# Jangnāmah جنگنامه # adl0960 # Kabul], Maṭbaʻah-i Dawlatī, 1336 [1957] [کابل] :مطبعه دولتى،, . ١٣٣٦. Abstract: Epic poetry on Mīr Masjidī Khān Ghāzī and his companions killed during the Afghan war of 1839-1842. # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- [BLANK PAGE] --- page 2 --- انجمن تاریخ افغانستان جنگنامه اثر محمد غلام غلامی --- page 3 --- تشکر و امتنان قراریکه در مقدمه این اثر ذکر شده است شاغلی میر محمد حسن خان یکی از نبائر میر مسجدی خان مجاهد معروف وطن در فراهم ساختن زمینه طبع این جنگنامه که متن آن جزء ارث در خانواده شان محافظه می شد ایثار و مساعدت زیاد از خود نشان داده اند. انجمن تاریخ ازین همکاری کمال ممنونیت دارد و از بازماندگان مجاهد وطن میر مسجدی خان غازی بسیار مشکور است --- page 4 --- نمره ۰ ۴۸ جنگنامه در وصف مجاهدات میر مسجدی خان غازی و سائر مجاهدین رشید ملی علیه متجاوزین اجنبی در سال های ۱٨۴۲ - ۱٨۳۹ ع اثر : مولینا محمد غلام کوهستانی متخلص به «غلامی » مطبعه دولتی میزان ۱۳۳۱ --- page 5 --- یاد آوری قراریکه در مقدمه این اثر ملاحظه میشود در ماه جوزای ١٣٣٤ یعنی دو سال و چهار ماه قبل طبع این نسخه قلمی را که خاطره هائی از مجاهدات میرمسجدی خان غازی کهستانی و سائر غازیان مجاهد وطن را در جنگ های اول افغان و انگلیس ترسیم میکند در مجله آریانا شروع کردیم و موازی با مجله به طبع نسخ مستقل هم پرداختیم . اينك بعد از دو سال و چند ماه انجمن تاریخ موفق شده است که در قطار سائر متونی که طبع کرده است نسخة علیحده این اثر را هم به علاقمندان تاریخ کشور تقدیم کند . این جنگنامه علاوه برعمومیات واقعات بر مجاهدات غازیان کهستانی و کوهدامنی بیشتر روشنی می اندازد و نام بسیاری از پهلوانان رشید ملی را که در مقابله با اجنبی در طی سال های ١٨٤٢ - ١٨٣٩ ع ایثار وفدا کاری کرده اند معرفی میکند . احمد علی کهزاد ١٠ میزان ١٣٣٦ --- page 6 --- فهرست مندرجات جنگنامه مضمون صفحه مقدمه بقلم احمد علی کهزاد اول آغاز کتاب ٦ در توصیف امیر دوست محمد خان ٧ داستان مشورت کردن کمپنی همراه لات و روان کردن برنس ٩ مصلحت کردن لات بهمراه شاه شجاع از برای گرفتن خوانین کابل و کوهستان و خروج کردن آنها ١٧ فرستادن برنس داکتر را بسوی ولایت زمین ٢٢ مجلس آراستن امیر دوست محمد خان و آمدن قاصد بخارا و پادشاه ایران ٢٦ مصلحت کردن امیر دوست محمدخان با امرای خویش و برای گرفت برنس صلاح ندادن و رفتن برنس بفرنگ ٣١ آگاهی یافتن کهندل خان و مهردل خان و رحیم دل خان از آمدن شاه شجاع ٣٧ آگاه شدن امیر دوست محمدخان از آمدن شاه شجاع ٤٠ داستان برآمدن شاه شجاع از ملك قندهار و رفتن بر سر شهر کابل و جنگ کردن در غزنین ٥٢ قاصد فرستادن شاه شجاع در قلعهٔ غزنین نزد حیدر خان ٥٤ آگاهی یافتن افضل از گرفتن حیدر و از راه بر گشتن و رفتن بر سر کوهستان و جنگ کردن در سید آباد و شکست خوردن آنها ٦١ برآمدن امیر دوست محمدخان از ملك کابل و رفتن بطرف توران زمین ٦٧ داخل شدن شاه شجاع در ملك کابل و گرفتن حاجی خان را معهٔ حیدر خان و فرستادن بطرف فرنگ ١٢٥٩ ٧٢ نامه فرستادن پادشاه بخارا بامیر دوست محمدخان و رفتن به بخارا و گرفتن پادشاه بخارا او را به عداوت ٨٣ برآمدن افضل و اکبر از آنجا و جنگ کردن در چراغ جی و گرفتن ترکان آنها را ٩٥ داستان طلب کردن شاه شجاع کوچ و فرزندان دوست محمد خان را از ملك تاشقرغان و فرستادن به غزنین ١٥٢ ( الف ) --- page 7 --- گذاشتن قلعهٔ خود ها را میر مسجدی خان و محمد شاه خان در جلگه خشری در قلعه میر مسجدی و جنگ کردن آنها در خواجه خضری ١٥٧ شبا خون بردن برنس مرتبهٔ دوم در خواجه خضری بر سر میر مسجدی خان ١٥٨ فرستادن امیر دوست محمد خان برادر محمد افضل خان را از بخارا در تاشقرغان بخواستن کوچ ها ١٦٧ رهائی یافتن امیر دوست محمد خان از نزد پادشاه بخارا و رفتن بشهر سبز ١٧٠ جنگ کردن امیر دوست محمد خان در بامیان بهمراه داکتر وشکست خوردن او از بیدلی ترکان ١٧٨ رفتن امیر دوست محمد خان از تاشقرغان بطرف کابل ١٨٣ آگهی یافتن نامداران از آمدن امیر دوست محمد خان و رفتن بعضی باستقبال او ١٨٤ برگشتن داکتر از بامیان و فرستادن شاه شجاع او را بیاوری برنس در چاریکار ١٨٦ لشکر آراستن امیر دوست محمد خان و رفتن او در پروان وجنگ با برنس، کشته شدن داکتر ١٨٨ برگشتن امیر دوست محمد خان از رزمگاه و رفتن بطرف کابل و سلام کردن او لات را ١٩٥ خبر یافتن سردار محمد افضل خان از رفتن امیر دوست محمد خان در غزو لات و رفتن او نیز در پیش پدر ١٩٩ فرستادن لات امیر دوست محمد خان را معهٔ اهل بیت او بجانب فرنگ ٢٠٢ رهائی یافتن سردار محمد اکبر خان از بند پادشاه بخارا ٢٠٥ تذکر: در صفحات ٧٢-٨١ و ١٠٤-١٥١ و ١٦٢-١٦٧ در شمارش اعداد اشتباه طباعتی رو داده ولی متن کتاب کامل است و افتادگی ندارد خوانندگان محترم متوجه باشند. (ب) --- page 8 --- جنگنامه مولیـا محـمد غلام معروف به غـلامـی کـهسـتـانـی در اواخر سال ۱۳۳۱ در حالیکه شاغلی میر عبدالعزیز به سمت حاکم اعلی پروان و شاغلی فدا محمد صارم به حیث مدیر مطبوعات آن حکومت اعلی تقرر داشتند مکتوب مورخ ۱۹ ماه حوت سال مذکور از مدیریت مطبوعات پروان بدین مضمون به انجمن تاریخ واصل شد: «.. يك جلد مندرس کتاب قلمی که اسم آن مجهول و اوراق سر واخر آن وجود ندارد و از وقایع تاریخ اعلیحضرت امیر دوست محمد خان مرحوم بحث میکند بدست آورده به ملاحظه آن انجمن عالی فرستادیم این کتاب از شخصی موسوم به شاغلی میر محمد حسن خان از نبائر میر مسجدی خان مجاهد معروف وطن میباشد.» متعاقب این مکتوب بعد از یکه در شماره دهم حمل ۱۳۳۲ مقاله ئی راجع به معرفی اثر مذکور در مجله ژوندون نشر کردم شاغلی میر محمد حسن خان مالك اصلی کتاب و لد میر غلام نبی خان ساکن دهکده در قاضی چاریکار که سلسله نسب ایشان به میر مسجدی خان مجاهد معروف کهستان میرسد به انجمن تاریخ تشریف آورده و به سابقه احساسات سرشار ملی و داشتن سهمی در احیای نام مجاهدین وطن حق چاپ و نشر کتاب قلمی خویش را در اختیار انجمن تاریخ گذاشتند. قراریکه متذکر شدم راجع به معرفی اهمیت این نسخه قلمی از نظر تاریخ دو مقاله یکی تحت عنوان: «يك اثر مهم جدید راجع به جنگ های اول افغان و انگلیس» و مقاله دیگر تحت عنوان «ممیزات جنگنامه مولینا --- page 9 --- (۲) محمد غلام کهستانی در شماره های دوم و سوم سال پنجم ژونداون نشر کردم و حالا که موقع نشر کتاب مذکور در مجله آریانا بصورت مستقل فرارسیده معرفی مختصر کتاب و شاعر مصنف آنرا با اهمیتی که متن نسخه در روشن کردن گوشۀ از مجاهدات غازیان کهستانی در جنگ اول افغان و انگلیس دارد ضروری می بینم: این کتاب مندرس بحال موجوده شامل ١٦٦ صفحه است از آغاز ۱۰ صفحه اول متن از کاغذ اصلی کتاب کم میباشد ولی چون در کاغذ سفید عادی نقلی برداشته و بجای گذاشته اند سر نسخه کمبودی ندارد و آخر آن ناقص است. کاغذ اوراق کتاب دو قسم است : قسمت اول تا صفحه ٧٦ کاغذ انگلیسی است که اصلاً سفید رنگ بوده و مرور زمان آنرا شکری ساخته و در حواشی آن آثار چربی و آتش سوزی ملاحظه میشود و روی بعضی از صفحه های جدول کشیده شده اسمای بعضی از صاحب منصبان انگلیسی مثل : الکسندر ، میجر تود، کرنیل کینر، مارتن و غیره با بعضی ارقام در مقابل هر نام تحریر است و در سر بعضی صفحه ها (لودبانه پولتیکل اجنت، پولتیکل اجنت شکا پور) با قید سال ٤٢ - ١٨٤١ بنظر میخورد و چنین استنباط میشود که اوراق مذکور به دفاتر نظامی یا سیاسی انگلیس تعلق داشته و به ظن غالب بعد از جنبش ملی ٢ نوامبر ١٨٤١ (١٧ رمضان ١٢٥٧) وقبل از تخلیه کابل از طرف انگلیس ها (٦ جنوری ١٨٤٢ مطابق ٢٢ ذی قعده ١٢٥٧) از بالاحصار یا از قلعه لغمانی مقرا نگلیس ها در حوالی قریب چاریکاریا از شیر پوریا از سیاه سنگ و یا از یکی از قلعه های دیگر اطراف کابل ضمن غنایم بدست مجاهدین افتاده و شاعر حماسی ها ازین خوان یغما استفاده نموده و در صفحات سفید و حواشی کاغذ جائی که اسمای صاحب منصبان نظامی و مردان سیاسی انگلیس تحریر شده بود نام بهادران ملی و غازیان رشید وطن را در اشعار حماسی خود ثبت کرده است و خاطره بس قیمتداری بیادگار --- page 10 --- (۳) جنگنامه گذاشته است. قسمت دوم بقیه اوراق کتاب کاغذی دارد بیشتر کلفت و کمی قصواری رنگ اسم این منظومه حماسی و اسم و تخلص شاعر در متن بنظر بنده نخورد تنها در آخر صفحه دهم متن نقل جدید یاد داشتی بدین مضمون تحریر است : « در تاریخ بیستم شهر رجب المرجب یوم شنبه يك هزار و سیصد وشش قمر ی مولینا ملا محمد غلام آخند زاده ولد ملاتی مور شاه از دنیای فانی بدنیای بقا رحلت نمود» خارج ابیات منظومه یعنی خارج متن اصلی کتاب در حواشی بعضی فردها ورباعیها باقید تخلص (غلام) یا (غلامی) یا (یادگار غلام) یا ذ کر سنه ١٢٥٩ بنظر می خورد . در اینکه ملا محمد غلام آخند زاده ولد ملا تیمور شاه شاعر و پدید آورنده این اثر حماسی بوده شبهه ئی نیست. شاعر علا وه بر ین کتاب غزلیات دیگری هم داشته که برخی از آن در کتاب«تحفه شاهنشهی» در موزه کابل موجود است. غلامی اصلاً باشنده قریه (آقتا بچی) کهستان بوده و به شهادت این فرد : کنون باز بشنو زمن داستان که من خود دران عصر بودم عیان شاهد واقعات جنگ اول افغان و انگلیس بوده وحما سیات او چشم دید وزبان غازیان ملی است. شاعر به اساس یاد داشتی که قبل برین دیدیم در ١٣٠٦ هجری قمری یعنی٦٨ سال قبل وفات کرده است تاریخ انشاد منظومه حماسی او را میتوان سال ١٢٥٩ تعیین نمود، این سنه طوریکه گفتیم در صفحه های اخیر کتاب چند جادر پایان بعضی قطعات یادگار بقلم خود او تحریر است. سال مذ کور که مصادف به ١٨٤٣ مسیحی است سال اول مراجعت امیر دوست محمد خان بکابل وجلوس مجدد او بر تخت میباشد، غلامی منظومه حماسی خود را در ین سال تمام کرده و ازان تاریخ به بعد ٤٧ سال دیگر هم حیات داشته و چشم دیده های خودرا با احساسات غازیان ملی وطبقات عوام مملکت در قالب اشعار رزمی در آورده است . --- page 11 --- (٤) چون اسم اثر در هيچ جائی بنظر نخورد به لحاظ واقعات آنرا «جنگ‌نامه» خواندم ومانند «اکبر نامه» اثر منظوم حمید کشمیری که چند سال قبل از طرف انجمن تاریخ به طبع رسیده وبسا نامه‌های جنگی قدیم وجدید افغانستان به بحر تقارب سروده شده، میان تاریخ انشاد «اکبرنامه» حمید کشمیری و «جنگ‌نامه» غلامی کهستانی يك سال فرق است اولی در ١٢٦٠ ودومی در ١٢٥٩ بعد از تخلیه افغانستان ازطرف انگلیس درسال اول سلطنت مجدد امیر دوست محمد خان انشاد شده وبدین ترتیب غلامی يك‌سال مقدم‌تر نظم اثر حماسی خویش را تمام کرده و افتخار نظم ساختن کارنامه‌های پهلوانان ملی درجنگ اول افغان وانگلیس به شاعر کهستانی ما می‌رسد. غلامی بعد از حمد ونعت و درود برحضرت پیغمبر (ص) ویاران وی کتاب خویش را به توصیف امیر دوست محمد خان آغاز نموده وداخل شرح وقایع شده وعنوان آخرین واقعه این اثر: «رهائی یافتن سردار محمداکبر خان از بند پادشاه بخارا» میباشد. شبهۀ نیست که ازین تاریخ به بعد تا تخت نشینی مجدد امیر دوست محمد خان در کابل واقعات زیادی رخ داده که قوت حماسیات ملی دران‌ها بیشتر تبارز داشته ولی متأسفانه این قسمت‌ها کمبود است که باپیدا شدن کدام نسخه دیگر تکمیل خواهد شد. حمید در اکبر نامه خود ازجنگ‌های امیر دوست محمد خان باسك‌هم تذکراتی داده در جنگ‌نامه غلامی ازین واقعات ذکری نیست وتنها به جنگ‌های اول افغان وانگلیس (جنگ اول) اکتفا کرده است. حمید درشرح واقعات مربوط به تهاجم شجاع وانگلیس برخاك افغانستان ورفتن امیر دوست محمد خان به بخارا ومراجعت او به خاك وطن رؤس مطالب را در چند مبحث خلاصه کرده وغلامی کهستانی که خود ناظر واقعات بوده واز نزديك صحنه‌های جنگ وپهلوانان میدان کارزار را تماشا میکرد بیشتر داخل جزئیات شده وکارنامه‌های غازیان ملی بخصوص غازیان --- page 12 --- (٥) جنگ نامه کهستانی را با ذکر اسماء ایشان مفصل گرفته است و این وجه ئی است که جنگ نامه او را از نظر تاریخ ملی خیلی مغتنم و قیمتدار ساخته است. مولینا غلامی چون بیشتر شاعر تصنیف ساز است اشعار و منظومه های او متضمن برخی از اصطلاحات و کلمات عامیانه میباشد که بدون کوچکترین تعدیل به حیث ممثل قریحۀ یکی از دهاتیان دهکدۀ (آفتابچی) کوهستان نشر میکنیم و یقین کامل داریم که علاقمندان در اشعار ساده و خالی از هر گونه پیرایه او احساسات سرشار وطنخواهانه فردی از افراد مجاهد افغانستان را در طی قرن ۱۹ در مقابل تجاوز بیگانگان به خاك وطن درك خواهند کرد. ۲۳ جوزا ۱۳۳۴ احمد علی کهزاد [ornament] --- page 13 --- (6) بسم الله الرحمن الرحیم جنگ نامه بحمدی که از گل بر آرد گلی دهد مهر آن بر دل بلبلی بنام خداوند گون و مکان که . . . گوکب آسمان خدای نگهدار بالا و پست که روزی ده خلق از هر چه هست ز انعام لطفش همه بهره ور ثنایش بود بر زبان ها گهر گشاینده کار صاحبدلان معونت ده مشکل مبتلان ترحم کننده است بر مؤمنان جزا را دهنده است بر کافران فرازنده گنبد بی ستون گند لعل از سنگ خارا بیرون گهی اره بر فرق زکریا (ع) کشد که از دوستی بین که یحیی (ع) کشد گلستان کند نار را برخلیل (ع) نباشد کسی را در ینجا دلیل خدای جهاندار . . . نگهدار یونس (ع) ببطن سمک بالطاف خلاق گیتی نورد نگارنده سقف این لاجورد بیزدان خلاق هر فتح باب زمین گسترا نیده با روی آب بدانای اسرار راز نهان خطا بخش عصیان که بر مؤمنان که ما چاره جوئیم و بیچاره ایم گرفتار این نفس اماره ایم ولیکن ازین مانده ام در شگفت صفای دلم گرد عصیان گرفت وزین مژده بس شد گامم دگر که لا تقنطوا کرد ما را خبر عنان قلم را در آرم براه بنعت محمد شه انبیا (ص) بتهلیل هو برکشیده دهان میان کیان و سران و شهان --- page 14 --- (۷) که تا پیرو دین آن سروریم غلام درش را بجان چاکریم باعزاز آن چار یار کبار (رض) کزیشان بود دین حق پایدار نخستین ابابکر آن یار غار (رض) محیط سخا معدن اعتبار دوم عمر (رض) آن عادل هوشمند که از عدل او شد جهان بهره مند سوم آنکه عثمان بحروقار (رض) چهارم علی صاحب ذوا لفقار (رض) درود است اول پس آنکه سلام ز ما بر محمد علیه السلام خدایا بذات تو بر دم پناه زلطفت در فتح بر من کشا اگر تو در فتح نگشائی من این راه را پی کجا بر دمی کیم من بدانی كه يك مشت خاك ز خاك من ار گل بروید چه باك بدان گل چمن را معطر كنم ببویش چو بلبل سخن سر کنم بماند مگر یادگار کهن که جوینده خواند پس از مرگ من بده ساقی آن باده نوش را که گویا کند طبع خاموش را بمن ده که تا نکته دانی کنم به تیغ سخن کامرانی کنم یکی داستانی درین انجمن چو در سفته ام گوش بکشا بمن در توصیف امیر ابن امیر امیر دوست محمد خان غازی امیر کبیر آن سر خروان نسب بر نسب پور پاینده خان سکندر خصال است و جمشید فر سزاوار تخت و کلاه و کمر نژادش درانی وطن کابلیت ببا زو ایا رستم زابلیت همه روز روزش چو نوروز باد شبش چون شب قدر فیروز باد سر سر کشان در کمندش بود دل دوستان پای بندش بود کمیت فلک زیر زینش بود ... فرمان برینش بود ز دور زمانه گزندش مباد گهی احتیاج سپندش مباد همه خلق زالطاف او بهره ور نه کس را رسیده زیان و ضرر بگوئیم ز اوصاف آن شیر زاد که گیتی چنان شیر مردی نزاد --- page 15 --- (۸) بستد بسپر و رای و بـدا نشوری تحير بد و چرخ نیلوفری سزا وار آن است اين پاك دين شود مشتری ز یمنش در نگين بحد منعـداری این تاجــور اسد همچو جوزا بيستي كمر بميد ان كين بسته روز نـبرد سنانش برآورد از مريخ كرد بــه تيغ او هنر آشكارا كند نكان در دل سنك خارا كـند خصوصاً بعـدل و بحكم و به داد به اصل و نسب و به جد و نژاد کسی نیست همتـای این تازه رو خدايش بمحشر دهد آبرو شنو تا سخن را کشایم عنان بر آغاز توصیف شهزاد گان نخست افضل آن سرور نـامـور بـود پور شاهنشه تـاجـور بقهر ار کشد تيغ در روز جنگ نباشد کسی را مجال درنگ گه رزم اگر ترکتازی کنـد گـر از مهر با شیر بازی كند بسر پنجه زور باز و و دست کمرگاه پیلان جنگی شکست دگر پور شاه اکبر پهلوان شگفته ؛ چشم نصر انیان بگويم ز اوصاف آن شیر زاد چو او مـادر دهر هـر گز نزاد بستد بسپر و رای و بدا نشوری تحیر بد و چرخ نیلو فری بمیدان کین آن . . . دلیر تن پیلتن را در آرد بزیر بپرخاش اگر تنگ بندد میان کشد پوست از از د های دمان سوم اعظم (۱) آن گـرد شمشیرزن سنانش بود سنگ خارا شکن چهارم بود حيدر (۲) نامـور دگر شير علی (۳) سرور پـرهنر (۱) سردار محمد اعظم یکی از پسران امیر دوست محمد خان میبا شد که بعد ها به مقام پاد شاهی میرسد و به اسم امیر محمد اعظم خان معروف است . (۲) سردار غلام حیدر خان پسر دیـگر امیر دوست محمد خان است و حين حرکت قوای انگلیس وشاه شجاع از قندهار بطرف كابل حکمران غزنی بود و بعد ازینکه شهر مذکور دراثر خیانت برخی افراد ناصالح مفتوح شد نامبرده تسلیم و اسیر گردید . (۳) سردار شير علیخان پسر دیگر امیر دوست محمد خان است که بعد ها دو مرتبه پادشاهی میکند و بحيث يك پاد شاه متور در سلاله محمدزائی مقام خاصی دارد . چاپخانه ... میدامان الله جروف عبد الغنی جمیلی یوم ۲۲ و ۱۳۳۴ --- page 16 --- (۹) با يشكر ، دهريك زشهزادگان بيا يك دو دم گوش ميکتابمن نخستين چو سلطان (۱) ديگرعمر همان هر سه سالار لشكر پناه چنگویم ز اوصاف سلطان سخن که رزم اگر تنگ بندد ميان فلك آفرين خوان بيا زوى او خنك با چنین شاه با لشکر ا چو خسر و نشستند بر تخت عاج شب و روز پيوسته با عدل و داد ببين رونق ملک را چون ببست بدين ابهی شاه بو د استوار الا ای خرد مند د انمای کار همه جنگ جوی و همه کاردان که خاطر نشان سازمت زين سخن سمند و يكى مر د صاحب هنر که بودند پور برادر بشاه سخا پیشه و مرد شمشیر زن نه رومی بماند نه نصرانيان (۲) ملك گفت احسنت بر خوی او همه کار دانند دانشورا زهر كشور ش مى بيار ند باج بهر کس در لطف و احسان كشاد بز و چو چه گر گ يكجا نشست عروس جهان آمدش در کنار گلت باد خرم چو فصل بهار بيا با ز بشنو د گر ما جرا داستان مشورت کردن کمپنی همراه لات وروان کردن پرس ببین تا كه اين گنبد بیستون بباريد غم باز بالای غم دلم خواست تسخیر کا بل زمین وزآن پس همان شاه فیروز بخت بفرمود تا جمله سرانسان چه ريزد از ين دا من نيلگون ندار دسر راحت الانشم كند مشتری خاتمم در نگین روان گشته بر کرسی زر نشست بیا بند کا ین راز سازم عیان (۱) سردار سلطان احمد خان پسر سردار محمدعظیم خان برادرزاده امير دوست محمد خان بود ودر روز های قیام ملی به سردار محمد اکبرخان پهلو به پهلو کار و فعالیت میکرد. (۲) مقصد از نصرانیان انگلیس ها و مقصودها انگلیس های مقیم هند میباشد. جنگنامه ۰ ۰ سیداعمان الله چومرتب محمدهاشم ، مطبعه پورتان ۱۳۴۲ --- page 17 --- (۱۰) یکی لات (۱) جنگی و را نام ود سفائی ندارد دلش غیر دود چو جرنیل ملکی کرو (۲) ماکشن (۳) دگر مستری (٤) مرد شمشیر زن دگر کاتن (٥) و رایت (٦) داکتر (۷) ... مول (۸) آن مرد صاحب هنر چو پاطنحدو (۹) برنس (۱۰) فتنه ساز برفتند و بردند بر شه نیاز برفتند زان پس در ان بارگاه ببوسید آن تخت و تاج و کلاه بگفتند کای شه ترا بنده ایم سری پیش فرمانت افکنده ایم درین خواستن مدعای تو چیست ؟ تو خوف از که داری و بیمت زکیست ؟ چوشه این حکایت از انها شنید که قفل سخن را بیامد کلید (۱) ولیم جی مکتاتن نماینده مختار انگلیس بود که به معیت شاه شجاع بتاریخ ۱۷ اگست ۱۸۳۹ وارد کابل شد و از این تاریخ به بعد تا ۶ جنوری ١٨٤٢ قریب دونیم سال در دورۀ سلطنت دوم شاه شجاع در مجاری امور دخالت داشت . مکناتن در زبان زداهالی کابل بنام (لات) و (لات جنگی) شهرت یافته بود - لات همان کلمۀ (لارد) انگلیسی است مردم از تنفر زیاد شاه شجاع را (لات کلان) لقب داده بودند و مکتاتن بعد از جنبش ملی ۲ نوامبر ١٨٤١ در میدان شیرپور به دست سردار محمد اکبر خان غازی به قتل رسید . (۲) (گر) شاید عبارت (مگریگر) باشد که نماینده سیاسی فرنگی در جلال آباد بود (۳) مهکشن پولیتیکل اجنت پشاور بود صفحه ۱۹۹ از زوایای تاریخ معاصر افغانستان ملاحظه شود. (٤) اسم خاص نیست و لقب عام است . (٥) سرولفبی کاتن حین حرکت انگلیس بطرف کابل قومندان لوای اول پیاده بود . (٦) مقصد ازین (رایت) در اینجا کرنیل را برت است که در رأس یکی از دو غندی قرار داشت که لوای دوم انگلیس را تشکیل میداد و قوماندان آن میجر جنرال دیوکان بود (۷) این داکتر عبارت از داکتر گرانت است که در کمپ انگلیس قلعه لقمانی در چاریکار بود بعد از جنبش کابل که ملییون کهستانی هم به حرکت آمدند و قلعه لقمانی را اشغال کردند داکتر گرانت با جمعی از زخمی های انگلیس میخواست خود را به شیرپور برساند در فاصله سه میلی کابل بدست غازیان کهستانی کشته شد . (۸) لیونتت مول قومندان دسته کهستانی ها بود در خورد دره دسته کهستانی علیه او برخاسته و نامبرده را تکه تکه کردند . (۹) پاتنجر در قلعه لقمانی در نزدیکی چاریکار در اثر جنبش غازیان کهستانی زخمی شد خود را به کابل رسانید و بعد از قتل مکناتن قایم مقام او گردید و معاهده تسلیمی را از طرف انگلیس با سران ملییون افغانی امضا کرد . (۱۰) سرالکسندر برنس نماینده سیاسی انگلیس در روز قیام ملی ۲ نوامبر ١٨٤١ به درخانه اش در کابل بقتل رسید . --- page 18 --- جنگ نامه (11) بگفتا ببالها که ای همدمان که چون اژدهائید آتش فشان نباشیم ازین دیگر آسوده تر کشید... ازین مدعا بیشتر روید جانب شاه گیتی سرا در ان ملك او افکنم ماجرا ستانم از از و افسر کشورش ببند گران بر گذارم سرش کجاز آتش تیغ من جان برد یقین تخت خود را بمن بسپرد گر اوز زمگام رفت و بیچاره شد و زاز ملك خود نیز آواره شد رود هر کجا چاره یابد تنش شود ایمن از خار من دامنش همان ملك كابل شود بیدرنگ تصرف بر صاحبان فرنگ (۱) از آن پس رخ خودسوی لات کرد وزین مژده بس خاطرش شاد کرد که چون لات آن مردبارای وهوش همین حرف ها را شنفتی بگوش بگفتا اگر هست این دلیپند روان رخت برسوی کابل ببند بصید بزرگی که آرم بچنگ بجز مکر و افسون و نیرنگ و رنگ و گرراه دیگر بود اندران که آسان شود عقد این سرکشان بگویش سرآسر توای هوشمند بگردان که این شود دلپسند بر آشفت پس لات جنگی بگفت که ای شاه اقبال بخت تو جفت تو گوئی که آن شاه کابل دیار کشم یا کشم زنده او را بدار یقین آمدستم که آن تاجور بلنگت زین را بدرد جگر گه ترکتازی شود در شتاب رساند سر نیزه بر آفتاب دگر خوف دارم ز انبوه عام که این شربتم تلخ آید بکام تو این دام را زود برچیده دار که این صید را کی توانی شکار دگر آنکه بشنو ده يك بيك بسی کوه دارد که سر بر فلك که پوینده را اندر و راه نیست نشیننده را اندر د جای نیست بود اندران برف کافور رنگ نباشد در آنجا مجال درنگ بدان ماندا کنون همین داستان بیا بشنوای عاقل کاروان (۱) صاحبان فرنگ ، عبارت از صاحب منصبان انگلیسی است . --- page 19 --- (١٣) هر آن دزد تا راهبر را نیافت تهی خانه را بیاید شکافت درین بحر نادیده جای صدف زغم غطه و در بیاید بکف مبادا شود بخت ما واژگون شود رشته کار از کف برون نوشته بمکتوب شان قتل ما بکر دیده و چپ ... بدان مردم شاه کابل بجنگ دلیرند پر خون ما بسید رنک یکی حیلة آمد ستم بیاد اگر بشنوی ای شه شیر زاد بباید اینجا یکی کار بین فرستی سوی شاه کابل زمین بگردد همه کوه وصحراو یم نویسد بمکتوب خود درقلم پس آنکه بیارد سوی شهر یار ببین وبدان کار کن اختیار چو ازلات جنگی شنو داین سخن پذیرفته شد اندر ان انجمن وزان پس همان شاه اسرائيان (١) ببدانست انجام سود و زیان رخ خود سوی برنس آورد و گفت که امروز این راز نتوان نهفت که این عقده کار بر دست تست کلید در فتح بر شست تست برو جانب ملك کابل زمین همه بیشه و کوه و هامون ببین تو پس آنچه بینی در آو قلم وز ان نيك و بد يا بود بيش و كم مرا زين سخن کار بس مشکل است وزین آرزو پایم اندر کلست بهمراه خود بر گزین داکتر که او از همین کار دارد خبر دگر هر که خواهی ز دانشوران ببر همره خود ازین لشکران دگر از زر و کنج واسباب ومال فراوان برای کرد فرخنده قال مبادا تهیدست گردی بکار که دست تهی هیچ ناید بکار دوباره همان شاه اسرافیان ببرنس همیکرد خاطر نشان ببر دارو بر جای نیکوبنه در آنجا بدان شاه کشور بده پس آنکه همان لات جنگی سرشت یکی نامه خوب و زیبا نوشت که هان ای سپهدار کابل زمین رسد بار گاهت بچرخ برین (١) مقصود از شاه اسرائیلیان اینجا (ویسرا) نایب السلطنه هند(لارد اکليند) است --- page 20 --- جنگ نامه (۱۳) ايا پهلوا خبر وا مهترا بر او رنگ شاهی بلند اخترا مبارك برت باد این تخت و تاج که از ماه گردون ستانی خراج بيا و بما راستی کن نخست که بر عهد خود باش پیمان درست اگر گنج خواهی و گرلشکر را سپارم بدرت ای فریدون فرا بدیشان سخنهای بارنگ و بو بسی در نوشت آن پل نامجو ولیکن دورنگی بدش در سرشت اگرچه که این نامه درزرنوشت پس این نامه را زود شاه فرنگ بپبر س بدادش که . . . . و این نامه را بر برشهر یار وزان گاه پی کارخود چاره دار وزان پس بگفتش که ای پرز کین تکاور بکش سوی کابل زمين روان شد چوپرس ازان بارگاه وداع خواست از شاه و برشد براه به آلين قاصد زملك فرانك برآمد همان پرس فتنه رنگ دو باره دو صد مرد آهن کلاه گزین کردهمراه خود کینه خواه عمان داکتر با دگر همرهان بعزم سفر تنگ بستی میان برفتند آنان پلان در شتاب نه آسودن خورد بود و نه خواب زگـرد سواران بپـولاد سم بخورشید پوینده راه گشت گم به بلغار میرا ند در بحر و بر که تا پشور (۱) آمد آن بد گهر بامید تسخیر کابل زمین همیرفت بنشست با لای زین شب و روز میرفت در کوه و دشت بدین گیرودار هم زخیبر گذشت چو اطلاع بشه داد که ما بنده ایم سری پیش فرمانت افکنده ایم بخد متگذاری آن شهر یار کمربسته گردیم بصد انتظار نوازش برو کرد آن شهر یار بیا شید دائم درینجا قـرار ... (۲) تـاخـودز خيبر گذشت ازان تلخا جانب پهن دشت ... سـوی کابـل آورد رو که تاخود رود نزد آن نامجو (۱) پشور همان پشاور است که در محاوره عوام (پیشور) و(پشوز) هم تلفظ میشود (۲) جاهای نقطه چین بعلت پریدگی کاغد ورق کتاب از بین رفته است . --- page 21 --- (١٤) خبر شنیدن امیر دوست محمد خان از آمدن برنس . . . آن شاه با نام و ننگ که قاصد رسید از دیار فرنگ . . . بفرمود کای پهلوان خردمند و دانا و روشن روان . . . . . مردم شهر همه بدارند خود دست از کار همه . . . . . . صغار و کبار . . . . . امروز بیرون شهر چه از هوشمندان صاحب سخن که هستند با ما درین انجمن مقابل بر آیند بیرون همه نوجویان شواند و میان زمه پس آنکه دو پیلی که بودش بکار بیاراست او را برنگ نگار جل اطلسش بر فگنده ببر کزان زینت آراست زیب دگر در و کوهیه بست از زر ناب که رخشان شود چون رخ آفتاب فگندش بسر نیز افسار زر ز نقره در و قبه های دگر . . . هر گوشه آویختن . . . خ مینر بختن بگردن درش مهر ها گوهری برافر وخت چون چرخ نیلوفری چو شد کار پیلان بر آراسته کنون اکبر (۱) از جای برخاسته بفرمود تا مردم آمد بیرون سپاهی سراپا به آهن درون جوانان آزاده با زیب و فر همه دیبۀ چینی اندر ببر مراهق پسر کان شیرین لبان زگیسو کمند و زابرو کمان زابرو فگندند در سینه تیر بخم کمندشان خلایق اسیر . . . چشم همچون بت آزری . . . جان مردم بغارت گری بهر عشوه چون مهره کهر با بی دل ربودن همه دلبر با تمام خلائق ز پیر و جوان برفتند چون موجۀ بیکران ز انبوه مردم جهان گشته تنگ که آینده را نیست جای درنگ زگردسواران دران روز گار سیه شد هوا همچو ابر بهار (۱) وزیر محمد اکبرخان غازی پسر رشید ومجاهد امیر دوست محمدخان . --- page 22 --- (۱۹) جنگ نامه برفتند هر دم باین زمزمه نشيمن به بتخاك (۲) كردند همه وزان سوی برنس بياهد روان سوی اکبير آمد پياده دوان چوا كبير فرود آمد از بارگی رسيدند با هم بغمخوارگی پس آنگاه هم آغوش گشتندبهم چو همدست همدوش گشتند بهم بپرسيدند احوال همديگر ان زملك وزشاهان نام آوران زبس ازغم رنج راه کا ستند د می بر نشستند و برخا ستند دو پیلی که بود از ز ر آراسته روان اکبیر اور اهمی خواسته باستاد پیل همچو کوه بلند بفرمود آنگه یل هو شمند نشینید بر حوضه پیل مست ببك پيل بنشستند آن مهتران بهم برنس و اکبير پهلوان بدیگر نشستند با زیب و فر خردمند مستوفی (۱) و داکتر شتابنده گشتند با این گروه سوی شاه کابل نهادند رو بشهر اندر آمد روان بیدر نگ بدل گفت برنس تو... در نگ روان آنگه آمد بنزديك شاه ببوسیدیش دست و تخت و کلاه پس آنگه بپوزش زبان بركشاد دعا بر دل جان شاه كرد یاد . . . . . بیدار باد . . . . . نگهدار باد همه سال بخت تو فیروز باد همه وقت روز تو نوروز باد بنو هر که کج بازد اندر زمان شود خواروزاروشکسته روان چنین گفت وشاه نيز بنوا ختش بگردون سر از لطف افراختش که این ملک اند از پای تو باد سرسر كشان خاك راه تو باد (۲) منزل اول از کابل سر راه جلال آباد . (۱) این مستوفی میرزا عبدالسمیع خان بوده که در عصر سلطنت امیر دوست محمدخان عهده دار این کاربود . (۲) داکتر اسم عام است . در هشت بمعنی (الکسندر برنس کسی به نام وصفات داکتر نبوده ولی در میان صاحب منصبان انگليسی داکتر نام کسی بوده که حمید کشمیری هم در اکبر نامه چندین جا صحبت میکند ومحتاملا (داکترلات) نام داشته وحين مراجعت اميردوست محمدخان از حبس بخارا عليه او در بامیان اخذ موقع نمود بود . --- page 23 --- (١٦) خنك شاه با چون تو دانا وزیر سزاوار هر گونه داد کیر پساپهر پرسیدش آن نيك رای زاحوال آن ملك واز رنج راه هم از کمپنی (١) نیز احوال جست جوابش چنین داد بر نی درست از ان پس ز گفتن خموش آمدند خموش از مقال وخروش آمدند بیا خواست چون برنس کان رنگ بشاه داد مكتوب شاه فرنگ چو شه نامه بسترد از دست آن سر مهر نامه بکند آن زمان سرا پای نامه همه بنگرید بهم هر چه بنگاشته بود دید چو در سفت نامه خوانده شد بمضمون او نیز دا ننده شد خمشو غید آن شاه روشن روان له فی گفت اندر جوابش نه آن پس آنگاه آن تحفه های سرشت بیاورد و در پیش شاه بر نهشت چو آن تحفه هانیز پر دا شتند لب شاد و خندان بدو داشتند بدو داد آنگاه یکی جاه را که آنجا گذارید بنگاه را فرود آمدند جمله دران مکان کشون برنس و نیز همراهیان بهم مجلس شادی انگیختند شب و روز عیش و طرب ریختند بشب قلقل شیشه می بود و مل سحر غلغل بلبل و روی گل مغنی گهی کرد گلبانگ رود زطنبوره و بربط و چنگ و عود گهی در کباب و گهی در شراب زهر گونه خواهش گری کامیاب چند روزی بدینسان بدند بعشرت دل شاد وخندان بدند پیکی روز برنس بر شاه رفت بدان خاصه بنگاه دلخواه رفت بدو گفت کای شاه عالیجناب کمیل را بدل هست این انتخاب که فرماندهی بنده را اینجشن کنم سیر املاک کابل زمین بگردم بسی ملك وهامون وكوه که چون است این مردمان را گروه چوشه داد فرمان مر آن شوم را که تاسیر سازد برو بوم را ن کابل شد در تماشای گشت که تا بیند هنگامه کوه و دشت (١) در اصطلاح عوام افغانسان عبارت از خانم و حتى ملکه انگلستان میباشد . --- page 24 --- جنگ نامه (۱۷) همی برد آنجا بسی پیش و کم دل خالی از راحت و پر زغم ز بند ظفر می نمودن رها که هر جای خوا هد به پویددراء پسر بردن ایل کو نه روز و شبان کنون باز بشنو زنو داستان مصالحت کردن لات به مراه شاه شجاع (۱) از برای گرفتن خوانین کابل و کوهستان وخروج کردن آنهاوجنگ کردن کنون بشنوای مردبا نام و ننگ که چون است این گنبد آب رنگ بهر گردشی صد هزاران شگفت پدید آورد هر زمان از نهفت گهی گنج بخشد بشاهان شهر گهی رنج بخشد بمر دان دهر که چون شاه شجاع شاه اورنگ گیر جهان شد بفرمان آن دلپذیر کنون ملك انجام از وی گرفت جهانی سر انجام ازوی گرفت شب و روز عمر ش بعیش و نیاز گذشت از نیاز جهان بی نیاز یکی روز آن لات باپاکدین (۲) بشد نزد آن شاه روشن جبین بمکر دید همراز ولب بر گشاد همی گفت کای شاه بارای و داد نظیری بگویم کنون بی نظیر که بر شاه عا لم شود دلپذیر که گر تیغ خورشید ناید پدید کجا نور ماه میشود نا پدید ز شیران اگر بیشه ناید تهی نبینند کس از پشه روی بهی که تا نامداران کابل دیار نیفتد به بند تو ای شهریار ز اندیشه خاطر مرا دور نیست ازین خوب تر گفت دستور نیست چوشاه این سخن را ازو کرد گوش بگفتش که ای مرد بارای و هوش (۱) شاه شجاع الملك پسر تیمور شاه درانی سدوزائی است که دو مرتبه به پاد شاهی رسیده است. بار اول بین سال های (۱۲۱۸ و ۱۲۲٤) وبار دوم بین سال های (١٢٥٤ و ١٢٥٨) سلطنت کرده است شاه شجاع بار دوم به كمك انگلیس ها به سلطنت رسید و در چهار سال سلطنت دوم او انگلیس ها افغانستان را اشغال کرده و اداره امور بیشتر در دست آنها بود. (۲) لات عبارت از سر ویلیم جی مگناتن ایلچی ووزیر مختار انگلیس است که در کابل در شیرپور اقامت داشت. --- page 25 --- (۱۸) بدو گفتی این گفته دلپسند در آرم سر سر کشان را به بند درینجا بخواهم همه سر کشان وزان پس فگنم شان به بند گران بدل گفت زان بعد شاه دلیر کزین کرده بختم در آید بزیر اگر نا مداران ببیند افگنم سربخت خود در کمند افگنم مرا پادشاهی نماند قرار شود دین اسرا نیان آشکار گر از پرده بیرون شوم بیدرنگ شوم جنگ پیما بخیل فرنگ نه نیکو نماید بشاهان دهر که بر نيك خواهان شوم بد گمار مرا چند نان ونمك داده اند بتقریب سی سال پرورده اند(۱) چگونه من این کار برهم زنم نمكدان الفت چسان بشکنم همان به که پنهان بنام آوران ازین گفته گویم سر داستان که هر يك بلاو شند . . . . . . وزان بعد آن شاه . . . . . فرستاد نامه . . . . . بصد گونه خواهش بخورد و بخواب که سازد تهی خاطر . . . . . پس از دیدن نامه هر نامدار سوی شهر رفتند . . . . . چو میر مسجدی (۲) شیر پرخو دگر . . . . . . . علی خان (۳) و محمد شاه خان (٤) بر فتند این تا . . . . (۱) میان دو دورۀ پادشاهی شاه شجاع بين ١٢٢٤ كه ختم دورۀ اول و ١٢٥٤ که آغاز دوره دوم سلطنت او میباشد سی سال سپری شد درین مدت پادشاه مخلوع و فراری از طرف انگلیس ها در لودیانه و سایر نقاط هند پرورش یافت . (۲) میر مسجدی خان معروف به کهستانی پهلوان و هیروی این جنگ نامه است نامبرده ارده قاضی چاریکار بوده و در رهنمائی غازیان کوهستانی وتحريك آنها عليه فرنگی ها سهم بارز و برجسته ئی داشت مزار او در دمقاضی زیار تگاه مردم است شرح حال مفصل او در آخر جنگ نامه ملاحظه شود . (۳) درمیان روشناسان مجاهدین چندین نفر بودند که اسم (علی) در نام شان دیده میشود مثل حاجی علیخان و ناصر علیخان احتمال دارد که مقصد از علیخان یکی ازین دو نفر یا کس دیگر باشد . (٤) محمد شاه خان معروف به ابا بکر خیل از سران معروف مجاهدین است در روز قتل مگناتن به معیت سردار محمد اکبرخان غازی حاضر بود . --- page 26 --- جنگ نامه (۱۹) بماوی حافظ جی (۱) نيك نام پس از پرسش هريك کای نامدار بپرسیدند ازوی که ای کامگار آن شاه با آبرو ازین خواستن چیستش آرزو بنام آوردن را بشهر برآمد مرا در دل شهریار حافظ جی آنگاه سخن بنام آوران اندران انجمن شاه دلیر چیست مقصودش از کین و مهر خوب و زشت سازم سرشت درین گردون سپهر بپیچید در پرده تا بنده مهر چو شد نور خور از جهان ناپدید صف آرای انجم صف اندر کشید بگردید حافظ جی میزبان پی طعمه شام نام آوران بیاورد بایستی هر چه بود نهادند و خوردند بر در و د پس از عذر مهمان مر آن نیکخواه بگردید آنگاه روان سوی شاه دران شب بشد جانب شهر یار اواز یدش آن شاه والا تبار ببوسید آن لحظه شاه را زمین که ای باد چترخت بزیر نگین بزرگان ملک کوهستان دیار رسیدند در خدمت شهریار بماوای این بنده جا کرده اند بلطف توامید گاه کرده اند اگر امر باشد زشاه جهان که در خدمت آیند نام آوران چو بشنید شاه این سخن سر بسر بدو گفت کای مرد صاحب هنر تودانی که در کف مرا کام نیست ازین پادشاهی بجز نام نیست (۲) اگر نامداران درین بارگاه بیایند خورسند و دل نيك خواه (۱) حافظ جی میر حاجی پسر مرحوم میرواعظ از روحانیون بنام و معروف وقت بود. (۲) این فرد گوئی زبان حال شاه شجاع است واقعاً در دفعه دوم پادشاهی او جز نامی بیشتر نبود، زیرا اداره امور در دست مکناتن وزیر مختار ایلچی انگلیسی بود. --- page 27 --- ( ۲۰ ) بگیرند این قوم ناپاك دين سراسر بلان را هم از روی کین مراچاره منم : ترا گفتم این نکته. بباید زین پس درین بارگاه اگر چند من خوانم اى نيك خواه کنند هر یکی چاره کار خویش بکوشند در فکر بیمار خویش ببینم که از دور دوران دون زاندوه وراحت چه آید برون چو حافظ جی این نکته از شاه شنفت بیامد بر نامداران بگفت بشفتند نام آوران زین سخن پریشان وحیران دران انجمن همیگفت هر يك كه تدبیر چیست بدین خواب آشفته تعبیر چیست همیگفت آن مجدی . ابا عبدالق (۱) که ای هوشمند چو بر شاه نباشد سر گیر و دار چرا تن به بیهوده سازیم خوار كز من بعد بر قوم نصرانیان بكوشيم في الجمله اندر زیان که این اهل کفر است و ما اهل دین نبینیم شان دیگر الا به كين بمیر یم یا کشته سازیم شان بخون غم آغشته سازیم شان بجز این سخن هیچ دیگر مباد ستا نیم سر با رو دسر بباد علی خان محمد شه هم زین سخن بگشتند شادان روان ز انجمن اول دوره شهر کابل زمین پس آنگه ببازار کابل زمین همی سیر کرد و همی بشکر بد وزان پس بکهدا من (۲) آمد پدید پاستا لف (۳) آمد گذر گاه او همی سیر میکرد ماوای او پس آنگاه بیگرامش (٤) آمد گذار وزان جایگاه شد سری چهاریکار (ه) سرا پرده بر پای کرد ی بسی دران دشه ماوای کردی بسی (۱) عجالة هویت او معلوم نشد اگر چیزی بدست آمد در آخر کتاب داده خواهد شد. (۲) فلاله حاصل خیز و پر جمعیتی است در شمال كابل . (۳) صیفه ایست زیبا در کوهدا من در شمال كابل (٤) بكرام ب ٦٠ كیلومتری شرق چاریکار افتاده . در زمانه های باستان به نام ( کاپیسی) قرن های متوالی پایتخت افغانستان دوره های کوشانی و بعدتر بوده . ٥) دهکده ایست بزرگی که حیثیت شهر کوچکی پیدا کرده و پر جمعیت ترین نقطه کوهستان و کوهدامن است . --- page 28 --- (۲۱) روان چند روزش در آنجا گذشت خرامید هر لحظه در کوه ودشت پس آنگه بپروان (۱) با گلبهار ۲) ... آن بداندیش کافر گذار کرانه کرانه به پهلوی آب سوی پهلوان کوه (۳) کردی شتاب دمی نیز بالای آن کوه نشست وزان پس هم از آب پهلو گذشت بصد رنك تزویر با همرهان سوی خوجۀ ريگ کشتی روان (٤) همی گشت کردی دران اندکی تخیر ازان بو العجب شد یکی چگویم که چونست آن بوالعجب نداند کسی هیچ او را سبب یکی کوه سرسوی چرخ فلك که پیداش کرده خدا وند يك هيا قلش بود سینه پهلو باند نسیمش خوش وخرم و دلپسند زسر تا بپا ريگ خشخاش رنگ نه الوان آن سنگ ماند بسنگ مدخل دران کوه سرتا بپاست عمیقش نداند کسی در کجاست چو در عرض آن موضع پرانکار رسد تیر پیکان مردان کار بعینه بود رنگ شکر ترین کند چشم بیننده اش آفرین یکی غار (٥) پایان کوه اندر است نداند کسی تا کجایش سر است چو بر سر مر آن بوالعجب را بدید سراانگشت حیرت بدندان گزید بدینگونه هرجا که میرفت آن زسردار آن ملك جستى نشان روان سوی او میشدی رهنمون بفن و فریب و بمکر و فسون بصد چاپلوسی و هر گونه رنگ رساندیش پیغام شاه فرنگ (۱) پروان در مدخل درۀ سالنگ در دامنه های جنو بی هندوکش افتاده. اسكندريه پای هندوکش در انجا بنا یافت حالا به نام جبل السراج بیشتر شهرت دارد . (۲) در نقطه تقاطع رود خانه پنجشیر وشقل افتاده یکی از تفریح گاهای سمت شمالی است و در مجاورت آن دز شیخان خیل گلبهارخانه نساجی بناشده است . (۳) پهلوان کوه در سه کیلو متری شرق خرابه های بگرام افتاده (٤) ریگ روان در مقابل بگرام آنطرف رود خانه در حوالی قریه صدق آباد کهستان واقع شده است. (٥) در نزدیکی ریگ روان زیارتی هم موجود است و در انجا غاری هم است که محتملا در عصر بودائی چله خانه راهبین بود : و در داستان های فوکلوری نقل میکنند که صدای دهل وشیهه اسب ها از انجا شنیده میشود . --- page 30 --- (۲۳) جنگ .... سوی خوست * هم اشکمش * تاختند همه کوه وصحرایش اندر نظر وزان پس بیغلان * شدند ره نورد چو در ملك بغلان فرود آمدند فراخی دران ملك دیدند بسی وزانجا بقندز(۱) کشادند گام ملاقات اوچون بشد حاصلش بصد گونه افسون زبان بر گشاد وزا يينز میر از سر راستی نوازید چندان که خرسند شد روان جشن عالی بپا ساختند بگردید اطراف اقلیم او همه بود نیها که بودند رو همه از خوی و لفظ و آداب آن هر انچیز کاندر نظر مینمود چو مقصود حاصل شدش زان دیار بشد جانب میر گفت ای گزید بدو گفت میرش که فرمان تر است بفرمود تا بار بستند همه وداع کردند آنگاه بهمدیگر آه ازان راه که آمد شدش از نخست وزانجا بنهرین * بپرداختند بياورد آن مرد صاحب هنر زکوه شتر غاط برخواست گرد پس از مایه در فکر سود آمدند . . . آرای با هر کسی که تا نزد میرش شود شاد کام ز خود نرم چون موم کردی دلش ز شاه فرنگش پیامی بداد کشیده دلش از چۀ کاستی دلش با وك مهر پیوند شد در ان چند روزی بپرداختند تهی خاطر از هیبت و بیم او با از کم و بیش و زشت و نکو که بودی از ان مردم آئین بدان بیاوردش اندر قلم چهره زود بند پیر باز آمدن بت بار سوی باز رفتن دلم وا کشید کنون هر چه خواهی همه آنتر است بمرکب روان بر نشستند همه سوی شهر کابل بپویند راه سوی . . ن آن لحظه پا کرد چست (*)خوست و اشکمش و نهرین وبغلان نقاط معروفی است در ولایت قطغن . (۱) قندوز محلی است معروف در غرب خان آباد ودر مآخذ قدیمی تر به نام کهندژ شهرت دارد . --- page 31 --- (٢٤) بها نیگونه بگذشت از نو بهار بسر حد پنجشیرش آمد گذار گرفتند منزل در ان جای باز بدل کرد اندیشه های دراز همین گفت کاین مردم پنجشیر بخون ریختن همچو شیرند دلیر مبا دا که بر ما زیا نی رسد که برخلق ازین داستانی رسید اگر از ره دیگر آرم گذار که نا دیده ماند مرا این دیار تبا شد عران امدن فائده تهید ست مانم ازین مانده بباید کنون قاصد تیزگام که بر شاه برنس رساند پیام فرستند کسرا که نبودش بیم ازین ملك ما را برآرد سلیم که چوندا کتر گفت اینداستان شنیدند آنمردم کاروان یکی قاصد تیز رو همچو باد سوی شهر کابل قدم برگشاد بیامد بنزديك شاه دلیر سرش را زگفتار او کرد سیر چوشاه این سخن را ازو برشنید دران انجمن هر طرف بنگرید چنین گفت کای مردم هوشیار که باشد؟ درین شهر زیبای کار که در ملك پنجشیر رو آورد روان داکثر را فروآورد یلی گفت کسرا نباشد مجال بجزمی میر بابای * صاحب کمال ز اولاد میرسیف الدین ولی سید هست و هم اصل و نسلش جلی که آن مردمان خود مریدند ورا چوجان در بدن پروریدند ورا ز فرمان او می نتا بند سر همه زیر فرمان او سر بسر چوشه این سخن را از و کردگوش طلب کرد يك مرد با رای و هوش بدو گفت کای عاقل هوشیار برو جا نب میر * والا تبار بگویش که ای عارف کاردان* ترا در سلوك حقیقت مکان چه باشد اگر سر برافرازیم ز لطف کرا نمایه نوازیم شوی سوی پنجشیر تشریف گر که آنجا بود منتظر داکتر (*) میربابا ، عارف کاردان ومیر همه القاب و صفاتی است که برای حافظ جی میرحاجی پسر مرحوم میرواعظ یکی از روحانیون معروف وقت داده شده است . --- page 32 --- جنگنامه (۳۰) بدر آری او را از آن جا بگاه بكير ان مر ا بر فبر ازی کلاه چنین گفت آن شاه نيك اختر ان بشد جانب مير قاصد روان بدو گفت پیغام شاه هر چه بود بگفت كه فرمان برا ريم زود وز آنجا کمر بست آن نیکبخت بخیل مریدان کشیدند رخت بهر جا که میشد گذر گاه او ببوسید مردم کف پای او چنان تا رسیدند در پنجشیر وز ان پس دل دا کثر شد دلیر نفرستاد کس را بنز د يك او که برخوف کردددلش زان گروه برفتند آن مردم دلپذیر بیاوردند او رابنز ديك مير ملاقات همد یگر ان کردند زحال گذشته بیان کردنا وز آنجا سوی شهر کابل خرام بکردند و در ره نهادند گام ز بد كينة چرخ زنگار تن تب آمد مر آن میر را در بدن مریض فزون گشت و تن دردناك ز ... حرارت زبان گشته چاك د واهر چه دادی بدو داکتر بجان حزینش شد کار گر - بدو مغز بادام خشکی نبود زاسکنجبین روی گیر می فزود بلی چارة مر گ چون خطاست چه یارا ی تأثیر اندر دواسـت چو استا لف آمد بماوای خویش بخیل و درو منزل و جای خویش مریض بهر دم فزونتر شدی دل از درد ضعفش زبونتر شدی کنون چند روزی بدینگونه بود رخ آفتابش به زردی امود بذكر الا الله زبان برگشاد بفرمان حق آنزمان جان بداد برآمد چو آنجان شیرین زتن فغان خاست از مر دم انجمن همی هر یکی میخرا شید روی همینکد روی و همیکند موی پس آنگاه مراو را ببردند بخاك چو آن پاكدين را چپر د ند بخاك ازین دهر پر فتنه وبـد نظام بدار البقا شد روان شاد کام جنگنامه ٥٠٠ جلد سيدامان الله م معروف احمدعلی جعفری پوار :۱۳۳۰ --- page 33 --- (٢٦) جهان را ساس نیست راه وفا چه حاصل ترا زو کشیدن جفا که با هیچکس پایدارى نکرد بجز رسم بى اعتبارى نکرد غلامى چه باشد سرای سپنج بیابان غم باشد و کوه رنج که چون دا کتر شهر کابل رسید توابع کمان رفت شه را بدید دل پرنس ازوى دران روز کار بشد تازه و تر چو خرم بهار همه روز با هم ملاقات بود سخنها ز هر جا بیان میشد و د چو شد تیغ سلطان شب تیزتر روان از تن روز برید سر سراپای خورشید بسته کنون فگندند در چاه مغرب نگون چو سیاره ها لشکر افراختند سراپرده شب بپا ساختند سیاهى در انوقت ز یبنده شد سپیدی بهر جا گر یز نده شد در اشب بهم بر سر دا کتر نشستند پنهان ز راز کتر بد و گفت هر چیز بشنیده بود هم از دیدنیها که او دیده بود همان نیز هر چیز مکتوب داشت بیاورد و در پیش پرنس گذاشت چوپرنس همه کار دیدی بکام بگفتی که این ملک ماراست نام مجلس آراستن امیر دوست محمد خان و آمدن قاصد بخارا و پادشاه ایران کنون بشنو ای مرد دانا وزیر که چون است هنگامه دارو گیر مباش از جفای جهان نا امید بود عاقبت از سیاهی سپید بود نامۀ ما سیه نامهء ان سپیدی دهد ابر الطاف آن چو باز سپیده سحر در رسید بچنگل دل زاغ شب بر درید بکافور بردی فلك احتیاج فگندی زیا مشك چین را رواج در خشنده شد چهرۀ آفتاب صفا یش گرفته رخ کوه و آب پس آنگاه سپهدار والا تبار سرسر کشان شاه کابل دیار چو بنشست بر تخت شاهنشهی بسر بر نهاد کلاه مهی --- page 34 --- جنگ نامه (۲۷) بدورش نشستند شهزادگان كبردن اما به کانان آزادگان دگر از بزرگان آن بارگاه که بودند دائم دران بارگاه برفتند بر شاه گردن فراز ستادند و بردند پیش نیاز زنسل اچک عبدالله خان (۱) دلیر زاقوام بارک سکندر (۲) چوشیر زلوگر امین الله (۳) با مدار دگرخان شیرین خان (٤) زکابل دیار چوشاغاسی خان کل (٥) چونايب (٦) چومستوفی (۷) آن مردصاحب... دیگر . . . . . . . . خان پدر در پدر نیکوئی نشان دگر نیز اینگونه نام آوران همه مرغ زیرک بدام آوران بفرمود تا جمله بنشستنـا روان جشن نیکو بهم بستنا وزان نامداران نيکو سرشت شد انجمن همچو باغ بهشت رسیدند پس مطربان خوشنواز سر راز دیرینه کردند بـاز (۱) عبدالله خان اچکزائی یکی ازسران برجسته مجاهدین ملی است که قیام ملی ۲ نوامبر ۱۸٤۱ در خانه او طرحریزی شد وبعدازقتل برنس از ۳ تا ۱۱ نوامبر ۱۸٤۱ (از ۱۷ تا ۲۵ رمضان ۱۲۵۷) قيادت نظامي غازیان در میدان شيرپور عليه انگلیس ها به عهده او بود تا اینکه در ۲۷ رمضان سال مذکور در ميدان شيرپور زخمی شد ودرنتيجه بشهادت رسید. مزاراو درپشته ئی در حوالی ریش خور میباشد. (۲) سکندرخان يك نفر از علم برداران قيام ملي است که بامجاهدين صميمانه همكاري داشت واصلا بامیزائی بود. (۳) امین الله خان لوگری مردصاحب تمیزدانی بود که در عصر شاه شجاع بمقام وزارت هم رسیده بود . نامبرده در قیام ملی ودر سائر عملیات علیه انگلیس ها سهم زیاد دارد . ازنظر همكاری پاشاه شجاع و ولاداو بعضی اتهامات به او وارد کرده اند ولی بحیث يك مرد مستشعر بصفاء وخيرملی اقدامات او عموماً خير انديشانه ووطن پرستانه بوده . (٤) خان شيرين خان از خوانین قزلباش چنداول بود . (٥) احتمال دارد که این شاغاسی خان کل عبارت از گل محمدخان باشد زیرا بدین نام در جمعیت رؤسای مجاهدین يكنفر نام برده شده است (صفحهٔ ۱۵۰ نوای معارك ) (٦) این نایب که اصل نام او در متن پاره شده است شاید نایب ملا مومن خان غلزائی باشد زیرا بدین نام ونشان نایبی در قطار مجاهدین ملی وجود داشت (صفحهٔ ۱۵۰ نوی معارك). (۷) به صفت مستوفی دو نفر در عهد امیر دوست محمدخان شهرت داشتند مرزا عبدالرزاق وميرزا عبدالسميع . --- page 35 --- (۲۸) همیگفت قانون که دور ان ز من زهن شد روان روح آدم بتن کمانچه ز کشمیر گفتی نشان که یعقوب چون جمله اند موهیان زبان چنگ بکشاده چون بلبلی که باباد گل میکند غلغلی طپانچه ز دی بر رخ دف دژم که تا بر کشد ناله زیر و بم چو برپا شد آئین بازو سرود از آن خاطر هوشمند ان کشود بشد . . . . زبشنیدنی هوا خواه دل شد سوی خوردنی روان حاجبان خوان کشادند پیش بنزد همه خوان نهادند بیش زهر گونه نعمت عیان داشتند نهادند و خوردند و برداشتند پس از وی بزرگان روشن روان زهر گونه تزویر کردند بیان که کردند از ملک ها ماجرا که چون و چنین است شان رسم و راه که از علم و آداب گفته سخن ... زهر باب گفته سخن در انوقت هنگام گفت و گذار یکی قاصد آمد زشاه بخارا (۱) بفرمود شاه تا که گیرند درون یکی حاجب او را بشد رهنمون چو در بارگاه آمد آن ره نورد سر و روی از رنج ره بر ز گرد فرو برد سر تا زمین بوسه داد دعا ئیکه شایان بدش کر دبار بشدنیز تر جناب شهریار بدو داد مکتوب شاه بخار چو بگرفت نامه درو بنگرید نوشته بدینسان بد او را پدید بنام خدای جهان آفرین که او هست پیوسته جان آفرین جهان را سراسر گواهی بدو ثنا خوانی مرغ و ماهی بدو وزان با تو ای شاه با عز و جاه کلاهت بود چرخ گردنده سا غلامت بود مشتری با قمر ترا باد هر روز فیروز تر شنیدم که سوی تو با ریبورنگ رسیده است قاصد زشاه فرنگ و یا خود چنین آرزو داشتی که با او بدو بی درآشتی مبادا یکی فتنه بر پا کند در آن ملک فیروز ما وا کند (۱) مقصد از (شاه بخارا امیر نصر الله امیر بخارا میباشد . --- page 36 --- (۲۹) جنگ نامه تو دانی که آن مردم بد سرشت بجز تخم هندو نخوا عند کشت نماند درین ملك ناموس و ننگ شود تا ز ه آئین شا ه فرنگ ازین فتنه هشیا ر کر دم ترا نصیحت پد ر وا ر کر دم تر ا ا گر چند شاهان پیشینه ها کشا دند با هم در کینه ها ولیکن در املاک ایر ان و تو ر نماند ند بیگا نه گر دد ظهو ر سپا سم بپز د ان داد آ فر ین نه خشم است ما را نه رزم و نه کین بد دو ستی آشکا را کنیم بهم ر اه ور سم مدا را کنیم ببا شیم اندر کم یکد گر بکریم در ما تم یکد گر اگر شاد باشیم شادان بهم لب غنچه سا شهد و خندان بهم اگر لشکر و گنج آید بکار زمن با تو از تو بمن باد یار بدین قول مائیم ثا بت قدم تو دانی دگر چاره بیش و کم چو این نامه آمدم بیابان رسید دگر قاصد از ملک ایرا ن رسید که آشاه عباس (۱) خود نام داشت همه ملک ایران بفر جام داشت یکی صاحب آورد او را به پیش بد و انجمن داشتند چشم خویش بیامد بخدمت ببو سید خاك بشاه خیر جو بنده از ذات پاك پس آنکه بیامد چبودر پیشگاه بر آورد نامه چو خورشید و ماه چو نگرفت شاه آنزمان نامه را ساز هفتگ همه را بود دروی بدینسان نوشت خطش از رکه مهر بودی سرشت سر نامه خا لق کن فکان کشا ینده روزی انس و جان فروزنده چهره مهر و ماه که پوینده کر دش بچرخ سما (۱) طوریکه واضح است شاه عباس نام درین وقت شاه ایران نبوده زیرا معاصر اعلیحضرت امیر دوست محمد خان ، محمد شاه قاجار و بعد ناصر الدین شاه در ایران به سلطنت رسیده اند و میان اعلیحضرت امیر دوست محمد خان پاد شاه افغا نستان و اعلیحضرت ناصر الدین شاه، شاهنشاه ایران مکاتبه هم بعمل آمده است، بعد از فوت سردار یار محمد خان والی هرات و جانشین شدن پسر ش سعید محمد خان در آنجا و آمدن سردار کهندل خان از قندهار برای گرفتن هرات از عباس قلی نامی اسم برده شده که به بسام خان ایلخانی وهفتصد سوار مامور مقابله با سر داران افغانی شده بود. --- page 37 --- (۳۰) دگر باد سوی توای نامور توئی زینت آرای تاج و کمر سزاوار هر گونه تخت شهی همه وقت یادت بان چه پیش آمدت ای شه نام و ننگ شدی اتفاقی . بشاه فرنگ که او کان ریك است با دیو بلج بازی آموخته همچو دیو نباشد بـا ينحا فقد كار تو که از دست او باشد آزارتو شود نیز بی پرده کابل زمین زدست خسیان نا باك دين اگر گنج و لشکر بكار آیدت ازين ملك ايران نیاز آیدت که دائم بهم بر پنا هیده ایم زدشمن هراسی اگر دیده ایم بزرگان ایران و کا بل بهم کشیدند ازيك سرا پر ده دم بیاری هم دیگران بكا نيست كجا دفع بر زهرتر يا ك نيست نگاه کن که چون بود ماهان ما چه کردند پیشینه شاهان ما که چون رسم یاری بهم برده اند بسری رنج و تیمارهم خورده اند زایران و کابل جدائی نبود به بیگـانگان اشنائی نبود با زیم با هم بهر کارزار چه حاجت که بیگانه آید بکار مرا زین سخن راستی پیشه است تهی ازخیالات و اندیشه است ازین بیش گفتار نبود بکام زتو اختیار است و از ما سلام چوشاه را و زین گفته آمد پسند بشد شادمان خاطر هوشمند بلی کاینچنین گفته باشددرست كه ايران وكا بل يك اند از نخست پس آنکه در آن نامه شهریار که آورده بودند زایران دیار در آورد سالار کابل زمین روان مهر خود را شه پاك دين که یعنی ایـاشــاه فيروز بخت سزایفده تاج و زیبای تخت درین نامه هر چیز گردیدیاز نکو هست ما را بدین اعتقاد سرومال وجان از تو ابشده نیست مرامیچکس جز تو زیبنده نیست کنون نیستم عهده و پیمان بکس بجز تو که هستی مرا یا رو بس زهر گونه غم خاطرت شاد دار مدامم با الطاف خود یاد دار --- page 38 --- (٣١) روان قاصد آن نامه بستر دجت همان رقعه که آورده بود از نخست چو از مطلب خویشتن کام یافت روان جانب شاه ایران شتافت پس از چند روزی بنزديك او بشد داد مکتوب آن نامجو چو آن نامه را دید خورسند شد چو پسته لبش در شکر خند شد از آن پس سپهدار کابل دیار بکعبه کرد روی رسول بخار بگفتا که رو جانب شهریار بگویش که ای شاه والا تبار نداریم باتو سر دار و گیر تو از ملك توران من از ملك ایر زە دور امید و اری خطاست سرا نجام کار از کجا تا کجاست نه از سود سازم ترا شادمان نه اندر زبان سازمت سرگران تو دانی و آن ملك ونيك و بدش مرا نیز این هر چه پیش آیدش ... خاطر راز ماز هنر ليك وبد بپیمان خود باش ای باخرد نگهدار هر کس خداوند باد وزو خاطر جمله خورسند باد چوقاصدزشه این سخنها شنید حدیثی نیاورد دم در کشید ز جا خاست شد سوی شهر بخار بره برد چندی زلیل و نهار وزان پس بنزديك شه در رسید دل پر تکلم ز گفت و شنید بپرسید از وشاه تورانیان که بر گوچه آوردی اندربیان بشد پیش و بکشاد بند زبان بدو گفت آن گفته ها وزنهان چواین گفته بشنید شاه بخار بپیچید بر خویشتن همچو مار. بدل کینه بر بست و لب بر گشاد بگفتا که باد ای فلك هر چه باد مصلحت کردن امیر دوست محمدخان با امرای خویش و برای گرفت برنس صلاح نادادن و رفتن برنس بفرنگ بود چرخ گردنده چون نیلوفر بهر دم نماید بر نك دگر شود گاهی دیوانه فرزانه وار کند گاهی فرزانه دیوانه کار یکی روز سالار کابل زمین نشستند با مردم همنشین --- page 39 --- (۳۲) همه مردمان صلاح پیشگان همه دور بین کار اندیشگان دگر نیز آن جمله شهزاد گان دل همچو گلبرگ دلشادگان بتابید رو شاه گفت ای سران مرا کرد این مصلحت سر گران نخواهم که این پیر تس فتنه باز رود زنده زین ملك فیروز باز بپیرم سرش چون سر گوسفند نه حاجت بتجهیز باشد نه بند چرا کابن فریبنده بدسرشت بدو نيك ما در قلم بر نوشت سر کار مارا همه یافته دلش سوی رفتن عنان تافته شود پر ده کبرماواژ گون درین ملك لشکر کند رهنمون نمانم رود زنده سوی فرنگ که بر جای ماند مرا نام و ننگ چه گوئید پاسخ چه دارید همه؟ چه دارند شایان این زمزمه؟ نخستین بگفتاکبر نامدار که نیکوست این گفته ای شهریار اگر زنده این شوم بیرون شود جهان جمله چون موجۀ خون شود مرآنان که در عهد پرسی بدند بگرداب حرص و طمع حس بدند بدل گفت آن جمله بی مایگان تهی مغز از سر سبک پایگان اگر پرس اینجا بگردد خراب نباشد بمسامع در هیچ باب زرومال از و بیش موجود ماست که در بود او نیز بهبود ماست بود سرش در بند احسان کنیم بکوشیم تا دردش در مان کنیم همه گفت ای خسرو داد گیر زمانه بفرمانت بسته کمر یکی رسم نیکو بشاهان دهر بماند ز پیشینه ها یادگار که برقاصدان مرگ و زندان و بند ندیدند بر هیچ صورت پسند ازین کرده بد نام گویند ترا سبك ای گران نام گویند ترا بگویند کزخاطر گنج و مال ورا کشت با حیله و قیل و قال بمانش شود سوی اقلیم خویش بفكر سر و کار و تعلیم خویش زيك تن جهان خالی و پر نشد که از يك صدف بحر پر در نشد ز لشکر چر اباك داريم ما که جود ايزد پاك داريم ما --- page 40 --- (۲۳) جنگ نامه خداوند با شد تو اب و همه چوشاه این سخن را ازیشان شنید بگفتا ز فرمان روشن روان بفر مود آن زیب تخت و کلاه بر فتند آ وردند او را کنون بگفتا چه فرمائی ای شهر یار بگفتا که روسوی شاه فرنگ زمانه بود ز یر فر مان تو نداریم از اتفاق تو عار من از اهل اسلام و لشکر همه نمودین نصاری پد یر فته شتا بند این لشکر پاک دین بسی در کدامین مکان بپیچند لشکر بهمد یگرا کشند آب شیرین بسی تلخکام شب وروز یکجا نگنجد بسی پذ یری مگربد ین اسلام را وگر نه همه گفته بیهوده است میاوردکروسم نیرنگ را چوبر این سخنهاشنیدی در شت بیاور د گفتن سخن بیش و کم زجا خاست پرشد بابخام کار کسا تیله باوی به پیمان ببند ز هر نيك و هر بد نگهدار همه بیغد ه دلش را بیدا نو کشید نبا شم برون گرچه باشد زیان که تا پرس آید در ین بارگاه در آمد تواضع کنان سر نگون که فرمان بجا آورم بنده وار بگویش که ای شاه با نام وننگ فلك چتر سا یه گر دان تو ولی هست ما را دگر رسم و کار بدین آمیی اندر چاکرر همه عمید و نیک لشکر چنین گفته رخ خود بسوی تو الا به کین نزاعی فتنددر میان سران مدا را شود دور در ماجرا کشد میوه پخته کنا ری بخام مراین را چنان چاره سازد کسی که یابی از آن گفته ها کام را د لم را نشاید بسوی تو بست چه سازی بیان صلح یا جنگ را بتیغ خمو شی ز بان را ببشت همی گفت بر چشم پیچید ه دم که تارخت بنددز کا بل د یار بنا بود او دل پریشان بد ند --- page 41 --- (٣٤) برفتند بيك پيك بد نبال او که گویند با وی سر حال او بگفتند هر يك که هشیار باش ازین خواب فی الجمله بیدار باش اگر صبح خواهی شدن عزم راه همین شام بر خیز و بر شو براه مدارا ازین بیش بیحاصلی است که تن دادن اندر بلاجا هلیست تر اشاه کابل بقصد سر است جهان بر سرت تیره و ابتر است همیخوا هت سرت ببر د ز تن بما ند ترا آرزوی وطن بصد گو نه افسون و نیر نگ راز نگهداشتیه تو ازین کارباز دگر بودن اینجا تراسود نیست ازین فکر حلوا بجز د و د نیست چو بر قس مر این دا ستا نراشنید به تن گوش از بیم دل بر د رید بشد آنزمان فكرا نجام کار در آورد اسب و شتر زیر بار چو شد کار رفتن بر آراسته پی رخصت از جای برخاسته روان شد سوی شاه جهان برتن تفنگ چولپلو فراز رنگ میشد برنگ دل خویشتن کرده شیرین بمرگ بتن لرزه از باد چون بید برگ دگر لیتری(۱) نیز پاتنجر (۲) است چولیچ (۳) و تریول(٤) که کار آور است فریبند . هم بر سر فتنه باز که کرده است او این دو فتنه باز دگر نیز هم مول هم داکتر کشون کان علی مردپرخاشگر بدینگونه بسیار نا م آوران زالطاف شاه جمله کام آوران رسید ند یکسر همه پیش لات نها دند گردن بدان بی ثبات وزان پس بگفتند که ای سر کشان دلیری و مردی بهر يك نشان سپاه را سر انجام باید کنید نه خواب و نه آرام باید کنید زهند و ستان تا بشهر قنداب بهر جا که باشد سپاه دار جنگ (۱) لیتری به گمان غالب (راتری) است که معاون پاتنجر بود و در قلعه لغمانی چاریکار بدست مجاهدین کشته شد. (۲) پاتنجر به تاریخ ۵ نوامبر ۱٨٤۱ در اثر حمله غازیان کوهستانی در چاریکارزخمی شد و بعد خود را بکابل رسانیده وقایم مقام مکناتن نماینده مختار انگلیس گردید. (۳) میجر لیچ مدتی بافتح جنگ پسر شاه شجاع در قندهار اقامت داشت (٤) یکنفر دیگر از صاحب منصبان انگلیس بود . --- page 42 --- جنگ نامه (٣٥) سوار و پياده همه آتشین که باشند چون مرغ آتش نشین تجمل نتوان کرد هر يك بكار که لشکر کشم سوى كابل ديار چو این گفته از وى شنيدند بكوش ز هر گوشه كردند هر يك خروش که فرمانت اكنون بجا آوریم درین جاى جمع سپاه آوریم بگفتند این وز جا خاستند انگشتند فكر سپاه خواستند فرستادن هر سه پیغام خويش که تا جمع سازند سرانجام خویش پس از مدت آنكه پیغام رفت چو اين قصه از خاص تا عام رفت ز هر شهر لشکر فراوان رسيد چگويم كه چون بود و چندان رسید جهان را سراسر سپاه در گرفت غبار زمین روی ماه در گرفت بفرمود لات آنکه دانای کار ببیند که لشکر چها شد شمار نكو بيند آنگو نه سان سپاه چه با شد و چو آمد در دست پا هم از توپ و خمپاره و اشتران صلاح از چه باشد بكار سران شماره ده برداشت اندر شمار بیامد سپاه جنگجو صد هزار هم از توپ و خمپاره کو آتیند بشد جمع صد اژدهاى كشند همه اشتران از سلاح پر زبار باعداد برداشت هشتاد هزار فراوان درو از بزو گاوميش هم از گوسفندان زاندازه بیش در و دیده هر گونه طایفه دل خلق گردد ازو خايفه گروه نصارى همه سرخ روى فلك چشم و ميمون لب وزرد موى کلاهی بسر همچنو دیگ سياه تویی که دیگیست اندر هوا گروه دگر اندر وزاشپود زویش زاندان تراشیده بود دو پهلوى ريش كشان سوی رو سیه نیز چون موی او روى او بدینگونه هريك برانگیزد كبر بچشم خلايق بدى جلوه گر چواین بود فيها درویافته وزان پس سوی لات (۱) بشتافته (۱) لات قراريكه در صفحات قبل تذکر یافت عبارت از سر ويليم مكناتن وز یر ونماینده مختار انکليس است كه بعد از عقد معاهده سه جانبه با شاه شجاع ورنجیت سنک به معیت شاه شجاع از راه بلوچستان وقندهار عازم كابل گرديد . --- page 43 --- (٣٦) که چون لات دید اینهمه ساز جنگ بیامد روان سوی شاه فرنگ بگفتا که ای شاه با نام و ننگ شد آراسته ساز و انجام جنگ چو شاه این سخن را ازو بر شنید روان جانب شاه شجاع بنگرید کلاه شهی بر سر بنهادش - بــر مرصع کمر بستش اندر کمر زسر تا بپا - خلعت خسروی بپوشید بر وی ز بخت قوی ز خود سی کرورش روان گنج داد بصندوقها بست و دل کرد شاد چوشد کار او جمله آراسته وداع کردند از جای بر خاسته روان طبل رحلت بنوا زند و شد زمین همچو سیماب لرزنده شد بجنبید لشکر چو دریای آب سپاهی چو ماهی درو در شتاب گرفته رخ دشت و دریا و کوه سراسر سپاه شبه نامجو ز گیره سواران تازی نژاد روان ابر بر روی گردون فتاد بدیبکو نه آن شاه عالی نسب همیرا ند منزل بـســی روز و شب بنز ديك آمد چو از راه دور بدل کرد جا شاه را این سرور که از خویشتن پیشتر قاصدان فرستیم بر سوی نام آوران روان نامه های فراوان نوشت در و خرمیهـا چـو بـاغ بهشت بدیشان بهر يك كه ای مهتران دل شادمان و خجسته روان شوید آگه از کار چرخ سپهر که گاهی بکین است و گاهی بمهر اگر چند ازین پیشتر بیو قــار پرا گنده بودیم در هـر ديـار کنون این زمان از کرم کریم تهی خاطرم گشته از خوف و بیم با بخت و اقبال یا ر من است بسی گنج و زر در شمار منست فراوان همه لشکر بیکران ندارد کسی تاب شمشیر آن رسید یم ما خود برین گیرودار تصرف کنیم کابل و قندهار بباید که خدمت بجا آورید بد ین تخت و دولت پناه آورید که نزديك گردیم با آن ولا شما نیز با هدایا ها قلا بجمعیت خویش آراسته بکند آو ران جمله پیرا سته --- page 44 --- (۳۷) جنگ نامه زهر گؤشۀ جنگ بر پا کنید شود چون بداندیش دور از میان ازان پس شما را کنم سرفراز هم از منصب جد و آبای خویش زمن عهد و پیمان که شد بر شما سر نامه ها مهر بنهاد شاه خرامنده گردید چون گرد باد چو در قندها رش رسیدی گدر سپارید آن رازهای نهان از ان جای برگشت آن ره نورد چو در ملك کابل گرفتی قرار بشد آن زمان در کهستان زمین رسانید با هرسکی نامه ها ولیکن نبود آگهی کس ازان کنون بین که هنگامه بر پا شود که چون شاه شجاع خسروسرفراز پس از مدتی چند آن شهریار جهان تیره بر چشم بدخواه کنید نماند سخن آشکار و نهان که بر مال وزرتان نماند نیاز بگیریدهر يك دو مقدار بیش نگردیم تا زنده باشیم ما پذیرفت قاصد در آمد براه سوی قندهار آن زمان رو نهاد شدی نام جوینده از نامور بهر کس که بود اندر انجا نشان در آمد روان سوی کابل چو گرد سپارید نامه بهر نامدار بگردید با مردمان دلنشین نشان داد تدبیر هنگامه ها بجز آنکه مکتوب دادش نشان که راز نهان آشکارا شود بره بود روز و شبان در از بیامد بسنز دیکی قندهار آگاهی یافتن کهندل خان و مهردل خان ورحیم دل خان از آمدن شاه شجاع (۱) کنون بشنو ای مرد فیروزبخت که چواست بر گشتن بخت و تخت سه سردار از نسل پاینده خان که بودند هريك هزبر جهان (۱) سرداران موصوف معروف به سرداران قندهاری میباشند و پسران سردار پاینده خان بودند، حین حرکت سپاه انگلیسی به معیت شاه شجاع بطرف قندهار سردار کهندل خان با سه چهار هزار عسکر بطرف (كوژك) حرکت کرد ولی بعلت خیانت حاجی خان کاکری کاری پیش برده نتوانست. --- page 45 --- (۳۸) کهندل دگر مهر دل ر حمدل که در جنگ شان شیر بودی خجل ســکونت بودند هـرسه در قندهار همیکردند عیش وطرب بیشمار چو آگـا هـی آندم بایشان رسید چه تدبیر لشکر فرا و ا ن رسید نو د شـا ه آ ن لشکر کینه ور خود آن شاه شجاع شـیر خاشگر چو ا یـن راشنیدند جنگ آوران جهان بر اند یش تنگ آور ان بکرد ند آن لحظه انجام جنـگ زقلعه بر ون آمد ند بید رنگ در آن سوزوان شاه شجاع درر سید . . . دو لشکر بــر ابــر رسید صف آرای مـدان شدچون زیاد خس و خـا ك فــى ا لجمله . . بشدا بــر عقاب وتار يد میغ کدیعتی بد لیســان ببار دد تیــغ نخستین شجا ع خــر و نـا مد ار بیا راست لشکر یمین و یسـار کمینگاه میما نـی و قلب و جناح بـا ستـاد همچو ن كوه سيا ه وز ان سوی هم لشکر قند هـا ر بیار استند آن سـه تن نـا مد ار تو کو ئی یـكی کوه آ هن ستـا د ویا اژد هائی د هن بـر کشاد دل پر دلا ن کرد در کینه خو بجـا ی دگر مهـر شهـا د ر و . . . هیچکس سـل . . . نـر فت دل هر دو جانب پراز تاب وتفت کــه از جـا نب لشکر قند هـا ر سبك مغز كم عقل بی ا عتبـا ر یکی خان حاجی (۱)درا نام بود هم از حج وعمره بنـا بنده بو د بدو كباغد شه عيا ن گشته بود بدان وعده شـاد مـان گشته بود بیفگند کوس عسلم بـا گیر و ه سو ی لشکر شــاه نهـا دنـد رو بهمر ا هـی فــو جـــه بـیحساب بر فتند وموسیـدشه را برکـاب کهن دل چودید آنچنـان کار را جفا پیشـه کـا ر ستمکا ر را بغر د يد از لشکرش بد گمـا ن مبادا که بـاشند با این نشان (۱) خـن حـاحی یـا حـاجی خـان معروف بـه حـاجی خـان کـاکری چندین مرتبـه درواقعات جنگهای افغان وانگلیس بـه اعمـال خیانت کارانه مبادرت کرده ویکی ازخـانت های ا ورو گردانیدن از سرداران قندهاری وهنکاری باشاه شجاع وسپاه انگلیس در قندها ر است --- page 46 --- (۳۹) جنگ نامه بشاید رو جانب قندهار که خواهم همی کرد جنگ ... به ... بر قند بالند را زهر گوشته بستند راه و را بدیگر نان روز برایشان رسید فلك تیغ هندی نمایان کشید که سر از تن روز برد کنون کند دامن شام را غرق خون روان پیاده ها . پذیراقت شب نهان گشت زیر پر زاغ شب پاشای آن شب دران گیرو دار بیفتاد آوازه در قندهار که اینك سپاه شه نامدار روان اندر آمد درون حصار بدینگونه آوازه بر دروغ ولی یافت برشاه دروغش فروغ چو این را شنیدند سران سپاه بگشت اززمان ست شان دست و پا گمان شد که مردم بشاه کرده رو دریغا گرفتند ما و از ما از آن پس روان هر یلی اسپ خویش برین در کشیدند با سینه ریش بهمراه بعض حرم از خواص گرفتند از مال دنیا خلاص دگر نیز چندی ز ... گذار که بودند همرا. آن نامدار در دیگر سوی ایدران دیار عیان بود در قلعهٔ قندهار از آن در برون آمدند آن گروه سوی شهر ایران نهادند رو (۱) که تا منزل خویش آنجا کنند در آن شهر چندی مدا را کنند ندانیم کرد هر نا پایدار چه آید بدان مردم نامدار سخن مختصر بایدم زان سران دگر باز بشنو ز من داستان که چون شاه زنگ روان گشته پیر سپیدی عیان گشتش از موی قیر بشد ترك خاور سر تخت عاج روان مردم زنگ را کرد باج بر آمد ز کوه خرو خاوری مجلی بشد چرخ نیلوفری بیامد بر شهریار آگهی که از دشمنان شهر گشته تهی (۱)عساکر برطانیه به معیت شاه شجاع در اثر خیانت حاجی خان کاکری موفق شدند به تاریخ ۲۶ اپریل ۱۸۳۹ (۱۲۵۵هجری قمری) داخل قندهار شوند سرداران قندهاری شهر را گذاشته عازم گرشك شدند و از آنجا به فراه و هرات و بالاخیره به ایران عزیمت نمودند . --- page 47 --- (١٠) دن شاه چو گلبرگ از آن برشکفت ابا نامداران بخندید و گفت بیائید که روسوی شهر آوریم یکی سیر در قندهار آوریم بشهر اندر آمد بنام آوران مبارک بدو گفت پیرو جوان دهل زن دهل زد بپخت شهی که بر شاه فیروز بادا بهی همه مردم شهر کردند سلام بفرمان او شد بسی خاص و عام بشد سکه و خطبه بنام او پذیرفت آن ملك انجام او بمردم بسی لطف و احسان نمود که آن ملك را زیر فرمان نمود پایان رسانیدم این گفتگو دگرداستان بشنو ای نامجو آگاه شدن امیر دوست محمدخان از آمدن شاه شجاع (١) بگویم یکی داستانی کنون بیا ر بد بایدت از دیده خون کسی را که اقبال گردد تهی نماند در و رنگ و بوی بهی سخن گفتنش زازخواهی بود نه دل را بد و آشنائی بود ندارد بیاری کسی یاورش کنندخاك غربت فلك بر سرش که چون شاه شجاع خسرو نامدار مسخر شدش قلعه قندهار رسید آگهی سوی کابل زمین بر دوست محمد سپهدار کین که شاها دلیر ا خرد پیشه ها بلاخر و او د را ندیشه ها مشو غافل از چرخ دولاب رنگ که لشکر رسید از دیار فرنگ بود شاه آن لشکر کینه کش همان شاه شجاع کین دیرینه کش رسیده است با لشکر بی شمار تصرف شدش قلعه قندهار ترا فکر دانسته آمد به کار مبادا زمانه ببخشد مدار (١) شاه شجاع بتاریخ ٢٨ اپریل (مطابق ٢۴ صفر١٢٥٥ ه. ق) به كمك انگلیس ها در قندهار بر تخت شاهی نشست. يك دسته عساکر دیگر انگلیس باشهراده محمد تیمور بن شاه شجاع ويك نفر صاحب منصب انگلیس موسوم به (سركاو وديد) ازراه پشاور و شير بنـای تجاوز را گذاشتند امیردوست محمدخان از دو طرف مورد تهدید قرار گرفت شهزاده محمد اکبر خان را بطرف خيبر فرستاد وبه شهزاده غلام حيدر خان كه در غزنی بود امر آمادگی و تدارك جنگ داد. --- page 48 --- جنگنامه ٤١ چو این راشنید ازوی آن نامدار بشد غرق آن موجۀ بیکنا ر زمانی ز حیرت فرو برد سر مشوش بشد خاطر کینه ور وزان پس چو غنچه کشاده دو لب روان کرد وز جان یاقوت نب بگفتا که این ر د پنا ه من است چه باك ارچه شاه کینه خواه من است منهم آورم جا نب کینه رو بیند یشم از تیغ بیدا دا و وزان پس سپهدار فیروز کار شۀ کا بل آن خسر و تا جدار یلی باغ در ملك کابل زمین بدی فی المثل همچو خلد بر ین که خود گنج عالم (۱) ورا بود نام صراحی بدش غنچه ولا له جا م شده بلبلان مست آن با ده ها زبان در تر نم چو بگشا ده ها زهر گل درو گونه گونه شگفت که بخنده اش باغ فر دوس گفت فراوان درو آبهای روان که اندر تن سبزه بخشید جا ن مثمر درو نخلها بارور بدی در دهان همچو شهد و شکر زشفتا لو و سیب و انار و بهی دلو جا ن و تن یا فت بو ی بهی زسیبش صد آسیب در دل نشست ولی نار صفرای آن بر شکست ز شفتالو هر کس دهان بر نهاد روان از لب یار میکرد یاد تر نجش چور خسا رۀ مهر شان شدی خلق عا لم بدو دل کشان بدینگونه آن باغ جنت سر شت بدی دلنشین همچو باغ بهشت ازان غصه هاخاطرش تیره گشت در ان منز ل خوش هوا برنشست ز بس کرد جا در دلش در دو داغ روان سیر کردی بهر سوی باغ نگشته تهی خا طرش از الم اگر چند مید ید د ر بیش و کم (۱) باغ (گنج عالم) به اسم عالم گنج تا ۳۰ سال قبل هم موجود وشهرت داشت وابنیۀ نجات امروز قسمت بزرگ باغ مذکور را اشغال کرده است درعصر مغل های بزرك در اینجا باغی بنام (جهان آرا) احداث شده بود. در مقابل این باغ ،باغ دیگر ی بود مو سوم به شهر آرا ورود خانه کابل از وسط هر دو با غ میگذ شت . --- page 49 --- (٤٢) بلي نشۀ شادی و غم بسی سرایت کند پیش با هر کسی ز بس شاه فیروز وا لا سر شت بساط غم و رنج در دل نهشت در ان باغ بنشست با مهتران دگر نیز از جمع نام آوران همه از خوانین کابل چنین ز کوهدامن و ز کوهستان زمین نشستند پیر و جوان باوران کسی فکر خود و کسی در از یان از ان پس سپهدار والا نسب بگفتار چون غنچه بکشاد لب در ان انجمن هر طرف بنگرید ز کس روی امیدواری ندید بگفتا که هان ای همه مهتران هژبر آزمايان نيك اختران روان شاه شجاع آمده بید رنگ بجنگ آزما ئی بخیل فرنگ که تا ملك را زیر فرمان کند دلش هرچه خواهان شود آن کند شما نیز ایشان پذیرفته اید و را شاه عادل بدل گفته اید که خواهد بما لطف و احسان نمود در شادمانی روان بر کشود ولی این سخن با من آهسته دار عیانست در دیده و آشکار که شاه را نه حکم است و فرماندهی نه اور است او رنگ شاهنشهی همه حکم از صاحبان فرنگ وز ایشوا ساخت از بهر رنگ (۱) که چون ملك گردد بفرمان شان نخواهد از شاه بماند نشان نه شاه است و نی شهر یاری بدو نه آئین فرمان گذاری بدو شود تازه آئین نصرانیان بدانسان که بد دین نصرانیان شود ضعف پیدا در اسلام و دین چه امید تان از جهان آفرین یقین د ا نم ای مردم هوشمند که این گفته ها نیست برتان پسند بگوئید در دل که این ژاژ خاست که اندو کلامش ده روی صفا ست (۱) امیر دوست محمد خان پرده از روی افکار باطنی انگلیس ها برداشته تا اهالی کابل و کوهدامن و کوهستان چگونگی همکاری انگلیس ها و شاه شجاع را شرح میدهد و واضح میسازد که انگلیس ها شاه شجاع را محض اله مداخله در امور داخلی افغانستان قرار داده و از شجاع جز اسمی نخواهد بود و تمام امور را خود فرنگی در دست خواهند گرفت و فرا رینکه عملاً مشاهده شد همه اختیارات در دست مگناتن بود . --- page 50 --- (٤٣) جنگ نامه ولیلی که چون رفت از دست کار دریغ و تأسف نیاید بکار سخن های من جمله باد آورید ز دیده در غم کشاد آورید نمازيد پس تیر بر جسته را نه بستى سفالین بشکسته را شود پر ده ملك کابل تباه نماند بکس رسم و سیرت بجا نه ننگ و نه ناموس ماند بکس شود لشکرش پایمال عسس نماند بکس اختیار و درست بماند فی الجمله بیمغز پوست پشیمانی آنگاه نیاید بکار چه سود از چنان گنج بسیار عار اگر از من اکنون بجوئید حال چه حاجت زبسیاری قیل وقال مرا جزرة مرگ تدبیر نیست (۱) که در طاقتم بند وز نجیر ایست ازین مردم بدره بد نژاد نخواهد در شادمانی کشاد شما در چه کارید از صلح و جنگ چه سازید با مردمان فرنگ اگر خودره صلح پیش آورید قبول ستمها بخویش آورید مرا این زمان اگه باید نمود که تابر کنم فکر نابود وبود اگر جنگ جمله تمنا کنند جهان تیره بر چشم بدخواه کنند همیدون بگوئید همه بیدرنگ که تا بر کنم فکر انجام جنگ نخستین بدل هر چه دارید پاس بگوئید بامن تهی از هر اس زصلح وزجنگ آنچه خواهان شود همان به که ایندم نمایان شود مبادا که چون مردم قندهار (۲) بمیدان گزاریدم از دست کار (۱) امیر دوست محمدخان در مقابل تهاجم انگلیس ها آماده بود تا از کشور خویش دفاع کند و هدایاتی به پسران خویش داده در جبهه شرق و غرب به اتخاذ تدابیر جنگی پرداخت ولی طوری که شاعر میگوید تامرگ استادگی نکرد و بهر ترتیبی بود اول به صفحات شمال و بعد به بخارا پناهنده شد و بعد از مراجعت از بخارا به انگلیس ها تسلیم گردید ولی پسر رشید او سردار محمد اکبر خان تلافی مافات را به بهترین وجهی نمود . (۲) مردم قندهار قراریکه در صفحات پیشتر ذکر نمودیم بیشتر در اثر خیانت حاجی خان کاکری عقب نشستند اهالی کابل و کوهدامن و کوهستان طوری که شاعر وصف میکند به شاه قانونی افغانستان امیر دوست محمد خان وفادار بودند و آمادگی های خویش را برای دفاع تخت و تاج و خاك كشور اظهار کردند . --- page 51 --- (٤٤) چه دارید پاسخ جواب مرا؟ چه بینید راه صواب مرا؟ ازین هر دو خواهان تان هر چه باد همان به که امروز سازید یاد چو این گفته از شاه بپایان رسید بدان خلق هر گوشه بتفکر بد که آیا سخن از که آید بگوش؟ که خواهد برآورد ازینها خروش؟ فگندند آنجمله سر را به پیش بگرد هر یکی فکر تدبیر خویش گروهی بد و از سر راستی گبر و هی بقد میر ناخواستی بگفتند کای شاه فیروز بخت مبادت تهی افسر و تاج و تخت ز تو سایه از سر ما کم مباد بر و شمشیر تو ما تم مباد بما زندگی بی تو زیبنده نیست سر از طوق فرمانت تابنده نیست بآتش اگر رو نهی همچو آب نمائیم همر اهت ای شاه شتاب رضای همه در رضای تو شاد برون کیست کز گفت شاه پانهاد؟ اگر جنگ جوید دل شهریار بجز جنگ کس را مباد اختیار نه اندیشه با شد ز جنگ فرنگ بکو شیم از کوشش نام و ننگ بپیچیم با هم چو پیچند مار برآریم از جان بدخواه دمار اگر خواست فیروز فیروز گر شود دین و دنیا همه بهره ور هم از مردن و زیستن یاد نیست که باشد کزین هر دلی شاد نیست میاور بدل هیچ ای شاه هراس که داریم دین و لمك هر دو پاس نخواهم بکست چون دیگران ولیكن نواز در که خودمر ان بدینسان سخنهای شیرین و نرم دل شاه کردند از خویش گرم چوشاه زین سخنها دلش گشت شاد روان چین غم از جبین بر کشاد سرش گیشه و جنگ را گفته نیز دلش گشته زان پس ملاق ستیز بانها همیگفت از راه تنگ که دیگر میارید اینجا درنگ روید هر یکی سوی ماوای خویش بسازید فلر مهیای خویش سلاح و سپاره را مهیا کنید از ان پس درین شهر... کشید ببینیم کز دور چرخ سپهر ز شادی و غم تا چه آید بزیر --- page 52 --- (٤٥) جنگ نامه چو فرمان رخصت ز شاه یافتند سوی منزل خویش بشتافتند بگشتند هر يك بفکر دگر یکی شاد بر شاه یکی کینه ور کنون بشنو این نکته ای هوشمند که چون است چرخ فلك در گزند كزين پیش بر شاه هر كیان چود بدان افضل (۱) شیر فرموده بود که ای پهلوان یل شیر گیر بچنگ تو شیران چو رو به اسیر که رو جانب بامیان سوی باج از آن خلق بر گیر رسم خراج هر آن نامه ور آن ولار فتنه بود خراج از همه خلق نگرفته بود بدینگونه هم اكبر (۲) نامدار یل شیر گیر فریدون شعار و را نیز آن شاه بفرموده بود که ای از دهای نبرد آزمود بر وسوی لغمان (۳) بدنبال باج زجلال باد (٤) بستانی خراج در آن اكبر شير فرخنده فال بدان ملك بودی به تحصیل مال خزاین كواز شهر میكرد جمع در آن ملك رخشنده بودی چو شمع دگر نیز هم حیدر (٥) پهلوان که بودی بدو فر شاهی نشان بفرموده بودش شه نامور که ای تیز یغمای بیداد گر نگهدار غزنین ترا ساختم در آن ملك بخت نوا انداختم بفرمان آن شاه نیكو شعار در آن ملك بود حيدر نامدار همه خلق در زیر فرمان او سر جمله در بند احسان او بفرمان آن شاه عالی نسب بهر شهر میکرد عیش و طرب کنون باز بشنو ز من داستان که من خود در آن عصر بودم عیان (۱) سردار محمد افضل خان پسر امیر دوست محمد خان (۲) سردار محمد اکبر خان پسر رشید و مجاهد امیر دوست محمد خان (۳) لغمان از توابع جلال آباد و جزء ولایت مشرقی افغانستان است مرکز ان تیگری است قریه حاکم کلان اداره میشود (٤) جلال آباد مرکز ولایت مشرقی افغانستان میباشد . (٥) سردار محمد اکبر خان پسر رشید و مجاهد امیر دوست محمد خان. --- page 53 --- (٤٦) خروج کردن مردم کوهدامن و کوهستان زمین و رفتن آنها در سید آباد مکن بد که تا بد نیا ید به پیش منه چاه بهر برادر براه چنین است فرما یشش ایزدی مکافات هرنيك و هر بد درست ازین پیش ز آنشاه تاج و علم ببعـض بکسـان و ببعـض بسـر طلب گار فرصت بدند از خواص در آن باغ کان مصلحت یافتند بدل بستند هنگامه كينـه ها بگفتند کامروز فرصت بجاست بباید که آریم خدمت بجاء نخستین زملك کوهستان زمین (۱) زنسـل ابوبكر آن یار غار ازو آن عبدالله شاد کام (۲) لبش چون مسیحا ببخشد حیات ازو شد ثمر قند ما و ای قند ازان پس زاولاد آن پاك دین دران شهرشان رفت عمری بسر روان چند از ان قوم نیکو سیر شود کشته عقرب خود از دست نیش که خود را توان اندرو یافت جا كه بر نيك نيكست وبد را بدی که از جو بکارنده گندم نرست روان با بزرگان رسیدی ستم از آن کینه ور دل بدند کینه ور که آیا کجا دست یا بد قصاص بمنزل که خویش بشتافتند بیاد آمد آن كین دیرینـه ها که شاه با برما بدو کینه خواست سنا نیم هم کیفه از کینه خواه نـب در نـب آنهمه پاك دين که پیغمبر اول و را گفته یـار که احرار خوانند او را بنـام ز بس بود ذاكر بذات وصفـات تهی همچو فر دوس گشت از گزند رسیدند چندی بلک بل زمین بدی خلق از لطف شان بهرور بملك کوهستان بكر دی گذز (۱) کهستان علاقه ایست در شمال کوهدامن در سواحل چپ مجراء مشترك آب ها ی شتل وغوربند و پنجشیر وسالنگ افتاده و مجموعاً هردو ناحیه کهستان و کو هدا من علاقه قدیم ( کاپیسا) را تشکیل میدهد. (۲) خواجه های کهستانی که میر مسجدی خان غازی هم ازان دودمان است خواجه عبیدالله احرار را جد خویش میشمارند و معتقدند که خواجه مذکور از سمرقند به کهستان مهاجرت کرده است و از احفاد او جمعی اینجا نامبرده شده اند . --- page 54 --- (٤٧) جنگ نامه بسر بردند اوقات بسیار سال پس از چند زان قوم صاحب سریر ازو ماند فرزند های گزید یکی خواجه خانجی یل جنگجو دیگر میر عالم ورا نام بود از انها هم اولا د همچو شیر هم از نسل خانجی یل سر فراز یکی خواجه میرچید گر میر فقیر سپر دند جانرا بفر مان حق همه نر شیران که گر دیم یاد ز گلزار شان تازه گلهاشگفت که امروز هريك در ين داوری ز او لا د آن مير عالم بنام خرد پیشه وعا قل و هو شیا ر ز هر جای لشکر بيا ر ا ستند بيار استند سازو ا نجا م جنگ گروهی بر شا هجا ع شاد ما ن بشد بعض این نامداران کار سلندر شه ديگر علی خان بدان چو نصرت امیر و ديگر لاله مير هم از احمدی خان وآن شیر شهر خودآن نامور ما ندر جای خویش چوایشان بکابل رسیدند چو گرد بشد شادمان شاه کابل زمین د گر باقیه نا مد ار ان چنین ببخت گرانمایه و گنج و مال بشد نامور خو اجه شاه میر میر که ايزد زو اقبال شان آفر يد که در جنگ چون شیر میداشت خو سخی و خرد پیشه و گان جو د پدید آمد آنکا ه بر و ی سپهر پدیدآمد این نامداران بنا ز که در چنگ شان اژدها بوداسير شد اند مست از جا م عرفا ن حق که از روح شان خاطرم گشت شا د بگو یم كه هر يك نما ند نهفت بکو شندا ز را ه نا م آ ور ی بود عبدالخالق سزا و ار كام سلندر خصال و فریدون شعار پیء لشکر آ را ستن خواستند که امروز کو شم همه بهرتنك گروهی بر شاه کا بل عصیان سو ی شهر کا بل بسر شهر يار که دارند در قيك نا می نشان بودشا ه ملك هم در ین دارو گیر امیری برادرش آن نامدار نگهدار درملك وماوای خو یش چه خواهد شد از خرح پر نج درد بی خواند با هر یکی آفرین که لشکر بيا را ستند با رکين --- page 55 --- (٤٨) بهمراه آن خواجه های نخست بكردند همه عهد و پیمان درست که ما نیم دایم بفرمان شان نه پیچیم سرراز احسان شان بیاید که تا یاور هم شویم دل شادمان خالی از غم شویم دل خواجه ها زین سخن گشت شاد سخن های شایسته کردند یاد وزان پس که لشکر بکردند جمع برافروخته روى هريك چو شمع مسلح همه نامداران به کین همه فکر یغمای کابل زمین تو این مردمان را درین جا گذار زمن داستان دگر گوشدار که از نسل اعظم شاد کام زپوپل زئی قوم ابدال غلام خردمند ودانا بهر کار بود سرافراز دایم سپهدار بود همی رنجش از شاه کابل زمین رسیده بد و داشت در سینه كين که چون رفت در ان باغ علم پلاخ درخت غمش کینه آورد شاخ دران روز فرصت غنیمت شمرد که بر شاه کابل کند دست برد بهم پای جمع سواران خویش هم از قوم خدمت گذاران خویش کمربست در شب چو یغمالیان که از دیده خلق ماند نهان همیراند روز وشب آن کامیاب که آمد گذارش بملك تكاب فرود آمد آنجا به تدبیر کار که برپاکند رونق گیر ودار سپهدار آن ملك بیداد بود سرافراز را نام شا داد بود بدو بست پیمان کین آوری خرد پیشه از راه دانشوری بگنج زرش دلر بودی زکف که تا گشت با در حرفش صدف بهم خواستند لشکر بیکران سوار و پیاده زافغانسیان که چون کارلشکر سر انجام شد سپهدار جوینده نام شد یکی شاهزاده بلمغان زمین نبیر ه زتیمور شه پاك دين برسم فقیران بداندر دیار بدو پشت داده رخ روزگار که فرزند داؤد گفتند و را بگفتار چون گل شگفتند و را بدی نام يحيى به شهزاده نیز سرافراز و سالار وصاحب تمیز --- page 56 --- (٤٩) جنگ نامه غلام از خرد خواست او را روان ز افغان زمین سوی خویش آن زمان که بی وی مرا کار بهبود نیست درین قا روسر مایه ام سود نیست شود شهزا ده در ین کار پیش همه خلق تابند بد و روی خویش پس از چند آن قا صد تیز گام بیا ور د ا و ر ا بنزد غلام غلامش زجا خاست بر وی نماز که شاهی توما بنده ی سرفراز بدان خواستم مر ترا نزد خویش کنی تازه آئین شاهان پیش که باشی بما جمله فرمان روا یلان زیر فرمان ت ای پاد شاه کمر بست باید کنون بهر کین کشم کینه از شاه کابل زمین چو شاهزاده این گفته از وی شنفت رخش چون گل نوبهاری شگفت دلش شادمان گشت و گفت آنزمان که نیک است مر گفت نام آوران وز آن پس غلام سر افراخته مر آنشاه را نيك بنوا خسته زخود اسب و گنج وز رو مال داد تو گوئی بدو بخت و اقبال داد بهر اندرش خلعت خسروان که خرسند شد شاه روشن روان وزان پس بفرمود لشکر کشند بدان بارگی کوه آزر کشند بزین بر نشست آنشه سر فراز درخت کهن تازه گردید باز بر آورد چون کوس و کرنا نفیر که یعنی شده مو سوم دار و گیر صدای دهل گوش گردون گرفت که داد دل از گردش دون گرفت بجنبید لشکر چو جنبنده‌کوه تو گوئی زمین گشت از وی ستوه بفرمود آن خسرو پر زکین که لشکر رود در کوهستان زمین نخسین به آن مردم نامدار چنین گفت آن شه پرخاش گر همین کرد لشکر ز در پا گذر چودر کوه ساقی (۱)گرفتندمقام که آنجا بدی جایگاه غلام و زین سوی خلق کوهستان دیار که هستند در جنگ چون اژدها و جهان جوی آن عبد خالق دلیر به پیکار جنگ آوران همچو شیر (۱)کوه ساقی رشته کوهائی است که در حاشیه جنوب شرقی بگرام افتاده است. --- page 57 --- (٥٠) کرم خان میر حاجی پهلوان سر افراز تیمورشاه و خواجه خان بگفتند با آن سران سپاه که ای باستانان فرق دشمن بپا دگر لشکر اینجا نیارد درنگ که برپاشده ساز و انجام جنگ بفرمان شان لشکر پرز کین روانه شدند از کوهستان زمین دل خواجه ها هر یکی همچو شیر به همراه نام آوران دلیر گذشتند با فوجی، بی حساب ز دریای آب همچو دریای آب روقا نیز یحیی شه شادکام کنون کوچ کرد از مکان غام سوی قلعه مسجدی خان شتاب بکرد آن سر افراز عالی جناب که تا مردم از خویش سازد تمام بدوشاد گردد دل خاص و عام چو در قلعه مسجدی خان رسید (۱) سراپردهٔ خویش آنجا کشید شدی مسجدی خان به نزدیک او که ای شاه گردن کش نام جو بودمزد پای تو این ملک و جاه که برچرخم اکنون کشیدی کلاه ور ا نیز شاه سرافراخته ز لطف گرا مایه بنواخته کرم خان هم لشکر بیکران رسیدی روان از کوهستانیان بهم هر دو لشکر بیامیختند می شاد کامی به هم ریختند برفتند چون خواجه ها تا زه‌لب به نزدیک آن شاه عالی نسب بدو گفتند از راه نام آوری مبارک ترا باد این داوری ترا بخت فرخنده باشد مدام تر اسرکشان بنده باشد مدام چوشهزاده بشنید این از سران بکردی تواضع بنام آوران بگفتار چون غنچه لب برگشاد سخنهای نیکو همی داد یاد که ای باستان بخت و اقبال یار بفرمان تان گردش روزگار زهی فخرم اکنون که یار منید درین داوری غمگسار منید که شاه بی دلیران پرخاش گر بود همچو شهباز پرکنده پر (۱) قلعهٔ میرمسجدی خان غازی بنام (قلعهٔ خواجه) مشهور است به فاصلهٔ تقریباً دوکیلو متری شرق چاریکار واقع است . --- page 58 --- (٥١) جنگ نامه اگر ایزد پاک یاری کند و گر بخت من پایداری کند رهد کار ما از نشیب وفراز نقرر شود پا به بخت باز مرا این زمان کینه از ژرتهی است نکس را ز کردار من آگهی است یلان نیز باشند که خاموش باد که خان تهی زیر سر پوش باد چو در ملك کابل قرار آوریم بفرمان خود خلق شهر آوریم وزان پس ببینید احسان من که تا جمله گردند شادان من چگویم که این جای گفتار نیست که در دست موجود کردار نیست بلی کار نا کرده ناگفته به شود کرده خود بنگرد که و مه چو این گفته بشنیدند از شهریار همه گفت ای خسرو رو زگار میاور بدل هیچ این زمزمه که ما ایم خدمت گذار ان همه اگر بخت بکشایدت دسترس تو دانی که احسان نمائی بکس ز گفتار نام آوران شهریار بشد تازه ترچو خرم بهار بهر جا که بود مردم نامدار رسیدند برجانب شهر یار وزان پس بفرمود سالار جنگ که ای شیر خویان چویای نهنگ بباید که لشکر بجنبد ز جا که تا چند باشیم در این جایگاه بفرمان آن خسرو دادگر سرافراز سالار بیدادگر روان گشت آن لشکر بیکران بلرزید گوئی زمین و زمان دلیران ب زین برنشستند چوشیر ز سم ستوران زمین گشته سیر همی راندند آن سپاه گران چو در سیدآباد کردند مکان مکان اندران جایگاه ساختند به تدبیر هر گوشه پرداختند توای مرد دانای روشن روان درین جا گذار این سپاه گران نشان از دگر داستان کو بمت مشام دل از مشك جان بو بمت پس از فکر تدبیر این گفتگو سوی جنگ غزنین بگردیم رو --- page 59 --- (٥٢) داستان بر آمدن شاه شجاع از ملك قندهار ورفتن بر سر شهر كابل وجنگ كردن در غزنين کسی را که بختش بفرمان شود شب تار چون روز رخشان شو د اگر دست بنهد بدا مان خاك شود خاك در دست او زر پاك که چون شاه شجاع خسرو تاجدار بدی مدت چند در قندهار همه ملك انجام از و یافته چو کام آوران کام از و یافته برخان حاجی بسی لطف كرد دلش را تهی كرد زاندو ه و درد فراوان بدو خلعت گنج داد فلك گفت اينك بدو رنج داد جهان دار دايم جهان جو بود نه در خوردن و را حتش خو بود بفرمود پس شاه گردن فراز كه تا چند باشيم در ين جا به ناز كشم لشكرا کنون بکابل زمين كه گردم در ان شهر فرمان گزين بلشكر بفر مو د آن شهر يار كه سازند آئين انجام کار به تدبير اسباب گشتند سپاه مفر ق به آهنز سر تا بپا شه تا جور بعد ازین گفت وگو سوی لات برتافت آن لحظه رو كه ای شوخ سالار جنگی سوار خرد مند فرخنده دانای کار کرا بر گذاریم در قندهار كه باشد در ين ملك وی پایدار همه وقت تا نهته داری كنند بهريك وبد ياری كنند بدو گفت لات ای جهان کدخدا تو ئی شاه بر بنده فرمان روا ازین صاحبان بر که شاه گویدش ز لطف فرح بخش دلجويـد ش بگویم كه باشد در ين ملك او بهر وقت بيدار با شد نيكو ازان پس بگفتا شه نيك نام که خود هیچ باشد اینجا مقام در انجا چوبگذاشتند مرورا و زان پس بفرمود جمشید سپاه بغريد چون كوس بر پشت پيل بجنبید لشكر چو دریای نیل زگردشتوران دران روزگار نشد فرق ما بين ليل و نهار --- page 60 --- (٥٣) جنگ نامه زسم ستوران زمین گشته ریش نهادی شتر مرهم از پای خویش زمین گشت پر نقش بدر و هلال ز بس ساخت اسب و شتر پای مال د لیران بجولان گری همچو باد چو سیا ره هر سو قدم بر کشاد هوا نیل گون شد ز گرد سپاه مکدر شده نور خورشید و ماه سهیل سبك باد پایان د گر روان گوش گردون ساخته است کر بدین زمزمه آن سر سروران روان گشت با آن سپاه گران همی راند روز و شب آن شهریار دلش گرم تاراج کا بل دیار پس از چند سالار خیل و سپاه بدین شادمانی بسر برد راه بغزنین چو نزديك گردید شاه که آنجا بدی حیدر کینه خواه رسید آگهی سوی آن سرفراز که هان ای سپهدار با عز و ناز ترا چرخ گردون کمین بنده باد ترا اختر بخت رخشنده باد همیشه بجا بادت ناموس و ننگ که آمد سپاهی ز شاه فرنگ سپاه فراوان برون از شمار بود شاه شجاع اندران شهر یار جهان جوی از بهر کین آمده به یغمای کابل زمین آمده گرفته کنون قلعۀ قندهار به همرای این لشکر بی شمار نخستین درین شهر جنگ آورد جهان بر سر خویش به تنگ آورد چه فرمایی ای شاه فرمان روا چه سازیم تدبیر این ماجرا اگر سوی میدان سپاه بر کشیم سپاه در رخ کینه خواه بر کشیم نیاریم در جنگ میدانش تاب بود لشکر کینه خواه بی حساب همان به که در قلعه جنگ آوریم بود روز چندی درنگ آوریم فرستیم قاصد بر شهر یار که تا لشکر آید ز کابل دیار ازان پس بمیدانش جنگ آوریم جهان بر بد اندیش تنگ آوریم ببینیم کین چرخ بیدادگر کرا رنج بخشد کرا گنج زر چو این گفته بشنید از ان کینه ور زدش موج خون آن زمان در جگر جنگنامه ـ بیدل ق --- page 61 --- (٥٤) بگفتا که هر چیز خواهان شود ستادیم ماهم بدان رسم وراه وزان بعد بر قاصدی تیز گام که بر گوی ای شاه فیروز بخت اگر آب در دست داری منوش که هنگام تفنگی بیا مد بیا ازین بیش میخند رای در نگ چو قاصد سخن های او برشنید وزان بعد آن حیدر پهلوا ن که تا برج وبارو فرو کوفتند بهر کنگره ساختند جای جنگ بکرد اد دروازه ها خا کریز یلان فکراسیاب خدا ساختند که آن لشکر شاه شجاع در رسید فتادند برد و ر قلعه کنون شد آن بخت فیروز چون مشتری بدل گفت کا قبال پایان رسید ولیکن که تا جان بلب نایدم چو از کینه عاجز شود شیر مست که خورسندی نام داران شود ببينيم فرمان فر مان روا فرستاد بر شاه کا بل پیام سزاوار وشاهنشه تاج و تخت اگر تیر در شصت داری مکوش بر آورد بایدت اکنون سیاه که آمد جهان فراخی به تنگ چو صر صر سوی شهر کابل دوید بفر مود برخیل جنگ آوران دلیران بهر گوشه آ شو فتند میان را به پرخاش بستند تنك سر کینه جویان شد. پر ستیز روان زنگ از تیغ بر داختند به اطراف غزنی همه صف کشید فقط را میان کرد خلخال لوز مکین وارما بین انگشتری فلك تیغ بیداد عر یان کشید سر از کینه خواهی نیاسایدم همان به که در خاك سازند نشست قاصد فرستادن شاه شجاع در قلعه غزنین نزد حیدر خان . وزان پس سپا هدار خیل فرنگ طلب کر د مر د سخن پیشه بدو گفت کای عاقل هو شیار بگویش که ای شیر پرخاشگر مدن رنجه تن را ز خود پروری شجاع یعنی آن شاه بی نام و ننگ جهان دیده و دور ا ندیشه بر و جانب حیدرنا مدار کلاه شهی با بدت ز یب سر میندی کفران این داوری --- page 62 --- (٥۰) جنگ نامه مشو عاصی از درگه شهریار مکن رحم بر خود مکن خوار و زار ببندیش زین لشکر بیکران ازین نامداران کین آوران که هر يك بپرویز امیرد آشنائد تو گوئی جهان را بدم در کشند بیا ومرا بوس تخت و کلاه کنم پایه تخت اندرسماء فراوان تر اسر فرازی دهم بهر خواهشت دلنوازی دهم تو سالار اشکر شوای نام جو شواز جمع کام آوران کام جو ازین خواهشم بد گمانی مکن نه از ترس من با تو گویم سخن همی رحمم آید که چون نوجوان شود کشته از دست نام آوران بیا و بکن رحم بر جان خویش زلاف جوانی مکن سینه ریش مرا گفتن اینجاد گر سود نیست ترا جز نفاق هیچ بهبود نیست پذیرنده آن گفته تا جو ر- بدل بست چون نقش کآدر حجر ازان پس روان گشت آن هوشمند سوی قلعه با گفته دل پسند چو آمد بدیو از نزد حصار فغان کرد کای مردم نامدار رسولم زدرگاه شاه آمدم همین لحظه از پیش کاه آمدم پیام فرح بخش دارم بکام که گویم بدان خسرو نيك نام چو بشنیدند آن مردم هوشمند کشیدند و را بظار کمند ببردند بر جانب کینه خواه بایستاد و آورد خدمت بجا بفرموده بنشست و بکشاد لب ببر بست پیوسته دست ادب هر انچیز کز شاه سخن در شتفت همان گونه بازش به سالار گفت چو سالار جنگ آوران کرد گوش بر آورد چون شیر جنگی خروش بگفاش که بر گردرو سوی شاه بگویش که ای شاه با عز و جاه مگو دیگر اینگونه از بیش و کم که خود را شماریدم اکنون عدم بجز جنگ نبود مرا گفتگو اگر چند تیغ آیدم در کلو مرا جان بدست کسی اندر است که او چون تو کس را نه فرمان بر است ورا هر چه خواهان شود آن کند نه همچون تو کاری بفرمان کند --- page 63 --- (٥٦) اگر عمر باشد مرا پاید ار چه باکم زجنگ توای شهریار اگر رشته عمر گردد گسست خوشم گر بمیرم بجنگت ازمان ازان به که در خانه همچون زنان ازین گفتن اکنون تراسود نیست مرا جز ره جنگ بهبود نیست میا و رازین گونه دیگر پیام زمن شاه را گفت باید سلام بدانست قاصد که با این سخن درخت مروت جدا شد ز بن زجاخاست شد جانب شهریار بدو گفت پیغام آن نامدار به شاه گفت کانچیز بشنیده بود شه اش گفت گاه آتش و گاه دودود بفرمود بر نامداران جنگ که ای جنگجویان خیل فرنگ چو فردا کشد سر ز چرخ آفتاب براندازد از روی گیتی نقاب روان بر سر قلعه جنگ آورید نه شاید زمانی درنگ آورید بگیرید این شهر غزنین تمام نمانید زنده کس از خاص وعام بدست آورید حیدر نامدار فتد زنده در بندمن خوار و زار جگر بند سالار کابل چنین شود کنده از بن فتد در زمین بهندش فرستم برهنه سرا که گردد سرم خالی از ماجرا بدین قول گشتند همه استوار ببین چیست فرمایش کردگار پس از چند آن قاصد تیز گام رسانید برشاه کابل پیام همه گفته ها با ز گفتی بدو سرشکش ز مژگان چکیدی برو شد از بهر فرزند آن کینه خواه رخش زرد چون مهره کاهربا همان لحظه هم افضل از باميان بیامد به کردار شیر ژیان به پیش بدورفت مالند یاد ببوسید دست شه آن نيك زاد دلش پر کدورت ازین رستخیز سرش رزم جوینده و پر ستیز دل شاه کابل بدوشاد گشت تو گوئی که از محنت آزاد گشت بشایدبروسوی رو شهریار که ای غافل از گردش روزگار بدو گفت کای افضل هوشمند سر تخت بادا بچرخ بلند --- page 64 --- (٥٧) جنگ نامه ندارد جز اندُهَت کس پشت من جدا نیست ناخن ز انگشت من چو عضوی بدرد آید اندر بدن شود زار و پژمرده انجام تن ندارد کسی غم ز غم کیشی ام نبودی گرم خویش نندیشی ام بداند کسی لدت سوختن که بنهند در آتشش لخت تن ولیکن ترا درد افزون تر است که حیدر ترا همدم و هم سر است حصاری به غزنین شده نامدار ز جنگ شجاع شاه بی اعتبار بود چشم در راهت آن نامجو نوچون خضر آب افگنش در گلو سپاه مضرهت گیر ازین جایگاه همه رزم دیده همه کینه خواه برو سوی غزنین به هنگام جنگ نبرد آزما شو به خیل فرنگ سرت پر ز کین و دلت پر ز مهر توانی که دشمن در آری بزیر رها گردد حیدر ز اقبال تو بود آنکه فرخ فتدا فال تو چو بشنید این گفته آن پر ز کین فروریخت خون از مژه اندر زمین بگفتا اگر تیغ با رد چو آب و یا تیر در تن چو پر عقاب نه پیچم ز پیکار حیدر سرم فدا باد بر وی سر و افسرم دل شاه کابل چو گل برشگفت کز و کاین سخن های شایان شنفت بگفش که ایزدت نگهدار تو سر سر فرازان نگون سار تو برو قدر انجام لشکر پذیر که با شد بجا فرصت دارو گیر وزان پس سپهدار فیروزگر بدان شد که لشکر بر آرد زشهر برآورد بیرون ز جمع سپاه سواران جنگ آورو کینه خواه همه غرق آهن زپا تا بسر همه جنگ جوینده چون شیر نر برون کرد و بشمرد آن نامدار ز گردان و جنگ آوران شش هزار همه جنگ دیده همه کینه خواه دل جمله خبر صدره ماجرا که چون کیار لشکر شد آراسته جهان جوی از جای بر خاسته --- page 65 --- (٥٨) بشد آنزمان جانب شهر یار بگفش كه ای شاه والا تبار بده رخصتم تا روم سوی جنگ چه آید ازین چرخ دولاب رنگ شهاش گفت رو ایزدت یارباد كفل باغ امیدت بیخار باد ولیكن سپاه را سلهدار باش ببزم و برزم خود هوشیار باش كه نبود بیكار زمان اعتبار له فرق است مابین اغیار ویار زمانه دگر رسم و آئین گرفت كه عقل رساماند از وی شگفت وزان بعد آن حید ر نا مجو كمر بست و بنهاد بر راه رو چو فردا بموعود شاه آفتاب برآورد سر از گریبان آب سفا داد بر روی چرخ برین كه تا بنگرد ساز بیداد كین دلیران به پرخاش بستند كمر بفرمان آن خسرو كینه ور بغرید كرناو كوس هر طرف كه بردی دل بیدلان را ز كف بفرمود پس شاه گردن فراز كه ای نام داران باعزوناز چرا در تحمل بی افشر ده اید به تیر و تبر دست نا برده اید كنون سوی آغاز كیار .... ازین گفتگو روی .... زهر گوشه تیر باران كنید بدین قلعه ازتیر باران كنید چوفرمان پذیرفتند از شهریار دویدند از كینه سوی حصار بجنبید زهر گوشه لشكراز كین بلرزید گوئی زمان و زمین چو خمپاره و توپ آواز كرد سركین دیرینه را باز كرد فروریخت چون ژاله تیروتفنگ زانبوهی از ژاله میداشت ننگ ببارید خمپاره باران غم بیاورد دودش به گردون علم ز غریدن توپ و خمپاره ها دل چرخ گردون شد. پاره ها بدین سان سپاه اندرین گیرودار رساندند خود را به نزد حصار دران لحظه هم حیدر پرز كین بفرمود كای لشكر پاك دین نما یند این قوم نا پاك را كنید ارغوانی زخون خاك را بكردند پس نام داران كار به هم تیر باران چو ابر بهار --- page 66 --- جنگ نامه (59) بسا خشت و سنگ از فلك ريختند بر آمد زهر دو سو آواز شور صدا همچو رعد وشعاع همچو برق سران را بسی سینه غر بال شد بدین گونه تا یافت خورشید نیم نهان کرد خود را به ظلمت سرا دل شب شد از کشتگان مستند نیا سود هم در شب هردو سپاه به عهد یکران تیر میر بختی و یا همچو سیاره آتشین ایا بر کشاده هزا ران نظر درین شب شجاع خسرو پرز کین که خوانند توپ سر افرازه ها چه صبح روشنائی نماید بکبار چو بگریست شب بادل نا امید گریبان خود صبح از غم درید بدروازه ها توپ آتش نهاد روان گشت لشکر به قلعه درون بفرمود هم حیدر نامجو نه امروز بازار تن پروریست بگین بدازین کافران را به تیغ بجنبيد لشكر دو كوه گران بگفتا سلاح انار آویختند مدارا زمابیش هم دور شد جرنگید ن تیغ و خود و زره ز نزديك شان خلق بگر بختند تو گفتی دميده سرا فیل سور شده دود چون ابر باشرق وغرب بسا غرقه درخون پروبال شد نداریم چنگ آوران دل دو نیم که تا یکدم آساید از ماجرا سیاه جامه پوشیده شد سوگ مند نه آرام بگرفت شان دست و پا تو گوئی فلك خرمن بیختی ازین سوی آنان شد از ان سوی این نگاه کرد برکشتگان سربسر بفرمود آن اژد ر آتشین گذارند چندی بدر وازه ها نمایند دروازه ها پاسدار بسر کشتگان گشت چشمش سفید ازا ن جانب خورشید گردن کشید چو د ر برگ فصل خزان تند باد ز خان پرز گر دوسران پرز خون که ای نامداران پرخاش جو نه انجام عیش و نه هنگام زیست ندارید تیغ خود از کس دریغ بلرزيد اندام گردن کشان بسی خون رخسار هم ریختند قیامت پدید آمد و سور شد کشاده از دل نامداران گیره --- page 67 --- بهم همچو مور و ملخ تاختند چو بیخ حیات از بن انداختند جفا جای تیغ هر طرف شد پدید پدر مهر فرزند از دل بـبرید ز ابر اجل خیمه بر پای شد زخون دلیران زمین لای شد پدر را نبود هیچ یاد پسر پسر گفت من هم ندارم پدر در آن بزم گاه حیدر نامدار بهر گوشه رو کرد چون اژدهار زدمبال او جوی خون شد روان زمین گشت از لشکر کافران بهر جا که رو کرد آن راهنمون تو گوهست سر چشمهٔ رود خون بفرق هر انکس که افگنده تیغ زمرد و رعـر کـبانگردی دریغ کهی تیر در شست او بوسه داد تو گوئی تن دشمناں بر کشاد چگویم که خون کرد آنروز کین مگر بینی و خوانيش آفرین مگو شید از کوشش روزگار بشد کشته از هر دو سو بی شمار سرا سر جهان موجهٔ خون شده ز خون بر زمین رود آمون شده بسا سر ز تن جسته در آن مغاک بیفتاد چون گوی در روی چاک چو چو گانیان هر طرف پا و دست بزیر سم باد پایان هست فراوان ز هر دو سپاه کشته شد تو گوئی که از کشته‌ها پشته شد بیامد شتابان در هنگام جنگ مجومی ز نام آوران فرنگ بشد لشکر حیدر نامدار سراسیمه از دست این کار زار بشد کشته بسیار خود را کنار کشیدند از آن لشکر بی شمار به تنهایی آن حیدر نامور در آن گله مانند آن شیر نر چپ و راست هر گوشه افگنده تیغ چو برق درخشنده از روی میغ بدین گونه از گوشه نام و ننگ فراوان بکشت از سپاه فرنگ در آن عرصه آن تیز تک باد پا بشد زخم ناک و درآمد ز پا بشد آنزمان حیدر از پشت زین چوسرو روان نقش روی زمین به گردش رسیدند جنگ آوران بدست هر یکی تیغ‌های گران پیاده سران حیدر برز کین جدا ماند از تیغ و کوپال وزین --- page 68 --- (٦١) جنگ نامه بدست یلان زنده در بند شد روان طبل شاهی نوازنده گشت بفرمود آنکه که بند گران بلی هر کجا شیر در گیر شد سپاهش زهر گوشه بگریختند پراگنده رو از گون روی و زرد سوی شهر کابل نهادند رو دل شاه ازین مژده خرسند شد رخ شاه چو خورشید تابنده گشت ببندند در پای آن پهلوان ز دست فلك با بز نجیر شد بسی خون دل از مژه ریختند هراسان و ترسان زبیم نبرد تهی از زرو وزینت و آبرو (۱) آگاهی یافتن افضل از گرفتن حیدر و از راه برگشتن و رفتن بر سر کوهستان جنگ کردن در سید آباد و شکست خوردن آنم به اقفای راه افضل پرز کین (۲) که این سان بر انگیخت نیرنگ را بگفتا دریغا شد از دست کار کسی کو همی میرد از دست زهر چنین گفت پر خشم آن نام جو بدل گفت در شهر پیش پدر بباید یکی دست بر دستهان خبر یافت از کار چرخ برین به صلحش ربود از کف این چنگ را چه سود این زمان کوشش کارزار بس از مرگش از باك ناید بکار سوی باز گشتن همی تا فت رو چرا با بدم رفت افگنده سر نمایم به خیل کوهستانیان (۱) حقایق تاریخی مربوط باین جنگ در مقاله ۲۸ کتاب (حال و رویدادهای تاریخی تحت عنوان «چطور دروازۀ حصار غزنی به هوا پرید» شرح یافته علت کامیابی شاه شجاع و انگلیس ها درین جنگ خیانت سردار عبدالرشید خان خواهر زاده امیر دوست محمد خان بود که ضعف نقطه استحکام شهر را دروازه کابل قلمداد نموده بتن نشان داد و انگلیس ها صبح ۲۳ جولای ۱۸۳۹ با نقب دروازه مذکور را به هوا پرانده و بعد از جنگ بسیار شدید تن به تن سردار غلام حیدرخان حاکم غزنی چاره ئی جز تسلیم نداشت . (۲) سردار افضل خان برادر سردار غلام حیدرخان بود امیر دوست محمد خان چنین سنجش نموده بود که سردار غلام حیدرخان از داخل حصار غزنی مقاومت کند و سردار محمد افضل خان باقوای معیتی خود از بیرون ناگاه کند دشمن به پیرامون شهر نزديك شود ولی متاسفانه در لحظۀ اخیر و حساس برادر بزرگ خواست که داخل حصار شده و هر دو از داخل دفاع نمایند به این ترتیب نقشه برهم خورد و خلاف نظر دو برادر در کامیابی دشمن بی تاثیر نماند . --- page 69 --- (٦٢) که در سید آباد دارند قرار بدل دارند آئین یغمای شار نمك خوردند و پاس بگذاشتند بقصد سر ان تیغ بر داشتند بببندد آئین جنگ آوری که تا باد شان آید این داوری چنین گفت و بشتافت چون برق تیز دل پر زکین و سر پر ستیز چوشیران سوی جنگ بر تافت رو بکرد آگه این کار با آن گروه بهم آن سر افراز با لشکرا نهادند رو جانب ما جرا چوبلغاریان نیز بشتافتند عنان بر عنان خرد بافتند بدان سان گذشتند زپهلوی شار که آگاه نشد کس از ان گیر و دار چو روجانب ده جيا تاختند علمها بگردون بر افراختند درین سوی خلق کوهستان زمین به شاهزاده گفتند ای پر زکین کنون تا یکی داری اینجا قرار بیاید که پویان شوی سوی شار که ما هر یکی جان سپاری کنیم بفرمانت فرمان گذاری کنیم ببینی که شایسته خدمت کر است نقد که این جامه ننگ است راست بگفت هر یکی گفته پر دماغ نشاندند او را بصد کوفه باغ دل نامور گشت ازین گفت و گو دلیر همچو شیر و بلند همچو کوه که ناگه در انوقت گفت و شنود نمایان شد از دور چرخ کبود سیاه تیره گردی چو ابر بهار پر هیبت بمانند آن اژدها تو گوئی جهان جمله تاریک شد بهر لحظه آن گرد نزدیک شد بشد با دو بدو بد دامان گرد که تا بنگرد چیست سامان گرد نمایان شد از گرد چون آفتاب درخشان سیاهی چو دریای آب که بود موچه اش تیغ و تیر و تبر نهنگیان او باد پایان بر چو دیدند آنرا کوهستانیان بپرخاش او تنك بستند میان لفت آنزمان مسجدی کای سران دلیران وشیران و جنگ آوران بیاید همه پایداری کنیم بیایید که بی اعتباری کنیم گریزید و ریز بدخوی از جبین ز شرم آبروی خود اندر زمین --- page 70 --- جنگ نامه (٦٣) چنین گفت تیمور شه (١) نام جوی أیا مسجدى شير پر خاشجوى که امروز فيروز نيك است فال شود فرق جام بلور و سفال که هريك در ایام فرصت جو شير شمارند خود را بميدان دلير ببینیم که گفتار و كردار چيست كه اينجا بخندد كه خواهد گريست؟ چنین گفتند و روى برتافتند بمیدان سوى جنگ بشتافتند بهمراه شان خيل جنگ آوران بنیروی شیر و پلنگ آوران بیاراستند صف بمیدان جنگ بدست هر يكى قبهٔ آب رنگ چونزديك شد افضل شیر گیر که آرايد هنگامه دار و گیر بگردید یحیی همی بدگمان ز نام آوران كوهستانيا ن که اکنون مرا در كف اود هند كه تا خونم كردار خون واو هند گریزان شد از جنگ نادیده جنگ فکند از سر عمامه لاله رنگ غلام هم بدانسان وشاه زاده نيز نهادند روی خود اندر گریز ز کردارشان لشكر از عام و خاص گريزان شد ند تا كه يابند خلاص چوتيمور شه و مسجدی پندار بماندند این هر دو تن نام دار دران فرصت آمد روان خواجه خان بنزديك تیمورشه اندر زمان که شاهزاده گریخت با لشكر (٢) بكوشيم ما خود درین ماجرا چودید آنچنان افضل پر ز كين گريزنده خلق كوهستان زمين بسوی قلعه تيز بشها در و بجنبید با لشكرى همچو کوه چونزديك تر شد بخيل سران که بودند آنجا زنام آوران بمالید تیمورشه از پردلی بدست آنزمان آهنین پلی بفرمود آن عرصه تن نام جو بدان شیرمردان پرخاش جو که يك بار همه تیر باران کنید همه قصد جان سواران کنید (١) تيمورشاه هم يكى از مجاهدين ملى كوهستانى و از همكیار ان پیر مسجدی خان غازى بود. (٢) مقصود از شهزاده در اينجا سردار محمد افضل خان است . --- page 71 --- (٦٤) بنا گاه بر آمد صدای تفنگ بدريد گوئی دل خاره سنگ وزان سوی هم اژدر آتشين بغر يدو لرزيد روی زمین ز هر دو سو آواز ها شد بلند جدا شد زمین گوئی از بند بند ز ما بی بهم اندر آویختند ـ همدیگر ان ژاله میر یختند ـ سواران از ان روی بر تا فتند بسوی دگر نیز بشتا فتند کسرا نه ز پهلوی آن قلعه بر که شتند آنگاه سوی دگر بدنبال آنانکه بگریختند جهانند اسپ و در آویختند بشمشیر خونخوار بر دید دست فتادند در گله چون شیر مست زدند تیغ بر فرق گردن کشان که شد جمله اندام شان خون فشان کسی را بگردن زدی تیغ تیز که سر پیش پایش همی کردخیز به پشت کسی نیزه آبگون که کشتی سنانش ز سینه برون کسیرا سلاحش گرفتند پاک تن جامه اش ساختند چاك چاك سراسر همه دشت پر کشته شد بسی تن بخون یکسر آغشته شد سراسیمه هرسو گریزان شدند ازان بیم افتان وخیزان شدند گروهی باستالف آمد روان گروهی سوی فرزه از بیم جان هران کو باستالف آنگاه رسید (١) سرو مال و جان وی از غم رهید کسی را که در فرزه آمد گذار وزان سوی آن مردم بی وقار که و مه با تیغ و تیر و تبر گرفتند سر راه آن جمله بر وزان سوی بیچارگان با پفک رسیدند دل پر غم از بیم جنگ وزین سوی اینها در آویختند به تفریق آن جمع آمیختند شکسته سلاح آن دل خسته را بتار اقمس مرغ جان بسته را نهادند دستی بیغمای شان بگردند عریان سرا پای شان ز تن جامه را پاك بر داشتند تو گوئی سر از خاك بر داشتند ویانو ز ما در بزا ئید ه اند که در خرقه تن را نه پیچیده اند (١) استالف دهکده قشنگ و معروفی است در ٤٠ کیلو متری شما ل کابل (٢) فرزه دهکده و دره ایست در ۳۰ کیلو متری شمال کابل --- page 72 --- جنگنامه (٦٠) وزان جایگاه همچنان واژگون روان سوی استالف افگنده سر ببرگ گیاه ستر اندام خویش که این سنت فعلی از آدم است چه خوش گفت فردوسی نامدار ( پسر کو ندارد نشان پدر هرآنکس که آنگونه میدیدشان بچندین جفاهای زاندازه بیش وزان بعد افضل زدانش وری بفرمود با لشکر خویشتن بگردید جمله بيك جای جمع زيغما يران چيز برداشتند همی خواست تا گیرد آنجا قرار ولی داشت تشویش کابل زمین بلشکر بفرمود آن نامدار چنین گفت و روسوی کابل نهاد همی تاخت تـارفت پیش پدر هم از کار حیدر که گشتی اسیر بان انجمن گفت همه يك بيك همه خون ز دیده فرو ریختند فغان کردهريك که این حال چیست كجا حيدر آن مشعل انجمن بدست ستم پیشگان شد اسیر پریشان و حيران و دل پر زخون شدند و نديدند با یکدگر بمردند و کردندنهان نام خویش؟ بیابد که فرزندش آرد بدست که این نکته دارم از و یادگار تو بیگانه خوانش مخوانش پسر » زخو د جامه می بخشید شان باستالف آخر رساندند خویش درخشان برخ چون مه و مشتری که ای تره شیران لشکر شکن بگشتند چو پروانه ها دور شمع بفرمود هر كس بخود داشتند که انداز داز جام مردم دمار زشـاه و از ان لشکر پر ز کین که اکنون بباید روسوی شار وزان سوی غمگین و ازین سوی شاد بشاه گفت آنکرده ها سر بسر جدا ماند از دیده آندل پذیر دريدند گریبان زدست فلك بر خاك حسرت همی بیختند که بر روز ما چرخ باید گریست کزو بود روشن دل و جان و تن چه خواهد رسد بر وی از چرخ پیر --- page 73 --- ٦٦) چنین گفته وزار بگریستند وزان پس باندوه و غم زیستند همان لحظه اکبر زلغمان زمین بیامد پر از رنج وزار وحزین رخ ارغوانی شده زعفران زتب گشته چون موتن پهلوان چوشاه دیدش آلوده زاروزبون باحوال او ریخت از دیده خون کنون گفت اقبالم از پا فتاد بمن بخت پشت و فا بر نهاد بباید یکی چاره جویم همی که ماند بجا آبرویم همی ببینم دلیران کابل چکار نمایند با ما درین کار زار بکوشند در جنگ یا صلح پیش بگیرند از چاره جان خویش وزان بعد نام آوران را بخواست ولی هر دم از رنج محنت بکاست چو محمود خان و چو نایب امیر چو شاغاسی خان کلیل دلپذیر دگر خان شیرین و جبار نیز که بودند مردان صاحب تمیز علی خان هم آنجا بودی چاره جوی فراوان بدیشان بسی نامجوی به آنان بگفت آنزمان شهریار چه بینید شایان این کار و بار بصلحید خواهان و یا سوی جنگ که نبود ازین بیش جای درنگ همه گفتند ای خسرو تاجور جهان زیر فرمان تو سر بسر بهر کار فیروز دانــا تــویی خدا داده در دانشــت پیسلوئی که خلق از تو خود پای بگرفته اند دل خود سوی شاه پذرفته اند تودیدی که خلق کوهستان زمین چه کردند با تو ز آئین کین همه زیر يك پرده اند پرده دار همان به نباید شوند آشکار نکو آنکه زین ملك بیرون شوی به نیکی سخن های ما بشنوی نه نيك است کاین ملك سازی خراب بود ریشه عمرت اکنون در آب جهان را جهان دار پویان بود که هر گونه تدبیر دوران بود امید آندکه ایزد شود یار تو بکف بر نهد رشته کار تو زمانه بيك رنگ نبود قرار ببین چیست آئین لیل و نهار چوشاه این سخن ها از ایشان شنید یکی آه سرد از جگر بر کشید --- page 74 --- جنگنامه (۶۷) بدل گفت زین مصلحت سود نیست که بر کشتن خلق از شهر یار بباید که انجام کار آورم با نان همی گفت کی بی خردان وزان پس بدبیر شد شهریار وزان سوی آن مسجدی با سران وزان قلعه بیرون شدند با گروه که چون افضل آن شیر پرخاشگر رسیدند آنجا درختان همه فکندند سر آنکه بگریختند ندیدند بر روی آنان ز شرم استانف آخر گرفتند قرار مرا ازین کسان هیچ بهبود نیست بود بلکه بر کشتن کرد کار کزین خلق خود را کنار آورم نخواهم بیرون شدز گفتارشان که گیرد وداعی زکابل دیار اگورای تیمورشاه و خواجه خان بسوی سنالف نهادند رو کز ان جنگ برتافت روی هنر زکردار خود شاد و خندان همه زخجلت همی آبرو ریختند زعم کردند هنگامۀ خویش گرم زمن داستان دگر گوشدار داستان برآمدن امیر دوست محمد خان از ملک کابل ورفتن بطرف توران زمین بگویم یکی داستانی چنین بپا شد بکار فلك اعتبار که این آسیا نیست گردنده سر زآب مروت تهی خانه اش از و نان بی لجا را کس نخورد که چون دوست محمد شه نامدار گسسته امیدش ز نام آوران بتدبیر رفتن ببسته کمر ببندید همه مالهای گران زمال و زاسباب و رخت نکو که از دیده خون ریزی اندر زمین که تا تکیه در وی کند هوشیار مردم شقا بد بد و ردگر بود تخم اندوه و غم دانه اش که اندر گلویش بیفشرد درد برآمد بد و گردش روزگار ندید از کسی روی یاری نشان با فضل بفرمود کای پرهنر به پشت ستوران بر اشتران که باشد زهر گونه قیمت درو --- page 75 --- (٦٨) صلاح و سرا پرده و بارگه باسپ و شتر بار سازید همه عماری و هودج بقدر شمار چوا فضل ز شاه این سخن کرد گوش وزان پس بتدبیر انجام شد باسپ و شتر بار بستند همی بر هودج نشستند همه يك بيك هوا گشت در چشم شان سندرس قیامت بپا شد در ایوان شان وزان پس بر شاه روشن روان بگفتا که انجام کردم تمام ز جا خاست آن شهریار دلیر بزرگان که آنجا بدند سر بسر زنان و نمك عذر ها خواستند وزان بعد شاه فرو مایه بخت سه ده سد سواران اخلاص کیش سمیع خان و جبار همراه نیز (۱) بفرمود آنکار که گشتند روان به پیش اندران خسرو نامدار پس پشت خیل حرم را گذاشت بدنبال آنها هزار دگر پس پشت افضل زر و مال را بدنبال مال آن هزار دگر نمایند با یکدگر خود بجا بدین رنج و تیمار سازید همه که باشد برفتن حرم را بکار بدل آنزمان خونش آمد بجوش همه گفته شاه سر انجام شد روان برعماری نشستند همی فغان بر کشیدند بچرخ فلك ز مین نیز ما نندۀ آبنوس بچرخ فلك برشد افغان شان بیامد روان افضل پهلوان چه فرمائی ای شاه فرخنده گام که بر بارگی بر نشیند چو شیر فتادند در پای آن تا جور همی آه کردند و بر خاستند ببالای زین شد ز بالای تخت شد همراه با آن شه سینه ریش بگشتند با آن شه باتمیز نهادند رخراسوی بامیان بهمراه چفنگی سواران هزار که این رسم پیشینه ها یاد داشت سرافر از خان افضل نامور که وی پاسبان بود همه آل را بهم اکرم و اعظم نامور (۱) سمیع خان عبارت از میرزا عبد السمیع خان مستوفی و جبار خان برادر امیر دوست محمد خان بود . --- page 76 --- (٦١) جنگ نامه بدیشکو نه در راه نهادند روی شب و روز نام آوران پویه پوی چو از بامیان آنکه بگذشت زود بقلعه ضحاک اندر آمد فرود وزین سوی خلق کوهستان زمین دلان پر ز درد و سران پر ز کین چو گشتند آگاه ازین روزگار که گشته تهی شهر از شهریار زاعتاف آنگاه بگذشتند روان سوی شهر آنجمله نام آوران تهی خاطر از رنج و اندوه و بیم رسیدند در شهر آنها سلیم چو از چرخ خرشید گردد نهان شود خیل سیاره لشکر کشان وزان سو شجاع شاه فیروز بخت سزاوار تاج و سزاوار تخت بغرنین بکر دندش آگاه ازین که ای شاه فرخ دل پر ز کین کنون مژده بادت زبخت اوی به فرق تو زیبد کلاه مهی که چون دوست محمدشه سرفراز زکابل بیرون شد دل پر نیاز گرفته همی راه توران به پیش شد از خلق کابل زمین سینه ریش چوشاه این سخن را ازو برشنید سوی خان حاجی بیگی بنگرید بدو گفت کای ازدر پرفسون توهستی در آن راه نکو رهنمون ازین لشکر هرچیز خواهد دلت که دانی بدوحل شود مشکلت ببر دار بشتاب مانند دود بدنبال شاه آویزنده رود بگیری سرراه آن تاجدار توانی براندازی از وی دمار بپیچی بدو تا که جنگ آوری بدو آنکه اورا بچنگ آوری بخواری به بند اندر افتد بسی که زین بادسر را نجنبد کسی که تا ملك انجام گیرد بما فلك سکه بر نام گیرد بما که چون خان حاجی ز شاه این شنید بمالید در دیده دست عبید بگفتا که ای خسرو سرفراز کزین خدمتم ساختی بی نیاز روان بنده فرمان بجا آورد که خرسندئی بادشاه آورد چنین گفت و برخاست شدفکر کار گزین کردجنگی دو ده صد سوار سپهدار سالار چرنیل را زشاه خواست پرکین سرخیل را --- page 77 --- (٧٠) که با شد بلشکر همی پیشوا بدو داد فرمان فرمان روا برآمد زغزنین بکردار دود سوی بامیان روی بر تافت زود براه اندر آمد بکردار باد چو برق درخشان قدم بر کشاد شب و روز میراند آن کینه خواه چوابری که پویان شود در هوا وزین سوی آن شهریار دلیر هم از قلعهٔ سنگ آن نره شیر بفرمود تا بار بستند همه سر بار کشی بر نشستند همه وزان بعد بر راه نهادند رو با آئین پیشینه آن نامجو وزان سوی هم خان حاجی رسید (١) که تا دست بروی نماید بدید ولی باز حق نمک داشت پاس بدل از خداوند کردی هراس عنان را بسوی دگر تافتی که تا کس ره شاه کم یافتی بجولید هر گوشهٔ دیگرا که آنجا نباشد سر ماجرا نه از شاه نشان دیدی آنجاکسی نه از لشکر و نامدار ان بسی بجرنیل گفتا که شاه بر گذشت بباید کزین جا همه بازگشت کزین بیش رفتن نباشد بکار مبادا که چشمت زند روزگار بدانست جرنیل کردار او که شد از کشیری غازه رخسار او سوی باز گشتن عنان کردسخت که در شهر کابل گزارند رخت بشد دوست محمد شه نامور روان تا سیاه کوه جنبنده سر سوی تاشقرغان نهادند رو سرافراز و سالار وشاه با گروه شب و روز چندی براه بود شاه پس از چند روزی ببر برد راه وزان بعد نزديك قرغان شدند باطراف اقلیم ترکان شدند بدی والی ملک والی بـنــام همیشه بقرغان بدی شاد کام بدی خیل ترکان بفرمان او زتیغ جهانگیر هراسان او (١) مقصد از خان حاجی، حاجی خان کاکری است که بدفعات به امیر دوست محمد خان خیانت کرد واينك اینجا هم او را می بینیم که به اشارهٔ فرنگی ها به تـعـقـیـب امیر دوست محمد خان بر آمده است کپتان (اترم) انگلیس به تعقیب حاجی خان کاکری بود . --- page 78 --- (۷۱) جنگ نامه بشد آکه از کار چرخ کبود که اقلیم شاه را ز کف در ربود پریشان شد و رو بدیسو نهاد بپارش باقلیم ترکان فتاد مقابل برآمد دل پر ز مهر همی اشک از چشم گشتی بچهر بچندین سواران زاندازه بیش بنزديك شاه شد سر افگنده پیش وزان پس فرود آمد از بارکی ببوسید بر خاك غم خوار گی روان نیز هم شاه کابل چنین ز بالای زین شد بروی زمین بشد والی و دست شاه بوسه داد همی در کف پاش سر بر نهاد وزان پس بگفتا که ای شهریار همه ملك بهر قدومت نثار سرو مال وزر را فدا سازمت همی جان و تن خاك راه سازمت ازین پس مرا اختیاری نماند بدین لشکر و ملك كاری نماند تو دانی که هر چیز خواهد دلت خدا بر گشاید همی مشکلت چنین گفت شاه نیز گفتش که آن که ای خسرو و مهتر و پهلوان سرت سبز با دارخت لاله گون همی بخت دشمن ترا سر نگون زمانه گزندت نیارد به پیش – سرو سینۀ دشمنت با دریش ازین ملك خود بهره مندی ترا – ز لطف خدا سربلندی ترا - وزان بعد آن نامداران بهم دران ملك نيکو نهادند قدم - سرا پرده بر پای کردند همی که لشکر درو جای کردند همی- با و کاخ و ایوان دیگر بشاه سپارید آن والىء نيك خواه - منقش همه قصر ها زرنگار که آنجا بباشد حرم را قرار بگشتند خرسند همه جایگیر ز گفتار و کردار آن دل پذیر همی بست والی بخدمت میان بکر دار شایسته آن مهربان زکردار هر چیز زیینده بود زاحسان همی روزوشب مینمود دل شاه ز کردار او گشت شاد زلطفش بسی آفرین کرد باد گرفتند اینگونه آنجا قرار دگر بشنو از دهرنا پایدار --- page 79 --- (۷۴) داستان داخل شدن شاه شجاع در ملک کابل و گرفتن حاجی خان رامعه حیدرخان وفرستادن بطرف فرنگ ۱۲۵۹ که چون شاه شجاع شاه خسرونژاد ازان شادمانی دلش گشت شاد سوی لات انگریزت گفتا که آن۔ یل و سر کش و مهتر و پهلوان - عنایات ایزد بلطف اندر است که اکنون مرامونس و یاور است تهی ساخت خاطر زاندوه ها در لطف بکشود بر رویما بشد کابل از بدسگالان تهی گشاد ایزد اکنون در فرهی چرا اندرین جا قرار آوریم نشیمن سر تخت شهر آوریم در شادمانی کشاییم باز رضا ایم بر چرخ گردنده ناز چنین گفت و فرمود تا کار دانا کشند و رسانند بکر دون ثنا - برآورد چون طبل رحلت فغان بلرزید گویی دل آسمان - بفرمود جنبید لشکر چو کوه کزو گشت چشم جهان بین ستوه نهادند رخ سوی کابل زمین بدو گفت چشم فلك آفرین زمین گشت زان لشکر دلستان بسان نیستان هند و سنان سراسر زمین تنك و تاریك شد که پوهنده را راه باريك شد وزین سوی هم خلق کابل دیار سراسر سیاه و صغار و کبار دگر نیز خلق کوهستانیان لب شاد و خرم دل شادمان مقابل همه سوی شاه آمدند پرستنده و نيك خواه آمدند نمایان شد اندر مهان سپاه رخ خسرو او چو خورشید وماه سپاه نیز میامد چا کر کان درخشنده از تیغ روز گنوان بزرگان بنزدیك شاه تا ختند بپابوس شاه جمله پردا ختند ملاقات شد حاصل یاوران مبارك بشاه گفت پیر و جوان وزان پس سوی شهر رو آورید بسال کههن خسرو او رسید بشهر اندر آمد شهر فراز بجوی کهن آبش آورد باز دورويه خلایق ثنا خوان بشاه ستادند گفتند شاه را ثناه --- page 80 --- [BLANK PAGE] --- page 81 --- [BLANK PAGE] --- page 82 --- [BLANK PAGE] --- page 83 --- [BLANK PAGE] --- page 84 --- [BLANK PAGE] --- page 85 --- [BLANK PAGE] --- page 86 --- [BLANK PAGE] --- page 87 --- [BLANK PAGE] --- page 88 --- (۸۱) جنگنامه همی رفت شاه فروزنده بخت نشست از بر تخت آن شاه نو خلایق به کف هدیه ها بیشمار دهل زن دهل زد بدوران شاه فلك سكه نامش در زر گرفت بشدعدل اوچون درخت کهن بقدر نصیب هر که زان میوه خورد بهر يك سپه دار شاه دلیر جهان گشت ایمن ز اندوه و غم همه وقت دلشاد میز پست شاه که چون خان حاجی بیامد زراه ز آغاز اینکار گویم سخن بیامد بر شاه زمین بوسه داد که ای شاه فرخنده بخت دلیر بفرمانت آنگاه که من تاختم بهر گوشۀ بامبان جستجو نشانی از و بر نیامد پدید ز ما پیش تر شاه بر گشته بخت ز راه خیره بر گفتم ای شهریار در ان لحظه جرنیل کردی خروش چرا بشنوی قول ناراست را زمن بشنوا کنون سر راستی چوماه درخشنده بالای تخت بسال کهن یافت ماوای نو فشاندند دور سر شهر یار که شد دور گردون بفرمان شاه تو گوئی که نقشش در اختر گرفت کشید شاخ هر سوز سر تا به بن ز نخل ثمر تاك او بهره برد بسی خلعت و گنج دادی ز مهر زمقدوم آن شاه نیکو قدم زاندیشه آزاد میز پست شاه به همرای جرنیل و خیل سپاه کنون بشنو ای پیره مرد کهن ز کردار تا یا فتن کرد یاد زتیغ تو لرز ان دل ماه و مهر ز عزنین در ان ملک پرداختم بکردم بد نبال آن نا مجو دلم رنج بیهوده در تن کشید باقلیم ترکان بنهاده رخت بسی درد ناك و دل انتظار که ای شاه با فر با رای و هوش سخن های دلخون وتن کاست را که تا از که این فتنه بر خواستی جنگنامه ٥٠٠ --- page 89 --- (۸۲) نخستین که از نزدت ای شهریار نهادیم رو جانب کار و بار در انجا که شاه بود با لشکرش سرا پرده و مال و سیم و زرش ازان خان حاجی همی تافت رو بسوی دگر برد خیل و گروه که زانجا رود کس نمیشد و را بدو کس نپیچد درین ماجرا نمك خوردگی را ندارند پاس ازین قوم فی الجمله بادا هراس فراوان زخاصان شاهی همی بدین قول دادند گواهی همی بکردند شاه را بدین گفتگو همی با ورنده‌ز گرد از او بشد خان حاجی ازین کارخیر که از راستی کس ندارد گریز نگاه کرد آنگاه بدو شهریار - بدو گفت کای بیخرد بادمـار چه بودا ینکه کردی درین کاروبار همی باد با تو بد روز گار دورنگی ترا پیشه هست و سرشت که یارب .... بادتخم و کشت گل رعنه گشت از دو رنگی تباه رخ کاغذ است از دو رویی سیاه نه پاس نمك را بجـا داشتی - ره بی‌وفایی بپیمـاشتی چه دیدی از پیشینه شاه بد - که برگشتی از رسم و آئین خود بدو هرچه کردی که با ما کنید که از بدبجز بد نیاید پدید چنین گفت و فرمود بشد گران که بندند در پاش آهنکران ببردند او را بفرمان شاه برون زان سرا پرده و بارگاه به بند اندرش پای بستند همی دلش را ازین کار خستند همی - به پهلوی حیدر بکردندش جاه - وزان شاه نامور کینه خواه - سوی لات آنگاه نگاه کرد همی بخوی خوش و بـا دل خر می - بگفتا که این هر دو تن نامدار که هستند در بند همی خواروزار بود تحفه سوی شاه فرنگ - فرستیم شان این زمان بیدرنگ شود نام ما نیز نيك و بلند - نگوید ازان پس کسی چون‌‌وچند بدو گفت لات ای شه سر فراز - مرا هست در دل هم اینان نیاز بگفتا که از صاحبان فرنگ - که گردد درین کار جویان تفنگ --- page 90 --- جنگنامه (۸۳) به شاه گفت جرنیل شایسته است وزان پس طلب کرد جرنیل را بدو گفت کای شیر جنگی سوار بگیر این دو سردار کابل زمین رسان این دو تن را بر شهر یار چو بشنید جرنیل گفتا بجان بفرمود شاه کیان دو سالار را وزان بعد بجرنیل بسپردشان زجا خاست جرنیل و کردی وداع بیامد بلشکر که خویشتن بفرمود . . . و کره نا برون گشت از لشکر شهریار ببستند صندوق بر پشت پیل نهادند رخ سوی شاه فرنگ وزان پس شجاع خسرو ناریخت جهانی از و روشنی یافتی از و گشت خرسند نام آوران در شادمانی برویش کشود بدین سان در املاک کابل زمین سخن باز بشنو که دارم بیاد دلیر و سرافراز و بایسته است سپه دار پر کین سر خیل را ز تو دور بادا بد روزگار سوی ملك خود باز رحلت گزین که سوز دهمی دیده روزگار روادارم ای شاه کشورستان بصندوق بستن سپهدار را جهان گشت چشم فلك خيره شان سرلات بوسید او دست شجاع از انجا سپهدار فولاد تن نوازید و جنبید لشکرز جا سواران جرنیلیاں سی هزار روان گشت و انگاه چو دریای نیل چه آید ازین چرخ بی آب رنگ چو خود بر نشستی ببالای تخت رخ خلق برخویش بر تافتی ثنا خوان او جمله پیر و جوان شب و روز عیش و طرب می نمود بعشرت نشست آن شه دلنشین ازان شاه غربت کش غم فزاد داستان نامه فرستادن پادشاه بخارا بامی دوست محمد خان و رفتن او به بخارا و گرفتن پادشاه بخارا او را بعداوت جهان هم چو بحر است دورش کنار سراسر همه موج گرداب و غم خلاصی ز گرداب او کس ندید درو کشتی عقل ناید بکار شکوفه در و خنده آب کم اگر دید کام نهنگش کشید --- page 91 --- (۸۱) که شد دوست محمد شه پر ز کن چو در تاشقرغانش منزل گزین همی بود آنجا بهی هوشمند ز غربت شد آوازه او بلند بدی مدتی چند آنجا قرار که این قصه بر شد بشاه بخار که بیرون شد از بخت بداءنچنین ز کابل زمین شاه کابل زمین یکی نامه بنوشت آن نامدار سر افراز و سالار شاه بخیار بدیش گونه کای شاه والا سرشت زهر گونه دارد جهان خوب وزشت زاندوه ز غربت تنت را مکاه بود هر شبی را میان صبح گاه بمردان زهر گونه کار است پیش گهی کنج عیش و گهی رنج بیش نداء کن بماء که دردش ز وال . . . بدارخش را هلال که چون باز بخشایدش کردگار هلالش بگردد مه ده چهار دلت را زاندوه و غم دور دار بلطف خدا سینه معمور دار دیگر ایتو شاه سر افراشته پس از دیدن روی بشکاشته بسوی بخارا خرامنده شو درینجاخور شید تا بنده شو بود کام جان تو ای شهریار برآرم بفرما یش کردگار همه ملك اند از یا ساز مت زاندوه بکلی رها ساز مت ترا لشکر و گنج بخشم همی که بردشمنت رنج بخشم همی برو سوی کابل بجنگ آوری که تا ملك خود زیر چنك آوری زکفتار و کردار خود در خجل مباش ای جهاندار بیدار دل همه کار بگذشته بگذاشته گیر باب آتش کینه را کشته گیر بیا تا بکام تو کام آورم ز باده از ینت سلام آورم چو بنهاد مهر و بستش ز مهر طلب کرد آن شاه خورشید چهر یکی مر د شایسته تیز گام بکوه و در و دشت آهو خرام سپارید در دست او نامه را نشاند ادش آئین هنگامه را وزان بعد قاصد خرامنده گشت سوی دشت چون باد پوینده گشت پس از مدت چند آن نامه بر ز دریای آمو بگردی گذر ـ --- page 92 --- (٨٥) جنگ نامه شب و روز چندی بپرید راه از ان پس رسیدی بفرغان حراء چو در نزد سالار کابل رسید ببوسید زان پس زمین عبید باستاد دست ادب در کنار بشاه داد مکتوب شاه بخار چو شاه نامه بستد د از دست او فلك بند بنهاد در شصت او سر مهر کند اندران بنگرید همانا که بشنیدی آن را بدید بتفكر فراوان فرو برد سر بدل کرد اندیشه ها سر بسر نگاه کرد بر نامداران همی بدان خوش لقا کيا مکاران همی سوی والی و افضل نامدار که بودند دایم بسر شهر یار چو سلطان که زاد و برادر بدش بهر محنت و درد یاور بدش ز نسل عظیم آن شه داستان که او بود خود پور پابنده خان همان نیز اکبر سر سرکشان شد از رنج خالی تن پهلوان شده پر زبازو و فربه تنش ستبر همچو شیر ژیان گردنش سمع خان جبار در پیش شاه نشسته بد این جمله در بزم گاه چو شاه دید بر نامداران زمهر بگفتا ی دلیران دور سپهر چه بینید شایان این کار ویار که اینست مکتوب شاه بخار دگر بار آن خسرو هوشمند سراپای نامه بيا مك بلند بخواند آن همه بر مردم نامدار همه گفتند ای خسرو کامگار ترا هست فرمان فرما ندهی بر آریم ما آنچه فرمان دهی همی گفت شاه نیکنام ... که آرم سوی بخا را گذر مگر شاه توران شود چاره جو که از وی بر افزایدم آبرو که والی خود از ماست در بیش و کم شود شاه توران زمین نیز هم چنین گفت و فرمود آن شهریار با کبر که ای پهلوان نامدار بفرما که لشکر شود راسته بفرمانش اکبر زجا خاسته بلشکر بفرمود آن نامدار که سازند خود را مسلح بکار بیار است لشکر به فرمان او به آهن تن خویشتن همچو کوه --- page 93 --- (٨٦) بشد اكبر آنگاه بنزديك شاه كه شاهانند آراسته مر سپاه وزان پس بفرمود شاه در زمان با كرم كه اى اكرم پهلوان تو اینجا بگاه باش نز د حرم نگهدار خدمت گذار ان بهم بهمر ات چهار دانای کار بيا شد درین جایگاه بایدار كه من لشكر و نامدار ان همه بسوی بخارا برم زمر مه چنين گفت برخاست آن شهريار بزین بر نشست آن شه نامدار بسوی بخارا نهادند رو ابا لشكر و كشور كفت كو سه منزل بهمرای آن شهریار همی رفت آن والی نامدار زراه گشت بر سوی قرغان همى وداع كر د از شاه و گریان همی وزان شهنشاه پر رنج و درد بسوی بخارا شدی راه نورد شب چند بگذشت در پهن دشت كه نا خود ز دریای آمو گذشت فراوان ببر برد لپل و نهار كه آمد بنزديك شهر بخار بدان شهر یارا گهی در رسید که آمد کنون شاه کابل پدید بفرمود بر نامداران خویش ابا لشکر و کامگارا ن خویش که فی الجمله یکبار از بیش و کم ازین شهر بیر ون بر آوید علم رخ خود سوی شاه کابل کشید دلش شادمان زین تقابل کنید بفرمان آن خسرو تا جدار برون رفت لشکر ز شهر بخار رسیدند بر شاه نو سرفراز ستادند برد ند پیشش نماز دو رویه ستادند تایا رگاه رده بستند از نزد شاه تا بشاه شه کابل آن خسرو دلستان میان رده همچو شیر ژیان به یمنا ی شاه افضل واكبرش چو سلطان که بد پور از داورش سمیع خان اعظم به بسر ای شاه د گر شیر جان همچو ر خشنده ماه برادر بسلطان لشکر شکن پس پشت شاه بود این هر دو تن نخستین سمندر دویم عمر است که شیر ژیانشان بچنگ اند راست بد نبال اینها سیه هر چه بود میان رده تا ختند همچو دود --- page 94 --- جنگ نامه (۸۷) هر آنکس که آنگونه شاهرا بدید روان دست حیرت بدندان گزید ز رخشیدن تیغ خود زره چشمان لشکر فتادی گره روان شاه کابل بدین گیرودار همی تاخت تا نزد شاه بخار وزان پس شد از بهر کی در زمین نگهداشت پاس و را این چنین بدینگونه اش شاه توران سپا . چو دیدش زجا خیز بر شد بپا ولی در دل از کار او بیم خورد ازان شاه وزان نامداران گرد رسیدند با هم دو شاه دلیر بدادند با همدگر دست مهر همی افضل و نامداران دگر زدند بوسه بر دست شـــاه سر بــر ستایش بکردند بهمدیگران بخواهش گری بر کشادند میان نخستین سپهدار ترکان زمهر همی گفت کای شهریار دلیر قدومت در ین شهر زیبنده باد جهان سربسر مر ترا بنده باد ترا تازه بادا رخت چون بهار خوشم من بدیدار ت ای شهریار بکیوانم اکنون کشیدی کلاه که پا بر نهادی درین بار گاه وزان پس سپهدار کابل زمین بدو گفت کای خسرو پاکدین سر بخت بادا کلای سپهر رخت نیز رخشنده چون ما د مهر زهی فخرم اکنون که همچون توشاه بخواهد مرا اندرین بار گاه بدیشان بپوزش کشادند زبان همی خواستند عذر همدیگران وزان پس سپهدار ترکان همی مکان نکو از سر خرمی نشاند او اندر میان بخار که با لشکر آنجا بود شهریار روان شاه کابل همی گردرو دران منزل دلنشین با ـــگروه نشستند آنجا دل شادمان سپهدار ترکان بودش مهربان همی خدمتش روزوشب می نمود کزو خاطر پادشاه می کشود ملون طعام ها همی روز و شب فرستاد آن شاه عالی نصب بهر روز سالار کابل زمین بر فتی به نزد شه دلنشین ـــ شهش نیز تعظیم بردی بجا . بدینگونه بگذشت شان چند گاه --- page 95 --- (۸۸) ببدين سان شان رفت ماه بسر یکی روز شاه جهان نامدار نشستند با هم دو صاحب سرير گشاد آنز مان شاه كابل زبان دلم گشته ممنون ز احسان تو وليكن بدان ای سزاوار تخت تو دانی که از بهر لشك آمدم بيا هيد، هم بر تو ای شهريار ز بخت تو بختم بجنبد ز خواب ببودد ضمنا نم ز تیغ تو خوار شود ملك كا بل بفر مان من بخوانند جهان مر تر ا آفر ین د گر نیز چون وعدة شهر یار تو خود گفته بو دی ایا پاك دین با مید آن وعده اميد وار اگر چاره جو ئی بدر مان من بدين هر دو باشد ترا دست رس چو شاه بخارا شنید این سخن بگقت ای سپهدار بار ای و هو ش که من از سر عهد و پیمان خویش و لی بنگر ای شاه گیتی فر و ز بود ملك كا بل سر ماش سخت همی آب چو کنده آهنین مبید و ن اگر لشکر آنجا کشی شود لشكر آنجا بسی خوار و زار ببین چیست فرمايش داد گر بشد جا نب پا د شا ه بخا ر زنا محرمان بسته پای گریز بدو گفت کای شهریار جهان تنم گسفت شکر فرا وان تو که بیتو مبادا فرو تاج و تخت هرا سان ز تیغ فر نک آمدم بود کین تو بکشا یدم روز گار شبم را بگر دد ز خت آ فتا ب بگر دد بفرمان پیر و ز گار بود خلق ز نجیر چنبا ن من به تیغ جها نگیرت اى پاك دين چو سد سکندر بود پایدار که لشکر کشم سوى كابل زمین کنون آمدم نزدت ای شهریار و یا رنج بخشی تن و جا ن من ترا هست فر ما نروائی و بس بگفتا ر بکشاد د رج دهن سخن گویمت نغز بکشای گوش مردد نگردم ز احسان خویش که فصل دی آید پس از چندروز شود مرد خشك همچو شاخ درخت ببند د بز نجیر پا ی زمین بدیوانگی دفتر آنجا کشی ترا دست ندهد رخ روزگار --- page 96 --- (۸۹) جنگ نامه همان به که در شهر کوشی همی بود ماهی چند خموشی همی بگردد جهان سبز و خرم بهار شود بخت همچون گل در کنار وزان پس برآور سپاه گران برو سوی کابل بچنگ آوران ببین کز خدا ز چه کام آیدت ز مغلوب غالب کدام آیدت چو شاه کابل سخن بر شنید ... بیا و ز دم درکشید ز جا خواست برشد بسوی مکان بفرد ا فضل و ا کبر پهلوان ایازا مدارا ن در ان ا نجمن سخن يك بيك آورد اندر دهن که ما آن بگفتم شاه این بگفت که چون انجمن ها سخن ها شگفت بگفت اکبر ای خسر و ا نجن - سخن آ شکا ر ا شو داز سخن ازین شاه ره چاره جوئی خطاست چه باشیم اینجا تن پر ز کا ست همان به که بر م سر ش ر ا بکین ستانم ازو ملك توران زمین که گیرد سر دست من در نبر د؟ برآرم ز شاه وز اقلیمش گرد اگر می نخواهی که ببرم سرش بخون غرق سازم سر افسرش بیا بد که جای دیگر سر زنیم بدین آتش آنی کمر برزنیم از بن باب بسیار گفتند سخن سخن به کبه باشد نهان در بدن سخن کزدو لب کرد بیرون خرام ازو در درعالم توان یافت نام د و ا ب شا هد ا فتند قول نرا که از راستی بر کشند ما جرا درا نجا سخن های ناخوب کیش بگفتند هر يك زا نذا ز ه بیش ز ا خبار گو شان شا ه بخا ر لهان بود چندی رانجا قرار مران گفته ها جمله را سر بسر ببر دا شت غما ز بید ا د گر بیا مد بر شاه تو ر ا ن زمین بد و کر د مکتوب ر ا دلنشین رخ شاه ازان گفته ها برافروخت چو ترکان بهم چشم ترکانه سوخت --- page 97 --- (۹۰) بخاطر بودش کینه شهریار ز نو تازه شد ازین آبشار گل نرم را حاجت آب بود از ین ابر عمار سیلش فزود دلش گشت پر کین ازین گفتگو زاحسان آداب برتافت رو نه بفرست کس را بخدمت گری ز لفظ خوش و ليك خواهش بری نه شاه را طلب کرد زان پس به پیش نچو دیر شدی سوی آن سینه ریش بدین سال چو بگذشت روزسه چهار دل شاه کابل ز غم گشته زار بشد جانب شاه تورانیان سپهدار کابل زمین آنزمان بگفت ای جهاندار جمشید فر دلت همچو جامش بودیا دور ازین بیشتر تاب غربت نماند فلك خون جان من از دیده راند همی آل و فرزند من غم گزین بقرعان بماندند زار و حزین درینجا پریشان من هم با سپاه بگو تا بکی باشم ای پادشاه ویا لشکر اکنون بمن برسپار برآید زتو کامم ای کامکار و یا رخصتم ده ز اقبال خویش کزینجا روم جانب آل خویش وز انجا بسوی کعبه رو آورم مگر بار عصیان فرو آورم ندارم ازین پس پای درننگ و یا کعبه پویان شوم یا بجنگ چو بشنید سالار توران زمین بجوش آمدش آنزمان موج کین بشست اول از دیدگان آب شرم پس آنگاه چو آتش بگردید گرم بدو گفت کای بخرد با دسار زنابخردی دست بر دو بدار همیشه سخن ز از گوئی همی نخواهد که باشی در خرمی ترا لشکر و گنج شایسته نیست ترا افسر و تخت بایسته است نمیبیا شد ترا این شاهنشهی مدامت سر از عقل باشد تهي زگفتار من سر بپیچی همی بناقص خیالات بپیچی همی نه بگذاردت سوی فرغان شوی و یا خویش و فرزند و یاران شوی نمانمجا از بن پس نگهدارمت بنام آوران زود بسپارمت برو راه ایران سوی کعبه زود تودانی ازان پس به نابود و بود --- page 98 --- (۹۱) جنگنامه که تا دریه چار جو ی همان تو بنشين بكشتی و زد ر يا گذر چو بشنيد سا لا ر کا بل ز مین بدو گفت ک ای شاه توران سپاه ز شاهان سخن های نا خوب کیش جها ن پنج روزی بهر بیش و كم در انروز کاندر كفم كام بود بدی چشم امید شاهان بمن ز تیغم جها ن مر استخده بود چوا یمذم ز ملك گشتم فر ا ر و لكن نه آ ئین مردان بود تو دمرد ایگو بمر دى د لیر بزد شاه توران گره ر جبین بگفتا بروسوی رفتن بکو ش بدانست پس شاه کا بل ز مین چوسیدی که در دام صیاد رفت زجاه خواست سوى نام آو ر ان به آنان بگفت آ ن همه سر بسر بكر دند همه فكر و فتن گز ین وزان بعد آن شاه تورا ن سپاه بجمدی زنام آوران گفت زو د كه هر يك شبنيد برپشت ز ین بيا شيد في الجمله بمر اى او بگشتی چو بنشت برشد كنار چو بشنيد آ لمر د م نامدا ر بهمرات باشند نام آوران بگردند نام آوران باز بسر زخسرو سخن های نا د ل نشین ندا ری چر ا یا س شا هی بجا نشايد که گوید زا ندا زه بيش بفرما ن هر کس گذارد قدم شهنشاه عـالم مرا نام بود شدی و صف من ذكر هرا نجمن تن شير در بيشه لرزنده بود شدم نزدت اينگونه بی اعتبار كه با زير دستان بدینسان بود نه زين سان سخن ها ی نا حوب چهر نگاه کرد بروی پر از خشم و کین كه ديگر سخن هات نايد بگوش چرا آهن سرد کو بم چنین نه انکو بود كوشش ناب و تفت دلير زحون ور خ زعفران زدیده در و ريخت خون جگر د ل پر ز غم بر نشستند بز ين نگاه كرد زان پس دران بار گاه ... روی ز بان بر گشود ر ويد همره شاه کابل ز مین رسانيد ش تا د ريا جا و جو بگرديد و انگاه بسوی بـخار سخن را بدينگو نه از شهر یار --- page 99 --- (۹۲) برفتند بیرون بفرمان او سوی شاه کابل نهادند رو بیک حاجب خاص شاه بخار بگفتا که ای عاقل هوشیار تو نیز همره شاه کابل برو خرامنده اندر به چار جو بملاح کشتی ز من گو سخن که این شاه با اشارش غرق کن که ملت از ایشان نیابد خلاص وزان شاه و لشکر کس از عام و خاص چو حاجب ز شاه این سخن ها شنید روان نیز بر شاه کابل دوید وزان بعد، سالار کابل دیار بهمرای گردن کشان بخار بها داد رخ سوی ایران زمین ز منزل بمنزل دل پر ز کین بسر برده دانند بگونه را، آنگروه رسیدند، اندر بمه چار جو فرود آمدند جمله از پشت زین که آرام گیرند دمی بر زمین وزان پس شد حاجب زند بهدت بملاح همه گفت شاه باز گفت مر آن ناخدا برخدا داشت خشم قبولش بیفتاد گفتا بچشم وزان بعد ملاح دران رود بار بیا را است کشتی بر شهر یار بگفتاه بشاه دلیران همی که با خویش و فرزند و یاران همی بدین زورق اکنون نشینید شاد که کشتی برانیم بگردار باد بدیگر نشیند سپاه هرچه هست که شاه را گفاده بود یا درست نخستین روان شاه از جای جست همی رفت آنگاه بکشتی نشست هم افضل هم اکسیر بد نبال او بدین سان يكايك همه آل او بکشتی گرفتند آنهب قرار یکی نیز خاصان شاه بخار نشستی دران کشتی، شهر یار که تا سیر سازد بدریا کنار همی کرد ملاح رخ خود بدو بالفاظ ترکان بد و گفت و گو که بر خیز بیرون ز کشتی خرام مراگفته سالار فر خنده فام که این شاه کابل زمین با سپاهش کنم غرقه آب دریایمراش من این را کنون غرق طوفان کنم لب شاه ترکان بخندان کنم سپه دا و کابل شه نیک زاد ز الفاظ ترکان نکو داشت یاد --- page 100 --- جنگنامه (۹۳) بدانست و برجست چون برق تیز ز دلهای او نامداران تمام بگشتند بر باد پیمان سوار چو صیدی کز اندیشه ناخوش شود بدان جمله خیل و سپاه با رشهر بشد شاه کابل زمین در زمان کشاده دو لب گفت که ای یار شهر ترا شرم نامدارین بارگاه از ین نامداران درین انجمن من از دست اعدای دین خواروزار که مفتی بخار اشریف هستم ش تو بر قتل من چاره جوئی همی بمرگم اگر شاد گردد دلت درینجا اگر دست بتوان گرفت چو بشنید گفتار او تا جور بگفتا که ای شاه گیتی فروغ نه آگاهم از آنچه گفتی و را منه برمن این نام را از بدی بمرگت اگر شاد گردد دلم ولیکن مرا از تو سود و زیان بقتلت چرا بسته با شم کمر نخست اند رآنجا که بودت قرار بر و باز بنشین بشکر و کنون واکن تو اکنون بنزد يك من زفرغان طلب ساز همه آل خویش زگشتی بخشای شه پر ستیز ز دریا بخشای نهادند گام نهادند رخ سوی شاه بخار . . . . . آتش شود رساندند خود را بشهر بخار بنز د یك سالا رتورا نیان عجب نقش بستی بشاهان د هر ازین تاج شاهی و خیل و سپاه که برقتل من بر کشادی دهن بتو بر پنا هید م ای شهر یار بود خسرو او شرف پا ك كيش بحشر خدا را چه گوئی همی شود مقصد از قتل من حا صلت که در ژرف دریام سازی شگفت زما لی ز خجلت فر و برد سر چرا بر فروزی چراغ دروغ کجا رنجه ا ز تو شگفتی و را بر و یم مزن تا ب نا بخردی همین لحظه اندیشه را بگسلم نیامد گهی بر سروما ل وجان تو خود کن بسندای شه تاجور که دادم نشانت به شهر بخار دلت را بدا ندوه مفون رهنمون میار از دیگر درا بن انجمن میادا شوند آن همه سینه ریش --- page 101 --- (٩٤) چو بشنید سالار کابل سخن بیامد از انجا بسوی انجمن و با افضل و اکابر تمام و بگفت آن حکایت همه سر بسر به شاه گفته آندودانش وران که ای خسرو و مهتر و پهلوان جهان بین عجب فتنه انگیخته که از چشم ما آبرو ریخته سخنهای سالار توران زمین بود سر بسر بخل و اندوه و کین ترا خواهد او ساخت بند نظر که از دیگران باشد او بی ضرر اگر پاك بودی دلش زین سبب چرا منع کردت ز خود روز و شب چرا خواند آنت ز فرغان زمین سخن را چرا با تو گوید چنین یقین دان تو ای شاه روشن روان که بر ما بکین بسته دارد میان و یا چاره جز صبر نبود بکار که تا چیست فرمایش کردگار دلیران با شاه کابل زمن نهادند رخ سوی منزل گزین بفرمان فرمایش شهریار ز او باز بگرفتند آنجا قرار بشد شاه کابل میان سرا بيك خانه برخویش بگرفت جاه از آن بعد پر کینه شاه بخار دو سرهنگ بد کیش بی اعتبار تعیین کرد و گفتا بشام آوران که ای با دتان لطف از داوران که اکنون سوی شاه کابل دوید امان نیز گفتار او بشنوید بگوئید از ما شید انان نهان که تا وی نداند نگهدارتان بفرمان شاه آند و بی آبر و سوی شاه کابل نهادند رو سان پر ستار آنجا بدند شب و روز در کار آنجا بودند و لیکن سپهدار کابل دیار بدانست کردار شاه بخار در انجامدی بادل مستمند به بند نظر مدتی از پای بند --- page 102 --- (۹۰) جنگ نامه بر آمدن افضل و اکبر از آنجا و جنگ کردن در چراغ جی و گرفتار ترکان آنها را همی افضل و اکبر نامدار که یکچند دیگر قضا بقرار در انجا همی بر د عمری بسر جهان گشت در چشم شان نیلو فر نه از شاه توران زمین دلخو شی نه الطاف خوب و رخ نیکو شی بگفتند زین بو دنی بو د نیست ازین بو د بر جمله نا بود بهست بهر لحظه مرگی زنو بر لو است که بر ما کنون از کف خسرو است بشد شام ما ایعز یسند قطر زدست سپهدار بیداد گر بر و ر در صد بار میر یم ما همان به که یکبار میر یم ما سوی چاره باید قدم بر کشیم بگردون گردان علم باید بر کشیم سالار کابل ازین رسم و راه نگو ییم هر گز سر ما جرا که ما را درین کار نگذار داو با ندوه تن ها بیاز اردا و همان به که بیگفته شهریار بر آئیم بیرون ز شهر بخار سوی شهر سبز آنکه رو آوریم مگر زو بکف آبر و آور یم چو آریم ما اندر آنجا قرار شو د نیز اینجا رها شهر یا ر بدین گفته ثابت نها دند دل که بنهاد خورشید شان پای بگل بکردار اقبال شان در زمین فرو رفت خورشید روشن جبین جهان جمله چون بخت شان شد سیاه شب تیره آمد بشد رو نما بشد مرغ و ما هی بآرام خویش در ان شب ددو دام بر کام خویش بفرمو دند آن هر دو گردن فراز که ای نامداران دا نا ی را ز بیایید همه بار کین آورید - سبک باد پایان برین آورید مغرق با هن تن خویش را - بسازید دل خون بداندیش را که امشب بفرما یش کردگار برون پا گذاریم ز شهر بخار چو بشنید ند آنجمله بر خواستند تن خو د با هن بیار استند نشستند بر باره باد پا شد آرا سته اند ران شب سپا --- page 103 --- (٩٦) از ان بعد آن نامدا را ن کین نشستند چون شیر بر پشت زین بهمرای دانش در را همون دران شب هم از شهر گشتند برون یکیرا ز خاصان محرم بر از بدیدند و گفتندش ای سرفراز که فرما بهر گونه ای پر هنر بسالار کابل رسا نی خبر بکویش که ای شهریا ر جهان نگهدار تو خالق کن فکان که ما از غم و رنج یکجا خشیم سوی شهر سبز این زمان تا ختیم ترا کنون بکار خود هوشیار باش شب و روز در کوشش کار باش چنین گفتندرو ی بر تا فتند سوی شهر سبز آنکه بشتافتند همه شب با با د پیما یمان بپوز بریدند راه تا بهنگام روز چوشد لخت بد با کسی همر اه بر بد و پرده داران شدند پرده در بپرداخت پرده ا ز رو ی کار بشد رو ی غما ز صبح آ شکار رخ خود نمو دا ر کر د آ فتاب که اندا ز داز روی گیتی نقاب چو خرشید ر ا پا یگاه شد بلند بشد نزد شاه قا صد هو شمند ز کر دار آن نامدا ران کار همه مو بمو گفت بر شهر یـار دل شاه کابل بدین گفت و گو زها ای ماتش بسخت همچو مـو بد ل گفت هر جا که بدشان نگاه رها ندند خودرا دران جایگاه بباید کزین کردشاه را خبر رسانم که بر من نیابدصریر مبا دا که بر من شود بد کمان که از تو به یا خه ست این داستان فبر ستاده را شاه کابل زمین فبر ستاد بر شاه تو ر ا ن چنین بدو گفت بر گو بشاه دلیر که ای رخش گردون ترا باد زیر بود چا کر ت مشتری یار.... مرا این زمان آگهی در رسید که افضل با اکبر زود خشم برفتند ازین شهر پوشیده چشم زخویشان شان نیز لشکر همی ازین شهر رفتند یکسر همی بخلا ق دا دار گیتی قسم که او راست فرمانبر بیش و کم که آگاه نبودم ازین کار شان بمن اینز مان آمد اخبار شان --- page 104 --- جنگنامه (۹۷) اگر آگه می بودم از رازشان فرست آن کسی را که باز آردش فرستاده آمد بشا گفت زود ازین کار میداشتم باز شان بدرگاه گردن فراز آردش درین داستان سر بسر آنچه بود چو بشنید سالار توران دیار بفرمود بر چند ترك دلیر بر آرید لشکر بد نبال شان بفرمان آنشاه گردن فراز بپیچید بر خود چو ابر بهار که ای بسته در چنگ تان نره شیر بیارید بسته برو مال شان در آن بار گه برد هريك نماز برون پا نهادند زدر گاه شاه همی تاخت بیرون زشهر بخار سلاح بسته هريك بشایان جنگ جهاندند اسپان تازی نژاد بفرمان شاه بر کشیدند سپاه دلیران جنگی ده وده هزار بچنگ اندرون نیزه آبرنگ سوی شهر سبز آنهمه رو نهاد زبلغار از دشت پر دشت همی غبار زمین در هواشد بلند تو در آمدن برگذار این گرو که چندین شب وروز راه دراز چراغچی یکی ملك را نام بود چو ابردمان زود بگذشت همی ز من بشنو ای عاقل هو شمند سوی افضل و اکبر آریم رو بریده ند آن مردم سر فراز بدشت همان ملك گشتند فرود بر فتند چندی پی آب ونان رساندند خوراكه خوردند سیر که آرند از بهر نام آوران نشستند آنجا یلان دلیر که تا یکدم آسایند از رنج راه ندانسته بودند که چرخ دژم که ناگه نمایان شد از پهن دشت عیان آمد از دامن گرد زود چو دید افضل و اکبر نامدار بسلطان بگفتند کی پر ز کین ابا اعظم با سمندر بگفت تیدشان خورو خواب يك چند گاه مکافات راحت دهد درد و غم سیاه گردکان سرز گردون گذشت؟ سواران ترکان بکر داردود نه اکنون سرآمد بما روزگار ابا اعظم شیر جان این چنین که اییاد تان فتح در جنگ جفت --- page 105 --- (۹۸) به لشکر بفرما پاسبانی کنید بهر گوشه ئی خون فشانی کنید فرومایه ترکان گر آرند جنگ ز کشتن ندارید باک و درنگ وز ان پس نشستند دل پر ز کین سپاه وسران جمله بر پشت زین دلیران ترکان ده و دوهزار دران دشت خود را رساندند کنار ستادند آنجا چو دیو دهمی ز رفتار پا بر نشیدند همی یکی مرد دانا دل هوشیار که بود در خواجه تاشان بخارا (؟) جهانید اسپ و کشاده جبین بنز د د لیران کابل زمین بگفتا ایا نامداران کار بگردید اکنون بر شهر یار بود بر شما شاه تو ران زمین شود شاد مان و بگردد ز کین مگر لشکر و گنج بخشاید ا کز و عقده کار بکشاید ا بود شاه تان نیز آنجا به بند مبادا که بروی رسد زو گزند چو بشنید این گفته هوشمند همی افضل و اکبر ارجمند بدو گفت ای مرد فیروزگار چکار است مارا بشاه بخار نه با او به هنگام جنگ آمدیم تو دانی که از بهر ننگ آمدیم از و مقصد خویش کم یافتیم بی چاره بسوی دگر تافتیم از ین چاره مرسخت پا بر گلم روم هر کجا حل شود مشکلم نیرم دگر باز سوی بخار سلامی زمن ببر بر شهریار چو بشنید گوینده گفتار او سوی خیل ترکان بتابید رو به ترکان ز گفتار شان باز گفت شد از پرده آن راز های نهفت بگفتند ترکان کزین ما جرا نگردیم بیرون ز گفتار شاه که یکبار فی الجمله جنگ آوریم جهان شان بگر دار تنگ آوریم ببندیم اکنون شرو پای شان بریم این زمان جانب شاه شان بگفتند یکبار همه تا ختند بشطرنج غم نقد جان باختند وز ان سو دلیران کابل دیار چو شیران شدند در دم کار زار نخستین از آن ... پر خروش فغانی بر آمد که کر گشت گوش جهان همچو شب گشت تاریک رنگ ز گرد سواران و دود تفنگ از آن پس بشمشیر بردند دست فتادند با هم چو شیران مست صدای جر نگیدن گستوان هم از خود و از تیغ های گران --- page 106 --- (۹۹) جنگنامه بگردون گردان برآمد خروش بسی سر بروی زمین بر فتاد کسی را سر بخت گشتی نگون در آن وقت افضل یل جنگ جو چو سلطان بادو برادر بجنگ همان اعظم وشیر جان همچنین زهر گوشه هريك چوپیلان مست بترکان چنان عرصه در جنگ شد یکی ترك جوشان چو دریای نیل بر اکبر آمد چو شیر ژیان سنانش نیامد بدو کار گر بشد بیحیا آن در خشنده تیغ کشش داد آن پهلوان پر ز کین بدو نیم شد پیل پیکر تنش چو او را بکشت آن پل دلپذیر بزد تیغ بر تارك پهلوان سر ف چینان اکبرش زد بتیغ ز پهلوی دیگر برآمد برون بیفتاد در خاك از پشت زین بدینسان بهر کس که آن میرسید بدین گونه هريك در ان گیرودار بسی خلق توران زمین کشته شد دلیران کابل زمین چیره دست گریزنده گشتندا زان گیرو دار ازان بعد شاهزادگان دلیر به یکجای گشتند جمع آنگرو دویدند ترکان برگشته بخت یکی گفت گیرو دگر ذفت کوش بسی سر فتاد و بسی سر فتاد تنش گشت آغشته در خاک و خون هم اکبر کینون پهلو نیکخو کشاده بازویان پلنگ ز یکسوی لشکر دل پر ز کین فتادند تیغ در خشان بدست جهان همچو چشمان شان تنگ شد سنائی بکف تن بکرد از پیل بزد نیزه بر سینه پهلوان بزد اکبر ش تیغ بر فرق سر ز فرقش بگردن نکردی دریغ که آمد رخ تیغ بر پشت زین بخاك سياه پست شد گردنش دگر ترك را هم گرفت گیر بدريد خودو نداوش زبان بدان کرده گاش ننگر دید تیغ (؟) که آن ترك را ترك شد سرنگون از و برگذشت آن پل پرز کین در آندم سرش را زتن می برید بر آورد از جان ترکان دمار بخون شان زمین جمله آغشته شد شدند و به ترکان در آمد شکست کشیدند خود را یکجا کنار سپاه را نواز ش بکردند ز مهر سوی شهر سبز آوردند رو که از دست ما بردند اینگونه رخت --- page 107 --- (١٠٠) رسانید خود را بد نیال شان که ریزند خون از برو یال شان دگر باز شاهزادگان دلیر سوی جنگ گشتند بکردار شیر چنان جنگ را پیشه کردند همی نه از مرد اندیشه کردند همی فراوان ز ترکان بکشتند چنین شد از خون شان ارغوانی زمین سه روز و شب اینگونه جنگ و ستیز نه آرامشان یکدم از رستخیز نه خوراک پیدا شد از بهر مرد نبر با دیابان صحرا نو او بتر کان زهر سو رسیدی سوار دمادم ز نو در دم کار زار بشد خیل ترکان زا ندازه بیش یلان در میان شان چو گرگان ببیش بهر گوشه کا ورد آئین جنگ نبودی کسی را مجال در نگ چوشد پشه انبوه درد پیل را کند خشک یا جوج مرنیل را دیگر بار ترکان برگشته بخت بسوی یلان حمله بردند سخت گرفتند سردور نام آوران کشیدند شمشیر کین از میان دلیران کابل دو ان گیر و دار بکردار یک قطره در رود بار بجنگ اندر آویختند همچو دود که افغان برآمد بچرخ کبود بدست هر یکی خنجر آبگون رهاندند زترکان بسی جوی خون بسی تیغ بشکست در دشت کین سراسر زمین گشت چون آبگین فناد آنچنان چوب دست سنان که گنجشک برهم نهد آشیان یکی ترك سالار شاه بغار بکف نیزه چون دم از دمار به سلطان بیامد دل پر زکین که برخاکش افگند از پشت زین بزد دست سلطان به كوچك كمان زقربوس زین برکشید آن زمان زدی شصت در زلف پیچان او بخندان یعقوب دندان او (؟) فگند آتش اندر تن ترك مست کزان آتش داغ بر سینه بست بیفگند سوراخش اندر بدن که شد خوار آن ترك خار اشكن بیفتاد غلطان بروی زمین تهی ماند از مرد کوپال و زین دگر ترك جنگی پر از کین وخشم ز روی غضب تنگ پوشید چشم سوی افضل آمد به کردار شیر یکی تیغ بر کف چو رخشنده مهر بزد تیغ بر بازوی پهلوان بشد چاك بر پهلوان گستوان --- page 108 --- (۱۰۱) جنگنامه وليكن نبريد بازوی او شد از ضرب چون زعفران روی او بزد تیغ افضل بگردن درش بیفگند در خاك ميدان سرش در ان وقت ترك يل پهلوان پس پشت اكبر بيامد دمان بزد نیزه بر دوش آن نامدار سنان را نیامد زره پایدار ز جوشن گذر کرد نوك سنان نکردی حجات از تن پهلوان همیخواست آن ترك بیداد کين که از اسپ افگند دش بر زمین دران دم سواری ز اكبر رسيد بدان گونه حال خداوند ديد جهانید بر سوى ترك دژم بزد تیغ شد نیزه او قلم دوم تیغ بر زد به فرق سرش که شد لاله گون پرنیان در برش ز جوشن برآورد نوك سنان بشد زخمناك آن تن پهلوان بگشتند تركان همه در ستیز در آندشت بر پای شد رستخیز بیکبار فی الجمله برتاختند میان دلیران بپرداختند ز سم سبك باد پايان مست زمین پر ده بر روی خورشید بست جهان درخشان دران روز جنگ بگرد ا و شب گشت تاريك و تنگ كس از کس نشان مروت ندید قیامت دران روز گشتی پدید دو سه تن از نامداران کین فتاد از دلیران کابل زمین سه پنصد سواران شاه بخار سپردند جان اندر ان کارزار سمندر دران جنگ ها کشته شد بخون روی چون ماهش آغشته شد بیفتاد در خاك وخون دل دو نيم برادر بسلطان پور عظيم سواران توران زمین بی در نگ بهر گوشه برپای کردند جنگ دلیران کابل پریشان شدند ز هم دور در صحن میدان شدند بهريك سواری ز کابل زمین چهل ترك پیچید از بهر کين بهر گوشه هريك نهادند روی سواران به دنبال شان پویه پوی رساندند مر هريكي را ز کين فگندند از پشت زين بر زمين ببستند بازوی نام آوران زدی بر سر و روی شان تازيان ز تن جامها شان گرفتند زود که عریان تن نامداران نمود بجای تک و پيرنياني قبا سزا بود صد گونه رنگ و نوا --- page 109 --- (٢٠١) بتن جامه کردنشان موی میش که هر موی گشتی به کردار نیش دلیران کابل چو گشتند اسیر وزان بعد ترکان ناوک پذیر ازان بزم گاه روی بر تافتند بسوی بخارا بشتافتند دلیران کابل بزیر لگام برهنه قدم می نهادند گام بدان پاکه بودش زگل ننک و عار نهادی قدم بر سر خار زار جفائی که کردند بی مایگان نخواهد دلم تا ورد بر زبان مع القصه ترکان بدان رسم و راه رساندند خود را بنزديك شاه برفتند ترکان گردن فراز دلیران بالا و بردند نماز ستادن بر سینه دست ادب ز کردار خود بر کشادند لب نخستین ز شمشیر کابل ستان جدا راند هريك سر داستان که بر خیل ترکان چه کردندز کین دلیران و شیران کابل زمین سراسر همه دشت چون دشنه گشت به لشکر گه تور یان رخنه گشت سه پنجصد سوار از دلیران شاه سپردند جان اندر ان رزمگاه بیکبا ر عنان بر عنان تا فتیم ز مرگ هیچکس رو نبر تا فتیم جهان بر دلیران گرفتیم تنگ قیامت پدید آمد آن روز جنگ از انبوه تو را نیان مر سپاه زهم ماند گردان کابل جدا گریز نده گشتند از ان روز گار بدنبال شان تاخت هر سو سوار چهل ترك پیچید با هر یکی بدستان شان در زمان اندکی(۱) بدین گونه رسم و بدین گونه راه رسیدیم ا کنون بدرگاه شاه چو بشنید سالار تو ران سخن ندانست خود را در ان انجمن چو شمشیر گردان کابل شنید سرانگشت حیرت به دندان گزید بگفتا که اینکونه و یکر سخن میارید زین پس درین انجمن بخندند خلقان به شمشیر ما شود همچو شب نام چون مهر ما وزان پس بفرمو د شاه بخار بیارید اسیران کابل دیار برفتند آوردن هر چه بود کشادند زبا زوی شان بندزود گرفتند نام آوران را درون سروروی هريك پراز گرد وخون به پیش افضل واکبر نامدار پس پشت سلطان اعظم کنار --- page 110 --- (۱۰۴) جنگنامه بدنبال شان عمر و شیرجان یمین گونه فی الجمله نام آوران ستادند بر نز و شاه صف کشان وزان بعد شاه بر کشاده زبان سوی افضل واکبر آورد رو که ای بدسگالان بی آبرو چه دیدید از من ز کردار بد که انگیختید اینچنین کار بد کنون کامدید اندر اینجا نخست مرا با به خدمت ببینیم چست نکوجایتان دادم اندر دیار که خورسند باشید آنجا قرار زنان ونمك می نکردم دریغ زتقصیر نعمت نخوردم دریغ زبان در کم من کشادید همه زکین کهن بنا داد بد همه رها کردم وقتل تان را ببند ندیدم بزندانتۀ دریای بند زنو باز این فتنه انگیختید که خون دلیران من ریختید گر از نام بد می نترسید می همین لحظه سرتان ببریدمی ولیکن ازین پس زاندوه رها نیایید ای خیل نا پارسا نمك خوارگی چشمتان کر دیند بر ندان احسان من بر فگند چو بنهادند آن هر دوسالار گوش بگفتار آن شاه بیدار کوش گشادند آنگاه زبان در سخن بگفتند کی خسرو انجمن چرا از ملامت سخن بر زنی بگویم سخن گرچه مان سرزنی توبنگر چه گفتار کردی بما چه گفت وچه کردار کردی بما نخستین چه بود اندران نامه پیش زفرغان طلب ساختی نزد خویش ز کردار آن وعده گشتی خموش همی پنبۀ غفل کردی بگوش بيک گفته بر دروغ کسان بقتل سران بسته کردی میان تمامی بدریا ببنداختی زکینه خور ماهیان ساختی وليکن خداوند خورشید ماه از ان غرق طوفان بداد ی رها بسوی تو باز آوریدیم رو فگندی زرخسار ما آبرو نبگذاشتی شاه ما نزد خویش ز بی آبرویی شدم سینه ریش ز تو مقصد خود ندیدم کنون سوی دیگری زان شدم رهنمون بدنبال مالشکر انگیختی بمیدان کین خون ما ریختی بدین زجرو تعزیر ز اندازه بیش وز آنجا طلب ساختی نزد خویش --- page 111 --- (١٠٤) تو منصف شوای شاه توران سرا که از کیست بیداد این ما جرا ازین پس اگر من بمیرم چه باك سنون کز ملامت تنم گشته پاك چو سالار توران سخن بر شنید ز کین سوی نام آوران بنگرید بگفتا که گفتار بسیار چیست کزین پس جز اندوه نخواهید زیست اگر روی بابت نبودی میان که بر من بگردآگه از کارتان نگشتید یکتن ز کشتن خلاص همی سر ببریدیم از عام و خاص ولیکن بشاهتان ببخشیدمی کزو بر سر راستی دیدمی چنین گفت و فرمود بندندشان بسالار ز ندان سپر دند شان چه اکبر چه افضل چه سلطان کنون بزندان محنت شدند اندرون ببند گران شان سرا پا بیست که هردم تن نامدار ان بجست بهر شب یکی نان خشك از غضب فرستاد شب تا دگر باز شب (١) بدین گونه در بند گشتند خوار دلیران و شیران شا بل دیار و زان پس سپهبد از توران زمین بر شاه کابل بگفت این چنین که بر گو بخنجر گذاران خویش ا با خویش و فرزندو یاران خویش که ا کنون همه سوی قرغان روند زشادی لب شارو خند ان روند نباشند زین پس به شهر بخار بجز نو يك سه تن نامدار (١) زقرغان بیارند همه آل تو که از بند گردند رهايال تو (٢) چو شاه گفت سالار توران شنید زغم مرغ جانش بخود بر طپید بدل گفت اکنون زبند گران رها ئی نیا بم به نام آوران وز ان پس به اعظم بگفتا که هین به لشکر برو سوی قرغان زمین همه اهل ومال وزر ای نامدار ببردار و باز آ به شهر بخار که برشاه توران سر راستی نمایان شود بعد این کاستی وزان پس نهان گفتش ای هوشمند زمن بشنو این گفته دلپسند گرفتم اگر شاه توران سرا کشد بند از بند مایان جدا میا و تو دیگر درین شهر پیش نه اهل و نه مال و نه گنج و نه خویش --- page 112 --- [BLANK PAGE] --- page 113 --- [BLANK PAGE] --- page 114 --- [BLANK PAGE] --- page 115 --- Page Missing --- page 116 --- [BLANK PAGE] --- page 117 --- [BLANK PAGE] --- page 118 --- [BLANK PAGE] --- page 119 --- [BLANK PAGE] --- page 120 --- [BLANK PAGE] --- page 121 --- [BLANK PAGE] --- page 122 --- [BLANK PAGE] --- page 123 --- [BLANK PAGE] --- page 124 --- [BLANK PAGE] --- page 125 --- [BLANK PAGE] --- page 126 --- [BLANK PAGE] --- page 127 --- [BLANK PAGE] --- page 128 --- [BLANK PAGE] --- page 129 --- [BLANK PAGE] --- page 130 --- [BLANK PAGE] --- page 131 --- [BLANK PAGE] --- page 132 --- [BLANK PAGE] --- page 133 --- [BLANK PAGE] --- page 134 --- [BLANK PAGE] --- page 135 --- [BLANK PAGE] --- page 136 --- [BLANK PAGE] --- page 137 --- [BLANK PAGE] --- page 138 --- [BLANK PAGE] --- page 139 --- [BLANK PAGE] --- page 140 --- [BLANK PAGE] --- page 141 --- [BLANK PAGE] --- page 142 --- [BLANK PAGE] --- page 143 --- [BLANK PAGE] --- page 144 --- [BLANK PAGE] --- page 145 --- [BLANK PAGE] --- page 146 --- [BLANK PAGE] --- page 147 --- [BLANK PAGE] --- page 148 --- [BLANK PAGE] --- page 149 --- [BLANK PAGE] --- page 150 --- [BLANK PAGE] --- page 151 --- [BLANK PAGE] --- page 152 --- [BLANK PAGE] --- page 153 --- [BLANK PAGE] --- page 154 --- [BLANK PAGE] --- page 155 --- [BLANK PAGE] --- page 156 --- [BLANK PAGE] --- page 157 --- [BLANK PAGE] --- page 158 --- (۱۵۱) جنگنامه همی باش دائم به فرغان قرار که تاجت فرمایش کردگار وزان بعد اعظم به فرمان شاه بر آورد از شهر ترکان سپاه وداع کرد از شاه و بگریست زار همی ریخت اشک همچو ابر بهار عمرها بآنجا که بی شهریار نیارم برون پا ز شهر بخار همی اعظم و شیر جان امین نهادند رو سوی قرغان زمین شبی چند بگذشت شان روز راه ابا نامداران و خیل سپاه ز دریای آمو گذشتند زود پس از چند در بلخ گشتند فرود و از آنجا به فرغان نهادند رو رسیدند نام آوران با گرو همی اکرم و الی نامدار دگر نیز جبار دانای کار همه سوی اعظم به پا آمدند به خورسندیش پیش و اآمدند رسیدند با هم گرفتند کنار همی اعظم و اکرم نامدار دگر نیز والی و جبار هم رسیدند با آن یل محترم یداوند با هم گروست مهر دلیران و شیران خورشید چهر برفتند زان پس به سوی مکان گشاد اعظم آنگاه سر داستان زکردار بیداد شاه بخار که یارب مباد آنچنان شهریار بیاورد یک یک همه در زبان زبیچارگی از مژه خون فشان هم از غرق دریای آن جنگ دشت هم از شه نام آوران سرگذشت ز مرگ سمند و بگفتی سخن که برخاست افغان ازان انجمن همه جامه بر تن دریدند ز غم زآه سوی گردون کشیدند علم چونزد حرم این خبر در رسید که چون مام مرگز سمندر شنید بیکبار هوشش ز سر شد برون با فتاد آغشته در خاک و خون بگردید آن چهره ارغوان ز بیداد اندوه و غم زعفران وزان پس زبی هوشی آمد بهوش بگردون گردان کشیدی خروش بزد دست ناخن خراشید روی بسیل سرشکش عیان کرد جوی زهر جوی او سیل خون شد روان که شد غرق خون در برش پرنیان --- page 159 --- (١٥٢) زدی پنجه در سنبلستان خویش سیاهی فگند از شبستان خویش زسر موی برکند و بر باد داد زکردار فرزند هی کرد یاد که ای جان مادر تن و رود ناک ندانم کجا افتاده بخاک نبودم به بالینت ای نو جوان که روی تو میدیدم از چشم جان غبار رخت را استین رفتمی بنود رخ جانگاه خود گفتمی کفن پردۀ چشم جان ساختم بهمرات در گور پرداختم کدا مین جفا کیش بیداد گر نیامد بتر حمش ای نامور چه کین داشتت شاه تور ان زمین که افگند در خاکت از روی کین تواز بهر ننگ آمدی سوی او که یا رب میادا بدو آبرو تو دیدی که آخر مکافات تنگ بتوداد آن بدگهر کوژ و ننگ زترکان همیشه خطائی بود به نیکو بدان آشنائی بود چه بودی اگر می بگذاشتم در اینجا ترا نز د خود داشتم دگر کیست چون من ببند فراق زوصل گران مایگان گشته طاق یکی کشته دست دشت بلا دوتن کشته در بند غم مبتلا من اینجا تن خوار و زار و زبون ز آب دل و دیده در موج خون همی نوحه میکرد روز و شبان نگردیدزان پس دلش شادمان ازین داستان بر کشیدم قلم زنوباز تابم فسانه علم داستان طلب کردن شاه شجاع کوچ و فرزندان دوست محمد خان را از ملک تاشقر غان وفرستادن به غزنین که چون اعظم و اکرم سر فراز بفرغان بدند با دل پر نیاز همی بود هم آنجا با ندوه و غم پریشان و حیران بهر بیش و کم بشد شاه شان نیز آنجا ببند دلیران و گردان همه مستمند جهان گشت در چشم شان تنگ و تار بغم بردند اوقات لیل و نهار اگر چند والی بخدمت گری کمر بست در مهمان پروری شب و روز گفتار و کردارخوب بنام آوران کرد حسب القلوب و لیکن دلی را که چاکردغم غمش می نگردد بگفتار کم زباد آتش هردم فزونتر شود بلی آب بر نفت یا ور شود --- page 160 --- (۱۰۳) ز غم يك زمان خاطر شاد مان نگشتند گردان کابل ستان برفت عمر شان چند آنجا بسر برنج و به اندوه و غم سر بسر بافتاد آوازه در هر دیار که شد شاه کابل به بند بخار بگردید لات و شجاع را خبر ز شاه بخا رای بیدادگر چولات آنزمان سوی شاه بنگرید که ای مر ترا رنج و محنت بعید بباید یکی چاره بر پا کنیم دل خود تهی از تمنا کنیم که شد شاه کابل بتوران به بند بقرغان بود اهل او مستمند بخواهشگریهای زنداژه بیش بخوا هیم اهلش ز قرغان بخویش وز آن پس به بندشان نگاه کن برنگ(۱) که گردد جهان خالی از بیم جنگ شهش گفت زان پس که ای هوشمند نکو گفتی این گفته دلپسند بفرمود لات آنگه آن بد سرشت نویسنده‌ را تا بیاید بلوشت چو بنوشت مضمون و بنهاد مهر که یا رب مباد اندران پنجه زور طلب کرد دانشوری را نگار که او بود دانا بهر کار و بار بدو پاره گنج و آن نامه‌ نیز بپیاوید و گفتش زاندازه نیز وزان بعد آن مرد پوینده گشت خود راهبری چند جوینده گشت روان گشت بر سوی قرغان زمین رخ پر ز مهر و دل پر ز کین پس از چند گاه راه‌بردی بسر باقلیم ترکان رسیدش گذر وز آن پس در آمد بقرغان دیار بشد جانب نامدار ان کار براعظم و والی نامور ابا اکرم آن مرد با زیب و فر امان نیز جبار بنشسته بود بدین گونه نام آوران هرچه بود که آمد کنون قاصد از پیش کاه ببوسید خاک و ستادی بپا وزان پس بشه پیشرد بو سیده دست سراسر ز نام آوران و نشست طلب ساخت آن نامه همراه گنج باعظم سپرد آن سر انجام رنج چوا عظم مران نامه بگرفت زود ز سر نامه مهر مهرش کشود بر آورد ز آن پس بگفتن خروش بدو نامه ار ان نهاد ند کوش بدین سان در ان نامه بنوشته بود کزو باز تو این در غم کشود سر نامه بر نام آن دادگر کزو یافت چرخ فلك زیب و فر وز ان باد بر نامداران سخن بهريك دلبر ان آن انجمن --- page 161 --- (١٠٤) که هر يك چرا تن به بند گران فگنديد اى خيل نام آوران نه من بهر آن آمدم چاره گر که در قتل تان بسته باشم كمر شما خود زكردار ناخوب خويش بكرديد اكنون دل وسينه ريش بکرديد اگر از نخستين سلام بهر شهر تان كس چرا برد نام چرا شد آن نام و ر شهريار به بند ستمكار شاه بخار ببايد که بر ديدن نامه زود درنگ وتوقف نبايد نمود كنون پاره زر فرستادمی که بر خرج نام آوران دادمی بيا يد كه بر اهل و خیل و سپاه همى سوى كابل بپوشيد راه که برشان بسی لطف و احسان كنم لب جمله شادان و خندان کنم طلب سازم هم شاه تان از بخار بعذر و بزاری بزو و رسوار هم از لوديان حيدر آرم به پيش دهم گنج زرتان ز اندازه بيش من از راستی گشتمی ره نمود تو دانی دگر فكر نا بود بود مر آن نامه را نام پایان رسيد سر اسر همه نامدار ان شنيد همی گفت هر يك كه تدبير چيست بر اين خواب آشفته تعبير چيست نخستين همی والی نامدار زبان بركشاد آن خجسته شعار بنام آوران گفت آن نامجو نباشید در فكر اين گفتگو همین ملك فرغان مكان شما ست همين گنج ولشكر ازان شما ست منم نيز مثل غلامان تان ز دم دست الفت بدامان تان در ين ملك هرگز مرا کار نيست نكوتر ز من تان پرستار نيست بيا شيد دايم در ين جايگاه بفرمان تان جمله فرمان روا مر ا در رخ شاه كابل خجل مسازيدزين محنتم يا بگل بود قول آن شاه همه مكر و فند بدین حيله می بر فگندم به بند چنين گفت و بگريستى زار زار دران انجمن همچو ابر بهار دليران زكردار آن نامجو نهادند دل سوى گفتار او كه هر گز سوى ملك كابل ديار نميريم از نزد اين نامدار بر آورد جبار ناگاه خروش به والی كه اى شاه با عقل وهوش دل ما ز احسان تو گشته شاد ترا رحمت حق به اجداد باد --- page 162 --- (۱۰۰) جنگنامه همین است آئین مردان کار که بر شان تو داد پروردگار ولیکن بدان ای سپاه وارکین که تا نگذرم سوی کابل زمین نگردد رها شهر یار از بخار همه وقت باشد تبه روزگار دگر آنکه بیداد گر شهریار بخواهد همی اهل ما در بخار زکردار او مرگ بهتر بود که زین سان جفازان ستمگر بود دگر آنکه ای مرد فیروزگار رخت تازه و تر چو گل در بهار نگویند شاهان سخن از گزاف چرا شاه شجاع گوید این گونه لاف مگر صادق آید بگفتار خویش کند همچو گفتار کردار خویش بود شاه و نام آوران را زینب خلاصی دهد آن شه هوشمند تو خود آن ماهی بهر نیک وبد بیابد که بیگانه گردد ز خود بدین سان سخن ها فراوان بگفت دل نامدار ان بخود کر د جفت اگر چند والی همی داد پند نیامد بکس پند او سود مند بدان شد که زانجا ببندند بار گذارند رو سوی کابل دیار بفرمود اعظم بمردان کار که سازند مال و سرا پرده بار بکردند نام آوران همچنین بوشد بار و نشستند ب زین همه اهل شان نیز یکبارگی نشستند بر زین سر بارگی نهادند رو سوی کابل دیار با مید بخشایش شهریار از ین کرده والی چو بگریست زار ز نو هر یکی را گرفتند کنار همی کردند از نامداران وداع نهادند سران سوی شاه شجاع بگشتند زان بعد مجرا نورد زیداد اندوه و غم روی زرد شب و روز کردند در رنج خو سوی شهر کابل نهادند رو بهر منزل افروز و رنج دگر ز نوبر تو هر لحظة سر بسر شب و روز چندی بکوه و بدشت به پیمودن راه بگرد ان گذشت پس از دیدن رنج و بیداد و کین رسیدند نزدیک کابل زمین وزان سو شجاع را خبر ساختند بچرخش سر از مژده افراختند بشدلات بر جانب شهریار همی گفت کی شاه والا تبار بود اهل آن دوست محمد بشهر نباید که گیرند هرگز قرار --- page 163 --- (١٥٦) کننون سوی غزنین روند آنچه هست در آن ملک فی الجمله باید نشست در ین شهر گر جا سازند همه یکی فتنه بر پا سازند همه بدو گفت شاه کی خردمند کار ترا اندرین کار داد اختیار ازان بعد لات آن سگ بد نژاد چندی ز نام آوران کرد یاد در آن انجمن گفت با هر یکی که ای نیکوئی جفت باهر یکی سوی اعظم واکرم هر يك بکار روید وبگوئید ش ای نامدار که در سوی غزنین بیارید رو در آنجای با شد همه با گروه بفرمان لات آن پذیرندگان روان گشت هر يك چوباددمان برامرو نهادند هر يك چو باد زمن بشنوای عاقل نيك زاد وز آن سوی آن اعظم نامدار بارعنده آخر گرفتند قرار که آمد زا خبار کو شان لات سراسر همه مردم بی ثبات به اعظم بگفتند کبی نامجو کنون سوی غزنین بیاریدرو در آنجای باشید دایم قرار بفرمان و فرمایش شهریار چو بشنید اعظم سخن خیره گشت جهان جمله بر چشم شان تیره گشت با فتاد برويك جوش آب سرد رخ نامداران همی گشت زرد کسانی که بودند بخدمت مدام ازین گفته گشتندهمه تلخ کام زنزد دلیران گریزان شدند هم از بیم جان جمله لرزان شدند همی هر يك هرسو نهادند رو بگشتند برجان خود چاره جو کسی از سپاهی نماندی به پیش بجزاز غلامان اخلاص کیش کسی را که شد بخت نا پایدار نگردند خویشانش بیگانه وار بهم اعظم واكرم دل فکار بگشتند نومید از شهر بتار که زان جا دل پر زا ندوه و غم سوی شهر غزنین نهادند قدم پس از چند آن مردم نامدار گرفتند آخر بغزنین قرار همی بودند آنجا روز و شبان که تا باز آئیم بر این داستان ز آبادی هرگز نشانی نماند که ان شوم کام دل خویش راند بفیروزی آن گبر ناخوب کار از آنجا بگشتی سوی جهاربکار چودیدند نام آوران کار او بگشتند حیران زکردار او که بااین بداندیش نا پاك دین نگردد کس ابباز روی زمین --- page 164 --- (١٥٧) جنگنامه گذاشتن قلعه خود یا را بین مسجدی خان و محمد شاه خان در جلگه خضری در قلعه میر مسجدی و جنگ کردن آنها در خواب خضری وزان بعد آن مسجدی کامگار ابا نیز محمد شه نامدار چو دیدند کردار آن شوم را جدا دیدند از خود بر و بوم را در آنجا که بودشان همیشه قرار سکونت بنزدیكی چهار كار بگفتند كين جايگه بهر جنگ نباشد سزاوار خیل و تنگ که آن بد نژادان همه آتش اند نكر دار آتش همه سرکش اند نباشیم زین پس درین جایگاه که گردد همی کار بر ما تباه بباشد بیکی قلعه از بهر جنگ بکوشیم چندی بخیل فرنگ يكی قلعه از مسجدی نامدار همی بود در جلگه خضری کنار بيك سوی دشت و بيك سوى كوه بيك سو خلا به همه آب جوه (؟) پسندیدند آخر همه سر كشان که آنجا بود موضع دل کشان بيايند که نام آوران هرچه هست پی جنگ آنجا سر اسر نشست مگر آنک برنس بد نژاد بکوشیم تا نام ماند بیاد بگفتند و از جای برخواستند برفتند بن خود بیار استند وزان بعد آن مردم نام جو سوى جلگه خضری بكردند رو همی رفت آن مسجدی نامدار بهمراه پسر با برادر چهار برادر بد و نام درویش بود که از سر کشایش هنر پیش بود پسر بود با آن يلی نيك نام سرافراز سالار نامش غلام دگر نامش احمد بد آن نامور که از نور احمد برخ داشت فر دگر نیز جمعی ز خویشان شان فراوان بدین سان بسی سر کشان محمد شه نيز همراه سر کشان دران قلعه فی الجمله کردند مکان همی بودند آنجا دل پر ز بیم که آیا ز دوران چه آید حلیم کنون باز بشنو که کردم بکار بآغاز این دفتر زر نگار که بر برنس آنگا رسید آگهی که شد قلعه از نامداران تهی برفتند و مر قلعه بگذاشتند زما و ای خود دست برداشتند چو بشنید برنس دلش گشت شاد یكی لاف بر خویشتن كرد یاد که از تیغ من کس نیابد امان اگرچه بود اختر آسمان --- page 165 --- (۱۰۸) پس آنگه بفرمود آن بد نژاد بلشکر که یکسر بگردار باد همه قلعۀ مجدی را خراب بسازید تا من شوم کامیاب مجیدشه را نیز جاهش که هست سراسر بسازید در خاک پست بفرمايش و گفت آن نامجو روان گشت لشکر بکردار کوه سوی قلعۀ مسجدی تا ختند برفتند و دیوارش انداختند بهر خانه کو بدی زر و نگار منقش بكردار باغ بهار زدی آتش اندر در و بام او که سوی فلك برد پیغام او خرابی در ایوانش انداختند بیکدم چو ویرانه اش ساختند همان نیز محمد شه را جای او بدین گونه کردند ماوای او زآبادی هرگز نشان کس ندید ازین واژگون داستان کس ندید شبا خون بردن برنس مرتبۀ دوم در خواب خضری بر سر میر مسجدی خان چوشد برنس از کار خود کامیاب که شد منزل نامدار ان خراب بفرمود تا جشن آراستند خوشان برنشستند و برخواستند بدین بود تا آفتاب سپید شد از دهر چون سرکشان ناامید فرو رفت در عنبر آن عنبرین سیاه شد ز اندوهش روی زمین فلك لشكر انجمی راست کرد زشب کین خورشید در خواست کرد همین بود شب اندرین گیرو دار بفرمود آن برنس نامدار بلشکر که خود را بیاراستند بکین سران چست برخواستند بفريد هر گوشه طبل و کوس شد آراسته لشکری چون عروس روان گشت لشکر چو دریای آب چو برنس نهنگی درو کامیاب سوی جلگۀ خضری نهادند رو که بودی در و مسجدی نامجو غبار زمین در هوا پرده بست که ماه خیره گشت و بخر گاه نشست سپیده دم از برج مشرق دمید که آن شوم دیوار آن قلعه دید چونزديك آن قلعه لشکر رسید همی دید برنس درو آرمید وزان سوی هم مسجدی کامگار ابا نامداران دران رزگار خروشش بگوش سران در رسید ز هيبت دل نامدار ان طپید سر از برج دیوار کردند برون که آیا چه باشد فغان و فنون --- page 166 --- (159) جنگنامه چو ديدند همه دشت پر لشكرا دل نامدار ان در انديشه محد چنين كَفت آن مسجدی بر سران نماند كسی در جهان جاودان همان كو زما در بزا ئيد ه است بووآنكه نامی بجنكك آوريم بپاشيد در جنكك همه بايد ار بدين كَونه بودند يلان در شتاب بلشكر بر آشفت پر نسس بكَفت بكَيرید مر دور ا ين قلعه ز ود نمانيد يكتن كس از عام و خاص بيكببار لشكر بفرمان او بنزد يك ديوار او تا ختنند در ان لحظ هم مسجدی با يلان بيكك برج د بو ار در و يش را بهمر اش خيلی ز نام آو ر ان ببرج دكر با غلام ا ين بكَفت دكَر برج در دست ا حمد سپرد بفرمود آنكَه كه ای سركشان بكَيرید ا ين كافر ار را بتير (1) بدين كَفته يكبار همه سركشان بر آمد فغان ا ز دهان تفنكك وزان سوی هم خيل نصر اتیان سر آسر سيه شد جهان همچو دود و زان پس بياريد خمپار ه هم بهر سو زكَر د ن كشان ماجرا كه بر ما زلشكر جهان پشه شد (1) كه ای كامكاران نام آوران چنين است ا مر خدای جهان بآخر سرش خاك سائد ه است شكَفتى بخلق در نكك آوريم كه اين نام ماند زما ياد كَار كه سر بر زد از برج كَوه آفتاب چهار يد مردا نكَى در نهفت بر آريد دو دش بجرخ كبود كزين جايگاه زنده كَردد خلاص بجنبيد از جاه بكَر د ار كو ه بكَردون سر از كينه افراختند كمر بسته بر كين نام آوران فر ستاد جان ودل خویش را بكفتا تو باش اينطرف پا سبان كه اى شير دل بخت بهر تو جفت محمد شه ر ا همره خويش بر د چها ر يد ديكَر مد ارا نشان كه ا ينجا ما و ا شو ديای كَير (1) زدند دست درمار آ تش فشان بجو شيد د ر كَام در یا نهنكك فكَند ند آتش هم اندر جهان بر آمد فغان ها بجرخ كبود وز و نامدا ر ان كشیدی الم --- page 167 --- (١٦٠) بغريد غر ا به در روز کین(۱) چو سیماب لرزید روی زمین همی خشت بر خشت بر ج حصا ر با فکند آن از در بر شر ار چو نز ديك ديو ا ر نصر ا نیا ن رسید ند با لشكر بی كر ا ن وزا ن سوی هم نامداران جنگ زدندمی به تیر و به خشت و سنگ و لی کا تر ا ن ر و تبر تا فتند که دیو ا ر بر پنجه بشکا فتند چنان میزدند سر کشان از درو ن که شد خندق قلعه پر موج خون بسی خیل نصر ا نیا ن کشته شد که آن دورۀ قلعه چون پشته شد ازان فوج کس زنده یکتن نماند فلك بر يلا ن آ فر ين ها بخواند همی توپ یکدم نبو دی قر ا ر بیا رید تیر همچو ا بر بها ر چو بر نس مزین کار را دیدسخت بلرز ید برسان بر گ د ر خت بگفتا که تا یا د دا ر م بكين نشو رید با ما كس ا ند ر زمین همی ریش بر کند و بر با د داد یکی حیله اش آ ندم آمد بیا د بفر مو د تا شا نز د ه نر د با ن بساز ند از چو ب ، نام آو را ن چو شد راست مرنردبان راسرشت بیاو ر د د ر پیش بر نس بهشت چوبر نس بدید آن سرانجام جنگ همی گفت کی صا حبا ن فر نگ که با شد که این شا نزده نردبان بگیر دبهرا ه خیل سر ا ن یکی سوی آن قلعه ر و آو ر د مگر زبر تیغ آن گروه آ ورد بگیرد همی چهار دور حصار بهر سو نهد نرد بان چها ر بجنگ اندر آید روان اندرون ازین قلعه بیرون کند مو ج خون چو بشنید کا تن زجا جست زود ببرداشت آن نرد بان هرچه بود بخو د خیلی ا ز نا مدارا ن گزید روانسوی آن قلعه رو آ وريد چودیدند مر مو منا ن کا ر او بسوی خدا آ و ر يد ند ر و که یا ر ب تو ئی چا ر ۀ کارما تو با شی از ین غم نگهدار ما درین گفته بودند که این غم وزید سپاه دار کاتن د ر آنجا رسید گر فتی همی چها ر د و ر حصا ر نهاد هر طر ف نر د با ن چها ر بلشکر بفر مو د کا تن کنو ن رو ید از ر ۀ نر د با ن اندرون بهر پا یۀ نر د بان کنار برا بر بر فتی دلیر ی چهار بد نبا ل آ ن چار چا ر د گر بهر چارسو شان همی بد گذر --- page 168 --- (١٦١) جنگنامه همی مومنان از درون حصار بكوشيد از چهار سو بهر كار بیکسوی درویش و یکسو غلام بیکسوی احمد يل نيك نام بیکسو ی آن مسجدی نامجو بهمراه محمد شۀ کامجو بدست هر یکی تیغ و تیر و تبر بکوشیدند هر گوشه چون شیرنر گهی میزدندی به تیر و تفنگ گهی می بکوشید برخشت وسنگ چو گبر ان شدند بر سر نردبان ببالای دیوار گشتی عیان وزان سو زدندی یلان تیغ کین که آمد ز بالا بر وی زمین در ان وقت زیر آمدند از هوا شدی ده کس از نردبانش جدا فتادند هم میسپردند جان نمیدند از شاد مانی نشان (؟) بهر گوشه این بود شور و فغان قیامت بپا شد دران دودمان بد ین گونه رزم آنزمان شد بپا زمین گشت چون روی گردون سیاه نبود بکر مان توپ بسته و هان دمادم برآورد شورو فغان گهی ریخت خمپازه باران غم کز و ماه و ماهی کشیدی علم سراسر جهان تیره و تار شد که از عمر خود چرخ بیزار شد بشد کشته بسیار خیل فرنگ نشد کامشان حاصل آنروز جنگ چنان مرده بالای هم بر فتاد که پویندگان برسرش پا نهاد بد انست کاتن که شد کار تنگ تباه شد همه نامدار ان جنگ بگر دید ز انجا دل مستمند که از کارخود برنشد سودمند زلشکر هر انکس که او زنده بود رخ خودسوی برنس آورد زود بگر دید بر نس همی تلخ کام کزین کرده بر خویش گم کرد نام بگفتا چه سازم چه گویم همی که بر خاك عد آبرویم همی نیا بم پس اکنون بيكتن سرا که نی اسپ و نی توپ و نی لشکرا چه سازم که مر راه تدبیر نیست بدین خواب من روی تعبیر نیست وزان سو ی هم مسجدی سرفراز ابا نامداران بگفتا بناز که ای یادتان لطف حق پایدار چنین است آئین مرد ان کار بکوشید از کوشش نام و ننگ برآرید کشتی ز کام نهنگ وز ان سو برنس دمی خیره گشت سراسر جهان در نظرش تیره گشت --- page 169 --- (١٦٢) بتدبیر دیگر برا فشرد بی که آتش بر آرد به پیکار نی بفرمود تا توپ ها هر چه هست برا بر بیکسوی دیوار بست بگفتا که دیوار زیر آورید بتوپ این جهان را بزیر آورید زبالای دیوار همه خشت خشت بیابد که یکسر بپایان نهشت چوفرمان برنش سپاهی گرفت سراسر جهان روشنائی گرفت بغرید غرا به اندر کمین (?) در آندم بلرزید روی زمین چنان کرد تا ساخت دیوارپست که از زیرش آید ببالاش دست برآورد آن لحظه برنس خروش کزین بیش در توپ دیگر مکوش بباید كه يك دسته جنگی سپاه بهمراه نام آور کینه خواه بتابد بسوی برج بشکسته رو نتابد رخ ار تیغش آید برو همی گفت کاتن که کار من است که این زخم خورده شکار من است گزین کرده برخود سپاه نامجو سوی برج بشکسته بنهاد رو چو دیدند مومن منان ساز جنگ کشادند بازو به تیر وتفنگ سوی برج بشکسته گشتند روان بهم نامداران جنگ آوران دور و یه ستادند دل پر زکین که آیا چه آید زچرخ برین دران لحظه هم کاتن آنجا رسید روان تیغ کین از میان برکشید بگفتا بنام آوران فرنگ که گیرید این سرکشان را بچنگ دویدند بد یو ار نصرانیان که گیرند مومن منان را میان یکردون برآمد صدای تفنگ که اندر قعر عقرب او بخت جنگ چنان برکشیدند گردان خروش که شد گوش گردون دون پنبه پوش گهی میزدند تیغ گاه خشت و سنگ نبودى مدارای رزم تفنگ سر و روی پرگرد و دل پر زخون بیارید سنگ از برون ودرون بشد کشته بسیار خیل فرنگ بکشتند همه سیر از جان وجنگ جوانى بشد کشته عبدالله نام ز خویشان آن مجدی شادکام بگرویدهم مجدى زخم دار شد از دست بازوى آن نامدار همی رفت درویش نزدیک او بدو گفت کی سرور نامجو نیاورد بدل هیچ اندوه و غم که یا رب بداندیش تو بادكم --- page 170 --- [BLANK PAGE] --- page 171 --- [BLANK PAGE] --- page 172 --- [BLANK PAGE] --- page 173 --- [BLANK PAGE] --- page 174 --- (١٦٧) جنگ نامه که تا زنده ام جان فشانی کنیم ترا همچو جان پاسبانی کنیم بدند مدتی اندرین گیر و دار نشد بخت نصرا نیان پایدار کسیرا که ایزد بود یاورش چه باك ارهمه تیغ بارد سرش بدانست برنس که شدکار تنگ نشد چیره دستی ز خیل فرنگ بفرمود تا بازگشتند ز جنگ شده زرد و پرخاك و خون روی و رنگ زمانی بیاسود در هم سپاه بشد خشمگین برنس کینه خواه بدین بود تا گنبد بی ستون زخود کرد خورشید راسر نگون به زد یدشب چهره آفتاب بپرد و نهان کردش اند ر نقاب برآورد شب پردۀ شب روی که ماند نهان سغدی و پهلوی دران شب بفرمود آن نامدار بد رویش آن مسجدی کامگار که امشب تو در فکر این چاره شو پی چارۀ کار بیچاره شو برآیید از قلعه خورد و کلان مگر تا سلامت بر آرید جان بفرمانش از قلعه آن هر چه بود برون آمدند آنهمه چست و زود روان نیز خود بر سر زین نشست کمر بر سوی ملك نجر اب بست دران شب سوی ملك نجراب رفت فلك گفت کز چشم ما آب رفت چو شد بیرق صبح روشن بلند کز وشاه خاورشود بهره مند برآورد خورشید زرین کلاه کزو نور بر شد بچرخ سا به برنس رسانیدند آنگا خبر که گشته تهی قلعه زان تا مور بفرمود آن برنس دیوزاد که آن قلعه را نیز آتش نهاد بیاورد آن مرده ها را کنون سراسر بکردند بخاك اندرون از آنجای برگشت آن کینه جو سوی چاره کار آوریدند رو در آنجا همی بود روز و شبان بپایان رسانیدم این داستان فرستادن امیر دوست محمد خان برادر محمد افضل خان را از بخارا در تاشقرغان بخواستن کوچ ها کنون باز بشنو که هوش آورم سخن های رفته بگوش آورم به آغاز کار آورم روی خویش بسوی بخارا کنم خوی خویش --- page 175 --- (١٦٨) بگویم دگر داستان دلاو از که بی غم نگردد دل سر سراز زاند ازه بگذشت رنج سپهر دلش خواست گردد ز کین سوی مهر بسی بر یلان انتظاری گذشت ندانم بایشان چه خواری گذشت اگر عقل ایزد کند یاورم بکوشم زبندشان برون آورم که چندی سپهدار کابل زمین بران دوست محمد شه پاکدین همی بود در بند شاه بخار بسر برد چندی بدین روزگار نیامد زمرغان بدو آگهی که بر آل او چیست زشت و بهی نیامد زاعظم خبر سوی او که بفرسته بودش شه نامجو بدنبال آلش بمرغان زمین بشد خیره زو شاه توران زمین بگفتا ایا شاه کابل دیار که ای گشته از تورخ روزگار نباشد بگفتار تو راستی سرموی جز کژی و کاستی نیامد زاعظم نشان سوی ما که کردی روانش بفرعان سرا بدو گفته بودی که مر آل را سپاه و سرا پرده و مال را بگیر و بسوی بخارا بیا پذیرفت گفتی تو بر شد براه(۱) ازوتا بایندم نشان کس ندید زگردان سر داستان کس ندید یقینم که بیرون ازین انجمن بد و طرح دیگر بگفتی سخن ولیکن ترا چاره زین کار نیست بچشمت ازین گل بجز خار نیست که تاهلت اکنون بفرغان زمین نگردد درینجا یگاه دل نشین رهائی ترا از غم و درد نیست گلت را بجز لاله زرد نیست چوبشنید گفتار شاه بخار همی دوست محمد شه کامگار بدو گفت کی شاه سلطان نژاد از ین گفته ها چند داری بیاد نه آگاهم از گفته تا چور منه بر نهال دلم این ثمر اگر شاه جوید رضای مرا بکیوان بر آرد کلای مرا که تهمت کشد دست از دامنم نمایان شود پاکی، دامنم که از این سه تن نامداران کار که هستند در بندت ای شهریار یکی را از ایشان رهائی دهی که بر چرخ شان آشنائی دهی از اینجا رود سوی فرغان دیار بیارد همه اهل را در بخار --- page 176 --- (١٦٩) جنگنامه چو سالار تور ان سخن کرد گوش همی دیگ قهرش نشستی زجوش بشاه کفت کز خاطر شهریار رود افضل اکنون بقرغان د یسار بیا رد درین جای آل ترا سرا پرده و گنج ومال ترا بفرمان او افضل نامدار برون شد ز زندان شاه بخار و داع خواست ا زا کبر نامدار هم اکنون ز سلطان فیروز کار بیامد بر شاه کابل زمین ببستاد وببوسید نزد ش زمین بدو گفت شاه کی خردمند کار توا کنون برون شو ز شهر بخار چو شیران نشین بر ببالای زین برو سوی گردان بقرغان زمین بجبار و اعظم تو پیغام بر وزان پس بد شنام شان بر شمر که ای بد سگالان چه کار است این خجل گشتم از شاه توران زمین چرا در تجمل ببریده اید مگر زنده ما را بشمرد ايد بباید که فی الجمله بر خواسته ابا خویش و بر قوم آراسته بسوی بخارا بیارید رو که شاید بیابید از آبرو بشد شاد افضل ز گفتار شاه وداع خواست آن لحظه برشد براه برون آمد آن لحظه از انجمن نهانی بد و شاه گفت این سخن که ای مهتر سر کش سرفراز همی رشته عمر با دت در از گرفتم که ما را غم روز گار رهائی نه بخشد کند خوار و زار و لیکن نیا ئی تو با رد گز نه از نامداران در این بوم و بر بباشید دایم بقرغان زمین که تا چیست حکم جهان آفرین وزان بعد آن افضل نامجو سوی ملک قرغان همی کرد رو همی تاخت روز و شبان در از بقرغان رسید آن یل سر فر از بر والی آندم رسید آگهی که ای باد همه روزگارت بهی رسید ست افضل در این جایگاه زملك بخارا هم از نزد شاه چو بشنید والی زجا جست زود جهانی بد بر وی بکر دار دود رسید آنزمان جانب نامدار گرفتند از مهر با هم کنار بپرسش زبان تر همی ساختند بهمدیگر ان نيك بنواختند بپرسید والی زاحوال شاه هم از شیر دل اکبر کینه خواه --- page 177 --- (۱۷۰) همی سر بسر داد افضل جواب وزان بعد آن و الی کامیاب فروریخت از دیده اشکی بر وی بگریید بر افضل احوال گوی هم از رفتن نامداران کین که رفتن ز فرغان بکابل زمین بدو گفت يکيك که ای نامجو یلان ریختندی ز ما آبرو همی بردشان شاه شجاع بر فریب ندیدند از رفتن خویش زیب ز کابل بغزنین فرستاد شان در آنجا بگاه خوار بنهاد شان اگر چند من گفتم از بیش و کم نه پیچید بر منع شان کار دم چو گفتار والی مر افضل شنید یکی باو سرد از جگر بر کشید بگفتا در یغا شدم خوار و زار بگردید از شاه رخ روزگار نخواهد که یابد رخ خرمی بیافتاد در کاستی و کمی از این کوته گفتار بسیار گفت زرخ خاك بر آب مژگان برفت همی بود دایم بدین رسم و راه نزديك والی در آن جایگاه در اینجا گذار افضل نامجو سوی شاه کابل بیاریم رو رهائی یافتن امیر دوست محمد خان از نزد پاد شاه بخارا و رفتن به شهر سبز که چون دوست محمد شۀ دلستان یل تا جو و شاه کابل ستان همی بود چندی بشهر بخار به بند نظر از بدروز گار بهر روز اندوه او گشته بیش رسیدش ز بیداد ایام نیش بهر شهر آوازه اش شد بلند زشاه بخار اش بیداد بند(؟) چو در شهر سبز آگهی در رسید دل خلق زین غم بدو در طپید یکی از بزرگان کابل دیار همی بود در شهر سبزش قرار برسم تجارت دره آن جای بود سم رخش بخش فلك سای بود خردمند و دانا وهم دلیذیر سرافراز را نام بودی کبیر چو بشنید آوازۀ شاه را سیه دید در چشم خود ماه را بگفتا در یغا چه کار است این که بر شاه کابل دیار است این بباید که گردم کنون چاره گر زبندش رهائی رسانم مگر وزان بعد آن نامور کار دان پی چاره کار بسته میان --- page 178 --- (۱۷۱) جنگنامه همی بود بر وی دو خدمت گزار بدی هر دو فرخنده دانای کار به آنان همی گفت وا نگه کبیر که ای بختتان بر فلك جای گیر یکی کار پیش است بسیار سخت که یا سر رود یا رسد پا به تخت گر آن خدمت اکنون بجا آورید مرا بر فلك پا یگا ه آورید بگفتند خد مت گزاران بد و بر آریم فرمان تو فرمان بگو گشاده لب آنگاه کبیر دلیر بنام آوران گفت از روی مهر بدا نید ا ی نامداران کنار بود شاه کابل به بند بخار پی چارهٔ او بگرد د خواص مگر شاید از بند گردد خلاص بگفتند خد مت گزاران بد و نگردیم بیرون ز گفتار تو پی در زنیم غوطه در بحر آب و یا سر رود یا شوم کامیاب وزان پس دو اسپی گزیدی کبیر قوی هیکل و چابك وبی نظیر بایشان سپارید آن نامدار نهاد ند روی سوی شهر بخا ر همی هر دو روز و شبان تاختند ز حیرت شب و روز نشناختند رسید ند آن هر دو تن نامدار پس از چند روزی بشهر بخا ر مکان ساختند اندر ان شهر نیز بگشتند زان پس پی کار نیز تو بگذار در چاره این هر دو تن که از شاه کابل بگویم سخن یکی باغ بودی ز شاه بخار خوش وخرم ودلکش وخوشگوار همی گاه گاه شاه کابل زمین دران باغ میخوا ستش دلنشین برفتی دران باغ آن نامجو ولیکن نگهبان بمر ا ه او دران وقت نیز آن شه تا جدار بدان باغ رفتی بدین گیر و دار دو جاسوسی زان پس بچندین سراغ رسید ند آ خر بنز د يك با غ پیاده سران اندر ان باغ سیر بکردند آن هر د و مرد دلیر بدید ند مر شاه کابل دیار که از غیر بودی تهی نامدار بنز ديك او هر دو تن تا ختند برفتند مر نيك بشناختند نخستین فتا وندش در پا و دست که ای بر عدوی تو اقبال پست وزان پس همه حال گفتند بد و که شد شادمان خاطر نامجو آریانا چاله شیر معتاد --- page 179 --- (۱۷۲) بگفتا که چون شب در آید بچنگ کشد خسرو روم را شاه زنگ بیایید هر دو بدیوار باغ بهمراه اسپان رخ چون چراغ مر آن برج دیوار را بشکنید که هريك مرا همچوجان در تنید چنین وعده بر یکدیگر ساختند برون هر دو از باغ پردا ختند برفتند در سوی منزل گزین وز آنجا که می بود شان جانشین نشستند آنجا دل پر ز تاب جگر خون ز نارفتن آفتاب بدین بود تا چرخ پر اخترا درآمد به خورشید در ماجرا بشد چیره دست و بگردش نگون کزوگشت خورشید خاور ز بون بشد تیره و تار روی زمین فلك ريخت در زلف شب مشك چين دران شب دوجاسوس باعقل ودین به پشت فرس بر نهادند زین وزان پس سوی باغ رفتند کنون بدنبال آن گل که گردد برون رسیدند دیوار بشکافتند نشان از سپهدار کم یافتند نشستند در حیرت آنجا بكا که تا چیست فرمان فرمان روا وزین سو سپهدار کابل زمین در آن شب ابا مردم همنشین نشستند تا پاسی از شب گذشت که از خواب مرچشم شان تیره گشت بفرمود تا گسترانید جا بخوابید آنجا شه نيك خوا دلی پر ز اندیشه وخواب دور که از پاسبانان بر آمد نفور ز جا خاست آن خسرو نامجو بوعود گاه اندر آورد رو همی رفت دیوار بشکسته دید درو هر دو جاسوس بنشسته دید بدل کرد شکرانه کردگار بشد پیش بر بارگی شد سوار نشستی بر آن باد پای دگر مرآن هردو جاسوس صاحب هنر سوی شهر سبز آن زمان تاختند ببلغار چون باد پردا ختند شب آمد به پویندگان پرده دار ازان صبح بختا بدش کرد کار همه شب همی بودند اندر شتاب که تا سرزد از برج کوه آفتاب چو خورشید دادی بگردون صفا یکی کاروانی براه دید شاه ابا هر دو جاسوس بر گفت شاه بیاید سوی کاروان برد راه بمانیم پنهان به پهلوی جمع که در بان فانوس پوشید شمع چنین گفت بر کاروان رو نهاد کنون باز بشنو که دارم بیاد --- page 180 --- (۱۷۳) جنگنامه که بر شاه توران رسید آگهی که شا ها همه وقت با دت بھی رها شد سپهدار کا بل ز بند چه فرما ئی ای خسر و هو شمند حریفانش از باغ بر بوده اند ندا نم کجا راه پیمو د ه اند سپهدار توران چو بنهاد کوش تو گوئییش ازسر برون رفت هوش بفر مود آنگاه بمردان کار برا یید د نبال آن شهر یار بود آنکه با شد بچنگ آیدا چو آهو بچنگ پلنگ آ یدا بفرما ن او سر کشان تاختند ده و بیست هر گوشه پر دا ختند گرو هی از ان خیل نام آوران گر فتند ره جا نب کا ر وا ن غبار زمین بر فلك بر رسید که آن کار وانی در آن گرددید بماندت حیران که این گردچیست فلك برمزاو که خواهد گریست وزان پس سپهدار کابل دیا ر دران کار وان چون گرفتی قرار همی پاره راه رفتند بهم وزان بعد بر خویش گفتند بهم که بر ما سپهدار تو را ن ز مین فرستاده این لشکر از روی کین بیا ید یکی چا ر ه بر پا کنیم که را ه هنر آ شکارا کنیم چنین گفت پس شاه کابل ستان کشید از بدن جامه خسر و ان بتن کرد از سا ر با نی لباس همی گفت بر دل بپز دان سپا س کلا ی نمد بر سر اندر نهاد سخن مثل سوداگران کرد یاد فرو د آمد از بارگی بر ز مین بجا کر د جاسوس را جا نشین برهنه کف و جامه ها چاك چاك نها دی قد م بر سر خار و خاك رسیدند گر دان دران کار وان ز سالار کا بل بجسند نشان بهر کو شه کردند ازان جستجو نمی یافتندی نشا نی از و سپهدار کابل سر پر ز بیم همی راه ر فتی و دل بر دو نیم گرفتی گہی مار اشتر بدست ز مانی به پشت ستو ران نشست یکی خال در ابروی شهر یار بد از قر شاهنشهی یاد گار بدل گفت کین دانه دام من است اگر چند بر وی نظا م من است چه سازم که بروی علاج آورم ز کافور بر مشك باج آ و رم بسربست پشمینه ای پا ر ه پار که ہرموی بودش بیکر دا ر خار که یعنی مرا درد سر درسر است از انم بد ین گونه حال ابتر است --- page 181 --- ( ١٧٤ ) هران کس که آمد بنزديك او بی چاره و پرسش و جستجو فگندی سر خود به پیش آنز مان که یعنی بر نجم دلی نا توان هران کس که گفتی بتر کان نشان که این است سا لار کا بل ستان زدندش بدو هر یکی چوب دست که برما کنون ریشخند تو هست سپهدار کا بل بدان گیر و دا ر در اینجا چرا گردد اینگو نه خوار نمیگشتشان باور آن گفتگو همی کر دند هر گوشه ئی جستجو کسی را که ایزد شود پر ده دار چه غم گزشود پرده در روز گار بآخر سپهدا ر کابل سرا بد ین گونه چندی بسر برد راه پر از آبله شد کف پای او زمین سای پای سمن سای او بد ین محنت سخت ور نج تمام همی رفت آن خسر و نيك نا م پس از چند در شهر سیز آمد ند دل شادمان سر فراز آمدند (؟) در آ مد بشهر آن شه نا چور همان جامه ساربا نبی پیر بدان تا ند انند و ر امروما ن که این شهر یار است یا سار بان بد ین سان برفت آنشه دل پذیر رسیده ند تا در سرای کبیر بشد پیش جا سوس گفتا بد و که ای نامور مرد با آ بر و جهان شد بفرمان و بختت بکام بشد توسن چرخ ز یر تو را م سپهدار کا بل بیا مد برت ستاره چو اقبال شد بر در ت چو بشنید این مژ د ه او کبیر بگفتا جوا ن گشتم از چرخ پیر زجا جست پویان بکردار باد همی رفت در پای شا بر فتا د ز دیده همی اشك شادی بسفت غبار رهش را بمژگان بر فت همی بر سر و دست شا بوسه د اد از آنجا سوی خانه ر و بر نهاد بر فتند زان پس بمهان سرا نشستند شادان بر خا و شاه بکرد ند شکر ا نه کردگا ر بصد شا د ما نی بر شهریا ر ز سر تا بپا خلعت خسرو ان بپو شید بر شاه کا بل ستان شب و ر و ز در عیش بودند بسر در آن جا بکا در رخ تا جور دران جا ی خا لی ز رنج و گز ند سپهدا ر کا بل بیا سو د چند وزان پس همی گفت شا بر کبیر که بخت جوان بادت از چرخ پیر ببا ید که رو سوی شاه آ وريم بود آنکه ز الطاف او بر خوریم --- page 182 --- (۱۷۰) چنگنامه شه شهر سبز آن سپهدار تور بیايد که بر من بتا بد چو هور پسند کبیر آمد از گفت شا برفتن سوی شاه توران سرا رسانند بر شاه سبز آگهی که ای خاطرت با شد از غم تهی سپهدار کابل بیامد برت فلك سای از فخر شد افسرت چو بشنید این مژده برخواست زود تقا بل بر شاه کا بل نمود وزان سو سپهدار کا بل زمین بیامد بر شا كشاده جبين وزان پس دو خسرو بغل بر کشاد همی بر سرو دست شا بوسه داد بخواهش زبان تر همی ساختند بیکدیگر ان نيك بنواختند نخستین سپهدار سبز این بگفت که شاها ترا نيكوئى باد جفت از ین مژده ام شادمان ساختی بکیوان مر ا سر برافراختی خنگ از چنین طالع ساز من که هچون توشا گشته همراز من شها باد این ملك انداز بات سرکینه جویان شود خاك رات زهی طالع و بخت فیروز من که شد از تو این روزنو روزمن و زان پس سپهدار کابل ز مهر بدو گفت کی خسرو خوب چهر الهی جهان با تو پاینده باد چو خورشید بخت تو تابنده باد سر دشمنانت بخاك اندرون تنش نیز آغشته در خاک و خون مرا نیز بخت از ازل یار شد که رویم سوی چون تو سالار شد ازین گفته بسیار گفتند بهم نهادند در راه الفت قدم بیاراستند جشن و گشتند شاد ز بیداد گردون نکردند یاد شب و روز در عیش کردند رو نشستند با هم با گفتگو چو بگذشت چندی برین گیرودار سرگشت آوازه شهریار که در شهر سبز آمده تاجیو رها شد ز بند بخاراش سر چو بور عظیم عمر نامدار خبریافت از قصه شهریار ز شهر بخارا بتابید رو سوی شهر سبز از پی نامجو پس از چند آمد بر شهریار از و شاد شد شاه والا تبار دلیران کابل بهر جا که بود همی هر يك از کار خسرو شنود روان يك بيك نزد شا گشت جمع به پروانه گان گشت خسرو چه شمع بجمعیت آنجا بدند چند گا سپهدار گردان کابل سرا --- page 183 --- ( ١٧٦ ) وزان پس خردمند با داد کین سر افراز و سالار کابل زمین با لارسز از سر مهر گفت که شاها نماند سخن در نهفت زو صلت مرا کام دل حاصل است ولیکن یکی عقده ام در دل است که اکنون دهی رخصتم از کرم که رخت سفر سوی کابل برم مگر ایزدم کامگاری دهد ز لطف و کرم شهریاری دهد شود باز کابل بفرمان من یلان بسته در دام احسان من ولیکن همی اکبر ارجمند بهمراه سلطان در اینجاست بند بدو چاره ئی گر بجوئی سزاست ببا فیض و احسان ولطفت رو است چو سالار سبز این سخن بر شنید بشا گیفت کی رنج بادت بعید یلا مهترا خسرو ا نامجو دلت هر چه خواهد بدان آرزو مرا جز به فرمانبری کار نیست سرم را ز فرمان تو عار نیست دلت خواسته عزم کابل زمین مرا نیز این گفته شد دلنشین بفرمودده باره تیز گام بیاور دز بیا بزین و لجام سپارید بر شا که فرمان توست بهرکس دهی این همه آن توست یکی باره خاص بر شهریار بیاورد چون لولوی شاهوار سم وساق و بازوو گردن قوی ز رویش عیان فره پهلوی میان لاغرو بر کشاده برا تنك دنب و یال و میانه سرا دو گوشش دو خنجر و بابر گانی نسیم سحر می نیکر فتش پی سبك خیز و آهو رموتیز گام ززر کرده ترتیب زین و لجام به گردش چو چرخ و بر فتار شید به رنگش سیه موی تازی کمید سپارید بر شاه کابل دیار بدو گفت کی خسرو تاجدار تو دایم بدین بارگی برنشین که گر رنج آید ز چرخ برین بهر جا که خواهی رساند ترا چه گر در قفا باد راند ترا بملك و بدشت و بدرییا و کوه جهد همچو برق و نیابد ستوه بشاداد مر باره گنج نیز که از خرج راه نایدش رنج نیز سواران جنگی ز خود برشمرد همه سرکش و تند و سالار و گرد سپارید برشاه کابل زمین بد و گفت کی خسرو پر ز کین ببر زین دلیران بهمرا کنون که از خوف بیرون شود رهنمون --- page 184 --- (۱۷۷) جنگنامه وزان پس سوی من روان ساز شان ز الطاف خود شاد مان ساز شان دل شاه کابل بد و شاد گشت بدین کرده از محنت آزاد گشت چو آئین رفتن همه بود شد شه از خسر و سبزیه رود شد دلیران کابل بگشتند سوار ابا عمر گرد و با شهریار سواران توران سر افراختند بهمر اه شاه تیز پر داختند نهادند زان پس همه رو براه وداع کرد از خسر و سبز شاه رخ خودسوی بلخ برتافتند شب و روز چون برق بشتافتند دل پر ز خوف و سریر زبیم که آیا چسان رفت زین در سلیم شب و روزچندی بسر رفتشان که از سینه بیم خطر رفتشان بنز د يك بلخ آمدند شادمان بگشتند گردان کشاده روان وزان پس دلیران توران سرا وداع کردند از شا گشتند ز را شهنشاه کابل زمین همچودود به بلخ آمد و تیز بگذشت زود پس از چند روزی بقر غان رسید که بر والی آگاهی آمد پدید بشد شاد زین مژده آن شادکام روان شد سوی شاز سر ساخت گام بیامد ببر شاه را در گرفت نواز یدو زو خلق شد در شگفت همان نیز افغان دلش شادگشت بقد چون سهی سرو آزاد گشت زجا جست وشد جانب شهریار رسیدند با هم گرفتم کنار ابا عمر هر يك نوازش نمود کز و خاطر نا مور برکشید و زان پس بخلوت سرا آمدند همه شاد بر روی شا آمدند ز آسایش و رنج و شادی وغر هم از محنت و راحت و بیش و کم بهمدیگر احوال گفتند چنین خبر یافت پس شاه کابل زمین غمیی گشت از بهر شاهزادگان که رفتند در بند آزادگان شدند نزد نصرانیان خوارو زار به پیچید زین غم بخود همچو مار بگفتا دریغا بشد کار خام بمن گشت پس زندگانی حرام کنون چاره کارم از دست رفت بدین رنج بیمار از دست رفت چگویم چگوشم چسازم همی که آخر شد از پرده رازم همی ندانم فلك را چه کین با من است که رنجش مرا بخیه دامن است چرا نامداران بخوردند فریب کزین زین هرگز ندیدند زیب --- page 185 --- (۱۷۸) خدا روز جبار را بد کناد که او اندرین راه شان رو نهاد ازین گونه گفتار بسیار گفت همی از مژه اشك خون باز سفت جنگ کردن امیر دوست محمد خان در پامیان بهمراه داکتر و شکست خوردن او از یدلی ترکان چو بگذشت پس چند روزی برین حزین شد سپهدار کا بل زمین به والی بگفتا که ای نامور مرا نیست زین زندگی زیب وفر بباید ترا لشکر آراستن مرا رفتن و کین خود خواستن شجاع را نمایم یکی دستبرد که وی مر مرا هیچ خواهد شمرد ببوسند یکی تیغ و دست مرا سرانگشت و پیکان و شصت مرا وگرنه همه لاف آیدش ز کردار مردان گزاف آیدش نکردست تا شیر جنگی شکار بچشمان کس می نشد آشکار چو والی زگفتار شه بر شگفت زشادی بکردار گل بر شکفت برادر بوالی بدی شادکام دلیر و سپهدار با با بنام بدو گفت والی که ای سرفراز که ای رنج باشد که آرام و ناز بباید که لشکر سرانجام کنی بگردان بهر گوشه پیغام کنی که هر جا سپهدار جنگ آزمود بیباشد بیاید درینجا فرود وزان بعد بابا بر افراخت سر بفرمايش والی نامور بجست و بیار است اندر زمان سپاهی زتر کان جنگاوران رده بست و بشمردد دانست کار بیامد سواره هزار ش چهار مسلح همه با سلاح گران همه نیزه و تیغ با گستوان همه سرکش و تند و گرد و دلیر همه باره کوه پیکر بزیر چو آیین لشکر سرانجام یافت سرافراز با با بوالی شتافت بدو گفت کای سرکش و سرفراز بیاراستم من سپاه طراز دگر راه فرمان دهی مر تر است که برمن ترا راه فرمان تر است (؟) ازان بعد والی یل سرفراز ابادوست محمد بگفتا بناز که ای شاه وسالار با نام و ننگ شدآراسته ساز و آیین جنگ دگر چیست فرمان بجا آورم که سرجز بفرمان تو نسپرم بدو گفت پس شاه کابل زمین که اینامه نور خود بجابر نشین (؟) --- page 186 --- جنگ نامه (۱۷۹) تو با با بلشکر بمن برسپار روم بهرکین سوی کابل دیار نخستین سوی بامیان رو کنم وزان پس باندو کین خو کنم (؟) فتد شور درملك کابل زمین بهر جا شود رزم بیداد وکین بمن رونق ملك گيرد نظام شودبسته برعـدل خص وعـام چو والی زشاه گفته شاه شنيد همی گفت نيك است فرمان گذيد(؟) وزان بعد روی با با بتا فت بدو گفت كای ازتو دل کام یا فت سپاه گیر وبنشین بزین همچو شیر بر و همرۀ شاه کابل دلیر بفرمان او باش فرمان گزین بصلح و بجنگ وببیداد وکین از و پیشتر تن بآتش زنی که تا بیخ اعدای او بر کنی بدو گفت با با که فرمان برم که او شهریار است من کهترم چو از مصلحت کام شد بهر مند بفر مو دآنگاه شۀ هوشمند که لشکر بجنبد بگردد روان روان گشت لشکر سوی باغیان زوالی وداع خواست شاه دلیر ببالای زین شد بکردار شیر همان نیز افضل یل پر زکین چو شیر ژیان شد به بالای زین بگشتند با با عمر . . . سوار چوپیلان شد ند جانب کار زار بر آمد خروش از دم گاودم زمین سود اسپان پولا د سم بقلب سپاه شاه کابل زمین ا با افضل وعمر پر ز کین نهاد ند رو جانب بامیان غبار زمین رفت در آسمان شب وروز چندی براه بر گذشت بسالار کا بل بکوه و بدشت پس از چند آن شه به بخت جوان بیامد به نزدیکی بامیان وزان سو شجاع را خبردر رسید که وی از تو بر مشکل دل کلید فلك با د رام تو ای هو شمند رها شد سر دست محمد ز بند پناهیده بر خلق تو ر ا نیان کشیده است لشکر سر بامیان به تعجیل با ید ترا کر د کار مبادا شود مار چون اژدها ر توان کشت مر اندک آتش بآب چو افزون شودگر دد عالم خراب شجاع چونکه بشنید گفتار او سوی لا ت جنگی بتابید رو --- page 187 --- (۱۸۰) بدو گفت کاین فتنه را چاره چیست مبادا به تلخی کشد عیش زیست بباید که از صاحبان فرنگ یلی را معین کن از بهر جنگ گزیند به خود لشکر بی کران از بنجا ر و دجا نب با میان کند جنگ بر دوست محمد بیا کشد تیغ بر خلق تو را ن سرا چو بشنید لات این سخن را ز شاه بگفتا بفرمان بر آرم سپاه وزان بعد آن لات ناخوب کیش طلب کرد پس داکتر را بخویش بدو گفت کی نامور کار دان تو بر خود گزین لشکر بیکر ان برو جانب بامیان بی درنگ که آمد کنون دوست محمد بجنگ چو بشنید پس داکتر این سخن زجا جست آن نامدار کهن بیار است لشکر چو کوه گران نهادند روجا نب با میان بر آمد فغان از دل طبل و کوس زمین گشت چون چهرۀ آبنوس بسر گشت غرا به غلطان چو کوه زمین گشت ز افشردن او ستوه روان شد سپاهی چو دریای آب بیکی کا مجوی و بیکی کامیاب غبار زمین سوی افلاک رفت که در دیدۀ اختران خاك رفت بدین گیر و دار آن سپاه گران بآخر رسیدند در با میان وزان سوی هم دوست محمد چوشیر شهه نامور تاج دا ردلیر بهمراه گردان تو را نیان رسیدند هم نیز در با میان دو لشکر بهم اندر آنجا رسید هم از دور بر یکدیگر بنگرید با فضل بفرمود پس شهر یار که هان ای سپهدار جنگی سوار بمن ساز ترتیب لشکر بجنگ در کینه بکشا بخیل فرنگ بفرمان آن خسرو تا جدار بی چاره شد افضل نامدار صف اندر صف آراست لشکر چو کوه کزو چشم بینده گشتی ستوه بقلب سپاه شاه فیروز گار بهمراه با با گرفتی قرار باستاد افضل سوی دست راست دلیران کابل بری خویش خواست سوی دست چپ عمر شیر گیر که شیران بجنگش چو روبه اسیر وزان سوی شد داکتر صف کشان نشان داد از اختر و کهکشان چو شد ساز لشکر ز هر دو سو راست دل نامداران سوی کینه خاست --- page 188 --- جنگ نامه (۱۸۱) بفرمود پس داکتر بی درنگ ابا نامداران خیل فرنگ که اکنون بکوشید در کارزار برآرید ایندم ز لشکر دمار وزان پس سپهدار کابل زمین بگفت ابا نامداران کین مدارا مدارید زین پس بجنگ بکوشید در کوشش نام و ننگ ز هر دو سو لشکر بر آورد هو بجنبید بر شان جنبده کوه بهم همچو مورو ملخ تاختند بساسر زبرج تن انداختند صدای چرنگیدن تیغ تیز برآمد بدین گنبد بر ستیز ز سم ستوران زمین پاره گشت عمل گاه پولاد خونخواره گشت غبار زمین در هوا رفت زود سپیدی عیان شد ز چرخ کبود جهان را گرفتی صدای تفنگ ز دودش بگردید تاريك وتنگ دران عرصه گاه شاه کابل زمین بکردار شیری پر از خشم و کین بهر سوی کان روی بر تافتی کسی سوی او رو نبر تافتی همان نیز افضل یل جنگ جو بيك سوی لشکر بتازید رو بهمراه گردان کابل زمین بتازند در قتل اعدای دین بسوی دگر عمر نامدار همی روی بنهاد چون اژدهار بهر جا که تیغش برآورد علم تو گوئی جهان را کشیدی بدم چنان دادند آئین مردی نشان که گردون حسن گفت بر سرکشان بکشتند ترکان جنگی بجنگ برآمد فغان از سپاه فرنگ فراوان ز نصرانیان ریخت خون سراسر همه خاك شد لاله گون بدان شد که نصرانیان را سپهر زسوی زبردستی آرد بزیر بفرمود پس داکتر بر سپاه بمردانگی سخت دارید پا بیارید سر توپ را پیش رو که آتش زند در دل دشت و کوه چو پیش آمد آن اژدری شرار فغانش گرفتی دل کوهسار بغرید و آندم فغان بر کشید تو گوئی که سقف فلك بر درید شدند خیره ترکان ز آواز او ز پیچیدن غرش و ساز او ازان بیم افتان و خیزان همه ازان رزمگاه شد گریزان همه دلیران کابل بماندند چند ابا خسرو افضل هوشمند --- page 189 --- (۱۸۲) سپهدار عمر بجنگ اندرون زهر گوشه کردی روان جوی خون بکوشیدند آنجا دم بهر کار نشد قطره همصجبت رود بار شده سیر هر يك زجنگ و ستیز ندیدند در چاره الا گریز ازان رزمگاه گشته خواطر ستو سوی تاشقرغان نهادند رو ز کردار خود کام کم یافتند ازان رزمگاه روی بر تافتند پریشان وحیران همه و اژ گون عزارپر از شرم و خواطر ز بون چو آمد بنزديك والی سپاه رسید آگهی سوی آن کینه خواه ز کردار ترکان بگفتند بدو که از جنگ بی وجه برگاشت رو که این جنگ نادیدگان درزمان زغر یدن توپ گشتند بجان مرآن برده شطر نج را باختند رخ اسپ بر مات گاه تاختند چو بشنید والی مر این روزگار به پیچید بر خود چویچنده مار طلب کرد با با را نزد خویش بدو گفت گفتار ناخوب کیش که ای بد سکال این چه اندیشه بود که در رزمگاه مر ترا پیشه بود ترالز نیا کان نشر مید چشم که بر تافتی روی از کین و خشم بخاك سپه بزردی نام من همان از دلیران وا قوام من مرا نزد سالا ر کابل خجل همی ساختی ای خرا شیده دل نباید که دانشور ان بزرگ فرستند روبابه بیکار گرگ بود شیر جنگی در آنجا شود که گرگش به پیکار رو با شو ر ازین گونه دشنام بسیار گفت چو بشنود بشنود ه دم در نهفت بوالی همی گفت پس شهر بار که دیگر مجوش ای یل نامدار منه بر کس این بدبجز بخت من که بر گشت بخت از سر تخت من زدم غطه بیرون نیا مد گهر بر و تهمت بد ببر یا مبر ازین گونه بسیار گفتند سخن دلیران شاه اندر انجمن همی بود آنجا شه نامدار کنون باز بشنو تو این یادگار که از روزگار دگر داستان ترا گو یم از گفته راستان --- page 190 --- (۱۸۳) جنگنامه رفتن امیر دوست محمد خان از تا شقرغان بطرف کابل فلك چون بکس دامن کینه بست نخواهد بمهرش کشا ید دو دست اگر بر کند يك دو دم راستی فتد باز در کژی و کاستی رهائی نبخشد زاندوه و غم ز بهر زمانش کند پشت خم که چون دوست محمد شه تا جدار رهائی ندید از کف روزگار نگر دید خواطر تهی از گزند نه از رسم توار انیان سودمند بگر دید ز ان غصه زار و حزین دلش خواست رفتن بکابل زمین به والی بگفتا که ای نامدار بیاید روم سوی کابل دیار نشیمن کنم در کوهستان زمین که هستند گردان مرا همنشین شنیدم که هر يك بهر سو فرار بگردیدند از گردش روزگار چو من اندر آنجا روم بی درنگ شود جمع نام آوران بهر جنگ کنون لشکر آنجا شود راسته مگر کین من زو شود خواسته چو بشنید والی ز گفتار شاه بدو گفت کی خسرو کینه خواه ترا اختیار است در بیش و کم بهرجا که خواهی برآور علم مرا هر چه دهی آن کنم چه حدم که بیرون ز فرمان کنم و زان بعد آن تا جور شهریار بفرمود بر افضل نامدار بفرما که شان تو سن تیز گام بآرایند اکنون بزین و لجام یلان را بگو بهر کین بر کشند همه بادیایان بزین بر کشند چو در گوش کرد افضل نامدار سخنهای شاه چون دوشاهوار بیامد بگردان کابل زمین ز گفتار شاه کردشان دلنشین بیا راستند اسپ و تن را بکار بشو باز افضل بوی شهریار بگفتا که ای خسرو شهد کام بشد کار نام آوران در تمام چو بشنید بر خواست آن شهریار چو شیران سربارکی شد سوار همی رفت والی بهمرأه او ره چند بر خواطر نامجو سپارید و انگه بر شهریار ز گردان توران سواران کار که باشند این جمله همراه ترا گزندی نیاید درین راه ترا زهرجا که خواهی روان سازشان بفرماندهی شادمان سازشان --- page 191 --- (١٨٤) چنین گفت و بدرود شد نامدار و داع کردبرگشت از شهریار وزان بعد آن خسرو نامجو سوی ملك كابل بتابید رو همی تاخت روز و شبان در از بکوه و بدشت و نشیب و فراز رسید آخر آن خسرو هوشمند شتابنده بر درۀ غور بند بآسایش آنجا فرود آمدند به تدبیر نابود و بود آمدند آگهی یافتن نامداران از آمدن امیر دوست محمد خان و رفتن بعضی باستقبال او رسید آگهی بر یلان گزین که آمدسپهدارکابل زمین دل هر یکی همچو گل بر شگفت چو این مژدۀ شاد مانی شنفت نخستین ز پروان یل شادکام خرد مند و دانا رجب داشت نام بیامد بری شهریار دلیر کشادی دل شاه بدان خوب چهر وزان پس علی خان با نام وننگ که بود نیل چشم سپاه فرنگ بهمراه جنگی سواران کار بیامد بنزدشۀ نامدار ستاد و ببوسید شاه را زمین ثنا گفت مر بر جهان آفرین دل شاه ز نام آوران شاد شد غم و محنت ورنجش از یاد شد بودی يك شب آنجا شۀ كامياب که چون سرزداز برج کوه آفتاب بگردان توران سپهدارگفت که ای بخت تان یارو اقبال جفت بگیرد ید ز پنجا بفرغان سرا که گشتم تهی از غم و ماجرا بدین گفته بدرود گشتند ز شاه نهادند تو را نیان رو براه روان نیز هم شاه كابل زمين در ان لحظه بنشست بر پشت زین بفرمان او سرکشان دلیر نشستندبر زین بکردار شیر سوى ملك نجر اب کردند رو ا با نامداران بصد گفت گو جهاندند اسپ اندران کوه سار که زیرسمش خاره گردیدخار بدان تا که بگذشتند از غور بند رسیدی به پروانشۀ هوشمند نکردند جائی مدار و درنگ بد ل بیم یلغار خیل فرنگ که نبود کند پیش دستی بکار بود بزنس شوم در چهار یکار از ان بیم چون باد بر تاختند نشیب و فراز هیچ نشناختند --- page 192 --- جنگنامه (۱۸۰) رسید آخر آن خسرو پر ز كین چو شیر ژیان در کوهستان زمین ز در قلعه بگذشت آن تا جور كه آندم سوی برنس آمد خبر بگفتند با او که ای سرفراز همه وقت بادت سر عیش و ناز بدان ايدل و پشت خيل فرنگ كه آمد كنون دوست محمد بجنگ گذشت اندرین راه با لك سوار تهی مایه و تیره و خوارو زار تر ا باید اکنون ز فرزانگی ز روی دلیری و مردانگی روان ساز يلغار دنبال او که آرند بسته پر و بال او وگرنه گزین در رود پیشتر شود مشکل کار تو بیشتر چو بر نس مر این داستان را شنید سوی نامداران بکی بنگرید بفرمود بر هریكی نامدار بگردید بر باد پایان سوار گزینید بر خود سواران جنگ بدرید بر تیغ کام نهنگ بدارید لشکر بکردار بار زچون و چرا بر مدارید بار که آن دوست محمد شه پر ستیز بود راه پوینده اندرگریز مگر شاید او را بچنگ آورید از ان کوه اندیشه سنگ آورید چو بشنیدند آنجمله بر خواستند صلاح و سپاه را بیاراستند دوباره دو صد از سواران جنگ بر آمد برون از سپاه درنگ جهاندند زانجا بکردار باد بدنبال شاه آن همه رونها د ز سم ستوران زرین لگام زمین شد سوی آسمان تیز گام برفتند و هر گوشه بشتا فتند نشان از سپهدار کم یافتند ندیدند از رفتن خویش کام همه سوی برنس نهادند گام برفتند و گفتند بدان کینه خواه که بیرون شد از دست آن اژدها بر فتیم و کردیم از ان جستجو ندیدیم جائی نشانی ازو زما پیشتر تیز بگذشته بود سوی ملك نجراب گشته فرود چو بشنید بر نس بپیچید سخت بلرزید بر سان برگ درخت بدل گفت كین كار دشوار شد يقين اژدها خواهد این مار شد وزان سو سپهدار کابل زمین مرآن دوست محمد شه پر زکین چو آمد به نجراب آن تاجـور بزرگان بگشتند ز كارش خبر --- page 193 --- (١٨٦) زهر سو رخ خود بدو تا فتند چو پروانه بر شمع بشتافتند سرافراز درویش ودیگر غلام نكو نام محمد شه شاد کام رسیدند وبر شاه دیدند همه ستاونذ و خدمت گزیدند همه برفتند وبوسیدند از شاه دست نوازید شان خسرو دین پرست بکردند احوال هم جستجو بگفتا شه از مسجدی نامجو چو داند چون است آن نامدار ز بیداد این گردش روزگار بدو گفتند ای خسرو انجمن هنوزش براحت نیاسوده تن تهی از جراحت نگشته تنش بود بستر خواب پیراهنش در آنهم بزرگان نجراب نیز همه نامداران صاحب تمیز سرافراز مرزا ودیگر جلال که بودند مردان صاحب کمال حسین و دیگر نامداران کبار در او ان برین سان بمی نامدار رسیدند بر خسرو دلنواز زدند بوسه بر دست آن سر فراز وز آن پس بپوزش زبان ساختند مر آن شاه را نيك بنواختند که شاها توئی شاه و ما بنده ایم بفرمان لطفت سر افگنده ایم نیاز تو شاها بدینجا فتاد که از خاکسارانت آمد ببیاد مراین کلبه نامراوار ما مر این موضع خار وخار ما مشرف ببها بوس خود ساختی بگردون ما سر برافراختی بدین گفته ها شهریار دلیر نوازیدشان از سر لطف و مهر وز آن پس بشادی نشستند شاد در شادمانی فلك بر کشاد به آسایش آنجا همی بود تا زبیداد ایام آسوده تا ببین چرخ گردون چه دور آورد بنام آوران چند جور آورد برگشتن داکتر از بامیان و فرستادن شاه شجاع او را بیاری برنس در چاریکار که چون داکتر گشت از بامیان بفتح و بنصرت دل شادمان بگردید از کار خود کامیاب جهانید بر شاه عالی جناب بیامد بشهر و بشد نزد شاه ببوسید مر شاه را دست کماه زبان بر کشاد انگهی داکتر ثنا خواند بر خسرو تاجور که شاها بنازم به بخت تومن بفر و بتاج و به تخت تو من --- page 194 --- جنگنامه (۱۸۷) زاقبال تو چنگ من گشت تیز بشائین دوران فگندم گریز وگر نه چه با شم من و کار من بدین داوری رنج و تیمار من بمن این بلندی زاقبال توست هم از اخترنیک وازفال توست شود فتح یاور بهر کینه خواه که همچون تو شا یا شد اور اپناه چو بشنید شا خواهش داکتر بدو گفت کی پهلو پر هنر همیشه ترا بخت وبازو قوی تر اپشت مرجامه پهلوی همی فتح ونصرت ترا یار باد همیشه ترا بخت بیدار باد دلم شد ز کردار تو شادمان ترا باد دایم کشاده روان همین است آئین جنگ آوران همین است نام آوران را نشان بدین سان بهم عثر هم خواستند همی مجلس شادی آراستند در شادمانی گشادند بهم نیر یا د کردی کس ازد رد وغم لبی پر ز نوش و دلی پر ز جوش صراحی پر از خنده ساغر خمش زبان مغنی بر امشگری برقت آوریده مه و مشتری بدین شادمانی نشستند چند ره غم سوی خویش بستند چند بدین گونه بگذشت شیا چندگاه که آگاهی آمد بنز د يك شاه بدو گفت ای شاه با نام و شک بیامد کنون دوست محمد بجنگ بملک کوهستان به نجراب رفت دران خیل انجم چو مهتاب رفت بآرا بد آن تا جور لشکر ا بدل با ز دارد سر ما جرا بزرگان ملک کوهستان دیار بر فتند همه نزد آن شهر یار مگر عبد خالق با قوام خویش بود نزد برتس گزین بود پیش اگر نیز آن بر نبو د پیشتر نه افعال بربر نی آورد سر(؟) دیگر خان احمد بود نزد او ز افغانیان گرد با آبرو زما نه دگر ساخت نیرنگ را کشاده فلک دیده جنگ را بباید که بر برتس از داوری فرستی کسی را بکند آوری که آن نا مور زو قوی دل شود وگر نه برش کار مشکل شود چو بشنید پس شا سخنهای او همه لفته نيك د لخواه او --- page 195 --- (۱۸۸) قبولش با فتاد خواطر پذیر به تدبیر شد خسرو بی نظیر بگفتا که شاها باین جنگ کیست ازین نامداران بدین ننگ کیست رود سوی برنس بکند آوری بکوشد بهراش در باوری بگردد بهر کار با زوی او نهد سنگ خود در ترازوی او چو بشنید مر دا کتر این سخن باستان بربا د شاه کهن بپوزش ز بان برکشا رو بگفت که ای شهر یا را ترا بخت جفت توئی شاه بر بنده خواهش پذیر بخواهش پذیری مرا دست گیر بسازی بدین دو لتم شاد کام که صید مرا کس نیارد بدام مرا سوی برنس فرستاد بکار که بر دوست محمد کنم کا ر زار ز جنگم گریزان شد از با میان در اینجا بجنگش بگیرم میان چو بشنید شاگفته داکتر بدو گفت کای پهلو نامور بر و هر چه باد اختیار تو است که آن زخم خورده شکار تواست چو بشنید شد داکتر شادمان بیا راست آندم سپاه گران روان گشت از شاه بدرود شد فلك گفت ا بن بود تا بود شد بگردید از شهر کا بل برون اجل ساخت سوی قضا رهنمون روان گشت بر جانب چار کار بیامد بر برنس نامدار بگردید برنس بر و تازه رو دلش شادمان شد ز کردار او نشستند بر شادمانی بهر ندادند ره سوی خود در د و غم ببینیم تا چرخ گردان سرا چه آرد دگر رونق و ماجرا لشکر آراستن امیر دوست محمد خان و رفتن او در پروان وجنگ بابرنس ،کشته شدن داکتر که چون دوست محمد شه تاجدار بپچر ا ب بگرفته چندی قرار وزان پس بفر مود آن پر زکین بگردان ملك كوهستان زمين که تا چند اینجا بعشرت بریم بیاید که فرصت ز کف نسپریم مبادا شود رشته از کف برون شود رونق کا ر ما واژگون بیاید همه فکر لشکر شوید یلان را زهر گوشه گرد آورید چو لشکر شود ساخته بهر جنگ دل ما نیا ساید از نام و ننگ وزان پس سوی برنس آریم رو مگر برکشاید فلك آرزو --- page 196 --- (۱۸۹) جنگنامه چو گر دان شنیدند گفتار شا سراسر کشادند زبان در ثنا نخستین سپهدار در رویش گفت که شاها همی باشدت بخت جفت غلام علی خان ، محمد شه نیز بگفتند بر خسرو با تمییز رجب خان و مرزا شه و هم جلال حسین و دلیران فرخنده فال بگفتند یکسر به شاه دلیر که ای باد بخت تو چون ماه‌ومهر که شاها ترا ما همه بنده‌ایم سری پیش فرمانت افکنده‌ایم بداریم فرمان بفرمان بری نه فرمان برآید ز فرمان بری بگفتند زین گفته بر شهریار وزان پس شدند جانب کاروبار وزان بعد هر گوشه نام آوری ز کند آوران ساختند لشکری بسر شهریا رآمدند شادمان ازان تازه رو گشت شاه جهان بفرمود بر افضل کینه خوا بفرما که لشکر بجنبد ز جا بفرمان شا افضل نامدار بنام آوران گشت فرمان گذار روان گشت با لشکر بی‌عدد ز نصر من الله جستی مدد سر سرکشان شاه کابل زمین همان نیز برشد به بالای زین روان موج لشکر چو سیلاب شد برآن موج سرچشمه نجراب‌شد(?) سراسر زمین گشت پر لشکرا نهادند گردان همه رو ببر ا کشیدی دهل نالۀ زیر و بم بلرزید ز و سقف این چرخ خم سراسرگرفتی همه کوه ودشت سپاهش چو برق درخشان گذشت چو در ریزه کوهستان آمدند یلان برشهٔ دل ستان آمدند چو سیدغلام وکرم خان دگر ز اقوام شان نامداران دگر چو نصرت امیر وچو گلمیر تیز دگر شا ملك مرد صاحب تمييز همه سوی خسرو عنان تافتند سران بر سپهدار بشتافتند که و مه سوی شا نهادند رو بشد شادمان خاطر نامجو فراوان بشد لشکر شهریار همی خواست تا گیرد آنجا قرار بدو گفت در ویش کی تا چور اسد همچو جوزات بسته کمر درین جا ترا بودنی سود نیست ازین بودنت هیچ بهبود نیست بتاخیر مشتاب در کارزار بود گردش کار ناپایدار اگر چند زی در روی پیشتر شود زينت خسروی بیشتر --- page 197 --- (١٩٠) چو بشنید شا گفت در ویش را گد شتند آن دم ز د ریا کنا ر زپنجشیر نیز آمد ند سر کشان بر آن هرد و کز سر کشی کام داشت نوازید شان شا زا لطاف خویش بز ر گا ن گر د نکش گلبهار بهمرای هر يك دلیرا ن جنگ ازان جا به پروان چون بنها د رو چو در ملك پروان گر فتی قرا ر وز ان جا یکی بود با عز و نا ز ز با نش زرعنا سبق بر ده بود دورنگی بدش دایم اندر سرشت تنك ظرف و کم عقل ونا برده بار پیو زش کشاده زبان در وغ از و شاد شد خاطر شهر یار بمنزلگة او فرود آمدند بشد شهر یار اندر ان مندرا (؟) فرود آمد هر گوشۀ لشکرا بد ین بود تا گنبد نه ر و اق سرا پرده شب بکیوان کشید بشد جفت شب عقرب شبفر وز وران شب همان بدگهر، سر فراز بهمر ا ه شا بو د يك پا س شب چو در سوی آرامگا رفت شاه سو ی فتنه و کینه آورد رو فر ستا دبر سوی بر نس پیام مرابر تو شد را ستی از نخست کنون باز این گفته از راستی بد انست ز ان در کم و بیش را نها دند رو جا نب گلبهار بخدمت بر شاه خنجر کشان محمد شه و سیف الله نا م د ا شت شدند شا د مان سر فگند ند پیش رسیدند برخد مت شهر یا ر میان را بپرخاش بستند تنگ شة نا ج و ر با سپاه و گرو ابا لشکر آن خسرو تا جدار سبک ما یه ر انا م بو د سر فراز بزیبایی هر گز نیا لو ده بو د رخش همچو کاغذ سیه بادوزشت رسید آن بدا ندیش بر شهر یار چر اغ در و غش نیا بد فر و غ نداست کز دار آن بد شعار بشکرا نه اندر سجود آمدند ابا نا مداران جنگ او را دلیران و شیر ان نام آو را با فگند خو ر شید را در فر ا ق زیبا ر گان زیب دامان کشید شب آیت بین تا چه زاید بروز که نی عیش یابندز دوران نه نا ز بخوا هشگر بها و شرط ادب شد از شاه بد رود آن کینه خواه که بر شا مگر رنج آید از و که بر گوی ای سر کش شاد کام کسی همچو من نیست پیمان دوست بگویم نه از کژی و کاستی --- page 198 --- (۱۹۱) جنگنامه که هان ای سپهدار خیل فرنگ در ین ملك پروان گرفته قرار خود آن تاجور در سرای من است ترا بايد ای نامور کامياب بيايی تو با لشکر بی شمار وزين سوی من با پرستار چند بميدان بماند شو و خیره کار چوقاصد پذیرفت این گفت او بیامد بر برنس اندر نهفت چو بشنید بر نس بدو گفت باز بگویش که در کار شایسته باش به بینی که فردا چه کین آورم پذیرفت قاصد ز جا جست زود شه زنگ را تاج از سر فتاد بشد بر قش صبح روشن بر و (؟) کشید آئینه در رخش آفتاب چو خورشید شد بر رخ آسمان جهان باز نوفنته آغاز کرد روان گشت بر سوی پروان دیار سراسر زمین از سپاه شد سیاه بلرزید گردون ز آواز کوس بدین گیرو دار آن سگ بدشعار صف اند صف آراست لشکر بجنگ و زان سوی هم دوست محمد بکین بیاراست لشکر بآئین کار وزان بعد آن برنس تیز چنگ که دیگر مدارا نباشد بکار رسیدست مردو ست محمد بجنگ بهمراه او لشکر بی شمار به بیگانگی آشنای من است که فردا کشد سر ز کو آفتاب بکوشی بهمراهش در کار زار برویش در منظر آرم به بند (؟) شود لشکرش نیز نابابدار وزان پس سوی برنس آوردرو همان گفته ها رابدو باز گفت که برگرد رو جانب سرفراز بگفتار خود نیز بایسته باش سرآسمان برزمین آورم بیامدید و گفت آن هر چه بود سپهدار رویش بسر بر نهاد کزو اختر کاویان شد ستو که بیند درو روی خود کوه و آب بیار است برنس سپاه گران در کینه و رنج و غم باز کرد بهمراه آن لشکری شمار غبار زمین رفت در روی ماه زمین گشت چون چهرۀ آبنوس رسانید خود را به پروان دیار بیاراست و افشرد پای درنگ کمر بست برجنگ، آن پاك دين بقلب و جناح و يمين و يسار بفرمود بر لشکر ان فرنگ بیاوید شیر همچواین بهار --- page 199 --- (۱۹۲) بفرمان بر نس سپاه فرنگ نهادند آتش بکار تفنگ جهان را سراسر گرفتنی فغان چوشب گشت آن روز روی جهان وزان سوی هم خسرو پاکدین یل تاجو ر شاه کابل زمین بفرمود بر نامداران کار بهريك كه ای سركش و كامگار بگیرید این کا فران را بجنگ زنید آتش اندر سپاه فرنگ چو فرمان شاسر کشان یافتند بهر گوشه چون شیر بشتافتند ز هر دوسو آواز : گیر و دار بر آمد بدین گنبد بی مدار صدای تفنگمان پهلو شکاف دل بیدلان برد روز مصاف ز هر گوشه هر يك بزرگان كين شدند در پی قتل اعدای دین بچنگ اندر آویختند بی درنگ باریختند خون ز خیل فرنگ دران وقت آن بد گهر سرفراز بیاوا مدش ر از دیرینه باز در قلعه بر بست بر روی شاه زدی تیر هر سو بخیل سپاه هر آن قلعه کو ز بر فرمانش بود بفرمود دروازه اش بست زود ز دی تیر بر جانب مومنان نفاق آمد اندر میان سران بدین کار گشتند حیران همه ز نزديك او شد گریزان همه د ران جنگ چاکو . نزديك بود بر آمد سپاه اندران جست زود سپهدار کا بل چو این کار دید گل باغ ا مید خود خار دید بجاتید هر سوی آن کوه سار ابا افضل و عمر نامدار بیامد میان سپاه همچو شیر بزد با نگ بر سرکشان دلیر که ای نامداران فیروزگار مینداز کف این فرصت گیر و دار علیخان و درویش و دیگر غلام رجب، خان محمد شه شاد کام .... همه نامداران کار بگفتند کای خسرو تاجدار که ای شهریار ا میندیش ازین بکوشیم در قتل اعدای دین بباشیم دایم درین کوه سار به پیچیم با او بلیل و نهار شود دین و دنیا همه بهر و ر نیابد کسی رازبان و ضرر وزان سوی هم برنس پسرز کین نما ندی هراسش زیروا زمین(؟) بیامد به نزديك اودا کشر بدو گفت کای پهلو پر هنر --- page 200 --- (۱۹۳) جنگ نامه مرا باید اکنون بخیل سوار که مر دوست محمد ازین کوه سار بگیرم سر راه او را بتنگ بدو گفت برنس که رو زود تر جهانید بس داکنز همچو دود گرفتی سر راه او را به تنگ نگاه کرد بر داکنز شهریار بشاگفت افضل که ای کامران از ین زندگی مرگ برتن نکو یقین است ایزد بمن بخت داد نیابیم بدو این زمان دستبرد بمیدان کنی از دست من جان برد بدو گفت خسرو که تاخیر چیست همین گفت شاه و جهانید اسب بدشت آمد از کوه خارا فرود سر افر از افضل یل نامدار دگر سر کشان کوهستان زمین گرفتند سر راه نصر انیان جهاندند یکبار همه بی درنگ بنصرانیان اندر آویختند خروش دلیران برافلاک رفت صدای چرنگیدن تیغ تیز بسی سر بیفتاد در روی خاك گلستان غم عرصه جنگ شد دلیران کابل زمین بی درنگ تهی ماند اسپ و تهی ماند زین قیامت بپا شد دران روز جنگ روم تازیان جانب گلہار مبادا رود جانب برکنار ز هر دوسویش برسر آریم جنگ مبادا که زی در رود بیشتر بهمراه جنگی سوار هر چه بود ستادی بمیدان همه بهر جنگ که آمد بمیدان سگ بد شعار نماند کسی در جهان جاودان که باشیم اینگونه بی آبرو که آمد سپاهش بمیدان ستاد وگر نه مرا هیچ خواهد شمرد اگر بخت من راه فرمان برد در اینجا مدارا وتدبیر چیست شتابان بکردار آذرگشسب سواران بد نبالش آن هر چه بود سپهدار آن عسکر کامکار فرود آمدند جمله در دشت کین کشیدند شمشیر کین از میان زدند خویش را در سپاه فرنگ بشد گرم بازار خون ریختند بچشم مه ومشتري خاك رفت برآمد بدین گنبد پر ستیز یلان را با سینه شد زخم ناك زخون یلان خاك گلرنگ شد بسی کشتند از مردمان فرنگ گریزند اسپان دران دشت کین زجوشیدن و کوشش نام ننگ --- page 201 --- (١٩٤) یکی از یلان فرنگ همچو باد جهانیـــه بر عمر نيك زاد بزد تیغ بر فرق آن نامدار خراشیده شد چون گل از نیش خار بدانست عمر مر آن تا جـور که نامد مرا تیغ او کارگر زدش تیغ بر سرپر از خشم وکین بیفگند بر خاکش از پشت زین بمالید بر رو کف دست خویش دابست از خون خود شست خویش بگفتا که ایزد مرا شرخ رو بکـرد و بمحشر دهـد آبرو چنین گفت وبشتافت در جنگ تیز بپا کرد هر گوشه ر سـتخیـز بگردون گردان بر آمد نفور مدارا ز چشم فلك گشت دور دران وقت آن شوم پر خاشگر سپهدار نصر ا نیا ن داکتـر جهانید اسپ و کشان تیغ تیز سر پر ز کین و دل پر سـتـیــز برآورد افغان مر آن پر ز کین که هان ای سپهدار کا بل زمین کجا رستی از چنگم از بامیان یمن باز بر بسته داری میان ترا شرم ناید ز کردار خویش از ین کوشش و رنج و تیمار خویش چو بشنید افضل بگـفـتـار او سوی آن بـد ا ند یش بنها د ر و بدو گفت افضل که ای بدکشان چه جوئی ز سا لار کا بل نشان بمن آر هرچیز داری بدل که از خونت خاك سازم چو گل تواز چنگ من جان کجا یافتی که بر شا ه کـا بل ا بشتافتی بدو گفت پس داکتـر کای دلیر بیای خود آئی تو درکام شیر چه نامی که کوشی درین نام وننگ که من شاه جویم تو آئی بجنگ بدو گفت افضل که ای بدنزاد مراین حیله ها چند داری بیاد مرا مادر دهر کا ندم بـزاد بشد شاه و مرگ تو نامم نهـاد منم پور آن خسرو شاد کام که گردان بخوانندم ا فضل بنـام چو بشنید مر گفت او داکتـر بدو حمله کرد چون شیر نر بزد تیغ بر فرق آن پهلوان نه زو کار گرگشت تـیـغ گران زدی تیغ افضل به پهلو ی او نبـریـد ز و بـر سـر مو ی او سپر در چپ وتیغ در دست راست خروش از دل نامداران بخاست زمانی بهم انـد ر آو یختند خوی وخون ز اندام هم ریختند اریانا ٥٠٠ --- page 202 --- (۱۹۰) جنگنامه نه این را سر فتح دادی نشان نه آن را ظفر ساختی شادمان بدانست افضل که با تیغ کین نیایم ببندد به نا پاك دين زقربوس زین کرد بیرون تفنگ بر آورد چون آفت آیر نـد سری داکتر ساختش پر فسون زافسون او جست آتش بیرون رسید آتش اندر تن داکتر ز سینه سوی پشت کر دش گذر تنش گشته سوراخ وجانش برون زبالای زین سا ختش سرنگون بخاك اندر آمد سر داکتر بشد شاد ما ن افضل تاجور ازان جای برتافت او سوی جنگ درآمد میا ن سـپـاه فر نـگ بچنگ اندر آمد چو شیرژیان کس از ضرب تیغش ندیدی امان بدین گونه هريك دلیر ان کین همی ریختند خو ن ز اعدای دین بسی خلق نصر انیان شـد تبـا که گم گشت شان آن زمان دست و پا ازان رزمگاه روی بر گا شتند هزیمت غنیمت بخود دا شتند همه سوی برنس گریزان شدند ز بیم سر افتان وخیز ا ن شـد نـد دلیر ان کابل بدنبال شان زدند هرطرف تیغ بر بال شان بدین سان گریزان چوشیر و رمه رسید ند نزديك بـر نـس همـه بفرمود آن بر نس تیز چنگ ببردند مر توپ را ـ وی جنگ بغرید غـرا به چون آسمـا ن بلرزید زان نـعـره روی جـهان ز کارش دل مومنان خیره شـد کزان توپ روی جهان تیره شد ندیدند خود را ببنده بکار کجا قطره آب و کجا رود بار همی تاخت آن افضل نامدار ازان رزمگاه سوی کوه سار بر آمد به بالای کوه بلند باستاد آنجا یل هوشمند در آنجا بکردند منزل گزین زمانی بیا سودند از رنج و کین برگشتن امیردوست محمدخان ازرزمگاه در فتن بطر ف کابـل و سلام کردن او لا ث را کنون باز بشنو ز تا ثیر کار چنین است هنگامه روزگار که چون دوست محمدسرافراز کین بدور بنت ملك كابل زمين --- page 203 --- (۱۹۹) دران روز در جنگ کوشید چند در اثنای آن جنگ با خویش گفت بدین مایه اندک سوار ان کار پیاده بکوه ماند بی دست و پا کرامروز در جنگم آید شکست ویا گر سبك رو براه آورم بود خلق عالم بـدنـبـال مـن برندم بر شاه نصــر انیـــان همان به که رو سوی لات آورم چوصیدی سرش در قفس خواست سود گزین کرد زانجا بخود پنج تن ازان رزمـگاه رو بر تافت زود سوی ملك نجراب بنهـاد رو پس از ساعت چند و رنج دراز برفتی سـوی مسجدی شهریار خبر بردند آنـگاه بنز د يك او بفرمود کز جاش برداشتند بیامد بر شاه و بوسید دست بپرسید زان پس از و شهریار سر بختم از خواب ناید برون دگر در خیالم ره چاره نیست بهرجا روم کار گردد تباه ازین پس سوی لات رو آورم به بینم که این چرخ بیدادکیش از ینم دگر راه تدبیر نیست بشاه گفت پس مسجدی نامدار فزونست ترا دانش خرمی بنصر ا نیان زور رسیدی گزند نخواهد مرا فتح گردید جفت فزون از سه ده اش نباشد سوار کز و بود افزونی اندر سپاه بترسم فلك بندم آرد بدست ندانم کرا بر پـنـاه آورم که بندند در غم پرو بـال مــن که عمرم بغم بگذرد جاودان ثباتی بدان بی ثبات آورم کشد پای حرصش بوی دام زود سواران دانا وصاحب سخن که آگه ز کردا ر او کس نبود جهانید یکسان بدشت و بکوه رسیدی به نجراب آن سرفراز که او در بستر درد خوار که آمد شه کابـل ای نامجو روانش بنز د يك شاه داشتند بخواهش زبان برکشا دو نشست که ای مرد دانای فیروز گار نگردد سـوی دولتم رهنمون چومن هیچ زین چاره بیچاره نیست نه گنج است برمن نه خیل سپاه تن خود با آتش چومو آورم ز رنج و زراحت چه آرد به پیش که در ترکش بخت من تیر نیست که ای شاه فرخ دل کامکار ازان رو که تو شاهی و من رعی --- page 204 --- (۱۹۷) جنگنامه ز من عقل و دانش ترا بیشتر و لیکن بگفتار من گوش کن توگر سوی لات آوری روی خویش فرستد تراسوی هندوستان و یا بر فرستد بشاه فرنگ نماند کسی هیچ جنبنده سر مدارای ما در مدارای تست بگردد جهانی تو ز یروزبر بدو گفت پس شاه کابل زمین تر اگفته ها باشد از راستی ولیکن مرا چاره زین کار نیست که تا من سوی لات رونا ورم بود اهل من نیز آنجا به بند روم تا ببینیم دیدار هم بود آنکه مر خالق دادگر ز نو باز مر مسجدی نامدار زهر گونه گفتا ر ها جرو برد (؟) ولیکن نیا و ر د شاه ر و بد و نیامد بشاه گفت او کارگر زجا جست بر شد به بالای زین وداع کرد و بنهاد در راه ر و جهانید چون برق اندر شتاب بسر برد آخر ره بی کران و زان پس سوی لات بنهاد رو فرستاد از خویشتن پیشتر بدی نام سلطان بدان نامجو که از من ببر آگهی سوی لات بباشد ایا خسرو تاجور که کار آزموده است مرد کهن به بند افکنی دست و بازوی خویش که محروم مانی تو از دوستان ترا و تهی گردد از بیم جنگ(؟) بکابل زمین در رخ کینه ور وگر نه ز ما بر توان کند پوست توئی پرده دار و مشو پرده در که هان ای خردمند با عقل ودین ز بانت ندارد سرکاستی که در رنج من بوی تیمار نیست یقین دان بکف آبر و نا ورم بی چاره کار من مستمند بسنجیم در چاره کار هم چه ریزد از ین گنبد نیلو فر سخن گوی گردید بر شهر یار بدان خسرو تاجور بر شمرد بجز باد تشمر دگفتار او از و مرغ طبعش بنکشاد پر روان گشت بر سوی کابل زمین بدان پنج تن خسرو نامجو ره و بی ره و کوه و دریای آب رسیدی بکابل شه کار دان که تا بر رود نزد آن نامجو زخدمت گذاران خود تا جور بد و گفت آن خسروکامجو بگویش که ای یار بادت حیات --- page 205 --- (۱۹۸) بیامد برت شاه کابل کنون بسوی تو بخت شدش رهنون پذیرنده بشنود گفتار شاه و زان پس سوی لات پوئید راه بشد پیشتر از شه نامجو بفرمانش بر راه بنهادرو وزان سوی لات آن سپهدار جنگ سر سرکشان سپاه فرنگ یکی باغ بودی میان حصار سراسر گل و سبزه و آبشار ز هر گونه گلها کران تا کران یکی ارغوانی یکی زعفران یکی همچو چرخ فلك نیل گون یکی همچو خورایض و خوش نمون که خود روست محمد مر آن گلستان بنا کرده بود آن شه دلستان دران روز مرلات دل پر زداغ دران باغ بودی بگل گشت باغ بهر گوشه میگشت و می بنگر ید در و هر چه از دیدنی بود دید که آمد دران لحظه سلطان ز راه دلش پر ز خواهش ز گفتار شاه روان اندر آمد بباغ اندرون سری پر ز اندیشه خاطر زبون بشد جانب لا ت کردش سلام ببوسید خاك و بگفتش پیام که ای بخت و دولت شود چاکرت رسید این زمان دوست محمد برت چو بشنید لات بتر سید سخت بلرزید برشان برگ درخت ز گفتار سلطان دلش خیره شد جهان پیش چشم اندرش تیره شد گمان زوداکنون که آمد بجنگ نکردست کس پیش رویش درنگ از و باز پرسید کین گفت نو چه گفتی که بر من بنگذاشت نو پیام از که داری ورازت کجاست که ات اندرین گفته ها راهنماست بدانست سلطان که لات این سخن ندانست از من درین انجمن گمانش ز اندیشه ا ئین گرفت که شد ز عفرانی و دارد شگفت ز نو باز برگفت کی نامدار نکوتر شنو از من این روزگار ترا شاه کابل سلام آمده نه برجنگ وجویای نام آمده ترا چاره باشد بهر بیش و کم که راحت بد و بپری با الم درین گفته بودند که اوچون چراغ در آمد سپهدار کابل بباغ چو سلطان بشاه دید و برلات گفت که دیگر چه رانم سخن از نهفت همین است سالار کابل زمین که آمد برت خالی از رنج و کین چولات آن زمان دید بشناخت زود زجا خاست کردش بخودراه نمود --- page 206 --- جنگنامه (۱۹۹) بیامد همی شاه کابل دوان هم آغوش و همدوش و هم بر شدند مر آن شاه رالات جنگی نخست بنزد يك خود جایگا ساختش گشاده زبان از سر راستی بدو گفت کی شاه کابل زمین ز مردان عالم نشان برتو هست مرا در نخستین تبد کین تو تو خود بیم از خویشتن یافتی کنون کین زمان کامدی پیش من ازین پس دلت را زغم شاد دار بدو گفت پس شاه کابل زمین ترا اختیار است در خوب و زشت مرا چاره کار زین بیش نیست بگفتند زین گفته‌ها پر ز ناز چو گشتند از دیدن باغ سیر برفتند بهمان سرا سر کشان سوی غـم در خویشتن بستنا تواکنون سپهدار کابل بتاز که از کار افضل سخن گویمت بغل باز کرد و کشاده روان بهم هردو سرو صنوبر شدند زکینه تهی سوی خود دید چست بخواهش گری نيك بنواختش که سازد دلش خرم از کاستی(؟) سراسر جهان با دت زیر نگین ره ورسم گردن کشان برتو هست نه بر لشکر و ملك وبس دین تو بهر ملك و فتوی و بشتافتی شدی مرهم سینه ریش من ز اندیشه و محنت آزاددار که ای سایبان تو چرخ برین که هر گونه کاری بمن آب کشت(؟) که در خاطرم دیگر اندیش نیست بهم هر دو سالار گردن فراز برون آمدند هر دو مرد دلیر نشستند در عیش روز و شبان سر بستر عیش بنشستنا در این جای بگذار و بشنوزراز به آب سخن روی دل شو یمت خبر یافتن سردار محمدا فضل خـان ازرفـتن امیر دوست محمد خان در نزدلات و رفتن ای نیز در پیش پدر که چون افضل آن سر کش نامدار بگردش زگردان بگشتند جمع بهر سوی بر سر کشان بنگرید بهر گوشه کردی از آن جستجو یکی گفت در جنگجا کشته شد یکی گفت در جنگ بشتافت تیز کزان جنگجاشد دران کوهسار چو پروانه کابد باطراف شمع ز سالار کابل نشانی ندید ندیدند جایی نشانی از و یکی گفت مر زنده سرگشته شد ندیدیم او را بوقت گریز --- page 207 --- (۲۰۰) یکی گفت با چند جنگی سوار از این جنگ برگشت آن شهریار گمانم که رو سوی لات آورد از این غم تن خود نجات آورد بحیرت شد از جستن کار او از این درد نایاب تیمار او ز هر کس که پرسید ازین روزگار نگفتی مشخص کس از شهر یار ز اندوه دلش پر ز اندیشه شد که آیا بشاه از چه این پیشه شد بدین رنج بود ندکه چرخ برین فرو هشت خورشید را در زمین سیه شد از و دامن کوه سار که بر پرده جویان شوی پرده دار بدانست افضل که شد کار تنگ نو بید مر از ین پس آئین جنگ سپاهش بهر سو پراکنده شد تهی بخت را چرخ در خنده شد فرود آمد از کوه بنام آوران که بودند همراه بدان پهلوان چو درویش و دیگر علیخان دلیر کرم خان محمد شه خوب چهر بنام آوران سوی نجراب رفت دل پر ز اندیشه و تاب و تفت چو سر زد ز کوه آفتاب بلند بنجراب شد افضل هوشمند و زین سوی هم بر نس نامدار خبر یافت ز ین دولت پایدار که شد نزد لات آن سپهدار کین بل تاجور شاه کابل زمین از ین مژده بسیا ر خورسند شد شکر نوش همچون نی قند شد ز لشکر در ان کوه نشانی ندید دلش شادمان گشت و خاطر نوید سراسر جهان دید بر کام خویش بگردون رسانید پیغام خویش همی رفت بر فتح آن نامدار ز پروان زمین باز در چاریکار وز آن سوی افضل سوار دلیر که بختش ز بالا در آمد بزیر جد ا ماند از خسرو تاجدار نه بر وی کسی یاور و غم گسار بجز عبر او را کسی یار نی ز نام آوران هیچ سالارنی بسی گشت زین رنج خاطر زبون فرو ریختی از مژه اشک خون بکردند ز و مجدی را خبر که آمد کنون افضل نامور شد از بستر درد آن دردناک بپا خاست ز ان خوابگاه هلاک بیامد بر افضل نامجو بسی لطف و تعظیم کردی بدو وزان پس بگفتش که ای نامدار بکام تو گردد سپهر دوار --- page 208 --- (۲۰۱) جنگ نامه که دیروز سالار کابل زمین سزاوار بر تخت و تاج و نگین در ین کلبه نامز اوا رما رسید آن دو ای دل زار ما بمن گفت من میروم سوی لات که شاید از و بر من آید ثبات بدو هر چه گفتم که ای تا جور ازین گفته ها آرزو بر مبر سخن های من هیچ نشنود شاه بنا خواهش از ما بپو یید راه بدو گفت افضل که ای نامور من اکنونم اینجا بجای پدر نه ز ین پس روم من بدنبال شاه نمیگردم از نامداران جدا همه وقت باشیم اینجا بهم بكو شیم در چاره بیش و کم که د شمن از غم نگردد تهی نباشد که کو بد در قرهی بگفتند زان پس بدو سر کشان که ای بر تو از فر شاهی نشان زحرفی که دل ز و نیا بد نوید چرا بایدش از دهان بر کشید نه ز یبنده با شد تر ا در جهان که باشی جدا از چنان دودمان غم بزم انبوهی از شادی است به ویرانی اش بوی آبادی است سپهدار خسرو بشهر اوگان دلیر ان وشیران و آزادگان بیکجای باشند همه روز و شب چه گر در غم هستند یا در طرب ترا نیز باید که آنجا روی بشادی واندوه شان بگر وی ازین گونه بسیار گفتند بد و که گشتی برفتن رضا نا مجو وداع کرد از سر کشان گزین چوشیران بشد بر بالای زین غمر نیز همرا ه آن نامدار زکابل زمین هرچه بودش سوار ابر باد پایان نشستند زود جهاندند هر سوی شهر همچو دود پس از چند آخر رسیدند بشهر کشیدند جفای فراوان دهر برفت افضل آن نامدار دلیر بنزد یک آن خسرو خوب چهر همی رفت و بوسید دست پدر از و شازشد شاه با ز یب وفر بدیدند آن لحظه دیدار هم تهی گشتند از رنج و اندوه و غم برفتند زان پس نزدیک لات بشدلات خورسندازان پاک ذات ستودش فراوان و بنواختش نواز ید تا شادمان ساختش از وشاد شد افضل نامدار بسر بردند آنگونه لیل و نهار --- page 209 --- (۲۰۲) بدین گونه میبود روز وشبان بکابل ستان شاه کابل ستان ازین گونه گفتار کردم خموش دگر داستا نت رسا نم بگوش فرستادن لات امیر دوست محمدخان رامعه ایلچیت از بجانب فرنگ چوشد بی ستون گنبد نیلگون ازان با شد ش گردش واژ گون نگيرد بيك رسم و آئین قرا ر گهی بریمین ا ست و گاهی یسار نگردید ه ازوشادمان هیج کس زرنجش نیا سد اما ن هيچ کس جها ن را بچشمت نماید چو آب چوآ تی نکو بینی اورا سراب که چند ی بنهی بنا ول شا دمان بکا بل ستان شاه کابل ستان دش شا دمان شد زالظا ف لات بدین سان بهم می ببر دند حیا ت در شا دما نی بکر دند با ز شب وروز بو دند بعیش و نا ز زغم یاد کس می نکردی دمی ز بس می تپد شان بعا لم غمی چو بگذشت چندی بدین روزگار درخت محبث غم آورد ببار یکی روز آن لا ت خـو ب کار بگفتا ابا شاه کا بل دیار که ای مهتر خسرو کار دا ن شود دشمنا نت شکـسته روان شنو ا یـن سخن ازمن از را ستی که نبود دروکژی و کا ستی خا طر میا و ر کـه با شـد فر یب يقين با شد ت اند رین فرو زیب که من خود زجان دوست تر دارمت بخوا هم که این ملك بسپا رمت وليـکن مرا فـکر ی آمد دراز کز و شا ه عا لم شود سر فر از که همرا ه خیل وهمه دو د ما ن که و مه فی الجمله خر دو کلان بباید ترا ای شـه نـا م و ننگ كز اینجا روی سوی شاه فر نگ کنو ن آ مد ه ایچ ا ز قند هـار رود همـرهت ای شـه نـامـدار هم از سو ی خو د نا مه پر نیا ز نو يـسم بدا ن شا ه گر دن فرا ز ز نفس و ز با ن پا ك گردانمت ز ا خلا ص کیشا ن شا ه خوانمت مگر کمپنی بر تو رحم آ ور د فـلك مقصدت را بکـام آ و ر د ترا بخشد این ملك واين داوری(؟) سپهد ار ی و شا هی از یا و ر ی تر ا عقد ه کـا ر گر د د سهل نگرد د شجا ع نیز آ زر د ه د ل که چو ن کمپنی مر ببخشد تر ا کز ا ز هر ه با شد که گوید چر ا --- page 210 --- ( ۲۰۳ ) جنگنامه ازین گونه گفتار بسیار گفت ولیکن چه خوش گفت دانای کار مکن باور از دشمن ای دلپذیر چو بشنید مر شاه کابل سخن بدل گفت زین چاره هم راه نیست بدو گفت کای نامور کاردان روم این زمان سوی شاه فرنگ ولیکن که مر اعظم نامدار سراسر همه دودمان منست ز غزنین بکابل طلب سازشان تمامی بهر اه من بر کشاد رویم اینهمه سوی شاه فرهنگ چو بشنید لا تاین همه گفت او بجا آرم اکنون بیان ترا بیارم بکابل زمین بیدرنگ چنین گفت پیغام بفرصت زود که آرندهمه دوده شهریار بگفتا ایا شاه کابل زمین وزان بعد آن خسرو کامگار بهرجا که خدمت گزاران بدش همه سوی او آمدند در شتاب که ماییم شایسته خدمت گزین که ما زنده و مرده آن توایم بشدقریب سه صد تن از خاصه گان شهنشاه کابل سپهدار شد دل شاه کابل بخو د ساخت جفت کز و ماند اندر جهان یادگار اگر چند گوید سفید است شیر هم از لات چنگیز سرتا به بن که بر سوی ناو قتنم پانیست (؟) پذیرم بگفتارت اکنون بجان رود سر و یا ملکم آید بچنگ ابا اکرم و شیر علی کامگار که ومه بد و نیک و بالا و پست ز الطاف خود نیک بنوازشان فلک روزگار تو دارد شاد بداند که دوران چسان ریخت رنگ بدو گفت کی خسرو نامجو ز غزنین همه دودمان ترا ببر همرهت سوی شاه فرنگ ز کابل زمین سوی غزنین چو دود سراسر زغزنین به کابل دیار که اکنون تو انجام رفتن گزین بشد فکر آئین انجام کار و یا خاصه نیکو غلامان بدش چوسیارگان جانب ماهتاب ستادند و بوسیدند اورازمین بهر جا که باشی ازان تو ایم بهمراه آن شاه روشن روان تو گویی بدو بخت بیدار شد --- page 211 --- (۲۰۱) وزان بعد آن لات با رای و هوش در مدو راد آيك بخشش بجوش بشاه داد مر گنج و اسباب و مال که از رنج و افزایدش بر ملال دگر نیز هر لیچ را نامدار سپارید بر خسرو کامگار روان نامه پر سفارش نوشت بشاه داد کین را بخود کن سرشت که چون کمپینی در کنار آیدت دران لحظه این نامه کار آیدت وزان بعد آن خسرو پاک دین بخود ساخت آئین رفتن گزین وداع خواست و از لات بر شد بزین برون آمد از شهر کابل زمین بنام آوران آن سپهدار شاه بگردید چون باد پویان راه وزان سو آن اعظم نامدار ابا اکرم و شیر علی کامگار رسیدند فی الجمله باد و دمان زغزنین بکابل زمین آن زمان بفرمود لات آنگه و نبال شاه نهد نیز نام آوران رو براه و لیکن نگردند بشاه هم عنان که از من شود کمپینی بد گمان یکی منزل از هم جدا باشند بدین گونه روسوی راه با شند بفرمان او پر دلان تاختند بدنبال شاه جمله پر داختند جهان نامداران ابا دودمان بگذشتند منزل بمنزل روان ز هر منزلی کان شه تا جور گزین سوی منزل گزین شد دگر بجای وی اینان فرود آمدند بدین سان شان راه نمود آمدند ز خیبر گذشتند بدین گیر و دار بفرمان خلاق لیل و نهار روانه شدند سوی هند و ستان ابا دو دمان شاه ابا دوستان تو ای مرد دانشور نامدار سپهدار را سوی رفتن گذار که تا بر سر داستان آیمش به هند و ستان راه بنمایمش نشان از دیگر داستان گوشدار غم عالم از دل فراموش دار ز کردار اکبر سخن بر شنو شمیمه چو مشك ختن بر شنو مرا در سخن گفتن این بود کام که گردد بیان وصف آن نيك نام و گر نه سخن بر نمی گفتمی مرا بند داستان نیز بنهفتمی --- page 212 --- جنگ نامه (۲۰۰) رهایی یافتن سردار محمد اکبرخان از بند پادشاه بخارا اگر اختر بخت گردد بلند زگرد حوادث نیابد گزند کجا خیره گردد رخ آفتاب اگر چند بر پیچد سحاب (۱) دم چند اگر ماه بچرخ برین به برجی به بندند آید غمین (۲) بدو باز بخشد خداوند ماه زبند و کدو رت بیابد رها که يك چند اکبر یل کامکار بدی بند در بند شاه بخار ندانم ز دوران دون چند روز چه آمد بدان شاه گیتی فروز بسی محنت سخت در نج دراز بزندان کشید آن یل سرفراز سپهدار سلطان بهراش بود دران کنج زندان بد و جاش بود کشیدند با هم جفای سپهر بگشتند از محنت و رنج سیر بدان شد مر یوسف کامیاب ز زندان بر آید تعبیر خواب کسی را که شایان شود لطف رب پدید او را ز هر کون سبب (۳) که بودی در آن نیك شهر بخار ز اولاد آن سید نامدار همی فضل نا در ورا نام بود صفاطینت و پاك انجام بود و را بود بس شهریار بخار رضاجوی خدمت گزین بنده وار ز فرمان او سر نبردی قضی اگر چند از آن رنج و غم یافتی بد و بود پس شاه دو را ن مرید همی دید دایم ز فیضش نفید (۴) چو بشنید آن سید پاکدین ز رنج دلیران کابل زمین که در بند سالار توران دیار فتادند چندی یلان خوار و زار بدل گفت کین کار باشد صواب که گردد رها مسلمی از عذاب روم جانب شاه توران دیار بر آرم ز بند اکبر نامدار چنین گفت و برخاست آن پاکدین روان شد سوی شاه توران زمین همی رفت تا شد در آن بارگاه بد لجویی او بپا گشت شاه تهی کرد جانا که بنشت میر ببالای آن پر نیا نی سریر زمانی چو بگذشت با شاه گفت که شاها ترا بخت و اقبال جفت مرا خواهشی است بر شهریار اگر بر پذیر د کنم آشکار --- page 213 --- (٢٠٦) بدو گفت شاکی شه را مدعا اگر جان من خواهی اکنون بخوا نه پیچم سر از راه و فرمان تو که آن منست آن همه آن تو کشاده زبان آن شه پاکدین چنین گفت بر شاه تو را ن زمین همی خواهم ای خسر و انجمن که اکبر و سلطان گذاری بمن ازان بند و زندان شان باز کن مرا ز ین تمنا سرافراز کن چو دانست خسرو بگفتا ر او بدان در دشده مونس و یار او بگفتا که من با تو بخشیدمی اگر چند زیشان خطا دید می ببر با خود ای قبله روزگار ولیکن مباش ایمن از گیر و دار مبادا رها یا بند از بند تو خلل یا بد این طبع خورسند تو چه خوش گفت گوینده از روی مهر بزنجیر به گرچه زخم است شیر چو بشنید مرد پیر روشن ضمیر ز خسرو سخنها همه دلپذیر قبولش بیفتاد و بر شد بپا بیامد بنزد ان شه پارسا همی کرد، اکبر ززندان برون فلك سوی بختش بشد رهنمون در آمد به بختش ز نو راستی برون آمد از کژی و کاستی شد از طالعش اختر نحس دور که در مسکن مشتری تا فت هور سزاوار تخت شهی یافتش بصد آرزو بخت بشتافتش به آخر بصد عز و تمکین و ناز بر فتند با وای آن سر فراز نشستند بدان منزل دلگشا نهادند در مسند عیش پا سپهدار اکبر یل پیل تن بهمراه سلطان در ان انجمن همی بودند آنجا بعیش تمام به آزاد زندان بدند شادکام بدی فضل قادر بشرط ادب رضا جوی نام آوران روز و شب خورش آنچه شایان خوان بودیش که در دستگاه آن عیان بود یش بیاور د برنامدا ز ان مدام بد ین سان بد ند مدتی شادکام ولیکن که بر خواهش خویشتن نرفتند بیرون از ان انجمن سرائی بد آنجا بد ن پی گزند بر سم نظر بندی بپای بند همی رفت سلطان بهر جایگا نمیرفت اکبر برون از سرا چو بگذشت چندی بدین گیر و دار ز ابر اختر بخت گشت آشکار --- page 214 --- (۲۰۷) جنگ نامه چنین گفت اکبر بسلطان کنون چه تدبیر پوید ترا عقل وهوش بود چاره کار را برزنیم مگر باز بخشد خداونديپاک بدو گفت سلطان که ای نامور یکی حیله مر مرا در دل است که این جامه تن برآری ز بر بدین سان برای از میان سرا از ان پس سوی شهر سبز آورو من آنجا بهیشت درای ناجور هر آن کو بیاید ترا بیندا بگویم که اکنون مرو پیش او تنش درد ناك است جانش هلاك نیاید رود کس بنزدیک او بدین سان درت پاسبانی کنم پس از چند آیم بدنبال تو چو بشنید اکبر دلش گشت شاد بگفتار سلطان زتن جامه کند برآمد برون از میان سرا همی رفت و سلطان بردر نشست نمیگذاشت کس را میان سرا توسلطان بدین پاسبانی گذار که چون گشت بیرون زشهر بغار نهان کرد خود را دران مرز زود بشب گشت پویان بکردار باد چوخور گشت صیقل گر آسمان همین بود تاگشت اختر پدید که ای پور عم عاقل و رهنمون که تا چند باشیم اینجا خموش که خود را ازین شهر بیرون کنیم گل بخت من سربر آرد ز خاك فدای قدومت مرا باد سر گمانم کزو دفع این مشکل است دگر گون کنی جامه چون نیلوفر برو هرکجا دل بخواهد ترا که از شاه او آیدت آبرو نشینم که تا کس نیابد خبر و یا یکد می بر تو بنشیندا میازار آن سینه ریش او فتاده به بستر گهی رو بخاك نیازارد آن جان تاريك او بخاک درت جان فشانی کنم ببینم ره و رسم و احوال تو بگفتا که از بندم آمد گشاد تغییر بر جامه بر فکند ندانسـت کس بر چنین ما جرا بز نجیر و قفل آهن ببست بدان رنگ و افسون که گفتم ترا ز کردار اکبر سخن گوشدار بروز آمد اندر یکی گشت زار که تاخور نهان شد زچرخ کبود سوی شهر سبز آنسکه تا بامداد شدی باز اکبر بیکجا نهان بشد نور خور از جهان ناپدید --- page 215 --- (۳۰۸) نهادی قدم باز در راه چو باد بدان با که بر کل نشاید نهاد همی رفت تا روز نزدیک شد شب تیره را بخت تاریک شد تجلای خود بر فلك بردمید سپهدار بر کاروانى رسید بدان کاروان اندر آمیخت زود که با شدش آن همه راه نمود مع القصه آن اکبر پهلوان سراسر بهمراه آن کاروان رسیدند در شهر سبز آن همه بر افتاد در شهر از ان زمزمه جدا گشت اکبر ازان کاروان رها گشت از گردش آسمان همی جست راه در سرای کبیر مکان در کجا دارد آن دلپذیر تفحص همی کرد تا یافت آن سوی آن سرا تیز بشتافت آن دران روز دانای روشن ضمیر خردمند فرخنده یعنی کبیر نشسته بدند جمله با هم گنان بمهمان سرا با دل شادمان که آن لحظه هم اکبر شیر گیر در آمد بمهمان سرای دلپذیر نشست و بایشان همی بنگرید که بر میزبان حیرت آمد پدید بپرسید از وی کبیر دلیر که ای مرد آزاده خوب چهر چه نامی و نسل از که داری نشان که باشد ترا فر گردن کشان وگر از فر مردی ترا راه نیست دلیری و تندی هم از بهر چیست مپوشان ز من آنچه داری نهان همی خانه را خانه خویش دان و گر نامداری و گر پهلوان وگر شهر یاری ز آزاد گان دگر راه مده در دل اندیشه را ز شیران مبادا تهی بیشه را بر آشفت اکبر بخندید و گفت که از تو چرا راز دارم نهفت ندارم بدل از تو بیم و هراس تهی از هراسم خدارا سپاس منم اکبر اينك در ين گلستان جگر بند سالار كابل ستان بدم مدتی از بد روز گار به بند سپهدار شاه بخار کشیدم بسی رنج زندازه بیش رسیدم بس از عقرب و دهر نیش بفرمان ایزد رها یافتم از ان شهر سوی تو بشتافتم رسیدم به امر خدا وند پاک یقینم که برخاست بختم ز خاک چو بشنید از نامور این سخن كبير دلاور در آن انجمن --- page 216 --- جنگنامه (۲۰۹) بیا خاست از جا بكردار باو همی رفت و در پای اکبر فتاد زد يده همی اشك شادی بسفت بمژگان غبار از کف پاش رفت همی گفت کی میر فرخنده را بگردون مرا سر کشیدی کلا عجب) کرده یاد از بن خاکسار بود بنده پیر خدمت گزار قدم نه بچشمم که ماوای توست همین منزل وجا همه جای توست خوش ای نامور شادمان آمدی بدین جسم بیجان تو جان آمدی بدل دایمم آرزوی تو بود بخاطر مرا جست وجوی تو بود خدا لطف بر من همی کرد بیش که بی رنج این گنجم آمد به پیش میسر مرانوش بی نیش گشت فلك بردرم خاصه د ر ویش گشت خنك بر من و طالع ساز من که شد بخت من باز دمساز من هما رام من بدر شد وبوم رفت نکوتر سرم اختر شوم رفت بد ین گونه گفتار بسیار گفت از آن بخت فیروز چون گل شگفت از ان پس بفرمود خان گسترند زشادی طرب را نشان گسترند فر وهیشت سالار خان خوان به پیش بیا ورد عیان مرغ بریان به پیش وز آن پس بخوردی کشادند دست گران مایکستان بالب می پرست ز هر چیز خوردند و بر داشتند بدل رنج واندوه ننگذاشتند از ان بعد آن فال فرخ كبیر که بخت جوان یافت از چرخ پیر ز مغز ش همچو است اندر زمان لباس شهی از بر پهلوان همه دیبای چین بر سم خچند بپوشید بر قد سرو بلند بسر بر زدش تاج روی کلاه درخشان بكردار خورشید و ماه کیانی کمر بند ش از رشته در همه گوهر و لعل و یاقوت پر ازو خیره شد چشم آن انجمن همی بست اندر میان پیل تن نشست اندران انجمن شادکام جزا ز شادمانی نبردند نام شب وروز در جشن بستند کمر زشادی به کیوان کشید ند سر ز به کس نام بردی غم و رنج را اکه بی اژدها یافتند گنج را همی بود چندی بدین دارو گیر بل تا چور در سرای کبیر که بر خسرو شهر سبز آگهی رساندند بروی ز بخت بهی --- page 217 --- (۲۱۰) که ای خسرو شهریار جهان رسیده کنون اکبر پهلوان فلک داد از بند چاهش گزیر بود تا چور در سرای کبیر چو خسرو شنید این سخن شاد شد تو گویی که از محنت آزاد شد فرستاده آمد بر تا جور ز گفتا ر خسرو بگردش خبر چو بشنید از و این سخن شیر گیر بتابید رخ سوی فرخ کبیر بگفتا که دیگر نشاید درنگ که آریم اینجا بقا نون چنگ بسی روز اینجا مرانیر شد نرفتم بر شاه و تاخیر شد بود آنکه رخ سوی شاه آوریم سر فخر خود در سما آوریم چو بشنید از وی کبیر این سخن ز جا خاست چون باد از ان انجمن بیاورد دو اسپ و بر زین کشید که بر توسن چرخ پر وین کشید نشستند بر باد پایان چو باد برفتند بر شاه خسرو نژاد چو نزدیک آن بارگاه آمدند بدان کاخ کیوان سرا آمدند چو شاه دید از دور برپای خاست قدی همچو سرو سهی کرد راست خرامید تا بر در بارگاه مقابل بر پهلو نیکب راه چو اکبر فرود آمد از پشت زین روان شد بر خسرو پاکدین کشدو ند با هم بغل خسروان دو شمشاد با آن دو سر و روان فشر دند با هم بر و دوش را به پرسش گشودند لب نوش را --- page 218 --- [BLANK PAGE] --- page 219 --- انجمن تاریخ افغانستان Société des Etudes Historiques d'Afghanistan