Afghanistan Digital Library adl0965 http://hdl.handle.net/2333.1/08kprrmr This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser. When referring to or citing this item please use the "handle" URL and not this document or the URL from which you downloaded it. All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial. NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu
[BLANK PAGE]
ونه نیسی، مظلوم سره مرسته کوی نوپه سخته اوتنگسه کښی له هغه ((حضرت رسول اکرم(ص) ت، کیست که ازین امتحان بدر آید و احساسات عالی و عواطف خود را تبارز دهد ی اختر محمد افتتاح گردید مییاشت- مسابقات پهلوانی و قچ جنگی ، یوم ران ، امروز جرائد آغاز هفته سره میاشت از خدمات مهندین ه تذکر داده و توجه جهت كمك و معاونت تویه بنیه مالی آن علاوه نموده اند که نند سائر موسسات هان برای رفع آلام چیل دلی.... ده نتوانسته و ذخیره سنتهای اخذ اجازه ك غله ا ضا فکی دایکه غله در آن ذخیره ت به اداریون ساحوی آن در متخاف این ات قوانین نظامی د که حد اکثر این تکار و ذخیره غله جات حکومت نظامی منطقه جنرال شیر بهادرخان غن و منع کردن تکدی ارتکاب تکدی نظر ثر ۸ ماه حبس شدید است و لها ... و مصائبی که از ناحیه سیلات زلزله و غیره متوجه مردم میشود خدماتی قابل قدری نموده و می نماید باید هر شخص باندازه توان خویش با آن كمك و معاونت نماید. امروز هیئتهای جمع آوری اعانه به کار خویش آغاز و تا يك هفته باین کار دوام خوا هند داد . ( د، ب، آ) کابل - ٢٥ میزان ساعت چهار بعد از ظهر دیروز طبق پروگرام در حالیکه تعداد زیادی از تماشا چیان و علاقه مندان سپورت در دندانه های غازی ستودیوم اخذ موقع نموده بودند مسابقات پهلوانی وقچ جنگی به تضاوت شاغلی سراج رئیس المپيك و حکمت شاغلی ناکا متخصص پهلوانی و شاغلی آقا محمد مفتش سپورت معارف به نفع سر ه میاشت صورت گرفت که در مسابقه پهلوانی شاغلی نظره محمد شاگرد خلیفه یاسین مقابل محمد طاهر شا کرد خلیفه قربان مساوی - شاغلی محمد نعیم شاگرد خلیفه رحیم مقابل شاغلی محمد انور شاگرد خلیفه نظام غالب - شاغلی محمود شاگرد برف خورك مقابل شاغلی عبدالستار شاگرد خلیفه حیدر شاه غالب - او شاغلی عبدالحق شاگرد خلیفه احسان مقابل شاغلی روزی محمد مزاری غالب گردیدند. همچنان در مسابقه قچ جنگی قچ شاغلی نور چاریکاری مقابل قچ شاغلی محمد ایوب غالب گردید . (د ، ب ، آ) سائر اخبار کشور بغلان ٢٤ میزان - دیروز شاغلی صدیقی نائب الحكومه ولایت قطغن د ر حالیکه آمر عمومی تعمیرات وزارت فوائد عامه - حاکم کلان تالقان ، تالقان شاروال وعده زیادی از معاریف و اهالی آنجا در موضع شهر جدید تالقان حا ضر بودند ، بپایه در اطراف شهر سازی و عمران کشور ایراد و متعاقبا کا ر شهر مذکور که چندی قبل معطل شده بود توسط عمله مربوط حکومت کلان تا لقان، مالکین سرای ها - دکانها و اپارتما نها تحت نظر مهندسین وزارت فوائد عامه مجددا آغاز گردید (د، ب، آ) کابل ٢٤ میزان اخیرا شرکت جدید حمل و نقل بنام معین ترانسپورت بسرمایه دوملیون و چهارصد هزار افغانی بعد از طی مراحل اصولی تاسیس گردیده است . شاغلی حاجی مومن جاجی باکثریت آراء بحیث رئیس و شاغلی مر ا د بحیث معاون شرکت مذکور انتخاب شده اند . (د، ب، آ) کابل ٢٤ میزان - کار تعمیر داش بزرگ چینی مربوط فابریکه چینی سازی شاکر که چندی قبل تحت نظر مهند سین جاپانی آغاز شده بود اخیرا خاتمه یافته است . این داش نسبت به داشهای دیگر فابریکه مذکور در يك هفته به تعداد چهارده هزار پارچه چینی بیشتر تولید خواهد کرد . (د، ب، آ) شاغلی بورقيبه گفت
جلد اول تاج التواریخ علحضرت امیر عبدالرحمان
ونه نیسـ ت ،کیسه خود را ی اختر میداشت ، یوم ان ، امروز آغاز هفتۀ سر از خدمات مو تذکر داد، جهت کمال و آویۀ بنیۀ ما علاوه نموده نند سائر مو ان برای را جدید.... ده نتوانسته و ستثنای اخذ که غله إضاۀ ملیته غله دران د به اداریون آن هر متخلف ات قوانین که حد اکـ حتکار و ذخیرۀ حکومت نظام جنرال شیریں ان و منع کرد ارتکاب نگه تر ۸ ماه حبس است و
تاج التواریخ یعنی سوانح عمری اعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان والی مملکت خداداد افغانستان باهتمام عالیجنابان مجدت انتسابان اقا محمد جعفر مولا و آقا محمد حسین لاری زید عموما بزیور طبع آراسته گردید
بسم الله الرحمن الرحیم ستایش مر آن ایزد بی نیاز را که فرمان روائی هم او را رواست همه خسروان چاکر بار او همه خواجگان بنده راز او ستایش و سپاس فزون از اندازه و شمار شایسته درگاه و بارگاه پادشاهیست که از نخستین روز روزگار تاکنون و پسین هنگام روز شمار دست آز و آرزوی هیچ آفریده بدامان خداوندیش و آستان شاهنشاهیش نرسیده و نخواهد رسید پادشاهی هر کشور و فرمان روایان هر بوم و بر ریزه خواران خوان گسترده او و خوشه چینان خرمن پرورده اویند زهی پاک یزدانی که خسروان جهانش یکینه بنده و مهتران مهانش رمی خواهنده است ای بسابندگان که بر اورنگ خسروی نشانده و سی ازادگان را که بزنجیر بندگی کشانید و یکی را بر آور دو شاهی بده یکی بدریا بماهی دهد یکی را دهد تخت و تیغ و کلاه یکی را نشاند بخاک سیاه و درود بی پایان پاک روان پیمبران و پیشور بزرگ و رهنمای سترگ آن برگزیده آفرینش و چراغ شبستان بینش پیغمبر تازی که گوی بی نیازی از میدان یگنان و پیشینیان پیمبران ربوده و پایه پیشوائی را بسرافرازی خویش افزوده ستوده پیکر که از آفرینش بگردون دو چتر دانش و بینش و هم بر روان پاک آسوده گا آن پاک که مهر یک در سپهر برتری ماهی تابان ببر اورنگ سروری شاهی جهان مانند هماره و پاینده باد اما بعد البسته بر خدائی پوشیده نیست که در این اوقات وضع ترقی مملکت افغانستان بسطه حسن نگا ووطن پرستی و نفوذ امر سیاست و حکمرانی شخص اعلیحضرت امیر عبدالرحمن خان که امروزه قهرمان زمان و خداوند انسانمان است از چه پایه بکدام درجه ارتقا یافته است افغانستانی که سالها مملکتی بی نظم و مختل سکنهای جمعی طوائف جابل و غیر متمدن بود باندک زمانی چنان ترقی فوق العاده نمود که در محفله هیچ
۳ شخص سیاسی دانی خطور نکرده بود لہذا این فقره جالب انظار عموم گردیده مایل بودند که از روی بصیرت و حقیقت از حالات این امیر بی نظیر اطلاع کامل بہمرسانند ولی از برای هر کسی وصول بدین آمال و آرزو حاصل نبود از طرف دیگر شخص والا حضرت امیر بمقتضای و اما بنعمة ربک فحدث میل با براز الطاف خداوندی را در باره خود اظهار زحمات فوق الطاقه بشری را از مایه خویش داشته بصرافت میل و طیب خاطر تاریخ حالات خود را در زمان گذشته و خیالات مبرهنه خود در ترقیات آینده این مملکت برشته تحریر درآورده بودند تا در سال قبل کتاب مذکور بیکی از وسائل بتوسط یک نفر از منشی های مخصوص حضور والا حضرت امیر معظم که در لندن بزبان انگلیسی طبع و نشر گردیده و از آنجائیکه عموم اہالی و سایر اہالی مملکت آسیا از عهده دانستن زبان انگلیسی برنیامدند و از درک مطالب کتاب مذکور محروم بودند و نہایت اشتیاق را بدانستن حالات این شخص بزرگ داشتند و اکثری از آقایان اظہار تاسف از نبودن این کتاب بزبان فارسی مینمودند این بنده در گاه آله غلام مرتضی خان قندهاری الاصل معاون جنرال قونسولگری دولت فخیمه انگلیس مقیم خراسان که دارای زبان انگلیسی تقریباً ده سال است در مشہد مقدس اقامت دارد و مشغول خدمات دولت متبوعه خویش است باعانت و دستیاری عالیجاہ میرزا عبداللہ خان منشی اول جنرال قونسلگری موصوفہ محض خدمت بابناء وطن عزیز کتاب مذکور را که مشتمل بر دو جلد است بدون حشو و زواید از زبان انگلیسی بفارسی ترجمه نموده بحلیه طبع درآورد تا اہالی مشرق زمین خاصه اہالی ایران بخوانند و از حالات این شخص بزرگ آگاه گردیده بدانند که طریقه ترقی مملکت در این جزر زمان بسته بکدام اسباب و وضع مملکت داری چگونه است افغانستان امروز چه ترقیاتی حاصل نموده و چطور در تحت نظم و قانون آمده و خود را دولت مستحکمی آراسته و مرکز صنایع جدیدہ و جالب انظار اہالی دنیا گردیده است در جلد اول کتاب مذکور امیر معظم حالات اوائل عمر خود را بیان مینماید که چه اتفاقات عجیبه بجهت او رخ داده و چه زحمت ها کشیده
وجه مرار تها دیده و چگونه کارهای بزرگرا از پیش برده و در چه خطرها افتاده و در مدت بازده سال که در ترکستان متصرفی روس بوده چه رنجها کشیده و چه سختی ها دیده تا عاقبت بتخت امارت افغانستان رسیده در جلد دویم شرح اقداماتی که بجهت توسعه قوا و استعداد دفاعی نموده و تدابیر وضع داخلیه و ارتباط امور خارجه مملکت خود را با وضع زندگانی شخصی خود و دستورالعملها و نصایحی که بجهت اخلاف خود بیان نموده مندرج داشته است در واقع هیچ سلطانی از پادشاهان گذشته حالات واقدامات خود را باین صراحت و خوش آیندی ننوشته است چنانچه از ملاحظه کتاب معلوم میشود که امیرمعظم الیه بدون اغماض با کمال ساده گی و ملاحظه شرح حالات خود بنگار است که چه عوالمی را در این قلیل مدت زندگانی خود طی نموده است اگر چه بعضی اسامی و الفاظ بزبانی تحریف شده بود ولی در این موقع با کمال دقت همه آنها را بقدر قوه و مقدور تحقیق و تصحیح نموده و همه جا تطبیق با ترجمه مترجم منظور بوده و مقید بقافیه و عبارت پردازی و غیره نشده لهذا از دانایان بیابان استدعا مینماید که هرگاه سقطی در عبارات ملاحظه فرمایند خورده نگیرند و بچشم عفو و اغماض در نگرند و در گذرند وبالله التوفيق پاینده خان بارکزائی شجره محمد عظیمخان وزیر فتح خان سلطان محمد خان طلائی امیر دوست محمد خان شیردلخان پردلخان سلطان محمد خان عبدالله وستخان وزیر محمد اکبرخان امیر محمد فضل خان امیر محمد اعظم خان شاه نوازخان عبدالله خان سکندر خان شیر احمد خان فتح محمد خان جلال الدین خان امیر عبدالرحمن خان محمد عمرخان عبدالمجید خان حبیب الله خان نصرالله خان امین الله خان محمد عمرخان غلامعلی خان عنایت الله خان
شجره کندلخان رحم دلخان مهر دلخان سید محمد خان پیر محمد خان محمد اکرم خان امیر شیر علیخان محمد امین خان محمد شریفخان ولی محمد خان فیض محمد خان محمد یوسفخان محمد حسنخان محمد اسحق خان محمد عزیزخان محسن خان ابراهیمخان محمدعلیخان امیر محمد یعقوبخان محمد ایوبخان محمد اسمعیل خان محمد هاشمخان محمدعمرخان محمد ظاهر خان احمد علیخان موسی خان اگرچه خانواده مرحوم امیر دوست محمد خان بسیارند در اینجا گنجایش نداشت مقصود فقط شجرۀ خان امیر حالیه افغانستاست که از این نقشه بسهولت ظاهر شود
۶ جلد اوّل تاج التّواریخ یعنی سوانح عمری از تالیفات والاحضرت امیر عبدالرحمن خان والی مملکت خداداد افغانستان ۲
بسم الله الرحمن الرحیم جلد اول از کتاب تاریخ حالات امیر افغانستان مشتمل بر دوازده فصل فصل اول حالات اوائل عمر از سنه ۱۲۶۰ الی سنه ۱۳۶۵ هجری زمانیکه نه ساله بودم پدرم مرا از کابل ببلخ احضار نمود در آنزمان پدرم فرمان فرمای بلخ و مضافات آن بود وقتیکه وارد بلخ شدم پدرم مشغول محاصره اشبرغان بود تا مدت دو ماه من در بلخ توقف داشتم درین این مدت اشبرغان کاملاً مسخر گردید وقت مراجعت پدرم از اشبرغان من قریب دو فرسخ و نیم تا دشت امام که خارج از بلخ است ایشان را استقبال نمودم چشمهایم بیدار پدر روشن شد پدر نیز سجده شکر بجا آورده از سلامتی من خشنود گردید باتفاق یکدیگر ببلخ مراجعت نمودیم بعد از چند روز پدرم حکم نمود مشغول درس خواندن شوم اگر چه سعی میکردم که تمام روز مشغول خواندن و نوشتن باشم ولی خیلی کند ذهن بودم و از خواندن درس نفرت داشتم بخیالم بیشتر مایل بسواری و شکار بود هر چه امروز خوانده بودم فردا فراموش میکردم چون مجبور بودم نمیتوانستم از زیر بار این کار بیرون روم اگر چه معلم من خیلی ساعی بود مرا درس بیاموزد ولی فائده نداشت پس از یک سال مدرسی تازه که باغی هم متعلق آن بود
فصل اول بجهت من در جائیکه موسوم به تخته پل و اخراج بلخ بود ساختند بدو جهت یکی آنکه شهر بلخ کهنه و هوای بدی داشت دیگر اینکه پدرم میخواست اوقات عبادات خود را در حرم مزار شریف بعمل آورده باشد و تخته پل بمزار شریف نزدیکتر از بلخ بود متدرجاً پدرم حرم سرا و دربار و سرباز خانها و کارخانجات خود را در انجا بنا نمود و غرس اشجار هم نموده در مدت سه سال انجا و شهر تازه خوبی احداث شد در بهار سال چهارم پدرم بجهت شرفیابی حضور پدرش امیر دوست محمد خان بکابل رفت و مرا بجای خودش فرمان فرمای ترکستان مقرر داشت در مدت شش ماه رویه کار من چنین بود که روزها تا چهار ساعت بقلعه مانده مشغول درس خواندن بودم بعد تا دو ساعت از ظهر گذشته بدربار می نشستم بعد از اتمام دربار میخوابیدم عصر بجهت گردش سوار میشدم در ابتدای زمستان پدرم از کابل بمن نوشت که جدم مرا بحکومت تاشقرغان منتخب فرموده باید فوراً با هزار سوار و دو هزار نفر خاصه دار و شش عراده توپ حرکت نموده آنجا بروم لهذا بموجب این حکم عازم تاشقرغان شدم پس از ورود بانجا سردار محمد امین خان برادر وزیر محمد اکبر خان حکومت آنجا را بمن تفویض نموده خودش عازم کابل گردید پدرم یکنفر نایب که اسمش حیدر خان بود بجهت من معین نموده بود این شخص محترم یکی از خوانین غزل باشه و خیلی آدم با وقار و عاقل و صاحب طبل و علم و سرکرده دویست سوار بود پدر این شخص محمد خان نام شخص با کفایتی بوده است و در کابل اشخاص بسیار با او بستگی داشتند این اوقات وضع زندگانی من باین قرار بود که از اول صبح الی ساعت بقلعه مانده مشغول درس خواندن بودم و از سه ساعت بقلعه مانده الی دو ساعت بعد از ظهر در دربار نشسته مشغول محاکمات بودم بعد از آن میخوابیدم پس از آن مشغول مشق نظامی و شکار و سواری و چوگان و غیره میشدم روزهای جمعه را که ایام تعطیل بود عموماً تمام روز مشغول شکار بودیم شب به تاشقرغان مراجعت مینمودم پنج ماه بعد از حکومت خودم پدرم باتفاق مادرم که از ورود مزار
فصل اول ۹ حرکت من از کابل انجا بود بجهت ملاقات من به تاشغرغانامده من از شرفیابی خدمتشان بینهایت مشعوف شدم تا ایام بهار پدرم با من در تاشغرغان بود بعد عازم بلخ گردید ما درم را نزد من گذاشت من هم مشغول تحصیل درسبق بکارهای حکومتی خود بودم و با مردم نظامی و اهالی تاشقرغان که چندین نفر از انها مستخدمین شخصی من بودند مهربان بود و بعضی انعامات بانها بذل میکردم اوقاتیکه زراعت خوب بعمل نمیامد تخفیف مالیاتی بانها میدادم بعد از مدت دوسال پدرم به تاشغرغان امده محاسبات ولایتی را از من مطالبه نمود چون دید من با مردم بطور ملایمت رفتار کرده ام و تخفیفاتی که داده بودم انکار نمود من استدعا کردم در استرداد تخفیفاتی که داده ام اصرار نفرمایند ولی قبول نکرده فرمودند باقدام این امر مجبورم زیراکه عایدی ولایت کم است و مخارج لشکر زیاد تامدت سه ماه باما بودند و تقریباً صد هزار روپیه از تخفیفاستیکه من برعایا داده بودم استرداد نمود ببلخ مراجعت فرمودند بعد از رفتن پدرم من هم چون دیدم اقتدار کامل ندارم که بموجب خیالات خود رفتار نمایم از حکومت استعفا کرده نایب خود را بعوض خودم بحکومت تاشغرغان مقرر نموده به شخه مل رفته اقامت نمودم مجدداً مشغول درس خواندن شدم عصر های چشمه همیشه شکار میرفتم و شام روز بعد مراجعت میکردم که یک شب و دو روز در خارج شهر بودم عموماً در دسته شکاریم من تقریباً دویست تازی و قوش و چرخ و دیگر پرنده های شکاری و صد نفر غلام بچه و همراهان و سوارها که تعداد همه تقریباً پانصد نفر میشد بودند بیشتر مایل بودیم در جنگلهای نزدیک جیحون شکار نمائیم و بعضی روزها اوقات خود را صرف گرفتن ماهی رودخا (سوین قرا) که رودخانه مسجد و نهر بلخ میباشد مینمودیم در اینوقت وزیر دربار محمد خان حاکم هرات بپدرم نوشت که میخواهد دختر خود را بمن تزویج نماید پدرم خواهش اورا پذیرفته دخترش را نامزد من نمود از این کار دوستی بین مشارالیه
فصل اول پدرم خیلی مستحکم گردید یک نفر از ندمای پدرم سردار عبدالرحمنخان که از خانواده سزدا رحیمدادخان بود آدم خیلی غدار و بدذاتی بود بطوریکه حسد مرض ارثی خانواده اش بود این شخص از نفوذیکه من بدربار پدرم داشتم همیشه با من کینه میوزید و خیال میکرد که اگر چنانم قشون دست من باشد اقتدار او ساقط خواهد شد و از این جهت اتهامات کاذبانه نسبت بمن میداد و اکثر اوقات پدرم را بدون جهت نسبت بمن متغیر مینمود سپه سالار کل قشون پدرم یک نفر انگلیس شیر محمد خان نام بود که تغییر مذهب داده بود این صاحب منصب که در انگلستان بنام کمبل معروف و در جنگ ۱۲ قندهار با شاه شجاع شکر جدم اسیر نمودند مشارالیه صاحب منصب شجاع نظامی خیلی زرنگ و طبع خوبی بود و مرا خیلی دوست میداشت این شخص یکی از اشخاص باکفایت زمان خود محسوب میشد رتبه سپه سالاری تمام قشون بلخ را که تعداد آن سی هزار و پانصد نفر بودند دارا بود از این تعداد پانزده هزار نفر عساکر نظامی سوار و پیاده و توپخانه بودند مابقی شکر ردیف از طایفه جنی (ازبک) (درانی و کابی بودند هشتاد عراده توپ داشتیم که من جمله آنها دوازده عراده توپ در زمان حکومت سردار اکرم خان از کابل فرستاده شده بود مابقی آنها در کابل تحت نظارت پدرم ساخته شده بود حالت این قشون خیلی منظم بود زیراکه هر روزه استمراراً آنها را مشق میدادند روزی شیر محمدخان از پدرم خواهش نمود که مرا بجهت تعلیم نظامی با و بسپارد تا قبل از وفات خود علوم و فنون خود را بمن آموخته باشد پدرم خواهش مشارالیه را پذیرفته بمن حکم داد هر روزه بجهت دو سه ساعت نزد مشارالیه بروم و او هر قدر ممکن است بدون این که مرا بگذار دو وقت ضایع نمایم بمن تعلیم بدهد من هم بطیب خاطر قبول نموده مشغول تحصیل شدم دوسه سال در تحصیل فن جراحی و فنون حربیه بودم نیز پدرم چند نفر تفنگ ساز از کابل خواسته نزدیک مکتب من کارخانه مفتوح نمود وقت ظهر بعد از اتمام درس و تحصیل علوم بکارخان
فصل اول ۱۱ مذکور میرفتم و بدست خود هر کار آهنګری و سوهان کار یرا می آموختم باین طور من صنعت تفنګ سازی را تحصیل نمودم سه تفنګ دو لول کاملا بدست خودم ساختم این تفنګها را از تفنګهاییکه معلمین من ساخته بودند بهتر میدانستند عبدالرحیم خان سابق الذکر از ترقیات من حسد ورزیده بمخالفت من شروع با فساد کرد روزی به پدرم اظهار داشت که پسرت بشرب شراب و کشیدن چرس معتاد شده است حال اینکه ابد چنین عملی را نداشتم چون خیلی جاهل بودم از سر زنشهای پدرم بتنګ آمده بودم مصمم شدم از پغمان فرار نموده نزد پدر زن خودم بهرات بروم در حینکه مخفیانه مشغول تهیه فرار بودم نوکرهای من ارادۀ مرا بپدرم اطلاع دادند پدرم بتحقیقا بعمل آورده چون دید این فقره صحت دار د مرا حبس نموده تمام اردلها و غلامها و نوکرها مرا از من گرفت این اشتباه بیوقوفانه من اتهاماتی را که عبد الرحیم خان نسبت بمن میدا تائید نمود مدت یکسال مقولا در حبس ماندم و خیلی ملول بودم بعد از یکسال شیر محمد خان وفات یافت و عبد الرحیم خان مترصد بود که بجای مشارالیه مقرر شود چون پدرم در حق او هم بد گمان بود که آدم خائنی است لہٰذا یکنفر از نوکرهای امین خود را که از طایفه طوخی نامش عبد الرؤف پسر جعفر خان بود بجهت سپه سالاری انتخاب کرد جعفر خان شخصی بوده است که در چندین محا شجاعت خود را ثابت نموده و در جنگ قندهار کشته شده بود و این جعفر خان هم ګویا از او لا جعفر خان نامی بوده است که وزیر شاه حسین خلجائی حکمران قندهار بوده وقتیکه عبدالرؤف خان دید او را بجهت منصب سپه سالاری لشکر انتخاب نمودند از قبول آن امتناع نمو پدرم گفت پسر خود تان که یک سال است در حبس میباشد و حالا بسزای تقصیرات خود رسید است شایسته است بجای شیر محمد خان مقرر شود پدرم ابتدا از قبول این فقره انکا نموده گفت عبد الرؤف خان دیوانه شده است که میګوید شکر را در تحت حکم پسرم قرار دهم از آنجائیکه اصرار نمودند مرا امتحان نماید آخر الامر پدرم راضی شد مرا بحضور خود بطلبید من هم بذال
فصل اول ۱۲ آنکه موی سر خود را اصلاح نمایم یا صورت خود را بشویم با همان لباسیکه روز اول در حبس رفته بودم و زنجیر هم بپای من بود از محبس بهمان حالت مستقیماً بحضور پدرم رفتم محض اینکه مرا دید چشمهایش پر اشک گردیده گفت چرا مرتکب اینگونه حرکات شدی من عرض کردم خطائی نکرده ام سبب اینکه باین بلیه گرفتار شده ام قصور کسانست که خود را خیرخواه شما قلم میدهند اتفاقاً وقتی مشغول بتکلم بودم عبدالرحمنخان داخل دربار گردید همینکه او را دیدم گفتم اینست خائنی که مرا مغول داشته است وقتی خواهد رسید که بابت شوذ را دو نفر کدام در خطا بوده است از شنیدن این کلام حالت عبدالرحمنخان از بسیاری اضطراب و تغیر منقلب گردید ولی نمیتوانست کاری کند یا چیزی بگوید پدرم تمام صاحب منصبان نظامی را مخاطب نموده اظهار داشت که من این پسر دیوانه خود مرا سپه سالار شما مقرر نمودم صاحب منصبان مذکور جواب دادند که خدا نکند سر شما دیوانه باشد ما خوب میدانیم عاقل و هشیار است و شما هم خواهید دانست و ثابت خواهد کرد که این کار اشخاص نمک بحرام بوده است که او را متهم نموده اند پس از آن پدرم مرا مرخص نمود بروم مشغول تکالیف خود باشم من باکمال شعف مرخص شده بکام رفتم در این حین هم نوکرهای من دور من جمع شدند و بجهت استخلاص و خوش بختی من مرا تبریک میگفتند روز بعد کارهای لشکری را بعهده خود گرفتم و کارخانجات و قورخانه را ملاحظه نمودم جنرال امیر احمد خان را که در آنوقت سرتپ توپخانه بود و بعد ها از جانب من در هندوستان سمت وکالت داشت رئیس کارخانجات مقرر داشتم و محمد زمان خان کمان دار را رئیس قورخانه نمود و سردار سکندر خان که بعدها در جنگی که من روسها و پادشاه بخارا واقع شد کشته گردید ویرا ورا و غلام حیدر خان حالا سپه سالار کابل است با یکنفر دیگر که هم اسم او و از طایفه بارکزائی بود رئیس کل افواج پیاده مقرر داشتم و خودم تماماً دارا
فصل اول ۱۳ از صبح تا شام ملاحظه نموده را پورت کار های هر روزه را به پدرم عرض مینمودم در روز بروز پدرم از من خوشنود تر میشد بقسمی قشون کاملاً منتظم شده بود که هیچوقت قبل از آن یا بعد از آن دارای چنین نظم خوبی نبودند و جهتش این بود که صاحب منصبهای حالیه خیلی راحت طلب هستند و در زمان امیر شیر علیخان صاحب منصبها عادی بکرفتن رشوه بودند و از تکالیف خود صرف نظر می نمودند لکن حالا باید مواجبی که بآنها داده می شود حلالاً ودوماً حصص بوده بقاعده و خوبی از عهده تکالیف خود برآیند چنانچه شاعر دانائی کوید زنهار از قرین زینها وقنا ربنا عذاب النار امیدوارم بفضلات الهی ملت من از ضیاع من بهره مند شده مندرجاً ترقی نمایند چون پدرم از خدمات نظامی من راضی بود در امورات لشکری مرا اقتدار کامل داد امورات کشوری ومحاسبات مملکت را بتصرف خود نگاه داشت بعد از مدت قلیلی پدرم عازم شهر تاشین انام کردید و من هم با فوج خاصه خودم تا آنجا همراه بودم حین ورود ما به تاشغرخان برادر میر آتالیق هراسه با بعضی هدایا بجهت پدرم آورده پدرم از شارا لیه پذیرائی خوبی نمود اوراوا داشت که مراجعت نموده پیغامی بجهت برادرش ببرد باین مضمون چون زمینخن که مملکت شماست این طرف رود جیحون واقع است و قرب جوار بافغانستان دارد بعوض اینکه خود را تحت حمایت امیر بخارا بدانید باید خود را تحت حمایت امیر دوست محمد خان جکران افغانستان دانسته واسم امیر دوست محمد خان را در خطبه خود داخل نمائید زیرا که این رویه حالیه شما باعث توهین افغانستان است از رسیدن این پیغام میر آتالیق نسبت ببرادرش متغیر کردی خواست او را حبس نماید ولی مشارالیه بسمت تاشغرخان فرار نمود سوارهای میرا اتالیق او را تعاقب نموده در مقامی که نامش ابدان است باو رسیده دستگیرش نمودند اگرچه محض رسیدن این خبر دسته از قشون خود را بکمک او فرستادیم لکن قبل از رسیدن اینجا
فصل اوّل مشارالیه کشته شده بود سوارهایی ما همین قدر کار کردند که سوارهای میراتالیق را شکست داده بانعش برادر او مراجعت نمودند میراتالیق که خبر شکست سوارهای خود را شنید بشکایت نزد امیر بخارا (امیرمظفر) عازم گردید امیر مذکور بعد از فوت پدر خودش در همان سال تخت نشسته بود و بجهت رفع اغتشاش داخلی ملکت خود در شهر موسوم بحصار متوقف بود امیر بخارا شکایت میراتالیق را مسموع داشته بیدقی و چادری بجهت او فرستاده باو گفت که چادر مذکور را در خاک خود افراشته بیدق را در جلو آن بپربا نماید تا افاغنه بترسند میر سست اعتقاد باور کرد که آنچه لازم بود بدستش آمد لهٰذا بولایت قتغن مراجعت نمود پیغام جسارت آمیزی با و فرستاد پدرم وضع مشارالیه را بامیر دوست محمد خان اطلاع داد امیر دوست محمد خان بپدرم حکم فرستاد که لشکری گسیل داشته قتغن را متصرف شود پدرم برا خودش سردار محمد اعظم خان پیغام فرستاد که از کرم و خوست که حکومت آنجا را داشت حرکت نموده بملاقات او بیاید من هم تاشیکت باستقبال او رفتم در موسم بهار قبل از اینکه لشکر عازم قتغن شود بسمت شش روز مرخصی حاصل نمودم که نظم امورات را کلاً ما حفظه نمایم و چون مطمئن نبودم که همه چیز منظم است از پدرم نیز خواهش کردم که خودشان هم شخصاً نظم کار را ملاحظه نمایند پدرم از انتظامات من اظهار رضایت نموده یکراس اسپ عراقی وزین طلا و یک کمربند با شمشیر مرصع بمن مرحمت فرموده گفت بروخدا همراهت باشد و تو را با و سپردم دست پدر را بوسیده بعد از دو روز تحت حکم عمویم سردار محمد اعظم خان بسپه سالاری لشکر مقرر شده حرکت نمودم پس از ورود تاشقرغان اهالی آنجا که مر خیلی دوست میداشتند از من پذیرائی خوبی نمودند من اردوی خود را در میدان نمازگاه قرار داد بجهت اظهار امتنان از اهالی تاشقرغان تمام رؤسای شهر را بمهمانی دعوت نمودم بعد باهم رؤسای مذکور نسبت بمن ولشکر من وفاداری نمودند تقریباً بعد از پانزده روز عمویم با من ملحق گردید
فصل اول ۱۵ بمعیت یکدیگر عازم میمنه شدیم بعد از چند روز وارد آنجا شده سه روز اطراق نموده تهیه آذوقه و مال بند دیده از آنجا روانه شده بعد از پنج روز بقلعه غوری رسیدم این قلعه بتصرف لشکر پیاده و سواره میر اتالیق بود پس از ورود بآنجا من لشکر خود را که تعداد آن هشت هزار نفر بودند با چهل عراده توپ بمقابل قلعه مذبور صف آرائی نمودم که دشمن معاینه نماید بعد از این صف آرائی در نقطه محفوظی اردوزدیم عصری بهمراه چند نفر صاحب منصب نظامی مواقع قلعه ملاحظه نموده و نقاط مناسب بجهت توپها وغیره معین نمودیم و نیز حکم دادم سنگرها بسازند و در تاریکی شب نقبها بطرف خندق ببرند تا صبح روز دیگر همه اینکارها را با تمام رسانیدند بعد از ظهر آن روز میر اتالیق با چهل هزار سواره خود را از بالای کوه بغشویگه داخل قلعه بودند نمودار کرد تا آنها را قوت قلب داده باشد که دلیرانه مدافعه نمایند همینکه مشار الیه را آنجا دیدم بجهت جلوگیری اینکه میخواهد لشکرهای ماحله نامد نتواند من با دو هزار سوار و دوازده عراده توپ قاطری و چهار فوج پیاده از عقب سر او حمله آوردم میر مذکور از نزدیک شدن ما بیخبر بود تا اینکه من حکم دادم توپهای بزرگ را آتش بدهند از این حمله که بقشقا باو نمودم و مشار الیه از قلت لشکر من بی اطلاع بود با تمام لشکر خود رو بفرار نهاد بعد از آن من با ردوی خود مراجعت نموده تا یکساعت به نصف شب مانده نقبها را ملاحظه نموده و پس از اطمینان اینکه قراو لها بر سر بجای خود حاضراند آن وقت بجادر خود رفته استراحت نمودم روز بعد وقت طلوع آفتاب لشکر را ملاحظه نموده دو هزار نفر را بجهت پیش قراولی بفاصله سه فرسخ فرستادم که در آنجا از مالهای بنه حفاظت نموده اگر دشمن نقباً حمله نماید جلوگیری کرده از حرکات آنها مرا مطلع دارند بعد از سه روز خبر رسید که تقریباً بفاصله چهار فرسخ در مقام موسوم بچشمه شیر هفت هزار سواره پنهان شده اند و ظاهراً مقصودشان این است که مالهای بنه که بطرف اردوی ما عبور مینمایند حمله نمایند من فوراً چهار هزار سواره و دو عراده توپ را تحت حکم غلام محمد خان فرستاده
فصل اول ۱۶ ونحمد علم خان مقرر داشته حکم نمودم بر آنها حمله نمایند مشارالیهم بقدری خوب از عهده این ماموریت برآمدند که بعد از زدوخورد جزئی سوارهای بقیه غنی را شکست داده دو هزار نفر از آن را اسیر نمودند و بقیه السیف آنها به بغلان که میر آنها در آنجا اردوزده بود فرار کردند وقتی که این خبر بقه غنی رسید میر اتا لیق که بفاصله چهار فرسخ و نیم خارج از قته غنی اردوزده بود خود را باخته بطرف قندهار عقب نشست و از سوار ہائیکه من بچشمه شیر فرستاده بودم هزار نفر از آنها (ببغلان) رفته آنجا را متصرف شده و بقیه آنها با فتح و نصرهٔ باردوی من مراجعت نمودند باشخاصی که در این جنگ شجاعت نمایان کرده بودند عموما انعامات دادم بعضی از آنها را مخلع نمودند عصر همان روز بجهت ملاحظه سنگر ها رفتم و از پشت سنگر با پسر هائی ہائیکه در قلعه محصور بودند تکلم نموده بآنها گفتم که شما مسلمان میباشید و من هم مسلمان هستم شما ملاحظه نمودید که بهر شما شکست خورد لهذا این کار جاهلانه ایست که شما مشغول کشتن مسلمانهای لشکر من و کشته شدن از دست آنها باشید قلعه را بتصرف من بدهید بهر قسمی که رضایت شما در آن باشد با شما صلح مینمایم ولی آنها جوابی ندادند لذا در انشب ببعضی از صاحب منصبهای خودم حکم دادم وقت طلوع آفتاب بقرار ذیل بقلعه یورش ببرند اولا بسور قلعه که نقطہ خارج از خندق بود و خندقی ہم باطراف این مقام داشت حملہ ببرند و قبل از اینکه شروع بحمله نمایند حکم دادم تا چاشتگاه از توپهای بزرگ گلوله بیندازند مقصود ایم دشمن را مخوف نمایم و حکم دادم وقتی توپها ساکت شدند معدودی از سر باز ها با طراف ارگ متواتر حمله نمایند تا توجه دشمن را از سو قلعه که آنجا را نقطه حقیقی بجهت حمله قرار داده بودیم منصرف نمایند و مقرر داشتم قسمت بزرگ لشکر من ساکناً بطرف نقطهٔ مذکوره پیش بروند و از دیوار ها بالا رفته یک مرتبه صدای یا چار یار بلند نمایند تمام این دستور العملهای مرا اجرا نمودند دشمن از حصار خارجی بارگ داخلی گریخت خندق اطراف این حصار ده ذرع عمق
فصل اول ۱۷ عمق بیست و سه ذرع عرض داشت خندق بخانه آب خندق خیلی صاف بود باین جهت صاحب منصبهای من پی را که از نی بافته و تقریباً یکذرع زیر آب قرار داده بودند نتوانستند ببینند لهذا با نعره های بلند نصرة صاحب منصبهای مذکور خود را در آب انداخته بطرف مقابل گذشتند سربازهم فوراً بآنها اقتدا نموده بازار ها را هم متصرف شده دیوارهای ارگ را سوراخ نموده بطرف اشخاصی که داخل ارگ بودند تیر اندازی نمودند در حین این واقعه من کاغذی بحاکم ارگ نوشتم که اگر خود را تسلیم نماید جان و مال عساکر او را امان خواهم داد و انها را مثل رعایای خودم خواهم دانست و حکم دادم دیگر تفنگ نیندازند و این کاغذ را بدست یکی از اسرا داده فرستادم حاکم و سرکردهای ارگ بیرون آمدند که شخصاً من جواب بدهند و در باب شرایط تسلیم شدن مذاکره نمایند شرایطی که من اظهار داشتم قبول نموده دروازها را گشودند اهالی آنجا دسته دسته بیرون آمدند عشر این ها را نزد عمویم فرستادم و او رؤسا را خلعت داده آنها را مرخص نمود بخانهای خود برون جمعیت آنها کاملاً دو هزار نفر بود ولی چون امیر آنها از علم جنگ بی بهره بود برای آنها فقط دو روزه آذوقه تهیه کرده بود هرگاه من حمله خود را بتاخیر می انداختم خودشان مجبور می شدند تسلیم شوند ظاهر امیر آنها خیال ننمود که فقط چادر و بیدقی که امیر نجف بر آنها داده است مکفی خواهد بود که از لشکرهای زیاد نگهداری نماید خدا را باید ممنون بود که چنین اشخاص جقیل را خلق نموده است کسان میر اتالیق از این رفتار رؤفانه ماشعوف و متعجب بودند زیرا که سرگردهای آنها گفتگو زیاد در باب ظلم افاغنه با آنها نموده بودند و حالا که خوف آنها زایل شده بود جمعی از آنها متفرق شده بخانهای خود رفتند تیرند بور با چند نفر از همراهان وفا دار خودها از ملک رقته غن خارج شده به رستاق نزد میربای بدخشان پناه برد بر رسیدن اینخبر
۱۸ فصل اول فوراً از غوری حرکت نموده بقطغن که پای تخت میرمذکور بود رفتیم و از آنجا بتمام روسای ولایت مراسلات فرستاده بانها اطمینان دادیم که آنها را نگاهداری خواهیم نمود و بعضی از آنها را مخلع نمودیم حکام و قضات تعیین نمودیم بعد از انجام این امورات از بغلان حرکت نموده بخان آباد رفتیم متصل رودخانه در نقطه زمین مرتفعی اردو زدیم و از آنجا دو فوج سرباز و یکهزا نفر خوانین سوار اوزبک و پانصد سوار افغان و پانصد نفر خاصه دار باشراق باطری بطرف تالقان فرستادیم عمویم محمد امین خان پسر امیر دوست محمد خان را سردار این شکر مقرر نمود بعد از آنکه این شکر از رودخانه بارکی گذشته وارد تالقان شدند فوراً متصل قلعه سنگرها ترتیب داده در مدت قلیلی قلعه را خراب نمودند در این حین عموی من محمد زمان خان آباد مصروف تغز اینکه بجهت شهر تازه تصرف شده لازم است بودیم و یکی از این کارها این بود که اسم بیگما را داخل خطبه نمایند بعد از مدت قلیلی اهالی اندراب بخواست تحریک میر اتالیق و میرهای بدخشان بنای یاغیگری را نهاده بحاکم خود شوریدند من از خان آباد چهار هزار سرباز تحت حکم سردار محمد عمرخان و دیگران بکمک حاکم مذکور فرستادم جدم نیز دو فوج سرباز و هزار نفر خاصه دار و هزار سوار شش توپ با سردار محمد شریف خان از کابل آنجا فرستاد این دو شکر در مقام موسوم ببنه دره با هم یکجا ملحق شده با یاغیها دعوا نموده آنها را کاملاً تنبیه نمودند و دو هزار از یاغیها در میدان جنگ کشته و زخمی شدند بعد از این فتح پانصد نفر ساخلو نزد حاکم اندراب گذاشته هر دو لشکر بنخان آباد کابل مراجعت نمودند میر قتغن که بخطروالی تالقان را شنید اندرشاق حرکت نمود از رودجیحون گذشته در مقام موسوم باقصیاد نزدیک قلاب مساکن گردید در انوقت میر شهراب بیگی قلاب بود که بعد ها امیر بخارا اور اشکت داده و مشارالیه مجبوراً مملکت خود را گذاشته بکابل آمد و یکی از اجزای خیلی
۱۹ فصل اول محترم درباره من گردید چون میر سهراب بیک یکی از اقوام میر اتالیق بوده ده هزار سوار میر اتالیق داد و اهالی بدخشان هم ده هزار سوار باو دادند این جمعیت با دو هزار نفر که میر اتالیق از خود داشت متفقاً بر محالات قرب اردوی من و قلعه جات حضرت امام و تالقان حمله آورد هر چه از مالهای بنه بدستشان میافتاد غارت مینمودند سوارهائیکه من بجهت پیش قراولی مامور کرده بودم اتصالاً با این جمعیت مشغول زد و خورد بودند و از طرفین صد نفر کشته شدند و کسانیکه اسیر میشدند من بدمین توپ میگذاشتم در مدت سه ساله اغتشاش تعداد کسانیکه باین قسم من کشته ام تقریباً پنج هزار نفر میشدند و تعداد کسانیکه از دست لشکری من کشته شدند ده هزار نفر بودند بعد از یک سال که در ظرف این مدت سردار محمد امین خان در رفع اغتشاش ساعی بود نوشت که بجهت دفاع پانزده هزار خانوار دشمن بدخشانی لشکر مکفی ندارم یا اینکه کمک بفرستید یا مراجعت خواهم نمود چون جوابی باو داده نشد آخر الامر بدون اجازه عازم خان آباد گردید عموی من و من با یکدیگر مشورت نمودیم من اظهار داشتم حاضرم بجای سردار محمد امین خان آنجا رفته جنگ نمایم و گفتم بیاری خدا فقط با شش ثوب قاطری و پنج هزار سوار ولایت را منتظم مینمایم عموی من جواب داد که این امر خیلی مشکل است چون جوان و غیر مجربی شاید جان خود را ببازی من جواب دادم بشما ثابت خواهم کرد که خود را نخواهم باخت و همان روز عازم شدم بعد از طی مسافت زیاد وارد تالقان شدم لشکرا ز دیدن من مشعوف شدند سردار محمد امین خان را در بین راه ملاقات نمودم اگر چه سردار مذکور عموی من و سنش از من خیلی بیشتر بود چون ظاهراً بود خیلی کم جرائت من روی خود را از و برگردانیده بهمین قدر باو گفتم شما باعث ننگ و عار پدر نامور خود امیر دوست محمد خان میباشید دو روز بعد از رسیدن من اهالی رستاق و بدخشان بموجب دستور العمل میر یوسف علی برا
فصل اول میر شاه فیض آبادی دو سه هزار سوار مامور نمودند که محالات اطراف اردوی من وملکه تالقان را بچاپند سوارهای مذکور بغالطهای بنه اردوی من که بغراولی دویست نفر خاصه دار و پنجاه سوار محاصلم آدوته بودند تضاً حمله نمودند این اشخاص فوراً قاصدی را نزد من فرستادند که این قضیه مرا مطلع نماید و خودشان باند از ئیکه مکنشان بود مشغول دفاع شدند وقتی پیغام آنهابمن رسید فوراً هفتصد نفر سرباز بکمک آنها فرستادم و انها غارت کنندگان را شکست داده شتر و یا بوهای بنه را سالماً باردو رسانیدند بعد از دو روز این جمعیت یا غی بقلعه هائیکه سکنه آنجا اطاعت مرا قبول کرده بودند حمله بردند مجدد اًجمعیت زیادی فرستادیم باغیها را متفرق نمودند و از انها ده نفر اسیر و دویست راس اسپ گرفتند تا مدت سه ماه بهمین نوع زدوخورد داشتم تا اینکه روزی یک نفر ایشان که یکی از رؤسای روحانی میرهای قتغن بود بمرا دعوت نمود من دعوت او قبول کرده با سیصد سوار نظام و دویست سوار ردیف بمنزل او رفتم منزل ایشان مذکور از اردوی من نیمفرسخ مسافت داشت احتیاطاً بدون اطلاع او صد سوار را بطور پیش قراول فرستادم که بفاصله معینی باطراف منزل او باشند بعد از قدری صحبت که با میزبان خود داشتم در نتیجه آوردن شام شدند در این حین یکی از سوارهای پیش غراول من خبر آورد که لشکر زیادی بانها حمله آورده آنها مجبور شده اند اندک اندک عقب نشینند من فوراً میزبان خود را با پسر هایش اسیر نموده حرکت کردم که بسوارهای خود ملحق شوم و نیز یکنفر سوار را باردوی خود فرستادم که هزار سوار و یک فوج پیاده و دو توپ فوراً بکمک من بفرستید بجهت اینکه وقت فوت نشود حکم دادم سوار با تو پچی با وسر بازها تعقب سر خود سوار نمایند چون دیدم تعداد لشکر یا غی تقریباً ده هزار نفر هستند که بطرف ما میآیند من جمعیت قلیل خود را بهشت قسمت منقسم نمودم و هر قسمتی را از یک دیگر بفاصله معینی قرار دادم قسمت بزرگتر را نزد خود نگاه داشتم و چنین حکم دادم که قسمت اول شلیک نمایند دفاع
فصل اول ۲۱ و فنیکه دسته اول شلیک نمایند و فنیکه دسته اول محصور شوند و اتفاقا همین طور هم واقع شد پست دویم شلیک نماسند وقتی که دسته دویم محصور شدند دسته سوئم حمله ببرند و هکذا تا اینکه همه آنها مشغول جنگ شدند و کار باینجا کشید که من با دسته بزرگتر که با خود داشتم شمشیرها را کشیده بدشمن حمله نمودیم در این حین کمک هم از اردو رسید هشت اجتماع حمله ور شدیم یاغیها از جهت اینکه بطور تفرقه با دستجات شکر من مقابله داشته خسته شده کاملاً شکست خورده فرار نمودند و پانصد نفر زخمی در میدان جنگ گذاشتند که صد نفر از این زخمیها مردند مابقی اسیر شدند از سربازهای من فقط صد نفر کشته شدند از این فتح کامل بر دشمنی که تعداد آنها خیلی از ما بیشتر بود شکرانه خدا وند را بجا آور وشادمانها کردیم در میان اسرانیکه ما گرفته بودیم ده دوازده نفر از خوانین رستاق بودند که اینها ایشان مذکور را دشنام داد و میگفتند مشارالیه باعث گرفتاری ما شد چون بپسرهای ما نوشته بود اگر شما لشگری بفرستید که بجهت شکست دادن دسته مستحفظ رئیس قشون افغان مکفی باشد من او را بشما تسلیم خواهم نمود با مید شرف این کار پسرهای مذکور این سر کردها را با ده هزار سوار فرستاده بودند ولی کار از دستشان برنیامده اسیر جنگ من شدند خیلی از شب گذشته باردوی خود مراجعت نموده راپورت این قصه را بعمومی خود سبحان آبا د داده ایشان مذکور را هم تحت الحفظ آنجا فرستادم اسیران زخمیرا بجراحان سپردم تا بهبودی حاصل نمودند آنوقت ببعضی از آنها خلعت و بعضی خرجی داده مرخصشان کردم و بآنها گفتم اهالی وطرح در اترغف نمایند که عادت تاخت و تاراج را ترک نمایند و نیز پیغامی بسیر آنها فرستادم که اگر میل جنگ دارید شما و برادر شما اشکار بمیدان حاضر شوید نه اینکه مشغول حیله بازی شده از یک طرف سفیر نزد پدرم به تاشقرغان فرستاده اظهار دوستی مینمائید و از طرف دیگر مخالفت او اقدام میکنید و نیز با نها دستورالعمل دادم که بگوئید اگر پدرم خواسته باشد بدخشان را تصرف نماید میر آنجا قوت مقابله شش ساعت را با من
فصل اول ۲۲ نخواهد داشت اسرای مته غنی را رها کردم ولی بجهت اقوام آنها که ولایت خود را گذاشته ببخاک بخارا رفته بودند پیغام فرستادم که اگر باوطان خود مراجعت نمایند اسرای آنها را بجهته من ببخشند تماماً بقتل خواهم رسانید و نیز خود این اسرا را محرک شدم که بکسان خود پیغام فرستاده آنها را نصیحت نمایند که بی ترس و بیم مراجعت کنند نتیجه این اقدام چنین شد که چند نفر از علمای ایشان از جانب آنها آمدند با من مذکره نمایند من بآنها قسم یاد نموده گفتم اگر اهالی وطن شما حرکت مخاصمانه نسبت بدولت افغانستان نه نمایند و رعایای آرام باوفا باشند مثل رعایای خودم با آنها سلوک نموده بهمراهی و تقویت از آنها خواهم داشت وقتی که علمای مذکور بقول من مطمین شده مراجعت نمودند و هزار خانوار که هجرت کرده بودند تماماً باوطان خود برگشته در تالقان تماماً ساکن گردیدند هنگامی که بتوسط اسرای بدخشانی میر یوسف علی تمرد فرستادم در خاطر او اثری نکرده شبخون تاخت و تاراج بود بعد از چند هفته که فی الجمله باینست گذشت میر یوسف علی با میرمته غنی و میر قلاب و برادر خودش میرشاه مشورت نموده آنها را ترغیب نمود که فقط باین نوع مست و اندیه کاملاً ما غلبه نمایند که عساکر خود را متفق ساخته در دو نقطه یعنی تالقان و چال در یکوقت میسکاه بماحمله نمایند در چال از لشکر ما چهار صد سرباز نظام و چهارصد نفر خاصه دار و پانصد سوار و دو عراده توپ قاطری بسرکردگی یک نفر صاحب منصب شجاع مجرب که اسمش سردار محمد علم خان بود مقیم بودند دشمن طرح حمله را باین قسم قرار داده بود که دسته خیلی از انها نقاط حول و حوش ما را تاخت نموده ما را فریب بدهند که آنها لشکر منظمی نیستند بلکه فقط دسته تاراج کننده میباشند و ضمناً بقدری چهل هزار سوار شبانه خود را در باغات تالقان بسرکردگی میر علی ولی پسر عموی میر اتالیق پنهان نمایند صبح روز دیگر صد نفر از این سوار ها از کمینگاه خود بیرون تاخته صد شتری را که بچرا رفته بودند بردند سر کرده پیش غراولان افغانانه ۲۳
فصل اول ۲۳ دویست هزار را فرستاد که باغیها را عقب نشانیده شترها را از آنها بگیرند وقتی این خبر بمن رسید بسر کرد ه مذکور حالی نمودم که در فرستادن دسته قلیلی بدون سنجیدن قوت دشمن اشتباه کرده است زیرا یقین داشتم که صد سوار شتر هائیکه نزدیک بقر اولها بودند کاری نخواهند داشت مگر اینکه لشکر آنها در این نزد یکها مخفی شده باشند فوراً حکم دادم تمام لشکر من بجهت جنگ حاضر و اماده شوند و این خیال من صحیح بود زیرا که تا وقتی لشکر من حاضر شدند دیدیم از دویست سوار یکصد و شصت سوار خود را از چنگ دشمن خلاص نموده پیشروی یک نفر از صاحب منصبهای شجاع من جلو ریز بطرف ما میآیند و چهل هزار سوار دشمن آنها تعاقب آرند من احتیاطاً توپهای خود را با دویست نفر سرباز بکوهی که همش دارته بون بود که نشسته بودم و به توپچها دستور العمل داده بودم تا حکم ندهم توپ نیندازند و هزار نفر سرباز را بطرف یمن و پانصد نفر را بطرف يسار دشمن مقرر داشتم و خود با بقیه سوار پیاده خارج از سنگرها با دشمن مقابل شدم وقتی لشکر با کاملاً مشغول حرب بودند و توجه دشمن بکلی مصروف جنگ بود توپچیها را بعقب سر دشمن فرستادم و لشکرهای پیاده که بطرف یمن و یسار دشمن بودند حکم دادم شلیک نمایند و خودم هم از رو بر وسختی حمله نمودم دشمن از بایدن گلوله از هر طرف سراسیمه شده و از تعداد لشکر من بخبر نمرتبه از جا کنده شده رو بعقب برگشته با توپچیهایها شدند چون دیدم دشمن متزلزل شده است سوارهای خود را بر انگیختم که جداً حمله نمایند حمله سوارها صفوف دشمن را بر هم زده کاملاً شکست خوردند این جنگ نه ساعت امتداد داشت از طرف دشمن سه هزار نفر در میدان جنگ کشته شد و از طرف ما تخمینا صد نفر کشته و چند نفر زخمی شدند ششصد اسیر و پنجهزار اسب از دشمن بدست ما افتاد من حکم دادم مناری از سرهای مقتولین دشمن ساختند تا بقیه دشمن خائف شوند بعد را پورتی در باب این فتح بزرگ بعمویم نوشته از نصرتی که برای ما حاصل شده بود او را تبریک نمودم
۲۴ فصل اول یاغیهاییکه بطرف چال رفته بودند چون تعداد آنها فقط دوازده هزار نفر بودند چندان ایستادگی نکردند میر بابا بیگ و میرسلطان مراد سرکرده آنها بودند بعد از زدوخورد جزئی شکست خورد باغیهای خود فرار نمودند صد نفر از کشته های آنها در میدان جنگ ماند و میر بابا بیگ از اسب افتاده پایش شکست همراهان او مشارالیه را با خود بردند بعد از این فتوحات قطعی بمیرا ی بدخشان یقین حاصل شد که با سرباز های تربیت شده نظام افغانستان در میدان جنگ نمیتوانند روبرو شوند نهایت کاری که دستشان برمیآمد همین است که طریقه تاخت و تازرا و مکر و فریب را جاری بدارند چون مقارن این اوقات میر مظفر امیر بخارا مایل بود به سبب افغانها با اهالی بدخشان چگونه رفتار مینمایند از رود جیحون گذشته باین طرف رو داده توقف از آنجائیکه جمعیت لشکر پدرم فقط ده هزار و پانصد نفر بود به عمویم نوشت که از بیست هزار نفر سربازیکه با خود دارد دوازده هزار نفر سرباز طایفه چرخی را نزد خود نگاه داشته هشت هزار نفر دیگر را به کرده گی من بجهت کمک نزد او بفرستد آنوقت با این جمعیت خواهد توانست ولایت را محافظت نموده در صورت لزوم با دشمن بجنگید و نیز احتمال داشت در میان رعایای ازبکیه تایم بلوای عام بر پا شود زیرا که اینها هم از طایفه امیر بخارا بودند بواسطه اینکه عمویم از وضع ترکستان بی اطلاع بود از این فقره خائف گردیده بمن نوشت تالقان را گذاشته با لشکر خود عازم خان آباد شوم من بجواب نوشتم بهتر خواهد بود همین جا حاضر باشم که در صورت لزوم حرکت نمایم بدلیل اینکه ولایتی را که بعد از این همه جد و جهد و زحمات بتازه گی متصرف شده ایم خالی گذاشتن آن از عسکر بجهت حفاظت کارهای ما خلاف عقل و مدبر است ولی عمویم باین دلیل صحیح من گوش نداده مجدداً نوشت و اصرار نمود که فوراً حرکت نمایم چاره جز اطاعت امونداشته صبح روز بعد با تمام عساکر خود حرکت نمودم چون مال بند برای حمل قورخانه بقدری کفا نداشتیم قرارداد هر قدر قورخانه بزمین بماند بین سربازها و سوارها تقسیم نمایند که هر شخصی بقدری
فصل اوّل ۲۵ قدری بیشتر از اسباب خود با خود حمل نماید و چون میدانستم تهیه آذوقه بجهت لشکر در راه خان آباد خیلی اشکال دارد صد سوار را فرستادم تا آذوقه های اهالی ارته بوز که پانزده هزار گوسفند و شتر هر قدر بتوانند تاراج نموده با خود بیاورند بعد از این لشکر خودرا بسه دسته منقسم نمودم دسته اول را بسرکردگی سردار شمس الدین خان پسر سردار محمد امین خان در جلو مقرر داشتم دسته دویم را که مشتمل بر لشکر ردیف و پیاده نظام و یک قسمت از سواره نظام و چهار توپ بود در وسط قرار دادم دسته سوم را با تمام توپخانه و بقیه پیاده نظام و یک ثلث سواره نظام در عقب تعیین نمودم صد سوار را که بجهت آوردن گوسفند فرستاده بودم در قلعه موسوم بکوچه جنگل با من ملحق شدند اهالی تالقان از این هجرت ما که بغتتاً واقع شد جری شده عقب سر ما میآمدند تعداد آنها تقریباً پنج شش هزار سوار بود ولی جرأت نمیکردند ما حمله نمایند بجهت جلوگیری این کار یک فوج سرباز را حکم دادم در غاری که تقریباً هزار ذرع طول داشت و کنار راه واقع بود خود را مخفی نمایند و بآنها دستور العمل دادم وقتی که سوارهای یاغی از محاذی غار بگذرند بآنها شلیک نمایند منظوره قرار داده بودم اجرای حکم نمودند چون لشکر من صدای شلیک را شنیدند برگشته بسوار یاغی حمله نمودند این یورش که غفلتاً از جلو و عقب سوارها واقع شد آنها بکلی سراسیمه شده باطراف پراکنده شدند بعضی از آنها خود را برودخانه انداختند بعضی از آنها بکوه گریختند که در کلوخهای نامحفوظ باشند من حیث المجموع چهار صد نفر از این سوارها تلف شدند بعد از آن بدون مزاحمت بطرف خان آباد میرفتم وقت شب یکی از توپهای ما حین عبور از روخانه بآب افتاد دیدم سربازها نتوانستند توپ را از آب بیرون بکشند خودم پیاده شده با چند نفر دیگر توپ را از آب کشیده بساحل رسانیدم ولی تمام لباسهایم تر شد نمیتوانستم از از لشکر جدا شده تغییر لباس دهم سربازها هیزمهای خشک جنگل را آتش نموده لباسهای خود را
۲۶ فصل اول خگاندم تقریبا دو ساعت از ظهر گذشته وقتیکه نزدیک خان آباد رسیدم صدای شلیک زیادی که ظاهرا از طرف اردوی عموی من میاید شنیده شده سردار شمس الدین خان اظهار داشت که این توپها از سوارهایی اوزبک میباشد که اردوی عموی مرا باید تاراج کرده باشند و ما باید بطرف کابل فرار نمایم من جواب دادم تعریف دلیری شما را در جنگی که در سنه ۱۲ هجری بمخالفت انگلیسها شده بود شنیده بودم حالا شجاعت شما کجا رفت مشار الیه سکوت نمود من شش نفر سوار نزد عمویم فرستاده پیغام دادم که صدای شلیک از اردوی شما می شنوم و من مصمم شده ام که بهمین جا توقف نمایم بمحض رسیدن خبر از جانب شما حاضرم بهر سمتی لازم باشد بجهت جنگ حرکت نمایم بعد از یکساعت شخصی بتاخت نزد من آمده خبر آورد که این توپها را حکم عموی شما بشادمانه اینکه امیر بخارا از مسافه گریخته و از جیحون گذشته است شلیک مینمایند توضیح انکه از قرار معلوم یکی از نوکرهای شخصی پدرم موسوم بغلامعلی خان که آدم بها در و مجربی و در میدان جنگ جرات شیر داشت و سرکرده قراولهای سرحدی کناره جیحون دالا حکومت سه نفر از جمله صدو پنجاه بود بجهت ملاحظه سرحد بکر کی (بالسارقه) رفته اتفاقا بد و هزار سوارهای امیر بخارا بر خورده فورا بطرف یکدیگر شلیک نموده اند بعد از زدوخورد جزئی سوارهای مذکور بطرف اردوی میر مظفر فرار نموده اند امیر مذکور بمحض شنیدن این خبر قسمتی از اسباب و چادرهای خود را گذاشته بطرف بخارا فرار نموده است اسبابها و چادر ها را غلامعلی خان متصرف شده اسبابها را بسربازها بخشیده چادرهای امیر بخارا را بجهت پدرم فرستاده است بعد از رسیدن این مژده معجلا حرکت نموده نزد عمویم رفتم و از این اتفاق خوشبختانه که بجهت ما رخ داده بود با و تبریک گفتم روز بعد با جازه عمویم دو فوج پیاده نظام و یک فوج سواره نظام و دو عراده توپ و پانصد نفر پیاده ردیف بتالقان فرستادم تا با آلی انجا بنمایند که مامور تم
فصل اول ۲۷ شهر تهارا تخلیه کرده ایم و نیز بآنها پیغام فرستادم که اهالی بدخشان اگر مجدداً بدرفتاری نمایند من فوراً با لشکر بکمک آنجا خواهم رسید خودم در جان توقف نموده مشغول انتظام لشکری که پنچاه آنها را ندیده بودم شدم وقتی که اهالی تالقان دیدند لشکری که چند روز قبل از آنجا رفته بود مراجعت نموده اند و امیدی بجهت آنها باقی نمانده که از زیر بار اطاعت افغانستان خارج شوند خواهش نمودند که دختر عموی میر شاه را عموی من بجهت خود تزویج نماید عمویم خواهش آنها را با کمال شعف پذیرفت من در باب این وصلت خیلی مخالفت داشتم و در ضررهای این وصلت با اینکه نه مردم غدار بعضی تفصیلات اظهار کردیم و از عمویم استدعا نمودم بعوض اینکار بهتر خواهد بود بمن اجازه بدهد بروم بدخشان را بقوه عسکری تصرف نمایم و خود را از زحمات دشمنی که محل وثوق نیست و اسماً خود را دوست وانمود میکند برهانم زیرا که آنها دائماً باعث اذیت ما خواهند بود ولی عمویم باظهارات من اعتنائی نکرده رسومات ابتدائیه این وصلت را بعمل آورد میرهای بدخشان از این اقدام که کارها را شکل دیگر جلوه داد آسوده خاطر گردیده میر یوسف علی را که دادم خیلی مفسدی بود با تعهدات زیاد و بعضی هدایا نزد عمویم فرستادند و عمویم از تصرف کردن بدخشان بکلی تغیر خیال داد در اینوقت مادرم دید کارها عموماً در حالت امنیت است موقع را مغتنم دانسته از پدرم استدعا نمود مرا اجازه بدهد بجهت ملاقات با درم روم پدرم خواهش مادرم را پذیرفته بمن نوشت که برای تخته پل نزد آنها بیایم لهذا لشکر را تفویض سرکرده با نموده خودم بهمراه چهار صد نفر خاصه عازم تخته پل گردیدم در بین راه (بتاشقرغان) منزل نمود از آنجا بزیارت قبر شاه ولایت (مزار شریف) رفتم جبهه بر آستانه مبارکه سائیده غبار مرقدش را طوطیای دیده نموده از برکت روح پاکش تسکین قلب یافته عازم تخته پل شدم بورود آنجا
فصل اول بملاقات و دست بوسی پدر و مادرم نائل شده ایشان بواسطه خشنودی که از ملاقات من بجهت آنها حاصل شده بود صدقه زیاد بفقرا بذل نمودند اقوام من هم هر کس بقدر قوه خودشان همین رفتار را نمودند روز بعد قورخانه جات و مخزنها را ملاحظه نمودم همه اینها را منتظم یافته مواجب رؤسای آنها را زیاد کردم اشخاصی را که حسن خدمت بجا آورده بود مخلع نمودم چادرها و دیگر لواز ماتی که بجهت عساکر مقسیم (تقه غن) لازم بود حکم دادم در کارخانجات تهیه نمایند در ظرف کمتر از یک ماه تمام این لوازمات تهیه شده (بتقه غن) فرستاده شد تا مدت یکسال در تخته پل بکارسای لشکری مصروف بودم در بهار عازم (تقه غن)شدم در بین راه واقعه غریبی بجهت من رخ داد انچنین بود که در یکی از منازل موسوم بغرونیاز) در کوهسای اطراف آن جائیکه شترهای تبنه میچرندید بجهت گردش رفتم اتفاقاً همراهان من از من دور افتادند در این حین یکی از شترها نگه وحشی شده بود بمن حمله نمود من بشم از خنجر کوچکی دیگر حربه با خود نداشتم ابتداء بد و سنگ بزرگی بنای دویدن را گذاشتم شتر دیوانه چند مرتبه دور سنگ از من تعاقب نمود تا اینکه من بکلی خسته شدم چون دیدم همراهان من احدی پیدا نشد مجبوراً بجهت حفاظت خود ایستاده باشتر روبرو شدم و یک قطعه سنگ بزرگیرا برداشته بقوت تمام به بناگوش شتر زدم از ضربت سنگ شتر بزانو در آمد فوراً بدون اینکه فرصت بدهم دوباره شتر حرکت کند خنجر را کشیده شتر را بریدم سر و صورتم از خونش آلوده شد از شدت خستگی و دیدن اینکه شتر چگونه جان میدهد من ضعف کرده افتادم بقد ریک ساعت بیهوش بودم وقتی بهوش آمدم دیدم شتر مرده خیلی شعوف شدم چون نوکرهای من اینقدر مدت از من بیخبر بودند حکم نمودم هرکدام را سی شلاق زدند تا متنبّه شوند شراه دادم که بعد از این هر وقت کار شخصی داشته بام
فصل اول ۲۹ درجهت قدمت تسلیمی ازمحافظین خود جداشوم باید دوسه نفر ازنوکرهای دیگر بجهت همیشه بامن باشند زیراکه دنیا پراز مخاطرات است پس از ورود (بقهغن) لشکرآنجا از دیدن من خیلی مشعوف شدند ومن از قول پدرم این پیغام را بعموم لشکر دادم (پدرم تمام شما را بطورفرزند خود میشناسد و همان محبت پدرانه که نسبت بمن که عبدالرحمن هستم دارونسبت بشماهم دارد) از شنیدن این پیغام تمام لشکر باکمال مسرت بآواز بلند گفتند که هریکی ازما حاضریم جان خودرابقربان پدرخود مان سردار محمد افضل خان بنمائیم ونیز سلام پدرم را با پیغامات بمحبت امیرعمویم رساندم بعد ازان بمنزل خود رفتم درآنجا اهالی نظام بجهت احترام ورودمن مهمانی خوبی ترتیب داده آتش بازی نمودند روز بعد بجهت ملاحظه قورخانه ومحزنهاوتوپخانه رفته هر چیز را منظم یافته متشکره گردیدم روزدیگر تمام لشکراسپر اسان دیدم بعد از توقف یک هفته بجهت ملاحظه لشکر (تالقان) عازم آنجا شدم این لشکر را هم درکمال نظم یافتم میرهای بدخشان از ورود من مطلع شده شش نفرغلام بچه مهوش نه راس اسپ بازین ویراق نقره ونه مشک عسل وپنج بطه و شش دوقلاده تازی بطور پیشکش بجهت من آوردند در عوض منهم بجهت میرهای مذکور خلعت و هدایای دیگر فرستادم ونیزمرا بانها نوشته خاطر نشان آنها کردم که قبلا زمانیکه در (تالقان) بوده‌ام بمن وعده داده‌ که بعضی معادن را بتصرف من بدهید که ازجمله معادن مذکوره یک معدن سنگ سلیمان ویک معدن یاقوت زرد و پنج معدن طلا ویک معدن لاجورد ومعادن دیگر میبیا و از قراریکه ازعمویم تحقیق کرده‌ام هنوز ایفای وعده نکرده اید وصول کاغذ من مسلماً مذکور معادن مزبور را بتصرف من دادند چند قطعه اسپ سنگهای قیمتی وتحایف دیگر بجهت پدرم فرستادند
فصل اوّل تا مدّت دو سال واقعهٔ تازه که قابل تذکره باشد رخ نداد در آخر اینمدّت جدّم امیر دوست محمّد خان عمویم محمّد اعظم خان را (بکابل) احضار نموده سردار عبد الغیاث خان را که پسر عموی پدرم بود بحکومت (قنّه عن) مقرّر کرد (پسر این سردار عبد الغیاث خان مصور؟) بعد از شید خان را من ش هجری بحکومت جلال آباد مقرّر داشتم چون نسبت برعایا تعدّی مینمود معزولش کردم) محمّد اعظم خان عمویم عازم کابل گردید چندی در کابل توقّف نموده به ایالت سابقهٔ خودش یعنی کرم و خوست رفت وقت حرکت عمویم از (قنّه غن) من از (تایمان) حرکت کرده در منزل شوری او را ملاقات نمودم در این وقت مکاتیب از پدرم رسید که (بهیکت) رفته او را ملاقات نمایم با لو بلخ مراجعت نمایم لھٰذا بـی شوری عازم (پیکت) شده پس از ورود آنجا بدست بوسی پدر نائل شده مستعاقاً عازم شحهٔ مل گردیده تمام زمستان را آنجا بسر بردیم در موقع نوروز سردار عبد الغیاث خان از مرض طاعون وفات یافت و بعضی اغتشاشات هم در هرات بروز کرده بود در این وقت سردار سلطان احمد خان پسر عموی پدرم بیکی از مامورین پادشاه ایران حکومت هرات را داشت این شخص در محالات قندهار اغتشاش فراهم آورده بود جدّم امیر دوست محمّد خان با عمویم بجهت تنبیه مشار الیه از کابل عازم هرات شدند و رود آنجا قلعه هرات را تا چند ماه محاصره نمودند در اوّل بھار مُژدهٔ فتح فراه در بلخ رسیده مسرور گردیدیم بعد از ادای مراسم شکرانه بجهت این مژدهٔ پدرم مرا بحکومت و ریاست لشکر (تجان آباد) فرستاد در این وقت امورات ولایت (قنّه عن) خیلی مغشوش بود حُکّام جز مالیات محالات خودشان را حیف و میل نموده بودند سردار عبد الغیاث خان مستوفی هم از امورات ولایتی بکلّی بـی‌اطلاع بوده است بلکه استععداش بطبات از حکومت بیشتر بوده زیرا که اکثر اوقات خود را ان
فصل اوّل صرف طبابت مینموده و بقدری کم حال بوده است که از تهدیدات یک نفر از میرهای بدخشان ترسیده دزدی را که حقا محبوس بوده رها کرده بوده است در این بدخشان هم که اسمش میرشاه نام و این حرکت خلاف را کرده بود فوت شده بود و پسرش میرجهان دارشاه بجای او نشسته و برادر میرشاه یعنی میر یوسف علی را هم برادر زاده اش میر سید شاه نام یکسال قبل از آمدن من بقتل رسانیده بود و پسر میر یوسف علی با اینکه دیوانه وضع و تریاکی و دایم الخمر بود بجای پدرش مقرر شده بود میربابا بیک حاکم قشم که پدرش قبل از دو برادر فوت شده بود برزن همین میر شاه که خواهر میر یوسف علی بود عاشق شده بود همینکه این فقره فاش شده است میرجهان دارشاه از این وقایع متغیر شده بتقوم حمله نمودند میربابا بیک هم اسیر و حبس مادر اندر خودش را تزویج کرده باین عمل شنیع خود افتخار داشت بعد از چندی میربابا بیک از محبس فرار نموده قبل از ورود بخان آباد دیدم مواجب لشکر هشت ماه از سال گذشته و چهار ماه از همین سال نرسیده است نخستین کار من این بود که مالیات و باقیات مبالغی که حکام جزو بده کار بودند وصول نموده حقوق پس افتادهٔ لشکر را رسانم اتفاقاً دو فوج سرباز و چها صد سوار لشکر مامور زمانيخان هم با صاحب منصب های خودشان در این موقع در خان آباد بودند و از شدت کم حالی سردار عبدالغیاث خان مبالغی از مالیات ولایتی را وصول نموده بمصرف خود رسانید بودند و رود من که اسباب جلوگیری حرکات خلاف آنها گردیده باعث کینه آنها شده اوّل کاری که بجهت تلافی کردند این بود که عموم عساکر را محرک شده شورش نموده بکابل فرار نمایند پسر عبدالغیاث خان موسوم محمد عزیز هم که در خان آباد بود فقط اسماً سر کرده لشکر پدرش گفته میشد یازده سال عمر داشت کاملاً در تحت نفوذ معلمین و پرستاران خودش که با صاحب منصبهای افواج مذکور همدس
۳۲ فصل اوّل بوده اند واقع شده بود این اشخاص مستد رجا در خاطر سربازها فرو بردند که ولایت ختک اها آقای آنها میباشد و قبول کردن حکومت عبدالرحمن و ادن داخله باو کار احمقانه ایست و بآنها حالی کردند که باید نما ها پسر آقای حقیقی خودشان بکابل مراجعت نمایند این تحریکات بخاطر سربازهای جاہل رسوخ کرد در این اثنا خبر فوت جدم دوست محمد خان ہم بارسید از این خبر وحشت اثر سربازهای دو فوج و سواره مذکور جری شده باطراف خانه من جمعیت نموده سعی میکردند در بهای خاتمه مرا با سنگهای بزرگت بشکنند ولی عساکر من آمده باغیها را متفرق نمودند اگرچه اینها برفتن کابل مصمم شدند لیکن صاحب منصبهای یوفاسی آنها که آنها را باین بدرفتاری گذاشته بودند صلاح خود ندیدند با آنها بروند بعد از سه روز سربازهای مذکور خایف و مایوس شده عریضه بمن نوشته استدعای عفو نموده و اظهار داشتند صاحب منصبهای ما ما را فریب داده بودند من جواب دادم اسامی اشخاصی را که محرک اغتشاش بوده‌اند بمن بدهید بعد از اینکه مطلع شدم وعده میدهم که بغیر از اشخاص محرک دیگران را عفو نمایم و نیز جواب دادم که اگر از دادن سامی مذکور انکا ر دارید مرخص هستید بکابل بروید زیراکه من شما را لازم ندارم آنها در جواب فهرستی نزد من فرستادند که اسامی هشت نفر کابستان و چند نفر نایب و چند نفر منصبدارهای لشکر در آن درج شده بود و در آخر فهرست اسامی پرستاران و معلم محمد عزیزخان را مذکور داشته بودند که این اشخاص بایکدیگر قسم قرآن خورده بودند که بمخالفت شما اتفاق نمایند پس از تحصیل این اطلاعات من سربازها را عفو نموده هشت نفر کابستان را حکم دادم بدهن توپ گذاشتند و منصبدارهای فوج را مرخص نمودم چرا که آنها غلام بچها عمومی متوفای من بودند باینوسیله در این موقع آرامی در ولایت حاصل کردید بو جها
فصل اول همینکه خبر فوجت نمیر میراتالیق) رسید بنای یاغیگری را گذاشته پسر خودش سلطان مرادخان را با سواره زیاده دفقه غن ) فرستاد که محرک اهالی شده اغتشاش نمایند من کتیی لشکر مکمل مشتمل بر سه فوج پیاده نظام دوازده عراده توپ و یکهزار سوار نظام و دو هزار پیاده ردیف بسر کرده گی سردار محمد علیمخان وسردار غلام خان بجهت تبد یاغیان مقرر داشتم و خودم اراده نمودم که از راه شورا در نایبن با دشمن متلاقی شوم درین شروع این حرکت نظامی حادثه بدبختانه رخ داد و آن این بود که سردار محمد علیمخان) عادت چنین بود که همیشه با دویست سوار از شکر جلو تر حرکت مینماید مکرر با و گفته شده بود که بجهت صاحب منصب بزرگی مثل شما کار خلاف عقل است بدون پیش اول خود را در مخاطره بیندازد روزی در اثنای حرکت دو هزار سواره دقه غنی ) که خود را در کوهها پنهان کرده بودند بغفتاً با و حمله آوردند سرایان سردار محمد علیمخان که از تعداد یا غیان مطلع شده رو بفرار نهادند ولی خود سردار چون عادت بتسلیم شدن نداشت با چند نفر اشخاص شجاع ایستاده گی نموده جنگ کردند تا همه انها کشته شدند وقتی این خبر به لشکر رسید یکدسته سواره نظام قبل از این که باغیها نعش سردار مذکور را ببرند عقب آنها تاخته بعد از جنگ سختی سوارهای (دقه غی شکست خورده بطرف نایین کر بختند و سیصد نفر زخمی و مقتول در میدان جنگ گذاشتند روز بعد از این زدوخورد جنگ سختی در نایبن اتفاق افتاد زیرا که چهل هزار سواراً یاغیها در انجا اجتماع کرده بودند از اول طلوع آفتاب شروع بحمله کردند و تا عصر این جنگ امتداد داشت و دشمن خیلی دلیرانه میجنگید و اتصالاً تجدید حمله مینمود تا اینکه آخر الامر فرار کردند در این جنگ در مقابل کشته و زخمیهای دشمن مقتولین لشکر من خیلی جزئی بودند یعنی از لشکر من فقط سی نفر کشته و زخمی شدند و سردار
۳۴ فصل اول غلام خان از جمله مقتولین بود و سبب اینکه از طرف ما این قدر کم کشته و زخمی شدند این بود که لشکر با قاعده و نظام مرتب بودند و چون دشمن از فن جنگ بی بهره بودند همه در یک نقطه مجتمع می شدند از این جهت توپهای ما خیلی از آنها را تلف نمود و در آن روز من بلشکر خودم خیلی افتخار نمودم وضع جنگ قابل هر گونه تمجید بود اشخاصی مقدر این جنگ را میدانند که مطلع باشند در صورتیکه این مقدر دشمن زیاد یک مرتبه حمله نمایند و شخص خود را نسازد چه حالت خواهد داشت ظهور چهل هزار نفر در میدان مصاف مثل کوهی است که حرکت نماید یکی از جاسوسهای مرا که بیجهت تحصیل اخبارات مامور (تغمه غن) نموده بودم سلطان مراد خان حبس کرده بود وقتی خبر فتح من بقعمه غن رسید بعضیها بجاسوس من کمک نمودند که فرار نماید مشارالیه اسبی سوار شده بتاخت مستقیماً نزد من آمد محض ورود بیهوش افتاد و وقتی بهوش آمد اظهار داشت در مدت حبس هر روزه روزی چهل شلاق بمن میزدند بتصدیق این امر جراحات تشکر من اطلاع دادند بدن مشارالیه مثل زغال سیاه است از این ثابت شد بسراو چه آمده است مشارالیه بمن اطلاع داد تمام اهالی و خانوا پر در قندمه غن بیجهت خافت خود خیال حرکت از آنجا دارند من فوراً نایب (غلام خان درانی) را که شخصی عاقل و کهن سال بود با سواره نظام و توپخانه فرستادم که سر راه را در موقع دره تنگی که محل عبور اشخاص مذکور بطرف بدخشان میباشد بگیرند و نیز پیاده نظامهای که در مانیجان بودند باین دسته لشکر روند باین قسم از فرار آنها جلوگیری نموده قاضی قندوز را با دوازده نفر از میرهای بدخشان که اهالی ولایت آنها را خیلی محترم میداشتند و خیلی معروف بودند از راه شوراب باستمات مردم فرستادم اهالی (تغمه غن) چون دیدند راه فرار آنها مسدود است و گریختن بجهت آنها نا ممکن است و نیز معلوم داشتند که لشکر آنها با
فصل اول ۳۰ مقاومت با لشکر ماندار د و علا وه بر این از وعدهائیکه من بتوسط میرهای مذکور رعاایا فرستاده بودم مطمئن شده نزد من آمده استدعای عفو و اغماض نمودند در جواب آنها من اعلانی دادم که بدو شرط از این شورش آنها صرف نظر خواهم نمود اولاً اینکه آنها باید بنام خدا و رسول قسم یاد نموده عهد نمایند که آنها و اولاد آنها بدولت افغانستا وفاداری خواهند نمود و بتحریک میرا و رؤسای خود بر خلاف خیر این دولت اقدامی نخواهند کرد ثانیاً اینکه باید آنها دوازده لک روپیه جریمه این حرکت خلاف خود را بدهند باندک فاصله جواب از آنها رسیده تمام اهالی شرایط مذکوره فوق را باستقامت قبو نمودند و اظهار کردند که من و اولاد من فاداری نموده همیشه حاضر خواهند بود با دشمنهای بچگیند و تا جان در بدن داشته باشند بمن خدمت نمایند و نیز چون اجازه دادم اموال و احشام آنها که تقریباً بیست ملیون روپیه ارزش داشت بتصرف خودشان باشد اظهار امتنان نمودند من این عهد نامه را نزد پدرم فرستاده اهالی ولایت تحت حکومت من بالقفیت مشغول گذران خود شدند اول اقدامیکه کرده ام این بود که پنجاه لک روپیه که از بابت مالیات باقیاماند بود وصول نموده تمام حقوق لشکری را پرداختم در این موقع طایفه از تاجر های بدخشان خیلی اسباب زحمت من شدند رسم تجار یکه بین بدخشان ( و قدغن ) تجارت مینمودند این بود که بعضی از روز های هفته سوار شده بین دو محل مذکور مسافت میپیمودند و همیشه در همین روزهای مخصوص کشته های زیاد استقرار پیدا میشد بجهت جلو گیری این قتلهای چند نفر سر بازار مقرر داشتم بدون اینکه خود را بنمایند راهرا غزاولی میکشتند و نیز چند نفر سوار حکم دادم بلباس رعیتی ملتبس شده در راه عبور و مرور نمایند و بآنها دستور العمل دادم که اگر کسی بشما حمله نماید به نشان معهودی سرباز های مخفی شده خبر بدهید بطوریکه خیال داشتم این مسئله ظاهر گردید روزی تجار بدخشانی بسوارهای من نمودند سوارهای
فصل اوّل ۳۶ مذکور فوراً یک نفر را باسپ تیز تکی سوار نموده فرستادند سربازهای مخفی شده را خبر داد سربازهای مذکور بمحض اطلاع تاخت بنقطه معلوم رسیدند تقریباً پنجاه نفر از این تجار را اسیر نموده بحضور من آوردند من اسلحه و زین یراق آنها را بین سوارهای خود تقسیم نمودیم واسبهای آنها را بتوپخانه دادم و دو هزار روپیه نقد که با خود داشتند بجهت مخارج خودم ضبط نمودم اشخاص مذکور در حین جواب و سئوالی که با آنها کردم اقرار نمودند که بسبب اینکه از افاغنه خیلی نفرت داشته اند دو سال بوده است راه زنی میکردند اگرچه مشارالیهم راضی شدند که هر شخصی دو هزار روپیه داده جان خود را بخرند ولی من حکم دادم همه آنها را بدمین توپ گذاشتند چرا که خیلی از رعایای بیگناه مرا کشته و غارت نموده بودند این سیاست در روز اردو بازار بعمل آمد حکم دادم بگذارند گوشت آنها سگهای اردو بازار بخورند و استخوانهای آنها تا اتمام بازار همانجا افتاده باشد در حینیکه مشغول دفن استخوانهای آنها بودند میرجهان دار شاه که از واقعه قتل اینها بی خبر بود همان شخصی را نزد من فرستاد که قبلاً نزد عبدالغیاث خان فرستاده و او را تهدید نموده یک نفر دزد را از مجلس او خلاص کرده بود این شخص کاغذی بجهت من آورده که میرجهان دارشاه در کاغذ مذکور از من استفسار کرده بود بکدام جرات رعایای اور احبس نموده ام و قوفت بوصول مراسله مذکور آنها را بحامل مراسله تسلیم نمایم و تهدید کرده بود که اگر اینکار را نکنم بضرر و عسرهیم خواهد نوشت که من ساعی هستم اهالی بدخشان را بمخالفتشان که دوست حقیقی آنها میباشند بر انگیزانم من مراسله مذکور را بآواز بلند دربار عام قرائت نمودم و از حامل سئوال کردم ایا وقت نوشتن این کاغذ میر جهان دار شاه سالم بوده است و در حواس او خللی راه نداشته حامل مراسله مذکور جواب داد پادشاه من (میرصاحب مراسله بدین حکم فرموده است اشخاصی را که شما اسیر نموده اید بلا درنگ نزد او ببرم والا
فصل اول ۳۷ میرندکور فوراً بمخالفت شما اقدامات خواهد نمود من جواب دادم متعسیر و تند نشوید قدر تامل نماید ولی مشارالیه متعنه نشده مجدداً جسورانه اظهار داشت که فوراً اسرا را تسلیم نمائید و گفت بکدام جرئت رعایای ما را حبس نموده اید من بدون دیگر تحکمی بتوکرایم حکم دادم ریش و سبیل او را بکنند و ابروهای او را مثل نصف اوسمه بکشند بعد او را جائیکه بقیه استخوانهای اجساد تجارت دره بود با خود برده نشان دادم ریش و سبیل او را در پارچه زربفتی گذاشته باو دادم که نزد میر خود ببرد که میر مشارالیه متفتن شده این کار را جواب مراسله که من نوشته بود بداند باتفاق شخص مذکور یکدسته قومی از عساکن خودم که دو فوج پیاده نظام و دو هزار سوار نظام و یک هزار سوار اوزبکیه و دو هزار ساره ردیف و دوازده عراده توپ بود بسر کردگی (محمد زمان خان) و (سکندر خان چیلی) نایب غلام احمد خان و پائینخان فرستادم بور و د آنجا سر کردهای لشکر من شخص مذکور را با جواب او نزد (میرجهان دار شاه) فرستادند (میرجهان دار شاه) شخص مذکور دشنام داده سئوال کرده بود چرا بدون اسیر هائیکه برای آوردن آنها رفته بودی مراجعت کردی شخص مذکور صورت خود را باز نموده پارچه زربفت را نزد (میر) انداخته گفت نتیجه بردن پیغامات احمقانه شما اینست که بسرم آمده و اگر احتیاط نمائید عماقریب بتر شما هم همین کار خواهد آمد میر مذکور از این رفتار من متعسّر شده بلشکر خودش حکم داده بود فوراً عازم خان آباد شوید بلا فاصله مشارالیه گفتند ایکت لشکر افغان رسیده ولایت را متصرف شده اهالی دایلنخان) را مطیع نمودند چون این خبر محقق کردید میر مذکور مشوش شده خود را باخت سر کردهای او بعوض اینکه اور ا قوت قلب بدهند گفتند پدر شما دختر خود را بهمین سبب باینها داده بود که خودش را از همچو شخص هولناکی محفوظ بدارد و شما خیلی احمق بوده اید که پیغامات جسورانه باین طور شخصی میفرستید میر مذکور جوان
فصل اول ۳۸ داده بود که شما با طرف شور بد ر من بوده اید حالا هم بهمین مصلحت بدهید جواب باید کرد سرکرده گان مذکور مشورت نمود چنین صلاح دادند که برادر میر با بیست نفر سرکرده و چهل کنیز و چهل غلام بچه بجهت سلام من بیایند و نیز برادر میر خیلی از تحایف چین از قبیل پارچهای ابریشمی و قالیچه ها و ظروف چینی و غیر هم با خود بیاورد و خود میر کاغذ معذرت آمیزی نوشته یکی از خواهرها یا یکی از خانواده خود را بزوجت بمن بدهد تا باین تدبیر میرمذکور بتواند خود را و مملکت خود را محافظت نموده انجام کارش مثل میر اتالیق نشود چون هیچیک وسیله بجهت میر فراهم نبود مجبور شد که مصلحت سرکرده های خود عمل نماید فورا معذرت جداگانه بجهت من فرستاده کاغذی هم بصاحب منصبهای شکر مامور من نوشت دستدعا نمود که بخاطر خدا اقدامی بمخالفت او ننمایید تا برادرش بخان ابا د نزد من برسد و بحت آنها حکم مجدد فرستاده شود که چه اقدامات بعمل بیاورند این مراسله دیترجان در کلوگان بدخشان بصاحب منصبهای من که تا مدت سه روز آنجا رسیده بودند واصل گردید صاحب منصبهای من خوانش او را نپذیرفته همانجا اقامت نموده قاصدی نزد من فرستادند از این واقعه مرا اطلاع دادند برادر میرجهان دار شاه بوقت مقرره با سه هزار نفر نوکر بحضور من وارد گردیده مراسله که میرجهان دار شاه نوشته و در باب رفتار خود بعلت اینکه همیشه مخمور می باشد و از افعال خود بخبر است عذر خواهی نموده بود بمن رسانید من تبسم نموده بسرکرده ها گفتم بخیال من این معذرت میر خیلی صحیح است و چون جهت واقعی نداشتم که با اهالی مالیخان بجنگم با فرستاده های آنها بمهربانی پیش آمدم و قبول کردم که مسیر آنها را معفو بدارم و نیز آنها را مخلع نمودم ولی خوانش امیر جهان دار شاه در باب اینکه دختر برادرش را تزویج نمایم رد کردم گفتم چون دختری از خانواده شما را عمویم تزویج کرده است همین وصلت بین این دو خانواده مکفی است و باین طور در انجام
فصل اول ۳۹ آنزمان اغتشاشات بدخشان باتمام رسید در این اوقات مسئله مهمی که از جمله مکاشفات بود بجهت من رخ داد که لابد باید در این موقع مذاکره آنرا بنمایم و باکمال مسرت در اینجا می نگارم روزی بدر بار نشسته بودم کاغذی از جانب دستر (سردار محمد اعظم خان) که نامزد من و در کابل بود بمن رسید مشارالیها بقاصد خود دستور العمل داده بود که کاغذ او بر شخص خودم بدهد و باید کاغذ مذکور رادیگر کسی نه بیند و جواب را هم باید شخصا نوشته بدهم نمایم چنانچه قبلاً بیان داشته ایم من هیچوقت مایل خواندن و نوشتن نبودم و اندکی هم که خوانده بودم فراموش داشتم در این موقع میتوان تصور کرد که از رسیدن کاغذ مذکور چه حالت مایوسانه داشتم قلم طلبیدن گرفته خودم را ملامتها کردم که اگر من لاف میزنم و خود را آدم خوبی میدانم چون بی سواد هستم در حقیقت هیچ انسانیت ندارم شب وقت خوابیدن گریه زیادی کردم بکمال عجز ارواح اولیا را نزد خداوند شفیع نموده استغاثه کرده مکرراً دعا میکردم که خدایا نوری بقلب من فرستاد قلب مرا روشن نما تا بتوانم بنویسم و بخوانم و مرا در انظار مخلوق خود خجل و شرمنده مخواه بعد از گریستن بسیار وقت سحر بخواب رفتم در عالم رؤیا دیدم شخص قدسی مآبی ظاهر شد قامتش میانه و آزاده و چشمهایش مشگل بادام ابرو های کشیده محاسن انبوه صورتش بیضوی انگشتهای دستش باریک و در از عمامه نخودی بشکال محرماتی بکمر و عصای بلندی که سرش آهن داشت بدستش بود با این هیئت دیدم بطرف من ایستاده بکمال ملایمت میگوید عبدالرحمن برخیز نویس من سرآسیمه بیدار شدم چون کسی را ندیدم دوباره بخواب رفتم مجدداً بهمان هیکل بنظرم آمده است من میگویم بنویس و تو میخوابی من متردد شده باز بیدار شدم چون کسی را ندیدم
فصل اول مجدداً خوابیدم دفعه سوم همان شخص قدسی مآب ظاهر شده با حالت تغیر گفت اگر دو بار خوابیدی سینه تو را با عصای خود میشکافم از این تهدید خائف شده بیدار شدم دیگر نخواستم غلام بچه ها را فریاد کردم کاغذ و قلم برای من آوردند کلماتی را که در مکتب مینوشتم بخیال خود مجسم نموده از برکت خداوندی اشکال حروفات نیست سرم بخاطرم میآمد و هرچه خوانده بودم بذهن خود آورده شروع بنوشتن کلمات روی کاند نمودم باین طریق تا قبل از طلوع آفتاب کاغذ یرا که تقریباً شصت هفتاد سطر داشت بعضی از حروفاترا مفرد نوشته بودم و بعضی با هم شکل صحیحی نداشت وقتی مرور نمودم دیدم هر چه نوشته ام میتوانم بخوانم و نیز دریافتم که اغلاط زیاد دارد کاغذ مذکور را پارا نموده مجدداً نوشتم و بیش از اندازه مشعوف و مسرور گردیدم صبح آنروز یکدو کاغذ را که حکام بمن نوشته بودند بازنموده چون دیدم مطلب مراسلات مذکور را میتوانم بخوانم ده مقابل بر شعفم افزود در موقع حاضر شدن در بار منشی که مراسلات را بجهت من قرائت مینمود علی الرسم نزد من آمد من با و گفتم امروز نوشتجات را من خودم میخوانم شما انتباما تصحیح نمائید منشی مذکور تبسم نموده گفت حضرت عالی نمیتوانید بخوانید من پاکتی را باز نموده کشم بشنو میتوانم بخوانم یا خیر شروع بخواندن کردم و خواب را هم بمنشی گفتم بنویسید این طریق دویست مراسلات را خوانده تقریباً صد مراسله را جواب دادم بعد از چند روز بهیچوجه محتاج باعانت منشی خود نبودم و کاغذ های شخصی خود را خودم میخواندم و جواب مینوشتم پس از چند روز قران را بتازگی خواندم و باسم اولیا و انبیا نذورات داده شکر این مرحمت خداوندی را که قدرت خواندن و نوشتن بمن داده بپدرم نوشته مراسله را بتوسط لله باشی خودم فرستادم پدرم ابتدا در باب صحت این حکایت تردید داشت لله باشی من عرض کرده بود پسر شما چیزی را که صحت نداشته باشد نمی تواند شما بنویسد
فصل اول ۴۱ و اگر بشما خلاف بگوید چگونه میتواند روسی شما را ببینند آخر الامر پدرم حرف الله بانق مرا باور نموده پنجهزار سکه نقد و خلعت قیمتی ملکه باشی من مرحمت فرموده بجهت من شمشیر طلائی باده توپ کمخواب و چند توپ پارجهای پشمینه بجهت من فرستاد من خداوند را حمد نموده از پدرم بجهت فرستادن این هدایا اظهار تشکر نمودم وقتیکه امورات ولایات بدخشان وقت عن منظم گردید بلافاصله در باب قلاب دو چار اشکالات شدم میر آنولایت موسوم (بشاه خان) دو هزار سوار مقرر داشت سیزده هزار گوسفند مال اهالی قتغن را که علی الرسم در زمستان نزدیک جیحون میجریدند چاپیدند رسیدن این خبر من دو هزار سوار فرستادم که گوسفند های مذکور را از انها گرفته بمالکین بالاستحقاق آنها مسترد دارند سوارهای تاراج کننده از رو جیحون گذشته بودند که سوارهای من رسیده با اسپهای خود از نقطه که آب کمتر بود گذشته بآن طرف جیحون جنگ سختی کرده پانصد نفر سوارهای مذکور کشته شده تعداد زیادی هم از انها اسیر گردیده گوسفند ها را الانها گرفته سوارهای من مراجعت نکرده همان طرف آب توقف نموده منتظر رسیدن کمک و دستورالعمل از من بجهت گرفتن قلاب شدند چون از جانب پدرم در این باب بمن حکمی نرسیده بود بآنها پیغام دادم مراجعت نمایند گوسفند ها را بصاحبانش متردد داشته خواستند شش هزار گوسفند را بمن تعارف بدهند چون رسم ولایت اینست که یک ثلث مال بیغاشده را که از تاراج کنندگان پس گرفته شود باید بحکمران خود بدهند من گوسفند قبول نکردم ولی در عوض هشت هزار طلا از آنها قبول نمودم سه هزار طلا را بسوارهای خود داده بقیه را بجهت خودم تصرف نمودم و بمیر شاه نوشتم اگر اینگونه اتفاق تجدید شود من ولایت قلاب را از او انتزاع خواهم نمود میر مذکور در جواب عذر خواهی نمود بعضی هدایا فرستاده تعهد نمود که دوباره اینگونه اتفاقات
۴۲ فصل دویم واقع نخواهد شد و یک لک تنکه گرفته اسیر هائیکه گرفته بودم مستخلص نمودم از این معامله هم ده هزار طلا عاید من گردید بعد از این واقعه در این ولایات امنیت حاصل گردید و من موقع را مغتنم دانسته سه هزار یا بو و دو هزار شتر بمالهای بنه خودمان افزودم مقارن این وقت کاغذی از پدرم بمن رسید که خیال آمدن بتمته غن را دارد و یکماه قبل از حرکت خود مرا اطلاع خواهد داد من جواب دادم انشا الله بسلامتی تشریف بیاورید فصل دویم در باب فرار از بلخ بخارا در سنه ۱۲۸۲ الی ۱۲۸۲ حالا باید توجه مطالعه کنندگان کتاب خود را بطرف هرات معطوف بدارم زمانیکه جدم (امیر دوست محمد خان) بهرات حمله آور و علیل المزاج بود و سردار (شیر علیخان معلم اوقات خود را صرف پرستاری پدرش مینمود پسرهای دیگرش مثل سردار ( محمد امین خان ) و سردار (محمد اسلم خان) بسبب بغض و عداوتیکه با برادر اندر خودشان یعنی (شیر علیخان) داشتند با (سلطان احمد خان) حاکم هرات که دشمن (امیر دوست محمد خان) بود مشغول سازش بودند از این رفتار خود پدر خود را خیلی مکدر ساختند (عجبا که با دشمنهای پدر خود دوست می شدند) خدانکند من هیچوقت بچنین کارهای زشت اقدام نمایم در همین وقت (امیر دوست محمد خان) وفات یافت نعش او را در هرات قرب مزار (خواجه عبد الله انصاری) دفن نمودند بعد از این واقعه چون پسر هایش دیدند نمی توانند بسلطنت افغانستان نائل شوند سردار (شیر علیخان) را با مارت افغانستان اعلان نمودند خودشان بدون اجازه و اطلاع (امیر شیر علیخان) بولایات حکومتی خودشان عازم شدند
۴۳ فصل دویم (امیر شیر علیخان) دید برادرهایش او را واگذاشته رفتند پسر خودش (محمد یعقوبخان) را حاکم هرات مقرر نموده خود بشهر عازم قندهار گردید پس از ورود قندهار باز هم برادرها بملاقات او نیامدند در این بین که عموهایم از هرات فرار نموده بولایات خود رفته بودند سردار (محمد اسلمخان) که حاکم بیجده تبلیغ و سردار (محمد اعظم خان) که حاکم (کرم و خوست) بودند فورا بشروع بفراهم آوردن اشکالات بطرف کابل شدند زمانیکه جدم از کابل بطرف هرات میرفته است سردار (محمد علیخان) پسر بزرگ (امیر شیر علیخان) را بحکومت کابل مقرر داشته بود (محمد علیخان) بپدرش بقندهار نوشته جبرا نموده که فورا بکابل بیاید والا آشوبی بر پا خواهد شد برسیدن این خبر (امیر شیر علیخان) بدون تنبیه برادرهایش عازم کابل گردید باین خیال که اول باید باسردار (محمد اعظم خان) که برادر اندرش بود و پیچیده کار او را اتمام نماید بعد برادرها خودش را بجهت طوفانی که کرده بودند تنبیه نماید (امیر شیر علیخان) برو و غزنین قرآنی نزد عمویم سردار (محمد اعظم خان (بکرم و خوست) فرستاده باو پیغام داد چون شما پسر بزرگتر (امیر دوست محمد خان) میباشید من همیشه شما را برادر بزرگ و محترم خودم خواهم دانست باید شما فورا بغزنین آمده یک دفعه مرا ملاقات نمائید سردار محمد اعظم خان مطمئن شده بملاقات (امیر شیر علیخان) آمده و این دو برادر تعهدات خود را تجدید نمودند در آن معرکه دند بعد ازان عمویم پسر بزرگ خود سردار (سرور خان) را با (امیر شیر علیخان) گذاشته خودش بمحل حکمرانی خود مراجعت نمود و (امیر شیر علیخان) بکابل آمد زمان ورود (امیر شیر علیخان) بغزنین سردار (محمد اسلمخان) که در بامیان توقف داشت عیال و اموال خود را گذاشته فورا ببلخ آمد در این اوقات پدرم در پنج هوسن باو نوشتم که سردار (محمد اسلمخان شخص مفسدیستی از و تقویت نمائید و او را
فصل دویم ۴۶ بخود راه نداده پدرم جواب داد چون مشارالیه بمن پناه آورده است نمیتوانم اورا نپذیرم (امیر شیرعلیخان) ترک معاهداتیکه با عمویم سردار سید محمد اعظم خان ) کرده بود نمود لشکر ی بسر کرده کی سردار ( رفیق الدین خان ) که شخص زرنگی بود بمخالفت امریم عمویم با این چنین دشمن قوی تاب مقاومت نیاورده بطرف هندوستان نجات علامت ملک در نلستان گریخت و (امیر شیرعلیخان) محالات (کوهاز و درمت) راو کر کے تعلق بپدرم داشت و جدم به تیول پدرم مرحمت فرموده بود متصرف کردید محالات مذکور در آنوقت سپرده (احمد کشمیری) بود که مشارالیه زیر دست پدرم بزرگ شده بود این رفات تعدیانه (امیر شیرعلیخان) قهر ا خیالات برادرهایش را با او مخالف نمود خیلی اشخاص مفسد هم حاضر بودند که دشمنی (امیر شیرعلیخان) را در قلب پدرم بهیجان اور ندان جمله این اشخاص یکی سردار (محمد اسلمخان) و یکی سردار ( عبدالرؤف خان) و یکی سردار (محمد امین خان) بود این سردار (محمد امین خان) از اولا د صاحب منصبان تو نجا سلاطین مغلیه هندوستان بود و این اشخاص خیلی مفسد بودند برحسب وعده که چندی قبل بپدرم من داده بود بجهت ملاقات من باتفاق همین اشخاص مفسد سنجان آباد امدند مکتوب هم احمد کشمیری ) مرسله از ( امیر شیر علیخان برای پدرم آورد من نمیخواهم ترکستان را از شما بگیرم و خیالات من نسبت بشما مجنانه است این (احمد) نام خیلی نمک نشکاس بود ضمناً از جانب امیر شیر علیخان) مأمور شده بود مواظب حرکات پدرم بوده برگاه بمخالفت (امیر شیرعلیخان) سازش نمایند جلوگیری نماید پدرم و مشاور های منافق او عموما بجهت مذاکرات محرمانه مجلس میکردند لیکن مرا در مجلس خودشان راه نمیدادند باین خیال شاید من با خیالات آنها مخالفت نمایم البته اگر من میدانستم مشغول چه اقداماتی هستند از خیالات آنها مخالفت میکردم همینکه شنیدم پدرم را فریب داده آ
فصل دویم ۴۵ که جمعی از سردارهای کابل حاضرند حکومت اور ا قبول نمایند متاسف شدم پدرم مصلحت داده بودند که اقدام صحیح بجهت شما این است که (بامیر اتالیق) دوستی فراهم آورده ولایت (قته غن) را بادرسترد دارید و باین وسیله عساکر بلخ و قته غن را متفق ساتها عازم کابل شوید (میر اتالیق) هم باین کار راضی شد اندک مدتی بـا خبر رسید که ( امیر شیرعلیخان لشکر کشیده بطرف ترکستان میآید پدرم بحکم نمود بجای ابتر تحته پل بروم خودش اظهار کرد شخصاً بمقابله (امیر شیرعلیخان) خواهد رفت من خیلی سعی کردم پدرم را ازین رفتن باز بدارم و استدعا نمودم مرا بعوض خودش بفرستد و توضیح کردم که اگر من از (امیر شیر علیخان) شکست خوردم شما بجهت پشتیبانی من حاضر خواهید بود ولی اگر افغان با شما مساعدت نکرد من نخواهم توانست کار را از پیش ببرم اگر چه پدرم ملتفت شد که خیال من صحیح است ولی دوستانش که اشخاص مفسدی بودند تردیدش نمودند و او را تحریک کردند گفتند از حالات مردمان کابل شما بهتر آگاه هستید و بهتر خواهید توانست با آنها اکراـت نمائیـد پدرم رای آنها را پذیرفته استدعام را ر د نمود مرا بتحته پل فرستاد زمانیکه حکومت خان آبا د را داشتم بعد از پرداختن مواجب قشون مبلغ چها ر لک روپیه ذخیره کرده بودم پدرم حکم داد صند و قها بجهت حمل ونقل این پول ساختند وجه مزبور را با خودش برداشته عازم بایجگاه که بین کابل و بلخ واقع است گردیده سرکر ده های شکر پدرم اشخاص ذیل بودند غلام احمد خان نایب محمدخان کرنیل شهداب کرنیل ولی محمدخان پدرم این صاب منصب را کمنزل جلوتر از خود فرستاده که قلعه های کوه اطراف دره را متصرف شوند و بآنها دستورالعمل داد که بهیچوجه تا رسیدن خودش جنگ نمایند گمان دارم که من قبلاً مذکور داشته ام
فصل دویم ۴۶ که (غلام محمد خان) اگرچه صاحب منصب خوبی بود اما خیلی تنبل بود در این موقع دستور العملی را که باو داده شده بود اجرا نداشته متفرق شدن کوهسارا تا روز بعد بعهده تاخیر گذاشت در این بین صاحب منصبهای مجرب (امیر شیر علیخان) که من جمله آنها سردار (محمد رفیق خان) و جنرال (شیخ میر) بودند این تاخیر را مغتنم دانسته سربازهای خود را بقرار کوهها اقامت دادند قبل از اینکه (غلام احمد خان) قبل از صبح از خواب بیدار شود از این بلندیها بهمراهان او شلیک نمودند و این اشتباه نتیجه بدی بخشید اگر چه لشکر ما خوب جنگیدند ولی لشکر خصم بالا دره محکمی را بتصرف دشمن دادند خبر این زدو خورد بپدرم رسیده بسرعت حرکت نموده روانه شد که بصاحب منصبهای خود کمک نماید ولی در مقام موسوم بقره کتل لشکر شکست خورد با و رسیده این خبر جوشش را با و دادند پدرم غیر از اینکه با بقیه لشکر شکست خورده مراجعت نماید چاره نداشت لہذا مراجعت نموده در مقام موسوم (بده؟) که یکمنزل عقب بود اقامت نموده در اینجا لشکر و توپهای خود را بدقت ترتیب داده حاضر شد که یک مرتبه دیگر مقابله ایستادگی نماید ولی سردارهای نمک بحرام که شکر حیله پدرم را باین حالت رسانیده بودند در این موقع بمخالفت او برخوسته با میرشیر علیخان نوشتند لشکریرا که (عبدالرحمن) تربیت کرده است خیلی قوی میباشند و شما نخواهید توانست با آنها مقابله نمائید بهتر این است مشغول سازش شوید و الا شکست خواهید خورد (امیر شیر علیخان) این نکته را پذیرفته (سلطان علی پسر سردار کهندل خان) قندهاری را بآدران فرستاده متعهد شد که سردار (محمد افضل خان) را بجای پدر خود میپندارم و حاضر شده ام از جنگیدن با برادر خودم محض اینکه پدرم (امیر دوست محمد خان) بد نام نشود دسته آنها پدرم فریب این تعهدات را خورده پسران را بوسده بکمپر خود گذاشته عازم اردوی (امیر شیر علیخان) شد اگر چه لشکر از پدرم استدعا نمودند که جنگ نموده کار را یکسره نمایند
فصل دویم ۴۷ ولی قبول نکرد بحکم مراجعت آنها داد پس از ورود باردوی برادرش (امیر شیرعلیخان) بجهت پذیرائی پدرم بیرون آمده رکاب او را بوسیده باین تملقات مزورانه پدرم را فریب داد و از اراده جنگ نمودن با برادر بزرگتر خود اظهار تاسف نمود سندی بجهت پدرم حاضر نموده خودش مشغول خدمتگذاری شد پدر ساده لوحم از اینکه تهاجمین او برادرش مرتفع گردید خداوند را شکر نمود از چند ساعت باردوی خود مراجعت نمود هفت هزار گوسفند و دو هزار خروار آرد و جو بجهت برادرش فرستاد زیرا که (امیر شیرعلیخان) باردوی پدرم آمده بازدید نمود بعد از مراجعت خود (محمد رفیقخان) را نزد پدرم فرستاده خواهش نمود که (با میرشیرعلیخان) اجازه بدهد که بجهت زیارت قریشا مردان (مزار شریف) بیاید بعد بکابل مراجعت نماید زیرا که در کابل کارهای زیاد دار پدرم با و اجازه داد لشکر خود را از راه (دره یوسف) بطرف بلخ فرستاده خودش با سه هزار سوار خاصه خود باتفاق (امیرشیرعلیخان) از راه آقاق عازم گردید وقتیکه لشکر پدرم به تختیپل رسیدند من در اینجا بودم بپدرم نوشتم اشتباه بزرگی نموده اید که لشکر خود را از خود جدا کرده اید ولی پدرم اعتنائی بعرض من نگذاشت (امیر شیرعلیخان) پسر خودش را (سردار محمدعلیخان) را جلوتر از خود بمزار شریف فرستاد (سردار محمدعلیخان چنین تصویر میکرد که باید من (بمزار شریف) رفته او را ملاقات نمایم ولی من کاغذ حسنیم مقدم باو نوشته گفتم اگر شما زحمت کشیده بملاقات من بیائید از دیدن شما مشعوف خواهیم شد (سردار محمدعلیخان) جواب نوشت عجالة میخواهم نزد پدرم مراجعت نمایم انشااله بعد با شما را ملاقات خواهم نمود وقتیکه پدرم وارد (مزار شریف) شد من بخدمتش مشرف شده سعی کردم با و حالی نمایم که (امیرشیرعلیخان) باشما خدعه کرده است و از پدرم اجازه خواستم وقتی (امیرشیرعلیخان) وارد شود اورا اسیر نمایم ولی پدرم قرآن را برداشته
فصل دویم گفت بخاطر این کلام خدا چنین اقدام زشتی مکن جواب دادم که شما خواهید دید علمای من همین کار زشت را خواهد کرد روز بعد امیر شیر علیخان وار د گردید بخیب را در مستور (مزار شریف) بسر برده تاشقرغان مراجعت نموده پدرم در تخته پل بملاقات من آمده بعضی هدایا از اینجا بجهت برا درش فرستاد و پیغام داد، بجهت خداحافظی نزد شما خواهم آمد من از پدرم استدعا نمودم باوداع نرود ولی بکانی الساباق کوشش بحرف من نداده عازم شهرود گردید محض ورود بآنجا (امیر شیر علیخان) عهدی را که با پدرم کرده بود شکسته پدرم را حبس نموده وقتی عساکر ما این خبر را شنیدند متغیر شده حاضر گردیدند که آنها را بجنگ (امیر علیمان ببرم من هم از ان متفق شده باین قصد عازم (مزار شریف) شدم بور و د آنجا چا در ها بر با نون در این موقع کاغذی از پدرم رسید که راضی نیستم جنگ نمائی و اگر جنگ کنی تو را عاق خواهم کرد من مضمون کاغذ مذکور را بعساکر خودم قرائت کردم چون دیدند منقسم شده ام جنگ نمایم اما مرا گذاشته بطرف کابل روانه شدند فقط پانصد الی ششصد نفر که از کسان خودم بودند با من ماندند بوقت نصف شب مراسله دیگری از پدرم بجهت من رسید توصیه کوی که با تمام سرانان و فادار خودم که مایل بودند با من باشند بطرف بخارا برویم ملبسنا فوراً حرکت کرده بطوری بسرعت رفتم که تا اول آفتاب به نیمه راه سرحد رسیده بودم پس از ورود دولت آباد دیدم تقریباً دو هزار سوار با طراف کوهی ایستاده اند و آدم بسیار هم بالای کوه دیده میشود قاصدی بجهت تحقیق و شناختن این مردم فرستادم خبر آورد اینها سوار های اوزبکیه بلخ هستند پس از تحصیل اطلاع بطرف آنها روانه شدم آنها بمن سلاما گفتند مشغول جشن عروسی میباشیم از آنها پرسیدم سوارهائیکه سر کوه معلوم میشوند چکاره هستند جواب دادند آنها افغان هستند دخلی بما ندارند از این اطلاع استنباط نمودیم که آنها باید نایب غلام احمد خان و عبد الرحیم خان باشند که دیشب از من جدا افتاده بودند
فصل دویم ۴۹ پیغام فرستاده آنها را بطرف خود دعوت نمودم که بیایند با من ملحق شوند جواب دادند تا آنها کتابچه یی نویسم بقول فرستاده من مطمئن نیستند وقتی آنها را مطمئن نمودم که من کیستم با من ملحق شدند معلوم شد (غلام احمد خان هم شبانه از اینها دور افتاده تنها مانده بوده است بهر حال همه ما فوراً بطرف رو د جیحون روانه شدیم سواران اوزبکیه حاضر شدند با ما بیایند من بآنها گفتم لازم نیست بیائید بر گردید اصراری نمودند که ما حاضریم با شما خدمت نمائیم من گفتم محتاج بکمک شما نیستم وجداً از آنها خواهش نمودم مراجعت نمایند چون خوب میدانستم که اوزبکها از افغانها متنفر هستند و همیشه حاضراند بآنها صدمه برسانند سوارهای مذکور بالاخره راضی شدند مراجعت نمودند و ما عازم گردیده از یمجه بسر بیج گذشتیم که بعد آن هیچ قلعه و آبادی تا کناره جیحون نیست و تماماً بیابان چول است در اینجا غالیزی دیدم بهمرهان خود گفتم هر یک از آنها دو خربوز یا دو هندوانه بخورجین خود بردارند مبادا در راه چول آب پیدا نکنیم چون نیمه را بطرف جیحون طی شد تقریباً نصف از سوارهای من پائین آمدند که خربوزه های خود را بخورند من سعی کردم آنها را از این کار وا دارم بآنها گفتم این محل خطرناکی است بهتر است خربوزه خود را بر سواری بخورید ولی نایب غلام احمد خان) گفت شما بروید ما گرمی روز را در اینجا بسر برده عقب سر شما خواهیم آمد بعد از این گفتگو قالیچه های خود را زیر درختهای جنگلی پهن نموده مشغول راحت شدند من با سی نفر سوار و تمام پول نقدیکه داشتم با خود برداشتم مدتی که دیدم دو غلام احمد قبل ) را با دویست و چهل سوار که سر کرده های آنها اشخاص ذیل بودند عقب گذاشتم (ناظر حیدر) (عبدالرحیم) (کرنیل سهراب) (کرنیل نظیر) (کمدان اسکندر چرخی کامدان ) (اسکندر چرخی) با چهل نفر کابینها در ساله دارنا در این موقع بیان مینمایم که بهر حال
فصل دویم خودم با پسر والی او سر داعطیم خان) که پانزده ساله بود درخت پل گذاشته بودند و اینها سپرده (اسکندر خان اور کزائی غلام علی ) نام بودند بعد از طی مسافت دو سه فرسخ دیدم سواری از عقب سر با تاخت میآید تأمل نمودیم تا رسیده خبر آورد که سوارهایی دیگر که من آنها را مراجعت داده بودم بعوض اینکه بخانه های خودشان بروند از عقب نموده میآمد و تا اینکه نایب غلام خان ) و همران او زیر درختهای جنگل خوابیده بودند رسیده بآنها حمله آور داند این قاصد را نزد من فرستاده اند که کمک آنها بروم من گفتم که این عجب عقلی دارند بعوض اینکه فرار نموده خود را از مهلکه نجات دهند میخواهند منم برویم بآنها کشته شوم بجهت مردمان لشکری در وقت جنگ شجاعت تنها کافی نیست بلکه باید شعور دار باشند که در وقت لزوم جان خود را از مهلکه برهانند جان بدر بردن از خطر هم شجاعت است من بفرستاده آنها حالی نمودم که وقتی سیصد سوار همراه داشتم جنگ نکردم حالا که فقط سی سوار همراه من است چگونه میتوانم بجنگم یک نفر از سرکردها موسوم بقیصر خان که با من بودند بسبب اینکه برادرش سهراب ( عقب مانده بود مراجعت نمود بعد از ما بطرف جیحون روانه شدیم بفاصله قلیلی به جیحون رسیده همران خود گفتم مکث نمایند و خودم با یک نفر تاخت جلو رفتم که قایقی کرایه نمایم باین سبب این کار را کردم که مبادا ما را که قایقچیها بیینند نترسند دیدم فقط یک قایق بیشتر نیست و چند نفر از تجار ترکمان حمل کشمش و بادام داشتند برای کرایه قایق گفتگو میکردند یک نفر از آنها بار خود را با ده شتر در قایق گذاشته بود من پیاده شده داخل قایق شدم قایقچیها بزبان ترکی از من پرسیدند شما چکار هستید من هم بزبان ترکی جواب دادم تا جر میباشم در بین این گفتگو من سوار خود را فرستادم که همران مرا بیاورد سوارهای من رسیدند باعث استعجاب قایقچیها وتجار گردیده سعی نمودند قایق را از ما بگیرند من تفنگ خودرا
فصل دویم اد سردست گرفته گفتم اگر داخل قایق شوید فوراً گلوله خواهید خورد آخر الامر راضی شده مرافعه نمایند از یکی از سوارهای من پرسیدند این شخص کیست سوار مذکور بآنها جواب داد این شخص (سردار عبدالرحمن خان پسر سردار محمد افضل خان) است همینکه دانستند تعارف نموده معذرت خواستند من هم عذر آنها را پذیرفته همراهان خود را بدو قسمت منقسم نمودم که یک قسمت با اسبهای ایشان با من در قایق بیایند و قسمت دیگر چون مجبور بودند عقب بمانند بآنها گفتم از قایقچیها یل گرفته بجهت حفاظت خودشان سنگری ترتیب دهند و قتیکه تقریباً از جیحون گذشته بودیم در مقابل قایقی دیدم یکی از همراهان خود را که شناور خوبی بود فرستادم خبر بیاورد در قایق کیست مشارالیه رفته خبر آورد که (عبدالرحیم) با یک نفر فرستادۀ (امیر بخارا) میباشد یکدیگر را ملاقات نموده مسرور شدیم من دو ساعت بظهر مانده بعد از مسافرت شش ساعت وارد خاک بخارا شدم قایقچیها گفتند اگر میل دارید اسبهای ما حاضر است بردارید با خود ببرید من بهتر دانستم در کنار جیحون توقف نمایم تا دسته عقبی همراهان من برسند و طلا بقایقچیها دادم که بجهت خودشان و اسبهای ما آذوقه تحصیل نمایند دویست تنگه هم (بعبدالرحیم) خادم که با مامور (امیر) بروند که ده راس گوسفند خریده غذای پخته حاضر نمایند و سیصد عدد نان هم بجهت سوارهای من که روز بعد باید برسند تهیه کنند کاغذی هم بحاکم (شیر آباد) که تحت حکومت (امیر بخارا) بود نوشته از ورود خودم بخاک او اطلاع داده خواهش نمودم دویست سوار بآنطرف جیحون برای تقویت سوارهای من بفرستد وصول مراسله من حاکم مذکور خواهش مرا پذیرفت که چهار صد سوار و چند قایق صبح زود بجهت اینکار خواهد فرستاد وقت طلوع صبح من صدای چند تیر تفنگ شنیدم بعد از دو فقره شلیک همراهان خود را بیدار نموده بآنها این طور حالی کردم که این صدای تفنگ از طرف رفقای شما میباشد
۵۲ فصل دویم که بشادمانی سوار شدن بقایق این شلیک را می نمایند و بقایقچیها وعده دادم که شصت عدد قایق بجهت من حاضر کنند بجهت هر قایقی پنجاه طلا انعام خواهم داد قایقچیها گفتند دطفر مقابل رودخانه نایره جنگ مشتعل است ما انجا نمیرویم که خود را بخطر بیندازیم من چند دقیقه تأمل نموده بغلام بچه خودم موسوم بحسن حکم دادم یک کیسه هزار طلا که سپرده باوبود بیاورد این طلا را پیش روی قایقچیها شمردم و بآنها گفتم اگر قایقہائیکه خواسته ام حاضر نمایند این هزار طلا را بشما خواهم داد قایقچیها با ور نمیکردند که این اظهار من صحیح است من بآنها گفتم اگر شما آدمهای خود را الان عقب قایق نفرستید این طلا را می توانید همن حالا بگیرید خلاصه باین تدابیر سی عدد قایق حاضر نمودند قایقها را سوار شده و بسرعتی حرکت کردیم که کمتر از دو ساعت دو ثلث رودخانه را طی نمودیم معلوم شد سوارهائی من که آنها در میان عقب مانده بخواب رفته بودند بعد از اینکه سوارهای اوزبکیه بآنها حمله نموده اند متدرجاً عقت نموده خود را کم کم عقب کشیده تا کنار رود جیحون رسانیده اند و سوارهای اوزبک چون دیده اند در رودخانه قایقی پدیدا نیست و شب هم رسیده جنگ را موقوف نموده خیال کردهاند صبح زود غنیم خود را اسیر خواهند نمود صدای تفنگی که طلوع صبح من شنیدم از بینها بوده است در این موقع سوارهای من از دیدن قایق با قوت قلب یافته دلیرانه مشغول مدافعه شدند سوارهای دیگر هم که عقب سنگری که از قوم ساخته بودند پنهان بودند جرات پیدا کرده بدشمن شلیک نمودند آخرالامر دشمن متفرق شده رو بفرار نهادند لهذا همه ما با سالماً از رودخانه عبور نمودیم سوارهای من غذائی را که بحکم من بجهت آنها تهیه کرده بودند با نهایت میل تا اندازیکه ممکنشان بود خوردند زیرا که مدت سی و شش ساعت بود چیزی نخورده بودند بعد از این با کمال راحت تا عصر روز بعد در خانه های قایقچیها استراحت نموده بعد از آن عازم بخارا شدیم یکشب در (علی آباد) منزل نموده از نیجا
فصل دویم ۵۳ حاکم (شیر آباد) و رؤسای ولایتی باستقبال من آمده بمنزلی که حاکم مزبور بجهت پذیرا من حاضر کرده بود رفتم ده روز در اینجا مهمان بودم در این حین (امیر بخارا) مراسله بجهت من فرستاده مرا دعوت نمود که بملاقات او بخارا بروم من هم فوراً عازم شده بقرار ذیل طی منازل نمودم اول شوراب دویم سراب پرده سیم بولاغ چهارم چینار کله پنجم چشمه ششم حفیظان هفتم قره شیخ هشتم خذار مهم قرشی پنچروز در قرشی توقف نموده ازنجا بخواجه دکا گان از انجا وارد بخارا شدم قوس بیکی (امیر بخارا) با قاضی و کوتوال و بعضی اشرف کردگا بزرگ در مقام موسوم به کاکان باستقبال آمدند و مرا بمنزلی که بجهت پذیرائی من مهیا کرده بودند فرود آوردند مهماندار من آمده خود را معرفی نمود تا نه روز بجهت من مهمانی آوردند بعد از آن (امیر) خلعت بجهت من و صاحب منصبهای من باده هزار تنکه بجهت خودم و بجهت هر یک از صاحب منصبهای من هزار تنکه و بجهت آنهائیکه منصبشان کمتر بود پانصد یا ششصد تنکه و بجهت سوارها هر کدام دو تنکه فرستاد و نیز دو دست یراق طلا بجهت اسب من فرستاد من هم در عوض بجهت امیر مذکور یک قبضه شمشیر دسته طلا و یک دست یراق اسب طلا که دوازده هزار اشرفی قیمت آن بود و یک قبضه خنجر غلاف طلا و دویست دانه سکه طلا ویک کمربند مرصع که تقریبا هزار تومان قیمت داشت با دور اس اسب عربی از نسل اسبهای خودم با زینهای انگلیسی مطلا و نه طاقه کمخواب و نه طاقه پتوی کابلی و نه طاقه شمال کشمیری و نه طاقه خلیل خانی کشمیری و نه طاقه ململ سفید و نه عدد کلاه زری بجهت امیر فرستادم نیز امیر بعضی لباسها با سه پیراهن و زیر جامه بجهت من فرستاده که زیرجام بند نداشت بمن گفتند این زیر جامه های خود امیر است من تعجب نمودم زیرا که
۵۴ فصل دویم زیر جامه از پارچه ها کی بود که بچهار قسم مختلف یعنی قرمز و سفید بنفش و سبز رنگ شده بود وقتیکه من و صاحب منصب های من این لباسها را پوشیدیم یک نفر نوکر آمد و خبر داد که امیر بجهت ملاقات من حاضر است من هم روانه شده پس از ورود بعمارات امیر قوش بیکی مرا استقبال نموده باطاقهای امیر برد رسم امیر بخارا این است که خود امیر با دو سه نفر غلام بچهای خاطر خواه خودش در اطاق بزرگی جلوس میکند و صاحب منصبهای او در اطراف اطاق روی سکوهای کوچک می نشینند و درب اطاق دو نفر دربان ایستاده اند که اتصالا نگاه میکنند که امیر چشم خود اشاره بآنها میکند یا خیر اگر امیر اشاره چشمی بآنها بکند فورا دویده نزد او میروند که ببینند چه میخواهد بعد قهقرابرگشته پیغام امیر را بهوداجی میخمدست باشی میرسانند وقتیکه من نزدیک رسیدم دربانها دویده نزد امیر رفتند بعد جوابی آمده گفت امیر هدایای شما را قبول فرموده است و بمن گفتند که باید جلو اسپهای خود را بدست خود گرفته پولها را بدوش خود گذاشته بامیر تعظیم نمایم من جواب دادم بجهت حمل پولها یک نفر لازم است و بجهت اسبها دو مهتر و من هیچکس در دنیا سجده نخواهم کرد و غیر از خداینکه مرا خلق نموده دیگری را قابل سجده نمیدانم دربان مذکور که هیچوقت قبلا همچو جوابی از کسی نشنیده بود خیلی متغیر شد علیهذا گفتم یا اینکه شخصاً پیغامی دارم بامیر میرسانم یا بجای دیگر میروم آخر الامر قوش بیکی چیزی بهوداجی گفت هوداجی نزد امیر رفته مراجعت نموده گفت امیر قبول فرموده برسم خود سلام نمائی من وارد اطاق شده علی الرسم سلام کردم با امیر دست دادم امیر گفت نزدیک او بنشینم من مودبانه نشسته در بین صحبت مختصراً با امیر تکلم نمودم تا یک ساعت صحبت داشته بعد بمنزل مراجعت کردم بعد از دو ماه روزی امیر
فصل دویم ۵۵ یک نفر از نوکر های خود را وا داشته بود که نزد من آمده بمن بگوید که امیر نسبت بشما خیلی مهربان است خوبست شما هم یک هزار طلا و نقد و سه نفر از غلام بچهای خوش صورت خود را با میر پیشکش نمائید من جواب دادم این غلام بچها بمنزله فرزند من میباشند بدان که د بلهم کار سلاطین است من علی الرسم بجهت امیر هدایا فرستاده ام حالا توقع انعامات از ایشان دارم بعد از ده روز باز همان شخص نزد من آمد و اظهار داشت امیر بجهت شما سلام فرستاده میبل دارد شما را یکی از اهالی در بار خود مقدر نماید تا شما هر روز بدر بار امیر حاضر شوید امیر نسبت بشما مهربانست من جواب دادم هیچوقت نوکری نکرده ام و نمیدانم رسومات نوکری چه چیز است شخص مذکور مرا تطمیع میکرد که اگر من نوکری امیر را قبول نمایم بتولی بمن عطا خواهد نمود من بکشم خداوند با میر طول عمر عنایت فرماید محتاج بپول و تیول نیستم باز شخص مذکور گفت اگر من نوکری را قبول نکنم برای من صدمه فراهم خواهد آمد این اظهار او را هم رد نموده گفتم صدمه برای کسانیست که مقصر باشند علاوه بر این که مقصر نیستم در پناه امیر میباشم بسته هر فرمایش دیگری اگر داشته باشد حاضرم واقعا متحیر بودم چگونه این تکلیف را قبول نمایم حال اینکه هیچوقت برای جدم (امیر دوست محمدخان) هم مرا تکلیف بنوکری نکردند بشخص مذکور گفتم اگر من قبول خدمت نمایم نمیتوانم تمام روز مثل سایرین بکار بمانم و سر کار بعوض مواجبی که بمن بدهند کار کنم آنوقت امیر با اشخاصی که در در بار او میباشند مکدر خواهد شد در این موقع مثلی موافق حال خودم بیان نموده گفتم نه بر شتری سوارم نه چو خر بزیر بارم نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم بعد از این همه مذاکرات شخص مذکور دید هر چه بگوید مغالطه است گفتگو با نیکه بین من و او شده بود نوشته از نزد من بیرون رفت اوّل ورود خودم در بخارا یک نفر را مخفیانه نامیست
فصل دویم عمره طلا مواجب مقرر کرده بودم که هرچه در مجلس امیر مذاکره میشود محرمانه بمن اطلاع بده چون رسم آنجا اینست که جمیع کارها ظاهر و آشکارا در مجلس امیر میگذرد مجری چیزی در میان نیست از این جهت تمام اشخاصی که در دربار هستند از همه کار مطلعند در ماه رمضان تمام کارها تعطیل و مشغول روزه بودند و من عموما از ترس مامورین کوتوال آسوده نبودم زیرا از وقتیکه از قبول کردن خدمت در دربار امیر انکار کرده بودم همه وقت مواظب حرکات من بودند و در حالت نظر بند بودم ظاهرا من باین فقره اعتنائی نداشتم و بنوکر های خودم نیز هیچ اظهاری نمیکردم شب عید فطر نوکرهای امیر دو دست لباس با یک عمامه دستمال بعنوان خلعت بجهت من اوردند و گفتند امیر مرا فردا صبح وقت طلوع آفتاب بحضور خود احضار نموده که بجهت تبریک عید حاضر شوم صبح که رفتم دیدم چهل نفر در تالار بزرگی نشته اند در میان آنها یک نفر (محمدخان) نام که یکی از نویسنده های بلخ بود حاضر است این شخص سابقا حاکم سرپل بوده بمخالفت دولت افغانستان برخوسته و از لشکرها بسرکرده گی (غلام علی وکرنیل ولی محمدخان) شکست خورده به بخارا فرار نموده بود بجهت من با بیست نفر دیگر سکوی پائین ترجا مقرر کرده بودند و (محمدخان) با ده نفر روی سکوی بالاتر نشته بود در این حین میردار د شده حضار بر خوسته دست امیر را بوسیدند من هم چنین کردم بعد از آن امیر رفته خوانچه زیادی از شیرینی آوردند و سفره پهن نموده شیرینیها را روی سفره گذاشتند نوکرها عقب رفته حضار مجلس فورا بقدریکه امکان داشت مشغول خوردن شدند آنهائیکه دورتر نشسته بودند آمده دامنهای خود را پر از شیرینی نموده بجای خود نشته مثل حیوانات مشغول خوردن شدند من با این جمیع متحیرانه نظر میکردم شخصی بمن گفت این مهمانی ترک امیر است شما چرا چیزی نمیخورید من که چیزی یگا
فضل قديم ۵۷ گفتم دیگر سیل ندارم و هر قدر زو د تر ممکن بود نمازگاه رنستم محلی را که امیر بجهت من مقرر کرده بود بمن نمودند در میان حضار دیدم ( نایب غلام محمد خان ) و (کاندان سکندر خان ) با تقریب چهل نفر از کسان من که یک ماه قبل داخل نوکری امیر شده وقتاً حاضر میباشند این اشخاص بمن بی اعتنائی نموده سلام هم نکردند بعد امیر که باسب سفیدی سوار و جقه بلندی بعمامه اش و جقه هم بسر اسبش و جقه دیگری به پشت اسبش زده بود وارد گردید ! بر شال کشمیری میان بسته و تقریباً سی ذرع زر بفت بسرش پیچیده بخنجر مرصعی بکمرش زده با کمال تفرعن بمخرا مید بهر سه قدم فاصله تمام مردم تقر یباً تعظیمی نزدیک بسجده مینمودند ولی من ساکت ایستاده بودم امیر آمده جلو من ایستاده بتکبر گفت همه با واقعه ای نمودیم من دیدم سربند از بندهای عما امیر باز شده است بعد از سجده امیر نمیتوانست از ترس اینکه عمامه اش بیفتد سر خود از سجده بردار د من نتوانستم تحمل نمایم امیر باین بزرگی مفتضح شود فوراً نماز خود را شکسته پیش رفته بند های عمامه او را بستم اگر چه من نمازم را با تمام نرسانیدم ولی مشعوف بودم باینکه عمل نیکی از من سر زده و امید عفو از خداوند دارم بعد از اتمام نماز امیر اسب خود را سوار شده و مردم در این حین بخاک افتادند من هم فراغت حاصل نمود بمنزل خودم مراجعت نمودم چند روز بعد امیر بکوتوال دستورالعمل داد مترسم نماید که با زخصای مردم مراوده دارم ولی این اتهام خلاف ثابت شد زیرا که معلوم گردید هیچوقت من تنها نبوده ام و همیشه شصت هفتاد نفر با من بوده اند نیز امیر حکم داد در میان نوکر های من نفاق انداخت آنها را وادارند از نزد من بروند در اینوقت خبر رسید (روسها ) تاشکند را متصرف شده در خیال تصرف خلی یا میباشند امیر بنجارا مرا و همراهان مرا در بخارا گذاشته فوراً عازم سمرقند گردید من هم بلا درنگ تقاضای
فصل دویم را نزد عمویم (محمد اعظم خان) که در (راولپندی) خاک هندوستان بود بامرا فرستاده اظهار داشتم مصمم شده ام انشا الله خود را خلاص نموده عازم بلخ شوم و از او استدعا نمودم اگر ممکن باشد از هندوستان حرکت نموده از راه سوات (چترال) و بدخشان بیاید تا در بلخ یکدیگر ملحق شویم و نیز مراسله هم بلشکر مقیم بلخ نوشتم و مراسله بجهت امیر بخارا در سمرقند فرستاده خواهش نمودم مرا مرخص نماید بولایت خود مراجعت نمایم این مراسله را بتوسط (ناظر حیدر خان) و (کاغذ ان نظیم) نزد امیر فرستادم قوش بیگی و قاضی و کوتوال بخارا از این اقدام مطلع شده بمن پیغام فرستادند که چرا بدون اجازه نزد امیر آدم فرستاده ام من جواب دادم اگرچه امیر نوکرهای زیبا دارد لیکن قبول نمیکنم که هیچکدام از آنها بر من تفوق داشته باشند آنها گفته عقب قاصد شما آدم میفرستم او را برگرداند من بآنها حالی نمودم اگر چنین کاری بکنند من بدون اجازه امیر یا اجازه آنها حرکت خواهم نمود آن وقت مسؤلیت این حرکت من برعهده آنها خواهد بود امیر جواب مراسله مرا نفرستاده قاصدهای مرا نزد خود نگاه داشت لذا بعد از چند روز (جنرال علی عسکر خان) را نزد امیر فرستادم پس از وصول این مراسله دویمی امیر در این باب با مشاورین خود مشورت نمود مشاورین چنین مصلحت دیدند چون از ابتدای سال معاونت نقدی یا خوراکی از امیر بمن نرسیده نگاه داشتن من در بخارا بیفایده است امیر این مصلحت آنها را پذیرفته بمن اجازه داد از مملکت او خارج شوم نیز امیر بقوش بیگی نوشت معلوم نماید آیا نوکران من میل دارند نوکری امیر را قبول نمایند یا با من باشند چون مضمون کاغذ واضح بود قوش بیگی چنین دانست که مقصود امیر از نوکرهائی میباشند که فعلاً با من هستند نه آنهائیکه بعد از ورود من در بخارا از نزد من رفته داخل نوکری امیر شده بودند
فصل دویم ٥٩ بسبب این اشتباه قوش بیگی پیغامی فرستاد که نوکرهای خود را نزد او بفرستم که بعضی دستورالعمل امیر بجهت آنها فرستاده است بآنها بدهد از این پیغام چنین فهمیدم که قوش بیگی خیال دارد تمام نوکرهای مرا اسیر نموده بعد خودم اسیر نماید علیهذا خواہش او را نپذیرفته گفتم اگر بجهت نوکرهای من پیغامی دارد خودش آمده در حضور من بآنها ابلاغ نماید همراهان من هم با من درین خیال متفق شده گفتند باتفاق شما جنگ میکنیم زیرا که زنده رفتن نزد قوش بیگی را قبول نمیکنم اگر کشته شدیم نعشهای ما را نزد قوش ببرند همراهان من کاملاً خود را مسلح نموده حامل پیغام را با جواب خود عودت دادم در جواب قوش بیگی منشی خود را نزد من فرستاده پیغام امیر را بمن ابلاغ نمود نوکرهای من گفتند ما به بخارا آمده ایم بشاهزاده خود خدمت نمائیم نه اینکه غلام امیر بخارا باشیم دو روز بعد وقتی که تهیۀ سفر داشتم (سکندر خان) با نایب غلام و تمام همراهان آنها اسباب خود را بدوش خود کشیده نزد من آمده گفتند امیر از هر کدام ما التزامی میخواهد که بغلامی امیر اعتراف نمائیم چون از این تکلیف انکار نموده ایم ماها را مرخص کرده است از این جهت نزد شما آمده ایم در اثنای این صحبت طلبکارهای زیاد از عقب سر آنها آمده مطلب مطالبات خود را نموده که تقریباً دو هزار طلا می شد من بنایب غلام گفتم اگر با من وفاداری میکردی تنها شخص تو بیشتر از اینها پول خرج کرده بودی در جواب سرش را بزیر انداخت بعداً (کماندان سکندر خان) پرسیدم تو چه خیال داری مشارالیه گفت بیک دو نفر زنهای بخارائی دل باخته ام اگر آنها با من نیایند میل دارم در بخارا بمانم من نزد زنها فرستاده هزار طلا وعده نمودم که با ما بیایند ولی آنها انکار کردند از این جهت (سکندر خان) اقامت بخارا را اختیار نمود من اسب و یراق بجهت نایب غلام و همراهان او
۶۰ فصل سوم ابتیاع نمودم زیراکه اسب و یراق خود را بجهت مخارج خود فروخته بودند در ظرف پنج روز تهیه خود را دیده عازم بلخ شدیم فصل سوم در باب جنگ و جدال امیر شیر علیخان از سنه ۱۲۸۳ الی سنه ۱۲۸۴ حالا باید رجوع نمائیم به بیان داشتن حرکات (امیر شیر علیخان) در زمانیکه من از بلخ فرار کرده بودم وقتیکه ولایت بلخ را گذاشتم (امیر شیر علیخان) بعد از توقف شش روز در تاشقرغان ببلخ آمده اول کاریکه کرد این بود که عیالها و اطفال را اسیر نموده بکابل فرستاد و پدرم را در تمام مسافرتها با خودش همراه داشت بعد از اینکه برادر زاده خودش (سردار فتح محمد خان پسر وزیر محمد اکبر خان) را بحکومت بلخ مقرر نمود خودش عازم کابل گردیده فوراً بمخالفت برادر های خود (محمد امین خان و محمد شریف خان) مشغول تهیه جنگ گردید پس از تکمیل تهیه روانه قندهار شده کابل را به پسر خود (سردار محمد ابراهیم خان و سردار نظیر محمد خان) سپرده پدرم را بطور اسیر با خود همراه برده عیالهای ما را بدون خرجی و پرستار بکابل گذاشت در این موقع پدرم از محبس کاغذی (بامیر شیر علیخان) نوشته در باب حرکات او اعتراض کرده گفت با برادر اندر های خود بدسلوکی کردی حالا میخواهی با برادرهای خود هم همان قسم سلوک نمائی و اظهار داشت باعث خونریزی میشود خود را مفتضح مکن والاً نتایج بد بجهت شما حاصل خواهد شد و پشیمان خواهی گردید (امیر شیر علیخان) باین نصایح اعتنائی نکرده در قندهار دوروز با برادرهای خودجنگ
فصل سوم نموده نتیجه این شد که برادرش (سردار محمد امین خان) و پسرش (سردار محمدعلی خان) که ولیعهدش بود در این جنگ کشته شدند پدرم در حبس از این واقعه اطلاع یافته مجدداً این عبارت را (بامیر شیرعلیخان) نوشت (شرارت شما برای شما عاقبت بدی خواهد داشت و ای بر حال شما) بعد از کشته شدن (سردار محمد امین خان) نعش او را بحضور (امیر شیرعلیخان) آوردند گفت جسد این سگ را دو ربیندازید بپسرم بگوئید بیاید از این فتحی که حاصل کرده است بمن تبریک بگوید صاحب منصبهای او چون جرأت نداشتند حقیقت امر را نزد او بگویند نعش پسرشرا نزد او آوردند هنوز قدر دور بود (امیر شیرعلیخان) پرسید این سگ دیگر کیست بجواب این سؤال تابوت پسرش را مقابل او بزمین گذاشتند محض اینکه ملتفت شد گریبان خود را چاک زده مشغول ریختن خاک بسر خود گردید قدر یکه از این اندوه و الم شدیداً رام گرفت ضعف نموده بحالت بیهوشی افتاد تا یک ساعت بهمین حالت بوده همینکه بهوش آمد مشغول گفتگو با نعش پسرش شده مجدداً بیهوش گردید تا دو روز همین حالت را داشته بعد نعش پسر را بکابل فرستاد و نعش (سردار محمد امین خان) را نوکرهای او در قندهار در ب خرقه شریف دفن نمودند (امیر شیرعلیخان) بکابل مراجعت نمود در بین راه بعضی اوقات هذیان میگفت و بعضی اوقات بهوش خود بود پس از ورود بکابل مثل اشخاص دیوانه شعر میزد و مرثیه یاد میکرد من این موقع را مغتنم دانسته از بخارا حرکت نمودم پس از ورود شیرآباد مراسلامی عساکر منقسم بپنج پوضمان آن لو شدم نتیجه این شد که متفقاً مرا دعوت نمودند که ببلخ رفته با شکر آنجا ملحق شوم در اینجا باید مختصری از حالات دو برادر که (ولی محمد خان و فیض محمد خان) باشند اظهار بدارم این دو برادر حکومت (آقچه) را داشتند یعنی پدرم این ولایت را
فصل سوم باینها داده و اینها پسر (امیر دوست محمدخان) و از مادر کنیز بودند در زمان حیات (امیر دوست محمدخان) وقتی که بکابل بودند سالی دو هزار روپیه مواجب داشتند بعد از وفات (امیر دوست محمدخان) مادر اندر هم (بی بی مروارید) باینها مهربان شده کاغذی بپدرم نوشت که ما در شان تمنا دارد و اینها را بغلامی خود قبول نمائید ولی بجهت آمدن خودشان خرجی ندارند بواب این کاغذ پدرم پنج هزار روپیه بجهت (ولی محمدخان) فرستاده او را ببلخ احضار نمود وقتیکه مشارالیه وارد بلخ شد پدرم یک فوج پیاده نظام شش توپ دو هزار پیاده ردیف و هزار سوار با حکومت ولایت آقچه با و مرحمت نمود و نیز (بفیض محمد) هم نوشت که عیال پدرم را با خود بر داشته ببلخ بیاورد از قرار معلوم (ولی محمدخان) ادم غداری بود و بعد‌ها در اسیر نمودن پدرم با (امیر شیر علیخان) متفق شده بود در عوض این همراهی (ولی محمد خان) را (امیر شیر علیخان) با خود بکابل برد (ولی محمدخان) حکومت خود را ببرادر خودش (فیض محمدخان) تفویض داشته در این وقت محاسبه ولایتی را از (فیض محمدخان) خواسته بودند بجهت بعضی اجاره جات که تحویل او بود از پرداختن حساب عاجز بود من از وقایع بکارهای خود اطلاع داشتم که (ولی محمدخان) هم رنجیده خاطر است لهذا کاغذی بتوسط (ناظر حیدر) و (جنرال علی عسکرخان) بجهت آنها فرستادم اظهار داشتم که دویست سوار از سوارهای ضمیجه و نصیر که در تحت حکم (ولی محمدخان) بوده اند در شیر آباد بمن ملحق شده اند و بآنها وعده دادم که اگر شما هم همین کار را بکنید پاداش خواهم داد و نیز سرکرده‌های دزد‌های ولایت را خواسته بآنها را مخلع داشته انعام داد سه هزار سوار از آنها گرفتم که امیر بخارا بمن اجازه داد ببلخ مراجعت نمایم بحاکم شیر آباد نوشت بهیچوجه نگذارد من بیشتر از سه روز در انجا توقف نمایم
۶۳ فصل سوم چون من دو هزار و پانصد سوار در خود جمع کرده بودم و حاکم مذکور فقط صد سوار داشت باید بتعیین اقامت شیر آباد را من میکردم نه حاکم شیر آباد حاکم مذکور خیلی متحیر بود چند برای مشورت نزد من آمد و گفت اگر حکما بگویم از اینجا بروید احتمال دارد مرا بکشید و اگر اطاعت حکم امیر را نکنم او مرا خواهد کشت پس من بین المحذورین واقع شده ام من بحاکم مذکور گفتم طریقه حل این مشکل را بشما میگویم و این است که شما باید با میر خود بنویسید عبدالرحمن اینقدر جمعیت زیاد با خود دارد که نمیتوان او را مجبوراً خارج نمود و من منتظر حکم ثانوی شما هستم و نیز باو گفتم این مراسله خود را بصحابت قاصد کند روی بفرست اگر امیر در این باب اعتراض نمود قاصد بگوید در راه ناخوشی قریب الموت شدم ولی خداوند شفا داد که بتوانم در دربار اعظم پادشاه حاضر شوم این تدبیر موافق رای حاکم مذکور واقع شده مراسله بتوسط قاصد ایمنی بموجب دستورالعمل فرستاد من هم عاجلاً مشغول تهیه کار خود شدم در این اثنا بعد از چند روز شنیدم لشکر سرپل یاغی شده صاحب منصبهای تازه خود را کشته عازم آقچه گردیده اند برسیدن این خبر فوراً حرکت چند ساعتی در وزیر آباد توقف نموده از آنجا بکنار جیحون رسیدم در اینجا فقط دو قایق حاضر بود توکل بر خدا نموده با سی نفر سواران و صاحب منصبان شجاع خودم وسیله اقدام بگذشتن از آب جیحون نمودم صاحب منصبانیکه با من بودند (کرنیل نصیر خان) و (کرنیل ولیخان) و غلام محرم معتمد من که در جنگ جگر شیر دارد و حالا سپه سالار من میباشد و در آنوقت غیر لنجی بود ولی مکرر در جنگ او را امتحان کرده بودم که تنهائی با چهل سوار برابری میکند و یک شخص دیگر از همراهان من معروف بشجاعت غلام دیگر من فرهاد نام بود ما از جیحون گذشته مابقی همراهان من بنوبت خودشان
(۶۳) فصل سوم از آب گذشته تمام شب را طی نموده وقت طلوع آفتاب بقلعه موسوم بجبلک شیران که از محالات آقچه بود وارد کردیدیم در اینجا توقف نموده کاغذی بجهت دوفوج نظامی پیاده که بسر پل آمده بودند و کاغذی با فوج ردیف که شش عراده توپی که پدرم (بولی محمد خان) داده بود بتصرف آنها بود فرستادم بعد از فرستادن این نوشتجات خوابیدم زیرا که سه شب بود بهیچ استراحت نکرده بودم از وصول نوشتجات من افواج بقدری مشعوف شده بودند که فورا پیغام مراپذیرفته قریب هزار نفر پیاده باستقبال من آمدند من وعده دادم بآنها مهربانی نمایم آنها قسم خوردند بجهت من جنگ خواهند نمود و من کشته از وقتیکه رفته بودم انها دلتنگ بوده اند و همیشه انتظار مراجعت مرا داشته اند که شجاعت خود را بمخالفت (امیر شیر علیخان) بعهد ظاهر نمایند همه با متفقا عازم آقچه شده در اینجا (فیض محمد خان) از ما پذیرائی نمود ولی مشارالیه تقریبا دیوانه وضع بود چنانچه گفت من نمیخواستم شما بیائید ولی لشکرم شما را دعوت نموده است گفتم عیب ندارد شما مرد عاقلی هستید باری من شکر را مطمئن نموده دل دادم که یقینا ما (بسردار شیخ محمد خان) غالب خواهیم شد (سردار شیخ محمد خان) دو هزار سوار ردیف و پنجهزار سوار اوزبکیه را بجهت دفاع ما فرستاده بود و این سوارها قلبا خائف بودند که بسبب بیوفائی سابق آنها من همه را تنبیه خواهم نمود و بعضا منصبهای خود که آنها را از خدمت من و پدرم باز داشته بودند دشنام میداد زیرا که ما آنها را مثل فرزند برادر خود دانسته همه را صاحب شتر واسب و گوسفند کرده بودیم (فتح محمد خان) لشکر پیاده خود را در قلعه موسوم بنیمک بگذاشته لشکر سوار خود را خارج از قلعه اراسته نمود سرکرده لشکر شش (شهاب الدین نا پر فر زیر اعلی)
فصل سوم ۶۵ بود که سابقاً نوکر پدرم و پدرم با او خیلی مهربانی کرده بود در یک موقعی پدرم وزیر احمد را حاکم یکی از شهرهای بلخ مقرر داشته با وجودیکه دو لک روپیه از مالیات سرقت کرده بود پدرم او را عفو نموده و او را و برادرهایش را بسر کرده گی صد سوار مقرر داشت تا آنها بیدق و لشکر داده بود (شهاب الدین) و (فتح محمد خان) دایم الخمر بودند صاحب منصبهای آنها قلعه (دهک) را پر از سوار نمود و بقیه لشکرشان را خارج از تخته پل در مقابل ما حاضر نمودند من مراسله باین مضمون (بشهاب الدین) نوشتم (ای بیوفا مهربانیکه از من دیده‌ای فراموش کرده حالا بجهت چند جرعه شراب تلخ با دشمنهای من خدمت میکنی) و کاغذی هم باین مضمون بلشکر آنها نوشتم (شما لشکر خودم میباشید من با شما جنگ نخواهم کرد اگر شما میتوانید مرا بکشید من خودم فردا بقلعه میآیم شما مرا بگلوله زده بجهت کشتن آقای قدیمی خود انعام بگیرید) این مراسله آنها را منقلب نموده صد نفر در قلعه گذاشته مابقی عازم اردوی من شدند (شهاب الدین) از حرکت آنها مطلع گردیده چند سوار فقدماً برسی و اوزبک جلوگیری آنها فرستاده جنگ شروع شد بمحض اینکه من سوارهای خود حکم دادم بمیدان جنگ حاضر شوند با کمال میل و رغبت سریعاً حمله برده دشمن را مغلوب نمودند دشمن با کمال تعجیل فرار نمود چهار صد راس اسب از انها بتصرف ما آمد (شهاب الدین) بطرف تخته پل فرار نمود بعد از فرار تمام سوارهای تخته پل آمده با من ملحق شدند افواج پیاده آنها هم متفرق گردیدند (سردار فتح محمد خان) هم همه اموالش را گذاشته با سیصد چهار صد سوار در همان موسمی که سال قبل من جبراً فرار کرده بودم مشارالیه با شغرغان فرار نمود دنیا مملو از این حوادث و قضایا و پستی و بلندی میباشد پس از ورود ببلخ لشکر آنجا قبول اطاعت مرا نموده از من پذیرائی کردند (نایب غلام احمد) را بتخته پل فرستادم که رعایای آنجا را آسوده نماید بعد از ورود من هم آنجا رفته لشکر را
فصل سوم ۶۶ مطمئن ساختم گفتم همیشه بطور محبّت باشماها رفتار نموده از همه شماها راضی و خشنود هستم بعداً تنظیمات عسکری (علی عسکر خان) را بجنرالی توپخانه (ونصیر خان) را بجنرالی لشکر پیاده منصوب داشتم سایر صاحب منصبان را هم بمناصب ترتیبی و جنرالی ارتقا داده تمام سر بازها را هم که اوّل مسافرت من با من بوده‌اند منصب دادم محض اتمام این کارها عازم تاشغرغان گردیدم (سردار رستم محمد خان) باشش فوج پیاده نظام انجا بود که ولایت را از تصرف اینها بکلی انتزاع نمایم بدون مخالفت احدی وارد تاشغرغان شده بعد از توقف دوروز عازم (بلخ) گردیدم (فتح محمد خان) و (شهاب الدین) که در قلعه غوری بودند از راه کوه هندوکش بطرف کابل فرار نموده در اثنای فرار (شیخ علی) نام از طایفه هزاره تمام اموال آنها را تاراج نمود این اثبات (میر اتالیق) فوت شده بود و پسرش (سلطان مراد) حاکم و میر قتغن بود مشارالیه نیز قبول اطاعت مرا نمود پانصد راس اسپ و دویست شتر و دو هزار گوسفند و چهار هزار بار غله با چهل هزار روپیه نقد و تعارفات دیگر بجهت من فرستاد من نیز از فوت پدرش اظهار همدردی نمودم گفتم اوقاتیکه پدرم ولایت قتغن را بشما داد طوایف تاجیک و عرب و افاغنه قدیم بوزیا را برای خود مجزی نموده فقط اهالی قتغن را بشما واگذار کرده بود من هم همان رویه را معمول میدارم مشارالیه جواب داد (امیر شیر علیخان) هم در اول همین طور قرار داد بعلاوه سالی یک لک روپیه هم از بابت مالیات از من اخذ مینمود ولی حالا باین مبلغ قانع نشده لک روپیه میگیرد باز هم بیشتر مطالبه مینماید در این وقت کاغذی از عمویم (محمد اعظم خان) از بدخشان بمن رسید نوشته بود در (فیض‌آباد) هستم و خیال دارم دختر (میر اتالیق) را تزویج نموده بعد از اتمام کار وصلت بشما ملحق شوم چون من بتیپ خود راهیده بودم زمستان هم نزدیک بود و (امیر شیر علیخان) هم احمد خیال من این بودیم
فصل سوم ۶۷ کابل حاضر نبود عازم بامیان شده از کذل اقتره کتل و باد کک گذشته در باجکاه منزل نموده از آنجا عازم کردیده داخل بامیان شدیم میرزای هزاره را مخلع نموده بآنها گفتم دو ہزار خروار کندم و جو و صد خروار روغن و سه ہزار کوسفند بجهت من تهیه نمایند تا حاضر شدن این آذوقه بانتظار عمویم در باجکاه توقف نمودم عمویم بعد از یک ماه وارد کردیده من الشکر باستقبال رفته از ایشان پذیرائی نمودم عمویم تمام سرکذشت مسافرت ورجعت خود را از راه چترال بمن حکایت نمود و نیزیی اعتنائی انکلیسهارا نسبت بخود بیان داشته از این بابت آزرده خاطر بود حال اینکه واسطه دوستی بین پدر خودش (امیر دوست محمدخان) و دولت انکلیس در زمانیکه در (جمرود) بود همین عمویم بوده است چنانچه اظهار داشت در اواخر بلوای هندوستان تمام اهالی آنجا (امیر دوست محمدخان) را محرک بودند که با انکلیسا متفق نشود و احتمال داشت بسبب این خلاف پنجاب کمانی السابق در تصرف افغانشان بیاید اگر (امیر دوست محمدخان این حرف را قبول میکرد شکی نبود که امروز پنجاب در قبضه ما بود ولی من بپدرم صلاح داده بودم که ایفای وعده خود را با انکلیسا بنماید زیرا کاکر خلف وعده کند در انظار مردمان عالم بدنام خواهد شد لهذا عمویم متوقع بود که دولت انکلیس در ازای این خدمات باو پاداش خواهند داد و بهمین جهت بهندوستان رفته بود پس از این که سلوک انکلیسها را نسبت بخود ملاحظه نموده جریخونشته ابرده داخل سوات کردیده نزد نجم الاولیا (آخوند احمد) رفت چندی در آنجا توقف نموده از راه (دیر زکتل لور) داخل چترال کردیده از آنجا کذ راه کذاردوره کتل ببدخشان مراجعت نموده بقتغن و قلعه غوری آمده بباجکاه بمن ملحق کردید من از اینکه عمویم بسلامتی بمن ملحق شد خیلی اظهار مسرت نمودم بکفته خداوند را شکر مینمایم که حالا شما بجای پدرم با من هستید فوراً با رؤسای کابل مشغول مذاکرات شده بعد از ده روز از راه غوربند داخل محال کوهستان
فصل سوم شدیم چنانچه قبلاً اظهار داشتم (سردار محمد امین خان) را که در قندهار کشته شارم (سردار محمد شریف خان) را اسیر کرده بود در این وقت همین (سردار محمد شریف خان) را فرستادند که در خوتهم دره با من بجنگد ولی همینکه کاغذی از طرف عمویم با در سیده آمد اطاعت عمویم را اختیار نموده از ملاقات برادرش مسرور گردید (امیر شیر علیخان) اینقدر کو تاه فکر بود که همچو اشخاصی را میفرستاد که با هواخواهان برادر مقتولش جنگ نماید (محمد شریف خان) لشکر خود را مرخص نموده آنها بکابل مراجعت نمودند من داخل تو تم دره شده از راه چاریکا بصیغ آباد رفتم در این وقت زمستان فرا رسیده قرب یک ذرع برف بزمین افتاده بود باستعانت لشکر سواره راهی در برف احداث نمودیم که شتر گذشته و برف را کوبیده راهی بجهت گذشتن افواج پیاده پیدا نمودند در آخر همه توپها را با کمال مشقت از روی برف گذرانیدم بقدری این مسافرت صعب بود که روزی بیشتر از دو فرسخ نمیتوانستیم راه برویم خیلی کم طی مسافت مینمودیم بالاخره ار زفان حام گردیدیم لشکر (امیر شیر علیخان) در خواجه اقامت داشت من کوههای زغال را مغتنم دانسته لشکر خود را بالای آنها اقامت دادم لشکرم تا چندی در اینجا بوده منتظر حرکت لشکر دشمن بودند ولی از طرف دشمن حرکتی ظاهر نشد یک روز بوسیله دوربین دریافتم که بجهت حفا طت حمله که از خارج بطرف کابل شود هیچ اقد اماتی نشده است آنشب را راحت نموده صبح روز دیگر کا غذی از پسر(امیر شیر علیخان) که در کابل بود من رسید نوشته بود معتمد مینمایم پدر شما را از محبس تخلص داشته ولایت ترکستان را بشما واگذارم مشروط اینکه تا چهل روز دیگر بکابل حمله ننمائید من هم این شرط را بجهت مقبول نمودم اولاً جنگ کردن در این برف زیاد خیلی اشکال داشت ثانیاً اگر بوعده خود ایفا نمایند ما میتوانیم در بهار ببلخ مراجعت نمائیم در این اثنا من (سردار محمد رفیق خان)
فصل سوم ۶۹ وجنرال شیخ میر ) که از اجزای در بار ( سردار ابراهیم خان ) بودند نزاع واقع شده شیخ میر که تعدا د هوا خواهانش زیاد بود (سردار محمد رفیق خان) را که آدم هوشیا رویکی از وزرای (امیر شیر علیخان ) بود شکست داد بعد از این شکست ( سردار محمد رفیق خان ) دریافت که در پی تلف کردن او میباشند لہذا شبانه از کابل فرار نموده ببدر کا و پرفت زمانیکه من وا ر د چاریکا شدم مشارالیه بملحق گردید اطلاعات بینظمی حکومت (امیر شیر علیخان ) را بما داد در این موقع هم مشار الیه با ما بو درود ما راضی شدیم تا چهل روز متارکه نمائیم با لشکر خود بمحالات کوهستان مراجعت نمودیم و عمویم در چاریکار که تا کابل هفت فرسخ مسافت داشت توقف نمود ایام نوروز رسید و میعاد پسر (امیر شیر علیخان ) هم منقضی شد چون دیدم اثری ز ایفای وعده مذکور نیست لهذا بطرف کابل حرکت نموده وارد قلعه (دوست محمد) شدم (عظیم الدین خان ) با یکرنا نفر سرباز ردیف فرستاده شده بود از من جلو گیری نماید بعد از چند فقه شیک جای خود را گذاشته بکابل فرار نمودند عمویم و من با جمعیت زیاد در بهار سنه ۱۲۸۳ داخل کابل شده بخانه (سردار شیر علیخان ) فرود آمده روسا و وز را اطاعت عمویم را قبول نمودند در این حین چون (سردار ابراهیمخان ) در ارک کابل محصور بود لشکر من تا مدت نه روز اور ا محاصره نموده بعد از آن (جنرال شیخ میر) و دیگر ان درو از های ارگ را کشوده (سردار ابراهیم خان ) که در این موقع در حرم سرای خود نشسته بود بیرون آمده انا اطاعت نمود باین قسم کابل را تصرف نمودیم پسر (امیر شیرخان) هم بطرف قندار فرار نمود بعد از شش هفته که با فتنت گذشت خبر رسید که امیر شیر علیان) بطرف کابل میآید من لشکر خودم را برای این کار آماده حاضر کرده بودم سوارهای خودم را بسه دسته منقسم نمود ه یک دسته را بکابل گذاشته با دو دسته دیگر عازم کوه خمریکام
فصل سوم شدم بجهت اینکه قسمتی از سوارهای خود را با عمویم بکابل گذاشتم این بود که دختر فتح سنگه از طرف جلال آباد که در زمستان لشکرش آنجا اقامت کرده بود در این موقع بکابل حمله میآورد نیز تقریباً سه هزار نفر سرباز را هم که بستانکی مستخدم نموده بودم با عمویم در کابل گذاشتم خودم با نه هزار سواره و پیاده و عراده توپ باتفاق (محمد رفیق خان) عازم غزنین شدم (شیخ امیر خان) را با عمویم بکابل گذاشتم پس از ورود بغزنین دیدم (نظر خان) در دک قلعه را مستحکم نموده است اگر چه قلعه مزبور را محاصره نمودم ولی توپهای کوچک قاطری من بمقابل استحکام قلعه مذکور نمیتوانست کاری از پیش ببرد من هم صلاح ندیدم باروت و گلوله خود را بیفائده مصرف نمایم زیرا که قورخانه کمتر داشتم دشمن که در قلعه محصور بودند از پیغاماتی که هر روزه از (امیر شیر علیخان) بآنها میرسیدقو قلب پیدا میکردند چون امیر مذکور بآنها پیغام میفرستاد که عماقریب با چهل هزار شکر بکمک شما خواهم رسید یازده روز بتعطیل گذشت تا اینکه لشکر (امیر شیر علیخان) بیک منزلی غزنین رسیدند جاسوسهای من خبر آوردند عساکر (امیر شیر علیخان) خوب تربت شدند و تعدادشان چهل هزار نفر میباشد بعد از رسیدن این خبر با (محمد رفیق خان) مشام نموده متفق الرای شدیم که در مقابل همچو لشکر زیادی عساکر جزئی ما در میدان صاف نمیتواند بجنگد علیهذا بدره سنگی عقب نشینم که در آنجا شکر ما بتواند مقابله نماید (محمد رفیق خان) اولاً باین تدبیر اعتراض داشت میگفت اگر لشکر را عقب ببریم احتمال دارد خود را باخته فرار نمایند ولی من اعتراض او را رد نموده مدلل کردم که لشکر من طوری تربیت شده اند که هر جا من باشم با من خواهند بود اجزای لشکر من از افاغنه عوام نیستند سید آباد دره خیلی تنگی بود و کوههای کوچک از دو طرف دره ارتقا یافته بود شبانه آنجا رسیدیم حینیکه ما عقب می نشستیم (امیر شیر علیخان) بده هزار سوارهر
فصل سوم قندهاری حکم داد از عقب بلشکر ما حمله آورده از جلو راه کابل را متصرف شوند تا اگر فردا ما در جنگ مغلوب شویم راه فرار نداشته باشیم این ولتجات دشمن با ششصد نفر از همراهان من که آنها را به پیش قراولی فرستاده بودم برخور و مشغول جنگ شد بعد از من دلیرانه جنگیده بتدریج عقب می آمدند و در پی عقب آمدن از دو چار شدن باشکالات خودشان با من پیغام دادند همینکه این خبر بمن رسید دو فوج پیاده نظام را بکمک آنها فرستادم این دو فوج بغنأ وارد شده چون تعداد زیادی از سوارهای (امیر شیر علیخان) در یک نقطه مجتمع بودند از چند فقره شلیک صد مه زیاد با بنها ئر فرار نمودند شکر من بفتح وظفر وغنیمت مراجعت نموده متفقا عازم سیدآباد شدیم و قتیکه خبر این شکست (بامیر شیر علیخان) رسید دستۀ دیگر بقدر دستۀ اول بکمک آنها فرستا ولی چون این دسته دیدند میدان خالی است و لشکر من مجملاً عقب نشسته اند مراجعت کرده (بامیر شیر علیخان) خبر دادند که من چون زیادی شکر او را ملاحظه نموده ام خود را باخته و رو برگردانیده مایل جنگ نیستم برسیدن این خبر (امیر شیر علیخان) حکم داده بود در شلیک شادیانه فتح بنمایند و لشکر سوارۀ خود حکم داد از ما تعاقب نموده مرا اسیر نیا قریب سه ساعت بظهر مانده که بشش گاو رسید بودیم این فوج سواره بغتتاً بمارش آوردند من با چهار فوج پیاده و دوازده عراده توپ قاطری عقب مالهای بند میرفتم (سردار محمد رفیق خان) را مقرر داشته بودم با یک دسته لشکر را بطرف دست را بنه حرکت نماید و (جنرال نصیر با عبد الرحیم) در جلود بنه باشند چون سوارهای دشمن نذ دیکت رسید من عجل حرکت کرده یک فوج پیاده را در مغارۀ بزرگی که کنار راه واقع بود مخفی داشت بآنها حکم دادم همینکه صدای توپهای مرا بشنوند برای شلیک حاضر باشند بعد بسواره های خو حکم دادم بآهستگی حرکت نمایند وقتی دیدم لشکر سوارۀ دشمن از محاذی مغاره گذشتند
۷۲ فصل سوم و دوازده عراده توپ خود را بمقابل آنها داشته حکم دادم فوراً شلیک نمایند مقارن این شلیک فوج پیاده مخفی شده که بدشمن خیلی نزدیک بودند یک مرتبه شلیک نمودند نتیجه این جنگ چنین شد که یک هزار سوار از دشمن در میدان افتادند و بعد از زدوخورد جزئی بقیه السیف فرار نمودند ولی طول نکشید که خود را جمع آوری نموده از عقب سرلشکر من میآمدند بدون اینکه جرات داشته باشند بحمله نمایند این سوار ها تا مسافتی عقب سر ما آمدند من بیک هزار سوار خود حکم دادم بآنها حمله نمایند سوار های من باین ماموریت کامیاب شدند و یکصد و پنجاه نفر از دشمن را اسیر نمودند من این اسرا را مستخلص نموده بآنها گفتم برای شما امکان ندارد با شکر تربیت شده من بجنگید این مهربانی مرا ملاحظه نموده شجاعت عساکر مرا دیده نزد (امیر شیر علیخان) مراجعت نمودند در اثنای مراجعت صد نفر از رعایای طایفه (توروک) را که در قلعه جات محل عبور آنها بودند بقتل رسانیده روُس آنها را با خود نزد (امیر شیر علیخان) برده گفتند این سرهای لشکر افاغنه میباشند طول نکشید که اقوام مقتولین رسیده از تعدی سوارهای او شکایت کردند (امیر شیر علیخان) که از شکایت آنها مطلع شد رئیس قشون خود را خواست که حقیقت مطلب را معلوم نماید رئیس مذکور گفته بود چون جنگ کردن با عساکر عبدالرحمن خیلی مشکل بود نتوانستم با آنها بجنگیم ولی اگر میدان جنگ صاف و دشت میبود اطراف سوار های او را گرفته نمیگذاشتیم یک نفر از آنها جان بسلامت بدر برد بهرحال (امیر شیر علیخان) بفرمین من چهار روز توقف نموده پدرم را در ارگ آنجا آیا گذاشته خودش بمخالفت من بطرف سید آباد حرکت نمود در اینجا من در محل محکمی اقامت نموده توپهای روسی کوهیا مرتب داشته بجهت جنگ حاضر شدم
(۷۳) (فصل سوم) بعد از چهار روز (امیر شیرعلیخان) وارد گردیده در مقابل سنگر های اردو خود را بر سر پا نمود من قبلا قلعه موسوم به اچکی را بسبب اینکه اهالی آنجا از فروختن آذوقه بمن انکار داشتند تاراج نموده آذوقه بیست روزه تحصیل کرده بودم شکر من در این موقع هفت هزار نفر بودند و (امیر شیرعلیخان) بیست و هزار نفر و پنجاه عراده توپ همراه داشت طولی نکشید که مشغول جنگ شدیم جنگ خیلی سختی واقع شد از دود توپها فضای آسمان تاریک شده بود از صبح تا چهار ساعت از ظهر گذشته این جنگ امتداد داشت بالاخره قادر متعال فتح و فیروزی بمن مرحمت فرمود از طرف لشکر من دو هزار نفر کشته و زخمی شده بودند و از طرف (امیر شیرعلیخان) تخمینا سه مقابل کشته و زخمی شده بودند همینکه فتح من محقق شد دسته از سوارهای تند رفتار را مقرر داشتم که بغزنین رفته پدرم را از حبس مستخلص نمایند ولی قبل از ورود اینها قراولهای آنجا خبر فتح مرا شنیده پدرم را رها کرده اطاعت او را قبول نموده بودند و سر کرده های مفصله ذیل هم که اسیر بودند با پدرم مستخلص شدند (سردار محمد سرورخان) پسر (سردار محمد اعظم خان) (سردار شاه نوازخان) (سردار سکندرخان) و عمویش که (محمد عمرخان) برادر (سلطان خان) حاکم هرات این دو سه نفر را در هرات اسیر کرده بود (امیر شیرعلیخان) قلعه غزنین را در تصرف ما دیده بطرف قندهار فرار نموده و لشکر سواره او که قبلا متعلق بپدرم بودند همینکه (امیر شیرعلیخان) شکست خوردا و را گذاشته نزو ما مراجعت نمودند قبل از شروع این جنگ من بعمویم نوشته بودم که از کابل حرکت نموده بکمک من بیاید اگر چه تا فاصله نزدیکی من امده بود ولی با من ملحق نشده میخواست جنگرا از دور تماشا نماید لیکن پسرش (محمد عزیزخان) جوان هفده ساله بود در پیلوی
فصل سوم (۷۴) پهلوی من با کمال شجاعت جنگ میکرد در این موقع کاغذی از پدرم رسیده و از این فتحی که بجهت من میسر شده بود اظهار مسرت نمود من رسیدن کاغذ مذکور مشعوف شده حمد خداوند را بجا اوردم جواب کاغذ را نوشته اجازه خواستم که بجهت شرفیابی خدمتش بروم ولی جواب دادند من خودم نزد شما میآیم و بیشتر از لشکر جدا نشوم عساکر من تا چهار روز خزانه و اموال (امیر شیر علیخان) را غارت نمودند روز پنجم پدرم وارد گردیده من با عساکر خود باستقبال رفته پیاده شد پاهای او را بوسیده بجهت استخلاص او شکر خدا را شکر نموده روز بعد مصمم شدم که رو بطرف هرات (شیرعلیخان) را تعاقب نمایم و پدرم قبول کرد که در زمان غیا من متوجه امورات باشد ولی عمویم راضی نشد من رنجیده خاطر شده گفتم اگر شما از مخاطرات جنگ وحشت دارید بعد از گرفتن (امیر شیر علیخان) شما بمن ملحق شوید - ولی ایرادات عمویم موثر افتاده پدرم با او همراهی کرد نتیجه این شد که همه ما عازم کابل شدیم اهالی بل خیلی تشکرانه از ما پذیرائی نمودند صدقات زیاد ونذورات دادند داخل عمارآت دولتی شده خطبه پادشاهی باسم پدرم خواندیم روساً مجتمع شده بپدرم تهنیت و تبریک گفتند اظهار داشتند چون شما پسر بزرگ (امیر دوست محمد خان و وارث بالاستحقا او میباشید ما با کمال شعف شما را حکمرانی خود قبول نمودیم و نیز اظهار داشتند که فقط چند نفری از رؤسای نظامی (شیرعلیخان) را با ماریت قبول کرده بودند ولی ما هیچوقت مائل حکمرانی او نبوده و کردار زشت او را در باب کشتن برادر حقیقی خودش و اسیر نمودن شما که بزرگتر از او و بجای پدرش بودید پسند نداشته یم و سرکرده های مذکور بجهت کشته شدن پسر (امیر شیر علیخان) که مقصر خودش بود تعزیه گرفته ایم در این غرا شرکت نمودیم ایام تابستان بخوشی گذشت پدرم مشغول امورات حکومتی شد
فصل سوم ۷۵ من و عمویم متوجه انتظامات نظامی بوده در موسوم پائیز پدرم بمن اظهار داشت شیرعلیخان تهیه دیده است از قندهار بعزم کابل حرکت نماید گفته اگر شما باین جازه میدانید بعد از فتح خودم انرا و تعاقب مینمودم حالا نمیتوانست مجددا بجهت جنگ حاضر شود پدرم از من پرسید تا چند روز دیگر میتوانی برای حرکت حاضر شوی من جواب دادم این مطلب قبلا در نظرم بود و از این جهت شکر خود را همیشه حاضر داشته که هر وقت بخواهم فورا حرکت نمایم و حاضر همین روز روانه شوم پدرم خیلی تعجب کرد فرمود این اوّل دفعه است که لشکر افغان بجهت جنگ این طور حاضر باشد که همان روز که اعلان جنگ داده شود حرکت نمایند بدون اینکه از حضور امیر پروانکی دستور العمل و حکم دادم در ظرف چهار ساعت لشکر من که تعداد آنها دوازده هزار بود و متصل بعمارات دولتی کابل اردو زده بودند عازم ده بوری شد ند قبل از اینکه حرکت نمایم پدرم انتظامات مرا ملاحظه نموده در تدارکات من هیچ نقصی ندید پس عمویم را مخاطب نموده فرمود لشکر ابوالجعی شما هم حاضر است با پسرم برود عمویم جوابی داد غیر از چادر دیگر چیزی حاضر ندارم و یک ماه وقت لازم است بجهت این سفر حاضر شوم من قبول کرده که در غزنین منتظر عمویم شوم بعد دست پدر را بوسیده عازم غزنین شدم بعد از اینکه در غزنین بیست روز انتظار کشیدم شنیدم (شیرعلیخان) بکلات غلیجانی رسیده است بر سیدن این خبر عریضه با میر نوشته استفسار نمودم که عمویم چند روز دیگر بمن خواهد رسید و عرض کردم چون عمویم فقط سه هزار سوار دارد متاسف هستم که بجهت او تمام عساکر من معطل باشند و نیز عرض کردم من فقط چهار هزار سوار دارم و این تعداد بجهت من کافی نمیباشد اگر عمویم بیشتر از این معطل شود باید سواره دیگر تعیین نموده فورا متعاقب من بفرستید بعد از فرستادن این
فصل سوم عریضه عازم مقربشد (شیرعلیخان) ازحرکت من مطلع گردیده کلات را محکم نموده در انجا توقف نمود بعد از اینکه دوازده روز هم در مققر منتظر عمویم شدم عازم کلات (شیرعلیخان) ده هزار سوار را بسرکردگی (شاه پسندخان) و (فتح محمدخان) مأمور نمود که اطراف اردوی مرا بچایند من از جاسوسی شنیدم که این سواره در مقامی که تقریباً یک فرسخ و نیم از اردوی من فاصله داشت در کمین نشسته اندپس از اینکه وارد مقام موسوم بخشمه پولگت شدیم بمن اطلاع دادند که این سواره شب را در قلعه کهنه بسر برده اند برسیدن این خبر (بجنرال نصیرخان) و (عبدالرحیم خان) حکم دادم که با یک هزار سواره درانی و دو فوج پیاده نظام و شش عراده توپ بقلعه مذکورش بخون ببرند مشارالیهم حکم مرا باجرا داشته بغتتاً بسر دشمن ریختند نتیجه این شد که دشمن فرار نموده سیصد نفر از آنها مقتول و هزار نفر اسیر شده مابقی گریختند از لشکر من فقط یک نفر کشته شد زیرا که دشمن بجنگ نپرداخته مضطرب شد فرار نمودند اسیرها را بغزنین فرستادم (شیرعلیخان) از این قضیئه نامساعد پریشان شده تا یازده روز اقدام بجنگ نکرد در این حین عمویم با سواره و پیاده خود وارد گردید من او را از این واقعه مطلع ساختم از این محلی که اقامت داشتیم تا قندهار دو راه بود یک راه از کلات غلجائی بقندهار میرفت و راه دیگر از خاک طایفه هوتکی گذشته داخل اناوه ارغستان شده از راه سندی حصار بقندهار میرفت در امتداد این دو راه کوه مرتفعی حایل است من خیال کردم چون (شیرعلیخان) خیلی زحمت کشید قلعه کلات را مستحکم نموده اگر من از راه ارغستان بروم تمام زحمات او به در خواهد رفت این خیال خود را بعمویم اظهار داشته مشارالیه نیز بتدبیر من متفق شده از راه مذکور عازم گردیدم وضع حرکت ما همیشه اوقات بقرار ذیل بود
فصل سوم بنه را جلوتر میفرستادم و حکم سخت بآنها داده بودم که تامن وارد نشوم بارها را فرود نیاورند بعقب بنه (جنرال امیرخان) و (عبدالرحمن‌خان) و چند نفر صاحب منصبان دیگر حرکت میکردند خودم همیشه بیک طرف لشکر حرکت میکردم که از یمن و یسار کسی حمله ننماید چون وارد مقام موسوم (دلوار) شدیم حکم فرستادم لشکر جلو بایستد من و عمویم تقریبا یک فرسخ عقب بودیم دو عراده توپ و دویست سوار با خود داشتیم در این وقت چند نفر سوار خبر آوردند که گله گوسفندی معلوم میشود بطرف ما میآیند با دوربین دیدم معلوم شد چیزی را که آنها گوسفند خیال میکردند دسته از لشکر دشمن میباشد بدویست سوار همراه خود حکم دادم هر چهار پنج نفر یجا متفرقا درکوه بالا پائین بروند تا دشمن تصور نماید زیاد است در این حین ما تهیه خود را دیده باشیم و نیز بعبدالرحمن‌خان پیغام فرستادم عاجلا خود را بما رسانیده حاضر جنگ شود با لجمه وقتی تمام عساکر (شیرعلیخان) بترتیب ذیل نمایان شدند سواره پشت رودی ده هزار سواره هراتی سه هزار سواره قندهاری ده هزار سواره کابلی مال خود (شیرعلیخان) چهار هزار تمام این لشکر بطرف ما میآمدند صاحب منصان من صلاح دادند جلو رفته بلشکر خود ملحق شوم من اعتراض نمودم باین دلیل که دشمن بعدد ما قلیل ما را ملتفت خواهد شد و احتمال دارد سوارهای آنها بین ما و اردوی ما حایل شود وگر ما اتصالا در حرکت باشیم و گرد و غبار برانگیزانیم قبل ازینکه دشمن بما حمله بیاورد بزودی نمیتواند تعداد ما را ملتفت شود سر کرده های مرا پسندیدند و لی نمیدانستند تا چه اندازه پریشانی دارم از یکطرف دشمن مشغول صف آرائی بود و چنین مفهوم میشود که در حمله نمودن بماتامل دارند تا تعداد ما مشخص نمایند از طرف دیگر شکر ما خیلی دور بود و قاصد من نمیتوانست زود بآنها برسد که بتوانند بکمک ما بیایند
فصل سوم ۷۸ آخرالامر (عبدالرحمنخان) را بفاصله دیدم قبل از اینکه مشارالیه بتواند بنا بر سد دشمن توپهای ما حمله آورد و توپهای ما بسبب کثرت دشمن نتوانست کاری از پیش برد تعداد مقتول شدن دو نفر توپچی و زخمی شدن یک نفر توپهای ما را متصرف شدند فوج بقیه توپچیها بقهقرا رفتند و در وقتی دشمن مشغول بردن دو عراده توپ بودند دو پیاده نظام دو فوج هم از همراهان (عبدالرحمنخان) که بما رسیده بودند فرستادم اطراف دشمن را بگیرند در این زد و خورد پانصد نفر از دشمن و تعدادی نیز از اسپهای آنها کشته شدند و توپهای خود را از آنها پس گرفتم من بقیه سواران دشمن را بطرف جنوب کلات تعاقب نموده سوارهای مذکور عصری وارد قلعه موسوم بتبله شده بالای کوه طبق سرجای گرفتند ما هم در قرب آنها فرود آمدیم از آنجا که دو پلن شکر (شیرعلیخان) را در قلعه کلات میتوانستیم به بینیم و نیز میدیدم در ورود سوارهای شکست خورده شکر آنها را کم جرئت ساخته بود و در سنگرهای خود را حرکت مینمودند من با نهایت دقت طرح جنگرا ریخته قبیل جبالی را که باید توپها آنجا گذاشته میشد معین نمودم دوازده فوج پیاده نظام که هر فوج ششصد نفر سرباز دارد و دو هزار سواره نظام و یک هزار سوار درانی با من بودند و بقیه لشکر باز رو و در عقب بودند تا شام ان روز بالای کوه ایستاده بعد بدون اطلاع دشمن مراجعت نموده همینکه تاریک شد شکر خود را با ردو مراجعت داده تا دو ساعت بنظم رمانده روز بعد باران رحمت خداوندی باریده مقام را بپها کل و چادر با تر کردیم مجبوراً تا دو روز توقف نموده بعد عازم قندهار گردیدیم (شیرعلیخان) از طرف دیگر کوه طی طریق مینمودند ما امیدوار بودیم قبل از (شیرعلیخان) از طرف دیگر کوه طی طریق مینمود ما امیدوار بودیم قبل (از شیرعلیخان) وارد قندهار گردیم (شیرعلیخان) هم بهمان نیست اندازه
فصل سوم ۷۹ روانه شدیم چون سلسله کوهی بین ما حایل بود شکر من از یک طرف و شکر (شیر علیخان) از طرف دیگر کوه طی طریق مینمودند ما امیدوار بودیم قبل از (شیر علیخان) وارد قندهار شویم (شیر علیخان) خیال داشت در بین راه از ما جلوگیری نماید باین قسم تا پنج روز طی مسافت نموده عساکر ما از یکدیگر تقریب بفاصله پنجهزار قدم دور بودند ولی هیچیک از این دو لشکر حاضره نبودند حمله نمائید روز پنجم بمقامیکه بجهت جنگ خیلی مناسب بود وارد شدیم و (شیر علیخان) هم توقف نمود من چند عراده از توپهای خود را با میدتی روی کوه گذاشتم که خیال دشمن را بآنطرف منصرف نمایم وبقیه توپهای خود را عقب کوهها پنهان کرده تمام بسته زیادی خود را جلو فرستادم (بجنرال نصیرخان) و (عبدالرحیمخان) حکم دادم که با سه فوج پیاده نظام و یک هزار پیاده ردیف مغار با نیکه سر راه عبور (شیر علیخان) بود مستقرف شوند وقتی (شیر علیخان) دید راهرا باو گرفته ام مجبو جنگ شده صفوف شکر خود را اراسته نمود قلیلی از لشکر مرا بالای کوه دید و نیز شنیده که بنه خود را جلو فرستاده ام بصاحب منصبهای خود گفت چون لشکر دشمن اندک است یک مرتبه حمله مینمائیم لهذا بطرف سوارهای من که بالای کوه بودند یورش برد همانوقت باشخاصی که پنهان بودند حکم دادم بیرون بیایند و جنگ کنند وقتی جنگ خوب سخت شد و طرفین نزدیک بود خسته شوند (عبدالرحیمخان) و (جنرال نصیرخان را خواسته حکم دادم از پهلو و عقب دشمن حمله نمایند باندک فاصله لشکر (شیر علیخان) شکست خورده بطرف قندهار فرار نمودند سوارهای خود اجازه دادم بنه او را تاراج نمایند و نیرسی و پنج عراده توپ از آنها گرفته بعد از آن با ردوی خودم که تقریبا سه فرسخ و نیم دور بود رفته با کمال راحت خوابیدم زیرا که در مدت پانزده روز
فصل سوم ۸۰ که مشوش بودم و زدوخورد‌های جزئی داشتم در شبانه روزی بیشتر از دو ساعت نخوابیده بودم شام روز بعد بیدار شده بعد از صرف غذا مجدداً تا صبح روز دیگر خوابیدم بعد از استراحت طولانی رفع کسالت شده از این فتحی که بجهت من حاصل شده بود خدا را شکر نموده روز بعد با عمومی خود بطرف قندهار روانه شده بعد از پنج روز داخل شهر قندهار شدیم (شیرعلیخان) مستقیماً بهرات فرار کرده بود وقتی بقندهار رسیدیم عمویم مایل بود بکابل مراجعت نماید و مرا در قندهار بگذارد ولی من قبول نکردم گفتم بکابل میروم و شما باید بحکومت قندهار بمانید چون مال‌های بنه و اسبهای سواره و توپخانه که در این زمستان مسافرت کرده بودند خسته و مفلوک شده بودند و باید آنها را چندی بجهت چرا بفرستم که بحال بیایند لذا مال بنه و اسپهای تازه تحصیل نمودم در این موقع باید بجهت بصیرت مطالعه کنندگان از (فتح محمدخان) پسر (سلطان خان قندهاری) که یکی از صاحب منصبهای لشکر (شیرعلیخان) بودند اگره نمایم این شخص را (شیرعلیخان) در جنگ هرات اسیر کرده بود و پدرم او را مستخلص داشته بحکومت هزاره جات مأمور نموده بود مشارالیه از این خدمت فرار نموده (بشیرعلیخان) پیوسته بود و (شیرعلیخان) او را بسر کردگی ششصد سوار خود مقرر داشته بود مشارالیه حالا بمخالفت من میجنگید در باب همچو شخصی چه خیال باید کرد که بمخالفت کسی جنگ میکند که او را از حبس نجات داده است و نزد شخصی میرود که او را اسیر کرده بوده است شمشیر نیک ز آهن بد چون کند کسی || ناکس بتربیت نشود ای حکیم کس باران که در لطافت طبعش خلاف نیست || در باغ لاله روید و در شوره زار خس
فصل چهارم ۸۱ فصل چهارم مشتمل بر محاربات مجدد با امیر شیر علیخان حالات (محمد اعظم خان) از ۱۳۸۴ الی ۱۳۸۷ حالا باید توجه مطالعه کنندگان کتاب خود را بطرف بلخ معطوف دارم قبلاً اظهار داشته‌ام که بعد از گرفتن بلخ (سردار فیض خان) با (ناظر حیدر خان) و (جنرال علی عسکر خان) بحکومت ترکستان مقرر داشته بودیم وقتی وارد بامیان شدیم (فیض محمد خان) و ناظر و جنرال مذکور با یکدیگر بنای خصومت را گذاشته من مطلع شده بآنها نوشتم در چنین موقعی که میخواهم بکابل حمله ببرم از مغایرت با یکدیگر احتراز نمائید در زمستان لازم شد که از (سردار فیض محمد خان) یک هزار راس یابو بجهت بنه بخواهم این نمک نشناس چون دید مشغول جنگ هستم از فرستادن یابوهای مذکور انکار نمود بعد از فتح که در انوقت در سید آباد بجهت ما حاصل شد پدرم کاغذی (بفیض محمد خان) نوشته او را بملاقات خود دعوت نمود مشارالیه این دعوت را هم قبول نکرد مقارن این اوقات پسر عمویم (سردار محمد سرور خان) را با (غلامعلی خان) و هشت هزار سوار بحکومت هزاره بامیان فرستادیم این وقتی بود که چنانچه قبلاً بیان داشته‌ام (شیر علیخان) از قندهار بطرف غزنین میآید ومن در کلات غلجائی باو روبرو شدم در اینوقت (سردار فیض محمد خان) بیشتر از پیشتر اسباب مخاصمت فراهم میآورد آخر الامر پدرم (پسر دار محمد سرور خان) حکم فرستاد که بجهت دفاع او روانه شود مشارالیه فوراً از بامیان عازم بلخ گردیده در قلعه موسوم بآب قالی (پنج منزلی ایبک) با یکدیگر تلاقی نمودند این جنگ منجر بشکست (سردار محمد سرور خان)
(۸۲) فصل چهارم شده مشارالیه مجدداً عساکر خود را در باجگاه جمع نموده دفعه دیگر جنگ نمود باز هم شکست خورده فرار نمود (سردار فیض محمد خان) تعداد زیادی از صاحب منصبان و سرباز را اسیر نموده (نایب غلام) و (غلامعلی خان) را با دویست نفر از صاحب منصبان معتبر بقتل رسانیده بطرف قتغن و بدخشان مراجعت نموده ولایت مذکور را پس از زدو خورد جزئی از (میر جهاندار شاه) انتزاع نمود (میر جهاندار شاه) شکایت نزد پدرم بکابل آمد چون پدرم لشکری با خود در کابل نداشت و از طرف دیگر هم خبر رسید که (سردار فیض محمد خان) بطرف کابل میآید لهذا پدرم مرا از قندهار احضار نمود که بروم از مشارالیه جلوگیری نمایم اگرچه بواسطه داشتن مرض کلیه خیلی ضعیف شده بودم ولی بوصول مراسله پدر فوراً عازم گردیده و چون نمیتوانستم باسپ سوار شوم بتخت روان نشسته و هر روز دو منزل طی مسافت نموده روز پنجم وارد غزنین شدم پس از ورود بغزنین مراسله دیگری از پدرم رسید که لازم نیست در آمدن تعجیل نمائی چرا که (فیض محمد) غدار بطرف بلخ و قتغن مراجعت نموده است از رسیدن اینخبر مشعوف شده زیرا که هرچند حالت خودم بهتر شده بود ولی لشکر من از طی کردن منازل دراز خیلی خسته شده بودند لهذا پنج روز در غزنین توقف نموده بعد عازم کابل شدم پدرم جمعیت زیادی باستقبال فرستاد مستقبلین بطور معتنابهی پذیرائی نموده بعد بخدمت پدر و مادر رسیده از شرفیابی قدمشان خیلی مسرور گردیدم پس با لشکر خود بکنار رودخانه کابل فرود آمده روزی یک مرتبه بجهت ملاقات والدین خود رفته شب را همیشه باردوی خود مراجعت میکردم وقت ما تا رسیدن تابستان بهمین قسم گذشت در این وقت مرض وبا در کابل بروز نمود پدرم چنین صلاح دید که من در بالاحصار کابل منزل نمایم زیرا که هوای چادر ها سالم نبود من لشکر را مرخص نمودم بخانهای خودشان رفتند و خود ببالاحصار رفته
فصل چهارم ۸۳ آمدن شیرعلیخان از منزل کردم طولی نکشید که پدرم مبتلای و باشده دوای که عطارهای بی اطلاع این ملک بجهت این مرض مفید میدانستند پدرم دادند تا اینکه مرض تب و بایی متبدل گردیده درینحاله سردار فیض محمد خان) کمک گرفته بهرابی او بطرف کابل میآمد درفوز بعمویم کاغذی نوشته از شدت ناخوشی پدرم با و اطلاع داده و نیز اظهار داشتم که شیر علیخان) و (فیض محمدخان) بمخالفت ما میآیند اگر چه میل دارم با دشمن بجنگم ولی در این موقع نمیتوانم پدر را بگذارم مگرشما آمده بعوض من بکابل بمانید تا مدتی جواب این مرسله نرسید علیهذا جاسوسهای خود را مقرر داشتم که اخبار آمدن (شیرعلیخان) را اتصالاً بمن برسانند و خود حاضر شدم که وقتی (شیرعلیخان) بدومنزلی کابل رسید رقه با او جنگ نمایم روزی از شنیدن این خبر متحیرم شد که دشمن بپنجشیر مراجعت نموده خیال دارد بقضاء و در کوهستان کابل شود بمحض وصول اینخبر از پدرم مرخصی حاصل کرده پدرم بجهت نصرت من دعای خیر نموده عازم چاریکار شدم عمویم نیز وارد غزنین شده در هما نجا توقف کرده بود بخیال این که تا اتمام جنگ هما نجا بماند وقتی وارد چایکار شدم جاسوسها خبر آوردند که (فیض محمدخان) خیال دارد از راه دره پنجشیر بیا پس از وصول اینخبر فوراً حرکت نموده تمام شب راه رفتم بوقت طلوع افتا بمقام سوسوم (به گل دهبا) و قلعه (الله داد) که در دهنه دره واقع بود با تمام لشکر خود وارد شدم (فیض محمدخان) هم بالای کوه رسید من مطلع شدم که (سردار فیض محمدخان) از دیدن شکر کابل در مقابل خود متحیر گردیده بود زیرا که خوانین کوهستان او را دعو کرده بودند که از خاک آنها عبور نماید و احتمال نمیرفت کسی در آنجا از او جلوگیری نما این بلای ناگهانی او را مضطرب نموده بود مراسله هم از (شیرعلیخان) بیجهت او رسیده که تا ورود او حرکت ننماید و نیز نوشته بود دو روزه وارد خواهد شد از رسیدن این مرسله
(۸۴) (فصل چهارم) (فیض محمد خان) خیلی منقلب شده بود (بشیر علیخان) پیغام داده او را سرزنش کرد اظهار داشته که عبدالرحمن رسیده است اگر بیشتر از این توقف نمائیم هر دو نفر ما را بقتل خواهد رسانید در انشب (فیض محمد خان) بالای کوهسنگر های خود را مرتب نمود صبح روز بعد با وحمله نمودم جنگ خیلی سختی واقع شد زیرا که (فیض محمد خان) در بلندی بود و از این جهت برما تفوق داشت ولی بعد از چند ساعت امتداد جنگ بعضی از سنگرها او را متصرف شدم چونکه مشارالیه این خبر را شنید از عقب کوه بیرون آمد من توپی که کلوله نارنجک داشت بطرف او خالی کردم که از نارنجک شش فرو رفته نمکبانیکه در ماخورد و بود باینطور از شکمش پرون آمد زندگانی شخص غداری باینگونه بانتهارسید که انجامش مناسب حالش بود تقریبا تمام لشکر او را اسیر نمودم (شیر علیخان) ہم با۳ ہزار سواریکه از ہرات با خود آورده بود بطرف بلخ فرار نمود نعش (فیض خان) را نزد برادر بزرگش (ولی محمد خان) و مادرش بکابل فرستاده خود هم بعد از چهار روز بکابل مراجعت نمودم خبر فتح من بعد از چند روز بغزنین به عمویم رسید محض ورود بکابل نزد پدرم رفته دیدم بحالت خیلی سختی افتاده است خواتین حرم سرآباد از بلندیا کفشه عبدالرحمن آمده است میخواهد باشما گفتگو نماید پدرم قادر بر تکلم نبود ولی دست خود را بطرف من حرکت داد چون مایوس شدم که پدرم دیگر هرگز تکلم نخواهد کرد کرین دست داد قدری نزدا و نشسته پرون آمده باردوی خود رفته متوجه کارهای نظامی خوم شدم روزی دو مرتبه بدیدن پدر میآمدم روز سوم بعد از ورود بکابل که یوم جمعه بود پدرم وفات یافته داغ جدائی خود را بدل من گذاشت رضا بقضای الهی داده صبر نمودم پس از تجهیز و تکفین جنازه او را بقلعه (حشمت خان) که ملک شخصی خودش بود برده در موضعی که خودش معین کرده بود دفن نمودیم پس با دل پر حسرت بکابل مراجعت
فصل چهارم ۸۵ نمود، بفقرا و ضعفا خیرات مبرات داده بعد از سه روز عمویم یعنی (محمد اعظم خان) که از غزنین بکابل آمده بود گفتم تا وقتیکه پدرم زنده بود شما برادر کوچکتر او بودید و من کوچکتر شما بودم حالا که پدرم وفات یافته است شما بجای پدر من باشید من بجای شما خواهم بود و پسر بزرگ شما بجای من باشد عمویم جواب داد که شما پسر امیر متوفی هستید و بالاستحقاق او شما خواهید بود من نوکر شما خواهم بود من جواب دادم عموجان با این حالت پیری مناسب نیست شما از دیگری کوچکتر باشین جوان هستم بهمان قسمیکه بپدر خدمت میکردم بشما هم خدمت مینمایم تا چهار روز این فقره مطرح مذاکره بود شب پنجم اجزای خانواده سلطنتی کابل و سردارهای ولایات را دعوت نموده حکم دادم خطبه باسم عمویم بخوانند پس اختتام این امر اوّل خودم دست بیعت بعمویم داده بعد سردارهای دیگر بمن اقتدا نموده عمویم را تبریک گفتند من باردوی خود مراجعت نموده تا چهل شبانه روز قرا مشغول قرائت قرآن بودند و خیرات و مبرّات زیاد بجهت خشنودی روح پدرم انفاق کردیم چند ماه بعد از وفات پدرم مفسدین عمویم را از من بدگمان نموده با و القا کردند تا زمانیکه من در کابل باشم نفوذ او محدود خواهد بود بهتر است مرا ببلخ بفرستد و پسر خود را بجای من مقرر دارد اسامی اشخاص نیکبخت بحرامی که دماغ عمویم را مثل شتر مهار کرده بودند بهر طرف میخواستند میکشیدند و پدرهای آنها هم همین رویه را داشتند و همیشه امیر کابل بازیچه دست آنها بود باید مذکور بدارم و اسامی آنها بقرار ذیل است (سرفراز خان غلجائی) (صاحبزاده غلام خان کوهستانی) (ملک شیر کل غلجائی) (نواب خان کوهستانی) (صوفی خان بابائی) (محمد اکبرخان غلجائی) (میر اکبر خان کهاستان) (میرجان عبد الخالق پسر احمد کشمیری) (ملک جبارخان) این اشخاص عمویم را نسبت بمن
(فصل چهارم) ۸۶ اینقدر بد گمان کرده بودند که یک روز علی الرسم بسلام او رفتم (قاپچی) پیرزن مرا نگاه داشته گفت امیر صاحب خواب است از صبح تا یکساعت از ظهر گذشته بیرون در نشستم حال اینکه تمام نوکرها و مأمورین دیگر رفت و آمد مینمودند کیفیت عمویم بنا بر بردند متحیر بودم عمویم چطور خواب است بعد از این مرا اجازه دخول دادند وقتی وارد اطاق شدم دیدم تمام صاحب منصبهای پدرم با طراف عمویم نشسته اند من هم نشستم مرا تکلیف بنهار کردند شقد رشدم باینکه نهار خورده ام کوشه نشستم تا انها نهار خوردند بعد از آن اہل دربار با یکدیگر مشغول نجوی شدند من برخواسته بیرون رفتم این سعایت و اقدامات مخفیانه آنها تا دو سه روز در کار بود بالاخره عمویم بمن گفت بهتر است شما بلخ بروید من عرض کردم مصلحتی که مقرون بصواب است این است که پسر خودتان (عبدالله خان) را با (عبدالرحمنخان) و (جنرال نصیر خان) و باقی صاحبمنصبان نظامی شکر که اهل بلخ هستند با پست و چهار عراده توپ بلخ بفرستید و مرا بگذارید در کابل نزد شما بمانم که در وقت لزوم بجهت انجام خدمات شما حاضر باشم چون میدانستم اگر (شیر علیخان) از هرات حرکت نماید و عمویم در کابل باشم خواهم توانست از او جلوگیری نمایم عمویم اظهار داشت ولایت بلخ بدون شما منظم نخواهد شد وقتی دیدم در این فقره اصرار دارد و مقصودش این است من در کابل نباشم در مدت ده روز تدارک خود را دیده عازم بلخ شده عیال خود را در کابل گذاشتم و این موقع زمستان بود و برف زیاد افتاده بود در این سفر دو چار زحمات زیاد شدیم تقریبا دست و پای سیصد نفر از لشکریان را سرما معیوب نمود در اینجا باید بیان نمایم که قبل از حرکت من عمویم (محمد اسمعیل خان) پسر مرحوم (محمد امین خان) حکم داده بود با یک فوج پیاده نظام وشش عراده توپ
فصل چهارم (۸۷) و پنجهزار سوار نظام بجاک هزار و بیاید و (بکرنیل سهراب) حکم داده بود با چهارصد سوار نظام و چهار عراده توپ مینه دره با جگا ه آمده اقامت نما یدو حکم داده بود از من هم ملاقات نمایند وقتی سر کرده های مذکور بملاقات من آمدند از انتر خواهش کردم تا بلخ با من مراجعت نمایند و کمک بدهند با اهالی آنولایت که طنیان نموده اند بجنگم و بآنها وعده دادم که در بهار شما را مرخص خواهم نمود اگر چه مشار الیهم خواهش مرا پذیرفتند ولی مراسله از جانب عمویم (بکرنیل سهراب) رسید که من خواه اجازه بدهم یا ندهم او فوراً بکابل برود و بعد از چند روزی حاکم از بامیان که خود او را بحکومت آنجا مقرر داشته بودم لمن نوشت که بمشارالیه حکم شده است بکابل رفته حساب خود را پرداخته معزول بوده باشد جوابی غیر از این نداشتیم باو بدهیم جز اینکه نوشتم باید حکم امیر را اطاعت نماید وقتیکه بعد از این مسافرت سخت و زحات زیاد و از هیکت شدم میرقته غمن بملاقات من آمده هدایای زیادی که من جمله چهار صد نفر شتر و یکهزار راس اسپ بود بجهت من آورد از آنجا عازم تاشفرغان شده دیدم ولایت مذکور از بد نظمی (شیر علیخان) خیلی مغشوش میباشد میرهای بلخ که بخارا و قلادت و حصار و اطراف دیگر فراری شده بودند (شیر علیخان) آنها دعوت کرده بود بولایت خود مراجعت نمایند و این ولایت را با و تنهایکه آنجا بود بآنها فروخت قیمت آن را نقد دریافت داشته بود این مردمان احمق هم باور کرده بودند که (شیر علیخان) اختیار فروش ولایت را دارد پول را باو پرداخته فوراً افاغنه که در آنجا ساکن بودند تا راج نموده گفتند (شیر علیخان) شمارا فرخوانی است افاغنه گفته بودند عبدالرحمن پادشاه ما میباشد و ما (شیر علیخان) را با مارت قبول نداریم این فقره باعث کشمکش زیاد شده منجر بخون ریزیهای زیاد گردیده قسمتی از من
فصل چهارم ۸۸ وارد شدم میرهای مذکور از مال این کار متوهم شده بطرف (آقچه) و (اندخوی) و (شیرغان) و (میمنه) فرار نمودند قلعه (نملک) را محکم نموده بساعی شدند بجهت حمیت کردن با من لشکر ردیف تهیه نمایند من از تاشقرغان بمزار شریف و از آنجا به نخیزیل رفتم چند روز بعد از ورود من صاحب منصبهای توپخانه و لشکر پیاده نظام ابوقعی (محمد اسماعیل خان) بمن اطلاع دادند که حالات (محمد اسماعیل خان) نسبت بشما صادقانه معلوم نمیشود مشعوف خواستیم شد اگر شما ما را بعساکر خود داخل نمائی من جواب دادم چون عمویم (امیر محمد اعظم خان) شما را مقرر داشته است تحت حکم (محمد اسماعیل خان) باشید تا اجازه عمویم نرسد نمیتوانم شما را تبدیل نمایم و بآنها وعده دادم بعمویم مینویسم و نوشتم عمویم بجواب نوشت هر کس بر خلاف فوجیقتی (محمد اسماعیل خان) مذاکره نماید مفسد و کذاب خواهد بود من این مراسله را بصاحب منصبهای مذکور قرائت نموده عازم (نملک) شدم زیرا که مخالفت من در آنجا جمع شده بودند پس از ورود بآنجا بآنها مذاکرات دوستانه نموده بقرآن قسم خورد و خیلی سعی کردیم که آنها را منصرف نمایم که جنگ نکنند و خود را خراب نمایند ولی آنها باستظهار استحکام قلعه اظهارات مرا رد نمودند چرا که گذشتن از خندق قلعه که تقریباً سیصد ذرع اطراف آن و پنجاه ذرع عرض داشت غیر ممکن بنظر میآمد روز بعد توپهای خود را ترتیب داده اوّل طلوع آفتاب بلشکر حکم دادم یورش ببرند سه ساعت بظهر مانده دروازه و دو برج قلعه را خراب نموده لشکر من ده هزار بند علف خشک در خندق ریخته پل ساختند و راه عبور پیدا کرده بدیوار قلعه رسیدند یاغیها و اهالی قلعه دسته های بزرگ نی را آتش زده بسر و صورت لشکریانی که جلو میرفتند میریختند وقتی هم که لشکریان بدیوار قلعه بالا میشدند با شمشیر ده با نمد حصه مینمودند با وجود این لشکر من در آنجا جا گیر شده اگر چه مفصد نفر از آنها ۰۷
فصل چهارم ۸۹ کشته و تلف شدند فوراً داخل ارک قلعه کردیدند و اشخاصی که در قلعه بودند تعداد آنها دو هزار و پانصد نفر بود تماماً بقتل رسیدند فقط یک نفر سر کردهٔ آنها که در چاه خشکی خود را انداخته بود زنده ماند این شخص من اطلاع داد وقتی میرهای بلخ میآمدند دو هزار و پانصد نفر از مردمان شجاع خود را منتخب نمودند و اینها بمیل خاطر متعهد شدند که بجهت حفاظت قلعه اینمکت تا جان داشته باشند کوشش نمایند میرها هم خلعت و شمشیر تفنگ و غیره بجهت انجام این خدمت بآنها انعام کرده بودند من از سر کردهٔ مزبور که اسمش (قره خان) پسر ایشان صدور میر بلخ بود سؤال کردم شما چرا قرآنی را که برای شما فرستاده بودم قبول نکردید مشار الیه جواب داد ما و شما مید انیم این قلعه را قبلاً هیچوقت کسی نتوانسته است مغلوبه گیرد از این جهت باستحکام این قلعه مطمئن بودیم من هم میدانستم همین قسم است زیرا که عمویم قلعه مذکور را هیجده ماه محاصره کرده بود تا اینکه آذوقه او تمام شد مجبور شده بود با محصورین صلح نماید از تفضلات الهی من این قلعه را در ظرف شش ساعت مسخر نمودم و تمام تعدیاتی را که با افاغنه این ولایت کرده بودند تلافی کردم روز بعد شخص مذکور را مستخلص نموده بشرح حالات گرفتن قلعه نزد میرهای مذکور فرستادم بعد خودم بطرف آقچه لشکر کشیدم اهالی آنجا باستقبال من پرون آمده اطاعت مرا قبول کرده از حرکات میرهای خود معذرت خواستند من هم چون این تقصیر از (شیرعلیخان) ناشی شده بود که ولایت را فروخته بود آنها را عفو نمودم و تمام میرها از (میر حکیم خان) که اطاعت مرا قبول کرده بود بطرف میمنه فرار نمودند میر سر پل که اسمش (محمد خان) بود هدایای زیاد بجهت من فرستاد حالات این شخص را در موقعی که نسخ اقامت خود را در بخارا نوشته ام مذکور داشته ام هدایای او را رد نموده کاغذ و حاکم تازهٔ فرستادم که ولایت او را متصرف شود این شخص هم بطرف میمنه فرار نمود
فصل چهارم بو رو د شیر خان میر سابقی یعنی حکیم خان را مجدداً بحکومت آنجا منصوب نموده حاکم تازه جو اندخوی فرستادم حکیم خان که ممنون محبتهای من بود استدعا کرد دخترشان بجهت خود تزویج نمایم در اول خواهش او را رد نموده بعد قبول این وصلت را کردم در این موقع کسان (محمد اسماعیل خان) ضمنا بمن اطلاع دادند که مشارالیه دشمن دولت ما میباشد و من باید از او در حذر باشم چون این اطلاع هم از جمله اطلاعاتی بود که از صاحبخان او شنیده بودم چنین صلاح دادم آنها متفقاً عریضه خدمت امیر بنویسند و همه مهر نمایند و خود هم در این خصوص مکتوبیم نوشتم ولی عمویم اعتنائی بمراسلات ماننمود و همه ماها مد گفت و بمن حکم فرستاد فورا میمنه بروم چون این اقدام مقرون بصلاح نبود تعرض نموده اظهار داشتم لشکر من تمام زمستان مسافرت نموده اند و تحمل زحمات شده جنگ کرده اند و فتح کمال نموده اند حق دارند تا مدتی راحت نمایند و نیز اظهار داشتم بجهت اغتشاش این ولایت نهایت اهمیت را دارد که در اینجا حاضر باشم تا اهالی اینجا بحکومت ما مانوس شوند عمویم جواب فرستاد یقین دارم (شیر علیخان) لشکرش را خواهد فرستاد که بمخالفت پسرانم (محمد سرورخان) و (محمد عزیزخان) در قندهار جنگند و اگر این واقعه اتفاق افتد و پسرانیم شکست بخورند تقصیر شما خواهد بود من بجواب عرض کردم باید شما از جای دیگر لشکر بفرستید که اگر (شیر علیخان) بطرف قندهار حمله نماید من در همین جا نزدیک شما باشم و نیز اظهار داشتم محاصره میمنه لزوماً چندین ماه طول خواهد کشید و احتمال دارد (شیر علیخان) این سختی را که من بفاصله زیادی معروف هستم مغتنم دانسته بکابل حمله بیا ورد ولی عمویم هیچیک از مصلحتهای مرا نپذیرفت و نوشت اگر دوست من هستی بمیمنه خواهی رفت و اگر دوست من نیستی هر طور میل داری معمول بدار من خیلی مایوس شدم خواستم بنویسم چنانی از دشمنی شیر علیخان بیمی ندارم از دشمنی شماهم هم ندارم ولی بعد ک فکر کرده از این خیال
فصل چهارم ۹۱ منصرف شده با خود گفتم چون او را بتخت سلطنت نشانیده‌ام باید در هر امری با او همرا داشته باشم علیهذا همه‌جا حکام مقرر نموده از راه‌اندخوی عازم میمنه شدم مراسله هم بعمویم نوشته از روانه شدن خودم باو اطلاع داده و اظهار داشتم یقین دارم روزی خواهد آمد که از اینکار پشیمان خواهد شد وقتی بیک منزلی میمنه رسیدم کاغذی از عمویم رسید که نوشته بود پسرهای (شیرعلیخان) بطرف قندهار شکر کشیده‌اند و (فراه) را گرفتند و از من خواهش کرده بود نصف لشکر خود را بکابل فرستاده بقیه را بجهت محاصره میمنه خود نگاه دارم و نیز خواهش کرده بود نورچشمی او را هم یعنی (محمد اسماعیل خان) با این شکر بفرستم بجواب این احکام نوشتم از این اتفاقی که حالا واقع شد و قبلاً شما را مستنبه ساخته بودم از آنجائیکه شما گوش بحرف من ندادید و حالا بجهت من غیر ممکن است با نصف لشکر خود میمنه را محاصره نمایم لہٰذا نه خودم میتوانم نزد شما بیایم و نه اینکه کمک بجهت شما میتوانم بفرستم بعد از دادن این جواب عازم بطرف میمنه شده بوه بو رو را نجا سنگرها ترتیب داده خودم بالای تپه که موسوم بتل عاشقان) و تقریباً هزار و پانصد قدم از قلعه مسافت داشت مشرف بر قلعه بود چادر زدم وقتی مشغول محاصره شدم مراسلهٔ دیگری از عمویم بمن رسید نوشته بود پسرش (محمد عزیز خان) در قندهار از (محمد یعقوب خان) شکست خورده و اسیر دست او شده است و محمد یعقوبخان) محال پشت رود را هم متصرف گردیده و نیز حکم داده بود فوراً نصف لشکر خود را نزد او بفرستم ولی بازهم انکار نموده اظهار داشتم چون در مقابل خصم میباشم و مشغول محاصرهٔ میمنه هستم لشکرم اینقدر کفاف نمیکند نصف اورا نزد شما بفرستم و حکم دادم سختی بقلعه میمنه یورش ببرند ولی نتوانستم قلعه را تصرف نمایم چراکه (محمد اسماعیل خان) ضمناً بدشمن اطلاع داده بود که در کدام ساعت ما خیال یورش داریم لکن از این حمله سختی که بدشمن نمودم دانستند اگر دفعه ثانی یورش ببریم احتمال دارد نتوانند
۹۲ فصل چهارم مقاومت نمایند لهذا امیر میمنه پسر خود را با بعضی از سرکرده ها و علما با قرآن نزد من ستاده متقبل شد که سالی چهل هزار طلا خراج بابد هر و نیز چند راس اسب و بعضی تحایف دیگر بجهت من فرستاد من هم بملاحظۀ اشکالاتی که در کابل فراهم آمده بود شرایط او را پذیرفته خود امیر حسینخان هم بسلام آمد من قلعه میمنه را با شش توپی که در آنجا بود متصرف شدم (امیر حسینخان) از پسرها دیگر هم توسط نموده آنها را هم عفو نمودم در این موقع عمویم (محمد اسماعیل خان) کاغذ نوشت که تا حال پنج کاغذ بجهت شما فرستاده ام و بشما حکم دادم مراجعت نمائید و شما هیچ اعتنائی ننموده اید این کاغذ را (بمحمد اسمعیلخان) داده و با و گفتم چون قبلاً لشکر شما را بکار بردم این نوشتجات را من بتوانداده بودم ولی حالا دیگر شما را لازم ندارم شما حالا میتوانید بروید مشارالیه روز بعد حرکت نمود من هم عازم طرف بلخ شدم چون (محمد اسماعیل خان) آدمی خیلی مجملی بود مخصوصاً در طی منازل تعجیل میکرد که قبل از من وارد بلخ شده آنجا تاراج نماید ولی منم ملتفت خیال او شده نمیگذاشتم چندان از من سبقت بگوید قبل از ورود ببلخ کاغذی از (کرنیل سهراب) بمن رسید که (سردار محمد شریف خان) را بموجب دستورالعمل که از عمویم با و رسیده است بتخته پل اورده و باید من مواظب باشم مشارالیه در آنجاهر جنبشی ندارم و چون (محمد شریف خان) عموی (محمد اسماعیل خان) بود خیال کردم احتمال کلی دارد (محمد اسمعیل خان) بجهت استخلاص عموی خود سعی نماید همان شب دو فوج پیاده نظام و یک باطری توپخانه فرستاده بآنها دستورالعمل دادم شب و روز طی مسافت نموده خود را بتخته پل رسانیده آنجا را مستحکم نمایند مأمورین من از راه قوم بالای غچی و بلخ بتخته پل رفتند (محمد اسمعیل خان) روز بعد وارد آنجا گردیده چنانچه خیال کرده بودم اوشان کرده بود بشهر حمله نموده عموی خود را استخلاص نماید وقتی دید و بود لشکر من قبلاً آنجا وارد شده است تغیر اراده نموده بطرف مزار شریف روانه کردید پس از ورود بمزار شریف
فصل چهارم ۹۲ حاکم آنجا را تهدید بعذاب نموده وجوهات دیوانی را که معادل سی هزار تنکه بود از مشارالیه اخذ نموده عازم تاشقرغان گردید که خزانه آنجا را تاراج نماید لکن اهالی از خیال او مطلع شده خود را محصور نموده مدافعه حاضر شدند (محمد اسمعیل خان) که این فقره را دانست تغییر طریق داده بطرف (بامیان) روانه شد و در راه بهر کجا میرسید تا راج مینمود و عمویم از این حرکات (محمد اسمعیل خان) بخبر در بامیان با و نوشت بهر زودی که ممکن باشد خود را بکابل برسان زیرا که من بکمک (شیر علیخان) عازم غزنین خواهم شد و (شیر علیخان) قندهار را متصرف گردیده بطرف کلات میاید (محمد اسمعیل خان) که لقب (تورچشمی) داشت جواب نوشت که دو فوج پیاده نظامی توپخانه و سوارهای من تا اینکه مواجب ششماهه عقب افتاده آنها را ندهم مرا نمیگذارند عازم کابل شوم و همان وقت خبر عازم شدن او از تخته پل بعمویم رسیده بود عمویم بمن پیغام فرستاد که قول تو صحیح بوده است که میگفتی (محمد اسمعیل خان) آدم حیله بازی میباشد من جواب دادم هنوز خدمات زیاد از این نور چشمی بشما خواهد شد از عمویم استدعا نمودم از کابل حرکت ننمائید و یکماه صبر کنید بعد از یکماه من میتوانم خود را بکمک شما برسانم و فورا دو هزار نفر از سوارهای بدخشان خود را بسرکردگی (غلامعلی خان طرزی) نزد عمویم فرستادم تا خود آنجا برسم روز بعد تبی بمن عارض شد و چست و بکروز تب قطع نشد همینکه بهبودی حاصل نمودم فورا بطرف کابل روانه شدم در ایام ناخوشی خود (عبد الرحمنخان) و (جنرال نصیر خان) و دیگر صاحب منصبهای خود حکم داده بودم تهیۀ لازمه سفر را ببینند پس از تکمیل تهیئه عازم تاشقرغان شده و از آنجا بهیجکت رفتم در هیجکت یکنفر از غلام بچه های حرمسرای من که در کابل بودند بلباس در ویشی ملبس شده بمن رسیده و خبر آورد که (امیر محمد اعظم خان) بغزنین رفت و (سردار محمد اسمعیلخان) با چند نفر از خوانین کوهستانی کابل را محاصره
فصل چهارم ۹۴ کردند درارک کابل فقط دویست نفر سرباز بودند و اینها تاشش روز جنگ کردند بالاخره اھالی کابل بطرف (اسماعیل خان رفته دروازه ھا را بجهت او باز نمودند (محمداسماعیل خان) فوراً داخل شهر کابل شده عیال مرا وعیال امیر ازعمارات دولتی اخراج نموده و(شیر علیخان) را بامارت افغانستان اعلان نمود نیز من ازغلام بچه خودشنیدم که مادر محمدی متقلب بوده است در این حین مراسله ھم از(سردار سرورخان) از قلعه عزیزی بمن رسید که شکر او در غزنین شکست خورده ومشارالیه در اثنای جنگ از لشکر جداشده وازامیر دور افتاده نمیدانم امیر بکدام طرف رفته است ازرسیدن این خبرملول و غمگین شدم و(بناظرحیدر)حاکم بلخ نوشتم مأمورین بختبس عمویم بفرستد مامورینهم برادر بنجاب پیدا نمودند که از راه ھزاره جات آنجا رسیده بود من بحاکم بلخ نوشتم صدهزار تنکه نقد بااسبهای سواری و ھرچیزیکه لازم باشد بجهت عمویم بفرستد وخودم خیال لشکری کشید بکابل را ترک نموده عازم غوری شدم ونیز(بجنرال نصیرخان)نوشتم که ازخیال لشکر کشیدن بیاچکاه صرف نظرنماید وقتی واردغوری کردیدیم(میرجهاندار شاه) که همراه من بود خواست دختر برادرش یعنی دختر(میرشاه) را بجهت من تزویج نماید من این خواهش اورا رد نموده گفتم وصلتی که عمویم با خانواده شماکرده است بجهت من مکفی است ولی چون مشارالیه خیلی اصرار میکرد قبول نمودم(محمدشاه) که (فیض محمدخان) ولایت(میر جهاندارشاه) را باو داده بود بعضی ھدایا بجهت من فرستادھدایای اورارد ردنموده گفتم یا ولایت را ردنموده یا بھرفرقی که خواسته باشید بروید بخود (میرجهاندارشه) دویست سوار بسکرکرده کی(شهاب الدین خان) دادم که ولایت خودرا انتزاع نماید وخود درغوری توقف نموده مشغول نظم امورات قته غن کردیدیم وازانجا بعمویم نوشتم بیاید بمن ملحق شودعمویم جواب داد من نزداوبروم ولی چون قصد من ازتوقف درغوری
فصل چهارم ۹۵ گرفتن راههای کوه هندوکش و کابل بود نمیتوانستم حرکت نمایم خیال خود را بعمویم بصحت خیال من متقاعد شده بغوری نزد من امد و از او پذیرائی کردم خیلی مایل بود که کابل را مجدداً تصرف نماید و اصرار داشت که بمخالفت (شیرعلیخان) لشکرکشی نمایم من اظهار داشتم مسئله که نهایت اهمیت را دار د این است که باید بآبها رحصه نمایم زیرا که در این سردی زمستان نمیتوانم کاری از پیش ببرم عمویم کمانی التباقتی اعتنای بحرف من نکرده گفت اگر فوراً حرکت ننمائی بطرف بخارا خواهم رفت من بعمویم وعده دادم که در ظرف ششماه بجهت جنگ حاضر خواهم شد و خیلی سعی کردم او را و ادارم از خیالات من پیروی نماید ولی ابداً فایده نبخشید لهذا مجبور شدم از راه (بدقاق دقتکی) عازم بامیان شده از آنجا وارد گردن دوال شدیم در اینجا سه هزار سوار هراتی از (شیرعلیخان) مقیم بودند رسیدن من این سوارها بطرف چشمه فرار نمودند لشکر من چنین صلاح دادند که آنها تعاقب نمایم تا (شیرعلیخان) بی پا شود من هم باین صلاح یه آنها متفق شده ولی عمویم انکار نمود و اصرار کرد از راه نور و دره سوخته بغزنین برویم چون سردی هوا خیلی شدت داشت بعد از زحمات زیاد وارد غزنین شدم (خدای) نظر خان در وقت قلعه غزنین را مستحکم نمود و ما در روضه اردو زدیم عمویم قبلاً پسر خود (سردار محمد سرورخان را نزد (سرفراز خان غلیجائی) بطرف تازیان فرستاده بود و نیز چون عمویم بوفاداری رعایای (اندره) خیلی مطمن بود و ولا آنها کنترل با ما مسافت داشت از آنها استمداد نمود اگرچه بعد از چند روز مقداری با اردوی ما آمدند ولی از دادن کمک و قبول کردن خلاصهای ما انکار کردند در اینجاهم عمویم گول این اشخاص را خورد وقتی (شیرعلیخان) مطلع شد که ما در غزنین سپام بمخالفت مالشکر کشید و این فقره برای ما خیلی نامساعد بود زیرا که بهترین موقع بجهت
۹۶ فصل چهارم کامیابی ما این بود که ما بکابل پیش میبریم (شیرعلیخان) پس از رسیدن ششگانه تقریبا یک ذرع برف بزمین افتاده و آذوقه تمام و آفتاب هم نیست برخلاف او مادر صحرای صافی که آفتاب گیر بود افتاده بودیم و در اینجا برف هم نبود و آذوقه بسیار هم داشتیم یک روز شترهای خود را بر حسب معمول بمقراولی دوفوج سرباز نظام و شش توپ بجهت آوردن آذوقه فرستادیم بغته با ده هزار سوار از سوارهای (شیرعلیخان) متلاقی شدند اتفاقا در آنوقت من با دوربین نگاه میکرد دیدم جمعیت زیادی از دشمن نزدیک میآید فورا دو هزار سوار بکمک مامورین آذوقه فرستادم این سوارها بلا درنگ خود را بمحل مذکور رسانیده از عقب شمشیرهای کشیده بدشمن حمله نمودند از رسیدن این کمک مامورین آذوقه قوت قلب پیدا کرده با توپهای خود خیلی بدشمن صدمه وارد آوردند دشمن بواسطه اینکه محصور شده بود تعداد زیادی از آنها تلف گردید جبتش این بود که سوارهای (شیرعلیخان) مجاز و مشق ندیده بودند در فرار کردن بروی یکدیگر می افتادند از این سبب تقریبا یکهزار اسب با چهار عراده توپ و اسرای زیاد دستگیر شدند همان شب (شیر علیخان) دو هزار سوار را مقرر داشت بمالهای بنه ما که در نانی و شاندیب تحت سایت (فتح محمدخان) نام بود حمله نمایند من از این فقره اطلاع یافته جاسوسین را فرستادم که از منزلگاه شبانه انها اطلاعات بیاورند و دو هزار سوار و شش توپ قاطری و ششصد اسپی با دو فوج پیاده نظام و پانصد نفر سر باز ردیف را بسرکردگی (عبدالرحیمخان) و (جنرال نصیر خان) فرستادم که بغته بسر آنها بریزند مامورین من تمام شب را رفته قبل از طلوع صبح بدشمن رسیده آنها را فرار داده بودند این زد و خور دانقدر مفید واقع شد که سوارهای هراتی هرات و سوارهای قندهاری بقندهار فرار نمودند و سه هزار و کشته
فصل چهارم ۹۷ نفر کشته و زخمی و اسیر کند اشد بعد از این کاغذی بصاحب منصبهای نظامی لشکر (شیر علیخان) نوشتم که من همیشه شما را خیلی دوست دارم نمیدانم چرا شما با من مخالفت مینمائید بجواب اظهار داشتند از عموی شما متنفر هستیم و از تعدیات او بجان آمده (بشیر علیخان) ملحق شدیم ونیز نوشتند هرگاه عموی شما با شما باشد از شما اطاعت نخواهیم کرد این کاغذ را بعمویم نشان داده گفتم تا وقتی من در کابل بودم اشخاص راضی بودند و این از سوء رفتار شماست که آنها را واداشته است بمخالفت ما بر خیزند عمویم جوابی نداشت بدید خلاصه چون (شیر علیخان) از بابت آذوقه بزحمت بود از مقام خود حرکت کرد ببازناخوان که متصل شش گاو میباشد و شش هفت قلعه در آنجا هست آمده و از این حرکت قادر تحصیل آذوقه گردید در اینوقت عمویم خیال کرد که مصلحت چنین است (بزاخوان) حمله ببریم و اگر آنجا را متصرف شویم (شیرعلیخان) نخواهد توانست آذوقه تحصیل نماید من خیلی کوشش کردم بعمویم حالی نمایم که حرکت کردن از مقامیکه داریم در این هوای سرد که یکندع برف بزمین افتاده سنتی خلاف عقل است و ناممکن است در آنجا بتوانیم سنگر ها بسازیم و سوارها نمیتوانند شب را در چنین برفی در بیابان طاقت بیاورند عمویم با همان لجاجتی که همیشه داشت از قبول کردن اینکه تدبیر من صحیح است انکار نمود و اصرار کرد که حتماً حمله نموده قلعه جات (بازناخوان) را متصرف شویم اردوی (شیرعلیخان) نسبت با ردوی ما باین قلعه جات نزدیکتر افتاده بودند در صورتیکه من نمیتوانستم این قلعه جات را در ظرف چند ساعت بگیرم البته مفید بود ولی احتمال قوی داشت (شیرعلیخان) موقع را غنیمت دانسته با تمام لشکر خود بوقت طلوع صبح بمن حمله نماید و اگر قبل از طلوع صبح من قلعه جات مذکور را تصرف نکرده باشم امید کامیابی بجهت ما خیلی کم خواهد بود و نیز لازم بود لشکر همه روز در برف طی مسافت نمایند و لا بد کار بشب میکشید علاوه بر این باید نصف لشکر خود را نزد عمویم میگذاشتم و نصف دیگر بجهت مقابله (شیرعلیخان) مکفی نبود
فصل چهارم ۹۸ بالحمله این نکات را بعمویم تصریح نمودم ولی باز هم عمویم از این دلایل صحیحه انکار نمود چون اصرار از گذشت مجبور شده وقت غروب آفتاب حرکت نمودم پس از ورود به آنجا در مقام توقف مذکور فرود آمدیم بعد از اینکه نتوانستیم توسط سوارهای ردیف انالی اینجا را واداریم که قلعه جات را بطریق دوستانه بتصرف ما بدهند (بجنرال نصیر خان) حکم دادم همرابه پنج فوج پیاده نظام وبیست و چهار عراده توپ و دوهزار پیاده ردیف و چهار هزار سواره نظام که در حقیقت تمام قوای لشکری من همین بود شبانه برود بالای کوههای اطراف سنگر اساساتید توپها را در نقاط مهمه جا بدهند که بجهت جنگ فردا تمام تهینه خود را دیده باشند چون این مسئله را بیشتر دانسته بودم که در جنگ فردا کار را یکسره خواهد نمود معزالانوقت تاریک شده و سرما هم کمال اشتداد را داشت زحمات این شب بانتها درجه سخت بود زیرا که تمام شب در میان برف نشسته بودیم طلوع فجر دمید و ما در باب قلعه جات کاری از پیش نبرده بودیم من قاصد نزد عمویم فرستادم که فوراً با یکهزار سواره نظام و پانصد سوار قندخنی بطرف ما بیاید و نیز سلطان ما را با سه فوج پیاده نظام و توپهای اسبی بفرستد با وجودیکه قاصد من بعمویم کشته بود از اینجا تا بز اخوان سه ساعت راه است و وقت طلوع آفتاب در اینجا جنگ شروع خواهد شد و شما باید فوراً حرکت نمائید عمویم جواب داد بود آلان سردی هوا خیلی سخت شدت دار و همینکه افتاب بلند شود حرکت خواهم نمود وقت طلوع آفتاب سواری بتاخت نزد من آمده خبر آورد اینکه (شیرعلیخان) با تمام لشکرش وارد شدند من با چهل سوار یکه همراه خود داشتم بطرف کوه رفتم معلوم شد (جنرال نصیر خان) شب را بسبب شدت سرما مسکرات زیاد خورده قبل از انکه توپها را بالای کوه بکشد و سنگر با ترتیب بدهد بخواب رفته است توپها را دیدم در وسط دره افتاده توپچیها و اسپهای توپخانه و قورخانه هیچکدام حاضر نیستند خود را بالای کوه رسانیده دیدم لشکر (شیرعلیخان) بکلی نزدیک رسیده و بجهت جنگ حاضر شده امداد ۲۰ام
فصل چهارم ۹۹ (جنرال نصیر خان) هنوز هم در خواب مستی میباشد اور ابیدار کرده پرسیدم چرا چنین کردی تو پچیها و سر بازها و اسپهای توپخانه کجا هستند از این حرکت خود مسئول خواهی بود جواب داد چون هوا خیلی سرد بود بآنها اجازه دادم بارد و بخوابست در همین جا لا حاضر میشوند گفتم همین حالا خواهی دید چه واقع خواهد شد جواب داد من (شیر علیخان) را پاره میکنم با وجودیکه خیلی ملول و مایوس بودم نتوانستم خود را از خنده ضبط نمایم زیرا که دیدم هنوز در حالت مست است چون لشکری بجهت جنگ با ما حاضر نبود و چند نفری هم که همراه من بودند باطراف فرار نمودند دشمن هم مشغول غصرف نمودن توپهای ما بود من در خیال فرار افتاده بودم لیکن دشمن اطراف مرا گرفته بود اتفاقا یکدسته از سواره دشمن دسته کوچکی از سوارها ما را تعاقب نموده قریبا دیگر و نزدیکتر به من قسم بآنها ملحق شده تا یکم فرسخ داخل آنها تاختم همینکه موقع بدستم آمد تغییر وضع داده از میان آنها خارج شدم و بچند نفر از سوارهای خودم که در تجسس من بودند رسیده و با همین چند سوار بطرف چشمه عطف عنان نمودم در بین راه بعمویم ملحق شده واقعه را با و اطلاع داده گفتم شما حره ای مرا قبول میکردید حالا باین بیقه گرفتار نمی شدیم از عمویم پرسیدم پیست بار خزانه سکه طلا که بشما سپرده بودم کجا است جواب داد خبری از آنها ندارم زیرا که من خوابیده بودم خزانه دار خزانه را حرکت داده بود گفتم خزانه را بشما سپرده بودم نه بخزانه دار با این حالت شکست خورده پول هم نداریم چه خواهیم کرد چون راه بلخ را برف گرفته بود نتوانستیم بآنجا مراجعت نمائیم لهذا مجبور شدیم بطرف کوههای دزیری روانه شویم قبل از اینکه مصمم حرکت شویم قریب سیصد نفر سواره دشمن ظاهر گردیدند من فدری بطرف دست راست خود دیدم که منجمد شده بود فوراً با چهار سوار بآنطرف عبور نمودم بقیه سوارهای مراسوارهای دشمن تعاقب نمود در حالتیکه از طرف دیگر رودخانه آنها را میدیدم همه را اسیر نمودند از مشاهده این حالت
فصل چهارم ۱۰۰ خیلی متاثر شدم زیرا که نمی توانستم بآنها کمک بدهم طرف عصر عمویم با (عبدالرحیم خان) و سیصد نفر سوار بمن ملحق شدند نزدیک بشب خسته و پریشان و دل شکسته و از پای درست بگردیدیم در قلعه ند بود دو ساعت راحت نموده مجدداً سوار شده یکساعت از طلوع آفتاب گذشته وارد سرروضه شدیم اهالی آنجا بخیال اینکه ما از شکر (شیرعلیخان) هستیم جمعیت زیادی از آنها بیرون آمده گلوله بطرف ما انداختند بعد از اینکه ما را شناختند معذرت خواستند و ملکها و آخوندهای آنها آذوقه بجهت ما و علوفه بجهت اسبهای ما آوردند یک نفر آخوند یکدانه جام آبخوری مسی بمن تعارف نمود دیگری آفتابۀ بمن داد خودم غلیانی و قدری تنباکو خریدم چون دو روز بود غلیان نکشیده بودم غلیانی کشیده خیلی محظوظ شدم تمام دارائی من این وقت منحصره بود بیک جام مسی و یک آفتابه و یک غلیان و یک گلیم کوچکی که هم فرش زیر پا و هم بالاپوش من بود و لباسیکه در برداشتم با یک شمشیر و یک کمربند و یک شش لوله و یک راس اسب چند روز قبل در غزنه کیا هشتصد هزار طلای بخارائی و بیست هزار اشرفی سکه هندوستان و بیست هزار مثقال طلا و یازده لک روپیه کابلی و پنج لک روپیه قندهاری که مساوی روپیه هندی میباشد و ده هزار ثوب خلعت موجود بود و بقدری کفایت دو هزار نفر که هر روزه با من غذا میخوردند از ظروف آشپزخانه مینا داشتم مالک یکهزار نفر شتر بودم در حقیقت من از دیگر اهالی افغانستان متمولتر بودم از این نقره دلتنگ نبودم ولی بجهت اینکه از تمام نوکرهای مهربان و اخلاص کیش خود که مرا بجهت پرورش کرده بودند و حالا نمیدانستم بسر آنها چه آمده است و از آنها دور افتاده ام ملول و غمگین بودم عصر آن روز از سرروضه حرکت نموده (امیر محمد) نامی را که از طایفه خروتی بود راه بلد برداشته عازم (پیربال)شده سه ساعت از شب گذشته وارد آنجا شدیم پیاده شده در قلعه زمینی که برف را
فصل چهارم ۱۰۱ از آنجا پاک کرده بودند فرود آمده آتش فروختیم که رفع سرما کرده باشیم اهالی قلعه چپرا آمدند با ما مذاکره نمایند با آن مشغول کردیدیم در بین این نزاع عمویم و سوار ها ما سوار شده رفتند و مرا تنها گذاشتند طولی نکشید که موقع یافته اسبی را که یکی از اهالی پریا میخواست سوار شود از او ربوده پایم را برکاب گذاشته روی اسب جستم شخص مذکور خواست مرا از اسب پائین کشد شمشیر خود را کشیدم مشارالیه مرا واگذاشت من هم حجانباً تاخته خود را بعمویم رسانیدم عمویم از دیدن من متحیر گردید از آنها سؤال کردم چرا مرا تنها گذاشته فرار نمودید جوابی بمن ندادند چون از ماها کسی راه بلد نبود سرگردان بودیم بکدام طرف برویم بین خودمان مشورت میکردیم من مصلحت دادم تا صبح بهمین منزل میکنیم صبح میتوانیم راهرا پیدا نمائیم صلاح مرا همه قبول نموده روی کوهی فرود آمدیم آتش افروختیم عمویم گفت شعله آتش را می بینند واز ما تعاقب خواهند نمود بهتر است متحمل سرما شده آتش روشن نکنیم من گفتم این طور که جرئت نیستم و این مخاطره را برخود هموار مینمائیم بزرگ اگر آتش نداشته باشیم دست و پای همراهان از شدت سرما معیوب خواهد شد طولی نکشیده چهل نفر از طایفه ضروتی آمده گفتند ما بستر ی شما بودیم برهنمائی شعله آتش شما را پیدا کردیم و آنها خانهای خود را بجهت ما تخلیه نموده آذوقه بجهت ما وعلوفه بجهت اسبهای آوردند وهمه قسم پذیرائی از ما کردند بجهت اینکار از آنها خیلی امتنان دارم صبح راه بلدی از آنجا گرفته آنها را وداع نموده قریب بغروب بقلعه طایفه پیرکوتی رسیده غفلته براهالی انجادر شدیم آنها خواستند دروازه قلعه را بروی ما به بندند ولی من بدون تامل اسب تاخته داخل قلعه شدم و همراهان هم عقب سر من رسیدند اهالی قلعه مجبوراً از ما پذیرائی نمودند و حوش کردند مهمان آنها باشیم ما قبول نکرده فقط چائی صرف نموده مجدداً حرکت کردیم ولی را بلدا دشتیم چون بهر طرف راهها و دره های زیاد بود متخیر بودیم که راه صحیح کدام است
فصل چهارم من جلو افتاده همراهان گفتم از عقب سر من بیائید رفتم تا بآبادی رسیده راه بلدی از آنجا گرفتم تقریباً یک فرسنگی رفته بودیم یک سواری بما رسیده پرسید شما با کیستید وقتی که مطلع شد من عبدالرحمن هستم اسب تاخته نزد من آمده پاهای مرا بوسید گفت من نوکر قدیمی پدر شما و نوکر جد شما (امیر دوست محمد خان) بوده ام واقعات زیادی که در زمان طفولیت من واقع شده بود بخاطرم داد چون پیشه مشارالیه راه بلدی بود میخواست با ما بیاید من با و اعتماد نمودم مشارالیه گفت از اینجا تا ولایت وزیری براه راست دو روز مسافت دارد ولی من میتوانم شما را از راهی نزدیکتر از بالای کوه مرتفعی ببرم که عصر امروز وارد آنجا شوید عمویم خوف کرد که شاید این راه بلدی بخواهد ما را فریب دهد و اظهار داشت باید از همان راه دورتر برویم ولی من یقین داشتم راه بلگه ما راست میگوید و بطرف کوه روانه شده وقتی بسر کوه بلندی رسیدیم لشکریرا که معلوم میشد بتعاقب ما میایند دیدیم متحیر شدیم تمام سوارهای ما متفرق شدند غیر از چهل نفر اشخاص شجاع که با من ماندند و اسامی بعضی از آنها بقرار ذیل است (عبدالرحیم خان) (پروانه خان) که حالا نایب سپه سالار است (عبدالله خان) که حالا فرمانفرمای ترکستان و قتغن میباشد (جان محمد خان) که حالا خزانه دار میباشد (فرامرز خان) که حالا سپه سالار هرات است (سعید خان) که حالا کرنيل فوج خاصه است (محمد شیر خان) که حالا كرنيل سوار نظام میباشد (احمد خان) رسالدار که در سمرقند فوت شد (محمد الله خان) رسالدار (حیدر خان) که او را در قندهار سپه سالار مقرر داشته بودم ولی مشارالیه بسبب ظلم و تعدیات خود مجبور شد بولایت کابل فرار نماید (گامدان نایب الله خان) (کرنیل منصور علی) (کرنیل محرابجان) برادر جنرال نصیر خان (میر علم خان) که حالا ادیج جنرال توپخانه میباشد این اشخاص با چند سوار برگشته با دشمن مقابل شدند ولی دشمن بجهتی که معلوم نشد همانطور که بغتةً ظاهر شده بودند تقریباً دو سوار خود را بعقب گذاشته مابقی متفرق شدند
(۱۰۳) فصل چهارم این ده سوار همینکه ما تفنگهای خود را بطرف آنها شلیک نمودیم فرار کردند پس از رفع این مخاطره روانه شدیم بعد از طی چند فرسخ بسوارهای خود عمومیم رسیدیم وقتی بکوه دیگر بالا رفتیم دویست سوار دیگر از همان سوارها از ما جلو گیری نمودند چون در اینجا تعداد ما تقریبا سیصد نفر بود پیاده شده بجنگ حاضر شدیم قبل از شروع جنگ خواستم با آنها تبادل نمایم که جنگیدن بدون جهت برای آنها صرفه نخواهد داشت آنها جواب دادند شما پنجنفر از همراهان زخمی کرده اید حالا خیال داریم تلافی نمائیم لہذا من سوارهای خود را بسه دسته منقسم نموده یک دسته را بطرف دست راست و یکدسته را بطرف دست چپ بزمین مرتفعی فرستادم و با دسته سوم بدشمن حمله نموده چون اطراف خصم را گرفته بودیم بزودی مغلوب شدند ما هم مجددا براه افتادیم طولی نکشید که قلعه جات ولایت وزیری موسوم (بهرم) نمودار گردید عمویم که اهالی آنجا را میشناخت مراسلاتی ملکهای آنها نوشته بتوسط راه بلد خودمان بآنها فرستاد پس از وصول این مراسلات صد سوار از آنها باستقبال ما آمدند و تقریبا نیز تقر پیاده آنها بجهت احترام ورود ما دحل و سرنا میزدند تا دو روز از ما پذیرائی کردند آسیا مارا هم علوفه دادند ما اصرار کردیم بعوض این مهمانی پول از ما بگیرند قبول نکردند ( عبد الله خان ) پسر (عبد الرحیم خان ) دویست طلا که با خود داشت بمن داده بود و تمام نقدینه ما همین مبلغ بود و ( عبد الله خان ) این پولها را در بند قطار فشنگ خود دوخته بود همینکه ما از مجاور با ما روتهائی فشنگ سیاه شده بود پس از اقامت دو روز مجددا حرکت نموده یکی از قطعا دیگر این ولایت منزل کردیم اهالی آنجا قیمت ملزوماتی که از آنها گرفته بودیم خواستند از این مسکوکات خواستم بانها بدهم گمان کردند این سکه ها پول سیاه است قبول نکرده مطالبه روپیه نقره نمودند مطلع شدم که (شیرجان) یکهزار روپیه نقره با خود دارد خواستم طلاهای خود را با روپیه های او مبادله نمایم مشار الیه انکار نموده گفت که طلاها را از شما قبول میکنم
فصل چهارم (١٠٤) از من چطور قبول خواهند کرد آخر مجبور شدم غفار را گرفته یک صد عدد طلا در عرض باو دادم و با این آذوقه بجهت همراهان وعلوفه بجهت اسپها ابتیاع نموده دو روز دیگر وارد قلعه‌جات ملک آدم خان وزیری شدیم مشارالیه از ما خیلی پذیرائی نموده شب بقلعه او مهمان شدیم روز بعد بقلعه دیگری رسیدیم اهالی آنجا از ما پذیرائی نموده مهمان ما دادند از آنجا راه انه شده ملکهای هر دو قلعه که از ما راه بلدی میکردند با ما وداع نموده بقلعه‌جات خود مراجعت کردند ما وارد قلعه داوه‌ شدیم این قلعه در آخر خاک افغانستان و نزدیک سرحد هندوستانست چند روز قبل اتفاق عجیبی بجهت من رخ داد که باید بیان نمایم چون از وقت شکست خودمان تا شب اولی که داخل خاک وزیری شدیم هیچ غذائی نخورده بودم بسوارهای خود گفتم خیلی گرسنه‌ام و میل بگوشت پخته دارم همراهان فقط یک روپیه با خود داشتند با این پول قدری گوشت و پیاز روغن خریدند چون دیگ غذا پختن همراه نداشتیم و اهالی آنجا هم دیگچه‌های سفالی داشتند همراهان بعد از جستجوی زیاد یکدیگ آهنی پیدا کردند قدری از گوشت را کباب کردیم قدری را بدیگ انداخته مشغول طبخ شدیم دیگ را بچند تکه چوب و یک تکه ریسمان بسته روی آتش اویخته بودیم همینکه میخواستم مطبوع خود را از دیگ بیرون بیاوریم سگی بکمان اینکه طناب دیگ روده حیوانی میباشد طناب را بدهن گرفت کشید دیگ طناب را با خود برد سوارها دویدند نگذارند ولی مطبوخ تمام ریخته بود در این فقره قدرت کامله خدا را مشاهده نمودم که سه روز قبل یکنفر شتر داشتم که اسباب کارخانه مرا حمل میکردند و حالا سگی دیگ را با غذای آن کشیده میبرد از این واقعه که نهایت ذلت بود تبسم نموتم که نان خشکی خورده خوابیدیم (سردار محمد خان) که عمویم او را دبیقاجی و خوست نزد دائی خود فرستاده بود با چهل سوار و (جنرال علی عسکر خان) و معاذالله در قلعه داوه بما رسیدند چند روز بعد عید اضحی رسید
فصل چهارم ۱۰۵ اهالی داده در نماز عید با ما شامل شده بانها شیرینی و عمامه با خلعت داده از انها پذیرائی نمود اخراجات ما در اینجا خیلی زیاده شده بود زیراکه تعداد ما تقریبا ششصد نفر بود و بجهت پول خیلی دست تنگ بود م در این موقع نمیتوانم بگویم چه قدر خشنود شدیم که نوکر عبدلرحمن جان) از کابل پیاده آمده دو ہزار اشرفی بجهت ما با خود آورد از این خدمت و وفا دارمی این شخص ہمہ ما از دل و جان ممنون و تشکر او کردیم این شخص با نزاخر اند و (عبدالرحمنجان) بود درین مسافرت چون کفشن بپایش نداشته پاهای خود را که مجروح شده بود با پارچه های کهنه پیچیده بود مشار الیه مرخصی خواست بکابل مراجعت نموده از عیال (عبدالرحمنجان) پرستاری نماید دینز اگر دیگر خدمتی داشته باشیم انجام بدهد اجازه مراجعت با و داده خواستم اسی با و بدهم قبول نکرد پیاده رفتن را بر خود گوارا نمود بسبب اینکه شاید ما اسب را بجهته خود لازم داشته باشیم اشرفی ها را با بیست ہزار روپیه مبادله نموده بعضی دواها و ملبوسات و آذوقه بجهت همراهان ابتیاع نمودم در اینوقت کاغذی از دو نفر صاحب منصبان انگلیس از محال بنو و پشاور بعمویم رسید نوشته بودند سبب توقف شما در دا ده چیست و چرا بخاک انگلیس داخل نمیشوید عمویم جوابی قریب باین مضمون نوشت (بعد القاب ہر وقتیکه فرمانفرمای هندوستان کاغذ دعوت نامه نوشت و متعهد شد که ما از آب سند بانطرف بنزد انوقت خواہیم آمد) عمویم گفت مراسله مذکور را بمهر میر نمایم من انکار نموده گفتم هیچوقت فائده از دوستی انگلیسها ندیده ام و اگر شما بعد از اینکه یک دفعه از انها فریب خورده اید باز هم بخواهید بانها اعتماد نما خودتان بتنهائی تشریف ببرید و پرسیدم پس از اینکه از راولپندی مراجعت کردید رای شما در باب انگلیس ها چرا اینقدر تغییر یافته حال آنکه در انوقت شما از سور رفقا بانها شکایت مینمودید عمویم جواب داد رای من حالا بقرار سابق است و هیچ خیال ندارم داخل خاک انگلیس شوم این ارسال و مرسول را میخواهم مشغولیتی بجهت خود قرار دهم گفتم شما در روغ
فصل چهارم (۱۰۶) گفتن را مشغولیت میدانید این عادت خوبی نیست صریحاً جواب بدهید که خود را تحت حکومت آنها نخواهید اورد زیرا که امید نفعی از آنها نداریم آخر الامر عمویم بقراریکه صلاح داده بودم بهمین قدر که اسم من در مراسله نوشته شد و کفایت میکند عمویم رنجیده خاطر گردید آخر متغیر شد و مهر خود را شکسته خورد نمودم ولی بقاصد گفتم پیغام شفاهی از طرف من باین مضمون ببرد (من هیچوقت با شما سروکاری نخواهم داشت زیرا که شما دشمن دوستان من هستید و دشمن دوستان من خواهید بود) قاصد مذکور پیش اور ونبام مراجعت نمود گمان دارم پیغام مرا رسانیده باشد هشت روز دیگر در اوادج توقف نموده عازم کانی گور شدیم بعد از مسافرت پنچروز بآنجا رسیدیم هفده روز در آنجا اقامت نمودیم اسبهای ما قدر بکمال آمدند زیرا که علف سبز زیاد اسمی بود در اینجا تبی بمن عارض شد و پنجروز افتاده بودم بعد عازم وانم گردیده سه روز در آنجا اطراق کردیم بعد از ان از رودخانه کوکل عبور نموده بساحل طرف مقابل رسیدیم همینکه انطرف رسیدیم دیدم از عقب کسی دویده میاید و تفنگ بدست گرفته حرکت میدهد (علی عسکر خان) را مراجعت دادم به بیند کیست و چه میخواهد (علی عسکر خان) مراجعت نموده دید این کسیکه ما مرد میگمان میکردیم زنی میباشد که طایفه وزیری او را در سن دوازده سالگی رافغانستان دزدیده بودند و حالا بیست ساله میباشد این موقع را مغتنم دانسته بما پناه آورده است مشارالیها را تسکین داده اسبی با و دادیم سوار شود وقول دادیم او را به پدر و مادرش برسانیم از مقام مذکور عازم شده وارد خاک طایفه شیرانی شدیم در آنجا فقط دو آبادی بیشتر نبود و اهالی آنجا آذوقه نداشتند فقط یک گوسفند و چهار بز و سه مرغ بجهت فروش حاضر کردند در این وقت تعداد همراهان ما سیصد نفر بود دیگران ما را گذاشته به بنو رفته بودند این حیوانات را ابتیاع نموده بهر قسمی بود گذران کردیم روز بعد وارد یکی از قلعه های طایفه کاکری محال ژوب شدیم در آنجا آرد و روغن
فصل چهارم ۱۰۷ وگوشت وغذاهای پخته بجهت آذوقه دو روز تحصیل نموده بعد با هم همین کار رهسپار گردیم بعد از این وارد قلعه موسوم (ده برنج) شدیم در آنجا تهیه آذوقه نموده علاوه براشیائیکه لازم داشتیم اهالی آنجا مقدار زیادی از بهتر قسم آذوقه آورده اصرار نمودند خریداری نمایم چون لازم ندیدیم از ابتیاع داشتن انها انکار کردیم اهالی انجا اشیاء مذکور را بزمین گذاشته رفتند صبح روز دیگر چون آمدند دیدند آذوقه آنها را دست نزده ایم و نمی توانند ما را مجبـور بخریدن نمایند بکمال کراهت اشیاء خود را بردند و متصل مرادشنام میدادند ما حرکت نموده چند فرسخی رفته بودیم دیدیم تقریباً دو هزار نفر در راه منتظر ما ایستاده شمشیرهای برهنه در دست دارند یکی از آنها جلو اسب عمویم را گرفته قبل از اینکه عمویم بخواهد شمشیر خود را بکشد من تاخته خود را رسانیده تفنگ خود را بسینه شخص مذکور حواله نموده تهدیدش کردم که تپرا خواهم زد شخص مذکور جلو اسب را گذاشته پرسیدم چه میخواهید جواب دادند اسم این ولایت (ژوت) است اکه هر نفری بیست روپیه باج ندهید نخواهیم گذاشت از اینجا عبور نمائید گفتم اگر حرف شما را قبول نمائیم تمام ولایت کاکهارا تهدید نموده همین طور از ما مطالبه باج خواهند کرد از پرداختن باج انکار نموده حاضر جنگ شدیم وقتی دیدند بجهت جنگ حاضر شده ایم اظهار دانشمند شوخی میکردیم راه، را واگذاشته قبل از اینکه وارد منزل شویم پیر مردی با ده نفر اتباع خود عمامه سفیدی برسر با ریش بد و طرف بناگوش او بافته و آویخته بود چاقوی بدستش در سر راه پیدا شد دو نفر از اتباع این ہیکل عجیب جلو آمده بعمویم گفتند مارئیس این ولایت هستیم همینکه پیر مرد مذکور رسید این دو نفر با تعظیم نموده بما گفتند این شخص سید مقدس مرشد ما میباشد این حرف را عمویم شنیده برخواسته دستش را بوسیده او را در پهلوی خود نشانید من از اینگونه اشخاص مزور دیده بودم و از ہیکل او در شک بودم که عقیب این تقدس ظاہری مقصودی خواهد بود عادت من این بود هر قلعه تازه که میرسیدم میان
۱۰۸ فصل چهارم قلعه رفته با بعضی از اهالی آنجا آشنائی میکنم و چند روپیه بانها میدادم که از وضع احوالات آنجا مرا مطلع دارند وقتی از احوالات این شخص تحقیق کردم گفتند این پسر مرد دزد معروفی میباشد و دسته صد نفر قطاع الطریق همیشه با اوستند فعلا چهل نفر آنها را با خود آورده است که اموال شما را غارت نمایند از این فقره عمویم را مطلع ساختم با ور نکرده به پسر خود (محمد حسن خان) گفت این شخص مقدس امشب در اردوی ما مهمان خواهد بود مقارن غروب آفتاب چند نفری را دیدم اطراف چاههائیکه نوکرهای ما میخواستند اسبهای خود در آب بدهند گردش کردند وقتی مشاهده این وضع را کردم و ضمنا منتظر بروز خیانتی بودم این تدبیر بعمل آوردم که اسبهای خود را دسته دسته نموده و با هر دو دسته مستحفظ زیادی مقرر نمودم که آنها را در نقاط مختلفه با وقات متفاوته بجهت آب دادن ببرند و نزدیک چاههای آبی که متصل اردوی ما دزدها در انجا منتظر و مترصد بودند که اسبها را بجهت آب دادن آنجا خواهند نردند باین قسم تمام اسبهای ما که سیصد راس بودند سالما باردو مراجعت کردند عمویم و پسرش تقریبا پنجاه راس اسب داشتند همراهان آنها که از اسبها پرستاری میکردند بعمویم گفتند اشخاصی که اطراف چاه را گرفته اند نمیگذارند نزدیک چاه برویم مرشد مذکور ظاهرا متغیر نموده گفت خودم با اسبها رفته حکم میدهم نوکرهای شمار بگذارند اسبها را آب بدهند قدری که رفته بود مهترها را جلوتر فرستاد که باد لو آب بکشند وقتی مهترها مشغول آب کشیدن شدند مرشد و همراهان اوسی راس اسب سوار شده فرار نمودند و بیست راس اسب را سواره های ما از آنها گرفتند و چند نفر سوارهای ما زخمی شدند وقتی این سوارها مراجعت کرده این اتفاق را اظهار داشتند من حاضر بوده بعمویم خیلی خندیده گفتم امروز بعد از ظهر این مسئله را بشما گفته بودم شما حرف مرا قبول نکردید گو یا شما این شعر را نجار ندارید که گفته اند ای بسا ابلیس آدم رو که هست پس بهر دستی نباید داد دست
فصل چهارم ۱۰۹ عمویم و پسرش (محمد سرورخان) تمام شب تاسف اسبهای خود را داشته مشغول پرستاری مجروحین خودشان بودند منزل روز بعد را همراهان عمویم مجبور شدند دو نفری بيك اسب سوار شوند پس از یازده روز دیگر بعد از ظهری بقلعه که در خاك دکاکیا بود وارد شدیم در اینجا همراهان من بجهت خودشان آذوقه تحصیل نمودند من گرسنه گوسفندی چاقی بجهت خود برآمدم گوسفندی پیدا کرد بیست روپیه قیمت آن را بصاحبش پرداخته و میخواستم گوسفند را ذبح نمایم صاحبش گفت از فروختن گوسفند منصرف شده ام گوسفند مرا پس مدهید حاضر شدم گوسفند را پس بدهم مجدداً راضی شد لهٰذا گوسفند ذبح کردند وقتی دید گوسفند ذبح شده پول را نزد من انداخته گفت گوسفند مرا زنده نمائید جواب دادم اینقدر قدرت ندارم گوسفند ترا جان بدهم اگر میل داری پس گوسفند را با پول برای خود ببر مشارالیه بازهم راضی نشده اصرار نموده گفت باید این کرامت را بنمائید مجبور شدم در این موقع حیله برانگیزم آخوندی نزدیک ما ایستاده بود متوجه او شده گفتم اتصالا بشما فحش میدهد از شنیدن این حرف آخوند متوجه صاحب گوسفند شده من فوراً بصاحب گوسفند گفتم هر قدر میل داری بمن فحش بده ولی بعیال این شخص مقدس که از اولیای خدا است چرا فحش میدهی آخوند متغیر شده بصاحب گوسفند بجهت اینکه چرا بعیالش فحش داده است گفت ای خوک چه میگویی صاحب گوسفند در عوض با و فحش داده با یکدیگر مشغول زد و خورد شدند من گوسفند و پولها را برداشته از میان بدر رفتم و آنها را گذاشتم تا خودشان قطع ما بقال نمایند نیمی از اهالی آنجا بحمایت آخوند و نیمی بحمایت صاحب گوسفند برخاستند بعد از زدوخورد زیادی مردم میان افتاده آنها را آشتی دادند بعد از یکدو ساعتی دیدم صاحب گوسفند دو ظرف ماست و دو مجموعه نان و یکبره کباب شده تعارف آورده تعظیمی بمن نمود باو گفتم چند ساعت قبل خیلی جسور بودی حالا خوب با ادب شده و از صحبتهای او دریافتم
فصل چهارم ۱۱۰ مرد معقولی میباشد پرسیدم چرا بهانه گوسفند میخواستی نزاع نمائی جواب داد ( محمد سرور خان ) در قندهار با من بد سلوکی کرده بود حالا میخواستم در عوض از شما تلافی نمایم گفتم محمد سرور خان ) همین جا حاضر است چرا بعوض او با من جنگ کردی جواب داد چون شما (محمد سرور خان ) را بحکومت قندهار مقرر داشته بودید من شما را مسئول میدانستم چند ساعتی با نمد صحبت نموده شخص مذکور بمنزل خود مراجعت کرد من هم استراحت نمودم روز بعد مجدداً عازم راه گردیدیم در حالتیکه با د شدیدی با گرد و غبار میآمد وقتی نزدیک منزلگاه رسیدیم گفتند کرده طایفه انجا با دو سوار باستقبال شما میآید باید پیاده شده با او بغل کشی نمائید عمویم از من پرسید چه باید کرد گفتم قبل از اینکه مصمم شویم چه باید کرد جلو رفته تحقیق مینمایم فوراً روانه شده دیدم دو نفر بطرف ما میآیند از یکنفر اینها پرسیدم پادشاه شما کجاست جواب داد این رفیق من پادشاهست این شخص را که پادشا میگفتند پیر مردی بود پوستی مندرس در بر داشت که از پارچهای الوان جا با نیگه پوشش سورا شده بود وصله کرده عمامه چرکی بسرش که از شدت چرک معلوم نمیشد چه پارچه است، در زیر عمامه کلاه نمدی در ازی بسرش در عوض کفش جوراب پشمی بپایش مادیانی سوا که از لاغری پوست و استخوانش مانده سگهای کوچک بزالغای مادیان بسته زینی از چوب خشک به پشت مادیان گذاشته بجام مادیان از ریسمان و زنگها با و آویخته بود من از مشاهده این هیکل با شان و شوکت تبسم نموده نزدیک او رفتم گفتم حیف است پیاده با امیر ما بغل کشی نمائید بهتر است سواره از او خوش آمدی بگوئید پادشاه مذکور قبول نموده با من اسپ تاخته نزد عمویم مراجعت نموده گفتم که شاه جهان پادشاه بدون اینکه پیاده شوید از شما پذیرائی خواهد نمود وقتی بیکدیگر رسیدند اسپ عمویم از این هیچگل غر و صدای زنگها رمیده بجای جست و خیز را گذاشت عمویم خیلی ترسید فریاد کرد در این
فصل چهارم ۱۱۱ من خندیده گفتم هرگز قدرت ندارم بین دو پادشاه مداخلت نمایم عمویم فریاد زد بخاطر خدا فکری بکن والا اسب مرا بزمین میزنند این موقع مزاح نیست گفتم اگر چیزی انعام لطف کنید نمر بشما معاونت خواهم نمود عمویم شمشیری بمن وعده نمود قبول کرده اول اسب عمویم را آرام نمودم بعد نزد شاه جهان پادشاه رفته از او خواهش نمودم با من بیاید تا بجهت پذیرائی همراهان عمویم تهیه نمائیم مشارالیه گفت آبگوشت بزی با چهل گرده نان ذرت تهیه دیده‌ام گفتم مهمانی خیلی بزرگی است بلی باید جلوتر رفته انتظامات را ملاحظه نمایم باین بهانه او را از اسب عمویم دور نموده ربع فرسخی رفته بودیم گفتم بعضی لزومات را از خاطر محو کرده‌ام باید مراجعت نموده با خود بیاورم مشارالیه اول قبول نکرد بدون من برود وقتی با و گفتم میخواهم بروم بجهت شما شیرینی بیاورم خیلی مشعوف گردید فورا راضی شد من نزد عمویم مراجعت نموده پرسیدم در باب این پادشاه بزرگ چه خیال میفرمائید خیلی خندید وقتی وارد قلعه شدیم پادشاه نامذتی پیدا نشد تجسس او برآمدیم اخرالامر در کلبه از پوشال ساخته بود او را پیدا کردیم بمن گفت فرستاده‌ام بجهت پختن غذای شما هیزم از جنگل بیاورند هنوز نیامده اند نان هم هنوز پخته نشده زیرا که تاوه آهنی ما را بجهت عروسی بخانه برده‌اند گفتم عیب ندارد اگر بجهت خوردن چیزی ندارید بهر حال مهمان شما هستیم فرستادم بجهت ما آذوقه آوردند از اهالی آنجا جویا شدم این شخص پادشاه سر کرده شما میباشد جواب دادند بلی گفتم واقعا خیلی مردمان عاقلی هستید که همچو پادشاه با قدرت را بحکومت خود مقرر داشته‌اید و هرچه بیشتر بآنها تعریف نمودم خوشنودتر میشدند شب را در جنگل بسر برده روز بعد پادشاه آمده بمن گفت منزل دیگر شما در قلعه پسر عمویم (دوست محمد) میباشد او بهتر از من پذیرائی خواهد نمود خوبست صبح زود حرکت نمائید ما راه بلدی میخواستیم مشارالیه گفت خودم با شما میآیم عمویم گفتم شاید در این مقصود
فصل چهارم ۱۱۲ باشد ولی عمویم این قسم خیال نمیکرد بهر حال حرکت نمودیم آخر منزل پای کوه بلندی سیدیم روز بعد از کوه دیگری گذشته از قلعه که آبادی نداشت عبور نمودیم عمویم گفتم این راه بیه شیطان ما را از بیراه میبرد و ما علوفه بجهت اسبها و آذوقه بجهت خود نداریم هرگاه آذوقه دو روزه با خود نداشتیم حالا چه میکردیم وقت شب در بیابان منزل نمودیم روز بعد (دوست محمد خان) با دو هزار نفر همرهان خود باستقبال ما آمد قبلاً شخصی را فرستاد ابلاغ داشته بود بجهت پذیرائی شما حاضرم (دوست محمد) از ما جویا شد چرا از این راه سخت آمده و از راست نیامده اید وقتی مطلع شد راه بلد ما پسر عموی او میباشد خواهش کرد او را بمن بسپارید زیرا که دشمنی بمن کرده است که میخواست شما را از راه کوهستان برده بمنزل من نرسید و در نیائید و میخواست باین جهت اسباب بدنامی مرا فراهم بیاورد گفت باید مسافرت کثر زیادی را مراجعت نموده بخانه او برویم که از ما پذیرائی نماید و چرس سجت کشیدن ما آذوقه بجهت همرهان ما حاضر نموده است بعمویم گفتم اگر شما حرف مرا قبول میکردید این اتفاق برای ما نمی افتاد حالا بین این دو شیطان چه باید کرد در اثنای این صحبت چند نفر دزد که (دوست محمد) آنها را فرستاده بود هر چه از ما بدستشان بیاید بربایند خواسته بودند بنه ما را بچاپند همرهان ما از آنها را گلوله زده زخمی کرده بودند شانها از این واقعه مطلع شد گریخت و پنهان شد من صلاح دادم باید شبانه حرکت نماییم در همراهان (دوست محمد) بما حمله خواهند نمود اخر الامر شاه جهان را پیدا نموده با و گفتم چرا پنهان شدی تو ما بانجا آورده حالا هم باید ما را مراجعت بدهی مشارالیه گفت از جهای اینکه مبادا شما مرا (بدوست محمد) که دشمن من است بسپارید پنهان شده بودم با و وعده دادیم که همچو خیالی نداریم و تمام شب با او راه رفتیم سرما هم خیلی شدت داشت و هیچ آباد در راه نبود که بتوانیم تحصیل آذوقه نماییم تا اینکه عصر روز بعد وارد قلعه خراب شدیم انجا هم آذوقه
فصل چهارم (۱۱۳) ممکن نمیشد من از این سلطان الشیاطین پرسیدم اهالی این قلعه کجا رفته اند جواب داد مردمان ینجا در بهار میآیند همینکه هوا سرد میشود باین کوهی که در مقابل ما میباشد میروند باو گفتم بر پدر لعنت اسب و آدم از رفتار فروماندیم این همه صدمه نتیجه شرارت تو میباشد مشارالیه گفت بهتر است شما خود بکوه و اهالی این قلعه را آنجا دیده آذوقه از آنها بگیرید چرا که من نمیتوانم با شما بیایم به سبب این طایفه با من و خانواده من دشمن هستند خیلی مسرور شدیم که از شر همچو شخصی آسوده شویم فوراً او را مرخص نموده بعد از غروب وارد کوه شده نزدیک آبادی طایفه که راه بلد گفته بود رسیدیم طایفه مذکور او را خیال کردند ما سوارهای معاند آنها هستیم بجهت جنگ حاضر شدند بعد که فهمیدند با کمال مهربانی از ما پذیرائی نمودند ما ما غذا خورده و اسبهای خود را علوفه داده مسرور شدیم دو روز مهمان آنها بودیم قیمت آذوقه هم که بما داده بودند مطالبه نکردند بعد از آن از راه کوتل سایری) عازم پشکت گردیدیم چون وارد قلعه که مستقل (پشگت) بود شدیم جاسوسی بمن خبر داد که حاکم آنجا چهل هزار روپیه از بابت مالیات انجا جمع نموده خیال دارد بقندهار بفرستد با عمویم مشورت نموده گفتم شبانه میرویم و قبل از طلوع آفتاب بغته وارد پشکت شده پول را متصرف میشویم و لی چند نفر از نوکرهای ما با مید انعام قبل از من حرکت کرده از خیالی که داشتم حاکم را خبر داده این تدبیر را برهم زدند حاکم مذکور پس از اطلاع از این فقره چندین نفر از قلعه جات اطراف جمع نمود قلعه خود را مستحکم نموده خوشبختانه یکنفر جاسوسی را قبلاً فرستاده بودم که منتظر ورود من باشد شخص مذکور مراجعت نموده از خیانت بنجینر نوکر های عمویم مرا مطلع نمود مقصود خود نایل نشده بکار یز و زین مراجعت نموده دو روز اینجا اقامت نمودیم اهالی انجا خود را سید میگویند ولی گمان نمیکنم آنها مستحق اسم سیادت باشند بجهت این که اخلاق حمیده و سخاوت و رحم صفات سادات است و این اشخاص دارای هیچیک از این
فصل چهارم (۱۱۴) صفات نبودند اهالی آنجا خوش سیما و خوش هیکل و متمول میباشند ولی بین خودشان خیلی مغایر و عادی بکشتن یکدیگر هستند و این معنی بالطبع همیشه منجر بنزاع میشود از اینجا حرکت نمو وارد قلعه موسوم (بآب رکن) شدیم و در راه (نوشکی) تمام روز باران شدیدی باریده خیلی سردی هم میوزید همه ما باران خورده دست و پای ما تا نزدیک بود از شدت سرما معیوب شود بعد از زحمات زیاد وارد (نوشکی) شدیم اهالی آنجا بکمال محبت از ما پذیر نمودند روز بعد حرکت کرده راه ما از بیابان قوم رازی میگذشت که هیچ آب نداشت لهذا مجبور شدیم برگردیم بما گفتند اگرچه راه شما چهار پنج منزل دورتر میشود بهتر است از را (خاران) بروید ولی من مصمم شدم از همین راه بیابان برویم و دویست شتر بجهت حمل آذوقه کرایه نموده عازم کردیدیم از تفضلات الهی هر روزه باران میامد و بقدر احتیا آب مهیا میشد بعد از ده روز نزدیک (چغانی) رسیدیم از شدت بارندگی راهها راسا بند بود مجبور شدیم پیاده شده جلو اسبها را گرفته تا از نو در میان کل طی مسافت نمائیم در آخر منزل آدم و اسب هر دو از کار افتاده بودند شخصاً غذائی طبخ نموده به همراهان خود که قریب ضعف بودند دادم همه اسبها بزمین افتاده قادر بحرکت نبودند فقط یک اسب عربی سوار خودم که نسلاً از اصطبل خاصه جدم بود ایستاده بود تا روز سخت بها کشیده روز سوم وار (چغانی) شدیم و از اینکه خان آنجا از ما پذیرائی نکرد متعجب بودم چند روز آنجا مقام کردیم بعد از دو هفته یکنفر از نوکرهای خان نزد عمویم آمده پیغام آورد که خان و میر اینجا اجازه میخوا بجهت ملاقات شما بیایند من پرسیدم چرا در این چند روز نیامده اند جواب داد بخش اره که تمام رعایای آنها بجهت چرانیدن اسبهای خود بصحرا رفته بودند حالا مراجعت نموده پا نفر آنها جمع شده اند که خدمت شایانه خواهش آنها را پذیرفته خان مذکور پیاده با پانصد نفر همراهان خود که عقب سر او بیک قطار میآمدند از قلعه بیرون آمده دو نفر بچه رقاص که
فصل چهارم ۱۱۵ یکی نه ساله و یکی دوازده ساله بود بجلو او میآمدند این رقاصها بکلی از شکل انسانی خارج بودند هیچ لباسی غیر از لنگ کوچکی نداشتند موهایشان طوری ژولیده که هیچ وقت آب و صابون ندیده بود در یکدسته هم سازنده داشتند این بود پذیرائی بزرگی که از ما کردند و پانزده روز طول کشیده بود بیته کرده بودند مدت بیست و پنجروز در (جغائی) توقف نمودیم در ظرف اینمدت اسبهای ما خوب بحال آمدند زیرا که کاه و علف زیادی آنجا بود مجدداً عازم شده از کنار رودخانه (هیرمند بطر پلاک) رفته بعد از شش روز وارد (خیل شاه گل) شدیم اسم اینجا باسم (شاه گل) که یکی از سردارهای بلوچی میباشد موسوم شده است در این قلعه غیر از دو نفر پیر مرد دیگر کسی نبود اینها هم سعی میکردند کسی آنها را نه بیند وقتی از آنها سؤ‌ال نمودم چرا قلعه را خالی گذاشته اید اول کفشد لشکر (امیر علیمردان امیر خان تا) پسر کرده کی سردار (شریفخان) سیستانی میآید که اموال ما را چاپد از این جهت اهالی اینجا بمقامی که نزدیک اینجا میباشد گریخته پنهان شده اند عمویم گفت اگر ما را بجائیکه پنهان شده اند راهنمائی نمائید از آنها کمک خواهیم نمود پیر مردهای مذکور راهنمائی نمودند و (شا کل) از ما پذیرائی نموده مشعوف گردیده و از اظهار اینکه برای کمک او حاضر شده ایم ممنون شد مشارالیه ما را مهمان نموده نصف شب دو نفر از جاسوسهای او خبر آوردند که سوارهای ستا از قلعه کیمنترلی انجا گذشته فردا وارد اینجا خواهند شد (شاه کل) بما گفت خیال دارم که فردا با رعایا و اموال آنها جای محکم بالای کوه بروم عمویم از من صلاح پرسید گفتم اینها اگر میخواهند بروند اگر (شاه گل) بلدی با مابدهد ما میرویم با سیستانیها مقابل میشویم (شاه گل) راه بلد بماداد وقتی خودش بطرف کوه رفت ما بطرف دیگر روانه شدیم بعد از طی مسافت چند ساعت غبار سوارهائی را که میآمدند دیده حاضر جنگ شدیم من با همراهان خود از عمویم جا تر رفته صف جنگ را آراستم ولی سیستانیها از دیدن من چنان متعجب شدند که ابداً خیال جنگراننمو
فصل چهارم (۱۱۶) نزدیک شده رسیدند شماها کیستید جواب دادیم افغان هستیم نه بلوچ از شنیدن این حرف رئیس آنها آمده با ما ملاقات نمود من عقب عمویم فرستاده بسوارهای سیستانی گفتم مملکت (شاه گل) و رعایای او که تحت حکومت افغانستان میباشند امده اید وانه سیستانیها به آنها کاری نداشته باشند رئیس سوارهای سیستانی قبول کرد که (بشاه گل) کاری نداشته باشند مشروط باینکه (شاه گل) بسلام او بیاید تا حفظ شئونات او شده باشد من بجای (شاه گل) گفتم بگذارند (شاه گل) بسلام بیاید ولی خواهر مشارالیه در باب سلامتی برادرش چنان مضطرب بود که او را نمیگذاشت بیاید با نها گفتم هرگاه (شاه گل) را بگذارند با عموی من من بطور ضمانت نزد آنها می مانم آخر الامر راضی شدند بعمویم تاکید کردم که (شاه گل) را بعد از پنجروز مراجعت بدهد و پیشتر از این طول نکشد هفت روز گذشت (شاه گل) نرسید همه اقوام او آمده ادعای ایفای وعده نمودند گفتند از وعده شما دو روز هم بیشتر صبر کردیم بیقین داریم رئیس ما را اسیر نموده اند من بآنها اطمینان دادم که این قسم نخواهد بود و حاضر شدم برم (شاه گل) را با خود بیاورم قبول نکردند گفتند تا وقتی که (شاه کل) اینجا حاضر نشود شما که ما خواهید بود من دویست نفر سوارهای خودم را حاضر کردم باحتیاط اینکه مبادا بماند بیارند طولی نکشید که اهالی آنجا مجتمعاً با شمشیر های کشیده آمدند من نصف سوارهای خود را حکم دادم شلیک نموده و نیمی دیگر با شمشیر های خود حمله نمایند وقتی اینطور اتفاق افتاد آنها بطرف سنگر خود فرار کردند من دویست نفر شتر آنها را گرفته بنه خود را بار نموده بهمان سمتی که (شاه گل) رفته بود روانه شدم رعایای (شاه گل) فورا بعقب ما آمدند و از این حرکت خود معذرت خواستند من آنها را با خود ببیستان برده در انجا شتر های آنها را رد کردم بعد از مسافت دورد وارد قلعه شده بعمویم رسیدم تفصیل (شاه کل) را از لو جویا شدم اظهار داشت سیستانها دوسه کرده دارند یکی (سردار شریفخان) سرکرده سوارهای سیستانی است و یکی پسر
فصل چهارم (١١٧) سرتیپ (یوسفخان) هزاره سرکرده سواره (امیرعلیخان) و پسر سرتیپ (یوسفخان)(شا گل) را اسیر نموده اظهارات مرا قبول نکرد ( این پسر سرتیپ یوسفخان مرحوم خان بابا خان هزاره بوده است که سرکرده سوارهای غاینی و هزاره بوده است و از جانب میرعلیخان بسیستان رفته بوده مترجم) من مستقیماً نزد رئیس مذکور رفته بدون پیاده شدن با او دست داد پرسیدم (شاه گل) کجا است همینکه دانستم (شاه گل) در چادر او میباشد بآواز بلند صدا کردم (شاه گل) بیا مشارالیه از چادر بیرون امده من از سرکردهٔ مذکور پرسیدم (شاه گل) را چرا اسیر نموده اید جواب داد میخواستم او را نزد رئیس خود (میرعلیخان) ببرم گفتم او را من فرستاده بودم و خود را بجهت مراجعت او بکیر و گذاشته بودم مشارالیه رعیت شما نیست که او را نزد (علیخان) ببرید بعد (شاه کل) و یکنفر نوکر او را که با او اسیر کرده بودند گرفته با دو نفر از سوارهای خود نزد اقوامش فرستادم و آنها از سلامتی او مشعوف گردیدند بعد از توقف سه روز با سیستانیها عازم (سیستان) شدیم روز دویم کناره رودخا (هیرمند) رسیده دیدم جمعی از سوارهای پسر (یوسف خان) هزاره که میخواستند طایفه (شاه کل) را بکا پند حالا یکت خیل پانزده خانوار رعایای افغان مسخر هستند تا زند این خانوارها خود را محکم نمود چند نفر از سوارهای اینها را بگلوله زده کشند و چند نفر را زخمی نمودند درین بین اهالی قلعه جات اطراف جمع شده حاضر شدند با سوارهای هزاره جنگنند کارهای بخشیده بود که ماسوارهای خود وارد شده بهمرامان خود حکم دادم سرکردهٔ هزاره را که سوارهای خود را فرستاده بود این قلعه را تاراج کنند کاملا تنبیه نمایند باهالی انجا تسکین داده و عده کردم بجهت امنیت اینها با دشمنهای ایشان شرایطی مقرر خواهم داشت پیاده شد خواستم کهطرا قلعه بروم دیدم همه اینها برای جنگ حاضر شدند چون نتوانستم داخل قلعه شوم یکنفر نوکر خود را فرستادم مطلب را بانها حالی نماید این شخص را اجازه دخول قلعه دادند مشارالیه بآنها
فصل چهارم (۱۱۸) حالی کرده بود که این همه زحمات را یکنفر سر کرده هزاره برای آنها فراهم آورده و او را (عبد الرحمن خان) تنبیه نمود از شما دور ساخته شما بایست بمنازل خود مراجعت نمائید از شنیدن این خبر چند نفر از سرکرده‌های آنها از قلعه بیرون شده نزد من آمدند بآنها اظهار دارم چون شما افغان هستید شما را بمنزله برادرهای خود میدانم بعد از آن روانه شده دو روز وزو از قلعه جات این اشخاص عبور مینمودیم و اینها آذوقه بما میدادند ولی بسوارهای سیستانی هیچ آذوقه نمیدادند و ما مجبور بودیم تا بخارا آذوقه خود را با سوارهای سیستانی تقسیم نمائیم اینجا سوارهای ولایتی بخانه‌های خود رفتند و سوارهای دیگر نزد امیر علیخان رفتند که او را بجهت استقبال مابیاورند (سردار شریف خان) در قلعه خودش موسوم به (شریف آباد) دو روز بما مهمانی داد روز سوم بقلعه امیر علیخان ناصرآباد سیستان رفتیم امیر مذکور از قلعه باستقبال ما بیرون آمد با من و عمویم بغل کشی نموده بعد داخل قلعه تازه امیر شدیم بجهت پذیرائی ما خیمه زیادی دیده و باطراف قلعه بجهت سوارهای ما چادرهای تازه و بجهت من و عمویم چادرهای بزرگتر سر پا نموده بود و شخص زرنگی را بجهت مهمانداری ما مقرر داشته بود که از ما پذیرائی نماید تا دوازده روز مهمان امیر بودیم بعد از آن عازم (سمت دریاچه سیستان) شده حین خداحافظی (امیر علیخان) از ما خواهش نمود تمام چادرها و اسباب هائی که بجهت ما مهیا کرده بود با خود ببریم و اظهار داشت چون شما همسایه ما هستید مائیم همچوم از شما پذیرائی نمائیم ما اظهار امتنان نموده قبول نکردیم ولی چون امیر اصرار نمود دو سه باب چادر کوچک را گرفتیم و نیز مبلغ یکهزار تومان نقد بجهت ما یر چند بما داد این مبلغ را بتیسیمعموداد گفتم چنانچه همیشه مخارج شما را متکفل بوده‌ام اگر بعد از این مخارج شما را ندهم بقدر کفایت خودم پول دارم زیرا که از پولیکه خزانه دار عبد الرحمن خان آورده بود دویست اشرفی هنوز نزد من باقی بود از (دریاچه سیستان) که اهالی انجا او را هامون مینامند عبور نموده وارد بندان شدیم از راه
فصل چهارم ۱۱۹ از راه نه داخل (دشت لوط) گردیده وارد (بیر جند) شدیم در (بیر جند) دو نفر از پسرای (امیر علیخان) از ما خیلی پذیرائی کردند و ما در آنجا مهمانی بزرگی بما داد پنجم محرم سنه وارد (بیر جند) شدیم و دوازدهم محرم بطرف مشهد (امام ثامن امام رضا علیه السلام) روانه وارد شهر (سارمان) گردیدیم در آنجا آثار عمارات عظیمه را مشاهده نمودیم منزل بید یونسی بود که جای خیلی بد هوائی میباشد و آب آنجا شور و تلخست اهالی آنجا حوضهای زیاد بجهت ذخیره کردن آب باران برای مصرف خودشان ساخته اند و و چاه آب هم حفر نموده اند اگر چه چاههای مذکور بجهت طبخ خوبست ولی بجهت خوردن گوارا نیست بد بختا نه قبل از ورود باین قلعه عمویم از تب شدیدی مریض شده ما مجبور شدیم تا صحت مندی او که قریب یکماه طول کشید در اینجا اقامت نمائیم و نقدینه که داشتیم تماماً خرج شد چون عمویم هنوز ضعیف بود استدعا نمودم که اجازه بدهد تخت روانی بجهت او تهیه نمائیم و چون اشجار در آنجا نبود که چوب بجهت ساختن تخت تهیه شود عمویم گفت ممکن نمیشود بدون اینکه چیزی بگویم چنا نکه چوب از عمارتی که مسجد آنجا بود بریدیم مردمان آنجا ایراد کردند من جواب دادم ما غریب میباشیم و مریض داریم از این مال خدا را بجهت کار خیر مصرف نمودم که از بنده های در مانده او کمک نموده باشم از این جواب آنها ساکت شدند تا شام آنروز تخت روان را تمام نموده عازم (تربت عیسی خان) شده وارد مقام موسوم (بکاریز شاهزاده) که جای خوش آب و هوائی بود شدیم شاهزاده عمارت خیلی خوبی در آنجا بجهت خودش بنا کرده بود تا چند روز عمویم در این عمارات منزل نموده در ظرف این مدت شخصاً غذا بجهت عمویم طبخ نمودم و انپرستاری میکردم و بی نوکر نبودیم و پسر عمویم (سردار سرورخان) هم با ما بود ولی با اینکه عموی من نسبت بمن مهربان نبود با ز هم من او را بقدری که پسرش دوست میداشت بیشتر دوست میداشتم چرا که در مدت نا خوشی او چهل روز طول کشید (سردار سرورخان) فقط دو
فصل چهارم مرتبه بجهت احوال پرسی بخود آمده بود و باقی اوقات مصروف کارهای شخص خودش بود روزی قدری زردآلو بجهت عمویم تعارف آورده بودند چون چند روزی پیشتر تب تب عمویم قطع شده بود استدعا نمودم از خوردن زردآلو که ضرر دارد صرف نظر نمایند حرف مرا قبول نکرده مشغول خوردن زردآلو شد گفتم شب و روز از شما پرستاری کرده‌ام و کمتر خوابیده‌ام مگر همین چند روز که توانسته‌ام قدری بخوابم اگر شما دوباره مریض شوید باید مجدداً از شما پرستاری نمایم با این تفضیل بشتاب زردآلو را تمام نوش جان فرمود در این موقع از خیال اینکه خدماتی که در تمام عمر خود نسبت بعمویم کرده‌ام همه رایگان رفته است و حالا هم کار باینجا کشیده بود که بجهت گذران عمویم اسلحه خود را میفروختم خیلی متغیر شده از عمویم استدعا نمودم مرا مرخص نماید (بتربت عیسی‌خان) بروم ایشانهم مرخصی دادند من هم در یکشب دو منزل راه طی نمودم چرا که بجهت آذوقه همرایان خود پول نداشتم علاوه بر این گرمی روز هم خیلی شدت داشت پس از ورود بتربت در یکی از عماراتی که محل اقامت یکی از شاهزاده‌گانی بود که بطهران رفته بود منزل نمودم و منظری هم بجهت عمویم تهیه کردم در اینجا یک نفر تاجر هراتی موسوم (بحاجی حسنعلی) که مدت چند سال در اینجا سکونت داشت نزد من آمده گفت هر قدر پول بجهت مخارج خودتان لازم داشته باشید حاضر است و اظهار داشت یک لک روپیه کابلی از خود دارم و دو لک تهران بجهت معامله تجارتی اشخاص دیگر نزد من امانت دارند جواب دادم بجهت این اظهار شما ممنونم چون نمیتوانم قرض شما را ادا نمایم مجبورم قبول نکنم ولی در زمان توقف اینجا آذوقه بجهت همرایان خود و علوفه بجهت اسبها با کمال تشکر از شما میگیرم بعد از شش روز عمویم نیز وارد تربت گردید حاجی مزبور مخارج او را هم متحمل شد چون لباسهای همرایان مانند رسن و زین و یراق اسبهای آنها هم فرسوده بود
فصل چهارم ۱۲۱ حاجی مذکور اظهار داشت حاضرم ملبوسات و زین ویراق تازه بجهت شما تهیه نمایم من از گرفتن این اشیا را انکار کردم ولی عمویم بجهت همراهان خود قبول کرد واقعاً آن شخص بما خیلی محبت نمود تا زنده باشم نمیتوانم کاملا تلافی مهربانیهای او را نمایم شخص کاسبی که این قدر مخارج گزاف را متحمل شود باید دل فراخی داشته باشد از انجائیکه عمویم در باب غذای خود بی احتیاطی مینمود مجدداً مریض گردید در این نا خوشی هم ده شبانه روز او را پرستاری نمودم بعد از چند روز والی خراسان از ورود ما مطلع گردیده حبس الا مر شاه یکعد د تخت روان با بیست و چهار راس قاطر بجهت عمویم فرستاد و کاغذ نوشته بود که شاه از ناخوشی شما اطلاع یافته است تخت روان را فرستاده است که شمارا بمشهد برساند عمویم این التفات ایشان را قبول نموده بعد از اقامت یکما ه عازم مشهد شدیم تا این وقت هفت هزار تومان بحاجی مذکور مقروض شده بودیم که ششصد تومان عمویم قرض کرده بود و یک هزار تومان من گفته بودم این تشکر و تا پته سلام که از تربت تا اینجا بنجمنزل کرده بودیم ما مشایعت نمود گفت ازینجا کنبد مطهر امام هشتم علیه السلام دیده میشود من از مشاهده اینکه انوار خداوندی بکنبد منوره میتابد فرحنا شده مشغول فاتحه و دعا گردیدم از آنجا که گذشتیم دو کالسکه که بیکی چهار اسب عربی و بیکی دو اسب عربی با زین و یراق مرصع بسته بودند با جمعیت زیادی از اجزای مقننه استانه و ایالتی باستقبال ما رسیدند این تجلات مال پسر شاه و عموی شاه بود ( گو یا کالسکه یکی مال مرحوم جلال الدوله پسر شاه بوده است که در آن نزدیکی در (مشهد) وفات یافته بوده و یکی مال شاهزاده (حمزه میرزای حشمتہ الدولہ) عم شاه و والی خراسان بوده مترجم) بانهایت احترام ما را وارد یکی از عمارات دولتی نمودند که در آنجا منزل بجهت ما تعیین کرده بودند تا سه روز مهمان حضرت ( امام علیه السلام) بودیم بعد از ان مهمان دولت
فصل چهارم (۱۲۲) بودیم عموی شاه چون بمدافعه ترکمانها رفته بود حاضر نبود ولی بعد از ده روز مراجعت نمود عمویم و پسرش (سرور خان) و چند نفر از همراهان ما را بشام دعوت نموده نسبت بما خیلی اظهار محبت نمود روز بعد هم خود (شاهزاده حمزه میرزا) بدیدن ما آمدند من بزیارت قبر (امام ثامن علیه السلام) مشرف شده جبهه باستانه مبارکش سایده از غبار مرقدش دیده را روشن کرده و قلبم را تسکین دادم یکی از وزرای شاه (دبیر الملک) که متولی باشی استانه مقدسه بود مرا بمنزل خود دعوت نموده دعوت اورا با کمال شعف پذیرفتم در ایام توقف مشهد مدت پانزده روز تبی بمن عارض شد ولی خداوند شفا کرامت فرمود دفعه ثانی که با عموی شاه ملاقات حاصل شد سؤال کردم ایا لطف فرموده بمن اجازه خواهند داد از راه در کز رو طرن دارد گنج بترکستان بروم یا خیر و نیز خواهش کردم راه بلدی تا در گز که سرحد (ایران) است و الله (یارخان) حاکم آنجا میباشد بمن بدهید گفتند قبل از اینکه بشما جواب داده شود باید خواهش شما را بخدمت شاه عرض نمایم و فوراً عرض خواهیم کرد بعد از چند روز یکنفر از جانب شاهزاده والی نزد من آمده بعد از صرف چای و قلیان اظهار داشت که خواهش شما را بتوسط (دبیر الملک) بشاه عرض کرده ایم و (دبیر الملک) بجهت شما از شاه اجازه خواسته است ولی قبل از اینکه شاه خواهش شما را بپذیرد فرموده اند (بطهران) رفته خدمت شاه برسید بعد اگر میل داشته باشید بترکستان بروید بشما اجازه خواهند داد من گفتم عجالتاً خیال ندارم خدمت شاه بروم ولی اگر جای دیگر بمقصود خود نایل نشدم (یعنی استخلاص افغانستان) آنوقت مراجعت نموده خدمت شاه خواهم رسید و بخیال من صحیح نیست که بعداً ملاقات همچو پادشاه بزرگی مثل (شاه ایران) از نزد او رفته بجهت امداد بدولت دیگری ملتجی شوم آنوقت دیگران خیال خواهند نمود که شاه از دادن کمک انکار کرده است در این الامیر در؟
فصل چهارم (١٢٣) اسباب تو باین (شاه ایران) خواهد بود فرستادند که دو روز مهلت خواست که در باب اراده من خیال نماید بعد از دو روز خبر آوردند که اگر چه شاه مایل با بتهران بروید ولی اگر مصمم شده اید بطهران نروید هر وقت خواستید میتوانید روانه ترکستان شوید و شاه شما را همیشه مثل فرزند خود خواهند دانست شما هم ایران را مثل خانه خود بدانید بجهت این اظهارات محبت آمیز یکه نسبت بمن کردند از فرستاده شاهزاده خیلی اظهار امتنان نمودم و خواهش کردم از شاه استدعا نمایند همیشه مرحمت خود را درباره من مبذول بدارند فرستاده مذکور از طرف شاهزاده یکنفر سرکرده با ده سوار و مراسله هم به (الله یارخان) یمین سپر دلند از مشهد) حرکت نموده بعد از مسافت شش روز (الله یارخان) با یکهزار سوار باستقبال من آمد و باغی را که خارج دره گز و خوش آب و هوا و محل راحت بود بجهت اقامت من معین نموده این شخص پذیرائی گرمی از من نمود که گمان میرفت چندین سال است با من آشنائی دارد یکماه مرا نزد خود نگاه داشت در ظرف این مدت بجهت سلامت رسیدن من از اهالی (زنگانیه تمنا میخواست و بسن میگفت اینها قطاع الطریق هستند در این وقت بعضی از تجار را که بمهرام بارشتر مال التجاره بجهت تجارت بدرگز وارد شدند این اشخاص را (الله یارخان) بطور گرو نگاه داشت و سه نفر از سردارهای طرثن را که اسم یکی (اوزبک سردار) و اسم دیگری (عزیز سردار) و اسم سومی (ارتق سردار) بود بجهت راه بلدی تا اورگنج با من همراه نمود از (درگز) روانه شده خود (الله یارخان) با یکهزار و پانصد سوار از راه لطف آباد و قلعه خسرو تا ابیورد از من مشایعت نمود درین راه در زراعت های شالی شکار زیاد بود چون تفنگ و اسبهای خوب داشتیم روزی دو سه ساعت مشغول شکار بودیم بعد از گذشتن از ابیورد با (الله یارخان) خداحافظی نموده روانه شدیم خان مذبور چند سوار
فصل چهارم (۱۲۴) را با من همراه کرد که خبر سلامت رسیدن مرا با و برسانند (حین ترجمه کتاب مقرب الخاقان (الله یار خان) در کرنی را که در مشهد حاضر بود ملاقات نموده تفصیل و رو د حرکت امیرحسا را در در تو خود امیر صاحب مرقوم فرموده اند بیان نمود و بعضی اشتباهات لفظی کتاب را در این موقع از مشارالیه تصحیح کرد مترجم) تمام آن شب را راه رفتیم صبح روز بعد چای که کنار رود خانه طرن بود وارد شدیم کنار رودخانه مذکور فالیزهای خربوزه و هندوانه زیاد بود رسم اهالی آنجا چنین است که وقت رسیدن خربوزه و هندوانه در سیر فالیزها سکونت اختیار نموده غیر از خربوزه و هندوانه دیگر چیزی نمیخورند و اسبهای نها هم بیری علف دیگر می نیست نی سبز میخورند روز بعد وارد (طژن) شده بیجر و زنگا بنای این مردم الاچیق نشین توقف نمودیم اولا بجهت اینکه آذوقه تحصیل نمائیم ثانیا اسبی بیا بید که ز یاد لازم بود راحت نمایم روز ششم عازم (اور گنج) شدیم از سه نفر سردارهای (تراکه) را ندید که همراه بودند یکنفر آنها بولایت خود مراجعت نمود دو نفر دیگر که (عزیز سردار) و (آور بک سرار) باشد با من آمدند تمام شب راه رفته دو ساعت بظهر مانده روز بعد بسر چاهی رسیدیم که آب آن خیلی تلخ بود و دو روز در اینجا منزل کرده بعد از آن رو بسیم طری حرکت کردیم و تا یج دیگر راه میرفتیم فقط بجهت جو دادن باسبها توقف مینمودیم تا روز چهارم تقریباً دو ساعت بظهر مانده بسر چاهی رسیدیم که آب پنجاهم از چاه اولی تلختر و کثیف تر بود ولی مجبور باشامیدن بودیم و اسبهای ما هم قادر بحرکت نبودند شش روز در اینجا کرده که اسبها قدری بحال بیایند بعد از آن عازم شده شب راه میرفتیم و در کرمی روز میخوابیدیم روزی بیک قافله از (ترکمانها) برخوردیم اینها بخیال اینکه ما ایرانی هستیم و میخواهیم با نها حمله نمائیم خود را پنهان نمودند در اینجا باید تذکر ر بشود که ایرانیها و ترکمانها با بریک دشمن هستند اگر چه هر دو مسلمان میباشند ولی علمای جاهل آنها بهوای خود رفتار نمود اتهای
فصل چهارم (۱۲۵) ترغیب مینمایند که یکدیگر را بقتل برسانند یا بفروشند و اینکار وحشیانه ایست خدانمیخواست همه مسلمین برادر و اجزای یکدیگرند هر چند هر دو طایفه خود را مسلمان مینامند لکن بسبب جهالت با یکدیگر مثل مشرکین رفتار مینمایند اینست که کفار بر اسلام غالب میشوند چرا که بین خود شان نفاق دارند عیبی در اسلام نیست خودمان مدعایب هستیم بهر حال چند نفر ترکمان اوز؟ دیدم از آنها جویا شدم چاه ابی باین نزدیکها هست جواب دادند که بهمین طور که حالا میپرید طی مسافت نمائید قبل از طلوع صبح بیک چاه آبی خواهید رسید مشغول مسافت شدیم با آفتاب بالا آمده حدت گرمی زیاد شد و اسبهای ما دیگر تاب رفتن نداشتند و هیچ آثاری از چاه آب پدیدار نبود از تشنگی کامهای ما خشکیده زبان اسبها هم مثل چوب شده بود من زبان بعضی اسبها را چاک دادم ولی هیچ خون جاری نشد یکدانه لیمو همراه داشتم بهمان خود فشار داده زبان خود را بزبان اسب خود مالیدم هیچ رطوبتی حس نشد از این قحطی آب دانستم دوزخ در وجود خود انسان موجود است زیرا که از تشنگی مثل آتش میسوختم تا شام راه رفتیم آنوقت بچاه آبی رسیدیم ولی فقط چهار نفر از همراهان با من بسر چاه رسیدند ما بقی در راه افتادند بعد از آشامیدن قدری آب بخیال آنکسانیک عقب مانده خود افتاده و بحالت آنها گریستم یکی از اسبهائیکه از اهالی آخال خریده بودم دیدم از سایر اسبها کمتر خسته شده است دو مشک آب باسب مذکور بار نموده یکنفر آدم بعقب فرستادم که اگر ممکن باشد همراهان را پیدا نماید شخص مذکور دستورالعمل دادم روپای اسبها را از دست ندهد و یک قطب نما هم باو دادم که اگر در باب راه اشتباهی برای او حاصل شود برهنمایی قطب نما حرکت نماید شخص مذکور تمام همراهان را که از اسبها خود افتاده بودند و از تشنگی قادر بحرکت نبودند پیدا نموده قدری آب بدهان هر یک از آنها ریخته تا بحال آمده شام آنها را با خود نزد من آورد هفت روز سر اینچاه
فصل چهارم (۱۲۶) ماندیم کاروان ترکمان هم که قبلا بیان داشته شد اینجا رسیدند وقتی شنیدند من کیستم بعضی از آنها آمده معذرت خواستند گفته بخیال اینکه شما ایرانی هستید ما شما را قصد آزار او فرد انداختیم که از تشنگی هلاک شوید چون آذوقه ما تمام شده بود این ترکمانها آذوقه چهار روزه تعارفاً بما دادند و آذوقه سه روز هم از آنها خریدیم ترکمانها صبح زود بعد حرکت کردند تا سه روز دیگر هم در اینجا اقامت نموده از اینجا تا شهر (خیوه) تقریباً پنجروزه راه بود ما هم بسمت (خیوه) حرکت کرده پس از ورود بآنجا زیر درختهای خارج شهر منزل نموده چند نفری بجهت تحصیل آذوقه بشهر فرستادم کسان خان (خیوه) از نوکرها پرسیده بودند که این آذوقه که میخرید برای کیست جواب داده بودند آقای خود سردار عبدالرحمن خان پسر مرحوم (امیر محمد افضلخان) و نوۀ مرحوم (امیر دوست محمد خان) (اعظم خان خیوه) فورا یک نفر از وزرای خود را نزد من فرستاده پیغام داد خیلی نا مناسب است شب را در چنین جای ناراحتی بسر میبرید و اصرار نموده ما را بشهر بردند و در اینجا چند باب خانه بجهت همه ما ها تهیه نموده بطور خوبی از ما پذیرائی کردند بعد از دو روز مهمانی خان خیوه داور گنج وزیر خود را نزد من فرستاد پیغام داد میخواهم ملاقات نمائیم من اظهار داشتم چون غریب هستم و در خیوه کسی مرا نمیشناسد بهتر آن است من بملاقات خان بیایم و سوار شده بمنزل خان رفتم وقتی وارد شده شصت عرادۀ توپ آنجا دیدم که همه توپچیهایش بودند قبلاً اینقدر توپ در یک محل هیچوقت ندیده بودم پنجاه توپ برای احترام ورود من شلیک نمودند و خان بجهت استقبال بیرون آمد من پیاده شده با خان دست داده بهمان طرز دست یکدیگر را گرفته بتابار حکومتی رفتیم آنوقت بزبان ترکی حرف نمیزدم از این جهت خان یکنفر مترجم معین نمود که صحبتهای ما را ترجمه نماید تا دو ساعت صحبت کردیم خان بمن گفت شما را برا در بزرگ خود میدانم آدمی
فصل چهارم (۱۲۷) همراه پدرم (محمد امین خان) در زمانیکه در بلخ بود با پدر شما خیلی دوست بود و خدا را شکر میکنم که ما و شما یکدیگر را ملاقات نمودیم نیز خان مذکور خواست دو شهر از هفت شهری که تحت حکومت او بود بمن بدهد و اظهار داشت هر وقت ببلخ بروید صدهزار سواره و پیاده با شما خواهم فرستاد که شهر بلخ را بجهت شما فتح نمایند بجهت اینکه ما دوست و همسایه یکدیگر بوده باشیم بجهت این گذشت کریمانه او اظهار امتنان نمودم و گفتم بعد از چند روز جواب خواهم دادم و نیز بعضی اظهارات بطور نصیحت دوستانه باو خواهم کرد که بجهت او مفید خواهد بود بعد خداحافظی نموده نوکر خان که از من راه بلدی میکرد گفت خان منزل خود را بجهت شما حاضر نموده است و همراهان من در باغ مذکور میباشند این منزل و باغ تقریباً دویست قدم از شهر دور بود و عمارات خیلی خوبی داشت بعد از دو ساعت خزانه دار خان آمده گفت که خان بمن فرموده است هر قدر پول لازم داشته باشید تا دویست هزار اشرفی بشما بدهم وزیر هم تصدیق این پیغام را نمود در جواب گفتم خداوند خان را بجهت این مردانگی کامگار و پایدار داشته باشد نمیدانم بکدام الفاظ تقریر نمایم چقدر ممنون احسان خان هستم دویست هزار اشرفی را میخواهم چکنم مخارج یومیه من فقط روزی سی قِران است روز بعد خزانۀ دار یکهزار اشرفی آورده گفت خان فرموده است که هر روز همین مبلغ را بشما تقدیم نمایم آخرالامر اشرفیها را قبول نموده و بشخص مذکور گفتم این وجه را بخاطر من بسپارید با وجودیکه بشار الیه گفته بودم که مخارج یومیه من روزی سی قِران است ولی هر روز همین مبلغ را میآورد بعد از پنجروز وزیر بجهت جواب اظهارات خان و نیز بجهت نصایحی که باو وعده داده بودم نزد من آمد جوابی که دادم این بود که اگر رجال دولت قبول نمایند بخیال من کار عاقلانه ایست که خان مرا با چند نفر از اشخاص محرم خود بیلکچی
فصل چهارم (۱۲۸) بروسیه بفرستد که بین آنها و دولت روس قراری بگذاریم والا پیشین شاهد مینمایم که روزی شکر روس نزدیک (اور گنج) خواهد رسید و شما معدودی شکر بجهت محافظت خود دارید نمیتوانید باچنین دولت بزرگی بجنگید خان در باب صحبت این نصیحت بامشیران خود مشورت نمود ولی چون اهالی آنجا هیچوقت قوت بلیک دزدی را ندیده بودند متفق نشده گفته اگر روسیه نزدیک (اور گنج بیایند مرگ برای آنها آماده است وزیر نزد من مراجعت نموده این پیغام را آورده گفت خان و چند نفرازرعای تدبیر شما را پسندیده اند ولی علت جواب فو قراداده اند من گفتم در صورتیکه اهالی اینجا اینجور جاهل و بی اطلاع باشند نمیتوان میان آنها اقامت نمود از شنیدن این حرف و زیر اظهار داشت خان خیال دارد دختر خود را بشما تزویج نماید تا بمرو را یام اهالی بخب نصیحت شمار ا قبول نمایند جواب دادم اگر خواهش خان را در باب این وصلت قبول نمایم اهالی اینجا زود بامن حسد خواهند ورزید علیهذا بجهت من خوب نیست اینجا بمانم میخواهم بخارا بروم وزیر را از این اراده ملوک را دیده گفت پادشاه بخارا همراهان شما که آنجا رفته اند مخارج یومیه آنها را درست نمیدهد پسر عموی شما (اسحاق خان) را هم بس نظر داشته است و نیز وزیر لمن صلاح داد همراهان خود را بخارا بخوانم ولی جهت رفتن اصرار کردم گفتم آنجا کار دارم و خواهش کردم بجهت من از خان اجازه رفتن بگیری وزیر مراجعت نموده وعده داد روز بعد جواب بیاورد روز دیگر جواب آورد گفت اگرچه خان بمفارقت شما میل ندارد ولی اگر اضرار میکنید مجبور است شما را بگذارد بروید فقط دو روز صبر کنید تا تمهید مسافرت نماید و ه شود روز سوم یکصد و پنجاه شتر با آذوقه و چادر و فرش خان بمن داد وقتی بجهت خدا حافظی رفتم از رفتن من خیلی اظهار تاسف نمود بعد از مسافرت بخروزوار دکناره جیحون شدم از سرحد م از
(۱۲۹) فصل چهارم (غوز) و (شوراب خان) که حالا تحت حکومت روس است گذشته از اینجا بمدت هفت روز وارد (قره کول) که یکی از مضافات بخار میباشد شدیم پسر عموم (اسحاق خان) و نوکر های من که در بخارا بودند از ورود من مشعوف شدند و کاغذی بمن نوشته نهار شعف نمودند روز سوم وارد بخارا شده دیدم پادشاه بخارا حسب الحکم دولت روس (بحصار) و (قلاب) رفته است که با میر (سهاب بیک) جنگ نماید چرا که میر مذکور اطاعت آنها را قبول نکرده است چون با امیر بخارا سابقه اشنائی داشتم کاغذی با و نوشته از آمدن خود اطلاع دادم و پرسیدم آیا میل دارید تا مراجعت شما در بخارا بمانم یا نزد شما (بحصا) بیایم زیرا که میخواهم زود تر عازم سمرقند شوم مبروت جواب نوشت بجهت ملاقات او بروم علیهذا اشرفیها ئیکه خان (خیوه) بمن داده بود فروخته اسب و لوازمات دیگر ابتیاع نمودم و تمام شتر هائی را هم که خان خیوه بمن داده بود فروختم بسته خود را دیده با بالقصد سفر عازم (حصا) شده و غلامهائی را که خان خیوه بمن داده بود آزاد نمودم مدت ده روز این مسافرت طول کشید روزی در بین راه قطعه زمینی مرتفعی را دیدم که بجهت چادرهای امیر بخارا مسطح کرده بودند و این قطعه زمین با خون الوده بود اول خیال کردم این خون گاو هائیست که بجهت صدقه نصره و فتحی که بجهت امیر بخارا رخ داد ذبح نموده اند پرسیدم چرا گاوها را دور تر ذبح نکرده اند مردمان آنجا آهی کشیده گفتند این خون انسان است نه خون گاو بعد معلوم شد پانزده روز قبل وقتیکه چادر امیر بخارا اینجا سر پا بوده قلعه حصار مفتوح شده یکهزار نفر اسیر نزد امیر آورده اند فورا حکم داده است در جلو روی او همه را کشته اند از استماع این کار ظالمانه خیلی متاثر شده گفتم شاید آنها تقصیری داشته اند والا هیچکس اسیر را نمی کشد مردم جواب دادند امیر صد با آدم را بدون تقصیر یا رسیدگی بجهت کشته است از شنیدن این حرف بتعجب نموده با خود خیال کردم که چون حکمرانان آنها نمد اد دین خدا غافل میباشند و مسلمانان را بغلامی
فصل چهارم میکشند و مخلوق خدا را بدون تقصیر میکشند و امیر بخارا هم اعتنائی باحکام خدا و شرع پیغمبر ندارد و هر کسی هم از قوانین شرع تجاوز نماید علما که حامی و مروج این شریعت هستند اعتنائی با و ندارند ازین سبب روسها بولایت ترکستان استیلا یافته اند خیلی مایوس شدم که اهالی بخارا که بتدین شهرت دارند برخلاف قانون شریعت محمدی رفتار مینمایند از بی مبالاتی مسلمانها مغرور دیوانگی خود هستند متالم شدم که کفار آنها را اینقدر جاهل و بی اطلاع معار یکدیگر دیده از این فقره مستنفع میشوند از کشته شدن این اشخاص بیگناه گریستم و چند نفر سوار را مقرر داشتم خون آنها را با خاک پوشانیده صورت قبر درست نمایند شب را با کمال تاسف و ملال بسر برده بطرف (حصار) روانه شدم امیر یکهزار سوار با چند نفر سر کرده باستقبال من فرستاده در منزلی که بجهت من تهیه کرده بودند فرود آمدم بعد از سه روز فرستاده امیر آمده مرا دعوت نموده بملاقات امیر رفته مراجعت نمودم امیر ده هزار تنگه نقد با چند توپ کخاب بجهت من فرستاد بعد از توقف چند روز از حصار حرکت نموده عازم (سمرقند) شدم حا سمرقند از طرف روس از من با کمال مهربانی پذیرائی نموده و بجهت من و نوکر های من منزلی معین کرده هرگونه توجهات از من نمود بعد از چند روزی فرمانفرمای ترکستان متصرفی روس مرا دعوت نمود تاشکند رفته با او ملاقات نمایم تهیه مسافرت مرا حکومت سمرقند متحمل شد پس از ورود تاشکند مهربانی تمام از من پذیرائی نمودند روز بعد از ورود فرمانروا مرا بملاقات خود دعوت نموده با کمال محبت از من پذیرائی کرد و بعد از دیدن مرا بمجلس شب نشینی وعده خواست من در اینجا رسومات مردمان اروپائی را مشاهده نموده بنظرم خوش آیند آمد اینها از مهمانهای خود در تالار بزرگی پذیرائی نموده مهمانها در اطاقی گردش نموده با یکدیگر صحبت میداشتند و سکار میکشیدند یا میوه میخوردند تا دو ساعت از نصف شب گذشته مجلس دایر بود بعد همه بخانهای خود مراجعت نمودیم روز بعد فرمانفرما بملاقات من آمد تا از
فصل چهارم (۱۳۱) منزل خود از او استقبال نمودم بعد از احوال پرسی از یکدیگر بعضی تعارفات باو دادم که من جمله یکشمشیر مرصع بود و شش طاقه شال کشمیری و دو توپ کمخواب و دو ساعت نشسته بعد مراجعت نموده روز بعد از ان (جنرال علی) خانف مرا به ناهار دعوت نمود و آن روز را بصحبتهای دوستانه گذرانیدیم در ظرف چند روز بعد از ورود من بعضی جنرالهای دیگر هم مرا بمهمانی دعوت نمودند در این بین عید بزرگ روسها رسید این عید روز مولود پسر خدا یشان میباشد در این روز فرمانفرما کالسکه خود را بجهت من فرستاده بتوسط نایب خود مرا دعوت نمود که بمنزل او بروم با تفاق یکدیگر رفتیم فرمانفرما علی الرسم سرپا از من پذیرائی نمود مرا بمهمان تالار یکه قبل مجلس داشتند برد و تمام صاحب منصبان ور نها و پسر آنها هم حاضر بودند و هر چیز از مشروب و ماکول شروع و نا شروع در آنجا حاضر بود رفقا تا نصف شب از خوردن پیچ دست نکشیدند نصف شب مشغول بریدن یکدیگر شده میگفتند کرستوس کریستوس (یعنی مسیح مسیح) بعد از ان از میزبان مرخصی حاصل نموده جمعی بجا نهای خود مراجعت نمودیم سه روز بعد از گذشتن از این عید فرمان فرما مجدداً نایب خود را باکالسکه اش فرستاده مرا بملاحظه سان لشکر دعوت نمود بعد از اینکه پیاده و سوار او توپچیها همه سلامی گرفتند سان شروع شد ترتیب سان خیلی خوب بود پس از اختتام سان نقب مصنوعی که ساخته بودند اتش زدند روز بعد نایب فرمان فرما مجدداً آمد و پیغام آورد که فرمانیط میخواهد شما را ملاقات نماید من هم رفته بعد از صرف چای فرمانفرما گفت (امپراطور عظم ) تلگرافاً از شما احوال پرسی نموده اند نطلب دوستخان نمودم بعد گفت (امپراطور) از راه مهربان از شما دعوت فرموده اند که بملاقاتشان پطرز بورغ) بروید تا اظهارات دوستانه خودشان را شفاهاً بشما بفرمایند من گفتم مملکت (امپراطور) را ملجا و پناه خود میدانم و تا اینجا آمده ام که آرزو و آمال خود را (با مپراطور) عرضه بدارم و امید وارم بمقصودات خود نایل به
فصل چهارم کامیاب شوم فرمانفرما پرسید آیا به (پطرزبورغ) میروید من وعده دادم تا فردا جواب میدهم از آنجا آمده با نوکرها ئیکه محرم راز من بودند مصلحت کردم که آیا اختیار کردن این مسافرت قرین صلاحت یا خیر متفقاً اظهار داشتند شما را نمیگذاریم بروید زیرا که ماها بدون شما نمیتوانیم گذران نمائیم بآنها گفتم مثال من در روسیه از قراریها خیلی هستند و (امپراطور) بهیچیک از آنها ملاقات خود نخواسته من باید خواهش (امپراطور) را قبول نمایم اگر چه خیلی سعی کرده همراهان خود را راضی نمایم ولی آنها قبول نکردند روز بعد بملاقات فرمانفرما رفتم پس از تعارفات رسمی وصرف چای و کشیدن سیگار اظهار داشتم که پادشاه شما بمن خیلی اظهار مرحمت فرمودند ولی چون در مملکت ایشان تازه وارد شده و پانصد نفر همراهان با خود دارم که همه اینها مسافرتها زیاد کرده اند بعد از دیدن تهیه اگر از من دعوت کردند خواهم رفت فرمانفرما گفت خیلی خوب (بامپراطور) تلگراف مینمایم بعد از دو روز نایب فرمانفرما مجدداً بکالسکه آمده مرا بمنزل فرمانفرما برد فرمان فرما گفت (بوزیر اعظم) تلگراف کرده بودم (امپراطور) بوزیر اعظم فرموده است که خواهش شما را پسندیده اند و حکم فرموده اند منزلی بجهت شما در سمرقند پاک نمایند برحسب میل شما ابتیاع نمایند و بجهت مخارج شما هم ماهی یکهزار و دویست و پنجاه منات مقرر داشته اند من جواب دادم با مپراطور پناه اورده ام هر چه بمن عنایت شود قبول میکنم و نیز فرمان فرما گفت امپراطور عکس شما و چند نفر از سر کرده های همراهان شما را خواسته جواب دادم حاضر خواهم نمود روز بعد نایب فرمانفرما ما را بدکان عکاسی برد ولی سرکرده ها من از گرفتن عکس خودشان انکار کردند گفتند هرکس عکس خود را بیندازد کافر میشود تا حالاً من همیشه خیال میکردم همراهان عقلی دارند ولی این وقت دانستم که هیچ عقل ندارند نایب فرمان فرما از من پرسید چرا همراهان شما عکس خود را نمیداخند جواب دادم اینها سرکرد هیچ طایفه نیستند چون نوکرهای شخصی خود من میباشند آنها را دوست دارم و این قدر محبت بآنها
فصل چهارم (۱۳۳) معت ابه نیستند که عکس آنها بجهت امپراطور فرستاده شود نایب مذکور گفت شما خیلی عاقل هستید زیرا که اگر امپراطور میپرسید که منصب این اشخاص چه میباشد جوابی نداشتیم بعداً من هیچوقت دیگر همرهان خود را طرف شور خود قرار ندادم چرا که این دفعه دویم بود خودش مرا رو نمودند و نیز در باب دانائی آنها چندان اعتقادی نداشتم بعد از چند روز نایب فرمانفرما مجدداً مرا بجهت مجلسی که فرمانفرما داشت با خود برد باز تا نصف شب مشغول سار و خوش گذرانی بودیم در این موقع اجازه خواستم بسمر قند رفته از حالات همرهان خود مطلع شوم فرمانفرما خواهش مرا پذیرفته کاغذی بعنوان (جنرال ابراشوف) بمن داد روز بعد بجهت خداحافظی نزد فرمانفرما رفته از همان راهی که آمده بودم عازم (سمرقند) شدم پس از ورود بسمرقند (جنرال ابرا سوف) را ملاقات نمودم مشارالیه اظهار داشت فرمانفر تأشکند دستورالعمل داده است هر منزل و باغی که شما پسند نمائید بجهت شما ابتیاع نام من گفتم امیر بخارا از باغهای دولتی دارد یکنفر نوکر خود را بجهت ملاحظه این باغها میفرستم بعد جواب میدهم نوکرهای من تا چند روز گردش نموده من هم تحقیقات کردم آخرالامر بجنرال مذکور کاغذی نوشتم که باغی دم دروازه قلندرخانه که مال حکومت بخارا میباشد پسندیده ام وسعت آن تقریباً دوازده هزار ذرع بود در محل خوبی واقع شده چشمهائی آن هم داشت این باغ را باین جهت انتخاب نمودم که جنرال مذکور پول در خریدن باغ تارها آ نماید و باغی که مال دولتبست بمن بدهد بالاخره در باغ مذکور سکونت اختیار نمودم بجهت پسر عمویم (میرزا اسحاقخان) منزلی در شهر رهن گردم یک منزلی هم بجهت نوکرها از اهالی سمرقند رهن نمودم بعداً چند روز همان سرکرده ها که راضی نشده بودند من نزد امپراطور رفته کار خود را انجام دهم یکی یکی از من مرخصی خواستند بعضی هم بدون مرخصی رفتند فقط نوکرها نزد من ماندند و صادقاً با من خدمت کردند سرکرده های مذکور غیر از اوقات تلخی بجهت من دیگر ثمری نداشتند
۱۳۴ فصل پنجم فصل پنجم وقایع زمان اقامت در سمرقند از سنه ۱۲۸۸ الی سنه ۱۲۹۶ هجری زمانیکه در سمرقند بودم واقعات زیادی بجهت من رخ داده که اگر تمام آن واقعات را شرح دهم کتاب من بهیچوقت با تمام نخواهد رسید علیهذا باید همان وقایعی را اظهار نمود که بجهت ملت فایده داشته باشد یازده سال در این شهر که مال روسها بود بسر بردم اغلب اوقات خود را بسواری و شکار میگذرانیدم بیست راس اسب سواری و ده راس یابوی بنه همیشه در اصطبل خود داشته و همیشه پانزده نفر سوار با تفنگهای دوناله پر با من بودند و نیز قوش و چرخ و دیگر طیور شکاری داشتم باین قسم خود را مشغول میکردم که رفع ملالت خود را نموده باشم بسوار های خود هر یک ماهی پنجروپیه ماهانه میدادم و بسر کرده های خود بر حسب منصب آنها بیشتر مواجب میدادم چنانچه قبلا بیان شد بیشتر از این سرکردها از نزد من رفته بودند من هم از رفتن آنها متاسف نبودم اکثر اوقات بجهت پول دست تنگ بوده زیرا که خرج زیاد داشتم و آن مستمری که از دولت بمن داده میشد خیلی کم بود ولی چون برو سها حقی نداشتم بجهت این مبلغ جزئی که بمن میدادند از انها خیلی ممنون بودم اکثرا صحبت با مامورین روس مذاکره پول میآمد میگفتم وجهی که شما بجهت مخارج بمن میدهید بیشتر از آنست که من استحقاق داشته باشم و از خداوند همیشه مسالت میشود که دولت شما را بعوض این مهربانی که نسبت بمن مینمائید پایدار داشته باشد در موقع اعیادشان (جنرال ابرا سوف) و دیگران مرا بخانهای خودشان دعوت میکردند من هم دعوت آنها با کمال شعف می پذیرفتم جنرال مذکور با من مثل دوست رفتار میکرد هروقت پول یا چیز دیگر لازم میشد ناظر خودم (عبدالله خان) پسر مرحوم (عبدالرحیم خان) راکه حالا حاکم دفین دبوقستان
فصل پنجم ۱۳۵ در بدخشان میباشند نزد او میفرستادم بهیئت ملاقات و وقت معین مینمود در موقع ملاقات اشکالات خود را با و بیان میکردم خلاصه با من محترمانه سلوک میکردند و هیچوقت قوانین حکومتی را بمن تکلیف نمیکردند من آزادانه هر وقت میخواستم بجهت ملاقات مامورین روس میرفتم و آنها هم بهمین قسم بمنزل من میآمدند عادت من این بود که ده پانزده روز بمنزل خود بودم و همین قدر با هم پرون باشکار میرفتم باین قسم یازده سال توقف من در روسیه گذشت غصه و رنجی که داشتم این بود که از حالات عیال خود و ما در پسرم (عبدالله) که اسیر بودند هیچ اطلاعی نداشتم چه بر سر آنها آمده است بعد از دو سال اقامت در سمرقند دوستی افغانها در روسها یوما فیوماً در تزاید بود و مراد ده مین (شیرعلیخان) و دولت روس بیشتر میشد ضمناً معلوم کردم که (محمد علیمخان) حاکم بلخ همیشه در ظاهر میفهماند (امیرمظفر) امیر بخارا میفرستاد و بتوسط امیر بخارا (جنرال ابراموف) و فرمانفرمای تاشکند ارسال و مرسول مینمود روسها هم بهمین وسیله جواب مراسلات او را میفرستادند تا اینکه فقره مذکورا افشا و در روزنامه ها منتشر شد چون مطالعه کنندگان کتاب من از این فقرات البته اطلاع دارند لهذا من شرح حال خود را بیان مینمایم در بدو ورود خود بفرقه دختر میر بدخشان را تزویج نمودم در سال دویم خداوند پسری بمن عطا فرمود اسم او را (حبیب الله) گذاشتم که حالا پسر بزرگ و وارث من است دو سال بعد از تولد او خداوند پسر دیگر بمن عطا فرمود اسم او را (نصرالله) نهادم پس از ان دو پسر دیگر و یک دختر تولد یافتند که در طفولیت فوت شدند بعد از چند سالی که در سمرقند بودم دولت روس لشکر خود را بطرف شهر (سبز) فرستاد (جنرال ابراموف) من تکلیف کرد که بهتر است شما هم با همراهان خود با این لشکر بروید جواب دادم که ابتدا بشما و فرمانفرما گفته ام نوکری دولت روس را قبول نخواهم کرد ولی اگر میل دارید میرهای شهر (سبز) را محرک میشوم بسلام شما بیایند شرائط خود را
(۱۳۶) فصل پنجم با آنها قرار بدهید (جنرال ابراشوف) گفت کار از اینها گذشته و اعلان جنگ داده شده است گفتم ممکن نیست با لشکر شما شامل شوم و خواهش کردم چون ممکنست اهالی سمرقند شورش نمایند و سیصد نفر همراهان من اسلحه ندارند سیصد تفنگ با فشنگ بما بدهید که در وقت لزوم خود را محافظت نمائیم جنرال این خواهش را نپذیرفته و صاحب منصبهای قزاقها حکم اورا اجری داشته اسلحه بما دادند بعد از دو روز تمام لشکر روس عازم شهر (سبز) شد امیر بخارا هم وقت بجهت تهدید اهالی آنولایت لشکر خود را از راه (قرشی) بطرف شهر (سبز) بفرستید لشکر روس چهار دفعه بقلعه شهر (سبز) یورش برده نتوانستند شهر را تصرف نمایند (جنرال ابراشوف) زخم گلوله برداشته ولی زخم شدیدی نبود این پنج هزار سوار باری که حمله کرده بودند دو هزار نفر کشته و زخمی شدند بعد قاصدی نزد اهالی شهر (سبز) فرستاده روزه خواهش متارکه جنگ نمودند و متعهد شدند تخلف از این قول خود ننمایند اهالی شهر (سبز) از این دولت بزرگ فریب خورده راضی شدند و از دو هزار نفر عساکری که در قلعه بودند هزار نفر از انها رفته که عیال و اطفال خود را از نقطه که لشکر امیر بخارا میامد بشهر (سبز) بیاورند همینکه عساکر روس شهر را از قوای نظامی خالی دیدند بعد از سه روز فوراً در نیمه شب یورش بردند اگر چه یک هزار نفری که در قلعه بودند خیلی کوشش کردند روسها را عقب بنشانند ولی عساکر روس قلعه را متصرف شدند و میرهای شهر (سبز) با سیصد نفر از راه کوهستان بطرف قتہ غن فرار نمودند جنرال روس بعد از اینکه شهر (سبز) را بمأمورین امیر بخارا تسلیم نموده خودش با لشکر بسمرقند مراجعت نمود روز بعد از ورود جنرال مذکور بدیدن و احوال پرسی او رفتم زخم ضعیفی داشت مشار الیه یکعدد قنینه دان طلا و یک تفنگ دو لوله و یک دور بین بزرگ از غنایم شهر (سبز) بمن تعارف نمود گفتم بموجب قانون دین خود ما لیکه از مسلمانان تاراج شده باشد نمیتوان قبول نمود از این عهد شکنی که روسها نسبت
فصل پنجم ۱۳۷ با اهالی شهر (سیز) کرده بودند متغیر شده زود از ملاقات او مراجعت نمودم میرهای نیپ خورده براه رود (خو قند خان آنجا که موسوم (بخدایارخان بود اسیر نموده نزد فرمانفرما تا شکن فرستاد و همراهان و اموال آنها را بجهت خود ضبط نمود این میرها هیجده ماه در حبس بودند بعد آنها را مرخص نموده مستمری بجهت آنها مقرر داشتند (میر با بایگ و میر سهراب) یک برادرها و چند نفر از همراهان خودشان تاسکنه در (تاشکند) توقیف بودند و عیالهای آنها را امیر بخارا نزد آنها فرستاده بود دو سال بعد از این واقعات لشکر روس بجهت جنگیدن با (ارگنج) حاضر شدند فرمانفرمای (تاشکند) بالاشکر وارد (جزک) شد چون بیکار داشتند از راه (قوم نور عطا) بروند فرمانفرما مرا (بجزک) احضار نمود من با کالسکه عازم شده بعد از دو روز وارد آنجا شدم فرمانفرما علی الرسم از من پذیرائی گرمی نموده اظهار شفقت از ملاقات من کرد جویا شد آیا شما همراهان شما را (ارگنج) با من خواهید آمد اگر میائید تمام تهیۀ سفر شما را خودم خواهم نمود جواب دادم بجهت تهیۀ همراهان من که با شما بیایند کیاه طول خواهد کشید و شما در اینجا بیشتر از چهار روز توقف ندارید علاوه بر این جنگ شما با مسلمانها میباشد چون با آنها هم مذهب هستیم شریعت ما ما را از جنگیدن بمخالفت اهل اسلام ممنوع داشته است نیز اظهار داشتم شخص بی لشکر و قوتی هستم رفتن جزشان لشکر روس نمیفزاید و اگر نروم از قوت لشکر شما نمیکاهد فرمانفرما گفت میل و خوشنودی شما را طالبم مجبور نیستید با من بیائید فعلا در تحت حمایت دولت شما هستم خوشنودی من این اوقات منحصر بسواری و شکار است زیرا که بعد از صدمات زیادی که دیده ام از جنگ متنفر هستم این حرف را بطور شوخی و خنده ادا نمودم فرمانفرما گفت نزدیک چادر خودم گفته ام دو چادر بزرگی بجهت شما حاضر نمایند من اظهار امتنان نمودم این چادرها تقریبا بفاصلۀ سی قدم از چادر های پست عربی (امپراطور) و چهل قدم از چادر فرمانفرما بر پا کرده بودند فرنفرا روزی پنج شش مرتبہ بملاقا
فصل پنجم ۱۳۸ من میآید بعد از بیست روز روزی مرا احضار نموده گفت لشکر ما بجهت رفتن بافغانستان حاضر شده است ایا شما هم خواهید رفت من جواب دادم اگر خیال دارید خودتان افغانستان را بگیرید پس فایده رفتن من چیست و اگر میخواهید افغانستان را بمن مسترد دارید فقط شما بخودم اجازه بدهید متعهد میشوم با یکهزار پیاده نظام و یکهزار سواره نظام و یک باطری توپخانه (یک باطری توپخانه شش عراده توپ است) ولایت خود را مجددا تصرف نمایم ولی حالا مشغول دعا گوئی هستم و بیشتر مایلم در سمرقند اوقات خود را بسواری و شکار بگذرانم وگفتم از روی حقیقت باور نمیکنم شما میخواهید با همین چند صد نفر بافغانستان بروید زیرا که شما میدانید اهالی افغانستان مردمان جنگجوئی میباشند و مثل اهالی (اُربنج) نیستند علیهذا یقین دارم شما مقاصد دیگر در نظر دارید تا بموسم پائیز اقدامی نکردند و مشغول مذاکره بودند با لشکر بکابل بفرستند یا خیر در این اثنا طاعون سختی در لشکر روس بروز نموده و سربازها خوف نموده از سر بازخانها فرار کردند ششصد فرغون از سربازهای مریض و قریب الیموت بموضعیکه بجهت انها علیحده معین شده بود بردند وقتی فرمان فرما میخواست خدا حافظی نموده بکابل مراجعت نماید من از پیشین گوئی خود با و یادآوری نموده گفتم دیدید بعد از این همه تهیه بافغانستان نرفتید مشارالیه متقاعد شد که خیال من صحیح بوده است و در اواخر زمستان و اوایل بهار منتشر گردید که (امیر شیر علیخان) با انگلیسها مخالفت ورزیده و دوستی من او و دولت روس در تزاید میباشد چندی بعد از این علما واهالی (خوقند) شورش نمودند چیزیکه در انشخ و قطعه شیرینی است اینست که تقریباً پنجاه نفر از علما و دویست نفر سر کرده های (خوقند) بعضی شرایط تعهد نموده که بمخالفت حکمرانان خود از دولت روس معاونت نمایند شرایط چه بود ما نمیدانم این علما و سرکرده ها یکنفر کفش دوز را تغییر لباس داده او را باسم (فولادخان) که پسر عمومی (خدایارخان) امیر (خوقند) بود موسوم نمودند روسها اسمی از (فولادخان)
فصل پنجم ۱۳۹ پسر (موسی خان) امیر سابقی خوقند شنیده بودند ولی او را ندیده بودند علمای خائن و اهالی خوقند بهم پیوسته شد (خدایارخان) خیال دار دولایت (خوقند) را بروسها ببرند تکلیف تمام مسلمانان بینجا اینست که او را از حکومت خلع نمود بپسر عموی او (فولاد خان) را با مامت قبول نمایند چنانچه ما قبول کرده ایم مردمان جاهل دور (فولادخان) جمع شده (خدایارخان) را مغزول نمودند همین سبب شد که روسها ولایت را متصرف شدند و ایقاعی وعدۀ هم که بعلماء سرکردۀ داده بودند نکردند (بفولاد خان) امیر کا ذب هم پاداشی داده نشد و تعد اد زیادی از سر کرده ها را اسیر و مقتول نمودند پس از تصرف (خوقند) شهر تازه در آنجا بناکرده موسوم بشهر (یم) نمودند که جای خیلی با صفائی میباشد و حالا هم در تصرف روسهاست حالا باید توجه خودرا بطرف (شیرعلیخان) معطوف داشته بیان نمایم بعد ازارسال و مرسول نیا د (شیر علیخان) یقین حاصل کرد که دولت روس پایدار او میباشد و با مامورین دولت انگلیس مشغول مخاصمه گردید و از (ملکۀ انگلستان) روگردان شده بطرف (امپراطور) روس متوجه گردید (شیرعلیخان) اینقدر شعور و کفایت نداشت که بفهمد متاعی که در بازاری خریدا ندارد در بازار دیگرهم بهائی نخواهد داشت بعبارۀ آخری واضح است رفتاریکه با دشمن نمود وقتی با دوست هم همان رفتار را خواهد کرد (شیرعلیخان) کیطرف بیوفائی و بدعهدی کرد و خود را بی اعتنائی کرده با طرف دیگر تعهداتی نمود که هیچ دولت عاقلی نمیتواند با و رفتار نماید چنانچه با دولت روس معاهده کرده بود که آنها را اجازه بدهد از راه افغانستان بطرف هندوستان عبور نمایند و از سیم تلگراف آنها محافظت نماید و نیز اجازه خواهد داد که راه آهن بطرف هندوستان بکشند و در جنگیدن با انگلیسها بهمراه روسها متفق شود و در عوض این دولت روس وعده بود که ولایت کناره (رودسند) را که سابقا جزو افغانستان بوده است بازر مال سلاطین افغانستان میباشد گرفته با و بدهند قزاقهای روس خوشحالی میکردند که بطرف
(۱۴۰) (فصل پنجم) هندوستان خواهند رفت بامدتا راج مسرور بودند ولی در این موقع لشکر انگلیس کیه (شیرعلیخان) در (درۀ خیبر) و (کوه شتر گردن) که موسوم به (پیوارتل) میباشد مستاد شده خیالات روسها را برهم زدند عساکر (شیرعلیخان) چون مشق ندیده بودند مقابله انگلیس نتوانستند استاده گی نمایند خود (شیرعلیخان) هم ببلخ فرار نمود که چند هفته پیش عیال خود را هم آنجا فرستاده بود و پسر خود (محمد یعقوبخان) را از محبس بیرون آورده بحکومت کابل مقرر داشت لشکر انگلیس وارد (گندمک) گردیده از (جلال آباد) با (یعقوب خان) مشغول مذاکرات شدند (یعقوبخان) (شالکوت) و (خیبر) و (کرم) و (پشکت) را با انگلیسها واگذار نمود و نیز قبول کرد یک نفر انگلیس موسوم به (لولی کیوناری) در کابل اقامت نماید در این حین (شیرعلیخان) در راه بلخ مثل دیوانه با تکلم میکرد و میگفت چون افغانها مخالفت انگلیسها از من معاونت نکردند بروسیه رفته قزاقها را بکمک خود خواهم آورد و در بخارا افاغنه را با نها خواهم بخشید بعد از مدت قلیلی (شیرعلیخان) در ماه صفر ۱۲۹۶ ه در بلخ فوت شد پسر کرده ای کابل (یعقوبخان) را با مارت افغانستان پذیرفتند در صورتیکه لشکر و رعایا راضی نبودند شنیده ام سفیر انگلیس خود را حکمران میدانسته و در کارها (محمد یعقوبخان) محکم مینموده است اهالی افغانستان از این بلند پروازی سفیر مذکور متنفر بوده بر او شوریدند بعضی از مردم میگویند این با استصواب خود (محمد یعقوبخان) بوده است و بعضی میگویند مادر (عبدالله خان) ولیعهد متوفی سه هزار اشرفی (بداود شاه خان) داده بود که مردم را بمخالفت (کیوناری) برانگیزاند و او را بقتل برسانند تا (محمد یعقوب خان) از امارت محروم شود و اهالی کابل قول آخری را تصدیق دارند (داود شاه خان) که یکی از طوایف پست (غلجائی) محسوب میشود در این وقت سپه سالار بوده است زمانیکه طفل بوده در مقام موسوم (بدم سبز چوپان) بوده و بسن بیست سالگی بکابل آمده مستخدم گردید قلعه در شهر در اوایل
(۱۴۱) فصل پنجم در اطراف شهر کابل واقع است خربوزه آنجا معروف است بسبب کشته شدن سراپون کیوناری لشکر انگلیس بسرداری (لارد رابرت) بکابل آمدند که در این فقره تحقیقات نمایند و این نامردی و خیانت مردم کابل را تلافی کنند (یعقوبخان) از آنها استقبال نموده ولی صاحب منصبان انگلیس تزویر او را دریافته او را حبس نموده بهندوستان فرستادند و کابل و قندهار را متصرف شده با عدل و امنینت مشغول حکومت شدند قبل از اینکه (شیر علیخان) فوت شود نماینده های خود را نزد حکام روس فرستاده بود که اسامی آنها بقرار ذیل است (سردار شیر علیخان قندهاری) (قاضی پشاوری) (مفتی شاه محمد) (منشی محمدحسن) چند نفر هم از نوکرهای مرحوم (امیر دوست محمد خان) و دو سه نفر از صاحب منصبان نظامی هم با اینها بودند این اشخاص بسمرقند وارد شدند و خود (شیر علیخان) در بلخ توقف نمود منتظر بود لشکر روس کمک او بروند حاکم روس مترصد بود که خود (شیر علیخان) بسمرقند خواهد آمد بجهت پذیرائی او بعضی باغهای خوب را ترتیب داده بودند چنانچه قبلا اظهار داشته ام (امیر شیر علیخان) فوت شد و تدبیر آنها برهم خورد من عازم (تاشکند) شدم که در باب واقعات آتیه تحصیل اطلاعات نمایم (یعقوبخان) بفرمانفرمای روس نوشته بود خیال دارم معاهدات و قراردادی که پدرم باشما داده است کاملا اجرا بدارم فرمانفرما مذکور از این اظهار دوستی (یعقوبخان) خیلی مشعوف شده مراسله او را به (پطربورغ) فرستاده بود نیز (یعقوبخان) اظهار داشته بود از شخص (عبدالرحمن خان) در تشویش هستم مشعوف خواهم شد اگر شما او را از سمرقند تبعید نمائید در اینوقت دیدم خیالات روسها نسبت بمن چندان دوستانه نیست ولی من باور نمیکردم که وضع آنها نسبت بمن تغییر یافته طوری رفتار میکردم که نمایم همه روزه مشغول تفریح هستم وقتی وارد (تاشکند) شدم صاحب منصبان (شیر علیخان) قبلا انجا وارد شده بودند من جاسوسهای خود را
( ۱۴۲) ( فصل پنجم ) مقرر داشتم از حرکات آنها بمن اطلاع بدهند این جاسوسها خبر دادند که این اشخاص از نظرا معاهداتی کرده اند که گویا در عوض معاونت لشکر روس هر یک از آنها بعضی شرایط را اجرا بدارند و این شرایط بقرار ذیل بوده است (سردار شیرعلیخان) ولایت قندهار را بروسها بدهد (منشی محمد حسن) مردم غلزائیه کابل را با هزاره جات باطاعت روسها در آورد و (مفتی شاه محمد) تمام غلجائیہ را مطیع نماید (قاضی پشاوری ) متقبل شده بود طوایف پشاور و سوات و باجور را منقاد نماید پس از تحصیل این اطلاعات از تا سگند بسمر قند مراجعت نمودم نماینده های (شیرعلیخان) هم بسمر قند آمدند در این موقع باید از پسر عمو های خودم که انرزمان توقف در سمر قند آنها را نگهداری نموده ام بیان نمایم اینها سه نفر بودند (سردار محمد سرور خان) (سردار عزیز خان) (سردار محمد اسحق خان) بورود ایلچیهای مزبور سردار سرور خان) کاغذی از طرف من (بشیرعلیخان قندهاری) نوشت و مهر مرا خواست که بکاغذ بزند من از دادن مهر خود انکار نموده گفتم نمیخواهم روی (سردار شیرعلیخان قندهاری) را به بینم چرا که مشارالیه و همراهان او بمخالفت من با روسها معاهدات نموده اند (سردار اسحق) اظهار داشت (شیرعلیخان قندهاری با من قسم بقرآن خورده است من خندیده گفتم این اشخاص بخود قرآن اعتقاد ندارند قسمی بقرآن بخورند چه اعتباری خواهد داشت هر چند از اینگونه دلایل اقامه نمودم سردار مذکور اصرار نمود کاغذ را مهر نمایم من خیلی متغیر شدم مهر خود را نزد او انداخته گفتم کاغذ را بدست خود مهر نخواهم کرد با این اشخاص خائن سروکاری ندارم سردار مذکور کاغذ را مهر نموده نزد (شیرعلیخان قندهاری) فرستاد بسردار مذکور گفتم اشتباه کردی روزی خواهد آمد که پشیمان شوی یکی از همراهان موسوم ( بقاضی جان محمد) اگرچه اسمش قاضی بود ولی شخص خیلی خائن بی دینی بود ریش خود را بلند گذاشته بود مردم را بفریبد که او را آدم ریش سفید با دیانتی خیال نمایند و قلبش مثل ذغال سیاه بود این شخص
فصل پنجم ۱۴۳ کاغذ مذکور را نزد (سردار شیر علیخان) برد او هم پس از مطالعه کاغذ را نزد جنرال سمرقند فرستاد و جنرال سمرقند هم کاغذ را نزد (جنرال کافمان) فرمانفرمای تاشکند ارسال داشت پنجروز گذشت و قاضی مذکور مراجعت نکرد من (بسر دار سرورخان) گفتم مرا بر باد دادی با وجود یکه انکار داشتم اصرار گردید و مهر مرا بکاغذ زدید روز ششم که سوار شده بکر دش رفته بودیم نوکر می بتاخت از عقب ما آمد خبر آورد حاکم سمرقند با مترجم (جنرال ایوانف) آمده انتظار مرا دارند من (بسردار سرورخان) متوجه شده گفتم ثمر بیجائی است که شما کاشته اید من مراجعت نموده ولی (سردار سرورخان) در مراجعت مسامحه مینمود پس از ورود بمنزل و خوش آمدی از حاکم سمرقند و صرف چای حاکم مذکور بمن گفت فرمانفرما میخواهد شما را در تاشکند ملاقات نماید جواب دادم فردا دو ساعت بظهر مانده حرکت مینمایم حاکم گفت تمام فورا روانه شوید من صبر بحاکم سمرقند در حاکم برخاسته رفت من پسر عموهای خود را احضار نموده با آنها دستورالعمل دادم در غیاب من چطور رفتار نمایند و بآنها گفتم مرا حبس نموده تاشکند خواهند فرستاد و بآنها صلاح دادم بطرف بلخ فرار نمایند تا بترکستان برسند و باید با عساکر و رعایای بلخ مذاکرات نمایند و بعضی نوشتجات بعنوان اهالی آنجا نوشته بآنها سپردم در مراسلات مذکور اظهار داشتم من پسر عموهای خود را بولایت شما فرستادم بهر خدمتی که به آنها نمائید مثل اینست که بمن خدمت کرده اید یکعده هم از مهرهای خود بآنها دادم که در صورت لزوم از جانب من بهر کسی بخواهند کاغذ های دیگر نویسند و نیز چهار هزار روپیه کابلی بجهت مخارج آنها دادم این مبلغ را از پانزده هزار مناتی که فرمانفرما دوما قبل بمن داده بود ذخیره کرده بودم بعد از دادن این دستورالعمل بجرعسرای خود رفتم نصف شب حاکم سمرقند با مترجم و سیصد نفر قزاق و دویست نفر پلیس آمده بنوکریم حکم دادند مرا از حرم سرا بیرون بیاورند نوکر ما مرابیدار نمود پیغام را ابلاغ داشتند من بیرون آمده حاکم گفت با من بیائید چرا که
فصل پنجم ۱۴۳ فرمانفرما حضور شما را لازم دارد گفتم اگر میدانستم که مرا اسیر خواهید نمود همان وقت خودم میآمدم پس لباس نظامی خود را پوشیده عازم گردیدم سوارهای قزاق باشمشیرهای برهنه اطراف مرا گرفتند و پولیس ها از جلو میرفتند دو نفر نوکر با خود برداشتم یکی (فرامرز خان) که حالا سپه سالار هرات میباشد و دیگری (جان محمد خان) که حالا خزانه دار کل کابل است بعد از ورود بمنزل (جنرال ایوانف) پرسیدم چرا مرا خواسته اید گفت (جنرال کانفمان) بشما حکم داده است (بتاشکند) بروید و جهت اینکه چرا شما را احضار نموده است خودشان بشما خواهد گفت من از (جنرال ایوانف) پرسیدم چه تقصیر کرده بودم در این نصف شب علاناً مسلح مرا آوردند (جنرال ایوانف) از حاکم مواخذه نمود چرا بمن سختی کرده است حاکم جواب داد مجبور بودم متخلفین نباید با خود ببرم که شاید همراهان عبدالرحمن خان مانع از آوردن او بشوند و به ثبوت اظهار خود گفت همراهان عبدالرحمن خان همیشه مسلح میباشند و اگر عبدالرحمن خان برضای خود با من نمیآمد مشکل بود عنفاً او را بیاورم جنرال گفت ضبط کرده اید که عبدالرحمن خان را مجبورا آورده اید حاکم جواب داد این خط از جانب شما شده است که مرا نصف شب بعقب او میفرستید وقتی این دفتره یکدیگر را ملامت میکردند من ساکت بودم تا اینکه جنرال بمن گفت اگر وعده میدهید که فردا یک ساعت بظهر مانده بجهت حرکت حاضر باشید حالا بمنزل خودتان بروید فردا بوقت مقرر یک نفر نایب را با یک کالسکه بجهت شما میفرستم که شما را بتاشکند ببرد بعد از آن بمنزل خود مراجعت نموده دیدم درب باغ را قفل کرده اند نوکرای همراه خود حکم کردم درب باغ را باز کردند داخل شده دیدم پسر عموهای من با رفقای خود شان آسوده خوابیده اند و از این فقره که آیا بجهت من چه واقع شده اعتنائی نداشتند مگر عیال و طفلها ی من و (پروانه خان) که حالا نایب سپه سالار کابل است و (قربانعلی) که حالا خزانه دار شخصی من میباشد بیدار بودند و بجهت من گریه میکردند از مشاهده این حالت و اینکه ممکناً
فصل پنجم ۱۴۵ و تمام نوکر هایم خوابیده بودند مأیوس و دلشکسته شدم این اشخاص را مثل فرزندهای خودم پرورش میدادم و حالا این تلافی محبتهای من بود داخل حرمسرای خود شده عیال و اطفال خود را تسکین داده بانها دستور العمل دادم که اگر واقعه بجهت من رخ داد آنها چگونه رفتار نمایند بعد بجهت سفر خود مشغول تهیه شدم روز بعد کالسکه معهو د رسید(پروانه خان) و (نظام الدین) را که بعد ها کرنیل فوج سواره مقرر داشته ام با خود برداشته عازم گردیده منزل نایب رفتم دیدم مشغول کاغذ نوشتن میباشند این معطلی را غنیمت دانسته گفتم هیچ نخوابیده ام اگر بمن اجازه بدهید قدری بخوابم اجازه دادند و من میل داشتم خیلی بخوابم ولی چون پریشان بودم نتوانستم بیشتر از دو ساعت و نیم بخوابم و زحمات خود را فراموش نمایم بعد از آن حرکت نموده کالسکه مرا از مقابل خانه (شیرعلیخان قندهاری) گذرانیدند تا با و بنمایند من محبوس شده ام از تغیر و غضه تمام دنیا بنظرم تاریک میآد خیال کردم از کالسکه بیرون آمده قبل از اینکه خود کشته شوم بعضی از دشمنهای خود را بقتل برسانم ولی خود را ضبط نموده با خود گفتم این حرکات دیوانه است مردمان عاقل منتظر وقت میشوند تا تلافی نمایند دنیا از این زحمات و اشکالات زیاد دارد تقریباً دو ساعت بحس و حرکت بودم بعد از ان حواس خود را جمع نموده قلبم را تسکین دادم پس از مسافرت دو روز و یکشب در اردوی تاشکند شدیم همان منزلی که سابقاً در شهر روسی بمن داده بودند و منزل خوبی بود صد هزار منات مخارج آن شده بود فرود آمدیم باغ خوبی هم متعلق باین منزل بود و اصطبل هم بجهت کالسکه و سی راس اسب داشت سابقاً هر زمانیکه بتفرج بشهر میامدم سالی چهار مرتبه در اینجا منزل میکردم ولی حالا حالمتغیر از سابق بود و در حیرت بودم عاقبت کارچه خواهد شد وقتی نوکر ها و آشپز بر حسب معمول آمدند مترجم و نایب مرخص شده رفتند تا دو سه روز از مامورین روس خبری نشد بعد از آن نایب بمنزل من آمده پس از احوال پرسی اظهار داشت
فصل پنجم ۱۴۶ حاکم میخواهد از شما ملاقات نماید با یکدیگر بکالسکه نشسته رفتم مثل همیشه از من پذیرائی کرمی نمود مرا پهلوی خود نشانیده حالات سفر را از من استفسار کرد جواب دادم نمیدانم بچه قسم سفر کرده ام مشارالیه بخندید گفت اهل سمرقند میگویند شما مشغول بمفسده کردن هستید گفتم دولت شما مرا باینکار وا داشته است از شنیدن این جواب کاغذی بیرون آورده گفت این چه چیز است گرفتم دیدم همان کاغذ یست که (سرورخان) (بشیرعلیخان قندهای) فرستاده بود جواب دادم اگر چه کاغذ را خود ننوشته ام ولی مهر کرده ام پرسید چرا چنین کردید گفتم هر گاه در کاغذ مذکور خلاف دولت شما چیزی هست مسئول هستم والا چه جهت دارد ارسال و مرسول شخصی بامردم نداشته باشم مشارالیه متقاعد گردید ولی گفت باید قبل از نوشتن کاغذ اجازه میخواستید گفتم شما خیلی دور بودید و قبل از اینکه بتوانم از شما اجرا تحصیل نمایم فرستاده های افغانستان بلخ مراجعت میکردند این حرف را گفته کاغذ را پاره نمودم حاکم بطرف من نگاهی کرد گفت بسمرقند مراجعت نمائید چرا که عیال شما پریشان است گفتم چون در سمرقند مرا محبوس نمودند مفتضح شده ام بهیچوجه آنجا مراجعت نخواهم کرد ولی اگر شما در اینجا منزلی بدهید در تاشکند سکونت اختیار خواهم نمود فرماندی جواب داد هر منزلی را پسند داشته باشید انتخاب نمائید مقصودم از خواهش این فقره این بود که بجهت رفتن بافغانستان در نقطه مساعدی حاضر باشم که هر وقت موقع برسد بآنطرف روانه شوم منزلی را منتخب نمود و پس از یکشب توقف بسمرقند مراجعت کرده عیالهای خود را بتاشکند آورده در آنجا سکونت اختیار نمودم بجهت سفر افغانستان خیلی مشغول تهیه بودم بعد از گفتگو زیاد با (جنرال کافمان) از دولت روس اجازه تحصیل نمودم که عازم ولایت خود شوم روزی بنقشه ناپدید شده بمنزل تجاری رفتم وعده داده بودند بمن پول بدهند و نیز این مقصود را هم داشتم که ببینم ایا جاسوسهای روس عقب مرا دارند یا خیر از تجار مذکور دو ہنرا
فصل پنجم اشرفی قرضیه گرفته مراجعت نمودم و خوشنود شدم از اینکه کسی پاپی من نبود وقتی بمنزل خود رسیدم دیدم تمام نوکرهایم مأیوسانه از من تجسس مینمایند (سردار عبدالله خان) دم در منزل ایستاده خیلی ملول بود همینکه او را فریاد کردم مشارالیه بمن سلام نموده از مراجعت من اظهار شعف نمود پولها را باو سپرده داخل خانه شدم مشارالیه عقب سر من آمده پرسید این اشرفیها را از کجا تحصیل نموده اید گفتم قرض کرده ام ولی او را متنبه ساختم بکسی اظهار نکند مبادا دوچار اشکالات شویم صبح روز بعد کالسکه کرایه نموده بسوق الدواب رفتم مردم بمن سلام نموده همینکه اسب فروشها دانستند اسب لازم دارم نزد من آمدند یکصد رأس اسب خوب از آنها ابتیاع نمودم و (عبدالله خان) را فرستادم زین و یراق و لوازم دیگر بجهت سفر و نوکرها و همرآهان تهیه نماید باین قسم در ظرف سه روز تهیه سفر را دیده روز چهارم که روز جمعه بود بعد از نماز ظهر با تمام رفقا و آشنایان خود وداع نموده عازم شده آن شب را کنار رودخانه چکمک فرود آمدیم صبح که روانه شدیم براه شهر تازه رو میرفتیم آثار غریبی از طرف خداوندی مشاهده نمودم و شنیدم صدائی بگوشم میرسد اسبها زیادی که تقریباً بیست هزار اسب محسوس میشد بطور رزمی عقب سرم میآیند چون دیگر آمدند صدا بلند تر گردید تا اینکه بمن چنین معلوم شد که آنها همرآهان من ملحق شدند و تا پانصد ذرع با آنها بوده جلو رفتند از این فقره چنین تفأل کردم که خداوند راه را بجهت من صاف نموده است و آخر کامیاب خواهم شد وقتی بمحلی که نزدیک رودخانه بود رسیدیم حاکم مرا بشام دعوت نمود اوّل عذر آوردم چون اصرار کرد دعوت او را پذیرفته رفتم پس بشام خوردن از من پرسید دولت روس بجهة مخارج شما چه قدر پول داده است جواب دادم نهایت مهربانی را بمن کرده اند که مرا اجازه داده اند بولایت خود بروم بیشتر از این چیزی از دولت نمیخواستم خداوند مهربان است و رفع احتیاج مرا خواهد نمود چون این حرف را گفتم
۱۴۸ فصل ششم حاکم مذکور که منصب کرنیلی از اعزازی داشت از اطاق پرون رفته با پنج هزار منات جمعیت نمود و از من خواهش کرد مبلغ مذکور را قبول نمایم من اظهار امتنان نموده از قبول وجه معذرت خواسته گفتم لازم ندارم اخرالامر چون دید قبول نمیکنم یکعدد شش لوله و یک تفنگ دنبله پر اورده خواهش گردانید و چیز را بطور یادگار از قبول نمایم من هم قبول کرده شب را بخوشی با و گذرانیدم صبح روز بعد با کرنل مذکور و بعضی رفقا که از تاشکند با من امده بودند وداع نموده عازم (پاریته) شدیم خیلی از شب گذشته وارد این شهر گردیدیم و دو روز انجا اقامت نموده از انجا به (پا سقط) رفتیم در انجا سه روز توقف نموده از انجا بقلعه موسوم به (چند عطاقلی) روانه شدیم روز بعد وارد (خجند) گردیده در انجا شش روز نزدیک نفر دوست خود توقف نمودم بعد از سه روز که در انجا بودم (بسوق الدواب) رفتم تا بخرم دیدم اسپ خوب پیدا نمیشود از مردم جویا شدم از کجا میتوانم بعضی یابو های خوب بجهت تحصیل نمایم شخصی نزدیک ایستاده بود از من خواهش کرد با او رفته چائی یا قهوه صرف نمایم بهمراهش رفتم معلوم شد قبل از اینکه روسها ولایت (خجند) را بگیرند مشارالیه یکی از سر کرده های (خجند) بوده است چون تمام اشخاص محترم (خجند) را از مناصب ایشان غزل کرده بودند سر کرده با مجبور شده اند بدکان نشسته مثل بنجار کاسبی نمایند این رفیق تازه دیگر سر کرده ا را هم که دکاندار بودند اورده و معرفی نمود و مرا خاطر جمعی داد که اسپهای خیلی خوب داریم فوراً صدر اس اسپ نمودی راس اسپ را پسندیده ابتیاع نمودم و اینها تمما دوستانه بمن نمودند فصل ششم در وقایع زمان بدخشان در سنه ۱۲۹۸ هجری
فصل ششم ۴۹ پس از اقامت سه روز دیگر از خجند مجدداً روانه شده خیال داشتم بطرف خوقند بروم گفتند کدار با برف زیاد گرفته است آن راهرا ترک نموده بطرف اورده تپه روانه شدیم و قاصدی با چهار هزار روپیه نزد پسرهای میر جهاندار شاه که در خوقند بودند فرستاده پیغام دادم که من عازم اورده تپه شده ام ولی شما باید در خوقند اقامت داشته باشید تا مجدداً از من بشما خبر برسد البته مطالعه کنندگان بخاطر دارند که میر جهاندار شاه پدخوان من بود و شیر علیخان او را اخراج کرده بود پسرهای او که حالا نزد آنها قاصد فرستادم پدر خود را کشته بودند و بجهت اینکار روسها آنها را حبس کرده بودند ولی بعد از سه سال من از آنها ضمانت نموده آنها را مستخلص کرده بودم روز اوّل بمنزل یتخاب رسیدیم چون هوا تاریک و راه گل بود کسی را نمیشناختم بدکانی رفته خواهش نمودم مرا بپذیرد چشم یکی از سر کرده های اسلامی رستم اهالی آنجا مرا بطور مهربانی پذیرفتند هر یک از آنها دو نفر از سوارهای مرا بمنزلهای خود بردند یکی از آنها مرا بمنزل خود برد این اشخاص با من خیلی اظهار همدردی نمودند بعد نان و آذوقه دیگر بجهت سفر ما دادند بعد از مشاورت و صبح روز دوّم اورده تپه شده در کاروانسرائی منزل نمودیم هندوهای آنجا نزد من آمده مرا بکاروانسرا خود دعوت کردند گفته اطاقهای ما بجهت شما مناسب است تجار دیگر هم که کاروانسرا داشتند از من دعوت کردند من آوردم چون اصرار کردند در عوض خود بعضی از همرایان خود را بمنزل آنها فرستادم یکنفر دوست من که او هم تاجر بود از ورود من اطلاع یافته ام مرا بمنزل خود دعوت نمود من ناچار قبول کردم از آنجا به پسر عموهای خود کاغذی نوشته اظهار داشتم عازم بلخ شده بموجب دستورالعملی که در زمان توقف تاشکند بجهت آنها ترتیب داده بودم رفتار نمایند دوازده روز در اورده تپه توقف نموده مشغول خریدن خلعت و لوازمات دیگر شدم تجار آنجا با من خیلی همراهی کردند از آنجا عازم کدا راوچی امیدوارم که خوانندگان محترم مرا بجهت اطاله کلام در اینجا معذور دارند
فصل ششم شدم که از کوهی میگذشت و راهی است هرکس از سمرقند بیاید از این کوه عبور نماید این گذار نزدیک حصار و قلاب میباشد از کثرت برف در زمستان راه عبور مسدود است من از این راه عازم بدخشان شدم کوه از برف مثل تخم مرغ سفید بود روز بعد پای گذار رسیدیم گذار مذکور این قدر مرتفع بود که من متوحش بودم که هرگز بر این گذار نخواهم رسید توکل بر خدا نموده شروع ببالا رفتن نمودیم وقتی نزدیک قلعه کوهی رسیدیم بسبب باد سختی که میوزید سرما شدت پیدا کرد برف هم تازانوی ما میامد اسپهای خود را بجلو انداختم اسپها را گرفته بالا میرفتیم تقریبا یک فرسخ بالا رفته بودیم نوکرها و همرهان از سرما وحشت نمودند من بآنها دلداری داده میرفتم ولی چند نفر از آنها را سرما ضایع نمود من بموذن خود گفتم اذان بگوید مؤذن فقط هفت مرتبه اذان کشید بود که اثر تفضلات الهی پداایستاد و سرما هم تخفیف یافت چون اعتقاد ما صاف بود خدا وند ما را این طور نجات داد من با اینکه دم اسپ را گرفته خود را بالا میکشیدم گمان کردم هر دو شانه هایم از بند جدا شده است ولی مجبوراً میرفتم از صد نفر همرهان که با من حرکت کرده بودند فقط خودم ده نفر دیگر بقلعه کوه رسیدیم این قدر خسته شده بودم که پاهایم را نمیتوانستم حرکت بدهم علیهذا روی برف نشسته خزیده پائین رفتم پنچنفر از همرهان من جلوتر پائین کوه رسیده بودند وقتی من پائین رسیدم دیدم تقریبا سیصد نفر از اهالی آنجا با هیزم حاضرند هیزمها را افروخته خود را گرم نمودیم اهالی انجا مرا بخانه خودشان برده چندین نفر از آنها از روی رضا و رغبت بکوه بالا رفتند که باقی همرانان ما را بیاورند وقت طلوع آفتاب وارد قلعه شدیم بمینکه از اسپ پیاده شدم این قدر خسته بود که ضعف کردم اهالی قلعه در اطاقی که گرم کرده بودند مرا در رخت خوابی خوابانیدند تا غروب آفتاب خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم تمام اعضایم خیلی درد میکند و بزحمت حرکت میکنم تمام همرانان مرا سالماً آورده بودند بهر یک از اهالی قلعه
فضل ششم ۱۵۱ یک اشرفی و بملکهای آنها هر نفری پنج اشرفی انعام داده آنها خیلی مشعوف شدند ده روز در این قلعه توقف نمودیم تمام همرهان من در ظرف این مدت رفع خستگی نمودند پس ازآن درصد د تحقیق بر آمدم که ممکنت از اینجا (حصار) برویم یا خیر گفتند چهار کوه بزرگ در اینراه میباشید لهذا مصمم شدم از طرف سمرقند بروم زیرا که در راه سمرقند فقط یک کوه که موسوم به (تکاب) است بیشتر نبود ولی باید از دو نقطه صعب میکدشتم که اسامی آنها بقرار ذیل است قوار پل خشت و از ریمنار لق لق پشخنده مؤمن جنت وغیرها مردم در انجا نقطه جنت میگفتند مثل پل صراط است و خوف دارد که شخص در قعر جهنم بیفتد تفاوت اینست که در جهنم آتش است و در این جنت یخ با کمال زحمت و خوف از این نقاط عبور نموده دو شب در قلعه جات پیچ کند راحت کرده از انجا بقره داش (مغیان) رفتم در آنجا هم دو روز اقامت نمودیم قبلاً بیدقی از مزار خواجه احرار) برداشته بودیم که در این سفر همراه داشتم در باب این بیدق چند سال قبل خواب غریبی دیده بودم و این چنین بود که شبی خواجه مذکور بمن ظاهر شده فرمود ای فرزند عزیز بیدق بزرگ مزار مرا بردار وقتی که بافغانستان میروی بیدق را با خود بیرفتح و نصرت برای تو حاصل خواهد شد در این موقع دو راس گوسفند ذبح نموده خیرات کردم پرده بیدق را کشوده عازم ( شهر سبز ) شده تا در قلعه موسوم به (جوز) کردیدم حاکم آنجا از من پذیرائی و استقبال نکرد چرا قبلاً که کاغذی از (امیر بخارا) بمشارالیه رسیده قدغن کرده بود احدی را نگذار د آذوقه بمن بفروشد زیرا که از دولت روس فرار کرده ام حاکم مذکور بمن پیغام فرستاد که پادشاه کافر من ایندستورالعمل را بمن داده است و مجبورم از شما دوری نمایم با و پیغام فرستادم در باب من اندیشه نداشته باشید زیرا که خداوند مددکار من است احدی از اهالی قلعه ما را نزدیک خود راه نمیدادند از این جهت در مسجد قلعه منزل نموده بمرآهان خود گفتم که کنار رودخانه باشند برف زمین
فصل ششم را پاک نموده اسبهای خود را در آنجا بستم بعد بالای بام مسجد رفته بلند گفتم امیرومان قلعه اگر آذوقه ما بدهید از شما ممنون میشوم و اگر آذوقه ندهید مجبور خواهم شد غلفا از شما آذوقه بگیرم و اگر مایل جنگ هستید ما حاضریم مسلمان هستید ما هم مسلمان میباشیم لهذا خیلی بهتر با یکدیگر دوست باشیم و بجهت خود و اسبهای خود از شما آذوقه بخریم بعد بنوکر های خود حکم دادم بقلعه بریزند اهالی قلعه وقتی چنین دیدند با قرآن بیرون آمده استدعا نمود قلعه مانا تاراج ننمایم گفتند حالا بجهت فردا از حکم امیر خود بهانه خولی بدست داریم هر چه خواسته باشید بشما میفروشیم آذوقه بجهت ما آوردند گفتند ما خیر خواه جد شما مرحوم (امیر دوست محمد خان) بوده ایم و حاضریم بشما خدمت نمائیم آن شب را با رؤسای قلعه استراحت بسر برده روز بعد عازم شهر (سبز) شدم در مزار مقدس خواجه امخانه یا دعی المؤمنین که نزدیک شهر میباشد توقف نموده کاغذی بقرار ذیل با میر بخارا که در شهر (سبز) بود نوشتم (منکه سردار عبدالرحمن خان هستم بعم محترم بزرگ خود مینویسم که وارد این مقام مقدس شده ام و خیال دارم بافغانستان بروم اگر شما اجازه بدهید خدمت شما آمده شرفیابی حاصل نمود بعد از آن عازم ولایت خود میشوم) روز بعد امیر مذکور جواب داد سنجاطر خدا نزد من بیایا نمیتوانم شما را ملاقات نمایم پس از وصول این جواب خیال کردم چون این مرد حامی بخران میباشد رویش مایل دیدن نیست از آنجا روانه شده اوّل خیال داشتم داخل شهر (سبز) شوم ولی (بیعقوب باغ) رفتم بخیال اینکه بهتر است از پای کوه عبور نمایم تقریباً نصف راه رفته بودیم که دوسته هزار گاو را دیدیم بفاصلۀ دوری مشغول چرا هستند همراهان من خیال کردند اینها سوارهائی میباشند که امیر بخارا فرستاده است با ما جنگند همه برگشته اگرچه خیال نداشتیم داخل شهر شویم از راه دیگر بطرف شهر روانه شدم تقریباً یک فرسخ رفته بودیم دیدیم گا و با بطرف ما میآیند و در دروازه های شهر را بسته اند که من داخل
فصل ششم ١٥٣ چون چندین نفر از نوکرها و همراهان که در سمرقند مانده بودند که داخل نوکرهای امیر بخارا شده بودند امیر بخارا خیال کرده بود اگر من داخل شهر شوم آنها نوکری او را ترک نموده با من ملحق خواهند شد و اینکه بمن نوشت لازم نیست بملاقات او بروم جهتش این بود ولی بهمراهان من گفته بودند که عبدالرحمن خان خودش اینجا خواهد آمد لهذا نوکرهای من جمع شده تهیه مهمانی بجهت ورود من دیده بودند وقتی دانستم دروازه بزرگ شهر بسته است بطرف دروازه دیگر رفتم اتفاقاً یک نفر از نوکرهای سابقه خود را دیده کاغذ بعنوان نوکرها خودم که در شهر بودند دادم در کاغذ مذکور نوشتم منتظر شما هستم با من بافغانستان بروید اگر تا امروز عصر بمن رسیدید بطرف (یار تپه) حرکت خواهم نمود شخص مذکور مراسله مرا نزد (جنرال نصیرخان) و (قاضی جانمحمد) و سرکرده های دیگر برده آنها قاصد مرا حبس نموده کاغذ مرا از نوکرهای دیگر هم که در شهر بودند پنهان کردند و انتظار یکه من بجهت آنها کشیدم بیحاصل شد آخرالامر عازم (یار تپه) شدیم که منزل خیلی درازی بود سه ساعت از نصف شب گذشته وارد آنجا شدیم سه روز در آنجا توقف نموده ده نفر از نوکرهای من که از شهر (شہر) فرار کرده بودند آمده بمن ملحق گردیدند و گفتند ابداً کاغذ شما را ندیده ایم از این نامردی نوکرهای خود خیلی مایوس شدم بعد از سه روز بمقام موسوم (بکلته منار) شدیم امیر بخارا صد سوار عقب من فرستاده که مواظب حرکات من باشند وقت شام که وارد آنجا شدیم آنها را کنار رودخانه دیدیم سوارهای خود را بجنگ آنها گلوله بیندازند و پانزده نفر از آنها کشته و زخمی شده دیگران فرار نمودند بعد از این اتفاق خیال کردم لازم است جلو برویم اگرچه سرما شدت داشت فوراً روانه شده سه منزل را بل که موسوم (بقره چاه و جلکت و بزاراب و یانده بود یکجات منزل طی نموده شب دیگر وقت خفتن وارد (یانده) شدیم این دو قصبه اخری جزء حصار میباشند و من بعد وارد (بالیون) شده از آنجا از راه (سر اسیاب دیورچی در بکار) وارد (حصار) شدیم شنیدم پسر امیر بخارا در این شهر میباشد لاکن وقتی از آمدن من مطلع شده است از شهر خارج شده
فصل ششم به (ییلاق قره داغ) رفته است جای پاکیزه و خوب حصار قوه خانه تریاک کشان عرق خوران بود من در اینجا منزل کردم چون امیر بخارا و پسرش نسبت بمن خیلی بد رفتاری کرده بودند در تمام ولایت خودشان ظلم میکردند در این موقع خیالی بخاطرم رسیده که اسپهای سرکرده های مأمورین این شهر را بچاپم باین قصد (بسردار عبد الله خان) گفتم که بسر کرده های مذکور بنویسد میخواهم چند کلمه محرمانه باشما صحبت بدارم و نیز بآنها بنویسید امیر شما حقیقتا با ما دوست میباشد و این بی التفاتی که نسبت با کرده است تور به است چرا که از روسها میترسد و اگر نسبت با خیلی اظهار دوستی کند روسها از او بد گمان خواهند شد سردار مذکور مراسله باینمضمون بآنها نوشت که من بشب در پرده خود را عقب گرد پنهان نمایم وقتی آنها بملاقات (سردار عبد الله خان) بیایند سردار مذکور پرده را برداشته بمن تعظیم نماید بعد از اینکه آنها بگوید من کیستم جلو اسپهای آنها را گرفته بمن تقدیم نماید و بگوید چون شما امیر زاده هستید این سرکرده با اسپهای خود را بشما پیشکش مینمایند همچنین که قرار داده بودم عمل نمودیم و باین تدبیر شش اسب از آنها گرفته عازم (رد و جیحون) شدیم قبل از حرکت نمودن کاغذ بمیتر آنها نوشته بجهت مهربانی و پیشکشی که سر کرده های او سمن تقدیم داشته بودند اظهار امثنان نموده گفتم اگر یک وقتی من شما و روسها بر هم خورد بکابل بیائید از شما پذیرائی خواهم نمود یکشب در حصار شادمان بسر برده شب دیگر را در تنگی فاق گذرانده (بقوز قون تپه) رفته در آنجا شش روز اقامت نموده از آنجا (بخواجه گلگون) رفتم در اینجا صداع عصبانی بمن عارض شد ولی بعد از سه روز خداوند بدون دوا مرا شفا داد در اینجا تحقیق نموده اطلاع یافتم که شاهزاده (حسن) پسر (میرشاه) و عموهای او (میر یوسفعلی) و (میر نصر الله) ولایات (رستاق) و (تخار غن) و بدخشان را بالسویه بین خودشان تقسیم نموده (شاهزاده حسن) حکومت (فیض آباد) را داشت (میر یوسفعلی) حاکم (رستاق) بود (میر نصر الله) حاکم (قتعمی) بود کاغذی (بشاهزاده حسن) نوشتم و بتوسط یکنفر نوکر خودم (میر علم) نام نزد او فرستاده او را
فصل ششم ۱۵۵ از ورود خود بخواجه کلکون اطلاع دادم البته مطالعه کنندگان بخاطر دارند که این میر برادر پدر زنم میباشد بعد از فرستادن مراسله مذکور عازم (سورچه آب) که یکی از قلعه‌جات کناره (رود جیحون) و در مقابل (رستاق) میباشد گردیده بعد از مسافت دو روز وارد آن قلعه شده روز سوم از (رود جیحون) عبور نموده وقت شام داخل قلعه از خاک (رستاق) شدم (شاهزاده حسن) اظهارات مرا بطور دوستانه نپذیرفته قاصد مرا حبس نموده بمن نوشت از رود (جیحون) عبور نمائید زیرا که عهد کرده ایم اگر پای شما که افغان هستید یکی از قطعات خاک ما برسد قطعه مذکور را که نجس شده است با شما از ولایت خود خارج خواهیم نمود مراسله مذکور در این قلعه بمن رسید بقرار ذیل جواب نوشتم (ای احمق نامرد ناسپاس تو را و برادر ترا را چندین سال پرستاری کردم بخانواده نامرد شما وصلت نمودم بخیال اینکه در وقت لزوم بدرد من خواهید خورد حالا می بینم اشتباه کرده ام از طینت اصلی شما اطلاع نیافتم اگر از هرکجا میترسیدم تا اینجا نمیآمدم ای نامرد فردا معلوم خواهد شد از ما دو نفر کدام یک پیروزیم) همان شب (شاهزاده حسن) هزار سوار مقرر داشت که کناره رودخانه که در انجا بودم حفاظت نمایند که من عبور ننمایم وقتی هوا تاریک شد بیست نفر از قراولهای من از این طرف رودخانه بطرف آنها گلوله انداختند سوارهای مذکور بخیال اینکه با جمعیت زیادی هستیم که میخواهیم برآنها حمله نمائیم فرار نمودند و شش نفر از آنها بچنگ ما اسیر شدند من فقط صد سوار بجهت جنگیدن و ده سوار بجهت برداشتن بیدقها وغیره با خود داشتم و روز بعد با دوانزده هزار دشمن مقابل میشدم اگرچه میدانستم شخص هر قدر شجاعت زیاد داشته باشد نمیتواند بمقابل اینقدر لشکر زیاد کاری از پیش ببرد ولی چون خود را در راه خدا میخواستم بدهم و آیات قرآنی را که خداوند بمجاهدین وعده فرموده است در نظر داشتم ده هزار نفر و یک ملیون بجهت من تفاوتی نداشت عشق خدا در قلبم بود بجهت همان عشق میجنگیدم و از اینمعنی خوشحال بودم که فردا در راه خدا کشته خواهم شد میدانستم
( فصل ششم ) ۱۵۶ اگر از این معرکه جانم بسلامت پرون رود اهالی بدخشان وقته غن مرا خواهند کشت و اگر از دست اهالی بدخشان وقته غن هم نجات یا فتم باید با لشکر انگلیس مقابل شوم علیهذا تمام این مخاطرات را در نظر داشته هیچ امید زندگی نداشتم ولی میدانستم اگر قادر مطلق بخواهد شخص عاجزی را محافظت نماید آنشخص باید تمام دنیا باک نداشته باشد تا ایندرجه قوت قلب داشتم که اگر با لشکر تمام دنیا مقابل شوم آنها زیر پای من مثل مورچه خواهند بود این اظهار را بمدد خداوند مینمایم اظهار شجاعت نیست فقط شوری بود که خداوند بمن داده بود میخواهم تمام مسلمانان صریحاً هر چه بسرم آمده بگویم و این تجربه ایست که بجهت من حاصل شده است که اگر آنها هم در راه خدا قلبشان صاف باشد خداوند در امورات کامیابی بآنها خواهد داد در نتیجه اعتقاد حفن است که امروزه پادشاه هستم صبح روز بعد توکل برخدا نموده روانه شدم که با لشکر (شاهزاده حسن) روبرو شوم بعد از طی مسافت سه فرسخ دیدم لشکر دشمن که تعداد شان دوازده هزار نفر بود و دوازده بیدق با خود داشتند بطرف ما میآیند وقتیکه بفاصله ربع فرسخ از یکدیگر دور بودیم معلوم شد دشمن مستدرجاً باطراف پراکنده میشوند مثل اینکه آنها را بوزده باشد هر چه فکر میکردم نمیفهمیدم چه واقع شده در این حین دیدم جمعی از سوارهای میر بدخشان که پسر عموی (شاهزاده حسن) بود از طرف دیگر تکبیرکنان میآیند بسوار های خود گفتم ایستاده باشید خودم با چند نفر سر کرده جلو رفتم که از خیال سوارهای مذکور مطلع شوم وقتی بآنها رسیدم گفتند سلام عبدالرحمن خان آمدیم اگر شما از او اطاعت دارید باید متدرجاً دسته دسته نزد او بیائید بعد از آن چند نفر از سرکردها خود را منتخب نمودند که با من بیاید آنوقت بآنها گفتم من عبدالرحمن خان هستم خیلی متعجب گردیده بمن سلام دادند و از من پرسیدند آیا میل دارید از لشکر (شاهزاده حسن) تعاقب نموده آنها را بقتل برسانیم گفتم من نیامده ام مسلمانان را بقتل برسانم بلکه برای جهاد آمده ام و بآنها گفتم اگر این سوارها بیکه فرار میکنند دوست بشوند من همه آنها را با خود میبرم که بمخالفت انگلیسها
فصل ششم ١٥٧ میکنیم پس از آن روانه شهر رستاق شده در قلعه میر که خارج شهر میباشد منزل نمودم و از شهر سرکرده ها با هدایا و اظهارات دوستانه بملاقات من آمدند آنها را مخلع نمودم آنهاهم صادقانه بیعت مرا قبول کردند شخص عاقل ملتفت خواهد شد که چگونه در یک روز قلوب این پست هزار نفر را بدست آورده ام زیرا که قلبها در دست خداست و در آن روز خدا قلبها را بطرف من مایل نموده سرکرده ها و اهالی آنجا پیش خودشان مجلس تشکیل داده بحال بیعت من آوردند من بآنها حکم دادم در ظرف چند روز دو هزار سوار و یکهزار پیاده ردیف حاضر نموده بسرکرده گی میر با با بیک آنها را بفیض آباد بفرستند این حکم مرا اجرا داشتند دسته مذکور با قاصدی که من او را فرستاده بودم و شاهزاده حسن او را حبس کرده بود حرکت نمود بطرف فیض آباد رفتند کاغذی هم بتوسط قاصد مذکور بمضمون ذیل فرستادم ای اهل اسلام من نیامده ام با افغانها که اهل اسلام میباشید جنگ نمایم بلکه بجهت جهاد آمده ام لهذا لازم است همه شماها از من اطاعت نمائید حکم من از جانب خدا و رسول است ما همه بنده خدا هستیم و و همه ما ها مکلف بجهاد هستیم امضا یکنفر مسلمان چون امید داشتم که آنها دوستانه با من پیش خواهند آمد لهذا این مراسله را بعنوان عموم اهالی آنجا فرستادم و نیز مراسله بسرکرده ها و میر بانو میر با با بیک سپردم مضمون این مراسله چنین بود میر شاهزاده حسن و سرکرده ها و اهالی فیض آباد بدانند من آمده ام مملکت افغانستان را از دست انگلیسها مستخلص نمایم اگر در این اقدام خود با راضی کامیاب شدم فبها و الا باید جنگ نمائیم همه شما ها میترسید نباید بگذارید ولایات اهل اسلام بتصرف فرنگیها بیفتد اگر آنها ولایات ما را بگیرند عرض و ناموس ما بر باد خواهد رفت اهالی دنیا هم خیال خواهند کرد میرها تعصب و غیرت ندارند و بسبب نفاق ولایات و دین خود را از د داده اندای میر ها نصایح مرا بپذیرید اگر شما گوش بحرف من ندهید صریحا تکلیف من این است که با شما مثل کفار جهاد نمایم برای خود راه مستقیم نمائید یا اینکه حامی دین خدا و پیغمبر باشید یا بجهت
فصل ششم ١٥٨ جنگ با من حاضر شوید) سرکرده‌های آنجا مراسلات مرا مطالعه نموده نزد میر خود رفته گفته بودند کار صحیح این است که از من اطاعت نمایند و نگذارند ولایات آنها بدست کفار بیفتد ولی میر انها جواب داده بود که من با حکام کشمیر دوستی دارم از اینکہ بیک نفر مسلمان مطیع شوم آنجا میروم سرکرده‌ها گفته بودند اگر ما میدانستیم شما از هندوها پیروی دارید هرگز شما را بحکومت خود انتخاب نمیکردیم حالا هم بهر زودی که ممکن باشد بکشمیر تشریف ببرید لہٰذا امیر دیوانه از راه چترال ولد اح با عیال و اطفال خود بکشمیر رفت و طولی نکشید فوت شد عیالش بمعیشت ماندند اهالی آنجا مطیع من شده بعد از چند روز کاغذی (بمیر سلطان مراد) میر قتغن نوشتم که آمده‌ام مملکت افغانستان را از دست انگلیسها مستخلص نمایم آیا مرا میگذارید از ولایت شما عبور نمایم و مر به پول و لشکر خود مدد خواهید داد جواب نوشت ما قدرت نداریم بمخالفت انگلیسها برخیزیم یا آنها را از خود برنجانیم لہٰذا نمیتوانیم شما را بگذاریم از ولایت ما عبور نمائید من نوشتم از این اراده که دارید معلوم است با کفار همدست شده اید پس باید با شما جهاد نمایم ولی توانستم خیال او را تغییر دهم لہٰذا قریب یکہزار رقعه‌جات بعنوان عساکر بلخ بقرار ذیل نوشتم (ای اہالی افغانستان بشما اطلاع میدهم که من عازم بلخ شده بر ستاق رسیده‌ام لکن (میر سلطان مراد) نمیگذارد بیایم با شما ملحق شوم این رقعه‌جات را بتوسط شخصی که تلبس بلباس درویشی بود فرستاده و با و دستورالعمل دادم این رقعه‌جات را در مساجد و معابد و سربازخانه‌ها بیندازند و اہالی آنجا خودشان این رقعه‌جات را دیده از طرف من کار (سلطانمرد) را خواهند ساخت در این موقع باید از حالات بدخشان شرحی بیان نمایم چنانچه قبلاً اظهار داشته شد بپسر عموهای خود (سردار سرور خان) و (سردار اسحاق خان مخارج سفر و شصت تفنگ دنباله پر و دوازده هزار فشنگ داده بودم و نیز نوشتجاتی بعنوان مردم ترکمان بتوسط آنها فرستاده دستورالعمل داده بودم که از سمرقند عازم ترکستان شوند باید تصریح نمایم که شخصی موسوم
فصل ششم ۱۵۹ (غلام حیدر خان) از طایفه وردک در زمان (شیرعلیخان) بمنصب کرنیلی ارتقا یافته (جعفر خان) با مارت رسید مشارالیه همین منصب را داشت زمانیکه (محمد یعقوب خان) پسر (؟) کیوناری) را بسمت سفارت بکابل پذیرفت (غلام حیدرخان) را فرمانفرمای بلخ مقرر را این (غلام حیدرخان) در این ماموریت تازه خود (غدیرخان غزل باش) را حاکم شبرغان و (غلام محی الدین خان ناصری را حاکم (سرپل محمد سرور را حاکم آقچه مقرر کرده بودند وقتی پسر عموهایم (محمد سرور خان) و (اسحاقخان) و (عبدالقدوسخان) وارد ترکستان گردیدند (غلام حیدرخان) دو سه هزار سوار قزل باشیه را بدون اطلاع مردم مخفیانه فرستاده که اینها را دستگیر نمایند پسر عموهایم قبل از وقت مطلع شده چون قوت جنگ نداشتند راه بلخ را گذاشته بطرف شبرغان رفتند و ازین راه بکحاکم شبرغان که قزلباش بود کاغذی نوسته و احتمال دارد حاکم مذکور بانها امید مددی داده باشد چرا که وقتی اینها وارد شبرغان شدند از شب خیلی گذشته و تاریک بوده است (سرورخان) اراده کرده بود بشهر رفته حاکم را ملاقات نماید برادرهایش مشارالیه را از این اقدام بعقلانه منع کرده بودند ولی مصلحت نکرده نوکر خود (شربت علی) نام غل نموده گفته بود مرا بگذارید بقلعه بروم والا شما را بجلگه نخواهم زد علیهذا مشارالیه ونوکرش تنها بقلعه رفتند بدروازه شهر وارد ووق الباب کردند پیربان ند کیستید جواب داده بود کاغذی از (جنرال غلام حیدرخان) بجهت حاکم شبرغان آورده ام فوراً آنها را داخل دروازه نموده اند ولی غزائل (سرورخان) را نشناخته از او پرسیده بود مقصود شما از داخل شدن بشهر چیست مشارالیه از اراده خود او را مسبوق نموده قراول گفته بود از اینجا برگردید و الا حاکم شما را دستگیر خواهد نمود و اگر فردا با سوارهای خود بیائید من و اهالی اینجا بشما اطاعت خواهیم کرد از آنجائیکه ضمناً (سرورخان) شنیده بود بدین لاگرفته ام اعتنائی باین حرف نکرده گفته بود حاکم اینجا مرا دعوت نموده است میروم دست
۱۶۰ فصل ششم و پای او را بوسیده باو اطاعت نمایم خلاصه همینکه نزد حاکم رفت دست و پای سرور خان) را بسته تحت الحفظ بتوسط یکنفر کرنیل و سوارهائی او مشارالیه را مخفیانه از راه دشت ارزنه بطرف مزار شریف نزد (غلام حیدر خان) فرستاد این سوارها با اسیر بدبخت خود طلوع صبح وارد (ده وادی) شده پیشتر یکنفر قاصد را نزد (غلام حیدر خان) فرستادند که از این فقره با و اطلاع بدهد جنرال مذکور با مشیرهای خود مصلحت نموده رایشان بر این قرار گرفته بود که بهتر است فوراً (سرورخان) را از میان بردارند زیرا که اگر طوایف کوهستان و اندخود از ورود او در شبرغان مطلع شوند بیم اغتشاشی است بر حسب این مصلحت (غلام حیدر خان) وزیر خود (رضوان) نامی را با یکنفر از اهالی (درمار) (غلام مغز الدین) نام مقرر داشت که سردار مذکور را مقتول نمایند مشارالیهم اجرای این حکم را نموده نعش (سرورخان) را زیر دیوار در (ده وادی) مدفون داشته سر او را بثبوت اینکه حکم را اجرا داشته اند نزد (غلام حیدر خان) بردند در این حین (عبدالقدوسخان) و (اسحاق خان) بدون اینکه خبری از (سرور خان) تحصیل نمایند بطرف (میمنه) رفته و الی میمنه موسوم به (دلاورخان) مطلع شده رعایای ترکمانه دستور العمل دادند و اینها را دستگیر نموده نزد او ببرند اهالی ترکمانه از این امر امتناع نمود گفتند اینها پسر عموهای عبدالرحمن خان میباشند تا جان در بدن داریم در خدمتگذاری معافیم و دو هزار خانوار دور این سردارها جمع شدند از آنجائیکه حاکم (میمنه) مایل بود اینها را دستگیر نماید آنها را ترغیب برفتن هرات نمود که در آنجا (محمد ایوبخان) آنها را گرفتار نماید (غلام حیدر خان) بعد از رسیدن سر (سرورخان) (بسلطان مراد) نوشت شکر من (سرورخان) را بقتل رسانیدند امیدوارم شما هم همین کار را با عبدالرحمن خان خواهید کرد یا او را محبوسا نزد میخوانید فرستاد ولی (سلطان مراد) جواب داد چون عبدالرحمن خان در بدخشان است دستم از او کوتاه است البته مطالعه کنندگان بخاطر دارند که (میر بابا) را (بفیض آباد) فرستاده بودم
فصل ششم پس از چند روز بمشارالیه نوشتم با لشکر ترکستان مراجعت نمایند تا دو لشکر را بکجا نموده با سیر یافتہ غن کہ میخواهند اہل اسلام در دنیا ترقی نمایند جہاد نمائیم میربابا جواب داد بهتر است شما بفیض آباد بیائید تا خود را با اهالی آنجا بنمائید بعد از ان عازم قتہ غن شویم لہٰذا (میر محمد عمر) را حاکم (رستاق) مقرر داشته بودم با بعضی سرکردہا و دو ہزار سوار با خود برداشته نوراً حرکت نموده وارد بمقام موسوم به ( اماکو) شده در آنجا اقامت نمودم شب وقتی خوابیده بودم خفه چی مرا بیدار کرده گفت شخصی نیم برہنه کہ دیوانه معلوم میشود میخواهد نزد شما بیاید شخص مذکور را احضار نمودم مشارالیه کاغذی بمن داد کہ مضمونش این بود کہ منکه نویسنده اینکاغذ هستم یکنفر تاجر افغان میباشم و شنیده‌ام (میرباباخان) با چند نفر سرکرده های بدخشان در سرخود مصلحت نموده است کہ شما را اسیر نموده نزد انگلیسہا بفرستند که بعدہا حکومت بدخشان در خانواده آنها باقی بماند محضا لله فیض آباد بائید من خیلی پریشان شدم و تمام شب در خیال بسر بردم صبح (میر محمدعمر) را با سرکرده‌های (رستاق) احضار نموده با آنها مشورت کردهم مشارالیهم پس از ملاحظه کاغذ گفتند (میربابا) شخص نامرد نمک بحرامی میباشد شک نیست در آنهر صحت داشته اظہار او مقرون بصدق باشد (میر محمد عمر) گفت من ہمیشہ (با میربابا) دشمنی دارم لہٰذا (بفیض آباد) نخواهم آمد گفتم اگر میخواهید مراجعت نمائید مختارید زیرا کہ ترسی از (میربابا) ندارم بنابراین (میر محمد عمر) اجازه دادم سوارهای خود را برداشته در رستاق مراجعت نمود تا آنجا را محافظت نماید و سپس (سردار عبداللہ خان) را ہم با او فرستادم که ضمناً مواظب حرکات مشارالیه بود بمن اطلاع بدهد و خودم توکل برخدا نموده عازم (فیض آباد) شدم بعد از طی چند فرسخ بکوه موسوم به (زرکان) رسیده دیدم شش ہزار سوار بسکرده کی (میربابا) بطرف ما میآیند بسوارهای خود حکم دادم بایستند گفتم خودم جلو میروم اگر شما دیدید سوار انها بمن خصمانه حرکت نمودند باید شما شلیک نمائید بعد اسب تاخت جلو رفتم دیدم بطور گرمی از من
فصل ششم (۱۶۲) پذیرائی کردند بسوارهای خود اشاره کردم آمدند بمن ملحق شدند متفقاً سچت کنان روانه شدم بسوارهای (فیض آباد) گفتم شنیده ام شما سوارهای خوبی هستید میل دارم اسب تاختن شما را ببینم سوارهای مذکور مشغول اسب تاختن شدند من بزبان افغانی بهمرهان خود گفتم دو (میر بابا) را بگیرید باین قسم میرفتیم در (میر بابا) در وسط ما بود تا اینکه وارد (فیض آباد) شده بهمراهان خود حکم دادم که قلعه را متصرف شوند وسی سوار را (بقر اولی دروازه) مقرر کردم بعد از سه روز کاغذی از (غلام حیدر خان) بـ(میر بابا) رسید که چرا مرا اسیر نکرده و نزد او نفرستاده است کاغذ دیگری هم از امیر بخارا با خلعت و چهار رأس اسب یراق طلا بمشارالیه رسید اینیخدا نوشته بود (جنرال غلام حیدر خان) هوا خواه من است و تعهد کرده است این ولایت بمن بسپارد لہٰذا باید فوراً عبد الرحمن خان از روسیه فرار نموده است بگیرید و او را بقتل رسانید قصاص نخواهد داشت (میر بابا) که معتقد بخدا نبود و فقط معتقد مردمان متمول و اموال آنها بود انا بدخشان را بمخالفت من اغوا میکرد روزی آمد گفت بیائید بشکار برویم که اینجا کبک زیاد است قبول کردم ولی از او پرسیدم چنانچه قرار شده است لشکر چه وقت حاضرند با من بروند جواب باید بیست هزار اشرفی بمن بدهید تا بمردم رشوه بدهم که لشکر حاضر شود گفتم پولیکه دارم است خرج جنگ با انگلیسها نگاه داشته ام و سوارهائی که رشوه بگیرند و بجهت خدمت با من بیایند لازم ندارم زیرا که فعلاً ده هزار نفر اهالی قدغن و ده هزار اهالی رستاق دور من جمع شده اند و همینکه وارد کابل شوم ہزار ہا مردم افغانستان با من ملحق خواهند شد در واقع صند و قنا میر احمق خیال میکرد پر از طلا میباشد پر از فشنگ بود و این وقت در همه دنیا فقط دارای یکہزار اشرفی بودم خلاصه تپه شکار دیدیم ولی چند نفر از بدخشانیها مرا متنبہ نمودند که میریا نسبت بشما خیال خیانت دارد و باو پیروسر کرده ہای خود قراردادها است فردا شما را دستگیر و بقتل برساند پس از استماع اینفقره بسی نفر از همراهان خود حکم دادم با من بشکار بیایند و
فصل ششم (۱۶۳) بانها دستورالعمل دادم مواظب (میربابا) بوده حاضر شلیک باشند ولی تا من تفنگ خودرا بطرف میر حرکت ندهم شلیک ننمایند پس از دادن این دستورالعمل باتفاق (میربابا) عازم طرف کوه شدیم وقتی پای کوه رسیدیم دیدیم پانصد سوار مسلح با من ملحق شدند پیاده های (میربابا) هم مثل اینکه بجنگ میروند مسلح بودند چون بکی دیده نشد (میربابا) که طرف دست چپ من بود گفتم وقتی از بدخشان حرکت کردم شنیدم شما خیال دارید مرا اسیر نموده نزد انگلیسها فرستاده بانها حسن خدمت بجا آورید اگر این حرف صحت دارد از این موقع بهتر بدست شما نخواهد آمد بعد تفنگ خود را بطرف سینه میر با حواله نمودم و بیست نفر از همراهان من تفنگهای خودا بطرف (میربابا) حواله کردند همراهان (میربابا) ترسیده فریاد کشیدند ما را نکشید با با که میر خود را بخواستم شما او را بها اسیر قرار دادید از این اظهار سواران نسبت (میربابا) راضی شده دیگر اقدامی نکرده بشهر مراجعت نمودیم بعد از سه روز ایشان عزیز را که یکی از سرکرده های سیستانی بود فرستادم (میربابا) را دعوت نماید که بیاید امشب با یکدیگر بخوش گذرانی مشغول شیم (میربابا) بهمراه سیصد نفر مسلح بمنزل من آمد ولی قراولهای من او را نگذاشتند داخل شود باو گفتند این حرکت معقولانه نیست لزومی ندارد این قدر آدم با خود داشته باشید سی نفر با شما داخل شوند میر مذکور متغیر شده نسبت بافغانها فحاشی نموده بسوارهای خود حکم داد بزو و جبریه ارک را تصرف نمایند و (بشیپور چی) خود حکم داد (شیپور) شلیک بکشد کسان (میربابا) دروازه اول را بغلبه گرفته قراولهای من عقب نشسته دروازه دومی را مقفل نمودند یکنفر از نوکرهای من دویده خبر آورد بخسته اید تباه شدیم من با لباس فراخ و بگر گشوده نشسته بودم فقط یک شش لوله در جیب خود داشتم فورا برخاسته با همراهان خود بطرف درب ارک رفته دیدم قریب پنجزار نفر اشخاص مسلح بیرون درب ارک میباشند نوکرهای خود گفتم با اینقدر جمعیت جنگیدن ممکن نیست لذا من بیرون رفته با مردم شامل میشوم اگر قبل ازین
فصل ششم (۱۶۴) که مرا بشناسند توانستم گردن (میربابا) را گرفته سلامت خواهیم ماند و اگر مراکشتند شما را بخدامیسپارم خواه بجنگید و خواه بچگیه خود دانید بعد از دروازه پرون آمده شش لوله خود زیر استین جبه خود پنهان نمودم خوشبختانه بدون اینکه مرا بشناسند از میان همه مردم گذشته نزد (میربابا) رسیده از عقب گردن او را گرفته شش لوله خود را بشقیقه اش گذاشته گفتم حالا بگو این همان افغانیست که با و دشنام میدادی و زود باش شمشیر خود را بیند از و الاسش لوله خالی مینمایم (میربابا) فریادی زده بنای عجز و لابه را گذاشته گفت شما شش لوله خود را بردا من شمشیر خود را میاندازم ولی من گردن او را بطور سخت پیچانیدم تا اینکه مجبور شد شمشیر خودا بزمین انداخت گفتم بکسان خود حکم بده از مارکت) خارج شوند گفته مرا اجرا نمود من بزبان افغانی بنوکرهای خود گفتم دروازه جلو را هم متصرف شوند انوقت بمه گفتم من که شما را دوستانه بخا خود دعوت کردم شما چرا این طور عدواناً حرکت نمودید بعد از آن اهالی بدخشان را مخاطب داشته گفتم ایا ما ضه هستید کمک من بکنید یا کمک این نامرد که نمیتواند دست خود را حرکت بدهد مردم که دیدند میر آنها بقبضه اقتدار من است گفتند کمک شما حاضر یم لهدا بآ نها حکم دادم بکامهای خود مراجعت نمایید وقتی مردم قبول حکم مرا نموده متفرق شدند خودم میرزا با ده نفر سوار بخانه اش برده بعیالهایش گفتم بجهت من شام حاضر نمایید صبح روز بعد با رکان مراجعت کرده بخوبی استراحت نموده بجهت سلامتی خود شکرانه خداوند را بجا آورد در این موقع باید اظهار بدارم که میرباد (میر محمدعمر) با یکدیگر فساد میورزیدند خیلی سعی کردم بنای دو نفر را اصلاح نمایم و اخر الامر کار را از پیش بردم و (میر محمد) با چهار هزار نفر (بفیض آباد) آمد در خارج شهر بمقام موسوم به (جوزون) فرود امد میرپای مشارالیه کاغذی بمن نوشته اظهار داشته میخواهیم بثبوت این تجدید دوستی بیکدیگر بعضی تعارفات بدهیم و خواہش داریم شما هم در این مجلس حضور داشته باشید دعوت آنها را پذیرفته رفتم در بین هردو میرنشستم و جلوها
فصل ششم (۱۶۵) یک کله قند بزرگ و خوانچه های شیرینی گذاشته بودند پس از اینکه میر با بعد از تعهدات دوستی بدوش یکدیگر خلعت انداختند (میر بابا) طنزا بمن گفت حالا که ما دو برادر دست بدست دادیم میتوانیم این کله قند بزرگ را بین خود تقسیم نمائیم از اظهار مشارالیه دریافتم مقصودش نسبت بمن است گفتم این کار خیلی مشکل است و حکم دادم کله قند را ببرند بعد از چند ساعت از نزد آنها بیرون آمدم ولی پریشان بودم که شاید مخالفت من مشغول اقدامات بوده باشند هر روز تاکید در حرکت میکردم و آنها عذر میآوردند در اینوقت رقعه‌جاتی را که قبلا در بغلان داده بودم بدست صاحبمنصبان نظامی رسید . (غلام حیدر خان) اطلاع دادند که نمیتوانیم (بامیر سلطان مراد) جهاد نمائیم زیرا که مشارالیه دوست انگلیسها میباشد (غلام حیدر خان) خیال کرد که این بهانه خوبی بجهة متصرف شدن ولایت (میر سلطان مراد) میباشد دیگر گمان میکرد چون من بهمین نزدیکی بآنها هستم خائف خواهم شد که مبادا لشکر او بمن حمله بیاورند و احتمال دارد اهالی بدخشان مرا دستگیر نمایند یکهذا مشارالیه پسر برادر خود را با پنج فوج پیاده نظام و هزار و دویست سوار و پنج باطری توپخانه (هر باطری شش توپ سی عراده توپ میشود) بکمک (میر سلطان مراد) فرستاد وقتی این لشکر وارد (تالقان) شدند سوارهای لشکر بین خودشان مذاکره کرده میگفتند باید (میر سلطان مراد) را تنبیه نمود زیرا که عبدالرحمن خان را راه نداد بیاید با ما شامل شده بجهاد انگلیسها برویم (میر سلطان مراد) از این فقره مطلع شده (بمیر بابا) و (میر محمدعمر) نوشت عبدالرحمن خان را بیشتر ازین نزد خود نگاه ندارید والا لشکری هم از شما و من تلافی خواهند نمود کاغذی هم از (میر سلطان مراد) بمن رسید نوشته بود بقطغن بیائید حاضرم از شما پذیرائی نمایم چون در باب مراسله که (میر سلطان مراد) (بمیر بابا) و (میر محمدعمر) نوشته بود اطلاعی نداشتم از وصول این کاغذ خیلی متحیر شده خیال کردم (میر سلطان مراد) در باب رفتن من قبلاً اعتراض داشت حالا چطور شده است تغییر
فصل هشتم خیال داده مرا دعوت مینماید چون حامل مراسله دید من در شک افتاده ام صدق مطلب را بمن اظهار نموده فقره فوق را بیان کرد گفتم حالا که چنین است همین فردا عازم خواهم شد (میر محمد عمر) حاضر گردید با من بیاید ولی (میر بابا) گفت از عقب خواهم آمد امیر بابا) حکم دادم پنجاه راس اسپ بازین و یراق و پنجاه تفنگ بجهت پنجاه نفر افغان که متمرد چرا از شهر سبن آمده بمن ملحق شده بودند با خود بیار در بعد از دو روز عازم شده بشهر بدخشان که موسوم (بقم) است وارد شدم در بین راه بقلعه که موسوم (بقلعه جعفر) منزل نمودم اگرچه فرستاده (میر سلطان مراد) اصرار داشت جلو بروم من از رفتن انکار نموده گفتم نیروم تا (میر بابا) وسوارهای رستاق آمده بمن ملحق شوند مقصودم این بود مسامحه نمایم تا (میرسلطا مراد) بجهت اینکه مرا معطل کرده بود کاملاً تنبیه شود بعد از شش روز خبر رسید (میر سلطان مراد) از شکر بلخ شکست خورده با عیال و میر سابقی قلاب فرار نموده است بعد جبرین اینها که فرار نموده اند بطرف ما میآیند و نزدیک میباشند از شنیدن این خبر (سردار عبد الله خان را با چهل سوار فرستادم که از جانب من از آنها استقبال نمائید وقتی وارد شدند بآنها تشکی دادم گفتم اگر با من بطور وفاداری خدمت نمائید بشما اذیت نخواهد رسید و با شما بطور مهربانی سلوک خواهم نمود و (بمیر سلطان مراد) وعده دادم که وقتی با قتدار خود رسیدم مجدداً حکومت قتغن را بتو تفویض خواهم نمود و مشارالیه را با (سردار عبدالله خان) و ششصد سوار بتالیقان فرستادم که از جانب من بمردم اطمینان و خاطر جمعی بدهند خودتم فوراً بعد از آنها حرکت نموده پس از دو روز وارد تالیقان شدم فصل هفتم در باب رسیدن بتخت سلطنت افغانستان در سن ۱۲۹۷ هجری دیوانا
فصل هفتم ۱۶۷ وقتیکه این واقعات در پیش بود (غلام حیدر خان) با نصف دیگر لشکری که بسبب کشتن (سردار سرور خان) بر او شوریده بودند مشغول جنگ بود مشارالیه با سه باطری توپخانه (هیجده عراده توپ) و سه هزار سوار نظام و یکهزار پیاده ردیف به (تختہ پل) رفته بود شورشیان در قلعه تخت پل که پدرم و جدم (امیر دوست محمد خان) بنا کرده بودند و در مدت پنجسال با تمام رسیده بود محصور شده بودند بخاطر دارم که ایا میکه تقریباً دوازده ساله بودم در باب قلعه مذکور این مذاکرات را می شنیدم و در این موقع که چهل و سه ساله بودم مذاکراتی را که شده و چنین بخاطرم مانده بود مثل اینکه دیروز شنیده باشم مقصود از بنای قلعه مذکور این بود که اگر یکوقتی کابل از دست ما برود و پناهی در خارج لازم داشته باشیم بجهت محافظت خانواده سلطنتی اینجا را حاضر داشته باشیم از این جهت قلعه مذکور را خیلی خوب و محکم ساخته بودند (غلام حیدر خان) در خارج این قلعه وارد شده بشورشیان که داخل قلعه بودند حکم بشلیک نمود ولی بعد از جنگ طولانی که هیچیک از طرفین صرفه نبردند شورشیان بآواز بلند فریاد کردند ما باغی نیستیم ولی بمخالفت (غلام حیدر خان) و غزلباشها میجنگیم بسبب اینکه پسر پادشاه مار بخارا در (ده دادی) کشته اند ما باید بخانه داده سلطنتی خودمان وفادار باشیم از شنیدن این کلمات شکر (غلام حیدر خان) جنگرا موقوف نموده بجنرال مذکور و قزلباشها حمله نمودند جنرال مذکور با دویست نفر از همراهان خود بطرف مزار شریف فرار کردند و شکر آنها را تعاقب نموده چنان در تعاقب جد و جهد کردند که (غلام حیدر خان) مجبوراً از رو د جیحون انکگندرا گذشته به بخارا فرار نموده عیال و اموال خود را بدست سربازها گذاشت سربازها سوا او را اموال قزلباشها را تاراج نموده عیالهای آنها را اسیر نمودند شورشیان دو نفر از صاحب منصبان مرا از محبس نجات داده بر خود سرکرده مقرر داشتند لشکر ها میتم تضمن بشیر خان و سرپل و آقچه بزودی از این واقعات مطلع شده تمام صاحب منصبهایی که
۱۶۸ فصل هفتم که (غلام حیدر خان) مقرر داشته بود دستگیر نمودند و من با شش هزار رستاقی و دو هزار قشمی وارد تالقان شدم وقتیکه لشکر قندوز به برادر زاده (غلام حیدر خان) و جنرالها او حمله نمودند صاحب منصبان او گریختند و برادر زاده (غلام حیدر خان) خود را بکلوله زد که از تشدّدانها خود را آسوده نماید بعد از این تمام عساکر نزد من آمده سلام نمودند من بسجده شکر بجا آورده گفتم الهی قادری که این ولایت را از دست کفار بنجات دهی قدرت داری سائر که با آنها همدست شده اند سزا بدهی و با اهل اسلام معاونت نمائی اینها در مطلق قوت در ید قدرت تو میباشد وقتی این عساکر با من ملحق شدند (سردار عبد الله خان را با مراسلات نزد لشکری که در (قندوز) باقی مانده بود فرستادم و بجهت وفاداری آنها اظهار امتنان نمودم و بآنها نوشتم که همه شما را برادر دینی و اعضای خود میدانم و نیز نوشتم (سردار عبد الله خان) را نزد شما فرستادم که از شما احوال پرسی نماید و خبر سلامتی مرا بشما برساند تا ملاقات یکدیگر برسیم زیرا که باید چندی در اینجا اقامت نموده تهیه آذوقه و پول بجهت خود نمایم خودم در تالقان اقامت نموده (سردار عبد الله خان) با این مراسله بطرف رودخانه (قندوز) رفت لشکر آنجا از رسیدن کاغذ من خوشنود گردیده در اردو آتش بازی نمودند و بجهت اظهار شعف خود مهمانیها داده بجهت خوشنودی روح مقدس حضرت رسول صلعم ختم گرفته از خداوند مسئلت نمودند که مسلمانهای افغانستان را از دست انگلیسها بنجات دهد و از خداوند درخواست نمودند که یا ما را بر انگلیسها نصرت بدهد یا قلوب آنها را بطرف ما مایل گرداند مراسله از لشکر مذکور بمن رسید که از ورود من تبریک گفته اظهار داشته بودند ما یقین داریم خداوند با ماست و شما را فرستاده است که ماها را از پامال شدن زیر پای صاحب منصبان نجات دهد بجهت این مرحمت خداوندی که قلوب را بطرف من متوجه داشته است شکریه نموده دو روز منتظر (میر بابا) سفیر فیض آباد شدم ولی مشار الیه نرسید مراسله بجهت او نوشته لشکر
فصل هفتم ۱۶۹ استفسار کردم چرا بمن ملحق نشده اید مشارالیه جواب نوشت اعمال دیگر لازم نیست من بشما ملحق شوم زیرا که شکر بشما تسلیم شده اند جواب مراسله اورا نوشتم که باید نزد من بیائید والان نزد شما خواهم آمد مشارالیه با شیر پای خود مصلحت نمود چنین صلاح دادند که لابد باید با من ملحق شود والا ممکن است لشکر فرستاده او را خراب نمایم لہٰذا مصلحت این اشخاص را قبول نموده با شش هزار نفر همرانان خود در تالقان بمن ملحق گردید روز بعد (میربابا) و (میر محمد عمر) و (میرسلطان مراد) را با سرکرده های آنها دعوت نمودم که در برابر من حاضر شوند وقتی حاضر شدند آنها را مخاطب نموده گفتم شما میدانید حالت من در این موقع چگونه است من برای جهاد آمده ام و لشکر باقوت وآذوقه ندارند باید تمام حکمرانهای این مملکت بر حسب شئونات خودشان پولی بیاورند رعایا باید از سوار یا پذیرائی نمایند هرخانه باید یک راس گوسفند و یک کیسه گندم یا جو تقدیم نمایند بعد از آن دیگر بهیچ زحمتی بآنها نخواهیم داشت و خواہش کردم تا فردا جواب این فقره را بدهند و آنها را مرخص نمودم (بسردار اسحاق خان) هم کاغذ نوشتم که بعد از حرکت شما بطرف (میمنه) اطلاعی از حالات شما ندارم مشغوف خواهم شد اگر شما بمزار شریف آمده تا زمانی که من بنجا مشغول کار هستم امورات آنجا را بعهده بگیرید این کاغذ بدشت اندخوی بمشارالیه رسیده چون شنیده بودند بدخشان و قتغ غن را متصرف شده ام محض وصول این مراسله فوراً حرکت نموده سه روز بمزار شریف آمده از آنجا خبر ورود خود را بمن نوشته اظهار داشت بجهت عساکر اینجا آذوقه تدارکیم در این حین پیغام میربابا و سرکرد ها بمن رسید که خواهش شما را پذیرفته و فعلاً نقیته دیده ام سیصد هزار روپیه نقد بجهت شما بفرستم و بملاحظه اینکه شما میخواهید ما را از چنگ دشمن خارجی نجات دهید حاضریم تا هر اندازه که ممکن باشد بشما معاونت و کمک نمائیم اگر لازم شود بعد با پول بجهت شما خوایم فرستاد من حکم دادم قدری آذوقه با در قلعه (خان آباد) وقدری در نقاط دیگر حاضر نمایند و سینه (بسردار اسحاق خان) نوشتم اگر دوازده هزار شتر نزد من بفرستید شترها را آذوقه بار نموده
فصل هفتم ۱۷۰ نزد شما عودت خواهم داد در این وقت تاجری (یار محمد خان) نام که از اهالی تاشقرغان بود بعضی هدایا بجهت من آورده متحیر شدم که از میان همه این مردم چطور شده است که فقط همین شخص بجهت من تعارفات آورده است طولی نکشید دریافتم که فرمان فرمای سابقی پنج لونی نام چهار هزار سکه طلای روسی و ده هزار طلای بخارایی و شصت هزار روپیه کابلی و دو هزار پلمیت که هر یک صد روپیه قیمت داشت از خزانه دولتی غارت کرده بود با چند هزار اشرفی نزد این شخص سپرده است و این وجه را از خزانۂ بلخ برداشته بود تاجر مذکور آمده بود که ازین فقره بمن اطلاع بدهد مشارالیه را با غلام خود (فرامرز) که حالا سپه سالار هرات است بیان فرستادم که وجه مذکور را ضبط نموده نزد من بیاورند مشارالیهم رفته با این پول گزاف سالا مراجعت نمودند روز دیگر اول نوروز بود محض میمنت این روز حکم دادم شش هزار زن و دختر ملت افغانستان را که در زمان وفات (امیر شیر علیخان) تراکمه اسیر کرده بودند آزاد نموده آنها را با قوامشان تسلیم نمایند قبل از اجرای حکم (میربابا خان) فرستاده های مرا حبس نمود و من خودشان کشته بودند چون عبدالرحمن خان عنقریب با انگلیسها مشغول جنگ خواهد شد هر گاه رها نمودن این زنهای عاجزه مسامحه نماییم اینقدر از خود گرفتاری خواهد داشت که یادی از اینها نخواهد کرد و چند نفر از فرستاده های مرا که در این خصوص اصرار داشته اند بقتل رسانده یکی خود را برودخانه انداخته آنها چنین گمان کرده بودند که در آب غرق شده است ولی مشارالیه جان خود را کشیده بلباس درویشی خود را بمن رسانیده واقعات را اظهار داشت از شنیدن این فقره بیطاقت شده (میربابا) را با چند نفر از مشاورین او حبس نموده (میرمحمدعمر) را حاکم (فیض آباد) و برادر او را حاکم (رستاق) مقرر داشته مجدداً حکم دادم اسیرهای مذکور را آزاد نمایند و برادر عیال مرا هم که در (شغنان) محبوس بودند رها نمایند تمام این اسرای بیچاره را نزد اقوام آنها فرستاده خدا را شکر نمودم که مرا قدرت داد از ملت خود کمک نمایم روز بعد وارد قطغن
فصل هفتم ۱۷۱ شدم عساکر آنجا یکصد ویک توپ بجهت ورود من شلیک نموده از دیدار من خیلی مشعوف شده دویست نفر صاحب منصبانی را که دشمن بودند بحضور آوردند باین خیال که بجهت خوشنودی من آنها را بقتل برسانند من اجازه نداده حکم دادم آنها را رها نمایند روز دیگر وقتی مشغول دیدن توپخانه بودم شخصی نزدیک آمده سلام کرد و خود را بروی پاهای من انداخت تعجب کردم کیست او را بلند کرده ملتفت شدم که مشارالیه (محمد سرورخان) پسر (ناظر حیدر) است که در سمرقند از نزد من رفته بود ابتدا مشارالیه خیلی اظهار ندامت از حرکت خود نمود بعد از انکه باو گفتم نترس نسیم گفت حامل مراسله از کابل بجهت شما میباشم من بچادر خود مراجعت نمودم مشارالیه گفت از طرف سفیر انگلیس بجهت شما کاغذی آورده ام و از کوه (هندوکش) که در آنجا سردی و برف زیاد بود عبور نموده ام مراسله مذکور را گرفته کشودم مضمونش بقرار ذیل ست (دوست محترم من سردار عبدالرحمن خان بعد از تبلیغات رسمیه و آرزومندی مژده سلامتی اطلاعاً زحمت افزا میشود که دولت انگلیس از استماع اینکه شما بسلامتی وارد قتغن شده اید مشعوف هستند و خشنود خواهند شد بدانند شما از روسیه بچه قسم حرکت نموده اید و ارادهٔ خیالات شما چیست دوست شما گریفین صاحب) چون اوّل این مذاکرات من با دولت انگلیس بود خیال کرد صحیح نیست بدون مشورت با عساکر خودم جواب این مراسله را بدهم و از اشخاص مفسد بیم داشتم که شاید بگویند چشمی دارم که مملکت آنها را بانگلیسها تسلیم نمایم و این فقره باعث تمامی من خواهد بود و نیز دانستم موقعی بدست آمده است که بتوانم بفهمم در باب مراودات خارجه ملت من تا چه اندازه اقتدار بمن خواهند داد لهٰذا مراسله مذکور را بآواز بلند بجهته لشکر خودم قرائت نموده گفتم مشعوف خواهم شد اگر سرکرده ها در نوشتن جواب این مراسله با من معاونت نمایند زیرا که نمیخواهم بدون اینکه قبلاً با دوستان تازه خود مشورت نموده باشم اقدام در کاری نمایم و از همه شما خواهشمندم در نوشتن جواب همرایی نمائید دو روزه مهلت خواستند روز سوم تقریباً یکصد و هفتاد
فصل هفتم ۱۸۲ کاغذ نوشته نزد من آوردند مضمون بعضی از این قرار بود ای ملت انگلیس باید از مملکت خارج شوید یا شما را پرون خواهیم کرد یا جان خود برا در سز اینکار خواهیم گذاشت) دیگری چنین نوشته بود (قبل از اینکه با شما مذاکره شویم باید غرامت خسارت و ضرر با نیکه بافغانستان وارد آورده اید بدهید) دیگری نوشته بود (باید صد کرور روپیه غرامت خراب کردن توپها و قلعه جات ما را بدهید و الا نخواهیم گذاشت یکنفر انگلیس زنده به پشاور برسد چنانچه در زما سابق چنین کردیم) یکنفر از سر کرده با نوشته بود ای کفار غدار شما هندوستان را بمکر و فریب متصرف شده اید و حالا میخواهید افغانستان را هم بهمین قسم بهندوستان ملحق نمائید تا وقتیکه قوه داشته باشیم دفاع خواهیم کرد بعد دولت دیگری مثل دولت روس با ملحق نخواهد که مخالفت شما جنگ نمائیم خلاصه تمام این مزخرفات را نزد من آوردند همه را بآواز بلند خوانده بعد از آن اظهار داشتم من هم جوابی در حضور شما مینویسم تا شما خیال نکنید قبلاً با کسی مشورت کرده ام کاغذ و قلمی برداشته از خداوندی که پروردگار همه مخلوقات است مسئلت نمودم که بمن الهام نماید جواب سزاواری بنویسم پس از آن در حضور هفت هزار نفر از افاغنه و ادرک بقرار ذیل نوشتم (اینجانب سردار عبد الرحمن خان بدوست محترم خود کریفن صاحب نماینده دولت برطانیه عظمی سلام فراوان میرساند از وصول مراسله محبت آمیز شما و از نیکیه شاه الما وارد قته غن شده ام اظهار مسترت فرموده بودید مشعوف گردیدم در جواب ستا که مرقوم داشته بودید که از روسیه بچه قسم حرکت نموده ام اظهار میدارم که من باجازه (جنرال کافمان) فرمانفرمای دولت روس از روسیه حرکت نموده ام و اراده مطن این اقدام فقط اینست که در این پریشانی و اشکالات زیاد از ملت خود همراهی نمایم زیاده و السلام مراسله مذکور را بآواز بلند بجهت عساکر خود قرائت نموده سئوال کردم آیا جوابی که نوشتم پسند دارید یا خیر جواب دادند ما حاضریم تحت فرمان شما بجهت محافظت مذهب و مملکت خود عذر
(۱۷۳) (فصل هفتم) جنگ نمائیم ولی نمیدانیم با سلاطین بچه قسم باید مکالمه کرد بعد از آن بخدا و رسول قسم یاد نموده اختیار کامل بمن دادند که هر چه مناسب بدانم بنویسم و صدای خود را بپادچها ریا ر بلند نموده گفتند این مراسله که نوشته اید جواب صحیحی است و همه ما باین جواب متفق هستیم وقتی این جواب را پسندیدند مراسله مذکور را (بمحمد سرورخان) دادم مشارالیه بعد از توقف چهار روز از (قندوز) عازم کابل کردید من هم آهسته کی بطرف (چاریکار) حرکت بودم و ضمناً پیغام شفاهی هم بمصاحبان انگلیس مقیم کابل فرستادم باین مضمون که من بـ(چاریکار) میایم که تنها قراری در کارها بدهم در ماه جمادی الاول سنه ۱۲۹۷ کریفن صاحب مجدداً کاغذی بمن نوشته سعی نموده مرا وادار و بکابل رفته عنان سلطنت افغانستان را بدست بگیرم در ماه جمادی الثانی سنه ۹۷ کلمه جواب مراسله او را بقرار ذیل نوشتم (دوست عزیز من از دولت انگلیس امید زیاد داشته و دارم و دوستی شما تصدیق صحت و اندازه خیالات مرا مینماید شما از عادات اهالی افغانستان بخوبی مطلع میباشید که حرف یک شخص تا زمانیکه با و مطمئن نباشند که بجهت بهبودی آنها مذاکره مینماید ثمری ندارد مردم میخواهند قبل از اینکه من اجازه بدهند عازم کابل شوم جواب سئوالات ذیل را بدانند و سئوالات بقرار ذیل است (۱) حدود ممالک من تا کجا خواهد بود (۲) ایا قندهار هم داخل ممالک مذکور خواهد بود (۳) آیا یکنفر فرنگی یا انگلیس در افغانستان خواهد ماند (۴) دولت انگلیس توقع دارند کدام دشمن ایشان را دفع نمایم (۵) دولت انگلیس چگونه منافعی را وعده میدهد که بمن و اهالی مملکت من عاید دارد (۶) در عوض چگونه خدماتی توقع دارند جواب این سئوالات را باید بملت خود بدهم و قبلاً از ملت خود معلوم نمایم که تا چه اندازه میتوانم
فصل هفتم ۱۷۴ در این کار اقدام کنم آنوقت شرایط عهدنامه را که پذیرفتن و اجرای آن ممکن باشد بصوابدید آنها قبول خواهم کرد و از خداوند امید دارم که این ملت و من روزی متفق شده بشما خدمت نمائیم اگرچه دولت انگلیس محتاج این خدمات نیست ولی باز هم احتمال دارد بمواقع لازمه فراهم آیم بعد خداوندی مردم دسته دسته می‌آمدند بعهد میشدند و حاضر بودند همه گونه خدمات با جان مال نمایند لهذا تا زمانیکه از پنجشیر وارد (چاریکار) شدم تقریباً سیصد هزار غازی مسمع شدند بمن ملحق گردیدند شکر خداوندی را بجا آوردم که این قدر مردم را تابع میل من نموده و همه اینها خیلی خوشنود و مشعوف هستند که مرا پادشاه آتیه خود می‌شناسند و همه وعده دادند که از روی اخلاص بشما خدمت نموده با دولت برطانیه جنگ خواهیم نمود بآنها گفتم لزومی ندارد بمخالفت دولت برطانیه بجنگید زیراکه انگلیسها مرا دعوت نموده اند قبول سلطنت کابل را نمایم در ماه رجب مجدداً کریفن صاحب جواب سئوالات مرا بقرار ذیل فرستاد (بمن امر شده است که از دولت هندوستان در باب سئوالاتی که نموده اید بشما ابلاغ نمایم اوّلاً در باب اینکه حکمران کابل با دولتهای خارجه چه مناسبات خواهد داشت چون دولت انگلیس اجازه نمیدهد دول خارجه در افغانستان حق مداخله داشته باشند و دولت روس دولت ایران قول داده‌اند که بکلی از دخالت در امورات پولتیکی احتراز داشته باشند واضح است که حکمران کابل غیر از دولت انگلیس با هیچ دولت خارجه نمیتواند روابط پولتیکی داشته باشد و اگر یکی از دولتهای خارجه بخواهد در افغانستان مداخله نماید و مداخله مذکور منجر بتعدیات بموجب نسبت بحکمران کابل شود آنوقت دولت انگلیس حاضر خواهد بود از امیر افغانستان معاونت نماید واگر لازم شود دولت مذکور را دفع نماید مشروط اینکه امیر مذبور در باب روابط خارجی خود بصلات دید دولت انگلیس رفتار نماید ثانیاً در باب حدود مملکت افغانستان بمن امر شده است اظهار بدارم که تمام ولایت قندهار بحکمران مستقلی تفویض شده است غیر از محالات پشنگ و سیبی که مفقرند
فصل بیستم ۱۷۵ خود دولت انگلیس خواهد بود علیهذا دولت انگلیس بر این مسائل و در باب قرارداد حدود مغربی و شمالی افغانستان که با امیر سابق (محمد یعقوبخان) داده است نمیتواند تجدید مذاکراتی با شما بنماید با این مستثنیات دولت انگلیس مایست که شما اقتدار کامل و بسیط خود را بر افغانستان چنانچه قبلاً امرای خانواده شما داشته اند مستحکم نمائید و در تصرف هرات دولت نمیتواند بشما اطمینان بدهد ولی از اقداماتی که خودتان خواسته باشید بجهت تصرف نمودن هراة بعمل آورید دولت مشارالیها ممانعتی ندارد دولت انگلیس نمیخواهد در امورات داخلی این مملکت دخالت نماید و این ها را هم از شما نمیخواهند که سفیریکه انگلیس باشد در هیچ جای افغانستان اجازه اقامت دهید مگر بجهت سهولت مراودات متعارفی و دوستانه بین این دولت هم جوار قرین مصلحت خواهد بود که بر حسب قرارداد یکنفر وکیل مسلمان از جانب دولت انگلیس در کابل اقامت نماید یک هفته بعد جواب مختصری نوشتم ولی در باب مجری داشتن قندهار از مملکت افغانستان راضی نشدم باین دلیل که قندهار خانواده سلطنتی افغانستان میباشد و بدون همچو شهری افغانستان بیقدر خواهد بود و توکل برخدا نمود از محال کوهستان داخل (چاریکار) شدم از اینکه تعداد زیادی از غازیها دور من جمع میشدند عساکر انگلیس مضطرب بودند سردارهای محال کوهستان کابل و اشخاصی که مخالفت انگلیسها میجنگیدند هر روزه آمده بمن ملحق گردیده همعهد میشدند و اشخاصیکه نمی توانستند بیایند بوسیله مراسلات یا بوسایل دیگر با من مراودات داشتند جاسوسهای من از کابل اطلاع دادند که صاحب منصبهای انگلیس در باب خیالات من نسبت بآنها متغیر نمیدارد ماه شعبان ۱۲۹۷ تمام سردارها و سرکرده های طوایف افغانستان که حاضر بودند در (چاریکار) مرا بپادشاهی افغانستان پذیرفتند و باسم مراد اخل خطبه نمودند و مردم مشعوف بودند که خداوند مملکت آنها را بدست حکمران اسلامی خودشان داده است گریفتن صاحب هم در کابل مقارن همین اوقات مجلسی منعقد داشته در حضور صاحب منصبان انگلیس و سرداران افغانستان
فصل هفتم ۱۷۶ امارت مرا اعلان نموده نطق ذیلرا بیان کرده بود (وضع امورات حالت سردار عبد الرحمن خان را بجائی رسانیده است که مطابق میل و خواهش دولت انگلیس است لهذا فرمانفرمای هندوستان و رجال دولت اعلیحضرت ملکه انگلستان و امپراطریس هندوستان مشعوف هستند که اعلان نمایند سردار عبد الرحمن خان نوه امیر معظم مرحوم (امیر دوست محمد خان) را با مارت افغانستان میشناسیم و این فقره بجهت دولت انگلیس اسباب خوشنودی است که طوایف سرکرده های انها شخص ممتازی را از خانواده بارکزائی که در شجاع معروف و مجرب دعا قلی میباشد انتخاب نموده اند خیالات امیر معظم الیه نسبت بدولت انگلیس با متها درجه دوستی است و تا زمانیکه حکومتش ظاهر دارد که این خیالات در قلبش زنده است امداد دولت انگلیس با و خواهد رسید و بهترین وضعی که دوستی خود را نسبت بدولت انگلیس ثابت نماید این خواهد بود که با رعایای خودش که با خدمت نموده اند بطور رفاقت سلوک نماید) در همین ماه شعبان سنه ۱۲۹۷ تلگرافاً از میله بصاحب منصبان انگلیس مقیم کابل خبر رسید که لشکر انگلیس شکست سختی از دست (سردار محمد ایوبخان) در میوند خورده اند از شنیدن این حرف گریفین صاحب بلا درنگ سوار شده با یکدسته مختصری از سوارها به ذمکه که تقریباً بفاصله چهار فرسخ از کابل واقع است آمد که مرا ملاقات نموده در باب حرکات آتیه خودشان مذاکرات نمایند سه روز در این مجلس طول کشید من از گریفین ماست خواهش نمودم قراردادی که با یکدیگر داده ایم نوشته بمن بدهد که با هالی مملکت خود بنمایم مشارالیه کاغذ ذیل را بمن تسلیم نمود (حضرت مستطاب فرمانفرمای هندوستان از شنیدن این خبر مشعوف هستند که حضرت والای شما بموجب دعوت دولت بهیه انگلیس بطرف کابل روانه شده اند لهذا نظر بخیالات دوستانه که حضرت والای شمارا محرک است و بملاحظه فوایدیکه از تاسیس دولت مستقله تحت اقتدار شما عاید سرداران و اهالی این مملکت خواهد شد دولت انگلیس حضرت والای شمارا بسمت امارت افغانستان میشناسد و از طرف فرمان فرمای هندوستان اجازه دارم ۱۴۲
۷۷ فصل هفتم دارم که حضرت والای شما را مطلع نمایم که دولت انگلیس میل ندارد در امورات داخله حکومتی ولایاتی که در تصرف شما میباشد مداخله نماید و نخواهد یکنفر انگلیس بسمت سفارت و هیچ جا داخله مملکت مذکور اقامت داشته باشد ولی بجهت سهولت مراودات متعارفی و دوستانه چنانچه بین دو مملکت همجوار باید بر قرار باشد قرین مصلحت خواهد بود یکنفر وکیل مسلمان از جانب دولت انگلیس بموجب قرار داد در کابل اقامت نماید حضرت والای شما خوشنود باشند که خیالات و قصد دولت انگلیس را در باب حکمران کابل نسبت بدول خارجه بجهت اطلاع شما کتباً مرقوم شود فرمان فرماي هندوستان بمن اجازه داده اند که بشما اظهار بدارم از آنجائیکه دولت انگلیس قبول نمیکند دول خارجه در افغانستان حق مداخله داشته باشند و نیز دولت ایران و دولت روس قول داده اند که از مداخله نمودن در امورات افغانستان احتراز نمایند واضح است که حضرت والای شما نمیتوانید غیر از دولت انگلیس با دیگر دولت خارجه روابط پولتیکی داشته باشید و اگر احدی ز دولتهای خارجه خواسته باشد در افغانستان دخالت نمایند و مداخله مذکور منجر بتجاوزات بمملکت حضرت والای شما گردد در آنصورت دولت انگلیس حاضر خواهد بود باندازه و طریقی که لازم بدانند بجهت دفاع مداخله مذکور از شما کمک نماید مشروط بر اینکه حضرت والای شما در باب روابط خارجی خود بر حسب مصلحت دولت انگلیس صادقانه رفتار نمائید گریفن صاحب از من خواهش کرد قبل از اینکه صاحب منصبان انگلیس از کابل حرکت نمایند من بکابل رفته با آنها وداع نمایم و نیز خواهش نمود تهیه لازمه بجهت خفاظت آنها بعمل بیاورم و تهیه آذوقه بجهت عساکر انگلیسی که قسمتی با (جنرال رابرتس) بقندهار و قسمتی با (سردونالد استیوارت) بپیشاور میرفتند نمایم در این فقره قبول کردم که هر چه ممکن باشد کوتاهی ننمایم و برای حفاظت انگلیسها تا سرحد قسمی که ممکن بود خاطر جمعی و اطمینان دادم و بمشارالیه گفتم خیال من این است (جنرال رابرتس) بهر زودی که ممکن باشد روانه قندهار شود بعد از حرکت او بکابل رفته از (جنرال استیوارت) وداع خواهم نمود
فصل هشتم در اوایل ماه رمضان ۱۲۹۸ (جنرال رابرتس) از کابل با دسته‌ای از عساکر انگلیس عازم قندهار گردید (سردار محمد عزیز خان) پسر (سردار شمس الدین خان) را با چند نفر مأمورین دیگر که با لشکر (جنرال رابرتس) تا قندهار میرفتند مقرر نمودم مواظبت نمایند مردم در بین راه با اینها مخالفت ننمایند و آذوقه بجهت خودشان و مالهای آنها برسانند طوایف بین راه احکام مرا که مأمورین من با آنها ارائه داشتند اطاعت کرده در راه هیچ مغایرتی نکردند هند (جنرال رابرتس) سالماً وارد قندهار شد و (ایوبخان) در اواخر رمضان ۱۲۹۸ شکست خورده بطرف هرات فرار نمود (سردونالد ستیوارت) و (گرفین صاحب) هم از (شیر پور) در اوایل رمضان ۱۲۹۸ عازم پشاور گردیدند من چند دقیقه قبل از حرکتشان بمقام آنها وداع نمودم پانزده دقیقه مجلس کردیم در مجلس مذکور تعارفات رسمیۀ بین ما بعمل آمد و ملاقاتها دوستانه بود در بین مذاکرات قرار شد که سی عراده توپ از توپهای افغانستان که در اینوقت در (شیر پور) موجود بود بمن تسلیم نمایند و نیز تقریباً نوزده لک روپیه که انگلیسها از بابت مالیات مملکت در زمان توقف خودشان اخذ کرده و بمصرف آذوقه لشکر و ساختن استحکامات رسانیده بودند بمن پس بدهند و نیز آنکه قلعه جات تازه را که انگلیسها در کابل ساخته بودند خراب ننمایند باین قبیل بعد از جنگ ثانوی و دخالت انگلیسها در کابل ساخته بودند خراب ننمایند در افغانستان جنگها باختتام رسید مجدداً تخت و عنان سلطنت افغانستان که از روی حسب و نسب و مذهب استحقاق آنرا داشتم بتصرّف من آمد و اهالی افغانستان از نعمتی که مملکت آنها بدست پادشاه اسلامی خودشان آمده خوشنود بودند من هم خداوند را شکر می نمودم کلایخدمت را بمن رجوع فرموده و قدرت داده است که تا با وطن خود را از صدماتی که از حالت مغشوشه مملکت بآنها میرسید برهانم پس از این مشغول انتظامات امنیت و ترقی مملکت خود گردیدیم و کار آسانی نبود فصل هشتم در باب انتظامات امورات سلطنتی
فضل ششم ۱۷۹ پس از جلوس برتخت سلطنت افغانستان و حرکت انگلیسها از کابل پای خود را بر کار هائی مملکت و انتظامات امور سلطنتی نهاده در هر شهری که در اینوقت تحت حکمرانی من بود مامورینی که که حالا بیان مینمایم مقرر داشته در شهرهای بزرگ و مقاما بها اشخاص خیلی با کفایت و قابلیت را مقرر نمودم و در شهرهای کوچکتر که کارها بالنسبه کمتر بود اشخاص با کفایت متوسط مامور کردم این مامورین بقرار ذیل یکنفر حاکم بانشی واجزا یکنفر قاضی با یکنفر مفتی یکنفر کوتوال با جمعیت پلیس و اجزائی اداره راه داری یعنی پاسپور اداره تجارتی با اجزای مجلس تجارتی و اداره مالیاتی و دخل و خرج ولایت و اداره گمرک و قوای عسکریه که بجهت حفاظت مملکت لازم بود احکامات به تمام رؤسای طوائف ولایات فرستاده آنها را تحریک نمودم که مملکت را بحالت امنیت نگاه بدارند و با اهالی وطن و اتباع این مملکت بطور مهربانی سلوک نمایند و اگر باینسم رفتار کنند در عوض توقع رفتار محبانه و انعامات والطاف ملوکانه از من داشته باشند و در آخر کلام بآنها اطمینان دادم که اراده و خیالات من نسبت بهمه شما محبانه و رؤفانها در اینوقت عیال و دو پسر خود (حبیب الله خان) و (نصرالله خان) را که در روسیه گذاشته بودیم با نوکرهای محرم خود که نزد آنها فرستاده بودم طلبیدم و نیز اقوام خود را که در قندهار بودند احضار کردم در ماه ذی الحجه الحرام ۱۳ عیال دیگری که دختر (ملاعتیق الله) صاحبزاد و مادرش یکی از اقوام من بود تزویج نمودم این تزویج بتوسط و در خانه عمویم (سردار محمد یوسفخان) فراهم آمد کوچکترین اولاد من (محمد عمرجان) از بطن این منکوحه است در مدت قلیلی تمام خانواده و عیال و مادر و خواهر و پسرهایم که سالهاست مرا ندیده بودند همه یکجا نزد من جمع شدند شکر خدا را بجا آوردیم که این نعمت اقبال را بعد از اینکه تقریبا دوازده سال آواره بودیم و زحما زیاد و صدمات زیاد دیده بودیم بما ارزانی فرمود چون در مملکت حالت یاغی گری ظاهر بود جاسوسها و مفتشهای مخفیانه مقرر داشتم که هر چه بین مردم واقع میشود بمن را پورت
فصل ششم ۱۸۰ نمایند باین قسم با دلایل کشیره آنهائی را که و فادار و دوست بودند در یافتم و با اینها بطو مهربانی سلوک نمودم ولی اشخاصیکه خیالات خصمانه داشتند و محرک فتنه و فساد بودند کا ملاستیا نمودم ملا های متعصب و رؤسای سرکش که با خانواده (شیرعلیخان) متوفی هوا خواهی داشتند سر حلقه و بد ترین مقصر را بودند با اینها بر حسب حرکات خودشان رفتار نمودم بعضی از آنها را از مملکت تبعید کرده و بعضی بجهت حرکات ناشایسته خودشان ببدترین سیاست ها رسیدند همه این اوقات بکلی مصروف کار بودم تمام مراسلات را بدست خود می نوشتم زیرا که در این کار بدیگری اعتبار نداشتم دو فقره خیلی اهمیت داشت که محتاج بتوجه مخصوص بود از این جهت تو جه مخصوص خود را صرف این کار میکردم فقره اول این بود که پول نقد بجهت مواجب لشکرو دیگر اخراجات دولتی موجود نداشتم فقره دویم این بود که اسلحه و قورخانه و ذخیره حربیه نداشتم در فقره اول چنین اقدام کردم که ضرابخانه تاسیس نمودم که بتوسط منگنه های دستی نقره سکه میزدند زیرا که بجهت اینکار ماشین نداشتم ولی حالا خوش بختم که منگنه ها بجهت سکه زدن بهمان وضعی که در فرنگستان معمول است در ضرابخانه خود موجود دارم و در موقع خودش در این باب کاملا مذاکره خواهم نمود دولت انگلیس پولی بمن داده بود که در ضرابخانه کلکته سکه شده بود من حکم دادم که این پول را آب نموده صدی شش عیار مس داخل کرده مجدداً روپیه کابل سکه نمایند و نیز بمامورین خود حکم دادم که نقره از ولایت خود خریده و انقده مس زیادی داخل کرده روپیه سکه بزنند باین قسم منفعتی حاصل نمودم وعلاوه بر این حکم دادم مبالغی را که در زمان حکومت سابقه مردم قرض گرفته بودند یا تا براج کرده بودند بخزانه مسترد دارند و نیز مبالغ دیگر را که دولت افغانستان بجهت مخارج رسمی بآنها داده بود پس بدهند زیرا که این مبالغ را بتصرف خود نگاه داشته بمصارف دیگر رسانیده بودند بعد از این اعلان عمومی اکثر مردم پولهائی که مدیون بودند مسترد داشتند و بجهت اینکه بقیه پول را اودقاته
فصل هشتم ۱۸۱ نمیخواستند مسترد دارند وصول نمایم مامورین مقرر داشته بآنها دستورالعمل دادم که مقروضین را بمحور نمایند قرض خود را بدهند و نیز محاسبین را مقرر داشتم محاسبات را ملاحظه نمایند و مواظبت کنند تمام مالیاتی که در محل باقی مانده وصول شود بجهت اینکه مملکت را از مخاطره اغتشاش جنگ محفوظ بدارم حکم دادم ذخایر حربیه دآذوقه بقدر کفاف جمع نمایند و مال بجهت حمل و نقل بند ابتیاع کنند و نیز چیزیکه متعلق بعساکر است مرتب نمایند باین قسم بجهت اتفاقی که بغتته حادث شود حاضر بودم و بجهت پیشرفت اشکال ثانوی چنانچه قبلاً بیان داشته ام یعنی عدم ادوات حربیه هر قدر کارگر ممکن بود فراهم آوردم که تفنگ بسازند و توپ و گلوله بریزند و تفنگ با دست بسازند چرا که در مملکت افغانستان ماشین نبود ولی کارخانهای دستی که جدم تحت ریاست پدرم و نظارت خودم دایر کرده بود چنانچه قبلاً درین کتاب مذکور داشته ام هنوز هم در کابل دایر بود ولی جزئی بودند چون حالت کارخانه مغشوش شده بود آنها را مجدداً مرتب نموده وسعت دادم و نیز مامورین خود حکم دادم هر قدر ادوات حربیه که بتوانند از اهالی مملکت که اسلحه و قورخانه تا راج کرده بودند یا بجهت فروش ذخیره داشتند ابتیاع نمایند باین طور بعد از مدت قلیلی که لازم شد جنگ (با تو بخان) بروم پانزده هزار گلوله نارتگ اگر چه تا اندازۂ معیوب وضایع شده بود ابتیاع نمودم و نیز اسلحه و آلات حربیه هم بهمین قسم تحصیل این تدبیر بجهت مملکت خیلی نافع ثابت شد بعد مشغول انتخاب نمودن چند نفر صاحب منصب نظامی ممتاز از عساکر (شیر علیخان) متوفی گردیدم و نیز تمام صاحب منصبانیرا که تحت حکم من قبل از فرار شدن خدمت کرده بودند احضار نموده باین قسم لشکر زیاد و قوی در مدت قلیلی تشکیل دادم رسم قدیم را که در زمان (شیر علیخان) متوفی مروج بود که عنقا سرباز میگرفتند متروک نموده قرار دادم هرکس مایل داخل شدن نظام و مایل خدمت نظام باشد بمیل خود قبول خدمت نماید در
فصل هشتم ۱۸۲ برمخفی معسکر و بجهت هر فوج مریضخانه مفتوح و دایر نمودم که سربازهای مریض و زخمی را معالجه نمایند و نیز مکاتب بجهت تدریس سربازها دایر کردم بجهت حفاظت مسافرین و مستحفظین در راه ها مقرر نمودم و بتجار مملکت خود اطمینان دادم که بدون بیم در راهها عبور و مرور نمایند و هرگونه تشویقات بآنها نمودم که دخول و خروج مال التجاره را ترقی بدهند مهندسین دولتی را مقرر داشتم که راهها را بسازند و کاروانسراها بنا نمایند و همه قسم انتظامات لازمه بجهت راحت و حفاظت مسافرین فراهم کنند تا مردم مرفه الحال و در امنیت باشند نمیتوانم مفصلاً شرح بدهم فقرات مختلفه را که در شروع بسلطنتم توجه خود را بآنها معطوف میداشتم بجهت اینکه حکومت مملکت سخت قواعد صحیحی بیابد قصه ذیل حالت دولت و ادارات لازمه آن را که قبل از من موجود بوده توضیح مینماید شخصی بچند نفر مستاجر اجازه داد که باغی بجهت او بسازند پول مساعد هم بآنها داد باین شرط که باغ را تا فلان تاریخ با تمام برسانند مستاجرین پولرا بمصرف خود رسانیده از باغ بکلی فراموش داشتند بموجب قرارداد سر موعد اتمام کار موجر اطلاع دادند حاضر است و او تر اکقطعه زمین بیاضی بردند موجر گفت در این زمین هیچ اشجاری دیده نمیشود جواب دادند بغیر اشجار دیگر همه چیز تمام است موجر گفت بجهت مشروب نمودن باغ جوئی نیست جواب دادند غیر از مجرای آب همه کارها را تمام نموده ایم موجر گفت دیوار باطراف باغ نیست که اشجار را از خرابی محفوظ بدارد تا مالها خراب نمایند مستاجرین جواب قبل را دادند که فقط دیوار باقی مانده که کارش تمام شود موجر گفت زمین هنوز شخم هم نشده است همان جواب را دادند که دیگر همه کارها را کرده اند فقط شخم مانده دولت افغانستان بعینه همان حالت را داشت که همه چیز حاضر بود ولی هرچه لازم بود وجود نداشت زمانیکه مشغول ترتیب امورات کابل و سرحدات مشرقی و جنوبی افغانستان بودم (سردار عبدالقدوسخان طوخی) را بحکومت بدخشان فرستادم و پسر عموی خودم ( محمد اسحاق خان ) را با (سردار عبدالقدوسخان) فرمان فرمای الرون
فصل هشتم ۱۸۳ ترکستان مقرر داشتم که سرحد شمالی و مغربی افغانستانرا مواظبت نموده بموجب دستورالعمل خودم رفتار نمایند حدود جنوبی و مشرقی افغانستان بتصرف انگلیسها بود که (سردار شیرعلیخان) را والی قندهار مقرر کرده بودند و خود انگلیسها هم هنوز در قندهار بودند ولی بعد از چندی انگلیسها او مذکور را از قندهار بکراچی فرستاده با و مستمری دادند و در اواخر جمادی الاولی ۱۲۹۸ لشکر انگلیشان را تخلیه نموده بتصرف من دادند لند آ آنجا را هم یکی از ولایت مملکت خود محسوب نمودم با جایکه میتوانم بفهمم جائیکه باعث تبعید والی (شیرعلیخان) از قندهار بحکم انگلیسها گردید چه بوده است بقرار دون (۱) محمد ایوبخان تهیه آلازمه در هراة دیده و قوای حربیه زیادی جمع آوری کرده بود که بقندها حمله نماید و والی (شیرعلیخان) قوه مکفی نداشت که (ایوبخان) مقابله نماید زیرا که قبلا بجنانی (ایوبخان) جنگ کرده بود کم قوتی او ظاهر شده بود (۲) خیالات اهالی قندهار و عموماً سایر جماعت اسلامی نسبت بوالی مذکو بحسنا نه نبود و شرایط خیلی نامطبوع مردم واقع شده بود و همیشه بیم داشت که شورشی بر پا شود و در مخاطره کشته شدن بود (۳) من هم قراری در با مجزا بودن قندهار از افغانستان نداده بودم و این کار را امضاء نداشته قندهار را خانه اجدادی خود و پای تخت بعضی از حکمرانهای سابق مملکت خود میدانستم ولی در این موقع که انگلیسها از من با کردند شهر مذکور را متصرف شوم در صورتیکه تردید زیاد و تسامح داشتم قبول کردم انگیزی احالت خود را در قبول نمودن قندهار دو چار اشکالات میدیدم بایندلیل که میدانستم بدون اینکه (ایوبخان) مرا فرصت تهیه بجهت حفاظت آنجا دهد حاضر است بقندهار حمله نماید نیز میدانستم چون کابل هنوز در حالت انقلاب است و اگر بجهت جنگیدن با ایوبخان ) به قندهار از کابل حرکت نمایم لابد تا چند ماه از کابل دور خواهم بود و در زمان غیبت من بجهت کابل محاظر فراهم خواهد آمد از طرف دیگر سلطنت افغانستان بدون داشتن قندهار مثل صورتی بود که مبتی ندام باشد یا مثل قلعه که دروازه ندارد و من شخصی نبودم که در انظار ملت خود جبون و کم جرات خود را
۱۸۴ فصل نهم جلوه دهم یا چنین نمایم از مخاطره تصرف شدن پای تخت اجداد خودم ترسی و بیمی دارم فوائد و ضررهای فوق را سنجید و دریافتم که مخاطرات زیاد در پیش دارم با وجود این علی الرسم توکل برخدا نموده قندهار را قبول کردم و (سردار هاشم خان) را بحکومت آنجا فرستادم با فصل نهم الحاق هرات بسلطنت افغانستان قبلاً اظهار داشته‌ام وقتی بتخت کابل جلوس نموده‌ام ابداً راحت نداشتم و بفکر و دوچار اشکالات گوناگون بودم حالا کسین جنگ سخت من بمخالفت اقوام و رعایا و اهالی وطنم شروع گردید هنوز بخوبی در کابل متمکن نشده بودم و فرصت تهیه نظامی نکرده بودم که مجبور بفرستادن عساکر شدم بعد از اینکه (محمد ایوبخان) از انگلیسه شکست خورد هرات را متصرف بود از همان روزیکه شکست خورده بود اوقات خود را صرف تهیه جنگ میداشت و جمعیت خیلی زیاد جمع نمود از هراه بطرف قندهار روانه شد چنانچه قبلاً بیان داشته‌ام این مخاطره نظرم بود ولی لابد بودم از اینکه دوچار آن نشوم بعضی چیزها برای (محمد ایوبخان) بود که همه آنها با حالت من ضدیت داشت مشارالیه ادوات حربیه و اسلحه بهتر و لشکر بیشتر از من داشت بر علاوه ملایای جاهل بمخالفت من اعلان جهاد داده بودند و اینکار بجهت پیشرفت (محمد ایوبخان) خیلی مساعد بود اینها میگفتند دوست انگلیسه هستم و حریف من غازی میباشد (محمد ایوبخان) دوازده هزار عسکر تربیت شده تحت حکم صاحب منصبهای ذیل با خود داشت حسینعلی خان سپه سالار نایب حفیظ الله خان نایب سالار جنرال تاجمحمد خان ولدارسلان خان غلجائی سردار محمد حسنخان سردار عبدالله خان پسر سردار سلطان جان نوه محمد عظیمخان سردار احمد علیخان پسر سردار محمد علیخان نور خان سردار عبدالسلام خان قندهاری قاضی عبدالسلام پسر قاضی محمد سعید محمد ایوبخان مؤسسی
فضل شم ۱۸۵ پسر محمد یعقوبخان را با خویشاوندان پسر شیر دلخان و چند هزار سرباز در هرات گذاشته بود سردار شمس الدینخان ولا لشخان که از جانب من حکومت قندهار را داشتند اشخاص ذیلرا بسمت دلیه لشکر محمد ایوبخان مامور نمودند (غلام حیدر خان طوخی) سپه سالار (سردار محمد حسنخان) پسر سردار خوشدلخان قندهاری) (قاضی سعد الدینخان) که حالا حکمران هرات میباشد این اشخاص با هفت فوج نظام پیاده و دو باطری توپخانه و چهار فوج سواره نظام و سه هزار سواره ولایتی و هفت فوج پیاده ردیف بطرف دشمن روانه شدند در اواخر رجب ۱۲۹۸ در محل موسوم (بکاریز) متصل (کرشک) متلاقی شده جنگ سختی واقع شد بدواً آثار فتح بطرف لشکر قندها که خیلی شجاعانه میجنگیدند ظاهر بود تقریباً تمام لشکر سواره ( ایوبخان ) شکست خورده عقب نشسته و باطراف پراکنده شده بودند فقط هشتاد نفر رؤسای سر کرده های لشکر (محمد ایوبخان) با دسته قلیلی از همرهان خودشان در میدان جنگ باقی مانده بودند این اشخاص خیال کردند بحیت آنها امکان ندارد عقب نشسته جان خود را بسلامت ببرند زیرا که تمام لشکر آنها منتشر شده بود لذا ملتفت شدند بهتر است بعوض در فرار کشته شوند شجاعانه جنگ نمایند تا شته شوند بنا بر این همه آنها متفقاً بقلب لشکر قندهار حمله سختی برده مستقیماً بطرف سپه سالا (سعید الدین خان ) رفته و اینها از سستی صاحب منصبهای دلیر شکست خورده بطرف شهر قندهار فرار نمودند از لشکر (محمد ایوبخان) (سردار عبد الله خان ) و چند نفر صاحب منصب دیگر در این جنگ کشته شدند و محمد ایوبخان ) آمده بدون مخالفت و جنگی شهر قندهار را تصرف نمود صاحب منصبهای من (هاشمخان) و (غلام حیدرخان) بطرف کلات غلجائی فرار نمودند و (سردار محمد حسنخان ) بطرف کافر فرار نمود (سردار شمس الدینخان ) در قندهار بمسجد خرقه متحصن شد (محمد ایوبخان) بمشار الیه وعده داد که اگر از خرقه شریف بیرون آید در امان خواهد بود همینکه بیرون آمد او را بزیر چوب انداخت پس از رسیدن خبر این شکست مجبور شدم خودم عازم قندهار شوم
فصل نهم پسر بزرگ خود ( حبیب الله خان ) را حاکم شهر کابل و (پردانه خان سپه سالار) را بسر کردگی لشکر مقرر نموده روانه شدم تقریبا دوازده هزار نفر لشکر با صاحب منصبان ذیل با خود داشتم غلام حیدر خان چرخی سپه سالار ) که حالا فوت شده است ( فرامرز خان سپه سالار) که حالا در هرات است ( غلام حیدر خان طوخی ) صاحب منصبان دیگر هم بودند که نوشتن اسامی انها لزومی ندارد تقریبا ده هزار نفر از اهالی طوخی و ( اندره ) وطوایف دیگر در راه قندهار بقاوت لشکر( ایوبخان) که تعداد آنها تقریبا بیست هزار بود با من ملحق شدند چندین نفر از ملاها فتوای مذهبی را مهر کرده بودند که امیر عبدالرحمن خان کافر است زیرا که نایب انگلیسها میباشد بعضی اشخاص میگویند ( محمد ایوبخان ) این ملاها را مجبور کرده بود بر خلاف میلشان این فتوی را مهر نمایند خلاصه بعد از مسافرت عاجلانه چند روز بقلعه موسوم به (تیموربخان ) که تقریبا یکفرسخ از قندها فاصله است رسیدم ( محمد ایوبخان ) از اردوی خود که در محل موسوم (پنجپل ) ملا علم ربیع در نخی قندهار بود حرکت نموده بعسکر شهر قندهار عقب نشست در اواخر رمضان ثنه دو لشکر در شهر کند قندهار مقابل شدند بسبب چند فقره اشتباهاتیکه قبل از شروع جنگ ( محمد ایوبخان ) کرده بود شکر او تا یکدرجه دل خود را باخته بودند اولا از شهر قندهار بدا بیرون نیامد که از لشکر من جلوگیری نمای و بعوض اینکه خودش بمن حمله نماید موقع حمله را بمن داد و از این کار کم جرأتی خود را بلشکر خود ظاه نمود ثانیاً اشتباهش این بود که شهر قندهار را خالی نگذاشت ثالثاً از قلعه چهل ملاعلم عقب نشست رابعاً از بدو جنگ تا خاتمه خودش در جنگ حاضر نبود و جنگرا از روی کوه ( چهل زینه ) که نیم میل از اردو دور بود ملاحظه میکرد همین اقدامات کفنی بود لشکریانش دل خود را ببارند چرا که تیان ظاهر داشت خودش از داخل شدن در جنگ میترسد خامساً هفت هزار سوار از لشکر خوار عقب کوه مذکور پنهان کرده بود تا در موقعیکه جنگ خوب مشتعل شود بلشکر سواره خود کم یورش بدهد ولی مشارالیه این قدر ترسیده بود که لشکر سواره خود را بکلی فراموش کردید
فصل پنجم ۱۸۷ که از شروع جنگ تا آخر هیچ موقع جنگیدن بجهت آنها فراهم نیامد در حقیقت این شکر سواره در ظرف تمام مدت جنگ عقب کوه بودند و خودش یکمرتبه بمیدان نیامد که شکر خود را دلداری بدهد با وجود این بعضی از صاحب منصبها و لیر و سر بازهای جنگجوی او خیلی خوب جنگیدند توپچیهای او هم که بالای کوه قد با رکهنه و در محل خیلی مستحکمی منتظم بودند خیلی خوب از عهده کار برآمدند تا دو ساعت کامل جنگ خیلی امتداد داشت و معلوم نبود فتح با کدام طرف خواهد بود لشکر من از طرف یمین و یسار شروع بعقب نشستن شدند ولی قلب لشکر که خود آنجا بودم یکهزار نفر سر باز غلا خاصه خودم هپلوم حاضر بودند و از حاضر بودن من قوت قلب داشتند خوب میجنگیدند اینقدر مصروف جنگ بودند که اردلیهای من هم بجهت جنگ جلو رفته با من فقط یکنفر مهتر باقی مانده بود در این موقع که بخوبی جلو رفته بودیم آثار ضعف بر شکر ( محمد ایوبخان ) ظاهر گردید و چهار فوج پیاده لشکر من که در وقت شکست خوردن در گرشک ( بمحمد ایوبخان ) سلام کرده بودند تغییر خیا دادند قبل از شروع سلطنت من رسم تمام لشکر تربیت شده این بوده است همینکه میدیدند که طرف بطرف دیگر غلبه دارد طرف ضعیف را گذاشته بطرف قوی ملحق میشدند علهذا این چهار فوج همینکه دیدند آثار فتح بطرف من ظاهر است تفنگهای خود را بر گردانیده بطرف دسته از لشکر من سختی جنگ میکردند شلیک نمودند از طرف دیگر همینکه لشکر من چنین دیدند پیش رفته با توپها و و تفنگهای خود کاملا بطرف دشمن شلیک کردند شکر دشمن باطراف پراکنده شده ( محمد ایوبخان) شکست خورده بطرف هرات فرار نمود وقتیکه از کابل عازم قندهار میشدم سردار عبدالقدوس خان ) دستورالعمل داده بودم که از ترکستان بهرات برود چون خیال داشتم که (محمد ایوبخان یقیناً هرات را بطور مکفی محفوظ گذاشته است لہذا (عبدالقدوسخان) با چهار صد سواره نظام و چهار صد سرباز نظام و دو عراده توپ کوهی فورا بهرات حمله برد لوی نایب (خوشدلخان) که (محمد ایوبخان) او را بجهت محافظت هرات گذاشته بود دسته قلیلی را از هرات فرستا
فصل نهم ۱۸۸ که از لشکر من در راه جلوگیری نماید ولی لشکرش شکست خورده عساکر من بهرات رسید لوی نایب جرأت اینکه از شهر بیرون آمده در جنگ شامل شود نداشت تدبیرش این بود که هر روز چند نفر سرباز را خارج از شهر هرات میفرستاد که با (عبدالقدوسخان) بجنگند ولی انها بدواً اینکه جنگ نمایند (بقدوسخان) اطاعت میکردند بتاریخ اوائل شعبان سنه ۱۳۰۹ (عبدالقدوسخا) حمله سختی نموده قلعه هرات را متصرف شد بجهت اینکه (سردار عبدالقدوسخان) را ببطالے شکنند کنندگان معرفی نمایم اظهار میدارم در زمانیکه انگلیسها بکابل بودند مشارالیه عازم ترا شده بود که بمن بملتی کرد د ولی چون میخواستم عازم کابل شوم و قسمتی مشارالیه بسمر قند رسیده باو نوشتم در آنجا بماند و منتظر ورود من باشد چنانچه در موقع دیگر اظهار داشته ام که (سردار محمد سرورخان) و (سردار محمد اسحاقخان) و (سردار عبدالقدوسخان) را بجهت کارهای حکومتی بترکستان فرستاده بودم اکنون (سردار عبدالقدوسخان) یکی از نوکرهای موثق و معتمد من است (عبدالقدوسخان پسر سلطان محمد خان است که سلطانمحمد خان برادر بزرگتر امیر دوست محمد خان بوده) در راه هرات خبر (بایوبجان) رسید که شهر هرات از دست لشکر او بیرون رفته و حالا (سردار عبدالقدوسخان) هرات را متصرف میباشد لذا (ایوبخان) بطرف خراسان فرار نموده (بمشهد) رفت من (فرامرز خان) را با سواره و پیاده و توپخانه بپسالاری مقرر داشته حکم دادم فوراً عازم هرات شود و خودم در قندار تهیه لازمه دیده عازم کابل شدم یکی از علمای کاکری موسوم (با خوند عبدالرحیم) که نسبت کفر من داده بود در خرقه شریف متحصن شده بود حکم دادم سگ ناپاکی مثل او نباید در جای مقدس مذکور بماند لذا او را از عمارت آنجا بیرون کشیدند بدست خود مر اور اشتم بعد از مراجعت از قند ها ربکابل از خدماتیکه نوکر خیلی امن من (پروانه خان) و پسرم (حبیب الله خان) در غیاب من کرده بودند خیلی مشعوف شدم اگر چه پسرم هنوز طفل بود ولی کارهای بزرگ میکرد چنانچه در میان رفته از جانب من بسر کرده ناطق میکرد دانستم
فصل ششم (۱۸۹) در سرس و بیمی نداشت و در هر کار مصلحت (پروانه خان) و (میرزا عبدالحمید خان) و بعضی صاحب منصبهای دیگر که آنها را بمشاوره ین او مقرر داشته بودم رفتار مینمود در زمان غیاب من اهالی کوهستان کابل و اهالی حصارک در محمود کرمی) و (عبدالرشید) و (جمعه خان) و (محمد حسن) و (ردک) سعی کرده بودند اغتشاش عمومی را متحرک شوند ولی از رفتار عاقلانه اشخاصی که بکابل گذاشته بودم و مردم را اطمینان میدادند از این تحریکات اشکالی بزرگی فراهم نیامد از شکست خوردن محمد ایوبخان) و امدن هرات بتصرف صاحب منصبهای من مالک تمام مملکت پدر و اجدادم شدم ولی قبل از اینکه خود را مالک صحیح و پادشاه مستقل افغانستان موسوم نمایم خیلی کارها داشتم که باید از پیش ببرم چنانچه در موقع دیگر اظهار داشته ام هر آخوند و ملا سرکرده هر طایفۀ و قلعه خود را پادشاه بالاستقلال میدانستند و از مدت دویست سال آزادی و خودسری بیشتر از این اخوند و ملاها را حکمرانان سابق افغانستان متعرض نشده بودند میرهای ترکستان و میرهای هزاره و سرکرده‌های غلجائی بالنسبه از امرای افغانستان قویتر بودند و تا زمانیکه آنها حکمران بودند پادشاه نمیتوانسته است در مملکت عدالت نماید حکم و تعدی این اشخاص از درجه تحمل گذشته بود یکی از مزاجهای آنها این بود که سرهای مردها را و زنها را بریده روی طبعهای اهن تافته میگذاشتند که جست و خیز سرها را تماشا کنند و بعضی رسومات بدتر از این هم داشتند ولی از بیم اینکه مطالعه کنندگان کتاب من متنفر نشوند اظهار نمیدارم هر سرکرده و امیری و شاهزاده حتی خود پادشاه افغانستان سحات قاتلین و تعداد زیادی از قطاع الطریق و دزدان مستخدم نموده و چون راهزنان مسافرین و کسبه و تجار متمول مملکت را میکشتند و اموال نقدینه آنها را غارت میکردند اموال مسروقه بین خادم و مخدوم تقسیم میشد هر یک از این قطاع الطریق ها دسته از خود داشتند که مسلح به تفنگها بودند در فصل بعد بیان خواهم داشت که چندار اقدمات مجدانه بجهت گرفتاری دو نفر از این قطاع الطریق باموسوم به (سادو و دوادو) که چندین مرتبه شکر
فصل نهم مرا شکست داده بودند بجل آور د م یکی از اینها را فعلاً در قفس آهنی گذاشته بقلعه کوه موسوم (لته بند) محبوس است اکثراین ملاها عقاید غریب در باب مذهب اسلامی بمردم القا مینمودند که در احادیث پیغمبر ابداً وجود نداشت و همین عقاید سخیفه است که باعث انقراض تمام ملل اسلامی در هر مملکت شده است ملاهای مذکور القا مینمودند مردم باید هیچکار نکنند و با موال اشخاص دیگر گذران نمایند و بمخالفت یکدیگر بکنند البته طبیعی است که هر یک از کسانیکه خود را پادشاه مینامند باید از رعایای خود اخذ مالیات نمایند لهذا نخستین کار من این بود که قطاع الطریق و سارقین و انبیای کاذب و پادشاهان جعلی را اعدام نمایم اذعان مینمایم که این کار آسانی نبود زیرا که پانزده سال جنگ کردم تا اینها آخرالامر بمن اطاعت نمودند بعضی از انها را یا تبعید کردم یا عازم سفر آخرت شدند در فصل بعد در خصوص این جنگهای داخلی که از زمان جلوس من تا امروز طول کشیده است اظهار خواهم نمود و بعد از آن رجوع خواهم کرد به بیان داشتن وقایع دیگر در باب حالات زندگانی خودم بدو اً لازم بود که تمام اشخاصی را که مخالف عدل و تمدن و ترقی و ترتیب و آزادی مردم بودند از میان بردارم اکثر اشخاص مغرض و جاهل هستند که بجهت این جنگهای داخلی مرا ملامت مینمایند و خیال میکنند رفتار من نسبت باین اشخاص خیلی جابرانه بوده است ولی در ممالک متمدنه حالیه هم امثال اینگونه واقعات بوده است که سلاطین انجا در شروع تاریخ تمدنشان مجبور بودند بمخالفت اهالی وطن خود بکنند چرا که اهالی وطن آنها در بدو امر حالت تمدن را نمیفهمیدند در همین صد سال جماعت کار یکرها در انگلستان بمخالفت خودشان اغتشاشات سخت نموده اند افتخار دارم از اظهار اینکه در زمان قلیلی اهالی وطنم تحت حکمرانی من اینقدر در تمدن ترقی زیاد کرده اند که اشخاص خیلی متمول و صاحب مکنت چه در روز و چه در شب میتوانند سالماً در تمام قلمرو مملکت من مسافرت نمایند و از طرف دیگر در سرحدات افغانستان با جاعتی که تحت حکومت انگلیسها میباشد احدی نمیتواند قدمی دارد بدون اینکه مستحفظین زیاد بجهت حفاظت او همراه با [?]
فصل دهم ۱۹۱ فصل دهم در باب وضع مملکت در زمان جلوس من بافغانستان تعثر من شار و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شیئی قدیر شاید مردم چنین خیال کرده باشند از روزیکه بتخت سلطنت کابل جلوس نموده ام زمان خوشی و تعیش من شروع شده است ولی اینطور نبوده است و بر عکس از همان لحظه زمان آزادی تمام و اوقات اشکالات و دل شکستگی و پریشانی و اندوه زیاد فراهم گردید مطالعه کنندگان این کتاب مطلعند که اگرچه در زمانیکه پدرم و عمویم (امیر محمد اعظم خان) امارت کابل را داشتند من در امورات سلطنت دخالت کلی داشتم ولی تمام مسؤلیت با آنها بود در باب صحت اینحرف شکی نیست که هر قدر مرتبه شخص بزرگتر است مسؤلیتش بیشتر است و هر قدر مسؤلیتش بیشتر است اندوه و پریشانی زیاد تر است دین ما بما میآموزد که هر شخصی بجهت حرکاتش روز قیامت نزد قاضی مطلق مسؤل خواهد بود ولی سلاطین نه فقط بجهت اعمال شخصی خود مسؤل هستند بلکه علاوه برآن بجهت امنیت و رفاهیت رعایائیکه پروردگار آنها با و سپرده است مسؤل خواهند بود چنانچه در یکی از احادیث حضرت رسول صلی الله علیه و آله وارد شده است که روز قیامت پادشاه پادشاهان اول از سلاطین دنیا سؤال خواهد نمود که امروز سلطنت این جهان مال کیست متفقاً عرض مینمایند پروردگارا سلطنت در ید قدرت تو میباشد بعد از آن قادر مطلق خواهد پرسید که اگر چنین میدانستید پس بجهت امنیت و راحت کسانیکه آنها را بشما سپرده بودم چرا توجه نمیکردید بملاحظه اینکه بجهت مسؤلیت امنیت رعایای خودم روز قیامت مسؤل خواهم بود و از ملاحظه نمودن حالت اضطراب مملکت خودم خیلی غمناک ملول بودم وضع ملکی
(۱۹۲) (فصل دهم) حالت مملکت را میدیدم خیال میکردم که نظم دادن و ترقی نمودن این مملکت نه فقط مشکل است بلکه ناممکن است یقیناً هیچکس گمان نمیکرد افغانستان چنین ترقیات عجیبی خواهد کرد که از مددهای پروردگار کریم در زمان تسلط حکمرانی من نموده است نه همین اسباب خرابی مملکت در نهایت کمال حاضر بود بلکه تمام سرمایه ترقی در انتهای پستی تو هیچ اثری از وجوه کش نبود لکن چون قادر مطلق این مسئولیت راه بعهده من گذاشته بود از خودش استدعا نمودم بمن اعانت نماید که ازین گله های انسان که خودش بمن سپرده است پرستاری نمایم تا در روز قیامت انظار مردم این جهان ذلیل و ممتنع نشوم و با کمال قوت قلب اعتماد بوعده که خداوند در قرآن مجید به پیغمبر خود محمد مصطفی صلی الله علیه و آله نموده است کردم که میفرماید و الصابرین فی الباساء والضراء وحین الباس اولئک الذین صدقوا واولئک هم المتقون خلاصه اگر زحمات و بدبختی مملکت را که در این موقع فراهم بود بیان نمایم کتاب علیحده بجهت شرح آن لازم خواهد شد لهذا فقط شرح مختصری از حالت امورات افغانستان در زمان جلوس خودهم بیان نمایم که بجهت مطالعه کنندگان کتاب من فایده داشته باشد و بتوانند خودشان بفهمند که در حالت ترقی امروزه بمقابل حالات سابقی چه تفاوت پیدا شده است و چند فقره از اسباب اشکالات خود را در اینجا ثبت مینمایم که بقرار ذیل است اولا من که پادشاه مملکت هستم در موقع جلوس تخت سلطنت دوچار این مشکل شدم که خانه بجهت سکونت نداشتم چرا که عمارات بالاحصار را که خانه اجدادی من بود لشکر انگلیس بی کرده بودند و دیگر خانه موجود نبود خانه کرایه هم پیدا نمیشد که موقتاً اینجا بمانم زیرا که در افغانستان هوتل (مهمانخانه عمومی) نیست بخیال من در تواریخ کمتر بلکه هیچ دیده نشده است که پادشاهی بجهت خوابیدن خود اطاقی نداشته باشد و تا زمانیکه عمارت تازه بجهت خود بنا نمودم بچادرها و خانه های گلی مال رعایا عاریه مینشستم در فصول قبل این کتاب مطالعه کنندگان از زمان
(۱۹۳) فصل دهم که از زمان طفولیت عادت داشتم در فضای وسیع همیشه سکونت اختیار نمایم و عمارات من همیشه در باغات بوده است که بتوانستم هوای تازه زیاد استنشاق نمایم بجهت من خیلی صعب بود در کوچهای کثیف و تنگ و محبس و در این خانهای گلی که پر از سوراخ بود منزل نمایم هیاهوی استمراری و جنگ موشها اول جنگی بود که دوچار آن شده بودم و از آشوب آنها تمام شب نمیتوانستم بخوابم ثانیاً در خزانه سلطنتی دیناری موجود نبود که مواجب قشون یا نوکرهای دولتی داده شود نه فقط بهمین علت بود بلکه خزانه ابداً وجود نداشت مالیات مملکت را قبلاً (شیر علیخان) و (محمد یعقوبخان) و لشکر انگلیس یا بطور مساعده گرفته بودند یا یکساله دو ساله را پیش از وقت دریافت داشته بودند از اینجهت نمیتوانستم مالیاتی اخذ نمایم زیرا که قبلاً بنام مساعده اخذ کرده بودند ثالثاً ادوات حربیه و قورخانه که بجهت حفظ امنیت در ولایت لازم بود وجود نداشت سی عراده توپ کهنه افغانی که صاحبمنصبهای انگلیس بمن تسلیم داشته بودند در چنین حالتی بودند که اگر لوله توپ بود عراده نداشت اگر عراده داشت میل کرخشش شکسته بود چرخهای چوبی و عراده توپ منتظر بودند که بکشیدن دفعه اول خرد بشوند خلاصه اگر بعضی توپها مکمل هم بود گلوله نداشت که از آنها انداخته شود البته تکه سنگ یا چوبی مفیدتر است نسبت بتوپی که قورخانه نداشته باشد چرا که هیچ اهل نظامی نمیتواند دشمن خود را با لوله توپ بزند ولی با چوب میتواند بزند رابعاً هرات از مملکت من مجزا شده تحت حکمرانی (محمد ایوبخان) بود که مردم را بمخالفت من تحریکات می نمود و بجهت جنگ تهیه میدید انگلیسها قندهار را (بپسر دام شیر علیخان) تفویض نموده بودند که در آنوقت والی قندهار بود مشارالیه هم از یکطرف مردم را محرک بود که با او شامل شوند در میمنه حاکم آنجا موسوم (بدلاور خان) بمخالفت من مشغول فساد بود در خود مملکت بسبب کم حالی پادشاهان سابق یعنی (شاه شجاع) و (شیر علیخان) و (محمد یعقوبخان) هر سر کرده و سید و ملائی خود را حاکم بالاستقلال
فصل دهم (رقم ١٩) می کشتند و از رعایا اخذ پول مینمودند و این پادشاهان جرأت باقدرت اینکه اینگونه مردمان مستعد را تنبیه نمایند و مملکت را بحالت امنیت و نظم بیاورند نداشتند از دفاتر (شیرعلیخان) که حالا در تصرف مأمورین من میباشد معلوم میشود که سیاست بحتۀ قتل شخصی فقط پنجاه روپیه جریمه بوده است واز این ثابت میشود که نفوس ذکور و اناث ازجان گوسفند یا گاوی ارزانتر بوده است و بسبب این بی‌ترتیبی فقط یک محال کوچک موسوم به (سحرآب) که بیست هزار خانوار دارد مبلغ جرایمی که در آن زمان حاکم آنجا اخذ مینمود سالی پنجاه هزار روپیه بود و از اینقرار معلوم میشود که سالی هزار فقره قتل واقع میشده است حامیان خانواده (شیر علیخان) در کابل و ملاهای معلم و غازیهای که فقط اسمشان غازی بود و آفاغنۀ آنها را منافست غازی میگویند مردم را بمخالفت من بر می انگیختند و میگفتند من کافر هستم زیرا که دوست انگلیها میباشم و آنها کافر هستند لهذا هر مسلمانی باید با من جهاد نماید ترتیب محاکمات چنین بود که پست‌ترین مردم میتوانستند ادعای خود را در حضور پادشاه ارائه نمایند باین سهولت که دست انداخته ریش امامه پادشاه را میگرفتند و مقصود این بود که عرض خود را باحترام پیش پادشاه واسمگذاشتند و پادشاه مجبور بود عرایض آنها را اصغا نماید روزی بحمام میرفتم مردی وزنی تند تاخته عقب من داخل حمام شدند و شوهر ضعیفه ریش مرا از جلو گرفته ضعیفه هم مرا از عقب میکشید از این کشمکش خیلی متالم شدم چرا که شخص مذکور ریش مرا بطور سختی می‌کشید چون قراول یا مستحفظی نزدیک نبود مرا از دست اینها نجات دهد از آنها استدعا نمودم که ریش مرا بگذارید و بآنها گفتم بدون اینکه ریش مرا بکشید میتوانم بعرض شما رسیدگی نمایم ولی نکرد متاسف بودم چرا رسم فرنگیها رانداشتم که ریش خود را پاک میتراشتند پس از آن حکم دادم بعد ها در ب حمام قراول زیادی حاضر باشند رسم دیگر این بود که وقتی خواستن شیرینی بوا بر بار بیاوردند و زرار و صاحب منصب با آن بعوض اینکه منتظر قسمت باشند بطرف شیرنی
فصل دهم (١٩٥) تاخته خودرا روی یکدیگر می انداختند که شخص عنقا هر قدر بتواند شیرینی بردارد اگرچه خیلی سعی کردم با نابی حالی نمایم ایگا بر بخته آنها و پادشاه آنها اسباب افتضاح است ومثل حیوانات وحشی در حضور او رفتار می نمایند ولی بحرف من اعتنائی نداشتند یکمرتبه در موقع عید از جنگیدن من خودشان بیجه شیرینی اینقدر متغیر شدم که بسربازهای قراول حکم دادم آنها را بهر سختی که میتوانند بزنند قدری محظوظ و قدری هم متأسف شدم که سرهای آنها شکسته و از ضرب چوب قراولها که با نها زده بودند خون میریخت ولی این رفتار من در خستم عادات احمقانه زشت موثر افتاد حالا نمود عقل بسیاری که مشاورین و وزرای پادشاه دانشند بیان یگانه یکوقتی نان وارد در بازار گران بود و هم قحطی داشتم وزرای من که در اینموقع بآنها مشورت نمرد جداً بمن صلاح دادند که گوشهای غله فروشها را بدر دکانهای آنها میخ کوب نمایم تا آنها مجبور شوند و غله وار دار زان بفروشند براین مصلحت کرانهای آنها از خندیدن نتوانستم خود داری نمایم و از آنروز تاکنون از مشاورین خود ابداً صلاحی نجسته ام مدعیان تخت سلطنت انقاسات اینقدر بیشمار بودند که نوشتن فهرست اسامی آنها ناممکن است عیال واطفال من در روسیه بودند نیز مجبور بود و چند نفر از نوکرهای محرم خود را بحبه کارهای حکومتی مملکت از نزد خود دور بفرستم مأیوسی و اشکالات اطراف مرا فرا گرفته بود مشاور و دوستی نداشتم و یکی سیکو تو کل خودرا بخدا نماید در اوقات اشکالات زائد و فقط بسرای خداوند بچه او کلفت است دولتین خارجه هم بچه من اسباب تشویش بودند بجته اینکه اگر یکی از آنها قدری بیشتر از دیگری جانبداری مینمودم رنجیده خاطر میشدند مورخین سیاسی دانهای با تجربه میدانندانیک سلطنتی باینجات تباهی رسید و بین سرکرده های جز منقسم شد مدت مدیدی لازم است مملکت شکل سلطنت قومی و پایدار آورده شود مثلاً سلطنت هندوستان را ملاحظه نمائید که بسبب کم حالی سلاطین آخری مغلیه بممالک جز منقسم گردیده بود با وجود عقل و تجربه حجیبیب
(۱۹۶) فصل دهم سیاسی دانهای انگلیس چقدر طول کشیده است و چه زحمتها فراهم آمده است و چه شورشها برپا شده است و هنوز هم کاملا منتظم نشده است بهمین قسم ضعف سلطنت افغانستان اینقدر زیاد بود که هر وقت پادشاه چند فرسخ از پای تخت خود خارج میشد وقت مراجعت دیگری را پادشاه میدید و بجز اینکه فرار نماید هیچ چاره نداشت (شیر علیخان) چون نمیتوانست بمخالفت سر کرده ها و رعایای خود بجنگد ترتیب دیگری بمیان آورده بود و خیال میکرد این ترتیب خیلی عاقلانه است و ترتیب مذکور این بود که سرکرده ها و مأمورین خود را بمخالفت یکدیگر وامیداشت و آنها را ترغیب مینمود مشغول خون ریزی شوند و قانونی مرتب کرده بود که اگر شخصی خواسته باشد دشمن خود را بقتل برساند بجهته هر چند نفری سیصد روپیه در خزانه دولت داخل نماید و هر چند نفر را خواسته باشند بقتل برسانند پادشاه مذکور بخیال خودش ازین تدبیر دو فایده برده است اولاً بدون اینکه خودش زحمتی بکشد سرکرده های سرکش را از میان برداشته است ثانیاً بجهته هر شخصی که باینقسم کشته شد سیصد روپیه عایدا و گردیده چنانچه کشته اند که خدا وند مهربانست حکمران عادلی میگارد و هر گاه مشیتش قرار گیرد مملکتی خراب شود بدست ظالمی میسپارد حمد خدا را که حالا افغانستان مثل قدیم نیست زیرا که در سالی یمخفق و قتل در تمام مملکت اتفاق نمیافتد و این تعداد کمتر از تعدادیست که در خیلی از ممالک متمدنه واقع میشود درین چنین عادات قبیحه را بجهته زندگانی خود برای افساد اختیار کرده بودند در صورتیکه بزرگترین پسرهای امیران زمان یعنی (محمد یعقوبخان) و (محمد ایوبخان) بمخالفت پدر خود شان (شیر علیخان) در هرات یاغی شده بودند شخص میتواند ملاحظه نماید که هر گاه پسرهای پادشاه این سرمشق خوب و نیکو را بمردم بدهند چه ستمها که رعایا از اینها حاصل نمیکردند سعدی میگوید من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد پادشاه و تمام صاحب منصبان بزرگ او مشغول لهو و لعب بودند از طرف دیگر رعایا بسبب مالیات زیادی که باین مأمورین ظالم
فصل دهم ۱۹۷ ظالم از آنها اخذ مینمودند کرفتا رزحمت و اشکالات مساجد بواسطه اینکه کسانیکه آنجا نماز میخواندند ترک کرده بودند پر از سکهای طوله شده بودند که آنجا منزل داشتند روز جمعه که عید محمدی است و باید بکلی صرف عبادت شود روزی شده بود بجهته قمار باختن و شرارت و بازی کردن و مسخره نمودن و بطرف یکدیگر سنگ انداختن پرون از شهر در قبرستانها نزدیک کابل موسوم به (پنجه) اشخاص زیاد در جنگ کردن با یکدیگر زخمی میشدند این آیه قرآن مناسب حال تباه مردم آنوقت میباشد ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم حمد خدا و اند را همان مملکتی که در حالت اسف آمیزی بود که بیان داشتیم چنین ترقی حیرت انگیزی نموده است و سعادت امنیت و رفاهیت را بطوری دارد که دوستانش مسرور و اهالی آنجا را ملتی قومی میشمارند و امیدوارند روزی بیاید که ملت مذکور معاون آنها باشند و دشمنا آنها را دشمن قومی و خطرناک خود میدانند ملت افغانستان طوری رعایای آرام و مطیع شده اند که حاضرند با کمال میل و رغبت احکامات و دستور العمل مرا اجرا نمایند در جنگهای طایفه هزاره وکافری صداقت و وفاداری خود را بدرجه اکمل ثابت نمودند و ظاهر داشتند که منافع دولت مرا منافع خودشان میدانند از این فقره بغایت مشعوفم که دسته دسته خودشان متحمل مخارج خود بجهته جنگیدن با طوایف هزاره و کافری میرفتند و کسانینز که بمخالفت دولت من برخاسته بودند دشمن خود میدانستند چنانچه ثبوت محبت و اخلاص خود را بجهته بهبودی دولت در سنینز و یصد و سیزده هجری ظاهر نمودند که همه مامورین دولتی و تجار و ملاکین و مردمان هر طبقه از رعا من یکعشر داخل سالیانه خود را بخزانه دولت فایده داشتند بدون اینکه از آنها خواهش نمایم و استدعا نمودند که با این وجه قورخانه و ادوات حربيه ابتیاع نمایم تا مملکت آنها از تعدا خارجه محفوظ بماند همان ملتی که در اوایل سلطنت من همیشه مشغول یا غیگری و جنگ بودند چنانچه بعدا بیان خواهم کرد حالا ملت خیلی آرام و مطیع و متحمل قانون و متمدن شده و تمام هم خود را مصروف
فصل دهم به آموختن صنایع و حرفت دارند و عموماً مشغول بنیه ترقی مملکت بجهته بهبودی خودشان میباشند از الطاف خداوندی آثار ترقی بیش از اینها در زندگانی و رقابت ظاهر و هویداست چون حالت مردم را در زمان جلوس خود بتخت سلطنت بیان داشته ام حالا شرحی از واقعاتیکه بعد از آن اتفاق افتاده است بیان می نمایم به نصیحتی که حضرت پیغمبر بیکی از اصحاب خود در شعر ذیل فرموده است پیروی میکردم گفت پیغمبر آواز بلند با توکل زانوی شتر ببند دو فقره بجهته من اتفاق افتاد که خیلی اسباب قوت قلبم گردید زیرا که از وقایع مذکورا مبدءاً شدم که از مأموریت به پادشاهی محروم نبوده آخرالامر کامیاب خواهم شد از آنجمله شبی قبل از اینکه از روسیه عازم افغانستان شوم در عالم رؤیا دیدم دو فرشته بازونا بیم را گرفته مرا بحضور پادشاهی که در اطاق کوچکی جلوس فرموده بود بردند پادشاه صورتی دات نیکو و بیضی محاسن مدوّر و ابرویا و مژگانهای بلند و خوش وضع لباس فراخی برنگ آبی در بر و عمامه سفیدی بسر داشت از تمامه هیئت او کمال خوش منظری و طبع نجیب و رأفت و حلم هویدا بود بطرف راست راستش شخصی بلند قامت و باریک اندام نشسته بود محاسنش بلند و سفید و سیمایش کریانه و مملو از خیال زیر دستش شخص دیگری بود که قامتش کوتاه تر و میانه بالا بود و چهره اش بالنسبه بشخص پیرمرد که بدست چپ او نشسته بود سفید تر بود قلما هم پیش رویش گذاشته لباسش فاخرانه چند قطعه نوشته جات عربی که در صفحه های کاغذ نوشته شده بود جلوسش گذاشته بود بطرف چپ پادشاه شخصی با محاسن حزئی و پشیمانی بزرگ و ابروهای پیوسته بینی کشیده دار سیمایش خیلی مهربانی و رافت ظاهر بود مشاره بالنسبه بسه نفر دیگر که مذکور داشتم از مردمان اهل الله بیشتر باشخاص سیاسی دان شباهت داشت قامتش از همه بلندتر و پهلویش شلاق بلندی گذاشته بود بعد از آن شخص دیگر بینهایت خوشصورتی در هیئت بالنسبه بدیگران که حضور داشتند بیشتر شباهت به پادشاه داشت لباس
فصل دهم مثل لباس سردارهای لشکر که در زمان قدیم داشتند شمشیری هم داشت از صورتش کمال فراست ظاهر و کلیته وضعش مثل جنگ آوران شجاع و در قامت از اشخاص دیگر که در اینمحل بودند کوتاه تر بود بمانوقتیکه مرا بحضور این پادشاه و چهار نفر مصاحبش میبردند دیدم دریچه که روبهافغان بود و دفعة باز شده شخصی را بحضور آنها آوردند پادشاه با شاره چشم بشخص مذکور خطابی نمود که من الفاظ پادشاه را نشنیدم ولی جواب را شنیدم بقرار ذیل بود(اگر پادشاه شوم معابد سایر ادیان را خراب نموده بعوض آنها مساجد فراهم ساخت) معلوم میشد پادشاه از این جواب چندان خشنود نشد و بفرشته هائیکه شخص مذکور را آورده بودند حکم نمود او را برگردانند فوراً مشارالیه را بردند بعد از آن همان سئوال را از من نمود جواب دادم (عدالت خواهم کرد و بتها را شکسته بجای آنها کلمه رواج خواهم داد ) چون این الفاظ را نمودم اصحابش بنظر مرحمت آمیزی بطرف من نگاه کردند و از این نگاه معلوم میشد تصدیق بر پادشاهی من نموده اند همان لحظه ملهم شدم باینکه پادشاه مذکور حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله میباشد دو شخص طرف یمین ابوبکر و عثمان و دو شخص طرف یسار عمر و علی میباشند بعد از خواب بیدار شده مشعوف گردیدم که حضرت پیغمبر و اصحابش که تعین پادشاهان اسلام بقبضه اقتدار آنها است مرا با مارت آتیه افغانستان انتخاب نموده اند فقره دیگر این بود که روزی از جثه صدماتی که اهالی وطنم دو چار آن بودند بقدر غمگین شدم که بزیارت(خواجه احرار) رفته از روح پاکش استمداد جستم و بسبب نا امیدی و زحماتیکه در ایام زندگانی من قسمتم شده بود سخت گریستم از بسیاری گریه خسته شده روی فرش آنجا بخواب رفتم در خواب دیدم روح پاک و لئی مذکور ظاهر گردیده بمن فرمود بکابل برو تو امیر خواهی بود و یکی از بیدقهای مزار مرا گرفته در جلولشکر خود برپا کن همیشه فتح و ظفر با تو خواهد بود بیدق مذکور اکنون تصرف منست و لشکرم هرگز شکست نخورده اند
۲۰۰ فصل یازدهم فصل یازدهم جنگهائیکه در زمان سلطنت من فراهم آمده است چنانچه قبلاً بیان داشته ام در همان سالی که (محمد ایوبخان) شکست خورد با یکنفر از رؤسای دیگر هم جنگ نمودم و این جنگ با (سید محمود کنری) فراهم آمد (کنر یکی از محالات شمالی و شرقی کابل نزدیک سرحد هندوستان است (سید محمود) داماد (وزیر محمد اکبر خان) معروف بود و از اینجهت خود را حامی فرقه (شیر علیخان) میدانست در وقت جلوس من بتخت سلطنت افغانستان مشارالیه خود را پادشاه کنر که محل حکمرانی او بود اعلان نمود بالای کوه موسوم به (مادی) که یکفرسخ و نیم از کنر مسافت داشت سکونت اختیار نموده بود وقتی که عازم قندهار بودم مشارالیه با چهار صد پانصد نفر همراهان خود که از رعایای نمک بحرام من بودند بحجات من حمله آوردند مشارالیه خیلی احمق بود که خیال میکرد با چهار صد پانصد نفر اشخاص مسلح با تفنگهای قدیم که با او متفق بودند میتواند سلطنت نماید مأمورین من (سردار عبد الرسول خان) و (میر شب کل بمقابله او رفتند ولی مشارالیه از جنگ اعتراض نموده مجدد بهمان کوه میترا کرده با اشخاص جاهل کنری مشغول فساد بشد ماه بانو سیله تعداد زیادی دور خود جمع نموده بمخالفت من برخواست و اینوقتی بود که پس از فتح قندهار بکابل مراجعت کرده بودم لهذا (غلام حیدر خان چرخی سپه سالار) خود را با (عبدالغفور خان) مامور داشتم با (سیدمحمو) جنگ نمایند سپه سالار در میدان جنگ از اسب افتاده پایش شکست ولی عساکر شجاع من مشغول جنگ بودند تا (سید محمود) را مجبور نموده بطرف هندوستان فرار نماید باین قسم او را کاملاً شکست دادند و خانهای کسانیکه او را پناه داده بودند آتش زدند در جانسال سنه هزار و دویست و نود و نه هجری (شیرخان) پسر (میراحمد غلجائی) کاذبانه خود را موسوم
فصل یازدهم ٢٠١ با میر شیر علینخان نموده سعی کرد مردم را فریب دهد اورا امیر شیر علینخان دانسته در شور مخالفت من با او ملحق شوند ولی قبل ازینکه بتواند اشکالات زیادی فراهم آور د ا دستگیرو در حبس فوت شد در سال هزار و سیصد هجری جنگهای جزئی بقرار ذیل واقع شد دلاور خان والی میمنه که خود را حامی محمد ایوبخان و خانواده شیر علینخان میدانست وقتی دید محمد ایوبخان از دست من شکست خورده است و نیز ملاحظه کرد که ولایت میمنه داخل حدود مملکت من است و نمیتواند بیشتر از این خود سرانه حرکت نماید خواست بمر و سید که است مجزا دارد اول با مامورین روس کاغذی نوشت چون دید مددی از آنها با و نرسید به سر رابر سندمند وکیل فرمانفرمای هندوستان مقیم بلوچستان عریضه نوشت که خود را نوکر دولت انگلیس میدانم استدعای حمایت از شما دارم مشارالیه جواب داد ند باید با میر عبد الرحمن خان اطاعت نمائی زیرا که دولت انگلیس با دولت روس بموجب معاهدات خود نمیتوانند در امورا داخله افغانستان مداخله نمایند از این سبب مشارالیه تنها مانده بعقوبت حماقت خود گرفتار کردید بسر دار محمد اسحاق خان که از جانب من حکمران ترکستان بود دستور العمل دادم شکری بجهت دلاور خان بفرستد مشارالیه لشکری فرستاد ولی بمن اطلاع داد چون والی میمنه خیلی مقترنه است شکست دادن او اشکال دار دیقین دارم سردار اسحق خان با من مزورانه رفتاری خود و تمام این اوقات که او را خیرخواه صدیق و مامور وفادار خود میدانستم بطور خیانت رفتار مینمود و خیانت او بعدها ظاهر شد در همانسال لشکر بجت امیر یوسفعلی حاکم شغناون روشن فرستادم و سبب این لشکر فرستادن بقرار ذیل بود اگر چه میر مذکو ر خود را حکمران بالاستقلال اعلان داده بود ولی باینقدر قانع نبود چون خیال میکرد شاید در زمان آتیه ولایت او را باک خیرو ملحق نمایم لہذا بجهته جلوگیری اینکار اول باجمران خوقند و بعد ها با دولت روس مشغول مذاکرا شده و نیز دکتر لا بر در یکل سیاح روس را بشغنان دعوت نموده با و شکایت نمود که
(فصل یازدهم) امیر افغانستان میخواهد ولایت مرا بمملکت خود ملحق نماید و من خود را تحت حمایت دولت روس میدانم من هم اشکالاتی که مشارالیه در خاک افغانستان فراهم آورده بود خسته شده بودم و خیال داشتم دیر یا زود او را تنبیه نمایم فقط منتظر موقع مناسبی بودم در اینوقت اخبار نویسها و جاسوسهای من که شهرهای متعدده یعنی خوقند و روشان و شغنان و بخارا بودند از ما او مرا مطلع نمودند و نیز بمن اطلاع دادند مشارالیه تابع حکومت روس شده است و نیز انجمن دادند مشارالیه روسها را بولایت خود دعوت نموده است و اینمعنی اسباب پریشانی من گردید باینجهته که اگر روسها روشان و شغنان را متصرف شوند دیگر نخواهم توانست آنها را از آنجا بیرون نمایم دولت من در خطر خواهد بود لهذا (بجنرال کمال خان) و (سردار عبدالله خان) حاکم قتغن حکم دادم بجنگ (میر یوسف علی) بروند بعد از زدوخورد جزئی میر مذکور را اسیر نمود با اهل و عیالش بکابل فرستادند بعد از آن (کلعدارخان قندهاری) را حاکم آنجا مقر نمودم وقتیکه مامور روس میوا یوانف که خود میر مذکور او را دعوت کرده بود که بالشکش داخل ولایت شود آنجا رسید قبلاً حاکم من آنجا را متصرف شده بود ادعای روسها در با اینو لایت تا چندین سال مطرح مذاکره بود و توضیحی قطع و فصل نشد (ناکسیون) سر ماریتیر دورند در سنه هزار و سیصد و یازده هجری بکابل آمدند بعد از متصرف شدن اینولایت تعدیاتی را که میرآ برعایای آنجا مینمود مرتفع نمودم و نیز رسم زشت مالایطاق برده فروشی را متروک داشتم در باب عادات و اخلاق ذمیمه میرهای اینولایت دیگر مذاکره نمینمایم زیرا در فصول قبل انیکا در باب آنها اظهار داشته ام در سنه هزار و سیصد و یک حرکات طوایف شنواری که محل سکنای آنها بطرف جنوبی و مشرقی (جلال آباد) و در عرض راه پشاور میباشد و همیشه اسبا زحمت حکمرانهای کابل بودند بکلی خارج از قوه تحمل شد از چندین سال عادتشان براین بود که قوافل را تاراج و مسافرین را مقتول و اموال و مواشی قلعه جات را غارت مینمودند بسبب آنخز
فصل یازدهم ۲۰۳ تاخت و تاراج این سارقین در تمام زمان حکمرانی (شیر علیخان) مستوفی را پشه و خیلی مخوف بود و در حقیقت بتمام امتداد اینراه تا خود کابل هیچکس از ترس کشته شدن نمیتوانست مسافرت نماید لہذا لازم دانستم که اینحرکات وحشیانه و مخاطرات را که اتصالاً برای کسانیکه با اینطوائف مراوده داشتند و محل خطر بود از میان بردارم در زمستان سنه هزار و سیصد و یک هجری سر خودم (سردار حبیب الله خان) را بحکومت کابل گذاشته خودم عازم (جلال آباد) گردیدم که نام ونظمی در اطراف آنمحالات برقرار نمایم سر کرده ها و ملا های شنواری را دعوت نمودم که ملاقات من بیابند بالفاظ محبت آمیز خیلی ملایم با آنها متکلم گردیده گفتم که اینحرکات شما خلاف میل و احکام خدا و پیغمبر او میباشد که اهالی اسلام را تاراج و غارت نماید اگرچه خیلی سعی نمودم که آنها را از این عادات زشت منع نمایم ولی چون آنها مدتها مشغول تاخت و تاراج بودند قطعا بنصیحت من نکردند در اینموقع اظهار میدارم که (شاه محمد) در زمان (شیر علیخان) حاکم (جلال آباد) بود کسانیکه از سرقتهای شنواری شکایت مینمودند تنبیه مینمود و دلائل اقامه میداشت که شخص عارض میخواهد من او و طایفه شنواری اسباب زحمت فراهم بیاورد آخرالامر از قساوت قلب آنها و بی اعتنائی که بنصایح من در باب متروک داشتن تاراج ولایت مینمودند مشغول تنبیه وتنبه آنها گردیدم در اینوقت (نور محمد خان) پسر (سردار ولی محمدخان) با دو نفر دزد معروف از طایفه صالح خیل موسوم (به ساد و و داد) و با شنواریها ملحق گردیدند قوت حریبه آنها تقریباً بپانزده هزار نفر رسید که بالشکری من مقابله نمایند سه فوج پیاده نظام و یک فوج سواره نظام و دو باطری توپخانه را بسر کردگی (جنرال غلام حیدرخان) که حالا سپه سالار ترکستان میباشد بجنگ آنها فرستادم رعایای من که در اطراف راه پشاور سکونت داشتند از من استدعا نمودند آنها را اجازه جنگ با یاغی ها بدهم چرا که از اخت و تاز شنواریها تنگ آمده بودند ولی استدعای آنها را نپذیرفته گفتم اینفقره بر عهده منست که کسانیکه با یقت رعایای من متعرض شوند تنبیه نمایم
(فصل یازدهم) (۲۰۴) در چهار نقطه موسوم (بدره حصارک) و (آچین) و (منکل) و (منکوخیل) بچهار دفعه جنگ باقوام گردید در هر یک از اینجنگها یاغی باشکست خورده کشته و زخمی زیاد در میدان جنگ از انها افتاد مابقی طوایف یاغی مانع حکومت من گردیدند اما بی طایفه (منکوخیل) بکلی مقتول و سعد و دیگر باقمیان بودند بطرف (تیرا) فرار نمودند حکم دادم از سرهای کسانیکه در جنگ کشته شده بودند دو منار سر بسازند یکی در (جلال آباد) و دیگری در محل سکونت (شاه محمد) که آنها را باین کار زشت وا داشته بود تا اشخاصیکه این منار هائیکه از سرهای یاغیها ساخته شده است به بینند بدانند سزای اشخاصیکه مسافرین را بقتل میرسانند این است دو مصرع از منظومات افغانی که طبیعت اهالی شخوار را مینماید در اینجا مینویسم مفاد ترجمه اش این است (کردوصد سال کشی رنج و در پی محنت خویش با دوشخواری و عقرب نشو و دوست بتو) در اواخر همین سال یعنی سنه هزار و سیصد طوایف (منگل) در دست مخالفت من شوریدند جثه این شورش رقاصی بوده است که در محل دیگر انتخاب همان شده است این شورش در حقیقت اصل و بنیاد جمیع جنگهای داخلی زمان من بود علاوه بر این بعضی از فراریها باعث تحریک مردم بودند که اغتشاش نمایند لشکریرا بسر کردگی (جنرال سیف الدینخان) بجهته منع اغتشاش از کابل فرستادم این جنرال یکی از صاحب منصبهای بیکاره و احمق بود که در زمان (شیر علیخان) معتاد شده بود مواجب بگیرند و کار نکنند اینهم بهمین رویه عمل نموده با یاغیها بجنگید یا نجهته او را مغلولاً در ماه جمادی الاولی سنه هزار و سیصد و یک هجری بکابل عودت دادم و لشکر دیگر بسر کردگی (جنرال کمال خان) و (قلایمکی) بعوض او فرستادم بعد از جنگ جنرال طوایف مذکور شکست خورد بعد از آن تا کنون رعایای خیلی آرامی میباشند در سنه هزار و سیصد و یک هجری لازم دانستم (دلاورخان) والی میمنه را تنبیه نمایم که خود را حکمران بالاستقلال اعلان داده بود چنانچه در یکی از فصول قبل اینفقره را بیان داشته ام که (محمد اسحق خان) لشکری بجنگ او فرستاده به نینج
فصل یازدهم (۲۰۵) نتیجه حاصل نشده بود اینمرتبه مصمم شدم که دیگر موقعی باو ندهم که خود را مجزا بداند لذا دستور العمل دادم که دو دسته لشکر بطرف میمنه حرکت نمایند که یک دسته مشتمل بر یک فوج پیاده هراتی و دویست سوار نظام و شش عراده توپ بسرکردگی (جنرال زبردستخان) از هرات فرستاده شده بود رئیس طایفه جمشیدی موسوم به (پلنگ قوشخان) با ششصد نفر پیاده ردیف با جنرال مذکور روانه شد این لشکر در ماه جمادی الاولی سنه هزار و سیصد و یک از هرات عازم میمنه شدند و نیز (محمد اسحق خان) دستور العمل دادم که با پنجزار لشکر از بلخ حرکت نماید استحکامات میمنه خیلی مضبوط بود ولی بعد از محاصره چند روز زود خود ر جبرئی بقیام مطیع حکومت من شدند (دلاور خان) را بکته بداء اعمالی او اسیر نموده بکابل آوردند (میر حسنینخان) را که بدست (دلاور خان) محبوس بود از حبس پرون آورده بعوض (دلاورخان) بگکومت میمنه مقرر نمودم در همین سال که کابل و مملکت افغانستان را باسه ولایات مقتضای آن یعنی هرات که بتصرف (ایوبخان) و قندهار که بتصرف (شیر علینجان) والی و میمنه که بتصرف (دلاور خان) بود از روی حقیقت متصرف شدم لازم دانستم که حدود ممالک خود را با دول خارجه تعیین و تحدید نمایم در اینفصل متوجه تحدید حدو د نمیشوم زیرا که اینم سئله را بفصل مخصوی معقول مینمایم و در اینجا فقط یک فقره که بعد از این مذکور خواهم داشت اشاره مینمایم دولتين بريطانبه وافغانستان از یکطرف و دولت روس از طرف دیگر کمیسیونی بجهته تحدید حدو د مقرر دانند که خط سرحد بین روس و افغانستان را معین نموده علائم سرحدی نصب نمایند رئیس کمیسیون انگلیس (سر پتر لمزدن) بود اوّلاً دولت روس از اینکه با انگلیسها اینقدر دوستی داشتم و پشت بانها نموده ام و همینطور هم بود خوشنود نبودند البته محبتهای آنها را در ایامیکه در مملکت آنها اقامت داشتم نسبت بمن مرعی داشته اقرار دارم و هرگز فراموش نکرده ام ولی ازینم با بدم بد و جته با انگلیسها دوست باشم اوّل اینکه بآنها معاهداتی کرده ام دیگر اینکه دوستی آنها بجهت من
فصل یازدهم ۲۰۶ و مقاصد من مناسب تر است ثانیاً دولت روس از اینمعنی متغیر بود که دولت افغانستان اینقدر جرأت پیدا کرده که میخواهد خط سرحدات خود را معین نموده تخطیات دولت روس را بخاتمه برساند ثالثاً دولت روس میل داشت که افغانستان و روس حدود ممالک خود را بمداخله انگلیسها از جانب افغانستان تحدید نماید رابعاً رفتن من براولپندی روسها را خیلی کذرسا بود چرا که روزنامجات روس در زمانیکه انگلیسها در سنه هزار و دویست و نود و هشت از کابل رفته بودند انتشار داده بودند که انگلیسها بمیل خود و بطور دوستی کابل را نگذاشتند بلکه برعکس بعد از اینکه شکست خوردند از کابل گریختند یکی از جهات عمده رفتن من براولپندی این بود که این اشتهارات خلاف را تکذیب نمایم و بروسها بنمایم که دوست انگلیسها هستم و نیز ظاهر دارم که روابط بین دولت برطانیه عظمیٰ و دولت خودم روز بروز بیش تر از پیش مستحکم تر میشود بجهات مذکوره فوق و شاید بموجب رویه متداوله تماپیر روسها که بطرف مشرق مین پیش می آیند دسته از لشکر روسها بطرف (پنجده) پیش قدمی نمودند چون اینمخاطره را قبل از وقت در نظر داشتم چنین بصلاح دانستم که لشکری قوی بآنجا بفرستم که روسها را از داخل شدن (پنجده) و متصرف شدن آن جلوگیری نمایند چنانچه قبل از اینکه (مسیو ایوانف) میخواست داخل شغنان و روشان شود آنجا را متصرف شده بودم ولی هر چه سعی کردم بدولت انگلیس حالی نمایم که خیلی میمنت دارد لشکر زیادی فوراً بجهة محافظت از تخطی روسها فرستاده شود ابداً باظهار من اعتنائی ننموده جوابی که از آنها بمن رسید این بود که هر نقطه که در تصرف لشکر افغان میباشد روسها جرأت ندارند بآنجا دست اندازی نمایند نه فقط همین حرف را گفتند بلکه اطمینان های انگلیسها در باب سلامتی (پنجده) قلب مرا تا ایندرجه تسکین داده بود که در اوایل صفر سنه هزار و سیصد دو (سرستر ملزون) بمن نوشت که مواظب میباشیم بین عساکر روس و افغانستان جنگ واقع نشود بر مین اینمذاکرات لشکر روس منجلاً پیش میآمدند در اواخر جمادی الاولی سنه نیز ارد ردو
فصل یازدهم (۲۰۷) و دو لشکر روس در (غزل پته) جمع شده محل مذکور را مستحکم نمودند لشکر روس افغان در او تپشام اینطرف رود مرغاب بودند جمعیت لشکر افغان فقط یکصد و چهل نفر تو پچی و چهار توپ برنجی چهار توپ کوهی جمعیت قلیلی هم سرباز پیاده بودند بتاریخ چهار دهم جمادی الثانیه سنه هزار و سیصد و دو لشکر افغان در پل خشتی بودند و لشکر روسها در (غزل پته) اقامت داشتند که یکمیل از یگدیگر دو ربودند روز قبل از جنگ (جنرال کماروف) بجنرال افغان پیغام فرستاد که لشکر خود را بطرف دست چپ رودخانه ببرید والا جنگ خواهد شد و ما بلشکر افغان حمله خواهیم نمود با این قوت صاحب منصبهای کمیسون انگلیس و اجزای آنها بصاحب منصبهای لشکر من اطمینان میدادند که روسها جرات ندارند تا زمانیکه شما از محل خودتان حرکت نکرده اید بشما حمله نمایند اگر روسها بدون اینکه لشکر افغان جلو برود حمله نمایند خلاف معاهدات بین دول خواهد بود وان روسها مواخذه خواهد شد (جنرال غوث الدین خان) که مؤکداً با و دستور العمل داده بودم اقدامی برخلاف مصلحت صاحبمنصبان کمیسون انگلیس ننماید از مواعید صاحبمنصبهای مذکور مطمئن شده در جای خود آرام نشست روز بعد دسته کاملی از لشکر روسها بعساکر جزئی افغان که آنجا بودند حمله آوردند محض شنیدن اینخبر صاحب منصبهای انگلیس با لشکر و همراهان خودشان بطرف هرات فرار نمودند (جنرال غوث الدین خان) و باقی صاحبمنصبهای انگلیس یاد آوری نمودند که بما اطمینان داده بودید روسها جرأت ندارند بمقامیکه افغانها مقیم هستند حمله نمایند و اگر چنین حمله نمایند افغانها از انگلیسها مدد بخواهند لہذا ما با طمینان شما اعتماد نمودیم حالا ما را بگذارید با روسها بتنهائی مقابل شویم ولی تحریراً منع فرار انگلیسها را نکر دافغانها از انگلیسها خواهش کردند پس تفنگهای خود را عاریة بماندهند چراکه تفنگهای پتی پر ما بمقابل تفنگهای ته پر روسها بیفایده است علاوه تفنگها و با روتها ی ما از رطوبت باران خیلی ضایع و بیمصرف شده است لکن انگلیسها که و عده داده بودند با فغانها مد و بدهند از دادن تفنگهای خودشان هم انکار نمودند و این دسته قلیل افغانهای شجاع را گذاشتند که خودشان
۲۰۸ فصل یازدهم بجنگند و در میدان جنگ کشته شوند انگلیسها بدون اینکه بلحظه تأمل نمایند بطرف هرات فرار نمودند شنیده ام اگرچه بجهة صدق آن مسئول نیستم که لشکر و صاحب منصبهای انگلیس اینقدر ترسیده و خائف شده بودند که با کمال بی ترتیبی سراسیمه فرار نمودند و دوست را از دشمن امتیاز نمیدادند و بسبب سردی هوا چندین نفر از همراهان هندی بیچاره آنها در سرسواری از اسب افتاده تلف شدند بعضی صاحبمنصبها هم از اسب های خود افتاده بودند ولی اسامی آنها را نمیگویم اما سربازهای شجاع لشکر افغان که بنام ملت خود افتخار داشتند بجهة حفاظت نام خود باین سختی جنگ کردند که تعداد زیادی از آنها کشته و زخمی شدند ولی افسوس که بسبب تفنگهای بدی که داشتند و تعدادشان در مقابل دشمن خیلی قلیل بود نتوانستند کاری از پیش ببرند فقط چند نفری بعد از شکست خوردن بهرات رسیدند اثر این رفتار بمسأله انگلیسها بملت افغانستان این شد که تا امروز نام انگلیسها نزد آنها بحقارت برده میشود در بینی سعی نمودم باهالی مملکت خود حالی نمایم که در آنوقت (مستر کلادستون) رئیس طایفه ویگ بود (ملت انگلستان بدو فرقه منقسمند ویگ توری و همیشه امورات دولتی بدست یکی از آنها میباشد) که در آنزمان حکومت داشتند و جهتش همین بود که این رویه ضعیف را اختیار نمودند والا انگلیسها سزای بداعمالی روسها را میدادند لکن اهالی مملکت من اینحرف مقتنع نمیشوند میگویند اگر در زمان آتیه اتفاقاً با دشمنی مشغول جنگ شویم چطور خواهیم دانست طائفه (ویگ) حکومت دارند یا طایفه (توری) هرگاه طایفه (ویگ) نمیتوانستند از ما کمک نمایند پس چرا دسته عساکر انگلیس و سرکرده های کمیسیون بما نگفتند در لحظه آخری فرار خواهیم نمود لهذا بموجب اینمثل که هرکس قبلاً باخبر شد قبلاً هم مسلح میشود اگر بامید استیم انگلیسها خیال ندارند ایفای وعده خود را نمایند ما تهیه دیگر بجهت خود مینمودیم خیلی آسان بود از اوایل زمستان که این اختلافات شروع شد تا اوائل بهار بجهت حفاظت (پنجده) لشکر از کابل فرستاده
فصل یازدهم (۲۰۹) اگر چه لازم نبود از کابل قشون فرستاده چرا که در هرات و ترکستان قوای لشکری زیاد بقد کفایت داشتم خلاصه روسها (پنجده) را بتاریخ چهارم جمادی الثانیه هزار و سیصد و دو عنفا تصرف نمودند چون کسی قوه نداشت آنجا را پس گیرد تا کنون بتصرف روسها میباشد خودم در را ولپندی با (لارد) و فرمانفرمای هندوستان مشغول مذاکرات بودم همان جیتیکه فرما نفر ماخیال آن اطمینان بمن بدهد که هرگاه روسها بخاک افغان تخطی نمایند دولت انگلیس از شما کمک خواهند نمود خبر تخطی روسها و گرفتن پنجده را بخود (لارد دفرن) بکته من فرستاد ولی من شخصی نبودم بهیچان پایم داینفقره را بکمته آتیه با کمال وقار سر مشق خود قرار دادم در همین سال سه هزار و سیصد و دو بحیته مطیع نمودن و ملحق شدن اهالی (غلمان) بمملکت خودم که یکی از قلعه های کوهستانی که بطرف شمال و مشرق (لغمان) که عوام لقمان میگویند واقعست احکامات صادر نمودم علاوه بر اینکه مایل بودم که اینمردم را رعایای آرام نمایم و آنها را آزادی بدهم بحیته مخصوصی هم برای مطیع نمودن آنها داشتم و این بود که هر شخصی یاغی میشد یا مرتکب قتل یا خیانتی در اطراف جلال آباد) میگردید یا بقلعه های کوهستان لقمان پناه میبرد و این کوه راهی نداشت و در واقع هم با نجامیتوانست برود و سوار هم نمیتوانست بطرف دره مذکور عبور نماید فقط راهیکه بحیته پیاده رو بود خیلی باریک بود و پرتگاه زیاد داشت و راه مذکور اینقدر تنگ بود که بیشتر از یکنفر نمیتوانست عبور نماید دو یا سه نفر میتوانستند راه مذکور را گرفته و از بالا سنگ انداخته راه محافظت نمایند چرا که هر قدر لشکر زیاد می بود فقط یک نفر عقب سرد یگری پیشتر نمیتوانست برود و این فقره اسباب قوت آنها بود بهمین جهته قبل از این هیچ لشکری آنها را مغلوب نکرده بود بالشکری که مامور کرده بودم صاحبمنصبهای ذیل همراه بودند (غلام حیدر خان طوخی سپه سالار) (دوستمحمد خان جبار خیل) که اینصاحب منصب حالا کور است (میر شاکل) که حالا مستخدم است (محمد کل خان جبار خیل) این شخص در سنه هزار و سیصد و پانزده در محبس فوت شد
فصل یازدهم (محمد افضل خان جبار خیل) این شخص هم فوت شده است دو قسم عساکر تحت حکم این صاحب منصبان بود یعنی اهل نظام و قدری لشکر ردیف از طوایف کوهستانی که در بالا رفتن کوهها مهارت مخصوص داشتند وقتیکه هوا تاریک شده این صاحب منصبها بتوسط ریسمانها خود را بقلۀ یکی از این کوهها بالا کشیدند و نزدیک راهی که بتصرف یاغیها بود رفتند باین قسم لشکر خود را بدون اینکه دشمن از حرکا آنها با خبر شود جمع نموده بآنها حمله آوردند دشمن یا دینو د تمام اهالی آنجا هزار خانوار بودند بعد از زد خورد جزئی اهالی شکست خورده صلح نمودند و وعده دادند بعد ما رعایای آرام باشند ولی در سنه هزار و سیصد و چهار از وعده خود تخلف نموده یکی از سرهنگهای مرا با دویست نفر سر بازیکه در آنجا مقیم بودند غدارانه بقتل رسانیدند ایندفعه سپه سالار مذکور بآنها حمله نمود آنها را مغلوب نمود و تمام اهالی آنجا را جلوانداخته از دره خارج کرد واحدی را عقب نگذاشت و در عوض محل سکنی که در آنجا از دست آنها رفته بود محل سکنای دیگر در محالات کرشک و دزمت و خوست از اوطان آنها خیلی دور بود داده شد و اشخاص دیگر از (افغان) و ولایات دیگر با نجافرستاده شده باینوسیله اشکالاتیکه اهالی ایندره فراهم میآوردند بکلی مرتفع گردید (شورش عمومی در سنه هزار و سیصد و چهار و سنه هزار و سیصد و پنج هجری) از جنگهای داخلی که از تاریخ جلوس من بتخت سلطنت کابل تا امروز واقع شده بعضی بالنسبه جزئی بود و بالشکر و توجه جزئی بزودی ختم گردید بدون اینکه بجهته من تشویش زیادتی حاصل شود و اشکالاتی فراهم آید بعضی جنگها اهمیت پیدا نموده بطول انجامید علا وه بر این اشکال و آثار اغتشاش در تمام مملکت ظاهر بود و منجر بچهار جنگ داخلی گردید اول جنگ با (محمد ایوب در قندهار در سنه هزار و دویست و نودونه که قبلاً بیان داشته ام در اینوقت ملاهای قبائل سعی کرده بودند که مردم را در همه مملکت تحریک نموده بمخالفت من بجهاد برانگیزانند ولی در اینکا کامیاب نشدند دویم شورش ( محمد اسحاق خان ) در ترکستان در سنه هزار و سیصد و پنج به اغلام
فصل یازدهم ۲۱۱ چهارم اغتشاش عمومی هزاره‌جات در سنه هزار و سیصد و هشت و سنه هزار و سیصد و نُه و سنه هزار و سیصد و ده در باب ایندو اغتشاش آخری بعهدہ ماند که رو خواهم داشت در اینموقع فقط در باب شورش عمومی طایفه غلجائی بیان مینمایم جهاتیکه منجر باین اغتشاش عمومی گردید و نتایجکی که از و حاصل شد بقرار ذیل است اوّل جهته اوّل چنانچه در موقع دیگر بیان داشته‌ام این بود که در زمان حکمرانی (شیرعلیخان) و (محمد یعقوبخان) بسبب بی نظمی و ضعف آنها تقریباً هر ملا و پیرخان خود را مطلق العنان میدانستند و در انظار مردم خود را ولی و امیر جلوه میدادند خیلی از ملاها و خوانین غلجائی از همین قبیل بودند و اینها قوی ترین و جنگجوترین و شجاعترین طوایف افغانستان بودند در جمعیت هم یکی از سه طایفه بزرگتر مملکت یعنی درّانی و هزاره و غلجائی محسوب میشدند ترکمانها هم طایفه زیادی تحت حکومت افغانستان میباشند بعضی اشخاص شاید میگویند که هزاره‌ها اصلاً مغول هستند ولی اینها داخل طوایف افغانستان میباشند باین دلیل که در تمام مملکت موجود و منتشراند و مثل ترکمانها طایفه مجدده نیستند غلجائیها خوانین خیلی با نفوذ و تعدا د زیادی هم از مردمان جنگی داشتند این خوانین و اتباعشان برعایا خیلی ظلم و سختی مینمودند تعدیات غیرمحدود آنها و مالیات گرفتن زیاد و تاخت و تاراج و حمله بر قوافل و جنگ استمراری با یکدیگر و قتل نفس بطور عمومی که در میان آنها شیوع داشت بهمه مردم نه تنها باهالی افغانستان بلکه بتمام اهل دنیا ظاهر و هویداست لہٰذا طبعاً اینها از من متنفر بودند باینجهته که من شخصی نبودم اجازه بدهم با وجود بودن من مرتکب اینگونه رقابتاً ظالمانه و نظرتاساعی باشند حکمرانی مرا محقّق نمایند سعدی علیہ الرحمہ میگوید همیشه مار دشمن چوپانست اینست که چوپان همیشه میخواهد سر مار را بکوبد دویم چنانچہ قبلاً بیان داشته‌ام (شیرخان طوخی) غلجائی را که در سنه هزار و دویست و نود و نه یاغی شده بود محبوس نموده بودم اکثری از دوستان و اتباع او از این فقره مکدّر بودند سیم (عصمت اللہ خان) و دیگر خوانین
فصل یازدهم ۲۱۲ غلجائی دوست و اقوام خانواده مرحوم (شیر علیخان) بودند و از انجهته با معاندین من مراودۀ داشتند و در میان طوایف افساد مینمودند و بجهته اینکار (عصمت الله خان) را در سنه هزار و سیصد حبس نمودم چون این شخص یکی از خوانین غلجائی بود محبوس شدن او یکی از جهات هیجان طایفه غلجائی گردید چهارم ملای معروف موسوم (بمشک عالم) که من او را موش عالم میگفتم و این اسم نسبت باسم اول او مناسبتر بود باین دلیل که صورتش مثل صورت موش و حرکاتش مذموم بود با آنهائیکه اسم خود را غازی گذاشته بودند و از مردم اخذ پول مینمو شامل شده بود اینها خود را قاضی و ملا مینامیدند تا خود را در انظار مردم اشخاص بزرگ و مقتدا جلو بدهند چون تمام اینحرکات بمعنی را موقوف کرده بودم اینها سعی میکردند بوسیله نفوذ زبانی به اهالی جاهل و غیر متمدن طایفه غلجائی داشتند و خودشان هم از همین طایفه بودند بجهته من اسباب زحمت فراهم آورند تا چندین سال افساد اینها امتداد داشت و آتشی را مشتعل نمودند که جنگ داخلی از آن بر پاشد و این جنگ باعث خون ریزی زیاد و خرابی چندین هزار گردید (یکی از مقاله های مرغوب حضرت مستطاب اشرف والا امیر عبدالرحمن خان است که میفرماید میشتر جنگها و خون ریزیها در این دنیا بالنسبه بطبقه دیگر بواسطه ملاهای جاهل فراهم میاید و مینقرب اگر ممکن باشد هر یک از اینملاها را بقتل میرسانم و نیز میفرماید بیشتر ضرر ترقی در افغانستان این است که این اشخاص به بهانه مذهب مساکن مردم القا مینمایند که بکلی مخالف اصول احکام پیغمبر است چون این اشخاص پیشوای کاذب دین هستند هر چه زودتر قلع و قمع شوند بهتر است امیر معظم الیه در یک موقع ریش اینملاها را با طناب با ریش یکدیگرشان بسته حکم فرمود یکدیگر را بکشند مترجم) خداوند در قرآن مجید بتوسط پیغمبر خودش محمد مصطفی صلی الله علیه و آله میفرماید ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتا ذی القربی و ینهی عن الفحشاء والمنکر و البغی یعظکم لعلکم تذکرون افسوس که حرکات ملاها بکلی برعکس احکام دینی که آنها دارند میباشد پنجم حکام صادر
فصل یازدهم (۲۱۳) صادر کرده بودم که مالیات ولایت غلجائیرا که عقب افتاده بود اخذ نمایند اهالی آنجا میخواستند مالیات خود را بدهند ششم در مملکتی مثل افغانستان که خزانه اش خالی پول گزافی بجهة مخارج داخلی نیز بجهة ساختن و نگاهداری استحکامات سرحدات از مخلتات قویا تمتاجب که مثل لاشخورهامی گرسنه مایند شکار ضعیف خود را بلع نمایند پوش خیلی لازم بوده تقریبا نصف مالیات تمام مملکت را دولت بمستمریات ملاها و سادات و اشخاص زیادی که خود را پیشوایان مذهب مینامیدند میدادند اینفقره ضرر بالمضاعف باعث خرابی وضعف دولت بود اولا نصف مالیات دولتی که این اشخاص میگرفتند بهدر میرفت ثانیا اینکار مردم را وامیداشت که زندگی خود را به بیکاری بسر برده پول دولت را مفت از میان ببرند و این انعام بجهة آنها بود که مخلوق در مانده و عاجزی بوده باشند که از وجود آنها بجهة مملکت یا بجهة خودشان هیچ فایده مرتب نباشد این مستمریهای زیاد را که باری بدوش خزانه دولت بود بیک کشیدن قلم خود موقوف نمودم و گفتم مواجب فقط باشخاصی داد خواهد شد که بموجب کفایت ولیاقت خود خدمت نمایند و باید بعضی امتحان بدهند که استحقاق مواجب داشته باشند باین طریق مستمریهای تمام این اشخاص که خودشان را محل اعتنا میدانستند با مستمری خانواده موشش عالم مذکور و مستمری اکثر همین موشها را موقوف کردم و این وجه را بسر بازهای شجاع که بجهة قتل اینگونه موشهای شقی و موذی مستخدم کرده بودم دادم تا این موشها دیگر نتوانند بطور بی انصافی از مردم اخذ پول نموده خانهای مردم را سوراخ نمایند این اقدام اسباب هیجان زیاد در میان ملاها و پیشوایان مذهب و اشخاصیکه خود را اولیا رمیدانستند گردید داد و فریاد زیاد میکردند و شورشی که در باب سنت در اینموقع مذاکره مینمائیم نتیجه این رفتار اجمالی من بود ولی خوشبختانه در اینشورش همه موشهارا بکلی تمام نمودم در باب اول اقدامی که کردند در ماه رجب سه هزار و سیصد و سه
فصل یازدهم ۲۱۴ بمن اطلاع رسید که این اشخاص عریضه توسط (سردار ایوبخان) بحضور علیا حضرت ملکه انگلستان فرستاده در عریضه خود غلجائیها بقرار ذیل عارض شده اند (اگر شما یکوقتی خیال دائره در حق اهالی مظلوم و مستمند افغانستان مرحمتی نمایند و از آنها دستگیری بفرمائید از اینموقعتی بهتر بجهت شما فراهم نخواهد آمد باید بدو تا مل بامد د مبر سید) نمیدانم اینعریضه بدست وزرائیکه داخلان بودند رسید یا خیر ولی اینقدر میدانم جوابی بجهته شورشیان نرسید و نیز (محمد ایوبخان) را دعوت نمودند که از ایران آمده با آنها ملحق شود ولی مشارالیه در کوششی که بجهته داخل شدن افغانستان نمود کامیاب نشد چنانچه را بخصوص بعد ها مذاکره خواهم نمود اگرچه اقدامات دیگری که یاغیها نمودند تعلقی بمن ندارد ولی اینقدر یقین است بعد از اینکه مخفیانه اسباب چینی ها کردند و کامیاب نشدند آنوقت آشکارا بمخالفت من بیخواستند چنانچه امحال بیان مینمایم در پاییز سنه هزار و سیصد و سه جنگ شروع گردید با نیقسم که (شیر خان) پسر (میر احمد) پسر (سردار گل محمد خان) را که نواده (سردار کند نگان قندهاری) بود و از کابل به قندهار بشیر در مقام پین (موشکی) دچار وه مقتول نموده عیال و اطفال و اموال مشارالیه را بیغما بردند نیز غلجائیهای طایفه اندری) و (ہوتکی) یک فوج درانی که با (میرزا سید علی) از قند ها بطور کابل میآمد و فوج مذکور تازه داخل نظام شده هنوز مسلح نبودند در مقام موشکی حجات آورده در این تاخت غلجائیها یکصد و چهل شتر دولتی و هشتاد بار چا در وسی هزار رو پیدا بردند در باب این زحمتی که طایفه غلجائی فراهم آورده بودند در شوکت عالم) هم از همان طایفه بو داطلات یافته و دو فوج پیاده نظام و چهار فوج سواره نظام و دو باطری توپخانه را بسر کردگی (غلام حیدر خان طوخی) و (حاجی گلخان کمان دان) که حالا جنرال است و (کرنیل محمد صادقخان) که حا در قندهار جنرال میباشد بجهته سرکوبی آنها فرستادم این قشون وارد غزنین گردیده زد و خوردی جزئی در دو نقطه موسوم (به دهن شیر) و مانی مین آنها واقع شده یا غیها شکست خورده متر نمودند
فصل یازدهم ٢١٥ شدند در زمستان مردم آرام بودند ولی همه این اوقات مخفیانه بجهت بر انگیختن طایفه غلجائی مخالفت من مشغول تهیه و اسباب چینی بودند و در تدابیر خود کامیاب گردیده در اول بهار شورش عمومی برپا شد (ملا عبد الکریم) پسر (مشک عالم) در بهار سنه هزار و سیصد و چهار اعلان داد که دوازده هزار نفر مردان جنگی با من حاضرند اگر طوایف غلجائی تماما با من همراهی نمایند یقینا فتح و نصرت با ما خواهد بود چون بمن اطلاع رسیده بود که در شورش (پائیز) گذشته که قبلا بیان شد اهالی (هوتکی) هم شامل بودند به سرهنگ سکندر خان که پدر جنرال غلام حیدر خان و حالا فوت شده است حکم دادم از قندهار محال (هوتکی) رفته از هر خانه یکقبضه شمشیر و یک لوله تفنگ از اهالی (هوتکی) بطور جریمه اخذ نماید رسیدن سرهنگ مذکور در انجا باعث خشم اهالی (هوتکی) که قبلا هم رنجیده خاطر بودند گردیده در تمام اندری و (هوتکی) و ترکی و سایر طوایف غلجائی آشوب عمومی برپا گردید و طوایف مذکور عیال و اطفال خود را بمیان طایفه وزیری و ژوب و هنزاره فرستاده خودشان بجهت جنگیدن با عساکر من حاضر شدند در آنوقت در ولایت غلجائی لشکر زیاد موجود نداشتم و شهر های بزرگ مثل غزنین و کلات غلجائی و ماروف استحکامات کاملی نداشت (جنرال غلام حیدر خان) فقط در کلات پیاده نظام و سه فوج سواره نظام با خود داشت فورا حکم دادم که ششصد نفر سرباز بر کرده (کرنیل صوفی) روانه شده بدسته لشکر (سکندر خان) کمک بدهند و نیز حکم دادم سه کندک هم پیاده ردیف و فوج درانی جدیدا (سکندر خان) ملحق شوند از ورود این عساکر چندان فایده مترتب نشد نیز قشون دیگری هم معجلا از کابل بکمک (جنرال غلام حیدر خان) فرستادم در اوایل جنگ دست یا غیها بالا بود و (عیسی خان) حاکم ماروف که بکمک (سکندر خان) میرفت از یا غیها در راه شکست خورده سر کرده این یاغیها (شاه خان هوتکی) بود در ماه رجب سنه هزار و سیصد و چهار (سکندر خان) در همان وقت و همان نقطه شروع بجنگ نمود که پدر
فصل یازدهم در ابتدا شکست خورد ولی در آخر فتح نمود و در همین وقت بطرف شمال هم مشغول جنگ بودند و در آنجا (جنرال غلام حیدر خان) بہادرانه باغیانیهای ترکی و آندرهی میجنگید بعد از جنگ سختی راه پیدا نموده خود را بعساکر پدرش (سکندر خان) که از دست هوتکی شکست خورده بود رسانید این تلاقی عسکرین در ماه شعبان سنه ہزار و سیصد و چهار واقع گردید و در این عساکر متفقه چهار فوج سرباز نظام و دو فوج سوار نظام و ہجده عراده توپ بود علاوه بر اینها بعضی رعایای وفادار من بسر کردگی (بهلول خان) ترکی کمک میدادند تعداد لشکر دشمن سی ہزار مرد جنگی بود که بسر کرده گی (شاه خان هوتکی) خودشان لقب میر داده بودند باغیها اتصالاً از همه طرف کمک و امداد میرسید و غلجائیهای باغی هم شورش نموده با اینها ملحق میشدند از قراریکه شهرت یافته بود اینها از روسها و اهالی میمنه و ہرات و (محمد ایوبخان) که در ایران بود استدعای کمک کرده بودند اهالی هرات و میمنه هم خواهش آنها را پذیرفته بودند تعداد زیادی از لشکر من که در ہرات اقامت داشتند از طائفه غلجائی بودند چون اینها شنیدند ملت و اقوام آنها بمخالفت من برخاسته اند تغییر وضع داد در ماه رمضان سنه ہزار و سیصد و چهار تعدا د زیادی از فوج هزاری غلجائیها که در هرات مساخلو بودند در ارک هراة شوریدند تعدا د این سربازهای نمک بحرام که شوریده بودند تقریباً هشتصد نفر میشدند و اینها قسمتی از قورخانه را تاراج نموده سپه سالار را در ارگ محصور نمودند ولی سربازهای دیگر که در هرات بودند و فاداری نموده بجنگ کردن باشورشیان خائن حاضر شدند شوریان تاب مقاومت نیاورده بالاخره از ہرات عازم (اندره) شدند که با باغیهای آنجا ملحق شوند بعضی از سربازهای نمک بحرام با جمعیت زیادی از باغیها نیکه در (مرغاب) جمع شده بودند ملحق گردیده این امر باغیها را خیلی قوت قلب داده اسباب تشویش بکلیه صاحب منصبهای وفادار من گردید محل خطر این بود که اکثر مردم منتظر بودند ببینند کدام طرف قوی میشود و در محدودتها
فصل یازدهم (217) صورتیکه یاغیها قوت پیدا کنند بآنها شامل شوند در اینموقع نازک که اشخاص غدار از عساکر خودم با یاغیها ملحق شده بودند ملاهای جاهل و دشمنان مشتهر ساخته بودند که هرات بتصرف یاغیها آمده است و اهالی میمنه و سایر ولایات هم شوریده اند ولی جنرال شجاع من (غلام حیدر خان) یکجا با یاغیها مقابل گردیده آنها را شکست داد و متفرق ساخت در اینوقت جمعیت زیادی از طائفه پوتک را در مقام (عطاقر) شکست داده جمعیت آنها را متفرق نموده پدر خود را در آنجا گذاشته خودش بطرف شمالی آنجا حرکت نمود نزدیکت ونداب ایستاده با طائفه ترکی جنگ دیگر نمود در اینجا هم فتح نموده بطرف (مرغاب) عازم گردید که در آنجا جمعیت زیادی از یاغیها با سرکردگان شوریده هرات ملحق شده بودند من هم فوراً دو فوج پیاده نظام و چهار صد سوار نظام در ماه شوال سنه هزار و سیصد و چهار از کابل بکمک سپهسالار خود فرستادم در ماه ذیقعده سنه هزار و سیصد و چهار این قشونها یکی از دسته های شکریه باغی را که بجنته ملحق شدن با دسته های بزرگ یاغیها میرفتند شکست داده متفرق نمودند بعد از یکمیل شکست اینیاغیها جنرال مذبور برای جنگیدن با دسته معنای مجتمعه آنها عازم گردید تهیه حمل و نقل بنه و آذوقه بجهت حرکت با و رسانیدن خوراکه برای یاغیها اینقدر بی نظم بود که یاغیها از قلت خوراکه قریب الموت بودند خلاصه جنرال مزبور اینها را کاملاً شکست داد اگرچه در ماه ذیقعده سنه هزار و سیصد و چهار زد و خوردهای جزئی بکار بود لکن خیلی محل اعتنا نبود زیرا که از شکست سختی که بدشمن وارد آمده بود خودش شورش عمومی فرونشسته بود ملا عبدالکریم بطرف (کرم) فرار نمود و برادرش (فضل الله خان) اسیر و مقتول گردید در خصوص (تیمورشاه) غلجائی که نایب سپه سالار و در زمان جنگ (پنجده) در سنه هزار و سیصد و دو در تکالیف خود غفلت ورزیده مقصر شده بود در آنزمان او را معقود داشته بودم بمن اطلاع دادند که در شورش غلجائیها جداً مخالفت من شامل بوده است و یکی از کاپتیانها و یکنفر هم از اردلها با او متفق بوده اند
فصل یازدهم ۲۱۸ مشارالیه را محبوس نموده بکابل آوردند حکم دادم در اواخر سنه هزار و سیصد و چهار او را بجهة این خیانت بزرگ که مرتکب شده بود سنگسار نمایند مقصود از این سیاست این بود که سایر اهالی نظام عبرت گرفته بدانند شخصیکه بمقام عالی نایب سپه سالار رسیده و بخلعت ولی النعمة خود که سالها نان و نمک او را خورده است بخنکه چقدر شقاوت دارد زمانیکه (جنرال غلام حیدر خان) بعد از این فتح معظم خود بکابل مراجعت نمود او را برتبه نایب سپه سالاری ارتقا دادم و بجهة خدماتش نشان الماس باو عطا نمودم و نیز تعداد زیاد از افواج کابل را بسر کردگی (پروانه خان) محض افتخار مشارالیه باستقبال او فرستادم باین قسم اشکالات بزرگی که با غیها پیشا فراهم آمده بود بکلی بانجام رسید وقتی ( محمد ایوبخان) شنیده بود باغیها لشکر مرا مغلوب نموده اند بدون اطلاع دولت ایران از طهران فرار نمود ولی ترتیب زیرکانه و با کفایت اداره اخبار نویسان من قسمی است که هیچ شخصی که قابل اعتنا باشد نمیتواند در ایران و روس یا هندوستان یا افغانستان حرکتی نماید مگر اینکه از حرکات او آگاه گردیده خبر میدهند لہٰذا از حرکاتی که (محمد ایوبخان) در نظر داشت مطلع شده بتمام سرحدات قراول گذاشتم که محض اینکه از سرحد گذشته داخل مملکت من شود او را اسیر نمایند وقتی مشارالیه بسرحد غوریان رسید دید قراولهای من بجهت پذیرائی او در آنجا حاضر منتظرند بعوض اینکه تاج سلطنت کابل را تحصیل نماید با کمال صعوبت جان خود را سلامت مبرده بطرف صحاری غیر آباد خراسان فرار نموده در آنجا پنهان گردید و با زحمت زیاد از خنک اینانیکه بجهة تسلیم نمودن تاج سلطنت منتظر او بودند نجات یافت چنانچه گفته اند کسیکه سر خود را بسنگ میزند سنگ آزرده نمیشود ولی سر خود را می شکند (محمد ایوبخان) پس از کوشش و زحمت زیاد خود را بجنرل مکلین وکیل فرمانفرمای هندوستان مقیم مشهد بطور نظر بند دولتی تسلیم نمود بعد از چند فقره مکاتبات (لارد و فرن) فرمانفرمای هندوستان این اقدام عاقلانه را نظور
فصل یازدهم ۲۱۹ که (محمد ایوبخان) را از ایران بهندوستان آوردند و حالا آنجا میباشد و از افتادن بدست سربازهای شجاع من محفوظ است (شورش سردار محمدخان در انقربای ترکستان) حالا رسیده ام بجنگ سومی داخلی معتنی به که در سنه هزار و سیصد و پنج واقع گردید کتب بخار مذکور شد و نتایجی که از این جنگ حاصل کردم بعد از این بجهته اطلاع مطالعه کنندگان کتاب خود بیان خواهم نمود در موقع دیگری بیان داشته ام قبل از اینکه از روسیه خودم از راه دیگر عازم افغانستان شدم سه نفر از بنی اعمام خود یعنی (سردار عبد القدوسخان) و (سردار محمد سرورخان) و (سردار محمد اسحاق خان) را بطرف بلخ فرستاده بودم و شرح مفصلی در باب مسافرت انها در فصول قبل اظهار داشته ام اکنون بجهته این یاغی عهد یعنی (سردار محمد اسحاق خان) پسرعموی خائن و غدار خودم باید شرحی از حالاتش بیان نمایم مشارالیه پسر غیر مشروع عمویم (امیر محمد اعظم خان) بود که مادرش دختر یکی از ارامنه عیسوی از جمله خدمه حرمسرا و عیال مشروع عمویم نبود مطالعه کنندگان این کتاب از قرائیکه در فصول قبل خوانده انداز سیرت و شرت پدر (محمد اسحاق خان) کاملاً اگاهند و نیز بخاطر خواهند داشت که بعد از وفات پدرم چه خدمات باو نموده و او را بتخت سلطنت کابل نشانیدم سلطنت بتصرف پدرم بود و باید من جانشین او میشدم ولی تخت سلطنت را بعمویم گذاشتم و چه خدماتی تا دم مرگش باو نمودم رفت رؤفانه و حامیانه که نسبت به پسرش (محمد اسحاق خان) و سایر اولادش کردم لازم بتکرار نیست زیرا که اینفقرات را در موقع دیگر قبلاً بیان داشته ام تمام این محبت ها را فراموش کردند البته مطالعه کنندگان این کتاب میدانند (محمد اسحاق خان) چقدر بحقوقی نمکویتر بخاطر دارند که تمام فسادیکه در خانواده ما فراهم آمد بواسطه (امیر محمد اعظم) بود که پدرم و (شیرعلیان) را بایکدیگر دشمن کرد و همین میل افساد در نهاد پسرش (محمد اسحق خان) هم موجود و باید د بمیانرود
فصل یازدهم بروز میسعی و وقتیکه از روسیه حرکت میکردم همرامان خود را قسم قرآن دادم در انجال قرآنی را که در آنوقت (محمد اسحاق خان) معه غوندۀ کابل نزد من موجود است مشارالیه قسم خورد بو د با من وفاداری و صداقت و اطاعت رفتار نماید من مشارالیه را در سال اول حکمرانی خودم فرمانفرما و حکمران ترکستان مقرر داشته اعتماد کامل باو و بقسم او داشتم و بتمام حکام و صاحبمنصبهای نظامی که آنها را از کابل بترکستان میفرستادم موکداً دستورالعمل میدادم که همه وقت (محمد اسحاق خان) را برادر و پسر من بدانند عرایضی که هر هفته بکابل نزد من میفرستاد وحالا در دفاتر من مضبوط است پر از اظهارات اطاعت آمیز و وفاداری میباشد وضع تو جات مشارالیه بعنوان من بقسمی بود که پسر خیلی با اخلاص و نوکر مطیع به پدر یا آقای خود بنویسد عرایض خود را باین الفاظ امضا می نمود (غلام و نوکر حقیر شما محمد اسحق) باینجهت من او را فرزند و برادر عزیز خطاب مینمودم چون هیچ خیالی در باب بیوفائی او نداشتم بهترین تفنگها و اسلحه که در ترکستان بود باو تفویض نمودم چرا که مشارالیه در سر حد روس بود چنین صلاح میدانستم که ذخایر زیاد از هر قسم آنجا داشته باشم سعی ادوات حربیه و آذوقه و علوفه و هر گونه ملزومات بجهته مواقع لازمه حاضر باشد و حالا هم چنین است در آنوقت نمیدانستم اسلحه و پول خودم بخلاف خودم بکار برده خواهد شد و کلوله ها از توپ و تفنگهای ته پرا علی که بدست او سپرده بودم بطرف سینه من شلیک خواهد کردید از روز اول که او را بترکستان گذاشتم مکلف بمخارج لشکر زیادی که در آنجا اقامت دار و اینقدر گزاف است که عایدی مملکت بجهته آنها کفاف نمیدهد لهذا اکثر اوقات پول نقد که از ولایات دیگر تحصیل مینمودم بجهته او میفرستادم که پسر بازان من بدهد تمام این اوقات (محمد اسحاق خان) طلا و اسلحه جمع و مخفیانه تهیه می نمود و بلحاظ من اسباب چینی میکرد از آنجمله خود را نزد اهالی ترکستان شخص مقدس و مسلمان خیلی پارسائی جلوه داده بود صبح های زود برخواسته در مسجد نماز حاضر میشد این رفتار او یک فقر از بین
فصل یازدهم ٢٢١ از مسلمانها یعنی ملاها را مشتبه ساخته بود زیرا که اینها فقط اشخاصی را دوست دارند که نماز طولانی میخوانند و روزه نگاه میدارند بدون اینکه اعمال آنها را بسنجند آیا ملاهای جاهل فرمایشات عارف ربانی خواجه عبد الله انصاری را در نظر نداشته که میفرماید نماز زیاد کار پیرزنان روزه زیاد از ماه رمضان صرفه نان است لکن امداد بدیگران کار مردان است و همین عارف ربانی میفرماید دل مخلنق مبند که خسته شوی دل بحق ببند تا وارسته شوی بترس از کسی که نترسد و هر چه کند بپرسد اگر بر روی آب روی خسی باشی و اگر در هوا پری مگسی باشی دل بدست آر تا کسی باشی فریب دیگری که (محمد اسحق خان) با مسلمانهای بی تربیت بعمل آورد این بود که علاوه بر اینکه مشارالیه خود را مرشد و ملا بقلم داده بود داخل سلسله نقشبندیه شده بود بانی این سلسله در اویش که موسوم نقشبند است یکنفر از اولیای بخارا مسمی بخواجه بها الدین است که معاصر امیر تیمور گورکانی بوده است شک نیست که تعلیمات بانی این سلسله خیلی معقول و مقدس میباشد ولی خیلی از حید بازهای سلسله او کاذب هستند وجهت عمده که برای تحصیل مرید کوشش مینمایند این است که میخواهند از مرید اخذ پول نموده عمر خودشان را بمفت خواری بسر برند این اشخاص صرف نظر دارند از اینکه این رویه بکلی خلاف تعلیمات و اعمال پیغمبر ما میباشد که خودش همیشه زحمت میکشید و نیز این رویه خلاف دستور العمل بانی سلسله یعنی خواجه نقشبند میباشد زیرا که خودش هم از قرار معلوم کوزه گری مینموده است و خیالات خود را مصروف عبادت میداشته طریقه تعلیمات او از منظومات فارسی که که خودش فرموده منتخب شده است که میفرماید دستهای خود را بکار دارید و دل خود را با محبوب خود بدارید در ظاهر بکار دنیای مجازی مشغول باشید و باطناً مصروف تربیت روح خود و کارهای دنیای حقیقی باشید چون تراکمه مخصوصاً باین سلسله گرویده اند (محمد اسحق خا) بمقامی این سلسله شامل گردید که ترکان باینکه تحت حکومت او بودند بسوی خود مایل نماید پسران
فصل یازدهم (۲۲۲) کاذب مزارشریف ( محمد اسحق خان ) گفته که بما الهام شده است که خواجه نقشبند تخت سلطنت کابل را بشما مرحمت نموده است باید قدری عقب برویم بجهة بیان نمودن اینکه سه سال قبل از این شورش بمن اطلاع داده بودند که ( محمد اسحق خان ) بیشتر از مبلغی که محاسبه آنرا بمن میدهد از مالیات جمع آوری مینماید و بیشتر از مبلغی که بجهة تمام لوازمات از مالیات ولایت میگیرد پول دارد چون اینفقره مقرون بدرستکاری نبود که بر علاوه از من پول بخواهد پس از وصول این اطلاع یکی از مامورین خود را فرستادم که محاسبات ( محمد اسحق خان ) را رسیده کی نموده را پورت صحیحی از انیا بمن بدهد اگرچه بمن میگفتند خیالات ( محمد اسحق خان ) نسبت بشما صادقانه نیست ولی من نمیتوانم بقبول نمودن حرفی بر خلاف او خود را مجبور نمایم و چندین مواقع دیگر همیقسم اطلاعات بمن رسیدند فقط از اینکه نه اخبارات تجاهل مینمودم بلکه بمردم جدا قدغن میکردم که بر خلاف (محمد اسحاق خان) اظهاری نمایند سال بعد (محمد اسحق خان) نوشتم ملاقات من بیاید و محاسبات خود را بیاورد ولی خودش متعذر شد باینکه ناخوش است و حساب را بدست یکی از معاونین خود فرستاد در این وقت بمن خبر رسید که افساد او از اندازه گذشته است مشارالیه نیز اکثر مردم را قسم قرآن میداد که با او وفاداری نمایند و اشخاصیرا که قسم نمیخورند یا تنبیه میکرد یا بقتل میرسانید وقتی شنیدم مشارالیه ناخوش است یکی از اطبای دربار خودم موسوم ( بعبدالشکورخان ) را که حالا بکابل است بجهة معالجه او فرستادم این طبیب زیرک چون میدانست شاید کاغذ او را آدمهای ( محمد اسحق خان ) بگیرند بمن نوشت مرض سردار مرضی نفسانی نه جسمانی است کنایه اینطور بمن حالی کرد که ابداً علتی ندارد مگراینکه نسبت بشما عداوت دارد با وجود این اطلاع و راپورتهای دیگر که اتصالاً از وسایل متعدده بمن میرسید در باور نمودن آنها تردید داشتم ولی تقریباً مقارن این اوقات بمرض طولانی نقرس عجز
فصل یازدهم (٢٢٣) بطور شدت گرفتار شدم که تا چند ماه امتداد داشت در ماه شوال سنه هزار و سیصد و پنج در منزل ییلاقی خود در کوهستان لغمان که تقریباً چهار فرسخ از کابل مسافت است خیلی سخت ناخوش شدم و این نزول مرض تا ماه ذیحجه سنه هزار و سیصد و پنج امتداد داشت هیچکس غیر از اطبای دربار و نوکرهای شخصی من اجازه نداشت بدیدن من بیاید چون اشخاصیکه میخواستند برای کار مرا ملاقات نمایند و همیشه حتی در حالتی که ناخوش بودم بمن دست رس داشتند از جمعیتی که کسی ماذون نبود نزد من بیاید شبهه افتادند لهذا در افواه منتشر شد که وفات یافته‌ام و اینخبر از مردم پنهان است (محمد اسحق خان) چونکه خبر وفات مرا شنید ادعا نمود که جانشین امیر اوست و امارت باو تعلق دارد خیلی از رعایا وفادار مرا فریب داده اظهار داشت چون همیشه با من بطور برادر و فرزند رفتار مینمود استحقاقم از دیگران با مارت بیشتر است و نیز اظهار داشت خیال دارم فوراً بطرف کابل حرکت نمایم تا مملکت افغانستان بتصرف انگلیسها نیاید چون همینکه به بینند مملکت بیصاحب است دور نیست همچو اتفاقی بیفتد (محمد اسحق خان) از روی واقعی مشغول اقدامات گردید سکوکاتی باسم خود سکه نمود که روی آنها باین عبارت سکه شده بود (لا اله الا الله امیر محمد اسحق خان) وقتی اینخبر بمن رسید (جنرال غلام حیدر خان) نایب سالار و (جنرال کتا خان) که بعداً بواسطه کم جرأتی او از زمانیکه با (محمد اسحق خان) نابکار جنگیده شکست خورده معزولش کردم و کمان دان (عبدالحکیم خان) پسر (جنرال ابواحمد خان) معروف و برادرزاده (جنرال میراحمد خان) معلم نظامی و مشاور و شخص امیر و نواده (جنرال شهاب الدین خان) که اوّل معلم توپخانه افغانستان و حالا رئیس توپخانه پیلی در کابل است میباشد و (جنرال فیض محمد خان) که حالا رئیس فوج خاصه است و (کرنیل حاجی گلخان) و (کرنیل عبدالسجادت خان) و دیگرانرا با چهار فوج سواره نظام و سیزده فوج
فصل یازدهم ۲۲۴ پیاده نظام و بیست و شش عراده توپ از راه بامیان بجنگ (محمد اسحق خان) فرستادم و از طرف دیگر (سردار عبدالله خان طوخی) که در آنوقت حاکم قتغن و بدخشان بود و حالا دایم الحضور است از طرف مشرق بطرف بلخ حرکت نمود بتاریخ دهم محرم سنه هزار و سیصد و شش عساکر (جنرال حیدر خان) وارد هیبک که دو منزلی بلخ است گردیده و بتاریخ شانزدهم محرم سنه هزار و سیصد و شش عساکر (سردار عبد الله خان) با جنرال مذکور ملحق گردید بتاریخ بیست و دوم محرم سنه هزار و سیصد و شش در لاره غزنیکاب) که سه میل بطرف جنوبی تاشقرغان میباشد جنگ واقع شد اینجنگ خیلی شدید و مفصل بود زیرا که لشکر (محمد اسحق خان) که تعداد آن از بیست هزار الی بیست و چهار هزار نفر بود با خودش و پسرش (اسمعیل خان) جد و جهد مینمودند که فاتح شوند چرا که میدانستند اینجنگ اقبال و ادبار طرفین را مشخص خواهد نمود از طرف دیگر مطالعه کنندگان فصول قبل اینکتاب میدانند که از (سردار عبد الله خان) دوستی فدوی تر و معتمد تر از (جنرال غلام حیدر خان) صاحب منصبی تربیت شده تر و مجرب تر نداشتم و هیچیک از این صاب منصبها بآسانی شکست نمیخوردند و (محمد اسحق خان) کم جرأت بود چنانچه پدرش هیچ جا را داشت شخصاً جنگ نکرد ولی صاحب منصبهای نظامی او که اشخاص منتخب بودند که خودم (محمد اسحق خان) داده بودم که در صورت لزوم با روسها مقابل شوند تماماً اشخاص شجاع و مجربی بودند مثل (جنرال محمد حسینخان) و (کرنیل فضل الدین خان) و سایرین از صبح زود تا پاسی از شب گذشته سربازهای هر دو لشکر بکمال تشدّد و ثبات قدم میجنگیدند و از طرفین بسیار کشته و زخمی شده بودند که بحساب در نمی امدند در این حین وقت عصری یکدسته از لشکریان با (سردار عبد الله خان) و (جنرال کتال خان) و (کماندان محمد حسینخان) و (عبد الحکیم خان) ر قلب لشکر دو را فتاده از عساکر (محمد اسحق خان) که بسر کردە گی (محمد حسنیخان) هزاره ای میجنگیدند
فصل یازدهم (۲۲۵) شکست سختی خوردند از طرف دیگر وقتیکه جنگ بین (جنرال غلام حیدرخان) و دشمن اشتداد داشت بعضی از سربازهای کمک بگرام (بجنرال محمدحسنخان) هزاره ملحق شده بطرف تپه که (محمد اسحق خان) آنجا بود بتاخت رفتند که با و سلام نمایند مشارالیه بواهمه اینکه آن جمعیت که بطرف او میازند می آیند او را اسیر نمایند و شکر او شکست خورده است رو بفرار نهاد لشکرش تا مدتی بعد از غروب آفتاب که هوا بکلی تاریک شده بود با (جنرال غلام حیدرخان) مشغول جنگ بودند خود (محمد اسحق خان) بعجله هرچه تمامتر مشغول فرار بود همینکه بلشکرش خبر رسید که سردار آنها فرار نموده است خود را باخته آخرالامر شکست خوردند خلاصه بتاریخ ذدویم محرم سنه هزار و سیصد شش (جنرال غلام حیدرخان) این فتح بزر کرا حاصل نمود از طرف دیگر یک جزو از لشکر من که شکست خورده بودند چنان سراسیمه فرار کردند که تا رسیدن بکابل ابداً در هیچ جا قرار نگرفته چنانچه اکثری از آنها بدون اینکه بکابل بیایند بوطن و خانه خود رفته انتشار داده بودند که (جنرال غلام حیدرخان) مقتول شده است و تمام لشکری که بجنگ (محمد اسحق خان) فرستاده شده بود متفرق شده اند فی الواقع حکمرانی من با تمام رسیده است و بی من رویهٔ بعضی از حکمرانهای افغانستان را مثل (شیر علیخان) یا عمویم (محمد اعظم خان) نداشتم که بمحض شکستی که بأنها میرسید میکر بختند با کمال بردباری تحمل نموده یکروز انتظار کشیدم خوشبختانه صبح روز دیگر بعد از آنکه لشکر شکست خورده بکابل رسیده بودند خبر فتح لشکر من و شکست دشمن رسید و این قضیه ثابت نمود که فتح و نصرت با خداست اگرچه عساکر دشمن اولاً فتح کرده بودند و لشکر من شکست خورده بودند ولی چون مشیت خداوندی براین تعلق یافته بود که شخص من حکمران کلیه اوبعنی اهالی افغانستان باشد دشمن فرار نمودند و فتح قسمت من گردید بعضی از مصاحبنهای (محمد اسحق خان) تاخته نزد او رفته بودند که خبر فتح لشکر او را با و بدهند ولی مشارالیه حرف آنها را
فصل یازدهم قبول نکرده همانجا همه را بقتل رسانیده گفته بود اینها خائن میباشند میخواهند مرا بکروسید گرفته بدست دشمن بسپارند در پاداش خدمات نمایانی که جنرال شجاع من (غلام حیدر خان) کرده بود نشان الماس دیگری بجهته او فرستاده او را برتبه سپه سالاری ترکستان ارتقا دادم و حالا هم دارای منصب مذکور میباشد بعد از این شکست (محمد اسحق خان) بچندین جهات بجهته من لازم شد بترکستان بروم و جهات عمده آن این بود اولا ولایتر ابخوبی منظم نموده کارهای حکومتی آنجا را که از چندین سال بکلی سپرده (محمد اسحق خان) بود دایر نمایم ثانیا بجهته تبعید بعضی اشخاص خائن نمک بحرام مثل سلطان خان که در کمک دادن (محمد اسحق خان) شامل بوده است اقداماتی نمایم تا دیگر اسباب فساد و زحمت در مملکت فراهم نیاید ثالثا بمن اطلاع رسیده بود که یکی از دول همسایه در فراهم آوردن اسباب این شورش انگشتی داشته است و این امر (محمد اسحق خان) را جری کرده بود که شورش نماید رابعا بمن اطلاع داده بودند که بعضی از صاحب منصبهای بزرگ لشکر من که در ترکستان بوده اند رفتارشان نسبت بمن صادقانه نیست و اگر (اسحق خان) اینقدر کم جرأتی نمیکرد با و ملحق شده بودند ولی از اظهار این معنی مشعوفم که اینجزء کذب ثابت شد چنانچه در همان نقطه شخصا در اینباب تحقیقات بعمل آوردم دانستم این فقره بی اصل بوده است نیز خیال داشتم بهرات رفته استحکامات قوی در آنجا و تمام سرحدات شمالی و مغربی خود بجهته منع تخطیات روسها احداث نمایم ولی این خیال بواسطه عدم پول بخوبی صورت نگرفت زیرا که گمان میکردم دولت هندوستان بمن امداد خواهد داد چون مددی نرسید هر قدر ممکن بود از مالیات مملکت خودم بجهته تعمیرات دفاعیه خرج نمودم از جمله این تعمیرات قلعه عمده و خیلی معتنابی در ده وادی نزدیک مزار شریف تازه ساختم این قلعه در تمام مملکت بزرگترین و محکمترین قلاع است قلعه مذکور سرکوهی واقع است که مشرف و مسلط بر دره میباشد که راه بزرگ غلام
فصل یازدهم (۲۲۷) خاک روس و شهر بلخ که پایتخت ترکستان است از وسط آن درّه میکذرد پسر خودم (حبیب الله خان) را بنیابت خود بکابل کذاشته در ماه صفر سنه هزار و سیصد و شش موسم پائیز خودم عازم مزار شریف کردیدم و تا ماه ذیحجه سنه هزار و سیصد و هفت از انجا مراجعت نکردم در اینوقت که بترکستان اقامت داشتم نوکر قدیم و خیلی با امین و وفادار من (جنرال میراحمدخان) که از جانب من در هندوستان سفیر بود وفات یافت و (لاردلنسدون) که بعد از (لارد دفرین) بفرمانفرمائی هندوستان سفیر و مأمور شده بود با من مکاتبه نموده در باب امورات داخلی افغانستان بمن مصلحت داد چون صلاح او را نمیتوانستم بپذیرم احتمال دارد از این بابت مکدر شده بود در اینباب در موقع خودش مذاکره خواهم نمود سلطان مراد قندوزی هم فرار نموده در ترکستان مستقرنی روس (باسحاق خان) ملحق کردید و حالا هم در انجا میباشد زمانیکه در مزارشریف بودم اهالی بدخشان هم شورش نمودند انها را تنبیه کردم دیگر اسباب تشویش بجهه من فراهم نیاوردند در زمان اقامت ترکستان واقعهٔ دیگری هم افتاد در ماه ربیع الثانی سنه هزار و سیصد و شش روزی مشغول دیدن سان عساکر مقیم مزارشریف بودم در بین یکی از سربازها کلوله از تفنک خود بطرف من خالی نمود چیزی نمانده بود کشته شوم وقتیکه جان بسلامت ببر بردم سریست که نه خودم نه انهایکه حاضر بودند توانستیم بفهمیم چراکه فهمیدن اینمعنی ناممکن است که چطور کلوله تفنک وسط صندلی که روی آن نشسته بودم سوراخ نموده است و بعوض اینکه از بدن من بکذرد بغلام بچه که عقب سر من ایستاده بود خورده او را سخت مجروح نموده این صندلی را بطور یادکار نکاه داشته ام من شخص قطوری هستم و صندلی مذکور انقدر وسعت داشت که برای نشستن من مکفی بود اسباب حیرت است که چطور کلوله از گذشتن از سینه من خطا نمود چنین است هر کاه خداوند خواسته باشد جان شخصی را محافظت نماید هیچکس نمیتواند او را تلف کند چنانکه کشته اند اگر تیغ عالم بجنبد زجای نبردر کی تا نخواهد خدای و مفاد آیه شریفه است
فصل یازدهم ۲۲۸ اذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعة ولا یستقدمون جهته دیگر هم که مرا محافظت مینماید اینست ویقین دارم انمغنی از فقره که ذیل تصریح میشود در زمانیکه طفل بودم بمن گفتند شخص مقدسی طلسمی داره که بکاغذ مینویسد هر کسی با خود نگاه ندارد هیچ اسلحه ناری یا اسلحه دیگر باو کار نمیکند اولش این طلسم را معتقد نبودم لهذا طلسم مزبور را بگردن گوسفندی بسته امتحان کردم اگر چه خیلی سعی کردم حیوان مذکور را بگلوله بزنم ولی بهیچ گلوله با وصدمه نزد باین دلیل ناطق بطلسم مذکو رمعتقد شده ببازوی راست خود بسته از طفولیت تاکنون همراه دارم اعتقادم این است اسباب حفاظت من همین طلسم شده است متأسفم بسبب انچه یک سرباز که میخواست مرا بگلوله بزند معلوم نشد زیرا که یکنفر جنرالی که نزدیکش ایستاده بود بلانا همانجا اورا بیکضربت شمشیر بقتل رسانید اگر چه فریاد زدم او را نکشید تا تحقیقات بوه بعمل آید چراکه بخیال من سرباز مذکور رایکی از دشمنان قوی ومخفی من مخصوصاً باین کار واداره اتفاق عمده دیگر که در زمان اقامت من بترکستان واقع شد این بود که از دو نفر عیال من دو پسر متولد شدند یکی از آنها بتاریخ نوزدهم محرم سنه هزار و سیصد و هفت که اسم او را باسم خلیفه دویم محمد عمر نهادم ودیگری بتاریخ یازدهم صفر سنه هزار وسیصد هفت متولد شد اسم او را باسم خلیفه وداماد عزیز پیغمبر (غلام علی) نهادم این پسر حالا بجهت تسکین قلب اهالی انجا در ترکستان میباشد تا انها او را ببیند زیرا که خودم که پادشاه انها هستم نمیتوانم نزد آنها بمانم (محمد عمر) پسرم بمیه میباشد مشارالیه بکابل است وبعضی اوقات مثل سایر برا در هایش بهمان ترتیباتی که مخصوص در بارخودم میباشد بدربار برادر خودش (حبیب الله خان ) حاضر میشود بتاریخ ششم ذیحجه سنه هزارو سیصد و هفت که بکابل مراجعت نمودم در زمان غیبت دوساله من پسرم (حبیب اللہ خان ) بطورسی عاقلانه وزیر کانه حکومت کرده بود که کاملاً برحسب میل من بوده است بپاداش این
۲۲۹ فصل یازدهم انجامد معاش و نشان باو عطا نمودم یکی بجهته خدمات نمایان در امورات مملکتی و یکی بجهته اینکه شورشی را که سربازهای فوج قندهاری و هزاره برپا نموده بودند شجاعانه جلوگیری کرده بود مشارالیه در اینموقع با کمال شجاعت رفتار نموده به تنهائی سواره در میان سربازهای یاغی رفته بدون اینکه بترسد که باو صدمه خواهند رسانید از این رفتار دلیرانه بسربازها ثابت کرده بود که بآنها اطمینان دارد والا بدون تحفظ جرئت نمیکرد بمیان آنها برود و بآنها وعده داده بود تظلمات آنها را اصغا نموده غوررسی نماید باینقسم فتنه را خوابانیده بود و نیز یکدو فقره جزئی دیگر را هم که میخواستند اغتشاش نمایند و باو اطلاع رسیده بود که احتمال دارد این اغتشاش در جاجی و منگل واقع شود خوابانیده بود از آنوقت او را نجای داشتم که بعوض من بدربار عمومی جلوس نماید زیراکه در تدبیر و دانائی او اطمینان کلی حاصل کرده ام کارهای متعلق بامورات خارجه را با کارهای خیلی معتنی و مهمی که تعلق بامورات داخله مملکت دارد بعهده خودم گذاشته ام چون اینفصل کویا برای مذاکره جنگهای داخلی و اغتشاشات دیگر باشد در این محل در باب اموراتی که راجع باینفقرات نیست دیگر مذاکره نمینمایم جنگ با طایفه هزاره اینجنگ چهارمین جنگ داخلی میباشد که در زمان حکمرانی من اتفاق افتاده است اعتقادم اینست که اینجنگ بالنسبه بجنگهای دیگر بیشتر باعث ازدیاد شوکت و قوت و قدرت و امنیت و سلامت سلطنت من گردیده است اولا مردمان هزاره بربری قرنهاست اسباب اسباب وحشت حکمرانهای افغانستان بوده اند حتی پادشاه اعظم (نادر شاه) که افغان و هندوستان و ایران را بحیطه تصرف درآورده بود نتوانست طایفه هزاره را بکلی مطیع نماید ثانیا هزاره همیشه در ولایات جنوبی و شمالی و مغربی افغانستان بمسافرین تعدی مینمودند از وقتیکه تاخت و تاراج آنها باتمام رسیده حالت مملکت بکلی منتظم گردیده است
فصل پانزدهم ثالثاً این طایفه همیشه حاضر بودند همینکه کسی از خارج تخطی نموده بافغانستان حمله نماید با او ملحق شوند چون هزاره‌ها خود را شیعه میدانند و دیگران سنّی هستند اعتقادشان این است که همۀ افغانها کافر میباشند بزرگترین امپراطورهای مغل یعنی بابر پادشاه در اوایل مائۀ دهم هجری در (توزک) خود مینویسد من نتوانستم مخالفت این طایفه قومی در میدان جنگ بیایم عین عبارتی که مینویسد این است (با تقسیم مشغول جنگ شدم که شبانه بغتهً بآنهاترک و زمریخ را متصرف کردیدیم دو وقت نماز صبح برسر هزاره‌ها ریخته کاملاً آنها را کوبیدیم) نیز از تورک بابر شاه معلوم میشود که هزاره‌ها در آنزمان هم عادی بر این بودند که مسافرین را در معابر یکه خوت کرده بودند و کسی نمیتوانست بدون مستحفظ زیاد عبور نماید تاخت و تاراج نمایند بجهة اینکه مطالعه کنندگان کتاب خود را در باب پوشالی هزاره قدری مطلع نمایم اظهار میدارم که این طایفه در قلب مملکت افغانستان واقع شده‌اند و دره‌های محکم و قلا ل جبال شامخه را که از کابل و غزنین و کلات غلجائی تا نزدیک هرات و بلخ ممتد است در تصرف دارند علاوه بر این قطعه بزرگی که در نقطه مرکزی مملکت و بالطبع مستحکم است وطن آنها میباشد هزارها در تمام مملکت افغانستان منتشر میباشند و بهر ولایت و قصبات و قلعه‌جات دیده میشوند در افغانستان مثلی میگویند اگر هزاره‌های خر بارکش نبودند و از عهدۀ کارهای ما بر نمی‌آمدند باید خود مان مثل الاغ کار خود را میکردیم هزاره‌ها طایفه مخلوطی میباشند که آبا و اجداد آنها از اهالی مستقرات نظامی میباشند که سلاطین مغل احداث کرده بودند در مائۀ دهم هجری (ابوالفضل) مینویسد (ابوالفضل یکی از وزرای اکبر پادشاه هندوستان بوده است) که این طایفه بقیۀ قشون مارین خان نوادۀ چنگیز خان میباشند گمان عمومی در افغانستان این است که اکثر سلاطین که از طرف مغرب بهندوستان تاخته‌اند رسمشان این بوده است که اهالی مملکت خود را در امتداد راه هندوستان محل سکنی داده یورت برای
فصل یازدهم ۲۳۱ آنها معین میکردند که از عقب سر خود محفوظ باشند و بهمین جهت مغلها طایفه هزاره را از ابتدای مغربی خاک افغانستان الی انتهای شرقی مملکت محل سکونت دادند مثل اینکه اسکندر کبیر طایفه کافریا از خو قند و بدخشان تا چترال و حدود پنجاب محل سکونت داد و این هزاره ها تماما اهل تشیع میباشند اکنون که اینطایفه بزرگ و زحمت کش و شجاع را با اوطان و اصلیت آنها بمطالعه کنندگان کتاب خود معرفی نمودم بشرح و سایس و نتایج جنگ مذکور را بیان مینمایم اگرچه عادت اینطایفه چنین بود که اسباب اخلال امنیت مسافرین را در راه فراهم میآوردند ولی فقط بهمین مسئله بجهته من عذر موجهی نبود که اقدامات سخت در باره آنها بنمایم برعلاوه بعضی از سرکرده های آنها نسبت بمن رفتار دوستانه داشتند که با در عوض از من مهربانی میدیدند لکن در سنه هزار و سیصد و شش وقتیکه من در باب طایفه بزرگ ترکستان مشوش و پریشان بودم و از راه کوهستان بمزار شریف میرفتم یکی از طوایف هزاره موسوم (بطایفه شیخعلی) که در حدود شمالی و غربی محال بامیان سکنا داشتند بمخالفت من بخواسته مامورین مرا از ابتیاع نمودن آذوقه و علوفه بجهته عساکرد مالهای بنه ممانعت کرده بودند و اینفقره در سفر خیلی اسباب زحمت من شده بود وقتی در سنه هزار و سیصد و هفت بکابل مراجعت میکردم (سردار عبد القدوسخان) را بحکومت بامیان گذاشته باو دستور العمل دادم که سرکرده های هزاره را در اکثر اوقات بحضور خودش دعوت نموده با نها ستمریات و انعامات و خلعتها داده آنها را تزیین نماید که رعایای مطیع و آرامی بشوند هزاره های طایفه شیخعلی که آنها را (میرحسین) بعضی سرکرده های دیگر اغوا کرده بودند مسلح گردیده شروع بجنگ نموده قوافل را تاخت و تاز مینمائید ابتدای اشکالات را فراهم آوردند برعلاوه یکی از دسته های لشکر افغانی حمله نمودند از انجهته مصمم شده لشکری بسر آنها فرستادم که آنها را شکست دادند بعضی از آنها مقتول و
فصل یازدهم جمعي مطیع حکومت من شدند بقیه آنها را اسیر نموده بکابل آوردم لکن با اسرای کمال مهربانی پیش آمد نصیحتشان کردم که در آتیه اسباب اغتشاش فراهم نیاورده رعایای مطیع و باوفائی باشند و آنها را مخلصاً باوطانشان رجعت دادم در بهار سنه هزار و سیصد هشت بعضی از هزاره با بنامی تاخت و تاراج بمسافرین نهادند مأمورین نظامی من که در غزنین اقامت داشتند به بعضی از سرکرده‌های هزاره مخصوصاً بسرکرده‌های اوزگان کاغذی نوشتند که اگر رعایای خودمان نمیخواهند آرام بگیرند دول اربعه همسایه این امر را اسباب ضعف ماخواهند دانست و بدنام خواهیم شد لهذ مصلحت چنین است شما بیعت پادشاه ما را قبول نمائید و جنگ و جدال را موقوف بدارید چون هزاره‌ها از مدت سیصد سال رعایای اطراف خود را تاخت و تاراج نموده بودند و هیچیک از سلاطین قدرت نداشتند آنها را کاملاً آرام نمایند خیال میکردند خیلی قومی هستند و شکست نمیخورد خود را بقوت خودشان خیلی مغرور بودند از اینجهته جواب کاغذ مذکور را نوشته بیست نفر از سرکرده‌های آنها مهر کردند که مضمون مراسله بقرار ذیل بود اگر شما افغانها بقطاً امیر جسمانی خود مغرورید ما با ستظهار امیر روحانی خود یعنی صاحب ذوالفقار مغرورتر میباشم (چون شیعه هستند مقصودشان این بود که بعد از خدا حضرت علی میباشد در مراسله مذکور مدلل داشته بودند که حضرت علی از من قوی تر است شکی نیست حضرت علی پیشوای روحانی ما و خلیفه پیغمبر ما میباشد و از روح پاک او خیلی استعانت بما میرسد ولی اینهم یقین است استعانت مذکوریه هیچوقت بمردان شریر و یاغی نمیرسد نیز در مراسله مذکور نوشته بودند ای مأمورین افغان چرا در مراسله خود اظهار داشته‌اید چهار دولت همسایه شما میباشد چرا نگفتند پنجدولت همسایه شما میباشد زیرا که دولت ما را هم باید شامل میکردید بجهته خوبی و سلامتی خود تان بشما صلاح میدهیم که باید از ما دوری بجوئید
فصل یازدهم ۲۳۳ پس از ملاخطۀ اینمراسله در بهار سنه هزار و سیصد و هشت (سردار عبدالقدوسخان) را بالشکری از بامیان (جنرال شیر محمد خان) را از هرات و (جنرال زبردست خان) را از ترکستان برای تنبیه طایفۀ هزاره مقرر داشتم (سردار عبدالقدوسخان) که براین سه نفر صاحب منصب رئیس مقرر داشته اقتدار کامل باو دادم بسبب سختی کوهها وعدم راهها تصرف استحکامات هزاره با خیلی صعب بود ولی (سردار عبدالقدوسخان) شجاعانه و عاقلانه جنگیده دشمن را مغلوب نموده شهرا و زرکان که محکمترین مرکز هزاره ها بود متصرف گردید بعد از این شکست اکثر سرکردگان اطاعت مرا قبول نمودند و سردار مذکور آنها را بحضور من بکابل فرستاد بهمه آنها ئیکه بحضور آمدند وتقصیر پانصد نفر میشدند با کمال ملایمت و نهایت مهربانی رفتار نمودم چرا که میدانستم قرنها گذشته که اینها مطلق العنان بوده اند نخواستم بآنها سختی نمایم بلکه سعی کردم آنها را بمهربانی جلب نمایم بهمه آنها خلعت های فاخره داده بهر یک از آنها یکهزار الی دو هزار روپیه نقد انعام دادم و این انعام تلافی ضرر زراعت و محصول آنها را در زمانیکه مشغول جنگ بودند بجوی مینمود بعد آنها را مرخص کردم با وطان خود مراجعت نمایند هزاره ها در زمستان آرام بودند ولی در بهار سنه هزار و سیصد و نه با کمال اشتداد بنای یاغیگری را گذاشتند (محمد عظیم خان هزاره) که لقب سرداری باو داده بودم که رتبه اش با خانواده سلطنتی مربوط و باشد و او را بحکمرانی هزاره مامور کرده بودم غدارانه با یاغیها ملحق گردید در حقیقت در این اغتشاش دویمی محرک بزرگ همین شخص بود اینشخص مامور معروفی بود که خودم او را آنجا فرستاده بودم و بعموم هزاره ها کمال نفوذ را داشت لهذا بر حسب دعوت او با جمعیت زیاد بمخالفت من برخواستند اینمرتبه هزاره ها از پیشتر محق تر بودند شخص خائنی دیگ موسوم (بقاضی اصغر) که رئیس روحانی و پیشوای مذهبی هزاره شمرده میشد در این اغتشاش جا (محمد عظیم خان) گردیده بود ایندفعه در بندهای بین کابل و قندها روسا یر نقاط ولایتها را بستند
فصل یازدهم که مانع از حرکت عساکر من بشوند (بجنرال امیر عطا خان) هراتی که با لشکر زیاد در کابل بود و تقریباً هشت هزار نفر میشدند حکم دادم از طرف غزنین بسر هزاره با حمله ببرد و (محمد حسینخان) سر کرده هزاره ها که یکی از مستخدمین شخصی من و دشمن (عظیم خان) بود حکم دادم از طرف جنوب با آن ملک بکرام حمله ببرد یاغیها شکست خورده (محمد عظیم خان) را اسیر نموده با عیال و اطفال بکابل آوردند مشارالیه در محبس فوت شد پس از این فتح که (محمد حسینخان) هزاره بکابل مراجعت نمود بقدری با مشارالیه بطور مهربانی رفتار نمودم که نشان الماس و کلاه شاهزاده گی باو عطا کردم در حقیقت از سایر امالی طایفه مشارالیه را بیشتر مقرر داشتم علاوه براین او را بحکومت هزاره منصوب نمودم چون (سردار عبد القدوسخان) سخت نا خوش بود او را بکابل احضار نمودم که اطبای من او را معالجه نمایند این (محمد حسینخان) خائن که بجهته خدمات گذشته او در حکومت او را باینمقام عالی در هزاره جات ارتقا داده اینقدر امتیازات باو داده بودم بمخالفت من برخاست مشارالیه بهمین قدریکه هزاره های تازه مطیع شده را بجهته شورش تحریک نماید قانع نگردید هزاره های بهسود و سرخ سنگ را که بطرف شمال و غزنین سکونت داشتند و همیشه رعایای وحشی صفتی بودند اغوا نمود که شورش نمایند و اینها هم ادوات حربیه و قورخانه و شمشیرهای دوستی را تاراج نموده اینمرتبه آتش شورش در تمام ولایت هر جائیکه طایفه هزاره بودند مشتعل گردید باندازه که اکثر اشخاصیکه از این طایفه در کابل محبوس بودند و کسانیکه مستخدمین شخصی من بودند و بآنها مثل نوکر های محرم خود خیلی مهربانی داشتم فرار نموده با شورشیان ملحق گردیدند اهالی (ده افشار) و هزاره های قلعه جات اطراف کابل با دشمن ملحق شدند خانهای قزلباشان داشته ام هزاره ها در تمام مملکت با جمعیت افاغنه مخلوط میباشند بیم کلی داشتم مبادا شورش عمومی برپا شود و در همین اوقات دولت هندوستان سختی مینمود که سفارت خود را بریاست (لارد رابرتس) با لشکر زیاد بکابل بفرستند و از این اقدام اهالی افغانستان همچنین
فصل یازدهم ۲۳۵ چنین تصور مینمودند که بسبب اینکه نمیتوانم شخصاً از عهده شورشیان برآیم انگلیسها میخواهند افغانها بتصرف خودشان بیآورند از طرف دیگر بعضی اشکالات در میمنه در کار فراهم آمدن بود (محمد اسحق خان) با جور هم اسباب تشویش شده عساکر مقیم (جلال آباد) را تهدید مینمود دولت هندوستان نمیگذاشت اوراتنبیه نمایم مجبور شدم تمام اقداماتیکه ممکن بود بجهة جلوگیری این اغتشاش عمومی و پریشانی بعمل بیآورم لهذا (بجنرال غلام حیدر خان سپه سالار) حکم دادم هر قدر لشگر که میتواند جمع نموده از ترکستان حرکت نماید و باین لشگر حکم داده بودم از طرف شمال و مغرب بر هزاره ها حمله نمایند و لشگر دیگری بسرکردگی (سعد الدینخان) حاکم هرات از هرات حرکت نماید و (سردار عبدالله خان) را از قندهار و (جنرال امیر محمد خان) تگابی را از کابل فرستادم که از طرف جنوب و مشرق حمله نمایند باین قسم از همه طرف بیاغیها حمله ببرند دیگر سرکرده های افاغنه چندین مرتبه استدعا کرده بودند که بمخارج خودشان جمعیتی از اهالی مملکت فراهم اورده بکمک هزاره ها که انهارا دشمن ولایت و دین خود میدانستند بروند لکن بآنها اجازه اینکار را نداده بودم در انوقت حکم عمومی دادم که هر شخصی برود در تنبیه شورشیان کمک نماید عساکر مسلح و ایلجاری که حاضر خدمت شده بودند تعدادشان سی هزار الی چهل هزار اشخاص جنگی بود که از اطراف بسرکردگی خوانین ورؤسای خود عازم ولایت هزاره شدند قبل از رسیدن این جمعیت ایلجاری (غلام حیدر خان سپهسالار) و (سعد الدینخان) و (سردار عبدالله خان) که با یکدیگر ملحق شده بودند و میخواستند باتفاق (جنرال امیر محمد خان) هم بکمال شجاعت و مهارت جنگیدند و دعساکر متفقه شورشیان را شکست کامل داده (محمد حسنخان) هزاره خائن و (رسولخان) که یکنفر از مدبرین هزاره بود و (تاجیخان) میر هزاره معروف (بسنگ خورد) را با چندین نفر دیگر از میرها و خوانین جنگجو یانرا اسیر نموده تمام این اسرا را بکابل آوردند و ولایت از وجود تمام این اشخاص مفسد پاک شد اهالی انجا حالا آرام و با امنیت در رعایای مطیع هستند و تمام تشویش مهم
۲۳۶ فصل یازدهم شورش با نجام رسیده است اکنون احدی پیدا نمیشود که مردم را بشورش تحریک نماید چرا که هیچ شخصی وجود ندارد بعد از مراجعت (جنرال امیر محمد خان) بکابل او را بمرتبه جنرالی اول در نظام سرافراز نمودم و حکومت شهر کابل و ریاست وعمارات سلطنتی و ادارات شخصی خودم را باو سپردم و این بزرگترین امتیازی است که در افغانستان بصاحب منصب نظامی داده شود حتی از منصب سپهسالاری خارج از کابل هم بزرگتر است و این جنرال شجاع بجهته فتح نمایانی که کرده بود استحقاق این امتیاز را داشت به مابقی صاحب منصبها ئی که در اینجنگ خدمت کرده بودند بر حسب خدماتشان پاداش دادم بعضی از هزاره ها استدعا نمودند آنها را مجدداً بولایتشان مامور نمایم ولی خیال میکنم این شعر مناسب حال من و هزاره ها میباشد که گفته اند تا تو را دم مرا پسر یاد است دوستی من و تو بر باد است میتوان گفت این جنگ هزاره ها آخرین جنگ داخلی بود که در افغانستان واقع شد و قویاً امید دارم دیگر هم جنگ داخلی در این مملکت نبوده باشد چرا که بخیال من فقط این است که امنیّت عمومی و داخلیه مملکت بسته بتدبیری است که من اختیار نموده ام رعایای افغانستان اینقدر کسب دانش نموده اند که فوائد امنیت و ضرر جنگ و اغتشاش را میدانند رجای واثق دارم که رعایا من در زمان آتیه بطوریکه باید و شاید آرام بوده باشند در اینفصل که متعلق بجنگهای داخلی بود لازم ندانستم تمام زد و خوردهای جزئی را بنگارم مثلاً جنگ طایفه شنواری و قطاع الطریقهای سرحدّی و (خمار خان جندول) این زد و خوردها چندان معتنابه وند ولی باید دو یا سه زد و خورد هائیکه بین مامورین من و روسها واقع گردیده بیان نمایم این زد و خورد ها علاوه بر جنگ چخده که خیلی معتناً و قبلاً بیان داشته ام میباشد در بهار سنه هزار و سیصد و نه (کرنیل یانوف) همان صاحب منصب روس که در ماه ذیحجه سنه هزار و سیصد و هشت کاپیتان (ینگ ہسبند) صاحب منصب انگلیس را گرفته بود بطرف شغنان که ہم ...
فصل یازدهم (۲۳۷) پیش آمده و در ماه ذیحجه سنه هزار و سیصد و نه با دسته عساکر افغانستان که تحت حکم کاپیتان (شمس الدینخان) بودند در مقام موسوم (به سومه تاش) که بطرف مشرقی پامیر کول واقع است مقابله گردیده (کرنیل یانوف) بصاحبمنصب من کاپیتان (شمس الدینخان) حکم داد که از انجا خارج شده نقطه مزبور را باو واگذارد کاپیتان مذکور جواب داد من نوکر افغانستان هستم و فقط مطیع اوامر آقای خود خواهم بود نه مطیع مامور روس کرنیل روس مشتی بصورت مشارالیه کوبیده اینحرکت توهینی بود که صاحب منصب افغانستان نمیتوانست ازان بغض نظر نماید لهذا حینی که کرنیل یانوف شمشیر خود را میکشید کاپیتان مذکور شش لوله خود را بطرف کرنیل یا نوف خالی نمود گلوله از کرنیل مذکور رد شده بکمر بندش خورده و از کمر بندش گذشته سربازی را که پهلوی کرنیل ایستاده بودند زخمی نمود انرا تخته جنگ واقع گردید با وجود که افغانها همهجته ده دوازده نفر بودند و جمعیت کرنیل (یا نوف) زیاد بود و ممکن نبود با طرفی که اینقدر قوی باشد جنگند بازهم با شجاعت عادی خودشان کاپیتان (شمس الدینخان) و سربازهای افغانی او جنگیدند تا همه آنها در آنجا کشته شدند با وصف اینحرکت بیجا و خلاف قانون که از روسها صادر شد هیچ اقدام مؤثرا نه از طرف دولت انگلیس بعمل نیامد چون خودم هم بشرایط عهد نامه خود مقید بودم نمیتوانستم مستقیماً با روسها طرف شوم اینواقعه را هم از قبیل همان واقعات میتوان شمرد که در پنجهده) اتفاق افتاده بود در زمان اغتشاش هزاره با هم یکی از صاحب منصبهای روس مستقیماً داخل خاک افغانستان گردید که اینحرکت هم صریحاً خلاف معبود بود ولی وقتی مشارالیه دید بعضی از مامورین افغانستان ملتفت حرکات او هستند متعذر شد باینکه مست بوده است در ماه ربیع الاقل سنه هزار و سیصد و یازده چون مامورین روس شنیدند (سرماتیمردونید از جانب دولت انگلیس بسفارت بکابل میآید یکدسته از عساکر خود را میرغابی که یکی از شعبه های
فصل یازدهم ۲۳۸ افغانی بدخشان میباشد فرستاد عساکر افغانستان را که ساخلو آنجا بودند تهدید نمودند محض اینکه اینخبر را شنیدم فوراً (بسر مار تیمردورند) که در اینموقع (بجلال آباد) که بمن پشاور و کابل است رسیده بود اطلاع دادم و نیز دولت هندوستان را هم مطلع نمودم (سرمار تیمردورند) مستعجلاً جواب فرستاد و موکداً بمن مصلحت داد که بجنرال خودم (سیدشاه) که نزدیک مرغابی بود حکم بدهم با روسها که میخواستند این شهر را هم حسب المعمول عنفاً تصرف نمایند جنگ نمایند من میدانستم اگر روسها را بکار خودشان وا بگذارم شهر بشهر را پشت سر هم گرفته و بعساکر من که در سرحدات میباشند حمله خواهند نمود و آنوقت جلوگیری از آنها اشکال دارد ولی خوشبختانه اینمرتبه مأمورین افغانستان و روسی درسی بر وسها اموختند و بآنها نمودند که همیشه نمیتوانند بموجب میل خودشان رفتار نماید (جنرال سید شاه خان) بآتش فشانی زیاد جواب توپ روسها دادند روسها همین که دیدند سربازهای من آماده کارند و ایندفعه بازیچه نیست عقب نشسته فتح را تماماً بافغانها دادند اینفتح بر شئونات لشکر افغان خیلی افزود و از آنوقت معلوم میشود روسها تنظیمات خود را در خاک افغانستان موقوف نموده اند و این اتفاق آخرین زدوخورد جزئی بود بنا بر معاهده که (سرمار تیمردورند) در سنه هزار و سیصد و یازده منعقد شده بود چندین محالاتی که از افغانستان مجزّاً شده تحت نفوذ انگلیسها گذشته شده بود اهالی آنها بمخالفت دولت هندوستان برخواسته جنگ سختی نمودند خوشبختانه آنهائیکه رعایای من محسوب میشدند غیراز وزیریها که برحسب معمول قدیمه هر تپه خود را بعمل آوردند و نتوانستند ضرری عائد دارند ما بقی بموجب معاهده که شده بود بدون زحمت مطیع من شدند ولی طایفی که بمخالفت من جنگیدند اهالی کافرستان بود چون ولایت کافرستان بموجب عهدنامه (سرمار تیمردورند) مقرّر شده بود جزو افغانستان باشد میخواستم بقوه قهریه تصرف کنم خیالم این بود اهالی آنجا برحسب و بموجب
فصل یازدهم ۲۳۹ و مهربانی رعایای آرام خود نمایم بجهة پیشرفت اینمقصود چندین مرتبه اکثر سرکرده‌های آنها را بكابل احضار نموده نقدینه زیاد و دیگر انعامات بآنها داده آنها را عودت دادم یا مراجعت نمودند اینحسن سلوک مرا باین اهالی وطن خود انتشار بدهند لکن اینطایفه اینقدر وحشی بودند که زنهای خود را با ماده گاوهای افاغنه اطراف معاوضه مینمودند و از اینسبب که آیا قیمت زن بستی تولید نزاع میشد اینطایفه قدر مهربانی مرا ندانسته با پولی که خودم بآنها داده بودم تفنک ابتیاع نمودند که در جنگ بمخالفت من استعمال نمایند در اینوقت دولت روس پامیر را متصرف گردیده از چندین نقاط بکافرستان نزدیک شده متصل پیش میآمدند تامل پیشتر از این در اینباب بیمفایده میدانستم جہانیکه مرا واداشت در لشکر کشیدن بکافرستان قدری تعجیل نمایم این بود اولا خیال نمودم که اکثر روسها کافرستانرا بیخونریخته متصرف شوند ادعا خواهند نمود که اینولایت مطلق العنان میباشد و از اینجهت خواهند گفت ما در نگاهداری ولایت مذکور محق هستیم ویقین داشتم بعد از اینکه ولایت مذکور را متصرف شوند اشکال دارد که آنها را بتخلیه آنجا مجبور نمایند ثانیاً چون اکثر قصبات افغانستان در محالات پنجشیر و لغمان و جلال آباد در ازمنه قدیم در تصرف کافریها بوده است شاید روسها آنها را ترغیب نمایند که متصرفات قدیمه خود را از حکمرانهای افغانستان استرداد نمایند و باینقسم اسباب عجزه دولت افغانستان فراهم خواهد آمد چرا که بهانه بدست روسها خواهد افتاد که با فغانستان مداخله نمایند ثالثاً اینطایفه چنانکه که تمام حدود مشرقی و شمالی افغانستان بامتداد شرقی و غربی افتاده‌اند اگر یکوقتی دولت من با مملکت دیگری جنگ داشته باشد اینها از عقب سر خیلی اسباب تشویش خواهند بود و نیز بجهة تجارت و افتتاح راهها از (جلال آباد) و (اسمار) و کابل بطرف نقاط نظامی فغانستان که در شمال و مشرق مملکت واقع است خیلی مهم میدانستم که اینطایفه مغلوب نمایم دلیل آخری که بجهة مغلوبیت آنها از جهات دیگر کمتر اهمیت نداشت این بود که مارا در دست میگیرد و اسباب تبعیت
۲۴۰ فصل یازدهم اینطایفه همیشه با افاغنه اطراف مشغول زدوخورد بودند و از هر دو طرف جمع کثیری بقتل میرسید و طریقه زشت برده فروشی هم شیوع داشت و اینها چنان طایفه شجاعی بودند که میدانستم هر در زمان تحت حکومت من سربازهای نظامی خیلی کارآمد خواهند شد بجهات مذکوره فوق مصمم شدم که کافرستان را مسخر نمایم ولی قبل از اقدام باینکار باید توجه خود را بمسئله تهیه و موقع مساعد جهتة لشکر کشیدن بولایت مذکور معطوف میداشتم فقره تهیه کار مشکلی نبود ولی مسئله دیگر محتاج بتعمق زیاد بود بعد از غور و تفکر خیالم بر این قرار گرفت که باید لشکرم در موسم زمستان وقتیکه برف زیاد قلل جبال را فرا گرفته باشد حمله آور شوند دلایلی که بجهته منتخب داشتن زمستان برای حمله نمودن داشتم بقرار ذیل بود اولاً میدانستم که کافر یها با نظرا شجاع تربیت شده من در میدان فراخ نمیتوانند و نخواهند جنگید بلکه بقلل جبال صعود خواهند نمود و بردن توپهای بزرگ بانجا خیلی اشکال خواهد داشت ثانیاً خیال کردم اگر وقتی گذارها باز باشد حمله نمایم آنها بخاک روس رفته سعی خواهند کرد روسها را تحریک نمایند بحمایت آنها بخواسته ولایت آنها را برای آنها پس بگیرند و در انصورت روسها دما تسلط در ولایت مذکور باقسام محالاتی که بطرف شمالی و مشرقی افغانستان واقع است خواهند نمود ثالثاً کافریها طایفه شجاعی میباشند و اگر در تابستان بآنها حمله نمایم جنگ سخت خواهد شد و آنوقت از هر دو طرف نفوس زیادی تلف میشوند لهذا قرار دادم وقتی آنها در موسم پاییز و زمستان بخانهای مخمور باشند بدون اینکه آنها را موقع جنگیدن زیاد داد شود بر انها یورش ببرم رابعاً عادت بعضی کشیشهای مذهب عیسوی چنین است نقطہ که موقع بدستشان بیاید مداخله مینمایند خیال کردم این کشیشها در باب تسخیر کافرستان جهتی بجهتة فراهم خواهند آورد لہذا لازم بود وقت را از دست نداده قبل از اینکه اینخبر بممالک خار منتشر شود جنگ را با رسانیده ولایت مذکور را بحیطه تصرف در آورم اشخاصی که در بعضی از ولایات
فصل یازدهم (۲۴۱) انگلیس مقالات دقیقانه در اینباب مطالعه نموده اند خواهند دانست خیالاً من بخطا نبوده است لهذا به تسخیر کافرستان تهیّه‌جات ذیلرا بعمل آوردم در پائیز جمعیت زیادی از نظام با ادوات حربیّه و قورخانه و آذوقه در چهار نقطه جمع نمودم دسته بزرگ این لشکر تحت حکم (کاپیتان محمّدعلیخان) بود و چنین قرار داده شد که ایندسته از راه پنجشیر تقویم که قلعه محکمتری و مرکزی کافرستان بود بروند بسته دویمی قرار شد که بسرکردگی (جنرال غلام حیدرخان چرخی) از اسمار و جنرال بروند دسته سومی از بدخشان بسرکردگی (جنرال کتان خان) برود دسته جزئی دیگر از لغمان بسرکردگی حاکم لغمان و فیض محمّد چرخی بروند اینچهار دسته حاضره و منتظر بودند که هر وقت حکم شود حرکت نمایند چون اینچهار نقطه که در آنجا لشکر جمع شده بودند در حدود افغانستان میباشد و از اینجهت همه وقت نقاط مقنّنات نظامی است هیچکس گمان نمیکرد که در این تهیّه مقصود مخصوصی در نظر است و با ملاحظه اخیری که حمله‌بردید هیچکس گمان نداشت که مقصود از این جمع‌آوری لشکر اینست که بکافرستان یورش برده حمله‌نمایند لهذا روزی در زمستان سنه هزار و سیصد و سیزده حکم دادم که اینچهار دسته‌لشکر کافرستان را از همه طرف احاطه نموده به‌یکوقت یورش نمایند این تدبیر بطور خوب از پیش برده شد و در ظرف چهل روز تمام ولایت کافرستان مسخّر گردید در بهار سنه هزار و سیصد و سیزده لشکر بکابل مراجعت نمودند وقتی کشیشهای مسکوی اینخبر را شنیدند هیجان زیادی در انگلستان برپا نموده اظهار داشتند کافرها عیسوی هستند ما میباشند لکن من هیچ عیسوی در میان آنها پیدا نکردم دین این کافرها که در باب آن در کتاب دیگری نوشته و مذاکره نموده‌ام ترکیب عجیبی از بت‌پرستی قدیم و عقاید باطله بود کافرها نیگز شجاعانه جنگیده و در ولایت خود اسیر شده بودند آنها را از آنجا حرکت داده محال موسوم به لغمان را که نزدیک کابل و هوای آنجا مطبوع و خیلی مشابهت بهوای مملکت
(۲۴۲) فصل یازدهم خودشان داشت بآنها دادم و بجهت تدریس آنها چند باب مدرسه مفتوح نمودم لکن چون اینها طایفه شجاعی میباشند تقریباً تمام جوانان آنها بجهة خدمت نظامی تربیت میشوند تعداد زیادی از سربازهای افغانستان که میعاد خدمتشان با تمام رسیده و جمعی دیگر از طوایف جنگجوی افغانستان به کافرستان رفته در آنجا سکونت اختیار نموده اند خیالدارم در تمام سرحدات آنجا قلعه های محکم بجهت حفاظت حدود شمالی احداث نمایم وقتی کافرها در انقلا سکونت داشتند این سرحدات ضعیف و بکلی غیر محفوظ و مستهل روسها بود چون روسها پامیر را متصرف بودند این سرحد هم در قبضه اقتدار آنها بود و خیال دارم قلعه قلوم را که در قلب مملکت کافرستان در نقطه خیلی مستحکمی واقعست محل نظامی بجهت اقامت دسته بزرگ لشکر خود در حدود شمال مقرر نمایم و در آنجا ذخایر زیاد از ادوات حربیه و قورخانه تهیه خواهم نمود مطالعه کنندگان کتاب من مایل خواهند بود از شنیدن اینفقره که سنگی در یکی دروازه قلوم پیدا شد که روی آن عبارت ذیل محکوک شده بود (امیر تیمور پادشاه بزرگ کابل اول فاتح مسلمانی بود که ولایت اینطایفه سرکش را تا این نقطه مسخر نمود ولی قلوم را بسبب استحکام آن نتوانست متصرف شود) سرکرده لشکر من کاپتیان (محمد علیخان) عبار ذیل را زیر همان سنگ حک نمود (در عهد امیر عبد الرحمن خان غازی در سنه هزار و سیصد سیزده هجری تمام کافرستان با قلوم مسخر گردید و اهالی آنجا دین مبین پاک اسلام را قبول نمودند جاء الحق وزهق الباطل ان الباطل کان زهوقا) در این جنگ مثل جنگ با هزاره ها جماعه اسلامی افغانستان بمیل خودشان حاضر خدمت شده بودند و نیز اظهار میدارم که در عهد من این جنگ آخرین افغانستان بوده است فصل دوازدهم در باب فراریها و مهاجرین افغانستان یکفقره دیگریست که در زمان حیات خود در خیلے بنانا
فصل دوازدهم (۲۴۳) میدانم و دور نیست بعد از وفات من برای استحکام حقوق پسرم بتخت سلطنت افغانستان خیلی اهمیت داشته باشد و آن این است که بهر وسیله ممکن بوده است سعی کرده ام تعام حکام و رؤسای ممالک افغانستان را در دربار خودم زیاد نمایم و نیز سه ر ا جنبانان خوان رقبای خود را چه از هندوستان و چه از روسیه در کابل جمع نمایم اکثر این اشخاص حسب الحکم من نوکرهای مقرب پسرم میباشند مصاحبت اینها بایندرجه محرمیت بهمرسانیده که اکثر آنها دوست خیلی نزدیک پسرم میباشند و این دوستان بخند او نهایته مفید واقع خوهندشد نه فقط در صورت لزوم مشاورین مجرب او هستند بلکه نفوذ آنها بجهت از دیاد تعداد بستگان خانوانی من خیلی مقتضابوده و خواهد بود این رؤسا بیکار قسم متندو لا اشخاص میباشند که در حدود شمالی و سر افغانستان حکومت داشته اند چون ولایات آنها را دولت روس متصرف شده ایثات من پناه آورده اند مثل (میر شهر اب) یک حاکم سابقی تلاب و خانواده او و (شاه محمود) حکمرانی سابقی در و از خانواده او (توره اسمعیل روشناق) پسر امیر بخارا و چندین نفر دیگر ثانیاً بعضی سردانان همان نقاط مثل خانواده (میر یوسف علی) و (میر جهاندار) و خانواده و اقوام (میر حکیم) که دلا نیست خودم در اوائل سلطنت خودم متصرف شده م ثالثا اشخاصی که با دولت انگلیس جنگیده یا از روسی انگلیر رنجید خاطر گردیده و بمن پناه آورده اند مثل (حمزه خان) و (میر مرادعلی) و دیگر رؤسای سرحدی رابعا اشخاص از افغانستان فراری یا کسانیکه از جملہ ان حامیان بعضی از رقبای خانواده من بوده اند و اینگونه اشخاص ی پنج قسم منقسم میباشند اولا اشخاصی که ازخود جمعیتی علیحده داشته اند مثل (سردار نور علیخان) و دیگ پسرای والی (شیرعلیخان) والی سابق قندهار که از هندوستان آمده حالا با من هستند (سردار محمدخان که با قطاع الطریقهای شنوار می جنگیده بود مشارالیه هم در هندوستان بود ولی حالا در دربار من قادند (سردار ابراہیم خان) پسر مرحوم (امیر شیرعلیخان) که هنوز در هندوستان کی دوست موظف منگلی میباشند (سید احمد خان کنری) که حالا با من است (سردار علیم محمد خان) و مابقی پسرای عمویم (سردار ولی محمدخان) ونسیه
فصل دوازدهم ثانياً قسم دویمی اشخاصی هستند که حامی و بستگان (محمد ایوبخان) که از تمام رقبای من بقدری هراسان بیشتر نبوده است میباشند لزومی ندارد اسامی آنها را یک بیک بیان نمایم ولی همه آنها غیر از چند نفری او را واگذاشته اند و در میان آنها هم کمتر اشخاصی هستند که از من مواجب نمیگیرند و از مشارالیه نابرا نیستند ثالثاً اشخاصی که حامی (محمد یعقوبخان) بوده‌اند و بعضی از آنها داخل خدمت من شده‌اند در حقیقت هیچ شخصی که اهمیت داشته باشد با او نیست همچنین همراهان (محمد هاشمخان) غیر از چند نفر نوکرهای باطنی قابل باقی از نزد او رفته‌اند رابعاً قسم چهارمی اشخاصی هستند که بهندوستان یا روسیه یا ترکستان متصرفی روسها مهاجرت کرده‌اند که از خود جمعیتی نداشته و بدسته دیگری هم بستگی ندارند این اشخاص یا بجهت جرمتی از افغانستان فرار کرده‌اند یا اینکه خودم آنها را بسبب بدرفتاریشان از مملکت اخراج کرده‌ام ازین قبیل اشخاص کمتر هستند که بمحض اینکه عریضه بمن نوشته‌اند آنها را عفو نموده مراجعت باوطان و خانهایشان داده‌ام خامساً قسم پنجم اشخاصی میباشند که با (محمد اسحاقخان) کمک بجرام بعد از اغتشاش او در سنه هزار و سیصد و شش چنانچه بیان داشته‌ام فرار نموده‌اند برادرهای مشارالیه در اینوقت نزد من مستخدم میباشند و بباقی همراهان او هم کاملاً توجه دارم اینها هم باوطان خودشان مراجعت نموده و در زمان آتیه رعایای من رام خواهند بود باینقسم هیچ رقیبی بجهت تخت سلطنت افغانستان باقی نمانده است که امنیت سلطنت میم را مختل نماید اینمعنی واضحست که اگر شخص شجاعترین هم یکی از دولتهای بزرگ تحریک نماید که بمخالفت افغانستان تنهایی بدون دیگر همرانان نخواهد توانست کاری از پیش برد من خوب میدانم که سیاسی دانها ازین پیس پرچه مقصود داند که رقبای سلاطین همسایه را در دست خودشان نگاه میدارند تا در صورتیکه سلاطین مذکور تکالیف آنها را قبول ننمایند بر آنها مسلط باشند ولی درختی که ریشه هایش منقطع شده باشد کجا توانست سرپا بایستد و عمارتی هم بدون پایه نمیپاید امیدوارم پسرهایم از این تدبیر از من پیروی نموده بمصالح حسن عمل خواهند نمود و تمام اشخاص متعنا به را که از ولایات همسایه مملکت آنها پناه می درند نگاهدا نمایند زیرا که اینگونه اشخاص همیشه مجرای اینها و نیز بجهته مخالفت دشمنهای آنها فائده خواهند داشت و
ام افغانهايره انتقاد کننده خودشان مـ رد نموده ا ـ ن محترم ! نیسـ ت به نکائیکه بـ ده گرفته ا شته جات رفیق بدست آمد . م . خانها متاسفانه در روز های عیادت روز یا فردای از بین برده می لب چشم پوشی نـ د به وضاحت نوشـ داشته و معذور نکه بعضی از برا به حفظ الصحه ی برشی شان پو را بامگس و بروی شان خود برای امـ د وشکایت سر نـ مگس ها کوشید عایت نکرده ا بی احتیاطی ی گردیده و در مـ اعتراف کرده ا نبر دکتوران مـ که خوشبختانه مـ ز با صحت کـ دار مینماید . ـ ی انتقاد کننده ا دو بعد از ظهر وچون وقت عیادت ا بتغلی که الی اند و از این حـ قادرها ام تقبل و اند كذا شفا ین اطاق مریض اماده برای
برای ددی کال نثونه وکر جلد شورا دیرو را قرار جلسه میز مذک آنها رای از از با غليب آمده فرار کی روای
الی ٩٠١٤٠ مربع میله را بحی برخی دیگر و شمبر د ١٩٥٤ م احصائیه یه اساس ٤٨٨٠٣٩٦ ویسیری از ٦٣١٣ غیر هندی زاده هم ملت زوند مکشی کوی . جلسه فوق العاده شورای دایمی پیمان اتلس پریس - ٢٤ میزان : جلسه فوق العاده شورای دایمی پیمان اتلس که قرار بود دیروز تشکیل گردد و مسایل مورد علاقه را تحت مطالعه قرار بدهد به تعویق افتاد قرار بود درین جلسه بیشتر از همه مسایل مربوط به جزیره قبرس که درین مورد بین حکومت و یونان تولید گردیده بحث گفته شده در نظر بود که درین جلسه راجع به امکان انعقاد يك كنفرانس میز مدور بین نمایندگان دول ٣ گانه مذکور برای پایان بخشیدن به اختلافات آنها مذاکره شود . (د . پ . آ .) میکلیله ای وارد مانیلا ردید مانیلا - ٢٤ میزان : ه علی میکل رای وزیر دفاع امریکا که به سلسله بازدید از قسمتی از کشورهای شرق دور وپس از انجام يك سلسله مذاکرات در فارموسا با چینلیای امرو آنکشور به مانیلا مرکز فلیپین وارد شده است اظهار داشت که تعهداتی مشترك در آسیای فارموسا در راه برقرار آوردن تسهیلات جهت رسیدن سفرای کین امریکا و جمهوریت مردم چین در وارسا بيك موافقت برای حل بحرانهای موضوع قابل ملاحظه خواهد نمود . تمدن و ترقی گامی گذاشته سعادت ونیکبختی را با آغوش باز استقبال نموده اند مرهون کتاب و کتابخانه هائیست که در آن ممالک روز به روز در توسعه و افزایش میباشد اما در ممالکیکه کتاب و کتابخانه روز به روز در حالت سقوط بوده و به آن توجه ندارند دیده میشود که آن ممالك همیشه بفقر معلومات آفانی وعلمی دچار میگردند، پس بر هرفرد از افراد جامعة بشری لازم است تا هرچه توان دارند بکوشند تا بیشتر علاقة خودرا بسوی کتاب و کتابخانه ها معطوف داشته و کتبیکه بیشتر به آن مایل است خریداری نموده کتابخانه های شخصی برای خود تهیه نمایند . اما اشخاصی که قادر به خرید کتب نیستند از طرف دولت بمنظور وسعت معلومات مردم عام کتابخانه های عامه تاسیس گردیده تا هر فرد از افراد ملت از علم وعرفان بی بهره نمانده و از آن استفاده نمایند و کتابخانه های عامه صوماً مال ملت بوده و برای استفاده عموم تاسیس گردیده و در نگهبانی و حفاظت این نوع کتابخانه های عام المنفعه نه تنها مؤظفین آن مسئول اند بلکه هريك از افراد جامعه وعلاقمندان آن در نگهبانی کتابخانه مسئولیت دارند . در پایان سخن را بگفتار جامی استاد سخن خاتمه میدهیم : بکن زین کارخانه در کتب روی غبار خویش را ده باکتب روی فروغ صبح دانائی کتاب است انیس گنج تنهایی کتاب است بود بی مزد ومنت اوستادی ضمناً تقدیم است) تمام افسانه پردا و غلط گوئی جاهلی انتقاد کننده می گردد زیرا رفق خودشان صمیمی او را قلم خود به شدت رد نموده است اینکه به خواننده گان محترم انیس سرفراهم نگردد اينك به نكاتی که جا انتقاد کننده خورده گرفته ا برگردیده و از روی نوشته جات رفق و آن مریض دیگر که بدست آمده انتقاد شان می پردازیم . ١-مگس ها در شفاخانه: متأسفانه بی عیادت کننده گان بروزهای عیادت گردیده وشام همان روز یا فردای معلولات دی دی تی از بین برده می رفق شان نیز ازین مطلب چشم پوشی نکر در جواب تحریری خود به وضاحت نوش چه اطاق ها همه جالی داشته و محلول پاشیده می شود اما اینکه بعضی از برا مطوریکه لازم است به حفظ الصحه وارسی نتوانسته و حتی برخی شان بیوه کثیف و تف دانیئی را با مگس د می سازند که شفاخانه بروی شان د نیاورده و به خدمت خود برای امم مگس ها حاضر می باشند و شکایت سرتم ماهیه وقت به امحای مگس ها کوشید و از آن به احدی شکایت نکرده ا ٢- مریض در اثر بی احتیاطی مفروش به خون ریزی گردیده و در ج تحریری خود به آن اعتراف کرده همین شفاخانه و تدابیر دکتوران م ونو کریوال بوده که خوشبختانه م تلف نشده و امروز با صحت کا هر طرف گشت و گذار مینماید . ٣- در اطاقیکه جاهلی انتقاد کننده ! فرموده اند از ساعت دو بعداز ظهر قطعا آفتاب نمی آید و چون وقت عیادت ساعت دو تعین شده لهذا جاهلی کمالی در همین فرصت آمده اند و ازین م که معلوم می شود آقادر عالم تخیل و سازی طیران فرموده اند کذا شفا برا تهیة آفتاب درین اطاق مریض چندی می کوشید اماده برای
[BLANK PAGE]
تاج التواريخ
[BLANK PAGE]
جلد دوم تاج التواریخ بحضرت [ILL] عدد ۵۲
[BLANK PAGE]
جلد دویم تاج التواریخ یعنی سوانح عمری از تالیفات والاحضرت امیر عبدالرحمن خان والی مملکت افغانستان باهتمام عالیجنابان مجدت انتسابان آقا محمد جعفر مولا و آقا محمد حسین لاری زید عمرہما بزیور طبع اراسته و پیراسته گردید
جلد دوم از کتاب امیر افغانستان مشتمل بر شش فصل بسم الله الرحمن الرحیم فصل اول در باب جانشین امیر افغانستان تختگاه کابل اینکه جانشین من کیست خیلی ایراد و اختلاف آراء میباشد و درین باب حدسهای زیاد میزنند و مردم مرا نصیحت می‌کنند که چرا علانیه و آشکارا معین نمی‌کنم جانشین من کی خواهد بود نه فقط از مردمان خارجه این مسئله مخفی و پوشیده است بلکه باهالی وطن و اقوام و عشائر خود نیز گفته نشده است که درین باب چه خیال دارم بعضی اشخاص چنین تصور می‌نمایند که پسر ارشدم یعنی حبیب الله خان که او را وارث بالاستحقاق میدانند مالک این سلطنت خواهد شد بعضی اسم نصر الله خان پسر دومی مرا متذکر هستند باین دلیل که او را برای فرستن بانگلستان بجهت ملاقات اعلی‌حضرت ملکه وکٹوریه انتخاب کرده بودم و میگویند این ماموریت ثبوت واضح است که مشارالیه را بجهت جانشینی خودم تعیین خواهم نمود قبل از وفات حفیظ الله خان که عزیزترین و محبوبترین پسرهای من بود بقدری وجیه و محبوب القلوب بود که بعضیها رایشان این بود که قلباً او را وارث خود میدانم و بعضیها میگویند چنین است بلکه محمد عمر خان که مادر او یکی از بانفوذترین عیالهای من میباشد وارث سلطنت من خواهد بود بجهت
فصل اول ۳ بجهت اینکه من در باب این مسئله بمردم عوام و غیر متمدن اعلان عمومی نداده ام دلیلها دارم لیکن آنهائیکه نعمت دانشمندی و سیاسی دانی و ادراک را دارند من صریحاً و آشکارا از حرکات و مداخلۂ ایشان در انجام امورات عمومی سلطنتی ظاهر داشته ام که کدام یک ولیعهد من خواهد بود بجهت اینکه میخوایم اعلان عمومی درین باب بدهم دلائل متعدده متصور است چنانچه ذیلا چند فقره را تقریر مینمایم اول در زمان قدیم بارها اتفاق افتاده است که جان ولیعهد ها در معرض خطر بوده است و باین سبب مألم که خیالات خود را تا هر وقت و هر اندازه که ممکن باشد مخفی بدارم دوم زحماتیکه دو چبار سلف من یعنی امیر شیر علی خان شده بود که عبد الله خان را ولیعهد خود معین نمود برای من کاملا مکفی است که مرا از اقتدا نمودن بکار او باز دارد زیرا که مابقی پسرهای او بهمین سبب بود که از او مخالفت نمودند سوم این تخت سلطنت مال قادر مطلقی است که پادشاه پادشاهان و خالق ما میباشد و پادشاه را مثل چوپان بجهت محافظت گله خود بر میگمارد و مخلوق را که خلق نموده بدست او می سپارد علیٰ ہذا این امر را بخود او وا می گذارم که از پسرهای من همان یکی را بجهت امارت آتیه افغانستان انتخاب نماید که بلیاقت شخصی خود ثابت نماید که بیشتر از هر جا قابلیت این امتیاز را دارد چهارم اشخاصیکه از تاریخ و امورات افغانستان آگاهی دارند بخوبی میدانند که حکمران این سلطنت بموجب اصول آرای ملتی میباشد یعنی عموم ملت بجهت انتخاب پادشاه خود تسلط کامل دارند و سلاطینی که خلاف میل عموم ملت اجباراً بنجا تعیین شده است نه فقط سلطنت از دست آنها رفته بلکه سر خود را هم بیاد فنا داده اند علیھذا این امر قابل استهزا خواهد بود که یکی از پسر ها خود را بر خلاف میل ملت اجباراً بر آنها مقر نمایم بهتر است که بمیل ملت بگذارم که خودشان قرار بدهند کدام یک بر آنها حکمرانی نماید پنجم در تواریخ از ینگونه واقعات بسیار است که ولیعهدان بعد ازین که حکمرانی که مالک سلطنت بوده اند آنها را بولایت عهد منصوب داشته اند بجهت اینکه بحکمرانی خود زودتر مائل شوند سعی نموده اند پدر های خود را از میان بزارند اگر چه من باخلاق حسنه پسرهای خود افتخار دارم ولی در ضمن هم بد فطرتی مردم افغانستان را در نظر دارم که اکثرا وقات برادر ها بمخالفت برادر ها و پسر ها را بمخالفت پدرها بر انگیخته اند ششم میل ندارم که در زمان حیات خودم جنگ و جدال و آشوب در خانواده
فصل اول خود فراهم آورم اگر اینها عاقل باشند و همه اینجا با یکی از پسرهای من اتفاق نمایند و بین خودشان یکدل و یکجهت باشند هیچ خطری برای اغتشاش امنیت عمومی متصور نخواهد بود ولی اگر بین خودشان نزاع نمایند بجهت اینکه نصیحت من گوش نداده اند خوب ست که ازین حرکت زشت خود بسزای خود برسند دیگر محتاج نیستم بیش ازین بجهت اینکه چرا ولیعهد خود را آشکار و معین نمیکنم دلائل اقامه نمایم درینجا فقط همین قدر میگویم که بصراحت تمام بمردم افغانستان و دیگران که خارج از افغانستان هستند وانمود کرده ام که کدام یک از پسرهای خود را وارث بالاستحقاق سلطنت خود میدانم قبل ازینکه درین فقره پیش برویم باید اظهارات اشخاص را که از نادانی یا اغراض نفسانی یا بسبب طمع ساعی هستند که از زنها و پسرهای من تملق نموده بگویند شما وارث سلطنت هستید و از انها خذ پول کنند نمایم بخیال من این فقره خلاف عقل ست که درین باب شرح مفصلی بیان نمایم زیرا که مقرون بصواب نیست که درین امر تا اندازه که ممکن باشد باید شخص احتیاط داشته باشد ولی اشخاصی که این گونه اراجیف را در خارج منتشر می نمایند درین خصوص از خیالات من بکلی بیخبر هستند پلیتیکی که در باب ولی عهد خود اختیار نموده ام محتاج باین که تا یک درجه رجوع بتواریخ افغان نشود اگرچه تاریخ فربور در محل دیگر این کتاب مشرحا نوشته شده است ولی درین موضع بعضی فقرات در باب پولتیک مذکور بیان مینمایم نخستین پادشاه خانواده درانی که من ازان خانواده هستم احمد خان بوده است که اسم احمد شاه درانی یا ابدالی معروف ست احمد شاه در سنه ١٧٤٧ میلاد مطابق سنه ١١٦٠ هجری بتخت افغانستان جلوس نموده احمد پادشاه ملتی بود و سرداران و روسای طوائف متعدده که از حالت اغتشاش مملکت خسته شده بودند که بمصلحت روسای این طوایف عمل مینمود و حکمرانی بود که عموم ملت او را خیلی دوست میداشتند مشارالیه هندوستان را هم فتح نمود یکی از سلاطین عظام مشرق زمین گردید بعد از وفات احمد شاه تواریخ کاملا شرح میدهد که چگونه پسرهای او به سبب نفاق بین خودشان و بسبب جد و جهد که برای همزدن طریقه ملتی بدولت داشته باشند سلطنت را از دست دادند آخرین پادشاه این
فصل اول ۵ این خانواده که اسمش شاه شجاع بود و انگلیسها خواستند که مردم افغانستان مجبورا در بر خلاف میلانشان او را بپذیرند از دست افاغنه با جمعی کثیر از انگلیسها که حامی او بودند بقتل رسیدند جد من امیر دوست محمد خان ملتفت شد که سبب عمده خرابی خانواده احمد شاه همین بود که تیمور شاه در زمان حیات خود سلطنت خود با یالت های متعدد منقسم نمود و پسرهای خود را بحکومت ایالتهای مزبوره مقرر داشت و هر یکی از پسرهای او دارای مالیات علیحده و لشکری از خود گردیدند و بعد از وفات پدر خودشان که در ششها اتفاق افتاده بود بین خودشان بنای جنگ و جدل را گذاشته ازین اقدامات آنها اقتدار سلطنت خیلی کاسته شد محتاج نیست که درین موقع مشروحا بیان نمایم که بواسطه جنگ و جدالی که اولاد تیمور شاه بین خود داشتند چگونه جدام دوست محمد خان بسلطنت کابل نایل گردید ولی خودش هم سلطنت افغانستان را بین پسرهای خود تقسیم نموده برای هر یک از انها لشکری علیحده ترتیب داده متکب همان اشتباهی که تیمور شاه شده بود گردیده و نتیجه این رویه این شد که پسرهای خود را بدست خود مستعد نمود که بتوانند مخالفت یکدیگر بر خیزند چنانچه پدرم فرمان فرمای ترکستان بود و تعداد لشکرش از همه بیشتر و قوی تر بود و د قوت و قدرت نسبت بلشکر پادشاه در درجه دویم محسوب میشد و جدم پسر دیگر خودش شیر علی خان بسر کرده گی لشکری که در وقت فوتش با او در هرات حاضر بودند منصوب نمود ایالتهای کرم و جاجی با عساکر آنها اثنا بتصرف عمویم محمد اعظم خان بودند با رو قوای عسکریه انجا در تصرف محمد امین خان برادر شیر علی خان بود (هزاره و بامیان) بتصرف سردار محمد اسلم خان بود همین قسم سایر ایالتها با عساکر انجا با بین پسرهای دیگر منقسم گردید و باین جهت وقتیکه جدم فوت شد تمام پسرها بجهت جنگیدن برخلاف یکدیگر حاضر بودند و این حالت چنین نتیجه بخشید که از جنگهای استمراری در مملکت خونریزیها واقع شده خیلی ضعیف شدند چون این مثالها بطور سر مشق در مد نظر میباشند نیتجه اهم پیروی اسلاف خود را نموده پسرهای خود را وادارم که بین خودشان بجنگند لهذا پسرهای خود را در پای تخت کابل نگاه داشته ام و تمام انها را
۶ فصل اول در تحت حکم پسر بزرگ خودم قرار داده ام و در کار ها بقسمی که ذیلا بیان مینمایم اقدام نموده ام در ابتدای تقلیل از کار ها را بپسر بزرگ خود واگذاشته ام ولی هر قدر بر عمر و تجربه او افزوده میشد من هم متدرجا بر تکالیف و رتبه و اقتدار او افزودم و اکثری از امورات حکمرانی سلطنت خود را با و تفویض نمودم و فی الحقیقت درین رویه آن قدر پیش رفته که چنانچه تمام سلاطین افغانستان شخصا بدربا جلوس مینمودند و خود من بهمین طور رفتار میکردم حالا شخصا بدربار جلوس نمی نمایم و این کار را بکلی بپسر بزرگ خود واگذاشته ام پسر دویمی خودم یعنی نصر الله خان را که برادر بطنی حبیب الله خان میباشد رئیس ادارات محاسبات و مالیات در تحت نظارت برادر بزرگ او مقرر داشته ام نصر الله خان تمام دستور العملهای که لازم دارد از حبیب الله خان میگیرد و عرایض خود را هم باو عرضه میدارد پسر های دیگر خودم امین الله خان و محمد عمر خان و غلام علی خان وغیره را بنوبت خودشان بکارهای دولتی مامور خواهیم نمود و اینها هم تحت حکم برادر بزرگ خود حبیب الله خان خواهد بود رؤسای هر اداره چه کشوری چه لشکری مراسلات و عرائض متعلق بکارهای خود را بپسر بزرگ من معروض میدارند با همان قواعد و رسومات که در دربار من معمول ست بدربار او حاضر میشویم پسر بزرگ من در باب اموراتیکه متعلق باحکام حکام ولایات جرا لها و سائر صاحب منصبان نظامی میباشد و در نقاط متعدده سلطنت من مامور هستند بموجب دستور العمل من رفتار می نماید و این دستور العملها یا بر حسب کتابچه قانونی میباشد که نوشته شده است در انحالت مشارالیه محتاج نیست از من سئوالی نماید یا در فقرات مخصوص که گاهی اتفاق می افتد آن وقت از من مستقیما دستور العمل میگیرد و شخصا با من مشورت می نماید ولی بتمام مامورین دستور العمل داده شده است که احکامات پسر بزرگ مرا اطاعت نموده اجراء بدارند و علاوه برین از سنه ۱۳۱۵ هجری اختیار خزانه سلطنتی و استیفا را که تا آن زمان بکلی در ضبط خودم بود بعهده اقتدار او گذاشتم تمام بروات را که از خزانه پرداخت میشود مشارالیه صادر مینماید نیز مقتدر میباشد که مامورین دولتی را خواه کشوری باشند خواه لشکری منصوب یا مغزول نماید میتواند
فصل اول و میتواند موجب آنها را زیاد و کم نماید ولی این هم معلوم بوده باشند که درین اقتدار مطلق العنان نیست در هر امری از امورات تابع تصویب خودم میباشد لکن اقتدار خود را بطوری از پیش میبرد که مردم چنین میدانند در کار با او را اقتداری کامل داده ام ریاست کلیه دیوانخانه اعلی بجهت مرجوعات محاکمات و نیز ریاست تمام دیوانخانهای قضاوت و مالیات و تجارت بخودش میباشد هیچ دیوانخانه غیر از در بار خودم بر او تفوق ندارد مصنفین عدیده اشتباه بزرگی نموده اند اظهار داشته اند که جانشینی تخت کابل از اولادی میرسد که شرفیت نسب مادرش از دیگران افضلتر باشد مصنفین در یک زمانی مذاکرات میکردند که استحقاق شیر علیخان بجهت تخت کابل از دیگران بیشتر می باشد باین دلیل که مادر او یکی از خواتین خانواده شاهی بوده است و باین جهت بقول آنها شیر علی خان نسبت بپدرم امیر محمد افضلخان برای سلطنت مستحق تر بوده است و درین باب اشتباه کرده اند اولا مادر پدرم یکی از خواتین خانواده شاهی قدیم و از نژاد شاه طهماسب بوده است و مادر شیر علی خان یکی از طائفه سلیم زائی که شعب از پوپل زائی است بوده و هیچ یک از اجداد او سلطنتی نکرده اند از طرف دیگر ما در ایز دوست محمد خان قزلباش بود و این طائفه ایست که هیچ ربطی بافغانستان ندارد ولی با این همه مارت با ورسید اولا دین پاک اسلام بموجب قوانینی که در کتاب مقدس الهی مندرج است بموجب احادیث اسلامیه حقوق ارثیه اولاد را بدون اینکه بین مادرهای انها امتیازی بدهد بالسویه مقرر داشته است تا این درجه کاگر یکی از حقیر ترین کنیزها اولادی داشته باشد این اولاد محق است که با اولادی که از خواتین خانواده شاهی بعمل آمده باشد ادعای حقوق بالسویه نماید و این کنیز هم مثل سائر زنمای منکوحه عیال شوهرش شمرده میشود بموجب قانون اسلام چنین نیست که یکی بر دیگری افضلتر و دیگری پست تر یکی از دیگری حقوق شرعیه اش بیشتر بوده باشد لهذا صحیح نیست که یکی را باسم ملکه موسوم نمایند و دیگران پیچ بهره نداشته باشند اگر شوهر آنها پادشاه است همه آنها ملکه اند اگر شوهر آنها گدا است همه آنها گدا خواهند بود البته بین آنها
۸ فصل اول بعضی محبوبتر هستند ولی مقصود ازین محبوبیت این نیست که پادشاه بواسطه تسلطی که یاد داشته باشد خود را بدنام نماید مثل اینکه میر شیر علی خان همین کار را کرد و پسر کوچک خود عبدالله خان را ولیعهد خود مقرر نمود و نتیجه این اقدام این شد که پسرهای دیگرش از او مخالفت نمودند گذشته از ملاحظه شرعیه این مسئله افاغنه مردمان شجاع و جنگجوئی میباشند که پادشاه خود را بسبب نجابت مادر او بلکه بجهت لیاقت و قابلیت خود او و نیز بسبب اینکه پسر پادشاه میباشند برای این مقام منیع انتخاب می نمایند شکر کرزن که حالا لارد کرزن میباشد نخستین اروپائی بود که خیالات مرا درین باب استدراک نموده در سنه ۱۳۱۸ هجری در ضمن ملاقات دوستانه در اثنای صحبتهای شوخ طبعی مذاکرات خود را بطور شوخی آغاز نموده در اتمام آن مهمترین سئوال پولیتیکی را در میان آورده اظهار داشت که جانشین شما کی خواهد بود چون من راز خود را در اثنای صحبتهای شوخیانه قبلاً آشکارا کرده بودم درین موضع نتوانستم که از ظاهر داشتن خیالات خود را درین مسئله پیشتر از انچه قبلاً تصور کردم انکار نمایم ولی خوشبختانه این مذاکرات در اطاق خلوت شخص من بمیان آمد که در انجا دو سه نفر پیشتر حاضر نبودند که مذاکرات مرا استماع نمایند علی هذا باهم اینکه این خبر منتشر نشود دسترسی عائد گردید و بقاعده دین ما و نیز از قرار عادات ما کاملاً واضح است که پسر بزرگتر بجانشین میشود بشرطیکه قابلیت این مقام را داشته باشد و نیز ملت او را بپسندند و منتخب نمایند ولی در بعضی موارد پدران این قدر ضعیف بوده اند و همواره این کار چنین نتیجه بخشیده است که جنگهای داخله و مغایرات و ادبار در مملکت فراهم آمده است بخیال من رویه عاقلانه اینست که باید بهمین قسمی که معمول داشته ام رفتار شود و خانواده شاهی و شاهزاده گان تحت نفوذ و اقتدار پسر بزرگ من باشند علاوه برین در زمان حیات خودم در امورات سلطنتی همان قدر اقتدار باو داده و تجربه باو آموخته ام بقدری که پسر پادشاهی در هیچمواقع توقع نداشته باشد بعد از وفات من دیگر لازم نیست مجدداً او را بسلطنت نامزد نمایند چراکه در ان وقت حاضر خواهد بود تمام تکالیف را که بموجب دستور العمل و مصلحت من از پیش برده است بموقع اجرا بگذارد و محتاج بدین نخواهد بود که بجهت پیش رفت اقتدار خود جنگ و جدل و جهد نماید و هیچیک از برادرهای او هم آن مقام را ندارند که از او مخالفت
فصل اول ۹ مخالفت نمایند زیرا که آنها هم مثل سائر صاحب منصبان این ملک نوکر و سبب باشند اگرچه از بابت بستگی خون باهم برادرند ولی در امورات سلطنتی نوکر و چاکرند رعایای من باید از اعلی حضرت ملکه وکتوریا سرمشق بگیرند که پسر خود دیوک آف کناث را بهندوستان فرستاده و انجا تحت حکم جنرلهای انگلیس که نوکر مادر او یعنی ملکه معظمه بوده‌اند باکمال توجه و رضایت خاطر خدمت نموده است بعضی معاندین خانواده من هستند که آنها را هم باید در مد نظر داشته باشم لکن خیالات خود را در باب پسرانم نیم تقررا بیان می‌نمایم و در خصوص اشخاصیکه ادعای سلطنت کابل میکنند در مقام دیگر مذاکره خواهم نمود عجیب است که انگلیس های با اطلاع و آنهائیکه در امورات مسئولیت دارند و دارای مقامات عالیه دولتی میباشند افغانستان حالیه را بهمان حالت بیست سال قبل ازین که دیده بودند تصور مینمایند مثلا مثل اینکه شخصی بگوید دولت انگلیس دولت خیلی ظالمی است زیرا ا یکه چو قانون سختی دارد که شخص را بجهت دزدیدن گوسفندی بدار میزنند صحیح است در یک زمانی مرد مرا بجهت این گونه تقصیرات بدار میزدند ولی حالا که مردم تمدن تر و پیشان بیشتر شده است قوانین سالمتر بجهت احتیاج شایسته تر است افغانستان هم همین حالت را دارد سرعت ترقیات این مملکت که در مدت بیست سال نموده اند بیشتر از ترقیات پنجاه ساله ممالک دیگر میباشد لهذا اشخاصیکه از ترقیات تغیرات عظیمه که حاصل شده است و از حالاتیکه از زمان جلوس من باعث این تغییرات شده بی‌خبر هستند نباید تصور نمایند که درین باب با اطلاع خواهند بود و درین حالت در تحریرات خودشان ملت انگلیس را مشتبه نموده باعث ضرری نخواهند شد بعضی اوقات مقاله های مشتبهانه در روزنامه های انگلیسی درج نموده اسامی اشخاصی را که ادعای سلطنت مرا دارند می نویسند در حالتی که اشخاص مذکور با سالها است قبل ازین مقاله ها مرده اند یا ابداً وجود نداشته فرضا اشخاص مذکور وجود هم میداشتند هیچوقت چنین تصورات بیعنی را نمی نمودند امید وارم که ملت من شعور و قوت مکفی داشته باشند که همان یک از پسرهای مرا که قابلیت این مسئولیت بزرگ را دارد و بدون مداخله مردمان خارجه در امورات داخله بپادشاهی خود انتخاب نمایند چون تخت این سلطنت بطور واقعی و تسلط و رسای
فصل اول ملت میباشند من سعی نموده بعضی از خانوادهای خیلی متنابه این مملکت را با پسر بزرگ خودم بستگی داده و دخترهای بعضی اشخاص بزرگ ملت را بجهت او تزویج نموده ام و پسرهای او را هم با دخترهای دیگر که عمرشان مناسب یکدیگر است نامزد کرده ام و بعضی ازین وصلت التقرار ذیل است عیال اول که میتوان گفت معتنا تزین همه است دختر محمد شاه خان رئیس تفاب خواهرزاده جنرال امیر محمد خان جنرال اول و سردار قشون کابل میباشند این تزویج پسرم را با طائفہ غلجائی ثقات که مفت در میباشند بستگی داده است خطر بزرگ و سلامتی کامل بجهت حکمران کابل منحصّرست بدیانت لشکر کابل و من میتوانم بگویم که لشکر کابل از صاحب منصبی که بانتها درجه او را دوست دارند در حالت ضرورت لابد اطاعت خواهند نمود نوه بزرگ من که اسمش عنایت الله خان میباشد از بطن این عیال اول میباشند عیال دویم که این را هم میتوان گفت درجه اعتنایش اگر بیشتر نباشد مساوی عیال اولی است دختر قاضی سعد الدین خان نائب الحکومت هرات میباشد که نوۀ خان علوم عبدالرحمن خان رئیس روحانی ملت افغانستانست ازین عیال هم پسری دارد و عموزادهای این عیال رئیس محاکمات قضاوت کابل و جلال آباد و قندهار و هرات و بلخ که معظمترین شهرهای این مملکت است میباشند عیال سویم که یک پسر و یک دختر از او دارد دختر ایشیک آقاسی محمد سرور خانست که سابقا ایشیک آقاسی من بود حالا بجای او ایشیک آقاسی من سردار عبدالقدوس خانست و محمد سرور خان را بجای پسر عمویم اسحاق خان بفرمان فرمائی تمام ترکستان مقرر داشتم ولی بدبختانه بواسطه سوء مزاجی که داشت مجبور شد ازین ماموریت استعفا نماید لکن چون شخص زیرگ سیاسی دان ممتاز و هنوز هم جوان و قابل کارست در صورت لزوم خیلی بدرد پسرم میخورد این عیال ربیۀ ایشیک آقاسی محمد سرور خانست و پدر حقیقی او لوی ناب (نائب بزرگ) مستوفی میباشد که یک وقتی از نوکرهای محترم امیر شیر علیخان بوده است و اشخاص کارآمدی که حالا با ایوب خان هستند برادرهای همین عیال میباشند عیال چهارم که فعلا نامزد پسرم میباشند و هنوز عروسی نشده است عیال خیلی با نفوذ بلکه نفوذش بسبب خانوادگی ازین رفیقه
فصل اول ١١ سه نفر عیال که مذکور شد بیشتر سمت مشار الیها نوه مرحوم امیر شیر علیخان و دختر پسر بزرگ آنمرحوم یعنی ابراهیم که عجالتا در هندوستانست این وصلت که میتواند دو خانواده پادشاهی بسلطنت کابل اتصال بدهد یعنی خانواده مرحوم امیر شیر علیخان و خانواده خودم و این وصلت جنگها و واغتشاشات استمراری که همیشه سبب نقار بین پدر من و مرحوم امیر شیر علیخان واقع میشد ختم می نماید عیال پنجم نیز از خانواده خیلی نجیب میباشد و پسرم با روسای اوزبک وصلت کار می نماید زیرا که این عیال دختر میر سهراب بیک پادشاه دساتق قلاب و خواهر زاده سردار عبد القدوس خان میباشد عیال ششم دختر رئیس ولایات منگل و خوست میباشد و پسری ازین عیال دارد که اسمش حیات الله خان و عمر اپسر دویمی حبیب الله خان میباشند عیال هفتم دختر اکبرخان خان مؤمند لال پوری باشد این وصلت پسرم را با طایفه خیلی مقتدر مؤمند که در سرحد هندوستان میباشند بستگی میدهد پسر ارشد حبیب الله خان میباشد نامزد دختر عمر اخان باجو ر میباشد با جو ر نزدیک سرحد پیشاور و مملکت افغانستان میباشد و اولادهای دیگر حبیب الله خان هم بدخترهای خانواده های نجیب نامزد شده اند پر واضح است که اگر این اشخاص معتنابه با این وصلتهای محکم بخانواده من بستگی داشته باشند برای خودشان مفید ترست که با پسرم همراهی نمایند و باین سبب نیز پسرم از اغتشاشات داخله و خارجه محفوظ خواهد ماند پسر دویمی من نصر الله خان با خانواده های ذیل وصلت دارد عیال اول او دختر سردار محمد یوسف خان که از همه عموهای من فقط او در قید حیات و در کابل میباشد عیال دویم او دختر مرحوم سردار فقیر محمد خانست که برادراو نور محمد خان سرتیپ فوج خاصه من است عیال سویمی او دختر فرامرزخان است که سپهسالار خیلی امین من در هرات میباشد از قرار تحقیق این عیال دختر غلام حیدر خان چرخی بوده است نه دختر سپهسالار فرامرزخان مترجم باین طریق و بوسائل دیگر که متعلق باین فصل میباشد خیلی کوشش نموده ام که روسا و سرکرده هائیکه دارای این مقامات معتنابه ورئیس طوایف میباشند به پسرهای خود و خانواده خود بستگی بدهم
۱۲ فصل دویم فصل دویم در باب وسائلی که بجهت تشویق تجارت و حرفت و صنایع اختیار شد در باب اتباع خارجه مستخدم افغانستان خلاق عالم آثاری قرار داده است که با بیاموزد که همه ما محتاج یکدیگر میباشیم باین معنی که از سر بدون بدن یا بدن بدون سر و بازوی بدون دست و دست بدون بازو و انگشت هیچ کاری ساخته نمیشود و لهذا نظام دنیا باین قسم مرتب شده است که هر شخصی محتاج بمعاونت شخص دیگر است سلاطین عظام میتوانند ازین خیال سبق بگیرند که قوی ترین آنها بجهت اسباب راحت و ملزومات خود کفیل شوند باز ولی بخدمتکار خود محتاج میباشند مثل طباخ و کفشدوز و خیاط و غیره و آنها نباید تصور نمایند که بدون اعانت دیگران میتوانند کار برا خود شان کفیل شوند باید این را هم در نظر داشته باشند که پروردگاری که قادر مطلق ست بموجب اخبار کتب مقدسه آسمانی دنیا را در ظرف یک هفته از کتم عدم بعرصه وجود آورده تا اینکه بمانماید که برای انجام تمام ارادت و مقاصد تامل لازم ست و باید ما با خیل عجول و کم همت نباشیم قوت و اقتدار هر دولتی منحصر است بر ترکیب سیاس آن در هر دولتی که اشخاص عالم و مجرب و زیرک و کار آمد بیشتر وجود داشته باشد ترقی و نشو و نمای آن دولت بیشتر خواهد بود و بهمین دلیل دول اشخاص با کفایت را مستخدم نموده وجود آنها را غنیمت میدانند سلاطین به ممالک خود ظل الله هستند خوش بختی و بد بختی و حیات و ممات رعایای آنها مستقیماً یا بتوسط وزرایشان در کف اقتدار آنها میباشد ولی باید همیشه در خاطر داشته باشند چنانچه قادر مطلق پادشاه پادشاهانست و سلاطین نواب او میباشند مترصدست که با تمام مخلوقات او در ملاطفت و عدل بدون اینکه در لون آنها تفاوتی بدهد خواه سیاه باشند یا سفید یا قرمز و دارای هر دینی باشند خواه مسلمان یا عیسوی یا یهودی یا هندو یا بودا و یا آنهائیکه در هستی خداوند هم قائل نیستند بالسویه رفتار نمایند و باین دلیل پادشاهان باید بغرضانه سلوک نمایند بدون ملاحظه اینکه ملت یا دین آنها چه چیز ست حقوق و امتیازات اشخاصی را که مستخدم آنها میشوند یا در مملکت آنها سکونت اختیار مینمایند بالسویه مرعی بدارند مثل اینکه رعایای خودشان بوده باشند
فصل دویم ١٣ بوده باشند تا از آثار پادشاه قادر مطلق که در امورات دنیوی آنها را مظهر جلال خود قرار داده پیروی کرده باشند این عجب است که ما با همه در کشف قباحت دیگران و دیدن محسنات خود خیلی شایق هستیم ولی از دیدن قبایح خود و محسنات دیگران صرف نظر داریم شخصی که بدقت و توجه رویه حالیه ممالک و سلطنتنهای متعدده را در نظر داشته باشد میخواند بسهولت بخود تدلل دارد که تمام دولی که خیلی متمدن هستند ولاف میزنند آیا عادتشان چنین هست که حقوق و رتبه و مناصب را همۀ مستخدمین رعایای خود بدون تفاوت ملتی و رنگ و دین و مذهب بالسویه بدهند یا خیر من افتخار دارم باینکه اظهار نمایم اشخاصی که در دولت من مستخدم شده اند نسبت بنزدیکترین اقوام خودم بمقامات عالی نزنایل شده اند و این مقامات ریاست دارالانشاء و ریاست ادارۀ امور عسکریه و ریاست ادارۀ استیفاء و ریاست ادارهٔ مالیات و طبابت شخصی من و خانواده ام میباشد و این فقره ثابت می نماید که در نظر من قابلیت و کفایت بیش از حقوق وابستگی و دوستی شخصی ارزش دارد انتشار الله اگر پسرها و اخلاف من پیروی مرا نموده بدون تعصب دینی و ملتی مامورین باکفایت را بجهت خود مستخدم نمایند مملکت آنها همیشه در ترقی خواهد بود ولی باید بستگان و اقارب خود را بستمدی و غیره اعانت نموده آنها را بجهت کار ترغیب و تحریص نمایند و این اشخاص هم باید در عوض این اعانت خود را بکار و ادارند چنانچه سعدی علیه الرحمه در یکی از منظومات مشهوره خود میگوید نابرده رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد حالا که مفاد این فصل را در میان آوردم و چند فقره نصایح بپسرها و اخلاف گفتم اقلاً ماترا که در باب تحصیل نمودن اشخاص هوشیار و قابل از ملل مختلفه بعمل آورده ام بیان مینمایم اولاً بجهت خدماتی که بمن کرده اند و ملت من از کار و تعلیمات آنها فائده برده و در صنعتنای زیادی که مردمان خارجه بملت من آموخت و ماهر شده اند بآنها پاداش داده ام و هنوز هم بر همین اصول باقی هستم و امیدوارم که اخلاف من هم این رویه را معمول بدارند بجهت من ممکن نیست که اسامی تمام اشخاصی را که برای من خدمت نموده اند بیان نمایم ولی اسامی معدودیرا که نه فقط خودشان کار کرده اند بلکه در ترقیاتی که بعمل آمده و دولت من از ترقیات مذکور فائده برده است
۱۴ فصل دویم یادگار پایداری هم بعد از خود گذاشته اند مذکور مینمایم بعضی از احاد این مملکت اداراتی که بکلی تازه بوده احداث نموده اند و برخی دیگر مردم افغانستان حرفه و صنایع مختلفه را باین خوبی و کمال آموخته اند و اهالی این مملکت میتوانند در انجام کارهای مذکور در غیاب معلمین خود به تنهایی از عهده برآیند از جمله اشخاصی که از ممالک خارجه مستخدم من بوده و میباشند بعضی از انها از خدمت استعفا نموده اند و برخی بعد از اختتام قرار داد خودشان از خدمت مرخص شده اند و جمعی هنوز هم مشغول خدمت میباشند علاوه برین بعضی بجهت تقصیر خودشان از نوکری اخراج شده اند که اسامی این اشخاص را ظاهر نمی نمایم زیرا که نمی خواهم که بعد ازین بجائی بروند و بکاری مشغول شوند از طرف من صدمه بآنها وارد آمده باشد لکن اگر مردم تقصیر آنها را خودشان استنباط نمایند ایرادی بر من نخواهد بود بعضی اوقات مردم ازین رویه من که اهالی خارجه به مملکت خود آورده ام ایراد می نمایند و تعجب می کنند چرا بعوض اینکه اهالی افغانستان معلمین از خارجه می آورم خود اینها را بفرستادن نمیفرستم دلائلی که بجهت آن در پندار منست قبلاً سوال مینمایم آیا لازم بود اهالی وطن خود را بجهت آموختن صنایع یدی و حرفتهای مختلفه به ممالک خارجه بفرستم جواب اینست اولاً این اقدام خرج گزافی داشت و این مخارج را اولیای آنها یا قوۀ تحمل نداشتند یا مائل نبودند تحمل شوند و دولت افغانستان هم این قدر صاحب ثروت نبود که بتواند این خرج را از خزانه بدهد ثانیاً مکرر باطبا و صنعتگرهای خود گفتم که پسرهای خودشانرا نزد من بیاورند تا آنها را بممالک خارجه بفرستم که تحصیل طبابت و مهندسی وغیره نمایند ولی این خواهش مرا غیر از خاموشی جوابی ندادند ثالثاً اتباع من السنه خارجه نمیدانند و اگر بممالک خارجه میفرستند مدتها لازم بود که صنایع عملی را بیاموزند زیرا که اول باید تحصیل نمایند تا بتوانند علومی را که در زبان خارجه نوشته شده درک نمایند لهذا من ادارهء تحت ریاست میر منشی خود سلطان محمد خان که قبلاً در هندوستان بود احداث نموده و بتمام انگلیسها و دیگر مردمان خارجه که بکابل در کارخانها و غیره کار میکردند دستورالعمل دادم که عرایض خود را بتوسط میر منشی مذکور کتب صنایع و علوم ریاضی وشیمی و فیزیک و غیره بفارسی ترجمه میشود و شعبه هم ازین اداره در هندوستان مفتوح خواهم نمود تا حالا چندین
فصل دویم ۱۵ چندین کتب ترجمه شده و بعضی از انها طبع و نشر شده است که ملک تحصیل جوانان وطن میدهد رابعاً بخیال من بعضی از مشرقیان که بارو با بجهت تحصیل علوم میروند بعوض اینکه فضیلت و قابلیت مردمان اروپ را اکتساب نمایند عادات ذمیمه اروپا ئسیا را مثل شراب مسکرات و قمار وغیرها اخذ و با خود حمل نموده بوطن خود وارد مینمایند واکثر از انها بر عقائد مذهبی خود هم باقی نمیمانند ازین جهت باعتقاد من کار عاقلانه این است که جوانان وطن خود را تحت نظارت خود تربیت نمایم فاما هیچ علمی در مملکتی اساس محکمی نخواهد داشت جز اینکه علم مذکور با زبان اهل خود مملکت تحصیل شود سادساً در حالت حالیه من مشغول تحریک نمودن اهالی وطن خود میباشم که کار خود را بخوبی و عاجلاً بیاموزند و نیز حصار دارم که معلمین خارجه بهر زودی و خوبی که ممکن باشد آنها را تعلیم نمایند تا اگر یک وقتی خواسته باشند از افغانستان بروند از من سمی نداشته باشند در قرارداد هائیکه با انگلیسها و هندیها و سائر مردمان خارجه میدهم این شرط را درج میکنم که بجهت مرحجت باوطان خودشان مرخصی نخواهند یافت تا وقتیکه شاگرد های آنها بدون نظارت معلمین خود بتوانند از عهدهٔ کار خود برآیند و این شرط بجهت معلمین خارجه اثر خوبی دار و زیرا که در انجام عمل خود ساعی هستند که بعد از اتمام آن بتوانند با منیت باوطان خود مراجعت نمایند و با کمال شعف اظهار میدارم که اهالی وطن من ازین تدبیر فائده زیاد برده اند بطوریکه ادارات متعدده را که سخت تعلیمات معلمین خارجه بوده است فعلاً خودشان کاملاً از پیش می برند در باب صنایع و هنر افغانستان من میدانم که این رویه خیلی خلاف عقل است که شخص بدون اینکه اول خوراک و خانه فیل را حاضر کند خود فیل را ابتیاع نماید همچنین دور از عقل است ابتیاع نمودن اسباب ماشین ها بجهت ساختن ادوات حربیه و قورخانه وامتعه تجارتی پیش از انکه تهیه شود ملزوماتی را در ماشینها ساخته میشود و ماشینهارا اتصالاً دائر میدارد ایند اخیلی مائل نمودم که از محصولات طبیعی مملکت خود هر قدر ممکن باشد تحصیل نمایم چون احتیاج مولد ایجاد ست و گرسنگی شخص را فرصت نمیدهد که منتظر غذای لذیذ باشد در حالتی که غذائی معمولی میسر گردد بسبب جنگهائی که در مملکت من باوقات مختلفه فراهم می آید و هم آن بود که یک وقتی
فصل دوم ۱۶ جنگ عمومی میشود و من اسلحه و قورخانه معجلاً لازم داشته باشم و نیز میخواستم که ماشینها بجهت بیرون آوردن آهن و ذغال سنگ و سرب و مس و معدنیات دیگر از معادن افغانستان هم استبیاع نمایم ولی این اسباب پیشتر از انچه من از سائر مخارج دولت خود بتوانم بدهم پول لازم داشت لهذا قبل ازینکه ماشینها یستی بجهت کار های معادن و بجهت تهیه نمودن لوازم کارهای یومیه ماشینها حاضر نمایم اول ماشینهائی بجهت ساختن توپ و تفنگ و فشنگ ابتیاع نمودم بهرحال با ر نمودن اینگونه لوازما تے از خارجه متدرجاً قدغن خواهم نمود و خورده خورده محصولات طبیعی افغانستان چه از معدنیات و چه از محصولات دیگر بمصرف میرسانم و درین باب محصولات در موقع خودش مشرحاً بیان خواهم نمود در جزو دیگر این فقره را مذکور داشته ام که وقتی طفل بودم از خواندن و نوشتن متنفر بودم اوقات خود را در کارخانه جات پدرم در کار نمودن با عمله جات مصروف میداشتم و اشتیاق مجهدانه زندگانی من دران زمان فقط این بود که عمل بنائی و تفنگ سازی ریخته گری و نجاری و آهنگری و کارهای دیگر را بیاموزم و در همه این صنایع بخوبی ماهر شدم و هر اسبابی را می توانستم بدست خود همان خوبی که استاد یا میساختند بسازم بدون اینکه از سائر عمله جات کارخانه اعانتی بخواهم دو لوله تفنگ که بدون اعانه احدی از اول الی آخر ساخته ام الحال در کابل موجود است حاصل کلام در اوائل عمر بغیر ازین صنایع مائل بصنعت دیگر نبودم در زمانیکه در خاک روسیه سکنی داشتم اوقات فراغت خود را مصروف می نمودم باینکه هر قدر ممکن باشد از صنایع و حرفت تحصیل نمایم دران وقت کار زرگری مینا کاری و تذهیب کاری و غیره را آموختم درین موقع اظهار میدارم که سه نفر از استادهای کارخانجات حالیه من که اسم یکی غلام و رئیس کارخانه سوهان کاریست و اسم یکی زمان و تفنگ ساز است و اسم یکی نجف و استاد کارخانه آهنگریست از جمله اشخاصی می باشند که این صنایع را بمن آموخته اند چون درینجا گنجایش ندارد نمیتوانم اسامی همه معلمین خود را بنگارم بعد ازینکه بتخت افغانستان جلوس نمودم اولا بجهت اینکه اسلحه کمیاب و ثانیاً بجهت اینکه خیلی مایل بصنایع و حرفت بودم محبورا بعضی کارخانهای دستی بجهت ساختن تفنگ و اکثرا ز چیزهای دیگر دائر نمودم که هیچیک ازین کارخانها بقوه ۲۸
فصل دویم ۱۷ بقوه بخار کار نمیکرد متن از قدر و فائده بخار که مردمان صاحب علم این زمان اختراع کرده اند کاملا محتضر بوده و میدانستم که سلطنتهای بزرگ و قوی مثل بریتانیای عظمی این اقتدار غریبه خود را با عانت قوه بخار و تجارت وسیعۀ خود تحصیل نموده اند والا انگلستان خیلی مملکت کوچکی میباشد و بطور یقین میدانم که مملکت مذکور معدن الماس و طلائی ندارد سبب برکت و رفاهیت ملتشان و اقتدار سلطنتشان بسته بصنایع و تجارت انها میباشد با وجود این معنی که قدر ماشینهای جدیده را میدانستم زحمات مرارتهای خارجه و داخله تا سنه ۱۳۰۴ زمانیکه براولپنڈی بجهت ملاقات دوست دانشمند با علم لارد دفرین که دران زمان فرمان فرمای هندوستان بود رفته بودم نتوستم توجه خود را بقدر کفاف بطرف صنایع معطوف دارم تا دران وقت یک نفر مهندس فرانسوی را که اسمش مسیو ژیروم و سر کار دار اسباب و ماشین و چراغ الکتریکی بوده نزد من آورده معرفی نمودند که شخص هوشیار با اطلاعی میباشد اگرچه مشار الیه فقط مهندس الکتریکی بود لکن ملتفت شدم که در باب مهندسی و صنایع عموماً تجربه زیاد دارد لهذا او را مستخدم نمودم بخیال واراده اینکه بوضع حالیه اروپ کارخانجات در کابل احداث نمایم این مهندس یکنفر هندیرا که اسم او کریم بخش است و حالا هم در کابل میباشد و از کارهای چراغ الکتریکی با هر بود با خود آورد مسیو ژیروم اول اروپائی بود که بسمت مهندسی مستخدم من کردید مشار الیه مدت قلیلی در کابل بود و حین توقف او من فهرست ماشینهای صنایع مختلفه را ملاحظه نموده معدودی از ماشینهای خراطی و ثقبتی و ترکیبی و منگنه و قطاعی و محدبی با یکدست اسباب ریخته گری در عدد ماشین که دارای قوۀ شش و هشت دوازه اسب بوده باشند انتخاب نمودم و نیز چند دستگاه از ماشینهای کوچک دیگر هم بجهت شروع نمودن کارخواستم قیمت تمام این آلات و ماشینها که بجهت احداث نمودن این کارخانه مختصر لازم داشتم یکصد و چهل و یکهزار روپیه سکه هندوستان میشد مسیو ژیروم مرخصی دادم که بهندوستان رفته این اسباب را ابتیاع نماید و نیز چند نفر هم مهندس بجهت معاونت خود و چند نفر کارگر هندی در اینگونه کار با مهارت کامل داشته باشند استخدام نماید که این اسباب را مرتب نموده بجهت کار کردن حاضر نمایند مسیو ژیروم بعد از ورود بکاته بیست ودو
۱۸ فصل دویم نفر از استادان و سائر کارکر ها مستخدم نموده آنها را با اسبابها و ماشینها بکابل فرستاد کارگرها و ماشینها بکابل رسید ولی مسیو ژیروم خودش پدیدار نشد و تا الیوم هیچ خبری در باب او بمن نرسیده و نتوانستم که معلوم نمایم که بجهت او چه واقعه رخ داد و چرا مراجعت نمود ماشینها و اسبابها در کابل بیکار افتاده و مهندسی در میان نبود نه فقط بجهت شخواهمیکه برای ابتیاع نمودن این اسبابها و ماشینها که از میان رفته بود متاسف بودم بلکه تاسف من این بود که ملت من بمن ریشخند میکردند و خیال می نمودند که از احداث این کارخانه مختصرا عاجز خواهم بود ولی خداوند فرموده است ان الله مع الصابرین من شخصی نبودم بعد ازینکه بکاری مصمم شدم خیال خود را تردید نمایم لهذا بسفیر خود جنرال امیر محمد خان که بدر بار فرمانفرمای هندوستان اقامت داشت نوشتم که بهر وسیله ممکن است یک نفر مهندس دیگر را پیدا نموده استخدام نماید جنرال مذکور بتوسط منشی خودش سلطان محمد خان که حالا میرمنشی من میباشد یک نفر مهندس انگلیس مستر پائن را که حالا معروف سرسالترپائن است مستخدم نموده همراه سلطان محمد سنه ۱۳۰۴ هجری خان بکابل فرستاد مستر پائن در اوایل ماه اپریل سنه۱۸۸۷ میلادی وارد کابل گردید من بجهت دلجوئی محمد خان نوشتم که بعوض سلطان محمد خان که او را بحضور خود نگاه داشته ام یکنفر منشی دیگر بجهت دارالانشای خود مقرر نماید یک قطعه زمین که معروف بعلم گنج میباشند و بجهت بنا نمودن کارخانجات و فابریکها مناسبت داشت انتخاب نمودم زیرا که اراضی مذکور خارج از شهر کابل و متصل بشهر میباشد و این اراضی از زمینهای دیگر حول و حوش انجا وسیع تر بود علاوه برین هوای انجا هم سالم بود و این نقطه منظر خوبی داشت و یک طرف ان نهری بود که بجهت ماشینها و دیگهای بخار و غیره در کارخانه آب برساند و بطرف نشیب این زمین رود کابل میگذشت که تمام فاضل آب کارخانه جات را میبرد بمیر منشی حکم دادم که مستر پائن را با خود بمحل مذکور ببرد و بمن اطلاع بدهند که آیا قطعه زمین مذکور بجهت کارخانه جات مناسبت دارد یا خیر خلاصه بعد از مشورت نمودن بآنجمن بجهت ساعت نیک و سنه ۱۳۰۴ هجری دادن صدقات بفقرا و تقسیم شیرینیها بتاریخ ۷ ماه اپریل سنه ۱۸۸۷ بنای عمارت کارخانجات گذاشته شد مستر پان چند دست اسباب خراطی و اسباب منقشی و ترکیبی و قطاعی و محدبی با چند ماشینهای دستی که مسیو ژیروم
۱۹ فصل دویم که مسیو ژیروم ابتیاع نموده بود بکار انداخت بعد از توقف چند ماه مشار الیه ماشینها را تحویل کارگرهای هندی نموده مرخصی گرفته بانگلستان رفت و بعد از غیبت هفده ماه بکابل مراجعت نموده در ظرف این مدت مشار الیه تحصیل نمودن اطلاعات از وضع ماشینهای تازه که باید در کابل احداث میشد کاملاً مشغول بود و در ان وقت من دو نفر دیگر مهندس انگلیسی را مستخدم نمودم و از ان سال استخدام انگلیسها را در دولت خودم بجهت کارها مستعده شروع نمودم و در این کار دو مقصد داشتم اولاً اینکه ملت خود را وادارم که مهندسی و کارهای دیگر را از انگلیسها که درین گونه علوم ماهر هستند بیاموزند ثانیاً آنکه ملت خود را با انگلیسها مانوس نمایم تا نفرت قدیمی که بین این دو فرقه بوده است از خاطرها محو شود زیرا که این دو دولت دوست یکدیگر میباشند و اغراضشان یکیست و نیز مائل بودم که ملت انگلیس ترقیاتی را که در زمان سلطنت من فراهم می آید از زبان هموطنان خودشان استماع رفتار دوستانه ملت افغانستان نسبت تمام انگلیسها از ذکور و اناث که بکابل آمده اند ثابت می نماید که آنها را فقط درین حالت تقبل میرسانیدیم که دشمن خود میدانستیم و در اوقاتیکه آنها بجهت فائده ملت افغانستان مستخدم من بودند هر گونه مهمان نوازی و احترام از انها بعمل آورده شد و نسبت بانها رفتار دوستانه نموده اند دومین انگلیسی که بعد از مستر پائن بکابل آمد مستر اومیار طبیب دندان ساز بود مشارالیه آمده بود که یکدست دندان بجهت من بسازد و در اواخر سنه ۱۸۸۷ میلادی بعد از مراجعت بهندوستان هرچه در کابل معاینه کرده بود با کمال تعجب و طیب خاطر بقرار ذیل اظهار داشته است یکی از عجیب ترین چیزها که من ملاحظه کردم وضع کارهای شخصی امیر افغانستان بود که هیچ امری بجهت او صعب و مشکل نبود اندیش میبرد بعینه بجهت اصفای تظلمات رعایای خود و رفع تعدیات از انها حاضر بود چنانچه روزی بگردش بود پیره زنی در راه پنهان ایستاده عریضه در دست داشت امیر فوراً جلو اسپ خود را نگاه داشته بضعیفه اشاره نمود پیش آمده عریضه او را گرفته بدقت ملاحظه نمود و بعضی سوالات از او کرد تا مدتی بانتها مرحمت و ملائمت با او تکلم نموده عجوزه را با کمال مسرت و خوشنودی مرخص نموده روزی هم امیر در باب زحمات مالیه با من صحبت نموده فرمودند که فقط یک ربع مالیات را مردم مملکت من بمیل خود
۲۰ فصل دوم بخزانه می پردازند و یک ربع دیگر را باید بجنک و جدل تحصیل نمایم قسمت سویم اگر چه از کیسه و رعیت بیرون میرود ولی ابداً عائد نمی شود حصه چهارم را مردم نمیدانند بکدام شخص بدهند مستر اونیا را یک یادگاری بعد از رفتن خودش بافغانستان گذاشت یک نفر کارکر هوشیار را که اسمش صوفی عبدالحق بود باو سپردم که صنعت دندان سازی بیاموزد و صوفی عبدالحق را تهدید نمودم که اگر این صنعت را عجلاً و بخوبی نیاموزد او را کاملًا سیاست خواهم نمود زیرا که لازم بود مشارالیه قبل ازانیکه مستر اونیارا از کابل برود این علم را تحصیل نموده باشد نباید وطولی نکشید که مشارالیه این صنعت را کاملاً آموخت اولاً بسبب اینکه از سیاست خائف بود ثانیاً مستر اومیارا میخواست که شاگرد او صدمه بخورد لهذا این زحمت را بر خودگوارا نموده عمل دندانسازی را عجلاً باو آموخت شاید دلیل دیگر هم این بود که مستر اومیارا میخواست او را بیشتر از لزوم در افغانستان توقیف نمایم صوفی عبدالحق چندین نفر دیگر را هم دندان سازی و وضع کشیدن دندان با آلات جدیده آموخته است و این فقره خیلی اسباب راحت مردم شده است زیرا که سابقاً مردم وقتی که بزحمت دندان گرفتار میشدند مجبور بودند بممالک خارجه بروند زمانیکه او بیمار مرخص نمودم نشان طلای افتخاری بعلاوه انعامات دیگر باو دادم در غیاب سرپائین کارگرهای هندی و کابلی کارخانه مختصری را که احداث کرده بودم دائر داشتند و سال بسال در کارخانه جات وسعت داده شد و هر وقتی که لازم شده است کارخانه های جدید هم احداث شده است و ماشینها ابتیاع شده در کارخانه جات مذکور بجهت ساختن تفنگهای هنری مارتینی و سنایدر (بغل پر) و فشنگ سازی نصب شد درین کارخانه جات ماشینهای چوب بری بجهت اقسام کار نجاری ساخته شد فعلاً ماشینهای ذیل را ابتیاع نموده کارگذاشته ام ماشین فشنگ سازی بجهت تفنگهای هنری مارتینی و سائر تفنگها ماشینهای بزرگ خراطی ماشین بجهت ذخیره کردن بخار بقوه صد اسپ بادبکهای نجار ماشین بجهت سوراخ نمودن کردن توپها چکشهای بزرگ که بقوه بخار حرکت میکند با دیکهای آن ماشین کفش دوزی و سراجی کارخانه جات باروت سازی و صابون پزی و شمع ریزی ماشینهای سکه ماشینهای
فصل دویم ماشینهای سکه بجهت ضرابخانه ماشینهای عرق کشی وغیره ماشینهای دباغی و رنگ کردن چرم ماشینها بجهت ساختن اسباب زراعت و باغبانی کورهای ماشینی بجهت آب نمودن سنگهای معادن و فلزات برای ساختن توپهای بزرگ و عملیات آهنگری ماشینها بجهت ساختن شمشیر و چاشنی بجهت فشنگ ماشین بجهت پر نمودن فشنگ ماشین بجهت ریختن و ساختن نارنجک بجهت خمپازه و توپهای بزرگ ماشین متعدد دیگر برای کارهای متفرقه برحسب لزوم هر ساله از ماشینهائیکه تازه اختراع میشود ابتیاع و بر تعداد آنها می افزایم در ابتدا که این فابریک و کارخانجات را مفتوح نمودم مشکلات زیادی دو چار من گردید ملت من از اختراعات و آلات جدیده بکلی بی اطلاع بودند و باین جهت ازین اقدامات تازه مخالفت داشتند درین موقع مثلی میگویم تا بمطالعه کنندگان کتاب خود ظاهر دارم درین باب تا چه اندازه این مردم جهالت داشتند در سنه ۱۸۹۹ میلادی زمانیکه براولپندی سنه ۱۳۱۷ میرفتم یکی از عکاسها اسباب عکاسی خود را بجهت انداختن عکس من حاضر کرده بود یکی از نوکرهای دربار ہجری من که قاپوچی باشی بود فوراً دویده هر دو دست خود را روی سوراخ عکاسی گذاشت از او پرسیدم این چه حرکتی بود جواب داد قربانت شوم شما نمیدانید این یکی از توپهای جدیده میباشد که این آدم بطرف شما نشانه گرفته است خیلی خندیدم گفتم ریش سفید که قلبت از جهالت سیاه است بگذار این شخص عکس مرا بگیرد گویا این بیچاره اسباب عکاسی را قبلاً هرگز ندیده بوده است و ازین جهت نمیدانست این چه چیز است اگر چه سعی کردم تشریح نمایم این چه اسبابیست ولی آخر مجبور شدم ترک این توضیح را بنمایم ابتدا که این کارخانجات را مفتوح نمودم رعایای من درین باب باقسام مختلفه گفتگوها میکردند و میگفتند من هنوز مسبوق نیستم که صنایع کاردستی از کارهای ماشینی بهترست و مامورین را که در کارخانجات مقرر بودند متهم می نمودند که اینها دشمن دولت هستند میخواهند به بهانه ابتیاع نمودن ماشینها پول دولت را بخارجه بفرستند من ازین حرفهای بیهوده و ازین مخالفتها خیلی خسته شدم ولی با این همه عزم خود را در رفتن راهی که بجهت خود انتخاب کرده بودم از دست ندادم چرا که خوب
فصل دویم ۲۲ میدانستم که اگر همین توپها و تفنکها و دیگر ابواب حربیه که سائر دول بکار میبرند نداشته باشم بقای دولت من بدون مداخله دیگران ممکن نخواهد بود و نمی توانم مملکت خود را از جمله متعدیان خارجه حفاظت نمایم شک نیست که مدتی طول کشید تا ازین اخراجاتی که در ابتیاع نمودن ماشینها کرده ثمری حاصل نمودم و تمام این مبالغ گزاف از خزانه دولتی داده شده بود و همیشه در نظر داشتم که منافع این وجه که بکارخانه جات و فابریکها با خرج شده است و تا مدتها حاصلی از انها ندارم چقدرها میشود ولی مایوس نبودم و هر ساله هر قدر ماشین که بجهت ابتیاع آن میتوانستم پول بدهم میخردیم و هر قدر ماشین زیاد میشد کارخانه جات تازه بجهت آنها احداث می نمودم و هنوز هم همه ساله مشغول این کار هستم و نتیجه این شده است که تجارت و صنایع مملکت من خیلی وسیع و زیاد شده است حمد میکنم خداوند را که همیشه مشتاق ماشینها و صنایع بودم و قدر آنها را کاملا میدانستم و مسبوق بودم که داشتن فولاد بجهت بریدن فولاد لازم است و اگر خواسته باشم با دشمنی که اندازه قوایمان بالمسساو باشد بجنگم باید دارای اسلحه جدیده باشم که مثل اسلحه طرف مقابل بوده باشد چنانچه سعدی میگوید هر که با فولاد بازو پنجه کرد ساعد سیمین خود را رنجه کرد باین جهت هر وقتی کارگرهای من نمیدانستند که فلان اسلحه یا یراق را چطور بسازند خودم بآنها می آموختم و بوسائل دستورالعمل من و کوشش خودشان بالاخره کامیاب شدند و میتوانم درین باب سنه ۱۳۱۱ فقرات متعدده اظهار دارم بجهت توضیح یک دو فقره را بیان می نمایم در سنه ۱۸۹۳ میلادی در زمان حکومت هجری لاردلنسدون (فرمان فرمای سابق هندوستان) توپهای هاچکیس مرا در هندوستان توقیف نمودند کارگرهای من اظهار داشتند که ساختن این قسم توپها بدون اینکه نمونه در دست داشته باشیم ممکن نیست لکن بمر منشی خودم حکم دادم که شرح تفصیل و نقشه و اندازه قطعات توپ هاچکیس را بحضور من از انگلیسی بفارسی ترجمه نماید منشی مذکور طول و عرض و قطر و وضع قطعات مختلفه توپ مزبور را در فارسی نوشته بمن میداد و بستیکه کار را جمعا او باتمام رسید و تمام مشروحات را در فارسی بمن حالی نمود آن وقت حکم دادم که همه استادهای کارگرهای هندی و کابلی را بحضور من بیاورند با نها دستورالعمل
فصل دویم دستورالعمل دادم که تمام قطعات توپ را بچه قسم از چوب بسازند بعد ازینکه قطعات مذکور را از چوب ساختند انها را امتحان نمودیم دیدیم قطعات مختلفه بیکدیگر بخوبی وصل میشود بعد ازان بجهت امتحان گلوله های چوبی ساخته مثل انیکه از توپهای اصلی می اندازند از توپهای چوبی انداختم چون این امتحانات بطور دلخواه ثابت شد حکم دادم از نمونه مذکور توپی از همان فلزی که در ساختن توپ با چکه بر کار میبرند بسازند وفی الحقیقه در ساختن توپ مثل توپ اصلی کامیاب شدیم با وجودیکه غیر از همان نمونه توپ چوبی نمونه دیگر در دست نداشتیم و از توپ کور گلوله انداخته امتحان نمودیم خیلی خوب از کار بیرون آمد آن وقت از میرمنشی و کارها اظهار امتنان نموده تمجید کردم و دوازده هزار روپیه با خلعتها انعام دادم در زمانیکه سرمار تیمر دورند (آن وقت وزیر امور خارجه هندوستان و بعد با وزیر مختار مقیم دربار ایران بود ) با اجزای سفارت خودش از جانب دولت هندوستان بکابل وارد شد همین توپی که در کابل ساخته شده بود و توپهائیکه در فرنگستان ساخته میشود نتوانستند فرق بگذارند همین طور نقشه ها و صور را ملاحظه نمودم دستورالعمل و تمام تفاصیل آنها را در فارسی ترجمه کرده در ساختن توپهای ماکسم و گارد نیر وگاتلینگ کامیاب شدیم ولی بجهت این توپها نمونه در دست داشتیم خداوند را حمد میکنم که امروز یکصد هزار نفر در افغانستان بساختن راهها و عمارات و صنایع و حرفت و کارهای معادن واکثر از کارهای دیگر مصروف میباشند که این همه کارها را من رواج داده ام این معنی ثابت مینماید که در مملکت من چه قدر ترقی حاصل شده است و نیز ثابت می کند که تمام این اشخاص بعوض اینکه بدزدی و قطاع الطریقی وغارت نمودن قوافل مشغول بودند حالا میتوانند معیشت خود را ازین کارهای مفید تحصیل نمایند اینها در ان زمان شغلی نداشتند مجبور بودند اسباب معیشت خود را بهر قسمی که میسر شان شود تحصیل نمایند چنانچه مردمان بیکار لشکر شیطانند و بفرمایش پیغمبر ما کاسب حبیب خداست اولاد واخلاف من باید که خیال نکنند که فوائدی که بجهت مملکت من حاصل شده است فقط ساختن همین ادوات حربیه میباشد بلکه این صنایع سبب ازدیاد تمول مملکت و وسعت تجارت است پولیکه ازین حالت بممالک خارجه باید میرفت
۳۴ فصل دویم میبرفت حالا در خود افغانستان بمصرف میرسد اگر رعایای من متمول باشند سلطنت هم قوی مقدتر شده محفوظ میماند زیرا که اکثر اغتشاشاتی که واقع میشود نتیجه عدم پول و صنایع است و اشخاصی که صاحب چیزند فطرتاً مایلند جنگ وجدال نباشد که کسی مداخله باموال انها نکند و آن وقت میدانستند عوض اینکه شخص اوقات خود را صرف غارتگری نماید خیلی بهتر است متمول باشد ماشینهای اقسام دیگر هم مثل یک عدد ماشین متحرک کوچک و میلهای آهنی بقدر کفافت چند فرسخ راه آهن و یک عدد ماشین بجهت کشیدن توپهای سنگین ابتیاع و بکار گذاشته شده است کارخانه چراغ الکتریکی و اسباب تلفون هم احداث نموده ام در ابتدا بجهت این کار بعضی از کارگرها هندی و کابلی را که در هندوستان این کارها آموخته بودند مستخدم نمودم در ۱۳۱۲ هجری مستر برون این کارها را پیشتر ترقی داد و کار چراغ الکتریکی را بهتر از کارهای دیگر از پیش برد در باب ضرابخانه افغانستان در ابتدای سلطنت من کار ضرابخانه بوضع قدیم که از قرنها متداول بوده است شایع بود یعنی سکه را با دست ریخته بدون اینکه ماشینی داشته باشند ضرب می نمودند سکهٔ افغانستان در اوائل که روی آن ضرب دار السلطنه کابل و تاریخ سال بود و روی دیگر امیر عبد الرحمن ضرب شده بود ولی دیگر نشانی و علامتی نداشت اما در ۱۸۹۶ که ملت افغانستان لقب ضیاءالملت والدین را بمن دادند تمام مسکوکاتی که بعد از ان ضرب شده است یک طرفش همین عبارت ضرب شده و طرف دیگر نشانی است که خودم اختیار نموده ام پول سیاه یکشاهی و دوشاهی ست و مسکوکات نقره روپیه و قران و تنگه میباشد مستر میکد رمات که در ضرابخانه دولتی کلکته کار کرده بود عملجات کابلی مرا آموخت که این گونه مسکوکات را بچه قسم بسازند و بعد از رفتن شاگرد ہایش کار ضرابخانه را بدون نظارت کسی از پیش بردند مهره روزه از هشتاد و هزار الی صد هزار روپیه میتوان در ضرابخانه کابل بسهولت ضرب نمود کارگرهای من علاوه بر اینکه مسکوکات ضرب مینمایند میتوانند مسکتهای ضرابخانه را هم بسازند و بعد از آوردن اسباب و مسکنها ئیکه اول اول از انگلستان خواسته بودم دیگر محتاج نشدیم اسباب
فصل دویم اسباب تازه ابتیاع نمایم همه چیزان حالا در خود کابل ساخت میشود در باب ساختن فشنگهای تفنگ هنری ماتینی قبل ازینکه ماشین بجهت این رواج بدهم سابقا این فشنگها و فشنگ بجهت تفنگ های سنایدر را بدست میساختند و این فشنگها خیلی کم ساخته میشد و نامرغوب بود بعد از ابتیاع نمودن ماشین برای این کار (مستر میدلتن) را بجهت ساختن فشنگ و آلات و مقیاس آن مستخدم نمودم و از وضعی که مشار الیه مشغول شده کار را از پیش برد خیلی شعوف شدم مشار الیه کارگر های مرا آن قدر خوب آموخت که حالا میتوانند آنها بدون نظارت کسی فشنگ و آلات و مقیاس آنرا کاملاً بسازند فشنگهای حالیه را یک پارچه میسازند و فشنگهای مذکور را میتوان چند دفعه پر نمود بجهت پر نمودن فشنگهای خالی شده در خود کابل ماشین مخصوص ساخته شده است فشنگی که بعد از خالی شدن بسط پیدا می کند معوج میشود این ماشین فشنگ مذکور را باندازه و شکل اولی او میسازد و بعد چاشنی و چابی چاشنی تازه را گذاشته فشنگ را مجدداً پر مینماید در کارخانه کابل هر روزه ده هزار فشنگ میتوان بیرون آورد و در صورت لزوم بالمضاعف میتوان تیپ کرد در باب ساختن فشنگ بجهت تفنگ سنایدر (بغل پر) سابقاً این فشنگ را هم بدست میساختند ولی وقتی که یکدست اسباب تمام و کمال بجهت ساختن این فشنگ ابتیاع نمودم (مستر ادواردس) را بجهت ساختن فشنگ تفنگ سنایدر بطوریکه مستر میدلتن را به جهت ساختن فشنگ هنری ماتینی مستخدم نموده بودم او را مستخدم کردم این کارخانه را حالا کارگر های کابلی بدون معاونت خارجه از پیش می برند هر روزه در ظرف ده ساعت ده هزار فشنگ ساخته می شود اگر لازم شود این عدد را میتوان بالمضاعف ساخت در باب اسباب بجهت ساختن تفنگهای هنری ماتینی و پیشتو و غیره قبل ازینکه ماشین بجهت این کار رواج بدهم در کابل تفنگ بدست ساخته میشد ولی بهمان منقصت ہائیکه فشنگهای دست ساخته شده داشت این تفنگها هم بهمان حالت بود یعنی ۲۵
فصل دوم ۲۶ تفنگهای مذکور خیلی ناقص بود مگر تفنگهائیکه کارگرهای خیلی ماهر میساختند آنهم تعدادش محدود بود لهذا یکدست اسباب کامل بجهت ساختن تفنگهای هنری مارتینی ابتیاع نمودم مستر کمیران را که در قورخا دولتی هندوستان در کارخانه دیدم کار میکرد مستخدم نمودم مشارالیه علاوه بر اینکه کار خود را کاملاً از پیش برد کارگر ها را آموخت که هر چیز را بچه قسم بسازند در کارخانهای فشنگ سازی و توپ سازی و سائر کارخانجات بجهت ساختن پیشتو و غیره هم اصلاحات چند نمود باعتقاد من مشارالیه بجهت ساختن توپ و تفنگ و غیره هوشیار ترین مستخدمینی بود که استخدام نموده بودم از کار او دولت من فائده زیاد حاصل نمود مشارالیه هر قدریکه ممکن بود مردمان کابل را در کارشان ماهر نمود و در این کار خیلی از روی میل و رغبت رفتار میکرد و فهرستها و رساله های مخصوص در باب ساختن و امتحان نمودن و استعمال اقسام ادوات حربیه بمن داد چون ممکن نبود این کتب را از دکانین خارجه ابتیاع نمایم فهرست مذکور را نزد سفیر خودم کرنیل ولی احمد خان بهندوستان فرستادم و با و دستورالعمل دادم که کتب مذکور را از دولت هندوستان تحصیل نماید و بر حسب خواهشی که بتوسط سفیر خودم از وزیر امور خارجه هندوستان نمودم کتب مذکور تحصیل و بعضی از انها در فارسی ترجمه شده است بوسیله این ماشینهای تازه روزی پانزده لوله تفنگ هنری مارتینی مکملاً میشود از کارخانه بیرون آورد و در صورت لزوم تعداد آنها میتوان بالمضاعف کرد اگرچه ماشینها فقط بجهت ساختن تفنگهای هنری مارتینی استعمال می شود ولی اسباب خراطی و ثقبی و پیچ سازی این ماشینها را بجهت ساختن تفنگهای سنیفور در تفنگی که چند گلوله میخورد و سائر تفنگها می شود بکار انداخت یعنی در عوض انها بعضی آلات تازه بگذارند مثل اینکه در ضرابخانه مسکوکات طلا و نقره را بهر اندازه که بخواهند در همان ماشین سکه ها را نموده میتوانند بسازند در باب دستگاههای بخار و دیگ بخار و کارخانجات آهنگری و توپ سازی چنانچه قبلاً بیان نمودم پیش از رواج ماشین توپها را بدست میساختند و دستگاههای بخار که اول ابتیاع نمودم دستگاههای کوچک بود که بهر کجا میخواستند حمل و نقل مینمودند بجهت اینها دیگهای
فصل دویم ۲۷ دیگهای بخار علحده لازم نبود (چون دیگهای بخار انها در جز و خودشان بوده است) لہذا مجبور شدم که یک دستگاه ماشین را بجهت ضبط بخار که دارای قوه صد اسپ باشد بادیگهای بخار ان ابتیاع نمایم تا بکارخانجات وسعت داده باشم همان قوت یک اسباب فشنگ سازی و ماشینها بجهت ضرابخانه و صابون پزی و شمع ریزی ابتیاع نمودم خیال کردم لازم است یک عدد چکش بزرگ که بقوه بخار حرکت میکند بادیگهای بخار ابتیاع نمایم چون برای همه این ماشینها دیگهای بخار لازم بود لہذا بجهت این ماشینها و کورههای توپ سازی و دیگر کارهای آہنگری یک نفر مهندس انگلیس مجرب آزموده موسوم بمستر استیوارت را مستخدم نمودم علاوه بر اینکه مستر استیوارت شخص خیلی قابلی و تجربه کاری بود خیلی زحمت کش و قلباً مایل بکار و نہایت ظریف و خوش طبع بود اگر چه آدم معمری بود ولی در کار خود خیلی چابک و چالاک رفتاری میکرد مشارالیه تمام کار با راه انداخت کار گریه هندی و کابلی را از طریقه استعمال انها کاملاً اگاه ساخت اکنون خیلی مشعوفم که این کارگر با خودشان میتوانند ماشینها و دیگها و کورهها را بشخصه بسازند یکی از استادهای کابل که در اداره قالب سازی و اسمش سلام و نجار میباشد باستعانت چند نفر دیگر یک عدد ماشین چوبی بجهت ضبط بخار ساخت که بعینه مثل ماشین انگلیسی بود چون بعد از اتمام دیدم ماشین مذکور خیلی خوب کار میکند پاداش این خدمت مواجب تمام اشخاصی را که در ساختن این ماشین شرکت داشتند بالمضاعف نمودم و نیز بانها ششهزار روپیه نقد انعام و بعضی خلعتها دادم این انعام باعث تشویق یک نفر کارگر دیگر که اسمش قشم و نقاش و نقشه کش بود کردید مشارالیه یکدستگاه ماشین کوچکتر دیگر ساخت این از چوب و مثل ماشین چوبی که نجار ساخته بود نبود بلکه از فلزات آهن و مس ترکیب یافته بود باین مشین هم در حضور من آب و آتشی انداخته ماشین مذکور یکدستگاه اسباب خراطی مختصر را بحرکت آورد باین شخص هم بجهت این هنری که کرده بود انعام دادم حالا تمام کوره ها بجهت ساختن توپهای بزرگ بجهت آب نمودن فلزات سکهها و آب نمودن نقره بجهت مسکوکات و بکار داشتن چکشهای بخار و کوره های ریخته گری و سائر کارها که متعلق بآہنگری میباشد همه را خود کارگرهای کابل از عهده بر می آیند
فصل دویم ۲۸ در این موقع از کارگرهای هندی و کابلی بجهت کارگرهای آنها و بجهت دائر داشتن کارخانجات در غیاب مستر پائن بمجید می نمایم پیشتر از نصف اوقاتیکه مستر پائن مستخدم من بود از افغانستان غائب بود زیرا که مشارالیه سبب سردی زیاد زمستان کابل مجبور بود بانگلستان برود علاوه بر احداث نمودن کارخانجات مستر پائن بعضی خدمات دیگر هم بمن نموده است که در باب انها در موقع دیگر اظهار خواهم داشت بعضی اشخاص تعجب خواهند نمود که آلات ماشینهای بزرگ و چکش بخار سنگین و اسباب خراطی توپ که بیست و هشت فیت انگلیسی (تقریبا هشت ذرع) طول دارد و انجنهای بزرگ (یعنے کارخانه بخار) و دیگر قطعات ثقیل ماشینها را با عدم راه آهن در افغانستان چگونه بکابل آورده شده است اگر چه اشکالات حمل و نقل خیلی زیاد بود لیکن عزم من بر تمام این اشکالات تفوق داشت در باب اسباب عرق کشی الکل که سابقاً بجهت ساختن فولمنیات دو مرکبو ر (اجزای محترقه) برای چاشنی فشنگها و کارهای دیگر لازم بود ماشینی بجهت این کار موجود نبود قدر قلیلی دستی تقطیر مینمودند چون در افغانستان انگور شمش و امثال آن خیلی زیاد بعمل می آید خیال کردم که اگر یک کارخانه عرق احداث نمایم کاری پر منفعتی خواهد بود علیهذا یکدست اسباب ماشینی ابتیاع نموده یک کارخانه عرق کشی دائر نمودم باندازه که در ظرف هشت ساعت یکهزار و پانصد بطری الکل تقطیر می نماید و نیز یکدستگاه کارخانه بجهت ساختن کنیاک و سائر عرقها مفتوح نمودم مقصود از ساختن این مشروبات این بود که یا آنها را بخارجه حمل نمایند یا با تباع غیر مسلمی فروخته شود قبل ازین که این کارخانه احداث نمایم بعضی از ارمنی های عیسوی مقیم کابل عرق کشی مینمودند بعد از چندی مردمان دیگر هم این شغل را اختیار نمودند اعیان و اشراف در خانهای خود عرق میکشیدند چون استادهایشان در باب عرق کشی هیچ علمی نداشتند عرق را که می ساختند بقدری سمیتی بود که شاربین آنها بامراض متعدده گرفتار میشدند و مزاجشان علیل میشد از انجائیکه خوردن مشروبات خلاف دین اسلام است اشخاصی را که مشروبات میساختند و میفروختند و می خریدند سیاست سخت می نمودم ازین جلو گیر با مردم
فصل دویم ۲۹ مردم عادات ذمیمه خوردن مشروبات را که از زمان امیر شیرعلیخان وسردار محمدعظیمخان شایع بود ترک نمودند بعد ازان چند نفر کارگر کابلی را که زیر دست ارمنیها کارکرده بودند و از وضع عرق کشی قدیم مسبوق بودند مقرر داشتم که یک عرق کش هندو که اسمش رام سنگ بود طریقه صحیح عرق کشی جدید را بیاموزند کارگرهای من حالا بدون نظارت مردمان خارجه بخوبی از عهده این کار بر می آیند در باب کارخانه دباغی باینکه مشغول ابتیاع نمودن و احداث کردن ماشینها بجهت ساختن توپ و اسلحه برای موقع و ساختن اسباب تجارتی بودم توجه خود را معطوف داشتم باینکه ملزوت این کارخانه و ماشینها باید از محصولات داخله افغانستان شود تا مجبور نباشیم باینکه ملزومات این کارخانه جات را از ممالک خارجه تحصیل نمائیم زیرا که از اقدام باین مسئله بعوض اینکه همه ساله بجهت این کار پول به ممالک خارجه رفته ملل خارجه را متمول مینماید در خود مملکت افغانستان می ماند و منفعتی که حاصل میشود در خزانه برای مصروف خودمان ذخیره میشود بجهت پیش رفت این مقصود کارخانجا متعدده برای ساختن و بعمل آوردن این گونه لازمات در کابل دائر نمودم این اوقات باین مسئله خیلی توجه دارم چراکه در یک موقعی دولت هندوستان تمام این گونه لواز ماتی که بجهت ساختن اسلحه و قورخانه لازم ست حمل نمودن انها را از هندوستان بافغانستان ممانعت نمودند و ازین کار عبرت گرفتم که داشتن کارخانه جات بجهت ساختن این گونه اسبابها بیفائده ات مگر اینکه لوازمات آنها در خود افغانستان بعمل آید آن وقت ما در این فقره محتاج ملل خارجه نخواهیم داشت و پیش رفت این مقصود باعث منفعت زیادی خواهد شد زیرا که هر یک از دول معظمه هر وقت خواسته باشند میتوانند حمل آهن و فولاد و مس و برنج را با فغانستان قدغن نمایند در اینحالت باید کارخانه جات مسدود شود لهذ اتمام اسبابی که بجهت بیرون آوردن فلزات معدنی و آب نمودن آهن و فولاد و سرب کار نمودن معادن مس و برنج و ذغال سنگ لازم بود تهیه نمودم و هروقت یکه مخترعات جدیده را تحصیل مینمایم بر ترقی کارخانجات افزوده میشود
فصل دویم از چیزهای پر قیمت که بغیبت از هندوستان یا فرنگستان خریداری شود چرم و یتیاج بود بهر قدر کارخانها وسعت پیدا میکردند مصرف چرم روز بروز زیاد تر میشد خیلی اسبابها توپخانه و کفشها کمربندها و تسمه های چرمی قوی بجهت گردانیدن ماشینها و یراق و اسباب اسپ و چیزهای دیگر لازم بود بجهت رفع این احتیاج هر قدر ماشین و آلات برای دباغی و ساختن اقسام چرم و یتیاج لازم بود ابتیاع نمودم و حالا از فضلات النبی چرم و یتیاج را در خود کابل با قسام مختلفه که در هندوستان و ایران و روس متداول است میسازند از جمله مردمان خارجه که در پیش رفت اداره چرم سازی امتیاز داشتند یک نفر دباغ انگلیس (مستر باسکر) بود مشارالیه تمام عملیات چرم سازیرا که انگلستان متداولست بعظیم نام استاد کارخانه چرم سازی کابل آموخت و از ان وقت کارگرهای مملکت خودم این صنعت را از پیش می برند یک نفر انگلیس دیدم موسوم به مستر تهارتن غلام حیدر نام را که سرآمد دباغهای کابل بود طریقه بعمل آوردن تمام الوان انگلیس را بجهت ساختن یتیاج آموخت این عمل را هم حالا کارگرهای کابلی خودشان بتنهائی از پیش می برند بجهت ساختن چرم ایران که مخصوصاً در همدان میشود و در ایران مشهور است دو نفر کارگر از انجا مستخدم نمودم که عملیات خود بکارگرهای من بیاموزند و برای چرم لاهوری همین کار را کردم در این عمل کارگرهای کابلی خیلی هوشیار میباشند چرم را مثل خود کارگرهای هندی بعمل می آورند طریقه چرم یراق روسی را خودم میدانستم و این کار را خودم بکارگرهای خود آموختم و از اشخاصیکه زحمت کشیده کارگرهای مرا دباغی و یتیاج سازی آموختند خیلی خوشنود هستم و در این باب مخصوصاً از دباغهای همدانی تشکر دارم در باب بوت سازی (نیم چکمه) و ساختن تسمهای چرمی بجهت ماشینها حالا که چرم و یتیاج را کارگرهای خودم میساختند کسی نمی شد که از چرم مذکور بوت و تسمهای چرمی بجهت ماشینها و غیر بسازند علهند ایک نفر احمد نام را که اوزبک و تبعه روس بود بجهت ساختن این اشیاء آموختن با هل کابل بوضع روسیه مستخدم نمودم این شخص بعزم حج حازم مکه معظمه بود ازین جهت میل نداشت بکابل توقف نماید من با و دلایل اقامه و از روی احادیث مدلل داشتم که خدمت نمودن بابنای
فصل دویم ۳۱ نمودن با نبنای حبس از رفتن بمکه معظمه بپهرست مقالات دیگر انکه از خواجه عبد الله انصار یست و یکی از اولیاء معروف میباشد بجهت او بیان نمودم که میفر ماید نماز کار پیر کارانست روزه زیاده از ما رمضان صرفه نانست حج کردن تماشای جهانست نان ده که نان دادن کار مردان است خلاصه مشارالیه راضی شده نزد من مستخدم گردید و صنعت خود را بکارگرهای من آموخت یکی از پسر عمو های من در زمانیکه در هندوستان جلای وطن بود کار چپکن دوزی را آموخته بود اسمش سردار کریم خان میباشد پس از اقامه نمودن دلائل او را متقاعد نمودم که اگر کسی از خانواده شاهی دارای صنعت یدی باشد عیب او نخواهد بود و چنین نیست که افغانهای جاهل خیال میکنند بلکه عیب برای کسی ست که بهیچ کار از دستش بر نیاید و بمشار الیه گفتم ما یک نفر دیگر که از اسرای طائفه هزاره بود و کار چکمن دوزیرا در جائی آموخته بود شرکت نماید و این هر دو نفر بشرکت یکدیکر این کار را در کابل شروع نمودند اکثر از کفش دوزهای دیگر این کار را از آنها آموختند بوسیله ماشینهای چرم دوزی و بوت سازی که من ابتیاع نموده ام در کارخانهای کابل و شهر های دیگر هر روزه چندین هزار بوت ساخته میشود و حالا این بوتها در بازار بسرباز می نظامی فروخته میشود و جبیکہ ہر ساله بجهت خرید بوتها (نیم چکمه) و تسمه های چرمی ویرق اسپ و سائر اسبابهای چرمی بخارجه میرفت حالا در خود مملکت می ماند و این فائده آشکار است خیال دارم قدغن نمایم که ابداً بوت و سائر اسباب چرمی را نگذارند از خارجه بافغانستان داخل نمایند و اشخاصیکه این گونه اشیا را لازم دارند از ساخت خود مملکت ابتیاع نمایند ولی اجرای این حکم چندی باید تامل نمود تا بعد کفایت مردمان افغانستان این صنعت را بیاموزند که باندازه لزوم استمرار اتنبه شود فعلا قدغن نموده ام که بدون اجازه نامچه مخصوص از مامورین دولتی ابداً پوست خام از افغانستان بخارجه حمل نشود زیرا که نهایت افتضاح است که پوست خام مملکت مرا بمالک دیگر برده پس از دباغت و رنگ داده بچهار مقابل قیمت اصلی آن با ہالی وطن من بفروشند در باب کارخانه صابون پزی و شمعاعی
فصل دویم ۳۲ ابتداء این صنعت را در ولایت افغانستان شروع نمودم که بدست بسازند بجهت این کار پیه در افغانستان زیادست زیرا که مردم افغانستان همه معتاد بخوردن گوشت میباشند مخصوصاً طوریکه در ممالک حاره پیه حیوانات در اجسام انها بسرعت تحلیل میرود در قطعات ممالک بارده خلاف آنست پیه گاو و گوسفندهای ممالک حاره بمقابل پیه گاو و گوسفندهای ممالک بارده خیلی کمترست قبل ازینکه من صابون پزی و شماعی را رواج بدهم اهالی مملکت من پیه را چیز بیصرفی دانسته بیشتر آنرا دور میریختند و این هر دو چیز که بدست ساخته میشد فقط از پیه خالص بود و اینکه اجزای دیگر داخل نموده اشیاء مذکور را مرغوب و خوب بسازند ولی حالا من همه قسم اطلاعات صحیحه که بجهت ساختن صابون و شمع لازم ست دارم اگرچه تا اندازه که خیال دارم هنوز در این کار وسعت و ترقی حاصل نشده است ولی باز هم ازین کارخانه منفعت زیادی بدولت من عائد میشود خیال دارم در هریک از شهرهای معتنا به افغانستان کارخانه صابون پزی و شماعی دایر نمایم تا اینکه از مخارج حمل و نقل از شهری بشهری محفوظ بمانیم و بهمین دلیل در نقاط متعدده مملکت خودم شعبه از کارخانه گلوله ریزی هم احداث نموده ام و ازین اقدام مخارج زیادی که در حمل و نقل فراهم می امد تخفیف یافته است عجالتاً کارخانهای دستی بجهت ساختن صابون و شمع ریزی در ولایت که هنوز اسباب ماشین فراهم نیامده دایر میباشند و ازین کار هم پولی که بجهت خریدن این اشیاء بخارجه میرفت حالا در خود مملکت می ماند در باب اداره خیاطی در زمان قدیم تمام مردم افغانستان از پادشاه تا رعیت و تمام صاحب منصبان نظامی و کشوری و سردارهای مملکت شلوارهای خیلی فراخ می پوشند و استینهای ملبوساتشان چند ذرع فراخی داشت بجهت یک شلوار پانزده ذرع چلوار لازم بود این اسراف بیجهت و خیلی بد نما و برخلاف احکام الهی بود چنانچه میفرماید ان الله لا یحب المسرفین علاوه بر اینکه در این کار اسراف مینمودند این وضع احمقانه مردم را کاهل می نمود و نمیگذاشت با چندین ذرع که عقب شان کشیده بآسانی حرکت نمایند بجهت متروک داشتن این کار چندین نفر خیاطهای هندی را که سابقاً مشغول ساختن ملبوسات ۴
فصل دویم ۳۳ ملبوسات نظامی عساکر هندوستان بودند مستخدم نمودم و صدها نفر خیاط را که لباس نظامی بجهت افواج و مامورین کشوری میدوختند بخیاطب سپردم که انهارا تعلیم بدهند بعد حکم دادم هر شخصی که در موقع کار خودش باین شلوارهای فراخ و بد نما حاضر شود مواجبش ششماهه او را ضبط نمایند چون وضع برش خیاطهای هندی کاملا نپسندنداشتم لذا یک نفر خیاط ماهر انگلیسی را که امس مستر والتر بود مستخدم نمودم مشارالیه نواقص ادارۀ خیاطی را اصلاح نمود و نیز میر منشی من شفقاً کتابچه در باب وضع و نقشهای بریدن و دوختن لباسهای عمومی و نظامی بقسمی که در انگلستان متداولست نوشته و درین کتابچه قواعد یکه بجهت اندازه گرفتن ملبوسات لازم است درج شده است و نیز مقیاس ملبوسات نظامی بجهت افواج توضیحاً در این کتابچه نوشته شده است محاسبین بموجب این قواعد میتوانند حساب نمایند که بجهت لباس اشخاص مختلفه چقدر پارچه لازم است لهذا خیاطها نمی توانند از پارچهها سرقت نمایند تمام مامورین کشوری و لشکری دولت مرا میتوان بآسانی تمیز داد و ماموریت و منصب هر یکی از ملبوسات انها ظاهر ست لباس همه مامورین کشوری از قبیل سرداران و حکام و رؤسای ادارت و وزرا رو اهالی دربار مثل ملبوسات رسمی صاحب منصبان نظامی میباشد که درجه منصب و مواجب انها بیک اندازه است یعنی مامورین کشوری همان قسم ملبوساتی که سپه سالار و جنرال و میر پنج و کرنیل و کاپتیان و یاور وغیره دارند می پوشند در دربار من بجهت همه اینها برحسب مواجب و درجه که از دولت دارا هستند جامه‌های مخصوص معین است کتابچه مخصوصی در باب قواعد ملبوسات متعدده و جامهای صاحب منصبان کشوری و لشکری در دربار من بموجب درجه و منصب انها نوشته شده است و این کتاب در تصرف پسرم حبیب الله خان میباشد و یکی از تکالیف او این است که هر مطب باشد هر شخصی که در ببار او دربار من حاضر میشود بلباس مخصوص خودش بوده بجای مقرر خودش بنشیند مثلاً هر یکی از مامورین که مواجب او سالی دوازده هزار روپیه کابلی ست یا بیشتر است دارای رتبه سپه سالاریست و شخصی که هشت هزار روپیه مواجب داشته باشد دارای درجه جنرالی و نائب سپه سالاری میباشد اشخاصی که پنجاهزار روپیه مواجب دارند درجه میر پنجی و انهائیکه چهار هزار
فصل دویم ۳۴ چهار هزار روپیه مواجب دارند درجه سرتیپی دارند و بکذا احتمال دارد بعضی اشخاص پیدا شوند که مایل باستدراک عیوبات دیگران و صرف نظر کردن خودشان باشند و این گونه اشخاص میگویند من خیلی مایل باخذ پول هستم ازین قبیل مذاکرات کراراً بسمع من رسیده که میگویند حتی یک شاهی را از هر ماخذی که ممکن باشد خواه صحیح یا غیر صحیح اخذ می نمایم در جواب این مکالمات همین قدر میگویم لازم نیست اوقات خود را صرف جواب دادن این حرفهای بیهوده نمایم سلامتی و حفاظت مملکت کلیه منحصر است باینکه قوای عسکریه و ادوات حربیه باندازه مخصوص حاضر باشند و این کار بدون پول غیر ممکن است اگر چه بالنسبه با مارات سابقه مالیات و پول بیشتر از مملکت تحصیل مینمایم ولی عساکر را هم بالنسبه بسابق بیشتر مواجب میدهم اشخاصیکه اینگونه گفتگو ها می نمایند بهتر است بمنظومات خواجه احرار سمرقندی که یکی از اولیاء معروفست رجوع نمایند در منظومه مذبوره میگوید تحقیق عاشق خدا عاشق پول نخواهد شد در باب مطبع و تدریس قبل از جلوس من بتخت افغانستان در تمام مملکت هیچ مطبعی دائر نبود و بتدریس این قدر بی اعتنائی داشتند که مجبور شدم در تمام مملکت اشتهار دادم سی نفر منشی لازم دارم که بتوانند زبان خود را بنویسند و بخوانند فقط سه نفر بقاعده مشروطه پیشتر پیدا نشدند حمد خداوند را که امروزه هزار نفر از اتباع من صاحب سواد هستند و هزار ها نسخه‌جات کتب متعدده در باب اطلاعات مضامین مختلف و نوشتجات چاپی و تحریرا و اسناد و غیره در مطبع کابل طبع و نشر میشود و در تمام شهرهای افغانستان مدارس ابتدائیه برای اهالی و افواج نظامی دائر شده میشود انشاءالله عماقریب در کابل دارالفنونی بجهت تدریس علوم متعدده و طریقه تدریس بوضع فرنگستان دائر خواهد شد و نیز باهالی کابل حکم داده ام که اتفاق نموده روزنامه‌ نیم رسمی در کابل طبع و نشر نمایند شخصیکه بجهت احداث نمودن مطبع در کابل قابل تمجید بود مرحوم منشی عبدالرزاق هندی از اهالی دپلی بود مشارالیه بمرض نوبه وفات یافت ولی کار مطبع را اکثر از اهالی کابل که مشارالیه بانها تعلیم داده بود از پیش می برد و محض پاداش خدمات او مواجب او را بدون کم و کسر ببازماندگانش میدهم در باب
فصل دویم ۳۵ در باب صنایع و حرف متفرقه اگر تمام کارخانجاتی که دائر نموده مشرد خا بیان نمایم خیلی مطول میشود بهمین قدر کارخانجات ذیل را که الحال دائر و غیر از کارخانجانی ست که درین فصل بیان نموده ام مذکور بدارم مکفی خواهد بود۔ کارخانه کلاه سازی بوضع اروپا و آسیا اسباب ماشینی بجهت ساختن دوربین ها مقیاس مسافت بجهت انداختن توپ ماشین بجهت ساختن هیو گرافی و تمام چیزهائیکه بجهت این فن لازم است (ہیوگرافی تحصیل اخبار بوسایل آئینه از آفتاب که قبلاً مردم افغانستان ابداً ازین فن اطلاع نداشتند) کارخانه بجهت ساختن باروت و کلوله کارخانه بجهت ساختن ماشینها برای کلاباتون ویراق کلا باتون کارخانجات بجهت ساختن قالی ایرانی و هندی کارخانها بجهت ساختن پرده ها وصندلیها کارخانها بجهت ساختن و پیچیدن عمامه ها کارخانه بجهت چادر دوزی کارخانه بجهت مفضض کاری و طلا کاری کارخانه بجهت آلات حربیه همه قسم از قبیل شمشیر سازی و چاشنی سازی و عتابی بجهت توپ و ساختن پشتو و نیزه و غیره - ماشین بجهت ساختن تیزاب (کارخانه صحافی) کارخانه نان قاق سازی و کلوچه سازی کارخانه فانوس سازی و شیشه سازی ماشینها بجهت ساختن سوزن و اسباب خیاطی کوره بجهت
(۳۶) فصل دویم کوره بجهت آب کردن فلزات و ریختن نقره و مس کوره های آجر پزی و گچ پزی کارخانه بجهت ساختن اسبابهای بنائی و نجاری کارخانه حجاری و ساختن فرش سنگ نمونه عمارات مغلیه دهلی کارخانه عصاری ماشینها بجهت ساختن اسباب ساز و شیپور و موزیکان بجهت دستهای موزیکا نچی نظامی (در کابل موزیکا نچیهای افواج مثل موزیکا نچیهای نظام انگلیس هستند و کتابچه ها در باب موزیکان و نظم عساکر از انگلیسی بفارسی ترجمه شده هر صاحب منصبی که رئیس ادارات متعدده میباشد قبل ازینکه داخل نظام یا ادارات دیگر بشود باید امتحان داده باشد و نیز مقرر داشته که اسرای جنگ و محبوسین جنایات که دارای حرف یا صنعتی هستند باستادینهای همان صنعت و حرفت سپرده شوند وقتی که کار خود را بخوبی تکمیل نمودند آنها را از حبس رها نمایند بر حسب لیاقت و قابلیت آنها را مستخدم نموده بآنها مزد بدهند و بهمان قراریکه بدیگر کارگرها مزد داده می شود باینها هم مزد داده شود از اقدام باین فقره نفع او زیادی جمع نموده امر زیرا که نمی توانستم رعایای خود را مجبور نمایم که در کارخانهای من مستخدم شوند چون محبوسین خیلی مائل بودند زود متخلص شوند لہٰذا کار را عجالتاً تکمیل میکردند و متخلص می شدند و حالا در عوض بجهت کار آنها مزد بآنها داده میشود بجهت من هم کارگرهای خوب که ازین رهگذر متشکر هستند فراهم آورده است فصل سویم در باب ادارات دولتی اگر چه میل ندارم شرح و بسط زیاد داده باعث تصدیع مطالعه کنندگان کتاب خود شوم ولی اگر از اظهار اطلاعاتی که بوسائل مستعد ده اسباب ترقی مملکت صرف نظر نمایم کتاب ناقص خواهد بود در واقع در باب افغانستان عموم اهالی دنیا اطلاعاتی که از روی صحت و حقیقت باشد کمتر دارند و هر چه زیاد تر با نها اظهار شود بمقتضای الکل جدید لذهٔ شیرین تر و تازه ترست و اولین مرتبه خواهد بود که اطلاعات مذکور را شنیده باشند خیلی خوب میدانم بعضی از مردمان خارجه که باوقات مختلفه
فصل سویم ۳۷ مختلفه بکابل آمده اند و در باب امورات داخله و خارجه افغانستان چنین و انمود داشته اند که اطلاعات کامله دارند و القای شبه باهالی دنیا نموده اند اکثر اوقات از مقالاتی که آنها نوشته اند تصریح می نمایم چرا که بخوبی ظاهر و هویدا است که اشخاص مذکورا بذان پانصد میل بحدود افغانیان نزدیکتر نرسیده اند لهذا لازم است که خودم اطلاعات صحیحه را گرچه مشروح نباشد ولی باز هم هر قدر زیادتر بشود با نواع مختلفه که ممکن باشد بیان نمایم اگر چه اوقات من مصروف کار است ولی قدری از وقت خود را بجهت اظهار این امر از تکالیف و مشغله زیاد خود مجری می نمایم قبل از جلوس من بتخت سلطنت دوائر دولتی طوری بهم دیگر مخلوط بود که شخص مشکل میتوانست بفهمد آیا دوائر بهم وجود دارد یا خیر مثلاً یک نفر مستوفی که او را وزیر اعظم یا وزیر شکر یا مستوفی الممالک یا هر چه خواسته باشند بگویند موجود بود این شخص تقریباً ده هزار نفر و اجزا داشت امورات حکومتی تمام مملکت را در اطاق خوابگاه خود دائر می نمود دفتر خانه دولتی ابداً وجود نداشت بعضی اوقات میشنوم مردم میگویند افسوس وضع سابق خوب وضعی بود که هیچ دفتر خانه نبود و همه کارها این طور سهل بود که یک نفر تمام امورات مملکتی را از پیش می برد از اینگونه مقالات معلوم میشود اشخاصیکه این حرفها را میگویند در باب کارهای حکومتی و دولتها هیچ اطلاعی ندارند و اظهارات انها قابل اعتنائی نیست این فقره پر واضح است دولتی که این وضع اموراتش بگذرد باید کارش خیلی جزئی بوده باشد چرا که بجهت اجزاء داشتن تمام فروعات آن تعداد منشیها بالنسبه باینکه برای نگاه داشتن محاسبه دکانی لازم است کمتر بوده است نکته دیگر اینست که مواقع زیاد بجهت تقلبات و دادن احکامات غیر صحیحه و خلاف عدالت در ید قدرت همین یک نفر بود مشارالیه بدون بیم و ترس کار را می توانست یا صحیح یا غیر صحیح از پیش ببرد و محاسبات او را هیچ وقت رسیده گی نمی نمودند این گونه مبالاتی از سبب کاہلی و بعقلی و جهالت حکمران های سابق ناشی بود که یک جهت عمده خرابی چندین سلطنتهای مشرق گردیده است انسان جایز الخطاست و همه ما دارای نواقص و محسنات هستیم ولی مادامیکه حکمرانی یا رئیس اداره از هرچه
۳۸ فصل سویم از هرچه واقع میشود مطلع باشد و خودش هم اگر بیشتر کار نکند همان اندازه که دیگر اجزاء کار میکنند داخل کار باشد امیدی هست که ترقی نمایند نه اینکه مثل رسم بعضی از خانواده حکمرانهای هندوستان که اکثر اتفاق شانراد با و حکمرانها تا چندین ماه خارج از حرم سرای خود دیده نمیشوند در ان صورت رعایای انها چطور میتوانند عرایض خود را بانها عرضه داشته رفع ظلم و ستم از خود نمایند چنانچه سعدی میگوید کجا بشنوی ناله داد خواه که کیوان بود مر ترا خواب گاه با کمال تاسف باید اظهار بدارم که ادارات افغانستان بجهت انجام امورات دولتی هنوز بخوبی منتظم نشده است اکثر اوقات ازین جهت که صاحب منصبها از کار خود مسبوق نیستند و کار یک اداره را با داره دیگر مخلوط می نمایند و سعی میکنند تحکم خود را بکار ہائی که باموریت مخصوصه خودشان ابدا ربطی ندارد توسعه بدهند اسباب زحمت من میشوند از انجائیکه افغانستان در این مدت قلیل چنین ترقیاتی بعجانه حاصل نموده است امیدوارم دفتر خانها و ادارات عمومی آن بزودی منتظم گردد ادارات دولت خود را بدو قسم منقسم داشته ام یکی نظامی و دیگری کشوری و هر شخص در حقیقت سرباز است و جهاد از تکالیف ضروریه هر یک از اهالی مملکت ست هر مسلمان صحیحی باید جنگ نماید پایه اداره نظامی قبل از نیکه فهرست ادارات نظامی را مذکور بدارم اظهار میشود که تمام کار ها و صنایع بجهت ساختن ادوات حربیه قور خانه که در فصل دیگر مذکور شده است تحت اداره نظامی میباشد کارگرها و استادها مواجب خود را از دفتر وزارت نظام دریافت میدارند اکثر از مستخدمین و کارگر های خارجه مثل هندیها و نگلیسها و غیره مواجب خودشانرا از این دفتر میگیرند و جهتش این است که مواجبی که از دفتر نظامی پرداخته میشود مرتباً ماه بماه از خزانه بجهت این کار داده میشود و از طرف دیگر مواجب مستخدمین کشوری از مالیات مملکت پرداخته میشود باین قسم براتی که بهر یکی از رؤسای دفتر صادر و مستخدم مذکور سپرده میشود و این برات را شخصاً هم نمرسینایم این گونه مواجبها کاهی فقط سالی یک مرتبه و بعضی اوقات آخر شش ماه پرداخت میشود و این مواجبها بجهت تمام سال
فضل سویم سال مساعدت داده میشود و مستخدمین کشوری باید خودشان رفته وجه بروات را از اشخاصی که از بابت مالیات و گمرکات وعشریه مزروعات و املاک بخزانه دولت بده کار هستند وصول نمایند مناسب نمیدانم تعداد قشون خود را در این کتاب اظهار بدارم فقط مختصری در باب ادارات متعدده عساکر خود هم مذکور میدارم که بقرار ذیل ست (۱) توپخانه (۲) سواره (۳) پیاده و پلیس ردیف خاصه که دار و میگوئید و خوانین و سوار که این هم سواره ردیف ست که تحت حکم خوانین مملکت هستند و تعداد انها باندازه مالیات املاکی ست که خوانین مذکور دارند یا باندازه مستمری است که از دولت بانها داده میشود و عساکر دو طلب که در میان اینها اشخاصیکه بیشتر از شانزده سال و کمتر از هشتاد سال باشند شامل میباشند و ترتیب این کار از این قرارست که مردم خود شان یک نفر از هشت نفر خود را میفرستند و تمام مخارج لازمه او را تا زمانیکه مشغول آموختن مشق و تربیت نظامی میباشد متحمل میشوند بعد ازان مشارالیه بخانه خودش میرود یا مشغول کار دیگر میشود بعوض او یک نفر دیگر از جمله هشت نفر بجهت آموختن مشق نظامی می آید و این ترتیب در سنه ۱۳۱۳ هجری برحسب خواهش خود مردم برقرار شده است خودم شخصا از نوکر گرفتن بعنف مخالفت دارم و میل ندارم مردم بکاری واداشته شوند که برخلاف میلشان باشد یا در نظام مستخدم شوند مگر اینکه خودشان راغب باشند اگر اهالی افغانستان بشجاعت معروفند و در واقع هر یک از انها کاملا اهل جنگ هستند ولی بدون مشق صحیح و ترتیب و نظم هر قدر شجاع باشند نخواهند توانست در مقابل قشون تربیت شده و منظم ملل حالیه یورپ کجنگند لہٰذا مشعوف هستم که این ترتیب دائر شده است اکنون که اهالی مملکت من لشکر صحیحی دارند بجهت وطن خود میجنگند و پول هم دارند که بجهت عساکر خودشان آذوقه ابتیاع نمایند از خداوند امیدوارم بجهت حفاظت مملکت خودشان حتی از جمله بزرگترین دولتها که خواسته باشد مملکتشانرا متصرف شوند عجز نداشته باشند و باین طریق ثابت خواهند نمود که افغانستان زمان قدیم خوابی بود که بکلی از میان رفته است در اینجا واقعه بخاطر رسیده است که در زمانیکه در روسیه جلای وطن بودم رخ داده بود و اختصار
فصل سویم ۴۰ واختصار درین موقع بیان مینمایم وقتی روسها توپ بزرگی را آورده مشق خراب کردن قلعه جات را میکردند من بتماشا رفته بودم یک نفر صاحب منصب روس بمن گفت این توپ را آورده ایم که بقلعه هرات حمله برده قلعه مذکور را خراب نموده متصرف شویم جواب دادم اگر خداوند سلطنت افغانستان را قسمت من کرده باشد پس همان جائیکه این توپ از کار افتاده شود هرات خواهد بود و اگر حکمرانی هرات با من نباشد نمیدانم چه واقع خواهد شد صاحب منصب مذکور از روی تحقیر جواب داد شما به مستمری دولت ماگذران می نمائید چرا این حرف را میگوئید جواب دادم من این مستمری را بعوض غرامت فروختن مملکت و دین و وطن پرستی خود قبول ننمودم من از اشخاص بی تعصب نیستم که خرابی و انهدام افغانستان را بتوانم بشنوم بدون اینکه جوابی داده باشم اگر نمیتوانستید حرف حق بشنوید بهتر بود در باب این توپ با من حرف نمیزدید اهالی افغانستان با شجاعت توام تولد میشوند و از ایام جوانی عادی بجنگجوئی هستند در زمان قدیم باین قسم میجنگیدند هر یک از خوانین و ملاکین و سادات و علمای بزرگ چند نفری از همراهان خود داشتند که میدانی با دهل و سرنائی بیدا شدند وقتی این دهل میزدند و سرنا را می نواختند نیز اخر بانها شامل گردیده عازم جنگ میشدند این دهل و سرنا دسته موزیکانشان بجهت جنگ بود وقتی اینها را مینواختند بجهت هر مسلمانی واجب بود در زیر یکی از بیدقها حاضر شود و شق آنها غیر از صدای الله اکبر و یا چهار یار دیگر نبود ترغیب جنگشان این بود اسلحه انها منحصر بود به توپهای برنجی یا مسی و تفنگهای دهن پر و تفنگچه های قدیم و شمشیرهای ایرانی و گجراتی و شمشیرهای افغانی که سیلاوه میگویند هر شخص غازی یعنی جهاد کننده بود حتی حالا هم هر یک از افاغنه وقت رفتن برحمت خواب از خداوند مسئلت مینماید که در میدان جنگ کشته شود نه در رخت خواب یعنی اینکه بجهت دین خود جنگ کرده شهید شود اعتقاد ما اینست که تمام اشخاصیکه شهید میشوند بدون اینکه در روز قیامت حسابی از اعمال انها نزد قاضی مطلق گرفته شود به بهشت میروند اشخاصیکه غازی هستند در نظر خداو معصوم میباشند این رسم قدیم جنگ تا این قرن متداول بوده است قبل از ایام جدم تشکیل لشکر فقط گروهی از اشخاص جنگی سواره و پیاده بوده است و ترتیب صحیحی که عساکر توپخانه در و افواج
فصل سویم ۴۱ و افواج سواره یا پیاده منقسم باشند نبود بر حسب حکم و دستورالعمل جدم پدرم بنای این ترتیب گذاشت که عساکر را دسته بدسته و در باطله نهاد و سواره نظام و پیاده منقسم نموده یک نفر از صاحب منصبهای نظامی اروپایی که در جزو دیگر این کتاب مذکور داشته ام و اسمش مستر کمبل بود و دیگر صاحب منصبهای هندوستان از عساکر انگلیس و مغل که در زمان بلوای هندوستان از انجا مهاجرت نموده داخل عسکر پدرم شده بودند پدرم خیلی امداد دادند این فقره در مرتب ساختن قشون خیلی کمک داد امیر شیرعلیخان هم در وقت جلوس خود تخت سلطنت کابل همین ترتیب را مجری داشت برخی اصطلاحات هم که از بعضی کتب که در زبان افغانی ترجمه شده بود اخذ نموده و این کتب در عساکر انگلیس متداول بود ولی لشکر او از پاره جهات ناقص بود و یکی از جمله نواقص این بود که مواجب سرباز با مرتباً داده نمیشد و بعضی امتیازات بسر بازها داده شده بود که از رعایا بصنف پول گیرند بدین اینکه بجهت این حرکت موخذه باشند صاحب منصبها تنبل و غرق تنعیش و مرتکب هر گونه افعال شنیعه و قمار و تریاک و چرس و دیگر حرکات قبیحه که نمیشود در این کتاب اظهار داشت بودند که اگر اظهار شود مطالعه کنندگان کتاب من خیلی متنفر خواهند شد و بدترین همه این کارها استخدام اجباری بود که باعث تشنگی عمومی تمام اهل مملکت شده بود بواسطه این استخدام اجباری و بدر فتاری صاحب منصبها امیر شیر علی خان در چنین حالتی بوده است که در مقابل لشکر انگلیس بمدت در یک نفر از رجال معمولی این زمان هم نتوانستند استقامت نمایند حمد خدا وند را که امروز عساکر من بوضع نظامی حالیه اروپا صحیحاً مرتب میباشند و هر دو ماه سربازهای من مرتباً مواجب نقدی داده میشود هر فوج سواره و فوج توپخانه با عملجات بجهت سنگربتدی با مهندس و با دستجات موزیکان و خیام و دستجات طبی از حکیم و جراح و ملا و محاسب اداره اذوقه رسانی اکمل میباشند قشون من توپهای تیره بوضع جدید از قسم نارد نغنت و هاچکیس و کروپ دارند توپهای کوهی انگلیسی و توپهای قاطری و توپهای ماکسم و کار دنیر و گاتلینک هم و تفنگهای آنها هم مثل تفنگ قشون انگلیس از قسم سمیت فور دکه گلوله های متعدده میخورد و هنری ما تینی و سنادر
۴۲ فصل سویم ربغل پر) و نیز تفنگهای ته پر جدید از قسم ماذر که درقشون المان متدا و است و تفنگهای فتیله بند چنانچه در فوج اطریشی معمولست و بعضی تفنگهای روسی از نمونه جدید دارند و چاشنی و مهتابی بجهت توپ که تازه در انگلستان اختراع شده است بتوسط همان ماشینها ئیکه در انگلستان بجهت این کار متداولست در کابل ساخته میشود در حقیقت تمام اسلحه و ادوات جدیده انار جنگ و فشنگ در صورت لزوم بقدّ کفاف سی صد هزار قشون حاضر میباشد تهیه آذوقه و وجه نقد و مال بارکش بجهت حرکت فوری حاضر و مهیا ست نهایت سعی را دارم که یک ملیون عساکر جنگی که همه مسلح باسلحه جدیده باشند حاضر نمایم و ادوات حربیه و آذوقه و مواجب دو ساله آنها را هم تهیه نمایم تا بجهت جنگی که امتداد آن بقدر مدت مذکوره بوده باشد مهیا باشند البته حاضر کردن این تعداد کثیر در ظرف دو هفته از افغانستان اشکال ندارد ولی شخص که از حقیقت جنگ بصیرت دارد باید اشکالات تهیه نمودن مال بارکش و آذوقه و مواجب و سایر لواز مات برای جنگی که این تعداد کثیر را شامل ست در نظر داشته باشد ولی اسباب خوبی برای این خیالات من فراهم است که این مملکت پر از اسلحه میباشد و هر مرد و زنی تفنگی یا شمشیری حاضر دارند و در بعض طوایف افاغنه تهیه عروس فقط آلات حربیه است و بارکش هم از قبیل فیل و شتر و اسپ و یابو و قاطر و الاغ مهیا میشود و مملکت هم آن قدر حاصل خیز ست که استطاعت رسانیدن آذوقه دارند کسری که دار و در باب وجه نقد ست و من شب و روز ساعی هستم که وجه نقد بجهت این مقصود ذخیره نمایم ولی از خوش بختی ما قرض بکسی نداریم و دو ملت یعنی انگلیس و افغانستان که مقاصد شان یکی است چنین واقع شده است که انگلیس هر باز میخواهد که از او کمک نماید ولی وجه نقد و اسلحه دارد و افغانستان اشخاص جنگی دارد ولی محتاج پول و اسلحه میباشد و نگلستان هم پول و اسلحه فراوان دارد لکن هیچ دولت خارجی نمیتواند یک ملیون قشون بجهت جنگ افغانستان بیاورد و تهیه بجهت این جمعیت کثیر داشته باشد که تا مدت زیادی جنگ را امتداد بدهد و امتیازی که افاغنه دارند انیست که آنها اشخاص قوی میباشند و در مملکت خود به تندی رفتار اسپ میتوانند حرکت نمایند و خیمه و قطار فشنگ و تفنگ و سی عدد نان هم که بجهت یک ماه کافی باشد بدوش خود حمل نمایند مکرر اظهار
فصل سییم ۴۳ مکرر اظهار میدارم بجهت هر دولتی که خیال تخطی بافغانستان داشته باشند مدت مدیدی لازمست که تهیه حرکت دادن قشون زیادی را بتواند از عهده برآید و قشون مذکور را در قلب افغانستان وارد نماید و در این مدت افغانستان قبلاً حاضر خواهد بود که بجهت همین قشون همه چیز آماده و مهیا نماید تهیه دارم که بجهت هر توپی اقلاً پانصد عدد گلوله و برای هر تفنگی پنجاه فشنگ حاضر داشته باشم بجهت تمام تفنگهائیکه دولت انگلیس بمن داده است برای هر یک پنجهزار فشنگ حاضر دارم و بر علاوه ذخایر ادوات حربیه که از بدو زمان امارت خودم تاکنون ابتیاع نموده ام و دولت انگلیس بمن داده است اسلحه و فشنگ میباشد که در کارخانجات کابل ساخته میشود و ذخیره زیادی از اینها روز بروز در تزاید میباشد بعضی از اینها اینست که سیصد و شصت عراده توپ ته پر (یا چکیس) و بارو تفلت هر سال ساخته میشود که با گلوله و فشنگ و عراده و اسباب اسپ مکمل می باشد چیزیکه افغانستان خیلی بآن محتاج ست صاحب منصبهای نظامی تربیت شده لازم دارد که ذخیره ادوات حربیهٔ جدیده او را زیادتر و بهتر تهیه نماید کاملاً توجه دارم که این اشکالات را متدرجا رفع نمایم اولا جنگ مصنوعی و تعلیم تمام اقسام مشق و حرکات جنگی و امتحانات نظامی و استعمال مقیاس فاصله گلوله توپها و سایر تعلیمات مشق نظامی را مقرر داشته ام و توپچیها تمام اقسام توپها را باز نموده مجددا همدیگر وصل مینمایند و این کار را صاحب منصبها و توپچیها بدون اینکه کمک از کارگر یا نجار هندی بتوانند از عهده برآیند گرفتن اندازه صحیح باروت و گذاشتن چاشنی و مهتابی وغیره بانها تعلیم داده شده است و افواج مهندس بر علاوه کارهای عمومی مهندسی ساختن راهها و پلها و سنگرها و غیره با رامی آموزند و نیز عملیات و کارهای افواج پیاده را هم یاد میگیرند چون تعلیم یکی از شعبه های خیلی معتنای تربیت صاحب منصب میباشد بجهت آنها لازم ست که خود را برای کارشان حاضر و آماده نموده و بجهت بجا آوردن تکالیف خود با قابلیت شوند چنانچه قبلاً گفته ام این فقره بواسطهٔ امتحانات میشود چنانچه فردوسی میگوید سپاهی لشکر نیاید بکار یکی مرد جنگی به از صد هزار چنانچه در محل دیگر مذکور داشته بهمین قسم بمن اظهار نموده اند
فصل سویم که بهترین و سهلترین وسیله بجهت حرکت دادن لشکر از نقطه بنقطه دیگر بواسطه راه آهن میباشد مجدداً مصراً اولا ووا خلاف خود را نصیحت می نمایم که باید بخاطر و در نظر داشته باشند که اصولی که بموجب ان اکثر ملل درین زمان رفتاری نمایند ثابت میکند که حق را هیچکس منظور ندارد به ملاحظه زور را می کنند علهذا چون افغانستان اسلحه بقدر کفایت ندارد که با دولت بزرگی که با و حمله بیاورد بتواند بجنگد دور از عقل ست که بساختن راه آهن درین مملکت راضی شود اداره اخباریه من از حرکات عساکر دول همسایه من مرا همیشه فورا اطلاع مید هند و ما با کمال سهولت هر قدر تعداد اشخاص جنگی را که خواسته باشم در سرحد میتوانیم حاضر نمود قبل ازینکه دشمن بتواند با نصف تعداد مذکور بسرحد ما برسد قبلا بیان نموده ام که مقاصد دولت انگلیس و افغانستان هر دو یکیست و این مطلب در واقع صحیح میباشد ولی چون مختل ست وضع عالم خیالات ملت را تغییر بدهد اخلاف من نباید در اهتمام مواظبت از امورات خود تکاهل و تسامح بورزند و نباید در همرای و کمک دولت انگلیس اعتماد کامل داشته باشند زیرا که ممکن ست دولت مذکور مصلحت چنین پسند که وضع رفتارش را با افغانستان تبدیل نماید یا در موقعی صرفه خود را بیند که دران موقع بافغانها همراهی نماید اخلاف من باید از حکمت صحیحی که دین ما بما تعلیم داده است پیروی نمایند چنانچه فرموده هر کار مشکلی که پیش آید خود را بجهت رفع آن حاضر نموده و توکل بخدا داشته باشید هر چند مشکل ست دولت انگلیس از قرار داد و معاهداتی که بجهت محافظت و بقاء و سلامتی مملکت من با من نموده اند تخلف نمایند ولی منفعت و صرفه دولت مشار الیها در این است که افغانستان آزاد و قوی باشد تا بین روس و هندوستان سدی بوده باشد اداره کشوری سایر ادارات غیر از اداراتیکه در جزو اول این فصل مذکورست در ذیل ادارات کشوری میباشند در این کتاب مختصر گنجایش ندارد که اسامی و شرح تمام ادرات متعدده را کاملا بیان نمایم لهذا معدودی از ادارات معتنا به را بیان می کنم اداره تمام
فصل سویم (۴۵) اداره تمام دخل مملکت من در خزانه وارد میشود و تمام مخارج هم از انجا پرداخته میشود خزانه بدو قسم منقسم است یعنی خزانه عامره و خزانه خاص خزانه خاص خزانه شخص خودم میباشد که در انجا فقط دخل شخص خودم از املاک و تجارت و غیرهها جمع میشود بجهت اخراجات شخصی خودم غیر از مخارج ماکولات و ملبوساتم وجه نقدی از خزانه عامره می گیرم و هر یک ازین دو خزانه هم بدو قسمت منقسم میباشند یعنی خزانه نقدی و خزانه جنسی و تمام این خزائن در ارک سلطنتی کابل میباشند و خارج از ارک دفترخانهای دولتی و دیوانخانه عام میباشند و اطراف عمارت ارک باغی که وسعت آن تقریبا مساوی تمام شهر کابل ست میباشند و قبل از جلوس من تخت سلطنت افغانستان این عمارات و باغ وجود نداشت تقریبا در هر شهر بزرک و محالات افغانستان شعبههای این خزائن دائرست و در آخر هر سال بعد از تفریق حساب انچه در این شعبهها فاضل بماند بکابل ارسال میدارند و اگر خرج ولایتی پیش از دخل انجا بوده باشد وجه نقد بجهت کسر انجا از کابل فرستاده میشود بجهت اینکه از دخل و خرج دولت خود مطلع باشم چنین قرار داده ام که هر شب خلاصه حساب را از خزانه نزد من می آورند و از ان خلاصه معلوم میشود که چه مبلغ پول در ظرف روز داخل خزانه شده است و چقدر هم خارج شده است و در وقت نوشتن خلاصه مذکوره تتمه در خزانه چه مانده است و باین قسم هر شب میدانم که چه قدر پول نقد در خزانه دارم و نیز میتوانم مخارج سالهای قبل را باین وسیله مقابله نمایم و و همچنین محاسبه آن شعبههای متفرقه در ولایات هم در تحت نظارت خزانه دار کل ست این شخصین محاسبات خود را بمستوفی الممالک صورت میدهند و بجهت هر مبلغی که در خزانه واصل میشود قبض رسید میدهند و بجهت تمام وجوهاتی که خارج میشود قبض رسید میگیرند و هیچ وجهی بدون برات بمهر خودم یا بمهر پسر بزرگم حبیب الله خان و امضاء رؤسای ادارات دولتی که پول بجهت مخارج ادارات خود میخواهند از خزانه داده نمیشود ماخذهای عمده که از انها تنخواه عاید میشود از قرار ذیل است مالیات اراضی و باغات گمرک مال التجاره که داخل و خارج مملکت میشود با بعضی وجوهات
۴۶ فصل سویم دیگر که راجع بگمرک ست پسته خانه و فروش تمر ها بجهت اسناد و قباله جات و بروات و غیرها تجارت دولتی اجاره املاک خالصه دیوانی مستغلات دکاکین و مهر ها وغیره و وجه جریمه که بجهت جنایات و تقصیرات گرفت میشود و اموالی که ضبط دولت میشود و محصولات معادن دولتی و وجه اعانه سالیانه که دولت هندستان میدهد و مبلغ آن سالی هجده لک روپیه است ب نرخ حالیه معادل ششصد و سی هزار تومان پول ایران است) این وجه عموما بجهت خریدن ماشینها و ادوات حربیه از فرنگستان مصروف میشود طریق وصول مالیات باین قسم میباشد از دفاتر متعدده فردها صادر میشود که هرکس هر قدر مالیاتی که بخزانه دولت باید بدهد تا فلان تاریخ باید برساند یا بماموری که از طرف خزانه معین میشود بپردازد و قبض رسید بگیرد بعد قبض مذکور را باید بمحاسبین دفتری که از طرف آنها فرد دفر لو صادر شده بود بنماید تا سواد این قبض را در دفتر ثبت نموده اصل آنرا بصاحبش رد کنند که بجهت تصدیق پرداخته شدن وجه نزد خود ضبط نماید بجهت لشکر کیا در لایات مختلفه هستند و بجهت مالهای بارکش دولتی و بجهت ذخائر غله و کاه و بجهت اداره آذوقه و بجهت مخارج خانواده سلطنتی و سایر اخراجات رعایا ماذونند که غله و کاه نیز بدهند و قبض رسید دریافت دارند و قیمت این اشیاء بموجب نرخ روز از مالیات بدی آنها وضع میشود و وضع نوشتن دفاتر افغانستان در قدیم این بود که هیچ کتابچه بجهت ثبت محاسبات نداشتند و قطعه های کاغذیکه تقریبا سه گره قد و دو گره پهنا داشت استعمال مینمودند و هر یک از انها را فردی نامیدند در نصف بالای آن قطعه کاغذ اسم دفتر و سال تاریخ و بعضی الفاظ غیر لازم نوشتند و در نصف دیگر هم سه کلمه نوشته فرد تمام میشد بجهت مطالبی که در دو ورق کتابچه میتوان نوشت یک صد قطعه ازین کاغذهای کوچک مصروف میشد ازین جهت که لازم میشد که صورت حسابی را برای دانستن امری تحقیق نمایند باید هزار ها ازین قطعات کاغذ ها را فحص نمایند و این مسئله خیلی اسباب تضییع اوقات محاسبین بود از همه اینها بدتر این عیب هم بود که اگر مباشر یا مامور مالیاتی خیال تقلبی میکرد بسهولت میتوانست که یک قطعه یا چند قطعه ازین افراد را از میان ببرد و فرد دیگر نوشته بجای انها بگذارد لهذا
فصل سویم ۴۷ آن اهمیت این کار کتابچه با ترتیب دادم در صفحه اول آنها تعداد صفحه ها یا اوراق آن کتابچه را نوشته و مهر دستی خودم مهریس نمایند دیگر کسی نمیتواند ورقی از کتابچه را از میان برد که معلوم نشود در اوائل امر بعض اشخاص این تقلب را کردند و بسترای عمل نکبتشان آنها را قطع نمودم حالا هر کس در وقت تحویل گرفتن کتابچه در صفحه اول آن بدست خود می نویسد و تعهد مینماید که اگر کتابچه را دست بزند دستهای او را قطع نمایم ادارات ذیل تمام محاسبات دخل و خرج دولت را ثبت و ضبط مینمایند و این ادارات متعلق بخوانه میباشد یعنی اداره حکومت و ادارۀ قضاوت ادارات بلدی و تجارتی و دار و فدکری و قافله باشی و گمرک و ادارات مالیات که تعداد انها چهارست شمالی و جنوبی و مشرقی و مغربی و پست خانها با اداره فروش تمرها و ادارات اخراجات که محاسبات پوسیه دولتی را ثبت مینمایند و اداره تحویلات که تمام دخل دولت را ثبت مینمایند و دفتر شاهی که تمام نوشته جات دولتی در انجا ضبط میشود آدارۀ تذکره اداره روز نامچه که در انجا تمام نسخه جات بروات خزانه بجهت پول دادن و پول گرفتن نوشته میشود آدا ره حسابگیری که در انجا تمام محاسبات تفریق میشود که این نبر که ادارۀ مستوفی کل است این ادارۀ تحت امر دو نفر مشیر است که یکی از انها مشیر محاسبین است و دیگر مشیر و مصدق محاسبات است تا رسیده گی نمایند که محاسبات درست و صحیح ثبت و پرداخته شده باشد عرا یض شعبه های ولایتی این ادارت با دارات مرکزی کابل میر سد عرایضنه جاترا پسر بزرگم حبیب الله خان ملاحظه می کند و بعد نزد من میفرستد و یک اداره دیگری هم هست که واسطۀ ادارات مرقومه فوق و شخص خودم میباشد و اسم آن اداره وزارت در بار ست و رئیس آن یک نفر از وزرای بزرگ میباشد علاوه بر این ادارات ادارهٔ وزارت نظام و ادارت آذوقه و ادارۀ نظارت کارخانهای شاهی است و ادارۀ کارنجات صناعی و ادارات تعمیرات دولتی میباشد مجالس محاکمات عدلیه تمام ادارات که در قسمت اول این فصل بیان شده است کارهای محاکمات عدلیه که راجع بخود
فصل سویم (۴۸) انهاست در همان ادارات محاکمه میشود و عرایض انها هم بهمان ترتیبت که قبلا بیان داشته ام بین میرسد لهذا دیگر برایم لازم نیست تکرار بشود ولی این اظهار میدارم که محاکمات قانونی قسمی که قبل از جلوس من بتخت سلطنت دائر بوده است حالا بان قسم نمی باشد در بعضی فقرات بموجب شریعت مطهره میباشد با امضاء من ولی سائر فقرات قانون را تغییر داده ام تا با حالات و رسومات حالیه مملکت چون تغییر یافته است مطابق بوده باشد مثلا قبل اظهار داشته ام که سیصد روپیه قیمت جان یک نفر انسان بوده است این قانون را منسوخ کرده ام قانون دیگری بعوض این اجرا نموده ام و آن این است که حکم قاتل بکلی در دست اولیا، و کسان مقتول میباشد اگر بخواهند قصاص نمایند مختاراند و اگر بخواهند قاتل را عفو نمایند باز هم دولت مختار است که این عفو را امضا بدارد نماید لکن اگر دولت هم مثل اولیاء مقتول عفو نمود باز هم قاتل باید هفت هزار روپیه بعنوان جریمه غرامت برای استخلاص نفس خود بدولت دهاگر خودش نمیتواند این وجه را بدهد اقوام و دوستان او ماذونند که اگر خواسته باشند این تنخواه بدهند بموجب قانون قدیم افغانستان زن نه تنها ملک شوهر خود بوده است بلکه ملک تمام خانواده شوهرش از قبیل برادر ها و اقوام دیگر بوده است لهذا اگر شوهر مشار الیها فوت میشد یک نفر از اقوام شوهرش حق داشت که اگر زن هم راضی نباشد اورا بزوجیت بگیرد این قاعدۀ عمومی مملکت بوده است و از این جهت زن بیچاره که از بدبختی در چنگ خانوادۀ می افتاد دیگر موقعی برای او ممکن نبود که از دست آنها خلاص شود و اگر اورا میگذاشتند که بعد از وفات شوهرش بخانه پدر و مادر یا جای دیگر برود این امر را خیلی اسباب افتضاح قبیله خود میدانستند و این عقیده بسیار غرب بود که این رفتار را بموجب شرع مطهر میدانستند و حال آنکه این قاعده بکلی مخالف احکام پیغمبر است قانونی که خودم اجرا نمودم اینست همین که شوهر فوت شد زن آزاد است و نمیتوان او را مجبور کرد که کسی را بر خلاف میل خود بشوهری اختیار نماید نه فقط همین بلکه بموجب قانون مروجه من دختریکه بحد بلوغ نرسیده باشد و پدر و مادر او را بنکاح کسی در آورده باشند پس از نیکه بحد بلوغ رسید فاعل مختار است که این نکاح را قبول یار د نماید و علاوه براین بعد از قبول
فصل سوم ۴۹ قبول عقد اگر شوهرش باو تعدی یا بدرفتاری نماید یا متحمل مخارج او نشود مشارالیها میتواند بمحکمه عارض شود که شوهر من یا نفقه و کسوه مرا بدهد یا مرا طلاق بدهد بهمین طریق رسم بعضی از خانواده های بزرگ این بود که دامادهای خود را میداشتند بر اینکه قباله های زنهای خود را برخلاف میلشان ان قدر بسیار قرار دهند که اگر تمام خانواده او متفق می شدند و باو کمک می دادند باز هم ممکن نبود که قباله مذکور را بتوانست ادا نمایند مثلاً شخصی که مداخل او ماهی بیست و پنج قرآن بود قصد میکردند که پانصد هزار روپیه قباله زن او بوده باشد و اگر این مبلغ را نمی پرداخت مرد بیچاره بمنزله غلام میشد این قانون را محدود نمودم دست و ار دادم که شاهزادگان خانواده سلطنتی از یک هزار الی سه هزار قباله بکنند و سائر مردم از سی صوالی نه صد روپیه البته اگر قوة داشته باشند و بطیب خاطر بخواهند بیشتر ازین مبلغ بزنهای خود بدهند فاعل مختارند که بموجب میل خود رفتار نمایند در وضع قدیم محاکمات که اسباب افتضاح بود تغییرات کلی داده شده است هر گاه همه انها را مشروحاً بیان نمایم کتاب علیحده بجهت آن لازم میشود قاعده بجهت ثبت عقد و ازدواج معمول داشته ام تا در صورت نبودن شهود کافی مرافعه در میان نیاید اگر رئیس ادارۀ ثبت قباله جات بگذار و عقد نامشروعی یا عقد اجباری در کتابچه او ثبت نمایند مشارالیه کا ملا تنبیه میشود ادارۀ تعمیرات دولتی در زمان حکمرانی من در افغانستان باین اداره بیشتر از زمانهای سابق توجه شده است این مطلب واضح است که در تمام افغانستان یک عمارت که از آجر و گچ و سنگ ساخته شده باشد وجود نداشت تمام عمارات از خشت و گل بود و در نقاطی که عمارات قدیم دیده میشد فقط خرابۀ شهر قدیم بلخ و غزنین و عمارات سلطنتی بالاحصار کابل و معدودی از مقابر در نقاط مختلفه مملکت و تقریباً پنج شش مسجد میباشند از اظهار این مشعوفم که در زمان حکمرانی من عمارات آجری و گچی ممتاز تقریباً در هر یک از شهرهای معظم این مملکت ساخته شده است و در تمام مملکت راههای خوب پرداخته شده است و هنوز مشغول این کار میباشند راههای عمده
فصل سوم ۵۰ که ساخته شده است یکی از کابل ببلخ میباشد که تا سرحد روس امتداد دارد یکی از کابل بهرات یکی از هرات بقندهار وازانجا هم بغزنین و کابل یکی از کابل بجلال آباد باشمار کا فرستان یکی از کابل به پشاور از راه تک قارون میباشد و این یک راه در مدت ده سال ساخته شده است و هزارها نفر در این راه مشغول کار بوده اند فائده کلی ازین راه اینست که مسافرینی که ازین راه عبور میکنند از زحمت گذشتن از قلل جبال شامخه و درهای طویل آسوده شده اند تمام این راهها و نیز پلهای آنها را هر سال بازدید و تعمیر مینمایند و هر دو طرف راهرا اشجار غرس مینمایند بانی هر قصبه و هره که را بها از اراضی آنها میگذرد تا جائیکه متعلق بآنها است بجهت خرابی که عمداً باشجار دره ها برسانند مسئول میباشند بهمین قسم اهالی هر قریه و قصبه بجهت سلامتی مسافرین و غربائی که از محالات آنها رفت و آمد میکنند مسئول میباشند مثلاً اگر مسافرین در حدود قصبه یا قریه بقتل برسند یا اموال آنها بسرقت شود اهالی انجا باید مقصر را پیدا نمایند یا از عهده خسارت وارده بران اشخاص بر آیند ازین جهت شخص شریر در هیچ نقطه در تمام مملکت جاندارد زیرا که هر جائیکه برود اهالی انجا میگویند که مانی توانیم جواب اعمال زشت تو را بدهیم باید تو از اینجا دورشوی بهمین جهت تمام راههای مملکت من برای مسافرین امن ست اگرچه هیچکس محافظت و همرایی قوافل رانمی نماید البته بایدان اداره اخبار نگاری خود و دیگر انتظامات تمجید نمایم که باین وسایل خوف مدامی که بجهت سارقین وغر بار حاصل بود رفع شده است اطراف بعضی از شهر های معظم قلعه ها و محکمه های مستحکم ساخته ام که از انجمله قلعه ده وادی نزدیک بلخ و مشرف بر راهی که از روسیه ببلخ می آیند میباشد و این قلعه از بزرگترین و محکمترین قلعه هائی میباشند که در افغانستان بنا شده است چندین کوره ها بجهت آجر پزی و گچ پزی دائر نمودم و این ترقیاتی که در تعمیرات دولتی حاصل شده است اسباب تمجید تمام مباشربنی که مشغول این کار بوده اند میباشند اسامی بعضی ازین مباشرین از قرار ذیل است عبدالرحمن خان مهندس عبداسبحان خان مهندس میر عمران رئیس اداره تعمیرات دولتی منشی نظیر منشی محمد بخش که قبل از استخدامش نزد من نقشه نویس باشی ایالت پنجاب بوده است و این
فصل سوم ۵۱ و این شخص بچندین نفر از نقشه نویسان کابل حسب دستورالعمل من نقشه نویسی آموخته است اداره طبی و این اداره دو شعبه دارد شعبه قدیم طب یونانی میباشد و شعبه دیگر برای اطبائی میباشد که بموجب طب فرنگی معالجه مینمایند و در هر شهر ادارات کشوری و لشکری تحت مواظبت این اطبای هر دو قسم میباشند دواخانه هائیکه بجهت دادن دواها فرنگی اول در افغانستان دائر نمودم بتوسط یک نفر نائب طبیب هندی موسوم به داکتر دائم خان و داکتر عبدالرحیم خان بود و این اشخاص زیر دست داکترهای انگلیس کار کرده بودند و چندی بعد از جلوس من بتخت سلطنت مستخدم این جا شدند در اوائل فقط همین دواخانه ها بود که این داکترها دائر نموده بودند و تا چندین سال بعد مریضخانه ها دائر نشده بود و در مراکز نظامی دوا و غذا بجهت مرضای نظامی از جانب دولت داده میشد اول مریضخانه را طبیب مخصوص من للیاس هملتن خانم انگلیسی در سال دائر نمود چندین شاگرد و یک نفر پرستار خانم انگلیسی که هملتن خانم او را با خود از انگلستان آورده بود با مشارالیها معاونت مینمودند علاوه بر دائر نمودن اول مریض خانه بطرز فرنگستان هملتن خانم ابله کوبی و تحصیل ماده ابله کوبی را از گوساله متداول نمود این امر بجهت اطفال خیلی با فائده و موثر افتاد زیرا که تعداد زیادی از اطفال بمرض ابله همیشه تلف میشدند و اشخاصیکه خوب هم میشدند از ابله روئی بسییار زشت و کریه المنظر بودند چندین نفر از اطبای بومی را هم هملتن خانم سپردم که طرز ابله کوبی و تحصیل ماده ابله از گوساله را بآنها بیاموزد و رساله در این علم حسب الامر من نوشتند و نسخجات آنرا بتمام اهالی مملکت تقسیم کردم و اطبا را از نقاط دور دست مملکت خود خواستم که از شاگردهای هملتن خانم این عمل را بیاموزند مستر بیک که یکی از وکلای تجارتی من بود زمانی که بکابل آمده بود ناخوش سختی شد هملتن خانم او را خوب معالجه نمود مشارالیه هم بجهت اظهار شکرانه و ممنونیت مریضخانه موقتی از مال خود بکابل دائر نمود امیدوارم حالا که مریض خانه های اول این قدر باعث خیر عمومی شده اند این اقدام در تمام مملکت روز بروز در ترقی بوده باشند تا بجهت معالجه مریضخانهای زیاد
۵۲ فصل سوم میباشند و تحت حکم دکترهای حاذق صحیحاً معالجه میشوند و اسم هملتن خانم را در این مقام بواسطۀ خدمت دیگری هم که بمن نموده است ذکر مینمایم مشار الیها در سنۀ با پسرم نصرالله خان بسمت حکیمباشی گری بانگلستان رفت و در ان سفر از شرفیابی خدمت علیا حضرت ملکه انگلستان مفتخر گردید معدنیات افغانستان این قدر معادن دارد که باید متمولترین ممالک دنیا بوده باشد ولی بموجب مقوله قدما زرد ر کرشناسد قدر جوهر جوهری هیچیک از حکمرانهای سابق افغانستان یا اهالی آنجا نتوانستند ازین معادن زرخیز فائده ببرند در زمان حکمرانی من چندین معدن مستخرج شد که من جمله آنها یک معدن یاقوت و یک معدن سنگ لاجورد و معادن طلا و نقره و سرب و آهن و مس و ذغال سنگ و پنبه معدنی و سنگ جهت عمارت و نمک میباشند بجهت کار نمودن تمام این معادن بطور صحیح و مفید مشغول جمع آوری اقسام ماشینها میباشم مستر مدلتن که یکی از مهندسین معدنی انگلیس میباشد در کار نمودن معدن یاقوت جلال آباد و معدن سرب غوربند خیلی خوب از عهده بر آمد بپسرها و اخلاف خود با کمال تاکید نصیحت مینمایم که انحصار معدنیات خود را بهیچ خارجه ندهند و نگذارند در معادن انها کمپانیهای خارجه مداخله نمایند والا دوچار اشکالات عدیده شده بهانه بدست خارجه خواهند داد که در امورات مملکت بجهت طمعی که یوما فیوما در تزاید است مداخله نمایند بخیال من صحیح نیست که این مطلب را مشرحاً بیان نمایم ولی در بسیار موارد اتفاق افتاده است که ملت قویئی اسباب خرابی ملت ضعیفی را فراهم آورده اند بهانه اینکه بجهت حقوق رعایای خود که در این مملکت ضعیف داخل معاملات تجارتی میباشند بجنگند اشاره از من در این فقره کافی باشد که پسرها و اخلاف مرا متنبّه سازد که ابداً خود را با ملل دیگر در کارهای پرپیچ و خم نیندازند نه همین که باید از مردمان خارجه از دادن امتیازات اجتناب نمایند بلکه مخصوصاً اهل فرنگستان را نگذارند که در مملکت آنها دائماً زیست نمایند بهمین مستخدم فرنگی یا معلم یا کارگر آنها کار یراکه بجهت آن او را آورده بودند با تمام رسانید و بمردم بومی کار خود را آموخت چنانچه بدون حضور او با نجام رسانند
فصل سوم رسانند او را باید مرخص کنند که بوطن خود مراجعت نمایند اداره آذوقه و انتاج مال اگر چه ممکن است هر قدر یابوهای بارکش و شتر و سائر حیوانات بارکش که لازم میشود بکرایه بگیرند ولی باز هم در صورت لزوم بنا باحتیاط و ملاحظه صرفه بیست و چهار هزار راس اسپ دولتی بجهت سواری و بارکشی با تعداد زیادی از فیل و قطار شتر نگاه داشته و فیلها مخصوصاً برای این کار میباشند و ماشینهائی که نمیشود با شتر و دیگر حیوانات حمل و نقل نمود بکشند دو هزار راس مادیان ایلخی هم بجهت نتایج و تقریباً هشتاد راس سپ فحل نیز دارم که اینها از اسپهای فحل انگلیس میباشند بعضی از انها از اصطبل سعید انگلیس و برخی اسپهای عربی و معدودی از اسپهای استرلیا و ترکمنی و مهند و دیگر اقسام اسپهای ممتاز تحصیل نموده ام و بجهت مواظبت مزاج و سلامتی تمام این اسپها چندین نفر بیطار تحت امر امیر آخور مقرر داشته ام چند نفر از بیطارهای بلدی هم بودند ولی اینها طرز معالجه جدید را که در ممالک فرنگستان متداول است نمیدانستند لهذا یک نفر انگلیس مستر کلمنیتس نامی را بجهت این کار مستخدم نمودم و مشارالیه نه فقط اسپهای ناخوش را معالجه میکرد بلکه از اقسام مختلف حیوانات تخم میگرفت و هنر خود را هم ببیست نفر از جوانان افغانستان آموخت مستر کلمنیتس چند راس گوسفند انگلیسی هم با خود آورده بود خودم تعداد زیادی از گوسفندهای استرلیا بجهت زیاده نمودن تجارت پشم افغانستان که از تجارت مذکوره جزء عمده دخل مملکت عائد میشود ابتیاع نموده بآنها ملحق نمودم * اداره تدریس چندین مدارس بجهت تعلیم اجزاء خانواده و مستخدمین شخصی و غلام بچه های خودم و نیز برای سرای جنگ و نظام و اطفال صاحب منصبها و سائر رعایای خودم دائر نمودم علاوه بر این خود مردم هم بجهت تعلیم اطفال خود در هر جا مدارس عمومی دائر نموده اند هر نوکری در هر کاری که هست باید خدمت خود را امتحان بدهد حتی قاضیها و ملاها که خود را بمنزله پیغمبر ها میدانستند بهیچ کاری مامور
فصل سوم ۵۴ نمی شوند احکام شرعی را نمی تواند اجراء نمایند مگر آنکه قبلاً از امتحان بیرون آمده باشند در صورتیکه درست از امتحان بیرون آیند تصدیق نامچه از مجلس ممتحنین بآنها داده میشود چنانچه در چندین مقام بیان داشته ام بجهت هر شغل و اداره تعلیم لازمست و واجب ست که درینجا تکرار نمایم پسر بزرگم حبیب الله خان زبان انگلیسی و تواریخ و جغرافیہ و هندسه نقشه نویسی مساحت و پست را تحصیل نموده است. اداره تجارتی متعلق باین اداره خلاصه بروشهای تقدیم که در صفحات مملکت متداولست بجهت ترقی این امر خیلی توجه خود را مصروف داشته ام بسیار سعی میکنم که حالت تجارت را بیشتر ترقی دهم زیرا که خوب میدانم رشته تجارت ماخذ بزرگی برای تمول مملکت میباشند چنانچه قبلاً بیان داشته ام در زمان سابق اقسام مال التجاره خیلی بافغانستان وارد میشد و پول بازاء آن خارج میشد حالا بیشتر آن مال التجاره در خود کابل ساخته میشود و آن پول در خود مملکت زیر ور میشود مثلاً از جمله اشیائی که از خارج می آوردند مقدار زیادی نمک بود لهذا امر نمودم که دیگر نمک از خارجه نیاورند و مردم باید نمک از معادن تازه خودم که مردم افغانستان کارسیا نمایند ابتیاع نمایند مقدار زیادی از پوست های بره و یاقوت ولاجورد و اقسام میوه جات و پشم و اسب و چوب برای عمارات و تریاک و سائر دوایها از مملکت خارج میشود و باین وسیله پول در عوض داخل مملکت میشود در اداره فلاحت ترقیات زیاد بعمل آمده است قبل ازینکه من بتخت افغانستان جلوس نمایم سیبزی آلات بعمل نمی آورده حالا هر قسم میوه و سبزی آلات تربیت میشود زراعت نیشکر را هم در محلات قندهار و لغمان معمول نموده ام و نهالهای مرکبات و موز و غیره را از هندوستان آورده ام تجارت قلیلی هم که در افغانستان وجود داشت در دست مردمان خارجه از قبیل هندیهای مسلمان و ہندو بود این فقره باعث افلاس اهل مملکت بود زیرا که این مردمان خارجه هر قدر پول تحصیل می نمودند بعد از وضع مخارج لازمه تجارتی انچه فاضل می آید باوطان خود میفرستادند لذا اہالی مملکت خود را تشویق نمودم که مشغول تجارت شوند و از خزانه دولتی سرمایه بانها بقرض دادم بدون
فصل سوم بدون اینکه سودی از آنها بگیرم ولی باید بخاطر داشته باشند که من شخصی نیستم که پول خود را بدون ملاحضه منفعت بکسی بدهم لکن چون میدانم که ازین پول نفع بالمضاعف عائد میشود باین معنی که بهر مال التجاره که وارد و خارج میشود فیصد دو و نیم گمرک میدهند و این مبلغ بیشتر از نرخ معمولی منفعت پول است و در ظرف سال هم وجه مذکور چندین مرتبه میرود و می آید و از هر دفعه گمرک دریافت میشود و فائده دیگر انست که رعایا مشغول تحصیل امور معاش خود میباشند فرصت بجهت اغتشاش و بی آرامی ندارند اظهار میدارم با وجودیکه در امورات مهمه مملکت خیلی مصروفیت و اشتغال دارم از امورات خیلی جزئی هم صرف نظر نمیکنم حتی آنکه از یک نفر انگلیس مستر پرفنز نامی کوک نمودن ساز پیانو را آموختم و بعد بعضی اهالی و کسان خودم را کوک نمودن سازهای پیانو را آموختم و نیز اظهار میدارم که یک قسم مخصوص از مرغهای سندی ابتیاع نموده اولا خودم از انها جوجه گرفتم و بعد در میان مردم شایع کردم صدها اقسام تمبر ها و کاغذ های چاپ شده بجهت اجاره نامجات و قباله جات و اسناد و قباله های ازدواجی و تذکره متداول داشتم که از اینها پولی معتد به داخل خزانه میشود و قبل از زمان من در افغانستان ابدا اسم اینها را هم کسی نمیدانست ولی بهترین موارد دخل دولت صنایع عدیده و حرفت و معادنی ست که خودم دائر و متداول کرده ام بعد از توجه امورات نظامی بیشتر اوقات یومیه خود را صرف این امورات تجارتی مینمایم اکثر صاحب منصبهای من که خود را خیلی عاقل و هوشیار میدانند اتصالا مصلحت میدهند که راههای آهن و تلگرافرا در مملکت خود متداول نمایم و میگویند بدون اینها ممکن نیست از معدنیات و محصولات دیگر فائده کلی حاصل شود مجدداً باولاد و اخلاف خود نصیحت می نمایم که حرف این اشخاص را قبول ننمایند البته خودم میدانم که حرف آنها خیلی راست و درست است ولی مع ذلک نمیدانند در صورتی که داخل شدن بمملکت سهل شود برای دول خارجه چندان اشکالی نخواهد داشت که داخل این ملک شده آنرا فرا گیرند بزرگترین علت بقاء افغانستان این ست که حالت طبیعی آن سخت و محکم میباشد خداوند هر قله کوه هی قلعه طبیعی برای ما قرار داده است و مردمان خارجه میدانند که اهل افغانستان فطرتاً ۵۵
۵۶ فصل سوم جنگی میباشند تا زمانیکه بتوانند خود را عقب سنگها پنهان نمایند و در میدان با دشمن مقابل نشوند همیشه میتوانند بجنگند شک نیست آن روز خواهد رسید که راههای آهن و تلگراف خیلی مفید باشند و از دائر شدن آنها در مملکت مردم خوشحال شوند و آنروز روزی خواهد بود که ما ببیم بیم شکر بزرگی داریم ان قدر قوه داشته باشند که با همسایه های خود بجنگند ولی تا وقتی که ما قوت کافی نداشته باشیم تا خود داری خود را بکنیم نباید بدست خود قوت کوهسار مملکت خود را ضعیف نمائیم یا نباید مرتکب همان اشتباه شویم که شخصی مرغی داشت که هر روزه تخمی زرین برای او می نهاد و آن کس بخیالی که یک دفعه خمار ابدست بیاورد مرغ را کشت و بمقصود نرسید اداره پست خانه این اداره قبل از جلوس من فقط اسماً وجود داشت آنهم یک خط راه بجهت حرکت پست از کابل به پیشاور مفتوح بود و نوشته جات بعد از مدت مدیدی و در زمانی غیر معین بصاحبانش میرسید حالا بترتیب صحیح مرتب میباشد و در هر شهری از مملکت من پستخانها دایر میباشند و رسانیدن نوشته جات هم انقدر سریع میباشد که در ظرف سی و شش ساعت از هندوستان بکابل میرسد بهر جانب ممالک اطراف یعنی روس و ایران و چین و هندوستان جاری میباشند وضع سفارشی نمودن پاکتها و گرفتن قبض آنها و فرستادن اعلامات و امانات و بروات پستی و غیرها کاملاً مکمل میباشد و بطرز پستخانهای هندوستان میباشند و دخلی که از این عائد میشود بجهت تمام مخارج آن کفایت می کند فصل چهارم در باب چند فقره حالات از مشاغل یومیه خودم میباشند از زمان طفولیت تا بحال وضع زندگانی من بکلی بعکس طرز معاشرتی میباشد که اکثر سلاطین و رؤسای آسیائی دارند و بیشتر اوقاتشان مصروف بطالت و تعیش میباشد و مردمان بزرگ خیال مینمایند که بجهت پادشاه کسرشان است اگر بیبیند پیاده راه میرود یا بدست خود کار برا صورت میدهد ولی با عتقاد من کتابی
فصل چهارم (۵۷) گناهی ازین بزرگتر نیست که روح و بدن خود را بگذاریم بیکار ماند و مشغول کارهای مفیده نباشند و این کفران نعمتی ست که خداوند بما عطا فرموده است مطالعه کنندگان کتاب من از تاریخ حالت من میتوانند خودشان استنباط نمایند که در ظرف تمام زندگانی خود آیا من مرد سپاهی کاملی نبوده ام و شاید آزادانی فعله یا کارگری زحمت کش تر بوده‌ام وضع معاشرت و لباسم همیشه ساده و بی‌تکلف و سپاهیانه بوده است همیشه مایل بوده‌ام که شب و روز خود را کاملاً مصروف کاری داشته باشم و فقط چند ساعتی را صرف خواب می‌نمایم و چون عادت طبیعت ثانوی پیدا میکند طبع من عادی شده است در حالتی که ناخوش سختی هم باشم که نتوانم در بستر حرکت نمایم باز هم بر حسب معمول مشغول مطالعه و تحریر رسائل و سائر نوشتجات دولتی و اصغاء عرایض و تظلمات رعایای خودم و صادر نمودن دستورالعملها و احکامات میباشم و اشخاصیکه مرا در این گونه مواقع دیده اند میدانند که چه بسیار کار میکنم و اکثر اوقات شنیده اند که گفته ام اگر دست پای من نتواند از بستر حرکت نماید باز هم میتوانم زبانم را حرکت داده باشخاصی که در حضوراند احکام بدهم و بانها بگویم که چه باید بکنند کار بسیار برای من زحمت نمیباشد بلکه بعکس کار زیاد را دوست دارم و ابداً خسته نمیشوم چرا که خیلی مایل بکار و محنت میباشم شک نیست که هر کس ہوائی و هوسی دارد و ہوس من همیناست تمام مشقتی را که بر خود وارم بجهت این میباشد که نظم مملکت خود را مکمل نمایم چنانچه شاعر میگوید حرامست بر پادشه خواب خوش که باشد ضعیف از قوی بارکش این عشق کار را خداوند در طبیعت من نهاده است چنانچه مدت عمر آرزو و تمنای واقعی من این است که مخلوقیرا که خداوند تعالی باین بنده ضعیف عاجز خود سپرده از انها نگاهداری نمایم چنانچه خداوند بپیغمبر خود میفرماید انواارادالله شیئا فنیاء باسبابه چون خداوند خواست که افغانتسان را از تعدی خارجه و اغتشاشات داخله برہاند این بنده ضعیف خود را باین مقام منیع مفتخر گردانید و او را واداشت که در خیال اسباب رفاهیت ملت مستغرق باشد و او را هم کرد که اوقات خود را صرف ترقی این مردم بنماید و حاضر باشد که نفس خود را فدای آسوده گی و دین حقه محمدیه نما
فصل چهارم ۵۸ بنماید هر چه پیشتر می بینم که اهالی سائر ملل و ادیان رو بترقی چالاک میروند خواب و استراحت من کمتر میشود تمام روز متفکرم در اینکه چگونه خواهم توانست که بایندر فتارترین ملتی مقابله نمایم و شبها خوابهای من از همین قسم بلیها میباشد مثل معروفست که گربه غیر از موش چیز دیگر بخواب نمی بیند من غیر از حالت عقب افتادگی مملکت خودم و اینکه چگونه باید ازان محافظت نمود دیگر خوابی نمی بینم زیرا که ملاحظه میکنم که افغانستان بمنزله گوسفند بیچاره ایست که شکار سیب باشد که از یک طرف شیری و از جانب دیگر خرسی با و نندگاه می کنند و حاضراند که نخستین موقعی که بدست انها بیاید او را بلع نمایند چنانچه اهالی دربار من میدانند که چندین سال قبل ازینکه تحدید حدود افغانستان مطرح مذاکره شود خوابی دیده بودم و آن خواب را در همان زمان طبع نموده در تمام مملکت منتشر ساختم خلاصه مفاد خواب مذکور این بود که قبل از موت خودم باید دیوار محکمی را اطراف افغانستان بجهت امنیت و حفاظت آن کشیده بتکمیل رسانم معبرین تعبیر این خواب را چنین نمودند که حدود افغانستان را باین قسم تحدید خواهم نمود تا باین وسیله جلوگیری شود حالت تخطی همسایه ها یرا که استمراراً در صدد پیش آمدن و نزدیک شدن مثل این است اکثر خوابهای دگر من که تمام آنها را باهل دربار خود گفته ام در است شده است و دیدند که سرحدات تحدید شد و من هنوز حیات دارم و این معنی باعث تاسف اشخاصی ست که خواستمند مرا تمام نمایند زیرا که هفته یک مرتبه در افواه مردم شهرتهای دروغ در باب فوت من منتشر می نمایند و گمان نمیکنم که هیچ کس این قدر چندین دفعه مرده باشند که آنها بخیال خود مرا میرانده اند تعجب ست که هر چه بیشتر زحمت میکشم عوض آنکه خسته شوم بیشتر مایلم که مشغول کار بوده باشم چنانچه مثل معروف است اشتها زیر دند انست بجهت اشخاصی که میخواهند بعضی تفصیلات وضع زندگانی مرا بدانند اظهار میدارم که برای خواب وقت معینی بجهت خوراک زمان مخصوصی ندارم بعضی اوقات غذای من تا چندین ساعت در سفره جلوی من میماند و خودم در تفکرات مستغرق بوده از غذا فراموشی دارم وقتی که مشغول طرح ریزی بعضی ترقیات و متوجه امورات دولتی میباشم خیالات چنان بر من مستولی میشود که هیچ یک از اشخاصی را
۵۹ فصل چهارم اشخاصی که در حضور من هستند می بینم اکثر شبها مشغول مطالعه و نوشتن جواب مراسلات میشوم و سر مرا بند نمی کنم یا ملتفت نمی شوم که شب گذشته است و صبح نمودار شده است و حکایت من مثل حکایت عاشقی ست که در مشرق زمین باسم مجنون معروف ست مجنون با لیلی آن قدر تعشق داشت که روزی سگ لیلی را دیده عقب آن سگ رفت و ملتفت نشد که مسجد میباشد و اشخاصی را هم که در اینجا مشغول نماز بودند ندیده وقتی که اهل مسجد از او مواخذه نمودند اظهار داشت که من نه مسجد را دیدم و نه شما را که در اینجا مشغول نماز هستید زیرا که سگ محبوبه خود را خیلی دوست میدارم پس اشخاص مذکو رآن قدر متوجه خدا می خود نه بودند که مجنون متوجه سگ معشوقه خود بوده است زیرا که حواسس آنها متوجه دیدن مجنون و سگ بوده است لهذا نماز آنها قیمتی نداشته است دکتر ها و اطباء بمن میگویند که این اشتغال لا ینقطع علت کلی تمام امراض من ست و چون من خیلی زحمت میکشم و غذاء خود را هم در اوقات معینه از روی ترتیب صرف نمی کنم ولی جواب من این است که عشق وعقل و حکمت بهیچ وقت با همدیگر موافقت ندارند چون من عاشق رفا هیت ملت خود میباشم لهذا ملتفت مشقت خود نیستم بلکه ملتفت رنج و زحمات رعایای خود میباشم و نمی توانم متحمل اینها بشوم کسانیکه هرگز عشق نداشته نمیدانند که زحمات عشاق چه قدر سخت و مطلوب میباشد چنانکه یک نفر از شعرا خوب گفته است رنج راحت دان چو مطلب بزرگ گرد کله توتیای چشم کرگ در طلب رفاهیت افغانستان هر چه آثار تغییر و ترقی مشاهده می نمایم تند تر عقب آنها میدوم مثل آنکه عاشق بعقب نقش پای معشوقه خود میرود و اینمعنی زیاد تر اسباب تشویق محبت او میشود که در راه خود ثابت قدم تر باشد و از خداوند مسئلت مینمایم که در اجراء تکلیفی که از میان سائر مردم مرا برای آن منتخب فرموده است معاونت فرماید و اکثر مواقع بسبب بدرفتاری رعایای خودم که همیشه مشغول یا غی و دعوا و اسباب چینی برای یکدیگر میباشند و مخالفت همدیگر خبر های دروغ بمن میرسانند بسیار دل شکسته میشوم آن وقت باید بجهت تحقیق صحت مطلب رسیده کی نمایم و این فقره اسباب تضییع نصف وقت
فصل چهارم عزیز من میشود باین معنی که هرچه سعی مینمایم و بترقی قدم بزنم آنها مراعقب میکشند ازین جهت خیلی خسته میشوم بعضی اوقات خیال میکنم که حالت تغییر پذیر نیست و اسباب پستی آنها هم علاج ندارد و ممکن نیست آنها را بدرجه ارتقا داد که آنها در قوت و خاصیت بهتر همسایهای خود بشنوند گاهی فکر می نمایم که خوبست ازین زندگی پر غصه و زحمت کناره گرفت جای دیگر زندگی آسوده و آرامی اختیار نمایم و رعایای خود را بگذارم که بین خودشان بجنگند تا تمام شوند ولی این اقدام از مردانگی دور است و تمرد از انجام دادن تکالیفی است که پادشاه حقیقی یعنی قادر مطلق بامر فرموده است و بجهت آن مرا خلق فرموده است و اعتقاد من انست که عاشق صادق نباید ابدا از اشکالاتی که همیشه بجهت او پیش می آید واکردان بشود و تمام ناز و کرشمه معشوق خود را وظلم و ستم او را حرکاتی شیرین و زحماتی گوارا بداند برنجهای معشوق راحت و عیش او میباشد و اشکالات و غصه که بجهت شخص مصلح پیش می آید اسباب سرگرمی او میشود و او را امیدوار در افکار بیشتر سعی و کوشش نماید در ظرف بیست و چهار ساعت روز و شب که مشغول کار هستم هیچ وقت معینی یا ترتیب صحیحی برای من نمیباشد از صبح تا شام و از شام تا صبح مثل یک نفر فعله مشغول کار میباشم وقتی گرسنه میشوم غذا میخورم و بعضی روزها بخاطرم نمی ماند که غذا خورده ام یانه و بعض روزها بکلی از غذا خوردن فراموشی دارم از تحریر سر مرا بر داشته از اهل دربار می پرسم که امروز غذا خوردم یا نه بهمین طریق وقتی که خسته و مایل بخواب میشوم بر همان تخت خوابی که صندلی کار من میباشد بخواب میروم و هیچ اطاق شخصی و خوابگاهی معین ندارم و نیز اطاقی بجهت خلوت یا برای پذیرائیهای بزرگ لازم ندارم با اینکه اقسام اطاقها در عمارات من متعدد میباشند ولی هیچ وقت فراغت ندارم از اطاقی باطاق دیگر حرکت نمایم البته مایل می باشم که باندرون رفته و شبی با اهل و عیالم بسر ببرم و آنها هم خیلی مشعوف میشوند که بجهت ملاقات آنها بروم ولی از کثرت مشغله وقتی ندارم مگر گاه گاهی از اوقات برای ملاقات آنها میروم و چون
فصل چهارم ۶۱ وچون بیان داشته ام که بجهت غذا خوردن یا سایر حوایج شخصی خود وقت معینی ندارم لهذا مذکور میدارم که رسم معمولی من این است که بین الطلوعین استراحت می‌نمایم و تقریباً دو ساعت از ظهر گذشته بیدار میشوم و در ظرف تمام مدتی که در رخت خواب هستم خواب من باین قسم هم نمیخورد که تقریباً هر دو یکساعت بیدار میشوم و در باب ترقیات و اهتمامات کارهای مملکت خود بخیال می افتم و بعد مجدداً بخواب میروم فهکذا بین دو سه ساعت بعد از ظهر برمیخیزم و اول کاری که می کنم این است که دکتــــرها و اطبا را میخواهم و اینها مرا امتحان مینمایند که آیا دوائی بجهت من لازم است یا خیر و بعد ازان خیاط باشی می‌آید و چند دست لباس ساده بطــــرز لباسهای فرنگستان با خود می‌آورد و یکدست ازان لباسها را برای آنروز منتخب مینمایم از فراغت از شست و شو و پوشیدن لباس قهوه چی می‌آید و چای و نهار مختصر با خود می‌آورد و در ظرف تمام این مدت یعنی از زمان داخل شدن اطبا تا وقت فراغت از نهار ایشیک آقاسی و ناظر و منشیها و یکدو نفر از اجزای دیگر بطرف من نگاه میکنند و در دل خود میگویند زود باشید تا هر یک از کارهای خود را عرضه بداریم بجهت این فقره آنها را ملامت نمیکنم چرا که منشیها باید جواب تمام مراسلات و مکتوبات آنروز را از من بشنوند و ناظم تمام بروات اخراجات یومیه دولتی را بمجری برساند و تمام اطلاعات دارهٔ اخباریه را که بعد از خوابیدن رسیده است بمن عرضه بدارند و ایشیک آقاسی صدها فقـــــره را که عرایض آنها را باید رسیده کی نمایم یا آنها را به بعضی ماموریتها مقرر دارم در حضور بیاورد و هکذا همینکه بعد از اتمام صرف نهار مشغول کار میشوم چندین نفر از اجزاء و پسرهای خودم و نوکرها شخصی بحضور می‌آیند که بجهت کارهای خود دستورالعمل بگیرند و هر غلام بچه که از بینها بسیاری میباشند و اجزا ادارهٔ اخبار خفیه نه با عریضه جات اشخاص مظلم که استدعای دادرسی معدلت از من دارند در دست گرفته داخل اطاق میشوند و همچنین اشخاص بسیاری که میخواهند متوجه کار آنها بشوم و نیز میخواهند که کار زیادی بجهت من تهیه نموده و اظهار سعی خود را بنمایند اطراف من هجوم می آورند هیچیک از اهالی وطن من عشر زحمت مرا ندارند تا وقت سحر روز
فصل چهارم (۶۲) مشغول کار هستم همان ترتیب قبل معمول میدارم ولی فقط چند دقیقه بجهت غذا خوردن از کار طفره میزنم لیکن همان وقت هم اهالی دربار و نوکرها متصلاً با من مشغول مذاکرات میباشند و در حقیقت آدم بد خو هیچ راحت ندارد از سنهٔ ۱۳ که پسر خود حبیب الله خان را مقرر داشته ام که عوض من در دربار عمومی جلوس نماید کار هائیکه بجهت خود معین نموده ام و هر روز مشغول آنم از قرار ذیل ست امورات وزارت خارجه اداره اخباریه کارهای پولیسینکی حسابهای خزانه استنطاق مقصرینی که متهم بخیانت بدولت و دیگر خیانات و تقصیرات میباشند و مراجعه با حکام محاکمات پسرم و دیگر محاکمات حکام جزو تمشیت تمام امورات متعلق بابتیاع اقسام ادوات حربیه و اشیاء بجهت کارخانجات و دائر نمودن محاکمات جدیده و اصلاح قانون مملکت و اجرا اصلاحات و دادن دستورالعمل به پسر خودم و سایر مامورین و امورات شخص خانه دادۂ خودم و نیز امورات تمام رؤسا و سرکرده گان خارجه که در تحت حمایت من میباشند و امورات مهمانها و مستخدمین و غلام بچه ها جزو دربار اشخاص ذیل از زمانیکه از خواب بیدار شوم تا زمانیکه باز بخواب میروم همیشه در حضور من میباشند منشیها ایشیک آقاسی ناظر رئیس ادارهٔ اخباریه رئیس کارخانهای شاهی که آوردن تمام عرایض هم بعهده این شخص میباشد هیچ منصبی معزز و محترم تر ازین منصب نمیباشد و شخصی که حالا دارای این منصب میباشد صفر خان است که مراسلات وکیل دولت انگلیس هم بتوسط همین شخص بمن میرسد یک نفر داکتر طب جدید یک نفر طبیب طب قدیمی یک نفر جراح یک نفر دوا ساز و و سه نفر صاحب منصبهای فوج خاصه که بر علاوه داشتن منصبهای نظامی در زمانیکه حاضر دربارند مؤقتاً میر غضب و جلاد هم میباشند و چند نفر فراش خلوت که متوجه کلها و کاغذ و قلم و سایر اسباب اطاق میباشند چند نفر پیش خدمت و یک نفر شربت دار و یک نفر قهوه چی باشی یک نفر آبدار یک نفر سقا باشی و غلام بچه پادشاطر با و صند و قدار و خازن اسلحه شخصی خودم و قلیان بردار و چند نفر فراش و چند نفر خیاط و خدمه شخصی خودم و یک نفر کتاب دار و چند نفر قاچی و منجم باشی و عرض
فصل چهارم ۶۳ وعرض بیگی و آعلایچی دربار و تبراخو ر علاوه بر اینها اشخاص ذیل هم همیشه نزدیک اطاق دربار حاضر میباشند که هر وقت لازم شوند بحضور بیایند شطرنج بازها و تخته نرد بازها و چند نفر از رفقای شخصی خودم و یک نفر که در شب کتاب بجهت من میخواند و یک نفر قصه کو و بعضی از مامورین را که در ظرف روز اطلاعات بحضور برای من می آوردند اجازه میدهم که شب وقتی از کارهای شان فارغ میشوند با من مصاحبت نمایند و شبها چند نفر از اعیان و سرکرده هائیکه در کابل میباشند بجهت ملاقات من می آیند اگر فراغت دارم اشخاصیرا که برای صحبت داشتن و ملاقات خواسته ام اذن توقف میدهم و سایرین مرخص میشوند و مطربها از چندین طوایف یعنی هندی و ایرانی و افغان میباشند و اینها هم در شب بدربار حاضر میشوند و اجرت بآنها داده میشود و اگر خودم فارغ باشم اینها بحضور می آیند و مشغول خواندن و نواختن ساز ها میشوند اگرچه خودم هیچ وقت بکلی فراغت ندارم ولی اهالی دربار از تغنیات آنها خوشوقت میشوند و خودم هم گاه گاهی گوش میدهم این قبیل اشخاص حسینی جماعت دوم عموما شب را حاضر خدمت میشوند طایفه سوم نوکرهای شخصی میباشند که همیشه در اطاقهای متصل باطاق نشیمن من یا اگر در سفر باشم در چادرهای متصل بسراپرده خودم میباشند تا هر وقتی که آنها را بخواهم حاضر باشند و این اشخاص از قرار ذیل میباشند کالسکه چیها چپان چیها (نوکرهائی که تخت روانهای کوچک را بدوش حمل مینمایند) باغبانها و سقا اینها و جاروب کشها و ذخیره دارها و نقشه نگار ها و مهندسین و بیل و کلنک دارها و اجزا طبّی علاوه بر طبیبهای سابق الذکر و اجزاء مهندسین و قاصدهای پیاده و سواره بجهت فرستادن احکام و نوشته جات و اجزاء پستخانه و دیگر نوکرهای شخصی هم میباشند و ملاها و امام جماعت و مکتب بجهت غلام بچه ها و یک دسته موزیکان چی و یک نفر نقاره چی و چترچی و چپ قدار وقتی که بیک طرفی سوار میشوم هر یک ازین مستخدمین و نوکرهای شخصی با من حرکت مینمایند و با فوج سواره و پیاده و توپخانه فوج خاصه و با سپهای سواری اهالی دربار هم واکثر صاحب منصبها و غلام بچه ها و سایر نوکرهای مقرب یراق طلا و نقره زده اند وقتیکه تمام این خدم
۶۴ فصل چهارم و حشم حرکت مینمایند تماشائی خوشنمای و باجلوه میباشد اگرچه سواری از یک عمارت تا عمارت دیگری باشند این کوکبه باین ترتیب حرکت مینمایند و خودم در وسط آنها میباشم و اطراف من اهالی دربار و صاحب منصبها و نوکرهای مقرب و غلام بچه ها وغیرها میباشند و اینها از هر طرف مرا بکلی احاطه دارند و نوبت بنوبت با من صحبت مینمایند شاطرها با اسپها و فراشها متصل باسپ سواری یا چپن من میروند این دائره وسطی میباشند جماعت دیگری هم از نوکرهای شخصی درجه دوم میباشند یعنی خیاطها و فراشها و قلیان بردار ها و دوا ساز ها و غیرها جماعت سوم از سربازهای فوج خاصه میباشند که در جلو و عقب حرکت مینمایند و توپخانه هم باقتضای وضع سفر که بکدام سمت و درچه موقع هست معین میشود مستحفظین فوج خاصه خودم و فوج خاصه پسرها و عیالهایم از دو طایفه میباشند اولا از طایفه سلطنتی که موسوم برساله شاهی قندهاری اند از درانیهای قندهار میباشند و دیگری فوج پیاده میباشد ثانیا مستحفظین رساله شاهی کابلی یقینی فوج خاصه سواره میباشد و تمام اینها پسرهای سرکردهای طوایف کوهستانی افغانستان میباشند و یک فوج پیاده شاهی کابلی که اینها هم پسرهای و سامی قماستان میباشند باین فوجهای خاصه قندهاری و کابلی فرقه ثالثی یعنی پسرهای رؤسای ترکستان را هم در سواره پیاده زیاد نموده ام صاحب منصبهای افواج خاصه سوار و پیاده و توپخانه از رؤسای منتخب افغانستان اند که محل اعتماد کامل من میباشند و پسرهای اقوام خودم و اشخاصی که نوکرهای باوفای پدرم بوده‌اند و نیز همزبان خودم که در اوایل عمرم با من بوده‌اند میباشند و مواجب تمام افواج خاصه و نیز مواجب صاحب منصبهای آنها از سایر عساکر قدری بیشتر بجهت آنکه مسئولیت محافظت نفوس خانواده سلطنتی و نیز حفاظت عمارات دولتی و خزانه مخازن قورخانه با آنها میباشند این افواج و نیز دسته جزئی از توپخانه که مشتمل بر توپهای ماکسیم و گارد نیز و یک باطری توپهای کوهی و یک باطری توپهای کوچک و همیشه حاضر اند که بهر سمتی و بهرآنی که خواسته باشم عازم شوم فوراً حرکت نمایند و خودم همیشه مثل یک نفر سپاهی که بجنگ میرود حاضر السلاح م/۶
فصل چهارم ۶۵ حاضر السلاح میباشم بقسمی که در صورت لزوم بدون معطلی میتوانم حرکت نمایم جیبهای نیم تنه وشلوارم همیشه از شش لوله های پر ملومیباشند و یک یا دو عدد نان هم بجهت آذوقه یک روزه بهمرا دارم و نانها را هر روزه عوض میکنند و چند لوله تفنک و چند قبضه شمشیر پهلوی تخت خواب من یا صندلی که روی آن نشسته ام دم دست من حاضرست واسپهای زین کرده هم همیشه در جلو اطاق و قرمن مهیاست نه فقط بجهت خودم بلکه برای تمامی اهالی در بارو مستخدمین رکابی من هم جلو اطاق دربار اسپها حاضرست و نیز امر نموده ام که بمبلغ کثیری از مسکوکات طلا در میان زین برک اسپهایم بجهت تنبیه سفر بدوزند و هر دو طرف زینها دو قبضه شش لوله میباشد در این مملکت جنک طلب بخیال من لازم ست که سلطان مخصوصاً سلطانی که خودش هم سپاهی باشد باید همیشه بجهت حوادث ناگهانی مثل یک نفر لشکریی که بمیدان جنگ برود حاضر بوده باشد اگر چه کمان میکنم که مملکت من بالنسبه باکثر سایر ممالک بیشتر امنیت و آرامی دارد باز هم شخص هر قدر احتیاط و تهیه داشته باشد هنوز کم ست وقتی که خودم استراحت می نمایم تمام مستخدمین هم میخوابند غیر از اشخاص ذیل که بنوبت خود بیدار و کشیک می کشند قراولها با صاحب منصبهایشان قهوه چی ابدار و واساز قلیان بردار پیش خدمت خیاط باشی غلام بچه های مقرب من پسرهای اجزاء خانواده سلطنتی و پسرهای اعیان و خوانین و پسرهای صاحب منصبهای دربار من میباشند علاوه بر اینها غلام بچهای میباشند که از طوایف کافر و شغانی و چترالی و بدخشانی و هزاره و سایر طوایف میباشند و حقیقت این بچه ها بیشتر از سایر نوکرهای من تحت تربیت و تعلیم خودم میباشند لباس آنها مثل شاهزاده کان از پارچها نفیس و کران بهاست اسپهای ممتاز نیز بجهت سواری دارند و نوکرها و مستخدمین شخصی هم دارند و علاوه بر لباس و خوراک واسپ و منزل و نوکر که از دولت داده میشود پول خرج جیب هم دارند زمانیکه بزرگ میشوند چون آنها را خودم تربیت نموده ام بمناصب جلیله مملکت مفتخر می نمایم مثلاً فرامرزخان که غلام چترالی میباشد سپه سالار معتمد من در هرات میباشد
(۶۶) فصل چهارم و ناظر محمد صفر خان که او هم غلام چترالی ست یکی از نوکرهای خیلی امین دربار من میباشند و مهر ثبت من در دست اوست که نوشته جات و غذا و دوای مرا مهر می نماید خلاصه جان و نیز تمام مملکت من بکلی در دست اوست مرحوم پروانه خان نائب سپه سالار و مرحوم خان محمد خان جنرال تمام کل که دو نفر از بزرگترین صاحب منصبهای مملکت بوده اند در زمان حیات خود غلام بوده اند فی الواقع لفظ غلام فقط اسمی است که باقی مانده ولی معنی حقیقی این لفظ در افغانستان در عهد سلطنت من اینست که آنها از سایر نوکرهای مملکت معتمدتر و مقرب تر میباشند وقتی که آنها بکمال رشد میرسند دخترهای اعیان از خانواده های خیلی محترم را بجهت آنها تزویج مینمایم منازل و اسباب و تمام لوازمات خانه داری بهتر از شاهزاده گان خانواده سلطنتی بآنها میدهم عیالهای آنها مستمری علیحده بجهت خرج جیب خود دارند و نیز مستخدمین شخصی از جانب دولت دارند باین طریق رسم وحشیانه غلامی را از میان برداشته و متروک ساخته ام لفظ غلام فقط از زمانهای قدیم باقی مانده است والا در افغانستان غلامی نمیباشد خرید و فروش بنده قانوناً ممنوع میباشد غلامها و کنیز هائیکه در خانه های مردم میباشند و سابقاً همیشه بنده بوده اند حالا از اجزاء خانواده مالکین خود محسوب میشوند اولاً بنده ها را خانه زاد میگویند و همان مهربانی و محبتی را در حق آنها مرعی میدارند که درباره سایر اطفال صاحبخانه معمول میشود اگر شخصی بنده را بقتل برساند برخلاف انچه که در زمان سابق متداول بود سزایش قصاص میباشد و هر گاه در حق بنده ظلم شود و ثابت گردید که ظلم شده است بموجب قانون آن بنده آزاد میشود چرا که خداوند عالم تمام افراد بشر را از یک پدر و مادر خلق فرموده است و مستحق حقوق بالسویه میباشند هیچ دلیلی ندارد که یک نفر ظالم و دیگری مظلوم واقع شود عموماً غلامها و کنیزهای افغانستان اولاد اسرای جنگ میباشند یا اولاد مقتولین جنگها هستند که کسی را ندارند از انها پرستاری نماید خانه وادهای مستعمل اعیان و اشراف آنها را مثل اولاد خود نگاهداری مینمایند و مثل غلام بیحیا وقتی که بزرگ میشوند بطور شایستگی آنها را داماد میکنند و بالنسبه باکثر اشخاص فقیر بواسطه نفوذ اولیای خود بمناصب بلند میرسند و باین
فصل سویم ۶۷ و باین قسم بر حسب تعلیم ولیاقت و تربیتی که در مصاحبت اطفال تربیت شده تحصیل نموده‌اند بمناصب جلیله ارتقا می‌یابند در سنهٔ زمانی که ولایت کافرستان را مفتوح نمودم امر کردم هیچ اسیری را بغلامی نفروشند و نیز هیچ‌کس ماذون نیست که زن کافر را برخلاف میل او تزویج نماید باشخاصی که اسیر بالطور غارت در جنگ گرفته بودند مستحق بودند که غنیمت خود را برای خود نگاه دارند معاوضه نقدی داده و اسیر را مشخص نموده آن‌ها را آزاد کردم وضع خوراک باعتقاد من غذا میخوریم که حیات داشته باشیم ولی اکثر رؤسای مشرق زمین گویا عقیده شان اینست که حیات بجهت غذا خوردن میباشد شرب مسکرات را با کمال سختی منع کرده‌ام و هرکس شرب نماید کاملاً تنبیه میشود و خودم هم شراب نمی‌خورم و بهیچ‌کس از اهل دربار و مستخدمین را هم که مسلمان باشند نمیگذارم شراب بخورند مگر در حالت ناخوشی که طبیعت تجویز نموده باشد غذای طبخ شده از آشپزخانه دولتی بتمام مستخدمین شخصی که قبلاً مذکور شده است داده میشود و بجهت عیالها و نواده‌های من هم و مستخدمین شخصی آنها هم از همانجا غذا می‌برند هفتهٔ یک‌مرتبه تمام صاحب منصب‌های لشکری و کشوری در مجلس عمومی که متعلق به پسرم حبیب الله خان است حاضر شده در اطاق بزرگ (سلام خانهم) با او غذا میخورند این اطاق تالار بزرگی است بجهت مجالس رسمی میباشد و جای یک هزار و پانصد نفر مهمان را دارد تا سه خودم در اینگونه مجالس حاضر میشدم مخارج آشپزخانه دولتی از خزانه داده میشود و در تمام شهرهای بزرگ افغانستان هم مخارج آشپزخانه دولتی از خزانه داده میشود حکام ولایات و شهرها هم بضیافت من بتمام صاحب منصب‌های کشوری و لشکری و خوانین که در انجا هستند از مال دولت شام و نهار میدهند این رسم مهمانداری همیشه در افغانستان بوده است و اگرچه خیلی اسباب خرج میباشد ولی این رسم را باید همیشه برقرار داشت غذا بجهت خودم و صاحب منصبها و اجزای و خانواده خودم طبخ میشود مشتمل بر مطبوخات کابلی یعنی پلو و کباب و اقسام خورشها و غذاهای
فصل چهارم (۶۸) اوزبکی و هندی و فرنگی از هر قسم میباشند تا هر کس هر غذائیرا که خواسته باشد بخورد زیرا که از اکثر ملل نزد من مستخدم میباشند ترتیب غذا باین قسم میباشد اول صبح نهار مختصری میخورند که چای و نان چای و کلوچه و نان روغنی و میوه بوده باشد و بین دوسه ساعت از ظهر گذشته نهار میخورند باز نزدیک عصر میوه و چای میخورند و بین ساعت چهار و شش از شب گذشته شام میخورند ولی خودم در ظرف روز فقط یک دفعه غذا میخورم ولی گاهی هم تنقلات صرف مینمایم اهالی دربار و دیگر مستخدمین شخصی من و نیز پسرها و عیالهای من و دستجات مستخدمین آنها دو دفعه غذا میخورند و در بین هم میوه و تنقلات صرف مینمایند صاحب منصبها ئیکه ماذون هستند در حضور خودم و عیالها و پسرها و دخترهایم می نشینند و غذا میخورند و سایر اجزا و نوکرها علی قدر مراتبهم در اطاقهای دیگر غذا صرف مینمایند جماعتی هم هستند که خوراک و میوه و چای بطور جیره بآنها داده میشود که در منازل خود صرف نمایند غذا ئیکه بانی می ماند بین فراش و پیش خدمتها تقسیم میشود و طریقه غذا خوردن بدین وضع است که ظرفها روی میزی که سفره هم بر آن گسترده اند می چینند و آن میز بقدر می بزرگ است که همه مهمانها دور آن نشسته غذا میخورند بعد از ان پیش خدمتها آب گرم آورده دستهای اهل دربار و صاحب منصبها را میشویند پس از شستن دستها مشغول غذا خوردن میشوند و نوکرها حاضر خدمت ایستاده اند بعد از غذا خوردن مجددا آب گرم آورده مهمانها دستهای خود را میشویند پس ازان میوه صرف می نمایند و مهمانها زحمت انکه از اطاق بیرون رفته دست خود را بشویند نمیکشند و در اطاقهای نشیمن و اطاقهای خوابگاه و نیز اطاقهای عیالها و پسرها و دخترهایم اقسام گلهای رنگارنگ و نهالهای گوناگون و حش نما و تصویرها و سازها پیانو و سایر سازها و ظروف چینی ممتاز و سایر اسباب زمینت و قالیهای ایرانی و هراتی و بلبل و دیگر مرغهای خوش الحان میباشد و اسباب ممتاز قیمتی و سایر چیزهائیکه بگمان من اسباب مسرت و تماشای مجلسیان است در عمارات من مهیا ست اگر در وقت غذا خوردن از مردمان خارجه یا فرنگی کسی حاضر باشد اگر مسلمان باشد آنها را تکلیف بغذا می نمایم که با ما غذا بخورند ولی اگر مسلمان نیستند در اطاق دیگری یا روی
فصل چهارم (۶۹) یا روی میز علحده غذا میخورند اکثر اوقات فرنگیها بمن میگویند که از خوراکها ئیکه بطرز بومی طبخ شده است بالنسبه بغذاهای فرنگی بیشتر لذت می بریم نمیدانم باطناً خیال آنها چیست ولی اگر در حقیقت راست میگویند و محض تعارف و خوشی من که میزبان آنها هستم نمیگویند خیلی مشعوف میباشم ولی چون عموماً می بینم که آنها بالنسبه بغذاهای فرنگی از غذاهای افغانی پیشتر میخورند پس واضح است که راست میگویند زیرا که هیچکس از غذائی که میل نداشته باشد محض تعارف خیلی نمیخورد بعیالها و پسرها و دخترهایم عیالهای آنها و اولادهای آنها و نوکرهای آنها علاوه بر خوراک و لباس و اسپ سواری و منزل برحسب رتبه و کفاف آنها مستمری مخصوصی ماهیانه نقد از دولت داده میشود بهر یک از پسرهای بزرگم حبیب الله خان و نصرالله خان بیست هزار روپیه ماهیانه بجهت خرج جیب آنها داده میشود و بعیالهای آنها سایر مستخدمین شخصی آنها هم بهمین قسم مستمریات علحده داده میشود عیالهای من که دو نفر ازانها یکی دختر میر حکیم خان و یکی دختر میر جهاندار شاه یعنی والده حبیب الله خان و نصرالله خان میباشد و والده محمد عمر خان و والده امین الله خان و والده غلام علی خان و والده مرحوم حفیظ الله خان و اسدالله خان و والده فاطمه جان هر یکی از اینها از سه هزار الی هشت هزار روپیه کابلی بجهت خرج جیب مستمری شهریه دارند و مخارج لباس و منازل و خوراک و سایر ملزومات علاوه براین مبلغ میباشد ولباسهای آنها متعدد و باقسام مختلف میباشد بعضی بوضع فرنگی و بعضی بوضع مشرقی میباشند پسرهای کوچک و نواده هایم علاوه بر مخارج خوراک و لباس و غیرها مستمری ماهیانه بجهت خرج جیب خود دارند در مواقع اعیاد بزرگ مثل عید برات و نوروز بعیال و اولاد خودم لباس و نقد و زیور یا عیدی میدهم بهمان قسمی که در فرنگستان رسم ست در موقع عید میلاد مسیح عیدی میدهند تمام اولاد و اهل دربار و صاحب منصبها و نوکرها هم درین اعیاد از من عیدی میگیرند پسرهای من که تمام روز زحمت میکشند عموماً شبها را با عیال و اطفال خود در سرا بسر می برند در اوایل سلطنت خودم تقریباً هفته دو مرتبه بحرمسرای خود میرفتم ولی هرچه بیشتر مشغول کارها و امورات
فصل چهارم ۷۰ سلطنتی شدم رسم مجسرا رفتم کمتر شد چنانکه ماهی یک مرتبه یا دو مرتبه شد ولی حالا این قدر اشتغال دارم که فقط سالی دو مرتبه یا سه مرتبه از عیال و اطفال خود دیدن مینمایم سایر اوقات سال هم در همان اطاقنائی که مشغول کار هستم شب و روز بسر می برم و عیالهای من در سالی ده دوازده مرتبه چند ساعتی بملاقات من می آیند خداوند مرا بجهت خدمت خودش خلق فرموده است تا از طفی که بمن سپرده است حراست نمایم نه آنکه اوقات خود را صرف عیش و عشرت نمایم بزرگترین سعادت من این است که همیشه مشغول خدمات او باشم دو نفر از پسر هایم یعنی حبیب الله خان و نصر الله خان هر روز دو مرتبه یا اقلا یک مرتبه بجهت تحصیل دستور العمل برای ترتیب کارها بیومیه نزد من می آیند پسر ها و نواده های کوچکترم تقریباً هفته دو مرتبه چند دقیقه بجهت ملاقات من می آیند و چون همیشه مشغول کار میباشم مدت قلیلی می نشینند و بازی یا بعض اوقات با یکدیگر و گاهی هم با من کشتی میگیرند و بعد از ان آنها را مرخص نموده که بمنزل خود مراجعت نمایند پسر ها و نواده های من باین قسم تربیت میشوند که از روز تولد شان دایه مقرر میشود که آنها را شیر بدهد و روزی یک مرتبه یا دو مرتبه در حضور ما در هایشان می برند و بعض اوقات آنها را نزد من هم می آورند و از سال اول تولد آنها یک نفر آخوند و یک نفر معلم و یک نفرلله و نوکر ها و مستحفظین و منازلی که دارای باغچه های کوچک بوده باشند برای آنها مخصوصاً معین میشود این منازل از منازل مادر های آنها و منازل خودم هم دورست بجهت اینکه همیشه تحت حراست و تعلیم دایه ها و معلمین ولله های خود بوده باشند و این لله ها عموماً صاحب منصبان دولتی میباشند که مُسن و مجرب و از خدمت معاف شده اند و اطفال بعوض آنکه نزد مادر های خود ضایع شده احمق و شریر بار بیایند تحت مواظبت اشخاصی که بواسطه این کار نزد من مسئول خواهند بود صحیحاً کاملاً تربیت میشوند و باین سبب اطفال من تماماً خوب و تربیت شده و معقول برشد میرسند و همیشه خودم هم کمال مواظبت را دارم و در تربیت آنها خیلی توجه میکنم و اطوار و وضع معاشرت و تعلیم آنها را بچشم دقت رسیدگی میکنم وقتی که بحد بلوغ رسیدند متأهل و خانه دار میشوند آن وقت را بعد از اتمام کارهای یومیه خود در اوقات معینه
فصل چهارم ۷۱ معینه بجهت ملاقات من و مادرهای خود می آیند و نیز بآنها دستور العمل داده میشود که از اقوام زیر کمتر خود دیدن نموده و از انها مواظبت داشته باشند و رفع مایحتاج آنها را بنمایند و بآنها امر مینمایم که عادت مطالعه و گردش وتفریح را بجهت سلامتی خود از دست ندهند و بشکار بروند تا تنبل نشوند یا از عدم ورزش و کار ناخوش نشوند عیالهای من ماذونند بسواری اسپ یا کالسکه حرکت نمایند و عمارات آنها هم بناهای خوب بطرز جدید است که دارای باغهاست و خارج از شهر میباشند اینها و عیالهای پسرهایم مستحفظ از خود دارند که وقت سواری اسپ یا کالسکه همراه آنها میباشند هیچ تکالیف و خدماتی متعلق بعیالهای من نیست جز آنکه بامورات خانه داری رسیده گی نمایند ولی پسر من باید مثل خودم بوطن خود خدمت نمایند تکالیفی که فی الحال پسرهایم بآنها مکلفند از از قرار ذیل است پسر ارشدم حبیب الله خان همان تکلیغاتی را که خودم باسایر امیرهای سابق افغانستان داشته ام معمول میدارد بغیر از بعض ادارات تازه مثل اداره امورات خارجه که خودم بنفسه از این مواظبت دارم ترتیب کارهای یومیه حبیب الله خان از این قرار است که قریب دو ساعت بظهر مانده بدر بار خود حاضر میشود و ساعت چهار یا پنج بعد از ظهر ال در بارش را فرخص مینماید روزهای دوشنبه و پنجشنبه منشیهای دربار تمام عرایض و مراسلاتی را که بتوسط پست یا قاصدها از هرات و قندهار و بلخ و ترکمنستان و جلال آباد و هندوستان و از سائر نقات مملکت میرسد بجهت او میخوانند و بروات بحواله خزانه بجهت پرداختن مخارج یومیه ادارات متعددوه و راپورتای حکام وصاحب منصبان لشکری و کشوری ورؤساء کارخانه جات و مخازن قورخانه و تعمیرات دولتی و دفاتر مالیاتی وغیره چون مرتب شد بصاحب منصبانی که هر یک متعلق بآنها است داده میشود و منشیهای مذکور جوابها و مراسلات و غیرها را بامضاء ومهر اور سانیده بتوسط پست ارسال میدارند بعد از اتمام اینها تارسیدن موقع استراحت او بهر کاریکه پیش بیاید مشغول میشود و وقت قلیلی هم بجهت سواری و تفرج معین دارد و قبل از استراحت بچند دقیقه بدبار من حاضر میشود و در صورت لزوم صبح هم بعد از اینکه بیدار میشوم پیش من می آید روزهای
فصل چهارم ۷۲ سه شنبه بسلام نظام می نشیند و تمام صاحب منصبهای نظامی با او نهار میخورند و نیز سربازهای جدید بجهت نظام مستخدم می نماید و متوجه تمام امورات نظامی شده در باب تقصیرات نظامی مرافعه هائی که راجع باهل نظام میباشد حکم می نماید روز های چهار شنبه بجهت صاحب منصبهای کشوری که در کابل حاضرند بسلام می نشیند و حکم فقراتی که راجع بآنهاست با و عرضه میدارند می نماید روزهای شنبه از محبوسین استنطاق نموده بعضی را سزا میدهد و برخی را رها می نماید و در فقره جنایاتی که از کوتوالی و سایر ادارات با و عرضه میدارند و دیگر عرایض و غیرهارسیدگی مینماید روزهای یکشنبه تمام کارخانجات صنایعی و مخازن قورخانه کابل را ملاحظه و مستدعیات کارگرها رسید گی نموده بآنها مرخصی یا اضافه مواجب یا مستمری و غیرها برحسب لیاقت آنها میدهد روز جمعه روز استراحت او میباشد که آنروز با من است یا مشغول سواری و شکار میشود و نیز از برای نماز جمعه بمسجد جامع میرود و از مادرها و سایر اقوام خود دیدن مینماید و وضع رسیدگی در محاکمات مملکت من آسان و ساده میباشد هر کس میتواند مرا یا یکی از اعیان دولت مرا شخصاً ببیند و بدون توسط یا سفارش احدی عرض حال خود را بنماید آن وقت بر حسب شهادت و ثبوت فقره مذکوره بیحلاظه و طرف داری خودم یا پسرم حکم میدهیم اگر کسی نمیخواهد عرض خود را در محضر عام بنماید مشار الیه میتواند عرض خود را کتباً معروض دارد و در خواندن این عرایض مطول ملال انگیز مردم وقت زیادی ضایع میشود و مطلب هم کمتر فهمیده میشود ولی مردم آن قدر تنبل میباشند که زبانشانرا حرکت نمیدهند و از نوشتن مزخرفات وقت مرا ضایع میکنند لهذا حکم کرده ام که هر کس غیر از صاحب منصبهای دربار خواسته باشد کتباً عرض حالی بنماید باید کاغذ مهرداری که قیمت آن سه روپیه است خریده عریضه خود را روی آن بنویسد و این تدبیر بسیار زحمت بفایده مراکم نمود و منشیهای دربار خلاصه این عرایض را و جواب آنها را مینویسند عارضینی که عرایض خود را نزد پسرم می آورند عقب محجر چوبی پشت سرهم بترتیب می ایستند و این محجر با لقسمی میباشد که فقط یک نفر بنوبت خود از وسط آن پیش بیاید و یک نفر مستخدم مخصوصی که بجهت این کار مقررست آنها را بحضور می آورد ولی اگر ضعیفه
فصل چهارم ۷۳ ضعیفه یا پیر مرد باشند یا کسانی که خیلی ضعیف یا کم جرأت میباشند یا کسانیکه از جهت دیگری نمی توانند عرض حال خود را صحیحاً بنمایند از جانب آنها عرض بیگیها در حضور عارضین بآواز بلند بپسرم عرض مینمایند و پسرم عرایض آنها را رسیده کی نموده حکم آنرا می نماید در محاکمات ما تفاوت بین قوانین بجهت اشخاص متمول و فقیر نمیباشد اگر فقیری یا شاهزاده از یکدیگر شکایتی داشته باشند هر دو مساوی میباشند و هر دو شانه بشانه در حضور خودم یا پسرم می ایستند تا بعرض آنها رسیده کی شود حالا کار های جمعیتی قدیم افغانستان متداول نمیباشند در زمان قدیم بسبب نفوذ دوستهای خود بعضی امتیازات و استیلا باشخص ضعیف میداشت در فقرات بسیار مشکل مطول که محتاج برسیده کی قضایای متعدده یا محتاج بشهود متعدد بجهت اسباب مطلب میباشد پسرم حبیب الله خان آن فقرات را بمحکمه قضاوت یا جنایات یا تجارتی یا مالیاتی بر حسب اقتضای فقره مذکور رجوع مینمایند ابتدا تحقیقاتی بعمل می آمد آن را محتصر نموده خلاصه را نزد من ارسال میدارند که حکم قطعی آنر بدهم نصرالله خان برادر کوچک حبیب الله خانرا بریاست دفتر محاسبات مقرر داشته ام و بعد از اینکه محاسبین تصدیق نمودند که حساب شخصی بطور صحیح و بغیر ضا تمام شده است یک نفر مصدق بعد از امضا اتمام دفعات حساب آنرا محه نموده بنصرالله خان مینماید که او هم نوشته مذکور را امضا و مهر نماید و دیگر گفتگوی نمیماند ولی اگر شخص مذکور حساب را بطوریکه محاسبین تصدیق نموده اند قبول ننماید مصدق مزبور در حضور نصرالله خان فقره مذکور را مجدداً رسیده کی نموده حکم قطعی آنرا مینماید در فقراتی که خارج از قدت نصرالله خان میباشد آنها را بحبیب الله خان یا بخودم رجوع مینماید پسرهای دیگرم بواسطه صغر سن هنوز بخدمتی مقرر نشده اند از نه که حبیب الله خانرا بجهت ضبط و ربط تمام امور مذکور مقرر داشته ام برای خود مروز مخصوصی بجهت کار نمیباشد ولی از ساعتی که از خواب بیدار میشوم تا وقتی که باز بخواب میروم کارها و تکالیف خود را با چنان رغبتی متحمل که هر کاری که پیش می آید فوراً در صدد انجام آن بر می آیم یک نفر امام جماعت بجهت اهل دربار معین است
فصل چهارم ۷۴ روزی پنج مرتبه نماز را با جماعت بجا بیاورند و محتسبین در تمام مملکت مامور میباشند که اوّلا مردم را وادارند که روزی پنج مرتبه از برای نماز در مساجد حاضر شوند و در ماه رمضان هم روزه بگیرند هر گاه بحرف آنها گوش ندهند عدّۂ معینی بآنها تازیانه میزنند چرا که ملتی که مقید بدینی نباشد فاسد شدۂ تمام و تباه میشود و بدکرداری مردم را در این دنیا و در آخرت بدحال می نماید در مملکت من اشخاصی که دارای سایر ادیان میباشند آزادند و بدون تعصب با آنها رفتار میشود و در کارهای دولتی هم بمناصب جلیله مقرّر میشوند و این فقره بکلی برخلاف قانون انگلستان میباشد که اشخاصی که دین معینه انگلستان را ندارند از استحقاق داشتن بعضی مناصب جلیله محروم می مانند مثلاً خودم مسلمان سنی مذهب هستم ولی بعضی از اهل تشیع و هنود را هم صاحب مناصب بزرگ نموده‌ام هر کس میتواند ادعای خود را در حضور من باین طریق عرضه بدارد اوّلا بیرون درب طاق آمده اطلاع میدهد که میخواهد بحضور بیاید پس از ان با و اجازه داده میشود و داخل اطاق شدۀ شخصاً بخودم عرض حال خود را بنماید یا عریضه خود را نوشته بناظر یا معاون او یا بیکی از منشیهای دربار یا بپستخانه بدهد و باید روی پاکت بنویسد غیر از امیر صاحب کسی دیگر نباید پاکت را باز کند این عریضه جات را خودم باز میکنم و میخوانم و اگر لازم باشد بدست خودم هم جواب مینویسم و همان وسیله که عریضه بمن رسیده است بعارض میرسانم اگر مشار الیه نتواند عریضه خود را بتوسط یکی ازین وسایل بمن برساند مخبرین و جاسوسان آشکارا و مخفی دارم که فقره مذکوره را اطلاع بدهند و اگر آنها هم اخبار ندهند از ایشان مواخذه و آنها را تنبیه سخت مینمایم عقیده مردم افغانستان این ست که هر کس از من دستخطی دارد و در هر خانه جاسوسی از من میباشد ولی این مطلب خالی از اغراق نیست تمام عمارات مسکونی من در نقاطی که نظر اندازهای خوشنما دارد و ساخته شده است و در محل فرحناک خوش آب و هوائی واقع میباشند و اطراف عمارات مذکور با غها و درختهای گل میباشد و بطوری ساخته شده است که در یک عمارت او طاقهای گرمخانه زمستانی و ایوانهای وسیع با درهای بزرگ بجهت تابستان میباشند ترتیب اطاقها باین قسم است که در فصل بهار شگوفه اشجار
فصل چهارم ۷۵ اشجار و در موسم پائیز رنگهای گوناگون برگها در منظر اطاقها جلوه گرست از تماشا پاره پاره بدن برف نیرستان که خیلی با صفا است تابیدن مهتاب در شبها جالسین این عمارتها که در دم دریچها نشسته اند محظوظ میشوند عموماً خود هم تابستان و بهار و پائیز را خارج از شهر بسر می برم تا چندین هفته در چادر ها اقا مینمائیم و این چادر ها را در نقاطی میزنند که از انجا تمام شکوه فضای خوش نما و سرخی مغرب و رنگهای زرد و پائیزی نمایان است همیشه مایل بنظر انداز خوشنما و گلها و سبزه و آوازهای خوش و تصاویر هرگونه چیزی که طبیعتاً خوشگل است میباشم لباسهای رسمی یومیه من بسیار ساده بطرز لباسهای فرنگستان میباشند ولی در مواقع بزرگ لباس رسمی نظامی یا (دیپلوماتیکی) میپوشم شب یا وقت فراغت لباسهای فراخ که از حریر چینی یا ژاپونی که بطرز لباسهای اعراب یا اوزبکیه یا مغولیه دوخته شده است میپوشم و نیز کلاه کوچکی یا عمامه کوچکی از پارچه مل یا حریر بسر میگذارم این لباسهای فراخ بجهت پوشیدن و درآوردن خیلی سهل و ازین بابت اسباب راحت میباشد مخصوصاً وقتی که ناخوش و مبتلای دردی هستم و در هر جا که بودم باشم چه در سفر و چه در حضر بجهت غلام بچه های من همیشه مکتبی مرتب میباشد که آنها در انجا تکالیف و مسائل دینی خود را و تواریخ و جغرافیه و هندسه والسنه خارجه و تیراندازی را تحصیل مینمایند وقتیکه یک دسته از انها حاضر خدمت هستند دسته دیگری مشغول درس میباشند زمانیکه فارغ التحصیل و بزرگ شدند بخدمات دولتی مامور و فرستاده میشوند در نظام فوجی موسوم بخانه آبادی میباشند که مرکب از پسرهای کوچکی است که تمام اولادهای صاحب منصبهای نظامی و خوانین مملکت میباشند و اینها مشق و حرکات نظامی را تحصیل مینمایند و بعدها در افواج دیگر مامور میشوند خودم و بعضی از صاحب منصبها سیگار میکشیم و سایرین قلیان میکشند مجالس بزم من خیلی ساده میباشد و نظرات تمام مدتی که مشغول کار هستم هر چند دقیقه بعد از اتمام جواب مراسلات یا کار دیگری لمحه مکث نموده با صاحب منصبها و اهل دربار خودم صحبت میدارم و شبها شطرنج بازها و تخته نرد باز در حضور من مشغول بازی میشوند و بعضی اوقات بازی آنها را تماشا می کنم و گاهی هم خودم بازی میکنم ولی کم
۷۶ فصل چهارم اتفاق می افتد که خودم بازی کنم مطربها بجهت مسرت حاضرین مجلس مشغول خواندن ونواستن سازها هستند وبعضی اوقات هم خودم یک دو دقیقه از کار طفره زده گوش میدهم چون بالطبع مایل بموسیقی هستم و بهترین پیانو ها و تار ها وکمانچه ها ونی انبا ها و سایر ساز ها همیشه در عمارات من مهیاست خودم موسیقی را خوب میدانم و کمانچه و رباب را میتوانم بزنم صاحب منصبهای من که در حضور من هستند ازین اسباب طربی که برای آنها مهیا مینمایم باید محظوظ و مسرور بشوند و با کسانیکه از روی صداقت و دیانت بمن خدمت میکنند بطور دوستی با آنها سلوک مینمایم با بعضی انرا آنها شوخی می کنم و بعضی اوقات هم آنها با من شوخی و ظرافت مینمایند و همیشه مشغول خنده و ظرافت میباشم ولی با اشخاصی که منافق و فرورسیباشند خیلی سختی و تندی مینمایم چنانچه سعدی میگوید نکوئی با بدان کردن چنانست که بدکردن بجای نیک مردان بمحض آنکه در رخت خواب میروم خواهم نمی برد لی شخصی که مخصوصا مقرر است که بجهت من کتاب بخواند نزدیک تخت خواب من می نشیند و کتابی برامن میخواند مثلا تواریخ ولایات وملل مختلفه و کتب جغرافیه و شرح حالات سلاطین و مدبرین عظام و کتب پولیٹکی و من هم گوش میدهم تا بخواب روم آن وقت یک نفر قصه کوبعوض او میاید و قصه میگوید تا صبح که بیدار شوم و این قصه اسباب راحت من میباشد چرا که نفر سه استمراری قصه کوکسالت اعصاب دماغ مرا دفع مینماید خودم چندین کتب تصنیف کرده ام و آنها هم در مطبع کابل بطبع رسیده است رسم خواندن کتاب با واز بلند برای من بعضی فوائد دارد از ان جمله در مدت عمرم که هزار ها کتاب برای من خوانده اند هر روزی بجهت ترقی و تحصیل علم سبقی گرفته ام چون قصه هر چه بآواز بلند تر برای شخص گفته شود بهتر بخاطرش میماند هر چند بیشتر این قصه ها پر از اغراق و عقائد باطله است ولی باز هم بواسطه شنیدن آنها از خیالات و عقائد متدیم مردمان گذشته خیلی اطلاعات حاصل مینمایم و خیال میکنم که دنیا از امه قدیم تا حال چه مدت ترقی کرده است یک فائده دیگری هم دارد که بخواب رفتن با بودن صدای همیشه قصه کو طبیعت مهیا هو عادت میگیرد ولهذا میتوانم در میدان جنگ یا در سایر مواقع مثل آن راحت بخوابم السنة
فصل چهارم ۷۷ السنه مفصله ذیل را میتوانم تکلم نمایم و خطوط آنها را هم بخوانم افغانی که زبان قدیم افغانستان است و فارسی که زبان علمی میباشند و روسی و عربی و هندوستانی این دو زبان آخری را کاملاً نمیدانم ولی می فهمم مایل هستم که از تمام مطالب چیزی تحصیل نمایم و ابداً موقعی را بجهت تحصیل علم تازه از دست نمیدهم لهذا هر وقت از مردمان خارجه یا از اهالی وطن کسی بحضورم می آید از انها هر گونه سوال مینمایم مخصوصاً از مطالبی که میدانم آنها را اطلاعی کامل حاصل است خیلی تحقیق میکنم تا باین واسطه از هر کس چیزی کسب نمایم در باب اعیاد و ایام تعطیلات در افغانستان سالی پنجروز عید میکیرند و این ایام از قرار ذیل است یکی عید فطر و دیگری عید اضحی این دو عید چون از قرار ماه قمری معین است در فصول مختلفه واقع میشود عید سوم عید برات است این عید هم بحساب ماه قمری است و چهل و پنجروز قبل از عید فطر است عید چهارم عید نوروز است که هر سال بتاریخ بیست و یکم ماه ماس فرانسه واقع میشود در تمام این اعیاد بضی از صاحب منصبها و نوکرهای خود و نیز بصبیانها و اطفال و اقوام خودم هم انعامات و خلعت میدهیم در ایام عید با تجار هم برای من تعارفات می آورند در روز نوروز تمام اشیاء و آلات و ادوات حربیه و قورخانه و غیره را که در ظرف تمام سال در کارخانجات کابل ساخته شده است غیر ازان چیزهائی که در انبارست ملاحظه و معاینه می نمایم بکارگرهای کاین اشیا را ساخته اند برحسب قابلیت اسبابی که ساخته اند جزایا سزامیدهم و عیب و نقص کارهای آنها را بآنها می نمایم تا بعدها در کار خود بیشتر مواظبت نمایند توپها و تفنگها و غیره را که میپسند مینمایم به نشان زدن امتحان میکنم پس ازان در قورخانه و مخازن دولتی ضبط می کنند و اسلحه که ناقص ست بکار خانجا عودت میدهند تا آنها را اصلاح نمایند عید پنجم یادکار لقبی ست که دران روز ملت من بمن داده است یعنی لقب ضیاء الملت والدین این لقب در روز عید الضحی که مصادف بابیست و پنجم ماه مر۱۸۹۶ه میلادی بود ملت من بمن دادند ولی چون تصدیق این لقب از تمام ولایات سایر شهرهای افغانستان در ماه اوث که مصادف با بیست و چهارم ماه اسد بودند من رسید
فصل چهارم ۷۸ این عیدسیر افغان همه ساله در بیست و چهارم ماه اسد تجدید میشود و امتیازات و نشانهای که از جانب دولت من بصاحب منصبها داده میشود از قرار ذیل است. حرمت عزت شجاعت. امانت. صداقت. خلوصیت. خیرخواه اسلام و این امتیاز آخر که فقط بیک نفر داده شده است و آن میر منشی سلطان محمدخان ست و آن نشان را در ۱۸۹۳ء میلاد روزی که عهدنامه سرمارتیمر دورند (وزیر امور خارجه هندوستان که از جانب دولت هندوستان بسفارت بکابل رفته بود) با دولت من با مضار رسیده بود بمشارالیه دادم تمام این نشانها از طلا میباشند و بعضی از انها هم مرصع میباشند و نشانهای نقره هم هست که تعداد آنها بسیارست و این نشانها بسپاهیان شجاعی که در میدان جنگ فتوحات نمایان نموده و از دیگران امتیازی حاصل کرده باشند داده میشود اسم نقطه این فتوحات را همیشه برنشانهای نقره نقش می نمایند اگر چه گمان ندارم که پیغمبر ما صلوات الله و سلامه علیه امر فرموده باشند که زنها از منازل خود بیرون نیایند و این مسئله همیشه تنازع فیه بوده است ولی رسم اعیان و اشخاص متمول از زمان قدیم این بوده است که عیالهای خود را در حرم سراها یعنی منازل یا عماراتی که مخصوص آنها بوده است نگاه بدارند پس بجهت خواتینی که از منازلشان بیرون نمی آیند لازم ست وسایل مراوده با کسانیکه از حرم سرا خارج هستند داشته باشند لهذا در هر یکی از حزام سراهای من چندین غلام بچه و خدمتکار بای زنانه میباشند و برای تمام این خدمه حرم سراها یک نفر خانم جوان که لباس مردانه می پوشد و ملقب بسردار میباشد معین ست و اینها حامل رقعه جات و پیغامات میباشند رسم قدیم که خواجه سراها در حرم سراها بجهت این امور مقرر میداشتند متروک نموده ام علاوه براین اشخاص عیالهای من مستخدمین شخصی و ادارات مثل ایشیک اقاسی و قاپچی و خزانه دار و میر آخور و صند و قدار و غیرها هم بجهت خود دارند عیالهای من هر وقت میل داشته باشند در کالسکه ها و یا سواری اسپ حرکت و گردش می نمایند همیشه بجهت حجاب نقاب بر صورت افگنده اند فصل پنجم در باب روابط بین دولتین انگلستان و افغانستان خداوند
فصل پنجم ۷۹ خداوند تبارک و تعالی در قر آن مجید فرموده است یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود و خواجه علیه الرحمه گفته است آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا اگرچه از ستر ا عنوان این فصل معلوم میشود باید تمام مذاکرات و محاورات و روابط بین دولتین برطانیه عظمی و افغانستان را آغاز بیان نمایم و نیز سرحدات آنها را که در اوقات متعدده در معرض تغییر و تبدیلست مذکور بدارم و در باب روابط آتیه بین این دو ملت حدس خود را اظهار بدارم ولی این دو مطلب را در دو فصل علیحده بعنوان سرحدات افغانستان و تدابیر آتیه آن جداگانه ذکر خواهم نمود در این فصل بیانات خود را مختصر مینمایم باینکه مطالب واضح متنا به را که بین دولت افغانستان و دولت برطانیه عظمی در مدت سلطنت من پیش آمده است اظهار دارم وسعی مینمایم که این مطالب را هر چه ممکن شود اختصارا شرح دهم چرا که اظهار تمام مطالب بطوری که در دل دارم در صورتیکه اظهار آنهم ممکن باشد باز مصلحت نیست که مطالب مذکور را تحریر نمایم در باب یک فقره مطلبی که از بدو جلوس من بتخت سلطنت تا الحال مطرح بخت گیری زیاد و سبب اختلاف از قدیم بین عموم اهالی انگلستان و افغانستان بوده است اقدام نخواهم کرد امید و ملت را میگذارم که اینگونه مطالب خودشان قطع و فصل نموده حکم آنرا بنمایند و منازعات آنها دخلی بمن ندارد و مطلبی که مطرح مناقشه میباشد اینست که روزنامه های انگلیسی و اهالی انگلستان میگویند که ما تخت سلطنت افغانستان را با میر عبدالرحمن خان عطا نمودیم و او نوکر موظف ما میباشد اهالی افغانستان در جواب میگویند آیا انگلیسها امیر عبدالرحمن خان را دعوت نمودند که از روسیه آمده تخت سلطنت افغانستان را قبول نماید و چنین نیست آیا دولت انگلیس او را از حضرت روسها متخلص نمودند یا دولت مذکور از دولت روس خواهش نمودند که او را بگذار بیاید ادعای خود را در باب تخت سلطنت از پیش ببرد این چنین هم نیست آیا دولت انگلیس با میر عبدالرحمن خان که در روسیه بود اطلاع داد که ما منتظر میباشیم که مدعی برای سلطنت افغانستان پیدا شود
فصل پنجم ۸۰ واکر خدا خواسته باشید میتوانید مجدانه ادعای آنرا نماید خبر چنین نیست آیا انگلیسها با واعانه نقد یا همراہی دیگری بجهت مخارج سفر او از روسیه بکابل نمودند یا قبل از جلوس او بتخت سلطنت مددی با و دادند هیچیک نشده و نیست و نیز اہالی افغانستان میگویند که چند ماه بعد از ورود او بسرحدات افغانستان و بعد از داخل شدن او بخاک افغانستان میر سلطان مرادبیک میر قندغز و سایر میرهای قتله غزن و ترکستان او را توقیف نمودند و او را نمی گذاشتند که بکابل بیاید چرا که صاحب منصبهای انگلیس که در کابل بودند کمان میکردند که عبد الرحمن خان را روسها فرستاده اند یا باجازه روسها آمده است و نمیخواستند او را که بکابل بیاید صاحب منصبهای مذکور چون خود آنها نمیخواستند افغانستان را نگاه داری نمایند تند اسلطنت افغانستان بموسی جان و سایرینکه داعیه سلطنت میداشتند میدادند چرا که اهالی افغانستان مردمان جنگی شجاعی بودند و این مملکت بین انگلیسها و روسها بیطرف افتاده بود ولی بنا بر قول افغانها چون دیدند بتوفیق خداوندی و زور بازوی قوی خود امیر عبد الرحمن خان تمام این اشکالات را که بجهت او فراهم آورده بودند رفع کرد تمام میر ہای مذکور باو اطاعت نمودند و امیر عبد الرحمن خان تمام ترکستان را مفتح نموده داخل قند وز گردید و چندین هزار غازی و تمام سپاهیان با و ملحق شدند و موسی جان یا دیگر کسی تخت سلطنت را از انگلیسها قبول ننمود و در تمام مملکت از اجتماع غازیها نیکه خیالات مخالفت آنها با انگلیسها روز بروز در تزاید بود و اشتیاق جنگ از هر کس آشکارا بود و در ان وقت ایوبخان از هرات در شرف حرکت بود که بعساکر انگلیس در قندهار حمله بیاورد انگلیسها مجبور شدند با امیہ عبد الرحمن خان مشغول مذاکرات شده با و اظهارات دوستانه نمایند تا خودشان سالما آن مملکت را تخلیه نموده با نام نیک بیرون بروند ملت افغانستان این کار را کردیم که از جانب خو وکلا و و آدمها فرستادیم تا عبد الرحمن خان را دعوت نمایند که از روسیه بیاید و مشارالیه خواہش ما را پذیرفت که حکمران ما با شد و از روسیه عازم گردید اگر کسی زحمت بکشد ندا کر اتیکہ بین لیپل کر یفین بماسور پوستی دوله انگلیس امیر عبد الرحمن خان شده است بخواند خودش بآسانی م۳
فصل پنجم ۸۱ بآسانی معلوم خواهد نمود که امیر معظم له صریحاً مرقوم فرموده است که تخت سلطنت را قبول نخواهیم نمود ونمیتوانم قبول کنم مگر با جازه و از جانب خود اهالی افغانستان باشند وقبل از نیکه امیر معظم داخل کابل شود و پیش از انکه با لیرسپل گریفین ملاقات نماید ما او را در محل چاریکار بسلطنت قبول نموده بودیم و معلوم است که این امر را سرسیپل گریفین و صاحب منصبهای انگلیس که در کابل بوده‌اند بمضاء نموده بطور خوشحالی از امیر معظم له مرخصی حاصل نموده رفتند و امیر معظم له در قول و قرار خود این قدر صحیح و درست بود که لشکر انگلیس با وجود اینکه بالنسبه بسنهٔ ۱۸۴۲ پیشتر در محل خطر بودند وقتیکه خبر پریشانی عساکر انگلیس در قندهار با نها رسید باز توانستند که سالما از افغانستان بیرون بروند و جه اعانه ما بانه هم که دولت انگلیس با میر معظم له میدهد بقیناً دولت هندوستان اگر فائده منفعتی بجهت خودشان تصور ننمایند و جه مذکور را نخواهند داد امیر معظم له تمام این وجه را بلکه بیشتر از ان هم بجهت ابتیاع نمودن اسلحه و ادوات حربیه از انگلستان برای محافظت سرحد هندوستان بمصرف میرساند امیر معظم له از ادعا نمودن بعضی نقاط مملکت خود صرف نظر نموده است و نیز از محاورات با دول خارجه بدون اطلاع دولت هندوستان و تا با انها مصلحت ننماید اجتناب نموده است و نیز امیر معظم له بملاحظه آنکه بواسطه عهود مقدسه که نموده است و نظر بوعده که داده است اقرار دارد که با هیچیک از دشمنان هندوستان موافقت ننماید اگر دولت انگلستان دوستی امیر افغانستان را قابل نمیدانستند این وجه اعانه را با و نمیدادند چرا که بسیار حکمرانها و امرا و نوابها و راجه‌های هندوستان که بعضی از انها مثل نظام حیدرآباد که مملکت آنها از مملکت امیر معظم له وسیعتر میباشد بخواهی نمیدهند علاوه بر این وجه اعانه از زمان جد امیر معظم له بتمام حکمرانهای سابق افغانستان داده میشد چرا که این مایه از دیاد قوت و سلامتی افغانستان برای حفاظت هندوستان از خطی خارجه بدرجه یقین میر باشند در اینگونه مکالمات مردمان عوام خود را داخل نمیکنم و این طور تخمته گیر بیجا را بخود آنها و امیگذارم که بموجب استدراکات خود آراء خود را ظاهر نمایند صرفهٔ انگلستان و افغانستان در این است که در روابط دوستی با یکدیگر نهایت موافقت را داشته باشند و از داشتن این موافقت فوائد
۸۲ فصل پنجم فوائد خود را هم بدست می آورند از اولاد و اخلاف خود و اولاد و اخلاف علیا حضرت ملکه انگلستان خواهش مینمایم و بآنها جداً نصیحت میکنم که همیشه در صدد استحکام این دوستی بر اساس محکمی محکمتر از پیشتر بوده باشند زیرا که سلامتی هندوستان و افغانستان بیکدیگر بسته است و قوت آنها در اتفاق است و ضعف آنها در نفاق نمیتوانم از ذکر این مطلب اغماض نمایم و بگذر هم بدون انیگه رفع اشتباهی که شاید از برای مردم حاصل شده باشد بنمایم و آن این است که سرلیپل گریفین بو صاحب منصبهای انگلیس که در کابل بودند نه فقط همین سلطنت مرا از جانب اهالی و طن خودم امضا نمودند بلکه آنها مذاکرات خود را بطور زبرگی و از روی سیاسی دانی باختتام رسانیدند و خدمت بزرگی بدولت انگلیس و ملت افغانستان نمودند باعتقاد من سرلیپل گریفین در مذاکراتی که بامن و اهالی افغانستان نمود و این فقره را بحالت اینگونه اتفاق دوستانه رسانید بجهت فواید دولت خود کمال تدبیر را بعمل آورد و پاداش این خدمات بطور شایسته کی باو داده نشد بخیال من مشارالیه مستحق لقب لارد کابل میباشند چنانچه رابرت مستحق لقب لارد قندهار گردید چنانچه جناب علی بن ابی طالب که خلیفه چهارم پیغمبر ما بوده است میفرماید انظر الی ما قال لا تنظر الی من قال حرف در این نیست که آیا معاهدات ما از کدام طرف سخت تر میباشد ولی نکته اهمی که بخاطر باید داشت اینست که فواید این دولت ملت یکی میباشند و این نکته را بنظر دقت ملاحظه داشته از روز اول سلطنت خودم شروع باستحکام این دوستی نمودم د از لارد دفرین یکی از فرمانفرمایان هندوستان اشتیاق دارم که در زمان فرمان فرمائی خود بمن هرگونه اظهارات دوستی نموده باعث پیش رفت خیالات من شد سفیر اولین من در زمان فرمان فرمائی مشار الیه جنرال امیر محمد خان بود که از زمان طفولیت من نوکر خیلی معتمد من بوده است و مرد بسیار عاقل و سیاسی دان مجربی بود و نیز بجهت ثبوت این معنی که خیالات دولت هندوستان نسبت بمن خیلی دوستانه میباشد یک نفر سفیر مسلمان بدربار من فرستاد (لارد دفرین بتاریخ شانزدهم ماه ژون سنه ۱۸۸۳ میلادی مطابق سنه ۱۳۰۰ هجری بمن نوشت که سالی دوازده لک روپیه وجه اعانه برای شما
فصل پنجم ۸۳ برای شما بجهت استحکامات سرحدی قوای لشکری مقرر شده است بمناسب نخواهد بود که یک دو کلمه در باب خصال این فرمان فرمای پسندیده خیال بیان نمایم این شخص هیچ تعصبی در باب مذهب یا طایفه یا عقیده کس نداشت و عقیده اش این بود دستیکه مردم در حضور قاضی مطلق بجهت جواب دادن از اعمال خود بایستند اینکه از چه طایفه و چه ملت هستند محل اعتنائی نخواهد بود مشارالیه همیشه باین قاعده رفتار مینمود که همه ماها در نظر خداوندی مساوی هستیم و ازین جهت دلیل ندارد که عدالت بالسویه در حق تمام مردم در محاکمات نواب او که سلاطین روزگارند متساوی نباشد مشارالیه بسیار سعی نمود که علیا حضرت ملکه انگلستان در حق رعایای هند خود همان حقوقی را منظور میفرماید که اتباع سفید پوست او دارا هستند این مطلب باعث تکدر خاطر بعضی از رعایای سفید پوست مذکور گردید ولی این وسعت خیال اثری خوب درمردم گذاشت که در خاطر و قلوب آنها اخلاص و محبت زیادی نسبت بمشارالیه پیدا شد در تمام مدت فرمان فرمائی اور وابسط بین من ولار د پین نهایت دوستانه و خالصانه بوده است مثلی است فرشی که در چندین سال گسترده شده است چندین سال هم میخواهد تا جمع شود لهذا ممکن نبود که حالات خصمانه و عناد و تنفر و بدگمانی و سوءظنی که بین انگلیسها و افغانها از پنجاه سال قبل بوده است واسباب این شده که کسان و اقوام این دو ملت بمخالفت یکدیگر جنگیده و از دست یکدیگر مقتول شده اند بزودی از خاطرها محو و بیرون رود اهالی این هر دو ملت حکایات و کتبها نوشته و یکدیگر را غدار و بی اعتبار و عهد شکن خوانده اند رفع تمام این خیالات و اختلاف آراء وشستن تمام مذاکرات زمان گذشته را از لوح خاطر این دو ملت و آنها را از یکدیگر مطمئن نمودن در همچو وقتی که تمام اظهارات دوستانه را طرفین حمل بر فریب می نمودند اگرچه بکلی مشکل نبود ولی کار آسانی هم نبود بواسطه دلایل چندی که بمخالفت حقیقت این دوستی وجود داشت بسیار مشکل بود که روابط دوستانه را بطوریکه شاید و باید مستحکم نمود دولت هندوستان اختیار نداشتند که تا این درجه با من همراهی نمایند یا بقدریکه لازم بود وعده همراهی بمن بدهند و نه این مدت را اعتماد بصداقت و راستی و دوستی من داشتند که رغبت باقدام این امر بنمایند و خودم هم نمیتوانستم دوستی خود را باندازه
۸۴ فصل پنجم باندازه که لازم بود آشکارا نمایم چرا که رعایای من جاہل و متعصب بودند و اگر اظہار رضامندی و خوشنودی نسبت با نګلیسا می نمودم ملت من مرا کا فر میخواندند و میگفتند با کفار ہمدست شده است پس بمخالفت من برخاسته با من جهاد می نمودند پس میدانستم تا زمانیکه مملکت خود را ازین مردم متعصب و یا غی پاک و منزه نګردانم نمیتوانم دوستی خود را کاملاً ظاہر نمایم یا انکه انرا کاملا اجرا د بدارم من مثل محمد یعقوب خان احمق نبودم که قبل از استحازه از ملت خود و پیش از انکه بجهت محافظت سر لوئی کویک ناری دارای اقدامات کافی بوده باشد محض اظهار خوش آمد و ابراز دوستی خود سفارت مشارالیه را بکابل مقبول نمود و حال انکه این اقدام فوق قوه او بوده است و نتیجه اش این شد که کویک ناری را کشتند و بدین سبب او را از سلطنت عزل نموده محبوساً بهندوستان برد چندین ہزار نفوس بقتل رسیدند دولت هندوستان با من معاہده نموده بودند که در اغتشاشات داخله افغانستان مداخله نمایند ازین سبب اگر اہالی افغانستان بجهت دوستی که با دولت هندوستان داشتم در مخالفت من جهاد می نمودند از جانب دولت ہندوستان میثاقی با من نبود که در اغتشاشات داخله و ملکی من از من کمک نمایند علاوه بر این میخواستم که بخاطر این دوستی چنان عبارات متملقانه اظہار بدارم که در زمره متملقین و کم جراتها محسوب شوم در زمان حکمرانی خودم آن افتخار او قار یرا که خصلت موروثی ملت من میباشد آشکار نمودم و ابدا این خصلت را در موقع اشکال بزرگی و وقت تنګی ہم از دست ندادم ولی میدانستم که نداشتن اطلاع کامل از حالات یکدیگر اسباب سوء ظن میشود و سوء ظن استمراری ہم موجب وقوع جنګ و جدال میکرد د و نتیجه آن تباہی و تمامی است لہذا خیلی ساعی بودم و حالا هم سعی میکنم که انگلیسها و افغانها بیشتر از بیشتر بایکدیکر مراوده داشته و باهم نزدیک تر شده روابط دوستی شان محکمتر کرد دچرا که هر چه بیشتر بیکدیکر اعتماد و اطمینان داشته باشند بجهت هر دو ملت بهتر خواهد بود و تلاش نمودم که ہر چه زودتر ممکن باشد باین مقصود نایل کر دم ولی دولت ہندوستان بسیار مردد بوده خیال نمودند آیا دوستی افغانستان فائدہ دارد یا نه و اگر دارد آیا بدوستی آنها میشود اعتماد کرد یا خیر و هرگاه میتوان ہم اعتماد نمود آیا فوایدی که از دوستی ایشان
فصل پنجم ۸۵ ایشان حاصل شود حیران بزحمت محافظت آنها را خواهد کرد یا خیر اگر جواب تمام این سوالات بطور دلخواه داده شود باز هم سوال خیلی معتنائی باقی می ماند و آن اینست آیا مجلس پارلمنت انگلستان دولت هندوستان را اجازه خواهد داد که اینگونه معاهدات را اجرا بدارند یا خیر و اگر مجلس مذکور بدولت هندوستان اجازه بدهد که اینگونه تعهدات را بنمایند با دولت روس مقابل شوند آیا این قدر هم ممکن است یا خیر و اگر ممکن باشد آیا منافع آن مقابل با خسارت آن خواهد بود یا نه و نسقی که اقتدار بدست دسته مقابل سپارد آیا ترتیب های ژنرالی که قبل از آنها بوده اند بحال خود باقی خواهند گذاشت یا خیر جانشین پارلمنت مرکب از دو طایفه میباشند که یکی از انها را (ویک) دیگر برا توری میگویند و همیشه این دو دسته با یکدیگر مخالفت دارند و هر طایفه که غالب میشوند امورات دولتی کلیه بآنها راجع میشود و دسته مغلوب از کار با خلع میشوند و بیشتر اوقات هم ترتیب اقدامات مغلوبین بهم میخورد مختصر کلام فهم فیلسوفانه آنها بعینه مثل فهم فیلسوفانه آن نوکر بیکاره است که آقای او نا خوش شده بود و او حاضر خدمت بود آقا بنوکرش گفت من ناخوشم برو طبیب را بیاور نوکر جواب داد شاید حالا طبیب منزلش نباشد آقا گفت من میدانم که حالا منزل است نوکر جواب داد اگر منزل هم باشد شاید نیاید آقا گفت یقیناً خواهد آمد نوکر گفت شاید دوا نداشته باشد آقا گفت دوا هم دارد نوکر گفت آقای من شما میدانید که مرگ حق است شاید بعد از این همه زحمتها دوامعالجه مرض شما را ننماید پس چه تفاوت دارد که شما چند روز جلوتر بمیرید یا عقبتر من دولت هندوستان را ملامت نمیکنم باین جهت که آنها از دوستی ملت افغان فائده نبرده اند چرا که دوستی مذکور بواسطه اشتباهات یک نفر یا دیگری همیشه منجر باغتشاشات و جنگ و اتلاف نفوس گردیده و هیچ فایده حاصل نشده و بعد از رفتار امیر شیر علی خان و یعقوب خان دولت مذکور نمیتوانست با مارت افغانستان اطمینان کلی داشته باشند علاوه برین شبهات اشکالات زیادی نزا هم بوده است که ما را نمیگذاشت با یکدیگر بهتر موافقت نمائیم این معنی بخوبی واضح است که خیالات و افکار و وضع شلیقه های اهالی مشرق زمین با وضع خیالات اهالی مغرب زمین بسیار مخالفت دارد چنانچه همان قدر که مشرق
فصل پنجم ۸۶ که مشرق زمین از مغرب زمین دورست بهمان نسبت هم خیالات اهالی آنها از یکدیگر دور است مردم آن قدر ساعی در فتنه بودند که اگر از یک طرف عقل دور اندیش دلار دریپن فرمان فرمای هندوستان)وسرلفند بلایل( وزیر امور خارجه هندوستان )وسردانلد استوارت( سپه سالار هندوستان )وسرلیپل کریفن(و چندین نفر صاحب منصبهای دیگر دولت هندوستان شامل حال نبود و از طرف دیگر از وعده های دولت روس که بامیر شیر علی خان داده بودند واز خرابی امیر شیر علیخان و یعقوب خان بخوبی مسبوق نبودم مردمان مفسد یقیناً بین ما نزاع می انداختند و خانواده امیر شیر علیخان و دوستان و هواخواهان او واکثر اهالی افغانستان که در هندوستان جلاوطن بودند سعی مینمودند که خاطر امناء دولت انگلیس را از من برنجانند و علاوه براین بعضی از سرکردهای افغانستان که عادتشان براین بود که مملکت را تاراج نمایند و مخالفت یکدیگر میکند نمیتوانستند تحمل سیاستی بشوند که بسزای اعمال زشت آنها در حق ایشان اجرای میداشتم لهذآ آنها هم مکرر نزد دولت هندوستان سعایت میکردند که امیر عبد الرحمن خان کسانی را که بدولت انگلیس خدمت کرده اند و اشخاصی راکه هواخواه دولت انگلیس و مردمان خارجی میباشند آنها را بقتل میرساند فطرتی است که این جور حرفها در خاطر صاحب منصبان دولت هندوستان اثر بکند اگر چه لاردریپن و مشاورین او وخودم تماماً اهتمام داشتیم که ازین القاء شبهه ها اجتناب نمائیم ولی باز هم لازم دانستم که ملاقات بین من و فرمان فرمای هندوستان باید بشود و این ملاقات رفع اشتباهاترا از خاطر طرفین خواهد نمود و نیز در موقع این ملاقات میتوانیم در باب مطالب عمده که کتباً باختتام نمیرسید شفاهاً مذاکره نمائیم ولی فرصت مساعدی بدست نیامد تا زمانیکه لار دریپن از هندوستان رفت و لارد دفرین بجای او منصوب گردید در این وقت بعضی امورات دیگر هم اهمیت پیدا نموده لازم گردید که این ملاقات بین فرمان فرمای هندوستان و خود م فوراً حاصل شود نه فقط بجهت اینکه اظهارات دوستانه بین ما پار دو بدل شود بلکه بملاحظه مطالب چندی که بسیار اهمیت داشت واجب بود که در باب آنها بطور احتیاط گفتگو شود و آن مطالب
فصل پنجم ۸۷ مطالب این است که اولاً روسها بتوسط روزنامجات انتشار میدادند که انگلیسها بملاحظۀ دوستی که با امیر عبد الرحمن خان دارند از کابل نرفتند بلکه ازان مملکت فرار نمودند لهذا خواستم خودم بهندوستان رفته و با فرمان فرمای ملاقات خالصانه دوستانه بنمایم تا حقیقت مطلب را مردم عموم اهالی دنیا بدانند که امیر افغانستان که حکمران بالاستقلال میباشند خودش بر خود زحمت راگوارا نموده بجهرای یکدسته کوچکی از محافظین از مملکت خود حرکت نموده بهندوستان رفته که نمایندۀ علیا حضرت ملکۀ انگلستان را و پسر علیا حضرت معظمه الیها را ملاقات نماید پس معلوم است که این دو ملت با همدیگر خیلی دوست میباشند و بیکدیگر اعتماد کلی دارند و این حرکت تمام اشتهارات دروغ را تکذیب نموده ثابت خواهد کرد که تا چه اندازه دوستی صادق حقیقی بین دولت من با دولت انگلستان میباشد و شان دولت انگلیس از یاد خواهد نمود سلامتی و قوت دولت هندوستان و افغانستان منوط باین امر میباشد که دوستی جانبین بطور آشکارا معلوم شود ثانیاً قبل از سنهٔ میلادی چهار فقره موانع بزرگ و سد محکم در جلو قصد تخطی دولت روس بسمت هندوستان مرتب بود یعنی چول دشت ترکستان خیوه و بخارا و کوههای پامیر ایران و هرات چنانچه معلوم است من تمام خیالات و تدبیرات و تمهیدات روسها را نسبت بهندوستان میدانستم چون با آنها چندین سال محشور بوده ام و بطور اصرار دولت هندوستان را وامیداشتم که بجهت جلوگیری تخطی روسها اقدامات بنمایند و آنها را از تمهیدات و تدبیرات پیش قدمی روسها بطرف هندوستان مستحضر نمودم و از انها خواهش کردم که توجه خود را در باب استحکامات سرحد شمالی و مغربی افغانستان و هرات جداً مصروف دارند ولی هیچکس بحرف من اعتنائی نکرد و نصایح مرا اجرا ننمود فی الواقع بعضی از صاحب منصبهای دولت انگلیس در باب پیش آمدن روسها مردد بودند و بوعده و معاهدات آنها اعتماد کامل داشتند در این وقت روسها از چول خیوه گذشته مرو و سرخس را که در حقیقت دروازهای افغانستان میباشند تصرف کردند و بدین راه مرا و ده بین ترکستان پطرز بورغ بتوسط راههای آهن و کشتیهای بخار مفتوح گردید و بعد از انکه روسها
۸۸ فصل پنجم روسها در مرو و سرخس بجهت پشت بندی عساکر خود استحکامات بنا نهادند نسبت رو و چون ب چالاکی مشغول عملیات شدند دران وقت روابط بین دولت فرانسه و برطانیه عظمی در حالت پر خطری بوده است چونکه دولت برطانیه بر ما و مصر را متصرف گردیده بودند لهذا روسها که در پی بهانه میگشتند تا بطرف افغانستان حرکت نمایند این موقع را برای پیش رفت مقاصد خود مساعد یافتند بواسطه آنکه در باب اینگونه مطالب پرهیچ مذاکره و تعمق بعمل آید و در سرحدات افغانستان استحکامات بنا شود تا هنگام حمله روسها حاضر باشیم لازم بود که بذاکرات مستحبی وقت ضایع نشود و بدون شروط گذاشت و قبطه مقه ارا مورات بين من و فرمان فرمائت بآ داوه شود ولی با وجود اطلاعاتی که من داده بودم روسها در ۱۸۸۵ء میلادی چنانچه قبلاً ذکر شد در جلد اول این کتاب مرقوم شده ولایت پنچده را که جز مملکت من بود متصرف گردیدند اگر خط سرحد برا بین مملکت روسها و ملک خود را بطور قطعی تحدید ننمودم آنها بعضی نقاط دیگر را هم متصرف میشدند در اینجا لازم است بیان نمایم که تدبیر روسها در باب خطی اگر چه آهسته و مستمر میباشد ولی حالت آن محکم است و هیچ تغییر نمی یابد اگر یکدفعه مصمم شدند که اقدام بکاری نمایند دیگر هیچ چیز مانع پیش رفت خیالات آنها نیست و تدبیرات ایشان تغییر پذیر نخواهد بود وضع دولت آنها بر این نیست مثل بعضی ممالک دیگر که هر دسته از وزراء که روی کار بیایند بتوانند ترتیب کار های دسته سابق را بهم بزنند عادت حرکات سبقت جوئی آنها مشابہ بخصلت فیل است چنانچه فیل قبل از انکه پای خود را بجائی بگذارد آن محل را بدقت آزمایش میکند و یک دفعه که سنگینی خود را در نقطه مزبور قائم کرد دیگر بعقب بر نمیگردد و تا تمام کرانی خود را بر پای اول ثابت نگرداند و هر چیز را که بر پایش آمده نرم نکند در برداشتن قدم دیگر تعجیلی ندارد و روسها در ظرف شصت سال قبل ازین بآهستگی تمام ولی با ثبات قدم بطرف هندوستان عازم شده حرکت نموده اند دولت روس قبل از اینکه یقین بحصول مقصود حاصل نکرده باشند هیچ نقطه را متصرف نگردیده اند و بعد از انکه جائی را متصرف شدند اظهارات و اشتهارات مینمایند که دیگر جنگی نخواهند نمود و امنیت برقرار ست و معمو و قرار
فصل پنجم 89 و قرارداد های فیمابین را بحکم امضایی نمایند و هر گونه میثاق و قسمی هم یاد می کنند که دیگر ا پا پیش نخواهند رفت این مواثیق فقط تا زمانی بربسته است که آن نقطه را که تازه تصرف نموده اند بجهت پشت بندی عساکر خود کاملا مستحکم نمایند و تسلط تا می در انجا پیدا کنند بعد از ان قدم دیگریکه نزدیک قدم اول بوده باشد بر میدارند بدون اینکه خیلی جلو بروند یا بعقب برگردند وقتیکه این نقطه را هم بنوبت آن در کمال خوبی محیط ضبط در آوردند آن وقت رو بنقطه دیگر پیش میروند خواه معاهداتی در میان باشد یا نباشد تا باین اندازه میگویم که دولت روس کلی از معاهدات خود تخلف میورزند بدون اینکه دلیلی و عذری اقامه نمایند چنانچه مثلی است مشهور مقصود از بستن معاهدات تخلف ورزیدن است ولی وقتی که ملت قوی میخواهند از معاهده تخلف نمایند بجهت پیدا نمودن بهانه زیاد معطل نمیشوند وجهی را اظهار میکنند که سبب بد رفتاری ملت ضعیف در اقدام باین امر هستیم مناسب این مطلب حکایتی بخاطرم رسید و آن اینست خرس گرسنه بره را مستخدم نمود تا او را بنقاطی که سایر حیوانات در انجا میباشند راه بلدی نماید و تعهد کرد آن بره را که بلدو مشیر اوست نخورد بعد از اینکه تمام حیوانات جنگل را خرس مذکور شکار نمود نمود و غیر از آن بره طعمه باقی نماند آن وقت متغیرانه ببره گفت من باید شما را بخورم چرا که شما بمن بی احترامی گردید و با آن سبب از عهد خود تخلف ورزیدید بره بیچاره رو بخرس نموده گفت جناب آقا من چگونه میتوانم نسبت بشما بی احترامی نمایم خرس در پاسخ گفت پدر شما نسبت به پدر من بی احترامی کرده بود بره گفت از کجا می فرمائید زیرا که پدر من و پدر شما هر دو مرده اند خرس جواب داد فلانه کس بمن گفته است بره عرض کرد دروغ بعرض شما رسانیده است آن وقت خرس غضبناک گردید و گفت الان خودت واقعا نسبت بمن بی احترامی نمودی که دوست مرا حضوراً تکذیب نمودی پس بر آن بره بیچاره حمله نمود و او را نوش جان فرمود ثالثا فقره دیگریکه اسباب این ملاقات گردید این بود که من با دولت روس یا دولت خارجه دیگری بدون اطلاع و مصلحت آنها مذاکره و مراوده نداشته باشم و انگلیسها در مقابل بمن وعده داده بودند که مملکت مرا
فصل پنجم از خطیبات دول خارجه محافظت نمایند بواسطه این وعده که بدولت انگلیس داده بودم و تمام تعلقات میهود را با دولت روس قطع کردم تخت سلطنت افغانستان بتصرف من در آمد و حال آنکه دولت روس بواسطه آنکه چندین سال نمک آنها را خورده بودم و مرا مرخصی و اجازه برای آمدن بافغانستان داده بودند مرا بر همن سنت خود میدانستند و در محا مرا بکابل فرستاده بودند مثل انکه دست نشانده آنها بوده باشم و شخصاً من از انها خیلی امتنان دارم و هرگز مهربانی انها را فراموش نخواهم کرد چرا که کفران نعمت بدترین معاصی ست ولی با وجود این من حقی ندارم که مملکت و ملت خود را بعوض شکرانه که شخصاً از روسها دارم بآنها بفروشم این ملت و مملکت را خداوند بمن تفویض فرموده است که از انها محافظت نمایم و مرا فقط یک نفر پاسبانی مقرر فرموده است که کله انسانی را بجهت او نگاهبانی نمایم لهذا بسیار قبیح است از متر اول یا مستحفظی که اموالی را برای حفاظت باوسپرده باشند و او اموال مذکور را بر فقاد خود بدهد الیته هیچ قراولی این کار را نخواهد کرد تا زمانیکه جان در بدن و فشنگ از جهت تفنگ و تیغ شمشیر از برای زدن در دست داشته باشد لهذا نظر قیمت چون بانگلیسها ملصق شده ام روسها ازین مکدر شدند چیزیکه عمود و وعده ما را نگاه میدارد فقط ننگ و غیرتی است که خداوند در وجود همگی ما خلق فرموده است بدون آن بسا اوقات تعهدات را شکسته اند و میتوان شکست و امثال این فقره کم نیست اگر فقط از معاهده مقصود این ست که شخص باید راست کردار و بقول خود صادق باشد پس آن وعده که بتاریخ بیستم ماه ژویت ۱۸۸۰ میلادی مطابق ۱۳۰۵ هجری که سریپل گریفن کتباً و شفاهاً بمن وعده داده بود مکفی بود که دولت انگلیس متعهد است اگر دولت خارجه بدون اینکه افغانها بهانه صحیحی بدست آنها بدهند بمملکت افغانستان حمله بیاورند محافظت نمایند ولی بعضی از صاحب منصبها ایشان این بود که این وعده بشکل عهد نام یا نوشته رسمی داده نشده است لهذا در ۱۸۸۳ میلادی دا داشتم که نوشته مذکور را رسما امضا نماید لیکن با وجود آن میخواستم که از خود فرمان فرمای هندوستان تصدیق وعده طرفین بعبارات
فصل پنجم ۹۱ بعبارات مؤکده والفاظ صریح تفصیل نمایم و فرمان منر مای معظم له بجهت اطلاع عموم اهالی و نیا وعده مزبور را در محضر عام توضیح و مضی نماید بهمین جهت میخواستم ملاقات با فرمان منر ما نموده باشم تا رفع شک و شبهه در این باب بشود دولت روس هیچوقت با افغانستان بجنگیده بود و این دولت یعنی روسها و افغانها هیچ زمانی یکدیگر را نکشته بودند لهذا بین آنها عداوتی نبود و امید وارم که حالا هم همین قسم باشد لهذا دولت روس دلیلی ندارد که با فغانستان حمله بیاورد یا با مورات افغانستان مداخله نماید غیر ازین امر یکه فغانستان با دولت برطانیه عظمی دوست میباشند و حالا با دولت روس تعلقی ندارد و بین خاک روس و هندوستان سدی است که راه تخطی روسها را بهندوستان مسدود دارد لهذا بملاحظه همینکه دولت روس بجهت اینکه بهانه بدست آورده بافغانستان حمله بیاورد نمیتواند دلیل اقامه نماید که بین افغانستان و انگلستان دوستی میباشد مقتضی انصاف این است که چه عهد نامه باشد چه نباشد باید انگلستان برای سلامتی و محافظت افغانستان مسئول بوده باشند و این هر دو ملت باید با همدیگر متفق و مالدار باشند یا هر دو بی پا شوند و در وقت وقوع اشکالات انگلستان باید از افغانستان محافظت نماید و بدون اینکه معنی لفظ اگر و لکن را در معاهداتی که نموده اند مطر ح مذاکره نمایند بر قول خود ثابت بوده باشند لند الارد دفرین که چنان شخص سیاسی والی بوده است که پیچ حکمران عاقل تر و هوشیارتری از او در هندوستان هرگز حکومت نکرده است همینکه مشارالیه بحکومت هندوستان نایل گردید لزوم این ملاقات را که با و اظهار داشتم ملفت شد و مشار الیه شهر را ولپندی را برای این ملاقات تعیین نموده مرا دعوت کرد که بانجا رفته از او ملاقات نمایم بهتر ازین چه میخواستم معجلاً بدون فوت کردن وقت عازم هندوستان گردیده روز آخر ماه مارس وارد انجا شدم پذیرائی دوستانه و خیلی با شکوهی از من نمودند فرمان منر ما زوجه محترمه ایشان ( و دیوک آف کانات) (پسر علیا حضرت ملکه انگلستان) و زوجه محترمه ایشان و اکثری از صاحب منصبان بزرگ دولت هندوستان و بعضی از حکمرانهای سایر بلاد هندوستان با کمال گرمی مرا پذیرائی نمودند از این ملاقات
فصل پنجم ۹۲ بسیار منتفع گردیدم و مقاصدی را که ازین ملاقات آرزو میداشتم بانجام رسانیده بتاریخ ۱۴ ماه اپریل از راولپندی بکابل مراجعت نمودم بعد از مراجعت خودم بکابل تمام مذاکراتی که بین من فرمان شده بود کتابچه مختصری نوشته بجهت اطلاع رعایای خود منتشر ساختم دیگر لازم نیست که شرح آنرا بیان نمایم ولی چند فقره مطالب را مذکور میدارم این ملاقات بنای دوستی ما را این قدر مستحکم نمود و تمام اشتباهات ما را بدرجه رفع کرد که در ظرف مدت فرمان فرمای لارد دفرین بین او و من مشاقشه روی نداد و تمام اکاذیب باطله که نسبت بمن بدولت هندوستان اظهار نموده بودند مرفوع شد و دوستی این دو ملت آشکارا ظاهر گردید و مطالبی که نوشتنی نبوده در بین صحبتهای شفاهی قطع و فصل گردید و این مطالب راجع باستحکامات سرحد شمالی و مغربی افغانستان بود ثمره مانفرما یک باطری توپهای بزرگ و تفنگ و وجه نقدی بمن داده و وعده نمود که در صورت لزوم باز هم همراهی نماید و از میان این جهت سدی برای پیش آمدن روسها صورت پذیرفت فرمان فرما را متذکر ساختم که با وجودیکه من در باب پیشقدمی روسها آگاهی و اخبار از ماسیاتی داده بودم بملاحظه احتیاط یا بسبب نزاع بین شرق وزرای دولتی هیچ اقدامی بعمل نیامد و روسها یکی از چهار مواقع را که در جلواه آنها بود از پیش برداشتند یعنی از چول خیوه و بخارا عبور نموده مرو و سرخس را متصرف گردیدند نه فقط همین بود بلکه اینجه را نیز که جز مملکت من بود در زمان توقف من نزد شما گرفتند اقدامی که بعد ازین خواهند نمود این است که کوهستان پامیر را متصرف خواهند شد اقدام سوم این خواهد بود که ایران را تحت اقتدار خود خواهند آورد و چهارم هرات یا به شهر دیگری از افغانستان که دران وقت مناسب بدانند حمله آور خواهند شد لهذا باید ما کوهستان پامیر را قبل از انکه روسها بگیرند متصرف شویم ولی افسوس اقدامی بعمل نیامد و چنانچه خبر داده بودم روسها امروز کوهستان پامیر را متصرف میباشند لارد دفرین جواب گفت بجهت محافظت هرات و سرحد شمالی و مغربی افغانستان بشما هر گونه کمک از قبیل وجه نقد و اسلحه و ادوات حربیه و نیز مهندسین یا صاحب منصبان انگلیس از جهت همراہی داده
فصل پنجم ۹۳ داده خواهد شد و درصورتیکه بهرات حمله بیاورند دولت برطانیه عظمی بهمه قسم از انها جلوگیری مینماید و ما از برای چنین مطلبی تنبیه دیده ایم لارد معظم له نیز صریحاً و واضحاً وعده نمودند که سالم بودن افغانستان را محافظت نمایند و اگر دولت خارجه مخطی بی جهتی نمایند آنها را دفع کنند من نقره مندرجین و کمک صاحب منصبان انگلیس را قبول نکردم چون رعایای من اینگونه کمک را مجدانه نمی پذیرند دیگر تمام تعهدات و وعده های مشفقانه را قبول نمودم و در عوض وعده دادم تا زمانیکه انگلیسها بر قول خود ثابت بوده باشند من هم صادق الوعد خواهم بود بتاریخ هشتم ماه اپریل مجلس عمومی منعقد گردید یک طرف من نائب علیا حضرت ملکه انگلستان یعنی لارد دفرن و سمت دیگر من پسر علیا حضرت ملکه معظمه الیها یعنی ڈیوک آف کانات ایستاده بود و در مجلس مذکور این وعده دولت انگلیس را که بجهت سلامتی و بقای افغانستان مسؤل میباشند بعموم مردم ظاهر و آشکار نمودم و این کار را برای این کردم که حضار مجلس و اهالی دنیا بدانند چه معاهداتی دولت انگلیس با من نموده است و بدانند دولت مشارالیها و دفاع دولت خارجه را که بمملکت من حمله مخطیانه بیاورد بعهده خود گرفته و نیز اظهار داشتم که در ازا آن من بعهد خود صادق و در دوستی خود با دولت انگلیس ثابت خواهم بود این اظهارات منرا لارد دفرن قبول و تصدیق نمود در این موقع اظهار میدارم بتاریخ ششم اپریل عساکر خود را بجهت ملاحظه من بمیدان مشق حاضر نمودند و من که در تمام مدت عمر خود مرد سپاهی بوده ام تحسین این لشکر با عظمتی را که دولت انگلیس دارد نتوانستم خود داری نمایم ملتی که این چنین لشکری دارد دیگر خوفی ندارد همان شب در سر شام فرمان فرمائی جامی بسلامتی من نوشید و من در جواب اظهار داشتم از خداوند مسئلت مینمایم تا بعلیا حضرت ملکه انگلستان امیر طریس هندوستان و بدولت و خانواده و تمام هواخواهان دولت او طول عمر عطا فرماید و باعتقاد من سلامتی افغانستان مبنی بر همین مطلب است مگر در این یک مسئله را اظهار داشتم که دولت روس کوهستان پامیر را یقیناً تصرف خواهد کرد و همین مسئله را در ششم اپریل کہ
فصل پنجم که خط سرحدی مغربی و شمالی افغانستان در روس تحدید میشد اظهار داشته بودم در ان موقع تأکید نموده بودم که قبل از انکه روسها کوهستان پامیر را متصرف شوند خط سرحدی مذکور را از خواجه سالار تا بالای پامیر چترال ممتد نمایند ولیکن این اقدام را نه نمودند و روسها پامیر را متصرف شدند در فقره ثالثی که بین پیشین گولی نموده بودم الحال در حالت وقوع میباشد یعنی روسها ایران را بکلی تحت نفوذ خود در آورده اند و نتیجه این خواهد شد که روسها از شاه ایران خواهش امتیازی می نمایند که خط آهنی از راه سیستان بطرف قندهار و شالکوت بکشند و قدم در کنار خلیج فارس هم خواهند گذاشت در ۱۸۸۹ء میلادی که در ترکستان بودم بلا رد لنشدون که در آن وقت فرمان فرمای هندوستان بود اظهار داشتم که این موقع خیلی مناسب میباشد که در امتداد سرحد شمالی و مغربی افغانستان قلعه ها بنا نموده و توپها گذاشته مستحکم نمائیم تا از تخطی روسها محفوظ باشیم اگر روسها ایراد نمی نمایند من عذر خیلی موجهی داشتم که ارائه نمائیم چرا که حالت مملکت من در ان وقت بسیار متزلزل بود و خودم در انجا بودم ولی این اظهارات مثل همیشه هیچ اثری نبخشید و حالا هم موقع گذشت چرا که روسها خواهند گفت شما چرا لشکر خود را در سرحد حاضر مینمائید و توپها را مهیا می کنید خیلی متاسفم که باظهارات من که تمام تدابیر و مدعا و توطئه روسها را در باب حرکات آتیه در شرق زمین که در دل آنها مخفی میباشد میدانستم اعتنائے ننمودند و متاسف هستم که بهیچکس بحرف من کوشش نمیدهد نمیدانم آیا صاحب منصبهای انگلیس از این امر بی اطلاع هستند یا این قدر حسن طبعیا شند که فقره مذکور را بیجوا همت دار براه بدارند از ملاقات زوجه محترمه لارد دفرین که زن بسیار عاقله بود و از ملاقات دیوک آف کانات و زوجه محترمه مغزی الیه که تمام رعایای هندی اخلاص قلبی بآنها دارند خیلی مشعوف شدم و دیوک آف کانات مرد سپاهی بسیار مهربان شفیق و صادق و درست رفتار آراسته بود بسته فطرتی است که تمام اهالی نظام شیفته این چنین صاحب منصبی خواهند بود یک فقره که در این سفر ملاحظه نمودم اسباب تاسف من گردید و خاطرم را افسرده و مرا خیلی متالم نمود حالت نوابها
فصل پنجم ۹۵ نوابها و راجهای پنجاب بود که حالا حکمرانی دارند لباس تمام این بیچاره ها مثل لباس زنها بود و بنجاهای مرصع بسر خود زده بودند که شطاره ها و دست برنجن ها و گردن بند ها و دیگر زیورها که عموماً اسباب زینت زنها است بخود آراسته بودند و بند شلوارهای آنها مرصع بود و زنگهای کوچک در جلو شلوار شان تا پشت پای آنها آویخته و این اشخاص در جهالت و تنبلی و لهو لعب مستغرق بودند و نمیدانستند که در دنیا چه وقایع حادث میشود و در دنیا چه سیب باشد و بکلی نمیتوانستند راه بروند چرا که اینها ابدا عادت براه رفتن نکرده اند و خیال مینمایند که راه رفتن کسر شان آنهاست و ایضا تمام اوقاتشانرا صرف شرب مسکرات یا کشیدن تریاک مینمایند بحالت این بیچاره ها نهایت افسوس خوردم که آنها را مثل مرد های زن طبیعت میدیدم و بحالت رعایای بیچاره که توقع عدالت و سیاست ازینها داشتند متاسف شدم یک سبق دیگر هم ازین سفر تحصیل نمودم و آن اینست که هر چه پیشتر اتفاق افتد که خودم و پسر ها و صاحب منصبهایم بانگلیسها ملاقات نمایند و با آنها آشنا شوند بهتر خواهد بود چرا که بمن معلوم شد این صاحب منصبها مثل لارد دفرین و دیگر ها که گاه گاهی آنها را ملاقات نموده بودم زود دوست میشدند و هر چه با یکدیگر آشنا میشدیم همدیگر را زیادتر محترم میداشتیم و این امر بهتر اسباب سهولت گذشتن کارها میشد و نیز گمان میکنم این گونه ملاقاتها عداوت دیرینه را که بین این دو ملت بوده است رفع و متفرق میسازد و دوستی ما بیشتر از پیشتر محقق میشود و آن وقت دلیل و موقعی بدست مردم نخواهد آمد که مخالفت ما گفتگو نمایند و نیز معلوم نمودم که بهترین وضعی برای گذرانیدن بعضی امورات مذاکرات شفاهی استیم گردیدم که خودم با انگلستان مسافرت نمایم و نماینده های خود را هم گاه وقتی آنجا بفرستم و نیز مرد ها و زنهای انگلیس را بجهت دولت افغانستان مستخدم نمایم تا مراوده بین لندن و کابل استمراری باشد اقدام مذکور این دو ملت را بیشتر از سابق بیکدیگر نزدیک خواهد نمود ولیکن افسوس است هر چه پیشتر سعی مینمایم که انگلستان و کابل را بیکدیگر نزدیک نمایم کویا بعضی از صاحب منصبهای انگلیس بیشتر سعی میکنند که انهارا از یکدیگر دور نگاه بدارند و آنها را از همدیگر
فصل پنجم ۹۶ جدا نمایند در اواخر فرمان فرمائی لارد دفرین بعضی مطالب وقوع یافته لازم گردید که مطالب مذکور را خودم شخصاً با سفارتی که آنرا بجهت این مقصود بکابل دعوت نموده بودم قطع و فصل نمایم ولی موقعی بدست نیامد و در ماه نومبر ۱۸۸۸ میلادی لارد دفرین از هندوستان رفت و اسباب تاسف و حسرت تمام رعایا و دوستان سلطنت هندوستان گردید چون مردم سیاسی دان عاقلی مثل فرمان فرمای خودشان هرگز ندیده بودند حسرت جدائی او عمومی و بی پایان بود و وجود زوجه محترمه لارد دفرین هم در هندوستان کمتر از وجود شوهرش مغتنمایه نبود مشارالیها اول کسی بود که بانی بنیان عالی مریضخانه های زنانه برای زنهای هندوستان گردید و صرف نظر از اقدامات دیگر بجهت همین یک فقره هم اسم مشارالیها در تواریخ هندوستان تا ابد درخشان خواهد بود زیرا که مشارالیها یکی از خوانین مجلله بزرگوار بوده است و غمخواری او نسبت بامثال خود زیاد تر از سایر زوجات فرمان فرمایان سابق بوده است بعد ازان لارد لانسدون بفرمانفرمائی هندوستان منصوب گردید ازین تاریخ زمان اشکالات و مناقشات بین افغانستان و برطانیه عظمی مجدداً شروع گردید در این کتاب شرح این مطالب را بیان نمی نمایم اولاً بجهت اینکه کتاب گنجایش ندارد و ثانیا برای اینکه شایسته نیست که مطالب مذکور را آشکارا بیان نمایم همین قدر کفایت میکند که اظهار بدارم در ان وقت آن اشخاص بزرگ امنیت طلب که مشاورین فرمان فرما بودند از هندوستان رفته بودند مثل سر دانلد استیوارت سپه سالار هندوستان و سایرینی که اسامی آنها را اظهار نمیدارم چون می ترسم که مرا متملق بشمارند و جنرال امیر احمد خان که از جانب من بدربار دولت هندوستان بسفارت مامور بود و از عقل و تجربه خود را بطه دوستی در زمان فرمان فرمائی سه نفر از فرمان فرمایان استحکام داده بود ازین دنیا رحلت نموده بود لارد را برتس بمنصب سپه سالاری هندوستان منصوب گردید و مشارالیه طالب پولتیک پیش افتادن در امورات بود و دولت هندوستان شروع بمداخله نمودن با سرکرده های سرحدی افغانستان نمود و کوه خوجک را ترنل نزده (یعنی سوراخ نموده) راه آهن خود را بطرف چمن نوکه نقطه مرزی افغانستان
فصل پنجم ٩٧ افغانستان است ممتد نمودند و از همان سمت عساکر خود را هم بسرحد افغانستان نزدیک تر آورده مشغول ساختن استحکامات وتدارکات دیگر باندازۀ گردیدندکه افغانهای جاهل وبی تربیت اشتهار داده که راه آهن انگلیسها عنقریب داخل قندهار میشود و شکر انگلیس بکابل حمله می آورد لهذا الازم است که ما هم بجهت جهاد حاضر باشیم و در این وقت مراسلات (لارد لانسدون) بمن رسید و تحریر مراسلات مذکور بقسمی بودکه من بعبارات آن مانوس نبودم و از وضعی که سایر فرمان فرمایان هندوستان داشتند خیلی تفاوت داشت وضع تحریر مشارالیه بشکل نه بود و در امورات حکومتی داخله من مصلحت میداد ومیگفت که بارعایای خود باید بچه قسم رفتار نمائی من تکلملت اورا نمیتوانستم تحمل نمایم چراکه اگر من تعرض نمینمودم دولت انگلیس خیال میثموند که آنها حق دارند در امورات داخله من مداخله نمایند و این معنی بکلی مخالف شرایط عهدنامۀ ما میبود دران وقت من مشغول ساختن راه پدرادی بودم که مشرف بر راههائی که از روسیه بترکستان می آیند میباشد و نیز مشغول مستحکم نمودن نقاط دیگر سرحدی شمالی و غربی افغانستان بودم و نیز اراده داشتم که بهرات رفته استحکامات آنجا را ملاحظه نمایم و عساکر داوطلب از طوایف درانی و غلجای که بین هرات وقندهار میباشند بگیرم در انوقت مراسلاتی از کابل و قندهار بمن رسید که انگلیسها راه آهن خود را میخواهند داخل خاک افغانستان نمایند و عساکر خود را نزدیک سرحدات مملکت من مشغول جمع آوری میباشند و در مراسلات مذکور نیز نوشته بودند که سرکرده گان سرحدی افغانستان که خود سر بودند و تا حالا کناره جوئی میکرد ه اند الحال شروع بمداخله نمودن در امورات کرده اند حتی بعضی اشخاص گفتند که انگلیسها خیال دارند قندهار و کابل را تصرف نمایند این اطلاعات که مزید بر مراسلات غیر معتاد فرمانفرما بود اسباب وحشت من گردیدند احضور خود را در مرکز سلطنت لازم دانسته با وجود آنکه مشغول کار معتنای مستحکم نمودن سرحدات شمالی وغربی مملکت خود بودم مجبور شدم که مُعجلاً بکابل رجعت نمایم و در تابستان سنهٔ ١٨٩٠ میلادی وارد کابل گردیدم و سردار نور محمد خان را که از جانب من حاکم قندهار بود و مانع از آوردن راه آهن را در داخلۀ مملکت نشده بود و در باب
۹۸ فصل پنجم آن اطلاعی هم بمن نداده بود معزول نموده او را بکابل احضار کردم مشارالیه بخزانه دولتی هم مبلغی وجه نقد باقی کار بود زمانیکه مشارالیه مشغول پرداختن محاسبات خود در کابل بود وفات کرد حکومت لارد لانسدون بهمینکه تشویشات ناگوار بجهت من فراهم آورده بود قانع نگشته اقدامات دیگر هم نمود حتی توپهائیکه من از پول خود در هندوستان خریدم جلوگیری کرده نگذاشتند بکابل بیاورند علاوه بر آن بتجار من بمن اطلاع دادند که حکام سرحدی مال شخصی تجار افغان را از قبیل آهن و فولاد و مس و غیره را جلوگیری نمودند بهانه اینکه اینگونه اجناس بجهت ادوات حربیه میباشد و میگویند تا زمانیکه در باب دوستی افغانستان با یقین حاصل نشود ما نمیتوانیم این اجناس را بگذاریم که داخل افغانستان نمایند از این بیشتر دیگر چه بی احترامی نسبت بمن میخواستند نمایند در نظر رعایای خودم محقر شدم توپهای مرا مانع شدند و اجناس تجار را هم جلوگیری نمودند دایم کار در تواریخ ملل متمدنه که بین انها در همه جا تجارت بوضع آزا دیست تازه گی داشت اگر من مثل امیر شیر علیخان و بعضی از حکمرانهای سابق افغانستان مجهول و بی تجربه بودم یقینا جنگ گرفته یا بجهت کمک بروسها رخ می نمودم و این امر پیش منجبر بخرابی من میشد و زحمت تازه هم بجهت دولت هندوستان فراهم می آمد و من هم شاید چنین مراسله در جواب مراسلات دولت هندوستان می نوشتم که منجبر باین میگشت که آنها بمخالفت من میجنگید ولی من بسیار زیرک بودم و بهانه بدست انها نمیدادم که متعرض من بشوند فقط از اقدامات فقرات مذکور اجتناب نمودم بلکه بکمال بی اعتنائی را هم بخرج دادم دولت هندوستان از وضع حرکات من چنان مطمئن گردیدند که در موقع بسیار نازکی زمانیکه از جهت اغتشاش طائفه هزاره که در مملکت من پیدا شده بود پریشان بودم دولت مشارالیها با مردیگری هم اقدام نمودند و این اغتشاش در تمام افغانستان چنان سرایت کرده بود که حتی مستخدمین خودم از نزد من فرار نموده بشورشیان ملحق گردیده بودند و بعضی اشخاص از شهر کابل و از ده خنک هم که از مضافات کابل است با شورشیان ملحق شده بودند در تمام مملکت من هزاره ها بمخالفت من میجنگیدند و خوف شورش عمومی میداشتم در چنین وقتی کمکی که از هندوستان بمن
فصل پنجم ۹۹ بین رسید البتہ ما قومی بود باین مضمون که دولت ہندوستان نمی‌تواند بجهت وعده های مبہم نامعلوم شما برای دعوت نمودن سفارت انگلیس بکابل انتظار بکشند لہذا لارد رابرتس سپہ سالار ہندوستان بالکثر زیادی بجهت محافظت او بکابل فرستاده میشود پذیرفتن ده ہزار نفر سربازی که باید آنها ر امثل مہمان خود پذیرائی بنمائیم کار خیلی صعبی بود چون میبایستی صد ہزار نفر سرباز را بجهت پذیرائی آنها حاضر نمایم لہذا چون دیدم که دولت ہندوستان درصدد فراہم آوردن اشکالات میباشد بدون اینکہ احدی از مامورین دولت من غیر از منشیهای مخصوص از اراده من مطلع بشوند مرا سلہ بعنوان لارد سالسبری که صدراعظم دولت برطانیه عظمی بود نوشته بتوسط یک نفر دوست خود بانگلیستان فرستادم در ان وقت لارد کراس وزیر امور ہندوستان و سرجان کا رست نائب او بود من از اینها امتنان دارم که مراسلہ مرا بملاحظہ لارد سالی بپیر رسانیدند اگرچہ تمام خواہشہا را کہ در مراسلہ خود نموده بودم نپذیرفتند ولی از خوش بختی دیگر جنگی اتفاق نیفتاد ولکن مناقشاتی که بین دولت من ولارد لانسدون بود بکلی مرتفع نگردید تا زمانی که را برتس از ہندوستان رفت و جنرال سرژورژاویسٹ بعوض او بپسپہ سالاری ہندوستان منصوب گردید و سفارت سر مارتیمر دورند در ۱۸۹۳ میلادی بکابل آمد از اظہار این امر مشعوفم که بعد از ان لارد لانسدون و من با ہم دوست شده از یکدیگر مفارقت نمودیم و من خیلی آسوده شدم نظر بحالات تواریخ زمانهای گذشته افغانستان از ملاحظہ این معنی نتوانستم صرف نظر نمایم که ہر فرمان فرمائی که خواسته و توانسته است جنگی بر پا نماید چرا که مشارالیه در کارهائی که راجع بدولت افغانستان بوده اختیار کامل داشت و چون مجلس پارلمینٹ برطانیه عظمی فقط قول فرمانفرمایا را اصغای نمودند لہذا فطرتاً بدون حقیقت رسمی حکم آن مسئله را بحقانیت فرمان فرمایان نمودند جہتش این بود که حکمرانهای افغانستان نماینده در دربار دولت انگلستان نداشتند و وسایلی ہم بدست آنها نبود که دولت انگلیس را از حقیقت مسئله از جانب طرف مقابل مطلع سازند لہذا خیلی مایل بودم که نماینده من در دربار فرمانفرما مثل آنکہ ہمیشہ بوده است مقیم باشد و نیز بتوانم که با دولت انگلستان ہم مذاکرات نمایم بسبب
فصل پنجم ۱۰۰ رفتاری که حکومت لارد لانسدون نسبت بمن کرده بود مجبور شدم که لزوما این اقدام را بنمایم و رفتار مذکور نزدیک بود که ما را بجنگی بیندازد و اگر درین امر دیگری غیر از من بود یا بر وسهائیکه میکرد و این اقدام مثل امیر شیر علیخان منجر بخرابی او میشد یا مثل یعقوبخان با دولت هندوستان بعضی تعهدات می نمود که اجرای آن امکان نداشت و اینگونه تعهدات بلاشک او را خراب میکرد تمام این جور واقعات زمان گذشته بجهت من سر مشقی بود اسلاف من از اینگونه تدابیر دو چار خسار تها شده بودند ولی من از سبقی که اشتباهات آنها بمن آموخته بود مستنفع گردیدم از تصور این امر مکدر بودم که دولت افغانستان تا یکدرجه تحت امر سر فرمانفرمائی که بهندوستان مقرر شود میباشد و من که امیر افغانستانم آلت بازیچه هستم که سر مان فرما بهر شکلی خواسته باشد آنرا بگرداند هنوز هم ساعی هستم که افغانستانرا ازین خطره دائمی برهانم زیرا که افغانستان دولت آزادی هست و دلیلی ندارد که نسبت با ومثل دولت آزادی رفتار نمایند و نیز میدانستم که اگر از جانب من نماینده در لندن باشد مردمان افغانستان که از نیک فطرتی انگلیسهائی که در خود انگلستان میباشند و از قوت سلطنت برطانیه عظمی کمتر اطلاع دارند بتوسط یکی از هموطنان خود که نماینده آنها در لندن باشد بهتر بصیرت پیدا می کنند و از بودن یک نفر مامور رسمی از مردم افغانستان در لندن یقیناً تالیف قلوب افغانها نسبت بانگلیسه ا خواهد شد و آنها را از صنایع و علوم و تمدن برطانیه عظمی آگاه خواهد ساخت و این امر اسباب ازدیاد روابط و علایق دوستی طرفین خواهد شد و این دو ملت از یکدیگر بهتر خبردار خواهند شد برای حصول این مقصود و برای بعضی مطالب دیگر که بخیال من مناسب بود امناء دولت انگلیس را مطلع سازم و برای شرفیابی خدمت خاتونی که بزرگتر از او هیچ در این عالم بتخت سلطنت جلوس ننموده است مصمم شدم که خودم بانگلستان بروم میدانستم که فوائد زیادی بوسیله باب مراوده که خودم با ملت انگلیس مفتوح نمایم حاصل خواهد شد بعد از مراجعت سرمارتیمر دوراند از کابل با نگلستان در بهار ۱۸۹۵ میلادی دعوت نامه بمن رسید از حصول مقصود خود بسیار مشعوف گردیدم این دعوت رسمی را سر هنری فولر) که آن وقت وزیر امورات هندوستان بود امضا نموده بود خلاصه مضمونش این بود
فصل پنجم ۱۰۱ بود که علیا حضرت ملکهٔ انگلستان مرحمت فرموده شما را یا یکی از پسرهای شما را دعوت میفرماید که بجهت ملاقات علیا حضرت ایشان تشریف بیاورید مراسلات دوستانه هم از والا حضرت ولیعهد انگلستان (دوک آف کانات) و دیگر امراء برطانیه عظمی بمن رسیده اظهار داشته بودند که مایل میباشیم از ملاقات شما مسرور گردیم ولی از کم سعادتی در همان اوقات ناخوش شدم و مرض این قدر امتداد و اشتداد پیدا نمود که امید زندگانی من کمتر بود تمام اطبا و در بار من که هملتن خانم در آن وقت باتفاق آنها معالج من بود از ابتلاء من متوحش بودند قبل از انکه جواب دعوت نامه را بنویسم مراسله از جناب جلالتمآب (مستر ژوژ کرزن) که حالا لاردکرزن است بمن رسیده اظهار داشته بود که من بطرف چترال وکوهستان پامیر عازم هستم و مایلم که شما را هم ملاقات کنم و منتظر اجازه میباشم که بکابل آمده از شما دیدن نمایم لہٰذا جناب مغزیٰ الیہ را دعوت نمودم و ایشان چند روزی در کابل مهمان من بودند چندين فقره صحبتهای دوستانه بین ماها شده هرچند مغزیٰ الیہ زبان فارسی نمیدانستند و من زبان انگلیسی را نمیدانستم ولی بتوسط منشی باشی با یکدیگر تکلم میزدیم ازین صحبتها معلوم شد که مغزی الیہ جوانی خیلی دلپسند و کارکن و با اطلاع و مجرب و بلند همت میباشند و نیز مغزیٰ الیہ بسیار ظریف و شوخ بود و ما اکثر از حکایات خوش مزه او میخندیدیم اگرچه ملاقات مستر کرزن شخصی و دوستانه بود و هیچ وجه سمت رسمیت نداشت ولی باز هم ما تمام امورات معتـنابه دولتی را مطرح مذاکره نمودیم فقرات مخصوصی که صحبت داشتیم در باب سرحد شمالی و غـربی افغانستان و در باب جانشین من بتخت سلطنت بود پسرهایم حبیب الله خان و نصر الله خان مستر کرزن را بمنازل خود دعوت نموده مجالس آنها بسیار خوش گذشت از ملاقات مغزی الیہ این قدر مسرور شدم که میل و خواهش من بیشتر شد در اینکه خودم و پسرهایم و ماسورین من و سایر بزرگان مامورین انگلیس را اکثر اوقات که ممکن باشد ملاقات نمائیم ولی بکمال یاس و تاسف را دارم که ناخوشی من مرا ازین مسرت محروم ساخت و پسر ارشد من که کاملاً استعداد اینگونه سفر را داشت و زبان انگلیسی را هم میتوانست تکلم نماید نتوانست برود بعلت آنکه مبادا در زمان غیبت او وقعه برای من روی دهد
فصل پنجم ۱۰۳ و علاوه بر آن تمام امورات دولتی هم در ان وقت بعهدهٔ او بود پسر دیگری که بکمال رسیده باشد شخص نصرالله خان برادر صلبی و بطنی حبیب الله خان بود لهذا او را مامور نمودم که از جانب من بانگلستان مسافرت نماید علاوه بر مراسلاتی که بعنوان علیا حضرت ملکه و شاهزادگان عظام خانواده سلطنتی و امراء دولت برطانیه عظمی باو سپرده بودم کتابچه دستورالعملی هم باو دادم و امر نمودم که در تمام مسافرت خود از ان قرار رفتار نماید پسرم در ماه اویل سنه ۱۸۹۵ میلادی از کابل عازم گردیده در ماه مه وارد لندن گردید و در ماه اوت از لندن حرکت نموده در زمستان همان سال از راه کراچی و قندهار بکابل مراجعت کرد ولی کمال یاس دارم که این مسافرت اسباب مخارج بعائده زیادی بجهت هر دو دولت فراهم آمد چرا که مسافرت مذکور بکلی مثمر ثمری نشد زیرا که نه فقط بین اشخاص بزرگ بلکه حقیر ترین اهالی مملکت ما رسم این است که نباید خواهش مهمان را رد نموده او را مایوسانه برگردانند اگرچه دشمن هم باشد و امکان ندارد کسی داخل خانهٔ میزبان خود بشود و توقع مهربانی نداشته باشد ولی خواهش مرا بسردی اصغاء نموده و با شیرین زبانی رد کردند و پسر مرا که پسر یک نفر سلطانی و مهمان سلطانی بزرگ بوده است مایوسانه برگردانیدند گمان میکنم خواهشی که نموده بودم که نماینده من در لندن باشد یا اقلاً اجازه بدهند که با دولت انگلستان مستقیماً مذاکرات نمایم و با دولت هندستان هم محاورات داشته باشم در مجلس پارلمنت بطوریکه شاید اظهار و منکشف نشده بود و الا اکثر مجرب ترین اجزاء پارلمنت فوائد این مطلب را بجهت استحکام دوستی این دو ملت و برای تقویت و تربیت افغانستان ملتفت میشدند ولی در خصوص این جفت در یکی از فصول ما بعد که در باب تدابیر آتیهٔ افغانستان میباشد قدری بیشتر و واضح تر شرح خواهم داد و عجالتاً بجهت مطالعه کنندگان این کتاب همینقدر کافیست که محاورات متعارفی بین هندوستان بتوسط نماینده های مسلمان آنها میباشد که در کابل و کلکته اقامت دارند و بهمان رسم قدیم رو و بدل میشود یعنی این فقره نیست که تمام دنیا ترقی نماید و حالات و اوضاع این دو مملکت تغییر نپذیرد ولی رسم قدیم مذاکرات آنها نباید اصلاح بشود یکدو کلمه بجهت اظهار تشکر از علیا حضرت ملکه و تمام حصه از خانواده سلطنتی و بزرگان
فصل ششم ۱۰۳ بزرگان و عموم اهالی انگلستان برای مهربانی که نسبت بپسرم که نماینده من بود نموده بودند بیان می نمایم و البته جهت رفتار سرد بعضی از مامورین مرا و امیدارد که از مموشیی که دارم صرف نظر نمایم از اظهارات مهربانیها نیکه علیا حضرت ملکه انگلستان نسبت بپسر نصرالله خان فرموده اند بسیار مشعوف میباشم یک فقره اظهار مهربانی مذکور اینست که علیا حضرت ملکه معظم الیها نشان درجه اول سنت میخائیل و سنت ژورژ بد و نفر از پسر هایم یعنی حبیب الله خان و نصرالله خان اعطا فرمودند پسرم کتابچه در شرح مسافرت خود و اطلاعات از وضع معاشرت انگلیسها نوشته و آن کتابچه در مطبع کابل بچاپ رسیده است ولی چون مقرون بصلاح نبود کتابچه مذکور را توقیف نمودم بیشتر از این مختصر فصل ششم در باب سرحدات افغانستان و سفارت سرمارتیمر دوند مطالعه کنندگان کتاب من البته تا بحال باید دانسته باشند که من بچه قسم افغانستاز سلطنت ساخته ام افغانستانی که قبلاً بچندین حکومتهای خود سر منقسم بود و هر رئیسی جداگانه در آنجاها ریاست داشته است و نیز سنجیده باشند که بچه قسم مملکت خود را که در وقت جلوس من بتخت سلطنت غیر از شهر کابل و جلال آباد و معدودی چند از نقاط دیگر نبوده است چه قدر وسعت داده ام و البته مسبوق شده اند که بچه قسم ولایات قندهار و هرات را در سنه ۱۸۸۱ میلادی متصرف گردیدم و ولایات روشان و شغنان را در سنه ۱۸۸۳ بتصرف نمودم (هر چند شغنان تا سنه ۱۸۹۵ متنازع فیه بود و در سال مذکور بتوسط سفارت سرمارتیمر دوند قرار محل مذکور رسماً داده شد) در همان سال حاکمی از جانب خود موسوم به غفار خان تاتار بعوض علی مردان خان که سرکرده بومی (واخان) بود بحکومت واخان مقرر داشتم واخان مملکت کوهستانی بطرف جنوب شغنان میباشد و بطرف جنوب واخان چترال واقع است مطالعه کنندگان کتاب من نیز مطلع شده اند که بچه قسم میمنه را در سنه ۱۸۸۴ میلادی بقبضه اقتدار در آوردم ونیز هزاره جات را در سنه ۱۸۹۳ و کافرستان را در سنه ۱۸۹۵ مفتوح نمودم و مملکت خود را وسعت دادم
(۱۰۴) فصل ششم اگرچه کافرستان را بعد از سفارت سرمارتیمر دوراند که مستقرارداده بودند ولایت مذکور جزو مملکت من باشد چگونه تسخیر کردم وقتی که مشغول بهم زدن وضع حکومتهای موروثی مستقله افغانستان بودم که مملکت را بصورت سلطنت قومی درآورم از لزوم این امرکه سرحدات مملکت خود را با ممالک همسایهاتحدید نمایم غافل و بخیال نبودم خوب میدانستم که بجهت سلامتی و محفوظ بودن سلطنت من لازم است که خطهای سرحدیه که بین ممالک من و همسایه های من میباشد تحدید نمایم برای اینکه تخطیات آنها جلوگیری بشود ازمناقشات ومنازعات آسوده باشم میدانم که درین مأته رقم دولتهای معظمه بر این است که ولایات جز را ضمیمه مملکت خود نمایند و بجهت پیشرفت خیال خود که ممالک ضعیف را بممالک خود ملحق نمایند تمسک بتدابیر وتمهیدات مختلفه میشوند مثلاً تدبیراول اینست که ملل ضعیف را بین خودتقسیم مینمایند و باین وسیله هر یک از غاصبین قوی قسمت خود را می برند ازعدالتی که این دولتهای قوی در حق ملتهای ضعیف اجرا میدارند حکایت مرد فقیری که ساعت اورا دزد برده بود بخاطرم رسید مشارالیه نزد یکی از سرگردهای دزدها که خود را حاکم مینامید عارض شد حاکم گفت من نمیتوانم ساعت شمارا پیدا نمایم ولی قسمت مرا چه میدهی آن مرد بیچاره تظلم میکرد و میگفت من نیامده ام که چیزی بشما بدهم بلکه آمده ام چیز را که از من برده اند بدست آورم در جوابش حاکم گفت دلیلی ندارد که شما ساعت خود را بشخصی که از من ضعیف تر میباشد بدهید من از جهت خود بهره میبرم لهذا زنجیر ساعت را برای خود از او گرفت بعد ازان مرد بیچاره خیال کرد که اگر نزد اقضی القضاه بروم دیگرکه اسباب زینتی نزد من نیست باید بهم لابد قسمت او عمامه لباسها من خواهد بود پس برای خودم هیچ لباسی باقی نخواهد ماند که خود را بآن بپوشم لهذا مشارالیه بهمین قدرعدالت قانع شده بمنزل خود مراجعت کرد کمانم براین است اگر مطالعه کنندگان کتاب من این عدالت را با فقره معامله چین مقابله نمایند خواهند دانست که من برخطا نرفته ام تمهید ثانی اینست که دول معظمه با همدیگر مشغول اسباب چینی و اتفاق پنهانی میشوند و این کارها را سیاسی دانی و پولتیک مینامند و با همدیگر قرار میدهند که اگر شما فلان مملکت را متصرف شوید مرا
فصل ششم ۱۰۵ شوید و ما فلان مملکت را بتصرف درآوردیم متعرض حال یکدیگر نخواهیم شد نوع ثالث متصرف شدن این ولایات این است وقتیکه سرحدات خود را با دولت همسایه متدیدی کنند بعض مملکتها را که خیال دارند بتصرف خود درآورند غیر معین میگذارند و اینها را ولایات بیطرفی مینامند و بدولت همسایه خود میگویند که این ولایات باید مستقل باشند و نباید شما یا ما متعرض حال آنها بشویم باین بهانه که اینگونه مملکتها یا ولایتها را مستقل مینامند دیگر ادعای دول ضعیف همسایه را نسبت بآنها که تماماً یا جزواً مال خود آنها میباشد باطل میکردانند بعد ازان درین مملکتی که سماء مستقل میباشد باین قسم شروع ببازی درآوردن مینمایند بریس این ولایت مستقل یک راس اسپ سواری پیر از کار افتاده با چند دست لباس نظامی کهنه و چند لول تفنک شش میله داده و باو میگویند که ما دوست یکدیگر خواهیم بود و دوستی ما بجهت شما کافی ست که شما را از حمله یا تخطی همسایه شما نگاه بدار دو شما باید دو و رفیق مطلق العنان ما باشید آن بیچاره خیال میکند در صورتیکه اینها آزادی او را تصدیق دارند چه ضرر دارد که با یکدیگر دوست باشیم و بر عکس بجهت او فائده هم دارد که آنها مسؤلیت حفاظت او را از تخطیات خارجه بعهده خود میگیرند ولکن چندی نمیگذرد که اینها بسهولت بهانه پیدا میکنند این رئیس مستقل بیطرفی را متهم میسازند که عهد دوستی صادقانه خود را شکسته است یا بعضی اوقات رعایای خود او را تحریک میکنند که از تعدیات او باین قاضیهای بزرگوار تظلم و استدعای عدالت نمایند و بعد از اصغاء یک دو فقره ازین بهانه ها مملکت او را متصرف میگردند اگر دولت همسایه بگوید این اقدام شما برخلاف عهدنامه میباشد و شما با بد این ولایت مستقل را واگذار شوید بجواب میگویند بلی این ولایت آنوقت مستقل بود ولی حکمران آنجا عهدنامه با ما نموده خود را و ولایت خود را تحت حفاظت و در حوزه اقتدار ما درآوردند شما حقی ندارید که بعلاقه جات ما متعرض بشوید در اینجا این مسئله تمام میشود بهمین قسمها دولت روس تمام سلطنت بخارا و ولایاتی را که بسمت شمالی و مغربی رود جیحون در سرحد افغانستان واقع است متصرف گردید و نتیجه این نفوذ و محافظت این شد که روسها تمام این ولایات را بلع نمودند از طرف دیگر دولت هندوستان تمام ولایاتی را
فصل ششم ۱۰۶ که بسمت شمالی مغربی و شمالی شرقی افغانستان واقع است و در زمانهای قدیم جزو سلطنت افغانستان بوده است تحت نفوذ و محافظت خود درآورند اسم این ولایات را آزاد گذاشتند آنها را باسم حکومتهای بین افغانستان و هندوستان موسوم نموده رفته رفته تحت اقتدار خود در آوردند عادت رؤسای این طوایف سرحدی این بود که در تابستان وقتیکه هوای ولایت خودشان گرم میشد نزد حکمرانهای افغانستان می آمدند و با مرای افغانستان میگفتند که ما دوست شما میباشیم و از انها وجه نقد و خلعتها میگرفتند و در زمستان نزد حکام هندوستان میرفتند و از انها هم وجه نقد و خلعتی میگرفتند از این جهت این هر دو دولت آنها را تحت محافظت خود میدانستند و در واقع انها تحت محافظت این چند دست خلعتها بودند هیچ یک از امرای بخارا یا افغانستان نتوانستند از دولت روس یا انگلیس خواهش نمایند که ولایات مستقله مذکوره را متصرف نگردند و دولت روس یا انگلستان هم بقسمت یکدیگر دست اندازی نمینمودند چراکه از طرف مقابل مواخذه میگرد جواب میدادند که این ولایات درحوزۀ تصرف و اقتدار ماست و شما حق ندارید مداخله نمائید چون دیدم هر دولتی ساعی است هروقت که از این ولایات را که بجهت او ممکن باشد تصرف نماید من هم سعی نمودم هروقت پیشرفت کند قسمتی از این ولایاتی که سابقاً جزو افغانستان بوده والحال تحت حکمرانی رؤسا خود سر بوده و با آنها دوست شده متصرف گردیدم همان اوقات نیز اقدام کردم که خطوط سرحدی خود را با همسایهای خود قبل از اینکه جلو بیایند تحدید نمایم در ماده تحدید خطوط سرحدی قطع و فصل این مسائل با دولتین ایران و چین زحمتی نداشت چرا که نه قوت داشتند و نه اراده داشتند که قطعۀ خاکی را که داخل حوزه افغانستان است متصرف شوند لهذا بدون اشکالی یا گفتگوی خط سرحدی بین افغانستان و ایران (زکوه سیاه) تا نزدیک (دهنه ذو الفقار) تحدید گردید و بهمان قسم گوشه کوچکی از افغانستان که نزدیک به انخان درخشان میباشد و با سرحد چین اتصال دارد بدون گفتگویی تحدید شد تقسیم سرحدات بین روس و افغانستان مشکل ترین و محنت نمایه ترین سرحداتی که باید تقسیم و تحدید میشد بین مملکت من و مملکت دو نفر از قوی
( ۱۰۷ ) فصل ششم از قوی ترین ہمسایهایم بود یعنی دولتین روس و انگلیس که دو دولت بزرگ در خاک آسیا میباشند هر چند واقعاً بزرگترین دولتهای دنیا نبوده باشند و اینها بزرگترین ملتی هستند در روی زمین که همیشه در صدد تصرف ممالک دیگران میباشند اگر چه اکثر اهالی ممالک مشرق زمین که اینها مفتوح نموده بواسطه گرانی و قحطی آنجاها متصلاً میمیرند و اینها بجهاتی که برخودشان معلوم است هر ساله بمرتبه دیگر پیشرفت نماید مشغول تصرف سایر ممالک میباشند و دائماً بحمله میخرند مملکت من مانند گوسفند بیچاره ایست که از دو طرف شیر و خرسی بچشم طمع خیره خیره او را می پایند و بدون محافظت و مد و حافظ حقیقی این طعمه کوچک نمیتواند تا مدت زیادی خود را در این میانه نگهداری نماید اول اقدام نمودم که سرحد شمالی و مغربی خود بتوسط و وساطت دولت انگلیس با دولت روس تحدید نمایم و بعد از مذاکرات متعارفی که با دولت هندوستان در این باب بعمل آمد کمیسیونی که مرکب از مامورین دولت هندوستان و مامورین من بود در ماه ژویت ۱۸۸۵ میلادی تشکیل یافت که این مسئله را قطع و فصل نمایند رئیس کمیسیون انگلیسها (جنرال سترمبلزون) بود و رئیس کمیسیونی روسها (جنرال زلینا) بود و جواب مراسله که از جنرال انگلیس بمن رسیده بود نوشتم که زمان توقف خود در روسیه و عده بروسها نداده بودم که حالا آنها بتوانند آنرا نسبت بمن اظهار نمایند لهذا بهیچ وجه از آنها خوفی ندارم و تا زمانیکه قوت داشته باشم یک ذره خاک افغانستان را بروسها واگذار نخواهم نمود لهذا باید خط سرحدی را بین مملکت روسیه و مملکت من با بغرضم تحدید نمائید ولی افسوس نتیجه خوبی حاصل نشد روسها از اینکه سرحدات خود را با آنها تحدید نمودم رنجیدند و آزرده خاطر گشتند زیرا که مقصود این بود که جلوخطی آنها گرفته شود مخصوصاً اسباب رنجش آنها این بود که من سرحدات مذکور را بوساطت انگلیسها تحدید مینمودم بدین جهت روسها بهرعجله که ممکن بود رو بطرف سرحدات افغانستان جلوی آمدند من چون از قصد آنها مطلع شده بودم که میخواهند پنهجدوم) را بگیرند خیلی سعی نمودم که انگلیسها را وادارهم بمن اجازه بدهند که باز هم شکری فرستاده پنجده را مستحکم نمایم و دلیل هم اقامه کردم که اگر جنگ هم نشود ضرری ندارد و شکر من در خاک خودم اقامت داشته باشند ولی دولت انگلیس نصیحت مرا قبول ننمود و نتیجه این شد که نفوس زیادی هم تلف گردید
فصل ششم ۱۰۸ و چنانچه قبلا مذکور شد در ۱۸۸۵میلادی مطابق ۱۳۰۲هجری روسها پنجه را متصرف شدند و در ماه می سال مذکور فرماترهای هندوستان بمن نوشت که روسها قبول نموده اند در هفته ذوالفقا را بعوض پنجه ده تخلیه نموده بشما واگذار کنند و خط سرحدی بسمت کلران و مارد چاق معین شود و نیز رمانقرما نوشته بود که این قرار داد را روسها قبول نموده اند من بجواب مراسله فرمانفرما نوشتم که این قرار داد را من هم قبول دارم و ازمعزی الیه خواهش نمودم که سواد قرار داد نامه مذکور را برای من بفرستند بتاریخ نهم ماه می ۱۸۸۵میلادی مطابق با ۱۳۰۲ هجری (کرنیل سر ویست رجوی ) بعوض (جنرال لمسدن) مامور گردیده مامورین من اول بمن اطلاع دادند که سرویست رجوی سند هائیکه رعایای من در اثبات خاک خود ارائه مینمایند کافی ندانسته باز هم اصرار دارد که سندهای دیگر ابراز دارند و این اسباب رنجش افغانها گردیده بود و من هم مکدر گردیدم ولی آخرالامر ملتفت شدم تحقیقاتی که سرویست رجوی بعمل می آورد و سندهای دیگر مطالبه مینماید ثابت میکند که مشارالیه بسیار شخص عاقل و دراندیشی میباشد و نسبت برعایای من دوست است و میخواهد هر قدر ثبوتی که ممکن باشد تحصیل نموده ادعای افغانها را محکمتر نماید و مشارالیه بدون نزاع یا زحمتی تمام مسئله سرحدیرا قطع و فصل نموده بعد از انجام آن خود و همراهان او که بهندوستان مراجعت می نمودند در ماه اکتوبر ۱۸۸۵میلادی بکابل آمده ملاقات کردند و من از خدمات آنها اینقدر مشعوف بودم که هر پذیرائی که در قوه داشتم از انها نمودم و سرویست رجوی و قاضی اسلم خان (کرنیل هولدیج) و (کرنیل یمیت) و چندین نفر دیگر از اجزاء کمیسیون مذکور نشانهای اعزازی طلا دادم میدانم که سرویست رجوی شخص سیاسی دان بسیار زیرکی میباشد و در زمان آتیه بهر خدمتی که مقرر شود اسباب ترقی بجیت او مهیا ست و امیدوارم که تمام کاریه راجعه بخود را بطور دلخواه انجام بدهد بتاریخ بیست و دویم ماه ثرویت ۱۸۸۷میلادی پروتکل آخری در سنت پطرزبورغ امضا شد و بتاریخ اول ماه اوت لارد دفرین مراسله در این باب بمن نوشت و من از همراهی که دولت انگلیس با من نمود بحد شمالی و مغربی مملکت مرا تحدید نمود ندبه کمال اظهار امتناع را نمودم و در ۱۸۹۲مجددا بین افغانها و رعایای دولت روس در باب آب دادن اراضی
(۱۰۹) فصل ششم اراضی آنرا که متصل بچین میباشد گفتگوئی حاصل شد و بجهت قطع و فصل این امر دولت هندستان کرنیل یمت را مامور نمودند و مشارالیه هم مسئله مذکور را بدون ستیزه و نزاعی تمام نمود کمیسیون سرویت رجوی مسئله سرحدی را فقط از دهنه ذوالفقا تا خواجه سالار تحدید نموده بودند اگر چه از دولت هندستان خواهش نمودم که این خط سرحدی را تا کوهستان پامیر ممتد نمایند ولی اقدامی نمودند اگرچه بموجب عهدنامه ۱۸۷۳ میلادی روسها قرار داده بودند که بدخشان و واخان جز مملکت افغانستان بوده باشد لیچونی روشان و شغنان مشرف براه پانی است که از روسیه بطرف هندوستان میروند روسها اسباب چینی مینمودند که این دو نقطه را تصرف نمایند ولی من پولتیک آنها را قبل از وقت ملتفت شده حکامی از جانب خود فرستادم تا قبل از انکه روسها بتوانند داخل آنجا با شوند آن ولایت را متصرف شویم و من دراین مسئله از دو جهت استحقاق داشتم اولا ولایت مذکور بموجب عهدنامه ۱۸۷۳ میلادی جز مملکت من بوده است و ثانیا آنکه امیر بخارا جزی از ولایات دروازه را که بسمت کناره دست چپ رود جیحون واقع است متصرف گردیده بود باین سبب من هم محقق بودم که آن نقطه ولایت شغنان را تصرف نمایم که بسمت کناره دست راست رودی واقع است که از دریاچه موسوم (بویکتوریا) جاری میباشد این پیش دستی من در تصرف ولایات مذکور بتاریخ بیست و چهارم ماه ژویت ۱۸۸۳ میلادی در محل سورتاش بین کرنیل مانوف و مامور من شمس الدین خان منجز بزد و خوردی شد که در جای دیگر مذکور گردیده است در ماه نوبر ۱۸۸۳ این ماده بین من و سفارت سرمار تیمر دوراند قطع و فصل گردید و بعد از ان در ۱۸۹۳ میلادی عساکر خود را از ولایات مذکور احضار نمودم و در عوض ولایات دروازه را متصرف شدم در ماه مارت ۱۸۹۵ بین دولت روس و دولت انگلیس قرار داده شد که جز ولایت (درواز را که این طرف رود جیحون واقع است امارت بخارابا فغانستان تسلیم نماید و افغانها نقاط ولایات شغنان و روشان که تجنار دست راست رود پنجه و رود جیحون واقع است تخلیه نمایند و رود برا که موسوم بویکتوریا جاری میشود دفعۀ ثانی بدست آورده خط سرحدی افغانستان معین و مشخص گردید خداوند را شکر میکنم که ازان وقت تا بحال از نزاع و گفتگو های دائمی در باب سرحد شمالی و مغربی مملکت خود آسوده شدم و تا امروز امنیت
فصل ششم ۱۱۰ و آرامی بسته است امیدوارم از خداوند تبارک و تعالی که این امنیت را همیشه برقرار داشته باشد و نفوس این کله انسانی را خودش محافظت فرماید تقسیم سرحدات بین هندوستان و افغانستان و آمدن سفارت سرمارتیمر دوراند بکابل بعد از نیکه سرحدات خود را با سایرین همسایگان خود تحدید نمودم لازم دانستم که سرحدات بین مملکت هندوستان را هم معین نمایم تا خطوط سرحدی اطراف مملکت من بطور قطعی تحدید شده مثل دیوار محکمی بجهت محافظت مملکت من برقرار بوده باشند لهذا از لاردریپن و بعد از ان از لارد دفرین خواهش نمودم که بعضی از مجرب ترین صاحب منصبهای خود را بسفارت نزد من بکابل بفرستند که در باب بعضی مطالب گفتگو نمائیم و نیز مناسب دانستم که این مسئله سرحدی را با این چنین سفارتی تمام نمایم خود فرمانفرما هم از فواید این سفارت بی اطلاع نبود و خواهش نمودم که سرمارتیمر دوراند وزیر امور خارجه هندوستان بریاست سفارت مذکور مامور شود ولی از کم بختی اولاً ناخوش شدم و بعد هم شورش سردار اسحق خان در ترکستان واقع گردید این مسئله آمدن سفارت مذکور را بتعویق انداخت و خودم عازم ترکستان گردیدم در مراجعت از ترکستان در سنه ۱۸۹۰ میلادی روابط من با دولت هندوستان همان طور بوده است که سابقاً مذکور داشته ام و بآن جهت مراسله بلارد سالیسبری نوشته بجناب معظم له اظهار داشتم که من باید مناقشاتی که بین دولت من و دولت هندوستان فراهم آمده است با مامورین دولت هندوستان قطع و فصل نمایم درین وقت لارد لانسدون مراسله بمن نوشت که لارد رابرتس صاحب را بریاست سفارت مذکور مقرر داشته است و من در این وقت مشغول جنگ با هزاره ها بودم و نیز این امر برخلاف میل اهالی افغانستان بود که لارد رابرتس را با لشکر خیلی زیادی دعوت نمایند که بافغانستان داخل شود و من هم میترسیدم از آمدن این جور سفارت اسباب زحمت زیادی فراهم بیاید چون اکثر کسان و اقوام اهالی افغانستان در زمان گذشته در دعوای لارد رابرتس مقتول شده بودند یا مشارالیه اکثر آنها را تبعید نموده بود وازاین جهت مقرون بصلاح
فصل ششم 111 بصلاح نبود که او را بگذارم بالاشکر زیادی داخل افغانستان شود و نیز خیال کردم که لار و را برتسی شخص سپاهی میباشد و بجهت مذاکرات دولتی بسیار مشکل ست با او طرف شد مذاکرات پولتیک خارجه شخص سیاسی دانی لازم ست نه مرد سپاهی جنگی مخصوصاً مرد سپاهی که بعقیده من مؤید پولتیک جد و افتادن میباشد البته بدیهی ست که مرد سپاهی مشتاق دعوا و جنگ راه انداختن میباشند چنانچه اشخاص سیاسی دان وسلاطین طالب امنیت و اجتناب از جنگ میباشند علاوه برین بعضی اشخاص بمن گفتند مدت ماموریت اورا امتداد بدهند و بسپه سالاری هندوستان بر قرار باشد ولی این امر ممکن نیست بدون اینکه اشکالاتی در سرحد شمالی و غربی هندوستان پدید آید و مشار الیه را در امورات آن سرحد کاملاً مسلط میدانند لهذا صرفه او در اینست که این مسئله را بجنگ و جدال بانجام برساند نه بصلح و امنیت من خودم باور نمیکردم که این اطلاع حقیقت داشته باشد و گمان میکردم بی اصل ست ولی بهر حال خیال میکردم این موقع مقرون بصلاح و مناسب نمی باشد که سفارت مذکور تشکیل بیابد لهذا قبول آمدن این سفارت را بعهده تعویق انداختم و فرمان فرمادراین مسئله این قدر مصر بود که مراسله بمن نوشت که در واقع بمنزله الستیماتومی بود مضمون مراسله مذکور این بود دولت هندوستان نمیتواند دیگر انتظار وعده های مبهم شمار ابکشد که زمان آن نامعین ست لهذا بعد از فلان تاریخ انچه مصلحت خود را بدانند معمول خواهد داشت و در این وقت من نا خوش سختی بودم سردار عبدالله خان طوخی وسلطان محمدخان منشی باشی گفتم یک نفر انگلیس از انگلیسهای که نزد من مستخدم بودند انتخاب نمایند تا از کابل بهندوستان رفت فرمان فرما را ملاقات نماید شاید تا ماده مذکور خیلی سخت و اهمیت پیدا ننموده علاج پذیر گردد خلاصه باین قسم مسئله مذکور معطل ننمودم و فوراً مراسله بفرما نفر ما نوشتم که مستر پاین با مراسله من بملاقات شما می آید تا در باب سفارت مذکور ترتیبات لازمه را صورت بدهد و مقصود از مراسله مذکور این بود که حکومت هندوستان را ساکت نمایم و نگذارم که در این باب اقدامات بزرگی بعمل بیاور د بعد از فرستادن مراسله مذکور مراسله دیگر بعنوان فرمانفرما و مراسله بعنوان سر مار تیمر دوراند که در آن وقت وزیر امور خارجه
فصل ششم هندوستان بود نوشته بستر پای سپرده و با و گفتم بهندوستان برود و با و دستورالعمل دادم که بتانی مسافرت بنماید واگر ممکن باشد آمدن سفارت مذکور را بعهده تعویق بینداز و یا چندی معطل نماید (لاردرا برت) که مدت عزیمت او از هندوستان خیلی نزدیک میباشد عازم انگلستان گردد و از فرمانفرما خواهش نمودم نقشه بجهت من بفرستد و خطوط سرحدی را بطوریکه میخواهند معین نمایند روی نقشه مذکور تخمینا مشخص کنند تا بدانم کدام نقاط یا غستان را خیال دارند تحت نفوذ و حوطه اقتدار خود بیاورند بواسطه این تدبیر از آمال خود کامیاب شدم لارد رابرتس از هندوستان رفت و قبل از حرکت مراسله بمن نوشته اظهار تاسف نمود که از ملاقات شما مسرور نشدم من فورا سفارت مذکور را بکابل دعوت نمودم در اینجا لازم است بیان نمایم در نقشه که فرمانفرما بجهت من فرستاده بود ولایات وزیری و چمن و واستانسیر راه آهن آنجا و چغائی و بلند خیل و مهمند و سوات چترال و تمام ولایاتی که بین آنها واقع است همه را جزو هندوستان مشخص نموده بودند لہذا مراسله مطولی بفرمان فرما نوشته در باب طوایف سرحدی اظهارات مآل اندیشی نمودم که خلاصه آن از قرار ذیل است این طوایف سرحدی که باسم یا غستان معروفند اگر جزو مملکت من بشوند من میتوانم آنها را و ادارم بمخالفت دشمن انگلستان وافغانستان باسم جهاد در تحت بیدق حکمرانی که مرد مسلمان و هم دین آنها باشد (یعنی خودم) بجنگند و این مردم که بالفطره شجاع و جنگی و مسلمان متعصب میباشند لشکری بسیار قوی خواهند بود تا با هر دولتی که بهندوستان یا افغانستان حمله بیاور بجنگند من بتدریج آنها را رعایای آرام و مطیعی و دوست دولت انگلیس خواهم ساخت ولیکن هرگاه شما آنها را ز مملکت من منقطع نمائید بجهت شما یا من آنها هیچ فائده نخواهند داشت و شما باید همیشه با آنها مشغول جنگ یا اشکالات بوده باشید و آنها همیشه مشغول تاخت و تاراج خواهند بود تا زمانیکه شما قوی و آسوده میباشید میتوانید آنها را بزور باز و آرام نگاه دارید ولیکن اگر یک وقتی دشمن خارجه در سرحدات هندوستان حاضر بشود این طوایف سرحدی بدترین دشمنان شما خواهند بود باید خوب بدانید که اینها مانند دشمن ضعیفی میباشند که آنها را شخص قویئی تا زمانی که خود او قوتی دارد میتواند آنها مطیع نکارد و همینکه
فصل ششم (۱۱۳) و همینکه او قوت و اقتدار کافی نداشته باشد که بآن دشمن ضعیف مسلط باشد لا بد آن دشمن ضعیف از تسلط و اقتدار او خارج شده بر او حمله میآورد و از مقطوع نمودن این طوایف سرحدی از من که بدین و هم ملت من میباشند شمانشان مراد را نظار مردم و رعایای خودم سر سبز مینمایند و مرا ضعیف میکنید وضعف من بکمیت دولت شما ضرر دارد و بی نصیحت مرا نپذیرفتند دولت هندوستان این قدر مایل بود که منطقه ای سرحدی را از من بگیرند که مامورین مرا عنقا و بتحدید از بلند خیل و وانه ثروب اخراج نمودند یعنی بآنها گفتند تا فلان ساعت حرکت ننمایید شما را مجبوراً بیرون خواهیم نمود چون میخواستم با دولت انگلیس بجنگم و دشمن شوم بتمام مامورین خود دستور العمل داده بودم که بعد از وصول این اطلاع از جانب مامورین دولت هندوستان که در ان وقت آنجا بودند فورا از محل مذکور حرکت نمایند تیمور میرزا شاه حکمران اسمار در ۱۸۸۷ میلادی نسبت بمن تعهد اطاعت نموده خود را و مملکت خود را تحت حفاظت من در آورد تا از بیم حمله دشمن قوی خود عمر خان باجوری مطمئن کردد و چون مشارالیه را یک نفر از خلاصیای او مقتول نمود سپسالار من جنرال غلام حیدرخان در ماه دسمبر ۱۸۹۱ء میلادی اسمار را تصرف نموده و این امر اسباب زیادی تغیر دولت هندوستان گردید زیرا که آنها بتمام این محلات یا غستان چشم طمع میداشتند تمام این ولایات یعنی چترال و با جور و سوات و بنیر و دیر و چیلاس و وزیری جسنری یا غستان میباشد و دولت هندوستان اصرار مینمودند که من اسمار را تخلیه نمایم ولی چون نقطه مذکور دروازه محلات مملکت من یعنی کنر دلغان و کافرستان و جلال آباد میباشد و مشرف بر راههای پایمر و چترال میباشد نگاه داشتن این دروازه معتنای مملکت خودم مثل نگاه داشتن هرات و قندهار و بلخ که در سه کوشه دیگر مملکت من میباشد لازم بود و همین قسم دولت هندوستان اصرار کردند که چغانر اہم تخلیه نمایم دور کافرستان و تمام یا غستان و بلوچستان وسعت چمن هم مامورین سرحدی هندوستان دائلماً مداخله می نمودند و چیزی که اسباب تعجب من بود این است که از یک طرف دولت هندوستان می گفتند ما بیشتر از این ولایتی را که در سمت افغانستان بوده باشد لازم نداریم چون ما بلیم افغانستان دولت قوی مستقلی بوده باشد و از طرف دیگر کوه خوجک را مثل زره (یعنی سوراخ کرده) راه آهن خود را
فصل ششم داخل مملکت من مینمودند مثل اینکه کار دیگر من میزدند و بخطر خواهی هم بود که دولت انگلیس میخواهد راه آهن خودرا چه با اجازه من و چه بی اجازه من با شد تا قندهار بیاورند و این خبر در هر جا منتشر و در مجلس پارلمنت هم مطرح مذاکره بود و در این باب و کلا ء من که خلاصه تمام روزنامه جاتر ا در مسایل متعلقــــت با فغانستان بامن میفرستادند مرا متصلا اطلاع میدادند علاوه بر این دولت روس در باب ولایات روشان و شقنان مشغول فراهم آوردن شکالات برای من بود بجهت قطع و فصل تمام بین مناقشات و زحمات بود که سفارتی را بر یاست سر مار تیمر دوران بابل دعوت نمودم و چون مشار الیہ شخص سیاسی دان ہوشیاری بود طمئن شد که اطمینان باعث اطمینان ست چنانچه شیخ سعدی علیه الرحمــــه گوید دل را بدل رهی است در این نیلگون سپهر از کینه کینه خیزد از روی مهر مهر مشارالیہ بجهت سلامتی و محافظت خود یمن اعتقاد نموده عازم کابل گردید و مشارالیہ بہمراہی معاونین خود کلنل ایس که یکی از اجزا اواره نظامی ہندوستان بود و کپتان مانریس سمت و مستر کلارک که یکی از اجزاء وزارت امور خارجه دولت ہندوستان بود و دکتر فر حکم باشی فرمانفرما و دستردانلد و چند نفر از محاسبین و منشیه او جنرا مهندی بتاریخ نوز دہم ماہ ستا مبرت ها از پیشاور بطرف کابل حرکت نمودند و در ورود سفارت مذکور بکابل جنرال من غلام حیدر خان از انها استقبال نمود من لا ندی را که عمارت مسکونی پسرم حبیب اللہ خان بود د متصل بکابل میباشد بجهت منزل آنها تعین نمودم بعد از مجلس رسمی اول فوراً مشغول مذاکرات گردیدیم چون سره با تیم دوران مشخص سیاسی دان بسیار زیر کی بودو زبان فارسی را هم خوب میدانست تمام مذاکرات زود اصلاح شد ولی بجهت اینکه ثبت ہر حرفی را که سر ماریز دوران و خودم دیگر تکلمین سفارت صحبت میکردیم داشته باشم قرار داده بودم که منشی باشی من سلطان محمدخان عقب پر ده نشیند بدون انگلیسی او را به مینید یا حضورم او را عقب پرده غیر از خود دیگری بداند هرکار را که آنها بن یا بن خودشان چه در انگلیسی بچه در فارے می گفتند بنویسید مشارالیه هر کله را که سر مارتیمر دوراند با خودم با مهدی تکلم می کردیم بخط رمز اختصاری نوشته ثبت این مکالمات تماماً در دار الانشاء دولتی ضبط است حاصل تمام صحبتها این است که گفتگوئی
فصل ششم ١١٥ گفتگوئی که بین دولت من با دولت روس در باب روشان و شغنان حاصل شده بود چنانچه قبلاً بیان داشتم قطع و فصل گردید در باب ولایت داخان که جزء مملکت من گردیده بود قرار دادم که تحت محافظت دولت انگلیس باشد چرا که ولایت مذکور از کابل بسیار دور و از مملکت من فرد افتاده بود و ازین جهت خیلی مشکل بود که ولایت مذکور را بخوبی استحکم نمایم در باب خط سرحدی قرار داده شد که خط مذکور را از چترال و گردنه بروغیل تا پشاور کشیده مشخص نمایند و از انجا هم تا کوه ملک سیاه مبین نمایند باین قسم که داخان و کافرستان و اسمار و طایفه موهمند لال پوره قدری از وزیرستان جزء مملکت من گردید و من ادعای حقوق خود را در باب استانیه راه آهن چمن نو و چغانی و باقی وزیرستان و بلندخیل وکرم و افریدی و باجور و سوات و شبیر و دیر و چیلاس و چترال ترک نمودم هر دو طغرا قرار داد نامه را در باب سرحداتی که معین شده بود خودم و اجزاء سفارت مهر و امضا نمودیم و در قرار دادنامه مذکور نیز ذکر شده بود چون دولت افغانستان بطور دوستی ادعاهای خود را در باب بعضی از ولایات چنانچه قبلا مذکور شده است قطع نمود لهذابعوض این همراهی وجه اعانه که سالی دوازده لک روپیه دولت هندوستان تا بحال می پرداخت بعد ازین سالی هیجده لک روپیه خواهد داد علاوه براین دولت هندوستان متعهد گردید که شخص همراهی دوستانه اسلحه و ادوات حربیه بدولت افغانستان بدهد نیز قرار داده شد که بعدہا دولت افغانستان هر قدر اسلحه و ادوات حربیه که خواسته باشد ابتیاع نموده وارد افغانستان نماید دولت انگلیس مانع نشوند پسرم حبیب اللہ خان تمام اجزاء انگلیسی سفارت را با عبدالرحیم خان معادن استه شرفیه و محمد افضل خان سفیر انگلیس مقیم کابل و نواب ابراهیم خان در باغ بابر بجهت صرف شام دعوت نمود پسر هایم حبیب الله خان و نصر الله خان و غلام حیدر خان سپه سالار و منشی باشی و دو سه نفر از صاحب منصبهای من از انها پذیرائی نمودند در تاریخ سیزدهم ماه نومبر در عمارت سلام خانه در بار عمومی تشکیل یافته تمام صاحب منصبهای کشوری و نظامی کابل و روسای طوایف مختلفه و نیز دو نفر پسرهای بزرگم حضور داشتند در حضور اهل مجلس بجهت من باب المقدمه نطقی نمودم و تمام قرارداد هائی را که داده شده بود بجهت اطلاع ملت و اهل مملکت خود و کسانی که حاضر بودند اجمالاً بیان کردم خداوند را حمد نمودم که روابط دوستانه را
فصل ششم که بین این دو دولت حاصل بود محکم و آنها را بیشتر از پیشتر با یکدیگر موافقت عطا فرمود و نیز از سر ماتیمور در آن و اجزاء سفارت اظهار امتنان نمودم که گفتگو ها را از روی عاقلی قطع و فصل نمودند بعد از ان سر ماتیمور در اند نطق مختصری نموده در آخر اظهار داشت که تلگرامی از فرمانفرمای هندوستان باین رسید از قرار دادهای که تازه داده شده است و از موفقتهای دوستانه ما خیلی اظهار شعف و رضائیت نموده اند و نیز اظهار داشت که لارد کمبرلی در مجلس پارلمنت اظهار رضائیت نموده است بتمام وکلا و مامورین دولت من که حاضر بودند سوادی از خطابه نمایندهای ملت افغانستان که تماما آنرا مهر نموده بودند داده شد و در خطابه مذکور نمایندهای مذبور اظهار رضائیت نموده قراردادها و اتفاق نامها را مقبول نموده از دوستی بین دولت انگلیس افغانستان خیلی اظهار شعف و مسرت نموده بودند من مجددا دفعه ثانی برخواسته خطابه مذکور را بجهت اجزاء سفارت و سایر حضار مجلس قرائه نمودم آنرو ب منشی باشی حکم ندادم که خود را پنهان نماید بلکه با و حکم کردم که این سه فقره نطقها را بنویسد و روز بعد در هزار نسخه ازان به چاپ شده در تمام مملکت منتشر ساختم من باب مثال یک فقره در اینجا ذکر مینمایم تا آشکار شود که اهالی مملکت من دوستی دولت ملت انگلیس را چه قدر مغتنم میشمارند و چه قدر محبت آنها در قلوب این مردم و مامورین من جا گرفته است دو روز قبل از حرکت سر ما تیمور دور اند از کابل خواستم نشانهای ابجهت مغربی الیه و سایر صاحب منصبهای انگلیس که اجزاء سفارت او بودند بفرستم و بجهت اینکه کدام یک خوش اقبالی را حامل این نشانها قرار بدهم مجادله دوستانه در میان سپه سالارمن و منشی باشی و یک نفر کوتوال فراهم آمد هر یک از اینها مایل بود که خود نشانها را برده با جزا سفارت تسلیم نماید زیرا که تمام آنها اجرا این خدمت را مخصوصا اسباب افتخار خود میدانستند و مایل بودن که نشانهای مذکور بتوسط آنها بصاحب منصبهای انگلیس برسد آخرالامر منشی باشی را بانشانههای مز بور فرستادم و با و دستورالعمل دادم که نشانهای مذکور را بدست خود بآنها اپدار نماید و از خدمات ممتازه آنها از جانب من اظهار امتنان نماید بعد از تسلیم نمودن نشانهای مذکور بصاحبان آنها منشی باشی مراسلات آنها را که متضمن بر اظهار تشکر و امتنان بود با خود آورد و سفارت مذکور بتاریخ چهار دهم
فصل هشتم ١١٧ چهاردهم ماه نومبر از کابل حرکت نموده و این مسافرت بآنها خیلی خوش گذشت مناقشات و گفتگو ہائی که در باب این امورات سرحدی در میان می آمد تمام شد بعد از انکه خطوط سرحد برا کمیسیونهای این دوولت برطبق قرار دادهای مذکوره فوق تحدید نمودند امنیت و اتفاق بین این دو دولت برستور ار گردید از خداوند مسئلت می‌نمایم که این امنیت و موافقت تا ابد مستدام باشد شاید بوقع نخواهد بود اگر بیان نمایم اگر چه لاردلنسدون در ماه ژون ۱۸۹۴عیسوی و قتیکه از هندوستان حرکت می‌نمود نطقی نموده از قراری که شنیده ام اظهار داشت که این قرار داد بجهت این داده شده است که طوایف سرحدی دیگر اسباب زحمت دولت هندوستان نشوند ولی برخلاف اظهارات او و بر طبق اظهارات من جنگ چترال و جنگ با جور و جنگ ملاکـند و جنگ وزیری و جنگ افریدی تماما بعد از تاریخ مذکور با همین طوایف سرحدی که در حوزه اقتدار دولت انگلیس آمده بودند حادث گردید چرا که آنها دیگر امیدی ندارند که تحت حکومت حکمران مسلمانی در آیند و میخواهند مطیع حکمرانی انگلیسها بوده‌بشند فصل هشتم در باب حالات آتیه افغانستان میباشد وعنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا ہو ہیچ کس نمیداند فردا چه واقع خواهد شد لہذا من ہر چه در باب حالات آتیه افغانستان بگویم مسئول نیستم آیا همان طور واقع بشود یا خیر واگر ادعا نمایم که یقیناً من میدانم در زمان آینده چه واقع خواهد شد پس اظهارات من بکلی مخالف فرمایش کلام الله مجید است ولی شخص اگر بدقت نظر کند از حالات و آثار زمان میتواند استنباط کند که باد از کدام طرف میوزد بدون اینکه مدعی نبوت یا ولایت بوده باشد مطالعه کنندگان کتاب من باید مطلع شده باشند که من از سایر حکمرانهای خانواده خود مر از اوضاع روز گار و حالات بنی نوع انسان در مدت عمر تجربه ام خیلی بیشتر بوده است لہذا امید وارم که آنها تحمل خواهند نمود تا چند فقره مطالب را ایما و اشاره بجهت دستور العمل و فائدہ اخلاف و اہالی وطن خودم بیان مینمایم لہذا این فصل را بدو قسم بزرگ منقسم مینمایم یکی ازین دو قسم در باب ترقی خود مملکت میباشد که مشتملبر پند ہا و نصایح در باب
فصل هشتم ۱۱۸ تدبیرات امور داخله و ترقیاتی که باید در ادارات و محاکمات متعدده بعمل بیاید سبب باشد چون اکثر این مطالب در فصول قبل مشرحاً بیان شده است از مطالعه کنندگان کتاب خود چون اتنگرار اکثر مطالبی که در باب ترقی و رفاهیت مملکت میباشند ناگزیرم خواهشمندم عفو بفرمایند مطالب مذکور را باید من بباب المقدمه ذکر نمایم تا واضح سازم که اکثر ادارات مذکوره فوق و اسباب ترقی و تدابیر داخله مملکت بهم بسیار دیگر پیوسته است یعنی ترقی هر یک ازینها منوط بترقی دائمی دیگری میباشد قسم دیگر در باب پولتیک خارجه افغانستان و روابط سیاسی او با دول همسایه گان و حالات آتیه افغانستان میباشد قسم اول در باب پولتیک و امورات داخله میباشد بخیال شخصی که مطالب را بنظر دقت نمی بیند گمان میکند شاید افغانستان بهمان حالتی که سر الفرد لایل وزیر امور خارجه هندوستان که در زمان جنگ افغانستان بماموریت پولتیکی بکابل رفته بود در منظومه معروفه خود بزبان انگلیسی مناسب حال امیر افغانستان بیان داشته و منظومه فارسی آن اینست افغان چه داند بین دو سنگست ز آسیا کاخر در ان میانه شود همچو توتیا آن هر دو سنگ دولت روس ست و انگلیس کز آب روز کار بگردند دائما آیا یکی ازین دو بقانون نظم و عدل دارد اساس سلطنت خویش را بپا گویا نوشته است بزرگی ز انگلیس با عدل و لطف خوش بکشائید ملکها لیکن بر انگلیس کند روس سخره گوید که دست ماست بعالم جهان کشا چنگال ما که هست بصورت حریر پوش چنگال آهنی ست بمعنی جگر ربا گاهی لمیده ایم بی وقت هیچو میش کاهی جهیده ایم بدشمن چو اژدها امروز روز دولت اسلامیان همه باشند صرف بتلاشی و فتنا آید ندای مرگ و خرابی مملکت از هر طرف بکوش خرد روز و شب مرا با خود کنم خیال منم واپسین امیر یا بعد من شود دگری نیز پادشا ولی اگر حالت اهل مملکت را در زمانی که من بتخت سلطنت جلوس نمودم بنظر آورید و ترقی حیرت انگیزی که در این مدت قلیل نموده است ملاحظه نمائید شخص نمیتواند
فصل هفتم ۱۱۹ نمی تواند از خیال این امر خودداری نماید که بهر جهت امید و توقع هست که بعد پادشاه پادشاهان عالم یعنی خداوند قادر مطلق افغانستان سلطنت قوی و پایدار خواهد شد چنانچه در فرمایشات حضرت پیغمبر عربی آن پیغمبر یکه ریگستان عرب را بزرگترین سلطنت های دنیا ساخت و کلمات آن بزرگوار بهترین وصایائی است که از او باقی مانده است این عبارت که مناسب حال مملکت من است مندرج میباشد که فرموده است اذا اراد الله شیا هیا اسبابه حمد میکنم خداوند را که اسباب تفقد و ترقی آتیه افغانستان هر روزه در تزايد است شک نیست که افغانستان مملکتی است که دولتی قوی معروفی خواهد شد یا بکلی از صفحه روزگار محو خواهد گردید اما این حالت ثانوی در صورتی واقع خواهد شد که آن مملکت سخت حکمرانی امیر نامجرب ضعیفی در آید آن وقت این مملکت تجزیه خواهد گردید و اسم دولت افغانستان هم بکلی از میان خواهد رفت بجهت توضیح مقصود خود و برای اینکه مطلب را روشن تر گفته باشم باید اظهار بدارم که امکان ندارد افغانستان هرگز حالت ثالثی پیدا نماید و این امر بکلی خارج از عقل است که اگر افغانستان بحکومتهای کوچک جزئی و ضعیف منقسم گردد بتواند بصورت سلطنت باقی باشد چراکه اگر افغانستان این قدر قوت و دانش نداشته باشد که خود را بدون مدد خارجی از تخطیات دول همسایه محافظت نماید آنرا یکی یا دیگری از خطی کنندگان بمالک خود یقیناً و حتماً ملحق خواهد نمود دولت روس یا دولت انگلیس میتواند بچنگ تمام این مملکت را بتهنائی متصرف گردند مثلا دولت انگلستان نمی تواند بگذارد که دولت روس تمام افغانستان را تصرف نماید زیرا که آن وقت دولت انگلستان نمیتواند هندوستان را داشته باشد بدون اینکه دچار مخاطرات و اشکالات عدیده بشود و همچنین دولت روس نمیتواند آرام بنشیند که دولت انگلیس تمام افغانستان را متملک شود جز اینکه خودش هم قسمتی از این یغما ببرد و اگر افغانستان از خوشبختی تحت حکمرانی حکمران زیرک و غیور و قوی دور اندیشی بوده باشد دلیلی ندارد که دولت خیلی قویی نشود زیرا که وسعت خاک و جمعیت آن مملکت مساوی با بعضی از دولهای معظم میباشد و هر گاه از طرف دیگر بدست امیری مثل امیر بخارا یا بعضی از حکمرانهای هندوستان بیفتد حکمران آن باختیار خود انرا بوسیله
فصل هشتم ١٣٠ معاهده یکی از همسایگان خواهد بخشید واکر خود او هم مملکت خود را تقدیم نماید همسایه‌های خارجه یا رؤسای کوچک مملکت اورا مجبور باین اقدام خواهند نمود لزوم ندارد این مطلب را در اینجا مشروحاً بیان نمایم زیرا که این معنی بتمام اشخاصی که از امورات مشرق زمین بصیرت دارند بخوبی واضح است نظر بمطالبی که دراین فقرۀ آخری مذکور شده که آیا افغانستان در زمان آتیه تجزیه شده و استقلال آن از میان خواهد رفت یا خود را این قدر قوی خواهد ساخت که بتواند خود را محافظت نماید باید این هر دو مطلب را کاملاً بیان نمایم و ملت خود را نصیحت نمایم در این قسم اظهار خواهم داشت و مصلحت خواهم داد که برای سن افغانستانرا چه طور محکم نموده دولتی قوی و مستقل باید ساخت مطلبی دیگر در باب اقداماتی نیب باشند که باید بعمل آورد تا همسایگان افغانستان بتوانند آنرا بین خودشان تقسیم نمایند در باب این مطلب در قسم ثانی که در باب پولیتیک خارجه است مخصوصاً مذاکره خواهم نمود افغانستان مملکتی است مشابه بزمین قابلی که انواع گلها و میوه جات را ازان میتوان بعمل آورد اگر بدست باغبان خوبی یعنی تحت امر حکومت حاکم عاقلی بوده باشد زیرا که ممالکی که دارای محصولات دو سائلی که بجهت ترقی آنها لازمست نبوده باشند مثل زمین شوره زاری ست که با وجود زحمات باغبان گل و میوه جات آنجا کمتر بعمل می آید ولی افغانستان دارای چندین اسباب تمول و قوت و ترقی میباشد چند فقره از آنها را بیان مینمایم اول در باب معدنیات میباشند این مملکت مملو از معادن بسیار پر منفعت میباشد و اقسام آن مختلف یعنی یا قوت احمر و یا قوت زرد و سنگ لاجورد و طلا و نقره و سرب و مس و آهن و ذغال سنگ میباشند بموجب راپورت معدن شناسان فرنگی بعضی ازین معادن مذکور میشود بزرگترین معادن دنیا باشند تمام این معادن یقیناً استعداد این را دارند که بعد از وضع مخارج کار خود منافع بسیار هم ازان عائد شود ولی این جواهرت ومعادن پر منفعت تا زمانی که بخوبی آنها را مفتوح نمایند مثل گنج مخفی میباشند مثلی است مشهور نزد مرد موقوف الماس و دریکان است دویم در باب تجارت میباشند اسباب ١٣١
(۱۲۱) فصل ششم اسباب و محصولات تجارت افغانستان مبسیار است علاوه بر معادن بزرگ با قابلیت ذغال سنگ و آهن که مثل آنها را در انگلستان الماس سیاه مینامند و همین بیشتر اسباب ترقی انگلستان شده است آبشارهای زیاد میباشد که ماشینها را حرکت داده اسباب ترقی صنایع بشود سوم در باب مردم مملکت میباشد اهالی افغانستان چه مرد چه زن بسیار شجاع و باهوشند و شوق بعلوم و تربیت دارند و عاشق آزادی و مطلق العنانی میباشند و وجوداً قوی و صحیح المزاج اند و از عادات قبیحه استعمال شرب مسکرات و قمار بازی مبرا میباشند بالفطره خیلی مستعدند که اصلاحات و تربیت جدیده را اخذ نمایند و از توهمات و خیالات باطله احمقانه و پغمالده مبرا میباشند و از مردمان خارجه هم تنفر ندارند اینها مثل هندیها نیستند که با وجود اینکه صد سال بیشتر است که تحت حکومت انگلیسها میباشند و هنوز از خیالات و حرکات فرنگیها اجتناب مینمایند و گمان میکنند که پوشیدن نیم تنه و شلوار و بوت (نیم چکمه) مثل فرنگیها معصیت دارد ولی کفشهای کهنه خود را که بازحمت میتوانند بآنها راه بروند میپوشند و بند شلوار خودرا تا ساق پای خود میآویزند و برعکس افغانها در این مدت قلیل آن قدر زیاد تغییر یافت اند که حالا مثل برادران دینی خود عثمانیها و سایر طوایف فرنگستان لباسهای آراسته میپوشند و حاضر میباشند که با مردان و زنان خارجه معاشرت نموده سعی نمایند هر چیزی را از آنها بیاموزند چهارم در باب قرض ملتی میباشد مملکت و دولت افغانستان هیچ قرض ملتی ندارد و غرامت جنگی هم که باید بپردازد نمیباشد لهذا افغانستان دو چار آن اشکالاتی نمیباشد که سایر دولتهائی که قرض ملتی دارند یا خسارت جنگی بهمسایگان خود باید بپردازند دوچار آن میباشند هر وقتی که همسایه ها بخواهند مانع ارتقاء خود از نتیجه جنگ یا ترقی بشوند مطالبه قرض خود را مینمایند و این دلیل را بجهت آن اقامه مینمایند قبل از اینکه شما پول خود را بمصرف دیگر خرج نمائید و قبل از اینکه شما دیگر ادوات حربیه ابتیاع نمائید قرض ما را بپردازید از خوشبختی اینکه نه اشکالاتی بجهت افغانستان فراهم نمیباشد در حقیقت سغراً
۱۳۲ فصل ششم خارجه هم نمیباشند که در امورات مملکتی مداخله نمایند و معاهداتی در باب حقوق عمومی دول نمیباشند که دول خارجه بتوانند مداخله نمایند علاوه بر این هیچیک از دول همسایه مجاز نمیباشند که امتیازات بجهت ساختن راه آهن وغیره مطالبه نمایند ووکیل انگلیس هم از جانب دولت مشارالیها چنان نمیباشد که اختیار داشته باشد از حکمرانها بپرسد چنانچه در هندوستان معمول میدارند شما سر شمار چند نان صرف مینمائید یا در باب نظم کار ها و امورات شخصی آنها و نیز امورات حکومتی بآنها تحکم نمایند پنجم در باب همسایهای افغانستان میباشد هر دو طرف افغانستان همسایگان قوی یعنی دولت روس و دولت انگلیس میباشند اگرچه این همسایها اسباب تشویش زیادی بجهت افغانستان میباشند ولی چون خود آنها با یکدیگر رقابت دارند لهذا بجهت افغانستان اسباب منفعت و محافظت میباشند نه اینکه اسباب خطر بوده باشند البته سلامتی دولت افغانستان جنبتر باین امر است که هر یک ازین همسایها نمیتواند تحمل کند که آن دیگری یکوجب از خاک افغانستان را بمملکت خود الحاق نماید باعتقاد من هر دو این همسایهای قوی قابل اعتنا نمیدانند که خود را بافغانستان طرف جنگ واقع سازند بر عکس خیال میکنند که منفعت آنها در انیست که بافغانستان کاری نداشته باشند ولی این مطلبی است که بعد از ین مشرحاً بیان خواهم نمود در باب دین مردم افغانستان میباشد هنر بزرگ دیگری و اسباب قوت دولت افغانستان این است که اهالی آن تمام متدین بیک دین یعنی اسلام میباشند و اهالی سایر ادیان بتعداد زیادی در افغانستان نیستند چنانچه یونانیها وارمینها در خاک عثمانی هستند و اینها را دول خارجه نمیتوانند تحریک نمایند که بمخالفت حکمران خودشان بجنگند اهالی افغانستان از اینکه سلطانی که بدین آنها نباشند بآنها حکمرانی نماید این قدر تنفر و احتراز دارند که سلاطین سایر ادیان را کافر میشمارند و مردوزن حاضر السلاح میشوند که بجهت دین خود بجنگند اعتقادشان بر این است هرکس در جنگ با کفار کشته میشود مستقیماً بهشت میرود لهذا هر مردوزنی در افغانستان دائماً دعا میکنند که خدایا مرا موت شهادت نصیب بفرما در حقیقت این مردم عاشق آزادی
فصل هفتم آزادی ومطلق العنانی و خودکامی میباشند و حکمرانی سلاطین همدین خود را هم کمتر قبول میکنند چه جای آنکه بحکمرانی سلطان دیگری اطاعت نمایند پر واضح است که اهالی محالات سرحدی هندوستان مثل خیبر و دیگر طوایف سرحدی چنین رعایای آرام وطبیعی نشده اند که هر کس تواند بدون دسته محافظین زیادی در خاک آنها مسافرت نماید این مملکت این قدر کوهستان دارد که قلل جبال آن همه قلعه های محکم خلقی بجهت محافظت شجاعان فطری آن میباشند نه دولت روس تا حال بصلاح خود میداند که اقدام نموده ازین کوههای صعب که صد ها فرسخ کشش دارد بر خلاف میل ملت و حکمران آنها عبور کند و نه دولت انگلیس کار عاقلانه میداند که در ان مملکت مبالغ کثیری مخارج و نفوس زیادی تلف نماید آن چنان مملکتی که اگر مفتوح هم بشود نمیتوان نگاهداشت مخارج حکومتی دولت متمدنه بجهت لشکر و مامورین کشوری از داخل این مملکت خیلی بیشتر خواهد بود افغانستان در همین حالت حالیه بجهت هیچیک از دول خارجه صرفه پولی نخواهد داشت مگر آنکه خدمات نظامی بآنها رجوع نمایند و در این فقره آخری افغانستان این فایده را دارد که هرگاه دولت خارجه بخواهد از آنجا عبور نموده بمملکت همسایه دیگر آن حمله آور شود افغانستان با او همراهی کرده و همه اهالی آن که جنگی میباشند از ان دولت کمک نمایند ولی خود افغانستان را متصرف بودن بجهت هیچیک از دول خارجه اقلاً تا پنجاه شصت سال دیگر بلکه بیشتر هیچ صرفه نخواهد داشت مگر آن وقت شاید این قدر ترقی خوبی نموده باشند که معادن آنرا بخوبی کار نمایند و سایر ماخذهای تجارتی و وسایل ثروت را فراهم آورده بواسطه راههای آهن و تلگراف و کشتیهای بخار با سایر نقاط ممالک متمدنه دنیا متصل شده منفعتی حاصل شود مایل بودن دولت انگلیس باستقلال و ترقی افغانستان اگرچه بعضی از صاحب منصبان و اشخاص دیگر که مستغرق جنون پولتیک جلو افتادن میباشند در چندین موارد بین دولتین و انگلیس و افغانستان مناقشات بسیاری فراهم آورده اند و بعضی از طوایف سرحدی افغانستان را باسم اینکه بیطرف یا از حکومت افغانستان مجزا میباشند بخود ملحق نموده یا خواسته اندولی این اشخاص این قدر قوت نداشتند که بفهمند که تصرف تمام این ولایات یا پره که در سرحد ملحق نمایند
فصل هشتم (١٣٤) افغانستان است و آنها را تحت دولت انگلیس نگاهداشتن کار بسیار جاهلانه میباشد چرا که برای حصر داشتن لشکری در خود آن ولایات بجهت استقلال امنیت آنجاها و نیز برای استخدام مامورین کشوری از جهت کارهای حکومتی آن محال مخارج زیادی بجهت خزانه هندوستان فراهم آورده اند از اینکه مسئولیات غیر لازمه و مخارج بیشتر از مداخل ممالک مذکوره در عهده خود گرفتند اسباب تشویشی زائد از قوۀ تحمل برای خود فراهم آورده اند ولی این صاحب منصبان کوتاه فکر که در باب اقتدار کابل و دانائی خود لاف و گزاف زیادی میزنند گمان میکنند اگر چه خدا اعلم ست ولی اینها اعلم تر میباشند لهذا اگر شخص دیگر که بهتر از انها میداند خواسته باشد بآنها صلاحی بدهد او را استهزا میکنند چرا که خیال میکنند ممکن نیست هیچکس در جه فهمش بقدر نصف فهم آنها بوده باشد زیرا که خودشان دانای هر چیز و راه نمایان با اقتدار پولتیک جلو افتادن و خواهان جنگ میباشند ولی از حسن اتفاق ملت انگلیس چه اشخاص سیاسی دان آنها و چه مردمان عامی آنها از این چند نفر دانایان بهتر اطلاع دارند و ازین جهت مقاصد و آمال آنها را اشخاص سیاسی دان و عموم مردم انگلیس که قلبا مایلند افغانستن دولت قوی مستقلی بوده باشد نمی پسندند چون افغانستان دوست صادق آنها و سد محکمیست که سلطنت هندوستان را بجهت علیا حضرت ملکه انگلستان محافظت مینماید از اظهار این معنی مشعوف میباشم که تعداد اینگونه اشخاص که طالب غنیمت و خواهان پیشرفت مقاصد دولت خود و کینه دولت من میباشند از ان اشخاص معدود قلیلی که ذکر شد خیلی بیشتر میشود یعنی آن اشخاص معدود که که باعث این همه مناقشات و منازعات و خونریزیهای بین دولت انگلیس و افغانستان شده اندکم ملت انگلیس ظاهر میدارد که آنها قلباً خواهان پیشرفت مقاصد دولت افغانستان میباشند نه فقط بحرف ست بلکه از حرکات خود این امر را ثابت میکنند و بهر وسیله که بتوانند از وجه نقد و اسلحه و ماشین و سایر اسباب لازمه بجهت سلامتی و قوت و استقلال افغانستان مدد مینمایند و در این کار ملاحظه میکنند که رفاهیت سلطنت هندوستان خودشان باین مطلب وابسته است وزرا دولت انگلیس نه فقط همین کار را کرده اند که میل خود را ظاهر نمایند که با افغانستان همراهی دارند بلکه قدیحی
فصل هفتم ۱۳۵ قدمی پیشتر رفتہ حفاظت مملکت مرا ہم از تخطیات دول خارجہ متکفل شدہ اند و بواسطه این امر من و اخلاف من میتوانیم تمام توجہ خود را مصروف ترقی امورات داخلہ مملکت خود بنمائیم و تشویش مخاطرات و مسئولیات خارجہ آنرا بدوستان صادق آن که در انگلستان میباشند محول نمائیم تعلیمات و نصایح و نکات مفیدہ در باب اینکه افغانستان ملت قوی با ترقی بشود چون قبلا شرح مختصری در باب وسایلی که در دست است افغانستان را ملت بزرگی بسازیم مذکور شدہ الحال هم اجمالاً وضع تربیت حصول این مقصود را بیان مینمایم ولی تمام مطالب جزئی را در باب بهبود حالت آن سلطنت مذکور نخواهم داشت بلکہ فقط چند فقره از نکات معتناه بها اظهار خواهم نمود که ملاحظه آنها بجهت اینکه افغانستان در زمان آتیه ملت بزرگی بشود لازم ست استفهام این مطلب آسانست قبل ازینکه شخص ملزومات خانه را حاضر نماید باید اولاً خانه بسازد یا بدست آورد تا آنرا بان اسباب بیاراید و در حالتی که بخواهد خانه بنا نماید باید بدوا اطراف آنرا دیواری بکشد تا اسبابی که در آنست محفوظ بماند و هرگاه آن محل پر از سوراخها و گودالهائی بوده باشد که مسکن مار و عقرب وغیره باشد لازم ست قبل از اینکه شخص شروع بسکون ساختن آن کند این موذیها را دفع نماید لہٰذا اهمیت را داشت که خط سرحدی اطراف افغانستان تحدید شود تا قبل از اینکه اصلاحات و ترقیاتی در ان اجرا بنمایم کدامین ولایات در حقیقت جز افغانستان میباشند لہٰذا خوش بختانه سرحدات افغانستان را با دول همسایہ تحدید نموده ام و از اینکه آنها مندرجا جلوی آمدند مانع شدم این امر اسباب مناقشاترا هم بکلی مرتفع نموده است و دیگر امکان ندارد که بین همسایهای من و خودم و یا اخلافم در این باب منازعہ روی دہد مگر اینکه معاهدات حالیہ را بشکنند و این تحدید سرحدات ساس بزرگی بجهت ترقی و امنیت برای اخلاف من میباشد و در این باب زحمت مذاکرات با همسایگان خود نخواهند داشت بملاحظه اینکه خطوط سرحدی بمنزله دیوار محلی است که در اطراف مملکت بنا شدہ است و آنرا بمنزلہ خانہ نموده است لہٰذا لازم شد که خانه مذکور را از تمام عقربهای موذی که در انجا
فصل هفتم ۱۳۶ بودند پاک نمایم آن عفت بهائیکه سد بزرگی در راه امنیت و ترقی مملکت بودند بجهت توضیح مطلب بیان مینمایم مقصود اینست که لابد بودم جمع کثیری از سرکردهای کوچک و تاراج کنندگان و قطاع الطریق و اشخاص خودسر که همیشه اسباب زحمت افغانستان بودند در تحت نظم در آورم وبجهت این کار لازم بود که رسم ملوک الطوایفی را از میان برداشته یک هیئت جماعت بزرگی بعوض آن تحت یک قاعده و یک قانون مرتب نمایم از خوش بختی در این باب کاملاً بمقصود نایل شده ام و نیز افغانستان را بشکل سلطنت متحده واحده در آوردم اکثر سر کرده های طوایفی که معاندین سخت بودند دوستان مهربان شدند و آنها را تحت دولت خود بمناصب و درجات رفیعه رسانیده ام و کسانی را که حکومت مرا قبول ننمودند از مملکت خارج کردم وحالا در تمام مملکت افغانستان احدی از خوانین یا رعایا نمیباشند که دارایا مدعی قوه بوده باشد که بدولت من یا بعد از وفات من باخلافم بتواند مخالفتی نماید شاید در اینجا بموقع نخواهد بود اگر از اشخاصی که در باب تدبیر من که بعضی ازین ظالمان طوایفی و قطاع الطریق را خراب یا تنبیه نموده ام خواهش نمایم که تمام سلطنتهای بزرگ را که از حالت ملوک الطوایفی بمقام دول متمدنه رسیده اند مطالعه نمایند آن وقت از روی انصاف بگویند که آیا این دول متمدنه قبل از انکه به تربیت حالیه خود رسیده اند جنگها وخونریزیها کرده اندیا خیر در ظرف مدتی که من در داخله افغانستان مشغول بودم که آنرا بدون تیغ تیز بشکل سلطنت در آوردم در خارج مملکت هم مشغول بودم که با قلم تند با دول همسایه مذاکرات نموده آنرا بهیئت دولتی در آوردم از اصلاحات و ترقیات لازمه که اجرا و آنها در مملکت امکان داشت صرف نظر نداشتم این اصلاحات را در مواقع مناسبه بیان کرده ام لہٰذا در اینجا فقط همین قدر اظهار مینمایم کہ یک عشر از اقداماتی که لازمست افغانستان را بحالتی که باید و شاید برساند یا بعد از این در صورتیکه این اصلاحات جاری بمقامات عالیه برسد هنوز بعمل نیامده است بنابرین عجالتاً فقط چند فقره از نکات مفیده را بجهت ترقیات آتیه ملت افغانستان بیان مینمایم معتناترین نصیحتی کہ باخلاف وملت خود مینمایم در خصوص اینکه افغانستان ترقی نموده و دولت بزرگی بشود انیست کہ اتفاق
فصل هشتم ١٣٧ که اتفاق با یک دیگر را غنیمت شمرده از دست ندهند اتفاق فقط اتفاق می تواند افغانستان را دولت بزرگی نماید تمام خانواده سلطنتی و اهالی و ادانی مملکت باید یکدل و یک جهت و هم خیال بوده باشند تا وطن خود را محافظت نمایند از طفولیت تا این ساعت روزی نبوده است که قدری از تاریخ مملکتی یا ملتی را خودم نخوانده باشم یا دیگری بجهت من نخوانده باشد و از مطالعه تمام این تواریخ همین یک نتیجه را استنباط مینمایم که باعث انقراض اکثر سلطنتها مخصوصاً سلطنتهای مسلمانان مشرق زمین نفاق و نزاعات داخله بوده است و جهت اینکه اسلام بمدارج علیا عروج نموده این بود که اهالی آن از کلام متین آن مصلح بزرگ عرب که سیف ماید المومنون اخوة پیروی نمودند ولی بعدها اسلام از هم متلاشی شده سلطنتی بعد از سلطنتی از دست آنها بیرون رفت بجهت اینکه بین خودشان نفاق ورزیدند و از ان کلام معجز بیان که امر باتفاق مینماید پیروی ننمودند از اخلاف و ملت خود خواهش مینمایم که در پیشرفت مقاصد مملکت و وطن خود یکدل و یک جهت بوده باشند و در باب این تدبیر اتفاق براثر نقش قدم من پیروی نمایند و باید همان اصول را مرکوز خاطر خود داشته باشند که من بموجب آن رفتار نموده اجزاء خانواده سلطنتی و اعیان و سرکرده هائی را که در هندوستان و روسیه و ایران مهاجرت نموده بودند باطراف خود جمع نمودم و از این اقدام مهربانه آنها را از انحالت عداوت بحالت محبت برگردانیدم شرح این تدبیر را کاملاً در محل دیگر مذکور نموده ام لهذا لازم نیست که درینجا زیاده ازین اظهار نمایم قلباً امید وارم که در شهر کابل و در خانواده خودم و بین پسرهایم بعد از وفات من نزاع بزرگی روی ندهد چون در زمان حیات خودم امورات را بقسمی ترتیب داده ام که تمام اجزاء خانواده من و اهالی افغانستان ریاست پسر بزرگ ارشدم را قبول نموده و از اشتباهاتی که اسلاف من نموده اند یعنی سلطنت و لشکر را بین پسرهای خود تقسیم میکردند بدقت اجتناب نمودم زیرا که این رویه در صورت نفاق اسباب جنگ بین آنها میشد اگر بدبختانه پسرهایم و خانواده ام بمصلحت و نصیحت من گوش ندهند و با یکدیگر بجنگند خوبست که بجهت سوء اعمال خود تنبیه شده
فصل هشتم مملکت تجزیه و سلطنت از دست آنها برود و بسزای اعمال خود برسند و در انحالت افغانستان بصورت ملتی وجود نخواهد داشت و هر گاه این حالت پیش آید باید از خودشان بدانند زیرا که خدا ارحم الراحمین میفرماید ان الله لایغیر بقوم سوء حتی یغیروا مابانفسهم ولی اگر پسرها و اخلاف من اینقدر خوش بخت بوده باشند که بین خودشان اتفاق داشته باشند و تا جائی که من ملاحظه مینمایم شک نیست که این اتفاق بر قرار بماند چرا که هیچیک از انها این قوه را ندارند که بمخالفت آن یک نفری که بر لشکر و خزانه و سایر چیز ها تسلط کامل دارد برآیند ولی باز هم اشکال دیگری هست که ملاحظه آنرا باید داشت یعنی حفاظت اجزاء خانواده سلطنتی که خارج از افغانستان میباشند و اینها بر دو قسمند بعضی از انها تحت حمایت دولت انگلیس میباشند یعنی کاسه لیسان دولت انگلیس میباشند و قسمی دیگر در تحت حمایت دولت روس میباشند در باب قسم اول ازین دو فرقه نباید تشویشی بخاطر راه داد باین دلایل که تمام همراهان آنها که قابل اعتنائی بودند روسای خود را گذاشته بکابل رجعت کردند یا در شرف حرکت بطرف کابل میباشند یا بموجب دستور العمل من نزد روسای خود هنوز میباشند ولی بطور آشکارا یا محرمانه از من مواجب میگیرند و مشخص است که بزرگترین شجاعان دنیا در صورتی که تنها باشند و از عقب سر خود هم پشت و مکی از همراهان هیچ نداشته باشند نمیتوانند بالشکری مقابل شود لهٰذا این بیچاره ها هم همان راه خواهند رفت که شاهزاده خانواده سلطنتی قدیم افغانستان یعنی دودمان سدوزی بهمان راه رفت و مشارالیه بمستمری دولت انگلیس پیر شده و مرد در حالتی که باین امید بود که یک دفعه دیگر بتخت سلطنت کابل برسد علاوه بر این معنی که این شاهزاده گان تنها میباشند و همراهانی ندارند دولت انگلیس هم خیلی خوب میداند چون خوب بیاد دارند که چه بی نظمیها ازینها بروز نمود و چگونه عهد و خود را شکسته با دولت روس سازش نمودند و یقین دارم که قوت حافظه صاحب منصبهای انگلیس اینقدر خوب هست که بعضی امورات را بخاطر نگاه دارند مجبور نخواهند شد که همان سبقی را بیاموزند که سابقا آموخته اند وقتی که افغانستان دولتی شد چنانچه امیدوارم که روزی بشود گمان ندارم اقتداری بدست شاهزاده گان بیاید و لو بمدد انگلیس ها هم باشد
فصل هفتم ۱۳۶ باشد یقین کامل دارم که با بودن معاهداتی که بین دولت من و دولت انگلیس میباشد دولت مشارالیها نمیتواند اینگونه اقدامی را بنماید و نخواهد نمود نتیجه این عهد شکستن فقط همین است که با افغانستان و پسرها و اخلافم جنگی عمومی پیدا خواهد شد و این امر بکلی بخلاف میل و خواهش آنها خواهد بود و اگر است انگلیس بمعاهدات خود ثابت باشند هیچیک از ان اشخاصی را که حالا در دست آنها میباشند مستخلص نخواهند نمود که اسباب زحمت پسرهای من بشوند نظر بتمام این مطالب در باب اشخاصی که تحت حراست و حمایت و حفاظت دولت انگلیس میباشند اسباب تشویش نخواهد بود ولی اگر صاحب منصبان انگلیس با وجود بودن معاهدات دوستانه با دشمنهای خانواده من همراهی نمایند دران صورت بپسرهایم و اخلافم نصیحت مینمایم همان اقداماتی را بعمل بیاورند که خودم زمانیکه دولت هندوستان بمخالفت من با امیر شیر علیخان همراهی نمودند بعمل آوردم یعنی از بدو امر باید مثل مردمان شجاع بجنگند و اگر لازم شود از جان خود هم بگذرند تا دشمنهای خود را دفع نمایند در صورتیکه شکست بخورند ولی اگر از همان تدبیری که برای آنها معین مینمایم پیروی کنند امید وارم که شکستی هم نخواهند خورد آنوقت بدولت دیگری متوسل شوند و آن دولت شاید بمخالفت این دست نشانده های دولت انگلیس بآنها مددو بدولی قلباً امید وارم و از خداوند مسئلت مینمایم که اینگونه اتفاق هرگز نیفتد تا جائی که عقل من میرسد و تا جائیکه شخص دانائی میتواند در این باب حالات آتیه افغانستان را استنباط نماید بخوبی واضح است که مقاصد دولت انگلیس و سلامتی سلطنت هندوستان بسته باین است که افغانستان را دولت قوی مستقلی داشته باشد و بین اجزا د خانواده سلطنتی آن قوی جنگی راه نیندازند و او را ضعیف ننمایند و مطلب دیگری که محتاج بتوجه تامه پسرها و اخلافم میباشد این است که سه نفر از دشمنهای خود را که تحت حمایت دولت روس میباشند همیشه در نظر داشته باشند و فقط همین امر اسباب خطر بزرگی میباشد اگرچه این خطر هم بموجب مقتضیات زمان ممکن است خطر نا قابلی بوده باشد و هم امکان دارد خیلی اهمیت پیدا کند ولی چیزیکه خوب واضح است این است که البته خطری میباشد دلایلی که مرا وامیدارد اخلاف
( فصل هفتم ) ۱۳۰ خود راحت نیاسازم بسیارست لیکن چند فقره ازانها را بیان مینمایم روسها بعکس انکلیسها میخواهند درصورتیکه افغانستان بکلی از پیش پای آنها بجهت رفتن هندوستان برداشته نشود تجزیه شود و خیلی هم ضعیف کرد دلهذا اگرچه از یک طرف بجهت دولت انگلیس صرفه دارد که رقبای سلطنت افغانستان را دوست خود مضبوط نگاه دارند صرفه روسها در این است که آنها را رها نمایند تا با یکدیگر جنگیده یکی غالب و دیگری مغلوب گردد و روسها بجهت این مطلب چندین دلایل دارند اولاً انکه مقصودشان این است که افغانستان در سر راه هندوستان بطور سدی حایل نبوده باشد و ثانیاً انکه در زمانیکه روسها با امیر شیر علیخان سازش نموده تمام معاهدات خود را که در چندین مواقع با دولت انگلیس نموده بودند شکستند دولت انگلیس از روسها در افغانستان چنانچه باید و شاید قویاً و جداً مخالفت نموده اظهار ضعف هم نمودند خیال روسها این است که اگر در افغانستان اشکالاتی فراهم آورند فيها المراد و اگر خیالاتشان پیشرفت نکرد دولت انگلیس در مقابل هرگز اقدامات مجدانه نخواهند آورد این مطلب بعد از مذاکره مختصری در مجلس پارلمنت یا در چند فقره روزنامجات رفع خواهد شد جهت دیگر یکه باید در این باب مواظبت نمود این است که همرایان سردار محمد اسحاق خان که در دست روسها میباشند هنوز خیلی هستند و بخوبی میتوانند مفسده راه بیندازند ولی نمی توان گفت آیا از پیش خواهند برد یا خیر مامورین من که در انجا میباشند همرایان سردار محمد اسحاق خان را بدان اندازه که دیگر انرا در هندوستان بدست آورده اند هنوز نتوانستند که بطرف خود مایل نمایند ولی امید دارم که اگر در این اصرار نمایند ولو بملایمت هم باشد آخر این کار را از پیش خواهند برد هرچند با بودن این مخاطرات گمان بعضی میرود که این مخاطره چندان بزرگ نمیباشد و اینکه اقدامات فوق العاده که من بجهت جلوگیری بعمل آورده ام لزومی نداشت این بخوبی واضحست که از سردار محمد اسحاق خان و پدرش تمام مردوزن افغانستان متنفر بودند و هنوز منزجر میباشند در اینجا گنجایش ندارد که جهات این تنفر را مشروحاً بیان نمایم ولی مختصراً اظهار میدارم که از امیر محمد اعظم خان پدر اسحاق خان بجهت اینکه پدرم و امیر شیر علیخانرا بهمدیگر انداخته و مفسده کی نمود و این مفسده اسباب آن همه خونریزی ها و منازعات در خانواده ما شده بود متنفر
فصل هفتم ۱۳۱ متنفر بودند و نیز بسبب تعدیات بی اندازه او و دائم السکر بودن او و چندین عادات ذمیمه دیگر از او تنفر داشتند و بدترین صفات قبیحه او کم جرأتی او بود و کم جرأتی بیشتر از چیزهای دیگر اسباب تنفر افغانها میباشد از پسر او سردار اسحق خان نه فقط بجهت همان بد کرداریهائی که پدرش داشت نفرت داشتند بلکه نیز بجهت اینکه با من بدعهدی و خیانت نموده بود و با کمال لا یشعری کم جرأتی بعد از اینکه لشکر او عساکر مرا شکست داده بودند فرار نموده و تمام اشخاصی که با او همراهی داشتند و آگاه شدند که صدمه ضعف و کم جرأتی او بآنها برسد علاوه بر این مشارالیه ابداً اهل رزم نمی باشد و حکمرانی که هنر نظامی نداشته باشد در افغانستان جای ندارد نظم لشکری که تحت فرمان او بوده است بواسطه سوءمصلحت و اشتباه کاری او بمخالفت من جنگیدند تعریف او نبود زیرا که خودم در ترکستان حساب منصبان نظامی با هوش را بر لشکر مذکور مقرر کرده بودم پسر او بود که در جنگ همه کاره او بود والا پدرش هرگز نمی توانست جنگ را از پیش ببرد چون در باب پسر او ذکری شد لهذا توضیحاً بیان مینمایم که اسم او سردار اسمعیل خان است و از بزرگترین پسرهای من تقریباً دو سال سنش زیادتر میباشد اگر چه مشارالیه برخلاف پدرش مردیست جنگی ولی هیچ امکان ندارد که تخت سلطنت کابل برسد زیرا که مشارالیه را خوانین و اهالی کابل نمی شناسند و در مدت عمر خود هرگز او را ندیده اند و افغانها بآدمی که شخصاً او را نمی شناسند کمتر اعتماد مینمایند تا چه رسد بکسی که او را هیچ ندیده باشند چون ممتی هستند که اطاعت شخصی که او را نمیشناسند ابداً قبول نخواهند نمود زیرا که غرور و شجاعت آنها مانع از این کار است اشکال دیگری هم برای سردار اسحق خان و پسر او فراهم است و آن اینست که اقلاً مقدار سه ماه راه مسافت از کابل دور میباشند و در صورتی که هرگاه با لشکر خود عازم کابل شوند در حین راه هم در هیچ نقطه از انها جلوگیری نشود اگر چه این معنی هم غیر ممکن است لهذا هر کس بعد از من بتخت سلطنت کابل جلوس نماید میتواند در بین راه آنها را تلاقی نماید و قبل از انکه آنها بتوانند جمعیت کثیری از مردم را دور خود جمع نمایند پذیرائی گرمی از انها بنماید ولی بر فرض آنکه لشکری از دولت روس با آنها همراه باشد در ان صورت چنانچه خوب واضح است جنگ بزرگی بین دولت انگلیس و روس
۱۳۲ فصل هشتم فراهم خواهد آمد و در این باب در قسم دویم این مذاکره خواهم نمود اگرچه کاملا یقین دارم که بحبت اسحق خان یا پسرش کمتر امکان دارد بتوانند برای پسرها و اخلاف من زحمتی فراهم بیاورند ولی باز هم آنها را مستنبه میسازم و نصیحت میکنم که تدبیر مرا در باب آن کسانیکه در تحت حمایت دولت روس میباشند نسبت بکسانیکه تحت حمایت دولت انگلیس هستند بیشتر بنظر دقت منظور داشته باشند ولی پسرم نباید دل خود را خوش کند باینکه یقیناً بتخت سلطنت کابل خواهد رسید هر چند قابلیت این مقام را هم پیدا کرده باشد یا اینکه بعد از رسیدن بتخت سلطنت خواهد توانست آنرا نگاهداری نماید مگر آنکه قابلیت نگاهداشتن آنرا داشته باشد لهذا مشارالیه باید از نصیحت و تدبیر من باکمال دقت و مواظبت پیروی نماید و الا بحبت او خیلی اشکال خواهد داشت که تخت سلطنت کابل را بدست آورد یا نگاهداری نماید کاریکه اول باید بکند این است که بملت ثابت نماید که استقامت رای دارد و سلطانی میباشد که اعتماد بکفایت خود دارد و زحمت کش و رعیت پرده میباشد چرا که اگر از یکی از این اوصاف ثلثه امه قاصر باشد نه فقط سلطنت از دست او خواهد رفت بلکه در معرض مخاطرات بزرگتر ازین هم خواهد افتاد مقصودم این نیست که مشارالیه باید این قدر اعتماد بکفایت خود داشته باشد که ابداً با هیچ کس از خیرخواهان خود مشورت نکند بلکه برای تاکید میگویم که نباید محض ذهن مین مشاورین و ناصحین خود بوده باشد باید بحرف هر کس گوش ندهد ولی ابداً هیچیک از آنها را قبول ننماید مشارالیه میداند که در این مملکت هر کس چه مرد و چه زن از گدا یا کسبه بالاتر یا مجاز میباشند که مستقیماً در هر باب و هر مطلبی که خواسته باشند اطلاعی بدهند مراسله بسلطان خود بنویسید و اگر اطلاعی که داده است مقرون بصحت است و بحال دولت یا یکی از رعایا فائده دارد باطلاع دهنده چه در زمره جاسوسین مستخدم باشد یا نباشد باید انعام خوبی داد و اگر راپورت او خلاف بوده باشد تحقیقاتی بعمل آورده میشود که آیا مشارالیه این راپورت را از روی خیر خواهی داده است یا معلل بغرض بوده در صورت غرض بودن مشارالیه را تنبیه سخت می نمایند من از راپورتها اعیان و اشراف و اهالی دربار و صاحب منصبان و جاسوسین و هرکس از رعایای مملکت که خواسته باشند بمن اطلاعی میدهند علم خود را تحصیل مینمایم علاه براین از راپورتها ئیکه مخبرین من که در مملکت خارجه میباشند
فصل هشتم (۱۳۳) میباشند بمن میرسانند و مواظب اتفاقات وحالات یومیه میباشند کسب اطلاعی مینمایم این مخبرین خلاصه روزنامجات را هم در باب افغانستان بمن میرسانند تمام این مطالب را جمع نموده و در انها تصور کرده رای خود را در یک باب مستقیم میدارم و ابداً بصلحت یا را پورت کسی عمل نمیکنم پسر هایم نباید از پسر امیر شیر علیخان پیروی نمایند که مشاورین او اورا با تمام برادریهایش یکی بعد دیگری در مدت حکمرانی او بجنگ انداختند و آخر الامر او را با دولت انگلیس هم بجنگ انداخته دوچار اشکالات بسیارش نمودند و این امر باعث خرابی او گردید و از تدبیر ضعیف یعقوب خان هم نباید پیروی نمایند چراکه مشار الیه بخیال اینکه انگلیسها را از خود خوشنود نماید چنان وعده ها و امتیازات بایشان داد که اجرا آنها خارج از قوت او بود یکی از انها اینست که سرلولی کیوکناری را بکابل دعوت نموده نتوانست او را از کشته شدن نگاه داری کند لہذا بجهت این اشتباه تخت سلطنت هم از دست او رفت و دولت انگلیس هم که بقول این حکمران ضعیف اعتماد نموده بودند قسمی ازین صدمه را متحمل شدند و پسر هایم از تدبیر عمویم محمد اعظم خان هم نباید پیروی نمایند مشار الیه بسبب عدم غیرت وطن پرستی و بی توجهی در کار های نظم مملکت و از اشتغال دایمی بشرب مسکرات و اعتیاد باعمال قبیحه در ظرف چند ماهی بعد از اینکه او را بتخت سلطنت نشانیدم سلطنت مملکت از دست اوبیرون رفت پسر من هم اگر بهمین قسم رفتار کند بهمان طوریکه حکمرانهای مذکوره فوق افغانستان صدمه خورده اند صدمه خواهد خورد یک مطلب دیگر را هم بطور نصیحت بجهت پسرم باید بیان نمایم و آن اینست که علاوه بر تکالیف حکومتی یومیه خود باید وقت معینی برای زیاد نمودن علم و اطلاعی خود داشته باشد چنانچه من در ظرف تمام مدت عمر خود بهمین وطیره رفتار نموده ام بهترین طریقه بجهت این کارهمان است که من معمول داشته ام یعنی شبها وقتی که بسیار خسته شود و نتواند متحمل کاری بشود باید هرشب کتاب خوانی را حاضر داشته باشد که کتب تواریخ و جغرافیای ممالک خارجه را و حالات سلاطین معظم و اشخاص بزرگ را بدون ملاحظه امتیاز ملت یا مملکت بجهت او بخواند و همچنین نطقها و مقاوله هاییکه اشخاص سیاسی دان تمام دول حالیه نموده اند یا نوشته اند و نیز تمام مقاوله جات و خلاصه روز نامجاتی
فصل هفتم که متعلق بافغانستان یا مربوط بولایات یا ملکی که افغانستان با آنها یا با دوستان یا با دشمنان آنها بستگی دارند برای او میخوانند و در انها غور نماید اگرچه در هر فصلی از فصول این کتاب نصیحتی با دستور العملی بجهت پسرها و اخلافم نوشته ام بازهم چون خیال کردم این امر خیلی اهمیت دارد لهذا مطالب فوق را برای راهنمائی و اساس اصولی که از ان قرار باید رفتار نمایند مذکور داشتم الحال در باب مطلب دیگری صحبت خواهم نمود یعنی کارهای نظمیه و حکومتی افغانستان و این وضع باید مندرجا دلی مستحکما ترقی نماید تا این سلطنت قوی متفقه الارائی بوده باشد من بنیاد دولت قانونی را نهاده ام اگرچه هنوز دستگاه دولتی که مبنی بر اتفاق آراء مجلس وکلا و ملت باشد بشکل صحیحی در نیامده است بهر حکمرانی را لازم است که اوضاع مختلفه سایر دولی را که در ممالک متعدده دارند همیشه در نظر داشته باشند ملاحظه نماید و در اثبات رای و استنتاج افکار خود نباید عجله نماید بلکه بهترین طریقه حکومتی را متدرجا اجرا کنند و آنرا بموجب مقتضیات زمان و حالات مملکت خود اصلاح نمایند باعتقاد من بهترین اصول سلطنتی آنست که مقنن بزرگ عرب حضرت پیغمبر ما صلوات الله و سلامه علیه بیان آنرا نهاده است اصول مذکور مبنی بر وضع دولت اجماعی بوده است و ارکان آن منقسم بدو فرقه بوده اند یعنی مهاجر و انصار و کارهای دولتی را بموجب اصول دولت جمهوری اجرا می نمودند و هر یک نفری از اجزاء دولتی میتوانست اظهار رای خود را نماید و هر طرف که رای شان بیشتر بود پیروی همان طرف میگردید من ترتیب ذیل را برای اینکه افغانستان را دولت قانونی بسازم قرار داده ام نماینده هائی که بدربار و مجلس من حاضر میشوند تا در باب تهیه نمودن ادوات حربیه و سایر امورات دولتی با من مشورت نمایند مرکب از سه قسم اشخاص میباشند یعنی سردارها (طایفه سلطنتی) و خوانین (وکلاء ملتی) و ملاها (روسا مذهبی) قسم اول از اینها از روی استحقاق موروثی در دربار باذن سلطان جلوس مینمایند قسم دوم از روساء مملکت منتخب میشوند و طرق انتخاب باین وضع است در هر قریه یا قصبه یک نفر را از اهالی آن محل انتخاب میکنند که باید دارای بعضی کمالات باشند که تشریح آن در اینجا لازم نیست مشارالیه را سکنه آن قریه یا قصبه انتخاب مینمایند و او را ملک یا ارباب مینامند و این ملکها یا اربابها یک نفر دیگر را از بین
فصل هفتم ۱۳۵ از بین خودشان منتخب میسازند ولی باید این شخص در محال و عشایر خود نفوذش بیشتر شخصیتش فاضلتر بوده باشد و اوراخان یعنی (سرکرده) میخوانند مجلس مبعوثان ما مرکب ازین خوانین میباشد لکن در باب انتخاب این خوانین امضا و انها بسته برای سلطان ست و سلطان از روی لیاقت و شانیت و خیرخواهی در خدمات آنها یا خدمات آبا و اجداد ی آنها شایسته کی انتخاب آنها را برای منصب خالی تعدیل مینماید علاوه براین مطالب این مطالب هم ملاحظه میشود که شخص مذکور را عموم مردم انتخاب نموده باشند قسم سوم مرکب ازخان علوم یعنی رئیس مذهبی ) و سایر قضاه (یعنی حکام شرع ) ومفتیها (یعنی اجرا کنندگان قوانین شریعتی ) و ملاها میباشند این ملاها رؤساء مذهبی ما میباشند بعد از فراغت از تحصیل علوم دینیه و قوانین مملکت و خدمت ادارات شرعیه منزلت جلوس مجلس شورا را حاصل مینمایند این جماعت قانونی هنوز این متد رلیاقت یا تربیت حاصل نکرده اند که قابلیت این را داشته باشند که حست جبارتھا بجهت وضع لایحه یا قوانین دولتی بآنها داده شود ولی بمرور زمان شاید این گونه اختیارات بآنها داده خواهد شد متد ربا اهالی افغانستان کارهای حکومتی را بجهت ابقای خودمستحق خواهند شد لکن به پسره اخلاف خود جدًا التقا می نمایم که بکلی خود را بازیچه دست این و کلا ر دولت قانونی قرار ندهند وجهتها کاملی بجهت نظم لشکر همیشه برای خود مخصوص داشته باشند و زمام شکر را در دست نگاهدارند بدون اینکه حق مداخله این مشاورین قانونی خود را مت بول نمایند و علاوه براین اختیار دیگر براهم بجهت خودنگاه دارند تا بتوانند اصلاحات یا تدابیر یا لایحه قوانینی را که در مجلس یا در دربار یا پارلمنت بهر اسمی که این جماعت رانخوانند امضاء قبول نموده باشند باطل نمایند پسرا و اخلاقم نباید هیچگونه اصلاحات تازه را باین عجله شایع نمایند که مردم بمخالفت حکمران خود برخیزند و باید بخاطر داشته باشند وقتی که دولت قانونی دایر نمایند و قوانین بهتر ی متداول نمایند و تحصیل علوم را بوضع دارلعلوم فرنگستان اجرا ء نمایند باید تمام اینها راستد ریجا بهمان اندازه که مردم باین اختراعات جدیده انس میگیرند معمول دارند تا امتیازات و اصلاحاتی را که بآنها رجوع شده است ضایع نکنند پسر و اخلاقم در باب اقدام نمودن مصلحت دولت خارجه یا اقدام بصلحت اهالی در بار خود که شاید دولت خارجه آنها را برشوت فریفته باشند باید
(۱۳۶) فصل هفتم همیشه نصیحت عاقلانه وزیرکانه را که شاعر در شعر خود نموده است در مد نظر داشته باشند چنانچه گفته است زیرکی زر بکیسه خواهد داشت که همه خلق کیسه بر پنداشت بجهت اینکه تاج و تخت افغانستان برای پسرها و اخلافم از تخطیات دول خارجه و مدعیان سلطنت افغانستان و یاغیان خود مملکت محفوظ بماند در باب ترتیب نظامی مملکت خود توجه تامی داشته باشند اگرچه در این خصوص در محل دیگری صحبت کرده ام ولی درینجا چند فقره مطالبی را که کمال اهمیت دارد بجهت ملاحظه جانشین خود اظهار میدارم تمام لشکر افغانستان باید مسلح باسلحه جدیده ممتاز و مرغوب باشند یک ملیون اشخاص جنگی بجهت محافظت افغانستان از تخطیات دول خارجه خوب کفایت میکند با داشتن این تعداد مردم جنگی افغانستان نباید دیگر از معظمترین دول دنیا واهمه داشته باشد و برای حصول این مطلب ترتیبهائی که من در اجرای آن ساعی میباشم این است که برای تدارک زمان جنگ هر توپ جدید مرغوبی باید پانصد عدد گلوله و هر تفنگ خزینه داری و هنری مارتینی یکهزار عدد فشنک باید مهیا باشد این مقدار اسلحه قورخانه بجهت یک ملیون سپاه کافی است این سپاه را بدو قسم منقسم نموده ام یعنی سیصد هزار نفر لشکر نظامی و هفتصد هزار نفر لشکر داو طلب و ردیف ولی این لشکر ردیف باید خوب تربیت شده و مشق نموده باشند علاوه بر ادارات حربیه آذوقه بجهت خوراک لشکر مزبور که کفایت سه ساله آنها را بنماید در انبارهای خود مملکت در صورت لزوم حاضر باشد و نیز فیل و شتر و اسپ و یابو و قاطر و سایر حیوانات بارکش از برای دفع ضرورت لشکر در خود افغانستان در دست کرایه کش ها و مالهای بارکش دولتی حاضر میباشند و در حقیقت بجهت اکثر دول معظمه خیلی مشکل است که برای حرکت دادن عساکر خود از نقطه بنقطه دیگر تمام اسباب حمل و نقل را بقدر کفایت خود داشته باشند و واقعاً این اشکال بالنسبه بحاضر نمودن آدم برای جنگ یا مسلح نمودن لشکر خیلی بیشتر است ولی حمد میکنم خدایرا که افغانها چنان مردمان قوی و صحیح المزاج و توانائی هستند که برکوههای مملکت خود بسرعت اسپ میتوانند بالا روند در حالتی که تفنگ و فشنک و چادر و خوراک چند روزه خود را هم بدوش داشته باشند لهذا تعداد خیلی معدودی از حیوانات بارکش بجهت جمعیت زیادی لازم است این امر خالی از اغراق است که صد هزار سرباز انگلیس از یک ملیون لشکر افغان
فصل هفتم افغانستان بیشتر حیوانات بارکش لازم دارد چپرا که اقسام آذوقه ومشروبات و لیمونات و غیره و سایر اسباب آسایش را لازم دارند تا بعضی اشخاص نکته گیر خواهند گفت اگرچه سرباز انگلیس اسباب احمقی شاهانه لازم دارد ولی آدم جنگی خوبی هم میباشند بلی من با این اشخاص نکته گیر کمال موفقت را دارم زیرا که سرباز انگلیس و محسنات اور ا خیلی پسندیده ام ولی در اینجا فقط بحث در باب مال های بارکش میباشد نه در باب محسنات شخصی عساکر انگلیس تهیه این اسلحه و آذوقه و غیره بجهت یک ملیون شکر پول لازم دارد لهذا تعداد لشکر خود را بمقدار ازدیا د دخل و دولت افغانستان زیاد مینمائیم اگر چه بجهت مشکلہ نظامی که دولت بانها مواجب میدهد چنانچه قبلا بیان داشته ام بیشتر از سیصد هزار نفر لازم نمی باشد ولی خزانه دولت باید تهیه نگاه داری یک ملیون اشخاص جنگی را اقلاً برای دو سال بجهت جنگی که شاید این قدر طول بکشد داشته باشند قبل از انکه در صدد آن برآئیم که این تعداد کثیر را در میدان جنگ حاضر نماییم همین بس نیست بلکه لازمست که مبلغی کافی در خزانه داشته باشیم تا کارخانجات را بجهت تهیه قورخانه برای لشکری که در میدان جنگ میباشد و سایر ادوات حربیہ کہ لازم میشود دایر نگاه بدارد و نیز لازم ست که آهن و سرب و مس و زغال سنگ از معادن خود افغانستان بقدر کفایت تحصیل شود ترتیباتی که مشغول آنها بوده و میباشم تا این درجه پیش رفت نموده است که میتوانم امروزه این تعداد اشخاص جنگی را در میدان جنگ حاضر نمایم اگر چه لشکر نظامی زیاد نمیباشد ولی تعداد اشخاص جنگی بقدر کفایت میباشد و نیز میتوانم تهیه توپ و تفنگ و قورخانه و شمشیر از خود افغانستان بجهت عساکر مذکوره فوق بنمایم و نیز ذخیره غله بجهت خوراک آنها و حیوانات بارکش در خود مملکت و افرست ولی دو چیز لازم ست یکی آنکه لشکر نظامی و صاحب منصبهای آنرا چنانچه معین نموده ام بقدر سیصد هزار نفر باید حاضر نمود ولی می ترسم که بجهت این کار مدتها ئی طول بکشد لکن ازین بابت نباید تشویش داشت زیرا که افغانها در چندین موارد بحالت رعیتی با ممتازترین شجاعترین و منظمترین سربازهای دنیا جنگیده ظاهر ساخته اند که آنها فطر تا مردمان سپاهی و شجاعی میباشند ولی چیز عمده که لازم و خیلی هم لازم است بودن پول در خزانه است اگر چه خدا را حمد میکنم که در زمان حکمرانی امراء سابق در خزانه افغانستان هیچوقت این قدر پول نقد نبوده است که در زمان حال میباشد لکن
(۱۳۸) فصل هفتم هنوز باندازه که من میخواهم نرسیده است در باب انبارهائی که بجهت ذخیره آزوقه و علوفه لشکر در شهرهای بزرگ و معتنابهای افغانستان بنا نموده ام پسرم اخلافم نصیحت مینمایم که از من پیروی نموده ذخیره این انبار ها را هر ساله تجدید نموده از غله پنجاه دارند و غله کهنه را بقیمت ارزان تر از جاهای دیگر بعوض مواجب لشکر بدهند و بقیه را هم فروخته و گندم و جو تازه خریده بجای غله که خرج شده است ذخیره نمایند و غله را که میفروشند عموما جلو دارها بجهت اسپها و یا بو ها و سایر مالهای بار کش بخرند پسرم و اخلاقم نباید بحدوث اشخاص نامجرب گوش بدهند که اینها ازین تدبیر من که چهل و هشت هزار یابوی بار کش و چندین هزار خروار غله حاضر دارم تخته گیری مینمایند این اشخاص میگویند چرا باید دولت تحمل مخارج این همه مالهای بار کش بشود در صورت لزوم ما میتوانیم مالهای مذکور را از خود مملکت بآسانی استیاع نموده یا کرایه نمایم این اشخاص تخته گیر خیال نمیکنند که در تنگی وقت شخص آن قدر خیال و کار دارد که نمیتواند بمهم این امورات بپردازد باید همہ چیز بحبت اقدام بکار همیشه حاضر بوده باشند و اگر بعد تهیه دیده شود وقت زیاده ضایع میشود و اکثر مواقع عزیز از دست میرود علاوه براین تمام مالهای بارکش همیشه مشغول کار میباشند و همان قدر که مخارج آنها میشود بخزانه دولت هم همان قدر عاید میشود پسرم باید داخل فهم نباید فقط از دیدن تعداد زیاد لشکر خوشحال بوده باشند باید همیشه در نظر داشته باشند که معتنا ترین مطلبی که باید همیشه در خاطر آنها باشد اینست که لشکر را دلگرم و خوشنود داشته باشند شخص ازینکه لشکر مغایر و آزرده خاطر داشته باشد بهتر ست که هیچ لشکر نداشته باشد در یافتن این امر که لشکر را باید چگونه خوشحال و دل گرم داشت بسته بقوه فهم خود پادشاه آنهاست ولی چیزی که معین است اینست که لشکر را نباید عنقا مستخدم نمود و مواجب آنها را مرتبا باید داد امیر شیر علیخان که لشکر را نصف میگرفت و مواجب آنها را هم مرتبا نمی پرداخت در تمام مملکت لشکر خیلی آزرده خاطری داشت و آنها در جلو لشکر انگلیس که بطرف کابل می آمدند بقدر رعایای افغانستان هم ایستاده گی نکردند سبب همین دل شکسته گی لشکر بوده است که کار سلاطین افغانستان در یک جنگ واحد یک طرفه شده است چرا که لشکر مایل بجنگیدن نبوده است یا آنکه آنها را عنقا مستخدم نموده اند چنین لشکری با کمال اضطراب منتظر رسیدن دشمن میباشند و در ان وقت بدون اینکه جنگی بنمایت با طراف
فصل هشتم (۱۳۹) با اطراف فرار نصیب نمایند تا پادشاه خود را که آنها را بخلاف میلشان مجبور بجنگ نموده است خراب نموده و خود بآرزوی خود برسند چنانچه قبلا گفته ام لشکر را باید مرتبا پرداخت و مواجب آنها را باید هر ماهه نقدا از خزانه دولت بدهند و چنانچه در زمان سابق رسم بوده است بروات حواله مالیات نباید بآنها داد که خودشان بروند وصول نمایند سربازی که خاطر او در باب مواجب و اخراجات عیالش مشوش باشد نمیتواند تمام توجه خود را مصروف تکالیف نظامی خود بنماید و اگر سرباز باطراف ولایات رفته بقایای مالیاتی را بعوض مواجب ماهانه خود وصول نماید پس بعوض او که باید بجنگند چنانچه سعدی علیه الرحمه میگوید چو دارند زر از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ چو مردی کند در صف کارزار که دستش تهی باشد از روزگار صاحب منصبهای شجاع و دلیر محبوب القلوب سربازها را اشخاص جنگی و دلیر میسازند و بجهت جنگ آنها را خوب تربیت مینمایند و آنها را راغب بتکالیف خودشان میکنند و معدودی از سربازهای خوب تحت امر صاحب منصبهای دلیر کارهای شگفت آمیز میتوانند از پیش برند چنانچه شاعر میگوید یکی گرگ درنده در کارزار بهم بر زند گله صد هزار و نیز فردوسی میگوید سپاهی لشکر نیاید بکار یکی مرد جنگی به از صد هزار بجهت انتخاب نمودن صاحب منصبهای نظامی و بجهت نظم و ترقی آنها خیلی باید دقت کرد تمام صاحب منصبهای نظامی باید اشخاص جنگی معتمد و قابل فداکانی غیرتمند و وفادار دولت بوده باشند و اگر ممکن باشد از خانواده های نجیب هم باشند من نمی پسندم که ترقی از روی تقدم زمان خدمت داده شود بلکه ترقی باید بسته بامتحان و قابلیت و خدمات و شجاعت و نظم وقت جنگ و درست کرداری و وفاداری آنها بوده باشد بیشترین صفت آنها نه کمترین وصفشان باید این باشد که نزد سربازهای خود محبوب القلوب باشند بخیال من این صفت آخری معتناترین هیچ صفات صاحب منصب میباشد تمام صاحب منصبان نظامی علوم فن جدیده جنگ را از کتبی که بفارسی ترجمه شده است و هنوز هم از زبان انگلیسی ترجمه میشود باید بیاموزند پسرها و اخلافم نباید هرگز نصیحت مرا در این با فراموش کنند که ابدا صاحب منصبان نظامی را اگر یکی از دول همسایه افغانستان بآنها بخواهد بدهد قبول نکنند چنانچه حضرت پیغمبر ما صلوات الله و سلامه علیه فرموده است
۱۴۰ فصل هفتم دولت همسایه بهانه اینکه عساکر افغانستان را فن نظامی انگلیس تعلیم کند صاحب منصبهای لشکر خود را فرستاده شاید آنها را نیز دستورالعمل داده باشد که متوجه پیشرفت مقاصد دولت مذکور باشند امیدوار در زمان قلیلی مردمان خود افغانستان این قدر علم و فهم تحصیل نمایند تا بتوانند استنباط نمایند که مقاصد دولت آنها بعین مقاصد خود آنهاست آن وقت آنها بهمان قسم وطن پرست خواهند شد مثل آنکه اهالی اکثر ملل دیگر میباشند آن وقت شاید عیب نخواهند داشت که از ملکت خود بخارجه رفته از ملل فرنگستان بیش از انچه حالا مقرون بصلاحست بیاموزند چون حالا شاید اشخاصی که با آنها معاشرت بنمایند آنها را مخالفت دولت و وطن آنها برانگیزانند وقتیکه آنها دشمنان وطن خود را دشمنان شخصی خود دانستند آن وقت بجهت ما زمانیس که باید صاحب منصبهای جوانرا بفرنگستان بفرستیم تافنون جنک را بیشتر تحصیل نمایند بعد از معاودت بوطن آنها میتوانند سایر صاحب منصبهای نوع خود را از انچه خودشان آموخته اند بیاموزند عجلتا باید قانع باشیم همیکه اقلا تمام اهالی وطن ما میدانند که در کوههای مملکت خود بچه قسم باید بجنگند و اینکه علاوه بر آن کتب لازمه مشق نظامی و از همین قبیل مطالب در فارسی ترجمه شده است و افغانها این کتب را کاملا تحصیل نموده اند و باز هم مشغول تحصیل بوده و تحصیل علم ترقی می نمایند ایامیکه اهالی وطن من تفنکهای خوب و صاحب منصبهای آزموده نداشتند و مشق نکرده بودند و فقط رعایای عین بودند با عساکر انگلیس شجاعانه جنگیده محل تحیید آنها و نیز محل تجید سایر دول دنیا شدند حالا بهترین اسلحه جدیده دارند و بسر کردگی جنرالهای من میتوانند در کوهستانات خود اگر با تعداد دو برابر خود توانند با تعداد مساوی خود از بهترین لشکر بجنکند مطالعه کنندگان تواریخ نظامی مسبوق میباشند که در جنگ سید آباد من فقط هشت هزار نفر سپاهی تحت فرمان خود داشته ام و اینها هفتاد هزار لشکر امیر شیر علیخانرا چنان شکست دادند که مقتولین و سایر اسباب خود را گذاشته فرار نمودند و این شکست حکومت امیر شیر علیخانرا با خر رسانید و پدر مرا که در دست امیر شیر علیخان اسیر بود تخت کابل نشانید سعدی میگوید رعیت چو بیخند سلطان درخت درخت ای پسر باشد از بیخ سخت نصیحت دیگری که باید بجهت پسر با و اخلافم بگذارم اینست که وجود هر دولت و دوام آن متکی در دست رعایا میباشد
فصل هشتم ۱۴۱ میباشند لهذا پسرها و اخلافم باید روز و شب بجهت آسودگی و خوشی و رفاهیت رعایای خود ساعی باشند اگر اهالی مملکت متمول باشند مملکت متمول است اگر رعایا آسوده باشند دولت آسوده است اگر رعایا با علم و عاقل باشند اشخاص سیاسی دان و وزراء سلطنت که سفینه دولت را براه می برند چون از خود رعایا منتخب میشوند و نماینده خیالات مردم میباشند شایسته تر خواهند بود لهذا تربیت رعایای ما در زمان آتیه مطلب بسیار معتنابی میباشد در زمان آتیه هم افغانستان ابداً نمی تواند کاملاً صحیحاً ترقی نماید مگر آنکه زنهای آنهم تربیت بشوند چون اطفال اولین سبق ابتدائی خود را از مادرها می آموزند و مطالب و عقایدی هم که در زمان طفولیت کسب میشود اثر آن مادام العمر در عادات و طبایع آنها می ماند و ریشه های خاطر آنها را از تربیتی که بعد ها بنمایند محکمتر فرامیگیرند و بجهت همین تدبیر عاقلانه بوده است که پیغمبر ما امر فرموده است زنها که در هیچ صورت بدون اذن و اجازه شوهر های خود از خانه بیرون نمیروند باید بجهت این مطلب یعنی تحصیل مجاز باشند که از خانه بیرون بروند اگر عموم مردم و عیالهای آنها و عموم زنها تربیت شده باشند اشخاص سیاسی دانی که مردم از بین خودشان منتخب می نمایند یقینا تعقل آنها بتر و عملشان زیادتر و مصلحتها یشان مفیدترست و بهتر میتوانند کارهای نظمیه دولتی را اجرا نمایند چرا که دولت تربیت شده متمدنه برای مردمان غیر متمدن مناسب نمی باشد و براین اشخاص وحشی غیر متمدن فقط با قوانین شدید سخت و قوه نظامی میتوان حکمرانی کرد و همچنین دول غیر متمدنه وحشی بجهت ملل با علم و متمدن بکلی نامناسب میباشند نتیجه اینگونه اوضاع غیر مناسب آن که سر پادشاه باد خواهد رفت چنانچه در انگلستان بجهت شارل اول اتفاق افتاد و ازین مطلب حکایت شیرینی بخاطرم میرسد که در اینجا تمثالاً برای توضیح بیانات خود مذکور میدارم دولت باید از همان قسم اشخاص باشند که رعایای آن میباشد در یک دولتی منجمی بپادشاه اطلاع داد که در فلان تاریخ باران زیادی خواهد آمد و هرکس آب آن بارانرا بیاشامید عقل آن زایل و دیوانه میشود پس پادشاه بنوکرهای خود امر کرد چند حوض آب را بجهت استعمال خودش و وزراء او بپوشند تا آب دیوانگی با آن آب خوب قدیم مخلوط نگردد بعد از ان که باران آمد رعایا که حوضهای آب نداشتند لابد شدند که آب رودخانه و نهرها را خورده دفع عطش نمایند و ثمره اش این شد
(۱۴۳) فصل هشتم که آنها دیوانه شدند و نتایجی که از این کار بدست آمد مصیبت بزرگی بود تمام لایحه قوانین و تدابیری را که وزرا و دولت میخواستند اشاعه نمایند مردمی که دماغ آنها عیب کرده بود ردمینمودند و هر چیز را که پادشاه و وزرا میگفتند یا میکردند بخاطر خلل یافته مردم خلاف میگذشت و نمیپذیرفتند پادشاه بوزرا خود گفت که بجهت من هرگز ممکن نیست که هیچ قانونی را برخلاف میل مردم بتوسط مجلس شورای آنها معمول نمایم لهذا خوبست که ما هم ازان آب بیاشامیم و خود را با سایر دیوانها مساوی نمائیم و این کار را کردند و پادشاه و وزرا هم سمان دیوانگی مبتلا شدند و دولتی که تمام اجزای آن دیوانه بودند نمی توانستند یا دوام نمایند لهذا همسایه های آنها آمده مملکت آنها را متصرف گردیدند و دیوانه ها را از انجا اخراج نمودند منبینز خوشحالی و آسوده گی و رفاهیت رعایا بسته بعدالت و قوانینی است که در مملکت معمول ست در قانون پادشاه و گدا مساوی میباشند و بیسر مایم از سرمشقی که امرای سابق گذاشته اند نباید پیروی نمایند در زمان حکمرانی هر صاحب منصب و هر سرکرده از خود قانونی داشت و دیوانخانجات ابدا وجود نداشت البته اعتراف دارم از اینک هنوز نتوانسته ام محاکمات قانونی را تکمیل نمایم و ترتیب صحیحی بجهت اجرا عدل در محاکمات بوضع کامل دنیا که میل داشتم نتوانسته ام معمول و مکمل بنمایم در این باب هنوز باید خیلی ترقی بعمل بیاید مثلا در اوایل حکمرانی من که مردم یاغی و خودسر و وحشی و غیر متمدن بودند قوانین در عقوبتهای من خیلی شدید بود ولی سال بسال برحسب تربیت و امنیت و اطاعت رعایای خود رفتار نموده اکثر آن قوانین را اصلاح نموده و عقوبات را مندرجاً سهلتر نمودم اخلاف من باید این تدبیر را جاری داشته باشند و قوانین را بمناسبت ترقی و تفوق ملت در تمدن حالیه تبدیل و اصلاح نمایند و باید بخاطر داشته باشند که مجلس قانونی و مجالس شورا در ممالک متعدده فقط بجهت همین مطلب میباشند که همیشه قوانین را عوض و بدل نموده با ترقی عمومی دنیا همقدم باشند قلبا امیدوارم که اهالی مملکات بامداد خداوندی بواسطه تربیت و تعلیمات دولت عاقلی متدرجا بآن درجه برسند که بتوانند خودشان قوانین خود را بجهت خودشان وضع نمایند غیر از قوانین الهی که امورات دینی و عبادات و مکارم اخلاق راجع بآن میباشد دیوانخانه های عدلیه که من دایر نموده ام از دیوانجا هائی که در زمان امرای سابق بوده است خیلی متینتر میباشد ولی باز هم هر قدر خزانه دولت کفایت نماید که بجهت
(۱۴۳) فصل هشتم که بجهت این مطلب بیشتر مخارج شود سزاوار است که دیوانخانه های عدلیه دیگر هم دایر بشود اگر در ولایات متعدده مملکت دیوانخانه ها بیشتر دایر بشود بجهت اهالی مملکت لازم نخواهد بود که از نقاط مسکونه خود بجهت محاکمه حکم دیوانی مرافعه جات خود مسافرت نمایند ولی چون مرافعه جات بیشتر از ان بود که دیوانخانه ها بتوانند تمام آنها را قطع و فصل نمایند و در خزانه دولت هم این قدر پول نبود که دیوانخانه های متعدد بجهت این کار دائر نمایند لهذا برای آنکه زودتر اجرا امر عدالت بشود اکثر فقرات را شفاها قطع و فصل مینمودند بدون اینکه در دفتری ثبت بشود یا صورت مجلس آن ضبط شود تمام کارها مرافعه در ظرف چند دقیقه تمام میشد چرا که مدعی و مدعی علیه و تمام شهود را در حضور حاکم حاضر مینمودند و حاکم بعد از انکه شخصا اظهارات طرفین اصفا می نمود بدون اینکه اظهارات مذکور ثبت شود فورا حکم آن را مینمود و بعد مشغول ترافع فقره دیگری میشد باین قسم حکم چندین مرافعه را می نمودند حالا تمام فقرات مرافعه های ارثی و املاکی و امورات تجارتی و غیر ها را در کتابچه ها ثبت مینمایند و صورت آنها را بجهت مراجعه در دفترخانه دولتی ضبط میکنند لازم است که برای دیوانخانه ها محررین مقرر شوند تمام مطالب را ثبت نمایند تا اشتباه کاری نشود یا حکمی برخلاف صادر نگردد و نیز سواد احکام را بجهت مراجعه و نیز بجهت رجوع بدیوانخانه بالا تر ضبط نمایند خیلی لازم است که تمام این تغییرات در دیوانخانهای عدلیه و در اجراء عدالت مندرجا بعمل بیاید چرا که اگر قبل از انکه مردم قدر مهربانی را بدانند تدبیر ملایمی اختیار نموده شود مثل آنست که از مردم خود سری یاغی تقویت نموده اند چنانچه شاعر گفته است ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسفندان مثلا از اداره اخباریه با وضع مخبرین و جاسوسین آن که من متداول داشته ام تمام مامورین که عادت برشوه داشتند و خوانینی که از رعایا عنقا پول میگرفتند تنفر دارند زیرا که جاسوسها و مخبرین در باب این اعمال آنها بمن را پورت میدهند از قراریکه می شنوم این مامورین و خوانین از مامورین دائره اخبار من خیلی بدگوئی می کنند حتی انکه پسرهای مرا از تمام مخبرین و جاسوسین منزجر ساخته اند ولی معهذا بپسرها و اخلافم نصیحت میکنم که ازین اداره همیشه خیلی مواظبت داشته و مکمل نگاه بدارند زیرا که این اداره است که در تمام ممالک متمدنه جاری و دایر است اداره مذکور بجهت اینکه دولت مرا از تمام امورات
فصل هشتم داخله و خارجه مطلع میسازد و نیز بجهت آنکه خیانت و اسباب چینی دشمنان مرا منکشف مینماید خیلی محل اعتقاد من میباشد و وسیله دیگر بهتر ازین برای دانستن خیالات و حرکات دول همسایه و دوست را از دشمن تشخیص دادن در دست نمیباشد بسا عدت اداره مذکور در باب تمام محاوراتی که بادول همسایه دارم دقت و مواظبت مینمایم و اطلاعاتی که در این باب بمن میدهند در دفتر خانه دارالانشاء من ضبط میشود پسرم نیز باید کتاب انوار سهیلی را با کمال وقت مطالعه نماید مطالعه کتاب مذکور بانضمام قدری فهم و احتیاط برای او خیلی مفید خواهد بود ولی بجهت فهمیدن خیالات و مقاصد تمام دول همسایه و بجهت دانستن فرق بین دوست و دشمن علاوه براداره اخبار یه و مطالعه نوشته جات کتاب مذکور فوق تفکر و ملاحظه زیادی هم لازم ست اگر شخص کتب دنیا را مطالعه نماید آدم سیاسی دان پخته وزرنگی نخواهد شد مطالعه مذکور با عدم قابلیت فطرتی همان نتیجه را خواهد داشت که در حکایت ذیل مذکور میشود و آن حکایت انیست که پادشاهی پسر خود را یکی از منجین ماهر سپرد که او را تعلیم نماید و باو گفت هرچه اولیا ر سایر شاگردان بتومیدهند من بیشتر میدهم بشرط آنکه پسرم را بیشتر از سایر شاگردان علم بیاموزی بعد از مدتی پادشاه انگشتر نقره در دست خود گرفته از یکی از شاگردان سئوال کرد در دست من چیست آن طفل بعد از ملاحظه اوضاع کواکب جواب داد چیزیست مدور پادشاه باز سئوال نمود که رنگ آن چه رنگ ست آن طفل گفت سفید ست باز پرسید از چه ماهیت ست پاسخ داد نقره و وسط آن هم سوراخ ست دیگر فهمیدن باقی مطلب آسان بود که انگشتر میباشد و طفل مذکور جواب کافی بپادشاه داد بعد نوبت بپسر پادشاه رسید او هم از روی تعلیمات خود همان جواب ها را داد یعنی شی مذکور از نقره میباشد و وسط آن سوراخ دارد ولی این قدر فراست نداشت که بداند که ماشین چرخ نقره لازم ندارد و چرخ ماشین بزرگی را نمیتوان در دست گرفت لهذا بعد از استخراج جواب داد که در دست شما چرخ ماشین نقره است پادشاه این جواب را بمعلم اظهار کرد معلم جواب داد جوابهایی که پسر شما داده است تاجائیکه متعلق بتعلیم بوده است صحیح میباشد ولی جائیکه متعلق بفراست خودش هست اشتباه نموده است بجهت استقرار سلطنت و اقتدار و رفاهیت ملت دین هم جزو اعظم میباشد ملتی که عقاید دینیه نداشته
فصل هشتم (۱۴۵) نداشته باشند زود ضایع میشود و رو بانقراض میگذارد تا بکلی معدوم شود اهل اسلام تمام شجاع میباشند زیراکه آنها همیشه کاملاً مطیع تکالیف دینیه میباشند و در پیروی نمودن از عقاید مذهب خود خیلی محکم میباشند در باب حفظ دین خود کامل و اطاعت داشتن از ان کتب علیحده نوشته ام و نیز در باب جهاد هم کتابی نوشته ام من جمله کتب و رساله جاتی که من در این باب نوشته ام و در فارسی طبع و نشر شده است تقویم و پندنامه خیلی معتنا میباشند و هر مسلمانی باید آنها را مطالعه نماید در باب دین لازم نیست در اینجا دیگر محت بداریم ولی بمطالعه کنندگان کتاب خود که در این باب شوق دارند میگویم که کتب مذکوره فوق را مطالعه نمایند باخلاف خود نصیحت میکنم که وضع ترتیبی که بآن دین اسلام را در افغانستان قایم نموده ام بهم نزنند و معدوم نسازند ترتیب مذکور این است که تمام اراضی و املاک و نیز وجه نقدی را که اسباب معیشت ملاها بود بخزانه دولت منتقل داشته ام و مواجب یعنسی هر ماه از خزانه باشخاصی که مشغول بخدمات دینیه میباشند یعنی قاضیها و محتسبها و ائمه جماعت و مؤذنین و محتسبین پرداخته میشود از روی ترتیب مذکور قانون شریعت اسلام و اجرا آن در دست مامورین مذهبی که دولت آنها را منتخب و مقرر مینماید میباشند و فقط باذن دولت دارای مناصب خود هستند لهذا مجبورند که خواه راضی باشند یا نباشند از دولت اطاعت نمایند و آن تمام اختلافات و بدعتها را از میان بر میدارد و عوض آن اتحاد عمومی را قایم مینماید اتحاد مسلمین همۀ عمده اقتدار اسلام میباشد چنانچه خداوند تبارک و تعالی در قرآن مجید فرموده است که مفادش اینست نمیدانید که دین اسلام چه نعمتها بشما داده طوایف متفرقه شما را جمع آوری و مثل براده نموده است تدبیر بسیار عاقلانه حضرت پیغمبر با صلوات الله و سلامه علیه از تغییر وضع معاشرت مردم این بود که آنها را با همدیگر کاملاً متفق فرماید تا همیشه بایکدیگر اتفاق و مراوده داشته باشند مثلاً بمردم امر فرموده است تنها غذا نخورند و با همدیگر غذا صرف نمایند و نماز های یومیه خود را در خلوت نخوانند بلکه در مساجد با جماعت بجا بیاورند و نیز نماز جمعه را در مسجد جامع بلد با جماعت بگذارند مقصود اینست چون تمام اهالی بلد در نمازهای یومیه همدیگر را ملاقات نمی نمایند در نماز جمعه با یکدیگر را ملاقات نمایند و در ایام عیدین هم که سالی دو مرتبه میباشند تعدادشان بیشتر بوده باشد حکم دیگر در باب زیارت مکه معظمه است این
۱۴۶ فصل هشتم حکم مسلمانان را از اطراف عالم از هر مملکت از مشرق از مغرب در یک روز در یک قطعه جمع مینماید بعضی اشخاص میگویند این اجتماعات بزرگ اسباب ناخوشی وطاعون میشود من در اینجا در باب حفظ صحت صحبت ندارم ولی سوال میکنم چگونه است که اهالی لندن و سایر شهرهای معظم که جمعیت آنها بیشتر از حاجی مکه است از طاعون نمی میرند جهتش اینست که در شهرهای مذکور همان قواعدیرا که دین محمدیه بیشتر از سایر قواعد در باب آن تاکید کرده است یعنی قواعد نظافت وحفظ صحت را کاملا مجری میدارند حجاجی که بکه میروند باید از قوانین محمدیه اطاعت نموده خود را پاکیزه و نظیف نگاهدارند و غذاهای لطیف صرف نمایند و آب صاف پاکیزه بیاشامند و فایده ندارد که مسلمانان بعضی از احکام پیغمبر را استشال نمایند واز مابقی صرف نظر داشته باشند در خاتمه کلام اظهار میدارم که اگر خداوند چند سال دیگر بمن حیات عطا فرماید یا اگر بعد از وفات من خداوند افغانستان را از مناقشات داخله و تخطیات خارجه محفوظ بدارد و پسرها و اخلافم هم بموجب نصایح ودستور العملهای من رفتار نمایند ملت افغانستان در زمان آتیه ملت بزرگی خواهد شد و امیدوارم که افغانستان یکی از دول معظم دنیا بشود انشاء الله تعالی نظر وسعت مملکت واعتدال هوا و استعداد اراضی وتعداد جمعیت وشجاعت و قوت جسمانی اهالی آن حالا هم از بعضی دول بزرگتر دنیازیاد عقب نیه باشد تحدید خطوط سرحدی جلو گیری تخطیات همسایه های قوی آنرا نموده است اغتشاشات داخلی و جنگ بین الطوایفی را هم امیدوارم بکلی مرتفع شده باشد امورات لشکری وادوات حربیه خزانه هم منظم وتا اندازه مکمل شده است نظر تمام این مطالب اعتقاد من این است که حالا وقت آن رسیده است بعضی امورات را در مملکت اجرا باید داشت مثلاً تجارت و تعلیم علوم و افتتاح معادن و در باب ثروت وتجار وسیاحان خارجه را تشویق بآمدن این مملکت نمودن و حفاظت آنها و حالا وقت آنست که نهرها حفر شود ومنبعهای آب بجهت زراعت برای نگاهداشتن آبهای برف کوهها تهیه شود تا آبهای مذکور داخل رودخانه نشده از مملکت خارج نشود از نگاهداشتن این آبها در خود مملکت اراضی بایره و اکثر محالات لم یزرع که خاک آنها خیلی حاصل خیز ست مبدل باراضی مزروعه مرغوب وباغات مثمره خواهد گردید و چندین نهرها تاحال منشق نموده ام و مشغول بحفر چندین دیگر هم هستم حالا تجارت پوست بره و پشم
فصل هفتم ۱۴۷ و پشم و اسپ و گوسفند خیلی ترقی نموده است و تجار افغان محض تشویق تجارت پول از خزانه دولتی بدون اینکه تنزیلی از انها بگیرم بقرض داده ام بعوض تنزیل حق کرک خروج و دخول از مال التجاره آنها دریافت میدارم و این حق کرک بیشتر از تنزیل آن پولها میشود و برای خود تجار هم منفعتی عاید میشود ولی لازم است که با بانکها و صرافهای خارجه معامله و قرار داده شود که بلیتهای بانک باندازه پولی که در خزانه افغانستان موجود است رایج شود و باین وسیله پولی که بیکار مانده است در ظرف سال چندین نوبت برای امورات تجارتی داد و ستد شود و نیز ترغیب بروات تجارتی را مجری داشته ام اگرچه از فواید تجارت عمومی بی اطلاع نیستم ولی هنوز بجهت آن وقت نرسیده است که تدبیر تجارت عمومی را اختیار نمائیم ما مجبور هستیم برای مال التجاره خارجه که بمملکت ما داخل میشود بعضی شرایط قرار بدهیم و نیز لازم است حتی الامکان نگذاریم مال التجاره خارجه بعوض پول نقد وارد مملکت نماید و نیز باید سعی نمائیم که بیشتر از احتیاج واهالی وطن خود اجناس ساخته خارج از مملکت هم بفروش برسانیم تا اهالی مملکت ما از پول خارجه که در داخل افغانستان میشود متمول گردند معتناترین اجناس تجارتی که بجهت خروج برای تحصیل پول مناسبت دارد غله قته غن ترکستان و محصول معادن افغانستان میباشند و میوه جات هم بقدری زیادست که خود مان نمی توانیم همه را صرف نمائیم ولی چون راههای آهن و تلگراف و کشتیهای بخار نداریم با عدم این وسایل اخبار یه و حمل و نقل ما نمیتوانیم میوه جات را جزو اشیاء تجارتی خیلی نافعه بشماریم پسرها و اخلافم نصیحت مینمایم که ساختن راههای تازه را مثل خودم جاری داشته باشند ولی کشیدن راه آهن را که معتناترین وسیله و اسباب لازمه تجارتی میباشند معوق بدارند تا زمانیکه ما لشکری کافی بجهت حفاظت مملکت داشته باشیم و همبسنکه دیدیم ما آن قدر قوت داریم که مملکت خود را محافظت نمائیم و لشکر را چنانچه من مرتب نموده ام منظم ساختیم آن وقت زمانی خواهد بود که راههای آهن بسازیم و نیم تلگراف بکشیم تا از معدنیات و سایر ماخذ های متمول منفعت برده باشیم آن وقت زمانی خواهد بود که افغانستان چون بواسطه داشتن آب و هوای خوب و میوهای ممتاز و هواهای لطیف در فصل تابستان مثل بهشت میباشد مرجع سیاحان و اشخاص متمولی که خواسته باشند بجهت صحت خراج یا تماشا بیایند خواهد گردید
فصل هشتم آب و هوای مملکت مثل آب و هوای سویس است لیکن افغانستان بسبب داشتن میوه جات خوب و کوهستانات مطلوب و نظر اندازهای مرغوب بیشتر از مملکت سویس قابل رجوع سیاحان خواهد گردید چون سیاحان وجه نقد با خود بملکت خارجه میبرند و در اینجا با خرج میکنند اسپ و کالسکه کرایه مینمایند و اسباب و اشیاء انشکه و اجناس صنایع بومی را میخرند و میبرند تشویق سیاحان بجهت آمدن بافغانستان یکی از وسایل ترقی و آبادی اهالی مملکت میباشد مطلبی را که من میخواهم خاطر نشان پسرها و اخلاف خود بنمایم اینست که امتیاز راه آهن و معادن مملکت خود را ابدا بهیچ خارجه ندهند بلکه باندازه که پول بجهت این کار داشته باشند راههای آهن را خودشان بسازند و معادن را هم خودشان کار نمایند راههای آهن را باید اول در داخله افغانستان که از سرحدات دول همسایه دور باشد دایر نمایند و فقط از شهری بشهری خود مملکت ممتد نمایند ولی متدرجا همینکه مملکت این قدر قوت داشته باشد که خود را از تخطیات خارجه محافظت نماید آنوقت براههای آهن ممالک همسایه متصل نمایند باین قسم که خطهای راه مذکور را با هر دولتی که خصومت آن از سایر دول همسایه کمتر بوده باشد وصل نمایند اگر لازم شود و مقرون بصلاح هم باشد که امتیازات بمردمان خارجه هم داده شود امتیازات مذکور را باید خیلی کم و بملتهائی باید داد که ممالک وصل بسرحدات مملکت خودمان نمیباشد مثلا بآمریکائیها و ایتالیائیها و آلمانیها و غیرها که استهلاک و ممالک آنها وصل بافغان نیست بخیال من اگر تعداد زیادی از فرنگیها از قبیل مهندسین و امثال آنها بجهت استخدام دولت خود لازم داشته باشیم اهالی ممالک مزبور را باید همین قسم مقدم بداریم پسرها و اخلافم باید بعهود خود محکم بوده باشند و از نقض عهد و کذب احتراز نمایند چه تعهدات مذکور را با شخص معینی یا با تجار نموده باشد و چه با دول و ملل کرده باشند زیراکه اگر ایفا و وعده فعلا ضرری هم داشته باشد و در تخلف آن فائده متصور باشد باز هم این ضرر موقتی بواسطه اعتبار و نیکنامی که از ایفا وعده حاصل میشود بیشتر اسباب منفعت آنها خواهد گردید چنانچه خداوند تبارک و تعالی در قرآن مجید فرموده است لیجزی الله الصادقين بصدقهم ويعذب المنافقين ما باید سرمشق پیغمبر خود را همیشه مدنظر داشته باشیم پیغمبر ما حضرت محمد صلوات الله وسلامه علیه قبل آنکه مبعوث و اصلاح امور مردم مبعوث شود تمام اهالی عرب
فصل هشتم ۱۴۹ عرب او را باسم محمد امین میخواندند و همین جهت صحیح پیشرفت نبوتش گردید چراکه وقتی که ادعای رسالت را نمود حتی دشمنهای او اعتراف کردند که در امانت او شکی نیست و چون خیلی امین میباشد هرگز نخواهد گفت که من رسول خدایم باشم اگر این امر صحت نداشته باشد و سبب همین امانت او بود که خدیجه که یکی از متمولترین خواتین عرب بود و مخدومه آنحضرت بود شخصی که گماشته و عامل خودش بود مفتون گردید زیرا که در تمام معاملات تجارتی خود متدین و صادق بوده و نتیجه این شد که مشارالیها نه فقط اعتماد کامل باو نموده تمام امورات و وجه نقد خود را باو سپرد که به قسمی که صلاح بداند معمول فرماید بلکه نفس خود را هم باو سپرد و بنکاح آنجناب در آمد مشارالیها در تمام امورات دینی و دنیوی با آن بزرگوار موافقت تامه نمود اگرچه وقتیکه آنحضرت او را تزویج فرمودہ آنجناب بیست و پنچساله و مشارالیها بیوہ چهل ساله بود ولی آنحضرت در ظرف مدت تقریباً بیست و پنچسال که شوهر او بودند ابداً عیال دیگر اختیار نفرمودند صداقت و دیانت آنحضرت بدرجه بود که بعد از وفات مشارالیها هر وقت عیال محبوبه و جمیله و جوان آن بزرگوار یعنی عایشه از انجناب سؤال مینمود که آیا شما مرا بیشتر از عیال متوفاه خود دوست میدارید آنحضرت همیشه جواب میفرمودند که من عیال متوفاه خود را بیشتر دوست میداشتم شلیست معروف راست گو تاکه رستگار شوی و حضرت پیغمبر میفرماید النجاة فی الصدق کمان الهلاک فی الکذب مطلب دیگری هم برای ترقی تجارت و تمول مملکت در نظر دارم اهمیت آن اگر چه بیشتر نباشد بقدر اهمیت راه اهن آهن میباشد و مطلب مذکور نیز بجهت بقاء شان ملت و برای اینکه آنرا با سایر ملل دنیا واصل نمود و تمدن سازد خیلی اهمیت پولتیکی دارد مقصود من انیست که افغانستان باید بدریای محیط دست رس داشته و بندری بجهت کشتیهای خود داشته باشد که در انجا بارهای تجارتی را حمل و نقل نماید وائیه جنوبی و مغربی افغانستان بگوشه خلیج فارس و بحر محیط هند خیلی نزدیک میباشد یک قطعه زمین کوچکی مسطح و مرتفعی بین نقطه مذکور و دریا و قندهار و بلوچستان و ایران بندر کراچی میباشد من قبل از انکه بتخت سلطنت افغانستان جلوس نمایم همیشه میل داشتم که این قطعه کوچک در دشت ریکستان را بدست بیاورم هر چند حالا غیر معتنا میباشد ولی اگر بافغانستان ملحق شود خیلی معتنابه خواهد بود بجهت آنکه
۱۵۰ فصل هشتم افغانستان را با دریای محیط وصل مینماید اگر دوستی که حالا بین دولت انگلیس و افغانستان میباشد محکمتر شده و یک جهت شوند و انگلستان بافغانستان اعتماد کامل حاصل و بخواہند افغانستان را سد محکمی بین روسیه و ہندوستان بسازند بجهت انگلستان خیلی سهل ست که این یک قطعه زمین را بدولت افغانستان بعوض خدمات آن یا بعوض قطعه زمین دیگری یا بعوض امتیاز ی بدهند یا درعوض آنکه وجه مالیات سالیانه او را هر ساله بگیرند واقعه از خود را هم در ان زمین داشته باشند اگر افغانستان بحر محیط راه داشته باشد شکی نیست که مملکت مذکور زود متمول و آباد خواهد شد و بجهت این امتیاز هرگز حق شکر گذاری دولت انگلیس را فراموش نخواهد کرد اگر در زمان حیات خودم موقع مساعدی بدست نیاید که باین مقصود نائل شوم پسرہا و اخلافم باید همیشه نقطه مذکور را در نظر داشته باشند و نیز باید باین خیال باشند که کشتیهای کوچک در رود جیحون داشته باشند و این کشتیها بجهت تجارت و نیز برای حفاظت سرحد شمالی و غربی خیلی مفید خواهد بودامید وارم و از خداوند مسئلت مینمایم که اگر در زمان حیات خودم باین آرزوی بزرگ نایل نشوم که را ههای آہن بسازم و تلگراف و کشتیهای بخار متداول نمایم و معادن را مفتوح کرده بانک را دائر نموده و بلیتہای بانکی را رواج داده و سیاحان و اہل ثروت را از تمام نقاط دنیا بافغانستان خوانده و دارالعلومہا و سایر مؤسسیات جدیده را در افغانستان دائر نمایم پسرہا و اخلافم این آرزوی قلبی مرا اجرا نمایند و افغانستان را بحالتی که من میل دارم برسانند آمین قسم دوم در باب خارجه افغانستان و روابط پولیتیکی آن با دول همسایه میباشد چون درین قسم رجوع بحالات ماضیه وحالیه و آتیه افغانستان و نیز رجوع بروابط دول همسایه خواہم نمود این مقصود حاصل نمیشود مگر حالات تاریخی اتفاقات ماضیه را بیان نمایم لہذا چند فقره را مختصراً بیان مینمایم تمام اہالی افاغنه مسلمان سنّی مذہب میباشند و بموجب کتب تواریخی افغانستان اینہا اصلاً از طایفه بنی اسرائیل میباشند و اسم افغان را از لفظ افغانه گرفته اند چون نسب بعضی از انہا بافغانه که سپه سالار حضرت سلیمان بود میرسد و نسب بعضی دیگر از انها بار میا پسر شلمونی پیغمبر میرسد اہالی افغان مثل مردم کوہستان اسکاتلند و سایر مردمان کوہستان خیلی دلیر و شجاع میباشند اینها همیشه
(۱۵۱) فصل هفتم همیشه طالب سلطنت و حکومت بوده اند و در باب آزادی و مطلق العنانی خیلی حریص بوده اند طوایف و عشایر متعدده افغانستان و اکثر خوانین آنها بهندوستان تاخت و تاز نموده و در انجا حکومت نموده اند مثل طایفه غور و تغلق و غلجائی و درانی واقعاً هر وقتی که افغانستان تحت حکومت پادشاهی مسلمان و عاقل و زحمت کش و بلند همت آمده است اهالی انجا شجاعت خود را ظاهر ساخته اند و ممالک دیگر را هم تسخیر نموده با فتح و نصرت بولایت خود مراجعت نموده اند و باعث اعزاز بیدق سلطان خود شده اند نه فقط فتوحاتی که سلاطین افغان نموده اند بر شجاعت شجاعان افغان بوده است بلکه فتوحات بابر پادشاه که مؤسس و نخستین سلطان سلطنت مغولیه در هندوستان بوده است و فتوحات ایران هم بر شجاعت شجاعان افغان بوده است سلطنتی یا دولتی که بتواند مردمان جنگی افغانستان را با خود همراه نماید او را باید تبریک گفت اگر دولت مذکور بتواند این شجاعان را وا دارد که بکمک آن و مخالفت دشمنانش بجنگند یقیناً فتح با دولت مذکور خواهد بود و وای بحال دولتی که افغانها با دشمن آن در جنگ متفق شوند هر چند که دولت مذکور از حیثیت قوه نظامی قویترین دول دنیا باشد من یقین دارم و هر شخصی هم که از تواریخ آسیا و از خصایل جنگی افغانها با اطلاع باشد با من متفق خواهد بود که هیچ دولتی بتنهائی نمیتواند با دولت همسایه دیگری که افغانستان با آن همراه باشد بجنگند و بحیت دولتی که بخواهد با عساکر متحده افغانستان و دولت همسایه آن بجنگد غیر از شکست فاحش و افتضاح و ندامت چیزی دیگر حاصل نخواهد بود اگر چه افغانستان هنوز این مقدر قوت ندارد که بتنهائی یکی از همسایه های قوی خود را بتواند مغلوب نماید ولی اگر یکی از اینها با آن همراه باشد یقیناً میتواند همسایه دیگر را مغلوب نماید از تواریخ معلوم میشود هندوستان از زمان اسکندر اعظم تا اوایل این مائه در اوقات مختلفه محل تاخت اهالی مغرب زمین و آسیای وسطی بوده است در مائه‌های شانزدهم و هفدهم میلادی تقریباً تا دویست سال از تاخت و تاز اهالی مغرب زمین بکلی محفوظ بوده است جهتش این بوده که افغانستان تحت سلطنت سلاطین مغول بوده است و اهالی افغانستان با آنها همراهی داشته بعد از انقراض سلطنت مغولیه نادر شاه و احمد شاه درانی باستظهار لشکر افاغنه مجدداً بهندوستان تاختند چون در اینجا مقصود فقط نسبت
فصل هشتم ۱۵۳ که زمان حکومت احمد شاه حالات تاریخی افغانستان را مجملاً بیان نمایم لهذا شرح تاریخ را از بدو جلوس احمد شاه بتخت حکومت افغانستان شروع میکنم مطالعه کنندگان کتاب من که طالب اطلاع حالات قبل از آنرا باشند بکتب مورخین دیگر رجوع نمایند در ۱۷۴۷ میلادی مطابق ۱۱۶۰ هجری بعد از وفات نادر شاه حالت ملوک الطوایفی و هرج و مرج در افغانستان جاری شد آن حالت هرج و مرج مولد سلطنت حالیه درانی گردید و افتخار دارم از اینکه من از همان طایفه میباشم احمد شاه مؤسس اولین این سلطنت یکی از خوانین طایفه سدوزائی که قبیله از قبایل طایفه ابدالی میباشد بود بسبب خوابی که ولی معروف چلپی دیده بود احمد شاه لقب شاه در درانرا اختیار نمود جدم امیر دوست محمد خان که از طایفه بارکزائی بود که شعبه از طایفه درانی است نسب احمد شاه اولین پادشاه درانی و سدوزئی و نسب امیر دوست محمد خان اولین پادشاه دران بارکزائی باین قسم بهم اتصال مییابد که سدو و بارک اجداد مایند و خانواده سلطنتی درانی دو برادر صلبی بطنی بوده اند احمد شاه در ۱۷۴۷ میلادی مطابق ۱۱۶۰ هجری در قندهار تاج سلطنت را بسر گذاشت و شهر کور پای تخت خود قرار داد این سالی است که در ان سال افغانستان اولین مرتبه پادشاهی را منتخب نموده و دولت اجماعی را بجهت حکمرانی مملکت قایم نمودند بعد از کشته شدن نادر شاه در سه مذکوره نماینده ها و خوانین طوایف و عشایر متعدده افغانستان یعنی حاجی جمال خان بارکزائی و محبت خان و سردار جهان خان پوپلزی و موسی خان اسحق زائی که معروف بدو نکی بوده است و نور محمد خان غلجائی و نصر الله خان نورزای و احمد خان سدوزائی در زیارتگاه شیر سرخ با با که نزدیک قندهار میباشد مجلس شورای منعقده نمودند تا پادشاه را از بین خودشان بحکمرانی منتخب نمایند و بجهت سلطنت او مملکت امنیت داشته باشد ولی غیر از احمدخان که ساکت بود هر یکی ازین خوانین اصرار داشتند که حق او بجهت سلطنت بالنسبه بسایرین بیشتر ست و اینکه خود را مطیع حکمرانی دیگری نخواهد ساخت بعد از مشاجره و مذاکره بسیار ایشان بهیچ یکی قرار نگرفت ولی شخصی مقدس صابر شاه نام خوشه گندمی را در دست گرفته آنرا بسر احمد خان گذاشت و گفت دیگر لازم نیست شما با بین خودتان نزاع نمائید احمد خان برای سلطنت شایسته است تمام خوانین بهم با احمد خان توجه نموده اظهار داشتند که ما هم دیگر کسی را مناسب تر نمی بینیم که او را برای سلطنت انتخاب نمائیم
(فصل هشتم) (۱۵۳) نمایند زیرا که طایفه او یعنی سدوزائی ضعیف ترین و قلیل ترین طوایف میباشد و ازین جهت خیال نمودند که اگر مشارالیه بمشورت نماینده های مملکت رفتار ننمود عزل او بالنسبه بعزل پادشاهی که از طایفه بزرگتر بود باشد سهلتر خواهد بود و اظهار داشتند که اگر مشارالیه بمصلحت ما عمل نماید ما هم که نماینده های این مملکت و ملت میباشیم با او همراهی خواهیم نمود و در نظم سلطنت از همه جهت با و امداد خواهیم داد بعد از اتفاق در این باب همه آنها حلف بهر بایان خود گرفتند و این علامت آن بود و یعنی همه ما با مواشی و حیوان بارکش شما میباشیم و پارچه را هم بشکل ریسمان بگردن خود انداخته بجهت علامت اینکه ما حاضر یم از شما پیروی نمائیم و باین قسم با و بیعت کردند و اختیار حیات و ممات خود را بدست او دادند چون احمد شاه را خود اهالی مملکت بسلطنت منتخب نموده بودند تمام خوانین و نماینده های ملتی از او همراهی داشتند و مشارالیه آدم مستقیم الرای و تمیز پوش و زحمت کش و بیغرضی بوده است لهذا مشارالیه یکی از معظمترین سلاطین آسیا گردید وسعت ممالک بطرف مغرب تا مشهد ایران بوده است و بطرف مشرق تا دهلی هندوستان و ولایاتی که باین دو نقاط میباشد بوده است احمد شاه در ماه ژون ۱۷۷۳ میلادی مطابق ۱۱۸۷ هجری بمرض سرطان وفات نمود و پسر او تیمور شاه بتخت سلطنت پدر خود نشست و خصلت این سلطان کلیه مبنی بر تنبلی بوده است و اکثر سلاطین و شاهزاده گان عظام و اعیان و اشراف مشرق زمین مبتلا بهمین مرض میباشند و آخرالامر دولت و ثروت از دست آنها میرود بسبب این خصلت از نگاهداری طوایفی که پدر او مغلوب نموده بود بکلی عاجز بود و سلطنت اور و بانقراض نها و مشارالیه اشتباه بزرگی نموده پسر های خود را بحکومت ایالات متعدده افغانستان مامور نمود و از این جهت بعد از وفات او که در سال ۱۷۹۳ میلادی مطابق سال ۱۲۰۸ هجری در کابل اتفاق افتاد بجهت سلطنت بین پسرهای متعدد ه او نزاع در گرفت و شاه زمان بتخت سلطنت رسید بعد از سلطنت هفت سال برادر نانمادری او شاه محمود او را عزل نمود و چشمهای او را میل کشید و باستعانت وزیر فتح محمد خان برادر امیر دوست محمد خان نخستین امیر خانواده عالیه بتخت سلطنت جلوس نمود برای این شخص نامداری که در ظرف هجده سال در تواریخ افغانستان خیلی معروفیت بهمر سانیده لقب شاه تراشی سزاوار (لاردوارویک) معروف بود که در تواریخ انگلستان
فصل هشتم ۱۵۴ باین لقب مشهور است تمام مورخین فرنگی که حالات افغانستان را نوشته اند و نیز افغانها تماما بعقل و کفایت و جرأت و سخاوت و سیاسی دانی و بالا تفاق اعتراف دارند در پائیز سنه میلادی مطابق سنه هجری شاه شجاع برادر صلبی زمان شاه مغزول بحول دعوی سلطنت نموده از پیشاور عازم کابل گردید ولی وزیر فتح محمد خان او را شکست داده بطرف کوهستانات خیبر فرار نموده بعد از چند فقره زدوخورد شاه شجاع در سنه میلادی مطابق سنه هجری تخت سلطنت افغانستان را متصرف گردید شاه محمود را عزل کرده و او را محبوس نمود و طولی نکشید کشمیر را هم مفتوح ساخت ولی بدون اینکه حالات را مشروحاً بیان نمائیم باید اظهار کنم که از سنه میلادی مطابق سنه هجری یعنی بعد از وفات تیمور شاه منازعات و حوادث و قتل سلاطین و خوانین زیاد بوده است و اسباب خرابی دولت اجتماعی که احمد شاه مؤسس آن بود این شد که سلاطین مشغول لهویات و استعمال مسکرات شدند از یک طایفه طرف داری نموده دیگر را مخذل می نمودند و نتیجه این خصال قبیحه سلاطین سدوزئی این شد که سلطنت از دست آنها بیرون رفت و افغانستانی که قبل از انکه بدست آنها بیاید مملکت وسیعی بود ایالت کوچکی گردید شاه شجاع که در سنه میلادی مطابق سنه هجری بر تخت سلطنت جلوس نموده با وزیر فتح محمد خان سازش نکرد و وزیر فتح محمد خان او را در سنه میلادی مطابق سنه هجری شکست داده تخت سلطنت را بجهت دوست قدیم خود یعنی شاه محمود بدست آورد شاه شجاع برنجیت سنگم راجه پنجاب پناه برد و از انجا چندین دفعه بطرف کابل آمد و سعی نمود که تخت سلطنت را مجدداً بدست آورد ولی نتوانست زیرا که وزیر فتح محمد خان و مردم از شاه محمود همراهی داشتند بعد ها (رنجیت سنگم) پادشاه شجاع بیرحمانه سلوک نموده او را محبوس نموده الماس معروف بکوه نور را که حالا در تصرف حضرت ملکه انگلستان است از او گرفت مورخین شرح موثرانه در این باب مینویسند که سلطانی هنگام مفارفت از این گوهر گران بها چگونه رنگش دگرگون شده و خیلی محزون گردید و سلطان دیگری که جواهر مذکور را از دست او میگرفت تا چه اندازه از این نعمت غیر مترقبه مسرور و چقدر خوشحال شد از این مطلب معلوم میشود که در این دنیا رنج و مصیبت نصف مردم اسباب مسرت و عیش نصف دیگر میباشد طرفی که دیگران را در جنگ کشته اند خوشحال و از فتح خود
فصل هشتم ۱۵۵ خود شادمانی میکنند و حال آنکه طرف مقابل آنها بمصیبت و تعزیه مرگ کسانی که از انها کشته شده اند بدست خود سوگواری دارند شاه شجاع بعد از سختیهای زیاد با اهل حَرَمسرای خود از مجلس رنجیت سنگه فرار نموده داخل خاک انگلیس شده موظف دولت مشارالیه گردید بعد از شکست خوردن شاه شجاع وزیر فتح محمدخان باسم و رسم شاه محمود حکمرانی مینمود و هرات را هم از حاجی فیروز بخت پادشاه خود گرفت و حمله را که ایرانیها بر آن شهر نموده و مطالبه خراج مینمودند و میگفتند پول را باسم شاه ایران سکه زد دفع نمود در شنه میلادی مطابق شته هجری شاه محمود بد بخت بحقوق مصلحت پسر غدار خود کامران و سایرینی که از نفوذ و اقتدار وزیر فتح محمد خان حسد می بردند مشارالیه را که خدمات صادقانه با و نموده و دو دفعه او را تخت سلطنت نشانیده بود و تخت سلطنت را بجهت او نگاهداری میکرد در کمال بیرحمی و را عذاب نموده و چشمهای او را میل کشید عاقبت الامر چون وزیر فتح محمدخان میخواست برادرهایش را بدست او بدهد بحکم و بحضور پادشاهی که خود او را پادشاه نموده بود اعضای او را قطعه قطعه نمودند باین قسم شخصی معروف که (دارویک) افغانستان بود تمام شد آنچنان شخصی که با هر فرقه که او شامل میشد عقل و کفایت و شجاعت او اسباب تفوق آن فرقه میگردید بواسطه اسم او در شجاعت و سخاوت و شرافت خیلی اسباب پیش رفت کار برادر کوچک تر او یعنی امیر دوست محمدخان برای بدست آوردن تخت سلطنت افغانستان گردید وزیر پاینده خان پدر وزیر فتح محمدخان که او را سردار سرافراز خان مینامیدند بیست و یک پسر قابل داشت و اسامی آنها از این قرار است وزیر فتح محمد خان سردار محمد عظیم خان سردار نواب تیمور قلیخان سردار پردلخان سردار شیردل خان سردار کهندلخان سردار رحم دلخان سردار مهر دلخان سردار عطا محمد خان سردار سلطان محمدخان سردار پیر محمد خان سردار صید محمدخان امیر دوست محمد خان سردار امیر محمد خان سردار محمد زمان خان سردار زیاد خان سردار حیدرخان سردار طره باز خان سردار جمعه خان سردار خیرالله خان بمحض قتل بیرحمانه این شخص دلاور شاه تراش بیست نفر برادر و سایر طایفه درانی بمخالفت شاه محمود و پسر او شاهزاده کامران که پدر خود را بقتل دوست مردانه خود تحریک نموده بود حاضر السلاح گردیدند و آخرالامر امیر دوست محمدخان
فصل هفتم ۱۵۶ که یکی از برادرهای کوچک تر وزیر فتح محمد خان بود لشکر شاه محمود را شکست داده خود را در سنه ۱۸۱۸ میلادی مطابق سنه ۱۲۳۳ هجری امیر افغانستان گردانیده و سلطنت خانواده سدوزائی را بخانواده بارکزائی منتقل گردید و از آن وقت تا بحال سلطنت در خانواده مذکور برقرار است مگر آنکه مدت قلیلی شاه شجاع و معاونین او یعنی انگلیسها مداخله نمودند شاه محمود بعد از باختن سلطنت بعقوبت بی حقوقی خود با حالت فلاکت در هرات وفات یافت و پسر بدذات کامران را که اسباب عمده آن قتل گردیده بود یکی از صاحب منصبهای خود او وزیر یار محمد خان نامی در هرات بقتل رسانید این معنی بخوبی واضحست تا زمانیکه مملکت تحت حکمرانی شخص با اقتداری بوده باشد که بتواند بر تمام سرکرده ها و رعایای خود تسلط داشته باشند خواه حقاً خواه باطلاً حکومت نماید بهانه بدست دول خارجه نمی آید که در امورات او مداخله نمایند ولی همین که دولت در دست حکمران بیکفایتی افتاد یا از اغتشاشات داخله تفرقه بین آنها می افتد یا رعایا از سلاطین خود بی میل شده و از او واهمه نخواهند داشت آن وقت موقعی بدست دول خارجه می آید که بمخالفت یکدیگر ادعای خود را نسبت بمملکت مذکور اظهار نمایند یا بهانه اینکه بجهت رعایا حقوقات و عدالت بالساوات میخواهند مداخله سبب نمایند بموجب این قاعده افغانستان از زمانیکه تحت حکمرانی سلاطین ضعیف درآمده است در مجادله و نزاعهای داخله افتاده اند و از ان وقت ستون تواریخ افغانستان پر از شرح مداخلهای دولتین روس و انگلیس در امورات داخله این مملکت میباشد و اهتمام داشته اند که مدعیان و طالبان این دولت را در دست خود نگاه بدارند تا هر زمانی که موقع مناسبی پیدا کنند آنها را دست آویز خود قرار بدهند در زمان سابق دولت انگلستان بافغانستان نزدیک بوده و دولت روس خیلی دور بوده و از این جهت اقدامات دولت انگلیس در این باب بیشتر از دولت روس بوده است الحال از بد بختی افغانستان بجای اینکه زیر یک سنگ واقع باشد بین دو سنگ آسیا افتاده است از تواریخ معلوم میشود که انگلستان در افغانستان بیشتر مداخله نموده است و در این باب زیادتر اشتباهات کرده است بدین سبب انگلیسه خیلی متضرر گردیده اند ولی دولت مداخله اش خیلی کمتر و صدمه اش هم کمتر بوده است امیدوارم که دولت انگلستان بعوض صدماتی که بیشتر بآن رسیده است بیشتر هم منافع حاصل نماید و اظهار میدارم که انگلستان
(۱۵۷) فصل هشتم که انگلستان قدر این دوستی افغانستان را که بعد از مخارج چند ملیون لیره و اتلاف چندین هزار نفوس گران بها بدست آورده دانسته و همین یک سبق را هم آموخته باشد که جنگیدن با افغانستان بجهت آن صرفه ندارد و دوست بودن با آن اسباب پیشرفت مقاصد و سلامتی آن میباشد تلافی ضررها ئیکه در زمان ماضی بدولت انگلستان وارد آمده است کالاً خواهد شد بعد از انکه جدم امیر دوست محمد خان تخت سلطنت کابل جلوس نمود نمیتوانم حالات تاریخی را مشروحاً بیان نمایم بدون اینکه متهم بغرض داری نمایند لهذ ا اظهاراتی را که بعضی از مورخین انگلیس نموده اند بیان مینمایم و همان قدر یکه بجهت توضیح تدابیر آتیه ما لازم ست مذکور میدارم در منتخب از کتاب لارد کرزن موسوم بدولت روس در اسیای وسطی از صفحه ۳۳۲ الی صفحه ۳۳۳) روسها از زمانهای خیلی قدیم همیشه قلباً آرزو داشتند که بهندوستان حمله نمایند در سنه میلادی مطابق سنه هجری امپراطریس کاترین طرحی بجهت تسخیر هندوستان از راه بخارا وکابل ریخته بود مجددًا در سنه میلادی مطابق سنه هجری امپراطور پاؤل امپراطور روس و ناپلیون بنا پارت که دران وقت قونسل اول دولت فرانسه بود تدبیری بجهت حرکت متفقه بطرف هندوستان مرتب نموده بود باز در سنه میلادی مطابق سنه هجری مجددًا امپراطور ناپلیون فرانسه و امپراطور الکساندر روسه بخیال تسخیر هندوستان افتادند و این دفعه پادشاه ایران هم با آنها خیال معاونت نمود ولی طولی نکشید که امپراطور های مذکور بین خودشان نزاع نموده و مقصود ایشان بعهده تعویق افتاد دور سنه میلادی مطابق سنه هجری دولتین روس و ایران بخیال تسخیر هندوستان متفقاً بهرات حمله آوردند ولی از فتح قلعه محکم هرات عاجز ماندند مجدداً در سنه میلادی مطابق سنه هجری دولت روس بعزم تسخیر هندوستان مصمم شده ولی بسبب انقلابات فرانستان باز نتوانست مقاصد خود را اجراء نماید روسها خیلی سعی نمودند که امیر دوست محمد خان را بجانب خود بکشند ولی نتوانستند و از سنه میلادی مطابق سنه هجری الی سنه میلادی مطابق سنه هجری با امیر شیر علیخان بمخالفت دولت انگلیس مشغول سازش شدند عبارات ذیل منتخب از کتابچه (اکن) میباشد که وقایع سفر شکر یاد که از هندوستان بسند و افغانستان می آمدند نوشته است کتابچه مذکور در سنه میلادی بطبع رسیده است
فصل هفتم ۱۵۸ و این مطالب از صفحه (۱۳۱) الی بعد ها متضمن ایست که مذکور میشود امیر دوست محمد خان برادر وزیر فتح محمد خان بسلطنت افغانستان رسید و معروف بعدالت و تدبیر بود شاه کامران هرات را متصرف کردید قندهار پس از چندین مراتب دست بدست شدن تحت حکمرانی سردار های بارکزائی در آمد امر ادسند مطلق العنان گردید و راجه رنجیت سنگه اغتشاشات عمومی را مغتنم دانسته دست تعدی بجانب سلطنت مستقله افغانستان در از نمود امورات بهمین منوال جاری بود تا اینکه دولت هندوستان قهرا ملتفت شد که نفوذ دولت روس در اسیای وسطی رو بترقیست وقتیکه روسها در ۱۸۳۷ میلادی مطابق ۱۲۵۳ هجری هرات را محاصره نمودند آن وقت این مطلب بخوبی واضح شد آن زمان دولت هندوستان سعی نمودند که امیر دوست محمد خان را از مقاصد دولتين روس و ایران کنار کشیده دور نگاه دارند امیر دوست محمد خان اظهار داشت که من دوستی دولت انگلیس قبول میکنم مشروط آنکه دولت مشار الیها مرا از تعدیات راجه رنجیت سنگه که پیشاور را متصرف شده است حفظ نمایند و الا بدولت ایران پناه می برم آن ساعت ساعت نحسی بود چون دولت انگلیس مصمم کشته بودند که روابط بین ما و راجه رنجیت سنگه مقتضی نیست باشد در امورات او مداخله نمائیم و امیر دوست محمد خان را هم نمیتوانیم بگذاریم با دولت ایران اتفاق نماید پس چاره دیگر جز این نبود که او را عزل و شاه شجاع را که که از بیست و هشت سال قبل که فراری بوده است بحکومت افغانستان منصوب نمائیم تا چنانچه که پیش خود تصور می نمودیم نفوذ خود را در تمام آسیای وسطی مضبوط نمائیم لهذا در ۱۸۳۸ و ۱۸۳۹ مطابق سنین ۱۲۵۴ و ۱۲۵۵ هجری قشون سرجان کین داخل مملکت درانی گردیده کمتر کسی ممانعت آنها برآمد و بی در غزمین امیر دوست محمد خان (سپر دیم کناتن تسلیم شد شاه شجاع بافغانستان مراجعت نمود و تمام امورات آنجا بر وفق مرام کردید بحبت شاه شجاع هم لشکر ترتیب داده شد و نشانهای دولت درانی بمردم اعطا شد سرجان کین بدرجه لارد می ارتقا یافت خطا به ها و تهنیت ها از اطراف رسید ولی افسوس که مردمان سیاسی و عموم اهالی دنیا کمتر کمان حادثه ناکها را داشتند که بهجت اینها مهیا بود در اوایل ماه نوامبر ۱۸۴۱ میلادی مطابق ۱۲۵۷ هجری بغتاً روی نمود و کشته شدن سفیر انگلیس و اتلاف تمام قشون زیادی که از انجمله فوج انگلیسی نمبر ۴۴ و چندین افواج
(۱۵۹) فصل هفتم افواج قشون هندی بود و از دست رفتن تمام توپها و اسیری صاحب منصبها و خانهای آنها خلاصه کلام حوادثی بوده است که نظیر آن در کتب تواریخ تا کمتر دیده شده است و این اتفاقات بکلی تصورات مارا که افغانستان امنیت حاصل نموده و نفوذ دولت انگلیس در تمام آسیای وسطی کاملاً بر قرار شده است زایل نمود و در بهار همان سال دست پرورده ما یعنی شاه شجاع الملک را حینی که با ردوی خود در محل بتجاک میرفت جماعتی از بارکزائیها بقتل رسانیدند و باین قسم زندگانی او در بدترین حالی بآخر رسید اسباب استخلاص ما از خرابیهای تدابیر غلط متعدیانه خود بشل مکافات ناگهانی هولناک ما توفیقی غیر مترقبانه بود از خداوند مسالت مینمایم که از شکر نعمتهای بی اندازه او در فتوحات حالیه خود صرف نظر نداشته باشیم چنانچه که در فتوحات ۱۸۳۹ میلادی بکلی فراموش نموده بودیم و محکمرا انهای ما حالت تذکری عنایت فرماید که بدانند عدالت باعث شرافت ملت ست نه فتوحات متعدیانه و غلبه برم و نیز بدانند که معصیت حرص و طمع مثل سایر معاصی اسباب ذلت ملت میباشد (عبارت ذیل منتخب از کتاب شرح حالات مملکت افغانستان تصنیف الفنستون منطبعه در او کتیا بر ۱۸۳۹ میلادی میباشد) کابل و قندهار و پیشاور و محالات آنها در تصرف برادرهای متعدد بود (یعنی برادران امیر دوست محمد خان) و اینها ز و د بهمدیگر در افتادند طایفه (درانیها) حکومت قندهار با هرات بهر کدام یک از این دو نقاط که محال آنها نزدیکتر بوده است جزئی اطاعتی داشتند ولی سایر طوایف مطلق العنان بودند در زمان انقراض سلطنت (درانیها) (سدزائی) رنجیت سنگه بواسطه صاب منصبهای فرنگی مشغول تکمیل نظم لشکر خود بود و این امر باعث خطر متصرفات هندی افغانها میشد و افغانها با حالت پریشانی دولت خود و خالی بودن سرحدات آنها جلوگیری مشارالیه هر چند در صورتیکه متحد هم میشدند باز تاب استقامت حمله او را نمیداشتند رنجیت سنگه کشمیر و ملتان و تپه و سند علیا و نقاط نزدیکترین و انا را متصرف گردید و طوایف جنوبی کشمیر را مطیع ساخت و بعدها نزاعی را که بین امیر کابل و برادر او که در پیشاور بود اتفاق افتاد شاه شجاع بطرف قندهار لشکر کشیده انجارا تصرف نمود مغتنم دانسته پیشاور و تمام ساحات مجاوره آنرا تا رودخانه سند تسخیر نمود امرای سندهم
فصل هشتم ۱۶۰ شکارپور را متصرف کردیدند و حکومت بلخ هم که اسما در اطاعت افغانستان بود مستقل کردید و خان بلوچستان فقط باسم اطاعت از افغانستان داشت امیر دوست محمد خان سردار کابل معروف بعدالت و تدبیر میباشد مشارالیه با برادر ناما دری خود که در قندهار هست هر دو مخالف شاه کامران هستند که بعد از وفات پدر خود هرات را متصرف شده ادعای سلطنت خانواده سدوزائی را مینماید در این جنگها و انقلابات صدمه زیادی بشهر پیشاور وارد آمده است ولی در سایر مملکت ظاهر ا خللی نرسیده است شاه شجاع علاوم بر آنکه لشکرکشی نموده قندهار را موقتاً متصرف گردیده بود در سایر نقاط مملکت مشغول محاربات و بی حالات جدا دریدو دالم که موقف عساکر انگلیس است جلاء وطن میباشد یک وقت رنجیت سنگه بفریب او را گرفته بطور پیرحمانه با او سلوک کرد و مقصود رنجیت سنگه این بود که الماس معروف بکوه نور را ز و قهر ابگیرد حالات این اقعات و تفصیل استخلاص او را که بواسطه همت و فطانت خاتون او بعمل آمد (سرا لکساندر برنس) در جزو حالات دلپذیر واقعات جدیده افغانستان شرح و بیان نموده است و مطالب این مقاوله از کتاب مذکو رهاز کتاب دستر کا ونلی که مفصل تر نوشته است اخذ شده است نتیجه که باید از تمام این انقلابات حاصل میشود این بود که دولت ایران قسمتی از خراسان را که متعلق با فغانستان بود باید متصرف نماید لئی اگر چه مکرراً سعی نمودم اند که هرات را بگیرند و هر چند پادشاه ایران لشکر نظامی تربیت شده صاحب منصبهای فرنگی دارد هنوز در نقطه مذکور کاری از پیش نبرده اند کامران خود شش معلوم میشود که در سکیفایتی و لموتیات با پدر خود برابر است لکن اقتدار او بواسطه مجاهدات و جرات وزیر او یار محمد خان برقرار است یک سالست که پادشان ایران هرات را محاصره نموده است و اگر چه از قرار اخبارات خواسته است که آخر یورش بگیرد ولی ترتین نبرده است و بسیار هم از قشون او تلف شدند از قرار مذکور یازده نفر سرتیپ و چهل و پنج نفر صاحب منصبان دیگر و هزار و هفتصد و پنجاه نفر سرباز نظامی تلف شده است باز هم اگر حکومتهای کابل و قندهار را وا دار نماید با دشمن عمومی خود یعنی دولت ایران شامل شوند ممکن ست که سد محکم مملکت درانی (یعنی هرات) را مفتح نموده تلافی استقامت و جبران زحمات او بشود اگر این اتفاق بیفتد تغییر کلی در حالات سلطنت هندوستان ما پیدا خواهد شد بخل در پولیتیکهای فرنگستان هم بی اثر نخواهد بود از عبارت شرم
(۱۶۱) فصل هفتم (عبارت ذیل منتخب از کتاب موسوم بکتاب حالات جنگهای افغانستان کفلارجی بالد فارسی نوشته است از صفحه ۱۱ الی صفحه ۱۳ میباشد) چون اختلافات بین دولتین انگلیس و ایران که اسباب کلی این شد که قشون هندوستان دولت انگلیس در ۱۸۳۸ میلادی مطابق ۱۲۵۴ هجری بافغانستان حمله آور شدند لهذا لازم است که وضع روابط بین دولتین انگلیس و ایران را قبل از تخطی مذکور اجمالاً بیان نمائیم بموجب عهدنامه که در ۱۸۱۴ میلادی مطابق ۱۲۲۹ هجری بین دولتین مذکور بسته شده بود دولت انگلیس متعهد گردیده اگر یکی از دول فرنگستان بایران لشکرکشی نماید قشون بجهت کمک اعلیحضرت پادشاه ایران از هندوستان بفرستند یا وجه اعانه سالانه برای کمک اخراجات جنگ بایران بپردازند باوجودیکه شرط شده بود که اگر خود دولت ایران محرک این لشکرکشی بشود عهدنامه مذکور باطل خواهد شد باز هم معاهده پرخطر بوده است زمانی که جنگ سختی در ۱۸۲۶ الی ۱۸۲۸ مطابق سنین ۱۲۴۱ و ۱۲۴۳ هجری بین عباس میرزا و پاسکویچ جنرال روس اتفاق افتاد دولت انگلیس از همراهی بدولت ایران چه بلشکر و چه بپول تقاعدها نمود و بعد از شکست خوردن دولت ایران بسبب غرامت جنگی که بموجب عهدنامه ترکمان چاهی بعهده دولت مشارالیها قرار گرفت دولت ایران در عسرت افتاد دولت انگلیس احتیاج دولت مزبور مغتنم شمرده ابطال عهدنامه زحمت انگیز را بقیمت ارزانی یعنی تقریباً بسیصد هزار لیره خرید نتیجه فطری همین معامله بود است که نفوذ دولت انگلیس در دربار ایران علانیه بکاست و این هم بهمان ملاحظه فطری بوده است که دولت ایران از ضعف حال خود ملتفت شده تحت تسلط نفوذ دولت روس درآمد فتح علی شاه پادشاه مسن ایران در ۱۸۳۴ میلادی مطابق ۱۲۵۰ هجری وفات نمود و نواده او شاهزاده محمد میرزا که بیشتر صفات بلند همتی پدر شجاع او یعنی عباس میرزا باو رسیده بود بتخت سلطنت ایران جلوس نمود بلند همتی مخصوص مشارالیه او را واداشت که ایالت مستقله هرات را که در سرحد مغربی افغانستان واقع است مفتوح نماید و مشاورین روسی او هم او را باین خیال جداً تحریص مینمودند فقط هرات بقیه ممالک افغانستان بود که تا حال در دست یکی از اجزاء خانواده سلطنتی ذیحق افغانستان یعنی طایفه سدوزای مانده بود حکمران آن شاه کامران بود یعنی پسر آن شاه محمود که بعد از عزل نمودن برادر خود شاه شجاع را
فصل هشتم ۱۶۳ هرات شروع کردید (مستر مکنیل) از طرف زمان ممتدی که در اردوی ایران در مقابل هرات قیام داشت نتوانست قطع این اقدامات را بنماید زیرا که نفوذ دوستانه سفیر دولت روس در مقابل او در دربار شاه ایران خیلی زیادتر بود و نماینده دولت انگلیس از استحقانی که متصل برای او فراهم می آمد خسته شده عاقبت الامر بکلی مایوس شده از اردوی ایران حرکت نموده رفت بعد از انکه ایرانیها و معاونین آنها یعنی روسها شش روز متوالیاً بقلعه هرات با توپ شلیک کردند در تاریخ بیست و سویم ماه ژون سنه ۱۸۳۸ میلادی مطابق سنه ۱۲۵۴ هجری بقلعه مزبوره یورش سختی بردند ولی کامیاب نشدند و اتلاف زیادی هم از انها شد لہذا پادشاه ایران افسرده خاطر کشته مصمم گردید که محاصره هرات را ترک نماید و رود کرنبل (استاد دارت) در اردوی ایران اسباب قوت این عزم شاه گردید چون مشار الیه بپادشاه اطلاع داد که قوت نظامی دولت انگلیس با کشتیهای جنگی مشار الیها از بمبی حرکت نموده در جزیره خارک خلیج فارس وارد شده است و الستیما توم (یعنی اتمام حجت) صریحی بجهت پادشاه ایران آورده بود که باید فوراً از هرات مراجعت نمایند چون لارد (پا مر استن) وزیر امور خارجه دولت انگلیس محض انصراف توجه پادشاه ایران بطرف خلیج فارس لشکر فرستاده خود را بحسب اقتضاء حالات زمان محق میدانست که از شرایط واضح صحیحی یکی از فصول عهد نامه را که دولت انگلیس در چندین موارد آنرا منظور داشته باشد صرف نظر نماید و معلوم میشود خود شاه هم چون الستیما توم مذکور را دید خیالش آسوده شده بتاریخ نهم ماه سپتمبر اسپ خود را سوار شده از هرات مراجعت نموده مدت محاصره نه ماه و نیم امتداد داشت امروز که پنجاه سال که سیمونچ سفیر دولت روس از هرات که کوبیده شده بود ولی مفتوح نشده بود متعاقب محمد شاه حرکت کرده مراجعت نمود هنوز شهر مذکور موقف عساکر افاغنه میباشد شاه شجاع الملک نواده احمد شاه معروف از سنه ۱۸۰ میلادی مطابق سنه ۱۲۱۸ هجری الی سنه ۱۸۰۹ میلادی مطابق سنه ۱۲۲۴ هجری در افغانستان حکمرانی نمود بعد از انقراض حکومت او امورات افغانستان تا چندین سال مختل بود بالا خره در سنه ۱۸۲۶ میلادی مطابق سنه ۱۲۴۱ هجری امیر دوست محمد خان در افغانستان تسلط کاملی پیدا نمود انان وقت این شخص با قابلیت تا مدت سه سال که انگلیسها در افغانستان بودند ریاست
(۱۶۴) فصل هفتم داشت پس از وقوع حوادثات عدیده چندین سال این جوان شجاع تمام دشمنان خود را مغلوب نموده در ۱۸۲۶ء میلادی مطابق ۱۲۴۲ هجری حکمران مستقل افغانستان گردید مشارالیه قلباً مایل بانگلیسها بوده است اسباب قطع دوستی او نسبت با فقط این شد که در جنگ ثانوی ما با پنجاب مشارالیه از سکھا کمک لشکری نمود شاہ شجاع معزول از لودیانه که پناهگاه او بود بجهت منصوبی خود اتصالاً مشغول اسباب چینی بود خیالات او تا مدتی صورت نگرفت و در ۱۸۳۳ء میلادی مطابق ۱۲۴۹ هجری بعضی قرار دادها بین او و راجه رنجیت سنگه شد در جواب استدعائیکه شاه شجاع از دولت انگلیس بجهت تقویت واعانه نقدی نموده بود دولت هندوستان اظهار داشت که همرای با او با بیطرفداری که دولت مشارالیهادر امورات افغانستان بجهت خود ختیار نموده است منافات خواهد داشت ولی کار یتجاعده که کرد ند این بود که بمواجب چهار ماهه او را مساعده نقد داده یک نوع اعانتی با ونمودند شانزده هزار روپیه بجهت مخارج جنگ خیلی کم بود که کسی بتواند با آن وجه تخت سلطنتی را باز بدست آورد ولی معہذا شاه شجاع در ماه فوریه ۱۸۳۳ء میلادی مطابق ۱۲۴۸ هجری عازم مقصود گردید بعد از محاربه با امرای سند آنها را مغلوب نموده روانه قندهار گردید بو رود آنجا قلعه قندهار را محاصره نمود حالت قندهار در کمال سختی افتاده بود امیر دوست محمد خان از کابل متجزا آمده قندهار ر اتخلص نمود و بعد با عساکر آنجا که از شاه شجاع دفاع مینمودند ملحق شد شاه شجاع را شکست داده مخذول نمود و شاہ شجاع بکمال عجله فرار نمود و توپخانه و بنه خود را بجا گذاشت در زمان غیبت امیر دوست محمد خان در جنوب افغانستان قشون رنجیت سنگه از دو خانه اتک گذشته ایالت پشاور که متعلق بافغانستان بود منصرف گردیده افغانها را بدره خیبر متواری نمود بعد بآمر دوست محمد خان هر چه سعی نمود که سیکهـار از پشاور بیرون نماید پیشرفت نکرد ببدگمانی اینکه انگلیسها با رنجیت سنگه در این تخطی تلاز پیش برده مسامحه نموده اند امیر مذکور بخیال این تدبیر افتاد که در مقابل با دولت ایران سازش نموده خود را محافظت نماید و شاه شجاع ملجا خود یعنی لودیانه عقب نشست در مارس ۱۸۳۶ء میلادی مطابق ۱۲۵۲ هجری لارد آکلند بعوض لاردو لیم بنتنگ بفرمان فرمائی هندوستان منصوب گردید در جواب تهنیت نامه که امیر دوست محمد خان باو نوشته فرستاده بود لارد مشارالیه نوشت
فصل هشتم ۱۶۵ نوشت شما مسبوق میباشید که عادت انگلیس بر این نیست که در امورات سایر امارات مستقله مداخله نماید و طولی نکشید که از ملاحظه این اقرار صرف نظر نمود مشارالیه وقت حرکت از انگلستان در باب مقاصد دولتین ایران و روس مشوش بوده است بواسطه اخبار ائیکه سفیر ما مقیم دربار ایران خاطر نشین امناء دولت انگلیس نموده بود ولی معلوم میشود مشارالیه بکلی متردد بوده است که چه اقداماتی بعمل بیاورد و بقول سرد و راند مشارالیه یعنی (لارد آکلند در باب خطر دوری که سایرین پیشتر از خود او خیال آنرا داشتند خایف گردیده قوة واهمه بر او مستولی شده کپیتان برنس را باسم سفارت تجارتی بافغانستان فرستاد و در حقیقت این سفارت بجهت انکشاف مطالب پولتیکی بوده است ولی دستور العمل معینی باو داده نشده بود پرنس در ماه سپتامبر ۱۸۳۷ میلادی مطابق ۱۲۵۳ هجری وارد کابل گردید یعنی دو ماه قبل از انکه لشکر ایران شروع بمحاصره هرات نمودند مشارالیه قبلا نسبت با میر دوست محمد خان میل کاملی داشته است چون در ۱۸۳۵ میلاد مهمان او بوده است تدبیر را که مشارالیه تائید مینمود این بود که خانه وادۀ سلطنتی ذیحق سدوزائی را بواسطه شخص شاه شجاع برقرار نمایند ولی تدبیر مذکور این که سلطنت امیر دوست محمد خان را مستحکم نموده و او را و تحت حمایت دولت انگلیس در آورده او را با مقاصد دولت مشارالیه همراه نماید کپیتان برنس بکاملا گمان میکرد که در زمان مساعدی بکابل رسیده است چرا که سفیر از جانب پادشاه ایران با تحایف و هدایا و وعده های همراهی قبلاً وارد قندهار گردیده بود امیر دوست محمد خان در باب مذاکرات خود که با دولتین ایران روس در میان میداشت چون از همراهی دولت انگلیس مایوس شده بود و طالب بود که از هر جا باشد مددی با و برسد تا از تخطیات سیکها جلوگیری نماید هیچ مطلبی را از کپیتان برنس مخفی نداشت و اظهار کرد که اگر چنان مرا مطمئن سازید که توقع همراهی و مدد را از دولت هندوستان داشته باشم حاضرم با دول مغربی مملکت خود ترک مذاکرات بنمایم در این اثنا کپیتان مشارالیه از شدت سرگرمی در پیشرفت مقاصد خود از حد ماموریت خود تجاوز نموده سعی نمود که سردارهای قندهار را از دوستی دولت ایران باز دارد و بآنها وعدۀ اعانه نقدی داد که از اقدامات خصمانه که بتمل دولت ایران برای تلافی رد کردن نوید های خود بخواهد بعمل آورد جلوگیری نمایند بجهت این سرگرمی مفرط بی اجازۀ
فصل هفتم ۱۶۶ کپیتان برنس را دولت متبوعه او سخت عتاب نموده باو امر کردند وعده ہائیکه بسردارهای قندهار داده بود نقض نماید روابط کپیتان برنس با امیر دوست محمد خان بزودی در عقده اشکال افتاد باین جهت کہ صاحب منصب روسی باسم سفارت از جانب امپراطور روس وارد کابل گردید ولی اعتماد نامه مشار الیه محل اشتباه بود مشارالیه را بعد از مراجعت او بروسیه کنت نسلرود) و زیر امور خارجه روس ) کاملا مردود داشت اگر چه این کار چندان اهمیتی ندارد امیر دوست محمد خان اعتنائی بفرستاده مذکور نکرد و بکپیتان برنس اطمینان میداد که من غیر از دوستی دولت انگلیس مایل دوستی دیگری نمیباشم و کپیتان برنس بدولت متبوعه خود اظهار داشت که من بصدق گفتار او اعتماد کامل دارم ولی طرز عبارت جوابییکه لارد آکلند بحکمران کابل نوشته بود چبنان تحکمانه و متبخترانه بوده است که ازان معلوم میشد که مقصود نویسنده این است که جواب مذکور اسباب تکدر خاطری فراهم بیاورد جواب مذکور اثر خود را بخشید و سفارت کپیتان برنس را بی ثمر گردانید باز هم برای آخرین چاره امیر دوست محمد خان از غرور خود این قدر تنزل نمود کہ بفرمان فرمای هندوستان مراسله نوشته از او التماس نمود که تظلمات افغانها را معالجه نماید و بآنها قدری قوت قلب و اقتدار بدهد ولی این اظهارات عاجزانه او اثری نکرد سفیر روس در باب ہر چیزی که امیر دوست محمد خان خیلی مایل بود بدست بیاورد وعده های بسیار داد لہذا امیر دوست محمد خان او را مورد التفات و اختصاص داشت و در مراجعت معاهده ہم با سردارهای قندہار نموده و عهد نامه مذکور را وزیر مختار روس مقیم دربار ایران زود ممضی داشت کپیتان برنس در کابل مفضح شده در ماه اوت شته میلادی مطابق شده ہجری از انجا حرکت نموده جهت اینکه کپیتان برنس در ماموریت خود مقصودش بر آورده نشد این بود که بعد از حرکت او از هندوستان بجانب کابل پولتیک لارد آکلند مندریجا تغییر پیدا نمود لارد آکلند بصورت شخص امنیت طلبی وارد هندوستان گردیده بود وانکه تا ماه اپریل شد هیچ خیالی نداشته است که در حالت آن وقت افغانستان اخلال نماید این فقره از اظهارات کتبی خود او که در تاریخ مذکور نموده است ثابت میشود و اظهارات مذکوره این بوده است که دولت انگلیس قطعاً مصمم گردیده که شاه شجاع الملک را تا زمانیکه تحت حمایت ما باشند نگذاریم دیگر اقدا مت خصمانه
فصل هشتم ۱۶۷ خصمانه بمخالفت سردارهائی که حالا در کابل و قندهار میباشند بعمل بیاود ولی در ماه ژون همان سال مشارالیه معاهده نموده و اسباب رفتن شاه شجاع را تحت حفاظت سرنیزه‌های عساکر انگلیس بکابل فراهم آورد در باب این تکون مزاج دلیلی در دست نیست که علت آنرا توضیح نماید از سرحد ما که در آن زمان رود ستلج بود تا بهرات که در حدود آسیای وسطی میباشد مسافت زیادی حایل بود و این مسافت بیشتر از یکهزار و دویست میل میباشد و بعضی از نقاط راه آن صعبترین راههای دنیا معلوم ست و شکی نیست که دولت هندوستان محق بودند تا اندازه ازین حرکات مشوش باشند چون لشکر ایران باستظهار عساکر و و طلب روسها و مناتهای روسی هرات را محاصره نموده بودند و فرستاده‌های دولتین ایران و روس در افغانستان مشغول بکار بودند این عوارض بهر دو قوت توهمی بوده زیرا که امروزه سرحد افغانستان هنوز آن طرف هرات میباشد و اولا دامیر دوست محمد خان هنوز در مسند امارت کابل متمکن میباشند و این مطالب مینمایند که قوت مذکور چه قدر شدت داشته است ولی با این همه دولت انگلستان و دولت هندوستان تردیدی نداشتند که لشکری بجزیره خارک فرستاده در مقابل بدولت ایران تهدید نمایند وا قدام مذکور اسباب منع محاصره هرات کردید پولتیک ظاهر در باب افغانستان این بود که نتایج اسباب چیده بنمایند را که در کار بود مثبت نمایند و چنانچه محتمل بود اگر نتیجه نمیبخشید از انها تجاهل می نمودند و اگر نتایج معتنابی از انها بظهور می‌آمد بقواعد معتاده از انها ممانعت مینمودند دوستی ما با رنجیت سنگه محکم بود و نزاعی که بین امیر دوست محمد خان و مشارالیه در باب ایالت پیشاور در میان بود اصلاح آن بسیار سهل بود مسئولیت خونریزیها جنگ اولی افغانستان آیا بعهده کدام یک از گذشتگان وارد خواهد آمد وقتیکه سر جانها بهوس از ۱۸۳۵ الی ۱۸۳۷ میلادی رئیس مجلس نظمیه کمپنی هندوستان بود لار دبر وتن متوفی در ۱۸۵۱ میلادی در حضور مجلس مبعوثان اظهار داشت که من خودم جنگ افغانستان را راه انداختم و مجلس رؤسای کمپنی هندوستان ابداً آگاهی نداشتند معنی اظهارش البته اینست که امنای آنوقت دولت انگلیس بواسطهٔ یکی از اجزاء خود که نظم امورات هندوستان سپرده باو بود اقدام نموده اند لهذا مسئولیت این کار بعهده آنها وارد می‌آید و نیز بدلیل اینکه از مجلس رؤسای کمپنی هندوستان
فصل هشتم در این مسئله هیچ مشورتی نکرده اند ولی اظهار سرجان هاب هوس که در سنه ۱۸ میلادی در مجلس مبعوثان نمود آن اظهارات مذکوره فوق را کاملا تصریح نموده است اظهار سرجان هاب هوس این بود هوز مراسله که من در باب اختیار نمودن پولیٹیک افغانستان بلارد آکلند نوشته بودم در راه بود که مشارالیه مراسله بمن نوشته اطلاع داده بود که لشکر بافغانستان فرستاده شده است و هردو نوشته در بین راه تصادف نمودند تمهید اقدامات مندرجه عهدنامه که در اول تابستان سّنه ۱۸۳۸ میلادی مابین دولت هند وستان و راجه رنجیت سنگه و شاه شجاع بسته شده بود این بود که شاه شجاع بالشکری که صاحب منصبهای آن از نظام هندوستان باشند مواجب آنها را هم از پول دولت انگلیس داده و نیز رضائیت و کمک مها راجه پنجاب را هم داشته تخت سلطنت خود را بدست آور و بدون اینکه سرنیزه های قشون انگلیس عقب سر او باشند بعد اظهار شد و این اظهار هم پذیرفته شد که شاه شجاع تقویت قشون انگلیس را هم لازم خواهد داشت و فقط دو فوج محض شوکت بجهت او کفایت خواهد نمود ولی سر هنری فن سپه سالار هندوستان از فرستادن عده قلیلی از سربازهای انگلیس را باین مسافت بعیده پر خطر مخالفت عاقلانه نموده بود عاقبت الامر فرمانفرمای هندوستان که قبلاً تدبیر باطلی را ختیار نموده بود و کسانیکه همه اطراف او بودند او را باین کار تحریص مینمودند بدبختانه مصمم گردید که لشکری از سربازهای انگلیس هند تشکیل داده شاه شجاع بی اقبال را بدوش آنها حمل نموده روانه بیابانهای نامعلوم هولناک افغانستان نماید بعد از مصمم شدن باین اقدام فرمانفرمای هندوستان حسب طبیعت انگلیسها ئیکه در هندوستان ماموریت دارند که هرچه میکنند مقرون بصلاح و صواب مینمایاند اظهار نامه متضمن بر برائت ذمه خود از این فقره نوشته و شایع نمود و بیشتر از این لازم نیست که عبارت آن نوشته ذکر شود مگر این که رائی که سردوراند در باب نوشته مذکور داشته است بیان شود سردوراند میگوید که در نوشته مذکور الفاظ عدالت ولزوم چنان تحریر شده است که از خوش سختی هرگز در لسان انگلیسی قبلاً بقلم در نیامده است تا برهنری ادواردس هم بهمین قسم تعبیر تندی نموده است که در باب مقاصد و حرکات امیر دوست محمد خان چنان تمیز دانشمندانه کاری نموده اند که باعث رشک اشخاص سیاسی دان روسی هم میشود تمام اشخاصی که اظهار
فصل هشتم ۱۶۹ اظهاراتشان از روی تجربه بوده است از این اقدام سفیهانه مخالفت نمودند مستر الفینستون که سی سال قبل بریاست هیئت سفارتی بکابل رفته بود رایش این بود که اگر لشکر از عقبه‌های کوهستانات افغانستان عبور نماید و ما بتوانیم آذوقه آنرا هم برسانیم شک نیست که کابل را هم میگیریم و شاه شجاع را میفرستیم و لی امیدی نداریم که او را در مملکتی که ایالی آن فقیر و هوای آن سرد و راه آن سخت و بعید میباشد در بین مردمان پرآشوبی بتوانیم نگاهداری نمائیم لارد ولیم بینتنگ که قبل از لارد آکلند فرمانفرمای هندوستان بوده است ملامت کرده است که این اقدام کاری نهایت احمقانه بوده است (مارکی ولزکی) رایش این بود که این شکر کشی حشیانه مملکت بعیده که غیر از کوه‌ها و بیابانها و ریگستان و یخ و برف چیزی دیگر نمیباشد کار دیوانگی بوده است (دوک دو ولنگتن) بفراست دوراندیشی خود اظهار داشت که اگر یک دفعه ماها از رودخانه سند بجهت استقرار دولتی در افغانستان عبور نمائیم نتیجه آن این خواهد بود که باید دائماً بافغانستان لشکر کشی نمائیم (در صفحه ۴۸ کتاب مذکور مرقوم است) اظهار نامه که دولت هندوستان شایع نمود نسبت در عزل شاه شجاع از تخت سلطنت ما دخیلیتی نداشتیم ولی امیر دوست محمد خانرا که ابداً ما از رنجانیده بود بجهت پیشرفت پولتیک خود که صدمه با و وارد آمد عزل نمودیم (و نیز در صفحه ۸۴ اکتاب مذکور میگوید) بجهت آنکه (برنس و مکنا تن) بقتل رسیدند این بود که آنها بایت شخص مخل منظوری و بنماینده‌گی نامطلوب دولت مبغوضی بکابل رفته بودند (تا اینجا مطالبی که منقول از کتب مورخین بود تمام شد) ولی نمیتوانیم تواریخ افغانستان را و حالات جنگهائیرا که با دولت انگلیس نموده است مشروحاً بیان نمائیم بجهت این مطلب کتاب علیحده لازمست اکثر مورخین بسیار موثق انگلیس این مطالب را کاملاً نوشته‌اند ولی باید اظهار بدارم که فرمان فرمای دولت هندوستان امیر دوست محمد خان را بدون تقصیر و برخلاف دستورالعمل ومصلحت برنس و مکنا تن و اشخاصیکه بصیر بودند حبس نموده در ماه نومبر ۱۸۳۹ میلادی مطابق ۱۲۵۴ هجری او را مغلولاً بهندوستان فرستادند نتیجه این پولتیک ظالمانه این شد که آنچه از انگلیسها در کابل بودند همه را قتل عام نمودند و بعد با شاه شجاع را هم کشتند و دولت هندوستان امیر دوست محمد خان را مجدداً بافغانها تسلیم نمود مشارالیه در ۱۸۴۲ میلادی مطابق ۱۲۵۸ هجری تخت سلطنت افغانستا
۱۷۰ فصل هفتم جلوس نمود تا ۹ ماه جون ۱۸۶۳ میلادی مطابق ۱۲۸۰ هجری حکمرانی نموده در هرات بمرگ طبیعی وفات یافت و همانجا جسد او را دفن کردند بعد از وفات او چون پسر ارشدش یعنی پد ر من امیر محمد افضل خان غائب بود و امیر شیر علیخان لقب امارت را اختیار نمود بعد ها هر چه واقع شده است در فصول ماقبل این کتاب کاملاً بیان داشته ام ولی حالا این قدر باید اظهار داشت که در ظرف مدت حکمرانی امیر شیر علیخان دولت انگلیس و دولت هندوستان اشتباه نموده مشارالیه را گذاشتند بلکه مخراش شدند که با دولت روس مذاکرات بنماید و بعد ها او را بجهت این کار ملامت کردند از طرف دیگر امیر شیر علیخان هم از ملامت مبرا نمیباشد بجهت اینکه در دربار عام نسبت بعلیا حضرت ملکه انگلستان بی احترامی کرده است و بمخالفت دولت انگلیس با دولت روس مشغول سازش بوده است و در ظرف تمام این مدت چنان ظاهر مینمود که دوست صادق انگلیس میباشند این هر دو اشتباه دولتین یعنی دولت انگلیس و امیر شیر علی خان اسباب جنگ ثانوی افغانستان گردید و در جنگ مذکور قشون امیر شیر علیخان شکست خورده و خود امیر شیر علیخان بروسیه فرار نمود عساکر دولت روس را بامداد خود بیاورد و دولت روس خیلی دور بود نمیتوانست قشون خود را در سرحد افغانستان حاضر نماید و عاقبه الامر امیر شیر علیخان مایوسانه در راه روسیه از شدت مرض نقرس وفات نمود بعد دولت هندوستان مرتکب اشتباه سومی شدند و این اشتباه اسباب قتل سر لوی کیویگ ناری و همراهان او گردید با وجودیکه دولت انگلیس از سلوک امیر شیر علیخان شکایت داشتند بازهم با پسر او محمد یعقوب خان عهدی بستند و بدتر از همه اینها سرلوی کیو یگنا ری را با معدودی از انگلیسا بکابل فرستادند بدون اینکه مستحفظین بقدر کفایت بجهت حفاظت او بوده باشد و اعتماد باقتدار یعقوبخان داشتند که آنها را محافظت مینماید این اقدام را کردند با وجودیکه میدانستند بسر مکتناتن و برنس چه آمده ویقین هم نداشتند که آیا یعقوبخان این قدر اقتدار دارد که انگلیسهارا سالماً نگاهداری نماید و نیز نمیدانستند آیا یعقوبخان از نماینده های مملکت اجازه دارد که سرلوی کیویگناری و همراهان او را اذن دخول بافغانستان بدهد این اقدامات منجر بحبس یعقوبخان و اغتشاشات عمومی تمام مملکت گردید و خونریزیهای بسیاری شد مبالغی هم در جنگ ثانوی افغانستان خرج شد بعد من از روسیه آمدم و بتخت
فصل هفتم ۱۷۱ و تخت افغانستان جلوس نمودم و قشون دولت انگلیس را سالماً از افغانستان بیرون فرستادم چون روابط دولت انگلیس را با افغانستان مجملاً بیان داشته ام حالا درین باب توضیح رای خود را مینمایم و خیالات خود را در باب پولیتک آتیۀ مملکت خود تا جائیکه مناسبتی بانگلستان و روس دارد بیان مینمایم قبل از شروع نمودن باین مطلب از مطالعه کنندگان کتاب خود خواهش دارم که بنقشۀ افغانستان رجوع نمایند و قدری هم از واقعات تاریخی آن که متعلق بروابط بین دولتین انگلستان و افغانستان میباشد و در زمان ماضیه افتاده است ملاحظه نمایند بعد ازان خوب واضح میشود که در زمان ضعف سلطنت حکمرانی جدم امیر دوست محمد خان دولت انگلیس این مطلب مغتنم شمرده بعضی از ولایات را از سرحدات افغانستان مجزی نموده تحت حمایت خود در آورده مجدداً در ایام امیر شیرعلیخان محمد یعقوبخان ملک کرم و دره خیبر و قدری از خاک پیشک و بعضی نقاط دیگر را از افغانستان گرفتند در زمان حکمرانی خودم هم با وجودیکه من قویاً ایستادگی کردم باز اجزاء حکومت لارد لانسدون فرمانفرمای هندوستان مامورین مرا از محل بلند خیل و وزیرستان و سایر نقاط اخراج کردند و تهدید نمودند اگر بیرون نروید سرنیزهای عساکر دولت انگلیس بطرف کابل کشیده خواهد شد و ایستادن گاه راه آهن چمن نورا هم بدون اجازه من یا اذن ملت من در خاک مملکت من بنا نمودند اگر چه سفارت سر مارتیمر دور اند یک تمتع عوض بمن داد و این مطالب را اصلاح نمود من هم کاملاً قانع و راضی میباشم زیرا که از انچه در دوستی بدولت انگلیس باخته ام بیشتر ازان بدست من آمده است این مطالب را محض آن اظهار میدارم که بمطالعه کنندگان کتاب خود واضح سازم که اگر چه دولت انگلستان قطعه از قطعات مملکت افغانستان را لازم ندارد ولی باز ابداً موقعی را از دست نمیدهد که قطعۀ را از مملکت مذکور بهنگام فرصت بدست آورد این دولت بیشتر از دولت روس از افغانستان گرفته است بعد از بیان حالات واقعات تواریخی که از کتب بعضی از مورخین و اشخاص سیاسی دان انگلیسی اخذ نموده و اجمالاً اظهار داشتم حالا رای خود را بشکل نصیحت بجهت اخلاف خود و ملت خود بیان مینمایم و میل هم ندارم که برای ثبوت اینکه اظهارات من نسبت باظهارات بعضی از مصنفین خارجه عاقلانه تر میباشد مشغول مجادله
فصل هشتم ۱۷۴ بشوم و کمان میکنم که اگر هر مطلبی را که در دل دارم بحیت عموم اهالی دنیا اظهار نمایم خلاف عقل و پلتیک خواهد بود لهذا فقط چند فقره را کنایة ابراز مینمایم باقی را خلافت من خودشان استنباط نمایند العاقل یکفیه الاشاره در موقع افتتاح پارلمنت یا وسایر مجالس شورا در ممالک خارجه رسم است که سلطان در خطابیکه از جانب او میخوانند اظهار میدارد که ڈابطہ دولت من با سایر دول خارجه خالصانه دوستانه میباشد اگرچه وقتی که این الفاظ را بیان مینمایند شاید میدانند که از بعضی از این دول قلباً تنقره ارند ولی این مطلب خودش یک نوع پولیستیکی است می ترسم که اگر من بهمین رویه در اختسیار نموده همان عبارت را بهم را بیان نمایم طت من داخلا فحم این قدر هوشیاری قابلیت را نخواهند داشت که دقایق عبارترا ملتفت بشوند و از این جهت باشتباه خواهند افتاد لهذا چند کلمه واضح را بیان میکنم حمد خدا برا که مقلب القلوب ست و هر وقت خواسته است دلهای دشمنا نرا بر میگرداند روابط دولت من بادول همسایه یعنی انگلستان و روس و ایران و چین مطبوع و دوستانه میباشد و اسباب عنادی هم فراهم نیست و خوف آنهم نیست که در این اوقات جنگی واقع شود زیرا که هیچیک از این دو ستها کتباً یا شفاهباً تمسکی در دست ندارند که بموجب آن بتوانند دولت افغانستان را متهم نمایند که عهد و دوستی خود را شکسته است ولی مسئولیت اراجیف افواهی که گاه گاه منتشر میشود بعهده من نمیباشد بهانه هم در دست دولت معاندی نیست که بتواند افغانستان را متهم سازد این که باعث هیجان غضب دولت مزبور گردیده است اگر چه اعتقاد ندارم که هیچ دولتی معاند دولت من بوده باشد از روزیکه بتخت سلطنت افغانستان جلوس نموده ام ابد ا اظهار خوف یا ترسی نکرده ام و ا نه هیچیک از دول همسایه خود هم تملق ننموده ام که خود را ذلیل کرده باشم و هیچ اظهار طرفداری بیکی بیشتر از دیگری هم از من سر نزده یعنی اقدامات غیر لازمه بعمل آورده باشم که سبب مخاصمت یا تنفر دولت دیگری شده باشد مثل اسلاف خود هیچ وعده هم که اجرا، آن خارج از قوتم باشد بدول همسایه خود نداده ام من از نصیحت حضرت پیغمبر خود مان صلوات الله و سلامه علیه تجاوز نکرده ام و براثر نقش قدم آن بزرگوار رفتار نموده ام چنانچه فرموده است خیرالامور اوسطها اگر دولتی یا مامورین دولتی نسبت بمن ملطفت
فصل هفتم ۱۷۳ تلطف کرده اند من هم در عوض با آنها مهربانی کرده ام و هر گاه نسبت بمن بی احترامی یا اظهار کم لطفی نموده اند من هم در تلافی بمثل آن قصوری ننموده ام ولی مواظبت داشته ام که بدون آنکه از حد خود تجاوز نمایم یا بیشتر از انچه محق بوده ام اظهار بیلطفی و همیشه از روی وقار حرکت کرده باشم چنانچه شاعر میگوید بیت تواضع گر ز حد افزون نمودی در ذلت بروی خود کشودی کمان کز از تواضع خم نگشتی کجا تیرش بدل هر دم نشستی مایل نیستم که اسم هیچیک از دول را مخصوصاً برده باشم ولی بجهت اطلاع ملت خود اشارتاً میگویم که باید همیشه فرق بین خصایل دول متعدده را ملتفت باشند بعضی از انها مثل زالو هستند که خون آدمی را می مکند تا آنکه شخص بدون اینکه متألم شود می میرد و بعضی دیگر بمنزله نیشی هستند که خیلی دردمیکند ولی بیم هلاک ندارد و بعضی دول ولایات تازه را بقوة اقتدار فتوحات خود میگیرند و برخی دیگر بمکر و فریب مملکت را متصرف میشوند و پاره اسباب نزاع ما بین رؤسا و ملت فراهم آورده و خودشان در خفا مشغول کار بینی شده و از حرکات سفیهانه سایرین نتیجه میگیرند با اینگونه دول معامله خیلی مشکل است و شخص باید در معامله با اینها از دولتهائی که بطور آشکارا دشمنی میکنند بیشتر مواظبت داشته باشد این نکته خیلی پیچیده باریکی ست و بملت خود نصیحت میکنم که در تمام معاملات خود خیلی مواظبت داشته باشند چنانچه گفته اند هرکس زودتر مطلع شود زود تر علاج کارش را میکند و علم اسباب ترقیست ملت من نباید نفاق داشته باشند که مبادا موقعی بدست همسایه های خود بدهند که از مناقشات ایشان منتفع گردیده فریب آنها را بخورند قبل از اینکه در این باب بیشتر اظهارات بدارم باید بگویم که من کاملاً مسبوق میباشم اشخاصی که مرا خوب نمیشناسند مرا ظالم و حریص و طماع و بدگمان میشمانند جوابا میگو من در مقابل این اتهامات دارم اکثر از مصنفین که مرا شخصاً میشناسند داده اند مثل (سرونیسنت رجوی) و (سرلپیل گریفین) و سایرینی که مامورین با اطلاع میباشند در این باب اظهاراتی نموده و گفته اند و راست هم گفته اند که اگرچه امیر با پنجه آهنین حکومت مینماید لیکن عذر موجهی هم دارد زیرا که رعایای او هم روئین میباشند (سر الفرید لایل در منظومات معروف خود اشکالاتی را که برای من فراهم است بعبارت ذیل مجسم مینماید و ترجمه آن بفارسی ازین قرار نظم شد
فصل هفتم ۱۰۴ تنظیم بی کارهای خدائی تمام بود بهتر نسیه در مشق ما من این رهبرو کارفرمای خلق که بستم کمین بنده کبریا چگونه بکفار جه کمک کنم گاه پیمان و گه التجا بمثل غریقی بقر قابه نهم بر نی زهر کین دست را همکس سزاوار لطف خداست کز اسباب جوید مدد از خدا ولی نیست کز ان سزاوارتر که باشد در این ملک فرمانروا چو خواهد که افغان شود رام او ولو انکه یک روز باشد کیا من از قلعه نیم مخروبه که کابل زمینم بود زیر پا ز یک سوی بینم همین کوه و توپ وز ان رو پر از برف کهساریا ز یک جا چمنهای شاداب سبز که هستند بس دلکش و دلربا ز یک سو بدامان آن کوهسار دید تاک انگور دل را صفا شما را گمان آنکه من در بهشت کنم پادشاهی و نشو و نما ولی خویشتن خواب دانم که من بدوزخ کنون گشته‌ام مبتلا اگر من تدبیر قویانه حکمرانی خود را مبدل بتدبیر ضعیفی نمایم اشخاصی که از من نکته‌گیری میکنند چه خواهند گفت آیا نتیجه آن مثل فقره در خجیر نخواهد شد که انگلیسها بعد از حکومت شصت سال هم نتوانستند که دراه مذکور لا بر آن بی‌نظیر را زیادی بجهت مسافرین امنیت بدهند که هنوز هم عابرین و قوافل بیم کشته شدن را دارند و باعث تمام مملکت من قوافل و مسافرین محتاج بمحفظی نمیباشند که با آنها همراهی نمایند مرد و زن حتی زنهای انگلیس هم بدون اینکه هیچ خطری داشته باشند بی مستحفظ رفت و آمد مینمایند وقتی که مالیات مملکت خود را جمع مینمایم مرا متهم میکنند که حریص ست ولی اگر این دخل را بگذارم که مامورین و سایر سارقین کعبه خود داخل نمایند آیا دوستان من یعنی اشخاص نکته‌گیر چیزی بمن خواهند داد که مواجب لشکر خود و مخارج دولتی را بپردازم چون واقعات تواریخی زمان گذشته افغانستان را بخاطر می‌آورم نمیتوانم بدگمانی نداشته باشم مثلا بعضی سلاطین را کشتند و برخی دوستان داخلی یا خارجی آنها را بناحق عزل نموده آنها را بغریب اسیر و محبوس نمودند چنانچه سعدی علیه الرحمه در قطعه از منظومات خود گفته است قطعه گلی خوشبوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی بدستم بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دل آویز تو مستم بگفتا من گلی ناچیز بودم ولیکن مدتی با گل نشستم کمال
فصل هشتم ۱۷۵ کمال همنشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم این عبارت نقل از سعدیست ظاهر مینماید که از اثر رفتارهای همسایه های من و نیز از اثر حرکات اشخاصی که در خود مملکت طالب امنیت میباشند از وجود من بوی خوش معکوسی آشکار شده است فطرتیست بشخص وقتی که می بینند اشخاص خود غرضی که آرزو دارند در اولین موقعی که بدست آنها بیاید قطعه از خاک افغانستانرا متصرف شوند باید او هم بدگمان بشود چنانچه دزدی بدقت تمام مواظب حال صاحب خانه میباشد همینکه او چشمهایشرا بر هم میکند دزد داخل خانه او میشود اگر اتفاقا صاحب خانه بیدار شود و بپرسد کیستی و اینجا چه میکنی جواب میگوید که من دوست شما هستم و محض شوخی آمده بودم ولیکن اگر صاحب خانه چشمهایش بخواب ماند دوست مذکور تمام اموال او را شتر نیست تا برد همیشه در حالت سوء ظن بودن و دائما در خوف این بودن که مبادا او را فریب دهند یا بقتل رسانند اوقات زندگانی انسان را تلخ میدارند و این حالت هم با حالتی که من دارم لازم ملزوم یکدیگر میباشند اکثر اوقات بدوستان شخصی خودم که بیخود ابالی درباره میباشند میگویم این چه زندگانی تلخ است که ما داریم در ظرف تمام مدتی که شماها در حضور من هستید کمال مواظبت را دارم که ببینم کدام یک از شماها بسبب حماقت خود بمن حمله مینمائید و از طرف دیگر تشویش شما هم این قدر زیاد است که عیال و اطفال خود را در حالت نهایت اضطراب میگذارید و بدربار می آیند زیرا که آنها مدام در خیال میباشند که آیا کدام یک از شماها صحیحاً و سالماً بخانه مراجعت مینمائید و کدام یک از شماها بسبب خیانات خود تان یا بجهت آنکه با رفقای خود دوستان ظاهری اسباب چینی میکنید بقتل میرسید چنانچه سعدی علیه الرحمه میگوید شعر خوش است زیر مغیلان براه بادیه خفت شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت در باب این مطلب ناگوار دیگر مذاکره نکرده تضییع وقت نمی نمایم قبل از انکه پیش بروم همین قدر اظهار میدارم که اگرچه هر دولتی و هر سلطنتی صفات نیک و بد دارد و محل نخته گیری نمیباشد ولیکن بزرگترین اشتباهی که شخص مینماید انیست که خیال میکند ابداً اشتباهی نکرده است ولی باز هم یقین است هر ملتی که اجزاء دولت آن از اهالی وطن خودشان بوده باشد اسباب حکمرانی آنها بهتر مهیا خواهد بود ملتی که تحت حکومت اشخاص خارجه میباشند همیشه در معرض مناقشات هستند چرا که وقتیکه حاکم و محکوم از دو ملت
۱۷۶ فصل هفتم مختلفه بوده باشند خیالات و تصورات آنها هم مختلف میباشند لذا جداً اظهار میدارم که من اهالی مملکت خود را از حکمرانی که از اهل مملکت دیگر بوده باشد بهتر می شناسم در باب نمایندہ ہائی داخلہ در کابل نمایندہ ہای دولت افغانستان در دربارہای دول خارجه این امر خیلی مستر نا میباشد که افغانستان دولت مستقله بوده باشد و در زمان آتیه باید بسیار ترقی نماید و در دربار تمام دول خارجه باید سفرا بگیر و وزرا مختار داشته باشد و در عوض نماینده های دول خارجه هم در دربار کابل مقیم باشند ولی مثل اکثر مطالب دیگر که باید تا وقتیکه افغانستان این قدر استعداد پیدا کند که مطالب مذکور را اجرا بنماید در این فقره هم باید تامل نموده لذا بپسرها و اخلافم و ملت خود نصیحت میکنم که برای پیشرفت این مطلب ساعی باشند تا بمقصود برسند و آرزوی قلبی مرا صورت بدهند چون فقره فواید و ضررهای این مطلب را بیان مینمایم از یک جهت افغانستان در این اوقات بچندین جهات مستقل ترین تمام دول اسلامی ست برخلاف بعضی دول اسلامی دیگر افغانستان از تحکم زحمت انگیز اتفاق دول فرنگستان مبرا ست و افغانستان هیچ معاهداتی با دول خارجه ندارد که اسباب زحمت آن باشد و غرامت جنگی یا استقراض ملی هم ندارد که باید بپردازد و بدین جهت دولت مشارالیه را نگذارند ادوات حربیه ابتیاع کند تا امتیازات دیگر تحصیل نمایند دولت انگلستان عهد صادقانه نموده است که بجهت استقرار و استقلال افغانستان بمخالفت تمام تخطی کنندگان بجنگد ولی با این همه خود دولت انگلستان ماذون نیست که در تنظیمات داخله مملکت من مداخله بنماید دولت انگلستان نیز متعهد است که هر سال یک نفر سفیر مسلمان را بدربار من بفرستد این سفیر مسلمان باید اصلاً هندی باشد و ماموریت او باید بامضا من بوده باشم دولت انگلستان این ختیار را هیچ یک از سایر دول اسلامیه دنیا نداده است و هیچ دولتی در دنیا از رو عهدنانه حقی ندارد که در امورات داخله یا خارجه افغانستان مداخله نماید جز آنکه افغانستان باید از مذاکرات خود که با دول خارجه مینماید دولت انگلستان را مطلع بدار د دلیلی ندارد در صورتیکه هر یک از سایر دول اسلامیه در دربارهای دول خارجه نماینده دارند چرا فقط افغانستان باید مستثنی بوده باشد ملت من نباید بدون سر۲۲
فصل هشتم ۱۷۷ باین اینگها اول کلمات نصیحت مرا بغور وتعمق ملاحظه نمایند در صدد رد آن برآیند مثلاً بهیچ صورت نماینده های دول خارجه را در این اوقات نخواهم گذاشت که در دربار من اقامت جویند چون هنوز وقت آن نرسیده است این اقدام بعمل آورده شود زیرا که قبل از انکه ما این قدر قوت داشته باشیم که خود را از تخطیات دول خارجه بتوانیم حفاظت نمائیم اگر نماینده های دول خارجه را بکابل دعوت نمائیم اشتباه بزرگی خواهد بود این مسئله هم باید با مسائل ساختن راه آهن وکشیدن خطوط سیمهای تلگرافی بعد از اینکه تهیه جات نظامی ربطاً و کافی مهیا نموده باشیم همراه باشد در قبول نمودن نماینده های خارجه در این وقت خطر ثانوی اینست که اهالی مملکت من هنوز خوب تربیت نشده اند که بفهمند چه چیز از برای آنها خوبست و چه چیز بدست هنوز این قدر وطن پرست نیستند که قدر داشتن حکمرانی را که از خود آنها باشد بدانند نماینده های دول خارجه از یکطرف رعایای مرا تحریک خواهند نمود که خبر های اراجیف منتشر نمایند و بدر بار های دول خارجه از دولت من شکایت نمایند از طرف دیگر در میان خواهند آمد تا خود را حاکم قرار داده مرافعه های بین من و رعایای مرا قطع و فصل نمایند یعنی مرافعه هائیکه خودشان بجهت پیشرفت مقاصد خود برای تجزیه نمودن مملکت من راه انداخته در بودن نماینده های دول خارجه در دربار افغانستان خطر ثالث اینست که دولت من دو چار مخاطره اسباب چینی های دول خارجه در این مملکت خواهد شد که بین طوایف اهالی مملکت نفاق افگنده مملکت را تجزیه نمایند اگر ما موقعی بدست دول خارجه بدهیم که بهر قسم در امورات ما مداخله نمایند یقیناً خطر دارد زیرا که آن وقت هر یک از دول معظم مطالبه امتیازات و مداخله در امورات ما خواهند نمود اگر اینگونه مطالب قبل از انکه مردم صحیحاً بجهت کارهای تازه مهیا باشند دست یار شود این امر برای ترقی مملکت خیلی مضر خواهد بود ولکن در زمان آتیه وقتیکه افغانستان باین درجه ترقی رسیده باشد که بتواند لشکر قابلی در میدان بمخالفت دُشمنهای خود حاضر نماید و زمانیکه مردمان سیاسی دان آن باندازه ملزوماً مناصب رفیعه خود تربیت شده باشند و در امورات پلوتیکی تجربه ها حاصل کرده باشند که بتوانند از عهده اسباب چینی های سفراء دول خارجه که در دربار خود قبول نماییم بر آیند فوائد این اقدام بسیار ست اینهم اظهار میدارم که اگر نماینده های دول خارجه در دربار افغانستان مقیم باشند آنها نخواهند گذاشت که هیچیک
۱۷۸ فصل هشتم از دول خارجه بخاک افغانستان تعدی نماید یا بمخالفت مذکور بخیلد بدون اینکه جهت صحیح و کافی برای استحقاق جنگ داشته باشد از طرف دیگر نماینده های دولت افغانستان در ممالک خارجه از تجربه هائیکه در سایر دربارها حاصل خواهند نمود خیلی منتفع خواهند گردید فقط همین یک مطلب برای عموم ملت من اسباب منفعت زیادی خواهد شد و اسباب اختلاط مردمان سایر ممالک با اهالی این مملکت خواهد گردید اگر این تدبیر صورت بگیرد اسباب ترقی تجارت هم خواهد شد سیاحان متمول بجهت سیاحت و دیدن استطاعت طبیعی این مملکت خواهند آمد هر قدر تعداد مردمان متمول در مملکتی بیشتر باشد خطر اغتشاشات و فسادها در انجا کمتر خواهد بود زیرا که بجهت مردمان متمول خیریت در آنست که امنیت را برقرار بدارند و این امر اسباب حفظ و سلامت مملکات و شغل های آنها میباشد آخرین فائده که کمتر از فواید دیگر نیست در داشتن سفرا در دربارهای دول خارجه وقتیکه موقع آن برسد این خواهد بود که اسباب شوکت و اعتبار و نیکنامی این دولت خواهد گردید و مخصوصاً سلاطین مشرق زمین طالب اند که در انظار سایر سلاطین بیشتر از مطالب دیگرشان شوکت داشته باشند دنیا در یک روز خلق نشده است و حضرت باریتعالی دنیا را در ظرف شش روز خلق فرموده است تا سرمشقی برای ما بوده باشد که کار را باتانی ولی مجدانه و با عزم نمایم اول اقدام صحیح این بوده است که با دولت انگلیس قرار داده شد که سفیر هندی مسلمان آنها بدربار من بیاید و در عوض سفیر من در دربار دولت هندوستان باشد ولی حالا بچندین جهات این مطلب خیلی معتنا میباشد که هر زودی ممکن باشد سفیر کبیر ما در دربار دولت انگلیس مقیم باشند چندین دفعه سعی نموده ام که این مطلب را از پیش ببرم و مناسب ترین موقعی آن بود که در سنه ۱۸۹۵ میلادی مطابق سنه ۱۳۱۳ هجری پسر خود نصرالله خانرا بجهت این مقصود مخصوصاً بانگلستان فرستادم ولی از صورت نگرفتن ماموریت او آزرده شده لیکن قبل از انکه در این باب چیز اظهاری نمایم بپسرها و اخلافم نصیحت مینمایم که بسبب نپذیرفتن این خواهش من دل تنگ نشوند و باید حکایت آن عاشقی را بنظر داشته باشند که مدتی هر روز از دست معشوقه خود خربوزه شیرینی باورسیده و میخورده است باین طریق که معشوقه او با کمال دقت خربوزه را قاش قاش نموده در ظرف چینی ممتازی چیده وقتیکه عاشق او بملاقات او می آمد نزداو حاضر می نمود روزی چنین اتفاق
فصل هشتم (۱۷۹) اتفاق افتاد که اشتباها خربوزه تلخی بدست مشارالیها آمد و چون خود او خربوزه را بخشیده بود برحسب معمول خربوزه را در حضور عاشق خود گذاشت شخص مذکور بدون اینکه در باب تلخی آن اظهاری نماید مشغول خوردن شد وقتیکه قاش آخری خربوزه در ظرف باقی مانده بود یکی از دوستان او وارد شده آنرا برداشته بخورد دید خیلی تلخ است پس از دوست خود پرسید که چرا از تلخی این خربوزه بمعشوقه خود اظهار نکردی مشارالیه در جواب داد بعد ازانکه چند ماه هر روز خربوزه شیرینی خورده ام اگر یک دفعه از خوردن خربوزه تلخی شکایت بنمایم نهایت بیحقوقی خواهد بود این معنی او را در نظر محبوبه اش حقیقة بیشتر عزیز گردانید از جمله چندین اظهارات مهربانی که علیا حضرت ملکه وکتوریا و خانواده سلطنتی او و اسنا دولت انگلیس نسبت بمن واجرا ء خانواده دولت من نموده اند باید این قطره تلخ یعنی رد خواهش را هم تحمل نمایم نه فقط بجهت افغانستان خطر دارد که نماینده در در بارلندن نداشته باشند بلکه از برای خود دولت انگلستان هم اگر بیشتر خطر نداشته باشد بهمان اندازه خطر خواهد داشت خیلی افسوس ست که دولت انگلستان برای سلامتی سرحد هندوستان این قدر کم توجه دارند یا بعبارت آخری بجهت سلامتی خود هندوستان که انگلستان را سلطنت معظمی نموده است بیمبالات میباشند همه اهل دنیا خوب میدانند که عنجهد سلطنت این ملکه معظمه بوده است که لقب امپراطریس را ملکه معظمه لها اختیار نمود و دولت مشارالیها دولت امپراطریسی گردید همین مملکت هندوستان بوده است که در اوایل امر انگلستان را از شوکت هلاند یا سایر ممالک کوچک ارتقا داد اگر هندوستان از تصرف دولت مشارالیها خارج نشود چیزی که باعث عظمت این سلطنت شده است از دست خواهد رفت لہذا دولت انگلیس باید از هر جهت مواظبت نماید که هندوستان از حمله دول خارجه محفوظ باشد با وجود این اہالی انگلستان از وضع حالات هندوستان این قدر کم اطلاع دارند و در باب امورات راجعه بهندوستان کم توجه میباشند که شخص میتواند خیال نماید که اظهارات آن اشخاص صحیح است که میگویند بخیال اهالی انگلستان هندوستان این قدر قابلیت ندارد که تلافی تشویشاتی را نماید که در این اوقات بجهت دولت انگلستان فراهم می آورد و باین سبب اگر کار سخت بشود دولت انگلستان هندوستان را خواهد گذاشت امید دارم
۱۸۰ فصل هشتم خداوند مسالت مینمایم که این فقره خیال قلبی عموم اهالی انگلستان نبوده باشد چرا که اگر انگلیسها هندوستانرا واگذارند جاهای دیگر دارند که در انجاها سکونت نمایند ولی سایر امارات و دولی که با سایر دول بزرگ قطع علاقه نموده و اعتماد بهمراهی دولت انگلیس کرده اند اگر همسایه های آنها ممالک ایشانرا بملکت خودشان ملحق نمایند دیگر جائی نخواهند داشت که بانجا رفته زندگانی نمایند ولی اگر از نامساعدی بخت دولت انگلستان خیال داشته باشند که هندوستان را بدون اینکه بجهت سلامتی و محافظت آن تا بآخر بجنگند آنرا واگذارند پس هر چه زودتر دوستان خود را اطلاع بدهد بجهت آنها بهتر خواهد بود زیرا که در ان صورت دوستان آن میتوانند هر اقدامی که خواسته باشند از برای سلامتی خود بعمل بیاورند گمان نمیکنم که دولت روس نسبت بافغانستان عنادی داشته باشد افغانستان را فقط سد محکمی از برای خود در راه هندوستان میدانند اگر یک وقتی دولت روس بافغانستان حمله بیاورد محض همین جهت خواهد بود ولی در باب این مطلب در محل دیگری مذاکره خواهم نمود از مقاوله هائیکه در اوقات مختلفه در اکثر روزنامه جات و کتابچه ها در باب افغانستان شایع می شود و از نطقهائی که بعضی از اجزاء پارلمنت مینمایند معلوم میشود که در باب ملکت من و در باب روابط آن با هندستا و در باب دانستن قدر دوستی آن تا چه اندازه کم اطلاع میباشند مثلاً دولت روس خیلی ساعی است که در شرق زمین با دولت انگلیس در خشکی نزدیک بیاید و تمام خطوط سرحدی خود را بسلطنت هندوستان وصل نماید بعضی اوقات محظوظ میشوم و برخی متالم میگردم که اجزاء پارلمنت در نطقهای خود چه قدر اظهار بی اطلاعی مینمایند اینها میگویند دیگر نباید بگذاریم افغانستان این قدر فراهم ما باشد باید خطوط راه آهن خود را با خطوط راه آهن دولت روس متصل نمائیم و این نقطه غیر متمدنه را از میان برداشته خودمانرا تا بقندهار بیک طرف کوه هندوکش برسانیم و طرف دیگر کوه هندوکش را بروسها واگذاریم این دوستان صادق دولت روس و طالبان امنیت و این دشمنان عاقل دولت انگلیس نمیفهمند که بجهت پیشرفت مقاصد و آرزوهای دولت روس مجاهده مینمایند و بدولت انگلیس صدمه میزنند این معنی بخوبی واضحست وقتیکه دو ملت یکدیگر را خوب نمی شناسند و با همدیگر مصاحبت یا مراوده ندارند از همین جهت اکثر اوقات بین آنها مناقشات فراهم می آید و این مناقشات برای تمام مراودات و روابط
فصل هشتم ۱۸۱ در روابط دوستانه اسباب صدمه خواهد بود در صورتیکه سوء ظن در میان باشد تدبیر پلتیکی علاج آنرا نمیکند زیرا که هر کل که گفته میشود با حال سوء ظنی و بی اطمینانی بد تاویل میشود و بدین واسطه هم بد توجیه میکنند چطور ممکن ست که افغانها و انگلیسها همدیگر را بشناسند در صورتیکه اشخاص پلتیکی دولت هندوستان همیشه ساعی میباشند که از ماموریت سفارت افغانی مانع شده آنها را از یکدیگر جدا کنند چنانچه قبلا گفته ام مدت مدیدی لازم ست که افغانستان این حالت را پیدا نماید که بتوانند نماینده های سایر دول را مثل نماینده های دولت انگلیس بگذار در کابل مقیم شوند و نیز نماینده های دولت افغانستان در در بارهای سایر دول مامور شوند ولی در دربار لندن لازم ست که زود تر بر قرار شود و تا جائیکه متعلق بانگلستان است این اقدام انگلستان را بافغانستان بیشتر از حال یکدیگر مربوط خواهد نمود و این دوستی فیمابین را مستحکمتر خواهد نمود اکثر مناقشات و بدگمانی ها را رفع خواهد نمود و اطلاع صحیح را در باب اقتدار دولت انگلیس و تربیت و اختراعات صنایع جدیده انگلیس را در میان افغانها در مملکت خودشان شایع خواهد ساخت و نیز اقدام مذکور فتح این باب را خواهد نمود که جوانان افغانستان بشوق افتاده بجهت تربیت بانگلستان و سایر ممالک فرنگستان مسافرت نمایند و اقدام مذکور اطلاع و علم صحیح و مفیدی در باب امورات پولیتک مشرق زمین بدولت انگلستان خواهد داد و اکثر اظهارات کاذبانه را که اسباب بدگمانی نسبت بملت ما در میان مردمان خارجه میباشد ابطال خواهد نمود و اقدام مذکور افغانستان را بآن حالت خواهد رسانید که در انظار اهالی دنیا و مخصوصا در انظار سلاطین اسلام دولت آزاد بالا ستقلال بوده باشد چنانچه که خود دولت انگلستان باستقلال آن اعتراف دارند ولی فقط قیاسی میباشد دلیلی ندارد که دولت افغانستان را فعلا دولت مستقله نخوانند تا جائیکه تجربه کرده ام هر وقتیکه با زحمت تمام مراسلات خود را نزد امنای دولت انگلیس رسانیده ام همیشه با زبان خوشی بطور قطعی جواب مرا بدولت هندوستان محول نموده اند و گفته اند باید مطالب خود را بآنها اظهار نمائید خیلی خوش مزه است که بشخص بگویند مطلب خود را بمحاکمی اظهار نماید که از خود او تظلم مینمایند اگر چه مصنفین تواریخ و فرمان پلتیکی دولت انگلیس بعد از جنگی که فرمان فرمای هندوستان را هاند است
فصل هشتم ۱۸۲ متفقا بیک زبان میگویند که جنگ نمودن با افغانستان اشتباہیست ولی چه فایده روغنی که ریخته جمع نمیشود چنانچه شاعر میگوید بدان دانا بنادان فرق بسیار که نادان بی تامل میکند کار ولی پیش دانا هست ظاہر ہمہ نیک و بد آن تا بآخر بعوض اینکه شخص اول زہری استعمال کند و بعد برای مداوانز دطبیب برود بهتر همانست که هیچ سم استعمال نکند از تغییراتی که در پولتیک دولت انگلیس در باب امورات افغانستان پیدا شده است بخوبی معلوم ست که انگلیسها معنی روابط خود را با افغانستان کاملاً ملتفت نشده اند چند فقره از معتناترین این تغییرات را بدان انیکه تفصیل بدهم بیان مینمایم اول پولتیک ایشان در زمان جدام امیر دوست محمد خان این بود که درنزاعات خانواده سلطنتی افغانستان مداخله نموده یکی را بتخت نشانیدند و دیگریرا معزول نمودند در این مورد انگلیسها سعی نموده که جد ام امیر دوست محمد خان را که بهیچ وجه اسباب صدمه بجهت آنها نشده بود مغزول و محبوس نمودند این اقدامی بوده است که دران کار هیچ حق نداشتند و این پولتیک پولتیک صحیحی نبوده است که شاه شجاع را بر خلاف میل اہالی افغانستان بزور سرنیزه های عساکر خود بتخت سلطنت نشانیدند نتیجه این پولتیک ہمان صدمه عظیمی بود که بقشون دولت انگلیس در کابل وارد آمد این کار آنها را مجرب نموده که دیگر ابد در نزاعات شخصی مدعیان داخله تخت سلطنت افغانستان مداخله ننمایند بعد از آن پولتیک ثانوی یعنی پولتیک خاموشی بود باین معنی که افغانستان را بحال خود واگذارند اگر چه انگلیسها این پولتیک را پولتیک صحیح مینامند ولکن من این پولتیک را پولتیک ضعف و جبن مینامم زیرا که امیر شیر علیخان را تحت نفوذ و در بغل روسها در آوردند و ثمره آن کار جنگ ثانوی افغانستان گردید عجبست که دولت انگلستان از دولت روس نپرسید که چرا از امیر شیر علیخان حمایت نمودند و چرا در امورات افغانستان مداخله کردند با وجودیکه با دولت انگلیس معاهدات داشتند با این کونه اقدامات منافات داشت ولی شیر علیخانرا برای این اقدامات تنبیه نمودند اگر چه خود لارد لفتن فرمانفرمای ہندوستان بمشارالیه امر نموده بود که بنجرال کافان مراسله داشته باشد من نمیگویم که امیر شیرعلیخان با دولت انگلیس نقض عهد نکرد ولی متفقا میگویم که پولتیک خاموشی و مماطله دولت ہندوستان اسباب این کار گردید بعبارت
فصل هشتم ۱۸۳ بعبارت اخری افغانستان را بحال خود واگذاشت که هرچه میشود بشود بعد پولیٹیک ثالثی درمیان آمد یعنی پولتیک لاردلیتن فرمانفرمای هندوستان که میخواست افغانستان را تجزیه نموده قسمت یکصد قندهار و بعضی ایالات دیگر را در تصرف دولت انگلیس بگذارند و سایر ولایات زمین سایر حکمرانها تقسیم نماید این پولتیک هم مردود گردید ولی پوستیکی که معروف به پولتیک پیش افتادن میباشد نتیجه پولیٹیک لارد لتن میباشد بعد پولتیک چهارم در میان آمد که افغانستان را دولت مستقلی و سد محکمی بجهت سلامتی سلطنت هندوستان داشته باشند چون بین روس و هندوستان حایل است از اظهار این معنی مشعوفم که این پوستیکی میباشند که در این زمان دولت انگلیس و دولت هندوستان اختیار نموده اند و کی چون پولتیک مذکور را تا اندازه که لازم است اجرا نمیدارند قدری اسباب یاس میباشد دلایلی که از برای نبودن نماینده من در لندن اقامه مینمایند بشماره انگلیسها نیست که در هندوستان ماموریت دارند یعنی هریک یک دلیلی اقامه مینمایند و شاید هنوز بیشتر ازان هم دلایلی بوده باشند و حامیان پولیٹیک پیش افتادن هم که در انگلستان هستند با این اشخاص متفق میباشند فقط معدودی از دلایل مذکور را بیان مینماید اولا بمن میگویند نمیتوانید نماینده در لندن داشته باشید مگر آنکه دولت روس هم در کابل بوده باشد این دلیل صحیحی نیست چون نماینده دولت من در دربار دولت هندوستان میباشد و حال آنکه نماینده دولت روس در کابل نیست و علاوه بر این در عهدنامه که با دولت انگلیس دارم شرط شده است که با هیچ دولت خارجه غیر از خود دولت انگلستان و هندوستان روابط دوستانه نداشته باشم لهذا دولت روس یا دولت دیگری حق ندارد محض این دلیل که نماینده من در لندن میباشند مرا مجبور بپذیرفتن نماینده خود نمایند و با هیچ دولت بهیچ قسم معاهداتی ننموده ام و وعده هم نداده ام که بدون مداخله آنها بتوانم نماینده از جانب دولت خود در لندن داشته باشم اگر من بمیل خود خواسته باشم که فقط با دولت انگلیس روابط داشته باشم دولت روس یا دولت دیگری چه حق دارند مداخله نمایند خلاصه در این باب هرچه خواسته باشم بکنم میکنم بدون اینکه بهیچ دولتی حقی یا بهانه داشته باشند که متعرض من بشود و ثانیا بمن میگویند شما نمیتوانید نماینده در لندن داشته باشید بدون اینکه نماینده علیاحضرت ملکه انگلستان هم در کابل مقیم بوده باشد
فصل هفتم ۱۸۴ نماینده مذکور باید انگلیس باشد معنی نماینده علیا حضرت ملکه انگلستان را نمی فهمم چه سبب باشد دلیلی ندارم که این عذر را اقامه مینمایند چون حالا هم نماینده مسلمانی در دربار کابل مقیم میباشند و او را رسماً وکیل دولت انگلیس مقیم کابل مینامند و او را وکیل فرمانفرمای هندوستان مقیم کابل نمیخوانند از این فقرات ثابت میشود که همه این دلایل محض بهانه و عذر میباشند ولی گمان میکنم که وقت آن خواهد رسید که شخص انگلیسی را هم بسمت وکالت دولت انگلستان قبول نمائیم ولی بالفعل اشکالش اینست که مامورین انگلیسی که در هندوستان میباشند عادت آنها بر این شده نوابها و راجه های هندی را یا محض بازیچه دست خود و بازیچه دست وکلای سیاسی دولت انگلیس مقیم دربار های امارات هندوستان میدانند و بخیال من فی الحقیقت این وکلای سیاسی حکمرانهای آن امارات میباشند و خود حکمرانها هم بکلی در قبضه اقتدار این وکلای سیاسی هستند و این وکلاء سیاسی تشخص سلطنتی را نسبت بخود بخرج میدهند و بقسمی رفتار میکنند که افغانهای متکبر قوه تحمل آنرا نخواهند داشت اگر وکیل دولت انگلیس مسلمان باشد خیلی سالمتر خواهد بود و عذر برا که نماینده دولت انگلیس باید انگلیس بوده باشد بطور آسانی میشود زیرا که تمام وکلا ر سیاسی دولت انگلیس انگلیس نمیباشند و مامورین و اهالی پولیتیک دولت انگلیس هم تماماً انگلیس نیستند سایر رعایای با وفای علیا حضرت ملکه انگلستان که انگلیس نمیباشند گمان میکنند که بما شاید اعتماد ندارند و حال آنکه وفاداری آنها با و فاداری انگلیسها اگر زیاد تر نبوده باشد مساوی خواهد بود خودم شخصاً اعتراض ندارم که وکیل دولت انگلیس در دربار من انگلیس باشند مشروط آنکه دولت انگلیس مسؤلیت خوشرفتاری و سلامت او را بعهده خود بگیرد ملت انگلیس حالت این مسئله را بهتر میتوانند ملتفت بشوند اگر اظهار بدارم که چندن نفر از وکلاء تجارتی و امثال آنها بکارهای مختلفه نزد من مستخدم بوده اند با وجود یکه در امورات دولت من ابداً مدخلیتی نداشته اند باز هم خود را در انگلستان مشیر و مقرب و دوست شخص من بقلم میدهند واقعاً در بعضی موارد ملتفت شده ام که آن اشخاص با هالی انگلستان بخرج داده اند که من تحت تسلط آنها بوده ام لهذا در صورتیکه شخص کا سب نکرۀ یا فعله باین قسم لاف و گزاف بزند دیگر هر گاه وکیل سیاسی علیا حضرت ملکه شخصاً انگلیس بوده باشد چهانخواهد کرد و چهانخواهد گفت پس دیگر اینست
فصل هشتم ۱۸۵ اینست بمن میگویند شما سالی هیجده لک روپیه از دولت هندوستان میگیرید لهذا باین جهت نباید نماینده شما در لندن بوده باشد من اینوجه اعانه را چنانچه بر همه معلوم است با اینکه نه شرایط قبول نکرده ام و وجه مذکور بحالت عطیه بمن داده میشود که هیچیک از انها دخلی باین مطلب ندارد چه متعلق بلندن باشد و چه مربوط بهندوستان وگرفتن این وجه اعاشان مرا کم نمیکند بلکه بر عکس قدر و دوستی مرا زیاد میکند و دولت انگلستان پول خود را بکسی مفت نمیدهد کتب تواریخ از اینگونه امثال بسیار در بردارد سلاطینی که از سلاطینهای دیگر وجه اعانه میگرفتند نماینده های آنها هم در در بارهای سلاطین مذکور همیشه متوقف بوده اند چنانچه در ازمنه قدیمیه خود دولت انگلیس بچندین نفر از حکمرانهای فرنگستان وجه اعانه میداده و بدون تردید پادشاه انگلستان و کلای حکمرانهای مزبور را که وجه اعانه میگرفته اند در دربار خود قبول میکرده است دلیل دیگر اینست که اگر دولت انگلیس نماینده مرا نپذیرند مثل آن خواهد بود که مرا سلطان مستقلی نمیشناسند الی من حالا سلطان مستقلی میباشم و در چندین موارد رسما پادشاه مستقل خوانده اند و مرا پادشاه دوست خدا داد افغانستان عنوان مینمایند و ملت خودم مرا لقب ضیاء الملت والدین داده اند و فرمانفرما هندوستان هم این لقب را از برای من از صمیم قلب قبول نموده است بعضی اشخاص نکته گیر میگویند اگر من در لندن سفیر افغانی داشته و با دولت انگلیس مستقیما مذاکرات نمایم بین وزارات امور خارجه هندوستان و دولت من اشکالات فراهم خواهد آمد و خودم خیال نمیکنم که چنین بوده باشد ابدالازم نیست که وکیل خود را که در دربار دولت هندوستان میباشد او را بردارم ولی در صورتیکه مناقشه سختی بین دولت من و فرمانفرمای هندوستان فراهم بیاید وکیل مزبور و نماینده من مستقیم لندن فقره مذکور را میتواند بوزیر امورات هندوستان که در لندن میباشند رجوع نمایند آن وقت مجلس وزرای انگلیس میتواند قبل از انکه حکم فقره مذکور را بنمایند اظهارات طرفین را اصغاء نمایند و باین قسم ازان فهم غیر صحیح که فقط اظهارات یک طرف را کوش میکنند جلوگیری خواهد شد افغانستان با این حالت حالیه ابد نمیتواند حقیقتہ امورات را مدلل بدارد من بکمال سعی را داشته ام که اهالی مملکت خود را و ادارم باینکه حالت عناد دیرینه خود را نسبت بملت انگلیس فراموش نمایند و با نها دوست صادق
(۱۸۶) فصل هشتم و رفیق شفیق بشوند در این حالت کر یکی از هموطنان آنها بسفارت مامور شده در شهر لندن مقیم شود مذاکرات و مراودات فیمابین آنها اسباب تحبیب قلوب هر دو ملت خواهد گردید و ملت انگلیس از حالت افغانها قدری بیشتر اطلاع و بصیرت پیدا خواهند نمود و اگر بهمین حالت حالیه باشند دیگر احتمال ندارد بیشتر بصیرت پیدا نمایند من با بعضی از اهالی سیاسی و جنرالهای انگلیس موافقت ندارم که در مقاوله های کتبی خود اظهار میدارند که هر چه افغانها را کمتر به بینیم بیشتر آنها را دوست خواهیم داشت ولی برعکس هرچه بیشتر یکدیگر را در مراودات دوستانه ملاقات نمائید بیشتر احتمال دارد این نهالهای دوستی که تخم آنرا من کاشته ام نشو و نما نماید ولی البته اگر مقصود مصنفین انگلیس امنیت که اگر خیال تاخت مملکت آنها یا باراده مداخله نمودن در امورات داخلی آنها هرچه کمتر افغانها را ملاقات نمایند دران صورت البته راست است هر چه آنها را کمتر ملاقات نمایند بهتر است ولی گمان نمیکنم که آنها بدون اینکه کسی آنها را زحمتی بدهد او را دندان بگیرند بهر حال نصیحت من بپسرم ا و اخلاف خودم اینست که روابط دوستی را با ملت انگلیس بهر زودی و بهر کرمی که انها را مجال بدست آید مستحکم نمایند اگر دولت انگلیس خواهشهای پسرها و اخلاف مرا نپذیرند آنها هم نباید شکایت نمایند و الا هرچه که حالا هم در دست آنها میباشد از دستشان خواهد رفت نظیر آن حکایتی است که شخصی خواب میدید که خداوند چند پول سیاهی با و میدهد و آن شخص گفت پول سیاه نمیخواهم جواهرات میخواهم بعد خداوند پول نقره با و داد باز هم شخص مذکور اصرار بر جواهرات نمود بعد خداوند چند دانه اشرفی با و داد آن شخص مطالبه بیشتر میکرد که دفعتاً از خواب بیدار شد دید در دستش هیچ چیز نیست مجدداً چشمهای خود را روی هم گذاشته دست خود را دراز نمود و گفت هر چه میخواهید بدهید قبول مینمایم و متشکر میباشم ولی موقع گذشته بود و چیزی با و نرسید فصل هشتم در باب امورات انگلستان و روس و افغانستان میباشد اعتقاد من اینست که مطالب این فصل آخر کتاب من پیچیده تر و مشکل تر از مضامین فصول سابقه بوده باشند ولی انچه در این جزو مینگارم نتیجه تجربه هایست که در تمام مدت عمر خود حاصل نموده ام چگونه
فصل هشتم ١٨٧ عسکر که پر از زحمات و پریشانیها و سرگردانیها و مسؤلیتهای گوناکون بوده است از ایام طفولیت تا ١٢٩٧ هجری تقریباً چهل سال عمر در روسیه یا سرحدات روسیه یا در مسافت نزدیک بسرحدات روس و چین یا در سرحدات ایران و روس گذشته است از ١٢٩٧ هجری تا الحال تمام اوقات خود را صرف درک امورات و عادات دو همسایه قوی خود یعنی روس و انگلیس نموده ام و اگر بخواهم از ماخذ هائیکه این اطلاعات را تحصیل و هنوز هم باینجا ها دسترس دارم اظهار نمایم خلاف عقل و رویه پولیستیکی خواهد بود و بواسطه همین ماخذها قدرت دارم که این مسائل را از روی تجربه از پیش ببرم علیهذا فقط حقیقت امر را اظهار میدارم بدون اینکه دلایلی اقامه نمایم یا شرحی بدهم که اسرار دولت مرا منکشف نماید در این صورت آراء و نظریات مردمان سیاسی و سیاحان و دانشمند انیکه در ممالک متعدده هستند منظور نظر ندارم و مقصودم این نیست که در باب آرای آنها ایرادی بگیرم یا آنها را وادارم که از من ایرادی بگیرند بلکہ ہمان مطلبی را اظهار میدارم که برای اولاد و اخلاف وملت خود صحیح میدانم بجهت اینکه بدانند و پیروی نمایند و در باب اظهار داشتن خیالات خود خیلی سعی خواهم نمود که ساده و بیغرضانه تقریر نمایم و کوشش خواهم نمود چنین مفهوم نشود که دشمن روسها یا دوست آنها یا طرفدار انگلیسها یا مخالف آنها میباشم پولیتیک روسها در آسیا اینست که بهر قسمیکه باشد خواه صحیح یا غیر خواه بطور دوستی یا بصلح یا بجنگ دول اسلامیه را از صفحه آسیا بر اندازند و محو نمایند و خیلی مشعوف خواهند شد که دولت عثمانی و ایران و افغانستان باقی نباشند یا اگر باشند میخواهند همین قدر بمنزله آلتی باشند در دست آنها و در ان صورت محل اعتنا نخواهند بود بلکه وجود و عدمشان بالسویه خواهد بود و فقط بقای آنها منحصر خواهد بود بطول زمانیکه روسها آنها را بجهت پیشرفت مقاصد خود لازم داشته باشند عمده مقصود روسها این است که دول عثمانی و ایران و افغانستان را ضمیمه ممالک خود ساخته بلع نمایند در صورتیکه این مقصودشان پیشرفت نکرد آن وقت سعی خواهند نمود که دول اسلامیه را از دوستی دولت انگلیس منصرف نموده آنها را بطرف خود جذب نمایند تا آنها بمخالفت انگلستان برخیزند در این حالت هم دول روس اینها را بخود کشیده تمام خواهد نمود دولت روس در خیال اینست که اگر بیکی از این پولیستیکها هم کامیاب نشود پولیستیک
۱۸۸ فصل هشتم سومی اختیار نماید و آن این خواهد بود که بین انگلستان و دول اسلامیه تولید تقار و بغض نماید بطوریکه موقعی بدست دولت روس بیاید که بجهت تقسیم دول اسلامیه با دولت انگلیس قراری بدهد و بدستیاری دولت انگلیس عموم مسلمانان آسیای وسطی را از اسلحه عاری نمایند آخرین و معتناترین پولتیک آنها که دولت روس در نظر دارد اینست که دول و طوایف متعدده اسلامیه آسیا را در حالت نفاق میندازد و آنها را از دولت انگلستان مخبری نماید دولت روس خوب میداند اگر یک وقتی با یکی از این دول اسلامیه یا با دولت انگلیس جنگی داشته باشند تمام رعایای مسلمان خودش شورش خواهند نمود و این امر بجهت دولت روس خیلی اهمیت خواهد داشت زیرا که اگر این شورش عمومی اتفاق بیفتد تمام ممالک وسیعه دولت مشارالیها تجزیه شده با مارات کوچک منقسم خواهد گردید و بهمین قسم تمام سلطنتهائی که تا بع ظلم و ستم میباشند منقرض میگردند برای اثبات صحت این مدعا که دولت روس میخواهد دول اسلامیه را تمام نمایند یا اقلاً آنها را ضعیف نماید واقعات تاریخی از سه گذشته کفایت میکند که اشخاص صاحب کمال و اشخاصیکه در کارهای پولتیکی و امورات آسیا بصیرت دارند بآن رجوع نمایند در ظرف چندین سالی که در روسیه بودم در اکثر مواقع با جنرال کا فمان فرمان فرمای ترکستان متصرفی روس و سایر پولتیک دانهای روسی در باب مطالب پولتیک مذاکرات نموده ام در آن زمان در باب پولتیک مذکوره فوق بجهت خرابی دول اسلامیه کاملاً یقین و اطلاع حاصل نموده ام در آن وقت دولت روس کمتر مترصد بود که من پادشاه افغانستان خواهم شد و در زمان آتیه از این پولتیک در کمال سختی احتراز خواهم نمود از برای توضیح حیله گری دولت روس و نیز پولتیک مذکوره فوق فقره را بطور تمثیل بیان مینمایم در سنه ۱۸ میلادی مطابق ۱۳هجری که با جنرال کافمان محشور بودم و از تدابیر شخصی و دولتی مشارالیه مسبوق بودم مشارالیه بتوسط دولت متبوعه خود به (کنت شوالوف) که در آن زمان وزیر مختار دولت روس مقیم لندن بود مطالب ذیل را نوشته بود دولتین روس و انگلستان در آسیا هر دو یک مقصود یکدشمن دارند مقصود دولتین مذکور تین اشاعه تمدن و انتشار دین مسیحی ست و دشمن آنها اسلام میباشد و فقط همین خطر هم بجهت حکومت انگلیسها در هندوستان میباشند و سایر مخاطرات تو هم است اسلام در مه حقیقتی و خطرناک
فصل هشتم و خطرناک دولت انگلیس در هندوستان خواهد بود و رعایای مسلمان هندوستان بادین موقعی که بدست آنها بیاید شورش عمومی بمخالفت دولت انگلستان در هندوستان فراهم خواهند آورد لهذا این امر کمال اهمیت را دارد که دولت انگلستان بادولت روس نهایت اتحاد را داشته باشد و باید افغانستان و همچنین سایر امارات اسلامیه آسیای وسطی بین دولت انگلیس و روس قسمت شود تا سرحدات مملکت روس و مملکت هندوستان با همدیگر متصل شود و این امر اسباب رفع تشویش دولت انگلیس خواهد گردید زیرا که دوست صادق آن یعنی دولت مسیحی روس در زمان اغتشاشات هندوستان با سایر اشکالات که برای دولت انگلستان فراهم بیاید بجهت کمک آن حاضر خواهد بود علیهذا دولت انگلستان با ظهارات دوستانه و وعده های کمک دولت روس اعتماد کامل داشته باشد و غیرها در ظرف تمام این مدت که سفیر کبیر دولت روس مقیم لندن سعی مینمود که بذهن اولیا و دولت انگلیس جا بدهد که دولت روس نسبت بدولت انگلیس دوست و طالب امنیت عمومی میباشد و از مملکت افغانستان تنفر دارد از طرف دیگر دولت روس با امیر شیر علیخان مخفیاً مشغول مذاکرات بوده و با او عکس این مطالب را صحبت میداشتند و باین الفاظ نرم مشار الیه را وا داشتند که از دولت انگلستان مخالفت ورزد و با خود آنها موافقت نماید باین قسم دولت روس تخم نفاق را بین دولت انگلستان و افغانستان کاشت و این نفاق منجر بجنگی گردید که بسبب اتلاف نفوس زیاده مخارج گزاف هم بانگلیس و هم بافغانستان هر دو متضرر گردیدند این حکایت روسها حکایت شخصی را بخاطرم می آورد که هم از دزد و هم از صاحب خانه حق العمل خود را میگرفت بدزد میگفت هر چه خواسته باشی از فلان خانه بدزدید زیرا که صاحبان آنخانه در این وقت بیدار نمیباشند و برای این مصلحت دوستانه که داده بود دزد حق العملی با و میداد بعد ازان فوراً آن شخص نزد صاحب آنخانه رفته و او را بیدار میکرد و از خیال دزد او را مخبر می نمود و حق العمه می بهم از او میگرفت فرستادهٔ دولت روس امیر شیر علیخانرا که از روی سفاهت بوعده های همراهی دولت روس اعتماد می نمود بحالت تباهی گذاشته همینکه اسباب جنگ را بین امیر شیر علیخان و دولت انگلیس فراهم آورد و از کابل حرکت نموده رفت از طرف دیگر دولت انگلیس نتوانست با دولت روس
۱۹۰ فصل هشتم در صدد تلافی برآید که نقض معاهده خود را نموده در امورات افغانستان مداخله کرده است دولت انگلیس بعوض اینکه از پولیتیک دولت روس در باب ضعیف نمودن افغانستان مخالفت نمایند قندهار و کرم و خیبر و سایر ایالات را از مملکت افغانستان تجزیه نموده پولتیک مذکور را تقویت نمودند البتہ این امر اسباب این شد که سرحد هندوستان بمملکات آسیائی دولت روس نزدیکتر گردید و اسباب ضعف افغانستان شد و همین مقصود را دولت روس همیشه در نظر داشته است و آرزوی قلبی آن همین بوده است و مراد پولیتیک جنرال کافمان که قبلاً بیان شد همین بوده است خلاصه کلام پولتیک دولت روس نسبت با میر بخارا و سایر امیرهای آسیای وسطی و نیز نسبت بدولت عثمانی و ایرانی و افغانستان همیشه این بوده است که آنها را نگذارند دول قویہ شده از تخطیات دائمی آنها مخالفت نمایند دولت روس متدرجاً با تانی ولی با استقامت رای و استمراراً ضعف و اشکالات دول آسیائی را مغتنم دانسته و از ضرر های آنها انتفاع می برد دولت مشارالیها نمی تواند ببیند که هیچیک از سلاطین اسلامی تهیه نقطه اتکائی را کامل نماید یک نکتہ در اظهار مذکور جنرال کافمان خیلی صحیح میباشد و بیدلیل هم نیست و آن این است کہ دشمن خطرناک دولت روس اسلام میباشد و از طرف دیگر پولتیک دولت انگلیس نسبت بعموم اهالی اسلام تمام دول اسلامیه آسیا دوستانہ میباشند و میل کلی دولت مشارالیها بر این است که دول مذکوره برقرار باشند و اقتدار و استقلال داشته باشند ولی گاه گاه این پولتیک موقتاً تغییر و تبدیل مییابد پولیتیک دولت انگلیس بمثل پولتیک دولت روس استمراری و محکم و دائمی نمی باشد خیالات و تصورات هر شخص سیاسی دانی یا رئیسی که در انگلستان مقتدر است و ظرف آن زمان پولتیک دولت هم مطابق آن میشود و هیئت وزرا هم دستور العملهای او را مجری میدارند ولی همینکه بوقتنا تغییر پیدا میشود و شخص مذکور غزل میشود لهذا نمی توان گفت کہ فلان پولتیک دولت انگلیس دائمی میباشد ولی این قدر یقین ست که پولتیک عمومی دولت انگلیس از مدت مدیدی این بوده است که دول اسلامیه که بین هندوستان و آسیای متصرفی روس مثل سدی و دیوار محکمی برقرار باشند و استقلال آنها کاملاً برقرار بوده باشد و در مقابل پیش قدمی دولت روس بطرف هندوستان بطور دیوار محکمی حایل بوده باشند از طرف
فصل هشتم ۱۹۱ از طرف دیگر پولیتیک دولت روس بکلی عکس امنیست نه فقط برای اینکه دولت مذکور میخواهد سرحدات خود را باسرحدات هندوستان وصل نماید بلکه بجهت اینکه دولت مذکور دائماً می ترسد در اوقاتیکه با دولت عثمانی یا دولت ایران یا دولت افغانستان یا هندوستان جنگ داشته باشد عموم مسلمانان بمخالفت دولت مذکور شورش نمایند شک نیست که تمام مسلمانان دنیا بدوستی دولت انگلیس از دوستی دولت روس بهتر مایلند مسلمین انها میدانند که راحت و امنیت آنها بسته باین است که با دولت انگلیس دوست باشند لهذا بهمین جهت با اینکه از دولت انگلستان بیشتر از دولت روس صدمه خورده اند باز هم ابداً مایل نخواهند بود بمخالفت دولت انگلیس با دولت روس متفق بشوند و اگر یک وقتی هم این اقدام را نمایند اجباری خواهد بود بملاحظه دلایل مذکوره فوق مطلبی در باب مقاصد دولت انگلیس سلطنت هندوستان و نیز بجهت پیشرفت مقاصد دولت عثمانی و ایران و افغانستان خیلی معت نما میباشد مطلب مذکور اظهارایست که اگر اظهار مذکور را سیاسی دان های دول مذکوره قبول نمایند بجهت همه آنها خیلی نافع خواهد بود مطلب مذکور اینست دولت عثمانی و ایران و افغانستان که سه دولت برادرانه اسلامی هستند و بیک دین متدین هستند باید با همدیگر کمال اتحاد را داشته باشند و اگر ممکن باشد پای تختنهای خود را بواسطه راههای آهن و خطوط تلگراف بیکدیگر وصل نمایند این تدبیر بمنزله دیوار محکمی در مقابل تخطیات استمراری دولت روس بطرف هندوستان خواهد گردید و بجهت خود دول اسلامی هم اسباب محافظت خواهد شد چون بنای این اتحاد ثلاثه بجهت منفعت دولت انگلیس میباشد و بیشتر بسته بمیل و مجرای دولت مذکوره است هر چه زودتر دولت انگلیس بجهت اجرا این کار اقدام بعمل بیاورد بهتر خواهد بود دولت عثمانی و ایران قبلاً ساعی بودند که بین خودشان دوستی محکم قایم نمایند ولی افغانستان چون با دولت انگلیس معاهده نموده است که با سایر دول خارجه بدون اطلاع و صواب دید دولت مشارالیها مذاکرات پولیتیکی ننماید نمیتواند با دولت ایران و عثمانی مذاکراتی نماید اگر چه افغانستان مقاصد دولت ایران و عثمانی را مقاصد خود میداند بسته پولتیک سلطان عثمانی و پولیتیک پادشاه ایران و پولتیک خودم اینست که بقا و استقلال خود را منظور داشته
فصل هشتم ١٩٣ و بر قرار داریم و دولتین روس و انگلیس را نگذاریم که قطعه از ممالک را متصرف شوند باهمان همسایه خود که بقا و استقلال ما را منظور داشته باشد اتفاق نمائیم و بمخالفت کسانیکه خواسته باشند ما را ضعیف بنمایند بجنگیم، چون ما میدانیم دولت انگلستان بهیچیک از ممالک ما چشم طمع ندارد بلکه میخواهد از دولت روس هر چه ممکن باشد دورتر بوده باشد لهذا فطرتاً لا بدیم با دولت انگلیس دوست باشیم ولی فقط ما زمانی دولت مشارالیها پولیتیک مداخله نمودن در امورات ما را بر قرار دارد و بجهت استقرار مملکت ما همراهی مینمایند بجهت توضیح این مطلب که اتحاد کامل سلاطین اسلامی آسیای وسطی برای دولت انگلیس مفید است فقره را مثلا بیان نمایم در ۱۸۸۷ میلادی مطابق ۱۳۰۵ هجری که امیر شیر علیخان بمخالفت انگلیسها اعلان جهاد داده بود و عساکر خود را در سرحد هندوستان جمع مینمود یک نفر مسلمانی که بسمت نماینده گی سلطان عثمانی بدربار امیر شیر علیخان آمده بود سعی مینمود که امیر مزبور را و دارد که بمخالفت انگلیسها اعلان جهاد ندهد امیر مذکور هم جمع آوری لشکر خود را در سرحد هندوستان ترک نمود و دولت هندوستان از این تغییر که دفعه بخاطر امیر شیر علیخان بروز نمود بحالت انگلیسها نافع بود و ملتفت گردیدند و تغییر مزبور بواسطه نفوذ نماینده اعلحضرت سلطان عثمانی بود ولی بد بختانه چون امیر شیر علیخان قبلا با اعلحضرت سلطان عثمانی مذاکراتی نداشت در باب نماینده مذکور بدگمان گردید چرا که دوستان دولت روس که در دربار امیر شیر علیخان بودند با میر مشار الیه گفتند که سلطان معظم له محض بازیچه دست مشاورین خود میباشد و نیز میگفتند این شخص که خود را نماینده سلطان عثمانی میخواند جاسوسی ست که انگلیسها او را فرستاده اند که شمارا فریب بدهد امیر شیر علیخان هم بدون اینکه از دولت عثمانی تحقیق نماید که این مطالب صحت دارد یا خیر از روی سفاهت حرفهای مذکور را باور نمود لهذا ماموریت نماینده مزبور پیشرفت نکرد واگر بین این دو دولت اسلامی استمرار وسایل مذاکرات درمیان می بود بجهت دولت انگلیس و نیز بجهت دولت افغانستان مفید بود خلاصه کلام تا زمانی که دولین انگلیس و افغانستان با هم دوست باشند و ملتفت شوند که فوائد و ضررهای آنها یکی است دولت روس ابداً بخیال تسخیر افغانستان یا هندوستان نخواهد افتاد و خیال مذکور پیشرفت نخواهد کرد اگر دولت روس از روی ۲۴
فصل هشتم (۱۹۳) از روی سفاهت بافغانستان یا دولت اسلامی دیگری که دولت انگلیس از روی دیانت و صداقت حامی آن باشد حمله بیاورد (اگرچه گمانم اینست که دولت روس خوب میداند که نباید این اقدام را نمود) اشکالات عدیده برای دولت روس فراهم خواهد آمد که از جلو باید با دولت اسلامی مذکور بجنگد و از عقب سرد رمالک خودش بشورش عمومی مسلمانهای داخله گرفتار گردد و شاید کشتیهای جنگی دولت انگلیس هم بطرز بورغ یا بنقطهٔ دیگری از ممالک اروپائی آن حمله آور شود و آن وقت این سلطنت بزرگی که از روی شفقت مطیع نیستند بلکه از کمال ترس اطاعت میکنند قطعه قطعه شده بمالک متعدده تقسیم خواهد شد خیلی افسوس است که دولت انگلیس بعوض اینکه از سلاطین اسلامی همراهی نماید و آنها را این قدر مقتدر بنماید که در مقابل دولت روس ایستاده گی نمایند بالعوض اینکه از تعدّیات و تخطّیات دولت روس بامارت آسیائی که مخالف معاهدات و شرط و پیمان میباشد جلوگیری نمایند چنان میکنند هر وقتی که دولت روس قطعهٔ از یکی از ممالک مشرق زمین را متصرف میشود که بسرحدّات هندوستان نزدیکتر بشود دولت انگلیس هم قطعهٔ دیگر یا از یک گوشهٔ متصرف میشود و مسافت ممالک روس را نسبت بمالک خود کمتر مینماید و باین قسم دول و امارات اسلامیه روز بروز پاره پاره میشوند سرحدات هندوستان و روسیه که سابق چندین هزار میل از یکدیگر دور بودند حالا تقریباً بهم متصل میباشند هر وقتیکه که بین دولتین روس و انگلیس جنگی برپاشود تمام سلاطین و طوایف اسلامی با دولت انگلیس همراهی خواهند نمود اوّلاً بسبب اینکه تحت حکومت علیا حضرت ملکه انگلستان در امورات دینی خود آزاد هستند و مخصوصاً بسبب اینکه میدانند که از ظلم و تعدّی دولت روس فقط تا زمانی ایمن توانند بود که دولت بزرگ دیگری مثل انگلستان برای دشمنی دولت روس در مشرق زمین حاضر بوده باشد و نیز میدانند که نتیجه انقراض دولت انگلیس در مشرق زمین این خواهد بود که دولت روس تمام ممالک اسلامی مشرقی را ضمیمه ممالک خود بنماید اشخاصی که گمان میکنند دولت روس بیشتر از دولت انگلیس در ایران استیلا دارد خیالاتشان برخطا است باید آنها بدانند که از ترس استمراری همیشه روس است که دولت ایران مجبور است بیصدا باشد و تحت نفوذ دولت روس متضرّر بشود اگر یک
(۱۹۴) فصل هشتم وقتی دولت ایران به بیند که دولت انگلیس کار را بدولت روس سخت کرده است دولت ایران اول دولتی خواهد بود که خود را از چنگال آن خرس تخلص نماید چون وضع روابط دولتین روس و انگلیس را با امارات اسلامی و جماعتها و فرقه های مذهبی آسیا بیان داشته ام حالا چند فقره مطالبی را که مخصوصاً متعلق با فغانستان میباشد علاوه بر مطالبی که قبلاً مذکور شده اظهار مینمایم در باب لشکر کشی دولت روس بجانب هندوستان و پلتیک مشار الیها نسبت با لافغانستان بیان در قسم ماقبل پلتیک روسها را نسبت بامارات اسلامیه آسیای وسطی که افغانستان هم جزو آنها میباشد بیان نموده ام ولی علاوه بر آنچه قبلاً اظهار داشته شده الحال چند مطلب دیگر را که مخصوصاً متعلق با فغانستان است بیان خواهم نمود تا جائیکه شخصی میتواند از حالات و علامات زمان حال بفهمد اینست که لشکر کشی دولت روس بطرف هندوستان نه فقط مشکل ست بلکه محال خواهد بود و لی ازین مطلب هم بر نمی آید که دولت روس خیال تسخیر هندوستان را ندارد بهیچ شکی نیست که دولت روس قلباً مصمم و ساعی است که هر وقت موقعی بدست او بیاید بهندوستان حمله نماید خیالات سیاسی دانهای انگلیس در این باب خیلی مختلف ست اشخاصی که رایشان اینست که دولت روس هیچ خیالی ندارد که با انگلستان در هندوستان بجنگد تعد دشان کم نیست اشخاصی که میگویند دولت روس هیچ میل ندارد بهندوستان یا بمالک مشرق زمین دولت انگلیس حمله نماید بچهار قسم منقسم میباشند اولاً اشخاصی هستند که اهل پولتیک نیستند و اینها بسیار ساده میباشند با وجودیکه در خاطر دارند در چندین موارد دولت روس از معاهدات و مواثیق خود تخلف نموده است باز هم در اظهارات دولت مشار الیها که من باب امنیت یا مقاصد دیگر مواعید کاذبانه میدهد اعتماد مینمایند این اشخاص نمیتوانند بفهمند که پلتیک دولت روس اینست که از عهود و قسمهای خود هر آنی که مقتضی پیشرفت مطالب خود بداند تخلف مینماید وقتی که ولایت تازه را متصرف شوند وعده هائی جدید میدهند و بعضی از کارگذاران دولت انگلیس که وعده های سابقتی آنها را فراموش کرده اند مجدداً بکرفهای دولت روس اعتماد مینمایند ثانیاً قسم دوم کسانی میباشند
فصل هشتم (١٩۵) میایند که از پولتیک روس مستقیما یا غیر مستقیماً بهره مند شده بجهت پیشرفت مقاصد دولت مشار الیها سعی مینمایند ثالثاً جماعتی هستند که بعظمت دولت برطانیای عظمی مغرورند و بسبب خیالات متکبرانه خودشان گمان میکنند بجهت دولت روس ابداً امکان ندارد بمخالفت قوه عظمی آنها برخیزد رابعاً مردمانی اند که خود را طالبان امنیت مینامند اشخاص مذکور می بینند دولت روس ایالتی را بعد از ایالتی متصرف گردیده مشغول بلع نمودن اشیای وسطی میباشد و متدرجاً بطرف هندوستان پیش میرود نیز می بینید در زمان گذشته در چندین موارد طرح و تمهیدات دولت روس بجهت تسخیر هندوستان بخوبی ظاهر شده است با وجودیکه این امور را میدانند باز هم گمان میکنند دولت روس خیال تسخیر هندوستان را ندارد و از روی تجاهل میگویند اگر دولت انگلستان پولتیک مخالفت نکردن با دولت روس را بر قرار داشته باشد در ان صورت دولت روس ابداً بهندوستان حمله نخواهد آورد ولی غافلند ازین مطلب چنانکه شاعر در شعر خود گفته است بدشمن کنی گر چنین آشکار که هستی تو در کار رزمش نزار همانا که او را سوی ملک خویش تو خود خوانده تا نهد پایه پیش مثل این جماعت آخرین مثل آن کبوتر یرا بخاطرم می آورد که چون دید گر به بطرف او می آید چشمهایش را بروی هم گذاشت و خیال کرد که خودش گر به را نمیبیند گر به هم او را نخواهد دید لیکن گربه او را دید و گرفت و نوش جان نمود علاوه بر مطالبی که در محل دیگر برای اثبات بیانات خودم درین باب اظهار نموده ام این مطلب را هم بجهت اطلاع مطالعه کنندگان کتاب خود اظهار مینمایم که در ظرف تمام مدت دوازده سال که در روسیه بودم معلوم نمودم که هیچ شک نیست که دولت روس همیشه اوقات بجهت یک مطلب یعنی تسخیر هندوستان مستعد میباشد اگر تمام جهاتیرا که دولت روس را دارد بتسخیر هندوستان مینماید بخواهم مفصلاً بیان نمایم کتاب علیحده بجهت این مطلب لازم خواهد شد اما در اینجا همین قدر کفایت میکند که اظهار بدارم که روسها فطرتاً ملت متعدی و اخاذ و تجاوزی میباشند و کاملاً مسبوق هستند که تمام امارات آسیائی این قدر ضعیف میباشند که به تنهائی نمی توانند مانع از تخطیات دولت روس بشوند مگر دولت انگلستان در هندوستان ولا غیر پس حتمی است که دولت روس دولت برطانیه عظمی را
(۱۹۶) فصل هشتم در آسیا دشمن بزرگ و رقیب قوی خود میداند هرکس میداند که اگرپای برطانیۀ عظمی در میان نبود دولت روس اعتنائی بدولت ایران یا چین یا عثمانی یا افغانستان نداشت و استقلال آنها را هم تا مدت زیادی بر قرار نمیگذاشت غیر از دولت انگلیس دیگر هیچیک از دول اروپائی در مشرق زمین تصرفات معتنائی ندارد اگر دولت روس با آنها قسمت جزئی از غنیمتهای خود بدهد آنها بخوبی قانع خواهند شد و یک طرف ایستاده و دولت روس را واخواهند گذاشت که بمیل خود رفتار نماید دولت انگلیس در ممالک مشرق زمین خود بیشتر از دولت روس نفوذ دارد و صرفه دولت انگلیس درانست که از تخطیات دولت روس نسبت بدول ضعیفه آسیائی ممانعت نماید و دولت مشارالیها را از سرحدات هندوستان دور نگاه بدارد اینکه دولت روس از دولت بزرگی مثل دولت انگلیس متنفر میباشد بدیهی است دولت روس بآسانی فراموش نخواهد کرد که در زمان سیواستاپول از دست دولت انگلیس چه صدمه ها خورده است و مخالفتی که در مواقع متعدده دولت انگلیس نسبت بدولت مشارالیها نموده است از خاطرشان محو نمیشود روسها هندوستان را مخزن بزرگی مملو از طلا و غنیمت میدانند واکثر سربازهای روس را دیده ام از خوشحالی میرقصیده اند که شاید روزی در تاراج نمودن این مملکت متموله دسترس داشته باشند آرزوی آنروز را دارند که در سرحد هندوستان بین دولت انگلیس و روس جنگی شروع شود و روسها از کمال بی بصیرتی گمان میکنند که هندیها انگلیسها را نمیخواهند و مشتاق دولت روس خرس میباشند و خاکپای آنها را بچشم میکشند حتی بعضی سیاسی دانهای بزرگ روس گمان میکنند همینکه دولت روس از قلل جبال همالیها و ہندوکش بطرف هندوستان نگاه کنند هندیها مثل خانۀ زنبوری بحرکت آمده و انگلیسها را بضرب نیش خود ہلاک مینمایند و از روسها همراهی مینمایند واقعاً بی اطلاعی آنها باین درجه کاملست که عموماً اعتقادشان انیست همینکه دولت روس در سرحد هندوستان در میدان جنگ حاضر شود انگلیسها باکمال عجله بدون اینکه در مقام مدافعه برآمده ضرب واحدی بکار ببرند فرار میکنند اما می ترسم روسها روزی از این حماقت سفیهانه خود متضرر شوند روسها میگویند ما میتوانیم از معاهدات و وعده های خود همیشه
فصل هشتم ۱۹۷ همیشه تخلف نمائیم در روز بروز بیشتر برویم از طرف دیگر انگلیسها از این تخطیات دائمی روسها بی اعتنائی مینمایند یا یک گوشه را استیار نموده قانع میباشند و این حرکات ضعف دولت انگلیس را و خوف آنها را از دولت روس کاملاً ثابت مینماید از اینکه دولت روس را میگذارند استقراراً پیش بیاید و جداً در مقام جلوگیری برنمی آیند شان دولت روس در انظار سلاطین مشرق زمین خیلی زیاد میشود و شان دولت انگلیس بسیار کم میگردد و نیز از نفوذ دولت مشارالیه میکاهد و چون نفوذ دولت روس دائماً در تزاید میباشد روسها گمان می‌کنند که امارات مشرقی تقریباً طوعاً او کرهاً با دولت روس اتفاق خواهند نمود آخرین اعتقاد دولت روس اینست و شاید بیدلیل نباشد که جنگیدن با دولت انگلیس در دریا خیلی مشکل است ولی در خشکی دولت انگلیس نسبت لشکر زیادی ندارد که از سایر نقاط وسیعه مملکت خود زیاد آورده در طول چندین هزار میل خط سرحدی آنرا ساخلو نماید خط سرحدی این امتداد را خواهد نمود زمانیکه سرحدات دولت روس با سرحدات دولت انگلیس از چین تا خاک عثمانی متصل نشود و آنروز بر حسب اعتقاد روسها بموجب عجله که در این اوقات بجهت ساختن راههای آهن و سایر راهها مینمایند خیلی دور نیست و چون واضح گردید که دولت روس مصمم است که زودتر یا دیرتر هر وقت موقع مساعدی بدست آورد بهندوستان حمله نماید حالا چند فقره مطالبی بجهت ملاحظه ما در میان آید من پیغمبر نمیباشم و دین ما بما میفرماید چنانچه در قرآن مجید فرموده است وعنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو هیچکس نمیتواند از روی یقین بگوید فردا چه خواهد شد ولی نظر باسباب ظاهری این زمان خیالات و رای خود را بیان مینمایم من بلفظ غیر ممکن هیچ اعتقادی ندارم و در هر جا و در هر مطلبی هر عبارتی که استعمال بشود قبول ندارم زیرا که در حقیقت در دنیا هیچ چیز ناممکن نیست زیرا که اگر اراده خداوندی تعلق گرفته باشد که فلان مطلب واقع شود البته بوقوع خواهد رسید هر چند بنظر ما نا ممکن بوده باشد هیچ کاری نزد قدرت خداوند نا ممکن نیست اگر خداوند نخواهد که بعضی واقات اتفاق بیفتد قوه از قوای دنیا نمیتواند امر مزبور را بر خلاف اراده خداوندی صورت بدهد لهذا خارج نیز امکان سیباشد که دولت روس روزی بهندوستان حمله آور شود ولی دولت مشارالیها
(۱۹۸) فصل هشتم هرگز نمی تواند بدون همراهی و اتفاق دولت دیگری این کار را از پیش ببرد و چون احتمال ندارد دولت دیگری هم با دولت روس بجهت تسخیر هندوستان متفق شود بدون اینکه دولت دیگری هم با دولت هندوستان شامل شود این خیالات دولت روس غیر از خوابهای خیالی چیزی نمیباشد و ابدا صورت پذیر نخواهد شد ممکن ست این خواب روسها تا بیک اندازه وقوع بیابد مثل اینکه خواب طبیبی وقوع یافت و آن چنین بوده است که طبیبی خواب دید مریضی را معالجه نموده با و گفتند هر قدر اشرفی میتوانی بدوش حمل نمائی از خزانه بیبر طبیب طماع حریص خود را باندازه بار نمود که سنگینی بار شانه های او را بشکست و چون در د شدیدی در اعضای مذکوره محسوس گشت بغته بیدار شد و دید که اشرفی در میان نمیباشد ولی در د شانه ها باقیست روسها بجهت تسخیر هندوستان و تاراج نمودن خزاین آن مثل همان خواب طبیب رنج وز حمات بیفائده را متحمل میشود نتیجه اش این خواهد گردید که کاری از پیش نتوانند برد ولی صدمه این کار باقی خواهد ماند حالا ملاحظه میکنیم که اگر دولت دیگری بجهت تسخیر هندوستان با دولت روس متفق شود چه طور خواهد بود هیچ شکی نیست که بعضی دول اروپ عظمت و قوت دولت انگلیس را بنظر تعصب و حسد می بینند و این کج نظری آنها را وامیدارد که نسبت بدولت انگلستان در مقام مخاصمت غیر مفیده بر آیند با این همه گمان نمی کنم که دول مذکوره محبت مخصوصی بدولت روس داشته باشند و یقینا این امر بجهت آنها منفعت نخواهد داشت که بمخالفت دولت انگلیس با دولت روس متفق شوند زیرا که دولت انگلیس نسبت بدولت روس تعدی و ظلم آن کمتر ست از چند سال قبل از این الی حال میل ملت فرانسه بدوستی دولت روس در تزايد است و نیز تنفر دولت مشارالیها از دولت انگلیس در تزاید است هـذا از این موقع گمان میکنم محتمل دولت فرانسه مخالفتهای قدیم را که با دولت انگلستان در هندوستان و در جنگ ناپلیون داشته بخاطر آورده با دولت روس هم دست شده و دولت روس هم که با بد تلافی صدماتی از دولت انگلیس در زمانهای گذشته دیده است بنماید بجهت شخصی که حالات واقعات پولیتیکی را بدقت ملاحظه می کند بخوبی واضح است که اگر دولت فرانسه با دولت روس همراهی نماید دولت المان هم از دولت انگلستان کمک خواهد نمود و این امر پر واضح ست که دولتین المان و انگلیس متفقا از دولتین
(۱۹۹) فصل هشتم از دولتین روس و فرانسه خیلی قوی تر میباشند زیرا که دولت انگلستان اولین قوت بحری دنیا را دار است و دولت المان هم بزرگترین و کاملترین قوت نظامی خشکی را دارد کما نم اینست اگر چه دولتهای اطریش و ایطالیا و امریکا با دولت روس بطور آشکارا خصومت ندارند و با دولت انگلیس هم دوستی مخصوص ندارند و از این جهت دول مذکوره را دول بیطرف میدانند ولی باز هم دول مذکوره بطور یقین بطرف دولت انگلیس مایل میباشند و این معنی بجهت دولت انگلیس مفید میباشد و بجهت دولت روس مضر است نظر باین مطالب ما نمی توانیم قبول نمائیم که یکی از دول اروپا یا دولت امریک میتواند با دولت روس بجهت تسخیر هندوستان و جنگ با انگلستان اتفاق نماید مگر آنکه دولت قریب آن هم بجهت دفاع با دولت انگلیس اتفاق نماید نتیجه این موافقتها این خواهد شد که در اروپا جنگ بسیار بزرگی در خواهد گرفت که هرگز در دنیا چنان جنگی واقع نشده باشد و در حقیقت این جنگی خواهد بود که شاید در تمام دنیا سرایت نماید و بعضی اشخاص با بصیرت در باب این جنگ پیشگوئی نموده اند مسئله اتفاق دول اروپ را بجهت موافقت با دولت انگلیس یا دولت روس بیک طرف گذاشته حالا این گونه اتفاق دول آسیائی را ملاحظه مینمائیم غیر از دولت ژاپون دیگر هر یک از حکمرانهای آسیائی میخواهند که فقط مملکت خود را داشته باشند و هیچ خیال ندارند که با دولت روس اتفاق نموده بمخالفت دولت انگلیس بجنگند یا با دولت انگلیس شده بمخالفت دولت روس جنگ نمایند اینها دولتین روس و انگلیس را دولت متعدی مقتدر و فاتح میخوانند لہٰذا فقط همین قدر میخواهند که از انها کنار باشند و استقلال و بقاء و سلامتی خود را تا زمانیکه بتواند بر قرار بدارند باین جهات هیچیک از انها نمیخواهد با دولت روس بعزم تسخیر هندوستان ملحق شود علاوه بر این اعتقادشان اینست که سلامتی آنها بسته باین است که دولتین روس و انگلیس هر دو در آسیا مقتدر باشند تا بتوانند در صورت تخطی نمودن ممالک حکمرانهای ضعیف آسیا از یکدیگر مخالفت نمایند و حکمرانهای مذکور رقابت این دولت را اسباب سلامتی و خیریت خود میدانند و نیز رقابت مذکور را سبب منع تجزیه ممالک خود بین این دولت میدانند چنانچه هر فرعونی را موسائی لازم است و یکی از شعرا گفته اشت شغال بیشه مازندرانرا
۲۰۰ فصل هشتم نگیرد اندرد جسنه سگ مازندرانی سلطنت ژاپون در آسیای وسطی نمیباشد و از این جهت مانع پیش قدمی روس بطرف هندوستان نیست و باین دلیل ژاپون مثل افغانستان مجبور نمیباشد که یا یکی از این دولت بجهت تسخیر هندوستان منضم شود یقیناً برای سلطنت ژاپون صرفه دارد که قوت بحریه دولت انگلیس در دریایهای آسیائی مقتدر باشد و میل قلبی ژاپونیها همین ست و نیز مایلند که روابط دوستانه بین ممالک آنها همیشه بر قرار باشد زیرا که همیشه خوف تخطی دولت روس را بطرف مشرق دارند از تمام این مطالب ثابت میشود که احتمال ندارد هیچیک از دول آسیائی با دولت روس برای تسخیر هندوستان همدست شود ولی دولت افغانستان دولتی است رو بترقی میباشد و دولتیست که کمال اهمیت را پیدا خواهد نمود و دولتی ست که روس و انگلیس در پولتیک های خود نسبت بیکدیگر همیشه طالب معاونت او خواهند بود بجهت هر یک از این دو همسایه های بزرگ قومی دوستی یا دشمنی افغانستان مقتدری در آسیا بیشتر از دوستی یا دشمنی سایر دولتهای بزرگ دنیا معتناه به خواهد بود باین دلیل که افغانستان لشکر شجاعی دارد که مرکب از چندین هزار شجاعان اسلامی است و اینها چه سرباز تربیت شده باشند و چه محض رعیت باشند فطرتاً همه جنگی اند و تمام اینها تا جان در بدن دارند در راه خدای خود و پیغمبر و دین و وطن و عیال و ملت و سلطان و آزادی و مطلق العنانی خود جنگیده و تا قطره آخر خون خود را فدا خواهند نمود حکمران افغانستان هم بسبب حالت پولتیکی و جغرافیائی مملکت خود خیلی اهمیت دارد اگر افغانستان در زمانیکه جنگی بین دولت روس و دولت انگلیس واقع شود وجود داشته باشد یقیناً فتح با آن دولت خواهد بود که همراهی افغانستان را دارا باشند واقعاً من میدانم تا زمانی که افغانستان وجود داشته باشد و اهالی آن بین خودشان و با دولت انگلیس اتحاد داشته باشند بجهت دولت روس ابداً امکان ندارد عزم تسخیر هندوستان را بنماید یا بمخالفت دولت انگلیس در خاک آسیا بجنگد دولت روس از این امر کاملاً مسبوق میباشد و چون میدانند تا زمانیکه افغانستان مقتدر و مستقل است امکان ندارد بهندوستان حمله نماید یعنی دولت روس میخواهد افغانستان را با خود دوست نماید یا بیک ضربی آنرا از پیش ۲۵۰
فصل هشتم از پیش پای خود بردارد این مطلب کمال اهمیت را دارد که باید بازی اشخاص پولیتکی روس را که میخواهند افغانستان را از میان بردارند مواظبت نمائییم و حکمرانهای افغانستان دولت انگلیس در این باب همیشه باید کمال دقت و حستیاط و دور اندیشی را داشته باشند در اینجا اظهار میدارم که هوشش بختانه دولت روس اشکالاتیرا که بجهت جنگ نمودن با افغانستان فراهم است بهتر ملتفت است از اشخاصیکه غالباً اطلاعات خود را از بعضی از تقویمها یا کتابهای متداوله با اخذ مینمایند که مصنفین آنها بعد از آنکه عجالتاً از مملکتی در ظرف یک هفته یا چند روز عبور کرده اند حتی زبان اهل مملکت را از هم ندانسته اند کتابهای مفصل در باب اسرار پولیتیک مخفی و حالات و مقاصد اهالی آن مملکت نوشته اند عموم مردم مصنفین تحریرات مذکور را خیلی با بصیرت میدانند و آنها باید اطلاعات مندرجه کتب مرقومه اعتماد نمایند زیرا که چون تصورات آنها در باب مملکت و حکمران و آئین و قوانین و اهالی آن برخلاف واقع است ضررش بیشتر از نفعش میباشد این امر بسیار مضحک است و من اکثر اوقات بوبی اطلاعی این مصنفین خیلی میخندم و یک فقره اثنا را بیان مینمایم در ظرف چهل سال قبل اکثر مصنفین تعداد نفوس افغانستان را پنج میلیون و تعداد اشخاص جنگی را سی و پنجهزار نفر معین نموده اند بموجب بیانات آنها اعداد مذکوره نه یاد میشود و نه کم شده است و تقریباً پنجاه سال است که بهمین میزانها بر قرار مانده است من اشخاص مرقومه را بجهت این بی اطلاعی ملامت نمیکنم چرا که وسایلی در دست آنها نیست که حالت مملکت را با تغییراتیرا که بعمل آمده است دانسته باشند لکن آنها را بجهت اینکه ادعای بصیرت مینمایند و از اطلاعات غیر صحیح مردم را مشتبه مینمایند ملامت میکنم باز هم متشکرم که تعداد نفوس یا لشکر را کم نمی کنند با وجودیکه میتوانند کمتر هم بگویند افغانستان این قدر قوت ندارد که بتواند بتنهائی خود داری نماید بلکه بجهت قطعیت خود لازم است که بیکی از دول همسایه خود برای محفوظ بودن از تخطی آن دیگری تلجیه نماید ولی شخص که پاهی خود را بر دو کشتی بگذارد که از رودخانه عبور نماید ناچار غرق خواهد شد لهذا باید از این دو کشتی هر یک را سالمتر میداند در آن بایستد ولکن جهتی هم ندارد که چون یک کشتی را منتخب نموده سوار شد آن کشتی دیگر را هدف گلوله کند مگر آنکه لزوم پیدا کند دولت کوچکی مثل افغانستان که بمنزله گوسفندی که در میان دو شیر
فصل هشتم يا دانه گندمی بین دو سنگ آسیا واقع شده است چگونه میتواند وسط دو شیر سالم بماند یا بین دوسنگ نرم نشود این امر کمال اهمیت را دارد که باید یکی از دو همسایه خویش از او همراهی نماید و او را از تخطی آن همسایه دیگر محافظت نماید افغانستان کاملاً آزاد و مختار است که هر یک از دو همسایه خود را که خواسته باشد با او دوستی و همراهی نماید تا آن همسایه دیگر بیباکانه با و حمله نکرده و خسارتی باو وارد نیاورد گمانم نیست اگرچه راههای آهن و (شوسه) که روس ساخته است و نزدیک مملکت من آورده است بجهت ما خیلی اسباب تشویش میباشد ولی ما را هشیار میدارد از یک جهت این نزدیکی دولت روس برای افغانستان نافع است باین دلیل که اگر دولت انگلستان بدون جهت صحیحی و بدون اینکه اهالی افغانستان تقصیری کرده باشند بخواهد مملکت آنها را تصرف نماید دولت مشارالیها میداند که دولت روس نزدیک میباشد و بر او حمله خواهد نمود لهذا باین سبب امروزه افغانستان آن حالت را ندارد که در زمان شاه شجاع یا امیر شیرعلیخان داشت در ان اوقات دولت روس این قدر بود که امکان نداشت قشون خود را از راه بیابانهایی که نه راه آهن داشت و نه آب داشت بسرحدات افغانستان حاضر نماید چون توضیح کردم که افغانستان لزوماً مجبور است با یکی از همسایه های قوی خود اتفاق نماید شکی نیست که در این اوقات صرفه و منفعت آن در این است که دولت انگلستان را منتخب نماید و بدوستی و استحکام مشارالیه تکیه داشته باشد اولا بجهت اینکه دولت انگلیس هیچ خیالی ندارد که ایران یا ترکستان را مسخر سازد و بجهت پیشرفت این کار راهی از افغانستان لازم داشته باشد اما دولت روس در خیال تسخیر هندوستان میباشند باین واسطه محتاج است که از مملکت من عبور نماید و نه فقط بهمین که عبور بنماید و از عقب سر تشویش هم داشته باشد بلکه لازم دارد اگر تواند افغانستان را متصرف شود ثانیاً آنکه دولت انگلیس قوۀ بحری زیادی دارد و نمیخواهد با دولت روس در خشکی بجنگد مگر اینکه مجبور شود لهذا بجهت منفعت و صرفه خود دولت انگلیس مصمم میباشد که افغانستان در جلوراه دولت روس امارتی بمنزله سپر وسدّ محکمی بوده باشد و مملکتین روس و انگلیس را در خشکی از همدیگر دور نگاه دارد لهذا فطرتی است که دولت انگلستان بجهت سلامتی و استقرار و اقتدار خود در هندوستان مایل ست که افغانستان قوی و سالم بوده باشد
فصل هشتم ۲۰۳ بوده باشد بر عکس دولت روس چون میخواهد در خشکی با دولت انگلیس بجنگد از این سبب مایل است که افغانستان با او متفق شده در تسخیر هندوستان با او همراهی نماید با آنکه افغانستان از صفحهٔ روزگار محو شده دولتی نبوده باشد ثالثاً آنکه دولت انگلیس پول و اسلحه زیاد دارد لکن مردمان جنگی لازم دارد و افغانستان مردمان جنگی شجاعی دارد اما پول و اسلحه لازم دارد لهذا منافع طرفین در این ست که با هم متفق بوده باشند و دران صورت افغانها بجهت خدمت بدولت انگلیس حاضر خواهند بود و با فغانستان پول و اسلحه خواهد رسید ولی دولت روس نمیتواند پول و اسلحه با فغانستان بدهد چرا که خودش بقدر مصارف خود پولی ندارد و آدمی هم از افغانستان لازم ندارد زیرا که خودش رعیت بیش از انکه بتواند در تحت نگاهدارد نماید دارد رابعاً دوستی افغان بجهت دولت روس هیچ فائده ندارد بجز آنکه دولت مشار الیها را بگذارد از افغانستان بطرف هندوستان عبور نماید و این مثل آنست که افغانستان زیر پای روس گسترده شود و هر گاه چنین شد افغانستان پایمال عساکر دولت روس خواهد گردید شاید دولت روس بحکمران افغانستان وعده هم بدهد که پنجاب یا نقطهٔ دیگری از هندوستان را با و خواهد داد و معاهدات دوستانه نسبت با و اظهار خواهد داشت که افغانستان باید همیشه مستقل بوده باشد ولی این گونه مواعید و معاهدات همان حالت را خواهد داشت که سایر معاهدات دولت روس داشته است یعنی همینکه بجهت دولت روس صرفه نداشته باشد که معاهدهٔ مذکور بیشتر از این برقرار بوده باشد معاهدهٔ مزبور ساقط میشود اما فرض کنید که دولت روس معاهدهٔ مذکور را هم نشکست اگرچه خرق عادت خواهد بود ولی در انصورت هم نمیتواند دولت روس در هندوستان حکومت نماید بدون اینکه لشکر و مامورین و مسافرین روس و سایرین استمراراً از افغانستان عبور نموده بهندوستان بروند یا از هندوستان مراجعت بروسیه نمایند باین قسم افغانستان همیشه پایمال دولت روس خواهد بود و دولت مشار الیها استطاعت مملکت را از قبیل حیوانات بارکش و آذوقه و امثال آنها بجهت ملزومات خود بمصرف خواهد رسانید و افغانها را بجهت خدمت نظامی خود عنفاً مستخدم خواهد نمود و هر جا که جنگی باشد آنها را در پیش خواهند انداخت و از این اقدام دو مقصود خواهند داشت اول آنکه افغانها را بکشتن داده آنها را تمام
(۲۰۴) فصل هشتم نمایند دوم آنکه عیال و اموال آنها را متصرف کردند مسلمانها در باب حفظ ناموس خود کمال مواظبت را دارند و تحمل نخواهند کردید که روسها با آنها باین نوع سلوک نمایند و در مملکت ایشان هر چه بخواهند بکنند نتیجه تمام این اقدامات این خواهد بود که جنگی بین دولت روس و افغانستان بر پا خواهد شد در چنین وقتی اگر کمک از دولت انگلستان نداشته باشیم چندین هزار نفر بقتل خواهند رسید و بیوه ها و یتیمهای آنها با مملکت آنها بدست روسها خواهد افتاد من نمیگویم که پسرها و اخلافم نسبت بدولت روس خصومت بورزند بلکه باید برعکس خود را دوست بخرج بدهند و در حقیقت در باطن دوست هم باشند زیرا که دولت روس دولت بزرگی میباشد و شاید روز سختی بآنها کمک و مددی بدهد افغانها کمال حماقت را خواهند داشت اگر روسها را برانگیزانند تدبیر عاقلانه اینست که با دولت روس روابط زیادی نداشته باشند وحد وسط را اختیار کرده تا سلامت بمانند اگر بدبختانه دولت انگلیس پولتیک خود را تغییر داده بنای تعدی را بگذارند بخیال اینکه افغانستان را متصرف شوند یا در استقلال آن مداخله نمایند دران صورت ملت افغانستان لابد خواهد شد که بمخالفت دولت انگلیس بحسث کند و اگر بکلی مغلوب شدند با دولت روس متفق خواهند گردید چرا که دولت مشارالیها در این اوقات بالنسبه بانگلستان بسرحدات افغانستان خیلی نزدیکتر است از این جهت میتواند از افغانستان همراهی نماید در زمان امیر شیرعلیخان باین قسم نبود چرا که در ان وقت دولت روس بسیار دور بود و نمیتوانست با و کمکی بدهد الغرض پولتیک افغانستان نسبت بدو همسایه های قوی خود باید بآن یکی دوستانه باشد که تعدیش کمترست و بآن دولتی که بخواهد از افغانستان عبور نماید یا در استقلال آن مداخله کند باید خصومت بورزد ولی افغانستان نباید بواسطه حرکات خود هیچیک از همسایه های مزبوره را برنجاند و نباید بهیچیک زانها را بگذارد بهیچ بهانه داخل مملکت آنها شوند و اعتماد بمعاهدات و لمواعید آنها ننماید پولتیک سیاسیون روسیه که راهنمایان حرکات طبیعی دولت روس در آسیا هستند لایق تحسین زیاد میباشند حرکات دائره پولتیک دولت روس مثل دستجات لشکری میباشد که تحت فرمان سپه سالار بسیار قابلی حرکت مینمایند که سپه سالار مذکور لشکر خود را بچهار قسمت منقسم نموده در یک زمان در چهار نقطه مشغول جنگ میشوند
فصل هشتم ۲۰۵ میشوند چهار دسته لشکر خود را بقسمی تربیت میدهند که احدی گمان نمیکند که هیچیک ازین چهار دسته خیال جنگ یا حمله نمودن بدشمن را دارند تا وقت مناسبی بدست در مشارالیه توجه دشمن را منصرف کرده نمیگذارد حواسش مصروف یک نقطه بوده باشد و همینکه دید دشمن ضعیف غافل میباشد فوراً با و حمله مینماید بدون فرصتی که بجهت تهیه دفاع با و بدهد مامورین دولت روس در یک وقت در هر یک از چهار نقطه ذیل در مشرق زمین مشغولیست دارند از یک طرف قوره و چین و از یک سمت کوهستان پامیر و افغانستان و از یک جهت دولت ایران و از یک جانب دولت عثمانی و هرگاه نقطه دیگری را خارج ازین نقاط اربعه مرقومه ببینند که هشیار و حاضر نیست که از تعدی آنها ممانعت نماید متوجه آن میشوند و فقط بکسانی که ضعیف و غافل بوده باشند حمله مینمایند چنانکه شاعر میگوید - سکندر که با شرقیان حرب داشت در خیمه گویند بغرب داشت بواسطه همین تدابیر و پولتیک بوده است که دولت روس در زمان امیر شیرعلیخان در افغانستان با کمال چالاکی مشغول کار شد ولی در زمان حکومت من بعد از انکه در پنجده و قلعه پود مرا غایت آزمایش کردند و دیدند که افغانستان هشیار و بیدار است و حاضر است پذیرائی گرمی از انها بنماید لہٰذا توجه خود را بطرف کوهستان پامیر منعطف نمودند و همینکه دیدند دولت انگلیس نیز حاضر است که در سرحدات کشمیر و چترال با آنها خوش آمد و برآمدی بنماید از انجا هم عطف عنان نموده بطرف چین متوجه شدند و چون دیدند دران نقطه نیز دول انگلیس و المان و فرانسه منتظرند که از پیش قدمی آنها جلوگیری نمایند فوراً روی خود را برگردانیدند بجانب ایران ممکن است مامورین روس گمان کنند که حکومت افغانستان تهیه خود را ترک خواهد نمود بخیال آنکه روسها از طرف پامیر بچترال و کشمیر و پنجاب فرود آمده بهندوستان حمله خواهند نمود و یا از راه ایران و سیستان و خلیج فارس بکراچی و شالکوت حمله خواهند نمود و یا از جانب چین در برما و بنگاله مسرود خواهند آمد و افغانستان را بحال خود واخواهند گذاشت اما اهالی افغانستان باید بدانند جهت آنکه افغانستان را بحال خود وا میگذارند اینست که روسها منتظر مرگ من یا موقع مناسبی میباشند افسوس دارم که دوستهای روسی خود را چندین دفعه مایوس کرده ام و بآنها زحمت داده ام که خبر فوت مرا منتشر نمایند و حال آنکه من تمام این مدت زنده بودم و از حرکات آنها
فصل هشتم ۲۰۶ کاملا مطلع بودم ولی نباید مرا ملامت نمایند تقصیر من نیست منکه نمیتوانم محض خوشنودی آنها بمیرم مرگ در دست کسی نیست بسته بمشیت حضرت ایزدی میباشد عساکری که دولت روس در سرحدات افغانستان حاضر مینماید شاید بجهت این باشد که بطرف ایران حرکت نماید یا شاید برای این مطلب باشد که مرا بترساند تا من بمخالفت دولت انگلیس با دولت روس متفق شوم و شاید این جمع لشکر بسبب این بوده باشد که سیاسیون انگلیس را مضطرب نمایند و مانع از حرکات لشکر انگلیس در نقطهٔ دیگری بشوند یا شاید این حرکات حربیهٔ دولت روس بجهت این باشد که از سردار اسحق خان کمک نموده او را پیش بیاورند که بعد از وفات من ادعای تخت سلطنت افغانستان را بنماید و شاید هم بجهت این باشد که وقتی انگلیسها قندهار را متصرف شوند آنها هم هرات و بلخ را تصرف نمایند خلاصه از جمع آوری این لشکر در سرحدات افغانستان هر مقصودی که داشته باشند کسی نمیتواند بفهمد ولی این قدر میگویم که شخصی نیستم که کسی مرا بترساند کسانی که میگویند روسها میخواهند هرات را بگیرند در این باب کمتر اطلاع دارند مامورین روس احمق نیستند اینها نباید فراموش کرده باشند در سنه ۱۳۰۰ میلادی مطابق سنه ۱۲۵۳ هجری وقتیکه هرات در تصرف کامران بود فقط همین یک شهر را دارا بود دولتین روس و ایران متفقا نتوانستند هرات را بگیرند و بعد از شش ماه محاصره نمودن با ذلت تمام از همان راهی که آمده بودند برگشتند و هرات مفتوح نگردید باین ساعت من میتوانم صد هزار نفر مردمان جنگی در ظرف یکهفته در هرات حاضر نمایم و افغانستان با ممتازترین ادوات حربیه و مردمان جنگی مسلح کاملا حاضرست تا بنمایاند از دستش چه برمی آید اگر دولت روس با ممالک اسلامیه بجنگند من میتوانم در تمام ترکستان متصرفی روس رؤسا و ملاها و خوانین طوایفی را بهیجان بیاورم پس بملاحظهٔ تمام این مطالب مامورین روس باید همه بدانند که در زمان حیات من امکان ندارد که بهرات حمله نمایند چرا که من خوب حاضرم از آنها پذیرائی نمایم و در کنارهٔ دیگری یعنی سرحد شمال مغربی افغانستان قلعهٔ دبدادی را که بجهت استحکام و محافظت آن سرحد بپا نموده ام در مدت دوازده سال با تمام رسیده است و در ظرف این مدت چندین هزار نفر استاد و عمله در اینجا کار میکردند قلعهٔ مذکور بالای کوه مرتفعی ساخته شده که مشرف بر راههائی
فصل هشتم ۲۰۷ بر راه هائی است که رو جیحون بطرف سرحدات افغانستان می آید استحکامات این قلعه زیر زمین مخفی میباشند و بجهت هیچیک از توپهای بزرگ امکان ندارد بقلعه مزبور صدمه وارد آورد و اظهارات بعضی از هر بین فن نظامی صحیح میباشند که میگویند قلعه جات هر قدر هم که محکم باشد در حضور توپخانه و توپهای بزرگ این زمان هیچ اعتبار ندارد ولی توپهای بحری ماشینی ته پر و توپهای کروپ و با چکیس و مازنغلد و ماکیسم و سایر اقسام ادوات حربیه جدیده که در این قلعه جات سرحدی دارم از بهترین اقسام ادوات حربیه است که امروزه در دولتهای دیگری دیده میشود و اگر اختراعات تازه دیگری هم عمل بیاید من اول شخصی خواهم بود که آنها را تحصیل نمایم و در این باب از همسایه های خود خیلی عقب نخواهم بود نقطه که بسیار احتمال دارد دولت روس از ان نقطه حمله نماید از عشق آباد و مرو بید هرات میباشد که مشرف بر راههای قندهار و شالکوت است و از سمت تاشکند و سمرقند ببلخ که در راه کابل و پیشاور میباشند و از بدخشان بفیض اباد و قته غن اما اگر دولت روس بخواهد با فغانستان و هندوستان در یک زمانی حمله نماید حمله آنها از پامیر بوخان و چترال و کشمیر خواهد بود و نیز امکان دارد یک وقتی در زمان آتیه دولت روس سوراخی پیدا نموده از راه میروه و از راه ایران بهندوستان حمله نماید وقتیکه روسها نزدیک رسیدند من استحکامات هرات را بیشتر از پیشتر مستحکم نمودم باین جهت رو سها در سمت بلخ بیشتر چالاکی مشغول کار شدند محل مذکور را هم کاملاً مستحکم نمودم بعد دولت روس توجه خود را بطرف بدخشان و پامیر معطوف ساخت و من بجواب این مبارز طلبی کافرستان را مفتوح نمودم و از جلال آباد ولغمان و کابل و پنجشیر را هها درست نموده خود را حاضر کردم که دران نقطه هم با رو سها تلاقی نمایم در سنه ۱۸۹۳ میلادی مطابق سنه ۱۳۱۱ هجری بمبر تر دیورند گفتم که اگر دولت انگلیس خیال دارد چترال و با جور را از من سلب نماید من نمیتوانم و اخان را از تخطی دولت روس محافظت نمایم لہذا مسئولیت محافظت و اخان را بعهده انگلیسها واگذاشتم الحال در سمت ایران بچالاکی مشغول بکار میباشند لازم است که من بسرحدات جنوب مغربی افغانستان که بین هرات و قندها رمیباشند کا ملاً متوجه بشوم پس باین قسم به سمتی که کار گذاران دولت روس عساکر خود را حرکت بدهند من بتوسط مخبرین خود مطلع گردیده دو برابر تعداد سرباز هائی که حاضر
فصل هشتم ۴۰۸ نموده باشند فوراً میفرستم تا هرقدر زیاد بیایند بجهت پذیرائی آنها حاضر باشند و نیز حکمرانهای سابقی بدخشان و در واز و کولاب و روشان و بخارا را مستمری داده آنها را در دربار خود دارم و پسرهای میرها و خوانین ترکمانها را در فوج خاصه خود مقرر نموده ام و باین قسم قلوب آنها را بدست آورده دوستی بین خود و آنها را محکم نمودم این تدبیر در موقع تخطی دولت روس بسیار مفید خواهد بود اگر چه یقین دارم تا زمانیکه من در قید حیات میباشم و دولت روس میداند که افغانستان و انگلستان متفق میباشند دولت روس ابداً بهرات یا نقطه دیگری از افغانستان حمله نخواهد نمود با این همه تفصیل روسها نزدیک سرحدات من مشغول جمع آوری لشکر خود میباشند بهانه اینکه اگر در موقع وفات من اغتشاشی در افغانستان بروز نماید لشکر مزبور بجهت محافظت رعایای خودش حاضر باشد گویا وفات من فرمانی خواهد بود بافغانها که بروسیه بتازند لهٰذا من هم محق میباشم که لشکر خود را نزدیک سرحدات روس جمع نمایم تا اگر مسلمانهای تبعه روس یا سایر متشکیان روس شورش عمومی نموده در روسیه اخلال امنیت نمایند لشکر من حاضر خواهد بود تا از بابت خود از داشتن و نمایانیدن لشکر بزرگی بدشمن حریصی که از خارج مواظب حال اوست امنیت برقرار بدارند تا از روی یقین کامل اظهار میدارم که پولتیک حالیه دولت روس این نیست که با دولت انگلیس یا افغانستان بجنگد چون دولت روس برای اینگونه جنگی حاضر نمیباشد پولتیک دولت روس این است که با استقامت رای و استمرار آهسته آهسته جلو بیاید و قطعه خاکی را بعد قطعه دیگری از مملکتهائی که می بیند بسیار ضعیف میباشند و نمیتوانند خود را از تخطیات دولت مذکوره حفظ نمایند تصرف نماید اینست پولتیکی که دولت روس خیال دارد برقرار داشته باشند از این جهت بآهستگی پیش آمده سرحدات خود را با سرحدات سلطنت هندوستان سرتا بسر وصل نماید بعد از انجام این پولتیک دولت مشارالیها و دولت انگلیس مشغول جنگ خواهند شد در این صورت چندین سال وقت لازم است تا این تدبیر روسها مثمر ثمری گردد و شاید در این بین بعضی سوانح غیبی دست دهد که اسباب مانع جنگ بین دولتین روس و انگلیس فراهم آید و اینکه میگویند دولت روس نمیتواند و نخواهد بهندوستان یا افغانستان در صورت اتحادشان حمله نماید این مطلب از روی نیک نفسی میباشد لکن ما نباید خود را بیخیال سرا ۲۹
فصل هشتم بیخیال دانسته از روی تنبلی مطمن بشویم اگر بجهت ضرورتی که از پولتیک تعدیانه دولت روس حاصل شود کاملاً حاضر دفاع نباشیم این پولتیک ما خلاف عقل و عاقبت اندیشی خواهد بودن می توانم چندین اظهارات بجهت جلوگیری و ابطال این پولتیک تخطیانه دولت را که نسبت بهندوستان و افغانستان در نظر دارد بنمایم ولی عجالتاً فقط چند فقرات لازمه را بطور ایما بیان مینمایم اولین و معتناترین آنها فقره ایست که قبلاً در باب آن تاکید نموده ام یعنی دولتین انگلیس و افغانستان باید کاملاً با یکدیگر متفق بوده باشند و صورت بودن اینگونه اتفاق دولت روس ابداً بهیچیک از انها حمله نخواهد آورد انگلیسهائی که میگویند بجهت هرات یا نقطه دیگری از افغانستان چرا باید با دولت روس جنگیم آیا نمیدانند که جنگیدن بجهت هرات که کلید هندوستانست حقیقت جنگیدن خود هندوستان میباشد اگر دولت روس هرات و افغانستان را متصرف شوند لازم ندارند دیگر بجهت تسخیر هندوستان خیلی زحمت بکشند زیرا که بجهت دولت انگلیس بسیار مشکل خواهد بود در هندوستان حکمرانی نماید وقتیکه سرحدات دولت انگلیس با سرحدات دولت روس تصادم نماید لازم خواهد شد که لشکر بیشتر از انچه خزانه و مالیات هندوستان تواند متحمل مخارج آن بشود داشته باشد اشکالات و زحمات عدیده دیگر هم از بودن دولت روس بهمسایگی هندوستان فراهم خواهد آمد و نیز وقسیتکه طوایف شجاع جنگی افغانستان و تراکنه زیر بیرق بایستند و بجنگند دولت انگلیس لشکر کثیر الاستعدادی لازم خواهد داشت که خود را و متصرفات خود را حفظ نماید اگر دولت انگلیس خیال این را دارد که از قول و معاهداتی که با دولت من نموده متعهد گردیده است افغانستان را از تخطیات دولت روس محافظت نماید تخلف ورزد هر چند یقین دارم دولت مشارالیها چنین خیالی ندارد تا دولت انگلیس نخواهد فقط در مسله هرات با دولت روس بجنگند نباید این پولتیک را آشکارا اظهار بدارد چرا که اگر دولت روس یک وقتی بافغانستان حمله بیاورد بجهت مقدمه تسخیر هندوستان خواهد بود تا زمانیکه دولت روس بداند انگلیسها و افغانها متفقاً خواهند که باتفاق یکدیگر بجنگند تا تمام شوند دولت روس ابداً بهیچیک از انها حمله نخواهد کرد چون خوب میدانند که جنگیدن با این دو ملت متحده خارج از قوه آن میباشد ایما وثانی اینست که دولت س
فصل هشتم از پیش آمدن ابداً تقاعد نخواهد ورزید مگر انکه دولت انگلستان از او ممانعت نماید اگر دولت انگلیس بخواهد از این پولتیک تخطیانهٔ دولت روس جلو گیری نماید پس باید خود آنهم پولتیک ضعیفی ولاابالی گری و بی اعتنائی را نسبت بحرکات دولت روس چنانچه سیاسیون گذشته انگلیس اجرا میداشتند ترک نماید اگر بدین دولت روس بدهند که هرگاه بیشتر از این تخطی کند جنگ فراهم خواهد آمد البته تمدید سختی دولت مشارالیها را بآسانی رجعت خواهد داد من خوب میدانم در این وقت دولت روس تهیه ندارد و نمیخواهد با دولت انگلیس بجنگد ولی تا زمانی هم که انگلیسها نسبت بتخطیات دولت روس سکوت و بی اعتنائی داشته باشند روسها آهسته آهسته پیش خواهند آمد اگر دولت روس یکی از این سه مملکت یعنی افغانستان یا ایران یا مملکت عثمانی را متصرف شود یا سخت نفوذ خود درآورد اسباب صدمهٔ آن دولت دیگر خواهد شد و نیز هندوستان تاثیر خواهد کرد لہٰذا هر وقتی که دولت روس نسبت بیکی از این سه مملکت خیال تخطیر بنماید دولت انگلیس باید در صدد ممانعت برآید چنانچه سعدی علیه الرحمه میفرماید سرچشمه شاید گرفتن ببیل چو پر شد نشاید گذشتن بپیل اظهار ثالث بجهت جلوگیری تخطی دولت روس نسبت بهندوستان اینست که دولت هندوستان باید بافغانستان هر گونه کمکی از نقدینه و ادوات حربیه داده آنرا مقتدر نماید و واضحاً و آشکارا بدولت روس بنماید که در زمان حیات من و نیز بعد از وفات من مداخله نمودن در امورات افغانستان یا حاضر کردن مدعیان بجهت تخت سلطنت افغانستان بین دولتین روس و انگلستان اسباب جنگ خواهد کردید تا زمانیکه ما پول و اسلحه بقدر کفاف داشته باشیم افغانستان لازم ندارد و نخواهد که قشون انگلیس ببهانهٔ جنگیدن با دولت روس یا امثال آن هیچوقت داخل مملکت ما شود آن زمانیکه افغانها بآمدن لشکر انگلیس در مملکت خود رضی و راغب کردند وقتی خواهد بود که از روسها بطور قطعی آشکار شکست بخورند و بهیچ وسیله که ممکن باشد نتوانند دولت مشارالیها را از گرفتن مملکت خود ممانعت نمایند ولی تا زمانیکه افغانها میتوانند خودشان بجنگند نباید یک نفر سرباز روس یا انگلیس را بگذارند قدم در مملکت ایشان بجهت دفاع دشمن بگذارد و البته نخواهند گذاشت چرا که لشکر بر خودشان برای کمک خود دعوت نمایند ممکن نیست مجدّداً بتوانند از مملکت خودشان
فصل هشتم ۲۱۱ خودشان خارج کنند چون لشکر مذکور از جهت اقامت خود همیشه بهانه خواهند داشت که اسباب استقرار امنیت هستیم در این صورت اگر به بینید که مملکت امنیت دارد و مردم از حکمرانی آنها رضائیت دارند بهانجا مقیم خواهند شد و اگر اهالی مملکت بر آنها شورش نمایند میگویند شما مخل امنیت عمومی شده اید و باین جهت وعده هم که ما داده بودیم که مملکت را باز بخود شما واگذاریم باطل شد اگر دولتین روس و انگلیس سر تقسیم افغانستان را بین خودشان بدهند یقین داشته باشند که این اقدام اساس جنگی بین آنها و هندوستان شده طولی نخواهد کشید که بعد از بستن چنین معاهده جنگ مذکور واقع خواهد شد و صورت این تقسیم بلخ و ترکستان دقته عن و هرات و فراه یعنی ولایاتی که بطرف غربی کوه هندوکش واقع است در قسمت دست روس خواهد افتاد و ولایات مذکوره با استعداد ترین و حاصل خیز ترین ولایات افغانستان میباشند و محالات جلال آباد و کابل که قسمت انگلیسها خواهد شد این قدر استعداد ندارد که مخارج خود را هم از عهده برآید این اشتباه بزرگی است که سیاسیون انگلیس در باب دوستی من شک دارند وقتیکه انگلیسها به ببینند که حکمران افغانستان عاقل و مقتدر و صادق میباشد تکلیف و منفعت انها در اینست که از او همراهی نمایند امیر ضعیف الحال و نامجرب و نامعتمدی که بتخت سلطنت افغانستان متمکن باشد بجهت افغانستان و نیز برای هندوستان خطرناک خواهد بود اخطار رابع انیست که انگلیسها نبای از دولتین ایران و عثمانی تغافل نمایند چنانچه از چند سال قبل غفلت ورزیده اند و نباید بگذارند که این هر دو مملکت در دست روسها بیفتد یا تحت نفوذ آنها درآید و باید انگلیسها کمال سعی را داشته باشند که دولتین ایران و عثمانی را مقتدر نمایند و کوشش کنند تا آنها را با خود دوست نمایند و حسب ایمائی که در محل دیگر اشاره کرده ام دولت انگلیس نیز باید اقداماتی بعمل آورد تا دول ایران و عثمانی و افغانستان با همدیگر اتفاق نمایند چون هر سه با هم متفق شوند گویا تمام مسلمانهای دنیا متحد شده اند آن وقت این اتحاد منزله دیوار محکمی است که در مقابل تخطیات روس کشیده است این اتفاق اسباب امنیت عمومی در تمام نقاط آسیائی خواهد گردید که روسها در آنجا با مشغول تخطیات میباشند و خوف آنست که در زمان آتیه جنگ بسیار سختی وقوع بیابد پرواضح است اگر این هر سه دولت اسلامیه که بواسطه
فصل هشتم ۴۱۲ دین بهمدیگر بستگی دارند و سلامتی آنها بهم بسته باین است که با همدیگر اتحاد داشته باشند با دولت انگلیس دوست باشند تمام مسلمانهای دنیا مجبوراند که مواظبت پیش رفت مقاصد دولت انگلیس بوده باشند اشعار خاص اینست که بجهت دولتین انگلیس و افغانستان لازم است که قوه نظامی خود را بر قرار داشته باشند و باید ساعی باشند که رعایای آنها متمول باشند و دارای لشکری باشند که برای منع پیش قدمی دشمن کفایت نماید مثلا شخص اگر مزاج خود را قوی نگاه بدارد بهتر است از اینکه بعد از ناخوش شدن دوا استعمال نمایند چنانچه یکی از شعرا میگوید اگر خواهی امنیت اندر وطن بدل صلح جوی و دم از جنگ زن تو بهرم مهایای پیکار باش ولی آشتی را نهان یار باش که باشد رعیت چو آسوده حال دیگر سلطنت را نباشد زوال رعیت چو دیوار محکم بناست که ایوان شاهی فرازش بپاست بهترین وسیله بجهت حصول رفاهیت افغانستان ترقی صنایع و حرفت و ترویج علوم و تجارت میباشد تا رعایا کاملا مشغول بوده بآسودگی تحصیل امور معیشت نمایند و ذریعه دیگری نیست که حاکم و محکوم را با یکدیگر مانوس کنند و خیالات مردم را درک نموده رفع تظلمات آنها را بنمایند و تمام آنها را بدون امتیاز ملتی یا فرقه یا مذهبی یا سیاهی یا سفیدی رنگ حقوق بالسویه بدهند یک نکته دقیقی در پولتیک آسیائی دولت روس که قابل تحسین میباشد انیست که در ترکستان متصرفی روس عایای مشرقی آنهم بمناصب فیعه کلنلی و جنرالی ارتقا مییابند و مزاوجت و موانست بین این دو طایفه خیلی بیشتر از مزاوجت و موانست بین انگلیسهای هندی السکن (خود هندیها در هندوستان میباشد اینها همیشه از یکدیگر دوری میجویند اگر شخص انگلیسی از هندیها زن بگیرد تمام جماعت آنها از این زن شوهر تنفر کرده و آنها را بنظر تعصب و حقارت می بینند نتیجه این امر نیست که انگلیسها و هندیها از استدراک حالات یکدیگر عاری میباشند و از یکدیگر بکلی بیگانه اندام دیگری که در هندوستان خیلی اسباب تاسف است انیست که روابط دوستانه که سابقا بین مامورین قدیم انگلیس و هندیها در هندوستان بر قرار بود حالا رو به تنزل میباشد و جهتش انیست که مامورین کشوری جوان تازه تربیت شده بعد از بیرون آمدن از امتحان از انگلستان بهندوستان می آیند ولی از امورات دنیوی و معاشرت با خلق تجربه ندارند و مدت خدمت
فصل هشتم ۲۱۳ خدمت خود را در هندوستان کار موقتی میدانند و چون وسایل مسافرت بین هندوستان و انگلستان خیلی سهل میباشد و اینها میتوانند زودتر و بملاقات دوستان خود بانگلستان بروند از این جهت مایل نمیباشند در هندوستان با کسی دوستی نمایند ولی انگلیسهای هندی المسکن قدیم در خود هندوستان متوطن شده هندوستان را بمنزلۀ وطن خود میدانستند و بدین جهت لابد بودند که با خود هندیها مراودت داشته ازین آنها دوست بگیرند چون در باب احتمال حملۀ روسها بهندوستان و افغانستان و در باب مسائل جلوگیری دولت مذکور اظهاراتی نموده ام حالا سعی مینمایم تا واضح سازم که تا چه اندازه روسها بر خطا میباشند و آیا تسخیر هندوستان بجهت آنها امکان دارد یا خیر بسیار متاسفم که جواب این سوال اسباب یاس دوستهای روسی من که از انها خیلی مهربانی و مهمان نوازی دیده ام میشود ولی از روی صداقت بآنها میگویم تا زمانیکه افغانستان با دولت روس متحد نشود تسخیر هندوستان از برای دولت مشار الیها غیر ممکن است و اتحاد افغانستان با دولت روس در این عزیمت ممتنع محالست اگر روسها مصلحت مرا که دوست صادق آنها میباشم و واقعاً بآنها خالصانه صلاح میدهم زیرا که از انها من کمال امتنان را دارم و بین احسان آنها میباشم قبول نمایند باید اقدام باین کار ننمایند نتیجه این اقدام اسباب خرابی دولت روس خواهد گردید و یقیناً انجام آن مثل انجام حکایت ذیل خواهد بود شخصی بسیار لاغر بود و زنش میل داشت که شوهرش قدری فربه شود و آن شخص هم خیلی شوق داشت که با خانه های زنبور بازی نماید اگر چه عیالش چندین مرتبه باو گفته بود این کار را ترک نماید اما بحرف او اعتنائی نمیکرد اتفاقاً روزی زنبورها بهیجان آمده بسر و روی او ریختند و او را نیش کاری خوب نمودند چون بخانه آمد از شدت ورم صورتش فربه شد و چاق شده بود عیالش از دیدن این تغییری که دفعتاً از صورت او ظاهر گردیده بسیار مشعوف شد از او پرسید که چه کار کرده که باین چاقی شده جواب داد که زنبورها مرا نیش زده اند و خیلی هم دردمندم عیالش دعا کرد اینجا در دشوهر هم را دفع نما ولی ورمش بحال خود باشد اما بدبختانه دعایش بعکس نتیجه بخشیده آماس آن زودتر رفع شده لکن سمیت باقی مانده خون او را فاسد نمود انجام اقدامات دولت روس بجهت تسخیر هندوستان همین قسم خواهد بود باین معنی که از گرفتن هندوستان عاجز خواهد بود و رنج و صدمات
فصل هشتم جنگ سختی از برای آنها باقی مانده حسرت آنها را زیاد خواهد نمود اگر یکی از حکمرانهای آتیه افغانستان با دولت روس در طرح ریزی دولت مشارالیها بجهت تسخیر هندوستان متفق شود دوستی و همراهی امیر مذکور از سلطنت دیگری خیلی معتنابه خواهد بود بدلیل آنکه او همسایه نزدیک هندوستان میباشد اما چنانچه قبلاً در صفحا بیان داشته ام اینگونه اتفاق بکلی محال الوقوع است و مسئله بسیار نازک و مشکلی میباشد اگر یکی از امراء آتیه افغانستان احمقانه دولت روس یا دولت انگلیس را دعوت نماید که آمده مملکت او را متصرف شوند یا از مملکت او عبور نمایند نتیجه این اقدام همان خواهد بود که در زمان شاه شجاع بوقوع رسید که افغانها شا مذکور را و نیز انگلیسیهائی را که شاه مزبور انهارا دعوت نموده بود که داخل مملکت او بشوند بقتل رسانیدند دولت انگلیس بعد از انکه دو مرتبه امتحان نموده است نمیخواهد دفعه ثالثی همان امتحان را بنماید و اگر دولت روس غافل بوده باشد از مخارج و زحمات و صدماتی که بدولت انگلیس وارد آمده است سبق خواهند گرفت و در امورات افغانستان اگر خود امیر افغانستان هم آنها را دعوت نماید مداخله نخواهند نمود از ملاحظه نقشه افغانستان معلوم خواهد گردید که قبل از ۱۸۷۴ میلادی مطابق ۱۲۹۲ هجری و قبل از سلطنت شاه شجاع که بعد ازان انگلیسها شروع بمداخله نمودن در امورات افغانستان کردند کشمیر و سایر محالات سرحدی که حالا جزو سلطنت هندوستان میباشند تحت حکمرانی اسلاف من بوده و اینها را انگلیسها خورده خورد در مواقع اشکالات و نزاعهای داخلی وقوت امرای افغانستان یکی بعد از دیگری تصرف کردند و در ترن موقع مساعدی بدست آنها آمده از تصرف نمودن قطعه بعد از قطعه دیگری مضایقه نکردند مثلاً پولتیک لاردلتن در تجزیه چترال و یاسین و کلات نصیر از تحت تسلط امیر شیر علیخان این بود که افغانستان قطعه قطعه گردیده بامارات کوچک منقسم گردیده بکلی ضعیف گردد بعد از ان بموجب عهد نامه گندمک مورخه ۲۶ ماه می ۱۸۷۹ میلادی مطابق ۱۲۹۶ هجری پشینک و سبی و کرم و شینواری و خیبر و بوار کوتل را از یعقوب خان گرفتند و تمام قطعه جنوبی افغانستان را که در جنوب سرحد سند علیا واقع است انگلیسها در سالهای گذشته بجهت اجراء پولتیک خود مصروف بر پولتیک پیش افتادن متصرف گردیدند و مصارف زیادی بمالیات هندوستان فقیر و گرسنه وارد آمده این کار را کرده اند و این قطعه مملکت را حالا بلوچستان
فصل هشتم (۲۱۵) بلوچستان متصرفی انگلیس مینامند اگرچه از هر صد نفری از اهالی انجا نود نفر افغان و ده نفر بلوچ میباشد انگلیسها متدرجا پیش آمده باجوړ و دیر و سوات و نوابی و بلند خیل و چغانی و وزیری و چمن نو را متصرف گردیدند دولت هند و ستان بسیار بس غضبناک شد که چرا من اسمار و موهمند و کافرستانرا بانها واگذار نشدم دولت هندوستان تصور نکردند که هر چه ولایات و سرحدات هندوستان از خط سرحدی قدیم موسوم بخط (لارد لانس) که عاقلانه تحدید شده بود تجاوز نموده بیشتر بیایند مخارج محافظت این خط ممتد بیشتر از قوت خزانه هندوستان خواهد بود و اگر دولت خارجه حمله بیاورد این خط حالیه بیشتر از خط سابقی در معرض خطر خواهد بود پولتیک دولت روس در باب تخطی این است که بممالک ضعیف حمله می نماید و ممالک قویه را متعرض نمیشود چنانچه بیست و پنجسال قبل از این موقع مناسبی بدست آورده با عثمانیها جنگید و بعد از ان توجه خود را بطرف افغانستان منعطف ساخت و همینکه دید افغانستان تحت حکمرانی امیر مقتدری در آمده بی کسی از گوشه کشمیر و چترال مواظبتی ندارد کوهستان پامیر را متصرف گردیدند وقتیکه انگلیسها کشمیر و چترال را در مقابل دولت روس مستحکم نمودند دونت مشار الیها بجانب چین و ایران متوجه گردید در این اثنا با هم با کمال ضطرار منتظر موقعی میباشند که بعد از وفات من یا موقع مناسب دیگری بافغانستان حمله بیاورد اگر دولت روس با عساکر متفقه دولتین انگلیس و افغانستان باین قسم بجنگد که دسته جات قشون خود را از راه کوهستان پامیر بسر کشمیر و چترال بفرستد و از راه بدخشان بسر فیض آباد و قته غن روانه کند و از راه سمرقند و تاشکند بسر بلخ و از راه عشق آباد و مرو و کوشک بسر هرات یا از راه بسر قندهار و شالکوت بفرستد و اضح است این اقدام اسباب جنگ طولانی پر مخارجی خواهد گردید و لازم خواهد گردید که شگر روس بپنجدین قسمت منقسم گردد و چون دولت روس در حداث چین و ژاپون و اطریش و المان و عثمانی و نیز بجهت محافظت مملکت خود از شورش و اغتشاشات عمومی ترکمانهای مسلمان و سایر رعایای متلکی لشکر زیادی لازم دارد و تعداد خیلی قلیلی از عساکر خود را میتواند بجهت جنگ در هر یک از این نقاط عدیده که از همدیگر بسیار دور میباشند حاضر نماید بجهت دولت روس تفکری بقدر کفایت ندارد و پول و آذوقه
فصل هشتم (۲۱۶) و حیوانات بارکش هم بمقدار لزوم ندارد فرض میکنیم که دولت روس توجه خود را منحصر بحمله نمودن هرات و بلخ و سرحدات افغانستان نماید در انصورت اگرچه تعداد لشکر خود را اظهار نمیدارم ولی یقین که من بلشکر انگلیس لزوم ندارم که داخل مملکت من بشود و این قدر میدانم که اگر انگلیسها در اروپ بروسها حمله آور شده قلعه‌های آنها را گلوله ریز کنند تعداد لشکر روس کفایت نخواهد کرد که با لشکر من مقابل شود و نیز با حکمرانان خوانین مسلمانان سابق کولات و دروازه بدخشان و شقنان و روشان و بخارا که حالا در دربار من میباشند بجنگند و این اشخاص بواسطه اقوام و دوستان و نفوذ خود در ولایات شان خیلی اشکالات بجهت دولت روس فراهم خواهند آورد چنانکه نتواند رعایای خود را آرام نگاه دارد مجدداً فرض میکنم که دولت انگلیس با وجود معاهدات خود بدولت افغانستان کمک ندید که از حمله روسها بهرات یا بلخ جلوگیری نمایند بخیال من روسها گمان میکنند چنانچه در ۱۸۸۵ میلادی مطابق سنه ۱۳۰۱ هجری پنجه ده را گرفتند و انگلیسها با آنها نجنگیدند اگر هرات یا بلخ را هم متصرف شوند در ان موقع باز نخواهند جنگید ولی دوستان روسی من اشتباه میکنند افغانها تا زمانیکه یک نفر از انها زنده باشند که بجنگد هرات را یا یک وجب از خاک خود را بروسها واگذار نخواهند شد و اگر توانستند روسها را از مملکت خود خارج نمایند افغانستان را با انگلیسها خواهند داد اگر دولتین متفقتین انگلیس و افغانستان را روسها از هرات و بلخ شکست بدهند ثانیاً آن عساکر متحده در کابل و غزنین و قندهار صف آرائی نموده مشغول دفاع آنها خواهند شد و نیز ثالثا هم از شالکوت الی پشاور و چترال در صدد مدافعه استقامت خواهند نمود در تمام این صو مفروضه باز صرفه با انگلیسها و افغانها میباشد زیرا که در خاک خودشان میجنگند و نیز این صرفه را دارند که هر سرباز و هر زارع و دهقان افغانستانی میتوانند حاضر شود که بار وسها بجنگند و دولت روس همان غین را خواهد داشت که هنری اول فرانسه در زمان جنگ فرانسه و اسپانیول داشت اگر لشکر خیلی زیادی فرستاده شود سربازها از قلت آذوقه تلف خواهند شد و اگر لشکر قلیلی ارسال دارد دشمن آنها را مغلوب خواهد نمود صرفه دیگرے برای افغانستان و هندوستان انیست که اگر در اول موقع دفاع شکست بخورند نقاط ثانی و ثالث دارند که در انجا اجتماع و تنبه نموده مشغول دفاع شوند واگر دولت روس بخواهد این مسافت طویل را طی نماید و دنباله خود را بدست جماعت مسلمانان افغانستان واگذارد این اقدام بسیار خطرناک خواهد بود اگر
فصل هشتم ۲۱۷ اگر دولت روس شکست بخورد مملکت وسیعه که رشته‌هایش همه از ظلم و تهور نه از عدل و تلطف بهم پیوسته شده است میخته و پاره پاره شد قسمی که اگر رشته کردن بند یرا بکشی که پاره شود تمام مرواریدهای آن از یکدیگر پاشید و متفرق میشود واقعا دولت روس نمیتواند مقدمه لشکر خود را تا خط سرحدی سند پیش ببرد زیرا که بجهت این اقدام چندین هزار بلیون پول و جنگ چندین ساله لازم خواهد داشت روس سبب عسرت مملکت خود و بجهت اشکالات زیادی که از عقب سر آن در مملکت خودش فراهم خواهد آمد از عهده این کار نمیتواند برآید بهر حال صرفه بجهت انگلیسها در این خواهد بود که اگر نیکی اتفاق بیفتد باید در هرات شروع شود چون در این صورت افغانها بکمک اسلحه و پول دولت انگلیس در آسیا خواهند جنگید و خود انگلیس در اروپا با دولت روس باید بجنگد پولتیک دولت انگلیس باید این باشد که نه فقط سرحد هندوستان را بجهت حمله روس مستحکم نمایند بلکه سرحد افغانستان را در مقابل دولت روس مستحکم نموده از حمله مذکور بکلی فراغت داشته باشند و حالا فرض میکنیم اگر چه امکان ندارد اگر روسها هرات و بلخ را متصرف شدند انگلیسها بعوض اینکه روسها را از انجاها خارج نمایند از روی نادانی بدون اجازه یا دعوت افغانها قندهار کابل و غزنین را بحیطه ضبط درآورند این پولتیک زهرای افغانستان و هندوستان بالسادات خطر دارد زیرا که افغانستان از پیش پای دولت روس برداشته خواهد شد و اهالی افغانستان از اینکه دولت انگلیس با آنها نقض عهد کرده و وعده خود را در کمک دادن بافغانستان خلف نموده است رنجیده خاطر گردیده و خود را تحت نفوذ دولت روس خواهند درآورد و این اتحاد خواهد بود بین دولتين ورس افغانستان که از دولت انگلیس دفاع نمایند در صورت مفروضه دولت روس غلبه کرده حاصل خیزترین با استعداد ترین ایالات افغانستان را که بطرف شمال و مغرب کوه هندو کش واقع است یعنی ترکستان و قتنه غن و فراه و هرات را متصرف خواهد شد و محالات و مشرقی کوه هند و کش از پیشاور تا جلال آباد و کابل قسمت انگلیسها خواهد گردید و این محالات خیلی بایر و کم زبرع میباشند در این حالت دولتین و رس انگلیس بین خودشان عهد نامه بسته قرار تقسیم افغانستان را بدهند مالیات هندوستان از عهده مخارج استحکامات و محافظت این نقاط دفاعیه برنمی آید و عهد نامه مذکور را اساسی خواهد بود که دولت روس بهائی نگذارد تا بفرصت
فصل هشتم بجهت حمله نمودن بهندوستان تهیه نماید ولی حدسیکنم خداوندانکه انگلیسها و افغانها اینقدر میفهمند که سلامتی و اقتدار آنها بسته باتفاق است و نفاق از برای آنها بسیار خطر دارد در واقعات هر مملکتی زمانی میرسد که جماعت سیاسیونی که عقاید قدیمه را دارند باجماعت سیاسیونی که اعتقادات جدیده حاصل نموده اند و طالب ترقی میباشند با هم در معرض مشاجره بر می‌آیند اگر دولت آن مملکت از این خطر سالما بیرون آیند روز بروز مقتدرتر و متمدن تر می شود ولی اگر دولت مذکور نخواهد تمام استمامات مردم را برای اینکه متبنیّتر آزادی خیالات و حرکات و اظهارات تحصیل نمایند بهم بزند مملکت مذکور بحالت ضعف و تشنگی می افتد این حالت در تواریخ انگلستان وقوع یافته و گذشته است هندوستان هم چند سال قبل از این در همین حالت بوده است ولی حالت مذکور از خوش بختی حالا گذشته است امروزه هندیهای با اطلاع و تند هوش که بطرز جدیده انگلیس تربیت میشوند فوائد حکومت انگلیسها را در مقابل حکومت روسها کاملاً ملتفت میباشند اگر چه اعتراف دارم که دولت انگلیس مثل دولت روس لشکر زیاد حاضر رکابی ندارد ولی قول یکی از جنرالهای بزرگ یعنی (ناپلیون) را بخاطر دوستهای روسی خود می آورم که میگفت شکست انگلیسها را ابداً کسی نمی بیند باین معنی که رعایای انگلیس این قدر پرشوق و با وفا میباشند که هر قدر لشکر انگلیس شکست خورده و تعداد کثیری از ابناء وطن آنها بقتل میرسند در وفاداری و سرگرمی و همراهی بدولت خود بیشتر بجوش و خروش می آیند و میخواهند که دشمن را منکوب نمایند این حالت فقط منحصر بخود جزائر انگلستان نمیباشد بلکه بهر یک از مستعمرات آنهم اثر نموده و از مستملکات مذکور دسته دسته عساکر د و طلب بجهت کمک وطن اصلی خود میفرستند تا اینکه دشمن کاملاً مغلوب نشده دیگر نمی توانند بحال آمده بجنگند این قدر میتوان گفت که اگر چه دولت لشکر حاضر رکاب زیادی ندارد ولی هر فرد واحدی از رعایای آن حاضرست در لشکر انگلیس زیر بیرق منصوره دولت مشارالیها بجنگد لهذا تمام نفوس سلطنت انگلیسها را بمنزله لشکر ردیف میتوان شمرد یا در زمان جنگ بینها د و طلب شده داخل لشکر انگلیه خواهند گردید لهذا دولت انگلیس میتواند جنگی را که پول و اسلحه و آدم فراوانی لازم دارد جاری بدارد تا اینکه استطاعت دولت روس بجهت نگاهداری لشکر خود تمام شود و فتح با انگلیسها خواهد بود چنانچه همیشه در هر جنگ بزرگی که دولت انگلیس با دولت روس یا فرانسه یا سایر دشمنان نموده است فتح با دولت مشارالیها بوده خاتمه
(۴۱۹) خاتمه خاتمه خاتمه بهر عنوان و فاتحه هر بیان ستایش و سپاس حضرت مالک الملکی است جلّت عظمته که روز سلطنتش بی‌پایان و دور خداوندیش جاویدان است چنانچه خود تبارک و تعالی فرموده لمن الملک الیوم لله الواحد القهار پاسخ دهد چنانچه شاعر گوید مجموعه کون را بقانون سبق کردیم تصفح ورقا بعد ورق حقا که ندیدیم و نباشد بیقین جز ذات حق و شئون ذاتیه حق و هم درود نامحدود ایثار پیشگاه آن خسرو محمودی که خاتم شرفیش نامه نبوت و خادم ضعیفش مخدوم صاحبان قدرت آنصاحب اورنگ لولاک و مسندنشین لما خلقت الافلاک که از تاج و ما محمد الا رسولش بر افسر از خلقت ولکن الرسول و خاتم النبیینش آرایش پیکر لوای پادشاهیش از نصر من الله و دورباش جان کشائیش انا فتحنا و جنود لم یروهائیش لشکر و من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی کشور جلوس حضرتش را کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین اشاره و ظهور دولتش را مقاما فی اعلی علیین محل نظاره محمد که دانش شرعی ز رویش محمد که دلیل رهبری ز مویش ز واجب گذشته هر انچه ز ممکن همه سر قدم ساخته رو بکویش سپس تقدیم خاکپای آن شهسوار عرصه هستی که گوی کنت الانبیاء سر ا ومی حمیرا با چوگان انا عبد من عبید محمد ربوده و تشریف انت منی بمنزلة هرون من موسی را از سرپنجۀ خباط و ما ینطق عن الهوی حمایل پیکر نموده و هم بر اولاد امجاد و ذراری پاک نژادش تا روز معاد افزون باد اما بعد از انجا که هر ملکی را زوالی و هر نفسی را وبالی و هر وجود برا فنائیست سوای ذات واجب الوجود آن شاهنشاه حقیقی که خود فرمود کل شی هالک الا وجهه و در باره ماسوای سروده واذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعة و لا یستقدمون امیر نظیر فرمان ده صاحب تدبیر مصنف کتاب صداقت بنیان اعنی حبیب الرحمن خان ثقّی الله ثراه که جمیع سوانح عمریشان را این مجموعه جامع است بدلیل آنکه از تاریخ ختم کتاب تا زمان رحلت ایشان مدتی قابل تمادی نشد در همان شب و همان ساعت که ختم ترجمه جلد اول بپایان آمد داعی حضرت حق را بلبیک
خاتمه ۲۲۰ اجابت سرود و این جهان فانی را بدرود نمود و سپس تخت امارت افغانستان را بالارث والاستحقاق بوجود مسعود والاحضرت حبیب الله خان صان الله ایام دولته عن الآفات والحدثان معین فرزند ارجمند آن طاب ثراه زیب و زینت بخشید و از غرائب امور اتفاقیه تکلیف حصله یک ماه از این قضیه بر پا ئله گذشته مرحوم مغفور آقا میرزا عبدالرحمن خان که معین و زحمت او جلد اول میبود نیز از این سرای و دوره نگذشت که روحش شاد و روانش مستغرق بحار رحمت ایزدی باد پس از ان این بنده ضعیف احقر جاروب کشان روضه ستبیه رضویه علی وافدها الاف السلام والتحیه میرزاحسین شیرازی چون ترجمه این کتاب را خدمت بابنای وطن بلکه با فرا د بشر میپنداشت لذا خود را بجای آن مرحوم مبرور واداشت و در خدمت سرکار الاقتدار آقای غلام مرتضی خان دام اقباله نایب اول جنرال قونسولگری دولت بهیه انگلیس فی مرکز خراسان که مؤلف و مترجم این کتاب ست لیلاً و نهاراً اوقات خویش را مصروف نموده تا بحمد الله تبارک و تعالی در آخر ذی قعدة الحرام ۱۳۲۹ هجری بمقصود خود نایل و از کار ترجمه آن قعود حاصل کردید مستدعی از ارباب دانش و بینش چنان است که بموجب الانسان محل النسیان فاول ناس اول الناس هر نقطه کم و زیادی که در نگرد نگاشته گیری ندید و در گذرند چشم اغماض به زابراز است دیده بسته به از این باز است تمت الکتاب بعون الملک الوهاب حسب الفر مایش جنابان مستطابان آقا محمد جعفر مولا و آقا محمد حسین لاری در مطبع فیضرسان بید اقل الکتاب مظفر علی لکھنوی در بستم ربیع الثانی ۱۳۳۲ هجری مجل طبع آراسته گردید غرض نقشی ست کز ما یاد ماند که هستی را نمی بینم بقائی FYZ RASAN PRESS BOMBAY. سرمایه
[BLANK PAGE]
باب عنوان صفحه جلد اول ١ حالات اوایل عمر از ١٢٦٠ الی ٧ سنه ۱۲۸۱ هجری ٢ فرار از بلخ ببخارا در سنه ۱۲۸۰ لغایت الی سنه ۱۲۸۲ ٤٢ ٣ جنگ و جدال با امیر شیر علیخان از سنه ١٢٧١ الی سنه ١٢٧٤ ٦٠ ٤ مشتمل بر محاربات مجدد با امیر شیر علیخان از سنه ١٢٨٤ الی سنه ۱۲۸۷ ۸۱ ٥ وقایع زمان اقامت در سمرقند از سنه ۱۲۸۷ الی سنه ۱۲۹۸ ١٣٤ ٦ در وقایع زمان بدخشان در سنه ۱۲۹۸ ٧ رسیدن بتخت سلطنت افغانستان در سنه ١٢٩٩ ١٦٦ ٨ انتظامات امورات سلطنتی ٩ الحاق هرات بسلطنت افغانستان ١٠ وضع مملکت در زمان جلوس من خواهر ایستاده ۱۹۱ با انگلستان ١١ جنگهائیکه در زمان سلطنت من فراهم امده است ۲۰۰ ١٢ فرار پناه مهاجرین افغانستان یکقوه دیگری هست که در زمان حیات ٢٤٢ خودم خیلی محتاجه
[BLANK PAGE]
باب صفحه عنوان باب صفحه عنوان ۱ ۱ جانشین امیر افغانستان ۳ ۳۸ اداره نظامی بتخت کابل ٤٤ اداره کشوری ۲ وسائلی که بجهت تشویق تجارت و حرفت و صنایع مجالس محاکمات اختیار شده ۱۲ عدلیه ٤٧ ضرابخانه افغانستان ٢٤ اداره تعمیرات دولتی ٤٩ ساختن تفنگهای تفنگ عشري مرتبني ٢٥ اداره طبي ٥١ ساختن تفنگ بجهت تفنگ معدنيات ٥٢ سنیایدر (بغل پر) ٢٥ اداره اذوقه و ابتاع اسباب بجهت ساختن تفنگهای عشری مال ٥٣ مرتینی و پیستو و غیره ٢٥ اداره تدریس ٥٣ دستگاهای بخار و ديك بخار کارخانه جات اهنگري و توپ اداره تجارتي ٥٤ سازي ٢٦ اداره پست خانه ٥٦ اسباب عرق كشي ٢٨ ٤ چند فقره حالات از کارخانه دباغی ٢٩ مشاغل یومیه ٥٦ بوت سازي (نيم چکمه) و ٦٧ طبع خوراک ساختن تسمه هاي چرمي بجهت ماشینها ٣٠ ٥ روابط بین دولتین انگلستان و افغانستان ۷۸ کارخانه صابون پزي و شمعي ٣١ ٦ سرحدات افغانستان و اداره خياطي ٣٢ سفارت سر مارتیمر دورند ١٠٣ مطابع و تدریس ٣٤ تقسیم سرحدات بین ۳ ادارات دولتی ٣٦ هندوستان و افغانستان و امدن سفارت سر مارتیمر دورند بکابل ١١٠
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]