دیگر هم از روی گردش زایر مذکور و یاد داشت های او بخوبی معلوم میشود زیرا زایر چین ١٤ سال بعد از هند برگشته واز حواشی شرقی و جنوبی و غربی سلطنت مذکور دزر زده و به کاپیسا مراجعت کرده است و برای تصریح این مطلب خط حرکت او را درین نواحی تعقیب میکنیم : (١) صفحه ٩٠ یاد داشت های عالم غربی ترجمه پروفيسر بيل (٢) « ٩١ » » » » » » » (٣) « ٩ » » » » » » » (٤) « ١٠٦ » » » » » » »
(٥٠٨) هیوان تسنگ حین مراجعت ازهندبه (اوند) مقر زمستانی شاه کنا پیساوار د شده و چون شاه در اینجا حضور داشت به حضور او بار یافت و با موکب شاهی از (اوند) به (لمپا کا) یعنی لغمان آمده و یکماه در طی این قسمت راه صرف کرد. سپس سمت جنوب را پیش گرفته و بعد از ۱۵ روز مسافرت به علاقه « پانا Pana » (فالانا Falana) رسید که عبارت از منطقه «وارنو» Varnu یا «وارنوا» Varnava متذکره «پانی نی» میباشد. چون احاطه علاقه (فالانا) را ۴۰۰۰ (لی) نوشته طبق نظریه مدققین بلا شبهه مناطق وزیرستان، دره گومل و معاونین آن مثل دره «ژوب Zhob» و «کندار» Kandar وغیره را در بر میگرفت. چون زایر چینی موصوف فاصله دو هزار (لی) را بطرف جنوب غرب طی میکند مسیو فوشه چنین نظریه دارد که زایر چین بطرف جنوب تا دره اسماعیل خان پیش رفته است و بعد از طی کوه بزرگ که آن را سلسله کوه «توبه کاکر» تعیین کرده اند و دره بزرگ ترنك محتملاً از حوالی قلات غلزائی داخل علاقه «تسا - کو - تچه» Tsao - Ku - Tcha شد که آنرا بنام دیگر منطقه «جا گود» Jaguda خوانده و عبارت از جاغوری فعلی میباشد. سپس سر خط عبور خود علاقائی را به اسم «فا - لی - شی - ساتتانک - نا» یاد میکند که فوشه آنرا «وری جستانا» Vriji - sthana ، یعنی چیزی تعبیر کرد که در نقشه های قدیمه انگلیسی «یو جارستان» Ujaristan تثبیت شده و مقصد از آن وجیرستان میباشد و گوشه جنوب شرقی غرجستان را به مفهوم بزرگ و عمومی هزاره جات احتوا مینماید هیوان - تسنگ این علاقه را مربوط به شاه جداگانه میداند که از آن بعد تر حرف خواهیم زد. سپس ۵۰۰ لی یعنی تقریباً ۱٦۵ کیلو متر بطرف شمال گفته از راه «دشت ناوور» و از راه پیچ در پیچ
( 509 ) دره ها از راه « خواد » Khavad یعنی (خوات) و میدان و گردنه بيك توت بپغمان به حوزه کاپیسا وا د میشود. حالا از روی این خط حركت دقیق که تقریباً در حواشی گردا گرد سلطنت کاپیسا بعمل آمده است واضح گفته میتوانیم که حدود دولت کاپیسا بطرف جنوب دره کرم و ارفای و زیرستان ، دیره اسماعیل خان را در بر میگرفت. میماند حدود غربی و جنوب غربی آن ، درین قسمت ها اگر چه زایر چینی مذکور از فلات غزائی، حوالی جاغوری ودشت ناوور ووردك وميدان و پغمان عبور میکند و در گوشه شرقی هزاره جات از امارت محلی دیگر صحبت مینماید ولی یکسال بعد از تاریخ عبور اومره راجعت از کاپیسا بطرف چین یعنی در 645 مسیحی مطابق 23 هجری حملات عرب در سر حدات غربی آر یانا در حواشی سیستان آغاز میشود و مقابله رتبیل شاهان نشان میدهد که حدود سلطنت کاپیسا در جنوب هندوکش تا حوزه هیرمند و سیستان انبساط داشت . كشاتریه پادشاه یا رتبیل شاهان : معاصر زمانی که خان های توکیو ( ترك ) در صفحات شمال هندو کش در تخارستان حکمرانی داشتند در جنوب هندو کش سلطنت مر کزی کاپیسا بدست کسی بود که زایر چین هیوان - تسنك او را کشا تریه یعنی از طبقه نجبای سلحشور نظامی خوانده و در حالیکه شخصیت و قدرت سلطنت او را تعریف میکند چنین می نویسد : «پادشاه از طبقه کشاتریه و مــرد هــوشمند، دارا رشید، دلاور و بـاعزم است و بر ده ایالت مجاور یا امارت های محلی حکمرمانی دارد و به ملت خود خیلی علاقمندی و محبت نشان میدهد، پابند دیانت بودائی است هرساله مجسمه طلائی بودارا به ارتفاع 18 فت ساخته و در حفله نجات که بنام ( موکشا مها یاریشاد) تشکیل میشود مردم را دعوت میکند و به محتاجین و غر باو بیوه زنان و مردان زن مرده صدقه و خیرات میدهد » (1) 1- صفحه 41 جلد اول خاطرات هيوان ـ تسنك ترجمه فرانسوی استانيسلاس ژولین
( ٥١٠ ) رونه گروسه مولف تاریخ آسیا درین مورد می نویسد : « اگر چه در این وقت پادشاه کاپیسا صاحب امپراطوری نبود ، به قلمرو وسیعی حکمفرمائی داشت و بعلاوه اراضی ارثی مخصوص خودش خاك هار لامپا كا ( لغمان ) ننگارا ها را ( ننگرهار ) و گند ها را که سلاله های شاهی محلی آنها از میان رفته بود همه به کاپیسا ملحق شده بود و به این صورت اقتدار پادشاه تاسواحل اندوس محسوس میشد . طوريكه هيوان ـ تسنگ میگوید پاد شاه شخص رشید و دلاوری بود که از نیروی او ممالك مجاور می لرزیدند و برده امارت حکمفرمائی داشت . چون مانند امیر کابل در قرن ۱۷ پادشاه کاپیسا راه های تجارت آسیا را در دست داشت به دوستی او شاهان بزرگ محتاج بودند . . . . » هیوان ـ تسنگ حین عبور ومرور از جنوب هندوکش طوریکه دیدیم در چند نقطه به از بین رفتن خانواده شاهی محلی و ارتباط وانقیاد آنها به کاپیسا اشاره های صریح کرده است ودر مورد «لان پو» لغمان اظهار میدارد که چند قرن قبل خانواده شاهی از میان رفته . اگر درین موارد کمی دقت شود معلوم میشود که خاندان شاهی که چند قرن قبل به این علاقه ها سلطنت داشت همان کوشانی های بزرگ بودند . اگر چه بعد از آنها کیداری ها ( کوشانی های خورد ) ویفتلی ها آمده رفتند و قوم اخیرالذکر سلطنت بزرگی هم بمیان آورد ولی چون مدت طولانی دوام نکرد بیشتر ملوك الطوایفی در دره های هندوکش پدیدار شد تا اینکه بالاخره سلطنت کاپیسا کم و بیش علاقه های دور و نزديك را تحت اداره مرکزی آورده و کشاتریه کا پیسا باز سلطنت مقتدری بمیان آورد که زایر چین از توصیف شخصیت شاه وقدرت دولت او خود داری نتوانسته است . پادشاهی را که هیوان ـ تسنگ در آمد و رفت خود یعنی بین سال های
(٥١١) ٦٣٢ و ٦٤٤ مسیحی کشا تریه (یعنی از طبقه نجبای نظامی) خوانده مولفین عرب متعاقبا تا اواخر قرن ٩م به نام های رتبیل ـ رافت بیل 'زبیل ' زنبيل یاد کرده اند که همه ضبط های مختلف يك اسم است که صورت صحيح آن 'رتبیل ' میباشد . اگرچه کلمه (رتبیل ' را به صور مختلف تحليل و تجزیه نموده اند ولی بازهم ترکیب ومفهوم واقعی آن روشن نیست . تنها اینقدر معلوم میشود که این اسم، اسم خاص کدام پادشاه معین نبوده بلکه محتملا لقبی بوده و در مآخذ عربی وفارسی در مورد يك سلسله پادشاهانی که مقرایشان اول کاپیسی وبعد کابل بود استعمال شده است . کشاتریۀ کا پيسا یارتيبل شاهان بشهادت زائرین چینی و مورخین عربی مردان دلاور وشجاع بودند و به ملت ور عایا محبت بسیار داشتند وبیشتر معتقد به ديانت بودائی بودند معا صر زمانی که تو كيوها ( ترک ها ) در صفحات شمال در تخارستان تسلط یافته بودند ایشان در جنوب هندوکش سلطنت مقتدری تشکیل داده بودند که دامنه آن طوریکه دیده شد از تاکزیلاو اوند (ویهند) یعنی از دو کناره رود اندوس (سند) تا شهر زرنج وسواح هامون سیستان انبساط داشت وقدرت نظامی ایشان را مقابله با قشون معظم عرب ثابت میسازد وشرح آنرا در جلد سوم سلسله تاریخ افغانستان خواهید دید . شبه ئی نیست که در داخل این قلمرو وسیع امارت های محلی دیگری بوده که یاد داشت های هیوان ـ تسنگ از آنها حکایت میکند همین قسم خارج حدودی که شرح داده شد مخصوصاً در کهستانات مرکزی هزاره جات در نقاطی که از راهها کناره بود امرای محلی دیگری در بامیان در نقاط مختلف غرجستان (به مفهوم بزرگ هزاره جات ) وغور وكو های زمین داور وغيره وجود داشت که کناره بودن از طرق عادی مرا ودات ونقاط کهستانی به آنها يكنوع آزادی داده بود محلی، معذالك اگر به نفوذ جامع و وسیع رتبيل شاهان در تمام مناطق
( ٥١٢ ) جنوب هندوکش وحضور شخص آنها در میدان های جنگ از حوالی زرنج و بست گرفته تا کابل و کاپیسی نگاه شود خوب فهمیده میشود که دولت مرکزی کاپیسا هسته مرکزی ومقتدر سیاسی واداری نیمه جنوبی افغانستان بود وامرای جزء در مسایل عمومی دفاع کشور ودفع حملات بیگانه با این دولت مرکزی هم آهنگی داشتند . کاپیسی و اوند ( ویهند ) : اختلاف آب و هوا در جنوب هندوکش مخصوصاً در حصر شرقی آریانا که مناطق سرد و گرم مثل کاپیسا و گندها را نزديك بهم واقع شده در بسیاری از دوره های تاریخ افغانستان سبب شده است که دولت دارای دو پایتخت باشد تابستانی وزمستانی چنانچه در دورهٔ زمامداری کانیشکا امپراطور بزرگ کوشان این رویه معمول بود حتی در آن زمان در میان این دو پایتخت ' مرکز سومی هم بود که امپراطور بعضی اوقات فصل های خزان را در آنجا میگذرانید در آنوقت پایتخت تابستانی همین شهر کاپیسی و مرکز زمستانی شهر پارو شاپورا ( پشاور ) بود چنانچه در صفحات ٢٣٣ وبعد فصل هشتم در اطراف این دو مرکز تفصیلاتی داده شد در نیمه اول قرن ٧ مسیحی در عصر سلطنت ' كشا ترية ، کاپیسا این عادت قدیمه هنوز معمول بود و پادشاه تابستان را درکاپیسی ( بگرام ) در حوزه سر سبز و شاداب کاپیسا در جوار رود خانه خروشان پنجشیر میگذرانید و زمستان عوض ( پشاور ) در ' اوند ، Und یا ' اوده بهانده ، Udabhanda در حوالى اتك فعلی میرفت ، زیرا هیوان تسنگ حین ورود در سال ٦٣٢ پادشاه موصوف را در کاپیسی و ١٤ سال بعد حین مراجعت از هندا و را در مرکز زمستانی در شهر ( اوند ) ملاقات نمود و در هر دو شهر از فیض الطاف شاهی بر خوردار شد . ( ١ ) (١) به کتاب راه قدیم هند از تا کزیلا تا بلخ تالیف فوشه مراجعه شود ـ
(٥١٣) سائر امرای محلی جنوب هندوکش : قبل برین در دو سه جای این فصل متذکر شدیم که در جنوب هندوکش علاوه بر سلطنت مرکزی و مهم کاپیسا یکعده امرای محلی دیگری وجود داشت که بعضی تابع دولت کاپیسا بود و برخی جزء آن نمی آمد . این را هم یاد دهانی کردیم که بعد از انحلال حکومت کوشانی های خورد کیداری و سقوط عظمت دولت مرکزی یفتلی رؤسا و قبایل آن به هر گوشه و کنار چه در شمال و چه در جنوب سلسله کوه هندوکش در نقاط کوهستانی دشوار گذار پراکنده شدند و امارت های محلی بمیان آوردند . این کیفیت در طی قرن ۷ و ۸ و ۹ در قرون فتوری که در يك حصه آن تو کیوها و ساسانی ها موقتاً در شمال و غرب تسلط یافتند و در حصه دیگر آن چینی ها نفوذ و تا يك اندازه کنترول اداری خود را تا حوالی کاپیسا بسط دادند و عرب ها بنای فتوحات را گذاشتند دوام داشت و یکی از علل تشکیل امارت های محلی در نقاط صعب العبور مملکت همین مداخلت های بیگانگان بود و عنصر كوشانو يفتلى مخصوصاً بفتلى ها و رؤسای جنگ آزموده و دلاور آنها روی صحنه بر آمده و امارت های محلی تشکیل کردند که بعضی آن در بعضی نقاط مثل غرجستان و بامیان وغیره تا سال های معاصر فتوحات عرب وجود خارجی داشت . یقین کامل دارم که ماخذ مختلف تاریخی تنها به وجود قسمتی ازین امارت ها پاره اشاره ها کرده وموجودیت اکثر آن هنوز در پرده خفا است چه رسد به اسمای شاهان و کار نامه های مربوطه آنها . تنها چیزی که سراغ ایشان را وقت بوقت از اینطرف و آنطرف میدهد مسکوکات است که به استناد آن به تدریج این تاریکی ها هم روشن شده خواهد رفت . در نیمه قرن ۷ معاصر پادشاه و دودمان « کشاتریۀ » کاپیسا هیوان ـ تسنک در سر خط عبور خود در جنوب هندوکش از دو امارت محلی دیگر حرف
( ٥١٤ ) میرند سکی در بامیان و دیگری در گوشه جنوب شرقی غرجستان به مفهوم بزرگ هزاره جات . شیر بامیان : همه میدانیم که اصطخری ( نیمه اول قرن چهار هجری موافق اوائل قرن ده م ) و طبری تقریباً نیم قرن پیشتر از او امرای محلی بامیان را به لقب « شیر بامیان » ذکر کرده اند . اگر چه ما عجالتاً از وقایع قرن هفت صحبت میکنیم معذالك چون القاب مذکور ، مربوطه به دوره های پیش از اسلام میباشد قراین و احتمال به این دلالت میکند که همین لقب را امرای محلی این درۀ شهيريك ونیم قرن یادو قرن قبل هم دارا بوده باشند بهر حال دروجود خود امارت محلی بامیان در نیمه اول قرن ٧مسیحی حتی پیش از آن در قرن پنج وقرون بعد شبهه ئی نیست زیرا زائرین چین هر کدام حین عبور خود به این امر اشاره ها کرده اند تا اینکه نوبت به مورخین و جغرافیه نگاران اسلامی رسیده است . « سی - یو - کی » یعنی « یادگارهای ممالك غربی » و کتاب حیات هیوان - تسنگ که از طرف یکی از مریدانش موسوم به « شامن هوئی لی » Shaman Hwui Li نوشته شده هر دو از امیر بامیان و ملاقات او با هیوان - تسنگ صحبت میکنند این دو كتاب بيك لهجه میگویند که پادشاه بامیان به استقبال استاد قانون ( هیوان - تسنگ ) برآمده و او را به قصر شاهی دعوت نمود تا از تعارفات مهمان نوازی ومذهبی مستفید شود و زایر چین یکی دو روز یا پنج روز در آنجا اقامت داشت . قرار شرحی که زایر موصوف میدهد پایتخت یا طوری که میگوید « شهر شاهی » بامیان در دهن درۀ فولادی طوری افتاده بود که یک قسمت بصورت سموچ در جدارهای سنگی دامنه دره وقسمت دیگر آن در ته دره تا جاهائی که حال دامنه باغ های زیارت های میرسید علی یخ سوز وبرادرش اشغال نموده
(٥١٥) انبساط داشت. امارت محلی شیر بامیان طوریکه هیوان – تسنگ دیده در تمام مرور قرن ٧ دوام داشت و يك قرن بعد ازو در سال ٧٢٧ مسیحی زایر دیگری موسوم به «هوی تجه او» Houei-Tehêao از راه «سی–یو» یعنی کابلستان بعد از ٧ روز مسافرت وارد «فان–ین Fan-Yin» یعنی بامیان شده وطوریکه می‌نویسد درین وقت یکنفر «هوHou» یعنی یکنفر از تاچک‌های آریائی محلی درین درۀ شهیر امارت داشت . درین وقت امیر مذکور تحت اثر وقیومیت کدام مملکت دیگر نبوده و پیاده نظام ورساله خیلی قوی ومتعدد داشت . (١) فراموش نباید کرد که در سال ١٩٣٠ در یکی از معابد درۀ ککرک بامیان در میان تصاویر رنگه دیواری معبد تصویر پادشاهی پیدا شده که فعلاً در اطاق بامیان در موزۀ کابل است و پروفيسر هاكن اورا بلقب «پادشاه شکاری» یاد کرده . هکذا در رواق بت ٥٣ متری بامیان تصویر بزرگ رنگه بودائی موجود است که خلاف معمول به لباس وتاج شاهی مزین میباشد. این دو تصویر مربوط بيك نفر از شیرهای بامیان میباشد یا دو نفر از امرای این درۀ معروف را معرفی میکنند . آنچه درین دو تصویر مشترک دیده میشود تاج آنها است که مرکب از سه هلال وسه کره میباشد وسکۀ موسیو هاکن از غزنی یافته که پادشاه ضرب زننده آن همین قسم تاج دارد (٢) بعقيده موسیو هاکن این تاج مخصوص امرای محلی علاقه بامیان وغزنی بوده شبهه ئی نیست که نقاشی این تصویر را پروفيسر مذکور به قرن ٥ مسیحی نسبت میدهد و اورا در جمله شاهان « كوشانو ساسانی » یعنی در قطار کوشانی‌های خورد کیداری میشمارد که موقتاً تحت اثر ساسانی‌ها آمده بودند. (١) صفحه ٨٦ بامیان ( آثار عتیقۀ بودائی بامیان ) تالیف مدام وموسیو گودار و هاکن ترجمۀ کهزاد . (٢) تصویر پادشاه شکاری مذکور بصورت رسم نوک آهنی که بقلم موسیو کرل عضوهیئت حفریات فرانسه بعمل آمده بین صفحه ١٢ و١٣ مقدمه کتب بامیان ترجمه فارسی طبع کابل ملاحظه شود .
[BLANK PAGE]
تصویر (٥٤) مقابل صفحه (٥١٧) یکی از اسلاف شارهای غرجستان . شارهای غرجستان عموماً یفتلی یا کوشانی یفتلی بودند . تصویر او با تصاویر پادشاهان یفتلی این کتاب مقایسه شود .
(٥١٦) این امر واضح میسازد که سلالۀ امرای محلی شیرهای بامیان را حتی در قرن ۵ مسیحی پیش ببریم نفوذ ساسانی ها قراریکه در فصل کیداری ها و یفتلی تر شرح داده شده است چیزی است که متعاقباً از ین قسمت ها و سائر حصص آریانا برداشته شده و شیرهای بامیان قراریکه به تدریج در اوائل قرن ۷ و اوائل قرن ۸ زائرین چینی و کوریائی از آنها معلومات میدهند تحت اثر بیگانه گان نبودند و بلا شبه امارت و نفوذ محلی خود را در دل هندوکش و بابا تا زمان سلطنت صفاری ها حفظ کرده اند. (۱) شار غرجستان : مانند بامیان و شیرهای آن غرجستان و شارهای آن هم در ماخذ اسلامی (عربی و فارسی) شهرت دارند و چنین مینماید که مانند باميان يك سلسله امرای محلی در غرجستان هم سلطنت کرده و آنها را به لقب (شار) میخواندند ولی چون غرجستان مفهوم جغرافیائی عام و خاصی داشته و قبایل یفتلی در بعض حصص دیگر هم تقرر یافته و این جاه بنام های شان شهرت پیدا کرد، و امرای محلی آنها در آن علاقه ها سلطنت هائی داشته اند مختصراً به ذکر پاره مطالبی درین موارد می پردازیم : شبهه ئی نیست که جغرافیه نگاران عرب علاقه ئی را که بطرف شرق بادغیس یعنی بین بادغیس و سرپل افتاده و رودخانه معروف مرغاب ( مرو آب مرو ود) بحصه زیاد آنرا شاداب میکند بنام «غرج الشار » یاد کرده اند . این اسم مرکب از دو کلمه (غرج) و (شار) است . شار به اتفاق مورخین عرب لقب شاهان محلی این علاقه بود. و غرج را که بصورت ( غَرَژ ) ، ( غَرَش ) هم آمده دو نوع تعبیر کرده اند یکی اینکه اسم خاص قوم و قبیلهٔ بوده ـ دیگر اینکه در لهجه محلی (کوه) را میگفتند چنانچه مقدسی بر همین نظر به ۱ـ اصطخری در المسالك والممالك صفحه (۲۸۰) میگوید که «هنود بامیان را عقیده چنان بود که شاه بامیان تا وقتی مستحق ملك شده نمیتواند که با ملك كابل پیمان و موافقه نکند و او شاهی ملك بامیان را قبول نفرماید .. »
(٥١٧) است . بهرحال این هر دو مفهوم قابل دقت است عجالتاً مربوط بمعنی (کوه) این کلمه یاد آوری میکنیم که (غر) در پښتو به معنی (کوه) موجود است و « ملك الغرج » و « ملك الجبال » به معنی (شار کوها) یا (شاه کوها) است که اولی از طرف عرب ها در مورد شارهای غرجستان و دومی به نسبت «غورشاهان» استعمال شده است . غرجستان در جغرافیای تاریخی افغانستان مفهوم خاص و عام دارد که اولی معین و محدود دومی عمومی و مبهم و غیر محدود است . غرجستان خاص در بین شمال غور و شرق هرات و غرب اندخوی مشتمل بر دو دسته دره ها بوده که یکدسته را « پنج صده » و دسته دیگر را « چهار صده » و مجموع آنرا «نه صده» گویند . پنج صده مرکب از : دره های قپاق ، لفرا ، سرتور ، کودیان ، یولن تاغ میباشد . چهار صده : مرغاب ، ملمنج ، قلاخر ، خفك را در بر میگیرد مجموع این نه دره نهصدۀ حالیه و غرجستان خاص تاریخی را تشکیل میدهد . شرح کلمه «غرج» به مفهوم اسم خاص قوم و قبیله امری است مشکل که تحقیقات فقه اللغه و مردم شناسی دقیق میخواهد در اطراف (غرج) و (خلج) و(غلج) (ورج) و (وجیر) وغیره مطالعات دقیق شود زیرا موسیو فوشه معادل غرجستان (وریجستانه Vriji Sthana را پیدا کرده و میگوید که این کلمه بصورت بوجارستان (Ujaristan) در نقشه های قدیمی انگلیسی در حوالی (جاغوری) بر گوشۀ جنوب شرقی غرجستان به مفهوم عام که تمام هزار - جات را در بر میگیرد استعمال شده است ولی بهتر میدانیم که این «وریجستانه» عبارت از (وجیرستان) تاریخی است که بر جاغوری حالیه و اطراف آن اطلاق میشد . اسمای جغرافیائی غرجستان وجیرستان مرکب از دو حصه است (غرج) و (ستان) و وجیر ) و (ستان) این (ستان) همان اسم ظرف سانسکریت «ستهانه» است که باشکل (ستهان) هم در لهجه های محلی افغانستان وجود داشته . پس معلوم
(٥١٨) میشود که (غرج) (ورج) یا (وجیر) یا هر تلفظ های صحیحی که داشته اسم قوم و قبیله یا اسمای اقوام و قبایلی بوده و گمان غالب بر این میرود که این ها عموما عبارت از قبایل یفتلی بودند که مانند بسا شاخه های دیگر خود هر طرف در کوها و وادی های افغانستان از قبیل بدخشان، بامیان، غزنه، کاپیسا و ضمناً در کوهستانات مرکزی پراگنده شده و دوجای بحیث مساکن آن دو قبیله بنام های غرجستان، وجیرستان شهرت پیدا کرد چنانیکه قبیله دیگر و معروف تر آنها بنام (زوالی) در حوالی غزنه تمرکز یافته و این حدود بصورت (زوال) و (زابل) و (زابلستان) در اعلام جغرافیای تاریخی و در ادبیات رزمی ما شهرت فوق العاده دارد. میدانیم که غرجستان و غزنه از پایگاه های نظامی یفتلی ها بود همین طور وجیرستان مالستان یعنی کوهای جاغوری. چنانچه مسکوکات شاهان و امرای یفتلی علاوه بر دیگر نقاط ازین سه جا بیشتر پیدا شده و میشود. ازین گذشته اگر خوب دقت شود بقایای احفاد قبایل فوق الذکر یفتلی درین جاها بخوبی شناخته میشوند آیا مردمان جاغوری و مالستان موجوده از روی شکل و لباس و زندگانی و سجایا از همجواران خود فرق ندارند؟ همین قسم میباشند کسان غرجستان و بعض قبایل اطراف غزنه. البته در یفتل بدخشان بقایای یفتلی ها نسبتاً بی آمیزش مانده و در سایر نقاط کمی با قبایل مجاور مخلوط شده اند. حالا که مفهوم غرج و غرجستان تا اندازه ئی از نقطه نظر جغرافیائی و تاریخی شرح یافت مختصراً در باب (شار) های آنها در قطار امرای محلی آریانا در قرن ۷ صحبت میکنیم. همه میدانیم که موضوع یفتلی در آن اوقاتی که دارای امپراطوری مقتدر در آریانا بودند از نقطه نظر تشخیص و تعین مراتب شاهان و اسمای آنها خیلی تاريك است چه رسد به امرای محلی آنها یا امرای محلی مخلوط آنها با بقایای کوشانی های خورد کیداری. شبه ئی نیست که یفتلی ها به تفصیلی که در فصل مربوط آنها
(٥١٩) دادیم امپراطوری مقتدر و معظمی در افغانستان تاسیس کرده و بعد از سقوط هم قبایل ورؤسای آنها در نقاط کهستانی مملکت در پایگاه های نظامی خود پناه برده و قرن ها امارت های محلی در دست آنها و در دست عنا صر مخلوط کوشانو یفتلی بود . آثار و شواهد عصر یفتلی ها (دورهٔ امپراطوری) و شارهای غر جستان (دورهٔ امارات های محلی) در افغانستان زیاد است از قبیل مسکو کات ، ظروف، جمجمه ها و غیره (ظروف و جمجمه ها بتازگی از قبرستان یفتلی از صدق آباد ریزه کهستان کشف شده) که متاسفانه هنوز بصورت اصولی و علمی مطالعه نشده جز قسمتی که تحت مطالعه موسیو گیر شمن میبا شد و دامنهٔ حفر یات این مطالب را روشن تر خواهد ساخت. بهر حال زایر چین هیوان - تسنگ در همان علاقه «ریزجستان» یا وجیرستان در حوالی جاغوری که آنرا «جکوده» Jaguda خوانده با دقیق تر بگوئیم در شمال آن در منطقهٔ «فولی شی ساتا تنگ نا» Fo-li-shi-sa-tang-na که در دامنه های کوه بابا سر چشمه هیرمند ورود کابل را هم در بر میگرفت از شاهی حرف میزند که خودش او را توكيو (ترك) خوانده و موسیو فوشه او را توكیو یا (یفتلی) میگوید و چون توکیو های غربی درین وقت بکلی در جنوب هندوکش نفوذ نیافته بودند با اکثر احتمال امیر محلی مذکور یا یفتلی یا کوشانو یفتلی بوده و میتوان او را یکی از شارهای غرجستان به معنی عام خواند چنانچه سکه هائی مربوط به همین قرن «٦» از شارهای مختلف غرجستان از غزنی و از سطح فوقانی خرابه های بگرام ، از معبد فندقستان ، از کابل (دهمزنگ) از صدق آباد و ریزه کهستان و غیره پیدا شده و این جا نقاطی است که در ماحول علاقه متذکرهٔ هیران - تسنگ افتاده است. و معلوم میشود که مانند شارهای غرجستان خاص سائر قبایل یفتلی زاولی ، وجیری و غیره هم از خود امرای محلی در طی قرن ٦ مسیحی داشتند که حفریات و تحقیقات آینده پرده از روی هستی و موجودیت آنها خواهد برداشت .
(٥٢٠) تگین شاهی ها : در آخر فصل دوازدهم اشاره نمودیم که تو کیو هائی که بر تخارستان مسلط شده بودند در اثر فشار وحملات تانگ های چین قوه وقدرت خویش را به تدریج از دست داده ودر اوائل قرن هشت با داشتن نفوذ محدود و محلی مطیع خاندان تانگ ها شدند و آخرین بغبوی آنها را مقارن همین زمان بنام ( شه لی مانگ کیپالو ) یا ( سری منگله ) اسم بردیم . اگر چه بعد ازین تاریخ موجودیت آنها در تخاستان مبهم وتاريك است معذالك تا زمان فتح این ولایت افغانستان بدست قطیبه (٧١٢م) ژنرال عرب امرای محلی تجن یاتگین در قندوز وجود داشت و احتمال دارد که حین فشار تانگ های چین بعضی از خان های همین قبیله بجنوب هندوکش پناه آورده و تا نیمه دوم قرن هشت امارت كوچك ومحلی در گندهارا تشکیل نموده باشند . آنکه بموجود بعضی از امرای ترکی به القاب ته له ته له تی و تگین ) درین حوالی شهادت میدهد وو کونگ Wou-Kong آخرین زایر چینی است که ١٣٠ سال بعد از هیوان – تسنگ بین ٧٥١ و ٧٩٩ وارد مملکت ما شده و از راه هند فقط تا گندهارا آمده توانست . مشار الیه حین تو صل به گندهارا مریض شده و خویش را راهب بودائی ساخت و مجبور شد که چند گاهی در گندهارا بماند . او از مصرو فیت شاه و ملکه ووزرا به مرمت کاری معابد وساختن ابدات جدیدهٔ بودائی صحبت میکند واین امر از نقطهٔ نظر عمرانات و آبادی وشکه داری آثار ومعابد بودائی كمال اهمیت دارد ووانمود میکند که حتی در اواسط قرن ۸ مسیحی تقریباً يك قرن بعد از موقعیکه دین مقدس اسلام آغاز به نشر در حصص غربی افغانستان نموده بود مرمت کاری و حتی آبادی معابد بودائی در قسمت های شرقی افغانستان هنوز جریان داشت و به استناد همین نظریه در فصل یازدهم در شرح دوام صنعت گريکو بوديك گفتیم که آثار هیکل تراشی فند قستان (غوربند) را که محصول قرن هفت مسیحی است نباید آخرین شواهد تاریخ افغانستان (۱۰۰۰) ب : سردار محمد نعیم ع سراج الدین د : فتح محمد ن : محمد نعیم هـ : اجرائیه شعبه تاریخ ت : ۲۰۶-۱ ع
( ٥٢١ ) صنعتی بودائی خواند زیرا در طی قرن هشت هم سغعت گمرانی مصروف کار بودند و این امر یعنی اختتام صنعت هیکل تراشی در هر حصه بسته بتاریخ وصول دیانت جدید اسلامی بود و کندها را که تا عصر محمود زابلی وجیپال بدیانت های قدیم خود باقی بود نسبت به حصص مرکزی مملکت وقت بیشتر داشت . شبهه ئی نیست که مسکوکاتی هم بنام تگین شاهی ها در دست است . داکتر لارد Dr.Loni چهل دانه آنرا از شمال هندوکش یافته و کمنگهم تقریباً ۲۰ یا ۳۰ دانه دیگر آنرا از کابل بدست آورده است . چون عدهٔ بیشتر این مسکوکات از شمال هندوکش بدست آمده احتمال ذیات میرود که این سکه ها مربوط به آن دسته امرای تگین شاهی باشد که تا فتح تخارستان بدست قشون عرب مرکز امارت آنها شهر قندوز بود وعده ئی از مسکوکات آنها با رفت و آمد ومرا ودات بجنوب هندو کش انتشار یافته است . بهر حال ته اـ ـ ته له تی و تگین امارت محلی کوچکی در نیمه دوم قرن هشت در کندها را داشتند که زمانی تحت نفوذ کاپیسا و مدت مانند شاهان کاپیسا تحت اثره تنگ های چین بودند. بعضی امرای دیگر محلی: علاوه بردسته امرای محلی که ذکر شد بلاشبهه امارت های كوچك ديگری هم در جنوب و مرکز هندو کش وجود داشت که از روی عرق عموماً احفاد کوشانی های خورد کیداری یا احفاد یفتلی ها و یا از عنصر مخلوط آنها بودند و در نقاط مختلف مثل زابل « سکاوند ( لوگر ) » زمین داور غور و غیره در طی قرن ۷ و۸ و بعدتر سلطنت کرده اند و بعضی اشاره های غیر مستقیم مورخین ومسکوکات وجود و هستی آنها را وانمود کرده است. داکتر هاینریش جونکز Dr.H inrich Junker جرمنی در رساله ئی موسوم به«نوشته های یفتلی » از بعضی مسکوکاتی حرف میزند که با مسکوکات « یفتلی » ، نپکی ها وتگین شاهی ها شباهت دارد و رسم الخط « یونانو کوشانی » و برهمی در آنها استعمال شـ . . داکتر « جونكر » در روی این سکه ها اسمای بعض نقاط
( ٥٢٢ ) افغانستان مثل ( داور ) ( زرشان ) ( زابلستان ) ( فرزان ) و ( سکاوند ) را خوانده که منجمله سه نقطه آنرا که عبارت از « زمین داور » و زابلستان ( غزنه و اطراف آن ) وسکاوند ( لوگر ، دهکده ئی هم هنوز بنام سکاوند یا سجاوند در لوگر موجود است ) بدون تردید معین خواسته است . این مسکوکات بلاشبهه در همین نقاط بضرب رسیده وبلاشبهه وانموده میکند که امرای محلی در این جاها وجود داشت که تحت اثر دولت کاپیسا بودند . زندگانی مذهبی و رهبانان : زوارچینی که قصد مسافرتهای شان در آریانا و هند دیدن معابد و ملاقات روحانیون و معاینه آثار و کتب مذهبی بود هر کدام به نوبه خود وهیوان - تسنگ ( که بفاصله ١٤ سال از ٦٣٠ تا ٦٤٤ م ) در نیمه اول قرن ٧ درآمد و رفت خود از نقاط مختلف مملکت ما میگذرد ) از همه بیشتر ودقیق تر از چگونگی حیات مذهبی و جامعه رهبانان و روحانیون ومعابد وسنگهر مه ها و استوپها وغیره صحبت میکند که با تحلیل و ترکیب معلومات او و دیگران ذکر خلاصه ئی در اینجا نه تنها بی مورد بلکه نهایت مفید و ضروری است . باوجودیکه در نیمه اول قرن ٧ بواسطه سلطه توکیوها (ترکها) در تخارستان مملکت از نقطه نظر تشکیلات سیاسی با تیغه هندو کش در وسط بدو حصه تقسیم شده بود و در این دو حصه و مناطق متباقی امرای محلی متعددی جزء و خارج دو مرکز سیاسی قندوز و کاپیسی وجود داشت معذالک در نیمه شرقی مملکت (به نسبت خط بلخ - قندهار) که هیوان - تسنگ ازان میگذرد چه در صفحات شمال و چه مناطق جنوب آئین بودائی عمومیت داشت که بیشتر مردم از تخارستان و باختر گرفته تا بامیان پیرو طریقه كوچك نجات (هنایانا) بودند و در کاپیسا و حصص شرقی پیروان طریقه بزرگ (مهایانا) و كوچك ( هنايانا ) پهلوی هم
(٥٠٣) زندگانی داشتند و از کاپیسا به بعد در حصص شرقی و جنوبی و غربی برهمن های آفتاب پرست و شیوائیها هم بکثرت دیده میشدند. باوجودیکه از دو سه قرن باینطرف در اثر مداخله ساسانیها و مقابله های کیداری ها (کوشانیهای خورد) و یفتلی ها با ایشان بیشتر اوقات در اکثر حصص آریانا جنگ و جدل دوام داشت و در نتیجه به حیات مذهبی، مخصوص بحیات آن دیانتی که بالکال مخالف جنگ و خون ریزی بود سکته وارد کرد و اکثر معابد و استوپه ها صدمه دید و خراب شد معذالك هنوز معابد باشکوه و مجلل در پیرامون شهرهای باستانی ما در اطراف کهن دز (قندوز) بلخ، بامیان، کاپیسا و ده های دیگر وجود داشت و در هر سنگرهه، معبدی صد ها راهب زندگانی میکرد و در میان این راهبین دانشمندان خیلی متبحر یافت میشد. هوان - تسنگ حین عبور خود تعداد معابد بعضی نقاط و عده روحانیون متقابله آنجا ها را داده که برای مزید معلومات بحیث يك نظريه ذيلاً ذكر ميكنيم: قندوز : ١٠ معبد بودائی چندین صد راهب و روحانیون بلخ : ١٠٠ معبد بودائی ۳۰۰۰ راهب و » بامیان : ١٠ معبد » ١٠٠٠ یا چندین هزار راهب و روحانیون کاپیسا : ١٠٠ معبد » ٦٠٠٠ راهب روحانی » ١٠ معبد شيوائی ١٠٠٠ راهب شيوائی و برهمنی لغمان : ١٠ معبد بودائی چند صد روحانیون و چند بیست معابد برهمنی و شيوائی ننگرهار : تعداد معابد و روحانیون داده نشده کندهارا ١٠٠٠ معبد بودائی و ١٠٠ معبد برهمنی این احصائیه بسیار ناقص که در آن فقط چند شهر بزرگ و چند منطقه شامل است نشان میدهد که در طی قرن ۷ مسیحی هنوز حیات مذهبی جامعه رهبانان چه رونقی داشت و چقدر معابد مختلف بودائی و بر همنی و شیوائی آباد بود.
(٥٣٤) شبه ئی نیست که این معابد و استوپه های مربوطه آنها از طرف شاهان مختلف ممالك و ملیکه ها و وزرا و اعیان و تجار آباد شده و هر كدام نام و نشان و شهرت و دارای ودایع و یادگار های قیمتداري بود که زائرین را از داخل و آفاق دور دست خارج مملکت جلب میکرد و یکی از منابع عایدات کشور محسوب میشد زیرا زائرین علاوه بر اینکه در مسافرت پول خرج میکردند برای دیدن ودایع هم به تفاریق پول و سکه های طلائی میدادند. از جمله این معابد در بلخ ویهارای قدیم و جدید یعنی ناواویهارا ، نوبهار و در کاپیسا معبد شالوکیه یا معبد یرغملهای چینی (موقعیت آن در پوزۀ شترك در دامنه شمالی کوه پهلوانان) در حصص شرقی بگرام مقابل ریزه کوهستان معین و حفريات شده معبد شاهبار معبد كنيشكا ( در توپ دره طرف غرب چاریکار واقع دو هنوز استوپه بزرگ و بلند آن پا بر جا است) معبد راهولا (بنام کافر قلعه موقعیت آنرا فوشۀ بجنوب شرق بگرام کنار باريك آب معین کرده) معبد ملیکه و درهده معابد باستانی که در عصر اشوکا و کنیشکا ساخته شده بود و بالاخره در پشاور بلند ترین معبد كنیشکا که ٤٠ قدم ارتفاع داشت دارای شهرت آفاقی بود چون اصول معماری بودائی متقاضی بود که معابد مجلل و استوپه ها بسیار بلند ساخته شود و بر علاوه برجهائی هم برای یادبود خاطره روحانیون میساختند در پیرامون شهرها آبدات مذهبی از هر طرف بهوا بلند معلوم میشد. در شمال معبد (نوبهار) استوپه ئی بود که ۲۰۰ قدم ارتفاع داشت. بطرف شمال غرب ویهارای قدیمه، بلخ بیاد دانشمندان متوفای شهر ۷۰۰ برج بر پا کرده بودند که هیوان تسنگ ناظر آن بوده و همه را بچشم خود دیده است. (۱) صد معبد کاپیسا هر كدام از خود استوپه هائی داشت که بعضی آن به ارتفاع صد و دو صد قدم میرسید در هده و گرد و نواح آن استوپه های معابد اشوكا پادشاه حايزسه (١) صفحه ٤٣ و معبد خاطرات بودائي عالم غربی ترجمه پیل
( ٥٢٥ ) صدقت ارتفاع بود و باالآخره معبدی که کنیشک در جوار پایتخت زمستانی خویش در حوالی پشاور ساخته بود هنوز به ارتفاع ٤٠٠ قدم وجود داشت . در معابد افغانستان قدیم از بلخ گرفته تا پشاور ( پارو شاپورا ) ودایعی وجود داشت که در نظر بده پرستان قدر وقیمت زیاد داشت وعموماً عبارت از یاد گار های بودا ساکیاونی و روحانیون بزرگ و شاهان قدیمه بود . بطور عموم در معابد مربوط هر شهر بزرگ سه سه یادگار قیمتی و بزرگ محفوظ بود که هیوان ـ تسنگ آنها را دیده و تذکر داده است در معبد نو بهار بلخ سه چیز ذیل دیده میشد . ( ١ ) ظرف شست و شوی بودا که از طلا و احجار کریمه ساخته شده بود : ( ٢ ) دندان بودا . ( ٣ ) جاروب بودا با دسته مرصع ومزین با جواهرات ( ١ ) در معابد بامیان ودایع ذیل در صندوق طلائی محفوظ بود . ( ١ ) يك دندان بودا ( ٢ ) دندان یکی از پادشا هان سلف که به لقب « پاد شاه عراده طلائی » شهرت داشت . ( ٣ ) کچکول آهنی و پلان راهبی دانشمند بزرگی موسوم به « سانا کاواسا » Sanakavasa پلان مذکور از مجموع ٩ پارچه ساخته شده بود ( ٢ ) در معابد اطراف کاپیسی ( بگرام ) سه چیز ذیل وجود داشت : ( ١ ) دندان طفلی بودا ( ٢ ) پارچه جمجمه بودا « تاثا گاتا » Tathagata ( ٣ ) موی سر بودا « تاثا گاتا » در معابد هده بیشتر یادگار های بودا « تاثا گاتا Tathagata » به شرح ذیل وجود داشت : ( ١ ) صفحه ٤١ یادگار های ممالك غربی ترجمه بیل ملاحظه شود . ( ٢ ) به صفحات ٥٢ - ٥٣ یاد گار های ممالك غربی ترجمه بیل مراجعه شود .
(٥٠٦) (١) پارچه جمجمه و استخوان کاسه چشم بودا تاتا گاتا (٢) پلان راهبی بودای مذکور که از پارچه زرد پنبه ئی ساخته شده بود . (٣) چوب دست بودای مذکور که اصلاً از چوب صندل بود و حلقه های آهنی داشت(١) پیشتر در سر این مبحث عده را هبین و روحانیون بعضی شهر های بزرك و مناطق معروف را به ارقام معین کردیم و متذکر شدیم که در میان آنها علما و دانشمندان بزرگی وجود داشت . حالا میخواهیم درین مورد کمی دقیق تر شده و بعضی از راهبین دانشمند و علمای نامی قرن هفت افغانستان را که زایر چین هیوآن . تسنک حین عبور خود در محلات مختلف مملکت دیده و با آنها مصاحبه و مناظره کرده است اسم ببریم . در شمال هندوکش در قندوز که درین وقت مرکز خان نشین های تخارستان بود عالمی زندگانی میکرد موسوم به « دهر مه سینا » Dharmasina که غیر از خود مملکت در هند هم مطالعاتی نموده بود وصیت شهرت او در ماورای شرقی پامیر در نقاط مختلف سنکیا نك طوری پیچیده بود که اورا « فا ـ تسیانك » Fa-Tsiang یعنی «استاد قوانین مذهبی » لقب داده بودند و علمای کاشغر وختن به این عقیده بودند که کسی با او مناظره نمیتواند . در معبد معروف ناوا و یهارای ( نوبهار ) بلخ از دانشمندان بزرگ یکی « پراجنا كارا » Prajnakara سر حلقه را هبین و دانشمندان طريقه ( هينايانا ) يا راه كوچك نجات بود و زایر چین را در طی مسافرتش در افغانستان از بلخ تا كاپيسا همراهی كرد . در معبد نوبهار علاوه بر او دو عالم دیگر بنام های « دهر مه پری یا » Dharmapriya و « دهر مه كره » Dharmakara وجود داشت که از جمله فحول دانشمندان عصر بشمار میرفتند و حلقه های مذهبی و علمی بلخ ایشان را بنظر احترام و تکریم میدیدند. (١) به صفحه ٩٥ یادگارهای ممالك غربی ترجمه پیل مراجعه شود .
( ٥٢٧ ) معاصر این زمان در با میان دو نفر راهب بزرگ داشتیم که اسم یکی آن «آریاداسه» Aryadasa و اسم دیگری « آریاسنا » Aryasena بود. و هر دو در فلسفه مذهبی و حکمت و قوانین دینی معرفت زیاد داشتند . در کاپیسی ( بگرام ) پایتخت سلطنت کاپیسا درین زمان چند نفر عالم برجسته زندگانی میکرد . یکی از آنها «منوجناگوشه» Manojnaghosha دیگری «آریاورمه» Aryavarma و سومی « گنوبهد دره » Gunabhadara نام داشت . چون پادشاه این وقت کاپیسا پیرو طریقه بزرگ نجات بودائی (مهایانا) بود از زایر چین خواهش نمو تا در یکی از معابد مربوطه این طریقه جمع شده و با دانشمندان کاپیسی مناظره کنند و در نتیجه میان سه نفر عالم فوق الذکر کاپیسا و هیوان - تسنگ مدت ۵ روز مناظره و جر و بحث طول کشید ، در طی آن پادشاه و « پرا جنا کارا » دانشمند بلخی هم حضور داشتند ( ۱ ) به این ترتیب چند صفحه مختصر این مبحث نشان داده میتواند که زندگانی مذهبی و جامعه علماء و دانشمندان افغانستان در قرن ۷ مسیحی به کدام اندازه هنوز رونق خودرا محافظه کرده بود. معابدی که تعداد قسمت آن ذکر شد هر کدام به تناسب کانون دانش وعلوم مذهبی بشمار میرفت و در هر معبدی به تفاریق از چند نفر گرفته تا دسته های چند صد نفری راهبین امرار حیات داشتند و به تالیف و ترجمه آثار مذهبی و کتب فلسفی و اخلاقی می پرداختند علماء و دانشمندان افغانستان در تحول فلسفه بودائی و در انتشار آن در خاکهای آسیائی سهم بسزائی داشتند که در فصل هشتم صفحات ۲۷۷ تا ۲۸۳ دران موارد چیزهائی نوشته شده است . همین معابد هیکل ها علماء ، کتب ، آثار ودیعه هر کدام به نوبه خود اسباب شهرت مملکت شده و دانشمندان و زوار (۱) راجع به راهبین و علمای افغانستان در قرن ۷ به کتاب زندگانی هیوان - تسنگ تالیف (شمان هوئی لی ) ترجمه بیل طبع لندن به قسمت های قندوز و بلخ و کاپیسا و بامیان مراجعه شود .
( ٢٨ ) را از ممالک همسایه حتی از نقاط دور دست چین و شرق اقصی جلب میکرد و تبحر و پایهٔ دانش این علمای بزرگ مقام آریانا یا افغانستان قدیم را در صحنه آسیا بس گرامی و ارجمند ساخته بود . ظهور اولین حملات عرب در سرحدات غربی آریانا : در نیمهٔ اول قرن ۷م که در صفحات شمال هندو کش خان های توکیو (ترك) و در جنوب هندوکش دودمان کشانریهٔ کاپیسا سلطنت داشت عرب ها پرچم دیانت مقدس اسلامی را بر داشته ارکان امپراطوری ساسانی را در دو میدان نهاوند و قادسیه متلاشی ساختند، یزد گرد آخرین شاه ساسانی مانند داریوش چهارم آخرین شاه هخامنشی بطرف شرق گریخته میخواست به خراسان پناه برد و در سال ۳۱ هجری (مطابق ۶۵۲ م) در مرو کشته شد . طوریکه در فصل پیشتر و فصل حاضره دیدیم آریانا از آغاز قرن ششم مسیحی از نقطه نظر اوضاع اداری سیاسی به دو حصه تقسیم شده بود که یکعده امرا و خانشین ها جزء هر کدام بود و امرای دیگری هم در خارج نفوذ آن دو حوزهٔ سیاسی وجود داشت و دو مرکز عمده در شمال قندوز و در جنوب شهر کاپیسی بود عرب ها بعد از اضمحلال قوای ساسانی در مقابل سرحدات غربی مملکت ما در دو نقطه متمرکز شدند که یکی آن در شمال شهر نیشاپور و دیگر آن در جنوب شهر کرمان بود درین تقسیمات از نقطه نظر سوق الجیشی مطالبی نهفته بود تا از خط نیشاپور هرات بلخ به خانشین های تخارستان حمله شود و از جبههٔ جنوب از راه زرنج و بست و رخمد بر کابل و کاپیسا سوقیات بعمل آید و کهستانات مرکزی و قسمت های صعب العبور وسط مملکت در دهن عبور گرفتار آید و خود بخود به تدریج تسلیم گردد .
( ٥٢٩ ) بهرحال شرح این واقعات چیزی است که در آغاز جلد سوم خواهد آمد اینجا همین قدر متذکر میشویم که اولین تماس قشون عرب در سرحدات غربی آریانا (سیستان) در ٢٣ هجری ( مطابق ٦٤٥) یعنی درست یکسال بعد از مراجعت هیوان - تسنگ از آریانا به چین صورت گرفته . چند سال بعد تر یعنی در حوالی ٣٢ و ٣٣ هجری ( ٦٥٣ - ٦٥٤ مسیحی ) قشون عربی در مقابل سرحدات غربی مملکت از کناره های جنوب بحیره خزر تا سواحل خلیج فارس نقاط سوق الجیشی را اشغال نموده در نیشاپور و کرمان تمرکز یافتند تا طبق نقشه معینه در سه خط ( نیشاپور، هرات بلخ ) بطرف تخارستان (زرنج بست، رخد) بطرف کابل و کاپیسی، و ( قندار وقندابیل و یضا ) بطرف ملتان پیش روند و شرح حرکت آنها در دو قرن روی این خطوط و مدافعه سختی که درین مدت طولانی از طرف امرای محلی افغانستان بعمل آمده است مبحثی است طولانی که شرح آنرا در فصل اول جلد سوم سلسله تاریخ افغانستان خواهید دید. مداخلت چین : پیدا شدن تو کیو ها ( ترکان غربی )وسلطه موقتی آنها در صفحات شمال افغانستان ( تخارستان ) و تماس و تصادم ایشان با کشور چین از یکطرف و کمی بعدتر احساس حملات قشون عرب به سرحدات غربی مملکت از طرف دیگر زمینه را مساعد ساخت تا عامل دیگری در قرن ٧ در تاریخ افغانستان دخالت کند و آن عبارت از چین و تشبثات سیاسی و نظامی و اداری خاندان تانگ میباشد . قبل برین در اخیر فصل دوازدهم ( صفحه ٤٩٧ ) شرح داده شد که چطور بعد از ظهور خاندان های « سوی » و « تانگ » و تقویه وحدت ملی وروح نظامی در چین و رقابت های آن دو خاندان با تو کیو ها ( ترک ها ) چین را قادر به آن ساخت تا آهسته آهسته از حوزه ایلی به تارم واز آنجا به حوزه سرداریا و آمو دریا و ماحول پامیر نفوذ و تسلط پیدا کند . تعلقات دوستانه
( ۵۳۰ ) دولت کاپيسا و تانگ های چین و باز مداخلت مملکت اخیر الذکر در صفحات شمال و جنوب افغانستان امری است که بعد از اشاره به روابط پارینه آریانا و چین شرح میدهیم . مرور در فصل هشتم همین جلد نشان میدهد که آریانا کشور چین و چین کشور افغانستان قدیم را بخوبی می شناخت. اینجا نمیخواهیم به شنا سائی و ارتباط این دو مملکت کهن آسیائی وارد شویم زیرا موضوعی است جداگانه تنها از نقطه نظر تعلقات سیاسی متذکر میشویم که کوشانی های بزرگ افغانستان معاصر با ( هان های ) چین بود و گر چه تعلقات « کوشانو ـ هان» با جنگ و نبرد شروع شد ولی بعد از آمدن پر غمل های چینی به در بار کنیشکا مرا و دات دوستانه و روابط تجارتی مدتهای مدید دوام داشت . عصر کوشان و هان برای آریانا و چین دوره های بزرگ تاریخی بود . بعد از آن او ضاع در هر دو مملکت تغییر کرد . در چین بربر های مانچو و در افغانستان ساسانی ها هجوم آوردند و به کامیابی و نا کامی ها مصادف شدند تا اینکه تو کیو ها ( ترك ها ) موقتاً در صفحات شمال ( تخارستان ) متسلط شدند و جنگ ایشان با خاندان سوی و تانگ نفوذ خاندان اخیر الذکر چین را قدم به قدم به مملکت ما نزديك ساخت . دولت کاپيسا که موجودیت و قدرت و حوزه نفوذ آن را در تمام جنوب هندوکش شرح دادیم در میان هرج و مرج مداخله تركها و ساسانی ها و اوضاع ملوك الطوايفی قرن هفت تنها دولت نیرومند و حسابی آریانا درین عصر محسوب میشود . این دولت که زایر چینی هیوان ـ تسنگ شاهد قوه و قدرت او میباشد باز هم نظر به پیچیدگی اوضاع ' سلطه تو کیو در شمال ' تهدید ساسانی ها در شمال غرب و ظهور عامل جدید دیگر در سرحدات غربی که عبارت از هجوم قشون عرب میباشد مجبور بود که در مقابل این جمله عوامل مختلف دوست
( ٥٣١ ) و متحد و حتی پشتیبان و حامی مقتدری پیدا کند و آن عبارت از چین و خاندان مقتدر تانگ ها بود. از طرف دیگر امپراطورهای خاندان تانگ چین هم برای مقابله با تبتی ها و پیشرفت روزافزون عرب بطرف شرق مایل بودند که دوست و تحت الحمایه هائی داشته باشند. تی - تساتنگ» دومین امپراطور تانگ که قسمتی از وقایع مربوط او را با خانهای مختلف تو کیوهای غربی ذکر کردیم آهسته آهسته نفوذ و حاکمیت خود را بطرف غرب بسط داده خانهای ختن، کاشغر، یار کند و سمرقند بین سالهای ٦٣٢ و ٣٥. و خانهای تورفان و کوتچه بین ٦٤٠ و ٦٤٨ مطیع و باجگذار او شدند و چون تخارستان درین وقت از طرف دست نشانده های تو کیوهای غربی اداره میشد بحساب می رفت. در جنوب هندوکش روابط بین دولت کشاتریه کاپیسا و تانگ های چین به تمایل طرفین و با تعارفات دوستانه و ارسال هدایای متقابله شروع شد چنانچه پادشاه کشاتریۀ کاپیسا به اساس گفتار هیوان - تسنگ چند راس اسپ قشنگ برای امپراطور تی - تسانگ فرستاد و از آنطرف هم نماینده و هدایاتی به کاپیسا آمد. ولی قدرت و تفوق تانگهای چین در تمام اسیای مرکزی و پیچیدگی روز افزون اوضاع در آریانا دولت کاپیسا را مایل و آماده ساخت تا از چین حمایت بخواهد و این امر بگمان غالب بعد از ٦٤٢ صورت گرفته است زیرا رونه گروسه مینگارد که در سال فوق کندهارا تیول امپراطور تی - تسانگ را قبول کرد(۱). وضعیت آریانا را ازین وقت به بعد تا اواسط قرن هشت چنین میتوان تصویر کرد: در شمال هندوکش بقایای و احفاد تو کیو های غربی حکمفرمائی داشتند چنانچه منابع چینی امیر محلی بدخه برست قندوز را بنام شه - لی مانگ کیا - لو( Che-li-Mang-Kia-lo ) ( در سانسکریت سری منگله Crimangala ) یاد کرده. در جنوب هندوکش، امرای محلی کوشانو یفتلی کاپیسا ( رتبیل شاهان (۱) صفحه ٢٢٠ تاریخ اسیاجلد دوم تالیف رونه گروسه
(٥٣٢) منابع عربی) از کاپیسی به تمام ساحه جنوب هندوکش سلطت داشتند، از غرب و شرق دو قوه خارجی پای مداخله را پیش گذاشته بود و این مداخله دو رنگ مختلف داشت یعنی از طرف غرب عربها بنام نشردیانت مقدس اسلامی بادسته های قشون در دو خط نیشاپور، هرات بلخ در شمال و زرنج، رخد کابل بطرف جنوب پیش می آمدند و تانگهای چین از طرف شمالشرق کنترول خودرا به دو سلطنت محلی قندوز و کاپیسا پهن کرده و بنام حمایت بدین ارسال قشون و كمك نظامی با ارسال فرامین وحکم نامه ها امرای محلی مذکور را دلداری و تشویق به مقابله می نمود ند. قبل برین در فصل گذشته دیدیم که چطور روابط رقابت آمیز و جنگجویانه تو کیوها وتانگهای چین منجر برآن شد که سلطه دولت اخیر الذکر در ماحول پامیر و آمو دریا قایم شود. در آغاز این مبحث اشاره کردیم که امرای محلی قندوز و گندها را حمایت چین را قبول کردند. بعد از وفات امپراطور مقتدر چین «تی تسانگ» (٦٤٩م) نام دونفر از امپراطوران دیگر خاندان «تانگ» در تاریخ این عصر افغانستان قابل ذکر است که یکی «کاو تسونگKaoTsong و دیگری هیون تسونگ» Hiouen Tsong نام داشت و اخیر الذکر بیشتر در تاریخ به لقب منگ هوانگ،MingHouang یعنی «امپراطور شهیر »شهرت دارد. این دو امپراطور خاندان تانگ یکی بین (٦٨٣ - ٦٥٠) و دیگری بین (٧٥٦ - ٧٠٦) سلطنت کرده و در فاصله حکمفرائی آن دو، ملکه ئی بر تخت چین جلوس و سلطنت کر ده است قرار یکه از سنه وتاریخ سلطنت این دو امپراطور معلوم میشود درست از وسط قرن ٧ تا اواسط قرن ٨ سلطنت کرده اند و این دوره ایست که بالا تر به آن اشاره کردیم ونفوذ چین ، نفوذی که شرح چگونگی آنرا در ذیل میدهیم بر امرای محلی قندوز وکاپیسی انبساط داشت. چون درین در فصل اخیر تا اینجا چندین مرتبه به علل مداخله چین اشاره ها شده است تکرار آن لزومی
( ٥٣٣ ) ندارد بقایای توکیوها که قدرت شانرا درخارج وداخل حدود ولایت تخارستان تی تسانگ امپراطور مقتدر چین خورد کرده برد خواهی نخواهی تن به قبول حمایت در دادند . پیشرفت تدریجی قشون عرب امرای کاپیسا را مایل و مجبور ساخت که از چین حمایت بخواهند و خود را تحت حمایت تانگ قرار دهند ولی این مداخله و حمایت چین طوریکه موسیو فوشه میگوید کاملاً « شکل دفتری » داشت . جز نام عملا نشانی از آن درمیان نبود . شبهه ئی نیست که دفتر داران چینی نام های ١٦ علاقه بین اکسوس و اندوس ( آمودریا وسند ) و بعضی مناطق کوچک جزء را ثبت کرده واین علاقه های آریانا را جزء تحت الحمایه خود می پنداشتند ولی نظارت آنها شکل عملی نداشت . منتهای اجرای نفوذ امپراطوران تانگ چین این بود که فرامین و تقرر نامه ها وقت بوقت اصدار کنند چنانچه امپراطور « کاو - تسونگ » بنام امرای محلی سمرقند ، بخارا ، فرغانه و گندهارا به ترتیب در سال های (٦٥٠) (٦٥٦) (٦٥٨) و ( ٦٦٠ ) صادر کرده است . مینگ - هوانگ امپراطور دیگر این خاندان که بالاتر از او نام بردیم هنگام انبساط فتوحات عرب در آریانا سیاست مخصوص را پیش گرفته بود که با وجود همچشمی به سیادت و پیشرفت عرب نمیخواست قشون چین راعملا درمیدان مجادله وارد کند بلکه در پی آن بود تا امرای محلی افغانسان این وقت را تشویق و ترغیب به جنگ کند و با مکاتیب و فرامین از آنها دلداری نماید چنانچه در سال های ٧٠٥ و ٧٢٠ و ٧٤٥ فرامین و مکاتیب به امرای محلی کاپیسا فرستاده است . خانهای ترکی قندوز که بالاخره بدست جنرال عرب قطیبه مضمحل شدند در ٧١٨ و ٧٢٧ با همین امپراطور مکاتبه نموده ومخصوصاً مکتوبی که بتاریخ اخیر الذکر صادر شده است تسلط قوای عرب را بر تخارستان ثابت میسازد .
(٥٣٤) البته درین امر شبهه ئی نیست که امرای محلی افغانستان از تمایل به دربار چین و از قبول حمایت آن کشور آرزوئی جزاین نداشتند که بالاخره قشون معظم عرب را باقشون کشور پهناور چین مقابل سازند و هر دو را به نفع خودخورد کنند ولی چینی ها تا موقعی که خطر بخاك های متصرفات ایشان در حوالی شرق پامیر نرسیده بود به این کار تن در ندادند . و تقبیل شاهان کاپیساچون اینسکه منتظر كمك چین دست بسته نشینند داخل مجادله شدم و طوریکه همه میدانیم با نیروی عربی در نقاط مختلف مملکت سخت جنگیدند و مدت مدیدی هستی خود و دولت و کشور خود را حفظ کردند تا اینکه در حوالی ٧٩٣ کاپیسی مرکز سلطنت آنها بدست قشون عرب برای دفعه اخیر فتح وبکلی ویران شد و درین وقت ها نامی از حمایت و مداخلت اطری چین باقی نمانده بود. آخرین روز های کاپیسی: درین جلد تاریخ افغانستان در فصول ومواقع مختلف از کاپیسا و کاپیسی صحبت شده است ( صفحات ٦٣ ، ٢٣٤ ) مقصد عمومی این است که کاپیسی ، مرکز کاپیسا که بقایا و خرابه های آن را در بگرام (٦٠ کیلومتری شمال کابل) تعین کرده اند بحیث مرکز ولایت ، مرکز امارت های محلی جنوب هندوکش و پایتخت سلطنتی و امپراطور آریا نارول بزرگ در تاریخ سیاسی و اداری و تجارتی و صنعتی و تهذیبی افغانستان قدیم بازی کرده و یکی از شهر های باستانی و مهم مملکت بشمار میرفت چنانچه آثار و شواهدی که درین چند سال اخیر از ین شهر کهن کشف شده و کشف شده میرود گواهی است که اهمیت مقام و عظمت و آبادی آنرا تائید میکند . کشف مسکو کات یفتلی از «صدق آباد» ریزه کوهستان از سواحل چپ رود خانه پنجشیر مقابل بگرام و کوه پهلوان و کشف سکه های میتی شارهای غرجستان از فند قستان (غوربند ) رد همزنگ کابل و مخصوصاً کشف سکه ازین سلسله از عمق خود خرابه های بگرام را نمود میکند که یفتلی ها در حوزه کاپیسا ومخصوصاً در شهر کاپیسی مرکزیتی داشتند و حین ورود هیوان . تسنک در ٦٣٢ هنوز شاه کثا تر به سلاله کوشائویفتلی در اینجا اقامت داشت و در ٦٤٤ حین
(٥٣٥) مراجعت او از هند هنوز شاه و پایتخت او در کاپیسی برقرار بود. حین ظهور قشون عرب در سرحدات غربی آریانا و حین ورود آنها در نقاط آبادانی سیستان مثل زرنج وزالق وکرکویه وغیره مرکز شاهان کاپیسا یا رتبیل شاهان شهر کاپیسی بود ولی چون نقشه سوق الجیشی ایشان چنین متقاضی بود که با عربها در نقاط سرحدی مقابله کرده وقوای آنها را در کوهستانات ودرهها بکشند رتبیل شاهان از استحکامات زمان یفتلیها روی کوهای کابل موجوده استفاده نموده حتی در آن مرمت کاریهائی بعمل آوردند و بعد از زدوخوردهائی در حوزه هیرمند وارغنداب بالاخره یکعده جنگهای خونین درحوالی غربی کابل وخورد کابل بوقوع پیوست. قراریکه از روی سفرنامه های زائرین چینی معلوم میشود در اوائل نیمۀ دوم قرن ٧ هنوز راه رفت وآمد کاپیسا را نزديك شدن حملات عرب مسدود نساخته بود. ازین لحاظ درطی نیمه دوم قرن ٧ وجریان قرن ٨ مسیحی منابع چینی از کاپیسا وماخذ عربی از کابل صحبت کرده اند وعلت این امر این است که چینیها با حمایت از دولت کاپیسا (کی پین) این کلمه را بیشتر در دفاتر خود ثبت و تکرار میکردند وعربها با مقاومتی که در حصار واستحکامات کابل میدیدند از اینجا بیشتر حرف میزدند. بهر حال در سال های ٧٥١و٧٦٩ که وو کونگ Wou-Kong زایر دیگر چینی به گندهارا می آید هنوز کاپیسی مرکزیت خود را از دست نداده واین مسئله قرار نظریه فوشه تا سال ١٧٦ هجری (٣-٧٩٢م) دوام کرده است و این موقعی است که ابراهیم بن جبل به امر فضل بن یحیی والی خراسان از راه (غوروند) یعنی درۀ غوربندبر کاپیسا حمله آورده وآبدات مذهبی بودائی شهر ویران گردید و متعاقباً از کاپیسا نام برده نشد جز يك دفعه که آنهم در مال الهند از طرف البیرونی بصورت (کابیش) بعمل آمده است. به این ترتیب قراین عموماً به این دلالت میکند که در اواخر قرن ٨ واوائل قرن ٩ مرکز سلطنت جنوب هندوکش از کاپیسی به کابل انتقال نموده وعلت موضوع انتقال وانتقال دهندۀ آنرا در فصل آینده مطالعه خواهیم نمود.
(٥٣٦) فصل چهاردهم رایان کابلی یا برهمن شاهان کابل درین فصل که از نقطهٔ نظر مراتب تاریخی (کرونولوژی) میتوان آنرا آخرین فصل تاریخ آریانا یا افغانستان قدیم خواند دو چیز فوراً جلب نظر میکند یکی کلمه (شاه) و مترادف آن (رای) و دیگر اسم «کابل» که مدتی پایتخت بوده و باز در اثر بروز واقعیاتی که خواهیم دید جای آنرا شهر «ویھند» کنار اتک اشغال میکند. بعبارت دیگر چون در ذکر کارنامه های شاهان و واقعات مربوطه این فصل کلمات شاه و شاهی و کابل و ویھند بیشتر می آید میخواهیم در آغاز کار قدری در اطراف شاه و شاهی و کابل صحبت نمائیم شاهی های کابل یا کابلشاهان: در اخیر فصل دهم حین شرح مسکوکات دودمان کیداری متذکر شدیم که کیدارا مؤسس سلاله کوشانی های خورد در روی مسکوکات خود را به رسم الخط بر همی «کیدارا کوشانشاه» خوانده که از آن واضح کوشانی بودن او تصریح میشود ولی مقصد ما بیشتر به کلمه (شاه) است و معلوم میشود که اقلاً از همین اوائل قرن چهارم مسیحی به بعد پادشاهان محلی جنوب هندوکش مخصوصاً آنهائیکه در درهٔ کابل مرکزیتى داشتند من حیث عرق عقیده هرچه بودند بلقب «شاه» یا «شاهی» یا «شاهیا» یاد شده اند مثل: رتبیل شاه، ترکی شاه، «هندو شاهی»، برهمن شاهی، هندوشاهیان وغیره که همه تحت عنوان «کابلشاه» آمده میتوانند. البیرونی برهمن ها یا هندو هائی را که از وسط قرن ٩ تا ربع اول قرن ١١ مسیحی در تاریخ افغانستان (١٠٠٠) ب ١ سردار محمد ع سراج الدین د ا د ج محمد دن محمد نعيم، ه اجرائه شعبه تاریخ ٦ ٣ - ١٠٥ ع
(٥٣٧) حصص شرقی افغانستان سلطنت کرده اند و سلاله ئی را که قبل از ایشان از کابل به جنوب هندوکش حکمرانی داشتند به لقب « شاهی » یا « شاهیا » یاد کرده و ایشان را « شاهیای کابل » هم خوانده و به اصطلاح خود آنها را به دو دسته ترکی و هندوبا بر همنی تقسیم نموده است (۱) . « کلهنه » شاعر و مورخ کشمیر در اثر خویش موسوم به « راجاتر انگینی» که قریب ۱۱۸ سال بعد تر از الهند البیرونی نوشته شده هندو شاهی یا برهمن شاهیان را اعم ازینکه مرکز شان در کابل یا در حصص شرقی افغانستان در حوالی اتک در « و یهند» مرکز زمستانی کشاتریه کاپیسا بود به لقب « شاهی » یاد کرده است . همین قسم بلاذری هم یك دفعه بدون اینکه اسم پادشاه کابل را متذکر شود او را به صفت « کابلشاه » خوانده به همین ترتیب کلمه (رای) و ( رایان ) و ( ملك ) و (ملکا) که بصورت مفرد و جمع در پراکریت های محلی افغانستان به معنی شاه و شاهان بود در مسکوکات و القاب شاهان جنوب هندوکش مورد استعمال داشت. از روی این ملاحظات اینقدر میتوان گفت که خاندان های شاهی و امرای محلی جنوب هندوکش که پایتخت های اولی به تدریج کاپیسا « کابل » ویهند و مراکز دسته دومی اینجا ها یا در جاهای دیگر مثل گند ها را « بامیان » وجیرستان گردیز غور زمین داور و غیره بود عموماً بصلت (شاه ) یا «شاهی» یاد شده اند و چون به بشرحیکه پایان میدهیم « کابل » مرکز سلطنت مرکزی تمام جنوب هندوکش شده بود « شاهی های کابل » یا « کابلشاهان » عنوان و لقبی است که از طرف عموم مورخین با مختصر تغییری در تلفظ استعمال شده و این عنوان و لقب از عصر کیدارا « اوائل قرن چهارم مسیحی » تا ختم سلطنت احفاد برهمن شاهی های کابل در ویهند « ربع اول قرن ۱۱ مسیحی » مدت تقریباً هفت قرن خاندان های شاهی و امرای محلی کابل زمین را در جنوب هندوکش (۱) صفحه ۱۰ البیرونز اندیا ترجمۀ ساشو .
( ٥٣٨ ) بهم پیوست و متصل نگه میدارد و به تعقیب کیداری ها کشاتر یه های کاپیسا نپکی ملیکا یفتلی ها ، کوشانو یفتلی ها، رتبیل ها ، تروءکشه ها زابلی ها ، تگین ها یا تکین ها ، برهمن ها ، هندوها همه در جزو آن می آیند . رای پاله : در فصل سیزدهم متذکر شدیم که منابع عربی و فارسی کلمۀ رتبیل را بصورت اسم و صفت از روز تماس قشون عرب در سر حدات غربی مملکت در خط زرنج، رخدا کابل استعمال کرده این رویه تا ختم سلطنت برهمن شاهی های کابلی (ربع اول قرن ١١ مسیحی ) ادامه داشت قرار یکه در انجا اشاره کردیم این کلمۀ یا از روی اسم خاص هندویی « رتن پاله » و یا از ترکیب دو کلمه عام ( رای ) و ( پاله ) بمیان آمده است چون گمان غالب براین میرود که این لقب از ترکیب دو اسم اخير الذکر تشکیل و عام شده باشد با ربطی که بیشتر به مطالعات این فصل دارد مختصراً به شرح آنها می پردازیم : قرار یکه مأخذ فارسی و سنسکریت قرن های ۳ و ٤ هجری و مورخین در بار غزنه مانند محمد عوفی و محمد الجبار العتبی شرح مید هند برهمن شاهان یا هندو شاهان کابلی را بلقب (رای ) یاد میکردند و ملکه های ایشان را ( رانه ) میگفتند ( ١ ) این دو لقب عموما در مورد شاهان هندو و یا برهمنی و زنان ایشان استعمال میشد ، در حقیقت امر این دو کلمه اصلا عنوان یا لقب مخصوص کدام شاه نبود بلکه در یکی از پرا کریت های این عصر (رای ) و ( رانه ) شاه و ملکه را میگفتند در این کلمات ریشه قدیم سانسکریت ( راجان ) داخل است. درین شبه ئی نیست که این القاب در مورد شاهان هند و (۱) « جوامع الحكايات و لوامع الروايات » نسخه قلمی میوزۀ کابل، ترجمه بعضی حصص آن در ( انشنت انديا ) جلد دوم ترجمه ( اليوت ). ترجمه انگلیسی تاریخ یمینی جلد دوم انشنت انديا ترجمه الیوت ملاحظه شود .
( ٥٣٩ ) و یا برهمنی این وقت ها بصورت عام آمده ولی در مورد هندو شاهی های کابل و احفاد ایشان هندوشاهی های « ویهند » سابقهٔ تاریخی دارد و کاملا تطبیق میشود . این دو کلمه نه تنها در نثر بلکه در نظم فارسی افغانستان و سانسکریت هم استعمال شده و دو مثال برجسته یکی اشعار ملک الجبال علاء الدین جهانسوز و دیگر هم اشعار مورخ وشاعر کشمیر « کلهنه » است . بیشتر به ریشه آریائی این دو کلمه در عصر ویدی اشاره نمودیم مربوط به آن متذکر شویم که کنیشکا موسس دومین خاندان کوشانی های بزرگ افغانستان در بعضی مسکوکات به رسم الخط یونانی خود را « راو انور او » ( ۱ ) یعنی « شاه شاهان » خوانده . این زبان را مدققین لهجه از السنه خانواده ایرانی تعبیر کرده اند در اینجا هم به وضوح دیده میشود که « راو » یعنی « شاه » و « راونانوراو » یعنی شهنشاه ) در قرن دوم مسیحی رواج داشت و آهسته آهسته در مرور چندین قرن دیگر ( و ) آخر کلمه به ( ی ) مبدل شده و (رای ) در مورد برهمن شاهی ها یا هند و شاهی های کابل و ویهند و سائر شاهان هندوی معاصر شان در هندوستان استعمال شده است . همانطور که در کلمه ( رای ) ریشه قدیم سانسکریت ویدی موجود است در اکثر لهجه های آریائی دیگر هم تا حال از بین نرفته ( ٢ ) کلمه دیگری که مختصر شرح میخواهد « پاله » است . تا اندازه ئی که از روی مسکوکات برهمنی یا هندوئی کابل و احفاد ایشان رایان و یهند معلوم میشود نام های ایشان عموماً به دو کلمۀ «یال» و « دیوه » تمام میشود و اولی را « پاله » و دومی را « دیوه » هم تلفظ کرده اند . « پال » یا « پاله » را مدققین اسم یکی از خاندان های هنود تعبیر کرده وحتی « الیوت » انگلیس میگوید ( ۱ ) بعضی آنرا « شا او انوشا او » هم خوانده اند . ( ٢ ) چنانچه در ایطالوی شاه را ( رۀ ) و در فرانسوی ( روا ) گویند.
(٥٤٠) که ظهور آن تغییری در خاندان شاهی وقت وارد نمود (١) . اگر کلمه « رتبیل» با آن عمومیتش که منابع عربی مخصوصاً استعمال کرده اند بذات خود علم می بود یا اسم خاصی محسوب میشد یا از نقطه نظر مفهوم لغوی توجیهی میداشت علاج نداشت که در مآخذ سانسکریت هم نمی آمد ولی چنین اسم و لقبی در مآخذ سانسکریت ضبط نشده لذا میتوان گفت که عرب ها از راه سمع از کلمات دیگر آنرا درست کرده اند و گمان غالب برین میرود که از ترکیب لقب عمومی (رای) و خاندان ( پاله ) از « رای پاله » رتبیل ساخته باشند بهر حال چون این کلمه در ماخذ عربی و فارسی از آغاز وصول قشون عرب در سرحدات غربی آریانا ( خط زرنج - رخد - کابل ) استعمال شده ما در تاریخ افغانستان برای تفریق کوشان یفتلی های کاپیسا از برهمن شاهی های کابل دسته اولی را به لقب « رتبیل شاهان » و دو خاندان دومی را به نام «رایان کابل» یاد میکنیم و همه اینها به نام «کابلشاهان» هم شهرت داشتند . انتقال پایتخت از کاپیسی به کابل : شبه ئی نیست که « کوبها » نام ویدی رودخانه کابل در سرود آریائی « ریگ وید » (٢) ذکر است . همین قسم وادی کابل بنام «ویکره ته» در جمله شانزده قطعه زمین اعلی اوستائی در مرحله هفتم آمده و بعض از مدققین ( بکردۀ ) متذکرۀ بطلیموس را در حصهٔ علیای رود خانه کابل خاطره ئی از همان « ویکرۀ ته » اوستائی میدانند گذشته از متون اولیه و اصلی آریائی هردوت در قرن ٥ ق م از شهر «کسپاتیروس» حرف میزند که آنرا بعضی ها کابل تعبیر میکنند . «اورتسپنه »، «کابوورا» کابورا اسمائی است که بطلیموس در قرن دوم مسیحی در جغرافیای خود استعمال کرده ومدققین هرسه را نام های شهر کابل و بالاحصار آن میدانند . همین جرافیه (١) صفحه ٧٩ خاندان های شاهی شمال غرب هند تالیف ( رای ) (٢) در جزوه پنجم و دهم .
(٥٤١) انگارد در ولایت بارو پامیزاد از مردمان بنام «بولیتی» یا «کابولیتی» حرف میزنند که مقصد از آن اهالی شهر کابل میباشد . این تذکرات نشان میدهد که رود کابل ، وادی کابل، وحتی نقطه یا نقاط آبادانی درین وادی در زمانهای باستان وجود داشته که تعین مراتب آن مطالعات جداگانه بکاردارد . از روی آبدات بودائی مثل منار چکری ، وسرخ منار و استوپه‌های بزرگی که در دهکدهٔ چکری موجود است و از روی خرابه‌های معابد بودائی پنجه‌شاه ، دامنهٔ علی آباد ، تپه خزانه ، خواجه‌صفا ، خواجه روشنائی ، تپه مرنجان وغیره معلوم میشود که درعصر کوشانی‌های بزرگ حصار کهستانی گردونواح کابل دارای معابدی بوده و دهکده‌هائی در پیرامون آنها دریای کوها وجود داشت. بهر حال با سابقه‌ئی که این اعلام جغرافیای تاریخی و این آبادی‌ها دارند ، دو سوال در خاطر میگذرد : یکی اینکه این کابل یا کابل‌هائی که در مقابل اسمای مذکور قرار میدهند بصورت صحیح در کجا یا کجاها بود ؟ دوم اینکه شهرمهم آریانا در جنوب هندوکش که از قرن دوم قم تا اخیر قرن ۸ مسیحی مدت هزار سال پایتخت افغانستان قدیم محسوب میشد ٦٠ کیلومتر بطرف شمال گفته در حوزه کاپيسا واقع و به اسم کاپيسی شهرت داشت که خرابه‌های بگرام موجود از آن نمایندگی میکند نه کابل فعلی. انتقال پایتخت از کاپيسی به کابل مسئله ایست بزرگ و مهم و دلچسپ که با وجود عدم معلومات لازمه باید در اطراف آن حتی‌المقدور دقت شود. در ٣٢ و در ٦٤٤ م حین آمد و رفت هیوان – تسنگ زایر چینی کاپيسی پایتخت بوده وزایر مذکور پادشاه را در آن شهر ملاقات نمود و به کابل بالکمل نیامد. بقرار شهادت تا ریخ سيستان «عبدالله بن ابی بکر» درسنه ٥١ هجری
(٥٤٢) (مطابق ٦٧٣م ) در سیستان آمده و در بست و رخج و کابل با(رتبیل) محاربه نمود و آخر با دو هزار درم با او صلح کرد» (۱) اگر در سنه و تاریخ و مأخذ واقعات خوب دقت شود دیده میشود که در نیمهٔ دوم قرن ۷ و جریان قرن ۸ منابع چینی از شهر کاپیسی و منابع عربی و فارسی از کابل صحبت میکنند بعد از هیوان ـ تسنگ آخرین زائرین چینی که وارد کشور مانشده و هنوز مجال داشتند که از راه باختر و کاپیسا به هند بروند دو نفر اند که یکی « وانگ ـ هیوان تسو Wang - Huan - tso» سمت نمایندگی داشت و دیگری «هیوان ـ تچاو Hiuan - Tchao» که بار دوم عزم سفر هند داشت. مسافرت شخص اول الذکر در سال ٦٠ ـ ٦٥٩ وسفر دومی در سال ٥ ـ ٦٦٤ واقع شد. ایشان از راه باختر و کاپیسا مملکت ما را عبور کرده و به هند رفتند ولی درین میان، حملات قشون عرب مجال مراجعت را ازین راه به ایشان نداد چنانچه اولی از راه نیپال برگشت ودومی به دیار خود بکلی مراجعت نتوانست زیرا سر راه نپال را (تبتی ها) و کاپیسا را «تاشی ها Ta - Che» یعنی عرب ها اشغال کرده بودند و عبور ومرور مشکل شده بود ودر نتیجه «هیوان - تچاو » زار چینی موصوف در هند مرکزی متوقف مانده و همانجا وفات کرد نوشته فرشته مبنی بر اینکه عرب ها در ٤٢ هجرت (٦٦٦٤ م) به کابل حمله کردند شاید کمی وقت تر باشد زیرا درین سال هنوز رفت و آمد سیاحین بودائی و نمایندگان چینی در کابل زمین چیزی بود از طرف دیگر چون سال مراجعت «وانگ ـ هیوان تسو» از نپال وسالی که «هیوان ـ تچاو» میخواست از طریق کاپیسا یا نپال مراجعت کند و موفق نشد معلوم نیست ولی از روی تاریخ سیستان معلوم است که در ٥١ هجری (٦٧٣م) عبدالله بن ابی بکره به کابل رسید (۱) تاریخ سیستان صفحه ٠٩١
(٤٣) پس تا اندازهٔ دقیق گفته میتوانیم که از ٦٦٥ تا ٦٧٣ با وجود یکه جنگ ها و حملات عرب در حصص غربی مملکت دوام داشت هنوز کابل زمین نسبتاً آرام بود و باوجود حمله ئی که در ٦٧٣ واقع شد عبدالله بن ابی بکره با رتبیل شاه صلح کرد یعنی سلطنت کاپیسا و کابل مضمحل نشده بود و دوام داشت. شبه ئی نیست که بعد از تاریخ فوق میان شاهان کاپیسا و طوریکه مأخذ عربی و فارسی میگوید میان رتبیل شاهان و قشون اعزامی عرب که معمولاً از طرف والی های سیستان و خراسان خاص فرستاده میشد در تمام دورهٔ خلافت اموی قشون کشی و محاربه جاری بود و رتبیل شاهان و رایان از زرنج و رخد گرفته تا کابل و کاپیسا در هر جا شخصاً در میدان جنگ حاضر بودند و کابل زمین هنوز در دست آنها بود چنانچه می بینیم که بین ٧٥١ و ٧٦٩ باز زایر دیگر چینی موسوم به «وو کونگ Wou-Kong» به کندها را می آید و امیر محلی ترکی نژادی را ملاقات میکند که بلا شبهه تابع شاهان کاپیسا و کابل میباشد. مشاراً الیه آخرین زایر چینی است که وارد مملکت ما شده و بعد از او در جریان قرن ۸ زایرینی که به هند می آمدند یا به چین بر میگشتند راه بحر را پیش میگرفتند. آخرین حمله جدی که بر کاپیسی می آید حمله ایست که از طرف ابراهیم بن جبل به امر فضل بن یحیی والی خراسان (۱) در سال ۱۷۶ هجری ( مطابق ۳ - ۷۹۲ م ) از راه « غو روند Ghurwand » یعنی (غوربند) به حصص شمالی کاپیسا صورت میگیرد. در اثر شهادت یعقوبی در این حمله شهر شاهی ( کاپیسی = بگرام ) و آبدات بودائی دور و نزديك و مخصوصاً معبد بزرگ و معروف «شابهار» یعنی (معبد شاهی) که زائرین چینی هیوان - تسنگ و «وانگ هیوان - تسه» و «وو کونگ» به آن اشاره ها کرده و بلاشبهه همان «معبد پادشاه قدیمه» متذکره شان است ویران (۱) مشارالیه از طرف هارون الرشید خلیفه عباسی والی مقرر شده بود.
(٥٠٤) میشود، بقرار نظرية موسیو فوشه در اثر این ضربت مهلك شهر کاپیسی اهمیت و مرکزیت خود را از دست داده و پایتخت شاهی ها بطرف جنوب عقب يك رشته تپه ها و کوها به کابل انتقال یافته است . بیشتر گفتیم که زائرین چینی مخصوصاً هیوان - تسنگ که مدت يكماه در معبد شالو کیه (معبد یرغمل های چینی) در جوار کاپیسی اقامت داشت و یادداشت های او بکمال دقت تحریر شده است از کابل ذکری نکرده ولی خاموشی او و همقطاران او دلیل شده نمیتواند که کابل معاصر او و یا بیشتر و بعدتر از تاریخ عبور و مرور او وجود خارجی نداشت ، زیرا بقایای بودائی شیوکی ، ساکا، کمری ، چکری ، گل دره، حتى بقاياي معابد بودائی تپه مرنجان ، پنجه شاه ، خواجه صفا ، خواجه روشنائی ، تپه خزانه ( فراز قلعه هزاره های چنداول ) تپه سلام و دامنه سخی و علی آباد حکم میکند که در تمام این ساحه در پوزه های کوها و تپه ها معابد و استوپه های بودائی و بتکده های شیوائی هندوئی و معابد آفتاب پرستی برهمنی وجود داشت و حتى كشف مسكوكات ويما كد فيز دومین پاد شاه سلالة كوشانی های بزرگ در یکی از استوپه های شیو کی نشان میدهد که درنیمۀ اول قرن دوم مسیحی استوپۀ مذکور آباد بود ، از طرف دیگر از روی سبك آبادی منار چکری (١) معلوم میشود که در عصر کوشانی های بزرگ در قرن دوم - م آباد شده باشد پس درین شبه ئی نیست که عمرانات مذهبی بودائی اقلا در زمان کوشانی های بزرگ در کرد و نواح کابل ظهور کرده و دهكده هائی در اطراف آنها بمیان آمده است . (١) اصل کلمۀ (چکری) (چکره) بوده ، چکره همان چرخه یا چرخ است و مقصد از آن عراده ایست که علامه قارعۀ قانون بودائی میباشد . بالای منار مذکور این علامه وضع شده بود که بمرور زمانه افتاده و از بین رفته ، این منار محتملا به قصد رهنمائی زائرین اعمار شده بود تا کسانی را که از ننگرهار می آمدند به کابل بودائی رهنمائی کنند . تاریخ افغانسان (١٠٠٠) ب ، سردار محمد ، ج سراج الدين و ، د محمد ، ن محمد نعیم ، هـ امير اثيه شعبه تاریخ لیل ٨ - ١٠-٤-٦- ج
( ٥٤٥ ) اگر چه آبدات بودائی در ساحه وسیعی که ذکر کردیم در پوزه های حصار کهستانی کابل پراکنده افتاده بود ولی آبادی های کابل قدیمه یا اقلا «کابل بودائی» نه در جائی که کابل فعلی افتاده بلکه ۷ – ۸ کیلو متر بطرف جنوب شرقی آن در اطراف کمری و چکری افتاده بود و تسمیه «خور کابل» خودش نشان میدهد که کابل خورد و قدیمه در آن حدود و قوع داشت موسیو فوشه چنین نظریه میدهد که کابل بودائی و هندونی کنار رود لوگر افتاده بود نه کنار رود خانه موجوده کابل ، چون تاج پوشی بر همن شاهی های کابل در یکی از معابد کابل صورت میگرفت این معبد هم غالباً در حوزه رود لوگر و قوع داشت و احتمال دارد که یعقوب لیث صفاری هم از همین معبد معروف بت های را گرفته و به بغداد فرستاده باشد و هنوز غسل مخصوص مذهبی را که « ابهی شکه » Abhishka میگفتند در آب های رود خانه لوگر بجا می آوردند ، همه میدانیم که رود خانه لوگر و حوالی ساکا و شیوکی و هندی و کمری در نظر اهل هنود کابل حتی تا امروز اهمیت مذهبی دارد و هنوز هم هنود کابل عید ویساک خودرا در همان منطقه میگذرانند و در آب های لوگر غسل میکنند . از طرف دیگر اقامت اولین مبلغین اسلام و شهادت حضرات تمیم و جبیر رضی الله تعالی عنهما در شب على الغفله در شهدای صالحین نشان میدهد که آبادی های کابل این وقت در حوزه رود لوگر و قوع داشت چنانچه داستان ها و فولکور ملی هم تخت زنبورك شاه و اجتماع مردم را در دامنه جبهه و مظاهرات پهلوان بلند قامت کابلی را در همان حوزه و تپه ها و دامنه های کوهای آنجا قرار مید هند تا اینکه آهسته آهسته کابل از حوزه لوگر به حوزه رود خانه فعلی منبسط شد. اگر انتقال پایتخت از کاپیسی به کابل بدست عرب ها ومسلمانان صورت میگرفت توجیه آنرا به دیانت وعقيده نسبت میدادیم ولی چون این
(٥٤٦) کنار بدست شاهی هایا کابل شاهان صورت گرفته باید در آن افزاویه دیگری دقت نمود شبه ئی نیست که درین امر تايك اندازه ملاحظات دفاعی و نظامی دخالت دارد زیرا کاپیسی (بگرام) در حوزه بزرگی مانند کاپیسا و در جلگه وسیع و همواری افتاده که از دره های مختلف و چهار دور در آن راه باز است چنانچه به حملاتی که از دره غور بند آمده اشاره کردیم حال آنکه کابل در میان دره تنگ تر افتاده و آسانتر مدافعه میشد و بهتر تر اینکه قراریکه «پاتر کیانی» میگوید دیوارهای کابل نمای روی کوهای شیر دروازه و آسمایی از عصر یفتلی ها یعنی از قرن ه مسیحی ما بنطرف وجود داشت (۱) بهر حال باوجودیکه معلومات صریح و دقیق در دست نیست معذالك قرابن و واقعات بصورت غیر مستقیم به این دلالت میکند که انتقال پایتخت از کاپیس به کابل شیوائی و بودائی با سلاله بر همن شاهی ها یا هند و شاهی های کابل در حوالی سال ۷۹۳ مسیحی در اخیر قرن هشتم مسیحی صورت گرفته باشد و اینجا پهلوی ملاحظات نظامی ملاحظه مذهبی هم قرار میگیرد زیرا برای بر همن ها و هندوهای کاپیسا و کابل حوزۀ رودلو گرد معتبر و مهم بود. شبهه ئی نیست که کا بل یکدفعه جای کاپیسی را نگرفته همچنانسکه کابل در زمان پایتخت بودن کاپیسی موجودیتی داشت کاپیسی هم بعد از پایتخت شدن کابل باقی بوده چنانچه مسکوکات دوره های اسلامی با نوشته های کوفی که از آنجا پیدا میشود مؤید این نظریه است. بهرحال کابل مدت مدیدی پایتخت بر همن شاهی ها نبود و در اثر فشار دودمان صفاری بار دیگر (۱) مقالۀ پادر کیانی در شماره دوهم مجله افغانستان به فرانسوی وانگلیسی ملاحظه شود نظریه او مبنی بر تعمیر دیوارهای کوهای کابل از طرف یفتلی ها به حقیقت نزديك است زيرا یفتلی ها مردمان جنگی و نظامی منش بودند و در حوالی قرنه و کابل پایگاه نظامی داشتند و سکه های آنها از حوالی ده مزنگ کشف شده ، چون داستان ها دست رتبیل شاهان را در تعمیر آن دخالت میدهند گفته میتوانیم که ایشان مرمت کاری هائی در آن بعمل آورده اند چنانچه پادر کیانی هم در این مورد موافقت دارد .
( ٥٤٧ ) مرکز کابلشاهان دیوانی هنود از اینجا به « ویهند » کنار اتك انتقال یافت و از آن در مبحث جدا گانه حرف خواهیم زد . ترکی شاهی و برهمن شاهی : سلاله هائی را که از عرق کوشانویفتلی از اوائل قرن هفت مسیحی به بعد در علاقه هائی مختلف جنوب هند و کش به سلطنت رسیده اند منابع چینی وعربی و سانسکریت و فارسی به نام ها والقاب متمایزی یاد کرده اند که در اخیر فصل یازدهم بصورت ایجاز و در فصل سیزدهم در قطار امرای محلی شرح مفصل تر آن گذشت و در بعض موارد دیگر هم به این مطالب اشاره هشد . عناوین و القابی که مدارک مختلف برای شاهان و امراوسلاله های سه قرن تاریخ مملکت ما مخصوصاً برای مناطق جنوب هندوکش داده اند هرکدام با مفهوم محلی خود قابل احترام بوده ولی یك چیز را از نظرها پنهان نمیتواند و آن این است که روی همرفته این سلاله ها از روی آئین ومذهب وعقیده هر چه بودند من حیث عرق مخلوطی از عنصر کوشانو یفتلی بودند واصطلاحات کشانریه ، نپکی ، زنبیل ، ترك، تروکشه ، برهمن ، هندو چیزهائی است که با داشتن مفهوم محلی ومحدود آنهم بیشتر از روی تقسیمات وطبقات اجتماعی ومذهبی تفرقه بیشتر وارد نمیتواند حقیقت امر این است که بعد از سقوط سلطنت کوشانی و یفتلی وپراگنده شدن رؤسای آنها بهر طرف امارت های محلی اولاد و احفاد آنها در نقاط مختلف افغانستان ضمناً درعلاقه های جنوب ومرکز هندوکش دوام داشت و پادشاهانی که از کاپیسی وکابل در تمام ساحهٔ جنوب سلسله کوه مذکور تا فتح کابل بدست یعقوب لیث صفاری سلطنت کرده اند از روی عرق ( کوشانو یفتلی بودند . طبیعی درین مناطق وسیع که از سواحل اندوس تا کنار دریاچه های هامون انبساط داشت امرای محلی جزء آن دولت وغیر جزء آن زیاد است که سیاحین چینی و مسکوکات موجودیت آنها را در بعضی نقاط وانمود کرده اند
(٥٤٨) چنانچه از بعضی از آنها در فصل گذشته صحبت نمودیم صفت «کشا تریه» که هیوان تسنگ در نیمه اول قرن هفت مسیحی در مورد پادشاه کاپیسا استعمال کرده اشاره به طبقه (کشاتریه) یعنی نجبای نظامی است که یکی از چهار طبقه اجتماعی بود تسمیه «رتبیل» که منابع عربی و فارسی استعمال کرده اند به شیوع نام ها و القاب برهمنی و هندوئی شهادت میدهد و اگر بنا به آن اتکا شود باید تمام پادشاهان و امرا وسلاله هائی را که از قرن هفت تا اوائل قرن ۱۰ درین مناطق سلطنت و امارت کرده اند همه را رتبیل و یا رتبیل شاهان بخوانیم. میماند تچن یا تگین که بعض زائرین چینی و برخی مسکوکات به وجود آنها در بعض نقاط مثل قندوز، گندهارا، کاپیسا اشاره کرده اند و بیشتر به تقلید وبر روی مسکوکات تیکی ها احفاد) کوشانی های اخیر کیداری) سکه زده اند. تنها اینها را مدققین احفاد تو کیو خوانده و در نتیجه ترك میشمارند. چون چینی ها و عرب ها از ممیزات نژادی که درین وقت ها در جن ب هندوکش فایق بود اطلاع دقیق در دست نداشتند از سلاله های جنوب هندوکش به تعبیرات نسبتاً مبهم یاد نموده اند که جنبهٔ صحت آن آنی و محلی است و نوشته های ایشان به ظاهر امر حتی مورخین خود خراسان ) افغانستان ) را به اشتباه افگنده است. پس در مورد این اصطلاحات دقت زیاد باید کرد و مفهوم واقعی آنها را تجسس باید نمود زیرا هر کدام نظر بوقت و مکان معنی جداگانه دارد. میدانیم که استاد ابوریحان بیرونی شاهی های کابل را به دو دسته تقسیم نموده «تر کی شاهی» و «برهمن شاهی» و تاجائی که از روی عده شاهان وختی از روی اسمای شاهانی که درین جمله حساب کرده مانند كنیشک) یعنی کانیشکا و از روی اظهارات خودش مبنی بر اینکه این شاهان سلسله نسب خود را به کنی شک میرسانیدند چنین حکم میتوان کرد که مشار الیه از عصر کنیشکا کبیر موسس دومین سلاله کوشانی های بزرگ تاظهور رایان برهمنی کابل ) که تقریباً ۷ صد
(٥٤٩) سال را در بر میگیرد) تمام سلاله ها و پادشاهان و امرای محلی افغانستان قدیم را در سلاله (ترکی شاهی) خود حساب کرده است و این اشتباهی است که حاجت به توضیح مزید ندارد تنها از روی نام برهانکین که در آخر آن کلمه «تکین» دیده میشود اینقدر احتمال میرود و امکان پیدا میشود که ترکی شاهی های متذکره البیرونی تکین شاهی ها باشند که اصلا احفاد تو کیو (تراک ها) بودند و قراریکه نوشتیم و میدانیم جزء آخرین امرای محلی قندوز بودند و نفوذ آنها در تخارستان محدود بود و بیکی از خان های آنها را «وو کونگ» چینی در نیمۀ دوم قرن ٨ م در گندها را هم سراغ داده و مسکوکات آنها از شمال وجنوب هند و کش پیدا شده است. در این صورت احتمال دارد که (لکه تورمان) (۱) آخرین شاه تکین های گندها را زمانی نفوذ خود را در کاپیسا هم بسط داده و یا اصلاً مرکز خود را در اینجا قدیم کرده باشد تا اینکه « کلر» وزیر برهمنی از عدم رضائیت اهالی کار گرفته او را عزل و سلسله برهمنشا هیان یا رایان کابلی را روی کار می آرد. در غیر این صورت ترکی شاهی های البیرونی طوریکه بالاتر دیدیم توجیهی ندارد و مقصد از ان شاهان احفاد کوشانی های خورد یا کوشانو یفتلی میباشد که درین وقت ها نفوذ و اقتدار آنها در صفحات جنوب هند و کش مسلم و غیر قابل تردید است. موسس سلالۀ برهمن شاهی های کابل : با شرحیکه بالا گذشت و روشنی که در اطراف اصطلاحات مختلف افگنده شد درین مورد اول از همه به نوشته های ابوریحان بیرونی مراجعه میکنیم. مورخ دربار غزنه اولین پادشاه «تر کی شاهی » را «بر ها تکین» و اخر آنها را بنام «لکه تورمان » ذکر میکند و میگوید که وزیر اخیرالذکر موسوم به ( کلر) که مرد بر همنی بود خزانه مخفی یافته و پول باعث تزئید نفوذ و قدرت او شد. از طرف دیگر چون «لکه تورمان» با مردم بدرفتاری (۱) ملتفت باید بود که این اسم یفتلی وبنام (تورامانا) پادشاه یفتلی شباهت دارد.
( 550 ) میکرد اهالی از اورنجیده و پیوسته به «کلر» وزیر شکایت میکردند وزیر بر همنی از نفوذ و اعتبار شخصی و آزردگی مردم استفاده نموده لکه تور مان را محبوس کرد و خود بر تخت شاهی جلوس نمود . « کلهنه» مورخ و شاعر معروف کشمیر که کتابش «راجا ترانگینی» ( رود خانه شاهان ) راجع به شاهان کشمیر و برخی از هندو شاهیان و تعلقات فی مابین شان یگانه ماخذ معتبر سانسکریت بحساب می آید موسس سلاله هند و شاهیان را «بنام » کلر طوریکه ابوریحان بیرونی ذکر کرده بکلی نمی شناسد بلکه شخص دیگری را بنام الليه» Lallaya موسس این خاندان میشمارد . اشکالی که در تطبیق این دو اسم (کلر) و (للیه) بهم است زیاد است شبه ئی نیست که البیرونی و کلهنه هر در تاریخ و سنه ئی برای این واقعه بزرگ و جلوس پادشاهان متذکره خود نداده اند ولی چون « للیه » معاصر « سنکره ورمن » Sankaravarman 902 - 883م ) شاه کشمیر بود و از روی واقعات معلوم میشود که زمان حکمرانی « گوپاله ورمن» شاه دیگر کشمیر در 904 - 902م) وفات نموده است (1) میتوان سالهای پادشاهی او را در اخیر قرن نهم مسیحی و آغاز قرن دهم قرار داد و این سنه و تاریخ برای انتقال سلطنت از ترکی شاهی ها به برهمن شاهی های کابل ناوقت است. بعضی از مدققین مانند کننگهم و پروفیسر «سیبولد» کوشش نموده اند که این دو موسس متذکره دو مورخ را بهم تطبیق داده و آنها را عبارت از یک شخص معرفی کنند چنانچه پروفیسر اخیر الذکر میگوید که اختلاف ناشی از رسم الخط حروف عربی است ورنه (کلر) همان (للی) یا للیه) است که غلط نوشته و خوانده شده است . با تذکار این مراتب باید بگویم که این نظریه سست است و « کلر» و لليه» يك شخص نمیباشد و انتقال سلطنت از ترکی شاهی به برهمن شاهی های کابل (1) صفحه 75 تاریخ سلاله های شاهی شمال غرب هند تالیف (ری) دیده شود .
(٥٥١) اینقدر به تاخیر نه افتاده. موسیو فوشه به این نظریه است که این واقعه بزرگ پیش از جلوس یعقوب لیث صفاری طبعاً پیش از فتح کابل بدست او (٨٦١ م جلوس ٨٧١ م فتح کابل) صورت گرفته است. قبل برین آخرین ضربت وارده بر کاپیسی و انتقال پایتخت را از آن جا به کابل در حوالی سال ٧٩٣ ذکر کردیم و در مبحث دیگر این انتقال را هم بکمان غالب و به شهادت قرائن به برهمن شاهی ها نسبت دادیم اینک حالا متذکر میشویم که سلاله برهمن شاهی در اخیر قرن هشت به سلطنت رسید. و پایتخت خویش را از کاپیسی که البیرونی یک دفعه بصورت (کابش) ذکر کرده به کابل، کابلی که کنار رود اوکر در حوزة ساکا، کمری، چکری وقوع داشت انتقال داد. «رای» پروفیسر تاریخ یونیورسیته کلکته با ذکر نظریه بعضی از مدققین راجع به یکی بودن (کلر) و (للیه) تعبیر خوبی یافته که آن دو شاه برهمنی را از هم سوا میکند. تعبیر مورخ مذکور چنین است که (للیه) را مورخ کشمیر «کلهنه» سرسلسله برهمن شاهی از وقتی میداند که مرکزشان از کابل به (ویهند) منتقل شد و (کلر) از روی نگارشات البیرونی طوری معلوم میشود که پادشاهی را از لکه تورمان در کاپیسا یا کابل گرفته باشد. این تعبیر بعد از کمی دقت از هر نقطه نظر صحیح و حسابی معلوم میشود باسند و تاریخها و جریانات وقایع و گذارشات تاریخی موافقت کامل دارد. پس قراریکه در رساله رایان کابلی (١) چند سال قبل نوشتیم «موافق به نظریات مورخین غزنه» و کشمیر میتوان گفت که «کلر» وزیر برهمن موسس سلاله برهمن شاهی های کابل و «للیه» یکی از شاهانی است که بعد از انتقال مرکز شاهی از کابل به ویهند به سلطنت رسیده و یا موسس خاندان آنها در ویهند است.» (١) رساله مذکور در شماره های ٦-٧-٨ سال سوم مجلۀ آریانا طبع شده است.
( ٥٥٢ ) در روشنی مطالبی که تا اینجا شرح یافت گفته میتوانیم که چون رتبيل شاهان از طبقه «کداتریه» یعنی «شوالیه های» جنوب هندو کش بودند وزرای خود را معمولاً از طبقۀ برهمن که بدیوان و قلم و دفتر بیشتر سرو کار داشتند انتخاب میکردند و به این ترتیب آخر ین سلالت از «لکه تورمان» آخرین پادشاه سلالۀ كوشانو یفتلی کاپیسا توسط «كلر» وزیر برهمن در اوائل قرن ۸ م به دودمان بر همن شاهی ن انتقال یافت . آیا موسس بر همن شاهی های کابل چند سال سلطنت کرده و چطور عمر او به پایان رسیده این ها سوالاتی است که عجالتاً نمیتوان بدانها جواب صریح داد زیرا هيچ منبعی مشخص ومعلوم درين موارد چیزی نگفته است . شبهه ئی نیست که خود انتقال سلطنت از دود پر ستان کوشانو یفتلی به طبقه بر همنی های شیوانی کابل امری است مهم و بالاخره اهمیت جامعه بر همنی ها را بر بده پرستان کابل و کاپیسا ثابت میکند و تغیر دیانت و عقیده امرا و اهل در بار در انتقال پایتخت از کاپیسی به کابل آنهم کابلی که کنار مجرای رود لوگر و در حوالی شیوکی و کمری و چکری وقوع داشت بی مدخلیت نیست . قرار یکه بعد تر حین ذکر سائر اعضای سلاله بر همن شاهی خواهیم دید سومین پادشاه ایشان که (کلمو) یا (کملو) باشد با عمر وليث دومين پاد شاه خاندان صفاری معاصر بود پیش از کلیر از خاندان برهمن شاهی های کابل دو نفر به سلطنت رسیده اند یکی «سامند» یا «سامنته دیوا» و دیگر « کلر » موسس این سلسله. چون يعقوب ليث صفاری تا کابل رسیده و در حوالی كابل با كابلشاهی جنگ کرده و معبد ی را خراب و مجسمه هائی از آنجا بدست آورده و به بغداد فرستاده و تقریباً ١٨ سال سلطنت كر ده است از ( ٢٤٧ تا ٢٦٥ هجری مطابق ٨٦١ تا ٨٧٩ م ) با « سامند » یا سامنته ديوای بر همن شاهی كابل وبا « کلر » موسس این خاندان محتملاً تاریخ افغانستان (۱۰۰۰ ) ب ۰ م سردار محمد ، ج سراج الدین و محمدعظیم ، ت محمد نسیم ، م اجرائيه شعبه تاریخ ل ٨ - ١٠- ٢٥ ع
(٥٠٣) معاصر بوده است . اگر در اینجا سنه و تاریخ جلوس ( کلر ) و سامنته دیوا و یا اقلا دوره زمامداری کابلشاه بر همنی اخیرالذکر معین می بود اشکال رفع و مسئله يك طرفه حل میشد ولی متاسفانه باوجود مسکوکاتی که از سامنته دیوا در دست است راجع به تاریخ جلوس و دوره سلطنت او معلومات دقیق موجود نیست . پس عجالتاً درین موضوع کشاده تر از آنچه ذکر شد اظهار نظر نمیتوان کرد و چون به اساس مقابله عمر لیث صفاری با ( کلمو ) یعقوب لیث با ( ساهنته دیوا ) حتماً مقابل و معاصر میگردد ذکر فتح کابل را بدست موسس سلاله صفاری در عهد ( ساهنته دیوای ) متذکر میشویم و چون بقرار عقیده موسیو فوشه کابل پیش از فتح یعقوب لیث جای کاپیسی را حیث پایتخت احراز کرده بد انتقال پایتخت را طوریکه پیشتر هم اشاره کردیم به سر سلسلة دودمان بر همن شاهی یعنی ( کلر ) بر همن نسبت میدهیم . سری سامنته دیوا : دومین پادشاه سلسله بر همن شاهی های کابل را البیرونی ( سامند Samand ) میخواند . مدققین در میان مسکوکاتی که بیشتر از افغانستان و چیزی هم از شمال هند پیداشده مسکو کات شاهی را یافته اند که در یکطرف آن اسمی بصورت ( ساهنته دیوا ) و - ر طرف دیگر آن شکل ثر کا و و سوار کاری ( ١ ) دیده میشود . چون ( دیوا ) یا ( دیوی ) اسم خانوادگی از آخر این نام برداشته شود - سامعته ) یا ( سامنت ) باقی میماند که با ابدال ( ت ) به ( د ) هر دو عبارت از يك چيز و يك نام میباشند و به این لحاظ مدققين مسكوكات مذكور را سکه های (سامند) دومین کابلشاه برهمنی جنوب هندوکش میدانند و چون مسکوکات او بیشتر از افغانستان و چیزی هم از شمال هند پیدا شده واضح میشود که قلمرو سلطنت او بيشتر خاك های افغانستان جنوب شرقی و حواشی شمال هند را در بر میگر فت ٠٠ سر هنری اليوت ، کلمه ( ١ ) وتسنت سمیت میگوید که روی سکه او شکل فیل وشیر نقش است .
تصویر (٥٥) مقابل صفحه (٥٥٤) SRI SAMANTA DEVA SRI SPALAPATI DEVA بعضی از مسکوکات رایان کابلی یا کابلشاهان برهمنی بالا : سکه «سامند» یا «سامنته دیوا» دو مین رای کابلی معاصر یعقوب لیث صفاری، در يك روی سکه پادشاه بصورت سوار کار دیده میشود و در طرف دیگر «گاو ناندی» آئین شیوائی دیده میشود . پایان: سپالا پاتی دیوا شاه دیگر این سلسله (به صفحه ٥٩١ مراجعه شود )
تصویر (٥٦) مقابل صفحه (٥٥٥) سوریا رب النوع آفتاب پرستی برهمنی کوتل خیرخانه ، به دو طرف سوریا مصاحبین او داندا (راست) وپنگالا (چپ) قرار گرفته اند برای مزید معلومات به صفحه ٨٥ * وبعد مراجعه شود .
( ٥٥٤ ) (سامنته) را جنگجو، سوار کار رشید، و سالار سپه هم ترجمه کرده است، احتمال زیاد دارد که این معانی در کلمه «سامنته» از القاب کابلشاه برهمنی نمایندگی کند مخصوصاً لقب «سالار سپه» یا «سپهبد» اهمیت زیادی دارد زیرا «موسیو فوشه» به این نظریه است که یعقوب لیث صفاری «سپهبد» یا سالار نظامی را در کابل محبوس و مسلمان ساخت ( ۱ ) و این امر سر سلسله صفاری و سامنته دیوا، برهمنشاه کابلی را معاصر هم میسازد. بهر حال سری سامنته دیوا قرار ترتیبی که ابوریحان بیرونی در ذکر جانشینان «کلر» مراعات نموده دومین رای خاندان برهمن شاهی است. سامنته دیوا و یعقوب لیث و فتح کابل : با مطالعاتی که تا اینجا بعمل آمد این مسئله از احتمال گذشته و به یقین پیوسته است که سامنته دیوا دومین کابلشاه سلسله برهمنی با یعقوب لیث موسس سلاله صفاری معاصر هم بود، فتح کابل بدست یعقوب لیث و خراب شدن معبد (شیوا ئی یا بودائی به اغلب احتمالات شیوائی) از واقعات مهمی است که باید آنرا با فتح کاپیسی بدست ابراهیم بن جبل و خراب شدن معبد بودائی «شابهار» مقایسه کرد و ملتفت باید بود که همانطوریکه آن ضربت مهلك باعث انتقال پایتخت کابلشاهان از کاپیسی به کابل شد ضربت ثانوی موقعیت پایتختی کابل را متزلزل ساخته و بار دیگر موضوع انتقال آنرا بجای دیگر وارد ساخت چنانچه این مطلب را بعد تر خواهیم دید که چطور «کلمو» سومین پادشاه برهمنی کابل مرکز خود را موقتاً به گردیز کشیده و از آنجا پایتخت کابلشاهان برهمنی به «ویهند» انتقال یافت. مورخین اسلامی افغانستان عبدالحی ضحاك گردیزی و محمد عوفی در جوامع الحكایات اولی مختصر و دومی مفصل تر از جنگ رتبیل شاه کابل ( ۱ ) نظریه فوشه تحت عنوان فتح اراضی سفلی بعد از صفحه ٢٤٠ در جلد دوم راههای قدیم هند از بلخ تا تاکسیلا ملاحظه شود.
( ٥٥٥ ) ويعقوب ليث صفاری تذکراتی داده اند . اگر چه میدان وقوع جنگ از نوشته های آنها بوزه معلوم نمیشود اینقدر واضح میگردد که محاربه در بست نه در رخد نه در زابل بلکه در منا طق بعد از غزنه بسوی کابل واقع شده و چون فتح کابل بدست موسس سلاله صفاری امری است موثق بلاشبهه میتوان گفت که جنگ در حوالی قریب کابل واقع شده است ( میدان محاربه از یا يتخت دور نبوده زیرا رتبیل شاه را روی تخت روان به میدان جنگ بردند ) . «سر ، اچ' هلیو» در تاریخ هند در متن ترجمه انگلیسی حکایت جنگ رتبیل شاه و یعقوب لیث، کابلشاه را بنام (روسل) خوانده ولی در نسخه قلمی جوامع الحکایات که در موزه کابل میباشد شاه شیوائی کابل به لقب معروف رتبیل یاد گردیده است و این اختلاف نام یالقب ناشی از صورت تحریر رسم الخط فارسی کلمه ( رتبیل ) است . بهر حال این روسل یا رتبیل بیگمان غالب همان « ساهنت » یا « سامند » کابلشاه بر همنی است که با داشتن مقام شاهی به لقب « سپهبد » یا « سالار سپهه » هم یاد میشد. اينك عين این واقعه مهم تاریخی را که بار اول يك پادشاه اسلامی با يك پادشاه شیوائی بر همنی افغ نستان نظر به اختلاف عقیده بهم مقابل میشود طوریکه جوامع الحکایات قید نموده است در اینجا نقل میکنم: « آورده اند که یعقوب ليث آفرید کار تعالی اورا همتی عظیم داده بود چنانکه خودرا از حضیض مذلت باوج رفعت ودول بر آوردوبسیار خطرها النحام کرد تا کارش از ارتکاب ممالك ادا کرد وچون صالح نصر از پسر بکر بخت و به رتبیل پیوست و او را تحریض کرد تا لشکرها جمع کرد وروی بدفع يعقوب آورد و رتبیل گفت چگونه باید کرد گفتند که روی بجهاد باید آورد اگرچه لشکر و اندکست ولیکن اعتماد بر فضل حق تعالی باید و بهر مکر وخداع که خصم را مقهور توانی کرد از مصاف برنباید گشت پس يعقوب لشکر عرض خواست هزار سوار بیش نبودند وروی بمصاف رتبیل نهاد و چون به بست رسید
(٥٥٦) برای ایشان و نفاخره میزدند و گفتند بدین قدر لشکر با رتبیل مصاف خواهد کرد پس یعقوب روی بحیلت و تدبیر آورد و دو کس از معتمدان خود برسالت بنزديك او فرستاد و او را گفت میخواهم که بخدمت تو پیوندم و در پیش تو جان سپاریها کنم و من اینقدر دانم که مرا مجال مقاومت تو نباشد و اگر من بگویم که بخدمت او میروم این لشکر مرا متابعت نکنند و تواند که مرا و اتباع مرا بکشند و من با این جماعت میگویم که با او مصاف خواهم کرد تا ایشان با من موافقت کنند چندانکه بخدمت تو رسم چون بخدمت تو پیوستم ایشان را بضرورت بامن موافقت باید کرد و چون رسولان یعقوب بر تبیل رسیدند و رسالت ادا کردند رتبیل این معنی عظیم موافق نمود چه از دست یعقوب در رنج بود و هر وقتی بولایت او تاختی کردی و طرفی از ولایت او بزدی پس رسولان را خوش دل باز گردانید و به یعقوب پیغامها فرستاد و وعده های خوب داد و او را بشربت امیدوار گردانید و یعقوب رسولان میفرستاد و با لشکر خود میگفت که ایشانرا بجاسوسی میفرستم وغرض او آن بود که تا لشکر را دل نشکند چون لشکر ها در مقابله یکدیگر افتادند رتبیل صالح نصر را باز خواند و گفت چون خصم بطاعت آمد محاربت را ترك باید گفت و روی بجهت ملاقات چنین کردند و رتبیل را قاعده بود که بر اسب بنشستی و تخت او جماعتی از مفردان بر دوش نهادندی و او بران تخت نشستی چون صفها راست کردند و رتبیل بر تخت نشست و لشکر را بفرمود تا از دو طرف تخت او صف زدند یعقوب با سه هزار مرد شمشیر زن خونخوار درمیان هر دو صف در تاختند و تیرها از پس اسب میکشیدند و زره ها در زیر قبا پوشیده و شمشیر در نهادند و روی زمین از خون دشه مان رنگ دادند و کفار چون سر رتبیل را بدیدند روی بهزیمت نهادند و آنروز قتلی عظیم رفت و عروس فتح از زیر نقاب بیرون آمد و یعقوب با فتحی تمام باز گشت و روز دیگر با ششهزار سوار کفار بستان فرستاد و شصت مقدم بر شصت دراز کوش نشاند و آن کوشها.
( ٥٥٧ ) کشتگان در گردن ایشان حمایل کرد به بست فرستاد و آن خزائن و اموال یافت که او هم از ادراك آن عاجز ماند و صالح نصر ازین معرکه بگریخت و به نزديك ملك زابلستان رفت و حشم از وی جدا شدند و بخدمت یعقوب آمدند و چون از پرداخت مصالح فارغ آمد یعقوب بملك زابلستان کس فرستاد وصالح نصر را درخواست کرد و صالح نزديك وی فرستاد یعقوب او را در بند کرد تا هم در آن بند فرو شد و مکافات ... که اهـ بست کرده بودند یعقوب با ایشان بکرد و آنچنان بود که بفرمود تا بر ایشان ... نهادند چنانکه بر جهودان و آن فتح که او را بدست آمد نتیجه خداع ومکر بود والسلام » (۱) از خلال این حکایت پاره مطالبی راجع به این دوره مبهم وتاريك بدست می آید که اشاره به آنها بی مورد نیست : ( ۱ ) چنین معلوم میشود که رایان کابلی مخصوصاً « سامنته دیوا » پادشاه مقتدری بوده و نسبت به صفاری ها جاه وجلال وحشم وقوۀ بیشتری داشتند چنانچه باشند گان شهر بست بر هزار سوار یا سه هزار مرد شمشیری یعقوب و محاربه او با این قوه با رتبیل شاه میخندند و علت کامیابی یعقوب هم خدعه سرجی بود. ( ٢ ) از فحوای حکایت فوق استنباط میشود که باشندگان حوزه هیرمند به رایان کابلی دل بستگی داشتند و نفوذ رتبیل شاهان و برهمن شاهان تا کناره های هامون سیستان انبساط داشت چنانچه نظر به طرفداری ساکنین شهر بست از «کابلشاه» یعقوب لیث صفاری بعد از مراجعت از فتح کابل بر آنها مالیات بیشتری تحمیل نمود. (٣) رایان کابلی ذریعه اسپ و بیشتر با « تخت روان » كه عموماً فراشان آنرا میبرداشتند گردش میکردند . ( ٤ ) اگرچه درین حکایت اشارتی نشده ولی از منابع دیگر معلوم میشود که یعقوب لیث بعداز فتح کابل بت هائی را گرفته و به بغداد فرستاده است . (۱) نقل از صفحه ١٦١ - ١٦٠ نسخه قلمی جوامع الحكايات موزۀ كابل .
( ٥٥٨ ) چون مذهب رسمی رایان شیوائی بود احتمال زیاد میرود مجسمه های مذکور را از کدام معبد شیوائی کابل بدست آورده باشد مثلیکه عمر لیث بتکدۀ شیوائی سکاوند را خراب کرد . از طرف دیگر این راهم میدانیم که رایان شیوائی کابل در یکی از بتکده های خویش درین شهر تاج پوشی میکردند و کابل ازین رهگذر مقام متبرکی نزد آنها احراز کرده بود آیا این بتکده در کجا وقوع داشت ؟ از روی نام دهکدۀ شیوکی که در ٩ کیلومتری جنوب کابل واقع است به اکثر احتمالات بتکدۀ مذکور را در اینجا میتوان قرار داد . انتقال پایتخت از کابل به ویهند : قراریکه در فصل کوشانی های بزرگ صفحه ( ٢٣٣ ) شرح دادیم عادت داشتن پایتخت های متعدد مخصوص بصفت تابستانی و زمستانی امری است که در تاریخ و در دربار های سلطنتی آریانا سابقه طولانی داشت . این عادت تا اواسط قرن ٧ دوام داشت و تا زمان که کاپیسی سقوط نکرده بود پایتخت تابستانی شاهان قدیم افغانستان بود ، در مقابل آن مراکز زمستانی گاهی در پاروشاپورا ( پشاور ) و گاهی در "اوده بهاند" یا " ویهند " یا " اوند " در حوالی قریب اتک وجود داشت چنانچه زمانیکه هیوان ـ تسنگ در ٦٣٢م وارد کاپیسا شد پادشاه کشاتریه را در کاپیسی دید وقتیکه در ٦٤٤ مجدداً از هند وارد آریانا شد همان شاه را در پایتخت زمستانی او در " اوند " ملاقات نمود و با او یکجا به کاپیسی برگشت چنانچه به این مطالب تحت عنوان " کاپیسی و اوند" در فصل سیزدهم صفحه ( ٥١٢ ) شرحی نوشتیم . موضوع انتقال پایتخت از کاپیسی به کابل و از کابل به ویهند چیزی است که حوادث و مخصوصاً مجبوریت های مذهبی و نظامی و سیاسی در آن دخالت دارد و شمۀ آنرا تاجائی که به کاپیسی و کابل ارتباط داشت در اوائل همین فصل نوشتیم .
(٥٥٩) اگر چه تاریخ صحیح انتقال پایتخت از کاپیسی به کابل در دست نیست معذالك بعد از ٧٩٣ در اواخر قرن ٨ یا اوائل قرن ٩ م این امر صورت واقعی بخود گرفته است و این وضعیت تاختم سلطنت «سامنته دیوا» وفتح کابل بدست یعقوب لیث صفاری یعنی تاسال (٨٧١م) دوام کرده است. معذالك همان طور که کاپیسی بعد از فقدان مرکزیت پاره مزایای شہریت خود را در اوائل قرون اسلامی از دست نداد و شاهد آنهم پیدا شدن مسکو کات با نوشته های کوفی میباشد کابل هم بعد از فتح یعقوب لیث و انتقال پایتخت برهمنشاهی به ویهند آباد مانده و آباد شده رفت . آیا سامنته دیوا بعد از فتح موسس سلاله صفاری چه شد ؟ بعضی گویند بدست شاه صفاری اسیر و مسلمان شد ، برخی گویند گریخت و به گردیز پناه برد. چنانچه به همین ملاحظه تا يك اندازه این امر هم داخل بحث است که بعد از فتح کابل موقتا برای چندی مرکز برهمنشاهی ها گردیز بوده و در اثر فشار مزید عمرا لیث صفاری و فتح معبد معروف سكاوند (لوگر) پایتخت بالآخره قدری دور تر به «ویهند» کنار اتك انتقال یافته است . بہر حال درین امر هیچ شبهه ئی نیست که پایتخت رایان کابلی یا اکابلشاهان برهمنی از اوائل وهله و برای مدت بیش از نصف قرن کابل بوده و این همان کابلی است که موقعیت آنرا پیشتر در کنار رودخانه لوگر در حوالی شیوکی و کمری و چکری تعیین نمودیم . درسراین فصل در مبحث انتقال پایتخت از کاپیسی به کابل اشاره نمودیم که پادشاه شدن وزیر برهمنی (کلر) وعقاید مذهبی در این امر سهم و دخالتی داشت یکی از مطالب مهمی که مرکزیت کابل را در عهد برهمنشاهان کابلی تائید می کند موضوع تاج پوشی شاهان این سلسله درین شهر است که در یکی از معابد بزرگ شیوا ئی برهمنی پایتخت بعمل می آمد و در نتیجه کابل از
(٥٦٠) نقطه نظر عقیده مقام تقدس در نظر آنها احراز کرده بود و مستند بر ماخذی که پایان ذکر میکنم حتی در موقعی که کابل صفت مرکزیت خود را از دست داده و پایتخت به ویهند منتقل شده بود باز هم مراسم تاج پوشی بر همنشاهان در کابل بعمل می آمد. داکتر «ساشو» در جلد دوم ترجمه الهند البیرونی به انگلیسی (صفحه ٣٩٤) در ضمن یاد داشت های خویش راجع به کابل مینگارد : جزئیات تاریخ کابل که اینجا بدان اشاره شد جز از نوشته های بلاذری از منابع دیگر بدست نمی آید در عصر خلفای بنی امیه، کابل، سجستان دلاورانه در مقابل مسلمانان جنگیدند. در بعض سال ها این جا ها مطیع وحتی باجگذار شده بود ولی کابل مابقی وقت بدست شاهان هنود یا بر همنی خاندان«پاله» بود. زمانیکه مامون خلیفه عباسی آنرا فتح و جزء قلمرو امپرا طوری خود ساخت حکمران مسلمان برای کابل مقرر کرد ولی شاه هندو در پهلوی حکمران مذکور حضور میداشت. این طور حکومت مشترك در خوارزم هم معمول بود. در حوالی ٩٥٧-٩٥٠ مسیحی اهالی کابل مسلمان بود ند ولی در حوش و حول آن هندو ها زندگانی داشتند . همانطور که شاهان خاندان « هومن زارن » در پروس در شهر « کونیگسبرگ » تاج شاهی برسر میگذاشتند کابل هم شهری بود که تاج پوشی رایان هنود یا برهمنی در آنجا بعمل می آمد » « رنجیت ستیرام پندت » مترجم « راجا ترانگینی » در ضمیمهٔ اول ترجمهٔ خود تحت عنوان گندهارا ( ١ ) نگارش داکتر« ساشو » را نقل کرده و بر ان این جمله را علاوه میکند که : « خاندان شاهی هند و حتی در زمانیکه در کابل اقامت هم نداشتند و مرکز خودرا به « اودابها نده » Udabhanda ( ویهند ) نقل داده بودند باز هم در شهر کابل تاج پوشی می نمودند» از بیانات فوق واضح معلوم میشود که پایتخت اصلی و اولی رایان کابلی شهر ( ١ ) صفحهٔ ٦١٩ ترجمه راجا تر انگینی به انگلیسی از طرف رنجیت ستیرام پندت . تاریخ اخذ سالنامه ( ١٠٠٠ ) پ - سردار محمد - ح سراج الدین - ر : فتح محمد - ن محمد نعیم - هـ اجرایه شعبه تاریخ لیل ١٠-١-٥١ ع
(٥٦١) کابل بود و این شهر در جامعه شیوائی، برهمنی و هنود مقام متبرك داشت و كابلشاهان شیوائی، برهمنی بعد از انتقال پایتخت هم تا وقتی که امکان پذیر بود در یکی از معابد كابل غالباً در یکی از بتکده های شیوائی تاج پوشی میکردند. آیا یعقوب لیث بعد از فتح کابل بت های را که به بغداد فرستاد از همین معبد گرفته بود ؟ یا از معابد دیگری که بیشتر به وجود آنها در گرد و نواح كابل اشاره کردیم ؟ ظاهر امر چنین حکم میکند که تنها از همین معبد که موقعیت آنرا به اغلب احتمالات در شیوکی قریب کابل تعین میکنیم گرفته شده و محتملاً تاج پوشی رایان کابلی هم در همین بتکده بعمل می آمد. بهر حال اگر واقعاً طوریکه رنجیت ستیرا ام پندت میگوید رایان کابلی حتی بعد از انتقال پایتخت از کابل به ویهند بازهم در مرکز اولیه خود تاج پوشی میکردند و اگر این مراسم همیشه درهمان يك معبدی که ذکر شد بعمل می آمد آنوقت احتمال زیاد به آن میرود که بعد از فتح کابل بدست يعقوب ليث باز هم بتکده مذکور بکلی ویران نشده و مقام و اهمیت خود را از دست نداده بود. بهر حال کابلشاهان برهمنی بعد از ( ٨٧٩ م ) آهسته آهسته بصورت نیم دایره خود را بطرف جنوب و جنوب شرق و شرق کشیده مدتی در کوردیز مقاومت کردند و انگاه بطرف شرق جانب لغمان رفته و بالاخره مرکز خود را کنار سند در «اودابها نده» یعنی (اوهند یا ویهند (Ohind و بهند Waihind در سواحل غربی اندوس (سند ) در پایتخت زمستانی شاهان کاپیسا منتقل ساختند چنانچه خرابه های این شهر در ٥٠ میلی بالاتر از اتک موجود است . ( ۱ ) طبیعی درین وقت در اثر فتوحات سلاله های اسلامی افغانستان مثل صفاری ها ، سامانی ها ، وغزنوی ها خاک های مملکت به تدریج از اداره سلاله های غیر اسلامی برآمده و دائرهٔ نفوذ برهمنشاهان کابلی و احفاد شان محدود شده میرود و از آن در آینده مختصراً بحث خواهیم نمود . ( ۱ ) صفحه ۱۷۰ یاد داشت های رنجیت ستیرام پندت در ترجمه کتاب « راجاتر انگینی»
( ٥٦٢ ) کملم یا کلمو : بقرار ترتيب البيرونی سومین کابلشاه بر همنی ( کملم ) نام داشت که او را ( کلمو ) هم تلفظ میکنند . محمد عوفی در جوامع الحكايات خود معاصر عمر و لیث صفاری از او بنام ( کلمو ) و به صفت رای هندوستان یاد کرده و راجع به فتح « سكاوند » بدست « فردعان » شحنه زابلستان قصه ئی نوشته دلچسپ که اینجا متن آنرا نقل میکنیم : « چنین آورده اند که عمر و لیث شحنگی زابلستان به فردعان داد و با چهار هزار سوارش بدان جانب فرستاد و در آنوقت معبد بزر گتر هند وان « سکاوند » برد و در اقصاء هند وستان بزیارت بتان آن موضع تبرك کردند . و فردعان چون به زابلستان رسید لشکر کشید و سکاوند را بکشاد و بتانرا بشکست و بت پرستان را بر انداخت و بعضی از غنایم به لشکریان داد و باقی به عمرولیت فرستاد و فتح نامه نوشت و از وی مدد خواست خبر فتح سکاوند به کلمو رسید که او رای هندرستان بود و لشکر بیحد جمع کرد و سپاهی فراهم آورد و روی به زابلستان نهاد و فردعان چون خبر آمدن سپاه هند بشنید ، هندوئی چند را بدست آورد تا روی به هندرستان نهادند و در لشکر گاه کلمو رفتند و گفتند فردعان چون سکاوند را گرفت در حال به اطراف ولایت کس فرستاد و لشکر ها بخواست و دانست که هر آینه هندوان آنرا بیغمامی کشند و این ساعت چندان لشکر مسلمانان بروی جمع شده است که اقطار زمین از ایشان تنگ آید و در عقب لشکر عمرولیت بخواهد رسید و ایشان عزم کرده اند که شما را در تنگ نائی آرند و جمله را بکشند . رای کلموچون این خبر بشنید همان جا مقام کرد و در لشکر کشی آهستگی پیش آورد تا فردعان را از خراسان مدد رسید و پیش آن جماعت را امکان نبود که باوی مقاومت کنند و بد ین حیلت لطیف بر مراد خود فیروز آمد .» ( ١ ) این حکایت دارای اهمیت زیاد و بر نکات چندی روشنی می اندازد ( ١ ) جوامع الحكايات نسخه قلمی موزه کابل.
(٥٦٣) اول: از همه واضح معلوم میشود که کلمو یا کملو سومین پادشاه رایان کالی معاصر عمرولیت صفاری ( حوالی ٢٨٧ - ٢٦٥ هجری مطابق ٩٠٠ - ٨٧٩ م ) بوده دوهم : پایتخت کابلشاه درین زمان نه در کابل و نه در گردیز بلکه در ویهند انتقال یا فته بود و چون دامنه سلطنت برهمنشاهان درین وقت به اراضی ماورای شرق سند هم تا حدی انبساط داشت محمد عوفی در جوامع الحکایات خود او را به لقب « رای هندوستان » یاد کرده است . سوم : زابلستان علاقه غزنه و کابل که در عصر یعقوب لیث فتح شده بود جزء سلطنت صفاری اقصای بود و ازین جهت عمرولیث فردعان را به شحنگی اینجا ها فرستاد . چهارم : سكاوند یعنی لوگر وباقی نقاط شرقی و جنوبی افغانستان هنوز جزء قلمرو دولت برهمنشاهان محسوب میشد چنانچه فتح سكاوند شاهد این مدعا است پنجم : هنوز دولت برهمنشاهی آنقدر قوی بود که دولت صفاری برای خورد ساختند مقابلهٔ آن به حیله های حربی متوسل میشد . ششم : بزرگترین بتکدهٔ هندوان که مرجع آمال دینی هندوان هندوستان هم بشمار میرفت در سکاوند لوگر وجود داشت ، واضح میشود که چرا هنوز هم لوگر و رودخانه آن در نظر هند و ان کابل اهمیت زیاد دارد . بهیمه یا بهمیه پاله : چهارمین شاه این سلسله که البیرونی نام میگیرد «بهیمه» است که او را «بهیمه پاله» هم گویند و در مسکو کات بنام «بهیمه دیوی» خوانده شده است . قرار تذکر « اچ - سی - رای » مسکو کات نقره ئی او عموماً از کابلستان بدست آمده (١) مشارالیه معبد مجللی برای « ویشنو » نزديك «ماتانده» در کشمیر ساخته بود. در اینجا سريك هیکل مرمری ویشنو (١) به سلاله های تاریخی شمال غرب هند تألیف پروفیسر مذکور مراجعه شود .
(٥٦٤) که از گردیز بدست آمده و در موزۀ کابل محفوظ است هم قابل ذکر است . عصر سلطنت او را مصادف به ٩٥٨ ـ ٩٥٠ م میدانند . جیپال : بعد از بهیمه از شاه دیگری موسوم به « ایشتیپال » هم اسم می‌برند ولی شخصیت او عموماً مجهول است . قرار شهادت البیرونی بعد از « بهیمه » رای جیپال می آید و شاهی است که جنگ های غزنویان اورابیشتر از متقدمینش معروف ساخته است . تا اینجا دیدیم که کابل در عصر یعقوب لیث و لوکر در زمان سلطنت برادرش عمرولیث و « کلمه » فتح شدوزابل و کابل برای چندی از طرف دولت صفاری اداره میشد . با انبساط نفوذ سامانی‌ها در جنوب هندوکش درۀ کابل مدتی جزء دولت سامانی هم شده بود ولی این نفوذ نه چندان دوام کرد ونه چندان محسوس میشد . در حوالی ٢٢٢ هجری ( ٩٣٣ عیسوی ) زمانیکه قوای دولت سامانی رو به سقوط میرفت قرار تذکار قاضی منهاج السراج جوزجانی والی بنام ابوبکر لاويك در زابلستان و غزنه حکمرانی میکرد . متعاقباً در ٩٣٣ م الپ تگین شهر غزنه را از ابو بکر لاويك گرفته و در نتيجه يك سلسله جنگ هائی با برهمنی شاهی ها شروع میشود که آنها را قدم بقدم از راه گردیز و لغمان بطرف شرق عقب می برد جیپال یا جیپاله در میان رایان کسی است که با جنگ‌های موسسین دودمان ال ناصر مقابل شده و با ایشان مقابله کرده است . فرشته در باره او و قلمرو سلطنتش پاره معلومتی میدهد واز آن بعدتر حرف خواهیم زد. انتقال پا یتخت از « ويهند » به «يهتنده» : انتقال پایتخت کابلشان برهمنی وهنود شیواائی از کاپیسی به کابل، از کابل به ویهند و باز ازویهند به «بهتنده» غير از تقرر گاهای موقتی عرض راه در گردیز ولغمان امری است خیلی دلچسپ که توسعه افشار دایره دین مقدس اسلامی وسير فتوحات سلاله‌های اسلامی افغانستان یعنی دودمان صفاری از غرب و سامانی از شمال وبلاخره غزنوی از
( ٥٦٥ ) مر ز در آن مخصوصاً بعد از اینکه کابل پایتخت میشود دخالت تام دارد تا زمانیکه کابلشاهان باقواء عرب مصادف بودند با جنگ و مقابله و فتح و شکست و دفاع و تعرض و صلح و موافقه و پرداخت جزیه و گرفتن خون بها بیش از دو قرن هستی خودرا حفظ کردند و لی بعد از ینکه اولاد خود مملکت مسلمان شده و برای داخل کردن حصص مختلف مملکت در قلمرو سلطنت های خراسانی اسلامی کوشیدند رایان کابلی مقاومت نتوا نسته و طوریکه دیدیم کابل برای دفعه آخر در سال ( ۸۷۱ م ) بدست یعقوب لیث صفاری فتح شد مضافات آن مانند لوگر در عهد برادرش عمر لیث مفتوح شد و از طرف شمال نفوذ سامانی ها از سلاسل هندوکش گذشته به حوالی کابل رسید . و به این ترتیب نفوذ کابلشاهان به حصص شرقی و بعضی نقاط جنوبی محدود شده رفت . تا زمانیکه ویهند مرکز دولت کابلشاهان بود نسبتاً خوب تر به کنترول و اداره آن قسمت قلمرو خود که بغرب اتك وسند افتاده بود رسیدگی میتوانستند و چون مرکز صفاری ها وسامانی ها در منتها الیه غربی و شمالی آریانا افتاده بود کابل شاهان در منتهاالیه شرقی فی الجمله به امور اداری رسیدگی میتوانستند ولی ظهور خاندان ال ناصر در غزنه ونزديك شدن مرکز سلطنت اسلامی خراسان به آن حصص مملکت که هنوز در آئین شیوائی برهمنی و بودائی پابند بودند تزلزل دیگر و آخرینی در ارکان دولت «رایان» تولید کرد. جیپال برای اینکه از حملات الپتگین وسبکتگین آرام تر باشد مقر دولت خویش را از ویهند کنار آتك و سند به قلعه مستحکم « بهتنده » به ماورای شرقی رود ستلج انتقال داد . قرار بیانات فرشته قلمرو دولت جیپال بطول از سر هند تالغمان وبعرض از سلطنت کشمیر تا ملتان انبساط داشت به این ترتیب همان طور که مرکز رایان کابلی بطرف شرق انتقال میکند مرکز ثقل نفوذ و حدود قلمرو آنها هم بیشتر خاك های پنجاب و سند را فرا میگیرد .
( ٥٦٦ ) رایان و غزنویان : تعقیب سلاله رایان کابلی تا زمانیکه جزء تاریخ افغانستان قدیم محسوب میشوند چنین ایجاب میکند که درین فصل در اینجا مربوط به عصر سلطنت جیپال به بعضی جنگ هائی اشاره کنیم که بین رای مذکور ومؤسسین دودمان الناصر بوقوع پیوسته است . شبهه ئی نیست که این موضوع درفصل مخصوص غزنویان درجلد سوم دورهٔ تاریخ افغانستان مفصل تر خواهد آمد . قبل برین به فتوحات صفاریان در زابل و کابل وباز به انتشار نفوذ سامانی ها به جنوب هندو کش اشاره کردیم و گفتیم که این نفوذ در حوش وحول کابل بقدر کفایت قوی نبود وا بوبكر لاويك والى كابل وزابل را الپتگین در طی جنگی که در وسط ربیع الاول ٣٥١ هجری ( مطابق ماه اپریل ٩٦٢م ) واقع شد در عهد سلطنت منصور سامانی شکست داد . ا گر چه هنوز درین وقت سلطنت الناصر در غزنه بنا نیافته بود معذالك سبكتگین بحیث ژنرال الپتگین بنای مجادله را بارای جیپال گذاشت . گفته میتوانیم که محاربات غزنویان با جیپال با جلوس سبكتگین برتخت غزنه ( جمعه ٢٧ شعبان ٣٦٦ مطابق ٢١ اپریل ٩٧٧م ) داخل مرحلهٔ جدی شد . دولت برهمن شاهی یاجیپال در پنجاب قوی شده بودولغمان هنوز جزء سلطنت برهمنشاهی بحساب میرفت، رای جیپال که خطر را احساس میکرد به قصد جلو گیرى ازواقعات مدحش آینده پیش دستی نمود وبه فكر فتح غزنه افتاد و بالشكر زیاد به حرکت آمد . عتبی در تاریخ « یمینی » به تفصیل داخل موضوع شده و گذارش جنگ ها را شرح میدهد (١) چنین مینماید که جیپال باقشون خویش بطرف غزنه درحرکت برد وسبكتگین از غزنه جانب لغمان برآمد . هردو قشون در محلی که عتبی « غوزك » خوانده بهم مقاول شدند . « اليوت » میگوید كه البیرونی (١) تاریخ هند جلد دوم تالیف الیوت .
( ٥٦٧ ) کوهی را بنام ( غوزك ) يا ( غورك ) خوانده که رود خانه کابل از پای آن میگذرد و (۱) گمان غالب به این میرود که این (غوزك) يا (غورك) محلی باشد که حال بنام « تنگ غارو » موسوم است و سر راه لغمان و جلال آباد واقع میباشد . در جنگ هندوان و برهمنان شکست خوردند و جیپال پیشنهاد صلح نمود . سبکتگین به قبول صلح حاضر بود ولی محمود مخالفت داشت و میخواست که جیپال تعقیب شود . آخر در قبول صلح موافقت نمودند . جیپال پر داخت يك مليون درهم و پنجاه فیل و تخلیه نقاط و قلاع سرحدی را وعده داد ولی چون نقض عهد نمود بار دوم جنگ شروع شد . سبکتگین به لغمان داخل شد وقصبات وقلاع مختلف را اشغال کرد و بتکده آنجا را ویران نمود . جیپال از تمام راجا های هند كمك خواست و با قشون بالغ برصد هزار سوار و پیاده بقصد تسخیر غزنه برآمد . باز از دست سبکتگین شکست خورد و علاقه های بین لغمان و پشاور جزو دولت غزنوی گردید . بعد ازینکه محمود برتخت غزنه نشست و در ۳۸۹ هجری ( ۹۹۹م ) از طرف خلافت بغداد بحيث سلطان مستقل شناخته شد بفکر فتح هند و جنگ با رایان برهمنی افتاد . سلطان در شوال ۳۹۱ هجری ( سپتامبر ۱۰۰۱م ) با ۱۵ هزار سوار و گروه عظیمی از داو طلبان بقصد جنگ رای جیپال بر آمد و نزديك پشاور فرود آمد . جیپال با ۱۲ هزار سوار و ۳۰ هزار پیاده و ۳۰۰ فیل در مقابل او آمده وصف آرائی کرد . در جنگی که بتاریخ ۸ محرم ۳۹ ( ۲۰ نوامبر ۱۰۰۱م ) شروع شد هندوان شکست فاحش خوردند و غنیمت زیاد بدست قشون غزنه افتاد . جیپال خودش با ۵۰ تن از پسران و نواسه هایش اسیرشد . باز صلح برقرار شد وجيپال وعده داد كه ... ٢٥ دینار و ۵۰ فیل به سلطان غزنه بدهد يك پسر و يك نواسه او را بطور پرغمن نگه داشته و خود او را رها کردند تا به (۱) صفحه ۲۰ تاريخ هند جلد دوم تأليف اليوت .
(٥٦٨) مقر خود باز گردد . در اثر این فتح « ویهند » مرکز برهمن شاهیان بد ست محمود زابلی فتح شد و بعد از خوردشدن آخرین مقاومت دولت کابلشاهان برهمنی راه فتوحات و نشر دین و ثقافت و تهذیب اسلامی خراسان در هند باز گردید . جیپال از غصه واندوه بیشتر نخواست زنده بماند و در سال ٣٩٣ هجری ( ٣ - ١٠٠٢م ) خویش را در آتش افگند (١) مآثر شاهان این خاندان : قراریکه دیدم تا اخیر دوره سلطنت جیپال کابلشان برهمنی یا رایان کابلی در حصص شرقی افغانستان نفوذ و حاکمیت و بتکده ها داشتند و تا این زمان مرکز سلطنت آنها یعنی شهر « ویهند » داخل حدود آریانا بود . جیپال از یکطرف مرکز خود را به قلعه « بهتنده » کنار ستلج انتقال داد و از طرف دیگر با شکست هائی مواجه شد که در نتیجه حصص شرقی افغانستان از قلمرو و حاکمیت او برامده و جزء سلطنت غزنویان گردید . با این پیش آمد وضعیت از نقطه نظر جغرافیه وتأریخ تغیر فاحش کرد یعنی مرکز و نفوذ قلمرو سیاسی رایان از خاک های افغانستان چیده شد و جای آنرا دولت غزنوی گرفت که شرح آن در جلد سوم تاریخ خراسان یا افغانستان فصل بزرگ ، مجلل ودرخشان دارد . به این ترتیب چون بقیۀ احفاد برهمن شاهی ها از چوکات تاریخی کشور ما می برایند وجزء تار یخ هند میشوند واقعات مربوط به سائر رایان را خلاصه میکنیم . بعد از رای جیپال پسرش «اننده پال» در حوالی ٣-١٠٠١ مسیحی بجا یش نشست. حدوددوات رایان در ین وقت بطرف جنوب تاملتان رسیده بود وراجانشین منطقه ببره Bhera واقع در سواحل غرب جیلم جزء آن بود . راجای این ناحیه « بجی رای » Bijai Ray از اختتام فاجعه ناك عمر و سلطنت جیپال استفاده نموده (١) حیات و واقعات سلطان محمود مولف داکتر ناظم ، تاریخ هند تالیف سرهانری الیوت در قسمت تاریخ یمینی ملاحظه شود .
( 569 ) واز پرداخت باج خود داری کرد محمود غزنوی که ارکان دولت برهمن شاهی را در جنگ دوم جیپال متزلزل ساخته بود بعلت نرسیدن با ج و خراج هند از پشاور بقصد فتح (بهره) برآمد و آن قلعه مستحکم را مفتوح ساخت سپس ملتان نظر فاتح غزنه را جلب کرد واز «انند پاله» خواهش نمود تا با عساکر خویش از خاک های او گذشته وبطرف ملتان رود. در نتیجه مخالفت رای جنگ میان او ومحمود واقع شد ورای مغلوب گردید وبه کشمير پناه برد، آننده پاله چند سال ديگر هم معاصر سلطنت محمود حیات داشت ودرحوالی 1013 مسیحی وفات نمود درهمان اوقاتی که آننده پاله دچار بحران ومشکلات گردیده بود از رای دیگری موسوم به «سوخه پاله» هم نام می برندولی کسی که بعداز« آننده پاله» برتخت شاهی جلوس نمود پسرش «تری لو کنه پاله» است که البیرونی هم از او ذ کر میکند . مشاراليه هم يك سلسله جنگها باسلطان محمود زابلی غزنوی نموده و شرح آن ازروی نوشته های عتبی و کلهنه از تاریخ یمینی وراجا ترانگیتی بدست می آید از جنگ های معروف آنها جنگی است که کنار رود «توهی Tohi » رود خانه «پنج» موجود، واقع شد . باشکست «ترى لو کنه پاله » قدرت برهمن شاهی ها متزلزل شد، آخرین رای آنها به شهادت ابوریحان بیرونی «بهیمه پاله» نام داشت که در سال 1026 مسیحی کشته شد . مورخ و شاعر كشمير كلهنه از بعضی شاهزادگان آنها مانند (رودرا پاله) و (ویدا پاله) وغیره نام می برد ولی اینها شهزادگان بی تاج و تختی میباشند که از ناچاری به کشمير پناه برده ودرسایه دیگران روز کاری چند زیست نمود ند . آئین ومعتقدات: به تفصیلی که در فصل گذشته تحت عنوان« زندگانی مذهبی ورهبانان» داده شد از روی چشم دید وشهادت زاير چينی هيوان ـ تسنگ واضح گردید که حین عبور ومرور او در قرن7مسیحی چه درشمال وچه درجنوب هندو کش علاوه بر معابد و پیروان دو طریقه بودائی بتکده ها و تابعین مذاهب دیگر ی هم
(۵۷۰) وجود داشت و در نقاط مختلف جنوب هندوکش هستی و موجودیت آنها خوب تر محسوس میشد چنانچه در کاپیسا روی کوه (ارونا) از رب النوعی بنام «سونا» و از مردمان نیمه برهنه ئی که بدن‌های خود را به خاکستر مالیده و زناری از استخوان های جمجمه در دست داشتند حرف میزند و در وسط گندهارا بالای تپه کره مار Karamar (که شاید یکی از تپه های کنر باشد) از معبد بهیما دوی Bhimadwi زن ایشوارا Içvara و در پای تپه مذکور از معبد (مهشوارا ) Mahêçvaraصحبت مینماید و باز حین مراجعت از هند در انتقال پرستش «سونا» از کاپیسا به علاقه (تسوکوته) یعنی زابلستان اشاره ها میکند. شبهه ئی نیست که از اوائل قرن ۷ مسیحی به بعد با وجود مخالفت یفتلی‌ها به آئین بودائی این دیانت هنوز تا موقع انتشار دین مقدس اسلام در افغانستان جنوبی و شرقی دوام داشت و من حیث تناسب بیشتر ساکنین آریانای شرقی بودائی بودند چنانچه امراء و شاهانی را که ملاقات کرده عموماً بودائی بودند تا اینکه امور سلطنت به دست هنود یا برهمن‌های کابلی رسید به این لحاظ به تقاضای این فصل میخواهیم حتی الامکان در اطراف پاره مذاهب دیگر مخصوصاً مظاهر شیوائی و آفتاب پرستی برهمنی و بعضی بتکده های آنها کمی صحبت نمائیم و چون این عقاید سابقه و ریشه بسیار قدیمی در آریانا داشتند مختصراً مراتب قدامت آنرا از نظر میگذرانیم. مهشوارا و مهشوی : قرار تحقیقات قبل التاریخی که در جنوب شرق آریانا در حوزه سند و در شمال افغانستان در حوزه اکوس و در خاک های غربی آسیا بعمل آمده چنین معلوم میشود که در تمام آسیای مرکزی وغربی وجود يك جوره رب النوع مذکر ومونث بیاداشتن ارتباط جنسی که آنرا (سکسئیزم) گویند معروف و در هر جا این جوره بنام های مختلف یاد میشد (۱) رب النوع (۱) در مصر بنام «ایزیس و هوروس» در فنیقیه بنام «اشثارود تاموس» در آسیای صغیر به اسم «کیبل واتیس» و در یونان به نام «راه وروس» خوانده میشد.
(٤٧١) مذکور در آریانا وهند به زبان سانسکرت «مهشوارا» خوانده میشد که موسیو فوشه آنرا «پادار کلان کوه» خوانده و ربة النوع را «مهشوی» میگفتند که آنرا «مادر بزرگ» یا «مادر طبیعت» یا «الاهه مادر» ترجمه کرده اند وهیکل های اواز گل پخته چه از وادی اندوس و چه از وادی اکسوس کشف شده است. علاوه بر شهادت باستان شناسی و حفریات «ریگوبد» و مخصوصاً اوستا از ربة النوع آب و حاصل خیزی وفراوانی که حتی ربة النوع رود خانه اکسوس (آمو دریا) هم تعبیر شده بنام «اردوی سورا اناهیتا» مفصل صحبت کرده واز شکل و قیافه و لباس وزیورات او حرف زده است چنانچه تا عصر وزمان کوشانی ها معبد (اناهیتا) کنار مجرای آمو دریا در باختر وجود داشت. اینجا مقصد اساسی ما بیشتر «مهشوارا» رب النوع ژقی کوها است که موسیو فوشه در اطراف آن چنین مینگارد: «مهشوارا اصلاً شکل محلی یکی از جوره های قدیمی حاصل خیزی زمین است که جفت مونث آن در قسمت های جلگه ئی آسیا و هند وجفت مذکر آن در قلل بلند بام دنیا و کوهای افغانستان بیشتر عمومیت وشهرت داشت. در اوائل وهله او را بصورت مرد شکاری جلوه میدادند که از جنگلهای کوها برآمده کمان خطرناکی بردوش داشت. او را گاهی شوهر دختر زیبای همالیا و گاهی زعیم رهبانان کوهی میخواندند و مست و سرشار در حال رقص تصویر میکردند.» مدققینی که در قبل التاریخ وادی سند و آثار مدنیت موهنجو دیرو اختصاص دارند مانند سرجان مارشل به این فکر اند که این «جفت نر» مونه قدیم و اولیه آئین شیوائی است و به این مفکوره او را «پریوشیوا» یعنی (شیوای اولیه هم خوانده اند. موسیو فوشه طوریکه بالا ذکر کردیم به این نظریه است که «مهشوارا» پادار کلان کوها رب النوع نیرومند و جلوۀ قوۀ رجلیت ومردی اصلاً رب النوع خیلی باستانی محلی کوهای بلند افغانستان بوده که بحیث شکاری نیرومند وتوانا در قلل کوها
( ٥٧٢ ) گشت و گذار داشت و همیشه مقر ومسکن اورا در قله‌های بلند کوها تصور میکردند و جفت ماده او (مهشوی) بیشتر در وادی‌های هموار و در خاک‌های هند اختصاص داشت ازین جهت معابد (مهشوارا) در قله‌های کوه و بتکده‌های (مهشوی) در وادی‌ها و جلگه‌ها و دریای کوها آباد میشد . فوشه در حالی که نظریه و ایتنی Whitney یک‌نفر از مولفین دیگر را مبنی به فرود آمدن یکی از ارباب انواع برهمنی از کوهای شمال به هند تذکر میدهد چنین اظهار عقیده میکند که از امکان بیرون نیست که آریاها حین ورود در کوهای افغانستان این رب‌النوع را شناخته و اختیار کرده و با مهاجرت خود به هند معروف ساخته باشند ، برای تائید این نظریه مثال هائی میآرد که در دوره‌های تاریخی در قرن اول مسیحی کوشانی‌ها و در قرن پنج آن یفتلی‌ها پیش از اینکه به هند برسند در سرزمین افغانستان و بیشتر در جنوب هندوکش پیرو آئین شیوائی شدند ، بعبارت دیگری ویما کدفیزس کوشانی و می هیراکولای یفتلی در خاک‌های افغانستان به این دیانت گرائیدند چنانچه اوائل کر در مسکوکات خود را پیرو (مهشوارا) خوانده و راجع به موخرالذکر «راجا ترانگیتی» شهادت میدهد که مردم گندها را او را شیوائی مذهب و مخالف بودائی میدانستند . دانشمند فرانسوی درین موارد مطالعات خود را ادامه داده و میگوید : «اولین تصاویر حقیقی این رب‌النوع با سغه و تاریخ معین نه در هند بلکه در خاک‌های افغانستان جنوبی بمیان آمده و شیوا با علایم ممیزه آن که عبارت از سه شاخه (Tricule) میباشد در حالیکه به نر گاو خود تکیه کرد است روی مسکوکات «واسودوا» شاه کوشانی نقش شده و این تصویر تا دوره کوشانی‌های اخیر و بسط نفوذ ساسانی روی مسکوکات «کوشانو ساسانی» باقی‌مانده است. در مسکوکات کنیشکا وهو و بشکا رب‌النوعی بنام (وهانا) Vahana دیده میشود که برعکس سه صورت و چهار بازو دارد و علایم دیگر مثل تبر و کمند (ریسمان برای گرفتن
(٥٧٣) دشمن وحیوانات) ، (رعد) (Vajta) (چرخ) (Cakra) و گرز (Goda) نشانه های نیرو و قدرت جنگی او است. ظرفی که معمولاً به دست راست میگیرد علامهٔ نیکو کاری او میباشد . علاوه برین « د ماریو » Damaru یعنی دهل کوچکی هم دارد که برای گرم ساختن لشکریان شیاطین (گانا Gana) پری ها (یوجی نی Yogioi) و جادو گرانش (داکینی Dakini) بکار میرفت . بالاخره به زیر یکی از دست های تحتانی او بز کوهی دیده میشود که شاخهای پیج در پیچ او بهترین تحفه شکار است و با آن سابقاً معابد را تزئین میکرده وحتی الحال هم این رسم قدیم در مقابر و زیارت ها از بین نرفته است . در زمانه های مؤخرتر این رب النوع کوهی را بنام اوشو Oesho یاد میکردند ومعلوم نمیشود که این نام خود او یا نام بز کاه او بود. در مسکوکات می هراکولای یفتلی تنها گاو نمایش یافته و (جیاتوو ریشا) Jayatu vrs ( زنده باد نر گاو ) در آنها نوشته میباشد . پس از این همه بیانات چنین معلوم میشود که « مهشوارا » که میتوان او را ( شیوای روف ) هم تعبیر کرد از زمانه های قبل التاریخ در کوهای افغانستان به رنگ اولیه وقدیم خود معروف بود و این عین نظریه موسیو فوشه است . مسبوقیم که مورخین یونانی حین ورود قشون اسکندر در آریانا از وجود « دیونیزوس » رب النوع شراب ومستی ) و پیروان او در کوهای مملکت ما صحبت ها کرده اند و چنین تصور می نمودند که پیش از ورود اسکندر در شرق دیونیزوس در این جاها فتوحات کرده بود حال آنکه ایشان اصلاً معابد همین « مهشوا را » یعنی بعبارت دیگر دیونیروس محلی هندوکش را در کوهای افغانستان دیده و در دهکده ها و تاکستان های قشنگ کاپیسا و نیسایا و لمپاکاو نگرا ها را در مجالس رقص و شراب نوشی او شامل
( ٥٧٤ ) شده اند و مراسمی شبیه به پهلوان او لمپ خود دیده اند پس آنچه اراتوسننس در قرن سوم ق م راجع به دیوونیزس میگوید در حقیقت به وجود آئین شیوائی قدیمه افغانستان شهادت میدهد ( ١ ) ملتفت باید بود که روی مسکوکات «ابو کراتیدس» و «انتیال کیداس» هيكل يك نوع «روسی» را روی تخت نشسته نمایش داده اند . یکطرف قله کوه و جانب دیگر نیمه بدن فیلی دیده میشود و قله کوهی در همین کاپیسا بنام ( پیلو سارا ) یعنی « کوه فیل سر » معروف بود، هیوان ـ تسنگ زایر چینی حین ورود در کاپیسا در قله کوه ( ارونا ) به رب النوعی بنام « سونا» اشاره میکند و میگوید که معبد او را بطرف جنوب به علاقهٔ «تسو کوته » انتقال داده اند . این اشارات هم بجای خود وا نمود میکند که پرستش « مهشوارا » ( آئین شیوائی قدیمه با تحول مختلف آن ) مسلسل از اعصار قبل التاريخ تا قرن ٧ مسیحی و از آنوقت هم به بعد تا موقع انتشار دین مقدس اسلام بیشتر در مناطق جنوبی افغانستان معمول و مروج بود و بعد از یفتکه یفتلی ها مخالفت جدی با دین بودائی نشان دادند و حتی بسیاری از سنگهرمه های آنرا خراب هم کردند دیانت شیوائی عمومیت بیشر یافت . وجود کشف ( لنگ ) ( ٢ ) از مناطق لغمان و تنگاو نجر و این نظریات را از جنبهٔ دیگر تائید میکند . شهادت مسکوکات در ین موارد امری است قطعی و ثابت میسازد که کوشانی های اخیر و یفتلی ها و امرای کوشانو یفتلی بیشتر پیرو دیانت شیوائی بودند و پیروان آن در طی قرونی که به آغاز آئین مقدس اسلامی نزدیك شده میرود در دره های جنوب هندوكش بیشتر شده میرفت و معابدی داشتند و بزرگ که از آن بعد تر حرف خواهیم زد. (١) مطالب متذكره نسبت به ( مشهوارا ) از اثر جدید فوشه موسوم به راهان قدیم بین بلخ و تا كزیلا گرفته شده است . (٢) تجسم اله تذكر
(٥٧٥) آفتاب پرستی : در سر زمین افغانستان که مدنیت ویدی و عناصر پرستی آریانها را دیده پرستش آفتاب سابقه بسیار طولانی دارد . در جلد اول این سلسله تاریخ تحت عنوان « عقاید » ( صفحه ١٤١ و بعد ) ضمن شرح معتقدات عصر و یدی در جمله قوا و مظاهر طبیعی که نزد آریاها شکل رب النوع بخود گرفته بود متذکر شدیم که آفتاب به نامهای مختلف سوریا، ساوتیازا ، پوشان ، میترا، رودرا یاد میشد . سپس در موقع شرح دخالت عناصر طبيعي ومعتقدات عصر اوستائی صفحه ( ٣١٢ ) جلد اول تحت عنوان ( میتهرا ) یعنی مهر رب النوع آفتاب شرح مفصلی نگاشتیم که حاجت به تکرار ندارد. ضرب اسم و تصوير رب النوع آفتاب در مسکوکات کنشکا ) صفحه ٤٥٤ جلد دوم ) نشان میدهد که در عصر کوشانیهای بزرگ پرستش آفتاب در افغانستان دوام داشت و کشف هیکل مرمری رب النوع مذکور یا بقایای معبد آفتاب پرستی برهمنی در کوتل خیرخانه باز اول شهادت منابع و مسکوکات را عملاً تائید نمود . شبهه ئی نیست که دیانت بودائی در نیمه شرقی افغانستان چه در شمال و چه در جنوب هندوکش از قرن دوم قم به بعد تا حوالی قرن نهم مسیحی چیزی بیش از هزار سال دوام داشت ولی بقایای آئین اوستائی از بین نرفته کم کم مرکز ثقل آن به جنوب غرب آریانا در حوزه سفلی هیرمند و سیستان منتقل شد و فروعات آن در نقاط دور و نزديك دوام کرد پروفيسر هاکن در کتاب تجسسات عتیقه شناسی کوتل خیرخانه که در ٩٣٦ در پاریس به طبع رسیده و موضوع آنهم مطالعه معبد « سوریا » رب النوع آفتاب واقع در دامنه های شرقی کوتل مذکور میباشد بعد از ذکر نظریه موسیو كومون F. Cumont که در قرن چهار مسیحی پرستش آفتاب در عالم شرقی عمومیت داشت بنگارد: پرستش آتش و آفتاب که بقایای آئین زورا ستری میباشد از مدت مدیدی در سیستان شيوع يافته و قدم به قدم به آستانه هند رسید بلکه در داخل آن .
(٥٧٦) سرزمین هم انتشار یافت چنانچه از روی شواهد متعدده معلوم میشود که آئین آفتاب پرستی در عصر امپراطوران دودمان گوپتا در نقاط مختلف هند وجود داشت وزائر چین هیوان - تسنک حین مسافرت خود معابد معروف آفتاب پرستی را در قنوج وملتان دیده است. ازروی «بها وشيا پورا نه» معلوم میشود که آفتاب پرستی در «ساکه دویپا» یعنی سیستان رواج زیاد داشت وبعضی از موبدان آن بنام‌های «بهوجکه» و «ماکه» اسم برده شده اند (١) پس بدینقراریكه درمورد معبد کوتل خیرخانه خواهیم دیدآفتاب پرستی باتحول جدید ازسیستان درحصه جنوبی هندو کش قدم بقدم ازراه حوزه علیای هیر مند وارغنداب که را های طبیعی وتاریخی میباشد ناحیه به ناحیه از زمین داورورخـد به ارزگان، وجیرستان، مالستان، زابلستان وکابلستان پیش آمده و به هند انتشار یافته است و ازقرن چهار مسیحی به بعد درین همه نقاط وجود داشت وقسمتی از باشندگان نقاط فوق الذکر افغاستان پیرو «سوریا» بودند که ایشان را میتوان برهمن‌های آفتاب پرست خواند . فراموش نباید کرد که یك عده مسکوکاتی هم در بین است که بصورت بسیار صریح ودقیق به شیوع آفتاب پرستی درافغانستان وحتی به نقاطی که معابدان درانجا ها آباد بود روشنی می اندازد . این مسکوکات بیشتر ازروی سکه‌های «لیکی ملکان» یا احفاد کوشانی های خورد خرد پداری تقلید شده و بیشتر به امرای محلی یفتلی یا کوشانو یفتلی تعلق دارد که در نقاط مختلف افغانستان جنوبی ومركزی وغربی امارت‌های محلی داشتند و «داکترها نریش جونکر » درفطار مسکوکات یفتلی آنهارا مطالعه نموده واثری در ١٩٣٤ دربرلین درآن باره نشر کرده است . چون یفتلی‌ها مخالف دین بودائی بردند به شیوائی و آفتاب پرستی زودتر گرائیدندواین دوائین محلی افغانستان قدیم باایشان عمومیت بیشتر یافت. (١) صفحه ٢١ تجسسات عتیقه شناسی در کوتل خیرخانه پاورقی (٣) این صفحه ملاحظه شود.
(٥٧٧) درین مسکوکات رب النوع آفتاب بشکل هیکل نیم تنه ئی نقش است که شعله ها از عقب سر اوزبانه کشیده . مطالعات داکتر جونکر از ین جهت مفید ودقیق است که در روی بعض سکه های مذکور نام های اما کن مختلف را هم خوانده و بعقیده « مستر مارتن » این جاها عبارت از نقاطی میباشد که معابد آفتاب پرستی در آنها آباد بود این نقاط قرار ذیل است: (۱) داور (زمین داور) (۲) روشنان که آنرا با علامه سوالیه (رودبار) کفار هیرمند تعبیر کرده (۳) زابلستان (٤) فرزان که آنرا با علامه سوالیه (فیروز) متذکره اوریسی کفا ر هیر مند خوانده (٥) سكاوند که آنرا بین غزنی و کابل تعبیر نموده وعین این جا هنوز بصورت دهکده و به اسم سکاوند در لوگر موجود است . و بعدتر حینیکه از بتکده های آفتاب پرستی صحبت خواهیم نمود در باب بعضی از نقاط مذکور مجدداً حرف خواهیم زد و خواهیم دید که واقعاً دران نقاطی که تعین آن بصورت یقین صورت گرفته معابد آفتاب پرستی بر همنی وجود داشت . پس به از روی تفصیلی که تا اینجا داده شد واضح معلوم میشود که پیروان شیوائی و آفتاب پرستی باطی مراتب قدیم خود همیشه در افغا نستان مخصوصاً در مناطق جنوب هندو کش وجود داشته و بعد از مخالفت یفتلی ها با دیانت بودائی مجامع شیوائی و آفتاب پرستی و معابد و بتکده ها و پیروان آنها زیاد شده رفت و اينك عجالتاً تا جائی که سراغ داریم راجع به بعضی از معابد و بتکده های مذکور شرح مختصری مینکازیم : معبد کوه ارونا وشیوائی های کاپیسا: هیوان ـ تسنگ زایر چینی حین عبور و اقامت يك ماهه خود در کاپیسی از شیوائی های مقیم شهر واز معبد (سونا) یا (شونا) حرف میزند. باوجودیکه پادشاه کشاتریه که به استقبال او برامده بودائی بود معذالك در میان جمعیت شهر علاوه از پیروان بودائی دو طریقه راه بزرگ و كوچك نجات شیوائی هائی زیادی را هم دیده است . مشارالیه میگوید که در تاریخ افغانستان (۱۰۰۰) ب ۱۰ سردار محمد ح سراج الدین ر ۱۰ عبد الغنی ن محمد نعیم ه امیر الله شعبه تاریخ لیته ۱۳۱۰ مطبع
(٥٧٨) کاپیسا ده معبد شیوائی و تقریباً هزار نفر پیروان آن زندگانی دارند. بعضی‌ها برهنه اند و برخی خویش را به خاکستر مالیده و زناری از استخوان در دست دارند و آنرا بدور سر خود هم می‌پیچند. (۱) راجع به معبد کوه ارونا که در زمانه‌های باستان معبد «مهشوارا» زنی کوها در قله بلندان وجود داشت مینگارد: «به فاصله تقریباً ٣٠ (لی) در جنوب شهر «سی پوتو فالاس» (٢) کوهی است موسوم به «اولونو» O-lu-no (ارونا) که تیغه‌ها و قلل آن خیلی بلند و پرتگاه‌ها و دره‌های آن تاریک و عمیق است. ازین جا «شونا» تغییر محل داده و به کوه بلند «شوناگیر» Sunagir به علاقه (تسو کوتچه) یا (تسوکوته) یعنی به زابلستان رفت. بتکدهٔ سکاوند یا معبد سوناغر: «سی یوکی» یا خاطرات کشور های غربی هیوان تسنگ، جوامع الحکایات محمد عوفی و تذکرهٔ کوکات منبع موثق و بزرگی است که در اطراف بتکدهٔ سکاوند یا معبد «سوناغر» و پرستش آفتاب معلومات کافی بما میدهد. بالا خبر انتقال «سونا» یا «مهشوارا» را از زبان هیوان تسنگ از قلهٔ کوه (ارونا) به منطقه جنوبی تر به کوه «سوناگیر» نقل نمودیم گمان غالب چنین میرود که بتکدهٔ سکاوند لوگر معبد شیوائی «سوناغر» باشد علاوه بر اینکه منطقهٔ سکاوند و لوگر بطرف جنوب کاپیسا افتاده یادداشت های خود هیوان - تسنگ و مخصوصاً تذکرات محمد عوفی این نظریه را بخوبی تائید میکند. (٣) (۱) صفحه ه ه یادداشت های ممالك غربی تالیف بیل (٢) موقعیت این شهر هنوز معین نشده (٣) ناگفته نماند که مستر مارتن در مقاله نمره ٢٨- که در سلسله سوم جلد دوم سال ١٩٣٦ مجله انجمن شاهی آسیائی بنگال نشر نموده بتکدهٔ آفتاب پرستی جبل الزور واقع در زمین داور را عبارت از معبدی میداند که هیوان - تسنگ در علاقه (تسو - کوته) یعنی زابلستان قرار داده است. چون اصلاً هیوان - تسنگ به زمین داور نرفته و زمین داور به جنوب کاپیسا نمیباشد و معبد کوه زور هم اصلاً معبد آفتاب پرستی بوده اشتباه او صریح است.
( ٥١٩ ) سکاوند یا سجاوند یا شجاوند بیشک وند عبارت از لوگر امروزی یا علاقه‌ای در لوگر بوده اگر چه اسم لوگر بصورت ( اوکرنا ) در نوشته‌های جغرافیه نگار یونانی بطيلموس در قرن دوم مسیحی برده شده ولی در نوشته‌های مورخین و جغرافیه نگاران عرب سجاوند وسجاوندیان ، بیشتر شهرت دارند . بشهادت آقای خلیل الله خان خلیلی دهکده ئی بنام « سجاوند ، هنوز هم در لوگر موجود است به تائید ماخذ ایشان ( ۱ ) گفته میتوانیم که سجاوند اصلاً شهری بود معمور و آباد ، قلعه‌های مستحکم و پیرامون سبزو خرم . حدود العالم مینگار د که : « استاخ و سکا وند دو شهر کمند خرد بر دامن کوه نهاوه وجائی بابسیار کشت وبذر اندر غزنی ، ( ٢ ) چون موقعیت جغرافیائی سکاوند پیش ما روشن ومعین است از ین بیشتر در آن نپیچیده و موضوع انتقال پرستش ( سونا ) را از کا پیسا به علاقه جنوبی تر دریای کوه « سوناغر ، مطالعه میکنیم . هیوان - تسنگ حین مراجعت از هند بعد از ینکه مناطق شرقی و جنوبی افغانستان را دور میزند وارد علاقه وسیع ( تسوکو تجه ) یا ( تسوکونه ) میشود که آنرا زابلستان تعبیر کرده اند . ( تسو - كونه ) متذکرۀ زایر چینی هفت هزار ( لی ) احاطه داشته و بين مقرو جاغوری و مالستان ، وردک و گردیز که تقریباً غزنی وسط آن باشد منطقه وسیعی را در بر میگرفت که لوگر و سکاوند هم جزء آن میآید . مشارالیه از کوها و دره‌ها وسردی آب هوا و برف کوچیها و کثرت فواکه و گلها وتنوع اشجار وزراعت و اختلاف زبان و صورت تحریر با علاقه‌های دیگر حرف میزند که اینجا کار ( ۱ ) مقاله آقای خلیل الله خان خلیلی تحت عنوان « سجاوند کجاست وسجاوندیان که بودند ، در شماره چهارم سال اول مجله اریانا نشر شده است . ( ٢ ) حدود العالم صفحه ٦٤ طبع طهران . غزنی به معنی بزرگی اینجا را در بر میگرد از توابع غزنی خوبتر مفهوم واقعی را ادا میتواند .
(٥٨٠) زیاد به آن نداریم و تنها به عقیده و آئین مختلفی متوجه میشویم که در میان مردم دیده و درین مورد چنین میگوید : «... در اینجا چندین صد معبد بودائی با تقریباً هزار راهب وجود دارد و پیرو طریقه بزرگ نجات میباشند پادشاه موجوده به عقیده خود راسخ و پابند است . خویش را سراسر وقف امور مذهبی کرده مردیست دانا و به آموختن و بلند بردن پایه دانش خویش سخت علاقه مند است در اینجا تقریبا ده استوپه است که یادگار عمرانات اشو کاپادشاه میباشد و چندین ده بتکده برهمنی دیگر وجود دارد که در آن پیروان مذاهب مختلف یکجا زندگانی میکنند. برهمن ها متعدد هستند و بیشتر (شو نا) را می پرستند . آئین این (دوا) از کوه (ارونا) از کاپیسا به اینجا آمده و در حصص جنوبی این علاقه در کوه سونه گیر (سوناغر) معبد آن آباد شده است . کسانیکه از روی عقیده از او خواهشی میکنند به مطوب خود میرسند و اگر کسی او را بد بگوید به بدبختی دچار میشود بناء علیه مردم محلی و باشندگان نقاط دور دست همه به دیده احترام به او نگاه میکنند و وضیع و شریف پیرو اویند . شهزاد گان و نجبا و مردم محلی و کشورهای بیگانه هر سالی در موقع معین به زیارت اینجا می آیند . و طلا و نقره و جواهرات و حیوانات اهلی از قبیل گوسفند و اسپ وغیره تقدیم میکنند برهمن ها با اصول ریاضت خواهشات نفسانی را در بدن میکشند و روح را اوج میدهند و به این ترتیب فورمول هائی بدست می آرند که توسط آن بر آلام و درد ها تصرف می یابند و مریضان را صحت می بخشند . . » (۱) قسمتی که مربوط به دیانت بودائی است البته بجای خودش مهم و قیمتدار است ولی معلومات او راجع به برهمن های شیوائی و اهمیت معبد «سوناغر» در داخل و خارج مملکت که ما آنرا بتکده سکاوند میدانیم خیلی مهم تر میباشد (١) صفحه ٢٨٤ - ٢٨٥ جزوه هفتم کتاب یادگارهای ممالک غربی یعنی (سی یو- کی) ترجمه پیل ملاحظه شود .
(٥٨١) بالاتر دیدیم که حدود العالم سکاوند را درپای کوه ( نهاوه ) قرار مید هد بگمان غالب این کوه همان کوه « سوناگیر » است و چون زایر چین زبان علاقه ( تسو ـ کوته ) را از علاقه های مجاور مختلف گفته چنان گمان میکنیم که کلمه ( سونا گیر ) او مرکب از دو اسم باشد یکی (سونا) اسم رب النوع ودیگر کلمه ( غر ) که در پښتو و اورمری که مخصوصاً در علاقه لوگر حرف زده میشد (کوه)معنی دارد ومعلوم میشود که کوه بنام معبد سونا یا بتکدۀ شیوائی که در پای آن وجود داشت به (کوه سونا) شهرت پیدا کرده بود یکی از علل تعبیر معبد «سوناغر» متذکره هیوان ـ تسنگ به بتکدۀ سکاوند نوشته های جوامع الحکایات محمد عوفی است. که شش صد سال بعد از هیوان ـ تسنگ ازبتکدۀ معروف سکاوند به الفاظ و کلماتی حرف میزند که گوئی ترجمه ئی از یادداشت های زایر چین است . اصل واقعه که عبارت از فتح سکاوند وخرابی بتکده آن میباشد در عصر عمر لیث و کملو رای کابلی واقع شده که جزء فصل دو جو ده است چنانچه گوید : « در آنوقت معبد بزرگ هندوان «سکاوند» بود ودر اقصای هندوستان بزیارت بتان آن موضع تبرك می کردند » قرار شهادت مولف جوامع الحکایات این بتکده تا عصر عمر لیث صفاری کلمو یا کملو سومین پادشاه بر همن شاهی یعنی تا سال های اخر قرن نهم مسیحی آباد بود وبدست (فردعان ) شحنه زا بلستان که از طرف عمر ولیث با چهار هزار سوار مامور فتح این علاقه شده بود ویران شد چنانچه درین باره گوید « . . . . فردعان چون به زا بلستان رسید شکر کشید و سکاوند را بکشاد و بتان را بشکست و بت پرستان را بر انداخت و بعضی از غنایم به لشکریان داد و باقی به عمر و لیث فرستاد . . . .» لوگر و رودخانه لوگر که در نظر هنود کابل هنوز دارای اهمیت میباشد ودر موقع عید « ویساك » هنوز هندو های کابل غسل مذهبی
تصویر (٥٧) مقابل صفحه (٥٨٢) پلان افتادهٔ معبد آفتاب پرستی (سوریا) در کوتل خیرخانه (١٢ کیلو متری شمال غرب کابل) اقتباس از کتاب آثار عتیقه کوتل خیر خانه تالیف پروفیسر هاکن
تصویر (۸) مقابل صفحه (٤٨٣) معبد آفتاب پرستی برهمنی کوتل خیرخانه در وقت آبادی . رسم موسیو کرله مهندس هیئت حفریات فرانسه اصل تصویر از کتاب آنتیکیته کوتل خیرخانه تالیف موسیوهاکن اقتباس شده .
(٥٨٢) (ابهی شکه) خود را در حوالی ساکا و شیرکی در آب های رود خانه مذکور بعمل می آرند واسم «شیوکی» که در آن کلمه «شیوا» داخل است نشان میدهد که قرار اکثر احتمالات درینجا جامعه شیوائی تمرکز داشته و محتملاً کدام بتکدهٔ مهم شیوائی دراینجا وقوع داشت بهر حال مراسم مذهبی عید ویساك اهل هنود کابل در ین حوالی خاطره هائی است که از زمانه های آبادی وشکوه بتکده های شیوائی در کنار رود خانه لوگر باقی مانده و حتماً تردد ورفت و آمد زوار داخلی وخارجی بین کابل شیوائی و بتکدهٔ معروف سكاوند لوگر حوزه این رود خانه را در سرتاسر مسیر آن آباد و معمور ساخته بود. شیوکی و اندکی و معبد شیوائی : در فصلی که از شیوائی ها و برهمنان آفتاب پرست بحث میشود و از مرکزیت سیاسی و مذهبی و برهمنان و شیوائی ها در کابل حرف زده میشود و از تاج پوشی رایان کابلی در این شهر سخن بمیان می آید طبعاً (شیوکی) و (اندکی) که امروز بصورت دهکده ها به فاصله ٦ و ٩ کیلومتری جنوب غرب و جنوب کابل فعلی واقع اند بخاطر می آیند. واضح است که در نام های این دو دهکده اسم (شیوا) و (اندرا) دخیل است وشیوکی واندکی «جای شیوا» و «جای اندرا» معنی دارد و ازین توضیح واضح معلوم میشود که در شیوکی کدام بتکدهٔ شیوا و در اندکی کدام بتکدهٔ اندرا و برهما وجود داشت زیرا این دو از ارباب انواع برهمنی محسوب میشوند. این امر حاجت به توضیح ندارد که این دو دهکده در نزد هنود کابل هنوز خطره هائی دارد و سیر و گردش حتی مراسم غسل (ابهی شکه) آنها در موقع ویساك بطرف ساکا و شیوکی در آب های رودخانه لوگر صورت میگرد. چون رایان کابلی یعنی برهمن شاهان شیوائی همیشه در شهر کابل تاج پوشی میکردند و این شهر نزد آنها مقام مقدس احراز کرده بود حتماً حکم میتوان کرد که مانند معبد معروف آفتاب کوتل خیرخانه حتماً کدام بتکدهٔ معروف
(٥٨٣) شیوائی (میشوارا) هم در گرد و نواح کابل وجود داشت و محتملاً این بتکده در شیوکی بنا یافته بود. قراریکه در موقع جنگ یعقوب لیث صفاری با کابلشاه (سامنته دیوا) اظهار نظر کردیم بگمان غالب بت هائی که سرسلسله صفاری گرفته و به بغداد فرستاده از کدام معبد شیوائی بوده که نزد رایان و شیوالیان کابل مقام رسمی داشت که درین صورت باز بتکده شیوائی شیوکی بخاطر می‌آید. شبه‌ئی نیست که در حوالی شیوکی و اندکی روی تپه‌ها آثار خرابه‌های معابد قدیمه زیاد است و در حوالی ستاکا معبدی را هیئت حفر یات فرانسه حفریات هم کرده است ولی دامنه تحقیق و کاوش طور دلخواه درین حدود بسط نیافته و آنچه که اظهار شد محض به اساس مطالعه نام‌ها و ذهنیت فولکلور و مشاهدات توپوگرافی محلی است. معبد آفتاب پرستی برهمنی کوتل خیرخانه: قبل بر این اهمیت و سابقه و نام‌های باستانی رب‌النوع آفتاب را در ادوار ویدی و اوستائی افغانستان و تحول تدریجی آنرا تا زمان تشکل آئین مشخص و جداگانه بیان کردیم. چون معبد (سوریا) یا معبد آفتاب پرستی کوتل خیرخانه اولین معبد برهمنی است که در قرب و جوار کابل کشف شده و مجسمه بسیار زیبا و جالب توجهی از خود رب‌النوع و مصاحبین او از سنگ مرمر اعلی بدست آمده و پروفیسر هکن در قطار نشرات علمی هیئت باستان‌شناسی فرانسوی رساله مخصوصی در آن باره شایع نموده است در خوران آنست که درین موضوع بیشتر متوجه شویم و مطالب مهمه رساله مذکور را در اینجا بگیریم. موقعیت معبد: خرابه‌های معبد سوریا در ۱۲ کیلومتری شمال غرب کابل روی دامنه شرقی پوزه کوهی واقع است که غرباً شرقاً افتاده و متصل به کوهی میباشد که آنرا بنام (کوه هزاره بغل) یاد میکنند و تیغه شمالی گردنه را تشکیل میدهد که کوتل خیرخانه سر راه موجودۀ کابل و کاپیسا مسیری
( ٥٨٤ ) در آن باز کرده است . معبد و ملحقات آن روی پوزه ئی که ذکر شد رخ بطرف جلگۀ وزیر آباد وقوع داشت و از بام‌ها و برنده های آن افق کشاده ئی بطرف جنوب وجنوب شرق وشرق تا خط کوهای چناری و چکری معلوم میشد و حتی روی یکی از بریدگی های تیغه کوه منار چکری که بالای آن « دھر مہ چکرہ » Dharmacakra یعنی چرخ علامه فارقه آئین بودائی نصب بود جلب نظر میکرد و کمی بطرف جنوب گنبد های استوپه های شیو کی هم معلوم میشد . شکل وپلان معبد و آثار مکشوفه : از روی تحقیقات حفاری موسیو کارل و موسیو باکۀ اعضای هیئت حفریات فرانسه چنین معلوم میشود که اصلاً معبد سوریا روی خراب های کدام معبد قدیمه که از خشت های بزرگ خام آباد شده بود ونوعیت آنرا تعین توانستند بنا یافته بود . یعنی حین آبادی معبد سوریا آبادی قدیمه را باسنگ وخشت وگل پر کرده روی آن تهداب بتکدۀ آفتاب پرستی را گذاشته بودند . بقرار حفریات ونظریات موسیو کارل مهندس هیئت معبد جدید سوریا دارای سه اطاق مربع بود که هر کدام مدخل جداگانه داشت تا مردم به آرامی خاطر مراسم مذهبی خویش را انجام دهند. این حجره ها هر کدام از خود يك کرسی سنگی داشت که از لو حه سنگ های سلیت ساخته شده بود و در لوایح سنگی روی هر کرسی سه سوراخ تعبیه شده بود که به ترتیب در هر کدام آن اصلاً هیکلی نصب بود وبه این ترتیب در سه حجره معبد ۹ مجسمه وضع شده بود وموسیو کارل از آنجمله پاهای يك مجسمه وهيكل يك تحفه دهنده وبالاخره از میان دهلیز میان دو حجره هیکل بسیار زیبا و قشنگ « سوریا » رب النوع آفتاب را با مصاحبین او کشف کرد . علاوه برین‌ها دوسکه مسی تیپ « نیپکی ملك » که مربوط به احفاد کوشانی های خورد قرن ( ٥و٦م ) میباشد هم بدست آمد. ملتفت باید بود که معبد سوریای کوتل خیرخانه ملحقات دیگری هم بطرف شرق وغرب خود داشت و آثار عبادت گاهی برنج اطا فستان (۱۰۰۰) پ ۱۰ سردار محمد ج سراج الدین ر ۱۰ عبدالغنی ان محمد نعیم ا ه امان الله شعبه تاریخ لیل 10-10-35غ
( ٥٨٥ ) بطرف شرق در هوای آزاد تشخیص گردید. از نقطه نظر شکل وپلان وتقسیم معبد به سه هجره مربع وحتی از روی وسعت داخل وخارج هجره ها شباهت های زیادی میان معبد سور یای کوتل خیر خانه و معبد شیوائی موجود است که در ۱۹۲۰ در بهومارا Bhumara نزديك اله آباد کشف شده واز جمله عمرانات عصر کوپتا در قرن ٦ محسوب میشود. هيكل سوریا : شبه ئی نیست که مهمترین هیکل که نوعیت معبد خیر خانه را روشن ساخت مجسمه مر مری سوریا رب النوع آفتاب است که تعریف جزئیات او ومصاحبینش را تا حدی که اینجا ضرور است ذیلاً از آثار عتیقه کوتل خیر خانه تالیف پروفیسر ها کن اقتباس میکنیم : رب النوع آفتاب بطرز اروپائی نشسته یعنی پاهایش از همدیگر دور میباشد . دست هایش که از حد مچ ها شکسته بالای رانهایش تکیه دارد . پاها و زانهایش از اندازه طبیعی خیلی خوردتر بنظر می آید . سر مجسمه به تنهائی يك پنجم تمام بدنش را تشکیل میدهد عيناً به این تناسب مجسمه بودائی در ۱۹۲٤ از پاتیاده نزديك سرای خواجه هم کشف شده که با اصول هیکل تراشان یونانی مغایرت زیاد دارد زیرا به اساس مدرسه «پولی کلت» سر باید یك هفتم بلندی بدن وطبق نظریات «لی سپ» یك هشتم طول جسم باشد . لذا به این اساس سر هیکل سوریا خیلی بزرک ساخته شده در چهره رب النوع آفتاب ممیزات غربی دیده میشود ابروهای او طوری منحنی است که پیشانی را شکل مثلث نمائی داده است. چشمان او بادامی بینی اش کمی خمیده زنخش برجسته و موهای دراز و مجعد او از وسط پیشانی به دو طرف تقسیم شده است. سوریا تاجی دارد که از مثلثات و گل های نیلوفر نیم باز و قطار مروارید تشکیل شده . بجانش یلانی است بی یخه و بادامن مدور روی بازوهایش شالی است که دامنه های آن میان دوزانویش افتاده ودامن یلان را مخفی ساخته است رب النوع گلوبند و گردن بند وحمایلی دارد که هر کدام
(٥٨٦) بامروارید وجواهرات درشت مزین میباشد پاپوش های سوریا عبارت از موزه های بلند و نازک بی کری است که پاپوش دیگر پوشیده میشد و هنوز هم در افغانستان و آسیای مرکزی معمول است. مصاحبین سوریا: به دوطرهٔ هیکل مرمی آفتاب کوتل خیرخانه دوتن از معاونین او دیده میشوند. معاون سمت راست اوموهای غلودار وریش انبوه وموهای سر او را شبیه مردمان سیتی ساخته که در افغانستان به تعداد زیاد جا گرفته ومجسمه های هده عدهٔ زیادی را بما معرفی کرده است. کلاه او مخروطی وگوشه های یخهٔ پلانش را حلقه ئی روی سینه بهم وصل و محکم کرده است. در دست راستش چوب سر کرده (قلم نئی) و در دست چپش برک یا ورقه ئی دیده میشود. معاون سمت چپ او مردی است بی ریش. لباس او و رفیقش فرق ندارد جز در کلاه که عبارت ازیک نوع کوش پتك میباشد دست چپ او بر سپر مدور تکیه دارد و بدست راست نیزهٔ کوتاهی را محکم گرفته است. عرادهٔ سوریا: به زیر صحنه ئی که رب النوع آفتاب و معاونینش قرار گرفته اند عراده رب النوع یا دقیق تر بگوئیم اسپ ها و عراده ران او دیده میشوند. اسپ ها به طرف راست و چپ در خیزاند. زین های چوبی و چرمی با دوشکچه های خامك دوزی بر پشت آنها گذاشته شده و عراده رانی که کلاه دستار مانند بر سر کرده با شلاق دراز اسپ ها را میراند. موافقت جزئیات هیکل سوریا با مأخذ ادبی: هیکل مرمری سوریا که از معبد بر همنی کوتل خیرخانه پیداشده با متون مذهبی موافقت کامل دارد. دو مأخذ مهم یکی «آمشه به داگمه» Amsubhedagama و «برات سمهیته» Brhat Samhita به این متفق اند که رب النوع آفتاب باید به طرز شمال هند ملبس و در دست هایش دو گل نیلوفر باشد و دست های او طوری بلند باشد که به ارتفاع شانه ها برسد. اگر چه
(٥٨٧) دست های سوریای کوتل خیرخانه از مچ ها شکسته معذالك بلندی بازو هایش واضح میسازد که دست های او مطابق متون ادبی مذهبی تا شانه ها بلند بوده مصاحبین رب النوع آفتاب کوتل خیرخانه چه کسانند ؟ یکی از موضوعات دلچسپ هیکل رب النوع کوتل خیرخانه مطالعه مصاحبین یا معاونین او است که طبق شرحیکه دادیم بطرف راست وچپ او دیده میشوند ، در اثر مطالعاتیکه موسیو ها کن در صحنه های قدیم نمایش این رب النوع نموده مثل صحنه (بوده گایاBodhgaya ) ( مربوط به قرن اول ق م ) و صحنه « ماتورا » ( مربوط به قرن اول مسیحی ) ازین دونفر اثری نیست بلکه بجای آنها در صحنه اولی زن های کمان دار دیده میشود و درصحنه دومی « سوریا» تنها نمایش یافته . همین قسم روی مدال سنگ سلیت که پروفيسر «هرزفلد» Herzfeld در ١٩٢٤ ازحوالی جلال آباد بدست آورده (١) رب النوع آفتاب تنها روی عراده اش نشان داده شده است . ملتفت باید بود که وجود معاونین سوریا منحصر به معبد کوتل خیرخانه هم نیست بلکه عین نظیر آن صحنه ئی از معبد آفتاب پرستی « بهیومارا » از حوالی اله آباد هم کشف شده که آنرا مربوط به قرن شش میدانند و ماخذ مذهبی مثل ماستیاپورانا Mastya-purana وانمودمیکند که بطرف راست«سوریا» داندا Danda وبطرف چپ او پنگالا Pingala ملبس به البسه شمال هندباید حضور داشته باشند به این اساس پروفيسرها کن معتقد است که چون آبدات قدیم هند فاقد معاونین مذکور میباشند میتوان گفت که ایشان فقط در قرن ٥ مسیحی درعلاقه کابل به حضور در اطراف سوریا مجاز شده اند و مبدأ این معاونین را درغرب تجسس باید کردنه در هند « لباس شمالی هند» که درماخذ هندی تذکار یافته و آهسته آهسته در صحنه های بعد تر هند از میان رفته مخصوصاً موزه ها ( ١ ) مدال مذکور امروز در موزه گيمه در پاریس میباشد.
(٥٨٨) و البته ساسانی وانمود میکند که اینطور رب النوع آفتاب از افغانستان به هند راه یافته و معمول شده و قراریکه مستر « ونتر نیتس » به اساس « بهاویشاپورانا » در تاریخ ادبیات هند مینگارد وموسیوها کن به آن اتکا میکند مظاهر زوراستری پرستش آتش و آفتاب از سیستان به تدریج بطرف هند نزديك شده و در عصر سلطنت گوپتاها در آن سرزمین رواج زیاد یافته بود . به این ترتیب غیر از آفتاب پرستی قدیمۀ هند که آبداتش در ( بوده گایا ) و ( ماتورا ) دیده میشود آفتاب پرستی و نمایش رب النوع آن سوریا بطرز کابل در قرن ٥ مسیحی به هند انتشار یافته است . قرار تذکر زایر چینی هیوان ـ تسنگ پرستش آفتاب بعد از گوپتاها در عصر جانشینان آنها امپراطوران « ور دهنه » Vardhana خیلی در هند ترقی داشت چنانچه خودش در زمان حکمرمائی « هر شه ورد هنه » در قنو ج معبد رب النوع آفتاب و بتکدۀ شیوا ( مهشوارا ) را پهلوی هم دیده که در هر کدام آن هزار راهب و روحانی ارتباط داشت . علاوه برین مشار الیه از مجسمه معروف طلائی رب النوع آفتاب در ملتان حرف میزند که با جواهرات زینت یافته بود و زائرین زیادی را درین شهر جلب میکرد . پیشتر دیدیم که وجود معاونین در اطرف «سوریا» در هند چیز تازه ایست که بعد از قرن شش مسحی معمول گردیده است بناء علیه پروفیسره ها کن به اساس تحقیقات دانشمندان غربی مبداء آنرا در غرب سراغ میدهد و آنها را شخصیت ممیزۀ ستارگان صبح و شام تعبیر میکند که به اسمای مختلف در خاک های غربی آسیا و در تصورات و داستان های « یونانو شرقی » شهرت داشت و شرح مختصر آنرا پایان مینگاریم : موسیو « فر ناند شا پوتیۀ » می نویسد که اهالی شهر ( ادس ) Edesse ( ١ ) که آفتاب پرست بودند به اطراف رب النوع از یزوس Azizos ( ستاره صبح ) ( ١ ) ادس از شهر های قدیم بین النهرین شمالی محسوب میشد .
( ٥٨٩ ) و مونيموس Monimos ( ستاره شام ) را قرار میدادند . این دو ستاره در تصورات «یونانیو شرقی» بنام های فوسفوروس Phosphoros و هسپروس Hesperos یاد گردید اند واینها در اسطوره های یونانی دو برادر توامان اند معروف که یکی را کستور Castor و دیگری را پولوكس Pollux می نامیدند تا اینکه کستور را «افارتئید» Arharetides کشت و پولوكس تنها ماند واز زوس خواهش نمود که از برا درش جدا نباشد وزوس اول چنین حکم کرد که یک روز در آسمان و یک روز در زمین طلوع کند و برای اینکه تنها نباشد باز چنین حکم داد که دو روز در میان ، هر دو یکجا یکدفعه در آسمان و دفعه دیگر در زمین جلوه نمایند وتطبیق این اسطوره با مظاهر طبیعت این است که یکی ستاره صبح و دیگری ستاره شام میباشد که در داستانها و ادبیات شرق ومنجمله افغانستان هم شعرا به آنها سرو کار دارند پس مشتی دست راست سوریای کوتل خیر خانه که با پوست تاريك تر نمایش یافته ستاره شام و جوان نظامی که به اطراف چپ او قرار گرفته ستاره صبح و شفق صبحگاهی را نما یندگی میکنند . این دوستاره که مجموع آنها رادیو سکور Dioscures گویند بشکل دو نفر سوار کار در سکو کات ابو كرا تيدس پاد شاه یونانو باختری هم نمایش یافته چنانچه در تصویر سکه های این پادشاه که در این اثر نشر کرده ایم دیده میشوند . چون سوریا در آئین آفتاب پرستی مبداء كائنات تصور میشد و نظارت خیر وشر اعمال را بجا می آورد مصاحب ریشدار باقلم و کتاب اعمال مردم را ثبت میکرد . پس به این ترتیب می بینیم که ارباب انواع اسطوره های یونانی که از شیوع آن در صفحه (٨٦) این جلد ذکری نمودیم باردیگر با سو ریا رب النوع آفتاب پرستی آریانی در خاك افغانستان بهم مخلوط شده و از آن مجموعه سه گانه آ فت ب وستارگان صبح و شام شکل و هستی جدیدی در دیانت قدیم آفتاب پرستی این مملکت داده که بجای خود بعد از قرن ٥ در هند انتشار یافته است چنا نچه
( ٥٩٠ ) طوریکه اشاره نمودیم معبد وهیکل سوریای (پیمپو مارا) (قرن ٦م) نزدیک اله آبادعیننا نقلی از معبد سوریای کوتل خیرخانه میباشد . معبد زور : پیشتر گفتیم که دا ستر «هاین ریش جونکرد در مسکوکاتی که هیکل رب النوع آفتاب روی آنست در میان اسمای محلات مختلف «داور» راهم خوانده که عبارت از علاقه زمین دادر کنار مجرای هیرمند میباشد بلاذری میگوید که زمانیکه عبدالرحمن بن سمره در سال ٣٣م ه (٦٥٣م) وارد ولایت (الداور) یعنی زمین داور» شد با دشمن در جبل (الزور) مقابل گشت و فوراً به او تسلیم شدند چون ابن سمره داخل معبد زور شد هیکل طلائی دید با چشمان یاقوتی دست های مجسمه را برید و چشمانش را کشید و به حکمران آنجا گفت طلا و جوا هرات را بگیر مقصد من این بود تا بشما نشان بدهم که این هیکل قوه ازار و کشف را ندارد .» مسکوکاتی که روی آنها صورت رب الفرع آفتاب نقش است و در آنها کلمه (داور ) بضرب رسیده حتماً با این معبد و هیکلی که عبد الرحمن بن سمره در ٣٣ هجری در زمین داور دیده بی ارتباط نیست و به همین اساس مدققین یکی از معابد آفتاب پرستی را در جبل الزور زمین داور در حوزه وسطی هیرمند قرار میدهند . ملتفت باید بود که مقارن همین سال هیوان تسنگ زایر چین در یکی از معابد آفتاب پرستی ملتان مجسمه طلائی رب النوع آفتاب را که با جواهرات تزئین یافته بود دیده و از شهرت آن وجلپ زائرین زیاد در آن شهر حرف میزند . آنچه او در ملتان دیده با آنچه ابن سمره در جبل الزور مشاهده نموده هر دو عين يك رب النوع است که هر دو از طلا ساخته شده و با جواهرات واحجار قیمتی زینت یافته بود بیشتر معبد سوريا كوتل خيرخانه را با معبد آفتاب پر ستی ( پیمپومارا نزديك اله آباد مقایسه کردیم) حالا میبینیم که عین هیكل آفتاب جبل الزور زمین داور در یکی از معابد ملتان وجود داشته و از زاویه دیگر هم تثبیت
( ٥٩١ ) میشود که آفتاب پرستی و شیوه نمایشات رب النوع آن در کشور افغانستان بعد از قرن پنج مسیحی چقدر بخاك های شرقی حتی تاقلب هند تاثیر افگنده بود. مسكوكات برهمن شاهان کابلی : مسکوكات قدیم افغانستان همانطور که موجب روشن ساختن سلاله های بزرگ تاریخی (شاهان مستقل یونانو باختری، کوشانی های بزرگ، کیداری ها وغیره) افغانستان و هند گردیده و خالیگاههای تاریخ این گوشه آسیا را مملو کرده است در مورد (رایان کابلی) یا کابلشاهان شیوائی بر همنی هم این نقش را بازی کرده و در خور اهمیت زیاد است. اگر چه راجع به مسكوكات برهمنشاهیان کابلی معلومات ما محدود است معذا لك به تذكار مختصری مبادرت می ورزیم : مسكوكات برهمن شاهان کابلی بیشتر از حصص جنوب شرقی افغانستان یعنی درست از قلمرو نفوذ و سلطنت آنها را پیدا شده و میشود چون ایشان در علاقه سند و پنجاب هم سلطنت داشتند و در دوره های اخیر (ویهند) نزديك اتك مركز آنها شده بود (۱) از پنجاب هم سکه های آنها کشف شده ولی بار اول و به پیمانه زیاد خاك های جنوب هند و کش شرقی مسکوكات آنها را به مدققین فن معرفی کرده است، این مسكوكات را مستر «سمیت» در کتلاك مسكوكات موزیم هند کلکته ( جلد اول صفحه ٢٤٣ ) مطالعه کرده و با وجودیکه هنوز به تاریکی موضوع اعتراف دارد سه نمونه را در میان آنها تشخیص داده است . (۱) نمونه هائی که در آنها شکل نرگاو وسوار گاو نقش است. (۲) نمونه هائی که در آن ها اشکال فیل و شیر دیده میشود . (۳) نمونه هائی که در آنها تصاویر شیر و طاوس مشاهده میشود . (۱) البته بعد از مدتی از (ویهند) هم مرکز خود را بطرف شرق در قلعه مستحکم (بهتنده) انتقال دادند و این کار بدست جیپال صورت گرفت.
( ٥٩٢ ) مسکوکات نمونه دوم که شکل فیل و شیر دارد متعلق به سه پادشاه میباشد که اسمای آنها قرار آتی است : سری سامنته دیوا Sri Samantadeva سری پادامه Sri podama و سری وا که دوا Srivakka deva «سری سامنته دیوا» طوریکه در قطار شاهان برهمنی ذکر نمودیم دومین پادشاه این دودمان است که البیرونی اورا بنام (سامند) خوانده است مسکوکات او در مس و نقره بضرب رسیده و به تعداد زیاد کشف گردیده است و دو نفر دیگر غالباً جزء احفاد رایان کابلی بشمار میروند که در پنجاب سلطنت کرده اند در تصویر سکه (سامنته دیوا) که اینجا چاپ کرده ایم پادشاه بر اسپ سوار است و نیزه بیرق داری در دست دارد در روی دیگری سکه او گاوی دیده میشود که عبارت از همان گاو (ناندی) است و مذهب شیوائی این دودمان را تائید میکند قرار تحقیقات مستر «وسنفت سميت» روی مسکوکات نام های «کمره» Kamara و «بهیمه دیوا» Bhimadeva هم خوانده شده . این مسکوکات را به «رای کمملو» و «رای بهیم» یا «رای بهمیه» نسبت میدهند و قراریکه در فهرست شاهای برهمنی کابل شرح دادیم (کملو) یا (کاملو) سومین شاه دودمان کابلشاهان برهمنی و «بهميه» رای دیگر این خاندان است و به این طریق شاهانی را که از این دودمان البیرونی نام گرفته مسکوکات هم بوجود آنها شهادت میدهد . نا گفته نماند که اشکال مسکوکات رایان شیوائی کابلی را که یکطرف آن عموماً پادشاه بصورت سوار کار و جانب دیگر گاو ناندی علامه مذهب شیوائی ایستاده و یا به زانو در آمده نمایش یافته بعض از سلاله های اسلامی مملکت مخصوصاً غور شاهان تقلید کرده اند و شکل سوارکار و گاو به تدریج در خم و پیچ شته های رسم الخط عربی به تدریج تغیر کرده رفته تا بکلی ناپدید گردیده است. تاریخ افغانستان (١٠٠٠) پ ا ، سردار محمد ع ، سراج الدین ، ر ، عبدالغنی ، ن رجب علی ، ه امیر الله ، شعبه تاریخ لیتو ١٩-١-٣٥ ع
(٥٩٣) قوهٔ نظامی واصول تعبیه جنگی : آخرین حرفی که اینجا در اخیر این فصل راجع به رایان کابلی یا کابلشاهان برهمنی گفتنی هستیم تخمین قوهٔ نظامی و تا يك اندازه تعین اصول تعبیه جنگ های آنها است برعلیه مهاجمین قشون عرب و چون این قوه و این تعبیه برای دو قرن با قشون بزرگ و معظمی که با روحیات راسخ مذهبی مجهز بود مقابله کرده است در خور آنست که چندسطری ولو بطور تخمین هم باشد در اطراف آن نوشته شود. شبهه ئی نیست که جنگ ومقابله با مهاجم ودفاع خاك و کشور همیشه یکی از ممیزات برجسته باشندگان افغانستان بوده و هست و این ممیزه خوب تر وقتی نمایان شده است که مملکت باقوهٔ بزرگ مهاجمین خارجی مقابل گردیده است در تاریخ افغانستان قدیم مثال های زیادی است که منجمله دوی آن از خاك های آسیای غربی و سواحل مدی ترانه نشئت کرده و بعد از فتوحات در خاك های غربی آسیا به مملکت ما وارد شده است. این مسئله قابل دقت و توجه است که یونانی ها ارکان امپراطوری هخامنشی را در دومحاربه گرانيک و گوگامل متلاشی ساختند ولی چهار سال کامل در کهستانات آریانا متوقف ماندند عیناً به همین وتیره عرب ها در دو جنگ نهاوند وقادسیه نیروی سلطنت ساسانی را از هم خورد کرده و به سرحدات کشورما رسیدند و بعد از دو قرن بازهم مملکت افغانستان کامل فتح نشد تا اينك سلاله های اسلامی خود کشور قد علم کرده و دودمان های قدیمه وآئین پارینه آنها را کم کم ازمیان برداشتند. جنگ های گرانيک وگوگامل و نهاوند و قادسیه نشان میدهد که قوهٔ هخامنشی و ساسانی چه بود و به زمانه های متقابله نیروی معاصر آنوقت های افغانستان چه مفهومی داشت. فراموش نباید کرد که در موقع ظهور قوای عرب در سرحدات غربی آریانا تاريخ افغانستان (١٠٠٠) بابت سير دار ترجمه ح سراج الدين ، و محمد امين ، ن رحيمى ، هـ اجراي پښتو ټولنه تاريخ ٣-١١- ٤٣
( 594 ) مملکت افغانستان در اثر تجاوز ساسانی‌ها و توکیوها ( ترک‌ها ) و بالاخره در اثر بسط سلطه موقتی آخیرالذکر در تخارستان و مداخلت تاتک‌های چین شکل یک نوع ملوک‌الطوایفی داشت که سلطنت کاپیسا و قایم مقام آن سلطنت رایان کابلی تنها دولت حسابی مملکت بشمار میرفت که نفوذ خودرا در تمام جنوب هندوکش از هامون سیستان تا کنار سند محفوظ نگهداشته بود و مدافعه اصولی بايك نقشه و پلان و سوقیات منظم تنها از همین نیمه جنوبی مملکت بعمل می‌آمد و در صفحات شمال هندوکش بیشتر رؤسا و زعما و بزرگان و سرکردگان قومی هر کدام بحساب خود و به سایقه احساسات وطن خواهی مقابله میکردند و می‌جنگیدند. پس چون جنوب هندوکش سراسر بدست رایان یا کابلشاهان یا رتبیل شاهان متذکره ماخذ غربی بود و قوۀ جنگی از کاپیسی و کابل تا سواحل هامون از طرف شاه و قوماندان واحد اداره میشد این قوۀ و این اصول تعیبه را میتوان تايك اندازه تخمین کرد و شرح داد. رایان کابلی زمامدارانی بودند جنگی و جنگ آزموده و علاوه بر مقام شاهی عموماً سالاری سپاه را هم بعهده داشتند چنانچه قبل برین در مورد «سامنته دیوا » دیدیم که بصورت لغوی نام او را جنگجو ، سوار کار رشید و سالار سپه هم ترجمه کرده اند و مسکوکات این رای و دیگران ازین صفات بخوبی نمایندگی میکنند زیرا رای بصورت سوار کار رشید در حالی که خود وزره و چهار اینه پوشیده و نیزه‌ئی در دست دارد در روی مسکوکات نمایش یافته و بهمین قسم سائر رایان هم خویش را مجهز به سلاح روی اسپ خویش نمایش داده اند . رویداد های دو صد ساله جنگی طوریکه ماخذ عربی شرح داده اند واضح میسازد که رایان بحیث « سپهبد » و « سالار سپه » در محاربات شامل میشدند و شخصاً قشون خویش را در دور دست ترین جبهات و میدان های جنگ قیادت میکردند چنانچه در کنار هامون ودلتای هیرمند در زرنج و بست ورخد و دیگر
( ٥٩٥ ) نقاط عرض راه تا دیوارهای کابل از آنها اسم برده شده و در همه این میدانها با جنرال ها و قوماندانهای عرب مقابل شده اند و در اکثر موارد رایان با برادران و داماد و خویشاوندان و بستگان خود در جنگ ها شرکت میجستند . از روی گذارش جنگهای عرب با رایان سیاست نظامی و تاكتيك حربي برهمنشاهان کابلی تا يك اندازه بخوبی تشخیص میشود . با وجودیکه قوای عرب مهاجم بود رایان به انتظار ایشان در قلب مملکت نمی نشستند بلکه تا پیش ترین نقطه سرحدی پیش میرفتند و آنجا انتظار محاربه را میکشیدند . شبه ئی نیست که ایشان از وضعیت جغرافیائی و مشکلات طبیعی مملکت کار زیاد میگرفتند و چون جنوب هندوکش در يك قسمت از هامون سیستان تا رخند هموار و بعد تا زابل نیمه هموار و نیمه کهستانی و بعد تا کابل کهستانات و تنگی ها بیشتر میشد رایان به حصص هموار صفحات غربی کشور خود به دفاع و مقابله می پرداختند اگر کامیاب میشدند خوب و گرنه خویش را عقب میکشیدند و در کهستانات بین غزنه و کابل به حملات خونین مبادرت می ورزیدند چنانچه در ۷۹ هجری (۷۰۱م) وقتیکه عبیدالله به امر موکد حجاج عازم جنگ شد این قضیه رخ داد و قشون عرب در تنگی های ۱۸ فرسخی غرب کابل به چنان مضیقه گیر آمدند که به پرداخت ۷ صد هزار در هم به استحصال راه عقب نشینی حاضر شدند این شکست خلیفه عبدالملك مروان وحجاج امير خراسان را وادار به آن کردتا از بهترین جوانان بصره و کوفه ۲۰ ۲۰ هزار نفر برای تشکیل بهترین قشون خویش که از فرط زیبائی آنرا جيش الطواويس یعنی (قشون طائوسان) مینامیدند انتخاب کنند به قرار نگارش صاحب تاریخ سیستان از میان یکصد و بیست هزار نفر، چهل هزار مرد جنگی مجهز با بهترین اسلحه و ادوات و اسب های تازی انتخاب نمودند و به تحت قیادت و سرپرستی عمر بن عطا یا عطارد بن عمير التميمي
(٥٩٦) وسرپرستی عبدالرحمن بن محمد الاشعث الكندى والى سيستان بر علیه نیروی کابلشاه فرستادند . رایان با این قشون زیبا و محتشم پنجه داده و به مقابله های سختی پرداختند . اگرچه قسمتی از حصص غربی مملکت بدست عربها افتاد ولی فتوحات خودرا بیشتر و پیشتر ادامه داده نتوانسته و متوقف شدند و باقی اقدامات را به سال آینده موکول کردند و اگر نوشته های ابن اثیر درین زمینه تصدیق شود شکستی که بالاذکر نمودیم درین جنگ نصیب عربها گردیده است . چون شرح جنگهای عرب و کابلشاهان در جلد سوم در فصل مربوطه اش مفصل می آید اینجا مقصدم از ارائه این دو مثال تنها نشان دادن قوای بزرگ رایان است واز خلال آن معلوم میشود که کابلشاهان برهمنی آنقدر توان داشتند که باحملات پی در پی معظم ترین قوای عرب مقابله نمایند و سیر آنرا متوقف سازند و به آن شکست هائی تحمیل کنند . برای مقابله ٤٠ هزار سوار اقلا چهل هزار سوار بکار بود که در خطوط جبهه مقابل شوند ولی حتما در محاذات عقبی قوای دیگری افتاده بود، بهرحال طوریکه تاریخ نشان میدهد قوای عرب هر قدر مجهز و محتشم هم بود تازمانی که پای اولاد خود مملکت در میان نیامد وملك الدنيا يعقوب لیث صفاری بادسته از فرزندان مسلمان کشور داخل نبرد شد کابلشاهان بوره و کامل مضمحل نشدند وحتی قراریکه دیدیم در کامیابی های شاهان صفاری هم حیله های نظامی نسبت به قوه بیشتر دخالت داشت . زمانیکه یعقوب لیث با سه هزار سوار به قصد محاربه رایان از بست حرکت میکرد بستیان خنده و استهزا میکردند که با چنین قوای اندك چطور به جنگ کابلشاه میرود .
(٥٩٧) چنانچه بعد از فتح کابل در اثر این حرکت مالیات بیشتری بر آنها تحمیل کرد. این امر واضح میسازد که رایان کا بلی قوای زیادی در اختیار خود داشتند ، همین قسم از رویداد جنگ عملیت صفاری ورای کامو در لوگر معلوم میشود که شحنه زابلستان فردعان با چهار هزار عسکر خود خویش را در خطر دیده و فتح سیکاوند بیشتر از ان جهت برایش میسر شده است که طرف مقابل را به ورود قوای بزرگ دیگر تهدید می نمود . با وجودیکه در عصر جیپال جز گوشه از قلمرو رایان بین لغمان و ملتان باقی نمانده بود معذالك راى يك دفعه صدهزار سوار و پیاده و بار دیگر ۱۲ هزارسوار و ۳۰ هزار پیاده و ۳۰۰ فیل در مقابل سبکتگین و محمود زابلی حاضر کرد و از روی این ارقام بوضاحت میتوان نظریه ئی راجع به قوای نظامی کابلشاهان برهمنی قایم نمود. بهر حال از مراتب هفت گانه مقابله شهر کابل و جنگ های دو صد ساله رایان با نیروی عرب معلوم میشود که قشون بزرگ و محتشم عربی بعد از طی دو قرن هم پوره کهستانات کشور ما را متصرف شده نتوانست و کابلشاهان از ها مون سیستان گرفته تا سند در هر نقطه سخت جنگیدند، گاهی قشون عرب غالب شد و گاهی نیروی کابلشاه مظفر برآمد. گاهی این باج پرداخت و گاهی آن حیات خود را به درهم سرخ خرید، چندین دفعه مفاهمه بعمل آمد، چندین مرتبه عهد و پیمان بسته شد، هر شهری چندین مرتبه از دستی به دستی افتاد و تازمانی سرنوشت محاربات یکطرفه فیصله نشد که اولاد نیرومند خود مملکت قوانین و فرمایشات حقه اسلامی را که وفق تام با روحیات آزاده و دیانت خواهانه ایشان داشت قبول نکردند و به حیث سرباز مجاهد برای اعتلای کلمته الله وارد میدان مجاهدت نگردیدند آنوقت دیگر مقابله سود نداشت. اشعه تابان دیانت مقدس اسلامی دلهای مردم این سرزمین و قله های بلند هندوکش را روشن ساخته بود .
صحت نامه ( ٥٩٨ ) صفحه سطر غلط صحیح ١ ١٧ قشه نقشه ٢ ١٧ حوره حوزه ٧ ٢٠ اتيو كوش اتنيو كوش ٩ ١ سم اسم ٩ ٢٢ اراكوى اراكوزى ١٠ ٤ جنگی جنگ ١٠ ٢٠ گذشته گذاشته ٢٤ ٩ اراه اراده ٢٤ ١٦ استعمارى استعمارى ٢٥ ١١ يونانوباخترى دولت يونانوباخترى ٢٥ ١٨ نموده بازى نموده ٣٧ ٧ کاپیسى كاپيسى ٤١ ١٤ شرقى شمال غربی ٤٦ ١٣ Jang Jhang ٥٠ ٢ ٧ اضافه است کشیده شود ٥٩ ١٧ آشويق تشويش ٦٦ ١٥ تخت وتاج تخت و تاج كوشيد ٧٥ ١٤ استه راسته ٧٨ ١٧ حدث حدس ٩٢ ٨ رنجات پنجاب ١١٦ ٢١ هروت هرودوت ١٤٠ ٤ ام اعم ١٤٣ ١١ مسلك سلك ١٦٧ ٩ سپالا گاواستی سپالا كادامس
(٥٩٩) صفحه سطر غلط صحیح ١٩٦ ١٥ كولا كوجولا ٢٠٤ ٢٠ هفت هفتاد ٢١٧ ١ میخواست میخواستند ۱۲۸ ١٤ جز جزء ۲۲۹ ۲۱ تنگرها تنگر هار ٢٣٤ ١٥ همجواری همواری ٢٣٥ ٢١ نفیسه نیه ٢٤١ ٢ فت فتر ٢٤٤ ٢٢ دومی دوی ٢٤٤ ١٤ ساگيالونی ساکیاءونی ٢٥٦ ١٧ سند سنه ٢٦١ ١١ عمای علمای ٢٦٥ ١ وچی یوچی ٢٦٧ ١٢ غایه نماید ٢٨٠ ٢٢ بطرف بطرف چین ٢٨٤ ٧ در دو ٣١٧ ٥ اویه رویه ٣٢٠ ١٠ و او ٣٣٥ ٧ راجاریا راجا گرييه ٣٤٥ ١٣ هان ها کن ٣٦٩ ١ ممل محل ۳۷۰ ۱۷ پبرش پسرش ٣٧٦ ١٩ اديه به ٤١٤ ١٩ اهم اعم
(٦٠٠) صفحه سطر غلط صحیح ٤٢٢ ٧ ( سعت یافته ) دست یافته ٤٢٩ ٦ غربی عربی ٤٣٠ ٩ مستقبل منتقل ٤٣٧ ٥ نمیرند نمی برند ٤٤٢ ١٦ Aptl Aptal ٤٦١ ٢١ میرسید میرسد ٤٦٩ ١٣ هدی هندی ٤٨٣ ٩ اورا اوار ٤٩٣ ٥ رودته رود ٤٩٦ ١٤ راجاکر به راجا کربیه ٥٠١ ٧ قطیعیه قتیبه ٥٠٧ ٨ تشگرهار تشکرهار ٥٢٤ ٢ ممالك مملکت ٥٢٤ ١٤ ٤٠ ٤٠٠ ٥٢٨ ٩ چهارم سوم ٥٣٣ ١٧ بکه بلکه ٥٣٥ ١٦ میدهند میدیدند ٥٣٦ ١٨ عرق عقیده عرق وعقيده ٥٣٩ ٧ بشويم میشویم ٥٤١ ١٩ ٣٢ ٦٣٢ ٥٤٥ ٤ خور خورد ٥٤٩ ٢١ خرانه خزانه ٥٥١ ١٦ سند سنه ٥٦١ ١٣ ساختند ساختن ٥٨٩ ٥ Arharetides Apharetides تاریخ انطباع سن (۱۰۰۰) نسخه در دار السلطنه بلس سراج الملتین ١٠ ذیقعده الحرام ۵۱۳۳۷ هجری مطابق ۲ دلو سنه ۱۳۰۰ هج‍ شمسی
[BLANK PAGE]
در مطبعه عمومی کابل چاپ شد
تاریخ افغانستان جلد سوم بنگارش فصل اول م، غبار فصل دوم علی احمد نعیمی
[BLANK PAGE]
تاریخ افغانستان جلد سوم از ظهور اسلام تا سقوط طاهریان نگارش فصل اول: فصل دوم: م. غبار علی احمد نعیمی از نشریات انجمن تاریخ در مطبعه عمومی کابل هزار نسخه طبع شد دلو ۱۳۲۶
[BLANK PAGE]
فهرست عناوین مندرجات فصل اول ظهور ونفوذ اسلام وعرب در افغانستان از سال ۲۲ تا ۲۰۰ هجری مضمون صفحه اسم خراسان ۱ اوضاع افغانستان مقارن ظهور اسلام ۳ ظهور اسلام در عربستان ۷ عرب در همسایگی افغانستان حضرت پیغمبر آخرالزمان (ص) ۱۰ خلیفۀ اول رضی الله عنه ۱۲ خلیفۀ ثانی رضی الله عنه ۱۶ تصادم عرب با افغانستان (۲۲-۲۳) هجری ۲۰ تاریخ جلد ۳ (۱۰۰۰ مجلد) ب عبدالاحد در مطبعۀ اعظم ح محمد ایوبـ ن رجب علی هاجر تالیه بیست و یکم سنه ۱۳۰۲ - ۲۶ - ۱۱ مطبعۀ عمومی کابل
یادداشت سلسله تاریخ افغانستان که دوجلد آن مربوط به دوره های قدیم تاحال نشر شده است اساساً جلدهای دیگری هم دارد که قرون متوسط وجدید ومعاصر را در بر میگیرد وقراریکه در مقدمه جلدهای منتشره اشاره شده است در نگارش فصول آنها یکعده ازنویسندگان بزرگ مملکت سهم گرفته اند. انجمن تاریخ قرار نقشه معینه در نظر داشت که فصول وارده مربوط به هر دوره تاریخ مملکت را در جلد مستقل نشر کند ولی چون انتظار وصول همه فصل های یک جلد وقت زیادی میخواست بالاخره چنین فیصله گردید که فصل های وارده را که مدتی است به طبع رسیده شایع کنیم ومن بعد هر فصل را با قید عنوان وجلد مربوطه آن بصورت جزوه منتشر سازیم تابیجهت نه در طبع آنها تاخیری رخ ندهد ونه محیط انتظار طولانی بکشد . جلد سوم تاریخ افغانستان که از آغاز انتشار دین اسلام شروع و به غایله تهاجمات چنگیزی خاتمه می یابد شامل چندین فصلی است که عجالتاً دوی آن اینجا به نظر خوانندگان گرامی میرسد. فصل اول مربوط به «ظهور ونفوذ اسلام وعرب در افغانستان» وفصل دوم به اولین دولت اسلامی مملکت یعنی «طاهریان» تعلق دارد. وبقلم نویسندگان بزرگ ومتتبع شاغلی میرغلام محمدخان غبار وشاغلی علی احمدخان نعیمی که سابقه و نظرخاص ایشان در این زمینه ها معلوم است نوشته شده است. بدین طریق انجمن تاریخ امیدوارست بانشر جزوه ها که در حقیقت هر کدام یکی دو فصلی را احتوا میکند بتدریج تمام دوره تاریخ مملکت مرتب وتکمیل گردد. احمد علی کهزاد
(ب) مضمون صفحه خلیفهٔ ثالث رضی الله عنه وافغانستان(۳۱-۳۳ھ) دفاع خراسانیان در مقابل عرب قارن هراتی (۳۲) ۲۳ جنبش سیستان ٢٤ ولایات شمالی افغانستان وعرب از ۲۲-۱۲۹هجری بازان حکمدارمر غاب ٢٥ جنگ مر غاب ٢٧ ما هو یه حکمدار مرو " اولین خلیفهٔ اموی ٢٨ توطن قبایل عرب در خراسان شمالی ٢٩ توجه اعراب بماوراء النهر ٣٠ حجاج و قتیبه ٣٢ نيزك باد غيسی ٣٣ قتل بر غمل قتیبه ٣٧ حبان خراسانی ٣٩ ولایات غربی خراسان وعرب ٤٣ از ۲۳ تا۱۳۰ هجری یزید و ر نبیل ٤٧
)ج( مضمون صفحه ولایات جنوبی و جنوب شرقی افغانستان و عرب از ٢٣ تا ٢٠٥ هجری ٥٤ بلوچستان ٥٥ ولایت سند ٥٦ ظهور ابومسلم در افغانستان سالهای ١٢٩-١٣٧ هجری ٦٠ نهضت سیاسی ابومسلم ٦٤ نجات خراسان از اداره اموی ٦٧ تأمين ماوراء النهر ٧١ انعکاس قتل ابومسلم در خراسان ٧٤ سنباد » محمد و آذرویه ٧٦ حكيم مقنع » خراسان مفتوحه و خلفای عباسی از ١٣٧ - تا ٢٠٥ هجری ٧٧ خليفة سفاح ٧٨ خلیفه مهدی ٧٩ خلیفه هادی ٨٠ خراسان و هارون خليفة عباسي » فهرست تاریخ (١٠٠٠ - ١٠) بعهد الاحمد - ر عبدالغنی ح گل محمد ن رجب علی خان . ه امیر الله پښتو ټولنه ٣٣٩/١١/٢٧ ش مطبعه عمومی کابل
(د) مضمون صفحه در سیستان ۸۲ امیر حمزه بن عبداله ۸۳ آل برمك در دربار هارون الرشید ۸۶ مأمون عباسی و خراسان ۹۰ غلبه خراسانیان بر بغداد ۹۲ طرز اداره عرب در خراسان مفتوحه دوره خلفای راشدین ۹۶ دوره بنی امیه ۹۷ دوره بنی عباس ۱۰۰ مؤثرات عرب و افغان در همدیگر ۱۰۱ فصل دوهم طاهریان پوشنج ۱۱۳ ظهور طاهر ۱۱۴ نسب طاهر ۱۱۵ طاهر » فرمان دهی طاهر بر افواج خراسان وفتوحات او ۱۱۶ غلبه طاهر بر علی بن عیسی ۱۱۷ فهرست تاریخ (۱۰۰۰) شهيد الاحمد - و عبد الغنی و گل محمد رجب على خان - هاجر انيه پښتو ټولنه ۲۶/۱۱/۲۷ش مطبعه عمومی کابل
(ه) مضمون صفحه ذوالیمینین ۱۱۸ غلبه طاهر برعبدالرحمن بن جبله وفتح همدان ۱۱۹ فتح اهواز ۱۲۲ حرکت طاهر بسوی بغداد وفتح آن ١٢٤ تقرر طاهر بحکومت شام وجزيره وغيره ١٢٥ تقررطاهر بحکومت خراسان واعلان استقلال ١٢٦ مکتوب طاهر ۱۲۷ طلحه بن طاهر ۱۳۱ عبداله بن طاهر ۱۳۳ فتح مصر ١٣٥ طاهر بن عبداله ۱۳۹ محمد بن طاهر شورش در طبرستان ١٤١ تصرف یعقوب بر هرات ١٤٢ آمدن یعقوب باز دیگر بسوی هرات ١٤٣ عزیمت یعقوب بسوی نیشاپور وانقراض دولت طاهری ١٤٤ اوضاع اقتصادی خراسان درعهد طاهریان ١٤٨
بسمه تعالی و تقدس فصل اول ظهور و نفوذ اسلام و عرب در افغانستان سالهای ۲۲ - ۲۰۵ هجری اسم خراسان : قبلاً باید دانست چنانچه نام قدیم و ما قبل دورهٔ اسلامی افغانستان «آریانا» بود، در دورهٔ اسلام از قرون اولیهٔ هجری تا قرن سیزدهم نام خراسان در عوض آریانا اطلاق و استعمال گردیده است يكنفر مؤرخ ارمنی «موسس خورنی» در قرن (٤ - ٥ مسیحی) میگوید: «... آریان از سوی باختر مادا و پارس است و تا هندوستان گسترده است ... و یازده ناحیه دارد ... کتاب مقدس تمام آریان را نام پارتیا داده است گمانم بسبب قلمرويست که بدست پارتها بود این ناحیه را ایرانیان «خراسان» مینامند یعنی شرقی . .» (۱) مؤرخین دورهٔ اسلام نیز کلمهٔ خراسان را که مرکب از «خر» و «آسان» است درهمین معنی مشرق گرفته، و خر را آفتاب و آسان را مكان شیی (۱) کتاب احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی طبع طهران سال ۱۳۱۰ جلد اول ص ۱۵۰ بنقل از : Geographie de Moise de Corene Venise 1881 p. 55
(۲) دانسته و لهذا هر دو را به مطلع الشمس ترجمه کرده اند (۱) . نویسنده گان و شعراء افغانستان کلمه مشرق و سلطان مشرق را در مورد افغانستان و پادشاهان افغانی استعمال (۲) و مؤرخین مغرب زمین نیز اسم خراسان را بمفهوم سرزمین مشرق شناخته اند، یکی ازینها میگوید که کلمۀ خراسان در فارسی قدیم بمعنی مشرق آمده است (۳) . در هر حال چنین معلوم میشود که کلمه خراسان بسیار قدیمی نبوده، و بیشتر در دوره ساسانیان فارس بوجود آمده، و در مورد افغانستان که در مشرق کشور شان افتاده بود استعمال گردیده است. بعدها در دورۀ اسلام این نام از عهد بلاذری (قرن ۳ هجری) تا عصر سیزده هجری در معنی خاصش به ولایات شمالی و شمالغربی افغانستان (٤) و در معنی عام آن به کل کشور افغانستان اطلاق (٥) و سلاطین افغانی بعنوان پادشاهان خراسان ذکر گردیده اند (٦) (۱) مثلاً ابوالفدا مؤرخ قرن هشت هجری، تقویم البلدان طبع پاریس سال ١٨٤٠ عنوان خراسان و غیره . (۲) نویسندۀ گمنام قرن چهار هجری، حدودالعالم من المشرق الی المغرب طبع عکسی لنین گراد ص ۳۷ و عروضی سمرقندی نویسنده قرن شش هجری، چهار مقاله طبع لیدن سال ۱۹۲۷ ص ۳ و یا عنصری در قصیده : آیا شنیده هنر های خسروان بخبر بناز خسرو مشرق عیان نه بین تو هنر . (۳) لوسترانج، کتاب اراضی خلافت شرقیه فصل خراسان . (٤) مثلاً بلاذری مؤرخ قرن سوم هجری، فتوح البلدان طبع قاهره سال ۱۹۰۱ ص ٤١٠ و امثالها (٥) ابن خرداد به نویسنده قرن سه هجری، المسالک والممالک طبع لیدن سال ١٣٠٦ ص ١٨ - ٢٤٣ ویا نویسندۀ اشکال العالم منسوب به جیهانی - قرن ۳ - ٥٤ - متعلق موزة کابل ص ٦٧ - ٦٨ - ٧٠ و غیره . (٦) ناصر خسرو نویسندۀ قرن پنج هجری، سفرنامه طبع برلین سال ١٣٤٠ ص ١٣٥ نرشخی نویسنده قرن چهار هجری، تاریخ بخارا طبع طهران سال ۱۳۱۷ ص ۱۲-۲۷- گردیزی (قرن ٥) زین الاخبار طبع برلین ۱۹۲۸ ص ١٥ - ۲۱ - ۲۲ - ۳۳ - ۱۲ - ابوالفضل بیهقی طبع کلکته ١٨٦٢ ص ١٤٨ - ٤٨١ - ٤٨٢ - ٤٨٥ - ٤٨٦ - خواندامیر حبیب السیر طبع بمبی ١٢٧٣ جلد ۲ - جزء ٤ ص ١٥٥ - ١٦٥ - مرتضی حسین، حدیقة الاقالیم طبع هند ص ٧٤ - ٣٧٥ - امرنأت، ظفرنامه رنجیت طبع لاهور ۱۹۲۸ ص ۳ - ۱۲۰ - ۷۷ - ۷٤ - ۲۰۱ - ۲۰۳ - ۱۲۲ - ۱۲۱ -
( ۳ ) تا آنکه در طی قرون کثیره اسم افغان و افغانستان بمیان آمده و بالاخره در قرن سیزده هجری جای اسم خراسان را اشغال نمود . اوضاع افغانستان مقارن ظهور اسلام مقارن ظهور اسلام یعنی قرن هفت میلادی اوضاع کشور خراسان متلاشی و پریشان و از حیث ماده و معنی دوچار بحران بزرگ اجتماعی بود. مثلاً از پهلوی دین که عامل قوی وحدت جامعه است ، از نه قرن باینطرف خراسان گرفتار تفرقه و تشتت و بعلاوهٔ دیانت قدیم زرتشتی، معروض سیلاب خمارآور دین بودائی گردیده بود ، در صفحات شمال هندوکش در خطی که از بلخ تا قندهار ممتد شود در غرب آن دیانت زرتشتی، و در شرقش دیانت بودائی مروج، و این دین اخری از قرن دوم قبل الميلاد رو بعروج سیر ، و آئین زرتشت را قدم بقدم در صفحات شمال و وادیهای هیرمند عقب زده میرفت. آئین برهمنی نیز بتدریج پیشرفته و اينك در صفحات جنوبی هندوکوه معابد او با معابد بودائی همسری مینمود. طریقه های شیوائی در صفحات جنوب هندوکش (از قرن اول مسیحی) و آفتاب پرستی (کیش مترا) که جزئی از آتش پرستی یادگار اویستا بود در زمین داور و نقاط مختلفه مملکت ( تا قرن نهم عیسوی) و همچنان طرق مختلفهٔ ہندوئی در زابل و کابل، ننگنهار و لغمان و پاخیا و سواحل راست رودخانه سند رواج و هريك معابد معینی در آنجاها داشتند . طریقه نسطوری عیسوی هم از قرن چهار تا شش مسیحی در ولایت های طوس، مرو، هرات و غزنی قدم نهاده بود . (۱) معابد عظیم این مذاهب از قبیل معبد نوبهار بودائی بلخ، معبد«زور» آفتاب پرستی زمین داور ، معبد «آرونای» آفتاب پرستی کاپیسا، معبد « سوریای » برهمنی (۱) نستوریان نام بطریق قسطنطنیه بود که ادعا میکرد حضرت عیسی دو وجود روحانی و جسمانی داشت،عقیده او بعدها در اطراف موصل، حلب و سوریه نشر گردیده، و در قرن شش مسیحی در نواحی ولایت مرو و حتی غزنی رسیده بود، پیروان این عقیده نستوریها گفته میشدند .
(٤) کوتل خیرخانه کابل، و معبدهندوئی سگاوند لوگر در صفحات تاریخ افغانستان مشهور اند. جامعه افغانستان آنروز از حیث زبان نیز کمتر از تعدد مذاهب مختلفه گرفتار تشتت و پراکندگی نبود، چونکه ساختمان جغرافیائی مملکت بواسطه جبال شامخه کشور را در صفحات و وادیهای متعدده منقسم و هر وادی و ولایتی در تحت تأثیر آب و هوا و عدم اختلاط و ارتباط کافی با ولایات سائره، بعلت صعوبت و عدم شوارع و راها دارای زبان و یا لهجه خاصی گردیده بود، بحدیکه مقارن ظهور اسلام السنه بسیاری در تمام کشور رایج بود از قبیل: دری، تخاری، سانسکریت و پراکریت هایش، هروی، سکزی، زابلی و دها لهجه دیگر. حالت سیاسی و اقتصادی کشور نیز با اختلافات امور ذوقی ملت یعنی دین و زبان یکسان بود. در صفحات غرب و قسماً شمال مملکت از قرن شش مسیحی (٥٦٥م) تسلط ساسانیان، و از همان وقت در ولایت آنروزه و وسیع تخارستان نفوذ تورکان غربی پهن بوده و صفحات جنوب هندوکش تاحوزه هیرمند مستقل، و ولایات جنوب و شرق شمال بشکل ملوک الطوائفی بسر میبرد و احیاناً دست هندیها از رودسند عبور میکرد، در قرن هفت مسیحی مابین چینی ها و تورکان غربی آتش جنگ مشتعل و در نتیجه تورکها مغلوب و در ماورالنهر تحت حمایت چینی ها قرار گرفتند متصرفات ایشان نیز در سواحل جیحون یعنی تخارستان بدست چینی ها افتاد، ولی متعاقباً در داخله کشور چین انقلاباتی واقع و لهذا سیطره و نفوذ مستقیم ایشان در ساحل جیحون دوامی نکرد. اقتصاد کشور با چنین اوضاع اداری و سیاسی البته نمیتوانست ترقی اختیار کند، چونکه مرکزیت معدوم و لهذا قوه مدافعه اقتصادی مفقود بود. بالطبع
(٥) صنعت، علم، مدنیت و اخلاق فاضله نیز رو به انحطاط سیر می نمود. باین ترتیب ما می بینیم که اوضاع اجتماعی افغانستان مقارن ظهور اسلام بحرانی ومملکت از نظر ماده و روح مستعد انحلال بوده، و چندین نسل ملت یکی پی دیگری در زیر این شرایط نامساعد اجتماعی بدنیا آمده و میگذشتند. معهذا بقاء ملت مرهون تهذیب و تمدن قدیم و خاطرۀ عظمت و مفاخر گذشتۀ خراسان بود که هنوز مثل مشعلی در شب های تار فروزان، و قوم را به اعاده امجاه و جلال از دست رفته امیدوار میداشت، و همین آتش بود که ایشانرا در ماضی ومداجراهای هخامنشی ویونانی وهندی راهنمائی کرده بود. ولی وقت عبور میکرد وافات اجتماعی قوت میگرفت و اينك نفوذ اجانب از چهار جهت وحدت اداری وشرکت منافع را از بین برده، و سیمرغ بود او برهمتی آئین زرتشتی را که مبنی بر روح عمل و جدال با شر بود زیر سایه شوم آور خویش فرا گرفته بود، چنانچه میدانیم برهمنی پر از شرك و بت پرستی وفاقد هر نوع مساوات حقوقی بوده، ودین بودائی نیز اصلاً بیشتر دین نظری بود تا عملی وانگهی تحریفاً با اصول سائر ادیان باطله مخلوط شده بود، لهذا عجالتاً این ادیان با روح اجتماعی افغانستان ملایمت و موافقت، و بار شد سیاسی مملکت مساعدت نمیکرد در حالیکه همیشه ادیان مخصوصاً در آنعهود در زندگی اجتماعی ملل تأثیر بزرگتر بقی را دارا بود از همین جا است که در قرن هفتم میلادی کشور خراسان محتاج يك انقلاب عظیم اجتماعی بود تا بتواند تمام مفاسد اخلاقی واختلافات سیاسی و مذهبی ومغایر تهاتر نصب العین مادی ومعنوی قوم را از بین برده، و بجایش روح واحد وزندۀ در مملکت ایجاد نماید و گرچه زمینه برای قبول چنین انقلابی مساعد بود، اما هنوز محرك چنین انقلابی بزرگ مفقود، و ظهورش بنظر مستبعد می آمد، تنها درین میانه دین اسلام میتوانست چنین وظیفه سنگینی را در خراسان ایفا نماید، در حالیکه شرایط
( ٦ ) اقلیم وطبع جنگجوی ملت در مقابل پیشرفت این دین نوین هم موانع بزرگی ایجاد میکرد ، زیرا ناشرین اسلام سرنیزه و تبلیغ را توأم پیش میکردند ، و خراسانیان خو نکرده بودند ینی جدیداً آنهم در سایه شمشیر به پذیرند به همین سبب تعمیم اسلامیت درین کشور نه قرنی بلکه قرنها بتأخیر افتاد معهذا نشر دین اسلام در افغانستان سبب بزرگ وحدت و ترقی و سعادت قوم افغانستان در آینده گردید. در هر حال اینوقت حالات اجتماعی ممالک همسایه خراسان و حتی دنیا، معلوم نیز چندان بهتری نسبت با فغانستان نداشت در سمرقند و بخارا ، ختن و چین دیانت بودائی خیمه زده ، و پادشاه چین خودش را معبود ، و سلطنتش را آسمانی میدانست ، دین زردشتی و کشور فارس را نفوذ آئین مزدکی خلل دار کرده دولت خود سر ، امراء مستقل و مستبد و اهالی گرفتار ظلم وستم بودند . اروپا و مصر گرفتار جهالت عمومیه ، قساوت کلیسا ، مظالم و خانه جنگی امراء بوده امپراطوری روم شرقی از آستانه قسطنطنیه تا اوقیانوس اطلس سوای تجمل ظاهری چیزی در دست نداشت ، و اروپای شمالی و غربی زیر دست وپای اقوام بربر و وحشی می طپید ، اسپانیا در چنگال ویزیکوتها نظم و آبادی خودش را باخته و ایطالیا جلال و جبروت روم قدیم را از کف داده بود ، خلاصه تمام ملل اروپا در ظلم وانظلام گرفتار ، و دیانات که قهراً در سر نوشت اجتماع دخل بزرگی داشت ، آلوده وسدی از تعصب در مقابل تقدم و ارتقاء مجامع بشریه افراخته بود ، دین عیسوی تحریف و منجر به تثلیث و اقنوم پرستی گردیده ، برده فروشی رایج ، خون غلام بی قیمت و زن جنس ناپاکی محسوب بود مردم از ظلم و انظلام بجان رسیده ، به رهبانیت و انجیل پناه میبردند ، ولی پناهگاهی نمییافتند ، چونکه ادیان بحالت اصلی خویش نمانده بودند ، یهود و نصاری یا خالق را بخلق و یا مخلوق را بخالق تشبیه میکردند ، و لهذا این ادیان اگر اصلاً نبود تحریفاً نقطه مقابل و مخالف عقل و فطرت قرار گرفته
(۷) یهودیها مادی صرف و عیسوی ها لاهوتی صرف شده بودند . در چنین وقتی بود که دین اسلام در کوشه از آسیا ظهور و ارکان اجتماعی ملل گیتی را تکان سختی داده شاهراه جدیدی پیش پای نوع انسان باز کرد . ظهور اسلام در عربستان آنوقت در جزیره نمای خشك و خالی عربستان هشت ، نه ملیون نفوسی زندگی میکرد که بشکل کوچی و بدوی ، محروم از حرف، صنایع، و تجارت و فاقد احساس ملیت و وطنیت بوده دین بت پرستی و عصبیت خانواده و قبیله داشتند وبس . معهذا تأثیر اقلیم و آب و هوا با عدم مرکزیت و اداره ایشان را آزاد ، شجاع ، باحمیت و جوانمرد بار آورده ، و بعلاوه زبانی وسیع و حیرت انگیز داشتند ، لهذا اینها در امور جنگ و ادب هر دو استعداد ترقی شایانی دارا بودند . در چنین مملکتی حضرت پیغمبر اسلام علیه الصلواة والسلام ظهور و دین رزین جدیدی برای بشریت آورد . اساس این دین متین توحید خالص و عدل و احسان بمردم ، و عباداتش کوتاه و مفید بود ، عقاید اسلام با اصول و قواعد طبیعی موافق ، و در تسویه اخلاق مساء- ، و برای ترقی و تمدن بشری مانع نی بلکه مشوق و مقوی بشمار میرفت . اسلام که یکمذهب روشن وساده عالی و قابل فهم همه مردم بود ، در پیروان خودش تساهل مذهبی ایجاد ، و در ترویج دین تنها شمشیر نی بلکه تبلیغ را نیز اهمیت میداد و مغلوبین را در اختیار دین آزاد میگذاشت ، با آنکه اسلام از شهوات بیشتر جلو گیری کرده ، و برای منهیات احکامات امتناعی سختی داشت ، معهذا از هر دینی زیادتر توانائی آنرا داشت که از ملل مختلفه و نژاد های متباینه ملتی واحد تشکیل کند . اسلام هر که را مسلمان میشد با سائر مسلمین برا در قبول میکرد :ـ انما المومنون اخوة . و عدالت را بمردم امر مینمود :ـ
(۸) واذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل. همچنین عصبیت و امتیاز را لغو و شرف را در عمل و قول پاك و مفید میدانست : ـ ان اكرمكم عندالله اتقاكم. پیغمبر اسلام در خطبه حجة الوداع فرمود : ـ يا ايهاالناس ان الله اذهب عنكم نخوة الجاهليته وفخر ها بالاباء كلكم لادم و آدم من تراب ليس لعربي على عجمي فضل الا بالتقوی. اسلام حمایت غلام، حفظ حقوق زنان، انفاق به مساکین و خدمت به مردم را امر، و ارتکاب زنا، قتل دزدی، دروغ، خیانت، قمار، خمر ووعده خلافی را نهی، و بسعی و عمل توصیه مینمود. اسلام بر خلاف مذاهب آنوقت که تعالیم مخوف آنها خضوع را در قلوب پیروان شان مستولی میساخت. مردم را از راه تفکر وتعقل بقبول ایمان وا میداشت چنانچه میگفت : ان في خلق السمواة والارض واختلاف الليل والنهار لايات لاولى الالباب . ویا : ـ الذين يذكرون الله قياماً و قعوداً وعلى جنو بهم و يتفكرون في خلق السموات والارض ربنا ما خلقت هذا باطلا . و یا : ـ قل انظروا مافي السموات والارض . قرآن چنانچه بعلم و حکمت توصیه میکند بزهان را مقام شامخی میدهد و حتی مشرکین را بواسطه نداشتن برهان توبیخ میکند در جائیکه میگوید : ـ ام اتخذوا من دونه آلهة قل هاتوابرهانكم . دين اسلام بشكل عقل و فطرت انسانی در نظر جلوه میکند و او نه یکدین صرف مادی و نه صرف روحانی بلکه دینی معتدل و جامع هر دو جنبه بوده برضد فلسفه فنا و ترك دنیای هند و فلسفه اشراق که مردم را بوادی فنا میکشاند ميگويد : ـ قل من حرم زينة الله التي اخرج لعباده والطيبات من الرزق قل هى للذين امنوا فى الحيات الدنيا خالصة يوم القيمته کذالك نفصل الايات لقوم يعلمون . اسلام دنیا و آخرت را دو چیز
( ۹ ) جداگانه نی بلکه یکی، وغافل وخطا کار را در دنیا، بدبخت دراخرت هم میداند چنانچه میفرماید: ـ و من كان في هذه اعمى فهو في الآخرة اعمى واضل سبيلاً و يا : ـ لهم البشرى في الحيوة الدنيا و في الآخرة لا تبديل لكلمات الله ذلك هوالفوز العظيم. ويا : ـ لهم في الدنيا خزى و لهم في الآخرة عذاب عظيم. اسلام پیروان خودش را برای تبلیغ مردم براه راست و امتناع از بدیها، وایمان بخدا مامور میکند: ـ كنتم خير امته اخرجت للناس تأمرون بالمعروف وتنهون عن المنكر وتؤمنون بالله بطور اختصار توان گفت دین اسلام راجع به عبادات، اخلاق، حقوق، جزاء و اجتماع یعنی حقوق جسم وروح و مصالح دنیا و آخرت قوانین مکملی دارد . اینست که دین اسلام باچنین اصول محکم در قرن هفت مسیحی ظهور، ودر کمترین مدتی دارای پیروان صمیمی وجدی گردیده، اردوی جسور وفدا کار و مطیع و افسران زبردست ولایق او در سایهٔ عشق به دین، علو نصب العین، ایثار وفدا کاری عدالت و احسان، احترام و آزادی بمعابد و ادیان ورسوم، حسن تدبیر درامور کشوری و ایفاء بعهود، بسرعت حیرت بخشی ارکان امپراطوریهای روم شرقی وفارس را منهدم وبرای پیشرفت اصول وسیادت اسلام از شرق تاغرب جهان صحنهٔ وسیع وعظیمی باز کرد، بطوریکه در مدت کمتر از قرنی ازسواحل اوقیانوس اطلس تاکناره های سند و از ابشارهای نیل تا دریای قزوین بیرق اسلام در بلاد مختلفه جهان در اهتزاز آمد، البته اینفتوحات عظیمه مرهون صلابت عسکر به و قوای روحیهٔ مسلمین است، ولی نشر دیانت اسلامیه بیشتر از سر نیزه ممنون تشویق، تقریر وتبلیغ پیروان اسلام میباشد، زیرا مردم اعمال و اخلاق حسنهٔ اینها را که نمایندهٔ دین اسلام بود دیده وبقبول دین جدید حاضر شدند . ملل مسیحی بجهتی دین اسلام پذیرفتند که حکام اسلامی را عادلتر از حکام خودشان و مذهب اسلام را روشن تر از مذاهب قدیمه خودها یافتند، بعدها تورك ومغل نیز تاریخ افغانستان جلد ۴ ( ۱۰۰۰ ) ب سردار محمد عسراج الدینخان و محمد امین . ن محمد نعیم . امیرزادیه تاریخ ۲۷ و ۳ و ۴۶
( ۱۰ ) بهمین علت دین اسلام قبول کردند، در حالیکه فاتح ممالک اسلامی شمرده میشدند، و نشر اسلامیت در چین بدون حمله نظامی، بهترین دلیل رجحان مذهب اسلام نسبت بادیان قدیمه محسوب است . در هرحال سیلاب این فتوحات مادی ومعنوی عرب ـ که در طول يك قرن با دو صد هزار عسکر و یکهزار و دو صد کشتی از سواحل بحیره خزر و سیاه تا بحر عرب وعمان و از سواحل غربی اسپانیا تا فرغانه زمین امتداد یافته، وجزائر مدیترانه رایر کرده بود ـ فقط این درمقابل دیوارهای سر بفلك كشيدة جبال هندو کش وقلب افغانستان بود که متوقف گردید تا آنکه اولاد این کشور خود این سد را از بین برداشته و دین اسلام را نه تنها تا دریای سند بلکه تا اقاصی مملکت هندوستان انتشار و ازین راه هم بخود وهم بدیگران خدمت بزرگی انجام دادند عرب در همسایگی افغانستان حضرت پیغمبر آخر الزمان: چنانچه میدا نیم حضرت پیغمبر اولی العزم اسلام عليه الصلواة والسلام در دوشنبه ۱۲ ربیع الاول مساوی ۱۷ اپریل سال ۵۷۰ مسیحی در شهر مکه بین قبيلة قریش بدنیا آمد، این قبیله لهجة فصیحتر و اعتباری بیشتر در میان قبائل حجاز داشته، وخاندان حضرت پیغمبر از برجسته ترین خانواده های قریش محسوب بود، قصی یکی از اجداد حضرت پیغمبر مکه را تعمیر، و هاشم فقراء مکه را در قحط غلانان میداد، عبدالمطلب هم ازین شهر در برابر هجوم حبشی ها مردانه دفاع کرد . پدر پیغمبر اکرم قبل از تولد حضرت او وفات کرده بود ، و آنحضرت بعد از تولد خودش يك خانه، يك كنيز حبشی «ام ایمن» پنج اشتر، يك گله گوسفند بميراث گرفت، پیغمبراکرم هنوز شش سال داشت که مادرش «امنه» از دنیا گذشت «حلیمه» دایۀ آنحضرت تا سن پنج او را در بین عشیرۀ بنی سعید پرورش میکرد.
(۱۷) و در سن شش این وظیفه را «ام ایمن» قبول کرد، حضرت پیغمبر هشت سال داشت که جدش عبدالمطلب فوت، وعمش ابوطالب به پرستاری او مشغول شد. در سن ۱۲ پیغمبر اکرم در معیت عم سفری با ستقامت شام نمود، ودر سن ۲۵ با «خدیجه کبری رضی الله عنها» ازدواج فرمود، عرب حضرت پیغمبر را نظر بمعالی اخلاقی که داشت «امین » لقب دادند ، و پیغمبر اکرم در سن ۳۵ قریش را به تعمیر مجدد کعبه تشویق نمود . حضرت محمدعلیه السلام در سن چهل وحی والهام پیغمبری گرفتند، و در دوشنبه ۱۷ رمضان ۶۱ مسیحی در کوه «حرا» آیه اقراء باسم ربك ... نازل شد ، نبوت حضرت پیغمبر را خدیجه کبری ، ابو بکر صدیق ، وعلی ابن ابو طالب رضی الله عنهم به ترتیب تصدیق کردند ، و بعد از نزول آیه فاصدع ... حضرت پیغمبر دعوت باسلام را علنی ساخت در حالیکه قبلاً درخفا صورت میگرفت ، اینوقت تعداد مسلمین به چهل نفر رسیده و عمر «خطاب» و «حمزه » عم حضرت پیغمبر رضی الله عنهما، ازمشاهیر ایشان بود،البته قبیله قریش به مخالفت برخاستند ولی خاندان هاشم و عبدالمطلب در مقابل دفاع میکردند . در سال ۱۳ بعثت، هجرت پیغمبری از مکه به مدینه واقع ، و این سال که با ۶۲۲ مسیحی مساوی بود مبدأ و رأس تاریخ ملل مسلمان قرار گرفت . جنگ «بدر»و«احد»ازجنگهای مشهورپیغمبر اکرم بامخالفین است ، ودرسال دوم هجرت قبلۀ مسلمین ازبیت المقدس بکعبه تبدیل، ودر سال ششم صلح «حدیبیه» وار سال نامه های آن حضرت به هر قل ـ روم و کسری ـ فـارس و نجاشی ـ حبشه درخارج وامراء يمامه وبحرین وغسانی در داخل جزیره نمای عربستان محتوی دعوت بدین اسلام،ودرسال هفتم قلاع چندی ازخیبر مفتوح ، و سه هزار عسکر اسلام زیر قیادت زیدبن حارثه باستقامت شام سوق گردید، گویا ازهمین وقت برای تعمیم اسلام واز بین بردن امپراطوریهای بزرگ دنیا اقدام شد
( ۱۲ ) خالد بن وليد نيز درهمین سوقيات شهرت عسکری خودش را حاصل کرد. در سال نهم رومیان درحدود فلسطین حاشری جنگ دیدند و حضرت پیغمبر بطرف شام حركت و در تبوك قرار داد مصالحه را بامر دم آنجا امضا کرد، خالد بن ولید از همین جابه دومة الجندل اعزام و امیر آنجارا اسیر نمود، در سال ده هجری پیغمبر اکرم مکه را فتح، و با ۱۲۴ هزار نفر مراسم حج ادا نمودند. و در سال یازده مجدداً در صدد سوقیات بشام شدند، ولی اردو هنوز حرکت نکرده بود که حضرت پیغمبر اکرم در منتصف ربیع الاول بعمر ۶۳ چشم از جهان پوشید. عایشه صدیقه زوجه پیغمبر اکرم در تعزیه آنحضرت میگفت : دریغ از پیغمبر یکه فقر بر غنا اختیار کرد و دین پروریکه از غم امت شبی در بستررا حت آرام نغنود، او در محار به بانفس از میدان صبر و تحمل فرار نکرد، و چشمش به منهیات میل نه نمود، با وجود کثرت اصرار اعدا کره ملال بروی با اقبال وی ننشست، و در انعام بررخ هیچ فقیر بی نوال نه بست، دندانش بسنگ دشمن، وسرش بعصای حوادث روزگار شکسته گردید، وشکم وی در دو روز پیاپی از نان جوینی سیر نشد و صلى الله عليه وسلم. خلیفه اول رضی الله عنه : بعد از فوت حضرت پیغمبر اکرم در سر جانشینی آنحضرت میان عرب ها اختلاف پیدا، وبدو دسته تقسیم شدند، يك دسته خلافت را حق امير المومنين علی ابن ابيطالب پسر عم و داماد حضرت پیغمبر میدانستند، و دسته دیگر میراث را در خلافت نمی پسندیدند. در هر حال بین هر دو دسته مخالفت شروع، و میتوان گفت از همین وقت تخم نفاق بین مسلمین کاشته شد، گرچه عجالتاً لیاقت و کفایت امير المومنين ابوبکر صدیق وامیر المومنین عمر خطاب از بسط این نفاق جلو گیری نمود، ولی در آینده نزد یکی آن تخم سر کشیده و متعصبین اموی کار را بشهادت امیر المومنین خلیفه رابع منجر، وخود ها به تأسیس خلافت میراثی پرداختند، ولی افغانها در آخر مداخله و سلطنت متعصب
( ۱۳ ) بنی امیه را از بین بردند، در هر حال در عهد حضرت ابوبکر صدیق جانشین پیغمبر اکرم - که روزی پنچدرهم از خزانه ملت معاش میگرفت و بعد از مرکش اشتری و یکدست لباس مندرسی و غلامی بمیراث گذاشت. سیاست پیغمبری تعقیب و بلافاصله سوقیات عسکری برعلیه هر دو امپراطوری روم شرقی و فارس شروع گردید عساکر عرب برای بار اول زیر قوماندانی «مثنی بن حارثه» و خالد بن ولید در جبهه شمالمشرق بالشکر فارس در سرحد عراق عرب مقابل، و دوبار فارسیها را مغلوب نمودند، فارسیها مکرراً بجنگ مبادرت کردند ولی بازهم مغلوب و در سیزده ماه بیشترین حصص عراق عرب را از دست دادند، جنگهای: لیس، حیره ، انبار وعين التمر از حروب مشهوره مذکور است . همچنین قوماندان مشهور عرب خالد بن ولید درعهد ابوبکر صدیق رض بجنگ بازنطینی ها متوجه شد، اردوی رومی، فرات حد فاصل طرفین را عبور و از طرف اعراب نصرانی تقویه گردید، معهذا از طرف خالد مغلوب و منهزم گردیدند، هراکیلیس (هرقل) مجبورشد خودش از قسطنطنیه بشام آمده واردهی دو صدو چهلهزاری تشکیل کند. این اردوی بزرگ در «برموك» باسی هزار عسکر عرب مقابل شد، ولی از طرف قوماندان اسلام که عساکرشر در مربع های نظامی منقسم کرده بود مغلوب و بعد از دادن صد هزار کشته فرار کردند . اینجنگ مشهور دلیل دیگری بود بر تأثیر معنوی عقیده و ایمان و ایثار و فدا کاری در جنگ مادی و غلبه بر اخلاق مشوش وتذبذب عقيده وظلم و انظلام . آری عرب آنروز نصب العین عالی، وحدت نظر، حس فدا کاری ولهذا روحیه قوی داشته و بر عکس طرف آنها ازمدتها با دیانتمداران مغرض، حکومات ستمکار، امراء عياش وتنبلو ظالم بسر برده، فاقد قوای معنوی و آرامش مادی بودند، عساکرتيز بزور تازیانه و پول در میدان حرب سوق میشد، پس غلبۀ اولی بردومی امری بود طبیعی.
( 14 ) خلیفه ثانی: بعد از فوت امیرالمومنین ابو بکر صدیق رض، امیرالمومنین عمر خطاب رض خلیفه شد، و او در عقل و کفایت مثل خلیفه اول بوده، سواء اعلاء کلمه توحید مطلبی نداشت، این خلیفه اسلام که بزرگترین فر ما نروا یان جهان بود لباس خود شرا پینه میزد و شبها را روی صفه مسجد بافقراء یکجا میخوابید، رفتار او در بیت المقدس نمونه از دها وذکا ومعالی اخلاق بشر بود بلاشك امیرالمومنین عمر ابن الخطاب رض درامور کشور وجنگ و عدل وداد مرد بزرگی در تاریخ عالم است . در هرحال خلیفه ثانی رض نقشه خلیفه اول رض را بحرارت تمام تعقیب نمود در جبهه شرق قوماندان عرب ابو عبیده بن مسعود ثقفی قوای مدافع فارس وقوماندان آنها را مغلوب واسیر، ومتعاقباً نرسی افسر دیگر فارسی را در نواح «کسکر» منهزم گردانید. رستم فرخ‌زاد سپه‌سالار فارس قطعات تقویه بمدد نرسی اعزام کرد، ولی اونیز از ابوعبیده شکست خورد، دولت فارس اردوی دیگری زیر قیادت بهمن‌جادو برای جلوگیری از پیشرفت عرب سوق نمود، وجادو در کناره فرات به تعبیه پرداخت، ابوعبیده نهر را عبور و به جنگ صعبی اقدام کرد، عرب چهار هزار کشته درمیدان جنگ گذاشته، و مغلوباً نهر فرات را عبور وجادو به مدائن باز گشت . ولی سال‌دیگر سنه ١٤ هجری مثنی قوماندان عرب که موضع لیس را قرار گاه اتخاذ کرده بود از طرف جریر بن عبدالله قوماندان جدید واعزامی دارالخلافه تقویه گردید، ومهران افسر فارسی در رزمگاه «نخیله» بمقابل جریر سرشراباخته واردوی او متفرق گردید، عرب اینروز را «یوم الاعشار» خواندند . مثنی بعد ازین بازار بغداد را (که آنوقت دهکده بیش نبود) تاراج نمود، ویزد گرد پادشاه فارس سپه‌سالار رستم فرخ‌زاد را با شصت هزار عسکر و فیلهای متعدد بجنگ عرب اعزام نمود. خلیفه ثانی رض نیز قطعات مهم تقو یه با قوماندان جدیدی
( ١٥ ) «سعد وقاص » در اوائل سنه ١٥ در محاذ شرق گسیل نمود ، اردوی عرب که از سی هزار نفر تجاوز نمیکرد موضع «قادسیه» را منطقه حرب اتخاذ کردند ودر جنگی که بین طرفین واقع شد رستم سپه سالار کشته و اردوی فارس ذخائر وعلم منسوب به کاویانی را با مقتول بسیاری از دست داده فرار کردند، قوماندان عرب ازین بعد فرات را بیجسر عبور و باستقامت پایتخت فارس مارش نمود، یزدگرد، دل ازدست داده و به«حلوان» عقب نشست، امامهران رازی در«جأولا» وقسماً عساکر شکست خورده قادسیه در«تکریت» موقع گرفتند، سعد وقاص بعد از اشغال مرکز در ششماه حصار جلو لازا بواسطه برادر زاده خودش هاشم و ١٢ هزار عسکر اشغال و همچنین تکریت و موصل را بواسطه عبدالله معتمر فتح نمود ، و شروان نیز در همین سال ١٥ هجری مسخر گردید ، اما یزد گرد از استماع سقوط پایتختش بلا درنگ از حلوان به ری فرار کرد ، عرب ها در سال ١٧ هجری «اهواز» را اشغال ، و ابوهریره قوماندان اعزامی دارالخلافه هرمز وتستر را بصلح تحویل گرفته متعاقباً سوس فتح، و شهر جدید کوفه از طرف سعد وقاص اعمار و بحيث قرار گاه عمومی عرب اتخاذ شد . درسال ۲۱ یزد گرد اردوی عظیمی تشکیل وفیروزان قوماندان خودش را در نهاوند مامور نمود ، زیرا او از عزل سعد و قاص در سال ۲۰ مجدداً امیدوار بفتح شده بود ، سپه سالار جدید عرب نعمان بن مقرن که بواسطه عبدالله پسر خلیفه اسلام تقویه شده بود به نهاوند عسکر کشید ودر جنگ سه روزه با آنکه نعمان شخصاً درمیدان حرب کشته شد ، اردوی عرب لشکر فارس را در هم شکسته وفیروزان را با ده هزار عساکرش دررزمگاه بکشتند ، واینفتح « فتح الفتوح » خوانده شد. حذيفة بن الیمان جانشین نعمان گردید ، ومتعاقباً دنیور وهمدان بصلح مفتوح و یزد گرد باصفهان واز آنجا در کشور خراسان پناهنده شد . اصفهان نیز بسعی عبدالله بن عبان مسخر ، و در سنه ٢٢ه آذربایجان بهمت « مغیره » کشاده گردید .
(١٦) نعیم بن مقرن افسر عرب همدان باغی را مجدداً تنبیه، و خطری قومی ودامغان را تامین نمود، والی مازندران و اهالی طبرستان نیز با عرب ها مفاهمه و در نتیجه تادیه خراج پذیرفتند، و باین ترتیب در عرصه چند سالی کاخ بلند آوازه امپراطوری ساسانی باطرافه هولناکی از پا در آمد . تصادم عرب با افغانستان. چنانچه دیدیم از سال ١٢ تا ٢٢ هجری در مدت ده دوازده ٢٢-٢٣ هجری سال بیرق فتوحات عسکری بی نظیر عرب در مشرق جزیره عربستان فراز مداین پای تخت امپراطوری چندین قرنه ساسانی و در شمال عربستان بالای دمشق الشام مرکز آسیائی هفت قرنه امپراطوری روم شرقی و در غرب عربستان در کشور مصر و نوبه در اهتزاز آمد، ولی هنوز طوفان این فتوحات حیرت انگیز در جهات ثلاثه مشغول پیشرفت بوده، و قوماندانهای نامور عرب یکی پی دیگری بلاد مشهوره دنیای آنروز را میکشودند، منجمله عساکر فاتح عرب که سرتاسر کشور فارس را استیلا و یزد گرد ساسانی را تعقیب میکردند، با ستفامت افغانستان مارش نمودند. در ینوقت ولایات غربی و شمال مملکت که زیر تسلط یکفرقه دولت ساسانی و تورکان غربی و بعدها نفوذ چینی بسر میبرد، دارای ولایات متعدد و تشکیلات مختلفه بود، و در نواح مذکوره حکام و امراء محلی افغانستان بحیث حکمرانان بومی و تحت الاطاعه خارجی ها زندگی داشتند. این حکام و اهالی از تسلط اجانب دل خوشی نداشته و برای رهائی خود شان از نفوذ ساسانی، تورکی و چینی منتظر وقت مساعد بودند. زیرا به تنهائی نمیتوانستند با دشمنان بزرگ و متعدد مقابله کنند. در چنین وقتی دولت ساسانی زیر هجوم عرب قرار گرفت و خراسانیان از دور میدان نبرد را تماشا میکردند بالاخره یزد گرد مغلوب و در سال ٢٢ هجری بخراسان پناهنده شد ولی خراسانیان چهره موافق نشان ندادند و او مجبور شد از مرو به ماوراء جیحون بکشد و از ترکان فرغانه زمین استمداد تاریخ افغانستان جلد ٣ (١٠٠٠) پ سردار محمد سراج الدین خان و محمد امین خان محمد نعیم ها جیر قتیه تاریخ ٢٦ و ٢ ٢٧
( ۱۷ ) کنند . بیست هزار عسکر تازه دم عرب بقوماندانی احنف بن قیس از بصره و کوفه بغرض تعقیب یزد گرد در شمال مشرق فارس راه می پیمود و اینها برای بار اول از راه طبسین و بقول مورخین عرب دروازه خراسان وارد سر زمین خراسان گردیده تا مرو پیشرفتند یزد گرد نیز با کومکیان ترک از آنطرف جیحون بمقابله پیش آمدند خرا سانیان در حین عبور لشکر عرب از خاک خودشان سعی کردند بدون ضرورت دست بخون مهمان نو وارد نیالا بند و بگذارند ریشه ساسانی دشمن مشترک هر دو قطع گردد - همین طور هم شد واحنف سه هزار نفر پیشدار یزد گرد را در جنگ مرو معدوم، و خان تورك را بمراجعت مجبور نمود . ولی یزد گرد هنوز زنده و در ولایات خراسان شمالی دست و پا، ومتوالیاً از چینی ها و تورکها و امراء محلی سغدیانه وغیره استمداد میکرد ، و رعایای فارسی خودش را در داخله کشور فارس بر ضد عرب تحریک مینمود . یزد گرد در تخارستان نزد پادشاه محلی اقامت داشت که نماینده او از چین برگشته ، و در برابر استمداد او جواب منفی دولت چین را بواسطه بعد مسافه تقدیم کرد ، یزد گرد مأیوساً از تخارستان به بلخ رفت ، و فیروز پسرش در تخارستان ماند ، تا آنکه حمله احنف بن قیس در سال ۳۱ شروع و پسر بچین و پدر در حوزه مرغاب فراری گردید در هر حال عربها که از سهولت پیشرفت سال ۲۲ در خراسان شمالی ممنون شده و هنوز از سیاست مردم اطلاع و تجربه کا فی در دست نداشتند ، سال دیگر (۲۳ هجری) بخط وسطی و جنوبی خراسان نیز پیش شدند ، سهل بن عدی و عبدالله بن غسان افسرهای عرب در ولایت کرمان ، وعاصم بن عمر تمیمی در ولایت سیستان ، و حکم بن عمر ثعلبی در ولایت مکران ریختند ، و ساریه بن زنیم باستقامت نسا در شمال ولایت طوس بحرکت افتاد . خرا سانیان در تمام طول اینخط از جنوب مشرق بحیره خزر تا سواحل آبهای عمان در مقابل حملات عرب همان سیاست کجدار و مریز گذشته را پیروی
(۱۸) کرده، و تا اندازه مقدور دست بجنگ دراز نمیکردند . زیرا ایشان تا یزد گرد زنده و احتمال دوباره قوی شدن امپراطوری ساسانی موجود بود، اضمحلال عرب را نمیخواستند . بهمین سبب خراسانیان در این جبهه جنگ بیشتر سعی بمصالحه کرده و از راه مفاهمه و مصالحه عرب را بکمی قانع ساختند و اگر جنگی در ین میانه واقع شد آنهم نسبته خفیف و زودگذر بود . در هر حال سال دیگر بود، (۲۴ هـ) که امیر المومنین عمر رض از دنیا گذشت و برای هفت سال دیگر سر حدات غربی خراسان آرام ماند . زیرا خلیفه ثالث امیر المومنین عثمان تا این مدت مشغول پیشرفت در سواحل بر بر افریقه وولایات قفقاز و تامین ولایات فارس بوده فرصت سوقیات در ماوراء کشور عجم نداشت. در طی این مدت بود که مملکت خراسان و حکومت های محلی آن برای از بین بردن نفوذ ساسانی، و پیش بینی حملات آینده عرب وقت مفصل بدست آوردند ولی اینها نتوانستند به تشکیل يك دولت بزرگ خراسانی و یا اقلايك اتحادیه از تمام حکومات محلی افغانستان به پردازند. ولهذا در روز دفاع از کشور گرفتار مشکلات زیادی گردیدند . چنانچه گفتیم در ین وقت بزرگترین حکومات محلی افغانستان حکومت کابلشاهان و یادگار امپراطوریهای قدیم کوشانی و یفتلی آریانا بود که از جنوب هندوکش تا حوزه هیرمند شمالا جنوبا و تا دریای سند شرقا فرمان میدادند. سلسله کابلشاهان ملقب به رتبیل اخلاف همان سلسله پادشاهان موسوم به کیداریها هستند که از بقایای کوشانیان بزرگ و یفتلی ها بوده و بعد از انقراض امپراطوری یفتلی افغانستان در صفحات شمال و جنوب هندوکش و بعدها به تنهائی در جنوب هندوکش چراغ يكدولت افغانی را قرنها روشن نگهداشتند. این سلسله طولانی در دو طبقه تقسیم میشوند اول رتبیل ها یا کابلشاهان که از طبقه کشانر یا (جنگجو) بوده و بعدها القاب تگین و تچن اختیار کردند، موسس
( ١٩ ) این طبقه برهانگین و آخرین حکمران شان لکه تورمان است . سلسله دوم عبارت از طبقه برهمن است که در اوائل سمت وزارت طبقه نخستین را داشته و بعد ها کالار نام موسس این سلسله اقتدار پادشاهی را از شاهان متبوع خود سلب و در دست خویش گرفت ، و اینها بیشتر در تاریخ عنوان برهمن- شاهیان دارند . در هر حال هردو سلسله کابلشاهان از قرن شش تا یازده مسیحی در جنوب هندو کش حکمرانی و در کابل مرکزیت داشته بادین بودائی و برهمنی بسر میبردند ، پادشاهان این سلسله در طول قرون مدافع حکومت خویش در برابر تورکها ، ساسانیها ، هندبها و عربها بوده از ولایت کابل تا رودخانه سند و هامون سیستان فرمان میدادند ، تا آنکه دولت صفاری افغانستان بمیان آمده و قلمرو کابلشاهان محدود ، و متعاقباً دولت غزنوی قدم بقدم ایشان را از کابل بطرف شرق در لغمان و پشاور ، دراتك و ویهند و بالاخره در پتهنده آنطرف ستلج راند تا اینکه بکلی از بین رفتند ، اینها در سواحل سند هم از جنوب کشمیر تا حدود ملتان حکومت میراندند . باقی ححص کشور در علاقهای خورد و بزرگی تقسیم و هر يك حکمرانی مخصوص از خود داشت ، مورخین عرب القاب این امراء را بقرار ذیل تعین میکنند : - کنار ( شاه نیشاپور) ماهویه ( ملك مرو) زاذویه ( ملك سرخس ) بهمنه ( ملك ابیورد ) ابراز ( ملك نسا ) بر از بنده (ملك غرجستان) کبلان ' ملك مروالرود) فیروز (شاه زابلستان) کابلشاه (شاه کابل) ترمذ شاه (ملك ترمذ) شیر بامیان (ملك بامیان) خداه ( شاه جوزجان) خسرو (ملك خوارزم ) رتبيل ( ملك سجستان رخج . داور ، کابل ، ) برازان ( ملك هرات ، بادغیس ' پوشنج مکران شاه شاه (مکران) قیقان شاه شاه قلات بلوچستان قشمیران شاه ) شاه کشمیر ( چنین میدانیم که اغلب این حکمرانان محلی منسوب به بفتلیهای قدیم افغانستان بوده و بعد از انقراض آن شهنشاهی بزرگ در هر کنج و کنار مملکت دائره حکمرانی خودشان را محفوظ
( ٢٠ ) نگهداشتند ، خانهای تورك و شاهان ساسانی و بعد ها چینی ها هم در تخارستان و بلخ و هرات وسائر علاقه های متصرفه خود ها استقلال داخلی این امراء را قبول و باخذ مالیاتی قناعت میورزیدند ، چنانچه درهجوم نخستین عرب در ولایت نیشاپور می بینم که اسمی از هیاطله در تاریخ عرب برده شده و آنها را بعنوان هیاطله هرات و مدافع نیشاپور خاطر نشان میکنند ، ولی هنوز عربها در عرق و ملت شناسی بلد نبوده این هیا طلها را گاهی نژاداً عجم و گاهی تورك میشناسند ، بلاذری ، طبری و ابن اثیر وغیره نه تنها از هیا طله بتعریف تورك در طبسین و قهستان سخن میگویند بلکه طوائف تورك را همرکاب رتبیل ها در محاربات کابل ، قندهار وسیستان هم میدانند ، بعض مورخین دیگر نیز از قبیل خوارزمی صاحب مفتاح العلوم وصاحب تاریخ سیستان وغیره بتقلید اینها مدافعین رخج یعنی قندهار را تورك شناخته وحتی یکسنه رشان سید احمد نام مؤلف کتاب فتوحات اسلامیه در محاربه سند بین اهالی قیقان (تقریباً قلات حالیه بلوچستان) و عرب از دفاع مردم بهمراهی تورکان ذکری مینماید ، بهمین جهت است که مثلاً نيزك حکمدار بومی بادغیس تورك ، قارن هراتی با لشکرش در هرات تورك ، رتبیل با اردویش در کابل همه تورك گردیده اند ، در حالیکه ما مید انیم حین هجوم عرب ، در افغانستان شمال مغربی وغربی ومرکزی و جنوب شرقی ابداً نفوذ و پای نژاد تورکی نرسیده است و اینطائفه از تخارستان آنروز بجانب جنوب وشرق وغرب گامی این سو نگذاشته اند . خلیفه ثالث رض و افغانستان . ۳۱ – ۳۲ هجری در سال ۳۱ هجری امیر المومنین عثمان بن عفان یکی از افسران مشهور عرب عبدالله بن عامر را با عسکر مکملی بخراسان اعزام نمود ، احنف بن قیس پیشد او ابن عامر که تجربه سابقه در مورداینولایت داشت طبسین را بمفاهمه و مصالحه گرفت ، ودر قهستان مجبور بجنگ گردید ولی بزودی صلح بین طرفین قایم شد، هنوز رجال خراسان از طرف اجانب (چین ، تورك ، ساسانی) و خطرات احتمالی شان خاطر
( ۲۱ ) جمع نبوده و خیال مقابله جدی با عرب ها نداشتند ، از همه پیشتر ماهویه سوری حکمدار مرو طرفدار رفتار مسالمت کارانه با عرب بوده و خود فورا از مرو با عبدالله ابن عامر روابط دوستانه بر قرار کرد ، ابن عامر ازین پیشامد استفاده و علاقهای جوین ، بحر آباد ، اسفراین ، خواف ، باخرز ، جهان مرغینان نسا ، ابیورد ، سبزوار و ابرشهر (نیشاپور) رایگان یکبار در اثر سوقیات خود بمصالحه و بعضا بجنگ اشغال ، و نیشاپور را قرار گاه عمومی و أس الحركات عسکری اتخاذ نمود ، همچنین او مجاشع بن مسعود را بغرض تسخیر مکرر ولایت کرمان ، وربيع بن زیاد حارثی را برای فتح ولایت سیستان ، وعبدالله بن حازم را با ستقامت ولایت هرات سوق،ويك قطعه عسکر بجا نب سرخس گسیل نمود. هنوز این ولایات افغانستان در جنگ با عرب مصمم نشده و خیال داشتند اردوی مهاجم را به پول و صلح متوقف سازند. چنانچه اکثرا بمصالحه گرائیده وبقبول تادیه پول وخراج تن دادند ، ولی بعضی قسمت ها دست بشمشیر بردند ، منجمله حکمدار هرات صلح را بجنگ ترجیح ، ويك مليون درهم نقد ادا و سالانه اداء سه سد هزار درهم را قبولکرد ، ولی در سیستان اینطور نشد و ایران بن رستم حکمدار سیستان بعد از جنگ با ربیع سردار عرب مصالحه کرد ، با این ترتیب که در سه میلی زرنج مجلس مصالحه در اردوی عرب منعقد و اجساد کشته گان سیستانی میدان جنگ در عوض فرش بزمین کسترده و ربیع سردار عرب بالای آن جلوس نمود ، متکاء ابن سردار را هم اجساد کشته گان تشکیل کرده بود ، در اینوقت ایران بن رستم سواره با مؤ بد مؤبدان و بزرگان زرنج رسیده ونزديک صدر از اسپ پیاده شد ، و چون ربیع با قددراز ، چهره گندمی، لب های قوی و دندانهای بزرگ برسر کشته گان نشسته دید با یستاد و او را به همراها ن خود نشان داده گفت :- میگویند اهریمن در روز بچشم نیاید اينك به بینید که در چشم میاید . . .
( ٢٢ ) ربيع ترجمه سخن او را از زبان ترجمان شنوده بدون آنکه متغیر شود با کمال حوصله خندیدن را شروع نمود ، و به ایران تکلیف نشستن نمود . ولی ایران نه پذیرفته گفت :ـ ما برین صدر تو نیائیم که نه پاکیزه صدریست.» پس همانجا فرش افگندند و نشست و مذاکره صلح آغاز گردید، بعد از مذاکره و مصالحه ربیع از زرنج گذشت و بسائر علاقه های سیستان پیش شد . ولی این علاقه های سیستان مثل شهر رشت و زرنج و سنا رود وغیره بمصالحه ایران و ربیع وقعی نگذاشته و جنگهای سختی با عرب نمودند . در هر حال ابن عامر که از هیچ ژلی عسکری یا کم نمی آورد فرصت را از دست نداده و لشکری بقوماندانی احنف بن قیس باستقامت ولایت بلخ و تخارستان بغرض تعقیب یزد گرد حرکت داد ، چونکه او بعد از مغلوبیت در جنگ مرغاب اینك در ولایت بلخ تمرکز گرفته و به ترتیب لشکر مشغول بود، احنف توانست علاقه های مرغاب وجوز جان را بجنگ و صلح عبور و تا بلخ پیش رود گرچه این پیشرفت احنف در بلخ عارضی بوده و ده سال دیگر عرب را در آن دیار دستی بهم نرسید تا آنکه قیس هیثم بر آنجا متولی شده ونو بهار از رونق افتاد و شهزادگان تخاری مجبور بفرار شدند . معهذا در سنه ٥١ شورش بزرگ ضد عرب آغاز کرده مدتها تسلسل یافت تا قتیبه سردار مشهور عرب این شورش ها را از بین برد ، ولی شهر بلخ هم درین جدالها خراب شده و سکنه ترکیش گفتند و عربها در دو فرسخی بلخ بروقان را مسکن گرفتند تا انکه اسد القصر ی حاکم غربی خراسان نیم قرن بعد تر بلخ را مجدداً تعمیر کرد ( ١٠٧ ه ) معهذا اقتدار عرب درینجا بنام بود و اصلاً اختیار در دست امراء بومی تمرکز داشت . در هر حال چون یزد گرد ناکام از بلخ جيحون را مجدداً عبور نمود پیشرفت احنف نیز تا تخارستان امتداد یافت . عبد الله ابـن عامر که این همه فتوحات را در مدت يك سال نعمت غیر مترقب دانسته وعلت
( ۲۳ ) آنرا مجهول میدید بشکرانه این فتوح عزیمت اداء حج نمود و وکالت خودش را در نیشاپور به قیس بن هیثم داد . از طرف دیگر ماهویه سوری حکمدار محلی مرو که از تردد یزدگرد در ولایات خراسان هنوز مشوش بود سعی کرد که او را هر طوری است بدست آورده و از بین به برد ، بالاخره یزد گرد ساسانی نیز مثل دارابوش هخامنشی بدست افتاده و بلا فاصله در نزدیکی شهر مرو از بین رفت ازین بعد خراسانیان از خطرات آینده ساسانیان خاطر جمع گردیده و در صدد دفاع از کشور خود بمقابل عرب برآمدند ، اینست که جنگهای متواتر و انقلابات ملی برضد عرب شروع و تقریباً دو صد سال دوام کرد ، تا بالاخره حکومت ملی طاهریه خراسان به میان آمده و امنیت طبیعی در کشور افغانستان قایم شد . دفاع خراسانیان در مقابل عرب : چنانچه دیدیم در سوقیات سال ۳۱ عربها در افغانستان از يك طرف خراسانیان استفاده کردند که بقایای ساسانی و تورك و نفوذ چینی از صفحات غرب و شمال کشور به بکلی برافتاد ، و از دیگر طرف عربها مستفید شدند از اینکه بنام تعقیب یزد گرد و قطع ریشه ساسانی در خراسان قسماً نفوذ سیاسی و نظامی بهمرساندند ، گر چه تا هنوز این سوقیات شدت نداشته ، و پیشرفت عرب در ولایات هرات ، مرو، بلخ و تخارستان عارضی و موقتی بود، ولی در ولایت نیشاپور و سیستان ، کار رنگ دیگری داشته و عجالتاً هر دو جا مرکز لشکری و اداری عرب قرار گرفته بود ، قیس بن الهيثم در نیشاپور و كالت عبدالله ابن عامر و مردی از بنی حارث در سیستان وکالت ربیع بن زیاد در دست و این هر دو مشغول تعمیم نفوذ سیاسی و دینی عرب در منطقه حکمرانی خود شان بودند . قارن هراتی : ولی همینکه خراسانیان دیدند تورکان در ماوراء النهر ۳۲ ه عقب نشسته و چینی ها تخارستان را ترك گفته و ساسانی ها بواسطه کشته شدن یزد گرد در سال ۳۱ از بین رفته اند ، در تمام ولایات
( ٢٤ ) بغرض مقابله باعرب مشغول ترتیبات شدند . حکام محلی وبقایای امرای یفتلی در شمال وغرب خراسان جنبشی بخود داده ، واز همه او لتر مردی از هرات موسوم به «قارن» در سال ۳۲ هجری بجمع عسکر مشغول واز علاقه های باد غیس وهرات اردوی قوی ترتیب وبلا فاصله بمرکز عرب در نیشاپور حمله کرد . هجوم اینشخص آنقدر قوی بود که قیس بن هیثم تاب نیاورده و باستقامت بصره حرکت کرد . و نویسنده گان عرب بامبالغه تعداد اردوی قارن را بچهل هزار نفر رساندند . در هر حال قارن ولایت هرات وقسمتی از ولایت نیشاپور را مسترد واسراء زیادی از ساخلوی عرب گرفت مگر هنوز عبدالله ابن خازم قوماندان مشهور عرب در نیشاپور موجود ودر صدد مقابله با قارن برآمد . عبدالله یکی از بهترین قوماندانهای عرب بوده وبزودی قوای خودش را جمع و باجرای يك شباخون هولناکی اقدام کرد چهار هزار سواره اینشخص بانیزه هائی که هريك پارچه روغن زده و آتش گرفته داشت در دل مظلم شب در اطراف اردوی نیمه غافل قارن تاخته تولید سراسیمه گی واشوب نمودند . ولی شخص قارن از جانرفته بالادرنك سوار و وارد میدان جنگ گردید قارن در ینجنگ آنقدر مقاومت نشان داد که بالاخره در رزمگاه کشته ، و عسکر بی سردارش مغلوب ومتفرق گردید ، وبابن ترتیب اردوی عرب در وهله اول از دست دشمن قوی خلاص ، وباسترداد اسراء خود موفق شد . جنبش سیستان : از دیگر طرف سیستانیان نیز مثل هرانیان برای دفع عرب حاضری دیده ، ونائب ربیع بن زیاد را قهراً از سیستان اخراج ، وتمام قراردادهای با عرب را از بین برداشتند . اما عر بها هم غافل نبوده مجدداً برای تسخیر خراسان ترتیبات تازه و جدی گرفتند ، و جنگهای سختی بین طرفین رخداد . این بار امیرالمؤمنین از بزرگترین مردان عرب عبدالرحمن بن سمره را با لشکری فداکار وعده از فقهاء بزرگ مستقیماً بغرض فتح و تعمیم
(٢٥) اسلام در سیستان اعزام نمود واز همین وقت قوماندانی عسگری و اداره ملکی سیستان مستقل گردید. در هر حال عبدالرحمن تا زرنج پیشرفت اما ایران بن رستم حکمران سیستان بسیاست دیرینه با این سره از در صلح در آمده وقرار داد ربیع بن زیاد را مجدداً قبولکرد، وعبدالرحمن نقشه بزر و برای فتح تمام هامون سیستان و حوزه هیرمند وارغنداب تا زابل و کابل طرح وبعملی ساختن آن آغاز کرد. واز دیگر طرف در صفحات شمال هندو کش نیز عربها بجدیت مشغول کار گردیده و قدم بقدم پیش رفتن را شروع کردند ، و حتی در افغانستان جنوبی وجنوب شرقی نیز پساتتر بعملیات حربی پرداختند. ولایات شمالی افغانستان وعرب : چنانچه دیدیم حمله اول عرب در اراضی از ٢٢ تا ۱۲۹ هجری شمال غربی افغانستان در سال ۲۲ هجری ابتداء از طبسین آغاز کرد ، واین حمله بیشتر به یکنوع عبور نظامی شباهت بهم میرساند تا حمله مستقیم . چه عسکر عرب یزدگرد پادشاه فراری فارس را تعقیب مینمود و بهمین مطلب آنها توانستند تا مر و پیشر وند اهالی عرض راه نیز سعی میکردند ممانعتی از عبور عرب بعمل نیاید . حمله دوم عرب باز بهمین مقصد در سال های ۳۱-۳۲ از نیشاپور تا بلخ وتخارستان امتداد یافت باین ترتیب که در سال ۳۱ هجری نماینده عبد الله ابن عامر با حکمران بومی هرات معاهده در برابر تادیه خراج عقد کرده راه سوقیات را باستقامت باختر باز نمود . این عامر که هنوز بصفت امیر خراسان مفتوحه نشسته بود امر کرد تا احنف بن قیس با لشکری کافی بخط مرغاب حرکت نماید . پاذان حکمدار مرغاب: حکمدار محلی مروالرود « پاذان » بمقابله شتافت و بعد از جنگ سختی در شهر متحصن گردید ؛ احنف چنانچه شیوه اسلام بود اورا کتباً دعوت بقبول اسلام ، یا تسلیم وجزيه ، و یا جنگ نمود ، ولی معلوم است شرط اول با روح خراسان موافقت نداشت ، زیرا از روز کاران تاریخ افغا نستان جلد ٢ ( ٤٠٠٠ ) ب سر دار محمد سراج الدین خان د محمد عظیم، ن محمود نعیم ، امیر اتیه تاریخ بیل ۳۹ ر ٢ ر ٢٦
(٢٦) قدیم این ملت عادت نکرده بودند امورذوقی و معنوی خود شان را بانوک شمشیر عوض کنند، طریقه های عناصر پرستی قدیم وزرتشتی همه مولود طبع اریائی بوده، برهمنی وبودائی نیز بعلاوه آشنائی نژادی وتاریخی از راه تشویق وتبلیغ در بین جامعه انتشار یافته بود نه بقوت سلاح، ترکتازان اجنبی اعم از یونانی و چینی و تورکی هم چنین تحمیلاتی نکرده بودند علاوه هنوز خراسانیان بزبان عربی و مزایای دین اسلام پی نبرده بودند ولهذا در اول وهله پیشنهاد قبول اسلام در مناطق مختلفه افغانستان رد گردید، باذان نیز مثل سائر امراء محلی این تکلیف قوماندان اسلام را تردید کرد، ولی برای مذاکره راجع به آن دو امردیگر، ماهک، برادرزاده خویش را با نامه ئی وترجمانی نزد احنف اعزام کرد، باذان درین نامه بسردار عرب نوشته بود که : - جدم ازسواران نامور کشور، وکشندۀ گرزۀ اژدهائی درین منطقه بوده و چون گروهی را ازستوۀ از دروار هانیده بود بحق اینسر زمین را به تیول گرفته است، چنانچه تو خواسته باشی بمصالحۀ کرائی شنا ختن این اقطاع من و عفو خاندان من از اداء خراج شرط نخستین است، در آنصورت شصت هزار درهم بعنوان خراج بتو پرداخته خواهد شد. احنف بقبول پیشنهاد با ذان تن داده و چنین جواب نوشت: نامه‌ات رسید از مطالب تو دانستم، مسئول تو قبول است وبرتو و خاندانت خراجی نیست، اما کمک مسلمین برهمه شما لازم است، وجانبین براینعهد استوار خواهیم ماند. احنف دراخر مکتوب زیاد کرده بود: اگر مسلمان میشدی منزلت ونفقه کافی حاصل وبامن وسائر مسلمین برابر میگردیدی یکشنبه محرم ۳۲ هجری. نامه احنف مختوم بمهرخودش و پنجنفر سرداران بزرگ دیگر عرب بود. طبری این مکاتبات رانقل میکند( تاریخ امم والملوک جلد پنج ص ۸۱) باین ترتیب بین طرفین عجالة مصالحه برقرار واردوی اسلام باستقامت شرق بحرکت افتاد.
( ۲۷ ) جنگ مرغاب : در حدود مر و الرود و موضع موسوم بقصر احنف عسکر احنف باقوای ملی که بقول مورخین عرب بالغ برسی هزار نفر بود ملاقی شد . این عسکر از مناطق دور و پیش مرغاب و میمنه وجوزجان جمع و برای مقابله با عرب حاضر بیکار گردیده بود ، عربها از کثرت عدد طرف مشوش بودند ، ولی قضا منطقه حرب طوری واقع بود که جتاحین عرب را در با و کوه استوار داشته . وطرف را ضیق محل مجال نمیداد تا کل قوایش را بکار اندازد ؛ در هر حال جنگ شروع وبالاخره منجر ب غلبه عرب گردید . ازین بعد احنف توانست به گوزکان گذشته و به بلخ بر سد حکمران محلی بلخ نیز در عوض قبول نادیه پولی توانست با احنف مصالحه نماید . احنف از آنجا جیحون را عبور و با ستقامت ولایت خوارزم بحرکت افتاد ، ولی شدت سرما او را مجبور نمود ازین آرزو چشم پوشیده و بخوارزم نارسیده ببلخ مراجعت و از آنجا به نیشا پور عودت کند . متعاقباً تمام این فتوحات نیمه پخته احنف در حرکت قارن هراتی از بین رفته و تنها منطقه نفوذ عرب منحصر بولایت نیشاپور گردید ، که در آنجا عبدالله خازم تا سال ۳۶ هجری بعنوان حاکم عرب حکومت می نمود . ماهویه حکمدار مرو: در سال ۳۶ ماهویه حکمدار محلی مرو یعنی آنمردیکه سیاست اتحاد باعرب را بغرض از بین بردن دشمنان تورکی و چینی و نفوذ ساسانی تعقیب میکرد ، بعد از آنکه یزدگرد را از بین برده و عجالتاً از قوای تورك و چین اثر خطرناکی نمیدید ، برای استطلاع از چگونگی اوضاع عرب شخصاً بدربار خلافت سفر نمود اینوقت امیر المومنین علی ابن ابی طالب کرم الله وجهه خلیفه بود ، و با ماهویه معاهده قدیم ابن عامر را در مورد ولایت مرو تجديد وهم منشور رضایتی عنوان دهاقین وسواران مرو عنایت کرد ، ولی همینکه ماهویه وارد مرو شد چون از وقایع اختلافات مرکز خلافت و جنگ جمل و غیره اطلاع کافی داشت در صدد همکاری با سائر خراسانیان برآمده و بزودی سرحدان
( ۲۸ ) نیشا پور را در مقابل عرب استحکام نموه ند . خلیفه رابع رض از استماع این خبر در سال ۳۷ جعدة بن هبیره را بصفت والی به نیشا پور اعزام کرد ، ولی اهالی از قبول او استنکاف ورزیدند وجعدة مجبور بعودت شد ، و امیرالمؤمنین در عوض خلید یربوعی را باقوت کافی سوق نمود ، اما او نیز مجبورشد با نیشاپوریها ومرو یها هر دو مصالحه امضا کند فقط با شرط اینکه دو دختر از يك خاندان محتشم مرو به او بدهند تا بحضور خلافت تقدیم کند ، این قرار عملی شد ، و دختر ها بمرکز خلافت رسیدند ولی چون در دعوتی که از آنها به نکاح بعمل آمدنه پذیرفته ، و خواهش از دواج با پسران امیرالمؤمنین نمودند ، ایشانرا نیز خلیفه اسلام رد کرد و دختر ها به مرو مراجعت نمود ند ، طبری در جلد ٥ - ٦ تاریخ امم والملوك خود ازین وقایع قصه میکند ( جلد ٥ ص ۲۳۲ جلد ٦ ص ۳۰ ) ازین بعد نفوذ عرب در حصص خراسان شمالیغربی هم موضوع و مفهومی نداشت ، تا آنکه دولت اموی در شام مستقر و مجدداً فتوحات اسلامی آغاز شد . اولین خلیفه اموی : در ٤٢ هجری امیر معاویه اولین خلیفه خاندان اموی قیس بن هیثم را بولایت نیشا پور اعزام کرد ولی هنوز دائره نفوذ او از این ولایت تجاوز نمیکرد ، در سال ٤٧ هجری حکم ابن عمر و غفاری عنوان والی خراسان گرفت ، و او خواست از ولایت نیشا پور قدمی فراتر گزارد ، لهذا باستقامت ولایت هرات سوقیات و بواسطهٔ قوماندان دلیر خود ش المهلب با ولایت غور داخل جنگ شد ، المهلب با سعی زیادی که کرد نتوانست در برابر قلاع مشیده و مردم سلحشور غور کار اساسی از پیش برد ، و در آخر مساعی او مصروف این شد که جان
( ۲۹ ) خودش را ازین ولایت نجات بخشد ، در عوض غفاری از نیشاپور به ولایت مرو کشید . ' و چون از ما هویه اثری نبود ' آنجا تمرکز اختیار کرد ' البته این اقدام غفاری از نظر سوق الجیشی بماوراء النهر قیمتدار بود . اما امپراطوری فعال بنی امیه نمیخواست باینچیز ها اکتفا نماید بـلـکـه منظور او استیلا بر تمام دنیا معلوم آنوقت بود ، خلیفة المسلمین امیر معاویه مؤسس این سلسله که در دمشق نشسته ، و دربار خلافت اسلامی را بـه تجملات مرسومه روم شرقی آراسته بود' تنها مرد بزرگ جهانداری نی ' بلکه شهنشاه جهانگیری هم بود ' بحریهٔ قویه‌ٔ او آبهای مدیترانه را بطور متوالی شگافته وجزائر را یکی پی دیگری استیلا مینمود ، وقشون بیمانند و فدا کارش در شرق و غرب مصروف جهانگشائی و پیکار ' و بحریه همین مرد بود کـه به جزیره سیسل حمله وقسطنطنیه قلب امپراطوری روم شرقی را درمحاصره کشید . توطن قبایل عرب . در هر حال در عهد همین پادشاه در سال ۵۱ هجری افسر در خراسان شمالی . مقتدری چون ربیع بن زیاد حارثی با پنجاه هزار عسکر بطور خانه کوچ در کشور خراسان اعزام شد ربیع در قهستان باعده از عسا کر مدافع بادغیسی هرات مقابل و فاتح شده بلا فاصله باستقامت بلخ حرکت افتاد ، ربیع دربلخ از مشاهده اوضاع با ینفکر افتاد که بهتر است با اهالی از در صلح داخل شودلهذا بزودی حکمران محلی بلخ قرار داد قدیم احنف را با او تجدید نمود . ربیع ازین بعد جیحون را عبور و بعد از زد و خوردی با اهالی ماوراء النهر مراجعت و در ۵۳ از دنیا گذشت ، ربیع مرد ولی ریشه های او قوی شده میرفت مهاجرین خانه کوچ عرب در نقاط مهمه‌ٔ شمال کشور رحل اقامت انداخته و با مردم بناء آشنائی وحتی خویشاوندی گذاشتند ، این اختلاط و مراوده بتدریج زیاد شده وغبار بیگانگی ونفرت را تا اندازه ازبین طرفین
( ۳۰ ) میبر داشت ، واز دیگر طرف اهالی بحقیقت دین اسلام آشنا شده ومیرفت که آهسته آهسته برای قبول این دین متین بدون اجبارحاضر شوند. حکام آیندۀ عرب نیز سعی کردند حتی المقدور باخراسانیان که بسهولت سر در بند کسی نمی آوردند بامدارا و مساوات بیشتری رفتار کنند ، چنانچه د ر تمام نقاط متصرفه و مطیعه خراسان معامله غالب و مغلوب و جود نداشت ، و عمال دولت مقتدر اموی از مفتوحین به کمی قانع شدند، وگذاشتند مرور زمان وموانست دائمی طرفین رابهم نزديك واسلامیت را تعمیم بخشد ، بهمین جهت است که مورخین از قبیل ابن اثیر وغیره ملتفت این نکات بود، و گفته اندمسلمین درخراسان نتوانستند اسلامیت رابافتوحات خودشان دوش بدوش ترویج کنند . توجه عرب بماوراءالنهر : د رهر حال بعد از مرگ ربیع سائر حکام عرب که وارد خراسان شمالی شدند از قبیل عبیدالله ابن زیاد در ٥٤ وسعيد بن عثمان در ٥٦ ، و اسلم زراعه، و عبدالرحمن بن زیاد در ٥٩ ، اینهمه بیشتر درمرو بوده و بجنگهای ماوراءالنهر مشغول میشد ند ، چنانچه بدون سعید که ترمذرا آنهم بمصالحه گرفت دیگر هیچکدام درحصص خراسان کارمهمی از پیش نه بردند ، امیر معا ویه هم درسال ٦٠ ازدنیا چشم پوشید ، ودر ٦١ (خلافت یزید) سلم بن زياد والى خراسان شمالی گردید ، اینشخص در نتیجه رفتار خوبی که نمود توانست قلوب خراسا نیان را جلب كند ، و لی مردم میخوا ستند بكلی سلطۀ عرب از بین برداشته شود ، سر کرده گان ملی خراسان قرار گذاشته بودند که در هر زمستان در یکی از شهرهای كوچك خوارزم اجتماع و کانفرانسی تشكيل ، و پلانهای حرب ومدافعه ضدعرب طرح ، ودر تابستانها عملی سازند ، سلم زیاد عندالوظيفه مجبور بود این طرح را از بین بردارد ، و لهذا ششهزار عسکر بقیادت مهلب در شهر کانفرانسگاه خوارزم سوق ، و اینها درشبا خون ناگهانی آنشهر را محاصره کردند ، اهالی بزودی توانستند در بدل پنجاه ملیون
(۳۱) نقد وجنس افسر عرب را راضی ورؤساء ملی را از خطر نجات بخشد ابن اثیر این وقایع را بتفصیل ذکر میکند (جلد ٤ص ٤٩ - ابن اثیر مؤلفه ابوالحسن علی بن محمد ) خراسانیان از ین پس برضد سلم زیاد شده و درهر جاسر بشورش برداشتند و مرویان خود سلم را از طرف خویش معزول داشتند، درینوقت خلیفه یزید در دمشق مرده و جایش را امیر معاویه دوم اشغال کرده بود، سلم جانب نیشاپور مراجعت کرد، و عبدالله خازم را عوض خود گماشت خراسانیان درین میانه از تعصب قبیله وی عرب استفاده، و در ورود عبدالله طرف مخالفین او را التزام کردند، عبدالله مجبور شد مدتی بامر و و مروالرود جنگیده و حکومت خود را استقراری بخشد، ولی مردم درهر ات تمرکز گرفته اوس ثعلبه را برضد او آماده کار زار ساختند، یکسال دیگر عبدالله در هرات مشغول جنگ ماند تا فتح نمود، و آنگاه در سال ٦٥ به مرو بازگشت و تا ۷۲ باقی ماند. خلیفه مروان اول در ٦٥ مرده و جایش را امیر عبدالملک خلیفه معروف اموی اشغال کرده بود، ولی خراسانیان نگذاشتند عبدالله خازم با امیرالمؤمنین بیعت نماید لهذا عبدالله اعلان استقلال خراسان نمود، بکیر وشاح دشمن دیرینه عبدالله در خراسان از طرف خلیفه بعوض او منصوب و بلافاصله با قبایل و اتباع خود داخل جنگ برضد عبدالله گردید، مدتی جنگهای خونینی بین این قبایل و سرداران عرب جاری بود تا بالاخره در ۷۲ عبدالله کشته، و بکیر بن وشاح جای او نشست. خلیفه دمشق در ٧٤ هجری امیه بن عبدالله را بعنوان والی خراسان مقرر نمود، ولی خراسانیان توانستند بار دیگر درامه سابق را تماشا نمایند، باین معنی که بکیر تن در نداد و او نیز مثل عبدالله اعلان استقلال امارت خراسان نمود امیه با او داخل جنگ شده و پس از یکرشته جنگهای صعبي که قوای اصلی عرب را در خراسان شمالی به تحلیل میبرد، بالاخره در سال ۷۷ توانست بکیر را کشته و خودش بحکومت مستقر گردد، امیه از ین پس دلیر تر شده از
( ۳۲ ) مرو ببلخ عسکر کشید و خواست اینبار مستقیماً ولایت بلخ را مثل نيشاپور ومرو تحت اداره خود قرار دهد ، ولی مردم از در جنگ پیشامده وبطوری شدید مصروف پیکار شدند که امیه با تمام قوای خود محصور شد ، امیه با زحمت زیاد توانست خودش را از چنگ بلخی ها نجات داده و در مرو برساند . حجاج وقتيبه : عبدالملك كه در د مشق اتصالاً اخبار خراسانیان را میگرفت احساس کرد اداره ولایات آنها انضباط سختی میخواهد . لهذا در ۷۸ـ اميه را از حکومت معزول و امور خراسان مفتوحه را بیکی از فعال و جدی ترین مردان عرب يعنى حجاج ثقفی داد ، حجاج مهلب را باداره خراسان شمالى وعبيدالله بن ابي بكره را بحکومت سيستان اعزام کرد ، مهلب مر د متقى ونيك نفسى بود ، بمردم ضررى نرساند و تا ۸۲ بمقام خود باقیماند ، والبته کار بزرگی هم در خراسان شمالی انجام نداد ، حجاج یزید را عوض او مقرر ، و در ٨٥ مفضل را بجای یزید گماشت . ولی هیچکدام از گذ شتگان خود در خرا سان شمالی قدمی فراتر گذاشته نتوانستند . لهذا عبدالملك شخصاً قتيبه معروفترین سرداران عرب را بحکومت خراسان مفتوحه انتخاب واعزام نمود . قتیبه همینکه در مرو رسید اياس بن عبدالله را بامور حرب و عثمان بن سعید را با مور خراج و دفتر مقرر ، و خودش با ستقامت جيحون حرکت کرد، قتیبه از جیحون عبور و در علاقه چغانیان وشومان با حکمرانان بومی آنجا معاهده ومصالحه برقرار نمود ، واز ديگر طرف بواسطه برادر خود صالح در ماوراء النهر تافرغانه سوقیات کرد، منصبدار کار آزموده او نصر بن سيار در علاقه های کاشان اوروشت واخشیكت فتوحاتى ومعاهداتی نمود ، وقتيبه شخصاً تا بلخ پیشر فت ، حکمدار محلی بلخ که عنوان اسپهبد داشت و مرد باران دیده ومجربی بود در اول بغرض معلوم کردن مقدار طاقت حریف جدید با او داخل جنگ شده و بعد ها معاهده ومصالحه قتیبه را قبول کرد .
( ۳۳ ) نيزك بادغيسى : قتیبه پس ازین نامه بحکمران محلى بادغيس «نيزك » مرقوم وبواسطه سفير خود سلیم نام اعزام کرد ، قتیبه درین نامه لهجه درشت بکار برده و گفته بود اگر اسراء عرب را که در دست داری رها نكنى بخدا وند قسم است تا زنده ام از جنگ ندوست نخواهم كشيد تا ترا بچنگ آرم. نيزك بعد از مطا لعه مکتوب قتيبه سفیر او را از طرز مخاطبه قتيبه تلویم کرد ، و گفت با همچو منی اینطور سخن گفتن از احتیاط دور است ، سفير آنقدر هوشیار بود که علی الفور با ملایمتی تمام گفت گرچه قتیبه طبعاً مرد شدید است ولی در مقابل سخنان نرم بی اندازه ملایمت اختیار میکند ، و این نکته را زیاد کرد که بگمان من مصلحت طرفین در مصالحه میباشد ، نیزك پیشنهاد کرد در ینصورت باید قتیبه قبول کند که برای همیشه عسکر او بد خول و عبور از خاك بادغيس مجاز نیستند . سفير قتیبه نزد او عودت و پیشنهاد نيزك را تقديم کرد و قتیبه نیز که مثل سائر سردا ران هوشیار عرب میخوا ست از عدم مركزيت و اتحاد خراسان شمالی استفاده کند ، عجالتاً اینقرار را پذیرفته و فیصله امر بادغیس را بوقت دیگر گذاشت . قتیبه به بخارا وصغد عسكر كشيد و بعد از حرب و صلح مراجعت نمود ، درین سفر نيزك حکمران باد غیس هم با اعتماد معاهده خویش با او بوده طرز جنگی قتیبه را با دشمن ترصد میکرد ، چونکه عربها بر شجا عت جبلى خود اينك فنون جنگی را از محار بات روم و فرس استفاده و اضافه کرده بودند ، قتیبه در آمل رسیده بود که نيزك ازو وداع ، و بلا فاصله بجانب بلخ كشيد ، حرکت نيزك آنقدر سریع بود که فقط در نوبهار دم گرفت چونکه او از جانب قتیبه احساس خطر میکرد، این احساس نيزك مقرون بحقیقت بود و متعاقب حركت او قتیبه از اذنی که داده بود پشیمان و مغیره بن عبدالله را به تعقيب او اعزام كرد ، نيزك داخل وادی خلم شده بود که مغیره رسید ، ولی چون دید تاب نبرد نيزك ندارد ، نا کام مرا جعت کرد . نيز ك این حرکت قتیبه را برای شکستن معاهده دلیل گرفته و اعلان مخالفت نمود ، نيزك خواست اینبار رخ افغا نستان جلد ۲ ( ۱۰۰۰ ) ب سردار محمد ع سراج المورخان و عبدالحمید ، ن محمود نعيم ه اميرانيه تاریخ ۲۹ ر ۲ ۲۶۶
( ٣٤ ) تمام قواه پراکنده قوم را جمع و متفقاً بر علیه نفوذ عرب بکار اندازد، لهذا به امراء معروف محلی از قبیل « جغبويه » شاه محلی تخارستان، اسپهبد ولایت بلخ رئيس ملی مرو « باذان » وسائر حکمرانان جوزجان، فاریاب و طالقان نامه های نوشته، و اینهمه را به تشکیل يك اتحاديه ملی ضد عرب دعوت کرد و همچنین به رتبیل کابلشاه اطلاع داد که در صورت مغلوبیت این اتحادیه از عرب، قلمرو کابلشاه پناهگاه فراریان و مخزن بنه احمال و اثقال شان باشد. رؤساء ولایات شمالی همه ایندعوت نيزك را پذیرفته وقبول کردند که حسب مقررات او در تابستان سال آینده بحیث مجموعی با عرب داخل پیکار شوند، رتبیل شاه بعلاوه قبول پیشنهاد نيزك زیاده کرده بود که هنگام لزوم برای استخلاص رؤساء این اتحادیه از دست عرب داخل اقدامات نیز خواهد شد، در میان تمام این مدعوین نيزك از جانب جغبويه فرمانفرماى تخارستان تشويش داشته، و برای رفع این اندیشه بترتيب مخصوص جغبويه را محترمانه باز نـجـیـر زريـن محبوس و در اردوى خـود توقیف نمود، اما جغبویه اظهار موافقت کرده، و بید رنگ نماینده عرب را که بعنوان حاکم در پهلوى شاه تخارستان اقامت داشت طرد و اخراج نمود، ونيزك در بغلان که دارای قلعه مستحکم جنگی بود قرارگاه اتخاذ کرد. رؤساء ولايات هنوز در صدد تهیه حرب و لوازم جنگ برای بهار آینده بودند که در همان زمستان عبدالرحمن برادر قتیبه در بروقان بلخ با دوازده هزار عسکر مکمل رسيده توقف اختیار کرد، قتیبه قطعات تقویه از ولایت نیشاپور جلب و در نهایت غضب بعلاقه مروالرود حمله کرد، حکمدار محلی طالقان بجنگ شدیدی پیش شد و تلفات طرفین سنگین بود، قتیبه اسراء زیادی که از طالقان بدست آورد همه را در طول چهار فرسخ چوبها استاد کرده و بدارزد، وخود باستقامت فاریاب حرکت کرد، هنوز ترتیبات جنگی دولت آباد و شیرغان مکمل نشده بود، ولهذا
( ٣٥ ) حکمرانان محلی هر دو جا بمصالحه پیش آمدند ، قتیبه بعجله جانب بلخ حرکت کرد ، اینوقت برادر او عبدالرحمن بصفت پیشدار بخط تاشقر غان پیش میرفت ، نيزك معابر بغلان را بمردان جنگ محکم نمود ، و عبدالرحمن و متعاقباً قتيه مجبور شدند مدتی در خطوط اولیه نيزك مشغول جنگ باشند چون قتیبه از دست یافتن بقلعه جنگی نيزك مأیوس ، و خطوط مواصله و غله رسانی خودش را طولانی وزیر خطر میدید ، سعی کرد راه علاجی بدست آرد در ینوقت جاسوسی ماهر او را از معبر نهائی این قلعه آگاه ساخت ، وسپاهیان قتیبه بسرعت و ناگهانی داخل قلعه شد ، درینجا جنگ سختی رخداد ولی کار گذشته بود قلعه مفتوح و عسكر نيزك اكثراً تلف گردید ، اما نيزك مردی نبود که باین سهولت از بین رود ، او بسرعت جانب سمنگان اندراب در دامنه هندوکش عقب نشست ، و قلعه جنگی موسوم به «گرز» را معسکر گرفت ، قتیبه وقت را از دست نداده و بعجله او را تعقیب و در دو فرسخی گرز وضع الجیشی اختیار کرد نيزك ذخائر قیمتدار خودش را از دره خاواك و قله هندو کش عبور و بدربار کابلشاه فرستاد ، وخود بجنگ و دفاع استوار نشست ، قتیبه دو ماه مشغول جنگ حصار بود ، و آهسته آهسته خزان نزديك ، وخطر حلول زمستان و بندش راها پیشتر می آمد . قتیبه که اینخطر را احساس و تهدید بزرگی درین نقطه دور دست برای اردوی عرب میدانست مجبور شد خلاف رسم عرب و حکم آئین اسلام یعنی بـه نقض وعده رفتار کند . لهذا او بسليم بن ناصح امر کرد که برسم سفیر نزد نيزك رفته با او مذاکره صلح آغاز و در نتیجه او را برای ملاقات قتیبه حاضر کند . منتها در وعده و امانی که به او خواهد داد از قول خود سفیر باشد نه قتیبه . قتیبه سفیر را در صورت عدم کمیا میابی تهدید بمرگ نمود و سوگند برداشت که او را بدار خواهد زد . در هر حال سفیر مذکور بعد از آنکه در کمین گاهای راه عساکر مسلح و مخفیانه گذاشت خودش بابازی از حلوا و نان داخل
(٣٦) قلعه نيزك شد ، درین وقت قلعه گرز مثل طبل اماسیده جلوه نموده ، و ازارزاق وسلوفه محروم بود ، بعلاوه مرض چیچك در گرزو بائی شده سبب مرگ اطفال و هراس ساکنین آن گردید بود ، حتی جغبوبیه حکمدار پیر تخارستان نیز این مرض اطفال را در گرز گذرانید سفیر قتیبه بحضور نيزك قبول و هدیه حلوا را تقدیم نمود ولی قحط غله کار را بجائی رسانیده بود كه اتباع نيزك جاده ادب را انحراف و بدون استیذان بخوردن حلوا و نان در روی هوا شروع کردند ، سفیر مسئله صلح را مطرح قرار داده و نيزك را بقبول ملاقات قتیبه دعوت نمود ، نيزك اظهار عدم اعتماد بقول قتیبه را در میان آورد ، سلیم گفت من بتو قول امان و اطمینان میدهم آیا قبول داری ؟ نيزك جواب دادنی ! ولی اتباع او كه هنوز بخوردن حلوا مشغول بودند متفقاً فریاد کردند آری ! نيزك كه نقطه ضعف عسکر و قلعه گرز را احساس میکرد ، زیاده ازین گفتگورا با سلیم لازم ندیده و برای عقد مصالحه و ملاقات قتیبه حاضر شد ، نيزك نامراجعت و كالت خودش را در گرز به «شقران» برادر زاده خود داد ، وجغبوبیه رسول نامی را بوكالت خود گذاشته وهردو با تفاق سفير عرب وعده از محافظین خویش از قلعه خارج شدند ، همینکه بقرار گاه قتيبه نزديك شدند، عساکر کمین کرده عرب از جا در آمده و بین نيزك وجغبويه با عساکر محافظ آنها سدی کشیدند، در همین آن بود كه نيزك سلیم را مخاطب قرار داده وفریاد کرد خیانت ... در هر حال نيزك و جغبويه دیگر اسیر بودند ، و قتیبه فوراً بقلعه گرز شتافته مرد ومال هردو را تحویل گرفت ، و درین معرکه دوازده هزار اتباع نيزك وجغبويه را بقتل رسانید. قتيبه بعجله مراتب را بواسطۀ سوزان چیار به حجاج مرقوم وراجع بكشتن نيزك استیذان نمود، حجاج از قتیبه قوی القلب تر بود و لهذا فوراً امر قتل او داد چهل روز گذشت تاج واب حجاج به قتیبه رسید ، آنگاه قتيبه نيزك و برادرش را بدار زده و سر اورا چنانچه رسم امویها بود بحضور حجاج تقدیم کرد،
( ۳۷ ) جغیويه شاه تخارستان نیز بدربار دمشق اعزام و بالاخره در آنجا جان داد ، و باینصورت قتیبه از دشمن جراری خلاصی یافت . ابن اثیر بتفصیل ازین داستان قصه میکند ، ( ابن اثیر جلد ٤ ص ٢٦٣ ) قتل طرغمل قتیبه : قتیبه از اند راب بمرو مراجعت ، وحکمران جوزجان را احضار و طرغمل های چندی از و گرفت ، ولی حکمران مذکور در عودت خود مریض وفوت شد ، وچون قتیبه بعد از معامله با نيزك اعتبار قول وعهود خودش را در نظر خراسانیان باخته بود لهذا مردم گمان کردند حکمران جوز جان نیز از طرف قتیبه کشته شده ، پس طرغمل عرب ( حبیب بن عبدالله باهلی ) را که در نزد حکومت محلی جوز جان بود از تیغ کشیدند ، قتیبه بناچار بقیه طرغملهای جوز جان را در مرو بقتل رسانید ، حکمران شومان هم از قتیبه سلب اعتماد کرده و بجنگ حاضر شد، این حکمران جنگی با تمام مردان خود در میدان جنگ کشته، و قلعه او بواسطه منجنیق شکاف خورده آل و اولاد او اسیر گردید . قتیبه ازین بعد در کیش ونسف سوقیات وبعد از فتح متوجه جنگ فار یاب شد ، اهالی دوک آباد سخت جنگیدند و چون قتیبه از خراسانیان متغیر بود اینبار بعد از فتح فاریاب بر خلاف رسم عرب و اسلام تمام آنجا را بسوخت ، و بسبب همین عمل نزد عرب نام متحرقه گرفت ، قتیبه ازین پس بصغد و بخارا سوقیات و اخذ خراج نمود وضمناً برای اطلاع مردم بخارا وتعمیم اسلام اجازه داد قرآن کریم بزبان دری آنروز خوانده شود و خود در صدد هجوم بقلمرو کابلشاه برآمد ولی هیئت سفارت رتبیل نزد قتیبه حاضر و اداء باج و قبول نماینده عرب را در مرکز کابل پذیرفته و باین ترتیب با قتیبه مصالحه بر قرار کردند . وقتیکه قتیبه خواست بخوارزم سوقیات نماید خوار زمشاه عیناً رفتار رتبیل را تعقیب و باقتیبه بقبول اداء خراج صلح نمود . قتیبه آرام ننشست و علی الرغم معاهده ئیکه با حکمران سمر قندداشت
( 38 ) بجانب او عسکر کشید . حکمدار سمرقند بجنگ پیش آمد و از حکمداران شاش و فرغانه كمك خواست . معهذا در جنگ پیشتر اول سپاه سمرقند مغلوب و متعاقباً شهر سمرقند از منجنیق شکاف خور ده و شهریان بقبول اداء دو ملیون در هم و تأسیس مسجدی در شهر و سی هزار عسکر بعرب دادن مصالحه نمودند وقتیکه قتیبه با عسکرش در شهر بغرض اداء نماز داخل شد دیگر نخواست بحکم معاهده تن داده وخارج شود بلکه حکمدار سمرقند را اخراج و غنایم زیاد گرفته؛ دختر یکی از شهزادگان محل را با خبر این فتح نزد حجاج فرستاد، دختر بحضور خلیفه ولید ( ٨٦ - ٩٦ ) رسید و بعد ها یزید ازو متولد شد، ترتیب فتح سمرقند در خراسان بید تلقی شده و خراسانیان آنرا دلیل دیگری به بد قولی قتیبه گرفتند ، اما قتیبه اهمیت نداده مغیره بن عبدالله را بخوارزم سوق و حکمران آنجا را مجبور به تادیه باج وقبول حاکم تازه عرب در پهلوی خود نمود . قتیبه با چنین جرأت بیمانندی تا اواخر قرن اول هجری در خراسان حکومت راند، ولی ولید اول در ٩٦ فوت وجای او را سلیمان اشغال ولهذا انحطاط قتیبه آغاز کرد ، چونکه قتیبه و حجاج هردو در مشورۀ ولید راجع بخلع سلیمان از ولیعهدی و تقرر عبدالعزیز پسر و لید باین سمت همفکر و موافق بودند، پس همینکه سلیمان خلیفه شد قتیبه در میدان عامی بحضور خراسانیان واعراب خلع سلیمان را از خلافت اعلان و دعوت به بیعت شخص خود نمود ، عربها حاضر بشنیدن این خطابه نبوده خاموش ماندند قتیبه خطاء حدس خودش را درک کرده وخواست بجلب قلوب خراسانیان به پردازد لهذا در نطق خود تذکر داد که من از حیث مادر ، مولد ، فـکـر و رای آرزو ودین وغیره از اهل عجم میباشم ، ولی خراسانیان که ازو خوششان نمی آمد نیز خاموش ماندند. عربها از کناره گیری خراسانیان قوی شده و از همه بیشتر قبائل مضر وبنو تمیم به وکیع سر کرده تمیمی که از دشمنان قتیبه بود
( ۳۹ ) اطاعت کردند وقتیبه کم قوت ماند . درین وقت تعداد مردان جنگی عرب در خراسان شمالی بقرار ذیل بود : از بصره ۹۰۰۰ ـ از بکر ۷۰۰۰ ـ تمیمی ۱۰۰۰۰ قوم عبدالقیس ٤٠٠٠ ـ قوم ازد ۱۰۰۰۰ ـ از کوفه ۷۰۰۰ آزاد شدگان عجم ۷۰۰۰ ـ ٥٤٠٠٠ نفر حیان خراسانی: در هر حال جنگ داخلی عرب بین قتیبه و وکیع شروع و خراسانیان بیطرفانه تماشا میکردند، همینکه کار بمرحله نازک وفیصله کنی رسید، خراسانیان زیر قیادت یکمرد فعال خراسانی موسوم به « حیان نبطی » ـ نبطی برای آنکه لکنتی در زبان داشت ـ طرف وکیع را الزام کردند و در نتیجه شورش عامی برپا وقتیبه باخاندان خودش یکجا بقتل رسیدند، و با ینصورت عرب از افسر ناموری محروم وخراسانیان از دست حاکم شدیدی خلاص شدند، معهذا خراسانیان بعد از مرگ قتیبه به عربها گفتند حیف از چنین مردی که کشتید اگر ازما بودی اورا میپرستیدیم، ولی افسوس که او بحکم حجاج در خراسان اختلال و قتال برپا وغله را قیمت و بیوفائی بعهد کرد . اسپهبد حکمدار پیر بلخ وقتیـکه از مرگ قتیبه شنید عربها را از کشتن چنین مردی بدگفت وسرزنش نمود . در هر حال قتیبه مرد و وکیع دوامی نکرده در سال ۹۷ یزید بن مهلب بعنوان حاکم خراسان مفتوحه وارد مروشد، واونه تنها وکیع وخاندانش را محبوس بلکه خراسانیان دخیل در اینکار را تحت فشار قرار داد ، زیرا او احساس میکرد که بیشتر نفاق بین قبایل عربی در خراسان ازطرف خراسانیان اشتعال میشود، چنانیکه حیان خراسانی درتولید نفاق بین عرب زیاد کار میکرد، وبالاخره بهمین سبب از طرف سعید والی عربی خراسان بزهر هلاك گردید. امیرالمومنین عمر بن عبدالعزیز وقتیکه بمسند خلافت نشست (۹۹) یزید مهلب
( ٤٠ ) را از خراسان محبوساً احضار و جایش را به جراح بن عبدالله در سال ۱۰۰ داد ، واین آن وقتی بود که اقتدار خلافت عرب از سواحل عمان تا اوقیانوس اطلس و از قفقاز تا خلیج فارس منبسط و در کشور اسپانیا بیرق فتح امویها در اهتزار بود ، معهذا هنوز عسکر وافسر عرب در مدت یکقرن نتوانسته بود در کشور خراسان موفقیت اساسی بدست آورده وحکومتی قادرومطیع تشکیل کند. خراسانیان همینکه امیرالمومنین عمر عبدالعزیز را شناختند از حکام عرب شکایت ونوشتند که اینها متعصب و قوم پرورند، از نو مسلمانان خراسان جزیه میخواهند و به عسکر خراسان درغزوات خار جه غنایم نمیدهند . خلیفه جراح را احضار، و دو نفر عبدالرحمن نامان را بامور حکومت و خراج خراسان مفتوحه مقرر و ایشان را به خوش رفتاری با مردم امر، واز انتقام آینده خراسانیان تهدید نمود. در سال ۱۰۲ سعید بن عبدالعزیز عوض عبدالرحمن بن نعیم القشری بحکومت خراسان شمالی مقرر شد و او توانست مبلغین خانواده عباس را که وارد خراسان شده و برضد امیرا طوری اموی کار میکردند دستگیر کند. ولی آن خراسانیانیکه با قبائل ربیعه و یمینی خویشاوندی کرده بودند از موقع استفاده و مبلغین را بضمانت خود آزاد و در خفا تقویه نمودند . خلیفه یزید ثانی خلیفه اموی ( ۱۰۱ - ۱۰۵ ) سعید حرشی را در سال ۱۰۳ بخراسان اعزام کرد . و اینشخص در ماوراءالنهر بجنگهای چندی مبادرت و تا خجند پیشترفت . در سال ١٠٤ عوض او اسلم بن سعید وارد خراسان شد اما معلوم است این تبدلات سریع و پیاپی حکام عربی خراسان مانع آن بود که ایشان بتوانند دست بکار مهم و اساسی زنند . از سال ١٠٦ تا ۱۰۹ ھ اسد بن عبدالله بحیث حاکم خراسان شمالی از طرف خلیفه هشام اموی ( ١٠٥-١٢٥ ) مقرر و کار میکرد . کار اول اینشخص اعدام هیئت مبلغین خانواده عباس در سال ۱۰۷ و باز سوقیات او در تاریخ افغانستان جلد ۲ ( ۱۰۰۰ ) پ سردار محمد ع سراج الدینخان و عبدالصمد م ن محمد نسیم ه امرائیه تاریخ ۲۹ ر ۲ ر ٢٦
(٤١) غرجستان وغور است ، اسد از راه مرغاب به غرجستان پیش شد و « نمرون » حکمدار بومی غرجستان بمقابله پرداخت ، اسد پس از رزم با نمرون داخل مذاکره شده و مصالحه با او را امضاء کرد، نمرون نیز بعدها به میل خودش دین اسلام اختیار کرد. اسد در همین سال ١٠٧ بعد از جنگ غرجستان باغوریها داخل حرب گردید ولی درینجا نتوانست کار مهمی انجام دهد ، لهذا در سال ١٠١ مکرراً باغور رزم داد، اما اینبار هم موفقیت محکمی حاصل نکرد، اسد در همین سال مصلحت دید که یکنفر سردار محلی بلخ موسوم به برمك ابوخالد بن برمك را بعنوان حاکم ولایت بلخ مقرر نماید ، در سال ١٠٩ خلیفه هشام اسد را از حکومت خراسان شمالی موقوف و عوضش اشرس بن عبدالله را مقرر و اعزام کرد. اشرس بزودی در سمر قند عسکر کشی کرد ، و مردم بسیاری در آنجا ها بدین اسلام گرویدند ولی چون متعاقباً جزیه زمان کفر بغرض تلافی کسر خزانه از ایشان خواسته شد مجدداً ارتداد واز تورکها بر ضد عرب استمداد کردند در جنگهای متوالی که بین طرفین در پیگند ، بخارا، کمرجه و غیره واقع شد عربها مغلوب گردیدند . و اشرس در ١١١ موقوف شد. و جنید بن عبدالرحمن رسید. او عمارة بن حریم را در ١١٢ با هژده هزار عسکر بجنگ تخارستان اعزام کرد و در جناح او ده هزار عسکر دیگر تعین نمود ، ولی معلوم نیست این عسکر در تخارستان چه نوع کاری انجام داده است . خود جنید برای تلافی شکست در سال پیشتر عرب در مقابل ماوراءالنهر و تورکها با عسکر زیادی جیحون را عبور کرد. و متعاقباً خلیفه هشام او را بواسطه قطعات جدید اعزامی تقویه نمود . جنید در جنگهای نزدیک سمرقند وطوايس دشمنان خود را شکست سختی داد . ولی این مرد جنگی هم بزودی معزول و عوضش عاصم بن عبدالله وارد شد . عاصم از سر کشی خراسانیان و نفاق داخلی قبایل عربی خراسان تاریخ افغانستان جلد ٢ ( ١٠٠ ) ب سردار محمد ع سراج الدین خان ز حمیده‌بیگم ن محمودبیگم ه امیرزاییه تاریخ لیل ٢٠ ثور ٢٦
( ٤٢ ) که مخصوصاً از سال ١٠٦ باینطرف زیاده تر شده و اغراض قبیله وی مضر ها و تمیمی ها کار را بجای ناز کی کشانیده بود پریشان شده بالاخره بهشام نوشت که اداره خراسان از حیز انتظام خارج شده و بایستی مستقیماً بحکومت عراق مربوط شود . هشام درعوض خود او را موقوف و خالد برادر اسد سابق الذکر را بجایش در سال ١١٠ مقرر نمود. اسد نیز در معیت برادر خود بود و متفقاً کار میکردند ، اینها تا سمرقند یکبار سوقیات کردند و در داخله تا بلخ رفتند' و هم از جمله سرداران مسلمان شده خراسان که از مدتی باینطرف با عرب همکاری و بغرض توحید ملی در تعمیم دین اسلام در خراسان میکوشیدند یکنفر آنرا « جدیع کرمانی » در علاقه « توشکان » بدخشان بغرض فتح اعزام نمودند و اینشخص در ان علاقه ها جنگ و فتو حاتی نمود . در بنوقت خراسانیان از یکطرف مبلغین عباسی را تقویه و برضد امویها تحریکات میکردند' و از دیگر طرف نفاق داخلی قبایل عرب را اشتعال و خود به تشکیل جمعیت های سیاسی می پرداختند ، منجمله « خداش » بانی طریقه خرمیه بود که اینک در خراسان تمرکز داشته واز دشمنان خطرناک امپراطوری بنی امیه بحساب میرفت ولی اسد حکمران عرب بهر نوعی بود توانست شخص مذکور را مغلوب و بقتل رساند . از سال ١٢٠ تا ١٣٠ هجری جعفر بن حنظله و بعدها یوسف بن عمر جدیع الکرمانی و یسان نصر بن سیار سر کرده قبیله مضر یکی پی دیگری از طرف خلافت بحکومت خراسان مقرر شدند و این از ابتداء هجوم عرب در سال ٣١ هجرت در کشور خراسان تا حیان یکصد سال زمانه را در بر میگرفت . در تمام اینمدت یکقرنه نفوذ حکام عربی خراسان بیشتر در دو ولایت نیشاپور و مرو تمرکز داشته ، و در سائر بلاد و ولایات شمالی افغانستان از قبیل تخارستان - بلخ - جوزجان - هرات و مضافات اینها تسلط مستقیمی ندا شتند ، باینمعنی که در تمام این مناطق اداره امور در دست حکمداران محلی بود بعضاً
( ٤٣ ) باداء جزیه و باجی پرداخته و بعضاً نماینده از عرب را بعنوان حاکم در پهلوی خود پذیرفته و احیاناً قطعه ساخلوی عرب را در مرکز خود می پذیرفتند ، معهذا در خلال اوقاتی که بدست می آوردند سر از اداء باج باز زده و برای جنگ و شورش حاضر می شدند . ولی عربها سعی کردند که خود را بیشتر در بلخ قوی داشته و حاکم و قبایل خود شان را در آنجا مستقر سازند ، در هر حال عمال اموی آهسته آهسته باینفکر افتادند که با خراسانیان مسلمان شده دست داده و از سرداران آنها برای بقاء حکومت خود کار بگیرند . سرداران خراسانی دم از موافقت زده و باین ترتیب داخل امور کشوری و لشکری شده به تقویت همدیگر پرداختند ولی اینها در کمین فرصتی بودند که دولت مستقل خراسانی تشکیل نمایند . زیرا اداره اموی را خلافت را شده اسلامی نی بلکه يك امپراطوری جهانگیر و مستبدی میدانستند در هر حال اینکار آسانی نبوده و امپراطوری قوی اموی در شرق و غرب عالم بیرق اقتدار نظامی و سیاسی افراشته داشت . لهذا خراسانیان دست به تشویق و تقویه خاندان بنی هاشم زده و خواستند آل علی و با عباس را رضی الله عنهم بنام دین ، عدل و حق بر رخ بنی امیه کشیده و باین نام امپراطوری بنی امیه را واژگون و افغانستان را مستقل و زمام امور حکمرانی خلافت اسلام را در شرق و غرب در دست گیرند . این طرح مهم آنقدر موانع و مشکلاتی در پیش داشت که محتاج بسی قربانی ها و صرف سالهای وقت و تدابیر عمیقی بود معهذا عقل خراسانی از مدتی مشغول پیشبرد این نقشه بود ولی در هر بار خواه بجنگ و خواه بصلح ناکام می شد . بالاخره مردی ظهور کرد که هم عقل سیاسی و هم تجربه کشوری و هم استعداد خارق العاده داشته و این سنگ بزرگ را از جایش برداشت . اینشخص عبارت بود از ابو مسلم خراسانی که شرح کار نامههای او جداگانه داده میشود. ولایات غربی خراسان و عرب : از ٢٣ تا ١٣٠ هجری و اما در جبهه غرب خراسان چنانکه دیدیم بعد از قرار یزدگرد و تعقیب عرب در سال ۲۳ هجری
( ٤٤ ) مفرزه های اسلام بقوماندانی سهل بن عدی وعبدالله بن غسان بولایت کرمان ، وزير قيادت عاصم بن عمر تمیمی بولایت سیستان و تحت فر مان حكم بن عمر ثعلبی بولایت مکر ان ریختند وبعد از جنگ و صلحی بدون اخذ نتیجه قطعى مراجعت كردند . در سال ٣١ هجری باز مفرزه دیگر عرب بقوماندانی مجاشع بن مسعود السلمی بولایت كر مان سرا زير ، وبعد از گرفتن شهر سير جان بسیستان كشيدند ، ولی اینبار كشته بسیار داده شكست سختی خوردند وبر گشتند ربيع بن زياد بن اسد الزيال حارثی متعاقباً برای تلافی این شکست از قرار گاه عمومى نيشاپور وارد سيستان شد سپاه سيستان در سه میلى زرنج رزم سختی داد و بالاخره ایران بن رستم بن آزاد خو بن بختیار حکمران محلی سیستان حاضر شد که در بدل تادیه هزار بنده وهزار جام زرین بعرب مصالحه بر قرار نماید . ربيع از زرنج به خواش وبست كشيده جنگهای زیادی با اهالی كرده تلفات بسیاری داد ، در هر حال بعد از آنكه اسرائى هم بدست آورده بود مراجعت نمود . مشاهير اسر اء ربیع اینها بودند : حصين بوالحرث ، بسام ، سالم بــن ذكوان ، عبدالرحمن آنكه نظر بلباقت خویش منشى حجاج وباز صاحب خراج عراقین گردید . باین ترتیب ربیع از سیستان بر گشت و بقر ار گاه ابن عامر سپه سالار عمومی عرب در نیشاپور رفت . اهالی بعد از رفتن او قرار داد ها را زیر پا گذاشته و استقلال محلی را از سر گرفتند و نماينده عرب را اخراج كردند . ابن سمره وحمله بكابل: ابن عامر لشکری کافی زیرقیادت عبدالرحمن بن سمرة و زابل و بلوچ - بغرض تسخیر قطعی این ولایات اعزام كرد، وقتيكه ابن سمره بدر سیستان رسید ایران بن رستم توا نست با او عهد قدیم ربیع را تجدید كند هنوز ابن سمره راحت مفصلی نكرده بود كه اميرالمومنين عثمان رض از دنيا گذشت ( ٣٥ ) و او مجبور شد یكبار نزد عبدالله عامر برود ،
( ٤٥ ) و كیل ابن سمره در سیستان امیر بن احمر یشکری مقرر بود ولی سیستانیان او را محبوس و ترتیبات عربی را از بین بردند عبدالرحمن مجدداً بسیستان وارد شد و بعد از تأمین زرنج به خواش و بست و زمین داور سوقیات نمود و در شهر (دوان) مرکز داور با اهالی حرب سختی نمود ، مردم بعد از جنگ در کوه (زور) یا «زوذ» محصور و بالاخره بقبول مصالحه حاضر شدند و عبدالرحمن از معبد مشهور زور مجسمۀ رب النوع آفتاب را که از طلای ناب ساخته و چشمان یاقوتی داشت کشیده و خراب ساخت ، عبدالرحمن مرد بزرگی بود ، و یکعده فقهاء مشهوری از قبیل حسن بصری رحمۃ اللّٰه علیه وغیره بغرض تعلیم و نشر اصول اسلام همراه داشت ، و نقاط مفتوحه را فوراً زیر انتظام میگرفت ، او میخواست اسلامیت را با فتوحات خود در خطوط متوازی پیش برد ، در هر حال عبدالرحمن بولایت رخج یعنی قندهار رپیش شد و بعد از ضرب و گردی باستقامت زابلستان یعنی ولایت غزنی حرکت افتاد ، و این اولین باری بود که سواران عرب در غزنی و از آنجا بجانب کابل جولان میکردند ، ولی عربها در کابل کار مهمی از پیش نبرده تنها کابلی ها را برای دفاع آینده بیدار ساختند . کابلشاه بعد از جنگ مختصری بقرار داد صلح امضاء کرد و عبدالرحمن بجانب سیستان مراجعت نمود . از جمله اسراء کابل اشخاص ذیل بعدها در عالم عرب مشهور شدند : باب مکحول السامی فقیه ، سالم بن عجلان حمیدالطویل و نافع ، يك مفرزه عبدالرحمن بقوماندانی مهلب تا قندابیل در در ولایت بلوچستان نیز پیشرفت ولی بعد از زدو خورد مختصری مراجعت نمود باین ترتیب عبدالرحمن سه سال مصروف اسفار نظامی خودش بود اما همینکه خواست مثل نیشاپور زرنج را نیز قرار گاه نظامی و مرکز اداری عرب و اسلام قرار دهد سیستانیان نه پذیرفته و گفتند تو عامل معاویه هستی در حالیکه خلیفه رابع بجای است . عبدالرحمن پافشاری نکرده عباد بن حصین را وکیل
(٤٦) تعین و خود بدربار خلافت عزیمت نمود امیرالمومنین خلیفه رابع رض عبدالرحمن بن جزالطائی را و بعدها ربعی بن کاس عنبری را با عنوان حاکم سیستان اعزام نمود. اما اینها کاری از پیش نه برده و بزودی امیرالمومنین در سال ٤١ هجری از دنیا گذشت در خلافت حضرت خلیفه چهارم رض جمعیت زیادی از اعراب مفلس و مفلوک زیر ریاست حسکته بن عتاب الحبطی و عمران بن فضیل البرجمی خارجی در سال ٣٦ وارد سیستان گشتند اینها هم برضد عمال حضرت خلیفه چهارم و هم برضد اهالی حرکت میکردند. عبدالرحمن بن جزوالطائی حاکم امیرالمومنین از دست همین ها کشته شد. ولی ربعی کاس در جنگ زرنج حسکته را از بین برداشته و خطر خارجی را کم کرد. کلمه خارجی بر آن دسته جات عرب اطلاق میشد که در جنگهای حضرت خلیفه رابع رض و امیر معاویه همه از اتباع و طرفداران امیرالمومنین بوده ولی بعدها چون در جنگ مشهور به صفین امیرالمومنین بمصالحه و حکمیت دو نفر وکیل تن داده و این منجر بغلبه امیر معاویه گردید، دسته های مذکور ضدیت با امیرالمومنین نمودند و لهذا خوارج خوانده شدند. پس آن ها این اسم در مورد اکثر شورشیان ملی سیستان که ضد حکومت عرب کار میکردند نیز اطلاق گردید. در هر حال بعد از چندی (٤٣) ربیع حارثی بصفت حاکم امیر معاویه وارد سیستان شد و او سعی کرد زرتشتی ها را بدین اسلام جلب و قرآن کریم را تعلیم نماید. در سال ٤٨ رتبیل کابلستان که از سوقیات عبدالرحمن در کابل بیدار شده بود در قندهار آمده در صدد ترتیبات عسکری برای جنگ عرب بود ولی ربیع از مراتب مطلع شده و قبلا بحمله در رخد پرداخت اما ربیع کاری انجام نداده برگشت. و بعد از کمی حاکم جدید عرب عبیدالله بن ابی بکره وارد زرنج گردید. و او نیز به بست و رخد سوقیات
(٤٧) کرده با کابلشاه رزم داد و بزودی بین طرفین مصالحه بر قرار ورتبیل شخصاً بسیستان آمد. وبغرض استطلاع از اداره وقدرت عرب ببصره رفت؛ و در آنجا باریاد که عنوان امیر خراسان داشت ملاقات کرد و بر گشت . در سال ٥٣ امیر معاویه خراسان مفتوحه را به عبیدالله بن زیاد داد و او برادر خود عباد را بحکومت سیتسان اعزام کرد. ولی اوهم مجبور شد باستقامت کابل بقند هار عسکر کشد و در آنجا با عساکر رتبیل که خودش را حکمران بالاستحقاق ولایات جنوب هندوکش تاها مون سیستان ودریای سند میدانست زرم دهد؛ البته درینجنگ نیز عرب موفقیت بزرگی حاصل نکرد و عباد مراجعت نمود. همینکه امیر معاویه در دمشق از دنیا چشم پوشید ( ٦٠ ) سیستانیان ادارات عربی را برهم زده وعباد را مجبور کردند ببصره عودت کند اما او تنها نرفت ؛ و توانست خزانه سیتسان را که بالغ بر بیست ملیون درهم بود هم در بصره به برد . یزید ورتبیل : در سال ٦٢ از طرف یزید مجدداً دو نفر برای تنظیم امورسیستان مقرر و وارد زرنج شدند ؛ اینها یزید و بو عبیده بن زیاد بودند ؛ یزید بکابل لشکر کشید و کابلشاه بمقابله شتافت در جنگی سختی که واقع شد سپاه عرب کشته واسیر فراوانی داد و فقط عده محدودی توانستند بفرار موفق شوند؛ در جمله مقتولین جنگ یکی هم خود یزید حاکم وقوماندان عرب ؛ و در جمله اسراء برادرش بوعبیده شامل بود ؛ خلافت دمشق ازینخبر بهم برآمده سلم بن زیاد را برسیدگی امور خراسان مقرر؛ و او طلحه الطلحات را بسیستان اعزام کرد ؛ طلحه اوضاع ولایت را بنوعی دید که مجبور شد با مردم از در محبت ومدارا پیش آید ؛ مردم نیز اورا دوست گرفتند ؛ و او با کابلشاه داخل مفاهمه شده و بالاخره توانست بوعبیده وسائر اسراء عرب را در بدل اداء نیم ملیون درهم از رتبیل خلاص کند . در سال ٦٣ عبدالله بن طلحه ویکسال بعد خود طلحه حاکم سیستان شده و بامردم بمدارا پیش آمدند ؛ ولی بزودی مردم وعسکر برضد یزید شورش نمودند و تاخلیفه در
( ٤٨ ) دمشق زنده بود سیستان همچنان آزاد ماند ، درین میانه عبدالعزیز بن عبدالله بن عامر از طرف عبدالله بن زبیر خلیفه دیگر عرب و رقیب خلیفه اموی بعنوان حاکم وارد زرنج شد واونیز با اهالی در کمال آشنائی و محبت پیش آمد و بعزم رزم کابلشاه براه بست روان شد رتبیل در نواح کابل او را بمضیقه خطرناکی گرفتار نمود و اگر همت عمر بن شاپ العاری یکی از سرداران دلیر عرب نبودی تمام اردوی عبدالعزیز محو و تباه میگردید، در هر حال عبدالعزیز بسیستان مراجعت کرد و بطور دائم راجع بامور جهانداری اندرزهای سودمند رستم بن مهر هرمزد دانای سیستان را میشنید که از قول دهاقین خردمند قصه میکرد باین ترتیب عبدالعزیز تا سال ۷۲ در زرنج ماند ، وقتیکه عبدالله زبیر مغلوب عبدالملک خلیفه اموی گردید حجاج معروف در بصره عنوان امیر خراسان و عراق حاصل کرد و او امیه بن عبدالله را بسیستان مقرر نمود و امیه پسر خودش عبدالله را بسیستان فرستاد، واین اخیری بغرض رزم کابلشاه به بست کشید، چونکه این رتبیل مرد سخت دلیر و با تدبیر و برای عربها هميشه يك تهدیدی سخت بشمار میرفت رتبيل بعبدالله اطلاع داد که اگر از جنگ خودداری نمايد يك مليون در هم باو خواهد پرداخت، ولی عبدالله به نماینده او جوابی داد که به رتبیل بگو اگر این رواق بست را از طلا مملو کنی قبول نخواهم کرد ، رتبیل علی الفور از مقابل عبدالله عقب کشیده و قدم بقدم قلاع و بلاد را تخلیه کرده رفت و باین ترتیب او را در درون درهای مهیب کش کرد انگاه راهها را از هر طرف قطع واردوی او را تحت تهدید مرگ قراداد. اینست که عبدالله خطر را احساس و به رتبیل پیغام داد که اگر راه مراجعت او را بازگزارد از تادیه خراج عفو خواهد بود. اما رتبیل جواب داد اگر میخواهد زنده بر گردد سه صد هزار درهم تاديه و عهد نامه تحریر کند که در آینده با کابلشاه داخل جنگ نخواهد شد و بلاد او را از آسیب محفوظ خواهد گذاشت . عبدالله مجبور بود اینقرار را بپذیرد و در عوض از دربار خلافت تاریخ افغانستان جلد ۳ ( ۱۰۰۰ ) ب سردار محمد ع سراج الدین خان ر محمد هاشم ن محمد نعیم ه اجرائیه تاریخ لیل ۳۰ ر ۲ ر ۲۶
( ٤٩ ) معزول كردد خليفه عبدالملك موسى بن طلحه را بحکومت سیستان مقرر نمود و او تا سال ٧٥ در زرنج ماند، اما سیستانیان نمیخواستند در قید امویها باشند لهذا با فرق عربی خوارج که برضد حکومت اموی هم بودند داخل روا بط شدند . حجاج عسکر كافی زیر قيادت عبيدالله بن ابی بکره بسیستان اعزام نمود، اما حریش پيشدار عبیدالله با قطعه خود در جنگ باسیستانی ها تباه شد، و عبیدالله در (م ۷۸ وارد سیستان كرديد، و به بست عسكر کشید، کابلشاه بجنگ سختی پیشامد ، و بعد بتدریج همان پلان قديم را عملی و عبیدالله را قدم بقدم در داخل قلمرو خود کشیده رفت، تا آنکه یکباره گی او را زیر محاصره قرار داده و خطوط مواصله او را از هر طرف قطع نمود، عبیدالله مجبور شد هفتصد هزار درهم تاوان جنگ داده خود و عسکر خود را از ورطه مرک نجات بخشد، افسر پیر و دلیری از عرب (شریح) اینقرار داد را ننگین شمرده نه پذیرفت و خود را با عساکر مر بوطه خود بصفوف کابلشاه زده و قسمت بزرک ایشان کشته شدند، بقية السيف که بفرار و رسيدن به آبادی موفق شدند از فرط گرسنگی آنقدر طعام خوردند که ایشان نیز ازبین رفتند، ولی مردم برای جلو كیری از خطر ثانی فراریان را بتدریج اندك رو غنی و باز طعامی داده چاق میساختند . عبیدالله بعد ازین شکست سخت کم زندگانی کرده و در حدود بست از دنیا چشم پوشید . حجاج بشنيدن اينخبر مراتب را بدربار خلافت دمشق اطلاع و اجازه خواست قشون بصره و کوفه را بسیستان و کابل سوق کند . لشکر طاوسان : بعد از این حجاج يکصد وبيست هزار عسکر مربوطه بخودرا سان دیده و از بین آنها قطعاتی مرکب از اشراف و سنا دید عرب جدا و چهل هزار نفر تهیه نمود حجاج ازینجمله ده هزار مردرا زیر قیادت یکی از مشاهیر سرداران عرب عبدالرحمن بن اشعث باستقامت سیستان بحرکت انداخت، این افسر و عسکر که از کثرت سامان و سلاح اسم جيش الطواويس تاريخ افغانستان جلد ۲ ( ۱۰۰ ) ب سردار محمد ج سراج التواريخ د محمد فاتح ن محمد رحيم ه امر ايليه تاريخ اول ۳۱ و ٢ ٢١
( ٥٠ ) بخود گرفته وحجاج دو میلیون در هم بایشان بخشش و معاونت کرده بود در سال ۸۱ هجری بسفر آغاز و در سال ۸۲ هجری وارد سیستان گشتند ، و در وحله اول با خوارج و همام بن عدی اندوسی سر کرده شورشیان رزم داده غالب گشتند ، و بعد به اخذ عسکر محلی پرداخته ، وعبدالرحمن از حاکم عمومی خراسان نیز قطعات تقویه طلب کرد و در آخر همان سال بعزم رزم کابلشاه روان شد ، رتبیل از دور تمام این واقعات را ترصد میکرد لهذا بزودی هیئت سفارت او بحضور عبدالرحمن رسیده با شرط فراموشی از ماجرا های ماضی اداء خراج را برای آینده قبولدرد اما عبدالرحمن مردی نبود که با اینهمه عسکر وقوت آزمایش از دشمن نکرده و بکمی قناعت کند ، لهذا با استقامت بست بحرکت افتاد. رتبیل پلان گذشته را تطبیق و اردوی خودرا بقهقرا عقب میکشید و در قلاع عرض راه غنایم سنگین بار میگذاشت اردوی عبدالرحمان در هر منطقه اموال زیادی بدست آورده گران بار می شدند ، و عبدالرحمن برای از دست ندادن خطوط ارتباط و تنظیم اداره عقب جبهه در هر جا نمایندگان و محافظینی کزاشته و بتدریج کابلشاه را تعقیب میکرد ، اینحراکت بطی زمستان را قریب میساخت و جيش الطواویس از فرط اغتنام شبیهه شتر مرغی سنگین بار میگشت ، از دیگر طرف کابلشاه سعی میکرد عبدالرحمن را بدام آشنائی اسیر و در صورت ممکن برعلیه حجاج بکار برد ، حوادث طوری فراهم شده بود که عبدالرحمن حجاج را از پیشرفت خود به زابل و کابل اطلاع وضمنآ حوالۀ ضر به قطعی را از جهت صعوبت طرق وشوارع حواله به بهار سال آینده نمود ، چه اسپان رساله عرب که در دشتهای شن زار مثل کشتی در بحر حرکت میکرد در صخر های پر برف زابل و کابل بسهولت جولان نمیتوانست . اما حجاج که مردی شدید بود تدبیر عسکری عبدالرحمن را رد و بطائت حرکت و تعویق حمله او را كتباً بجبن و بزدلی منسوب و راحت طلبی عبدالرحمن را بمرد کوری
( ٥١ ) تشبیه کرد. این تندی حجاج عصبیت عبدالرحمن را که مرد بزرگی بود برانگیخت. حجاج منتظر نتیجه این مکتوب شدید خودش نشده متعاقباً امری دیگر فرستاد که بدون درنگ بکابلستان حمله و آبادی ها را یکسره ویران، و آل و اولاد مردان زابل و کابل را اسیر نمایند، بزودی امر سیوم حجاج بعبد الرحمن رسید که تا فتح تمام مملکت دشمن اقامت او در آنجا حتمی است واگر سهل انگاری کند معزول وعوضش اسحاق بن محمد مقرر خواهد شد. عبدالرحمن نامه های حجاج را برخ اردوی خود کشیده و از مجموع افسر وعسکر درین خصوص رای خواست، عسکر غریو برآورد و سرداری چون ابوطفیل عامر بن وائله خطا به غرائی ایراد و منجمله گفت : امر حجاج بآن ماند که گویند غلامت را باسپ سوار کن اگر هلاک شد اسبش از تو واگر نجات یافت هر دو از توست ، هان ای عسکر حجاج از زحمات شما در جنگها متأثر نمیشود اگر فاتح شدید غنایم و دسترنج شما را او میخورد و در عوض مکافات شما ترقی هم او مییابند و اگر مغلوب شدید و معدوم گشتید فدا کار یهای سابق شما محو شده و در نظر او مردمانی پست ودون همتی بشمار خواهید رفت. افسر دیگری عبدالمومن ربعی بپا ایستاده و فریاد کرد . سوقیات حجاج درین مملکت شبیه سوقیات فرعون در رود نیل است ، مطمئن باشید که این مملکت گورستان ابدی شما است و دیگر ابداً بملاقات خاندان خود نائل نخواهید شد، بهتر است بعقب برگردید و با استقامت حجاج مارش کنید واورا از وطن خود طرد نمائید بیائید و بعبد الرحمن بیعت کنید تا پیش رویم و این منم که برای نخستین بار با اینمرد بیعت میکنم . . . یکی فریاد کرد منهم . دیگری منهم . دیگری من . . و الحاصل در ساعتیں عبدالرحمن فرمانروا و دشمن جدی حجاج بود ، عبدالرحمن با کابلشاه درین موضوع تازه مفاهمه وقراری را امضاء کرد که در صورت فتح بر علیه حجاج، کابلشاه برای همیشه
( ٥٢ ) از اداء باج و خراج معاف ، و در صورت مغلوبیت عبدالرحمن پناه گاه او باشد البته رتبیل چنین خبری را با منتهای شعف استماع و تصدیق کرد. عبدالرحمن بسیستان مراجعه و با اهالی از در شفقت پیش آمد و بعد از آنکه نمایندگان خودش چون عیاش و عبدالله را در بست و زرنج مقرر نمود ، پیشدار خود عطیه بن عمر و العنبری را امر حرکت بجانب عراق داد ، و خودش با داوطلبان زابل و کابل و ذخائر احتیاطی در عقب بحرکت افتاد. ولی همینکه عبدالرحمن بفارس رسید آنقدر بقواء خویش مغرور شد که سهو کرد خلع خلیفه عبدالملک راهم اعلان نمود و باینصورت تمام عالم عرب را برضد خود تحريك نمود . در هر حال حجاج پیش بین بود و در موضع زاویه بصره باستقبال دشمن شتافت و در جنگ سختی که اتفاق افتاد عبدالرحمن منهزماً بكوفه رفته و بعد از ترتیب مجدد اردو در دیر الجماجم مکرراً با حجاج رزم داد و متجاوز از هشتاد جنگ در سال ٨٣ هجری با او نمود ، معهذا در آخر کار عبدالرحمن مغلوب و بسیستان پناهنده شد ، ده هزار عسکر حجاج او را تعقیب میکرد لهذا عبدالله حاکم زرنج او را راه نداد ، و عبدالرحمن به بست کشید ، عیاض او را زیر نظارت گرفت تا به حجاج تسلیم کند ، ولی رتبیل سوقیات فوری کرده و عبدالرحمن را خلاص و بدربار خود احضار کرد ، در ینوقت طرفداران عبدالرحمن اجتماع و در زرنج آمده او را خواستند و عبدالرحمن بلا فاصله بسیستان کشیده و از آنجا بهرات سوقیات نمود ، امادر جنگی که بین او و یزید مهلب حاکم عمومی عربی خراسان رخداد یکبار دیگر منهزم و بدربار کابلشاه پناهنده شد . حجاج بكابلشاه مراجعه و قبولکرد اگر عبدالرحمن را تسلیم کند دیگر عرب در زابلستان و کابلستان مداخله نخواهد نمود ، سفیر حجاج عماره بن تمیم مرد دانا و چرب زبانی بود و بالاخره او توانست رتبیل را باین کار حاضر نماید ، و بقول ابن اثیر ( جلد ٤ ص ٢٤١ )
( ٥٣ ) عبدالرحمن درينوقت بمرض سل مبتلا بوده و از جهان بگذشت رتبيل هم سر مرده را بريده بحجاج فرستاد ، در عوض ، عماره حکومت سیستان حاصل کرد و رتبیل چندی از تاخت و تاز محفوظ ماند و اختتام این بازی در سال ٨٥ هجری بود . در سال ٨٦ مسمع حاكم عرب در سیستان شد ولی مجبور شد تا ابوخلده قاید شورشیان جنگهای بسیاری نماید، در همین وقت خلیفه ولید قتیبه سردار معروف را بخراسان اعزام و او عبدربه را حکومت سیستان داد ، و در ٨٨ عمر و برادر قتیبه باین سمت مامور گردید و او مجدداً در بست جنگهارا با کابلشاه شروع کرد ، اما رتبیل توانست او را بدادن هشت صدهزار در هم آرام سازد . بعد ها قتيبه که نيزك را در خراسان شمالی از بین برد و ماوراءالنهر را تا اندازه صافی کرد خواست با کابلشاه کار عرب را یکطرفه کند ، زیرا رتبیل ها در طی تقریباً يك قرن عرب را گاهی به جنگ و گاهی بصلح و گاهی هم بپول مشغول میداشتند و هنوز اردوی عرب در آنطرف بست نفوذی نداشت ، ولی اینبار نیز ذكاء رتبيل پیشی گرفت و او توانست بقبول دو ملیون درهم قتيبه را به جایش نشاند ، قسط اول این پول نیز در ذی الحجه ٩٤ هجری پرداخته شد . ازین بعد تا آخر قرن اول هجری چندین نفر چون عبدربه (مکرر) نعمان، مدرك سماك بن منذر ، عبدالرحمن بن عبدالله ودر سال ۱۰۲ عمر بن هبیره یکی پی دیگری بحکومت سیستان رسیدند ، ولی حجاج و قتیبه از بین رفته بودند و اینها کار تازه در سیستان انجام ندادند ، بلیکه از عهد آخیری ( عمر هبیره) شورشیان سیستان قوت گرفتند ، چنانچه در ۱۰۷ بشر الحواري امير شرط ( قوماندان کوتوالی ) سیستان را کشتند ، و قضاء سیستان را نیز از عرب منفصل و یکی از علما محلی موسوم به معمر بن عبدالله محدث سیستانی دادند در سال ۱۰۸ هـ اسفح شیبانی حاکم سیستان ومحمد بن جحش قوماندان عسکری
( ٥٤ ) مقرر ودر سال ١٠٩ به جنگ رتبیل روان شدند ولی رتبیل راها را فرو گرفت وعسکریش کشید و جنگ شروع گردید ، عرب بعد از آنکه کشته بسیار داد مراجعت کرد . در سال ١١١ کار شورشیان سیستان بالا تر گرفت ، و در سال ١١٦ فتنه ها بیدار گشت ، مخصوصاً که عصبیت قبیله وی عرب در بین بنی تمیم و بنی بکر زیاد شده و سیستانیان این اختلاف را دامن میزدند ، در سال ١٣٠ شورشیان سوار بن اشعر نائب الحکومه اموی سیستان را کشتند و این آن وقتی بود که در سر تاسر خراسان شمالی وغربی بعضی نقاط مفتوحه عرب هیجان ملی کسب شدت کرده و ابو مسلم خراسانی بصحنه سیاست قدم نهاده بود . در سال ١٣١ هـ ابومسلم نصر بن سیار حاکم عمومی خراسان را مغلوب ، و در فارس سوقیات کرده ، و برای تصفیه سیستان از عرب مفرزه به قوماندانی مالک اعزام نمود ، سیستانیان زر نج را تسلیم کردند و حاکم اموی هیثم را که با هزار سوار در آنجا اقامت داشت اجازه دادند که بدربار خلافت در شام سفر کند و باین ترتیب بعد از یک قرن دو باره سیستان از او و اداره امور مستقیماً در کف اهالی کشور قرار گرفت . ولایات جنوبی وجنوب شرقی افغانستان و عرب از ٢٣ تا ٢٠٥ هجری : چنانچه دیدیم قشون اسلام بتعقیب یزد گرد در سال ٢٣ هجری بولایات سر حدی افغا نستان د ا خل شدند ، و از آنجمله سهل بن عدی و عبدالله بن غسان بولایت کرمان ریختند ، حکم بن عمر ثعلبیی نیز باقطعات خود به بلوچستان غربی یا ولایت مکران سرازیر شد، در ینوقت اداره علاقه های جنوبی و جنوب شرقی افغانستان مثل سائر ولایات او در دست حکمداران محلی کشور بوده و هريك بطوریکه مورخین عرب مینویسند دارای لقب «شاه» و این لقب ها از طرف اردشیر تصدیق شده بود مثلا: کرمان شاه قفص شاه ، مکران شاه ، قیقان شاه ، ریحان شاه و امثالهم ، در هر حال حملات
( 55 ) نخستین عرب عارضی وزود گذر بوده بجنگ وصلحی خاتمه یافت، گرچه کرمانشاه در جنگ باعثمان ابن عاصی سردار اعزامی حضرت خلیفه ثانی رض قبلا کشته شده بود. ولی در سال 31 هجری مجاشع بن مسعود افسر دیگر عرب در کرمان بعداز جنگهای چندی قانح وشهر شیر جان را بگرفت، متعاقباً ربیع بن زیاد اطراف شیرجان را تسخیر و با اهالی هم بمصالحه پیشامد. همینکه مردم شورش نمودند مجاشع نه تنها آنرا خاموش بلکه جیرفت را هم بگرفت. کرمانیان که در خط نحستین خراسان افتاده و همسایه بلا فصل متصرفات عربی فارس ولهذا بیشتر زیر فشار عرب واقع بودند در جنگهای که نموده و ناکام شدنداکثراً بولایات سیستان ومکران پناه بردند، اما عربها از نظر سوق الجیشی نمیتوانستند از کرمان چشم بپوشند لهذا در آنجا رحل اقامت افگنده به حفر کاریز ها و زراعت مشغول شدند چونکه سوقیات عرب بیشتر از راههای کرمان بولایات سیستان و بلوچستان عملی میگردید، حکم بن نهيك حاکم حجاج در کرمان مسجد، ارجان، ومقام دارالحکومه ئی نیز تعمیر کرد. بلوچستان : واما در بلوچستان عساکر عرب بفرمان امیر المومنین خلیفه ثانی از مکران تجاوز کردند، مغیره بن عاص تا دیبل بندر گاه شرقی بلوچستان رسیده بود اما چه سود که درجنگ با افسر محلی « ديرانج » که ازسند بكمك اهالی آمده بود کشته شد. در سال 39 حارث بن مره در بلوچستان شرقی تا كيكانان یا قیقان پیشرفت ولی او نیز باعسکرش در حدود قلات حاليه بلوچستان از دست مدافعین کشته گردید. مهلب سردار دیگری از عرب در 44 تا بننه واهوار و قیقان عسکر کشیده و بعداز جنگهای چندی بدون اخذ نتیجه مراجعت کرد. عبدالله بن سوار مجدداً بسوقیات پرداخت ولی او نیز بدون اخذ غنایمی در قیقان به نتیجه نرسیده بمکران عودت کرد، چنین معلوم میشود که مکران نیز ازین بعد شورش کرده، وسنان بن سلمه مکرراً آنجا را تأمین نموده است.
( ٥٦ ) پس ازان را شد بن عمر و به قیقان عسکر کشیده پس از یکسال جنگ فتحی هم نمود، ولی در عودت از حمله اهالی کوه «منذر» و «بهرج» کشته شد . بار دیگر عربها از جبهه سیستان وقندهار کنونی در علاقه کچ کنداوه بلوچستان حمله نمودند ولی سودی نبردند و قوماندان عرب در آخر کار کشته شد . در سال ٦١ هجری منذر بن جارود در بلوچستان عسکر کشیده در بوقان و قیقان حرب، و قصدار را فتح کرد، ازین بعد پای عرب در ولایت بلوچستان قوی و محکم گردید، چنانکه در عصر حکومت طاهریه در خراسان شمالی یعنی قرن سیوم هجری اهالی بوقان کاملاً پیرو دین مبین اسلام بودند، در وقت حجاج سعید بن اسلم حاکم مکران بود، وباز مجاعه بن سعر باین سمت مقرر شد و اینشخص تا قند ابیل در بلوچستان شرقی فرمان میداد . پس از مجاعه بن سعر مجاعه بن محمد حاکم بلوچستان گردید و بعد ازین ولایت سند توجه فرماندهان اسلام را جلب نمود، عربها بلوچستان غربی را بنام ولایت مکران وبلوچستان شرقی را بنام ولایت توران یاد، ودر تشکیلات ملکیه بهمین ترتیب قبولکردند. ولایت سند : چنانچه مقارن نفوذ عرب در خراسان ولایات شرق شمالی افغانستان زیر اداره حکمرانان محلی بوده و منجمله در ولایت کشمیر « کشمیر شاهان » حکومت میکردند ، در جنوب اینخط از حدود کشمیر تا بحر عرب يك حكومت دیگر ملی موجود وزیر اداره شاهان سند زندگی می نمود ، مرکز اینولایت شهر معمور و سر سبز « او رور » وخود ولایت در چهار علاقه برهمن آباد، سیو ستان ، اسكلفده ، باتيه، چچ پور ، و ملتان تقسیم میشد، تاریخ خاندان حکمران محلی سند عجالتاً از سپهرس نام بن ساهسی شروع میشود که مشار الیه در جنگی که با سیستان شاه نمود در حدود کرمان کشته گردید، پسر اینشخص نیز ساهسی نامداشته و بعد از مرگ خودش حکومت را به منشی جوان ولایق خود چچ نامی گذاشت . داهر حکمران سند تاریخ افغانستان جلد ٣ ( ١٠٠٠ ) پ سردار محمد ح سراج الدیجان ر محمد فاتح ن محمد نسیم ه اجرائيه تاريخ ليل ٣١ ر ٢ ر ٣٦
( ٥٧ ) پسر و جانشین همین چچ است که با هجوم عرب مقابل ومدتها مقاومت نمود. در هر حال در سال ١٥ ( زمان خلافت امیرالمومنین خلیفه ثانی ) عثمان بن ابی العاص به بحرین اعزام و مشارالیه بجانب عمان روان گردید و مغیره برادر این شخص قوماندان بحرین گردید ، کشتی های عسکری نیز در دریا روان شد ، و باین ترتیب لشکر عرب برای بار اول در بندرگاه دیبل بین حدود بلوچستان وسند وارد گردید ، چچ حکمران محلی سند سامه بن دیوانج را برای دفاع عـرب اعزام کرد و او قوماندان عرب را مغلوب و مقتول نمود ، و تا چند ین سال دیگر سند از حمله عرب محفوظ ماند ، حجاج نائب الحكومه اموی خر اسان يك مفرزه عسکر زیر قیا دت بدیل بسند اعزام نمود ولی او نیز از دیبل پیشتر نرسیده و در همانجا راه سلف خودش را در پیش گرفت باینمعنی کـه بدیل در میدان رزم از طرف جیسه پسر داهر حکمران سند کشته شد . حجاج بعد از این محمد قاسم ثقفی داماد خودش را که افسر مدبر ودلیر وخیلـی جـوان بـود با ششهزار عسکر از راه شیراز فارس با ستقامت سند بحرکت انداخت ، وسامان ثقيل ولوازم حرب بواسطه کـشتی ها در دریا انداخته شد تا در بندرگـاه دیبل لشکر اقدا زند کپتان این بحریه «پسر مغیره وخریم» بودند ابن قاسم از شیراز ششهزار جمازه سوار وسه هزار اشتر بارکش را به ششهز ار عسکر سابق خـود اضافه کرده بجانب بلوچستان کشید ، محمد هارون حاکم عربی بلو چستان او را در مکران استقبال ودر معیت او باستقامت « ارمائیل » در جنوب غربی بلوچستان فعلی روان شد ، هارون در از مائیل بمرد و قاسم بجانب شرق عزیمت و وارد بندر گاه دیبل و کشتی های عرب نیز از راه بحر واصل گردید ، البته مدافع دیبل حکومت سند بود ولی عجالتاً اهالی شهر دیبل بجنگ حاضر شدند و در قله معبد دیبل که هشتاد گز ارتفاع داشت بیرق حریر سبز چهار زبانه را برافراختند كـه هر زبانه این بیرق بشکل برجی در هو ا تموج داشت ، از آنطرف تاریخ افغانستان جلد ۲ ( ۱۰۰ ) شـير دار محمد سر تاج افغان ومحمد نسيم خان ومحمد رحیم خان و تاج محمد خا ن ميمندي وا مير زاده شجاع الد ين خان و غيرة
(٥٨) محمد قاسم در منطقه حرب خندق بکند و منجنیق موسوم به « عر وسك » مخصوص خلیفه را تعبیه کرد پنجصد نفر عمله وصله نیرو ماده این منجنیق بزرگ ومشهور را برای انداخت میکشید ، صاحب بن عبدالرحمن در طلیعه لشکر و جهم بن زحر در ساقه اردو و جناحین به عطیه بن سعد و موسی بن سنان سپرده شد ، و الحاصل باین ترتیب جنگ شروع و نه روز دوام کرد ، به جعو بة سفيدار عروسك گفته شد اگر بیرق سبز معبد دیبل را استهداف نماید ده هزار در هم انعام خواهد گرفت او نیز سعی کرد که این انعام گزاف را حاصل کند لهذا بیرق از انداخت منجنیق تباه و اهالی دیبل این را بفال بد گرفته و دل شکسته شدند عسا کر عرب هم به هجوم آ غاز و باره شهر را صعود نمودند ، زیاده از ین مدافعه سود نداشت و مردم تسلیم شد ، اما حجاج امر کرده بود بمردم امان داده نشود و لهذا سه روز کشتار عام دوام کرد این قاسم معبد معروف دیبل را تصرف و هفت صد زن جوان خادمهٔ معبد را با البسهٔ مرصع تملك نمود، دو دختر حاکم دیبل نیز باضمن غنایم بحضور حجاج فرستاده شد، اما پدر اینها توانست در نیرون فرا. کند، محمد او را تعقیب کرد ، وسعتی حاکم نیرون بدون جنگ تسلیم شد، زیرا مذهب از خون و جنگ ا حتر از میکرد، محمد قاسم بلافاصله به سیستان حر کت کرد ، بچهر احا کم آ نجا بجنگ پیش شد و بعد از یک هفته مغلوب و فراری گردید، محمدقاسم بخط بود هیه حر کت کرد وكا که بن كوتك حاکم بود هیه مقاومت نتوانسته تسلیم شد ، محمد قا سم در کناره آب مهران رسید ، وسفیری نزد داهر حکمران سند د ر قلعه را ور فرستاد، داهر در عوض تسلیم یا جزیه، جنگ را قبول کرد، و محمد آب را عبور و وارد جیپور شد ، جنگ بین طرفین روان گردید و بالاخره داهر در میدان رزم نماز عصر پنجشبه ۱۰ رمضان ۹۳ هجری کشته شد وسر او بحجاج تقدیم گردید ، داهر چند زن داشت یکی آن موسوم به لادی اسیر و بعد استیدان از حجاج وخلیفه از طرف محمدقاسم نکاح شد ، اما زن دیگر داهر «رانی بائی » باخوا هر داهر ود یگر زنان
( ٥٩ ) حرم در حصار راور متحصن و بجنگ آنقدر دوام دادند تا بکلی مغلوب و مستأصل گردیدند، و بالاخره خود را در آتش سوختند ، محمد قاسم برهمن را در اهدف گرفت و با چهل هزار مرد مدافع الشهر ششماه رزم داد ، و عاقبت بعهد ستی طبقه تجار - شهر فاتح گردید وسی هزار اسیر گرفت، ازین به بلاد وقصبات مربوط سند یکی پی دیگری مفتوح شد ، وجیسۀ پسردا هر هم بچترال پناهنده گردید ، محمد قاسم ازین بعد بحدود ملتان گذشت و دوماه با حاکم ملتان « گندارای ، جنگ و اخیر أفاتح گردید ، محمد در این جا سیزده هزار و دو سد من زر از دفاین، وصنمی از طلا بوزن دو سدوسی من با چشمان یاقوتی از معبد ملتان اغتنام نمود . یکی از مورخین میگوید، محمد قاسم در ملتان بيك خانه برخورد که در آن چهل بهار طلا بود و هر بهاری مساوی ٣٣٣من ولهذا جمعاً معادل ۲ ملیون ٣٩٧ هزارث سد مثقال میشد در هر حال محمد بن قاسم ثقفی باین ترتیب تمام ولایت سند و هم ملتان را فتح و بعد از غلبه به تدبیر و مدارا و تساهل مذهبی با مردم پیش آمد، و بعضاً مردم نیز بقبول اسلام تن دادند ، اما بزودی حجاج مشهور بظالم در ٩٥ هجری از دنیا گذشت وخلیفه ولید یکسال بعدتر فوت نمود، سلیمان خلیفه جدید محمد بن قاسم را معزول و احضار کرد، و اینسردار بزرگ در عراق بضربت و شکنجه هلاک گردید پیشرفت اسلام هم در همین منطقه خاتمه یافت. سلیمان خلیفه اموی در عوض محمد بن قاسم بحکومت سند یزید بن ابی کشفه را اعزام کرد ولی حاکم جدید هژده روز در سند نگذ شتانده بود که چشم از جهان پوشید ، و جایش را حبیب بن مهلب گرفت ، ولی سند یان تن باستیلای عرب نمیدادند ، و حکام محلی دوباره بر سر اقتدار آمده بودند لهذا حبیب در کنارۀ جیلم به جنگ با مردم مجبو ر شد. حاکم اعزامی خلیفه عمر بن عبد العزیز موسوم به عمرو بن مسلم لیز مثل سلف خود در همان نواحی بجنگ اهالی گرفتار گردید . در عهد خلافت یزید بن عبدالملک مجدداً بین عربها از یک طرف و سندیها و بلوچها از دیگر طرف محاربات
(٦٠) واقع و در قبایل عرب کشته بسیار داد، ازین بعد جنید بن عبدالرحمن حاکم سند مقرر شد ولی او نیز ناچار بود ازینکه با اولاد و اخلاف داهر مدتی بجنگد منصبداران اینشخص متوجه مر مد، مندل، دهنج و بروس گردیده و هم در هر بعد حرب و فتح کردند. عوض جنید بسان تمیم بن زید مقرر و بزودی درد بیل فوت شد و جای او حکم بن عوانه منصوب گردید در ینوقت مردم تمرد کرده بودند، و او شهر منصوره را در غرب سند بنا کرد این ترتیب در سند دوام می نمود که ابامسلم در خراسان شمالی وارد عرصه سیاست شده و متعاقباً حاکم اعزامی او موسی بسند رسید، و منصور بن جمهور کلبی را که مدافعه میکرد مغلوب و مساجد تعمیر و امنیت را قایم و اسلامیت را پیشبرد. بعد ازین خلافت از امویها بعباسی ها منتقل و برای مدتی حکام و عمال آن دولت در ولایت سند اعزام می شد از آنجمله خلیفه منصور عباسی هشام بن عمر و تغلبی را حاکم سند مقرر نمود و در عهد اینشخص نامدار اسلامیت تا کشمیر پیشرفت و در آنجا عرب بفتح نایل آمد، کذا ملتان را مجدداً مسخر کردند این ترتیب در زمان خلفاء عباسی نه تنها تا ظهور دولت طاهری در خراسان شمالی بلکه تا مدتهای دیگر دوام داشت، تا مجدداً اهالی سند و منجمله طائفه سومری ها بقیه عرب و نفوذ ایشان را از بین برده و حکومت محلی تشکیل کردند، و همچنان در ملتان حکومت لودی محلی تشکیل و تا اواخر قرن چهارم هجری دوام نمود. ظهور ابو مسلم در افغانستان سالهای ۱۲۹ - ۱۳۷ هجری از نفوذ اولین عرب در خاک خراسان (۳۲ هجری) تا ظهور ابو مسلم خراسانی در صحنه سیاست (۱۲۹ هجری) یکصد و بیست سال عبور، و سه نسل مردم یکی پی دیگری بدنیا آمده و میگذشتند، در طی این مدت حوادثی در عالم اجتماع عرب و افغان بوقوع رسید که نه تنها در سر نوشت هر يك ازین دو ملت به تنهایی، بلکه ـ
( ٦١ ) در مقدرات هر دو تواماً تأثیر نمود از آن جمله بعد از فوت حضرت پیغمبر آخرالزمان عليه الصلوة والسلام اختلافی در سر جانشینی آنحضرت میان قبايل عرب پديد آمد که تأثیر منفی آن قرنهای متوالی در تمام عالم اسلام محسوس وشايد بعد از هزار و چهار صد سال هنوز بکلی از بین نرفته باشد، پس از وفات امیرالمومنین خلیفه اول و ثانی در سال های ۱۳ و ۲۳ هجری خلافت اسلام به امیر المومنین خلیفه ثالث رسید، و عصبیت قبیله وی مجدداً آتش نفاق را دامن زد، و در نتیجه خلیفه سوم در سال ۳۵ هـ در ضمن يك شورش و هیجانی از جهان گذشته، و امیر المؤمنین خلیفه رابع زمام خلافت در دست گرفت، رؤسای بنی امیه در زیر قیادت امير معاويه نائب الحكومه شام شهادت خلیفه سوم را دستاویز سیاسی گرفته و عداوت دیرینه بنی امیه و بنی هاشم را تجديد و عملی نمودند، امير المؤمنین خلیفه رابع هم در نتیجه این اختلافات در سال ٤١ هجری بشهادت رسید، و نزاع گل ناشدنی در و حله اول بين دو قبیله عرب وبعد ها بین تمام ملل اسلامی برای قرنها باقیماند، در هین گیر و دار فرقه سومی در عرب تشکيل و موسوم به خوارج گردید که هم برضد رؤسای بنی امیه و هم برضد رؤسای بنی هاشم بوده، طالب تشکیلات جدید سیاسی محسوب میشدند، بالطبع تمام این اختلافات داخلی عرب بواسطة ارتباط مستقیمی که با ممالک متصرفه خودها داشتند در جمله ممالك تحت نفوذ عرب اما مسلمان ساری و جاری گردید، که منجمله خراسان بود . خراسانیان که نصب العین جزه تشکیل دولت ملی نداشتند ازین رقابت و عداوت های داخلی عرب استفاده و همیشه در مقابل سلطنت های قویه عربی سیاستا طرف دسته مخالف آنها را التزام میکردند، چنانچه در برابر قدرت امپراطوری بنی امیه طرفدار جدی بنی هاشم بودند، ووقتیکه عباسی ها از دسته بنی هاشم بسلطنت رسیدند باز خراسانیان طرفداری از علویان میکردند، تا بالاخره سلطنت خراسانی تشکیل کردند .
( ٦٢ ) در هر حال خلفاء راشده یا اربعه اسلام رضی الله عنهم چهار نفر از سال ١١ تا ٤١ هجری دوام نموده، و در سال آخری امیر معاویه اولین خلیفه اموی در دمشق جلوس نمود ولی خراسانیان مثل جزیرة العرب و عراقین در عوض او خلافت امام حسن (رض) پسر حضرت علی را تصدیق کردند اما امام حسن در همان سال از خلافت استعفا کرد و باز خلافت در دست امیر معاویه ماند، معہذا وقتیکه عبدالله بن زبیر در مکه اعلان خلافت نمود خراسانیان تصدیق و نائب الحکومه او را در خراسان پذیرفتند، مگر بزودی امیر معاویه بر مخالفین غلبه جسته و تسلط او در ممالک متصرفه قوی شد و رفت، باین ترتیب خلفاء بنی امیه چهارده نفر از سال ٤١ تا ١٣٢ هجری تقریباً یکقرن بر مسند يك امپراطوری خیلی وسیع نشسته و بر جهان حکومت نمودند، در میان خلفاء اموی مردان بزرگ و لایقی بهمر رسیده و دوره حکمرانی این سلسله را مخصوصاً از نظر تعمیم دین اسلام و فتوحات عظیمه در تاریخ اسلام ممتاز ساخت از قبیل امیر معاویه اول و خلیفه عبدالملك و خليفه وليد و امیرالمومنین عمر بن عبدالعزيز رضی الله عنه وغيرهم . بطور اختصار دوره اموی عصر تدین ، جهاد ، قرآن ، حدیث و فقه و بحث در اطراف آنها بود، دروس دنیوی از طب، صنعت و کیمیا کم و آنهم مشغله غیر مسلمین شمرده میشد . در جهانگیری، دوره اموی اختصاصی بزرگ داشته و قلمرو او آنوقت شامل ممالك ذیل بود: عربستان، فلسطین، شام، ارمینیا ، عراق عرب ، فارس، ماوراءالنهر و قسمتی از افغانستان ، مصر، طرابلس ، تونس ، الجزير يا ، مراکش ، اسپانیا ، پرتگال، فرانسه جنوبی ، جزیره کورسیکا وغیره، در همین دوره قسطنطنیه محاصره شد و طارق سردار اسلام خواست اروپا را فتح و از راه اسلامبول به دمشق برود، گرچه این هر دو عمل و آرزو یکی بواسطه استحکام موقع و وضع جغرافی و دیگر بسبب يك امر بيلزوم خليفه وقت ناکام ماند . در همین دوره ( عهد عبدالملك ) به جای سکه باز نطينی مسکو کات اسلامی ضرب زده شد، و دفاتر و ادارات دولتی تأسیس و مرتب گردید .
( ٦٣ ) ولی دوره بنی امیه يك دوره پر از تعصب قبیله وی و غرور عربیت نیز بوده ، عربی زبان رسمی تمام امپراطوری گردید ، دیوان ودفاتر دولتی که تا آنوقت بخط فارسی بود در عهد نائب الحکومه گی حجاج مشهور در کوفه بعربی منتقل گردید ، واینکار بزرگ هم بدست یکی از ابناء خراسان زمین صالح بن عبد الرحمن سیستانی منشی زا دانفروخ بن ببری رئیس دیوان انجام یافت . بنی امیه عصبیت و امتیاز طبقاتی را خلاف اصول اسلام و روش خلفاء راشده رضی الله عنهم ، مجدداً بر قرار ساخت ، تاجائیکه امام مساجد بایستی از نژاد عرب میبود ، و دوائر دولتی تا جای ممکن بعرب داده می شد . بعلاوه از زمان موسس سلسله اموی تجمل رومی در دربار خلاف اداب اسلامی قبول ، وسلطنت انتخابی بمیراثی تبدیل و در نتیجه دولت اموی یکدولت خالص عربی آنهم متعصبی گردید . این ترتیب اداره در نظر ممالك متصرفه مخصوصاً خراسانیان مطبوع ومستحسن نبود، خاصه در حالیکه عرب از آنها بمراتبی در مدنیت افتاده تر بود بودند ، هنوز عربها در زراعت و باغداری، صنعت وتجارت دستی نداشتند، و در قلمرو امپراطوری ایشان سکه واحدی وجود نداشته ، مسکوکات مختلفه محلی در دادو ستد بکار میرفت ، بعلاوه بعضاً حکام اموی در تشدد اداری می افزودند و بعضاً در جمع مال و خرج آن اسراف میکردند ، قتیبه در خراسان شمالی میثاق و عهود را پامال و حجاج در کوفه خون مردم را بیشمار میریخت ، همین شخص عبدالله بن زبیر رضی الله عنه مردی را که آخرین خلفاء راشده اسلام محسوب و خلافتش در خراسان و عراق و حجاز قبول شده بود در سال ۷۳ هجری بدار زد و یزید خلیفه اموی امام حسین نواسه حضرت پیغمبر علیه السلام را در کربلا بواسطه چند هزار عسکر خودش محصور و بالاخره آن جناب را با اولاد و آل و اتباعش که ۷۴ نفر میشدند ـ باستثناء امام زین العابدین ـ يك جا در سال ۶۱ بشهادت رسانید شانزده نفر ازین شهداء اولاد حضرت
( ٦٤ ) فاطمه زهرا رضی الله عنها دختر حضرت خاتم الانبيا بودند و بعضأ خلفاء اموی در قلمرو مسلمان شده خویش امر میکردند تا در نماز جمعه با لای منابر نسبت بخاندان امیرالمومنین خلیفه چهارم بد گفته شود . نهضت سیاسی ابو مسلم: تمام اینچیزها در دست سیاسیون و سرداران خراسان اسلحه برنده بود که بواسطه آن امپراطوری عظیم اموی را واژگون و کشور خود را از تسلط آنها آزاد سازند . اینست که بلا فاصله بکار شروع کرده و برخلاف سابق که فقط بشورشها و مقاومت های منفرد محلی پرداخته و بالاخره یکی پی دیگری در مقابل قدرت دولت اموی مغلوب میشدند ـ اینمباربتشکیلات اساسی و وسیعی بنام دین واسلام ' حق وعدالت آغاز کردند . در سراین تشکیلات بزرگ نیز شخصی فوق العاده چون ابومسلم قرار گرفت و مجری تاریخ را در خراسان و تمام ممالك اسلام تغییر داد. البته زمان و مکان نیز با ابومسلم مساعد و زمینه فعالیت از یکقرن باینطرف در خراسان آماده بود خراسانیان در شمال غرب و جنوب کشور خویش که دین اسلام را بزور شمشیر نه پذیرفته بودند در مرور یکصد سال با عرب و مسلمین داخل ارتباط ' مجادله و پیکار بوده و بخوی و بوی همدیگر آشنا گردیدند . در طی اینمدت طولانی هر دو ملت با وجود جنگ و بیگانگی بهمدیگر نزدیکتر گردیده و خراسانیان بمزایای دین اسلام و پوسیده گی ادیان قدیمه خراسان پی برده ' و بدون اجبار بقبول اسلام گرائیدند ' در مرور همین ایام بود که از سواحل جیحون تا هامون سیستان و از حوزه اوغنداب تا دهنه سند مساجد آباد و شعار اسلام آشکار و رجال بزرگی از خراسانیان مسلمان شده پیدا گردید ' در حالیکه آزادی دین و عقیده برقرار و هیچ یکی بقبول اسلام مجبور نشده بودند . مدارس اسلامی در خراسان آنقدر ترقی کرد که در یکی از آنها سه هزار كودك تحصیل میکرد ' چنانچه وقتیکه در سال ۱۰۱ هجری تاریخ افغانستان جلد ۲ ( ۱۰۰ ) پ ش دار محمد ج سراج الدینخان ر قانع محمد ن محمدرحیم ه اجرا تابه ارسح الی ٣۱ روز ٣ ماه ٢٦ سال ۱۳۰۴ مجرى
( ٦٥ ) ضحاك بن مزاحم هلالي عالم بزرگ تفسير و فقه در خراسان شما لی مرده سه هزار طلبه او درين رشته علوم باقيه اند . از مدتی باينطرف سر كرده گان خراسان خود با هميت تعميم دين اسلام بغرض وحدت و سعادت قوم پی برده و بوسائل ممکنه در نشر آن میکوشیدند اینچنین اشخاص در امور اداری عرب نیز در خراسان داخل و اقتدار سیاسی بدست آوردند . در اواخر قرن اول و اوائل قرن دوم نه تنها در دربار حجاج وحکام عربی خراسان، خراسانيان مسلمان نفوذ کردند بلکە بحکومت های داخلی خراسان و سرداری لشکر نيز رسيدند چنانچه از طرف اسد بن عبدالله نائب الحكومه عربی خراسان در سال ۱۰۸ هجری بر مك ابو خالد بن برهک حا كم ولايت بلخ مقرر گردید بالجمله در چنين محیط و آب وهوائی ابومسلم ظهور کرد . ابومسلم عبدالرحمن نام داشت و در ۱۰۲ هجری در قريه سفيد نج (سپيد دژ) از مضافات شهر انبار «سرپل موجوده و رأس القنطره عرب ، درشرق شهر يهودية میمنه كنونی ، تولد شد بعض مورخين سفيد نج مسقط الرأس ابومسلم را از مضافات مرو میدانند. در هر حال ابومسلم در شباب تحصيلات خود را درخراسان تمام وزبان عرب را بالغت واشعار آن فرا گرفته قرآن حفظ نمود تربيه ابومسلم طوری شد که او مرد فاضل و پرهیز کاری بار آمد . ابومسلم قلبی سخت وقوی داشت او از هیچ مصیبتی اظهار غم والم وازهیچ موفقیت و نعمتی اظهار مسرت وانبساط نمیکرد. ابومسلم از طرز اداره ورفتار دولت اموی متغیر بوده وآرزو داشت کشور خراسان مستقل و در سر اداره تمام مما لك اسلامی قرار گیرد وعجالتاً هم خودش را لایق اداره چنین کشوری میدانست لهذا در صدد تهیه صحنه فعالیت بر آمد. خراسانیان از جوانی چون ابومسلم که عقل کافی واخلاقی عالی ونصب العینی بزرگ داشت با کمال میل استقبال کردند و اینمرد نوزده ساله با قامت متوسط، پشت دراز ، ساق کوتاه، امامنظر جذاب وچرده گندمی تاریخ افغانستان جلد ۲ ( ۱۰۰ ) - سردار محمد ج سراج التواريخ ، فاتح محمد ن محمد جمع . امرائيه المراجع ابل ٢ و ٣ و ٤ و ٥ ج
(٦٦) و پوست پاکیزه ، و زبان فصیح خودش بزودی مرکز يك جمعیت عظیمی گردید. ابومسلم میدید که يك عده از خانوادۀ بنی هاشم از طرف حجاج از وطن شان طرد و در بلخ وسائر بلاد خراسان نفی وتبعیذ گردیداند، وعده هم از خاندان عباس در کوفه و حجاز باکمال ذلت در زیر فشار دولت اموی زنده گی میکنند، ابو مسلم مصمم شد از نام این خاندانها برضد امپراطوری اموی استفاده و بجلب و همکاری سائر مسلمین به پردازد و در نتیجه دولت خراسانی تشکیل کند. از دیگر طرف خانواده بنی عباس که از مظالم بی پایان بنی امیه می نالیدند نیز از مدتی باینطرف در صدد رهائی خویش بر آمده و بر علیه حکومت اموی در خفاء مشغول کار بودند، اما عباسی ها بالاخره ازین اقدامات مذبوحی خودخسته و از طرف تمام ممالك اسلامی مأیوس گردیدند، آخرین امید گاه اینقوم صلابت ملیه خراسان بود، ولهذا از مدتی مراجعه باین کشور نموده و توسط اعزام نمایندها و مبلغین ومکاتیب ترحم وهمکاری رؤسای خراسان را جلب می نمودند. محمد امام عباسی هنگامیکه مبلغین خودش را برای دعوت مردم بخلافت خود اعزام مینمود چنین خطاب کرد: مردم بصره عثمان پرست و از کشاکش کناره گیرند و گویند بنده خدامقتول باشد بهتر است تا قاتل. اهالی جزیره خارجی و فراری هستند وباآنکه عربند بروم مانند و با آنکه مسلمانند اخلاق مسیحی دارند، اهالی شام با ما دشمن و جز آل سفیان دیگری نشناسند، مردم مکه ومدینه ابوبکر وعمر میخواهند، پس شماها بایستی متوجه خراسان شوید که شجاعت آنها معلوم، وقلوب شان از عقاید مختلفه بلکه از دین تهی و از فساد خالیست، ایشان آزار دیده مستعد انفلاق و خواهان تغیر خلافت میباشند، آری خراسانیها پیکر قوی ، سینه پهن، سربزرگ ، ریش انبوه ، صدای هولناك ، سخن درشت، دهن دهشت آوردارند .» در سر تشکیلات مخفی عباسی همیشه يك نفری ازینخاندان بعنوان امام قرار میداشت و در وقت ابو مسلم این رئیس ابراهیم امام بود که پدرش محمد مؤسس
(٦٧) تشکیلات مذکوره بحساب میرفت واوبود که داعیان خودش را به خراسان اعزام وسعی نمود چند تنی از بزرگان این کشور اورا ملاقات و همکاری نمایند. محمد پسر علی بود آنکه اورا ولید بن عبدالملک خلیفه اموی دوبار تازیانه زد، ومحمد این اهانت نسبت به پدرش را ابداً فراموش نکرد، علی يك پسر از جمله هشت پسر عبدالله، وعبدالله از جمله چهار پسر حضرت عباس عم حضرت پیغمبر آخر الزمان بود. ابومسلم در سال ١٢٤ هنگامیکه بیست وسه سال عمر داشت شخصا بکوفه سفر و با ابراهیم امام عباسی مذاکره وملاقات، وبعد با عنوان امیر طرفداران بنی عباس بخراسان مراجعت کرد، ابومسلم درین مسافرت از حالات کشور فارس وعرب بخوبی آگاه شد، وبمجرد ورود در خراسان برضد بنی امیه داخل اقدامات گردیده، ملت را تحريك، وطرفداران زیادی بهمرساند، وباز در سال ١٢٨ سفری بمکه نموده با ابراهیم امام قرارهای گذشته را تجدید نمود. نجات خراسان از اداره اموی: وقتیکه ابومسلم بخراسان برگشت بلافاصله در سال ١٢٩، لقب شاهنشاه اختیار وحکومت خود وخلافت آل عباس، وخلع دودمان اموی را اعلان کرد، اینوقت تمام سرکردگان ملی خراسان وعسکر زیادی در دور او جمع شده بود و داوطلبان کشور قطعات معیت اورا تشکیل میکرد باین ترتیب ابومسلم در حالیکه مرکز مرو را بخندقی حصار داده، وخودش با منصبداران معیت خود لباس سیاه پوشیده بود، بیرق سیاهی افراشته و در معسکر خویش آتش عظیم افروخت، و در پنجم رمضان سال ١٢٩ بـه مسند حکومت نشست. نصر بن سيار نائب الحكومة عربی خراسان کـه مرد قوی بوده وبغرض مرعوب ساختن طرفداران بنی هاشم قبلاً يحيى بن زيد بن امير المومنین علی را در طالقان مرغاب بدار آویخته بود، اينك در مقابل خديع کرمانی به جنگ مشغول، واز خبر ابومسلم نهایت متغیر گردید، در همین
(٦٨) آن بود که منشور ابو مسلم باو رسیده و به قبول بیعت به خاندان عباس دعوتش کرد، نصر سیار عرض جواب يك قطعه عسکر زیر قیادت یزید سوق کرد، ولی از طرف مالك بن هيثم افسر اعزامی ابو مسلم یزید اسیر و عسکر او مغلوب و منهزم گردید، ابو مسلم محبوس را مجدداً رها و در قرار گاه نصر سیار فرستاد، و خود متعاقباً با اردوی خویش بجانب نصر سرا زیر شد، نصر در میان دو دشمن گیر افتاده بود و لهذا به خدیع پیغام داد که مبادا از اطمینانی که کتباً ابو مسلم بتو داده است فریب خوری، بهتر آنست که عجالتاً بمر و برگردی که اينك منهم رسیدم و در آنجا با تو مصالحه خواهم نمود، خدیع همچنین کرد و نصر نیز بر گشت و در حالیکه هر دو سردار هر يك با دو صد سوار از معسکر خود جدا و بغرض مذاکره بهم نزديك گردیدند، تیر انداز قابلی بتعلیم نصر سیار، خدیع را غافلانه بکشت، در سال ۱۳۰ علی پسر خدیع بعد از آنکه بحضور ابو مسلم در ما خان رسیده بود بجنگ نصر سیار پرداخت و ابو مسلم مرو یان را بكمك او در برابر عرب تشویق کرد، و خود متعاقباً از ما خان بجانب مرو روان شد، نصر سیار تاب نبرد نیاورده از مرو بسر خس و از سرخس بطوس و از طوس به ری فرار نمود ولی بزودی بیمار و از دنیا چشم پوشید. در خراسان عربها دو دسته یمانی و مصری اقامت داشته، واز دیها از دسته اول و تمیمی و قیسی ها از دسته دومی، و هر دو دسته بر ضد همدیگر از مدتی با ینطرف داخل فعالیت بودند ابو مسلم ازین رقابت آنها خیلی ماهرانه استفاده کرده، در اول يك طرف را مغلوب بعدها تمام عرب و طرفداران سیار و امپراطوری بنی امیه را از بین برداشته، و خراسان شمالی را ازین دسته مردم چه مسلمان و چه غیر مسلمان و چه خواص و چه عوام بکلی صاف کرد، ازین بعد حکام او متوجه ولایات غربی و جنوبی شده تمام سیستان وبلو چستان و سند را از حکام اموی تحویل گرفتند و باین ترتیب ابو مسلم در کمترین مدتی خراسان مفتوحه را بعد از یکقرن مسترد نمود. ابو مسلم هنوز
(٦٠) کار بزرگی در پیش داشت ولهذا بزودی عسکری مکمل زیر قیادت قحطبه بن شبیب و خالد بن برمك بلخی بغرض تسخیر کشور فارس بحر کت انداخت، قوماندان ابومسلم از طوس به گرگان کشید و در جنگی که اور ابا ابن حنظله حاکم اموی گرگان رخداد ده هزار عسکر دشمن را از بین برده داخل گرگان شد وسی هزار نفر از طرفداران بنی امیه را بقتل رساند، وقتیکه عسکر ابو مسلم باستقامت عراق عجم حرکت میکرد سرداران اموی کرمان داؤد بن یزید و عامر در نواح اصفهان جلو ایشان را گرفتند، ولی عامر کشته شد و داؤد فرار کرد، اردوی خراسان بعد از هشت روز وار دنهاوند شده بعد از اشغال آنجا بجانب عراق عرب حرکت کرد، یزید بغرض مدافعه موضع جلولا را معسکر ساخته و از مروان خلیفه اموی استمداد نمود، ولی همینکه قوماندانان ابو مسلم بخانقین رسید یزید تاب نیاورده بکوفه فرار کرد. اردوی خراسان دشمن را تعقیب و از فرات عبور وقحطبه قوماندان اردو در رود غرق گردید. معهذا عسکر خراسان اهمیت نداده بجنگ دشمن پیش وعسکر یزید را مغلوب و منهزم کردند. اردوی خراسان بدون معطلی کوفه را هدف گرفته و ابن هبیره عامل اموی را از آنجا به واسط فراری ساختند. اردوی خراسان با حسن بن قحطبه در محرم سال ۱۳۲ هجری داخل شهر کوفه شد، وحسن منشور ابومسلم را درینشهر به ابوسلمه جعفر بن سليمان الخلال مرد عجمی تسلیم کرد، ابومسلم درین مکتوب مشارالیه را بعنوان وزیر آل محمد خطاب و در تنظیم امور مامور کرده بود، ابوسلمه این منشور را برای مردم کوفه قرائت کرده و مامورین خودش را برای عملی شدن هدایات ابومسلم در اطراف اعزام کرد. ابومسلم که کار را تا اینجا رسانده و از انقراض امپراطوری بنی امیه چیزی نمانده بود، دیگر نمیخواست حقیقتاً خاندان عباس به جای این امپراطوری قرار گیرند، زیرا اینها عجالتاً در اثر شمشیر و تبلیغ خراسانیان زیاد از اندازه لزوم شهرت و نفوذ در کشورهای اسلام حاصل کرده بودند
( ۷۰ ) وممکن بود اینها نیز قوی وخود سر شده اسباب درد سری برای خراسان قرا هم کنند لهذا به عجله جلال وزیر را که محمد میگفتند نزد سه تن از بزرگان اولاد حضرت علی چون امام جعفر صادق ، عبدالله بن حسن بن علی ، وعمر بن علی بن حسین بن علی فرستاده و ایشان را به قبول خلافت اسلام در عوض خلفاء اموی دعوت نمود اتفاقاً این هر سه جناب جواب رد داده واز قبول خلافت وسلطنت عذر خواستند . ابومسلم چون خود نمیتوانست در آنعصر مقام خلافت اسلام را دعوی کند ، بنا چار باز به خاندان عباس متوجه شد، اما ابراهیم امام در اواخر سال ۳۱ هجری بعلت کشف مکتوب ابو مسلم از نزدش به حکم مروان خلیفه اموی در زندان حران محبوس و در همان جا بواسطه فرو بردن سرش در انبان چوله کشته شده بود ، و برادران این شخص عبدالله ملقب به سفاح و ابو جعفر منصور دوالقی با عده از اعوان خودشان در شهر کوفه پناهنده و در یکی از خانهای آنجا بطور نهانی زنده گی میکردند ، اینها چون از فتوحات اردوی خراسان امید وار شده بودند همینکه شهر کوفه بدست خراسانیان مفتوح و تأمین شد ، بخانه ابو سلمه داخل ومنزل گزیدند ، وقتیکه سرداران خراسان این خبر را گرفتند به حکم ابو مسلم ایشان را از خانه کشیده بدار الاماره کوفه بردند و عبدالله سفاح در یکی از جمعات ربیع یاجمادی ۱۳۲ هجری در جامع کوفه خطبه خوانده بنی امیه را نکوهش و خلافت خودش را اعلام نمود ، منصور دوانقی هم بگر فتن بیعت بنام براد از مردم شروع کرد ، عبدالله عم سفاح بجنگ مروان خلیفه اموی اعزام گردید ، مروان که قلوب رعایا را با طالع خودش يك جا از دست داده بود بنا چار از حران خارج و در کنار آبی در زاب با دشمن مقابل شد، ولی بزودی منهزم و به جانب مصر روان گردید ، عبدالله تا دمشق او را تعقیب، و در جنگ حصار ولید بن معاویه حاکم آنجا را گرفته از تیغ کشید ، وخود به قنسرین و از آنجا بفلسطین گذشت صالح برادر عبدالله نیز بلادرنگ خلیفه مروان را در راه مصر تعقیب میکرد تا در
(۷۱) منزل ذات السلاسل باورسیده و در شباخونی که برد، مروان کشته وسرش نزد سفاح وباز به خراسان فرستاده شد، زنان و دختران اونیز اسیر وبخراسان اعزام گردید اما پسران او موفق بفرار شدند . عباسی ها در انتقام از اموی ها قصور نکردند تا ایشان بکلی از بین رفتند؛ بزرگان این خاندان در دمشق در بصره در موصل و دیگر جاها بضرب چوب میده و کوفته، و زیر گلیم فرش و بالای اجسادشان سفره طعام گستردہ شد، مردم درین سفره طعام میخوردند و نعش های نیمه زنده آنها در زیر دست و پایشان میطپید، بعد از جان سپردن گوشتهای اینها بسگها خورانده شد، وقبور سلاطین اموی شگاف و عظام رمیمه شان برون افگنده گردید (جز از خلیفه عمر بن عبد العزیز) مرده خلیفه هشام را نیز چوب زدند و باز بدار آویختند، و باین ترتیب بساط امپراطوری يك قرنه بنی امیه در مشرق زمین برچیده شد . تامین ماوراء النهر: واما ابو مسلم در مرو نشسته وعملاً زمام امور سلطنت خراسان اسلامی و ماوراء النهر و کشور فارس را در دست داشت درین ضمن بود که سفاح عباسی را نظر بمصالح سیاسی دولت خیال کشتن ابو سلمه حفص بن سلیمان همدانی پدید آمد، ولی خلیفه جرائت اینکار نداشت زیرا او از دست نشانده ابو مسلم چیزی بیشتر نبود، در حالیکه ابو مسلم ابوسلمه را منشور وزارت ولقب وزیر آل محمد و معناً اختیار اداره خلافت عطا کرده بود. بنابران خلیفه برادر خود ابو جعفر منصور را شخصاً بدر بار ابو مسلم اعزام و برای استیذان کشتن ابو سلمه مامور کرد، ایامیکه منصور در نزد ابو مسلم اقامت داشت از طرز رفتار وتكبر او در دل کینه گرفت و از همان وقت مصمم شد اگر بتواند احسان این مرد خراسانی را بكفران مقابله کند . در هر حال منصور بدر بار خلافت بر گشت و خلیفه را از قدرت ابو مسلم تخویف و بدشمنی او تحريك نمود . اما خلیفه نمیتوانست و نمیخواست از احسان ابو مسلم اغماض کند، در هر حال ابو سلمه بعد از اجازه
(۷۲) ابومسلم از طرف سفاح کشته وعوض او خالد بن برمك بلخی بوزارت برداشته شد وبرمك پسر جاماس پسر بشتاسف (پشتاسپ) از اهالی شهر بلخ بود، ابو مسلم بعد از تنظیم خراسان در سال ۱۳۵ بماوراء النهر عسکر کشیده وزیاد حاکم عربی آنجا را که دم از عصیان میزد بکشت . و در سال ۱۳٦ بغرض وارسی از امور خلافت عباسی و اداء فريضه حج بجانب حجاز حرکت کرد وقتيكه او وارد مرکز خلافت گردید از طرف خلیفه سفاح استقبال شد منصور که در کمین بود باز خلیفه را تحريك بر ضدابو مسلم نمود، وقتيكه ابو مسلم به مکه روان شد خلیفه امارت حجاج را به اوقی بلکه به برادر خود منصور داد لهذا ابو مسلم کوفته خاطر شده و از منصور يك منزل پیشتر بحرکت افتاد او درین سفر به تمام قوافل وحجاج امر کرد تا در عرض راه از مطبخ او که دوصد قطار اشتر سامان آنرا می کشید نان خورده و از خود طبخی نه نمایند ومقرر کرد از منزل هر کسی که دود برآید اعدام شود، هیبت و آوازه کار نامه های این شخص چنان در دل عرب نشسته بود که حین عبور او راهها و آبادی ها را میگذاشتند، ابو مسلم از اداء حج فارغ شده بود که خبر مرگ خلیفه سفاح را شنید، منصور درینوقت که رقیبی چون عیسی بن موسی در انبار داشت ضعف خود را احساس واز ابو مسلم التماس نمود که خلافت او را مقرر و تأمین نماید، ابو مسلم قبول و با او وارد انبار شده عربها را از بیعت با عیسی مانع وابو جعفر منصور دشمن پر كينه خود را مجال جلوس در مسند خلافت داد ، منصور هنوز دشمن دیگری در مقابل داشت و عبدالله بن علی بن عباس بعد از فوت سفاح اعلان خلافت کرده واينك در نصیبین قرار گاه داشت ، ابو مسلم به الحاح منصور بجانب این دشمن او نیز عسکر کشیده و بعد از پنچماه جنگ او را مغلوب و منهزم گردانید ، در چنین وقتی خلیفه منصور ابوالجصیب را برای ضبط غنایم اردوی شکست خورده دشمن از شمشیر ابومسلم و خراسانیان اعزام کردابو مسلم ازینحرکت منصور و خست طبع او تاريخ افغانستان جلد ۳ ( ۱۰۰۰ ) ب سردار محمد ع سراج التواريخ و فتح محمد ن مخزن هـ ابو رائیه تاریخ لیل ۲ و ۳ ر ٤٣٦
( ۷۴ ) سخت متنفر گردیده بدون وداع و اجازه او باستقامت خراسان حرکت کردابومسلم درری بود که مکتوب خلیفه رسیده و او را دعوت بمراجعت نمود، خلیفه در ینمکتوب خاطر نشان کرده بودنائب الحکومه گی کشورهای شام و مصر به ابو مسلم تعلق دارد، ولی ابومسلم جواب نداد ، متعاقباً یکنفر هموطن ابومسلم ابوحمید مرغابی از طرف خلیفه بحضور او رسیده و سعی بلیغی کرد که ابومسلم را ملایم و بمراجعت راضی سازد ، در همین آوان مکتوبی از ابوداود وکیل و نائب الحکومه ابومسلم در کشور خراسان بحضور ابومسلم رسید که در آن تصریح کرده بود قبل از مراجعت تو بخراسان استرضاء خليفة المسلمين واجب است. این مکتوب در اثر دسیسه خلیفه منصور نوشته شده بود ، چونکه او ابوداؤدرا از ماجرای خود ور نجش ابومسلم آگاه ووعده داده بود که اگر موفق شوی او را نزد من برگردانی حکومت خرا سان بتو تعلق دارد ، چونکه ابو مسلم در دارالخلافه کار بسیار خواهد داشت. درهر حال ابومسلم از خواندن مکتوب ابوداود بیشتر از فرمان خلیفه متفکر شد ، زیرا اندیشه میکرد مبادا در رفتن او بخراسان ابوداود غدار از در مقابله در آمده و آتش جنگهای داخلی را مشتعل نماید در حالیکه خلیفه عباسی هم با او همکاری خواهد نمود ، اصرار ابو حمید مروالرودی بر تأثیر این مکتوب افزوده و بالاخره ابو مسلم عزم مراجعت بدربار خلیفه نمود ، در حالیکه ابداً از خلیفه ترسی سوای نفرت نداشت، زیرا اردوی خراسان در معیت اوبود ، مگر ابو مسلم احساس نمیکرد خدعه گاهی برقوت غلبه میکند . وقتیکه ابومسلم بدار الخلافه رسیدسه روز پیهم چنان پذیرائی و گرم جوشی از طرف خلیفه نشانداده شد که اینمرد رشید ووقور در اخلاص منصور نسبت بخود متیقن گردید . ولی روز چهارم که بدیدن خلیفه رفت منصور وا نمود کردبا او خلوتی دارد، لهذا او را تنها بدرون خانه احضار کرد، همینکه ابومسلم وارد شد ، چهار نفر تیغدار از کمین گاه ها جسته و اینمرد نامی را ( ۱۰۱۰۰ ) ب سردار محمد ع سراج المیدان و محمدامین ت محمدسیم ه امیر اثیه ثلث ربع لیل ۳ و ۴ و ۵،۶ الرح د دعا جلادت جند ٩
( ٧٤ ) ریز ریز کردند ، منصور پس ازین امر کرد تا سر او را در میان طبق های درهم و دینار در معسکر خراسان ریختند . روزیکه این فاجعه عملی شد چهار شنبه ٢٥ شعبان سال ١٣٧ هجری و ابومسلم بسن ٣٥ سالگی بود . انعکاس قتل و ابومسلم در خراسان : بعد از کشته شدن ابومسلم گرچه نفوذ حکام عباسی مجدداً در ولایات مفتوحه خراسان مستقر گردید ، امادست خراسانیان نیز در امور خلافت محکم شده بود خراسانیان چنانچه ابومسلم را تقویه کردند ، ابومسلم خاندان برمك را پرورش و در دربار خلافت داخل نمود و اینخاندان هم خانوادۀ مشهور سهل خراسانی را در دولت عباسی برقرار ساختند و گرچه بعدها این هر دو خاندان از طرف خلفاء عباسی در عقب ابومسلم فرستاده شدند اما اینها مرد دیگری چون طاهر خراسانی را پرورش و برای خدمت بخراسان حاضر کرده بودند و بالاخره همین مرد بود که از فعالیت دو قرنه خراسانیان نتیجه گرفته و استقلال خراسان مفتوحه را اعلان و تأمین نمود . از دیگر طرف در داخل خراسان فکر استقلال کشور بقدری محکم بود که حتی تخالف و تباین دین و مذهب داخلی نیز مانع نشو و نمای آن نمیتوانست گردید . سنباد: چنانچه پس از ختم تراژیدی ابومسلم اولین کسیکه بانتقام کمر بست فیروز ملقب به سنباد زرتشتی مذهب خراسانی و باشنده قریۀ « هردانه » در غرب هرات بود این شخص در سال ١٤٢ بلا درنگ بفعالیت آغاز و بزودی در گرد او بقول مورخین عرب تقریباً صد هزار عسکر داو طلب مرکب از مسلمان و زرتشتی جمع شد سنباد بر ضد عباسی ها در نیشاپور حمله ، و بعداز چندین حرب نیشاپور ، قومس وری را اشغال ، و خزائن ابو مسلم را در ری متصرف و خودش ملقب به سپهبد گردید ، سپهبد در ولایات متصرفه عباسی قتل نفوس و اغتنام اموال بسیاری نموده و بعد ها قصد عراق و حجاز کرد .
( 75 ) چون نائب الحکومه عباس ری قبلا با عسکرش در رزم سپهبد مغلوب و مهزم گردیده بود لهذا خلافت عباسی برای جلو گیری از عاقبت وخیم بعجله داخل کار شده و اردوی مکملی زیر قیادت جمهور بن مرار در مقابل سنباد سوق نمود تلاقی طرفین در حد ودبین همدان وری واقع و بعد از جنگ سختی عسکر عباسی غالب گردید سنباد با این آنقدر مقاومت کرد که خلیفه منصور پسر خود مهدی را در مقابل او سوق نمود وسنباد مجبوراً بجانب طبرستان عقب کشید تا فرصتی برای جمع آوری قوا بدست آرد ، ولی سپهبد حکمران محلی طبرستان با مهمان پناهنده خدعه ، و سنباد وهمراهانش را کشته وسرهایشان را علی الرسم بدربار خلیفه عباسی تقدیم کرد، خلیفه منصور نیز نفسی براحت کشیده ودرطرح بناءشهر بغداد مشغول ماند. ولی دسته دیگری ازخراسانیان ( معروف به فرقهٔ راوندیه)در آنجا نیز شوریده وخلیفه را در جنگ محصور نمودند تا آنکه معن بن زایده بکمک خلیفه رسیده اورا از محاصره رهاء و فرقه راوندیه را مغلوب ساخت معن بن زایده در برابر این خدمت بزودی حکومت سیستان حاصلکرد، مگر سیستانیان اورا مجالی نداده در قصر حکومتی شکم دریدند. در سال 144 مردم بست و قندهار نیز بر خلاف خلیفه منصور شورش و بازهير بن محمد الازدی قوماندان اعزامی حاکم عباسی سیستان رزم شدیدی دادند. همچنین در سال 150 مرددیگری از هرات بنام «استاد سیس » با دعیسی ظهور و باتفاق رفیق سیستانی خودش « حریش » لشکر جمع واستقلال خراسان را اعلان نمود. سیاسیون عباسی بعادت دیرینه فوراً کلمه زندقه را بگردنش بسته و حتی مسلمین خراسان را هم برضد او تحريك كردند ازجمله سران اسلامی خراسان که تعمیم اسلامیت را در خراسان شرط اول ترقی کشور میدا نستند بياسی «اجشم » مروا لزودی بود که بلا درنگ بمقابل استادسیس سوقیات نمود ولی در اولین میدان جنگ سرش و عسکرش را ازدست داد، خلیفه منصور به پسرش المهدی
( ٧٦ ) امر کرد تاخازم بن خزیمه افسر مشهوری را با ٢٤ هزار عسکر از غرب به مرو گسیل نمود همچنین عمر و ابی عون پسران قتیبه بحکم خلیفه از تخارستان بمدد خازم رسیدند ، جنگ شروع شد و تلفات طرفین بهزار ها رسید . اردوی استادسیس ١٤ هزار نفر اسیر داده و منهزم گردید عرب ها اسراء را اعدام وخود استادسیس را در منطقه استواری محاصره کردند بالاخره استاد سیس هم اسیر و محبوساً بدربار منصور سوق، و در آنجا از بین رفت . مرجیله باد غیسی دختر همین شخص بود که بعدها زن خلیفه هارون و مادر خلیفه مامون عباسی گردید. محمد واذرویه: در سیستان نیز مردم چه مسلمان و چه زرتشتی زیرقیادت محمد بن شداد و آذرویه مرزبان زرتشتی برضد خلیفه منصور شورش کرده ، و ازبست بجنگ یزید بن خلیفه منصور که حاکم سیستان بود پیش شدند ، یزید در رزمگاه مغلوب و فراری شد سیستانیان متعاقباً در سال ١٥١ در شهر زرنج شورش کرده و معن بن زایده سا بق الذکر را کشتند ، و این همان شخص مشهوری است که در جود وسخا ضرب المثل گردیده ، ولی سیستانی ها میگفتند جز این نیست که او مال بسیار بجور جمع کرده و به اسراف خرج میکرد . حکیم مقنع : در سال ١٥٨ مرد دیگری در مرو ظهور ، و خودش را جانشین ابو مسلم معرفی کرد ، اینشخص موسوم به حکیم بن عطا و معروف به مقنع بود چونکه اینمرد کا ریزی باد غیسی همیشه بروی خود ش نقا بی از طلای ناب میکشید ، عده زیادی از خرا سانیان زرتشتی ، و همچنین نفری بسیاری از خراسانیان مسلمان به عنوان « سفید جامگان » گرد او جمع شدند. مقنع برای اینکه مرکز اجتماعش از دسترس مرکز خراسان دور تر باشد جیحون را عبور و در نواح کش (شهر سبز) قلعه مستحکم نظامی آباد کرد قصه ماه نخشب آنکه برای دو ماه هر شبی از چاه نخشب می برآورد و در دو فرسخ نور میپاشید هم منسوب بهمین شخص است . در هر حال خلیفه منصور در همین سال از دنیا گذشته و جایش را
( ۲۷ ) محمد مهدی اشغال نمود ، حکیم مقنع بعملیات نظامی آغاز کرده و تا سال ١٦١ سرداران مشهوری را امثال حسان بن تمیم و محمد بن نصر وغیره از بین برد تا آنکه اردوی قوی عباسی بقوماندانی افسران قابلی چون معاذ بن سلم و عقبه و ابوسعید مرد دلیری وارد منطقه نفوذ او گردیده و بلا فاصله جنگهای سختی شروع شد . حکیم مقنع چون به بدعت و کفر منسوب شده بود لهذا از حمایه و تقویه اکثر سران و اهالی خراسان محروم و در مضیقه افتاده محصور گردید معهذا آنقدر مقاومت نمود که اسارت او به یقین پیوست پس برای آنکه تن بچنین ذلتی نداده باشد آل و اطفال خودرا کشته و اخیراً خودش هم انتحار نمود همچنین میان سال های ١٥٣ - ١٥٠ مرد دیگری در هرات بنام یوسف ابرم ظهور و بعد از تشکیل عسکر دا و طلب علاقهای میمنه و مرغاب و پوشنگ را اشغال کرد ، یزید بن مزید که از سال ١٥٣ باینطرف حکومت خراسان شمالی از طرف خلیفه منصور داشت خود بدفع یوسف عسکر کشیده و با او حرب های سختی داد ، یوسف در یکی از جنگهای دست و گریبان اسیر و به بغداد گسیل و در آنجا باسائر رؤسای انقلابی افغانستان یکجا اعدام گردید ، در همین سال که سال مرگ خلیفه منصور است فرق شورشیان ملی و خوارج در سیستان بسیار قوت گرفته و مجدداً سبب تشویش منصور را فراهم کردند . خراسان مفتوحه و خلفاء عباسی از ١٣٧ تا ٢٠٥ هجری چنانچه دیدیم امپراطوری شدید بنی امیه سقوط کرده و در عوض دولت عباسی برقرار گردید . دولت عباسی بیشتر يك دولت خراسانی و يك امپراتوری بین الاسلامی بوده در مرتبه اول خراسانیان و بعدها تمام ممالک اسلامی در اداره امور دست داشتند ، مرکز ایندولت بزرگ هم از دمشق در بین النهرین منتقل ، ولهذا برای قبول تربیت و تهذیب خراسان و فارس نزديك تر و مساعد گردید.
( ۷۸ ) ایجاد مقام وزارت در بغداد ورسیدن وزراء خراسانی بآن مقام منیع در نشر این تربیت و تهذیب خدمت فراموش ناشدنی نمود، و باین ترتیب دوره عباسی به ترقیات علمی، از دوره اموی ممتاز گردید. * در هر حال نفوذ امپراطوری عباسی در خراسان مفتوحه از سال ۱۳۷ هجری تا سال ۲۰۵ تقریبا هفتاد سال دوام نمود در طول اینمدت خراسانیان از یکطرف در داخله برای تاسیس یکدولت مستقل مشغول کار ، واز دیگر طرف برای تسلط در دربار خلافت یکی پی دیگری مصروف سعی ومجاهدت بوده و از طرفی هم در ترقیات علمی پیشرفتند، بدرجهٔ که اینها در تشکیل مدنیت جدید اسلامی که بیشتر بدوش ملل خراسان، عرب و فارس استوار بودر کن قوی تری بحساب رفتند. خلیفه سفاح : اولین خلیفهٔ عباسی سفاح از جلوس خودش ۱۳۲ تا زمان مرگ او در ۱۳۶ در امور کشور خراسان بی اختیار ، و در مر کز خلا فت بیشترین امور دولت در دست وزیر نخستین خراسانی خالد بن برمك بود . منصور جانشین سفاح تا ۱۵۸ خلافت نمود و چون بقتل ابامسلم ارتکاب نموده بود در تمام اینمدت بمخالفت و جنگهای خراسانیان در شمال و غرب اینکشور دچار بود، چنا نچه حکام او در خراسان شمالی از قبیل ابی داود خالد ، عبدالجبار بن عبدالرحمن وخازم بن خزیمه که در سال های ۱۳۷-۱۴۱-۱۵۱ یکی پی دیگری مقرر شدند کار مهمی انجام داده نتوانستند. محمد ومهدی پسران خلیفه منصور نیز اسماً نائب الحکومه خراسان معین شدند و لی این اسم هم تاثیر بزرگی در مورد خراسان نداشت و چنانچه و پدید انقلابات سنباد ، محمد، آذر رویه و حرکات مقنع پیهم در خراسان شمالی و سیستان برضد خلیفهٔ منصور عملی شد، وهکذا در سیستان بوعاصم بستی قبایل بنی نعیم عرب را که برضد ابومسلم شورش کرده بودند منقاد و حکومت سیستان را خوددردست گرفت، وگرچه سلیمان کندی افسر اعزامی حکومت عباسی خراسان توانست ایشخص را در جنگ از بین بردارد
(٨٦) و رتبیل شامرا در بست بعقب براند (١٣٨) معهذا در سال ١٤١ مردم به قوماندانی حصین بن رقاد مردی از قصبهٔ «رون وجول» بر ضد سلیمان بجنگهای سختی پرداختند وقتیکه هم هنادی السری از طرف خلیفه منصور بحکومت سیستان اعزام گردید بقوت مردم توانست سلیمان را مغلوب و اسیر نماید، منصور بن زهیر حاکم دیگر خلیفه منصور نیز نتوانست در سیستان کاری از پیش برد جز آنکه هنادی السری حاکم پیشتر عباسی را از بین بردارد . در سال ١٤٦ مهدی پسر خلیفه منصور که اسماً نائب الحکومهٔ خراسان بود برادر خودش یزید بن منصور را بحکومت سیستان اعزام کرد، ولی چنانچه اشاره شد در جنگ با اهالی مغلوب و فراری گردید ، در سال ١٥١ حاکم دیگر خلیفهٔ منصور در سیستان معن بن زایده که بار تبیل در رخد جنگ و توانسته بود «ماوند» داماد رتبیل را گرفته و در بغداد بفرستد ، در سال ١٥٢ سرش را در مقابل شورش مردم باخت ، از سال ١٥٣ تا ١٥٨ زمان مرگ خلیفهٔ منصور دونفر حاکم دیگر او نیز در سیستان از قبیل یزید بن مزید و تمیم بن عمر سرخسی کاری انجام داده نتوانستند جز اینکه در در دسته های شورشیان ملی و حتی خوارج عربی افزودند ــ باین ترتیب خلیفهٔ منصور از دنیا گذشت و جایش را مهدی پسرش اشغال نمود . خلیفه مهدی : که تا سال ١٦٩ خلافت نمود زحمت اول او در خراسان از بین بردن حکیم مقنع بود ، مهدی که در اول امر جنید بن قحطبه را بحکومت خراسان شمالی مقرر کرده بود بمیان بهتر دید یکی از مردان خراسانی را برای اینکار بر گزیند و لهذا در سال ١٥٩ه ابو عون عبدالملک بن یزید خراسانی باین سمت مقرر شد . همچنین مهدی بعد از مسعود بن مسلم (١٦٠) و مسیب بن زهیر (١٦٣) ابو العباس فضل بن سلیمان الطوسی مرد دیگر خراسانی را بحکومت خراسان
( ۸۰ ) برگماشت، و باین ترتیب خودش را از مخالفت خراسانیان تا اندازه نجات بخشید حمزه بن مالك حاكم مهدی در سیستان با نائب خود خالد بن سوید نیز نتوانست در جنگ برعلیه خارجی ها غلبه و قائد ایشان نوح خارجی را از بین بردارد . خلیفه هادی : بعد از مهدی در سال ١٦٩ هجری هادی بخلافت رسید ولی این شخص را خاندان برمکی خراسان كه اينك در دربار خلافت قوی شده بودند چندان دوست نداشتند او نيز بدون آنكه کار مهمی در کشور خراسان نموده باشد بزودی چشم از دنیا پوشید ، وجای او را خلیفه مشهور هارون الرشید که بیشتر طرف میل خراسانیان بود در سال ۱۷۰ هجری اشغال نمود، مهمتر بن کار هادی در سیستان این بود که حاکم او تمیم بن سعید از بست به رخد رفته با کابلشاه حرب نمود و این شخص توانست برادر رتبیل را در میدان جنگ اسیر و نزد ها دی در عراق بفرستد . خراسان و هارون خلیفه عباسی : هارون الرشید عباسی که در سال ۱۷۰ هجری ٧٨٦م بخلافت رسید یکی از بزرگان خلفاء اسلام در تاریخ بشمار میرود. اینشخص مشهور تا سال ۱۹۳ خلافت نمود، وحاكم اول او در خراسان شمالی جعفر بن محمد طوسی در سال ۱۷۱ – و بعد عباس بن جعفر مذکور در سال ۱۷۳ و پدر و پسر از مردان خراسان بوده واينك حصه از کشور خود شان را در عوض حکام خالص عربی اداره میکردند . در سال ١٧٤ خالد الغطريف و در همان سال نائب او رشيد، و در سال ١٧٦ حمزه بن مالك این رتبه را احراز کردند، ولی دیگر ممکن نبود بدون فرزندان خود خراسان دیگری ولایات کشور را با حفظ امنیت عمومی اداره کند، لہذا در سال ۱۷۷ فضل بن یحیی برمکی مرد معروف خراسانی باین سمت مقرر و وارد خراسان شد . اینمرد بمجرد ورود خودش در صدد اصلاح امور اداری وجلب قلوب هموطنانش برآمده رباطها ومسجد های زیادی بساخت ومردم را معناً تقویه نمود، فضل برمکی در خراسان شمالی اردوی تاریخ افغانستان جلد ۲ ( ۱۰۰۰ ) ب سردار محمد ع سراج الدین خان ر محمدامین ن محمد نعیم ه اجرا تيه تاريخ ليل ٣ ر ٤ ر ٣٦ ع
( ۸۱ ) قوى ومکملی از اهالی تشکیل وعجالتاً به آن عنوان عسکر عباسی بخشید که اسامی ایشان در دفتر مستقیم ( افواج بغداد ) ثبت شد ، مورخین بعضاً با مبالغه تعداد این اردوی خراسانی را بالغ بر نصف ملیون میدانند ، در هر حال فضل جز این نمیخواست که کشور ابائی او باداشتن چنین اردوئی برای نقشه های آیندۀ مملکت و تامین آزادی و استقلال استعداد حربی مکملی داشته باشد ، فضل با همین قوت بزرگ در ماوراءالنهر پیشرفت و آوازه اردوی او پایتخت خلافت را فرا گرفت ، چنانچه شعراء عرب از قبیل مروان بن ابی حفصه وغیره در مدیح این عسکر و افسر قصائد غرائی سرودند خلیفۀ عباسی رشید هم از پیش نهاد فضل عجالتاً مطمئن بوده واین اردوی خراسانی را حافظ امپراطوری وسیع خودش میدانست . فضل تا ۱۷۹ در خراسان مشغول اصلاح امور بود ومردم او را از کثرت محبت بدرجۀ پرستش دوست داشتند ودرحین عبور او از بلاد وقصبات معمور وپرازدهام خراسان که در تعداد صدها وهزار ها موجود ومملو از صد ها هزار ان مردم دلیر ومتمول بود زیرا هنوز چنگیز ظهور نکرده ومغل سرا زیر نشده بود ـ بملیونها نقد و جنس با وهدیه میکردند ، البته فضل قبول نمیکرد و روزیکه ازخراسان برکشت سوای تازیانه از هموطنای خودش هدیۀ نه پذیرفت . فضل باینصورت به بغداد برکشت وهارون الرشید ازو استقبال بی سابقه در بغداد نمود . بعد از فضل برمکی منصور بن یزید حمیری در سال ۱۷۹ و متعاقباً علی بن عیسی بن ماهان درسال ۱۸۰ بحکومت خراسان شمالی مقرر شدند ، ولی خراسانیان تن نداده یحیی پسر علی را در ۱۸۲ در بلخ بکشتند و خود علی را مغلوب و فراری ساختند وسی ملیون در هم اموال او را اغتنام نمودند،بهمین جهت علی تا ۱۹۱ در خراسان شمالی ازشدت و درشتی خود داری نکرد . معهذا همین علی بن عیسی بود که طاهر بن حسین پوشنگی سر سلسلۀ امراء طاهریه را بحکومت پوشنگ وطن او ـ که آنوقت برابر هرات
( ۸۲ ) معمور بود مقرر کرد هارون الرشید درین میانه جعفر بن یحیی برمکی سردار دیگر خراسانی را بحکومت خراسان شمالی اعزام نمود، اما مدت اقامت جعفر در خراسان از بیست روز بیشتر طول نکشید وخليفه حکومت خراسان را اسماً به مامون پسر خویش گذاشت، و حاکم او هر ثمه بن اعین در ۱۹۱ و عباس بن جعفر در ۱۹۳ وارد خراسان شمالی گردیدند . و امادرسیستان :وقتیکه هارون الرشید در بغدادجلوس نمودسیستانیان بحکام عباسی تن نمیدادند ، لهذا در همانسال جلوس هارون انقلاب کرده كثیر بن سالم حاکم عربی را مجبور بگریز جانب بغداد نمودند ، حكام آینده هارون مو ظف بودند که در سیستان بیشتر با مردم بمدارا پیش آیند ، منجمله عثمان بن عماره بود که توانست سیستانیان مسلمان شده را جلب و در اردوی خود مو قع بدهد ، این شخص در رخد سوقیات و جنگ بی نتیجه با عساکر کا بلشاه هم نمود . بعلاوه او توانست بشر بن فر قد یکی از قائدین انقلابی سیستان را ازبین برده و باحضین سیستانی قائد دیگر محلی رزم سختی نماید: حضین با سواران خود بطور دائم میان اراضی بست و سیستان حرکت و برضد حکام عباسی تا ختن میکرد چون عثمان عماره نتوانست در مقابل حصین کاری از پیش ببرد معزول شد وخلیفه هارون خواست اغتشاشات سیستان را مثل انقلابات ولایات شمالی خراسان بواسطه تعین حکام ملی خاموش کند ، پس در سال ١٧٦ داود بن بشر یکی از بزرگان سیستان را به حکومت آنجا تعین نمود ـ در حاليکه اهمیت سیستان در نظر بغداد انقدر بود که ليث بن ترسل روزی در برابر مکافات خدمات مهمه خود از زبان هارون شنود که : فعلاً حکومت کشور مصر را بتومیدهم اگر در آنجا خدمت درست کردی بازت به سیستان میفرستم تا کارتو بالا گیرد در هر حال داود سیستانی توانست در سیستان مردی چون حضین را از بین بردارد ، در صورتیکه حضین
(۸۴) لایق رویه ازین بهتر بود ، او در سیستان بر عباسی ها غلبه کرده و برای استرداد ولایت هرات عسکر کشید و باششصد نفر سوار خویش چندین هزار عسکر مدافع حاکم عربی خراسان شمالی را منکوب نمود. بالاخره اینمرد در سال ۱۷۷ در جنگ با هموطنش داؤد کشته و هارون آسوده گردید. وقتیکه فضل برمکی حاکم خراسان شد حکومت سیستان را از داود گرفته و به یزید بن جریر در سال ۱۷۸ داد یزید نه تنها در رخد سوقیات بلکه از آنجا بزابل گذشته و بکابل رسید ولی در جنگی که داد نتیجه نگرفت و بـسیستان برگشت ، و بجنگ عمر بن مروان خارجی دچار شد. در سال ۱۸۲ عیسی حاکم سیستان بود و او نیز از راه بست تا کابل کشید ، مگربی نیل بمقصود مجبور بعودت گردید. در ین وقت مرد بزرگی در سیستان ظهور کرد. امیر حمزة بن عبدالله : اینشخص نسب به زو طهماسب مردی از بزرگان سیستان درست میکرد او آدمی عالم ، شجاع و از باشندگان قریه رون و جول بود ، اوروزی از بی ادبی یکی از حکام عربی سیستان بهم بر آمده و او را اخطار کرد ولی ایندرد از دلش بیرون نرفت تا از اداء فریضه حج برگشت، اینوقت قائدین انقلاب محلی چون بشر و حضین و غیره از بین رفته بودند و حمزه جای همه را پر و تمام پیروان قائدین سابقه را در گرد خود جمع نمود ، و بلا فاصله در سال ۱۸۲ بالای عیسی بن علی حاکم هارون حمله و کشتار خوفناکی نمود ، عیسی بخراسان شمالی فرار کرد و حمزه لقب امیر اختیار وزرنج مرکز سیستان را ضبط و مردم را از اداء خراج بغداد عفو نمود. متعاقباً حمزه به تعقیب عیسی عسکر کشید و تا هرات و بوشنگ پیشرفت و قتالی سخت نمود، عیسی با قواء تازه دم بجنگ او پیش شد و او بسیستان عقب کشید ، عیسی در عرض راه بقتل بیگناهان پرداخت و هر جا اتباع حمزه را بدست آورد، همه را بشقه کردن و بدرخت بستن و پاره کردن از بین برد و باینصورت تا زرنگ رسید و کشتار خودرا تکرار کرد
( ٨٤ ) و برگشت. امیر حمزه مجدداً ترتیب لشکر داده و به تعقیب عیسی تا پو شنگ تاخت و در آنجا بانتقام دیرینه بقتل عباسی‌ها پرداخت و حتی درین مورد راه افراط گرفت . حمزه از آنجا به نیشاپور حمله کرد و با قشون علی بن عیسی حاکم عربی خراسان شمالی رزم صعبي نموده در سال ۱۸۸ بسیستان مراجعت کرد. امیر حمزه در ولایت سیستان تمام قوای عباسی را از بین برد ، و خراج ایثولایت حتى ولايات شمالی را از بغداد منع کرد ، حکام عباسی در شهر زرنگ هنوز اقامت داشتند ولی ظاهراً طرف مات را گرفته ، حکام جدید بغداد را قبول نمیکردند و يك پول هم بدار الخلافه نمیفرستادند جز آنکه در مساجد بخواندن خطبه بنام خلیفه کفایت میکردند. چنانچه محمد بن حصین قوسی حاکم عباسی سیستان بهمین طریق رفتار نمود و حکام جدید عباسی چون سیف بن عثمان و حكم بن حسان را نه پذیرفت . امیر حمزه هم با سی هزار عسکر خودش سر تا سر سیستان را بدون تمرکز در جای معین گشت و گزار کرده هر جا عربی را مییافت از بین میبرد. از دیگر طرف على بن عيسى حاكم خراسان مرد شدیدی بود و با مردم از در درشتی داخل میشد، لهذا در ماورالنهر و شهر سمرقند مردم زیر قیادت رافع بن لیث بن سیار شورش کرده و حکام عباسی خراسان را جواب دادند . گرچه خلیفه هارون على بن عيسى را مجازات و اموال مردم را از و مسترد و جایش را به هر ثمه بن اعین در سال ۱۹۱ داد، ولی شورش ماورالنهر ننشست و او کاری از پیش نبرد . لهذا هارون خلیفه که نهیب او نصف زمین را میلرزاند و دولت باز نطین باو خراج میپرداخت مجبور شد شخصاً برای تأمین کشور خراسان از بغداد حرکت کند ، وقتیکه هارون در گرگان رسید نامۀ سخت مطولی در صفر ۱۹۳ پر از وعده و وعید بعنوان امیر حمزۀ سیستانی نوشت ، امیر حمزه شخصاً در زبان عرب جواب مکتوب هارون را با منطق محکم و استواری بداد ، چون
( ٨٥ ) از مکاتبه نتیجه بدست نیامد هارون بطوس پیشامد ، و از دیگر طرف امیر حمزه نیز عزم رزم جزم و با سی هزار سواره قرآن خوان و پرهیز کار خودش که همه بعنوان جهاد زنان را طلاق داده بودند باستقامت نیشاپور مارش کرد همینکه امیر سیستانی بدر نیشاپور رسید شنید که خلیفة المؤمنین هارون شب سه شنبه سوم ربيع الآخر سال ۱۹۳ چشم از دنیا پوشیده است . حمزه دیگر نخواست با اردوی تعزیه دار عباسی در آویزد لهذا بسیستان بر گشت و چون عزم جهاد کرده بود کمر نگشود و بهمین نیت بجانب بلو چستان و سند بحرکت افتاد ، حمزه فقط بتجهیز ار سوار و افسری به وکالت خود در سیستان گذاشت تا از تجاوز ظلمه نسبت به مردم جلو گیری کند . چنین معلوم میشود که حمزه در ولایات بلوچستان و سند مدتی به نشر اسلامیت پرداخته است ، چونکه در سال ۱۹۹ ه از راه مکران بسیستان بر گشت . اینوقت خلافت در دست مامون بود وحکام او در سیستان از قبیل زهیر بن مسیب ( سال ۱۹۳ ) و فتح بن سهل ( ١٩٤ ) یکی پی دیگر رسیده ، و این آخری بحرب محمد بن حضين قوسی حاکم عربی و قدیم سیستان که از طرفداران جدی ملیون بود دو چار گردید، ولی ابن حضین بدست حاکم مامون مغلوب گردید ، و در عوض بوعقیل جنرال و وکیل امیر حمزه سیستانی بتلافی برخاسته حاکم مامون وقشون او را مغلوب نمود ، واین وقتی بود که امیر طاهر خراسانی به بغداد سوقیات می نمود. از ین بعد مرد دیگری در بست بنام حرب بن عبیده از اهل خواش سیستان ظهور و برضد حکام مامون بجنگ آغاز نمود ، این حکام از قبیل اشعث ، و ليث و احمد پسران فضل که تا سال ۱۹۹ یکی پی دیگری در سیستان رسیدند همه در جنگهای حرب خوا شی مغلوب گردیدند، در همین وقت بود که امیر حمزۀ سیستانی از مسافرت شش ساله خود در سیستان بر گشت ، و ليث بن فضل حاکم مامون که زیر آوازه اینمرد مرعوب
(٨٦) شده بود با و تسلیم گردید ، امیر حمزه هم او را بحکومتش گذاشته و درعوض حرب خواشی را در جنگ مغلوب نمود . ازین بعد تا ظهور دولت طا هریۀ خراسانی حکام عربی سیستان بنام بوده و تنها باسم خلیفه خطبه میخواندند و برای شخص خویش آنقدر از عایدات سیستان میگرفتند که مصارف ضروری شب و روز ایشان را کفایت مینمود آخرین حاکم عربی مامون در سیستان هم عبدالحميد بن حبیب در سنه ٢٠٤ بود، درعوض ملیون سیستان خود و لایت را اداره کرده و پرداخت مالیات بحكام عباسی و بغداد را باز داشته بودند تا آنکه در سال ٢٠٥ طاهر خراسانی در شمال کشور حکومت ملی را استوار ، و ولایت سیستان را به پسر خود طلحه داد ، نائب طلحه در سیستان برای بار اول الياس بن اسد مقرر گردید ، و ازین بعد حکام طاهری در سیستان وارد شده وولایت را تا انقراض دولت طاهری و ظهور شهنشاهی صفاری افغانستان در قرن سوم هجری اداره می نموده اند اینست که در سیستان در دورۀ طاهری بدون یکی دو باری دیگر اغتشاشات و انقلاباتى نظير سابق ظهور نه کرد امیر حمزة سیستانی نیز تا سال ۲۱۳ هجری یعنی نه سال از ابتداء دولت طاهریه گذشته، در سیستان زنده و آرام بود و بالاخره اینمردی که نظر بحسن نظر خلق سیستان پهلوان افسانه امیر حمزه قرار گرفته بود در ۱۲ جمادى الاخر سال مذکور از دنیا چشم بست . مؤلف گمنام تاریخ سیستان شمه ازین افسانه ـ که امیر حمزه از سند بهند و سراندیب و چین و ماچین گذشته و بعد ازسیر و جهاد در تور کستان و روم و غیره وا پس بسیستان عودت کرده است ـ در کتاب خویش گنجانیده است . آل برمك در دربار هارون الرشید : خاندان برمك يكي از خانواده های مشهور و معتبر ماقبل الاسلام افغا نستان و از اهل بلخ بوده جعفر مورث
(۸۷) معروف این خانواده در اواخر قرن اول اسلامی دین اسلام قبول و بین سالهای ٩٦ - ٩٩ بمرکز امپراطوری بنی امیه در دمشق سفر کرده است سلیمان خلیفه اموی این شخص را در دربار خودش قبول نمود و بطوریکه گویند جعفر تا اوائل عروج خاندان عباسی زنده بود در سال ۱۰۸ یکنفر دیگر از اینخاندان موسوم به ابوخالد برمك بن برمك نیز از طرف اسد والی عربی خراسان بحكومت بلخ مقرر گردید . دین قدیم اینخاندان زرتشتی بوده . و چون یکی از اینها سمت تولیت معبد نوبهار را داشت بعضی مورخین نتیجه گرفته اند که خاندان برمك دیانت بودائی قبولکرده بودند . خالد بن برمك را ابومسلم در زمرۀ سرداران اردوی خود قبول و بغرض انقراض امپراطوری اموی سوق نمود همینکه عسکر خراسان کوفه را فتح و ابوالعباس سفاح عباسی را از پناهگاه مخفی او کشیده بخلافت عرب نشانیدند، از هما نوقت قیمت شخصی خالد برمك نظر خلیفه جدید را جلب و بعد از ابو سلمه او را به وزارت دولت عباسی قبولکرد ، و باین ترتیب مردی از خانواده برمك برای بار اول مستقیماً داخل امور يك امپراطوری بزرگی گردید . خلیفه منصور عباسی بعد از کشتن ابومسلم این وزیر هموطن او را نیز معزول ومأخوذ نمود ، خالد در سال ۹۰ هجری در بلخ متولد و در سال ۱۶۰ در بغداد فوت و هفتاد و پنج سال عمر نمود . خالد بلخی در دربار بیگانه بغدادبجز فرزندى یگانه از خود نگذاشت ، ولی این یادگار منحصر بفرد او ( یحیی ) واجد مزایای معنوی و دارای تعلیم و تربیه کافی و عقل و هوش سرشاری بود و توانست سالیان درازی از نظر سیاست برامپراطوری عظیمی حکم نماید و از نظر اجتماع در تشکیل تمدن جدیدی در عالم تأثیر و نفوذی کند خلیفه هارون الرشید یحیی پسر خالد برمك را پدر خواند و وزارت خودش را به او تسلیم نمود مردم که به علو مقام وشخصیت معنوی این آدم نظر میکردند
(۸۸) میگفتند او آنقدر بزرگ است که وزارت در چشمش كوچك وحقير مينمايد. يحيى چهار پسر داشت : - فضل . جعفر . محمد . موسى . و اينهمه هوش و سخا و تعلیم و تربیه را از پدر بمیراث گرفته بودند ، اما فضل مغرور تر، و جعفر در صنعت انشاء و کتابت ماهرتر . محمد عالی همت و عیاش . و موسی شجیع و دلیر بود . در هر حال اینخانواده مدت هفده سال در خلافت هارون الرشید از سال ۱۷۰ تا ۱۸۷ هجری در مقدرات کشورهای عربی و اسلام که امیرا طوری عباسی را تشکیل میکرد دست بزرگی داشتند . مخصوصاً جعفر که خودش وزیر مقتدر هارون بوده و کلید کافه امور دولت را در دست داشت . خاندان برمکی در بین عرب رویهمرفته تر بیت و تهذیب کشور آبائی خودشان « خراسان » را تقویت و سائر رشته های علوم و فنون ادبی را نشر و حمایت و خاندان عباسی را به پرورش علما و پیشبرد علوم تشویق و راهنمائی میکردند. یحیی بن خالد برای اولین بار کتاب مجسطی را در علم هیئت و کتاب منکه هندی را در طب ترجمه کرد و فرمان داد مذاهب مختلفه هند را در کتابی واحد تدوین کنند، یحیی ادویه و گیا های سود مندر را از ماوراء رود خانه سند در بغداد احضار کرد . اعضاء خاندان برمك بعضاً خود متر جمین آثار دری در زبان عرب بودند چنا نكه مو سی و یو سف ا ينکار میکردند همچنین محمد بن جهم یکی از منسو بین بر مکی هاست که سیر ملوك الفرس را ترجمه کرد یحیی برمکی برای اولاد يتيـم وبيكس عرب مكتب خانه ها ایجاد کرد، و به محتاجین نزدیکی نمود. خاندان برمك تا اندازه مقدور مسئول هر ملتجی را اجابت و بمال و منال دستگیری خلق مینمودند یکی از مورخین میگوید : هريك از همنشینان برمکی اگر خانه و عمارتی داشتند آ نرا خالد آباد کرده بود، واگر دهی داشتند او خریده بود ، وا گر فرزندی داشتند ما درش را خالد تاریخ افغانستان جلد ۳ ( ۱۰۰۰ ) ب سردار محمد ع سراج التیعان د محمد امین ن محمدیم * اجرائيه تار یخ ٤ ر ٣ ر ٤٦م
( 89 ) خریده و بامهر وی را داده بود و اگر اسپ و اشتری داشتند او داده بود . همین نویسنده در وصف یحیی بن خالد و جعفر بن یحیی عبارات ذیل را نقل میکند : اگر سخن در و گوهر بودی و یا از سخن لعل و گوهر توان ساختی، بيشك كلام آن دو بزرگوار را میتوان لوءلوء و گهر نامید . شعراء عصر هم انقدر که خاندان برمك را مدح نمودند، هیچ خلیفه را بان اندازه نه ستودند. معهذا خاندان برمك در دربار بغداد دشمنان قوی داشتند و دسته های منتقد و متعصب که رفتار بنی امیه را در مورد عجم دوباره میخواستند تجدید شود، ازین نفوذ قوی خاندان برمك منزجر و متنفر بودند ، خود خلیفه هم بتدریج از اقتدار سیاسی و خراسان پرستی ایشان بدبین گردیده و در صدد بود که بازی اسلاف خود را در مورد ابو مسلم با برمکی ها تجدید کند، لهذا در پی بهانه افتاده و بزودی بهانه چندی بدست آورد که بیکی از آنها رها کردن محبوسی بنام یحیی بن عبد الله بن حسن از طرف جعفر برمکی بود، داستان شورانگیز عباسه خواهر زیبای هارون الرشید را که معقوده و دلداده جعفر، و ازو دو پسری برخلاف رضای هارون آورده بود، نیز باین بهانه ها اضافه میکنند. ولی معلوم است سخن همان یکی و دیگرها عبارت آرائی است هارون بزودی مهر تکفیر را که مؤثر ترین آلات قتالة خلفاء دمشق و بغداد در برابر سیاسیون و ملیون امپراطوری وسیع آنها مخصوصاً خراسانیاں بشمار میرفت بخاندان برمکی زده و تبلیغات دشمنان اینخاندان را که ایشان را زندیق معرفی میکرد تقویه نمود . اسم زندقه در عهد عباسی بهر فاسق شرابخوار و بيباك اطلاق میشد ولی بعدها این يك کلمه کش دارسیاسی شده، بهر دشمنی و مخالفی که میخواستند براست یا دروغ بحق یا ناحق استعمال میکردند، اینست که هارون بهمین اسم در سال 187 هجری جعفر بر مکی وزیر خودش را در شبی که تازه از دربار خلیفه بخانه مراجعت کرده بود بواسطه یا سر غلام مخصوص دربار در درون خانه اش سر برید و سائر خاندان
(٩٠) برمك را محبوس و اموال شان را ضبط، وحرم هایشان را بعوام مباح نمود چونکه هارون آدمی بود که در زهد و ظلم ، در رأفت و رقت در خشم و غضب ، در تقوی و عشرت والحاصل درهر چیزی افراط میکرد وحد اعتدال را نمیتوانست نگهداشت. یحیی پیر دوسال در زندان هارون بسر برده و بالاخره در سال ١٩٠ ، و فضل که در ٢٣ ذی الحجة ١٤٩ تولد شده بود در سال ١٩٢ در زندان چشم از دنیا پوشیدند، جسد کشته جعفر نیز تا سال ٩٣ بر سر جسر بغداد آویخته ماند ، وهنگام مسافرت رشید در خراسان آن نعش را فرود آورده بسوختند و خاکسترش را بباد فنا سپردند، و باینصورت محزن داستان غم انگیز آل برمك در دربار بغداد خاتمه یافت. مامون عباسی و خراسان : هارون در ١٩٣ در خراسان بمرد و در طوس دفن شد او در حیات خودش سر زمین شرق را به مامون پسر خود داده بود كه اينك او در طوس حاضر، و بعد از دفن پدر به مرو مرکز کشور خراسان عزیمت نمود. در بغداد جانشین هارون محمد امین پسر بزرگ و ولیعهد او گردید ، خلیفه جدید وزیر پدرش فضل بن ربیع را با خزاین ، سامان همرکاب هارون از مرو بدر بار خلافت احضار کرد، و سران خراسان بعجله مامون را که مادر خراسانی داشت احاطه وبشكيل يك دولت خراسانی که جانشین خلافت بغداد شود سعی ورزیدند ، پیشرو ایندسته هم خاندان سهل خراسانی از اهالی سرخس بود. فضل پسر سهل اولین مرد اینخاندان بود که کتابی از پهلوی بعربی ترجمه و به یحیی بر مکی پیش و نظر دقت اورا جلب کرد، یحیی استعداد فضل را لایق تربیت دیده اورا و خاندانش را پرورش نمود فضل هم به تشویق یحیی دین اسلام قبول کرد ، و با برادرش حسن بن سهل يكجا دخيل امور سیاسی کشور خراسان گردید ، نجابت و شهرت اینخاندان قدیم که منسوب به شاهان محلی کشور بودند با لیاقت فضل سبب شد که مامون در مرو اورا بسمت وزارت خود
( ٩١ ) برداشت ، وقتیکه فضل بدر بار مامون میرفت در کرسی بالداری نشسته میرفت ، وچون مامون را میدید از کرسی فرود آمده سلام میکرد و پیاده روان میشد کرسی او را نیز از دنبالش میکشیدند ، تا بعد ازسلام مجدداً در آن کرسی می نشست ، و باین ترتیب امور کشور را حل وفصل میکرد ، فضل فرزندان وخویشاوندان خودش را در ایام وزارت خود نزد سالخوردۀ زردشتی در خراسان به تحصیل و آموختن مقرر کرد ، و لہذا مخالفین او گویند چون آنها بر گشتند در تعالیم شان هنوز آثار آئین قدیم پدیدار بود . در هر حال فضل بن سہل کہ در امور کشور و لشکر مختار ولقب ذي الریاستین حاصل کرده بود ، مساعی خودش را مصروف این نمود که مامون مرو را مرکز خلافت امیرا طوری عباسی اعلان و از ینجا بغداد را جزء متصرفات اسلامی ادا ره نماید ، فضل سر کردگان خراسان را در امور دولت دخل داده ، و مردان زیادی را برای آینده کشور تربیت و تقویه نمود ، یکی از زمرہ اینہا طاهر بن حسین مرد مشہوری بود که بزودی استقلال خراسان را اعلام نمود. در ہر حال عجالتاً فضل مامون را بهمین نقشه بکار انداخت واو را برضد خلافت بغداد آماده ساخت از دیگر طرف فضل بن ربیع که طرفدار جدی عنصر عرب و وزیر امین در بغداد بود، خلیفه متبوع خودش را برضد نقشه های طرح شدہ خراسان تحریک می نمود با لاخره در سال ١٩٤ خلیفه امین برادرش مامون را از خراسان بدار الخلافه احضار کرد و البته مامون وفضل نپذیرفتند ، و امین رسماً مخالفت خودش را بر عليه مامون اعلام ، و نام اورا از خطبه افکنده و خلاف وصیت پدر او را از ولیعہدی خلع نمود ، و در سال ١٩٥ شصت هزار عسکر زیر قیادت علی بن عیسی بن ماهان دشمن قدیمی خراسان - آنکہ پسرش را خراسانیان در بلخ کشته بودند - باستقامت خراسان سوق نمود . در مقابل فضل بن سہل وزیر خراسان طاهر پوشنگی پسر حسین حاکم
( ۹۲ ) سابق پوشنگ پسر مصعب ساکن پوشنگ پسر فرخ نومسلمان را بقوماندانی اردوی مدافع خراسان اختیار و مامون تصویب نمود ، طاهر در زمان حکومت علی بن عیسی بن ماهان حاکم عربی خراسان - ۱۸۰ – ۱۹۱ - حکومت محلی پشنگ را حاصل کرده ، و اينك جزء افسران اردوی خراسان قرار داشت . روزیکه طاهر سپه سالار با اردوی خودش در مقابل بغداد سوق میشد فضل بن سهل بدست خود بیرقی ترتیب و بدست طاهر داده گفت لوای تو بطالع خجسته بسته شده که تا قرب شصت سال هیچکس آنرا نتواند کشود . غلبه خراسانیان بر بغداد : در هر حال طاهر که بعدها لقب ذوالیمینین حاصل کرد با اردوی خودش جانب کشور فارس بحرکت افتاد ، اردوی عباسی و خراسان در ری بهمرسیده و بلا فاصله بجنگی که ناشی از نظریه مخا لفانه دو عنصر مختلف بود شروع نمودند ، طاهر که از حيث عدد سپاهی کمتر از نصف اردوی بغداد داشت طوری میجنگید که تلافی این قصور را نمايد ، بالاخره سپاه خراسان فاتح ، واردوی بغداد منهزم و قوما ندان آنهـا علی بن عیسی در میدان نبرد کشته گردید ، وطاهر با ستقا مت همد ان حرکت نمود ، زیرا قوما ندان دیگر بغداد عبدالرحمن باقواء تازه د می بجنگ خراسان پیش آمد . طاهر این اردوی بغداد را نیز در جنگ یکماهه بسختی شکسته ، و متعاقباً قواء تقويه بغداد را که بشبیخون خطر ناکی اقدام کرده بودند از می بین برد ، وعبد الرحمن قوماندان بغداد را که در جنگ دوم امان داده بود، و نیز او را خلاف قولش در جنگ سوم داخل پیکار دید بکشت ، واز آن بعد تاحلوان پیشرفت ، اینوقت قوای دیگر خراسان بقيادت هرثمه بن اعين نزد طاهر وارد شد ، طاهر خودش از راه اهواز ، و هر ثمه از راه نهر وان در دو ستون بجانب بغداد حرکت کردند ، اما طاهر اهواز را بجنگ گرفت و بصره وواسط تسلیم شد ، واو بعد این رفت و بعد از اشغال آنجا بجانب بغداد
( ۹۳ ) پیشرفت . از دیگر طرف هرثمه نیز بعد از جنگ و غلبه در نهر وان باستقامت بغداد حرکت کرد و در نتیجه خلیفه امین میان دو قوت محصور گردید . امین بظاهر مراجعة واز و خواهش باز کشا دن راهش بجانب مامون نمود ، ولی طاهر نمیخوا ست چنین چیزی صورت بگیرد لهذا رد کرد ، امین به هر ثمه رجوع کرد و او قبول نمود ، ومقرر شد امین در شب هنگام نزد او بیا ید ، امین شبانه زورق در شط انداخت وحرکت نمود ، اما طاهر از اینقرار مسبوق وسر راه گر فته بود ، ودر نتیجة جنگ مختصر کشتی شکاف خور ده امین در دریا مشغول شنا گردید ، یکی از غلامان طاهر موسوم به قریش- د ندانی بر خلیفه دست یافت ، و دانسته یا نادانسته او را بکشت ، وفردا سر خلیفه به بغداد بان نشا نداده شد و بغداد مفتوح گردید . طاهر به تا مین و تنظیم دارالخلافه مشغول و سر امین آلخلیفه مهربان را در ده محرم ۱۹۸ با نامه بدم بار مامون ارسال کرد . مامون نیز از دیدن سر برادر بی اختیار بگریست . در هر حال از همین سال مرو در خراسان مر کز امپراطوری بزرگ اسلام گردید ، وفضل بن سهل به انجام مابقیه نقشه خویش مصروف گردید ، میگویند روزی در مرو فضل بیکی گفت: سعی من درین دولت از ابو مسلم بیشتر است . مرد جواب داد : او سلطنت را از قبیلة بقبیله دیگر رسانید ، وتو تنها از برادری به برادری دیگر دادی . فضل گفت: اگر عمر باقی بود من نیز چنین کردنی هستم . فضل بعد از انکه مامون خليفة المؤمنین گردید ، برادر خودش سهل را بحکومت عراقین وحجاز مقرر و در بغداد اعزام کرد ، و چون هرثمه مخالف نقشه خراسا نیان بود با خدماتی که در جنگ بغداد وتأمین اغتشاشات شورشیان آن ولایات نموده بوداز طرف سهل بخراسان فرستاده ودر مرو از طرف فضل از بین برده شد، مگر اوقبل از کشته شدن خودش مامون را از خیال خراسانیان و اجرا آت خانواده سهل وضدیت رؤسای عرب با این ترتیب آگاه ساخته بود . فضل بعلاوه
( ٩٤ ) اینجا مامون را وا داشت تا دختر خود زینب را با ولایت عهدی خلافت به حضرت علی موسی الرضا بداد، فضل این کار را در نظر مامون سبب تولید آرامی و سکون در بلاد عربی قلمداده، و شورشهای علویان را در آنحصص که برضد ادارۀ برادرش حسن کرده بودند دلیل آورد در حالیکه چنین نبود و او میخواست خلافت عباسیان را که خیلی مقتدر گردیده بود از بین برداشته، و علویان را که هنوز از تحصیل قدرت بزرگی دور بودند، بدست خود روی کار کشد و باین ترتیب نقشه ابومسلم را تکرار کند . چنانچه نعیم بن حازم عرب در همین مجلس به حضور مامون به فضل بن سهل گفت :ـ تو میخواهی سلطنت بنی العباس را بفرزندان علی انتقال دهی، آنگاه با مکر و حیله سلطنت را از ایشان هم گرفته و شهنشاهی و خسروی عجم را تجدید و برقرار کنی . فضل رنگ سیاه را که در بیرق و ألبسه رسمی شعار خلفاء عباسی بوده و این رنگ را از ابو مسلم گرفته بودند، نیز تبدیل و مامون را وا دار بقبول رنگ سبز که شعار علویان بود نمود، ولی مخالفین عربی او گفتند : ـ سبز شعار قدیم زرتشتیان است . تمام اینچیزها در بغداد باقصور اداری حسن سهل یکجا شده و عنصر عرب را برضد خراسان و مامون می انگیخت تا آنکه در سال ۲۰۲ مردم بغداد مامون را از خلافت بغداد خلع و به ابرا هیم عم او بخلافت سلام و بیعت کردند این بار فضل نتوانست مامون را از حرکت به جانب بغداد باز دارد . بلکه مامون چون در سرخس رسید خود فضل را به دست مامای خود غالب بن حکم و کسان او در حمام بخدعه بقتل رسانید، و باین صورت ثابت نمود که فرزند صحیح هارون است، ولی ظاهراً بعض از مرتکبین قتل وزیر را بقصاص رساند، چونکه دیگر اقتدار زمان هارون باقی نمانده و اکنون خراسانیان در دست خراسانیان، بلکه تامین بغداد و عراقین وحجاز هم محتاج قدرت خراسانیان بود. در هر حال مامون چون در بغداد رسید پوران دخت بنت حسن سهل برادر زاده زیبای فضل ذوی الریاستین را در حباله نکاح
خویش کشید، و عروسی همین دختر بود که بصور حیرت انگیزی در طی تجملات افسانوی از طرف سهل پدر عروس در بغداد در سال ۲۰۳ عملی شد. مامون در بغداد مجدداً پایه‌های امپراطوری عباسی را مستقر و در نظر با صرار رؤساً ربیع‌سیاه را در جای رنگ سبز قبولکرد، درین وقت طاهر به شتکی شورش شبیب باغی را تأدیب و شام را تأمین و بخودش در بغداد حاضر بود. مامون نمیخواست قتل برادرش امین را فراموش کند، ولی فعلاً چاره بهتری جز سکوت نمیدید. طاهر سعی کرد بواسطه دوستان خودش مامون را وادار کند که نیاب الحکومه‌گی کشور خراسان را باو بدهد، مامون این قرار را پذیرفت و در سال ۲۰۵ هجری طاهر را بحیث والی خراسان مفتوحه مقرر و عازم نمود. اینست که طاهر وارد خراسان گردیده و طرح استقلال کشور و تاسیس یک دولت خراسانی را مدنظر قرار داد. پسر او عبد الله هم بصفت سپه سالار مامون در دربار خلافت مقیم و مدافع امپراطوری عباسی بحساب میرفت و همین شخص بود که بغاوت‌های مخالفین را در کشور مصر و اسکندریه فرو نشاند. بخاطر باید داشت که در سال مرگ هارون الرشید (۱۹۳) عباس بن جعفر عنوان حکومت خراسان داشت. بعد از انکه مامون در سال ۱۹۸ در خراسان خلافت خودش را اعلام نمود، حکومت کشور خراسان را به حسن بن سهل مشهور خراسانی داد، حسن خودش در دربار مصروف امور بوده و در همان سال بحکومت عراقین و حجاز منصوب و عازم بغداد شد، ولی نائبان حسن در خراسان موجود و حکومت را بنام او اداره میکردند. این حکام حسن از سال ۱۹۸ تا سال ۲۰۵ یعنی استقرار حکومت طاهریه دوام کرده و عبارت از اشخاص ذیل بودند: علی بن حسن (۱۹۸) هزیمه بن اعین (۱۹۸) غسان بن عباد (۲۰۲-۲۰۵)
( ٩٦ ) طرز اداره عرب در خراسان مفتوحه دورۀ خلفاء را شده : چنانچه دیدید سوقیات عرب در افغانستان از سال ٢٢ هجری تا ٤١ در دورۀ خلفاء راشده بعمل آمد ، و درینمورد قوماندانهای عرب دارای نصب العین عالی ، علو افکار ، عدالت و اخلاق اسلامی بوده در مقابل ممالك ديگر سه شرط را پيش میکردند قبول اسلام ، قبول جزیه ، و یا جنگ . در صورت اولی اهالی با عرب یعنی مسلمین دارای حقوق مساوی بود ، در صورت دوم نمایندۀ از عرب بعنوان حاکم در سرزمین مفتوحه مقیم ، وجزیه را تحویل گرفته بسائر امور داخلی ایشان دستی نمیزد . و در صورت سوم یعنی جنگ آنچه از مردومال در دست عرب می افتاد غنیمت ایشان بوده و در رفتار بمقابل مفتوحین آزادتر ولی تعدی و افراط در سفك دما و تارا ج نمی نمودند ، قوماندان نظامی عرب هم در سرزمین مفتوحه بحیث حاکم کشوری و قاضی و امام مسلمین اجراء وظیفه می نمود ، و با خود با عسا کر معینی در مرکزی بزرگتر اقامت اختیار و حاکمی از خود بانتی چند در علاقه كوچك گذاشته واجراء امور اداری و تعمیم اسلامیت را در اثر تبلیغ و تعمیر مسجد و اظهار شعائر اسلامی بر ذمت ایشان میگذاشت، و خود بعملیات نظامی در مناطق دیگر مشغول میگردید. این ترتیب از عهد امیرالمومنین خلیفه ثانی تا خلافت امیر المومنین خلیفه ثالث در افغانستان مفتوحه دوامداشت ، در عهد حضرت خلیفه چهارم نفوذ عرب در افغانستان اعتباری نداشت و حکام وخليفة المسلمین در شمال طرد ، و در غرب بیشتر با خود خوارج عربی مشغول بیکار بودند . اما مدت اقامت حاکم امير المؤمنين عبدالله بن زبیر در گوشه از خراسان خیلی محدود و موقتی و لهذا فاقد تأثیر مهمی بود ، و در دوره خلفاء راشده شهر نیشاپور بیشتر مرکز خراسان مفتوحه بشمار میرفت . تاریخ افغانستان جلد ۳ ( ١٠٠ ) ب سردار محمد ع سراج الدينان و محمد امین ن محمد نعیم ہ اجرائیه تاریخ بلخ ، ٣ و ٢٦
( ۹۷ ) دوره بنی امیه : عرب قبل از اسلام از نظر اجتماع دارای شعور ملی نی، بلکه تعصب قبیله وی بود ، اسلام اینهارا بصورت يك كتله واحد در آورد، و بین ایشان علاوه زبان واحدی که داشتند ــ يك نحو دين و يك نوع حکومت ایجاد کرد ، عسکر دلیر خلفاء را شده هم بر امپراطوری روم شرقی و دولت فارس غالب ، و در کشور های خراسان و مصر و غیره پیشرفت . تا اینوقت تعالیم اسلام بین سران و سرداران عرب حاکم و مؤثر و لهذا عموم مسلمین باهم برادر و برابر شمرده می شدند، امیرالمومنین عمر خطاب در سفر بری شام با نوکر خودش در سواری يك اشتر سهيم ونوبت مقرر میکرد ، اما معلوم است احساسات تمام طبقات عرب بپایه احساسات امیرالمومنین نمیر سید ، چنانچه امیر المؤمنین خلیفه رابع که شریف را بر حقیر و عرب را بر عجم برتری نمیداد و تعالیم قرآن و اسلام را پیروی مینمود با مخالفت اینگونه عربهای متعصب دو چارو مغلوب شد و در نتیجه آل ابو سفیان که نماینده این تعصبات بودند مالك امپراطوری عظیمی گردیده و خود نیز فتوحات شانداری نمودند ، و لهذا اینها عرب را از نظر دارائی زبان وسیع ، و بعثت حضرت پیغمبر در بین عرب ، وظهور دین اسلام و قرآن کریم در عرب ، و غلبه بر امپراطوریهای بزرگ جهان و بالاخره از نظر معالی اخلاق عربی ، بر تمام ملل گیتی یعنی عجم ترجیح و برتری داده ، و فقط نژاد عرب را در روی زمین حافظ دین مبین و قرآن کریم ، و لهذا سر ملت های دنیا میدانستند . بنی امیه در زیر تأثیرات این عقیده و افکار مدت یکقرن در قسمتی از دنیای معمور آنروز شهنشاهی کرده اند ، دولت اموی حکام ولایات مفتوحه و قاضی و امام را از نژاد عرب مقرر می نمود و حجاج در کوفه نصب امام غیر عربی را قدغن میکرد ، عربی که مادرش عجمی بود « هجين » یعنی ناقص خوانده میشد ، خلیفه عمر ابن عبدالعزیز فقط بواسطه آنکه مرد عجمی را بحکومت وادی القری مقرر کرده بود طرف رنجش گروه تاریخ افغانستان جلد ۲ ( ۱۰۰ ) ب سردار محمد ع سراج التواريخ و محمد امین ن محمد نعیم ع اجزاءلیه تاریخ لیته و ر ۳۰ ر ۷۹
(۹۸) متعصبین واقع شد ، حجاج عجمی ها را از بصره و واسط اخراج کرد ، وعربها در بازار اگر متاعی خریده و عجمی را مقابل میشدند بلا درنک آن متاع را بدوش او گذاشته و ناخانه خود میبرسا ندند. و باین ترتیب تعصب حکام اموی و اشراف و بدوی حکومت بنی امیه را از شکل يك دولت اسلامی بصورت يك حکومت عربی درآ ورده ، و تعصب در عوض تعالیم اسلام حاکم گردید . عکس العمل این رویه عرب تولید احساس مخالفا نه در عجم ( یعنی ملل غیرعربی ) نمودمودر نتیجه مسلك شعوبیه بمیدان بر آمد : که در اول هیچکدام را از عرب و عجم بر یکدیگر تر جیح نداده ، و بر ای هر ملتی يك نوع شرف و امتیازی قایل بود ، ولی بعدها اینها نیز از روی تعصب همه ملل را بر عرب ترجیح میدا دند. شعو بیه ها البته در دوره تسلط اموی ها مخفی بودند ولی درعهد عباسی بمیدان برآمدند چنا نیکه فرق قدریه ، راو ندیه و خرمیه نیز در همین دوره ظهور نمودند . درهر حال حکام دوره اموی قسم آبا همین احساسات وارد افغانستان میشدند مرکز این حکام شهر مرو بوده ، و از پنجا سائر حصص مفتو حه افغاستان را بوا سطه حکام خود اداره میکردند ، نائب الحکو مه که درمرو می نشست حاکم کشوری و سپه سالار عسکری ، و بحیث نائب خلیفه دمشق مامور اقامه نماز و جهاد و دارای لقب ، عامل ، والی ، حاکم و یا امیر خراسان و مستقیماً بخلافت دمشق مربوط میبود . و گاهی این نائب الحکومه در بین النهرین نشسته واز آنجا بواسطه نائبان خودش خراسان را ، و گاهی خراسان و فارس را یکجا اداره میکرد ، حکام سائر ولایات خراسان از قبیل سیستان و بلوچستان وسند فیز گاهی از مرو ، و گاهی از بین النهرین و گاهی هم از خود مرکز خلافت شام تعیین میگردید، مستوفیان بعنوان عامل خراج گاهی از مرکز خلافت دمشق و گاهی از حکومت عراق دوش بدوش و الی خراسان مقرر واعزام می شدند ، در معیت والی ها و حکام خراسان عا مل خراج
( ۹۹ ) (مستوفی) قاضی ، امیر شرط ( کوتوال) حاجب ومنشی ها ایفاء وظائف مینمودند . ائمه مساجد و علمای دینی عرب هم در تشکیل در سگاهای دینی از قبیل تفسیر ، حدیث وفقه و لغت و تعمیم و تبلیغ دیانت اسلامیه بدل همت و غیرت میور زیدند، این ترتیب در قالب کوچکتر در ولایات خورد نیز معمول و مامورین آن ازطرف والی خراسان مقرر واعزام می شد . واما در ولایت های که بطور غیر مستقیم تابع عرب بوده وتنها بقبول خراج و نماینده عرب حاضر شده بودند این تشکیلات تطبیق نمی شد ، زیرا آنها از خود حکومت مستقل محلی داشته ، وتنها نماینده ازعرب بعنوان حاکم درپهلوی حکمدار محلی تعیین و با چند نفری از همراهان خود در آنجا اقامت میکرد این نماینده در اداء مراسم دینی آزاد وخودش از تکا لیف اداری و محلی معاف و در اقساط معینه خراج آنعلاقه را از حاکم محلی تحویل میگرفت . بعضاً در چنین ولایات یک قطعه عسکری عرب و یا عدهٔ از خانوار عر بی بطور مهاجر نیز سکونت کرده ، بتعمیر مساجد و تدریس و اقامه شعائر اسلا مـی مشغول میبودند . بعض ولایات بزرگ و کوچکی نیز بودند که بدون تادیـهٔ خراج سالانه ، دیگر با عرب هیچ ارتباطی نداشته و عرب در آنجا ها نماینـده و نفوذی نداشتند . در هر حال مرکز عمومی اداره حکم عربی در خراسان شهرمرو بوده ، ولایات نیشاپور ، سیستان ، سند ، هرات ، بلخ و تخار ستان بتدریج زیر اداره مستقیم دولت بنی امیه قرار گرفتند، جز آنکه درعلاقه های اینولایات هنوز حکمرانان محلی وجود داشته و به اداء باج و خراجی اکتفا میکردند ، چنانسکه تخارستان علیا یا بدخشان مثل ولایات غور و غرجستان و قلمرو کابلشاهان تارود خانه سند زیر اداره حکمرانان محلی آزادانه بسر برده، گاهی برعلیه عربها داخل جنگ ، وزعالی بصلح بسر برده، وبعضاً خراجی قبول می نمودند. اما رویهمرفته تمام کشور خراسان اعم از ولایات مفتو حه و
( ١٠٠ ) آزاد طرفدار استقلال مملکت و بر ضد عصبیت و استبداد حکام بنی امیه بوده و تا اوائل قرن دوم هجری با ایشان داخل ضرب و حرب و مصروف اغتشاش و انقلاب بودند . امپراطوری اموی نیز در طول این مدت با تمام قوای خود در مقابل خراسانیان داخل نبرد نظامی و سیاسی بودند . بالاخره در نتیجه پا فشاری خراسانیان آن شهنشاهی عظیم از پا درآمد ، و همین علت دولت عباسی را بمیان آورد . چونکه خراسانیان در برابر تمام کتله عرب و ملل اسلامی وغیر عربی امپراطوری اموی بتنهائی نمیتوانستند خلافت اسلام را خود در دست گیرند لهذا خاندان بنی هاشم را روی کار کشید . و بنام آل پیغمبر همکاری سایر ممالک اسلامی و غیر اسلامی و یا اقلاً بیطرفی آنها را در مبارزه برضد اموی تأمین کردند ، وقتیکه هم خاندان عباسی را بخلافت رساندند دست از کار نکشیده و تمام امور دولت را بواسطه ابو مسلم و خاندان برمک و آل سهل یکی پی دیگری در قبضه اختیار خویش گرفتند ، تا بالاخره بواسطه خانواده طاهر استقلال کشور خودشان را اعلان کردند. دوره بنی عباس : در ایندوره تشکیلات اداری و کشوری امپراطوری عرب نسبت به تشکیلات دوره اموی وسعت اختیار کرد، ولی چون نفوذ خراسانیان در امور دولت زیاد ، و وزراء ، حکام ، مستوفی ها ، و منشی ها گاهی کم و گاهی زیاد خراسانی بودند ، لابد در اداره ولایات خراسان مفتو حه بیشتر دست خود خراسانیان داخل و فشار سابق محسوس نبود. در هر حال هنوز سکه و خطبه بنام خلفاء و مالیات مملکت بعنوان بیت المال خلیفه اسلام جمع میشد ، و مالیاتی که از خراسان مفتوحه جمع میگردید دلیل بر آبادی و معموری خراسان آنروزه نسبت بسائر ممالک امپراطوری اسلامی بود ، یکی از نویسندگان مشهور میگوید ( مقدسی ) قریه های خراسان
(۱۰۱) آبادتر از شهرهای عراق است و دیگری میگوید مالیات خراسان با مالیات کشور فارس نصف عایدات کل امپراطوری بنی عباس را تشکیل میکرد و آن عبارت از ارقام ذیل بود: ولایت کرمان ۰۰۰ ر ۰۰۰ ر ۴ } جمعاً ۴۷،۴۰۰،۰۰۰ درهم ولایت مکران ۰۰۰ ر ۴۰۰ } ولایت سیستان ۰۰۰ ر ۰۰۰ ر ۴ } ولایت سند ۰۰۰ ر ۰۰۰ ر ۱۱ } ولایات خراسان شمالی ۰۰۰ ر ۰۰۰ ر ۲۸ } مؤثرات عرب وافغان در همدیگر عربها در عالم اجتماع دارای دو قوت بزرگ بودند یکی دینی محکم ومتین و دیگری زبان وسیع و حیرت انگیز، و ایشان این هردو را در سایهٔ عزم و ارادهٔ قوی در ممالک متصرفه خویشتن تحمیل وترویج کردند، منجمله افغانستان در ایام تسلط سیاسی عرب در شمال وغرب وجنوب وگوشه از جنوب مشرق کشور این هر دو را ولو به آهسته گی و بتدریج و در نتیجهٔ سالیان درازی مأنوسیت پذیرفتند، و دین اسلام و زبان عرب دین وزبان رسمی و ادبی وعلمی خراسان مفتوحه گردید حتی لغات عرب در زبان دری که زبان ملی بود قبول شد و بالاخره زبان نوین دری مرکب از لغات عرب بوجود آمد که تا امروز باقیست. بعض از ممالک مفتوحه عرب بدرجه در زیر تأثیر این دو سلاح قوی واقع شدند كه بكلى بيك كشور وملت عربی تحویل یافتند از قبیل مملکت مصر و بعض هم قرنها دوام نمود تا توانستند زبان ومليت خویش را ازین تحلیل وتمثل نگهدارند چون کشور فارس.
( ١٠٢ ) در هر حال عرب ها ملت بدوی و طبعاً از صنعت، حرفت، علوم و مدنیت و نظم و تربیت اجتماعی محروم بودند، وبعدها چون در سایۀ همایون اسلام دائره نفوذ، اجتماع، سیاست و اختلاط شان با اقوام و ملل مختلفه روی زمین روز بروز وسیع شده میرفت، لابد بقبول نظم و تربیت و علوم وفنون ملل متمدنه نیز پرداختند. از ظهور اسلام تا انجام دوره اموی متجاوز از یکقرن عصر تدین و جهاد و کشور کشائی عرب بود، در ینعصر عرب دین و زبان خودش را در کشور های مختلف نشر نمود، اسفار جنگی و تشکیل مهجر های عربی در حصص مفتوحه آن امپراطوری، نژاد عرب را با ملل دیگر نزدیک، و قبول اسلام از طرف مردم سلسلۀ خویشاوندی و ازدواج را بین فاتح و مفتوح بر قرار ساخت. درین دوره عالم عرب فقط در قرآن و حدیث و فقه غور میکرد و چون ملل مفتوحه اشارات قرآن کریم را نمیدانستند لهذا علم تفسیر بمیان آمد، همچنین از جمع نمودن اقوال حضرت پیغمبر علم حدیث، و از شرح حلال و حرام و فرایض و احکام، علم فقه تدوین یافت. در دورۀ عباسی از یکطرف فلسفه یونان و فروعات آن از قبیل طب، منطق، طبیعیات، کیمیا، نجوم و ریاضیات بواسطه مدرسه اسکندریه در غرب، و مدرسه جند یشاپور در شرق، و از طرف دیگر آئین جهانداری و سیاست، و تاریخ و قصص از مملکت فارس، و از طرفی هم فن انشاء و ترسل و ریاضیات و نجوم از کشور خراسان، وهکذا بواسطۀ ولایات شرقی خراسان فلسفه وطب هندوستان داخل کشور عرب گردیده، و از مجموع آنها بناء تمدن جهان شمول اسلامی در روی زمین ریخته شد، آن تمدنی که حلقۀ وصل بین تمدن قدیم و تمدن جدید گیتی بشمار رفته، و تمام ظروف زمانی قرون وسطی را پر، و سلسله تمدن قرون اولی را با قرون آخری مربوط کرده است. لهذا تمدن اسلام اگیر شاگرد تمدن قدیم جهان بوده هم استاد تمدن جدید دنیا شمرده میشود، در
( ۱۰۳ ) حالیکه یونان نیز موجد تمدن قدیم نبوده و آن را از تمدن های قدیم شرقی چون فنیقه و آشوری و مصر وغیره اتخاذ کرده است، در هر حال عرب و اسلام هر چه را از هر کجا که گرفتند آنقدر توسیع و تکمیل کردند که بدرجه ایجاد رسید ، مسلمین به تمام علوم وفنون توغل ، و الجبره را ایجاد کردند ، طب یونان را ترقی داده و با دوا سازی یکجا پیش بردند ، و علوم حساب ، هندسه کیمیا ، نباتات ، حیوانات را بشكل كاملتری بنما نها دند ، علماء بغداد نشاندادند که هیئت غیر از نجوم است . و همین ها بودند که آثار بطلیموس را ترجمه ولی آنچه را غلط یافتند تصحیح و تعدیل نمودند . مسلمانان جغرافیا و نقشه های بحری را ترتیب و قطب نما را ایجاد، و قسم بزرگ تجارت دنیا را از خشکه بآب انداختند . مسلمین بودند که امقعه چین و هند را به اسپانیا و از اسپانیا را تاسببر یا رسانیدند . قسمت بزرگی از آلات ووسایل حرب ، حرفت ، زراعت ، وغیره ، با ساعت ، کاغذ ، آسیای بادی ، و فن نقشه کشی و جغرافیا با حبوب و اشجار مثمره ــ که در براعظم اوروپا در قرون وسطی معمول و مستعمل بــود ــ از طرف مسلمین وارد آن سر زمین گردید . بطور مختصر در تمام قرون اولی و وسطی هیچ ملتی در روی زمین از کشور یو نان بیشتر علما و حكما پرورش نداده است، در حالیکه میتوان در برابر هر نفر عالم یونانی صد نفر عالم مسلمان را حساب کرد. در هر حال کشور افغانستان یکی از ارکان مهم این تمدن عظیم اسلامی بشمار رفته ومردان بزرگو بیشماری در هر رشته از علوم وفنون پرورش داده است. مورخین و نویسندگان عربی زبان که از قرن سوم هجری بنگارش تاریخ و جغرافیای اقوام شروع کرده اند ملتفت این نکات واوضاع بوده یکی از ایشان (ابن الفقیه ) میگوید: خراسانی ها در علم وصنعت وتجارت سرآمد روزگارند... مردم خراسان دلیر وشجاع هستند، اینها فیروز بن یزد گرد و همچنن کسری
( ١٠٤ ) بن قباد بن هرمز را کشته، و دولت را از بزرگترین ملوك اموی جدا کردند...» دیگری مینویسد: « ... خراسان در دوره اسلام از طرف عربها بجنگ و صلح فتح شده و بار دیگر استعداد و قابلیت طبیعی و درایت خراسانی در امور سیاسی و علوم و فنون ظاهر شد، و خراسان نسبت بسائر ممالك اسلامی بیشتر مردان مشهور ، علما و و امرا و سلاطین نامدار پرورش داد ... » و در واقع هم کشور افغانستان تا هجوم چنگیز نسبت بسائر ممالك اسلامی بیشتر در تمدن و ترقی شعشعه افشانی میکرد. در هر حال چنانچه گفتیم خراسانیان از قرن اول هجری شروع بقبول دین اسلام و زبان عرب نموده ، و از قرن دوم هجری در سایه تبحر در زبان عرب به تفسیر وحديث وفقه مشهور و رجال بزرگی پرورش دادند ، و در همین قرن که در نتیجه ترکیب و اختلاط ملل متعدده مشرق زمین چون خراسان ، ماور النهر فارس، عرب، مصروشام و اممی چون یهود و نصرانی، و زرتشتی و بودائی وغيره بناء تمدن اسلامی ریخته شد، باز خراسان در تشکیل این تمدن دست بزرگی داشته از یکطرف در علوم ریاضی، نجوم، طب، طبیعیات، فلسفه ، منطق و کلام، تاریخ و جغرافیا، پیشرفته، و در قرن سوم برجال بزرگی درین خطوط پرورش، و زمینه را برای ظهور نوابغ بشری در قرن چهار و پنج از قبیل فارابی و ابن سینا و بیرونی آماده نمودند و از دیگر طرف تربیت و تهذیب خراسانی را بواسطه ترجمه از پهلوی بعربی داخل عرب و جزء مهم تمدن اسلامی گردانیدند. هکذا خراسانیان بواسطه ولایات مشرقی خودش عرب را به فلسفه و الهیات هندی آشنا ساختند . در هر حال چنانچه قبلاً اشاره شد در دوره خلفاء را شده و بنی امیه مساعی عربها منحصر به اعلای كلمة الله و تعمیم اسلام و زبان عرب دردنیا بوده ، و برای بار اول در عصر اموی عربها متوجه علم طب شده و به ترجمه آن دست زدند ، چونکه بعضاً خلفاء اموی مریض و محتاج طبیب و طبابت بودند . از آن
( ١٠٥ ) بعد عربها بصنعت ونجوم نیز متوجه گردیدند و یسانتر بفلسفه یونانی بلد شدند . توغل در فلسفه البته توأم با آشنائی در طب، حکمت، حساب، منطق، موسیقی، هیئت و هندسه نیز بود ، و از دیگر طرف مناظره مسلمین با زرتشتی ، مسیحی ، یهودی وغیره آگاهی بمنطق و کلام را التزام میکرد ، چه ملل غیر مسلمان در جدال برهان وحجت پیش میکردند ، و هم از تعالیم اسلام خود را مطلع میساختند ، مسلمین بعین این رفتار مجبور بودند و لهذا بعلاوه منطق و کلام بحقیقت سائر ادیان نیز آشنا گردیدند ، بهمین سبب بعدها معتزلی ها این وظیفه را بر دوش همت خود گرفتند و بیشتر با علماء زرتشتی مشغول رزم نظری گردیدند ، ازان جمله بود کتابی که ایشان بنام ( رد جهمیه ) برضد اتباع جهم بن صفوان خراسانی نوشتند . در هر حال عرب ها ومسلمین با موختن زبانهای یونانی وسریانی متوجه شدند، و از قبطی و پهلوی و هندی ترجمه کردند ، باین ترتیب فلسفه یونان و فلسفه جدید افلاطون و هم فلسفه و الهیات خراسان شرقی و هند ، و تعالیم زرتشتی خراسان با تربیت دینی یهود و نصاری در فلسفه دوره اسلامی تأثیر کرد . بنابرین تمدن اسلام و فلسفه اسلامی نه يك تمدن و فلسفه عربی بلکه يك تمدن و فلسفه مشرقی مبنی بحساب رفت . واما خراسانی ها وقتیکه داخل اسلام شدند بزودی زبان عرب آموخته و در علوم تفسیر حدیث وفقه پیشرفتند ، بطوریکه هنوز از ورود عرب در خراسان پنجاه سال نگذشته بود ، که مردی از نژاد اینکشور در کوفه پاید بنیانهاد وعالم فقه را نور بخشید ، اینشخص همان امام اعظم ابوحنیفه نعمان بن ثابت بن زوطی خراسانی الاصل است که از عرصه هزار و چند صد سال با ینطرف پیشوای مذهبی ملیونها نفوس مسلمان در روی زمین قرار گرفته است، نعمان در سال ٨٠ هجری در کوفه وثابت پدرش در انبار وزوطی جدش در کابل متولد گردیده ، وخود او در ١٥٠ در بغداد گذشت . در کشور خراسان از ظهور اسلام تا تأسیس
( ١٠٦ ) حکومت آزاد ملی (طاهریان) یعنی از قرن اول تا سوم هجری دهانفر عالم تفسیر، حدیث و فقه بمیان آمده، و حفاظ قرآن، و صوفیان معروفی پیدا شدند از قبیل: ابو عبدالرحمن عبدالله مشهور بابن المبارك مروزی از کبار محدثین و از مشاهیر متقیان عصر ومؤلف كتاب الزهد والرقايق ( اقدم کتب حدیث ) (فوت بعمر ٦٣ سالگی در سال ۱۸۱ هجری) ابراهيم بن طهمان باشانی هراتی محدث معروف اسلامی ( فوت در مکه سال ١٦٣ هجری ) ابن منذر ابراهيم خزاعی نیشاپوری، و پسرش ابوبکر محمد بن ابراهيم مؤلف كتاب الاشراف هر دو از مشاهیر فقهاء و متوفی در سالهای ٢٣٦ - ٣٠٩ هجری . ابوبكر عبدالله بن محمد نیشاپوری مؤلف کتاب مزين محدث و فقیه مشهور ( فوت در سال ۲۳۸) ابو بكر محمد بن اسحاق ابن خزیمه نیشاپوری محدث وفقه معروف (فوت در سال ۳۲۳ ) ابو اسحق سعدی ابراهيم بن يعقوب جوزجانی محدث مشهور و مدرس در مکه، مدینه و بصره ( فوت سال ٢٥٩ ) ابراهيم بن ابی طالب نیشاپوری حافظ جید قرآن (فوت سال ٢٩٥) ابراهيم ادهم صوفی معروف واز امیر زادگان محلی بلخ ( فوت سال ١٦٢ هجری ) ابو حفص حداد عمر بن سلمه نیشاپوری صوفی مشهور فوت در سال ٢٦٤ هجری . ابو سلیمان موسی بن سلیمان الجوزجانی از مشاهیر حنفیون، و مؤلف كتاب مسائل الاصول والامالى (فوت بعد از سال ۲۰۰ هجری ) ابراهيم ابن رستم مروی از اصحاب ابوحنیفه و راوی کتاب النوادر از محمد بن حسن شیبانی ( فوت سال ۲۱۱ هجری) الحافظ ابي عبدالله محمد بن نصرالمروزى الشافعي المتوفى سنه ٢٩٤ صاحب المسند حديث، و از اعلم علماء حديث، وبعد از صحابه اجمع واضبط احادیث . ابوداؤد سجستانی بن سلیمان بن اشعث بن اسحق سیستانی متولد سنه ۲۰۲ صاحب سنن معروف که دارای مرتبت چهارم در صحاح سته است - فوت در ٢٧٥ هجری - ابی حاتم سجستانی سهل بن محمد از محمد ثین و علمای مشهور سیستان و مؤلف كتاب بسیار
( ١٠٧ ) فوت در ٢٥٤ هجری . امام مسلم عربی الاصل نيشاپوری الموطن متوفی در سنه ٢٦١ هجری از ائمه حديث وصاحب كتاب صحيح مسلم و دارای رتبهٔ دوم در کتب احاديث ، و بالأخره امام احمد بن حنبل بن هلال المروزی ثم بغدادی از اکابر محدثين و اعاظم فقها و صاحب مذهب و مؤلفات عديده ، متوفی در سنه ٢٤١ هجری و غير هم ، درینجا نباید از يکنفر عالم ديگر خراسانی محمد بن کرام بن عراق بن خرابه المکنی به ابو عبدالله زرنجی سيستانی فراموش نمود اينشخص صاحب مذهب مشهور گرامی و دارای پيروان زيادی در خراسان شمالی و غربی بوده ، و در سال ٢٥٥ در يکی از علاقه های شام چشم از جهان پوشيد . در همين عهد يكه خراسانيان در خط تفسير و حديث و فقه پيش ميرفتند در شعر و ادب عرب ، و بعدها در تمام علوم و فنون آنعصر تفرد و امتياز حاصلکرده و رجال مشهوری بدنیای علم اهدا کردند از قبيل : ابوموسی جابر بن حيان خراسانی عالم بزرگ و واضع علم شیمی در قرن دوم هجری که متجاوز از پنچصد کتاب نوشته ، و منجمله کتاب الخالص و كتاب الخواص او نام برده میشود این حکيمی که دارای شهرة افسانوی گرديده در سال ١٦٠هجری فوت نموده است . و محمد بن موسٰی خوارزمی عالم بزرگ رياضى و اولين نويسندهٔ کتاب جبر و مقابله که در قرن سوم هجری میزيست . و ابو معشر منجم معروف بلخی مرد ديگری که در سال ٢٧٢ فوت نمود. و ابن قتيبه مروزی ابو محمد عبدالله بن مسلم کاملترين نمونه علماء خراسانی و جامع ترين نماينده علوم و فنون قرن سوم اسلامی است که در بغداد برشد رسيده و چندی در دينور قاضی و بعد مجدداً در بغداد مقيم و عمرش در تالیف گذشت ، ابن قتيبه در اوائل تاسيس حکومت طاهر به خراسان در سال ٢١٣ هجری تولد ، و در سال ٢٧٦ در بغداد از دنیا گذشت و او از مشاهير نحویون و كبار علماء لغت و عالم شعر و ادب ، حديث
( ١٠٨ ) و فقه ، تاريخ و عقايد دينيـه بـوده ، و به تعبير يكى از مؤرخين معاصر اسلام دائرةالمعارف قرن سوم بشمار ميرفت ابن قتيبه كتب ذيل را تاليف كرده است: آداب القرائت . ادب الكاتب . اصلاح غلط ابى عبيده . تأويل مختلف الحديث التفقيه . تقويم اللسان . جامع الخو الكبير . جامع الخو الصغير .الجوابات الحاضره. كتاب فى الدلائل النبوه . كتاب فى خلق الانـان . ديوان الكتاب . طبقات الشعراء . عيون الاخبار . كتاب الاشربه . كتاب فى غريب الحديث والقرآن . كتاب الانواء . كتاب الخيل. كتاب الميسر والقداح . كتاب مشكلات القرآن . والمعارف وغيره همچنين خراسانيان در شعر و ادب عربى نيز پيشرفتند ابو مسلم در نطق و خطابت مرد فصيحى بود . وبشار تخارستانى يكى از مشهور ترين شعراء ملى خراسان و معروفترين سرايند گان عربى زبان است كه روح ادبيات قديم خراسان را در ادب عرب داخل، وعشرت پرستى را تشويق و ترغيب و از ديگر طرف از مفاخر خراسانيان در برابر عناصر بيگانه دفاع كرده است او روزى اشعار ذيل خودش را بدون ترس در حضور مهدى خليفه عباسى عرب قرائت كرد : ( گروهى ( مراد از مخالفين او) مرا ناسزا گفتند، وهمه آنها احمق اند، حماقت ايشان مدام باد. گناهى ندارم كه مستوجب دشنام باشم ، ولى آنها از ين غضبناك هستند كه :شرف من آفاق را فرا گرفته ، شرف من از خراسان است، وخاندان من بسيار برجسته و بلنداست، ومن نيز كه فرع آن اصل ارجمند هستم، بواسطه سعى خود سرفرازى يافته ام .» (١) خليفه عباسى روزى از بشار پرسيد از كجا هستى ؟ جواب داد : « از آنهائى هستم كه سواران بسيار دارند ، و در كار زار پايدارند يعنى از اهل تخارستان .» همين شاعر خراسانى بود كه عجم را به ترك (١) و هجا نى معشر كلهمو حمق دام لهم ذا ك الحمق ليس من جرم و لكن غاضهم شرف العارض قد سد الافق من خراسان و بيتى فى الذرى ولدى المسعاة فرعى قد سمق
( ۱۰۹ ) موالات عرب تحريك ميكرد : « موالات » رسمی بود که عجمی ها برای حفظ شأن خودشان از تحقیر متعصبین خودها را به موالات یکی از قبائل معروف و معتبر عرب سپرده و منسوب مینمودند در هر حال این شاعر نابینای خراسانی دوازده هزار قصیده عربی سرود ولی بعد از آنکه خلیفه مهدی عباسی او را در سال ١٦٨ هجری با تهام زندقه بضرب تازیانه اعدام کرد قسمت بزرگی از اشعار او نیز از میان رفت ابو عطا سندی ( متوفا د ر قرن سوم هجری ) شاعر عربی زبان دیگر خراسانی است که مثل پدرش السكن بوده و خلفاء ام یه عباسی او را بنظر نفرت میدیدند ، چونکه ابوعطا عباسیان را در اشعار خودش مذمت میکرده است . ابو الفضل احمد بن ابی طاهر طیفور خراسانی صاحب كتاب المنثور و المنظوم شاعر فاضل و عالم عربی زبان قرن سوم هجری است که در سنه ٢٠٤ تولد ، و در ۲۸۰ فوت و در بغداد زندگی میکرد . عبدالله پسر امیر طاهر که یکی از فضلاء عصر خود بشمار میرفت در خط شعر و ادب نیز دستی داشت او در یکی از قصاید عربی خودش در خطاب بمعشوقه میگوید : ..... بس کن از آنچه که سرمایه سخن کرده برای محاوره و مفاخره وقت نداشته و مشغول هستم. نیاکان من رو سپید بزرگ شريف نجيب و کریم بودند. پدر من نظیر و مانندی نداشت مانند پدرم کدام شخص صاحب عظمت و بزرگواری بود بگوئید که بود ، نگاه کنید بسینه چاك چاك آن مخلوع ( اشاره بقتل امین خلیفه عباسی ) که در اطراف آن قاتلین دلیر ) یعنی طاهر وخراسانی ها ) تجمع کرده بودند. او بخاك افتاد و خاك آرامگاه اوشد. ملنك او را مرگ و بلادر ربود . پدرم سپاهی برای سرکوبی آن بت كشيد كه طول و عرض زمین بر آن سپاه تنگ شده بود . شمشیر داران خراسان که مانند شیران بیشه هستند ، آنها جان خویش را در راه خدا داده اند ، آنها جان
( ۱۱۰ ) و بی اسلحه نبودند . . . ، ( ۱ ) خراسانیان درطی قرون اولیه و ثلاثه هجری چنانچه در رشته های علوم اسلامی از قبیل تفسیر ، حدیث ، فقه ، شعر و ادب ، علم وحکمت وسائر فنون پیشرفتند و مثالی چند درینجا بطور نمونه ذکر شد ، از دیگر طرف در بسط ونشر علوم و فنون و تهذیب و تربیت خراسانی در بین عرب وتمدن اسلامی بواسطه تحریر و تراجم خویش نیز پرداختند ، و از آن جمله بودند موسی برمکی و یوسف برمکی که آثار پهلوی را در زبان عرب ترجمه کردند ، محمد بن جهم برمکی نیز کتاب سیر ملوک الفرس را از زبان پهلوی در لسان عربی در آورد . فضل بن سهل وزیر معروف خراسانی ترجمان دیگری بود که کتابی از پهلوی ترجمه و بحضور یحیی برمکی تقدیم کرد ، و از همین جا رو بعـروج سیاسـی روان گردید . بامر خاندان برمکی کتابهای « منـکه » ( در طب ) و «سند هند » ( در نجوم و فلکیـات ) بـا قصه « سندباد » و غیره نیز ترجمه وداخل زبان عرب گردید ، و باین ترتیب افغانستان که دارای تربیت و تهذیب قدیمه خراسانی بود ـ قسمتی از مجموع آنهمه را در تمدن عرب و اسلام داخل کرده و فلسفه الهیات وطب هند را با ریاضی و نجوم و هندسه خود یکـجـا بعرب آموختند ، عربها به مذهب « سمنی » و فلسفه آن که میگویند : « علم را غیر از حس مایهٔ دیگـری نیست » نیز در ولایت سند آشنـا شــدند ، زیـرا سمنی مذهب ایدولایت و جزئی از مذاهب قدیم اریه ها بود . از دیگـر طرف موالی و اسراء خراسانی که از ولایات باختر ، هرات ، مرو (۱) اقصری عما لهجت به اننا من قد تعرفی نسبی و ابي من لا كفاء لـه انظر و المخلوع كلكله قنوى و الشرب مضجعه قاد جيشـاً نحو نائـلة من خراسـان مصممهم و هبـو الله انفسـهم فبغير الحي عنك مشغول سلفى الفرا لبيها ليـل من يساوى مجده قو لـوا و حـواليـه المقا و يـل غال عنه ملكـه غـو ل ضاق عنـه العرض و الطول كليـوث ضمهـا غيـل لا معـازيـل ولا ميـل
(۱۱۱) نیشاپور ، سیستان ، بلوچستان ، سند و کابل وغیره در جنگها بدست عرب افتاده و بعد در ولایات عربی ساکن و مسلمان شدند ، اکثراً با اخلاق خود در خطوط علمی پیش رفته و امثال ابن زیاد سندی ، ابو معشر نجیح سندی ، حصین بوالحرص ، بسام ، سالم بن ذکوان، عبدالرحمن ، باب ، مکحول الشامی سالم بن عجلان ، حمید الطویل ، نافع و امثالهم اشخاصی در صف اساتید علم و ادب و مؤلفین قرار گرفتند ، شخصیت اینمردان خراسانی البته در نشر اداب و تهذیب خراسان در عرب بی تأثیر نبود . خاصهٔ هنگامیکه نفوذ سیاسی خراسان در خلافت عرب منبسط، و خلفاء اولیه عباسی در قرن دوم هجری دست نشانده سرداران خراسانی ، و اردوی خراسان در مرکز خلافت مقیم و حافظ امپراطوری خلفاء محسوب شد ـ ( در وقت خلیفه منصور اردوی بغداد مرکب از چهار دسته بود : خراسانی ، یمانی ، مضری ، ربیعه ودرعصر هارون الرشید بیست هزار عسکر خراسان در بغداد موجود ، و تکیه گاه استقرار خلافت بشمار میرفت ) در عهد مامون هم دولت عرب بیشتر بیکدولت خراسانی بود تا عربی ، زیرا حکام ، مستوفی‌ها ، ومنشی ها ازخراسان و عرب یکجا بامور دولت مقرر شده، و بازیله خراسانی ها سنگینی میکرد ، بهمین جهت است که مؤرخین، عصر عباسی را زمان قوت و غلبه خراسان و عصر ضعف عرب خواندند و لهذا تهذیب و تربیت خراسان در تشکیل تمدن اسلامی تأثیر عظیمی نمود ومتعاقباً چون خراسانیان از اوائل قرن سوم هجری ( ۲۰۵ ) درداخله به تشکیل یکدولت مستقل خراسانی پرداختندالبته برای ظهور يك تمدن اسلامی افغانستانی ، و شهنشاهی های بزرگ افغانی از قبیل صفاری ، سامانی ، غزنوی و غوری زمینه مساعد گردیده ، و در نتیجه افغا نستان ازحيث تمدن وتهذیب ، جهانگیری و فتوحات وخدمت به تعمیم دین اسلام از بزرگترین ممالک اسلام و شرق بحساب رفت . درهر حال عرب دورهٔ عباسی، افغانستان را بنظر تکریم و احترام میدید ،
( ۱۱۲ ) مدعیان خلافت در خانواده عباس، مبلغین خودشان را فقط با اعتماد وامید بمردم خراسان سوق نموده و این ملت را برای انقراض امیر اطوری اموی بر همه ممالک اسلامی ترجیح میدادند، تسوده های عربی مخالف بنی امیه نیز راجع بظهور مردان خراسانی و بیرق های سیاه ایشان احادیث و مقولاتی روایت، و مردم را تقویه معنوی می نمودند . داؤد بن علی عموی خلیفه منصور عباسی بمردم میسگفت : ای اهل کوفه بخدا ما مغلوب و مظلوم و از حق خویش محروم بودیم تا آنسکه خدا خراسانیان را آماده کار زار نمود، آنها حق ما را زنده، وراه ما را هموار، و چراغ دولت ما را روشن کردند، و آنچه را که شما انتظار داشتید، ایشان برای ما میسر گردانیده، وخلیفه از بنی هاشم بد لخواه شما مقرر کردند. خراسانیان شماها را روسفید، و در برابر شاهی ها غالب و فاتح ساختند . خلیفه منصور عباسی که خود قاتل ابو مسلم بود باز میسگسفت : ای اهل خراسان شما یار و یاور ما هستید و دعوت ما بواسطه شما منتشر شد . استاد احمد امین مصری مورخ معاصر و مؤلف صحسح الاسلام از قول جاحظ عالم بزرگ قرن سوم هجری میگسوید : دولت بنی عباس خراسانی است و دولت بنی امیه عرب و بدوی بود . خلیفه منصور عباسی هنگام مرگ خودش بفرزند چنین وصیت میکرد : اهل خراسان را بتو میسپارم که از ایشان خوب نگهداری کنی، زیرا اینها انصار ما بوده و هستند، جان و مال خود را در دولت ماگسذاشتند، محبت تو هیچوقت از دل شان بیرون نخواهد شد، تو همواره بایشان نسکوئی کن و از بدی ایشان اغماض نما، در مقابل آنها از مسکافات دریغ مکن و هر که از ایشان در گذرد، تو در عایله او پدر باش . در شهر بغداد هم دروازه خراسان را دروازه « دولت » میخواندند، چونسکه دولت از ناحیه خراسان در بغداد داخل شده بود . تاریخ افغانستان جلد ۳ ( ۱۰۰ ) ب سردار محمد ج سراج التواریخ د معصومین ن مجله نسیم ه امیر الیه تاریخ اول و ۲ و ٢٦
فصل دوم طاهریان فوشنج : چون موضوع این فصل نگارش سلاله طاهریان هرات و طاهر موسس این خانواده از فوشنج میباشد تنها چند سطری در باب فوشنج نگاشته سپس بواقعات تاریخی میپردازیم : بطرف غرب شهر هرات حکومتی بنام غوریان واقع است که در آن شهری نسبتا کوچک در بین مرکز غوریان و هرات، بجانب جنوب دریای هری رود بنام زنده جان وجود دارد. این شهر عبارت از همان فوشنج تاریخی هرات می باشد (۱) ابن حوقل در قرن چهارم هجری وسعت ورقبهٔ این شهر را نصف رقبهٔ هرات نگاشته و اضافه کرده است که شهر مذکور مانند هرات در یک جلگه که دو فرسخ از کوه ها فاصله دارد واقع است (۲) و شهر خیلی خوش بنا و تماماً با اشجار محاط میباشد استحکامات شهر بسیار عالی و دورا دور آنرا یک دیوار عظیم و یک خندق فرا گرفته است . یاقوت آنرا بنام بوشنج یا فوشنج نوشته مستوفی فوشنج را در قرن ۸ هجری به نسبت هندوانه و انواع انگور آن مشهور دانسته چنانچه اقسام انگور آن بیکصد و چند نوع میرسیده و مستوفی اضافه کرده است که امتیاز دیگر این شهر از حیث آسیاب های بادی آن بوده است در حدود سنه ۷۸۴ هجری فوشنج از طرف تیمور با وجود داشتن دیوارهای مرتفع و خندقهای آبدار، ومقاومت بی منتهای مردمان آن غارت و تاراج شد و آنکهی (۱) صفحه ۹۴ آثار هرات مولفه شاغلی خلیلی افغان (۲) لو ستر انج مستشرق شهیر در مولفه خود بنام خلافت اراضی شرقیه، رقبه شهر هرات را در آنوقت نیم فرسخ مربع می نگارد .
( ١١٤ ) نظر به بعضی علل و جهات نامعلوم نام این شهر تاریخی کشور از صفحات تاریخ معدوم گردید . بیهقی نام آنرا فوشنج یا پوشنج یا پوشنگ نوشته و اصطخری میگوید که از آنجا طائفه زیادی از اهل علم ظهور کرده است (۱) شیخ ابو لیث فوشنجی که یکی از اعاظم علمای بزرگ اسلام اند و همچنان شیخ ابوالحسن فوشنجی که از مشایخ بزرگ بوده و مزار شان تا حال در آنجا موجود است از رجال علمی این شهر می باشند (٢) ظهور طاهر : چنانچه در فصل گذشته دیده شد پس از قبول شدن دین مقدس اسلام و انتشار آن در خراسان ، با در میان آمدن خلافت های بنی امیه و بنی عباس ، احساسات ملیت خواهی و جنبش های ملی در هر گوشه و کنار خراسان شروع شده مردمان وطن خواه آن بهر سمت و سو بهر وسیله و واسطه که بود جمعیت های تشکیل داده بسر کردگی سر داران قوم بنای حصول آزادی و استقلال سیاسی را گذاشتند . این نهضت ها سالها پیش از طاهریان در بین مردمان هرات و سیستان و بلخ دیده می شد تا آنکه در موقعیکه زمینه بکلی در اثر این جنبش ها و نهضت ها آماده شده بود هارون الرشید فوت کرد (۱۹۲) و پس از او در بین دو پسرش امین و مامون بر سر امر خلافت نزاع جاه طلبانه مدهشی بر پاخاست و نظر مامون را که از زمان پدر حکومت خراسان را بدست داشت رشادت و جوان مردی یکی از فرزندان آریه یا هرات بخود جلب کرد و از او در مقابل امین کمک خواست . این مرد نامی که طاهر نام داشت، و جهت قایم نمودن نفوذ خود به نزد عباسی ها و اغفال ایشان انتظار چنین فرصتی را میکشید دعوت مأمون را پذیرفته با سپاه محدودی از مردمان خراسان بحرب امین و عناصر غیر خراسانی داخل گردید . (۱) صفحه ٦ پاورقی کتاب از طاهریان تا مغل مولفه عباس پرویز . (٢) آثار هرات اثر خلیلی افغان .
( 110 ) نسب طاهر : پدر طاهر مؤسس سلسله طاهریان حسین نام داشت . در موضوع نسب او اقوال مختلف ذكر شده كه ثقه ترین آنها طاهر بن حسین بن مصعب بن زریق بن ماهان است . مطابق روایات مورخین و نویسندگان . کسیكه قبل از طاهر از خانواده او اشتهار زیاد حاصل كرده بود مصعب بن زریق است كه در فن كتابت مهارت بسزا داشته وعلاوه بر آن در فضل وادب وبلاغت مقام ارجمند را احراز كرده بود . مصعب د ر زمان خلفای عباسی د ر خدمت یكی از بزرگان ومتنفذین بنام سلیمان بن كثیر خزاعی بشغل كتابت اشتغال داشته و بعداً مدتی هم به حكومت هوشنج یافوشنج یا پوشنگ هرات منصوب گردیده بود. حسین بن مصعب یعنی پدر طاهر هم كه در آن ایام شهرت زیاد داشت و یكی از نجیب زاده گان هرات وصاحب نفوذ واقتدار بود ، در نظر عباسیان مورد احترام واقع گردیده در سنه ١٨٠ هجری به حكومت پوشنگ هرات مقرر گردید وتاسنه ١٩١ هجری كه علی بن عیسی حكمران بلخ وخراسان نسبت بوی مظنون شده در پی قتلش افتاد به این و ظیفه اشتغال داشت . ولی درین موقع وضعیت خود را به نسبت مخالفت علی بن عیسی در خطر دیده خود را به دربار هارون الرشید كه ازوی به نسبت رسوخ واعتبارش در بین قوم احترام زیاد مینمود رسانیده مورد تلطف و مهربانی واقع شد و بالاخره در سنه ١٩٩ و فات یافت در تشییع جنازه او خلیفه عباسی شخصاً حاضر بود. (١) طاهر : به اتفاق تمام مؤرخین و نویسندگان محل تولد طاهر سر سلسله طاهریان (١) صفحات اول كتاب امرء طاهریان تا مقل ،
(١١٦) هرات ، پوشنگ است . در سنه تولد او اختلاف جزئی موجود بوده بعض آنرا در سنه ١٥٨ و برخی در سنه ١٥٩ هجری می نگارند . تعلیمات ابتدائی وانتهائی او در تحت نظر پدرش حسین در داخل کشور صورت گرفته ودر تعلیم و تربیت او خانواده جلیل القدر و با فضیلتش سهم بزرگی داشته است . شخص آزاد منش و آزادی خواه و مظهر تربیت احساسات و سجایای ملی قوم باستانی آریانا بود . تا زمان مرگ هارون الرشید در تاریخ از او نامی دیده نمیشود ولی شهرت و افتخارات طاهرا نپذیر او از موقع آغاز میگردد كه در بین امین و مأمون پسران هارون الرشید در سر امر خلافت اختلاف پیدا میشود مأمون كه اقتدار خراسان را سالها یعنی از زمان پدر در دست داشت از نفوذ وقوت و اقتدار طاهر استمداد میگیرد و ازین به بعد است كه آوازه طاهر بلند میگردد وبالاخره با آنهمه قوت نفس وغرور ملی كه دارد به مقصد دیرینه خود یعنی حصول استقلال و گذاشتن نام نیك در تاریخ كشور موفق میگردد . فرماندهی طاهر بر افواج خراسان و فتوحات او : هنگامیكه هارون الرشید خلیفه عباسی در سال ١٩٢ هجری كه جهت دفع نمودن فتنه وشورش رافع بن ليث بن سیار كه در ١٩٠ بنای طغیان را در ماوراءالنهر گذاشت بخراسان آمده در سنه ١٩٣ وفات یافت و پسرش محمدامین طبق وصیت نامه رسمی در بغداد به تخت خلافت نشست . در همان حال عبدالله مأمون فرزند كوچكتر رشید كه از سال ١٨٢ از طرف پدر حكومت عراق عجم و كرمان و فارس وما زندران و خراسان را یافته بود در مرو اقامت داشت . هارون در حیات خود وصیت كرده بود كه پس از مرگ امین خلافت حق مأمون است ولی دو سال بعد از مرگ او امین به تحریك وزیر خود فضل بن ربیع اول، قاسم برادر كوچك خودرا كه از طرف پدر بارض جزیره وثغور والی بود عزل كرده
(۱۱۷) سپس نام مأمون را که قرار و صیتنامه پدر و لی عهد او بود از خطبه بیانداخت . و خطبه ولایت عهدی را بنام فرزند خود كه لقب الناطق بالحق را بدو داده بود خواند ( در سنه ۱۹٥ هجری ) . مأمون ازین حرکت امین آزرده خاطر گردیده مو قعيكه امين اورا از خراسان به بغداد طلب كرد از اطاعت وی سر پیچیده عاقبت آنها بجنگ و جدال کشید . این بود كه در سنه ۱۹۷ در همان فر صتيكه امین شصت هزار سپاه را به سرداری علی بن عیسی بن ماهان بجنگ برادر فرستاد تا اورا گرفته به بغداد با خود بیاورد مأمون طاهر را که چهار هزار عسکر دلیر و شجاع خراسانی با خود داشت . احضار کرده خواهش نمود تا در مقابل عساکر علی بن عیسی به جنگ امین پردازد . طاهر که در دل منتظر چنین فر صتی بود به طرفداری مأمون كمر همت بسته تجهيزات و تر تیبات عسا کر خود را تکمیل نموده بطرف ری حرکت کرد . طبری میگوید كه مأمون در موقع حرکت ، ری و قهستان و حلوان را بطاهر داده و گفت بدانر بشتاب پیش از آنكه على بن عيسى آنرا تصرف نماید و تعداد عسا كريكه به معیت طا هر بود به بیست هزار کس میرسید طاهر بطرف ری حرکت کرد و پیش از علی بن عیسی به آنجا رسیده ترتیبات عسکری خودرا قائم نمود ومنتظر رسیدن حریف نشست. غلبه طاهر بر علی بن عیسی هنگا میکه طاهر استحکامات شهر ری را تکمیل نمود جا سو سان و پیش قرا ولان به اطراف ونوا حی فرستاده منتظر و قت نشست . چون علی بن عیسی سپهسالار امین با سپاه ولشکر زیاد به نزد یکی ولایت ری رسید طاهر با افسران
(۱۱۸) با مشاورین خود در امر جنگ مشوره کرد . ایشان متفقاً بدین رای دادند که چون عده عساکر ما فوق العاده کم و بر خلاف دشمن بی اندازه قوی است باید ما متحصن شویم تا قوت الظهر دیگر از طرف مامون بیاید و آنوقت به حمله به پردازیم ولی طاهر نظریه ایشانرا رد نموده به حمله تصمیم گرفت ، گفت اراده شما ضعیف است زیرا اگر ما در ری متحصن شویم مردم شهر از خوف علی بن عیسی باما مخالفت خواهند کرد و کار ما مشکل خواهد شد من چنین تعبیه دیده ام که بیرون شهر رفته سنگر بگیریم و بتوکل خداوند بدون آنکه منتظر قوت الظهر باشیم حمله نمائیم . مجموع افراد خراسانی بر أی قائد و سپهسالار علی خود متفق گشته پلان او را تمجید نمودند و عساکر طاهر در بیرون شهر ری در موضع قلوس معسکر ساختند و جنگ سخت و خونینی در بین بغدادیان و خراسانیان در گرفت . شجاعت و پافشاری و مردانگی عساکر خراسانی در ین جنگ که عده ایشان بمراتب از دشمن کمتر بود از حد بیان بیرون است . خلاصه بعد از چندین حمله و دفاع متوالی عساکر طاهر توانستند که قشون بغدادی را عقب بپوشانند . در اثنای عقب نشینی عساکر امین ، صحاب و همراهان طاهر تیری به جانب علی بن عیسی انداخت و به ضرب آن تیر او را بهلاکت رسانید ( ۱ ) مگر طبری میگوید که بالاخره طاهر وعلی هر دو از صفوف عساکر خود برون آمده شروع بجنگ تن به تن نمودند و ، طاهر به هر دو دست شمشیر گرفته سر علی بن عیسی را زد و کلاه خود او را به و نیم کرد و همه سپاه طاهر به يك جا حمله نموده قشون بغدادی بهزیمت شدند و علی بن عیسی کشته شد .. (۲) ، ذو اليمينين : چون بغدادیان در آن جنگ هزیمت یافته و علی بن عیسی کشته شد طاهر ( ۱ ) روضة الصفا، خواندمیر صفحه ٦٧٤ جلد ٤ ( ٢ ) صفحه ٧٦٦ طبری
(۱۱۹) از فتح و پیروزی عساکر خراسانی نامه به مأمون نوشت و سر علی بن عیسی را به نزد او فرستاد . مأمون در جواب بطاهر نوشت که قرار معلوم تو با دو دست جنگ نموده ئی و ترا هر دو دست راست است . از همه مردم از خراسان تباری بیعت بستان . و درین نامه او را طاهر ذوالیمنین خواند (۱) . اما مورخین راجع به لقب ذوالیمنین طاهر روایات زیاد ذکر کرده اند غلبه طاهر بر عبدالرحمن بن جبلۀ ابناوی وفتح همدان از شنیدن خبر شکست عساکر بغداد و کشته شدن علی بن عیسی محمد امین سراسیمه گردیده فوراً يك عده عساکر زیاد تازه دم را بسر کردگی عبدالرحمن بن جبله بطرف فارس وری بمقابل طاهر فرستاد. عبدالرحمن از سواره نظام و پیاده بیست هزار نفر با خود داشت و همه آنها با آذوقه فراوان و تجهیزات تازه مجهز بودند . از طرف امین برای عبدالرحمن بن جبله اختیارات کامل داده شده بود و عساکر او همه از شجاعان و مردان جنگ آزموده انتخاب شده بودند . عبدالرحمن از بغداد حرکت کرده بشهر همدان فرود آمد و طرق وشوارع را تحت انضباط گرفته دیوارهای شهر را مستحکم گردانید و با آلات و ادوات مکمل برای جنگ وحمله آماده شد . وقتيكه على بن عيسى مقتول گردید پسرش یحیی بن علی که باوی در جنگ با طاهر همراه بود بايك عده بغي وسپاه فرار نموده در بین راه همدان وری اقامت گزید و فراریان پدر را که بنزد او میرسیدند تسكهدا شته و آنها را دوباره بجنگ با طاهر تشویق و تشجیع مینمود وضمناً قضیه را برای امین نگاشته از او درخواست قوت الظهر نمود . این است که امین به جواب او پرداخته عبدالرحمن را باقوه زیادی به پشتیبانی او فرستاد و برایش نوشت که تا (۲) طبری صحفه ٧٦٦
(۱۲۰) رسیدن سپاه عبدالرحمن باید مدافعه و استقامت را از دست ندهد . چون خبر آماده گی جدید عساکر امین ورسیدن عبدالر حمن باعده زیادی از عساکر تازه دم به همدان ، بگوش طاهر رسید بلادرنگ بدانسو حر کت نمود . عساکر متفرق وشکست خورده که با یحیی بن علی بن عیسی متفق گردیده و در بین راه خط جنگ را تشکیل داده بودند بمحض خبر ورود طاهر وعساکر مظفر خراسانی د چار هراس وخوف زیاد گردیده بدون مجادله ومقابله فرار نموده متفرق شدند . طاهر به پیشرفت خود جا نب همدان اد امه داده به نزديك شهر رسید . درین وقت عبدالرحمن با عساکر خود از شهر برون آمده بر سپاه خراسان حمله کرد و جنگ مدهشی در گرفت . طرفین در حالیکه تلفات زیاد میدادند استقامت و ثبات را از دست ندادند تا آ نکه بالاخره عبدالر حمن پس ازدادن تلفات سنگین عقب نشینی نموده بداخل شهرپنا هنده شد و طاهر نظر به مقتضیات و تكنيك حربی به جانب شهر پیش نرفت ومنتظر حمله ثانی عبدالرحمن گر دید . عبدالرحمن چندی در داخل شهر همدان ترتیبات و تدار کات زیاد دیده مجد دآ بنا حمله را بر طاهر گذاشت و باری با عساکر و بیرق های مجلل و متعد دی به ار دو گاه عساکر خراسانی شتافت ولی طاهر که سپهسالار وا قعر دا نشمندی بود و هر جنگ را از روی فکر و پلان فتمی می سنجیدهرگز از استحکامات خود در مقا بل قشو ن عبدالرحمن پیش نرفته بجای خود ثابت واستوار اقامت نمود تا آنکه سپاهیان بغدادی از این حرکت او بغفلت افتاده به گمان اینکه خراسانیان از هیبت و صلابت ما بهراس شده اندبجانب معسگر طاهر بیباکانه پیش آمدند چون خوب نزديك شدندحمله طاهرشروع گردیده جنگ مدهشی در گرفت واز جانبین هزاران کشته وزخمی برزمین افتاد. اگرچه عده عساکر طاهر نسبت به بغدادیان کمتر بود ولی طاهر وسپاه دلیر اوصبرو مردانگی را ازدست نداده پی در پی حمله می نمودند تا آنکه
( ۱۲۱ ) علمدار عبدالرحمن بر زمین هلاکت افتاد و لشکر او دوباره بسوی شهر عقب نشینی نمودند. این مرتبه طاهر شهر را بکلی تحت محاصره قرار داده و روز بروز حلقه آنرا تنگ تر می نمود. چون راه شهر از هر طرف بسته شده بود و آذوقه و لوازم زندگانی به آن نمی رسید بالاخره پس از یکماه محاصره اکثراً عساکر عبدالرحمن هلاك و مابقی د و چار قحطی و گرسنگی شدند بنا بر ان عبد الرحمن به نزد طاهر کس فرستاده برای خود و عساکر محصور خود امان خواست طاهر هم شرایط او را پذیرفته بغدادیان شهر همدان را تخلیه و بطاهر وا گذاشتند. طاهر پس از تسخیر همدان به پاك نمودن اطراف و نواحی آنو لا از وجود دشمن مشغول گردیده و در همین سنه ١٩٥ قزوین و بعضی شهرهای نسبتاً كوچك دیگر را از قبیل کورا لجبال وغیره از دست عمال و کارمندان امین بیرون آورده متصرف گردید. * * * در همان موقعیکه عبدالرحمن بن جبله با بیست هزار عسکر بطرف همدان فرستاده شده بود محمد امین بسرعت ممکنه سواره نظام دیگری نیز از اهالی بغداد ترتیب داده بسر کردگی عبدالله و احمد پسران جرش (۱) بكمك عبدالرحمن بجنگ طاهر فرستاد و به آنها امر نمود که به محل قصر اللصوص فرود آمده و به اوامر عبدالرحمن سپه سالار کل لشکر مطیع باشند و به تحت نظر او بجنگ بپردازند بعض میگویند که چون طاهر در خواست و شرط تسلیم شدن عبدالرحمن را پذیرفت و عبدالرحمن شهر را تخلیه کرد فی الفور خدعه حربی نموده در حالیکه بحالت تسلیم شدن به عساکر طاهر نزدیک میشد حمله ناگهانی نموده خراسانیان را غافل گیر کرد، ولی طاهر و سپاه دلیر و شجاعت و معنویات را از دست نداده اولاً مدافعه و سپس به تعرض شدید پرداختند و جنگ مدهش در گرفت در حالیکه (۱) جز دهم تا ریخ طبری طبع مصر .
(۱۲۲) سپاهیان بغداد کشته و تلفات زیادی بجا گذاشتند منهزم گردیده و عبدالرحمن شخصاً با عده محدودی از عساکر خود به جنگ تن به تن ادامه دادند و بالاخره عبدالرحمن کشته شد سپاه شکست خورده او که به عبدالله و احمد پسران جرشی پیوستند در بین آنها نیز وحشت وهراس تولید نمود چنانچه عبدالله و احمد بدون آنکه باطاهر مقابل شوند راه بغداد را پیش گرفتند . اما بقول روضة الصفا خواند میر امین برای عبدالرحمن سپاه تازه دم وقوت الظهر جدیدی فرستاد ولی به سر کرده گی عبدالرحمن جرشی و حسین بن علی بن عیسی و این لشکر هنوز تازه به قر تاسین رسیده بودند که خبر شکست عبدالرحمن و کشته شدن او به آنجا رسید در ین عساکر قوت الظهر بدون معطلی از خوف طاهر و سپاه پیر وز مند اورو بر گردانیده مجدداً رهسپار بغداد شدند . طاهر پس از فتح قطعی همدان و شکستن عساکر بغداد و کشته شدن عبدالرحمن بن جبله به پیشرفت خود ادامه داده خانقین را که فعلا در سرحد فارس وعراق واقع است از دست عمال امین بیرون آورد وداخل حلوان شد . ویکی ازقصبات آنرا که بنام شلاشان بود معسکر خود قرار داده استحکامات ساخت و خندق ها حفر نمود . پس از کمی توقف درین ناحیه هر ثمه بن الیمین که با عده زیاد سپاه به كمك او از طرف مأمون فرستاده شده بود با و پیوست و طاهر بر حسب مکتوب مأمون تماماً شهر ها و قصبات مفتوحه را به هر ثمه سپرده خود بطرف اهواز روانه شد . فتح اهواز : طاهر هنگامیکه حلوان و نواحی متصرفی آنرا بنا بر امر مأمون به هر ثمه بن الیمین سپرد جهت آنکه بیشتر از اهواز و چگونگی قوا و استحكامات دشمن باخبر باشد يك عده سپاه خود را به سر کرده گی یکی از افسران خود موسوم به حسین بن عمر رستمی بصورت پیش قراول بدانوسوق داد و خودش بعد از
(۱۲۳) فراغت کار ها به تعقیب او روانه شد . حسین بن عمر رستمی در بین راه شنید که محمد بن یزید مهلبی که از طرف امین حاکم اهواز بود از مقصد طاهر باخبر گردیده و باعدۀ زیادی عساکر بجانب جندی شاپور که در بین راه اهواز واقع بود حرکت کرده و می خواهد در آنجا استحکامات تدافعی جهت اهواز آماده نماید . لهذا بطاهر خبر فرستاده وخود محتاطانه به پیشرفت ادامه داد . طاهر بمحض شنیدن این خبر عده زیادی عساکر خود را بصورت قوت الظهر برای حسین بن عمر رستمی سوق داده خودش هم به تعقیب آنها بامتانت وشکوه زایدالوصفی روانه گردید . ولی عساکر طاهر تا نزدیکی های اهواز به هيچ يك موانعی برنخوردند و كسی را در بين راه نيافتند که با ایشان ماده مقابله ومقاتله باشد . در چند فرسخی اهواز محمد بن يزيد حاكم اهواز عساكر خود را به جهت مدافعه شهر بیرون كشيده جنگ سختی در گرفت و پس از کمی زدوخورد عساكر محمد بن يزيد عقب نشسته به شهر پناهنده و محصور شدند . بعدازچندی محاصره که در طول آن ترتیبات لازمه گرفته شده بود محمد بن یزید مجدداً برای شکستن و برهم زدن حلقه محاصره باسپاه خویش برون آمده جنگ مدهش وتن به تن در گرفت بالاخره محمد بن يزيد بضرب نیزه یکی از مردان طاهر مقتول شد وشهر اهواز بدست افواج پیروز مند و دلیر خراسانی مفتوح گردید . طاهر پس از فتح اهواز فوراً بعضی از بلاد دیگر یمامه و بحرین وعمان و غیره را که از متعلقات اهواز وبصره بود یکی عقب دیگر تصرف کرده از جانب خود حکمران مقرر نمود و بهمین طریق طاهر شهرهای دیگر عراق را از قبیل کوفه وواسط وبصره و همچنان مدائن متصرف شده برای مأمون بیعت گرفت وبدین صورت در سال ١٩٦ هجری تقریباً به استثنای دارالخلافه بغداد و یکی دوشهر دیگر تمام عراق به حوزۀ تصرف وفتوحات طاهر درآمد و مرد مان آن
( ١٣٤ ) همه به مأمون بیعت کردند وهم در همین سنه بود که داؤد بن عیسی که از طرف امین حاکم مکه معظمه و مدینه منوره بود امین را از خلافت خلع نموده به جهت مامون بیعت گرفت و آنرا برای طاهر فرستاد و خود شخصاً بطرف مرو به نزد مأمون شتافت . حرکت طاهر بسوی بغداد و فتح آن : طاهر پس از آنکه به نزدیکی بغداد رسیده بنای محاصره آنرا گذاشت بهرثمه بن الیمین که در حلوان بود نامه نوشت و او را با عده از لشکر باش به جنگ بغداد طلب نمود . چون هرثمه با او یکجا شد متفقاً بمحاصره شهر اقدام نمودند روز بروز حلقه محاصره بر بغداد تنگ تر شد و اهالی از مضیقه و چور و چپاول و بی امنی عساکر محصور محمد و اوباشان شهر بستوه آمدند . بعد از چندین ماه محاصره اکثراً افسران و متنفذین سپاه محمد یکی بعد دیگر به طاهر تسلیم شدند تماماً سال ۱۹۷ بمحاصره بغداد گذشت و صبر و تحمل عساکر و مردمان شهر بغداد به تحلیل رفت در اواخر ایام محاصره چیزیکه بیشتر امین را مضطرب و آشفته ساخت تسلیم شدن علی فراهمرو نگهبان دروازه قصر صالح بود که برای طاهر خط نوشته امان خواست و ضمانت نمود که هر قدر آلات و ادوات جنگ و آذوقه که بدست دارد به او تسلیم نماید . طاهر هم پیشنهاد و شرایط او را پذیرفته در شب ١٥ جمادی الاخر ١٩٧ يك عده افسران و عساکر رشید خود را مانند ابوالعباس یوسف بن یعقوب بادغیسی و غیره جهت تسلیم گردیدن او فرستاد . و همچنان تسلیم شدن محمد بن عیسی به طاهر نیز امین را پریشان و مأیوس ساخت زیرا به او اعتماد زیاد داشته و رئیس مستحفظین خویشش مقرر نموده بود . لهذا محمد امین خود شخصاً با یکجهان مایوسی در حالیکه منتظر هر گونه پیش آمد شوم بود بیرون آمده مردمان شهر و عساکر از مشاهده او کمی بهیجان آمده با عزم بعقب او جانب دروازه قصر صالح که در آن افسران
( ۱۲۰ ) وعساکر خراسان وجود داشتند حمله بردند جنگ سختی در گرفت و در نتیجه ابو العباس با دغیسی افسر رشید طاهر باعده از سپاه خویش کشته شد ومابقی خود را نزد طاهر کشیدند . خلاصه بهمین طریق محاصره بغداد تقریباً یکسال وچند ما بطول انجامید تا آنکه بالاخره طاهر بکلی امین وسپاه او را منکوب و مغلوب نموده شهر را تصرف کرد و در ماه صفر ۱۹۸ هجری امین را بقتل رسانیده سر او را به خراسان به نزد مأمون فرستاد (۱) . طاهر بعد از فتح بغداد تقریباً مدت یکسال یعنی تا ۱۹۹ هجری بحيث والی عراق وبلاد جبل وفارس واهواز وحجاز ويمن در بغداد مقرر بود . تقرر طاهر بحکومت شام وجزیره وغيره: در سال ۱۹۹ مأمون حسن بن سهل را به ولایت عراق حاکم مقرر نموده وبطاهر نوشت تا آنولایت را به او تسلیم نموده خودش به شام برود و نصر بن شبث عقیلی را که بعد از مرگ امین بنای بغاوت وسلحشوری را گذاشته بود منقاد نموده زمام حکومت آنرا بدست خود بگیرد . طاهر هم بر حسب امر، مأمون عراق را به حسن بن سهل سپرده خودش بجانب شام روانه شد . و در رقه با نصر بن شبث بن سیار جنگ شدید ومدهشی کرده او را شکست داد وخود زمام حکمروائی شام وموصل وجزیره وغيره را بکف با کفایت خویش گرفت . در سنه ۲۰۲ مأمون از مروقصد حرکت را بسوی بغداد نموده از راه فارس بد انجا وارد شد و عندالورود طاهر را از رقه به بغداد خواست . چون از او احسان زیاد دیده بود و خلافت وی مرهون شجاعت و مردانگی و ایثار او بود حکومت بغداد وشحنه گی آن را بوی تفویض نمود . اگر چه مأمون از خدمات (۱) فتح شهر بغداد وقتل امین را بعضی ها در ماه محرم همین سال نوشته اند چنانچه ملك الشعرا بهار در حاشیه نمبر اول صفحه ۴۵۰ مجمل التواريخ و القصص آنرا به ۲۰ محرم ۱۹۸ نگاشته است وهم صاحب مجمل التواريخ مینویسد که امین در ماه محرم همین سال گذشت.
( ١٢٦ ) و کار وائی های طاهر تقدیر وقدر دانی زیاد مینمود ولی در دل به نسبت مقتول شدن امین برادرش بدست او از وی نفرت داشت . و از طرف دیگر هم مأمون به نسبت شخصیت بزرگ و احساسات ملت خواهانه که در طاهر سراغ داشت از اوبی اندیشه نبوده خیلی ها میترسید و هراس داشت ، چون طاهر د راواخر تقرر خود به بغداد وضعيت مأمون را با خود دگرگون یافت و از ضمیرش باخبر گشت صلاح را بدین قرار داد که فرصت را از دست ندهد و بهر وسیله است خود را بخراسان برساند . تقرر طاهر بحكومت خراسان و اعلان استقلال : لهذا به احمد ابی خالد و زیر مقرب مأمون پیوسته او را تحريك نمود تا فرمان حکومت خراسان را برای وی از نزد خلیفه حاصل نماید چون مأمون از افکار و احساسات طاهر واقفیت داشت و میدانست به محض آنکه بخراسان یعنی به وطن خویش برسد وضعیت خود را تقویه نموده بر علیه خلافت عباسی اعلان حریت خواهد داد - در اول امر از امضای فرمان امتناع ورزید ولی باثراصرار واعتبار و ضمانت احمد ابی خالد وزیر خویش فرمان او را به حکومت خراسان امضا كرد . بقول طبری طاهر بروز جمعه يك شب پیشتر از ذیقعده سال ٢٠٥ سمت خراسان حرکت نموده حکومت آنجا را بدست خود گرفت و از یگانه فرصتیکه برای حصول استقلال و آزادی خراسان بچنگ آورده بود استفاده شایانی کرده شب و روز خود را تقویت نمود تا آنکه پس از تقريباً يك و نيم سال یعنی بروز جمعه ٢٤ جمادى الاخر سال ٢٠٧ هجری بعد از ادای نماز جمعه بر منبر بر آمده نام خلیفه را از خطبه انداخت و نعره آزادی را با آسمان بلند نموده پرچم استقلال را در فضای کوهسار آریانا به اهتزاز در آورد .
( ۱۲۷ ) مرگ طاهر : موقعیکه مامون فرمان حکومت طاهر را بر خراسان امضا نمود به نسبت نگرانی خاطر یکه از او در دل داشت جهت آنکه همیشه از رویه و حرکات او باخبر باشد كلثوم بن ثابت را بریاست اداره پسته خراسان مقرر کرد تا دائماً اوضاع و افکار طاهر را مراقبت نموده و ی را از آن باخبر سازد و نیز احمد بن ابی خالد وزیر مامون چون از طاهر به نزد خلیفه ضمانت کرده بود که مخالفت نه نماید یکی از ملازمان مقرب و محرم خود را در ظاهر امر به طاهر بخشید تا بخدمت او باشد ولی در باطن به آن غلام امر و دستور داد تا هر وقتیکه طاهر بنای شورش و آزادی را بگذارد به قتل او اقدام نماید . این بود که طاهر پس از انداختن نام خلیفه از خطبه و اعلان حریت در خراسان بقصر نشیمن خود مراجعت کرد. ولی بزودی احساس علالت و مریضی نموده در شب همان روز بصورت فجائی که بظن غالب مسموم شده باشد د نیا را بدرود گفت و نامی از خود برای فرزندان آریافا گذاشت که تا ابد در دامان افق خراسان ثبت خواهد ماند . مکتوب : شخصیت بزرگی طاهر که در تاریخ افغانستان از شخصیت های فراموش نشدنی است مظهر اخلاق بزرگی منشی ملت پرستی عدالت خواهی ضعیف پروری و بسیار سجایای پسندیده دیگر می باشد . علم و دانش و هنر دوستی حسن اداره و سیاست کشور داری او را کمتر شاهی داشته است . میخواستیم در زیر عنوانی مخصوص از شخصیت و سجایای اخلاقی و سیاست کشور داری او بحث کنیم ولی ابی جعفر بن محمد بن جریری الطبری در تاریخ معروف خود موسوم به تاریخ الامم والملوك ، مکتوبی از طاهر عنوان پسرش عبداله نقل میکند که از آن
( ۱۲۸ ) می توان تماماً صفات و سجایای او را استنباط کرد لہٰذا عیناً بعض نکات برجسته آنرا ذکر میکنم ( ۱ ) درین مکتوب طاهر عبداله را که از طرف مامون بحکومت شام مقرر شده بود در اخلاق و امور کشور داری چنین توصیه مینماید « می باید بخدا و ندیکه واحد و بیخود شریکی ندارد تقوی و پرهیز کاری نمائی و از وی بتر سی و از غضب و غیظ او دوری بجوئی و رعیت خودرا حفظ و حمایت نمائی و او قاتیرا که خداوند ترا خلعت عافیت و لباس سلامت پوشانیده است به ذکراو تعالی و برای عقبی و معاد خود و آنچه که تو بغرض آن روان هستی و ازان مسئول می باشی سپری نما ، و به تمام چیزهای مذکور طوری عمل کن که خدای بزرگ ترا حفظ و نگهداری نموده از عذاب خود و در دو آلام عقاب خود در روز قیامت نجات و رستکاری بخشد زیرا خدای بزرگ بتو احسان فرموده و شرافت خویش را برایت مبذول و لازم ساخته است که امور عباد و بنده‌گان خود را بدست تو سپرده است و تر ابگستر انیدن عدالت واقامه حقوق و حدود الهی در بین آنها مکلف گردانیده و بدفاع از اوشان وازوطن اوشان و حمایت خون آنها و استقرار امنیت طرق وفراهم ساختن راحت و رفائیت ایشان در امور زیست وزنده گانی مامور ساخته است باید دانست که خداوند از چیزیکه بالای تو فرض گردانیده است مواخذه و پرسش کردنی است . به آنچه از طرف خدا بر تو فرض است قیام نما و در چیزیکه میل و رغبت می نمائی و یا از آن نفرت و کراهیت میکنی برغبت ونفرت خود از حد التصرف نظر مکن خواه برای مردمان قریب تو باشد و خواه برای اشخاص بعید عقیده و گمان خود را نسبت بخداوند نيك بگردان رعیت با تو است ونيك میشود به هيچيك از کسانیکه خود او شانرا مقرر مینمائی قبل از کشف و معلوم نمودن تہمتیکه به آن متہم می شوند شتاب مکن زیرا ایراد تهمت به اشخاص پاك و بری و گمان بد به آنها گناه است» ( ۱ ) صفحه ٢٥٨ جز دهم تاريخ الامم والملوك مولفه ابی جعفر طبری . تاريخ افغانستان جلد ۲ (۱۰۰۰) سردار محمد سراج الدين خان و محمد عظيم خان محمد نسيم هـ اجرائيه تاريخ ۱۳ ثور ۱۳۳۵ ر ٣٥
( ۱۰۹ ) گمان نيك را نسبت به اصحاب خود برای خویش خصلت وحالت شخصیه بگردان و گمان بد را درباره آنها از خود دور كن واز او شان بگذر و این کار ترا به حسن رويه واطاعت ومدا را باوشان كمك مينمايد . بايد دانت که به گمان نيك قوه وراحت می یابی و رافت بر رعیت ترا مانع نمیگردد که از امور خود واز باخبری حکمداران وحمایت و حفاظت رعيت وتحقيق وتفکر در اسباب برقراری وصلاح آنها پرسش وجستجو نمائى بلكه بایست از امور حکمداران باخبری شود وحفاظت رعيت وتدبير حوائج وفراهم آوردن ضروریات آنها بعمل آید . این چیزها و امثال آنرا اختیار نما، حدود واو امرالهی را بالای مجرمین وجنایت کاران بر حسب منزلت شان وبقدريكه مستحق می شوند قائم واجرا دار . و هیچگونه سستی ومعطلی را در آن روا مدار ومجازات وعقوبت اشخاص را که مستلزم سرزنش وعقوبت می شوند به تاخیر میانداز زیرا اگر درین باره تفریط بنمائی این تفریط حسن ظن و گمان نيك ترا فاسد میگرداند . مردم صادق وصاحب صلاح را دوست وعزیز بدار واهل شرف را بحق معاونت وامداد کن . با ضعفا و بیچارگان صله رحم بدار و به این کار خود منتها رضامندی خدا و تائيد امر اورا طلب نما وثواب آنرا دردار آخرت التماس کن . از خواهشات بدو هوای نفس اجتناب نما وفکر خود را از آن مصروف گردان و به رعیت خود برائت و پاکی خویش را از آن آشکار ساز. سیاست آنها را باعدل توام وقرین گردان در اثنای غضب خود را ضبط نموده حلم و وقار را اختیار کن . بايد ذخائر و گنجیكه تو آنرا برای خود فراهم میآوری عبارت از نیکو کاری، تقوی ، عدالت ، اصلاح امور واحوال رعیت، عمران و آبادانی ملك ووطن آنها وتفقد و جستجوی امور ، وحفظ خونها وفریاد رسی مظلومین باشد . گناه را هر گز حقیر مشمار، بشخص حاسد قطعاً ميل ورغبت منما و به فاجر ترحم مدار با آدم کافر هرگز نه پیوند وبا دشمن مداهنه نکرده سخن سخن چین تاریخ افغانستان جلد ۳ (۱۰۰۰) ب سردار محمد ج سراج الدینخان د محمد عظیم ن محمد اسیم ه اجرائیه تاریخ ۱۶ ۳ ۴ ۲۱
( ۱۳۰ ) را تصدیق مکن و بشخص غدار اعتماد ره نموده و فاسق و گمراه را امداد مکن ، هیچ انسانی را تحقیر و هیچ گدا و فقیری را تردید منما روز ها را عبث مگذران از ظالم هراس نداشته باش واز او چشم پوشی وغفلت مکن . امور واحوال عسکری خود را تفقد وجستجو نموده ارزاق شافر او اقرو وسائل معاش ایشانرا وسیع گردان تا خداوند بذریعة آن فاقه کی وتنگدستی شانرا رفع کند واحوال ایشان منظم شده واستقامت پیدا نماید و در دلهای شان نسبت به اطاعت وامر تو اخلاص وخشنودی زیاد گردد . کار هر روز خودرا در همان روز انجام داده وبفردا به تأخیر نینداز وشخصاً به آن مواظب باش چه فردا کار ها و اموری در پیش دارد که ترا از انجام کار پس افتاده روز گذشته باز میدارد و بدانکه هر روزیکه نیر می شود امور آنهم بهمان روز رفتنی است اگر کار یومیه خود را انجام دادی نفس و بدن خود را آرام ومستریح میگردانی و امور حکومت را قائم ومستحکم مینمائی . برای مریض ها بیمارستان ها بر پا کن و آنهارا در آنجا جا گزین ساخته برای شان پرستار وخدمتگار مقرر نما تا پرستاری شان را بنماید واطبا را موظف گردان تا امراض و ناخوشی های ایشانرا معالجه وتداوی نمایند وخواهشات وحاجت آنهارا برار اما بطوریکه دربیت المال سبب اسراف نگردد . بمامورینکه بحضورت مشغول وظیفه اند وهمچنان به نویسنده گان حضور خود ، برای هر كدام يك وقتی را معین کن تا در آنوقت برای امضای مکاتیب با اخذ هدایات به نزدت حاضر شوند و چشم و گوش وفهم و عقل خود را برای چیزیکه بتو عرضه وتقدیم میدارند فارغ ساخته مکرراً در آن فکر و تدبیر بنما و آنگاه چیزیکه موافق به حزم ومطابق به حق باشد آنرا امضا کن و چیزیکه مخالف آن باشد برای ثبوت وتحقیق وپرسش محول گردان .
( ۱۳۱ ) این مکتوب را که برایت نوشته شده است بدرستی بفهم و در آن غور وفکر کن و برطبق آن عمل نما و در جمیع امور خویش از خداوند معاونت و امداد بخواه وخیر طلب کن زیرا خداوند طرفدار صلاح و طرفدار اهل صلاح می باشد بایست بزرگترین سیرت و بهترین رغبت تو همان چیزی باشد که در آن رضای او تعالی است . من از خداوند آرزو مینمایم که به خوبی ترا توفیق و رشد اعطا فرموده و حفاظت کند .» چون طاهر ان عهد نامه و مکتوب را برای پسر خود عبدالله نوشته فرستاد . مخالفین قضیه را طور د یگر بسمع مأمون رسانیدند تا آنکه مأمون مکتوب را خواسته بحضور خود خواند و بعد از اتمام چون سر ا پا مطابق آئین خداوندی ودین مقدس اسلام وسیاست کشور داری وخیرونیکو کاری بود خیلی خورسند گردیده امر داد که مضمون آنرا بصورت متحدا لحال به تمام حکام و عمال ولایات صادر نمایند . چون طاهر مرد متدین وصاحب اخلاق و رویه نیکو و در عسکری فر ماندار رشید بود در جلب نمودن قلوب وافکار مردمان ورعیت خود مهارت بسزائی داشت در تربیه نمودن شعراء وعلماء و دانشمندان پیوسته سعی ومجاهدت می نمود . وخودش هم عالم زبردست وشاعر بلند قریحه بود چنانچه صاحب کتاب «ازطاهریان تا مغل » میگوید که از طاهر وعبدالله پسر او که دارای طبع عالی شاعرانه بودند اشعار نیکو ومتین بیاد گار مانده است در کتب ادبی توقیعات و نوشته جات آنان باقی ودلیل بزرگی بر فضل وهنر آنان به زبان عربی می باشد . طلحه بن طاهر پس از آنکه طاهر پرچم آزادی و استقلال را در خراسان بلند نموده بنای حکومت ملی را گذاشت . و در شب همان روز بطور نا گهانی وفات یافت ، طلحه پسر او بر تخت امارت خراسان جلوس نمود .
( ۱۳۲ ) در جلوس طلحه بعد از پدرش طاهر ، اختلافاتی موجود است . بعضی ها میگویند که بعد از طاهر پسرش طلحه که در هنگام مرگ او حضور داشت به امارت خراسان برگزیده شد (۱) و برخی دیگر روایت کرده اند که چون طاهر بمرد و پسرش عبدالله که نسبت به دیگر اخوان و برادران خود شهرت و نفوذ زیاد داشت و حاکم شامات بود ، از طرف مأمون به حکومت خراسان به رسمیت شناخته شد ولی چون خود عبدالله هنوز با نصر بن لیث در رقه مشغول بود طلحه برادر خود را به نیابت خویش برخراسان گماشت (۲) بهر حال اصل قضیه هر چه باشد باشد ولی باید گفت که چون کلثوم مخبر ورئیس پوسته خانه خراسان اولاً خبر اعلان حریت و سپس مرگ طاهر را یکی بعد دیگر به مأمون نوشت مأمون هم که از پیش نفوذ و اقتدار طاهر و خاندان او را در هرات و سیستان وغیره ولایات خراسان میدانست و از آن در هراس بود بعد از مرگ طاهر جنگ وجدال را باطاهریان مصلحت ندانست زیرا میدانست که اگر اندک مخالفتی از خود در مقابل آنها اظهار نماید از دو طرف مورد حمله قرار خواهد گرفت یعنی از طرف شام عبدالله طاهر که لشکر و سپاه زیادی با خود داشت بر اوحمله می آورد واز جانب خراسان طلحه براو لشکر میکشد و وضعیت خلافت بغداد در خطر می افتد . لهذا بهترین سیاست وقت آنرا دانست که باید باطاهریان هرات از در مصالحت و آمیزش پیش آمده پیوسته با ایشان روابط دوستانه وهمکاری قریب داشته باشد . اینست که پس از طاهر بمصلحت ابی احمد وزیر خویش حکومت عبدالله و یا بروایت دیگر طلحه برادر اورا درخراسان برسمیت شناخت. طلحه مانند پدرخود طاهر مردبسیار فاضل وفرمان فرمای عاقلی بود در سلوک و شکیبائی وعدالت و تعمق در امور کشوری از پدر ارث فراوان داشت . اگرچه (۱) زین الاخبار گردیزی طبع برلین. (۲) روضة الصفا خواند میر. خواندمیر در حالیکه امارت مستقیم طلحه را بعد از طاهر تصدیق میکند از روایت اخیر الذکر ذکر می نماید .
( ۱۳۳ ) شخص عالم و کار فهمی بود ولی درزمان حیات پدرمانند عبدالله برادر خود شهرت و نفوذ کاملی از نقطه نظر جنگجوئی و کشور کشائی حاصل نکرده بود . لهذا در کتب و تواریخ کمتر از او بصورت مفصل ذکر شده است . در سال ۲۰۷ هجری طاهر حکومت سیستان را بدو تفویض نمود وچون بعداز پدر به حکومت تمام خراسان رسید از وقایع مهم دورۀ امارت او درخراسان تنها جنگها زدوخورد های وی باحمزۀ سیستانی می باشد که از زمان خلافت هارون‌الرشید در سیستان برعلیه عباسیان خروج کرده و بقسمتی از خراسان و کرمان تسلط یافته بود . درین جنگها طلحه همواره به حمزه غالب آمد واورا شکست های پی در پی داد . درزمان حکومت طلحه که تقریباً هفت سال دوام کرد به استثنای سیستان که در آن چند مرتبه بتوسط حمزه اغتشاشات روداده وآنهم بزودی منطفی ورفع گردید ، باقی در تماماً خراسان امنیت ورفاهیت حکفرما بود ، در روابط حکومت خراسان وخلافت عباسی بهبودی محسوس گردیده روز بروز متین تر ومستحکم تر میشد . بالاخره طلحه در روز ٤ شنبه ٢٦ ربیع‌الاول سال ۲۱۳ هجری وفات یافت. باتفاق کلیه مورخین طلحه بن طاهر امیر فوق‌العاده حلیم ، متواضع ونیکو سیرت بود و در تدین و دیانت شعاری شهرت تام داشت و در علم صرف ونحو از علمای معتبر بشمار میرفت . عبدالله بن طاهر اگرچه بعد از طلحه حکومت خراسان به برادرش عبدالله طاهر تفویض شد ولی چون عبدالله در آنوقت به دنیور علاقه فارس و آذر بایجان به سر کوبی بابك خرمی مشغول بودعلی بن طاهر برادر خود را به نیابت خویش بحکومت خراسان گماشت ولی بعداز انقضای مدت قلیلی بعضی از مردمان فارس بر علی شوریده (۱) صفحه ۱۸۱ تاریخ سیستان طبع طهران .
(١٣٤) بدهی از نیشاپور هجوم بردند و علی در آن جدال کشته شد چون قضیه بسمع عبدالله طاهر رسید در رجب سنه ٢١٥ عزيز بن نوح را بصورت مقدم الجيش با ده هزار نفر جهت فرونشانیدن آتش اغتشاشات سوی نیشاپور فرستاد ، و بدین وسیله شورش و انقلابات را برطرف نمود . عبدالله طاهر ،محمد بن حمید الطاهری را نارسیدن خود به نیشاپور به آن جا مقرر نمود ، ولی چون عبدالله به نیشاپور آمده از ظلم و نا انصافی او باخبر شد او را عزل نموده خود حکومت خراسان را بدست گرفت . عبدالله بن طاهر در سال ۱۸۲ هجری تولد یافته و در حیات پدر نظر به لیاقت و کار دانی و خدمات و کشور کشائی مانند طاهر پدر خود توجه خلیفه را بخویش جلب نموده مورد اعتماد وی واقع گشت . هنگا - یکه مأمون طاهر را بحکومت خراسان فرستاد چون از طرف او مطمئن نبود و اوضاع و افکار او را بکلی میشناخت و میدانست که بالاخره در مقابل او اعلان آزادی میدهد، برای آنکه چیز بسیار عزیزی از او در گرو داشته باشد پسرش عبدالله را بعوض پدر به ریاست امنیه و حکومت بغداد گماشت و از او همواره احترام و تکریم میکرد تا آنکه یحیی بن معاذ حاکم شام و جزیره فوت کرد . طبری در ضمن وقایع سال ٢٠٦ هجری میگوید که: «مامون پس از آنکه خبر فوت یحیی بن معاذ را شنید موقتاً پسرش احمد را بحکومت آنجا مقرر نمود عبدالله طاهر را در ماه رمضان بحضور خود طلبیده بوی گفت : از یکماه بدین طرف از خداوند استخاره میکنم و امید دارم که خداوند این استخاره مراخیر حقیقی برایم بگرداند مردم را می بینم که پسر خود را توصیف مینمایند تا او را بلند گرداند، لیکن ترا بیش وفوق از آنچه پدرت راجع بتو توصیف گرده است یافته ام. مسئله اینست که یحیی بن معاذ فوت و پسرش احمد که شخص بی کفایت است جانشین وی گردیده لهذا لازم دیدم که ترا بولایت مصر مقرر و بمحاربه نصر بن شبث مامور گردانم .
( ٣٥ ) بدینطریق عبدالله در سنه ٢٠٦ بحکومت ولایت شام و جزیره مقرر گشته با عساکر و سپاه زیادی بدانـسو حر کت نمود . و بعد از محـاربات شدید و طولانی تمـاماً و لایت شام و جزیره را ازوجود نصر بن شيث عقيلی وهمراهانش پاك كرده اورا اسیر و در بغداد به نزد مامون فرستاد وخود بحكومت مستقل آنجا پرداخت فتح مصر : چون عبدالله از مسئله بن شيث عقیلی درشام ورقه فارغ گشته او را اسیر کرده ر به خلیفه فرستاد. مامون مكتو بی برایش فرستاده او را برفتن بجانب مصر امر نمود . عبد الله فوراً تدارك سپاه و نفر خودرا ديده بدانسو حر کت نمود در ان وقت مصر به تصرف عبیدالله بن اسیری بود . چون عبدالله طاهر بمصر نز ديك شده وبمسافه يك منزل آن رسید یکی از صاحب منصبان خود را بطرف مصر بصورت پیش قدم فرستاد تابدآنجا رفته برای معسکروی موضعی را انتخاب نمايند . چون ایـن خبر به ابن السری رسید با يك عده عساكر منتخبه خويش جهت مقابله ودفع عسكر عبدالله طاهر عازم شد . جنگ سختی در بین طرفین در گرفت ولی چون عدهٔ عساکر عبدالله طاهر کم بود صاحب منصب او فوراً بدست يكى از چا بك سواران خود اطـلاعی برای عبدالله طا هر فرستاد و عبدالله خود بـا عساكر و سپاه سواره خویش بكمك او روان شد و قبل از آنـكه عبدالله بعد از يـك حمله به حـمله دوم بپـردازد ابن السری منهزم گـردیده به فسطاط محاصره شد بالاخره شرائطی پیش کرده شهر را تخلیه نمود و خود فرار اختیار كرد . بهمین طريق عبدالله او لاً اسكـندريه و سپس به تدریج کلیه شهرها و اراضی مصر را تسخیر نمود و فتح آن بقول طبری در سنه ٢١١ بـه انـجام رسید . در همین سال عبدالله از مصر به بغداد مراجعت نموده چنانچه پیشتر هم گفته شد متعاقباً در آذربايجان بدفع با بك خرمی که چندین بار سر دا ران و عمال خلیفه را منهزم ساخته بود پر داخت .
( ١٣٦ ) در همان حال چون برادر عبدالله، طلحه بن طاهر در خراسان فوت كرد و على بن طاهر برادرش که به نيابت او در خراسان حکومت ميراند کشته شد عبدالله بسرعت زياد بابك را عقب نشانيده بحکومت خراسان شتافت و در زمان حکمرانی او کرمان نيز به جزء حکومت خراسان داخل گرديد. عبدالله پس از آنکه بر حکومت خراسان جلوس کرد روابط سیاسی خراسان را با خلافت بغداد بيشتر نزديك ساخت، چنانچه در اكثر اغتشاشا تيکه در فارس و طبرستان و غیره جاها بمقابل دولت مستعصم عباسی رو داد، با خلیفه كمك اخلاقی نموده بر اشرار تاخت و آنها را اسیر یا مقتول نمود، از جمله در سال ۲۱۹ هجری بدفع محمد بن قاسم که از اولادۀ حضرت علی کرم الله وجه بوده و در طالقان فارس بمخالفت ابو اسحق معتصم قيام نمود، اقدام نموده عاقبت او را اسیر کرد و به نزد خلیفه فرستاد، همچنان در سال ٢٢٤ با ما زیار بن قارن حکمران طبرستان که برضد معتصم برخاسته بود از در جنگ پیش آمده او را مغلوب و دستگیر ساخت و به بغداد روانه کرد. عبدالله طاهر در امر سیاست و ملداری مرد زبر دست بود و در كشور کشائی و جوان مردی هيچ كمی از پدر خود نداشت، در زمان حکومت او خراسان با امن و امان زیست میکرد و پول، دارائی و مدنيت وعمرانات آن در ترقی بود ولی با وجود آنکه در عدل و داد اهتمام زیاد بخرج میداد، چون تازه اغتشاشات مملکت رو بخموشی گذاشته و شیرازه از هم گسسته وحدت ملت پوره مستحکم نگردید، بود گاهی در بعضی نقاط خراسان مانند سیستان و فراه و غیره اغتشاشاتی بميان می آمد، چنانچه موقعيكه عبدالله طاهر در زمان حکومت خود تاریخ افغانستان جلد ۲ (۱۰۰۰) ت سردار محمد ع سراج المورخان و محمد عظیم بن محمد نعیم هـ اجرائيه تاریخ ١٦ ر ٣ ٢٦
( ۱۳ ) برخراسان اداره ولایت سیستان را به محمد بن الا صوص سپرد چون هنوز در آنجا بعص اغتشاشيون موجود بود محمد بن الاصوس باعزیز بن نوح که متعاقباً از طرف عبدالله جهت سرکوبی اشرار به سیستان آمده بود یکجا دفع اغتشاش کننده گان گماشت تا آنکه در رمضان سنه ۲۱۶ عزیز بن نوح کشته شد وحضین بن الحسین بن مصعب عموی عبدالله به حکومت سیستان آمد. ازین قبیل شورش ها در سیستان و سایر نقاط خراسان تا زمان انقراض دولت طاهری بمیان آمد و تا زمان بر قرار شدن سلسلة صفاری سیستان دوام داشت . عبدالله که تقریباً شانزده یا هفده سال تمام بی خراسان حکومت داشت بالاخره در دهم و بقول دیگر در یازدهم ربیع الآخر سال ۲۳۰ در نیشاپور وفات یافت و بعد از وی پسرش طاهر بن عبدالله به حکومت خراسان رسید . عبدالله طاهر از آن امرای افغانستان است که در تاریخ به نسبت فضل و دانش وعدل گستری او نامش باقی خواهد ماند . در دوره حکمرانی عبدالله خراسان از حیث دارائی و عمران خیلی شکوه داشت چنانچه لوسترانج بعض از آبادیها و آبدات نیشاپور را از یادگار های عصر او میداند ، از جمله میگوید : « قریه شاد یاخ یا الشادیاخ در قدیم عبارت از باغی بود که در اوایل قرن ۳ هجری عبدالله پادشاه طاهری در وقتیکه نیشاپور را پای تخت حکومت خود قرارداد باغ مذکور را بتصرف خود در آورده و آنکمی اطراف و نواحی قصر او که اصلاً معسکرش بود بالاخره یکی از عمده ترین قصبات نیشاپور شد و بعد از تهاجم غز موقعیت پایتخت را احراز نمود » . (۱) از شعر دوستی و ادب پروری عبدالله نیز حکایات زیاد کرده اند و از جمله طبری میگوید هنگامیکه عبدالله طاهر جهت مصر روان بود در بین (۱) كتاب اراضى خلافت شرقيه مولفه لوسترانج .
( ۱۳۸ ) راه به مرد اعرابی بر خورد که نسبت بوی اشعاری چند بالبدیهه سرود . چون امیر عبدالله را ابیات او پسند آمد پرسید تو که هستی آن مرد گفت من بطین شاعر هستم . آنگاه عبدالله بملازم خود امر کرد تا در بدل هفت بیت او برایش هفت هزار درهم و هفت صد دینار بدهد . پس از آن تا وقتیکه عبدالله به مصر در سکندریه رسید شاعر مذکور با او همراه بود . ولی بالاخره با اسپ خود در گردابی افتاده و به اثر آن در اسکندریه فوت شد . خود عبدالله طاهر نیز شاعر بوده و در موسیقی معلومات زیاد داشت . مقداری از اشعار او در دست است . کتبی نیز از او در تواریخ ذکر کرده اند . شاعران و دانشمندان مانند ابو تمام شاعر شهیر عرب از او مدح گفته اند . در زمان حکومت عبدالله در خراسان بر علاوه جنگها و گیر و دار های داخلی دو حادثه رقت آور دگر نیز رو داد که در اثر جدیت و دستگیری او بزودی دفع گردیدند . یکی آنکه بسال ۲۲۴ در خراسان زلزله مدهشی بوقوع پیوست که در اثر آن تلفات و خسارات کلی بمردمان عاید گردید ولی بزودی عبدالله در جبران آن همت گماشته دو باره نظم و نسق و آرامش بر قرار گردید . دیگر به سبب خشك شدن رود هیرمند قحطی سختی در سیستان رو داد . در سنه ۲۲۰ هجری آب هلمند از حدود بست خشك شد و قحطی و مرگ در بین مردمان ظاهر گردید . اهالی و حتی اکابر و صاحبان نعمت بسیار مردند و این واقعه تا سال ۲۲۱ یعنی درست یکسال دوام کرد. ولی بمحض آنکه عبدالله بن طاهر از کیفیت باخبر گشت فوراً سه صد هزار درهم جهت اعانه و دستکشی به فقراء و در ماندگان منظور نمود و بدین وسیله قحطی و بیچارگی از سیستان رفع شد . گردیزی در تاریخ معروف خود از عبدالله و رویه کشور داری او توصیف نموده.
( ۱۳۹ ) منجمله میگوید : ( در عبدالله بن طاهر وارسته های نیکو بسیار است یکی آن است که بهمه کارداران نامه نوشت که حجت بر گرفتیم شما را تا از خواب بیدار شوید و از خیره کی برون آئید و صلاح خویش بجوئید و با بزرگان ولایت مدارا کنید و کشاورزی که ضعیف گردد او را قوت دهید و بجای خویش باز آورید که خدای عز و جل ما را از دست های ایشان طعام کرده است . و از زبانهای ایشان سلام کرده است و بیدار کردن برایشان حرام کرده است . ) طاهر بن عبدالله هنگامیکه عبدالله بن طاهر در سنه ۲۳۰ در گذشت خلیفه بغداد واثق بود . بعد از مرگ عبدالله پسرش طاهر بن عبدالله که او را ابوطیب نام نهاده بودند و هر وقت مرگ پدر به طبرستان بود بحکومت خراسان رسید . طاهر تقریباً مدت هجده سال یعنی تا سنه ٢٤٨ که در خراسان بهمان خط مشی پدران خویش حکومت راند. وی مرد موقر و صاحب تدبیر بود سیاست خارجی خود را مانند اسلاف خویش بی یک موازنه نگهداشته و روابط دوستانه خراسان و بغداد را بهمان طریق سابق ادامه داد. چنانچه از همین نقطه نظر بود که با وجود وقایع مهمی که در زمان خلافت او در بغداد رو داد از قبیل مرگ واثق و بر روی کار آمدن ابوالفضل جعفر المتوكل على الله وقتل او و همچنین خلافت پسر او ابوجعفر محمد المنتصر بالله و مرگ او و خلافت المستعین هیچ کدام تغیری درین روابط وارد آورده نتوانست . و این خود دلیل بزرگی بر سیاست مداری طاهر بن عبدالله میباشد . اما در زمان او اغتشاشات داخلی در سیستان که از مدتها قبل بر وی کار آمده بود شدت کرد. و کار صالح بن نصر سیستانی و يعقوب لیث در زمان حکومت او بالا رفت .
( ١٤٠ ) در وقتیکه طاهر بن عبدالله امارت خراسان را صاحب گردید ابراهیم بن حصین را که از طرف عبدالله بن طاهر مدتی والی هرات و پس از آن والی سیستان بود بولایت سیستان گماشت ، چون احمد پسر ابراهیم مذکور که از طرف پدر حکمران بست بود عثمان بن النصر ما لك را د رنا حیه بولان بر او شوریده بود پس از زدو خورد زیاد دستگیر نموده سرش را برید و بسیستان به نزد ابراهیم پدر خود فرستاد . ابراهیم سر را بر دار بلند کرد و مردمان سیستان ازین وضع ابراهیم القوسی شوریده سخت بر آشفتند که چرا شخصی مانند عثمان که از اصیل زاده گان سیستان بود بدین وضع مقتول گردد . ازین باعث بود که اغتشاشات پی در پی و متوالی بـسر کرد گی احمد بستی و بشار بن سلیمان بستی و صالح بن نصر سیستانی برادر عثمان بن نصر که در بست بزرگ شده بود ، رو داد . و بالاخره کار صالح بن نصر سیستانی و یعقوب لیث از همه بیشتر قوت گرفت و ازین تاریخ به بعد در ارکان حکومت طاهریان رخوت و سستی جاگیر شد . و در سنه ۲۳۸ مردمان بست و نواحی آن بصالح بیعت کردند . (۱) بهمین طریق زد و خوردها و جنگهای بسیار در بین عمال طاهر بن عبدالله و صالح بن نصر بمیان آمد تا آنیکه بالاخره یعقوب مؤسس سلاله مستقل و ملی صفاری گردیده از مردمان سیستان برای خود بیعت گرفت ( سنه ٢٤٦ هجری ) و سیستان بکلی از حوزه اقتدار طاهر عبدالله بر آمد . چون یعقوب هنوز از طرف صالح بن نصر که باز مردمان بست بدور او جمع شده بودند نگرانی خاطر داشت از حد سیستان بـسر طاهر بن عبدالله پیشتر نیامد . تقریباً دو سال دیگر بعد از این واقعه طاهر بن عبدالله با یکجهان پریشانی خاطر بر خراسان حکومت رانده بالاخره بروز دو شنبه ۲۲ رجب سنه ٢٤٨ هجری در نیشاپور بدرود حیات گفته برحمت ایزدی پیوست . (۲) (۱) صفحه ۱۹۳ تاریخ سیستان . (۲) « ۲۰۰ » «
(١٤١) طاهر بن عبدالله امیر رؤف و مهربانی بود و مانند پدر در علم پروری و هنر دوستی اشتهار داشت . از سیرت و اخلاق و رویه او با رعیت توضیحات زیاد کرده اند . محمد بن طاهر چون طاهر بن عبدالله وفات یافت بعد از وی بلا فاصله حکومت خراسان به محمد بن طاهر سپرده شد . محمد بن طاهر با حکومت بغداد که در آنوقت خلافت به مستعین تعلق داشت روابط خود را بر طبق پدران خویش ادامه داد . ولی بر خلاف اسلاف خویش مرد ضعیف النفس و عیاش بود . قوة اداره و کشور داری و همچنان کفایت و استعداد ضبط امور را نداشت . همواره اوقات خود را به عیش و عشرت میگذرانید و زمام امور را بکلی بدست عمال و حكام سپرده بود و خود چندان توجه در اهتمامی به امور مملکت نمی نمود . شورش در طبرستان : در سنه ۲۳۷ طاهر بن عبدالله بن طاهر بن حسین برادر خود محمد بن عبدالله را در موقعیکه متوکل بر سر بر خلافت نشست برای آنكه روابط دوستی و سیاسی او با بغداد مستحکم ترومتین باشد به بغداد فرستاد . و المتوكل اورا به نسبت سیاست وقت و اندیشه که از خراسان داشت و همچنان بواسطة قوه اداره و شجاعت که در خانوادۀ او موجود بود ، به شحنگی بغداد گماشت . موقعیکه خلافت به مستعین رسید در پاداش سوابق و اجرات او بعض از اراضی نواحی طبرستان را که از آنجمله طلا روجالوس است (۱) که خیلی حاصل خیز وغنی بودند ، به اوتمليك نمود . در اطراف این اراضی محمد بن عبدالله بعض زمین های لامالك و پراز اشجاری نیز وجود داشت که مردمان بومی آنجا (۱) صفحه ۲۰۸ تاریخ ایران مؤلفه عبدالله رازی .
( ١٤٢ ) از درختان آن استفاده کرده و رمه های گاو و گوسفند و گله اسپان خود را در آن بچرا می آوردند . چون عامل و نماینده محمد بن عبدالله خواست آن اراضی را نیز بتصرف خود در آورد دو نفر از متنفذین آنجا موسوم به محمد و جعفر پسران رستم نام بمخالفت برخاسته محمد عبدالله مجبور گردید که از حکمران طبرستان سلیمان بن عبدالله که برادر او بود كمك بخواهد . بدین طریق در طبرستان اغتشاشاتی بمیان آمده و از طرف دیگر چون محمد بن طاهر شخص بی اداره و از امور کشور بی خبر بود طبرستان و سپس گرگان صحنه تبلیغات مردمان زیدیه قرار گرفت تا آنکه در سنه ٢٥١ هجری مردمان آن نواحی از غفلت و تن پروری محمد بن طاهر استفاده کرده بسر کردگی حسن بن زید علوی شورش برپا کردند و سلیمان بن عبدالله بن طاهر حاکم آنجا بوابه ری و سپس به بغداد رفت و مستعین او را به شحنگی آنجا گماشت ۱) و طبرستان و گرگان از دست محمد بن طاهر بدر رفت . چون در همین حال يعقوب ليث صفاری در سيستان قوه و اقتدار كاملى حاصل نموده و در هر گوشه و کنار خراسان هرج و مرجی برپا شده بود دیگر فرصتی جهت سرکوبی حسن بن زید برای محمد بن طاهر دست نداد . تصرف يعقوب بر هرات : بعد از آنکه يعقوب در سنه ٢٣٨ هجری به نسبت بد سلوکی و بد رفتاری با مردم از خدمت صالح بن نصر سر پیچیده و در سال ٢٤٧ در هم را که بعد از صالح بروی کار آمده بود و يعقوب به سپهسالاری افواج او اشتغال داشت هزیمت داده از مردم سيستان برای خود بيعت گرفت . و صالح را كه از نزديكان پادشاه (۱) صفحه ۷۰۸ روضة الصفا خوانده شود. صاحب روضة الصفا مرگ سلیمان بن عبدالله طاهر را در بغداد به سنه ٢٥٣ می نگارد ولی دیگران مانند نصر الله فلسفی در مقاله خود منتشره در سلسله انتشارات وعظ و خطابه در سنه ٢٦٥ می نویسد .
( ١٤٣ ) کابل مدد خواسته بود مجدداً مغلوب کرده زنتبیل را به قتل رسانید و بست را تصرف نمود دوباره بسوی سیستان رهسپار شد و پس از چندی عزم هرات نمود . درین وقت از طرف محمد بن طاهر ، حسین بن عبدالله بن طاهر حاکم هرات بود چون یعقوب داؤد بن عبدالله را به نیابت خود به حکومت سیستان گماشته جانب هرات شتافت به نسبت آنکه در ارکان حکومت طاهری در اثر سوء اخلاق و خوش گذرانی محمد بن طاهر رخوت و سستی جاکزین شده بود حسین بن عبدالله بعد از مقابله کوتاهی در بیرون شهر هرات مغلوب یعقوب گردیده بشهر پناهنده و محصور شد و یعقوب کار محاصره هرات را تنگ تر ساخت تا آنکه بالاخره حصار مستحکم شهر تاب مقاومت نیاورده مفتوح گردید و حسین بن عبدالله بن طاهر اسیر شد . خبر به محمد بن طاهر رسیده فوراً ابراهیم بن الیاس بن اسد را که قوماندان کل افواج او بود با عده سپاه سوی هرات سوق داد ولی چون خبر فرود آمدن سپاه او در پوشنگ به سمع یعقوب رسید علی العجاله علی بن لیث برادر یعقوب امور اداری شهر هرات را بدست خود گرفته و خود یعقوب شخصاً به پوشنگ شتافت و پس از مجادله شدیدی آنرا مفتوح گردانیده ابراهیم بهزیمت جانب محمد بن طاهر شتافت. و او را از جنگجوئی وقوه عسکری یعقوب بهراس انداخت ولی بازهم محمد طاهر از خوشگذرانی دست نکشیده جداً در رفع خطر نه پرداخت و رسولی بجانب یعقوب فرستاده پیش نهاد صلح کرد و به او حکومت سیستان و کرمان و پارس را واگزاشت یعقوب هم که هنوز از طرف پسر زنتبیل پریشانی خاطر داشت تنها به تصرف هرات اکتفا کرده بسوی سیستان بازگشت و خطبه شاهی را بنام خود خواند . آمدن یعقوب بار دیگر بسوی هرات : یعقوب پس از آنکه از هرات بازگشت در سفه ٢٥٤ بکرمان ، فارس شتافته آنرا
( ١٤٤ ) متصرف شد . و در سنه ٢٥٧ پسر زنتبیل را برخج شکست داده از آنجا پس به سیستان آمد و باز در سنه ٢٥٨ به عزم غزنین و کابل و با میان و بلخ حرکت نموده آنها را بدست آورد و بسیستان باز گشت . هنوز چندی در شهر زرنج راحت نکرده بود که در هرات به ناحیه کرخ عبدالرحمن نامی که تنها صاحب تاریخ سیستان او را عبدالرحیم خوانده است بر خواسته خودرا امیرا لمومنین خوانده المتوکل علی الله لقب نهاد . یعقوب بشنیدن این خبر بروز شنبه ١٩ شعبان ٢٥٩ هجری جهت سر کوبی او آهنگ هرات کرد . عبدالرحمن محض ورود یعقوب باوجود سرمای سخت به کوه های اطراف هرات پناهنده شد ولی بالاخره پس از جنگهای چند تسلیم گردید . یعقوب او را عفو نموده به حکومت اسفزار مقرر کرد و خود چندی به هرات قرار گرفت هنوز سالی تمام نشده بود که مردمان عبدالرحمن را بقتل رسانیده و ابراهیم بن اشغز را برخود حاکم گزیدند . ابراهیم مذکور با هدیه های بسیار به اطاعت یعقوب در آمد و یعقوب هم در پاداش این کرده او حکومت هرات را بدو داده عساکر زیادی که نام آنرا جیش الشراة نهاد . برایش منتظم کرد و خود بماه جمادی الاول ٢٥٩ واپس به سیستان باز گشت . عزیمت یعقوب بسوی نیشاپور و انقراض دولت طاهری : رفتن یعقوب باردیگر بهرات پس از فرونشانیدن فتنه عبد الرحمن و عزیمت او بسمت نیشاپور٬ چنین شرح داده شده است که موقعیکه یعقوب بماه جمادی الاول سال ٢٥٩ از هرات به سیستان باز گشت در بین او و عبداله نام بن محمد بن صالح سگزی و برادرانش زد و خوردهای روداد تا بالاخره صالح و افضل برادر او شکست خورده سیستان را ترک گفتند و به نیشاپور به نزد محمد بن طاهر پناهنده شدند و یعقوب جهت اثیر نمودن ایشان بسوی نیشاپور روانگشت . تاریخ افغانستان جلد ٢ ( ١٠٠ ) پ سردار محمد ع سراج المورخان و محمد عظيم ن محمد نعیم ه امیر انیه تاریخ ٢٢٠ ر ٢٦
( ١٤٥ ) قضیه جنگ یعقوب با عبداله سگزی و برا درانش در تاریخ مجهول مانده وبصورت واضح از آن ذکر نشده است . چنانچه صاحب تاریخ سیستان که بهتر بن ماخذ جهت نگارش تاریخ بعد ا ز اسلام سیستان می باشد ازین واقعه بصورت اجمال حرف زده و بدون آنکه اصل کیفیت را بنویسد تنها میگوید : « یعقوب حفص بن زونك را خلیفت خویش کرد بر سیستان ور وز شنبه ١١ روز باقی مانده از شعبان ٢٥٩ برفت و راه نیشابور بر گرفت وچنین گفت که بطلب عبداله بن محمد بن صالح همی روم وعبداله بن محمد نیشا بور بود به نزد يك محمد بن طا هر » زین الاخبار این حادثه را نسبت بدیگر ماخذ مفصل تر معلو مات مید هد . « چون عبدالرحمن اندران حصار مقهور است و به زینهار آمد باچند تن از پیش روان چون مهدی بن محسن ومحمد بن اوسه و ظاهر بن حفص ، از آنجابه پوشنگ آمد وطاهر بن الحسین بن طاهر را بگرفت واز آنجا به سیستان بازشد وعبداله مر یعقوب را شمشیر بزد وخسته کرد وهرسه برادر بدین سبب ازسیستان برفتند وزینهار محمد بن طاهر آمدند به نیشاپور٬ یعقوب نامه نوشت وایشانرا باز خواست ومحمد بن طاهر باز نداد ویعقوب بطلب ایشان خراسان آمد و رسولی به نزد محمد بن ظاهر فرستاد » . بهر حال چون بیگر دو لت طاهریان به نسبت تن پروری وسوء اداره محمد بن طاهر ضعیف و ناتوان گردیده وقبلا" طبرستان و گرگان بد ست حسن بن زید علوی و سیستان و بلخ و هر ات به تحت تسلط یعقو ب در آمده بود ، یعقوب برای آنکه بکلی حکومت طاهر یان را منقرض نموده در عوض آن يك سلطنت مستقل و مقتدر ملی بروی کار آورد ، پناه بردن عبداله سگزی را به نیشاپور بهانه قرارداره از هرات عازم نیشا پور گردید . رسولی برای محمد بن طاهر فرستاده عبداله را از و خواست . میگویند چون فرستاده یعقوب به نیشاپور رسید اولا"
( ١٤٦ ) او را به در با ر بار نداده گفتند امیر خوابست . نماینده با کمال جرئت گفت بلی کسی آمده است که او را از خواب بیدار کند . بعداً جوابی هم اگر بدو دادند منفی بود و خواهشات یعقوب مسترد گردید . لهذا يعقوب باسپاه خویش به نزديك نیشا پور آمده به سه منزلی آنجا به فرهادان اقامت گزید . چون خبر ورود او بدین نقطه در نیشاپور انتشار یافت از شدت ترس و دهشت همه سران و بزرگان وحتی اعمام محمد بن طاهر به استقبالش در فرهادان شتافته خود را تسلیم نمودند . محمد بن طاهر هم که وضعیت را بکلی دگرگون یافته خود را ضعیف و بیچاره دید به نزد او رفت، یعقوب به عزیز بن عبد الله ( ١ ) که از افسران معتمد ا و بود امر کرد تا محمد بن طاهر را با همه خواص و خاندانش محبوس کند (٢) محمد طاهر بصورت اسیر بسیستان فرستاده شد و در زندان زرنج بدرود حیات گفت . برخی مؤرخین میگویند که قضیۀ اسیر شدن محمد طاهر اینست که یعقوب پس از آنکه افسران عالی رتبه و مقربان در بار اورا به نزدیکی نیشاپور اسیر گرفت بر خود او شتافته وی را محبوس ساخت ( ٣ ) خلاصه بروز ٢ شوال سنه ٢٥٩ هجری دولت طاهریان بدست يعقوب منقرض شد و در عوض آن سلالۀ مقتدر و ملی دیگری بمیان آمد که بنام صفاریان یاد میشود . درمرگ محمد بن طاهر که با سقوط او از تخت امارت خانواده طاهریان از بین رفت اختلاف است ، صاحب تاریخ سیستان میگوید که یعقوب محمد را در سیستان به زندان بزرگی بدر مسجد آدینه محبوس کرد و کور او هم ( ١ ) صفحه ٤٢٠ تاریخ سیستان . ( ٢ ) طبری این شخص را عزیز بن اسیری نگاشته است . ( ٣ ) زين الاخبار گردیزی .
( ١٤٧ ) اندران زندانست زیرا پس از فوت او یعقوب امر نمود تا جسد او را بهمان زندانی که بود دفن کنند . ولی طبری و دیگران بر آنند که بعداز شکست خوردن یعقوب بن لیث در ماه رجب سال ٢٦٢ به دير العاقول محمد بن طاهر که در سپاه او محبوس بود از بند نجات یافته به بغداد رفت و مورد عنایات خلیفه واقع گردید ابن خلکان هم این روایت را تائید مینماید وتنها بقول ملك الشعراً بهار که در تاریخ سیستان پاورقی داده ، یعقوبی در کتاب البلدان خود نسبتاً باروایت تاریخ سیستان موافقت میکند . ولی گردیزی در زین الاخبار خود قول صاحب تاریخ سیستان ویعقوبی را رد و روایت طبری را تائید نموده میگوید که محمدطاهر به زندان یعقوب بماند : « تا یعقوب را موفق بدیر العاقول هزیمت کرد ومحمدبن طاهر نجات یافته اندر رجب سنه ٢٦٣» ازین ثابت میشود که محمد بن طاهر بعد از واقعه دیر العاقول از زندان نجات یافته است . بهر حال باید روایت تاریخ سیستان که بهترین ماخذ ' راجع بوقایع تاریخ سیستان میباشد ویعقوبی وبرخی مؤرخین دیگر نیز بقول او موافقت دارند صحیح روایات دانست وباید گفت که وفات طاهر به سال ٢٦٩ هجری اتفاق افتاده است .
شجره نسب طاهریان بریق اسعد بن ماهان مصعب حسین ( وفات در ١٩٩ ) طاهر ذو الیمینین (١) حسن ( حاکم طبرستان در ٢٢٢ مقتول در ٢٢٨ ) او را عبدالله نام پسری بوده تا ٢٥٠ اسحق (امیر نیشاپور ٢٦١) یا طغل عبدالله (٢) محمد حسین طلحه ( ٣ ) علی ( حاکم کرمان ٢٦٠ ) محمد ابو العباس عبدالله طاهر ( حاکم بغداد در ٢٧٨ وفات ٣٠٠ ) ( حاکم در خراسان ٢٥٩ ) ( حاکم هرات در ٢٦١ ) طاهر ( ٤ ) محمد ( حاکم بغداد و گرگان وفات ٢٩٦) منصور سلیمان ( مقتول در ٢٦٥ ) حسین محمد طاهر مترقی در ٢٦٩ (٥) حسین احمد طاهر حاکم خوارزم در ٢٨١ ابراهیم حاکم خوارزم در ٢٦٨
( 149 ) اوضاع اقتصادی خراسان در عهد طاهریان خراسان در زمان طاهریان هرات یکی از حاصل خیز ترین کشور های اسلامی بوده که تقریباً تمام مؤرخین وجغرافیه نگاران اسلام وعرب از آن بصورت مفصل خبر میدهند . بقول ابن حوقل مشهور ترین صادرات خراسان پارچه های ابریشمی ونخی صنعت دست زنان ابیوردونساء (یعنی میمنه موجوده ) بود، پوستین های پوست روباه نیز در آنجا ساخته می شد وکنجد آن خیلی اشتهار داشت . از صنایع هرات چیز یکه شهرت تام داشت و بخارج فرستاده می شد پارچه های زقانهٔ ابریشمی بود، کشمش وپسته و شربت های متنوع و همچنان آلات وادوات پولادی که خیلی ها قابل توصیف و ستایش بودند نیز ازآنجا بخارج ارسال میگردید. ناحیهٔ کوهستانی غور و غرجستان یکمقدار زیاد گلیم و نمد و از مواشی اسپ و قاطر صادرات داشت . حاصلات نواحی بلخ كنجد، برنج ، بادام وکشمش بود، صابون آن فوق العاده شهرت داشت. در تربیهٔ زنبور عسل و ساختن حلویات وشیر ینی واقسام مربا نیز ایالت بلخ شهرت داشت، روغن وچرم و پوست حیوانات، کنجد وبرنج و پنیر ، شاخ و پوست قره قل از صادرات مهم آن بشمار میرفت میوه جات آن از قبیل خربوزه وپسته و با دام كه مخصوصاً از اطراف و نواحی بدخشان بدست می آمد در بازار تجارتی مقام بلندی را احراز کرده بود. عایدات و مالیات خراسان در آن اوقات به نسبت ترقی صنایع وزراعت
(150) خیلی ها زیاد بود. و از باعث اموال صادراتی از سر زمین های خیلی ثروت مند و مستغنی بشمار میرفت چنانچه اعانه که در اوایل خلافت عباسی جهت تقویه شئون اسلام از خراسان به بغداد فرستاده می شد متجاوز از چهل ملیون در هم بود. مقدار اموال و اشیا ئیکه از خراسان مخصوصاً از هرات و بلخ و سیستان در آن زمان بخارج صادر میگشت تخمیناً ازینقرار بود: 1- نقره 2000 هزار شمش 2- کالا 20000 هزار توپ 3- حلویات و قند سفید 2000 هزار رطل. 4- ابریشم خام 1000 کلاوه 5- ادویه و نباتات طبی و غیره 3000 هزار رطل 6- یا بو و اسپ 4000 راس 7- گوسفند 10 هزار سر. درباب جاده ها و سر کهای تجارتی وارتباطی خراسان نیز جغرافیه نگاران مانند ابن خرداد به و اصطخری و ابن حوقل و غیره تشریحات مفصل داده اند و میگویند که همه آنها آباد و قابل استفاده بوده و تماماً شهرها و اراضی خراسان را بیکدیگر وصل می نمودند
[BLANK PAGE]
در مطبعه عمومی کابل چاپ شد
[BLANK PAGE]
در مطبعه عمومی کابل چاپ شد