پادشاهان متاخره
افغانستان
جلد اول
تالیف میرزا یعقوب علی خافی
پادشاهان متاخر
افغانستان
جلد اول
تالیف میرزا یعقوب علی خافی
انتظار و همکاری
انجمن تاریخ که در روشن ساختن تاریخ افغانستان وظیفۀ بزرک
و با افتخاری بعهده دارد به همکاری اعضای معنوی و افتخاری خود
از سالیان درازی باینطرف مصروف تتبع و کنجکاوی است و در زمینه های
مختلف تاریخ مملکت اثار گران بها و قیمتدارى بپد آورده است.
انجمن تاریخ برای ایفای وظایف ملی به نحو بهتر به كمك وهمكاری های
مادی ومعنوی هموطنان احتیاج شدید احساس میکند .
با استقبال وخریداری وخواندن آثار منتشره انجمن گوشه ئی از مرام و آرزوی
ما بر آورده میشود . پس کتب انجمن تاریخ را بخرید و بخوانید وخواندن
اينها را به دوستان خویش توصیه کنید ویقین داشته باشید که با پول کمی
که برای خریداری هر کتاب می پردازید مارا برای چاپ ونشر يك كتاب
دیگر كمك وحوصله افزائی وتشویق میفرما ئید .
فهرست چند کتاب ورساله ئی که اخیر ا نشر شده و در خود انجمن
و پشاور بخای برای فروش حاضر است قرار آتی است :
كتب
قیمت فروش
فیض قدس
(٢٠) افغانی
مخبطات غزنویان
(٤٠)
رجال ورویداد های تاریخی
(١٥)
سرخ کوتل
(٤)
عروج بار گز ائىها
(١٠)
واقعات شاه شجاع
(١٥)
تیمورشاه درانی
(٢٠)
اکبر نامه
(٢٠)
درزوایای تاریخ افغانستان
(١٢)
نوای معارك
(٢٠)
لشکر كاه
(١٢)
منتخبات خلیلی
(١٥)
نشریه شماره (۳۴)
انجمن تاریخ افغانستان
پادشاهان متأخر افغانستان
جلد اول
نگارش
میرزا یعقوب علی خافی
مطبعه عمومی کابل
۱۵ جوزا ۱۳۳۴
توضیح
پادشاهان متاخر افغانستان شامل دو جلد است. جلد اول که در
٣٤٦ صفحه به مطالعه خوانندگان گرامی میرسد درسه باب و چندفصل
وقایع برجسته تاریخی را از زمان سلطنت امیر دوست محمد خان
تا اوایل سلطنت امیر محمد افضل خان شرح میدهد.
پادشاهان متاخر افغانستان
یازده سال قبل یک جلد کتاب قلمی بنام «پادشاهان متاخرین افغانستان» برای کتابخانه
موزه کابل خریداری کردم. این کتاب به قطع ربع تخته شامل ۵۳۰ صفحه است و قراریکه
از اسم آن معلوم میشود نسخه ایست تاریخی و برخی از وقایع عصر چندتن از پادشاهان متاخر
افغانستان را از امیر دوست محمدخان به بعد تا اوائل زمان امیرامیر حبیب الله خان شرح میدهد.
هفت سال بعد در موقعی که نسخه مذکور را به انجمن تاریخ خواسته و مقدمه طبع آنرا
در مجله آریانا فراهم میکردیم شاغلی احمدعلی محبی عضو انجمن تاریخ و مهتمم مجله
نسخه دیگری را به من معرفی کرد که من حیث صحافت و شکل پشتی و کاغذ و شیوه خط عین
نسخه موزه کابل بود و بعد از مختصر مطالعه معلوم شد که جلددوم پادشاهان متاخر میباشد
طبیعی کشف این جلد مسرت بی پایانی تولید نموده و فوری درصدد خریداری آن برای
کتابخانه موزه کابل برآمدم. غرابت پیدا شدن دو جلد تاریخ پادشاهان متاخر افغانستان
در فاصله چند سال در کابل و داخل شدن هردو جلد در کتابخانه موزه وقتی خوبتر احساس
میشود که فهمیده شود نسخ مذکور در خارج افغانستان در سمرقند بقلم یکنفر از فراریهای
زمان سردار محمد اسحق خان نوشته شده است. مولف کتاب که خودش شاهد واقعات بوده
و واقعات او را به خارج سرحدات پرتاب نموده کسی است بنام میرزا یعقوب علی ولد احمدعلی
خافی باشنده محله چنداول شهر کابل. قراریکه مندرجات این دوجلد کتاب شهادت میدهد
مولف و پدرش هردو در سلک مامورین سرداران افغانی شامل بوده و در کشمکش های داخلی
که متاسفانه بعد از عصر امیر دوست محمدخان تا اخیر سلطنت امیر عبدالرحمن خان به کرات رخ
داده است هرطرفی کشانیده شده اند.
پدر مولف در جوانی مدتی در زمره مامورین نواب عبدالجبارخان برادر امیر دوست محمدخان
بود سپس اتالیق عبدالغنی خان پسر نواب و داماد امیر مذکور شد. ازین تاریخ به بعد
میرزا احمدعلی خان و پسرش مولف کتاب با خاندان شاه آغاسیها ارتباط ملازمت پیدا کردند
چنانچه پدرش به رتبه ده سواری نزد سردار شیر دل خان و خودش به حیث
پیش کار و منشی به معیت سردار شیردل خان سالیانی گذرانیده است.
این پدر و پسر هر کدام در عصر و زمان خود در جنگ ها و کشمکش های سرداران افغانی
که خود با طرفداری یا مخالفت تابع امیال امیران بودند در میدان های مختلف شامل بودند
چنانچه بطور مثال پدر را در جنگ جلگه به معیت شاه آغاسی شیردل خان در مقابل
سردار محمدشریف خان پیشدار سردار محمدامین خان می بینیم و پسر را در رکاب شاه آغاسی
شیردل خان به طرفداری امیرشیرعلیخان در شش گاو در جنگ معروف زنه خان در مقابل
سردار عبدالرحمن خان پیشدار امیرمحمد اعظم خان مشاهده میکنیم. چون جنگ مذکور
به فتح امیرشیرعلیخان و شکست امیر محمداعظم خان و فرار سردار عبد الرحمن خان تمام شد
مؤلف به سر و سامانی میرسد و به دربار راه پیدا میکند. خلاصه بعد از چندی گاهی در بلخ
پادشاهان متاخر، مؤلف سید امان الله ح معروف | احمد علی محمد از جعلی یوم ۲۳ ر ۳ ۱۳۲۴.
جزء مامورین سردار محمد اسحق خان دیده میشود و گاهی هم در میمنه جزء مامورین
دربار نایب محمدعلم خان معروف والی آنجا تقرر مییابد تا اینکه ورق بر میگردد
و امیر عبدالرحمن خان سردار محمد اسحق خان را شکست داده منهزم میسازد و مولف جزء
ملتزمین او فراری میشود و در شهر سمرقند متوطن میگردد .
مولف در سال ١٢٦٧ در کابل متولد شده و بار اول در سال ١٣٠٧ یعنی در عمر
چهل سالگی در حالیکه جلای وطن وی را خیلی دلگیر و افسرده ساخته بود برای وقت گذرانی
متوجه مطالعه کتب و تحریر شده و قراریکه از نسج مولفه او بر میآید قبل ازینکه به نوشتن
تاریخ پادشاهان متأخر افغانستان اقدام کند. آثار دیگری یکی بنام (رویداد) که حاوی
شرح حال شخصی او تا عمر ٤٨ سالگی بود تحریر داشته و کتاب دیگری هم در باب جنگهای
سردار محمد اسحق خان و امیر عبدالرحمن خان برشته تحریر در آورده که متاسفانه فعلا
از آنها سراغی نداریم تا اینکه در سال ١٣٢٥ به نوشتن اثری شروع میکند که اینک جلد اول
آنرا تقدیم خوانندگان گرامی مینمایم .
دو جلد کتاب پادشاهان متأخر افغانستان بصورت مجموعی شامل ١٠١٢ صفحه است (جلد اول
دارای ٥٣٠ صفحه و جلد دوم شامل ٤٨٢ صفحه) که به هفت باب و شانزده فصل تقسیم شده
و هر باب شرح حال و گذارش و اقدمات يك تن از پادشاهان دورۀ محمدزایی ١-
امیر دوست محمد خان ٢- امیر شیرعلی خان ٣- امیر محمد افضل خان ٤- امیر محمد اعظم خان ٥-
سلطنت دوم امیر شیرعلی خان ٦- امیر محمد یعقوب خان ٧- امیر عبدالرحمن خان را احتوا میکند.
مولف پادشاهان متأخر افغانستان که اصلا مورخ و نویسنده نبوده و کمتر سواد داشته
و تجربه و سرد و گرم روزگار بهترین معلم او بوده با اسلوب ساده و ذهن بسیط در گوشه انزوا
و جلای وطن در حالیکه از قهر و لطف معاصران بدور افتاده بود به تحریر خاطرات خودش
پرداخته و تا حد زیاد از حسد و بغض ، خویش را برکنار داشته و آنچه از نظرش گذشته راست
و صریح و با پوست کنده بزبان محاوره بر روی کاغذ آورده است، لذا در میان چند نسخه
محدودی که راجع به وقایع و گذارش دورۀ محمدزایی داریم کتاب پادشاهان متأخر
افغانستان بس مغتنم میباشد و بنابر بعض جهات بر آنها مزیت دارد و چون روان و عام فهم نوشته
شده به ذهن خواننده خوب تر مینشیند.
مولف در اخیر جلد دوم از بعضی واقعات سالهای اول دورۀ سلطنت امیر حبیب الله خان و عفو
عمومی فراریهای هندو ترکستان که در عصر پدرش تبعید شده بودند صحبت میکند ولی
قراریکه از صفحه اخیر کتاب بر میآید این جلد هم در سمرقند خاتمه یافته است لذا
معلوم میشود که خود بعد از عفو فراریها به وطن مراجعت کرده یا خیر، احتمال دارد که بعد از
فراغ از تألیف مجلدات با کتابهای خویش پس به کابل آمده باشد.
چاپ متن جلد اول این نسخه از طرف انجمن تاریخ در شماره ١١٩ سال ١٣٣٠ مجله آریانا
شروع و مدت (٣١) ماه دوام کرد. موازی با مجله (٥٠٠) نسخه علیحده هم بطبع رسیده که
اينك امروز بدسترس خوانندگان گرامی گذاشته میشود و جلد دوم به همان روش سابق
در مجلۀ آریانا و علیحده چاپ خواهد شد . ٢٨ ثور ١٣٣٤
احمد علی کهزاد
بسم الله الرحمن الرحیم
پادشاهان متاخرین افغانستان
حمد بیحد وثنای بی عدد وسپاس فراوان صمد ستار کن آسمان وقطره باران و برک
درختان و ریگ بیابان مر آنخدائی را که یگانگی صفت اوست. کریمی که خلاق زمین و زمان
ورحیمی که آفریننده انس و جانست. زبان بنی نوع انسان از اظهار و اذکار صفت وستایش
آن مقصر و معدوم پس انسان بیچاره که آفریده ومخلوق اویند ودر جنب قدرت کامله
حضرت او از ذره کمتر وبی مقدار تراست کجا یارای آن دارد که زبان هیچ مدان خود را
بستایش وسپاس پرور دگاری که بيك لفظ « کن » تمام موجودات و مکنونات را از ورطة عدم
بعرصة ظهور رسانیده معطر سازد.
مکس کر بماوای عنقا پرد بکنه کمالش خرد پی برد.
غایت عقل عقلا در مبادی اشراق جلال وی حیرتاست اکنون هیچکس مباد که در عظمت
ذات وی اندیشه کند تا چگونه هست و چیست و هیچ دل مباد که بك لحظه از عجایب صنع وی غافل
ماند تا هستی وی چیست؟ باری شناسد که همه آثار قدرت اوست و همه انوار عظمت اوست و هر
چه هست ازوست و همه بدوست بلکه خود همه اوست زیرا که محقرترین قدرتی از قدرت های
اواینکه بساکدایان خاکنشین که از کثرت حقارت بنظر احدی نمی رسیدی از فیض نظر
مرحمت فیاض او بعراوج وسریر سلطنت عظمی رسیده وبسا سلاطین عظم الشان که از کمال
ترقی جاه وجلال گدایان بی نام ونشان را بنظر نمی آوردی بخارستان مذلت هم سنگ
خاکساران بی سروپا گردیده زیرا که همه قوت وتمامی ذلت مرذی روحی ازخوان نعمت بی
پایانش بهره ور و روزی خوربوده ومی باشد:
علیم زمین سفره عام اوست در این خوان یغما چه دشمن چه دوست
فاما هر کسی از اهل جهان وموجودات علوی وسفلی بنوعی پی بذات وافی صفات او برده
و بقدر حوصلة خود از خوان احسان بی کرانش بهره گرفته وهیچ جوینده ازین در نرود
بی مقصود .. پس از حمد حضرت ایزدمنان ودرود بر محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم که سید پیغمبرانست
ورهبر ورهنمای مومنان است وپیدا کننده راه شریعت است که اگر بركت قدم او نبودی
راهدین ازخاشاك كفر پاك نگشتی واگر هیبت دست او نبودی قبای ماه باوج فلك چاك نشدی آن
مقتدای زمرۀ حقیقت و آن پیشوای لشکر طریقت و آن نگین خاتم جلال و آن جوهر عنصـر كمـال
صلوة الله عليه و آله وعلى اصحابهم المقربين . اما بعد چنین گوید بنده گناه کار درگاه خداوند
كريم ورحيم . العبده ذلیل میرزا یعقوب علی ولد احمد علیخان قوم خافی محله چنداول ساکن
جلد دوم
(۲)
نظم
مبارك ای هنرمندان که امروز
مهیا، سرمه اهل نظر شد
زهی مجموعه فرهنگ و دانش
که در عالم ز مقبولی سمر شد
مختصر سخن بعد از انکه بسرعت خداوند صاحب تاج و تخت افغانستان گردیدند این بود که پنج روز مردم کابل از سپاه و فقراء بولك بولك فوج فوج بحضور آمده مبارك باد میکردند و بازمی گشتند تا اینکه روز جمعه در مسجد جامع جمع آمده نماز جمعه را بادا رسانیدند بعد ازان خطیب بالای منبر برآمده خطبه را بنام نامی سرکار اشرف اقدس امیرمحمد اعظم خان خواندند وسکه دولت خداداد افغانستان را بنام نامی شان زدند چون از همه امورات سلطنتی فارغ شدند بعداران روزی چند بعیش و عشرت و کامرانی بر تخت فیروز بخت نشستند و داد عیش و کامرانی دادند اکنون سرکار ذوی الاقتدار ممالك كشتر سر کار امیر محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان را بدار السلطنه شهر کابل بگذاریم چند کلمه سخن از رویداد امیر شیر علیخان شنویم زیرا که گرفتار چرخ فلك است لهذا قبل ازین تحریر شده بود که سرکار اشرف به امر سردار فیض محمدخان از لاچاری در حدود پنجشیر در لشکرگاه توقف داشتند وقت ازانی که سردار فیض محمد خان پیش جنگ شده در قلعه اله داد خان مقابل سردار خداداد سردار عبدالرحمن خان بجنگ رفتند و سر کار امیر شیر علیخان را در بونه معطل کردند سرکار والا باوجود خرابی و شکست پی درپی که دیده بودند باز هم شیر شرزه را بنظر نمی آوردند ازین جرأت سردار فیض محمد خان بسی کدورت آمیز شدند زیرا که این چنین زبونی را بعمر ندیده واصلا بخود قیاس نمیکردند بنابران غریق دریای حیرت بودند و بهر جانب بيك خیال را جولان میدادند لا کن راه چاره را مسدود میدیدند عاقبت بخنده شدند و شکر کردند بدرگاه خداوند و تضرع نمودند بعد فرمودند . مصرع.
دمرد زیرك چون بدام افتد تحمل بایدش : باری بعد از فکر بسیار بصوابدید خدمتگاران حضور که همه فسائی بودند در لشکرگاه باتفاق قلیلی لشکر باز ماندند لاکن بعد از فرصتی که تحمل کرده بودند به یکباره جنون بر طبیعت سرکار مستولی گردید از جای جستند با همین لشکر قلیل بجانب قلعه اله دادخان بسرعت روانه شدند با وجودیکه از نیت فاسد سردار فیض محمدخان کماحقه می دانستند اما طاقت زبونی را سزاوار شأن وشوکت خود ندانسته مائل بجنگ شدند در نیمه راه رسیده بودند که قضیه قتل سردار فیض محمد خان با شکست لشکر شنیدند و شکست خورده را ملاحظه فرمودند از مشاهده این احوال متفکر مانده گاه از کج رفتاری فلك می خندیدند و گاه غمگین می شدند و افراد شاعر را در باره سردار فیض محمد خان خواندند .
فرد
دهقان سال خورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من به جز از کشته ندروی
خلاصه کلام ساعتی توقف کرده با خاصان حضور مشوره کردند و فرمودند که تدبیر اینکار چیست سرکار والا را بخاطر می رسد که با همین لشکر قلیل ولشکر شکست
(٢)
جلد اول
ملاهل بخشیده اندو خاک حسرت بر سر خود ریخته واز جور فلک کجروانه واز درد فراق
در اضطراب و از خانمان آواره واز اهل وعیال کناره گیرند ترابچه پیش آمده واز بهرچه
این همه غوغا می دارید هر گاه صحبت ورفقامی خواهید موجود است و باشما مهیاست، رفیقی
بهتراز کتاب نمیباشد که خلل پذیر نیست اکنون شیشه خیالات باطل را بسنگ تفرقه چون
حال پریشانی خود واهالی مردم بلا کشیده افغانستان متفرق و پراکنده ساخته عنان توسن
بیان را در میدان بلاغت بجولان در آورده فقره چندی از واقعات و گزارشات پادشاهان
متاخرین افغا نستان وشمه از گردشان فلک کج رفتار و برخي از شعبده بازی های چرخ
شعبده باز بر سبیل یاد گار بجهت بعضی دوستان روحانی ورفیقان جسمانی در قید تحریر
وترقیم در آورید و نام نیکودر عالم گذارید خلاصه کلام چون روشنی از عالم غیبی بدل
تابید وخیالات باطل پراگنده و باطل شد عده توجه گزارشات پادشاهان متاخرین افغانستان
شدم لیکن پيك خیال را بهر جانب جولان دادم و تن ضعیف خود را در مقابل این کار بزرگ
بمیزان ادراك سنجیدم و بنظر بسی دشوار افتاد زیرا که خود را نعرف وزلیل شمردم
ودانستم که خیلی دشوار است بدل گفتم ای تن لاغر و ضعیف مگر سخن استاد به نظرت نرسیده
فرد
ترسم نرسی بکعبه ای اعرابی
کین راه که تو میروی بتر کستان است
قضارا هنوز این سخن بدل گذارش داشت که بار دیگر ازعالم غیبی وقدرت کامله
خداوندی رقعه نی روشنی بدل افتا دوقوی دل شدم، گویا شخصی بزبان فصیح بیان می داشت
که ای نادان دون همت دل قوی دار و وسوسه را از خود دور دار و تکیه برضدا برالهی
کرده کاری را که پیش گرفته ای کمر بمردانگی ببند و کوشش کن ورجوع بداو ومدد
از خدا بدان ثبوت وولایت سلب فرما که کلید جمیع کشایش عالم اند لہذا بمجردی که الهام
غیبی بدل رسید و روشنی بظهور پیوست و بدن ببالید بخود قیاس کردم کویادر قبال این
کار بزرگ که پیش گرفته ام چنان پنداشتم که بعون الله تعالی بزمای اندک انجام بدم بهاي
از خر مندی وفرحت برخواسته دور کعت نماز شکرانه بدر گاه خالق یکتا یگانه اداء نمودم
پس التجاء با فضل انبیاء وسید اوصیاء نمود، زبان عجز عرض کردم کای فخر عالمین وای سید
کونین وای گزیده کردگار وای آنکه از طفیل قدوم فیض لزومت (ص) مخلوقات عالم امکان
و خاشاك كفر نجات یافته بسر منزل صدق وصفا که فراخنای اسلام است واصا گردیده امیدوارم
که در این کارغریق لجه حیرت مدد فرمائی که از برکت اسم مبارك تان که بر بان جاری است
و بدل روشنی تا بیده توفیق دماغ نوشتن و توفیق انجام یافتن وتو فق حق نوشتن عطا فرمائی
واین جز ضعیف را از ین دریای بی پایان بدستگیری بساحل نجات که انجام یافتن توار یخ
است بر سانی تا نام نیکو در عالم گذارم مختصر کلام بعد از عجز و التجاء که بسرور کائنات
وخلاصه موجودات وسید اوصیاء نموده فاتحه کردم بعد بتوفیق خداوند کریم و رحیم ونیت
کامل در بالای اینکار بزرگ که تواریخ پادشاهان متخیرین افغانستان است کمر بستم
و باشکسته و قلم بدست گرفتم در جوییه تحریر کتاب نمودم در آنوقت سنه یکهزار و سیصد و هفت هجری بود
که راجع بکارشدم بخاطرم خطور کرد که مبادا یکباره از عهده تحریر و تقریر آن بر آمده
نتوانم و پای امیدم درین راه لنگ شود از شمار قافله بازمانم و بسر منزل مقصود نرسم زیرا
(٤)
که کتاب الفاظ پیوسته میخواهد تا بهم دیگر ربط پیدا کند و آسمان ریسمان نشود و موجب ایراد نگردد چنانچه شاعر میگوید :
این راه که تو سر کرده ای از مغروری
ترسم که بمنزل نرسی از دوری .
باری بعد از فکر بسیار مصلحت چنان دیدم که اول کتاب مختصر تحریر دارم و خود را درین کار آموزیده سازم که از عهده اینقدر کار بزرگ برآمده میتوانم یا خیر چون در قبل ازین رفقای جانی و دوستان روحانی از محرر کتاب خواهش نموده بودند که مقدمه سردار محمد اسحق خان را بناصر کار اشرف اقدس امیر عبدالرحمن خان و شرح رویداد و گزارشات شان را کتابی باید ساخت لهذا فکر کردم که در این باب دو مدعا حاصل میشود یکی امتحان خود محرر کتاب وسرشته بدست آمدن دروم امر رفقة بجا آوردن ، بد کتابی تحریر کردم که اصل کتاب از زوال سلطنت دوم بارة سرکار امیر شیر علیخان و آمدن فرنگی در کابل و محبوس نمودن امیر محمد یعقوب خان و ابتدای سلطنت شهریار عدالت گستر سرکار امیر عبدالرحمن خان و بعضی رویداد و واقعه تا عمروزمان آن تا خاتمه آن که مقدمه سردار محمد اسحق خان با لشکر ظفر اثر سرکار امیر عبدالرحمن خان در حدود غزنی گت نوابغ تاشقرغان و شکست سردار مذکور بدون چون و چرا که شرح آن لازم نوشتن نیست و قرار تحر فند گردیدن ، چنانچه محرر کتاب در فراری نامبرده همراه بودم و بعضی گزارشات بوقوف نمرفته رویدادهای که بمردم افغانیه فراری دست داده بود و سزاوار تحریر دانستم در همان کتاب درج کردم و اسم کتاب را گزارشات نام نهادم چون بعون الله تعالی از ان کتاب فارغ شدم واز تحریر و تقریر آن قدری خورسندی حاصل کردم و دانستم که انشالله تعالی از عهده کتابت برآمده میتوانم بعد راجع شدم بتحریر کتاب بزرگ که تواریخ افغانستان و خواستم که تحریر دارم از قضای الهی و گردش فلکی گرفتاری پی در پی در امور دنیوی دست داد پریشانی روزگار پیش آمد هر چند کوشش کردم وسعی نمودم که فرصت بیابم ممکن نشد
هر چه دلم خواست نه آن میشود
هر چه خدا خواست همان میشود
بهر حال زمام اختیار از دست رفت و اختیار باقی نماند بحیرت فرو رفته لاچاره صبر کردم و تحمل نمودم و تسلی خود را بفرداستاد کرده : بیت
بدر وصاف ترا کار بدست دم در کش
که هر چه ساقی ماریخت عین الطاف است
لهذا مدت چند سال دیگر بتأخیر افتاد و با محرر کتاب شوق سابقه نماند تا اینکه بعد از زمان طویل و مدیدی که سنه یکهزار و سه صد و بیست و دو هجری بود که فرصت دست داد و شوق سابقه با محرر کتاب پیدا شد و راجع بتحریر شدم اما ابتداء رویداد پنجاه و پنج سال عمر خود را از زمان تولد که دست آویز آنراداشتم تمامدت پنجاه و پنج سال کامل تحریر کردم آنهم کتابی شد اسم او را رویداد گذاشتم چون رویداد خود محرر تمام شد و فراغت حاصل کردم بعد از آن خواستم که رجوع بکتاب بزرگ دارم و بشوق تمام ارادۀ نوشتن کردم که از تقدیرات ازلی و مقدرات لم یزلی که چون چرا را در آن مدخلی نیست سفری پیش آمد و بعنوان حکیمی که پیشه و کسبم بود روانه شهر چوق و غوفته و ادربایه گردیدم لاکن با همه نادانی که خود محرر کتاب مقر هستم در ان حدودات حکیم حاذق نامیده بودم و هر لحظه و هر ساعت بخداوند کریم و رحیم از نادانی خود التجابرده تضرع می نمودم و عرض میکردم که ای پروردگار
جلد اول
بجهت امور معیشت عیالواری لاچار حکیمی را پیشه کرده ام زیرا که دست تهی میباشم و از
عهده دیگر کار برآمده نمیتوانم باری مدتی در آن ولایتها باز ماندم ودرد مندان
ومریضان را معالجه میکردم وشفادهنده حقیقی شفاء عطا میکرد و موجب نیکنامی برای من نادان
دانا نماحاصل میشد چنانچه مدت هشت ماه کامل سفری بودم بعد از آن بازگشته عازم
ثمرقند که گویاوطن عارضتی گفته میشد گردیدم بنابرینکرشوق سابقه نماند و اصلاخاطرم
باینکار که تواریخ افغانستان باشد مایل نشد دویم علاقه عیال داری وزشت وزیبای
جهان داری که گرفتار گشتم ازشوق بازماندم وعنان اختیار از دست دادم تا اینکه سنه یکهزار
-صدوبیست و پنج هجری شد در آنوقت ازعمر محرر کتاب پنجاه وهشت سال گزارش یافته
بود دران بین سه عاقترو داد عمر خودرا که ازفضل خداونـد بپنجاه وهشت رسیده بودم
تحریر نموده کتابی درقیدقلم درآوردم بعدازان به مرحمت خ داونـد ونیت راسخ رجوع
به تحریر کتاب هذا نمودم وچون الله تعالی گزارشات پادشاهان متاخرین افغانستان را باچندین
قومه جات که فی مابین شان دست داده بوداراده نوشتن کردم هرچند که مختصر یل خلص
خواهش تحریر کردن بخاطرداشتم لاکن متوجه شدم وفکر کردم که کتاب سربرگرخواهد شد
اضافه بران باوجود بسیاری رویداد کاغذ سطبری بجهت نوشتن کتاب بدست آمد که آنهم
دربزرگی مذکور افزود. لاچار مدرسه جلدقرارداده رجوع کردم وجلد اول وجلد دویم نام نهادم
تا برخواننده وشنونده ملال خاطر نرسدا کنون بتو کل خ داونـد وم دد کناری سـد
کونین ونظر مرحمت فیاض علی مرتضی رجوع به مطلب میدارم لهذانگارنده این کتاب بی
نظیر وتحریر کننده اینداستان دلپذیرامیدذلیل میرزا یعقوب علی ولد احمد علی خان قوم
خافی محله چنداول ساکن دارالسلطنه شهر کابل چنین میگوید : که در اول کتاب قدری از
رویداد وگزارشات خود درقیدقلم آورده نام اورادیباجه گذاشتم اکنون رجوع نمودم بمرحمت
خـداونـد بگزارشات پادشاهان متاخرین افغا نستان وخواستم که سلطنت هرپادشاه راباب
قراردهم ومقدمه جاتشان را فصل تحریر دارم جهتاحصه هفت باب وربانیز ده فصل قرارداده شد
لاکن الفاظ اصیغته بالغت را محوساخته بطریق ساده نوشتم تا برخواننده وسامع واضح و روشن باشد
باب اول:
در بیـان سلطنت امیر کبـر امیردوست محمدخان . چون ازابتدای سلطنت امیر مذکور
کما هوحقه اطلاع نـداشتم وسخنهای شنیه گری سابقه ازخاطرم محوشده بود و بـیانهای
که از پدران و کهن سالان بخاطر داشتم ازپریشانی روز گـارفرامـوش نـمودم
لاچار مختصر تحریر کـردم ومشتمل بردو فصل تمام نـمودم هر چند مشخص و مشهور
است که سی وشش سال سلطنت کردد وبعضی چهل سال میگویندبر گردن راوی اما محرر کتاب
تاریخ آمدن افواج انگلیس را اسناد گرفته داخل کتاب نمودم ابنده ازتاریخ سـنه
یکهزارو دوصدوپنجاه دو هجري تاغایت سنه یکهزارو دوصدوهفتادونه هجري مدت سلطنت
ثانی بیست و هشت سال :
فصل اول:
مقدمه وزیر محمدا کبرخان باشکر انگلیس در کابل وقتل الشکر فرنگی ومقتول شدن شاه شجاع
قبل ازورود وزیر محمدا کبرخان در کابل.
(٦)
فصل دوم : در محاصره هرات با سردار سلطان محمد خان و تصرف نمودن هرات.
باب دوم:
سلطنت سرکار امیر شیرعلی خان مشتمل بر شش فصل از تاریخ سنه یکهزار و دوسد و هفتاد و نه هجری لغایت سنه یکهزار و دو صد و هشتاد و دو هجری مدت سلطنت امیر مذکور سه سال کامل.
فصل اول: مقدمه باج گاه با لشکر سردار کلان سردار محمد افضل خان بمعرفت سردار محمد علی خان و شکست لشکر ترکستان.
فصل دوم : مقدمه سردار محمد افضل خان با سرکار امیر شیرعلی خان و محبوس شدن سردار محمد افضل خان و تصرف نمودن سرکار امیر شیرعلی خان ترکستان را.
فصل سوم : مقدمه قندهار بحدود جلالد با سردار محمد امین خان و قتل سردار محمد امین خان و سردار محمد علی خان و تصرف نمودن امیر شیرعلی خان قندهار احمدشاهی را.
فصل چهارم: مقدمه بر پاد شدن ترکستان از سوء تدبیر سردار فتح محمد خان و تصرف نمودن سردار عبدالرحمن خان ترکستان را .
فصل پنجم: مقدمه بر پاد شدن دار السلطنه شهر کابل از دست سردار محمد ابراهیم خان و تصرف نمودن سردار عبد الرحمن خان کابل را.
فصل ششم: مقدمه شیخ آباد و شکست امیر شیرعلی خان از دست سردار عبدالرحمن خان و نجات سردار کلان سردار محمد افضل خان از محبوسی شهر غزنین بمرحمت خداوند.
باب سوم :
در بیان سلطنت امیر محمد افضل خان مشتمل بر سه فصل از تاریخ سنه یکهزار و دوصد هشتاد و سه هجری لغایت سنه یکهزار و دو صد و هشتاد و چهار هجری مدت سلطنت دو سال کامل.
فصل اول: مقدمه کلان با امیر شیرعلی خان و شکست لشکر امیر شیرعلی خان و تصرف نمودن سردار عبد الرحمن خان قندهار را.
فصل دوم : مقدمه آب کلبه با لشکر ترکستان تعلق سردار فیض محمد خان و شکست سردار محمد سرور خان سرکرده لشکر کابل از لشکر ترکستان.
فصل سوم: مقدمه قلعه داداد خان کوهستان و بابل مرده از فیض محمد خان و شکست امیر شیرعلی خان از دست سردار عبدالرحمن خان ؟
باب چهارم:
سلطنت امیر محمد اعظم خان مشتمل بر سه فصل از تاریخ سنه یکهزار و دوصد و هشتاد و پنج هجری لغایت یکهزار و دوصد و هشتاد و شش هجری مدت سلطنت یکسال و هشت ماه.
فصل اول : مقدمه قراعه سندی شهر میمنه از دست سردار عالی سردار عبدالرحمن خان و بصلح انجام یافتن شهر مذکور.
فصل دوم: مقدمه گرشك و محبوس شدن سردار محمد عمر خان از سوء تدبیر بدست سردار محمد یعقوب خان و تصرف نمودن سردار محمد یعقوب خان قندهار و فرار شدن سردار محمد سرور خان از قندهار بجانب کابل.
فصل سوم : مقدمه ششگاو مقرصل و شکست امیر محمد اعظم خان و فتح نمودن امیر شیر علی خان و تصرف نمودن دار السلطنه شهر کابل را .
(۷)
جلد اول
باب پنجم:
سلطنت دوم بارة سرکار شیرعلیخان و به تخت دارالسلطنه شهر کابل نشستن
مشتمل بریک فصل.
فصل اول: مقدمة قعله[؟] نوغان و شش گاو با لشکر امیرمحمد اعظم خان وسردار عبدالرحمن خان
وشکست امیر محمد اعظم خان وسردار عالی سردار عبدالرحمن خان از دست لشکر امیر شیرعلیخان
وفتح نمودن سرکارامیر شیرعلیخان در تاریخ سنه یکهزار ودوصدهشتاد وهفت هجری لغایت
سنه یکهزارو دوصدو ونوهشت هجری مدت سلطنت امیرمذکور دوازده سال کامل بفضل
خداوند
باب ششم:
سلطنت سرکار امیر محمد یعقوب خان بامیرینه و ومحبوس شدن امیرمذکور بدست
لشکر انگلیس بحدود کابل ومحبوس فرستادن بجانب هندوستان وتصرف نمودن لشکر انگلیس
کابل راسنه یکهزارو دوصدو ونوهشت هجری لغایت سنه یکهزارو دوصدو نودونه هجری
مدت سلطنت امیر مذکور یکسال بیش وکم.
باب هفتم:
سلطنت پادشاه جمجاه خسورشید کلاه سرکار باوقار امیر عبدالنور وامیر
عبدالرحمن خان چون تحریر کننده رویداد ومحرر کتاب در ترکستان اقامت داشتم واز
گزارشات سلطنت سرکار حداث گدتر کماحقه اطلاعی نداشتم مختصر تحریر نمودم لا کن از
برکت قدوم فیمن لزومش دولت افغانستان که هیچ دولت محبوب امیتنه از عقل خداداد و فراست
جبلی بندگان سرکار با تدبیر مشهور آفاق گشت ومسردول خارجه شد که انشاالله تعالی
در موقع و جایش مختصر ازرویداد سلطنت شان خواهم نوشت کنون رجوع نمودم به فضل خداوند
بتواریخ افغانستان وشرح گزارشات پادشاهان متاخرین ابتدأ ازآمدن افواج انگلیس از راه
قندهاروشاه شجاع را باخود دست آویز گرفته آوردن بنیاد بوده شروع کردم زیرا
که ازمدت آمدن مذکورالی اخر کار دوکتاب را بفضل خداوند تمام خواهم کرد محرر
بیغوب و بی اطلاع دارم وانشاالله تعالی که بدون کم وزیاد درقید تحریر درآورم
وتیک را بنیکی وبد راببدی دهیم توکلت علی الله
باب اول
در بیان سلطنت امیر کبیر دوست محمد خان مشتمل بر دو فصل
فصل اول
مقدمه لشکر انگلیس وگزارشات آن در آخر سنه یکهزار ودو صد وپنجاه
دوی هجری افواج فرنگی بقصد انتقام مردم افغانیان بمعرفت شاه شجاع از راه قندهارعازم
کابل شدند چون نزدیک غزنین رسیدند حاکم غزنین که درآنوقت سردار غلام حیدرخان پسر
امیرمذکور بودوازجانب پادشاه کابل بحکومت غزنین مامور الاچاری دروازه های قلعه را
بسته بامید كمك که از کابل افواج خواهد آمددرهای قلعه رابسته کرده قلعه بندی نمودچون
از کابل كمك نرسید مایوس شد واز آطرف افواج انگلیس چون سیل بی گمان وبلای ناگهان
وچون اژدهای دمان رسیده نعره برد ورود بدور قلعه دروازه دودرستگین که جانب لشکرگاه
مذکور بود آتش افروختند وقلعه را مفتوح ساختندومحافظان قلعه را باسیری گرفتند حاکم
غزنین لاچارفراری شدوجانب کابل رهسپار گردید - اینواقعه درسنه یکهزار ودوصده پنجاه
وسه هجری بوقوع پیوست سه روز لشکر انگلیس درغزنین بجهت بعض امور لازمه توقف کرده
روز چهارم ازغزنین حرکت فرماشده چون دریای لشکر وافواج بی شمار روانه شهر کابل شدند
لاکن شاه شجاع را پادشاه وخودرا لشکر شاه نامیده بودندوبحضورمردم افغانستان بامرو نهی
شاه شجاع عمل کرده طایع فرمان وی بودندوبمردم افغانستان فرمانبر داری خود را ظاهر
(۸)
میکنند زیرا که خوف بسياری از مردم کابل بخاطر داشتند تا اینکه وارد شهر کابل شدند.
اکنون انگلیس و شاه شجاع را در کابل بنای نقالی گذارید . چند کلمه از سر کار امیر دوست محمد خان
بشنويد : در زمانیکه افواج انگلیس غزنین را تصرف کرده بجانب شهر کابل رهسپار شد و خبر
افواج انگلیس و آمدن برکاب شاه اشتهار یافت امیر دوست محمد خان پراگنده و متفکر شد
و خود را و لشکر کابل را در مقابل افواج انگلیس ذلیل و زبون دید بمصلحت دید وزراء و بزرگان
حصور و ارکان دولت قرار را بر فرار اختیار کرده بدون جنگ وجدل کابل را واگذار شده
روانه بخارا شد و بخاطر داشت که پادشاه زاده و همسایۀ دولت افغانستان است البته بعد از رود
بخارا و ملاقی شدن امید وارم که یاوری کرده لشکری مکمل و مسلح همراه ما مقرر فرماید
تا واپس داخل کابل شده اول غزای محمدی و دوم انتقام از دشمن دین مبین بکشم اما امیر کبیر
امیر دوست محمد خان ازین غافل که درین نتیجه ببر و عکس میدهد و بخت بر گشتگی
فلك کج رفتار را بجرخ میآورد و فلاکت بیار می دهد خصوص:
هر که با بنده اعتماد کند خاك بر كاسه مراد كند
چنانچه پادشاه بخارا حق همسایگی دوستی را بجا آورده امیر موصوف و آزادانی
کردو بسپاه چاه سوق مهمان پذیری نمود خلاصه کلام امیر دوست محمد خان وارد بخارا
شد و پادشاه بخارا سه روز مهمانداری نمود و شرابط مهمان نوازی را بجا آورد . اما به
طریق کسر اوار پادشاهان است روز چهارم بدون غدر و خیانت امیر دوست محمد خان را معه
چند خدمتگار حضورش در سیاه چاه انداخته محبوس داشت و کسر دولت و بزرگی خود را
ملاحظه نفرمود و بخاطر نیاورد که اول پادشاه اسلام و دوم حق همسایگی و سوم مهمان عزیز
و چهارم پناه آورده را چگونه سزا و ار است که زندانی کند و نام دولت و سلطنت خود را
ببدی مشهور آفاق گرداند و با این رفتار و با این کردار خود را ودولت خود را اسلام نام
نهد ظاهر است که این کار قبیح را دولت نصارا که غیر دین است نخواهد کرد و بدنامی را
بخود نباید گرفت چگونه سزاوار مسلمان است که خود را مسلمان پندارد و پادشاه بزرگی
که پناه آورده باشد او را زندان اندازد و محبوس بدارد
هیچ دانی که شیر مردی چیست شیر مرد زمانه دانی کیست .
آنکه با دشمنان تواند ساخت و آنکه با دوستان تواند زیست .
بهر حال شرح این قصه ناموس شکن بسیار است مختصر تحریر کردم تا سخن بدر از نکشد
پسر بزرگ امیر دوست محمد خان وزیر محمد اکبرخان نام داشت و بهرکاب پندر همراه بود
و منصب وزارت سرفرازی داشت و شخص لایق و پر فهم و هشیار بود و در امور دنیوی گوی
مراد از میدان خرد مندان برده بوده و در عقل و فراصت و تدبیر جهانداری ثانی نداشت .
و هر چه خوبان همه دارند تو تنها داری ، روز اول که داخل بخارا شدند با وجود مهمان
داری وعزت که از طرف پادشاه بخارا بخود ملاحظه کردندلاکن از فراصتی که خداوند
وی عطا کرده بود دریافت و مزاج پادشاه بخارا را نسبت بخود و حضور پیدر برخلاف
قاعده بدید بخدمت پدر خود امیر دوست محمد خان عرضه داشت نمود که علاج و اقعه را قبل از
وقوع باید کرد زیرا که مزاج پادشاه بخارا را باشما برعکس مهمانداری ملاحظه می دارم
ممکن است که حضور سر کار را زحمت بر ساند بهتر آنست که ببه تدبیر ازین شهر پرفتور
شاه شجاع الملک درین .. اجل برسید احمد شجاع و محمد اسمعیل ۲۰ و ۳۷ و ۳۱
(۹)
بر آمده خودرا بمنزل امنیت برسانیم امیر دوست محمد خان که اصلا این گمان را نسبت بخود از پادشاه بخارا بخاطر نمی آورد و بخود قیاس میکرد که کافر بی دین از بدقرار رفتار به مهمان خود روا نمیدارد و در هیچ تاریخ از اول دنیا تا حال درج نشده و کسی نشنیده چرا پادشاه بخارا که صاحب ولایت و پاد شاه بزرگ ومشهور آفاق است مهمان خود را اذیت برساند بنابران بسخن وزیر محمد اکبر خان پسر خود عمل نکرده میفرمود که دولت وسلطنت از من رفته است وعقل وفراست از وزیر من که محمد اکبر خان است : آنیکه شب چهارم که فردای آن باید محبوس شوند وزیر محمد اکبر خان که بهمه رویداد بخارا اطلاع داشت و یومیه واقف میشد گفتا خانه حضور پدر پیش آمده ودلیرانه اظهار داشت وقصد آن داشت که پدر خود را زود تر از بخارا بدر کرده و بشهر سبز برساند اما امیر دوست محمد خان که اصلا این حرکت قبیح را نسبت بخود قیاس نمی کرد بسخن اول خود ایستاد حرف وزیر محمد اکبر خان را بقرار سابق جواب داد و بیان کرد که ای فرزند هیچ پادشاه بلکه گدا دربارۀ مهمان خود ستم نکرده و زحمت نرسانده چگو نه پاد شاه بخارا ما را بدون جرم و خیانت وبدون خوف و رجا زحمت میرساند معلوم است که شما را خوف غالب آمده و ترس دستداده بهتر آنیکه توکل بخداوند کریم ورحیم نموده صبر داریم
با قضا کار زار نتوان کرد گله از روز گار نتوان کرد
کرد گار هرچه میکند نیکوست حکم بر کرد گار نتوان کرد
مختصر کلام وزیر محمد اکبر خان بعد از فرمودۀ پدر سکوت ورزید تا اینکه فردا شد و یکباره کنغر و فکروم فمگروه شد وملا زمان پادشاه بخارا بدون چون وچرا ، چون بلای جان ستان تخمینا دوصد نفر معه سر کرده وارد حضور سر کار امیر دوست محمد خان و بقصد گرفتن امیر مذکور ودیگر خدمتگاران شان آمدند خصوص مدعای پاد شاه به قصد وزیر محمد اکبر خان بود زیرا که شخص شجاع و وزیر صاحب تدبیر میدانستند وخوف بسیاری ازوی بخاطر داشتند اما وزیر با تدبیر قبل از ان واقف احوال و هوشیار جان خود بودند نیم ساعت قبل از آمدن ملا زمان پادشاه به بهانۀ رفتن حمام سردار شیرعلیخان برادر کوچک خود را همراه گرفته از شهر بخارا بجانب شهر سبز رهسپار شدند ملازمان کافر کیش بخارا امیر دوست محمد خان را با چند خدمتگار شان در بالاحصار برده محبوس کردند چنانچه قبلا تحریر یافت بعد ازان سوار بسیاری دنبال وزیر اکبر خان فرستادند که از بین راه دستگیر کرده محبوس وار داخل بخارا بدارند لکن وزیر مذکور که سپاه پیشه و صاحب تدبیر بود از راه دیگر بسرعت تمام خود را بشهر سبز رسانیده واز مهلکه نجات یافت زیرا که شهر سبز در آنوقت از خود حاکم بالاستقلال داشت و محکوم پاد شاه بخارا نبود وازین روی وزیر اکبر خان را عزت داری بسیار نمود خصوص برضد پاد شاه بخارا چقدر که گنجایش داشت در عزت وزیر مذکور افزود واضافه بران دانست که پادشاه زادۀ افغانستان است و افغانستان دولت بزرگ است البته رابطه کردن بهتر است و خود را بدولت افغانستان که عظیم الشان است پیوند دادن از عین صواب است و پاد شاه بخارا نیز بخوف ورجاء می افتد وبخرابی شهر سبز کمتر میگوشد چنانچه قبل ازین بچندین دفعه پاد شاه بخارا بالشکرهای
(١٠)
فراوان به تسخیر شهر سبز رفته و مدتی قلعه بند کرده عاقبت بی نیل مرام با از می گشتند
لاكن حاكمان شهر سبز درذات طايفهشان شمشیر زن ودلاور بودند ودلاوریشان ظاهر است
که میری ولایت خودرا باختیار خود سرشته می نمودند ودست مدعی از ولایت شان کز تاه
بود چنانچه پاد شاه بخارا باهمه شوکت وشان وبزرگی که مشهور آفاق بود شهر سبز را
تصرف کرده نمی توانست بهر حال وزیر محمد اكبرخان که از حضور حاکم شهر سبز عزت
كلی دید ودشدنی پادشاه بخارا را باوشان ملاحظه نمود ثانی بعوض احسان شان بتدبير
مستحكمی شهر سبز شده اول امر بکندن خندق نمود وفرمود كه خندق عميق کنده شود
دویم پیوسته بخندق دیوار بزرگی بر پا کرد که عرض دیوار شش ذرعه می شد و دیوار را
بلند ساخت سخت مستحكم نمود چنانچه گلوله توپ تا ثیر نمیکرد گویا قلعه شهر سبزرا سد سکندر
ساخت لاكن بمصلحت دید حاکم شهر سبز شب وروز بتدبیر خلاصی امیر دو ست محمد خان
ودیگران بودند ومیکوشیدند تا آدمان جرار کاردان وقابل دست یاب کرده بخلاصیشان
در بخارا فرستادند هنوز بگر فتاری تعمير خندق وديوار قلعة شهر سبز گر فتار بودند و
يوميه وزیر اكبرخان بوجود شريف خود بالای مردم مامور خندق ودیوار گشته متوجه
تعمیر می بودند که از فضل خداوند آدمان ماموری بخارا که بخلاصی امير دوست محمدخان
رفته بودند بتدبیر نقب بردن وتدبیرهای دیگر امير موصوف را از سياه چاه عمیق بر آورده
باخود داخل شهر سبز نمودند واز حضور حاکم مذکور بعوض خدمت بزرگ بهره مندشدند
و سرافرازی حاصل کردند لاكن روز و رود امير دوست محمد خان بشهر سبز حاكم و
کار گذاران وبزرگان در بار وجميع فقرای ولایت باستقبال برآمده پاد شاه افغا نستان
را با عزاز تمام چنانچه سزاوار پادشا هانست داخل شهر نمودند و جله شان بحضور پادشاه
کمر بخدمت بستند و خدمتگذاری ومهمانداری را بجاه آوردند و بعیش وعشرت نشستند.
اکنون از رویداد برآمدن امير دوست محمدخان از زندان بخارا شنوید : روز یکه امیر
موصوف از سياه چاه بدر می شد متفكر و پراکنده بود زیرا که زندان بان هر روز
دونویت فرود آمده امیر دوست محمد خان را بچشم سر میدید چون امیر مذکور متفکر
شد بدرالدینخان که یکی از محبوسان و خدمتگار معتبر امیر بود تدبیری بکار برده
امير دوست محمد خان را مرخص کرد وخود در بستر امیر مذکور بخواب رفت زندان بان
بقرار ماموری داخل زندان شد امیر دوست محمدخان را بر خلاف هر روزه بخواب دیده سخن
نکرده برگشت بعد از ساعتی باز آمده امير موصوف را در خواب یافت منفکر شده بحیرت
مانده بازهم بر گشته از زندان برآمد کرت سوم داخل زندان شد دید که هنوز سر کار
امیر راحت است بی طاقت شده حرکت داد شخص خوابیده حرکت نکرد تا کار بمجاد له
کشید همین که زندان بان به قبض وغصب سرزد و حرکت داد شخص خوابیده که قبل از ان بعقل
کامل خود تدبیری بکار برده بود ازجاء برخواست اکنون محرر كتاب و تحرير كننده
گزارشات در این فقره متحیر مانده که تدبیر شخص خوابیده را بقول راوی که شنیده
دارم در قید تحریر در آورم یا نه ؟ زیرا که مجمل نکته ایست و نکته قبیح است هر چند که
راست باشد هم چندان اظهار آن لطافی ندارد اما خالی از نزاکت هم نیست یاری چیزی که
محرر کتاب خواه زشت خواه زیبا دیده یا شنیده دارم مینویسیم زیراکه در اول کتاب
بخدمت خواننده وشنونده عرض کرده بودم .
(۱۱)
و نيك را نیکی و بد را بد رسد باری تدبیر شخص خوابیده این بود که قدری بی خال
خود را در پهلوی خود آماده داشت فوراً که از چاه جست قدری بر روی خود و باقی را بسر
و روی زندان بان مالیده نعرۀ از جگر بر کشید و خود را بدر جنون زده حمله بر زندان بان
نمود و غوغا کرد تا اینکه غوغا بلند شد و زندان بان فرار کرد و دیگران خبر یافتند و
دیوانه را از زندان بدر کردند و بامر پادشاه بخارا بحضور برده عرضه داشت نمودند
چون نظر پاد شاه به بدر الدین خان افتاد و او و زندان بان را بوقلمون دیدند پاد شاه
و بزرگان در بار بخنده در افتادند متوقی يقين بودند که از بدرالدین خان نتيجة ديگر
صادر شد و دونفی دیگر را بمثل زندان بان نجس ساخت زیرا که قد ر دیگر از بی خال
در بغل داشت ، هـر باد که بر خيزد .ل به سر گل ریزد » ،، این بود پادشاه قوی شوکت
بخارا فوراً امر کرد که ینفی را وا گذار شوید بلکه از شهر بخارا بدر کشید خلاصه کلام
چون بدرالدين خان بتدبير نیکو خود را از زندان بدر کرده از شهر بخارا نجات یافت
بادل شاد وارد شهرسبز گردید و بحضور سر کار امیر دوست محمدخان مشرف شد و قضیۀ
خلاصی خود را بحضور امیر موصوف وحاكم شهر سبز و بزرگان در باز تقریر کرده جمیع
او شان را بخنده در آورد و هزار آفرین شنید اكنون سر مطلب باز گردیم چون مدتی
در شهر سبز به آسودگی گزارش یافت و کسوت های زندان از طبیعت سر کار امیر
دوست محمد خان بر طرف شد خیال افغانستان بخاطر سر کار والا بار جای گیر شد بعد
امیر دوست محمد خان بصلاح وصوابدید حاكم شهر سبز و وزیر محمد اکـبر خان ارادۀ
افغانستان کرده وزیر اكبر خان را چندی دیگر در شهر سبز معطل کرد تا خندق و
دیوار قلعه انجام یابد اکنون وزیر محمد اکبرخان را در شهر سبز بیگذازید چند کلمه
از رویداد امیر دوست محمد خان بشنوید، چون سر كار والا تبار امير كبير امير دوست محمد
خان از شهر سبز مرخص شده روانه کابل شدند ونیت تسخیر نمودن افغانستان را بخاطر
داشت و مردم افغانستان را از خود می پنداشت آسودہ خاطر رهسپار شد مگر گاه گاهی
از کمال هوشیاری و فراست بخاطر میگذراند که هر گاه مردم کابل با من کمر بستگی
نکردند لازم که نزد انگلیس رفته پناه بدولت برطانیه درامور دنیوی ببرم و امیدوار تقدیرات
خود باشم چنانچه بهمین اراده روانه شدند لا آن کشمبه بخاطر می گذ را ندند که هر گاه
مردم کابل وافغانستان بحضور سر کار جمع آمدند و با من یاوری کردند و مدد کاری نمودند
و مرا بپادشاهی قبول ساختند رجوع به غزای محمدی (ص) میدارم و غزا را بنیاد میکنم و در مقابل
لشکر انگلیس لشکر کشی میدارم و خدا ورسول خدا را از خود ومردم افغا نستان خورسند
می سازم و هر گاه قضیه بر عکس افتاد بدون خوف ورجا خود را بدولت انگيلس وامی گذارم
تا خواست خداوند چه باشد بهمین منوال منزل و مراحل طی کرده خود را در تا شقرغان رسانید
از آنجا خطوط بسیاری بمردم افغانستان فرستاد و از آمدن خود اطلاع داد وچند روزی در
تا شقرغان استقامت کرد و جوابی نیامد بعدازان از تاشقرغان حرکت فرمائید، و در حدود کابل
رسید و آوازه در افتاد و دورو نزديك اطراف کابل شنیدند و گوشزد شاه و گدا شد و تمامی
خلق از وروء امیر دوست محمد خان اطلاع یافتند لا كن مردم کابل و اطراف آن از خوف لشکر
انگلیس حرکت نکردند و بمنزل و ماوای خود برقرار ماندند و خود را از شر لشکر فرنگي
(۱۲)
محافظت کردند و آسوده خاطر نشستند اما امیر موصوف شب و روز بتدبیر گرفتن کابل
میبود ویومیه بمردم افغانستان فرمان مهر و محبت و فرمان قبض و غضب میفرستاد و انتظار
جواب مردم بود تا اینکه از هر سوء ناامید شد و کوشش های خود را سودمند ندید و از مردم
کابل احدی به پیرامون وی نگردید و از خلق افغانستان مایوس شد ناچار مایوس وار
بدون واسطه از حدود کابل در شهر کابل در سیاه سنگ نزد صاحبان انگلیسی رفته بدولت
برطانیه پناه برد افسران دولت برطانیه ازوورد امیر دوست محمدخان استقبال کرده درعزت
داری شان افزودند و شرائط مهمانداری را بجا آوردند و در غمد متسگذاری پادشاه کابل
امیر دوست محمدخان کمی و کوتاهی نکردند لاکن افسران دولت انگلیس مابین خود
کنکاش کردند و گفتند که شاه شجاع نمک خوار و پر ورش یافته دولت برطانیه و امیر
دوست محمدخان بیگانە ودوست شدن مذکور بدولت انگلیس بحی دشوار است خصوص
که امروز شاه شجاع را با خود آورده بە تخت کابل بر قرار کردیم و پادشاهی را بوی تفویض
نمودیم و در جمیع افغانستان شهرت دادیم و خود را لشکر شاه نامیدیم چه نوع سزاوار است
که شاه را با وجود نمك خوارگی عزل کرده شخص بیگانه را بجای شاه پادشاه سازیم پس
در این صورت باید امیر دوست محمدخان را باعال و اطفال بجانب هندوستان بفرستیم و خود را
ودولت خود را و افغانستان را از شر او محافظت بداریم چنانچه بعد از چند روزی امیر
دوست محمدخان را با عیال واطفال و تعلقات شان روانه هندوستان فرمودند وشاه شجاع را
بدولت و اقبال صاحب تاج و تخت دارالسلطنه کابل نمودند وسکه سلطنت افغانستان را بنام
نامی شاه زدند وغیر دولت خود را چنین دیدند زیرا که افسران دولت انگلیس در اصل بقصد
انتقام مردم افغانستان آمده بودند ویومیه بتدبیر و تعمق از مردم کابل انتقام میکشیدند
وهرشخصی رایبگناه بی گناهی گناه گار فرموده قصاص مینمودند بهمین منوال گویامب
را بروز می آوردند و روز را به شب می رساندند و دولت خود را در ولایت افغانستان مستحکم
قرار میدادند و تدبیرات خود را کامل میدانستند اکنون دولت انگلیس را در
کمال مغروری در دارالسلطنه کابل برقرار مانده فقره چندی از واقعات و گزارشات
وزیر محمد اکبر خان بشنوید، که در شهر سبز بجهت انجام یافتن خندق ودیوار شهر معطل شده
بود بعد از رفتن امیر دوست محمد خان بجانب افغانستان دوماه دیگر وزیر مذکور در شهر سبز
توقف کرده در و دیوار و خندق را تمام کرده چون سد سکندر مستحکم کردودر خور احسان
حاکم شهر سبز چنان قلعه واسد سدیدی ساخت که گویا قلعه آهنین و یا سد سکندر ساخته شد
بعد ازان بصلاح وصوابدید حاکم شهر سبز و به خرسندی ورضامندی طرفین مرخص شده عازم
کابل گردید لهذا حاکم شهر سبز و بزرگان ولایت از طریقه عزتداری و مهمان نوازی يك
منزل برکاب وزیر مذکور همراهی کرده بعد مرخص فرمودند و چقدر احسان و نوازش که
سزاوار هم چنان بزرگی باشد در بارهٔ وزیر محمد اکبرخان بدار سانیدند خلاصه کلام وزیر
محمد اکبرخان از شهر سبز حرکت فرمایده منزل بمنزل راه سپار شدند تا آنکه وارد تاشقرغان
گردیدند در تاشقرغان از محبوسی امیر دوست محمد خان پدرخود و فرستادن بجانب هندوستان
واقف گردیده بسی پریشان شد اما چون شخص کامل وصاحب تدبیر بود از ان پریشانی خود
را بازداشته بادل قوی بتدبیر کار و تسخیر افغانستان کمر بسته امیدواری خود را بخدا وند
(١٢)
کریم داشت و خطوط بسیاری از تاشقرغان بجهت بزرگان کابل و اطراف کابل فرستاد
از ورود خود اطلاع دادند و ترغیب بغزا نمودند و از نوازشات حضور خود همه را امیدوار
ساختند چه انچه در مدت سه روز جميع خطوط مردم بکابل فرستاده شد و آسوده خاطر شدند
روز چهارم از تاشقرغان حرکت فرمائیده بسرعت تمام خود را در با میان که گویادر وا زه
کابل است رسانیدند و از آنجا نیز بمردم افغانستان خصوص کابل و اطراف کابل خط
فرستادند و اطلاع دهی کردند و امر بشورش نمودند چنانچه قبل از ان هم از بدرفتاری فرنگی
وسخن های قبیح شاه شجاع مردم اطراف کابل و بزرگان شهر کابل سر بشورش برداشته
بودند ازان جمله شجاع الدوله که پدرش وزیر شاه شجاع نامیده میشد و از ستم انگلیس
باعث مردم کابل در آزار بود خصوص از حضور خود شاه بچند وجه خاطر آزرده داشت
اضافه بران روزی از اقوام وزیر بحضور شاه یکصد سوار سان میداد البته سو اران قدری
پراکنده بودند شاه در بارهٔ ایشان تمسخر کرد و سخنهای زشت بیان فرمود چنانچه سابق
برین هم شاه خورد و بزرگ کابل را نمک بحرام مینامید تا اینکه تاب وطاقت بر جگر
شجاع الدوله نمانده کمر به قتل شاه بسته کرد و به ارادهٔ قتل شاه شب را برود می آورد و روز
را بشب میرساند اتفاقا ازین طرف خطوط وزیر محمد اکبرخان رسید و از ورود خود اطلاع
داد بعد ازان شجاع الدوله با دل قوی ارادهٔ قتل شاه را بخود مصمم کرد و با چند نفر بزرگان
که همه باوی گرویده بودند آماده کار شدنه به قتل گاه که موضع در ودشاه بود رفتند
ومنتظر آمدن شاه نشستند لاکن قاعدهٔ شاه چنان بود که وقت سحر قبل از شفق دمیدن از
بالا حصار کابل سوار میان شده با قلیلی خدمتگار در لشکرگاه انگلیس که بسیاه سنگ
توقف داشت میرفت و نماز صبح را با مردم اسلام که در لشکر فرنگی بودند با جماعت
میخواند و تا ساعت نه بجه روز در سیاه سنگ می بودند ثانی سوار شده در بالاحصار می آمدند
وبر سر یر حکمرانی بر تخت سلطنت می نشستند و فرمان فرمائی نموده سه ساعت متوجه عرض
وداد فقرا میبودند تا آنکه شجاع الدوله که بهمین اراده کمر بسته بودند فرصت یافته
باتفاق چند نفر خفیہ بدروازهٔ بالاحصار نزديك آمده کمین کردند و انتظار ورود شاه را
میکشیدند تا وقتی که آمدن شاه ظاهر شد و با مشعل های افروخته از دروازه بالاحصار فرود
آمدند و نزديك بقاتلان رسیدند شجاع الدوله که سر کرده قاتلان و محرك قتل شاه بود و
انتظار همین فرصت بود فوراً خود را بشاه رسانیده حمله کرد و دیگران نیز خود را رساندند
و بضرب تیغ تیز وخنجر خون ریز شاه مظلوم را از پای در آوردند وخون او را بخاک ریختند
و نعش شاه بیچاره را در همانجا گذاشتند و بماوای خود رفتند چون صبح نزديك بود وشفق
دمید و روشنی دست داد شورشی عظیم بر پاشد و غلغله بالا گرفت و غوغا از مردم کابل برخواست
و از هر جانب خلق عظیم جمع آمدند از ین واقعه جگرسوز لشکر انگلیس وافسران مذکور
پراکنده احوال و پریشان خاطر شدند و بحال پر اختلال خود درماندند و راه چاره را مسدود
دیدند لاچار در حدود سیاه سنگ و باغ شاه شکر زدند و غوغا قلعه بند کردند و خودداری
خود ولشکر خود را می نمودند لاکن مرده شاه یکشبانه روز در زمین قتل گاه افتاد کسی
جرئت نمی کرد که دفن سازند تا آنکه خود مردم غازی دفن کرده اسم دروازه را دروازه
شاه شهید گذاشتند که تا حال هان دروازه بهمان اسم یاد کرده میشود خلاصه کلام چون
(١٤)
کابل بدیقچاء پیوست وقتل شاه مشهور آفاق شد و در ولایت شورش افتاد بزرگان کابل
خصوصا اشخا صی که فرمان وزیر محمد اکبر خان برای شان رسیده بود با اتفاق عریضه
بحضور وزیر محمد اکبر خان فرستاده از قتل شاه و بلوای مردم اطلاع دادند و عرض کردند
و خواهش نمودند که بزودی خود را برسانند وزیر محمد اکبر خان
در آنوقت از بامیان حرکت کرده در حدود هزاره جات
رسیده بودند که عریضه مردم کابل رسید و فرحت وخوشی برای وزیر مذکور دستداد
بعد ازان وزیر محمد اکبرخان راه هزاره جات را موقوف کرده بجانب کوهستان
راه سپار شدند و خود را بلا تأمل در چهاریکار که شش فرسخ تا کابل باقی مانده
بود رسانیدند و از ورود خود بمردم کابل فرمان فرستادند و بجمع آوری مردم کوهستان
سرعت نمودند وسه روز در چهاریکار استقامت ورزیدند در مدت سه روز از مردم غازی
کوهستان لشکر عظیمی حاضر شده از حضور وزیر محمد اکبرخان گذشتند روز چهارم
با اتفاق غازیان کوهستان عازم کابل شدند چون به نزديك شهر کابل رسید ند خوفاً
در کابل افتاد خلق بسیاری از اطراف کابل جمع آمدند صاحبان انگلیس بالـشـکر
مذکور که در باغ شاه وسیاه سنگ در تنگنای حیرت فرومانده روز را بهزار جبر بشب
میرساندند وشب را بهزار زحمت بروز می آوردند وراه نجات را بخود مسدود می دیدند
بخصوص از گرسنه گی که بهلاکت مقرون شده بودند وشب و روز چاره می جستند آخر الامر
مصلحت چنان دیدند و عریضه عذر آمیز بحضور فیض ظهور وزیر محمد اکبرخان فرستاده
رسیدن شان را بخود مبارك دانستند و در عریضه التماس یکساعت ملاقات نموده بودند که
درلب دریا نزديك قلعه محمود خان که پیوسته باشکر گاه فرنگی بوده است ملاقات
نمایند پس از ان کابل را بوزیر محمد اکبرخان واگذار شوند و بجانب هندوستان راه
سپار شوند اما وزیر محمد اکبرخان را خیال دیگر بود وقصد انتقام داشت و بزرگان
کابل را ازین اراده و خیال اطلاع داده بودند مختصر سخن وزیر محمد اکبر خان
بالشکر کوهستان بل غازیان جان نثار که فوج عظیمی بود متوجه کمر بقرای محمدی (ص)
بسته داشتند وارد کابل شدند و بنابزرگان کابل که آنهاهم بالشکر فراوان چون دریای
امواج آماده و تیار بودند ملحق شدند و مصلحت را یکجا قرار داده روز دیگر درلب
دریا وزیر محمد اکبر خان باسه خدمتگار جرار رمزدان ولات پر رگ بادو
افسر دیگر وسه خدمتگار باهم ملانی شدند و ملاقات کردند و باهم دست دادند و بصحبت
نشستند هنوز دو کلمه سخن نکرده بودند که وزیر محمد اکبرخان بلات کلان حمله ور
شده با خنجر خون ریز خون از بدن آن کافربد کیش برآورده زمین را گلگون
ساخت و بدن نجس او را پاره پاره کرد و خدمتگاران وزیر با دیگران در آویخته بـخـاك
هلاك انداختند وبجهنم واصل گردانیدند بعد از آن مردمان کابل و غازیان اطرافی که
جمع آمده بودند و امیدوار چنین روزی بودند و فرصت می جستند یکباره قوی دل شده
رجوع بالشکر گاه انگلیس نمودند و دست بقتل و قتال گذاشتند و در مدت یکهفته يك لك و بيست
هزار از لشکر فرنگی از افسر و سپاهی به قتل رسا نیدند و قلیلی باقی ماند آنهم زنده
بدتر از مرده چنانچه مشهور است که از جمیع لشکر فرنگی یازده نفر نجات یافته
(10)
خود را در پشاور رسانیدند و از صدمه غازیان وزحمت برف وخنك وپریشانی گرسنگی
وپراگندگی منزلها بهزار رنج وتعب طی مراحل ومنازل کرده بورود پشاور در جهنم
واصل شدند دو نفر باقی ماند که حاکم پشاور از آنها درمجلس سوال کرد که لشکر های
دولت برطانیه بچه منوال شدند و چگونه رویداد برای شان پیش آمد آنها در جواب گفتند
که جمله شان بغضب خدا وند گرفتار گردیده بسه بلای بزرگ رسیده بودند از یکطرف
گرسنگی ودیگر جانب خنك قتال وسوم ضرب دست غازیان تا اینکه جمله بقتل رسیده
تمام شدند وبدون ازما دو نفر کسی باقی نماند چنانچه بزبان هندی گفتند کـه صاف
سطی مرگيا يعنى همه بقتل رسیده صاف شدند گفته امان وجان دادند و بر فیقان خود
در جهنم ملحق شدند امان گویا از بسیاری زحمت وخوف جان وضرب دست غازیان بعد از
اظهار کردن بحضور حاکم زهره كف شدند ونفوسی باقی نماند الاعيال واطفال شـان
که آنهم اسیر و دستگیر دست غازیان شده بودند چون واقعه فرنگی تمام شد واز وجود
شوم شان کابل وافغانستان پاك گردید و آسودگی برای اسلام وغازیان غضنفر دست داد
باتفاق بزرگان ولایت وزیر محمد اکبرخان بجای پدر به تخت سلطنت بطر يقه نیابت
در دارالسلطنه شهر کابل برقرار گردیده بفرمان فرمائی وحکمرانی نشست و چند روزی
گزاش یافت و بزرگان ولایت هر کس بمنصب وجایداد خود رسیده آسوده خاطر شدند
وکمتر سرشته ولایت هم بسته شد زیرا که خرابی بسیاری بمردم افغانستان از دست برد
انگلیس رسیده بود و چنانچه زحمت وزجر دیده بودند که قلم دوزبان از تحریر و تقریر
آن عاجز وقاصر است هرگاه تحریر کننده گزارشات از این گونه رویداد را خواهم
که درقید قلم در آورم ظاهر است که دفترها گنجایش آنرا نمیدارد بهتر آنکه مختصر
تحریر دارم تا خواننده ونویسنده را ملال خاطر نشود بهر حال بعد از آن به صلاح و صواب
دید بزرگان ولایت جمیع عیال واطفال انگلیس را جمع آوری کرده بیکجاه مقرر کردند
و آدم های باانصاف واشخاص خداجوی ومردمان رحمدل مامور نمودند که متوجه احوال
شان گردیده از خوراک وپوشاك و دیگر اشیاء خورا که ومیر خورا که لازم باشه برای
شان موجود ومهیا سازند وشرایط مهمان نوازی وطریقه مسافر پروری بجاه آرند. خصوص
اطفال خورد سال دارند و آنها كودك وطفل ميباشند و مايل بخوراك انداز هراشيا وخصوص
فواکه باید موجود داشته باشید و هر وقت مايل شوند بلامضایقه بدهید و بزر گان شان را
نیز هر روز یکمراتبه ازفوا که بدهید و متوجه احوال شان شوید که آزاری بخورد و بزرگی
شان نرسد وغور مند باشند خصوص دست نامحرم بد امن عفت شان نرسیده احدی بچشم
بدی بطرف شان نظر نه افگند ودامن عصمت شان ازلوث عصیان محافظت شود هر گاه
غباری بخاطر شان برسد و ملالی برای شان پیدا شود البته از شمایان که مامور محافظت
شان میباشید باز خواست کلی خواهد شد هر چند که غیر دین وغیر ملت باشند مهمان
ومسافر واسيرنام دارند وخلق خدا میباشند از روی انصاف و مروت لازم که احدی مزاحم
نشده سزاوار احسان دانند و درباره شان نوازش را جایز شمرده تادیده شود که از پردهٔ
غیب چه بظهور می رسد خلاصه کلام چون واقعه افواج فرنگی وقتل شن در کابل خبر
دولت برطانیه رسید و در هندوستان شهرت یافت خصوص که عیال و اطفال لشکر و افسر
یادداشتهای متاخرین (۱۰۰۰ جلد) ب محمد احسان ح قربانعلی ر محمد اعظم ق رجب علی ۱۱/۸/۱۶
(١٦)
خود را در کابل اسیر ودست گیر دانسته اضافه بران تحقیق کردند ووا اسف شدند
که وزیر محمد اکبرخان درباره عیال های شان مروت کرده باپرده وعصمت نگاهداری
میدارند با وجود قتل لشگریان خود بسیار رضامندی کردند واز کردار وزیر محمد اکبرخان
زیاد خورسند شدند ودربارة امر کبیر امیر دوست محمدخان زجر و زحمت نرسانده در
عزت داری شان افزودند واحسان های زیادی درباره سرکار محبوس بادا رسانیدند
و نوازشات شاهانه فرمودند بعد ازان بخدمت امیردوست محمدخان چند فقره از دوستی
دولتین عرضه داشت کردند وجواب شنیدند وازطرفین قبول خاطر نمودند پس از ان امیر
موصوف را باعزاز تمام از کلکته بجانب ولایت افغانستان مرخص فرمودند واز قتل لات
کلان والشگریان خود ازحضور وزیر محمد اکبر خان بخدمت امیر مذکور شکایت
نکردند وفرمودند که عالی حضرت پادشاه دولت برطانیه شما را دوست میدارد وگزار شاتی
که در کابل دستداده ازتقدیرات ازلی میدانند وبوجود مبارک شما از طریقه محبت
بخشیدند و اجازه ولایت افغانستان دادند که بوطن مالوف خود بخاطر جمع رفته آسوده
خاطر به تخت دارای نشسته سلسله دوستی وروابط همسایگی را ببا دولت قوی شوکت
برطانیه ازدست ندهند وخدمت گاران دولتی که بحضور شما مامورند چنان امر شده که
تاحدود افغانستان شما را بعزت تمام خدمت کنند ورضا مندی شما را طالب باشند وشما را
داخل خطة افغانستان بدارند التماس دولت قوی شوکت از حضور اینکه عیال و اطفال
لشکر دولت انگلیس که در کابل میباشند وپسر شما وزیر محمد اکبرخان در باره
اوشان نوازش فرموده امید وارم که هم چنان بنوازشات شاهانه سر افراز ساخته واگذار
شوند وبسلامت بفرستند و تاورود پشاور مسافر نوازی بمدارند سر کاربا میر دوست
محمدخان قبولاار شده برذمه گرفتند بعد ازان روانه دارالسلطنه کابل شدند و منزل
بمنزل کار کنان دولت انگلیس درعزت داری شان افزوده خدمت صادقانه می نمودند
تا درخاک افغانستان وارد گردیدند ازینطرف وزیرمحمد اکبرخان بنابر فرمان سر کار
امیردوست محمد خان که از کلکته وبین راه فرستاده بودند عیال واطفال لشکر انگلیس
را باعزاز اعزاز واکرام باتفاق آدمان معتبر ودانشمند فرستادند امر مودند که در بین
راه چقدر که ممکن باشد در محافظت ومهمان داری شان کوشید ه بسلامت داخل
ولایت شان بدارید وتحویل کار کنان دولت انگلیس نمائید و سند حاصل کنید ودر
باز گشت برکاب ظفر انتساب سرکار والانبار امیرصاحب عازم دارالسلطنه شهر کابل
شوید چنانچه بهمین منوال داخل شهر پشاور نموده ازکار کنان دولتی سندحاصل کردند
وبرکاب سرکار همایون پیوستند مختصر کلام سخن بدراز کشید این بود که بندگان
سرکار امیر دوست محمد خان بعداز رنج سفر وزحمت های محبوسی بدولت و اقبال
بحدود بتخاك كه يك منزلی شهر کابل باشد فرود آمدند وفردای آن سوار شده عازم
شهر شدند وازحدود سیاه سنگ تا دروازه بالاحصار از ملکی ونظامی به استقبال برآمده
بعزت تمام سرکار والا تبار زحمت کشیده کرت ثانی بدست یاری پسرش
وزیر محمد اکبر خان به تخت دار السلطنه شهر کابل بر قرار گردید وسکه دولت
(۱۷)
افغانستان بنام نامی شان زده شد و خطبه سلطنت باسم سامی شان در تمامی شهرهای افغانستان
خوانده شد بعد ازان شکر خداوندی را بجا آورده رجوع به سلطنت کردند و متوجه
امور افغانستان شدند و شکست و ریخت که در زمان فرنگی دست داده بود و دویه سال
مردم افغانستان خصوص اطراف کابل از کشت و زراعت مانده بودند همه را از حضور
سررشته دادند متوجه احوالشان گردیدند و بهر کدام تحايف داده نوازش فرمودند چون
قدری از جانب آنها آسوده خاطر شدند ثانی اشخاصی که در غیبت سرکار ذوی الاقتدار
بحضور وزیر محمد اکبرخان وغیر آن خدمت کرده بودند و خدمت های بزرگ بجا آورده
سزاوار احسان بودند بنوازشات شاهانه سرافراز وممتاز گردیدند و هريك مطابق خدمات شان
بمنصب و بزرگی رسیدند اکنون از زوال ورود انگلیس در کابل که سنه یکهزار و
دوصه وپنجاه و دو هجری بود تا باز گشت امیر کبیر امیر دوست محمدخان از محبوسی
هندوستان تخمیناً سه سال بيش وكم گذارش یافت و درين همين مدت چقدر زحمت
محبوسی که در بخارا و بعد ازان در هندوستان بندگان سرکار همایون دیدند و کشیدند
شرح رویداد آن بسیار است اما سزاوار تحریر ندارد تا سخن بطول نیانجامد بهتر است
که بجای زحمت کشیدن براحت رسیدن داخل کتاب شود و از فضلات ایزدی ومرحمت
پروردگاری و کرم خداوندی نوشته شود و فرحت و خورسندی حاصل صاحب دولت گردد
و شکرانگی خداوندی را بجا آورده و شکر گزار درگاه الهی شود زیراکه دوباره
صاحب تاج و تخت افغانستان گردانید لیکن در آنوقت سنه يكهزار و دوصد وپنجاه وپنج
هجری بود که بر تخت سلطنت بر قرار شدند و صاحب تاج و نگین گردیدند هر چند
که در آن ایام از سلطنت نام بود و نشان کمتر بود چنانچه سرکار بلند اقبال بنام امیری
در افغانستان داشت اما دولت افغانستان خراج و بزرگ نبود و پادشاه مذکور از پی جایدادی
که دولت بود چنانچه مصارف لشكر ومخارج صاحب کشور نمیشد و بیزار جرثقیل و تردّد
بسیار دخل و خرج مقابل می آمد باین طریق که قندهار بتصرف سردار کهندل خان
و برادران مذکور بود برادران شان اول سردار کندل خان که بزرگ وحاكم قندهار
بود دوم سردار مهردل خان وسوم سردار رحمدل خان چهارم سردار شیر افضل خان بودند
که امرو نهی ولایت بخود آنها تعلق داشت و عهد و دیناری پادشاه را یاد آوری نمیکردند
و دیگر هرات باختیار سردار سلطان احمد خان برادر زاده سرکار والا تبار بود که
از جانب دولت ایران صاحب حکومت شده بود و خودرا وولایت خود را از ایران میدانست
از افغانستان باوجودی که برادر زاده و داماد بود اصلا ذات امیر کبیر را منظور نمی کرد
که انشاالله تعالی در وقتش شرح رویداد هرات و تصرف نمودن امیر دوست محمد خان
هرات را تحریر خواهم کرد و از ان گذشته چند برادر سرکار که یکی سردار سید محمد خان
ودوم سردار سلطان احمدخان وسوم نواب جبار خان و باقی دیگران در کابل بودند
و مبلغ های خطير تنخواه خور بودند خصوص سردار پیر محمدخان که خود را بزرگ
میدانست و برادر دولت عظیم نخواه کویا می گرفت اکنون هرگاه ازین فقره گزارشات
(۱۸)
تحریر دارم از مطلب دور می افتم همان بهتر که از مطلب سخن رانیم مدعا اینکه
امیر افغانستان با وجود اسم بزرگی که امیر نام داشت و صاحب سرین کابل واطراف کابل بود
سلطنت بزرگی نداشت لاکن دانا وزیرک وصاحب تدبیر بود بـهمان ولا یت كوچك
ودولت اندك وحکومت جزوی خودرا وسلطنت خود را نگاه می داشت وبزرگی بکار
میبرد که گویا خزینهٔ بیشمار داشت اماخدمتگاری بحضور داشت که بسی دانا
وعاقل وهوشیار بود وجمیع امورات افغانستان بوی تفویض شده بود وتمامی کارات
از جز وی تاکلی را صاحب اختیار بود چنانچه اندك چیزی اگر بحرم سرای پاد شاهی
بکار می شد وبحضور پادشاه عرض میشدوله از حضور امر می شد که ازمستوفی عبدالرزاق خان
طلب کنید که صاحب کار وصاحب اختیار وسر رشته دار ملك است بعدازان که نزد
مستوفی عبدالرزاق خان مذکور میرفتند واظهار می کردند نامبرده ساعتی تامل میکرد
وتعقیقات بسیاری بعمل می آورد هر گاه سزاوار دادن بود قبول کرده برات میداد وهرگاه
مناسب نمی دانست جواب عذر آمیز میداد و امروز وفردا میگفت گویا فردا گفتن آن
فردای قیامت می بود زیرا که ازجزوی تا کلی امورات سلطنت را میدانست و بمعرفت وی
انجام می یافت وخیرخواه دولت بود وخدمتگار صادق واگر بحضور سرکار باز گشت
رفته عرض داشت میکردند درجواب امیر میشد که سررشته دارملك مستوفی میباشد وبذمه وی
است که امورولایت را انجام دهد مختصر کلام بهمین منوال دولت قلیل را به بزرگی وتوانائی
سر رشته می کردند چنانچه پسران پادشاه که هر یک رکن سلطنت بودند بدون امرمستوفی
حرکت نمیکردند وبإجازه مستوفی بعمل می آوردند وغیای نامبر ده را عزت میدادند
وبمرتبه پدر میدانستند ازین رهگذر بود که اسم افغانستان مشهور آفاق بود ودولت های
بزرگ محتاج دوستی شان می بودند وبرادران سرکار که بالا ذكر كرده شد
از پشاور وغیره بکابل وبدور سرکار چون پروانه وارجمع آمده بودند وهر كدام
بقدر خدمتگار وتعلقات داشتند آن همه از خوان احسان پادشاه خوشه چین خرمن و بهره مند
حضور بودند وبه عیش وعشرت میگذراندند اضافه بران چقدر افواج نظامی و ملکی
وکارخانه جات توپ وتفنگ وغیره بود که ماه درماه تنخواه خور بودند خلص کلام
مختصر بهتر ازین گونه رویداد بسیار است سزاوار نوشتن ندارد تا چند سالی بهمین منوال
گزارش یافت و بعیش وعشرت میگذراندند ودادعیش میدادند تا اینکه بعد ازچند سال
سردار کهندل خان برادر سرکار که حاکم قندهار بودند وشرح رویداد شان را سابق
تحریر نموده بودم دراین وقت وفات کرد وبرادران مذکور که در قندهار فی مابین خود نفاق
راپیشه کردند واتفاق را ازدست دادند وبنیاد خودرا چون درخت کهن سال از بیخ وبن
کندند وخاك حسرت بر سر خود ریختند وتیشه بپای خویش زدند وبدست خویش دولت
خداداد را ازنفاق بر باد دادند مصدقات این مقال آنکه سر کار قوی الاقتدار پادشاه افغانستان
امیر دوست محمدخان که بزرگترین برادران وپادشاه قوی شوکت بود بعنوان فاتحه
در قندهار رفتند وازقضیه نفاق برادران اطلاع یافتند چنانچه بعداز وفات سردار کهندل خان
همچنان اسباب نفاق رابر پا کردند كه فلك كج رفتار بحیرت بازماند ودرباره شان بخنده
حسرت ناك در آمد زیرا که هر كدام خودرا صاحب سرير قندهار دانسته بتوپ وتفنگ
(۱۹)
جنگ در انداختند بعضی از بالاحصار و برخی از درون شهر و چهارسوی بازار بهم
در آمیخته خلقی را به قتل رسانیدند و مراد هيچ يك حاصل نشد تا اینکه امیر دوست محمد خان
در قندهار رسید و چند روزی توقف کرد و برادران را نصیحت فرمود و کوشش کرد سودمند
نشد عاقبت پنجنفر بزرگان ولایت و مبشران حضور را جمع کرده مصلحت خواست جملگی
بعرض حضور رسانیدند که بهتر آنست که از جانب سرکار حاكم بالاستقلال مقرر شود
و برادران از حکومت بازداشته بقدر کفاف که معشیت شان کرده شود تنخواه و جایداو
مقرر کنید تا گذران شان بخوب وجه شود بهتر ازین تدبیری نیست لهذا بعد از صلاح
وصوابدید بزرگان حضور درباره برادران قندهاری جایداو جداگانه مقرر فرمودند
و چنان سرشته برای شان بسته کردند که بیکی بدیگری دخل و غرضدار نشوند و هر کدام
بامور ملك خود باشند و مرحمت فرمودند که هر گاه یکی بدیگری دخل کند و تقاطع
نماید بسرکار والا لازم میشود که از قندهار بکابل خواسته شود و بحضور نگاهدارد
اضافه بران بمصلحت دید برادران و بزرگان دختر سردار میر افضل خان را بنام زد
سردار شیر علیخان پسر خود که برکاب سرکار حاضر بود نمودند و سررشته قندهار را
کماکانه بسته کردند و سفارشات کلّی بحاکم قندهار نمودند بار دیگر برادران را
نصیحت و نوازش فرمودند و خلعت های فاخره بهر کدام دادند بعد از ان بکار کشان قندهار
و بزرگان ولایت نوازش و مهربانی فرموده فراخور حال و مطابق منصب شان خلعت وانعام
داده خاطر مبارك را از جانب قندهار جمع کرد و بدون چون و چرا و جنگ و جدل
ولایت قندهار که خوش ترین ولایت های افغانستان و شیرین ترین شهرهای مذکور بود
بتصرف امیر کبیر امیر دوست محمد خان درآمد و بروز نيك وساعت نیکو از شهر احمد شاهی
حرکت فرموده جانب کابل راه سیار شدند و منزل و مراحل طی کرده بدولت واقبال
وارد دار السلطنه شهر کابل شدند و در تخت حکمرانی برقرار گردیدند و بعیش و عشرت
نشستند و داد عدالت گستری و رعیت پروری دادند و خلقی را برفتار نيك وخلق خوش
از خود کرده گویا با مردم کابل برادر بودند و باز فاقت و محبت میگذرانیدند و در زمان
سلطنت شان خلقی در مهد امن و امان بودند مضمر سخن و خلاصه کلام بقول کهن سالان
وسال خوردگان مدت سلطنت شان سی و هفت سال کامل شد اما بعيش وعشرت گذرانده
رضامندی خلق خدارا خواهان بودند و از مرحمت خداوند در مدت سلطنت از ابتدا و تا انتها
نوزده پسر و چند دختر بکمال رساندند و پسران خود را صاحب حکومت وصاحب افواج
ساختند و هر يك را صاحب ملك و ولایت نمودند لاکن پسران سرکار فرمان بردار پدر و خدمتگار
حضور بودند و از امر پدر تجاوز نمی کردند و تخلف نمی ورزیدند از ان سبب همه بمراد خویش
رسیده مشهور آفاق گردیدند و در عصر سلطنت امیر کبیر خطة افغانستان آسوده خاطر و برقرار
بودند و خود بندگان اقدس از خاطر جمعی تمام و خرسندی مالا کلام هر سال زمستان
با بزرگان دربار و وزیران حضور و خدمتگاران نزديك و دور با بعضی برادران خود
سر کار در ماه قوس روانه جلال آباد میشدند و در آنجا باغات بزرگ و گلهای رنگ
برنگ خصوص گل نرگس که یکفرسخ راه بوی آن بمشام انسان میرسید بهر باغات
مملو و موجود و عمارت های شاهانه که هر کدام سر بفلك ميرسيد و كشك های پادشاهانه وقصر
(۲۰)
های بی مثل و مانند و آبهای جاری بهر گوشه و کنار ساری گویا دم از جنت میزد و مقابل
فردوس خودرا نشان میداد موجود و مهیا بود و هر سر کرده بزرگ و برادران سرکار
و بزرگان دربار از خود باغی داشتند و سررشته بکار برده بودند و سه ماه زمستان را بهزار
عیش و عشرت با دوستان جانی و برادران روحانی میگذراندند و داد عیش و خرمی را می دادند
وزمستان را به تماشای گل و ریاحین وسبزه و آبهای جاری و فواکه زمستانی که مثلا نارنج
و ترنج ولیمو وغیر آن باشد تناول کرده بدرگاه الهی شکر گذار بودند از همه افضل
وبهتر اینکرهای تر و تازه که بقدرت های کامله خداوندی از نی شکر حاصل میگردد
درباره بندگان عطا میفرمود و بنده های خاکی که جزء ضعیف بودند شب و روز تناول کرده
بهزار عیش وطیش و خرمی بسر میبردند و بصحبت های دوستانه و محبت های مشفقانه که گویا
خورد و بزرگ شاه و گدا شب و روز در صحبت و محبت مساوی بودند و فرقی در بین خورد
و بزرگ نبود چنانچه فلك فتنه انگیز رشك میبرد و بعداوت می افزود و در کمین میبود
و فرصت می جست خلاصه کلام تا اینکه زمستان میگذشت و ماه حمل داخل می شد اکنون
اگر خواهم که شرح خوبی زمستان جلال آباد را بزبان قلم جاری سازم از حد توصیف
بیرون است وقلم در تقریر آن قاصر است لکن جنت دنیا نامیده و بهشت روی زمین گفته
سر مطلب باز گردیم بهر حال چون ماه حمل داخل میشد ثانی عازم دارالسلطنه شهر کابل
می شدند زیرا که در مقابل تعریف زمستان که تحریر کرده شد تعریف تابستان هم دارد
که ضد زمستان است هر گاه شرح وان در قید قلم در آورم دفترها گنجایش نمی دارد
همان بهتر که مشت نمونه خروار گویا در مقابل جنت باید دوزخ باشد هم چنین قیاس باید
کرد اضافه برین حاجت تحریر ندارد و مقصد از دست میرود اکنون در ماه حمل اشخاص
و رفتگی هر يك بقدر قوه سوغات های فواکه که بالا ذکر شد با خود می آوردند و بازماندگان
کابل شان آنقدر از خوردن آن مسرور می شدند که گویا سه ماه در جلال آباد گذرانده
باشند تا اینکه در تاریخ سنه یکهزار و دو صدو هفتادو هشت هجری بود بقرار ماموری
هرساله امیر کبیر پادشاه افغانستان امیر دوست محمد خان با خاصان حضور و بزرگان نزديك
و دور درماه قوس روانه جلال آباد شدند و بقرار سالهای گذشته داد عیش داده جلال آباد
را عشرت آباد می نمودند و آثاری از غم پیرامون خاطرشان نمیگردید لکن از کینه فلك
کج رفتار غافل بودند تا اینکه ماه حوت که يك ماه از موعد استقامت جلال آباد شان
باقی مانده بود و گرم عیش و عشرت بودند که چاپار از شهر فراه رسید و عریضه سیف الله خان
و کبل را که پسر سرکار والا بود بامر همایونی حاکم فراه مقرر بود بحضور بندگان اقدس آورد .
مضمون عریضه
آنیکه فدای حضور مبارکت شوم سردار سلطان احمد خان پسر سردار محمد عظیم خان
که حاکم دارالسلطنه هرات است لشکرهای فراوان به تسخیر شهر فراه فرستاده و میخواهد
که فراه و گرشك را از تصرف دولت خداداد سرکار والا بر آورد، بتصرف خود در آورد
هر گاه غلام نوازی کرده زودتر معالجه کردید و فوراً لشكر بكمك
فرستاديد فهو المراد والا عنقريب شهر فراه و گرشك از دست خواهد رفت زیرا که تاب
وطاقت مقابله وجرئت مقاتله بالشکر هرات ندارم و در تنگنای حیرت فرو مانده ایم .
(۲۱)
اکنون لازم شد که شرح رویداد سردار سلطان احمد خان وحکومت نمودن
مذکور در هرات را باید اختصار تحریر دارم و باز رجوع به مطلب دارم .
سردار سلطان احمد خان پسر سردار محمد عظیم خان وبرادر زاده و داماد امیر
دوست محمد خان بود و در کابل بحضور امیر کبیر استقامت داشت وبقرار پسران سرکار
بخدمت ماموری مامور بود اتفاقاً بجهت امور چندی از دنیا داری که بشر را از ان گریزی
نیست از حضور بندگان اقدس آزرده خاطر شده از کابل فرار کرد و در طهران بحضور
شهنشاه پادشاه ایران ناصر الدین شاه قاجار رفته استقامت کرد مدتی بحضور شهنشاه
ایران باعزاز واکرام بسر برد وبخدمات خود که شب وروز بحضور شاه خدمت میکرد
شاه را خرسند کرده بود ومقرر شاه در مجالس توصیف نامبرده را می نمود مدام خلعت
های فاخره ومبلغ های خطیر انعام میکرد وازوی رضا مند بود اتفاقا از مردم هرات
حرکتی صادر شد که موجب کدورت شهنشاه ایران گردید چنانچه لشکری فرستاد بعد
از مدت یکسال تصرف کرد بعد از ان که فتح نامه به طهران رسید از حضور پادشاه ایران
سردار سلطان احمد خان مامور شد وفرمان حکومت هرات را کماکان بوی تفویض
فرمودند ودخل وخرج هرات را بوی انعام کردند وبمنصب امیر پنج سرافراز نمودند این
بود که سردار سلطان احمد خان از حضور شاه مرخص شده عازم هرات شد و به تخت
دار السلطنه هرات بنشست ومدتی حکمرانی کرد وخود را وهرات را از جانب پادشاه
ایران میدانست بهرحال چون خبر سردار سلطان احمد خان وحاکم شدن مذکور در کابل
شهرت یافت و به تصدیق رسید سرکار امیر کبیر دختر خود را که عیال سردار سلطان جان
بود وصادق عقد بسته داده بود و بعد از فرار سردار سلطان احمد خان در کابل میبود در
هرات فرستاد اکنون مختصر تحریر کردم والا در خصوص هرات وگرفتن شاه دولت
انگلیس گفتگوی زیادی کرده که باعث تطویل کلام است وسزاوار کتاب تواریخ
ندانستم که درج نمایم لہذا چون چند سالی سردار سلطان احمد خان در هرات حکمران
شد بعد هوای ملك گيری وملك ستانی بخاطرش خطور کرد و به خیال قد گرفته ر
گردید وخواست که سلطنت افغانستان را از تصرف سرکار اقدس ربوده بتصرف خود
در آورد باینکه افغانستان را جزو دولت ایران سازد وخود را بدولت ایران سرافراز
گرداند بهمین خیال فاسد کمر بسته بیگرفتن فره وگرشک اراده کرد ولشکرهای فراوان
فرستاد وقلعه فره را حصاری نمود لاكن فرموده استاد است .
شعر : جنگ وصلح بی محل ناید بکار
جای گل گل باش وجای خار خار
باری سردار سلطان احمد خان غافل ماند ومغرور شد تا نتیجه خرابی برایش پیش آمد
و بر بادی دستداد چنانچه استاد میفرماید .
تا نیکی جای قدم استوار
پای منه در طلب هیچ کار
برهمه کاری که درای نخست
رخنه بیرون شدنش کن درست
اکنون سر مطلب باز گردیم واز مقصد سخن رانیم چون عريضه سیف الله خان وکیل
در جلال آباد در عین صحبت وخرسندی بحضور سرکار امجد اقدس رسید از نظر گذارش
یافت عیش همه بغم مبدل شد وشادی بغم وغصه عوض گردید سرکار والادر باره سردار
(۲۲)
سلطان احمد خان دعای بد کردند و نفرین نمودند و خود بندگان سرکار از غضب وغیض می لرزیدند چنانچه امر نمودند که بعد ازینکهفته از جلال آباد حرکت کرده تا دروازه هرات توقف نخواهم کرد بعد از آن عنان اختیار در قبضه اقتدار پرور دگار است .
مصرع « تا یار که را خواهد و میلش به که باشد » مختصر کلام بعد ازینکهفته چون امر سر کار شده بود از جلال یاد بساعت نيك حرکت فرمائیده منزل ومراحل طی فرموده عازم دارالسلطنه شهر کابل گردیدند اتفاقاً روز ورود کابل روز عید صیام بود و بامر حاکم اول لشکر نظامی و دوم اعزه واشراف کابل از شاه و گدا از خورد و بزرگ از پیر وجوان در حدود سیاه سنگ تا نزديك بالاحصار جمع آمده حد بحد بقاعده وقانون از ملکی ونظامی صف کشیده امیدوار دیدار پادشاه رعیت پرور بودند و قاضی خان علوم وعلماء وسادات چنان مصلحت دیدند که در حدود سیاه سنگ بحضور پادشاه قوی شوکت نماز عید را خوانده پادشاه خداجوی خود را دعا وفاتحه بدهند وفتح ونصرت هرات را از خداوند طلب دارند تا اینکه بندگان اشرف اقدس امجد ارفع در حدود سیاه سنگ رسیدند چون ابتداء لشکر نظامی ایستاده بودند بمجرد دیدار پادشاه سلامی گرفتند وتوپهای آتشفشان را بصدا درآوردند چنانچه هشتپات سلامی کردند بعد از آن پادشاه عدالت گستر بالای افواج نظامی رفته بايك يك از طریقه پدری احوال پرسی نموده چنانچه باالفت ومهر اظهار شفقت می کردند و می گذشتند که حد واندازه نداشت تا اینکه از لشکر نظامی در گذشتند وبه نزديك اعزه و اشراف کابل رسیدند ومردم نیز تعظیم وتکریم پادشاه خود را بجا آوردند و از صدق دل دعا وفاتحه کردند بعد ازدعا وفاتحه که مردم کابل درباره پادشاه خود نمودند خان علوم که قاضی بزرگ کابل وبزرگان علما و اشراف شهر کابل جمله بحضور بندگان سرکار آمده سلام کردند وعرضه داشت نمودند که خلق کابل از خرد وبزرگ وشاه وگدا، انتظار قدوم سرکار ذوی الاقتدار میباشند ومنتظرند که نماز عید را بحضور سرکار اقدس خوانده درباره پادشاه رعیت پرور خود که از هزار پدر مهربان تر است دعا وفاتحه بدهند زیرا که آرزومند چنین روزی بودند در آنوقت سرکار والا بحوزه فیل سوار بودند از بالای حوزه فیل به آواز بلند بمردم کابل خطاب کردند که ای خلق الله وای بزرگان کابل وای برادران دینی وای دوستان قدیمی که جمیع شمایان بمثل پدر وبرادر وفرزند سرکار همایون میباشید امروز که پادشاه شمایان من میباشم اول اینکه باشمایان در کابل بطریق برادری عمر گذرانده ام ومردم يك ولایت هستیم وشما را وعیال واطفال شمارا جمله از خود می دانم و خود را وعيال وفرزندان خود را از شمایان میدانم و فرق نمیدانم اینست که با خداوند عهد بسته ام که هرگاه حیات مستعار باقی باشد وازدعای شمایان داخل هرات شوم در مسجد جامع هرات نماز عید را بادا رسانیده در باره شما مردم ولایت خودم که کابل باشد وجمله برادر وفرزند سرکار میباشید دعا کنم وباردیگر دیدار شمارا آرزومندم که بعد از فتح هرات به بینم بهمین آرزو اراده بخیر دارم تا خواست خداوند چه باشد اکنون التماس می دارم که شما مردم کابل غم شريك وشادى شريك پادشاه خود میباشید از طرف من مرخص هستید رفته نماز عید را خوانده درباره پادشاه دعای خالص کنید وفتح هرات که نیکنامی وسر افرازی پادشاه است از خداوند طلب نمائید ودعا کنید که الله تعالی در عمر پادشاه
(۱۴)
شما بیفزاید و درمرگک مهلت بدهد تا شهر هرات بتصرف در آید و عهد یاد شاه شما که باخداوند بسته است باداء رسانده شود اکنون شما مردم که بمنزله برادر و فرزند پادشاه خود میباشید و پادشاه امروز اراده رفتن سفر هرات دارد وعازم رفتن است از شما مردم دو التماس میدارم اول اینکه اتفاق را جایز شمرید که از اتفاق جمیع کمالات بسته کشاده میشود ومهمات دشوار آسان میگردد ورضامندی خداوند در آن است « » آری باتفاق جهان میتوان گرفت» دوم ولایت خودرا از دستبرد دشمن محافظت دارید وشرط احتیاط بجا آرید که دشمن به ولایت شما دست نیابد این هم وابسته باتفاق است اکنون سردار محمدعلیخان که فرزند سردار شیرعلیخان و نواسه من است برای شما حاکم میکنم ارم و خورد سال است او را و شما را در پناه خداوند سپرده میروم تا خداوند چیزی که خواسته باشد بظهور میرساند اما بخاطر نرسانید که سردار محمد علیخان حاکم است شما بزرگان ولایت حاکم وصاحب اختیارید وسرکار والایك ورعيت ولايت را از شما میداند و بازخواست میدارد از سردار مذکور اسمی است که نواسه من است باقی شما را با خورد وبزرگ و شاه و گدا و پیر وجوان با خداوند سپردم به اعظما وسادات جملگی درباره پادشاه دعا کرد » خلص سخن چون مردم کابل دعا داده سر کار امیر دوست محمد خان از نزد مردم روانه شد ومخلوق کابل از نوازشات شاهانه ومهربانی های پدرانه پادشاه اظهار تشکر کرده به نماز عید رفتند و نماز خواند با جمیع خلق درباره پادشاه خوددعا کردند ومتفرق شدند لاكن سر كار همایون قال به مردم هم سفر ؟ « مامور هرات بودند امر نموده بودند که در شهر کابل داخل نشده در ابله شهر بحدود در یوری رفته فرود آیند ومنازل گاه کشند وخود بندگان سرکار چون ماه تابان وخورشیدنمایان در موزه فیل چون سبکتکین نشسته از دروازه لاهوری داخل شهر فردوس مانند شده از مابین کوچه و بازار عبور کردند وبازن ومرد کابل که در کوچه وبازار وسر راه ها ایستاده ومنتظر بودند اظهار محبت پدرانه فرموده دعا میکردند و دعا میگرفتند و میگذشتند تا در دریوری باشکر گاه رسیدند و بخیمه و بارگاه خسروی فرود آمدند و بزیادت شاهی نشستند و خاصی از کردراه بیاسودند بعد از آن عمله باشی را بحضور طلب کرده امر کردند که به مردم لشکری خبر رسانند که توقف کابل بیست روز است باید در مدت مذکور سررشته سفر خود را انجام بدهند وبدانند که روز بیست و یکم روز حرکت است و سرکار والا بتوكل خـــداونـــد از دریوری روز موعود مذکور حرکت فرما شده کوچا کوچ عازم سفر خیریت اثر خواهدشد ودرهیچ شهر ودیار بدون امر ضروری توقف نخواهم کرد تاخواست خداوند چه باشد «
فصل دوم در بیان رفتن بجانب هرات و مقدمه نمودن وهرات را تصرف کردن و گزارشات آن در تاریخ سنه یکهزار و دو صد و هفتاد هشت
هجری
لهذا بعد از امر امیر والا تدبیر جمیع لشکریانی که مامور سفر بودند امورات خود را سر رشته کرده آماده سفر خیریت اثر شدند وخود بندگان سرکار بعد از یکهفته کــــه از دیگر امورات لشکر و لشکریان و چندین کارهای دولتی فارغ شدند واراده رفتن
(٢٤)
بخود مصمم کردند بعد از آن اعزه و اشراف و بزرگان دربار و پسران خود را جمع کرده
چون پروانه گرد شمع دولت پوری یکجا شدند بعد از آن سردار محمد علیخان نواسه خود را
که پسر سردار شیر علیخان بود بحضور طلب کرده ولی عهد سردار شیر علیخان پسر خود ساختند
و بدست خود خلعت فاخره پوشانده و شمشیر ابلا بسته مرصع و کمربند دانه نشان بکمرش بسته
بحضور مردم و خلق الله که حسب الامر جمع آمده بودند بمنصب ولی عهدی سرفراز
گردانیدند بعد از خرسندی ولی عهدی ، اختیار حکومت دار السلطنه کابل را بوی تفویض
فرمودند و بسردار شیر علی خان پسر خود که ولی عهد حضور بود خطاب کردند که ای فرزند
هم چنان که شما ولیعهد و جانشین پدر باشید سردار محمد علیخان بامر سر کار همایون ولی عهد
شما خواهد بود خلاصه کلام در آن وقت سردار دلاور سردار محمد علیخان از عمرشان
پانزده سال گذشته بود اما با وجود صغر سن و زمان خردسالی شهزاده بلند اقبال و پادشاه زاده
خجسته خصال بود و در امور دنیوی صاحب تدبیر و در تدبیر جهانداری نیکومی دانست و در عقل
و دانش افلاطون اول و در غیرت و مردانگی نادر ثانی بود و در سخا و مروت حاتم طی را
طی نموده بود و تقویم پارینه میشمرد از عطوفت و شجاعت و سیاست گوی از میدان دلاوران
ربوده بود . « هرچه شاهان همه دارند توتنها داری » چنانچه فرموده استاد است .
قطعه
هیچ دانی که شیر مردی چیست شیر مرد زمانه دانی کیست
آنکه با دشمنان تواند ساخت وانکه با دوستان تواند زیست
مختصر کلام از ولی عهدی سردار شیر علیخان ولی عهدی سردار محمد علیخان بعضی
پسران امیر کبیر آزرده خاطر شدند و کدورت آمیز گردیدند لاکن نه دست ستیز
و نه پای گریز زیرا که عنان اختیار در قبضه اقتدار پدر بود لاچار در صبر و تحمل می افزودند
و کینه و بغض وعداوت را در سینه پر کینه جای داده انتظار فرصت بودند و موقع قصاص
می جستند و در ظاهر بطریق دیگران محبت می ورزیدند و خرسندی میکردند که انشاالله تعالی
گزارشات هر کدام را در جایش تحریر خواهم کرد و چگونگی شان را در وقتش بعرض
دوستان و برادران خواهم رسانید اکنون سر مطلب باز گردیم و از گزارشات تحریر داریم
این بود که بندگان سرکار بعد از موعد بیست روز که امر حرکت بود لشکریان کارهای
خود را انجام داده انتظار فرمان بودند که لشکریان حرکت نمایند چنانچه روز بیست و یکم
از کابل حرکت کرده وارد منزل قلعه قاضی شدند و منزل را مختصر نمودند تا بعضی
امورات نا انجام انجام یابد و سه روز دیگر در قلعه قاضی توقف کردند روز چهارم از قلعه قاضی
حسب الامر شهریاری کوچیده طی منازل قطع مراحل نمودند تا وارد غزنین شدند و از باعث
بعضی امورات لشکری سه روز دیگر در غزنین معطل کردند و شکست و ریخت باقی مانده
لشکریان را انجام دادند و لشکریان قدری آسوده شدند بعد از آن توقف را جایز ندیده
از غزنین حرکت فرما شدند و منزل بمنزل طی مراحل کرده روز هفدهم با لشکر و کشور
و اثاثیه داخل قندهار گردیدند و آسوده خاطر شدند سردار عالی مقدار سردار محمد امین خان
که بامر پدر حاکم قندهار و حکمران ولایت احمد شاهی بود در قلعه اعظم بحضور
پادشاه قوی شوکت آمده بقد مبوسی مشرف شد و بامر سرکار برگشته
(٢٥)
وارد قندهار گردیده و در خدمات پادشاهی ولشکری سرموئی تغافل نورزیده است شب
و روز خدمت گزاری وجان فشانی می کرد چنانچه شاه و گدا و جمیع لشکریان از خدمات
سردار محمد امین خان رضا مند و خرسند بودند و در هیچ گونه خدمتگزاری کم و کاستی
نمی نمود زیرا که خرسندی بندگان اقدس همایون را طالب و راغب بود و ساعت بساعت
در خدمات مرجوعه حضور پدر که پادشاه جلیل ایشان و شهنشاه افغانستان است می کوشید
و رضا مندی حضور پدر را از درگاه خداوند خواهان بود .
(اکنون شمهٔ از رویداد سردار سلطان احمد خان حاکم هرات شنید)
سردار مذکور که قبل ازین لشکر به تسخیر فراه فرستاده بود امید وار فتح و نصرت بود
چنانچه سابق تحریر نموده بودم در بلوفت از رسیدن لشکر ظفر اثر و وارد شدن قندهار
اطلاع یافته بچهار سوی حیرت در افتاد وبيك خيال را بهر طرف جولان داد غیر ازین که
ترك فره گوید دیگر علاجی بخود ندید لاچار ترك فره گفته مایوس وار فسخ عزیمت کرده
لشکر خود را از دور فراه واپس بجانب هرات طلب کرد چنانچه لشکر مذکور بلا توقف
وارد هرات شدند بعد از آن متوجه انجام لشکری وشکست وریخت افواج مذکور گردیده
آماده و مکمل ساخت چون از سرشته افواج ماموری آسوده خاطر شد رجوع بمرمت کاری
در و دیوار قلعه وخندق شده اشخاص کاردان و هوشیار را مامور مقرر کرد و امر داد
که بسرعت تمام و تلاش بسیار انجام پذیرد بعد از آن از چهار جانب شهر هرات چه دور
و نزديك غله و غیره آن چیزی که لازمه قلعه بندی باشد امر نمودند که بزودی جمع آوری
کرده داخل شهر هرات بدارند و معطل ندارند و تلاش بسیار بکار برند زیرا که دشمن
قوی در کمین است و خود را بسرعت تمام در هرات میرساند بعد ا ز آن دست ما و شما
از اطراف شهر کوتاه می گردد هر قدر کوشش و تلاش در ینوقت میکنید جایز است ظاهر
است که دشمن ما و شما را آسوده نمی گذارد و نفس به نفس میرسد و می خواهد که
هرات را از ما بگیرد وتصرف کند البته چنین خواهد کرد زیرا شخصی که دو ماه
منزل کند و زحمت سفر بکشد و با افواج دريا امواج عازم اینصوب شود معلوم است که
بی نیل مرام باز نمی گردد لاکن بندگان ماهم تا جان در تن و رمق در بدن داریم دست
ستیز را کوتاه نمی سازیم و پای گریز را لنگ میداریم و در مقابل دشمن میتازیم و باك
از مرگ خود نمی داریم تا خواست خداوند چه باشد اما شما مردم هرات که نام شما
بمردی و مردانگی شهرت یافته کمر را بمردانگی بسته دارید و غیرت ومردی را از دست
ندهید و در مقابل دشمن شمشیر زنید و داد مردانگی بدهید و نام نیکو در عالم گذارید
مصرع « تا یار کرا خواهد و میلش بکه باشد » اکنون از لشکر سر کار و توقف قندهار
سخن رانیم لهذا بعد از چند روزی از حدود قندهار حرکت فرما شده بسرعت تمام وتلاش
بسيار بجانب مقصد روانه شدند و شب و روز منازل و مراحل طی کرده مع الخير میرفتند
و توقف نمی کردند و مقصد امير والا تدبیر و سر کار والا تبار این بود و خواهش داشت
که زودتر خود را در هرات برساند و معامله هرات را بفضل خداوند زود تر انجام بدهد
(٢٦)
و از جانب هرات آسوده خاطر گردد زیرا که خیال سرکار از چندین سال قبل ازین مفکر تسخیر بخارا بود و به قصد انتقام از بخارا شب را بروز می آورد دو فرصت می جستند بنابر ان در رسیدن هرات و تصرف نمودن آن سرعت می نمودند و تلاش میکردند که شاید از هرات زود تر خلاص شده روانه بخارا شوند و انتقام بقیامت نماند لا کن ازین غافل که عنان اختیار در قبضه اقتدار پروردگار است و بنده را قدرت دم زدن نیست چنانچه فرموده استاد است.
هر چه دلم خواست نه آن می شود
هر چه خدا خواست همان میشود
چون رفته به تقدیر دیگر گون نشود
یکذره از آنچه هست افزون نشود
هان تا بجگر خویش زغم خون نکنی
کز خوردن غم بجز جگر خون نشود
مختصر کلام چون از قندهار حرکت کرده با دریای لشکر و سامان بسیار و اثاثیه بی شمار خود را در حدود فره رسانیدند اما از تلاش بسیار و منزل های دور و دراز که پی در پی زده بودند اسپ و آدم از حرکت و رفتار باز مانده بلکه چندین اسپ و استر و شتر در بین راه از طول سفر سقط شده بودند لاچار توقف کرده پانزده روز لشکریان را امر باقامت فرمودند تا از رنج راه بیاسودند اضافه بر آن شکست و ریخت کلانی در لشکر و فقرای فره از دست برد لشکر هرات بهم رسیده بود و افغان مردم فره از ظلم وستم لشکر هرات بفلک برآمده بود چنانچه هیچ آبادی در اطراف قلعه فره تا پنج فرسخ راه باقی نمانده بود بنابران بندگان سرکار پانزده روز توقف را جایز شمرده با مردم فره از روی محبت پدری و نوازش شاهی مرحمت های زیاد فرمودند چنانچه یکساله مالیات ملک را بخشیدند و چقدر نقد و جنس تقاوی دادند خصوص اشخاصی که در مقدمه قلعه بندی داد مردانگی داده خدمت های با اخلاص و جان فشانی های کمالی نموده بودند بهر کدام آنها بقرار رتبه و منزلت شان خلعت های فاخره و انعام و احسان داده بسی نوازش فرمودند و مرحمت های شاهانه نمودند و از جمیع امورات فره بخوب وجه آسوده شدند و از مردم مذکور دعا و فاتحه و رضامندی گرفتند بعد از آن بساعت نیک با دریای لشکر از دور فره حرکت فرما شده بتوکل خداوند روانه هرات شدند لاکن بعد از روز حرکت از فره قانونی بسته کردند و نظامی برپا نمودند چنانچه تمامی بارگیر لشکر که بوته می نامند مابین و توپخانه جلوی پیش رو و دیگر توپخانه سه تقسیم در سه حدود و لشکر نظامی نیز سه تقسیم یک تقسیم توپخانه پیش رو و دو تقسیم در یمین و یسار و سوار ملکی از دنبال لشکر بهمین منوال مامور و مقرر فرمودند و بهر جانب سرکردگان بزرگ و مثل پسران خود سرکار و خدمتگاران کهن سال صاحب تدبیر و جنگ دیده و کار آزموده که پستی نشیب و فراز دنیا را دیده و طی نموده بودند روانه شدند تا اینکه بدولت و اقبال وارد منزل سبزوار شدند و بخاک هرات داخل گشتند بعد از ان نیز امر فرمودند که شرایط احتیاط در باره لشکر و کشور بجاء آورده اضافه بر آن سعی بلیغ بدارند که مبادا از دشمن گزندی برسد و باشکر ظفر اثر دست بردی کنند و باعث کسر دولت قوی شوکت گردد زیرا که سردار سلطان احمد خان ، شهنواز خان نام پسری دارد که در عین شباب و مستی میباشد و در طریقه سپاهی گری طاق و در دلاوری مشهور آفاق است و در عصر خود چون رستم زال خود را می نامد و میداند.
(٢٧)
اکنون لازم شد که شمهٔ از سردار شهنواز خان باید نگاشت
و در قید تحریر و ارقام باید آورد
سردار مذکور در عین شباب و جوانی بود اما جوان دلاور و شجاع و صاحب
شمشیر و در طریقه سپاهی گری از عقائد ودواوب آگاه ودر میدان نبرد چون رستم زال
و درخیر وسخا چون حاتم طی چنانچه استاد در بارهٔ مذکورمیفرماید .
هر چه شاهان همه دارند
تو تنها داری
لهذا مردمان ترکمن که قبل ازین باطراف هرات دست بردی میکردند و چپاول می زدند
والامالی میکردند سردار مذکور باسواران جنگی ومردان دلاور از شهر هرات سوار شده
از قفای تر کمن میرفتند ومقابل میشدند وجنگ می انداختند ومقدمه گردند در آنوقت
سردارشهنوازخان چون شیرژیان و ببربیابان صف آرائی کرده دادمردانگی میدادند وزمن
معر که را از خون دلیران وترکمان لاله گون میساختند وبهر جانب می تاختند و می کشتند
ومی بستند تا شکست در لشکر تر کمن می انداختند و از غیرت ومردانگی سرموی از جان
عزیز خود خوف وبیم نمی کردند و طالب جنگ بودند چنانچه در تمامی خطهٔ ایران
بکمال شوکت شهرت یافته بودند شهنشاه ایران ناصرالدین شاه با آن عظمت و جاه
وجلال وبزرگی که تخت نشین ایران و جاه نشین کیان بودند مایل بملاقات شهنواز خان
گردیدند واسمی سردارسلطان احمدخان امیرپنج پدر شهنواز خان فرمان فرستاد طلب
حضور نمودند چنانچه حسب الفرمان شهنشاه ایران با ترتیبات شاهانه وارد تهران شدند و
منظور حضور شهنشاه عالم پناه گردیدند وبنواز شات و افر سرافراز وممتاز شده بعد از
چند روزی بامر وفرمان از حضور مرخص شده واپس عازم هرات گردیدند و مواجب وافر
وتنخواه بسیار از حضور شاه مامور و مقرر شده بود که سال بسال از حضور پدر بازیافت
می داشت و بفعالیات هرات محسوب می شد ازهمه افضل تر آنکه خداوندعالم بقدرت کاملهٔ خود
اسپی بوی عطا نموده بود که دردو زانوی اسپ دکمهٔ بزرگی داشت ومابین دکمه ها موی
عشیری پر بود واز ترکمان بقیمت چهار من نقره خریده شده بود بنابر آن اسم اسپ را
چهارمن گذاشته بودند و در تاخت وتاز چون برق لامع پرواز میکرد و هیچ سواری
بنگردش نمیرسید دروقت الامانی تر کمن وسواری سردار شهنواز خان که از قلعه هرات
بدر می شدند جمله سوار هرات ازپالای پل می گذشتند وسردار مذکور بيك اشاره اسپ
از خندق پرواز کشان می جست باری سر مطلب باز گردیم واز مدعا سخن رانیم در وقتیکه
لشکر کابل وارد سبزوار شدند سردار شهنوازخان که این چنین روزرا از خداوند میخواست
ومشتاق چنین روزی بودند از ورود سر کار اقدس امجد امیرصاحب ولشکر کابل ورسیدن
بسبز وار اطلاع یافته حضور پدر خود رفته عرضه داشت نمود که لشکر کابل د ر حدود
سبز وار رسیده وغلام میخواهد بامر واجازهٔ شما باهزارسوار جرار کار گزار جنگ جوی
وجنگ دیده راه کابل شده ازچهار جانب چپاول اندازم و داد مردانگی داده لشکر
مذکوررا چنان پراگنده سازم که تا قیامت نام بماند وبدانند که درجهان مرد بسیار است
واز عهده جنگ و جدل برآمده میتوانند واضافه ایران چقدر ممکن باشد و میسر شود
(۲۸)
از اسپ و آدم واشتر بدست آورده باز گشت بداریم و در هرات بحضور سرکار برسیم ،
نفسی راست کرده کرت ثانی و ثالث باز رو بلشکر گاه کابل کرده شمشیر تیز از غلاف
کشیده بدست ستیز دشمن کشی کنیم تا نام نیکو در عالم گذاریم خلاصة كلام سردار
دلاور سردار شهنواز خان از حضور پدر اجازه خواسته ورخصت حاصل کرده با هزار سوار
جنگجوی مردانه مقابل دشمن رفتند و خود را دو جانب قسم کردند و بلشکر کابل چپاول
زدند و داد مردانگی دادند و سرهوی در کشتن و بستن تقصیر نکردند و بانيل مرام باز
گشته داخل هرات شدند و مردانگی خود را بحضور پدر عرضه داشت کردند و چقدر مال
و اموالی که از لشکر دشمن بدست آورده بودند منظور حضور کردند و سزاوار تحسین و
آفرین شدند لاكن ازین چپاول لشکر کابل بدرجة پراکنده شده و سراسیمه گشتند کـــه
حد و اندازه ندارد و قلم دوزبان در تقریر و تعریف آن عاجز وقاصر است با وجودیکه لشکر
کابل نیز باخبر اطراف لشکر خود بودند و سرداران بزرگ و افسران جنگ دیده شب و
روز متوجه لشکر گاه خود بوده لحظه ای تغافل نمی ورزیدند و نگاهداری میکردند
وجميع لشکر شان مکمل و مصلح با كمال شوکت خود داری مینمودند بهر حال کرت ثانی
سردار شهنواز خان باتفاق سواران بلشکر کابل حمله آورده چنان زد و خورد کردند و
چپاول انداختند و خود را به خیمه گاه رسانیدند و خوف از مرگ نکردند و داد مردانگی
دادند و شمشیر خود را بلشکر گا کابل ظاهر ساختند که از حد بشر خارج وفلك كج رفتار
با وجود کج رفتاری انگشت حیرت بدندان گزیدند و تحسین و آفرین گفتند خلص سخن
در پنج شبانه روز که لشکر کابل از حدود سبزوار حرکت کرده با اطراف شهر هرات
رسیدند سردار شهنواز خان سه چپاول زدند و شبیخون انداختند وقتل وقتال نمودند و اسپ
واشتر ومال بسياری بردند و لشکر کابل را پراگنده ساختند که دوست و دشمن بمردانگی
سردار مذکور تحسین و آفرین کردند بهر حال سخن بسیار است و مردانگی سردار شهنواز خان
از حد افزون لاکن مختصر نوشتم تا خوانند. و شنونده را ملال خاطر نشود این بـــود که
لشکر کابل با وجود این همه پراگندگی چون بلای ناگهان و چون لشکر بی پایان بدون
خوف وهراس بادل قوی بسور هرات رسید. لشکر گاه ساختند و پنج روزی تحمل کردند
و خود را آسوده نمودند زیرا که مدت دو ماه بیشتر سفری بودند وشب و روز منزل میزدند
واسپ و آدم از کار مانده بودند بعد از ان بفضل خداوند و مدد سيد كائنات و خلاصة
موجودات اثنی (حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله وسلم) و بامر سر کار خدا جوی
رجوع بسنگر کردند و باطراف شهر هرات بقرار تقسیم سنگر زدند لاکن جمیع سنگرها
بتصرف پسران سرکار والانبار بود الا که سردار محمد اعظم خان سنگر نداشت زیرا
که لشکر خود را در کرم و زرعت که جایداد سردار مذکور بود گذاشته و خود با قلیلی
خدمتگار بر کاب سر کار عازم هرات گردیده بود چنانچه ازین رهگذر بندگان اقدس
از سردار مذکور آزرده خاطر بود و دائم طعنه میزدند بنابران از سنگر ومقدمه مایوس
ماند وبحضور سر کار حاضر بود و خدمت میکرد لاکن سردار محمد اعظم خان خود را
صاحب تدبیر میدانست و تدبیری بکار برده بود واز ان سبب لشکر با خود نیاورده در کرم
وزرعت مانده بود که انشاء الله تعالي در وقتش از تدبیرات سردار مذکور تحریر خواهم
کرد لهذا دروازه های شهر هرات از هر جانب مسدود وخاك ريز وسردار سلطان احمد خان
(۲۹)
معه چند هزار سوار وپیاده که همه مهر کن وجنگجوی ومرد میدان نبرد بودند درون قلعه مکمل ومسلح طالب جنگ شب را بروز می آوردند وانتظار فرمان بودند سردار شهنواز خان که این چنین روز را از خداوند طالب بودند و آرزو مند چنین روزی بودند ومیخواستند که نام نیکو درعالم گذارند مقرر بلشکر گاه کابل شبخون میزدند وچپاول می نمودند وداد مردانگی میدادند چنانچه در غیرت ومردی با در شجاعت ودلاوری کم و کاستی نداشتند ومشهور آفاق گردیده بودند اما لشکر کابل چون کوه پابرجاء شب وروز متوجه سنگر سازی بودند وازحركات سردار شهنواز خان وچپاول زدن مذکور اصلا بخاطر نمی آوردند وباك نمی داشتند وبخدمت سنگر سر گرم بودند تا اینکه سنگرهای خودرا به نزديك خندق بردند لاکن ساعتی از جنگ وجدل فارغ نبودند واز طرفین مقدمه بر پا بود و تقصیری در زد و خورد نمی کردند وداد مردانگی میدادند چنانچه چندین نقب ها ازطرفین بریده وخلقى را تلف ساخت بلکه درون نقب بعضی اوقات مقدمه میشد و باشمشیر و خنجر می کشتند و می بستند ومیزدند و در مردی کم و کاستی نداشتند خصوص دروقتی که نقب پرانده میشد هر دو لشکر دست به شمشیر بهم دیگر در آویخته جنگ می کردند وخاك معرکه را از خون دلاوران لاله گون می ساختند واز جان شیرین دست می شستند ومضایقه نمی کردند اضافه برآن سردار شهنواز خان که مقرر داد مردانگی می داد وی همچنین اسپ چهارمن که گویا بال دار بود سوار می شد وخداوندعالم بقدرت کاملهٔ خود سردار مذکور را چیزی خلق کرده بود که درعصر وزمان خود رستم زال را به نظر نمی آورد وهر مقدمه را گویا روز نوروز می پنداشت و با سواران جنگجوی وجنگ دیده که هريك خود را چون شیر ژیان درمیدان نبرد می دانستند بيك اشاره از خندق جسته بجانب لشکر دشمن حمله ور می شدند و بهرطرف می تاختند و بدشمن صرفه نمی کردند چنانچه ازطرفین داد مردانگی داده ازکشته پشته ها می ساختند وباز گشته داخل شهر می شدند و لشکر ظفر اثر وارد خیمه گاه میگشتند بهمین منوال شب وروز گزارشی داشت و چون مدت شش ماه ازین مقدمه گذشت چه در سنگر ومیدان جنگ های مردانه شد و از هیچ طرف مراد حاصل نشد روزی از بالای قلعه آواز برآمد که ای بزرگان لشکر وای لشکریان کابل امروز مقدمه موقوف عیال سردار سلطان احمد خان وفات نموده ونعش او را بجهت دفن درگذرگاه فرستاده می شود تا زمانیکه مرده بخاك سپرده شود از طرفین جنگ را موقوف دارید چون این خبر جان سوز بحضور سرکار قوی الاقتدار طاهر شد وپسران سرکار والا تبار ازین قضیه جگرسوز خبردار همه گریان ونالان شدند خصوص سردار شیرعلیخان که همشیره اصلی او بود ازشنیدن وفات همشیره خود گریبان چاك کرده فغان برداشت وغوغا نمود وبی طاقتی میکرد زیرا که والدهٔ مذكور در ایامی که سفر هرات پیش آمد درخصوص دختر خود بسردار شیرعلیخان چقدر سفارش نموده بود وبفکر آن بود که شاید فی مابین سرکار وهرات اصلاح شود وچندی رخصت دختر مرا گرفته از هرات بکابل بفرستند تا درایام پیری و کهن سالی بدیدار دختر خود مسرور گردم بنابر سفارش والده سردار شیرعلیخان بدیدار همشیره نارسیده واز ملاقات همشیره نا امید شدند بسیار غمگین و مصیبت زده شد ولحظه به لحظه بی طاقطی میکرد تا آنکه نعش عیال سردار سلطان احمد خان را از دروازه شهر هرات
(٣٠)
برآوردند سردار عبد الله خان که پسر كوچك شان بود بهمر اهی جنازۀ والده خود بر آمده
بود بـمجر دی كه نعش مذكر راب خندق رسید جـله پسر ان هنگبار وسرداران و سر كرد گان
واغره واشرف از ملكى و نظامى باسه خندق حاضر شده جنازه را بعزت تمام وحرمت بسیار
به امر سر كار بجانب كـاذر گـاه بر دند و بعزت گيلی بدست سر دار شير عليخان كه اصلى
بر ادرش بود دفن كر دند وبخاك سير دند وباز گشتند بعد از آن جمیع مر دم قلعه كه همر ای
مرده از قلعه برآمده بودند باجميع بزر گـان اشکر کـابل از شـاه وكـداه بدد يار گـاه امير
كبير امير دوست محمد خان حاضر شد فاتحه داد ند بعد از ان سر دار شير عليخان سردار
عبدالله خان خواهر زادۀ خود را بحضور سر كار والاتبار ايستاد كرده سلام دادند وجواب
سلام شنیدند امیر دوست محمد خان چون واسۀ خود را ديد ومرگ دختر را بنظر آورد
اشك حسرت از ديد، جارى ساخت وسر دار عبـ الله خـان نواسه خـودرا در بقل كشيد وازسـر
وروی او بوسه کرد و در پهلوی خود جای داد ودست پدرانه ومحبت بزر گانه بسر نواسه
خود کشید ومهر پدری را در بارۀ او بادا رسانید وساعتی محبت کرد لا کن آه حسرت ناك
از جگر خود می كشید واشك مروارید از چشم جاری داشت تا آنكه ساعتى گذار ش يافت
مردمانی که حضور داشتند تمامی متوجه بصحبت سرکار وعبدالله خان بودند بعد ازان
سر كـار محـبـت پرور از عبدالله خان نواسه خود جویاشـد که مادرت چه ناخوشی داشت و چند
وقت ناخوش کشید وبستری شد سر دار عبد الله خان از جای جسته با دو دست ادب عرض کرد که ای
بابای بزر گوار وای جد عالی تبار وای پاد شاه غریبان وای پر ورش دادۀ یتیمان وای تاج
بخش افغـانستان مادزمن ناخوش نبود و بمرض گر فتار نشده مگر از زحمت كشيدن ورنج
سفر ديدن و رسیدن درهرات وهراتـرا قلعه بند كردن دل تنگ شد رنج وغصه شب را بروز
می آورد وروز را شب میرساند نه دست ستیز و نه پای گریز داشت آنـكـه از اندوه بسـيـار
وغم بی شمار بستری شد و چند روز در بستر غم خوا بید این بود که حـلیـت عمر خود را
بشما بخشید وداغ بدل از دنیا رفت و زير خاك شد همين که سر دار عبد الله جـان در سن
كود كى جرئت سخن كرد وسخن را بكمرساند تمامی اهل مجلس از گفتار و رفتـار
و دلاوری سر دار عبد الله خان بحیرت ماندند وتحسین و آفرین كردند بعدسر كبار امير صاحب
امر کرد که عبد الله خان را بدست سر دار شیر علیخان عاطای مذ کور می دهم كه بحضور
سر كـار حاضر باشد ودیگر داخل شهر هرات نشود عبد الله خان سكوت ورزید و جوابی
نداد وننگام نيكرد امير دوست محمد خان از سكوت عبدالله خان متـحـيـر مـاند و سوال کرد
که فرزاند چرا جواب جد خود را نگفته عبد الله جان عرض كرد بابا جان هر گـاه از حضور
امر باشد واجازه بمد ين گرازم شود دوسه کلمه عرض دارم بحضـور فیض ظهـور عرضه
داشت میدارم والده ام را بجوی منظور نـگر دید که فرزند سر کار بود و پدرم كه برادر
زاده وداماد شما است نخواستید كه بيك هرات زندگـی كـند با وجود يكه شهنشاه ایران
امد کرده بود امروز برادران بزر گ دارم كـا لـمـا دشمن و بومینه با خدامقدمه میدار ند
واز طرفین دشمنی بر پاست و در كشتن وبستن تقصیری نمی دار ند چگونه سزاوار است که
بحضور شهر یار عدالت گستر باشیم و ترك پدر كـريم بهتر آنست که بر کتاب پدر جـان
دهم و ناموس ا كـبر از دست ندهم و از جمله پدر آزاران محسوب نشوم هر گـاه بند گـان
(۳۱)
اقدس امید واریم مرحمت فرماید و كوچك نوازی بدارند و تاج بخشی نماید یكبار برسد
از طریقه غلام پروری و ذره نوازی از گناه پدرم بگذرند و عفو بدارند و هرات را بار
دیگر با پدرم واگذار شوند و حضور خود سركار والا نبار مع الخیر و العافیه واپس
مراجعت كنند و بجانب كابل رهسپار شوند تا خلق عالم بداند که شهریار تاج بخش هرات
را تصرف کرده و غلام نوازی کرده با سردار سلطان احمد خان انعام نموده چنانچه از
اول دنیا تا حال سزاوار بزرگان و پادشاهان است و در کتاب جهان گشای نادری درج
است که ترکستان و هندوستان را تاج بخشی کرده و هر گاه چنین نشود و صله رحم نفرمایند
مختارند و خداوند بزرگ است و بفضل خداوند امیدواریم و تكیه بر عظمت پروردگاری
میداریم نادیده شود که از پرده غیب چه بظهور میرسد . «هرچه از دوست میرسد نیکواست»
سخن مختصر از گفتار سردار عبدالله جان تمامی اهل مجلس از خرد و بزرگ متحیر
مانده هزار تحسین و آفرین گفتند و از فضل و دانش و عقل و هوش سردار مذکور جمیع
اشخاص حضور و مردم دربار در باره شان دعا کردند ولا كن سر كار عظمت شعار با آن همه
کهن سالی و بزرگی از گفتار مذکور با وجود کودکی و کوچکی و با اینکه در زند زاده
سركار بود در غضب شده بسردار شیر علیخان امر کرد که خواهر زاده سخن دان و سخن
رس و سخن گوی دانای خود را زودتر از حضور سركار بدر کرده نزد پدرش در شهر بفرست
کا فرزند دشمن دوست نمی شود .
فرد
پسر کو ندارد نشان پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
سردار سلطان جان که پدرش بود با آنهمه احسان سرکار که در مقابل پسران خود
بلکه افضل تر پرورش داده فرزند جیگر بند خود را بوی عقد بسته دادم و شب و روز در
عزت و مرتبه او افزوده در هیچ گونه نوازش و مهربانی مضایقه نفرموده عاقبت بدون رنج
و زحمت و بدون خوف و رجا سركار والا را بدنام کرده الفرار گویان عازم ایران شد
و نزد شهنشاه ایران رفت و خدمت او را از مرحمت و مهربانی سركار افضل دانست و صاحب
حکومت هرات شد همان زمان که سركار والا از رسیدن هرات و حکومت نمودن آن
اطلاع یافته بود میخواست که لشکر کشیده آمده هرات را از وی بیگیرد و بار دیگر
روانه ایران بدارد این بود که بندگان ما خرسند شده و دولت خود دانسته اضافه بران
عمال مذکور را باعزاز تمام از دارالسلطنه کابل نزد وی فرستادیم و در مطاوی آن
فرمان محبت آمیز و شفقت انگیزی اسمی مذکور فرستادیم که سركار والا از آمدن شما
در هرات بسی خرسند گردید زیرا که از فرزندان سركار کمتر نمی باشید و بندگان اقدس
شما را دوست می دارد و بزرگانه در کردار شما نظر می اندازد از هر خصوص آسوده
خاطر باشید این بود که حکومت هرات و آب و هوای ولایت مذکور دماغ مذکور را
فاسد گردانید و هوای سلطنت افغانستان بخاطرش مصمم شد چنانچه بقصد فره كمر بسته
لشکر کشید و فراه را قلعه بند کرده و زجر و زحمتی که توانست در بارۀ مردم فراه بعمل
آورد خصوص شما مردم که حضور دارید میدانید که فکر و خیال سرکار از چند سال
(۳۲)
بایطرف بقصد انتقام پادشاه توران است و میخواهد که عازم توران شود و انتقام از پادشاه
توران و تورانیان کشد تا در مقابل کردار و رفتار پادشاه توران انتقام کشیده شود و بقیامت
نماند چه لازم که اینقدر لشکر سرکار سرگردان در بدر و سرگردان با و ر هرات آمده
هرات را قلعه بند کنند و تصرف نمایند بعد از انی که تصرف کنند دولت عالی غارجه چه
خواهد گفت البته باید بگويند که فرزند خود را از حکومت هرات عزل کرد و رواداری
نکرد عاقبت از گرفتن هرات همین ثمر خواهد بخشید و نیکنامی سرکار بدولت های غیر
همین خواهد بود شما مردم ملاحظه کنید و فکر بدارید از روی حق جوا- سر کار والا
ثور را بدهید و از حق و سخن حق نگذرید هر گاه ایرادی و ملامتی در باره سرکار بدارید
بدون خوف مضایقه ندارید و بحضور بندگان سرکار عرضه بدارید شما را سو گند
بخداوند عالم که خلق کنندۀ ما و شما است میدهم که براستی سخن کنید البته سر کار
از سخن حق نمیرنجد خصوص که هريك از شما رکن سلطنت و بازوی سر کار میبا شید
و به خیر سرکار و دولت سرکار میکوشید جمله خد متگاردان متفق الکلمه بعرض حضور
رساندند که جمله فرمایشات سرکار بحق و راستی است و هیچ ایرادی بحضور سر کار
میدانیم چه اگر میدانستیم البته عرض داشت میکردیم و مضایقه نمی نمودیم زیرا که حیات
ما الامان قدوی بسلامتی حضور سرکار است چنانچه اظهر من الشمس است که بند گان
سر کار باهزار نوش و نعمت و عیش و عشرت در جلال آباد نشسته و ما بندگان از طفیل
سرکار آسوده خاطر به عشرت میگذرانیم
سبب چه بود که سردار سلطان احمدخان از هرات حرکت کرده در بالای فره لشکر
کشید و حصاری کنید تا آنهمه زحمت و رنج سفر پیدا شود و سرکار والا لشکر با لشکر
های فراوان از لاچاری وارد هرات شود و خلقی انبوه بهمین غم و رنج سفر بر کاب سر کار
سرگردان و از خانمان آواره گردد پس در ین صورت چه گناهی و ایرادی بحضور سر کار
گفته شود خاص کلام بعد از جواب و سوال سرکار و الا تبار و بزرگان در بار که سخن
بانجام رسید سردار شیر علیخان بامر پدر عبدالله خان را با خود بعهده برده یکشبانه روز
مهر و محبت و نوازش پسرانه در بارۀ مذکور با دارسانیده خلعت های فاخره و شمشیر با ربند
طلاونه راس اسپ تازی نژاد بوی انعام فرمود و اشیا سبیکه بر کاب عبدالله خان آمده
بودند باخلعت و انعام و نوازش بزرگان با تفاق عبدالله خان مرخص فرمودند و داخل هرات
شدند خلاصه کلام بعد از رفتن سردار عبدالله خان بار دیگر جنگ و مقدمه برپا شد و از
طرفین جنگ در پیوست آواز توپ و تفنگ بر آمد و خون دلیران بزمین معرکه ریختن
گرفت و سردار شهنواز خان بطریق سابق یومیه میدان داری کرده داد مردانگی میداد
تا اینتکه قلعه بندی طول کشید و از شش ماه بیشتر گذشت بدر دم شهر قیمتی دستداد وغله
قیمت شد و یومیه غله کمیاب گردید نارقنه رفته غله و غیر آن در كاه كشان فلك موجود
نمی شد و مردم درون شهر شب ها و روز ها بگرسنگی می گذراندند داد کود کان
وضعيفان بفلك رسيد سردار سلطان احمد خان هر روزه در چهار سوق شهر می آمدند و از
انبار های سر کاری و گدام های پادشاهی غله وافر میخواستند و بحضور خود بقدر كفاف
يك هفتگی بدون وجه تقسیم میکردند و بفقرا میدادند و عذر میخواستند و تسلی میدادند
( ۳۲ )
و وعده های قوی بهر کدام جداگانه اظهار میکردند و میرفتند و هفته دیگر باز در چهار
سوق میآمدند و بقرار هفته گذشته غله میدادند و تسلی میفرمودند تا اینکه گوسفند و گاو
باقی نماند نوبت باسپ و اشتر رسید چنانچه مدتی خوراك شاه و گداء گوشت اسپ و اشتر
بود و با مر سردار سلطان احمد خان بقرار تقسیم میدادند و صرف اوقات شبانه روزی خود را
می کردند و بزحمت میگذراندند لاکن سردار سلطان احمد خان که شخص صاحب تمیز بود
بتقدیمرات کمالی و نوازشات شاهانه و محبت های پدرانه بفقرا و سپاه و خرد و بزرك شهر را
بروز و روز را بشب میرساند و وعده های نزديك ميداد و میفرمود که عنقریب اصلاح پذیر
می شود و بصلح می انجامد پنج روزی تحمل کنید و غیرت نمائید و مردی و مردانگی را
از دست ندهید تا نام نیکو در عالم گذارید ،
میرود مال قحط میماند نام نيك
بهر حال سخن پدر از تنگد باری در ضمن قلعه بندی شهر هرات وسحت گیری لشکر
ظفر اثر اطراف قلعه را بعضی از پسران بندگان سر کار خوفیه از راه نقب غله و گوسفند
واشیا خورا که بدرون شهر می فرستادند و با سردار سلطان احمد خان رابطه دوستی و قومی
را بجا میآوردند بلکه بعضی اوقات از راه نقب شبها بدرون شهر میرفتند و صحبت های برادرانه
ومحبت های مشفقانه میکردند و ناصیح به صحبت مشغول میبودند و آخر شب بر گشته
بسنگر های خود خوفیه می آمدند تا اینکه سنه یکهزار و دوصد و هفتاد و نه هجری شد و از
قلعه بندی نه ماه گذراوش یافت درین بین سردار سلطان احمد خان که مرد غیور و شجاع
و نام آور بود خصوص از مرگ عیال خود که بسیار دوست میداشت بمرض خفه قان گرفتار
شد و چندی در بستر افتاد با وجود بستری متوجه امورات جنگ و جدل می بود و مردم قلعه را
تسلی میداد تا اینکه نفس به آخر رسید و بآماده سفر عقبا گردید و بزرگان لشکر را بحضور
طلب کرده وعظ و نصیحت کرد و سخن از مردی و مردانگی زد و از حضور مرخص فرمود بعد
از یکشبانه روز دیگر وفات کرد و کار بمردم هرات تنگ شد این بود که بقرار سابق از
بالای قلعه آواز بر آمد که سردار سلطان احمد خان وفات کرده جنگ موقوف امر کنید
که در گازر گاه فیر کنده شود و در پهلوی عیالش دفن کرده میشود چنانچه بعد از ساعتی
نعش او را سر شته کرده از شهر بیرون نمودند و بقرار سابق تمام مردم اغزه واشراف
وسرداران و بزرگان لشکر جنازه سردار مذکور را از خندق باینطرف گرفته بعزت تمام
روانه گازر گاه شدند لاکن سردار شیر علیخان که بسیار خاطر خواه بود و سردار
سلطان احمد خان را دوست میداشت بامر سر کار والا تبار جمع لشکر نظامی وغیر نظامی
را در بین راه گازر گاه دو جانبه صف کشیده ایستاده کرده بودند زمانی که جنازه بهر
فوج میرسید باجه خانه سلامی میگرفتند و توپ ها سلامی میزدند تا اینکه در گازرگاه
رسید بقل مرقد عیالش دفن کردند و بازگشته بحضور فیض ظهور پادشاه عدالت گستر آمده
فاتحه دادند و سر کار غمجا جوی اشك از چشم جاری کردند و ساعتی بنگريه وغوغا وفغان
در گذشت بعد ازان از حضور باعزاز واکرام مرخص شدند خصوص اشخاصی که از شهر
(٣٤)
بركاب سردار عبدالله خان بباجنازه آمده بودند تمامى از حضور سركار معزز ومكرم مرخص شده داخل شهر هرات شدند بعد از مرخص شدن آنها بامر پادشاه خدا جوى سر دار شيرعيلخان سه روز گليم دارى نموده در فاتحه که رفتند ومردم لشكرى از خرد و بزرگ که بفاتحه آمده فاتحه ميدادند روز سوم بجميع لشكر ولشكريان را طعام دادند وختم قر آن كردند بعد از ان كه طرفين از گليم دارى تمام شدند آستافى بقرار سابقه دست و پا زوى دلاورى بر گشادند و به چنگ پيوستند ودر زدوخورد کمی وکوتائی نمی کردند لاکن بعد از فوت سردار سلطان احمدخان احوال هرات دگرگون شد ورو يداد لشكر وفقرا سرنگون گرديد واعتبار سابقه عصر پدرش باقى نماند هرچند سردار دلاور سردار شهنو از خان جانشين پدر شده از رفتار سابقه عصر پدرش بمردم سپاه وفقراء بيشتر و بهتر محبت می نمود و رفتار بزرگانه ميكرد اما اعتبار عصر پدرش باقى نمانده بود خصوص که مردم از گرسنگی بهلاكت رسيده بودند بسيار بزحمت شب را بروز می آوردند و به سختی میگذرانیدند وفغان شان بفلك رسيده بود اما تدبیران کدام های شهر تھی شده بود و انبارها خالی مانده افضل ازانکه استاد میفر مائید .
هر کس که بی رزاست چون مرغ بی بال وپر است
بی زرمنشین که کارزر دارد وزر پیش همه اعتبار زر دارد زر
گویند که اعتبار از زر بهتر مشنو تو که اعتبارزر داردوزر
قصه کوتاه احوال شهر هرات بخرابی رسید وتدبیرات بزرگان شان مقابل تقدیرات از ای برعکس افتاده ومقابل نیامد .
با قضا کارو زار نتوان كرد گله از روز گار نتوان كرد
کردگار آنچه می کند نیکوست حکم بر کردگار نتوان كرد
بلی ظاهر است که بنده ضعیف را چه قدرت است که بتلاش وسعی وکوشش مهمات خود را پیشرفت بدهد تامر حمت خداوند نشود ممكن نیست چنانچه سردار شهنواز خان که مرد میدان دلاوری بود در جرئت وشجاعت همسرخود کسی را نمیدانست زمانی بخت بر گشت وفلك کینه جو بكينه برخاست هر قدر كوشش كرد سود نه بخشید ومردم حرف او را بجوی نخريد ند .
کسي را كه تيره شود روزگار همه آن کنند کس نیاید بکار
قضارا بهمان وقت سر كار ذوى الاقتدار كه بشوق گرفتن هرات شب را بروز می آورد ناخوش شد وناخوشی سرکار يوميه ترقى كرد حکمای دانشمند وطبيب های حاذق که بركاب شان حاضر بودند شب و روز معالجه می کردند وسعى بليغ بكار ميبردند فائده حاصل نمي شد بلكه روز مره مرض ترقی میکرد اما با وجود مرض قوی وناخوشی بسیار چون شخص کهن سال بود خود را بتدبیر نگاهداری كرده سخن از گرفتن شهر هرات میزدومردم را از ناخوشی خود تسلی میداد و بگرفتن هرات ترغیب می كرد تا مردم لشكرى پرا گنده نشود خصوص از بعضی پسران خوف میداشت که حرکت بی جا نکنند وهرات را تصرف نكرده شورشی در لشكر پيدا نشود كه باعث بد نامی سرکار گردد تا اینکه یکسال بیشتر از قلعه بندى هرات گذارش یافت دران حال مرض سر كار قوی شد و ناخوشی ترقي كرد
( ٣٥ )
حکماء حضور سردار شیرعلیخان را اطلاع دادند و عرض کردند که مرض سر کار علاج
پذیر نیست لاکن خود سر کار والا تبار تجربه کار و تجربه آموخته جهان نورد جهان دیده
جهان پیموده که مرض خود را قوی دیدند دانستند که علاج پذیر نیست بعد از ان جمیع
بزرگان لشکر را با پسران خود و معتبران در بار بحضور فیض ظهور جمع کرده مجلس
بزرگی بر پا کردند و با جمله بزرگان کشکاش نمودند و فرمودند که در ده بوری کابل
سردار محمد علیخان پسر سردار شیرعلیخان را ولی عهد پدرش کرده بدست خود شمشیر
بکمرش بستم و بشما بزرگان حضور خطاب کردم که سردار شیر علیخان جانشین منست
امر و ز مرض سر کار قوی و امید صحت شدن ندارد بصلاح و صوابدید شمایان باید سر د ار
شیرعلیخان را ولی عهد سازم و بجای خود پادشاه افغانستان نمایم شمایان چه مصلحت میدهید
جمله بزرگان که حضور داشتند قبول کردند و عرض کردند که خداوند مبارک گرداند بعد از ان بدست
مبارك خود دستار خود را بسر سردار شیرعلیخان گذاشتند و شمشیر خود را بکمر ش بستند
و بحضور خرد و بزرگ و پسران خود و جمیع بزرگان لشکر و افواج در پایوج بمنصب امیری
سرافراز نمودند بعد از ان بحضور مبارك از همه مردم چه عام و كذا بيعت گرفتند
و جمله مبارك بادى كردند و از جانب امیر شیر علیخان نما می
سرکردگان و بزرگان بقدر رتبه و منزلت شان خلعت های فاخره پوشید ند
و بعد از ان بندگان سرکار نصیحت کردند و امر بفرمان برداری امیر شیر علیخان نمودند
ثانی در باب اتفاق وعظ و نصیحت فرمودند و تحقیقات بسیار و سفارشات بیشمار کردند چون
ازین رهگذر فارغ شدند در خصوص تسخیر هرات و تأخیر نکردند و سرعت نمودند با بزرگان
و سرکردگان گفتگو کردند و امر نمودند و اجازه دادند که تکیه بر ضمایر الهی کرده
بزودی یورش برند و در حیاتی سرکار شهر هرات را تصرف دارند زیرا که پاد شاه شما
که من باشم عمر خود را آخر میدانم و در باقی عمر خود اعتمادی ندارم هر چند زود تر کار
هرات را انجام بدهید آرزوی پادشاه برآورده میشود وارمان بدل نمی ماند و میخواهم
که فتح هرات را ملاحظه کنم بعد آسوده خاطر برضای خداوند واصل شوم لهذا از
فرمان های سر کار و بیان های شاهانه آن عالی تبار جمیع بزرگان حضور و سرکردگان
لشکر متفق الكلمه جواب دادند و بعرض اقدس رسانیدند و فتح هرات را بفضل خداوند
و مددگاری سید کونین بر ذمه گرفتند و تکیه بر ضمایر خداوندی کرده بتدارك فتح هرات شدند
وجمله بزرگان مصلحت را بیکجا قرار دادند چنانچه بموعد ما موری کمر را بمرد انگی
بسته باتفاق دعا و فاتحه کردند و هر يك بسنگر خود رفته آماده یورش بودند و انتظار
فرمان میبردند زیرا که اختیار جنگ به پاد شاه قوی شوکت سرکار امیر شیرعلیخان بود
و بامر سرکار جدید حمله می بردند تا اینکه از چهار جانب خبر بسر کار عالی تبار رسید
که همه آماده و تیار انتظار فرمان هستند بعد از ان امر شد که طرم چی فرمان جنگ بدهد
چنانچه حسب الامر از چهار جانب نقب های آماده شده را آتش دادند و آماده فرمان
یورش بودند تا اینکه فرمان شد و از پرانش نقب ها فارغ شدند جمیع لشکر از افسر و
سپاهی و شاه و گدا که مهیای کارزار بودند بجانب شهر یورش بردند و تاختند و طرفین به
جنگ پیوستند و مقدمه آغاز کردند و داد مردانگی دادند و بزبان گهر بار میگفتند .
( ٣٦ )
روز جنگ است و جنگ باید کرد کوشش نام و ننگ باید کرد
اینکه افواج ظفر شکوه و لشکر جرار جنگجو بدون خوف خود را بقلعه رساندند وبدنة قلعه را با شیرازه تصرف کردند اما لشکر قلعه گان با وجودی که در نزد لشکر کابل قلیل بودند وده يك شمرده نمی شدند چون پروانه بدور آن شاه سوار اعنی سردارشهنواز خان جمع بودند وجان فشانی می نمودند واسطه بلحاظه شجاعت ومردانگی میکردند و در زدوخورد وقتل وقتال تقصیر نمی نمودند وحق نمك خوارگی وپاس خدمتگذاری را بجا می آوردند وازجان شیرین مضایقه نمی کردند با وجودیکه توپهای آتش فشان لشکر کابل دود از نهاد شان میکشید ولشکر مذکور را پراگنده کرده بود که نفس کشیده نمی توانستند اما در بازار جان فروشی جان خودرا فدا کرده با شمشیر های بران مردانه وار بسر توپخانه لشکر کابل رفته حمله می کردند و می کشتند و می بستند وجان خودرا نثار بادار خود میکردند خلاصه کلام ازطلوع آفتاب تا نصف النهار جنگ پیوسته بود چنانچه شش ساعت نجومی باشدت جنگ میکردند داد مردانگی میدادند و خون از بدن یلان با شمشیر بران بخاك هلاك میریختند واز کشته پشته ها میساختند وچنان مدهوشانه جنگ میکردند که فلك كج رفتار از کردارشان بحسرت مانده بود واستاد میفرمایند .
فرد
دو لشکر چه گویم دو دریای خون بمه بسباری از آب دریا فزون
بند بیر خون ریختن تا ختند بهم تیغ ورایت بر افرا ختند
ز بشین کمان تا نماز دگر بمید ان نشد رزم سازدگر
لاکن بفضل خداوند ومرحمت حق سبحانه وتعالی در همه جا نصرت وفیروزمندی قرین حال فرخنده مآل لشکر ظفر انجام افواج پادشاه قوی شوکت می گشت و بلشکر هرات هر ساعت شکست می افتاد و هاتف غیبی ندای جگر سوز درباره لشکر هرات در میداد و به آواز بلند میگفت که ای لشکریان مردانه وای افواج دلیرانه وای سپاه نبرد پیشه زیاد براین کوشش نباید کرد كه فلك عماز از پرده نیلگون بازی تازه بنا مانده و طبل کج رفتاری مینوازد و خواهش آن دارد که صدای الفرار ازجانب لشکر جرار بلند گردد زیاد براین کوشش بی فایده سود نمی بخشد و با تقدیرات ازلی نمی توان کوشید وازقضای لم یزلای یا نمی توانید کشید ( لا راد لقضائه لا معقب لحكمه ) .
چون حاكم نافذ الامر قضا سلسله ارادت در جنباند ماهی را از قعر دریا به اوج هوا رساند ومرغ را ازاوج هوا به حضیض زمین نشاند وهیچ آفریده را در امر قضا وقدر چاره نیست جز تسلیم و رضا .
شعر
بزور وزر نشاید رد احکام قضا کردن نمی زیبد کسی را درقضا چون وچرا کردن
باری دل خوشدارید هر لباس که خیاط ارادت ایزدی بر بالای هريك ازملازمان عتبۀ عبودیت می دوزد خواه گریبانش بگوی دولت آراسته خواه دامنش به طراز محنت پیراسته بی شبهه محض عنایت وعین کرامت است .
( ٣٧ )
اگر محول حال جهانیان نه قضاست چرا مجاری احوال بر خلاف رضاست
بدو دو صاف ترا کار نیست دم در کش که هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است
غرض حین لشکر هرات بعد از غیرت و مردانگی و دشمن کشی که مقدمه را بر خلاف
مدعا دیدند و لشکر جرار خود را پریشان احوال و فتح را بجانب لشکر کابل مشاهده
نمودند لاچار ترك کار و زار کردند و تاب مقاومت و جنگجوئی بخود و لشکر خود ندیدند
نیم نفس را بخود غنیمت شمردند و جان بسلامت بردند و الامان گفتند و خود را از چنگ
لشکر خونخوار کابل رهانیدند و روانه اوطان خود شدند و بمارای خود شتافتند لاکن هر قدم
بر داشتن شان مقابل صد فرسنگ و هر لحظه رفتن شان برابر صد سال به درازی می نمود
اما غم رسیدگان وادی بلا و رنج کشیدگان زحمت و ابتلا تسلی خود را بفرد استاد میکردند.
ز رنج و راحت گیتی مرنجان دل مشو خرم که آئین جهان گاهی چنان گاهی چنین باشد
باری لشکر کابل که چون شیر غران و ببیر بیابان دست به شمشیر بران بدشمن کشی آویخته
جنگ بودند بعد از شکست لشکر هرات که دشمن قوی بودند و فرار کردند دست از جنگ
کشیدند و با فتح و فیروزی با چنگال پر که چپاول نموده بودند بجانب لشکر گاه خود باز
گشتند و دست و رو از خاك و خون شسته به آسودگی بخیمه گاه خود نشستند سردار
شو نواز خان که از مقدمه شهر شکست یافته در ارگ مستور بودند دست گیر شده با سکندرخان
و عبدالله جان برادران خود بدست سر کار امیر شیرعلیخان محبوس گشتند لاکن سر کار
امیر شیرعلیخان را چون خواهر زاده بودند عبدالله جان را که برادر كوچك مینامیدند
با عیال و اطفال شان در ارگ محافظت کردند و احتیاط فرمودند که دست نا محرم بدامان
عفت شان نرسد مختصر کلام شهر هرات بدرجه تاراج شد که در خانه و منازل يك كاسه
گلی بمردم شهر هرات باقی نماند و همه بتصرف لشکر ظفر اثر کابل در آمد چنانچه
يك شبانه روز چپاول بود و غوغای مردم بفلک میرسید زیرا که قیامت صغرا برپاشده پدر را
پروای پسر نبود و پسر را از پدر خبرنه تا اینکه بعد از يك شبانه روز جهر زده شد و امر
شد که دست تاراج بدارند و مردم را آزار ندهند و بمال خود واگذارند تا آسوده خاطر
بمنزل و مکان خود برقرار شوند اکنون چون فتح هرات حاصل شد و لشکریان از تاراج
هرات چه از جواهر و نقد و جنس و اموال و اثاث البیت که سال های سال مردم هرات جمع
آورده بودند بتصرف افواج کابل رسید تمامی شان مامور و مسرور گردیدند لهذا ازین
فتح نمایان که خداوند بفضل خود برای سر کار اشرف اقدس امیر کبیر امیر دوست محمدخان
حاصل کرد و در آخر عمر نام نیکو برایش واصل شد بندگان سر کارسجدات شکر بجا
آورده از تشویش گرفتن هرات فارغ شد و آسوده خاطر گشت بعد ازان با وجود ناخوشی
به آواز بلند به مجلس حضور که همه سرداران و بزرگان نامدار و افسران باوقار و
سرکردگان عالی تبار حاضر بودند بیان فرمود که ای جمله بزرگان و ای برادران و ای
دوستان قدیمی و دیرینه که شمایان رکن دولت سر کار هستید بدانید که پادشاه شما که من
باشم اول بفضل خداوند دوم بغیرت و مردانگی شمایان به مطلب و مراد خود رسیدم و
آرزوئی بدلم باقی نماند حال شما را بخداوند سپردم و از مردی و مردانگی شمایان که اتفاق
کرده هرات را در حیاتی سر کار گرفتید خرسندم باز هم شما را از اتفاق سخن میکنم که
( ۳۸ )
اتفاق را از دست ندهید که جمله مهمات بسته باتفاق کشاده میشود چنانچه اظهر من الشمس
فتح هرات است اکنون خداوند چه نحو خیر وصلاح بندۀ گناهگار خود را میداند
بظهور رساند برضای الهی بسی خرسندم وشکر گذارم زیرا که خداوند در بارۀ من بنده
پروری کرده حال شمایان که حاضر می باشید از خورد وبزرگ نصیحت میفرمایم بار دیگر
که دنیا گذشتنی است اول بعنایت پروردگار و امرونهی خداوند دوم با تفاق کوشیده و
نفاق را ازخود دور دارید و کبر بمردانگی بسته اتفاق کنید که خلل پذیر نیست وازمن
رضا مندی کنید که زمان رفتن است . وشما را بخداوند سپردم و السلام مختصر کلام
سرکار امیردوست محمد خان که از فتح هرات آسوده خاطر شد انتظارپيك پرورد گار
میبود وزمان ، بزمان، ساعت، بساعت متوجه احوال خود می شد وخود را آماده سفر آن
جهانی می دید تا آنکه بعداز فتح هرات روز سیزدهم جان شیرین را بجهان آفرین
سپرد و به عالم عقبا شتافت لاکن سرکار امیر شیر علیخان که جانشین پدر بود ازین
واقعۀ جان فرسای وحادثۀ اندوه افزای خاطر در یا مقاطر سرکارمذکور غبار آلود گردید .
واقسام حزن واند وه پیرامون خاطر اقدس گشت افسوس هزار افسوس که بادة این خم خانه
درد آلود است نبات این شکرستان هلاهل اندود عا لم سرا بیست تشنه فریب
ومنزل بیست پر فراز ونشیب مستی این پر سرا در پی خماریست وعاقبت این سودا را درسر
بیماری است .
شعر
نا فلك معمار این مقصوره شد بی خار غم يك گل شادی بباغ زندگا نی کس نیافت
گاستاق عمر را در مرغزار روزگار نو بهاری خالی از باد خزانی کس نیا فت
این شربتی است چشیدنی و بار محنتی است جمله را کشیدنی مرهم این زخم جزصبوری نیست
وعلاج این مرض جز شکیبائی نه .
فرد
صبوری ضروریست این درد دل را بغیر از صبوری دوا ئی نبا شد
باری بعد از فوت شهریار کشور گیر سر کار امیرشیرعلیخان باتفاق برادران و سرداران
و بزرگان بسرحته دفن پدر شده و سردار فتح محمدخان که پسروزیرمحمدا کبرخان و برادرزاده
امیر شیر علیخان بود وامیرمذکور از فرزندان خود نامبرده را افضل میدا نست امر کرد
که ازحدود اشکرگاه الی دروازه که درگاه بدوجانب راه لشکرو سپاه راصف بسته مکمل
ومصلح بسرحته تمام ایستاده کنید و بخوب وجه صف آرائی نموده انتظار فرمان باشید سردار
فتح محمدخان حسب الفرمان جمیع لشکریان را بهمان منوال بقرارقاعده وقانون نظام آماده
ومکمل کرده خود سردار مذکور انتظار فرمان میبرد تا اینکه جنازه حاضرشد سردار مذکور
حکم سلامی دادند تمامی لشکر یکباره سلامی گرفتند چنانچه جنازۀ امیر کبیر را ازمابین
لشکریامرد اواکرام تمام گذرانیدند و سرداران سرکردگان وبزرگان پیاده در جلوتابوت
روانه و اشك حسرت از دیده می باریدند وافغان مینمودند لا کن سردار فتح محمدخان از کمال
عقل و دانش وفراست که خداوند بوی عطافرموده بود در نگاهداری سرکارامیر شیرعلیخان
( 39 )
میگوشید و اطراف شان را بملازمان صداقت کیش و خدمتگداران خیر اندیش که همه فدائی
بودند محافظت می کردند زیرا که مخالف و فتنه انگیز بسیار بود تا گزندی بوجود مبارك
سر کار نرسانند خصوص بعضی برادران نامخالف جان و مخالف سلطنت سر کار میدانستند .
چنانچه ظاهر بود و از هر جانب سخن مخالفان با میر شیر علیخان میرسید که راجع به تدبیر خرابی
هستند بهر حال هر گاه ازین گونه رویدادها را درقید قلم در آورم و خواهم که سخنی باقی
نماند عمر طویل میخواهد و تفان از کاغذ و قلم بر می آید بلکه لازم نوشتن و سزاوار تحریر
ندارد و همان بهتر که بطریق اختصار نوشته شود و مختصر تقریر گردد تاملال خواننده و سامع
نشود سخن مختصر تا اینکه مردۀ امیر کبیر را در گذرگاه رسانده دفن کردند و در باز گشت نیز
بهمان منوال متوجه سر کار و اطراف سر کار بودند و به ملازمان صاحب اعتبار و اشخاص صاحب اعتماد
تحقیقات بسیار در نگاهداری سر کار نموده بودند تازمانی که در لشکر گاه آمدند و بفا تحه
نشستند و مدت هفت روز بقراری که سزاوار گلیم داری پادشاه بزرگ باشد فاتحه داری
کردند و یومیه از خوان احسان خلقی را بهره مند نمودند چون از فاتحه و گلیم داری فارغ
شدند سرکار امیر شیر علیخان برادران و سرداران و بزرگان را جمع کرده مجلس بزرگی
برپا کردند و کنکاش فرمودند و به آواز بلند امر کردند که معامله هرات انفصال یافت
و انجام پذیر شد باید که باز گردیم و مع الخیر عازم دار السلطنه کابل شویم و بامورات سلطنت
بپردازیم تا خواست خداوند چه باشد تمامی بزرگان و برادران سر کار و سرداران که داخل کنکاش
بودند همه سخن سر کار اشرف اقدس امیر شیر علیخان را پسند فرمودند و تصدیق نمودند این بود
که سردار محمد یعقوب خان پسر كوچك سر کار که در کابل بود و قبل ازین امیر کبیر
جات مكان طلب حضور فرموده بودند و حاضر بود بامر امیر مرحوم او را حاکم هرات ساختند
و مردمان عاقل و کاردان و کار گذار و اشخاص بزرگ بخدمت شان مامور فرمودند و سرشته
هرات را بدست شان دادند و از امورات هرات خاطر جمع گردیده آسوده خاطر
شدند بعد از آن به تهیه و تدارک رفتن دار السلطنه کابل شدند
و رجوع بسرشته کارات نمودند و جمیع لشکر و لشکریان را خبر دادند تا همه تدارك
خود را انجام بدهند .
باب دوم سلطنت امیر شیر علیخان بامر پدر در تاریخ سنه یکهزار و
دوصده هفتاد و نه هجری در دار السلطنه هرات مشتمل برشش فصل
فصل اول
دربیان نفاق برادران و شورش نمودن آنها و مقدمه باچ گاه باشکر ترکستان به عرفت
سردار محمد علیخان وشكست لشکر ترکستان از شمشیر لشکر کابل بحضور
سردار محمدعلیخان اکنون از رویداد نفاق برادران که ابتداء از هرات گزارش یافته
تحریر می دارم .
(٤٠)
سردار عالی تبار سردار محمد اعظم خان که بزرگ برادران بود با وسردار محمد امین خان
سردار محمد اسلم خان و دیگر مردمان فتنه انگیز که با هم بی ته بیری بودند و شب و روز بشکست سرکار
خیراندیش امیر شیرعلیخان میکوشیدند دریافت که افواج ظفر شکوه و تمامی لشکر اراده
کابل نموده سردار محمد اعظم خان از روی تمیز خود را ناخوش و بمرض زدو بحضور بندگان
امیر شیر علیخان عریضه کرد که صاحبا چند روز است که ناخوش میباشم و بندگان سرکار
بجانب کابل اراده نموده اند التماس میدارم و امیدوارم که با مراقدس از لشکر چند روزی
پیشتر حرکت بدارم تا آسوده باشم و از گرد و خاک لشکریان کناره گردم البته از عین
مرحمت شهریار است باقی سرکار و الا تبار بهتر میدانند و بندگان را فرمان برداریست
فرمان و امر و اجازه از حضور سرکار است این بود که سرکار
امیر شیر علیخان رقعه سردار محمد اعظم خان را مطالعه کرده و خنده نموده بعد به بزرگان دربار
رقعه را نشان داد و فرمود که از ناخوشی سردار محمد اعظم خان در این چند یوم شما خبردارید
جمله عرضه داشت نمودند که اصلا وقطعا" اطلاع نداریم هرگاه میشنیدیم بحضور فیض
ظهور عرضه داشت میکردیم بعد از آن بندگان اقدس فرمودند که مطلب و مدعا چیز دیگر
است اما نتیجه داد لاکن بخاطر داشته باشید که اول نفاق است و عنقریب ظاهر و هویدا
می گردد و ازین نفاق شورشها بر پا میشود که انجام نه پذیرد.
اکنون لازم شد که بدوو به مرخص شود اول اینکه امروز بندگان سر کار میتواند که
معالجه درد آنها را میکند چنانچه یوما" از مجالس هائی که تدبیر خرابی سرکار را مینمایند
آگاهم و فورا" تدارک کرده میتوانم لاکن مردمان دیگر که ازین قضیه آگاه نیستند
خواهند گفت که اول بیاله و درد ! روابل سلطنت بخرابی برادران خود کوشید و نفاق را
بر پا کرد دوم برادر بزرگ ما سردار محمد افضل خان است که در ترکستان است
نیت حق طویت سرکار چنان است که بورود دارالسلطنه کابل خود سردار کلان
سردار محمد افضل خان بجهت فاتحه پدر بدارالسلطنه خواهد آمد و بجای پدر فاتحه
خواهد داد والی بندگان سرکار بعد از ورود کابل خط خواهم فرستاد و التماس
دار السلطنه خواهم کرد بعد از ورودشان اول فاتحه دوم کنکاش میداریم و بصدق دل عرض
میکنم که شما بزرگ برادران میباشید هر چند که پدر سلطنت را به بندگان ما
تفویض کرد حال خرسندم و بصدق دل بیان مدارم که برادر بزرگ شاه میباشید و سزاوار
تاج و تخت افغانستان شما هستید و به تخت سلطنت نشسته فرمان فرمائی کنید و برادران
را چنانچه سزاوارشان دانید هر یک را برتبه شان برسانید زیرا که وصیت پدر بجا
آورده شود و نفاق بر طرف گردد و اتفاق بدست آید امیدوارم که همین فکر و خیال
سرکار مقبول طبع برادر بزرگ گردد و خلق افغانستان بدانند که پسران امیر کبیر
چفت میگان دامن اتفاق را محکم گرفتند و نفاق را از خود دور کردند چون چنین شود
هر کس از خرد و بزرگ جای خود را میشناسد و از جاده خود تجاوز نمیکند و سلطنت
افغانستان برقرار میماند و فقرا در مهد امن و امان بدعای دولت خدا داد آسوده خاطر
میگذرانند خلاصه کلام بعد از اظهار بندگان سرکار جواب رقعه سردار محمد اعظم خان
را فرستادند و اجازه مرخصی دادند اضافه بر ان تخت روان سواری حضور را باه زا
پادشاهان متأخرین (۱۰۰) جلد ب عهده احسان ع قریه عطائی ر عبد القادر ن رجب علی
(٤٢)
ازرفتن اوشان خفه نیستم وخوف ندارم اما دانسته باشید که ایرادی بهر کار باقی نماند و اینها تیشهای بود که درپای خود زدند وراجع به خرابی خود شدند.
هر چه کنی بخود کنی گرهمه نيك وبد کنی
کس نکند بجای تو هر چه کنی بخود کنی
بهر حال بعد سردار والا با بزرگان خود درباب رفتن دارالسلطنه کابل و حرکت از هرات مشورت کردند بزرگان حضور همه رای و تدبیر سرکار اقدس را پسندیدند بعد ازان سردار محمدامین خان را که برادر اصلی سرکار والا بود و بامر سرکار امیر کبیر حکومت قندهار داشت بندگان امیر شیرعلی خان مقرر فرمودند که از لشکر پیشتر حرکت فرمائیده خودرا بقندهار برسانند و محافظت دارند تا زمانیکه سرکار اشرف وارد قندهار شوند وسردار فتح خان برادرزادهٔ خودرا امر فرمودند که فوراً با دوهزار سوار خوانین رساله از راه هزاره جات که به کابل نزديك است خودرا در کابل بحضور سردار محمدعلی خان برسانید و باتفاق متوجه امورات دارالسلطنه باشید این بود که سردار امین خان بلاتوقف عازم قندهار شدند وسردار فتح محمدخان از راه هزاره جات عازم کابل گردیدند و باسردار محمدعلی خان ملحق ومتفق شدند و بندگان سرکار اشرف اقدس امجد والا به تهیه و تدارك لشکر شده در ساعت مسعود از هرات حرکت فرما شدند.
اکنون بندگان سرکار امیر شیرعلیخان را بالشکرهای ظفر شکوه وافواج جنگجو در بین راه هرات بجانب کابل بسلامت بیگدارید. چند کلمه از احوالات و شمه از رویداد سردار دلاور سردار محمدعلی خان و گزارشات کابل بشنوید. لہٰذا سردار محمدعلیخان باوجود صغرسن وعین شباب باکمال شوکت واستقلال درتخت کابل بسریر سلطنت نشسته داد عدالت میداد و چنان از لشکر و سپاه ورعیت و فقرا آگاه بود وشب وروز متوجه امورات ملکی وجنگی میشد که گرگ و شبان گوسفند بود و از دزد ورهزن نام بود ونشان نی وچنان عدالت با سیاست همراه داشت که کهن سالان روزگار تحسین و آفرین مینمودند واز احدی حرکت بیجا صادر نمیشد وخلق خدا در مهد امن امان بودند و در بارۀ شهزادهٔ بلند اقبال دعا میکردند وثنا میگفتند تا اینکه خبر فتح هرات رسید و فرحت حاصل شد به مجرد خبر فتح هرات نقاره خانهها بصدا درآمد و امر بچراغان شد و جمیع شهر کابل در کوچه و بازار وکوه ها اسباب آتش بازی و چراغان برپا گردید و تمامی بازار ها مملو از شال و کمخواب وزربفت واسباب زری وفرش های اعلا زیب و زینت داده شد و توپهای آتش فشان سیصد و يك توپ شادیانه میزدند و چنانچه اسباب عیش و نشاط برپا بود که گویا کابل به عمر ندیده بود خود بندگان سردار با سرکردگان و بزرگان شب ها داخل شهر و بازار شده با الطاف و محبت و زبان خوش و شفقت پدرانه با مردم خورد و بزرگ رفتار میکردند و از خوان احسان بمی کرانش ملکی وجنگی صبح و شام طعام تناول میکردند وفقیر وبینوا صاحب نوا میشدند و بهر شخصی که میرسیدند از شاه و گدا الفت کنان میگذشتند چنانچه بهمین منوال هفت شبانه روز چراغان مامور بود و داد عیش میدادند و بعیش وعشرت نشسته بودند که فلك کج رفتار شعبده ای برانگیخت و آمیخته به غم کرد وطبل کج رفتاری زد ورشك باحوال مردم کابل برد اغنی خبر فوت امیر کبیر امیر
(٤٣)
دوست محمد خان را بواسطة چاپار رسانید وشادی را بغم مبدل کرد بهر حال چون سردار
عالی مقدار سردار محمد علی خان صاحب تدبیر و شجاع ودلاور بودند از هیچ رهگذر
باك نكرده وخوف وبیم را بخاطر نياورده بادل قوی وخاطر جمع گلیم داری نموده
سه روز فاتحه گرفتند و مردم کابل از سپاه وفقرا فوج فوج بحضور آمده فاتحه میدادند
وطعام تناول کرده میرفتند چون روز چهارم شد واسباب غم برچیده گشت دوباره اسباب
عيش وخرمی برپا گردید زیرا که همان چاپار که فرمان وفات امیر كبير جنت مکان را
آورده بود فرمان تخت نشستن سر کار امیر شیر علی خان را که بجای پدر صاحب سریر
دولت افغانستان شده بود نیز آورده بود لاکن سردار محمد علی خان بصواب دید بزرگان
دولت وخدمتگزاران حضور اول وفات جد بزرگوار خود را افضل دانسته پیش گرفتند
وگلیم داری نمودند چون ازان رهگذر فارغ شدند امر کردند که در مسجد جامع شهر کابل
مردم از شاه وگدا وخرد و بزرگ اعزه و اشراف جمع آیند ثانی خود سردار عالی
مقدار با کمال حیثیت و جلال وعظمت وشوكت داخل مسجد جامع شدند ابتدا نماز جمعه را
ادا کرده ثانی خطیب مسجد باهر عالی بالای منبر برآمده خطبه قرائی بزبان عربی
خوانده بعد ازان خطبة سلطنت را بنام نامی بندگان اقدس امجد اشرف همایون سرکار
ذوى الاقتدار وشهريار تخت نشین افغانستان امیر شیر علی خان خواندند و از مردم مبارك
بادی گرفتند ودرهمان مجلس بزرگ بمردم خبر دادند که سه شبانه روز جشن وچراغان
وهرروزه از خوان احسان سر کار طعام فراوان آمده تناول فرمایند اما چنان جشن خسروی
برپا کردند که چشم فلك از مشاهده آن خیره گشت و همچنین خرسندی وساز وسرود
وتماشای چراغان و آتش بازی فراوان انجام یافت که چشم بیننده ندیده بود وفلك
کج رفتار هر لحظه بحیرت مینگریست وبغم فرو میرفت وانتظار فرصت میبود که طبل
کج رفتاری زند ودر مقابل شادی غم انگیزد قضا را هنوز اسباب خرمی برپا بود وعیش
وعشرت آماده که اسباب غم پیش آمد وعیش همه را بغم مبدل گردانید وفلك فتنه انگیز
آشوبی برپا کرد اعنی از جانب جلال آباد خبر وحشت انگیز رسید سردار عالی
سردار محمد اعظم خان که سال ها آماده فرصت میبود
وبهمین فکر وخيال وتدبير از هرات پیشتر مرخص شد ولشکر آماده در کرم وزرمت داشت
درین وقت که کابل را خالی دید وصاحب حکومت را خردسال دانست به تسخیر کابل
كمربسته بالشكړ آماده از راه جلال آباد عازم گردید چون این خبر در کابل بحضور
سردار دلاور سردار محمدعلیخان رسید همان فرصت چراغان بود ودادعیش میدادند فوراً
سردار عالی امر کرد که سه روز دیگر همین جشن وچراغان برپا ومجلس عيش ونشاط
آماده بهتر وبیشتر خرمی وخرسندی بداريد وبدرجه اعلى دادعیش بدهید وبدانید و آگاه
باشید که سردار محمد اعظم خان عموی بزرگ بندگان عالی حاکم شما را كه من باشم
خوردسال قیاس کرده وبه تسخیر کابل کمربسته بالشكر فراوان ازراه جلال آباد وارد
خورد کابل شده عنقریب بخیال فاسد خود بیگر فتن کابل میرسد و در اینجا شخصی را
مقابل خود نمیداند که سدراه لشكر مذكور شود زيرا كه خودرا کهن سال و تجربه کار
میداند وبندگان عالی را خوردسال میپندارد اکنون بصلاح وصوابه بدبزرگان حضور
که خیر وصلاح دانستن سردار فتح خان که فرزند ارجمند وبحضور سرکار عزيز است
(٤٤)
و برادر بزرگ بنده گان عالی است و قبل ازین چند روز پیشتر از حضور سرکار وارد
کابل شده در بنوقت با لشکر جرار از ملکی و جنگی در مقابل سردار محمد اعظم خان
میفرستیم واز درگاه خداوند امیدوارم که فرصت بمقابل شدن نرسیده فرار دشت ادبار گردد
و از فضل الهی امیدوارم که فقرای جلال آباد و کوهستانات آن حدود جواب لشکر مذکور را
بدهند بیش از اینکه برادر بزرگم سردار فتح محمد خان بمقابل وی برسد اما با وجود آن
صلاح وصواب به بزرگان حضور وا بندگان عالی منظور کرده سردار مذکور را با لشکر
و توپخانه فرستادم و شرط احتیاط بجا آوردم شما مردم از شاه و گدا و خرد و بزرگ
آسوده خاطر به عیش و عشرت خود سرگرم باشید و دادعیش بدهید و بدعای دولت خداداد
سرگرم باشید و دانسته باشید . که « خداداده را خدا داده است ، خلاصه کلام چون
از وعظ و نصيحت فقرا فارغ شدند روز دیگر سردار فتح محمد خان را بالشکر های جرار
و افواج خونخوار در مقابل لشکر سردار محمد اعظم خان فرستادند و امیدوار فتح و نصرت
بودند در جوع بدرگاه خداوند (ج) داشتند لاکن خود سردار با تغییر در سیاه سنگ
که نیم فرسخی شهر کابل است لشکر گاه ساخته خیمه و بارگاه و سراپرده برپا کردند
و با کمال تهور و شجاعت در سراپرده و بارگاه بر تخت دارای نشستند ومجلس عیش وعشرت را
بیشتر و بهتر بر پا نمودند و روز را بشب وشب را بروز بهزار ساز و سرود گذرانده شب ها
تا صبح آتش بازی و چراغان کرده و خلق شهر کابل نیز حسب الامر چراغان وآتش بازی
کرده دادعیش میدادند وفرمان نموده بودند که تاخبر فتح سردار فتح محمد خان برسد
بهمین منوال بعیش وعشرت گذرانند اتفاقا از رفتن سردار فتح محمد خان هفته ای گزارش
یافت که خبر فتح آمده و نوشته بود که بورود لشکر ظفر اثر بيك منزلی خورد کابل
سردار محمد اعظم خان از خورد کابل واپس بجانب جلال آباد حرکت فرما شدند روز پنجم
در حدود جلال آباد رسیده در مقابل سردار مذکور و لشکرش لشکرگاه کردیم و باراده آن
بودیم که فردا روز ششم بتوکل خداوند (ج) مقدمه خواهیم کرد . تا یار کرا خواهد
و میلش بیکه باشد .
اضافه بران حاکم جلال آباد که از خوف دشمن حصاری بودند از ورد لشکر خونخوار
خبر یافته دروازه های شهر را کشاده با افواج خود از شهر بدر شده در مقابل دشمن ترك
و تازی می کردند و انتظار فرمان ومتوجه امر بندگان ما بودند از فضل خداوند (ج)
و نیت پادشاه رعیت پرور شب ششم بدون جنگ وجدل و بدون تقابل شدن غیاشب سردار
محمد اعظم خان از لشکرگاه خود فراری شد ولشکر پراگنده خود را پراگنده گذاشته
جان خود را غنیمت شمرده و افواج مذکور پریشان احوال هر کس بجانب اوطان خرد
فراری شدند و بعضی از لشکریانش بحضور آمده سلام کردند و گفتند بعد ازین فرمان
چیست و بندگان عالی چه امر می فرمایند که بجا آورده شود ؟ مختصر کلام چون عریضه
سردار فتح محمد خان منظور حضور سردار محمد علیخان و بزرگان در بارشد و سردار عالی
مقدار از شنیدن آن سجدات لشکر بجا، ويك توپ شادیانه فرمودند تا گوش زد خاص وعام
گردد لهذا با یکدیگر شادی دستداد و بمردم کابل خرمی حاصل شد و بدعای دولت قوی
شوکت سرکار امیر شیر علیخان کوشیدند و جميع امـزه واشراف از جامه خانه احسان
(٤٥)
سردار عالی خلعت و انعام پوشیدند و به آسودگی نشستند سردار فتح محمد خان که در جلال آباد
توقف داشت حسب الامر بندگان عالی بعد از چند روز داخل کابل شدند و بحضور بندگان
عالی مشرف گردیدند اکنون محرر کتاب وتحریر کننده گزارشات را حرفی بخاطر
رسید که تعلق بهمین فقره که آمدن سردار محمد اعظم خان در جلال آباد و تقابل شدن
سردار فتح محمد خان وفراری سردار محمد اعظم خان از جلال آباد دارد باید مختصر تحریر
دارم تا خواننده وسامع پی به حقیقت ببرند، روزی در سمرقند به مجلس سردار محمد اسحق خان
که فراری شان بودیم نشسته صحبت میکردیم سخن از همین فقره پیش آمد و سردار
محمد اسحق خان بیان فرمود که پدرم کابل را مسخر میکرد خط والده وزیر محمد اکبر خان
در حدود خورد کابل آمد و نوشته بود که نواسه من سردار محمد علی خان خردسال است
سبب آمدن چیست زود برگردید و واپس بروید والا شیریکه در زمان طفلی بشما دادهام
نمیبخشم قبله گاهم متفکر مانده عاقبت پاس خاطر والده وزیر را کرده برگشت
و از گرفتن کابل درگذشت اما محرر کتاب متفکرم هرگاه این سخن حقیقت میداشت
اول اینکه از همین باعث لشکرهای خود را از کرم و زرمت بجنگ هرات نبرد که امیر کبیر
مکرر طعنه میزد دوم بهمین اراده و فکر و خیال که کابل را تسخیر میدارم بلیاس ناخوشی
از حضور امیر والا تدبیر سرکار امیر شیر علیخان از هرات جدا شده وسه منزل را یکی
کرده به تسخیر کابل آمد و از کرم وزرمت تا جلال آباد وغورد کابل سفر کرد و منزل زد
و دولت خرج کرد و بدروازه کابل رسید عاقبت بیکخط عیال چگونه اینقدر دولت را
برباد داد و کابل نزدیک را واگزار شده برگشت وتصرف نکرد و خود را به آرزوی
خود نرسانید اضافه بر آن هرگاه چنین میبود همچنان که با لشکر مکمل آمده بود
باید مکمل با لشکر خود برمیگشت بلکه دست آویز مادر وزیر را با لشکر نشان میداد
و با کل لشکر مشورت میکرد و بمصلحت اوشان عمل مینمود سبب چه شد که خوفیه شباشب
از لشکر فراری شد ولشکر آماده خود را پراکنده ماند و اینقدر انجام و اثاثه وتوپخانه را
برباد داد این سخن از عقل بعید است و عقل تقاضا نمیکند لاکن شخص تحریر کننده را
لازم است که شنیده ودیده را تحریر کند تا از نظر خردمندان بگذرد، اکنون سردار
محمد علیخان را در تخت دارالسلطنه شهر کابل برقرار و آسوده خاطر در جوش و خروش
عشرت گذارید. چند کلمه از گزارشات حضور سرکار همایون فال امیر شیر علیخان
شنوید که از هرات بجانب کابل حرکت فرما بودند لہٰذا چون پادشاه قوی شوکت
از امور هرات فارغ شده مراجعت بجانب کابل نمودند از بسیاری لشکر
و دوری منزلها و گرد وخاك لشکر را دو تقسیم کرده تا نصف لشکر یکروز
حرکت کنند ونصف ثانی روز دیگر تازمانی که وارد قندهار شوند وخود بندگان
اقدس با لشکر روز دوم حرکت فرما شدند بهمین منوال منزل و مراحل طی فرموده چون
ماء سریع السیر روانه بودند تا اینکه وارد شهر قره شدند بعد از آن بامر سرکار یکهفته
توقف نمودند تا قدری اسب و آدم آسوده خاطر شده از دوری منزلها آسایش یابند
بعد از زمان مهلت از حدود قره بقرار منزلهای سابقه حرکت فرمودند همچنان طی مراحل
و منازل مینمودند تا اینکه وارد قندهار شدند سردار عالی مقدار سردار محمد امین خان
حاکم قندهار که حسب الفرمان قبل از ورود سرکار بچند روز پیشتر وارد شهر بوم
( ٤٦ )
به استقبال برآمده سرکار والا را معۀ لشکریان پذیرائی کردند و مدت پانزده روز توقف
فرمودند تا جمیع لشکریان از اسپ و آدم آسوده خاطر شدند و در مدت مذکور سردار
محمدامین خان چنان مهمانداری و اعزاز و اکرام جمیع لشکریان را نمودند که سزاوار
تحسین و آفرین گشتند و سرکار ذوی الاقتدار را از خود خوشنود و خرسند گردانیدند
تا اینکه وعدۀ موعود بسر رسید و مردم از زحمت سفر و رنج کوچا کوچ بر آسودند
بعد بندگان سرکار از طریقۀ پدری و بزرگی سردار محمدامین خان را بحضور طلب کرده
خلعت فاخره و کمر بند دانه نشان و شمشیر دستۀ مرصع بدست مبارك بكمر شان
بسته کردند و دو راس اسپ عربی با زین و یراق طلا بجهت سواری شان
از حضور مهر ظهور دادند و بعد از آن بحضور بزرگان دربار وعظ
ونصیحت پدرانه در هر باب و هر خصوص دربارۀ شان بادا رسانیدند و خوشنودی بسیار و خرسندی
بی شمار از خدمات چند روزۀ شان فرمودند روز دیگر حسب الامر پادشاه قوی شوکت
از قندهار حرکت فرما شده بادیای لشکر عازم دارالسلطنۀ کابل شدند لهذا دوسه کلمه
از سردار محمداعظم خان تحریر نموده سر مطلب باز گردیم سردار مذکور بعد از فرار
از حدود جلال آباد بزحمت بسیار وز جر بی شمار خود را در کرم و زرمت که جا یداد شان
بود رسانیدند درین وقت سکونت شان در کرم می بود اما شب و روز به تهیه و تدارك لشکر گیری
و لشکر کشی و لشکر آرائی بوده ارادۀ مقدسه داشت که با لشکر ظفر اثر بندگان اقدس
مقدمه نماید و جنگ اندازد لاکن استاد میفرماید ـ این محال است و خیال است وجنون.
خلاصه کلام سر مطلب باز گردیم و از لشکر جنگجو و نبرد پیشه سخن رانیم این بود که
سرکار والا تبار بادیای لشکر خونخوار منزل و مراحل طی کرده وارد منزل مقر رگردیدند
در آنجا حقیقت شورش نمودن سردار محمد اعظم خان و تهیه وتدارك نمودن لشکرهای
پراگنده و لشکر جدیدی گرفتند و آماده جنگ شدند با لشکر ظفر اثر کما حقه ، بحضور
بندگان سرکار خبر رسید و بندگان اقدس در مجلس بمردم خطاب کردند که ای خلق الله
بدانید و آگاه باشید که تا سردار محمد اعظم خان در قید حیات باشد از ین شورش و فتنه انگیزی
و خرابی دولت افغا نستان دست بردار نمیشود و خلق خدارا در مهد امن و امان نمی ماند
و چندان خرابی به هم رساند و مردم را به قتل رساند و خون ریزی کند که تاقیامت یادگار
بماند و عالم تباه شود لاکن از درگاه خداوند امید وارم که نفسی بخوبی نزند و روز خوبی
نه بیند و دائم بغم وغصه گذارند زیرا که پدر ازوی نارضا بود. اينك در کرم و زرمت لشکر
کشی دارد و میخواهد که باسر کار مقدمه اندازد اکنون لازم شد که بندگان سرکار
بوجود مبارك با قلیلی لشکر بجانب كرم و زرمت حرکت کنند زیرا که طینت سر کار
با خداوند عالم ظاهر و هویداست و نیت حق طویت بندگان اقدس نمیخواهد که ضرری باحدی
برسد خصوص که شورشی برپا شود و خلق عالم تباه گردد و اتفاق برطرف گردد و نفاق
ظاهر شود بهر حال شما بزرگان و افسران حضور بالشكر ظفر اثر مع الخير والعافيه عازم
دارالسلطنه کابل شوید و کمتر منزل کنید و بندگان همایون بجانب کرم و زرمت رهسپار
شود تا دیده شود که از پردۀ غیب چه بظهور میرسد. باری بعداز فرمان اقدس لشکر های
ظفر اثر بجانب کابل حرکت فرما شدند و خود سرکار خداجوی با قلیلی لشکر از سواد
( ٤٧ )
و پیاده وتوپ خانه ازمقر حرکت فرما شده بجانب كرم وزرمت روان شدند لاكن بخاطر
عاطر اراده جنگ ومقدمه نداشتند و خواهش داشتند که اصلاح پذیرد وصلح شود و سردار
محمد اعظم خان را نصیحت بدهند که دست از نفاق بردارد و شکست دولت نشود تا اینکه
نزديك بحدود کرم وزرمت رسیدند بعد از ان بجهت سردار محمد اعظم خان فرمان فرستادند
و تسلی دادند و در فرمان نصیحت آغاز کردند چون فرمان سرکار بحضور سر دار
محمد اعظم خان رسید و مطالعه کرد بفکر دور و دراز افتاد و با خود اندیشه کرد و کردار
خودرا بمد نظر آورده خصوصا قبل ازین بجانب جلال آباد رفتند و شورش کردند و کمر
به تسخیر کابل بستند و متفکر ماند و به شش در حیرت فرو رفت و از کردار خود نادم گشت
از همه افضل اطراف خود را خالی دید و خود را و لشکر خود را در مقابل لشکر پادشاه
قوى شوكت مقابل بدید و دانست که تاب مقاومت ندارد وجانب فرار را بخود مصمم کرد
و بفکر دور و دراز افتاد آنرا نیز خیر وصلاح ندید و مدتی غریق در پای حیرت بود وراه
چاره را از هر طرف مسدود یافت لاچار استقبال کرد و بحضور پادشاه عدالت پرور آمده
سلام کرد و تعظیم و تکریم نمود سر کار رعیت پرور که پاك طینت و پاك نیت بود و غباری
بخاطر نداشت و نمی خواست که شکست در خاندان افتد وموجب بد نامی اقدس گردد سردار
مذکور را در بغل گرفته از روی مهر ومحبت پیش آمده ملاقات کرد و حرکات سابقه اورا
نا کرده پنداشت صحبتهای بزرگانه در مجلس بحضور اعزه واشراف درباره سردار
مذکور نمود بعد از ان فرمودند که انشاء الله تعالى بعد از ورود دار السلطنه شهر کابل
برادر بزرگ ما وشما سردار محمد افضل خان وارد کابل خواهد شد و فاتحه پدر بزر گوار
خودرا خواهد داد بعد از ان مجلس کنکاش مینمایم و مصلحت میداریم هر چند که سلطنت
را پدر به من داده باشد امری بود از حضور پدر اما بندگان ما چنان خیر وصلاح دیدیم
که بمصلحت دید سردار کلان خواه این سلطنت عارضی را که از پنجروز بیش نیست
مناسب بخود بدانند خواه بما و شما عطا فرمایند دیگران باید اتفاق کرده و متابعت فرمایند
واز فرمان شان تجاوز ندارند زیرا که مقصد سرکار اتفاق است که بعد از امیر کبیر
پسران شان مردانه کمر بسته اتفاق نمایند و نفاق را دور دارند مختصر کلام وقتیکه
صحبتهای سر کار تمام شد و طعام تناول کردند در ثانی خلعت فاخره با شمشیر دسته
دانه نشان و کمربند انجام طلا. با يك دانه ياقوت بزرگ که نصب در کل نموده بودند با
دو راس اسپ عربی با زین ویراق طلا. بحضور بزرگان در بار بسردار محمد اعظم خان
انعام فرمودند وزیاده بر این نوازشات شاهانه و پدرانه درباره شان نمودند و امر کردند و
خواهش فرمودند که باید باتفاق عازم دارالسلطنه کابل شويم و آسوده خاطر به انتظار
سردار کلان باشیم تا زمانی که بملاقات شان واصل شویم و بصلاح وصوابدید شان امور دولت
را انجام بدهيم وهريك بسرشته کار سلطنت پردازیم بهر حال سردار محمد اعظم خان که
از ابتداء تا انتها راجع به نفاق بود و از اتفاق دوری می جست و شب و روز بتدبیر خرابی
دولت خداداد بود امری را بهانه کرده بهزار حیله و تدبیر سردار محمد سرور خان پسر
بزرگ خودرا برغه ل داده عرض داشت نمود که سرشته کارات و امورات من در کرم وزرمت
پراگنده مانده تا مدت يك ماه باقبال پادشاه قوی شوکت انجام داده در کابل بحضور فیض
(٤٨)
ظهور بندگان اقدس میرسد سرکار والا تبار هر چند که از رفتار و کردار و گفتار سردار
مذکور میدانست وقریب او را دانسته بود واز ابتداء خصلت مذکورا که سرا سرنفاق بود
ودر زمان امیر کبیر نیز چنین رفتار داشت بازهم دیده را نادیده و شنیده را ناشنیده
واگزار شدند و مرخص فرمودند بعد از رفتن سردار محمد اعظم خان بندگان سر کار
خطاب به بزرگان دربار نمودند که رفتن سردار مذکور را دانسته باشید که باعث نفاق
است زیرا که سرشت سردار مذکور از ازل موجب نفاق است و تا ابد خواهد بود زیرا که
نفاق را دوست میداشت خصوص بسلطنت سرکار که اصلا خواهان نیست وکمر بخرابی
دولت سرکار بسته دارد چنانچه استاد می فرماید :
درختی که تلخ است و برا سرشت
گرش بر نشانی بباغ بهشت
وراز جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سر انجام گوهر بکار آورد
همان میوه تلخ بار آورد
خوی بد بر طبیعتی که نشست
نرود تا بوقت مرگ از دست
مخلص سخن بعد از ان سر کار ذوی الاقتدار از حدود کرم و زرمت واپس مراجعت کرده
عازم لشکرگاه شدند تا اینکه در غزنین بلشکرگاه ملحق شدند و دو روز دیگر توقف فرموده
روز سوم از آنجا حرکت کرده با لشکر مور وملخ عازم دار السلطنة شهر کابل گردیدند
تا اینکه در منزل قلعه قاضی رسیدند و بکمال شوکت وفر فرود آمدند از یطرف شهر کابل
سردار محمد غلیخان با بزرگان کابل امر نمودند که از خورد و بزرگ و شاه و گداه
علماء وفضلا امرء واشراف تجار وغیر آن از پیر وجوان فردا صبح از شهر بیرون باستقبال
بر آمده در حدود ده بوری صف بسته ایستاده شوند و انتظار ورود سرکار شهر یار والاتبار
باشند و هر کس بدرجه استاده از جادۀ خود تجاوز ندراند بعد ازان خود بندگان عالی
وجمیع افسران نظامی وملکی به شرف حضور بندگان عالی مشرف شده در قلعه قاضی
بقدمبوسی رسیدند و سرافرازی حاصل کردند واز حضور بجهت استقبال فردا مرخص شدند
که فردا بورود پادشاه سرشته افواج نظامی وملکی را نمودء هريك را بقاعده وقانون درست
بدارند واشکر نظامی را بيك جانب ومردم فقراء را بدیگر طرف ایستاده بدارند چنانچه وارد
کابل شدند و فردا صبح از دروازه شهر الی ده بوری صف آرائی کرده لشکر نظامی را
با توپخانه بيك جانب امر فرمودند و سر کردگان و افسران نظامی هر يك افواج خود را
مکمل ومسلح ایستاده کرده انتظار ورود سرکار والاتبار را می کشیدند واز طرف
دیگر جمیع بزرگان کابل علما وفضلا وقاضی وقضات وتجار وغير آن اتفاقا هرطا بقه
بمرتبه وجای خویش ایستادند و باقی زن و مرد از كوچك و بزرگ درون شهر کوچه و بازار
و بام مملو به تماشای دیدار پادشاه خود ایستادء انتظار میبردند تا اینکه پاد شاه قوی
شوکت و سرکار ذوی الا قتدار و شهریار عدالت پرور با دبدبه واثاثه و شوکت دارائی
وصولت بهرامی سوار فیل کوه پیکر شده عازم کابل گردیدند چون به نزديك افواج
کابل رسیدند از دو جانب افواج سلامی گرفتند و توپهای آتش فشان آتش افшаنی کرده
(٤٩)
زمین را بلرزه درآوردند و گوش فلك را كر و ساختند تخميناً نیم ساعت آواز توپ
عالم را فرا گرفته روز روشن را چون شب تار ساختند خود سردار عالی مقدار با هزاران شوکت
حشم دي و صولت بهرامي چون شیر ژیان در پیش روي سپاه مکمل و مسلح ایستاده داخل سلامي
بودند چون از سلامی فارغ شدند و هوا از دود توپ و تفنگ روشن شد سرکار با وقار
و شهریار بلند اقبال خرامان خرامان نزديك افواج ظفر شکوه آمده با يك يك از افسر
وسپاهی محبت پدری و الفت برادری احوال پرسی کرده میگذشت و بزبان التفات نوازش
میفرمودند خصوص اشخاصی که در آمدن سردار محمد اعظم خان بجنگ کابل بركاب
سردار عالی سردار محمد علی خان خدمت و جان فشانی نموده بودند بهر يك از آنها
مهر و محبت می ورزیدند و سرکردگان شان را بمنصب های بزرگ سرفراز میساختند
و یا سردار عالی سفارش می نمودند.
چنانچه سه ماهه مطابق تنخواه انعام فرمودند که به کل افواج كابل بدهند تا اینکه
از افواج نظامی گذشتند و نوبت بفقرا واشخاص ملکی رسید جمله بزرگان را بحضور
طلب کرده از علما و فضلا وقاضی و غیره اشخاص تجار واهل كسبه باهر يك جدا كانه
نوازش پدری و مهر برادری نموده، فرمودند که بندگان سرکار از کمال صداقت شما
بسی خرسندم زیرا که وصیت امیر کبیر را بجا آوردید و با فرزندم سردار محمد علیخان
پدری کردید و ناموس خود را نگاه داشتید و دشمن را سرزنش کردید و مردی را از دست
ندادید با وجودیکه با هر يك از شما خطها سردار محمد اعظم خان از حدود جلال آباد آمد و بار دیگر
از حد خورد کابل شما را ترغیب میکرد که با دولت ما بپیوندید و از اطراف سردار محمد علیخان
پراکنده شوید که با شما بعد از گرفتن کابل سراسر نوازش خواهم کرد و شما بان منظور
نکردید و جواب مردانه دادید و بزبان شمشیر حواله کردید زهی مردی و مردانگی شما
کمال مردی را بجا آوردید بندگان سرکار از اول تا آخر گزارشات شما را اطلاع
داد چرا چنین نمی کردید نشؤونما یافته يك دیار و پرورش یافته يك وطن ميباشم و خردسال
باهم بزرگ شده ایم البته دولت سرکار و سلطنت افغانستان و پادشاهی سرکار باشما
زینت بخش است زیرا که بازوی سرکار شمرده میشوید امیدوار نوازش و مهربانی
باشید که بفضل خداوند از حضور بندگان اقدس با شما افزون خواهد بود زیرا که وطن خود را
محافظت کردید و دشمن را سرنگون ساختید خصوص فرزند سرکار که سردار محمد علیخان است
از شما خرسند است مختصر کلام چون از مردم فقرا هم آسوده خاطر شدند وارد شهر کابل
گردیدند و ملاحظه فرمودند که جمیع بازارها مملو از مردم خصوص در وبام ها که از عیال ها
جای حرکت کردن باقی نمانده از خرد هفت ساله تا بزرگ کهن سال وحال خوردگان کلهم
انتظار ورود پادشاه را داشتند. چنانچه پادشاه رعیت پرور قدم بقدم ایستاده باخرد
و بزرگ زن و مرد بزبان محبت احوال پرسی و دل جوئی و شفقت پدرانه نموده می گذشتند
واز هر کدام دعا و فاتحه میگرفتند و به آواز بلند مبارك باد میشنیدند و از حضور سردار عالی جمیع
مردم فقرا رضا مندی میداشتند و در مقابل رضا مندی فقرا سرکار بلند اقبال نوازش و مرحمت پدری
( ٥٠ )
میفرمودند و بزبان گهر بار اظهار میکردند که سالخردگان شما پدر و مادر و جوانان شما برادر
و همشیره و کودکان شما فرزند پادشاه میباشند باری بهمین منوال مرحمت و مهربانی کرده
قدم بقدم میگذشتند و با مردم تکلم می کردند و میفرمودند که تولد پادشاه بولایت شما
و بم رتبه سلطنت رسیدن ، تمامی بهمین ولایت ، جميع شما مردم کابل دولت شريك
وشادی شريك واقوام پادشاه خود میباشید . تا اینکه داخل بالاحصار شدند و در باغ سلطنتی
بر تخت موروثی برقرار گردیدند گویا از گرد رفتارى مردم و بازدید سپاه وفقهراً نماز عصر
شده بود و بوجود مبارك سر کار حرکتی باقی نمانده بود از بسیاری آنکه از چاشت
تا عصر با خلق خدا تکلم نموده اظهار شفقت فرمودند لهذا چون بفتح وفیروزی آسوده خاطر
گشتند ثانی بامر سردار عالی مقدار یکصد و یکتوپ گاوی از توپخانه بالاحصار شاد یانه
زدند و دیگر ساز و سرود و نقاره خانه را معطل کردند و بوقت دیگر وعده دادند ومرحمت
فرمودند که امیر کبیر که پادشاه بزرگ ماوشما بود و چهل سال پادشاهی کرد از پدر
مهربانتر بود امروز با مر خدا وند و تقدير ازلی وفات کردید سزاوار آنست که اول فاتحه آن
پادشاه بزرگ که بما وشما غنیمت بود گرفته شود و خود را خاطر جمع سازیم و ارواح
پادشاه بزرگ خودرا از خود خوشنود وخورسند گردانیم بعد از آن رجوع بخرسندی
وخوشوقتی داریم بعد از آن امر کردند که فردا باید فاتحه گرفته شود این بود که فردا
فوج ، فوج از سپاه رفته را بجهت فاتحه می آمدند و فاتحه داده میرفتند تا مدت سه روز
بهمین احوال مردم شهر کابل از خرد و کلان و قاضی وقضات وعلماً وفضلا، واهل كسبه
صنف ، صنف فوج ، فوج طایفه ، طایفه می آمدند و بحضور بندگان اقدس فاتحه میدادند
و باز گشته میرفتند بهمین منوال افواج نظامی بونك بونك فوج فوج بحضور آمده فاتحه
میدادند ومرخص میشدند روز سوم م ردم شاه وگدا را طعام داده ازخوان احسان
شهر یار بهره مند شده میرفتند نماز عصر روز مذکور اسباب غم برچیده شد و روز دیگر
اسباب عيش ونشاط گسترده گشت بعد از آن بامر سردار دلاور سه روز امر بچراغان
وساز و سرود فرمودند و نقاره خانها را بصدا در آوردند و هر شب تا صبح آتش بازیهای
رنگ رنگ افروخته گشت کوچه و بازار در وبام باقی نماند که شب تا صبح از چراغان
و آتش بازی مملو نبود اضافه بر آن کوه آسمائی وشیر دروازه که دو جانب شهر کابل است
از آتش بازی وچراغان گویا دو کوه آتش بود و مردمان كابل ازذوق بسيار وخورسندی
بیشمار چنان آتش بازی وچراغان برپا کرده بودند که عمری کابل ندیده بلكه
نشنیده بودند مختصر کلام سه شب و روز چنان بخرسندی جشن خسروی در جمیع شهر های
افغانستان برپا بود که چشم بیننده ندیده بود وفلك از مشاهده آن همه عیش وسرور رشك
میبرد وشیطان تاب وطاقت نیاورده کناره گیری کرده بود و در بغض و عداوت میافزود
وفرصت میجست بهرحال سخن مختصر شود ومدعا ازدست نرود تا اینکه اسباب عیش ونشاط
انجام یافت و چند روزی از رنج راه بر آسودند بعد از آن رجوع بسلطنت کرده بجهت
حاکمان هر شهر و دیار از ورود بندگان سرکار در دار السلطنه شهر كابل فرمان
فرستادند واطلاع دادند از آن جمله بتر كستان بخدمت بندگان سردار محمد افضل خان
فرمان فرستادند و در مطاوی آن تحریر کردند که هرگاه چند روزی از تركستان
(51)
حرکت فرما شده عازم کابل شوید بهتر است زیرا که برادر بزرگ و صاحب اختیار
جناب شما را میدانیم اول ملاقات و ثانی کشمکش دولتی و صلاح و صوابدید سلطنت چنانچه
نیت حق طویت بندگان سرکار والا تبار شب و روز همین است که بعد از وفات امیر کبیر
اتفاق را از دست ندهیم تا دولت افغانستان برقرار بماند و از نفاق دوری جوئیم زیرا که
خرابی جمله امورات عالم نفاق است جناب شما که برادر بزرگ میباشید هرگاه زودتر
مرحمت کنید و بیائید که به موجب امر شما جمله برادران اتفاق کنند و هر امری را
که خیر و صلاح و صوابدید دولت افغانستان بدانید اظهار کنید که ما برادران بعمل آوریم
و متفرق نشویم و از خداوند امیدوارم که بهمین نیت سلطنت افغانستان بخاندان ما و شما
باقی و پایدار بماند لاکن سرکار امیر شیر علیخان ازین غافل که یومیه خطوط
سردار محمد اعظم خان که برادر اصلی بود در ترکستان میرفت و شکایت از سرکار والا
مینوشت و پی در پی خطوط میفرستاد که مبادا سردار کلان ارادۀ دارالسلطنه کابل بنماید
و تدبیرات ما که در شکست سرکار است باطل شود چنانچه شرح خطوط سردار محمد اعظم خان
که بیکی بحضور بندگان اقدس رسیده بود ازین قرار نوشته بود شرح عریضه سردار
محمد اعظم خان: غلام نوازا فدایت شوم قبل ازین چند عریضه پی در پی بحضور مبارك
فرستاده ام و بكرات و مرات عرضه داشته بودم که فریب امیر شیر علیخان را نخورید
که سراسر خطاست اکنون تکراراً عرضه میدارم که این تدبیرات امیر شیر علیخان که
يوماً فيوماً بخدمت شما خط فرستاده شما را خواهش کابل میدارد قبل ازین در هرات
تدبیر شده بود و مدعا و مطلب امیر شیر علیخان اینست که جناب شما
بزرگ برادران میباشید و اعتبار شما در جمیع برادران افضل است و جمله افغانستان
اعتبار شما را کعبه میدانند و امر و فرمان شما را جایز میدانند و بعمل می آورند
میخواهند که بدین تدبیر شما را از ترکستان خارج کنند و در کابل طلب دارند بعد ازان
حرفی را بهانه سازند و شما را عزل نمایند تا اعتبار دیگران باطل شود و سلطنت کماکان
بوی باقی بماند خود جناب شما فکر کنید هیچکس باختیار خود سلطنت خود را بدیگری
واگذار میشود؟ از عقل بعید است چگونه امیر شیر علیخان باین امر رضا میدهد و اینقدر
احسان بزرگ که دولت افغانستان باشد بشما واگذار می شود قیاس باید کرد که امیر
شیر علیخان باین امر رضا شود و بجناب شما واگذار شود پسرش سردار محمد علیخان که
جوان رشید است و امروز در افغانستان خود را بشجاعت طاق میداند و از عهدۀ سلطنت
بر آمده میتواند چگونه رضا میدهد و ترك سلطنت میکند الحمدلله والمنه جناب صاحبی ام
بزرگ برادران و تجربه دنیا را بسیار دیده اند فریب دشمن فریب خوردن سزاوار عاقل و دانا
نیست سخن بسیار مختصر عرضه نمودم اکنون سردار محمد اسلم خان و سردار محمد حسن خان
با اشخاصی که از هرات بصلاح و صوابدید این نیازمند درگاه الله عمل نموده اند بحضور
مبارك فرستاده شد و بخدمت میرسند بسیاری سخن های خفیہ کہ کاغذ و قلم محرمیت تحریر
آن نداشت سردار مذکور عرض حضور میدارد و يك يك عرضه داشت خواهد کرد صدق است
خلص کلام از بسیاری تردد و خطوط سردار محمد اعظم خان و تدبیرهای خفیہ کہ بزبان
دیگری بحضور سردار محمد افضل خان میرساند و خود را بی دخل میگرفت عاقبت رای
( ٥٢ )
سردار محمد افضل خان را گردانیدند و راجع به مخالفت نمودند و اتفاق را به نفاق مبدل کردند و باعث شکست افغاستان و خرابی خاندان خودشدند و امید به جنگ و جدل و ایجاد توپ و پلش و تهیه لشکر کشی و جمع سرشته نفاق را آباد کردند و اسباب بزم را معروض به رزم نمودند بعد از ان که سردار کلان را با سرکار امیر شیر علیخان دشمن کردند و دانستند که تدبیر نفاق را که مدام شب و روز خواهان بودند انجام دادند و مدعای خود را حاصل کردند با سر سرکار کلان آدمان جرار کار گذار هوشیار را در سرحدات مقرر فرمودند که شخصی از ترکستان جانب کابل نرود و احوالات ترکستان را خبر بکابل نرساند و جمع راه را محافظت کنند هرگاه از کابل جانب ترکستان عازم باشند با کی نیست لکن سرکار امیر شیر علیخان ازین قضیه بی خبر و مقرر فرمان محبت آمیز میفرستاد و امیدوار ورود سردار محمد افضل خان می بود هرچند بزرگان حضور عرضه داشت میداشتند که قضیه برعکس است و خیال سردار کلان را از شما و حضور شما رد کرده اند و برخلاف محبت شما رفتار میدارند و اتفاق را به نفاق مبدل کرده اند بندگان سرکار قول بزرگان حضور را رد کرده به نیت خالص خود رفتار میداشتند تا اینکه از فرستادن خط به تنگ آمدند و جواب صریح از حضور سردار محمد افضل خان نشنیدند بعد از ان پی تحقیقات گشتند و حقیقت را ظاهر ساختند معلوم شد درهای الفت بسته و اسباب مخالفت برپاست و همگی از در مخالفت برخواسته بنحوایی سر گرم میکوشند چنانچه سرحدات را مستحکم نموده اند این دفعه امیر شیر علیخان ناچار شده فرمان فرستاد و صریح نوشته کرد که با مرحمت کرده عازم کابل شوید و بقول فتنه انگیز و غماز عمل نکنید که نیت سرکار خالص و خدام نه گواه احوال است لازم که خرسندی سرکار را طالب باشید و هرگاه چنین نکنید و برخلاف نیت خالص سرکار عمل کنید و فریب غمازان و فتنه انگیزان را خورده باشید مهمان پذیر باشید و امر کشید که انشاء الله تعالی خود بندگان اقدس عازم ترکستان شده بخدمت میرسیم چون این فرمان بترکستان رسید و بمنظور سردار محمد افضل خان گردید دانست که قاصد دستداد و تدبیر غمازان و فتنه انگیزان در باره دولت خداداد مطابق آمد و بندگان سرکار امیر شیر علیخان بیگانه شد و دیگر محبت نخواهد ورزید زیرا که مزاج سرکار مذکور به بندگان ما معلوم است زود میرنجد و قلمك کج رفتار طبل کج رفتاری زد و فتنه برانگیخت که پایانش ناپایدار است چنانچه فرموده استاد است .
هر آتش که دست قضا بر فروخت همه فکر و تدبیر ها را بسوخت
اکنون لازم شد که تهیه و تدارک لشکر خود را نموده چیزی لشکر با توپخانه و انجام مکمل و مسلح با افسر جنگ دیده و هوشیار در باجگاه فرستاده شود و امر کرد تا در تنگی باجگاه سنگر زده آماده جنگ باشند زیرا که دشمن قوی در کمین است .
دشمن اگر لاف مودت زند صاحب عقلش نه شمارد بدوست
مار همانست بفطرت که هست گرچه بصورت بدو آید ز پوست
مختصر کلام بعد از فرستادن لشکر و توپخانه بجانب باجگاه و تاکیدات بسیار سردار محمد اسلم خان که در دشت سفید نزديك باجگاه بودند فرمان فرستادند که شما و سردار محمد اعظم خان بندگان مارا بر قرار نمانده شورش و فتنه را برپا کردید و اتفاق را
( ٥٣ )
از بین برداشته و نفاق را تازه نمودید هر چند که سر رشته اتفاق بود لا کن بندگان ما را فریب دادید
اکنون تدبیر از دست رفت و کار حواله به تقدیر است کمر را مردانه بسته و دشت سفید که بندرگاه
است مستحکم کنید و پایگاه را نیز با خبر باشید که از حضور لشکر فرستاده شده و یقین
دارم که عنقریب سرکار امیر شیر علی خان از کابل حرکت کرده چون سیل بیکران
بام دریای لشکر خواهد آمد و کار بمقابله و مقاتله خواهد انجام یافت .
چو خصم قصد تو کرد از برای دفع ضرر
بچه وجهد بکوش ار بعقل مقهوری
که گر مراد بدست آیدت بکام رسی
و گرنهم نرسد آن زمان تو معذوری
خلاصه سخن چون لشکر فرستادن سردار محمد افضل خان در حدود با جگاە اشتهار یافت
و بندگان امیر شیر علیخان صریح واقف شدند و ظاهر گردید که سردار محمد افضل خان
فریب غمازان و فتنه انگیزان را خورده اتفاق را از میان برداشت و راجع به نفاق شد
ناچار شده سردار محمد علیخان را بحضور طلب کرده امر کرد که لشکری در خور جنگ
با جگاە آمادە و تیار کنید که روز پنجم با همان لشکر ظفر اثر شما را سر کرده ساخته
میفرستم که در با جگاە رفته بدم لشکر ترکستان مقابل شوید و خودداری کنید تا بندگان
اشرف اقدس سرشته لشکر خود را کرده از دنبال خود را بتدایر سازد زیرا که سردار کلان
فریب دوست نادان آماده جنگ است و در حدود با جگاە سنگر زدە خودداری میدارد .
دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا به از نادان دوست
دشمن دانا بلندت میکند
بر زمینت میزند نادان دوست
دشمن دانا از بازارد ترا
گر بیازارد ترا نادان دوست
ارجمند هر چه زودتر رفته در مقابل دشمن تقابل ورزید بهتر است زیرا که دشمن را
بحال خود نباید گذاشت و سرزنش باید کرد سردار دلاور که سالار لشکر و صاحب اختیار
افواج ظفر اثر بودند بحضور پادشاە بدو دست ادب عرضه داشت کردند که فرمان .
فرمان سرکار است لا کن هرگاە غلام را عفو دارند بحضور مبارك عرضه داشت میدارم
اول از فضل خداوند دوم با قبال پادشاە قوی شوکت جميع لشکریان آمادە و تیار است
انتظار فرمان است که از حضور انور امر بخدمت شود دیگر معطلی ندارد ازین عرضه داشت
سردار عالی بندگان سرکار خرسندی کردند و فرمودند که ای فرزند چکو، لشکر آمادە
و مکمل است زیرا که تا حال از حضور سرکار بشما امر نشده است سردار عالی مقدار
عرضه داشت کردند که غلام از حرکات سردار محمد اعظم خان میدانستم که عاقبت چنین
خواهد شد زیرا که کاکای بزرگوارم سردار کلان شخص خداجوی و صاف دل وصاف
اعتقاد است عاقبت بفریب سردار محمد اعظم خان و سردار محمد اعظم خان رفتار خواهد
کرد از آن سبب غلام متوجه لشکر شده انجام دادم اضاف بر آن اشخاش دانا و هوشیار
در ترکستان فرستادە متوجه حرکات آنها بودم و يوماً فيوماً از رویداد شان آگاه
و با خبر بودم حال امر و فرمان از حضور سرکار است بعد از آن بندگان اقدس فرمودند
که با قدری لشکر جرار زودتر عازم با جگاە شوید و در با جگاە بدم لشکر ترکستان
خیمه و خرگاه بر پا کنید و متوجه خود باشید و جنگ بر پا ندارد به بینه پیر خود را و لشکر
خود را نگاهدارید زیرا بندگان سرکار با برادر بزرگ خود سردار محمد افضل خان
( ٥٤ )
باوجود لشکر کشی دولت وسر گردانی بسیار اصلاً ارادۀ جنگ ندارم وسردار
مذکور را بزی که خود میدانم از در گاه خداوند امیدوارم زمانی که سرکار والا
در آن حدود برسد شاید اصلاح پذیرد وسخن چنان فتنه انگیز را خداوند شرمنده ورسوا
گرداند وبه رسوائی شهرۀ آفاق شوند ونفاق برطرف واتفاق برقرار گردد بعد از آن
اختیار بخداوند است وزمام اختیار در قبضۀ اقتدار پروردگار است .
باری چون فرمان همایونی با تمام رسید سردار باوقار حسب الامر سر کار باشش هزار
لشکر جرار وافواج خونخوار با دوازده عراده توپ جلوی وقاطری مکمل و مصلح شده
از حضور بندگان اقدس گذارنده دعا وفاتحه گرفته بساعت نيك عازم ترکستان شدند
تا اینکه بعد از زحمت چند روزۀ سفر در پایان باغ مقابل باجگاه رسیده خیمه و خرگاه
باوج ماه کشیدند و از ورود لشکر ظفر اثر پنجاه و يك توپ شادیانه فرمودند و از رسیدن
خود ، لشکر دشمن را آگاه نمودند بعد از آن متوجه لشکر وافواج ظفر اثر شده افسران
کارگذار خود را سرشته دادند با وجود آن ساعت بساعت خبرداری کردۀ طریقۀ سپاهی گری
بجا می آوردند و آمادۀ جنگ بودند و خودداری میکردند زیرا که امر سرکار
در جنگ کردن نبود اکنون سردار عالی مقدار را در مقابل لشکر ترکستان بگذارید
دوسه کلمه سخن از حضور امیر صاحب تدبیر سر کار امیر شیرعلیخان بشنوید چون سردار
دلاور از حضور سرکار بالشکر جرار روانۀ ترکستان شد بعد از آن بندگان اقدس
امر کردند که در مدت یکهفته جمیع لشکرها از توپخانه وپلتن ورساله و خاصه دار و خوانین
سوار آماده وتیار باشند که بعد از یکهفته بندگان اقدس بخیر وخوبی عازم ترکستان
است و بلا توقف منزل ومراحل طی کرده خود را بالشکر ظفر اثر ارجمندی سردار محمد علی خان
میرسانیم چنانچه در ده پوری لشکرگاه کرده خیمه وخرگاه و بارگاه باوج ماه رسانیدند
و انتظار امر سرکار میبردند و ارادۀ رفتن داشتند که بیکی دو یوم حرکت فرما شوند
که ناگاه خبر فتح سردار عالی از باجگاه رسید وطریقۀ مقدمه کردن وابتدا لشکر کابل
شکست یافتن وثانی بدلاوری وغیرت و مردی سردار محمد علی خان بامر خداوند فتح
نمودن در عریضه نوشته بود بندگان سرکار از این مژدۀ جانفزا وفتح کردن روح افزا
بسی خرسند شدند و پنجاه و يك توپ شادیانه فرمودند تا گوش زد خاص وعام گردد باوجودی
که از فتح نمودن سردار عالی فرحت و خوشی حاصل شد لاکن توقف را جایز ندانسته
روز دیگر حرکت فرما شدند و فرمانی بجهت سردار محمد علی خان فرستادند که از حدود
باجگاه پیشتر بجانب ترکستان حرکت نفرمائید و در همانجا توقف نمائید تا لشکر ظفر اثر
وبندگان اقدس بالشکر شما برسد و هر دو لشکر باهم متفق شود بعد ازان آن چیزی
که خیر وصلاح دانسته شود بعمل آورده می شود اما متوجه امور لشکر ظفر اثر باشید
و باین فتح که از فضل خداوندست دادۀ مغرور نیاید شد زیرا که ازین رهگذر بسی ظاهر
شده وعاقبت نتیجه بر عکس افتد بهر عنوان سرشته کار را از دست ندهيد اينك مع الخير
والعافیه بندگان اقدس بالشکر فراوان وافواج خونخوار به شما میرسد . اکنون بندگان
اقدس را بالشکر دریا موج در رفتن گذارید وچند کلمه از رویداد مقدمه لشکر سردار
محمد علیخان در باجگاه بشنوید .
( ۰۰ )
چون امروفرمان بندگان اقدس شده بود که شرط احتیاط بجا آرید و بجنگ بر پاندارید
سردار محمد علی خان بنابر امر سر کار سنگر زده لشکرهای خود را مدیصه تقسیم کرده
نگاه داری لشکر خود را میکردند اما راجع بجنگ نبودند لاکن لشکر ترکستان
که لشکر کابل را در مقابل خود دیدند و دانستند وخود را چون شیرغران میدانستند
وشب وروز آماده جنگ بودند از رسیدن لشکر کابل بی طاقت شده چون شیرغران
و ببر بیابان لشکر کشی کرده خود را به لشکر کابل میزدند وقتل وقتال میکردند وعرصه را
بر لشکر کابل تنگ نموده بودند تا اینکه افسر وسپاهی لشکر کابل بحضور بندگان
سردار عرض داشت کردند و گفتگوی نمودند که باعث چیست وسبب تحمل چه باشد مگر
ما لشکر کابل مرد میدان نبرد نمی باشیم ازین زیاد طاقت نداریم خواهی نخواهی اجازه
میدان بدهید این چه بی غیرتی است که يوميه لشکر ترکستان خود را
مرد میدان دانسته بدون خوف بلشکرگاه آمده مارا پراگنده می سازد
دیگر جای طاقت باقی نمانده امر فرمائید تا تقابل ورزیم و بجنگ دراندازیم ومردانگی
خود را بلشکر ترکستان ظاهر سازیم و توجه غروری شان را بشکنیم تا ازحدود خودتجاوز
ندارند ومرتبه بزرگی ومنزلت مردی و مردانگی خود را بدانند! بندگان عالی سردار
محمد علیخان هرچند نصیحت کردند و بطریق محبت التماس فرمودند واظهار كردند
که تا آمدن سر کار والا تبار فرصت بدهید وطاقت کنید .
آن به که زصبر رخ نتابیم باشد که مراد دل بیابیم
لشکر جنگجوی مردانه وافواج ظفر اثر فرزانه غیرت دامنگیر شده قبول نکردند
وداد مردانگی زدند واجازه جنگ خواستند ناچار سردار باوقار وسالار غیرت دار
که ازهمه افزون خواهش جنگ داشت لاکن ازفرمان سر کار تجاوز کرده نمی توانست
درینوقت افواج خود را اجازه داد وفاتحه نمود وفتح کردن لشکر خود را از درگاه خداوند (ج)
امیدوار بود این بود که شب آخر شد وصبح صادق دمید و از جانبین طبل جنگ بصدا
درآمد و آواز کوس وکر اگوش فلك را كرساخت و فلك كج رفتار که درین مدت قلیل
تحمل وصبر میکرد بهزار ذوق وشوق طبل كج رفتاری زد وآرزومند چنین روزی بود
وصدای جگرسوز درداد که ای لشکریان طرفین آگاه باشید که امروز خون های شما
دشت باچگاء را لاله گون میسازد وازببدن های جوانان شما جوی خون جاری میدارد
آماده کار وزار باشید و بجنگ دراندازید .
روز جنگ است و جنگ باید کرد بکوشش نام و ننگ باید کرد
القصہ از طرفین صفوف صف کشیدند وصف آرائی کردند وافسران دلاور هريك
پیش روی لشکر خود ایستادند انتظار فرمان بودند تا اینکه از جانبین صدای
كوس و كرنا بلند شد وصدای جل من مبارز برآمد وتوپ های آتش فشان
آتش افشانی کردند و دود از نهاد دلاوران برآوردند و زمین معرکه را از خون جوانان
لاله گون ساختند وسرهای دلاوران چون گوی در میدان غلطان گردید هنوز توپهای
خانمان سوز در عين جوش وخروش آتش افشانی داشت که از دو جانب صدای رعد آسای
تفنگهای خانه خراب کن برآمد و زمین معرکه را از دود تلخ تیره گون کرد وچون شب تار
( ٥٦ )
سياه و تاريك گردانيد و از بدن جوانان جوی خون جاری کرده و از قتل بسيار و مقاتلة
بیشمار از كشته پشتهها ساخت و چنان جنگی دست داد و مقدمه پيش آمد كه فلك از كردة
خود پشيمان شده صور اسرافيل دميد وفلك متحير ماند شيران كه پدر را بروای پسر نبود و پسر
را باك از مرك پدرنه چندين طفل بیپدر گشت و چندان پدر بمرگ فرزند گريبان چاك
كرده تا اين را ظفر و نه آنرا حيل عاقبت هردو لشكر بهم در آويختند و دست شمشير بران
كرده با شمشير بران و خنجر خونچكان دست بيكديگر شدند و در زدوخورد تقصير نكردند
ميزدند و ميكشتند و میبستند تا نصف النهار شد و ضعف در لشكر كابل پيدا شد و تاب و طاقت
جنگ باقی نماند روی بگریز نهادند و شكست فاحش خوردند و فرار را بر قرار اختيار كردند
لكن لشكر تر كستان چون شير ژيان و ببردمان با شمشير بران به لشكر كابل در افتادند
و حمله ور شدند و بسياری لشكر كابل را از افسر و سپاهی از پای در انداختند و قتل بسياری
نمودند و لحظه بلحظه شجاعانه حمله میكردند و از مرك خودباك نمی داشتند و از جان
شيرين خود دست شسته بودند گويا لشكر غازيان بودند تا اينكه دزم گاه از لشكر كابل
باقی نماند و از جنگ روی تافتند اما لشكر تركستان بهمين غيرت و مردانگی بی با كانه از
دنبال لشكر كابل ميزدند و ميكشتند تا خودرا بسردار دلاور سردار محمد علیخان كه چون
كوه پايرجا بود و اين شكست خودرا سرموئی بشمار نمی آورد رسانيدند و چون شير غضبناك
مست و مدهوشانه از حضور خود سردار عالی سوال كردند كه سردار كابل كه خود را شجاع
ميداند كجاست سردار با غيرت در همان فرصت با قليلی سوار و خدمتگار جانفشان در ميدان
جنگ بالا ی تپه ايستاده لشكر كابل را ترغيب بجنگ ميكردند چون كار جنگ ديگر گون
شد و دست ستيز كوتاه گشت و لشكر دشمن يكپاره گلوگير آمد و از حضور سردار مردانه
سوال نمودند در اينوقت بندگان سردار بی خوف تدبيری بكار بردند كه فلك بهمه كج رفتاری
و فتنه انگيزی دست حسرت بدندان گزيد و ملك صدر آفرين گفت چنانچه استاد ميفرمايند .
بيك تدبير نيكو آن تو انكرد كه نتوان با سپاه بی كران كرد
بشمشير از يكي ناده توان كشت ببرايی لشكری را بشكند پشت
مصداقت اين مقال آنكه چون لشكر تر كستان سردار عالی را از خود سردار عالی طلب
كردند و سردار صاحب شجاع از كمال تهور نزديك لشكر كاه كابل را نشان دادند و با
تمكين و وقار ايستاده بودند لشكر تركستان از كمال بی كمالی و بسيادی غرور مستانه وار
با تيغ های خون چكان بجانب لشكر گاه كابل تاختند بندگان عالی چون دشمن را از خود
بندبير دفع كردند بعد ازان لشكر هائی كه در كمين داشتند و در اول كار بقرار قاعده
تدبير كرده لشكر خودرا آماده كار و زار نگاهداشتند و موقع جنگ ميافتند و متوجه
همان فرصت ميبودند در اينوقت بطره چی حضور امر كردند كه هرجا لشكر آماده باشد
طرم كشيد كه فورا از چهار اطراف برآمده خودرا بالشكر تر كستان بر سانند و سزای
مغروری شان را در كنار شان بگذارند و نگذارند كه يكتن بسلامت جان برد
و يا اختيار فرار نمايد تا زمانی كه يكنفر باقی نماند حسب الامر از چهار جانب لشگرهای
آماده كه انتظار فرمان بودند بيك پاره بر آمده بلشكر تر كستان در آويختند و مابين گرفتند
(۰۷)
و یا شمشیر های بران در قتل شان تقصیری نکردند و چندان قتالی کردند و کشتند و بستند
و راه فرار را بسته داشتند که در هیچ مقدمه چنین گرفتاری دست نداده بود اکنون خرد
مندان روزگار بدانند که از هزار جنگ وجدل يك تدبیر نیکو بهتر است چنانچه از تدبیر
کامل بندگان عالی که بموقع بکار بر د لشکر فتح نموده ترکستان شکست یافت و لشکر
شکست خورده کابل که هیچ باقی مانده بود فتح کرد لکن تدبیر هم از کمال عقل و دانش
است زیرا صاحب عقل از عهده تدبیر برآمده میتواند شخص نادان خود رای بخود پسند
چنانچه نتیجه لشکر ترکستان که از کمال بیکمالی و بی عقلی و نادانی مقدمه برده را با ختند
بخصوص مغروری که علامه شیطان است هر چند بعضی میفرمایند که جمله امورات وابسته
بتقدیر است درست میفرمایند هیچ کار از تقدیر بیرون نیست اما در امور دنیا و سرشته دنیوی
خداوند عالم بنده را فاعل مختار قرار داده خواه براه حق گرود خواه بفرموده
شیطان عمل کرده مختار است اکنون از مطلب سخن را بیم چون از تدبیر کامل بندگان
عالی لشکر کابل افواج ترکستان را مابین گرفته ولشکر ترکستان از مغروری و نادانی
گرفتار دام بلا شدند و بچنگل شیران گرفتار آمدند که اصلا راه گریز و دست ستیز برای
شان باقی نماند همه قلع قمع و بالای نادانی سرخود را باختند لاچرا خود را بدریا زدند
تا شاید نجاتی حاصل شود در یا نیز بقصد مغروری شان دامن بکمر زده همه را غریق بحر فنا
کردند چنانچه یکنفر باقی نماند خلاصه کلام از لشکر ترکستان لشکری که بقصد انتقام
سردار عالی با شمشیر های بران غضب ناک آمده بودند یکنفر از دست لشکر خونخوار کابل جان
بسلامت نبردند به سه طریقه ببلای عظیم گرفتار شدند فرقه از دم شمشیر آبدار آب نوشیده سیراب
شدند و گروهی غریق در یاب خونخوار گشتند و فرقه ثالث گرفتار چنگ شیر دلان لشکر
ظفر پیشه شدند و باقی مانده لشکر ترکستان که در حدود سنگر خود جنگ میکردند
ومقابله مینمودند و با لشکر کابل زد و خورد داشتند چون احوال لشکر خود را بدینمنوال
دیدند ، نیم نفس که باقی داشتند غنیمت شمرده فرار برقرار اختیار کردند و توپ و توپخانه
و اثاثیه و بارگاه را بر تافته بجانب ترکستان الفرار گویان فراری شدند خلص مدعا از
طلوع آفتاب تا نصف النهار مقدمه شمو خلق انبوه از طرفین کشته گشت و بقتل رسیدند تا اینکه
از فضل خداوند و مردانگی بندگان عالی فتح بجانب لشکر کابل قرار یافت ولشکرگاه
افواج ترکستان را با تاراج برده هم از نقد و جنس وخیمه و خرگاه و بارگاه وا ثاثیه لشکر
مذکور را باقی نماندند و بفتح و فیروزی با چنگال پر به خیمه گاه خود باز گشته و بر قرار نشستند
لهذا چون بفضل خداوند این چنین فتح بزرگ دستداد سردار محمد علیخان دو رکعت نماز
شکرانه بدرگاه خداوند یگانه ادا کرده فتح نامه بحضور بندگان سرکار همایون
وشهر یار والا تبار در کابل فرستادند و در مطاوی آن نامه عرضه داشت
کردند که بعد از ین فتح نمایان که با قبال پادشاه قوی شوکت
خداوند عطا فرموده دیگر چه امر است و امر سرکار چیست بعد از عریضه فرستادن بحضور
شهریار خدا جوی بندگان عالی سردار محمد علیخان امر کردند که جمیع مقتولان را کفن کرده
بعزت تمام وحرمت مالا کلام دفن نمایند وزخمی های لشکر طرفین را بجراح قابل سپرده
پادشاهنامه در بین ۱۰۰۰ جلد چاپ محرم الحرام ۱۳ فریبا معلمی و عبد القادر در چاپ عالی
(٥٨)
معالجه بدارند و یکنفر از جمله بزرگان حضور را مامور خدمت مجروحین فرمودند
که متوجه شان بوده نگويند که این از لشکر دشمن است بمعالجه او نپردازند زيرا که همه
خلق خداوند است از شورش و فلاکت وتکبر ماخانواده که نفاق را برپا کرديم
جمله خلق الله ببلای عظیم گرفتار است و بقتل ميرسند و تباه میشوند هر گاه چنین نبودی
خلقی در مهد امن وامان بمنزل وماوای خود برقرار بودند وبا سایش می گذراندند و باعیال
واطفال خود زندگانی می کردند مختصر سخن چون نيك نظر كردند اينچنين مقدمه کمتر
دست داده بود وكهن سالان وسالخوردگان بیاد نمی دادند چنانچه بسیاری از افسر وسر کرده
وبزرگان دربار که هر کدام رکنی از دولت بودند بقتل رسیدند و کشته گان لشکر
ولشكريان ازشمار افزون گشته شده بودند خصوص از لشكر ترکستان که از مغروری
خودرا بیاد فنا دادند لاکن آفرین بمردی وغيرت شان که پاس نمك یادار خودرا کرده
ازجان شيرين دست شستند وبياران ديرين خود ملحق شدند و نام نكو بعالم گذاشتند
باری مدت هفت روز در باجگاه توقف و استقامت فرمودند تا سرشته مقتولان و معالجة زخميان
را نمودند لاكن بعضی بزرگان و سرکردگان که بزرگ و نامدار ولشكركش بودند
وبقتل رسيده بودند همه را با عزاز واكرام بجانب کابل فرستادند که با عزت تمام در وطن
اصلی شان دفن سازند لهذا چون عریضه سردار محمد علیخان در دارالسلطنه کابل بحضور
بندگان سرکار اقدس رسیده و رویداد جنگ ودستگیر دلشكر ترکستان و يكجير دفع نمودن
سردار عالی وبقتل رسيدن لشكر تركستان را سركار والا شنيد وازحضور سركار
گزارش یافت بندگان سرکار ذوى الاقتدار وجميع بزرگان دربار از دلاوری وتدبير
بندگان عالی تحسین و آفرین کردند خصوص همچنین لشکر بزرگی را شکست دادند
و بمردانگی درميدان جنگ ایستادن و بغير فتح نمودن موجب هزاران نوازش و مهربانی
وسزاوار هزاران تحسین و آفرین میباشند چنان چه شهريار با وقار و سركار والاتبار
بجميع افسر و سپاهی فرمان نوازش و مهربانی ورضامندی فرستادند و در فرمان سردار عالی
امر نموده بودند که تا ورود بندگان سرکار که البوم در منزل کردن ديوار تشريف
فرما ميباشم بشه الازم که سه ماهه انعام بمقابل تنخواه شان بدهید و نوازش شاهانه در باره شان
باعلا بمرسانید و انتظار ورود بندگان اشرف باشید که عنقریب بادر يای لشکر بفضل
خداوند عازم آنصوب شده بملاقات ارجمندی نایل خواهم شد وانشا الله تعالى بعد از ورود
سركار اضافه ازسه ماهه انعام احسانهای مزيد بجميع سرکردگان وافواج ظفر اثر
از حضور خواهد شد و بهر يك از سرکردگان منصب وجاه و بهادری داده میشود و نشانی
برای لشكر جنگجو امر شده که بعد از تمام شدن بجميع لشكر داده خواهد شد باری چون
فرمان سركار بلشكر خونخوار دربا جگا. رسيد و جميع لشكر ولشكريان نوازش
و مرحمت شهريار والاتبار را شنیدند و خرسندی بندگان اقدس را در بارۀ خود ملاحظه
نمودند از ذوق بسيار بگريه در آمده جميع افسر وسپاهی دربارۀ پادشاه سپاه پرور دعا
وفاتحه نمودند زيرا که این فتح در جميع افغانستان مشهور و نام نيك برایشان حاصل شد
بعد ازان التجاء والتماس بحضور بندگان عالی سردار محمد علیخان نمودند ورخصت
خواستند واجازه طلب كردند كه مرحمت فرموده زودتر از باجگاه حركت فرما شوند
(٥٩)
و بجانب ترکستان راهسپار گردند تا دشمن را بحال خود ننگذاشته پی در پی سرزنش
بدهیم و دمار از روزگارشان بر آریم خصوص که بندگان سرکار عالی را پیش روشکر
ظفر اثر نموده مقدمه را به بندگان عالی سپرده اند و اختیار جنگ را بحضور شان
اجازه داده اند اينك بندگان اقدس بالشکربی پایان ميع الخير ميرسند بعد ازان عنان
اختیار در قبضه اقتدار بندگان اقدس خواهد شد و نوبت بمایان نخواهد رسید اکنون که فرصت
باقی است امید واریم از درگاه خداوند که تا آمدن بندگان سرکار همایون قال ختم فتح
بحضور بندگان عالی گردد و ماغلامان جان نثار درجان فشانی مضایقه نداریم چون عرضه داشت
افواج دلاور بحضور بندگان عالی باتمام رسید بعدازان از حضور درباره لشکريان غيور
خیلی بندگان عالی نوازش فرمودند و خرسندی کردند و لشکر خود را تسلی دادند فرمودند
که همه وقت اختيار جنگ بماو شمایان میباشد لاکن امر سر کار بما وشما جایز است زیرا که
در فرمان سابق نوازش فر موده بودند که تاورود سر کار از جایگاه حر کت نکرده
انتظار قدمبوسی باشند بنا بران ما و شما را لازم است که امر سر کار
را فرمان بردار باشیم اضافه بران ما وشما نو کر و خدمتگاریم
و بامر سر کار باید عمل کنیم هر گاه چنین نکنیم گویا بی فرمانی کرده باشیم
صداقت وجان فشانی شما ظاهر است که این چنین خدمت بزرگ را که از عقل بعید بود
بفضل خداوند وکمال مردی وشجاعت باسانی تمام کردید عنقریب بندگان اقدس میرسند
بعد از آنهم پیش رو لشکر ظفر اثر ما وشما میباشیم خداوند شما را اجر جمیل عطا کند که
در جان بازی کمی و کوتاهی نکردید و تاقيامت نام نيك حاصل كرديد با وجود آن بنا بر
خرسندی شما از روی مردانگی وغیرت که باشما ملاحظه می دارم بحضور بندگان
سر کار شهریار عریضه میداریم و کمال مردی ومردانگی شما را که اظهر من الشمس است
عرضه میکنم هر گاه فرمان دادند واجازه فرمودند بدون توقف کو چا کوچ بجانب دشمن
خواهیم رفت وهر گاه اجازه نفرمودند توقف شرط خدمتگاری است چناچه عریضه نمو دند
و مردانگی افواج ظفر شکوہ را در عریضه درج کردند لاکن سه منزل مانده بود
که بندگان سرکار در جایگاه برسند از حضور امر توقف وفرمان شد که با جگاہ بندر جای
و سرحداست بدرستی محافظت دارید و متوجه آمود واطراف اشکر خود باشید تا از دشمن
گزندی نرسد اينك بندگان سر کار والا تبار بالشکر انبوه ودبدبه واثاثه بتوكل خداوند
روزچهارم وارد اردوی شماخواهم شد وملاقات خواهد شد بعد ازان بطريق سابق ولشکریان
حضور شما مقدمه الجیش و پیش جنگ خواهندبود اما تاورود سر کارازسردار محمداسلم خان
و برادرش که دشت سفید جای دادشان میباشد هرچند خود اوشان بحضور سردار کلان است
لاکن دشت سفید در جایگاه عنقریب است و می شود که پنهان وارددشت سفید شود و هنگامه
برپا کنند زیرا که دست پرورده سردار محمد اعظم خان است وبسیار فتنه انگیر و غمازاست
دیگر اوفریب بسردار محمد اعظم خان است احتراز کنید و احتیاط لشکر خودرا بدرستی
بدارید که مباداغفلتا باشما در آمیزد و بلشکر گاه شما شبا خون زند و گزندی برساند
بهر حال عنان اختیار وتدبیر را از دست نداده انتظار رسیدن سر کار والا تبار باشید که
انشاءالله تعالی روز چهارم باشما ملاقات خواهم کرد بعد از آن رضا برضای خداوند است .
(٦٠)
کوکب بخت چو طالع شود از برج مراد
آنچه مقصود بود زود میسر گردد
مدد طالع اگر نیست مرنجان خود را
که اگر روی سوی بحر تهی بر گردد
اکنون ای لشکر و ای افسران و ای بزرگان بندگان سرکار همایون فال شما را
نصیحت میدهد دل قوی دارید و خود را و پادشاه خود را بخدا وند سپارید و امیدوار فتح
و ظفر باشید زیرا که خداوند اتفاق را دوست میدارد شخص اتفاق کننده را عزیز کرده
فتح و نصرت را قرین حال او میسازد و بر ضد آن نفاق کننده را زبون و ذلیل میسازد
خداوند عالم بضمیر بندگان اقدس دانا و بینا است که اصلا بخواب و خیال و گوشه خاطر
نداشتم و ندارم که بخاندان امیر کبیر خرابی دست دهد و نفاق افتد و نیت حق طویت
بندگان اقدس به اتفاق بود و خواهش داشتم که بدستور العمل پدر رفتار دارم و اتفاق را
افضل شمارم و خداوند را خوشنود سازم زیرا که پادشاه حکیم شبان است و بهمین اتفاق
امیدوار بودم که خلق افغانستان در مهد امن و امان آسوده و بر قرار بوده بدعای دولت
خداداد زندگانی کنند چنانچه شاهد قول سرکار پنج فرمان است که پی در پی بخدمت
سردار محمد افضل خان که بزرگ برادران بود فرستادم و خواهش داشتم که وارد
دارالسلطنه کابل شود و به مصلحت شان سلطنت را برقرار سازیم و رضا بودم که هرگاه
بزرگی کنند و بمثل امیر کبیر برادران را جمع آوری دارند و بندگان ما نیز بمثل
برادران خدمت گذار شویم و از فرمان شان تجاوز نداریم و فرمان بردار باشیم الحمدلله
والمنه شکر گزارم بدرگاه خداوند که نفاق از جانب اوشان صادر شد و نیت خالص
سرکار ظاهر شد و پروردگار عالم از ضمیر سرکار میداند که جمیع سخن های سرکار
که با شما تقریر شد صدق است چنانچه فتح نمایان از لشکر ما صادر شد و لشکر بزرگی
را شکست داد و بعد از اینهم بفضل خداوند فتح مدتها از ان شما خواهد بود و نتیجه نفاق
دامنگیر خودشان خواهد گشت اما دانسته باشید که نیت حق طویت سرکار چنان
اقتضا می کند که هیچ گناهی بحضور سردار محمد افضلخان نمیباشد و از نفاق گریزان است
لکن اشخاصی که بادی نفاق اند او را بحال خود نمی گذارند و راجع بنفاق میدارند
خصوص محرك فتنه و فساد و خرابی خاندان امیر کبیر و بقتل رساندن افواج افغانستان
تمامی از نفاق سردار محمد اعظم خان است زیرا از همان خورد سالی بهمین عادت پرورش
یافته.
(فرد)
خوی بد بر طبیعتی که نشست
نرود تا بوقت مرگ از دست
چنانچه از جمله نفاقهای سردار مذکور در وقتی که امیر کبیر عازم هرات شدند جمیع
فرزندان سرکار با توپخانه و لشکر مکمل خود برکاب سرکار مرحومی عازم هرات
شدند و هريك پسران لشکرهای خود را مکمل از حضور فیض ظهور
سرکار گذرانده سزاوار تحسین و آفرین گشتند تا حتی سردار کلان سردار محمد افضل خان
از ترکستان عریضه فرستاده آنکه ده هزار لشکر مکمل اسباب موجود است هرگاه
غلام نوازی کرده امر فرمایند سرافرازی غلام است در همان فرصت که وقت خدمت و جانفشانی
بود و امیر کبیر از چوب آدم میساخت سردار محمد اعظم خان لشکر خود را در کرم و زرمت
(٦١)
معطل کرد و حرفهای بی معنی را دست آویز خرابی لشکر خود ساخت بندگان امیر کبیر مقرر در سفر هرات طعنه میزد و بد میگفت و شیوۀ نفاق که پیشه او بود در مجلس ها یاد کرده نفرین میکرد پس ظاهر شد که بعادت قدیمی بخرابی افغانستان کوشد تا خلقی را تباه سازد چنانچه ظاهر و هویدا بچشم سر ملاحظه میدارید.
بد را ببد سپار و عدو را بذو الفقار
و انگه ببین که شاه ولایت چه میکند
مختصر کلام سخن بطول انجام یافت اکنون از مطلب سخن رانیم. این بود که بندگان سرکار بعد از فرمان نصیحت آمیز که بحضور سردار عالی مقدار سردار محمد علیخان و لشکریان مذکور که در باجگاه استقامت داشتند فرستاد روز دیگر حرکت فرما شدند و روز چهارم بهزار شان و شوکت و دبدبه و اقبال در پائین باغ که پیوسته در باجگاه بود فرود آمدند و بالشکر سابق ملحق شدند سردار باوقار که سپه سالار کابل بود امر نمودند که لشکر سابقه که در باجگاه بودند یکصد و يك توپ شادیانه ورود بندگان اقدس را بزنند و پنجاه و یکتوپ لشکر ظفر اثر که برکاب شهریار کشور گیر در پائین باغ فرود آمده اند شاد یانه بزنند فردای آن روز جمیع لشکر باجگاه که مقدمة الجيش لشکر ظفر اثر بودند و دشمن را بمردانگی زده نام آور و شجاع محسوب شده اند بامر بندگان سرکار از حضور گذشته مورد شفقت و مهربانی شدند چنانچه بیکماهه انعام از حضور گرفتند بلی که بشرافت لشکر ظفر اثر باجگاه لشکر جدید نیز بیکماهه انعام گرفته جمله در بارۀ پادشاه رعیت پرور دعا و فاتحه کردند بعد ازان بندگان اقدس امجد والا بار دیگر رو بالشکر ظفر اثر نموده بزبان فصیح بیان فرمودند که ای لشکریان شیران پیشه و ای افواج شمشیر زن هر چند که قبل از ین فرمان سر کار بشما رسید و از کفدارشات سابقه قال شده بود اکنون جملۀ شما یان گوش فرا دارید و از زبان خود بندگان ما شنوید متوجه شوید که بعد از تمام شدن کلام سرکار از شما حق و باطل را سوال میکنم بشرطی که از حق نگذرید. هرگاه بحضور سرکار ایرادی بدانید شما را قسم میدهم که بدون خوف و بدون پاس خاطر هر گاه در فرمودۀ سرکار ایرادی بدانید بعرض اقدس برسانید زیرا که طینت سرکار راجع بحق است و طالب صلح و اتفاق و دوری میجوید از نفاق و هرگاه بر خلاف آن سخن کند گردن شما بحضور پر وردگار بسته باشد اکنون بدانید که این قضیۀ بزرگ و مقدمه سترگ که در باجگاه بشما دست داد و پیش آمد و خلقی انبوه تلف شدید و فتح کردید نگوئید که سرکار والا از فتح شما خرسند شده باشد داغیست که بر جگر سرکار گذاشته شد و تا قیامت باقی خواهد ماند چرا چنین نباشد هريك از مقتولان شما گویا فرزندی بود که بحضور سرکار بقتل رسیده اضافه بران بزرگان دربار و خدمتگاران حضور که عمری پرورش یافته حضور سرکار بودند و هر کدام رکنی بدولت افغانستان شمرده می شدند بلکه بازوی سرکار وغم شريك دولت خدا داد بودند و از زمان طفولیت تا حال دست پرورده بندگان اقدس بودند تا اینکه جان خود را نثار کردند و داغی بر جگر سرکار باقی ماندند بازهم با این همه خطرهای بزرگ نیت حق طویت بندگان اقدس راجع بصلح است نه بجنگ هرگاه سردار محمد افضل خان بصلح و صلاح پیش آمد و ترك فتنه جویان گفت و غمازان را از خود دور ساخت و بسخن ا وشان عمل نکرد همان برادری باقی است و همان جایدار پدری مطابق سابق بجا است و محبت برادری را در حال
(٦٢)
و مرسول طرفین جاری خواهد بود و هر گاه چنین نشود بتوکل خداوند جمیع امورات سرکار
را خود پروردگار انجام بدهد و فتح و نصرت را قرین حال لشکر ظفر اثر سازد و نفاق اندیش را
سر نگون دارد تا این خونریزی از میان برداشته شود خلاصه کلام سخن بدراز کشید سر مطلب
باز گردیم همینکه لشکر کابل در پائین باغ فرود آمدند و بلشکر باجگاه ملحق شدند خبر
رسید که لشکر ترکستان بار دیگر آماده جنگ شدند و در حصور روحی آمده سنگر زدند
به تهیه و تدارک جنگ آماده گشتند و میخواهند که بار دیگر تقابل ورزند و داد مردانگی
بدهند و انتقام از لشکر ظفر اثر بکشند و نگذارند که لشکر کابل از حدود
روحی قدم پیش گذارند و سفراء لشکر خونخوار شونداین بود که خبر لشکر
ترکستان گوشزد لشکر کابل شد و لشکر کابل که طعمه خورشدر بودند ازین مژده
جان فزا آگاه شدند و بهمین خیال شب را بروز می آوردند در یشوفت بیان فرمودند.
بر این مژده گر جان فشانم رواست
که این مژده آسایش جان ماست
خالص کلام بعد از مدت پنج روز که فراغت حاصل شد و آسودگی دست داد و جمیع لشکرها
از حضور سرکار گذشته واز خوان بیکرانش بهرهمند شدند بعد از آن بیاری باری تعالی
از حدود پائین باغ و باجگاه تمامی لشکر کابل به جنبش درآمد در منزل ممر که نزدیک
بمنزلگاه روحی است فرود آمدند و منزلگاه کردند لکن بندگان سرکار را قاعده
چنان بود که دنباله لشکر ظفر اثر حرکت میکردند هر گاه شکست و ریخت لشکر در راه
افتاده بود بامر سرکار انجام مییافت اما افواج ظفر شکوه و لشکر جنگجوی جنگ
دیده که در ممر جابجا شدند و بفکر لشکر دشمن بودند که فردا بچه منوال جنگ در اندازیم
و حمله ور شویم و دشمن را سرنگون سازیم هم در آنوقت شخصی را که پی تحقیق بلشکر دشمن
فرستاده بودند باز گشته با اردوی ظفر شکوه وارد شد و بحضور سردار عالی عرضه داشت
کرد که شش هزار لشکر ترکستان با هشت عراده توپ در آخر روحی سنگر زده در جائی
که گویا سدراه دشمن شده و سد سکندر ساخته و محافظت خود را درون قلعه آهنین نموده با وجود
اینقدر احتیاط شب و روز از خوف شمشیر دشمن که در دلهای شان افتاده بود یکه و تنها
از درون سنگر برآمده نمیتوانستند و میترسیدند که مبادا لشکر دشمن کمین کرده باشند
تا اینکه شب گذشت و فردا شد و اجازه حرکت بجانب روحی داده شد ثانی بامر پادشاه قوی
شوکت بندگان سرکار هشت عراده توپ و سه پلتن و پنج رجمنت رساله جرار کار گزار
شمشیر زن برکاب بندگان عالی سردار محمد علیخان و افسران کهن سال
جنگ دیده فرستادند و اجازه فرمودند که خداوند یار و یاور سرکار و لشکر
جرار است و جلو ریز خود را بسنگر دشمن انداخته بی خوف و بیم زد و خورد کنید انتقام
از لشکر ترکستان بکشید و بمثل مقدمه باجگاه احدی را زنده نگذارید تا متنفسی باقی
نماند تا دیگری باشد که صلح را گذاشته از در جنگ پیش آید و بروی پادشاه عادل
خود که تخت افغانستان را بپسر بوی تفویض کرده باشد و کمر او را بد ر بست مبارک خود
بسته و شمشیر کج حمایل گردن او کرده جمله برادران را با جمیع اقوام و بزرگان لشکر
بفرمان برداری او ترغیب نموده باشد هنوز پادشاه نفسی راست نکرده و گرد راه سفر را
از خود پاک ننموده بروی او تیغ بکشند و سالی در استراحت نمانند البته سزای او را دادن
(٦٣)
عین صواب است باری چون لشکر امر شده بر کاب سردار غازی سردار محمد علیمان بدون
توقف و تحمل و بتلاشی تمام بجانب روحی روان شدند و خود را در روحی رساندند و مقابل
شدند و از جانب لشکر ترکستان آواز توپ برآمد ولی در پی گلوله ریزی نمود و آتشفشانی
کرد تخمیناً پنج دقیقه بتوپ چانگی گزرارش یافت که يك باره لشکر شیر كير وافواج
خونخوار دست بشمشیر بسون خوف و رجاء جنگ درانداختند و خود را به سنگر دشمن زده
دشمن کشی نمودند و قتل وقتالی افزون از شمار کردند تا اینکه تاب وطاقت بلشکر ترکستان
باقی نماند و از سنگر برآمده فراری شدند الفرار گویان راه دشت و بیابان پیش گرفتند
چنانچه تا شهر ايبك نفسی راحت نکرده وارد ايبك شدند اشکر کابل وافواج خونخوار
چون شیرغران و ببر دهان پرورده فتح ظفر بودند و طعمه خوار لشکر دشمن بنابران از خیمه
و خرگاه و اثاثه و بارگاه و خزینه و دفینه لشکر روحی که در سنگر مانده بود بتاراج بردند
وذره باقی نگذاشتند و بخرسندی تمام بخیمه گاه خود آسوده نشستند و دعای دولت خداداد
پادشاه خود را میکردند و بخیال مقدمه ثالث که در بسته داشتند و آرزومند چنان روزی
بودند و ذوق می کردند که زودتر میسر شود بهر حال مختصر سخن لشکر كابل فوج فوج
از دنبال آمده در اطراف روحی خیمه و بارگاه برپا کردند و پنجاه ويك توپ شاديانه
زدند آسوده و آرام و بیقرار بصحبت نشستند چون روز گذشت و شب ظلمانی پیش آمد
سرکار ذوی اقتدار از طریقه خداجوئی ونیت خالص که از ابتداء در سرداشت بندگان
اقدس بود و همه وقت در مجالس از در صلح سخن می کردند پنج نفر ارکان دولت خداداد را
بحضور طلب کرده مجلسی برپا کردند و کنکاش نمودند و باواز فصیح بیان فرمودند
که ای مردم وای بزرگان حضور خداوند عالم بضمیر اقدس دانا و بیناست که سرشت
سرکار اشرف به نفاق نبوده و نمیباشد و بعد ازین هم خداوند (ج) بندگان اقدس را
از نفاق دور بدارد و راجع باتفاق کند مقصد سرکار این بود و نیت حق طویت چنان اقتضا
می کرد که بقرار تقسیم امیر کبیر با جمیع مردم خصوص بخاندان و اقوام خود گذران
دارم و بهتر و بیشتر نوازش فرمایم و اتفاق را از دست ندهم لاکن ملاحظه نمودم که سرشت
برادران به نفاق است و شب و روز بخرابی دولت خداداد میکوشند چنانچه حرکات سردار
محمد اعظم خان وسردار محمد اسلم خان و بعضی از دیگران اظهر من الشمس است که حاجت
به بیان دیگر نیست اضافه بران مقدمه پاجگیا، و روحی وقتل هم چنان بزرگان حضور
و قتل لشکر طرفین که داغی است بر جگر بندگان اقدس که تا قیامت باقی است و جمیع
شمايان همه را نيكو ملاحظه نمودید پس ازین حرکات آنها بسرکار اشرف لازم بود
که باید بموجب حرکاتشان گوش مالی داده میشد تا خلق افغانستان دانسته و عبرت دیگران
میگردید چنانچه دو مقدمه خداوند عالم فتح بجانب پادشاه نیت بخیر وشکست بجانب اشخاص
نفاق اندیش داد لاكن با وجود آنقدر حركات خلاف امر خداوند (ج) و یا غی شدن
بحضور پادشاه قوی شوکت امروز نیت حق طویت بندگان اقدس راجع به نصیحت شد
و میخواهد که نفاق را از خود دور دارند و راجع به اتفاق شوند بنابران از همین منزل
شخصی را با نامۀ محبت آمیز و فرمان شفقت انگیز برای سردار محمد افضل خان بفرستم
و سخنهای نصیحت و بیان های محبت در نامه درج دارم شاید که ازین خیال های باطل
(٦٤)
وفکر های فاسد که سراسر بجانب خودشان ضرر است وخطر های کلی برای شان ببار
می آورد درگذرند وپیرو سخن چینان وغمازان وفتنه انگیزان نشوند و آنها را بحال
خود بگذارند تا هريك آنها مطابق کشت خود درو دارند . بواسطة آنها دولت
ترکستان که ولایت بزرگی است از دست ندهند وخلقی عظيم بسبب نفاق
ایشان تباه نشوند وخود سردار مذکور ازمرتبۀ بزرگی نیفتد وذليل وزبون نشوند
و امر سرکار را واجب دانند بعدازان سرکار والا لازم میشود که قدر ومنزلت بزرگی
سردار موصوف را برپادارند ودرنزد دیگر برادران مرتبۀ پدری ورتبۀ بزرگی بپنجروزه
دنیای بی اعتبار را که سلطنت عارضی است وخداوند ودعای پدر اعطا فرموده وما به اتفاق
برادران واقوام وشما بزرگان بانجام رسانیم لهذا شما بزرگان کهحضور داريد واقوام
سرکار اقدس ودرباریان وخدمتگاران معتمد بحضور میباشند سخن های سرکار اقدس را
تمامی شنیدید حال خوب اطراف سخن را بمیزان عقل سنجید وبه نحو خیر وصلاح بدانید
وخیر طرفین را ملاحظه کنيد بدون خوف وبيم وبدون مضایقه بعرض اقدس برسانید
وخوف وبیم را ازخود دوردارید اضافه بران راجع بجانب سرکار نگوید وخداوند را حاضر
دانید وملاحظه کنید ازین رهگذر بندگان اقدس زیادہ برزیاده ازشما خرسند میشود
بلکه دررتبه وبزرگی شما افزود میگردد چون فرمان بندگان اقدس درمجالس عام تمام شد
بعد ازان جمیع بزرگان حضور که داخل کشک اش بودند چند نفر
بزرگان شان برخاسته بالتعظيم وتكريم عرضه داشت نمودند
که فرمان وامر اقدس سزا وار بزرگی و اطلاع دادن موجب شوکت وصاحب
سلطنت است وپادشاهان را که خداوند مامور سلطنت کرد. وظل الله نامیده شده اند ازین رهگذر
است که با خلق خدا رفتار پدرانه میدارد البته سزاوار بزرگی اطلاع دادن است وخرسندی
پروردگاری البته در آن است وبحضور بندگان سرکار رعیت پرور ظاهراً هیچ نقصانی
ندارد بعداز عرضه داشت بزرگان دربار این بود که منشی حضور را امر کردند که نامۀ
بجهت سردار کلان سردار محمد افضل خان بدینمنوال نوشته بمصعوب سردار سلطان
علی خان که از سرداران قندهار و ازاقوام بندگان اقدس امجدو شخص کهن سال وتجربه
کار بودند فرستادند وامر کردند که بزودی جواب حاصل دارند .
مفادنامۀ بندگان اقدس امجدا رفع روحنافدا
عطوفت نشانا قبل ازین ازدارالسلطنۀ کابل گذارشاتی ازهرات الی کابل بظهور
رسیده بود بی کم و کاست کماحقه برای شما مرقوم نموده حرکاتی که از بعضی مردم خلاف
راه حق صادر گردیده بود نیز در مطاوی آن درج فرموده بودیم تا دانسته حضور شما
شود زیرا که بندگان اقدس جناب شما را بزرگ دانسته بودم چنانچه کرتأ بعد اخراء
پنج فرمان فرستاده ام رویداد را اطلاع دهی وهم طلب حضور درکابل ازطریق بزرگی
وشان شماکه بندگان اقدس منظور داشت بعمل آمده خواهش بندگان حضور این بود
(٦٥)
که جمیع امورات سلطنتی را که ضرور و سزاوار بود مشورت میداشتیم خداوند عالم شاهد و گواه ضمیر سر کار است که از روی صداقت و اخلاص بود نه از کذب و دروغ لاكن فتنه انگیزان و غمازان و سخن چینان شما را باختیار خود نگذاشته کاری که بخاطر اقدس خطور نمی کرد و در خواب و خیال سر کار نمی گنجید پیشه کردند و چنان اختیار را از دست شما بردند و مدعای خود را که راجع بنفاق بود حاصل کردند تا کار مصالحه بمقاتله انجام یافت و خلقی انبوه تلف تیغ آبدار شدند چنانچه هر يك ازينها يا پدر و مادر و يا عیال و اطفال داشتند و همه امیدوار بودند که بدیدار پدر خود خواهند رسید عاقبت پدرشان بباد فنارفت و عیال و اطفال شان بی صاحب ماند نمیدانم که باز خواست خون اوشان را خداوند از کدام يك ماوشما خواهد کرد و ممکن نیست که پروردگار عالم باز خواست نکند لاكن چه توان کرد که عنان اختیار در قبضه اقتدار پروردگار است و بنده بیچاره را هیچ اختیاری نیست
چون رفته بتقریر دگر گون نشود
يك ذره از انچه هست افزون نشود
آنجا که قضا خیمه تقدیر زند
هیچ کس نتواند که لاف تدبیر زند
و دیگری فرموده :
بدرد و صاف ترا کیمیا نیست در در کش
که هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است
اکنون خاطر حق بین بندگان اقدس چنان میخواهد و از جناب شما التماس میدارد که خط بندگان اقدس را بدیده حق بین مطالعه فرموده و زشت و زیبای او را از نظر حق بین خود بگذرانند و نيك و بد او را بدیده بصیرت ملاحظه فرمایند و عقل خداداد را متوجه زشت و زیبای کار فرمایند و پیرامون سخن غمازان و فتنه جویان نگردیده راجع بعقل کامل خود شوید و بخاطر جمعی تمام در حدود تاشقرغان با سرکار همایون ملاقی شوید و ملاقات دارید تا بدیدار همدیگر مسرور و منور گردیده چند روز مهمان پذیرائی کنید بعد از زمان اندك و بمصاحبت دید جناب شما بندگان اقدس واپس عازم کابل شده زمام اختیار ترکستان بقرار سابق در قبضه اقتدار شما باقی باشد و هر گاه چنین نکنید و سخن فتنه جویان عمل دارید و از در نفاق در آئید اختیار با خداوند است نقشه از لی آنچه رفته باشد بظهور خواهد رسید تا یار کر ا خواهد و میلش بکه باشد اینك عالى جاه عزت و محبت شان سردار سلطان علی خان که ریش سفید و کهن سال قوم ما و شماست و سخن حق همه وقت بزبان شان جاری است و اتفاق را دوست میدارد و نفاق اندیش را بنظر حقارت مینگرد با نامه بندگان اقدس بحضور شما میرسد اول نامه سر کار دوم شان خود سردار مذکور که دایم بدون مضایقه اظهار میدارد البته بخدمت شما بیان میکند و سراسر صدق است ثانی جناب مختارید خلاصه کلام چون سردار سلطان علی خان با نامه بندگان اقدس از حدود روحی روانه تخته پل شدند بعد از ان سر کار ذوى الاقتدار بصلاح و صوابدید ارکان دولت از روحی حرکت فرمائید
پادشاهان متاخرین (۱۰۰۰ جلد) عهده انجام و طبعش بر عهده مطبعین رسیده است.
(٦٦)
منزل بمنزل حرکت نموده در ايبك نزول اجلال فرمودند ومدت پنجروز توقف كردند
تا لشکريان آسوده خاطر شوند اضافه بر آن شايد خبری از تخته پل برسد وخير صلاح وصلاح
باشد وباعث فرحت وخوشی حاصل شود اينست كه حضور سركار خوف وبيم بخاطر شان
نرسد زيراكه بندگان اقدس را ترس ووهم از درگاه خداوند است و بس در امور دنيوی
ظاهر وهويداست كه حواله بتقدير است كاهی مور را سليمان ميتواند و گاهی سليمان را
احتياج مور ميسازد از قتل سپاه طرفين خاطر سركار متوحش است كه ملك ستانی از ان ماست
و قتل وقتال مردم بيچاره از باعث نفاق و خونريزی و شيطان است كه ما غافلان گرفتار آنيم
مختصر كلام مدت پنجروز که امر سرکار با افغان شده بود در ايبك توقف شده آسودگی اسپ
واستر و بارگير لشكريان دست داد وخود لشكريان نيز قدری از زحمت راه بر آسودند اما
يوميه خبرهای متوحش و اخبار های پراگنده از جانب ترکستان ميرسيد و منتظرو حضور
سركار غداجوی ميشد و بندگان سركار در صبر و شكيبايی می افزودند چنانچه خبر رسيد
كه لشكر تركستان در تنگی تاشقرغان سراسر سنگر زده سد سيكندری ساخته متصدی مانع
لشكر كابل شده اند و می خواهند كه از حدود سنگر لشكر تركستان يك نفر بدون اجازه
از فوج كابل قدم پس گذارند واگر برخلاف اجازه حرکت کنند از دم تيغ بیدريغ
خون شان بخاك هلاك افتاده شود چنانچه آماده جنگ بودند خیمرا برزمی آوردند و خود را
چون شیر ژیان و ببر دمان میدانستند و می پنداشتند و انتظار ورود لشکر کابل بودند وسرکار
اشرف اقدس در صبر وطاقت وتحمل می افزودند از آن سبب سردار محمد علیخان بندگان
عالی كه شخص غیور سپاه پیشه و مرد میدان جنگ است خبر شود وتحمل بدارد تا خبر سردار
حافظ علی خان كه کهن سال وریش سفید قوم است از تخته پل برسد و نيك و بد معلوم شود
بعد از ان بهمان منوال بعمل آورده می شود بهرحال بعد یکهفته توقف ايبك بدولت واقبال
از ايبك حركت فرمائد در حضرت سلطان نزول اجلال فرمودند روز ديگر وارد منزل غزنی
گک شده بمجرد ورود لشکر کابل در غزنی كك خبر رسید كه لشکر ترکستان به تحقیق
تنگی تاشقرغان را كه بندو گاه مستحكم و سدسكندر ساخته بودند و كمر بجنگ بسته
انتظار ورود لشكر كابل میبردند واگزار شده واپس عازم تخته پل گرديدند با وجود
این اخبار فرحت آثار سه روز دیگر بندگان اقدس امجد در غزنی كك امر توقف
فرمودند مقصد از باعث جواب عریضه سردار سلطان علی خان داشتند بناءبران در توقف
می افزودند اينکه روز دیگر خبر رسيد و در عريضه خود درج نموده بودند كه لشكر تنگی
تاشقرغان بجانب مزار شريف وتخته پل كوچيده تنگي را واگزار شدند چنانچه سركار
با وقار از منزل غزنی گک حرکت فرمائده در تاشقرغان نزول فرمودند و توقف فرمودند
و انتظار ورود سردار کلان سردار محمد افضل خان و سردار سلطان علی خان بودند که زودتر
وارد حضور شوند و اصلاح پذیرد وسركار والانبار مع الخير والعافيه واپس عازم پای تخت
پدری دارالسلطنه کابل شوند اکنون سردار سلطان علی خان كه در تخته پل رسيدند
عريضه بحضور فیض ظهور سركار فرستادند باين مضمون:-
(٧٦)
مفاد عریضه سردار سلطان علیخان قندهاری بحضور پادشاه عدالت
گستر سرکار امیر شیر علیخان :
دعاگوی نوازا بتصدق حضور مبارکت گردم چون از حدود رومی از قدم بوسی حضور سرکار بامر بندگان سرکار مرخص شدم روانهٔ تخته پل شدم روز هفتم وارد تخته پل شدم سردار کلان سردار محمد افضل خان بحدود مزار شریف سردار عبدالرحمن خان را با یکصد سوار و یکصد پیاده بپلتن استقبال فرستادند اول بزیارت شیر خدا رسیده حضور بندگان اقدس را چقدر ممکن بود بدعا یادآوری کردم ثانی سوار شده عازم تخته پل کردیم در دیوانخانهٔ باغ بملاقات سردار کلان مشرف شدم محبتهای دوستانه و شفقتهای مشفقانه از طرفین بادا رسانیدیم بعد از هردو سخن راندیم وسخن کردیم بعد ازان ز جای خود دعاگویان برخواسته فرمان سرکار را بدو دست ادب حضور سردار کلان خواستم که بگذارم سردار کلان از جای خود برخاسته باعزاز مهر ومحبت فرمان را گرفته بوسیدند و گریه کردند وبحضور درباریان منشی حضور فرمان را خواندند بعد از اتمام خواندن سردار کلان با جمیع مجلس که خرد و بزرگ بودند دربارهٔ پادشاه قوی شوکت دعا وفاتحه کردند باواز فصیح بیان فرمودند که ای خلق الله اول از تقدیرات ازلی ودوم از کردار فتنه انگیزان خانگی فتنهئی آغاز شد وعقل خداداد بندگان ما را ضایع ساختند و دوم قدمه را برپا کردند و بروی پادشاه اسلام تیغ کشیدند و ما را باغی کردند و بدنامی ابدی برای بندگان ما حاصل کردند تا خلق عالم بدانند که پسران امیر کبیر مردی نبودند که بعد از فوت پدر اقلاً سالی باتفاق و یکدلانه از خود هرات نفاق را برپا کردند و بد نامی را از خود دور کرده برای من حاصل نمودند اما از خداوند میخواهم که اول سردار محمد اعظم خان ودوم سردار محمد اسلم خان را سرنگون سازد و رسوای عالم گرداند که تمامی فتنه انگیزی ازان دو نفر است اکنون امیر پدر امر خداوند است امروز سرکار امیر شیر علیخان پادشاه افغانستان وفرمان فرمای ملک و ولایت افغانستان است و بامر پدر پادشاه است هر چند ما را بزرگ و برادر کلان میدانند از لطف و مرحمت است لاکن ما یان فرمانبردار و تابع فرمان پادشاه باید باشیم سلطنت را خداوند بوی لایق دیده اضافه بران بندگان سرکار خواهد شنیدند که سردار محمد اسلم خان را چه نحواز دربار عام از حضور خود راندم و برای سردار محمد اعظم خان که سر کردهٔ فتنه انگیزان است چه خطهای پی در پی فرستادم وبفرمان برداری سرکار امر کردم هر چند ظاهر است .
فرد
برسیه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنی در سنگ
اینك بندگان سرکار واینك ملك و ولایت واینك ما بندگان عالی که ریش سفید قوم و خدمتگار بزرگ پادشاه میباشیم واینك جناب شما که سردار سلطانعلی خان قندهاری وقوم پادشاه میباشند وبامر پادشاه تشریف آوردید هر حکمی که از حضور پادشاه آوردید با شید بجان ودل مضایقه نداریم وبخدمتگذاری بدون چون وچرا حاضریم .
(٦٨)
شعر
امروز در قلمرو دل دست دست تست خواهی عمارتش کن و خواهی خراب کن
فدایت شوم دعا گوی چنان مصلحت میدانم که بهمرامی جناب عالی سردار کلان در تاشقرغان
بقدمبوسی حضور فیض ظهور بندگان سرکار ذوی الاقتدار رسیده سرافرازی حاصل داريم
بعد ازان از رفتار و گفتار و حركات سردار کلان منظور حضور مبارك مي گردد زیاده ادب
است والسلام ا کنون محرر کتاب بحضور خردمندان روزگار عرض داشت میدارد اینکه :
فرستاده باید که دانا بود بگفتن که لير وتوا نا بود
از و هر چه پرسند گوید جواب بشر طیکه داند طریق حساب
سخنهای خویش آشکارا کند بدان سان که مجلسی تقاضا کند
فرستاده باید فرستاده درون پر ز مکر و بیرون ساده
چنانچه همين قضيه با وجود جنگ وجدل چنان اصلاح پذیر گردید که سر موئی از کدورت
باقی نماند والا هيچ اصلاح پذیر نبود و با وجود آن وقتیکه عريضه سردار سلطان عليخان
منظور حضور سرکار همایون شد و مندرجه آن مفهوم خاطر گردید از روی فضل و دانش واز
کمال بزرگی دیگر چیزی بزبان مبارک جاری نگردید و سکوت ورزيده اما سرشته
لشکر داری و احتیاط افواج را از هر خصوص بفرزند ارجمند سردار محمد علی خان که سالار
کمل افواج وصاحب اختيار کل لشکر بودند امر کردند که بهر عنوان متوجه امورات
لشکر خود شده افواج خود را مکمل و مسلح داشته باشند و باین سخن های مکر آمیز فریب
نخورند و سرشته را از دست ندهند که بقول دشمن اعتماد نشاید چگونه میشود که در تنگی
باجيكار فوج عظیم افتاده و سنگر میزند و آماده جنگ می گردد و صاحب اختیار کل که
سردار محمد افضل خان میباشد رضائيبود، و سلامتی ایلتجگار بسردار محمد اعظم خان در
کرم و زرمت میرسد سردار حافظ مایندان حق دارد که باین منوال عریضه فرستاد و اما عمده
بزرگی بیکار برده و می خواهد که اصلاح پذیرد زیرا که قوم و کهن سال و نمی خواهد
که دولت افغانستان بدنام شود خیرخواه طرفین است باز هم شرایط احتیاط بکار بردن از جمله
لازمات جهان داری است نادیده شود که از پرده غیب چه بظهور میرسد خلاصة كلام مدت
يکهفته از عريضه فرستادن سردار سلطان علی خان گزارش یافت که عریضه دیگر از سردار
مذکور رسید مختصر آنکه سردار محمد افضل خان معه تابنقی و ازمغان بصینار با فامیل
خدمتگار از تخته پل حرکت کرده عازم حضور سر کار است اطلاعاً عرضه داشت حضور مبارك
گردید تا اینکه بيك منزلی تاشقرغان وارد شدند بعد از ان از حضور بندگان سکندرشان
دانا فرمان فرمان شد که سردار محمدها بخان با پنجنفر از حكام دولت مختصر باستقبال
بندگان سردار کلان سردار محمد افضل خان که عموی بزرگ و ریش سفید برادران
میباشد در منزل مذکور رفته ملاقات کنند و طریقه بزرگی شان را پادار سمانند زیرا که
بندگان سرکار عزت و مرتبه بزرگی شان را اضافه بر اضافه میدانیم نگويند که باعث
حركات قبیح و جنگ های بزرگ و سدراه اشکر شده بندگان همایون آزرده خاطر
شده باشند هر چیزی که گذشت نقد پری بود ،
(٦٩)
چون رفته تقدیر دگر گون نشود .
خاص کلان سردار محمد علیخان معہ پنجنفر بزرگان دربار و یکفوج رسالہ برکاب
شان بحضور سردار کلان رفتند وسلام کردند وملاقات نمودند و تا پاس از عصر صحبت
های دوستانه نمودند والفت ومحبت را دیدند و تازگی اتفاق را ملاحظه فرمودند
چون ساز عصر رسید سردار محمد علی خان برخاسته رخصت خواستند وسردار محمد افضل خان
بنوازشات بزرگانه مرخص فرمودند چنانچه باز گشته بحضور بندگان سرکار اقدس
رسیده سلام کردند وصحبت های فی مابین را که سراسر ثواب بود ودم از شفقت ومهر
ومحبت میزد يك بيك بعرض اقدس عرضه داشت نمودند وطبیعت سرکار والا را ازجانب
سردار محمد افضل خان مسرور و خرسند ساختند چون از گزارشات صحبت های دوستانه
مروی بزرگتر خود فارغ شدند عرضه داشت کردند که فردا چه امر است ؟ از حضور
پادشاه قوی شوکت فرمان شد که فردا صبح لشکر های خود را تماما" از حدود سه توپ
الی دروازه نماز گاه در جانب ایستاده صف بسته کنید و متوجه شکست و ریخت لشکر
خود باشید که از قاعده نظام تجاوز ندارد تاورود سردار کلان انتظار میبرید چون
سردار کلان نزديك لشکر رسیدند خود شما پیش روی صف لشکر ایستاده هشت پات امر
سلامی دارید وتوپخانه نیز هجده توپ سلامانه بصدا درآورند چون از سلامی فارغ شدید
بحضور شان رفته استقبال دارید وبرکاب شان عازم حضور انور گردید زمانیکه نزديك
باردوی ظفرشکوه رسیدید فوراً آدم بفرستید و بندگان اقدس را عرضه داشت کنید زیرا
که سرکار والاتبار بنابر یافت بزرگی شان استقبال دارم و بعزت تمام وارد لشکر گاه
شویم تا عزت بزرگی شان بادارسانیده شود هرچند از آنها نفاق دست داد لاکن خداوند عالم
سرکار والاتباررا حوصله عطا کند و برد باری وصبر نصیب سازد تا در عوض بدی
نیکوئی بدارد پروردگار عالم دانا و بیناست و ضمیر سرکار را میداند البته حق بمرکز
خود قرار می گیرد وامید از درگاه الهی دارم که از نیت خالص همیشه فتح وظفر هم عنان
دولت واقبال برقرار خواهد ماند مجلس سخن شب گذشت و صبح صادق دمید حسب الامر
سرکار ذوی الاقتدار جناب سردار عالی تبار با جمیع لشکر از توپخانه وپلتن و رساله
وخاصه دار وخوانین سوار وسوار ولایتی که چون دریای آتش مکمل ومسلح بودند
از اردوی ظفر شکوه حرکت فرموده در حدود سه تخت که فرمان سرکار تا آنجا بود
لشکر گاه کردند وبقرار قاعده نظام صف بسته وصف آرائی کردند تخمیناً یکفرسخ
زیادتر لشکرگاه شده بود لاکن چنان بقاعده و قانون نظام ایستادند که فلک دربارهٔ
لشکرداری حسرت کش وملک با هزار زبان تحسین و آفرین نمودند تا اینکه سردار
محمد افضل خان نزديك بلشکرگاه رسیدند سردار سالار که انتظار ورودشان بودند درپیش
روی لشکر باهزار شان وشوکت و بزرگی ایستاده بودند فوراً بقرار قانون امر بتوپخانه
و افواج ظفر امواج نمودند که هشت پات سلامی بدارند و خود سردار سالار چون ماه
در پیش صف لشکر ایستاده سلامی گرفتند اما بقدرت کامله خداوندی از هر طرف موزیکان
(٧٠)
صدا در آمد وتوپهای آتش دهان آتش فشانی کردند چنانچه زمین لشکر گاه را بلرزه
درآوردند گویا غوغای قیامت بر پا شد و روز محشر قایم گشت و صدای تفنگ گوش مردم را
کر ساخت خصوص دود توپ وتفنگ که زمین لشکر گاه را معه روی هوا قیر گون ساخته بود
سردار کلان سردار محمد افضل خان این لشکر و احشامرا مشاهده کرد و اینچنین نظام را
برپا دید و بچشم بصیرت ملاحظه فرمود دانست که این سرشته و نظام داری از کمال وشجاعت
سردار عالی مقدار سردار محمد علی خان است به آواز بلند تحسین و آفرین نمودند تا اینکه
به نصف لشکر گاه رسیدند در حدودی که سردار مذکور بسلامی گرفتار بودند در آنجا
ایستاده منتظر سلامی بود تا اینکه سلامی تمام شد و بعد از زمانی دود توپ وتفنگ و گرد
وغبار فرونشست چون روشنی شد بعد نزديك بلشکر گاه آمدند و ابتداء بافسران و سرکردگان
احوال پرسی و دلجوئی کردند و بهر کدام جداگانه مهر ومحبت فرمودند و همه را بمنزانه
شفقت ورزیدند پس ازان بصف لشکر نزديك شده با هر فوج علیحده يكايك نوازش نمودند
وخوش آمدی کردند و بحضور لشكر وافسر باواز بلند در باب سردار محمدعلی خان تمجید
و توصیف کردند بعد از آن درباره پادشاه قوی شوکت دعا گوئی کردند ومرحمت فرمودند
که خداوند عالم حلیه سلطنت افغانستان را بقامت پادشاه ما وشما نيك ومبارك گرداند
و اول جميع مایان که برادران سرکار میباشیم و ثانی جميع خلق افغانستان را توفیق
خداوند رهبر شود که فرمان برداری بداریم ومطيع و منقاد فرمان پادشاه خود باشیم
زیرا که به رخلمت و شمشیر و اختیار سلطنت را بوی تفویض نموده شخصی را که پدر جانشین
دارد و بدست مبارك خود شمشير بکمرش بندد البته خداوند یاور اوست و سزاوار سلطنت
است و هر گاه شخصی دیگر با آنچنان پادشاه خداداده و پدر امر فرموده، بمخالفت برخیزد
و بدشمنی پیش آید ظاهر و هویداست که مردود ابدیست و خداوند ذلیل وزبونش خواهد کرد
قبل ازین که قلیلی لشکر در حدود باجگاه حرکت بیجا کردند خلاف امر بندگان ما بود
ناین بود که از حضور ما فرمان شده بود محرك اينكار و فتنه انگیزی آن اول از غمازی
سردار محمد اعظم خان با وجود دوری راه دوم از سردار محمداسلم خان شاگرد پیشه
سردار محمداعظم خان ورفیق فتنه انگیزی مذکور بود از درگاه خداوند امیدوارم که
امروز وفردا نفاق شان ظاهر شده سیاه روی ابدی شوند وحقيقت کل بحضور پادشاه
عدالت گستر ظاهر و هویدا گردد .
بيت ،
خوش بود گر محك تجربہ آید بمیان
تاسیه روی شود هر که دروغش باشد
بهر حال ای مردمان وای افواج ظفریشه بدانید و آگاه باشید امروز بندگان ما که
برادر بزرگ جميع برادران میباشم بطوع و رغبت و بجان ودل سلطنت وتخت نشستن
سرکار امیر شیر علی خان را قبولدار و رضامند بوده پذیرفتم زهی سعادت برادران که
چنین باشند واز بندگان ما دستور العمل بگیرند و هر گاه به مخالفت برخیزند و از فرمان
قضا جریان پادشاه قوی شوکت تخلف ورزند و تجاوز بدارند برذمه بندگان ماست که سزای
بد رفتاری شان را در کنار شان بدهم خلاصه کلام مدت يك نيم ساعت کلام سردار
محمد افضل خان با لشکر طول کشيد لاكن جميع افواج متوجه سخن سردار کلان بودند
(۷۱)
و کلام شان را يك بيك ملتفت شده بحيرت افتاده بودند تا اینکه سخن تمام شد بار دیگر
درباره پادشاه خود دعا کرده عازم سواری شدند سردار محمد علی خان رکاب سردار کلان را
که به منزله پدر بود گرفته سوار نمودند بعد باتفاق در بین راه سخن های محبت آمیز
با همدیگر صحبت کرده عازم حضور بندگان اقدس شدند از بین راه سردار عالی مقدار
سردار محمد علی خان بحضور بندگان سرکار ورود سردار کلان کاکای خود را عرضه
داشت نموده بودند تقریباً نیم فرسخ راه بلشکرگاه مانده بود که از جانب سرکار
ذوی الاقتدار بالشکر رکابی که آنهم سه هزار سوار و پیاده میشد باستقبال سردار
محمد افضل خان که برادر بزرگ و سزاوار عزت بودند و کمال بزرگی او را خریدار
شدند و لازم دانسته آمدند تا اینکه با هم ملحق شدند سرکار امیر شیر علی خان فوراً از بالای
حوزۀ فیل فرود آمدند و ازینجانب سردار محمد افضل خان از اسپ پیاده شدند و نزديك آمدند
و سلام کردند و بغل کشاده همدیگر را تنگ در بر گرفتند و ساعتی گریه و زاری کردند و مردمانی
که چون پروانه بدور شان جمع بوده از گریه محبت آمیز طرفین همه بگریه در آمدند
بعد از زمانی امیر شیر علی خان دست سردار کلان را گرفته سوار فیل شدند و اتفاق تمام و اشفاق
مالا کلام و نوازشت تامه به جانب لشکرگاه عازم ورواء شدند تا در لشکرگاه فرود آمدند
و با ملاحظات بزرگانۀ داخل بارگاه و سراپرده گردیدند لاکن در داخل شدن بارگاه اول
سردار کلان و ثانی بندگان اقدس چاچه در بالای مسند باتفاق نشستند و صحبت های ملوکانه
نمودند و محبت های بزرگانۀ بیدار شدند و بعیش و عشرت ملاقات کردند چنانچه فلك
کج رفتار بحسرت کش مجلس و صحبت شان گردید لهذا بهمین منوال شب و روز گذارش داشت
و داد عیش میدادند و بعشرت میگذرانیدند تا اینکه مدت یکهفته گذشت اما روز یکمرا تبه
سردار محمد علی خان پیش از حضور سرکار اول بخدمت سردار کلان میرفتند و ایستاده سلام
می کردند و منتظر فرمان بودند بعد سردار کلان در باره سردار سالار نوازش پدرانه نموده
امر میفرمودند ثانی سردار محمد علی خان نشسته صحبت میکردند و با مرشان مرخص شده بحضور
سرکار بانه اقبال می آمدند و سلام میکردند اول سخن سرکار این بود که از جهت سلام
کاکای خود رفته بودید سردار دلاور عرض داشت می نمودند که فدایت گردم تا حال بحضور
کاکا صاحب بودم حال برخصت شان بحضور پادشاه قوی شوکت رسیدم بندگان خدا یگان
خرسند می شدند و سردار محمد علی خان را دعا میکردند مختصر کلام در بین یکهفته سه مجلس
کنکاش و مشورت بپاشد و بزرگان دربار و وزیران و مشیران و جمله در باویان داخل مجلس
بودند و هريك سخنی میگفتند عاقبت مصلحت بران قرار گرفت تا ترکستان کما کان ازان
سردار محمد افضل خان و بقرار سابق فرمان فرمای صفحات مذکور باشد اما از آنجا که
امیر شیر علی خان جانشین پدر و امیر افغانستان است سردار محمد افضل خان دایم عریضۀ خود را
بدار السلطنة کابل بحضور بندگان اقدس فرستاده بطریق امیر کبیر رفتار دارد و هر ساله
ارمغان بطریق یاد آوری ارسال دارد و سرکار والا تبار نیز سردار محمد افضل خان را برادر
بزرگ دانسته و ازش پدری را دریغ ندارد و متوجه احوال سردار مذکور باشند خصوص
بطرفین لازم که سخن غماز وفتنه انگیز را درباره همدیگر منظور ندارند بلکه سخن چین
غماز را جزا داده بسزا برسانند تا دیگری شنیده چنین حرکت نکنند مختصر کلام از طرفین
(۷۲)
بهمین منوال عهد نامه نوشته اول بندگان سرکار ودوم سردار محمد افضل خان بعهد نامه
مهر کردند وبعد ازان بزرگان دربار دستخط ومهر خود را بعهدنامه زدند و خواهش طرفین
آنیکه همین عهد نامه را بمزار شریف بحضور شیر خدا بپایان رسانند و شیر خدا را شاهد
بعهدنامه خود بگیرند چنانچه همین مصالحت را پسندیدند وقرارداد بر این شد که سرکار
با عز ووقار سردار محمد افضل خان و بعضی بزرگان از اقوام و غیر آن با قلیلی فوج رکابی
از شبرغان عازم مزار شریف شوند چنانچه وارد دربار شیر خدا شدند چون بمزار شریف
رسیدند سردار عبدالرحمن خان فرزند ارجمند سردار کلان که در آن وقت عمر شریف شان
یازده ساله بود در تقتایل پای تخت پدر یا مر پدر با لشکر ترکستان استقامت داشتند چنان رفتار
با خورد و بزرگ و سپاه و فقرا مینمود که از عقل بعید بود و مردم را مرید ومخلص خود ساخته
بود که در باره سردار مذکور جان میدادند و جمله فوج وسپاه ورعیت بخدمت شان آرزومند
جان فشانی داشتند و فرمان بردار بود که از جان خود مضایقه نمی نمودند بهر حال چون از
اراده سر کار و آلا تبار و پدر زرگوار خود در مزار شریف شنیدند فوراً با اندك سوار و پیاده
عازم حضور شدند و بحضور فیض ظهور رسید سلام کردند و شرایط تعظیم و تکریم بجا
آوردند و از حضور مبارک سرکار مهربانانه و نوازش شاهانه دریافتند وبسبب سردار کلان
که بیکفرزند داشت بندگان امیر صاحب زیاد بر زیاد لحظه بلحظه در باره سردار
عبدالرحمن خان التفات میفرمودند لا کن بندگان سرکار با وجود مهر ومحبت پدری
از جبینش بر خلاف قاعده مشاهده کرده و دانست که سرشورش دارد هرگاه بزرگ شود عمری
بشورش خواهد گذارند بلکه ازین عهد نامه پدر وسرکار با عظمت که اتفاق است دلگیر
است اکنون محرر کتاب میگوید که شخص غیور و شجاع و مردهمدان دلاوری اول بخورد سالی
و بزرگی چه دخل دارد تهور وشجاعت ذاتی است که خداوند سزاوار او میداند و عطا می کند
چنانچه کدام شخص صاحب غیرت و مرد صاحب ناموس رضا میدهد که دیگری بوطن او داخل شود
و بزرگی کند و خود را صاحب سریر ولایت سازد وصاحب ولایت مسخر خود داند بلکه غیرت
بدرجه دام گیر میشود که بقتل خود رضا میشود و طاقت دشمن ندارد که بملك خود به بیند
اما سردار عبدالرحمن خان که دست ستیز نداشت و عنان اختیار در قبضه اقتدار پدرش سردار کلان
بود لا چار صبر میکرد و فرصت میجست و امید وار درگاه خداوند بود باری سر مطلب
باز گردیم بندگان اقدس باعث برادر بزرگ اصلا در ظاهر اظهار نکرد بلکه توصیف
سردار عبدالرحمن خان را می کرد چنانچه بدر بار شیر خدا عهد نامه را با سردار محمد افضل خان
تازه کردند و از طرفین بکلام الله شریف دست مانده قسم خوردند که دو بدی و بدخواهی همدیگر
نگویند و سخن چین اندازان را برسانند چون عهد نامه بپایان رسید خرسندی حاصل شد در
باغ اله چوپان که جای فراخ و هوادار و سبزه زار است و از هر جانب آبشار و آبهای فراوان
جاریست و دم از سلسبیل میزد فرود آمدند و بعیش و عشرت نشستند و خرسندی نمودند بعد از آن
بندگان سرکار چندین امور افغانستان از هرات الی دارالسلطنه کابل که رو به ادشده بوديك
بيك بحضور سردار کلان نقل میکردند و دانسته شان می نمودند مقصد ازین بیانهای سر کار یکی
اطلاع دهی دوم سبب شفقت و دل صافی اظهار می فرمودند
/(۷۴)
ایکن یومیه متوجه گفتار و رفتار و کردار سردار عبدالرحمن خان بودند و حرکات شان را ملاحظه مینمودند و برخلاف قاعده میدیدند بلکه ساعت بساعت از سردار مذکور حرکات مکرر مشاهده می کردند که موجب کدورت حضور اقدس میگشت با وجود آن سرکار ذوی الاقتدار در خورد سالی سردار مذکور محسوب میکردند و ملال خاطر نمی شدند چنانچه بسردار عبدالرحمن خان لازم بود که شب و روز بخدمت کوشند و خاطر سرکار والارا خرسند دارند و حاضر حضور باشند و شرایط مهمانداری بجا آرند و يك لحظه از حضور بدر و سرکار کنار نگردند زیرا که صاحب ولایت گفته میشدند و بندگان اقدس مهمان دولت شان بودند شخصی که صاحب ولایت و صاحب سلطنت باشد وحکمران ترکستان گفته شود اقلا بسردار کلان پد ر خود ملاحظه کند که سرکار والای تمولیت داری میکند و بزرگی میداند و رفتار مینماید پس لازم که مقابل آن بحضور بندگان سرکار که هم پادشاه و هم رتبه پدری داشته خدمت گزاری می کرد تا اینکه برعکس آن عمل می کرد چنانچه در سه شبانه روز که سر کار ذوی الاقتدار در اله چوپان تشریف داشتند دو مرتبه بحضور آمدند و دیگر در تفته بل استقامت داشتند و بحضور بدر و سرکار نیامدند مختصر آنکه کدورت و نفاق سردار عبدالرحمن خان بحضور سر کار ظاهر شد و هویدا گردید و دانسته شد که عاقبت غیر از نفاق چیز دیگر ازین صادر نمی شود با وجود آن بندگان اقدس در صبر و شکیبایی افزوده بخاطر داشت سردار کلان اظهار نکردند و نقل نگذاشتند و روز چهارم که امر نموده بودند از منزل اله چوپان حرکت فرمودند باتفاق سردار محمد افضل خان وایس ایجاب تا شقرغان مراجعت فر مودند و روز سوم در تاشقرغان نزول اجلال نمو دند و روزی چند بعیش و عشرت و خرسندی گذرانده اراده دارالسلطنه کابل نمودند و بخاطر اقدس والا مصمم شد که برودی عازم دارالسلطنه کابل گردند زیرا که زمستان نزديك و راه کابل کوهستانی بواه و زحمت بسیار ارد بعد ازان بزرگان حضور و درباریان نزديك ودور و مشران دربار را با افسران لشکر بحضور طلب کرده مشورت کردند و سخن جمله گی برهمین گونه قرار یافت ثانی بندگان عالی سردار حلال سردار محمد علیخان عرضه داشت کردند که هر گاه از حضور فیض ظهور امر شود و اجازه باشد سه روز غلام را مرخص فرماید که بزیارت شیر خدا رسیده و بقدمبوسی شان مشرف گردم و بدعای دولت خداداد پادشاه قوی شوکت اشتغال ورزم و بلا توقف عازم حضور معدلت دستور پاد شاه رعیت پرور شوم بندگان شهریار عدالت گستر از روی مهرو محبت و نوازش پدرانه سه روز مرخص فرمودند و امر کردند که با يك رساله مکمل که عبارت از چهار صد نفر باشد و بعضی بزرگان حضور خود عازم قدمبوسی شیرخدا شوند و بزیارت علی مرتضی رسیده زودتر مرخص شوند که مع الخیر اراده رفتن دارالسلطنه کابل بخاطر بندگان اقدس مصمم است این بود که سردار محمد علیخان برخصت بندگان سر کار روانه مزار شریف شده روز دوم بقدمبوسی علی مرتضی مشرف گردیدند از انطرف سردار عبدالرحمن خان
(٧٤)
از تخته پل شنیده بخدمت سردار عالی سردار محمد علی خان بمزار شریف آمده سلام کردند
و ملاقات نمودند و بندگانعالی دربارة سردار عبد الرحمن خان نوازش فر مودند و در
مسند خود جای دادند و بعیش و عشرت نشستند و لحظه بلحظه شفقت می ورزیدند و در اله
چوپان که جای خوش آب و صفا بود منزل نموده بودند روز دیگر سردار عالی بقد ار در باغ
اله چوپان آسوده نشسته بودند که شخص بی نام عریضة بحضور سردار عا لی فرستا دند
نوشته بود که شرط احتیا ط بجا آورید زیرا که لشکر تخته پل در حدود سپاه گرد که
بیرون شهر مزار شریف است گرد آمده اند و بامر سردار عبد الرحمن خان می خواهند که
باشما شباخون زنند خلاصه مدعا از مطا لعة عريضة بی نام سردار محمد علیخان بحیر ت فرو
رفتند و تعجب کردند لا کن با کسی اظهار نکردند میکرو حا ل در کا بی راخوفیه امر کردند
که از حضور عالی جدا نشوند و آمادة کا ربا شند بعد دو سه نفر را پی تحقیق فرستا دند تا مشخص کنند
که این سخن اعتباری را شاید یا نه ؟ چنانچه شخص فرستاده باز گشته بحضور عرضه
داشت کرده که بچشم مردیده شد عریضة عارض حقیقت دارد و بقول راوی سه هزار سوار
و پیاده بمزار شریف حاضر است لا کن متفرق میگردند نصا را شخص دیگر وارد حضور
شده و بهمین تفصیل عرضه داشت کرد و رفت ساعتی نگذشته بود که شخص ثالث بحضور
رسیده آشکار عرض کرد ، خاطر بندگان عالی یکباره مکدر شد بعد از ان با و از بلند
فرمودند که اسباب صلح و صلاح از میان برچیده شد و اسباب فتنه انگیزی برپا گشت
و از فتنه انگیزی سردار عبد الرحمن خان خرابی دولت ترکستان گردید و سفا هٔت
سردار محمدا فضل خان کاکا برباد رفت و فتك كينهجو خیلی کج رفتاری را بصدا
درآورد و فتنه خوابیده را بیدار کرد اکینون لازم شد که شرح این قضیه را بحضور
بندگان سر کار عریضه بداریم تا چه فرمان آید اتفاقاً فرصتی که شخص ثالث بحضور
عالی همین قضیه را عرضه داشت می کرد سردار عبد الرحمن خان حضور داشت و بیان شخص
ثالث را بحضور خود می شنید لا کن احوالش دیگر گون شده بود و پرا گنده احوال ،
متحیر مانده ود سردار محمد علی خان سوال کرد که چرا این چنین حرکات غیر متناسب
که سراسر باعث خرابی دولت میشود مینمائید قیاس کنید که مرا محبوس می نمودید
و بمراد خود رسیدید الحمد لله والمنه سر کار اشرف اقدس با دریای لشکر حاضر است
چگونه جواب خواهی گفت و سردار کلان کاکا صاحب پدر شما در تاشقرغان حضور
سر کار است و سر کار اقدس قرآن کرده و عهد و پیمان نموده ازین حر کات شما البته
موجب نفرت است و کدورت دست میدهد و خرابی کلی می آرد مختصر کلام سردار
عبدالرحمن خان سکوت ورزیدند و جوابی نگفتند بعد سردار عالی سردار محمدعلی خان
عريضه بحضور پاشاه قوی شوکت فرستاد و گذارشات را عرض کرده و عرض داشت نمود
که اوضاع و اطوار و رفتار و کردار و حرکات سردار عبد الرحمن خان برخلاف صلح
وصلاح است هر گاه فرمان باشد محبوس باید شود تا سزونش یابد وفي ما بین بند گان
سر کار و عموی بزرگوار نفاق نیفتد و کار باصلاح آید بعد از فرستادن عریضه خود
جناب بندگان عالی در مزار شریف توقف فرمودند و آدمان صاحب اقتدار را مامور نمودند
(٧٥)
شب و روز از حرکات سردار عبدالرحمن خان اخبار دارند وسخن را براستی عرضه
نمایند لهذا چون عریضه سردار عالی بحضور بندگان اقدس رسید و از نظر گزارش
یافت حرکات سابقه سردار عبدالرحمن خان را بخاطر آوردند چنانچه در مزارشریف
ملاحظه فرموده بودند وبخوبی یقین شان حاصل شد بعد از ان عریضه سردار محمدعلیخان را
بحضور سردار محمد افضل خان نشان دادند سردار کلان خیلی متفکر شد و بسردار
عبدالرحمن خان فحش داد وبد گفت و بهمان مجلس برای فرزند خود خط سرزنش
نوشته فرستادند و بحضور بندگان اقدس عذر خردسالی او را نمودند و از جانب خود
عذر خواستند وسرکار والا نیز خنده نمودند و گناه سردار عبدالرحمن خان عفو
کردند بهر حال سردار محمد علی خان انتظار فرمان سرکار بودند روز دیگر بهتر
و بیشتر خبر تازه بروی کار آمد چنانچه همین حرکت نامناسب را در وقت ورود بندگان
سرکار بمزارشریف هم نموده بود و قصد محبوس نمودن سرکار را بخاطر داشت
و سه هزار فوج نظامی متفرق باطراف مزارشریف آورده بود لاکن علاج پذیر نشد
بندگان عالی همین قضیه را که خوب بحقیقت رسانده بود بحضور بندگان سرکار
عریضه کرد هنوز این غوغا برپا بود که فلك غماز وفتنه انگیز بیکباره صلح را بجنگ
وموالفت را به مخالفت ودوستی را بدشمنی مبدل گردانید وفتنه جزوی را کلی ساخت
وطبل کج رفتاری را بصدا درآورد ودیو امین را از خود خرسند گردانید مصدقات این
مقال آنکه شخصی از محرمان و معتبران سردار عبدالرحمن خان که محرم راز وصاحب
اعتمادش بود و دائم اسرار مخفی سردار مذکور باوی بود وشخص مذکور را سردار
عبدالرحمن خان هم نفس خود میدانست و ازین بیشتر محرم راز نداشت لاکن سردار
دلاور سردار عبدالرحمن خان دراین باب خردسالی کرد ونا تجربه کار بود چنانچه
استاد میفرماید :
دراین زمانه که بر دوست اعتمادی نیست چگونه غره توان شد به گفته دشمن
واستاد دیگر میگوید :
راز مگشای بهر کس که درین مرکز خاك سیر کردیم بسی محرم اسرار نبود
ودیگری بیان میدارد :
چه زیبا گفته است آن مرد هشیار که گر سر بایدت سر را نگهدار
مختصر کلام همان شخص محرم را از سردار عبدالرحمن خان خوفیه بحضور
سردار محمد علی خان آمده يك خط بحضور شان داد سردار عا لی
مطالعه فرمودند ملاحظه کردندکه مهرسردار محمد افضل خان است که بعد از قسم
وعهدنامه باسم سردار عبدالرحمن خان پسر خود نوشته و فرستاده بود شرح خط ازینقرا ر
نوشته اند که فرزند من بعد از ورود تاشقرغان رویه ادرا دگر گون دیدم و از آمدن خود
پشیمان شدم و چون فرصت ازدست رفته بود لا چار تحمل کردم و بعد ازان
لا چا ر بدر بار شیر خدا قسم و عهدنامه نمودم شاید که بتدبیر نجاتی حاصل گردد
(٧٦)
ممکن نشد بنا بران بشما اطلاع میدهم که باید و شاید آماده کار خود باشید و لشکر
خودرا پراگنده نکنید ومکمل ومسلح داشته تا این نیازمند در گاه الله فرصت یافته خواه
شب و روز خود را بشما رسانم و هر گاه چنین نشود از تقدیرات الهی میدانم لکن خط را
بخوانید وفورا بسوزانید وهو ش کنید که احدی اطلاع نیابد زیرا که زمانه را اعتمادی نیست
خصوص درین فرصت که دوست از دشمن جدا کردن بسی دشوار است.
شعر
درین زمانه که بر دوست اعتمادی نیست چگونه تمرد توان شد بگفته دشمن
از جملها بنی آدم مختلف اوضاع است و اعتباری ندارد مبادا کار بر خوانی انجامد
و باعث خرابی دولت ما وشما شود و بازچون خط سردار کلان از نظر گذارش یافت ساعتی
سردار عالی سکوت ماندند و ازین قضیه عامه سوز بحیرت فرو رفتند و متفکر شدند اتفاقاً
درهمان حین سردار عبدالرحمن خان حاضر نبود و در تخته پل رفته بود سردار عالی مقدا ر
بعد از تعمل بسیار همان شخص محرم و از سردار عبدالرحمن خان را که نمک حرامی به با دار
خود نموده مجرم ساخت و سیاه روی دنیا و عقبا گردید زیرا که هر کسی که پاس نمک نکرد
گویا شرمنده دو جهان خواهد بود.
فرد
هر که نمک خورد نمکدان نشنا خت در مذهب رندان جهان سگ به از وست
بهر حال شخص مجرم را با همان خط و یک بهره رساله بحضور بندگان عالی حر کنا و
فرستاد و در ضمن آن عریضه کرد که فدایت گردم دشمن همه وقت دشمن است و با دشمن دوستی
کردن بسی دشوار است تا چند ملاحظه باید کرد هر گاه دوستی میدانستند با عث چه ود که
در پایگاه میگر زدند و جنگ کردند در پایگاه یا مر کدام شخص بود خدا نخواسته هر گاه
در پایگاه لشکر سر کار قتوزی میرفت باز رمقۀ مقرو می بصمازان معلوم میشد که چه نحو
با سر کار رفتار میکردند چون اقبال پادشاه را خداوند بلند ساخته و دست ستیز و پای گریز
ندارند ناچار شیوه دوستی بکار میبرند فدایت گردم هر گاه ذره پروری کر ده زود تر
با لشگرهای حضور نزول اجلال در مزارشریف فرمایند از مرحمت است تا سررشته ترکستان
بدرستی بسته شود و تدارک دشمن زودتر کرده آسودگی دست دهد باقی جا ب بندگان
سرکار پادشاه و صاحب اختیارند چه نحو که خیر دولت خداداد را میدانند مختار ند .
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
غلام خدمتگار و جان نثار و فرمان بردارم حاضر خدمت هستم اکنون راقم حر و ف
و تحریر کننده این گزارشات در خصوص فقره که تحریر کردم مشوش است و عقلش تقاضا
نمیکند بلکه از عقل بعید است هر گاه خردمندان صاحب عقل ودانا یان روزگار خوب ملتفت
شوند یقین دارم که عقل شان تقاضا نخواهد کرد زیرا که این چنین شخص بزرگ و کهنسال
(۷۷)
که بزرگترین فرزندان امیر کبیر باشد و عمری بسلطنت بگذراند و چندین تجربه های
دنیا را ملاحظه کرده باشد خصوص در ینوقت که لشکربیگانه به نفس ولایت ترکستان رسیده
و استقامت دارد و خود سردار مذکور بلشکر دشمن گویا اسیر باشد و دست ستیز نداشته باشد
و اختیار از دست رفته باشد بکدام عقل خط و مهر بفرزند خورد سال خود مینویسد و اختیار
جنگ و مقدمه بوی میدهد هرگاه از ابتدا شورش میکردند جایز بود زیرا که لشکر و کشور
داشتند فاتح میکردند و خواه شکست مییافتند اکنون که از همه اختیار خارج شدند چگونه
عقل تقاضا میکند لاکن از دوشق خارج نیست یکی از فتنه انگیزان ترکستان خواهد بود
زیرا که سردار محمد اسلم خان و محمد حسین خان از زمانی که از هرات فرار شده وارد
ترکستان شدند و مدتی فتنه انگیزی و غمازی بکار بردند سردار کلان بسخن شان التفات
نکرد بلکه سردار محمد اسلم خان را از حضور خود براند ممکن است که سردار
عبدالرحمن خان را که خورد سال بود با خود همدست کرده بهر عنوان که توا نستند مهر
سردار کلان را سفیده مهر گرفتند و در ینوقت بکار بردند تا فتنه خوابیده را بیدار کردند
و مقصد شان که نفاق اندازی بود حاصل کردند و سلطنت را برباد دادند دوم از خدمتكاران
معتبر ترکستان که سالها از دولت ترکستان بعیش و عشرت میگذراندند لاکن در اصل وابسته
نفاق بودند و شیوهٔ غماق بکار میبردند چنانچه این رفتار در جمیع دربار افغانستان رواج داشت
می شود که بکید کیادان و بشیر ین زبانی غمازان و فتنه انگیزان
در جاده نوك حرامان قرار یافته مهر ساختگی کرده بودند و بمهر سردار محمد افضل خان
مطابق نموده باشند در ینوقت سردار کلان بیگفته اوشان عمل نکرد کیا دان کننده
کار باتفاق همدیگر فتنه انگیزی بکار بردند و دولت بزرگی را برباد دادند لاکن
خود را شرمنده دو جهانی ساختند البته از رتبه بزرگی هم افتادند قصه کوتاه هیچ
کسی تیشه به پای خویش نزده و راجع بخرابی خود نشده بازهم خداوند عالم بهتر میداند
چیزیکه عقل تقاضا کرده تحریر کردم اما تقدیمات ازلی ما سوای عقل است چنانچه
استاد می فرماید مثنوی :
گرشود ذرات عالم پیچ پیچ
چون قضا بیرون کند از چرخ سر
ماهیان افتد از دریا بیرون
این قضا بادیست سخت و تند خو
با قضای ایزدی هیچ اند هیچ
عاقلان گردند جمله کور و کر
دام گیرد مرغ پران را زبون
خلق چون خس عاجزاندر پیش او
مختصر كلام اینقدر سخن ازین فقره تحریر شد بازهم الغیب عندالله خداوند عالم
دانا و بیناست و نیکو از ضمیر بندگان خود میداند اکنون باز گردیم سر مطلب واز
اصل مدعا سخن رانیم بهرحال چون عریضه سردار محمد عثمان خان معہ شخص محرم سردار
عبدالرحمن خان و خط دست آویز بحضور سرکار عدالت گستر در تاشقرغان رسید و
از حضور فیض ظهور گزارش یافت آتش غضب در کانون سینه شعله زدن گرفت و لرزه
در اندام مبارك افتاده و چنان غضبناك شد که کسی در مجلس بحضورشان یارای کلام
نداشت و همه چون نقش دیوار بیحس و حرکت بودند بعد از زمان طویل سردار سلطان
(۷۸)
علیخان را بحضور طلب کرده خط سردار محمدافضل خان را بوی دادند و مرحمت کردند که شما مردم فکر ناکرده متوجه زشت وزیبا و نشیب و فراز نشده بدون تدبیر و تامل کار بزرگ را كوچك میشمارید و عقل خدا داده را ضایع ساخته حکم کنید که باید چنین شود زیرا که خودرا ذكى وصاحب فهم تدبير و عقل كامل میدانید عاقبت عقل كامل شمارا اینگونه نتیجه می بخشد و کار سلطنت را بدینجا میرساند وکیل دولتین باید چنین باشد و خیر خواه طرفین باید چنین کند که پادشاه خود را بدنام وبدعهد سازد و هم دولت بزرگی را بر باد دهد و برای پادشاه خود نام نیکو حاصل سازد تا جمیع افغانستان بدانند که سرکار امیرشیرعلیخان بعد از پدر بجای پدر به تخت افغانستان نشست اول حکمی که راند این بود که با برادر بزرگ خود عهد نامه کرد و بعداز عهدنامه محبوس ساخت وولايت تركستان را که پدر داده بود بغريب الزوی بگرفت درباره بنده گان سر کار خوب خیر خواهی کردید ودرباره سردار محمدافضل خان بسیار نیکویی بجا آوردید حال رفته نزد سردار محمدافضل خان خط شان را بدهید که مطالعه کنند و جواب خط راحاصل كرده بياريد تا از حقیقت کار بندگان سر کار دانسته شده متوجه امورات خود شوند زیرا که شما بر استی و صداقت سردار محمدافضل خان قسم میخوردید و حال نیز جواب خط سردار مذکور را بصداقت معلوم کنید سردار سلطان علیخان با هزار خوف وبیم از حضوربندگان اقدس برخاسته نزد سردار کلان سردار محمدافضل خان رفت و خط سردار مذکور را بحضورشان داده جواب طلب شد سردار محمدافضل خان خط را کشاده مطالعه کرد خط و مهرخود را آشکار دیده دانست کشتی دولت شان طوفانی شده و راه چاره مسدود گردید واین خط جوابی ندارد که صواب باشد اما ناچار خودرا از دست نداد. فرمودند که این خط غلط است واصلا بندگان عالی ازین خط خبرندارد هر کس اینخط را کرده باشد یقین دارم بدشمنی کرده است لاکن از مهر خود انکار نمی کنم هر چند که مهر از من است اما شخصی بهر فریب که دانسته باشد مهر بندگان عالی را گرفته مهر کرده که قطعا ازینکار اطلاعی ندارم وقسم میخورم که دشمنان در حق بندگان عالی اسبابی چیده اند وقصد شان بخرابی دولت بندگان عالی و بدنامی از پادشاه افغانستان است چنانچه مدتی سردار محمد اسلم در تخته پل بحضور بوده و هر قدر مکر و فريبی که بخاطر داشت بکار برد بندگان عالی قبولدار نشد یقین دارم که سبب این فتنه انگیزی و غمازی وباعث خرابی دولت بندگان ما شده باشد خصوص در این زمانه که اصلا بدوستی مردم اعتمادی نیست .
امید که بحضوربندگان اقدس بروید واز جانب بندگان عالی قسم یاد کنید و عرض کنید که رگ وریشه من ازینکار خبر ندارد والحمدلله والمنه از فضل خداوند جانشین پدرو پادشاه افغانستان میباشید فکر کنید که بعد از قسم و عهد نامه ازمثل من شخصی چگونه اینکار صادر می شود هر گاه نفاق اندیش می بودم ممکن بود که در ابتدا حرکت میکردم زیرا که در آنوقت يك اعتباری داشتم ولشکر وکشور هم بقدر احوال خود موجود داشتم حال که خود را بخداوند سپردم وبندگان شمارا بزرگ پنداشتم و از همه دولت وعزت خود در گذشتم و بدولت شما مهمان شدم ودست تصرف خود را از جمیع
(۷۹)
دولت خود کوتاه کردم یقین که از گودای اینکار صادر نشود چگونه از بندگان
مما خاطر اقدس قبول فرمایند .
فرد
امروز در قلمرو دل دست دست تست خواهی عمارتش کن و خواهی خراب ساز
باری چون کلام سردار کلان تمام شد سردار سلطانعلیخان از نزد سردار مذکور
برخاسته بحضور بندگان اقدس رسید و عرض داشت سر دار کلان را بحضور فیض
ظهور از اول تا به آخر بیان کرد لا کن سرکار امیر شیرعلیخان همه بیان های سردار
کلان را نجوی تفرید و زیاده بر زیاده نصب کرد و نزان گهر بار بیان فرمود که دوستی
فیمابین برطرف شد و اتفاق از میان برداشته شد اکنون سزاوار است که بندگان
سرکار عنان اختیار را از دست ندهند و بگفته مردم زمانه عمل نکنند بعد از ان يك كمپانی
پلتن معه افسر بگرفتن سردار محمدافضل خان مقرر کرد که محبوس دارند حسب الامر
يك كمپانی پلتن رفته اطراف خیمه سردار کلان را گرفتند و دوستی بدشمنی مبدل شد.
فصل دوم
مقدمه بر پا شدن دولت ترکستان و محبوس گردیدن سردار محمدافضل خان
و تصرف نمودن سرکار امیر شیر علیخان تر کستان را :
لهذا بعد از محبوسی سردار کلان سه پلتن و او برجات رساله فوراً بمزار شریف
نزد سردار محمدعلیخان فرستادند و فرمان نمودند که تا ورود بندگان اقدس متوجه
امورات خود باشند که مبادا از لشکر فتنه یی گزندی برسد اينك خود بندگان اقدس
با دریای لشکر بفضل خداوند بی در پی میرسم لا کن در خصوص سردار محمدافضل خان هر
چند اسم محبوسی داشت اما در عزت داری شان سرمویی تغافل نمیکرد بلکه در عزت شان
افزوده گردید و بیشتر و بهتر متوجه عزت داری و بزرگی شان گردیدند مختصر کلام
بعد از فرستادن سه پلتن و دو رساله خود بندگان سر کار امر کردند بافواج خون
خوار که روز چهارم از تاشقرغان حرکت کرده عازم مزار شریف می گردیم باید آماده
و تیار با شند چنانچه روز موعود از تاشقر غان مراجعت کرده روانه مزار شریف
گردیدند دو منزل در بین راه نموده روز سوم بیرون دروازه مزارشریف بجای تخته پل
لشکر گاه کرده فرود آمدند و خیمه و بارگاه باوج سماء بر پا کردند و خود بندگان
اقدس بر تخت خسروی نزول اجلال فرموده بخیریت نشستند و بندگان عالی با لشکر و کمپی
که در چوپان استقامت داشتند از آنجا کوچیده چون قطره بدریا پیوستند اکنون
سرکار امیر شیر علیخان را با افواج کابل در بیرون دروازه مزار شریف بجاه و جلال
بگذارید .
(۸۰)
چند کلمه از رویداد سردار عبدالرحمن خان شنوید :
درهمان حینی که سردار مذکور از حضور سردار محمدعلی خان از اله چوپان به
بهانه اموری کناره شد و از خط سردار کلان وشخص مجرم خود هم اصلا نداشت که
بحضور سردار محمد علی خان رفته خط سردار کلان را داده بود و خط و ملازم هم
بحضور سرکاراقدس در تاشقرغان رفته انتظار فرمان سر کار بود . ازین رهگذرهم
خوف بسیاری بخاطر داشت زیرا که این واقعه جان گداز خانمان سوز باعث خرابی
دولت پدوشد وسلسله سلطنت ترکستان برباد رفت و خود سردار عبدالرحمن خان از
شدت غم و اندوه مجنون واربا حوال خود نمی دانست با وجود اینقدر اسباب شکست
چون غیرت ذاتی داشت مردانگی را از دست نداده خود را در تفته پل رسانید و بجمع
آوری لشکر کمر بست وقصد مقدعه کرد وخواست که بالشکر خود که همه فدائی بودند
بالای سردار محمدعلی خان بهزار شریف رفته چپاول انداز او سردار محمدعلی خان را
دستگیر سازد کذا که خبر رسید که فوج بسیاری از تاشقرغان بحضور سردار محمدعلی خان
حاضرشد وعنقریب خود بندگان سر کار با افواج خونخوار میر سد اتفاقا دران
چند نفر بزرگان در بار که بحضور سردار عبدالرحمن خان حاضر بودند از شورش و مقدمه
مانع شدند وعرض کردید که مفتون شدن با لشکر کابل ممکن نیست بهتر آنست که خود
را سر رشته کنیم وازدشمن کناره شویم والا دستگیر خواهیم شد هر چند زودتر تدارک جان
خودرا بکنیم بهتراست زیرا که دشمن کلو گیرو دست ستیز کوتاه گشت بعد از عرضه داشت
معتبران حضور سردار عبدالرحمان خان که تدبیر را مقابل تقدیر ندید و سخن ناصحان
پسند افتاد ودانست که کار دیگر گون ودولت پدر سرنگون وسلطنت ترکستان واژگون
گردید و مقاومت از کمان از دست رفت ثانی لشکرهای تفتہ پل را مرخص خانه هی
شان نموده با قلیلی خدمتگار وخزینه و دفینه زرو جواهر که درخزا نه موجود داشتند
با خود گرفته بجانب بخارا مرحله پیما شدند خصوص از محبوسی پدر که شبند روز
روشن شب تار یک شد ودیگر جای توقف نماند بهر حال باقی مانده اثاثه سلطنت و پاد شاهی
از توپ و توپخانه وجباخانه واسباب دولت پادشاهی آن چیزی که باقی ماند بتاراج رفت
چنانچه بسیاری آن را لشکر و نفری ترکستانی تاراج کرده عازم او طان
خودشدند ومابقی را ماندند به بتصرف لشکر ظفر تر کابل که بر کاب سردار عالی
سردار محمد علیخان درمزارشریف بود دررآمد اکنون مختصراز رفتارو کردار
سردار عبدالرحمان خان که درزمان خورد سالی داشت شمه تحریر کرده سر مطلب باز
گردیم سردار مذکور از زمان کوچکی صاحب کمال وشجاع وصاحب غیرت ودلاوری
بودشوق تفنگ وذوق شکار وماین بچگکی وپدل بود و بهمین منوال یومیه می گذرانید
لا کن فرمان برداری پدر که رضای خداوند در آنست بخاطر داشت و در دلاوری و شجاعت
وسخاوت کمی و کوتاهی نداشت روزی در ایام خورد سالی که به مکتب میخواند خدمتگار
وغلام بچه و چند نفر بخدمت شان مامور بود چون ازمکتب آزاد می شدند بشوق تفنگ زدن
بیرون شهر بر آمده نشانه میزدند روزی در بین تفنگ زدن فرمودند که گلوله تفنگ
آدم می کشد یا خیر بعدازان غلام بچه خودرا چندقدم دور ایستاد کرده و با تفنگ زد
(۸۱)
و مقتول کرد و خندید چون این خبر بسردار کلان رسید غمگین شد و سردار
عبدالرحمن خان را بحضور طلب کرده فحش داد وغضبناک بسردار مذکور نظر افگند
وساعتی ازغضب سخن نکرد بعد فرمودند که هر گاه فرزند دیگر میداشتم فورا بعوض
غلام بچه شمارا بقتل میرساندم اما چاره ندارم که فرزند دیگر ندارم اکنون سزاوار
شما آنست که محبوس عمری باشید تا عبرت دیگران گردد چنانچه در کنارخانه توپخانه
يك سال بيشتر محبوس بود در مدت محبوسى لباس تازه نپوشيد و موی سر نگرفت
ومی گفت که امر پدر واجب وشخص گناهکار باید چرکین باشد هر گاه چنین نکنم
گویا بی فرمانی پدر کرده باشم تا آنکه بهمان منوال بسردار تازه مافی که ازقید رها شد
وبحضور پدر رسید چون چشم سردار کلان بفرزند افتاد گریان شد و از گناه فرزند
گذشت ودعای خیر دربارۀ فرزند بادا رسانید این بود که خداوند عالم (ج) سردار
عالی را سزاوار سلطنت افغانستان کرد و بدولت های خارجه مشهور آفاق گشت چنانچه
افغانستان بی نام ونشان را با نام ونشان کرد وعصر دول خارجه ساخت اکنون سرسخن
باز گردیم مختصر کلام چون بندگان سرکار امیرشیرعلی خان با لشکر ظفر اثر که
همه چون ببر بیابان واژدهای دمان خودرا میدانستند وشب وروز مشتاق جنگ ومایل
پادشاهان متاخرین (١٠٠) جلد ب محمد صادق ج احمدعلی مجتبی ر یاشندۀ محله مجد ن رجب علی١٥قوس ١٢٩٧
مقدمه بودند بعد ازورود مزارشریف و توقف نمودن بقصبۀ تخته پل و فرار شدن سردار
عبدالرحمن خان شنیدند خصوس سردار عالی با لشکر رکاابی صبح همان روز بسرعت
تمام خود را در تخته پل رسانده وشهر تخته پل را با جميع اثاثه سلطنت بتصرف خود
آوردند و بعد ازان بحضور فیض ظهور بندگان اقدس عریضه فرستادند چون عریضه
از نظر مبارك سرکار ذوی الاقتدار گزارش یافت فردای آن روز ازمزار شریف حرکت
فرما شده با افواج کابل درشهر تخته پل نزول اجلال فرمودند لاکن خود بندگان اقدس
بافیل لشکر وبزرگان حضور و معتمدان دربار بر کاب شان در تخته پل استقامت فرمودند
و کلیه لشکر ظفر اثر را بدور دروازه تخته پل برکاب سردارعالی فرود آوردند وخیمه
وخرگاه براوج ماه برافراشتند و بخرسندی وخرمی گذرانده شب وروز ازخوان احسان
بندگان عالی بهرهمند و آسوده وبرقرار دادعیش میدادند مختصر کلام چندروزی که
از رنج راه برآسودند و به عشرت گذراندند ثانی حسب الامر پادشاه قوی شوکت
کارکنان حضور راجع به سرشته ملك داری ونظام داری مامور شدند اول سردار
فتح محمد خان که پسر وزیر محمداکبر خان و برادرزادۀ سرکار وافزون ازفرزندآن
سرکار خواستگار بود او را بسریر سلطنت ترکستان مامور و به تخت اقرا صیادی
سرافراز فرمودند وجمیع امر ونهی وفرمان فرمائی ترکستان را کما کان در قبضه
اقتدار او تسلیم نمودند دوم سردار فیض محمدخان که برادر بندگان اقدس بودند وقبل
ازین بامر امیر کبیر بحضور سردار محمدافضل خان مامور وحاکم آقچه بودند بقرار
سابق ازحضور سرکار اشرف اقدس بخلعت های فاخره و شمشیر دسته مرصع و اسبان
تازی نژاد با زین ویراق طلا دانه نشان سرافراز گردیده باشوکت وشان عازم آقچه
(۸۳)
شدند لاکن بدربار عام که از سپاه و فقراء حاضر بودند بندگان سرکار بزبان گهربار
رو بطرف سردار فیض محمد خان نموده جاری کردند که شما وسردار فتح محمدخان
وجود بندگان سرکار میباشید وقتی ما بین شما باید فرق نباشد چنان سرشته ملك
ودولت را انجام میدارید واتفاق می کنید واز نفاق کناره گیر میشوید و يك وجود کی را
از دست نمیدهید و رضا و خوشنودی سرکار را طالب میباشید وبا تفاق جميع امورات
ترکستان را چنان انجام میدهید که اول خوشنودی پروردگار در آن باشد و دوم
خرسندی بندگان سرکار را خواهان باشید زیرا که از اتفاق همه امورات انجام پذیرد
چنانچه فرموده است .
شعر
مورچگان گر بکنند اتفاق شیر ژیان را بدرارند پوست
اضافه بران با وجود عموی بودن بحضور سردار فتح محمد خان فرمان بردار بوده
از گفته حسابی سردار مذکور تجاوز نمیکنی و متوجه احوال همدیگر میباشید واز
نفاق تکرار میفرمائیم که دوری جوئید زیرا که نفاق باعث خرابی دولت است و سردار
فتح محمد خان نیز باشما همین رفتار را میدارد و شما را بزرگ خود دانسته و بصلاح
و صوابدید شما مامور ملك وملت وسرشته ترکستان میکوشد البته اتفاق شما وسرشته
ملك را با تفاق همدیگر انجام دادن رضامندی سرکار در ان است لهذا بعد از مامور شدن
سردار فیض محمد خان بحکومت آقچه ووعظ ونصیحت کردن سرکار طرفین را بعد ازان
دیگر عاملان ملك وحاکمان ولایت را بحضور طلب کرده بعضی را بر قرار و برخی را
عوض نمودند سردار سلطان مرادخان که صاحب حکومت قندوز و خان آباد و توابعات
قطغن بود بقرار سابق از حضور مامور حکومت خود شدند و به خلعت های فاخره سرافراز
گشته بجانب قطغن رائی شدند . میررستم خان که از پدر مامور متولی باشی روضة
مبارکه وحکومت مزار شریف بودند بهمان منوال مامور شدند میرکابم خان بقرار سابق
حکمران شبرغان و میر محمد خان کوسه که در تمامی میرهای ازبکیه فتنه انگیز
وسرشور و با جرئت بود آنهم بقرار سابق حاکم سرپل گردیدند اما در زمان سردار
محمد افضل خان سردار محمد زمان خان که حاکم سرپل بود و میرمحمدخان در کوهستانات
سرپل مامور بامر و نهی سردار محمد زمان خان عمل میکرد در بنوقت حاکم با استقلال
شد وسردار محمد زمان خان برکاب سرکار والاتبار مامور دارالسلطنه کابل گردید
خلاصه کلام در اول کتاب تحریر شد که خاص مینویسم در این وقت هرگاه اینگونه
سخن ها را خواهم که جزوار تقریر دارم وحاکم و عامل وغير ذالك را در قید ترقیم
جدا گانه در آورم وشرح بدهم ممکن است که دفترها گنجایش آنرا نداشته باشد .
بهر حال مدت دوماه و نیم بندگان سرکار اقدس در تخته پل بدولت و اقبال در تخت
افراسیابی نشسته کارکنان حضور و مستوفیان صاحب کار و کار گزاران نزديك
و دور شب و روز سرشته ملك ترکستان را بسته حسب الامر بهر شهر و ديار وقصبه حاكم
وعامل مقرر فرمودند و بهر کدام از خوان احسان بندگان سرکار بهره مند و بخلعتهای
(۸۳)
فاخره سرافراز گشتند و بفرمان برداری و خدمتگذاری سردار فتح محمد خان مامور
کردند و امر نمودند که از گفته حسابی سردار مذکور تجاوز ندارند و امر و نهی
سردار مذکور را براستی و درستی قبول فرموده برخلاف آن عملی نکنند زیرا که
سردار فتح محمد خان فرزند سر کار است . بلکه بحضور
سر کار از فرزندان اقدس عزیز تر است لهذا بهمین منوال که سررشته ملك را انجام دادند
همچنین لشکر ترکستان را متوجه شدند بعضی که نمك پرورده و احسان دیده سردار
محمد افضل خان بودند از خدمت موقوف کرده اسباب پادشاهی را از وی گرفته مرخص
خانه و جای شان فرمودند و برخی را که سزاوار خدمت و جان فشانی داشتند بخدمت مامور
کردند و داخل لشکر ظفر اثر نمودند و نصیحت دادند که نمك حلالی کنید و اخلاص بسر کار
داشته باشید البته سزاوار احسان و رتبه خواهید شد غرض کلام در مدت دو ماه و نیم از جمیع
امور ترکستان از ملکی و نظامی و از جزوی و کلی فارغ شده انجام دادند و امری باقی
نماند و همه بکمال عظمت و شوکت اتمام یافت بعد از ان که خاطر فیض مطاهر بندگان
اقدس فارغ شد اراده کردند که بیاری باری تعالی بروز نيك و ساعت سعید از تخته پل
بجانب دار السلطنه کابل حرکت فرما شوند چنانچه سردار محمد علیخان که عنان اختیار
جزوی و کلی بدست اقتدار شان بود بحضور فیض ظهور طلب کرده امر کردند که از
امور ترکستان بمرحمت خداوند سر کار اقدس آسوده خاطر شدند اکنون بندگان
سر کار بفضل خداوند اراده دار السلطنه کابل دابر نداریم که در بین یکهفته سررشته لشکر
ظفر اثر را بخوبی و درستی انجام داده آماده و تیار باشند که مع الخير عازم دارالسلطنه
خواهیم شد لهذا بندگان عالی که سالار افواج و صاحب اختیار کل لشکر بودند بنا بر امر
و فرمان بندگان اشرف اقدس همایون رجوع بتهیه و تدارك لشكر ظفر اثر نموده جیب
و دامان شان را از خوان احسان بی کران و خزینه موفوره چه از تنخواه و انعام و احسان
پرداخته جمیع لشکریان را از شاه و گدا. و بزرگ و كوچك وافسر وسپاهی و خان وخوانین
جمله را خرسند نمودند زیرا که جمله لشکریان بعد از زمان طویل و سفر غربت اثر عازم اوطان
خود بودند البته سزاوار ، صاحب سلطنت و مناسب بزرگی و لایق پادشاهی چنین
باشد که جمیع لشکر و کشور خود را از خود خرسند گرداند و همه را فدایی خود سازد
باری در بین یکهفته حسب الامر از همه امور لشکر و لشکریان واثاثه سلطنت فراغت
حاصل کرده بحضور اشرف اقدس همایون عرضه داشت نمودند ور شامندی سر کار
ذوی الاقتدار را حاصل نمودند بعد از ان بندگان اقدس بقول نجومی که در کبار فلکیات
مشهور آفاق بودند و مهارت تمام داشتند و دایم برکاب ظفر شکوه مامور و مقرر بودند
بساعت سعید وروز نيك از تخته پل حرکت فرمودند و در مزار شریف بقد مبوسی
اسدالله الغالب علی ابن ابی طالب روضه مبارك شان با هزار عجز و انکسار مشرف شدند .
و زیارت کردند و نذر زیادی باهل خدمه روضه مبارکه دادند و رخصت حاصل کردند
روز دیگر بفضل خداوند و توکل باری تعالی عازم تاشقرغان شدند بعد از ورود تاشقرغان
سه روز توقف فرمودند که هر گاه شکست و ریخت و بعضی امورات سپاه باقیمانده باشد
انجام بدهند زیرا که دیگر شهر و قصبه تا ورود کابل نمیباشد بهر حال منزل بمنزل طی
(٨٤)
مراحل نموده مدعمد دادرسی و بازخواست رعیت و فقراء را بحضور سرکار تمام کرده
غوررسی میفرمودند و از روی مهر و محبت باخورد و بزرگ تکلم کرده می گذشتند
ودعا و فاتحه میگرفتند و انعام و بخشش ونوازش مینمودند وطی منازل می کردند لا کن
منزلها را مختصر میزدند که اسپ و آدم آسوده باشند زیرا که لشکر عظیم و راه کابل
همه کوه و کوتل بود هرگاه چنین نمی کردند جمیع لشکر که ازمور وملخ بیشتر بودند
بيك روز بمنزل رسیده نمیتوانستند و پراگنده احوال میشدند مختصر کلام مدت بیست و شش
روز از تا شقرغان تاورود دارالسلطنه شهر كابل گزارش یافت تا اینکه بفضل خداوند
بفتح وفیروزی دولت واقبال وارد دارالسلطنه كابل شدند لاکن روز ورود شهر کابل
خلق عظیم از سپاه وفقراء وشاه و گدا وخرد و بزرگ که باستقبال بر آمده بودند هر يك
بترتيب وقاعده ایستاده چنانچه نظامی بيك جانب وملكي بديگر طرف انتظار بندگان
اقدس میبردند تا اینکه بندگان سرکار اول بسپاه نظامی رسیدند و توقف کردند
زیرا که توپخانه ها بصداد در آمده بانش ها سلامی گرفتند چون از سلامی فارغ شدند بعد
ازان سرکار بلند اقبال بهريك از افسر وسپاهی احوال پرسی ونوازش شاهانه ومحبت
پدری نمودند و گذشتند تا اینکه نوبت برعیت و اعزه واشراف ملکی رسیده بندگان
امیرصاحب قدم بقدم با هريك اسم برده بزبان التفات نوازش فرمودند و گذشتند بعدازان
داخل شهر كابل شدند ملاحظه فرمودند که کوچه و بازار مملواز مردویا مبالغ عیال پیر
و جوان از حدا فزون همه امیدوار دیدار پادشاه خدا جوی بودند و پادشاه نیز شکرانگی
خداوندی را بجا آورده بازن و مرد وخرد و بزرگ چنان بزبان شیرین تکلم کردند و
اظهار محبت فرمودند و چنان التفات کردند که زن و مرد به آواز بلند در بارۀ پادشاه
خداجوی خود دعا و فاتحه نمودند گویا عاشق دیدار پادشاه خود بودند تا اینکه بدولت
واقبال برتخت موروثی در بالا حصار رسیده بر قرار نشستند و شکر پروردگار عالم را
بجا آوردند لهذا مدت سفر خیریت اثر ترکستان یکسال و سه ماه کامل گزارش یافت
باری مختصر سخن روز دیگر مردمان كابل که پادشاه عدالت گستر خود را دیدند
وشادی نمودند و خرسندی کردند بعدازان فوج بفوج ابواب دولت بدربار گوهر بار شهریار
عدالت گستر وارد شده سلام می کردند وتا رق خود را از حضور فیض ظهور
میگذراندند چنانچه ابتداء قاضي وقضات وعلماء ودوم تجار واهل تجارت وثالث اهل
کسبه صنف ، صنف سه روز پی در پی با ارمغانهای خود وارد حضور مهر ظهور شده
سلام ودعا ومبارکبادی میکردند و میرفتند و از حضور بندگان خدایگان پادشاه قوی شوکت
چقدر که درمیزان عقل نیگنجد نوازش ومهر بانی شنیده وخلعت های فاخره پوشیده مرخص
می شدند، چرا چنین نباشد زیرا که پادشاه ذوی الاقتدار وفقرای آن دیارنشو ونما بیافته
یکد یارند و پرورش شده یکشهر باید و شاید که پادشاه چنان که فرزند خودرا پرور ش
میدهد همچنان با فقرا نوازش دارند و فقر اورعیت هم چنان باشند که شب و روز پادشاه خودرا
ازدعا فراموش ندارند خلاصه کلام از مطلب سخن نرانیم بندگان سرکار و پادشاه قوی شوکت
چون ازرفت و آمده مردم فارغ شدند و هر طائفه را متناسب حال از جاه، خــا نه احسان
به خلعت های فاخره سرافراز فرمودند و مرخص کردند بعدازان مدتی بعیش وعشرت کوشیدند
(٨٥)
و شب و روز داد عیش دادند و جشن خسروی نمودند و با شوکت و شان برتخت دارای بر قرار
و آسوده نشستند و مشغول عشرت بودند تا مدت چهل روز بعد ورود دارالسلطنه کابل
بهمین منوال گذارش داشت و داد عیش داده با خرمی و فرحت روز را بشب و شب را بروز
می آوردند چنانچه فلک کجرفتار از مشاهده این جشن فیروزی و ازین نشاط بهر وزی رشک
میبرد و به حسد می افزود و در بغض و عداوت افزوده می ساخت و کینه دیرینه را اخبار و فتنه
خوابیده را بیدار می کرد. بهرحال بطول نیانجامد بعد از یکهفته که بندگان سرکار
داخل دارالسلطنه شدند با وجود عیش و عشرت بهر شهر و دیار و قصبه که حاکم نشین بود
رویداد ترکستان و داخل شدن دارالسلطنه کابل را معہ گذارشات آن اطلاعاً فرمان
فرستادند و همه را براستی و خدمت گذاری و نمک حلالی ترغیب نموده نصیحت پدرانه کردند
و بهر يك مطابق رتبه و فراخور منزلت خلعت و انعام و اسپ و شمشیر احسان کردند و بباعث
سیاه پروری و فقیر نوازی سفارش کردند و ترغیب عدل و داد نمودند چون بفضل خداوند
از تمامی شهرهای افغانستان فارغ البال و آسوده شدند بار دیگر بدرگاه خداوند
شکر گذار شده سجده شکر بجا آوردند و آسوده خاطر نشستند تخمیناً ازین رویداد مدت
یکسال کم و بیش گذارش یافت و اندوهی به پیرامون خاطر والا نرسید . لاکن فلک
کینه خواه که در کمین نشسته بغم و الم گرفتار بود و فرصت می جست در اینوقت اسباب ای
رویسگار آمد که فلک کج رفتار را دست آویز غمازی شد ! آنیکه در قندهار کان
طلا پیدا شد و فلک کینه خواه را که انتظار فتنه انگیزی بود دست آویز کلی شد و طبل
کجرفتاری را بصدا درآورد و عالمی را بغم و الم گرفتار کرده و آن همه عیش و عشرت را
بغم مبدل ساخت.
مصدقات این مقال آنکه در قندهار بحدود زیارت بابای ولی در غل کوه کان طلاء پیدا شد
و از فضل خداوندی یومیه ترقی کرده و طلای زیادی بهم میرسید و طلاء احمری بعمل می آمد
و در خوبی و تازگی ثانی نداشت سردار محمد امین خان که حاکم بالاستقلال قندهار بود
آدمان صاحب اعتماد را مامور نموده بود ند که یومیه موجود شدگی را بحضور آورده تحویل
صندوقخانه بدارند لاکن سردار مذکور بحضور بندگان سرکار اطلاع دهی نکردند
و چندان متاعی بنظر نیاوردند که سزاوار اطلاع دهی بحضور سرکار باشد اما بهر شهر و دیار
و قصبه شهرت یافته بود تا اینکه از شخص دیگر بحضور بندگان اقدس عریضه رسید
و سرکار اشرف اطلاع یافت و ازین رهگذر بندگان امیر شیر علیخان اندوهی بخاطر
رساندند اما از کمال عظمت و بزرگی بخاطر حق بین ملال کلیه نرسانده و برای
سردار محمد امین خان که برادر اصلی بودند واگذار شدند واسم نبردند چندی
ازین امور گذارش یافت لاکن خوبی و صافی و پاکی طلاء یومیه گوش زد حضور بندگان
اشرف اقدس میشد اتفاقاً روزی در مجلس حضور سخن از کان طلاء افتاد و سرکار اقدس
فرمودند که عجب دارم از سردار محمد امین خان که چرا اطلاع ندادند و قدری نمونه
نفرستادند سردار محمد رفیق خان که وزیر اعظم و فتنه انگیز افغانستان بودند دست آویز
سخن یافته عرض کردند که باعث این کار سردار محمد شریف خان است و تازه مسافتی که
(86)
در حضور سردار محمد امین خان باشد البته نفاق می اندازد و سردار محمد امین خان را
بحال خود نمی گذارد و بلکه اسبابهای کلی از نفاق بهم خواهد رسانید زیرا که از زمان
خردسالی بهمین رفتار عمل کرده .
فرد
خوی بد در طبیعتی که نشست
نرود تا بوقت مرگ از دست
حال که سردار محمد امین خان از کان طلا عرضه داشت نکر دانند نقصانی ندارد
از حضور فرمان محبت آمیز فرستاده قدری از نمونه طلاء خواسته شود بلکه در ضمن آن
از حقیقت اصلی و مدعای سردار محمد امین خان و سردار محمد شریف خان منظور نظر
حق این بندگان اقدس میگردد بعد از ان بندگان سرکار از طریق محبت فرمان شوق مندی
و شفقت اسمی سردار محمد امین خان فرستاد در ضمن آن قدری از نمونه طلاء خواهش کردند
و کلمه چندی گله آمیز در فرمان درج کردند. مدتی گذشت و جوابی نرسید و در مقابل
فرمان سکوت ورزیدند ازین رهگذر طبیعت بندگان اشرف قدری مکدر شد و به مجلس
حضور خطاب کردند که انصاف دهید و ملاحظه فرمائید امروز که خداوند عالم بفضل و مرحمت
خود دولت افغانستان را بسرکار والا سزاوار و مناسب دانسته لازم دارد
که اشخاص دولت شريك شکر گذار درگاه الهی باشند و دولت سرکار را از خود دانند
خصوص سردار محمد امین خان که وجود و بازوی
سر کار اقدس است چقدر که تواند بدولت سرکار متوجه شود و کوشش دارد هر گاه
در امورات سلطنت شکستی یابد و سهو و خطایی ملاحظه فرما ید فورا آغریزه بدارد و باختیار
خود پیوند دهد و سرشته بدارد و خرسند باشد و دولت خدا داد را از خود قیاس کند و
بخیر دولت کوشد کجا رو است که اندك چیزی که کان طلا باشد و در قندهار از فضل
خداوند و ترقی سلطنت بهم رسد و مدت یکسال بیشتر بگذرد تا حال بحضور سرکار اطلاع
ندهند و عرضه داشت نگذراند پس در اینصورت از دیگران چه توقع و چه امید خدمت کنم
و یا چگونه شکایت دارم بعد از بیان سرکار جميع مجالس حضور سکوت ورزیدند و
سر بزیر افگندند سردار محمد رفیق خان که سابق شمه از کردار و رفتار آن تحریر شد در اینوقت
سرسخن باز آمد ورجوع بشکایت نموداکنون محرر کتاب اول دو سه کلمه از سردار
محمد رفیق خان تحریر دارم ثانی سر مطلب باز گردم سردار محمد رفیق خان در اصل از
طایفه لودین میباشد و از زمان سابق بحضور سرکار امیر شیر علیخان خدمتگار بود چنانچه
بمنصب وزارت رسید و از حضور پادشاه بوی شوکت لقب سرداری که سزاوارقوم پادشاه
است دریافت کردو وزیر اول شد اما نامبرده در ذات چندان صفائی نداشت و شخصی بود فتنه
انگیز و مکار و فتنه طلب و سرشور ونمك حرام و همیشه بخرابی دولت کمر بسته و شب و
روز محرك فتنه انگیزی و فساد بود بلکه از کم ظرفی که در ذات پست بود خود را سزاوار
سلطنت می دانست و خواهش پادشاهی را داشت از ان سبب بسیار بخرابی ملك
و دولت می کوشید و پاس نمک نمیداشت باری محرر کتاب هرگاه از شخص مذکور و فتنه
انگیزی مزبور واز نمازی رفتاری تحریر دارم از حد فراوان است و دفتر ها گنجایش
(۸۷)
ندارد و مطلب از دست میرود اکنون سرسخن باز کردیم مقصد از کان طلا بود چنانچه سرکار امیر شیر علیخان که از سخن فارغ شدند واهل مجلس سکوت کردند سردار محمد رفیق خان که این چنین سخنها را طالب بود و اسباب فتنه انگیزی را آماده یافت فوراً بسخن درآمده و چه نموه که عقل شیطانی مذکور بود سخن فتنه انگیزی را بکرسی نشاند و از سردار محمد امین خان و سردار محمد شریف خان شکایت کرد و داد سخنوری داد و سخنهای پارینه را که بجوی نمی ارزید بزیاد کرد و بحضور بندگان اقدس فتنه انگیزی کرد و خاطر بندگان همایون را کدورت آمیز ساخت و کیندی خود را بکرسی نشاند مختصر کلام چون سرکار نیت بخیر بخرابی دولت و بربادی خلق اشراقی نبودند و نیت شان خالص بود سخن سردار محمد رفیق خان را وقعی ننهاد از گفتار ناصواب منع کرد و فرمان کرد که وزیر اعظم سلسله دوستی بجنباند وبکار صواب راجع باشد و خبر دولت را طالب و خواهان نماید که از درکید سخن راند وبحضور سرکار کیندی کند و فرزند سرکار رایگانه سازد امروز سردار محمد امین خان فرزند و بازوی سرکار است هرگاه از آنها خطایی صادر شود بدولت سرکار نقصانی ندارد و سزا و از سرکارعفو است اما نغایم باری چون سخن سرکار تمام شد سردار محمد رفیق خان از خجالت سر بزیر افگند و سکوت نمود روز دیگر بندگان اقدس از روی مهر و محبت و بزرگی بجهت سردار محمد امین خان فرمان فرستاد و سراسر از شفقت و محبت در فرمان درج نمودند .
شرح فرمان بندگان اشرف اقدس والا :
ارجمند اقبال نشان سردار محمد امین خان را خداوند عالم در حفظ و حمایت خود بدارد آنکه از مرحمت خداوند شنیده میشود که در قندهار کان طلا ظاهر شده و از یکسال بیشتر است که منظور حضور بندگان اقدس گردید سبب چه شد که تا حال اطلاعا عریضه نگردید البته اطلاع دادن شما بحضور سرکار دقایده کلی داشت یکی آنکه شکر یت خداوند را باد از ساختن دوم خرسندی سرکار از کمال عقل و دانش ارجمندی سراسر ظاهر می شد تاین بود که وجود اقدس بی دولت بود و احتیاج بکان طلا قندهار داشت بلکه بندگان سرکار جمیع دولت افغانستان را طفیل سلامتی شما می کرد زیرا که فرزند و بازوی سرکار شما بودید تا اینکه شما صاحب اختیار قندهار باشید دولت و سلطنت سرکار ازان شما است رفرقی نخواهد داشت توقع سرکار آنکه جزوی کاری که پیش آید از کمال دانش باید اخبار کنید و خاطر بندگان اقدس را خرسند سازید بهر حال گذشته را گذشته باید پنداشت کان طلا خواه جزوی خواه کلی سزاوار گفت و شنود ندارد و انسان از سهو و خطا خارج نیست خداوند هزار کان طلا ، بشما لایق ببیند البته بندگان سرکار شکر می کند و احتیاجی ندارد در اینوقت قدری نمونه گویا از طلا مذکور بحضور اقدس بفرستید تا حقیقت خوبی وزشتی کان بحضور دانسته شود ارجمند جای شکر است که در ولایت افغانستان و زمان دولت خداداد این چنین کان طلا ظاهر گردد کاش پروردگار عالم بهر شهر و دیار افغانستان از هر رقم کان خوا،
(۸۸)
طلا، وغیر آن عطا کند البته موجب مزید دولت و خرسندی سرکار است خصوص آن ارجمند که
فرزند و برادر و بازوی سرکار است البته دولت شما و خود شما ازان سرکار خواهد بود
وفرقی نباشد و آن ارجمند صاحب اختیار جمیع دولت پاد شاه قوی شوکت میباشند
از برآمدن کان طلا در قندهار افزونی دولت خداداد باید باشد و خاطر خطیر بندگان
اقدس البته خرسند است بدون فکر و خیال و بدون کبد و ملال بخاطر حق بین خود چیزی نرسانید
هرگاه خاطر ارجمندی خواسته باشد قدری نمونه گویا بفرستید منظور شود بمالیات
قندهار محسوب خواهد شد و هرگاه بخاطر ارجمندی ملالی برسد موقوف باشد زیرا که
بندگان سرکار با عظمت احتیاجی بآن ندارد، و در خزینه سرکار ازین رقم طلاء بسیار
است و موجود و مهیا میباشد اگر آن ارجمندی خواسته باشند عرضه داشت بدارند که
فرستاده شود دولت سرکار ازان شما است و السلام، چون فرمان تمام شد بصحابت چاپار
در قندهار بحضور سردار محمد امین خان فرستاده شد مدتی گذارش یافت و جواب فرمان
نرسید و در سکوت افزودند بعد از یکماه و چهل روز که جواب فرمان نرسید فرمان دیگر
فرستاده شد لاکن شرح فرمان اول تحریر شد بهمین منوال سه فرمان از حضور فرستاده شد
هرسه فرمان سرکار را سکوت ورزیدند و جوابی نفرستادند لاکن از اخبارات خفیہ
که از قندهار بحضور میرسید ظاهر می شد که محرك این فتنه و فساد سردار محمد شریف خان
که برا در خود سرکار اقدس و سردار محمد امین خان است میباشد زیرا که از زمان
امیر کبیر در قندهار بحضور سردار محمد امین خان مامور بودند و باعث این همه مانع
شدن و فتنه انگیزی کردن و شب و روز از سرکار والا بحضور سردار محمد امین خان
شکایت نمودند و فتنه خوابیده را بیدار کردن و اتفاق را بنفاق مبدل نمودن جمله فساد
از سردار محمد شریف خان است و یومیه در مجالس بندگان اقدس را به بدی یاد کردن
پیشه اوست همچنان که سردار محمد رفیق خان بحضور سرکار خرابی دولت می کوشند
سردار محمد شریف خان در قندهار نیز در فتنه انگیزی بهتر از است هرگاه محرر کتاب
خواسته باشد که شمه از رفتار و کردار و گفتار و غمازی و فتنه انگیزی سر دار
محمد شریف خان در قید تحریر در آورم یقین دارم که خواننده و سامع رو ملال میرسد
و محرر کتاب را ملامت میدارند پس بهتر آنست که ازین قضیه بگذرم و از مطلب سخن
گویم تا دوستان ملال خاطر نشوند، اکنون سرکار ذوی الا قتدار پادشاه قوی شوکت
سرکار امیر شیر علی خان را بر تخت دار السلطنه کابل به عیش و عشرت بگذارید قدری
از رویداد و گذرا رشات و واقعات قندهار از حضور بندگان عالی سردار محمد امین خان
و از بحرش سردار محمد اسمعیل خان بشنوید زیرا که فرموده استاد است :
قطعه
قضا شخصی است پنج انگشت دارد
چو خواهد بر کسی محنت گمارد
دو بر چشمش نهد آندم دو بر گوش
یکی بر لب نهد گوید که خاموش
چنانچه گردشات فاسکی که بکس پیش آید باید هم چنین کنند تا غرضها برحمت مبدل
گرداند و دولت پر فی را بر باد دهد .
(۸۹)
رباعی
دردا که درین سوز و گدازم کس نیست
همراه در این راه درازم کس نیست
در قعر دلم چو با هر راز بسی است
اما چنکنم محرم رازم کس نیست
اکنون از گزارشات قندهار و کج رفتاری فلک کج رفتار شمه تحریر داریم
سردار محمد امین خان سریر شوری داشت که همه وقت خودپسند و خودرای بود و سخن
ناصواب خود را قوی میدا نست چنانچه از خود پسندی همه وقت ذلیل وزبون بود باوجودی
که باغیوت وشجاع ومردانه ودلاوربود ودرمر دانگی وشمشیر ثانی نداشت.
در هر چه شاهان همه دارند توتنها داری، سردار محمد اسمعیل خان نادم دشت لا کن
مدام برخلاف امر پدر حرکت می نمود وبعضی اوقات جاهلانه رفتار می نمود ودر بسیاری
امورات بی با کانه کار میکرد که از قاعده بیرون بود وسزاوارشان بزرگی نبود
چنانچه حرکات مذکور بحضور پدر ناگوار می افتاد اما باعت خرد سالی پدرش سردار
محمد امین خان تحمل میکرد واشخاص حضور محمد اسمعیل خان را میفرمود که نصیحت
کنید وبیگوئید که این حرکات متناسب نیست باعث ذلت وخواری خواهد شدلا کن سردار
محمد اسمعیل خان با وجود نصایح در فضیحت می افزود وحرکات نامناسب خود را یومیه
ترقی میداد تا از درجه اعتبار ساقط شد بازهم از حرکات خودپسندی دست نمی کشید
بلکه بی شرمی را بالا گرفته چنانچه خدمت گاران معتبر حضور پدر را که بد میگفت
وفحش میداد وسرزنش میکرد تا آنکه دو نفر خدمه گار بزرگ پدر را بدون گناه محبوس
کرد اما خدمتگاران پدرش ملاحظه می کردند وبحضور سردار محمد امین خان پدرش اظهار
نمینمودند، وصبر و تحمل مینمودند، بعد از آن که حرکت سردار مذکور از حد گذشت و کار خدمت
گاران پدرش به معبوسی رسید ورسوائی بالا گرفت پدرش سردار محمد امین خان
اطلاع یافت و تحقیق کرد و ناچار خدمته گاران عرصه داشت نمودند چنانچه از ابتدا
تا انتها سردار کلان واقف شد لا کن از بی آبی خدمتگا ران حضور خود خفه شدند
وملال آگین گشتند زیرا که هریک از خدمتگا ران گویا بسر دار محمد امین خان برادر
وفرزند بودند وعمرشان بحضور سردار کلان بخدمت گذاری وجان فشانی گذشته بود
ازحد افزون اند وه ناك شده ديگر طاقت باقی نماند وبسیار خفه شدند نا چار فرزند
خود را بحضور طلب کرد نصیحت کردند و سخن از در مهر ومحبت زده و گفتند ای فرزند
امروز بزرگ فرز ندان شما میبا شید لازم که جمیع امورات قندهار را سرشته کنید ومثل
سردار محمد علیخان باز وی پدر شوید واز تمامی سپاه وفقراً باخبری داشته باشید
چنانچه رعیت و سپاه بدولت خداداد فدائی شوند خصوص افواج نظامی از توپ و توپخانه
و کارخانه جات ویراق واسلحه و جبا خانه را چنان متوجه شوید که اثاری از شکست
وریخت باقی نماند زیرا که زمانه را د یگر گون میدانم البته ازین کردار شما پدر
آسوده میشود لازم که بهمین رفتار عمل کنید و پدر را از خود خرسند سازید وملك ودولت
را بخود بسته کنید زیرا که جانشین پدر می باشید تا اینکه عزت خود را بر باد د هید
پادشاهان متأخرین (۱۰۰) جلد ( ب محمد صادق ح عبدالصمد نماینده مذکور محمد علی محمد هاشم رجبعلی ۶٫۸ر۳۲
( ٩۰ )
و خود را مقابل خدمتگار میسازید اضافه اشخاصی که خدمتگار قدیم بندگان
ما میباشند باید اوشان را عزیز بدارید وعزت بدهید که فدائی ما و شما میباشند اکنون
بعد ازین دیگر بی عقلی نکنید ونصیحت پدر را از خاطر فراموش نسازید وبگفتار پدر
عمل کنید باری چون سردار محمد امین خان فرزند خود را کامل نصیحت دادند واز حضور
مرخص کردند لکن حوفیه شخصی مامور کردند که از حرکات سردار محمد اسمعیل خان
يوميه با خبر باشد وعرضه داشت حضور بدارد سردار محمد اسمعیل خان مذکور از
حضور پدرش مرخص شد جميع وعظ و نصیحت پدر را بجوی نخرید بلکه حرکات مذکور
از بد بتر شد تا آنکه سردار کلان می خواستند که محبوس فرمایند و زنجیر بند بدارند
پنجنفر خدمتگار حضور که دولت خواه بودند و نمک حلال بندگان عالی از محبوس
نمودن سردار محمد اسمعیل خان مانع شدند و رضا ندادند اما :
خوی بد در طبیعتی که نشست نرود تا بوقت مرگ از دست
چنانچه حرکات سردار محمد اسماعیل خان اول اضافه تر شد و از حرکات بد خود
دست نکشید بلکه افزون کرد تا آنکه فرار را بر قرار اختیار کرد و اراده نمود که
از قندهار فراری شود خدمتگار محمد اسمعیل که لالا مذکور بود واز خردسالی پرورش
داده بود هر قدر شب و روز نصیحت داد نصیحت نشنید بخصوص در باب فرار شدن هر چند مانع شد سود
نبخشید تا آنکه عزم فرار اختیار کرده بعد بحضور سردار محمد امین خان پدر خود آمده
باسم شکار رخصت طلب کرد سردار کلان از جبین فرزند هویدا دید و دانست که خیال
فاسد بسر دارد لاكن از مهر پدری آغاز نصیحت کرد ممکن نشد و اظهار شکار کرد
ثانی سردار محمد امین خان فرمان کرد که ای فرزند باشد که پیشمان شوی واز کردار
خود برگردی اما در آنوقت سود نمیبخشد اکنون شکار را بهانه میکنید و میروید
مختارید از جانب پدر مرخص هستید لا كن ظاهر و هويدا میدانم که چه خیال دارید
وبکجا میروید و اراده شما چیست هوشیار باشید که خاتمه آن سود نمی بخشد و پشیمانی
بار میا ورد باقی شما دانید : چنانچه شاعری میگوید :
بر سیه دل چه سود گفتن و عظ نرود میخ آهنین بر سنگ
خلاصه کلام سردار محمد امین خان چون فرزند خود را از فرمان برون دید مانع
از رفتن نشد و بعنوان شکار مرخص کرد و بحال خودش وا گذاشت سردار
محمد اسمعیل خان با قلیلی سوار رکابی که اعتماد داشت و فرمان بردار
می دانست بجانب کابل راه سپار شد تا اینکه داخل کابل گردید و بحضور بندگان
اشرف اقدس امجد شهریار امیر شیر علیخان وارد شد و از حضور سرکار نوازشات شاهانه
درباره سرافرازی کلی حاصل کرد لاکن بندگان اقدس از ورود سردار محمد اسمعیل خان
خفه شدند زیرا که وقت باريك و تقاضای زمانه بد و مردم فتنه انگیز بسیار خصوص دو نفر
شیطان که شب ور و زبخرابی دولت طرفین می کوشیدند که یکی سردار محمد رفیق خان
بحضور سرکار است ودوم سردار محمد شریف خان بحضور سردار محمد امین خان
میباشد و محرك فتنه و فساد است هر چند که امروز محمد رفیق خان در شیطانی مشهور شده
(۹۱)
بندگان اقدس بگفته نا صواب مذکور عمل نمیدارد لاکن سردار محمد امین خان
از گفته سردار محمد شریف خان نمیگذرد و گفته اورا عین صواب میداند اضافه بران
تقاضای زمانه چنین است که دوست از دشمن شناخته نمی شود بهر حال درین دست
آمدن سردار محمد اسمعیل خان دست آویز فتنه جویان وفتنه انگیزان گردیده هر گاه
توانند هزاران فتنه خوابیده را بیدار می سازند بنا بر آن سر کار امیر شیر علیخان
در ظاهر سردار محمد اسمعیلخان را تسلی میدادندلاکن در باطن دل گیر بودند چون چند روزی
از آمدن سردار محمد اسمعیل خان گزار شیافت واز رنج راه بر آسودند و اعزاز و اکرام
بسیار دیدند روزی بندگان اقدس سردار محمد اسمعیل خان را بحضور طلب کرده نصیحت دادند
وتسلی نمودند و دلاسا فرمودند بعدازان گفتند که ای فرزند غلط کبر دید که از
حضور پدر کناره شدید و از فرمان پدر تجاوز نمودید و پدر را از خود خفه و خود را
از حضور پدر محروم ساختید فرزند باید فرمان بردار پدر باشد نه بر خلاف رضای
پدر رفتار کند بازهم بندگان سر کار از شما خرسندم زیرا که بحضور سر کار ذوی
الاقتدار مشرف شده خود را آواره دشت غربت نساختید اکنون رضامندی بندگان اقدس
در آن است و خواهش دارم که عذر شما را برای پدر شما فرمان بفرستم و التماس دارم که
از گناه شما بگذرد و شما را طلب کند و حرکت شما را معاف دارد اما احتیاط کنید و شرط
احتیاط بجا آرید که فرمان برداری پدر و رضا و خوشنودی خدا وند ست ،
و مزید عمر و دولت است بعداز این از امر پدر تجاوز نکنید و فرمان پدر را واجب و فرض
دانید هرگاه فرزند از امر پدر تجاوز کند یقین دارم که موجب غضب پرودگار است.
اکنون بمنزل خود رفته آسوده خاطر باشید تا جواب فرمان برسد ثانی بعد از مرخص
کردن سردار محمد اسمعیل خان فرمانی بجهت پدرش سردار محمد امین خان باین مضمون
فرستادند .
سواد فرمان بندگان اقدس در خصوص عذر خواهی سردار
محمد اسمعیل خان حضور پدرش
ارجمند اقبال نشان سردار محمد امین خان داء عزه واقباله ! ارجمندا نشیب و فراز
عالم را یقین که بعقل کامل و چشم بصیرت بخوب وجه پیموده باشید و تقاضای زمانه
غدار را نيك ملاحظه فرموده باشید و فتنه انگیزان و غمازان را البته از نظر گذرانده
باشید و مردم فتنه انگیز را میشناسید و میدانید که چقدر كيد دارند و چه نحو كيافند
و چگونه سلسله کید را به جنبش می آرند و بلباس دوستی هزاران دشمنی بیا میدارند
پس در اینصورت خود را از شر حسودان و غمازان باید نگاهداشت و بروش زمانه باید
رفتار کرد لا کن از چنگ فتنه انگیزان باید خود را محافظت ساخت تا کدورت وارد
نشود چنانچه حرکات سردار محمد اسمعیل خان از کید کیادان وفتنة فتنه جویان وغمازی
غمازان خواهد بود والا چنین حرکت نمی باید کرد و بهر حال تقدیر چنین رفته بود .
شعر
با قضا کار و زار نتوان کرد گله از روز کار نتوان کرد
کرد گار هر چه میکند نیکوست حکم بر کرد کار نتوان کرد
(۹۲)
اکنون ارجمند محمد اسمعیل خان از طریقه نادانی بحضور شما حرکات بیجا کرده
اما زجر و زحمت و خواری و در بدری را بخود گرفت و حال تباه و سراسیمه احوال
و پراگنده روزگار بحضور بندگان سرکار رسیده با وجود این امری پدر بندگان
اقدس خرسندم که عازم حضور فیض ظهور گردید و باهمه نادانی و خردسالی عجب است
که خود را فرار دشت ادبار نکرد و امروز از کردار زشت خود پشیمان است و سرزنش
بندگان اشرف اضافه بران است . اکنون عذر نادانی و خطا کاری او را بحضور
ارجمند اقبال نشان مینویسم و التماس ازان برادر خجسته خصال میدارم که باعث
رضامندی سرکار از گناه او گذشته سردار محمد اسمعیل خان را بگذارید و خطای
اورا عفو دارید و خط تسلی برای مذکور بفرستید که بخاطر جمعی تمام بحضور شما
فرستاده شود و بخاطر داشت سرکار نامبرده را صاف دارید و گناه او را بخشش کنید
همین خجالت و شرمندگی برای مذکور کافی است و تقاضای خرد سالی سراسر ملامتی
است زیاده بر این موجب مزید عافیت است والسلام .
مختصر کلام چون فرمان سرکار امیر شیر علی خان بقندهار رسید و سردار عالی
مقدار سردار محمد امین خان مطالعه کرد از غضب براشفت و آتش غضب در کانون
سینه اش شعله زدن گرفت و فرزند خود را بد گفت و درشتی یاد کرد و نفرین نمود و در
مجلس بزبان خود جاری کرد و مرحمت فرمود که این چنین فرزند از اختیار پدر بیرون
من که پدر باشم ازوی بیزارم خدا و رسول اکرم (ص) از وی بیزار باشد زیرا که
زحمت و رنج وی بمن بسیار رسیده است . امیدوارم که در دنیا ذلیل وزبون باشد و در
عقبا گرفتار غضب پروردگار گردد . روز نیکی و خوشنودی نصیب وی نشود همانزان
بمنشی حضور امر کرد که جواب فرمان سرکار والا تبار را عریضه کنید و در عریضه
عرضه داشت بدارید و درج کنید که اسمعیل نام فرزندی ندارم فرزند باید بپدر ثمر
بخشد تا اینکه زهر هلال شود و بحق پدر و بپدر من اختیارش بخودش واگذار شوید
خواه حضور سرکار خواه فرار دشت ادبار گردد مختار است و ممکن نیست که اسمعیل
نام را فرزند بدانم و طبیعت عالی مایل بوی شود رفتاری از وی مشاهده نکرده ام
و کرداری ازوی صادر شده که سراسر ناموس شکن است بعد از تحریر و تقریر نمودن
بندگان عالی منشی حضور بدین منوال عریضه نمود .
عریضهٔ سردار محمد امین خان در جواب فرمان بندگان اقدس در خصوص
عذر خواهی سردار محمد اسمعیل خان .
فدایت گردم فرمان بندگان شهریاری رسید . از نظر دعا گوی گزارش یافت
و سه کرده سرافرازی حاصل شد در خصوص محمد اسمعیل فرزندی که در عین کودکی و خردسالی
حرکت بزرگی کند و خود را از نادانی صاحب عقل بلکه افلاطون زمان شمرد از گعده
افضل پدر خود را بجوی نخرد و منظور ندارد و از فرمان پدر تجاوز کند و خدمتگاران
حضور پدر را که هريك از آنها بمنزلهٔ فرزند و برادر و بازوی بندگان عالی میباشند
و از زمان قدیم تا حال شب و روز بخدمت حضور جان فشانی دارند يك ذره ملاحظه پدر را
(۹۳)
نکرده بدون گناه باختیار خود محبوس دارد واز پدر حذر نکند وخوف ندارد و چندین
حرکت های نامناسب ازوی صادر شود و بظهور رسد که هريك حرکات آن ناموس
شکن باشد واز خجالت سزاوار تحریر نباشد که بحضور مبارك عرضه داشت بدارم
عاقبت آن همه ناهنجاری و کجدايی باسم شکار اجازه بگیرد و فرار را برقرار اختیار
کند ونگوید که موجب بدنامی پدر است هر چند حضور سر کار که منزله پدر است
وارد شده است بخاطر این نیازمند ملالی نمیرسد لاکن همین اسم فراری به شخص بزرگ
کافی است زیرا که مشهور آفاق میگردد امید دارم که غلام نوازی کرده در باب
محمد اسمعیل خان عفو فرمایند و از حضور مهر ظهور معاف دارند و عذر پدر آزار را
بخواهند که سزاوار حضور پدر وخواستن نیست و دیدار اورا دیدن بس دشوار اما
تسلی خاطر دارم که حضور سر کار است لاکن تا زنده باشم نخواهد که نام اورا بربان
آرم وبخاطر گذرانم من از وی بیزارم خدا و رسول اکرم (ص) از وی بیزار باشد زیا ده
عمر ودولت وسلطنت در ترقی وتزاید باد برب العباد ، خلاصه کلام چون عریضه سردار
محمد امین خان بحضور بندگان اقدس رسید و دانست که رفتن سردار محمد اسمعیل خان
بحضور پدر ممکن نیست ناچار سرشته کلی از اسب و اسباب ومنزل ومكان وخدمتگار
و از نقد و جنس برای سردار محمد اسمعیل خان مقرر فرمودند و از هر باب و هــر خصو ص
تسلی داده بخدمت حضور مامور نمودند اضافه بران بجهت حضور سردار محمد اسمعیل خان
یکصد نفر پلٹن ویکصد سوار رساله مقرر کردند که شب و روز بخدمت شان حاضر
باشند و بهره داری کنند و دیگر خدمات شان را بجا آرند و از فرمان تجاوز نفرمایند
باری سخن بطول انجامید اکنون از سردار محمد اسمعیل خان شمه تحر یر دارم ، آنکه
سردار محمد اسمعیل خان برکاب سرکار قایم مقام شد واز حضور پدر دوری جست
وناامید گشت بعد از ان که مامور حضور بندگان اقدس شد رجوع بفتنه انگیزی نمود
و شب و روز از رفتار و کردار و گفتار و حرکات پدر خود بحضور بندگان شهریار
عرضه داشت مینمود و فتنه انگیزی میکرد و از بد رفتاری پدر شکایت میداشت و سخنهای
خوفیه پدر و سردار محمد شریف خان بعموی خود را آغاز میکرد و بسیاری فتنه انگیزی
و غمازی راجع بسردار محمد شریف خان کاکای خود مینمود اینکه لحظه ای نمی گذشت و ساعتی
نبود كه يك فقره شکایت بحضور اقدس عرضه داشت نمی نمود از ان جمله حکایت کان
طلا ونمونه خواستن بندگان سر کار و مانع شدن سردار محمد شریف خان کاکای
خود را بنکرات ومرات شرح حضور اقدس ساخته سخن چینی را بدرجه اعلا رسانید و ختم
کرد اضافه بران از تعمیر در و دیوار و شیرازه و کندن خندق شهر و مرمت کاری آنها
وانبار نمودن غله واجناس دیگر از اسباب قلعه داری وقلعه بندی مثلاً انجام ضروریات
آن که به کار سلطنت به کار میرود و در حضور پدر و سردار محمد شریف خان ملاحظه
نموده بود يك بيك عرضه داشت میساخت و یا بعضی اوقات که سخنهای خوفیه از تدبیر
ملك داری وسلطنت سردار محمد امین خان و سردار محمد شریف خان میزدند و سردار
محمد اسمعیل خان که از خود و فرزند بود می شنیدند هيچ يك را باقی نماند و بحضور
سر کار ذوی الاقتدار بی کم و کاست عرضه داشت کرد ویومیه خاطر بندگان اشرف را
(٩٤)
ملال آگین و کدورت آمیز نمود چنانچه خفیہ نویس بندگان سرکار که در قندهار
مامور خفیہ و آشکار بودند آنها نیز رویداد گزارشات قندهار را مینوشتند چون
سرکار ظل الله مطابق مینمودند بسخن های سردار محمدامین خان موافق می آمد
و فرق نمیکرد از ان سبب در کدورت سرکار می افزود لاکن بندگان سرکار از کمال
عظمت و بزرگی صبر می کردند و تحمل ، و بکس اظهار نمیساختند و طاقت کرده شیوۀ
بزرگی به کار میبردند و رفتار پدرانه را پیشه کرده بخاطر فاطر نمی گذراندند که
شاید سردار محمدامین خان ازین کردار ناصواب برگشته براه حق دعوت شود و از
اندازۀ خود تجاوز نفرماید بهمین منوال چندی گزارش یافت تا اینکه ظاهر شد که
سردار محمدامین خان به گفتار ناهنجار سردار محمدشریف خان گرفتار آمده رجوع
به خرابی و فتنه انگیزی دارند و میخواهند که در مقابل سر کار تقابل ورزند بعد ازان بندگان
اشرف از بسیار شنیدن و از اندازۀ افزون تحقیق کردن به تنگ آمدند و از ناچاری
بسیار ناچار شدند و بحضور مجلس و بزرگان حضور و خدمتگزاران نزدیک و دور که
بحضور اقدس حاضر بودند اظهار فرمودند و بیان کردند که ای بزرگان در بار و ای
خلق خدا و ای مردمانی که حضور دارید بندگان اشرف به گناه خود نمیدانند که
موجب این همه کدورت چیست و ایراد سر کار که تعلق به نفاق دارد کدام است که
یومیه سردار محمدامین در نفاق می افزاید و از اتفاق دوری میکند خدا شاهد است که
بندگان سرکار بازوی خود و فرزند خرد میدانم هر گاه از طرف سرکار نتیجه نفاق
دست داده باشد کدام است شما که خیرخواه دولت خداداد میباشید و نمک پروردۀ حضور
سرکار هستید چرا بخیر سرکار نمی کوشید و مانع از نفاق نمیدارید و بدون خوف ورجاء
بعرض اقدس نمیرسانید خصوص بابرادران اگر از حضور سرکار بدرفتاری شده باشد
که از حرف حق بندگان اشرف بخطاء خود نداند سبب چیست که بحضور عرضه داشت
نمی نمائید کدام وقت باشد که از حرف حق بندگان ما از شما رنجبش خدمتگزاران
رنجش یافته باشد و شمارا مانع نموده باشد هرگاه قضیه سردار محمدافضل خان را
مدنظر می آرند و دست آویز میسازند سزاوار است که تحقیق بدارند و سنجش نمایند
و از حضور دست اویز طلبند تا سرکار جواب بگوید باوجودی که قضیه سردار
محمدافضل خان اظهر من الشمس است و به جمیع شمایان و به تمامی لشکر و سپاه و بزرگان
قوم و معتبران دربار که برکاب سرکار در ترکستان حاضر بودند و حضور داشتند
و بچشم سر ملاحظه نمودند ظاهر و هویداست و کما حقه جمله شان میدانند و یقین دارم
که غباری از بدرفتاری دامنگیر سرکار نخواهد بود با وجود آن از شما خدمتگزاران
لازم است که بی پرده سهو و خطای سرکار را اگر بدانید بحضور اقدس عرضه بدارید
زیرا که سزاوار خدمتگزاران حضور که نمک پروردۀ حضور اند و محرم راز ، آنست
که سخن حق را مضایقه ندارند و بگویند و سردار محمدامین خان با وجودیکه بازوی
سرکار و قوت سلطنت افغانستان بندگان اقدس خودرا میداند ازین رهگذر هرگاه
ملال خاطر شده باشند بمثل شمایان عرضه بدارند بلکه مانع شوند زیرا که بازوی
سرکار و صاحب اختیار سلطنت افغانستان است بلا مضایقه سخن گویند و خیر وشر دولت
خداداد را بعقل كامل سنجیده عرضه داشت بدارند البته فرمودۀ ارجمندی رضا مندی
(94)
سرکار است و هیچ وقت بندگان اشرف از گفته حسابی سردار مذکور آزرده خاطر
نمیشود شاید از قضیه سردار محمد افضل خان برعکس شنیده باشد بعد از اینکه عرضه داشت
بدارد از دو حال خالی نیست یا بندگان سرکار بدلیل و برهان ملامتی را از خود رد میکنند
یا عرضه داشت شان را تصدیق میدارد لکن باعث کدورت کردن و باندك چیز خاطر
خطیر بندگان ما را آزرده ساختن از بهر چیست مختصر کلام بازهم بندگان سرکار
از کمال بزرگی و عظمت شنیده را نشنیده انگاشته از روی مهر و محبت سخن می کردند
با وجودیکه خوفیه نویسان رویداد ولایت و رفتار و کردار سردار محمد امین خان
و سردار محمد شریف خان و اراده نمودن و حرکات شان را از روی تحقیق تشخیص کرده
بدون کم و زیاد بحضور سرکار اشرف والا بی کم و کاست عریضه می کردند تا منظور
حضور اقدس شده در انجام آن کرند ناژیائی که شخص فرستاده بعد از موعد امر شده
از قندهار باز گشت و بحضور بندگان اقدس رسید و جمیع احوالات و گزارشات و تمامی
حرکات و کردار سردار محمد امین خان ومحرك فتنه و فساد بودن سردار محمد شریف خان را
كما حقه بعرض اقدس رسانید و بندگان سرکار را بحیرت انداخت بعد از ان سرکار
ذوی الاقتدار بعد از تحمل بسیار و اندیشه بی شمار مجلس کنکاش نمودند و از هر طایفه
بزرگان قوم را طلب فرمودند و مجلسی بزرگی که عبارت از دو هزار نفر از هر قوم جمع
آمده بودند برپا کردند و بی زبان مبارک فرمان نمودند که ای مردم و ای بزرگان
افغانستان دانسته باشید و آگاه شوید که سردار محمد شریف خان شیطان و فتنه انگیز
و نفاق اندیش است و شورش را برپا کرده و فتنه خوابیده را بیدار ساخته و اتفاق را
به نفاق مبدل گردانیده چنانچه ازین کردار و رفتار فلك کج رفتار را بحیرت انداخته
اکنون بدانید و آگاه باشید که شهریار عدالت گستر را برقرار نماند و آسوده
خاطر نگذاشت و فتنه انگیزی و غمازی را بپایان رسانید و اتفاق از دست رفت حال
لازم شد که صریحاً بجهت سردار محمد امین خان فرمان بفرستم و اخباریاتی که از ابتداء
تا انتها بظهور رسیده و به تحقیق پیوسته و حرکاتی که صادر شده همه را در فرمان
درج بدارم و يك بيك جویا شوم و سبب آنها را سوال نمایم و جواب طلب باشم تا دیده شود
که چه نحو جواب میدهد شما مردم که اقوام و نمك خوار و خدمتگار میباشید و خود را
دولت شريك و خیر خواه میدانید چگونه خیر وصلاح باشد ومصلحت بدانید بدون خوف
و رجاء بعرض حضور برسانید و مضایقه ندارید و سخن را بحق و راستی بیان سازید اضافه
بران شما را بخداوند قسم میدهم که لحاظ بندگان اشرف را نکنید و از در راستی
سخن کنید بکدام جانب که گناه باشد بدون کم و زیاد عرضه دارید .
فرد :
مرد را دوستان ما حیدل زیور دین وزینت دنیا است !
زیرا که بندگان سرکار شما را صادق میداند و حرف شما را بصدق میداند هر چند
که خود بندگان اشرف جمیع امورات سلطنت خود را كما حقه میداند لا کن امور
دنیا و روش زمانه چنین است و مشورت خالی از خلل است باری چون کلام سرکار
(۹۹)
تمام شد جميع اركان دولت متفق الكلمه فرمان شهریار والا تبار را حق گفتند و فرستادن فرمان را مصلحت دادند و خلاف قانون جهانداری را راجع بطرف سردار محمد امین خان نهادند و قسم یاد کردند که حق بجانب سرکار وخلاف آن بطرف سردار محمد امین خان است . بهر حال چون مجلس حضور تمام شد بعد ازان بندگان اقدس و پادشاه عدالت گستر بنا به مصلحت دید ارکان دولت بجهت سردار محمد امین خان فرمان فرستادند باین مضمون :
(سواد فرمان سرکار والا تبار امیر شیر علیخان باسم برادر محمد امین خان)
ارجمند اقبال نشان برادر مهربان سردار محمد امین خان از دور و نزدیک شنیده میشود و اخبار های متواتر از نفاق بحضور سرکار میرسد و از دوست و دشمن سخنهای ناصواب و نفاق اندیش منظور حضور می گردد چنانچه سردار محمد شریف خان را محرك فتنه وفساد میدانند لا كن بندگان اقدس میدانند که در ضمیر محبت خمیر شما این چنین سخنهای نفاق اندیش که موجب خطر است تاثیر نمی بخشد بلکه واضح و روشن است که سخن چین فتنه انگیز را رونق سخن گفتن نمیدهد و بعقل كامل وضمیر روشن راجع شده نيك را از بد و دوست را از دشمن سوا میدارید با وجود آن همه مطمئن خاطری که بندگان اقدس از ارجمندی دارد باری ضمیر صافی نهاد چنان پرتو انداخت واقتضا نمود که از طریقه محبت پروری اخبارات شنیعه را اطلاعاً فرستاده وارجمندی را واقف گردانم احیاناً این اخبارات اصل دارد یا خیر با وجود آن خاطر اقدس از رفتار و گفتار سردار محمد شریف خان که شب و روز بحضور شما حاضر است و نسبت برادری دارد چون بید لرزان است . صدقا میدانم ویقین میدارم که سردار مذکور شوروی پایه از کید و کیادی فارغ نباشد زیرا که از زمان خردسالی سرشت او راجع به نفاق است و نفاق را دوست میدارد هر چند فرزند يك پدر و مادر است اما خداوند عالم (ج) پنج انگشت را برابر ساخته و برابر نکرده هر يك را خصلت دیگر است بعضی را رفتار نیکو عطا کرده و برخی را برعکس آن چنانچه دشمن دانا از دوست نادان بهتر است و فرموده استاد است .
فرد
خصم دانا که آفت جانست
بهتر از دوستی که نادانست
چنانچه از اخبارات متواتر ظاهر میشود که برج و باره و در و دروازه وخندق و شیر ازه قندهار را جدید تعمیر میدارید و مبالغ های خطیر صرف وميل ميسازید ارجمندا هر گاه راست باشد بکدام دولت فراوان و خزینه های بی پایان که در قندهار موجود دارید اینقدر مصارف میکنید و هر گاه شکست و ریخت شده باشد و ضرور شود مرمت باید کرد ناین قدر مبالغ صرف خاك ولای که يك پول فائده ندارد و مخارج بید امود الحمد الله والمنه امروز از فضل خداوند ( ج ) و دعای پدر بزرگوار بندگان اقدس میداند بل ظاهر است که خطه افغانستان آسوده و آرام است و از هیچ طرف غباری ندارد وملالی بهم نرسیده و امید از درگاه خداوند (ج) چنان است که بعد ازین هم نرسد البته آن ارجمندی هم میدانند و هر گاه از قول اخبارات خاطر شما نگران است
(٩٧)
واز حضور سرکار والا نیاز مشوش خاطر و پریشان احوال میباشید خلاف محض است حاشا و کلا خدا وند نخواسته باشد که در ضمیر سرکار گذشته باشد و یا بگذرد چگونه رواست که بندگان اشرف بازوی خود را قطع کند و بشکست دولت خود کوشد و خود را بدنام عالم سازد هیچ عاقل و دانا، بلکه نادانی با شد که بدون درد و الم از اندك اعضای خود که گویا يك دندان باشد بگذرد تا به قطع دست و پا چه رسد افضل از همه آنکه شنیده شد که مالیات ملکیه را از فقراء غله گرفته در شهر انبار کرده باشید و مثل آن از هر اجناس و اشیاء که تعلق به قلعه بندی داشته باشد انبارهای وافر بهم رسانده باشید اکنون همه این حرکات که از اخبارات شنیده شده با که به تحقیق انجامیده موجب حیرت است! وسرکار والا را بحیرت انداخته باز هم بندگان اشرف امر می کند که هر گاه یگان نتیجه از نفاق از حضور اقدس ظاهر شده باشد کدام است ممکن است که از خاطر سرکار محو شده لازم آنکه اطلاعاً عرض داشت بدارید و سزاوار برادری را بجای آرید و کوشید تا غایة ما مقیدت آن منظور حضور اقدس شده ازان اراده وفعل ناصواب دست کشیده شود و پیرامون آن نگردد لاکن حضور اقدس هر چند ملاحظه میدارد متوجه دولت خداداد میشود آثاری از این گونه در ضمیر سرکار نمی گذرد و حرکتی که موجب خرابی دولت و بدنامی سرکار باشد قطعاً بمد نظر نمی آید هر گاه ایراد در تموغه طلا، باشد سزاوار کدورت ندارد و نقصان پذیر نیست هرگاه آمدن ارجمندی سردار محمد اسمعیل خان شما را متوحش ساخته باشد آنهم سزاوار اندیشه نباید بود فرزند شما و خود شما فرزند و بازوی سرکار و غم شريك می باشید ولایت حق طویت بندگان اقدس چنان است و چنان میخواهد که دشمن را بفضل خداوند بقوت و زور بازوی شما دفع سازد چه نحو میشود و چه گنجایش دارد که سرکار اشرف بازوی خود را قطع دارد و دشمن را بخود قوی سازد.
بهر حال خواهش اشرف اقدس از شما آنکه غماز فتنه انگیز بسیار است خصوص سردار محمد شریف خان که سرشت او پرورده آب و گل نفاق است و از زمان طفلی تا حال غیر از نفاق از وی چیز دیگر صادر نشده و بعد ازین چگونه خواهد شد شعر فردوسی در باره او مطابق است:
درختی که تلخ است وی را سرشت گرش برنشانی بباغ بهشت
و راز جوی خلدش بهنگام آب به بیخ انگبین ریزی وشهد ناب
سر انجام گوهر بکار آورد همان میوۀ تلخ ببار آورد
اکنون خرسندی و رضامندی حضور سرکار آنکه راجع به سخن آنها که غماز
(98)
وسخن چین باشد باید نشنوید و به عقل خدا داده خود عمل کنید و عاقلانه متوجه ضمیر حق
بین صافی نهاد بندگان اقدس شوید و ضمیر روشن منیر صاف اعتقاد خود را ازین دغدغه
صاف دارید و خود را وسلطنت خود را از سر کار ودولت خداداد سر کار شهر یار والاتر
خود دانسته بادل قوی بامور ملك و سپاه و فقرا . و رعیت پرداخته از طرف سرکار
ذوی الاقتدار و بندگان اشرف مطمئن خاطر باشید که هیچ وقت بخرابی دولت خود
و بدنامی و خرابی بازوی خود راجع نمیباشم بهمین گفتار خود خدا وند را شاهد میدارم
که از روی صدق وصفا است لازم که آن ارجمندی بخاطر جمع ایندغدغه کیانان رویداد
وگذارغات خود را با امورات سلطنتی و آسودگی سپاه وفقرا . قلمی ذارید واز
اخیارات شنیده سر کار که در فرمان از طریقة محبت درج است از حقیقت آن
خاطر بندگان اقدس را جمع سازند اکنون هر گاه گناه سردار محمد اسمعیل خان
را که فرزند ما وشما است و گناهکار است عفو دارند و از باعث خرد سالی بخاطر داشت
بندگان شهریاری از گناه گذشته مذکور بگذرند و بخاطر داشت سر کار عتاب حضور بدارند
که فرستاده شود لاکن از شخص نادان و جاهل خصوص از بابت خرد سالی امید عاقلی
ودانائی داشتن بسی دشوار بلکه ممکن نیست و نخواهد بود اما چه باید کرد.
فرزند اگر چه عیب ناك است
در چشم پدر زعیب پاك است
مختصر کلام چون فرمان قضا جریان بندگان اقدس سر کار امیر شیر علیخان
در قندهار رسید و منظور حضور سردار محمد امین خان گردید و از نظلر سردار مذکور
گزارش یافت و مضمون مندرجه اش مفهوم گردید خصوص که فرمان سرکار از نظر سردار
محمد شریف خان گزارش یافت و شکایت خود را در فرمان درج دید از شدت غیظ چون
مار ارقم بخود پیچید و از غلیان غضب کف از دهن سرداد ولرزه در اندامش افتاد چنانچه
رشحه ولرزه خود را سرشته کرده نمیتوانست با وجود آن زبان بشکایت باز کرد وبسی
شکایت نمود و سخنهای بی باکانه از زشت بسیار بگفت و از زرگی برادر که پادشاه
بود و بزرک زادگی و برادری خود شرم نداشت چنانچه از طرف سرکار در طینت صافی
طینت سردار محمد امین خان کدورت انداخت و ملال آگین ساخت بعد از ان سلسله نفاق را
بجنبانید و در فتنه انگیزی دادسخن وری داد و در حضور مجاس به آواز بلند سر کار
امیر شیر علیخان را سخن های ناسزا و نا مناسب گفت و پاس خاطر پادشاه را منظور نکرد
چنانچه سخن های مکر آمیز و بیان های شور انگیز مذكور به سردار محمد امین خان
تأثیر نمود وقلبا سردار محمد امین خان از طرف سرکار کدورت آمیز شد واز چاه
مروت بدر گر دیده راجع به نفاق گردید لهذا سردار محمد شریف خان چون کار را
بمدعای خود دریافت و سردار محمد امین خان را تاکید خود از خود کرد و با سر کار
امیر شیر علیخان دشمن ساخت و کینه ی خودرا بحکمروهی نشاند بعد از ان سخن های مکر
آمیز خود را بروی کار آورد و بحضور سردار محمد امین خان عرضه کرد که سرکار
امیر شیر علیخان ما وشما را بحال خودنمی گذارد که با حکومت قندهار که از پدر
میراث داریم حکومت ورزیم و با داد پدر قناعت داریم اول فرمان او را جواب نباید
(۹۹)
فرستاد دوم زود تر تدارک لشکر کشی باید شد و انجام لشکر را منظم باید
کرد و آماده جنگ باید بود ولشکر کشیدن و آمدن سر کار اقدس را انتظار باید داشت
زیرا که سر کار از ما و شما شکایت کرده وبند گان ما باید از کردار وی شکایت
داریم ویقین داریم که عنقریب با دریای لشکر خواهد آمد وما و شمارا آسوده وآرام
نخواهد ماند هر چند زودتر تدارک داریم بهتر است باری چون سلسله کید رباشد وفتنه
انگیزی سردار محمد شریف خان ثمر بخشد وعنان اختیار در قبضه اقتدار مذکور
شد اول در جواب فرمان سر کار سکوت ورزید وجوابی نفرستاد دوم لشکرهای قندهار را
آماده ومکمل ساخت سوم به تسخیر قلعه کلات که در آنوقت بدست سردار فتح محمد خان
پسر وزیر محمد اکبرخان بود کمر بست و اراده گرفتن کرد لهذا سردار محمد امین خان
سردار محمد شریف خان را به تهیه وتدارک لشکر کشی در قند هار بگذاردید
اکنون از حضور سر کار امیر شیر علی خان تحریر دارم.
لهذابند گان اقدس بعد از فرستادن فرمان قندهار امیدوار جواب از حضور سردار
محمد امین خان بودند جواب نرسید هر چند که یومیه اخبارات نفاق متواتر از جروی و آلی
از قندهار میرسید اما بند گان اشرف در صبر وتحمل می افزودند وازوکی را از دست
نمی دادند تا آنکه مدتی طول کشید و جوابی نرسید خیلی مزاج اقدس تغییر کرد وکدورت
آمیز شد نا چار فرمان ثانی اسمی سردار محمد امین خان فرستادند ومختصر حرف چند درج
کردند اعنی جواب نفرستادن و سکوت ورزیدن از بهر چیست پاسخ فرمان دوم از فرمان
اول اضافه تر طول کشید وجوابی بحضور اشرف اقدس نرسید چون فرمان ثانی تاخیر شد
وجوابی نرسید تاب وطاقت بحضور شهریار عدالت گستر باقی نماند و غضب بر طبیعت
بندگان سر کار مستولی شد و بحیرت ماندند و متفکر شدند بهر حال چند روزی چنین
گذشت بازهم از کمال عظمت وبزرگی در صبر وشکیبائی افز و دند فرمان ثالث باین
مضمون فرستادند که از جملها فرمان اول محبت آمیز وفرمان ثانی شفقت خیریه آن از جمله
و برادر پرستییز فرستاده شد و انتظار جواب مدتی گزارش یافت و از تاخیر در گذشت
وجوابی نیامد ظاهر شد که دولت خداداد منظور نظر سردار محمد شریف خان شدوشما
نیز گفته اورا عمل کردید واتفاق مبدل گردانیدید بکردار خود مختارید اکنون لازم است
که باید وشاید جوابهای بندگان اقدس را صریح در باب فقرات فرمان اول و فرمان دوم
که بفر موده سردار محمد شریف خان مجاز وفتنه انگیز که بخرابی دولت افغا نستان
می کوشد سکوت ورزیدید فرمان سوم را سکوت نکنید و تا خیر ندارید که موجب
کدورت و باعث تفرقه و بربادی دولت خواهد شد و دیگر بندگان اقدس طاقت نمی دارد هر چند
واضح است که عقل خدا داده را برباد دادید و بکید کیادان گر فتار شدید و فتنه
انگیزان عنان اختیار را از دست شما ربودند و بخرابی دولت شتابید تمامی دولت خداداد
کوشیدند و فرمان های بندگان سر کار که سراسر نصیحت و شفقت بود در باب شما عبوی نخريدند
اکنون در امورات خود مختارید اما بطریق محبت التماس میدارم که جواب فرمان سر کار
را واضح بفرستید تا از روی عریضه شما دانسته بندگان اشرف گردیده بعمل آورده شود
(۱۰۰)
تاکید است مختصر کلام چون فرمان ثالث قندهار رسید وسردار محمد امین خان
وسردار محمد شریف خان مطالعه نمودند سردار محمد شریف که مایه فساد وکینه بود
و فتنه را بر پا نموده بود جواب فرمان سرکار امیر شیر علیخان را بدون امر واجازه
سردار محمد امین خان باختیار خود نوشته کرد و بحضور سرکار فرستاد .
سواد عريضه قندهار در جواب فرمان سرکار امير شير عليخان از جانب سردار
محمد شریف خان فدایت شوم فرمان اول و ثانی وثالث رسيده زیارت شد امیر کبیر جناب
بندگان سرکار اشرف اقدس را پادشاه خطۀ افغانستان وجانشین مقرر كردند
ونگین دولت افغانستان را كما كان به تصرف بندگان سرکار درآوردند و برادران
واقوام وجميع افغانستان را امر بفرمان برداری سرکار والاقر نمودند و حلفا را نصیحت
دادند که از فرمان سرکار تجاوز ندارند و بامر و نهی پادشاه خود امید مطابق فرموده
خداور سول اکرم ص (بعمل آورند اکنون اظهر من الشمس است که جمیع افغانستان
تحت فرمان وخدمتگار ودعاگوی دولت خداداد است اما باین حد و امید که امیرکبیر
در خصوص برادران و اقوام وبزرگان افغانستان البته بجناب سرکار همایون هم سفارش
نموده باشند افضل از همه در بارۀ برادران وجايداد موروثی شان بیشتر تأکید و سفارش
کرده باشند چون بندگان اقدس بدولت و اقبال بر تخت سلطنت افغانستان بر قرار شدند
هنوز سالی نگذشته بود که باندک بد رفتاری سردار محمد اعظم خان با مر این برادر
بزرگ سردار محمدافضل خان که راستند و دولت عظمی خرج کردند و رفع سفر را برخود
گرفتند تا به ترکستان مشرف شدند عاقبت بگفته سردار محمد رفیق خان که شکست دولت
افغانستان را خواهانند يك ركن سلطنت خود را خراب کردند و ملك موروثی او را
از تصرف او بدر نمودند اضاف بران همچنان شخص بزرگ که بزرگترین برادران
بودند وسزاوار صد گونه نوازش داشتند هر چند گناه کار میبودند مناسب ولايق حبس
نبودند هنوز همان قضیه انجام نیافته و بربانيها جاریست وسالی ازین فتور وبد نامی
نگذشته ومردم زمانه متحیرند و سبب قضیه را یکی از دیگر سوال میکنند که چرا بندگان
اقدس چنین کردند فدایت گردم همان قضیه هنوز برپاست و از زبان مردم نیافتاده که
خیال سرکار بخرابی قندهار کمر بسته وقوراً جزوی سخن را دست آویز میسازند
چنانچه کان طلا که بنظر مردم مشهور آفاق گردیده لاکن قلیلی موجود نشده هرچند
در کان تردد ومخارج بیشتر میشود کمتر بهم میرسد غمازان وفتنه انگیزان آنرا دولت
بزرگ قرار داده اند و بندگان سرکار بگفته اوشان میل کرده طالب شده اند وطلب
حضور فرمودند و حقیقت کمی و افزونی کان طلاء را بحضور مشخص نمی دارند انصاف
باید کرد کجا سزاوار بزرگان و پادشاهان خواهد بود عرضه داشت دیگر در خصوص
شکست وریخت دیوار واطراف شهر قندهار که برهم و خراب شده بود بعد از سفر هرات
که خرابی وفرسودگی او به نظر معلوم میشد امر بمرمت کاری فرموده شد این راسر کار
ذوی الاقتدار بگفته فتنه انگیزان و غمازان اسباب جنگ پنداشته سبب آبادی او را
فرمان فرستادند و حقیقت چون و چرای او را خواهش کردند خوشتر از همه تواقشعات
بندگان سرکار که غلام عقیدت کیش را فتنه انگیز خطاب کردند افضل آنکه مرحمت
(۱۰۱)
فرموده اند که از زمان خورد سالی پیشه غلام نوازی باشد البته یقین خواهد بود زیرا که پرورش یافته حضور بندگان اقدس میباشم واز طینت غلام میدانند و حال خداوند عالم را گواه طینت خود میگیرم که شب وروز کشش و کوشش وسعی در اتفاق میدارم و از نفاق دوری میجویم باوجود آن از حضور سرکار نفاق اندیش مرتبه بزرگی یافته ام و باین اسم سرافرازی حاصل نموده ام پس درینصورت پادشاه افغانستان و سریر آرای خطۀ مذکور بهر باب وهر خصوص درباره دعا گویان مختارند وامر امر بندگان اقدس است و این دعا گویان وخدمتگاران فرمان برداراند هر گاه مرحمت شهریاری این خدمتگاران را سزاوار حکومت قندهار ولایق خدمتگاری ندانند مختارند فرمان عزل بفرستند البته دعا گویان سر را قدم ساخته بحضور سرکار انور والا رسیده میشود امید است که در حضور فیض ظهور بخدمت گذاری چندانی ( کش برداری ) ؟ سرافرازفرمایند زیرا که چند الی حضور بهتر است ازحکومت قندهار وفخر غلامان است والسلام ، خلاصۀ سخن چون عریضۀ الندهار بحضور اقدس شهریاری وارد شد و از حضور مبارک گذارش یافت ومضمون عریضه که سراسر فتنه انگیزی ونفاق بودسرکار عدالت گستر را به تعجب در آورد وعریضه مذکور را در حضور بزرگان مجلس خواندند و بزبان مبارک جاری کردید که ای مردم امروز بفضل خداوند در افغانستان اسم پادشاهی بنام بندگان عنایت است وجای نشین پدرمیباشم هرگاه افغانستان که تابع فرمان سرکار اقدس میباشند امری پیدا شود وظاهر گردد چنانچه کیان طلاء قندهار لازم خواهد بود که مرد ما ملان ملک وحاکمان ولایت بحضور سرکار عریضه بدارند یا نه ، بعد از آن که آنها غفلت ورزند و یا سهواً فراموش دارند واطلاعاً عریضه ندارند و بندگان اقدس ازدیگر طرف اطلاع یابند سزاوار است که فرمان فرستاده جویا شود یا خیر، وقت افز آینکه سرکار را باز خواست دارد و جویا شود به حاکمان ولایت بدر سد بواسطه کینه حتمانند وفتنه انگیزی را برپا دارند وفرمان سرکار را بیجا نگذارند بعد ازان چه توان کرد واز کمال بزرگی وعظمت وفرمان روائی چه باقی خواهد ماند انصاف دهید و از در انصاف بحضور اشرف عرض دارید وسخن حق را بلا مضایقه و بلا ملاحظه اظهار دارید چه اگر حرف بندگان اشرف وسخن سرکار برخلاف مروت وانصاف باشد واز قاعده بیرون سخن کند واز در انصاف تجاوز بدارد باید سرکار را مانع شوید و نگذارید که دیگر ازین رهگذر خواه کان طلاء و یا امور دیگر باشد باز خواست دارد اضافه بران هرگاه دلیل دیگر و رفتار دیگر واکردار دیگر که لازم باشد وسرکار نداند ومتوجه نشود ظاهر دارید تاسر کار والا تبار بهمان منوال رفتار و خود را ازملامتی مردم واز خود و بیگانه نگاه دارد لهذا چون کلام بندگان اقدس تمام شد جمیع برادران واقوام وبزرگان در بار باتفاق عرضه داشت نمودند وفرمان بندگان اقدس را تقویت کردند وعرض داشت نمودند که امروز خداوند عالم تاج وتخت وسلطنت افغانستان را بسرکار رعیت پرور لایق دیده وعطا نموده و تمامی امر ونهی خطۀ مذکور را در قبضۀ اقتدار سرکار امیر فرموده که از جزوی وکلی اموری که ظاهر شود سزاوار است که سرکار بنيك اختر
(۱۰۲)
باز خواست دارند و بجميع خدمتگاران و حاکمان لازم است که هر امری باشد چه از
جزوی و کلی بحضور فیض ظهور عرضه داشت بدارند و فرمان سر کار و مرحمت شهریار
در این خصوص حق است و دلیلی دیگر بهتر ازین بخاطر غلامان نمیرسد که بعرض اقدس
رسانیده شود باری چون سخن بدینجا رسید سردار محمد رفیق خان که وزیر اعظم بود
و در فتنه انگیزی و غمازی خیلی مهارت داشت بلکه در لباس تلبیس از وی پیش قدم
تر موجود نمیشد چنانچه قبل ازین شمه ای از سخن چینی و فتنه انگیزی مذکور تحریر
شده بود و در اینوقت دست آویز فتنه انگیزی را دریافته بسخن در آمد بحضور سر کار
والا تبار عرضه داشت نمود که فدایت شوم خدمتگاران حضور و وزراء و در باریان نزديك
و دور پوشیده سخن کردند و پوشیده بعرض حضور رساندند غلام نمک پرورده و خرد
بزرگ شده حضور شهریار اقدس والا میباشم و حیات غلام حضور سر کار است هر چند
غلام را از عرضه داشت مانع دارند اما رگ و ریشه ام طاقت آورده نمیتواند غلام نیز
چیزیكه بخاطر برسد بدون مضایقه عرضه داشت میدارم با وجود که غلام دو سه
کلمه عرض کردم هر گاه اجازه باشد و از حضور مبارك امر فرمایند بدون خوف
واضح بحضور فیض ظهور از روی صدق و صداقت عرضه داشت میدارم غلام نوازا این سلسله
نفاق نه این است که امروز در افغانستان جاریست از قدیم اینگونه رویداد و این طریقه
گزارشات در عالم بوده و هست چنانچه در عصر آدم علیه السلام قابیل در حق برادر خود
هابیل چه کرد با وجود یکه اول دنیا و پیغمبر زاده بودند و در تواریخ عالم ازین رقم
بسیار ثبت است چنانچه در زمان فریدون پادشاه کیان که فرزند خود ایرج را به تخت
سلطنت کیانی نشانید سلم و طور که برادر بودند بچه نوع ایرج را به قتل رساندند
و اورنگ زیب پسر شاه جهان باعث پنجروزه دولت دنیا که بقایی ندارد پدر را از چشم
محروم کرد و دو برادر خود را به قتل رسانیدند و خود را بسلطنت عارضی پنجیر و زه
با وجودیکه میدانست بر قرار کرد و نادر شاه افشار هم چنان فرزند خود را که بر تخت
داوای بنشاند عاقبت با اندك حرفی از دو چشم بیکار کرد هر گاه از پادشاهان قدیم
خصوص از طایفه کیان که سبب همین حکومت بی بقاء پدر بفرزند و فرزند در حق پدر چه
کردند تقریر دارم سخن بدر از میکشد و مطلب غلام از دست میرود لاکن در جمیع تواریخ
عالم در این خصوص نظر افگنده شود شاهد مدعا است و خلافی در ان نیست فدایت گردم
پادشاه و صاحب سلطنت که تخت نشین شد پدر و برادر و فرزند ندارد و همه کس خواهش
دارد که خود را صاحب تاج و تخت سازد و پادشاه گرداند اگرچه حال سلطنت نداشته
باشد لاکن خداوند بهر کس لایق نمی بیند و مناسب نمیداند امروز خداوند عالم پادشاهی
افغانستان را بقامت سر کار سزاوار دانسته و زیبانیده و عطاء فرموده هر گاه بندگان
اشرف میخواهند که برفتار امیر کبیر رفتار دارند خصوص با برادران بسی دشوار است
برادران امیر کبیر پنچنفر خدمتگار داشتند و دست تصرف شان از هر خصوص کوتاه بود
امروز از امیر کبیر سیزده پسر موجود است و بسیاری آن لشکر و توپخانه دارند
و بحکومت میگذرانند و همه شان خود را چون سر کار والا تبار از رگت میدانند لاكن
نمیدانند و از حد خود تجاوز مینمایند و غلط فهمیده اند.
(۱۰۴)
فرد
چراغی را که ایزد بر فروزد
مرا کس پف کند ریشش بسوزد
با خدا داد گان ستیزه مكن
که خدا داده را خدا داده است
مختصر کلام عرض غلام آنکه خواه برادر و اقوام خواه خدمتگار آنست که فرمان بردار و تابع فرمان باشد و با خلوص کمر بند دویا در سر کار جان فدا کند و حق نمك خوارگی بجای آرد البته همان شخص قوم و برادر و خدمتگار است زیرا که فرمان بردار است و پادشاه خود را ظل الله و خود را خدمتگار و جان فشان میداند در اینوقت که نگین سلطنت را خداوند با بکف کفایت سر کار عطا کرده زهی سعادت شخصی که تابع فرمان باشد و فرمان پادشاه را بخود واجب داند و البته روز افزون خواهد بود هر کس که از فرمان پادشاه تجاوز کند و با مر پادشاه عمل نکند و گرفتار نفس پلید و رهبر ابلیس باشد البته سزای او در کنارش داده شود تا گوش زده دیگران گردد هر کدام بمرتبه خود دانند و از حد خود تجاوز نفر مایند غلام چون از زمان طفلی و ایام خورد سالی دست پر ورده حضور و خدمتگار قدیم و تربیت یافته و نمك خواره ام عرضه داشتی که بخاطر دارم و به عقل ناقص دریافته باشم بدون کم و زیاد و بدون شیب و ریب و بدون کید و فریب بحق و راستی بعرض حضور بند گان اقدس برسانم و پاس نمک خواری بجای آرم زیاده براین امر، امر سر کار است. « حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس. »
امور مملکت خویش خسروان دانند
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش
خلاصه کلام هر چند سخن بطول انجامید لاکن مجبر كتاب ناچارم با ید بعضی رویداد را شرح وار بنویسم تا خردمندان روز گار و دانشمندان کار وزار از گزارشات چون و چرای رویداد آگاه شوند و برایشان واضح و روشن و هویدا گردد بهر حال بعد از بیان های سردار محمد رفیق خان سرکار ذوی الا قتدار پادشاه رعیت پرور شهر یار خدا جوی تفکر افتادند و متفکر ماندند زیرا که نیت بندگان سرکار امیر شیر علیخان اصلا مایل و راغب به نفاق نبوده و میخواست که بر فتار امیر کبیر بابر اوران و دیگران رفتار دارند لاکن تقاضای زمانه در ایام سلطنت سرکار بر عکس آن رفتار داشت چنانچه از رفتار نفاق اندیش برادران و کردار و گفتارشان ظاهر شد بهر حال چند روزی در تحمل افزوده دیگر در مجالس اظهار نمیفرمودند اما دفعه دیگر شخصی را خوفیه که خدمتگار صادق بود در قندهار فرستادند و امر کردند که چگونگی رویداد قندهار را کماحقه و بدون كم وزياد بعرض اقدس عرضه داری».
این بود که ازین واقعه یکماه و نیم گزارش یافت شخص فرستاده باز گشته بحضور سر کار وارد شد و جمیع رویداد قندهار را از جزوی و کلی بخود متجسس کرده و ملاحظه نموده بود بحضور سر کار بازگفت و همه عرضه داشت مذکور از نفاق و نفاق اندیشی که دیده بود بعرض اقدس رسانید و بغیر از نفاق سخن دیگر از قندهار نیاورده بود چنانچه افضل نفاق آنکه سردار محمد شریف خان به تسخیر کلات کمر خود را بسته و میخواهد که بزودی اشکر فرستاده تصرف بدارند چون سخن بدینجا پیوست خصوص تسخیر کلات که بعرض بندگان والا رسید دیگر صبر و تحمل بسر کار اقدس باقی نماند فوراً سردار محمد علیخان که ولیعهد
(۱۰۱)
و صاحب اختیار دولت افغا نستان بودند بحضور مبارک طلب کرده امر فرمودند که
بزودی سرشته لشکر و انجام سفر را از هر خصوص آماده وتیار کرده شش ماهه تنخواه بجميع
ای لشکر وافواج خونخوار داده انتظار فرمان باشید که عنقریب بفضل خداوند عازم قندهار
خواهیم شد و قورخانه هرااز لشکر جرار جنگ دیده بیامر کردگان هوشیار مامور کلات
بدارید که بلا توقف خودرا بزودی در کلات برسانند ودر کلات از دست برد دشمن خو درا
تا ورود بندگان اقدس نگاهداری نمایند زیرا که سردار محمد شریف خان اراده دارد
و میخواهد که بالای کلات لشکر گرفته برود و با عیال سردار فتح محمد خان مقدمه
بیاود وشمشیر خودرا باعیال نشان بدهد وظاهر سازد اما از درگاه خداوند امید وارم
که عیال سردار فتح محمد خان باطولی غیاصه دار که در کلات موجود است از عهده
سردار محمد شریف بر آید مختصر کلام چون بندگان همایون بسردار عالی سردار محمد علی خان
انجام سفر را امر فرمودند وبعد از ان رفتن قندهار را بخود جزم کرده روز را بشب شب
را بروز می آوردند و خیال رفتن شان بجانب قندهار بسیار بود واراده و تلاش شان از حد
افزون چنانچه منشی حضوررا امر فرمودند که فرمان صریح بجهت سردار محمد امین خان
تحریر کند که مهمان پذیر باشد.
(سواد فرمان سر کار امیرشیر علیخان در قندهار باسم سردار محمدامین خان)
مدت یکسال بیشتر است که بندگان سرکار آن ارجمند برخوردار را بفرمان بسیار
از فرستادن زحمت داده چنانچه زمانی که از سفرتر کستان بازگشته وارد کابل کردیدیم
تأحال چندین فرمان محبت آمیز که سراسر شفقت ومحبت بود بجهت ارجمند فرستاده شد
بلکه ارجمندی را باز دوقر زند ودولت شريك وغم خوار سرکار دانسته بطريق التماس
بعضی مطالب را در فرمان درج میفرمودم چنانچه نمونه طلاء دست آویز سخن چیده شد
و این همه فتنه انگیزی برپاگشت و کینه و کجادی بر روی کارآمد و الا سو نخطه و خواستن منظور
از شکریت درگاه پروردگار وخورسندی حضور بندگان اقدس بود سبب توقف کردن
وجواب نفرستادن چه شد و برعکس آن رفتار نمودن از چه روست اشاعه يران يوميه اخبارات
مترعش بحضور رسیدن و به تحقیق انجامیدن چرا از حضور اقدس کدام بفرمانداری
صادر شده که باعث این همه کدورت ارجمندی گردیده وشما را بخوف وانداخته است
خداشا هد احوال است که بندگان اقدس تا کنون دولت شما را از خود میدانست
و شمارا بازوی خود قرار میداد و چندین اخبارات تحقیق شده را که شنیده میشد
نشنیده می انگاشت وتحمل میکرد با وجودیکه کماه حقه دانسته بندگان اقدس
بود که فتنه انگیز بزرگ وسخن چین غماز محمد شریف خان که در حضور شما
حاضر است بلکه کلیه اخبارات را از دست شما ربوده اند چنانچه فرمان سر کار باسم
شما فرستاده شد و جواب فرمان بمهر سردار محمد شریف خان بحضور اقدس رسید که
سرا سرنوشته مذکور از نفاق و فتنه انگیزی بود که تمامی عریضه او چیزی نوشته بود
که سزاوار شان خود مذکورمیداشت اینقدر جرئت و بزرگی از کجا پیدا کرده که اینچنین
پادشاهان متاخرین (۱۰۰۰ جلد ) ب محمد صادق ج نماینده مذکور چاپمحد محمدمان رجب علی ع ۷ ر ۳۲
۱۰۰
بی ادبا نه عریضه کرده و سبب چیست که خود شما با ختیار خود عریضه
نمی فرستید و هر مطلبی و خواهشی که داشته باشید در عریضه خود درج
نمی دارید وعنان اختیار خود را بسردار محمد شریف خان فسادپیشه وامیدندارید که
خود را مشار الیه وصاحب اختیار میسازد و گستاخانه پیش میآید لهدا هر گاه عریضه
مذکور بامر شما است عجب است و عقل خدادادۀ شما کجا رفت و حرمت برادری و بزرگی
سرکار چرا حك شد و هر گاه از امر شما بیرون است عجیب تر ازان است زیرا که نامبرده
از گفتارهای ناصواب خود عالمی را بر باد داده و میدهد چنانچه اظهر من الشمس است
که خاطر شما را از حضور سرکار وخاطر اقدس را از شما آزرده ساخته و میسازد
پس در این صورت که اختیار داز حضور شما سردار محمد شریف خان باشد از حضور
سرکار خیر بدهید که خوفیه سخن نکند و مطلب را مردا به اظهار بدارد چنانچه
میرزا زکی در کتاب درۀ نادری تحریر کرده است
قطعه
چون بوقلمون مباش هر لحظه برنگ
یا نرم چوموم باش یا سخت چوسنگ
یا بر سر صلح باش یا بر سر جنگ
یا رومی روم باش یا زنگی زنگ
المختصر کلام ارجمند هر گاه نقصان و ضرری از حضور سرکار ذوی الاقتدار بشما
رسیده باشد کدام است که بندگان اقدس بیطرفداری خود نمیداند اما ظاهر و هویدا
است که این همه زشتی و نفاق دلیل دیگر ندارد الا آنکه از صحبت و هم نشین بد و فتنه
انگیزی آن چنانچه در این آوان و در این اوقات شنیده میشود که بخیال فاسد سردار
محمد شریف خان اراده دارد که کلات را تسخیر کرده بتصرف خود در آورد اکنون
فکر کنید و ملاحظه بدارید که سردار فتح محمد خان برادر زادۀ برادر بزرگ
ما و شما است با وجودیکه کلات تصرف کردن بفضل خداوند و اقبال پادشاه عدالت
گستر آسان نیست با اینکه عیال سرپرست کلات میباشد و نایل خاصه دار خدمتگار است.
پس در اینحال ظاهر شد که سخن غماز و فتنه انگیز بحضور شما تاثیر بخشیده و میبخشد
وشما را وعقل شما را ضایع ساخته و بر قرار نمیگذارد و هر گاه عقل وهوش و فکر شما ضایع شده
باشد نصایح چه تاثیر میبخشد وارسال نامه های محبت آمیز چه سود زیرا که رهبر شما فتنه انگیز است
وشما مفلس و پیرو آن حال بضرور بندگان اقدس لازم شد که مع الخیر والعافيه عازم قندهار
شود چنانچه امروز اراده سرکار به آمدن قندهار جزم است انشاالله تعالی که عنقریب
بفضل خداوند ومرحمت حق سبحانه و تعالی با دریای لشگر خونخوار و افواج بیشمار کو چا
کوچ عازم قندهار وملاقات برادرعالی مقدار خواهم شد امید است که آن ارجمندی از
روی محبت وبرادری مهمان پذیر باشند و بعد از رسیدن قندهار آن برادر نیکو خصال
از طریقه صداقت ورامع به عقل کامل خود شوند بلکه ازروی نصیحت بندگان اقدس
التمای میدارد که از فتنه انگیز و غماز سخن چین بدرفتار کناره جویند که ازین زیاده
تر موجب کدورت و رسوای نشود خاص سخن چون فرمان بندگان سرکار روانه قندهار شد
بعدازان برفتن قندهار عزم سرکار جزم شد که باید و شاید بزودی عازم آنصوب شوند.
و در رفتن تاخیر ندارند چنانچه سردار محمد علیخان را بحضور مبارک طلب فرموده جویا
شدند که قبل ازین در باب انجام رفتن سفر فرمان شده بود تا حال البته سرشته اشکر
و افواج ظفر اثر را بخوبی و درستی کرده باشید زیرا که بعد از فرمان فرستادن جای صبر
و تحمل باقی نمانده باید بزودی اراده شود اتفاقاً در همان حین که طبیعت سرکار کدورت
آمیز و ملال آگین بود از نقد برات ازلی و مقدرات لم یزلی که چون و چرا را در آن
مدخلی نیست اسباب دیگر برویگار آمد که سراسر نفاق بود چنانچه شعر میفرماید.
قطعه
چون رفته بتقدیر دگر گون نشود یکذره از آنچه هست افزون نشود
هان تا جگر خویش زغم خون نکنید کز خوردن غم بجز جگر خون نشود
مختصر کلام مصدقات این کدورت آنکه عریضه عیال سردار فتح محمد خان باتفاق
سرکردگان خاصه دار که مامور کلات بودند بحضور شهر بار بلند اقبال سرکار ذوی
الاقتدار رسید مضمون عریضه آنکه فدایت گردیم سه یوم میشود سردار محمد شریف خان
با اشکر فراوان بتسخير کلات وارد اطراف قلعه شده و قلعه را چون نگین در میان گرفت
و باطراف قلعه اشکر گیاه ساخت لاکن تاحال مقدمه برپانشده اطلاعاً عریضه بحضور
اقدس فرستاده شد امید واریم از درگاه الهی که بفضل کردگار و طالع همایون
سرکار دست تهی با خجالت بسیار برگردند و سردار مذکور بقیاس آنبکه در کلات
یک نفر عیال میباشد و فوراً کلات را مسخر میکنم زهی خام طمع از درگاه خدا وندامیدوارم
که چنان سرزنش داده بجانب قندهار الفرار گویان فرار دشت ادبار سازم که در جریده
های روز گار ثبت گردیده بیادگار باقی اماند اکنون محرر کتاب و تحریر کننده
گرا رشات بعرض خرد مندان دشوار پسند و دانایان دانشمند و نکته گیران روزگار
میرساند که در افغانستان مقدمه جات بسیاری همیرسیده چنانچه یکجانب فقرا و جانب یک
سپاه و بعضی جنگ های مختصر زیاد رخداده که چندان مطا می دونزه چنگ های بزرگ
نمی باشد هر گاه در تاریخ هشتاد ساله کتاب که تحریر میدارم بشمار می آورم
افزون از شمار بقلم می آید لاکن از آنها در گذشتم و در تواریخ هذا بحساب نشمردم
مقدمه جاتی که بزرگ بود و طرفین آن دو پادشاه قوی شوکت بهم میزدند و جنگ
میکردند و بهر جنگی خلقی از طرفین کشته میشدند و بقتل میرسیدند و سلطنتی برباد
میرفت و بزرك پادشاهی ذلیل وزبون میگشت این چنین مقدمه جات را فصل قرار داده
در قید تحریر در آوردم و بهتر و مختصر دانستم تا اوخوا ننده و سامع و شنوانده ملال
نرسد و بذوق وشوق تمام از نظر گذرانده تحریر کننده را كه زحمت بیحد دیده
بدعایاد فرمایند.
١٠٧
فصل سوم مقدمه قندهار در حدود جلتك و قتل سردار محمد امین خان
و سردار محمد علیخان وشکست لشکر قندهار و فتح نمودن لشکر کابل
مختصر کلام چون عریضه کلات منظور حضور سرکار امیر شیر علیخان گردید و آمدن
سردار محمد شریف خان و رخصت فرمودن سردار محمد امین خان و مقدمه کردن با عیال
برادر زاده خودشان آتش غضب در کانون سینه سرکار شعله زن شد و متحیر مانده
و بحیرت فرو رفت و تعجب کرده که بعقل سردار محمد امین خان شخص کامل و عاقل
و پادشاه زاده که چندین نشیب و فراز را بدیده نظر دیده و تجربهحاصل کرده بکدام
دلیل و بکدام عقل و هشیاری میگذارد که سردار محمد شریف خان با لشکر بسیار
بالای کلات بمقدمه يك نفر عیال که آنهم عیال سردار فتح محمد خان برادر زاده
خود مذکور باشد از عهد طفل که بدون شوهر باشد و شوهرش در ترکستان صاحب
حکومت و همه را بداند و منظور نظرش باشد بکدام دلیل و برهان و بکدام غیرت
و مردانگی و بکدام ناموس خواهی سردار مذکور را میفرستد که با لشکر بسیار بجنگ عیال برود
و مقدمه نماید بهر حال بعد از فرمان سرکار که در مجالس مرحمت کردند فوراً در جواب
سر کردگان بلات فرمان فرستادند و در فرمان درج کردند که قبل ازین از حضور
اقدس لشکری آماده و مکمل بجانب کلات فرستاده شد البته وارد کلات شده باشند امیدوارم
از درگاه خداوند که بعد از ورود بکلات سزای بد رفتاری سردار محمد شریف خان را
در کنارش داده باشند و انشا الله تعالی خود بندگان سرکار بتوکل کردگار با لشکر خونخوار
و فوج بیشمار چون دریای موج داره قریب کوچا کوچ عازم کلات و قندهار است لازم که کمر
مردانگی بسته تا ورود بندگان سرکار کلات را نگاهداری کنند و نیکنامی و سرافرازی
خود را بحضور اقدس طالب باشند زیرا که از مردان روزگار نام نیکو در عالم دنیا بیادگار
است خلاصه کلام هنوز فرمان سرکار در کلات نرسیده بود که لشکر نامور کلات
بنزديك کلات رسیدند و بيك منزلی فرود آمدند که فردا باید بسردار محمد شریف خان
و لشکر مذکور مقدمه کنند اما خبر ورودشان بکلات رسید لشکر قابل حصار خرسندی
کرده از تپه نارنجک که مابین کلات است و منزلگاه توپ ایست و يك توپ شادمانه زدند
و گوشزد لشکر مخالف کردید لاکن لشکر قندهار که بدور قلعه افتاده بودند و بخیال
گرفتن قلعه روز را بشب میرساندند از شنیدن این اخبار و تاب و طاقت برای لشکر قندهار باقی
نماند ترك کلات گفتند و راه قندهار را پیش گرفتند اما هنوز بندگان اقدس از دار السلطنه
کابل حرکت نفرموده بودند که عریضه سرکردگان کلات بحضور سرکار رسیده مضمون
عریضه آنکه باقبال پادشاه قوی شوکت بورود لشکر کابل در يك منزلی کلات تاب و توان
بلشکر قندهار باقی نمانده فرار دشت ادبار گردیده راه قندهار با دل پر درد سرکردند
و خبر فراری شدن خود را بسردار محمد امین خان مژده رسان کردند زیرا که بامر سردار
مذکور آمده امیدوار فتح کلات بودند بعد از آن لشکر جرار کابل که کمر بجنگ بسته
بودند و قصد مقاتل کشی داشتند فردای آن وارد شدند لهذا بعد از عریضه کلات سرکار
اقدس سردار سالار و صاحب اختیار لشکر سردار محمد علیخان که قبل ازین تهیه و تدارك
لشکر را بدرستی نموده بودند بحضور طلب کرده امر فرمودند که لشکر نظام و افواج در یاموج
۱۰۸
بیکی دو یوم حرکت فرمائده کوچا کوچ عازم و روانه قندهار شوند و تا حدود مقر که سرحد کلات است رفته اقامت دارند و انتظار ورود بندگان اقدس باشند لا کن بغوای و درستی خودرا و اشکر ظفر اثر را نگاهداری کرده شرط احتیاط که لازمه سپاهی گریست بجاه آرند که انشاالله تعالی بتوفیق کردگار عنقریب بندگان اقدس امجد والا از دنبال رسیده در منزل مقر نزول اجلال میفر ماید بعد از ان بتوکل خدا وند با جمیع افواج خونخوار و توپ و توپخانه و اثاثه از منزل مذکور حرکت فرمائده عازم مقصود میگردیم تا خداوند چیزیکه خواسته باشد از پرده غیب بظهور خواهد رسید اما بندگان سرکار باز هم رضا بخرابی دولت خدا داد نمی باشد با وجود اینقدر بدرفتاری سردار محمد امین خان هر گاه از خواب غفلت بیدار شده بگفته فتنه انگیزان عمل ندارد و با اداب پیش آید و ملاقات سرکار را بخود سزوار داند و بی نفاق نگردد و نفاق اندیش را از خود دور دارد البته بندگان اقدس نیت خرابی به هیچ بندة خداوند اگرچه جزوی باشد ندارد خصوص سردار محمد امین خان که فرزند و برادر و بازوی سرکار است چگونه شرر روا میدارد و بخرابی فرزند خود کمر می بندد بلکه تیشه بپای خویش میزند و بخرابی دولت خود میکوشد و رکن سلطنت خود را بر باد میدهد و بازوی خود را قطع میسازد امیدوارم از درگاه خداوند روزی که عقل خداداد سردار محمد امین خان بی دغدغه بحضور اشرف مشرف شود و بدیدار خود سرکار والا تبار را از خود خرسند سازد در همان منزل که ورود سرکار باشد خلعت و انعام با شمشیر جواهر نشان و اسبان تازی نژاد بوی انعام فرموده از حضور فیض ظهور با سرافرازی تمام واپس بملك موروثی که قندهار باشد فرستاده شود و بندگان سرکار با لشکر جرار از همان منزل واپس عازم کابل شده شکرت خداوند را بجا آرد زهی سعادت و نيك اختری سردار مذکور که براه حق دعوت شود زهی اقبال و فرخ فالی بندگان اشرف که بدون بدنامی دولت خداداد آسوده جانب مقصد خرسندی مرحله پیما شود لا کن بفکر بندگان اقدس میرسد که امروز جمیع امور قندهار و اختیارات کلی و جزوی تا آنکه عنان اختیار سردار محمد امین خان در قبضه اقتدار سردار محمد شریف خان فتنه انگیز و نفاق اندیش میباشد و مطابق نیت و گفتار سر کار سردار مذکور بعمل نیاورد و خود را ذلیل و زبون سازد و برای سرکار بدنامی حاصل دارد و از جاده خود تجاوز کند و رجوع بشکست دولت نماید و بهمین احوال که ظاهر ملاحظه میرود باقی بماند پنبه غفلت در گوش دارد و بفریب سردار محمد شریف خان رفتار دارد و در مقابل سرکار لشکر کشی کند چنانچه بالای کلات لشکر فرستاد و بی نیل مرام بازگشت بعد ازان لازم میشود که بندگان سرکار در مقابل حرکت شان رفتار بدارد و سزای بدکرداری شان را در کنار شان بدهد و فتنه انگیزی اورا که ظاهر و هویدا است بجزا و سزا برساند تا گوشزد دوست و دشمن شود و هر کس از جاده خود تجاوز نسازد و عبرت مردم زمانه گردد هر گاه سرکار اقدس چنین نمیکند و باز خواست ندارد پس از منزلت سرکار و نشان سلطنت چه باقی خواهد ماند و عظمت و شوکت پادشاهی چگونه خواهد شد اکنون در چند مجالس بندگان اقدس اینقدر سخن راند و بیان فرمود خداوند عالم را بصدق نیت خود شاهد گرفتم که بحق سخن کردم و براستی بیان فرمودم اضافه بران بخاطر داشت ارجمندی سردار محمد علیخان که ولیعهد و جانشین بندگان سرکار
١٠٩
است و در باب کاکای خود سردار محمد امین خان همیشه از در صلح و صلاح سخن میزند
و رجوع بصلح میدارد و همه سخنهای ارجمندی بسر کار اقدس منظور است و از نیت صافی
خود حضور سر کار عرضه میدارد و حق بجانب ارجمندی است اول در جهانداری کمتر قدم زده
زیرا که خرد سال است دوم بصحبت کاکای خود ملحق نشده و از طینت و رفتار شان آگاهی
ندارد با وجودیکه حرکات شان را در نمونه طلا، و لشکر فرستادن بالای کلات ملاحظه
فرموده با آن همه راجع بصلح است . اکنون که مع الخیر در مقابل سردار محمد امین خان
کاکای خود ارجمندی رسید و حرکات شان را ملاحظه فرمود و رفتار شان را بچشم
سردید بعد ازان بحقیقت شان میداند و آگاه میشود اکنون بتوکل خداوند اراده رفتن
و عزم سر کار جزم است ای فرزند زود تر بخبر و خوبی با لشکر جرار و افواج بی شمار که
قبل ازین از حضور امر شده بود باید یکی دو یوم از شهر کابل حرکت کرده عازم و روانه
قندهار شوید و تاخیر ندارید تا روزیکه وارد منزل مقر شوید بعد از ان در منزل مقر توقف
میدارید هر گاه در غزمین بنا بباعث آسودگی لشکر و آرامی اسپ و اشتر یکی دو یوم
استقامت کنید جایز است لاکن تا منزل مقر کوچاکوچ میروید زیرا که دیگر جواب وسوال
باقی نمانده و آنگاه که داخل مقر شدید تا ورود سر کار شرط احتیاط بجا می آرید و امید وار ورود
بندگان سر کار میباشید که انشاء الله تعالی بندگان اقدس نیز عنقریب با افواج کوه پیکر
و لشکری حدم را از دنبال شما در منزل مقر رسیده با هم ملحق میشویم و بجانب قندهار
با تفاق همدیگر چون سیل بی گمان خواهیم رفت مصرع تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد
خلاصه کلام حسب الامر سر کار والا بندگان سردار عالی مقدار با لشکر فراوان و افواج
بی پایان با فر فریدونی و شوکت جمشیدی و جرئت بهرامی و طنطنه اسکندری اماده و تیار
و بحضور سرکار باعث دعا و فاتحه رسیده اذن رفتن خواستند بندگان سر کار با بزرگان
دربار از تخت دارائی حرکت فرما شده داخل لشکر گاه سفری شدند همچنان لشکری به نظام
دیدند که چشم بیننده ندیده بودند بعد ازان یک یک سپاه را از افسر و سپاهی از مد نظر
گذرانده کمال پادشاهی و بزرگی را درباره سپاه بجاه آوردند و مرحمت شهریاری را
با دارسنجیدند و جمله لشکریان را از زیر قرآن بصحابت علماء و سادات گذرانده دعا و فاتحه
دادند و به فتح و فیروزی مرخص کردند بعد ازان فرزند ارجمند خود را درباره لشکر نوازی
نصیحت فرمودند و بدست مبارک شمشیر جواهر نشان با کمربند دانه نشان در کمر فرزند خود
بسته با اتفاق سادات و علما و بزرگان در باره دعا و فاتحه دادند و سوار اسپ گلگون نژاد
خانه زاد نمودند و از حضور مرخص فرمودند خود بندگان اقدس بدولت و اقبال باز گشته
در تخت کیانی برقرار نشستند و سردار محمد علیخان با لشکرهای فراوان چون ماه سریع
السير منزل و مراحل طی کرده وارد غزنین شدند دو یوم اجازه توقف دادند . اکنون
چند کلمه از جای دیگر شنوید سردار محمد اعظم خان که در کرم و زرمت حاکم
بود و قبل ازان در وقت سفر ترکستان و محبوس شدن سردار محمد افضل خان چقدر
کوه قوه بشری داشت بمثل سردار محمد شریف خان در نفاق تردد کرد و بخاطر داشت
که شاید با سردار محمد افضل خان که برادر اصلی او بود متفق شده گوی مراد از میدان سلطنت
افغانستان برباید ممکن نشد عاقبت که ترکستان از تصرف سردار محمد افضل خان بر آمد و دست
۱۱۰
انتظام سردار محمد اعظم خان کوته گشت ناچار در جابجاده و روئی خود که کرم وزرمت بود
استقامت کرد و انتظار فرصت می جست در ین وقت که از نفاق سردار محمد امین خان و لشکر
کشی دارالسلطنه کابل شنید و شب و روز آمده کارزار بود فوراً افواج خود را آماده
و تیار کرده بفکر شبیخون بود که شاید غفلته خود را بلشکر کابل بزند و حمله ور شود
چنانچه بهمین خیال باطل در حدود کرم وزرمت شب را بروز میاورد و بجهت سردار محمد امین خان
نیز مشفقانه سلام کرده خط دوستی میفرستاد و خود را پیوند میداد و شیوه غمازی بکار
می برد و خواهش داشت که با سردار محمد شریف خان رابطه دوستی پیدا کرده خرابی
صلح بهم رساند چون در این وقت که از فرستادن لشکر کابل بجانب قندهار اطلاع
یافت که سردار محمد علیخان بالشکرهای فراوان بپشاور عازم مقرب میاشند خیال کرد
که لشکر سردار مذکور دستبردی بدارد و غفلته شباخون بزند بهمین اراده فاسد
لشکرهای آماده خود را حرکت داد و نیت کرد که در بین راه کوچ کرده چشم زخمی
بلشکر ظفر اثر برساند و کناری از پیش برد لا کن شاعر میفرماید.
فرد
جنگ و صلح بی محل ناید بکار
جای گل گلپاش جای خار خار
و استاد دیگر گفته
مکن ستیزه که چرخ از ستیزه کاری خویش
ز ستیزه بیندد ستیزه کاران را
مختصر کلام سردار محمد علیخان بداخل غزنین شده دو روز امر بتوقف لشکر فرمودند
اتفاقاً این خبر گوشزد سردار مذکور شد و بتحقیق رسید بندگان عالی رو بداد
سردار محمد اعظم خان را بحضور پادشاه قوی شوکت عرضه داشت نموده گزارشات
که شنیده بودند در عریضه درج کردند و فرستادند و اجازه مقدمه خواستند و عرض کردند
که یکنفر سر کرده جرار بالشکز ظفر اثر در مقابل لشکر سردار محمد اعظم خان فرستاده
شود تا دمار از روز گارشان برآورد باری چون عریضه سردار مذکور بحضور
سرکار والا تبار رسید از حضور فیض ظهور گزارش یافت.
بعد ازان از حضور سر کار اجازه شد چون فرمان اجازه بسردار دلاور رسید پنجهزار
از لشکر خونخوار با توپهای آتش بار از پیاده و سوار بسر کردگی جرنیل داود شاه خان
که افسر بزرگ و سرکرده سترك ودلاور میدان جنگ که خدمتگار قدیمی بود
در مقابل لشکر سردار محمد اعظم خان فرستادند و سرکار امیر شیر علیخان از دارالسلطنه
کابل سه هزار سوار و پیاده و توپخانه که همه نظامی بودند از حضور بكمك لشکر سردار
مذکور مامور فرمودند که کوچا کوچ بلا توقف خود را بلشکر جرنیل داود شاه خان
برسانند و با تفاق همدیگر بجانب دشمن مرحله پیما شوند لاکن لشکر سردار عالی به چستی
و چالاکی در حدود اشتر گردن خود را بلشکر دشمن رسانیده خیمه و خرگاه بر پا کردند
روز دیگر از شصییه افزای مقابل کوه بجنگ شدند و ساعتی از طرفین بجنگ کوشیدند و با توپ
وتفنگ بجنگ پیوستند.
شعر
روز جنگ تو شود سرخ و سیاه از خون و گرد
موج دریای محیط و اوج گردون برین
تا اینکه تاب و طاقت از لشکر سردار محمد اعظم خان برطرف شد و در مقابل لشکر
کابل که همچون شیر ژیان وببر بهمان باک از مرگند نداشتند بجنگ شان طاقت نیاورده
فراری شدند و بجانب کرم وزر مت فرار دشت ادبار گردیدند بعد ازان لشکر ظفر اثر
بافتح و فیروزی در منزلگاه دشمن فرود آمده از اسب واشتر و خیمه و خرگاه و بارگاه که
از لشکر فراری باقی مانده بتاراج بردند و برقرار نشستند روز دیگر بقتل رسیدگان
هر دو لشکر و کشته شدگان طرفین را کفن کرده بخوبی و درستی دفن نمود ه روز سوم
بجانب کرم وزرمت با لشکر ظفر اثر راهی شدند تا اینکه بحدود کرم وزرمت رسیده با لشکر
دشمن مقابل گردیدند و خیمه و خرگاه برپا کردند سه روز در مقابل همدیگر دست بازی
داشتند و دستبردی بهمدیگر نمیکردند روز چهارم آواز کوس و کرنا از لشکر طرفین برآمد
وازجانبین جنگ در افتاد و مقدمه برپا شد و بجنگ در آمدند و بجنگ پیوستند و بجنگ
درانداختند وداد مردانگی دادند و بدلاوری کوشیدند وسر موی درزد و خورد تقصیر
نیکردند و از کشته پشته ها ساختند وزمین معرکه را از خون دلیران گلگون نمودند
درمردی و مردانگی وغیرت و ناموس داری داد مردانگی دادند تا اینکه از غیظ وغضب
بسیار که طرفین در ناموس داری گرفتار غیرت بودند نوبت به تیغ تیز وخنجر خونریز
وشمشیر بران رسید و با همدیگر در آویختند و پی در پی حمله ها کردند تا زمانیکه حرکت
در بدن شان باقی نماند با وجود آن میکوشیدند و داددلاوری میدادند عاقبت شکست با لشکر
کرم وزرمت افتاد و تاب و طاقت باقی نماند باتفاق سرکرده بزرگ و سر کردگان دیگر
فراری شده داخل قلعه دره کی که قلعه بزرگ و حاکم نشین بود در آمدند و دروازه ها را
بستند و در و دیوار قلعه را فرو گرفتند ورجوع بقلعه بندی نمودند اما لشکر کابل مست
ومدهوش چون گرگ گرسنه و پلنگ درنده دست بشمشیر حمله ور شده لشکر دشمن را
از نبردگاه بدر کردند تا اینکه داخل قلعه کردند بعدازان بفتح وفیروزی اردوی دشمن را
تاراج کرده با آرامگاه خود که اردوی ظفر شکوه بود رفتند و بر قرار نشستند و بعد از ساعتی
بتدارک قلعه گیری کنکاش نمودند لاکن از بسیاری تردد که افزون پراگنده شده بودند
شب را توقف کردند روز دیگر کشتگان طرفین را بخوبی و پاکیزگی دفن کردند و خود را
آسوده کردند تا ئی بتدبیر گرفتن قلعه مشورت نمودند اما لشکر خود را در مقابل قلعه بندی
قلیل میدانستند زیرا که قلعه بزرگ و دست پرورده چند ساله سردار محمد اعظم خان بود
و در مستحکمی از حد زیاد محکم البته سردار محمد اعظم خان که شخص صاحب تدبیر و دور
اندیش بود سال بسال مرمت کاری کرده از روی عقل ودانش خاتمه کار را میدانست
اکنون چون سد سدید قلعه مذکور قوی و بزرگ و مستحکم باینکه حمله بردن بسی دشوار
و با مشکل ظاهر می شد و سه هزار نفر ابا عیال واطفال درون قلعه نشیمن داشت باینکه فقرا
نامیده میشدند همه فدائی بخدمت سردار محمد اعظم خان بودند و عمری بخدمت شان آسوده
ونوازش یافته واحسان دیده بخرسندی میگذرانیدند امروز باید و شاید که از سپاه نظامی
۱۱۲
زودتر جان فدا کنند و مضایقه ندارند بنابر آن لشکر کابل متفکر بودند و مشورت مینمودند
قضا را هنوز مشورت انجام نیافته بود که لشکر دارالسلطنه کابل ماموری گرم و زرمت بيك
منزلی قلعه وارد شدند و خبر ورود خود را فوراً بخدمت جرنیل داود شاه خان و لشکر
رکابی مذکور اطلاع دادند و بعد ازان که از جنگ شدید بلا توقف
حرکت کرده خود را بلشکرگاه جرنیل رسانیدند و بلشکر خونخوار پیوستند و
ملاقات کردند و داخل مشورت شدند و کمر بمردی و مردانگی بستند
و بیاری حق سبحانه و تعالی و با اقبال پادشاه اسلام پناه دعا و فاتحه کردند بعد از چهار
جانب قلعه را چون نگین در میان گرفتند و حصاری کردند و بهر جانب قلعه دمدامه های
ساختند و توپهای آتش فشان را بصدا درآوردند و قلعگیان را از خواب غفلت بیدار نمودند
و قلعه را بضرب توپ و تفنگ بلرزه انداختند و فقرای درون قلعه را از شرب توپ و تفنگ
بفغان آوردند چنانچه فغانشان بفلک رسید وفلك كمرفتار بحیرت افتاد و متحیر ماند بهر حال
مختصر کلام آنکه لشکردوون قلعه با وجود اینقدر پراکندگی اصلاً باك از مرگ خود
نداشته با دل قوی داد مردانگی میدادند و در مقابل دشمن قوی بمردانگی میکوشیدند
و در جنگ و جوش تقصیری نمیکردند و دلاورانه از طرفین حمله ور بودند همچنان
بغیرت جنگ میکردند که گاه گاه لشکر کابل را لشکر قلعه پست میکردند چنانچه از سنگرها
برآمده بدشت فرار مینمودند اما لشکر کابل این چنین شکست ها را بخاطر نیاورده
با قلعگیان حمله میکردند و دلاورانه داخل قلعه میشدند و باتیغ و خنجر میزدند و میکشتند
و کشته میشدند و شجاعانه شمشیر میگردند و میکوشیدند و میجوشیدند و قتل و قتال مینمودند
تا آنکه چهار ساعت بخوبی مقدمه طول کشید و خلق انبوه از جانبین کشته شدند و آثار
فتح بهیچ طرف ظاهر نشد لاکن فقرای درون قلعه بستوه آمدند زیرا که منزل و مکان
برایشان باقی نماند از همه افضل آنکه بسیاری عیال و اطفال شان از ضرب توپ و تفنگ
لشکر مکابل بقتل رسیده بودند از آنهم افزون تر از گرسنگی و کم غلگی فغان شان
بفلك رسیده بود از برای ماست مهتاب و از برای قرص نان خود را بخورشید تسلی میدادند
لاکن در کاهکشان فلك موجود نمیشد گندم را نام و برنج را نشان نبود تا به یگر غله
چه رسد سبب آنکه در اوایل حال غفلت ورزیده اسباب قلعه بندی را آماده نکرده بودند ظاهر است
که این چنین روز را بخاطر نداشته مغرور جان خود و دولت و لشکر خود بودند و بخیال خام
و طمع نافرجام روز میگذراندند اما ظاهر و هویدا بود که سردار محمد اعظم خان دولت
نداشت و عمر خود را و لشکر خود را بتعبیر نگاه میداشت با وجود آن هوای پادشاهی
و سلطنت افغانستان شب و روز بخاطر داشت لاکن استاد میگوید مصرع (این خیال
است و محال است و جنون) چنانچه از قلعه بندی دست تهی باید قیاس کرد:
بزرمی توان لشکر آراستن که بی زر نتوان سپاه خواستن.
یادشاهان متاخرین (۱۰۰۰) ب محمد صادق ج احمد علی ر پاینده محمدن رجب علی ر۲۳، ۲۷، ۳۲
(۱۱۴)
خلاصه کلام در قلعه بیغلگی دست داد و فغان مردم بفلک رسید چنانچه شاعری میفرماید:
فغان طفلکان در آسمان رفت زبان را شیر در پستان نمانده
بهرحال در قلعه غله و نام غله موجود نمیشد و شکمهای مردم قلعه از انبارهای
جو و گندم داد خواه بودند تا اینکه بحضور سردار محمد اعظم خان داد خواه شدند
و جميع فقرا عریضه دادند و در عریضه تحریر کردند که دست تهی قیصه بندی بسی دشوار
تا چند گرسنه و فاقه جنگ باید کرد و تا کی باین طریقه گزارش خواهد یافت و چه
نحو زندگانی خواهیم کرد جميع دردها علاج پذیرد اما گرسنگی و فاقگی که بغیر
از هلاك چاره ندارد امروز در قلعه تخمیناً دوازده هزار نفوس خواهد بود وغله در کهکشان
فلك موجود نخواهد شد و حکم عنقاء خواهد داشت اکنون دو کار باید کرد که
رضای فقراء در آن است و علاج پذیر است اول آنکه از قلعه برآمده با شان و شوکت
مکمل و مسلح کمر بمردانگی بسته دلاورانه با لشکر کابل تقابل ورزند تا خداوند چیزیکه
خواسته باشد بظهور خواهد رسانید هرگاه از عهدۀ مقابل شدن لشکر کابل برآمده
نتوانند بهتر آنکه از خون ناحق ریختن لشکر و فقرا بیچاره دست باز کشیده قلعه را
واگذارید و فقرا و سپاه بلکه خلق خدارا آسوده گذارید و بندگان عالی بی خوف
و رجای فقرا ارادۀ هر کجا و هر ولایت دارند مع الخیر و العافیه بروند و فقرا مظلوم را
که سالها بخدمت عالی متعالی جان فدا کردیم و از گرسنگی بهلاکت رسیده ایم
از قید گرسنگی رها کرده جان بخشی بدارند زیرا که طاقت گرسنگی اطفال كودك را
نداریم باقی جناب بندگان عالی که پادشاه و پادشاه زاده و حکمران ما مردم فقرا است
و فقرا چندین ساله نمك پروردۀ حضور عالی میباشیم بخیر دولت خود و خیر فقراء ذليل خود
بهتر می دانند خلاصه كلام از عرضه داشت فقراء درون قلعه خاطر سردار محمد اعظم خان
پراگنده شد و عنان اختيار و تدبیرات يومیه از دست رفت ناچار با سر کردگان لشکر
خود مشورت کردند و مصلحت را بر این قرار دادند که بدون از جنگ فراری شدن مایه
بی ناموسی است یکدفعه بتوکل کردگار مقدمه مردانه با لشکر کابل میاندازیم و چیقدر
توانیم کوشش و کشش در جنگ میکنیم هرگاه فتح حاصل شد و نضیبه از لی بعزت عالی
و سلطنت داری اودرهی فرخنده بخت و زهی فرخنده طالع و هرگاه تقدیر مقابل نیفتد و تدبیر دیگر
گون شود و بخت برگردد ناچار فرار و بپانیشاور راسپار خواهیم شد . باری بعد از فرموده
و کنکاش بندگان عالی سردار محمد اعظم خان سر کردگان لشکر و دلاوران شمشیر زن
و مردان جنگ آزموده بهمین اراده کمر بمردانگی بستند و با لشکر قلیل خود دست
(١١٤)
از جان شستند و رجوع بجنگ کردند از آن جانب لشکر کابل که در بیرون شهر چون اژدهای دمان و چون ببر بهمان امید وار چنین روزی بودند و بشوق جنگ شب را بروز می آوردند چون این مژده جان فزا را شنیدند پیغام دادند و بفرستاده جواب و شنه فرستادند
فرد
بر این مژده گر جان فشانم رواست که این مژده آسایش جان ماست
مختصر کلام روز دیگر مردان دلاور ورزم جویان غضنفر و شجاعان طرفین و غیرتمندان دلاور بجنگ در آمدند و باتوپ و تفنگ مقدمه کردند تخمیناً يك ساعت کامل بعد ازان نوبت بشمشیر بران و خنجر جانستان و سر نیزه خون افشان باهم در افتادند واز جان شیرین در گذشتند چنانچه جوی خون از بین رزم جویان جاری گردید واز کشته پشته ها ساختند و سرهای دلاوران چون هندوانه ابوجهل در صحرا غلطان میکردید و از خون شفق گون پیر وبرنا بردست و پا حنا می بستند و شبدیز دلاوران خسر و شکوه از زخم سیف و سنان گلگون گردید چنانچه فلك کج رفتار را ازین مقدمه جان سوز و ازین غیرت و دلاوری و ازین زد و خورد و كينه خواهی بفغان در آوردند و فلك را بحيرت انداختند تا اینکه نصف النهار شد و بهمین منوال بضرب توپ و تفنگ و شمشیر بران و خنجر جگر شکاف جنگ پیوسته بوده و سر مویی در مردی و مردانگی و قتل و قتال تقصیری نکردند و به مردی کوشیدند و بغرت جوشیدند و داد مردانگی دادند اما عنان اختیار چون در قبضه اقتدار پروردگار است کوشش بنده بیچاره سود نمی بخشد .
قطعه
با قضا کارزار نتوان کرد گله از روزگار نتوان کرد
کردگار هر چه میکند نیکوست حکم بر کردگار نتوان کرد
تا اینکه بعد از نصف النهار تاب وطاقت بر جگر لشکر فلمگیان باقی نماند و شکست فاحش کردند و الفرار گویان بجانب قلعه روان شدند و در مقابل لشکر کابل تاب نیاوردند فقرای بیچاره که در درون قلعه اسیر پنجه اغننی حصاری بودند و از گرسنگی وفاقگی بجان آمده بودند الامان گویان درهای قلعه را گشودند و بلشکر کوه پیکر پناه آوردند هر چند که جميع مال و اموال شان از سیاه واقره بتاراج رفت و آثاری باقی نماند و با وجود آنهم فقيراً فيك زده که اطفال شان بهلاکت رسیده ودعداز قید گرسنگی نجات یافتند لاکن از مال ومتاع صد ساله خود جدا شدند باز هم شكرا نگی خداوند را بجا آورده خرسند بودند زیرا که زنده سر از چنین بلای بزرگ نجات یافتند وبسلامت برآمدند اکنون سردار محمد اعظم خان که قضیه را برعکس دید و تدبیر خود را مقابل تقدیر نیافت ناچار با قلیل سرکرده وجزوی سپاه که باقی مانده بود بعداز فکر بسیار و تدبير از يك جانب قلعه برآمده با خوف و رجا فراری شدند اما شکر طغر اثر که فکر وذکرشان دستگیر کردن سردار محمد اعظم خان بود در اینوقت از بسپاری تردد و جنگ وجوش که از طلوع آفتاب تا نصف النهار در جنگ بودند و بمردی
(۹۱۰)
و مردانگی شمشیر زدند تا فتح را بخود حاصل کردند و بعد از ان سپاه ظفر پناه بتاراج
گرفتار شدند جمله خرد وبزرگ افسر وسپاهی از گرفتن سردار محمد اعظم خان فراموش
کردند بعد از زمانی که با آر گاه خود رفتند و آسوده خاطر شدند نماز شام بخاطر
آوردند لا کن تیر از شصت رها شده بود چاره سود مند نشد باری بعد از
فتح قلعه و دره کی و فراری شدن سردار محمد اعظم خان . روز دیگر بگر فتاری
و سرشته قاتلان طرفین گرفتار بودند نامه را کفن کرده دفن
نمودند وز خمی ها را بجراحهای قابل و دانا که رکابی بودند مقرر داشته تا معالجه
بدارند وفتح نامه وعریضه کردند یکی بحضور سر کار والاتبار و یکی بخدمت سردار عالی
مقدار فرستادند واز غیرت و مردانگی لشکر ظفر اثر خیلی در عریضه درج کردند بعد از ان
چند روز دیگر بسرشته ملک داری گذرانده هر کس را بخدمت مامور فرمودند وبقدر
کفاف لشکری در حدود کرم و زرمت مقرر داشتند تا گزندی از دشمن نرسدچون
از همه امور ملک ولشکری آسوده خاطر ساخته منتظر فرمان بودند تا اینکه از حضور
بندگان عالی فرمان رسید و طلب حضور نمودند ثانی بعد از دوسه روز تهیه و تدارک
رفتن را دیده روز دیگر حسب الا مر بافتح وفیروزی از کرم وزرمت حرکت فرما شده
کوچاکوچ منزل ومراحل طی فرموده مع الخير والعافيه درمنزل مقر بلشكر بزر گ
پیوستند و بحضور سردار عالی سردار سالار کابل داخل شدند و سرافرازی کلی از حضور
عالی دریافتند چنانچه جرنیل داؤد شاه خان که سر کرده کل وبزرگ لشکر وصاحب
اختیار ملکی وجنگی بودند از مرحمت واحسان عالی ومتعالی بنا بر امر وفرمان حضور
اقدس سر کار والاتبار از اسب ویراق و شمشیر جواهر نشان و خلعت های فاخره سرافرازی
حاصل کردند بعدازان بفرموده جرنیل مذکور بجميع افسران که در مقدمه کرم وزرمت
خدمت نمودند. بودند قرار منصب وجاه عزت یافته از حضور سرافرازی حاصل کردند .
(اکنون لازم افتاد که از شیخ میرخان جرنیل شمه تحریر دارم زیرا که افسر کل
وصاحب اختیار کل لشگر از حضور پادشاه بود و بعد ازین چندین قضیه از نام برده صادر
میشود که موجب عبرت است باید خواننده و شنونده از حقیقت اصلی مذکور آگاه باشند
مختصر کلام نامبرده از زمان خردسالی نمك پرورده حضور سر کار و دست نشانده بندگان
سردار عالی سردار محمد علیخان است و در اصل از طایفه کوهستان کابل قشلاق کامدره
که نزديك شهر کابل است میباشد و نشو و نما یافته آنجاست و پدر و اجداد آن متوطن قشلاق
مذکور میباشد لاکن مردم شان جنگ جوی و ستیزه گر و مدام فی ما بین از خودو بیگانه
بشمشیر تیز عمر گذرانده اند چنانچه خودجرنیل در زمان خردسالی و غرور جوانی از باعث
دشمن داری بخدمت نوکری افتاد و بحضور اشرف اقدس خدمتگاری میداشت و چست
و چالاک خدمت میکرد تا اینکه مرتبه بزرگی یافت و یومیه ترقی کرد تا بمرحمت خداوند
و نظر پادشاه عدالت گستر به منصب جرنیلی رسید در همان عصر وزمان از رتبه جرنیلی
بزرگتر منصبی در افغانستان نبود اضافه بران از حضور فیض ظهور الطاف ومهر بانی
درباره مذکور بدرجه بود که ثانی نداشت چنانچه جرنیل داؤد شاه خان باوجود اسم
جرنیلی بحضور شیخ میرخان نائب بود باری سخن بطول انجام یافت اکنون شمه از بزرگی
(١١٦)
جرنيل مذكور تحریر دارم واز رفتار و گفتار و كردار مذكور قدری بقید قلم در آورم
نامبرده دو مرتبه جرنیلی رسيد و نوازش شاهانه اضافه بران شد يكبار ازجادة خود
تجاوز کرد و يكباره از درجه اعتدال بيرون رفت و از شناخت خود دور افتاد و از احدی چه خرد و
بزرگ چه شاه و گدا حذر نکرد بلکه بحضور مذکور احدی اجازۀ سخن كردن نداشت و مكان سخن
زدن بكسى نبود خصوص لشكر نظامی كه گویا بنده زرخريد وی باشند اضافه بران نادانی مذكور
بدرجه ای رسید و خود را بدرجه ای قیاس كرد كه احدی غیر از فرعون چنین نكرد و نخواهد كرد
بدذاتی مذكور بدرجه ای رسید كه فرمان پادشاهی را منظور نمی کرد و كسی را بامر پادشاه
منصب نمیداد بلكه فرمان پادشاه را پاره میكرد و الفاظ قبیح بزبان جاری میكرد كه
سزاوار شان خود او باشد مثلاً اگر فرمان سردار عالی كه سردار سالار كل بوده است شخصی
بحضور شیخ ميرخان می آورد فرمان را نخوانده پاره میكرد و میگفت كه هرگاه سالار
بدهد و سر كار اقدس امر كنند و چهار يار كبار متفق شوند ورسول خدا را شفیع ذیشأن
و اسطه نمایند و خداوند عالم مرحمت فرمایند بدانید و آگاه باشيد كه شيخ ميرخان
نخواهد داد از آن سبب كه فرمان از من است و بازخواست گروگان اختيار من هستم هرگاه
حرف مرا منظور ندارید هر كجا رفته از من شکايت كنيد باكم ندارم مختصر کلا. رفتار
و کردار و گفتار جرنیل مذكور كه برانده خدا ورسول است بسیار است هرگاه فقره فقره تحرير
دارم دفترها شرح كردار آنرا گنجايش نمیدارد لاكن مدعای تحرير كننده جای دیگر
است كه باید در وقتش در قید تحریر در آورده شود ندانسته خردمندان کرده خصوص
مرحمت و احسان سركار ونمك حرامی جرنیل نمكحرام را خوبتر دانسته عالم گردانم
كه بکدام درجه نمك حرامی كرد تا حتی با دار خود را كه پرورش یافته حضورش بود
بقتل رسانيده كه در جایش تحرير كرده خواهد شد فقرة ديگر هرگاه از گفتار کفر
آمیز جرنیل مذكور بحضور سركار خبر ميرسید بندگان اقدس نامبرده را بحضور را طلب
کرده نصیحت میدادند و سرزنش ميكردند و مانع میشدند خصوص از الفاظ كفر كه موجب
غضب پروردگار است و بلای عظیم گرفتاری دارد جرنيل مذكور خود را بغریب غلاص
میکرد و سخن كفر وقبیح خود را ببهانه رد میکرد و می گفت خیر دولت خداداد را چنین
دیده میگویم و بخیر دولت سرکار بهمین منوال رفتار ميدارم با وجود یكه خود را بدنام
وقبیح به نزد خلق میسازم اما چون نمك خورده ام بخیر سلطنت ميكوشم بندگان اقدس
میفرمودند كه ای جرنیل غلط قياس كردید و خطا فهمیده اید هرگاه خیر دولت چنین باشد
نكنيد و واگذاريد؛ تدبير دنيا بسيار و سرزنش كردن مردم بیشمار است چه لازم كه
خود را داخل كفر ميسازيد وسركار والا را بدنام عالم مينمائيد ازین گفتار ناهنجار
در گذريد وبدرگاه خداوند توبه كنيد تا خداوند توبه شما را قبول فرماید و بندگان
اقدس از شافی ضامندی دارد لاکن فرموده استاده است .
فرد
بر سیه دل چه سود گفتن وعظ نسرود میخ آهنین برسنگ
(۱۱۷)
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
و شاعر دیگر بیان نموده:
خوی بد در طبیعتی که نشست نرود تا بوقت مرگ از دست
مختصر کلام تا اینکه طائفه جرنیل مذکور به غضب خداوند گرفتار شدند و بجزای اعمال
خود رسیدند است چنانچه در وقتش تحریر کرده میشود اکنون سرسخن باز گردیم
و از مطلب تحریر داریم زیرا که لشکرها در منزل مقر انتظار تحریر کننده است و یومیه
فرستاده و میفرستند که ای تقریر کننده کتاب از گفتار ناهنجار جرنیل شیخ میرخان
دست کشیده بدارید کردار مذکور میان رمه ازين يك يك نظم و و میرسد که دانسته
روزگار گردد اکنون راجع بحال لشکرگاه شویه تاز دفتر بافتح و فیروزی عازم قندهار
شویم خلاصه کلام چون قبل ازین تحریر شده بود که لشکرهای کرم و زومت با فتح و فیروزی
داخل مقر گردیده برکاب بندگان عالی حاضر بودند لاکن بندگان سرکاولا والا نقدا و
سکندرشان دارادربان اقدس امیدارقع در دارالسلطنه کابل توقف داشته انتظار فتح
وظفر لشکر ماموری کرم و زومت بودند بعد ازان که مقدمه مذکور انفصال شد و لشکرهای
ماموری واپس داخل مقر شدند بندگان سرکار از شهر کابل حرکت فرماده منزل
بمنزل طی مراحل میفرمودند و چون ماه سربیع المیر باقر قرب دونی و شوکت جمشیدی
ودید، بهرامی طی منازل نموده روا نه منزل مقصود بودند بهر منزل که سزاوار توقف
میدانستند یکی دو روز استقامت میکردند تا اینکه بيك منزلی مقر نزديك شدند سردار
سالار ان کر مقر با چند نفر افسران بزرگ از مقر سوار شده بحضور بندگان سرکار والاتبار
مشرف گردیده دو ساعت بحضور مبارك بودند و بعد آن مرخص شدند فردای آنکه ورود
بندگان سرکار در منزل مقر بود جميع افواج ماموری مقر را در بین راه بقاعده و قانون نظام
مکمل و مسلح برده انتظار مشرف شدن سرکار والا را میکشیدند چون بندگان اقدس
همچون آفتاب تابان نمایان شدند سالار لشکر بقانون نظام حکم سلامی دادند و مشدیات
سلامی گرفته بعد برکاب سرکار همایون نقل در منزل مقر نزول اجلال فرموده بسر اپرده
زر نگار و بارگاه شهریار فرود آمدند و بر تخت دارای برقرار شدند و چون جمشیدجم
نشستند و شکرانگی بدرگاه خداوند بجای آوردند و جشن خسروی برپام کردند
و سه روز دادعیش دادند بعد از سه یوم که قدری از زحمت راه برآسودند روز دیگر افواج
دلاور و لشکر غضنفرا على لشکر ماموری کرم و زومت را که شمشیر نمایان زده و فتح نمایان
کرده دشمن را فرار دشت ادبار نمودند در اینوقت حضور سرکار که چون اکسیر اعظم
است حاضر شده بنوازشهای شاهانه از حضور مبارک فراخور احوال و مطابق منصب خلعت های
فاخره پوشیدند و بمنصب نظامی سرافرازی حاصل کردند و با هزار نوازش و مهربانی
از حضور مرخص شدند و لشکر مذکور درباره پادشاه دادگر عدالت گستر دعا و ثنا کرده
بخرسندی و سرفرازی باز گشته بخیمهای خود داخل شدند روز دوم سرکار اقدس افواج
دیگر را فوج فوج بحضور مهر ظهور طلب فرموده از نظر کیمیا اثر میگذراندند و با افسر
وسپاهی نوازش و مهربانی نموده بهر کدام بقدرقوه ومنصبشان ازخوان احسان بیکران
انعام میفرمودند و شفقت پدرانه مینمودند چنانچه روزی چندیهمین منوال گذارش یافت
(١٢٨)
لاکن از توقف کردن بندگان سرکار در منزل مقر وتحمل نمودن اقدس اشرف مقصد
از آوازه کردن و گوشزد سردار محمد امین خان نمودن بود که شاید کار ستیزه
بغیر انجامد و به نیت حق طویت اصلاح بود و بجنگ کردن مایل نبودند چنانچه توقف دار السلطنه
کابل هر چندی در ظاهرا نظام احوال لشکر گرم و زرمت بود ، لاکن در باطن نیت خیریت
دولت طرفین بودند زیرا که گاه گاه هم بزبان مبارک جاری میکردند که خرابی طرفین
خرابی دولت خداداد است و قطع پا و ذی سرکار کردن است ازان سبب تاخیر می کنم که شاید
سردار محمد امین خان از خواب غفلت بیدار شود و از در صلح سخن کند و بعقل کامل خداداد راجع
شود و بداند که شکست طرفین خرابی خود مذکور است لازم که بندگان اقدس را پدر
بداند و بگفته شیطان و نماز و فتنه انگیز عمل نکند چنانچه تا حال که بفریب شیطان عمل
کرده چه ثمر بخشیده منزل مقرجای توقف نبود و نمیباشد بخاطر سرکار میرسد که شاید بعقل
کامل عریضه بحضور سرکار بفرستد و براه حق دعوت شود بعد ازان سردار محمد علیخان را
بخدمت خان بفرستم و سرافرازی برای مذکور حاصل دارم بهر حال چون چند روزی در منزل
مقر گزارش یافت از طرف قندهار آثار خوشی و فرحت و انجام صلح وصلاح دست نداد
بعد ازان بندگان سرکا و ناچار شده جمیع اقوام و بزرگان دربار و وزیران حضور
ومشیران نزد ك و دور را بحضور طلب کرده مجلس کنگاش نمودند و سردار محمد علیخان
که شب وروز از در صلح سخن میزد و اصلا راغب بجنگ نبود چنانچه در خلاء وملا بزبان
مبارك شان حرف صلح جاری بود و میخواست که با سردار محمد امین خان که عموی شان بود
نقاخت شود و کار جنگ پیش آید ازان سبب در مجلس حضور حاضر شدند بعد ازان در مجلس
کنگاش بندگان اقدس فرمودند که خاطر حق بین اقتضا میکند که از همین منزل مقر فرمانی
بجهت سردار محمد امین خان فرستاده شود و سخن های نصیحت آمیز و بیانهای محبت خیز
در فرمان درج شود شاید که از خواب غفلت بیدار شود و بعقل خداداد عمل کند و پیرو سخن
فتنه انگیز وغماز نشود ناخاق خدادرا مان مانند هر چند ظاهر است وبندگان سرکار آشکار
میداند که فتنه انگیز در حضور دارد و نمیگذارد که راجع بصلح گردد بلکه تا تواند کار
فتنه را بالا میگیرد و بر پا میدارد عالمی را بر باد دهد با وجود آن امروز که شما یان نمك
خوار و خدمتگار و خیر خواه دولت خداداد میباشید چیز یکه خیر وصلاح میدانید یا اینکه
بصلاح وصوا بدید آن ارجمندی سردار محمد علیخان که بسیار مشتاق ملاقات عموی خود
میباشد و شبانه روز از خاطر خود فرموش نمیدارد چند روزی بطریق مهمانی بر کاب آن
ارجمندی عازم قندهار شوند البته در آنوقت التماس سرکار که آن ارجمندی از گناه
سردار محمد اسمعیل خان هم بگذرد او را نیز بر کاب ظفر انتساب باتفاق ارجمندی
سردار محمدعلیخان بجانب قندهار رهسپار شوند شرحی از سردار محمد اعظم خان نفاق
اندیش که در این ایام بظهور رسیده اطلاع دهی فرمایم ارجمند سردار محمد اعظم خان
که در کرم و زرمت استقامت داشت دایم لشکر آرایی کرده بقصد انتقام از حضور سرکار
شیوه غمازی پیشه داشت تا اینکه بندگان اقدس در کابل و سردار محمدعلیخان روانه مقر
شدند در حدود غزنین خبرداران خردمند ارجمند که پی تحقیق رفته بودند پسردار مذکور
(۱۱۹)
خبر دادند که سردار محمد اعظم خان از کرم وزرمت حرکت کرده قصد شبیخون بلشکر
ارجمندی در بین راه دارد سردار محمد علیخان بحضور عرضداشت فرمودند واز حضور امر شد
که جرنیل داود شاه با پنجہزار لشکر بجانب کرم وزرمت رفته سد راه لشکر سردار
محمد اعظم خان شودو از حضور سرکار نیز سه هزار سوار و پیاده نظامی با یکمک جرنیل
داودشاه خان فرستاده شد هنوز لشکر کابل ملحق نشده بودند که لشکر جرنیل مقابل شده
رجوع بجنگ آور دند از تفضلات الهی واقبال پادشاه خدا جوی دو مقدمه بزرگ را
پی در پی فتح کردند و تا اینکه سردار نفاق اندیش با لشکر شکست خورده در قلعه
دره کی که گویا پایتخت سردار محمد اعظم خان بود و سایت بدنو اطراف قلعه را گرفته در همین
فرصت که جرنیل بفکر قلعه گیری بودند لاکن لشکر خودرا قلیل میدانستند که لشکر کابل
رسید قلعه را چون نگین در میان گرفتند و جنگ در اندا ختند از فضل خداوند باندک روز
داخل قلعه شدند واز کشته پشته ها ساختند اضافه بران چقدر از مردم فقرا که درون قلعه
بودند و بسیاری آن دمای سردار محمد اعظم خان بودند بقتل رسیدند عاقبت سردار فتنه
انگیز با قلیلی لشکر سوار براه فرار سر کرده و بجانب پشاور رهسپار شد وسرزنش کلی یافت
وازملك و مملکت دست تهی بیکاره جدا شد اکنون خداوند عالم گواه ضمیر سر کار است
که با وجود فتح وظفر خاطر حق بین بندگان اقدس ملال آگین شد زیرا که این کارها
موجب نفاق است و سرکار اشرف نفاق را نمیخواهد و راجع باتفاق است عرضداشت
بدردید تا سر کار همایون والا دانسته شده بخیر دولت خود ملاحظه فرمايد بعد جميع برو گان
دولت با تفاق امر سر کار را جایز و خیر وصلاح دانسته بعرض حضور رساندند خصوص سردار عالی
مقدار که فكر وفکرشان صلح وصلاح بود از امر سر کار خرسند شدند بعد ازان با مرپادشاه
قوی شوکت منشی حضور فرمانی بجهت سردار محمد امین خان باین مضمون نوشته و بحضور پیش
طور بندگان اقدس امجد ارفع شهر یار عدالت گستر منظور کردند .
سوادفرمانی که از حضور سر کار امیرشیر علیخان بسردار عالی سردار
محمد امین خان در قندهار فرستاده شد .
ارجمند اقبال نشانا مدت دوسال کامل میشود که اقدس اشرف سر کار والا از روی
محبت و پدری و شفقت فرمانهای پی در پی فرستاده و سراسر سخن های پدرانه در فرمان قلمی
گردید واز در مهر و محبت سخن کرده امیدوار بودم که منظور ارجمند خواهد شد لا کن تاثیر
نبخشید و از نصیحتهای پدرانه سر کار غمازی غمازان وفتنه انگیزی فتنه جویان خوبتر و بهتر
منظور ارجمندی گردید اما در این خصوص خاطر بندگان اقدس ملال آگین شد تا از تقدیرات
ازلی بندگان اقدس ناچار شده با لشکرهای فراوان و افواج بی پایان ازدار السلطنه شهر
کابل حرکت فرموده وارد منزل مقر گردید واستقامت فرما شد اکنون هم خاطر بندگان
اقدس خواهان دیدار ارجمندی میباشد که آن ارجمند در گاه از حضور سر کار کینه و کدورت
دریافته باشد بخاطر حق بین خود راه نداده با دل قوی و خاطر جمع وقوت اسلام عازم حضور
شده بملاقات اقدس برسند .
(۱۳۰)
فرد
چه خوش باشد كامد از انتظارى باميدى رسد اميد وارى
بارى ارجمندا . بندگان سركار با آمدن آن ارجمند دو مطلب حاصل میدارد كلية
دیدار ارجمندی كه مشتاق است . دوم بسته شدن زبان بدگویان و سیاه روی شدن فتنه
انگیزان بعد از آن به نیت خالص و صلاح آن ارجمند اقبال نشان بامید خداوند نیت
سركار از دو حال خالی نیست یا خود بندگان سركار با ارجمندی سردار محمد علیخان
باتفاق لشكر ظفر اثر واپس عازم دارالسلطنه كابل خواهيم شد .
خصوص ارجمندی كه فرزند و بازوی سركار است چگونه خدا نخواسته بخرابی بازوی
خود رضا میباشد ورو امیدارد. اكنون بندگان اقدس در منزل مقر اميدوار جواب باصواب
است لهذا محرر كتاب بعرض خرد مندان میرساند كه سركار امير شير عليخان از بسیاری
نصيحت كانی و فرمانهای محبت خیز نزديك رسانده كه كتاب تواریخ پر شود و در مقابل تقدیر
بكار رود لاكن هزار فكر وتدبير وشفقت ونصایح در نزد تقديرات الهی نمی ارزد چنانچه
فرموده استاد است .
بيت
هر آتش كه دست قضا بر فروخت همه فكر وتدبیرها را بسوخت
خلاصه كلام چند روزی كه از فرستادن فرمان گذشت و از جانب قندهار جوابی حاصل
نشد . ظاهر شد كه فرمان سركار والاتبار را سكوت ورزیدند و در جواب فرمان عریضه
نفرستادند وبند بير جنك شب و روز كوشش دارند و خود را آماده كارزار میسازند بهمین
منوال اخبارات متواتر از قندهار بحضور سركار میرسید ودر كدورت ميافزود ناچار ارادة
سفر كرد و عازم قندهار شد اكنون بندگان اقدس را از منزل مقر روانه قندهار بداريد .
چند کلمه از رویداد و گزارشهای سردار محمدامین خان و قندهار بشنوید
چنانچه قبل ازین تحریر شده بود كه سردار محمد امین خان شب وروز بسر شته قلعه بندی
و جمع آوری غله واجناس ديگر بجهت قلعه داری مشغول میباشند تا اينكه از جمیع كارهای
شهر قندهار و از مرمت كاری در و ديوار و خندق وشیر ازه رجمع انبار های غله وغيره اجناس
دیگر كه لازمه قلعه داری بوده رخ خدند و تمامی آن انجام یافت و فرمان سركار كه در بین
همین گیرودار رسیده بود او را نيز سكوت ورزيدند و از بخت بر گشتگی وغفلت جوابی نفرستادند
اضافه بران از تدارك و تهیة لشكر هم آسوده خاطر شده جميع لشكرهای خود رانیز مامور
فرمودند . اكنون از امور ملکی و لشكری كاری باقی نماند وهمه انجام پذیرفت و متوجه
آمدن لشكر کابل بودند اتفاقاً روزی سردار محمد امین خان بطريق سياحت وتماشای
شیرازه وخندق سوار اسپ گلفگون نژاد گردیده دشت پیمان شد دو فلیلی سوار که همه بزرگان
دربار بودند با هم صحبت كنان میرفتند در بین بازار پیره زنی سال خورده با خمیده مقابل
آمد سلام كرده وده گفت ثانی عرضداشت كرد كه پادشاه من صاحب من . رعيت پرور پادشاه
عدالت گستر . پادشاه فقیر نواز . چه خيال دارید؟ و اين قدر زحمت از بهر چیست كه در مدت
يكسال شب و روز گرفتار هستيد دشمن دولت کدام است و از كدام جانب دشمن میاید و نام دشمن
چیست سردار محمد امین خان شرح رویداد و آمدن امیر شیر علیخان را با دریای لشكر به قصد
یادداشتهای متأخرین ( ۱۰۰۰ جلد ) ب محمد صادق ح عبد الصمد ر عبد الغني ن رجب علی ۱۹ ز ۱۰ ر ۳۲
(۱۴۱)
از عقل بعید است که سر کار امیر شیرعلیخان بخرابی احدی رضا باشد و کوشش کند
خصوص بخرابی شما چگونه کمر می بندد و دولت عظیمی خرج کرده لشکر کشی میکند
و بالای شما می آید و بازوی خود را قطع میسازد و خود را بد نام عالم میدارد نادر جریده
های روز گار ثبت بدارند خصوص برخلاف وصیت پدر چگونه عمل میکند امیر کبیر
دروقت مرگ در بارۀ برادران واقوام و جمیع خلق الله تاکید بسیار نموده بودند مگر
امیر شیر علیخان بی فرمانی پدر خواهد کرد و بر خلاف وصیت پدر رفتار باید نمود این
پیر زن فرسوده سال خورده که دعا گوی دیرینه و نمک خوار قدیمی جناب عالی میباشم
و نشیب و فراز عالم را بسی پیموده ام چون جناب عالی خدا جوی و فقیر نواز ورعیت پرور
و نیک رفتار وخوش خلق وخوش گفتار میباشند دو کلمه که بخاطر نمک خرواره رسید
بحضور فیض ظهور جناب بندگان عالی عرضه اشت کردم باقی حضور بند گانعالی صلاح
دولت خدا داد را بهتر میدانند:
بیت
امور مملکت خویش خسروان دانند گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش
باری از عرضداشت پیرزن قد دوتای سردار محمد امین خان و اشخاصی که پر رکاب شان
حاضر بودند مات و مبهوت ماندند و بفکر وعقل کامل وسخن های شایسته و رموز دان رمیز
گوی نیکو خصال شیرین زبان حق گوی صاحب جبرائت بحیرت افتادند ثانی سردار
محمد امین خان متحیرانه از پیر زن سوال کرد که مادر ک من عجب است از عقل شما و عجب
تر از دلاوری و آفرین از گفتار پسندیده شما نمیدانم که این سخنها را از عقل و دانائی
خود عرض کردید یا محرک دارید بهر گونه سخن شما خیلی پسند افتاد و پند گان عالی
را خوش آمد حال از شما سوال میدارم که پس چه باید کرد امیر شیرعلی خان کو چا کوچ
آمده در منزل مقر توقف دارد و دریای لشکر با خود آورد . میخواهد از ما انتقام گیرد
وقند هار را از تصرف ما بدر کند بلکه بطریق سردار محمد افضل خان محبوس
دارد مگر مقدمه ترکستان را شنیده ندارید و یا خبر قضیه ترکستان بشما نرسیده و گوشزد
شما نشده است در ثانی پیر زن بعرض عالی رسانیدند که پاد شاه منی و رعیت پرور
عدالت گستر من هرگاه شما فرمان برداری کنید
واز در ستیزه بر نخیزید هیچوقت سر کار اقدس خیال بدی باشما نمیدارد خوب
ملاحظه کنید واطراف این کار بزرگ را سنجیده قدم زنید و کوچک نشمرید که سراسر
موجب خطراست اکنون که اجازه سخن کردن و تکلم نمودن و سخن را بحق گفتن امر کردید
این دعا گوی دیرینه از روی صداقت مطابق عقل و دانش عرضداشت میدارم همان بهتر
که با قلیل خد متگار بلا فکر و تعمیل از قند هار حرکت فرمائده بدون خوف یا خاطر
جمع عازم مقر شوید و پادشاه و برادر بزرگ که منزلتی پدری دارد ملاقات کشید و خود
(۱۲۲)
را فرمانبر دار وسر کار اقدس را بزرگ وفرمان فرما دانید از درگاه خدا وند
امید وارم که بفرحت وخوشی منظور شوید وبسر افرازی و خرسندی واپس مرخص شوید
ونام نیکو در عالم گذارید خصوص که خلقی را ازقتل وقتال نجات بخشید بلکه ضمیر این
دعا گوی دیرینه چنان اقتضا میکند که در سلطنت شما افزود گردد و سر کار اقدس را
ازخود مسرور گردانید اما شنیده دارم که بحضور شما غماز وفتنه انگیز بسیاراست وشما را
بحال خود نمی گذارند واز خرابی شما باکی ندارند اما خود جناب شما بفکر دور اندیش
خود متوجه احوال خود شوید واطراف خود را به عقل خود ملاحظ کنید ودور ونزديك
کار را از خیر وشر بسنجید کدام جانب که خیر باشد بعمل آرید هرگاه رفتن حضور
سر کار اشرف را خیر ندانستید بعد از ان اراده مقدمه بدارید لاکن در مقدمه
کردن هم خوب فکر کنیدولشکر خود رادر مقابل لشکر امیر شیرعلیخان بسنجید هر گاه
ازعهده جنگ وتقابل شدن وشمشیر زدن مطابق اشکر سرکار برآمده میتوانید ازین چه
بهتر مردانه جنگ کنید وشمشیر زنید وانتقام ازدشمن قوی بکشید تادر روز گارهانام
بماند ودوست ودشمن آفرین کنند لاکن ازقلعه بندی درگذرند وخلق درون قلعه راباپیمال
دشمن نسازند وازگرسنگی بهلا کت نرسانند زیرا پیرفرتوت سه قلعه بندی را ملا حظ
نموده ام شخصی که در قلعه محبوس شد امید نیکی نبایدداشت وازنادرات است که نیکی
به بیند بهتر آنست که استقبال لشکرد شمن رفته مردانه رزم کنید ومر دانه شمشیر بز نیدو
ومردانه بکوشید ومردانه جوشيد تو كلت علی الله مصرع : دنایار کر اخواهد وميلش بکه باشد.
بازهم ای پادشاه عاقل وفقیرنواز رعیت پرور یقین درعرضداشت نصیحت آمیز امیدوارم
که رفتن شما بحضور سر کار امیر شیر علیخان سرا سر خیر است و خطری ندارد
ظاهر است که لشکر شما در مقابل لشکر کابل قلیل است وتاب مقد مه بادشمن قوی ندارند
واز قلعه بندی چند روز هم امید ثمری نیست و هم خلقی بزحمت گرفتــــا ر میگردد
وهم فقرای بیچاره از گرسنگی بهلاکت میرسد وخاتمه آنهم ندامت بار می آورد بلظاهر
است که شخص محبوس غیر از ندامت حاصلی ندارد زیرا که عاقبت آن بتنگدستی وگرسنگی
وفلاکت وزبونی است وعاقبت قلعه بندی شما نیز چنین است و پشیمانی بار می آورد باقی صاحب
من گستاخی وزبان درازی ازحد گذشت امید عفودارم.جناب سردارعالی مقدار که پادشاه
دندهار است وفقیر نوازی ورعیت پروری شان ظاهر است خیر دولت وسلطنت خود رابهتر
میدانند خلاصه کلام چون سخن عیال کهن سال رموز فهم رموزدان رموز گوی که از کمال
دانائی سخن حق را بیکرسی نشاند رخصت طلب شد سردار عالی مبلغ یکصد روپیه قندها ری
به پیرزال انعام داده رخصت فرمودند بعدازآن به آوازبلند امر کردند که از قلعه بندی در
گذشتم ودرمقابل دشمن خواهم رفت ومقابل خواهم شد تااز پردۀ غيب چه بظهور خواهد
آمد وبظهور خواهد پیوست باری چون عیال پیرزال ازحضور مرخص شد بندگان عالی
امر کردند که جویا شویدواطلاع یابید که این عیال سال خورده با اینقدر عقل ودانش وجرائت
از کدام خاندان است وچگونه اینقدر فضل وسخنوری که سزاوار خردمندان است ازوی
بظهور رسید لهذابعد از تحقیق و تردد ظاهر شد که از خاندان سردار کهندل خان وسردار
(١٢٢)
مهردلخان برادران امیر کبیر امیردوست محمد خان وپرورش یافته دست بزرگان است
وحالش از هشتاد گذشته است مدعا ومخلص سخن هر چند تحریر کننده گذارشها میخواهد که
مختصر تقریر کند علاج پذیر نمیشود زیرا که بعضی فقره سخنهای پیدا می شود که بمثل پیر زن
که بچقدر کمال خود را ظاهر ساخت باید در قید تحریر در آورده شود چار ناچار باید داخل
کتاب بدارم بهرحال چون خیال نیکوسیر حرفهای نصیحت آمیز خود را بکرسی نشاند و بدون
خوف وبیم سخن را بحق باز گفت ومرخص شد بعد از ان سردار محمد امین خان متفکر وپراگنده
شد و بخیال دور ودراز افتاد وبحیرت ماند که چه باید کرد چنانچه یکشبانه روز متفکر ماند
عقل راجم بحضور سرکار امیرشیرعلیخان می کرد ومیگفت که خیر دولت بحضور بندگان
اقدس است که باید بروم وبرادر بزرگ خودرا که منزله پدری دارد سلام کشم سردار
محمدشریف خان که بدخوی وبدرفتار بود ومحرک اینهمه فتنه انگیزی سردار مذکور بود
برعکس آن گفتار میکرد خصوص که سردار محمدامین خان را راجع بصلح یافت از کردار
بد خود ترسید زیرا که مایهٔ کل فساد و دایار دیگر سلسله کین را بجنبانید و بحضور برادر خود
عرض کرد که صاحب من چرا خودرا بازی میدهید کار از کار گذشته است مگر فرموده
استاد را نشنیده اید .
بیت
دشمن دانی درچه محل گردد دوست وانگاه که سیاهی زشب دور شود
درینوقت اسباب صلح از میان برچیده شد و کار فتنه وفساد بالا گرفت فکر نباید کرد
وخود را پریشان نباید ساخت اختیار از خداوند است همان بهتر که سرشته بر آمدن و در مقابل
دشمن رفتن وتدبیر جنگ کردن را تدارک کنیم امیر شیرعلیخان برادر خود را بهتر می شناخت
که خودرای وخود پسند است ومزاج برقرار ندارد خصوص دولت عظیمی مها رچ کرده
واراده قندهار دارد ممکن نیست که از کردار خودباز ماند تا ماوشما را بر باد ندهد وقندهار
را از ما وشما نستاند مگر روبهاد ترکستان بیاوشما عبرت نمی شود حالا ازین خیالات در گذرید
وعقل خداداد را پراگنده نسازید وتدبیر کاری را که پیش گرفته ایم از دست ندهیم زودتر بتهارک
لشکر کشی شویم که دشمن قوی نزدیک رسیده است وفرصت نمیدهد وعنقریب بخود قندهار
میرسد هرگاه چنین شود دست تدبیر کوتاه خواهد شد باقی خود جناب شما بزرگ میباشید
وبهتر میدانید اختیار بشماست لهذا چون عرضه داشت سردار محمد شریف خان تمام شد بعد
بزرگان حضور وخدمتگاران دربار باتفاق سخن سردار محمد شریف خان را تقویت کردند
وبعرض عالی رسانیدند که فدایت گردیم دست تدبیر کوتاه گشت و اسباب صلح بر باد شد حال
کمر بمردانگی بستن و بادشمن قوی مقابل شدن لازم افتاد اکنون از غیرت و دلاوری وشمشیر
زدن وشجاعت کردن سخن باید کرد و مردانه بمیدان جنگ رفته رزم مردانه باید نمود تانام
نیکوحاصل وبخت کرایاری دهد توکلت علی الله ازین زیاده تدبیری بکار نیست حواله
بتقدیر خداوندی است .
شعر
چون رفته بتقدیر دگر گون نشود یکذره از آنچه هست افزون نشود
مختصر کلام بعد از عرضه داشت وزرا وبزرگان دربار عزم راجزم کرده امرفرمودند
که پیش خانه وخیمه وخرگاه وبارگا وسر اپرده های زرنگار را از شهر بدر کردخود درحدود
یادداشت های وقت آخرین ( ١٠٠٠ جلد ) ب محمد صادق نمایندهٔ مذکور ٢ شمس الدین ل رجبعلی
(124)
ده خواجه بدروازه کابلی پرده بر پا کنید این بود که جمیع اعزه و اشراف و بزرگان دربار
و تمای لشکر از نظامی و ملکی بدوق تمام فوراً در حدود ده خواجه خیمه و خرگاه بر پا کرده
و بخاطر جمعی نشستند چنانچه یکهفته باعث امور چندی در ده خواجه توقف کردند بعد
از یکهفته حسب الامر سردار عالی مقدار از ده خواجه حرکت فرموده بتوکل خداوند با د
دبدبه واثاثه و شان وشوکت که سزاوار هم چنان با دار خاطر خواه و سردار دلربا و پادشاه
ذر بخش باشد کوچا کوچ روانه بجانب کلات و مقابل لشکر دشمن شدند تا در حدود کلات
رسیده نزول فرمودند و انتظار ورود لشکر دشمن قوی هیکل بودند لا کن تمامی سپاه از
بزرگ و كوچك وجمیع لشكر از شاه و گدا و تا اینکه مهتر و مصلی از کردار و رفتار و گفتار
و احسانهای سردار سردار محمد امین خان چنان دلخوش و خرسند بودند که گویا سفر سیر
باغ و تماشای گل و ریاحین رفته باشند و مقصده را بجان خریدار بودند که شاید بمقدار سر خردل
محبوب نمی نمودند بهر حال لشکر قندهار را در حدود کلات با صد طمطراق به استقلال تمام و ذوق
مالا کلام بگذارید.
اکنون چند کلمه سخن از لشکر دارا اساطنه کابل بشنوید :
که در مقرن مقر بودند و اراده حرکت داشتند لاکن انتظار محرر کتاب بودند
که در قندهار رفته بود و لشکر های قندهار را سر رشته و ا نجام کرده در حدود
كلات با صد شجاعت و دلاوری رسانید حال نوبت بلشگر کا بل رسیده که بخیر
و خوبی بساعت نيك حركت بدهد خلاصه کلام سر کار امیر شیر علیخان از کمال عطفت هر چند
در مقر توقف کردن و انتظار جواب فرمان بودند که شاید سر دار محمد امین خان راجع به
عقل خود شده ازین خیال فاسد در گذرد و قی ما بین خون ریزی نشود و بی صلاح آید
و خلقی در مهد امن و امان بماند ممکن نشد افضل از ان شنیده شد که با لشکر بسیار از قندهار
حرکت کرده چون موج دریا بقصد جنگ در حدود کلات آمده انتظار کاروزار با لشکر بندگان
حان سر کار مبير لمالها چون این خبر بعرض بندگان اقدس رسید غضب بر طبیعت شان
مستولی شد تاب و طاقت باقی نماند فوراً حرکت فرماندند قضا را خبر وحشت انگیز دیگر از سر
کرده گان کلات رسید آن که سردار محمد شریف خان که سرمایه فساد و معدن فتنه انگیزی است
و میخواهد که زودتر اسباب فتنه بر پاشود نامبرده خود را پیش جنگ لشکر قندهار ساخته با
دو هزار سوار جرار و سپاه رزم دیده خون آشام از لشکرگاه خود جدا شده میخواهد که بلشکر
ظفر اثر شباخون زند و دست بردی بدارد خصوص قصد آن دارد که شاید پیش خانه لشکر کابل
را تا راج کند و شمشیر خود را اشکارا سازد تا غیرت و دلاوری خود را ظاهر نماید لا کن ازین
غافل است که لشکر کابل بلکه جمیع افغانستان سردار مذکور را خوب میشناسند باری چون
خبر بحضور سرکار امیر شیر علیخان رسید ايشان آغاسی خوش دل خان پسر ایشك آغاسی
شیر دل خان را با یکهزا رسوار و پیاده نظامی مامور پیش خانه فرمودند که منزل به نزل باحتیاط
تمام پیش خانه را برده پر یادارند و شرط احتیاط که لازمه سپاهی گریست بجا آرند که از
دست برد دشمن خود را محافظت دارند بازی لازم که شمه ای از قبیله گاه خود محرر کتاب
تحریر دارم و سر مطلب باز گردم باری قیله گاه احمد علیخان نام داشت در زمان شباب اوکر
(١٢٥)
معتبر نواب جبارخان بودند بعد از ان بامر نواب بحضور پسرشان سردار عبدالغنی خان که
داماد امیر کبیر بودند مامور شدند چون بخانه شان فرزند خداوند عطا کرد بنام سردار
عبدالعزیز خان مامور لالیگی سردار عبدالعزیز خان پسرشان شدند در سن نوزده سالگی
سردار عبدالعزیز خان را سفر ترکستان دست داد زمانیکه مقدمه سردار محمد افضل خان
با امیر شیرعلی خان بظهور رسیده بود باز گشت ترکستان باعث امور چندای که لازمه
تحریر ندارد مابین سردار عبد الغنی خان و قبله گاه محرر کتاب کدورت دستداد
وجداگی شد ایشک آقاسی شیردل خان که سابقه روابط دوستی داشت قبله گاه محرر کتاب
را بحضور خود بردند و ده سوار نوکری دادند در سفر قندهار همراه بودند در اینوقتیکه
ایشک آقاسی خوشدل خان مامور خدمت پیش خانه شدند قبله گاه محرر کتاب را باتفاق
پسر خود مامور پیش خانه کردند و صاحب اختیار پسر خود را نمودند و برای پسر خودامر
کردند که همان اختیار شما با حصه دار خان است از گفته مذکور تجاوزنکنید و بامرشان
عمل بدارید بعدازان ایشک آقاسی خوشدل خان پسر خود را وقبله گاه محرر کتاب را
بحضور بندگان اقدس بردند و از قبله گاه بحضور پادشاه زیاد تعریف و تمجید و در باب
سپاهی گیری وخردمندی ودلاوری عرضه داشت کردند و دعا و فاتحه گرفته مرخص فرمودند
بعد از مرخصی حضور پادشاه باتفاق پیش خانه روان منزل ماموری شدند و در منزل رسیده اول جای
بارگاه پادشاه و ثانی نشانه های هر فوج را بقرار نظام داری برپا کردند و بعدازان که
از فوج نظامی فارغ شدند و هر فوجی به نظام جابجادند نوبت بدیگر اشخاص رسید هر شخصی
را از شاه و گدا از كوچك و بزرگ و خوانین سوار وغیر ذالك مناسب حال شان جای
خیمه وخرگاه مامور فرمودند چون از سرشته کل افواج فارغ شدند وخود را آسوده خاطر
ساختند چنانچه ظاهراست که فوج نظامی هر فوجی نشانی دارند که بلفظ افغانستان جنده
مینامند قاعده است که یکروز پیشتر در منزل ثانی برپا میدارند چون فردا لشکرها وارد منزل
مذکور میشوند هرفوج نشان خودرا ملاحظه کرده بجانب وی میپرند و بدون زحمت بخیمۀ خود
داخل میشوند تا اینکه جمیع لشکر جاء بجاء میگردند بعد پیش خانه کش بطریق روز گذشته
در منزل ثانی رفته بقرار ماموری عمل میدارند خلاصه کلام چون از خدمات پیش خانه فارغ
شدند بعده توجه سپاهی گیری وشرط احتیاط از دشمن بجاء آورده شب را به بیداری وپهره داری
بروز میاوردند لاکن احمدملی خان که صاحب اختیار کل مامور شده بود و درعلم سپاهی گیری
مهارت تمام داشت چهار نفر شخص هوشیار وازمردمان آنجاه که بلد اطراف بودند بدست
آورده مبلغی خدمتانه دادند و ضامن گرفتند که خیانت نکنند و بصدق دل خدمت نمایند بعد
بناسه فرسخی اطراف رفته متوجه شوند هرگاه آثاری از لشکر بیگانه ظاهرشود فوراً
خبر برسانند تا آماده کار زارشویم و بغفلت نمانیم اشخاص ماموری که زورا دیدند
(٢٦)
و مبالغ را از خواهش افزون یافتند بخدمت ماموری سرا قدم ساخته بشوق تمام عازم خدمت
شدند چنانچه درین باب شاعری فرموده .
بی زرمنشین که کار زر دارد زر پیش همه کس اعتبار زر دارد زر
گویند که اعتبار از زر بهتر مشنو تو که اعتبار زر دارد و زر
مختصر سخن شب اول بخیر گذشت و روز شد و لازمه احتیاط بجا آورده شد این بود که فردا شد
لشکر بزرگ فوج فوج بقاعده و قانون نظام وارد شده هر فوج بجهت نشان خود رفته بخیمه
و بارگاه خود جابجا شدند ايشك آقاسی خوشدل خان که از فرود آمدن لشکر ظفر
اثر و مشرف شدن بندگان سرکار ظل الله بر بارگاه جمشیدی فارغ شدند در ثانی با تفاق احمد علیخان
صاحب اختیار بحضور بندگان اشرف اقدس رفته سلام کردند و شرائط آداب بجاه آوردند
اول رپوت شب و شرط احتیاط و دوم رپوت فرود آمدن لشکر ظفر اثر را عرضه داشت کردند
و از حضور مرخص شدند بقرار روز گذشته معه پیش خانه و یکهزار سوار و پیاده ماموری
روانه منزل ثانی شدند و بعد از ساعتی که آسوده در منزل ثانی رسیدند و یکی دو ساعت
توقف کردند بقرار تفضیل روز گذشته خیمه و بارگاه و سرا پرده را برپا کردند
و نشانهای هر فوج را بقرار قاعده نظام برداشتند و خود را آسوده خاطر نمودند و بر قرار
بخیمه های خود نشستند قبل از ان نمازشام معتمدان اطراف رفته يكا يكى از اشان آمده خبر
آورد که امشب سردار محمد شریف خان با یکهزار پنجصد سوار جراز باشما شبیخون میزند
و شما را پراگنده میسازد چنانچه در فلان حدود کمین کرده انتظار تاریکی شب میباشند
که باید و شاید با شما خود را رسانده جنگ در اندازد اکنون خبر تحقیق همین است که بچشم
سردیده عرض کردم احتیاط شرط است بعد از بیان مذکور احمد علیخان فوراً شخص دیگری
فرستاد و امر کرد که رفته تحقیقات نموده زودتر خبر برساند مبادا سخن شخصی اول کذب
و تذویر برعکس نباشد شخص ثانی نماز خفتن باز آمد و سخن شخص اول را تصدیق کرد بدهر دو
فرستاده را خلعت داده خوشنودمند کردند بعد ازان ايشك آقاسی خوشدل خان و احمد علی خان
و اشخاص معتبر که حاضر خدمت بودند جملگی مشورت نمودند چنانچه قرار دادند که بپازی
باری تعالی مکمل و مسلح لشکرگاه را بمردم متفرقه وا گذار شده بگوشۀ کمین سازیم
و بدو جانب تقسیم شویم همینکه لشکر قندهار نزديك بلشکرگاه ما برسد فرصت نداده از
دو طرف چون بلای ناگهانی بسرعت تمام حمله آوریم و جنگ در اندازیم و در قتل و قتال
تقصیری نداریم تا خواست خداوند چه باشد و فتح بکدام جانب حاصل شود تا یار کرا خواهد
و میلش بکه باشد مختصر کلام بهمین منوال تدبیر کردند و در کمین گاه رفتند چنانچه
تدبیرشان مقابل تقدیر افتاد بعد از نصف شب سردار محمد شریف خان با یکهزار سوار از پیش
رو و پنجصد سوار از جانب یمین بجانب پیش خانه حمله آوردند تخمینا نیم کرور باقی مانده
بود که بمنزل مقصود اعنی پیش خانه برسند که لشکر کابل از کمین گاه برآمده خود را بلشکر
قندها ر زدند و دست بشمشیر حمله مردانه کردند و جنگ در انداختند و یورش عظیم برپا نمودند تقریباً
يك ساعت جنگ پیوسته بود عاقبت شکست بلشکر قندهار افتاد و تاب و طاقت از ضرب دست
لشکر مردانه برایشان باقی نماند الفرار گویان فرار دشت ادبار گردیدند و بجانب لشکرگاه
(١٤٧)
خود رفتند یکصد و نزده نفر از کشته و زخمی و محبوس بتصرف لشکر ظفر اثر جنگجوی
در آمد بعد از تحقیق محبوسین و کشته و زخمی شبا شب بحضور پادشاه ثبت بغیر وجه الست
بروز عریضه نمودند و باقی مانده شب را بکمال خرسندی بروز آوردند لا کن قومی را که
خداوند ذلیل و زبون گرداند قبل از ظهور مطلب نتیجه او را ظاهر نشان میدهد تا خلق دیگر
دیده از وی عبرت گیرند و تا خود قوم شاید از ان کردار پشیمان شوند چنانچه لشکر
سردار محمد شریف خان قبل ازین از شکست کلات از دست عیال سردار فتح محمد خان
باید عبرت میگرفت و دیگر پیرامون اینکار نمیگشت تا اینچنین بار دیگر رسوای عالم
نمی شد و از دست لشکر پیش خانه شکست فاحش نمییافت خلاصه کلام قریب نیم ساعت بصبح
مانده خبر فتح بلشکر پادشاه قوی شوکت رسید و بحضور سر کار ذوی الاقتدار منظور
گردید در همان حین بندگان اقدس از خواب برخاسته بودند که عریضه از حضور گذارش
یافت و اطلاعاً بفرموده سردار سالار کن هفت توپ زدند تا جمیع لشکر ظفر اثر آگاه شوند
بهر حال فرداشد و بامر پادشاه از منزل مذکور حرکت فرمایدند و چون خرشید تابان روانه
شدند تا اینکه وارد منزلگاه شدند و بپت ارگاء سلطنت بخیمه ی رسیده برتخت دارایی
نشستند بعد از برقرار شدن بندگان اقدس ایشك آقاسی خوشدل خان و احمد علی خان صاحب
اختیار با سرکردگان دیگر بحضور سر کار اشرف اقدس رفته سلام کردند و به آداب تمام
ایستادند بعد از ان پادشاه کیوان شکوه بزبان گهر بار توصیف و تمجید بسیار درباره مذکور ان
فرمودند و نوازشهای شاهانه و مرحمت های بیگرانه درباره يك يك مرحمت کردند و خلعت
انعام عطا نمودند و بلشکر پیش خانه که دلاوری و مردانگی کرده شمشیر زده بودند یکماهه
تنخواه بخشش فرمودند و امر کردند که محبوسان لشکر سردار محمد شریف خان را
بحضور انور پادشاه ظل الله منظور بدارند بعد از منظور شدن و بحضور حاضر شدن بندگان
اقدس اشرف والاتبار درباره محبوسان نوازشهای خسروانه نموده است و اسباب شان
که بتاراج رفته بود و در نزد هر کس از سپاه پیش خانه که تاراج کرده بودند بقیمت تمام خریده
واپس بصاحبانش دادند و اضافه برای هر نفر پنجروپیه تا بلشکر گاه قندهار رسیدن مخارج
دادند و از حضور مرخص فرمودند و عنان اختیار را بخودشان امر کردند که هر کجا میروید مختارید
کسی بشما مزاحم و غرضدار نمیشود از حضور سرکار آزاد میبا شید بعد از محبوسان
کشته گان را امر بدفن فرمودند و زخمیها را بمریضخانه فرمودند که جراحان یومیه رفته
معالجه نمایند بعد از ان بدولت و اقبال در تخت زرنگار نشسته طعام تناول فرمودند
بعد از ساعتی روی ببار کرایه مجلس حضور کرده بزبان در و بار جاری کردند که ای بزرگان
دربار شمارا بخدا قسم میدهم که بدون خوف و بیم سخن کنید واز حق نگذرید
و سردار محمد علیخان که فرزند و جای نشین بندگان اقدس است اورانیز با شما همدست
و همزبان میفرمایم که سخن راست چیده بدون خوف و بیم باتفاق شما بعرض اقدس برسانید و نیکو
ملاحظه کنید که گناه سرکار چیست و در حق برادران از حضور سرکار چه بدی رسیده باشد
که اینچنین حرکات غیر مناسب درباره سرکار میدارند قبل ازین سردار محمد شریف خان
بالای کلات لشکر کشید و با عیال تقابل ورزید و خواست که کلات را مسخر کند عاقبت شرمنده
(۱۲۸)
برگشت و در مقابل عیال غیرت کرد و شکست یافت همان کردار باعث خجالت مذکور
شد و برای مذکور مرگ افضل بود واکنون که سرکار والا تبار هنوز در مقابل
سردار محمد امین خان نرسیده و تقابل نشده خصوصیت حق بین سر کار راجع بصلح است شاید
و بفضل خداوند انجام صلح بر پا شود و فتنه انگیز سیاه روی گردد و کار اصلاح پذیرد و خواهش
ارجمندی سردار محمد علیخان بظهور برسد زیرا که از کمال خداجویی و صله رحم طالب
صلح است و خرابی کاکای خود را و بدنامی سرکار والا را نمیخواهد لاکن شیطان
فتنه انگیز سردار محمد شریف خان که طالب جنگ و راغب بخرابی دولت است نمیخواهد
فورا لشکر کشید و مقدمه کرد که شاید در صلح بسته گردد و اسباب نفاق آماده شود تا اینکه
از نیت خالص سرکار شکست فاحش یافت و خجالت زده راه فرار پیش گرفت چنانچه از اقبال
پادشاه از مقدمه ایشك آقاسی خوشدل خان که خرد سال است و یکنفر خرد سال کجا
و سردار محمد شریف خان برادر سرکار کجا بعد از ان یکنفر شخص کهن سال تجربه کار
در لشکر پیش خانه احمد علیخان نام بود که گویا از غیرت رولاوری وی که صاحب تدبیر بود
و بيك تدبير نيكوهم چنان لشکری را شکست کلی داد و فرار دشت ادبار نمود پس ظاهر است
که این فتح های نمایان از فضل خداوند است و نیت صافی نهاد سرکار اشرف است و شکست
سردار مذکور از طینت بدو فعل شیطان است که در ضمیر مذکور جای گرفته است و ممکن
نیست که اینکار اصلاح پذیرد زیرا که عنان اختیار سردار محمد امین خان کلیه بتصرف
سردار محمد شریف خان است بنا بخواهش ارجمندی سردار محمد علیخان که خیر خواه
طرفین است بندگان سرکار سخن میکند بهر حال توقع سرکار از شما خدمتگاران
حضور آنکه بدون كيدورباء و بدون خوف ورجاء و بدون تقیه جواب سرکار والا
تبارا لحق وراستی بدهید و هرگاه نفاقی از سرکار ظاهر شده باشد و دیده باشید
و یا شنیده دارید بدون رياء و بدون خوف ظاهر سازید زیرا که انسان از نسیان وسهو
وخطاء خالی نیست تا سرکار والا با برادر خود دانسته شود و خود را نگاهدارد زیرا
که این فرما ن سرکار خاتمه کار است و دیگر جای تدبیر باقی نمانده خصوص
سردار محمد علیخان را خطاب میکنم که هرگاه چیزی بخاطرش برسد بد ون مضایقه
بعرض اقدس برساند و خوفی ندارد بل ظاهر است که فرزند سرکار است و جای نشین
و صاحب اختیار دولت خداداد است نهایت خردسال است و تجربه کمتر حاصل کرده خصوص
با عموهای خود نرسیده و صحبت نکرده و از طینت شان اطلاع ندارد و بنا بر ان بندگان
اقدس اظهار میدارم تا دانسته فرزندم شود و از شمایان که خدمتگـار قدیمی و نمك خوار
صمیمی سرکار اشرف هستید و بندگان ما با شمایان اعتماد کلی دارد جواب با صواب
میخواهم اکنون سخن سرکار تمام شد و بعد ازین هم جای تدبیر باقی نمانده با شمایان
لازم دارد که فکر خود را يكجا کرده جواب سرکار را میگوئید لهذا ارکان
دولت با تفاق عرضه داشت نمودند که از دارالسلطنه و شهر کابل تا حال چقدر رویداد که
از طرفین بظهور رسیده ما بندگان صداقت کیش از روی صدق وصفا وبدون كيدورياءقسم
میخوریم که بذات پاك خداوند که واقف سر والخفیات است که فرمان بندگان سرکار حق
وصدق است و در صدق فرمان بندگان اقدس فتح کلات از میال و فتح دوم از پیش خانه شاهد است
(١٢٩)
و تصدیق قول خدمتگاران را میدارد و حاجت بدیگر دلیل و برهان ندارد خلاصه
کلام چون مجلس گفتگو تمام شد بعد از ان بندگان همایون ارجمند سردار محمد اسمعیل خان
را بحضور فیض ظهور طلب کردند.
اکنون چند کلمه از رویداد سردار محمد اسمعیل خان تحریر شود
قبل ازین از بذر رنجه شدن سردار محمد اسمعیل خان را تحریر نموده بودم چنانچه
از همان زمان تا حال بحضور سرکار گویا بمثل سردار محمد علیخان فرزند ارشد بود
و پرورش یافته حضور و بخصوص بعزت میگذراند در اینوقت که رنجی ما بین سرکار
و سردار محمد امین خان پدر مذکور تفاضت دست داد و کار بمقاطعه رسید سر کار والا
سردار محمد اسمعیل خان را بحضور مبارک طلب کردند و فرمودند که ای فرزند وقت باریک
است و مقدمه پیش رو آمد و تدبیر صلح چیده شد و اسباب نفاق دست داد زیرا که در حضور
سردار محمد امین خان پدر شما بمثل سردار محمد شریف خان فتنه انگیز و غماز رهبر است
و عنان اختیار را بخود گرفته و عقل پدر شما را ضایع کرده نمیخواهد که خلقی آسوده
نشیند و انجام صلح اصلاح پذیرد و کار طرفین بخیریت رسد شب و روز بحضور پدر شما
محرک فتنه و فساد است چنانچه نتیجه آنرا ملاحظه نمودید اکنون خاطر سرکار چنان
میخواهد و رضامندی اقدس از دل و جان بر آنست که مع الخیر و العافیه سر رشته خود را
درست کند و هر قدر نقد و جنس بکار باشد موجود است دولت خدا از ان خود شما است
بگیرید و بخدمت پدر که نزدیک است بروید و رضای پدر را دریابید که رضامندی پدر
خشنودی خداوند است هرگاه فضل خداوند شد و کار صلح انجام یافت و پدر شما فریب
دشمن دوست نما را نخورد و براه حق دعوت شد و دولت سرکار را از خود دانست و خود
را وجود سرکار پنداشت بندگان اقدس از خداوند چه میخواهد بعد ازان بهر اموری که
ارجمندی خرسند باشد از حضور پدر بشما اجازه گرفته میشود البته در آنوقت پدر شما
امر سرکار را قبول میدارد هرگاه قضیه برعکس افتاد و تقدیر نحوه دیگر شد و کار صلح
انجام نیافت باید که شما بحضور پدر خدمتگار باشید و خرسندی پدر را دریابید لهذا
بعد از فرمانهای سر کار والا تبار سردار محمد اسمعیل خان از استماع فرمان سرکار
چون مار ارقم بخود پیچید و عرضه داشت نمود که فدایت گردم مرحمت های شهریار بلند
اقبال را شنیدم و سراسر بخیر غلام ذره پروری فرمودند اما غلام بصدق دل عرضه اشت
میدارم که قطعاً اراده رفتن ندارم و برفتن مایل نیستم و خواهش رفتن در ضمیرم نمیگردد
و رگ و ریشه ام به آنجانمی رخصت نمیدهد هر گاه سزاوار قتل باشم به قتل خود خرسندم و رفتن
غلام ممکن نیست و روی رفتن و دیدار دیدن تاب و طاقت ندارم و هرگاه سرکار اقدس
غلام را سزاوار خدمت نمیدانند و یا ملالی بخاطر سرکار ذوی الاقتدار رسیده باشد امر
فرمایند تا مقدمه آخر شدن غلام را محبوس دارند و شرط احتیاط بجای آرند
سرکار اقدس اشرف همایون از عرضداشت سردار محمد اسمعیل خان لب به تبسم
پادشاهان متاخر (۱۰۰۰) محمد شیر جنعاندم و اقلتوم یات حز یمل
(۱۳۰)
گشودند ومرحمت فرمودند که ای فرزند سرکار والا قطعا از شما کدورت بخاطر ندارند
وشما را درمقابل ارجمندی سردار محمد علیخان فرزند ارشد ونوردیده میدانند .
لاکن از ملامتی زمانه بشما خدمت نمیفرمایم زیرا که فتنه انگیز بسیار وسخن چین بیشمار
است همین نکته را دست آویز سخن کرده ملامتی را بحضور سر کار عاید میکنند والا شما
سزاوار آن دارید که توپ وپلتن ورساله بشما داده شود ودر مقابل سردار محمد علیخان
خدمت کنید وبحضور سرکار جان فشانی دارید که درخصوص رفتن بحضور پدرهم از نوازش
پدری است که بندگان اقدس بشما فرمودند وخوب ملتفت شوید که سر کار والاتبار درباره
شما نصیحت پدری نموده وخیر شما را ملاحظه فرمودند باقی عنان اختیار بخود شما است
خواه بخدمت پدر میروید خواه حاضر حضور بندگان اقدس میباشید مختارید لهذا چون
سخن بدینجا رسید سردار محمد اسمعیل خان از حضور مرخص شد و در بارگاه خود رفت ثانی
سر کار اشرف با بزرگان دربار خطاب کردند که سردار محمد اسمعیل خان عاقل بوده است
وعقل کامل نداشته است یقین دارد که بدون موقع خواهد رفت اما در آنوقت بخدمت پدرهم
قرین نداشته باشد و از حضور سرکار هم خجل زده بلکه مایوس خواهد ماند خلاصه کلام
سخن بطول نیانجامد سرسخن از گردیم و از لشکر کشی تحریر داریم .
مثنوی
کجا بودم اکنون فتادم کجا عنان سخن شد زچنگم رها
باری لشکر ظفر اثر کابل منزل بمنزل چون آفتاب تابان نمایان طی منازل فرموده
بيك منزلی کلات رسیدند لاکن لشکر قندهار از روزیکه درحدود کلات فرود آمده بودند
یومیه در اطراف کلات ترکتازی داشته و لشکر آرایی مینمودند چنانچه اخبار شان روزمره
متواتر بحضور اقدس میرسید اما لشکر درون قلعه دژ مقا بل لشکر قندهار میدان داری کرده
جواب لشکر قندهار را میدادند بهرحال چون لشکر دار السلطنه بيك منزلی کلات رسیدند بعد
از ان پیش خانه را مانع شدند و امر نمودند که لشکر یکجا حرکت نمایند لاکن صبح وقت
نیمساعت از حرکت لشکری پیش خانه بار کرده سواران ماموری با يك رجیمنت رساله پیش خانه
واما بین گرفته بشرط احتیاط رهسپار شوند تا در حدود منزل گاه بعد ازان بقرار دستور العمل
سابقه خیمه و بارگاه را برپا دارند چنانچه بهمین منوال یکمنزل حرکت فرمادند اتفاقا"
خبرداران ماموری خبررساندند که سردار محمد امین خان با لشکر کوه پیکر از اطراف
کلات کوچیده لب دریای جلدك كه میدان وسیع و جای بزرگ که سزاوار مقدمه باشد فرود
آمدند و آب دریا را بتصرف خود در آوردند دیگر جای فرود آمدن لشکر ظفر اثر باینجاب
ممکن نیست از شنیدن این اخبار سردار عالی مقدار سردار محمد علیخان امر کردند که از
مردمان کهن سال اطرافی را یکی دو نفر حاضر کنند چنانچه چند نفر مردمان سال خورده
بحضور حاضر شدند سردار والا تبار جویا شدند که اینحدود کماحقه بشما معلوم است و واقف
میباشید جای باشد که سزاوار لشکر ظفر اثر و گنجایش افواج خجسته سرراداشته باشد
ونزديك به آب و از دشمن کناره باشد مردمان کهن سال عرضداشت نمودند که غیر از سرسه
(۱۳۱)
چشمه که نزديك بدهات جلنك ميباشد دیگرجای مناسب نیست که بعقل مایان که فقرای
حال خورده ودعاگوی دولت خداداد میباشیم هرچند نيك ملاحظه میداریم ازین بهتر
منزل گاه بدون ازینجا موجود نمیشود که گنجایش لشکرظفرشکوه را داشته باشد با وجود
آنهم البته لشکر ظفراتر بزحمت جای خواهند شد زیرا که پیوسته بقشلاق است و آب حوزه
قشلاق ازان سه چشمه است ومنظور بندگان عالی مقابل لشکر دشمن است باید که با دشمن
مقابل باشند پس در اینصورت از ناچاری سزاوار است قبل ازین لشکر قندهار از
حدود کلات پیش دستی کرده جای مناسب ولب دریا وزمین همواررا گرفته بخاطر جمعی فرود
آمدند وخودر اولشکر خودرا آسوده خاطر نمودند وهرگاه بندگان سرکار یکفرسخ
دورتر را منظور کنندوامر فرمایند جای خوب ولب آب ممکن است بندگان عالی
که شیرر ا در مقابل غیرت ودلاوری خودچون روباه بی دست و پا
نمیشمرد فرمودند که از دشمن دور رفتن گویا در نزد دشمن خودرا ذلیل و زبون کردن
است اصلا این سخن ممکن نیست همان زمین سر چشمه را باراده خداوندی لشکر گاه
میسازم بعداز آن خودبندگان سردارعالی مقدار باچند نفر خاصان حضور وهمان سال
خوردگان رعیتی سوار شده بسرچشمه ماموری رفتند ومتوجه شدند واطراف چشمه ها
را بچشم سردیدند وخوب ملاحظه فرمودند که گنجایش لشکر ظفر اثر را دارد یا خیر
بعد ازسنجش بسیار وتحقیقات بیشمار متفق الكلمه فرمودند که از ناچاری احتمال
گنجایش دارد وبزحمت تمام ممکن است که جای بجای شوند وبا طراف سر چشمه
فرود آیند وبدون ازاین دیگرجای مسطح بنظر نرسیده بعدازان باتفاق بازگشته
داخل لشکرگاه شدند و بحضور بندگان اقدس رسیده وعرضداشت نمودند سرکار
والاتبار که همه وقت باراده خداوند حرکت میفرمودند بعد از بیان سردار محمدعلیخان
وخاصان حضور که سرچشمه رفته بودند تکیه برضما یر الهی کرده با دل قوی ونیت خالص
امرفرمودند که افواج ظفرشکوه بتوکل خداوند حرکت کرده درمنزل سرچشمه فرود
آیند چنانچه بندگان عالی سردار محمدعلیخان که سالار کل وافواج دار کل اختیار
بودند بامر بندگان امیرصاحب با قلیلی سوار وسرکرده وعُده نگار زودتر رفته متوجه
لشکرگاه شدند بعدازان ازدنبال فوج فوج لشکرها حرکت کرده میآمدند وبقاعده
وقانون نظام فرود میآوردند و متوجه مردم بودند که فرما بین فوج احسن پیدا نشود
و باعث گفتگو نشود وبهر يك از مردم سپاه که میرسیدند صحبت و نصیحتی دادند وسخن
خوش میگفتند وتسلی میدادند که هفته ای بیش درینجا استقامت نداریم زیرا که هردو لشکر
مقابل شده خواه صلح خواه جنگ بدوسه یوم انجام مییابد وفرصت نزديك است بهمین
منوال معیت کرده افواج ر ا منزلگاه میدادند وفوج هم بولك بولك وارد میشدند
وخیمه وخرگاه بر پامیکردند تا اینکه از تفضلات الهی واقبال شهنشاه والاشکوه جمیع
افواج خونخوار ولشکر شمشیرزن بیشمار جای بجای شدند از قدرت کامله خداوندی
همچنان افواج بی شمار که ازموروملخ بیشتر بودند باین چنین زمین ناهموار که اصلا
گنجایش لشکرنداشت چنان بفراغت و آسودگی جای بجای شدند که گویا قطعاً تنگی
(۱۳۲)
وضیقی نداشت وازعالم غیبی مددی حاصل شد ونظر مرحمت پروردگار در بالای لشکر
ظفر اثر افتاد که بدون چون وچرا بفراخی وخرمی گنجایش یافتند وخیمه وبار گاه
برافراشتند وسرداران وبزرگان وخوانین لشکر که مرتبه بزرگی داشتند بہريك منزلگاه
فراخ وجای مناسب دادند که به آسودگی وفراخی جای ومنزل گیرند بعداز تمامی لشکر
که بفتح وفیروزی داخل منزلگاه شدند سرکار شهریار - ذوی الاقتدار بافر فریدونی
ودبدبه کیکاوسی وشوکت جمشیدی واردمنزل ظفر قرین گردیده برتخت دارای فرود
آمده نشستند وخود را ولشکر خود را به آواز بلند بظل حمایت الهی سپردند وجميع
سرداران وبزرگان وافسران لشکر بركاب سردار محمد علیخان بحضور بندگان
اشرف همایون آمده سلام کردند ومبارك باد گفتند ومرخص شدند بعد از ان سردار سالار کل
سردار محمد علیخان وافسران بزرگ مثل جرنیل شیخ میرخان وجرنیل داود شاه خان
ودیگر افسران سوار اسپ گلگون قبای خوش رفتار بادپا شده چون تماشای گل وریاحین
بادل قوی خرامان، خرامان اطراف لشکرگاه را که تخمیناً يك فرسخ نجومی بیشتر
میشد بچشم بصیرت تماشا کرده بهرجای پهره وقراول گذاشتند که متوجه احوال دشمن
بوده محافظت لشکر ظفر شكوه را بدرستی بدارند وشرط احتیاط بجا آرند
چون از اطراف لشکر فارغ شدند ملاحظه نمودند كه يك تپه بزرگ که
عبارت از يك كوه كوچك در بین مرد و لشکر خصوص بلشکر ظفر اثر
نزد يك و سر كوب لشکر گا ه هرگاه دشمن تصرف کند
احدی از خیمه و خرگاه آبادی در لشکر گاه نمیما ند وباعث خرابی وشکست
لشکر گاه خواهد شد فوراً خود بندگان عالی باتفاق افسران وسوار رساله که برکاب
حاضر بودند بتلاش تمام خودرا بسر تپه رسانده بتصرف درآور دند بعد يك پيلتن
مکمل ویكطرف رساله مامور تپه کردند که محافظت دارند در ثانی دوعراده توپ
قاطری آتش فشان نیز مقرر فرمودند که بالای تپه برده متوجه ورود دشمن باشند
وغفلت نور زند وشرط احتیاط که لازمه هوشیاری است بجای آرند خلاصه کلام چون
ازامور تپه واطراف لشکر گاه آسوده شدند باز گشته وارد لشکر گاه شد ندمختصر
کلام چون در منزل جلنك متز لگاه کردند و بر قرار شدند ثانی سرکار نیت بسخیر
پاد شاه خدای جوی سرکار امیرشیر علی خان مجلس کنگاش گرده بزرگان دربار
وسر كرد گان ملك وسپاه را طلب حضور نموده بزبان جاری کردند و فرمودند که
بارها از زبان سرکار شنیده دارید که نیت سرکار اتفاق است ونفاق را نمیخواهد
ودایم از در صلح سخن میزند واز نقاضت وستیزه دوری میکند ازدرگاه خداوند
امید وارم که اول فضل الهی و دوم داد پدر وسوم نیت خالص بند گان سرکا ر
بهرجای که لشکر ظفر اثر روآرد فتح وظفر همنان باشد باری بخاطر حق طویت
سرکار اقدس خطوره یکند که یکبار دیگر که آخرین وعظ ونصیحت است برای
سردار محمد امین خان خط نصیحت آمیز فرستاده شود هرگاه بخت یاری کند واقبال
مددگاری نماید وطالع راهبری دارد ودولت ازوی نکشته باشد ونکبت دامنگیر نشده
(۱۳۳)
باشد البته بسمع قبول اصغا میدارد براه حق دعوت میشود بعد ازان خلقی آسوده
وبندگان سرکار رضا مند وبطرفین خرسندی حاصل میشود وهر گا بفعل شیطان
گرفتار باشد وبگفته ابلیس پلید وفتنه انگیز عمل نماید وازدر ستیزه برخیزد وفرمان
سرکار را ونعی ننهدالبته ذمه سرکاربری خواهد بود چنانچه قبل ازین بکرات
ومرات چقدر فرمان نصیحت آمیز وخطوط محبت خیز وسخنهای شفقت انگیز که از طریق
برادری، نه ازشیوه بزرگی برای سردار مذکور فرستاده شد و بجوی منظور نشد حال
نیز چنین باشد الحكم لله اکنون شمایان كه نمك خوار و بزرگان دربار وكار كنان
کل اختیار میباشید چه صلاح و چگونه خیر میدانید عرضدا شت بدارید سرکار والا
از ابتدا تا انتها بمصلحت شما عمل فرموده زیرا که خیر خواه دولت خدا داد میباشید
چنانچه نوشته استادان است.
بیت
هر کرا دانش است بسیاری
نکند بی مشاورت کاری
لاکن درمقابل سخنهای محبت آمیز سرکار وبیان های صلح آمیز بندگان اقدس
هاتف غیبی ندا میدهد.
بیت
هر آتش که دست قضا بر فروخت
همه فکر و تدبیر ها را بسوخت
مختصر کلام بعد از فرمان سرکار جمیع بزرگان دربار که بجهة مشورت جمع
آمده بودند واز نظامی وملکی افسران بزرگ همه بودند باتفاق عرضداشت کردند
که تصدق حضور مبارك گرديم هرچند میدانیم ؛
شعر
بر سیاه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین برسنگ
باوجود آن از اول تا آخر بندگان سرکار بزرگی بکار برده اند اکنون هم
از روی بزرگی و مرحمت فرمانی بفرستند شاید حاتم کار عقل عطا کردگی
بروی کار آید واز سرستیزه برخیزد براه حق دعوت شود عجب نیست و هر گاه چنین نشود
و دیوالعین رهبر شود بدا بحال خودش از حضور سرکار ذره ای از بزرگی کاسته نمی شود
لهذا بعد از مشورت بزرگان حضور امر پاد شاه بدبیر صاحب تدبیر چنان شد که
نامه مختصری فوراً تحریر نمایند
سواد نامه بندگان سرکار اقدس امجد والا امیرشیر علیخان
از چندا قبل از ین ازدارالسلطنه کابل تا حال چند فرمان محبت وچقدر نامه شفقت
بجناب برادر والا گهر فرستاده شد جوابی که سزاوار محبت با شد بحضور نرسید
تا تقدیر خداوندی که در بار گاه عظمت اوجای چون و چرانست بندگان سر کار را
باقربای لشکر باین وادی رسانید این را از تقدیرات ازلی ومقدرات لم یزلی دانسته
ومیدانم واز کشش آب ودانه قیاس میکنم و شما نیز ورود خود را در این حدود
همچنان دانید و خرسند باشید اکنون نگارش میشود که آن ارجمند بعقل خدا داد خویش
(١٣٤)
عمل کرده دولت خداداد را از ان خود بداند و با دل قوی وحوصلۀ شگرف بدون
خوف وبیم عازم حضور شوید.
وسرکار والا را از خود خرسند سازید و ملاقات را غنیمت شمرید و غباری بخاطر
حق بین خود نرسانید نخواهد که سرکار والا تبا ر بدون سبب بازوی خود را قطع
کرده خودرا بد نام عالم سازد هرگاه درین خصوص حرفی بخاطر ارجمندی بر سد
و یا غمازان راه فتنه انگیزی پیشگیرند ارجمندی سردار محمد علیخان که آرزو مند
دیدار خجسته آثار عموی خود میباشد و مشتاق ملاقات آن ارجمندی میباشد و شوق خدمت
شما را دارد بخدمت میفرستم که بهمرکاب آن ارجمندی عازم حضور شوند والسلام. لهذا
چون فرمان سرکار بحضور محمد امین خان سردار رسید مطالعه کردند بعد باین مضمون
جواب فرمانرا عریضه فرستادند:
سواد عریضۀ سردار محمد امین خان در جواب فرمان سر کار
امیر شیر علیخان
فدایت شوم فرمان قضا جریان بندگان همایون سرکارا مجد اقدس اشرف والا
رسید بوسیده بر تارک گذاشته شد و همه فرمان سرکار که در نامۀ شفقت انگیز درج
بود سراسر مهر و محبت و نوازش پدرانه بود و دربارۀ غلام فدوی از ابتداء تا انتها بزرگانه
رفتار می کردند کما حقه غلام جان نثار دانسته ام لاکن غلام عقیدت فرجام شمه ای عرضداشت
میکنم که هرگاه خدمتگار صمیمی غلام را میدانستند همین فرمان را از دارالسلطنه کابل
مرحمت میفرمودند بخصوص که شب و روز آرزومند دیدار منور آثار فرزند ارجمند ارجمند
سردار محمد علیخان بهزار شوق و ذوق بودم زمانی که داخل شهر قندهار میشدند زهی نيك
بختی و زهی فرخنده حالی غلام فدوی که بازوی خود را بچشم سر میدیدم و هزار هزار
شکر بدرگاه احدیت مینمودم و مدتی با مرو فرمان سرکار در قندهار استقامت کرده
بعد ازان غلام فدوی با اتفاق ارجمندی و نمونه کان طلا بحضور پادشاه ظل الله وارد کابل
شده چندی بحضور فیض ظهور بخدمت گزاری مسرور میشدم موجب اینقدر زحمت و رنج
بندگان سرکار و باعث مخارج بسیار و سرگردانی بیشمار نمیشد اضافه بران خود غلام
از حقیقت کان طلا، وحاصل یومیه آن بحضور مبارک عرضداشت میکردم افضل از ان
در فرمان آخری از دارالسلطنه کابل که مرحمت فرموده بودند غلام را بمهمان پذیری امر نموده
بودند بنابران غلام عقیدت فرجام با قلیلی لشکر استقبال دریای لشکر خونخوار برآمده
امیدوارم که جان فدا سازم زحمت کشیدن ارجمندی سردار محمد علیخان را با وجود آنکه
سالهای دراز آرزو مند دیدار شان بودم درین وقت رضا با آمدن ارجمندی و زحمت شان
نمیدادم که تا اینجا نزدغلام زحمت کشیده بیایند باقی غلام شب و روز دولت سرکار را
از درگاه خداوند خواهانم والسلام، مخلص کلام چون عریضه سردار محمد امین خان بحضور
سرکار رسیده وسراسر سخن از نفاق زده بودند بندگان اقدس دانستند که انفصال این
امر بدون از دم شمشیر بران بدیگر طریقه ممکن نیست و نصیحت به فضیحت انجام یافت
بعد ازان تن بتقدیر الهی داده آماده کاروزار شد سوپر بان مبارك فرمودند:
(۱۳۰)
در این دریای بی پایان در این طوفان شورافزا
دل افگندیم بسم الله و مجریها و مرسها
اکنون راقم حروف و تحریر کننده تواریخ و تقریر کننده این کتاب بی نظیر مینویسد که سردار محمد امین خان و لشکر قلیل او را قلیل نباید گفت زیرا که سردار مذکور با سرکار غضنفر برادر است و فرزند يك پدر و مادر است چقدر شجاعت و دلاوری که در وجود سرکار است با سردار مذکور است و در شمشیر زنی و دلاوری و مردانگی کم و کاستی با سردار مذکور در مقابل شمشیر زنی سر کار نیست چنانچه تمامی مقدمه هاییکه در کتاب هذا درج است بسیاری آنرا تحریر کننده کتاب دیده و باقی مقدمه ها را به تحقیق رسانده و بصحت نموده داخل کتاب کرده ام لاکن بمثل این مقدمه بزرگ و خون ریزی و قتل و قتال ندیده و نشنیده ام که در شمار دوازده هزار محسوب میشدند این چنین جان فدا و دلاور و شیر زن بودند و میدان رزم غضنفری داشتند که کمتر در مقدمه های قدیم در کتابها درج شده باشد چنانچه استاد میفرماید مصرع
دو صد مرد جنگی به از صد هزار : هر چند که در مقدمه تحریر میدارد اما مختصری از ان را مینویسم تا اثبات حرف تحریر کننده شود چنا نچه هشت هزار آن در میدان رزم و میدان کاروز ارجان خود را فدای بادار خود نمودند و از جان شیرین دست شستند و حق نمك خوردگی بجای آوردند و نوازشات چند ساله بادار خود را باداء رساندند و چهار هزار لشکر پراکنده که خداوند در عمر شان مهلت داد زنده به تر از مرده بعضی زخمی و برخی مجروح پراگنده اهوال فرار قنه ها رفتند سردار محمد امین خان با جمیع بزرگان حضور و افسران نزديك و دور که جمله چون رستم زال در میدان قتال بدلاوری بودند برکاب با دارجان نثار کردند و چون پروین گرد ماه بخاك هلاك افتادند و حق عزت و نمکخوارگی بیجای آوردند حتی دو دانه کتب تیگر که به مبلغ بسیار از هندوستان خریده بحضور آورده بودند و مدتی نمکخورده بودند یا سن نمك بجای آورده بحضور بادار جان فدا کردند لهذا هر چند سخن بطول انجام یافت لاکن لازم افتاد که در مقابل خدمتگاران سردار محمد امین خان شمه ای از خدمتگاران حضور سردار محمد علیمان تحریر کرده شود تا دانسته خواننده و سامع گردد همان قدر خدمتگار بزرگ که همه خود را اصل و اصیل زاده و دلاور و شمشیر زن گفته در حضور سردار عالی سالهای سال بنوازش و مهربانی میگذراندند و بندگان عالی در خصو ص خدمتگاران حضور در داد و دهش سرموی تقصیر نکرده و کمال مروت و شفقت ولطف ومرحمت را در باره شان دریغ نداشته چنانچه هريك از اوشان برتبه بزرگی و سلطنت رسیده نام ونشان یافتند از آنجمله جرنیل شیخ میرخان که شمه در اول حال تحریر شده و بعد ازین نیز در مقدمه بیشتر و بهتر تقریر خواهد شد عاقبت در روز مقدمه و رزم که خود سردار عالی مقتول شد احدی ازین بزرگان نمك حرام مقتول نشدند و در حضور بادار خودجان فداننکردند ازین رهگذر بود که سرکار امیر شیر علیخان به تمامی آنها طعنه میزدند و بد میگفتند و از حضور میراندند مردمانیکه ازین قضیه آگاه نبودند میگفتند که سرکار امیر شیر علیخان خشکی شده و در بالای مردم کم دماغی میکند چگونه خشکی نشود و کم دماغی نکند و فحش ندهد که
(136)
آن چنان پسر شجاع و دلاور که خداوند هرگونه خوبی از غیرت و مردی و دلاوری و عقل و هوش و فکر و تدبیر و امور سلطنتی جمله بوی عطا کرده بود یکه و تنها در میدان رزم مقتول شود و از جمله این نمك حرامان که از حضور سردار عالی مقام صاحب نام و نشان شده بودند یکی بقتل نرسند حق سر کار است که خشمکی شود و فحش بدهد و از حضور براند بازهم پادشاه خداجوی عدالت پرور بودند والاجمله اشخاص بزرگان حضور سردار عالی سزاوار قتل داشتند که باید جانواری میشدند تا عبرت دیگران میشد و بار دیگر این چنین نمك حرامی هیچ کس در خدمت بادر خود نمی کردند اکنون از اصل مطلب سخن رانیم زیرا که لشکر طرفین آماده جنگ اند. و بهوای جنگ شب را بروز میآورند باری چون کار مصالحه بمقاتله انجام یافت بعد از ان متوجه امور لشکری شدند سردار محمد علیخان و بعضی افسران بزرگ و یك طرپ رساله نزديك به نماز عصر اطراف لشکرگاه را بچشم سر دیده دربارۀ پهره داران و افسران ماموری سفارش نموده بجانب تپه راین شدند چون بالای تپه نزول فرمودند و متوجه پهره داران و خدمتگاران بودند و ساعتی گزارش نیافته بود که خبرداران اطرافی خبر آوردند که سردار محمد شریف خان با توپ و پلتن و رساله بقصد دستگیر کردن سردار محمد علیخان عازم تپه میباشد وعنقریب میرسد سردار محمد علیخان که اینچنین روز را از خداوند میخواست مرحمت فرمودند .
بیا بیا که خوش آمد مرا ز آمدنت
هزار توپ و تفنك بادفدای مقدمت
* * *
برین مژده گر جان فشانم رواست
که این مژده آسا یش جان ماست
زیرا که سردار عالی را خداوند سزاوار هر گونه مردانگی وغیرت داشته بودچه از سخاوت و شجاعت در آفاق طاق بود آمدن سردار محمد شریف خان را بدو وجه از خداوند خواهان بود یکی بسبب غیرت و دلاوری دوم باعت بغض وعداوت زیرا که معدن این غوغا و فساد وخونریزی تمام سردار محمد شریف خان بود بهرحال اینبود که سردار محمد شریف خان نمازخفتن قریب با لشکر رکابی نزديك به تپه رسیدند بعد از خفتن از طرفین جنگ پیوسته شد و پاسردار عالی توپ های آتش فشان از بالای تپه بصداه در آمدند و گوشزد دوست و دشمن نمودند بعد از آتش فشانی توپها نوبت به پلتن و رساله رسید و با مر سردار غضنفر از بالای تپه آتش فشانی گردید وتپه در کوره حدادی سا ختند ولشکر قند هار در مقابل لشکر بالای تپه از زیر کوتل داد مردانگی دادند و با توپ و تفنگ جنگ مردانه در انداختند لا کن سردار عالی تفنگ مارتین بدست چون شیرغرا ن وببر بیان بهر جانب خروشان وجنگ جویان تاخت و تاز مینمودند و لشکر ظفر اثر را تلقین رزم می کردند و در مقابل ان سردار محمد شریف خان که خود را بزرگ و شمشیر زن میپنداشت همچنان کمر بمردانگی بسته با لشکر قندهار نبرد مردانه میکردند كه فلك تحسين و آفرین در غیرت و مردانگی شان می نمود وازشررآتش افشان لشکر طرفین شب تار چون روز روشن نمایان گردید چنانچه او سعت ده بجه شب تا ساعت دو بجه بعد از نصف شب که چهار ساعت نجومی باشد از طرفین با توپ و تفنگ جنگ پیوسته بود دلاوران
(۱۳۷)
جالین در شمشیر زنی و مردانگی تقصیری نکردند لاکن سه نوبت لشکر قندهار
تلاش گرفتن سر تپه کردند که شاید تپه را تصرف کنند بلکه بخیال سردار محمد علیخان
ودستگیر ساختن شان تلاش بسیاری کردند اما دلاوران سر تپه چنان سرزنش میدادند
و در مقابل حمله لشکر قندهار حمله مردانه میکردند و شکست میدادند که با لفرار گویان
فرار دشت ادبار میساختند اضافه بر ان لشکرهای بزرگ باطراف لشکر گاه خود کاسه مهتاب ها
روشن کرده با خبر لشکر گاه خود بودند و تماشای آتش ریزی و آتش افشانی گلوله
ریزی توپ و تفنگ سر تپه را میکردند زیر اکه از زیرو بالای تپه مذکور اطراف هردو
لشکر روشن و نمایان بود و چون روز روشن ظاهر و هویدا گردیده خلقی طرفین مشاهده
میکردند هنوز در عین شدت مقدمه و چنگ وجوش و رزم برپا بوده و داد مردی و مردانگی
میدادند که از حضور بندگان اقدس والا تبار سرکار ذوی الاقتدار امیر شیر علیخان
دوهزار سوار و پیاده که همه شمشیر زن و دلاور بودند مامور تپه نمودند و چون بلای
ناگهانی و چون آفت زمینی چست و چالاک خودرا بلشکر زیر تپه تعلق سردار محمد شریف خان
زدند ودست به تفنگ صف شکن و شمشیر قباب افگن کرده حمله ور شدند و در قتل وقتال
سرموئی تقصیر نکردند اضافه بر ان لشکر سردار محمد علیخان از بالای تپه سرازیر
شده خود را بصف لشکر قندهار زدند و از کشته پشته ها کردند باندک کروفری از میان
برداشتند و تا حدود لشکر گاه شان فراری نمودند سردار محمد شریف خان که دایم
بامید فتح می آمد و رزم آزمایی میکرد و آرزومند فتح می بود عاقبت بحال تباه از فتح
حاصلی نکرده بیچاره و بینوا راه فرار سر میکرد و فرار دشت ادبار میشد و بغیر از شکست
روی فتح را ندیده و در آینه خیال ملاحظه نکرده بحسرت میماند لاکن با وجود آنقدر
شکست پی در پی که با وی دستمیداد و پیش می آمد باز بپوای جنگ آماده می شد و از شکست
های خود خجل نمیگشت و شرمسار نمیشد و بازهم بامید فتح کردن جنبش میکرد و شورش
مینمود لاکن دلاور بی اقبال بود باری سخن بطول انجامید و از مطلب باز ماندیم اکنون
رجوع بمقصد داریم مختصر کلام سردار محمد شریف خان که لشکر خود را پراگنده
دیدراه فرار پیش گرفت و بجانب لشکر گاه خود فراری شد سردار محمد علیخان
که چون شیر ژیان بالای تپه بادل قوی با دشمن پرستیزه در آمیخته بودند واز فضل خداوند
فتح حاصل کردند ثانی بفتح و فیروزی در بالای تپه آسوده نشستند و سر بسجده شکر
گذاشتند و بالشکیر ظفر اثر تپه از در مهر و محبت سخن میکردند واز غیرت و مردانگی
لشکر خود در باره شان تمجید و تحسین میفرمودند و بهريك وعده های بزرگانه مینمودند.
خلاصه کلام دو ساعت از شب مانده استراحت کردند و هم چنان کمر باستعایل بخاب شدند
والحالة راحت فرمودند قضا را در بین راحت خواب وحشت انگیز دیده از خواب جستند
(۱۳۸)
ومتفکر نشستند و دیگر مایل بخواب نشدند خدمتگارا نیکه چون پروانه بدور انسرور فرزانه جمع بودند از پریشانی بادار خود متحیر ماندند هرچند عرضداشت کردند وسبب پرسیدن سردار باغیرت ازروی دلاوری ومردانگی اظهار نفرمودند و بصحبت گذراندند اما احوال شان متغیرودگر گون بود تا اینکه صبح شد و شفق بخون ریزی لشکر طرفین دمید وسردار عالی بافتح وفیروزی از بالای تپه فرود آمده داخل لشکر گاه شدند.
اکنون چند کلمه از حضور سرکار امیرشیر علیخان شنوید :
لهذا چون شب مقدمه تپه و آمدن سردار محمد شریف خان با توپ وسوار و پیاده واطراف تپه را احاطه کردن منظور حضور شد ازین رهگذر که واقعه جان سوز بود آتش غیرت سرکار شعله زدن گرفت ودریای غضب بجوش آمد بزبان گهربار فرمودند که سردار محمد شریف خان فتنه انگیز فتنه را برپا کرد و آتشی افروخت که عالمی را به شعله آن سوخت ومردم را به قتل در داد و بازوها را قطع کرد و ذره از صله رحم باقی نماند شبی نمی گذرد که فتنه ای بروز میکند و روزی بشب نمیرسد که يك اسباب فتنه ای برپا میکند اما شکر میکنم وخرسندم که از نیت فاسد همه وقت به غضب خداوند گرفتار شده سزایش می یابد وشکست فاحش میخورد وسرکار اقدس تاحال بصبر وتحمل گذارندم نیت خونریزی ندارم وقصدم آنکه خونریزی نشود شاید سردار محمد امین خان راجع به عقل خداداد شود وبخرابی دولت خداداد کمر نه بندد چنانچه بندگان اشرف دایم بسردار محمدعلیخان که ولی عهد دولت خداداد است خطاب میکردم که فرزندمن راجع بصلح است چنین نخواهد بود مقصد خود سرکار راجع بصلح کردن بود که سخن صلح را بزبان ولیعهد فرزند خود جاری میکردم .
والا دشمن پدر البته دشمن فرزند است اکنون دانسته شد که این شیطان فتنه انگیز نمی گذارد پس لازم شد بسرکار والاتبار که بتوکل پروردگار اراده مقدمه کرده خودرا ولشکر خودرا بخداوند عالم اعراف ضمیر سرکار است سپارم ولشکر رزم دیده را بمیدان جنگ که میدانی است خون آشام بفرستم بعد ازان حواله بتقدیر نمایم تا خداوند چه خواسته باشد بظهور انجامد بغیر ازین چاره نیست
فرد
هر آتش که دست قضا بر فروخت همه فکر وتدبیر ما را بسوخت
بهر حال هنوز سخن لشکر کشی بزبان مبارك جاری نشده بود که از اردوی ظفر شکوه خبر رسید که سردار محمد اسمعیل خان با قلیان خدمتگار خود که سابقه داشت از اردو فرار وبجانب لشکر کماه قدم رهسپار شد از شنیدن این اخبار زیاده بر زیاده بنده گان اقدس غضناك گردیده با وجود آن تبسم کرده فرمودند که رفتن سردار محمد اسمعیل خان نتیجه دیگر از نفاق دست داد که باید و شاید جنگ بزرگ پیش آید وقتل بزرگ برپاشود بصر تا یار کرا خواهد وموش بکه باشد ، بعد از ان عزم را در جنگ جزم کردند وفرمودند که باید بزبان شمشیر سخن کرده شود چون کار بجنگ پیوسته
(۱۳۹)
شبا افسران نظامی و ملکی امر کردند که با ارادۀ خداوندی فردا صبح بعد از
فراغ نماز بامداد جمیع لشکر کوه پیکر خون آشام را مکمل و مسلح فوج فوج چون
دریای مواج صف بصف چون اژدهای دمان اماده و تیار انتظار امر سر کار باشند مختصر
کلام صبح صادق دمید وفلك كينه چو كمر بکینۀ پریشه بر بست و صدا را بقتل لشکریان
بلند آوازه گردانید و افسران بزرگ و سر کردگان صاحب تدبیر بنابر امر
بندهگان اقدس بقانون نظام جمیع لشکر خونخوار و افواج بیشمار را بشمار آورده مکمل
و مسلح ساخته صف بصف ایستاده منتظر فرمان و انتظار سردار عالی مقدار سردار
سالار کل اختیار بودند سردار دلاور با وجودی لکی شب که در بالای تپه بجنگ
بودند و تا صبح داد مردانگی داده بفتح و فیروزی فرود آمده فوراً کمر بجنگ بستند.
و نصر من الله و فتح قریب خواندند و خود را از خود و مغفر و زره چون کوه آهنین ساخته
مکمل و مسلح بلشکر گاه افواج ظفر شکوه آمدند وفوج فوج بنظر ترحم و مرحمت
دیدند و با يك يك از در لطف و نوازش در آمدند و پدرانه شفقت ورزیدند و انتظار
ورود سر کار غضنفر شهریار بلند اقبال بودند تا اینکه پندگان سر کار امیر شیر
علیخان با فر فریدونی و شوکت جمشیدی و صولت بهرامی سوار اسپ گلگون نژاد کوه
پیکر ها مو نورد دشت پیما گردیده چون شیر ژیان و ببر بیان و رستم داستان وارد
لشکرگاه شدند وصف بصف افواج نظامی را از نظر کیمیا اثر گذرانیدند و تحسین
و آفرین گفتند و کمال عظمت و بزرگی را در بارۀ لشکریان بجا آوردند و شفقت
و مهر با نی پدرانه را بيك يك ادا نمودند وسورۀ انا فتحنا را خوانده بلشکر جنگجوی و
افواج ظفر شکوه دمیدند و در ظل خداوند قهار و پرور دگار بینیاز و کریم کارساز
ور حیم بنده نواز سپردند بعد ازان چون آفتاب تابان و چون خورشید نمایان بالای تپه
بلندی که چشم انداز مقدمه جای بود بر آمدند و از عقاب گلگون قباپ فرود آمده
بالای کرسی کیکاوسی نشستند و جمیع افسران خرد و بزرگ را بحضور فیض ظهور طلب
کرده همه را بنوازش خسروانه سر افراز نمودند بعد به هر يك افسران تلقین جنگ را
آزموده شیوۀ میدان داری و طریقه جنگجوئی آموختند و بشمشیر مردانگی وغیرت و دلاوری از
روی محبت سخن کردند و به نبردگاه مقرر فرمودند چون جمیع افسران مرخص شده هر يك بجانب
فوج خود رفتند بعد فرزند ارشد ارجمند سردار محمد علیخان که ولیعهد سلطنت و جا
نشین پدر بودند و بحضور حاضر خدمت و جان فشانی از حضور انور امیدوار
بودند نزديك طلب کرده تنگ در بر کشیدند و ببروروی فرزند عزیز خود بوسه زدند
و اشك از گوشه چشم جاری کردند و بخداوند سپرده مرخص میدان نمودند لہذا چون
سردار دلاور سردار محمد علیخان از حضور بنده گان اشرف اقدس والادعا وقا تبه
گرفته مرخص میدان شدند و بمیدان جنگ ونزد افواج خصم افکن رسیدند به اطراف
مقدمه جای را بنظر تدقیق ملاحظه فرموده هر فوجی را با توپ و توپخانه
مکمل بهر جا که لازم جنگ و سرکوب لشکر دشمن بود
(١٤٠)
مامورین مقرر فرمودند چون از تمامی افواج فارغ شدند و هر يك را بجای ماموری امر
کردند و دو پلن و يك رساله با هشت عراده توپ جلوی نزد خود نگاهداشتند و شرط احتیاط
بجاه آوردند که هر گاه از لشکر دشمن گزندی بلشکر ظفر اثر برسد فوراً لشکری از حضور
بكمك فرستاده شود و خود بندگان سردار سالار چون آفتاب روشن ظاهر و هویدا در بالای
بلندی ما بین لشکر گاه نمایان ایستاده متوجه لشکر دشمن بودند که چگونه با لشکر ظفر اثر
تقابل میورزند و چه نحوه قابل میگردند اکنون لشکر ظفر اثر را پاسردار دلاور در میدان
رزم آماده و تیار بگذارید.
چند کلمه از لشکر جنگ جوی جنگ طلب شمشیر زن صف شکن قندهار
شنوید:
سردار محمد امینخان که شجاعت ذاتی داشت و در میدان رزم شیر ژیان را بنظر نمی
آوردند اول این فرد استاد را بزبان گهر بار ادا نمودند.
بیت
روز جنگ نو شود سرخ و سیاه از خون و گرد
موج دریای محیط و اوج گردون برین
باری سردار شیردل صبح وقت که نماز با مداد را ادا کردند و دعای فاتحه در باره کل
لشکریان گرفتن و لشکر خود را مکمل و مسلح نموده متوجه حرکت لشکر دشمن بودند که
بچه منوال حرکت میدارند و تقابل میشوند چون لشکر کابل را آماده جنگ دیدند وصف
آرائی آنرا ملاحظه فرمودند بعد از ان بتوکل خداوند چون اژدهای دمان مکمل سوار
اسپ کوه پیکر رزم آزمای دشت پیما شده نصر من الله وفتح قریب را بزبان راندند و فوج
خونخوار جنگ دیده خود را بهمان منوال مقابل لشکر کابل صف بصف در میدان رزم
ایستاده کرده تقابل ساختند هرچند که لشکر قندهار در مقابل لشکر کابل قلیل بودند لاکن
باك از کمی و زیادی نکرده هر فوجی را در مقابل فوج بسیار تقابل کردند که گویاچون
شرقیان محسوب بشمار میآمدند و انتظار لشکر دشمن و پیوسته شدن جنگ میبودند
سردار محمد شریف خان که شب از مقدعه نیه شکست خورده و خجالت زده بحضور
سردار محمد امین خان انتظار فرمان بودند سردار مذکور را بحضور طلب کرده اول از
شکست شب بالای تپه تسلی دادند و فرمودند که با تقدیر ستیزه نباید کرد این شکست تقدیری بود
دخل به خجالت ندارد بعد ازان سرکرده سوار مامور فرمودند و امر کردند که آماده
کاروزار باشید و بهر جا اب که شکست پیدا شود با سوار رکابی خود مکمل رفته مدد فرمائید و خود را
بكمك برسانید اکنون شمه از سردار محمد اسمعیل خان تحریر کرده سر مطلب باز گردیم. سردار
مذکور که از لشکر سرکار امیر شیر علیخان فراری شده بلشکر گاه پدر خود وارد شد از حضور
سردار محمد امینخان پدر خود امیدوار سردار سالاری بود که به لشکر قندهار صاحب اختیار
شده و در مقابل سردار محمد علیخان داد مردانگی بدهد زمانی که آمدن سردار مذکور را
بحضور سردار محمد امین خان پدرش ریپوت کردند گویا دنیا سر پدرش حلقه شد و از غضب
بلرزه در آمد و بزبان مبارک جاری کردند که تمامی این فساد و فتنه انگیزی دامنگیر
سردار محمد اسمعیل است اکنون شما خدمتگاران که بمثزله برادر و بازوی بندگان
(١٤١)
عالی هستید احتیاط کنید بواسطه نامبرده نشوید که بذات خداوند قسم میخورم که طاقت
دیدار مذکور را ندارم بخصوص که مذکور را سر کرده لشکر چگونه خواهم ساخت اصلا
ممکن نیست و خاطر خواهی نکنید که از شما نیز بیزار خواهم شد حال باعث خرسندی شما
که فرزند عالی هستید و سالها جان فشانی کردید از گناه مذکور گذشتم در لشکر گاه
استقامت کرده تماشای جنگ پدر را ملاحظه نماید اضافه بر این سخن نکنید که موجب
رنجش بندگان عالی در این موقع که باریک افتاده میشود خلص کلام بعد از ان که
سردار محمد شریف خان مامور سوار شد و سرزنش سردار محمد اسمعیلخان هم انجام یافت
و صبح صادق دمید و فلك كينه جو كه اميدوار چنین روزی بود و بمراد خویش واصل شد و طبل کج
رفتاری را بلند اوازه کرد اول طلوع آفتاب از دو جانب صدای طبل و کوس و کرنا بر آمده
در میدان رزم زلزله در انداخت و توپهای تند تن گردون وطن چون شیر غریده هر يده کویا
آواز میداد و آتش فشانی میکرد و تفنگهای اژدر دهان غلغله در گنبد دوار افگند و میدان
جنگ را از دود توپ و تفنگ چون شب دیجور سیاه و تاريك گردانید سر های جوا نان
و دلاوران مرد میدان چون گوی در میدان رزم بهر طرف غلطان می گشت و زمین نبردگاه
از خون دلاوران چون لاله زار گلگون شد و جوی خون از بدن غضنفران چون آبروان روان
گردید دستان جان ستان شقایق و شقوق از هر طرف ظاهر میساخت سهم در آسای تازی
نژادان هلال زمین بر آبروی هلال آسمان حاجب گردید میدان وسیع بر جلوه اسپان وسیع
تنگ شد در آن روز که بازار قیامت برپا بود بر کسی توان و تاب نماندی زیرا که خنجر
پهلو شگاف در ان معرکه جان سوز سینه و جگر دلاوران چاک کردی بخصوص دلیران خشم گین
بهر جانب که حمله ور میگشتند مانند شیر غضبناك غضب میکردند و بهادران جنگجوی
بهر طرف که روی می آوردند با سیف تیز سرهای دشمنان چون هندوانه ابوجهل در صحرا
غلطان می کردند و از خون شفق گون پیرز برنا بردست و پا حنا می بست و شیر دلاوران خسرو
شکوه از زخم سیف وسنان گلگون گردید مختصر کلام در کشتن و بستن وزدن سرمویی تقصیر
نکردند و جان بهم در افتاده بودند و داد مردانگی میدادند که گویا ملك الموت از کردار
شان بحیرت در افتاده و فلك كج رفتار متحیر مانده .
شعر
دو دریای لشکر بجوش آمدند
دلیران بهم در خروش آمدند
چنانچه از طلوع صبح وقت آفتاب تا نصفنار همچنان جنگ پیوسته بود وفلك کج رفتار
بر این حال ترغیب جنگ می کرد و نداه در میداد :
فرد
روز جنگ است و جنگ باید کرد
کوشش نام و ننگ باید کرد
لا کن هاتف قضا بر فوج جنگجوی کینه خواه لشکر قندهار جز آیت لا عاصم اليوم من امر الله
نخواندی و سورکبار دهل آوازه فتح بگوش هوش لشکر کابل میشنواند باری
سردار محمد شریفخان که با سواران رکابی آماده و تیار ایستاده بودند درهمین فرصت
اردوی سرکار امیر شیر علیخان را خالی یافتند فوراً از گوشه میدان غفلة در بالای اردوی
(١٤٢)
لشکر کابل چپاول انداختند و قصد تاراج کردن داشتند چنانچه نزديك بلشکر گاه کابل
رسیده بودند سرکار امیر شیر علیخان که در بالای تپه بلندی نشسته بودند و متوجه اطراف
لشکر گاه بودند نظر شان بجانب لشکر سردار محمد شریفخان افتاد که بتلاش تمام عازم
لشکر گاه کابل است و نزديك رسيده فوراً تد بیری بکار برده شخصی را بطریق سوار مندها ر
مرتب کرده از زبان سردار محمد اسمعیل خان بسردار محمد شریفخان پیغام فرستادند که
سردار محمد امینخان پدر من به تیر قضا درگذشت و در لشکر قندهار شکست افتاد ولشکر
مدعى بلشکر گاه ما داخل شد و تاراج دار دزو دتر خود را برسانید که امیدوار آمدن شما میباشم
مبادا که بدست دشمن اسیر شویم بهتر آنکه باتفاق عازم قندهار شده شاید سرشته بکار بریم
چون شخص فرستاده بحضور سردار محمد شریفخان رسید و بیان واقعه را عرضداشت کرد
سردار محمد شریفخان از خوف جان واپس عازم لشکرگاه قندهار شد و قضیه را بر عکس
دید و میدان فتح شده را در باخته یافت بحیرت بماند و راه چاره را مسدود دید لا چار صبر و شکیبائی
نمود لاکن بندگان سر کاری امیر شیر علیخان خوب تدبیری در عین شورش جنگ
بکار برد که سزاوار تحسین است چنانچه فرموده استاد است :
مثنوی
بيك تدبیر نیکو آن توان کرد که نتوان باسپاهی بیکران کرد
بشمشیر از یکی تا ده توان کشت برای لشکری را بشکنی پشت
قصه کوتاه مردان طرفین و دلاوران جانبین و شجاعان رزم آزما بهمین احوال
میکوشیدند وغیرت مندانه میخروشیدند و بدلاوری و مردانگی می افزودند و در بازار جان
فروشی جان خود را بخدمت بادار خود بخوبی نمیخریدند و در گوهر نه دلاوری واقسام
اقسام مردی ومردانگی در مقاتله صرفه نمی نمودند و با همدیگر بضرب خنجر خونریز
به خنجر زده دشمن را از پا در می آوردند چنانچه استاد میفرماید .
بیت
دولشکر چه گویم که دریای خون به بسیاری از آب دریا فزون
بتدبیر خون ریختن تاختند هم تیغ و رایت بسر افراختند
چنانچه از طلوع آفتاب تا ساعت يك بجه روز لشکر طرفین داد مردی و مردانگی
دادند و حمله های مردانه افگندند و در قتل و قتال و کشتن و بستن قصوری نکردند و همچنان
دشت بزرگی را که میدان رزمگاه بود از کشته و زخمی مملو کردند وملك الموت را
از بسیاری کشته به فغان در آوردند و چندین درجه شکست بلشکر طرفین دست میداد
و وارد می شد چنانچه از رزمگاه کناره میشدند لاکن سرکردگان صاحب تدبیر و جنگ
دیده داشتند زود خودداری میکردند و لشکر پراگنده را بمردی وغیرت انجام داده
بجنگ ترغیب مینمودند ومرگ خود را افضل از شکست میدانستند تا ساعت يك بجه روز
بهمین منوال بازار ملك الموت گرم بود تا اینکه سردار محمد علیخان که در بالای
بلندی بهر طرف نظر افگنده متوجه گیر ودار لشکر ظفر اثر بودند و بهر جانب که
اندك شکست پیدا میشد از حضور لشکر فرستاده كمك میدادند و یاری می نمودند و جرنیل
شیخ میرخان که سرکردهٔ بزرگ و صاحب اختیار کل افواج ظفر شکوه بودند برکاب
(١٤٣)
سردار عالی باسه پلٹن مکمل وسه رجمنت رساله نامدار همرا ایستاده بهر جانب متوجه بود یاری میکردند وانتظار فرمان بندگان عالی بودند که قضای الهی وگردشهای فلکی ازجانب لشکر قندهار سردار محمدامین خان باسواران رکابی که همه چون کوه آهن درزیر خفتان و جوشن غرق بودند بمثل شیرژیان وببریان بجانب سردار محمدعلیخان با جوش و خروش آمدند سردار محمد علیخان که کاکای خود را مشاهده کردند اینهم چون شیرژیان واژدهای دمان با فرفریدون وشوکت جمشیدی وصولت بهرامی باذن قوی وشجاعت یلی ازبالای تپه فرود آمده از در مهر ومحبت ذاتی با وجود قتال بسيار بجانب سردار محمدامین خان کاکای خود روانه شدند با وجود دشمنی و اینقدر معرکه بزرگ که ظاهر و هویداست دل سردار مذکور مایل بدوستی حضور سردار محمدامینخان بود لاکن فلك كينه جو که اینچنین روز را از خداوند میخواست تبسم کنان در بین زمین وزمان آواز میداد و میگفت این خیال است و محال است و جنون بهرحال چون هردو شخص بزرگ با همدیگر نزديك شدند جرنیل شیخ میرخان که با افواج خونخوار برکاب سردار عالی مقدار حاضر بودند و این چنین روز را از خداوند خواهان و اینگونه فرصت را شب و روز جویان زیرا که از بدرفتاری خود با خلق خدا ازسردار عالی ترسان و لرزان می بود و فرصت میجست در اینوقت که بازار ملك الموت گرم بود و ایرادی برای جرنیل مذکور پیدا نمیشد فرصت ملاقات با دو پادشاه بزرگ و دوسر کرده نامدار نداده ونخواست که با هم نزديك شوند و بدیدار همدیگر مسرور گردند شاید با وجود خون ریزی از در صلح سخن سازند فورا به پلٹن و رساله امر کرد و حکم شداد داد که به تفنگهای آتش فشان دود از نهاد دوست ودشمن برآرند ودو پادشاه بزرگ را با خاك زمین یکسان کند بقدوت کامله خداوندی که در بارگاه جلالش جای چون و چرا نیست بمجرد آواز تفنگ چقدر سوار و پیاده که از دوطرف برکاب دو پادشاه بزرگ حاضر بودند از قربوس زین بخاك زمين يكسان شدند و بخاك هلاك افتادند اکنون جرنل غافل ازخداوند چگونه بسه هزار تفنگچی امر کرد که گویا از آسمان تگرگ بارید همچنان گلوله ریزی شد و قتل عام کرد و دو پادشاه نو جوان دلاور را مقتول ساخت و پادشاه بزرگ جلیل الشان خود را بی بازو و بی فرزند ساخته بدنام عالم کرد و خاك ادبار بر تارك سركار والاتبار امير شير عليخان ريخت چنانچه فلك كج رفتار ازين غم وغصه ملعبه در آمد و خونابه از جگر ریخت و لشکر کابل را بماتم بزرگ نشاند که تا قیامت این داغ برجگر اهل کابل باقی ماند ولشکر قندهار را با حال تباه تباه کرد چنانچه اهل قندهار بدیدار آن سردار دلاور والاتبار عاشق و نگران بودند عاقبت پادشاه خودرا بدشت کینه کشته مانده بجانب قندهار فراری شدند و با هزار ناله وافغان فغان کرده میرفتند چنانچه در این خصوص دونوجوان رشید پادشاه زاده امثال میفرماید :
مثنوی
پدرم غصه شوریده می پرسد
بغم خانه میگفت و جامی بدست
(١٤٤)
که ناید ازین کرسی زر نشان
بجز خون مردم درین طشت نیست
که هرکس دراین دور گردون بود
که دارا که دارای آفاق بود
چو زین دار ششدر فرو برد رخت
بیاین مقبره بیرون زدو نان دونان
بجز خاك خوبان در این دشت نیست
ز گردون درونش پر از خون بود
به دار ندگی در جهان طاق بود
نبودش بجز گور و تا بوت و تخت
لهذا دو سه افراد از استاد دیگر بمد نظر است که باید در همین موقع در کتاب درج شود.
فرد
هر که آمد در جهان پروز شور
عاقبت می بایدش رفتن بگور
دررۀ عقبا است دنیا چون پـلی
بپۀ او جائی و ویران منز لـی
دل منه بر این پل پر ترس و بـیم
برك ره سا زو مشو اینجا مقیم
نزد اهل معنی این کاخ پـنـج
هست چون ویرانه خا لی ز گنج
من گرفتم خود تو یی بهرام گور
خوا هی افتاد آخر اندر دام گور
هیچکس را نیست زین منزل گریز
از گدا وشاه واز برنـا و پیر
خلاص کلام افسوس هزار افسوس که بادة این خمخانه درد آلود است و نبات این شکرستان
هلاهل اندود عالم عالم سرابست تشنه و فریب منزلی است پرفراز و نشیب هستی این بوم
رادر پی خماریست وعاقبت این سودا را درسر بغاری است.
فرد
کدام دل که درین واقعه جگر خون نیست
کدام دیده کزین حادثه دگرگون نیست
این تودۀ خاك گذاشتنی و گذشتنی است و این تیر مغفاك پر کرده ئی و انباختنی پیوندها همه
بریدنی است و خونابه ها همه کشیدنی، خلاصه کلام هر گاه ازین قضیۀ جان سوز دفتر ها
را تحریر دار شده ازین سوز و گداز تقریر نکرده باشم زیرا که این دو نهال سلطنت رفتاری
بخلق خدا نکرده بودند و محبتی نورزیده بودند که تا مادام قیامت از خاطر خلق محوشوند
پس بهتر آنست که ازین وادی هولناك قدم را کشیده راجع به مطلب داریم لهذا قبل
ازین تحریر شد که در پانزده مقدمه افغانستان که درقید تحریر است و داخل کـتـاب
تواریخ گردیده اینچنین جنگ بزرگ و قتل و قتال عظیم نشده بود زیرا که دوشیر
شر زه با لشکرهای غضنفر رو برو افتاده ومقابل گردیده وتقابل ورزیده گاهی چنین
اتفاق نیفتاده بود بلکه در هیچ عصر و زمان کهن سالهای روز گار بخاطر نیاورده
تاریخهای متاخر در کتب درج نفرموده ومنظور نظر احدی نگردید بهر حال تا آنکه
ندای غیبی ندا در داد که ای لشکر قندهار وای افواج خونخوار تا چند کشش و کوشش
می دارید وترکی ستیزه می کنید.
فرد
پرورواز نشاید رد احکام قضا کردند
نمی زیبد کسی را در قضا چون و چرا کردند
سر کرد بزرگ شما که سردار محمد امین خان بود بقتل رسید و افواج شما از کشته
پشته ها پرشد و قلیلی باقی مانده که آن هم بعضی زخمی وبرخی بدتراز آن زیاد براین
کوشش بی فایده است سردادنی بدهید.
قطعه
باقضا کارزار نتوان کرد گله از روزگار نتوان کرد
کردگار هرچه میکند نیکو است حکم پر کردگار نتوان کرد
باری لشکر پرطپش قندهار که از قتل سردار نامدار سردار محمد امین خان شنیدند دست
از جنگ کشیدند و بصدا آه و حسرت اقرار گویان راه قندهار سر کردند سردار محمد اسمعیل خان
که شب آخری از لشکر گاه کابل فرار و بلشکر قندهار ملحق شده بود لا کن سردار
محمد امین خان بدر مذکور بنظر ترحم بوی ندیده امر بخیمه گاه کرده بود در اینوقت
با سردار محمد شریف خان که مایه فساد و بباعث اینهمه خرابی طرفین شده بود متفق بجانب
قندهار رهسپار شد ولشکر کابل بافتح و فیروزی بلشکر گاه قندهار رفته خیمه و خرگاه
و بارگاه و سرا پرده و اسباب و انجام بسیار از نقد و جنس بتاراج بردند و بلشکر گاه خود باز
گشته برقرار شدند. اکنون از حضور سرکار والا تبار امیر شیر علیخان بشنوید. هنوز سر کار
اشرف والا در مقدمه جای بالای تپه برقرار نشسته بودند که خبر قتل سردار محمد امین خان
بحضور رسید در دارنهاد سرکار بر آمد و سیماب وار بلرزه در افتاد بی طاقت گردید
تا آنکه مقدمه آخر شد و لشکر قندهار فرار دشت ادبار گردید و لشکر کابل بفتح و فیروزی
عازم لشکر گاه خود شدند سر کار اقدس از مرگ برادر پراگنده احوال از بالای تپه
برخاسته بجانب لشکر گاه نزول اجلال فرمودند درین راه خبر رسید که سردار محمد علیخان
مجروح شده وزخم شمشیر برداشته است. چون خبر زخمی شدن سردار محمد علیخان گوشزد
سر کار شد بدریای غم فرورفت و با هزاران غم و اندوه داخل بارگاه سر پرده شد فورآ شخصی
را فرستادند که رفته سردار مذکور را بچشم سر ملاحظه نماید و از حقیقت زخم دانسته شود
که چه نحو زخم است زیرا که سر کار اقدس را طاقت تحمل نیست مستوفی عبدالرازق خان
چون شخص کهن سال و کار زار دیده بود و از زمان امیر کبیر باقی مانده بحضور اقدس
اشرف همایون خدمتگار بلکه بمرتبة پدر قرب و منزلت داشت و روز مقدمه مامور توپ قندوزی
که بزرگترین توپها بود بامر سر کار مقرر بودند چنانچه کلیه لشکر قندهار را توپ قندوزی
پراگنده ساخت لا کن همچنان شخص ذکی و کهن سال و صاحب عقل و دانا بود که امیر کبیر
بی امری مستوفی مذکور را نمیکرد در اینوقت که قضیه قندهار اتفاق افتاد شب و روز
امیر شیر علیخان را نصیحت میداد و پند میگفت و سرزنش میکرد و از در صلح سخن میزد در این
فرصت از قتل هر دو سردار بزرگ اطلاع داشت و فرصت عرض کردن بحضور سر کار
می جست بهر حال چون بندگان اقدس داخل بارگاه شد بعد مستوفی خفیه چپان و تخت روان
بجهت نعش در سردار بزرگ فرستادند که از مقدمه جای سردار محمد علیخان را در چپان
و سردار محمد امین خان را در تخت روان داخل اردو بیاورند اما سرکار امیر شیر علیخان
با وجودیکه از مرگ فرزند خود خبر نداشت سیماب وار تپیدن میکرد و بیکجا بر قرار
(١٤٥)
نبود گاه در خیمه گردش کنان میگشت و گاه از خیمه بدر شده دیوانه وار بهر جانب
نگاه حسرت آلود میکرد و آه می کشید واشك حسرت از ديده خونبار قطره قطره می بارید
وهر لحظه بطریق التماس از مستوفی عبد الرزاق خان سوال میکرد و میگفت چرا تا خبر در آمدن
سردار محمد علیخان است سبب چیست مستوفی دانا وعاقل از روی تدبیر سخن میکرد و تسلی
میداد وازپادشاهان قدیم و گذارشهای آنها سخن میزد و حکایت مینمود و بندگان اقدس را
بسخن گرفتار میساخت لاكن احوال سر کار بهیچ گونه آرام نداشت و مضطرب احوال
میگشت و بیهوشانه سخن میکرد و مستوفی مذکور بفریب بازی میداد تا آنکه جهان از دور
نمایان شد واطراف آن سوار و پیاده بسیار بودند سر کار دلادیده بیرون بارگاه برآمده
نگاه میکرد تاجیان نزديك شد از مستوفی سوال کرد که سردار محمد علیخان جوان رشید
و مرد شجاع وشخص غيور وصاحب غيرت بود چرا دراز افتاده و مابین جیان ظاهر نمیشود
چون کار بدینجا رسید بيکبار مستوفی دستار خودرا بزمین زده خود را بخاك افگند
و فریاد برآورد که ای پادشاه خودپسند خودرای خانه خود را خراب کردید و بنیاد خود را
از بیخ بر کندید وجگر عالم را کباب نمودید فرزند رشید خود را بقتل دادید سردار دلاورجان
بحق تسلیم کرد چرخ و قرخ بی فایده چه سود از سال سفر هرات تا حال چقدر وعظ و نصیحت
کردم نشنیدید وسخن فتنه انگیز وغمازونمك حرام عمل کردید تا خاتمه کار پسر جوان رشید
بالغيرت بیست و یکساله خودرا معه برادر شجیع که بازوی سر کار بود، بقتل رسانید و خودرا
بی فرزند نمودید نمیدانم که بعد از قتل این دو سردار بزرگ که گویا دوران دولت
بودند چه خواهی کرد وازسلطنت چه بهره خواهی برد واین سلطنت بچه کار خواهد آمد
اکنون ازین دیوانگی و غوغا جه سود و از گریه وفغان که کار از دست رفته چه حاصل
حال صبر باید کرد تن به تقدیر باید داد الصبر مفتاح الفرح صبر رضای خدا وند است صبر
پیشه بزرگان است صبر شیوه آزاد گان است از بی طاقتی چه سود و چه حاصل تیریکه از شست
رها شده باز بدست نیاید امروز پادشاهی افغانستان که ولایت مشهور است بتصرف شما است
و نام پادشاهی دارید خصوص که همچنین مقدره بزرگ دست داد. ویرا گنده گی کلی پیش
آمده و خلقی تباه شده و عالمی برباد رفته اکنون سزاوار سلطنت و پادشاهی آنست که
باك از مرگ دونو جوان ندارید و خود را از غم و اندوه نگاهدارید و متوجه امور دولت
وسلطنت شوید و پیش رفت کار دولتی را ملاحظه فرمائید در نظام داری ملک خرابی
بسیاری دست داده باید سرشته شود و شرط احتیاط بکار رود که مبادا نقصان پذیرد
و در امور دولتی خللی پیدا شود در این عصر و زمان از دوست خالص
دشمن کذاب و منافق تبار است باید ازین کدورت و پراگنده گی در گذرید
و خود را زیاده بر این بدنام عالم نسازید همین قتل برادر و فرزند کفاف است وفغان کردن
حاصل ندارد هر چیزی که تقدیر رفته بود پیش آمد و بظهور پیوست .
قطعه
گر شود ذرات عالم پیج بیج با فضای ایزدی هیچ اند هیچ
چون قضا بیرون کند از چرخ سر عاقلان گردند جمله کور و کر
ماهیان افتند از دریا برون دام گیرد مرغ پران را زبون
این قضا بادیست سخت و تندخو خلق چون خس عاجز اند ر پیش او
(١٤٦)
مختصر کلام با وجود این قدر وعظ ونصیحت وبعضی حرفهای فضيحت آمیز که مستوفی
مذکور بحضور سرکار غم دیده عرضه کرد وتسلیداد وازنشیب وفراز عالم باز گفت
اما بحضور امیر شیرعلیخان یکذره تا ثیر نکرد وخصوص که از مرگ فرزند شنید ونعش اورا
دریارگاه خود خوابیده دید یکباره جنون بروی مستولی شد و دیوانگی دستداده چنانچه
از جنون بسیار هر لحظه خودرا برنعش فرزند می انداخت و به آواز بلند فریاد میزد وفغان
میکرد ودل تنگی مینمود چنانکه مردمانیکه باطراف بارگاه جمع بود از مرگ براد ار خود
فغان میداشتند همه را پراکنده ساخت ونزديك بارگاه نماند ولحظه بلحظه خودرا بزمین میزد
ودور نعش فرزند میگشت وفریاد میشود وبطرز وحشی ومجنون زدگان سخن میکرد و از سرتاپای
فرزندرا بوسه میداد وآه دردناك از جگر آتش بار میکشید وازناله جان سوزش دل سنگ
آب میشد ومردم لشکری که پرورده حضور سردار عالی بودند از مرگت بندگان عالی
خصوص از بی طاقتی سرکار جمله بگریه ونال، وزاری فغان کشیده بنزديك بارگاه جمع بودند
قضا را درهمین فرصت که غوغای سرکار بلندبود نعش سردار محمدامین خان وارد لشکرگاه
شد ونزديك بارگاه سر کاررسید ومرده برادررا دید فوراً از بارگاه برآمده برنعش برادر
تاخت و بدور ش گردش کرد وفغان بملکوت رسانید بعد بغضب تمام امر کرد که این مرده حق
محمدرفیق خان است که مایه فساد ومعدن فتنه انگیزی وغمازی او شده تا کاررا باینجاه رسانید
و بازوی سرکار را قطع کرد برده مرده را بوی سپارید وبگویید که بمدعای خود رسیدید
ویا با قی مانده خواهد بود از ین زیاد چه خواهی کرد بازوی بندگان اقدس را بریدید وچشم
بصیرت سرکاررا بداغ فرزند بی نورساختید زیاده برین چه باقیمانده ـ خلص کلام مستوفی
عبدالرزاق خان دید که نصیحت بسر کار تاثیر نمی کند وعقل از سرکار ضایع شده باری بهر عنوان
که مستوفی مذکور دانست وطریقه تسلی بود یکدرجه سرکار اقدس را بسخن در آورد
واجازه گرفت که نعش سردار محمدعلیخان ارسال دارالسلطنه کابل و مرده سردار محمدامینخان
بجانب قندهار فرستاده شود چنانچه بهمین منوال سرشته هر دو نعش سردار بزرگ را بيك شب
نموده نعش سردار نوجوان سردار محمدعلیخان را بالای فیل گوه پیکر با خدمتگاران قابل
وهوشیار ودوظرب رساله مکمل جانب کابل فرستادند ونعش سردار عالی مقدار سردار
محمدامین خان را بعزت تمام بالای فیل وخدمتگاران معتمد و روظرب رساله مکمل قندهاری
مامور فرمودند بعد ازان امر کردند که جمیع مردگان هر دو لشکررا باتفاق فقرا، اطـرافی
بخوبی ودرستی کفن کرده دفن نمودند واشخاص مجروح وزخمی لشکر طرفین را بخیمه های
جداگانه امر کردند که جراحان قابل بدرستی معالجه بدارند اکنون چون بشمار آوردند
از لشکر قندهار هشت هزار مقتول ومجروح وازلشکر ظفراتر دارالسلطنه کابل دوهزار بیشتر
مقتول وازسه صد نفر بیشتر مجروح شده بودند لهذ ا قبل ازین محرر کتاب نوشته بود که در
پانزده مقدمه بزرگ که داخل کتاب است اینچنین مقدمه قوی پیش نیامده بود از طلوع آفتاب
تاساعت یکبجه پیشین روز که عبارت از هفت ساعت نجومی باشد دو لشکر شمشیرزن
با هر دو پادشاه شیردل غضنفر فر درقتل وقتال تقصیری نکردند ولحظه بلحظه قدم پیش گذاشته
بجانب دشمن می آمدند تا کار از توپ وتفنگ برطرف شد ونوبت به تیغ تیز وخنجر خونریز
رسید و دادمردانگی دادند تا زمانیکه هر دوسر کرده بزرگ که پیش چنگ لشکر طرفین
(١٤٧)
بودند بقتل رسیدند و جنگ تمام شد تحریر کننده را یقین است که در این عصر و زمان
اینچنین مقدمه در کتب تواریخ زمانه متأخر دست نداده باشد بهرحال سر سخن باز کردیم
این بود که باعث شکست و ریخت لشکر طرفین یکهفته دیگر در آنجا توقف شدند تا مقتولان
دفن شدند و مجروحان بجراحان سپرده شدند و شکست و ریخت لشکرها انجام یافت لاکن
جميع کارهای دولتی را مستوفی عبدالرزاق خان سرشته میکرد و بحضور سر کار
امیر شیر علیخان طاقت حرف زدن نبود و احدی بحضور سر کار رفته نمیتوانست تا سخن زند
چه رسد بعد از يك هفته که جمیع امور انجام یافت از منزل خونخوار خون آشام جلنك
حرکت فرمائده بتوکل خداوند با دریای لشکر و افواج فتح و ظفر چون آفتاب تابان منزل
و مراحل طی کرده بجانب قندهار روان شدند تا آنکه در قلعه اعظم فرود آمده خیمه و خرگاه
و بارگاه و سراپرده برپا کردند و بر قرار نشستند اکنون لشکر ضرر اثر را در قلعه اعظم
باشوکت و شان و دبدبه واثانه تمام بگذارید :
چند کلمه از رویداد قندهار و لشکر شکست خورده و گزارشهای
سردار محمد امین خان بشنوید
قبل ازین تحریر شد که سردار محمد شریف خان و سردار محمد اسمعیل خان که از
مقدمه جای فرار کرده داخل قندهار شدند تا نی بند این جنگ کبر یستند و امیدوار
لشکر شکست یافته بودند که البته وارد قندهار خواهند شد تا آنکه امیر محمد خان نام که
خزینه دار کل و خدمتگار معتبر و نمك خوار قدیمی بود باسه لك روپيه مال خزینه وارد شد
و اراده سردار محمد شریف خان و سردار محمد اسمعیل خان را بمقدمه در یافت و عرضداشت
نمود که بکدام دولت و خزینه و بکدام لشکر واثاثه که موجود میکنید و از در ستیزه می درائید
و با آن چنان پادشاه بزرگ و لشکر بیشمار که گاو گیر است مقابل میشوید و اراده جنگ
میدان و یا قلعه بندی بخاطر خود میگذرانید هر گاه با میدلشکر قندهار میباشید ممکن نیست
همه بقتل رسیدند و مجروح شدند و قلیلی که باقی مانده آنها هم نیم نفس البته پراگنده
احوال بخانه های خود رفته باشند و بچند مدت جمع آوری خواهد شد افضل آنکه بدشمن
قوی دشمنی نکنید ازین اراده باطل گذرید امروز و فردا وارد قندهار میشود بهتر آنکه
آسوده استقامت کنید و بهیچ طرف حرکت ندارید سر کار امیر شیر علیخان بعد ازین بشما زجر
و ستم نمی رساند بلکه نوازش و مرحمت میدارد البته شما امید وار نیکی و مهربانی از حضور
اقدس باشید بلکه امیدوار حکومت قندهار باشید زیرا که ملک موروثی شما است باید
و شاید بشما از طریقه بزرگی واگذار شود و در حق شما از مهرو محبت سخن سازد اکنون
حق بجانب سر کار است از داغ برادر و فرزند جگر کباب است علاجی ندارد الا آنکه
شما را از حضور طرد خرسند کند تا قدری از داغ برادر تسلی یابد مختصر کلام بعد از
عرضداشت ناظر امیر محمد خان سردار محمد شریف خان میخواست که از در کیدو فتنه انگیزی
در آید و از ترس جان خود که اراده فرار بخاطر دارد سردار محمد اسمعیل خان را با خود
متفق کرده همسفر سازد قضا را هنوز سردار محمد شریف خان لب نگشاده بود و فرصت سخن
کردن نرسیده بود که که فرمان سر کار امیر شیر علیخان اسمی سردار محمد اسمعیل خان
(١٤٨)
رسیده وشماطی نامه نوشته بودند باین مضمون . سواد فرمان سرکار ارجمند بحضوربندگان
قدس : اخبار ازطرف شما رسیده که بعضی غمازان وفتنه انگیزان وفساد پیشگان که دایم
سخن چینی کرده خرد را خیر خواه ومعبر ونيك جلال بقلم میدهند امروزمیدواهند که آن
ارجمندی رابفتنه انگیزی ازجاده عقل که شرف انسان است دور دارند واسبابی را پیشه کنند
که موجب خرابی وبربادی آن ارجمند گردد لہذا امر میشود که سخن غمازان و فتنه انگیزان
که سراسر فریب است منظور نفرموده بعقل کامل خداداد عمل کنید وخودرا آوارۀ دشت
غربت نسازید وبخاطر جمعی تمام آسوده و برقرار باشید که منظور سر کار اینست که شمارا
جانشین پدر ساخته حکومت قندهار که موروثی پدرشما است بشما تفویض شود ار جمندا
با تقدیر ازلی ستیزه نتوان کرد ازسته گذشته تاحال چقدر فرمانهای نصیحت آمیز فرستادم
وچنگونه تدبیر ها بکار بردم که شاید برادرمن یکی از آنها را قبول فرماید واز در صلح
سخن سازد چون تقدیر ازلی رفته بود تدبیرسرده نمیشد چنگونه بندگان اقدس بقتل برادر که
بازوی سر کار بود روا دار میشد وفرزند جانشین خردرا چنگوه کشته میدید و جگر خودرا
بداغ برادر و فرزند کباب میساخت لاکن فرمودۀ استاد است .
قطعه
با قضا کار زار نتوان کرد گاہ از روز گار نتوان کرد
کردکار هرچه میکند نیکوست حکم بر کرد کار نتوان کرد
ارجمندا با وجود تقدیر رفته لا لن درامور دنیاتدبیر هم نشان تقدیر است انسان کوشش
باید کرد و بهر کار ملاحظه باید فرمود بعدازان عنان اختیار در قبضۀ اقندار پرور دگار
است چه تحویکه خیر وصلاح بندگان خود را میداند بظهور میرساند امابندگان اقدس
ظاهر وهویدا میداند که دشمن خانگی که دوست نمای جان گدازاست بحضور شما حاضر است
وشب وروز محرك فتنه وفساد است چنانچه در حق پدرشما وبدنامی سر کار فتنه انگیزی
کرد تا عقل پدرشمارا ربودو عالمی را برباد داد البته لازم بچرب زبانی آن عمل نکنید وفریب
نخورید که بندگان سر کار مقد سه جنك وقتل برادر وفرزند خودرا ازغمازی مذ کور
میدانم زیرا که اززمان طفلی رفتار و کردار مذكور فتنه انگیزی و فساد پیش گی بوده
وتازمان مرگ باقی خواهد بود .
فرد
خوی بد بر طبیعتی که نشست نرود تا بوقت مرگ از دست
بهر حال خودرا از چرب زنی بلکه از صحبت مذکور کناره دارید و آسوده خاطر
باشید که سر کار والا درقندهار یکماه توقف کرده باز میگردد و به بفضل خداونـد
عازم کابل میشود وملك قند هار کما كان بشما تعلق میوارد بندگان سر کار از شما
امید وار فرزندی بلکه شیوۀ برادری توقع میکنند والسلام باری چون فرمان سر کار
رسید سردارمحمد اسمعیل خان آسوده خاطر شد باتفاق بزرگان وافسران و سر کردگان
نظامی وملکی که قلیلی از مقدمه ومرگ نجات یافته در قندهار رسیده بو دندو بخد مت سردار
(149)
اسمعیل خان حاضر گشته آماده امر و فرمان بودند به مصلحت دید اوشان روز ورود
بندگان اقدس در بیرون شهر بدروازه کابلی باستقبال سرکار اشرف اقدس و الا
بر آمدند و در پهلوی افواج نظامی فوج کابل ایستاده انتظار ورود بندگان اقدس
بودند بعد از ساعتی بندگان پادشاه قوی شوکت سرکار همایون فال و شهریار
بلند اقبال با فر فریدونی و شوکت جمشیدی وصولت بهرامی چون ماه جهانتاب سوار
فیل کوه پیکر هامون گرد دریا نورد دشت پیما با افواج رکابی از توپخانه ورساله
وپلتن که دایم مامور خدمت حضور فیض ظهور بندگان اقدس بودند بنزديك فوج
نظامی رسیده ایستادند وافواج ظفر اثر باموزيك هشت پات سلامی گرفتند و توپدانها
جمله آتش فشانی کردند چون از سلامی تمام شدند بعد سرکار ذوی الاقتدار از اول
فوج تا آخر فوج بايك يك از لشکر بطریق پدری نوازش کرده میگذشتند لاکن
خود بندگان سر کار با افواج بیشمار ارداغ سر کرده جان نثار اعنی سردار محمد علیخان
بگریه وزاری بودند وفغان میکردند تا اینکه چون ماه جهانتاب داخل شهر قندهار
گردیدند و با خلق خدا که در کوچه و بازار به تماشای آن شهریار ایستاده بودند
از در مهر و محبت سخن میزدند و میگذشتند تا اینکه بدولت واقبال از دروازه هرات چون
خرشید تابان بر آمده در زیر کوه نگار داخل باغ سردار محمد امین خان شدند
و از فیل زرین قبا فرود آمده به تخت زرنگار نشستند و افواج ظفر شکوه بعد از سلامی
حضور سرکار فوج فوج بولك بولك از دنبال سرکار همایون فال از دروازه کابلی
داخل شهر شده از دروازه هرات بدر شده وارد کوه نگار که منزل گاه بود
فرود آمده بخیمه و خرگاه و بارگاه خود جای بجای گردیده آسوده نشستند سردار
محمد اسمعیل خان بعد ازینکه تسلی از حضور رسیده در ارگ قندهار به جهت
ورود بندگان شهریاری منزل و مکان اعلی که سزاوار همچنان پادشاه قوی شوکت
باشد ترتیب نموده انتظار ورود بندگان سرکار ذوی الاقتدار بودند چنانچه بعرض
پادشاه قوی شوکت رسانیدند اما سرکار داغ دیده رجوع بارگ نه نمودند وطاقت
ملاحظه کردن و بجای برادر به تخت نشستن را بخود مناسب ندیدند بنابران در باغ تشریف
فرما شدند لاکن روز ورود باغ سه روز فرمان شد که سلامی مردم بحضور سر کار موقوف
باشد روز چهارم امر است هرکس بحضور حاضر شود ممکن است تا اینکه روز چهارم
حسب الامر سر کار از مردمان اعزه و شراف طایفه قندهار بفرموده سردار محمد اسمعیل خان
عازم حضور شدند اول اشخاصی که بامر سرکار وارد حضور شدند سردار محمد شریف خان
و سردار محمد اسمعیل خان بودند که بحضور آمده سلام کردند و شرایط آداب بجای
آوردند سرکار والا تبار که سردار محمد اسمعیل خان را بحضور دیدند بی اختیار
اشک از چشم جاری کردند و نزديك طلب کرده تنگ در بر گرفتند و از سروروی شان
بوسه زدند و محبت پدری را در باره شان بادا رسانیدند و از هر خصوص تسلی دادند
و فرمودند که تقدیر از لی چنین رفته بود چارنا چار صبر باید کرد چنانچه فرموده
شاعر است :
(١٥٠)
شعر
قضا شخصی است پنج انگشت دارد که خواهد بسر کسی محنت گذارد
دو بر چشمش نهد دو بر بنا گوش یکی بر لب نهد گوید که غوا موش
لاكن ازجمله ا خته فته انگیز ومستبدینه خراب شود که درعالم ظاهر چنین اسباب را پیشه
کرده تا این چنین خرابی دستداد دانسته از جهندی باشد که سر کار والا چند روزی در قندهار
استقامت دارد بعد ازان بجانب دارالسلطنه کابل مراجعت میکند اما خواهش سر کار از ارجمندی
آنکه بعقل کامل وفکرصواب خود راجع شده عمل کند وسخن فتنه انگیز وسخن چین را
قبول ندارد که خرابی بارمی آورد هر گاه از خدمتگاران پدرشما که صادق وخدمتگار ونمك
حلال وخیرخواه باشد بحضور خود نگاه دارید وهركنا اشخاص فتنه انگيز وغماز و فساد پیشه
باشد ازوی دوری جویید و بدضور نمانید که باعث خرابی دولت است تا زمانیکه پدر زنده باشد
رفتار فرزند دیگر است وقتیکه پدر نباشد بایدفرزند جای نشین پدرشود ونام پدر را به نیکی
برآرد وبمثل رضاىپدر باخلق خدارفتار دارد ودوست را از دشمن فرق سازد و بجرب زبانی
بعضی مردم فریب نخورد وشب وروز متوجه امورات ملکی ومالی باشد اضافه برآن دولت
خدارا ازخود دانسته با بندگان سر کار بجای برادر یاروشود وبرادری کند وداغ فرزند
را ازدل سر کار برآرد زیرا که فرزند وبرادر زاده فرقی ندارد باید غم برادر وفرزند رااز
خاطر سر کار محوسازد واکنون ولایت قندهار وملحات آن کما کان بشما تعلق دارد بجای
پدربحکومت ميرائى اشيانه حکومت کنید وبا برادران خودپدری نمایید وعیال واطفا ل پدرخود
را بعزت و نوازش نگاهدارید و همیشه متوجـه احــوال شان باشیــد بلکه از زمان
پدربهتر درباره شان نوازش کنید که رضامندی سر کاردرآنست ودوم امروانهی خود را بحضور
سر کار عرضه دارید وخواهان رضامندی بندگان اقدس باشید هر گاه سردار محمد امین خان
پدرشما مقتول شد بازوی سر کار قطع شد وهر گاه سردار محمد علیمان بقتل رسید فرزند
بندگان اقدس بودالبته داغ هردو بزرگ بیگوسر کارتاقیامت باقی خواهد ماند باری چون
از نصيحت سردارمحمد اسمعيل خان فارغ شدند ثانی قدری سکوت ور زیدند ویدیگر جانب
سخن گردند بعد ازان متوجه سردار محمد شریف خان گردیده لحظه بجانب مذكور ننگاه
غضب آلوده نمودند وبعدازاندك فرصتی فرمودند که ببرادخویش که سالهاشاید ازرومند
بودید رسیدیدو بازوی سر کاررا قطع کرده ودیده اقدس رابی نور نمودید نمیدانم که بعد
ازین چه خواهی کردوچه نیت داشته باشیدویکعالم فکر واندیشه خرابی دولت را میدواهید وقتل
کدام یکی را منظور دارید وچگونه سلسله کین را می جنبانید و تاچند بخرابی میکوشید وفتنه
انگیزی میدارید لاكن گناه شمانمیباشد زیرا که از زمان کبود کی این مرض فتنه انگیزی
بطبعت وازخردی پرورش یافته سخن چینی وغمازی میباشید وعیب را بخود نمیگیرید چون
فرمان سر کارتمام شد سردارمحمد شریف خان بدون خوف وبيم بجرأت تمام بحضوراقدس
عرضداشت کرد که خدا نخواست باشد نیت من بقتل برادروفرزند رشته برادرراضی باشم و یا بخاطرم
خطورنموده باشد هر گاه برادر وفرزند برادر مقتول شد مگر بازو وفرزند من نبودند و کمرمن
بقتل شان نشکست وجگرم بـداغ دونو جوان كباب نشد لاكن صریح میدانم هرقدر شکست
(151)
که بدولت خفاها در سید و بعد ازین هرگاه برسد از حضور خود سرکار است زیرا که فتنه
انگیزان بسیار بحضور سر کار است و بندگان اقدس را فریب داده و میدهند و باز هم دست از فتنه
انگیزی بر نمی دارند و سر کار اشرف والا نیار مدام بسخن آنها عمل کرده و خواهد کرد لهذا
چون سردار محمد شریف خان جسارت ورز یدو بی با کانه سخن کرده و گستاخانه پیش آمد از حرکت
سردار مذکور لرزه بر اعضای بندگان اقدس افتاد وغيظ وغضب برطبيعت سر کار اشرف
مستولی شد فوراً کردارهای ناصواب سردار مذکور را بيك بيك بدليل وبرهان جداگانه
بخاطر مذکور داده فقره فقره بحضور عرصه اثبات فرمودند بعد از ان امر کردند که دیگر
منظور حضور نشوند و فرمان محبوسی کردند که در زندان پادشاهی زندانی باشند و از حضور
بدر کردند مستوفی عبد الرزاق خان باین امر راضی نشده حکم کردند که سردار محمد شریف
خان بحرمسراي خود محبوس باشند و شب و روز از حرم سرای خود بیرون نشوند و بجای کس
نروند و هیچ کسی بحضور سردار مذکور نروند که موجب بازخواست كلى ميشوند هر گاه
خود سردار محمد شریف خان از حرمسرای خود بدر شوند و یا حرکت بیجا کنند جزای بزرگ
داده میشوند و سرزنش کلی می یابند مختصر کلام چون سردار محمد شریف خان را از حضور
اقدس امجد والا بر آوردند و محبوس و ار حکم حرمسرای خودش کردند باری دیگر سر کار
غما جوی سردار محمد اسمعیل خان را نوازش و مرحمت پدری فرموده امر کردند فردا اعزه
و اشراف قندهار که سزاوار حضور باشند با تفاق خود آورده يك بيك را با نام ونشان وقرب
ومنزلت شان منظور کنید تا در مقابل عزت شان از حضور سر افراز گردند. در خصوص
حکومت شما و سلطنت قندهار باید باو شان دانسته شود
که در هر خصوص یا مروتهی شما عمل بدارند و از گفته حسابی شما سرمویی تجاوز نسازند
چنانچه حسب الامر بندگان اقدس سردار محمد اسمعیل خان جمیع بزرگان قندهار را
از حضور سرکار گذرانده و بهر کدام مطابق رتبه ومنزلت شان از حضور نوازش یافته
سر افرازی حاصل کردند و بهر يك در خصوص سردار محمد اسمعیل خان سفارش فرمودند
و دانسته اوشان کردند که جای نشین پدر و حاکم با الاستقلال ولایت قندهار است بباید
و شاید از گفته حسابی سردار مذکور بدر نشوید و فرمان او را فرمان حضور بندگان
اقدس بدانید باری چون از مردم اعزه واشراف وخوانين ملكي وغير وذالك فارغ شدند
ثانی امر کردند که اول لشکر قندهار و سرکردگان باوقار که بر کاب سردار محمد امین خان
در مقدمه رفته بودند از حضور بگذرد بعد از ان لشکر دار السلطنه کابل چنانچه دفتر نویس
لشکر قندهار بحضور آمده ابتداء بزرگان حضور سردار محمد امین خان را بحضور طلب کردند
از تمامی بزرگان حضور سردار مذکور قلیلی باقیمانده بودند که از حضور گذشتند و دیگر
تمامی بزرگان و دلاوران و نمک خوارگان برکاب بادار خود جان داده بمردانگی
مقتول شدند و نام نیکو برای باز ماندگان خود باقیماندند بعد از ان نوبت الشكر نظامی
رسید آنها نیز قلیل باقیمانده بودند که از جمله دوازده هزار چهار هزار هم پراگنده
احوال وزخمی و مجروح از حضور سر کارسان داده گذشتند و هشت هزار لشکر مردانه
بمیدان رزم برکاب بادار جان دادند و حق نمك خوارگی بجای آوردند.
پادشاهان متاخرین (۱۰۰۰ جلد ) ب سیدامان و شیر محمد ج محبی
(۱۰۲)
یادداشتهای متاخرین ۱۰۰ (جلد) ب سیدامان الدین محمد ج محیی
اکنون چون فوج قندهار از حضور سرکارسان داده گذشت نوبت بلشکر ظفر اثر دارالسلطنه
کابل رسید اول از حضور فیض ظهور بندگان اقدس امر شد که بزرگان حضور سردار
محمدعلیخان از حضور بگذرند سبب آنسکه بعد از مقدمه جنك بندگان سرکار یومیه
ملاحظه میفرمودند که بزرگان دربار سردار محمدعلیخان که هريك صاحب جاه ومال
و دولت وبزرگی شده بودند همه در قید حیات ویومیه بحضور آمده سلام میکنند تعجب میکردند
وبحسرت مینگریستند واظهار نمیکردند اما بدل میگفتند چه شد که سردار محمدعلیخان
مقتول شد و یکی از بزرگان حضورش مقتول نشدند و پاس نمك خوارگی بجای نیاوردند
تا اینکه در قندهار امر شد که لشکرها بحضور آمده سان بدهند واز حضور بگذرند
اول بزرگان حضور سردار محمدعلیخان را بحضور طلب کردند ملاحظه فرمودند که جمله
در قید حیاتند الا با دار خان بیکه و تنها به قتل رسیده بعد ازان يك يك را نزديك خواسته فرمودند
که سردار خود را کجا مانده وخود شما بسر افرازی تمام زنده میگردید ظاهر شد که ناموس
ومردی ندارید زهر خوردن از ین زندگی بشما بهتر است بعد از ین بحضور نیامده ترك نوکری
کنید ودر کنار عیال قزبین خود بعشرت بگذرانید چنانچه هشت نفر از بزرگان حضور
سردار مقتول را حکم چوب زدن وریش برباد دادن امر کرد وجمله را از نوکری موقوف
ساخت لا کن بعد از موقوف کردن اعزه واشراف حضور سردار محمد علیخان لشکر نظامیرا
امر کرد که هر روز بیکفوج بحضور آمده سان بدهند چنانچه حسب الامر بمعرفت جرنیل شیخ میرخان
روز اول يك فوج بحضور آمده سلامی گرفتند چون نظر بندگان اقدس بجرنیل مذکور
افتاد و نامبرده را زنده دید از قهر گردن بمتن بامر شیخ میرخان وقتل سردار محمد علیخان
بخاطر آمد بیکباره بنده گان سر کار از اختیار بیرون شد وشیخ میرخان جرنیل را بحضور
طلب کرد سوال کرد که سردار محمدعلیخان را چه کردید بعدازان چقدر فحش داد و بد گفت
واز حضور براند این بود که بعد ازان مزاج سرکار تغییر کلی پیدا کرد و همچنان پادشاه
عادل خداجوی که شب وروز با خلق خدا از فقرا و سپاه نوازش ورفتار میکرد وبتکدام درجه
جواب وسوال می نمود والفت میکرد وشفقت می ورزید درینوقت چنان بی طاقت و کم دماغ
شده بود که امکان سخن کردن سخن شنیدن نداشت و دو کلمه سخن بحضورشان تکرار
نمی شد از ین رهگذر چندین امور سلطنتی تاخیر افتاد و بسیاری کارهای پادشاهی معطل ماند
وقاعده دربار داری وعرض و داد فقرا وسپاه برهم خورد وقطعا بحضور مبارك عرضداشت
نمی شد و بقرار سابق بتخت عدالت نمی نشیت و هرگاه ساعتی دربار می کردند ومردم فقرا
راجم بعرضداشت میشدند آنهم از یکساعت بیش نبود وفورا مزاجشان تغییر مییافت و بعضی
اشخاص را که بمدنظر اقدس نمك حرام ظاهر میشد فحش میداد واز حضور میراند لا کن حق
بجانب سر کارداغ دیده بود چنان چه بیکجا برقرار نبودند وسیماب وار تپیدن میگرفتند
و بیماری روز را بگردش میگذراندند که لیه کم دماغی سر کار اقدس اشرف همایون
(١٥٣)
درباره بزرگان وافسران كابل بود كه سالها از دولت خدا داد صاحب نام ونشان شده
از بزرگی مشهور آفاق شده بودند لاکن در مقدمه جای یکی بر کاب بادار خود جان
ندادند و در پهلوی سردار محمد علیخان بقتل نرسیدند و همه زنده وحیات از مقدمه بر گشته
یومیه بحضور می آمدند باداغ سردار محمد علیخان را تازه میکردند بخصوص که
از افسران قندهار بخاطر سرکار می آمد که همه بمردانگی برکاب با دار خود جان داده بودند
دود از نهاد سرکار برآمده بدرجه بیهوشی تاری میشدند و بغضب می آمدند و بنیاد سخن میکردند
ولمحه به لمحه از خدمتگاران سردار محمد امین خان وقال شان بیاد می آوردند و بمجلس بنیاد
کرده میگفتند که ای مردم انصاف بدهید و از سخن حق نگندرید که از خدمتگاران سردار
محمد امین خان یکی باقی نماند و جان خود را فدای بادار خود کردند
واز خدمتگاران فرزند من یکی به قتار نرسید ظاهرا ست که در روز مقدمه از حضور با دار خود
کناره بودند و دوری جستند دیگر سردار محمد علیخان درباره اوشان
مرحمت و نوازش نکرده بودند که اقلا یکنفر بر کاب شان جان ندادند وسر کار جگر سوخته
فرزند رشید خود را یکه و تنها کشته دید جمله خدمتگاران سردار محمد علی خان سزاوار
قتل است یا خیر؟؟ اهل مجلس از بیان سرکار بصفه سکوت ورزیدند مختصر کلام تحریر کننده
تواریخ هذا هرگاه خواسته باشم که ازین گونه رویداد در قید تحریر درآورم موجب
تطویل کلام است بلکه چندین گزراشهای دیگر در ضمن آن پیدا میشود که دفترها
گنجایش نمی دارد و از مقصد دور افتاده میشود اکنون حبیب الامر بندگان اقدس هر روز
یکفوج بحضور انور بندگان سرکار خداجوی رعیت پرور آمده سلامی میگرفتند ويت يك
منظور نظر کیمیا اثر میشدند وسر کار قوی شوکت از در مهر ومحبت سخن میزدند و نوازش
میکردند ومرحمت میفرمودند که ای فرزندان سرکار همگی شمایان بمثل سردار محمد علیخان
فرزند سرکار میباشید و برکاب پادشاه خودجان فدا کردید و در مردی و مردانگی وغیرت
و دلاوری سرموئی بخدمت بادار خود تقصیری نکردید تا زمانیکه فتح حاصل کردید
هر نقصانی که باشد بافسران نامرد وبی مرحمت است که سال ها بدولت خداداد عیش کردند
عاقبت بخدمت بادار خود نامردی کردند و به نمک خوارگی نمک حرامی کردند ازین رهگذر است
که سر کار اشرف کدورت میکند وفحش میدهد شما مردم سپاه خرسند باشید که بندگان اقدس
از شما بمرتبه فرزندی خرسند است بهر حال هر روز بهمین منوال یکفوج از حضور میگذشت
لاکن بندگان اشرف یومیه افسران را کدورت میکرد و بد میگفت بعضی روز یکساعت
بیشتر طاقت نمی کردند و مرخص میفرمودند و یکبار مزاج اقدس تغییر می یافت واحوال اشرف
دیگرگون میشد و بربان مبارك میفرمودند فلان حاضر غیر فلان حاضر احمد حاضر محمود حاضر
جمله کرج بند سبیل دراز بروت چنگک حاضر محمد علی پسر امیر شیر علیخان چرا غایب
اما به مجردی که این سخن بزیان سرکار جاری میشد رورا بطرف جرنیل شیخ میر خان و دیگر
افسران میکرد و میفرمود جناب شما جرنیل کل وصاحب اختیار فوج حاضر و افسران شما
جمله حاضر محمد علی چرا غایب ای نمک حرامان از افسران قندهار باید عبرت گرفت و خود را
به تیغ باید کشت هرگاه غیرت باشد ازین زندگی مرگ بشما افضل است ثانی فحش میداد
(150)
و بدمیگفت و توبیخ میکرد وازحضور میراند چنانچه مدت یکماه بر این منوال گذارش یافت خصوص جرنیل شیخ میرخان را هر روزه طعنه بجرنیل اسحق افسر بزرگ قندهار را میداد و میفرمودند که ای جرنیل نامرد بی ناموس جرنیل اسحق دوساعت از بادار خود پیشتر خود را به قتل داد و مرگ بادار خود را ندید و جناب شما بدست خود بادار خود را به قتل دادید وزنده میگردید از شما سوال دارم مرگ به بشما افضل است یا زندگی بنامردی باری سخن بطول انجام یافت عاقبت از کم دماغی سر کار و تغییر نیافتن مزاج اقدس بسیاری امور پادشاهی از فوجی وملکی معطل ماند فغان از مردم سرشته دار برخواست با وجود یکه مستوفی عبدالرزاق خان که شرح احوال او را سابق تحریر نموده بودم و مرد کهن سال خدمتگار قدیمی از زمان امیر کبیر بود و پیوسته بحضور سر کار حاضر ومتوجه حضور انور و کارهای سلطنتی قندهار بودند و همیشه بندگان اقدس را متوجه و خیرخواه دولتی و ملتی چنانچه در وقت کورت وغضب سر کار نصیحت گر و نصیحت گوی بی باکانه زیرا که وصیت امیر کبیر در باره مستوفی مذکور شده بود که از سخن مذکور تجاوز ندارد بناء بران بسیاری اوقات که بندگان اشرف غضب میکرد مستوفی خود را شريك سخن کرده فکر سر کار را بطرف دیگر راجع میکرد و در خلوت نصیحت میداد وسرزنش مینمود و خدمات دربار وامور سلطنتی را بدون اجازه پادشاه باختیار خود پیشرفت میداد چنانچه امور قندهار که پراگنده احوال شده بود باتفاق سردار محمد اسمعیل خان حاکم قندهار سر شته میکردند و دادرسی فقراء و سرشته داری نظام را بخوبی و درستی انجام میدادند و از بسیاری کارها و امور قندهار که سردار محمد اسمعیل خان رسیده نمیتوانست خصوص که در پای لشکر کابل یومیه مخارج طلب بود و فقراء قندهار ذلیل و پریشان از بسیاری لشکر کشی سابقه زمان سردار محمد امین خان بود بمصلحت دید مستوفی سردار محمد اسمعیل خان بدون امر وفرمان سر کار سردار محمد ابراهیم خان که برادر سردار محمد علیخان بودند حاکم شهر قندهار مقرر کردند که تاچندی متوجه عرض و داد فقراء قندهار شود عقب بهمین منوال جمیع امور دولتی را مستوفی مذکور جمع آوری کرده انجام میداد لکن بوقت مناسب که خلوت بود و فرصت می یافت بعرض اقدس رسانند منظور میکرد اما با همه جان فشانی و زحمت شب و روز مستوفی و متوجه بودن بامورات سلطنتی باز هم چندین کارات دولتی مهمل میماند و تنزل میکرد خصوص از کم دماغی سر کار مردم زمانه رنجیده خاطر شده از حضور بندگان اقدس دوری می جستند مگر اشخاصیکه که کار دار مدت وافسر نظامی بودند از ناچاری بحضور می آمدند والا عادت حضور یاکی نداشتند خوف کلی داشتند تا اینکه مدت سه ماه از ورود سر کار در قندهار گزارش یافت وقتی از اوقات شخصی خبر آورد که سردار محمد اسمعیل خان شبها خفيه باسردار محمد شریف خان کجاشده مدتی صحبت میدارند و سخن در پرده میگویند احتمال دارد که سخن چینی وفتنه انگیزی باشد زیرا که عادت سردار محمد شریف خان از زمان لودکی سخن چینی است باری بعد از بیان شخص بندگان اقدس از شنیدن این مقوله متفکر شد و از سردار محمد اسمعیل خان کدورت گرفت و ملال خاطر شد با وجود آن اظهار فکر و در ظاهر چیزی نگفت اما در باطن بجستجوی
(١٥٥)
مطایب شد و شخص دانا و هوشیاری را که در دراست گری و شخص صاحب اعتماد بود مقرر
کرد که در خلاء وملاء متوجه احوال و حرکات وسکنات سردار محمد اسمعیل خان بوده
ملاحظه کند و در محفلی وخلوت خصوصا در حرم سرای مذکور آدم مقرر فرماید و به بیند
که چگونه رفتار دارد و چه نحو کفتار میکند و درباره سر کار چه خیال دارد تا از
همه اقرار بعمل آورده شود مفتش و کلام شخص تحقیق کننده بعد از تفحص بسیار
وتحقیق بی شمار ظاهر ساخت که همیشه با سردار محمد شریف خان ساعات صحبت
دارند و در وقت صحبت احدی نزدیک شان رفته نمیتواند وسخن را آهسته خفیه می گویند
با وجود آن چند نکته از گفتارهای شان ظاهر شد که نیت شان درباره سر کار نیت بخیر
نیست چنانچه از زبان سردار محمد اسمعیل خان شنیدم که بحضور سردار محمد شریف خان
بیان میکرد .
فرد
پدر کشتی و تخم کین کاشتی پدر کشته را کی بود آشتی
خلاصه کلام رفتار و کردار سردار محمد اسمعیل خان بحضور بندگان اقدس برخلاف
امر سر کار بود چنانچه به مه قیوم اً به تحقیق میانجامید که بوی نفاق از سردار محمد اسمعیلخان
ظاهر میشود ازین رهگذر خاطر خطیر بندگان اقدس دایم مکدر بود و در ظاهر اظهار
نمیکرد چنانچه فرموده شاعر است .
شعر
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
بهر حال بندگان اقدس باین بود که رگ وریشه سردار محمد اسمعیل خان را ظاهر
وهویدا نمیدانست و نادانسته نامبرده را سریر سلطنت قندهار نشانیده بود خوب میدانست
که سردار محمد اسمعیل خان آخ پدر است شخصیکه پدر ازوی بیزار شد البته خداوند
ورسول اکرم (ص) ازوی بیزار است چگونه خوبی و چه نحو عزت خواهد دید دایم باید
ذلیل وزبون باشد لا کن ایرادی بود که بندگان اقدس از خود دور کرده و حقیقت نیکی
خود را و روز گشتگی او را مردم ظاهر ساخت و دانسته کرد باری سر سخن باز گردیم
بعد از کردار بد سردار محمد اسمعیل خان بندگان شهریار ذوی الاقتدار سر کار
امیر شیر علیخان به مصلحت دید مستوفی عبدالرزاق خان که منزله پدری داشت رجوع بکار
دولت و نظام داری ملک نمودند اول آنکه چندی در قندهار باید توقف بدارند و سرشته
ملک داری را انجام بدهند و دیگر تدارک دارالسلطنه کابل را دیده خالی نگذارند
چنانچه سردار محمد ابراهیم خان که بامر سردار محمد اسمعیل خان وصلاح دید مستوفی
چندی حاکم شهر قندهار بودند مامور دارالسلطنه کابل شدند و ایشک آقاسی شیردل خان
که شخص کهن سال کاردیده بودند و از معتبران حضور امیر کبیر باز مانده با وجود افغان
بودن چنان ذکی وعاقل ورموز فهم ودربار دیده بودند که سزاوار تحسین داشتند خصوص
در غیرت و شجاعت و دلاوری کمی و کوتاهی باوشان نبود و دیگر سردار محمد رفیق خان
(156)
که وزیر اعظم حضور بردند و جرنیل شیخ میرجان که سرکرده کل افواج ظفر شکوه
بودند هرچند که این دوشخص را تدبیری برکاب سردار محمد ابراهیم خان به کابل فرستادند
و کابل را کلیه امنیت و آسوده پنداشتند لاکن از تقدیر آگاه نبودند که خاتمه کابل را آتش
خواهد گرفت ظاهراً آسودگی قندهار و بی فرمانی سردار محمد اسمعیل خان را ملاحظه فرمودند
که مبادا ازین دوشخص گویا نمک حرامی صادر شود و با سردار محمد اسمعیل خان خوفیه
متفق شوند بهر حال سخن بسیار است هرگاه تحریر کننده کتاب رجوع بسخن پردازی
دارد از مطلب دور می افتد باری بعد از مامور شدن این سه شخص بزرگ شانزده عراده
توپ جلوی و قاطری و هشت پلتن و سه رجمنت رساله مقرر نمودند و بعد از مکمل شدن جمیع
شان را از افسر و سپاهی بحضور انور طلب نموده نصیحت فرمودند و امر کردند که هر اموری
باشد بمشورت همدیگر انجام داده و یکی از گفته دیگری تجاوز ندارد و بخیر دولت
کوشیده گرد نفاق نگردند و اتفاق را از دست ندهند و رضامندی سرکار را خواهان باشند
بخصوص سردار محمد ابراهیم خان را امر کردند که از گفته باصواب وزراء تجاوز نفرمایند
و بمشورت شان عمل دارند تا زمانیکه بندگان اقدس از سرشته قندهار خاطر جمع شده
حرکت فرمای دارالسلطنه کابل شوند لهذا بعد از فرمان قضا جریان بندگان سرکار
سردار محمد ابراهیم خان باتفاق بزرگان دربار و وزراء و افواج ماموری بساعت نیک
از حضور فیض گنجور بندگان شهریاری دعا وفاتحه گرفته عازم دارا السلطنه کابل
گردیدند تا اینکه وارد کابل شده بسریر سلطنت نشستند اکنون از حضور سرکار سخن
گفته شود بعد از فرستادن سردار محمد ابراهیم خان با افواج بی شمار بجانب کابل جناب
سرکارامیر شیرعلیخان جرنیل داودشاه خان که اسم جنیلی داشت لا کن نایب شیخ میرخان
جرنیل بودند بحضور طلب کرده سفارش افواج را بوی امر نموده و فرمودند که جمیع نظام داری
تعلق بشما دارد باید شب و روز متوجه افواج ظفر شکوه باشید که باز خواست لشکر
از جزوی و کلی از شما میشود و دیگر افسران نظامی را امر کردند که بقرار قاعده
و قانون نظام داری بامر ونهی جرنیل مذکور عمل بدارند و از گفته حسابی جرنیل تجاوز
ندارند بعد از آن دیگر اشخاص که مامور خدمات ملکی وملتی بودند و به آنها نیز
امر کردند که متوجه امور وخدمات خود باشید که یک یک باز خواست از شما میشود و در
خدمات خود ساعی باشید و غافل نورزید بعد ازان که از امورات آنها فارغ شدند خود
بندگان اقدس بر تخت سلطنت قندهار آسوده و برقرار نشستند ومتوجه امور ملکی وملتی
شدند لاکن در باب سردار محمد اسمعیل خان که بدل ملال خاطر بودند بنا بران شب وروز
متوجه حرکات وسکنات سردار مذکور بوده و از رفتار و گفتار و کردار شان اطلاع
داشتند زیرا که معتمدان حق بین وحق گوی مامور فرموده بودند که یو میه اخبار صحیح
وسخن تحقیق بدون کم و کاست بحضور اقدس عرضداشت میکردند هنوز چندی نگذشته بود
که فلك كج رفتار شیوه دیگر بکار برد و سردار نمك زده را ببلای قوی تر گرفتار کرد
چنانچه شاعر میگوید .
(157)
شعر
بی زبان باش نه بینی که قلم تازیان یافت سرش در خطر است
مصدقات این مقال آنکه روزی سردار محمد اسمعیل خان در حرم سرای بمنزل یکنفر
عیال خود داخل شد و میخواست که استراحت نماید اتفاقاً بدیوار پشت آئینه عکس سردار
محمد امین خان پدر خود را دید و غمگین شد وفوراً بخدمتگار منزل امر کرد که عکس پدرم
را از مد نظر کناره کنید که طاقت مشاهده آن را ندارم از ان سبب که من زنده باشم و خون
پدرم را از قاتل نستانم وقاتل را به تخت سلطنت پدرم آسوده به بینم البته از عکس پدر خجالت
میکشم امیدوارم که خداوند مرا قوی سازد وقوت انتقام بدهد تا قاتل پدرم را قاتل شوم
و خون پدر از دشمن بستانم این سخن را بیان کرده و آه آتش بار از جگر بر کشید از
گردشات زمانه غدار و کج رفتاری فلك كج رفتار آگاه نبود که در پس پرده چقدر بازی های
تازه بروی کار می آورد چنانچه فرموده استاد است :
لب نگشائی اگرت نوش ها ست کز پس دیوار بسی گو شها ست
قصه کوتاه واقعه نویس خفیه همین قضیه گفتگوی سردار محمد اسمعیل خان را بحضور
رسانیده عرضداشت کردند بندگان اقدس از شنیدن این واقعه جان گداز بيك باره
غضبناك شده آتش غضب شعله زدن گرفت وطاقت تحمل باقی نماند فردای آن روز که
سردار محمد اسمعیل خان بدربار آمد وبحضور رسیده سلام کرد سر کار امیر شیر علیخان
سر دار مذکور را نزديك خود طلب کرده فرمودند که ای فرزند تا چند طاقت کنم
چشمر اخیار را شنیده ناشنیده پندارم هر قدر تحمل کردم و در نادانی و خرد سالی شما
محسوب کرده خود را تسلی دادم روز بروز حرکات شما بر خلاف راه حق افزون شده
تا اینکه بندگان اقدس را قاتل پدر خود خطاب کردید هر گاه قتل کردم دو بازوی
خود را قطع کردم سردار محمد امین خان برادر اصلی و سردار محمد علی خان فرزند
صلبی بندگان اشرف بشما چه ضرر و نقصان رسیده که اراده انتقام میدارید و سر کار را
قاتل ودشمن میشمارید از روز ورود سرکار در قندهار یومیه بشما نوازش و پدری کرده
توقع برادری و فرزندی داشتم و بجای برادر خود حکومت قندهار را بشما واگزار
شدم و بخاطر اقدس خطور میکرد که داغ برادر و داغ فرزند را شما از خاطر سرکار محو
سازید وطریقه فرزندی را بدرجه اتم برسانید که از مرگ برادر و فرزند فراموش دارم
اما ندانستم که شما قاتل سرکار میباشدو بندگان اشرف را دشمن میدانید از اول سرکار خدا
جوی از طنیت بد بشما میدانست خصوص نارضامندی پدر از شما ظاهر و نادانی و روز گشتگی
شما افضل اران اما از تنگ زمانه که عیب نگیرند از همه اعمال بد بشما گذشتم وبخود قیاس
کردم که شاید خداوند توفیق نیکی اعطا کند وبفضل خود عقل کامل نصیب گرداند لاکن
بشما برعکس آن دیدم ویومیه از شما برگشتگی بخت ظاهر شد :
بیت
هر لحظه و هر ساعت يك پیشه نو آرد شیرین تر و زیبا تر از شیوه پیشینش
(١٥٨)
پس درین صورت که شما بگفته شیطان عمل دارید و خود رای و خود پسند باشید
و همنشین شما کیا کیای دلسوز شما سردار محمد شریف خان باشد و شبها بخلوت صحبت
بدارید و پیوسته بشما راه نمائی کند و شمارا از شاهراى عقل و هوش کناره کند و بندگان
اقدس را که باشما پدرانه رفتار میکردند عاقبت دشمن شما بر آرد بهتر آنست که شما در
قندهار استقامت نکنید و از نظر سرکار کناره شوید و یکی دو یوم جریده خود را
کرده روانه دارالسلطنه کابل شوید و سردار محمد شریف خان که خیرخواه پدر شما بود
دوست جانی شما است و بشما رهبر است چنانچه شما را بمثل خود بدلت گرفتار کرده هرگاه
خواهش دارید و خودش رضاء میدهد باشما همسفر شود و رفیق راه گردد و باتفاق عازم
کابل گردد بهتر است البته امر سرکار که صادر شد تجاوز ندارد بزودی تدارك خودرا
دیده بسرعت تمام روانه کابل شوید که زیاده برین تاخیر شما در قندهار باعث خرابی
و ذلت است خلاصه ابلاغ شخص معتبری از حضور سرکار مقرر شد که ما بین یکهفته
سردار محمد اسمعیل خان را باتفاق سردار محمد شریف خان روانه کابل بدارد چنانچه
بعد از موعد یکهفته مامور دارالسلطنه کابل شده بعد از چندی وارد کابل شدند و بهرای
سردار محمد ابراهیم خان ملاقات فرمودند و با هم يك منزل و مکان لایق که سزاوار شان و بزرگی
شان داشت دادند خصوص حرمت سردار محمد شریف خان را که بزرگ و برادر سر کار والا بودند
بجای آوردند و هر وقتیکه داخل دربار میشدند سردار محمد ابراهیم خان بفرامت از مسند
سلطنت برخاسته عزت میکردند و در پهلوی خود بمسند مینشاندند و صلاح و صواب دید آن
عمل میکردند لاکن در خصوص سردار محمد شریف خان بجانب کابل رفتن مستوفی
عبدالرزاق خان صلاح نمیدانست و مصلحت نمیداد و شب و روز بحضور سرکار عرضداشت
میکرد که ای پادشاه نیت بخیر وای صاحب سلطنت رعیت پرور قبل ازین در نقر شیطان
فتنه انگیز را در کابل فرستادید و کابل را پایتخت و امنیت دانستید صحیح فرمودید
لاکن اخبارات ترکستان و بی باکی سردار فتح محمد خان را مکرر میشنوید خدا نخواسته
ممکن است که شیطانها اتفاق کرده سردار عبدالرحمن خان که در بخارا میباشد عریضه
کرده طلب دارند و شورشی برپا کنند زیرا که سرشت افغانستان از قدیم فتنه انگیزی
است خصوص که سردار محمد شریف خان کمال فتنه انگیزی را دارد هر گاه
فتنه انگیز سوم داخل آن دو شیطان لعین شود کبو یا افغانستان را بر باد
میدهند از همه افضل تر که سردار محمد اسمعیل خان تاذان بدست برگشته
همراه است چه لازم دارد که شیطان دیگری را از دست داده میفرستید که با نها متفق شده
کمر بخرابی دولت بندند خصوص که سردار محمد ابراهیم خان که مسندنشین کابل است
عقل کامل ندارد و از غیرت و مردی و شجاعت بری است ظاهر است که فریب آنها را خورده
تیشه در پای خویش زند هر گاه عرضداشت غلام فدوی را منظور نماید سردار محمد شریف
را از رفتن کابل مانع شوید و الا خرابی دولت افغانستان را آماده باشید لاکن بندگان اقدس
را که دولت گشتنگی پیش آمده بود حرف ناصح تاثیر نمیبخشید و از حرف ناصواب خود
بر نمیگشت عاقبت سخن که در جواب مستوفی پیدا کرد و جواب گفت این بود که هر گاه
(159)
سردار محمد شریف خان معطل شود و کابل نرود و در قندهار بماند یقین که بغضب سرکار گرفتار خواهد شد بعد از فرمان اقدس مستوفی عرضداشت نمود که هر گاه چنین باشد بهتر آنست که بجانب هندوستان اخراج کرده شود مقصد که در فرستادن کابل رضا نمیدهم و مصلحت نمی انم اما بخت برگشتگی و گردش فلکی ماسوای عقل است چنانچه هر قدر مستوفی سخن کرد و نصیحت داد بصدور اقدس بر عکس افتاد.
شعر
هر آتش که دست قضا بر فروخت همه فکر و تدبیر ها را بسوخت
عاقبت باتفاق سردار محمد اسمعیل خان کابل فرستاده شد لاکن مردمان بالا چرخی کابل تمثیل دارند یکی کم دو بسیار سه مردار که انشاءالله وتعالی اگر حیات باقی بود از فساداندیشی این سه نفر بعرض تقریر خواهد شد چنانچه دولت خداداد وسلطنت بزرگی را برباد دادند اکنون سرکار ذوی الاقتدار پادشاه قوی شوکت وامیر افغانستان سرکار امیر شیر علی خان را بر تخت حکمرانی در قندهار باشان وشوکت وجلال در عیش و عشرت بگذارید چند کلمه سخن از رویداد ترکستان و گزارشهای آن شنوید.
لهذا قبل ازین از گزارشهای ترکستان و محبوسی سردار کلان سردار محمدافضل خان و فراری سردار نوجوان سردار عبدالرحمن خان بجانب بخارا و برتخت حکمرانی ترکستان نشستن سردار فتح محمد خان پسر وزیر محمداکبر خان نامز و فرمان سرکار شیر علیخان تحریر شده بود حال نیز از واقعات وگزارشهای ترکستان شمه در قید تحریر درآورده میشود وامید است که سامع شوید و از رفتار زمانه غدار عبرت بگیرید باری سردار فتح محمد خان که بحکم سرکار امیرشیر علیخان بر تخت سلطنت ترکستان برقرار شدند وفرمان فرمای ولایت مذکور گردیدند وسرکار امیر شیرعلی خان از ترکستان عازم کابل شدند بعد از ان که سردار فتح محمد خان برتخت دارائی نشستند چون شهزاده بلند اقبال و پادشاه زاده نوجوان بودند خصوص که سرکار امیر شیر علیخان از فرزندان خود عزیز تر میداست بسیاری اوقات را باسیر وصفا وشکار میگذراندند و دادعیش میدادند وبساز وسرود راغب ومایل بودند ودر قید حکومت وفرمان فرمائی نبودند و بدادرسی فقرا، وسپاه کمتر میرسیدند واز جمیع امورات ملك چه سپاه ورعیت آگاه نبودند و پی تحقیق نمیگشتند و اشخاصیکه مامور خدمات ملك ونظام بودند باك از نمك خوارگی نداشتند و به نفس اماره خود گرفتار وشب را بروز می آوردند و روز را به شب میرساندند و با کی از بندەگی بادار خود نمیکردند و پنج نفر خدمتگار دیگر که مامور خدمات حضور سردار مذکور بودند وصاحب عقل و دانا ونمك حلال بودند و شب و روز عرضداشت میکردند واز خرابی ملك وسپاه وظلم وستم و جبر حاکمان ولایت وعاملان ملك وافسران نظام خبر میدادند منظور نمیشد بلکه برعکس آن عمل میکردند خصوصاً دار فیض محمد خان پسر امیر کبیر امیردوست محمد خان که در آنوقت حاکم آقچه بودند و بامر سرکار امیر شیر علیخان که سفارش نموده بودند هر قدر محبت ونوازش فرموده نصیحت میدادند ودلیل و برهان میگفتند و در خلاء وملاء سخن میکردند و سرزنش میدادند تاثیر نمی بخشید بلکه برضد آن عمل می نمودند.
(١٦٠)
(١٦١)
و بیشتر از پیشتر بکار کنان ولایت واگذار میشدند و سین سردار فیض محمدخان را با وجودیکه مرتبهٔ پدری ورتبهٔ بزرگی وعموتی داشتند منظور نمی فرمودند و به نظر حقارت میدیدند عاقبت سردار فیض محمد خان که مرتبه پدری ورتبه خود را کناره کشیدند و از وعظ و نصیحت دستبردار شدند و رخصت حاصل کرده عازم آقچه شده متوجه امور خود گردیدند و خودداری میکردند تا کار بر رسوائی انجام یافت اعنی سپاه و فقراء از سردار فتح محمد خان دلگیر و آزرده خاطر شدند و در کدورت افزودند لهذا از کدورت سپاه و فقرا و برای غمازان و فتنه جویان و سخن چینان دست آویز کلی دستداد و متوجه خرابی مذکور شدند و تدبیرها کردند و چندین نفر را که مصدر فتنه انگیزی شهره آفاق بودند بدور خود جمع آوردند و شب و روز فرصت می جستند زیرا که ظلم و تعدی حاکمان و کار کنان از حد گذشت و بیباکی و بی خبری سردار فتح محمدخان از اندازه دور شد چنانچه استاد میفرماید
قضا شخصی است پنج انگشت دارد که خواهد بر کسی محنت گذارد
دو بر چشمش نهد دو بر بنا گوش یکی بر لب نهد گوید که خاموش
باری هرچند فقراء عرض و داد کردند بجائی نرسید عاقبت بزرگان سپاه و معتبران فقراء یکجا نشسته يك خیال را بهر طرف جولان دادند تا راه نجات برای خود یابند و خود را و ناموس خود را از دست ندهد زدو رهزن که حاکمان ظالم و پادشاه بيباك و بی خبر باشد خلاص سازند بهمین اندیشه و فکر و خیال سال دیگر گزارش یافت و راه چاره مسدود بود تا اینکه استادان غماز و فتنه جویان فتنه ساز با همدیگر دمساز شده راه چاره را پیدا کردند برین منوال رای همه قرار یافت و سپاه و فقراء اتفاق کردند که سردار عبدالرحمن خان در بخارا میباشند عریضه کرده طلب کنند و پادشاه ترکستان سازند زیرا که ترکستان ملك موروثی اوست چون اتفاقشان برقرار شد اضافه بران از کدورت سردار فیض محمدخان با سردار فتح محمدخان اطلاع داشتند و واقف بودند که سردار فتح محمدخان با وی کدورت دارد و بزرگی سردار فیض محمدخان را وقعی نگذاشته تا اینکه سردار فیض محمدخان از تپته پل عازم آقچه شدند خواستند اول سردار فیض محمد خان را سپاه و فقراء با خود متفق سازند چنانچه اول عریضهٔ دادرسی در آقچه بخدمت سردار فیض محمدخان فرستادند و سردار مذکور را با خود بسته کردند بعد عریضه دیگر جمیع افسران سپاه و بزرگان فقراء باتفاق همدیگر که تمامی عریضه شان احوال بیچاره گی و عذر آمیز دو مداد رسی و غمخواری سپاه و فقراء بود در بخارا فرستاده سردار عبدالرحمن خان را به عهد و قسم و پیمان طلب کردند و قدوم فیض لزوم سردار عالی را برخود و جمیع مردم ترکستان مبارک گرفتند و در عریضه جمهوری خود التماس کرده این بیت را داخل کردند
فرد
رواق منظر چشم ما آشیانه تست کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست
(۱۶۲)
مختصر کلام چون عریضه مردم فقراء وسیاه دربغا را به نظر فیض اثر سردار دلا ور
عبدالرحمن خان رسید وازنظر گذارش یافت فوراً سرشته خودرا نموده بتوکل خداوند
عازم ترکستان شدند چندی در این راه توقف کرده منزل مینمودند سبب آنکه یو میه
بترکستان آدم میفرستادند ودرخلاء وملاء به احوال مردم ترکستان از سپاه و فقراء آگاه
میشدند تا اینکه در لب دریای آمو رسیدند ونصر من الله وفتح قریب را خوانده بخود دمیدند
و کمر بمردانگی بسته بادل قوی وغیرت ذاتی وشجاعت جبلی اراده گرفتن ترکستان را
بخود جزم کردند وازدرگاه خداوند امیدوار فتح ونصرت بود ند ا کنون تحریر کننده
این کتاب بی نظیر مینویسد وبعرض خردمندان روزگار میرساند که انصاف باید داد و بمردی
ومردانگی سردار مذکور آفرین باید گفت اول آنکه صغرسن ونوجوان و ناتجربه کار
دوم شخصی که بیکه تنها یکنفر مرد کهن سال تجربه آموخته با وی همراه نباشد که
از نشیب وفراز دنیا سخن کند سوم دست تهی که مایه اد بار است وجمیع امور دنیا وابسته
بوی است وبدون آن پیشرفت کار نیست چنانچه شاعر میگوید شعر:
بی زر منشین که کار زر دارد زر پیش همه اعتبار زر دارد و زر
گویند که اختیار از زر بهتر مشنو تو که اختیار زر دارد و زر
چهارم درمقابل دشمن قوی بمثل پادشاه افغانستان پنجه دادن وتقابل ورزيدن كمال غیرت
وشجاعت است که سردار مذکور اراده کرده است بهر حال سر مطلب باز گردیم وسخن را
مختصر تحریر داریم بعد ازان که در لب دریای آمو رسیدند بجهت بعضی اشخا ص که
خدمتگار سابقه بودند و امید واری داشتند فرمان فرستادند واز آمدن خود در لب دریا
اطلاع دادند و امر کردند و در فرمان نوشتند که خبر ورود بندگان عالی را بمردم ترکستان
اشتهار دارند و گوشزد بکنند و آوازه دراندازند چنانچه بعضی بزرگان ومعتبران و نام
آوران ترکستان که قسم کرده بودند و عهدنامه فرستاده امیدوار آمدن سردار عبدالرحمن خان
بودند خوفيه مبلغهای فراوان میفرستادند وبعضی اشخاص شان در لب دریا رفته عهد نامه
کرده واپس میآمدند بلکه عهدنامههای مردم را بجمع برده منظور میکردند و عهدوپیمان
را دوباره مو کمد بقسم میگرد انید ند اما سردار عبد الرحن خان امید وار خط سردار
فیض محمد خان بودند و کلیه تسلی بخط سردار مذکور داشتند واز زمانی که در لب دریای
آمو رسیده بودند مقرر بجهة سردار فیض محمدخان فرمان محبت آمیز و خط شفقت خیز
بقسم مو کد کرده میفرستادند وعذر بسیاری مینوشتند و التماس بسیار میکر دند خصوص
درباب سردار فتح محمدخان وقطع سلسله دوستی ورابطة يك جهتی که باید و شاید قطع
مراوده کرده با بندگان ما پیوند يك جهتی بدارند زیرا که از اخبارات شنیده دارم که
سردار فتح محمدخان با جناب شما برعکس محبت رفتارمیدارد ومرتبه بزرگی شما را وقعی
نمیگذارد خلص کلام چون خطهای سردار عبدالرحمن خان بحضور سردار فیص محمد خان
متواتر میرسید وسر اسر شفقت و محبت مینوشت و التماس یاری و مددگاری مینمود
از ان طرف که حاکم ولایت سردار فتح محمدخان بوداز در ستیزه و کینه رفتار میکرد بلکه
دشمن میپنداشت و بزرکی سردار فیض محمدخان را بجوی نمی خرید افضل از ان اخبارات
(١٦٣)
متوحش از قندهار و کابل میرسید و شکست دولت را می شنید عاقبت مصلحت را چنان دید
که با شرایط چند با سردار عبدالرحمن خان پیوند کند و بعدازان از جانب خود نامه محبت آمیز
باهمان شرایط مذکور که بخاطر داشت بجهة سردار عبدالرحمن خان فرستادند و خواهش
کردند که بدون خوف وبیم مع الغیر والعافیه عازم شهر آقچه شوید که ان شاء الله و تعالی
در آقچه ملاقات کرده بتو کل خداوند بصلاح و صوابدید همدیگر در شکست دشمن قوی
اراده کنیم و بفضل خداوند کمر بمردانگی بسته داریم و بجانب مذ کور رو انه شویم
« تا یار کرا خواهد و میلش بکه باشد » هر چند دشمن قوی است و در عالم ظاهر باعتبار
است لا کن خداوند بزرگتر وقوی تر است از درگاه خداوند امیدواریم و تکیه بر ضمائیر
الهی میداریم زیرا که یاربی کسان پروردگار است لهذا چون خط سردار فیض محمد خان
بحضور بندگان سردار عالی سردار عبدالرحمن خان رسید و سراسر از شفقت و مهر بانی
نوشته بود گویا سردار عالی حیات تازه یافت و گور فتن ترکستان را بفال
نیکو گرفت و تصمیم عزم را جزم کرد و نیت سفر کرد از دریای آمو گذشت
و نصر امن الله وفتح قریب را بزبان مبارک جاری ساخت و با دل قوی و حوصله شگرف قدم بولایت
موروثی نهاد و بدون خوف و بیم داخل آقچه شدند و با سردار فیض محمد خان ملحق گردیدند
وملاقات دوستانه محبتهای برادرانه فرمودند و بعیش نشستند و بعشرت صحبت کردند و از
مردی سخن راندند مدت سه روز بصحبت و عیش و عشرت گذراندند روز چهارم قسم کردند
وعهد نامه بستند و پیمان نمودند و باین منوال طرفین اقرار نامه نوشتند که هر گاه به فضل
خداوند پای تخت کابل بتصرف درآید و دریای تخت قائم مقام و برقرار شویم حکومت
تر کستان کما کان از سردار فیض محمد خان باشد و امرونهی و دخل و خرج ترکستان بخود
سردار مذ کور تعلق داشته باشد و هر گاه افغانستان بتصرف نیاید و ترکستان باقی بماند
با تفاق حکمرانی کرده بقرار رفتار سردار کلان که با برادران رفتار میکرد با هم همچنان
رفتار کنیم واتفاق که موجب ترقی دولت است از دست ندهیم و نفاق که مایه خرابی کل
است پیرامون آن نگردیم مختصر کلام بهمین منوال عهد نامه را بقر آن خداوند مستحکم
کردند و قرآن خداوند را مهر کردند و دست خط نمودند و با قرار خود ضامن گرفتند چون
از طرفین تسلی یافتند بمدد تهیه و تدارک لشکر کشی شده در بین یکهفته لشکرهای مکمل
و مصلح سررشته کردند و پیش خانه را بجانب بلخ و تخت پل برآوردند و تکیه بر ضمائیر
الهی کرده بهر طرف فرمان فرستادند و آوازه درانداختند و در جميع هجده نهر و اطراف
آن اشتهار دادند چنانچه در تمامی ملک و کوچه و بازار آوازه در افتاد و مردم سپاه و فقراء
خبر یافتند و بی با کانه سخن میزدند و خوف از سردار فتح محمد خان و حاکمان مذكور
نمی کردند و بر ملائمی گفتند که سردار عبدالرحمن غازی با افواج بسیار چون موج دریای
عمان بجانب تخت پل روان میباشند و به آواز بلند آمدن سردار مذکور را با همدیگر
مبارک باد میگفتند و ذوق میکردند و خورسندی مینمودند و ملازمان سردار فتح محمد خان
که در کوچه و بازار میگشتند میشنیدند و بحضور سردار فتح محمد خان عرضه داشت میداشتند
لا کن سردار فتح محمد خان از بسیاری غفلت و غرور منظور نمی کرد و باک نمیداشت تا دشمن
(١٦٤)
گلو گیر شد و کار بر جوانی انجام یافت و سررشته از دست رفت و طشت از بام افتاد و بربادی سردار فتح محمد خان بمعنی عام افتاد و دشمن داخل هجده نهر شد و به حدود نهر چهار بولک رسید خدمتگاران سردار فتح محمد خان که سابق تا حال از طریقه نمک خوارگی ناچار بودند و بحضور سردار فتح محمد خان آمده بدون خوف و بیم عرضه داشت مینمودند و عرض میکردند که ای شاهزاده بلند اقبال تا کی بمگفته نمک حرامان غفلت میورزید و تا چند از ملک و سپاه بی خبر میمانید دشمن قوی شد و بدروازه رسید و گلوگیر گردید هرگاه از عهده لشکر کشی بر آمده میتوانید و خواهان جنگ هستید لشکر را از خود میدانید زودتر تدارک کنید که فرصت غنیمت است و در تاخیر آفت هاست و هرگاه معالجه نمیتوانید هنوز هم وقت است و کمتر فرصت باقی است زودتر عازم تاشقرغان شوید و تفته یل را بدشمن واگذارید که مبادا دستگیر شوید و ما خدمتگاران کم طالع و بخت برگشته بحضور سرکار امیر شیر علیخان به قتل نرسیم علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد که خاتمه حسرت کردن سود نمیبخشد لاکن انارگتان و انارگذاران حضور سردار فتح محمد خان که بزبان بازی و سخن پردازی سردار مذکور را فریب میدادند و به نفس اماره خود گرفتار بودند و پاس نمک خوارگی بخاطر نداشتند حال که قضیه را برعکس دیدند و دولت بیدار خود را برباد یافتند بحیرت ماندند و راه چاره را مسدود دیدند هنوز هم از سخن آوری و منافقی دست نکشیده بشجاعت سخن می آوردند خلاصه کلام بعد از عرضه داشت پنج نفر خدمتگار صادق که بدون کیدوریا بحضور سردار کم اقبال عرضه داشت کردند بعد ازان از خواب گران بیدار شده به تهیه و تدارک لشکر کشی شدند هر چند بقول مردم کوچه و بازار گویا جوپای کوتل میگویند که سود نمیبخشد چنانچه سردار فتح محمد خان شش ماهه تنخواه بلشکر میداد و محبت میکرد و وعده های کلی بزبان میراند لاکن از لشکریان نتیجه برعکس میدیدند شش ماهه تنخواه را میگرفتند و بحضور سردار عبدالرحمن خان بسلام میرفتند و انعام میگرفتند و احسان میدیدند و عهد و پیمان کرده کمر بخدمتش میبستند و با امر سردار دلاور بمقدمۀ سردار فتح محمد خان می آمدند تا آنکه خاتمه غفلت سردار فتح محمد خان را بدون جنگ و جدل فراری ساخت اکنون محرر کتاب بعرض خردمندان سخن رس میرساند که سردار فتح محمد خان شهزاده عالی مقدار و پادشاه زادۀ بلند اقبال و دلخواه پادشاه ذوی الاقتدار بود از کمال جاه و بزرگی و بلند پروازی که در طینت داشت اصلاً بحکومت سر فرو نمی آورد و هم چنین ترکستان بزرگ را بجوی نمیپنداشت تا به امورات ملکی و سپاه چه رسد چنانچه خدمتی که بخدمتگاران خود فرموده بودند هرگاه خدمتگار ملک و سپاه جبله را برباد میدادند بازخواست نمیکردند و سخن دیگری را هم درباره خدمتگاران خود قبول نمینمودند از ین رفتار شهزادگی بود که ترکستان برباد رفت و ازین بی خبری و کم دماغی بود که سخن ناصح تاثیر نمیکرد تا هم چنین ولایت بزرگی بی جنگ و جدل برباد شد و از دست رفت و موجب خجالت و باعث کم خدمتی بحضور پادشاه شد لاکن این حرکات سردار مسلمه کور شیوۀ بزرگی نه رفتار شهزادگی و نه طریقه سریر آرائی را میماند زیرا که هر نوع پادشاه یا شهنشاه
(١٦٥)
اگر بودی باید و شاید که از سپاه وفقراء باخبر بودی و داد رسی میکردی و سیاست میفر مودی
تاسلسلهٔ ملك و ملت بجای ماندی تا اینکه بقول راوی شنیده دارم که در زمان حکومت
هرات پنج من تبریزی گلاباتون صرف لباس کردی و لباس را ناپوشیده بخشش فرمودی
وخدمتگاران نهت حرام دادی عجب ازین بزرگی وعجب ازین شهزادگی که خانهٔ این رفتار
يك ولايت بزرگی از سوء تدبیر بدون جنگ و جدل برباد داد و شهزاده بلند اقبال فراری
شودای تحریر کنندهٔ کتاب ازین وادی خطرناك در گذر قصه خوانی کو تاه دار واز مطلب
سخن کنید تا بفضل خداوند این کتاب ببزرگ انجام یابد .
فصل چهارم
مقدمهٔ بر بادشدن ترکستان از دست سردار فتح محمدخان وتصرف نمو دن
سردار عبدالرحمن خان تر کستان را
فرد
ساقی بیا که یار زرخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز در گرفت
بهرحال سرسخن باز کردیم لهذا چون سردار فتح محمدخان ازسوء تدبیر و بی خبری
تر کستان را برباد داد واز تخته پل فرار تاشقرغان گردید وتخته پل و بلخ را واگزار شـــد
سردار صاحب تدبیر سردار عبدالرحمن خان که درهجده نهر رسیده بودند وتدبیرات کلی
بکار میبردند در اینوقت که فرار شدن سردار فتح محمدخان بحضور بندگان عالی سردار
عبدالرحمن خان کوشزد شدومتواتر خبر رسید فوراً حر کت فرما شدند و بسر عت خودرا
در تخــــته پــــل رســــا نـــیـــد نـــد و با شــــو کـــت وشـا ن بــــر تخت سلـــــطنـــــت
مورثی با کمال اجلال نشستند واول تخت نشستن جبین عجز و نیاز بدر گـاه خالق بی نیاز
برزمین سودہ بدرگاه پرورد گــار کـارساز سجدات شکر بجای آوردند چون یکهفته
از ورود تخته پل گذارش یافت ثانی لشکر ترتیب کرده بجنگ سردار فتح محمد خان
در تاشقرغان فرستادند سردار فتح محمدخان که در تاشقرغان بعد از فراری تخته پل توقف
داشتند در اینوقت که لشکر فرستادن سردارعبدالرحمن خان را گوش زد شدند تاب مقاومت
در خودجنگ باخود ندیده وراه چاره را مسدود یافت با هزار غم واندوه از تاشقر غان فرار
وبجانب غوری راه سپار شدند و تاشقرغان نیز ضمیمه ملك مورثی شد بعد ازان که سردار
صاحب تدبیر مدعی را فراری کرده و در تخته پل آسوده برتخت حکمرانی نشست لشکريکه
آماده کرده بودند هر روز فوج فوج بحضورطلب کرده از نظر میگذراندند والفت و نوازش
برادرانه باخورد وبزر گ سپاه مینمودندوانعام واحسان رادریغ نمیفرمودند از حضورمرخص
میکردند بعدازان که ازسپاه فارغ شدند وسپاه را مایل بخوددیدند نوبت بفقراء رسید واز
هرولایت بزر گان و کار کنان وعاملان رابحضور طلب کرده باهريك ازخوردو بزرك
مهر و محبت کرده خلعت های فاخره دادند واز حضورمرخص نمودند اما سپاه وفقراء عموم
فیض لزوم بندگان عالی را بخود مبارك شمرده شب وروز دربارهٔ شان مشغول دعاء گوئی
بودند تا اینکه ازین مرحله چهار ماه گذارش یافت و آسودگی دست داد بعد ازان بتدارك
(١٦٦)
لشکر گیری و لشکر کشی شدند و لشکر در خور جنگ شرسته نمودند بعد بمصلحت دید
بزرگان دربار وارکان دولت که همه جان فشان بودند لشکرها را بجانب غوری مامور
فرمودند زیرا که سردار فتح محمد خان بامید كمك لشكر دارالسلطنه کابل در غوری
استقامت داشتند لا از از رویداد کابل حضور سردار محمد ابراهیم خان از سوء تدبیر
وبی خبری خبر نداشتند که بزرگان دربار کابل جمله در جاده نمك حرامان قدم زده اند
و قصد خرابی دولت خداداد سر کار امیر شیر علیخان را دارند و کمر بخرابی سردار محمد ابراهیم خان
بسته اند و میخواهند که پای تخت پادشاه که کابل باشد بر باد بدهند قصه کوتاه سردار
عبدالرحمن خان که مقرر پیش جنگ و لشکر کشی بودند با وجودیکه از ركاب ظفر
انتساب خود بیشتر لشکر بجانب غوری فرستاده بود غیرت دامنگیر شد سردار فیض محمدخان
که سابق حاکم آقچه بود. وبعد از آن باتفاق سردار با غیرت در تاشقرغان استقامت داشتند
در اینوقت حاکم ترکستان را مامور فرمودند و خود سردار عالی سردار عبدالرحمن خان با
دبدبه وشوکت با لشکر و کنایی از تخته پل حرکت فرموده روانه غوری شدند تا اینکه در اي بيك
بلشکر سابق که از حضور فرستاده بودند ملحق گردیده بجانب غوری طی مراحل و
منازل نمودند چون بدمنه شهر رسیدند وفرود آمدند و نزديك بمدعی شدند آوازه درافتاد
سردار فتح محمدخان که در غوری وطن کرده امیدوار لشکر کابل بودند تا همان وقت آثاری
از جانب کابل ظاهر نشد و مایوس گردیدند و در مقابل دشمن کلو گیر تقابل ورز ده
نمیتوانستند ناچار ترک غوری گفته با خدمتگاران نمك حرام بجانب کابل خنده زنان
رهسپار شدند وهمچنان ولایت بزر کثیرا مشهور آفاق بود باتوپ و توپخانه وسپاه ولشکر
بی شمار واگذار شدند .
بیت :
کسی را که تیره شود روز گار
همه آن کنند کش نیاید بکار
باری از اقبال سردار دلاور شمه تحریر داریم :
شعر :
با خدا داده گان ستیزه مکن
که خدا داده را خدا داده است
سردار عبدالرحمن خان که سرشت مذکور غیرت ودلاوری بود از زمان خورد سالی
رفتار و گفتار و کردار شان از شمشیر وجنگ وجدل ظاهر میشد در اینوقت از تفضلات الهی
ولایت ترکستان کماکان بوی تفویض شد وسریر آرای ولایت مذکور گردید وفرمان فرمای
صفحه جات ترکستان که پای تخت افراسیاب ظاهرو مشهورست بفضل خداوند بدست آمد و در غوری
بالشکرهای ماموری استقامت فرمودند لاکن متوجه كابل واطراف کابل بوده به مشورت
بزرگان حضور کمر به تسخیر دارالسلطنه کابل بسته بابزرگان ولایت کابل فرمان حجت
آمیز فرستاد از ورد خود درغوری اطلاع دهی فرمودند و ترغیب بفرمان برداری نمودند
وعهد و پیمان را موکد بقسم کرده در فرمان وعده ووعید بسیاری درج کردند واز بدرفتاری
سر کار امیر شیر علی خان بمردم خطا به فرمودند و در دل مردم از بد رفتاری سر کار
مذکور خوف وبیم انداختند وراجع بجانب خود مینمودند خصوص از سردار محمد ابراهیم خان
(١٦٧)
که در اینوقت سریر آرای کابل بدم شکایت نوشتند و در فرمان خود درج کردند که سردار محمد ابراهیم خان از امورات سلطنتی خارج است و کم جرأت و خود رای میباشد از عهدهٔ جنگ و لشکر کشی و تقابل شدن بلشکر ظفر بنده گان ما بر آمده نمیتواند واشخاصیکه خدمتگار سردار محمد ابراهیم خان میباشند و مردمان شمشیر زن صاحب تدبیر هستند جمله از حضور سردار مذکور آزرده خاطر خصوص از حضور سر کار امیر شیر علی خان ترسان و لرزان میباشند آ لا اشک افاضی شیر دل خان آنهم یقین دارم که از رفتار بد سردار محمد ابراهیم خان بدل آزرده باشد بهر حال خواهش بندگان عالی ما از شما مردم آنکه کمر بمردانگی بسته امیدوار ورود بندگان ما باشید که عنقریب بفضل خداوند بادیای لشکر عازم دارالسلطنه کابل میباشیم تا خواست خداوند چیزیکه باشد بظهور خواهد رسانید باری بعد از فرستادن فرمان باطراف کابل و آوازه ورود خود را اشتهار دادند ثانی به تهیه وتدارك لشکر کشی شده شب و روز اسباب سفر خیریت اثر کابل را مکمل ساخته در گرفتن لشکر وسرشته نمودن و آنجام کردن لحظهٔ تغافل می نمودند وبفضل خداوند گرفتن دارالسلطنه کابل را بخود مصمم کرده شب و روز خودرا بارادهٔ آن میگذراندند اتفاقاً در همین فرصت که متوجه لشکر گیری و انجام سفر بودند که سردار کلان سردار محمد اعظم خان رسید و وارد غوری شد و بلشکر گاه سردار عالی سردار عبدالرحمن خان چون قطره بدریا پیوست لاکن در این مدت مدید سردار محمد اعظم خان که از جایداد بدری کرم و زحمت فرار بودند چندی در پشاور و خاك انگلیس و برخی باطراف کابل و کوهستانات نزديك بكرم و زحمت شب را بروز می آوردند وفرصت می جستند تا اینکه خبر ورود سردار عبدالرحمن خان در ترکستان و بعد ازان در غوری رسید فوراً عازم غوری شده بحضور سردار عبدالرحمن خان وارد شدند وبدیدار همدیگر مسرور گردیده بر تخت سلطنت نشستند بعد رجوع بمشورت نمودند ورفتن کابل و با دشمن قوی مقدمه کردن را بخود جزم کردند قضارا هنوز در غوری استقامت داشتند که عریضههای مردم کابل و کوهستانات در جواب فرمان بندگان عالی متواتر رسید و همه قدوم فیض لزوم سردار عبدالرحمن خان را مبارک دانستند ثانی عزم رفتن را بجانب کابل جزم کرده بسرعت تمام انجام سفر را آماده ساختند و بیاری باری تعالی آخر ماه میزان از غوری حرکت فرما شده قطع منازل وطی مراحل نمودند تا اینکه در منزل خنجان نزول اجلال فرمودند و خیمه و خرگاه و بارگاه و سراپرده باوج ماه رساندند لهذا چون منزل خنجان پیوسته بکوهتر هندوکش و کوتل مذکور مابین ترکستان و کابل میباشد و خود منزل خنجان از آن خاك تركستان شمرده میشود بنابران استقامت کردند و شرط احتیاط بجا آوردند زیرا دولت جدید و اعتبار زمانه کمر و خزانه نایاب ومردم دغاوزمانه غدار از طلب زر آشنا و پابسته دنیا وابسته بزر
« انکس که بی زر است چون مرغ بی بال و پر است »
پس در اینصورت تدبیر نیکوبکار است چنانچه استاد می فرماید .
قطعه
بيك تدبير نيكو آن توان کرد که نتوان با سپاه بی کران کرد
بشمشیر از یکی ناده توان کشت برای لشکری را بشکنی پشت
(١٦٨)
اکنون شرط احتیاط لازم اشخاصی را که اسم دار فرمان فرستاده شده آنها بزرگ قوم
وصاحب اعتبار می باشند اما بسیاری کارهای زمانه بر عکس می افتد میشود که از لفظ خود
برگردند و مدد گاری در وقت گیر و دار نکنند امروز بندگان وشما با آن طایفه ملاقی
نشدیم و از رفتار آنها و صدق و کذب شان آگاه نیستیم خصوص از بی دولتی ما و شما آنها
اطلاع ندارند و عهد مردم زمانه برطاب میباشد از همه افضل که دشمن قوی و صاحب اعتبار است
و بندگان ما چندان اعتباری نداریم خدا نخواسته قضیه بر عکس نه افتد و کار بخرابی منجر نشود
بهتر آنست که چندی در خنجان توقف داریم و تدبیر را از دست ندهیم تا خود را از طرف
بزرگان کابل جمع سازیم ثانی بتوکل خداوند از کوتل هندوکش بگذریم و کار را
حواله بتقدیر بداریم تا رضای الهی چه باشد بهرحال بعد از مصلحت دید بزرگان حضور
مدت یکماه در خنجان توقف فرمودند و بمردم کابل و اطراف کابل از ورود خنجان اطلاع
دادند و تسلی نامه طلب کردند چنانچه بعد از فرمان ثانی عریضه های مردم کابل بتواتر بحضور
سردار صاحب تدبیر رسیده خواهش قدوم میمنت لزوم را بزود ترین اوقات نموده بودند
بعد از ان باراده خداوند و بمصلحت دید وزراء و ارکان دولت از منزل خنجان حرکت کرده
از کوتل هندوکش گذشتند و بیاری باری تعالی وارد غوربند شدند محال غوربند تا چهاریکار
که نفس کوهستان است سه منزل تفاوت دارد خلاصه کلام در غوربند رسیده بارگاه وسرا پرده
را زدند و استقامت غوربند را چندی بر خود لازم شمردند و باطراف کابل خبر دادند چنانچه
فوج فوج وبولك بولك از مردم اطراف کابل بحضور سردار عبدالرحمن خان میرسیدند
و بخلعت های فاخره سرافراز میشدند و داخل خدمت میگردیدند و بجمع آوری لشکر جدید یکه
گویا از مردم اطرافی بودند میکوشیدند و از حضور میگذرانیدند و تنخواه مخارج گویا
میگرفتند و لشکری ترتیب میکردند و بندگان عالی از کمال بزرگی شب و روز متوجه احوال
شان بودند قضا را هنوز از استقامت غوربند چندی گذارش نیافته بود که لشکر سرما
و زمستان سخت پیدا شد و خنك و صاعقه پیش آمد زیرا که ابتدای زمستان بود وخنك وبرف
عالم را فرو گرفت و به قصد قتل لشکر ترکستان که مسافر بودند کمر بست و لشکر مذکور را
مابین گرفت و حصاری کرد و چنان صاعقه و خنك دامن گیر شد و نتیجه بخشید که طاقت دم زدن
و حرکت کردن باقی نماند و از چهار جانب صاعقه ظلمانی و باد سخت لشکر ترکستان را فرو گرفت
و پراکنده ساخت و طاقت برآمدن از خیمه و خرگاه باقی نماند و سردار دلاور که صاحب تدبیر
بود در نزد صاعقه و خنك از تدبیر بازماند و متوحش گردید راه چاره را مسدود یافت و بحیرت
فرورفت و متحیر ماند اتفاقاً هنوز از غم والم خنك و صاعقه و باد سخت و زحمت های آن نجاتی
حاصل نشده بود که از جانب دیگر لشکر جوع از کمین گاه بر آمده و لشکر کشیده
و تاختن آورد و شب خون زده قیمتی پیش آمد چنانچه لشکر ترکستان آماده مرگ
شدند بلکه روزی چند از قیمتی نگذشته بود که قحطی ظاهر شد
و اسب و آدم شب ها گرسنه میماندند سبب آنکه غوربند جای لشکیرگاه نبود و این
قدر لشکر بزرگ را یکهفته مخارج داده نمیتوانست و راه ترکستان بسته شد و کوتل
هندوکش را برف زیر کرده و راه رفت و آمد بند گردید از گرسنگی بهلاکت رسیدند
(۱۶۴)
و روی نان را نمیدیدند میگز بخواب و خیال یا بنظارة قرص ماه که خود را تسلی میدادند
لاکن سردار عبدالرحمن خان که سر کرده لشکر پرور بود چنان رفتار مردانه باخورد
و بزرگ امواج میکردند که لشکریان از گرسنگی فراموش میکردند و بر رکاب سردار
ظفر اثوجان میدادند اما خود سردار عالی از بسیاری غم و اندوه و پریشانی گرسنگی افواج
خونخوار خود چنان پراکنده بود که جميع تدبیرات را فراموش نموده بود و خور و خواب
نداشت زیرا که در اطراف غوربند نام و نشان غله نبود و چون عنقا نام داشت و نشانی بدست شیر
و ایای کریز اکنون لشکر ترکستان را در تنگنای غوربند گرفتار جوع و خون و شاقفه
محبوس وار بگذارید تا امر عاقبت ظاهر شود زیرا که سخن مشهورست .
مصرع
قدر عافیت کسی داند که بمصيبتی گرفتار آید
ظاهر است که هیچ نوش بی نیش نباشد و هیچ شادی بی غم وا ندوه میسر نمیشود و هر نشیب
فرازی دارد و هر فراز نشیبی زیرا که غم و شادی در دنیا پیوسته بهمر می باشد . همسخن
بزرگان است « تاغم نخوری یغم گساری نرسی » چنانچه وقتی در جهان کشای نادری
ملاحظه نمودم که نادرشاه افشار که صدو نیم اقلیم را تصرف کرده و تاج بخش بود در اوائل
سلطنت مدت دوازده سال زمستان و تابستان گرمی و سردی ندیده شب و روز که بر بسته
پای از رکاب نمکشید تا دوازده سال دیگر سریر آرا شده و بر تخت کیانی نشست و مشهور
آفاق گردید و جهان گیر نام کشید باری سرسخن باز گردیم و از مطلب شمه بیان سازيم
اکنون سردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان را در غوربند گرسنه وتشنه گرفتار
صاعقه وحنك در تنگنای حیرت واگذاریم و از جای دیگر سخن رانیم باری چند کلمه
سخن از رویداد دارالسلطنه کابل و حکمرانی سردار محمد ابراهیم خان وسوء تدبيرات
سردار مذکور تحریر داریم قبل ازین تحریر شده بود که سردار محمد ابراهيم خان
از فندهار بامر بندگان سر کار امیر شیر علیخان بحکومت کابل سرفراز شده در تخت
کابل نشسته حکمرانی میکردند در ایامیکه سردار عبدالرحمن خان بالشكر ترکستان
در غوری رسید سردار فتح محمد خان از غوری فراری شده وارد کابل شد بدار السلطنه
کابل آواره در افتاد و غوغای بزرگی پیدا شد بلکه این غوغا از فتنه انگیزان حضور
و دربار ان پر شر و شور و فساد پیشگان نزدیک و دور که دایم بخرابی دولت خداداد
کمر بسته داشتند برپا شده بود و شب و روز سردار محمد ابراهیم خان را که از عقل بری
بود بسخن های چرب و شیرین فریب میدادند چنانچه شاعر میگوید :
فرد
هر لحظه و هر ساعت یک پیشه نو آرد شیرین تر و زیباتر از شیوه پیشینش
(١٧٠)
زیرا که این فتنه انگیزان از حضور سر گاو ترسان ولرزان بودند و حضور سردار محمد ابراهیم خان را دولت عظمی میدانستند و نفس را غنیمت میشمردند بهر حال کنایه مقصد و مدعا اینجاست که سردار محمد ابراهیم خان از عقل بری و از شجاعت بی نصیب و از طالع قطعاً بی طالع بود، بنابراین در بین دوست و دشمن فرق کرده نمیتوانستند چنانچه دو شخص شیطان قوی هیکل که یکی سردار محمد رفیق خان و یکی جرنیل شیخ میر خان در حضور داشتند و دشمنی کردن شان ظاهر و هویدا بود و خلق افغانستان میدانند که اول محبوسی سردار کلان سردار محمد افضل خان که بزرگ پسران امیر کبیر بود و اصلاً خیال خرابی سر کار امیر شیر علیخان را بخاطر نداشت و سر کار مذکور را جای نشین پدر میدانستند به تدبیر خرابی سردار مذکور سردار محمد رفیق خان کوشید تا محبوس گردانید و سر کار امیر شیر علیخان را بدنام کرد دوم قتل سردار محمد امین خان و سردار محمد علیخان که هر دو بازوی سر کار بودند به فتنه انگیزی هر دو شیطان که شیخ میرخان جرنیل و محمد رفیق خان باشد به قتل رسیدند اکنون نوبت کابل کجای تخت است رسیده باری سردار محمد ابراهیم خان از گفته اوشان که دو وزیر بزرگ است نمیتگذشتند خصوص که سردار محمد شریف خان با آن دو نفر پیوسته شد و سردار محمد اسمعیل خان ضمیمه آنها گویا چهار رکن دولت بودند بهر حال سردار محمد ابراهیم خان که این اشخاص را دولت شريك و خدمتگار صادق میدانستند با بعضی افسران دیگر بحضور طلب نموده مشورت کردند آنها که قبل ازین هر چهار نفر بخرابی دولت ساعی بودند و فرصت می جستند در اینوقت سردار محمد ابراهیم خان را بفریب بازداشته امروز و فردا گفته روزشماری میکردند ايشك آقاسی شیردل خان که مرد کهن سال و خدمتگار قدیمی بودند عرض میکردند و تدبیر نیکوشان میدادند او را فتنه انگیزان افغان کوهی می نامیدند و سخن ایشک آقاسی مذکور را وقعی نمی نهادند تا اینکه لشکر ترکستان از کوتل هندوکش گذشته وارد قوربند شد و خبر بدار السلطنه کابل رسید بعد از آن سردار شجاع سردار محمد ابراهیم خان چهار رکن دولت خود را بحضور طلب کرده مشورت خواستند آنها که انتظار همین فرصت بودند مشورت دادند که لشکری در حرو جنگ سردار عبدالرحمن خان باید فرستاده شود و دیگر لشکر بحضور بندگان عالی آماده و تیار باشد هر گاه بغنیمت بیکار شود از حضرو باید فرستاده شود لاکن در مجلس کشمکش في مابین سردار محمد رفیق خان وجرنیل شیخ میرخان قدری گفتگو پیدا شد و برضد همدیگر سخن کردند سردار هوشیار سردار محمد ابراهیم خان طرفداری بجانب جرنیل شیخ میر خان نمود ازین رهگذر سردار محمد رفیق خان کدورت گرفت و بيباك بيان کرده که هر گاه شیخ میرخان جرنیل اعتبار بلشکر دارد که جرنیل است اگر خواسته باشم فوراً ارچیب خود پادشاه چندی بر آورده میتوانم این را گفت و از جای خود برخواست و عازم خانه شد فردا ظاهر شد که سردار محمد رفیق خان شباشب از منزل فراری شده و جانب کوهستان که دوستان بسیاری داشت سفر کرده چنانچه چندی در کوهستانات گردش میکرد و مردم را به فتنه انگیزی و باغی گری تلقین مینمود تا اینکه آوازه آمدن سردار عبدالرحمن خان
(۱۷۱)
اشتهار یافت اضافه بر آن خطوط سردار مذکور باسم هر کس از بزرگان کوهستان
رسید سردار محمد رفیق خان متحیر ماند واز حضور سردار عبدالرحمن خان ترسان ولرزان
بود بفکر دور و دراز افتاد قضا را در همین فرصت لشکرهای کابل بسر کردگی جرنیل
شیخ میر خان وارد چهاریکار شد لاكن سردار محمد شریف خان که سر کرده
فساد پیشگان بود و بزرگ فتنه انگیزان بجهت سردار محمد رفیق خان خط وآدم
فرستاد و بیان کرد که در این موقع که وقت کار است تدبیر را از دست دادید
فرصتی است که باید و شاید سلطنت افغانستان بدست آید و دولت خداداد را تصرف داریم
و همان عهد و پیمان ما وشما بجای آورده شود زیرا که هر دو جانب که خود را پادشاه میدانند
ودعوای سلطنت دارند ذلیل وخوار است و با ندک فرصت بر باد داده میشوند اکنون شیخ
میرخان جرنیل را تلقین نموده ایم عذر شما را میکند بعد از ان اتفاق کنید وتدبیر را از
دست ندهید شاید زودتر انجام یابد و در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ، این بود
که سردار محمد رفیق خان بامر سردار محمد شریف خان وارد چهار یکار شد ند جرنیل
شیخ میرخان که سه یوم پیشتر در چهاریکار توقف داشتند از ورود سردار محمد ر فیق خان
شنیده در منزل شان رفته عذر گفتند و قسم کردند واتفاق نمودند بعد ازان بخدمت سردار
محمد ابراهیم خان عریضه عذر آمیز فرستادند واز حضور سردار مذکور بممانعت دید سردار
محمد شریف خان که كاه كاه صاحب و خیرخواه دولت بود خلعت های فاخره بجهت سردار
محمد رفیق خان فرستاده فرمان کرده که شما و جرنیل شیخ میرخان باتفاق همدیگر بخرابی
دولت دشمن کوشید که خوب چنک افتاد و رها نشود زودتر از میان بردارید مختصر کلام
هر دو سر کرده فتنه انگیز رجوع به تدبیر خرابی دولت دارالسلطنه کابل نموده چنان قرار
دادند و مصلحت دیدند که باید و شاید سردار محمد شریف خان در چهاریکار برسد با هم
متفق شویم و بصوابدید همدیگر سرشته کنیم چنانچه ب همین تدبیر بجهت سردار محمد ابراهیم خان
عریضه نمودند که صاحبا غلام نواز او هر چند که در کابل بحضور شهزاده بلند اقبال بعرض
رسانده نتوانستیم و موقع عرضداشت نیافتیم اما بحضور بندگان عالی ظاهر است که طبیعت
بندگان اقدس در باره غلامان مکدر است و این غلامان صمیمی که نمک خوارگی قدیمی داریم
و از زمان کودکی تا حال دست پرورده حضور سردار ذوى الاقتداریم وقصد آن داریم که
خون خود را برکاب پادشاه قوی شوکت بریزیم و جان خود را فدا سازیم لاکن وقت باريك
وتقاضای زمان بوقلمون وفتنه انگیز بغماز بسیار است امید غلامان ایند که سردار محمد شریف خان
که بزرگ و عموی شهزاده والاجاه میباشد هر چند از نظر سرکار اقدس افتاده باشد باز هم
برادر و بازوی سر کار است دولت خواه دولت خداداده است این غلامان فدوی خواهش
میداریم که از حضور مامور این خدمت شود و سرپرست غلامان و باز خواست کننده لشکر
ظفر اثر گردد البته نیکو خواهد بود وهم از باعث لشکر ظفر اثر خوشتر است وقوی دل میگردند
و هم خدمتی که از غلامان صادر شود و بظهور برسد موجب قبول حضور شهزاده بلند اقبال
خواهد شد اطاقه بران در مقابل لشکر دشمن باید هم چنین شخص بزرگی مقابل با شد
خصوص درامورات دنیوی و تدبیرات لشکری کمال دانائی دارند امید
(۱۷۲)
از درگاه خداوند داریم که عنقریب لشکر پراگندهٔ ترکستان را که بيك نان محتاج اند
واز هجوم لشکر صاعقه و خنك و سرما درون خیمه و خرگاه حصاری یاغیان شهزاده بلند اقبال بيك
حمله مردانه فرار دشت ادبار گردانیم لہذا چون سردار محمد رفیق خان و جرنیل
شیخ میر خان عریضه خودرا بحضور سردار عالی قدر فتادند و منظور حضور
شد بندگان سردار محمد ابراهیم خان که کان عقل و معدن شجاعت
بودند از جان و دل خورسند شده دربارهٔ دوسرکردهٔ مکار و دوتنك حرام بدرفتار تحسین
و آفرین گفتند زیرا که خدمتکار قدیمی ونمك حلال صمیمی میدانستند و در دربار عام به آواز
بلند از راستی و جان فشانی شان اظهار کردند باری بعد از کمال خورسندی فورا بمنزل
سردار محمد شریف خان کا کا رفته کمال عزت بجای آوردند و اجازه دادند که باید زودتر
تدارك کرده خودرا در چهاریکار بلشکر خون خوار برسانید و سرپرستی و نظام داری
لشکر ظفر اثر را بخوبی و درستی بدارید زیرا که دولت خداداد ازان شما است و کدورت
بندگان اقدس را بعین محبت بدانید سردار محمد شریف خان که مایه فساد و سر خه دار
فتنه انگیزی و تدبیر غمازی او د و این تدبیر هم بفرموده خود سردار مذکور سرشته شده بود
سکوت ورزید باری بعد از بیان سردار محمد ابراهیم که بحضور کا کا صاحب خود عرضه نمود
سردار محمد شریف خان در ابتداء خودرا بعذر تجاهل زده عذر نارفتن کرد و در ثانی
سردار صاحب عقل و شجاع را از خود خورسند کرده تدارک رفتن نمود واز ذوق رفتن بمل
این بیت را ادا میکرد:
فرد
برین مژده گر جان فشانم رواست
که این مژده آسایش جان ما ست
بعد ازان سردار محمد ابراهیم خان از خدمت کاکا برگشت ايشك اقاسی شیردل خان
که کهن سال و فدا شده دولت خداداد بود وازین گونه نشیب و فراز بسیار دیده بود بحضور
سردار محمد ابراهیم خان آمده عرضه کرد که رفتن سردار محمد شریف خان و یا دونفر
فتنه انگیز متفق شدن اصلا مصلحت نیست زیرا که این تدبیر از خود سردار محمد شریف خان
است و یومیه فی مابین ارسال و مرسول دارند و هر سه نفر که معدن فساداند بخرابی دولت
خداداد کمربسته اند بمجرد یکه سردار محمد شریف خان در چهاریکار برسد و با دونفر شیطان
سابق همراه شود البته با سردار عبدالرحمن خان قسم کرده فورا اثر تفنك ذى لمورينت
که قحط سالی نان وغله و قحط سالی چوب و هیزم و هجوم صاعقه و برف و خنك است بر آورده
بتدبیر نیکو داخل کوهستان میدارند که گویا بدون چون و چرا و خوف و بیم و جنگ و جدل
کابل را بوی تفویض میسازند و دولت خداداد را برباد میدهند از برای خدا تا چند سخن ناصح را
نمی شنوید و کار سلطنت را سهل میگیرید و دشمن خانگی را صاحب اختیار میسازید و در مقابل
دشمن میفرستید و تیشه بپای خویش میزنید احتیاط کنید و سردار محمد شریف خان
را در کابل نگاه دارید با وجود کابل بودن باز هم احتیاط او را کرده باشید
که دشمن قوی هیکل است و با دو شیطان دیگر هم عهد و هم پیمان است و این تدبیر
کابلی بود که بکار بردند واز روی تزویر بحضور شما عریضه کردند والا هیچ کس بالادست
(۱۷۴)
خود را نخواسته و نمی خواهد و مرتبۀ بزرگی خود را پست نمی کند و دیگری را بخود بزرگ
نمی سازد باز هم از برای خدا تاکی شهزادگی کرده تدبیر را از دست میدهند هرگاه
عرض غلام فدوی را قبول میدارید و سردار محمد شریف خان را از رفتن مانع میدارید
خوب والا این پیر غلام را بد نام نسازید و مرخص کنید که بحضور بندگان اقدس در
قندهار بروم و خود را ازین رسوائی نجات بخشم.
فرد
بناکام نیکوی پنجاه سال که يك كبار زشتش كنند پايمال
سردار محمد ابراهيم خان كه بچرب زبانی آنها فریب خورده بود بسخن ايشك آقاسی
اصلا التفات نكرده جواب ناصواب گفت و سخت پیش آمد بعد از آن ايشك آقاسی
شيردل خان كه شخص عاقل ومرد جهانديده وكهنسال وتجربه آموخته بود احوال کابل
را دیگرگون وقت و بخت سردار محمد ابراهيم خان را سرنگون ديد بارتحمل بغود
ندیده از بدنامی ترسید و باوجود زمستان وخنك وبرف بسیار تدارك سفر کرده و با چند
خدمتگار روانۀ قندهار شد و پسر خود ايشك آقاسی خوشدل خان را بحضور سردار
محمدابراهيم خان گذاشته دعا وفاتحه گرفته كوچا کوچ عازم قندهار گرديد و بزحمت
بسیار از بياعث برف و خنك وصایقه خود را در روز هفدهم بحضور بندگان سرکار
اميرشيرعليخان رسانيد هرچند سرکار اشرف اقدس از حركت مذكور وبدون امر واجازه
آمدن قندهار ملال خاطر شد و روزی چند كدورت آمیز گردید واز نظر انداخت لاكن
ايشك آقاسی شيردل خان جواب های باصواب عرضه داشت کرده خودرا از ایرادبری كرد
واز ملامتی باز كشيد و حقیقت کلی را صريحا از جزوی وکلی بحضور سرکار داشته کرد
يك بيك عرضه داشت نمود باری از کردارشات کابل و سوء تدبیر سردار صاحب عقل
و خرابی دارالسلطنه تحریر کرده شود سردار محمد ابراهيم خان سرشته کارا بکای خود
سردار محمد شريف خان را از كلی وجزوی نموده به صلاح وصواب سردار محمدرقیق خان
وجرنيل شيخ ميرخان در چهاریکار مقابل لشکر دشمن فرستاد تا اینکه سردار محمد شريف
خان در چهاریکار رسيده داخل لشکر گاه شد و برفیقان خود ملحق گردید و تدبيرشان
مقابل تقدير افتاد تانی هرسه ملحد نمك حرام بخرابی دولت سركار امير شير عليخان
کمر بستند ونمك خوارگی را از نظر دور ساختند و عداوت وکینه دیرینه را بمد نظر
آوردند و سه نفر غماز فتنه انگیز که خود را صاحب اختیار كلی دیدند به نمك حرامی
خدارا شكر گذار شدند زیرا كه بمراد خود رسيدند وبعداز آن در باب شكست دولت
خداداد كتابك پر وردة خاندان آن بودند تدبيرها كردند وانديشه ها نمودند تارای شان
بد ينگونه قرار گرفت و ابنداء عريضة صداقت قرينه بحضور سردار عالی
سردار عبدالرحمن خان می فرستیم و به شرایطی چند که هرگاه بما وشما عهد وقسم که ولایت
افغانستان را بوی تفويض میداریم ، چنانچه بقرآن خدا و بد(ج) دستخط و مهر
کرده برای ما و شما بفرستد که تسلی خاطر شویم بعد از آن امید داریم که خدمت
های كلی بحضور شان بداريم باری بدین قرار در کلام الله شريف د ستخط بدارند
(١٧٤)
که ابتدا تا انتها که دولت خداداد بر قرار باشد بما چهار نفر بدی نکنند و زجر و زحمت نرسانند و عزیز و محترم بدارند و سردار محمد شریف خان که سلطنت قندهار بمیراث داشت باز بطریق سابق سریر آرای قندهار شود و امر و نهی خود را بحضور بفرستد جرنیل شیخ میرخان بقرار سابق حکمران لشکر و فرمان فرمای افواج ظفر شکوه باشد و درعزت وجاه ورتبه مذکور بیافزایند وعزیزتر بدارند وصدر اعظمی دولت افغانستان را بقرار سابق به سردار محمد رفیق خان بدهند و بحضور پادشاه مقدم باشند و سردار محمد اسمعیل خان سالار وفرمان فرمای لشکر قندهار بوده از امرونهی بندگان سر کار بدر نشوند ودرباره مایان سخن احدی را قبول ندارند و ماچهار نفر نیز عهدنامه میکنیم و پیمان میداریم وبقرآن خداوند دست مانده قسم میخویم و دستخط ومهر میزنیم و بحضور بندگان عالی مینگذاریم که بصدق دل وصفای باطن خدمت میکنیم و جان فشانی مینمائیم خصوص درین وقت که بزحمت خنك و قحطی و گرسنگی گرفتارند کوشش کرده بامیدخداوند از زحمت بر آریم و دیگر دار السلطنه کابل را از دست سردار محمد ابراهیم خان بدر کرده بتصرف سردار عالی مقدار بدهیم و در خدمت و جان فشانی کمربسته تا رمقی که در بدن داریم خدمت گذاری کنیم ودشمن دولت شان را ذلیل و زبون سازیم و تا توانیم در تصرف کردن افغانستان کوشش کنیم تا زمانی که دولت افغان بدست آید و جمیع افغانستان بتصرف در آید اما بشرايط همین سه خواهش که در ابتداء تقریر نموده ام منظور کنند و عهد نامه بفرستند بامید خداوند بدون جنگ و جدل وتدبير نيكو دولت افغانستان را از تصرف امیر شیرعلیخان بر آورده در قبضه اقتدارشان در آوریم خلاصه کلام بهمین تدبیری رای شان قرار گرفت بعد ازان فی مابین خود عهد نامه را تازه کردند و بخرابی دولت امیر شیرعلیخان کمربستند و پنجاه ساله نمك خوارگی را برطرف نمودند اما از حق نمك خوارگی که سودۀ الماس است فراموش کردند.
فرد
هر كه نمك خورد و نمكدان نشناخت در مذهب رندان جهان سگ به ازوست
لهذا چون سخن از نمك خوارگی در میان آمد دوسه کلمه شرح وار تحریر میدارم تا دانسته سامعان گردد که نمک سودۀ الماس است عاقبت نتیجه میبخشد زیرا که قبل ازین سه نفر را در اصل و نصب شان و دو نفر که یکی سردار محمد رفیق خان و دیگری شیخ میرخان جرنیل باشد در اوایل کتاب نوشته ام بتکرار نمی پردازم و سردار محمد شریف خان هرچند برادر سرکار امیر شیرعلیخان است اما شمه از آن هم تحریر شده حاجت بتکرار ندارد لا ان هريك ازينها در وقتش نتيجة نمك حرامی را میبینند و در قید تحریر درآورده میشود و بعذاب الیم گرفتار می گردند چنانچه مجرر کیتاب عجب میدارم ازین شخص نمك حرام که خود را افلاطون عصر خود میدانند چگونه میشود که پنجاه ساله نمک خوارگی را بریاد دهند و یا سردار عالی سردار عبدالرحمن خان عهد نامه میکنند و خود را پیوند میدهند مگر نمی دانند که سردار عبدالرحمن خان هم پادشاه زاده میباشد وعقل کامل دارد نمی فرمایند که با نمک پرورده پنجاه ساله چه پاس نمک کردید که با دولت جدید بندگان عالی بیکنید همان بهتر که جسد پلید شما یان بمثل طوق لعنت شیطان بجانب جهنم حواله شود تا خلقی
(۱۷۵)
از رفتار بد و فتنه انگیزی شمایان در مهد امن و امان و آسایش بمانند چنانچه خاتمه کار همچنین شد و بجهنم واصل شدند و تنك سركار امیر شیر علیخان نتیجه بخشید و پنجاه ساله نوازش سرکار بظهور پیوند داد و ازین مرتبه بزرگی چه باشد که سردار محمد رفیق خان از بسیاری بزرگی هر روز از جیب خود بزبان پادشاه میساخت و شیخ میر خان بداد خدا و رسول اکرم (ص) اقرار نمی کرد و می گفت تا من ندهم ممکن نیست که نفوذ یابد خداوند بدهد سردار محمد شریف خان با وجود آنقدر خرابی های دولت که سر کار والا را بی برادر و فرزند کرد از طریقه عدالت و خدا جوئی بار دیگر با تفاق سردار محمد اسماعیل خان سرپر آرای قندهار امر کرد تا خطای دیگر از آن شان صادر گشت و از قندهار عزل شد بله فرموده استاد است .
فرد
تو چاهی میکنی در دل که خلقی را در اندازی نمی ترسی ازان روزیکه خود را در میان بینی اکنون اگر خواسته باشم که از ین رقم تحریر دارم دفترها گنجایش نمی دارد بهتر آنستکه سر مطلب باز گردیم و از لشکر ترکستان ساز سخن کشیم زیرا که در تنگنای غور بند گرفتار دو بلای عظیم میباشند ، یکی سرما و خنك و برف و یخ و باد سخت که جمله قاتل و دوم گرسنگی و فاقه که بجای باسم ما هتاب و بجای نان قرص آفتاب می لیسیدند و نفس پلید خود را تسلی میدادند و از گرسنگی بنان جوین محتاج لاکن عقابوار در پس پردۀ کوه قاف قیام داشت و نشان نداشت لازم که کوشش کنیم و قلم دوزبان را راجع به تحریر داریم شاید بفضل خدا و امد زود تر از قید گرسنگی بفراح نامی روزی و فراوانی رزق مقدری برسد و آسوده گردند باری هنوز سردار محمد شریف خان و رفقایش گرفتار فکر و اندیشه بودند و پيك خیال را بهر جانب جولان میدادند و سرشته تدبیر را نمی یافتند که چگونه باید کرد و پیوند خود را چه نحو بسته خواهم نمود غریق بحر تفکر و اندیشه بودند که ناگاه تدبیرشان مقابل تقدیر افتاد و نامه محبت آمیز از حضور سردار عبدالرحمن خان اسمی هر سه نفر رسید و عذر بسیار و شفقت های بی شمار در نامه درج نموده بودند چون نامه سردار عالی مقدار منظور هر سه نفر غماز عیار اعنی سردار محمد شریف خان وسر دار محمد رفیق خان و جرنیل شیخ میر خان بید ار دار شد از ذوق در پیرهن نمیگنجیدند و تقدیر را مطابق تدبیر خود دیدند ثانی به صلاح و صوابدید همدیگر از روی شوق و خرسندی در جواب نامۀ سردار عبدالرحمن خان عریضه نوشتند اول نامه از ورود سردار مذکور بخاك افغانستان و تصرف ترکستان و رسیدن غوربند مبارکباد عرض کردند دوم مطلبهای خود را که در بالا ذکر نموده شد در عریضه درج کردند و بحضور فیض ظهور سردار عالی مقدار فرستادند و انتظار جواب عریضه خود بودند لهذا چون عریضه سردار محمد شریف خان و رفقایش بحضور بندگان عالی سردار عبد الرحمن خان رسید و از نظر گذارش یافت از خرسندی و فرحت افسران افسرده دل و پراکنده احوال را بحضور طلب کرده نامه را خواندند و به آواز بلند فتح دارالسلطنه
(١٧٦)
کابل مبارک باد گفتند بعد ازان خود سردار لشکر کیش با غیرت بخیمه های سپاهی
رفته عريضه را خوانده مبارک بادی دادند و مردم پریشان احوال خود را تسلی فرمودند
بعدازان مجلس کنکاش فرموده بمصلحت دید افسران و بزرگان دربار و خدمتگاران
حضور فرمان محبت آمیز تحریر کرده سه فقره مطلب های شان را در فرمان درج کرده
با کلام الله شریف عهدنامه کرده بوسیله بسم الله خط مبارک نوشنه مهر کرده فوراً
برای شان فرستادند که هرگاه از روی شوق و محبت امید وارم که زحمت يك ساعت
را بخود گرفته تشریف فرمای اینصوب شوید تا بملاقات همدیگر بعد از طول عمرو ایام
بسیار واصل شده بدیدار منور آثار آن عزیز ان مسرور گردیده سخن های مخفی که بخاطر
خطور کرده و میکند بدون تامغم بمعاودت گفت و شنید بداریم زیرا که قلم و کاغذ محرم
این راز نبوده و میباشد خصوصاً بعهد نامه را بزیان اظهار داریم تا طرفین از طرفین آسوده
خاطر شوند زهی فرخنده ساعتی که بدین مقصد و مدعا واصل گردیم و بملاقات حضور همدیگر
بعد از سال های دراز مسرور و خرسند شویم خلاصه کلام چون فرمان را بصوابدید بزرگان
دربار بعهده دارو محمد شریف خان و سردار محمد رفیق خان و جرنیل شیخ میرخان فرستادند
و خود را سزاوار سلطنت دار احاطه به معرکی این سه تن دانشگزیر دیدند و امیدوار
ملاقات شان بودند و آسوده خاطر شدند بعد فردای آن روز از شوق بیقرار خطوط و عهد و پیمان
سه نفر کذاب منافق را بحضور لشکرهای گرسنه و پراکنده خودشان دادند و خواندند
و لشکر خود را تسلی دادند و میان اینها گفتند وعده را از باعث زحمت و گرسنگی و سرما
بتو از شاهانه امید وار ساختند و وعده های بسیار دادند این بود
که روز دیگر حسب الامر سردار محمد شریف خان از منزل خوریفه حرکت فرما شده
زیر کوتل و نك كه نزديك به چپه لشکر بود فرود آمدند و انتظار ملاقات سردار محمد شریف
خان و رفیقانش بودند باری در زمانی که فرمان تسلی و عهد نامه سردار عبدالرحمن خان
بحضور سردار محمد شریف خان و رفیقانش رسید و مطالعه نمودند و خرسند شدند بعد ازان
اراده رفتن کردند لاکن قبل از آن غله بسیاری از هر اشیاء و هر اجناس از خوراکه
و غیر آن تا گوسفند و گاه و بیده شباشب بخوقيه فرستادند و لشکر گرسنه را سیر کردند
و از فاقه گی برآوردند بعد ازان از دنبال غله يكنفر خدمتگار باداشار خود را پیشتر
بخرقه فرستادند و از ورود خود اطلاع دهی نمودند بعد از آن خود شان بخوقیه در ساعت
هفت بجه شب با سه خدمتگار معتمد خود از خیمه بر آمده چنانچه از لشکریان احدی
آگاه نشدند زیرا که سپاهی مردم نمك حلال بودند روانه مقصد شدند و در ساعت ده بجه شب
در لشکر گاه سردار صاحب تدبیر بلند اقبال وارد گردیدند اما سردار عبدالرحمن خان
چون از آمدن شان واقف بودند با نیه باعث بزرگی سردار محمد شریف خان که عموی
سردار عالی میشدند از لشکر گاه خود نیم فرسخ راه استقبال کردند.
(۱۷۷)
تا اینکه در بین راه با هم ملحق شدند و ملاقات دوستانه نمودند و همدیگر را تنگ در بر
گرفتند و خوش و بشی و خرسندی کردند و با ذوق تمام صحبت کنان داخل لشکر گاه شدند و در بارگاه
و سرا پرده رسیده نشستند و صحبت های متفرق از هر رهگذر بسیار نمودند تا بی طعام آوردند
و تناول نمودند بعد از طعام باز صحبت کنان سر مطلب آمدند و از عهد نامه سخن راندند
وخاتمه کلام الله شریف را حاضر کرده ما بین گذاشتند و همان عهد نامه که سابق ذکر
شده بود و در ارسال و مرسول طرفین که خطوط کرده به همدیگر فرستاده بودند قبول
نمودند و عهد نامه را یک یک بر بان آورده دست بقرآن مجید زدند و عهدهای خود را
بقسم موکد کردند تا آنکه جمیع خواهشهای طرفین که د ر عهد نامه درج بود تمام شد بعد
طرفین بقرآن مجید و فرمان تعهد دست خط و مهر کردند به و آداب تمام یکی بدیگری سپردند
بعد سردار محمد شریف خان ملاحظه کرد که صبح نزدیک و صحبت گرم وسفر خطرناک
و منزل دور همان بهتر که رخصت حاصل گردم زودتر عازم لشکر گاه شویم تا پرده کار
ندرد و بجای ماند هر گاه مشغول صحبت شویم تمامی ندارد فرصت با قیست ودارالسلطنه
نزدیک هر گاه حیات باقی باشد چندین صحبتها خواهیم کرد بعد رخصت حاصل کرده از
خیمه گاه در آمدند و تا خیلی راه صحبت کنان پیاده رفتند از آنجا سردار محمد شریف خان
ورفقائش سوار اسپ شده از حضور سردار عبدالرحمن خان دعا و فاتحه گرفتند وبجانب
لشکر گاه خود راهی شدند شفق صبح داخل لشکر گاه گردیده در بستر راحت استراحت
فرمودند بعد از راحت کردن و برخاستن رجوع بتدابیر آمدن لشکر ترکستان بجانب
کوهستان نمودند و بصدق دل کمر بخرابی دولت سر کار امیر شیر علی خان بستند و هر سه
کید که مایه این همه فساد بودند و معدن اینکار فریب و باعث خرابی و شکست دولت
خداداد کیدی بخاطر آورده بچپه سردار محمد ابراهیم خان در کابل بلفظ عریضه از
طرف خود عریضه فرستادند بدین مضمون ،
شرح عریضه سردار محمد شریف خان
ارجمند اقبال نشان تا چند روزی فکر و اندیشه کرده از روی تدبیر لشکر ظفر اثر را
یکمنزل بجانب کابل حرکت دادیم و خواستیم که لشکر ترکستان آگاه شده قیاس ضعف
بدولت خداداد فرمایند و از کوتل جنک باینطرف وارد شوند آن زمان با قبال شهزاده
بلند اقبال گویا به فیض لشکر از دردهان درآمده میشوند بعد از ان بتوفیق الهی و اقبال
شاهنشاهی بیک چپاول مردانه و شبیخون دلاورانه دمار از روزگارشان برآورده امید واریم
که با جمیع اعزه و اشراف وغورد و بزرگ و متنفس از لشکرشان باقی نگذاشته بمثل كوك
شکار شکار سازیم الله به برآن بهمین تدبیر نیکو سر کرده کل اختیار وشهزاده پیش
جنگ شان که سردار عبدالرحمن خان باشد بدست آید و عالمی آسوده خاطر شوند والسلام؛
(۱۷۸)
لهذا چون خط سردار محمد شریف خان از حضور سردار دانشمند سردار محمد ابراهیم خان
گزارش یافت سردار مذکور ببالید وتحسین وآفرین بكاكاء صاحب تدبیر خود نمود
خصوص فخر و مباهات کرده بمجلس اظهار کرد که کاکا صاحب چقدر بندگان ما را
دوست میدارد وعزت میکند که با وجود بزرگی بخط خود لفظ عریضه مینویسد بعد ازان
جميع تدبیرات سردار محمد شریف خان کاکای خودرا منظور کرده و پسند خاطر نمود
بعضی خدمتگاران حضور که قلب و فتنه انگیزی کیا كيا صاحب را دانسته بمرض حضور
رساندند بندگان عالی ملال خاطر شده منع فرمردند که در باب كاكاء صاحب دوباره
شکایت نکنید که سرزنش میشوید لا کن سردار صاحب کمال از فضل و کمال بری بود ازین
غافل که کاکا لشکر ترکستان را از تنگنای غور بند که گرفتار صد گونه بلا بودند و
مات را بر حیات راجح میدانستند بدر کرده در فراخنای روزی رساند و حیات تازه برایشان
عطا کردند بلکه دارالسلطنه کابل را تمامی بخشیدند و بندگان عالی را که بلند اقبال
میگفتند یکباره از اقبال بی اقبال کرده بد نام عالم نمودند خصوص که سردار
محمد اسمعیل خان شخص چهارم از جمله آنها محسوب میشد بمصلحت بحضور سردار
محمد ابراهیم خان در کابل گذاشته بودند و شب و روز بحضور سر دار مذکور سخن
پردازی میکرد و مرآب کرامات میبخشید و یمن های سردار محمد ابراهیم خان تعریف
و توصیف و تمجید مینمود و سردار عالی از کمال بسیار و عقل کامل یقین میکرد و خرسند میشد
و بخود فخر مینمود چنانچه از محبت بسیار سردار محمد اسمعیل خان را از خود جدا
نمیکرد لاکن سردار محمد اسمعیل خان مذکور هم چند را از سه نفر غماز فتنه انگیز که
میتوانست تعریف مینمود و خدمتهای شان را بحضور بندگان عالی مجرای میکرد اما
پنج نفر خدمت گاران دیگر که نمک خور وجان فداء ودعاگوی صمیمی بودند و بجان و دل
در خدمت میکوشیدند بحضور سردار محمد ابراهیم خان آمده عرضداشت نمودند و خوف
و رجا از فتنه انگیزان نکرده به آواز بلند بی باکانه سخن کردند که ای سردار بیخبر
وای شهزاده بی اطلاع وای پادشاه بی پروا این تدبیر سردار محمد شریف خان و رفقائش
عین تزویر است و شهزاده بلند اقبال نمیدانند لا ان بدانند که هر چهار نفر دشمن دولت
است و این تدبیر شکست لشکر ظفر اثر است بلکه خرابی دارالسلطنۀ کابل تصور کنید
و غافل نشوید که عنقریب دولت خداداد برباد خواهد شد از برای خدا سر کار والا
شهزاده را سزاوار سلطنۀ کابل دانسته فرستاده است باخبر شوید و اسم بزرگی خود را
پست نکنید و بدانید که دشمن دوست نمی شود فرستادن سردار محمد شریف خان محض غلط
بود و بدست خود دشمن را صاحب اختیار نموده فرستادید باز هم هرگاه متوجه مهمات
شوید وعنان اختیار را بدیگری نگذارید فرصت با قیست زود تر بتد بیر امور سلطانی
پردازید وعلاج دشمن را بزودی بکنید که کار از دست رفته است از غلامان و خدمتگاران
حق نمك خوار کی بود بعرض حضور رسانیده شد باقی شهزاده بلند اقبال بهتر میدانند بیت :
امور مملکت خویش خسروان دانند گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش
(۱۷۹)
و خدمتگار دیگری تقویت قول شخص اول را کرده سخنهای پسندیده عرضداشت کرد و خاتمه بیان کرد :
« حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس » :
خدمتگار سومین حرف زد و عرضداشت کرد لا کن فرموده شاعر است :
قطعه
قضا شخصی است پنج انگشت دارد که خواهد بر کسی محنت گذارد
دو بر چشمش نهد دو بر بناگوش یکی بر لب نهد گوید که خاموش
مصدقات این تقریر و اشعار در شان سردار محمد ابراهیم خان موافق می آید زیرا که اگر با وجود خود از عقل اسری بود اما خدمتگاران صاحب عقل و صاحب تدبیر بحضور شان بسیار بودند و دیگر مشورت را خدا وند امر کرده است اضافه بران معنی وزیر بحضور پادشاه مقرر کردن باعث چیست اینست که پادشاه با وزیران حضور بهر امور سلطنتی مشورت باید کرد بعد از ان حواله بتقدیر باید نمود .
فرد
هر کسی را دانش است بسیاری نکند بی مشاورت کاری
باری قصه دراز شد باید سر سخن باز گردیم و از مدعا سخن سازیم اکنون چند کلمه سخن از سردار کلان سردار محمد اعظم خان در قید قلم در آورده شود بعد ازان بروع بالشکر کشی و تدبیرات بزرگانه سردار محمد شریف خان و رفقائش بداریم : زمانیکه سردار بلند اقبال از خنجان اخیر ولایت خود بتوفیق پرور دگار حرکت فرما شده از کوتل هندوکش گذشته وارد غوربند شدند لا کن تمامی کوهستانات را می دانستند و به تنگی و فراخی مذکور واقف بودند بهمرای سردار محمد اعظم خان عموی خود مشورت کرد ند که غوربند جای تنگ و درون دره و قله کم یاب البته طاقت مخارج ندارد خصوص ملک دیگری که تعلق بکابل دارد اضافه بران چندی در آنجا استقامت باید کرد تا شاید که فضل خداوند کشایش کند و سر فرازی حاصل دارد لا کن در باب مخارج لشکر تدبیری بکار برده شود که لشکر ظفر اثر پرا گنده نشوند .
رباعی
تا نکنی جای قدم استوار پای منه در طلب هیچ کار
در همه کاری که در آئی نخست رخنه بیرون شدنش کن درست
بهر حال بعد از مشورت سردار محمد اعظم خان و بندگان عالی چنان مصلحت دیدند که سردار کلان چند روزی در خنجان توقف کرده جمع آوری غله بجهة آسودگی لشکر ظفر اثر بدارند که مبادا تنگدستی و پریشانی پیش آید و پرا گندگی دامنگیر شود زیرا که اوائل زمستان است و اعتباری ندارد و در ملک غیر توقف کردن از هر خصوص جایز نیست مختصر کلام سردار کلان در خنجان توقف کردند و بندگان عالی با لشکر جرار در غوربند رسیده منزل کردند از قضای الهی زمستان با برف و خنک و
(۱۸۰)
صاعقه و باد سخت داخل شد و لشکر سرما هجوم آورد چنانچه در بین یکهفته راه ها را
مسدود کرد ولشکر وافواج ظفر شکوه را در دره غوربند وتنگنای دره تنگ حصاری
کرد بخصوص کوتل هندو کش از برف و یخ وسرما بسته شد و راه رفت و آمد مسدود گشت
که اصلا ممکن رفتن نماند هر قدر سردار کلان تدبیر کرد وتردد نمود علاج کشادن نشد
وشب وروز برف باریدن گرفت وسرما وخنک باشمشیر های صاعقه بار ساعت بساعت شدت
کرد وبدرجه رسید که مرغ هوا وجانور زمین بهلاکت رسیدند مردم از خانه ها بدر شده
نتوانستند چنانچه شمه از لشکر غوربند و پریشانی احوال وصدمه خنک قبل ازین تحریر شده
بود ازان سبب سردار محمد اعظم خان در خنجان ماند وعلاج غله فرستادن و یا خود شان
در غوربند آمدن ممکن نبود بنابران در زمان عهد و پیمان وقسم که فی مابین سردار عالی
مقدار سردار عبد الرحمن خان وسردار محمد شریف خان انجام می یافت اسم سردار
محمد اعظم خان ذکر کرده نشد زیرا که داخل مجلس گفتگو و عهدنامه نبودند اظهار
این بزبان قلم نیاوردند ازین رهگذر شد هر چند که از زبان راوی فقره دیگر شنیدم که
ماندن سردار کلان در خنجان تدبیری بود که بعهدنامه داخل نشوند تا در وقتش ازین نمک
حرامان هر گاه خطائی تازه صادر شود قصاص باید شد از باعث همین فقره تدبیر کرده
خودرا از لشکر کناره کرده تا بعهدنامه شریک نشوند بلکه بقول راوی دیگر که در
غوربند بودند زمانی که اسباب رفت و آمد وعهد نامه فی مابین سردار عالی وسردار
محمد شریف خان پیدا شد از روی تدبیر بزحمت کلی خود را در خنجان رساندند وتوقف
خنجان را شهرت دادند الغیب عندالله بهرحال سر مطلب باز گردیم زیرا که سخن بدراز
کشید و مقصد از حضور سردار محمد ابراهیم خان بود وعذر نداشت خدمتگاران حضور
از طریقه نمک خوارگی وشکایت سردار محمد شریف خان و رفیقانش لاکن سردار
محمد ابراهیم خان اصلا بسخن ناصحان عمل نکرده حرف خدمتگاران را وقعی نگذاشت
وتقویت قول سردار محمد شریف خان را نموده سر اسر سخن کذب و خلاف اورانقش کاللحجر
دانسته امیدوار فتح بود و بخاطر میگذراند که بیکی دو یوم فتح نامه خواهد رسید مختصر
کلام چون سردار عالی سردار عبدالرحمن خان تدبیر سردار محمد شریف خان و رفیقانش
از تنگنای غوربند برآمده بفراخنای کوهستان رسیدند ولشکر گرسنه خودرا سیر آب
کردند و خودرا از پریشانی لشکر آسوده نمودند ثانی متوجه مردم کوهستان شدند
چنانچه هر روزه از مردم کوهستان فوج فوج از بزرگ و کوچک و حاکم و عامل و کدخدا
بحضور سردار عبدالرحمن خان که دولت واقبال پیشرو بود حاضر میشدند واز خوان احسان
بندگان عالی از نقد وجنس وخلعت وانعام سرافراز گردیده از نوازشهای شاهانه مسرور
وخرسند میگشتند و کمر بخدمت می بستند وبجان ودل خدمت میکردند اما از طرف لشکر
کابل سردار محمد شریف خان فتنه انگیز که ترک تنگ و ناموس کرده بخرابی دولت
برادر اصلی خود کمر بسته بود احیاناً از حضور سردار عبدالرحمن خان پشیمان بسته بود
که این قدر شورش وخرابی دولت برادر اصلی خود چه نحو نیکی خواهد دید و سزاوار
حکومت قندهار چگونه خواهد بود و یازمانی شود که همین کردار طعنه روی مذکور شود
(۱۸۱)
و پشیمانی ببار آورد آنوقت چه حاصل و چه سود بخشد باری این گونه سخنها تحریر کردن
سود نمی دارد بهتر آنکه سر مطلب باز گردیم وزودتر لشکر طرفین را آسوده سازیم واز
محبوسی و گرفتاری خنك وصاعقه برهانیم و تحریر را نیز مختصر داریم سردار محمد شریف خان
که خمیر مایه این همه شورش و فساد بود با تفاق رفقا که آنها هم مایه هزار من فتنه جوئی و فتنه
انگیزی بودند تدبیر دیگر کرده یومیه لشکر های دار السلطنه را يك يك دو، دو ده ، ده
از اردوی ظفر شکوه مرخص خانه های شان فرمودند سرما وخنك را دست آویز برای شان
میگرفتند تا اینکه کمتر از لشکریان با قیمانده واردو از لشکر خالی شد و خیمه ها بی صاحب
ماند بعدازان بحضور سردار محمد ابراهیم خان عریضه کردند .
شرح عریضه : ارجمند اقبال نشان هرچند زبان سخن کردن نداریم و از خجالت
و شرمندگی مرگ را بزندگی ترجیح میدهیم لاکن ناچار شده باهزار غم و اندوه و خجالت
عرضه داشت میداریم ارشد ارجمندا تقدیر مقابل تقدیر نا افتاد و موجب خجالت با دعا گویان شد
لشکر سر کار از اندیشه وخنك و سرما وصاعقه وبرف وبادهر شب پنج، پنج ده، ده بدون امر
و اجازه افسر خود فرار منزل و مکان خود شده و میشوند و قلیلی باقی مانده آنها هم احتمال
رفتن و فرار شدن دارند هرچند این دعا گویان و خجالت زدگان سعی و کوشش میداریم
و امیدوار نوازش و مهربانی از حضور لامع النور شاهزاده بلند اقبال میکنیم سود نمی بخشد
اکنون این خجالت افزون از خجالت سابقه شد و علاوه بیفت بر گشتگی ما ظاهر و هویدا گردید
چنانچه دعا گوی کم اقبال خواست که خدمت کنم و جان فدا سازد و خجالت دیرینه را از خود
دور سازد لاکن فرموده شاعر است .
شعر
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
با وجودیکه عنان اختیار در قبضه اقتدار پروردگار است وبنده را قدرت دم زدن و چون چرا
نیست اما در عالم ظاهر که با مردم عوام الناس کار است بدنامی کلی برای دعا گوی کم طالع حاصل شد
بهر حال چیزیکه نصیب ازلی و مقدرات ام یزلی بود بظهور پیوست .
رباعی
چون رفت بتقدیر دگرگون نشود یکذره از آنچه هست افزون نشود
هان تا جگر خویش زغم خون نکنی کز خوردن غم بجز جگر خون نشود
باری ارجمند اقبال نشان هر چند که دعا گوی ریش سفید و عموی جناب شهزاده والا جاه
میباشم لاکن در امور دنیوی ومعامله سلطنت و دولت قوی شوکت آن ارجمند بلند اقبال
فرمان فرما و ما بندگان فرمان بردار چیزی که امر و فرمان شاهزاده بلند طالع باشد اجازه
فرمایند که از عما بقرار بعمل آورده شود و برای دعاگوی سرافرازی حاصل گردد مختصر
سخن چون عریضه سردار محمد شریف خان در کابل رسید و از نظر شاهزاده صاحب قل که
خودرا افلاطون عصر در عقل و دانش میدانست گزارش یافت سخن ناصحان بظهور پیوست
بعدازان غریق دریای حیرت شد و بچهارسوی فکر و اندیشه ششدر ماند واز خجالت از
خدمتگاران دوباره مشورت خواسته نتوانست و خدمتگزاران نیز که رویداد را خراب و دولت
(۱۸۲)
قوی شوکت بندگان اقدس را برباد و سرنگون دیدند از بدنامی خود ترسیده دیگر سخن نگذراند و اب فرو بستند تا اینکه سردار محمد ابراهیم خان از فکرات بسیار دیگر علاجی نیافته ناچار امر فرمودند که در بیرون شهر کابل در باغ شاه خیمه و بارگاه و سراپرده برپا کردند و اراده نمودند که تا سه روز تهیه و تدارک لشکر حضور را سرشته نموده روز چهارم کوچا کوچ در مقابل دشمن رفته تقابل ورزند تا دشمن را اسیر و خراب نمایند چنانچه لشکریان از ملکی و جنگی همه در باغ شاه خیمه و خرگاه برپا کرده انتظار فرمان بودند و بزبان حال میگفتند مصرع: دارد دست يك اشاره از ما بسردویدن ۰۰
و خود بندگان شاهزاده والا جاه بافر فریدونی وشوکت جمشیدی وصولت بهرامی سوار اسپ کوه پیکر باد باشده در باغ شاه بسر اپرده در نگار نزول اجلال فرمودند و فرمانی برای باقیمانده لشکر پراگنده که در مقابل دشمن فرستاده بودند نوشته فرستادند بدین منوال که اطلاع داده میشود شما لشکریان را که خود بندگانی عالی با لشکر های ظفر اثر بپای فرمان شما میرسند و بندگان عالی از شما لشکریان بمی خرسند و مسرورند زیرا که با شما ایرادی نیست و همه نمك حلال و خدمتگار بلکه فرزند سرکار والا تبار میباشند و در خدمت و جان فشانی از جان خود مضایقه نکرده تا این سه سر کرده بزرگ که با شما بودند و هر يك در عالم تدبیر خود را افلاطون دهر میدانستند در این وقت از تدبیرات عاقلانه شان کار دولت و سلطنت بدینجای قرار گرفت که ظاهر میدانید و هویدا می بینید ناچار سر کرده دیگر فوراً بشما فرستادم که سرپرستی شما را بخوبی و درستی کرده انتظار ورود بندگان ما باشید و سه نفر بزرگان شما را که پاس نمك بجا نیاوردند از سرکردگی لشکر شما عزل کرده طلب حضور فرمودیم چنانچه يك فرمان بسردار محمد شریف خان و سردار محمد رفیق خان وجرنیل شیخ میرخان فرستاد امر کردند که چون فرمان و ملاحظه فرمودن بلا معطل عازم حضور شوید این بود که سرکرده جدید وارد لشکر گاه شد و فرمان رسمی سردار محمد شریف خان را دادند و خود متوجه لشکر پراگنده شدند سردار محمد شریف خان و رفیقانش بملاحظه فرمان یا ترس و بیم روانه دارالسلطنه کابل شده بحضور سردار عالی سردار محمد ابراهیم خان رسیدند و ملاقات نمودند و هدر کم طالعی و بخت برگشتگی خود را کردند و آسوده نشستند و از خوف و بیم حضور که بخاطر داشتند بر جستند و خاطر جمع شدند .
اکنون از حضور بندگان سردار عبدالرحمن خان که دولت و اقبال پیشرو
لشکر ظفر اثرشان بود چند کلمه تحریر شود .
لهذا چون اسباب خرابی بدولت کابل پیش آمد و گذارش آن گوشزد سردار عالی شد و منتظر چنین روزی بودند فرصت را غنیمت شمرده بفضل خداوند کمر به تسخیر دارالسلطنه کابل بسته تدبیر رفتن کردند خصوص که سه نفر شخص بزرگ قوی هیکل صاحب تدبیر بمثل سردار محمد شریف خان و رفیقانش را بدولت خود گرویده دیدند افضل ازان به نقص دشمن شريك یافتن قوی دل شده لشکر ترکستان را مکمل و مصلح کردند و از مردم کوهستان کابل شش هزار مرد مهر کن پخته کار تفنگچی که در شب تار چشم مور را خطا نمی کردند با
(۱۸۳)
بزرگان شان بحضور طلب کرده بنوازش شاهانه سرافراز نموده بلشکر خود ملحق ساختند
و بجانب دارالسلطنه حرکت فرما شدند لشکری را که شاه کابل در مقابل دشمن تقابل ورزیده
بودند بخود تاب مقاومت ندیده ناچار بجانب کابل مراجعت کردند و داخل باغ شاه
با لشکر کابل ملحق گردیدند لشکر ترکستان که چنین روزی را بخواب و خیال ندیده اند
تا به بیداری چه رسد بدون خوف و در قره باغ که دامن کوه نزای کابل نزول اجلال فرمودند
و خیمه و بارگاه ماوج ماه رسانیدند لکن خبر ورود لشکر ترکستان بتواتر در کابل
میرسید و دشمن خانگی اعنی سردار محمد شریف خان و رفیقانش که در تدبیر خرابی
دولت می کوشیدند بحضور سردار محمد ابراهیم خان درمخنوری داد سخن میدادند
و در خرابی دولت چقدر که گنجایش داشت و تدبیر می یافتند بعمل می آوردند زیرا که
اعتباری برایشان بدولت خداداد باقی نمانده بود و بدولت جدید که خداوند برای سردار
بلند اقبال سردار عبدالرحمن خان عطاء کرده بود باید بطریق پیشه جهودی که حرفی است
مابین عوام پیوند میکردند بهر حال سردار محمد ابراهیم خان که از عقل بری بودند با وجود
اینقدر شکست که ازین سه غماز دیده بودند باز هم سخن هر سه سخن چین را از سخن تمامی
خدمتگاران افضل دانسته به تدبیر آنها عمل میکردند چنانچه خدمتگاران صادق راجع بودند
که در مقابل دشمن رفته جنگ در اندازند زیرا که اعتبار سلطنت بانها بود این سه نفر غماز
سردار مذکور را از رفتن و جنگ کردن و مقابل شدن بالاشکر دشمن مانع میشدند و در تاخیر
می افزودند و هر شب در باغ شاه شکست انداخته پنج نفر ده نفر سپاهی را بفریب فرار خانه
و جای شان میکردند تا وقتی که کار برسوائی انجام یافت و قوه بشری در لشکر باغ شاه
باقی نماند و بی اعتباری دست داد بعد از ان سردار محمد ابراهیم خان بعد از خرابی بصره راجع
بطرف خدمتگاران دل شکسته شدند و فرمودند که سراسر خطا از من است تا حال بفریب
سه نفر غماز فتنه انگیز دولت بزرگی را برباد دادم و سخن ناصحان را نشنیدم و خود را بدنام
ابدی کردم اکنون با وجودی که اعتبار باقی نمانده و کار برسوائی رسیده هر گاه شما
پنج نفر چیزی که صلاح میدانید بعرض حضور برسانید شاید کاری از پیش برده شود زودتر
تدارک باید کرد و عاقبت شش ماهه تنخواه طلا سرخ بلشکر داده شد لاکن بقول مردم
راوی که این طریقه تنخواه جویای کوتل است چنانچه جمیع باغ شاه را طلای سرخ
سردار عالی سرخ روی نموده بود چرا چنین نشود و باغ شاه از طلا سرخ روی و سرافراز
نگردد یکنفر مرد سپاهی از یکساله تا پنج دانه بحضور آمده رقم رقم نام برده گناه احمد گاه
محمود اسم مانده طلاء میگرفت و راه خانه را پیش آمد خود کرده فراری می شد و شخصی
نبود که تفحص میکرد تا آنکه تمامی لشکر از طلاء مسرور شدند و مامور گشتند لاكن روز
طلاء میگرفتند و شب در جاده نمك حرامان قدم زده بفرمودة جرنیل شيخ ميرجان بجانب
خانه های خود میرفتند اما شاهزاده بلند اقبال ازین حادثه بی خبر و هر شب ریپوت می آوردند
که تمامی لشکرها در خیمه ها موجود و حاضرند اشخاصیکه ازین واقعه اطلاع داشتند
(١٨٤)
از بی بازخواستی و ترس محمد شریف خان بحضور شاهزاده روز گذشته اظهار نمیگردید.
تا آنکه روز چهارم بعد از تنخواه طلا. سردار عالی عزم جنگ كردند و خواستند كه در مقابل
دشمن بروند و تقابل شوند و دشمن را بضرب شمشیر پران آواره دشت غربت بدارند
اما ازین غافل که دشمنان قوی هیکل دوست نمای خانگی به انفس نفیس بندگان عالی شريك
و در پروكیل دربار و صاحب اختیار لشکر هر سمت و هر لحظه به برای دولت تدبیری بکار
میبرند چنانچه فرموده استاد است :
شعر :
هر لحظه و هر ساعت يك پيشه نو آرد
شیرین تر و زیبا تر از شیوة پیشینش
مختصر کلام سردار عالی مقدار رفتن را حزم کردند آنزمان واقف شدند که از لشکریان
جز خیمه خالی مقامی باقی نمانده بمجرد اطلاع یافتن عقل و هوش از سر بندگان عالی رفت
و بحال خود در مانده و بدریای حیرت فرو رفت و راه چاره را مسدود دید و دارالسلطنه
كابل كه پایتخت پادشاه العالیشان بود بیاد شد و بكام دشمن رفت شاهزاده صاحب تدبیر
خود رای خود پسند تدبیر دولت را در حصاری دید بعد ازان با حال تباه از باغ شاه بار گاه
و سراپردۀ زرنگار را پر کنده با هزاران مصارف طلا. باز گشته در بالاحصار کابل حصاری
شد و دروازههای بالاحصار را بروی دشمن بستند خلاصة مدعا و مختصر سخن چون سردار
محمد ابراهیم خان حصاری شد از ین قضیه روح افزا مایه نفر اخلاص کیش و جان فدا سردار
عبدالرحمن خان صاحب اقبال یعنی سردار محمد شریف خان و سردار محمد رفیق خان و جرنیل
شیخ میر خان که خرابی دولت سر کار امیر شیر علی خان را بذمۀ گرفته بود قد شوقیه
عريضه شوق مندی بحضور سردار عبدالرحمن خان فرستادند و پایتخت كابل را مبارك باد
گفتند و بمدحت و کردار خود فخر و مباهات نمودند و خدمت خود را تقریر کردند و عهده نمودن
خود را بجای آوردند و در عريضه درج نموده بودند که شاهزاده را در بالاحصار كابل حصاری
كرديم و خود را هم باتفاق شاهزاده والاجای حصاری نمودیم و بحضورشان در حصار شب را
بروز و روز را بشب می آریم و انتظار ورود بندگان عالی را داریم که بدون چون و چرا
و خوف بخاطر جمعی تمام بزودی عازم کابل شوید امید واریم که احدی سد راه بندگان
عالی نشود و خدا وند پای تخت افغانستان را بشما مبارك گرداند اضافه بر ان
از استقامت سردار محمد ابراهیم خان در بالاحصار آسوده باشید و خاطر جمع دارید که
هفتۀ بیش نیست حصار را با صاحب حصار بحضور عالی باندك روز تسلیم میداریم و عهدی که
با بندگان عالی کرده بودیم بفضل خداوند با تمام میرسانیم بعدازان عنان اختیار در قبضه
اقتدار پروردگار است و درا مورد نیوی یحضور شما : * شهر بیار
(۱۸۰)
اسپوست
امروز در قلمرو قلدست، دست تست
خواهی عمارتش کن و خواهی خراب ساز
والسلام والا کرام، باری چون عریضة دوستان صمیمی و خدمت گذاران جان فشانی
بحضور بندگان سردار صاحب اقبال سردار عبدالرحمن خان رسید از شوق بسیار که
مشتاق چنین روزی بودند فورا لشکرها را جمع زده مبارک باد گفتند وحکم حرکت دادند
و کوچا کوچ بدون خوف وبیم بقاعدة وقانون نظام طی منازل کرده داخل شهر کابل
شدند وشهر پای تخت را تصرف نمودند وبدرگاه ایزدی سجدات شکر بجای آوردند که
این چنین ولایت بزرگی را یاغیان صاحب دولت بزرگت از تصرف شان بر آورده بدون
جنگ و جدل و خون ریزی بتصرف دولت خدا داد که بنظر احدی نمی آمد و اعتباری
نداشت درآورده سزاوار سلطنت دید و بزرگ دولتی را عطا کرد باری بعد از ورود
شهر کابل باطراف بالاحصار از چهار جانب لشکر نظامی و ایله جاری از مردم کوهستان
گذاشتند وبالاحصار را چون نگین در بن گرفتند و راه رفت وآمد مردم را از بالاحصار
مسدود کردند بعد ازان حضور خود بندگان عالی وسردار باعبرت وصاحب اقبال با تفاق
سردار محمد اعظم خان عموی شان در اندرابی کابل بجای سردار عبدالغنی خان فرود
آمدند و استقامت فرمودند وبتدبیر تسخیر بالا حصار شدند لا کن آسوده خاطر بودند
وملالی بخاطر نداشتند ازان سبب که چهار نفر دوست و خدمت گذار صمیمی اعنی سردار
محمد شریف خان وسردار محمد رفیق خان، محمد اسمعیل خان و جرنیل شیخ میرخان
در حصار دشمن مسند نشینی داشتند ومیدانستند که شب و روز محرک فتنه انگیزی وخرابی
دولت بالاحصار هستند امروز و فردا شهزاده والاجاه را که از عقل بری میباشد از حصار بری
میسازند وبغيرة ولت خداداد ما طالب وراغب وشکمت دولت سرکار امیر شیر علی خان را
سرنگون میخواهند و فرصت میجویند خلاصه کلام مدت هشت روز سردار والاجاه سردار
محمد ابراهیم خان در بالاحصار حصاری بودند و از طرفین جنگ پیوسته بود وبضرب توپ
و تفنگ مقدمه میکردند و در توپ جنگی وجنگ وجدل تقصیر نکردند روز هشتم سردار
حصاری سردار محمد ابراهیم خان با ارکان دولت خود که حصاری بودند مشورت کردند
وفرمودند که تیر تدبیر از شست قضا رها گردیده و ازین رفتار وکردار بدست نمی آید واز
حصاری بودن هیچ تدبیری ومطلبی حاصل نمیشود همان بهتر که از بن حصاری بگذریم
و مردم را آسوده خاطر سازیم و غوغای بیفایده را فرو نشانیم چند متکبران صادق
و نمک خوار سر فروبرده جواب ندادند و سکوت ورزیدند و چهار نفر فتنه انگیز که مایه
فساد بودند و بخرابی دولت میکوشیدند سخن سردار محمد ابراهیم خان را تقویت کردند
و از روی فریب تسلی دادند تا آنکه چهار ساعت نجومی فی مابین خدمتگزاران صادق
و دولت خواهان کاذب گفته و شد وسخن های غلیظ فی طرفین گفتند و شنیدند عاقبت
(۱۸۶)
سخن نغمازان پیشرفت کرد و بكرسی نشست و عرضداشت خدمتگارا ران منظور بندگان
عالی شد بعد ازان جميع خدمتگاران فدائی را عذرخواست والتماس فرمود ورضا مندی
کرده مرخص خانه های شان فرمود د و خود سردار دولت با خته با دل مجروح وملال
آگین ترك سلطنت كفته بحرم سرای والده خود رفتند و آسوده نشستند و بقول شاعر
عمل نمود - جوی از مردی خود كم كن وفراغت باش .
رباعی
بختی دارم چوچشم خسرو همه خواب چشمی دارم چوبخت شیر ین همه آب
جسمی دارم چو جان مجنون همه درد جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب
مختصر کلام سخن بطول انجامید ترسم که ملال خواننده وشنونده نشود، باری چون
سردار محمد ایو ا هیم خان ترك سلطنت كفت و بكوشة منزل حجله نشین شد
بعـــد ازا ن ســردار صا حب اقــبال سـرد ار عبــدالـرحمــــن خــان
وسردار محمد اعظم باهزار شان وشوکت داخل بالاحصار شده به تخت دارالسلطنه شهر کابل
نشست وسجدات شکر بدر گاه ایزد بی همتا بادا رسانیده آسوده خاطر شد چنانچه بعد
از زحمتهاي بسیار بفضل خداوند براحت رسيد مصرع دائم نغوری به غم گساری نرسی.
فصل پنجم
بر بادشدن دارالسلطنه شهر کابل از سوء تدبیرسردارمحمدابراهیمخانوتصرف
نمودنسردارصاحباندبیرسردارعبدالرحمن خان بعقل كامل وتدبيرنيكو .
کجا بودم اکنون فتاد م کجا عنان سخن شد ز چنگم رها
بچنگ آورم بار دیگرچوهوط بفرما ن حی ا لذی لا يموت
باری سر سخن باز گردیم چون سردار بلند اقبال برتخت سلطنت نشست وحکمرانی نمود
ویومیه نقاره ها بنام دولت خدا داد بصدا در آمد ازین رهگذر که وزنی بخاطر سر دار
محمد ا برا هیم خان پیدا شد زیرا که پادشاه راده وحکمران بود یکبا ره خود را عزل
وبی اختیار دید خصوص ازصدای نقاره ها که بنام دشمن زده میشد بی طاقت شده خواست
که ازین شهر وحصار پرفتور ویر انوفا بدر شود بهمن خیال روزی از منزل بر آ مده با
دو سه خدمتگار دیگر ارادة رفتن كرد لا كن بطرزی رفتار کرد وروانه شد که سزاوار
تحریر ندارد آنرا هم تقدیر دانسته بود از تقدیرات از لی بدروازه شاه شهید بدست افتاد
وگرفتار بهره داران دروازه گردید ثانی به امر سردار عبدالرحمن خان ازقید بهره دارها
رها یافته واپس داخل حرم سرای والده خود گردید و دیگر ز حمتی نرساندند زیـرا که
طینت و کمال سردار مذ کور ظاهر بود هر چند تحریر كنندۀ كتاب این قضیه را خیا ل
تحریر کر دن نداشت زیرا که شخصی بزرگ را بسخن زشت یاد کرد ن چندان لطا فتی
نداشت لاكن ازنا خرد مندان روز گار ترسیدم که سخن گفتن مفت است و پول مصارف نمی شود.
خواهند ایراد گرفت وخواهند گفت که این قضیه مشهور را که داخل کتاب نکرده ظاهر
شد که چندین قضیه دیگر از قلم تحریر كننده باقی مانده باشد والا بشخص بزر گ با وجودیکه
(۱۸۷)
گردد ثبات قلگی عین رفتار دربارۀ مذکوره دارسانیئه باشد لازم تحریر نداشت و شخص شهزاده
را سبك یاد کردن مناسب نبود هرچند که جمیع ولایت کابل از خاص و عام ازین قضیه
آگاهند بهر حال سر مطلب بازگردیم خلاصه کلام چون سردار عالی مقدار از زحمت
لشکر کشی ورنج سفر آسوده خاطر شده بر تخت سلطنت قرار یافت و پا بتخت کابل
بتصرف در آمد بعد ازان باتفاق سردار محمد اعظم خان سردار محمد شریف خان
و سردار محمد اسمعیل خان ومحمد رفیق خان و جرنیل شیخ میر خان را بحضور طلب کرده به
نوازشات شاهانه سرافراز فرمودند و آنها نیز خدمات های بزرگانۀ خود را تکراراً در مجلس
خاص يك بيك تقریر کرده در خدمات خود فخر و مباهات میکردند و سردار عالی مقدار را
از خدمات آینده اعنی مقدمه سرکار امیر شیر علیخان تسلی میدادند وغرضداشت میکردند
که امروز و فردا سردار امیر شیر علیخان با دریای لشکر از قندهار حرکت کرده بجانب
کابل میرسد و مزاج شان را کمامله از زمان خورد سالی تال حال میدانیم زیرا که
بخدمت شان عمر گذرانده ایم از درگاه خداوند امیدواریم که بتدبیرات عاقلانه که مطابق
مزاج سرکار است لشکر بی کرانه شان را شکست فاحش داده قرار دشت ادبار بداریم
همچنان که خدمت دار السلطنه کابل باصافی انجام داده شد مقدمۀ امیر شیر علیخان را نیز
بذمه مایان امر بفرمائید که بفضل خداوند و با قبال شهزاده بلند اقبال بزود ترین اوقات
بر انجام آن بتدبیرات نیکو انجام بدهیم و با تمام برسانیم لاکن عرضداشت میداریم که
آسوده خاطر نشوید و تدارك لشکر کشی و کشورستانی در امور سلطنتی را زودتر انجام
بدهید که عنقریب آمدن سرکار امیر شیر علیخان ظاهر میشود باید در آنوقت آماده و تیار
باشید بهرحال بعد از عرضداشت آنها جناب بندگان عالی متوجه کارات دولتی وامورات
سلطنتی شدند و بهر عنوان که ممکن بود سرشته نمودند زیرا که حضور خود سردار دلاور از
آمدن سرکار امیر شیر علیخان خوف کلی بخاطر داشتند و سرکار انیس را دشمن قوی
میدانستند و پادشاه غیور صاحب شجاع که مشهور آفاق المیده میشدند یقین مینمودند که
بعد از سال نو که نوروز عام افروز است بلا تعمل با شان و شوکت و جلال عازم کابل
خواهند شد ازین باعث شب و روز خواب و آرام نداشتند و بپرداخت لشکر گیری و سرشته
لشکر کشی و آماده نمودن لشکر بجهت تقابل دشمن قوی هیکل بسرعت میکوشیدند چنانچه
باطراف کابل که مردمان مشهور و قوم دار و برزگیان نامدار بودند فرمان
فرستادند و طلب حضور فرمودند و بهر کدام بنوازشات شاهانه از
نقد و جنس انعام و اکرام و احسان نموده بخرسندی مامور خدمت کردند و در باب
مقدمه با سرکار امیر شیر علیخان با هر يك از آنها اطلاع داده ترغیب میفرمودند و از
دولت خدا داد امیدوار میساختند مختصر کلام شیوۀ داد گری و دادگستری و رفتار
بزرگانه و کردار شاهانه با سپاه و فقرا بهم میرساندند و بمعرفت جرنیل شیخ میر خان
از لشکر سرکار و امیر شیر علیخان که در کابل مانده بودند هرکس را که نمک خوار
سرکار والاتبار میدانستند از نوکری موقوف و اسباب سرکاری را از مذکور میگرفتند
و اشخاصی را که سزاوار خدمتگذاری و خدمت گذاری میدیدند و جرنیل مذکور منظور
(۱۸۸)
میکردند داخل خدمت مینمودند و نوازش میفرمودند از سابق وبهتر و خوبتر رفتار
میکردند خلاصه کلام در باب رفتار و کردار با شاه و گدا و خورد و کلان چه از سپا و فقرا
کم و کاستی نمی نمودند و خلق کابل نیز همچنان با بندگان عالی گرویده بودند که از
جان خرد مضایقه نمیکردند باری در موعد يك زمستان با وجود کم دولتی که جدید به
تخت سلطنت کابل نشسته بودند بقدر قوه و بقدر طاقت که گویا لطف خوش و نوازشات
شاهانه باشد لشکری بهم رسانده تهیه و تدارک دولت خود را آماده نمودند و امیدوار
آمدن امیر شیر علیخان از قندهار بجانب کابل بودند و یقین داشتند که در ماه حمل بآید
و شاید که سرکار والا تبار از قندهار حرکت فرما شده بسرعت خواهد آمد اما مه سر کرده
بزرگ که فتنه انگیزان مشهور و معروف بودند و یومیه بندگان عالی را تسلی میدادند
و بتدبیرات خود مغرور و بلکه حکم در مقابل تقدیر مینمودند لا کن سردار شجاعت پیشه
سردار عالی مقتدر اعنی سر دار عبدالرحمن خان هر چند در ظاهر تقویت سخن اوشان
را میکردند زیرا که صاحب مطلب بودند اما در باطن یقین میدانستند که با سرکار امیر
شیر علیخان که عمری نوازش فرموده بمرتبه بزرگی رسانده بودند عاقبت با وی چه رفتار
کردند که بیک ساله دولت خدا داد من خدمت کنند و پاس نمك بدارند و براستی قدم
زنند لا ان فرموده استاد است.
فرد
با خود کج و با ما کج و با خلق خدا کج
آخر بشنوی راست بگو تا بکجا کج
بهر حال سخن بطول انجامید و باعث تطویل کلام شد بهر حال سردار محمد اعظم خان
و سردار عالی تبار سردار عبدالرحمن خان را در تخت دارالسلطنه شهر کابل به عیش
و عشرت بگذارید . اکنون :
چند کلمه سخن از حضور سرکار امیر شیر علیخان شنوید
قطعه
آه ازین روزگار پر کینه
گر فلک را بکام خود خواهم
ورز جام نشاط باده خورم
ور قدم بر بساط سبزه نهم
لیک با این خوشم که طالع من
که ز من لحظه لحظه بر گردد
او بکام کسی دگر گردد
باده خونابه جگر گردد
سبزه در حال نیشتر گردد
نتواند ازین بتر گردد
لهذا از ایامیکه سردار عبدالرحمر خان از بخار احرکت فرما شده داخل ترکستان شدند
و ترکستان را از تصرف سردار فتح محمد خان باتفاق سردار فیض محمد خان بدر کردند
تا اکنون که بر تخت سلطنت دارائی دارالسلطنه شهر کابل رسیده فرمان فرمای کابل
شدند بتواتر اخبارات و احوالات و گزارشهای شان در قندهار بحضور بندگان سرکار
شهریار امیر شیر علیخان میرسید و یومیه سر کار ذوی الاقتدار آگاه بود و بی کم و
کاست اطلاع داشت تا وقتیکه ایشک آقاسی شیر دل خان در عین شدت سرما و خشک
(۱۸۹)
ورمستان سخت با قلیل خدمتخار خود را بتدبیر از کابل و حضور سردار محمد ابراهیم خان
نجات داده بزحمت تمام وارد قندهار شد ند و بحضور سر کار همایون مشرف گردید و خود را از بد نامی
ابدی نجات بخشیدند هر چند که سر کار امیر شیر علیخان از ورود ایشك آقاسی شیر دل خان
و بدون اجازه و فرمان آمدن مذكور از کابل خاطر خطیر شان آزرده شد فحش دادند
و بد گفتند و كدورت كردند و فر مودند که چرا بی امری كرديد و بدون فرمان بحضور
آمدید شما را بخدمت فرزندم از چه سبب مقرر كردم دانستم که سردار محمد ابراهیم خان
از عقل دور است و سزاوار حکومت نیست و اشخاص حضور همه فتنه انگیز است شما
مرد کهن سال و بزرگ میباشید جواب فتنه انگیزان را داده متوجه کارهای سردار مذکور
بوده هر گاه از طريقه سلطنت تجاوز کند سر زنش کنید و باختیار خودش نگذارید عاقبت
جان خود را غنیمت شمردید و خود را آسوده کردید اکنون این چه بی فرمانی بود که
از شما مرد کهن سال صادر شد بعد از کدورت سر کار ایشك آقا سی شیر دل خان كه
شخص پرده دار نکته رس رموز فهم جهان دیده بودند و چند سالی بحضور امیر کبیر
پرورش یافته حضور بودند و چندین خدمات را بشایستگی انجام مید ادند بعد از خفقان
سر کار بدو زانوی ادب نشسته بعرض اقدس رسانیدند فدایت شوم جمیع بزرگان دربار
و درباریان صاحب اختیار و افسران نامدار شب و روز بحضور شاهزاده بلند اقبال بخدمت
بودند و همه اوشان از بزرگ و كوچك واقف هستند که شهزاده والا جاه از عقل بری
و از هوش و فکر بیگانه و فتنه انگیز و غماز و سخن چین محرم راز و بقول خودشان
دولت شريك و غم خوار و برعکس دولت شريكان این پیر غلام بحضور شهزاده نادان
یكنفر نادان در نزد غـم شـریـك هـای فـتنه انـگیـز و شـهـزاده
سـخن رو خـصـوص سـردارمحـمد شـریـف خـان عـموی شهـزاده خـود پسند
که فرمان مذکور نقش کالـحجر و وحی آسمانی بحضور شهزاده بلند اقبال محسوب میشد
این غلام تاب و طاقت آورده میتوانست دانستم که جان فشانی و خدمتگاری غلام در نزد
فتنه انگیزان بجوی نمی ارزد و عاقبت بدون گناه بگناه عظیم گرفتار شده شصت ساله
خدت پیر غلام بر باد فنا میرود زیرا که شهزاده قطعا نادان و خود پسند و پیرو سخن
چینان و دوست فتنه انگیزان نا چار خود را از بدنامی کناره نمودم و در آخر عمر خود
را بدنام ابدی و رسوای سرمدی نخواستم وقتل حضور بند گان اقدس را افضل واشرف
بجان خـود دانسـته عازم حـضور فیض ظهور شدم و خود را از جر گه نمك حرامان و
منافقان خارج کردم هر چند بحضور شاهـزاده والا جاه نادان شمرده شدم اما به عقل کوتاه
خـیر خود را بحـضور سر کـار اقـدس دانسته مشـرف گردیدم و چندانی حضور اقدس
را به از سلطنت کابل افغانستان قیاس کردم اکنون سر کار اشرف اقدس در باره پیر غلام
مختارنـد
بیت
امروز در قلمرو دل دست دست تست
خواهی عمارتش کن و خواهی خراب ساز
(۱۹۰)
خلاصه کلام بندگان اقدس بعد از عرضداشت ایشک آقاسی شیردل خان دیگر
کدورت نکرد زیرا که بندگان سرکار شب و روز از احوالات کابل آگاه بودند و از بی
گناهی ایشک آقاسی شیردل خان مذکور میدانستند و از نصایح مغرضانه در باره
سردار محمد ابراهیم خان شب و روز میشنودند واقف بودند اما کدورت و خفقان
سرکار یومیه افزون و ترقی میکرد و غضب آلود می گشت و فورا
اراده کابل می کردند لاکن بزرگان حضور مانع میشدند وتسلی میدادند ودلایل وبرهان
می گفتند وازمقدمه های زمان ماضی و ابتدای تواریخ سخن می کردند تا اینکه بندگان
اقدس را از غیظ وغضب می نشاندند تا اینکه خبر برباد شدن کابل بحضور اشرف همایون
رسید اینکباره غضب برطبیعت سرکار مستولی شد و آتش غضب شعله زدن گرفت اما زمستان
مانع ازسفر کردن بود ناچار تحمل می فرمودند خصوص خدمت گاران صاحب تدبیر بمثل
مستوفی عبدالرزاق خان که شخص کهن سال صاحب تجربه بودند وایشان آقاسی شیردل خان
وجرنیل داؤدشاه خان ودیگر کنار کشان حضور حاضر بودند واز صبر وتحمل وشکیبائی
شب و روز سخن میکردند وبندگان اقدس را تسلی وخاطر جمعی میدادند ومطمئن خاطر
می نمودند ودلیلهای کلی وبرهانهای مدلل می گفتند وخاطر اقدس را تسلی می دادند
سر کارمتوجه سخن بزرگان در بار میشدند بمصلحت دید بزرگان حضور محمدان فرداک ودورعمل
میکردند و تحمل می نمودندرا نتظار سال نو و ماه حمل می شدند لا کن جمیع بزرگان ملکی ونظامی
را بمشورت وزراء بحضور طلب کرده اول برباد شدن کابل را به چگونگی آن و فتنه انگیزی
را بی کم و کاست بمردم اطلاع دادند بعد از آن امر به تهیه و تدارک لشکر و سرشته
وانجام سفر نمودند و فرمان گهربار جاری کردند که از زمستان وبرف وخنك و باران دو ماه
باقی مانده و فرصت دارید در موعد همین دوماه چقدر شکست وریخت لشکر و تهیه و تدارك
آن باشد از جزوی و کلی بسرعت تمام کوشیده آماده و تیار سازید که بتوکل خداوند
روزنوروز عالم افروز سه روز جشن خسروی برپا کرده شهر قندهار را از چراغان و آتش
بازی چون کوره آتش ساخته بخرسندی می گذرانیم وخلق قندهاررا از تماشای آن مسرور
ومنفور میگردانیم روزچهارم بفضل خداوند بدون چون وچرا از قندهار حرکت فرما شده
کوچا کوچ چون سیل بیگمان بجانب کابل عازم وروانه میشویم ودر مقابل دشمن که به
فتنه انگیزی غمازان خود را پادشاه قوی هیکل ساخته و امروز سلطنت کابل را تصرف
کرده وپای تخت را از سر کرده نادان و خودرای گرفته و نقاره بنام خویش می زند بلکه
نمك حرامان حضور سرکار چقدرتسلی میدهد بزودی خواهم رفت و تقابل خواهم شد
تاخواست خداوند چیزی که باشد بظهور خواهد رسید مصرع :
تا یار که را خواهد و میلش بکه باشد
مختصر کلام بعدازفرمان قضا جریان سرکار اشرف ولاتبار ونوازش های بسیار تمامی
افسران کارگزار وسرکردگان نامدار از ملکی ونظامی با خرسندی بسیار و فرحت
وخوشی بی شمار بسرشته لشکر وانجام سفرواسباب جنگ و جدل از جزوی و کلی متوجه شده
شب وروز می کوشیدند ولحظه آرام نبودند تا اینکه در موعد امروفرمان از جمیع امور
(۱۹۱)
لشکری وخدمات ماموری تعلق خودرا انجام دادند بعد از آنکه خدمات ماموری خود
فارغ شدند بحضور بندگان اقدس حاضر شده خدمات شایسته خودرا عرضه اشت نمودند
واز حضور فیض ظهور بندگان سرکار والاتبار سرافرازی حاصل کرده موجب تحسین
وآفرین شدند بعد درباره دولت خدا داد جمیع افسران و سر کردگان شاه وگدا، دعا
و فاتحه نموده فتح ونصرت را درباره سرکار از درگاه خداوند غفار خواسته و در خصوص
مقدمه جنگ وجدل وجان فشانی و سرفدا کردن و جان خودرا برکاب پادشاه ظل الله دادن
از ضمیر صافی نهاد قسم بزیان جاری کردند چه در پرده گرفتند وبندگان اقدس از انجام
یافتن امور لشکری وافواج ظفر شکوه بکلی جمع گردید بعد از حضور مهر ظهور سه ماهه
تنخواه وسه ماهه مقابل تنخواه انعام ویکدست دریشی نظامی که هر ساله دو نوبت مامور
دارند امر شد که بزودی بلشکریان داده آماده سفر خیریت اثر باشند که در پانزده هم
ماه حمل از قندهار حرکت فرمائده بجانب کابل سفر خواهم کرد لهذا تا زمانی که ماه حمل
داخل شد ونوروز عالم افروز ظاهر و جهان را از باد بهاری سرسبز و خرم گردانید ودل های
افسرده را از بوی گل وریاحین خرم ومعطر ساخت و باد نوروزی گلهای شگوفه را شگوفه
ریز کرد ودماغها را تر و تازه گردانید سرکار ظل الله و پادشاه رعیت پرور امیر بالتدبیر
در ابتدای حمل یکهفته جشن خسروی فرمودند و در باغ سردار محمد امین خان که گویا
نمونه جنت بود و دم از بهشت حورسرشت میزد و آبش از چشمه سلسبیل شمرده میشد جشن
مذکور ترتیب یافت وجمیع اسباب عیش وعشرت موجود ومهیا گردید چنانچه صبح و شام
از طعام خانه پادشاهی شاه و گدا، سیاه وفقراء دو وقته دسترخوان گسترده طعام تناول
می کردند ومانع از احدی نبود و از خان احسانش جمله خلق الله مسرور و منور شب را
بروز می آوردند و روز را به شب می رساندند وبندگان همایون بوجود میعود در تخت
دارائی نشسته از افسر و سپاهی وجمیع افواج ظفر شکوه واز خورد وبزرگ بامر
شاهنشاهی بحضور اقدس حاضر و داخل مجلس ساز و سرود ونوش ونعمت سرسبز وخرم بدون
خوف ورجا، دادخوشدلی دادند و بعیش و عشرت کوشیدند تا اینکه موعد يك هفته باتمام
رسید وداد عیش وخرمی داده شد بعد از آن امر سرکار اقدس و فرمان اشرف
سرکار ظل الله جاری شد که بطالع مسعود و ساعت نيك از شهر قندهار حرکت کرده در بیرون
دروازه کابلی لشکر گاه کرده خیمه و بارگاه وسراپرده برپا سازند و بجمیع لشکر
ظفر اثر اطلاع بدهند که توقف در منزل گاه چند روز است که اضافه از یکهفته نباشد
باید و شاید که تدارکات خودرا هريك بزودی انجام داوند وکم وکاستی باقی نماند
که روز هشتم روز حرکت است چنانچه حسب الامر جمیع لشکریان بیرون دروازه کابلی
خیمه و خرگاه برپا کرده منتظر فرمان بودند تا اینکه روز حرکت شد هرچند بارگاه
وسرا پردۀ زرنگار متفق بلشکریان بـ دروازۀ کابلی برپاشده بود لکن شهریار
کشورستان درباغ سردار محمد امین خان اقامت فرما بودند روز حرکت از باغ سردار
محمد امین خان بافر فریدونی وشوکت جمشیدی وصلابت کیکاوسی سوار اسب تازی
(۱۹۲)
نزاد کیلخون رکاب گردیده چون کوه آهن و چون سکندر رومی بادرد به بهر امی از
درون شهر قندهار گذشته تا جمیع مردم شهر از پیر و جوان از سید و عام قاضی و قضات
تجار و اهل کسبه و كوچك و بزرگ زن و مرد که میگند شفقه تواضع و تکریم کرده
دعا و فاتحه میخوانند تا اینکه وارد بارگاه و سراپرده شدند و بر تخت دا را ثی نشستند
و دعا و فاتحه کردند بعد ازان بتوکل خداوند از منزل مذکور حرکت فرما شده در منزل
قلعه اعظم فرود آمدند و منزلگاه کردند و سه روز دیگر توقف فرمودند که هر گاه
شکست و راحت باقی باشد سرشته گنند زیرا که قندهار نزد يك است بعد بفضل الهی
از منزل مذکور حرکت خواهیم کرد چنانچه بعد از موعد سه روز بیکنباره دریای لشکر
بجوش آمده با مر پادشاه قوی شوکت حرکت فرمودند و منزل بمنزل چون خرشید تابان
طی مراحل مینمودند تا اینکه روز پنجم وارد کلات شدند بعد ازان بنابر آسایش اسپ
و آدم و استراحت لشکریان پنجروز امر بتوقف فرمودند و استقامت نمودند چون موعد
مذکور با تمام رسید فرمان قضا جریان پادشاه رعیت پرور و امیر صاحب تدبیر جاری شد
حسب الامر از منزل کلات حرکت کرده با دریای لشکر و افواج بی شمار بفضل کردگار
و توکل خداوند قهار نصر امن الله وفتح قريب بزبان بیان کرده و توكلت على الله از ضمیر صافی
نهاد بزبان گهر بار جاری فرمود طی مراحل و قطع منازل سرعت تمام چون ماء جها نتاب
و چون خرشید عالم كير فرموده در منزل مقر نزول اجلال فرمودند و یکشب دیگر به مصلحت
دید وزراء وارکان دولت در منزل مقر استقامت کردند روز دیگر از منزل مقر حرکت نموده
روانه دارالسلطنه کابل شدند لکن در طبیعت سرشار ذوی الاقتدار نقصان کمابی پیدا شده
بود که همین فکر خطا و نقصانی که دست داده بود باعث خرابی دولت و شکست سلطنت
و بربادی پادشاهی شد اعنی مغرور دلاوری و شمشیر و بسیاری لشکر و اعتبار نام و نشان خود
بودند و بخاطر نر ساندند که خداوند عالم در کلام مجید و فر قان حمید بحبیب خود رسول
اکرم صلى الله عليه واله خبر داده است که كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله .
اعنی خداوند بزرگ است و میتواند که لشکر قلیل را غالب سازد بلشکر کثیر و پاد شاه
جلیل الشان را از تخت ممکن به تخته تابوت اندازد و شخص بی نام و نشان را بسلطنت
و پادشاهی رسانده مشهور آفاق گرداند چنانچه فرموده استاد است :
فرد
بزورو زرتشايد رد احکام قضا کردن
نمی زیببد کسی را در قضا چون و چرا کردن
بهر حال مختصر بهتر این بود که روزی دیگر از منزل مقر حرکت کرده چون
آفتاب جهانتاب با دریای لشکر بجانب دارالسلطنه کابل بقصد انتقام چون سیل بیگمان
روانه شده طی منازل قطع مراحل مینمودند تا اینکه در حدود قره باغ غزنی نزول
اجلال فرمودند و خیمه و خرگاه و سراپرده زرنگار بر پا کردند اکنون بندگان سرکار
ذوى الاقتدار را بالشكر خونخوار و موج بی مقدار و سپاه بی شمار و افسران جان نثار
در حدود قره باغ بر قرار با کمال شوکت ووقار وجان فدایی بندگان سر کار بعیش
و خرمی بنگهدارید تا پنجروزی که تقدیر فرصت داده شب را بروز آرند و روزرا بشب رسانند
زیرا که از پاد شاه و وزیر وسپاه مقر بر بسیاری خود هستند تازمانیکه وقت گریط برای شان با نکبت دامنگیر گردد ، زهی شان و زهی شوکت زهی جاه
لهذا چند کلمه از رویداد گزارشهای دار السلطنۀ شهر کابل وحضور بندگان سردار عالی تبار سردار محمد اعظم خان و بندگان سردار اقبال نشان سردار عبد الرحمن خان شنوید :
قبل ازین تحریر شده بود درزمانی که پایتخت دار السلطنۀ شهر کابل آسوده وبرقرار شدند بیداران استراحت و آسودگی را از خود دور کرده وشب وروز متوجه امور سلطنتی وجمع آوری لشکر و سپاه وسرشته داری انجام سفر خیریت اثر و گرد آوردن خزینه و دفینه جهة مصارف لشکر ولشکریان بودند ولحظۀ آراء وبرقرار نبودند بخصوص چهار شخص صاحب تدابیر عاقل دانا که در علم فتنه انگیزی طاق و در خطۀ افغانستان مشهور آفاق بودند سردار محمد شریف خان وسردار محمد اسمعیل خان و سردار محمد رفیق خان وجرنیل شیخ میرخان که هر چهار نفر نمک حرام دولت سرکار امیر شیر علیخان بودند و ازترس و بیم سرکار مذکور که نمک حرامی کرده سلطنتی بزرگ را برباد داده بودند ناچار بحضور بندگان سردار عبدالرحمن خان بخدمت میکوشیدند ودرجان فشانی سرموئی تقصیر نمی کردند و ساعت بساعت متوجۀ امور ملکی ولشکری بودند و لحظه بلحظه بسرشته داری کوشش میکردند و در تدارک لشکر کشی و انجام سفر شب وروز آرام نداشتند زیرا که از جان خود خوف زیادی از حضور سرکار امیر شیر علی خان داشتند باید وشاید در شکست سر کارمذکور میکوشیدند و برعکس آن در خدمت سردار عالی تبار سردار عبد الرحمن خان باعث فتح نمودن و خلاصی جان خود کوشش میکردند و در خدمت گزاری سرموئی تقصیر نمی نمودند لاکن در خدمات خود فخر و مباهات میداشتند و یومیه خدمتهای خود را منظور میکردند و از حضور بندگان عالی امیدوار نوازشهای کلی بودند که شریک صاحب ملک و ولایت شوند بلکه بزرگی شان در مقابل خود عالی متعالی مقابل باشند اما محرر کتاب از اوشان سوال میدارد که با سرکار امیر شیرعلیخان که نمک پرورده حضور شان بودید عاقبت چه کردید که بخدمت بندگان سردار عبدالرحمن خان بکنید عقل افلاطونی کجا ماند که خود را سزاوار آن دانسته بودید اما ظاهر است که ابلیس هم از عقل بسیار گرفتار طوق لعنت شد چنانچه شاعر فرموده است :
این خیال است و محال است وجنون» از آن گذشته شخصی بابرادر اصلی خود کمر بخرابی وی بند د بادشمن وی چگونه کمر بخدمت میبندد وبصدق دل خدمت کند لاکن نمک که سودة الماس است وسر کار امیر شیر علیخان براستی داده باید وشاید که در خاتمۀ بسزای اعمال خود گرفتار آیند مختصر کلام سردار صاحب ته پیر سردار
(١٩٠)
عبدالرحمن خان از افواج رکابی ترکستان و سپاه جدید کابل چقدر که موجود و مهیا
نموده بودند در زمان هشت ماه بهم رسانیده بودند از فضل خداوند و اقبال بندگان عالی
مکمل و مصلح کرده گوش به آواز دشمن بودند لا آن خوف کملی از دشمن قوی بخاطر
داشتند و متحیر مانده بودند اما سردار محمد رفیق خان و جرنیل شیخ میرخان که پرورده
حضور سرکار امیر شیر علی خان بودند و مزاج سرکار مذکور را پیدا نیستند خصوص
سردار محمد رفیق خان که سرکرده منافقان و فتنه انگیزان بودند و مزاج زشت و زیبای
سرکار اطلاع کملی داشتند و در تلبیس خود را افضل از ابلیس می دانستند بادل قوی
بحضور سردار عبدالرحمن خان خاطر جمعی میدادند و بعرض عالی میرساندند که مزاج
امیر شیر علی خان در امور ملکی و نظامی نه علامان ظاهر است و از کسلی و جزوی رفتار
و کردار و گفتار سرکار اقدس را میدانیم و اطلاع داریم اضافه برآن دامن تدبیر فراخ
است وانشاء الله تعالی بتدبیر نیکو جواب خواهیم گفت بل ظاهر است که در میدان
نبرد و جنگ و مقدمه تاب و مقاومت با سرکار والا تبار امیر شیر علی خان نداریم زیرا که
برکاب شان دریای لشکر و همه جان نثار و فدائی میباشند و در دلاوری و شجاعت کمی
و کوتاهی ندارند اما از درگاه خداوند امیدواریم که تدبیر کافی همان دریای لشکر
ظفر اثر و افواج پرغرور را با همین لشکر قلیل که بحضور بندگان عالی حاضر است
جواب گفته با قبال بندگان عالی و طالع همایونی برباد خواهیم داد.
يك تدبير نيكو آن توان کرد
که نتوان با سپاه بی کران کرد
بشمشیر از یکی تاده توان کشت
برایی لشکری را بشکند پشت
خلس سخن تا اینکه آمدن سرکار امیر شیر علی خان بادریای مواج اعنی لشکر بی حد و مر
از قندهار حرکت فرمائیده بجانب کابل روانه شدند و بسرعت طی مراحل و منازل میفرمودند
چون این سخن گوشزد حضور عالی تبار سردار عبدالرحمن خان شد و به تحقق پیوست بعد ازان
سردار والاتبار صاحب تدبیر لشکر کش که از آمدن سرکار امیر شیر علی خان كما حقه
دانسته گردیدند هر چند که قبل ازین متوجه امور لشکری و آماده تقابل و جنگ بودند
و بالطف خوش و نوازش شاهانه ترتیب لشکر با وجود بی دولتی نموده بودند در اینوقت بیشتر
و بسرعت تمام تر بسرشته لشکر کشی و شکست و ریخت لشکریان شده لشکری بهم رسانیدند
بعد تکیه بر ضمایر الهی نموده خیمه و خرگاه و بارگاه و سرای پرده زرنگار را درده پوری
که منزل اول لشکرگاه است بر پا کردند و عمله باشی حضور حسب الامر بمردم سپاه اطلاع داد
و آواز بر آورد که توقف ده پوری از یکهفته زیاد نیست هر گاه شکست و ریخت داشته باشید
از خورد و بزرگ آماده کنید و بدانید که دشمن قوی بادریای لشکر از قندهار حرکت کرده
بسرعت می آید چنانچه بعد یکهفته از ده پوری حرکت فرمائیده بادل قوی و حوصله شگرف
و شجاعت بسیار و غیرت تمام بجانب دشمن رفته و بسرعت طی منازل نمودند تا اینکه در غزنین
که تعلق بدارالسلطنه کابل بود خود را رساندند و بارگاه و سرای پرده برپا کردند
و منتظر آمدن دشمن بودند.
اکنون از سردار کلان دوسه کلمه در قید تحریر در آورده شود.
(۱۹۶)
سردار کلان سردار محمد اعظم خان که شخص زکی و دانای روز کار و صاحب تدبیر
ودوراندیش بودند چنانچه در جمیع پسران امیر کبیر از اقبال کم واز تدبیر دنیوی در هر خصوص
افزون بل مشهور ومعروف در ایامی که لشکر کابل از ده بوری حرکت کرده در مقابل دشمن
روانه شدند سردار صاحب بپیر بفکر دوراندیش دانستند که تقابل شدن لشکر قلیل کابل
در جنب لشکر کثیر قندهار ممکن نیست و از عقل بعید است بنابران پی چاره جویی گردیده
پیک خیال را بهر طرف جولان دادند عاقبت فکر شان بدینگوته قرار یافت که تدبیری بکار برده
خود بجانب کرم وزومت که جایداد قدیم شان بود و بعد از تصرف کابل بدست آمده است بروند
و از آنجا بسرعت تمام لشکری موجود و مهیا کرده از راه لوگر در حدود غزنین خود را با لشکر
موجودی لشکر کابل وملاقات سردار عالی تبار سردار عبدالرحمن خان برسانند وملحق شوند
چنانچه به همین تدبیر از کابل نجات یافته بجانب مقصود مرحله پیما شدند تا اینکه خود
را بکرم و زومت رسانده متوجه جمع آوری لشکر جدید گردیدند اما این تدبیر نا پسندیده
و این جمع آوری لشکر از جمله محالات زیرا که دشمن گلو گیر است بهر حال از ین
گونه رویداد سزاوار تحریر و تقریر ندارد سردار کلان را در کرم و زومت بجمع آوری
لشکر بگداریم.
اکنون از حضور بندگان سردار عبدالرحمن خان دلاور صاحب شجاع شمة شنوید
بعد ازانی که تکیه و بتعالیه الهی کرده از کابل وارد غزنین شدند و انتظار آمدن
لشکر قندهار بودند لاكن بابزرگان دربار شب و روز مجلس کنکاش و گفتگوئی
جنگ وتدبیرات مقدمه کردن فی مابین بر پا بود و هريك سختی از تدبیر مقدمه میگـ فتند
و می شنیدند اما یومیه اخبار های وحشت انگیز از جانب لشکر قندهار میرسید و در خوف
وبیم شان افزوده میشد لاكن با وجودیکه عرصه راتنگ و پای گریز را لنگ و دشمن
قوی را در مقابل گلوگیر میدیدند در صبر و شکیبای می افزودند و تو کل بخدا وند کرده
بیاری باری تعالی امیدوار بودند و بزبان گهر بار میگفتند الصبر مفتاح الفرج وبا رادة
خداوندی شکر گذار بود شب را بروز می آوردند سردار محمد رفیق خان کـه شخصی
صاحب تدبير ومزاج دان بندگان سرکار امیرشیرعلیخان بودند در ینوقت بحضور بندگان
عالی وزیر اول صاحب اقتدار دربار گهر بار محسوب میشدند شب ورو ز بحضور عالی
والاتبار تسلی میدادند و عرضداشت میکردند که اول عنان اختیار در قبضه اقتدار
پروردگار است و بنده را در آن مدخلی نیست دوم امیدوارم از درگاه خداوند که بتدبیر
نیکو همچنان شکست فاحش بلشکر قندهار اندازم که بروز گارها یادگار بماند.
فرد
کارها راست کنند عاقل کامل بسخن که بصد لشکر جرار میسر نشود
مختصر کلام تا اینکه سرکار امیر شیر علیخان با دریای افواج بی شمار در حــدود
قره باغ غزنين وارد شدند و سراپرده بر پا کردند چنانچه در بین هر دولشکر دومنزل
باقیماند که تقابل شوند چون این خبر وحشت افزا گو شرد بندگان سردار عالی گردید
و به تحقیق پیوست متفکر شدند و غم فرو رفتند و بحیرت ماندند خصوص از جانب کرم
(۱۹۷)
وزیرمت و نا امیدی از نیامدن لشکر آنجاء بسیار ملول خاطر شدند زیرا که چند ین خطوط
های پی در پی در کرم ورمت فرستاد و جوابی که باید و شاید گفته شود از آنطرف نشنیدند
بلکه در سکوت افزودند هرچند تکرار هم خط فرستاد فرمودند که دشمن کلو گیر شده
و فرصت تنگ آمده زودتر خود را برساید حاصلی پیدا نشدازین رهگذر سردار دلاور
با وجود شجاعت و دلاوری پریشان احوال شدند ومتحیر ماندند که باین لشکر قلیل در
مقابل دشمن قوی چگونه تقابل خواهم شد وخاتمة اینکار بکجا انجام خواهد یافت مخاصر
کلام سردار محمد رفیق خان که بندگان عالی را مفکر و پریشان دیدند آغاز سخن
کردند و عرضداشت نمودند که فدایت شوم آسوده خاطر باشید و خود را پراگنده
احوال نسازید مزاج سرکار اقدس را خوب میدانم و خوب می شناسم لا کن تدبیری بخاطر
غلام رسیده هرگاه فرمان باشد عرضداشت میدارم از حضور انور بندگان عالی امرشد
بعد ازان عرضداشت کرد که غلام هرچند ملاحظه میکنم و تدبیر خود را بهرطرف جولان
میدهم در دشت و صحرا تقابل شدن از عقل دور است زیرا که لشکر اندك داريم و يك
حمله مردانه لشکر دشمن زبر و زیر میشویم و برباد میرویم باید موضعی باشد که اطراف
آن کوه باشد و راه رفت و آمد از دیگر جانب مسدود و شد تا دشمن از مقابل از رو برو
جنگ اندازد اما سنگری مستحکم زده شود ولشکر درون سنگری باشد و قطعا از
سنگر بدر نشوند و بدون از فرمان افسر خود حرکت ندارند که مبادا لشکر دشمن
و افسران صاحب تدبیر شان از کمال عقل تدبیری بکار برده نقصانی بلشکر قابل عالی
نرسانند امروز همچنان تقدیری پیش آمده و بکام نهنگ افتاده ایم بغیر از همین تدبیر
دیگر علاجی نیست .
بزور و زرنشاید رد احکام قضا کردن نمی زیبد کسی را در قضا چون و چرا کردن
هر گاه چنین نبودی چرا تاحال لشکر کرم وزرمت بما نرسیده هرگاه لشکر انجام
نشدی باعث تسلی خاطر بندگان عالی و لشکر ظفر اثر ما و بود قلیای خو د بندگان سردار
کلان لازم وسزاوار آمدن داشت و باید و شاید که قبل از مقدمه بالشکر گاه میرسیدند و از
آمدن شان البته لشکر ظفراثر قوی دل می بودند - و در دلاوری شان می افزودند لا کن از
درگاه خداوند امیدوارم که بهمین تدبیر نیکو که غلام فکر نموده ام در مقابل دشمن بتقابل
شویم شاید بفضل خدا و ند فتح حاصل کنیم هر گاه ازین تدبیر بگذریم بل ظاهر است که لشکر
قندهار عالم را فرو گرفته به يك حمله مردانه لشکر کابل را از عقده جای بر کنده فراز دشت
ادبار خواهد کرد واضافه بران ممکن است که همه بزرگان و سر کردگان دستگیر خواهند
شدخصوص از حضور بندگان عالی که آب حیات ماغلامان است میترسیم که خدا نخواسته قضیه
برعکس ناقتد بهر حال تدبیر نیکوست و دست ستیز کوتاه چنانچه حکمای روزگار فرموده اند .
(بیت)
چو خصم قصد تو کرد از برای دفع ضرر بجد وجهد نرسد آنزمان توعشله وری
مختصر عرضداشت آنکه غلام که بدولت خدا داد گرویده ام و خدمتکار و جان فشانی
دارم و از خدمتگاران حضور امیر شیرعلیخان اطلاع دارم که صاحب تدبیر بعقل مستوفی
(۱۹۸)
عبدالرزاق بسیار است که هريك مقدمه ها را بتدبیر طی کرده اند و جنگها را دیده اند ممکن است که پیش از جنگ چهار اطراف لشکر کابل را حصاری کنند و آدمان صاحب تدبیر وافسران دلاور مقرر دارند تا آماده فراری باشند و ما وشما را فرصت گریز ندهند و دستگیر سازند اما غلام فدوی و جان نثار صمیمی خیر دولت خداداد را بهمین منوال دیده بحضور مبارک عرضداشت نمودم و فرموده بزرگان است .
قطعه
بك تدبير نیکو آن توان کرد که نتوان باسپاه بی کران کرد
بشمشیر توان جانتی ربودن بفکری شاید اقلیمی کشادن
خلاصه کلام بعد از عرضد اشت سردار محمد رفیق خان بندگان سردار عالیمقدار تدبیرات محمد رفیق خان را منظور کردند و پسند خاطر نمودند اما بعضی خدمت گاران و بزرگان حضور این رای را نپسندیدند و به عرض بندگان عالی رساندند که از مقابل دشمن واپس حرکت کردن موجب شکست است و بی اعتباری در نزد مردم وغوغای خلق الله و شهرت عالم خصوص لشکر افغانست آن را يك اشاره بهمین منوال کنافی است و نتیجه بربادی می بخشد اضافه بران لشکریان دل شکسته می شوند و فقرا از دولت خداداد رو گردان و ناامید می گردند بلکه به دشمن قوی وابسته خواهند شد زیرا که دشمن گلو گیر و فرصت تنگ و وقت باريك تد بیر کردن فرصت میخواهد درین وقت بغیر از تقابل شدن وتکیه برخداوند نمودن دیگر علاجی نیست سردار محمد رفیق خان که این تدبیر را از کمال عقل و دانش بسته وصلاح دولت را چنین میدانست در مقابل سوال های بزرگان در بازجواب های پسندیده گفته تدبیر خود را منظور کرد و سخن خود را بکریسی نشاند و جا نفشانی خودرا ظاهر کرد چنانچه بندگان سردار عبدالرحمن خان و بزرگان در بار در صداقت وتدبیر مذکور تصدیق کردند واجازه این خدمت سرشته تدبیر ماموری را اختیار بوی دادند بعداز آن با مر سردار محمد رفیق خان اول شب از غزنین حرکت کرده و تمامی توپ خانه و پلتن ورساله و جميع اثاثة سلطنت به جانب شیخ آباد روانه شدند وبسرعت میراندند نزديك صبح صادق در منزل شیخ آبادرسیدند و موافق تدبیر شان عمل نمودند وجای بجای موافق فرموده سردار محمد رفیق خان فرود آمدند و خیمه و بارگاه برپا کردند بعد از آن بلا تعلل بندگان سردار دلاور و صاحب شجاء سردار عبدالرحمن خان وسردار محمدرفیق خان و دیگر بزرگان در بار سوار واطراف کوه ودره و جای سنگرها را به چشم بصیرت ملاحظه فرمود موافق تدبیر که مطابق تقدیر بود حدود لشکر را از سوار و پیاده و توپ خانه تقسیم کرده امر به کندن سنگر کردند و در بين يك شب و يك روز همچنان سنگری کنده مکمل کردند که گویا سد سکندر چون خاطرشان از کندن سنگر وجای به جای شدن لشکر جمع شد بعداز آن لشکر ما را معه توپخانه حد به حد در سنگر هاتقسیم کرده خاطر خودرا از جانب دشمن که از اطراف غلبه می نمودند جمع ساختند زیرا که بغیر
(۱۹۹)
از مقابل دیگر والی باقی نماند که دشمن حمله کند چون از همه کنار آسوده شدند انتظار ورود دشمن بودند اکنون لشکر قلیل دا را السلطنت کابل را درسنگرهای شیخ آباد بگذارید که آماده آمدن لشکر قندهار باشند .
چند کلمه سخن از لشکر قندهار و حضور بندگان سر کار باوقار امیر شیر علیخان والا تبار بشنوید : ..
چون لشکر کابل ارغونین برگشته در منزل شیخ آباد فرود آمده سنگری شدند این خبر در هرجا اشتهار یافت و مردم اطراف شنیدند جمله گی از دولت سردار عالی سردار عبدالرحمن خان دلشکسته شده بلکه بدولت سر کار امیر شیر علی خان رجوع نمودند و از نوازشهای سرکار اقدس امیدوار گردیدند خصوص لشکر قندهار از شنیدن این اخبار درقوت و مغروری افزودند و بسیاری لشکر خود را فخر کردند و مباهات نمودند و یقین داشتند که لشکر کابل تاب وطاقت جنگ مارا به خود ندیده فراری شدند لا ان بزرگان دربار سرکار اشرف خصوص مستوفی عبدالرزاق خان که مرد کهن سال سپاه پیشه و تجربه کار بودند و فتنه انگیزی سردار محمد رفیق خان را میدانستند و از تدبیرات مذکور اطلاع داشتند واضح می گفتند که این باز گشتن شکست لشکر کابل نیست این تدبیر سردار محمد رفیق خان است در ین تاب مغرور نباید شد و شرط احتیاط به کار باید برد میشود که محمد رفیق خان فریبی به کار برده باشد ازین رهگذر خرسند نباید شد وهوشیار باید بود و متوجه لشکریان خود شده در مقابل تدبیر دشمن تدبیر نیکو واحتیاط کافی باید کرد و از بسیاری لشکر طغرانر وقلبای لشکر دشمن مغرور نباید شد از همه افضل آن که توکل باخداوند باید کرد چنانچه قول حکما ست :
« بیت »
سیاهی لشکر نیاید به کار
دوصد مرد جنگی به ازصدهزار
فرد
همی تا بر اید به تدبیر کار
مدار ای دشمن به از کنار زار
مختصر کلام سرکار امیر شیر علی خان که گرفتار غیظ و غضب بودند نصایح بزرگان خصوص مستوفی مذکور که شخص ذکی ونکته رس بودند بحضور پادشاه پر ستیز قبول نمی افتاد و سودنمی بخشید و تلاش بسیار دررفتن وبدشمن تقابل شدن داشتند و بهمین اراده ونیت کوچا کوچ داخل غزنین شدند وغزنین به تصرف در آمده سه یوم در غزنین توقف فرموده بندگان سردار کلان سردار محمد افضل خان برادر بزرگ سرکار اقدس که محبوس حصور بودند و از قندهار برکاب آورده شده بودند در قزنین محبوس بار معطل کردند و آدمان صاحب فهم و خدمت گاران معتمد به خدمت شان مقرر فرمودند و امر کردند که در خدمت سر کار کلان شرط احتیاط بجای آرند و بخوب و بد نگاهدارند و در خدمت گذاری شان مضایقه ندارند و بخاطر نگهدارند که سردار عبدالرحمن خان بدشمنی سرکار کمر بسته وامروز بحضور سر کار مقابل شده و مقدمه میدارد هر کس به نفس خود
( ۲۰۰ )
حاکم است لاکن عزت مدار بزرگ را بقرار سابقه بدارید بعد از آن بندگان سرکار
اقدس با افواج خونخوار ولشکری چون مورومار وسپاه بی شمار ارغزنین حرکت کرده
باسم جوش وخروش بجانب دشمن مرحله پیما شدند لاکن بسرعت وتلاش می رفتند و قصد
خرابی دشمن بحاضر داشتند اما از کیفیت استاد بی خبر ماندند.
فرد
هر که در کار ها شتاب کند خانه عقل خود خراب کند
بهر حال روز چهارم در حدود شیخ آباد بمقابل دشمن رسیده خیمه وخر گاه وبارگاه
وسرا پرده ها برپا کردند لاکن بقدرت کامله پروردگار لشکر قندهار تخميناً يك فرسخ
جای بلکه بیشتر لشکر گاه نموده بودند اما از کمال غرور وغرور اسکر کابل را در مقابل
لشکر خود چون بقله میشمردند وبنظر نمی آوردند ومنظور این کردند و از مغروری
فوراً مایل بمقدمه بودند وبخاطر می گذراندند كه بيك حمله مردانه اشکر کابل را فرار
دشت ادبار خواهیم کرد اما از تقدیرات ازلی ومقدرات لم یزلی آگاه
نبودند که امریست مخفی ودر کمی وبسیاری لشکر دخلی ندارد اختیار این امر باخداوند است
وقتیکه جاری سازد ممکن است اضعاف بران کج رفتاری فلك و ببدعتی آن صدمات ظاهر
وهویدا چنانچه در کتب های صلف چندین پادشاهان قوی شوکت را با اندك لشکری كه بنظر
نمی آمدی بر باد دادی وقرار دشت ادبار نمودی بنا بن است که کار بالشکر بسیار است
خداوند میداند و تقدیرات ازلی چنانچه فرموده استاد است .
(مثنوی)
گر شود ذرات عالم پیج پیج باقضای ایزدی هیچ اند هیچ
چون قضا بیرون کند از چرخ سر عاقلان جمله گردند کور و کر
ماهیان افتند از دریا برون دام گیرد مرغ پران را زبون
این قضا بادیست سخت و تندرو خلق چون خسره جز اندریش او
خلص كلام مستوفی عبدالرزاق خان که امیر کبیر را خدمه کار بود و یاد گار مانده اند
وشخص کهن سال و در حضور سرکار از طریقه صداقت بی باکانه سخن میزد و سراسر خیرخواه
دولت خداداد بودند و در امور دنیوی و تدبیرات زمانه غدار خیلی با خبر بلکه معدن تدبیر
خصوص در خطه افغانستان که از جزوی کلی میدانستند این بود که در کارها وتدبيرات
سردار محمد رفیق خان اطلاع داشتند و یوما فيوماً بعرض حضور بندگان اقدس میرسانیدند
وهر ساعت گستاخانه پیش می آمدند و سخن از خیرخواهی میزدند خصوص در این موقع که
سرکار اشرف را در صبر و تحمل تلقین میکردند و باختیار سر کار نمی گذاشتند و عرضه
میکردند که از درگاه خداوند امیدوارم که در مدت سه روز بخط وخطوط جميع افسران
کابل را بحضور سرکار خدمتگار واز لشکر کابل پراکنده احوال ساخته بدون جنگ و جدل
باوجود مکر وفریب سردار محمد رفیق خان شکست کلی داده امیدوارم که افسران
لشکر کابل را دستگیر و بحضور شهریار بلند اقبال حاضر سازم وجمله لشکریان شان
(۲۰۱)
در حضور اقدس فرمان بردار ومطیع ومنقاد گردانیم سرکار امیر شیرعلیخان را که بخت
برگشته واقبال سرنگون گردیده بود سخن مستوفی که سراسر تدبیر بود واز در خیر خواهی
حق گوئی میکرد اصلا تاثیر نکرد وسود نبخشید با وجود نصایح پدرانه وبزرگانه مستوفی را
مجنون در نزد تقدیر باطل محسوب کنیم چنانچه شاعری میگوید :
( رباعی )
چون رفته بتقدیر دگر گون نشود
یکذره از آنچه هست افزون نشود
هان تاجگر خویش زغم خون نکنید
کز خوردن غم بجز جگر خون نشود
زیرا که تقدیر ازلی به فتح لشکر کابل رفته بود باید وشاید که چنین می شد بهر حال
سرکار امیر شیرعلیخان که روز گذشته پیش رو داشت بغیر از جنگ حرفی دیگر بزبان
جاری نمی کرد و سخن از مقدمه میزد تا اینکه روز گذشته و شب ظاهانی پیش آمد و بزرگان
دربار در مجلس حضور گفتگو داشتند بعضی راجع بتدبیر و برخی راجع به مقدمه و بندگان اقدس
متوجه گفتگوی ایشان بودند قضا را یکدانه زمردی که در خزانه داشتند بخاطر آمد
در آنوقت ناصر حسین علیخان خزانه دار بودند زمرد را بندگان اقدس بحضور طلب کردند
و تماشا میکردند این بود که سر کار اقدس استراحت کردند و زمرد در بغل هنگامیک تا اینکه
صبح شد و بندگان سر کار حکم جنگ دادند بعد از آنکه جنگ در انداخته شد بندگان
سر کار سوار شده در بالای پشته متوجه تدبیرات جنگ شدند تا آنکه شکست افتاد
و فراری شدند زمرد مفقود شد مگر گاهگاهی بخاطر اقدس میرسید که زمرد نزد خزینه دار است
خزینه دار را یقین حاصل بود که حضور سرکار است بهر حال شرح حکایت زمرد بسیار
است اما در وقتش تحریر کرده میشود حال از شرح مقدمه و خونریزی بیان کرده شود
مختصر کلام سرکار صاحب لشکر وبندگان اشراف از مغروری زور وقوت بسیاری لشکر
رعایتی که با وجود مبارک خود میدیدند گویا فتح را بجانب خود حکم میکردند و
شکست را بجانب لشکر کابل چنانچه از مغروری بسیار در همان شب که صبح مقدمه کردند
ناصر حسین علیخان را که در آن وقت خزانه دار بودند بحضور طلب کرده اول زمرد را
خواهش نمودند بعد امر فرمودند که یاد و هزار سوار جرار وافسران کار دار صاحب
اعتبار شبا شب سوار اسپان تازی نژاد گردیده در عقب لشکر سردارعالی تبار سردار
عبدالرحمن خان که جانب کابل وطرف لهو گرد باشد فورا بروید و راهها را با آدمان هوشیار
بسپارید وانتظار شکست لشکر کابل باشید و احتیاط کنید که بعد از شکست سردار
محمدشریف خان وسردار عالی مقدار امیر دیخداوند دارد سردار محمد رفیق خان وجرنیل
شیخ میرخان و دیگر افسران فراری نشود و بجنگ شیردلان خونخوار افتند و گرفتار
شیر مردان کارزار گردند که احدی از سر کردگان شان از دست دلاوران غیرت منديها
نشود زهی مردی ودلاوری ونمك خواری شما یان که همچنین خدمتی را بسر برسانید
وخاطر عاطر بندگان اقدس را زیاد از خود خرسندی سابق مسرور وخوشند بسازید و
امیدوار نوازش های شاهانه سراسر باشید لا کن شاعر میگوید :
(۲۰۲)
(۲۰۱)
مکن ستیزه که چرخ از ستیز بازی خویش
ره ستیزه به بندد ستیزه کاران را
باری مستوفی عبدالرزاق خان و ايشك آقاسی شيردل خان و ديگر بزرگان دربار از اول شب
تا نصف شب بحضور اقدس اشرف عرضداشت نمودند و سخن از صبر و شکیبائی زدند و دفعه ديگر
از عرضداشتهای سابقه که بالاذکر شده تکرار نمودند مقید ناافتاده و منظور سرکار اقدس
نشده اقبت مستوفی مذکور که از امیر كبير بميراث مانده بودند بجرئت تمام بلا خوف و
بيم سخن های تلخ و بیان های زشت بحضور سرکار عرضداشت کردند و سه روز مهلت
خواستند که اختیار مقدمه را به من گذاريد تا در مقابل تدبير محمدرفيق خان تدبيری بکار
برده بدون جنگ و جدل شکستی به لشکر کابل اندازيم و باعث خونريزی نشود و خلقی
در مهد امن و امان آسوده بمانند اما در مقابل عرضداشت مستوفی و بزرگان ناصح فضای
ربانی با آواز بلند این بیت اداء میکرد
فرد
در آتش که دست قضا بر فروخت
همه قره گر و تدبیر ها را بسوخت
سرکار اميرشير علی خان که گرفتار کمند تقدیر بود به قضای الهی نمیگذاشت وقت آئینه بو مقصد
انتقام کمر بسته بود و طبل کج رفتاری می زد البته که سخن ناصح تاثير نمی بخشد وضد
می افتاد و سرکار بخت برگشته بر ضد آن عمل می کرد تا عالمی برباد میرفت و خلقی
تباه می شد روزگار آشفته تر بازلف تو با کارمن .
فصل ششم مقدمۀ شیخ آباد و از سوء تدبیر شکست لشکر سر کار
امیر شیرعلی خان و فتح نمودن سردار عاليقمدار سردار عبد الرحمن خان
از تدبیر نیکو و نجات سردار کلان سردار محمد افضل خان از محبوسی
بیت
ساقی بیا که یار زرخ پرده بر گرفت
کنار چراغ خلوتیان باز در گرفت
خلاص کلام تا اینکه شب گذشت و صبح صادق دمید و فلك بكينه جو بمرائی لشکر طرفین
کمر بربست و طبل کج رفتاری زد و شمشیر کین به قتل لشکر جانبين از غلاف بر کشید
و دست قضا آمادۀ قتل عالم شد و از آستین به خون ریزی مردم بر آورد مصدقات این مقال
آن که طلوع آفتاب از لشکر طرفین صدای قد قتل، مومنین از میان هوا به آواز
بلند برخاست گوشزد لشکریان شد زیرا که هر دو لشکر در مقابل هم دیگر فوج فوج
بولك بولك صف صف مكمل و آراسته انتظار فرمان و اميدوار جنگ و آمادۀ مرگ
بودند تا اینکه بندگان سرکار شهریار دارا دربان سکندرشان بر فر فریدونی وشوکت
جمشیدی وصلابت بهرامی و حبیت نادری چون آفتاب تابان و چون خورشید درخشان در
بالای تپه بلندی که مشرف به جنگ جای بود ظاهر و نمایان بر کرسی زرنگار نشسته فرمان
(۲۰۲)
جنگ دادند و امر به مقدمه نمودند بهمین منوال لشکر کابل نیز آماده جنگ بودند
وجنگ در انداختند که ناگاه رعد آسای توپهای آتشفشان زمین رزم را بزلزله آوردند
و از دود تلخ زمین معرکه را تیره گون ساختند زمانی نگذشته بود که آواز جگر سوز غم
اندوز دمبگر برآمد اعنی تفنگ های از دردهان مارتین زلزله در گنبد افلاک انداخت
و جگرهای سوخته دلان را ب داغ جدائی مجروح کرد و ب داغ یتیمی گرفتار ساخت وفلك
کج رفتار را از خود خرسند نمود گویا قیامت صغرا برپا گشت خصوص از صدای نقاره خانه ها
که گوش فلك را کر ساخت و با آواز بلند با دلاوران طرفین و جوانان جا نبین کمر بکین
بستند و در قتل و قتال خونریزی تقصیری نکردند و ب قتل همدیگر دست از آستین برآوردند
و از جان شیرین دست شستند لاكن لشكر كابل از اطراف سنگر جدامی شدند و حمله های
مردانه میکردند و درون سنگر میرفتند زیرا که كليه تدبيرشان همين بود و از حضور
افسران صاحب تدبیر چنین امر شده بود اما لشکر سرکار اشرف چون موج خون خواه
فوج فوج درمیدان رزم به لشکر کابل حمله می آوردند بضرب شمشیر وخنجر جگر شکاف
داد مردانگی میدادند و در کشتن و بستن کوتاهی نمی کردند لاكن بعد از گیرودار بسیار
توپهای آتشفشان سنگر لشکر قندهار را پس می نمودند واطراف سنگر را از دشمن
دلاور خالی میکردند باردیگر لشکر نبر دپیشه قندهار حمله ب سنگر میبردند و ب غیرت می کوشیدند
و خودرا به سنگر میزدند و ب ضرب خنجر جگر شکاف جگر دشمن را شکاف میکردند و درمردی
داد مردانگی میدادند لاكن چون عنان اختيار در قبضه اقتدار پروردگار
است سنگر دشمن را تصرف کرده نتوانستند به همین منوال چندین دفعه لشکر دلاور قندهار
دست به شمشیر برش برده درون سنگر حمله می کردند و مد نی داد مردانگی میدادند
از کشته پشته ها می ساختند عاقبت شکست یافته بر می گشتند و فتح حاصل نمیشد اکنون چند
افرادی از دفتر شاه نامه به خاطر آمد که سزاوار همین جنگ است .
شعر
چو برزد شرار برخ خر چنگ عوز جهان شد پر از جنگ و آهنگ وشور
سپاه دو کشور کشیدند صف همه جنگ برلب آورده کف
بیامد خرامان بقلب سپاه بسر بر نهاد آن خجسته کلاه
چوهردو سپاه اندر آمد ز جای تو گفتی که دارد در و دست و پای
سیه شد ز گرد سپه آفتاب زپیکان الماس وپرعقاب
زبس ناله بوق و بانگ سیاه زگرز پلان اندران رزم گاه
خراب گشت آهن و کوه و سنگ بدریا نهنگ و بهامون پلنگ
زمین پر ز جوش و هوا پر خروش هزبر ژیان را بدرید گوش
همه ریگ خون و سر و دست و پای زمین را همی دل برآمد زجای
همه بوم وبر زیر نعل اندرون چو کرباس آهار داده بخون
حصاری بد از پیش قلب سپاه برآورده از پیل و بربست راه
(۲۰۳)
زدند و ق پیلان بسیار بد تیر
برآمد خروشید ن دارو گیر
برفتند پیلان و شیره دران
هم از قلب لشکر سپاهی گران
مختصر کلام سخن بطول انجام یافت لاکن خداوند عالم بحرمت سید کو نین سردار
محمدرفیق خان را بغضب خود گرفتار سازد وبلای عظیم را گذارد که در رفته انگيزی
بکار برده ودر زمين تنگ وجای ضيق مقدمه برپا کرده که گويا قتل عالم شد و زمين
نبردگاه باخون جوانان آمیخته بلکه جویهای خون از بس دلاوران چون جيحون جاری
ومیدان جنگ مملو از کشته وزخمی که اصلا راه رفت و آمد باقی نمانده بود خلاصه سخن
مقدمه بطول انجام یافت وهراحظه سر کار امیر شير عليجان که اسمش شير بودودر شير دلی
وشجاعت درمیدان جنگ شير را درمقابل خود چون روبا میداست ویا میدانست از بالای
کرسی حرکت میکرد ومیخواست که با وجود مسعود خود بسنگر کابل حمله ور شود
وبزرگان حضور که باطراف سر کار حاضر خدمت بود ند وهمه جان نثار بندگان
شهریاری را بااختيار خود نمی گذاشتند واز صبر وشكيبا ی سخن ميزدند تا زمانی که
نصف النهار شد ه لا کن همچنان جنگ پیوسته بود که آواز توپ و تفنگ گوش فلک را کر
می ساخت وخنجر تیز و شمشیر خون ریز بدن جوانان ودلاوران را مجروح ساخته در زمين
نبرد جوی خون جاری میکرد عاقبت باشکر قندهار سستی پیداشد وطاقت جنگ باقی
نماند ازين رهگذر آتش غضب سرکار امیر شیر عليجان شعله زدن گرفت ولرزه در بدن
از صبر و تحمل از جای بر خواستند و کمر بجنگ بستند لاکن افغرا نی که درمیدان نبرد
متحیر و پراگنده بهرسو نگران بودند ازمشاهده حرکت سرکارغیرت دامنگیرشان گردیده
لشکر شکست خورده خودرا باردیگر بجنگ تحريص وترغيب نموده بسنک در دشمن حمله ور
شدند وتاجان در تن ورمق در بدن داشتند بمردی جنگ پیوستند و خود را در ون سنگر
انداختند ودرون سنگر را مملو از کشته وزخمی نمودند چنانچه لشکر کا بل را متاسفه
ازسنگر بدر کردند وفراری ساختند اما تقدیر الهی را خواهند که بکوشش چاره کنند
امریست محال وخياليست باطل وفرموده استاد است .
رباعی
باقضا کار و زار نتوان کرد
گله از روز گار نتوان کر د
کردگار هر چه میکندنيكو است
حکم بر کر دگار نتوان کرد
باری احوال درون سنگر دشمن بلشکر قندهار دست داد که شرح آن سزاور تحریر
نیست چنانچه مات ومبهوت ماندندنه دست ستیز ونه یاری کننده ونه پای گریز برای شان
باقیماند سر کار قوی الاقتدار از مشاهده این حال ازسخنهای نصیحت آميز مستوفی بخاطر
آورده این بیت را بزبان جاری فر مودند .
فرد
هر که در کارها شتاب کند
خانۀ عقل خود خراب کند
ودراین خصوص شاعری میگوید .
(٢٠٤)
فرد
چون نهال شتاب بشتابی
بدهد ميوه پشيمانی
مختصر کلام تا اینکه پراگنده گی بسیار روی آورد و شکست فاحش دست داد بندگان سرکار
امیر شیر علی خان که پادشاه غیور و شجعی شجاع ومرد میدان دلاوری بودند این چنین
روزیرا در آئينه خيال ندیده و بخواب و خیال خود شکست را راه نمیدادند در اینوقت بچشم
سر ملاحظه میفرمایند گويا مرگ را بعزتگی ترجیح داده از کرسی بر خاستند با دل قوی
وشوکت جمشیدی وصولت بهرامی برپشت اسپ کوه پیکر با د رفتار سوار و با دو هزار
مردان دلاور جنگ دیده میدان کار زار که همه جان فدا وجان نثار که در میدان رزم
رستم دل و سربيشه روزگار بودند بر کاب سرکارسوار و بجانب سنگر دشمن جلو ریز
رفتند و خود را درون سنگر زدند و سرکار اقدس بوجود مبارک از جميع سواران
قدم پیشتر گذاشته با صولت بهرامی بجنگ پیوستند و با شمشیر کین حمله ورشدند وقتل وقتال
بسیاری کردند چنانچه فلک کینه جو نامراد کج رفتاری بدست و بازوی باد شاه د لاور
تحسین و آفرین گفتند و بسیاری لشکرهار انزور بازوی دلاوری بدست آوردند و لشکر
کابل را از سنگر برآورده فراری نمودند قلیلی از سنگر ها بمانده کم و بود باقیماندند چون
احوال لشکر کابل ددیگر گون شد بندگان سردار شیردل سردار عبدالرحمن خان که در غیرت
و مردانگی و در شمشیر کین و شجاعت مشهور آفاق شده بود ندازيك جانب سردار محمد رفیق خان
را امر کردند که از سنگر بقل کوه بضرب توپ لشکر قندهار را فرصت ندهد و چنان بزنید که
از ضرب گلوله توپ آسوده نمانند واز طرف دیگر خود بندگان عالی باهزار سوار و پیاده
بوجود مبارك بجانب سنگر لشکر خود که تصرف دشمن شده بود حمله ور شدند و بهر دانگی
داد مردانگی داده خودرا بلشکر قندهار زدند و دود از نهاد لشکر قند هار بر آور دند و
بضرب شمشیر و خنجر کین از یمین دلاوران طرفین جوی خون جاری کردند و توپهای
نشن تن گردون وطن چون شیر غرنده عربده کنان آواز میدادند وزمین کار وزار را
بلرزه در آوردند تا اینکه ضعف قوی از لشکر قندهار پیدا شد مستوفی عبدالرزاق خان و
بزرگان دیگر که چون پروانه بدور شاه جمع بودند و احوال را دیگر گون و بخت را
سرنگون دیدند فوراً سرکار امیرشیرعلیخان را از سنگر برآورده درتپه مقرری نگاه
داشتند درین حال که جوش وخروش مقدمه و پراگندگی احوال سرکار امیر شیر علی خان
میباشد چند فردی از افراد استاد بخاطر محرر کتاب آمد که مطابق بحالم سرکار پرشیره
سر کار امیرشیرعلیخان است که باید درین موقع درج شود.
شعر
آه ازین روزگار بر گشته
گر فلك را بكام خود خواهم
ورزجام نشاط باده خورم
ور قدم بر بساط سبزه نهم
ليك با اين خوشم که طالع من
که ز من لحظه لحظه بر گردد
او بکام کسی دگر گردد
باده خونابه جگر گردد
سبزه در حال نیشتر گردد
نتواند از ین بتر گردد
(۲۰۵)
مختصر کلام سر کار امیر شیر علی خان هر لحظه و هر ساعت لب میگزیدند و چون شیر غضنفر
میغریدند و چون پریشان میگروشدند ومیجوشیدند واز اختیار بیرون حرکت میکردند
وطاقت نمی آوردند چنانچه بعد از چند دقیقه بار دیگر بسنگر دشمن حمله کردند و خود را
درون سنگر زدند و در کشتن و بستن و قتل و قتال تقصیری نکردند بموجۀ رسا تیدند و قتل
کردند که بازار ملک الموت گرم و ملک الموت بافغان آمد اما هاتف غیبی ندا در میداد
که ای پادشاه ستیزه کروای سر کار شتاب کار
شعر
مکن ستیزه که چرخ از ستیزه کاری خویش
نه ستیزه ببه بندد ستیزه کاران را
باری تا اینکه از تقدیرات ازلی با وجود جنگ قوی و تصرف کردن سنگرهای دشمن
شکست غیبی بلشکر قندهار افتاد و بدون از اختیار سرا از پا نشناخته از سنگر فراری
شدند و تاهمان تپه مقبری رفته توقف کردند و متوجه لشکر خود شدند وملاحظه فرمودند
که قلیلی از لشکریابی باقیمانده و مابقی همه در کاب سرکار من فداکردند و خون
خود را بحضور نادار خود ریختند وحق نمک خوار کی بجای آوردند لاکن سر کار
دلاور ستیزه گر با وجود اینقدر شکست و پراکندگی باز هم بشکر دشمن غضبناک نظر
افگند ودشمن را قوی و وجود خود را قلیل دید طاقت نیاورده بی اختیار بجانب سنگر دشمن
روانه شد و این نوبت گویا جنون با طبیعت سرکار مستولی شده بود و جمیع اندام شان
بلرزه افتاده بدون از چون و چرا و مصلحت دید بزرگان خود را بسنگر دشمن رسانید
و لشکریابی نیز خود را بسرکار دلاور رسانیده جنگ پیوستند اما همین لشکر قلیل
فدائی چون پروانه بگرد شاه جمع ومتوجه سرکار بودند که در بطن مبارکشان نقصانی
نرسد که برای خدمتکار وجان فداء آب حیات میباشد و منزلة خدمتکار وجان فدائی
ایشان را میدانند مختصر کلام بعد از داخل شدن سنگر سرکارشتاب کار بیهوشانه بلشکر
دشمن در افتادند واز کشته پشته ها ساختند که خداوند (ج) باز دیگر محرک کتاب
دعا میکند که سردار محمد رفیق خان را در دین و دنیا به غضب خود گرفتار سازد که در این
چند نوبت مقدمه وحمله کردن چقدر خلقی از طرفین مقتول شد وبقتل رسید و تباه گردید
هرگاه مقدمه در میدان وسیع می بود این قدر خلق تباه می شد و نه اینقدر مقدمه طول
میکشید هر چند در امور سلطنت خوب تدبیری بود امادر قتل و قتال عالمی غرق شد و بر باد
فنا رفت و هزاران طفل بی پدر و هزاران پدر بی پسر گردید که خداوند عالم بالخواست
همه را از محمد رفیق خان کند بلکه در خودش نشان بدهد باری از مقدمه سخن رانیم وسر کار رستم
دا را بندای غیبی از سنگر بر آوریو بهر حال تخمینا نیم ساعت در ان سنگر جنگ شد
لاکن لشکر قندهار که قلیلی باقیمانده بود و تاب و طاقت مقدمه هم نبود زیرا که از حرکت
مانده بودند از طلوع آفتاب الی دو ساعت از نصف النهار گذشته بود که جنگ میکردند
و ندای غیبی نیز به آواز فصیح ندا میداد که ای سر کار دلاور تا چند ستیزه میداری
عنان اختیار در قبضہ اقتدار پروردگار است :
(٢٠٦)
بزور و زر نشاید رد احکام قضا کردن
نمی زیبد کسی را در قضا چون و چرا کردن
اکنون از ین دلاوری و مغروری در گذرید ،
فرد
بدرد وصاف ترا کار نیست دم در کش
که هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است
باری کار جنگ بجائی رسید و بدر جه کشید که تاب جنگ باقی نماند و طاقت
لشکر قلیل سرکار بخت برگشته چنان شد که نه پای گریز و نه دست ستیز، مات
ومبهوت ماندند و کلیه احوال شان پراکنده گردید چرا چنین پراگنده نشوند سه حمله
مردانه نمودند و بهر حمله تقریباً یکساعت مقد مه کردند چنانچه از دوهزار جان فدا
ششصد نفر باقی ماندند و دیگران جان فدا کردند خصوص سرکار امیر شیر علی خان که
شیر دل وصاحب شمشیر در کم و بیش لشکر باك نداشتند و در میدان رزم خود را چون رستم
میدانستند که از هیبتش زهره شیر دلان آب میشد در سنگر دشمن مغرور و بی باك ایستاده
بودند و کسی جرئت نداشت که بالای شیر غیور آمده دستگیر سازند تا اینکه مستوفی
عبد الرزاق خان وایشك آقاسی شیر دل خان وبعضی خدمتگاران حضور از جلو سر کار
پرغیظ گرفته از سنگر دشمن بر آوردند و بعرض اقدس رسانیدند که ای پادشاه دلاور وای
سلطان غضنفر فر تا چند با تقدیر ستیزه میدارید و خود را بدر یای آتش میزنید
سه حمله مردانه کردید و خود را غریق دریای آتش نمودید دو هزار
سوار جرار خونخوار را بخاك افگندید و بقتل دادید و بازوهای خود را
قطع کردید اکنون قلیلی باقی مانده که آنهم زنده بتر از مرده صبر باید کرد وخود را
اسیر دشمن نباید ساخت پنج نفر خدمتگاری که باقی مانده از حضور مبارك ناامید نکشید
زیرا که حیات سرکار برای خدمتگار آب حیات است تن بتقصیر الهی باید داد و امیدوار
فتح وفیروزی از درگاه خداوند باید بود ازین گونه شکست بپادشاهان سلف بسی رویداده
عاقبت بفضل خداوند فتح کرده اند بهتر آنست که دست از جنگ کشیده داریم وخودرا
بسرعت قندهار برسانیم و تدارك لشکر كیری و انجام کار و سرشته لشکر شویم بار دیگر
بامید خداوند بالای دشمن لشکر کشیده عازم گردیم و مردانه جنگ دراندازیم شاید
بفضل خداوند فتح حاصل کنیم در اینوقت خودرا از چنگال دشمن کناره سازیم تا خدانکرده
آسیبی نرسد بعد از ان باقبال پادشاه تردد و کوشش بکار بریم تا انتقام از دشمن بکشیم
زمانه ازین نشیب وفراز بسیار دارد کهی پشت بزین وکهی زین به پشت شاعر میگوید .
فرد
مرا بصبر زمانه همین پسند آمد
که خوب وبد وزشت درگذر است »
مختصر کلام بعد از عرضداشت مستوفی مذکور و بزرگان حضور سرکار والاتبار را
(۲۰۷)
از جنگ بجای بدر کرده باهزار غم واندوه بالای تپه برده لحظه توقف کردند بعدازان بجانب غزنین راهی شدند اما بدرجه سرکار اقدس غضب ناک بودند که با احدی تکلم نمیکردند و اصلا شهر یار دل آزار خیال رفتن نداشتند مگر خدمتگاران جان فدا داشتند و باختيار سر کار نمی گذاشتند تا وقتی که در حدود روضه یکنفر مبشر اثرین بوی در میداد ساعتی توقف کردند ملاحظه فرمودند که مستوفی عبدالرزاق خان در رکاب حاضر نمیباشد نین شد که در باز گشت اسپ مستوفی با گلوله توپ از پای در افتاده و خودش کور دستگیر دشمن گردیده ازین رهگذر کویا بسر کار غم رسیده غم درم افزوده واخت از گوشه چشم جاری گردید و از باعث سردار محمد افضل خان بسرعت خود را در غزنین رسانیدند و خوا ستند که سردار کلان را با خود گیرقته روانه قندهار شوند چون نزدیک بدروازه رسیدند ملاحظه نمودند که در های شهر غزنین بسته و نقاره خانه بنام امیر سردار محمد افضل خان میزنند و سردار مذکور را از حبس بر آور ده بر تخت حکمرانی نشانده مردم مبارك می آیند سر کار امیر شیر علی خان از دیدن این واقعه های جان گدازد بدریای حیرت فرو رفته متفکر شدند و این بیت را بزبان مبارك جاری کردند.
فرد
يك گردش چرخ نیلو فری نه نادر بجا ماند و نه نادری
باری کلیه کدورت سرشار از گرفتاری مستوفی عبدالرزاق خان و قتل ایشک آقاسی امیر جانخان برادر كوچك ايشك آقاسی شیردل خان که در حمله آخری درون سنگر بقتل رسیده بود بار دیگر اشك از دیده های سر کار دل شکسته جاری شد و دانستند که بر گشت دولت و خرابی سلطنت چنین است و نتیجه بخت برگشته کی هر ساعت کمورتی ظاهر میسازد ناچار صبر و شکیبائی ورزیده تن بقضای الهی در دادند و رجوع بخداوند آوردند و از اسپ فرود آمده بخاك افتادند و عجز و عاجزی کردند و تضرع نمودند چنانچه ساعتی بخاك افتاده گریه وزاری بدر گاه الهی کردند تا اینکه خدمتگاران جان فدا التماس کرده از خاک بر داشتند بعدازان خفیه شخصی را در لشکر گاه سردار صاحب اقبال سردار عبدالرحمن خان فرستادند که از رویداد مستوفی و چگونگی احوال مذکور اطلاع یافته خبر تحقیق برساند هر گاه بقتل رسیده باشد گویا داغ امیر کبیر دوباره تازه شد و سر کار کم اقبال تازه بی پدر گردید و هر گاه از فضلات الهی در قید حیات باشد و اسیر دشمن شده باشد تدبیر نجات باید کرد و از درگاه خداوند امیدوار باید بود و هر گاه اسیر دشمن نشده باشد و پنهان گردیده به تردد خلاصی آن باید کوشید زیرا هم چنان که حیات سر کار بشما خدمتگاران حیات می بخشد حیات مستوفی یقین که حیات سرکار است لهذا بعد از فرستادن آدم به جستجوی مستوفی عبدالرزاق خان و سفارشات سرکار در هر خصوص و بهر عنوان باعث نجات مذکور چنانچه بزبان مبارک فرمودند که هر زمانی مستوفی بحضور سر کار برسد البته شخص واسطه از حضور اقدس سزاوار هزاران احسان است زیرا که آوردن مستوفی خدمتی بزرگ است مطابق آن از حضور امیدوار
(۲۰۸)
نوازش یافتند. مختصر کلام سرکار دل شکسته شکست یافته از قرین حرکت کرده
کوچا کوچ بسرعت تمام وارد کلات شدند سه شب در کلات توقف کرده اندر دانه قندهار
شدند روز پنجم داخل گردیدند و استقامت نمودند بعد از چند روزی متوجه لشکرگیری
و امور سلطنتی شدند زیرا که دشمن در کمین داشتند خصوص قلعه کلات که در بین راه
کابل بود فورا لشکری درخور خدمت کلات سرشته کرده فرستادند که کلات را محافظت
دارند و شرط احتیاط که لازم سپاهیگری است بجای آوردند که مبادا دشمن از کمین
برآید و سراسر بجانب قندهار میشوند بهرحال چون خاطر اقدس اشرف از امور کلات
فارغ شدند با وجود پریشانی روزگار و پراکندگی احوال و غم اندوه بسیار متوجه لشکری
و لشکرگیری و انعام لشکر جمعآوری و شوکت و ریخت سلطنتی شده شب و روز بتدارک
سفر دارالسلطنه کابل و انتقام از دشمن قوی کشیدن تردد داشتند و بت الحظه بیقرار بودند
چنانچه از هرات هم لشکری مکمل اسباب با توپخانه و انجام آن بسرعت تمام طلب حضور
کردند گویا در مدت پنج ماه لشکری بهم رسانده مکمل و مصلح ساختند و بقصد انتقام
کمر بستند و اراده سفر بجانب دشمن کردند.
اکنون سرکار امیر شیرعلیخان را با لشکر مکمل اسباب در قندهار آماده و تیار
بگذارید. چند کلمه از حضور سردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان شنوید:
چون از مرحمت پروردگار و نظر فیض اثر کردگار و خداوند جبار این چنین فتح
نمایان که اصلا به عقل گنجایش نداشت و در نظر بشر قطعا تقاضا نمیکرد خداوند عالم بکرم فیض
فیاض را الطاف دریاره سردار صاحب اقبال عطا کرده با لشکر قلیل و منزل شیخآباد در مقابل دریای
لشکر مقابل افتاد و فتح نصیب سردار مذکور شد و بخت امیر شیرعلیخان پادشاه بزرگ از دست لشکر
قلیل مذکور شکست یافته فرار داشت ادبار گردید بعد ازین فتح بزرگ که بفضل خداوند
نصیب روزگار سردار عالی شد بندگان عالی از روضههای بزرگ پروردگاری بخاک افتاده
سجدات شکر بجای آوردند بعد از ان که دشمن قوی فراری شد یکهفته در منزل شیخآباد
استقامت فرموده شکست و ریخت لشکر طرفین را جمعآوردند و امور چندی را انجام دادند
اما خطر مبارکشان از طرف پدربزرگوارشان سردار کلان جمع بود زیرا که بعد از فتح
یک رساله مکمل با سه صد سوار خوانین فورا بجهت محافظت و خدماتشان در غزنین فرستاده
بودند ازان سبب که آسوده بودند متوجه شکست و ریخت و اسباب و انجام لشکریان در
در شیخآباد توقف داشتند مختصر کلام در یکهفته از جمیع امور لشکری و دفن قاتلان و سرشته
زخمیها آسوده شدند چنانچه بجهت زخمیها خیمه جداگانه زده جراحان قابل مامور مقرر
کردند که معالجه بدارند بعد مقتولین را که بشمار آوردند پنجهزار نفر بیشتر در مدت
هشت ساعت مقدمه بقتل رسیده و یکهزار و ششصد نفر مجروح بقلم درآوردند بهرحال خیمه
بارگاه و اثاثه سلطنت که از لشکر قندهار در لشکرگاهشان باقیمانده بود جمعآوری کردند
و بتصرف درآوردند و بزرگان دربار امیر شیرعلیخان که دستگیر شده بودند بمثل
مستوفی عبدالرزاق خان که بجنگ حضور سرکار امیر شیرعلیخان در میدان
بحمله سوم اسپش بضرب گلوله توپ از پای درآمد و گرفتار شد نامبرده را
(۷۰۹)
محبوس نظر بند و دیگران را محبوس مطلق فرمودند ناظر حسین علی خان که با دو هزار سوار
هزاره که کابل را مسدود نموده بودند چون قضیه بر عکس افتاد همان دو هزار سوار
مطیع فرمان خودش نامبرده را محبوس و به خدمت بندگان سردار عالیه تبار روانه و بهمین
خدمت کردن و دست آویز بردن گویا خود را خدمتگار نمک حلال بقلم دادند این از جمله
صفت های مردم افغانستان است بلکه بهمین کردار خود فن و مباهات می کنند ازین باعث
بود که چند سال پی در پی صدمه شد و عالمی تباه شدند زیر که نمک حرامی را بخود قیاس
نمک حلالی می دادند مگر نمی دانند که نمک سود مفالماس است باید و شاید که نمک گیر شده
برباد فنا روند و بهمین منوال صدمه پیش آید و تباه شوند بلکه بقول راوی که مشهور است
می گویند که از شومی شوم می سوزد شهر روم و چنانچه بسیاری مردم بواسطه نمک حرامی
اشیها نقش رسیدند و تباه شدند بهر حال سر مطلب باز کردیم بعد که بندگان عالی
در بین یکهفته از شکست و ریخت لشکر طرفین آسوده خاطر شدند بعد ازان بوجود مسعود
خود بندگان عالی با دبدبه و شوکت روانه غزنین و برکاب همایون يك پلٹن و يك رساله
وشش عراده توپ همراه و بجهت سواری پدر بزرگوار خود يك زنجير فيل مكمل اسباب
که حوزة آن از طلا مرتب شده به استقبال شان همراه بردند بود نه يك شب براه منزل
نموده روز دیگر وارد شهر غزنین شدند و به قدم بوسی حضور فیض ظهور پدر مهربان
که آرزو مند بودند مشرف گردیدند و خود را به قدم بوسی انداخته فغان از دل برداشتند
و به گریه و شادی در آمدند و سردار کلان که این چنین روزی را بخواب و خیال نمیگذرانیدند
از دیدار فرزند دل بند مسرور و منور شده تنگ در بغل گرفتند و اشك شادی از گوشة
چشم جاری کردند و بر سر و روی فرزند خود بوسه میزدند و از بغل جدا نمی کردند
بعد از آن بخاك افتاده سجدات شکر بدرگاه ایزد متعال ادا می نمودند خصوص از دیدار
فرزند که در بساط همین يك فرزند داشتند چنانچه شاعر میفرماید :
شعر
چه خوش باشد که بعد از غم کشیدن
خدا روزی کند دیدار دیدن
چه خوش باشد که بعد از انتظاری
بامیدی رسد امیدواری
مختصر کلام بعد از ملاقات امر کردند که گاو و گوسفند بسیار خیرات فرمودند و مبلغ
زیادی چه از حضور بندگان عالی و چه از خدمتگاران و بزرگان حضور که جان فشان
بودند بجهته خیرات بحضور آوردند و همه را بر گدایان و بینوایان و بیچاره گان دادند
و معمور گردانیدند و یکشب در غزنین توقف نموده روز دیگر بدولت و اقبال از غزنین
حرکت فرما شده با شان و شوکت و فر فرید والی سوار فیل کوه پیکر به جانب شیخ آباد که
لشکر گاه بود روانه شدند روز دیگر وارد لشکر گاه گردیده اعزه واشراف بزرگان
در بار که باستقبال رفته بودند يك يك منظور حضور بندگان سردار کلان شدند
آریانا ۱۰۰۰ جلاب علی ۲ دین محمد ۰ ج محی الدین ۱ شیر محمد
(۲۱۰)
وننوازشات پدرانه مبرور نمودند بعد از آن بصف افواج ظفر شکوه رسیده از ابتدا تا آخر
صف پیاده ملاقات کرده بجهت پدراه فرمودند و بامهر ومحبت سخن كردند و داخل اردوی
دلاور که همه ظفر اثر بودند وارد شدند و بدولت و اقبال به تخت سلطنت نشستند و با امر
سردار عالی عبدالرحمن خان یکصد و يك توپ شادیانه زدند روز اول دربار خاص فرمودند
روز دويم مردم سپاه ازملکی ونظامی بحضور آمده مبارك بادی کردند و ازحضورنوازش
ومهربانی دیدند بهرحال سه روز درمنزل شیخ آباد توقف کرده بهمین منوال گذارش یافت
تا تمام مردم ازسپاه وفقراء از حضورگذشتند ودر ضمن آن بعضی شکست وریخت دیگر
که باقی مانده بود انجام یافت اکنون ازسردار عالی سردار محمد اعظم خان ورويداد
آن شنويد زمانیکه سردار محمد اعظم خان از دار السلطنه کا بل بجهت لشکر گیری در ازم
وزرمت رفته بودند که به تعجیل لشکری بهم برساختد وبسرعت خود را با لشکر جمع آمده
در لشکرگاه سردار عبدالرحمن خان ملحق سازند وبا لشکر دشمن در آمیزند و جنگ
دراندازند ازتقديرات ازلی در کارهای شان تاخیر افتاد و در مقدمه و روز جنگ و گیرودار
قیامت صفرا رسیده نتوانستند بعد از ورود سردار بزرگ ازغزنین در شیخ آباد سردار
محمد اعظم خان مذکور وارد حضور شده بخدمت برادر کلان ملاقات فرمودند وازدیدار
همدیگر مسرور گردیدند وازشوق بسیار به آواز بلند گریه شادی نمودند ومدتی در آغوش
هم بودند و همدیگر را تنگ دربرگرفتند چنانچه از سوز و گداز گریه شان بزرگان
دربار بگر به شدند و از زحمت های در بدری ومحبوسی بیاد آورده تفانی برداشتندوعاقبت
كه بفضل خداوند بدولت عظما که معظمت اعقاب آن باشد رسیدند خدا بخاطر آورده
سجدات شکر بدرگاه خالق بیچون بادا رسانیدند . بعداز آن که از دیدار همدیگر مسرور
گردیدند بتوکل خداوند اراده كابل نمودند واز منزل شیخ آباد بدولت واقبال حرات
فرما شده منزل به منزل نزول اجلال که همه تفضلات الهی بود فرموده لا کن با رعیت
هر منزل از سر محبت پدرانه فقراء نوازی کرده و دعا وفاتحه می گرفتند تا بيك منزلی
شهر کابل رسیدند خیمه و بارگاه باوج ماه رسانیدند و آسوده نشته بزرگان کابل
از هرطایفه یکی دو نفر چه از علماء و سادات وتجار واز هر اصناف بدرجه وارد حضور
مهر ظهور شده ملاقات نمودند واز حضور نوازش ومهربانی دیدند ومرخص شدند تا اینکه
شب گذشت و فردا روز شد از طرف شهر کابل اول سپاه نظام فوج فوج بولك بولك
برآمده با کمال نظام هرفوج مکمل با توپخانه ماموری خود صف کشیده ایستادند و جانب
دیگر مردم فقراء ازشاه وگدا اصناف اصناف با کمال آداب و ترتيب ایستادند و منتظر
ورود پادشاه اسلام پناه بودند تا اینکه پاد شاه ذوی الاقتدار در بالای حوزه فیل سوار
وبزرگان اقوام ومعتبران دربار وافواج رکابی ازپیاده وسوار به رکاب شان رتبار
بامر فریدوتی وصلابت دارائی روانه شدند تا زمانی که بابتداء لشکر نظامی داخل شده
در اول افواج ایستادند ولشكر ظفر اثر بقاعده وقانون نظام هشت پات سلامی گرفتند
وتوپ های آتش فشان که مامور هرفوج بودند آتش فشانی کردند چون سلامی آخرشد
بعد از آن پادشاه قوی شوکت از اول فوج تا اخیر آن باقهر وسیاهی از در مهر و محبت
(۲۱۱)
احوال پرسی و نوازش فرموده گذشتند تا اینکه نوبت بفقراء رسید ابتداء از علماء و سادات
و قاضی و قضات و تجار و غیر تجار و دیگر اصناف جداگانه با هر طایفه از طریقه یسوی نوازش
فرموده صحبت های مشفقانه کردند و در مقابل مهر و مرحمت پادشاه فقراء کابل دعا گوئی
نمودند و مبارکباد گفتند و خاتمه دادند و گذشتند تخمیناً از افواج نظامی تا فقراء سه ساعت
نجومی طول کشید تا پادشاه اسلام از سپاه و فقراء فارغ شدند بعد داخل شهر کابل
گردیدند هم چنان صحبت و گفتار که با مردم سپاه و فقراء در بیرون نموده
بودند در شهر نیز با جمع فقراء که در کوچه و بازارها از مرد و زن استاده
منتظر دیدار پادشاه بودند با نهایت نوازش و مهربانی فرمودند و محبت پیرانه کردندو بقرار
رفتار امیر کبیر با مرد و عیال و اطفال صحبت نمودند تا وارد بالا حصار شدند با فقرای بالا حصار
نیز بهمین طرز رفتار و روش فرمودند بعد بطالع مسعود و اقبال فرخنده در عمارت باغ که
پایتخت امیر کبیر بود فرود آمده شکر گذار درگاه الهی شدند و بسم الله الرحمن الرحیم
بزبان مبارک جاری کرده بر تخت سلطنت موروثی برآمده نشستند و یکصد و یکتوپ از بالا حصار
بامر بنده گان سردار شاد یانه زدند و مدتی نشسته با مردمان صحبت کردند بعد از آن
بجهت مسافرت و خله گی دو روز مردمانرا از سلام و حضور مانع شدند تا قدری آسوده گی
دست دهد روز سوم از حضور فرمان شد بعد از آن مردمان اخره و اشراف دارالسلطنه کابل
فوج فوج اصناف اصناف درجه درجه ابتداء از علماء و فضلاء بعد سادات و تجار واهل کسبه
بحضور آمده سلام کردند و تواضع نمودند و تحفه و ارمغان های خود را از حضور گذراندند
و مبارک گفتند و از جامه خانه احسان بنده گان سر کار بخلعت های فاخره سرفراز شدند
و مرخص گردیدند بعد از آن نظامی بقاعده و قانون نظام فوج فوج وارد حضور شده بنوازشات
شهر یاری سر فرازی حاصل کردند مختصر کلام مدت یکهفته بهمین منوال گذارش یافت
چون وقت در آمد مردم تمام شد روز جمعه امر شد که در مسجد جامع جمع شوند چنانچه بعد از
نماز جمعه خطیب بالای منبر بر آمده خطبه غرایی بزبان عربی بنام نامی بندگان سر کار
قوی الاقتدار امیر ابن الامیر امیر محمد افضل خان خواندند و سکه دولت خداداد
افغانستان را باسم آنسرور دارا دربان زدند و مبارک باد کردند بعد از آن امر فرمودند
که هفت شبانه روز از پیر و جوان و شاه و گدا و خورد و کلان رجوع بشادی دارند و بازار ها
را آئینه بندان و شبها تا صیح چراغان کنند و کوچه ها را نیز چراغان و زینت بدهند و جمیع
ساز و سرود و سازنده های که از هر طائفه در کابل جمع بودند حد بحد در کوچه و بازار
و افواج تقسیم دارند و شب با آتش بازی تا صبح گذرانند و روزه بعیش و عشرت و خورسندی
بشب رسانند چنانچه شب ها سردار کلان سردار محمد اعظم خان و سردار عالی سردار
عبدالرحمن خان و بعضی بزرگان به تماشای شهر و بازار و چراغان پیاده و سوار خرامان خرامان
سیر کرده می گفتند و بمهربانی مهر و محبت و نوازش فرموده خورسندی می نمودند بهمین
طریقه هفت شبانه روز بعیش و خرمی گذراندند مدعاء عیش و ادخلا کن بهمین هفت شبانه روز
بزرگان ولایت و افسران سپاه از خوان بی کران پادشاه عدالت گستر شب و روز طعام تناول
(۲۱۲)
میکردند تا اینکه روز هفتم شدند از آن بخلعتهای فاخره نظامی وملکی سرفراز گردیدند
ودعا وفاتحه درباره پادشاه اسلام پناه نموده ومرخص شدند
باب سوم سلطنت بزرگان والاتبار امیرمحمدافضل خان بدستیاری سردار
عبدالرحمن خان مشتمل برسه فصل در تاریخ سنة یکهزار ودوصده هشتادوسه
هجری تا لغایت سنه یکهزار دوصدوهشتادوچهار هجری مدت سلطنت دوسال:
اکنون چون نوبت سلطنت افغانستان بپادشاهی سرکار والاتبار رسید وبرتخت عدالت
نشست بعدازان جمعی بزرگان واکابر حضور را جمع آورده مجلس بزرگی برپا کردند
کنکاش فرمودندومصلحت کردند اول اینکه طریقة سلطنت وحکمرانی بقاعده وقانون که
درزمان امیرکبیرجاری بودبهمان منوال باخلق خدارفتارباید کرددوفقره تجاوزنباید کردامروز
که بندگان سرکارراخداوندغفارسر افرازتخت کابل داشته سخن سرکار صدق است باید وشایدکه
بهمان رفتارعمل باید کردقبل از این هرنوع گذشته باشد خواه ظلم خواه عدل گذشته را گذشته
محسوب است شما بزرگان امریادشاه را بامردم فقرای خودبرسانند ودانسته کینند که تمامی
فقراء که فرزندان پادشاه هستند گوشرد شوند اکنون سررشته حضور باتفاق شما بزرگان
ومصلحت دید شما ارکان دولت بسته شود تا هرکس بامور وخدمات خود بمانند سردار
محمد اعظم خان که برادر سرکار والاتبار میباشد بخدمت حضور وصاحب اختیار
کل ممالک مامور است وسردار عبدالرحمن خان صاحب اختیار کل افواج ومنصب سردار
سپه سالار سرفراز است بعدازان هرشخصی را فراخوردند ومطابق منزلت خواه از اقوام سرکار
وخواه بزرگان خواه ازهرطایفه که باشند وسزا وارمنصب دیدند از حضور سرفراز
گردانیدند وطلب و تنخواه برای شان مقرر کردند وماهوار بخدمات فرمودند
اشخاص نظامی در افواج واشخاص ملکی درملك ازحضور مرخص شدند وبخدمات ماموری
خود رفتند چون ازاین امور فارغ شدند و آسوده خاطر گشتند بمدددولت واقبال برتخت
دارالسلطنه شهر کابل برقرار نشستند و چندی بخداوندوری بسیار داد وعیش وخورمی
دادند وبہ عیش وعشرت گذراندندوشکرت خداوندی را بربان جاری داشتند لاكن ازجانب
قندهار وحضور سر کار امیر شیر علی خان خوف کلی بخاطر بود یقین داشتند که امروز
فردا ازقندهار حرکت خواهند کردند چنانچه یومیه اخبارهای وحشت انگیز میشنیدند وگاه
وبیگاه گوشزد می شدند که امیر شیرعلی خان یك لحظہ آسوده خاطر نمی باشد وشب وروز
متوجه لشکر گیری بوده خیال دارد که از دولت خدا دادانتقام کشند بنا برین همین خیال
سردار سالار سردار عبدالرحمن خان که سخن قندهار ولشکر گیری امیر شیرعلی خان را
از حضور سرکار میشنیدند شب وروز به تهیه لشکرداری ولشکر کشی و انجام نظام و امور
افواج ظفر اثر بوده لحظه تغافل نمیکردند چنانچه درزمان اندک از جمع امورات سفر
ولشکر کشی آسوده شده آماده کار زار شدند وبحضور بندگان اقدس عرضه داشت
کردند لاکن سردار سالار اراده آن داشت که زودتر عازم قندهارشوند ودشمن رافرصت
پیش دستی ندهند لا معطل بامر و فرمان وسرکار والاتبار بودند اکنون بندگان اشرف
(۲۱۳)
اقدس را به عیش وعشرت بگذارید وسالار فوج را بسرشته لشکر کشی و انجام لشکر
آماده گی سفر آماده نماید .
(وسه کلمه از بزرگان در بارشتوید سردار محمد شریف خان وسردار ولی محمدخان
برادر سردار فیض محمد خان که حاکم کل ترکستان است وصردار محمد اسماعیل
وسردار محمد رفیق وبزرگان دیگر که هر يك خودرا خان میدانند که گویاسر کار اقدس
را این اشخاص بمرتبه کابل نشانده باشند و تا وجودی که بحضور سر کار که سزاوار
هر گونه عزت هستند و اعتبار ملی دارند بهرحال سخن سنجی بندگان
سرکار که ا بتدای سلطنت شان بود و دوست از دشمن کمتر فرق می شد
بنابران درخلا وملا جویای حرکت شان میبودند و چند شخص صادقی را جهت اخبار
مامور فرموده بود تا آنکه اخبار های متواتر از حضور سردار محمد شریف خان
وغیره آوردند مقصد آنکه شبها خلوت صحبت میدارند و از هر در سخن میرانند و سخن
می گویند چنانچه بسیاری اوقات در ضمن صحبت میگویند که پادشاهی را از سرکار
امیر شیرعلیخان ما یان گرفتیم وسرکار والا را از قید رها کرده به تخت سلطنت کابل
نشانده ایم ظاهر است که در شیخ آباد تدبیر کاملهایمان فایده کرد وسرکار
امیرشیرعلی خان را شکست فاحش داداضافه بران چندین خدمتهای بزرگ کردیم که سراسر
جان فشانی وسراسر جان بازی بود لاكن از حضور اقدس همچنان که امیدوار بودیم
بهمان امیدواری نرسیدیم بلکه عزت سابقه کمتر شده باری چون این خبرها بواسطه
شخص صادق بتواتر بحضور سرکار رسید بیشتر امر به تحقیق فرمودند وبهتر وواضح تر
شنیدند افضل از اخبار بعضی حرکتهای گستاخانه بحضور بندگان اقدس از ایشان
صادر میشد که کنایه موجب کدورت میگشت و در کینه دیرینه بحضور اقدس اشرف
می افزود تا زمانی که اخبار قندهار رسید که سرکار امیر شیر علیخان لشکرهای خود را
مکمل اسباب ساخته اراده آمدن بجانب کابل دارد و سردار فتح محمد خان پادشاه پلنگان
ويك فوج رساله وشش عراده توپ جاوی و یکهزار سوار ملکی در منزل مقر مامور
فرمودند چنانچه سردار مذکور از قندهار حرکت فرموده اوجا کوچ وارد اولنگ رباط
مقر گردیده سنگر زدند و اطراف سنگر را چون سد سکندر مستحکم کردند و انتظار
ورود سرکار امیر شیرعلیخان می باشند که از قندهار با افواج مکمل برسند بعد آن بقصد
انتقام جانب دشمن راهی شوند لهذا از شنیدن آن که سراسر واقعه جان فرسا بود سرکار
بلند اقبال وسردار محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان بخلوت نشسته کنکاش
کردند که دشمن بسرعت عازم کابل است لازم که باید شمایان افواج ظفر امواج خود را
بسرعت آماده کنید و بزودی باید باستقبال دشمن بروید و تقابل شوید و نگذارید که از
حدود مقر با ینجانب قدم پیش بگذارد لاکن اول باید علاج دشمن خانگی باید کرد
سردار محمد شریف خان برادر اصلی امیر شیر علی خان و محمد رفیق خان خدمتگار
قدیمی سرکار امیر مذکور با امیرشیر علی خان چه کردند که با دولت خدادادما و شما کند
ا کنون سردار محمد شریف خان چندان مطاعی نیست و کارش سهل است و بهر وقت ممکن
(٢١٤)
گرفتن دارد ابتدا از کمل افطار کهچه اعلی سردار محمد رفیق خان باید نجات داد زیرا که
هیچوقت این چنین دشمن قوی مغرور دوست دولت خداداد نمیشود سردار عبدالرحمن خان
بحضور سرکار اقدس عرضه کرد که فرمان سرکار واجب واهر سر کار بغلام جان نثار
فرض و لازم است اما غلام بهمرای سردار محمد رفیق خان عهد نامه کرده ام وقسم
زبان غلام جاری شده ازین رهگذرغلام را اطلاع نداده بمعرفت سردار محمد اعظم خان
کاکا علاج باید کرد بعد از آن سردار محمد اعظم خان که صاحب تدبیر و دور اندیش
بودند اطراف کار را بعقل کامل ملاحظه فرموده بعد ازان از روی تدیبر سردار
محمد اسمعیل خان را بخلوت طلب فرموده اول صحبت های پسرانه و نصیحت های مشفقانه
نمودند ثانی بیان فرمودند که امیر شیر علی خان با لشکرهای فراوان عازم این صوب
روان و قبل از خود سردار فتح محمد خان را با لشکر بسیار در حدود مقر اولنك رباط
موضعی است فرستاده اند که سد لشکر ظفر اثر گردند اکنون لازم افتاده که بلا تحمل و بلا
توقف بندگان ما وسردار سالار اشکر بملل شما از میمنان با لشکر های آماده و تیار باید
باستقبال لشکر قندهار برویم و مقابل شویم تا دیده شود که از پرده غیبی چه يظهر ومير سدالان
فتنه انگیزی وفتنه جوی وحرکات غمازی سردار محمد رفیق خان ظاهر است و همه
ما وشما میدانیم و بچشم سر ملاحظه میفرمائیم که قاچه اسباب انگیزی سابقه مذکور که عالمی
را برباد داد خصوص در فتنه انگیزی همچنان شخص است که سرکار امیر شیر علیخان
را بقتل برادر که بمثل سردار محمد امین خان پدر شما وقتل سردار محمد علی خان که
در دولت افغانستان مثال نداشت فریب داد تا هر دو بازوی سرکار امیر شیر علیخان قطع شد
و دولت امير شير علیخان را بابر و جر و نمك خوابي كی بر باد داد
و پاس نمك عمری را بخاطر نیاورداین معلوم است که این چنین
دشمن خانگی را اول علاج باید کرد هر چند که خون ریختن آن ناپاك قطره نیست
و در مقابل خون دو شخص بزرگ بجوی نمی ارزد اما از وجود شو مش عالمی آرام
می شود خصوص افغانستان از همه بیشتر احتیاط آنکه امروز روانه سفر خیریت اثر میباشیم
باید و شاید که ار گزند مذ کور خود را فارغ ساخته روانه شویم
مختصر کلام تا اینکه مصلحت قرار یافت وسردار محمد اسمعیل خان قتل مذکور
را بذمه گرفتند وفرصت جستند روزی نماز پیشین که جمع مجلسیان از حضور مر خص
شده بمنزل خود رفتند سردار محمد اعظم و سردار محمد اسمعیل خان چنان قرار دادند
که سردار کلان بحرم سرای خود بروند وسردار محمد اسمعیل خان چند نفر از مردم
نظامی که دیو سیرت یا شقه یگوشه پنهان دارند و شهباز خان را که در آنوقت جلاد
باشی بودند در نزد محمد رفیق خان بفرستند وتكليف آمدن کنند و با تفاق خود شهباز
خان گرفته بیاورند بهر حال شهباز خان از روی تدبیر رفته حاصل کرده در منزل
محمد رفیق خان رفتند ورقعۀ سردار کلان را که طلب حضور نوشته بودند بوی دادند
وخوانده شد لاكن سردار محمد رفیق خان که سرمایه غمازان و فتنه انگیزان بود
(۳۱۰)
فوراً از جبین شهباز خان در یافت و خواست که تد بیری بکار برد و نجات حاصل کند
اما تقدیر نگذا شت :
فرد
بوقت نفاذ قضا و قدر
همه زیر کان کور گردند و کر
فرد
هر آ تش که دست قضا بر فروخت
همه فکر و تد بیر ها را بسو خت
باری سردار محمد رفیق خان که راه چاره را مسدود دید ودر تدبیر متفکر ماند
نا چار رجوع به شهباز خان کرد وعذر وتضرع نمود و زاری کرد و استدعا س
با مبالغ افزون پیش گرفت اما ممکن نشد ثانی باخوف ورجاء با تفاق شهباز خان
روانه شد ند تا اینکه به بالاحصار رسید ند و در سرا پرده ا غل گر دیدند و چشم
سردار محمد رفیق خان به سردار محمد اسمعیل خان افتاد ودر حضور شان دپوسپر تان را
ملا حظه نمود آنو قت دا نست که معامله چیست وبرای چه آورده اند ناچار سکوت
ورزید وباخوال پر اختلال خود متحیر ماند وبا وجود آن رجوع بالتماس نمود و اظهار
فروتنی کرد سردار محمد اسمعیل خان تبسم فر مو دند وافراد استاد را بربان جاری
فرموده بیان کرد ند :
جامه است زین خم قمی آید بیرون هر بار سرخ
رنگ ها دارد جهان مغرور آرایش مباش
باری جلادان بد ون تأ مل فور ریسمان بگرد نش اندا خته هلاک کر د ند
واز وجود شو مش دولت افغا نستا ن را آسو ده نمو د ند خلا صه الام بعد از قتل
سردار محمد رفیق خان احوال سر دار محمد شر یف خا ن د یگر گون شد بفکر افتاد
ومتفکر شد وفکر کرد که یعقوب سر کارا میر شیرعلیخان اصلا ممکن رفتن نیست
زیرا بکدام دلیل وبکدام کردار وبکدام رفتار رفته منظور شویم وهر گاه در کابل
ما نده استقامت کنیم ظاهر است که شب وروز بخوف میگذرد و بکدام امید واری
خوا هیم گذراند عاقبت رفتن قندهار را بخود مصمم کر ده خواست که باتفاق
سر دار محمد ابراهیم خان وسر دار محمد اسمعیل خا ن خویـه رو ا نه شو ند چنا نچه
با سردار محمد اسمعیل خان برادر راندة خود خلوت کرده اظهار مطلب کر د
سر دار محمد اسمعیل خان بدلایل های واضح سخنهای سر دا ر محمد شر یف خا ن
را رد کرده در جواب گفت که امیر محمد ا فضل خان هر گاه بماو شما احسان
نکند امید است که بدی هم نخوا هد کرد زیر ا که خدمت کر دیم و جا ن فشا نی
نمودیم لاکن رفتاری و کر داری از ما وشما در باره امیر شیر علیخان صادر شده
که آرزوی خدمت سر کار شان را بکنیم ا لبته ملا حظه باید کرد وفکر خود را
بهر جا نب د وا نید وا طراف کار خود را بعقل دو را ند یش نظر افکنده تا نی
ار اده کـنید .
بیت
تا نکنی جای قدم استوار
پای منه د ر طلب هیچ کار
د ر همه کار یکه در آئی نخست
رخنه بیرون شد نش کن د رست
(216)
سردار محمد شریف خان که خیال رفتن و حرکت کردن بجناب سرکار
امیر شیر علیخان ندید سکوت ورزید.
و دیگر سخن نکرد و در ظاهر سخن مذکور را قبول کرد اما در باطن بمره رفتن را با خود جزم
کرد و خوبه سردار محمد ابراهیم خان را با خود همراه کرده شب و روز فرصت می جست
تا اینکه فرصت یافته با چند نفر خدمتگار و سردار محمد ابراهیم خان نیمشب از شهر کابل
بر آمده روانه قندهار شدند و بسرعت میراندند و منزل منزل دست خود را در او لنگ رباط
مقر بلشکر سردار فتح محمد خان رسانده با سردار مذکور ملاقات کردند گویا بخیال فاسد
از مرگ جستند و بهر حال امیر صاحب نمیر امیر محمد افضل خان که یومیه از حرکات
شان میدانست و اطلاع داشت و اما درشان سردار محمد شریف خان مردی می دید باک
نمی کرد ند این بود که صبح آنشب که سردار محمد شریف خان فراری شدند سرکار والا اطلاع
یافتند بخصوص که بعضی از خدمتگاران صبح آنروز بحضور عرضه داشت میکردند بندگان سرکار
خنده می نمود و میفرمودند که سر کار اقدس از رفتن شان خرسند شده زیرا که امری بود
دشوار هر گاه محبوس میکردید نام عالم میشدم و مردم میگفتند که بقصد سرکار
امیر شیرعلیخان برادر او را با خدمتهای بزرگ محبوس کرده اند لاکن کسی از حقیقت
مذکور اطلاع نداشت که باعث چیست و اگر نه یومیه از حرکات شان واقف بوده اما
میدانستم که در شان خود مردی ندارد اکنون خوشوقتم که بدون آزار ما همی از حضور کناره
شد و باختیار خود رفت سرکار اقدس آسوده گردید لهذا بعد از فراری سردار
محمد شریف خان و قتل محمد رفیق خان خاطر سرکار اقدس والا جمع شده شکرانگی
بدرگاه ایزد بیچون بادار جانیدند بعد از ان بتهیه لشکر کشی وانجام سفر رفتن کوشیدند
و بزودی سرشته نمودند و باهیمرکبار والاتبار سردار محمداعظم خان وسردار عبدالرحمن
خان با توپخانه ولشکر های خونخوار وافواج بیشمار از پلین ورساله و خاصه دار که در
قلیل زمان مکمل نموده بودند بامر وفرمان سر کار از دارالسلطنه شهر کابل بادبده و
واثاثة بسيار حرکت کرده و در ده یوری که منزلگاه اول است فرود آمده خیمه و بارگاه
دسرا پرده بر پا کردند و سه روز به سبب بعضی امور لشکری و انجام سفر وشكست وریخت
افواج توقف نمودند . روز چهارم از حضور بند گان قوی الاقتدار دعا و فاتحه گرفته
از منزل ده یوری حرکت فر ما شده بجانب قندهار و تقابل دشمن روانه شدند تا اینکه وارد
غزنین شدند پنجروز دیگر در آنجا بجهت بعضی امور استقامت فرمودند اکنون از
سپاهداری وسپاه نوازی و لشکر کشی در سه شمه از رفتار و کردار و گفتار سردار والاتبار
سردار عبدالرحمن خان در قید تحریر در آورم زیرا که کمتر لشکری باین چنین پیدا
شود بلکه در کتب ماضی به نظر نرسیده گویا پدری است در نوازش فرزند چنانچه از ابتدای
برآمدن سفر تا زمان که واپس مراجعت میکنند و بمنازلگاه خود میرسند در جمیع لشکر از شاه
وگدا و بزرگ وكوجك افسروسپاهی هر شخصی را فراخور رتبه و مطابق ومنزلت از نقد و جنس
مخارج یومیه از آرد وبرنج وگوسفند الی همه میدهند تا اینکه تنباکو وچرس وترياك كه
بعضی لشکریان گرفتارند و بدون آن زندگی ندارند در صندوق خانه موجود و مهیا دارند
(۲۱۷)
و بمصرف افسران مقرب پادشاه میدهند تا آسوده خاطر میگذرانند بهمین منوال در باره سپاه
نوازش و مهربانی میدارند و خرسندی سپاه را خواهان اند اما این هر نامزدشین یا نزديك
به نماز عصر یا چند نفر خاصان حضور از ارگ باه بر آمده بجانب لشکر وسپاه پیاده خرامان
خرامان بخیمه گاه اوشان رقعه صفت را درانه کرده سوال میکنند که امشب چگونه طبخ
کردید وکی تناول میکنید بلکه بعضی اوقات از طعام شان خواه خام خواه پخته باشد جهت
وصیت خواهش میکنند و همانجا بحضور سپاه تناول کرده بخنده میرفتند و به بعضی انعام میسودند
مقصد که همچنین رفتار باسپاه میکردند وسپاه را بخود زر خرید مینمودند اکنون سر مطلب باز
گردیم روز چهارم از غزنین مکمل ومسلح حرکت فرموده روانه شدند هرچند در غزنین
پنجروز امر توقف بود چون خبر دشمن بتواتر رسید روز چهارم حرکت فرما شدند و توقف
را جایز ندانستند بهرحال منزل زده وارد مقرشذند چون سردار فتح محمدخان در منزل
اولسنگ رباط لشکر گاه کرده سنگری بودند بنابران به مصلحت دید سردار محمد اعظم خان
که مصاحب ده پیر و دور اندیش بودند بجناب قندهار صلاح ندیدند و فرمودند
که هرگاه بجانب قندهار روانه شویم سر کار امیرشیر علیخان از پیش رود و ازدنبال
سردار فتح محمدخان حمله ور میشوند ولشکر ظفر اثر در مابین میگیرند . بهتر آنست که
فردا در مقابل سردار فتح محمدخان رفته لشکر گاه سازیم وجنگ دواندا زیم تا خداوند
چیزیکه خواسته باشد بظهور خواهد رسید و سر نوشت ازلی ظاهر خواهد گردید باری چون
شب گذشت و فرداشد ازمنزل مقر کوچیده با توکل خداوند در او لسنگ رباط مقابل لشکر
فتح محمدخان فرود آمدند وخیمه وبار گاه برپا کردند یکروز از جانبین توقف شد روز
دیگر درمقابل همدیگر نیز توقف کردند باری درمقدمه درکی کرم وزحمت که بجنگ شده
بود درقید تحریر درآورده بودم که چندین مقدمههای كوچك را داخل كتاب نكرده درفصل
قرار نداده بودم چنانچه مقدمة هذا نیز درقید فصل نیا ورده از جمله جنگ های ضر و ری
محسوب است ودانسته خرد مندان روزگار نمودم که ایراد نگیرند ودر عبارة محرر کتاب
بدنگویند وسرزنش ندهند مختصر کلام دوروز در مقابل همد یگر توقف کرده جنگ
اندا ختند « روز سوم از دو جانب آواز کوس و کرنا بر آمد »
مقدمه اولسنگ رباط وشکست لشکر قندهار وفتح کردن افواج کابل
چنانچه بعداز آواز کوس و کرنا ازدو جانب افواج ظفر شکوه در مقدمه جای صف بسته وصف آرائی
کرده انتظار فرمان جنگ بودند تا اینکه از دو طرف حکم جنگ داده شد وجنگ پیوستند و جنگ
درانداختند وبضرب توپ وتفنگ زمین معرکه را قیر گون نمودند و زلزله در گنبد دوار
افگندند لاکن لشکر قندهار سنگری بودند واز درون سنگر مقدمه میکردند چنانچه از طلوع
آفتاب تا ساعت یازده بجه روز با توپ وتفنگ پیوسته بود ومردانه میکو شیدند ودلا و رانه
جنگ میکردند و سرموئی در جنگ تقصیر نمیکردند وحمله مردانه می نمودند ودر غیرت
ومردانگی داد غیرت ومردانگی میدادند اما بطرفین فتحی حاصل نشد .
( ۲۱۸ )
آریانا حمل ۱۳۳٤
سردار سالار دلاور سردار عبدالرحمن خان که در جنگ چون شیر شرزه بود و در دلاوری چون رستم زال بعد از ان که فتح حاصل نشد تاب و طاقت آن برعسکر آن شمشیر زن میدان نبرد باقی نمانده بیاری باری تعالی لشکر ظفر اثر را بالای صف لشکر حمله ور ساخت وبوجود مبارك با لشکر خود بسنگر دشمن در آمده مدت یکساعت درون سنگر جنگ مردانه کرد و با تیغ و خنجر جگر شکاف با همدیگر در افتادند و از کشته پشته ها ساختند تا آنکه بلشکر قندهار تاب و طاقت باقی نماند و از سنگر برآمده فراری شدند :
قطعه
گر شود ذرات عالم پیج پیج
با قضای ایزدی هیچ اند و هیچ
چون قضا بیرون کشد از چرخ سر
عاقلان کردند جمله کور و کر
ماهیان افتند از دریا برون
دام گیرد مرغ پران را زبون
این قضا باوریست سخت و تندخو
خلق عاجز چون بود در پیش او
خلص کلام لشکر قندهار چنان پراگنده احوال فراری شدند که در سه ساعت آثاری از ایشان سوای کشته و زخمی باقی نماند و الفزار گویان بجانب قندهار روانه شدند ولشکر کابل با فتح و فیروزی سنگر ها را تصرف کردند و ارادۀ سردار فتح محمدخان را به تاراج بردند و بخیمه گاه خود آسوده و برقرار نشستند سه روز دیگر توقف شد تا مقتولان دفن شدند و زخمی ها را به لشکر گاه آورده و بجراحان قابل سپردند تا معالجه بدارند و باقی شکست و ریخت و خیمه و بارگاه سردار فتح محمدخان که بر جاء مانده بود بتصرف دولت خدا داد درآوردند و بفتح و فیروزی و بدولت و اقبال از جمیع امورات لشکر فارغ شدند و بدرگاه الهی شکر گذار شده سجده شکر بجا آوردند روز دیگر بدستور قین خداوندی با دل قوی و حوصله شگرف و مردانگی تمام و دلاوری مالاکلام از منزل مذکور حرکت فرمائده بجانب دشمن مرحله پیما گردیدند و راه مقصد پیش گرفتند یکی دو منزل رفته بودند که خبر ورود سرکار امیرشیرعلیخان گوشزد سردار محمد اعظم خان و سردار سالار شد چنانچه سرکار امیر شیرعلیخان با دریای لشکر در حدود کلات آمده لشکر گاه ساخته اند و ارادۀ پیش آمدن بخاطر دارند لاکن تلاش سرکار امیر شیرعلیخان اینکه زودتر بلشکر سردار فتح محمدخان ملحق شوند که جنگ انبوه شود:
هر چه دلم خواست نه آن میشود
هرچه خدا خواست همان میشود
باری چون سرکار برگشته اقبال در حدود کلات رسیدند و خیمه و بارگاه برپا کردند ساعتی نگذشته بود که شکست سردار فتح محمدخان رسید ازین شکست سرکار اشرف بیکباره دل شکسته شدند و غمگین گردیدند چنانچه طاقت حرکت کردن باقینماند و در همانجا توقف کردند و آماده جنگ شدند و انتظار ورود لشکر دشمن بودند تا اینکه افواج ظفر امواج کابل چون سیل بی گمان بيك منزلی کلات رسیدند روز دیگر از آنجا حرکت فرما شده در مقابل لشکر قندهار فرود آمدند و بارگاه و سراپرده ها بر پا کردند و برقرار نشستند .
(۲۱۹)
فصل اول ـ مقدمه کلات باسر کا امیر شیرعلی خان و شکست لشکر قندهار
و تصرف نمودن سردار عبد الرحمن خان قندهار را
اکنون چون شب اول که لشکرهای طرفین مقابل افتاده بودند دست بردی بهمدیگر نکردند و تأمل کردند روز دیگر فلك کج رفتار طبل کج رفتاری را بلند آوازه گردانید و قصد قتل لشکر طرفین کرد چنانچه از دو جانب افواج خونخوار ولشکر بیشمار کمر بمردی و مردانگی بستند و فوج فوج وارد رزم گاه گردیدند و صفها آراسته کردند و انتظار فرمان بودند تا زمانیکه فرمان قدقتل لشکر طرفین آواز بر آمد و توپهای آتش فشان را آتش دادند و زمین معر که را از دود تلخ سیاه وتاريك گردانیدند وجهان را فروگرفت اضافه بر آن تفنگهای مارتین زلزله در گنبد افلاك انداخت و هزاران پدر بی پسر شد و بـداغ فرزند کباب گردیدند و پسران بی پدر شده بداغ یتیمی سوختند گویا فلك کینه جو کینۀ دیرینه را بنیاد کرد وقصاص از دودمان ها گرفت وخاندانها را بسوخت و زمین معرکه را از خون جوانان لاله گون ساخت و از بدن دلاوران جوی خون جاری کرد وابلیس پلید که سالها بهمین آرزو روز را بشب میرسانید بمراد خویش واصل شد و از قتل جوانان و کشته شدن دلاوران میبالید و در زمین و زمان قد قتل مسلمین آواز میکرد واز کردار فلك آسیمه رفتار دست بدست میزد و خرسندی مینمود زیرا که بهر طرف سرهای جوانان و دلاوران چون گوی در میدان غلطان میدید تا اینکه نوبت بشمشیر کین و خنجر جان شکاف رسید ومرد ولشکر بهم در افتادند و در قتل و قتال تقصیری نکردند و از کشته پشته ها ساختند گویا ذاتی قاضی همدیگر بودند و قصاص از همدیگر می گرفتند ای کاش که با خنجر کین بجنگ پیوسته میبود از يك طرف آواز توپهای جان سوز و از دیگر طرف تفنگهای مارتین که زمین معرکه را سیاه وتاريك گردانیده گلوله ریزی میکرد گویا از آسمان تگرك میبارید قصه کوتاه دردمۀ مقدمه و زد و خورد بر پا بود که فلك كج رفتار بخاطره کج رفتاری دل بسوخت و ملك الموت به فغان آمد و از قتل جوانان داد خواه گشت مختصر کلام مدت شش ساعت در قتل و قتال و کشتن و بستن و فرزندان یتیم شدن وجگر پدران بـداغ فرزند کباب شدن گذشت گویا این چنین مقدمه جان گداز کمتر شنیده و بنظر رسیده باشد زیرا که نفسی آرام نبودند ولحظۀ بی زدوخورد نگذرانیدند تا اینکه هاتف غیبی نداء در داد که ای لشکر قندهار وای ستیزه گر افواج پیشه روای نبرد آزمایان کار و زار وای شیره مردان نامدار تا کی و تاچند ستیزه میدارید و با تقدیر او در ستیزه می برایدوفلك كج رفت ررا به کینه می آرید .
شعر
جنگ و صلح بی محل ناید بکار جای گل ، گل باش جای خار، خار
اکنون تن به قضای الهی در دهید و صبر و شکیبائی پیشه کنید وجان باقیمانده را به سلامت ببرید که فرموده استادست :
شعر
بـا قضا کـارو زار نتوان کرد کینۀ از روز گـار نتوان کرد
کردگار هر چه میکند نیکوست حکم بر کردگار نتوان کرد
(۲۲۰)
خالص تحریر و بیان تقریر انکه سر کار امیر شیر علیخان چون لشکر خود را پراگنده دیده
مشاهده کرد از غضب بر آشفت و بدریای حیرت فرورفت چنانچه بدن مبارك شان بلرزه در آمد
و متفکر بهر جا نپ نظر میکرد و راه چاره را مسدود میدید اما میخواست که خود را بدریای
آتش زنــــد شــــایــــد گـــوی مراداز میدان نبرد توانـــد برد لاکــــن خـــدمتگــاران
صاحب تدبیر که دره كاب قشان بحضور بودند و حیات سر کار امیر شیر علی خان را حیات
جان وزندگانی خود میدانستند به حرکت کردن بجنگ نمیگذاشتند و بدین و تحمل تسلی
میدادند و تا اینکه شکست لشکر قندهار نزديك شد و سر کار امیر شیر علی خان که بالای
تپه نشسته ملاحظه میفر مودند از غضب بیدران طاقت تحمل باقی نماند و آشفته حال چـــون
شیر شر زه از جای برجستند وسوار اسب بناد رفتار شدند ودست بشمشیر خود را بقلب
لشکر دشمن زدند و خدمتگاران حشمر وسواران رکابی که چون پر وانه بدور آن شهسوار
جمع بودند و دره كاب نار وفدائی در رکاب سر کار بلشکر دشمن حمله ورشدند و بجنگ
در افگیدند و از کشته پشته ها ساختند تا زمانیکه بضرب و مردا نگی و با شمشیر آین
لشکر کابل را پس کرد،سوارمیدان نبرد بر آوردند و فراری مودند چنانچه از حدود لشکر گاه
دور ساختند کویا از لشکر کابل اعتباری باقی نماند و شکست فاحش خوردند تا آنکه
درك كج رفتار با وجود کینه خواهی و کج رفتاری ازین دست و بازو و از ایـــن غیرت
و مردانگی وازین تهور وشجاعت و دلاوری دربارهٔ سر کارامیر شیر علیخان انگشت حیرت
بدندان تفکر میگزید و هزاران احسین و آفرین میدفت لا أن تقدیر در ضد آن سخن میکرد
بهر حال تخمیناً یکساعت کامل همچنین با شمشیر بران قتل وقتال نمودند گویا ســ رکار
امیر شیر علی خان يك شیر شرزه بودند که بهر جانب حمله میکردند خلق را بخاك هلاك
می افکندند و خدمتگاران نیز پروانه وار برسر آن سر کار جمع وحمله مردانه بدشمن
بیگانه بحضور سرور فرزانه میکردند تا وقتیکه اطراف سر کار امیر شیر علی خان از خدمتگاران
جان نثار خالی شد و همه چون بنات النعش بمیدان جنگ کشته و زخمی افتادند و قلیلی از بزرگان
حضور واندکی از سوار ر کابی باقی ماندند بند نگان سرکار از ملاحظهٔ این احوال متفکر
وپرا کنده شده و غریق دریای حیرت گشت و درمابین جنگجای بمال تباه متحیرانه بهرجانب
نگران بودند خدمتـگاران حضور که قلیلی باقی مانده بودند و پروانه وار گرد شمع دایره
کرده بودند چون احوال را دیگر گون وبدست سر کار را سر نگون دیدند عرضداشت کردند
که جانهای ما خدمتـگاران طفیل سر کاراست خواد امروز خواه دیگر وقت چنانچه دیگر
خدمتـگاران که جان خودرا فدا کردند و برکاب سر کار جان بازی کردند ما جان دادند اما
حیات سر کار آب حیاتی است برای خدمتگاران، امیدواریم که دیگر تردد نکنید و خود را
رود بر از مابین دشمن بدر کنید زیرا که دست ستیزه کوتاه ودشمن قوی گریبان گیر وفرصت
تنگ، مبادا که قضیه بر عکس افتد آن زمان مرگ برای ما خدمتـگاران بهتر است از
حیاتی که بحضور شما نباشد سر کار دل شکسته از غضب که در آن وقت بخاطر داشت و از خود
بیخودبود اصلاً بسخن خدمتگاران ملتفت نشده قصد حمله داشت پنجنفر خدمتگار سر کار
اشرف را با ختیار خود نمانده از جنگ جای برآوردند و بجانب قندهار با هزاران
(۲۴۱)
فمواندوه روانه شدند و بندگان اقدس را از چنگ دشمن رها کرده به الا ان دردلاوری سرکار
امیر شیر علیخان آفرین باید گفت و در مردانگی شان تحسین باید کرد زیرا حمله هائیکه
سر کار باغیرت با وجود شریف بالاشکر کابل کرد هنور از نادر که در آفتاب جهان کشائی
نادری خوانده بودم بدیگر پادشاه گوشزد نشده یقین است که بحمله سرکار هر گاه لشکر
انگ و تا جيك میبود و امثال از اسباب ترك اقسس میداشت طاقت کرده نمیتوانست اما هزار تحسین
و هزار آفرین بمردی و مردانگی و دلاوری و رشادت و شجاعت بندگان عالی سالار لشکر
سردار عبدالرحمن خان باغیرت چنانچه شاعر فرموده
شعر
از مرگ میندیش و غم رزق مخور
کین هر دو بوقت خویش ناچار رسد
لاکن با وجود فرد استاد جان برای آدمی بسی شیرین است و از جان گذشتن بسی دشوار
چنانچه محرر کتاب شش مقدمه را دیده ام و به نفس مقدمه حاضر بودم مختصر کلام مطلب از دست
نرود سه خصلت به فضل خداوند سردار سالار میپر بود که سبب آن نام نیک و دریافت اول
داد پرور به کار دوم دعای پدر سوم بفضل خداوند شجاعت ذاتی خصلت چهارم شخص
لشکر کشی که خرسندی لشکر را قوت تدبیر میدانست و تدبیر از رنگ بود چنانچه در مقابل
حمله سرکار امیر شیر علیخان طاقت کرده هر حمله سرکار جگر سوخته بغضب می آورد،
سردار عالی دست شمشیر حمله و رمیشد و بمردی جواب میداد و همچنان دشمن قوی را
از خود دور میکرد اضافه بران از غیرت و مردانگی لشکر شکست خورده را دوباره بجنگ
آورده مقدمه میکرد و دشمن را عقب می نشاند تا خاتمه دشمن را ذلیل ساخت و فراری کرد
باری چون لشکر قندهار شکست خورده فراری شدند ولشکر کابل به فتح و فیروزی
ظفر یافتند بعد از ان لشکر گاه لشکر قندهار را بتاراج بردند و خیمه و دامان را از نقده جنس
پر ساخته و بخیمه گاه خود آرام نشستند و بمرشته زخمی و مقتولان در مقدمه جای توقف کردند
تا مقتولان را دفن کنند و زخمی ها را بجراحان قابل سپرده دارند تا معالجه نمایند و دیگر
شکست و ریخت لشکر طرفین را جمع آوری بدارند اکنون لشکر کابل را بفتح و فیروزی
در حدود کلات بمقدمه جای بگزاریم –
چند کلمه از سرکار امیر شیر علی خان شنوید
که شکست فاحش یافته جانب قندهار روانه شدند با هزاران غم و اندوه طی مراحل و قطع منازل
می نمودند اما سر کار امیر شیر علیخان بدرجه غضبناک بودند و چین در جبین انداخته رفتار
می کردند که تا احدی طاقت سخن کردن نبود و بندگان سر کار هم با احدی تکلم نمیکردند
تا بله همکینی سر کار از باعث پنج نفر خدمتگاران حضور بود که هم هجانهای خود را فدای
رکاب سرکار نموده بحضور نامدار جان دادند زیرا که عمر کی بخدمت سرکار در کمال
نمک حلالی و راحتی خدمت کرده گویا برادر بلکه بازو شمرده میشدند کدورت سرکار
ازین سبب ود واگر نه بر باد شدن تخت و دوا را ذرة بخاطر فیض مظاهر نیاورده باك
نداشتند و در خصوص خرابی سلطنت ار در گاه خداوند امیدوار بودند و بارها بزبان جاری
میکردند که تا جان در تن و رمق در بدن دارند دست از مقدمه بر نمیدارند و جنگ و جدل
(۲۲۲)
میکنم یا خداوند فتح حاصل میکند و باز بسلطنت میرسم و یا جان را بسر این کار می بازم
و بخداوند میسپارم مختصر کلام حق بجانب امیر شیر علیخان دل شکسته بود که با ید از داغ
خدمتگاران خفه میشد زیرا که هريك از آنها رفیق و همدم ومونس سر کار بودند باری
بعد از فرار شدن منزل بمنزل نزول اجلال میفرمودند تا اینکه در منزل خیل آخند رسیدند
سر كاروالا چنانچه که خفه بودند همچنان از طول سفر و تردد جنگ دل شکسته بودند که طاقت
حرکت باقی نمانده بود از اسپ کوه پیکر فرود آمده ساعتی متفکر بگوشۀ درختی استراحت
فرمودند وخواستند که قدری راحت کنند و از رنج راه بر آسایند سردار محمد شریف خان
که از مقدمه اواشک رباط باتفاق سردار فتح محمد خان باردوی سر کار امیر شیر علیخان
آمده حضور داشتند لاکن بندگان سر کار تاهمان یوم باسردار محمد شریف خان ملاقات
نکرده تکلم نفر موده بودند واصلاً بحضور نخواسته کم التفاتی می نمود سردار
مذکور که سر کار والا را دلگیر و پریشان د بدند محبت برادری طاقت
نیاورده بحضور آمدند و سلام کردند ولحظۀ تحمل نموده در ثانی عرضداشت کردند کـه
بنده نوا را خدا بخواهد کارهای خطرناطر بندگان اقدس کدورت ورزد در قندهاراز دولت
خدا داد سر کار دوازده لك روپیه پخته کابلی موجود دارم فدای قدم مبارك باشد
برسیدین قندهار بحضور انور آورده تسلیم کارگر ار میدارم تافوراً باردیگر آماده کار
وزار شده انجام لشکر درست گردد و دوباره قصد انتقام از دشمن دزدی حرکت فرمایند
لا كن خداوند غباری از باعث امور دنیوی بخاطر عاطر نرساند لهذا چون عرضداشت
سردار محمد شریف خان تمام شد و سر کار اقدس شیندند از غضب استراحت را بزحمت مبدل
کر ده از جای جستند ونشستند زیرا که سر کار اشرف پادشاه غیور شجاعت پیشه بودند
طاقت این چنین سخنها را نمی آوردند بقهر وغضب فرمودند که شاید بخاطر شما رسیده باشد
که از رهگذر دولت وبرباد شدن سلطنت خاطر اشرف بند گان اقد س د لنگیر است
و یا بندگان سر کار کم دولت شده باشد غلط قیاس کردید و بیجا ره فکر نمود ید از قتل
خدمتگاران خود که همه بمنزله برادر وبازوی سر کاربودند خفه میباشم که هريك از آنها
جان فدا بودند. وبحضور سر کار جان نثار کردند و قدری بحضور سر کار گذرانده و بخدمت
گزاری وراحتی صرف عمر خود کرده بودند در هر موتی در صداقت شان خلل پذیر نشده بود
ایكاش بمثل شما برادر دشمن هزار کشته میشديد ويك از آنها تلف نمی شدند شما اسم برادری
دارید وخود را برادر مینامید لاکن برادری شما ظاهر است که دو بازوی مرا قطع کردید
دولت سر کار را بر باد دادید و بدشمن سر کار پیوند دادید تازمانیکه حاصل خود را ندیدید
ناچار بحضور سر کار آمدید هنوز هم زبان گویا و چشم بینا دارید چر اشرم ندارید
و خجالت نمیکشید که بحضور آمده سخن میكنيد واظهار فروتنی میدارید حال هم اقبال شما
بلندی کرد که با ارجمندی سردار فتح محمد خان ملاقات کردید و او معتمدی را واسطه نمود
كردا بيديه والاقسم بذات خداوند است که هر گاه بدینگر واسطه می آمد ید بمجردیکه
چشم سر کار می افتاد وشما را میدید بغیر از قتل دیگر چیزی از حضور نمیدیدید باری بعد
از فرمان سر کار که بغیض با سر دار محمد شریف خان خطاب کرد ثانی صفدر علیمر دن که
(٢٢٣)
خزانه دار بود بحضور طلب کرده امر کردند که ستاج جواهر را حاضر کنید وقتیکه ستاج
بحضور آورده شد و خالی کردند گویا زمین حین آخند را جلوه کرو سبز ومنور ساخته
تخمينة يك سير وزن جواهرات میشد و هر دانه آن مثلا خراج مملکت بشمار می آمد مو محسوب
میگردید بعد از ان بامر سر کار برداشتند تا نزدش کاردن آورده از بغل مبارک خود خريطة
چرمی بر آورده و بزمین ریختند زمین را گویا شعله ور ساختند چنانچه جواهرات ستاج
در مقابل يك دانه این آری و قیمتی نداشت و از قیت یکدانة آن صرافان او درك عاجز وقاصر
بودند خلاص، كلام چون دانه ها را از نظر بردا شتند بعد از آن سر کار امیر شیر علیخان
از روی غضب سردار محمد شریف خان را سگ گفته و نفرین کرده و سرزنش دادند و بار دیگر
قسم یاد کردند که هروقت سردار محمد شریف خان بحضور میآمد میخواهم که خون برادر
و فرزند خود را ازوی بستانم اضافه بر این بادی دولت و خرابی سلطنت و در بدری سر کار
و شکست پی در پی عماه را از غمازی و فتنه اانگیزی مذکور میدانم زیرا که جمیع این همه خون
ریزی وشکست و قتل عالم از فتنه انگیزی سردار محمد شریف خان است اکنون سخن بموقع
اتفاق افتاد چنانچه قبل ازین در مقدمه شیخ آباد شما تحریر نموده بودم درینوقت نیز قدری
از رویداد آن قصه دارم تا حلا وت جبلی و لك بخشی بندگان سر کار ظا هر و هو يدا
و روشن گردد باری شب شیخ آباد که صبح آن مقدمه برپاشد سر کار وا لا تبار يكدانه
زمردی داشت که بقدر تخم مرغ در نزد خزانه ار حسین علیخان بود همان شب بحضور طلب کرد
خزانه دار بحضور آورد تسلیم کرد ورخت و یقین کرد خزانه دار که بشدگان سر کار در نزد
خود نگاه میدارد این بود که زمرد در بغل متکا ماند و سر کار والا تبار فراموش کرده
صبح آن قدمه شد و بسر کار شکست افتاد و زمرد در زمین شیخ آباد فراموش شد مقارن
درین فرصت که جواهرات منظور شد بعد از ان بندگان سر کار زمرد را از صفدر علیخان
برادر ناظر حسین علیخان که حضور داشت طلب کرد زیرا که خزینه دار در مقدمه شیخ آباد
محبوس شده بود صفدر علیخان عرضداشت کرد که نهایت گردم زمرد تسلیم خود سر کار
حات در شب شیخ آباد خزینه دار بحضور آورده سپرده است سر کار اقدس فرمودند
که راست عرض کردید لا کن بعد از ملاحظه واپس بخزینه دار سپرده شد چنانچه حال
بحضور سر کار واپس دادن زمرد روشن است مختصر كلام زمرد مابین خزینه دار و سر کار
مفقود شد اما عقيدة سر کار در تسلیم کردن زمرد بخزینه دار کامل بود ویقین سر کار
لا كلام حاصل که زمرد نزد خزینه دار میباشد و هر دو برادر باتفاق پنهان نموده اندلا کن
از سخاوت جبلی که در ذات سر کار وصفات دائمی که در سرشت بندگان اقدس بود دیگر
بزبان مبارك جاری نفرمودند و اظهار نکردند مگر کا گاهی بخاطر اقدس میرسیدونزل
میگذرانید که حسین علیخان خزانه دار قدیمی خدمتگار ونمك حلال وجان نثار چرا زمرد را
پنهان کرده باشد و پاس خدمت های خود را که عمری نموده بود بجا نیاورد ا لبتہ صاحب
دولت شدن آنها فخر حضور سر کار است لا کن نه باین طریق
فرد
کسانی که بدرا پیشه بده اند
ندار نم زنیکی چه بد دیده اند
(٢٢٤)
بهر حال اما بندگان اشرف پس خدمتهای اوشان را به خاطر داشته در ظاهر ان نمیکشیدند
با وجودیکه فتنه انگیزان دایم غماری می کردند و سخن چینی می نمودند و می خواستند
که خدمت گارا بحضور بادار نمك حرام قرار بدهند و بدار را از خدمت گار آزرده خاطر
سازند اما بندگان اشرف تبسم فرموده و می خندیدند و مانع میشدند و سر زنش میکردند
و بعد از این مرحمت می نمودند که خدمت گار را لازم نیست که شکایت خدمت کار دیگر را
بحضور بادار بیارند اضافه بر آن با صفدر علی خان خزینه دار کلبر اور ناظر حسین علیخان
بودند شب و روز محبت می کردند و از سابق بیشتر نوازش میفرمودند و تسلی میدادند که
دولت سرکار تباه شد و کرورها دولت بر باد رفت در ضمن این قدر دولت عظیم یکدانه يك
دانه زمرد بر باد شد چه ضرر دارد سلامتی سر بندگان اقدس باشد شما از زمانیکه خورد
سال بودید تا حال خدمت کردید و جان فشانی نمودید خانه برادر شما حسن علی خان بدست
دشمن افتاد امیه زندگانی ندارد یکدانه زمرد که عبارت از مبلغی باشد چه لازم که باعث
آن خفه شوید دیگر حرف زمرد بخاطر نگذرانید زیرا که در محافل بندگان سر کار
نمی زید لهذا با وجودیکه سرکار تسلی داده و غلام نوازی کردند اما صفدر علی خان شب
و روز بخیال میگذراند و دایم بخداوند التجا می کرد و از درگاه الهی سخن زمرد را
آشکار میخواست زیرا که در وجود پاك ونمك حلال وخدمت گار صادق بودند تا اینکه
خداوند عالم صبرشان را سرور کرد وزمر د از زمین شیخ آباد بر آمد و معرفت يك نفر دهقان
صاحب زمین بواسطه حاکم غزنین بحضور سرکار اشرف رسید و خزانه دار که صفدر علی
خان و ناظر حسین علی خان باشند از غیب پاك شدند و از خجالت بر آمدند و در نمك حلالی و
وراستی و صداقت شان افزوده شد انشا الله وتعالی بقیه دارد باقی مانده حکایت زمرد
را در موقع یافتن و بحضور سر کار رسیدن تحریر میدازم اكنون سر مطلب باز گردیم
و از اصل مدعا سخن سازیم چون سر کار امیر شیر علی خان
از گفتگوئی جواهرات و سر زنش سردار محمد شریف خان
فارغ شدند ساعتی راحت نمودند و آسوده شدند بعد از آن به اراده خداوندی از خیل
آخند سوار اسپ بادر فتار شده بجانب قندهار رهسپار گردیدند تا اینکه روز سوم با وجود
شکست و پراکندگی بسیاز بادل قوی و حوصله شگرف وغیرت و مردانگی وارد شهر قندهار
شده بدولت واقبال داخل ارگ بالا حصار شده بر تخت احمد شاهی نشستند و بدرگاه خداوند
شکر گذار شدند بعد از آن مردم قندهار خیل خیل طایفه به طایفه اصناف اصناف امر، و
اشراف خورد و بزرگ بحضور آمده سلام می کردند و از حضور نوازش و مهربانی دیده و
محبت پدرانه وتسلی جداگانه میدادند و مرخص میشدند چند روزی بهمین منوال گزارش
یافت و از دلتگی سفر همین آمدند و آسوده شده خاطر جمع حاصل کردند بعد پنج نفر
بزرگان حضور و ارکان دولت را به حضور طلب کرده مساحت نمودند که دشمن قوی نزديك
و گلوگیر و عنقریب میرسد امروز برای سر کار از انجاه لشکر گیری و لشکر کشی چیزی
باقی نمانده هرگاه بخواهیم که لشکری بسازیم و توپ و تو پخانه را سرشته کنیم و شکست
ور بخت لشکر را انجام بدهیم کجا فرصت باقی است افلا ششماه مهلت می خواهد که تا اندك
(٢٢٥)
لشکری انجام داده سرشته و آماده کنیم پس بهتر است که از قندهار بگذریم و بجانب فراه
و هرات روانه شویم الحمد لله والمنه هجوم لشکر در هرات آماده و تیار داریم بعد از آنکه
وارد شدیم بخاطر جمع و آسودگی تدارك لشکر و سرشته لشکرکشی کنیم زيرا كه ملك
خود سرکار و دست دشمن کوتاه است بعد از انجام امیدوارم که بالای دشمن حرکت کنیم
و تقابل ورزیم تا خداوند چیزیکه خواسته باشد بظهور برساند لاکن بنده کسان سرکار
تا جان در تن دارم و رمق در بدن دارم ترك این کار نخواهم كرد و دشمن را آسوده نخواهم
گذاشت اکنون درین خصوص شمايان كه فرزند و بازوی سركار وشريك نفس می باشيد
چه رای میزنید و چه مصلحت میدهید بحضور عرضداشت کنید بعد از فرمان سرکار ارکان
دولت و بزرگان حضور باتفاق متفق الكلمه بمعرض
اقدس رسانیدند که فرمان فرمان سرکار و امر امر اقدس است
و ازین بهتر مصلحت نیست و سراسر صواب است و بغیر از این دیگر علاج نیست و بهتر از این
به تصو ر نمی آید که غلامان عرضداشت بداریم مختصر کلام بعد از بیان خدمت كاران ارادة
سفر خیرت اثر بجانب هرات نمودند لاكن در جميع این رویداد و مجلس های کنکاش
سردار محمد شریف خان داخل نبودند بلکه بندگان سرکار از حضور مانع فرموده بودند
بهر حال سخن مختصر تا اینکه سرکار شیردل و شجاع در بین سه روز تهيه و تدارك نموده
چیزیکه لازمه حضور داشت از جزئی و کلی انجام کرده و سرشته نموده بعد از قندهار واگذار
شده به توکل کردگار بادل قوی و غیرت و دلاوری بجانب گرشک و فراه مراجعت کردند
منزل و مراحل طی کرده داخل گرشك و بعد از روزی چند در فراه رسیدند استقامت فرمودند
و باندك روز سرشته گرشك و فراه خود را آسوده ساخته بجانب هرات رهسپار شدند تا اینکه
مع الخير والعافيه وارد هرات گردیده بر تخت دارالسلطنه هرات برقرار نشستند و تن به
رضای خداوند دادند سردار محمد يعقوب خان که حاکم هرات بودند و فرا مرز خان
سپاه سالار که مامور خدمت هرات بودند کمر به خدمت بندگان اقدس بسته شب و روز بخدمت
گذاری و جان فشانی خدمت میکردند و با مر سرکار والا تبار به تهیه و تدارك لشکر کشیری
شدند اضافه بر آن لشکر جديد هم از هر طایفه می گرفتند و داخل لشکر کشیری میکردند
و در گرفتن لشکر و انجام سفر و تهيه و تدارك مقدمه با دشمن خود تلاش بسیار داشتند چنانچه
شب و روز آرام و قرار نداشتند اکنون سرکار امير شير على خان را در هرات بر تخت سلطنت
آسوده و متوجه لشکر کشیری بگذاریم تا سر داستان شان رسیدند چند کلمه از رویداد لشکر
کابل و کیدا رشات قندهار شویم .
ابتدا از سردار محمد شریف خان تحریر کرده سر سخن بازگردیم شاعر فرموده :
تو چاهی کنده ئی در اصل که خلق را در اندازی
نمیترسی از ان روزی که خود را در میان بینی
(٢٣٦)
مصداق این مقال حکایت سردار محمد شریف خان که از فتنه انگیزی مفسداور
عالمی خراب شد و سلطنت بزرگی بر باد رفت چنانچه قبل ازین بچند درجه در قید تحریر
در آمده داخل کتاب گردید اکنون در سنتی که سردار محمد رفیق خان مقتول شد سردار
محمد شریف خان ما بین خوف ورجاء در ماند تا به اتفاق سردار محمد ابراهیم خان در لشکر
سردار فتح محمد خان رفت و بعد از شکست سردار فتح محمد خان بلشکر امیر شیرعلی خان رسید
ازان سبب که بحضور سر کار شرمنده و خجل بود وقرت در حضور اقدس ندید بلکه از حضور
مانع شد ثانی بخود ملاحضه کرد که اصلا سر کار امیر شیرعلی خان التفاتی نکرده و منظور
نظر نداشت بلکه دشمن پنداشت، لاچار برکاب امیر شیرعلی خان بجانب هرات نرفته
در قندهار توقف کرد و عریضة عذر آمیز از باعث گناه خود و رویه ادرفتن امیر شیرعلی خان را
از قندهار در عریضه درج کرده و به حضور سردار محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان
فرستاد و خود مذکور در قندهار توقف داشت. سردار محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان
سالار لشکر که بعد از فتح در حدود کلات توقف داشتند و سرشته شکست وریخت لشکر را
انجام میدادند تا اینکه از جمیع کارات لشکر ظفر اثر و لشکر شکست خورده قندهار
آسوده شدند بعد بتوکل خداوند بجانب قندهار روانه گردیدند يك منزل حرکت فرموده
بودند که عریضة سردار محمد شریف خان رسید و از نظر گذارش یافت بعد ازان بدولت
و اقبال منزل به منزل حرکت فرماشده وارد شهر قندهار شدند و به تخت دارائی وسلطنت قندهار
بر نشستند اما بخاطر داشتند و بخاطر می گذراندند که در قندهار سررشته و سامان لشکرهای خود را
قوری نموده بعد از نوروز عام افروز بجانب هرات سفر کنند شاید که به فضل خداوند یکباره سلطنت
افغاسان را تصرف دارند چنانچه شب و روز فکر بندگان سردار سالار همین بود و متوجه لشکر
انجام احاطة دولت خدا داد بودند وسعی و کوشش می نمودند وتلاش بسیار می کردند
اما شاعر می گوید :
چو رفته به تقدیر دگرگون نشود
يك ذره از انچه هست افزون نشود
هان تا جگر خویش زغم خون نکنید
کز خوردن غم بجز جگر خون نشود
اکنون سردار کلان سردار محمد اعظم خان و سردار سالار لشکر سردار
عبدالرحمن خان را در قندهار بسر رشته لشکر گیری و تدارك سفر خیریت اثر بجانب هرات
بگذارید تا چندی بر تخت احمد شاهی برقرار نشسته متوجه امور لشکری باشند و داد عیش
وعشرت بدهند. چند کلمه سخن از واقعات و کفارشات دارالسلطنه کابل و از غداری زمانه
غدار و کج رفتاری فلك كج رفتار بشنويد. زیرا فلك كينه جو همیشه در خطة پاك افغانستان
طبل كج رفتاری بصدا در آورده چندین هزار دلاوران شیردیشه و شجاعان شير بيشه را بخاك
وخون آغشته نموده وهزا ران ماه رویان دلپذیر و مهوشان عنبر بوی بی نظیر را اثر پنجه
جانکاه سوز گردانیده و لباس ماتم و قرین غم به ماتم نشانده وهزاران كودك بل هزار شیرخواره را
در گهواره بداغ یتیمی سوخته و لباس بی پدری برای شان دوخته و بقامت شان پوشانیده
(۲۲۷)
وهزاران پدر مهربان را که سال های دراز فرزند را بخون جگر پرورده کرده عاقبت
به آتش فراق سوخته و داغ بدل گذاشته چنانچه بسال های دراز فراموش نشود هنوز کینهٔ
فلک کینه جو از خطهٔ خاک افغانستان تمام نشده و دوباره طبل کج رفتاری می نوازد و کمر انتقام
بکین خون جوانان بر بسته می دارد و طبل کج رفتاری را بلند آوازه می گرداند و می خواهد
که باز سلسله های قدیم را برباد دهد و چندین دودمان ها را دود از نهاد بر آورد واسیر
پنجهٔ بلا سازد ای دل از کج رفتاری فلک بی بنیاد ندانم که خطهٔ پاک افغانستان با فلک
بهانه جو چه ستم رسانیده که این قدر انتقام می کشد وهنوز به آرزوی خود نمی رسد وبه
مراد خویش واصل نمی شود و بجانب قتلی دامن به کمر پرزده واز هر گوشه و کنار غوغا
می اندازد و فغان بر می خیزاند و غلغله می کند وفلی مابین افغانستان عقد مه ثریا می کشد
و جنگ پیوسته می سازد و چنانچه درین باب شاعر می گوید :
اگر شکایت گویم ز چرخ نیست صواب
و گر عتاب کنم با فلک چه سود عتاب
چنانچه خیمهٔ نیلو فری مرا بشکست
شکسته بادش میخ و گسسته باد طناب
و شاعر دیگر فرموده :
شرح این هجران و این سوز جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
اکنون مصدقات این مقال و بیان این شورش و غوغا در خطهٔ افغانستان آنکه قبل
ازین چقدر از قتل وقتال تحریر شده بود وحال نیز قلم دوزبان رجوع به تحریر شورش
نمود وار شورش تقریر می سازد بلکه تاختم شتاب قلم سخن از شورش بخاطر دارد و بیان
از شورش خواهد بود چنانچه سابق براین از عهده مهٔ سردار فیض محمد خان وسردار عالی
سردار عبدالرحمن خان در قید قلم در آورده بودم که بشرایط سلطنت افغانستان بتصرف
درآمد حکومت ترکستان باختیار سردار فیض محمد خان باشد وسردار فیض محمد خان
بقرار سابقه امر و نهی خردرا بحضور سرکار ارسال و مرسول بدارد و در این وقت که
به فضل خداوند پایتخت کابل به تصرف امیر محمد افضل خان در آمد و پادشاه افغانستان
شد و کار کذان هر ولایت را لازم به فرمان برداری کنند و تابع امرو نهی ظاهری پادشاه
باشند و فرمان پادشاه را جایز شمرند وبقرار قاعده وقانون مالیات بدهند و دایم رویداد
ولایت را بحضور پادشاه بفرستند و تجاوز ندارند لا کن سردار فیض محمد خان با وجود
عهد نامه ازین رفتاربدی بوده خود را صاحب سرین ترکستان می دانست و پادشاه افغانستان
را منظور نمی کرد چنانچه هر سال تارتقی که گویا مأمور بود به حضور نمی فرستاد هر گاه
از حضور پادشاه فرمان می شد وجزئی خدمتی می فرمودند تأخیر می کرد و به عمل نمی آورد
بلکه گاه گاه برملا وخفا در خلوت و مجالس اظهار میداشت که از طفیل دولت وغیرت وتردد
من که کمر سردار عبدالرحمن خان را بستم افغانستان بتصرف سرکار امیر محمد افضل خان
(۲۲۸)
در آمد و پادشاه شدند و از حبس رها گردیدند و بارها به تکرار همین فقره را بر زبان
جاری می کرد و مفت می گذاشت و به کردار خود فخر می نمود ومباهات می کرد و باك
از شهرت نمی کرد ازان گذشته سردار ولی محمد خان برادر بزرگ سردار فیض محمد خان
که در کابل بحضور بندگان سرکار باقرب و منزلت بسیار بود این هم برفتار برادر
دیده رفتار می کرد و در خلاء وملاء سخن های کم و زیاد که سرا سر باعث روز کشتگی
برای شان بود اظهار می کرد و می گفت و باك نداشت با وجود یکه پیوسته اخبار
مذکور به حضور بندگان اقدس می رسید و سرکار اشرف بخاطر نگرفته در صبر و تحمل
می افزودند تا اینکه بی باکی و سخن کردن سردار محمد ولی خان گوشزد سخن چینان
و فتنه انگیزان گردید و یومیه بحضور سرکار والا تیار رفته عرض داشت می کردند
وخاطر خطیر سرکاراقدس را متوحش می نمودند اضافه بر آن اخبار کدورت آمیز میکرد
از ترکستان می رسید و در کدورت سردار فیض محمد خان می افزود تا روزی اتفاق افتاد
ويك خط به مهر سردار ولی محمد خان ازین راه ترکستان بدست آمد و منظور حضور
بندگان اشرف شد و از نظر گذارش یافت و سخن های خوف ورجاء و بیان های ترس و بیم
در خط مذکور درج بود که از حضور سر کار برای برادر خود سردار فیض محمد خان
نوشته بود و از حضور اقدس برادر خودرا ناامید گردانیده خوف زیادی نشان داده بود
گویا سرکار والا عنقریب ترکستان را باید از سردار فیض محمد خان بگیرد بلکه سردار
مذکور را از حکومت ترکستان عزل کرده هر گاه ممکن شود و علاج پذیرد محبوس
کابل سازد بلکه در کاغذ ارسالی خود تقریر نموده بود که متوجه احوال خود شده به
لشکر حضور خود پرداخت دارید تا در وقت شار پراگنده و پریشان نشوید و در زیر دشمن
قوی ضعیف نگردید اذا چون بندگان اقدس از خط نوشته از گیر سردار ولی محمد خان
سراسر اطلاع یافت غضب بر طبیعت اقدس اشرف استیلا یافت و طاقت تحمل باقی نماند
سردار ولی محمد خان را بحضور طلب کرده فرصتی که جمیع بزرگان دربار در مجلس
حضور داشتند خط مذکور را نشان دادند و امر فرمودند که جواب خط خودرا به حضور
مجلس به سرکار اقدس بگوئید و فقراتی که شکایت کردید يك يك ظاهر کنید
تا بزرگان حضور در حق و باطل آن سخن براستی کنند و از حق نگذرند و ملاحظة حضوررا
نکنند و آن چیزی که حق باشد بگویند و بیان براستی بیارند . باری سردار ولی محمد خان
که خطا کار و گناه کار بود و تحریر خط مذکورسراسر بر خلاف حق وجهة فتنه انگیزی
بود و جوابی نداشت سکوت ورزید و سر بزیر افکند .
استاد می گوید :
چرا کاری کند عاقل که باز آرد پشیمانی »
و دیگری می فرماید :
سخن سنجیده گوی تا دوست را دشمن نگردانی
به حرف بی تأمل آشنا بیگانه می گردد
(٢٢٩)
استاد ثنائ بیان می نماید :
تا نکنی جای قدم استوار پای منه در طلب هیچکار
با همه کاری که در آئی نخست رخنه بیرون شدنش کن درست
مختصر کلام بالا جواب شدن و سکوت ورزیدن و سر بزیر افگندن بعد ازان بندگان
اقدس از بزرگان حضور سوال کردند که سزا وار شخص مکار و فتنه انگیز و کذاب
چیست ؟! خصوص شخصی که بزرگ و پادشاه زاده باشد و از بزرگی و نام و نشان خود خجالت
نکشد و دولتی را به غمازی خراب کند و برباد بدهد و عالم را تباه گرداند شما که حضور
دارید از روی حق و راستی بدون کذب در بارۀ او چه حکم می کنید و سزاوار چگو نه قصدی
می بینید جمله به اتفاق عرضداشت کردند که این چنین شخص بندۀ ناشکر است و از درگاه
خداوند غافل افتاده است ، سزاوار این کس قتل و زنجیر است تا عبرت دیگران شود بعد
بندگان اشرف از روی غضب سردار ولی محمد خان را محبوس فرمودند و از فتنه انگیزی
مذکور فارغ شدند بعد ازان سر کار والا تبار از روی فکر و تدبیر دانستند که مصالحه
تر کستان و کابل بر هم خورد و دو ستی بدشمنی مبدل گردید و رشته که پیوند شده بود
از کردار بد سردار ولی محمدخان بیگساید و خرابی دست داد ، حال بباید و شاید که بندگان
سرکار علاج کار را پیش گیرد و تدارک این واقعه را سررشته بدارد زیرا که از محبوس
شدن سردار ولی محمدخان البته سردار فیض محمد خان یورش سر داده و رجوع بخرابی
می کند ، بهتر آنست که زودتر لشکری بفرستیم و سرحدات را محکم بداریم چنانچه شش هزار
لشکر مکمل الاسباب از سوار و پیاده با هشت عراده توپ به سر کردگی سردار محمد سرورخان
و جرنیل شیخ میر خان و دیگر افسران جنگ دید بجانب ترکستان فرستادند و امر کردند
که تا سرحدات خود رفته استقامت کنید و سرحدات خود را بخوبی با خبری و به هوشیاری
شب و روز نگهداری کنید و یومیه اخبارات ترکستان را دانسته شوید و بمی کم و کاست
بحضور بندگان اقدس عریضه بدارید لهذا بعد از فرمان پادشاه رعیت پرور سردار
محمد سرور خان حسب الامر سر کار با افواج خو نفرار و لشکر بی شمار از دارالسلطنه
کابل حرکت فرما شده منزل و مراحل طی فرموده بلا توقف در حدود آب کلیه رسیده
خیمه و بارگاه و سرا پرده برپا کردند بعد ازان متوجه ترکستان و سرحدات آن و حضور
سردار فیض محمدخان شدند چنانچه قبل آدمان هشیار و کاردان به جهۀ رویداد ترکستان
فرستاده بودند ، درین وقت که وارد آب کلیه شدند خبر داران مامور خبر آوردند که
سردار فیض محمدخان قبل ازین به چند روز لشکر جای خود را در حدود آب آیله فرستاده
آماده و تیار می باشند و سه منزل از حدود ترکستان پیشتر تجاوز کرده در سرحدات کابل
که دخل به جمع و خرج ترکستان نداشت وارد شده منزل کرده اند. مختصر کلام لشکر کابل
و لشکر ترکستان در مقابل همدگر افتادند و شب ها هر دو جانب گزمه برآورده متوجه
لشکر گاه خود بودند تا دشمن گزندی نرساند و دستبرد نکند چنانچه يك هفته به همین
منوال گذارش یافت لا کن سردار امیر محمد افضل خان مکرر به جهۀ سردار محمد سرورخان
فرمان می فرستاد و از جنگ منع می کرد و می نوشت که خود داری کنید و رجوع به جنگ
(۲۴۰)
ندارید تا وقتیکه دشمن شما را لاچار سازد وعرصه را برشما تنگ گرداند بعد ازان
اختیار جنگ با شماست به هر حال یومیه متوجه لشکر طرفین بود ند
وخود داری میکردند لاکن لشکر ترکستان یومیه مایل به جنگ بودند ولشکر آرائی
کرده رجوع به مقدمه مینمودند لشکر کابل خصوص جرنیل شیخ میرخان که جنگ دیده
و جنگ آزموده بودند در صبر و تحمل می افزودند و تدبیر میکردند و میخواستند که دشمن
را به تدبیر زبون سازند و به لشکر دشمن گلوگیر شکست اندازند اما لشکر ترکستان فرصت
نمیداد و هر روزه اطراف لشکر کابل را چپاول میزد تا اینکه يك هفته در مقابل همدیگر
گدارش یافت و لشکر کابل به تنگ آمده و رجوع به مقدمه کردند .
فصل دوم مقدمه آب کلید که ما بین راه
کابل و ترکستان است و شکست لشکر کابل
و فتح لشکر ترکستان
لهذا بعد از ان که لشکر طرفین آماده کارزار شدند مقدمه را با خود مصمم گردانیدند
و کمر به مردانگی بسته و به میدان جنگ رفته صفوف راست کردند و انتظار فرمان بودند
تا اینکه از هر دو جانب صدای نرم و کرنا برآمد وقتك آينه خواه رقاصه انگیز را روزی
خوشی دست داد و به خورسندی تمام آواز داد دهلش مسبین این بود که صدای رعد آسای
برق نمای توپ های آتش فشان زلزله در گنبد دوار انداخت و تفنگ های مارتین خانما نسوز
زمین معرکه را به جنبش افگند چنانچه زمین معرکه و نبردگاه از دود توپ و تفنگ چون شب
ظلمانی سیاه و تاريك گردیده بود که دوست از دشمن شناخته نمیشد با وجود آن زمین جنگ
جاومیدان رزم گاه از خون بدن دلاوران چون جوی چمر جاب روان و سرهای جوانان از
ضرب دست یلان بيا ضرب شمشیر بران چون گوی در میدان به هر طرف روان میبود
واز خون جوانان وبدن دلاوران چرخ چنگ چاه باخاك آغشته ویکسان شده بود مدعا
آنکه لشکر طرفین و افواج جانبین داد مردانگی دادندو در غیرت ومردانگی کمی و کوتاهی
نکردند ودر قتل وقتال بسیار سرموی تقصیر نه نمودند واز کشته پشته ها ساختند و میدان
جنگ را مملو از کشته وزخمی نمودند و هزاران پدر را بی فرزند و فرزندان را بی پدر کرده
بداغ یتیمی سوختند و چندین عیال و اطفال را در جرگه يتيمان وبی کسان ماندند و هنوز دست
از قتل باز نمیدارند تا فرصتی که طرفین از قوت دست ربازو افتادند و در میدان جنگ متفکر
به حال خود درماندند ، نه دست ستیزونه پای گریز لاکن تقدیر ربانی را کوشش سود نبخشد
و تردد بسیار فایده ندارد چنانچه استاد می فرماید :
با قضا کار زار نتوان کرد
گله از روزگار نتوان کرد
کردگار هر چه می کند نیکوست
حکم بر کردگار نتوان کرد
(٢٣١)
خلاصه سخن از طلوع آفتاب الى نصف النهار جنگ پیوسته بود و در زد و خورد کمی
و کوتاهی نکردند و به مردی کوشیدند و به مردانگی جوشیدند و دادمر دانگی دادند
تا زمانی که یکباره شکست فاحش به لشکر کابل افتاد و روی از معرکه گردانیدند و فراری
شدند و راه کابل پیش گرفتند و همچنان شکست فاحش خوردند که سر از پا
نمی شناختند مشاعر می گوید :
چاه اش زمین خم می آید برون هربار سرخ
رنگ هادار د بهار و مدفن و آسایش مباش
اکنون محرر کتاب لاچار است که دیده و شنیده را باید و شاید داخل کتاب کند
نیک را نيك و بدرا بدی و مدحال لازم افتاد فقره که شنیده دارم تحریر نمایم هر چند از شخص کامل
نشنیده ام اما به صدق اقرب است معتبر مدعا اینکه سردار محمد رفیق خان در کابل
مقتول شد و سردار محمد شریف خان بجانب قندهار فراری گردید جرنیل شیخ
میرخان مابین خوف و رجاء شب را بروز می آورد خصوص در وقتیکه سردار کلان
سردار محمد اعظم خان و سردار کلان سردار عبدالرحمن خان با لشکر های فراوان
بجانب قندهار روان شدند و جرنیل شیخ میر خان را سرکرده لشکر نمودند و در کابل
ماندند خیلی خوف بالای مذکور غالب شد و قصد کرد که از کابل فرار شود اما
نشد و مضایقت نماید لاچار در کابل به حضور سرکار اشرف خود داری کرده متوجه
احوال پر اختلال خود می بود اتفاقاً اسبابی پیش آمد که گویا باعث نجات جرنیل
مذکور شد اینکه با سردار محمد سرور خان مأمور سفر ترکستان شد و در آب کلیه
منزل کرد همینکه خیمه و بارگاه برپا شد و لشکر بان جا بجا شدند از همان فرصت
جرنیل شیخ میر خان به لشکر ترکستان رابطه کرد و خود را به قسم و عهد نامه
پیوند داد و خرابی لشکر کابل را به ذمه گرفت این بود که در يك هفته چند نوبت
لشکر ترکستان حمله کردند و جرنیل مذکور لشکر کابل را مانع شد نه که تقابل
ورزند زیرا که مقصدی از خود داشتند و از حضور سردار محمد سرور خان به تدبیر
رد می کردند تا اینکه کار لشکر کابل پراکنده شد و غیرت ها منشگیر گشت بعد ازان
به جنگ افتادند و داد مردانگی دادند چنانچه لشکر ترکستان را عقب نشاندند
با وجود این قدر مردانگی و جنگ آرمائی يك باره شکست خوردند و پراکنده
شدند بعد از شکست تمامی لشکر کابل متحیر و متفکر به احوال پر اختلال خود
ندانسته یکی از دیگری سوال می کردند که این چگونه شکست بود که به لشکر ما
لشکریان دست داد اکنون ظاهر شد که این تفرقه افتادن و بعد از فتح نمایان شکست
فاحش خوردن نتیجه نمك حرامی جرنیل شیخ میر خان است که به تدبیر برای لشکر کابل
خرابی پیش آمد قصه کوتاه این بود که لشکر کابل فراری شدند و از معرکه روی بر تافتند
ومنهدم گردیدند سردار عالی محمد سرور خان که در میدان جنگ چون شیر ژیان استاده
بودند و ترغیب جنگ می کردند چون کبار لشکر خود را دگرگون دیدند با قلیل خدمتگار
(٢۴٢)
دست از جنگ کشیده باهزار غم و اندوه به جانب کابل فراری شدند بعد از آن لشکر ترکستان که ظاهر وعموما عقب رفته بودند و ندانسته فتح برای شان گویا از غیب حاصل شد مانصر الا من عند الله از عالم غیب تائید ایزدی مددگار گشت با فتح و فیروزی جیب و دامان را از تاراج لشکر گاه کابل پرساخته به خیمه و بارگاه خود رفتند و به قرار نشستند و به عیش و عشرت کوشیدند بعد متوجه قتل گیاه شدند و مقتولین لشکر طرفین را دفن کردند وزخم مجروح ها را به جراحان قابل و دانشمند سپردند تا معالجه بدارند درباب شیخ میر خان جرنیل که باعث شکست لشکر کابل شده بود درین وقت در گوشه نشسته تماشای هر دو لشکر را می کرد متوجه فرار شدن بندگان سردار محمد سرور خان بود که زودتر برطرف شوند تا نيك مرامی مذکور بهتر به لشکر ترکستان ظاهر گردد بهرحال بعد از فتح وفیروزی که وارد لشکر گاه خود شدند بعد از آن به امر سرکرده لشکر ترکستان جرنیل شیخ میر خان که باعث شکست لشکر کابل شده بود نامبرده را به عزت تمام از جنگ جا گرفته داخل لشکر گاه خود کردند و خیمه و سرا پرده برای جرنیل مذکور برپا نمودند و شب و روز در عزت مذکور می افزودند بعد از ان رویداد جنگ و شکست لشکر کابل و تدبیرات جرنیل شیخ میر خان در ذلیل شدن افواج کابل و فتح لشکر ترکستان را با خدماتی که از امیران ترکستانی به ظهور رسیده بود بحضور سردار فیض محمد خان عریضه فرستادند بعد از چندی خلعت های نظامی به جهت افسران لشکر با افزونی تنخواه و نوازشات بسیار فرستادند و در فرمان جميع افسران را با منصب افزون امیدوار نمودند و فرمان دیگر اسمی جرنیل شیخ میرخان که سراسر نوازشات و مهربانی بود با خلعت جرنيلي ويك قبضه شمشیر جوهر نشان ويك راس اسپ کوه پیکر تازی نژاد بازین ویراق طلا فرستاده با موجب تحسین و آفرین طلب حضور فرمودند چنانچه جرنیل مذکور را با اعزاز واکرام تمام خیمه و بارگاه و خدمت گاران رساله و پلئن جانب تخته پل بحضور سردار فیض محمد خان فرستادند ولشكر آب کلیه در حدود آب کلیه آماده و تیار و نگههداری سرحدات خود را می کردند و امیدوار آمدن لشکر کابل بودند اکیدون لشکر ترکستان را به عیش وعشرت بگذرانید و چند کلمه از دارالسلطنه شهر کابل وحضور سرکار امیر محمد افضل خان شنوید :
لهذا چون سردار محمد سرور خان از آب کلیه شکست یافته با لشکر پراگنده وارد دارالسلطنه شهر کابل شدند سرکار امیر محمد افضل خان از مشاهده این احوال متفکر و متحير شده غریق دریای حیرت گشته پيك خیال را بهر طرف جولان داده بعد از فکر و اندیشه بی شمار و تامل بسیار راجع به طلب سردار محمد اعظم خان و سردار سالار لشکر سردار عبدالرحمن خان شدند چنانچه به این عنوان فرمان فرستا دند .
(سواد فرمان بندگان سرکار)
ارجمندا سردار محمد سرور خان از تقدیرات ازلی از مقدمه آب کلیه شکست یافته
وارد کابل شدند نامبرده را بخدمت شاهرستادم درقندهار حاکم بگذارید وامرونهی قندهار
را بوی تسلیم کنید وبقدر کفاف او لازم میدانید لشکر بگذارید وبزودی سرشته قند هار را
بسته کرده خود شما بان بلافصل عازم کابل شوید و در آمدن خود تاخیر نکنید وبسرعت عازم
حضور فیض ظهور شوید که در تاخیر آفتهامت طالب را زیان دارد . لهذا چون فرمان سر کار
والاتبار درقندهار بحضور سردار کلان وسردار سالاررسید واز شکست لشکر خود شنیدند
متحیروپریشان شدند بعد از ان بصلاح وصواب دیدسردار کلان در بین بکهنه خودرا از سرشته
قندهارفارغ ساخته وخودرا بالشکری کافی آماده سفر دارالسلطنه نمودند بعد از ان سردار
محمد سرورخان راحاکم بالاستقلال بافواج نظامی وملکی فرموده وسردار محمدعزیز خان
را که برادر سردار محمد سرورخان بود ضیاء سالارلشکر قندهارساخته بخلعت های فاخره
سرافرازفرمودند وسردارمحمد شریف خان که درقندهار معطل شده بودند نامبرده را ذلاصا،
کرده بهمراهی خود عازم کابل شدند ودو منزل را یکی کرده بسرعت تمام خودرا با لشکریان
وارد کابل نموده بحضور سر کار والاتبار رسیده وچون قطره بدریا پیوستند سر کار
ذی الاقتدار از دیدار سر دار کلان وفرزند دل بند مسرورگردیده بملاقات سر دار
محمدشریف خان خوجند شدند ودرباره سردار مذکور محبت ونوازش فرموده مسند نشین
بار گاه وپهلو نشین اقدس والا نمودند خلاصه کلام مدت قلیلی از آمدن سردار کلان و سردار
عبدالرحمن خان در کابل گذشته بود که خبر وحشت انگیز واخبار سراسر ستیز از ترکستان
رسیده مضمون اخبار آنکه بعدازمقدمه آب کلیه سردار فیض محمدخان بسی متفکر شده ازحضور
سر کار بخوف کلی شب را بروزمی آورد عاقبت پسر کار امیرشیرعلیخان عریضه فرستاده وخواهش
کرد که بندگان سرکار عازم ترکستان شوند که غلام بجان ودل بخدمت حضورشان جان فدا کنم
این بود که محمدعلم خان پیشخدمت ازهرات بامر سر کار عازم ترکستان شد وا، سردار
فیض محمدخان عهدنامه گرفت و باقرآن مهر کرده وعريضه اخلاص مندی واپس روانه هرات
گردید احتمال دارد که بندگان امیرشیرعلیخان عنقریب عازم ترکستان شوند چنانچه مردم
تر کستان کمانه میدانند و درتمامی ترکستان شهرت یافته و بر این مردم جاری است باری سر کار
امیر محمد افضل خان که این اخبار را ملاحظه کرد و از نظر گذرانید دا نست که سردار
فیض محمدخان از فتنه انگیزی دست برنمی دارد بعد از ان امر به تهیه لشکر کردند ولشکر
دارالسلطنه کابل را منظم فرمودند و رفتن ترکستان را بخود مصمم نمودند لاکن سردار سالار
عبدالرحمن خان مایل برفتن ترکستان نبودند و از طریقه صلح وصلاح سخن میکردند و در تاخیر
می افزودند زیرا که با سردار فیض محمد خان عهدنا مه کرده بودند و بخاطر داشتند که عهد
شکنی نشود امابندگان سرکار مقدمه آب کلیه رابیان میکردند ومیفر مودند که عهدشکنی
(۲۳۳)
از سردار فیض محمد خان بظهور پیوست ۱ کنون زودتر عازم تر کستان شوید و دشمن را فرصت
ندهید که قوی میشود لهذا بهمین گفتگوشب را بروز می آوردند که خبر ورود امیر شیر علیخان
بترکستان رسید و اخبار رسیدن شان در کابل بحضور سرکار والاتبار اخبار شد بعد ازان
بندگان اقدس در غضب گردیده فورا سردار ولی محمد خان را محبوس و ارباب قندهار
فرستادند و سردار عبدالرحمن خان را امیر رفتن تر کستان کردندا کنون سردار عبدالرحمن خان
را به تهیه و تدارک لشکر کشی و عزم رفتن تر کستان بگذارید
چند کلمه سخن از رویداد ترکستان و ورود سرکار امیر شیر علیخان بترکستان شنوید :
چون قبل ازین از ورود امیر شیر علیخان از هرات بتر کستان، خواهش سردار فیض محمد خان
تحریر نموده بودم که سردار فیض محمد خان بعهدنامه و قرآن مهر کرده سر کار امیر شیر علیخان
را بترکستان طلب کرده بودند حال از رویداد ترکستان و گیر ارهای فی ما بین امیر شیر علیخان
و سردار فیض محمد خان تحریر میدارم بعد از آنکه سرکار امیر شیر علیخان بعهد
و قسم از هرات وارد ترکستان شدند و سردار فیض محمد خان
بحضور سرکار شب و روز بخدمت گرفتار و کمربندان فشانی بجه لحظه تغافل نمی ورزید
چنانچه در زمان اندک سرشته لشکرهای ترکستان را نموده بحضور بندگان اقدس خدمت
خود را منظور گردید بعد ازان سر کار والاتبار بتقلیل حر کٹ فرمایده بالاشکر کشی
سردار فیض محمد خان با دریای لشکر که از مرو و ماور بیشتر بود وارد منزل کور مار شدند
و خیمه و بارگاه باوج ماه رسانیدند و یکهفته باعت بعضی امور لشکری و بجهت برخی انجام
سفر در منزل مذکور توقف اردند تا باقیمانده شکست و ریخت لشکری باقی نماند و مکمل شود
زیرا که طول سفر دشمن قوی پیش رو میباشد، اکنون قلم دوزبان رجوع بشکایت دارد و میخواهد
که شمه از افغانستان و زمانه سرفدار و نفاق مردم افغانستان ارشاء وكدا و خورد و بزرگ
شکایت کرده ثانی از مطلب سخن راند چنانچه دو برادر در خطه افغانستان باین نفاق اندیش
باشند هر گاه نفاق را از دست ندهند کویا در عظمت و شوکت شان نقصانی پدید آید و مردی
و مردانگی شان خلل کلی پیدا کند و این تقریری که محرر کتاب تحریر میدارم در جمیع
مردم ولایت ظاهر است مصدقات این مقال رویداد سردار فیض محمد خان وامیر شیر علیخان
است بهزار عهد وقسم امیر شیر علیخان را از هرات بالتماس خواهش کردند و سرکار
امیر شیر علیخان را پادشاه و خود را فرمان بردار قسم خوردند در اینوقت که پنج روزی از
ورود سر کار در تر کستان گزارشی یافت همان عهد و قسم باقی نماند و خیال سردار فیض محمد خان
فاسد گشت و جمیع امور ملکی و نظامی را باختیار خود انجام میداد و بسر کار والا ربوت
نمی کردند و بزرگی سرکار را اصلا منظور نمی نمودند و برعکس قسم عمل می کردند زیرا که
در عهد نامه داخل کرده بودند که هیچ امری را بدون فرمان سرکار تکلم خواه جزوی باشد
خواه کلی اما حال از همه گذشته خود را سریر آرای ملک وولایت دانستند و سر کار اقدس را
بجوی بسند نکردند بلکه در حکم نظر بند محسوب نمودند لاکن بندگان امیر شیر علیخان که
پادشاه بزرگ وصاحب تدبیر و سپاه پیشه بودند نشیب و فراز دنیا را بسی دیده و پیموده بودند
اصلا بخاطر او نمیگذراندند و در تحمل می افزودند وصبر و شکیبائی میکردند چنانچه استاد
(۲۳۴)
میفرمایند مصرع در مرغ زيرك چون در افتد تحمل بایدش مخلص كلام از رفتار و کردار
سردار فیض محمدخان عیال مذکور شنیده ويك بيك اطلاع یافت سردار فیض محمد خان شوهر
خود را بحرم سرای طلب کرده سرزنش کرده وقد مود که این چه رفتار است و این چه کردار است
که با سر کار امیر شیر علیخان پیشه کرده اید و هم چنین پادشاه بزرگ را از مراتب قسم آورده
امروز بخیال نمی آورید گویا نظر بند کرده و منظور نمیدارد و خود را بتمام عالم میسپارید
فردا بدنامی را چه نحو از خود دفع میکنید ازین خیال باطل در گذر دوزود تر معالجه کنید
وبحضور پادشاه قوی شوكت رفته عذر کنید و بندگان سر کار را از خود خرسند بگردانید
خصوص که اینچنین صدمه بزرگ پیش رو دارید و گلو گیر است باری :
شعر
بر سیاه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنین بر سنگ
بهر حال سردار لشکر برادر عبدالرحمن خان که جميع ترکستان را بوی تفویض کرده
و خطه ترکستان را گو ابوی بخشید عاقبت سردار مذکور چه وفا کرده که با سر کار امیر شیرعلیخان
که مهمان است وفا کند باری آن قدر که عیال سردار فیض محمدخان نصیحت کرد و سرزنش نمود
و دلیل گفت سودمند نشده تاثیر نه بخشید لا کن شاعر میگوید :
فرد
دهقان سال خورده چه خوش گفت با پسر کی ور چشم من بجز از کشته ندروی
اکنون چون سخن از سردار فیض محمد خان در میان آمد محرر کتاب از همان زمان
حکایتی دارم که مناسب همین موقع است که باید تحریر دارم تا در کتاب هذا بیاد گار بماند
نقاره شاه نام فقیری بود موی میکند سبط بار و پیرو مرشد مرغان فیض محمد خان بود
وسردار مذ اور چنان مرید با اخلاص بود که سخن او را وحی آسمانی در باره خود میدانست
روزی پیر از عالم کرامات سردار فیض محمد خان را پادشاه ساخت وافغانستان را تا دروازه
صندل بوی عطا فرمود سردار مذکور چنان فترحت وخورسندی از کرامات پیر حاصل
کرد که یکصدو یک توپ شادیانه امر فرمود و چنین عقیده کرده که دیگر جای چون وچرا باقی
نما مدو بصدق صفا قبول کرد وخود را پادشاه قوی شوکت قیاس کرده و تا دروازه صندل خود را
فرمان فرمادید این بود که بخیال فاسد بعساکر ورده سر کار امیر شیرعلیخان را نظر بند گویا
گرفتار میکرد و خاطر داشت که سلطنت افغانستان را بدون چون و چرا دست میارم وخودرا
از افغانستان فارغ ساخته بعساکران بجانب هندوستان قدم رنجه کرده تا دروازه صندل رفته
بهر شهر و دیار حاکم میگذارم و واپس در کابل آمده استقامت میفرمایم وسکه و خطبه
بنام نامی خود میزنم از قضای الهی سردار مذکور کابل را ندیده در قلعه الا داد خان
پنج شیر ضرب گلوله توپ از پای در آمد و بمراء خویش واصل شد و پیر بیچاره کذاب برآمد
باری از کردار و گفتار و رفتار خود پیر سخن رانم وسره مطلب باز گردم در زمان حکومت
نایب محمد علم خان که محرر کتاب در ترکستان بودم پیر سردار فیض محمدخان نقاره شاه مذکور
باغچه گل کاری آبشار خوبی داشت که مشهور تکه خانه بنامیدند و از آبهای رنگارنگ
(230)
وسبزه زارهای دلپذیر و آبشارهای بینظیر که دم از فردوس برین میزد مملو و تماشا جای
خوبی بود چنانچه در شهر و دیار ازین گونه باغچهها موجود است و هر روزه خیل خیل مردم
بتماشای سبزه و ریاحین و ساز و سرود رفته ساعتی توقف میدارند و دماغ عبارا معطر کرده
برمیگردند بخصوص چرسی و بنگی و کوکناری که گویا منزلشان در آنجا است لاكن
خود نقاره شاه اه پیر دیر است در گوشه بجهت خود سکوی مناسب ساخته دارد که از چرس
و بنگ وغیره در حضورش موجود است هر کس خواه چرسی و خواه بنگی وغیره چیزی که
خواهش کند وجه گرفته میدهد مقصد کم گزار شبهایشان از نقرهدار است و خود نقاره شاه
قاعدۀ داشت كه يك يك نقاره گلی بزرگی داشت که روز بازار نقاره را بدست گرفته در بازار
دوکان بدوکان گدائی میکرد و مردمان از روی اخلاصی که باوی داشتند در نقارۀ مذکور
نقد و جنس میانداختند چنانچه نقاره مذکور از وجه گدائی به از نقد وجه از جنس پر می شد
تا اینکه مرگ دامنگیر شد و نقاره شاه فوت کرد نایب محمدعلم خان که سریر آرای
ترکستان بود محرر کتاب را بحضور خود طلب کرد امر کرد که مردمان درباره نقاره شاه
سخن میگفتند که صاحب دولت است و دولت مذکور در ته زمین دفن است باید در منزل
مذکور بروید و تمامی خانه و در و دیوار خانۀ مذکور را تا ماکنانه زیر و زبر كنید و گوشۀ
از منزل مذکور باقی نماند تا اینکه سقف خانۀ مذکور خالی از چیزی نباشه زیرا که این سخن
از زبان مردمان دانا شنیده میشود ودلیل واضح هم دارد که این شخص پیر مرشد سردار
فیض محمد خان بوده است بهرحال محرر کتاب در منزل نقاره شاه رفتم وحسب الامر زمین
خانه را ابتدا کندم از طلا و روپیه قران و تنکه بخارائی بكوزه ها یافتم و دريك كوزه
یا موی خطائی چندان دیدم افضل از نقد کوزه های روغن زرد و روغن دنبه و خم های برنج
و ماش و قروت ولحم و قاق مملو دیدم که تمامی کرم زده وخاکستر شده بمردم نشان
داده بخاك زمین يكسان کردم چنانچه مردم که حضور داشتند و بچشم میدیدند بحیرت افتادند
بلکه ملامتی نقاره شاه میگرفتندهای که امروز پیدا شدند و بعضی مردمان که اخلاص کیش
بودند نقصان کلی کرد و بدنام زمانه و رسوای از خود بیاد ماندند مختصر کلام سخن
بدرا ز کشید
شعر
کجا بودم اکنون فتادم کجا
عنان سخن شد ز چنگم رها
بچنگ آرم باز دیگر چهجوت
بفرمان حی الذی لایموت
لهذا سردار فیض محمد خان که با مریم جهانگیرشده بود بدون از فرمان سرکار
امیرشیرعلیخان از گورمار حرکت فرما شدند روز دوم در قصبۀ تاشقرغان رسید. سه روز دیگر
توقف کردند و استقامت نمودند که هرگاه بعضی امور ضروری باشد انجام داده عازم سفر
گردند چنانچه بعد سرشته نمودن بعضی انجام سفری از تاشقرغان مراجعت کرده باد بدبه
و احتشام از راه غوری عازم دارالسلطنۀ کابل شدند اما رفتار و کردار سردار فیض محمد خان
یومیه از حد اعتدال تجاوز مینمود با وجودیکه پادشاه زاده بود لاكن نیافته و سلطنت
بزرگ نرسیده بودند یکباره از جادۀ قیود تجاوز کرده مغرور حرف نقارهشاه ومغرور
(236)
دولت وشوکت ولشکر بی شمار خودشده یکروز باعث حرکت کردن ازحضور سر کار
امیر شیر علیخان نمی گذشتند واطلاع نمی دادند بلکه بمعرفت دیگری ریوت نمی کردند
منزل بمنزل باختیار خود منزل میزدند اما سرکار ذوی الاقتدار از کمال بزرکی وشوکت اصلا
بخاطر نمی گرفتند و بقرار سابق بخوشدلی و محبت می گذراندند وباسم امیری قناعت کرده
شب را بر وز می آوردند ومنزل و مراحل طی فرموده باسردار فیض محمدخان از درمهر ومحبت
سخن میکردند تا اینکه وارد غوری شدند و چندروزی در غوری استقامت کردند تا اسپ و آدم
قدری آسوده شده آسایش یابند چون چندیومی گزارش یافت واز جمیع کارهای دولتی
ولشکری فارغ شدند بعداز آن مکمل ومسلح باشوکت جمشیدی و دبدبه دارائی وصـولت
کی خسروی وحشمت سکندری از غوری بجانب دارالسلطنه کابل حرکت فرما شدندا کنون
سردار فیض محمد خان را با لشکر ترکستان وسر کار دل شکسته اقدس والا
امیر شیر علیخان رو به بجانب کابل در رفتن بنگذارید چند کلمه از رویداد
دارالسلطنه کابل و حضور سرکار امیر محمد افضل خان شنوید :
اذایومیه اخبارات متواتر که مه صحت داشت از ترکستان بحضور سرکار والاتبار در کابل
میرسید و بنده گان اقدس سردار سالار لشکر سردار والا عبدالرحمن خان را برفتن ترغیب
میکرد و تا کید می فرمود لاکن سردار عبدالرحمن خان در صبر و تحمل می افزود و باعث
قسم میخواست که عهد شکنی از طرف سردار فیض محمد خان بظهور بپوند دو تا زمانی که
از کوتل هندوکش نگذرد از کابل حرکت نمود . چنانچه در این باب سرکار اشرف
از فرزند خود سردار عبدالرحمن خان آزرده خاطر بودند تا اینکه واضح سردار
عبدالرحمن خان را بحضور طلب کرده امر فرمودند که ای فرزند مدعی با دریای لشکر نزديك
شد گلو گیر گشت سبب تا خیر چیست و مقصد از تحمل کدام هر گاه دشمن قوی داخل
کوهستان شد گویا کابل از دست رفت زیرا که سر کار امیرشیر علیخان با لشکر است
ودرکابل اعتبار کملی دارد بعد ازان عرصه تنگ میشود وراه چاره مسدود می گردد
خوب میدانید که مردم افغانستان نفاق اندیش است ونفاق را دوست میدارند وشب وروز
بی نفاق میتند خصوص می خواهند که در هر سال وماه يك پادشاه جدید دست آید و بچنگ
آرند تا موجب طرفی شان گردد واز پاد شاه نوجیب و دامان را پر سازند چون بندگان
سر کار اینقدر تکلم فرمودند ودرباب رفتن تکرار نمودند بعدازان سردار عبدالرحمن خان
در مقابل فرمان های سرکار دلیل های قاطع و برهان های ساطع درخصوص عهد وپیمان وقسم
عرضه داشت نموده خودرا از گناه بحضور سرکاربری ساخت وبندگان اقدس را از بیان هائی
موافق وسخن های لایق خورسند گردانیدند واز حضور فیض ظهور اجازه لشکر کشی
گرفت لہذا چون لشکرهائی دارالسلطنه قبل ازان مکمل و مصلح و آماده و تیار بود فورا
حرکت فرمودند درخصوص لشکر داری و لشکر کشی و غم خواری لشکر ومتوجه بودن
در جزوی و کلی شان بندگان سردار عبدالرحمن خان ثانی نداشت وشاهزاده هائی افغانستان
بجز ازسردارمحمدعلی خان مرحومی کسی با او همسری نمیتوانست کرد چنانچه قبل ازین تحریر
نموده بودم که با لشکر یان گویا برادر بود ورفتار پدری میکرد علی الخصوص در قانون
(۲۳۷)
جنگ ونظام داری درخطه افغانستان طاق بود بهر حال چون خاطر عالی متعالی اعلی
سردار سالار دلاور از مکمل شدن و امورات لشکری از جزوی و کلی جمع شدند
ولشکرها را در بیرون شهر حرکت دادند بعد ازان بحضور پادشاه قوی شوکت رسیده عرضه
داشت کردند و فرمان رفتن خواسته بندگان اقدس که قبل ازین از زبان فرزند خود
حرف عهد نامه شنیده بودند امر کردند که هر گاه چنین با شد چند روزی تحمل کنند
تا سردار فیض محمدخان از کوتل هندو کش بالغات حرکت کند و عهد و قسمی که شما
بیا خداوند بسته داشتید بجا آورده شود بعد ازان از درگاه خداوند امیدوارم که به همین
نسبت فتح كامل حاصل كنيد خلص کلام هنوز سردار عبدالرحمن خان از کابل از حضور
سر کسان حرکت نکرده بودند که از قضای الهی بندگان اقدس ناخوش و بستری شدند ومرض
دامنگیر او شده ساعت بساعت مرض قوی گشت حکمای حاذق وطبیبان صادق که همه درعلم
طب وحكمت حكيمى افلاطون عصر و زمان خود بودند شب وروز معالجه می کردند و بحضور
حاضر بودند و زمان به زمان متوجه لحظه به لحظه پرداخت در مرض می کو شیدند ولمعه
کناره نمی شدند اما فائده حاصل نمیکردند زیرا که حکیم مطلق پرور دگار برحق بود
وقدرت کامله خداوندی دخلی بمعالجه بنده بی اختیار ندارد.
(رباعی)
چون حاصل عمر فریبی و دمیست روداد مکن گرت بهر دم ستمی است
مغرور مشو بخود که اصل من و تو گردی و شراری و نسیمی و دمیست
بهر حال مقصد دیگر است این بود که حاکم نشین های کوهستان از حدود پنج شیر ونجرو
وغیره که پیوسته بسرحد ترکستان بودند متواتر عریضه میفرستادند وریوت یومیه را میکردند
که سر کار امیر شیر علیخان وسردار فیض محمد خان با دریای لشکر از جانب خو ست
واندرآب عازم کوهستان است و بدو سه یوم نزديك پنج شیر ونجرو میشوند اطلاع عریضه
نمودیم اضافه بر آن مردم فقرا چه نحو در مقابل لشکر نظامی استقامت خواهد کرد و چگونه
تقابل ورزیده بایچه متوال گوشه و کنار لشکر دشمن را دست برد خوا هد زد هر گاه
سردار سالار لشکر غلام نوازی کرده قبل از ورود سالار فوج نظامی از سوار و پیاده
بسرعت مرحمت فرما شوند موجب نییست و ممکن است که بعد ازان شب وروز از هر جانب
که توانیم دست بردی بداریم و شب خونی بزنیم و هرگاه علاج پذیرد وردو خوردی ام
بکنیم. تا چند روزی که بندگان سردار بالشکر های خونخوار برسند ولشکر تر کستان را
سر زنش بدهند لهذا چون عریضه حاکم پنج شیر وغیره رسید و از نظر گذارش یافت فورا
سر دار عالی مقدار بحضور بندگان اشرف وقت رخصت حاصل کرد ند
ودعا وفاتحه گرفته با دریائی لشکر و افواج بیحد و مر از شهر کابل حرکت فرما شدند
و بسرعت کوچا کوچ خود را در منزل چهاریکار رسانیده خیمه و بارگاه وسر اپرده زرنگار
برپا کردند و سه روز در منزل مذکور توقف فرمودند این بود که عریضه دیگر از حاکم
پنج شیر رسید که لشکر ترکستان در نزدیک پنج شیر رسیدند و غلام خودرا با تدبیر از دست
برد دشمن نگاه داری کرده انتظار ورود قدم فیض لزوم بندگان عالی میباشم ولهذا
(۲۳۸)
سردار دلاور سردار عبدالرحمن خان که عریضه ثانی را ملاحظه فرمودند تاب و طاقت
برجگر شهزاده غضنفر باقی نمانده بسرعت حرکت فرمودند و خود را بافواج
خونخوار در لب دریای چاریکار رسانیده فرود آمدند فردای آن از دریا گذشته بجانب
دشمن مرحله پیما شدند تا اینکه در لب دریای کوهستان رسیده بارگاه باوج ماه رسانیدند
و بادل قوی و حشمت وجاه برتخت سلطنت نشستند از آنجانب لشکر ترکستان از حدود
پنجشیر حرکت کرده چون موج دریا نزدیک قلعه الله داد لشکرگاه ساختند و بارگاه
باوج ثریا برپا کردند و انتظار لشکر دشمن می کشیدند چنانچه سردار شیرشکار دشمن
افگن سردار عبدالرحمن خان از ورود لشکر ترکستان شنیده بسرعت تمام چون شیر غضنفر
نزدیک قلعه الله داد خان رسیده سد راه دشمن شدند گویا لشکر طرفین انتظار مقدمه بودند.
فصل سوم
مقدمه لشکر کابل با لشکر ترکستان در حدود قلعه الله دادخان وشکست
لشکر ترکستان برکاب سرکار امیر شیرعلیخان وفتح کردن لشکر کابل
(برکاب سردار عبدالرحمن خان)
مختصر کلام چون هردو لشکر . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
مختصر کلام چون هردو لشکر در مقابل همدیگر افتاده شب را
بخیال جنگ بروز آوردند اما بندگان سردار عبدالرحمن خان بزبان حال این
مقال را بیان می فرمود.
یا کار بکام دل مجروح شود یا مرغ دلم برفلك روح شود
امید من آنست بدرگاه خدا كبابواب سعادت همه مفتوح شود
لا کن هاتف غیبی در باره لشکر ترکستان و فخر کردن سردار فیض محمد خان این بیت را
ادا می کرد.
بیت
زان باده دیرینه دهقان پرورد درده که بساط عیش طی خواهم کرد
مستم کن بیخبر زاحوال جهان تاسر جهان گویمت ای سرده مرد
خلاصه مدعا اینکه بندگان سردار عبدالرحمن خان را مقصد این بود که عهد شکنی
از حضور بندگان ما نشود و دست برد اول از طرف سردار فیض محمد خان بظهور رسید
چنانچه در جمیع افسران نظامی دید که خبر داده بودند که پیش دستی نکند و بدشمن
واگذارید که ابتداء از دشمن حرکت بیجا صادر شود بعد ازان از درگاه خداوند امیدوارم
که فتح وظفرهم عنان لشکر ظفر اثر باشد باری سخن بطول نکشد که دو جانب لشکرها
انتظار جنگ میباشند و کمر به جنگ بسته اند.
«تا یار کرا خواهد و میلش بکە باشد»
(۲۳۹)
اما سردار فیض محمد خان که خودرا بامر نقاره شاه فقیر پادشاه با لاستقلال وبیعیال
خود صاحب سریر دولت افغانستان تا در وازه صندل افضل ازان لشکر بی شمار در مدنظر
موجود داشت از جاده خود تجاوز کرده ومغرور شد بخاطر میگذراند که اول دشمن
فعلی را ازپیش برداشته و ذلیل میکنم وفرار دشت ادبار میسازم بعدازان سر کارامیر
شیرعلی خان را که نظیر بند یا حصارم است محبوس مطلق میدارم امید است که بهمین
تد بیر سلطنت افغانستان بدون میل بدست آید و دشمن باقی نمانده وخطبه بنام نامی خود
خوانده سکه باسم سامی خود زنم وملك موروثی که ازپدر باقی مانده کما کتابه تصرف دارم
لا كن استاد می گوید :
« این خیال است و محا ل است و جنون »
ودرین خیال باطل حکیم دیگر می فرماید :
فــرد
جامه ات زین خم نمی آید برون هربار سرخ
رنگ ها دارد جهان مغرور آرا یش مباش
وشاعر دیگری می نو یسد :
فــرد
ترسم نروی بکعبه ای اعـرا بی
کین ره که تو میروی بتر کستان است
بهرحال سردار فیض محمد خان همین مقصد خود را بخد مت گذاران معتبر ومعتمدان دربار
داشته آسرده امید وار به چنین روزی بودند لا کـن از تقدیر از لی وا قف نبوده
مغرور جان خود و گرفتار کبر و تکبر ومعنی بـوده به غفلت می گذراند فرد استاد است:
فــرد
تکبر عزا ز یل را خوار کرد
بز نـدان لعنت گـرفتار کرد
اکنون مقدمه در ما بین دولشکر مانده وسخن متفرق ا فتاد فاما محرر کتاب لاچار
است که اول ازهر گوشه و کـنار که نتیجه می دهد داخل کند ثانی از مقدمه سخن راند
حالا لازم افتاد که شمه از رویداد سردار عبدالرحمن خان ولشکریان سردار مذکور
تحریر گردد روزی که لشکر کابل برکاب سالار خود ازدریای کوهستان گذشته در حدود
قلعه الله داد خان لشکرگـاه فرمودند مردم کوتاه اندیش کوهستان که مدام شورانگیز
بودند و اینچنین روز ها را از خداوند می خواستند خصوص که اخبار ناخوش سرکار
اقدس را در کابل شنیدند اضافه بران متواتر فرمان های امیر شیرعلیخان برای شان میرسید
و مردم کوتاه اندیش فتنه جوی فوراً از دولت کابل روگردان میشدند چنانچه تمام مردم کوهستان
سر بشورش برداشتند وازهر جانب دست تعدی دراز کرده لب دریای کوهستان وپنج شیر را
حصاری کردند وراه رفت و آمدرا مسدود نمودند وارسال ومرسول کابل بسته شد ازین رهگذر
بندگان عالی پراگنده و پریشان روزگار گردیدند زیرا که ناخوشی سرکار وبی فرمانی
مردم کوهستان وارسال ومرسول راه کابل بکلی مسدود ودشمن قوی در مقابل بودن خیلی
(٢٤٠)
(٢٤١)
پریشانی بزرگ است لاکن سردار دلاور با وجود اینقدر کدورت و پریشانی تکیه برضای
الهی نموده با دل قوی چون سدر سکندر پابرجا و چون کوه البرز در حین خور صفتی
کشاده پیشانی باشجاعت بسیار با دوست و دشمن سخن می کردند واصلا در ظاهر کدورت
با خود نمی گرفتند و خود را بمردانگی و دلاوری نگاهداشته با راده خداوند کریم شکرگذار
بودند و خود را بالاشکر ظفر اثر بخداوند سپرده مردانه وار در مقابل دشمن ایستاده بودند تا اینکه
پنجروزی ازین گذارش یافت اما سردار فیض محمدخان بهمان خیال فاسد که دامن گیر شده بود
سرکار امیرشیرعلی خان را در لشکرگاه معطل کرده خودرا پیش جنگ ساخته بالاشکر مور و مار عازم
جنگ شدند و از بالای کوه بجه بدر یای لشکر رجوع بجنگ کردند و لشکر خود را فوج فوج
بولك بولك صف بسته بقاعده و قانون نظام داری در کوه بجه ایستاده کردند و بلشکر دشمن
نشان دادند و منتظر جنگ بودند لهذا چون لشکر ترکستان صف اراست کردند ازینجانب سردار
دلاور با غیرت تمام بعد از صف آرایی لشکر دشمن لشکری خود را بمیدان رزم در مقابل لشکر
مدعی فوج فوج مکمل و مسلح آوردند و صف آرایی کردند در همان حین سردار فیض محمدخان
که از بالای تپه نظر بدید و بازگاه و صف آرایی لشکر کابل افگندند و ملاحظه کردند خندیدند
و بزبان جاری کردند که این لشکر وخمه ها از مردم قوالان است یا لشکر گاه سردار
عبدالرحمن خان است ظاهر شد که این تکبری بود که در اول مقدمه از سردار فیض محمدخان بظهور
پیوست و بغضب الهی گرفتار گردید مختصر کلام تا اینکه آواز رعد آسای توپهای آتش فشان
از جانب لشکر ترکستان زلزله در گنبد دوار انداخت تخمیناً پنج دقیقه یا مر سردار دلاور
عبدالرحمن خان لشکر کابل توقف کردند و اجازه جنگ ندادند تا این که از ضرب توپهای
لشکر ترکستان زمین معرکه قیر گون گردید و سیاه و تاريك شد باری چون عهدشکنی
از جانب لشکر ترکستان بظهور پیوست بعد ازان سردار باوفا چون عهد و پیمان خود را
بوفا انجام دادند و توپهای زلزله آسا را حکم پردن کردند و تفنگهای خونفشان را بخون فشانی
اجازه دادند با وجودیکه لشکر کابل در میدان وسیع و لشکر ترکستان در بالای تپه و بلندی
بودند و از طرفین میزدند و آواز توپ و تفنگ بالا بود چنانچه دوساعت بضرب توپ و تفنگ
جنگ پیوسته بود و زمین معرکه را بلرزه در آورده بودند و از دود توپ و تفنگ هواسیاه
و تاريك گردید و زمین رزمگاه ظاهر نمیشد و یکی بدیگری ندیدیه مختصر کلام سه ساعت
بهمین منوال مقدمه برپا بود و در زدن و کشتن لشکر طرفین کمی و کوتاهی نکردند چنانچه
رزمگاه و زمین معرکه که از کشته و زخمی مملو شده بود با وجود آن و بت جنگ باشمشیر
تیز و خنجر جنگر شگاف رسید و باهم در افتادند واز کشته پشته ها ساختند و هزاران پیروبرنا
بغاك و خون یکسان و سرهای جوانان و دلاوران چون گوی در میدان بهرطرف غلطان
و خون مبارزان و مردان چون جوی آب روان گردید لاکن لشکر کابل بجانب تپه پیش قدمی
کرده بودند بقدرت کامه خداوندی که چون و چرا را در آن مدخل نیست بیکباره اردو جانب
شکست بلشکر کابل افتاد یکی پنج فوجی که بطرف تپه بمقدمه دشمن رفته بودند چنان گرفتار
( ٢٤٢)
لشکر دشمن شدند و گردا گردشان را لشکر ترکستان گرفت که اصلا بخود ندانستند سلام کردند
و به امر سردار فیض محمدخان از طریقه سپاهی گری اینگوشه نشستند و بحال پر اختلال خود ندانستند
و از جانب دیگر از دره سنجن چهار هزار سوار از تکیه از کوتل فرود آمده بخیال آنکه پشت لشکر
کابل را بگیرند از ینطرف بندگان سردار عبدالرحمن خان پسر کردگی سردار
محمد یوسف خان لشکری با توپخانه قاطری فرستاده بودند که سد راه لشکر ترکستان شده
بلکه قرار دشت ادبار بدارند از قضای الهی لشکر ترکستان غالب آمده لشکر کابل را شکست
فاحش دادند چنانچه شکست قريب باردو رسيدند وقلیلی لشکر که عبارت از شش عراده توپ
و سه پلتن و سه ر جمنت رساله بحضور سردار عالی مقدار سالار اشکر کابل باقی مانده بود اضافه
بران از دنبال مردم کوهستان که در جاده نمك حرامی قدم زده بودند لب دریای کوهستان را
چنان سد بسته بودند که گویا با سکه مرغ بال دار پر نزند اما سردار سالار با غیرت
که تکیه برضد اپر الهی کرده بود با وجود این همه شکست و خرابی که بحضور ملاحظه می فرمود
باك نمیداشت و چون کوه پا بر جاء بود و مردانه در میدان رزم قدم استوار داشت و خود را
بخداوند سپرده بودند بهر حال یکساعت بهمین پریشانی گذشت وسردار فیض محمد خان که
در بغل کوه بچه بالای سنگ بلندی نشسته دوربین بدست تماشا می کرد و لشکر خود را ترغیب
بجنگ می نمود ذوقی کرد لا ان خواجه میفرماید .
شعر
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند
نه هر که آئینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد وتند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
خلاصه کلام از تقدیرات ازلی توپ چی حضور سردار عبدالرحمن خان سردار فیض محمدخان را
بتوپ نشانه کرده آتش داد گلوله توپ بسنگ بزرگی خورد که سه قدم از سردار
فیض محمد خان فاصله بود توته بزرگی از سنگ بضرب گلوله توپ جدا شده درران سردار
تکر خورد که از بالای سنگ بزیر افتاد وفورا جان بجان آفرین سپرد وحق بجای خود قرار
گرفت و عهدی که با کلام الله شریف بسته بود مطابق آن نتیجه دریافت و بگزای اعمال خود رسید
هر آنکه زاد بناچار بایدش نو شید
ز جام دهر می کن و من عليها فان
در این باب شاعر میفرماید .
فرد
نیکومثلی است آنکه هر کس بد کرد
نه بادگری نکرد هم با خود کرد
رباعی
غره چه شوی به مسکن و کاشانه
در عمر که هست حا صنش افسانه
در خانه مرضری چه افروزی شمع
در رهگذر سیل چه سازی خانه
فرد
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
بهر حال سخن بطول انجامید و مطلب باز ماند سرسخن باز گردیم و رویداد مقدمه را
(٢٤٣)
انجام دهیم لهذا چون سردار فیض محمد خان بقتل رسید به يك باره بزرگان حضورش
بشورش جمع آمدند و خلق زیادی از لشکر یان گرداگردش گرفتند ازین طرف سردار
عالی وسالار صاحب غیرت که در صف لشکر قلیل خود مردانه ایستاده بودند با و جود یکه
دوربین بدست بهر جانب نظر می افگندند وملاحظه میفرمودند از گردشدن لشکر ترکستان
بدور سردار فیض محمد خان متحیر ومتفکر مانده فکر می زدند و بزرگان حضور هر کس
سخنی عرضه داشت می کردند که ناگاه غوغا بلند شد وافواج کابل که پنج فوج از
نا چاری و گرفتاری قبل از دو ساعت گویا از دولت خداداد رو گردان شده سلام کرده بودند
و به گوشه نشسته انتظار امر سردار فیض محمد خان می بردند چون قضیه بر عکس افتاد فورا
از جای برخاسته چپاول زدند و دست اندازی کردند وبحضور سردار تاج بخش عرض گناه
از لاچاری خود آدم فرستادند وازقتل سردار فیض محمدخان عرضه داشت نمودند و از فتح
مبارك باد گفتند لهذا قتل سردار فیض محمدخان بهر دو لشکر ظاهر شد و لشکر ترکستان که
سراسر فاتح نموده بودند شکست غیبی خوردند و دل شکسته شدند و دست از جنگ باز داشته
فراری شدند لشکر کابل که شکست فاحش یافته بود در حال چون شیر غران و ببر پیمان
به لشکر ترکستان افتاده قتل بسیار نمودند و بعد از آن دست به تاراج ماندند و بجانب
لشکر گاه ترکستان که تخمینا از یک فرسخ از جنگگاه دوری داشت روانه شدند و فوج فوج
بتلاش تمام خود را رساندند و از نقد و جنس واسپ واشتر و خزانه و غیره اشیا فراوان از
خیمه گاه لشکر ترکستان به یغما بردند اکنون از چهار هزار سوار از بکيه و جانب سنجن که در
دشت لشکر کابل را شکست فاحش داد نزدیك لشکرگاه کابل گیرو دار داشتند در
اینوقت از دست لشکر کابل گوك شکار شده تمامی شان به چنگ افتادند ودستگیر
شدند خلاصه کلام پنج ساعت مقد مه طول کشید واز کشته وزخمی یکهزارو هفتصد نفر بقلم
آمد بسیاری آن از لشکر کابل بودند که در دشت ایستاده جنگ می کردند واز ضرب توپ
وتفنگ لشکر دشمن بقتل رسیدند ولشکر ترکستان در کوه بچه و تپه بلندی بودند کمتر
کشته وزخمی شدند بهر حال هرگاه از اسیران لشکر ترکستان تحریر کنم از شار بیرون
واز حد افزون است لاکن سردار خداجوی از کمال بزرگی وصاف دلی و اعتقاد تمام جمع
اسیران را باز داد و عمله را آزاد فرمودند که بجانب اوطان خود بروند وقاتلان (مقتول)را در مدت
پنج روز کفن کرده باخاک سپردند وزخمی ها و مجروح ها را بجراحان
فرمودند که بخوبی ودرستی معالجه بدارند واشخاصیکه در هم چنین موقع
باريك که سرا سر خطر بود نمك حرامی نموده بودند وسزا وار قتل داشتند زیرا که کمر
بخرابی دولت خداداد بسته بودند مهربا بخشیدند واز گناه بزرگشان گذشتند وعفو فرمودند
ومرحمت بزرگانه دربارۀ شان بادلرسا نیدند اضافه بران مهربانی کردند ومرحمت نمودند
خلاصه کلام که بندگان سردار باوقار از طریقه بزرگی احدی را سرزنش نفرمودند وتعذیب
نیکردند و همه را از حضور عفو ساختند و بکمال شجاعت اضافه بران با هريك نوازش و مهربانی
فرمودند بعد از امورات متفرقه و آزادی گناهگار وعفو نمودن خلق الله بقرار قوه بشری
سجدات شکر بجای آوردند و بدرگاه ایزد متعال زاری وتضرع وفروتنی کردند زیرا که
(٢٤٤)
این چنین حادثه جان فرسا وشکست طرفین وخرابی مردم کوهستانی از دنبال جانب کابل
گاهی اتفاق نه افتاده بود وبندگان عالی ندیده بودند لاکن شاعر فرموده .
فرد
آفرین خدای باد بریدی
که از وماند این چنین پسری
بلی ظاهر است که هر گاه سردار دلاور درمیدان رزم غیرت وشجاعت نمی کردند
وبمردانگی قدم استوار داشته نمی ایستادند وخودرا ازدم توپ وتفنگ دشمن کنار ه
می کردندالبته دولت قوی شوکت ازدست رفته وپای تخت کابل برباد می شدبعدازان آثاری
باقی می ماند زیرا که مردم افغانستان بعدازسفر هرات قاعده بدست گرفته اند وهر سال
دوپادشاه می خواهند تاجیپ و دامان شان از زروزبور پر شود . . . . .
اکنون از مطلب سخن را نیم مقصد ازین فتح غیبی بود که خداوند عالم عطا کرده
وبندگان عالی سردار عبدالرحمن خان را نیکنام گردانید لاکن سردار باغیری را سه چیز
اتفاق افتاد وبفضل خداوند فتح حاصل شد اول تقدیر ازل دویم فروتنی بندگان عـالی
بدرگاه ایزدی سوم قدم استوار داشتن درمیدان کاروزارو بمردانگی پابرجای ایستادن
در رزم گاه ازین سبب خداوند این چنین فتح نمایان عطا کرد ودشمن قوی را سرنگون
ساخت بهرحال فروتنی وعجزوعاجزی خوب دولتی است بنده را درحضور پروردگار عالم
خوب می سازد * وپروردگار دوست می داردبندۀ خودرا فروتنی کند وعزیز و گرامی می سازد
چنانچه شاعر می گوید .
فرد
درناامیدی بسی امیداست
پایان شب سیاه سفید است
خلاصه سخن چون سردارسالارلشکرمظفراثر بافتح وفیروزی آسوده خاطر شدندواز شکست
وریخت لشکرطرفین فارغ گشتندوجمیع مال واموال واثاثه وبارگاه وسرایپرده هائی که از لشکر
دشمن باقی مانده بوده همه بتصرف دولت خداداد در آمد ودیگر اموری باقی نماند بعد ازان
سردارعالی مقدارارادۀ کابل نمودند زیرا که سر کارامیرمحمدافضل خان پدرشان در بسترمرض
وناخوشی افتاده بودند وبندگان عال خاطرشان ازان سبب پریشان بود بنابران بتلاش تمام خودرا
ازجمیع امورات لشکری فارغ ساخته بعد ازیکهفته از قلعه الله داد خان حرکت فرما شده
باشوکت جمشیدی ودبدبۀ دارائی عازم دارالسلطنۀ شهر کابل شدند وبسرعت منزل میزدند
ودو منزل را یکی می نمودند و کوشش داشتند که زود تر بحضور پادشاه قوی شوکت
اعنی قبله گاه معظم خود برسند که مبادا مرگ دامن گیر شود و دیدار بقیامت بماند
تا اینکه بفتح وفیروزی داخل دارالسلطنۀ کابل شده بقدام بوسی حضورپادشاه رعیت پرور
مشرف شدند وقدم مبارك پدر بزرگوار را بردیده نهادند وبفرحت وخورسندی از حضور
سرکار مرخص شده بمنزل خود رفتند وجای بجای گردیدند لاکن امید صحت مندی از
حضورسر کارنداشتند زیرا که یومیه مرض اقدس اشرف ترقی داشت وحکمای عصر و زمانه
که حضور داشتند ازمعالجه باز مانده بودند وانتظار ورود بندگان سردار عالی مقداررا
داشته شب را بروز می آوردند چنانچه شاعر گفته است .
(٢٤٠)
مصرع
چون قضا آید طبيب ابله شود
قصه کوتاه بعد از ملاقات سردار سالار حضور سرکار والا تبار یومیه مرض اقدس ترقی میکرد گویا بندگان اشرف امیدوار دیدار فرزند خود بودند چنانچه حکمای حاذق دست از معالجه کشیده بحضور سردار عالی سالار لشکر آمده عرضه داشت كردند وجواب دادند اكنون معالجه نباید كرد وهرگ بدر آمده دق الباب میكند مختصر كلام سردار كیلان سردار محمد اعظم خان وسردار سالار لشکر سردار عبدالرحمن خان ازحيات سركار مایوس گردیده امید خودرا از زندگانی سركار قطع كردند وخود بندگان سركار شخص كهنسال وتجربهآموز بودند ازمرض خود مرگ را در یافتند واززندگی خود نا امید شدند بعد ازان سردار عبدالرحمن خان را بخلوت طلب كرده فرمودند كه ای فرزند وای نور دیده مرض سركار اقدس دیگرگون است و مرگ در رسیده سردار محمد اعظم خان برادر سرکار است و با شما بجای پدر است امروز سرکار اقدس خواهش دارد كه سردارمحمد اعظم خان را بجای خود جانشین قراردهد وامير افغانستان خوانده شود شما كه صاحب اختیار پدر میباشید چه مصلحت میدانید رضامندی دارید یاخیر لازم كه از ضمیر صافینهاد باعتقاد كامل سخن كنید وبمقیده صافی جواب بدهید واظهارخلاف بحضور پدر نكنید وبحق بیان دارید كه امروز سركار اشرف حیات است ودانسته شودواز هما نقرار بعمل آورد سرداروالا گهرسردار عبدالرحمنخان ازجای برخواسته دست باادب عرضه نمود كه غلام خودرا فرزند نمیدانم وتوقع فرزندی ندارم خدمتگار وفرمان برادرم امر سركار وفرمان فرمان سرکار است آن چیزی كه بخاطر سركار اقدس خطور كرده باشد زودتر بعمل آرند ودر حیات خود بحضور فیضظهور تمام فرمایند وخاطر حقبین را بکلی جمع دارند كه خورسندی غلام دران است سركاروالا ازعرضه داشت فرزند خورسند شده دست بدعا برداشت ودربارة فرزند عزیز خود دعا كرد ودر بغل گرفته از سر و روی فرزندبوسه زد بعد بهمان خلوت كه در حضور احدی نبود سردارمحمد اعظم خان را طلب كرده بحضور سردار عبدالرحمنخان فرمود كهای برادر عمر آخر شده ومرگ دامن گیر گشته زمانی كه سركار والاجیهان فانی را پدرود كرد وبخاك سپردید و باز گشتید این تخت وتاج ازان شما ست وفرزند من سردار عبدالرحمنخان باشما خدمتگار وفرمان بردار است لاكن در بارة فرزندم پدری كنید وفرزندم شمارا بجای پدر قبول دارد اما وصیتی باشما میدارم همچنین كه سركاروالاتبارشمارا بجای خود امیر افغانستان سرفراز فرمود بعد از شما هرگاه فرزندم در قید حیات باشد بجای شما پادشاه شود ورجوع بفرزندان خود نكنید وصیت دیگر از حضور امراست كه دامن اتفاق را از دست ندهید و پیراهون نفاق نگردید زیرا كه زمانه غدار وسخن چین فتنه انگیر بسیار لازم آنكه مردمان شریر وفتنهانگیز را بحضور خود راه ندهید وحرف شان را منظور نكنید بلکه از حضور برانید وسرزنش بدهید تاعبرت دیگران شود ودر حضور شما بان غمازی نكنند باقی شمارا بخداوند سپردم در بارة سرکار دعا كنید كه
(٢١٦)
خداوندا با نوار گناه بنده گناهگار در گیاه الله بگذرد و مغفرت نماید اکنون از حضور سرکار
مرخص رفته امورات سلطنت خود را انجام بدهید و متوجه سلطنت و پادشاهی خرد شوید خلاصه
کلام بعد از وصیت سر کار روز پنجم مرض بندگان اقدس ترقی کرده و قریب الموت شد چنانچه
همان یوم جهان فانی را پدرود کرده بعالم بقا شتافت و بیکشاده پیشانی بجهان جاودانی رخت بربست
و داغ حسرت و اندوه بر دل بازماندگان و دوستان باقی گذاشت لهذا بعد از وفات سرکار مردم
کابل از شاه و گدا و قاضی و علماء و تجار و اهل کسبه و افسران سپاه و بزرگان لشکر بحضور
بندگان سردار کلان و سردار سالار جمع آمدند و جمیع افواج را
برآوردند این بود که غوغا بلند شد و جنازه پادشاه را با هزاران شورو
فغان از حرم برآوردند و با صد گونه نوحه و فغان روانه شدند تمامی مردم اشک از چشم
جاری داشتند سپاه فقرا او شام و گداء خورد و بزرگ در جلو حاضر بودند تا اینکه حسب الامر
حوزة سرکار اقدس در قطعه حشمت خان دفن کردند و در بالای قبر خیمه زدند و چهل
شبانه روز قاری قرآن مقرر فرمودند دعا و فاتحه مودند و بدولت و اقبال برگشته با جمیع مردم
داخل دیوان خانه شدند و سه روز فاتحه گرفته فوج فوج بولك بولك از سپاه و رعیت
و بزرگ و كوچك وارد حضور شده فاتحه میكردند روز سوم ختم قرآن کرده جمیع
سپاه وفقراء و شه وكدا طعام خوردند لاكن سردار سالار افواج بعد تناول طعام و فاتحه
مردم را از رفتن مانع شدند و امر توقف كردند چون مردم معطل شد ند سردار سالار
کلاه و شمشیر و كمر بند و دستار سركار مرحومی را بحضور شاه و گدا که جمع شان
حاضر بودند طلب کرده بدست مبارك کلاه پادشاهی را بر تارك سردار محمد اعظم خان
گذاشته كمر بند و شمشیر را بكمر شان بسته بجای پدر خود امیر محمد افضل خان بر تخت
سلطنت افغانستان نشانده و مبارکباد دادند و مبار کباد گفتند و کمر بخدمت شان بستند
و ایستادند بعد از ان جميع مردم از شاه و گدا، وسپاه وفقراء و اعزه واشراف بقاعده
قانون فوج فوج بولك بولك بهمان مجلس بحضور آمده مبارك باد می کردند از حضور
مرخص می شدند الحمدالله والمنه شكر گذارم مرخداوندی را که صحت جسمانی، تندرستی
تن وتوفيق تحریر نمودن و نوشتن عطا کرد تا اینکه جلد اول کتاب تواریخ پادشاهان
متاخرین افغانستان انجام یافت و ختم شد اکنون التماس از کرم خرد مندان ودشنوار
پسندان آنکه هر گاه سهو و خطایی که لازمه طبع انسان خصوص متخیل این نادانست ملاحظه
فرمایند در اصلاح من کوشند زیرا که در ایام کهن سالی و جلای وطن و دست تهی در قید
تحریر در آوردم و انجام پذیرفت والده ا
هر که خواند دعا طمع دارم
ز آنکه من بنده گنه کارم
صورت دراز باد برین ختم شدسخن
بیرون می نهم زره اختصاریای
مجله آریانا و مجله افغانستان
انجمن تاریخ دو نشریه موقوته دارد که بنام مجلۀ آریانا و مجلۀ افغانستان
به اوقات معین نشر میشود . کسانیکه به تاریخ افغانستان علاقه دارند
و میخواهند تتبعات نویسندگان افغانی را تعقیب کنند از اشتراک
و خواندن مجله های مذکور ناگزیر هستند
مجله آریانا ۱۳ سال است که تاسیس شده و مرتب در اول هر ماه
شمسی در ۶۰ صفحه نشر میشود اشتراک سالیانه
آن در کابل (٢٤) افغانی در ولایات افغانستان (٢٨) افغانی و برای
خارج (٢) دولار میباشد .
مجله افغانستان وارد دهمین سال نشراتی خود شده و هر سه ماه یکمرتبه
به زبان های خارجی فرانسه و انگلیسی در (۶۲) صفحه نشر
میشود . این مجله در خارج مملکت شهرت بین المللی پیدا کرده قیمت
اشتراک سالانه آن در کابل (٤٠) افغانی در ولایات (٤٠،٥٠) افغانی
و در خارج (٤) دولار است .
به مجله های آریانا و افغانستان مشترک شوید کولکسیون هر کدام
از مجله های مذکور بحیث بهترین کتب و بهترین ماخذ سالیان دراز در
کتابخانه شخصی شما باقی خواهد ماند و هرچه وقت ازان بگذرد قیمت
آن بیشتر خواهد شد .
مطبعه عمومی کابل
انجمن تاریخ افغانستان
Société des Etudes Historiques d'Afghanistan
انجمن تاریخ افغانستان
پادشاهان متأخر
افغانستان
جلد دوم
تألیف میرزا یعقوب علی خافی
شماره مسلسل ۴۹
پادشاهان متأخر افغانستان
جلد دوم
نگارش
میرزا یعقوب علی خافی
دولتی مطبعه
تعداد طبع ۱۰۰۰ جلد
۲۰ میزان ۱۳۳۶
یاد آوری
در مقدمه ئی که برای جلد اول «پادشاهان متاخر افغانستان» بتاريخ ۲۸ ثور ١٣٣٤ نوشتیم چگونگی صورت پیدا شدن دو جلد کتاب خطی به تفاوت زمان و مکان وصورت خریداری آن برای کتابخانه موزه کابل و شرح حال مختصر مولف میرزا يعقوب على خافی و اهمیت مولفه او از نظر تاریخ معاصر (دوره محمد زائی) وصورت طبع آن در مجله آریانا وعليحده شرح داده شده است که تکرار آن ضرورت ندارد. قراریکه در اخیر مقدمه وعده داده شده بود اینک جلد دوم این اثر مفید که اصل نسخه خطی شامل ٤٨٣ صفحه میباشد به خوانندگان گرامی تقدیم میشود.
جلد دوم پادشاهان متاخر افغانستان از شماره نهم سال سیزده تا شماره دهم سال پانزده در بیست و پنج شماره مجله آریانا مرتب بصورت مقاله چاپ شده و مانند جلد اول یکهزار نسخه علیحده هم طبع گردیده است.
باو جودیکه طبع این دو جلد کتاب شش و نیم سال وقت گرفته است انجمن تاریخ بسیار مسرور است که بالاخره بعد از انتظار زیاد توفیق یافت که این اثر مفيد و قیمتدار را که در تاریخ معاصر افغانستان يك ماخذ مهم ومغتنم بشمار میرود به دسترس علاقمندان تاریخ کشور قرار میدهد.
۲۰ میزان ١٣٣٦ « احمد على کهزاد »
بسم الله الرحمن الرحیم
پادشاهان متاخر (جلد دوم)
گوناگون نیایش مرداوری را که وجود بشر را از کار خانه عنایت خود کسوت حیات پوشانید وتیره درونان کوی ضلالترا چراغ هدایت براه افروخت .
نظم
نا مش بز بان گفتنم از بیخرد یست
وصفش بد هان گفتنم از بیخرد یست
فی ا لجمله چنا نست که دا نم گفتن
ا صف چنا ن گفتنم از بی خرد یست
و جهان جهان ستایش مرشمع سفارت را که سر فراران انجمن خردویقین را فروغ ایمان و نور دین بخشید و جانبازان بساط معرفت و کمال را پروانه جمال جهان آرای خودگردانید.
نظم
آنمسر ور کاینات و ان خیر بشر
جبر یل ا مین ز قر ب او دست بسر
خاک کف پا ش سر مه دیده جم
خا شاک سر ا ش ا فسر اسکند ر
لهذا نگارنده این داستان روح افزاء و تحریر کننده این رویداد دلگشا العبد ذلیل میرزا یعقوبعلی ولد احمد علیخان قوم خافی محله چنداول ساکن دارالسلطنه شهر کابل می نویسد که بمددحت خداوند و مدد گاری سید کونین جلداول کتاب تواریخ پادشاهان متاخر افغانستان باتمام رسید و در قید تحریر و ترقیم در آمد اکنون بتوکل خداوند ونظر مرحمت فیاض علی مرتضی رجوع نمودم بجلد دوم تاریخ پادشاهان افغانستان چون ابتداء جلداول از سلطنت امیر کبیر امیردوست محمد خان بنیادکرده تا اخیر سلطنت سر کار امیر محمد افضل خان با تمام رسید و ختم گردید حال از ابتداء سلطنت سرکار امیر محمد اعظم خان شرح میدارم امیدوارم. امیدوارم از درگاه خداوند کریم و رحیم که صحت جسمانی و تن تندرست و خاطر جمع و توفیق نوشتن عطا فرما یـد تـا بزودی انجام پذیر دان شاء الله تعالی
باب چهارم. ذکر سلطنت سرکار عدالت گستر امیر محمد اعظم خان
مشتمل برسه فصل
از تاریخ سنه یکهزار و دوصدو هشتادو پنج هجری تا لغایت ۱۲۸۶ ه مـدت سلطنت سر کار مذ کور یکسال و هشت ماه قمری .
(۲)
جلد دوم
نظم
مبارک ای هنر مندان که امروز مهيا سـر مـه ا هل نظـر شـــد
زهی مجموعه فرهـنگ و دانش کـه در عـالم رمقپولی سمر شد
مختصر سخن بعد ازانکه بسـر عـت خداوند صاحب تاج و تخت افغانستـان گرد يـدند
اين بود که پنج روز مردم کابـل از سپاه وفـقراء بولك بولك فوج فوج بحضـور آمده مبارک بـاد
میکردند و بـاز می گشتند تا اينـکه روز جـمه در مسجـد جـامـــع جمـع آمـده نماز جـمـه را بـادا
رسانیـدند بعدازان خطيـب بـالای مـنبر بر آمده خطـبه را بنـام نـامــی سـرکــار اشـرف اقـدس
اميرمحمد اعظم خـان خوا ندند وسـکه دولت خـداداد افغانستـان را بنام نامی شان زدند چون
ازهمه امـورات سلطنتـی فارغ شدند بعدازان روزی چنـد بعيـش و عشـرت و کـامـرانـی برتخـت
فيروز بخـت نشسـتند ودادعيـش و کـامرانـی دادنـد ا کنـون سـرکـار ذوى الاقتدار عدالـت گسـتر
سـرکـار اميـر محـمد اعظـم خان وسردارعـبدالرحـمن خان را بـدار السلطنـه شهـر کـابـل بگـذاریـم
چند کلمه سخن از رويـداد اميـر شير عليخان شنو يـم زيـرا که گـرفتـار چـرخ فلك اسـت لهـذا
قبل ازین تحریرشده بود که سر کـار اشـرف بـه امـرسـردار فيض محمد خـان ازلاچـاری در حـدود
پنجشـیر درلشـکر گـاه توقـف داشتند وقت ازانی که سردارفـيض محمد خان پیش جنگ شـده در قلعـه
الـه دادخان مقابل سـردار خـداداد سـردار عبـدالرحمـن خان بجنـگ رفتـندو سـرکـار اميـر شيرعليخان را
درپونـه معطـل کردنـد سـرکـار والا باوجـود خرابـی وشکست پـی در پـی کـه دیـده بودنـد بـازهـم
شيرشـرزه را بنظـر نمی آوردنـد ازین جـرات سـردار فیـض مـحمد خان بسـی کـدورت آميـزشـدنـد
زیر ا کـه این چنین زبونی را بعمـر نديـده واصـلا بخود قـیاس نمیـکردنـد بنـابران غـريق دریـای
حیـرت بودنـدو بهـرجـانب پیـك خیال را جولان می دادنـد لا کن راه چـاره را مسـدود می ديـدند
عاقـبت بخـنده شدـند وشـکر کردنـد بـدرگـاه خداونـد توبه وتضرع نمودند بعدفرمودندـ مـصـرعـ
د مرغ زیرک چون بـدام افتد تحمـل بـایدش، بـاری بعدازفکـر بسـیار بصوابدـيد خـدمتـگاران
حضـور که هـمه فدائـی بودنـد در لشـکر گـاه بـااتفاق قليلى لشـکر باز ماندند لا کن بعد از فرصتـی
که تحمل کرده بـودنـد به یکبـاره جنـون برطبیـعت سـرکـار مستولی گرديد ازجای جـستند
با هـمین لشکر قلیـل بجـانـب قلعه الـه دادخان بسـرعت روانـه شدـند باوجـودیکه از نيـت فاسـد
سـردار فيـض محمد خـان کـماحقـه می دانستـند امـاطاقت زبونـی را سـزا وار شـان وشوکـت خـود
ندانستـه مائل بجنـگ شدنـد درنیمـه راه رسـيده بودنـد که قضیـه قتـل سـردار فيـض محـمد خـان
بـا شکست لشـکر شنیـدنـد وشکست خورده را مــلاحـظه فرمودند ازمشاهده ايـن احوال متفـکر
مـا نـد نگـاه از کج رفتـاری فلك می خندیدنـدو گاه غمـگین می شدـند وافراد شاعـررا در بـاره
سـردار فـیض محـمد خان خوانـدنـد .
فـــر د
دهقـان سال خورده چه خوش گفت بـا پسـر ک ای نورچشـم من بـه جـز از کشته ندروی
خلاص کلام ساعتـی توقـف کـرده باخـاصان حضـور مشـوره کردنـد وفـرمودنـد که تـدبیـر
ايشـکـار چيست سـرکـار والارا بخـاطـر می رسد که با همين لشکر قلیل ولشکر شکـست
(۳)
پادشاهان متأخر جلد دوم
غور ده را با خود پیوند داده در مقابل صیفی رفته جنگ دراندازیم وامیدوار درگاه
خداوند شویم تاخواست الهی چه باشد خدمتگاران فدائی عرضه داشت کردند که فرمان
سر کار عین صوابست لاکن غلامان جان نثار به حضورۂ ش ظهور عرضه داشت میدارد لشکری
که بحضور است از اعتبار دوراست زیرا كممك خوار ديگر پست بیگانه را اعتماد نشاید
مبادا قضیه برعکس افتد این غلامان را یقین حاصل است که مردم افغا نستان پاس نمک کی
و پاس نمک نمیدارند خصوصا به وجهۂ پندی خواهند کرد اول کج رفتاری چرخ فلك دوم
بیگانه بودن لشکر مذکور خداناخواسته میشود که بندگان اقدس را دست آویز گناه
خود کرده بحضور دشمن روا نه شوند پس همان بهتر که از ین اراده پرخطر بگذر یم
وپس عازم ترکستان شوید وازدشمن کناره گیر کناره گیر دید زیرا که دست ستیز کوتاه
واسباب جنگ آماده نیست باقی بندگان اقدس مختارند چون عرضه داشت خدمتگاران
تمام شد سر کار والا تبار منظور فرمودند و تدبیر خود را از چنگ لشکر کا بلی رها نموده بجانب
تر کستان مرحله پیما، شدند جرنیل شیخ میرخان نمک حرام که بدو ذولت با شکرامی کرده درین
وقت متحیر ماند جانب کابل از ترس رفته نتوانست لاچار بر آن سر کارامیرشیرعلیخان همراه شد تا
اینکه واردغوری گردید روزی چندبندگان سر کار در غوری توقف کردندلا أن درضمن استقامت
غوری وجه بسیاری ازمردم صاحب دولت بطريق مساعده حاصل کردند و روابه هيبك وتاشقرغان
شدند واز آنجا نیز مبالغی وجه نقد از سوداگر و بای وستان دار تحصیل نمودند وروانه مزار شریف
و تختہ پل گردیدند و آسوده خاطر در تخته پل توقف فرمودند بعد ازان متوجه امورات
سلطنتی شدند وجمع میر های ازبکی را بحضور طلب کرده عزت دادند وهر يك را بخدمت
ملکی مامور فرمودند اما مبلغ های کلی ازایشان بازیافت کردند ازمردمان صاحب دولت
خصوصا مالدار گوسفند واشتر كه هريك دولت عظيم داشتند چقدر ممکن بودوجه گرفتند
ومساعده نام گذاشتند اما از تاریخ ورود تخته پل شب و روز متوجه شدند و تردد کردند
که شاید لشکری بهم رسانند و بار دیگر بجانب دشمن اراده رفتن کنند و ازدشمن قوی
انتقام گیرند ممکن نشدزیرا ؟ سردار فیض محمدخان از نیت باطل و خيال فاسد بخودقرار
داده بود که باید و شاید پادشاه افغانستان خواهم شد لازم که باتجمل بسیار ولشکربی شمار
باتوپ خانه و انجام افزون از قیاس با دشمن قوی تقابل ورزم و فرصت نداده شکست فاحش
بدهم از ان سبب جميع اثاثه سلطنتی را باخود برده بود در ترکستان اسباب باقی نگذاشته
زیرا که خود را تخت نشین دارالسلطنه کابل پنداشته بود مصرع : « این خیال است ومحال
است و جنون » اما از درگاه خداوند که خالق مور ومار است وعنان اختيار در قبضه
اقتدار اوست غافل ماند و از کلام الله شریف که فرستاده پروردگار است خوف نکرد
که ابتداء با بندگان سردار عبدالرحمن خان قسم کرده و بندگان سردار عبدالرحمن خان
احسان کلی کرده که حکومت کل ترکستان را بوی انعام کرد و د ويم سر کار امير
شیرعلیخان را با عهد وقسم از هرات طلب کرده و ذلیل ساخت بلکه نظر پند فرمود ازین
رهگذر بمراد نرسید و بغضب خداوند گرفتار گردید فرد :
تو چاهی کنده در دل که خلقی را در اندازی
نمی ترسی ازان روزی که خود را درمیان بینی
(4)
رد مختصر سلام سرکار امیر شیر علی خان چند وقت که در تخته پل بودند هر چند کوشش
کردند که شاید از ترکستان لشکری سرشته کرده عازم کابل شوند موجود نشد اضافه
برای لشکری که در خود ترکستان ممکمن شود مجا فظت ترکستان را کنند مهیا نگردید
متفکر و مضطر شده ثانی خدمتگاران حضور را جمع آورده مشورت فرمودند عاقبت رفتن
هرات را بخود مصمم کردند زیرا که تدبیر دیگر ندیدند باری چون اراده رفتن هرات را
بخود جزم کردند رجوع به ساخته ترکستان نمودند چنانچه بقرار سال های سابق که
میر های ازبکیه بهر شهر و قصبه حاکم بودند بهمان منوال اراده فرمودند و جمیع میرهای
ازبکیه را بحضور طلب کرده امر کردند که بندگان اقدس میخواهد که در باره شما
احسان شاهانه کنند و شما میرزاده ها را بقرار سابق بجاهای های قدیمی حاکم مقرر فرماید
لاکن شرائط سرکار با شمایان اینکه با مردم فقراء از ترک و تاجک وافغان بد رفتاری
و ظلم وستم نکنید و عدالت ورزید و مروز ومواسات کنید دیگر دور اندیشی کرده خود را
محکوم سرکار بدانید و دایم عرضه جات خود را بحضور اقدس بفرستید و از فرمان
سرکار تجاوز نمایید و بی فرمانی نکنید که موجب سخط است و شکر گذار در گاه الهی
بوده دعای دوام خداداد را شب و روز ورد زبان بدارید بندگان سرکار هر قدر تحمل
کردم استقامت ترکستانرا علاج پذیر ندیدم در مدت توقف هر قدر تردد و کوشش نمودم
که لشکر بهم رسد ممکن نشد سردار فیض محمد خان بخت برگشته بعیال فاسد ترکستان
را زیر وزبر کرده چیزی از اسباب لشکری باقی نمانده که بندگان سرکار با مید آن
در ترکستان توقف بدارد درین وقت با راده خداوندی بجانب هرات روانه میگردم و امیدوارم
از در گاه ایزدی که در مدت شش ماه توقف هرات جمیع اسباب وانجام لشکری را آماده
سازم و سرشته بدارم و بقصد انتقام دشمن کمر بسته روانه شوم باشما هم در ان حین فرمان
فرستاده می شود باید بورود فرمان مکمل و آماده و تیار باشید اکنون بشمایان امر است
که درین فرصت که فرصت باقی است چند نفر شخص قواعدی از مردم افغان وازبک که
بنظام تعلیم گرفته باشند موجود کنید و لشکری از طائفه افغان وازبك بهم رسانید
و بفرمائید که بقانون نظام مشق قواعد تعلیم بگیرند و در علم قواعد وقانون نظام مهارت
تمام یابند ولشکر آماده و مکمل شوند و سعی کنید که هر چند زود تر بهمه قانون نظام
و نظام داری بدانند بهتر است بعد ازان بحضور والا عريضه کنید و تفری شان را بنویسید
که از هرات تفنگ و غیره انجام و اسباب برایشان فرستاده شود و بهر فوج موزیکان لازم
که باید از حضور فرستاده گردد و هر گاه در ترکستان قواعدی نباشد عریضه کنید که چند
نفری از هرات بفرستم که بفرمان شما عمل نمایند و با مر شما قواعد بدهند تا زمانیکه
مع الخیر بجانب دشمن روانه شویم باید که آماده باشند لا لن فرمان سرکار را سهل
نگیرید زودتر سرشته کند و کمر بمردانگی بسته دارید که ان شاء الله تعالی زود از دشمن
انتقام کشیده شود اضافه بران خاطر بندگان اقدس و نیت حق طویت سرکار چنان
اقتضاء میدارد که فرزند بفرزند بقرار قدیم شمایان حکمران ترکستان باشید و فرمان
روائی کنید لاکن بشمایان هم لازم که در باره سرکار باید که بصدق دل وصافی اعتقاد
پادشاهان متاخر جلد دوم
(٥)
خدمتگذاری کنید و خلاف امر همایون بعمل نیاورید زیرا که این حکمرانی ترکستان احسانی است که بعد از سال های دراز بندگان اقدس با شمایان روا میدارند بخاطر نرسانید که سرکار والا يك ذره باشمایان احتیاجی داشته باشند واز لاچاری ترکستان را بشما واگذارند الحمدلله والمنة امروز سرکار ذوی الاقتدار از عهده ملك داری برآمده می تواند و ممکن است که فورا لشکر مکمل اسباب از هرات طلب کرده ترکستانرا محافظت کنند و سرشته بدارد وحکمرانی نماید لیکن سراسر نیکی ومروت واحسانی است که بندگان اقدس باشما روا میدارد باید که شما میرهای ولایت که همه بزرگ زاده می باشید کمر بمردی ومردانگی بسته شب وروز متوجه امر سرکار وخدمت باشید وفرمان اقدس را جایز شمرید باز هم خوب دانسته باشید که فرمان سرکار خیر وغیریت بجانب شمایان است باقی شما میدانید بمصلحت جان خود رجوع بعقل خداداد نمائید وملاحظه بدارید
مختصر کلام بعداز نوازشات سرکار جمیع میرهای ازبکیه که حاضر بوده ازجای جسته دست بدعا برداشته و در باره پادشاه تاج بخش ظل الله از صدق دل دعا کردند و هر يك میرها جداگانه نوازشات شهریاری را تصدیق نموده و کمر به خدمت بستند و عهد وپیمانرا بقرآن خداوند موکد کرده و جان فشانی را به راستی وصداقت برذمه گرفتند
بعدازان امیرشیرعلیخان ولایت ترکستانرا بقرار قدیم تقسیم کرده بمیرهای ازبکیه عطا فرمودند سردار سلطان مراد خان پسر میر آ تالیق حاکم قندوز و خان آباد و تالقان وجمیع قطغن را مقرر نمودند ومنصب اتالیقی سرافراز نمودند میر صدورحاکم حاکم تاشقرغان و ايبك و توابعان آن ومیر اسلم خان کوسه که مایه صد هزار فتنه وشورش بود حاکم مزارشریف و هژده نهر اضافه برآن متولی باشی روضه مبارك شاه غدا اسدالله الغالب علی ابن ابی طالب و میر اتالیق پسر صفدر حاکم آقچه و اطراف آن ومیر حکیم خان حاکم شبرغان
ومیر حکومت خان حاکم اندخوی که بعدازفوت مد کورمیر دولت خان پسرش جانشین پدروحاکم اندخوی شد ومیرمحمد خان کوسه بیگه لربیگی که در علم فتنه انگیزی وغمازی بهترازدرمماز میررستم خان افزون ودر شیطانی ومکنده امی از حد شمار بیرون بود حاکم سرپل وکوهستانات
آن باضافه حاکمی سنگ چارك که آن هم ولایت بزرگ وحاکم نشین بود بوی تفویض شد وباقی میرهای دیگری که جزوی بوده ونام بردن حسنی ندارد هريك بقدرمرتبه مامورعصبه ها گردیدند بعدازان بندگان سرکار جمیع میرهارا به خلعت های فاخره سرافرازنمودند میرها که اینقدر مرحمت شهریاری را درباره خود دیدند هر کدام قدر قوه واخلاص باطنی که درظاهر بحضوراقدس داشتند مبلغ های خطیر بطریق ارمغان بحضور آوردند منظور کردند اضافه از وجدنقد اجناسهای قیمت بها که سزاوارحضور پادشاه دیده ازحضور گذرانیدند بعدازان فرمان های میرکاری را حاصل کردند بسریر حکومت نشستندخلاصه کلام چون سرشته ترکستان بسته شدوخاطر اقدس جمع گردیده بتوکل خداوند باهشت عراده توپ ودوبلتن وسه رجمنت رساله وسواررکابی ازتخته پل حرکت فرماشد وعیال سردار فیض محمد خان که سرکاراقدس ازوی خیلی رضامند بودند همراه گرفته بجانب هرات راه سپار شدند .
جلد دوم
(٦)
اکنون فقره چندی از جرنیل شیخ میرخان تحریر گردد به تا بر سر مطالب باز میروم چنانچه شرح رویداد مذکور
را سابق در نیم قلم در آورده بودم حال شمه تحریر میدارم در زمان شباب و مستی تا مدت بسیاری
نمک پرورده و پرورش یافته حضور سر کار امیر شیر علیخان بودند در ثانی نمک حرامی کرده
بدولت سرکار اشرف امیر محمد افضل خان بسته شدند در جنگ آب کلبه که در رکاب سردار
محمد سرورخان رفته بودند جرنیل کل افواج بودند و نفوذ معتبری داشتند در آنجا نیز نمک حرامی
کرده باعث شکست لشکر محمد سرور خان شدند و به لشکر ترکستان پیوستند مدت مدیدی
بحضور سردار فیض محمدخان بسر افرازی گذراندند تا اینکه سردار فیض محمدخان مقتول شد
جرنیل مذکور متفکر ماند و راه چاره را مسدود دید عاقبت در رکاب امیر شیر علیخان از حدود
پنجشیر عازم ترکستان شدند پرویز شاه خان که بحضور سر کار معتبر بودند لارکن از قدیم دشمن
ذاتی جرنیل شیخ میر خان در ولایت بوده فرصت می جستند درین وقت از حضور سر کار دشمن
خود را ماری کار شدند سر کار امیر شیر علیخان که خرابی سلطنت خود را از دست سردار
محمد رفیق خان و جرنیل شیخ میرخان میدانستند قتل مذکور را امر کردند و اجازه فرمودند
پرویز شاه خان در حدود خواجه دوکوه توابع شبرغان جرنیل مذکور را با دو نفر اقوام شان برده
بقتل رساندند واقعاً خائن را از خبث طینت آن نایاک نمک حرام پاک کردند امید است که خسرا لدنیاء
والاخره شده باشند بهر حال روز دیگر از شبرغان مراجعت فرمود روزسوم وارد سرپل شدند
وشب در سر پل توقف فرمودند میر محمدخان حاکم سر پل در غرت داری و مهمان پذیری بحضور
سر کار والا تبار کمی و کوتاهی نکردند و درخور گنجایش کمر بخدمت بستند و از جمیع میرها
در جان فشانی گذراندند و خورسندی حضور اقدس را در یافتند بعد از دو روز از حدود سرپل حرکت
کرده روزششم در حدود میمنه رسیده لشکر گاه نمودند میر حسین خان والی میمنه هر چند که قانون
در آمدن از شهر نداشتند ولیکن بزعم نقل یکدیگر و داستانقلی سپه سالار خود را با تحفه و ارمغانهای
بسیار وجهت لشکر یان رکابی بطریق مهمانی اسباب زیاد فرستادند وعذر خود را از حضور
فیض ظهور بندگان اقدس خواستند لارکن عذر میر حسین والی عذر بتر از گناه بود زیرا که
استقبال پادشاه بزرگ بر آمدن سردوار بزرگی خودمیر مذکور و خورسندی بندگان اقدس
می شد اما بندہ گان سر کار از طریقه بزرگی اصلاً بخاطر مبارک نرسانده یک شب استقامت
کردند و سخن نکردند و فرموده اسناد را بر زبان مبارک جاری کردند. مصرع :
«هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد »
چنانچه در ان فرصت موقع سخن کردن نداشت تعجل کردند و صبر نمودند روز دیگر از حدود
میمنه حرکت فرموده بجانب هرات راه سپار شدند اما در هیچ مقام توقف نفرموده منزل و مراحل
طی نموده تا اینکه داخل خاک هرات گشتند بعد از آن اسمی سردار محمد یعقوب خان وفرامرز خان
سپه سالار که در هرات مامور بودند فرمان اطلاعدهی فرستادند واز ورود سر کار بدار الهمرات
آگاهی دادند چنانچه روز ورود بندگان اقدس در شهر هرات جمیع افواج را با تمامی فقرا واز
شاه و گدا و بزرگ و کوچک با استقبال حضور در بیرون شهر کشیده صف ارائی کرده مقاصد،
(۷)
ياد شاهان متاخر جلد دوم
و قانون استادند این بود که بندگان سرکار با دل مجروح و قلب شکسته داخل لشکر نامشده
توقف کردند تا زمانیکه سلامی تمام شده بعد بندگان اقدس بايك يك سپاه نوازش و مرحمت
فرموده گذشتند هم چنین با مردم فقرا از سید وسادات و قاضی و قضات و علماء و فضلاء و فقیر و بی نوا.
مرحمت کرده گذشتند لاکن سردار محمد یعقوب خان و سپاه سالار در خدمت گذاری بندگان
پادشاه قوی شوکت آزرده خاطر در عین فروتنی خدمت می کردند تا اینکه داخل شهر هرات
گردیدند گویا سرموی در جان نثاری تقصیری نکرده چون وارد شهر شد پادشاه دلاور وسر کار
غضنفر فر در عین جلال و شوکت و اقبال در باغ شاهی بر تخت دارایی دارالسلطنه هرات آسوده بر قرار
نشستند از رنج راه پر آسودند باری سردار محمد یعقوب خان وفرا مور خان
سپه سالار چنان کمر بخدمت گذاری و جان فشانی بسته داشتند
و متوجه امر سر کار بودند که گویا جمیع کدورت های سابقه را از دل سرکار بدر کردند
و باخلاص و صداقت می کوشیدند تا اینکه فرمان سرکار بیکر فتن لشکر جديد صادر شد
و فرمان کردند که از سوار و پیاده لشکری بسرعت گرفته جمع آوری دارند که باید در
مدت شش ماه افواج قدیمی و جدیدی مکمل گردیده از نظر فیض اثر گذارش یابد و اسباب
ملکی و نظامی انجام پذیرد که آثاری باقی نماند زیرا که بندگان اقدس اضافه از شش ماه
طاقت و صبر و تحمل ندارد لزوم که بعد از موعد مأموری بقصد انتقام روانه گردم تا کینه
است مختصر کلام بنا بر امر سرکار همان بنده گان عالی سردار محمد یعقوب خان
و سپاه سالار شب روز متوجه لشکر گیری شده لحظه آسوده و آرام نبودند چنانچه در مقابل
فوج قدیمی لشکر جدیدی گرفته مکمل کردند بقانون نظام وقواعد آموخته کردند که
فرق در لشکر قدیم و جدید باقی نماند هر دو لشكر بيك قانون قواعد میکردند و آماده
ومكمل بودند خاص سخن در مدت شش ماه اضافه تر و بهتر از جمیع ثمارات نظام داری
سرشته کردند و اسباب سفر را مکمل و مسلح نمودند چنانچه چشم بیننده کمتر دیده باشد
چنانچه سزاوار هزاران تحسین و آفرین گردیدند چون از همه امور نظام داری از جزوی
و کلی فراغت حاصل کردند بعد از ان بحضور بندگان اقدس رسیده عرض داشت کردند
که حسب الامر و فرمان سرکار جميع افواج را از سوار و پیاده و توپخانه و خامه دار
و سر بار ملکی یومیه از حضور گذرانده موجب تحسین و آفرین گردیدند تا اینکه جمع
توپ خانه و لشکر و افواج از سوار و پیاده منظور حضور فیض ظهور شده از نظر سرکار
والا تبار گذارش یافت خاطر خطیر سرکار از سردار محمد یعقوب خان وفرامرز خان
سپاه سالار مسرور و خورسند گردیده بخلعتهای فاخره و شمشیر جواهر نشان و اسپان
تازی نژاد بازین ویراق طلا و دانه نشان سرفرازی حاصل کردند و آماده خدمت و فرمان
حضور بودند لهذا چون سرکار اشرف از جانب لشکر و انجام سفر آسوده خاطر شدند
بعد از ان عزم رفتن را بغیود جزم کردند واراده رفتن نمودند قضا را قرعه اندازی
بحضور سردار عالی سردار محمد یعقوب خان عریضه فرستاد و عرض داشت کرد بندگان
سرکار شنیده میشود که عزم سفر دارند بجانب دشمن روانه میشوند لاكن در قرعه چنان
نظر افگنده شد که ستاره سر کار امیر شیر علیخان در مقابل ستاره سردار عالی
جلد دوم
(8)
سردار عبدالرحمن خان بیش جنگ و لشکر کش افواج کابل است مقابل نمى آید هر قد ر
که بندگان سر کار بوجود مبارک مقابل شو ند و جنگ در ا ندازند فتح بجانب لشکر کابل
است وشکست بجانب سر کا اما ستارة عالى که بعلم قرعه تقسیم کرد ه شد در مقابل دشمن
بلند وفتح وظفر از جانب شما است هر گاه سرکار والارا در هرات بازداشته خود جناب عالی
با لشکرهای ظفر اثر ارادة رفتن بسردشمن کند امیدوارم که دعا گوی از فرموده قرعه
دروغگوی نشده بقول قرعه فتح وظفر هم عنان لشکر عالی خواهد بود باقی جناب مو لا یم
مختار اند و حا فظ وظیفه نو دها گفتن است و بس ، ری سردار محمد یعقوب خان وفرامرز سپه سالار
با پنچنفر خدمتگار معتمد خود مشورت کرده با تفاق حضور بندگان اقدس رفته شرح قرعه انداز
و بیان قرعه راء ضداشت نمودند پادشه فور سر کار والا از شنیدن این خبر غضبناك شد نوشته
قرعه انداز را منظور نکرده اند غضب آلوده امر کردند تا رمق در بدن اقدس است بدیگری
خدمت نمی فرمایم و از فضای این سرزمین تا دم اخیرت سر کار گنجایش میدارد که خود
بگوشه نشسته شما را بمقدمه بفرستم با وجودی که شما فرزند و سپاه سالار بحضور بندگان
ما از فرزند عزیز تر ومكرم لا کن بسر کار والا این چنین طاقت نميباشد که با این خدمت
بزر گ را با شما تسلیم بدارم خلاصه کلام چند روز بهمین عنوان گفتگوی فی ما بین
سردار محمد یعقوب خان و سپاه سالار و سر کار با غیرت بود بندگان اقدس از گفته خود
تجاوز نمی فرمودند تا اینکه پنچنفر خدمتگاران حصو ر سردار محمد یعقوب خان متفق شده
قرعه انداز را بحضور آورده با حضور حسب الا مر قرعه انداخته بدون کم و کاست، وبغير
از خوف ورجاء بعرض اقدس اشرف رسانیدند بلکه تکرار عرض نمودند و هر گاه بحکم
قرعه بندگان سر کار عمل کنند باید نروند و در هرات توقف فرما یند ومقدمه را به
سردار محمد یعقوب خان امر فرمایند که ستاره سردار مذکور بلند است وفتح وظفر همراه است
ان شاء الله تعالی که بحضور سرکار والا تبار سرافراز گردند غلام نیز دروغگوی نگر دم
به هر حال چون سخن قرعه انداز تمام شد از حضور مرخص گرد ید بعدازان پنچنفر بزرگان
حضور و خد متگاران معتمد وار کان دولت باتفاق عرضداشت نمودندوسر کار والا را مانع
از رفتن شدند وسردار محمد یعقوبخان وفرامرزخان سپه سالار مأمور ومقرر شد که بزودی
تدارك وتهيه لشکر کشی کرده بتو کل خداوند اراده باری تعالی با دریای افواج ولشکر
امواج بجانب قندهار روانه شوند ا کنون سرکار امیر شیر علیخان را در هرات بر تخت دار
السلطنه و سردار محمد یعقوبخان وفرامرزخان را به تهیه لشکر کشی در هرات بگذا رید.
پادشاهان متأخر ١٠٠٠ سیدامان الله جمع رؤف احمد علی رجبعلی یوم ۲ ر : ١٣٢٤
چند کلمه از رویداد ترکستان و گذارشات میر های ازبکیه و کرد ار
ورفتار شان شنوید.
چنانچه قبل ازین تحریر شد که سر کار امیر شیر علی خان از لاچاری که در ترکستان انجام
سلطنت باقی نبود روز چند به تردد و بوخش در ترکستان گذراند علاج پذیر نشد متحیر ماندند
عاقبت از روی لاچاری تر کستانرا تقسیم به میرهای ازبکی سپردند وسفارش کردند
وتحقیقات نمودند .
(۹)
پادشاهان متأخر
و فرمودند که هريك حدود خود را سررشته بدارند بعد از رفتن سر کار امیر شیرعلیخان
از ترکستان بجانب هرات میرهای مذکور بی اتفاقی و خود سری راشروع نموده وهر کدام
در حوزه معینه خود بنای حکومت را گذاشتند .... (۱)
چند کلمه سخن از دارالسلطنه شهر کابل وحضور سر کار امیر محمد اعظم
خان شنوید
قبل ازین تحریر شده بود که سر کار امیر محمداعظم خان پادشاه افغانستان شدند و کوس
دولت بنام نامی شان زده شد و در تخت سلطنت داد عیش داده عدالت گستری می نمود ند
لکن در عیش وعشرت کما حقه روز را بشب وشب را بروز می آوردند وقطعا غم وغصه را
پیرامون خاطر اشرف نمیگذاشتند مختصر کلام از زمانیکه امیر شیر علیخان ترکستان را به میر
های ازبکیه تقسیم کرده عازم هرات شدند همان وقت به سر کار والا از ترکستان اخبار
شد که ترکستان ولایت بزرگ و سرپرست ندارد هرچند زود تر حاکم بالاستقلال و لشکری
از حضور مأمور شود بهتر است چنانچه از اخبار ترکستان بند گان اقدس مسرور گردیده
با سردار سالار لشکر عبدالرحمن خان بخلوت کنکاش کردند وفرمودند که هرچند اراده
سفر قندهار جزم است لکن رفتن ترکستان جزم تر است زیرا که ولایت بی سر
است و صاحب و سرپرست ندارد مصلحت بندگان اقدس اینستکه بوجود مبارك بندگان
سردار عالی روانه ترکستان شده ولایت ترکستان را سررشته بدارند بعد از آن حکومت
ترکستان را تفویض سردار محمد اسمعیل خان پسر سردار محمدامین خان بدارند و سردار
مذکور را بسرپر حکم رانی مأمور فرمایند زیرا که درین مدت که سردار محمد اسمعیل
خان حضور دارند شب وروز صداقت ورزیده بطریق محبت و يكرنگی قدم می زنند ورفتار
می دارند ازین رهگذر خیلی بندگان اقدس خورسند است واز جمله فرزندان سرکار
است بهر حال بعد از آن بنابر امر سر کار بتهیه و تدارك لشکر کوشیده سردار سالار
بامر و فرمان سر کار در بين يك ماه بخوبی و درستی امورات لشکر را انجام داده و بصلاح
وصوابدید بندگان اقدس سردار محمد اسمعیل خان را همراه گرفته و لشکری از سوار و پیاده
وتوپخانه بخدمت سردار مذکور مامور و مقرر فرمودند اضافه بران خود سردار مذکور هم
سوار رکابی داشتند و از حضور هم سه هزار لشکر بخدمت شان مامور شد بعد ازان بحضور
سر کار والا تبار رفته اجازه سفر ترکستان گرفتند و حسب الامر بساعت نيك از دارالسلطنه
شهر کابل بادریای لشکر حرکت فرماندند و بسرعت منازل و مراحل طی نمودند تا اینکه
مع الخير وارد آیبک که سرحد ترکستان است شدند و خیمه و بارگاه باوج ماه رساندند بعد ازورد
پادشاهان متاخر ۱۰۰. سیدامان الله ح صورت محمد قاسم تجلی یوم ۲ رجب ۱۳۳۸
(۱) روی بعضی سطور کتاب در اثر آب رسیدگی پریدگی و رنگ رفتگی هایی
راه یافته و خواندن آنرا ناممکن ساخته آن حصه ها با علامت ... .. نشان داده می شود.
(۱۰)
جلد دوم
آيبك در تمام ترکستان آوازه درافتاد و اشتهار شد میرهای نمك حرام که در پنج روزه حکومت عارضی از جادۀ خود تجاوز کرده بودند فرار دشت ادبار گردیدند .
اکنون از بندگان سردار مردانه و غیرتمند دیندار اعنی سیف افغانستان سردار عبدالرحمن خان غازی شنوید که با دریای لشکر در ای بیگ استقامت داشتند لهذا روزی چند جهة امورات جهانداری و بعض تحقیقات رویداد افغانیه ترکستان در آنجا لشکر گاه کرده بودند .
سردار عالی مقدار بعد از ورود ای بيك مردم از بکيه را وحشی زده دیدند رجوع بتدبیر نهادند و از قول استاد عمل فرمودند
رباعی
بيك تدبیر نیکو آن توان کرد که نتوان با سپاه بی کران کرد
بشمشیر از یکی تاده توان کشت برای لشکری را بشکسته پشت
چنانچه اعزه واشراف مردم ای بيك را بحضور طلب کرده نوازش و مهربانی فرمودند و خلعت های فاخره پوشاندند و از خوف بان برآورده آسوده گردانیدند ازین رهگذر که در هر شهر و دیار وقصبه وده ودهات شهرت یافت بسیاری مردم های ازبکیه که پنهان و فراری بودند واپس آمدند و از حضور سردار صاحب تد بیر بهره مند شده بمنزل و ماوا ی خود بر قرار گشتند چون این سخن در ترکستان مشهور وروشن گردید مردم از بکيه كلهم بخاطر جمع بجای خود آمده دعای دولت خدا داد سردار عالی را نمودند و از عدالت بندگان عالی چقدر مسرور وخورسند بوده میرهای خود را نفرین می کردند اکنون لازم که مردم ازبکیه دعای دولت خدا داد بندگان عالی را بکنند و میر های خود را نفرین بدارند ...
خلاصه سخن بندگان سردار چون از امورات اي بك قدری آسوده شدند و مردم مذکور را از وحشی طبیعتی اندك تسکین دادند بعد ازان از اى بك باراده پروردگاری حرکت فرما شده سه منزل در بین راه نموده روز چهارم وارد تاشقرغان شدندلا كن در هر منزل که فرود می آمدند بمردمان آنجا خیلی نوازش و مهربانی می نمودند چون وارد تاشقرغان گردیدند بدر جه محبت و نوازش و رفتار يك راپیشه کردند که آفرین به بر رگی و آفرین بتد بیر کامل وآفرین بصبر و شکیبائی همچنان پادشاه غیور ...
بهمه خلعت های فاخره عطا کند و سخن های چرب وشیرین تسلی بخشد و بزبان مبارک جاری فرمایند که باشما مردم گناهی نیست بد کردار دیگر است و گناه کار دیگر هر گاه خداوند آنها را سرزنش کند و بدست افتادند آن زمان ملاحظه می کنید که چگونه جزا داده میشود لاکن شنیده می شود که گناه کاران فرار دشت ادبار شده اند اما فقرای بیچاره از كوچك وبزرگ واعزه و اشراف وقاضی و قضات و تمام مردم که هستند در قید پادشاه وصاحب حکومت می باشند و مجبورند که هر امری صاحب حکومت فرماید چار ناچار باید فرمان برداری بکنند وبجای آرند هرگاه تاخیر کنند البته صاحب حکومت بجر ا میرساند وسرزنش می کند شما مردم آسوده بمنزل ومکان خود سرگرم بیچارگی باشید...
(١١)
پادشاهان متاخر
روز ششم از مزار شريف حرکت فرموده داخل تخته پل شدند و برتخت موروثی پدر
بزرگوار خود نشستند لا کن استقامت تخته پل از یکماه بیشتر شد قصه کوتاه در زمان توقف تخته پل از
قلعه هجده نهر خبر رسید که پسر میراتالیق قلعه را مرمت کاری دارد و یومیه دور و دیو ار
و خندق را مرد کار انداخته مکمل می سازد اراده مقدمه با لشکر ظفر اثر دارد هر گاه در میدان
تقابل نشود قصد قلعه بندی داشته بخیال باطل خود می خواهد که قصاص از لشکر خونخوار
بگیرد چون این خبر بحضور سردار غضنفرا ر و سید برکاب بندگان سکندرشان
گوجا گوج منزل زده خودرا با دریای لشکر در حدود مملکت رسانیدند و قلعه را
چون نگین درمیان گرفتند و چهار اطراف قلعه را لشکر گاه کردند و امریسنگر نمودند لهذا
هر چند مملک قصبه كوچك بود اما در بالای تپه بلندی اتفاق افتاده بود بنا بران مستحکم
بود چنانچه نقب زدن ممکن نبود بلی بسی دشوار بهر حال بعد از سنگرها به جنگ پیوستند
و جنگ انداختند و شب و روز زدوخورد می کردند و داد مردانگی می دادند و قصد خون
خواهی داشتند و تردد بیش از پیش می نمودند اما فائده حاصل نمی شد زیرا که عنان
اختیار در قبضه اقتدار پروردگار بود از ان سبب کوشش سود نمی بخشید و راه چاره مسدود
تا اینکه مدت دوماه قلعه بندی شد و گرفتن قلعه میسر نگردید و لشکریان را كدورت دستداد
لا کن غیرت دین داری نمی گذاشت و می گفت که باید و شاید از گرفتن قلعه دست کشیده
نداریم و تا جان در بدن داریم می جوشیم و می کوشیم و امیدواریم از درگاه خداوند که
خاتمه کار فتح حاصل سازیم بهمین منوال شب و روز می گذراندند گاه مایل بجنگ میشدند
گاه در صبر وتحمل می افزودند می گفتند که هرگاه یکسال گذرد و قلعه بندی شود تا مسخر
نکنیم ازین اراده بر نمی گردیم چنانچه اطراف قلعه را از چهار جانب سخت گرفته بودند
که بشه پر زده نمی توانست و راه رفت و آمد مسدود بود که هر گاه پرنده از بالای قلعه
می گذشت به تیر می زدند و سرنگون می ساختند اما شاعر می گوید .
فرد
مکن ستیزه که چرخ از ستیزه کاری خویش
ره ستیزه ببندد ستیزه کاران را
مختصر سخن مقرر فی مابین جنگ وجوش بود قضا را شدت تموز و گرمی هوا در همین
گرمی جنگ پیش آمد و بلشکر ظفر اثر دامن گیر شده چنانچه ناخوشی بسیار دست داد
و بستری شدند گویا چشم زخمی رسید و بهر خیمه از ده نفر سپاهی یکی دو نفر صحت ماند و باقی
بستری بودند ازین رهگذر بندگان دارا در بان عالی مقدار متفکر شدند و بحيرت ماندند
هرگاه اطراف قلعه را واگذار شود و در باغات که آبها جاریست بروند اشخاص در ون
قلعه فراح روزی و آسوده خاطر می شوند و هر گاه باطراف قلعه باشند و قلعه را تنگ
بگیرند تف باد و گرمی هوا بلشکر ظفر اثر خرابی میرساند چنانچه یومیه مرض با فواج
ظفر امواج ترقی می کند و لشکریان خیلی به تنگ آمده اند عاقبت مریض هارا در باغات
خیمه زده نزدیك آبشار می بردند اما از غیرت و ناموس داری قلعه را بیشتر از پیشتر حصار
می کردند چنانچه از غله ودانه به تنگ آمده بودند اضافه بر ان از ضرب توپ و تفنگ در ودیوار
قلعه باقی نمانده بود و فرسوده شده بود بلکه منزل ومكان درون قلعه بخاك دان دمر برابر
(۱۲)
جلد دوم
وآثاری باقی نمانده بخاك زمین یکسان گردیده بود و مردم قلعه بسیاری بغر گا. و بگوشه های
دیوار پنا برده زندگانی می کردند و شب و روز بعذاب الیم گرفتار بودند تا اینکه مدت
قلعه بندی از سه ماه تجاوز کرد و خورا که درون قلعه باقی نماند و گرسنگی دسته ا، و روزها
را بفاقه گی بشب میر ساند و شب ها را بجر ثقیل بروز می آوردند تا کار درون قلعه بجایی رسید
که هر شب پنج پنج ده ده از درون قلعه بدر شده خودرا به لشکر گاه میرسانیدند و مر گ خودرا
بخود شرف دانسته بحضور مبارك رفته سلام می کردند تا عاقبت بدرون قلعه قلیلی باقی
ماند و آنهم مرگ ها را بزند گی افضل میدانستند زیرا که بهلاکت رسیده بودند شب ها
از جای ماست مهتاب می لیسیدند و روز ها بجای نان بقرص آفتاب قناعت میکردند مختصر
کلام چند روز دیگر بهمین منوال گذارش یافت و هر دو جانب به تنگ آمدند خصوص افواج
خونخوار که گاهی این چنین زبونی را ندیده بودند که اندك لشکری مدت سه ماه سدراه شان
گردد و بادریای لشکر مقدمه کند عاقبت با وجود نا خوشی بسیار و پراگنده گی بیشمار
اتفاق کرده یکشب از چهار جانب برش برده خود را درون قلعه زدند و بمردانگی خود را
بدروازه رسانیده در را کشادند و لشکریان داخل قلعه شدند و هر جانب دست به قتل گذا شتند
و قتل نمودند و در قتل مردم قلعه سر مویی تقصیر نکردند و از غیض و غضب
متنفسی باقی نگذاشتند و خورد و بزر گ قلعه را تمام کردند لاکن باخبر و فر مان سر دار
سالار باعیال و اطفال درون قلعه غرضدار نشدند و بسلامت گذاشتند الا آنکه پسر میر اتالیق
خوفیه از قلعه بر آمده بجانب آقچه فراری گردیده و باقی زنده جان از مردم از یکه درون
قلعه زنده نماند الا اطفال صغیر و عیال های جوان و پیر
و دختران بکر خواه صغیر و کبیر که در حفظ خدا وند بامر پاد شاه صاحب تدبیر محفوظ
ماندند واحدی از سپاه پیرامون شان نگشتند و دست بی ناموسی دراز نکردند و لحاظ خدا
و رسول خدا و غیرت دینداری را بجا آوردند و غرضدار نشدند بهر حال پنجروز در ملك
توقف کرده بمعرفت مردم فقراء مقتولان را دفن فرمودند بعد ازان کوچا، کوچ در حدود
آقچه رسیده منزل گاه کردند و خیمه و بار گاه باوج ما، رساندند لاکن مردم آقچه بر گشته
بخت که در وقت شورش از یکیه خود را داخل نکرده دور اندیشی نموده بودند در اینوقت
که سزاوار احسان و نوازش بودند پسر میر اتالیق را جای دادند و یاری کردند و فریب
نامبرده را خوردند و از دولت خدا داد رو گردان شدند و تکیه بر حصار فر سوده نمودند
وخاك ادبار بر فرق روز گار خود ریختند و خودرا بدنام دولت خداداد کردند و رجوع
بجنگ آوردند و جنگ انداختند و در مقابل دولت خدا داد خود را مقابل داشتند و غائله خودرا
بعذاب الیم گرفتار کردند خلاصه کلام بندگان سالار با لشکر جرار چون باطراف قلعه رسیدند
و بخت بر گشته گی و رفتار بد و کردار زشت مردم اقچه را دیدند تعجب نمودند و فرمودند
زهی افعال بد که در زمان طغیان از بکیه چگو نه دور اندیشی و عاقبت بینی حال که وقت
عزت پیش آمد خود را بذلت گرفتار کردند و از باعث یکنفر منافق کذاب پسر مر اتالیق
خان بدنام دولت خداداد نمودند .
(۱۳)
پادشاهان متاخر
فرد
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
باری جناب سردا ر غضنفرغضب آمیز شدند با وجود آن در باره مردم اقچه خیا ل
بندگان عا لی بخرابی نبود و مدنظر شان نیکی بود مدعا بدست آوردن پسر میر اتالیق
را داشتند لاکن مردم اقچه از روی نادانی بخرابی خود کمر بستند و پیرو حرف د شمن
شدند چنانچه درهمان حین میر کحلیم خان که میر شبرغان بود ند ومیر حکو مت خان کــه
میر اندخوی بود ند هر دو باتفاق بحضور فیض ظهو ر بندگان عالی آمده سلام کرد ند
وبقدر قوه ارمغان های خو د را منظور حضور نمود ند و از حضور بخلعت ها ی فاخره
سرافراز شده هريك صاحب حکومت وولایت خود شده از حضور مرخص شدند اضافه بران
میر حکیم خان میر شبرغان دختری درپس پرده عصمت داشت از شرافت طالع و اقبال بلند
بحضور سالار نامزد نمودند گویا شريك دو لت خداداد شدند قصه کوتاه جناب بند گان
عالی که بغت برگشته گی مردم اقچه را دیدند هرچند که یکهفته تاخیر کردند که شاید مردم
اقچه براه حق دعوت شوند نشد ثانی بافسران لشکر وسپاه امر کردند که فوراً قلعه را
حصاری کنند و باطراف قلــعه سنگر بزنند و از چهار جانب قلعه را درمیان بگیر ند .
حسب الامر دلاوران لشکرو افسران دلاور قلعه را درمیان گرفتند وچنان کردند كه یکنفر
مرد وزن از درون شهر بدر شده نمی توانست بهمین منوال چهارده رو ز جنگ پیو سته
بود ومردم قلعه از بخت برگشته گی در قلعه داری خود کمی و کوتاهی نمیکرد ند و بافواج
ظفر امواج زدو خورد می نمود ند ومتو جه خاتمه کار خود نبود ند که تا چند قلعه داری
باید کرد و یا به امید واری که از کدام جانب لشکر خواهد آمد ویاری خواهد کرد اضافه
بران قلعه بند ی اسباب ها ی زیادی بکار دارد اول خوراك ودوم توپ و توپ خانه
لشکری باشد که بامدافعی تقابل گردد و جنگ انداز د وداد مردانگی بد هد هیـچ يك در
قلعه بندی نباشد عاقبت چه با ید کرد بغیر از سردادن وبنیاد خود را از بیخ وبن بر کندن.
فرد
قضا چون زگردون برآورد سر
همه عاقلان کور گرد ند وکر
بهر حال مدت قلیل که عبارت از چهارده روز باشد مردم قلعه تنگد ستی پیش آمد
وغله نایاب شد بلکه در کاه کشان فلك پیدا نشد لاچار به تنگ آمدند وشبها بگرسنه گی
وداد وفریاد صبح میشد وروز ها به قرص آفتاب دیده خورسندبودند لاكن ازدهن توپ
وتفنگ سیر می شدند عاقبت بافعال بد و کردار زشت خود دانستند بحال تباه خود پی بردند
از پسر میر اتالیق رو گردان شد ند وقصد کردند که پسر میر اتالیق را محبوس سازند و بحضور
سردار و ا لا گهر برده د ست آویز گناه خود کنند لاكن پسر میر اتا لیق که از ابتدا
از مرد م اقچه بجان خود میترسید ولرزان بود وشب وروز مابین خوف و رجا می گذراند
در اینوقت خیالات مــردم اقچه را در بارۀ خود بد دید بفکر جان خود شد و با پنجنفر
خد متگار خود مصلحت کرده نصف شب از قلعه بر آمده خو فیـــه بجـا نب میمنه
(١٤)
جلد دوم
راه سپار گردید افوا ج خونخوار ولشکر جرار که شب وروز متوجه قلعه بودند
وبقصد انتقام پسر میر اتالیق بیشتر می کوشیدند از رفتن مذکور اطلاع یافته فوراً سوار
رساله را مقرر فرمودند چنانچه اول روز سوار مذکور رسیده پسر میر اتالیق را از بین راه
گرفته محبوس آوردند و پنجنفر خدمتگار مذکور در حدود سنگر بدست افتا دند واسیر
پنجه شیر شکاران حمله ور شدند و جمله را بزنجیر و ند وز ولانه بلشکر گاه آوردند بعدازان
که بحضور بندگان عالی منظور گردند حسب الامر در لشکر گاه دار بر پا کرد پسر میر اتالیق
را با خدمتگاران مذکور بدار کشیدند و از وجود ناپاك شان جهان را پاك گردانیدند
بعد از دار کشیدن پسر میر اتالیق مردمان انخچه روی نیاز و التجا بحضور سردار سالار
خدا جوی آوردند وعذر نادانی خودرا کردند و از حضور پادشاه عدالت گستر نوازش
ومهربانی دیدند وگناه شان عفو و بخشیده شد مگر اشخاص که شریر و فتنه انگیز بودند
در بتوقت که بدست افتادند همه را بقتل رسانیدند بعد ازان بخاطر جمعی تمام چند روزی
در باغات انخچه لشکر گاه نموده به عیش و عشرت نشستند وخوا ستند که قدری لشکریان
آسوده خاطر شوند زیرا که زحمت بسیار کشیده بودند خصوص که در باب لشکر داری
ولشکر کشی وغم خواری افواج مقابل بندگان سردار عبدالرحمن خان در افغا نستان
نمی گذرد و سابق بر اینهم یقین نگاشته باشد و بعد از این هم نخواهد گذشت گو یا
سایر سپاهی لشکر خود را فرزند عزیز می دانست و نوازش میفرمود چنانچه شمهٔ از سپاه
نوازی بندگان شان را قبل ازین درقید تحریر درآورده بودم باری سخن بدیگر جای
بود هنوز یکهفته در باغات انخچه توقف نشده بود که فلك کج رفتار رشك باحوال لشکر جرار
برده طبل کج رفتاری زدو کینه دیرین را بخاطر آورد و بقصد خون ریزی دست و بازو
کشاد مصدقات این مقال آنکه خبر رسید که میرمحمدخان کوسه و یگدل بیگی سرپل که
باتفاق میر رستم خان کوسه فرار دریای آمو به شده بجانب بخارا راه سپار گردیده بودند
در این موقع باز از دریا بجانب ترکستان گذشته وارد اند خوی شدند غضنفرخان بفر
حکومت خان که حاکم اندخوی بودند با میر محمدخان کوسه متفق شده بجانب میمنه روانه
شدند از این خبر پنج روزی نگذشته بود که از شبرغان خبر رسید آنکه میر حکیم خان
حاکم شبرغان که قبل ازین باتفاق حاکم اند خوی بقد مبوسی حضور بند گان سالار
رسیده سرافراز شده بودند و واپس حکمران ولایت خود گردیده بود. خاطر جمع می گذراندند
اضافه بران میر حکیم خان دختر خودرا نامزد حضور عالی نموده سزاوار احسان و نوازش بودند
خوف بیجا کرده بفریب میرمحمدخان کوسه فریب خورده ترك عزت خود کردند و از راه
آمیدن عبدالله خان ازيك بسرعت تمام بجانب میمنه فراری شدند لهذا چون بندگان
سردار سالار متواتر این اخبارات را شنیدند ومتوجه امورات شدند متفکر ماندند زیرا
که سردار عدالت گستر صاحب تدبیر و صاحب اندیشه وصاحب فکر دور اندیش بودند ازین
خبرهای پی در پی بفکر درماندند چنانچه فرموده شاعر است شعر
تا نکنی پای قدم استوار
پای منه در طلب هیچ کار
در همه کاری که در این در نخست
رخته بیرون شدنش کن درست
(١٥)
پادشاهان متأخر جلد دوم
بهر حال بعد از فكر بسيار سردار عالی مقدار رجوع به مشورت كرده سردار محمد اسمعيل خان پسر عموی بندگان عالی كه از كابل تا حال همراه بود ند با ديگر بزرگان در بار و افسران تار گذار را بحضور طلب كنكاش فرمود ند وابتداء سخن كه بخاطر عالی خطور مي نمود فرمودند كه ای بزرگان حضور در اين فرصت رفتن ما وشما بجانب ميمنه بسی دشوار است بدو واسطه اول آنكه تسخير كردن ميمنه سخت ودشوار بل ممكن نيست ومرور ايام وامتداد زمان بكار دارد زيرا كه ولايت بزرگ ومشهور است اقلا يكسال كيا مل فرصت می خواهد كه تاميمته استيصال يابد و باميد خداوند شايد فتح شود دوم سر كار شيرعليخان در هرات می باشد باين است كه در هرات قناعت كرده آسوده نشيند يقين دارم كه عنقريب از يكجانب صدای لشكر كشی شان ظاهر شود البته در آنوقت ضرور ميشود كه بايد در مقابل شان لشكر كشی كنيم ومقابل شويم هر گاه امروز خودرا گرفتار ميمنه سازيم وبجانب ميمنه راه سپار شويم بعد ازان بسی دشوار خواهد شد وعاقبت به ششدر حيرت خواهيم ماند و خدا نخواسته نقصان كلی پيدا خواهد شد دراين باب بخاطر خاطر ميرسد كه از آقچه حركت فرما شده در شبرغان نزول اجلال فرمائيم - ويك فرمان بجهة والى ميمنه بفرستيم وازدوستی ومحبت بعدازان ازخوف ورجا سخن كنيم و همين اشخاص نمك حرامرا طلب داريم هر گاه فرمان عالی را منظور كردند وتصديق نمودند وميرهای فراری را بحضور فرستدند فهو المراد وزهی خوش بختی و زهی اقبال وطالع نيكو بعد ازان چقدر نوازش ومهربانی را سزاوار شان وشوكت والى باشد ازحضور كرده ميشود وميمنه را سالهای سال حكمرانی خواهد كرد وهرگاه بخت برگشتگی باشد وبرعكس آن عمل كنند وميرها را نزدخود نگاه دارد بعدازان بما وشما لازم دارد كه بايد بالشكرهای خون خوار بتوفيق خداوند عازم ميمنه شويم وتنب بتقدير الهی داده ميمنه را حصاری كنيم وكمر بمردانگی بسته داريم تاخواست خداوند چيزی كه باشد بظهور خواهد رسيد باری بعد از امر سردار عبدالرحمن خان صاحب تدبير جمله بزرگان دربار وسردار محمد اسمعيل خان مشورت بندگان سردار صاحب عالی مقدار را پسنديده منظور كردند ورای همه بزرگان بر اين قرار گرفت بعد ازان به مصلحت ديد بزرگان فرمانی اسمی والی ميمنه مير حسين خان فرستادند .
شرح فرمان : دوستی وصداقت نشان سردار مير حسين خان والی ميمنه بـوقور مهربانی بندگان سالار سرفراز باشند شنيده باشيد كه ميررستم خان ومير محمد خان كوسه بكلير بيگی سرپل باتفاق مردم ازبكيه آييك وتاتارغان وعهده نهر الى اقچه وسرپل چه ظلمی بود كه نه كردند تااينكه ازتقديرات ازليه يكى بقصد قصاص بقصاص خود رسيدند الا چند نفری كه در نزد شما آمده اند بندگان عالی خواهش ميدارد كه آن مردمان شرير فتنه انگيز كه بخت برگشته اند دست بسته بحضور بفرستند و خودرا ودولت خودرا ازنكبیت آن منافقان محفوظ و مصون دارند و آسوده خاطر بولایت میمنه حکمرانی کنند وقدر دوستی دولت خدا داد را دانسته شکر گذار درگاه خداوندی
(١٦)
جلد دوم
باشند و زمانی که فتنه انگیزان بحضور برسند و بقصاص خود که بد کرده اند رسانده
شوند بندگان عالی واپس بجانب دارالسلطنه کابل اراده دارند ومع الخیر میروند وا ز
شما سراسر مسرور و خورسند گردیده دولت خداداد را ازخود و خود را دولت شريك
بندگان اقدس بدانند والسلام لهذا چون فرمان بندگان عالی بجانب میمنه رفت بعد
ازان از آقچه حرکت کرده وارد شبرغان شدند و توقف فرمودند و انتظار جواب فرمان
بودند تا اینکه میرحسین خان والی میمنه بحضور بندگان عالی متعالی رسیده از نظر گذارش یافت
مضمون عریضۀ والی ممیمنه
آنکه غلام نوازا بنده پرورا فرمان حضور رسید
مضمون آن دانسته دعا گوی شد ذره پرورا هیچکس
پناه آورنده را از درخانه خود نرانده و نا امید نکرده و پناه داده اند و نوازش کرده اند
امروز اینها امید کرده درمیمنه وارد شده اند اکنون التماس از حضور فیض ظهور
بندگان عالی میدارم که همین اشخاص گناهگار را باین غلام و دعاگوی انعام ندارند
ودولت میمنه را از خود شمارند و غلام را از جملۀ خدمت گاران مخلص شمرند انشاء الله تعالی
غلام همه وقت خود را خدمت گار و توقع خدمت گذاری دارم و میخواهم که غلام را بصدق
دل منظور حضور مهرظهور بدارند زیاده ایام عمر و دولت در ترقی وتزاید باد .
مختصر کلام بعد از فرستادن عریضۀ میرحسین خان والی دانست که باید و شاید لشکر
افغان بقصد انتقام وارد میمنه شوند لازم که علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد ضروز شد
که بزودی سرشته ولایت خود را از هر خصوص انجام بدهم و اسباب قلعه داری وقلعه بندی را
آماده وفراوان سازیم چنانچه هشت هزار نفر مرد جنگی جنگ دیده و مهرکن که در
کبار تفنک داد مردانگی داده در شب تار چشم مورا به تفنگ می زد بدرون قلعه جمع کرده
آوردند و دیگر از هر اجناس خورا که اسپ و آدم مثلا جو و گندم و برنج و روغن و گوسفند
وگاوواسپ واشتر حتی کاه و بید ه و همه وغیره اسباب قلعه داری که از
جمله ضروریات باشد بسرعت تمام جمع آوردند وانبار نمودند تخمیناً دوساله اسباب جنگ
را از هر اشیاء که لازم وملزوم بود آماده کردند انتظار ورود لشکر افغان بودند باری
بندگان سردار سالار که در شبرغان انتظار جواب فرمان بوده شب را بروز می آوردند
لکن بعضی اوقات در مجلس می فرمودند که آمادۀ سفر میمنه باشید زیرا که میرحسین
خان والی میمنه ضرب دست مانده البته پناه آورنده ها را بحضور نمی فرستد و جواب میدهد
بعد از آن لازم میشود که بالای میمنه سفر کنیم تا اینکه بعد از چندی عریضه رسید و
مضمون عریضه معلوم شد و چون کار صلح بجنگ افتاده حضور بندگان عالی بغیر از
رفتن بجانب میمنه دیگر علاجی ندیدند که باید با دریای لشکر عازم میمنه شوند این بود که
بساعت نيك از شبرغان لشکر ظفر اثر را دو تقسیم فرموده نصف لشکر جرار از راه سرپل
ومناصفه را از آبدان عبدالله خان بسرعت برق و باد بجانب میمنه امر فرمودند و حرکت دادند
این بود که بصوات و اقبال با دبدبه وشوکت چون فوج سکندر رومی و چون لشکر فریدونی و چون
صولت بهرامی وارد میمنه شدند و در نقل تپه تاش خان که سرکوب بود فرود آمدند وخیمه وبار گاه
باوج ماه رساندند و برتخت دارائی برقرار نشستند بعد از آن به مصلحت دید بزرگان و سر کردگان
(۱۷)
پادشاهان متاخر
لشکر فرمانی از طریقه بزرگی که سزاوار شاهن است برای والی فرستادند با ین مضمون سواد:
فرمان بندگان سردار سالار
عالیجاه عزت آگاه میر حسین خان والی را آنکه عزت نشانا با وجود زحمت کشیدن
و رنج راه را دیدن و با دریای لشکر وارد میمنه شدن و مبلغ های کمانی صرف لشکر کردن
و دولت های خطیر مصارج نمودن با زهم از روی بزرگی و محبت و دوستی خصوص که طینت
بندگان عالی بخرابی احدی ذاتی نبوده و نمی باشد بنا بر ان بخاطر عاطر گذشت که دفعه دیگر
اطلاعا فرمان جهة آن صداقت نشان بفرستم که حالا هم ممکن است هر گاه میرهای نمك
حرام که فراری میمنه می باشند آن عالیجاه بحضور بفرستند
عجب نیست و با علت محبت و رابطه دوستی افزون
و بر زیاد میگردد بعد از ان بندگان عالی بدون جنگ و جدل و بمهر و محبت باز
گشته میمنه را بشما واگذار میشود که بخاطر جمعی حکمران بوده با دولت خداداد رابطهٔ
دوستی قدیمی را از دست نداده خود را از جمله دولت خواهان دولت قوی شوکت شمر ید
و امیدوار نوازش و مهربانی باشید صدقه بران ابریخت چند نفر آدم های نمک حرام خود را
و فقرای خود را و لشکر پادشاه عدالت گستر را رنجه ساختن و خود را دشمن دولت نمودن
سزاوار شان خود ندانید زیرا که بند گان عالی از سر ابتکار میگذرد تا زمانی که
مقصد حاصل نشود همان بهتر که با صلاح انجام یابد و بغور مندی تمام شود باقی شما
میدانید هر کسی مصلحت خویش نکو میداند ، خلاصه سخن چون فرمان سردار عالی مقدار
منظور میرحسین خان والی شد و مطالعه نمود مطابق عریضه اول عریضه فرستاد بدینموجب
شرح عریضه میر حسین خان والی میمنه:
صاحبا ذره پرورا غلام نوازا فدایت شوم فرمان قضا جریان را مطالعه کرده [پرتارک?]
گذاشتم از قدم رنجه کردن و زحمت و رنج راه کشیدن و در ولایت میمنه تشریف آوردن
و غلام را سرافراز نمودن غلام عقیدت کیش بسی مسرور و سر فراز شدم و دعای
دولت قوی شوکت را نمودم و سرافرازی حاصل کردم اما التماس می کند
غلام که این اشخاص گناهکار که سراسر خطا کارند و گناه شان ظاهر
و هویدا ست لا کن در زمانه رسمی است که پناه آورنده را پناه می دهند امر و ز
غلام صداقت کیش از حضور فیض ظهور امیداورم که قلم عفو بر جر یده این اشخاص
گناهکار کشیده بغلام عنایت فرمایند و ما بین دوست و دشمن غلام را سر افراز دارند زیرا
در عفو لذتی است که در انتقام نیست ، چونکه غلام لا چار گرفتار شدم از لاچاری فرستادن ممکن
نیست و بدنام عالم می شوم هر چند که آنها سزاوار قتل میباشند با وجود آن از انتقام
عفو افضل است و غلام توقع عفو می دارم باقی جناب بندگان عالی متعالی پادشاه
(۱۸)
جلد دوم
و صاحب اختیارند لهذا چون عریضه والی منظور حضور بندگان عالی شد دانستند که
والی میمنه در غفلت مانده و مغرور دیوار میمنه می باشد القصه این امر جز باری
شمشیر دیگر نحو ممکن نیست .
فصل اول
مقدمه قلعه بندی میمنه بمعرفت بندگان عالی سردار
عبدالرحمن خان سالار
لهذا چون والی میمنه به غفلت ماند و از دولت قوی شوکت روگردان شده مغرور چهار
دیوار میمنه گردید و صلح را بجنگ مبدل کرد بعد از آن بندگان عالی بتوکل خدا وند
رجوع بمقدمه نمودند ولشکر ها را باطراف شهر میمنه تقسیم کردند چنانچه یکطرف
شهر را سردار باوقار سردار محمد اسمعیل خان رفتہ گرفت ولشکر خود را مامور
کردند و جمیع افغان لشکر هریک جای مامور افواج خود را سنگر زدند و متوجه سنگر
های خود شده جنگ درانداختند و مقدمه کردند و شب و روز در کوچه سلامت و نقب کندن
ساعی بودند و آن چیزی که لازمه قلعه گیری و سنگر زدن بود در اندک وقتی بجاه آوردند
و هر فوجی در جانب سنگر خود سعی و کوشش می نمودند که زودتر خود را بلب خندق
رسانند و داد مردانگی بدهند تا اینکه جمیع سنگر ها بلب خندق رسید و جنگ پیوسته شد
و راجع به نقب پر اندن گردیدند و چندین نقب ها پرانده دود از نهاد قلعه گیان بر آوردند
و اضافه بر آن در هر جانب شهر چندین دمدمه ها زده بودند که سرکوبی قلعه گیان شده بود
وتوپ های آتش نفس از دمدمه شب و روز خانمان ها را برباد می داد وفغان از مردم میمنه
بر آورده بود خلاصه کلام شب و روز جنگ و مقدمه از دوجانب برپا بود و شورش وغوغا
ساعت بساعت افزون می شد لکن در مقابل لشکریان مردم میمنه نیز جنگ مردانه می
کردند وبضرب توپ و تفنگ چندین نفر از افواج را برباد فنا می دادند چنانچه دمدمه های
سر کوبی شهر را بضرب توپ که در بالای حصار میمنه بود کن فیکون می ساختند بهر حال شب و روز
از طرفین داد مردانگی داده می کوشیدند و می خروشیدند و در جنگ وجدل سرموئی تقصیر
نمی کردند از همه افضل آنکه مهرکن های مردم درون شهر شب و روز شکار لشکر یان
می نمودند و تیر به نشان می زدند وقتل لشکریان را می کشیدند شمشیری که تعلق لشکریان
داشت و غیرت و دلاوری که حق مردم افغان بود از مردم میمنه صادر می شد اضافه برآن
شب ها مردم شهری چون شیر غران بسنگرهای لشکریان شباخون می زدند ودست و گریبان
جنگ می کردند تا حتی که بعضی شب ها لشکر ظفر اثر را از سنگر بدر می نمودند و فراری
می ساختند و هم چنین لشکریان ظفر اثر درون قلعه در آمده دود از نهاد مردم میمنه میبر آوردند
عاقبت شباخون زدن از طرفین رسم شد و هر شب لشکریان مردانه وار درون قلعه در آمده
چندین خانه و خرگاه و مردم قلعه را تاراج کرده آتش می زدند لاکن خلق از طرفین
کشته می شد وبقتل میرسید مردم قلعه نیز چنین شباخون زده قصاص می گرفتند وداد
مردانگی می دادند چنانچه سزاوار آفرین بودند و دیگر زبردستی مردم شهر ازین رهگذر
بود که دو توپ بزرگ صف شکن درون قلعه داشتند که یکی توپ قندوزی نام داشت
پادشاهان متاخر افغانستان (۱۹)
و نام آوریزد ویکی توپ زلزله که آنهم مشهور و معروف بود و آتش نفس می نامیدند و شب و روز قتل لشکریان می کردند بخصوص دمدمه های لشکریان را سر نگون می ساختند و با خاک زمین یکسان می نمودند چنانچه از ضرب همان دو توپ بزرگ جمیع لشکریان را به تنگ آورده بودند و نفس به نفس بدم کشیده قتل لشکریان را می برآوردند و مقابل در مقابل کار می فرمودند افضل ازان دو توپ چی آن سپاهیان در عجب بودند که این چنین توپ چی از طایفه ازبک صادر نمی شود بعمل نمی آید شاید از مردم خارجه باشد تا خاتمه ظاهر شد که ایرانی بوده است مختصر کلام در جنگ و جدل و شمشیر زنی و دلاوری طرفین داد مردانگی می دادند بخصوص مردم میمنه که در فن قزاقی که اصلا از نظام داری واقف نیستند و بودند در مقابل لشکر با نظام همسری کرده شب و روز تقابل می ورزیدند و بمردانگی مقاتل شده می کوشیدند.
فرد
آفرین خدای بر پدری که از و ماند این چنین پسری
باری چون یکطرف شهر میمنه تعلق سردار محمد اسمعیل خان داشت و سنگر ها زده لشکر گاه کرده بودند و یزکنه شان مامور و مقرر شده بود جان جنگ های مردانه نموده شب ها بیرون شهر رفته شباخون میزدند که از مردی و غیرت شان از عالم بالا احسن و آفرین می شنیدند بچندین شورش های دیگر بر پا می کردند و در جنگ می افروختند که فلک کج رفتار حسرت کش آن کردار می شد اضافه بران خود سردار دلاور با کمال شجاعت و مردانگی چندین دفعه دست بشمشیر با تفاق لشکریان خود را بیرون شهر انداخته مردانه وار جنگ می کردند چنانچه اینطریقه مردانگی از سرکرده بزرگ خارج از عقل بود باید بوجود مبارک خود بپیر فت لاکن سردار مذکور جان خود را مقابل بجان سپاه خود دانسته بی باکانه با لشکریان همراه میرفتند و در جنگ شریک می شدند و تا از کشته پشته ها نمی ساختند از میدان جنگ بدر می گشتند هر چند افسران حضور شان مانع می مودند افزون تر بجنگ می کوشیدند و هر نوبت که بجنگ می انداختند به نسبت تسخیر کردن و شهر را تصرف نمودن کمربسته داخل شهر می شدند و در چنگ کوشش کرده قصد گرفتن داشتند و می خواستند که تسخیر نمودن شهر میمنه بنام نامی شان قرار یابد لاکن تقدیر الهی را کوشش بی باید و از تلاش گردن سرد نمی بخشد ازان سبب دست تهی باز می گشتند چنانچه در این باب شاعر فرماید:
مثنوی
با قضا کارو زار نتوان کرد که از روژگار نتوانکرد
کرد کار هر چه می کند نیکوست حکم بر کرد گار نتوان کرد
بهر حالی مقدمه و جنگ و شورش جانب سردار دلاور سردار محمد اسمعیل خان از هر جانب بشتر بود چنانچه مردم میمنه با همه دلاوری و مردانگی که شب و روز بظهور میرساندند از جانب سردار مذکور هراسان و خوفناک بودند بنابران مردمان مهر کن و دلاور و جنگ جوی
جلد دوم
(۲۰)
در مقابل لشکر سردار محمد اسمعیل خان مامور ومقرر کرده بودند که همه شمشیر زن و چون
شیرغران دلاور ومرد میدان محسوب میشدند اما سردار با غیرت که شب و روز جنگ
می انداخت وجنگجوی بودند بنابر ان بسیاری لشکر سردار مذکور از سوار وپیاده به قتل
رسیده بودند ازین رهگذر دایم دلگیر بود بفققان می گذرا ندند زیرا که نواکر پرور
ودرباره نوکر خدمتگار شیوه داد گستری مینمودند مختصر سخن شرح رویداد جنگ
ومقدمه طرف سردار محمد اسمعیل خان از حد افزون است وقتل وقتال اخیار و غوغای
شب و روز جانب شان از شمار بیرون است لا کن سخن بطول انجام یافتن چندان زیب
وزینت نمی بخشد خلص آنکه مدت هفت ماه کامل بهمین منوال از طرفین جنگ و شورش
بدرجه اعلا بر پابود وجانبین داد مردانگی می دادند وجنگهای مردانه می کردند
وسه نوبت درمدت مذکور رفت و آمد ایلچی شد که شاید اصلاح شود وصلح آنجا مد
ممکن نشد زیرا که مدعای سردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان دست آوردن
میرهای فراری بود ومیرحسین خان والي ازین امراباء می کرد ومیرها را ممکن دادن
نبود وسردار مذکور ازین امرنمی گذشت وازمیمنه بازگشت نمی کرد تا اینکه مقصد
حاصل نمی شد اکنون سردار عبدالرحمن خان وسردار محمد اسمعیل خان را با دریای لشکر
باطراف شهر میمنه در سنگر ومیرحسین خان والي را بدرون شهر حصاری وقلعه بند بگذاریم
چند کلمه سخن از حضور سرکار والا تبار امیرشیر علی خان که در هرات
استقامت دارد و اراده لشکر کشی بجانب قندهار می نماید بشنویم
لهذاچون قبل ازین در قید تحریر درآورده بودم که سر کارامیرشیرعلیخان بعد از مقدمه های
بسیار که از تقدیرات ازلي شکست یافته بود ودرهرات توقف داشته شب و روز بسرشته
لشکر گیری ولشکر کشی وقصد انتقام بسر میبرد لا کن بامر فرعءومشورت بزرگان در بار
مبارك خود چنان کنکاش شده بود که بندگان سر کار بوجود مبارك تو قف هرات
وسردار محمد یعقوب خان وفرامرزخان سپه سالار مامور سفر خیریت اثر بجانب قندهار شوند
چنانچه در مدت هشت ماه از سرشته لشکر وشکست وریخت لشکریان وگرفتن لشکر جدید
و تهیه وتدارك سفر خیریت اثر ازانجام خودرا فارغ ساخته لشکر قدیمی وجدیدی را مکمل
نموده از حضور فیض ظهور بندگان اقدس گذرانیدند وموجب تحسین و آفرین گردیده
خلعتهای فاخره واسپان عربی بازین و یراق طلا و شمشیر دانه نشان از حضور سرافرازی
حاصل کردند بعد ازان بامر و فرمان سر کار اشرف اقدس مقرر سفر خیریت اثر جانب قندهار
گردیدند وبساعت نيك وروز خوش از شهر هرات بر آمده بدروازه قندهار خیمه و بارگاه
باوج ماه رساندند دانه سیبامور چندیکهفته در انجاء توقف نمودند و بعضی امورات جهانداری
که لازم بود سرشته کردند بعد بجهة اجازه حرکت بحضور شهر یار ذوی الاقتدار عرضه داشت
کردند بندگان اقدس بوجود مبارك باخواص حضور وبزرگان نزديك ودوروشیران دربار
در لشکر گاه تشریف فرما شده جمیع لشکر جرار و افواج خونخوار که عازم سفر قندهار بودند
همه را از حضور مهرظهور گذرانده ودعا وفاتحه دا دندودر پناه خداوند سپرده تمام
(۲۱)
پادشاهان متأخر
لشکریان را از زیر کلام الله شریف گذرانده بجانب قندهار مرخص فرمودند بعد بندگان سرکار بدولت واقبال وا پس وارد شهر هرات گردیده آسوده خاطر به تخت دارالسلطنه هرات نشستند اکنون سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپه سالار که اتفاق لشکر خون خوار و چون دریای مواج منزل بمنزل اجلال می نمودند تا اینکه وارد فراه شدند اما بتواتر این اخبار به قندهار میرسید در آنوقت سردار محمد سرور خان حاکم قندهار بودند و سردار محمد عزیز خان سپاه سالار لشکر لاکن در بعضی امورات جهانداری ببی باکانه حرکت می کردند هر چند سردار محمد سرور خان نصیحت می دادند و نصایح میفرمودند سود نمی بخشید بلکه در کدورت می افزود تا اینکه خفقان و کدورت بالا گرفت زیرا که سردار محمد عزیز خان ماسوای عقل حرکت می کرد و خودرای بودند عاقبت از حضور سردار محمد سرور خان در قندهار برآمده در فراه رسید و آوازه در افتاده و پی در پی خبر رسیده و بهر جام بزبانها جاری شد سردار محمد سرور خان بجهت سردار محمد عزیز خان فرمان فرستاده طلب حضور نمودند سردار محمد عزیز خان که مغرور جوانی وشباب بود و از قبولی فرمان سردار محمد سرور خان عمل نکرد ه از دهرا هود باهمان لشکر قلیل که همراه داشتند حرکت فرما شده کوچا کوچ روانه كشك نخود شدند وبحضور سردار محمد سرور خان خط فرستادند واطلاع دادند که مایان بجانب كشك نخود روانه شدیم و امید واریم که بزودی افواجی در خور جنگ مدعی بفرستید که زودتر مقابل دشمن رویم و دانسته باشید که دشمن بالشکری بیشمار عازم اینصوب است در فرستادن لشکر مرحمت کرده احتیاط کنید که لشکر بسیاری بفرستید تا در مقابل دشمن ذلیل وزبون شویم لهذا چون عریضه سردار محمد عزیز خان در قندهار رسید و از نظر سردار محمد سرور خان گذارش یافت خیلی کدورت آمیز شد وبا پنجنفر بزرگان حضور مشورت کردند عاقبت سخن بدینجا قرار گرفت که وقت کدورت نیست فرصت تنگ ودشمن عنقریب گلو گیر سر شته لشکر باید کرد و بسرعت باید فرستاد زیرا که از بی اعتدالی سردار جوان بخت چهار اطراف قندهار بشورش است و از خدمت سردار محمد عزیز خان هر اطراف آن داد خواه چنانچه از حضور شان بسی بی ناموسی ها دیده اند امیدوار يك نامه سردار محمد یعقوب می باشند بعد از عرضه داشت بزرگان حضور سردار محمد سرور خان لاچار دوازده عراده توپ وهشت پلتن مگسل و دور جمنت رساله وهشت بیرق خیمه دار وجزایر چی و چهار صد سوار ولایتی که همه سرداران وبزرگان قندهار بودند ویکنفر از بزرگان دربار بافرمان نصیحت آمیز فرستاده امر کردند که چون لشکرهای ظفر شکوه در كشك نخود باشما برسند بعد حرکت فرماشده بسرعت خود را بلب دریای گرشك برسانید و در آنجا خیمه و بارگاه برپا سازید ولشکر گاه کنید و استقامت نمائید تازمانی که ازحضور فیض ظهور بندگان سر کار فرمان برسد زیرا که تمامی قصه را عریضه فرستاده انتظار جواب میباشیم بعد ازان که فرمان رسید از همان قرار بشما دستور العمل فرستاده میشود البته از قرار دستور العمل که امر سر کار والاتبار است بجاه می آورید ومتوجه خدمت میشوید لا کن تا آنوقت از لشکر ولشکر گاه خود و چندین امورات دیگر که تعلق بالشکر کشی ولشکر آرای ولازمه سپاهی گری دارد
(۲۳)
پادشاهان متأخر
شرط احتیاط بجا می آرید و بدرستی شب و روز متوجه می شوید زیرا که دشمن قوی در مقابل
و بمثل فرا مرزخان سپاه سالار شخص کهن سال کار دیده سپاه پیشه و تجربه آموز
و صاحب تدبیر در پیش است و هزاران فن وفریب سپاهی گری را خوب دیده و به تجربه
رسانده خدا نکرده زحمتی بلشکر ظفر اثر نرساند .
ارجمندا بهر عنوان که ممکن باشد از نامبرده غافل نباید بود و متوجه قلمرو سپاه خود نیز
بدرستی باید باشید زیرا که درین فرصت که وقت باريك است و تقاضای زمانه غدار ظاهر
وهویدا دوست از دشمن فرق نمودن بسی دشوار بهر حال کمال احتیاط را از دست
ندهید و جمیع امورات را بحضور خود تمام کشید تا خاتمه کار ندامت نکشید مختصر کلام
چون فرمان سردار محمد سرورخان را سردار محمد عزیز خان مطالعه کردند از نصیحت های
سردار محمد سرور خان غضب آلود شده و مطابق فرمان عمل نکردند اما بر فتن لب
دریای گرشک را تدبیر دانسته از كشك خود حرکت فرما شدند و کوچا، کوچ لب دریای
گرشک رسیده فرود آمدند و بار گاه و سراپرده های زرنگار برپا کردند و انتظار دشمن
بودند باری سردار محمد عزیز خان از مغروری بسیار بلند پروازی قطعا سخن شخصی را
منظور نمیکردند و بی باکانه حرکت مینمودند خواه زشت بود خواه زیبا گویا نفسش
مجردانند هرگاه بحضورشان شخص دیگر سخن می کردند گویا قاتل وی میشدند
وچنانچه فرمان سردار محمد سرور خان نصیحت آمیز رسید گویا قیامت برپاشد و غضب
ناك فرمودند که سردار مذکور حاکم است بحکومت خود بزرگی کنند و بملك و فقراء
حکمرانی بدارد و با فرمان فرستادن نصیحت های بزرگان کردن ارچه روست ! ضافه
بر آن دستورالعمل و سررشته دادن باعث چیست امروز عنان اختیار لشکر در قبضه اقتدار
بندگان خود ماست دیگری را چه اختیار است مدبیر دشمن ما افتاده ایم وغیر دولت
خود را خود میدانم .
فرد
امور مملکت خویش خسروان دانند گرای گوشه نشینی تو حافظا مخروش
ا کنون آن چیز یکه تقاضای وقت را ملاحظه فرمائیم بعمل خواهیم آورد احتیاج
بنامه و پیغام دیگری نداریم خلاصه کلام سردار محمد عزیز خان در پند شجاع و دلاور
ومردانه بود و در سخاوت قرین نداشت و چندین شیوه های شاهانه داشت که دیگری از
پادشاهزادگان و اقوام شان نداشت اما از باعث جوان بختی و کمال غرور جوانی که
خورد سال بودند خود پسند افتاده بد و سخن خود را عین کمال وعقل افلاطونی و سراسر
تدبیر وفکر و دانش میدانست بهمین واسطه ها خو درایی و خود پسندی چند ین خرابی
دستداد که عاقبت باعث شکست دولت شد وسلطنت بزرگی بر باد رفت زیرا که شخص خود
پسند دایم گرفتار ندامت است چنانچه در لب دریای گرشك اسم خود را نادر ثانی گذاشت
وجشن خسروی بر پا کردند و جمیع افسران ومنصب داران لشکر نظامی وملکی خلعت
واسب ولجام بزرگان بمثل شمشیر و کریچ وغیره انعام نمودند و به تمامی لشکر یکما هه
انعام و دوماهه تنخواه ومهر خیمه یکر اس گوسفند و برنج مرحمت فرمودند و بار دیگر در لب
دریا جشن خسروی دوباره برپا کردند وسه روز دیگر بعیش وعشرت گذراندند بعدازان
انتظار حرکت دشمن بودند امادر آنوقت آب دریای گرشک چنان موج زن بود و موج
(۲۳)
پادشاهان متاخر
میزد وفغان می کرد که عالمی را فغان وی فرو گرفته بود و گوش فلك را کرمی نمود چنانچه شب ها از غوغای دریا خوف به مردم سپاه بیدار شده بود و پرا کنده میشدند زیرا که اول بهار موج دریا و بسیاری آب بود و فرصت در آنوقت بود و بی دست یاری کشتی و نا خدا ممکن گذشتن نبود گویا سد شدیدی فی مابین دولشکر بود هر گاه نادر ثانی وسردار خود پسند خود رای نمی بودند همین آب دریا که سنگر بزرگ بود مدت شش ماه در مقدمه تاخیر می انداخت ولشکر کابل میرسید امید فتح کردن داشت لاکن لازم شد که دو سه کلمه تکرار از سردار محمد عزیز خان نادر ثانی تحریر دارم بعد ازان سر مطلب باز گردم مقصد که سردار مذکور در خود پسندی ثانی نداشت اول آنکه سردار محمد سرور خان برادر بزرگی دویم در امور جاهلت صاحب اعتدال سوم خود نادر ثانی زیر دست و فرمان بردار چهارم امر وفرمان سر کنار بهمین منوال لازم که يك کاسه آب بی امر سردار محمد سرورخان نخورد چه لازم که فرمان او را وقعی نگذاشته برخلافشان عمل دار داخصل از ان اسم خود را نادر گذاشتن بكدام عقل وبكدام شمشير ومیدان داری کردن پس ظاهر شد که دیگر تحریر نشود و قلم دو زبان را ازین فقره نامناسب باز کشیده بجانب مطلب باز رویم واز رویداد و گذارشات قلم را بيم قبل ازین از ورود اشکر هرات بسر کردگی سردار محمد یعقوب خان در فراه تحریر نموده بودم اکنون در شهر فراه بجهة امورات لشکری چندی توقف داشتند لاکن به چهار منزل از فراه بعضی اشکر یان خود را حرکت داده بودند و متوجه اخبارات قندهار بوده یومیه تحقيقات بعمل می آوردند تا اینکه لشکر قند هار در كشك نخود وارد شدند دوسه روز دیگر گذشت تحقیق شد که لشکر مذکور در لب دریای گرشك رسيده خیمه و خرگاه برپا کردند چون این خبر حضور سردار محمد یعقوب خان وفرا مرز خان سپه سالار رسید بعدازان از فراه حرکت کرده بسرعت تمام با اشکر جرار وافواج خونخوار خودرا در گرشك رسانيدند و در مقابل دشمن فرود آمده خیمه و بارگاه باوج ماه رسانیدند اما در پای گرشك مابین دو لشکر سد سدیدی بود زیرا که بی دستیاری کشتی ممکن گذشتن نبود فرامرز خان سپه سالار که شخص کهن سال وسیاه پیشه وجنگ دیده وجنگ آزموده بود چون دریا نظرا فیکندند و فوج آنرا دیدند متفکر شدند زیرا که موجش سر بفلك كشيده و سبازی آبش عالم را فرو گرفته متحیر مانده و بحيرت افتادند وبغم فرو رفتند ازان روی که جنگ دیده بودند پيك خیال را بهر جانب دواندند که هر گاه تو قف کنیم و تحمل داریم ممکن است که عنقریب لشکر دارالسلطنه کابل برسد ویقین که سر کرده صاحب تد بیر همراه باشد بعدازان کار بمان دشوار افتد و هرگاه تعجیل کنیم و بخیال مقدمه حرکت فرمائیم دریای گرشك در مقابل اشکر طرفین سد سدید است و در این فرصت گذشتن بسی دشوار اکنون معالجه این امر دشوار تدبیر است نه شمشیر باید است بدامن تدبیر زده شاید کاری از پیش بریم زیرا که از انبوه اشکر يك تدبیر نیکو بهتر است .
مثنوی
بيك تد بير نیکو آن توان کرد
که نتوان با سپاه بی کران کرد
بشمشیر از یکی تا ده توان کشت
برا ئی لشکر ی را بشکند پشت
(٢٤)
جلد دوم
بهر حال مصلحت چنانست که تدبیری کنیم و فکری زنیم شاید لشکر قندهار از دریا
باینطرف بگذرند زیرا که سر کردهٔ خورد سال جوان بخت خود رای دارند بعد ازان که
از دریا گذشتند امید وارم از درگاه خداوند که بتدبیر دیگر از عهدهٔ شان برآمده
توانیم و هر قدر در این باب زودتر تدبیر کنیم بهتر است و هر گاه در کار ها تاخیر نمائیم
مبادا لشکر کابل برای شان كمك برسد و کار دیگر گون شود و قضیه بر عکس افتد
آنزمان دشوار خواهد شد اکنون شما بزرگان در بار که همه جان فدا می باشید و بعضی و
بندگان عالی حاضر هستید در این باب چه می فرمائید جمله با تفاق سخن کردند کــه
تدبیرات شما سراسر نیکوست و پسندیده و جای تحسین و آفرین است بعد از صلاح و صوابدید
بندگان سردار و بزرگان در بار فرامرز خان سپه سالار با مشورت حضور عریضهٔ مختصری بخدمت
سردار عالی مقدار نادر ثانی تحریر کردند و برتبه داشت سواد الموم بعرقت شخص معتبری از لشکریان
فرستادند .
سواد عریضهٔ فرامرز خان سپاه سالار بحضور سردار جوان بخت سردار محمد نادر خان
نادر ثانی فدایت شوم صاحب من ذره پرور من شنیده می شود که شاهزاده بلند اقبال
نام نامی و اسم سامی خود را نادر ثانی گذاشته و به جمیع افواج رکابی حضور خود انواع
انعام واحسان فرموده هفت شبانه روز جشن خسروی در لب دریا بر پا کردند این فدوی
سالخورده دعا گوی از شنیدن اسم مبارک خواستم که عریضهٔ بحضور فرستاده مبارك باد
عرضه بدارم بنا بر آن هر چند گستاخی می شود با وجود آن بحضور مبارك عريضه فرستادم
كه مبارك باشد امید وارم این غلام که قدر این اسم بزرگ ترا افضل و بزرگ دانسته
سعی کند که در بزرگی آن که اسم بزرگان است نقصانی بهم نرسد زیرا که این اسم بزرگ
را خداوند بهر کس سزوار می داند چنانچه در عالم نشیب وفراز از اهل دنیا تا حال يك
نادر خروج کرده و نام خود را ببروی در جریده ها ثبت نموده و تا مادامی که قیامت قایم
شود باقی گذاشته است امروز باید شاهزاده بلند پرواز و پادشاه زاده نیکو خصال همچنین
بزرگی بکار برد که گویا مقابل نادر اول محسوب شود و در جریده ها به یادگار باقی بماند
اکنون بشرط عفو این پیر غلام گستاخی میدارم که نادر اول در تمامی دریاهای بزرگ مثل
یخ آب احتیاج نمی شدند و با لشکر های فراوان که از مور ومار بیش بودند بدون امداد
کشتی وخوف ور جاء به توکل خداوند (ج) و با اقبال بلند پرواز به مردی و مردانگی وغیرت
و دلاوری می گذشتند امروز دریای گرشک در نزد آنها قلیل به نظر می آمد و در مقابل
دریاهای که نادر گذشتند بشمار شمرده نمی شود چه لغو دریای گرشك بحضور بندگان
عالی گویا سد سکندر سنگر شده ولشکر قندهار در سنگر برکاب شاهزاده بلند اقبال
متواری شده پس درین صورت هرگاه بمردانگی و غیرت اسم نادری بدون چون و چرا
وبدون كید وریا از دریا گذشته باینطرف لشکرگاه سازید و با پسر عموی خود سردار
محمد یعقوب خان که هر دو شاهزادگان نامدار میباشید تقابل ورزید البته داد مردانگی
داده اسم بزرگان را به نیکی بالای خود گذاشته باشید نشانه بران جانب شاهزاده والا گهر
جائی تنگ ومیدان جنگ نمی باشد و اینطرف دشت بزرگ و میدان وسیع ومیدان نبرد است
(٢٤)
یادشاهان متأخر
وسزاوار نیم نگاه می باشد و مرد از مرد وشجاع از شجاع شناخته میشود دلاوری و مرد
صاحب غیرت باندك كر وفر ظاهر میکردد و بمردی نام آور میشود هرگاه ازین فقره های که
غلام عرضه داشت نموده ایم یکی تجاوز دارد وتخلف ورزد کویا برخلاف آن عمل کرده
باشد لازم میشود که اسم بزرگ و نام بزرگان را از خود دور دارد و پیرامون آن نکردد
هرچند غلام کستاخی را بامید عفو از حد کذرانده اما یکفرد استاد را بحضور مبارك
عرضه داشت میدارم با وجودیکه در ظاهر منظور نظر کیمیا اثر نخواهد شد خصوص که
سخن حق تلخ است لا کن عرضه داشت غلام سراسر صداقت و پسندیده بلکه نصیحت آمیز است
زیرا که در دنیا دوجیز باقی میماند یا نام نيك و یا بد اضافه بر ان بزرگان حضور شاهزاده
بلند اقبال یقین دارم که غلام را بد خواهند کفت و سخن مردی را از حضور خواهند پوشید
زیرا که سلسله دربار افغانستان کچنین بوده و میری چنین غلام دیدام چنانچه در همین يك فرد
استاد همه بزرگان حضور شاه زاده والا جاه ایراد خواهند كرفت والا جوهر پست پسندیده
فرد
تکیه برجای بزرگان نتوان زد بکزاف
مکر اسباب بزرکی همه آ مادة كني
زیاده بر این امید وارم که بکمال بزرکی عفو فرمایند از ان سبب که غلام نمك خوارم
ام هرچه بخاطر میرسد بدون كید و ریا عرضه میدارم .
مصرع
من ترا دو چکنم آنچه در آیینه است ؟
خلاصه سخن چون عریضه فرامرزخان سپاه سالار بحضور سردار عالی مقدار سردار
محمد عزیز خان اندرآبی رسید و از نظر کذارش یافت شاهزاده جوان بخت در غضب در آمده
آتش در کانون سینه اش شعله زدن کرفت و دریای غضب بتلاطم در آمد وموج زد بدرجۀ
غضب آلوده بودند که فورا از دریا کذشته تقابل ورزند و فرصت ندهند لا کن بزرگان
در ابودن باریان کبار واز و مشیران حضور اتفاقی عرضه داشت نمودند که ای شاه زاده جوان
بخت این تدبیری است که دشمن بخیر خودرا ملاحظه فرموده میخواهند که بهمین تدبیر
کزندی بلشکر ظفر اثر برسانند هیچ عاقل ودانا به سخن دشمن فریب نخورده و عمل نکرده چکونه
شاهزاده بلند اقبال بکفته دشمن عمل کند اول آنکه فرمان سر کار از دارالسلطنه شهر کابل
دوم امر سردار عالی مقدار از قندهار يوما فيوما متواتر رسیده و میرسد و تا کید است
و بیا ر میشودند که از اب دریا جدا نشوید واز دریا نگذرید وانتظار لشکر خو نخوار
باشید که عنقریب چون دریای مواج بشما میرسد و با اشکر شما ملحق میشود بعد ازان
بامر و فرمان سر کار عمل خواهند کرد اضافه از فرمان سر کار امروز که شاهزاده بلند
اقبال که صاحب اختیار جنك وعقل عالم میباشند کجا رواست وجه ، ودرست باشد که تصدیق
قول دشمن داراند و بفریب دشمن عمل کرده خود را واشکر خود را در مهلکه اندازند
م
جلد دوم
(۴۱)
ونام بدرای خود وبرای خدمتگاران حاصل نماید از دشمن دشمنی باید گرفت نه مهر
ومحبت ونه دوستی وصداقت امروز فرامرزخان سپه سالار که مرد کهن سال جنگ دیده
می باشد از هرات پیش جنگ لشکر شده به نیت فتح وظفر دولت خود و خرابی دولت ما
وشما آمده و کمر به فتح لشکر خود بسته بهر عنوان که تواند ومیسر شود لازم که برای
دشمن فریب کند وفریب بکار برد ومدعای خودرا حاصل سازد وگوی مراد از میدان
نبرد برباید نه اینکه خدمتگار ونمك خوار از دشمن دولت خدا داد باشد ونمك حلالی
خدمتگاری بدولت شما که دشمن دولت خان می باشید صداقت بکند وپاس نمك پادشاه
خود را نکند وشما را خدمتگری کند و به موتر بجنگد و جان بمسجد فرماید
ودر نيكنامی دولت شما کوشد اکنون سخن دشمن سزاوار شنیدن ندارد تا به عمل آوردن
چه رسد امید غلامان از حضور فیض ظهور آنستکه ما پنجنفر خدمتگار که بحضور شاهزاده
بلند اقبال می باشیم اول اینکه خدمتگار وجان فشان دویم هر کدام دولت خداداد نامدار
سویم بركاب حضرر شما حاضر وبحضور هر کار والا تبار ظاهر و هویدا می باشد خدا
نخواسته هرگاه در لشکر ظفر اثر فتوری پیدا شود مابندگان سزاوار قتل می گردیم و
وبندگان عالی اضافه بر آن بدنام بخصوص از باعث نام نادری رسوای عالم گردد امید
آنستکه بندگان عالی خودرا و پنج نفر خدمتگار خود را بدنام نساخته بگفته دشمن عمل
نکنند ونباید کرد و به تقدیرات ازلی تن در داده در مقابل دشمن از عهده هر کار بفضل
خداوند خواه جنگ خواه تدبیر بر آمده می توانیم بهتر آنست که ازین خیال باطل
گذشته بخیر دولت خود کوشیم باقی جناب شاهزاده والا جاه در امورات دولت خود مختارند
از خدمتگاران همین قدر عرضه داشت از طریقه اخلاص لازم بود که بحضور عالی باتفاق
رساندیم .
مصرع
دامور سلطنت خویش را خسروان دانند،
مختصر کلام سردار محمد عزیز خان که جوان خورد سال ومغرور بود و نشیب وفراز
دنیا را ندیده وتجربه حاصل نکرده بود سخن اصحابان نیز تاثیر نه بخشیده بلکه برعکس
افتاد از روی قهر وغضب برخلاف مشورت بزرگان اراده کردند و در قید و بست وزشت
زیبا نه گفته تیشه بپای خویش زدند لاکن حق بجانب سردار عالی بود زیرا که بوی چند
خصلت جمع آمده بود اول خورد سالی دویم غرور جوانی سویم غرور مستی چهارم صاحب
دولتی پنجم شاهزادگی و فرمان روائی و حکمران سپاه و لشکر عظیم تابع
ومطیع فرمان و فرمان بردار ششم تجربه حاصل نکردن پس شخصی را که اینقدر اسباب
خر می و فرمان فرمائی میسر وموجود باشد البته رتبه خودرا نادربانی بداند و بقسم نادر حرکت
فرماید بازهم آخرین فرصت وارد شدن خودرا ولشکریان را با بوته و اسباب بیستگپا ر ه
بدریا نزدند و به آن طرف رفته خیمه و بارگاه برپا نکرده ند بخصوص که جهان کشاء نادری را
نظراة گنده بودند لازم داشت که به مثل نادر رفتار کرده بدون کشتی و کشتیبان خود را
ب دریا میزدند تا نادر ثانی میشدند غایب کلام بکشیا نه روز بزرگان در بار و معتبران حضور
که همه درعصر خود در تدبیرات جهانداری فرامرزخان سپه سالار را بجوی نمی خریدند
(۲۷)
پادشاهان متاخر
و خود را افلاطون عصر وزمان خود میدانستند و در فهم و فراست و عقل و دانائی ثانی نداشتند و چندین
جنگ ها را دیده و تدبیر های جنگ را طی کرده بودند هريك بدلیل و برهان عرضه
داشت میشودند منظور حضور شاهزاده والا جاه نمیشد و بر عکس آن سخن می کردند
تاغرور بدرجهٔ رسید که فرمان سر کاری و فرمان سردار محمد سرورخان را بگوشهٔ خاطر
نگرفتند و بر ضد نصایح بزرگان حضور امر کردند و آدم مقرر
فرمودند که در گذر گاه در یا هر قدر کیمه باشد حاضر نمایند و جمع آوری دارند و بسرعت
یکجاه کنند چنانچه صاحب کار کیمه ها را بحضور طلب کرده نوازش فرمودند و خلعت دادند
و مامور فرمودند تا اکیدات بلیغ بعمل آوردند قصه کوتاه صاحبکار کیمه ها که خلعت پوشید
و نوازش دید چندین کیمه های مخفی داشت همه را حاضر کرد و کیمه های که یومیه بدریا
کار می فرموده جمله را در سه گذرگاه که نزديك لشکرگاه بود حاضر گردانید بعد ازان
با تفاق کیمه چیان بحضور آمده عرضه داشت نمود و تمامی کیمه چیان بخلعت های مناسب و لایق
سرافراز گردید مختصر کلام در سه روز جمع کیمه ها انجام یافت و مکمل در لب دریا آماده
گردید و بندگان عالی نادر ثانی اراده گذشتن کردند ازین رهگذر خدمتگاران حضور که
خود را فدایی میدانستند و هر کدام نام و نشان و رتبهٔ بزرگ داشتند بار دیگر باتفاق بدون خوف
ورجا دون کیدوریا با احوال تباه بحضور شاهزاده و الاجاه آمده عرض نمودند که ای پادشاه زاده
بلند اقبال ازین خیال فاسد که سراسر خطر است در گذر دوما غلامان را بدنام و رسواء نسازید
و بقتل حضور هر کار والاتبار نیو مازید و یقین دانید که از دریا گذشتن موجب خطر است
و باعث شکست و اسیر دشمن شدن از برای خدا و رسول خدا که ازین اراده بر گردید و از لب دریا
که پشت به قندهار است حرکت نکنید و آسوده باشید که عنقریب لشکر دارالسلطنه کابل میرسد
و لشکر حضور قوی میشود امروز در مابین دو لشکر دریا گویا دست آویز خوب و سنگر بزرگ
است تا زمانی که لشکر کابل برسد و موجب ترقی دولت شود آن زمان به قتل دشمن کمر بسته
بفضل خداوند کریم حرکت میداریم و بايك حمله مردانه دشمن را از میان برداشته فرار دشت ادبار
می سازیم سردار غیور که دایم برعکس هر کار عمل و رفتار می کردند چنانچه از غصب براشفتند
و در جواب بزرگان تکلم نکردند و سکوت ورزیدند زیرا که همه بزرگان حضور فدیمی خدمتگار
ونمك حلال بودند و پاس خاطرشان کردند تا اینکه شب گذشت و فردا شد بعد از ان خود بندگان
عالی بلب دریا چون ماه باوج فلك رسیده بالای کرسی زرنگار نشستند و فوج فوج لشکر دریا موج
را در کشتی نشانده از دریا می گذراندند و متوجه احوال سپاه بودند در مدت پنج روز جمع لشکر
و کتور و خیمه و بارگاه دریا کردند لا کن گردا گرد لشکر سنگر زدند و آماده جنگ شدند
و متوجه دشمن بوده شب و روز احتیاط لشکر خود را می کردند و محافظت می نمودند تا ضرر از دشمن
نرسد .
جلد دوم
(٢٨)
فصل دوم
مقدمه كيرشك وشكست لشكر قندهار و محبوس شدن سردار محمد عزیز خان
و فتح نمودن سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سیاه سالار و تصرف
کردن قندهار را
اکنون شروع نمودم بتوكل خداوند در فصل دویم و امیدواریم از درگاه خداوند كريم
ورحیم که در زمان اندك بطريق اختصار تحریر دارم که زودتر انجام یابد بهرحال چون لشکر
قندهار از دریا گذشته خیمه و خرگاه برپا کردند وسنگر زدند فرامرز خان سیاه سالار که
آرزومند چنین روزی بودند از گذشتن لشکر قندهار از دریا چقدر که گنجایش داشت
خورسند شده بزبان جاری گردید .
خوش آمدید که خوش آمدیم از آمدنت هزار جان گرامی فدای هر قدمت
رواق منظر چشم من آشیانه تست کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست
خلاصه کلام فرامرز خان سیاه سالار که این روز را از خداوند طلبگار بود و بخواب
و خیالش نمی گذشت از ملاحظه این احوال خرم و مسرور شده بفکر تدبیر افتاد و یك خیال را
بهر طرف جولان داده اقامت تدبیر جنگ وسرشته مقدمه را در یافت زیرا که قبل از این چند روزی
که در گرشک استقامت داشتند هر روز سیاه سالار با قلیلی سوار رکابی اطراف دشت و جای های
دیگر را گردش میکردند و میدان جنگ وتدبیر جنگ انداختن و دیگر تدبیرهای که در جنگ
بکار میرود همه را ملاحظه کرده در بین چند روز کار جنگ را بچشم سر دیده آماده نموده
بودند خصوص در اطراف میدان چند زمین آب بردگی دیدند که فرسخ ها آب برده بود هرگاه
لشکر را خوفیه در آنجاه پنهان کنند که در موقع جنگ بکار برده ممکن بود باره در مجلس خاص
مذاکره می کردند که در وقت جنگ بسیاری لشکر خود را از روی تدبیر در همان آب بردگی
پنهان میکند و خود با کمتر لشکر از روبرو مقابل میشوم و جنگ می اندازم لاكن جنگ را يك
روز تمام نمیکنم هر روز بجنگ رفته ساعتی مقدمه می اندازم و خود را شکست می دهم تا زمانی که
مدعی را از سنگر بدر کرده بمیدان رزم برابر موبه نفس کشم مداران خوفیه را خبر داده دشمن را
بما بين گرفتار می سازم و بفضل خداوند كبك شكار می کنم هر چند که خوف هم دارم زیرا که
چند خدمتگار صاحب تدبیر و جنگ دیده دارند لاکن خورسندم که سردار جوان غت خودرای
و خود پسند میباشند سخن ناصح تاثیر نکرده مغرورام خود میباشد و شمشیر نادری میزند اکنون
تدبیر همین که سخن کردیم با ر هم عنان اختیار در قبضه اقتدار پروردگار است از درگاه
خداوند امید واریم که فتح ظفر هم عنان لشکر قوی شوکت باشد . مصرع
«تا یار کرا خواهد و میلش بکه باشد»
این بود که از مرحمت پروردگار جميع تدبيرات سپاه سالار با تقدیرات ازلی موافقت کرد
وهم چنان که بخیال تدبیر بسته بودند بهمان منوال اتفاق افتاد چنانچه فرامرز خان سپاه سالار
که از همه امورات لشکری خود را با سرشته دیده روز دیگر با چهار عراده توپ مغلوی و چهار عراده
(۲۹)
پادشاهان متاخر
توپ قاطری و دوپلتن مکمل و یکهزار سوار هراتی از روبروی لشکر قندهار جنگ انداخت
و لشکر نظامی را بخریطه در شب جاهای آب برده پنهان کردو تعلیم داد که هر وقت از جانب لشکر
هرات سه توپ پی در پی فیر پیدا کرد انوقت برآمده خود را بلشکر دشمن بزنید و داد مردانگی
بدهید تمام وجب سر افرازی ما وشما بحضور سر کار امير
شیر علی خان زیاد برزیاد شود لهذا فمرا مرز خان سپاه سالار بهمین منوال مقدمه
انداختند و لشکر قندهار پیش از وقت آمده و تیار بودنه بورود لشکر هرات در حدود سنگر خود
بجنگ درآمدند و بضرب توپ وتفنگ زمین معرکه بلرزه در آوردند چند دفعه لشکر هرات
بسنگر لشکر قندهار حمله کردند و خود را بسنگر رساند، جنگ پیوستند لاکن لشکر قندهار بضرب
توپ و توفنگ دفع می کردند و پراگنده می ساختند و شکست می دادند لاکن این شکست لشکر هرات
بدپیری بود چنانچه سه روز بهمین منوال خورد وخورد و شکست تدبیری گذارش یافت روز چهارم
نیز مقدمه شد و لشکر هرات شکست تدبیری یافت و دو عراده توپ قاطری هم بمیدان ماند روز پنجم
فرامرز خان سپه سالار متحیر مانده فکردرمانماین بود که وعده هفده شد و از لشکر قندهار آواز
کوس و کرنا بر آمد فرامرزخان نیز بجنگ آمد و از طرفین مقدمه برپاشد لاکن سپاه سالار در
همان حین عریضه مختصری بحضور نادر ثانی فرستاد که فدایت شوم انراول هیچ مقدمه برادر مشگر
نکرده و دوم بمیدان جنگ از ادو پیش جنگ کس نبود چه روز غلام مقدمه بردم نادر ثانی
از سنگر بیرون مه ممکن است که نام نادری را از خود دوردارند تا بد نام عالم نشوند چون نادر ثانی
عريضه را مطالعه کرد ندا رقصب بر افشاند و قصد میدان کرد تا چنانچه مردولشكر نزديك بسنگر جنگ
میکردند اتفاقاً در لشکر هرات شکست پیدا شد و نادر ثانی فتح پنداشته اراده حمله کرد و پنشنفر
خدمتگاران حضور که از تدبیری سپاه سالار میدانستند و خودشان جنگ دیده و صاحب تدبیر بودند
هر قدر عذر و التماس کردند که از سنگر برون نشوید که فریب فرامرزخان سپاه سالار بسیار است و این
شکست تدبیری است لاکن نادر ثانی که از عریضه سپاه سالار غضبناك بود نتاب وطاقت نیاورده
از سنگر بر آمده با افواج دریا موج در میدان نبرد مقدمه انداخت و بالشكر انبود جنگ در پیوست و با توپ
و تفنگ زمین معرکه را بلرزه در انداخت و میدان نبرد را سیاه وتاريك گردانید و چنان مقدمه مردانه
کرد كه ملك تحسين و آفرین گفت بلکه این چنین مقدمه مردانه در افغانستان کمتر بهم رسیده بود تا
اینکه در لشکر هرات شکست فاحش افتاده و متفرق شدند و لشکر قندهار با مرحرداراعلی از دنبال
شار روان و اسپ تازان بار دیگر بزرگان حضور سر راه نادر ثانی شدند و چندین دلیل و برهان
گفتند و التماس کردند و ستم دادند که از برای خدافرامرزخان سپاه سالار شخص صاحب تدبیر است
و این غلامهای حضور هم در مقابل سپاه سالار شاید کمتر نداپنداشته باشیم جناب شما توقف کنید تا
پنجنفر خدمتگاران حق نمک خوره گی بجاه آریم و جان فداء کردن خود را ظاهر سازیم آیا
نادر ثانی که بسیار میدان را فتح قیاس کرده بودند و از غرور جوانی ومستی پتاش تمام بالشکر
جرار از دنبال لشکر هرات می تاختند چنانچه در مین تاخت و تاز دو توپ لشکر هرات را تصرف کردند
تا اینکه از نصف میدان گذشتند بلکه بلشكر گاه هرات نزديك شدند آن زمان سپاه سالار
بمراد خویش داخل شد زیرا که همین فرصت را از خداوند می خواست فورا سه توپ بمبامر
سالار صدا کرد و گوشزد لشکر غونیه شد چون آنها منتظر فرمان بودند فورا از هر جانب
(٣۰) جلد دوم
برآمدند يك فوج بجانب لشكرگاه قندهار راهی شدند و دیگر افواج بلشکر در آویختند
وخودسالار بالشکرهای شکست خورده که سراسر تدبیری بود و از فضل خداوند مقابل به تقدیر
افتاد بازگشته روبجنگ آوردند و جنگ پیوستند عاقبت لشکر قندهار را چون یک تن ما بین
گرفتند و كوك شکار کردند لاكن نادر ثانی که نامجربه کار بودند و با خود این گرفتاری
که لشکرهای خود را گرفتار پنجه بلا می دیدند بازهم از كمال غیرت ومردانگی وجودمبارك
چون سد سکندر بمیدان جنگ ایستاده لشکر خود را تحریص بجنگ میکردند و متوجه
گیر و دار جنگ بودند که ناگاه از لشکرگاه شخصی رسد خبر داد که لشکر گاه
قندهار را افواج هرات چپاول زده بتاراج بردند و قتل بسیاری نمودند سردار جوان بخت
ونادر تاج وتخت از شنیدن این خبر سخت متفکر و پراگنده شدند و دانستند که سخن
ناصحان برحق بود و فریب دشمن یکبار رفت اضافه بران لشکر حضور را که در دید و آنهم
از جنگ بازمانده نه دست ستیز و نه پای گریز دارند در جنگ جاه متحیر و پراگنده استاده
و از جنگ دست کشیده اند وبی هوشانه بهر جانب می نگرند و باقی تمامی لشکر بهر
جانب در بدر بعضی بطرف دشت و بیابان دوان دوان و برخی بجانب کوهسار متفکر و حیران
حیران و بسیاری غریق دریای محیط و طعمه نهنگان و باقی در میدان
جنگ بخون خود غلطان غلطان و بسیاری زخمی و مجروح در جنگ جاه نگران نگران
و دیگران بدست دشمن اسیر و جانب لشکر گاه دشمن روان روان واسپ وعراق ولباس برکمر
قلیلی از خدمتگاران جان فداء باقی مانده بودند که باطراف سردار دلاور و نادر کشورگیرو
کشور بخش و سرور بی تدبیر ایستاده بودند و شاهزاده جوان بخت اعنی نادر تاج بخش
چون آفتاب تابان و چون ماه درخشان در بالای حوزه فیل نمایان سوار لاكن همچنان که
سوار حوزه فیل بودند با خدمت گذاران قلیل باشوکت نادری هنوز هم مائل بجنگ بودند
و خواهش بمقدمه داشتند زیرا که در دلاوری ومردانگی شهره آفاق و در شمشیر زنی مشهور
و طاق بودند آیا چه شود .
فرد
هر که در کارها شتاب کند خانه عقل خود خراب کند
شاعری گوید :
هر کرا دانش است بسیاری نکند بی مشورت کاری
واستاد دیگر می فرماید :
درین زمانه که بردوست اعتمادی نیست چگونه غمره توان شد بگفته دشمن
وشاعر دیگر نوشته است :
خلاصه کلام مدت شش ساعت کامل مقدمه شد لاكن مقدمه ئی که سراسر بو قلمون
ومتفرقه بهرحال نادر صاحب شوکت و بهادر مردانه صفت ملاحظه کرد که کار از کار
گذشته و دست ستیز کوتاه است وگریز کردن عین خطاست متفکر ومتحیر در بالای حوزه
فیل با پنجنفر خدمتگار ایستاده بهر طرف نگاه حسرت آلود میکردند و غریق بحر حیرت
(۳۱)
پادشاهان متاخر
بودند تا اینکه فرامرز خان سپاه سالار با شوکت واقبال وبرکاب شان پیاده وسوار بخدمت
شاهزاده بودند اقبال نادرتانی وارد شده سلام کردند وسوار و پیاده باطراف سردار عالی
صف بسته ایستادند وبر بان عجز وفروتنی عرضه داشت نمودند که ای شاهزاده والاجاه
مثنوی
با قضا کار زار نتوان کرد گله از روز کار نتوان کرد
کردگار هر چه می کند نیکوست حکم بر کردگار نتوان کرد
صاحبا من چیزیکه تقدیرات ازلی رفته بود بظهور پیوست جای شکر است نه جای شکایت
امید وارام که غلام را سرافراز سازید و پسر عموی بندگان عالی را که انتظار دیدار
است بملاقات خود مسرور دارید ومرحمت فرمائیده زودتر تشریف فرمایید و صحبت های
دوستانه ومحبت های بردرانه کنید زیرا که بعد از عمری بدیدار همدیگر که عین صواب
است مشرف میشوید وبدیدار همدیگر مسرور ومنور می گردید .
فرد
چه خوش باشد که بعد از عمریدن خداروزی کند دیدار دیدن
مختصر کلام چون عرضه داشت سپاه سالار تمام شد سردار محمد عزیز خان چون باطراف
خود نظر افگندند لشکری ندیدند و قایلی که قبل ازین بدور شان پروانه وار جمع بودند
از ورود سپاه سالار متفرق و پراگنده شده سردار دلاور وشجاع که یکساعت
پیش بدور خود لشکر میدیدند اکنون که خود را یکه و تنها ملاحظه فرمودند ناچار
از بالای فیل فرود آمده با اسپ سواری خود سوار شده باتفاق فرامرز خان سپه سالار
روانه شدند و برکاب شان اردلی پیاده عبارت از دوصد نفر يك رساله مکمل اسپ اب
و پنجصد سوار ملکی هرات بودند پیوسته میرفتند تا اینکه داخل لشکر گاه سردار
محمد یعقوبخان شدند سردار آلی سردار محمد یعقوبخان از کمال آداب و دانش وبزرگی
از خیمه برآمده تا نصف لشکر گاه رفته استقبال کردند و نادرتانی پسر عموی خود را
بعزت وشفقت و بغور مندی تمام ملاقات نمودند و همدیگر را بتنك دربر گرفتند و محبت
را از حد افزون کردند و دست بدست آمده داخل قرارگاه شدند ودريك مسند نشستند
از هر در سخن راندند و صحبت های برادرانه نمودند بعد طعام آورده تناول کردند بعد
از ان که مجلس تمام شد خیمه و بار گاه و سراپرده جداگانه بجهت آن سرور یگانه اعنی
نادر زمانه قبل ازین برپا کرده و آماده بودند خود بندگان سردار محمد یعقوبخان با تفاق
سردار محمد عزیز خان عازم خیمه شدند و ساعتی در خیمه سردار مذکور نشسته صحبت کردند
و بجهت پنجنفر خدمتگار شان هم خیمه زده بودند که باسود گی بگذرانند بعد از
صحبت سردار محمد یعقوبخان از خیمه اندر مرخص شده باز گشتند بهمین منوال پنجروز
دیگر در مقام جای استقامت فرموده مقتولان را دفن کردند و زخمی ها را معالجه نمودند
وشکست وریخت لشکریان را انجام دادند و خرد را از هر غوص آسوده و خاطر جمع کردند
روز ششم سردار محمد عزیز خان را باتفاق یکنفر افسر بزرگ و یکطوپ رساله
مکمل بجانب هرات بحضور شهریار ذوی الاقتدار سرکار امیر شیرعلی خان فرستادند
جلد دوم
(۲۴)
بعد ازان که از همه امورات لشکری فارغ شدند اراده سفر قندهار نمودند و بساعت نیک
سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپه سالار باتفاق لشکر خونخوار بجانب قندهار
مرحله پیما شدند اکنون این ها را در رفتن بجانب قندهار بفتح و فیروزی بگذاریم.
چند کلمه سخن از رویداد گذارشات قندهار بشنوید :
در آنوقت و در آن فرصت سردار محمد سرور خان صاحب حکومت قندهار و صاحب سرير ملك
احمد شاهی بودند قطار اصف شب بود که خبر شکست لشکر سردار محمد عزیز خان از گرشک
ودستگیر شدن مذکور رسید چون قبل ازین باقی مانده لشکر که در قندهار بودند در بیرون شهر
بزیر کوه نگار خیمه و خرگاه زده تدارک رفتن بجانب گرشک داشتند چون خبر شکست
رسید سردار محمد سرور خان در همان نصف شب بلا تحمل از شهر برآمده در لشکر گاه
بزیر کوه نگار رفته استقامت کردند و سردار عبد العزیز خان پسر سردار عبد الغنی خان
نواسه نواب جبار خان که آنهم در قندهار بودند خبر فرستادند و طلب حضور کردند
سردار مذکور نیز از شهر شو شب برآمده در لشکرگاه بحضور سردار محمد سرور خان
رسیدند بعد ازان پنج نفر از ركنان دربار جمع کرده مشورت نمودند و رفتن گر شك را
بخود مصمم گردیده و خواستند که روز دویم بلا تحمل از قندهار حركت كنند وخود را
با لشکر قندهار بسرعت تمام درآب دریای گرشك برسانند وسد راه دشمن شوند زیرا که
امیدوار لشکر کابل بودند از تقدیرات ازلی که چون و چرا را دران مدخلی نیست هنوز
مشورت تمام نشده و کنار بیکجاه قرار نیافته بود که از درون شهر قندهار صدای توپ بر آمد
وغوغا برپا شد و غائله در افتاد تحقیق شد که پسر سردار فتح محمد خان که درون شهر
قندهار سکونت داشت خورد سال بود باوجود خورد سالی وشباب کمرد انگی بسته
لشکر درون شهر که اعتمادی سردار محمد سرور خان و د و سردار مذکور شهر را به آنها
سپرده عين اعتباری میدانست بدانه ریزی و الفت از خود کردند و مطیع و منقاد خود
نمودند چنانچه فرمودة استاد است .
رباعی
خوانی که دل و دلبر تو نرم شود از خانه برون آید و بی شرم شود
زاری مکن و زور مکن زر بفرست زر گر بر سر فولاد نهی نرم شود
مختصر سخن به مجردی که خبر حادثه شکست گرشك در قندهار رسید پسر سردار
فتح محمد خان با وجود خورد سالی لشکر شهر را بدانه ریزی از خود کرده همه را بقسم
مرکب ساخت و شهر را به ضبط خود در آورده دروازه های شهر را بملا زمان کباری
سپردند و توپها را در بالای دروازه خانه ها بر آوردند بلند آوازه نمودند و نقاره خانه را
بصدا در آورده دوران سرکار امیر شیر علیخان گفته میزدند و در کوچه و بازار جهر زدند
وخرشوقتی می نمودند چون این خبر گوشزد سردار محمد سرور خان شد با وجود یکه
پنج شش هزار لشکر ملکی و نظامی حاضر داشت از بخت برگشتگی پراگنده شد و بهر طرف که
بیت خیال را جولان داد غیر از فرار شدن و خود را در کلات رسانیدن و در آنجا با مید
لشکر کابل استقامت فرمودن دیگر چاره ندید چنانچه محرر كتاب و تحریر کننده
گذارشات بر کتاب سردار عبدالعزیز خان پسر سردار عبدالغنی خان هم رکاب و حاضر
(33)
پادشاهان متاخر
بودم زیرا که قبله گاهم سرپرست و لاله سردار مذکور بودند و حضور داشتند لاکن
عرضه می دارم که تقدیرات ازلی چنین رفته بود چنانچه فرموده شاعر است فرد:
چون رفته به تقدیر دگر گون نشود يك ذره از آنچه هست افزون نشود
والا سردار عالی محمد سرور خان صاحب تدبیر بودند هر گاه بخت
برگشتگی نبود در نصف شب که خبر شکست از گرشک آمده بود لازم که صراسمه نمی شدند
و فوراً سردار عبدالعزيزخان و پنجنفر بزرگان حضور را جمع کرده اول علاج نگاهداری
شهر را می کردند و اشخاص صاحب اعتماد و صاحب اعتبار خود را در شهر مانده سررشته نگاهداری
بانها می دادند ثانی از شهر بر آمده در لشکرگاه میرفتند و سررشته لشکر بیرون را بدرستی
می کردند چنانچه سردار عبدالعزیز خان هم قوم وباز ووهم نامدار و صاحب اعتبارو مردم
نیز از سردار مذکور حذر کرد . حرکت بجا می کردند ممکن بود که شهر از دست
نمیرفت و عالمی تباهی نمیشد چگونه شهر را بی صاحب مانده و خالی گذاشته در نصف شب
بر آمده در لشکر گاه رفتند بردند و هم چنان شهر بزرگ و اورغان مترك راوا گذارند
عجب دارم که شکست دولت و بربادی سلطنت شود زیرا که قندهار رکن آزی دولت افغانستان
است چنانچه در خاتمه هم چنان شد که انشالله تعالی در وقتش تحریر کرده میشود اکنون سر مطلب
باز گردیم و از مدعا سخن را نیم مختصر الام سردار محمد سرورخان تا نصف النهار در لشکرگاه بودند
بعد ازان با هزار پریشانی از سوء تدبیر از دار گاه بر آمده حوار اسپ عقاب کوه پیکر
زمین دوز دریانورد شده بخیال خام تدبیر دانسته رجوع بدروازه شهر آور دند که شا ید
بزرگان لشکری و بعضی از لشکریان اندیشه نمك كرده راجع باین طرف نمایند وسر دار
مذکور داخل شهر کردند باو جودی که عصری صفت مردم افغانان خصوص لشکریان را
می دانستند که دریم آب را گل آلوده کرده ماهی می گرفتند بهرحال هنوز بدر وازه شهر
نرسیده خیلی دور بودند که از بالای دروازه شهر توپ صدا کرد وزلزله در جان سردار
محمد سرور خان و سوار رکابی وارد لرز بر جلو انداخت چنانچه به ضرب توپ تمامی
سوار و پیاده را پراگنده ساخت لاچارترك شهر گفته راه صحرا . پیش گرفتند و خود را
بسرعت از شهر و اطراف شهر دور کرد ند و بجانب کلات راه سپار شدند بلکه از ترس
دنباله که آوازه سردار فتح محمد خان بود بسرعت اسپ میراندند تاوارد خیل آخند شدند
و ساعتی توقف نمودند اکنون شرح فراری از قندهار تا خیل آخند هر چند که یکشب
ويك روز است اما بسیار است ترك تحریر آن کردم زیرا که همچنین گذار شات باعت
طويل کلام است و الا بكي تكذك باريدن از همان بشدت تمام که گاهی چنین کسی پیاده
کار یا دنمی دهد و دویم در شب تاریک که عین شدت باران و شکرک بود اردلی هاشی
پیاده در پهلوی سوار آمده به تفنگ در بغل سوار میزدند واسپ سوار را گرفته بجانب
قندهار باز گشته میرفتند چنانچه سراسیمه گی پیش آمده بود که پدر از پسر فراموش
کرده گویا قیامت صغراء بر پا بود و بدون از این چند نتیجه دیگر از بخت برگشته
دست داد تا زمانی که در خیل آخند رسیده ازین بلاهای عظیم نجاتی حاصل شد بهر
حال شش ساعت در خیل آخند توقف بعد ازان بجانب کلات روان واسپ تازان و
بسرعت تمام خود را در کلات رسانیدند در آنجا ماموری بود نمک حرامی کرده دروازه های کلات را
بسته کرد و مردم درون قلعه را که بمثل خود نمک حرام ساخته بود حکم جنگ داد از همه افضل تر از
جلد دوم
(٣٤)
لخت در گشته گی آنکه سردار محمد سرور خان ودو لک روپیه کا بلی بشرط احتیاط
در کلات فرستاده تحویل حاکم با اخلاص کرده بودند که در وقت ضرور بکار خواهد آمد این بود
که خدمتگار با اخلاص از اخلاص رو گردان شده در جاده نمک حر امان قدم زد و دولک روپیه تصرف
می شد خلاصه الام امیدی که در کلات بود امیدواری که در خصوص دولک روپیه داشتند
ببماء ناامیدی مبدل شد دپاس یأس دست داد لاچار ترک کلات گفته مرحله پیما ، شدند روز
پنجم در داخل مقر که مضایقه راه قندهار است رسیده مصالحت چنان دیدند که شب روز در
مقر توقف دارند تا اسپ و آدم قدری آسوده شوند هرچند که رویداد کلات الا رسیدن
مقر را لازم تحریر ندیدم اکنون رویداد توقف مقر را باید درقید تحریر در آورم که سرا
وارتحریر است باری همان روزی که وارد مقر شدند وسه روز توقف را جائز دانستند
اتفاقا روز عید بود ومر دم مقر قدمه به قدمه با دهل و سرنا ودف وساز وسرود خوشوقتی
داشتند سردار عبدالعزیز خان از عایت آسوده گی ودل خوشی نماز پیشین در لب حوض که
ماهیان بسیار داشت در خنان بی شمار باچشم های سرخ تماشای ماهیان حوض کرده از
گردشات فلکی وفلک زده گی و بخت بر گشته گی سخن می کردند و گرم صحبت بودند ظاهر است
قدر راحت کسی داند که بزحمت گرفتار آید درعین راحت ومستی صحبت شخصی چون بلای
ناگهانی داخل شد واظهار کرد که همین دهل وسرنا که میشنوید از خورسندی وباعث عید
نیست سردار فتح محمد خان که در کمین است بجهته مردم مقر فرمان فرستاده است که باید
شماها مردم مذکور شمارا حصاری کرده دست گیر سازند ازین سبب جمع آوری دارند
زود تر تدارک کنید والا عیف از پیدا کنون تحریر کننده کتاب که درهمان قضیه همرکاب بودم
بعرض بزرگان میرساند که حالا شخصی میخواست که تماشای سراسیمگی سرداران فلک زده
را بچشم بصیرت ملاحظه فرماید خصوص سرخی چشم ها از بنگ جهودی بود ظاهر است که
بنگ چقدر ترسان است البته یک ترس راده ترس می سازد بهر حال از یرا گنده کی بسیار
سر را از پاشناخته فورا سوار اسپان شده بتلاش تمام مرحله پیما شدند وراه غزنین را پیش
گرفتند اکنون قبل ازین هم در حدود کلات از گرد بادچنین قضیه دست داده بود که لایق
تحریر وموافق توصیف دیده نوشتم رویداد اینقرار است شبی که از کلات ناامید شده راه
سیار شدند دریک منزلی که تازی میگویند از گرسنه گی فرمود آمدند زیرا که در آنجا
رمه های بسیار موجود بود خواهش کباب خوری کردند اتفاقا طباخ سردار عبدالعزیز خان
پنج شش دیگ میسی بااسباب دگر از طباخی داشت ویک جوال برینج نیز باخود آورده بود
فورا دوراس گوسفند از رمه مردم بی امر صاحبش آورده سر زدند ومرتب کردند ورجوع
به طبخ نمودند هیزم موجود نشد مردم سپاه بته وخس وخاشاک از دشت زد می آوردند وطباخ
بتلاش تمام طبخ میکرد اتفاقا از زیر کلات گردو خاک بسیار ی ظاهر شد شخص زمرداری
بجانب گردو خاک نظر افگند قضا را دو کس ازما بین گرد و خاک ظاهر شد قیاس سردار
فتح محمد خان کردند که باعث دستگیر کردن آمده باشد زیرا که سابق این سخن بزبانها
جاری بود سردار محمد سرورخان با بسیاری از خدمتگار انش فورا سوار شده راه سپار شدند
سردار عبدالعزیز خان واشخاص بسیاری که از گرسنه گی بهلاکت رسیده بودند تن بتقدیر الاهی
یاد شاهان متاخر
(۳٥)
داده معطل شدند بعد از زمانی طعام پخته شد شش قوری موجود بود طعام کشیده حضور سردار عبدالعزیز خان آوردند با قسحی حیاه تشنگی های خود را چون دستر خوان پهن کرده طباخ یککفگیر طعام انداخته میخورند در بین خوراك قيله گاه محرر کتاب را صاحب اختیار سردار عبدالعزیز خان بودند بشخصی فرمودند که بجانب کلات ملاحظه فرمائید که خاك و بادچه شد شاید که دنباله گر دزد يك عیار سیده باشد هنوز شخص فرستاده نرفته بود که سردار عبدالرؤف خان پسر نواب جبار خان با یکنفر خدمتگار خود رسیدند سلام نکرده بیان کردند که لا لا از گرسنه گی بهلاکت رسیدیم تقسیم مارا بگذارید چنانچه طعام تناول شد بعد از ان از سردار عبدالرؤف خان سوال کردند که چرا دنبال ماندید فرمودند که در زیر کلات درون باغچه خواب رفته بودیم نخواستیم که آفتاب آمده و شما یان معلوم نمیباشید لاچار سوار شده بجانب شما آمدیم نامی بخنده و شوخی سوال کردند که هر گاه گرفتار دشمن میشدید عجب حادثه پیش می آمد بعد چه میکردید قهقهه بخنده شد و فرمود که این یکی از جمله صفت های افغانستن است و در غیرتم افزوده و در مبلغنم اضافه بران افزوده میشود زیرا که شیوه مردی و مردانگی در افغانستان همین سلحاه جاری است بلکه از جمله نمك حلالان شمرده می گردد و هر گاه شمایان می خواهید که صاحب عزت وصاحب دولت شوید هرسال بيك پادشاه سلام بکنید و از دیگر پادشاه در گذرید که موجب ترقی میباشد و هر گاه چنین نکنید گو یا در خطه افغانستان بکداهی میرسید و بنان خوردن محتاج میکردید این نصیحت بزرگی است که با شما کردم زیرا که
عمری من دیدم و بزرگ امال افغانستان است مختصر کلام هر گاه راجع به تحریر اینگونه رویداد شوم عمر طویل میخواهد و از قلم و کاغد فغان بر می آمد بهتر آنکه از مطلب سخن رانیم بهرحال نماز عصر که جمیع فراری امید وار آسوده گی شب بودند که راحت کنند وحتى المقدور هر کس بجهت شام لقمه طعام سرشته کرده بودند که شب تناول کرده راحت نمایند که این خبر وحشت اثر کهز رسید و عیش همه بغم مبدل شد و سراسیمه گی دست داد و بجانب غزنین راه سپار شدند تا اینکه اوجا کوچ خود را در قره باغ غزنین رسانیدند باز دیگر هر گاه رجوع بقیصه خوانی و رویداد کل مقر بدارم مطلب از دست میرود مختصر آنکه روزی که از مقر حرکت کرده شد از کن بسیار سردو پنچ راس اسپ بده اند که علاج کشیدن نشد و منزل اول نیم فرسخ طی شد که ممکن گذشتن نبود وهمان نیم فرسخ بجر تقبل رفته شد باری در قره باغ رسن اقامت انداختند بعد از ان رویداد گرشك و محبوس سردار محمد عزیز خان نادر ثانی و ترك قندهار و واقعه کلات زوارد شدن قره باغ غزنین را جر وار عریضه بحضور فیض ظهور سر کار امیر محمد اعظم خان فرستادند و در قره باغ توقف کرده انتظار فرمان بودند سرکار والاتبار چون قبل ازین از رویداد هرات ولشکر کشیدن سرکار امیر شیر علی خان بقصد انتقام بجانب دارالسلطنه کابل اطلاع داشتند زیرا که سر کار امیر محمد اعظم خان شخص با تدبیر با خبر بودند و یوما فیوما از کذارغات هرات واقت بودند آنوقت در امور سلطنت زیاده از یاده میکوشیدند و متوجه بودند و اسباب وانجام سفر وتهيه وتدارك لشکر از هر خصوص سرشته کرده آماده و تیا ر
(٣٦)
جلد دوم
بودند چنانچه در ده نوری خیمه و بارگاه وسر پرده بر پا نموده اراده سفر قندهار بخاطر داشتند ومخیال میگذراندند که بزودی حرکت فرماشوند که درین فرصت خبر شکست گرشك وبرباد شدن قندهار گوشزد بندگان اقدس شد ازین خبر وحشت اثر خاطر اشرف اقدس سرکار والا مکدر شد و در مجلس بزرگ که جميع بزرگان دربار حضور داشتند سردار محمد سرور خان و سردار محمد عزيز خان را بد گفتند و ناسزا دادند و سخن های زشت در بارشان یادا فرماییدند بعد از آن لا چار فسخ عزیمت قندهار کرده چندی در کابل استقامت فرمودند و در ضمن آن لشکر جدید بسرعت تمام انجام داده در موعد چند روز جمیع امورات سلطنتی را انجام داد سرشته کردند باز دیگر اراده سفر قندهار را نفوذ مصمم کرده فرمانی بجهته سردار محمد سرور خان فرستادند مضمون فرمان ارجمند! قبل از این هر قدر رویداد و گذار شات که پیش آمد و دست داد بندگان اقدس از تقدیرات ازلی و مقدرات لم یزلی دانسته جای شکر است بجای شکایت هر چند که از سوء تدبیر آن ارجمندی واز نادانی و غرور سردار محمد عزیز خان نتیجه خرابی پیش آمد لاکن در گذشته تاسف نباید کرد اکنون امر است که آن ارجمندی از منزل قره باغ حرکت نکنید تا فرصتی که فرمان ثانی بشما برسد آبداً متوجه احوالات قندهار ولشکر سرکار امیر شیر علی خان بودا نبودا بوده متواتر وتوالی رویداد آنطرف را بقرار تحقیق بحضور عريضه بداريد و غفلت را بمثل معاملات قندهار و گرشك اشعار نسازید تا از از دشمن قوی پنجه بی خبر نمانید خصوص آدمان هوشیار و کارداران و دانشمند بانطرف بفرستید تا بچشم سراز رویداد و حرکت دشمن خود را کما حقه آگاه ساخته از روی تحقیق بدون کم و زیاد بشما احوال برسانند و سخن كذب و دروغ عرضه نکنند و همچنان اشخاص رموز فهم و نکته دان باشد که در قندهار رفته خوب سنجش کند و سخن كذب و حرف خلاف نفرستد هر گاه دانشمند توانند که از هرات هم خود را آگاه کردند مقصد اینکه وقت باریك و کار سلطنت بزرگ وقوی میباشد بهر حال شرط احتیاط بکار است و عنقریب لشکری بقره باغ باشما فرستاده میشود تا متوجه سرحدات باشيد و از دشمن بی خبر نماند اکنون سر دار محمد سرور خان رادر قره باغ غزنیں و سرکار امیر محمد اعظم خان را بدار السلطنه کابل به دست و است و اقبال بگذارید چند کلمه سخن از بندگان عالی سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپاه سالار ولشکر هرات شنوید چون قبل ازين تحریر شده بود که سردار محمد یعقوب خان بعد از فتح گرشك و مسخر کردن قندهار بدست پسر سردار فتح محمد خان سردار ملك كور پنجروزی در مقصده جای توقف کردند تا کشته گان دفن و زخمی ها را امر بمعالجه نمودند وبدست جراحان سپردند و اسباب سلطنت که از لشکر نادرتانی مانده بود از نقد و جنس خزینه و دفینه توپ و احاسه و خیمه و بارگاه که دولت عظیمی بشمار می آمد همه را بتصرف دولت خداداد در آوردند و سردار محمد عزیز خان را هرات بحضور مرکز دوی اقتدار فرستادند بعد از ان که از همه امورات فارغ شدند بساعت نيك بدولت و اقبال با قرقرینه وئی و شوکت دارائی از جنگ جاه بادیهای لشکر بجانب قندهار راه سپار شدند تا اینکه بمه
(۲۷)
پادشاهان متاخر
از طی مراحل و قطع منازل بفتح و فیروزی وارد شهر قندهار شده بر تخت احمد شاهی بر قرار
نشستند و شکریت خداوند را لحظه بلحظه بادا رسانیده روزی چند داد عیش دادند و بعشرت
نشسته اکنون رویدا سردار محمد عزیز خان که از کرشک بحضور سر کار همایون
امیر شیر علیخان در هرات فرستاده بودند وارد حضور شده از نظر کیمیا اثر بنوازش
پدرانه گذشتند و مرحمت پدرانه دیدند چنانچه در نزدیک مسند حضور امر به نشستن کردند
از هر گونه تسلی فرمودند و منزل لایق و جای مناسب مقرر نمودند و پنجاه نفر از یلتن و پنجاه
نفر از ارساله مامور کردند که شب و روز بخدمت کوشیده فرمان برداری کنند و حاضر
حضورشان باشند و دولت خداداد بنده گان سر کار را از خود دانسته سر کار اشرف اقدس
والا را پدر مهربان و خود را فرزند عزیز بدانند ار تفا ییرا ت از لی امر یست که از جانب پروردگار
فی ما بین برا دران اتفاق افتاده نادیده بود که از پرده غیب چه بظهور میرسد خلاصه
کلام سرحسن و مقعمة كرشك باز کردیم لهذا بعد از فتح كبر شك وقندهار بنده گان
سر کار هر روز در شکریت خدا وندی می افزود بدرگاه ایزدی عجز و عاجزی می نمود
تا اینکه عریضة ثانی از قندهار سردار محمد یعقوب خان فرستادند و عرضه داشت نموده
بودند که از فضل خداوندی و اقبال بندگان سردار داخل قندهار شده الا حدود مقر
بتصرف دولت خدا داد قوی شوکت در آمد چنانچه حاکمان دانشمند بهر حدود و سرحدات
فرستاده شد که محافظت دارند و از طرف دشمن و رویدادشان کما حقه یومیه اطلاع یا بند
و عرضه بدارند اطلاع به حضور فیض ظهور عريضه فرستاده شد مخلصرسخن بعد از عریضه ثانی
سردار محمد یعقوب خان بندگان سرکار سفر خیریت اثر قندهار را بخود مصمم نموده
در مدت روزی چند از جمیع امورات هرات و لشکری آسوده خاطر ساختند و یکمقدمه دیگر
نیز شکست و ریخت افواج را که بنظر انور رسیده از جزوی و کلی سرشته کردند و انجام
دادند چون از همه امورات کلیه فارغ شدند بهزاران بساعت نيك ونيت خالص از شهر
هرات برآمده بارگاه و سراپرده بدر وازه قندهار زدند و سه روز دیگر توقف کردند
روز چهارم بفتح و فیروزی با لشکر ظفر اثر از منزل مذکور حرکت فرموده
شب و روز مرحله پیما و دند و بسرعت طی مراحل و قطع منازل می فرمودند تا اینکه وارد فراه شدند
دو روز دیگر استقامت کردند تا اسپ و آدم قدری آسوده شدند بعد روز سیوم مراجعت کرده
منزل بمنزل میرفتند تا زمانی كه بيك منزلی قندها ر رسیده فرود آمدند و بارگاه برپا کردند
سردار محمد يعقوب خان و فرا مرز خان سیاه سالار که با فتح و فیروزی صاحب حکومت و لشکر دار
در قندهار بودند امر کردند که جمیع فقراء ورعیت از سادات و علما و تجار و اهل کسبه طایفه
بطایفه از دروازه هراتی برآمده صف بصف ایستاده انتظار ورود سرکار داد گستر رعیت پرور
باشند و از جانب دیگر افواج نظامی از توپ خانه و پلتن و رساله و خاصه دار و سوار ملکی را
فرمان کردند که صف ها راست کرده بقاعده و قانون ظاهر فوجی با توپخانه جاء بجاء ایستاده
انتظار ورود بنده گان اقدس باشند چنانچه فردای آن روز جمیع سپاه وفقرا بامر سردار
محمد یعقوب خان در بیرون شهر بدروازه هرات بر آمده جابجا ایستادند تا اینکه سر کار
روشن ضمیر پادشاه قوی شوکت امیر شیر علیخان چون خورشید تابان از دور نمایان شدند
(۳۸)
جلد دوم
و افواج نظامی با مر سالار کل فرامرزخان سپاه سالار سلا می گرفتند چون بنده گان اقدس
به نصف لشکر نزول اجلال فرمودند توقف کردند لا کن بقدرت کامله خداوندی از توپ زدن
و دود توپ زمین لشکر گاه سیاه و تاريك شده بود اضافه بران آواز کوس و کرنا از هر جانب
بصدا در آمده بیمه نقاره ها گوش فلك كر شده جهانی را فرا گرفت تا مدت یکساعت بهمین منوال
آواز کوس و کرنا وموزیکال بالا بود بعد از ان که سلامی تمام شد ودودتوپ فرو شست و روشنی
پیدا شد بعد بنده گان سر کار از اول سپاه داخل لشکر كيا، شد از افسر و سپاهى يك بيك احوال
پرسی نموده نوازش پدرانه فرمودند و آهسته قدم زده فرحان و شادان میرفتند تا صف لشکریان
آخر شد و نوبت بفقر ا رسید هم چنان از سادات و علما و فضلا قاضی وقضات وتجار و اهل کسبه
از خرد دو بزرگ نوازش پدرانه و محبت مشتاقانه فرموده دعا و فاتحه گرفتند بعد از ان از سیاه
و فقراء كلهم در باره پادشاه دعا کردن و امین گفتند و از دیدار پادشاه که مشتاق بودند مسرور
شدند و فتح و ظفر پادشاه عدالت پرور از درگاه خداوند غفار بدعای خالص می خواستند
مرحمت شهریاری باسیاه و فقراء به حدعت در بیرون شهر طول کشید زمانی که داخل شهر شدند
از دروازه شهر الّا ارك هم چنان خلق انبوه از زن و مرد و خورد وبزرگ جمع آمده بودند که
در و دیوار و کوچه و بازار مملواز آدم بود و راه گذشتن باقی نمانده بود زیرا که تمامی مشتاق
نگاه پادشاه فقراء نواز رعیت پرور بودند پادشاه عدالت گستر نیز از دروازه شهر الی دروازه
ارك باپیر و جوان وخورد وبزرگ وشاه و گدا بزبان مهر و عطوفت جوش مرحمت کنان آهسته
میرفتند و بازن ومرد محبت می کردند و ذوق مردم فقراء چنان جاذب بود که گو یا عمری اینچنین
دولت عظمی را ندیده بودند و تازه بدیدار پادشاه خدا جوی رسیده باشند تا اینکه بدولت و اقبال
وارد ارك شده بر تخت دولت ابدیی برقرار گردیدند و شکرانه گی بدرگاه خداوند قهار
و پروردگار غفار و خالق عز و وقار باد آر جایده زر و دیگر مرد. فقراء فوج فوج طایفه بطایفه
از سادات وعلما وتجار واهل كسبه بحضور انور رسیده از مقدا نهای خود را بمعرفت
سردار محمد یعقوب خان از حضور گذرانیده دعاو فا تحه کر ده بخلعت های فاخره
سرافراز شده مرخص می شدند چون از سلامی مردم چه از سپاه و فقراء فارغ شدند
چند روز بعیش وعشرت گذرانده داد عیش دادند وشکر اندگی خدا وند شب را بروز
آوردند و شب ها بچراغان و آتش بازی کوشیدند مختصر کلام مدت یکماه بهمین منوال
از شاه و گدا گذرانده خورسندی تمام حاصل میکردند و آسوده نشستند لا كن بنده گان
سکندرشان سر کار امیر شیر علیجان به همان روز که داخل قندهار شده برتخت احمد شاهی
نشستند فورا" بدربار گهربار بحضور مردم سردار محمد یعقوبخان و فرامرزخان سپاه سالار
امر کردند و فرمودند که توقف بنده گان سر کار در شهر قندهار پانزده روز است امیدوارم
که روز شانزدهم از قندهار حرکت فرموده بجانب کابل روانه شویم بنابران شما اطلاع داده
شد که باید در مدت موعود از جمیع سرشته وانجام لشکر خودرا آماده سازید چنا نچه هیچ
کاوی باقی نماند لہذا بنا بر امر بنده گان اقدس سردار عالی سردار محمد یعقوب خان
وفرامرز خان سپاه سالار تمامی سرشته لشکریان را از مرزی و کملی انجام داد بفرموده
سر کار شهریار بنده گان اقدس در بیرون شهر قندهار بدروازه کابل لشکرگاه کرده
پادشاهان متأخر
(۳۹)
خیمه و بارگاه و سراپرده ها باوج ماه رسانیده بعد بحضور بندگان سرکار رسیده عرضه
داشت کردند آیا از فوج هرات وفوج قندهار وافواج کابل که مکمل و مسلح شده بدروازه
کابلی خیمه و بارگاه زده عازم کابل بودند . . . . دو فرسخ لشکر گاه شده فوج عظیمی
بشمار می آمدند و سردار محمد یعقوب خان و فرامرزخان که سرشته دار لشکر بودند در اندک
روزی آماده و تکمیل ساخته به حضور فیض ظهور عرضه داشت کردند و سزاوار احسان
و نوازش شده به اسپ و خلعت و شمشیر سرافرازی حاصل کردند و موجب تحسین و آفرین
شدند به هر حال بعد از آن که از همه امورات دولتی فارغ شدند به ساعت نيك بندگان
سر کار از شهر قندهار با شوکت جمشیدی برآمده داخل لشکر گاه شد ـ و يك هفته
در بیرون شهر استقامت فرموده بعد بدولت و اقبال از دروازه کابلی به حدود ده خواجه
مراجعت کرده با دریای لشکر در قلعه اعظم نزول اجلال فرمودند دور ور دیه کر در قلعه اعظم
توقف کرده بعضی شکست وریخت و برخی از لشکری که در شهر گرفتار امورات خود بودند
چون قطره بدریا پیوستند لا آن در همین دو یوم توقف قلعه اعظم جميع افواج ظفر شکوه
از نظر کیمیا اثر گذارش یافته دو ماهه تنخواه بصیغه انعام به جميع لشکریان مرحمت
فردند و از خورد و بزرگ و فقیر و سپاهی را به جمله مرحمت شاهانه و امیدواری بزرگان .
نمودند بعد از آن از قلعه اعظم حرکت کرده عازم مقصود گردیدند .
اما قبل از بن برادر فتح محمد خان با قلیلی لشکر قبل از مراجعت لشکر و بندگان
خدا یگان در کلات به امر سر کار رفته بودند زیرا که جایداذ قدیمی شان بود وقت
از انی که سر کار از قلعه اعظم حرکت فرموده منزل به منزل طی مراحل نمودند وارد
کلات شدند و بار گاه برپا کردند آسوده برتخت سلطنت نشستند سردار فتح محمد خان
که آرزومند چنین روزی بودند و خود را به حضور سر کار فدائی می شناختند بعد از
ورود سر کار والا تبار چقدر اشتر و گاو و گوسفند و پول نقد برای خدا کردند و تا ممکن
بود و توانستند در مهمانداری و عزت داری لشکریان سرموئی تقصیر نکردند و کوشش
نمودند گویا باعث رضامندی سرکار والانبار خورسندی جمیع فرد سپاهی را از جزوی
و کلی دیدند به اعلی عزت فرمودند و نوازش کردند مقصد در مدت سه روز توقف
کلات در جان فشانی حضور فیض ظهور وخورسندی افواج کمی و کوتاهی نکردند روز
دیگر با دید به و اساسه از کلات حرکت فرموده منزل و مراحل طی می نمودند تا اینکه در
حدود مقه نزول اجلال کردند بعد از ان از منزل مقر ببر طايفه فرمان فرستادند و از ورود
اقدس اشرف دریای لشکر اطلاع دادند خصوص بطايفه وردك از قديم نمك پرورده حضور
بندگان اقدس بودند و شب و روز درباره سر کار اشرف دعا می کردند و دولت خدا داد
را از خداوند خواهان وامید وار قدم مبار کشان را طالب بودند لهذا چون از فرستادن
فرمان بندگان خدا یگان فارغ شدند مجلس کنکاش نمودند و بزرگان دربار و مشیران
حضور و درباریان نزديك و دور را بحضور طلب کردند و رفتن جانب قره باغ غزنین را
مساحت خواستند جمع بزرگان و مشیران حضور تصدیق رفتن کرد ـ بعد از ان بارادة خداوند
از منزل مقر حرکت فرمـاشدند سردار محمد سرورخان که با قلیل لشکر در قره باغ عزنین
(٤٠)
جلد دوم
پادشاهان متاخر محمد اعظم و... . امجد سید امان الله حمعروف
استقامت داشتند وقتیکه از ورود سرکار با دریای لشکر اطلاع یافتند تاب مقاومت باخود
ندیده جانب غزنین راه سپار شدند لا كن قصد قلعه بندی بخاطر داشتند این بود که سرکار
امیر شیرعلی خان وارد قره باغ شدند و سرابرده بر پا کردند بار دیگر مجلس کنکاش
کرد فرمودند که بندگان اقدس را بخاطر میرسد که بجزوی مقدمه که شهر غزنین باشد
خود را گرفتار نکرده بصا ف در دك وفندی مرسل که جای فراخ و وسیعی و غله خیز میباشد
لحرکت فرمائيم و لشکر گاه سازیم و استقامت داریم زیرا که نفس افغانستان است و بهر
ولایت آوازه میرود و خلقی میشنود اضافه بران از هیچ وجه الخر شك رو نمید هد چه از
خوراک پشه و پانزده گرا مورات تهیه باب فراوان حاصل است تا دیده شود از دشمن چه میا ید
و چگونه مقابل میگردد چون فرمان سر کار با نجام رسید و بزرگان حضور متوجه فرمان
بودند بعد از آن باتفاق عرضه داشت کردند که را ی سرکار حق و فر موده اقدس عين
صواب است و صلاح و صواب دیلامان هم همین است لهذا بعد ار كنکاش از حدود قره باغ
غزنین مراجعت فرموده منزل و منازل طی فرمودند تا اینکه درفندی مرسل رسیده خیمه
و بارگاه در جای مناسب که سزاوار شاهان است برپا کردند و بفضل خداوند امیدوار
بودند چون یکی دو یوم گذشت بمصلحت دید بزرگان دربار و مشیران حضور در جمع اطراف
کابل فرمان فرستاد مردم را بخد مت گذاری حضور ترغیب می کردند و بدون خوف
ورجا بخا طر جمعی تمام عریضه جات فرستاد ارسال و مرسول می نمودند و رفت و آمد پیوسته
بود و کسی مزاحم نمی شد اما بندگان سرکار از زمانی که از هرات حرکت فرماشده
بجانب کابل عزیمت فرمود ند شب و روز بدر گاه خدا وند عجز و فروتنی کرده دست
بر دعا برداشته التجا میکردند و فتح وظفر را در باب سلطنت موروثی از درگاه کریم
ورحيم و حافظ حقیقی میخواستند چنانچه هر ساعت و هر لحظه بی یاد خدا نبوده بزبان مبارك
جاری بود اکنون سرکار امیر شیر علیخان را در حدود فندی مرسل با لشکر فراوان وشوکت
جمشیدی اقبال سکندری وصولت بهرامي با این همه شان وشوکت شب و روز به عجز وفروتنی
بگذارید.
چند کلمه سخن از رویداد و گذارشات دارالسلطنه شهر کابل که
بندگان سرکار امیر محمد اعظم خان پادشاه بالاستقلا ل برتخت دارالمی
نشسته اند شنوید
قبل ازین تحریر شده بود که سرکار چندی در ده سوری لشکر گاه کرده
اراده سفر قندهار بخاطر داشتند بعد از شکست قندهار فسخ عزیمت نمودند بعد از آن رجوع
بلشكر جدیدی کرده بسرعت تمام لشکر بسیاری از هر جانب اطراف کابل جمع نموده
مكمل ومسلح نمودند زیرا که سر کار صاحب تدبیر در امور دنیوی وسلسله سلطنت و آمارات
دولتی مشهور آفاق بودند بهر حال افواج جدید با افواج قدیمی یکجا شده گویا در زمان
اندك لشكر عظیمی سراپا گردید لا کن شب و روز انتظار ورود لشکر سر کار امیر شیرعلیخان
بودند تا اینکه به تواتر و توالی خبر ورود سر کار مذکور رسید و به یقین پیوست بعد از آن
(٤١)
جلد دوم پادشاهان متاخر
متاخر
به تهیه و تدارک لشکر کشی شده در موعد یکهفته از جمیع سرشته جات سفر و انجام لشکر
خودرا فارغ ساخته رفتن سفر را بخود مصمم نمودند و درده بوری خیمه و بارگاه برپا کردند
و یکهفته دیگر بجهت بعضی امورات لشکری و شکست وریخت افواج و انجام سفر در ده بوری
توقف نموده بعد از آن بساعت نيك از ده بوری حرکت فرموده در قلعه قاضی فرود آمدند
و خیمه و بارگاه زدند سه روز دیگر استقامت کردند لاکن مدتی بود که از حرکات سردار
محمد شریف خان متحیر و متفکر بودند و با خوف و رجاء می گذراندند و بحیرت مانده که با سردار
مذکور که اصلا اعتباری ندارند و دایم بر خلاف اعتبار و قاعده دولتی که سزاوار بزرگان است
عمل می دارند و حرکت میکنند چه باید کرد و عاقبت چگونه رفتار خواهم نمود خصوص در این وقت
که دشمن قوی عنقریب میرسد چنانچه بهاك کابل داخل گردیده سردار مذکور بارها بر ملاء
وخفا از دولت خداداد شکایت می کند و دایم بطمع خام افتاده ومقرر خیال حکومت قندهار
به خاطر دارد و به مطلب خود کنایه می کند اما حکومت قندهار دائر باشی دارد و شیوه محبت و صداقت
و راستی می خواهد کداميك ازینها بصداقت سردار است که سزاوار حکومت قندهار باشد
این خیال است و محال است و جنون
چنانچه از کردارهای حضور امیر شیر علیخان بخاطر نمی آرد که با سرکار مذکور چه رفتار
وچگونه کردار کرد اکنون که بهمه باب آسودگی دارد و آسوده می گذراند سزاوار شکر است
نه لایق شکایت بندگان سرکار می دانند که از کردار ناصواب خود دست بر نمی دارد خصوص
که سرکار امیر شیر علیخان در غندی مرسل رسیده بهتر آنست که از شر سردار مذکور خودرا
محافظت باید کرد زیرا که بندگان اقصی اراده دارد که تقابل دشمن رود باید و شاید که از شر
سرکار والا آسوده شده عازم سفر شود چنانچه سردار محمد شریف خان را محبوس نمودند
و آسوده خاطر شدند بعد از آن سردار شمس الدینخان را در دارالسلطنه شهر کابل
حاکم مقرر نمودند و بتوکل خداوند کریم ورحیم با دریای لشکر که از مور و مار بیش بودند
بجانب دشمن حرکت فرما شدند و بطرف غندی مرسل که منزل گاه دشمن بود عازم گردیدند
و کوچا کوچ بدون توقف منزل و مراحل طی فرموده بسرعت میرفتند تا اینکه وارد غندی مرسل
شدند و در مقابل سرکار امیر شیر علیخان لشکرگاه کرده خیمه و بارگاه باوج ماه رساندند
و یکصدو یک توپ شاد یانه امر کردند تا گوشرد دوست و دشمن کرد دو بعد از آن از طرفین آماده
جنگ شدند اکنون سرکار امیر محمد اعظم خان و سرکار امیر شیر علیخان را
در حدود غندی مرسل به تقابل همدیگر بادر یای لشکر بگذارید تا چند وقتی دست بازی
و ترك تازی کرده در میدان نبرد میدان داری نمایند.
چند کلمه سخن از رویداد و گذارشات ترکستان و رویداد قلعه
بندی میمنه و واقعات حضور سردار عبدالرحمن شنوید.
قبل از این در قید تحریر در آورده بودم که سردار عالی تبار سبب میر های نمك
حرام که در میمنه جمع آمده بودند قلعه میمنه را حصاری کرده اطراف آنرا بلشکر
(٤٣)
جلد دوم
ظفر اثر چون سد سکندر ما بین گرفته بودند از این واقعه شش ماه گدارش یافت و در
قتل و قتال از طرفین داد مردانگی داده سرمویی تقصیر نکردند خلقی انبوه تلف شدند
وشب و روز زد وخورد می نمودند و بضرب توپ و تفنگ چندین دفعه خرابی کردند و از
طرفین بقتل رسیدند خصوص از مردم میمنه که از شما و بیرون واز حد افزون بهلاکت
رسیدند اضافه بر آن هفته چهار نقب از چهار جانب شهر با امر عالی متعالی بهوا بلند می
شد لاکن قبل از پراندن نقب تدبیری بکار می بردند که بسیار مردم غریق دریای آتش
شده زیر نقب می ماندند با وجود اینقدر تردد وسعی و کوشش که بندگان سردار
دلا ور می کردند هیچ کاری از پیش نمیرفت زیرا که عنان اختیار در قبضهٔ اقتدار
پروردگار بود و کوشش بنده سود نمی بخشید چنا نچه فر موده ا ستاد است .
فرد
بدرد وصاف تراکار نیست دم در کش
که هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است
و شاعر دیگر فرمود .
نظم
به زور وزر نشاید رد احکام قضا کردن
نمی زیبد کسی را در قضا چون و چرا کردن
خلاصه کلام چون شهر میمنه بتصرف دولت خداداد نیامد و مدتی طول کشید لشکر طرفین
دل تنگ شدند و متفکر ماندند قضا را در همین فرصت که شورش مقدمه با وجود دل تنگی بود
وشب وروز می کوشیدند از دار السلطنهٔ کابل حضور سرکار امیر محمد اعظم خان فرمان
رسید و گذارشات قندهار و مقدمهٔ گرشك و تا اینکه سرکار امیر شیر علی خان قندهار را
تصرف کرده در غندی مرسل رسیده همه را در فرمان درج نموده بودند و امر کرده بودند
که بهر عنوان که ممکن باشد مقدمه میمنه را انفصال داده بسرعت تمام عازم کابل شوید
زیرا که دشمن از سوء تدبیر سردار محمد سرورخان و سردار محمد عزیز خان که قندهار را
بر باد دادند و بنیاد دولت را کندند دشمن گلوگیر آمده و در مقابل سرکار مقابل افتاد
چنانچه پنچ فرمان از حضور سر کار بتواتر در میمنه بحضور بندگان عالی رسید و تحقیقات
کلیه از آمدن کابل بود خصوص فرمان اخیر که امر نموده بودند بدون تحمل و توقف
خود را از گرفتاری میمنه خلاص کرده بزودی وارد حضور شوید که دشمن قوی بالشکر
مور و مار بسرعت آمده در حدود غندی مرسل بالشکر دولت خدا داد تقابل میباشد البته
در آمدن تاخیر نباید کرد .
که در تاخیر آفتهاست طالب را زیان دارد
خصوص مردم افغانسان که رفتار و کردارشان سراسر شورش وبلو است و هر سال طالب
يك پاد شاه میباشند زیرا که پاد شاه نو جیب و دامان شان را از زر پر می سازد باری
سردار دلاور سردار عبدالرحمن خان از رسیدن فرمان های پی در پی از کابل و خبرهای
وحشت انگیز شنیدن پیرا گنده شده مستغرق دریای حیرت گردیدند چنانچه یکشب
ویکروز در پریشانی گذرانیدند بعد سردار محمد اسمعیل خان و بزرگان دربار وافسران
(٤٣)
جلد دوم پادشاهان متاخر
لشکر و مشران حضور را جمع کرده کنکاش کردند و مشورت نمودند و مصلحت خواستند
جمعی بزرگان حضور باتفاق سردار محمد اسمعیل خان مصلحت دادند که رفتن کابل
ضرور افتاد باید و شاید زودتر رفته شود بهر عنوان و هر طریقه که میداند زودتر به والی
میر حسین خان که والی میمنه می باشد از در صلح درآمده بتدبیر دست از میمنه ومقدمه
آن بر کشید و صلح را پیشه کنید و زودتر معالجه بدارید که فرصت تنگ و رفتن کابل ضرور
است زیرا که بملل امیر شیر علی خان پادشاه بزرگ در حدود کابل رسيده خدا نخواسته
چشم زخمی بدارالسلطنه کابل هرگاه برسد گویا اعتبار از پای تخت افغانستان میرود
باقی چیزی نمی ماند مختصر کلام بعداز سخن بزرگان ومشران بندگان عالی راجع بتدبیر
صلح شدند قضا را هنوز سردار عالی و سردار محمد اسمعیل خان و بزرگان بفکر تدبیر
بودند که عریضه عذر آمیز و التماس بسیار از میرحسین خان والی بحضور سردار محمد اسمعیل خان
آمد طالب صلح شدند سردار مذکور عریضه والی را منظور بندگان سردار عبدالرحمن خان
نموده را جمع بصلح گردیدند باینطریق که فورا بیست هزار طلا ومسکوك ويكضرب توپ
قندوزی بحضور بفرستند و بعد ازین خود را بدولت خداداد بسته مدام عریضه خود را ارسال
حضور نموده امیدوار احسان و نوازش باشد هرگاه بجهة بعضی امورات دولتی ایلچی
از حضور سرکار وارد و داخل میمنه شود باید عزت ایلچی را داشته باشد و در حال دونوبت
والی عریضه صداقت وار مغان نقد وجنس که سزاوار صاحب سلطنت و پادشاه قوی شوکت
باشد در کابل فرستاده بخلعت های فاخره و اسپ تازی بازین و یراق و بعضی تحفه های لایق
سر افراز شود. مقصد بهمین منوال که ذکر شد و بقرار دستور العمل عمل نماید و رفتار کند
و رشته دوستی و شیوة صداقت وطريقة خدمت گزاری را بامداد رساند و برقرار بماند و تجاوز
نکند. خلاصه کلام بهمین طریقه از طرفین عهد نامه نوشته شد و کار جنگ بصلح انجام
گرفت و دشمنی بدوستی مبدل گردید چنانچه فردای آن که عهد نامه تمام شد يك دروازة
میمنه کشاده شد و از طرفین رفت و آمد دست داد تا اینکه روز سوم والی میمنه پانزده هزار
طلاء و توپ قندوزی با ارمغان های بسیار بصحابت پسر خود و پنجنفر بزرگان میمنه
بحضور سردار عالی فرستادند و از حضور سزا مزاری کاملی از اسپ و خلعت و اسباب های
اعلی از هر اجناس حاصل کردند سواء از والی و پسرش دیگر خدمتگاران و معتبران
والی مذکور هريك بخلعت های فاخره سرافراز شدند و از حضور مرخص شده وارد شهر
میمنه گردیدند لاکن خود والی بقرار قانون سابقه از بسکه و خوف و بیم بحضور نرسید.
عذر خواستند و معذرت جستند باری بعد از یکهفته دفعه ثانی از حضور بندگان عالی بجهت
والی و پسرش خلعت های قیمتی فرستاده شد و باعث خرسندی والی گردید بعد از ان درعوض
نوازش سردار عالی والی میمنه پنجهزار طلاء باقیمانده را بسه ماه وعده بر ذمه گرفت
که در کابل بفرستد لهذا چون کار میمنه بصلح انجام یافت بنداران سردار عالی مقدار
از اطراف میمنه حرکت فرمودند و بجانب ترکستان عازم گردیدند. و بساعت نيك روانه شدند
اکنون از گردشات فلکی شمه باید در قید تحریر درآورده شود
لهذا بندگان سردار عبد الرحمن خان وسردار محمد اسمعیل خان در شیوه
(٤٤)
جلد دوم
محبت و دوستی و در طریقت الفت و یگانگی چنان بود ند که لحظه
از همدیگر جدا نمی گشتند از یمن محبت فلك را شك آمد
و کینه دیرینه را بنیاد کرد وسلسله کینه را نجنبانید تا اینکه دولت بزرگ را برباد داد
و خلقی را تباه گردانید مصدقات این مقال آنکه اصلاح میمنه که کار بزرگی بود بمعرفت
سردار محمد اسمعیل خان انجام یافت و در مقدمه ها نیز لشکر سردار مذکور پیش دستی
کرده داد مردانگی میدادند در اینوقت سردار مذکور امید وار بودند مناصفه طلا بامن برسد.
تا بلشكر یان خود بطريق انعام بدهم سردار عالیقدر سردار عبد الرحمن خان این چنین
نکرد و پانزده هزار طلا را تحویل خزینه کرد لاکن از صافی طینت بخاطر داشت که
سردار محمد اسمعیل خان شريك دولت و هم شريك است البته هر دو لشكر از يك دولت
است هر وقت مصارف شود مضایقت میشود فرقی ندارد ازین رهگذر سردار محمد اسمعیل
کدورت کرد تا که ورث بالا گرفت و فی مابین هر دو شخص بزرگ عداوت دستداد و خرابی
پیش آمد و دست آویز فتنه انگیزان و غمازان و سخن چینان شد و فتنه خوابیده بیدار گشت
تا اینکه سردار محمد اسمعیل خان بدون اجازه سردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان
از لشکر گاه حرکت کرده با لشکریان خود از اردوی ظفر شکوه جدا شده راه ترکستان
پیش گرفتند و تلاش تمام منزل میزدند و سرعت تمام مرحله پیما بودند تا خود را در شبرغان
رساندند و آسوده شدند زیرا که از لشکر دنیا، احتیاط میکردند بعد از آن دو شب تو قف
کرده روز سوم به شبرغان مراجعت فرمود و دو یوم منزل کرده روز سوم وارد شهر آقچه شدند
و در حدود آقچه فرود آمدند و منزلگاه کردند سه روز بخاطر جمعی تمام استقامت نمود.
روز چهارم از راه دشت ارژنه که در باریفیض آثار خلیفه چهارم است روانه شدند لاکن
باعث حرمت جناب علی مرتضی علیه السلام که در باریفیض آثار است خود را ولشکر خود را
دخل نداده کناره رفتند و بکسی مزاحم و غرضدار نشدند با وجود یکه در آقچه دست اندازی
نموده بودند اما در هجده نهر و بلخ و مزار شریف دخل نکرده کناره گذشتند تازمانی که
وارد تاشقرغان شدند بعد از آن بلشکر خود امر کردند که دولت و خزینه به بنده گان ما
موجود نیست که بشما داده شود و ششماه تنخواه شما هم نرسیده و باقی بخزینه دولت نمانده حالا
بجانب کابل میرویم و یار ماندگان ماوشما امیدوار سوقاتهای بسیارند اکنون چاره غیر
ازین نیست که بهر جای برسیم و تاراج کنیم و دست اندازی بداریم شاید که آسوده حال
وارد کابل شویم اضافه بران سلسله دوستی هم از میان برداشته شده ظاهر است که دیگر
پیوند نمی شود .
و زدیم بر صف رندان هر آنچه بادا بادا بمختصر کلام از حرکت آقچه که مردم لشکری
دست بخرابی و تاراج کردند و از اسپ و گوسفند و گاو و اشتر و غیره اسباب که بدست می آمد تاراج
میکردند و مضایقه نمی نمود چون وارد تاشقرغان شدند سه روز دو تا شقرغان توقف نموده سو کردن
زشت وفعل قبیح که سزاوار شان بزرگی شان نبود بعمل آوردند و جبرو ستم بفقرای بیچاره
رساندند و مال فقرا را چون شیر مادر حلال دانستند بهر حال روز چهارم از تاشقرغان
کوچیده بهمین منوال مردم را تلف و تاراج کرده بمنزل میزدند تا اینکه وارد ايبك شدند اما مردم
جلد دوم پادشان متاخر (٤٥)
ايبك قبل از وارد شدن لشکر خود را گوشه کرده در كوه ها فراری بودند بهرحال در ايبك هم
لشكريان از تاراج بی بهره نماندند حتی المقدور باز یافت كردند وتصرف نمودند زیرا كـــه
لشكريان بـمثل باز طعمه خورشده بودند و بهر جادست درازی کرده از مال رعيت صرفه نمی نمودند
و باك نداشتند مقصد بهمین طمطراق که سزاوار شان خود دانسته از غضب الهی بــاك
نکرده رفتار ميكرد ند چنانچه از ايبك حركت كرده از راه غوری و كيله كی و دو شی
و خنجان عازم کابل بودند و در تاراج کردن ومال فقرا را بجبر و ستم گرفتن سر مو ئــی
تقصیر نمیکردند تا اينكه در منزل دوشاخ که زیر کوتل هندوکش است رسيد ند و فرود
آمدند و خیمه و خر گاه برپا کردند بعداز آن سردار محمداسماعیل خان لشکریان خود را
از تاراج منع کردند و فرمودند که تا این حدود تعلق بتر کستان داشت بتصرف سردارعالی
مقدار سردار عبدالرحمن خان بود از کوتل با نطرف تعلق بدارالسلطنه کابل میباشد و بندگان
ما را خیال آنست که شهر کابل را تصرف دارم هرگاه خواست خداوند باشد لازم که
مردم اطراف کابل را بدانه ریزی از خود ساخته باتفاق اوشان که مردم سپاه پیشه میباشند
وارد کابل شویم و بیضای الهی شهر کابل را بتصرف درآوریم لهذا روز دیگر از منزل
دوشاخ حرکت کرده از کوتل هندوکش گذشتند و در اول باغات غوربند منزلگاه نمودند
ودیگر راجع بتاراج نشدند و بامردم فقراء رفتار نیکو پیش گرفتند وقضا را در همین
منزل که اول باغات غور بند بود شخصی بحضور سردار محمداسمعیل خان آمده عرضدا شت
کرده که سهراب خان جرنیل که قبل ازین از حضور بندگان سردار عبدالرحمن خان با دوصد
راس اسپ عازم کابل بودند امشب درحدود کوشان استقامت دارند و آسوده قرا رند
درعین غفلت اند و از ورود بندگان شما اطلاعی ندارند هرگاه شبیخون زنند و یکفوج
چپاول اندازند ظاهر است که جرنیل مذکور با اسپ و اسباب بتصرف بندگان عالی در آید
و خیلی ملا زمان حضور از تصرف نمودن اسپ و اسبـــاب آنها مســـرور شـــو نـــد
زيرا كـه جانب وطــن میر وند بخلاصة كلام بعد از عرا يـــض شخص مذ كور سردار
محمد اسمعیل خان چهار صد سوار جرار در ساعت نه بجه شب مامور فرمودند سوا ران
مذکور در ساعت يك بجه شب در فرصتی که سهراب خال جرنيل وملازمان مذكور درعین
استراحت آسوده بخواب رفته بودند که چون بلای ناگهانی چهار صد سوار چپـــاول زدند
اول در بالای خیمه جرنیل رسیده در عالم رویاء بدست آوردند ومحبوس فرمودند و اسپ
و اسباب شان را بتاراج گرفتند و جمیع ملا زمان جرنیل را اسیر کردند و بفتح وفيرو زی
واپس مراجعت کرده وارد لشکر گاه خود شدند روز دیگر از آنجا کوچیده کوچا کوچ
د ا خل کو هستان شدند و با مردم کوهستان را بطه سابقه داشتنـــد زیرا که در سابق
سردار محمد ا مین خان مرحومی حاکم کوهستان بودند و بسیاری نمك پرورده وخدمتگار
شان از آن سبب بعد از ورود سردار محمد اسمعیل خان مردم بسیا ری جمع آمده کمر
بخدمت بستند بر کاب سردار محمد اسما عیل خان روانه دارالساـ طنه شهر کابل شد ند
سردار شمس الدین خان که حسب الامر سر کار حاکم شهر کابل بودند و شخص بزر گ
کهن سال جنگ دیده وصاحب تدبیر محسوب میشدند چنانچه در زمان امیر کبیر که واجعه سنگ
(٤٦)
جلد دوم
از پاد شاه افغانستان یاری و كمك خواست سر كرده فوج كابل سردار شمس الدين
خان مذكور بود سردار شمس الدين خان كـــــه از
ورود سردار محمد اسماعیل خان شنید و با خرد ولشكر قلیل خود تاب مقابله و مقاتله ندیده
نا چار در بالاحصار خود را حصاری كرد . وسپاه قلیلی که در بالا حصار بركاب خود
داشتند. در اطراف قلعه تقسیم كردند لكن چه سود كه در بالاحصار اسبابی كه سزاوار
يکماهه قلعه بندى باشد موجود نمیشد و بی عاقبت بود تا اينكه سردار محمد اسماعیل
خان با شان و شوكت و لشكر ظفر اثر و مردم بسـیاری از کوهستان كه بركاب شان حاضر
بودند بدون خوف داخل شهر کابل شدند و در حدود مراد خانی که نیزديك قلعه
محمود خان بود فرود آمدند و خیمه و بارگاه و سرا پرده ها بر پا نمودند شخصی از
خدمتگاران معتبر حضور شان عرضداشت نمود که جای لشكر گاه مقابل كلاه فر نگی
بالاحصار است ممكن است به ضرب توپ خیمه و بارگاه لشکریان را زیروز بر كند ومتفرق
سازد و بهتر آنست که علاج واقعه قبل از وقوع بـاید كرد سرد ا ر محمد اسمعیل خان
که تو کل بخداوند داشت وبقید چون و چرا نبودند و در آل جهاندا ری مرد غیوری
اندیشه و در نبرد مرد دلاور خود را بمثل رستم می پنداشت واصلا اندیشه جهانداری
که لازم وملزوم است بخاطر نمی آورد و در جواب شخص خدمتگار بیان کرد که امروز
بندگان ما در جوار فرزند شیر خدا پنا آورنده وخود را از جمله غلامان و مفاصان اهل
بيت رسول ا كرم صلی الله عليه و آله میشماریم وچنان اعتقاد کامل داریم که بفضل خداوند
آثاری از كدورت بلشكر یان ما از جزوی و کلی نرسد ظاهر است كه خود شما را
طينت خالص نیست والا اين بزرگوار دریای غضب مرتضى على عليه السلام است چگونه
میگذارد توپ دشمن را که پناه آورنده را اذیت برساندلا كن از درگاه خداوند ومرحمت
خود بزرگوار اميد وارم که عنقریب بمراد خویش بندگان ما را برساند و مطلب ما را كه
تصرف کابل است بدست آرد وسر افرازی برای ما حاصل سازد ای شخص غافل ديگر
باره از خاندان نبوت وو لایت غفلت نو رز ید و امیدوار نوازش باشید خلاصه کلام بعد
از اینکه خیمه وسر ا پرده ها بر پا شد ولشكرها جای بجای فرود آمدند لشکریان كابلی
را با مردم کوهستان که بر كاب وارد شهر كابل شده بودند از حضور مامور فرمودند
که بـاطراف بالاحصارحد بحدو حدود بحدود سر كرده سپاهی رفته تقسيم شوند
و بالاحصار را چون نگین بمیان گرفته حصاری سازند و شرط سپاهی گری بجا آرند
و متنفسی را واگذار نشوند زیرا که لازمه قلعه بندی چنین است خحوص كوهی است در
جانب قبله بالاحصار که كوه عقابین و بلفظ دیكر بالا كوه مى نامند وسر كوى بالاحصار
و پیوسته به رواره چوبی میباشد در آنجا توپ های آتش فشان را بالا کنند و جزایر
چیان مهر كن و تفنگ چیان شیر افگن که چشم مور را در شب تار به تیردل دوز
و تفنگ جانسوز میدوزند مقرر فرمایند که باتفاق توپ درهمان جا استقامت کرده
جلد دوم پادشاهان متاخر (٤٧)
عرصه را بمردم بالاحصار تنگ سازند وبضرب توپ وتفنك مردم حصاری را چون
حصاری حصاری دارند چنانچه بعد امر سردار عالی در يك شبانه روز با ضرب توپ
و تفنگ دود از نهاد خان پر آوردند و احوال زن و مرد حصار را بخرابی رسانیدند
بدرجة كه قدرت دم زدن ونفس کشیدن باقی نماند و چندین عمارتهای عالی بضرب توپ با
خاك زمین یکسان گردید وخلق بالاحصار بجان آمدند از همه افضل آنکه از غله ودانه
و اسباب خورا که و انجام قلعه بندی چون عنقا ناپیدا ویکدانه گندم در کهکشان فلك
نایاب از هر جانب نا امید بدوسه يوم سپاه و فقراء حصار از گرسنگی
داد میزدند چنانچه در روز پنجم قلعه بندی جميع نفوس قلعه از خورد و بزرگ و سپاه
وفقراء ببه تنگ آمدند و بحضور سردار شمس الدین خان داد خواه شدند الا آن سردار
شمس الدین خان که شخص بزرگ کهن سال نما مدار بود نه متفکر شده جواب صریح از
خجالت داده نمیتوانستند زیرا که نه دست ستیز داشت و نه لازم گریز بهر حال چون
کار ببالاحصار بخرابی رسید وعرصه از چهار جانب بر ایشان تنگ شد مجر محمد كريم
که مقرب حضور سرکار امیر محمد اعظم خان بود در اینوقت بفرمان سرکار در کابل
مامور بودند و در چپوتره کنار دار چون سپاه پیشه وصاحب تدبیر بودند احوال زمانه
را دیگر گون و پای تخت کابل را سر نگون دید رجوع به تدبیر خلاصی خود کرده با
سردار شمس الدین خان مشورت کرد که کابل از دست رفت و این قلعه بندی نگفته
مردم جویای کوتل است و سود نمی بخشد خصوص که را ها از چهار طرف مسدود
است و بندگان سرکار از رویداد کابل اطلاع ندارند چنانچه فرمان سرکار بسته شده
و دو هفته میشود که در کابل نمی رسد بهتر است که این نیازمند در گاه الله را مرخص
فرمائید بهر عنوان توانم و ممکن باشد خود را بحضور سرکار در غندی مرصل برسانم
و رویداد کابل را عریضه بدارم تا ایرادی برای ما وشما باقینماند سردار شمس الدین
خان پسندیده و مرخص کرده مجر محمد کریم خود را بهمین تدبیر از چنگ دشمن
قوی سردار محمد اسمعیل خان رها کرده نجات داد لهذا هر گاه مجر محمد کریم چنین
نمیکرد و بهمین تدبیر فراری نمیشد از حضور سردار محمد اسمعیل خان بدون از مبلغ
های کلی ودولتهای عظیم نجاتی حاصل نمیکرد بهر حال مجر محمد کریم خان شب از
بالای قلعه از جانب الاه فرنگی خوقیه فرود آمده بجانب غندی مرصل روانه شدند
اکنون باقی رویداد مذکور را در جایش تحریر کرده میشود از اصل مدعا سخن سازیم :
سردار شمس الدین خان که حاکم وقلعه دار بودند هفت شبانه روز بهتر از مهر
و زحمت بسیار و دست تهی بالاحصار را نگهداری کردند روز هشتم از لاچاری
ترك بالاحصار گفتند ظاهر است که هر گاه چنین نمی کردند یکی دو یوم سپاه وفقراء
که در قلعه بودند سردار مذکور را محبوس کرده بحضور سردار محمد اسمعیل خان تحفه
میبردند و دست آویز نجات خود میکردند اینبود که دروازه های بالاحصار کشوده شد
و سردار محمد اسمعیل خان بفتح و فیروزی داخل بالاحصار شدند ونقاره خانها را
بصدا در آورده بنام نامی سرکار امیر شیر علی خان زدند وسکه و خطبه را هم باسم
(٤٨)
جلد دوم
نامی سرکار ذوى الاقتدار خواندند بعد ازان عریضه بحضور پادشاه ظل الله فرستادند
وشرح رویداد خود را از میمنه الی دارالسلطنه شهر کابل و تصرف نمودن کابل را بعرض
اقدس کماحقه در عریضه درج کردند و امیدوار فرمان نوازش و مهربانی بودند و بدولت اقبال
در تخت دار السلطنه شهر کابل بعیش و عشرت نشستند ا کانون سردار محمد اسمعیل خان را
در شهر کابل بر قرار بگذارید .
چند کلمه سخن از رویداد غندی مرسل بشنوید
زیرا که هر دو لشکر در مقابل همدیگر افتاده امید وارند که تحریر کننده گزار شات
زودتر رجوع بلشکر یان دارد وازهر دو لشکر سخن کند باری هر دو لشکر شب و روز
در بین همدیگر میدان داری کرده یکی بدیگر دست بردی میکردند خصوص در میدان
داری از لشکر سر کار امیر شیر علیخان که چند هزار سوار هراتی در لشکر ظفر اثر بودند پادشاهان
و آنها در سواری و تر کتازی و روبا بازی گوی سبقت از میدان نبرد ربوده چنانچه مشهورند
بهر حال هر روزه خود را چون شیر غران و ببر بیان بلشکر کابل زده رو با بازی می نمودند
واسپ واشتر و آدم بدست می آوردند و باز گشت میکردند و داخل لشکر گاه خو د میشدند
تا اینکه مدت یکماه بهمین منوال گزارش یافت و فتح به هیچ طرف دست نداد تا زمانیکه
خبر فتح کابل بدست سردار محمد اسمعیل خان رسید و در لشکر سر کارامیر شیر علیخان
توپ رعده و شاد یانه کردند ازین رهگذر که لشکر کابل شنیدند دل شکسته ومغموم شدند .
فصل سوم
مقدمه غندی مرسل و شکست امیر محمد اعظم خان و لشکر کابل و فتح
نمودن امیر شیر علیخان و تصرف کردن دار لسلطنه کابل را
ا کنون چون خبر تسخیر کابل شهرت یافت سر کا رامیر محمد اعظم خان دلشکسته شدند
اضافه بران بعضی خوانین سوار که صد سوار و پنجاه سوار نوکری داشتند خوفیه فراری
شده بلشکر سر کار امیر شیر علیخان میرفتند و ملحق میشدند و یومیه ازین حادثه مو جب تنزل
لشکر کابل میگردید خصوص یکشب نوبت گزمه حبیب الله خان و امیر محمد خان پسر ان
خانشیرین خان قوم قز لباش بود که بزرگ زاده وصا حب قوم و بحضور بند گان سر کار
امیر محمد اعظم خان با اعتبار از حدود گزمه که مامور بودند فرا ری شدند و بلشکر
گاه امیر شیر علیخان رفتند و چون قطره بدریا پیوستند لا کن ازین رهگذر کلیه اعتبار
از لشکر کابل برطرف شد و بی اعتباری دستداد اما سر کار امیر محمد اعظم خان چون
شخص کهن و بزرگ و صاحب تدبیر و پاد شاه صاحب فکر و صاحب فهم بودند و در کار
جهانداری افلا طون عصر و لقمان زمان محسوب میشدند ازین قدر رویداد خرابی که
روز بروز پیش آمد و دستداد اصلا باك نکرده چون کوه پا بر جا خود را ولشکر خود را
بتدبیر نگاهداری کرده هر روزه در بالای توپ بزر گ که نزديك لشکرگاه بود تشریف
میبردند و به تمکین بالای کرسی نشسته به نفس نفیس خود چنگ می انداختند
(٤٩)
وتدبير جنگ میفرمودند و بخورسندی روز را به تماشای جنگ به شب میرساندند از بن باعث
لشکر کابل تسلی می یافتند و امیدوار آمدن بندگان سردار عالی سردار عبدالرحمن خان
بودند قضا را بمكتب كرم صحبت در بارگاه فلك فرسانشسته بودند که مجر محمد کریم خان
از دارالسلطنه کابل رسید لکن تماشا از آمدن مذکور و کردار مذکور بود زیرا که در بین
راه مردم رعيت و فقرا دعا گوی دولت سر کار امیر شیر علیخان بودند مجر محمد کریم خان
احوال مردم را دیگرگون دیدار جان خود ترسید با فضل از ان سردار محمد اسماعیل خان یکصد
سوار رساله مقرر فرموده بودند که مجر محمد کریم را دستگیر سازند مجر محمد کریم خان
واقف شده تدبیر کار خود را چنین دانسته از ریش و بروت گذشت و کلان ندی بر سر گذاشت
و چهل تار در سر و کمر بسته تخته پوستی بشانه انداخته بلباس قلندران داخل لشکر گاه شد
يا هو و یا من هو گویان قلندرانه بهر خیمه و بارگاه گدایی میکرد خود را بدر خیمه بارگاه
پادشاه صاحب تدبیر یعنی امیر محمد اعظم خان رسانید و ایستاده سلام کرده امر كبار والاتبار
بنظر اول شناخت و دریافت که معامله چیست بعد بندگان اقدس خود را بدر تجاهل زده
سوال کرد که ای قلندر غیر مکرر از کجایی آئی وشخص کجایی و رسیده کدام دیاری وازاده
کجا داری که از دیدارت بوی آشنائی بمشام سر کار میرسد مرد قلندر که پخته کار وشخص
کار دیده و مردذکی نکته رس بود در جواب عرضداشت کرد که مرد غریبم و در غربت قدم زده
میرسم و از دیاری می آیم که برباد و از ولاتی میرسم که هر چند فریاد زدم و داد خواه شدم
دادم بجائی نرسید و فریاد رس ندیدم ناچار ترک دیار و فرار دشت ادبار شدم و راه های
خطر ناک طی کرده بسرم نزل راحت رسیده ام دستم گیر که اسیرم و فقیرم وغریبم و جگر کبابم
و تشنه سرابم بعد از ان سر کار امیر محمد اعظم خان بحضور در باریان و معتبران حضور درباره
قلندر غیر مکرر نوازش فرموده باحترام در خیمه خلوت جای دادند و سخن را بدیگر طرف
بنیاد کردند تا شهرت نشود و مردم سپاه و لشکری آگاه نگردند تا اینکه مجلس تمام شد
وزیر کان در بار متفرق شدند و به آرامگاه خود رفتند و استراحت کردند و کسی در بارگاه
باقینماند بعد مجر محمد کریم خان را بخلوت حضور طلب کرده از رویداد و گزار شاهای
دارالسلطنه کابل جویا شدند و مجر محمد کریم خان بی کم و کاست کماحقه رویدادی که
گذشته بود و دستداده از اول تا آخر بعرض اقدس رسانیدند سرکار محمد اعظم خان که شخص
صاحب تمکین و پادشاه صاحب تدبیر بودند و در امور جهانداری ونشیب و فراز عالم بس دیده
و از نظر گذرانیده بودند به عقل کامل دریافتند که تأخیر شدن سردار عبدالرحمن خان
ظاهر میکند که علامه بهت بر گشتگی و شکست دولت است باید و شاید که دولت قوی شوکت
بر باد و سرنگون گردد بعد از ان تفکر در ماندند و مستغرق ادریای حیرت گشتند با وجود تدبيرات
کلی که عامل آن بودند بحیرت فرو رفتند خصوص بخاطر میگذراندند که امروز و فردا بریادی
که از دو نامی لشکر خبر میرسد و شهرت می یابد البته اعتباری باقی نمی ماند بلکه راه چاره
مسدود خواهد شد آن زمان سخت مینگر دد و بزرگان در بار و خدمتگاران حضور و مخلصان
(٥٠)
نزديك و دور که امروز چون پروانه بدور شمع جمع اند و غلام و خدمتگارند و دم از وفاداری
میزنند در آنوقت هر کس بتدبير جان خود شده از جادة وفا داری تجاوز مینمایند و بجای
نمكخوارگی راجع بصفت حرامی میشوند بلکه به شکست بندگان سر کار قدم میزنند و خود را
بدولت امیر شیرعلیخان پیوند میدهند که شاید بنکامی یابند و اضافه بران بسیاری مردم دیگر را
فریب خواهند داد وبمثل خود نمك حرام خواهند ساخت پس بهتر آنست که خود را بتدبیر ازین
گرداب بلاخيز وطوفان شور انگیز که سراسر خطر است بساحل نجات برسانیم وخود را
وامور جهانداری را که بتقدير پیش آورده بخداوند كريم ورحيم سپرده واز درگاه الهی
امیدوار باشیم تا از پردۀ غیب چه بظهور خواهد رسید هر گاه چنین نکنیم و علاج واقعه را
قبل از وقوع ندار ك نداريم مردم افغانستان که درین باب استاد کارند و هر سال خواهش
يك پادشاه داود ممکن است که بندگان اقدس را محبوس واز بدست دشمن بدهند زیرا
که از قدیم این عادت بمردم افغانستان جاری است و باك از ننگ و ناموس ندارند خلاصه
کلام بهمین خیال وفكر مستحکم شده سرشته رفتن بجانب ترکستان نمودند و خدمتگاران
محرم را سرشته رفتن دادند و فرمودند که تا نماز شام خود را از جميع اسباب سفر آماده
ونياز سازید و عزم رفتن را جزم کنید اما خوانده گان سر کار بهمان روز با دل قوی و شوکت بسیار
بو جود فیض آلود در بالای توپ بزرگ که گاه گاه تشریف میبرد اليوم نيز تشریف
فرما شده و دو رجمنت رساله را که هر روزه مامور حضور بودند امر بمیدان جنگ نمودند
وفرمودند که در مقابل سوار هراتی میدان داری کرده بقرار هر روزمتر کتازی بدارید
لا كن شرط احتیاط بجای آرید که فریب سوار هراتی بسیار است و شما را برابه نفس نگیرند
زیرا که سوار هرات دایم بروبه بازی جنگ می اندازند بهمین منوال عصری ببر برده اندو خواندگان
دارا دربان لحظه بلحظه بتوپ میزدند و دود از نهادشان میکشیدند مختصر کلام از تمامی
روزها که میدان داری میکردند و جنگ میدان مینمودند امروز افزون تر و خیلی دست
ازی لشکر طرفین کردند که سزاوار تحسین و آفرین گشتند اما لشکر کابل و سوار رساله
جانب میدان داری مردانه و ترکتازی دلاورانه نموده گوی سبقت از میدان نبرد بردند و چنان
سوار هراتی را بمردی عقب نشاندند و از حضور سر کار به نقد و خلعت های فاخره سرافرازی
حاصل کردند که گاهی چنین مردانگی دست نداده بود بهمین چند یوم بمثل امروز دلاوری
و غیرت نه نموده بودند چنانکه امروز گویا بلشکر هرات شکست فاحش داده نام بمردی
بر آوردند و همچنان از حضور سرفرازی حاصل میکردند وبمنصب بزرگ میرسیدند تا زمانی
که شام شد و گروه ها بقرار ماموری جدید مامور شدند که محافظت لشکر خودرا کرده
متوجه لشکر دشمن باشند و خود بندگان سر کار بدولت واقبال از بالای توپ بزرگ برخاسته
داخل بارگاه و سرای پرده شدند و سر تخت دارائی برقرار نشستند و گرم صحبت شدند بعد طعام تناول
فرمودند و ساعتی دیگر با بزرگان در بار نشسته از هر در سخن کردند بعد از آن بزرگان حضور مرخص
شدند بخیمه های خود رفتند و میل راحت کردند چون بارگاه از در باریان ومجالسیان خلوت شد محرمان
حضور که همسفر بودند ومامور تهیه وتدارك حسب الامر شده بودند حاضر حضور گردیدند واز
سرشته رفتن خود و آماده نمودن و مکمل گردیدن عرضداشت کردند سرکار والا تبار با دل افگار
(٥۱)
جلد دوم
و جگر آشام از بارگاه زرین نگار برآمده سوار اسپ دشت پیمای تازی نژاد شدند و بعنوان
خبر داری لشکر خرامان خرامان بقوت قلب و شجاعت ذاتی که در طینت داشتند روانه
شدند و خود را با آهنگی از لشکر گاه جدا کردند چون از افواج بدرشده قدری آسوده
شدند بخدمتکاران حضور که همه محرمان صدیق بودند و اعتبار کلی داشتند و سال ها پرورده
نمک بودند و خود را فدائی میگفتند چون نظر افگندند که بعضی حاضر و برخی غائب و بسیاری
برکاب سر کار نیامده اند و خود را از خدمت باز داشته در جاده نمک حرامان قرار گرفته اند افضل
از آن که هر کدام اوشان دولت عظیمی را با خود برده اند و تصرف خود نموده اند لهذا
چون وقت باريك و دست تصرف کوتاه بود لاچار تحمل کرده سکوت ورزیدند و از آنجا
یا اراده خداوند ...... جانب ترکستان رفته میشد روانه شدند و بسرعت اسپ می راندند....
از حدود قرنین در همان شب دور کرده ...... وقدری آسوده شدند و ساعتی از اسپ فرود
آمده تا اسپ و آدم استراحت کرده بهر حال چند شب و روز بهمین منوال مرحله پیما بودند
تا خود را بسرحد ترکستان رساندند ............ بحضور سرکار ....... سرکار والا از روی
تدبیر و پرده باری و بزرگی تحمل میکردند ........... (۱) چون بمام افتد تحمل بایدش
لهذا هرگاه شرح .......... را تحریر دارم و در گفتار و کردار و رفتار ......... بعد از آن
اطلاع یافتند که بندگان سردار عالی مقدار ........ از ترکستان حرکت فرمایده بجانب
کابل روانه میباشند در حدود غوری نزول اجلال فرمودند سر کار دل افگار از شنیدن این
اخبار ناچار بجانب غوری منزل و مراحل طی کرده میرفتند تا اینکه وارد غوری شدند و بلشکر
ظفر اثر چون قطره بدریا پیوستند لاگن خوفیه در لشکر گاه داخل شدند چنانچه فردا
مردم لشکری واقف شدند بهر حال بملاقات بندگان سردار عبدالرحمن خان داخل کردیده
بر تخت سلطنت ترکستان بر قرار نشستند و گزارشهای کابل و غندی مرسل را اول تا آخر
بحضور سردار عالی کما حقه بیان فرمودند بعد از آن متوجه لشکر گیری و انجام سفر
وشکست و ریخت لشکر و تدارک افواج از جزوی و کلی گردیده شب و روز آسوده و آرام
نبودند زیرا که دشمن قوی نزديك و اعتبار سلطنت جزوی بلکه ساقط شده بهر حال تا
دشمن فرصت یافتن سر شته لشکر کردن و مکمل ساختن بهتر است اکنون سردار با و قار
سردار عبدالرحمن خان و سر کار دل افگار امیر محمد اعظم خان را باللشکر بسیار در حدود
غوری بگدارید با کمال استقلال و شوکت بی ملال بسرشته سپاه و انجام سفر متوجه باشند محرر
کتاب در سابق از سپاه داری سردار با غیرت سردار عبدالرحمن خان قطرة از دریا نوشته
بودم اکنون به تکرار نمی پردازم چنانچه ظاهر است که از تقدیرات از لی کنیه سلطنت افغانستان
از دست سر کار امیر محمد اعظم خان برطرف شد و بك ولایت ترکستان بدست مانده سردار
شجاعت پیشه با لك لشکر ده شب و روز بقصد انتقام کمربسته متوجه لشکر گیری میباشد و میخواهد
که از دشمن قوی انتقام بکشد البته این کار دار از کمال شجاعت و تهور و دلاوری میباشد .
(۱) روی بعضی سطور کتاب را سیاهی طوری مسطور ساخته که مطلبی از آن گرفته شده
نمی تواند جاهای مذکور نقطه گذاری شد .
(٥٢)
اکنون چند کلمه از رویداد غندی مرسل وفتح لشکر ظفر اثر سر کار
بلند اقبال امیر شیر علی خان شنوید :
لهذا چون سر کار امیر محمد اعظم خان تقدیری فراری شد ساعت ده بجه شب بود دو ساعت دیگر
همچنان گذشت واصل مدعا ظاهر شد بساعت دوازده بجه شب بقدرت کامله خداوندی چنان غوغا
و شورش در لشکر گاه امیر محمد اعظم خان افتاد که گویا بازار قیامت بر پاشد و روز رستخیز
قایم گشت چنانچه از هر جانب لشکر گاه آواز توپ بر آمد و بازار گیرودار برپا گردید تا اینکه
غوغای لشکر کابل نشر کرده با فواج ظفر امواج سر کار امیر شیر علیخان رسید بعد بامر
سر کار افواج در یاموج مکمل و مسلح گردیده انتظار فرمان بودند ونفر مان اقدس ولا
در اطراف لشکر گاه چون مهتاب ها روشن کرده شب تار را چون روز روشن منور ساختند ومتوجه
احوال لشکر گاه دشمن بودند ونمی دانستند که باعث این شورش چیست میگویندگان سر کار
امیر شیرعلیخان میفرمودند که این شورش از دوشق خالی نیست یا تدبیری است که سر کار
امیر محمد اعظم خان بکار برده شاید فریبی بخاطر دارد یا اینکه از یر، دشمن کابل شخصی خبر
رسانده و برای امیر محمد اعظم خان خوف خالق شده بنابراین راه صحرا پیش گرفته که جان
بسلامت برد لا کن سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپاه سالار که فوج دار بودند در ابتداء
شورش شخصی را پی تحقیق فرستاده بودند باز آمده خبر آورد که سر کار امیر محمد اعظم خان
بدون جنگ وجدل از لشکر گاه بعنوان تماش و یا غیری گز بدها برآمده فراری شدند ولشکر
کابل بی صاحب و بی سرپرست مانده اند با وجود شمس تحقیق جی سرکار امیر شیر علیخان
این شورش را تدبیر امیر محمد اعظم خان پنداشته امر فرمودند که لشکر ظفر اثر تا صبح از لشکر
گاه خود تجاوز نکنند و حرکت نفرمایند وجای بجای انتظار شفق صبح باشند تا دیده شود که
از پرده غیب چه ظهور میدارد با وجودیکه بعضی از سرکردگان لشکر کابل شباشب باردوی
لشکر ظفرشکوه وارد گردیده اخبار میکردند و احوال فراری شدن امیر محمد اعظم خان را
عرضه داشت مینمودند اما سر کار بلند اقبال که زحمت دیده و رنج کشیده بودند شرط احتیاط
بجای آورده فرامور سلطنت خودداری میکردند زیرا که از در بدری سابقه خوف کلی
بخاطر داشتند بنا بران تا صبح افواج خوانده از را اجازه حرکت نفرمودند
تا زما نو بکه صبح صادق دمید و روشنی پیدا شد و نشان اقبال ظاهر گشت و آفتاب
جهان تاب طلوع کرده و عالم را فرو گرفت بعد از آن روشن و هویدا شد که لشکر کابل بی سرو
سرکرده تاپیدا و خلقی پراگنده وحال تباه چون تحقیق شد بامر بندگان اقدس اسردار محمد یعقوب خان
و سردار فتح محمدخان و فرامرزخان سپه سالار با افواج سوار روانه لشکرگاه دارا لسلطنه
کابل شدند و خود را باردوی مذکور رسانیدند و از حقیقت دانستند فوراً بحضور اقدس عریضه
مژدگانی فرستادند و رویداد شب را به طریقه که گزارش یافته بود در عریضه عرضه اشت
کردند بعد از آن رویداد را بخود مدال کرده سردار فتح محمد خان را مامور قلعه شاه علی اکبر
فرمودند زیرا که از مردم اخره واشراف وبزرگان دربار و بعضی سرداران از خوف جان جای
امن و امان دانسته شباشب در قلعه آقای مذکور پناه برده بودند که شاید از طفیل جد امجد آقای
جلد دوم
(٥٣)
موصوف نجاتی برای شان حاصل شود سردار فتح محمد خان در قلعه شاه علی اکبر رسیده فرود
آمدند آقای سید استقبال کرده به اعزاز واکرام پیش آمدند و سردار مذکور را عزت داری
نموده بعد از آن التماس پناه آورنده ها را کردند و سردار فتح محمد خان بلحاظ شاه علی اکبر
آقا قبول کردند و بد مه گرفتند که از حضور سرکار خداجوی و پادشاه دادگر عدالت پرور بخوبی
کدرا ده عفو گناه شان را عرضداشت دارند و بخشش بگیرند بهمین منوال از قلعه آقا عازم
لشکر گاه شدند سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان در لشکر گاه کابل توقف کرده بجمع
آوری خزینه نایبدا و دفینه نامعلوم و اسباب پادشاهی و انجام سلطنت از توپ و توپخانه و خیمه
و بارگاه و سرایر ده های گل دوزی که دولت عظما همیشه بتصرف دولت خداداد در آوردهند
و لشکرهای پراگنده سرکار فراری را از لشکر گاه کابل حرکت داده باردوی ظفر شکوه
برده در پهلوی لشکر دولت سرکار والا تبار جای دادند و خیمه و خرگاه برای شان زدند مقصد
در مدت سه روز از شکست و ریخت لشکر کابل آسوده خاطر شده بحضور سرکار اشرف امجد
والا وارد شدند و رویداد را بحضور پادشاه قوی شوکت چیزیکه در لشکر کابل دست داده بود
عرضداشت کردند بعد از آن که از همه امور سلطنتی فارغ شدند بندگان سرکار بدولت و اقبال
از منزل فرخنده فال غندی مرسل حرکت فرمایده منزل و مراحل طی میفرمودند و بهر منزل نیکو
فال که میرسیدند بجمع فقرا و به تمام رعایا بخصوص درباره فقیر و بینوا بهر کدام دادرسی فرموده
از انعام و احسان مضایقه نمیفرمودند وطی منازل چون نوشیروان عادل میکردند تا اینکه
بهم الخير والعافيه شهر بار عدالت گستر و پادشاه قوی شوکت همایون فرنيک منزل که پیوسته
بشهر کابل بود بقلعه قاضی بام داشت فرود آمدند و سرایر درة زرین قبا ب را باوج ماه
رسانیدند سردار محمد اسمعیل خان که قبل ازین از رویداد سردار مذکور و کابل را تصرف
کردن تحریر نموده بودم و از حضور سرکار مامور حکومت کابل بوده باستقلال فرمان
فرمائی نمودن مذکور را شرح وار نوشته در قید قلم در آورده بودم درا ینوقت که بند گان
اقدس در قلعه قاضی نزول اجلال فرمودند با مر سرکار باتفاق بعضی بزرگان وارد قلعه قاضی
شده قدم بوسی سرکبار والامشرف گردیدند و نوازشهای شاهانه از حضور در یافتند خصوص
درباره سردار محمد اسمعیل خان از حد افزون مرحمت فرمودند و از گناهان گذشته مذکور
گذشتند و عفو فرمودند و مرخص کردند که فرمان سرکار را فردا بجای آرند و مردم کابل را
از نظامی و ملکی و اعزه و اشراف بقاعده و قانون باستقبال بر آورده انتظار ورود سرکار
والا باشند چنانچه فردای آن روز حسب الامر بندگان سرکار افواج نظامی را از توپخانه
و پلتن و رساله و خاصه دار و بعد آن مردم فقرا از سادات و علما و فضلا و قاضی و قضات
و اهل کسبه از تجار وغیر آن در بیرون شهر کابل برآورده بقرار قاعده وقانون صف
بصف ایستاده کرده انتظار ورود بندگان سرکار بودند لاکن از ذوق و شوق دیدار
پادشاه را دیدن از خورد هفت ساله تـاپیر یکصد ساله که همه آرزومند چنین روزی بودند
و شبها از درگاه خداوند خواهان و بدعا یاری میکردند جمله به تماشا برآمده امید وار
قدوم فیض لزوم شهنشاه عدالت پرور انتظار میکشیدند و از پنجاب دریای لشکر که همه
(٥٤)
چون شیرغران و ببریسیان بركاب شهریار ذوی الاقتدار حاضر بودند برکاب سردار
محمد یعقوب خان و سپه سالار فرا مرزخان در بغل فوج کابل صف کشیده ایستادند و
انتظار ورود سرکار ذوی الاقتدار پادشاه خداجوی میکشیدند تا اینکه پادشاه ممالک
پرور چون خورشید تابان از دور نمایان شدند و ابتدا سر فوج نظامی رسیده توقف فرمودند
افواج رکابی ولشکر دارالسلطنه کابل که در پهلوی همدیگر صف بسته بودند یکباره
سلامی گرفتند و جمیع سابه خانه ها بصدا در آمدند و توپهای آتش فشان زمین لشکر
گاه را بلرزه درآوردند ، مختصر کلام یکساعت نجومی بهمین طمطراق آواز توپ
وصدای موزیکان ونقاره خانه های رساله بلند بود و غلغله بگنبید دوار در انداخته
گوش فلک را کرساخته چنانچه از دود توپ و تفنگ و گرد وخاک میدان گویا شب ظلمانی
پیدا بود تا اینکه سلامی آخرشد و هوا روشن گردید بعد ازآن سرکار ذوی الاقتدار
از ابتدا لشکر تا انتهای افواج جق جق برور از افسر وسپاهی باهر کدام از درمهر
ومحبت ملاقات میکردند تانصف لشکر آخرشد و نوبت به فقرا که آرزومند چنین روزی
بودند رسید بهمان منوال متوجه يك بيك از سادات وعلما وقاضی وفضلا و اهل کسبه از
تجار وغیرآن شده با هرکدام درعین نوازش ومهربانی الفت کنان ملاقات میفرمودند
ودل جوئی داده تکلم میکردند بدرجه رسیده که بجميع فقرا وجد وشعف دستداد رجوع
بگریه نموده بودند اما نه بران از خرسندی دیدار پادشاه سر را از پا فرق کرده
نمیتوانستند گویا پدر مهربان خود را دیده باشند لا آن بندگان اقدس که امار دیگر
خود را صاحب مملکت کابل دیدند از شیوۀ فقرا افزون تر مدهوشانه قدم میزدند تازمانی
که داخل شهر کابل شدند سه ساعت باسپاه وفقرا بیرون شهر به محبت گذراندند تااز
ملاقات شان فارغ شدند بعد بصوات واقبال وارد شهر کابل شدند و بهمان طریقه که در بیرون
شهر بملاقات مردم مجیبانه رفتار کردند هم چنان درکوچه وبازار و دربام بازنان
ومرد خرد وبزرگ که مشتاق دیدار پادشاه ومنتظر ورود سرکار ظل الله بودند
حد بحد کوچه بکوچه بازار بپازار بدیدارفیض آثار مشرف ومسرورمیگردیدندو در بارۀسر کار
خجسته آثار دست بدعابرداشته درحق شان دعای خالص ازدل وجان مینودند وبآوازبلند و
شوق تمام دعارابادامیرساندندچنانچه غوغای بزرگی درجمیع شهر کابل برپاشدوبندگان
سرکارنیز درمقابل فقرا که زن ومرد درکوچه وبازارانتظاربودندبربان گهربارآمین
گویان درمحبت ونوازش مرحمت های پدرانه می افزودند وسخن میکردندومیگذشتندتا
اینکه داخل بالاحصارشدند ودر باغ شاهی که نیت کرده بودند ازآن روی که تخت نشین
امیرکبیربود فرودآمدند ودرمسندامیرکبیرکه مسند خلافت وسریر سلطسنت وتخت
موروثی بود بادولت خداداد بر فراز نشستند و سجدات شکر بدرگاه کریم وخالق
مور ومار بجای آوردند وحسب الامر سردار عالی مقدار که صاحب فوج وصاحب اختیار کل
ممالک بودند یکصدویکتوپ شادیانه زدند ونقاره خانه بالاحصار دور ان بندگان سرکار
گفته بصدا درآمدند چنانچه روزاول ودوم امرسلامی ورفت وآمد مردم موقوف بود
روزسوم امرسرکار وفرمان شهریارجاری شد که ازسپاه وفقرا هـرکس حضورحاضرشده
جلد دوم (٥٠)
مبارك بادی کنند و بدیدار همدیگر مسرور گردند زیرا که پادشاه بیدار فقرا وسپاه
آرزومند خصوص مردم کابل که نشوو نما و یافته يك دياريم مختصر کلام بعد از فرمان پادشاه
همايون خصال يوميه بحضور آمده ملاقات میکردند و دعا و فاتحه میشدو بندوارمغان های خود
را از حضور میگذاشتند و بخلعت های فاخره سرافرازی حاصل کرده
مرخص میشدند چنانچه یکهفته بهمین منوال گزارش یافت تا کلهم مردم از حضور
گذشته مسرور ومنور گشتند بعد از ان پادشاه خدا جوی سجدات شکر بجای آورده
بر تخت سلطنت برقرار نشستند و داد عیش دادند .
باب پنجم
سلطنت دوم باره سرکار امیر شیر علیخان پادشاه رعیت پرور مشتمل
بريك فصل در مقدمه قلعه زنه خان وشش کار وشکست امیر محمد اعظم خان
وسردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان وفتح سرکار امیر شیر علیخان
در تاریخ سنه یکهزار و دوصدو هشتاد وهفت هجری تا لغایت سنه یکهزار و دو صدو
نود هشت هجری مدت سلطنت سرکار دوازده سال کامل .
خلاصه سخن بعد از رفت و آمد سپاه وفقراء که بندگان سرکار فارغ شدند روز
جمعه مردم دارالسلطنه کابل را حبا لامر در مسجد جامع جمع فرمودند بعد از ادای
نماز جمعه خطیب بالای منبر بر آمده خطبه را بار دیگر بنام نامی سرکار والا تبار خواندند
وسکه دولت خداداد افغانستان را بار دوم باسم گهر بار عدالت گستر زدند و جمله خلق الله
بشوق تمام مبارك گفتند وازسر نو توپهای شادیا نه زدند وسه شب وروز شهر کابل را
آئینه بندان وچراغان کردند واز خوان احسان بی کرانش بهره مند گردیده سه شب
وروز طعام تناول فرمودند وجمیع مردم کابل داد عیش و عشرت داده شب وروز بساز
وسرود موزیکان گذراندند لاکن سرکار ذوى الاقتدار رجوع بفقیر و بیچاره و گدایان
درمانده اززن ومرد وپیر وجوان نموده در جمیع آنها بقدر وقسمت ازلی ازرسرخ وسفید
مسرور گردانیده از يك يك دعا وفاتحه گرفتند بعد ازان که از غریب و بیچاره فارغ شدند
و بخرسندی تمام خورد و بزرگ شان ملاقات کردند چنانچه نام برده صحبت میکردند و
محبت می ورزیدند اما از صحبت سرکار حالتی بمردم دست داده بود که گویا بی پدر بودند
وپدر دار شدند ونمود وجود مسعود بندگان سرکار از دیدار مردم کابل وصحبت های
دوستانه ایشان چقدر مسرور وخوشنود میشدند و هر لحظه شکر گزار درگاه الهی بوده
عاجزی میکردند زیرا که مشهور است که مردم فقرا فرزندان پادشاه میباشند
وفقرا نیز پادشاه خود را پدر میدانند و متابعت مینمایند خصوص سرکار اقدس که با وجود
پادشاهی تولد یافته وبزرگ شده همین ولایت بودند و جمیع مردم را ازخورد وبزرگ
میشناختند بنا بران در محبت می افزودند لهذا چون ازین امور فارغ شدند وبر تخت سلطنت
افغانستان برقرار نشستند وچند روزی داد عیش وعشرت دادند بعد سردار محمد یعقوب خان
وفرامرز خان سپاسالار را بحضور فیض ظهور طلب کرده امر فرمودند که ابتداء لشکر
(٥٦)
طفر اثر را یومیه از حضور انور بگذرانند تا بندگان سرکار ایک را از بند جدا کرده
فتنه انگیز غماز را پایبند و شایبه که در لشکر نماند زیرا که آنها بنوا گر و شویش انداز
میباشند چنانچه یومیه لشکرهای رکابی را از حضور میگذراندند و هر کدام را خواه
افسر خواه سایر سپاهی بحضور منظور کرده مطابق خدمت منصب و خلعت سرافرازی
داده رخصت میفرمودند واشخاصیکه در جادۀ نمک حرامان قدم میزدند و بحضور بندگان
اقدس ظاهر و هویدا بود خصوص چند اشخاصی که از زمان وزیر محمد اکبر خان در
نظام بودند و بسیار آن بیرق چی منصب داشتند و مقرر نمک حرامی پیشه داشتند کلهم را
از نظام برآوردند و از خدمت موقوف فرمودند لاکن آنها عمری به نظام گذران کرده
بودند با وجود کهن سالی جبله به نزد ایشک آغاسی شیر دل خان پناه برده در رساله مذکور
دوباره نوکر شدند که در وقتش محرر کتاب شرح وار تقریر میدارم انشا الله تعالی خاص
سخن بعد از سان دیدن و از حضور فیض ظهور گذراندن سه ماهه تنخواه برای شان امر فرمودند
بعد ازان مرخص خانه و منزل شان نمودند زیرا که ارسفر بعد از مدت مدید آمده بودند
چون از فوج رکابی فارغ شدند و جمیع شان را وجه از نظر مبارک گذرانده از خوان
احسان بهره مند فرمودند بعد ازان نوبت بلشکر پراگنده سرکار امیر محمد اعظم خان
رسید سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپه سالار یومیه فوج بحضور والا بیار میآوردند
و منظور میکردند اشخاصی که سزاوار خدمت بودند خواه افسر خواه سایر سپاهی داخل
دفتر کرده مامور خدمت میفرمودند و بلشکر ظفر اثر پیوسته میکردند و مردما نیکه لایق
خدمت نبودند و یا در امور دولتی نقصانی داشتند و خواهش بندگان سرکار در خدمت
گزاری اوشان نبود بدون زجر و زحمت اسباب سر کاری را از وی گرفته مرخص
میکردند لاکن پادشاه رعیت پرور با وجود مرخص فرمودن بمهر و محبت و خرسندی از
حضور موقوف مینمودند بهمین منوال مدت چهار ماه گزارش یافت تا لشکرهای ظفرییشه
و لشکرهای شکست خورده از حضور مبارک گذرانده شدند تابات خدمت دولت عظیمی
از تنخواه و انعام و خلعت درباره اوشان مرحمت فرمودند چنانچه تمامی افواج از خورد و بزرگ
مسرور و خرسند گردیده دعای دولت پادشاه قوی شوکت را باداء رسانیدند و هریک
بخدمت ماموری خود رفته متوجه خدمت خود شدند و بندگان سرکار از افواج نظامی
کلیه خاطر مبارکشان جمع گردید بعد ازان رجوع بحاکمان و عاملان هر محل و هر دیار
و شهر و قصبه نمودند و هريك را بحضور مهر ظهور طلب کرده حق و باطل را بقرار سنجش
دفتر مشخص کرده و سواء از دفتر درباره هريك تحقيقات بعمل آورده مطابق آن باز
خواست فرموده تغیر و تبدیل نمودند و در بار اشخاصیکه خدمتگار صادق بودند و پاس نمک
بجای میآوردند از انعام و احسان سر افراز گردانیده هر کدام بمسند حکومت سرافرازی
حاصل کردند و اشخاصیکه سزاوار حکومت و لایق خدمت نبوند از حضور موقوف فرمودند
لاکن در بارۀ دوست و دشمن ظلم و ستم روا نداشته از دور ترحم ومحبت سخن میکردند
و مرحمت های شاهانه و نوازشات بی کرانه میفرمودند و بطريقه عدالت گستری
که سرشت بندگان اقدس والا بود یومیه در باره سپاه و فقرا بظهور میرساندند
پادشاهان متاخر محمد اعظم ۱۰۰ جلد سید امان الله ح معروف ۱ هدیه سال ۴ طبع ۲
(٥٧)
پادشاهان متاخر
۱۰۰۰ اعظم
مخصوص که چندی خودبندگان سر کاررنگه دوت گرفتارشده بودند بنابران در مروت و عدالت
میفرمودنداضافه بران لحظه بلحظه بدر گاه خداوند شکر گزار بودند مختصر کلام چون
از بسیاری گرفتاری امور سلطنتی از لشکری وملکی آسوده خاطر شدند و خاطر جمعی الحاصل
نمودند بعدازان سردار محمد اسمعیل خان پسر سردار محمد امین خان را که برادر زاده سر کار
اقدس بودند بحضور انور طلب کرده پدربانه نوازش و مرحمت فرمودند و از هر رهگذر نصایح
دادند وپدرانه نصیحت نمودند و فرمودند که دیگر خرد سالی بکنید و بندگان اشرف را
پدرمهربان ودولت خدا داد و سلطنت قوی بنیادرا از خود شمرده بسخن غماز وفتنه انگیز
وسخن چین عمل نکنید و خودراپراگنده و پریشان وسر کار والاتبار را زحمت ندهید که سزاوار
بزرگی نیست خصوص شخصی که بزرگ زاده باشد ازیتقرار حر کت نقصانی کمی بهم میرساند
و اعتبار بزرگی باقی نمیما ند چنانچه مدتی از تقدیرات ازلی با سردار عبد الر حمن خان
اتفاق افتاد و همسفر شدید زحمتهای بزرگ نمود ید ولشکرهای خودرادر مقدمه میمنه بقتل
رساندید و چه قصورها نکر دید و در مردی و مردانگی کمی و کوتا هی نکردید .
دائم درخدمات شما افراز بودند و میدانستند که ازعهده هر گو نه خدمت بر آمده میتوانید
چگونه بمل شما شخصی را کسی از خود جدا میکند و در اموردنیا داری کدمتاعی نیست حقه میبازد
دیگر اینست که هیچوقت دوست دشمن نمیگردد و دشمن دوست نمیشود یقین بندگان سر کار که
ازابتدای دوستی شما باسردار عبدالرحمن خان تا حالق طر فین مابین خوف ورجاء گذرانده
باشیدظاهراست که دشمن دوست نمیشود و نخواهد شد و همچند گاهی دوست دشمن نشده و نمیشود
چنانچه دراندك وجه قلیل که آنهم نکوشش شما بدست آمد و باسعی شما وو اسطه شما والی
میمنه پرده گرفت عافیت از شما دریغ کردند و شمارا بیگانه پنداشته خودرا بهتر دانست پس
ظاهر شدوهو یداگردید که از خود تا دیگری فرق بسیار است اکنون گذشته را گذشته دانسته
بعدازین بندگان اقدس ازشما توقع فرزندی میدارد و همچنان فرزندی کنید کـه گويا داغ
سردار محمدعلی خان را اردل سر کار بدر کرده بجای آن فرزندشوید و بمثل آن فرمان برداری
کنید ورضامندی سر کار والاتبار را از همه چیز افضل شمارید خلاصه کلام بعد نصایح بسیار
ونوازش بیشمار سه پلتن مکمل که بسیاری آن ازپلتن های سردار محمد امین خان پدر سر دار
مذ کوربودیایک توپ خانه مکمل جلوی و يك توپخانه قاطری و يك رجمنت رساله مکمل و دوسد
سوار خوانین که از خودسردار مذ کور بود از حضور مامور خدمت سردار محمد اسمعیل خان
گردید دلا کن ابن از نوازشات از حصور سر کار والا شد درباره سردار مذکور گويا مرحمت
پدری فر مودند و خلعت های فاخره و اسپان تازی با دبا زین و یراق طلا وشمشير جواهر نشان
با کمرند دانه نشان به وی عنایت فرمود ند و از حضور در کمال محبت وسرافرازی مرخص نمودند
لهذا چون از ورود سر کار اشرف اقدس در دار السلطنه کابل مدت هشت ماه گذارش یافت
وجمیع امورات ملکی و نظامی انجام یافت بعدازان به تواتر و توالی خبر رسید کـه سردار
عبدالرحمن خان باتفاق امير محمداعظم خان شب وروز به تهیه و تدارك لشکر گیری وسرشته لشکر
(۸)
جلد دوم
داری میباشند و به قصد انتقام ازاده دار السلطنه کابل دارند و عنقریب با دریای لشکر از تخته پل
حرکت فرما خواهند شد سرکار اقدس اشرف همایون هر چند که بکلمات ازین فکر خارج
نبودند با وجود آن سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپاه سالار را تاکیدات تمام فرمودند
و امر کردند که افواج ظفر شکوه را جمع آوری نموده تهیه و تدارک سفر را بزودی انجام بدهند
و بلاتأمل از همه امورات لشکری خود را فارغ ساخته آماده و تیار باشند زیرا که بورود فرمان
تاخیر نشده حرکت فرما شود هلاکن قبل از فرمان همایونی سردار محمد یعقوب خان و سپاه سالار
که شخص جنگ دیده و سپاه پیشه بودند و از اخبار ترکستان و میه اطلاع داشتند شب و روز متوجه
سرشته عسکری و شکست و ریخت افواج و تهیه و تدارک انجام سفر بوده انتظار فرمان نقد گان
سرکار را میکشیدند ويك لحظه فارغ بودند و یکساعت در غفلت نمیگذراندند و بجان و دل
میکوشیدند تا زمان که خود را از سرشته لشکر داری آسوده کرده انتظار فرمان میبردند
تا آنکه در ماه میزان خبر تحقیق رسید که امیر محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان با افواج
بسیار و لشکرهای خونخوار که از حساب بی شمار و از شمار بیرون بود از تخته پل حرکت کرده
کوجا کوج به ارادۀ خداوندی بقصد انتقام عازم دارا اسلطنه کابل گردیده اند هر چند که در گذشته
سردار نامبر بعد از انفصال میمنه بسرعت تمام عازم کابل شده در حدود غوری فرود آمده بودند
چون قضیه سرکار امیر محمد اعظم خان برعکس اتفاق افتاد و پایتخت کابل از دست رفت
و مقدمه بلندی میسر برنیامده و بوجود مسعود سرکار کم اقبال امیر محمد اعظم خان از قندی
مرسل فراری شده در غوری به لشکر ظفر اثر پیوست بعد ازان سردار بلند اقبال و سالار
صاحب تدبیر که کار دولت را دیگر گون و پادشاهی و سلطنت را سرنگون دیدند دانستند
که دولت برباد شد و اقبال برگشت اکنون در غوری استقامت کردن چه حاصل بهتر آنست
که بازگشت کرده در تخته پل که پایتخت ترکستان است رفته بار دیگر به سرشته لشکر گیری
شده خود را و لشکر خود را مکمل ساخته بعد ازان بقصد انتقام کمر بسته عازم کابل شویم
این بود که از غوری واپس مراجعت کرده در تخته پل رفته به سرشته داری لشکر گرفتار شد
تا این زمان که از همه امورات افواج فارغ شده روانه کابل شدند سرکار امیر شیر علیخان
که شب و روز متوجه همین احوال بوده و میدانستند و مدنظر داشتند و یقین شان حاصل بود
که خواهی نخواهی سردار عبدالرحمن خان باین طرف خواهد آمدند و عزم آمدن را جزم
خواهد داشتند چنانچه در ینوقت حقیقت آمدن لشکر ترکستان ظاهر شد بعد ازان سرکار
ذوی الاقتدار سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپاه سالار از حضور امر به تهیه و تدارک
لشکر کرده فرمودند که مدعی بقصد انتقام کمر بسته میرسد لازم که آماده و تیار باشید
تا آمدن لشکر ترکستان مشخص شود که از کدام جانب میایند و از کدام توپ اراده این
طرف دارند زیرا که تاحال اخبار مختلف بحضور سرکار رسیده چنانچه بعض اوقات از
جانب دره صوف و گاهی از راه کلان و برخی از راه غوری و کوتل هندو کش تاحال که
به تحقیق رسید که ورود لشکر از راه کلان مامور کابل است و عنقریب وارد بامیان میشوند
بلکه به دوسه یوم در بامیان خواهد رسیدند مختصر کلام بعد از حقیقت آمدن لشکر مدعی
افواج کابل که قبل ازین آماده و مکمل بودند حسب الامر از شهر کابل حرکت فرما
(٥٩)
پادشاهان متاخر
شده در ده بوری قبله شهر کابل بر آمده خیمه و خرگاه وسرا پرده های زرنگار بر پا کردند
و فرود آمدند و از حضور يك هفته توقف امر فرمودند که هر گاه شکست و ریخت باشد و هر کس
متوجه باقیمانده کار خود شوند زیرا که دروازه شهر است بعد از ان دیگر توقف جائز نیست
چنانچه بعد از يك هفته که هر کس سرشته خود را بافتند و شکست وریخت لشکر ولشکر یان
انجام یافت روز دیگر به توکل خداوند واراده پروردگاری ازده بوری حرکت فرما شده
منزل دوم در قلعه قاضی که آنهم يك منزل شهر کابل است رفته نزول اجلال فرمودند باعث
احتیاط سه روز دیگر امر به توقف نمودند خصوص شخص کامل هوشیار را که به هر خصوص
نکته رس وصاحب فهم بود به لشکر ترکستان فرستاده بودند که خبر تحقیق برساند روز
ورود قلعه قاضی وارد شد و عرضداشت کرد که لشکر ترکستان از ورود امیال بجانب
غزنین مراجعت کردند و میفرمودند که غزنین و اطراف آن غله خیز است و غله وافر دارد
سر کار امیر شیر علیخان بعد از ان از قلعه قاضی حرکت کرده و کوچا کوچ منزل بمنزل چون
ماء سریع السیر بادریای لشکر که افزون از شمار بود . میرفتند تا اینکه در منزل شیخ آباد
فرود آمدند و سرا پرده ها باوج ماه رسانیدند اتفاقاً در منزل مذکور خبر رسید که سردار
عبدالرحمن خان بسرعت منزل میزند چنانچه سه منزل باقیمانده که داخل غزنین شوند و غزنین
را تصرف سازند باری سر کار امیر شیر علیخان از شنیدن این خبر فورا از منزل شیخ آباد
حرکت کرده کوچا کوچ در منزل شش گاو فرود آمدند ولشکر گاه کردند و خیمه و بار
گیاه باوج ماه برآوردند
ازینجانب سر کار بالتدبیر امیر محمد اعظم خان و سردار دلاور و سالار کل لشکر
سردار عبدالرحمن خان چون شیرغران و ببر بیابان بالشکر های فراوان خود در يك منزل گاه
فرود آمدند که یکطرف هزاره جات و دیگر طرف غزنین و اطراف آن نزديك بود زیرا که
از دو جانب غله فراوان میرسید و باعث بود و باش لشکر خونخوار میشد لا کن قبل ازین
از سپاه داری سردار عبدالرحمن خان تحریر نموده بودم که در خطه افغانستان ثانی نداشتند
چنان لشکر دار بودند که گویا پیر مهران در باره فرزند نامدار با وجود همین قدر
پراگنده گی و شکست های پی در پی و خرابی لشکرها و مخارج افزون از شمار امروز در
مقابل دشمن همچنان لشکر بهم رسانیده و مکمل و مسلح بجنگ دشمن آورده و تسقابل
میروزد که مدبشر همی باشد و فلك با همه کجروی و کج رفتاری انگشت حیرت بدندان
تفکر میگزرد وملک تحسین و آفرین میگوید و درین مدتهای چندین سال از پادشاهان
چنین لشکر داری بهم نرسیده جای هزاران توصیف است خصوص در مدت قلیل و زمان
اندك و دست تهی بس دشوار است مختصر کلام چون لشکرهای سردار عالی مقام در منزل
مذکور فرود آمدند و جا بماندند گویا يك فرسخ طول وعرض لشکر ظفر اثر میشد همین
يك فرسخ گویا اشاره اثبات لشکرداری بندگان عــالی کافی است . ا کنون سخن
بطول انجام یافت ملخص کلام بعد از آن که از فرود آمدن لشکر و جا بحا شدن افواج
ظفر اثر فارغ شده ود متوجه قله و دانه و بفکر سرشته کردن انبار گردیدند که باید و شاید
زمستان نزدیک است واجناس خورا که وغیر آن در لشکر گاه آماده و تیار باشد چنانچه
جلد دوم
(٦٠)
نصیر خان جرنیل که صاحب اختیار کل لشکر ومنصبه دار بزرگ لشکر گیاه بودند با مر بندگان
عالی مامور این خدمت شدند و یومیه اسپ واشتر باطراف دور ونزدیك غزنين به جهۀ غله
خورا که لشکر میفرستادند لا کن مقرر يك رجمنت دو رجمنت رساله بهمرا ی اسپ و اشتر
میرفتند وشرط احتیاط بجامیآوردند ومعا فظت میکردند بعضی اوقات خود نصیرخان جرنیل
با اتفاق اسپ و اشتر و رساله همراه بودند تا اینکه سرکار عدالت گستر پادشاه قوی شوکت
سرکار امیر شیر علیخان اطلاع یافتند بعد از آن متوجه اطراف غزنین وغیر آن شده بهر جاه
فوج و اشخاص کاروان وسپاه مقرر کردند که محافظت کنند و نگذارند که غله بجانب
لشکر ترکستان برود و اضافه بران اسباب جنگی و آماده کار و زار گردیده چنانچه
سردار فتح محمد خان وايشك آقاسی شیر دل خان باسه هزار سوار و پیاده پلتن و توپخانه
ما مور شهر غزنین فرمودند چنانچه رفته سرعت وارد غزنین شدند و حدودات آنرا
سوار و پیاده مقرر کرده محافظت کردند به نحوی که یکدانه غله تا بيده وكياه بجانب لشكر
ترکستان نرود و کسی ندهد که موجب سخط و جر یمه سر کاری میشود و دیگر بعد از
مرخص کردن سردار فتح محمد خان وايشك آغاسی شیر دل خان از حضور شهر یار
عدالت پرور ايشك آقاسی خوشدل خان را با هشت بیرق جزایر چی و یکصد سوار
خوانین مکمل اسباب در قلعه زنه خان که مابین لشکر ترکستان و غزنین بود و نصیرخان
جرنیل دایم از همان راه به لشکر ترکستان غله میبردند و بدون آن دیگر راه غله بردن
نبو د که غله میکشیدند مامور ومقرر فرمودند که بزودی رفته قلعه را تصرف دارد
و سد راه لشکر ترکستان شوند ايشك آقاسی مذکور با لشکر ماموری به تلاش تمام
رفته خود را درون قلعه رسانیدند و تصرف کردند و انتظار ورود لشکر دشمن بودند
و منتظر کار و زار بوده شب را بروز و میا وردند و قلعه را بدرستی
ومردانگی محافظت مینمودند اتفاقا روزی نصیر خان جرنیل بقرار ماموری بايك ريچمنت رساله
و دو صد سوار خوانین و پنجصدراس با بو از لشکر گاه بر آمده بقانون هر روزه بجانب غزنین روانه شدند.
در بین راه واقف شدند که سردار فتح محمد خان وا یشك آقاسی شیر دل خان با فوج
بسیار در غزنین رسیده انتظار آمدن دشمن میباشند و مانع از غله بردن لشکر ترکستان
بخاطر دارند و نمیگذارند که از جانب غزنین و اطراف آن غله به لشکر دشمن برسد اضافه
بران در بین راه لشکر ترکستان قلعۀ بزرگی بود که آنرا قلعۀ زنه خان مینامند ايشك آقاسی
خوشدل خان باهشت بیرق جزایر چی و یکصد سوار خوانین مامور است ورفته تصرف نموده
اند و سد راه لشکر ترکستان شده نمیگذراند که غله ببرند و راه رفت و آمد را مسدود کرده اند
نصیر خان جرنیل ازین راه فورا عریضه بحضور بندگان عالی سردار عبد الر حمن خان
فرستاد و از کمال سپاه پیشه گی و شجاعت دور بجمنت رسالة دیگر از لشکر گاه طلب کرده
بر کاب خود همراه کردند و بادل قوی بجانب غزنین روانه شدند .
فصل : در مقدمه قلعه زنه خان وشش گاو و شکست سرکار امیر
محمد اعظم خان و سردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان و فتح نمودن
سرکار امیر شیر علیخان بعون و عنایت ایزدمنان
اکنون قلم دوزبان را راجع بداریم بجانب مقدمه و سخن را بطریق اختصار
زودتر تمام بداریم تا بر خواننده و شنونده ملال خاطر نگردد و نکته گیران دربارۀ محرر
(۱۱)
یاد شاهان متأخر
آفتاب عیب گیری ندارند باری چون نصیر خان جرنیل روانه غزنین شدند و با دل قوی اسپ
می راندند تا در حدود قلعه زنه خان رسیدند و قلعه را به تصرف دشمن دیدند در سوء تدبیر خود
هزاران ملامتی را با خود گرفتند و خود را به گفتند و فرصتی تأمل نمودند و متوجه آن شدند
که از حدود قلعه چگونه گذارش خواهیم کرد زیرا که در آن ایام و در آن وقت زمستان
سخت و برف و خنک و صاعقه قاتل بود و جمیع راها را برف مسدود کرده که اصلا گذشتن
ممکن نبود با وجود آن بزحمت بسیار از حدود قلعه قدری دور تر راه رفتن به تردد بسیار
پیدا کرده روانه شدند و بسرعت خود را در نزدیک رباط روضه مبارکه که یکفرسخ تا غزنین
راه است رسانیدند لکن مردمان آنجا را بقرار سابق فرمان بردار ندیدند بلکه برعکس آن
دریافتند که گویا مایل به غله دادن نباشند چون جرنیل نصیر خان احوال مردم را دیگر
گون دید بوجۀ خریداری نکرده دست انداز از منزل و مکان فقراء غله وغیر آن گرفتند
و بتلاش جمع آوری میکر دند و متوجه دشمن بودند که گزندی نرساند بهمین منوال قشلاق
به قشلاق یا بوو مهتر فرستاد جهة محافظت سوار رساله همراه فرمودند و امر کردند که
بسرعت عرصه نمایند و شرط احتیاط از دشمن بجاه آرند اما دور بجمعت رساله را مکمل در
نزد خود نگهداشته و بفکر ورود دشمن بودند که بناگاه سردار فتح خان و ايشك آقاسی
شیر دل خان بالشکرهای فراوان چون بلای ناگهان و چون اژدهای دمان از جانب غزنین
روان شدند و بیکباره خود را بقلب لشکر دشمن زدند و جنگ در انداختند و جنگ مغلوبه
نمودند و از دو جانب مردانه بجنگ در افتادند و دلاورانه میکوشیدند و داد مردانگی میدادند
لکن سوار رساله که بامر نصیر خان جرنیل بجهة جمع آوری غله باتفاق مهتران در قشلاق
و دهات رفته بودند از رویداد جنگ شنیده بسرعت خود را بمقدمه جای رسانده بدویه لشکر
خود پیوستند و جنگ در انداختند و مقدمه مغلوبه شد و در مردی و دلاوری لشکر طرفین کمی
و کوتاهی نکردند چنانچه زخمی و کشته بسیار شد تخمینا دو ساعت با هم در آویخته حدود
رباط روضه مبارکه را از خون رنگین کردند و همچنان گرم ستیز و مشغول جنگ بودند
که صاعقه و برف و خنک بمد نظر شان منظور بود و به غیرت و دلاوری میکوشیدند و میجوشیدند
و داد مردانگی میدادند و چنان قتل و قتال میکردند که گویا از جن و آباد شان دشتی باقی
نمانده بود و قصاص آنرا از همدیگر میگرفتند باز هم تسلی نه شده دست به شمشیر بهم در
افتادند و با کارد و خنجر خون از بدن طرفین برآوردند نیم ساعت با تیغ و خنجر مقدمه کردند
قریب نماز عصر شکست به لشکر سردار فتح محمد خان افتاد و تاب و طاقت به لشکر سردار
مذکور باقی نماند دست از دارو زار کشیده فرار را بر قرار اختیار نمودند و بجانب غزنین
فراری شدند ايشك اقاسی شیر دل خان که شیر دل نام داشت با وجود شکست فاحش خودداری
کرده ملاحظه کرد که مبادا سردار فتح محمد خان دستگیر شود و بدست دشمن اسیر گردد
فردا بندگان سرکار که سردار مذکور را از فرزندان خود عزیز میدارد از غلام باز
خواست دارند چه جواب خواهم گفت البته مرگ افضل است از گرفتار شدن سردار
(٦٣)
جلد دوم
فتح محمد خان بعد از آن با قلیلی سوار رکابی که همه جان نثار و جان فدا بودند از روی غیرت
و مردانگی خود را بقلب لشکر دشمن زد و جنگ در انداخت و داد مردانگی
داد و لشکر دشمن را بخود گرفتار ساخت لا کن بصدمت کاران سردار فتح محمد خان
امر نموده بودند که در وقت مقطعه مایان بر پاشده سردار مذکور را از جنگ جاه بدر
کرده جانب غزنین رهسپار شوید اما خود ایشك آقاسی شیر دل خان با خدمتگاران
جان فدا چنان بقلب دشمن حمله میکردند و مردانگی مینمودند و شمشیر میزدند که سزاوار
هزاران احسن و آفرین بودند تا اینکه سردار فتح محمد خان از جنگ ماه بدر رفته وخاطر
ايشك آقاسی شیر دل خان جمع شد دوباره متوجه جنگ گردید و بتفنگ در انداخت و مقطعه
مردانه کرد و حمله های شیرانه نمود تا اینکه دشمن را از جاه برکنده و عقب نشانید لاکن
باطراف ایشك آقاسی مذکور از قلیل خدمتگار قلیلی باقی ماند و دیگران کشته
و زخمی و دستگیر گردیدند بعد از آن متفکر مانده جنگ را مصلحت ندیدند زیرا که خود را
در مقابل دشمن بخوبی نه شمردند با وجود آن در میدان رزم مردانه ایستاده بودند و تدبیر
بر آمدن و فرار شدن بخاطر میگذراندند که چه سو فراری شوند که ناگاه از چهار جاب
لشکر دشمن حمله آورده و اطراف ایشك آقاسی شیر دل خان را احاطه کردند و مابین
گرفتند و راه فرار را بستند ایشك آقاسی مذکور که دست ستیز را کوتاه و پای گریز را لنگ
دیدند نا چار بد ستیزه در آمدند و قلیلی سوار که عبارت از سی نفر پروانه وار بدور آن
سردار نامدار جمع بودند بدشمن حمله کردند هر چند که قلیل بودند در ده مقابل کثیر
بمردانگی کوشیدند و جنگ رستمانی کردند و خود را بمردی به دشمن زده احاد و صحن جنگ
از روی تدبیر بجانب غزنین مقدسه میکردند و میرفتند وصف دشمن را پراگنده میکردند
تا زمانی که خود را بمردی از مهلکه جاه بدر کردند و فراری شدند چون از چنگال دشمن
خود را نجات دادند و آسوده خاطر شدند بعد از آن که بخود و خدمتگاران خود پرداختند
و متوجه شدند و نظر افگندند که از جمع سواران رکابی که همه خدمتگار قدیمی و جان
نثار صمیمی بودند هجده نفر با قیمانده اند و هفتاد و شش نفر از سله اوشان تلف گردیده
که همه جان فشان بودند و جان فدا کردند اعنی بعضی کشته و برخی زخمی و اسیر دشمن
شده بودند بهر حال چون نزديك قلعه غزنین شدند تحقیق نمودند که قلعه را حاکم از
خوف و هراس محکم کرده دروازه را بسته اند و دوست و دشمن را درون قلعه نمی گذارند
چنانچه سردار فتح محمد خان بالشکرهای پراگنده و شکست خورده که همراه داشتند
از غزنین گذشته بجانب کوه باغ هزاره رفته بودند ایشك آقاسی شیر دل خان چون دانستند
بسردار فتح خان بودند و از حضور سرکار اقدس باتفاق مامور خدمت شده بودند ناچار
بجانب سردار فتح خان روانه شدند تا اینکه خود را بسردار مذکور رسانیدند و ملحق
و متفق شدند اما ايشك آقاسی شیر دل خان که هیچ وقت اینچنین شکست فاحش نخورده
بود ازین رهگذر خجالت میکشید زیرا که شخص شمشیری و نامدار و غیور بودند بهر حال
شاعر میگوید :
رباعی
چون رفته باشد بر دگرگون نشود
ینکه رم از انچه هست افزون نشود
هان تا جگر خویش زخم خون نکنید
کز خوردن غم بجز جگر خون نشود
(٦٣)
پادشاهان متاخر
مختصر کلام بعد از شکست بی موقع سردار فتح محمد خان ايشك آقاسی شير دلخان
و فرار شدن بجانب غزنين و فتح نمودن نصير خان جرنيل با قتل و قتال بسيار بعد ازان
امير خان جرنيل که بفضل خداوند فتح کرد و فتح مردانه کرد و مقتولان را بفقرا امر نمودند که
مدفون کنند و باقیمانده از زخمی و دستگير شدگی را با خود گرفته با دوصد و بيست بار
غله نماز خفتن بخاطر جمعی تمام بجانب لشکر گاه خود روانه شدند لاکن قبل ازین خبر
شکست سردار فتح محمد خان وايشك آقاسی شير دلخان در قلعه زنه خان به ايشك آقاسی
خوشدل خان رسيده بود ايشك آقاسی مذکور با سوار و پیاده به نيت چپاول
خود را آماده و تيار کرده انتظار باز گشت لشکر نصیر خان جرنیل بودند تا آنکه
لشکر نصیر خان جرنیل نزديك به قلعه رسیدند ايشك آقاسی خوشدلخان که کمین کرده بد وجانب
انتظار دشمن می بردند اطلاع یافته بیکباره خود را بلشکر نصیر خان جرنيل زدند
وشبیخون انداختند و جنگ پیوسته و مقصده کردند و چند راس قاطر را تاراج کرده بدرون
قلعه بردند لاکن دیگر آثاری که سزاوار کمین کردن و قصاص گرفتن بود از پیش نرفت
و به اندك زد و خوردی پس شدند و یکمتر کروفری شکست خوردند و راه قلعه پیش گرفتند
باری نصیر خان جرنيل با فتح و فيروزی روانه شدند تا به لشکر گاه خود رسیدند و شرح
رویداد را بحضور فیض ظهور بندگان عالی سردار عبدالرحمن خان غرضه داشت کردند
از حضور انعام و احسان وافر ديدند و خلعت ها فاخره و اسپ و یراق مکمل اسباب سرفرازی
یافتند و سه رجمنت رساله یکماهه تنخواه انعام نمودند و نوازشات بسیار فرمودند زیرا که
عبارت از چهار ساعت در جنگ جاه شمشیر کردند و داد مردانگی دادند و در مقصده
کمی و کوتاهی نکردند و نمك حلالی نمودند سبب بران از حضور سرافرازی حاصل کردند
بهر حال چون خبر شکست سردار فتح محمد خان و ايشك آقاسی شیر دل خان بحضور
سر کار امير شير علبخان در منزل شش گاو رسید سرکار اقدس متفکر شدند واندوه ناك
گردیدند بعدازان بزرگان حضور را طلب کرده مجلس کردند و از بزرگان حضور مشورت
خواستند جمله بعرض حضور رسانیدند که اشخاص که وطن دار کابل می باشند و در لشکر
ترکستان بحضور سردار عبدالرحمن خان بمقصده آمده اند ظاهر است که هر یکی از آنها
در کابل پدر و برادر وعیال و اطفال و اقوام دارند از حضور محصل مقرر شود که در
خانه های شان رفته يك هفته مهلت بدهند بزرگان تا يك هفته آدمان خود را از لشکر ترکستان
و خدمت سردار عبدالرحمن خان طلب کرده بخانه و منزل خود رسیدند فهوا لمراد والا
از سایر سپاهی هشت صد روپیه جرم و پنجاه روپیه محصلی و از افسر از یکهزار تا دو هزار
بقرار منصبداری جريمه و یکصد روپیه تا دو صد روپیه محصلی از باز ماندگان و اقوام شان
بزجر و زحمت و ضرب چوب و ستم بسیار گرفته شود لهذا چون این مشورت بحضور بند گاه
اقدس منظور شد بعد از آن سوار رساله مامور شد که در بدر و قشلاق به قشلاق بالای خانه
و منزل شان رفته رجوع بظلم و ستم بدارند چنانچه سوار رساله رفته رجوع بظلم نمودند
تهدید از حد افزون گذراندند مردم فقراء ورعیت که این چنین ستم کمتر دیده بودند
ناچار از ترس جان ومبلغ جریمه و ستم لت و کوب از خاندان یکنفر مقرر کردند که
(٦٤)
جلد دوم
بزودی خودرا در لشکر سردار عبدالرحمن خان رسانیده خبر باشخاص خاندار بدهد وبزودی
باخود بخانه ومنزل شان بیارد چنانچه فرستادگان هردء وقشلاق خو درا در لشکر گاه
تر کستان رسانیده هر يك باشخاص خاندار گفتند و اطلاع دادند وقضیه را سراپا نقل کردند
بعد از آن در لشکر ترکستان پراکندگی دست داد و پریشانی پیش آمد بسیاری مردم از خدمت
سردار عبدالرحمن خان روگردان شده بعضی آشکار و بعضی مخفیه از لشکر گاه فراری
شدند و بخانه و منزل خود آمدند و خودرا از جریمه و محصل سر کاری نجات بخشیدند
وبعضی از سپاه که پاس نمك کرده در خدمت ماموری خود ماندند و خور سندی ادبار خود را
طلب کسردند سردار عبدالر حمن خان در باب اشخاص که پاس نمك
کرده بودند مبلغ های کلی به عوض جریمه شان دادند که برای خاندن خود
بفرستند تا جریمه شان خلاص شود و مبلغ جریمه بکار کنان امیر شیر علیخان داده سند بگیرند
و خودرا آسوده بسازند مختصر کلام در وقتیکه سردار فتح محمد خان و ايشك آغاسی شیر دلخان
از حدود غز نین شکست یافتند به ساران عریضه بحضور سر کار والا فرستاد شرح رویداد شکست
را در عریضه درج نموده بودند اکنون که سر کار والا از سرشته سپاه تر کستان فارغ شدند
فرمانی از حضور اسمی ايشك آغاسی شیر دل خان فرستادند
مضمون فرمان اینستکه عریضه شما با شکست فاحش بحضور رسید و منظور حضور شد زیرا که
مردانه وار از شکست خود تحریر وتقریر نموده بودید عجب است که چگونه غیرت و حیا محو مردی
شما را گذاشت که از شکست خود عریضه کرده بودید شیر دل نام داشتید لازم داشت که خود را
مقتول میکردید و نام شکست را بربان جاری نمیکردید در انوقت سردار فتح محمد خان عریضه
میکردند که ايشك آغاسی بیمان کشته شد همان زمان بندگان اقدس خرسندی میکرد که
الحمد الله بمردی خود را فدا کرد حالا هم جای تعجب است که چرا زنده میگردید سزاوار کشتن
دارید نه لایق زیستن والسلام ، جواب فرمان فدایت گردم فرمان سر کار والا را خوانده
بر تارك گذاشتم در این شکست شیر دل شکست میخورد نه روباه غلام از ان سبب شکست خوردم
و چنان گریختم که حاشه بدمم بنده شد شکست کار بزر رگ است شخص که شکم بزرگ وتن
قوی و نام شیری دارد می گریزد حیف که در وقت گر یزاز میدان ستیز که غلام قوی هیکل اسب
میراندم و مهمیز میکردم بندگان سر کار تماشاء میکردید خیلی تماشاء وبسیار خنده داشت
زیرا که شکم از قریوص زین یال اسب افتاد در جه گریختم و میترسیدم که غز نین را فراموش
کرده راه قر باغ هزارء را پیش گرفتم فدایت گردم در گریز بسیار تیز و در جنگ بسیار لشكم
باوجود آن از درگاه خداوند امیدوارم که فتح ونصرت نصیب روزگار فرخنده فال بندگان
سرکار است خلص کلام سخن بطول انجام یافت سر مطلب باز گردیم لهٰذا بعد از مردم
سپاه که از لشکر تر کستان فراری شده بخانه و منزل خود رفتند با وجودی که بسیاری پاس نمك
کرده قدم استوار داشتند در لشکر تر کستان بی اعتباری پیدا شد و پرا کندگی دست داداضافه
بران از قدرت کامله خداوندی چنان زمستان سخت و برف بسیار وخنك زمهریر وصاعقه
و باد قاتل رخداء که گویا در مدت های مدید و سالهای سال کس ندیده بود و کهن سالان بخاطر
نداشتند و بیاد نمیدادند بحدیة خنك غلبه کرده بود و کار را بر لشکریان تنگ گرفته بود که طاقت
دم زدن و حرکت کردن باقی نمانده بود با وجود آن چار ناچار بدوواسطه تردد میکردند
آریا [ILL]
(٦٥)
پادشاهان متاخر
اول آنکه خورا که اسپ و آدم ضرور بود که باید و شاید تردد میکردند و بزحمت دست یاب
مینمودند و شب و روز افواج خود را بزحمت میگذراندند . دوم مقدمه بزرگی پیش آمده بود
دو پیادشاه قوی و ازرک در مقابل همدیگر به قصد انتقام افتاده بودند که لا چار باید کوشش
میکردند چنانچه طرفین امیدوار فتح وظفر میبودند و تردد و تلاش داشتند که شاید گوی
مراد را از میدان نبرد ربوده بمراد خویش واصل گردند لا کن محرر کتاب میگوید :
شعر
بدرد وصاف ترا کار بست دم در کش که هر چه ساقی ما ریخت عین الطاف است
خلص کلام بهمین منوال شب را بروز می آوردند ونصرخان جرنیل در هفته يك مرتبه
با دور بجمعیت بر ساله گاهی با سه ربجمعیت رساله مکمل باشش عراده توپ قاطری بجهة آوردن
غله بطرف غزنین با با بوهای سرکاری میرفتند و غله دست انداز جمع آوری کرده
به لشکر گاه می بردند و تقسیم میکردند خواه بسیار بود خواه کمتر مقصد که وقت نازك
و فرصت تنگ و دشمن قوی در مقابل وغله نایاب هرچند که حه اطراف لشکر گاه ترکستان
بطرف هزاره جات خالی بود لاکن درینوقت که قهر زمستان بود در هزاره جات غله موجود
نمی شد دیگر جانب غزنین که فراوانی غله بود اما به تصرف سرکار امیر شیر علیخان بنا بر آن
بزحمت میرفتند و به تشویش بسیار غله می آوردند خصوص كه ايشك آقاسی خوشدل خان
در بین راه چون سدسکندر پابرجابود و در کمین گاه آماده و تیار به نسبت چپاول انتظار
می کشید چنانچه بارها از قلعه برآمده دست اندازی میکردند و خالی بر نمی گشتند و مدام
ازین رهگذر بندگان سردار دلاور سردار عبدالرحمن خان ملال آگین بودند و به قصد
انتقام کمربسته داشتند لا کن سرکار امیر محمد اعظم خان مانع میشدند تا اینکه یکدفعه
ايشك آقاسی خوشدل خان با سوار و پیاده خود را در بالای بارهای غله لشکر ترکستان
چپاول زده بسیاری با بوهای غله را تصرف کرده درون قلعه بردند زیرا که مقرر در کمین
دشمن بودند ازین دست برد و چپاول نصیرخان جرنیل با آنهمه تدبیر سپاهی گری که مشهور
افغانستان بودند عاقل ماندند و خجل شدند بلکه این بی خبری موجب بی اعتباری دولت شان
گردید و جرنیل مذکور نیز بد نام حضور بندگان عالی گردید و اعتبار سابقه باقی نماند اما
سردار غیور که در جنگ شیر شرزه را چون روباه بدست و پا منظور نمیکردند واز دلاوری
و شمشیر زنی وشجاعت گویا خودرا چون زال زورمیدانستند و هیچ از جنگ دشمن رو گردان
نشده بودند و دایم لشکر شکن بوده چندین مقدمه ها را بوجود مبارك فتح میکردند درین
خصوص هرچند شکستی نبود با وجود آن غضبناك گرديده طاقت نمی آوردند و بدن مبارک شان
از غیظ میلرزید چنانچه بدون فكر وتأمل و بدون صلاح وصوا بدید پنجنفر خدمتکاران حضور
که همه صاحب تدبیر وشجاع بودند بی اختیار بجانب قلعه زنه خان روانه شدند و بر کاب ظفر
انتساب شش عراده توپ و دوپلتن ويكرساله مکمل اسباب گرفته بسر قلعه به غضب تمام عازم
گردیدند لا كن شا هر میفرماید :
(٦٦) جلد دوم
بیت
هر که در کار ها شتاب کند
خانه عقل خود خراب کند
چون نهال شتاب بنشانی
بر دهد میوة پشیمانی
مکن ستیزه که چرخ از ستیزه کاری خویش
ره ستیزه ببندد ستیزه کاران را
و در باب تعجیل کردن شاعر سخن دان و رموز فهم بیان میفرماید :
رنگ ها دارد فلك مغرور آسایش مباش
جامه ات زین خم نمیآید برون هر بار سرخ
خاص سخن سردار صاحب انجمن خود را باطراف قلعه رسانیدند اما ايشك آقاسی خوشدل خان با وجود خردسالی تجربه کار و تجربه آموز وسپاه پیشه بودند دایم در لشکر گاه دشمن اخبار نویس داشتند و یومیه اخبار میکردند چنانچه از ارادة سردار عبدالرحمن خان پیشتر اخبار کردند وتحریر نمودند که سردار مذکور بقصد گرفتن قلعه روانه شده باخبر باشید ایشك آقاسی خوشدل خان فوراً چگونگی را که محققه عریضه فرستادند وبندگان سر کار اقدس را عرض داشت کردند زیرا که سرکار والا در منزل شش گاو توقف داشتند بعد از فرستادن عريضه ايشك آقاسی مذکور با لشکر قلعه آمادة جنگ و انتظار دشمن بودند تا اینکه سردار عالی سردار عبدالرحمن خان باطراف قلعه رسیده منزل گاه کردند وبعد از زمانی که آرام و آسوده شدند ابتدارقعة دوستانه از کمال بزرگی بجهة ايشك آقاسی خوشدل خان فرستادند . مضمون رقعة بندگان عالی : عالیجاه عزت نشان صداقت بنیان ايشك آقاسی خوشدل خان بدیدن رقعه خوشدل باشند ويقين دانند که آمدن بندگان عالی باين حدود بقصد تصرف کردن قلعه میباشد باید و شاید که بتوکل خداوند بازنگردم تا زمانی که قلعه را تصرف دارم لاکن سزاوار بزرگی اطلاعدهی بود بشما اطلاع دادم که هم قوم پادشاه وهم خدمتگار صادق میباشید و امروز ايشك آقاسی کلان بحضور سرکار امیر شیر علیخان میباشید نمیگویم که فوراً بحضور بندگان عالی آمده سلام کشید امر است که جنگ باندبیر کنید و مقدمه را پیش گیرید و خود را از بدنامی بری ساخته ثانی قلعه را واگذارید و رقعه بندگان عالی را دست آویز عزت خاندان خود نگاهدارید که سراسر احسان و نوازش ومرحمت خواهد بود و هرگاه چنین نکنید بیاری خداوند بدوساعت قلعه را بخاکدان دهر برابر خواهم کرد بعد از آن اسباب دوستی ثمر نخواهد بخشید والسلام لهذا چون رقعة سردار عالی مقدار بدرون قلعه رسید و مطالعه شد در جواب ايشك آقاسی خوشدل خان عریضه نموده بحضور سردار عبدالرحمن خان فرستادند باین منوال .
مضمون عريضة ايشك آقاسی خوشدل خان در جواب فرمان
فدایت گردم فرمان عالی متعالی را دیدم و بوسیدم و بر تارک گذاشتم امروز ما خاندان نمك پرورده حضور سرکار امیر شیر علیخان میباشیم وسر كار والاتبار بفضل خداوند قهار حاضر و در حدود شش گاو با لشکرهای فراوان قرین صحت میباشند سزاوار خدمتگار عریضه فرستاده بود قبل ازین روز گذشته عریضه فرستادم هرگاه تا فردا نماز پیشین جواب آمد فهو المراد والا فرمان عالی را فرمان بردارم زیاد حد ادب است لہذا چون این عریضه بحضور سردار
(٦٧)
پاد شاهان متأخر
عبدالرحمن خان رسید در غضب در آمده رقعه بدیگر فرستادند مضمون رقعه ثانی بندگان عالی
عالیجاه ايشيك آقاسی خوشدل خان را واضح باد عريضه شما كه سراسر فریب بود از نظر گذارش
يافت واز مکر وفریب شما دانسته بندگان عالی گردید مهلت یکساعت ممکن نیست یا از در صلح
سخن سازید یا از در جنگ پیش آئید فقط . باری چون رقعه سردار دلاور سردار عبدالرحمن خان
بدرون قلعه رسيد وملاحظه شد ايشيك آقاسى مذكور كه از پدر میراث مردانگی و شمشیر زدن
داشت بدون خوف ورجا عريضة فرستاد .
مضمون عریضه :صاحبا من سرشت ما خاندان راستی میباشد نه غدر وفریب اماغلام خوشدل
نام دارم وپسر شیر دل میباشم و پدرم شیردل نام دارد و شیر دلانند نخواهند که از پسر شیر دل روباه
صفتی پیش آید هر گاه عریضه غلام فریب باشد و قبول خاطر خطیر بندگان عالی نشود مهتارنه
سرغلام و گنگره قلعه سزا وار است والسلام مختصر کلام چون امور قلعه بصلح انجام نیافت ونوبت
بشمشیر تیز و تفنگ خون ریز و خنجر بی تمیز رسید سردار عبدالرحمن خان که شخص نامدار
غیور و شجاع مردانه بود ودر خطه افغانستان بشمشیر مردی ودلاوری معروف ومشهور روز گار
بودند از عریضه ايشمك آقاسی خوشدل خان در غضب شده توپهای اژدر دهان آتش فشان را
امر کردند که قلعه را در میان گرفته كن فيكون سازند وبخاك دهر برابر کنند و تفنگ چیان
مهر کن نیز دست بر احکام فرمودند که به تفنگ مارتین که چشم مور را در شب تار میزدند دود
از نهاد قلعه گیان بر آرند و فغان شان بملکوت رسانند حسب الامر توپ چیان وتفنگ چیان
چابك دست بدو ساعت دود از نهاد قلعه بر آورده در و دیوار قلعه را بخاك زمین یکسان کردند
وچنان کاو امریزی کردند که گویا تگرک از آسمان قهر و میر بخت تخمینا دو ساعت کامل کلوله
ریزی بود تا در و دیوار قلعه فرو نشست و دو حصه از در و دیوار قلعه با قبیاماند لاکن لشکر درون
قلعه در مقابل جنگ و جوش لشکر بیرون داد مردانگی را بغیرت و مردانگی دادند و جواب به جواب
به تفنگ جانسوز جواب میگفتند و به غیرت میکوشیدند تا آنکه از شب دو ساعت گذشت
و در ودیوار یکطرف قلعه باقی نماند بعد ازان لشکر بیرون بامر سردار همایون بجانب قلعه
ولشکر درون پرش بردند و بمردانگی و دغدغه خود را بدیوار قلعه رسانیدند و جنگ پیوستند
از انطرف لشکر درون که سر کرده شیر دل داشتند بمثل شیر غران و ببربیان در میدان نبرد
جولان کرمیدان بودند و در مقابل دشمن تقابل شده مردانه جنگ پیوستند و خودرا بسر بالئن
رسانیدند و با کار دوخنجر و شمشیر بران و سرنیزه خون چکان بهم در آمیختند و بمردانگی
و دلاوری کوشیدند و جوشیدند و خروشیدند و بجنگ در آمدند و در غیرت سر موئی تقصیر
نکردند تخمیناً یکساعت کامل هم چنان زد وخورد میکردند و در بازار جان فروشی جان خود را
گویا بهر کاهی نمی شمردند چنانچه فلك كم رفتار وفتنه انگیز باوجود کم رفتاری از بن
شمشیر زنی وازین رفتار و ازین کر دار متحیر بود وانگشت حیرت بدندان حسرت گزیده
متفکر مینگر پست خلاصه کلام از طرفین خیلی کشته وزخمی شد گویا از قدیم پدر کشی داشتند
ای فلك خانه ات خراب شود چگونه گناه از خطه افغانستان صادر شده که در زمان قلیل اینقدر
جوانان به قتل رسیده و هنوز هم خواهند رسید حیف از افغانستان وصداحیف از قتل جوانان
كاش اينقدر قتال ومقتولی براه دین مبین می شد که موجب سر افرازی دین و دنیا میگشت
(٦٨)
جلد دوم
مقصد از دست نرود بهر حال بعد از مدت یکساعت کماحق که در لب دیوار قلعه با تیغ تیز و خنجر خون ریز داد مردانگی دادند اما تردد بسیار و کوشش بیشمار در مقابل تقدیر چه بکار چنانچه استاد میفرماید .
بیت
با قضا کار و زار نتوان کرد گله از روزگار نتوان کرد
کردگار هر چه میکند نیکوست حکم بر کردگار نتوان کرد
مصداق این افراد از لشکر سردار عالی مقدار است که از ابتدای اینکار و ارادۀ این حرکات بی فکر و تامل حرکت کرده کار بشتاب افتاد تا اینکه از تقدیرات ازلی که چون و چرا را در ان مدخلی نیست لشکر سردار عبدالرحمن خان بعد از کوشش و کشش بسیار شکست فاحش یافتند و از دیوار قلعه پس شدند و در منزل جاه که تپه جای ماهولی بود رفته استقامت کردند و خیلی این شکست خاطر بندگان عالی را مکدر ساخت لهذا بعد از شکست لشکر بیرون لشکر درون قلعه بخاطر جمعی گشته و زخمی های خود را بدرون قلعه بردند و سرشته کردند و از لشکر بیرون باقی مانده اکنون ازین شکست فاحش که اصلا بخاطر بندگان عالی خطور نمیکرد زیاد از حد کدورت آمیز شدند و غضب بر طبیعت سردار مذکور مستولی گردید زیرا به وجهه غضب ناک بودند که به آنکه از خیمه و خوراك و هیزم که امر شده بود تا همان وقت از لشکر گاه بندگان سرکار امیر محمد اعظم خان نفرستادند با آنکه سه دفعه از حضور سردار عالی آدم فرستاده تاکیدات فرموده بودند که صاعقه از حد افزون و گرسنگی افضل از آن و خنک و باد و زمهریر بدرجه اعلا و مقدمه پیش رو بهیچ يك طاقت دم زدن باقی نمانده هر چند زودتر بفرستید بهتر است لاکن از لشکر گاه آثاری ظاهر نشد و لشکریان در بالای برف شب ظلمانی را بسر می بردند و دیگر دشمن در مقابل و مقدمه بر پای و اضافه از فضای الهی مردمان کهن سال ازین خنک و صاعقه عمری بیاد نمیدادند و میگفتند شنیده نداریم تا بدیدن چه رسد اما لشکر بیرون بدرجه گرفتار صاعقه بودند که قوت دم زدن و حرکت کردن باقی نداشتند اکنون محرر کتاب میگوید که انصاف بدهید سرکرده بزرگ و پادشاه زادۀ شجاع که عمری لشکر خود را تربیت فرزندی کرده باشند امروز در شب ظلمانی مابین برف و خنک و صاعقه و گرسنگی ملاحظه فرمائید آیا باین شخص بزرگ چه میگذرد و چگونه احوال داشته باشد و بکدام زبان حواله بدشمن قوی کند و حکم جنگ بدهند باز هم آفرین به قوت و شوکت و دلاوری اینچنین سرکردۀ بزرگ که لشکر خود را بدشمن حواله میکند و صد آفرین به لشکر مردانه که با وجود بیست و پاو گرسنگی بدلاوری بجنگ دشمن رفته، قدمه مردانه میکند بهرحال سخن مختصر بندگان عالی متحیر و متفکر و راه چاره مسدود نه دست ستیز و مپای گریز پراگنده احوال مانده بودند و فکرشان بجایی نمیرسید لاکن از تقدیرات ازلی بی خبر چنانچه فرمودۀ استاد است.
مثنوی
قضا شخصی است پنج انگشت دارد که خواهد بر کسی محنت گذارد
دویی چشمش نهد دو بر بناگوش یکی بر لب نهد گوید که خاموش
(٦٩)
نام شاهان متاخر
مختصر کلام ساعت نصف شب بعد از تفکر و تحمل بسیار وملاحظه کردن بی شمار دفعه
دیگر بجهة ايشك آقاسی خوشدل خان نامه فرستادند .
مضمون نامه بندگان عالی متعالی بعالیجاها ازین شکست تقدیری که اندک به لشکر ظفر
اثر دستداد وقلیلی فتح بی موقع بشما حاصل شد فخر و مباهات نباید کرد احتیاط باید کرد
و ملاحظه باید نمود زیرا که این فتح چندان ثمری بشما نمی بخشد واین شکست قلیل به
لشکر کثیر بندگان عالی ضرری نمیدارد نباید که از جادهٔ خود تجاوز کنید وفخر ومباهات
نمائید اضافه بران دانسته باشید و بخاطر نگذارائید که بندگان عالی از گرفتن قلعه دست
کشیده دارد وبی نیل مرام بازگردد لکن سزاوار بزرگی جناب سردار عالی را بران
داشت که بار دیگر بشما اطلاع بدهد اقل آنکه فرصت بدنید تا کشته و زخمی های خود
را از میدان جنك سرشته کنیم و دویم ازین مقدمهٔ شما که مردانگی کردید و یاس نمك بجا
آوردید و در مقابل لشکر ظفر اثر شمشیر زدید و دلاوری نمودید و مردانه کوشیدید خاطر
بندگان عالی از شما خرسند است زیرا که خدمت بادار بجاه آوردن کمال صداقت خدمتکار
است اکنون امید وارم که بار دیگر سخن بندگان عالی را بسندیده و بعقل کامل خود
متوجه شده پیرامون جنك وجدل نگردیده دست از جنگ کشیده دارید و جنگ با تدبیر
انداخته خاتمه قلعه را واگذارید و خود را بیشتر ازین بزحمت گرفتار نسازید و دو است
خداداد بندگان عالی را از خود بشمارید و سراسراز حضور عالی خود را سزاوار مروت
و نوازش و احسان بدارید زیرا که سخن بندگان صدق است و هر گاه چنین نکنید آمادهٔ
جنگ باشید تا خداوند چیزیکه خواسته باشد بظهور خواهد رسانید لهذا چون نامه سردار
عالی عبدالرحمن خان بمطالعهٔ ايشك آقاسی خوشدل خان رسید واز نظر گذراند در جواب
عریضه فرستاد باین طریقه مضمون عريضه ايشك آقاسی خوشدل خان بحضور عالی فدایت
شوم فرمان بندگان عالی که سراسر خوف وبیم و ترس بود رسید معراج سپاه و رسم سپاهی گری
مرگ است و بر کتب بادار مرگ فخر خدمتگار است زهی سعادت خدمتگاری که بحضور پادشاه جان
خود را فدا سازد و یکقطره خونیکه دارد بر کباب ولی نعم خویش ریزد و نام نيك حاصل دارد و تا
قیامت بنیکی یاد شود و در جریده عالیت گردد امروز که پدر واجداد غلام که همه کوه
نشین بودند و شهرستان ندیده بودند بدولت سرکار امیر کبیر وبعد از آن بمیراث بحضور
سر کار عدالت پرور مجلس نشین شده رگ وریشهٔ غلامان از نمك سر كار امیر شیرعلیخان پر گشته و نام
بلند و مقام و مرتبه ارجمند دریافته ایم واز حضور شهریار عزت تمام حاصل کرده ام تا جان در تن
و رمق در بدن داریم بخدمت حضور بندگان اقدس اشرف همایون میکوشیم و می خروشیم
و خود را فدای حضورش میسازم و آنچه ربکه از روز ازل بسر نوشت غلام رفته باشد از نصیبهٔ
ازلی میدانم خواه فتح حاصل شود خواه شکست و ما النصر الا من عندالله چنانچه شاعر فرموده .
بیت
چون رفته به تقدیر دگر گون نشود
یکذره از آنچه هست افزون نشود
باقی جناب قبله ام در هر خصوص مختارند . مختصر سخن ومخلص کلام و خلاصه مدعاچون
(۷۰)
جلد دوم
عریضة ایشك آقاسی مذکور که سراسر فخر و مباهات بود از حضور سردار عالی مقدار گذارش
یافت و از نظر فیض اثر گذشت چون ما را رقم بخود پیچید اما تخمینا درهمان وقت دو ساعت
از شب باقیمانده بود چنانچه این کمینۀ بی بضاعت که تحریر کنندۀ این گذارشات و محرر
این کتاب میباشم بدرون قلعه بخدمت ايشك آقاسی خوشدل خان حاضر بودم و بر کاب جناب
شان جان فشانی داشتم و همین سوال و جواب که از طرفین می شد از جانب ايشك آقاسی مذکور
چقدر که عریضه فرستاده شد بدست خط تحریر کنندۀ کتاب بود باری از مطلب نما نیم
و زود تر تحریر کرده انجام داریم وانفصال نمائیم زیرا که لشکر های طرفین گر فتار
صاعقة میباشند خصوص لشکر بندگان سردار والا که هم گر فتار صاعقه و بر ف و خنك
وافضل ازان گرفتار جوع که از همه قوی تر میباشد شاید مقدمه زودتر انفصال یابد و مطابق
تقدیر نتیجه بخشد بهرحال چون عریضه منظور حضور سردار عالی شد و سرا سرا يشك آقاسی
از دلاوری و شمشیر سخن کرده بودند و خود را و لشکر خودرا تمجید و در میدان دلاوری
غضنفر بقلم داده بودند و در مقابل لشکر ظفر اثر عالی متعالی لشکر جزائر جی را نقابل
ساخته از مردی و مردانگی دم میزند ازین رهگذر تاب وطاقت بر جگر آن شهسوار شمشیر زن
میدان دلاوری سردار عالی باقی نماند زیرا که در هیچ مقدمه اینچنین گرفتاری و اینقدرس
سرشته گی و پرا گنده گی ندیده دایم بفتح و فیروزی و نصرت گذرانده بودند خصوص از
اندك شكست و افضل تر از انکه مدعی سخن از شمشیر و مردانگی زد بیکبا ر آ تش غضب
شعله زدن گرفت و این غضب دوجهة داشت یکی از جانب قلعه و جنگ با مدعی و دیگر از حضور
سرکار امیر محمد اعظم ولشكر كيا. که نه خیمه ونه خورا كه ونه دیگر اسباب جنگ
که از خنك محافظت کنند از اردو نفر ستادند با وجودی که سه دفعه از مقدمه جای آدم فرستاده
شد تا زود تر بفرستند آثاری ظاهر نه شد تا همان ساعت که اخیر شب بود چنانچه قبل از ین
تحریر نمود. بودم لشکر بیچاره در مابین برف و خنك وشكم گرسنه وهم گر فتار جنگ
و جدل بودند بهر حال از کمال بزرگی و پرورش ساد ار وار غیرت مردانگی لشكر نمك حلال
با کمال تهور و شجاعت بجنگ در افتاد بمرد ی امر بادار خودرا بجا اور ده بار دیگر
بجانب قلعه یورش بردند و خودرا بمر دانگی در لب دیوار قلعه رسانیده جنگ در انداختند
و با کار دو خنجر و شمشیر نیز زد و خورد میکرد. ومردانه لشکر طرفین میکوشیدند ومی
خروشیدند و داد مردانگی میدادند و جنگ میکر دند خصوص لشکر در ون قلعه که بمثل
ايشك آغاسی خوشدل خان سر کردۀ دلاور داشتند و در جنگ و جدل سرموئی تقصیر نمیکردند
و چون شیر شرزه عسکر بیرون میکردند خصوص که دو نوبت قبل ازین مقدمه را فتح نموده
بودند آنهم در غیرت شان افزوده شده بود بنا بر این بدون خوف ور ج. با دل قوى حملة
مردانه مینمودند و شمشیر دلاورانه میزدند و باك از کشتن و قتل شدن نداشتند اما در مقابل
لشکر درون افواج ظفرا مواج بندگان عالی از بیرون چنان جنگ دلا و رانه و شمشیر
مردانه میزدند و قصد گرفتن قلعه داشتند که از حد بشر خارج بود با وجود یکه از خنك و زمهریر
و گرسنگی بهلاکت رسیده بودند لا کن از غیرت میکوشیدند و می غریدند و در با زار جان فروشی
جان عزیز را بجوی محسوب نمی نمودند تا اینکه از دیوار قلعه بعضی از لشکر یان بدرون
(۷۱)
پادشاهان متأخر
رفتند وبدرون قلعه بهم در آمیخته بجنگ پیوستند وطرفین داد مردانگی دادند عاقبت قدری ضعف در لشکر درون پیدا شد ا یشك آقاسی خوشدل خان از ضعف لشکر خود بی طاقت شده با اشخاص جان فدا كه همراه داشتند دست به شمشیر به لشکر بیرون حمله بردند و از قلعه بدر كردند در همین فرصت آثار شفق پیدا شد بندگان عالی از دیدن پس شد ن لشکر خود بی طاقت شد ند فضا را بدیوار قلعه نظر افگندند که بباقی نما نده و از د یگر طرف شفق دمیده لا چار بو جود مبارك حمله ور شد ند و چنگ درانداختند مردانه وار با سیف و سنان جواب میگفتند و قتل و قتا ل ميكردند چنان چنگ مغلوبه شد که در مقدسه های بزرگ کمتر دیده شده باشد هنوز لشکر طرفین بهم در آمیخته بودند و مردانه میكوشیدند که از بین هوا آواز توپ برآمد چنانچه تکه های گلوله از دوا بزمین لشکر گاه افتاد ازین قضیه لشکر طرفین متحیر و مشوش و پراگنده شد ند و بحیرت افتادند كه نا گاه توپ دوم سوم الی هفت توپ صدا کرد واز جانب هوا گلوله ریزی پیدا شد اما لشکر طرفین بهر جانب نظر مانده متحیر میدیدند زیرا که قدری هوا روشن شده بود فضا را در دامنه کوه نظر افگندند که لشکر عظیمی از بالای کوه بتلاش بسیار با لباس های مختلف فرود می آیند ورنگ برنگ لباسهای شان ظاهر میشود دوست و دشمن دانستند که لشکر سر کار امیر شیرعلیخان است البته به كمك ویاری لشکر قلعه گیان میر سد باری چون كمك به لشکر قلعه رسید دوباره تازه شدند و در مردی و دلاوری شان افزوده شد و از دل خوشی آواز یا چهار یار بر آورده خود را به لشکر بیرون زدند و بی باکانه حمله کردند لاگ لشکر بیرون بعد از دیدن لشکر کوه که به كمك لشکر درون آمده بودند از جنك مأیوس شدند خصوص از بابت جوع وصاعقه وذله گی بیداریخوابی وسردی و خنک از حرکت باز مانده راه چاره را مسدود میدیدند چنانچه خوف عظیم بر دل شان مستولی شد و چار نا چار دست از جنگ کشیدند و خود را در بغل تپه که منزل گاه شب شان بود پناه بردند اکنون بندگان عالی سردار عبدالرحمن که در روز جنگ و میدان نبرد بچندین مقدمه خو درا چون شیرغران وببر بیان می پنداشتند ولشکر دشمن را در نزد خود چون روبه بی دست و پا می شمردند درینو قت ازسوء تدبیر و تلاش بی موقع و تردد بی تأمل وفکر غریق دریای حیرت شده بهر جا نب نگران و متفکر مینگریستند و بحال تباه خود نمی دانستند خصوص که خود را بچنك بلا می دیدند زیرا که فوج دشمن گلو گیر وفرار کردن موجب بدنامی لا آن شاعر میفرماید :
مثنوی
با آهستگی کار عالم برار
که در کار گر می نیاید بکار
چراغ از بسگرمی نافروختی
نخود را نه پروا نه را سوختی
شکیب آورد بند ها را کلید
شکیبنده را کس پشیمان ندید
بهر حال سردار عالی مقدار چون پادشاه زاده بود چون کوه پابرجایستاد سوار وپیاده لشکر قلیل خود را جمع آوری کرده تسلی میدادند و شکایت از حضور سر کار امیرمحمداعظم خان مینمودند که لشکر نفرستادند و تأخیر کردند که موجب خرابی وشکست حضور بندگان
(۷۲)
جلد دوم
عالی شد مختصر کلام سه درچه لشکر پراکنده را تسلی داده مقابل دشمن کردند و جنگ
در انداختند کاری از پیش نرفت اما از لشکر بالای کوه که فرود می آمدند از ضرب
توپ و تفنگ شان خیلی پراکنده بودند زیرا که گلوله شان مثل تگرک میبارید بهر صورت
تا نیم ساعت بهزار جبر ثقیل لشکر بندگان عالی طاقت کردند با وجودیکه گلوله توپ
وتفنگ افغان از نهاد شان بر آورده بود لاکن از غیرت سر کرده بزرگ که سردار عالی باشد
کار میکردند غیرت دامنگیر میشد و نمی گذاشت که بادار خود را یکه و تنها گذاشته
فراری شوند تا آنکه لشکر سر کار امیر شیرعلیخان از بالای کوه فرود آمده بجانب لشکر
سردار دلاور تاختند و ازین طرف لشکر قلعه خود را لشکر سردار عالی رسانده جنگ
درانداختند و دست بگریبان شدند و با تیغ و خنجر باهم در افتادند و لشکر ترکستان را با يك
کر و فری شکست دادند زیرا که بانها طاقت محاربه باقی نمانده بود لاچار از جنگ جاه
کناره شده بمثل سلام کردگی بگوشه رفتند بعد از ان سردار با غیرت که اینچنین روز بدی
بخواب و خیال ندیده بودند با وجود غیرت و مردانگی با دوصد سوار رکابی خود را
از میدان جنگ بگوشه گرفتند و خواستند که جانب لشکر گاه خود اراده کنند اما
بزرگی و غیرت دامنگیر شده بمردی استادند و دیگر لشکر قلعه سرراه بودند رفتن بسی
دشوار بود البته ممکن گذشتن نبود مختصر کلام هر چند بندگان عالی امید وار لشکر
بود که البته بزودی از حضور سرکار امیر محمد اعظم خان خواهد رسید لاکن آثاری
ظاهر نشد احوال بندگان عالی سردار عبدالرحمن خان بدرجه رسید که از جان مضایقه
نکرده بار دیگر با سوار رکابی که حضور داشت دست به شمشیر خود را بلشکر قلعه زدند
و از پیش برداشتند و بجانب قلعه فراری ساختند و میدان گریز را با خود کشاده نمودند
که جانب غزین روانه شوند چنانچه چند قدمی رفته بودند که لشکر بالای کوه از پیش رو
سرد. آمدند و بامر جرنیل داؤدشاه خان بجانب سردار عالی حمله ورشدند و جنگ درانداختند
بار دیگر سردار پریشان احوال که گاهی اینگونه رویداد و پریشانی ندیده بودند و هیچ
وقت بچنگ دشمن گرفتار نه شده دایم بفتح و فیروزی میگذراندند از دیدن رویداد
هذا متحیر مانده عاقبت ترک جانب غزنین کردند و بمردی وغیرت با سواران
جان فدا دوبار ، به لشکر دشمن زده از بنجانب برآمدند و جانب لشکر گاه روانه
شدند و بهزار جبر ثقیل وزحمت بسیار وغیرت و مردی و بقوت شمشیر کج خودرا از جنگ
جاه بدر کرده عازم لشکر گاه خود شدند اما لحظه بلحظه بخاطر عاطر میگذراندند
که شاید لشکر از اردو برسد و باز بدشمن جنگ انداخته داد مردا نگی بدهم
وانتقام بگیریم بلکه از درگاه خداوند امید وارم که شاید فتح حاصل گردد تا اینکه
خودرا بلشکر رسانیدند و ملاحظه نمودند که هنوز لشکریان از اردوی خود بدرنه شده اند
وسر کار امیر محمد اعظم خان در خیمه و بارگاه آسوده نشسته با بزرگان مجلس تدبیر
فرستادن لشکر بجنگ دشمن دارند این بود که از مشاهده این حال بندگان عالی
غریق دریای حیرت شده دانستند که دولت و سلطنت برباد شد با وجود آن خواستند که
لشکر های خود را جمع آوری کرده بجانب دشمن روند و جنگ دراندازند
پادشاهان متاخر
(۷۳)
لاکن لشکریان مذکور از شکست زندخان واقف شده بودند بنابران ترک نظام کردند و از
فرمان بدر شدند و به لشکر گاه خود چپاول زدند و خیمه و بارگاه و اسباب پادشاهی از خزینه
ودفینه و آنچه یکه یافتند بتاراج بردند هنوز لشکریان گرفتار چپاول بودند که جرنیل
داود شاه خان با لشکرهای خود میکدل و مصلح باشنده و قانون نظام از دنبال رسیدند
و به لشکر گاه سرکار امیر محمد اعظم خان و سردار عالی سردار عبدالرحمن خان داخل
شده دست بتاراج گذاشتند و سلطنت سر کار امیر محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان
را برباد داده کن فیکون ساختند لهذا چون کار به نمنوال قرار گرفت بندگان سر دار
عبدالرحمن خان از غیظ و غضب بسیار دو سه الفاظ زشت و قبیح و سخن های تلخ به سر کار
امیر محمد اعظم خان گفتند و با تفاق جانب هزاره جات فراری شدند لاکن هم چنان زمستان
خنك وقاتل درین سالهای سوز نشده و کهن سالان بیاد نمیداد حدقو د حرکت
کردن بکسی باقی نمانده بود تا بمنزل زدن و سفر کردن چه رسد با وجود این عذاب الیم
چهاز شدت خنک و صاعقه شدید لاکن بغیر از فرار کردن و خود را از چنگ دشمن رهانیدن
دیگر علاجی نبودند بد ناچار بحال تباه و خرابی احوال که خداوند نصیب کس نکند
خصوصا پادشاه و پادشاه زاده وشخص عزیز کرده ایل ظاهر است که در انوقت چگونه
احوال داشته باشند اما شاعر ذکر کرده است :
مصراع
هر چه آید بر سر اولاد آدم بگذرد
وشاعر دیگر فرماید :
فرد :
بهر حال شکر باید کرد
که مبادا از ین بتر گردد
و استاد دیگر فرماید :
فرد :
آن به که ز زجر رخ نتابیم
باشد که مراد دل بیابیم
مختصر کلام بطول نانجامد این بود که از خوف جان ورسیدن دشمن قوی بسرعت
روانه شدند و بسرعت راندند و طی منازل و مراحل نمودند و بکوه های برف و یخ و صاعقه
جان افزا گرفتار آمدند زیرا که راه گذر گاه پیدا نبود و راه بند چون عنقا نامعلوم هر گاه
شخصی راه بلد از دور ونزديك ظاهر میشد بهزار عذر و معذرت و مبلغ های خطیر التماس
کرده بجانب آبادی راه بلدی میکردند چون به قلعه جات میرسیدند و مردم هزاره جات
جمع می آمدند بندگان عالی التماس میکردند که راهها را تازه کنید بشما وجه داده میشود
مردم مذکور بنا به باعث وجه جمع آوری کرده راه کوه و کتل ها را تازه می کردند
(٧٤) جلد دوم
روجه کسانی میگرفتند هم چنان قلعه به قلعه خود را میرساندند و شب را بمبلغ خطیر صبح
می کردند و به هر قلعه اینکه امیر سیدند فرود آمده و از مردم قلعه خورا که اسپ و آدم بوجه
طلب می کردند چنانچه قاعدة هر روزه چنین بود .
مخلص سخن تا آنکه به هزار جبر ثقیل وستم های بسیار خود را از حدود هزاره جات ودامنه
هرات نجات داده ازخاك افغانستان بدر کردند و به سرحد ارض اقدس و مشهد مقدس رسانیدند
و آسوده شدند بعد از آن نامه در ارض اقدس بحضور حاکم و کارگذار فرستاده واز ورود
خود بخاك ایران اطلاع دادند این بود که ازجا ب شاهزاده کارگذار ارض اقدس چند
نفر آدم و معتبرین بجهة پذیرائی و خدمت گذاری شان فرستادند که منزل بمنزل عزت داری
کرده در خدمت گذاری شان بخوبی کوشند و از حضورشان تجاوز ندارند و رضا مندی شانرا
خواهان باشند چنانچه بهمین منوال وارد ارض اقدس شدند و بمنزل اعلاوجای مناسب که
سزاوار بزرگان ولایق پادشاهان باشد فرود آوردند و از رنج راه بر آسودند و پیوسته
در عزت داری شان افزوده شهزاده کارگذار مرحمت های زیاد در باره شان بادار سایه ند
چون روزی چند بر آسودند سرکار امیرمحمد اعظم خان و سردار عالیشان مقدار سردار
عبدالرحمن خان مشورت کردند که بیکجا باید رفت و بیکدام طرف اراده باید کرد
امیرمحمد اعظم خان ارادة طهران بخاطر داشت که حضور پادشاه ایران است و ایران
همه وقت مهمان خانه مردم افغانستان و از قدیم تا حال شهزادگان افغانستان از دولت ایران
سرسبز ومسرور وصاحب دولت شده اند چنانچه سردار شادوله خان از دولت ایران صاحب
جواهر شد که تا حال سردار جواهری نامیبر آورده و سردار سلطان احمد خان از دولت
ایران صاحب سلطنت هرات شد وسال های سال در هرات باختیار خود حکمرانی کرد
وحکومت نمود امید است که شهنشاه ایران ناصرالدین شاه قاجار با ماوشما هم نوازش کند
و مرحمت نماید و بطریق دیگر سرداران رفتار بدارد لاکن رضامندی سردار عبدالرحمن خان
بجانب ایران نبود و میفرمودند که ایران از خاک افغانستان دوراست جایی باشد که نزديك
بافغانستان باشد دنیا محل امیدواری دارد شاید یکوقتی بیکار رود ودر افغانستان حادثه
برپا شود که موجب امیدواری ما گردد و بفضل خداوند روانه شویم وانتقام از دشمن گیریم
خلاصه کلام هر گاه ازین رویدادهای کیفت وشنود تحریر دارم سخن بدراز میکشد
عاقبت اتفاق به نفاق مبدل شد و اتفاق دوری جست سر کار امیرمحمد اعظم خان و پسرش
سردار محمدسرورخان بجانب طهران روانه شدند لیکن امیرمحمد اعظم خان چند وقتی
بود که طبیعت شان ناخوشی داشت و مزاج مبارك سالم نبود خصوص برباد شدن سلطنت
وزحمت راه ها بسیارتر مجروح نموده بود تا اینکه وارد منزل جام شدند از فضای الهی
که تقدیر چنین رفته بود درمنزل بسطام بيك اجل را لبيك گفتند وجان بجهان آفرین
سپردند و بخاك مدفون گشتند چون خبروفات امیرمذکور در طهران بحضور شهنشاه
عالم پناه مهمان دوست مسافرپرور رسید نایب السلطنه را امرفرمودند که در بالای قبر شان
مقبرة بزرگی تعمیر فرمایند که تاقرنهای قرن نمایان باشد وپسرش سردار محمدسرور خان
بعدازفوت پدر بحضور پادشاه ایران رفتند و بعزت تمام استقامت کردند اکنون از سردار
(۷۰)
پادشاهان متأخر
عالی تبار سردار عبدالرحمن خان سخن رانیم بعد از آنکه سرکار امیر محمد اعظم خان
روانه پایتخت ایران شد بندگان عالی سه روز دیگر در مشهد مقدس توقف کرده روز
چهارم از راه قهقهه و دوشاخ و مروشاه جهان و چهارجوی عازم بخارا گردید و بزحمت های
تمام خود را در شهر بخارای شریف رسانیدند و استقامت فرمودند چنانچه چندی در بخارا
توقف کرده نظر افگندند که پادشاه بخارا التفاتی که سزاوار ترگ و لایق پادشاهان
است بادا نرساندند بلکه برخلاف مهمان پذیری رفتار میدارد بعد از آن به جستجو افتادند
ظاهر شد که با سرکار امیر شیر علیخان رابطه دوستی پیدا کردند بلکه خیالات باطل
بخاطر میگذرانند که شاید بندگان عالی را محبوس وار کابل بفرستند لیکن عجب باید
از کردار پادشاه بخارا چه نحو مهمان پناه آورنده خود را بعوض مهمان پذیری بدشمن
بسیارد پس ظاهر است که دولت بخارا سلطنت نمیباشد حیف از نام پادشاهی که بالای شان
گذاشته شده است اکنون شرح بخارا و وارد شدن بندگان عالی و بد رفتاری پادشاه بخارا
بسیار است هرگاه رجوع میکردم و شرح وار مینوشتم سخن طول میکشید چنانچه در اول
کتاب از رویداد امیر کبیر و وارد شدن بخارا و محبوس نمودن پادشاه بخارا امیر کبیر را
نقل نموده در کتاب داخل کرده بودم اما افراد فردوسی درشان پادشاه بخارا مطابق
میآید :
مثنوی
درختی که تلخ است ویرا سرشت گرش بر نشانی بباغ بهشت
ور از جوی خلدش بهنگام آب به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سر انجام گوهر بکار آورد همان میوه تلخ بار آورد
اکنون قلم در زبان را ازین گفتار بی ثمر که بجوی نمی ارزد باز داشته رجوع
بمطلب داریم باری کدورت و خفقان بندگان عالی در بخارا از حد گذشت و علاج کار
را از بخارا برآمدن دیدند خصوص مخارج یومیه باقی نماند و از پادشاهی مخارج مقرر
نبود لاچار از طریقه مصلحت رخصت طلب شدند پادشاه رخصت نداد بلکه غضبناک شدند
و در کدورت افزودند اما بندگان عالی غیر از بخارا برآمدن دیگر علاجی ندیدند
باوجود آن دو مرتبه دیگر از باعث بزرگی رخصت طلب کردند جوابی نشنیدند ثانی
بعنوان شکار از شهر بخارا برآمدند و جانب سمرقند روانه شدند و بسرعت راندند و تلاش
بسیار کردند و میدانستند که بعد از خبر شدن و اطلاع یافتن پادشاه بخارا از روی غضب
سوار خواهد فرستاد و در باز گرداندن کوشش باید نمود چنانچه روز دوم دو صد سوار
جرار مکمل از بخارا فرستادند تا بندگان عالی را اسیر ساخته باز گردانند سواران بخارا
روز سوم بسردار عالی رسیدند و بدون جواب و سوال و گفتگو بانیزه های دراز دست به
شمشیر بران جلو ریز حمله کردند لاکن از حکایت يك منك چهل زاغ گویا آگاهی
نداشتند و نمیدانستند که از تفضلات الهی شمشیر افغان و اسم افغان در جریده عالمیت
است و نظر مرحمت پرور دگاری چون آفتاب تابان روشن و هویدا است بهر حال چون
نظر بندگان عالی بسوار بخارا افتاد سواران خود را بدو قسم تقسیم کرده نصفه سوار
(٧٦)
جلد دوم
رکابی یکصد وسی نفر بودند مناصفهٔ آنرا بجنگ مامور فرمودند و امر کردند که یکباره دست باشمشیر خود را بقلب دشمن بزنید ودود از نهاد شان بر آرید حسب الامر سردار عالی مقام سواران دلاورانه خود را بلشکر بخارا زدند و در قلب سواران شان تاختند هنوز اندک کروفری نکرده بودند و لحظه نگذشته بود که لشکر پادشاه بخارا عنان باز کشیده راه بخارا پیش گرفتند و جان عزیز خود را بسلامت برده و بسرعت رانده فراری شدند بندگان عالی که فراری شدن لشکر پادشاه قوی هیکل بخارا را تماشا نمودند بخنده افتادند بعد از ان سواران خود را مانع از جنگ شده و امر کردند که از دنبال لشکر بخارا نرفته باز گردند اشخاصیکه از لشکر پادشاه دلاور بخارا اسیر دست لشکر یان حضور گردیده بودند آزاد کردند و مرخص بخارا نمودند که باوطان خود بسلامت بروند هرچند که از پادشاه بخارا غیر بزرگی بعمل آمد اما بندگان سردار نامدار پادشاه زادگی را از دست نداده بمروت پیش آمدند و فرمودند که چند روزی در بخارا استقامت کردیم پاس آن بخاطر داریم نظر به کوتاه طریقی پادشاه نیازیه ارد چنا نچه لشکر بخارا در وقتی که از بخارا به قصد گرفتن بندگان عالی بر آمده بودند هریک خود را چون رستم زال وافراسیاب ترک وبهرام گور وسکندر رومی پنداشته لاف نموده بودند درستی كه بيك حمله پنجاه سوار افغان فراری شده نیزه های خود را بزمین انداخته جانب بخارا راهی شدند ندانم چه لقب اسم گذارم اما حسرت میکنم از خلق افغانستان هرگاه چنین نبودی تمامی ولایتهای از يك ازان میبودی و قوت دستگیری نمیرسیدی ظاهر است که در وقت فرار شدن دوصد نفر از دست پنجاه سوار افغان و نیزه های خود را در میدان جنگ واگذار شدن از همین نکته غیرت و دلاوری شان مشخص است اکنون ای تحریر کننده کتاب بس کنید و دیگر از غیرت و شمشیر مردم بخارا سخن نکنید که توصیف آنها از دستان قلم راست نمیاید ظاهر و هویداست چه حاجت به تحریر کردن دارد همان بهتر که از مطلب سخن سازید و سر مطلب باز گردید مختصر کلام سردار عالی مقدار آسوده خاطر بجانب سمرقند رهسپار شدند و بعد از يك شب و روز از خاك بخارا برآمده بخاك روسیه داخل شدند کبار کسان روسیه که قبل ازین آگاهی داشتند فورا كبار گذاران سمرقند آدمان بزرگ وافسر مهمان دار بحضور بندگان سردار عالی فرستاد که خدمت گذاری کرده بعزت تمام عازم سمرقند شوند چنانچه به همین متوال منزل بمنزل خدمت کرده وارد سمرقند شدند لا کن لحظه بلحظه به عزت داری بندگان عالی می افزودند از جمله عزت داری آنکه بدروازه قلعه رخا ه در چهار باغ پادشاهی که از پادشاه بخارا از قدیم مانده بود .
اما چنان چهار باغی که دم از خلد برین میزد سزاوار بندگان عالی دیده جای و منزل دادند و استقامت فرما شدند و شب و روز خدمتگارا ران و مهماندا ران روسیه در حضور باهرالنور بخدمت گذاری میکوشیدند و حاضر بودند و با مرکباز کسان لحظه تغافل نمی ورزیدند تا آنکه از جانب دولت معارج مقرر شد و ماه در ماه سردار عبدالله خان طوخی از حضور مأمور بودند در خزینه دولتی رفته میگرفتند و ماهانه فراوان مامور ومقرر شده بود که سزاوار همچنان پادشاه و پادشاه زاده بود اضافه بران از دولت یکبار کسان سمرقند
پادشاهان متأخر
(۷۷)
فرمان شده بود که انعام واحسان ها را از حضور سردار بلند اقبال دریغ ندارند
و متوجه حضور شان در خدمتگذاری باشند وحضور شانرا عزیز و مکرم بدارند بعد از
چند روزی که استقامت فرموده بودند از حضور پادشاه قوی شوکت روسیه تلگراف
خوش آمدی رسید و بحضور عالی زیاد خرسندی حاصل شد زیرا که هیچ پادشاهی
اینقدر از دولت روسیه عزت و حرمت نیافته بودند لهذا بعد از سرشته داری دولت روسیه که
بندگان سردار عبدالرحمن خان آسوده شدند و در باغ خالد آشیان گرفتند بعد ازان از کمال
خدا شناسی و بزرگی شب و روز بدرگاه خداوندی شکر گذار بوده با مردم سمرقند از
شاه و گدا رفتار شاهانه میکردند و مهر و محبت میورزیدند وحتی المقدور از سیم وزر
نوازش میفرمودند و مردم سمرقند را چنان وابسته محبت و نوازش کرده بودند که گویا
بندگان سکندرشان علی پادشاه و صاحب ولایت شان باشد و مردم سمرقند فقرا و رعیت
محبوب شدند اضافه بران چندین رفتارهای دیگر داشتند و از بزرگی بکنار مردم سمرقند
از شهر نشین و کوه نشین و صحرا نشین رفتار میکردند که حد بشر نبود و همچنین با
کار کشان دولتی رفتار ضابطانه و کردار قهرمانه میکردند که بزرگترین شان بدون امر
و اجازه از نزد پهره دار گذشته نمیتوانستند خلص سخن اگر قلم دوزبان را راجع به کردار
ورفتار بزرگانـه بندگان عالی بدارم وشرح رویداد دوازده ساله گذران شانرا در
سمرقند در قید تحریر در آورم دفترها گنجایش نمیدارد پس بهتر همان که ازین وادی
در گذشته دوازده ساله توقف سمرقند را مختصر کرده رجوع بدیگر طرف بدارم زیرا
که سرکار امیر شیر علی خان در شش گاو بفتح و فیروزی گرفتار صاعقه و برف و خنك
بوده انتظار محرر کتاب است تا بر بان قلم از منزل مذکور حرکت داده جانب کابل
روانه سازد باری مدت دوازده سال کامل از تقدیرات ازلی بندگان صاحب اقبال
سردار عبدالرحمن خان استقامت داشتند لاکن اوقات شریف را بسیر و شکار و تماشای
اطراف سمرقند خصوص جانب کوهستانات مذکور که گویا دم از جنت میزد میگذراندند
و بهر جا به تماشا میرفتند از دولت روسیه یکنفر شمس بزرگ بجهت خدمتگذ اری مأمور
بود که جمیع خدمات حضور شانرا آماده و تیار میکرد مقصد از کمال بزرگی شب و روز را
به شکر گذاری خداوندی و خالق مور و مار گذرانده خود را تسلی میدادند و امیدوار
درگاه پروردگاری بوده لیل و نهار بزاری و تضرع بسر می بردند و هر ساعت و هر لحظه
شکرانگی حق سبحانه تعالی را بجاه میاوردند و در ولایت غربت و میان بیگانه شب و روز
صبر و شکیبائی مینمودند و آسوده نشسته بودند اکنون سردار عالی مقدار سردار
عبدالرحمن خان را در ثمر قند به غربت میگذارید تا دعای شان بدرگاه الهی مستجاب شود.
چند کلمه سخن از سرکار امیر شیر علیخان که در حدود شش گاو
بفتح وفیروزی می باشد بشنوید
بندگان سرکار والا در حدود شش گاو انتظار محرر کتاب بودند اکنون زودتر
در قید تحریر کتاب در آرند زیرا از فرصتی که در قلعه زانه خان مقدمه شده تا حال
از تحریر باز مانده و قلم دوزبان راجع برویداد سرکار امیر محمد اعظم خان و سردار
جلد دوم
(۷۸)
دلاور سردار عبدالرحمن خان واز مقدمه قلعه زنه خان فرار شدن و فراری شان انجام
یافتن ودر ثمرقند رسیدن وبرقرار شدن درقید تحریر درآمده اکنون بتوکل خداوند
راجع به گذارشات سرکار امیر شیرعلی خان متوجه گردیده درقید تحریر درآورم
مختصر کلام خداوند عالم بقدرت کامله خود آنچنان فتح عظیم که اصلا بخاطرها
خطور نمیکرد واز عقل بعید بود و بعقل بشر تقاضای نمیکرد بطریق آسان میسر شد
واز نیت خالصی که درطینت سرکار والا تبار ذاتی بود ازین هم افضل که دعای پدر
داشت و جانشین پدر بامر پدر بودند ازین باعث خداوند دولت ازدست رفته بربادشده را
دوباره باز آورد ونصیب سرکار عدالت گستر کرد وپایتخت افغانستان که دارالسلطنه
شهر کابل باشد ومیراث از پدر داشت وازدست رفته بود بفضل وکرم الهی باز بدست
افتاد بهر حال سخن بدراز کشید ومدتی تاخیر شد لهذا سرکار امیر شیر علی خان
دروقتیکه عریضه ایشك آقاسی خوشدل خان ازمقدمه قلعه زنخان ویاری خواستن بحضور
سرکار والا رسید وجرنیل داؤد شاه خان بادرپای لشکر ازحضور بکمك روانه شدباوجود
آن بندگان اقدس شب تاصبح سیماب وار میطپید و بیکجا قرار نمیگرفت و بیطاقت
بودند و باشیردلی وغیرت پراگنده احوال وغمگین چنانچه لحظه آرام نبودند و بخاطر
میرساندند که پس ازرسیدن كمك البته قلعه را سردار عبدالرحمن خان تصرف خواهد کرد
خصوص هر ساعت که آواز توپ بگوش سرکار دل آزار میرسید قیاس بجنگ نموده بخاطر
میگذراندند که همین ساعت قلعه راخواهند گرفت معتبران حضور که حضور داشتند تسلی
میدادند وعرضداشت میکردند که فدایت گردم آواز توپ تصرف ناکردن ومقدمه کردن
است ازدرگاه خداوند امید داریم که شخص درون قلعه مرد باغیرت است به آسانی قلعه را
ازدست نمیدهد وتاجان در تن دارد درجنگ میکوشدومقدمه میاندازد وانشاالله بران عنقریب
جرنیل داؤد شاه خان بادرپای لشکر بكمك میرسد خاطر خطیر ولارا نگران نکنید .
فرد
مشکلی نیست که آسان نشود مرد نباید که پریشان نشود
بهر حال نزديك سحر بود که آواز توپ تسکین یافت وتخمیناً یکساعت گذارش کرد
بندگان سرکار ملال آگین وپریشان خاطر گشت بهر حال قریب شفق شد که بار دیگر
صدای توپ برآمد و پی در پی آواز داد وبهمین منوال روشنی صبح ظاهر شد و آوازتوپ
موقوف نه شد تاوقت نماز اما بندگان سرکار ووزیران حضور واهنوز خاطر نگران بود
ویقین میکردند که این آواز توپ از لشکر دشمن است وقلعه زنه خان بر بادشده وازدست
رفت تاینکه آواز توپ لحظه به لحظه افزون شد بعدازان خاطر سرکار قدری تسکین
یافت و به عقل کامل وفکر دوراندیش دانسته که هنوزقلعه به تصرف ایشك آقاسی خوشدلخان
است ودست تصرف دشمن کوتاه است واین توپ های پی درپی ازرسیدن جرنیل دؤدشاه خان
است که بكمك قلعه گیان رسیده و بادشمن درآویخته ودشمن کشی دارد اضافه بران از
اول شب سرکار والا ساعت بساعت سوار بجهه اخبار میفرستادند لا کن خبر تحقیق بحضور
مبارك نمیرسید ازان سبب پریشان احوال بودند زیرا که وقت تاريك وفرصت تنگ ومقدمه
(۷۹)
پادشاهان متاخر
از مدنظر دور برد تا اینکه ساعت نه بچه روز که سرکار والادرعین انتظار بودند واحد
بعد آدم مقرر شده بود که زودتر خبر رسانند که از فضل خداوند والتجا . سر کار بدرگاه خداوند
خبر خیریت است و فتح نامه از لشکر ظفر اثر رسید و عرضه داشت نموده بودند مضمون عریضه
جرنیل داؤد شاه خان که هدایت کردم سردار عبدالرحمن خان با لشکر رکابی که عبارت
از دو كندك پلتن ويك رسالة مکمل باشد با توپخانه دور قلعه را گرفته از نماز عصر روز
گذشته تا صبح صادق روز دیگر با قلعگیان مقدمه کردند چنانچه تمام قلعه را اسفل السافلین
ساختند لاکن لشکر قسطعه در مقابل شان داد مردانگی دادند و قلعه فرسوده را بمددی
و خوبی محافظت کردند تا اینکه باقبال شهریار عدالت گستر و پادشاه خداجوی رعیت پرور
وقت صبح لشکرهای حضور در مقدمه جای رسیده با لشکر دشمن مقابل شدیم و تقابل ورزیدیم
ومقدمه كردیم و باندك كر و فری لشکر سردار عبدالرحمن خان شکست فاحش خوردند و بجانب
لشکر گاه خود فراری شدند اکنون بتوكل خداوند و باقبال پادشاه قوی شوکت بدون
خوف ورجاء بالشكر زحمت کش قدمه انشاء الله تعالی اتفاقا جانب لشکر گاه دشمن روانه
شدیم و از درگاه خداوند امید واریم که عنقریب لشکر گاه شانرا تاراج کردم باقیمانده
لشكر شانرا با قبال همایونی فراری سازیم و بحضور فیض ظهور بندگان اقدس عريضه فتح ثانی
را بزودی بفرستیم و خاطر سرکار والاتبار را بفضل خداوند بکلی جمع سازیم زیاده سایه
بلند پایه بندگان اقدس را از تارك غلامان کم و کوتاه نگرداند لهذا بعد از عریضه فتح
اول که بحضور سر کار بلند اقبال فرستادند جرنیل داؤد شاه خان که شخص غیور وافسر
بزرگ ومرد میدان جنگ بود با ايشك آقاسی خوشدلخان که فرزند زاده شیر شمرده
میشد و در میدان رزم شیر را بخود مقابل نمی پنداشت چنا نچه فتح قلعه زنه خان که بسی
مشکل افتاده بود بنام نامی شان ختم شد با تفاق روانه لشکر گاه امیر محمد اعظم خان
شدند و بکمی وزیادی لشکر خود نديده بيباك روان شدند با وجود برف و غنك و يخ كه
قدم از قدم گذاشته نمیشد سرعت بکار برده قدم میزدند تا خود را بمردانگی بلشکر گاه
رسانیدند وبدون خوف داخل لشکر گاه شدند هئو ز لشکر جرنیل ظفر آثار
فتح کرده در بین راه بودند که لشکر یان خود امیر محمد اعظم خان
در جاده نمك حرامى قدم زده دست بتاراج لشکر گاه خود
گذاشتند و خیمه و بار گاه و سرایرده هارا تاراج کردند و گرفتار تاراج بودند که جرنیل
داؤد شاه خان وایشك آقاسی خوشدل خان با دریای لشکر که برکاب شان حاضر بودند
وارد لشکر گاه شان شدند تا هما نوقت سر کار امیر محمد اعظم خان و سردار عبدالرحمن خان
در لشکر گاه خود تماشای نمك حرامی لشکر خود را مینمودند و متفکر مانده بودند
بهر حال بندگان سردار عالی مقدار کمال غضب کردن از سوء تدبیر سر کا ر امیر
محمد اعظم خان بود که بعن مبارك شان میلر زید تا بدرجه رسید که بهمرای امیر اعظم خان
گفتگوی غلیظ و کدورت آمیز نمودند چنانچه سردار عبدالرحمن خان همین شکست فاحش را
از غفلت ورزیدن امیر محمد اعظم خان دانسته و گفتگو میکردند و میفرمودند که هر گاه
غفلت نمیکردید و فوراً لشكر بكمك میفرستادید البته اینچنین شکست بی موقع دست نمیداد
البته دا غ این شکست تا مادا میکه قیامت قائم شود بر جان خواهد ماند مختصر سخن بعد از
(۸۰)
جلد دوم
پادشاهان متأخر ۱۰۰۰ شیر محمد
رسیدن جرنیل داؤدشاه خان ولشکرهای فراوان سر کار امیر محمد اعظم خان وسردار
عبدالرحمن خان از بیم جان وترس قید و بست فراری شدند چنانچه شرح فراری شانرا قبل
ازین کماحقه در قید تحریر درآورده بودم لهذا چون چشم افسران فراری بجرنیل داؤدشاه خان
افتاد افواج پراگنده شکست خورده خود را جمع کرده مطابق قانون نظام سلامی گرفتند
و تابع فرمان جرنیل مذکور شدند و لشکر باین ظفر انجام دست بتاراج گذاشته جیب و دامان
را از تاراج پرساختند باری جرنیل داؤدشاه خان و ايشك آقاسی خوشد لخان بعد از ورود
بار دوی تركستانی و فتح نمودن بی چون و چرا و سلام کردن فوج تركستان بمصالحت دیده بدیگر
فتح نامه بحضور شهریار عدالت پرور سر کار امیر شیر علیخان عریضه فرستادند و مبارك
باد عرضداشت کردند .
مضمون عریضه : فدایت گردیم بعد از عریضه اول که بحضور بندگان اقدس فرستاده شد
غلامان بالشكـر جـرار بسرعت باد و برق از قلعه زنه خان روانه بجانب لشکر گاه دشمن شده
خود را بزودی رسانیدیم هنوز لشکر ظفر اثر نرسیده بود که لشکر ترکستان در جلگه
سنگ خرا مان قدم زده بحضور امیر محمد اعظم خان وسردار عبدالرحمن خان لشکر گاه
خود را دست بتاراج گذاشتند در همان حین غلامان با افواج خون خوار خود را رسانیدیم از اقبال
شهنشاه عالم پناه دو شخص بزرگ و دو سر کرده قوی فراری شدند افسران بی سر و لشکر یان
بیعد با قبال شهنشاه والا گهر بقاعده نظام سلامی گر فتند و مطیع و منقاد شدند بعد ازان
لشکر ظفر اثر را حکم تاراج غماز طفیل دولت خداداد جیب و دامان شان از نقد و جنس
پز گر دید از فضل خدا وند واقبال پادشاه عدالت گستر از هر باب و هر خصو ص آسوده
خاطر گردیده عازم حضور با هر النور میباشیم بحضور شمس ظهور این فتح نما یان را
خداوند مبارك گر داند . زمانی که فتح نامه بحضور سر کار والا تبار رسیده لشکری
که در شش گاو بودند از خرسندی سر را از پای نشنا خته بسرعت خود را به لشکر گاه
دشمن رسا نیده حتى المقدور از تاراج كما میاب و بهره مند شدند بعد از ان جمع لشکر
بفتح و فیر وزی باز گشته در شش گاو بخیمه و بارگاه خود آمده آسوده و بر قرار نشستند
لاکن سر کار رعیت پرور يك هفته دیگر درشش گاو توقف فرمودند تا شکست و ریخت
لشکریان سرشته شد و چنانچه از لشکر درون قلعه هشتاد و سه نفر زخمی و مجروح شده بودند
و از لشکر سردار دلاور سردار عبدالرحمن خان اضافه از دوصد نفر زخمی بودند که جمیع
زخمی ها را بخیمه های جداگانه مامور معالجه کرده بجراحان قابل سپردند که معالجه نمایند
لاکن از با عث خنک و صاعقه وز مستان سخت مجر وح ها را يكـهفته قبل فرستادند و امر
فرمودند که هر روز دو فرسخ منزل زده شب را درون قلعه ها صبح کنند که زخمی ها یاسودگی
بر و ند تا زمانی که داخل شهر کابل شوند و خداوند عالم شفاء کامل عطا کند بعد از
ورود کابل اشخا صیكه خانه از شهر و دهات بودند بمنزل و مکان خود رفتند و کسانیکه
مسافر بودند بخانه های سر کاری فرود آمده معالجه شدند تا بفضل خداوند شفاء کامل
یافتند وبخدمت ها موری خودها مورشده از حضور سرکار نوازش و مهربانی دیدند چنانچه
بعضی از انها صاحب منصب و افسر گردیدند لاكن چند نفری از جمله زخمی ها در بین راه
وفات یافته بمعرفت فقرا و رعیت به عزت تمام دفن شده بودند مختصر سخن سرکار امیر شیر علیخان که از
(۸۱)
پادشاهان متأخر
فضل خداوند ودعای پدر بجای پدر سزاوار تاج وتخت گردید باوجود این قدر شکست هائی
پی در پی دوباره صاحب تخت و تاج میراث پدر شد درین وقت بعد از انجام نمودن شکست
و ریخت لشکر واشکریان از منزل شش گاو بدولت و اقبال و بطالع فرخنده مطالع همایونی
از منزل مذکور حرکت فرمائیده بجانب دارالسلطنة شهر کابل رهسپار شدند و به فتح
وفیروزی منزل ومراحل طی کرده چون ماه جهانتاب منزل بمنزل حد بحد فقرا نوازی نموده
نزول اجلال میفرمودند تا اینکه بيك منزلی دارالسلطنة شهر کابل رسیدند بقرار سابق
بعد از فتح هندی مرسل که مردم کابل استقبال نمود، زن ومرد عظيم ومكرم ودعا
و فاتحه نموده بودند بهمان عنوان عمل نمودند و بندگان سرکار با تمامی مردم از زن
و مرد پدرانه محبت و نوازش میفرمودند و با بعضی سالخوردگان که در بین راه ملاقی میشدند
ایستاده صحبت میکردند و از قدیم زمانه ها بیاد آورده جویا میشدند مدعاً سخن های
دوستانه وملاقات برادرانه مینمودند و میگذشتند تا آنکه بفتح وفیروزی داخل شهر کابل
شده بر تخت خدادادة موروثی برقرار گردیدند . روز دیگر مردمان کابل از شاه و گدا
واهر واشراف وسادات وعلما وقاضی القضاة وتجار و کسبه صغیر و کبیر که آرزومند
چنین روزی بودند و شبها بغاوت دست بدعا از خداوند فتح ونصرت سرکار مهربـرور
محبت گسـتررا میخواستند و قدم مبارك شان را بخود مبارك میدانستند امروز بمراد
خویش واصل گردیدند هر طايفه فوج فوج بولك بولك با ارمغانهای خود بحضور فیض
ظهور می آمدند وسلام میکردند ومنظور حضور میشدند و نوازشات شاهانه میدیدند
و بخلعت های فاخره سرافراز میگردیدند و از حضور مرخص میشدند در همین فرصت مردمان
کابل از خرسندی و خوشحالی وشوقی که در پادشاهی سرکار والا داشتند با تفاق از شاه
وگدا از حضور معدلت دستور پادشاه خداجوی اجازه چراغان وسازوسرود گرفتند که
هفت شب و روز بعیش وعشرت گذرانده شکر گذاری حضرت باری تعا لى را بجا آورند زیرا
که ازین مقدمه خوف عظیم بخاطر غلامان جای گرفته بود وبفضل خداوند فتح حاصل شد
وتخت وتاج موروثی واصل گردید لهذ ا بعد از عرضداشت خاص وعام بندگان سرکار
در باره مردم اضافه بر آن نوازش و مرحمت فرموده بسی خرسندی نمودند واجازه دادند
و امر کردند که درین آوان فرحت نشان که شما مردم فقرا بسلامتی پادشاه خود خرسندی
میدارید لازم که درین هفت شبانه روز چراغان جميع اعز واشراف کابل از خرد وکلان
از خوان احسان بندگان سرکار طعام تناول فرمایند بعد از آن سر کار والا تیار دولت
بسیار صرف فقير وبينوا در همین مدت هفت شبانه روز بدست مبارك نموده دعا وفاتحه گرفتند
وشکریت خداوندی را بجا آوردند و دیگر اشخاص که خدمت گار بودند وصداقت
میورزیدند و براستی نمك خوارگی داشتند و در کابل بوده از خدمت حضور دور و مهجور
وسوخته جدایی از حضور بندگان اقدس بودند امروز از تفضلات الهی بدیدار فیض آثار
مشرف شدند با جميع شان از خدمتیگار حضور وجان فشان دور بهر کدام بقدر مرتبه و منزلت
(۸۲)
جلد دوم
و فراخور اندازه شان بلکه افزون تر و از شاهانه فرمودند و مبلغها انعام و مرحمت نمودند
و شب و روز بدلجویی سپاه و فقرا میکوشیدند، غمخواری میکردند زیرا که پریشانی دیده
در بدری کشیده بودند و هم چنین سلطنت بزرگی را باخته دوباره از فضل خداوند دریافته
شب و روز بشکرانگی آن سر میبردند و بسریر سلطنت نشسته حکمرانی مینمودند و بعیش
و عشرت میگذراندند و دادعیش میدادند چنانچه انقیامند زمستان را بهمین منوال بعیش
و عشرت گذرانده داد خرمی و عیش دادند و از تفضلات خداوندی چنان بشادی بودند که غم
پیرامون خاطر شان خطور نمیکرد اینکه تمام ولایت کابل از خرسندی سرکار عدالت
گستر خرمی و شادی کرده زمستان را بهار کردند گویا ظاهر شد که شیطان با شیاطین
از ولایت کابل فرار نموده بود مختصر کلام در اواخر حوت که زمستان اخیر شده بود
ایلچی انگلیسی با تحفه و سوغات نایاب از هر یک فراوان و ارمغان های مناسب
ولایق که سزاوار چنان شهریاری باشد با نامه محبت آمیز و چند فقره خواهشات دوستانه
از جانب دولت بهیه کمپانی بهادر دولت انگلیس بحضور فیض ظهور بندگان سکندرشان
سرکار امیر شیرعلیخان وارد شد و خط دوستانه را بحضور منظور نموده از طرف کمپانی
بهادر لسانی مبارکبادی عرضه کرد و بیان فرمود که جمیع بزرگان دولت بهیه از باعث
تاج و تخت افغانستان و فتح های بزرگ بفضل خداوند که نصیب روزگار
سرکار والا شده بسی خورسندی کرده، زبان غلام مبارکبادی
عرض کردند خصوص لات سرورگ پنجاب که قرب همسایگی و
منزلت دوستی با حضور پادشاه قوی شوکت دارند بزبان این غلام مبارکبادی و امر دولت
التماس میدارند که هر گاه بندگان سکندرشان دارا دربان سرکار والاتبار وصاحب
سلطنت افغانستان چندر روزی بطریق سیاحت زحمت سفر را بخود گرفته تا حدود لاهور
کلان تشریف فرما شده بقدوم فیض آثار دولت بهیه انگلیس را مسرور و مسرور سازند
افضل ازان بعد از ورود لاهور هر گاه خیال بندگان سرکار بجهة لندن باشد
وسیاحت فرمایند البته سرافرازی دولت انگلیس شتر و بهتر میشود ورتبه دوستی ورابطۀ
یگانگی دولتین بدول های خارجه روشن و هویدا میگردد و باعث نیکنامی دولت بهیۀ
انگلیس اضافه بران ظاهر میشود وعنان اختیار در قبضه اقتدار بندگان شهریار است
که خواسته باشند از حدود لاهور باز میگردند مقصد از رابطۀ دولتی طرفین و محبت
دولتین است وانشاء الله تعالی از درگاه خداوند امید وارم که ازین سفر خیریت اثر
بندگان سرکار چندین نتیجه های خورسندی حاصل دارند و خواهشات بندگان اقدس
بخوبترین وجه قبول دولت انگلیس گردد و موجب صداقت این خیرخواه دولتین بحضور
پادشاه دولت افغانستان ظاهر و هویدا شود و بعد ازان که بفضل خداوند ملاقات واصل
گردد بزود ترین وقت بامید خداوند بجانب وطن مالوف باز گردند و سلسلۀ محبت
وشیوه دوستی تا مادام قیامت فی طرفین باقی ماند بلی ظاهر است که زحمت سرکار و خواهش
کمپانی بهادر دو باعث خواهد بود یکی محکم شدن دوستی دولتین وموجب خورسندی
سرکار از هر وجه از دولت انگلیس و دویم فخر ومباهات دولت انگلیس بدیگر دولت های
یاد شاهان متاخر
(۸۳)
خارجه بدوستی دولت افغانستان ، كيفيه مقصده دولت بهیه در دو ستی ودولت خدا داد
سردكار ظاهر كردن بجميع دول ها بدون ازین دیگر مطلبی نخواهد بود خلص كلام
چون نامه دولت بهیه بحضور پادشاه قوی شوکت امیر شیر علیخان منظور شد بعد ازان
شهریار عدالت پرور جميع بزرگان ووزیران ومشیران دربار را با بزرگان ولایت که
مركدام در باب امور دنیا داری و تدبیر جهان داری خود را چون افلاطون زمان
میدانستند بحضور فیض گنجور طلب کرد در باب رفتن هندوستان و التماس دولت انگلیس
مشورت کردند و سه روز مهلت داد در روز چهارم جمیع ارکان دولت باتفاق رفتن را
صواب ديدند و مشورت رفتن بعرض همایونی رسانیدند لہذا چون اتفاق بر فتن شد بعد
ازان رجوع به تدارك و تهیه اسباب سفر خیریت اثر هندوستان نمودند و در مدت چهل
روز که قلیل زمان شمرده می شد آنقدر سرشته و سامان سفر و تهیه و تدارک آن انجام
یافت که از عقل بعید بود زیرا که این سفر بزرگ شمرده می شد و لوازمات آن بباید
موافق همچنان پادشا جلیل الشان مثل کمپانی بهادر انگلیس که خود را بزرگ دول
های دیگر میدانست انجام یابد بخصوص که حضور بندگان سرکار که فرمان فرمای
دولت افغانستان نام دارد بموافق شان وشوکت خود حرکت فرمایند از همه افضل که
پایه دوستی و سلسله محبت ورابطه قدیمی را از نو سرسبز و خرم میسازند حرکتی نمایند
البته بايد كوه كبك شاهانه و رفتار بزرگانانه و شیوه ملوکانه بعمل آورده شود
خلاصة كلام بعد از انجام یافتن اسباب سفر خیریت اثر که میسر شده بود و از حضور
سركار گذارش یافت خاطر خطیر اقدس والا از همه امورات آسوده گردید بعد ازان
بساعت سعید و روز نيك دولت و اقبال وشان وشوكت از دارالسلطنه شهر کابل حرکت
فرما شده در حدود سیاه سنگ که نیم فرسخی از شهر دور است خیمه و بارگاه و سرا
پرده های زر نگار وقبه های زرین قبا برپا کرده و ملازمانی که برکاب ظفر انتساب
ما مور سفر بودند و بهريك سرشته فرموده بودند رمنزل مذکور از نظر کیمیا اثر
گذراندند و منظور حضور شد خصوص زرگان حضور که مامور سفر بود. بهر کدام
ار نقد وجنس نوازش شاهانه نمودند چون از خدمتکاران حضور تا طرة ط ایگلی
جمع گردید بعد ازان افواج نظامی را از توپخانه وپلتن و رساله و دیگر خدمتگاران
کم پایه که داخل رفتن سفر بودند همه را منظور و از جامه خلع احسان مسرور گردانیده
از حضور سر افراز نمودند چنانچه تمامی لشکر رکابی چه نظام و غیر آن چهار هزار
سوار وپیاده بر رکاب همایونی مامور هندوستان بودند لهد چون از ملازمان و خدمتگاران
رکابی خاطر بندگان سرکار بکلی جمع شد بعد سردار محمد يعقوب خان و سردار
محمد اسمعیل خان پسر سردار محمد امین خان که برا در زاده سر کاروالا بو بحضور
طلب کرده اول مرحمت و مهربانی ثنائی وعظ ونصايح ثالث سردار محمد يعقوب خان
نايب السلطنه وسردار محمد اسمعیل خان نایب مذکور امر فرمودند و دیگر بزرگان حضور
که مامور کابل بودند بمعیت سردار محمد يعقوب خان ترغیب نمودند و بهريك نوازشات
شاهانه و سفارشات بزرگانه کرده وخاطر مبارك را از هر خصوص جمع کرده روز دیگر
جلد دوم
(84)
مع الخير والعافيه بساعت نيك از منزل سياه سنگ نزول اجلال بجانب جلال آباد فرمودند و در منزل بت خاك خیمه و خرگاه باوج ماه برافراشتند و از منزل مذکور اخته سنگ عازم کابل بودند و برکاب سرکار استقبال نموده بودند واپس مرخص فرمودند چنانچه سردار محمد يعقوب خان که سردار سالار لشکر بودند و به منصب نایب السلطنه سرفرازی حاصل کردند و سردار محمد اسمعیل خان که برادرزاده بندگان اقدس بوده اما مرتبه شان از فرزند افضل بود با دیگر بزرگان در بار عازم شهر کابل فرمودند و امر کردند که متوجه امورات دولتی بوده شب و روز بحضور سردار مذکور فرمان برداری داشته باشند و از گفته حسابی سردار مذکور تجاوز ندارند چنانچه از جمله خدمت گذاران که مامور کابل بودند یکی نایب محمد علم خان بود که در زمان شباب نزد سردار محمد اسلم خان پیشخدمت و بعد از ان بحضور بندگان سرکار بمحور مامور شد در اینوقت بخدمت نايب السلطنه مقرر گردید لاکن گذارشاتی دارد که سزاوار تحریر کردن است در ایامی که بندگان سرکار بعد از شکست های پی در پی که از تقدیرات ازلی پیش آمد عاقبت وارد هرات شد و استقامت پذیر گشت در آنوقت سریر آرای ترکستان سردار فیض محمد خان بود لاکن از بد عهدی که باسردار عبدالرحمن خان کرد کبار بتخانت خود را تباه دبد تا چار التجا بحضور شهریار عدالت گستر سرکار امیر شیر علیخان نمود و عريضه التماس فرستاد قدوم بندگان سرکار را در ترکستان بخود مبارك پنداشت چون عريضه سردار مذکور بمنظور حضور سرکار والاشد بمصلحت دید بزرگان نایب محمد علم خان را ایلچی کرده از حضور مامور ترکستان فرمود اما امر کرد که کلیه اوضاع ترکستان را از سپاه تا فقرا و طینت سردار فیض محمد خان را بارفتار و کردار و گفتار گماشته ملاحظه نموده و حق و باطل را به عقل کامل سنجیده بدون کم و کاست که وارد حضور شدید عرض داشت بدارید این بود که نایب محمد علم خان وارد ترکستان شد بعد از ورود ترکستان روزی بدربار فیض آثار على مرتضى اسد الغالب (رض) بزیارت مشرف شد قضا را متوجه گنبد و در دیوار روضه مزار که شد نظر افگند که تمامی شکست و ریخت گردیده بخود بیت کرد و نیت بست که هر گاه خداوند مرحمت کنند و علی مرتضی یاورشود و از برکت آن بزرگوار حاکم ترکستان شوم جميع اطراف درون روضه مبارکه را و درو دیوار بیرون را پاکتید های مرند و خانقاه کاشی کاری کرده از ما تیکه حیات باقی باشد بخدمت گذاری روضه منبر که میکوشم و جان فدا میکنم لاکن در آنوقت كوچك مرتبه داشت و رتبه بزرگی باوی نبود از جمله پیشخدمت محسوب میشد اما در بار خداوندی جای نا امیدی نیست :
مصرع
گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست
مختصر کلام بعد از سفر هندوستان که سرکار والاوارد کابل شد نایب محمد علم خان بفضل خداوند بمراد خویش واصل شد چنانچه در وقتش شرح وار تحریر میدارم اکنون از مطلب سخن را نیم بهر حال سرکار امیر شیر علیخان چون از همه امورات سفر سررشته جات حضر کلیه آسوده خاطر شدند بمداران با ارادة پروردگاری سفر خرید اثرهدوستان را بخود مصمم گردانیدند .
یاد شاهان متاخر
(۸۰)
سفر نمودن سرکار امیر شیر علیخان بجانب هندوستان بعون و عنایت خالق یزدان
لهذا چون خاطر سرکار از امورات کلی و جزوی جمع شد بعد ازان بوجود فیض آمود شب را
در منزل مذکور بدولت و اقبال گذرانده فردا مع الخیر و العافیت حرکت فرمائیدند اکنون
هرگاه تحریر کننده گذارشات منزل بمنزل شرح وار بنویسم روزیداد یومیه را زبان قلم
جاری سازم بطول می انجامد زیرا که این سفر ما سوای دیگر سفرهاست اضافه بران در اول
کتاب بعرض خرد مندان رسانده بودم که مختصر تحریر میدارم حال لازم که به همان گفتار رفته بدارم
و هر گاه زبان قلم را گویا گردانم و سرسخن باز کردم و کوششهای رویداد حضور را که
رخ داده تحریر دارم همین سفر خیریت اثر کتاب بزرگ میشود چنانچه شمه از حکایت
نایب محمد علم خان و یار و یداد دیگر که هر يك بسی شرح و بست دارد بزبان قلم در آمدن
موجب تطویل کلام است بلکه عمر طویل میخواهد تا اینقدر رویداد جمع آوری کرده شود
بلی ظاهر است که درین عصر و زمان به هر جا اعتماد نیست لا کن از نایب محمد علم خان که
شمه تحریر کردم از نامبرده دو مطلب کلی بدست دارم که یکی زشت و یکی زیبا که
بعد ازین تحریر میدارم چنانچه در زمان حکومت نامبرده در ترکستان یکی فتح بدخشان
نمود و دویم تسخیر میمنه کرد که بسی دشوار بود و اصلا بخاطرا حدی خطور نمیکرد که
نایب محمد علم خان تسخیر کند چنانچه سردار عالی مقدار سردار عبدالرحمن خان با وجود نام
بزرگی و شمشیر دلاوری ولشکر نوازی چقدر کوششهای بسیار و جنگ های شب و روز
در مدت هفت ماه کردند میسر نشد عاقبت از روی تدبیر از در صلح در آمدند و دویم حرکت
زشتی نایب مذکور که در مدت سلطنت هفت ساله حکومت خود نه دختر بکر را میماند و نه
پسر امرد زیرا که دولت فریب گروشیطان لعین در کمین خصوص شخص بداصل که جدید
بعرصه رسیده باشد هر گاه چنین نبودی از خدا و رسول اکرم و در بار شیر خدا باید شرم
میکردی و به فعل زشت عمل نمیکرد ! بهر حال اینگونه رویداد ها سزاوار تحریر ندارد
بهتر آنکه دست ازین فقره جات بی معنی بازدارم و قول شاعر عمل دارم .
فرد:
هر لحظه و هر ساعت يك ميوه نو آرد
شیرین تر و زیباتر از میوه پیشینش
هرگاه چنین نکنم فرموده دیگر شاعر میشود .
مصراع :
روز کار آشفته تر یا زلف تو یا کار من !
لهذا محرر کتاب عرض دوستان جانی و برادران روحانی میرساند که در حکومت هفت
ساله نایب محمد علم خان بترکستان بودم و هفت ساله رویداد مذکور را کما حقه میدانم چنانچه
در مهر کلی که خرد نوشته بود اوه راستی رستی محمه مم ولا کن رفتار و کردار آن بحدت
نادار برعکس آن بود تعجب درین است که جمله بزرگان حضور امیر شیر علیخان
از قضیه نایب محمد علم خان آگاه بودند چرا مدا خلالی نکردند و بعرض اقدس نرساندند
تا اینکه میرهای از يك كابل رفته دادخواه شدند و از پسران امرد و دختران بکر خود
شکایت کردند باز هم بزرگان حضور طرفداری کردند و عرضداشت میرهای از بکنه را
(٨٦)
جلد دوم
بجوی منظور نکردند و درعزت نایب محمدعلم خان افزودند ظاهر است که همه بزرگان را
مرید ومعتقد ساخته بود و اگر قیودی پاس نمک را از دست ندادی و بحق سخن کردی اکنون
حکایتی بخاطر آمد که باید وشاید در کتاب درج دارم روزی سرکار امیر شیرعلیخان در عمارت
سراچه بالای چمن نشسته با بزرگان صحبت میکردند اتفاقاً بقه های چمن بخواندن بودند
قطرآیندگان سرکار متوجه شد که پست میخوانند به مجلس مرحمت کردند که بقه های
کابل آواز بلند ندارند بقه های قندز و غوری عجب خواندن و آواز بلند دارند گویا سخن
میزنند اهل مجلس تصدیق کردند شخصی از بزرگان مجلس که با نایب محمدعلم خان بیشتر
دوستی ومحبت داشت همین فقره را به نایب محمدعلم خان خط فرستاد نایب مذکور شش
صد کوزه از بقه قندوز و خان آباد و غوری غوغه در چمن کابل فرستاد و بمعرفت دوست
جانی شب در چمن سر داده شد که کسی آگاه نشد اتفاقاً روزی سرکار اقدس بطریق ماموری
در سراچه مقرری نشسته صحبت میکردند که آواز بقه برآمد مگر بطرز دیگر بندگان
سرکار متعجب شده از منشی میرزا محمدحسن خان دبیر سوال کرد که برخلاف همه وقت
آواز بقه میاید گویا بقه غوری وقندوز باشد شخص هنرمند که این کاراز وی صادر شده
بود عرضه داشت کرد که شاید اینکار از نایب محمدعلم خان باشد دیگران قول رفیق
خود را تصدیق نمودند اضافه بران از راستی ونمك حلالی وخدمتگاری نایب مذکور بحضور
سرکار به تفصیل تمام عرضداشت کردند بعدازان بندگان سرکار با آواز بلند نایب
محمدعلم خانرا صفت کردند وخدمتگار صادق فرمودند تا اکنون واگذار شدن
پادشاه امور سلطنت را بوزیرهای حضور ونمك حلالی کردن وزیران بحضور پادشاه
بطریقی که از نایب محمدعلم خان شمه تحریر شد به همان منوال خواهد بود حال انصاف
باید کرد وملاحظه باید نمود که در خطه پاك افغانستان بغیراز پادشاه عدالت گستر سرکار
امیر عبدالرحمن خان دیگری اسم دولت وسلطنت را بخود نگذارد زیرا که سزاور نیست
چنانچه از زمان سلطنت امیر کبیرامردوست محمد خان تا زمان سلطنت پادشاه جمجاه
خورشید کلاه سرکار امیر عبدالرحمن خان که کهن سالان بچشم سردیده اند هیچ پادشاهی
بمثل سرکار امیر عبدالرحمن خان سلطنت نکرده اند وجميع مهمات و امورات سلطنتی
هم چنین ولایت بزر گك را بطریق سرکار والا بسرو احد سرشته ننموده اند که نام شان
باقی مانده باشد الا سرکار امیر عبدالرحمن خان که بسرو احد بدون وزیر ووکیل ومشیر
وبزرگان حضور جميع مهمات افغانستان بزرگ را چنان انجام دادند وسرشته کردند
که تا مادام قیامت نام شان باقی ماند چه در سیاست و ریاست چه در کمال بخشش و داد
گستری چه در خصوص باخبری از خپروی و کیفی همچنان آگاهی داشتند که عقل بشر حیران
ومتحير مانده بود کسی بخاطر میدهد که یکروزه امور سلطنت را بکسی تفویض کرده
باشند با وجودیکه مثل سرکار امیر حبیب الله خان وسردار نصرالله خان فرزندهای رشید
داشتند وهر کدام شان از عهده سلطنت برآمده میتوانستند لاکن غیبت نمیگذاشت و بوجود
فیض امود وبسر واحد خود انجام میدادند و کارامروز بفردا نمیگذاشتند ازین رهگذر
است که جمیع دول های خارجه بپردی یاد میدارند و در جریده ها ثبت میکنند ظاهر
(۸۷)
یاد شاهان متأخر
است که افغانستان بینام ونشان امروز از کمال هوشیاری پادشاه قوی شوکت نام ونشان
یافته بدولت های بزرگ عصری میدارند بلی خود را از کمال شوکت و شجاعت پادشاه
قوی شوکت قوی تر می شمرند اکنون سخن از جای دیگر ورودید از نایب محمد علم خان
بود راجع بدیگر طرف شد لازم که سر مطلب بازگردم و کلمۀ چندی از نایب محمد علم مانده
در کتاب درج کرده سرمسخن باز رویم قبل ازین از فتح بدخشان ومیمنه تحریر شد که نایب
مذکور تصرف کرد تسخیر بدخشان که درین عصر وزمان حکم عنقا داشت و هیچ دولت
داخل بدخشان نشده نایب محمد علم خان به تدبیر دروازه بدخشان را گشاد و در مملکت
سرکار امیر شیر علیخان افزود وچنان آسان بدست آورد که از عقل بعید بود در اوائل
که نایب در بدخشان لشکر فرستاد شش عراده توپ قاطری و يك رساله چهار یاری که
رساله اونباش خورشید بود و چولالا کرنيل رساله بود و شش بیرق جزایر چی
وسردار سلطانمراد خان فندقی باینحصه سوار فندقی وسرکرده بزرگ لشکر
مرزا عبدالهادی خان منشی نایب که خواهر زادۀ مرزا محمد حسن خان دبیر بود بعون از
مقدمه وشورش بدخشان بدست افتاد وبهر ولایت مذکور حاکم از افغان مقرر شد چنانچه
محرر کتاب در رساله چهار یاری حاضر بودم دویم تسخیر میمنه که در مدت هشت ماه
با افواج بسیار وزحمت های بیشمار گرفته شد خصوص زمستانی پیش آمد كه يك جوال
کاه به شصت سکه قیمت یافت محرر کتاب برساله ترکوار حضور نایب حاضر بودم
از گرسنگی دزدی اسپ را دیدم شخصی شاخهای درخت را بزحمت بریده در نزد اسپ
خود انداخت اسپ دیگر خود را بسر شاخه های وی رسانید. یکدهن شاخه را بدهن گرفته
واپس بسر میخ خود رفت خورد . تمام کرد محرر کتاب ملاحظه میکردم و دیگر یکدانه
ستون بزرگی سپاهی ها آورده بودند که آتش میکنند یکشب چند راس اسپ اتفاق چنان
خورده بودند که آثاری از ستون ظاهر نبود مصفا اینکه گرفتن میمنه بهم چنین زحمت
وسختی گرفته شد گویا راستی نایب محمد علم همین بود ای محرر کتاب ازین هرزه
گوئی و سخن های بیمعنی در قید تحریر در آوردن وسخنی های زشت وزیبا ومتفرق
بیان کردن چه حاصل بس کن هرزه گوئی متصلب مطلب رو» از اصل مدعا بیان ساز تا
خواننده وشنونده ملال خاطر نشوند خلاصه کلام روزی که از بتخاك بندگان سرکار
حرکت فرماندند چهار منزل سفر کرده روز پنجم وارد جلال آباد شدند ودو روز بجهة
فقرا نوازی ورعیت پروری توقف فرموده داد عدالت گستری دادند زیرا که بعد از
مدت چند سال باز در جلال آباد تشریف فرما شده بودند وفقرا نیز پادشاه خود را
دیده مسرور ومنور گردیدند ومرحمت شاهانه از حضور پادشاه رعیت پروردریا فتند
و در بارۀ سرکار والا دعا گوئی کرد . خرسند شدند روز دیگر به توکل خداوند
از جلال آباد حرکت فرموده منزل بمنزل چون ماه جهان تاب نزول اجلال میفرمودند
وبهر منزل وماوا فقرا پروری کرده طی منازل مینمودند تا وارد خیبر که آخر خاك
افغانستان و اول خاك پشاور است تشریف بردند روز دیگر که داخل شهر پشاور
می شدند حسب الامر دولت انگلیس کار گذاران پشاور افواج نظامی را از توپ خانه
(۸۸)
جلد دوم
و پلٹن و رساله وغیره با اتفاق افسران نظام از شهر يك فرسخ بيرون كشيده استادە
انتظار می بردند همچنين حاكم ملكى تمامى رعيت را از شاه و گدا پیر و برنا
صغير و كبير افقر و اشراف از شهر بر آورده به طرف ديگر منتظر ورود پاد شاه
افغانستان بودند و جمع افسران از ملکی و جنگی باتفاق حاکم خیلی پیشتر با استقبال
حضور پادشاه عدالت پرور آمده امیدوار قدم بوسی بندگان اقدس بودند تا اینکه
شهريار کشور کشا نزديك رسيدند و اگر گدا ان ملاقی شدند وملاقات کردید
وازحضور فيض ظهور مسرور گردیده رکاب شهریاری عازم و روانه شدند تا نزديك
افواج نظام رسیدند بعدازان افواج نظامی سلامی گرفته وفوج فوج باجه خانها را بصدا
درآوردند و توپهای آتشفشان را امر به آتش فشانی کردند چنانچه زمین را بلرزه
درآوردند واز دود توپ و تفنگ زمين لشكر گاه سیاه وتاريك گرديده كه گويا شب
ظلمانی شده بود وخیمه نیکبخت نجومی که شقت اسلامی آخر شد ورمين لشكرگاه
روشن گردید سرکار والا تبار و پادشاه قوی شوکت و شهريار كشورگير در بالای
حوزه فيل سوار چون ماه جهانتاب روشن وهويدا نازمانی كه سلامی بود بنظر التفات
متوجه سلامی بودند چون سلامی تمام شد از ابتدای لشكر تا انتهای شان آهسته آهسته رفته
با افسر وسپاهی از درمهر و محبت وازش ميفرمودند تا اینکه بوته فقرا رسيدندچنان
پادشاه وكدا ومرد وبزرگ معيت شاهانه و ملاقات بزرگان ميفرمودند چون از
فقرا تمام شدند جمع سپاه وفقرا صدا را بزنده باد پادشاه افغانستان بلند کردند وبارديگر
به آواز بلند فرخنده بادپادشاه اسلام گفتند لاکن بمرتبه ذوق وشوق و فرحت و خوشی
بمردم دست دادغلفله میکردند و غوغا مینمودند که گویا گوش فلك كربيشه وفلك كج رفتار ازين
رفت رو خوشی حسرت مینگریست و بحیرت مانده و با خصوص مردم اسلام که بدیدار فرحت
آثار فرخنده كردار پادشاه خداروی نظر می افکندند وبعد از زمان طويل بيادداه مومن
رسیدند و ديدار پادشاه اسلام رامشاهده كردند چنان فرحت و خوشی ميكردند كه يك لحظه
آرام نداشتند و بآواز فصيح شاه گدا دعا میکردند يقين چقدر خلقی که خداونددرپشاور خلق
كرده بود البته جميع شان از پیرو برنا خرد و کلان شاه گدا از شهر پشاور بيرون باستقبال
برآمده بودند چنانچه تخمينا يك فرسح بيشتر مردم ایستاده بودند و دعا میکردند
و خرسندی مینمودند و بندگان سر کار عدالت گستر هم بحد معطل شده با هر طائفه
صحبت ونوازش بزرگان باد امیرساندند تا اينكه بدروازه شهر پشاور رسیدند و داخل شهر
گردیدند با مجرديكه مع الخيروالعافيه واردشهر شدند بهمان منوال که در بیرون مردم جمع
آمده بودند بدرون شهر نيز همين ترتيبی برپابود و بهمان قاعده وقانون دو طرف کوچه
و بازار خلق انبوه که از حد افزون وازشماربیرون بودصف بسته استاده بودندوعيال واطفال
دربام و درودیوار و بالاخانهها هزار هزار بجهة ديدار پادشاه اسلام پناه انتظار بوده
چون بدیدار فرخنده آثار سر کار بلند اقبال رسيدند ازدروبام دستمال تکان دادند زيرا
که دستمال تکان دادن کویاسلام کردن و تهنیت کردن استومردها در کوچه و بازاربصدای
زنده باد پادشاه اسلام و فرخنده بادپادشاه ماره با آواز بلند ندا میکردند وچنان غلغله مینمودند
پادشاهان متأخر ١٠٠٠
(۸۹)
پادشاهان متاخر
که اسپ ها از آواز شان رم میکردند و بهر طرف نگران بودند خصوص که جميع
بازار ها را آرایش داده آئینه بندان نموده بودند چنانچه اجناس فاخره از شال
وکمخواب و ابریشم زریفت و عناب و غیره وقالین و گيلم و آنچیزیکه در منزل و ماوای شان
موجود و مهیا میشد به شکل خوب و طرز مرغوب بدرو دیوار و دکان چیده و آویخته
بودند زیرا که از ورود پادشاه اسلام و خرسندی افزون سر از پا نمی شناختند مختصر
کلام مردم پشاور که در خواب و خیال اینچنین روز شادی و خوشی را ندیده بودند
درینوقت که بحضور همچنین پادشاه قوی شوکت واصل شدند از فرحت و خرسندی خود را
فراموش نموده بودند تا اینکه بعد از طول زمان و زمان طویل بدولت و اقبال بدروازه
ارگ مشرف شدند و از بالای فیل فرود آمدند زیرا که از دروازه ارگ الی عمارت
سلطنتی پای اندازهای قیمتی انداخته بودند سرکار قوی شوکت از بالای پای اندازها
قدم بقدم قدم مبارك را مانده می گذشتند و تشریف میبردند و جمیع افسران ملکی
و جنگی برکاب آن پادشاه جلیل الشان بخدمت حاضر بودند و انتظار می بردند
تا اینکه داخل عمارت پادشاهی شدند و بر تخت فرخنده طالع نزول اجلال فرمودند
بمجردی که آن سرور دارا دربان قدم برتخت گذاشتند و بفرحت و خوشی نشستند
بعد از آن از خودارگ و توپخانه شهر آواز توپ برآمد وجهة ورود سرکار شهریاری
شادیانه زدند هر چند که از ورود سرکار بدروازه شهر الی ارگ قدم بقدم از ارگ
صدای توپ سلامی بالا بود لاکن این اثر دیگری بود که گویا شادیانه ورود میزدند
لهذا قبل از وارد شدن سرکار والا تبار پادشاه خداداد دولت افغانستان بخاك انگلیس
چند فقره دستورالعمل از پایتخت لندن از حضور پادشاه دولت بهیه انگلیس کمپانی
بهادر بكار گذاران ولایت ها امر شده بود اول اینکه در هر شهر سه روز توقف
پادشاه قوی شوکت افغانستان بجهة پذیرائی و شرایط مهمانداری اما چنان عزت داری
کرده شود که سزاوار همچنان پادشاه عظیم الشان باشد دویم مردمان ولایت از مسلمان
وهنود و فرنگی و غیره طایفه بطایفه بمعرفت حاکم بحضور بندگان سکندرشان
سركار والا تبار که مهمان عزیز و پاد شاه قوی شوکت است مشرف شدن و سلام کردن
و تازگی های خود را از حضور فیض ظهور گذراندن و حسب الامر مرخص شدن سوم
جميع خدمتکاران سرکار اقدس از وزیر و دبیر و ارکان دولت و خدمتکاران
نزديك ودور از جزوى وكلي چقدر نقد و جنس که از بازار او سرای و سوداگر خانه ها
و غیره اهل کسبۀ ولایت از مال جزوی و کلی که خریدار شوند و منظور دارند لازم
بفقرای ولایت از تجار و کسبه که بدون چون و چرا تسلیم دارند و وجه قیمت طلب
نکنند هر گاه بدهند نگیرند بعد از رفتن شخص دکاندار بدفتر خود نوشته بدارند
بعد از مراجعت بندگان اقدس بجانب دارالسلطنة کابل از دربار دولت انگلیس
جلد دوم
(۹۰)
مال رسانیده میشود تأکید است . چهارم از سپاه و فقرای دولت انگلیس هر گاه
سرموئی ضرر باحدی از سپاه کابل و خدمتگاران حضور پادشاه افغانستان برساند
بکار گذاران ولایت حکم است که بدون تحقیق بجزا رسانیده شود و هر گاه
از خدمتگاران پادشاه قوی شوکت افغانستان بمردم فقرا وسپاه دولت انگلیس
ضرر برسانند البته بازخواست نخواهد شد و کارگذاران ولایت پرسش و تحقیق
نمیدارند زیرا که مهمان عزیز و پادشاه بزرگ است پس درینصورت شرط احتیاط
بجا آرند تا ضرری بشما مردم عاید نشود اضافه بر آن سپاه و فقرا دولت را لازم است
که در مهمان نوازی شرط احتیاط بجا آرند و در خدمتگذاری شان لحظه تغافل
نورزند که موجب رضامندی دولت انگلیس در آن است و خرسندی کمپانی بهادر
اکنون سر مطلب باز گردیم بعد از ورود بندگان اقدس و بر تخت نشستن بارگـــه
پشاور امر شد از کارگذاران بمردا ولایت که رقم رقم وطایفه بطایفه فوج فوج
بحضور سرکار بلندا قبال سرکار امیر شیر علیخان رسیده سلام کند و تعظیم و تکریم
بجا آرند و تارتق های خود را از حضور بگذرانند چنانچه بهمین منوال طایفه بطایفه
از سادات و علما وتجار واهل کسبه اسلام و بعد از آن از طائفه نصارا وهنود هر کدام
بقاعده وقانون بحضور حاضر میشدند و حاکم ولایت يك بيك از حضور با نام و نشان
با ارمغان های شان گذرانیده از حضور مبارك بهريك از آنها بمناسب بزرگی شان
نوازش و مهربانی دیده بسرافرازی مرخص میشدند لا کن از خلعت و انعام که باید
از حضور سرکار امیر شیر علیخان دادگستری و مرحمت میشد از دولت بهیه انگلیس
مانع بود به عوض نوازش بندگان اقدس حاکم ولایت مطابق بخواهش سرکار
از خزانه دولت و ولایت داده میشد زیرا که بندگان اقدس مهمان پادشاه بزرگ
بودند و اینگونه مخارج که سزاوار حضور سرکار بود با التماس حضور منع شده
از دولت انگلیس داده بباعث سرافرازی دولت خود بدول خارجه میدانستند
با وجودیکه درین خصوص خاطر سرکار همایون ملال آگین بود این امر را منظور
نمیکردند اما بزرگان حضور خود بندگان سرکار از بسیاری التماس دولت مصلحت
دادند بازهم سرکار والا که دایم لك بخش وصاحب بخشش بودند به بسیاری مردمان
بزرگان ولایت خواه مسلمان خواه نصارا وهنود که میبودند از حضور مرحمت و انعام
شاهانه عطا میکردند و بکار گذاران ولایت دلیل و برهان میفرمودند خلاصه کلام
سه روز و سه شب بهمین منوال گذارش یافت که روز ها از صبح الی عصر رفت و آمد
مردم و بزرگان ولایت بحضور سرکار و نوازش فرمودن سرکار در باره اوشان وشبها
بچراغانهای مختلف و آتش بازیهای رنگ رنگ وساز ونواز و سرود و موزیکان
در هر کوچه و بازار و در برزنها و در دیوارها وقصرو قصورها وعمارات از چراغهای
رنگارنگ مملو که گویا شب ظلماتی چون روز روشن منور و روشن گردید خصوص
مردههای مسلمان که اینچنین روز را از خداوند میخواستند و بمراد خویش واصل شدند
و دیدار پادشاه اسلام را دیدند از فرحت و خوشی نمیدانستند که چه خرسندی پیش
(٩١)
پادشاهان متأخر
گیرند وچگونه چراغان وچه نحو آتش بازی برافروزند وبچه منوال بازار وکوچه را آرایش دهند تا ازذوق برآمده تسلی خاطرشان گردد بباری سخن بدراز کشید اکنون مدت طول سفر بحیریت اثر بندگان اقدس هرچند نزديك است هرگاه از ورود پشاور که اول خاك دولت انگلیس است تا رسیدن در لاهور کلان وملاقات نمودن به لات جنگی وملکی که صاحب اختیار و افسر بزرگ است وچقدر صحبت هائیکه در مجلس خاص وعام نمود و چندين مطلب های بزرگ دولتی که از طرفین حاصل شده وچندان مهربانی های شاهانه که از دولت برطانیه از هر اجناس بحضور بندگان سرکار به مهر ومحبت رسیده چه از نشان دولتی که بخراج مملکتی مقابل است وچه از اسپ وشمشیر دانه نشان وتوپ های طرح جدید وتفنگ های افزون از قیاس که که سزاوار شان همچنان پادشاه قوی شوکت باشد بحضور انعام کردن و خرسندی شهریار والا تبار خواستن اضافه بران چه در بارهٔ بزرگان دربار و وزیران حضور ومشیران نزديك ودور وجمله خدمتگاران ناحیتی که تمامی سپاه رکابی که از نشان های دولت خارجه واسپ وتفنگ های شکاری وتفنگچه های اوردر وساعت های اعلی وانگشتران الماس واسپان عربی بازین و یراق و اسباب پادشاهی پیشکش کردند که شرح آن بــزبان قلم نمیگنجد وارمغان های هرشهر ودیار که حکامان ولایت در وقت ورود سرکار پیشکش میکردند هرگاه خواسته باشم که منزل بمنزل و شهر بشهر خروار تحریر دازم ودر قید قلم درآرم باوجود زمان اندك همين سفر هندوستان يك كتاب بزرگ تحریر کرده میشود اول طول عمری بکار دارد تا این همه رویداد درقید تحریر درآید وجزوار کتابت گردد زیرا که محرر کتاب بقرار دست آویز سخن میکند لهذا تحریرکننده کتاب بخدمت برادران روحانی وخردمندان جسمانی عرض عجز وانکسار میرساند که هرگاه بخاطر عزیزان خطور کند که تحریر کننده کتاب سخن باقی میکند اینچنین نخواهد بود وهرگاه سخن باقی کند چقدر بافته خواهدشد بسی مشکل است لاکن زمانیکه سرکار ذوالاقتدار سرکار امیر شیرعلیخان از دارالسلطنه شهر کابل بجانب هندوستان حرکت فرمـاشدند تا فرصتی که بخیر بازگشته وارد شهر کابل شدند حسب الامر روزنامچه فرمان شده بود بعدازان تا وقتیکه مع الخير والعافيه داخل دارالسلطنة گردیدند يوما فيوما تحرير نموده بودند اتفاقا در کابل تحریر کننده ملاحظه فرمودم بعد بالتماس بسیار قفل آنرا گرفته باخود داشتم ازین باعث شرح وار نقل نمودم بباز هم مختصر تحریر کردم و یوم بــه یوم وشهر به شهر تحریرنکردم تا صاحبان فهم وخرد مندان روزگار عیب گیری ندارند * وملال خاطر نشوند يك رویداد پشاور را شرح وار تحریر کردم دیگر شهر ودیار را مشت نمونة خروار واگذار عدم با وجوديكه ورود پشاور در نزد دیگر شهر ها قرب ومنزلتی درعزت داری حضور سرکار ندارد وباز هم از قرار نزول اجلال در شهر پشاور که شمهٔ شرح واز تقریر شد قیاس باید کرد و افزون در افزون باید شمرد باری از خدمت خرد مندان روزگار و جوهریان جوهر شناس بازار خرد مندی
(۹۲)
جلد دوم
امید وارم که در پارهٔ این نادان که سخن خود را در بازار رسوائی انداخته
برفتار سخن سرایان رفتار میدارد اما : این خیال است و محال است و جنون ،
اکنون از مطالب سخن سازیم وقصه را کوتاه کنیم از همین نکته ظاهر است وقیاس
باید کرد که همچنین پادشاه بزرگ که فرمان فرمای خطهٔ افغانستان باشد با التماس دولت
انگلیس که دولت جلیل القدر وفرمان فرمای چهاردانگ هندوستان وبزرگترین دولهای
خارجه باشد بطریق محبت وارد ولایت مذکور شود باید وشاید که خدمات حضور
شاه را بنوعی بدارند که سزاوار مهمان ومیزبان باشد زیرا که افغانستان مملکتی است
بزرگ وصاحب سلطنت وسریر آرای آن که پاد شاه قوی شوکت نامدار باشد
البته دولت انگلیس با وجود بزرگترین دول های خارجه بودن در ورود آن فخر
ومباهات میدارد ودر شرایط مهمانداری وخدمات شایسته لحظه فرو گذار نمی شود
چنانچه شمهٔ در ورود پشاور تقریر کرده شد مختصر سخن چون از پشاور بعد از توقف
سه روز بندگان اقدس حرکت فرما شدند فرمان دولتی آنکه به شهرهای بزرگ
سه روز و در شهرهای كوچك يك روز توقف پاد شاه قوی شوکت با شد مقصد از
توقف کردن شرط عزت و مهمانداری بجا آوردن و در اعزاز و اکرام حضور
کوشیدن و افزون کردند لہذا بہمین منوال رفتار وکردار وافر از دولت انگلیس
در بارهٔ شهریار کشور گیر از حد توصیف خارج است وقلم دو زبان در تقریر آن
عاجز وقاصر است با وجود دو زبانی از عهدهٔ تعریف آن برآمده نمیتواند چنانچه
از پشاور مراجعت کرده منزل بمنزل شهر به شهر نزول اجلال فرمودند تا اینکه بيك
منزلی شہر لاهور رسید ند وچون آفتاب تابان وماه درخشان بخیر وخوبی فرود آمدندوساعتی
استراحت فرمودند بعد از آن افسران لاهور از بزرگ و كوچك از نظامی و ملکی با فقرا
معتمراز سادات وعلماوفضلاوتجار خواه مسلمان خواه طائفه نصارا وهنود بحضور سر کار
پادشاه عدالت گستر وارد شده سلام کردند وتهنيت فرستادند واز حضور بند گان
شهریار پادشاه قوی شوکت افغانستان نوازش ومہربانی دیده واپس مر خص شد ند
که فردا بیرون دروازهٔ شهر باستقبال برآیند تا اینکه فردا شد بندگان اشرف اقدس
همایونی بدولت واقبال باشوکت اسکندری ودبدبهٔ دارایی وهیبت جمشیدی سوار فیل
کوه پیکر زمین گرد جهان پیما گردیده چون آفتاب تابان درخشان و هویدا ونما یان
وبزرگان حضور چون پروانه بدور آن سرور دارا دربان جمع وچهارہزار سوارمکمل
ومسلح از منزل مذکور بجانب شہر لاهور بركاب پادشاه روانه شدند وافواج انگلیس
يك فرسخ از شهر بیرون بدوجانب صف بسته و توپهای آتش فشان از دردهان رابعد بحد
مابین افواج سوار پیاده تقسیم کرده انتظار ورود آن سرور دارا دربان بودند بعد
از افواج نظامی از مردم فقرا واز سادات وعلماوتجارواهل كسبه ازشاه وكدا وخرد
وبزرگ وپیر وجوان پیوسته با افواج نظام دوطرفه صف استاده بودندوامیدوار دیدار
پاد شاه اسلام ومشرف شدن به قدم بوسی پادشاه افغانستان انتظار می بردندمختصر کلام
تا دروازهٔ شهر همچنان خلق انبوه جمع وانتظار ورودسر کاروالا اقتدار را می کشیدند
(۹۳)
پادشاهان متاخر
تا اینکه سرکار فرخنده آثار نزديك با افواج نظامی رسیدند و تشریف فرما شدند که
افسران نظامی بقانون نظام بحکم افسر بزرگ سلامی گرفتند بقدرت کامله خداوندی
از صدای موزیکان و آواز توپهای آتش فشان چنان غلغله انداخت که کوش فلك
کر می شد و زمین معرکه از دو توپ و تفنگ سیاه و تاريك شده قیر کون کر د یه
و چون شب ظلمانی پیش آمد یکساعت کامل بهمین منوال گذارش یافت تا سلامی تمام
شد و روشنی افزود بعد ازان سرکار افغانستان با افسر بزرگ لات پنجاب از اول
فوج آهسته آهسته قدم رنجه فرموده از افسر و سپاهی هر کدام بزبان درر بار نوازش
نموده میگذشتند تقریبا یکساعت گذشت تا جميع افواج از نظر فیض اثر سر کار
بطريق مختصر گذارش یافت و نوبت بفقرا رسید سرکار قوی الاقتدار بهمان منوال
که با افواج نظام ملاقات کردند و محبت های دوستانه و نوازشات شاهانه فر مو د ند
بفقرا نیز بهمان رفتار از سادات وعلما وفضلا و تجار وفقرا از جزوی و کلی درجه بدرجه
صحبت وملاقات کردند بعد از آن بفقرای نصارا و هنود مرحمت و محبت و ر ز ید .
بهر كدا م سخن های شاهانه میگفتند و قدم بقدم میگذشتند و مردم فقرا
از مرحمت های شهریاری چقدر مسرور و خرسند گردیده صدا را به هورا بلند میکردند
و در باره پادشاه قوی شوکت با واز بلند فریاد میزدند که زنده باد پادشاه اسلام و فرخنده
باد دولت خدا داد و پاینده باد سلطنت افغانستان خلص كلام تا بد رو ازه شهر سر کار
ظل الله با مردم فقرا بنوازشات شاهانه رفتار مینمودند تا اینکه بدروازه شهر بدولت و اقبال
وارد شدند و داخل شهر گردیدند همچنان رفتاری که در بیرون شهر با مردم فقرا نموده
بودند درون شهر هم بهمان احوال رفتار کردند زیرا که زن و مرد در کوچه و بازار
و درو بام ایستاده با واز فصیح دعا و ثنا باداء میرساندند و زنده باد پادشاه اسلام و پاینده
باد دولت افغانستان میگفتند مردها هورا میکشیدند و عیال ها از در و بام د ستمال تکان
میدادند زیرا که هرا یکنوع عزت بزرگ است در باره پادشاه بزرگ چنانچه هورا در
جميع دول های اروپا معمول است و حکم دعا گوئی و تهنیت ورود پادشاهان است و عیال های
که در بام و قصرو قصور منتظر ورود سرکار و انتظار قدم فیض آثار آن شهریار والا
تبار بودند چون نظر شان بجمال جهان آرای سر کار اقدس افتاد از خرد و بزرگ
دستمال تکان دادن بمردم عیال مامور است و بندگان سرکار خدیجو در باره عیال ها
بزبان شیرین مرحمت فرموده نوازش میکردند تا بدروازه ارك رسيداند لات ملكي
یکفرسخ در بیرون شهر باستقبال آمده بودند چنانچه قبل از این تحریر شده بود که
لات مذکور صاحب اختیار کلی ممالک پنجاب و بزرگترین کل ولایت است مامور
حضور فیض ظهور بندگان اقدس از جانب دولتی بودند درینوقت باتفاق سرکار والا
تبار بدروازه ارك از بالای فیل پیاده شدند زیرا که از درو دروازه ارك الی قصر
سلطنتی پای انداز های قیمت بها که مبلغ های کلی صرف شده بود انداخته بودند
تخمیناً تا عما رت سه صد قدم می شد که فرش کرده باعث عز ت د ا ر ی پاد شاه
از دولت انگلیس شده خواهان خرسندی پادشاه بودند و فخر دولت خود میدانستند
البته لازم است که پادشاه بزرگ را همچنین عزت دارته و سرافرازی د و لت خود
جلد دوم
(٩٤)
را خوا هان باشند لہذا سرکار والادست بدست لات ملکی از بالای پای اند از ها
میگذشتند و مردم ازعقب پای انداز ها را تاراج کرده دعای دولت پاد شاہ اسلام
را میکردند تا آنکه داخل قصر سلطنتی که جهت شہر یار و الا تبا ر معین کر ده
بودند وارد شدند بعد از ان لات ملکی خانه بخانہ ومنزل بمنزل صحبت کنان بحضور
سر کار همراه میرفتند تا بمنزل معین داخل شدند بند گان اقدس بد ولت و اقبال
استراحت فرمودندولات بزر گ از حضور مرخص شده بمنزل خود رفتند این بود که بعد از
نیم ساعت بقرار قاعده وقانون بزر گانه وروش شا هانه بندگان اقدس با تفا ق
مهماندار باشی دولت برطانیه و پنج نفر خدمتگاران بزر گ به بازدید لات ملکی بمنزل
شان تشریف فرما وملاقات نمودند و ساعتی صحبت های دوستانه فرمودند در ثانی باز گشته
بمنزل خود تشریف فرما شدندمقارن غروب آفتاب نزديك بشام خود جناب لات باچند نفر
بزرگان دولت از ملکی وجنگی بحضور سرکار در منزل شان وارد شدند و چند
دقیقه صحبت نموده ثانی با تفاق به تماشا خانه تشریف بردند به تماشای باز یگر ان
اروپا که بازی شان از عقل بعید است تما شا کردند تخمیناً سه ساعت گرفتار تماشاه
بودند چنانچه قبل از ورود شُرکار بغیه خرسندی بلکه سبب عزت حضور اقدس از
جميع دول اروپا هرگاه تماشاه خانه نامدار بود در لاهورجمع آورده بودند و هر شب
بازی های تازه بحضور بندگان اقدس نشان میدادند اضافه بران هر شب شهر لاهور
از کوچه وبرزن وبازار ومنزل ها چراغان برنگ های مختلف مقرر بود که تا نصف
شب از تماشای آن حیرت میفرود گویا شب تار چون روز روشن نمایان وآشکار بود
خصوص که جميع کوچه وبازار آئینه بندان شده بود خلاصه کلام مدت هجده روز در
لاهور توقف فرمودند سه روز کلیه مجلس مذاکره و کنکاش و گفتگوی دولتی بعنوان
دوستی مطالبات کسانی از طرفین وسوال های بسیار و جوابهای بی شمار در باب دوستی
وغیر آن هر روزی پنج ساعت مجلس مذاکره مامور ومقرر بود و باقی شب وروز به تماشای
کار خانجات توپ ریزی و تفنگ سازی وگرج سازی و سان فوج و مقدمه جر ثقالی
ودیگر کار خانه های دولتی که در شهر لاهور مقرر بوديك بيك رابا تفاق خدمتگا ران
حضور وافسران دولتی رفته تما شا میکردند لاكن هر استاد کار که صنعت خود را
منظور حضور مینمودند از حضور سرکار سر افرازی از خلعت و انعام حاصل میکردند
تا اینکه جمیع امورات دولتی از طرفین حسب المدعا حاصل شده کمال خرسندی
بدولتين دست داد وکار باتمام رسید و سرکار بلند اقبال بفتح وفیروزی و حا صل
مدعا واپس اراده دارالسلطنه کابل نمودند چون رفتن دارالسلطنه بخاطر سرکار
مصمم شدلات ملکی بحضور والا یکدانه نشان دولتی که بزرگترین نشانهای دولت
انگلیس است با شمشیر دسته مرصع و کمربند گوهر نشان و دوراس اسب عربی با اسباب
ودیگر اجناس های قیمتی که سزا وار پادشاه بزر گ باشد بخصوص که همچنین پاد شاه
بزرگ که با التماس دولت آمده باشد و دولت انگلیس بزرگترین دول ها شمرده شو د
لازم که همچنان ارمغان ها منظور حضور بدارد از ان پس چند ضرب توپ بزر گ
(90)
پادشاهان متاخر
و كوچك از هر رقم و پنجهزار تفنگ مارتين دنباله پر مکمل اسباب و چند زنجير فيل
كوه پيكر بافيل بانان و چند رأس اسپان عربی و و پله و خانه زاد و دیگر اسبابهای
سلطنتی که سزوار چنان پادشاه قوی شوکت باشد پیشکش کردند و در باره بزرگان
حضور و خدمتگزاران معتبر و دبير ومشير و غيره كه خدمت حضور داشتند از نشان
دولتی و انگشتر و ساعت و اسب و اسباب و تفنگچه های دنباله پر وغيره اسباب مطابق
رتبه و منزلت هر کدام نوازش كردند بعد از ان چقدر خدمتگاری که از سوار
و پیاده پر کتاب ظفر انتساب حاضر بودند با همه بقرار مرتبه انعام و مرحمت نمودند
گویا از خدمتگزاران کسی باقی نماند که صاحب انعام و احسان از دولت انگلیس
نشد همچنان که از جانب دولت برطانیه شفقت شد و مهمان پذیری کردند اضافه
بران بندگان سرکار در مقابل انعام و احسان دولت انگلیس از هر اشيا مثلا جواهرات
بزرگ اعلی که قیمت آن افزون و دیگر اجناس های که لایق و سزاوار حضور دولت
باشد دربارۀ لاټ ملکی ولات جنگی وحاکم لاهور و افسران جنگی وملکی و اشخاصیکه
خدمت حضور داشتند و درین چند روز در حضور جان فشانی کرده بودند در بارۀ
هريك انعام وافر ونوازشات شاهانه نمودند بعد از آن بحضور پادشاه قوی شوکت
دولت انگلیس کمپانی بهادر بطریق یادگار یکدانه جواهر بزرگ اعلی که قیمت
آن افزون از قیاس و بعید از عقل که از زمان شاه شجاع بحضور بندگان اقدس
باقی بود بايك قبضه شمشیر جواهر نشان دسته مرصع ارمغان فرستادند خلاصه کلام در
خصوص چند روزه توقف برسرکار در لاهور شرائط مهمان نوازی از دولت برطانیه
بجا آوردن زبان قلم گنجایش نمیدارد و بقلم دو زبان شرح آن جاری نمیشود
چنانچه قبل از ان شمه تحریر نموده بودم به تکرار نمی پردازم تا اینکه از جمیع
امورات دولتی از جزوی و کلی فارغ شده واپس اراده دارالسلطنة كابل نمودند
بعد از ان یکروز قبل از مراجعت بندگان سرکار در تلگراف خانه تشریف فرما
شده تلگراف مرخصی بحضور پادشاه دولت قوی شوکت انگلیس کمپانی بهادر زدند
و از رضامندی چند روزه توقف لاهور از حضور جناب لاټ بزرگ و غیره کارکنان
دولتی اطلاع دهی فرمودند و همچنان از حضور کمپانی بهادر تلگراف دوستانه در
جواب بندگان اقدس رسد و از زحمت و رنج سفر و چند روزه توقف لاهور عذر
بسیاری به عنوان دوستی و شفقت خواست و خرسندی بسیاری از طرفین بمعرفت تلگراف
حاصل شد چنانچه بهمین منوال روز ورود سرکار در لاهور تلگر اف دوستانه زدن
از طرفین خرسندی حاصل شده بود بهر حال مختصر کلام سخن بطول کشید بعد از تلگراف
دوستانه فی مابین کمپانی بهادر و سرکار ذوی الاقتدار که باهم مرخص شدند روز
دیگر سرکار اقدس در ساعت نيك وزمان سعید از ارگ شهر لاهور حرکت فرماپشده
بالات ملکی سوار فيل كوه توان زمین پیما شدند و جمیع بزرگان حضور وافسران
دولت انگلیس پرکاب سرکار والاتبار همراه از شهر بدر شده بطریق روز ورود
افواج نظامی با توپ خانه های آتش فشان تخمیناً یکساعت با موزیکان سلامی
(٩٦)
جلد دوم
گرفتند و مردم فقرا نیز بطریق وارد شدن روز ورود صف بسته دعا و فاتحه میکردند
لکن از مراجعت سرکار و دوری دیدار شهریار از جان و دل محزون و غمگین بودند
و تاسف میخوردند زیرا که درین چند روزه توقف سرکار مردم آن دیار از حضور
بندگان شهریار زیاد خرم و مسرور گردیده بودند بهرحال تا اینکه بندگان
اشرف باشوکت جمشیدی و فر فریدونی طی منازل نموده در منزل اول تشریف فرما
شدند و داخل بارگاه و سر اپرده شده بتخت دارائی قرار گرفتند لاکن جمیع افسران
دولتی از بزرگ و کوچک و بزرگان ولایت از علما و فضلا و تجار تا منزل مذکور برکاب
آن سرور خجسته سیر فرخنده آثار حاضر و از منزل هذا حسب الامر بندگان اقدس
مرخص شده واپس در لاهور رفتند و بندگان سرکار منزل بمنزل چون ماه سریع السیر
تشریف فرما بودند و درباره مردم از سیاه و فقرا نوازش فرموده دعا میگرفتند
تا اینکه وارد شهر پشاور شدند و در خود پشاور سه روز توقف فرمودند لاکن بامر
دولت بهر منزل که فرود میآمدند کارکنان دولتی که مهماندار حضور بودند در
خدمتگذاری و مهمان پذیری سرموئی تقصیر نمیفرمودند و بخدمت میکوشیدند بعد از سه
روز بدولت و اقبال از شهر پشاور مراجعت فرموده داخل ولایت موروثی شدند و منزل بمنزل
چون آفتاب تابان روان و بدادرسی فقرا رسید ه حد بحد و حدود بحدود شفقت
میورزیدند و از فقرا دعا میگرفتند و انعام و احسان میفرمودند تا اینکه داخل
جلال آباد شدند و سه روز دیگر در جلال آباد بدادرسی فقرا توقف نمودند
روز چهارم حرکت فرما شدند و طی منازل مینمودند تا آنکه بدولت و فرخنده آثاری
وارد بت خاک بيك منزلی شهر کابل گردیدند بعد ازان سردار عالی سردار
محمد یعقوبخان و سپاه سالار فرامرز خان و بزرگان ولایت و افسران نظامی از
شاه و گدا برکاب سردار محمد یعقوبخان در بت خاك رسیده بحضور فیض ظهور
مشرف شدند و سلام کردند و شرائط دعا گوئی و تهنیت بجا آوردند و سه ساعت
بقدم بوسی حضور شرفیاب گردیده بعد از حضور مرخص شدند که فردا باید سپاه
و فقرا بشو ق حضور بندگان اقدس در بین راه حاضر شوند لهذا شهریار کشور کشا
شب را به آسودگی در منزل مذکور استراحت فرموده فردا على الصباح مع الخير
و العافیه سوار فیل کوه پیکر شده با شوکت بهرامی وصولت اسکندری و هیبت
دارائی با خدمتگاران حضور و افواج رکابی نزدیک و دور عازم دار السلطنه
شهر کابل گردیدند و افواج رکابی از توپخانه و پلتن ورساله چون انجم بدور ماه
جمع بقاعده و قانون نظام پروانه وار میرفتند و از جانب کابل سردار محمد یعقوبخان
سردار سالار و فرامرز خان سپاه سالار با افواج نظامی عازم حضور چنانچه از زیر
کوتل يك لنگه الی سیاه سنگ دو جانبه لشکر ظفر اثر صف کشیده بهر ۱ فوج
توپ های بزرگ و كوچك تقسيم و انتظار ورود سرکار والا تبار و از حدود سیاه سنگ
الی دروازه شهر از سادات و علماء و قاضی و قضات و تجار و اهل کسبه از خورد و بزرگ
و پیر و جوان صف بسته ایستادند و امیدوار حضور شهریار والا تبار بودند
پادشاهان متاخر ۱۰۰۰ جلد علام قادر
پادشاهان متأخر جلد دوم
(۹۷)
تا زمانیکه بندگان سکند رشان دارا دربان جمشید کردار فریدون آثار نوشیروان
رفتار سرکار امیر شیر علیخان چون آفتاب تابان از افق مشرق نمایان شدند و داخل افواج
نظامی گردیدند افواج مذکور با مر سپاه سالار هشت پات سلامی گرفتند چنانچه یکساعت
صدای موزیکان ونقاره خانه ها بلند آوازه و از صدای توپ وتفنگ زلزله در گنبد دوار
در افگنده و از دود توپ وتفنگ وگرد وخاک زمین لشکر گاه سیاه وتاريك گردیده بود
تا زمانیکه سلامی آخر شد و گردوخاك ودود توپ تفنگ فرونشست وروشن دست داد بعد از ان
بندگان سرکار از ابتدای فوج از افسر وسپاهی با هريك بزبان گهربار درر آثار محبت به وی
ورزیده میگذشتند تا اینکه از لشکر نظامی گذشته نوبت بفقرا رسید بهمان منوال ابتدا
از سادات وعلما و قاضی و قضات که صف کشیده بودند ملاقات دوستانه ومحبت پدرانه بايك يك
از اوشان نمودند و با جمیع بزرگان ولایت اسم برده صحبت میکردند و خرسندی مینمودند چنانچه
بعضی سخن های سابقه را بیاد آورده حرف میزدند واز گردشهای فلکی و تقاضای زمانه غدار و
نشیب وفراز دنیا که پیش آمده بود یکی بدیگری یاد میکردند و تکلم مینمودند لهذا سبب صحبت
دوستانه سر کار والا با اعزه واشراف مردم کابل ازینروست که بندگان اقدس نشوو نما یافته
يك دیار با آنها بودند و فقرا نوازی میکردند و آنها نیز چنان مرید و معتقد و اخلاص کیش
حضور سرکار بودند و او را نشان دعای دولت خداداد بود وخالص دعا میکردند بلکه ساعتی
از دعا گوئی سر کار غافل نبودند مختصر کلام چون سرکار والا تبار از ملاقا ت سپاه وفقرا
فارغ شدند تأملی بجانب شهر روانه شدند تا اینکه بفضل خداوند وا قبال شاهنشاهی بکمال صحت
مندی داخل کا بل گردیده در کوچه و بازار ودر وبام از مرد و عیال جمع آمده انتظار ورود
پادشاه خود را داشتند چنان مملو از زن و مرد در کوچه وبازار بودند اقلا راه عبو راز بسیاری
مردم باقی نمانده بود سر کار ذوی الا قتدار با وجود افزونی خلق الله با جمیع مردم از زن ومرد
محبت کرده قدم بقدم تشریف می بردند این بود که مع الخیر و العافیه وارد باغ پادشاهی که
از پدران بیادگار مانده بود و تبرک میدانستند شدند و بر تخت سلطنت موروثی چون نوشیروان
عادل نشستند ومبلغ های کلی چه از خزا نه عامره و چه از بزرگان و حضور و معتبران دربار که
بطریق برای خدا می آوردند بدست مبارك به سید وسادات و فقیر و فقرا و بیوه و بی نوا
و غریب و غربا و بیچاره واز پا مانده برای خدا صرف میکردند و دعا میگرفتند و درین
مدت از روز دویم ورود افسران نظامی وبزرگان ملکی فوج فوج بولك بولك بحضور
مهر ظهور آمده دعا و فاتحه کرده میرفتند و از حضور فیض ظهور سراسر نوازش در یافته
مرخص میشدند بعد از ان که از رفت و آمد سپاه و فقرا آسوده خاطر شدند چند
روز دیگر به عیش و عشرت گذرانده شکر گذار درگاه خداوندی بودند چون زمانیکه
در ولایت انگلیس تشریف فرما شده متوجه امورات سلطنتی دولت مذکور بودند قانون
نظام داری را پسندیده بخاطر عاطر داشتند و همه وقت بمدنظر میگذراندند و میفرمودند
که نوکری سابقه که خوانین سواری باشد موقوف داشته قاعده نظام دا ری جاری گردد
(۹۸)
چنانچه بهمین اراده چند نفر قواعدی معتبر از دولت انگلیس برکاب مبارك همراه آورده
بودند که سه نفر بزرگ شان فتح علیشاه خان و سردار بهادر غلام نقشبند خان و برادرش
عبدالمجید خان نام داشتند واصل از طائفه افغان بودند لاکن سبب دشمن داری و قتل
و قتال فی ما بین قوم خود فرار هندوستان شده مدتی بود که بدولت انگلیس در نظام بودند
و در قواعد و نظام داری مهارت کلی بهم رسانده بودند سرکار ذوی الاقتدار برکاب فیض
آثار کابل آوردند و در نظام قواعدی مقرر فرمودند بعد از ان که از دیگر امورات فارغ
شدند جمیع خوانین سوار و بزرگانیکه تنخواه خور سوار ملکی ولایتی بودند همه را بحضور
طلب کرده اولا نصایح پدرانه و بعد از ان هر يك را مناسب حال و اندازه بعضی را در
پلتن و برخی را در رساله مقرر نمودند و بقرار رتبه و منزلت افسر و منصبدار مامور کردند
و تنخواه فراوان مطابق قاعده نظام امر کردند که ماه در ماه از خزانه عامره بحضور
سردار سالار سردار محمد یعقوب خان و فرامرز خان سپاه سالار از افسر و سپاهی در وجه
شان داده شود بعد ازان رجوع به پلتن گیری نمودند همچنان رساله هم باید جوانان
قهرغانه وعده بهر فوجی که جدید گرفته شده بود قواعدی مقرر گردید که بزمان اندك
تعلیم میگیرند و بقانون نظام پله شوند چنانچه در مدت دو سال جمیع افغانستان افواج نظامی
شد وقاعده و قانون نظامی را بدرستی آموختند و مهارت تمام دریافتند و منظور حضور
سرکار والا شدند گویا در مدت دو سال الی سه سال يك لك و شصت هزار افواج نظامی
مکمل اسباب بقاعده وقانون بسته شد که از عقل بشر خارج بود ازینروست که محرر کتاب
در اخیر تواریخ زمان سلطنت سرکار عدالت گستر سرکار عبدالرحمن خان نوشیروان
عادل در قید تحریر در آوردم که افغانستان صاحب شمشیر و مرد میدان دلاوری بود و سزاوار
پرورش داشت لاکن غمخوار نداشت که ظاهر سازد و روشن بدارد تا اینکه بمرحمت پروردگار
وطالع مردم افغانستان سرکار امیر عبدالرحمن خان پیدا شد و مخفی را آشکار ساخت
چنانچه محرر کتاب تحریر نموده فرد آن چنان ملك و ولایت با چنان شمشیر تیز بود
مخفی در زمین و شد عیان تا رستخیز اکنون سرسخن باز گردیم بعد از آنیکه افواج از
حضور يك بيك كذارش یافت چنانچه بيك طرم حاضر میشدند بندگان اقدس ازین
باعث خیلی خرسند شدند اضافه بران خاصه دار وجزائر چی و بعضی بزرگان کهن
سالی که لایق نظام نداشتند بقرار سابق خوانین سوار مانده تنخواه میبردند مقصد که
نظام خوبی در زمان قلیل در افغانستان برپا شد که سزاوار تحسین و آفرین گردید با وجودیکه
چقدر بزرگان با تماس خود را از نظام فارغ کرده بقرار سابق تنخواه میبردند و خدمت
حضور فیض ظهور داشتند و از دفتر ملکی تنخواه میبردند از ینقرار مردم متفرقه بسیار بودند که
سال بسال چقدر مبلغ کلی از خزانه میبردند و بعضی خدمات ملکی را میکردند هر گاه
شرح دهم موجب تطویل کلام است لاکن ازین نظام داری و قانون نظام که بندگان
سرکار امیرشیر علیخان در خطهٔ افغانستان جاری کردند ظاهر است که دولت افغانستان
رو بترقی نهاد ومشهور آفاق گردید امید است که یومیه ترقی کرده با ندك وقت در
مقابل دول خارجه دولت محسوب شود زیرا که افغانستان قابل تربیت است لا کن
(۹۹)
پادشاهان متاخر جلد دوم
تربیت کننده نداشت که متوجه تربیت اوشان می شد اکنون امید ترقی دارد تا خواست خداوند چه باشد خصوص از مرحمت پروردگار امروز ترقی دولت خدا داد بندگان سرکار امیرشیر علیخان است چنانچه یک نتیجه ترقی افغانستان اینکه قبل ازین فوج افغانستان بزبان انگلیس مشق قواعد میکردند گویا از قواعد شان دیگر دولت میدانست البته در آنوقت خلل پذیر بود امروز بمصلحت دید پنجنفر بزرگان دربار بزبان افغانی قواعد ساختند و در جمیع افواج افغانستان جاری کردند البته در وقت جنگ و مقدمه دولت خارجہ پی بزبان شان نمی برد و از لفظ شان نمیداند اینهم نتیجه ترقی خطه افغانستان میباشد و دیگر نتیجه ترقی دولت واقبال شهریاری آنکه قبل ازین تحریر شده بود که در مقدمه شجاع آباد در شبیکه فردا مقدمه میکردند یکدانه زمرد بزرگ در خزینه داشت از حسین علیخان خزینه دار طلب کردند و مفقود شد چنانچه سابق شرح وارد در کتاب نوشته شد و بخاطر سرکار که خزینه دار پنهان کرده و خزینه دار خاطر جمع که تحویل حضور سرکار است تا اینکه بندگان سرکار صاحب سلطنت دوباره شد و بر تخت دارالسلطنه کابل برقرار گردید و بهر شهر و دیار حاکم مقرر فرمودند خداینظر خان وردك حاکم غزنین شد قضا را در همان زمین که بارگاه بندگان اقدس بر پا بود صاحب زمین بجهة زراعت قلبه میکرد و بیل میزد چیزسبزی بزمین ظاهر شد برداشت و باب تازه کرد بنظرش گرم آمد و متحیر ماند عاقبت در شهر غزنین در نزدصرا ف هند و آمد و نشان داد صراف از دیدن زمرد بحیرت افتاد و از دهقان حقیقت کرد و حقیقت شنید هندوی صراف هر چند در پنهان کردن فکر زد علاج پذیرنه شد لاچار با تفاق دهقان نزد حا کم رفت و بیان واقعه را عرض کرد خداینظر خان وردك از ديدن زمرد بحیرت ماند وعلاج پنهان کردن بخود ندید بعد از ان با تفاق یکنفر خدمتگار معتبر خوددهقان و صراف هندو را با عریضه حقیقت زمردکه از زبان دهقان شنیده بودند بحضور سرکار فرستادند این بود خدمتگار خداینظرخان باهندوی صراف ومرد دهقان بحضور رسیدند و زمرد را بحضور تحویل کردند سرکار صاحب اقبال از مشاهده این حال که بعد از سه سال زمرد پیدا شد شکرانگی بدرگاه ایزدی کرده از دهقان سوال کردند که چه نحو زمرد بدست آمد دهقان بیان واقعه را عرضداشت کرد بعدازان سرکار اقدس با بزرگان دربار که حاضر بودند امر کردند که شما سخن نکنید وسکوت ورزید تا ساعتی با حسین علیخان خزینه دار که حال نایب سالار است شوخی کنم و آزاربدهم و ملاحظه بداریم که چگونه جواب میگوید اما جمیع شما یان داشته باشیدو خوب بدانید که اصلاً بخاطر سر کار نمیگذشت که زمرد را خزینه دار نمك زده باشد زیرا كه نمك پروردۂ حضور سرکار از زمان خردسالی میباشد وحقیقت راستی شان از اول تا اخیر بحضور سرکار واضح و روشن است مختصر کلام حسین علیخان خزینه دار بحضور حاضر شد وسلام کرد بعد از ان سرکاروالابهر وغضب فرمودند که مدت سه سال گذشت و در باب زمرد بندگان اقدس صبر کر دو تحمل نمود که شايد يك نحوی زمرد را بحضور آورده تسلیم کنید وشما اندیشه نکر دید ای نمك حرام تا کی و تا چند طاقت کنم وتحمل نمایم زود تر زمرد را بحضور آورده و تحویل کنید حسین علیخان که طبیعت یافته حضور سرکار بود دریافت که معامله چیست از روی کمال جرأت دست بادب پیش آمده عرضداشت کرد که فدایت گردم
(100)
زمرد را در هندوستان فرستاده خورد کردم و بخرچ خود و عیال داری خود صرف کردم زیرا
که حق و ملك خود غلام بود هنوز هم امید وارم که حیات سرکار والا باقی باشد بمثل یکدانه
زمرد چندین زمرد از حضور سرکار که آب حیات غلامان است گرفته صرف عیال داری و مخارج
آسودگی جان خود کرده شکر گذار درگاه الهی باشم ازین رهگذر که بندگان اقدس
مرحمت عیفر مایند بخاطر غلام ملالی نرسیده و نمیرسد و تا زندگانی
غلام باشد نخواهد رسید لاکن از درگاه خدا وند امید وارم که ذات ولد غلام
فدای حضور مبارك گردیده يك قطره خون غلام و غلام زادگان برکاب همایون
ریزد و دیگر آرزویی غیر ازین ندارم زیرا که شخص بود م گم نام و پریشان روز گار
الحمد لله از حضور فیض ظهور بمرتبه بزرگی رسیده صاحب نام ونشان گردید م بحر حال
چون عرضداشت حسین علیخان تمام شد بندگان اقدس را خوش و سخن حسین علیخان
را صدق دانسته و زمرد را نشان داد و دهقان را حاضر کرد تا رویداد را بیان نمود و در تمامی
بزرگان دربار خرسندی حاصل شد و دعای دولت و اقبال پادشاه را بدر بار کردگاری
یاد از سانیدند اکنون سر مطلب باز گردیم و از رویداد تحریر داریم لهذا بندگان سرکار
را بعیش و عشرت بگذارید .
چند کلمه از رویداد نایب محمد علم خان شنوید : قبل ازین تحریر شده بود که نایب
محمد علم خان پیشخدمت حضور سرکار و بامر سرکار بالتماس سردار فیض محمد خان
در ایامیکه بندگان اقدس در هرات تشریف داشتند از هرات به ترکستان آمده بود تا حقیقت
التماس آمدن سرکار والا را از حضور سردار فیض محمدخان معلوم کند چون وارد
ترکستان شد و بطواف روضه شیر خدا رسید فرسودگی و شکست و ریخت بسیار بدر و دیوار
روضه مبارکه دید با خداوند عهد کرده بود که هر گاه بفضل خداونـد صـاحب حکومـت
ترکستان شوم شب و روز متوجه در بار شیر خدا خواهم شد خداوند دعای مذکور را مقبول
فرموده حکمرانی ترکستان را بوی عطا کرد و از حضور امیر شیر علیخان بمنصب نایب الحکومه
سرافراز گردیده عازم ترکستان شد و بزحمت بسیار که چند در جه از ا زبك شکست
یافته وارد غوری شد و از انجا دوباره با تفاق سوار قطغن بالای تاشقرغان رفت و شکست
خورد دفعه سوم با تفاق سوار قطغن و غوری و غیره بالای تاشقرغان رفته بتدبیر فتح کرد
و تاشقرغان را تصرف نمود و ازنجا لشکر کرده بدون چون و چرا مزار شریف وتخته پل
را مسخر کرد و در تخته پل که پایتخت بود استقامت فرماند بعد ازان بتدبیرات بسیا ر
هجده نهرو کوهستانات و آقچه و شبرغان و اندخوی و سرپل را بدست آورد سردار
عالی سردار محمد اسحق خان در انوقت از جانب سردار عالی سردار عبدالر حمن خان
حکمران بودند اما در عین بی اعتباری با وجود آن شهر به شهر رفته بقدر قوه بخرابی
نایب محمدعلم خان از گوشه و کنار میکوشیدند بنا بران نایب محمدعلم خان چندی زحمت
کشید تا خودرا صاحب حکومت کرد هر چند که شبرغان و اندخوی و سرپل بتصرف میر های
ازبکی بود لاکن فرمان برداری حضور نایب محمد علم خانرا میکردند تا اینکه بعد
از سفر هندوستان که بندگان سرکار رجوع به نظام داری کرد و نظام کمربسته شد جرنیل
(۱۰۱)
پادشاهان متأخر جلد دوم
داود شاخان بهمرای هشت پلتن وسه ریمجنت رساله ودوازده عراده توپ جلوی وقاطری عازم ترکستان شد و بسرعت خود را در غوری رسانید بعد از جرنیل داود شاه خان رساله چهار یاری که تعلق بخوشدل خان ايشك آقاسی که کرنیل شده بود داشت بامر سرکار عازم ترکستان گردید در منزل فنجان رسیده واقف شد که جرنیل با لشکرها در غوری توقف دارند کمینه تحریر کننده کتاب که در رساله مذکور بودم امر کرد که در نزد جرنیل داود شاخان رفته خط سلامتی ما را بدهید وجواب حاصل کنید کمینه در غوری رسیده بجرنیل داودشاه سلام کردم و خط کرنیل خوشدل خانرا دادم قضا را در همین فرصت خط نایب محمد علم خان از تخته پل بحضور جرنیل داود شاخان رسید نوشته بود که سردار محمد اسحاق خان که فرار بدریا شده بود بازگشته در ترکستان آمد واندخوی و شبرغان وآقچه وسرپل باوی رابطه پیدا کرده اکنون عازم تخته پل است وقلیل فوجی که بحضور ما میباشد اینهم اعتباری ندارد فقرا نیز وابیسته آنهاست مرحمت فرموده زودتر عازم تخته پل شوید که فرصت تنگیك است ودشمن گلوگیر. جرنیل داود شاخان فوراً در جواب نایب محمد علم خان خط تسلی نوشته مجردیکه حاضر بودم و تازه وارد شده التماس کرد که شما در طریق سپاهی گری وسخن وری بنظر جرار آمدید این خدمت از آن شماست کمینه عرض کردم که جميع امورات کرنیل خوشدل خان بر ذمه من است در جواب فرمودند که جواب کرنیل صاحب را اطاعاً میتونیم وشمارا غیر از تخته پل رفتن چارهٔ نیست زیرا که فرمودهٔ استاد است .
شعر
فرستاده باید که دانا بود بگفتن دلیر و توانا بود
ازو هرچه پرسند گوید جواب بشرطیکه باشد طریق صواب
سخنهای خویش آشکارا کند بنوعی که مجلس تقاضا کند
اکنون مع الخیر بروید وزبانی هم بنایب بگوئید که از شهر تخته پل حرکتی نکنید در بین یکهفته بتوکل خداوند چون سیل ناگهان در تخته پل رسیده ملاقات میداریم انشاءالله تعالی باغیان پادشاه از دشمن گزندی نمیرسد وامید وارم که از دشمن بدرفتار انتقام کشیده هرکس بجزای اعمال خود گرفتار آید این بود که محرر کتاب بتلاش تمام خود را در تخته پل رساندم فرصتی بود که سردار محمد اسحق خان در نهر شخ ترک فرود آمده وفردا وارد بلخ میشود چنانچه شب گذشت علی الصباح خبر رسید که سردار مذکور شباشب وارد بلخ شده عازم تخته پل است بعد از شنیدن این واقعهٔ جان گداز نایب محمد علم خان با هشت عراده توپ وسه پلتن بی اعتبار تعلق ترا بغان برگد که نمك خور حضور سردار عالی سردار عبدالرحمن خان بود وشش بیرق جزایر چی که آنهم بطرز پلتن از اعتبار خارج و يك رسالهٔ جدیدی از شهر بدرشده بدروازه بلخ لشکر گاه کردند از انطرف سردار محمد اسحق خان داخل چهل گزی شده پلتن ارجل وسوار تر کمن وخوانین سوار باشش عراده توپ که همراه داشتند مقابل شده مقدمه در انداخت و از طرفین صدای توپ وتفنگ برآمد دوپلتن نایب محمد علم خان که ترابغان برگد سر کرده شان بود
(۱۰۲)
باچها ر بیرق جزایرچی را امر کرد که جنگ رفته مقابل شد و بسردار محمد اسحق خان
سلام کردند نایب محمد علم خان از ملاحظه این حال متحیر ماند مجرد کتا ب در حضور
نایب بوده پیاده تماشا میکردم یکنفر پیش خدمت نایب کمینه را اشاره کرد و یا خود بشهر
آورد يك خط سرنامه دار تسلیم کرد و از زبان نایب بیان کرد که از دروازه شیر آباد
بدرشوید از دروازه مزار شریف بتاخت اسپ داخل تخته پل شده آوازه کشید که جرنیل
داؤدشاه خان با دریای لشکر در گور مار رسیده خیمه و بارگاه زدند که خط نایب صاحب
رسید و آمدن سردار محمد اسحق خان را نوشته بود که جرنیل فورا از گورمار حرکت
فرمودند وعنقریب میرسند مرا بجهة اطلاع دهی پیشتر فرستادند اينك ميرسند بهمين
طریق آوازه کرده بحضور نایب بروید و خطرا بدهید هر گاه نایب سوال کند که جرنیل
دیگر چه گفت در جواب بگوئید که جرنیل صاحب فرمودند که اختیار جنگ با شما نیست
و حكمران ملك میباشید تارسیدن لشکر ظفر اثر از شهر بدر نشوید و انتظار آمدن افواج
ظفر شکوه باشید مختصر کلام بعد از بیان آدم نایب باتفاق راه بلد از دروازه شیرآباد برآمده
بطريق چاپار بهمان رفتاری که ذکر شد رفتار نموده از دروازه مزارشریف داخل
تخته پل شده از انجا بحضور نایب رسیده سلام کردم و خط جرنیل را بنایب دادم نایب
سوال کرد که لشکر بکجا رسیده عرض کردم که از گور مار یکجا روانه شدیم عنقریب
میرسند لاکن جرنیل صاحب فرمودند که تا رسیدن لشکر ظفر اثر از شهر حرکت نکنید
که اینک مع الخیر مکمل اسباب میرسیم در همین بین از ما بین چهل گزی لشکر سردار محمد اسحق
خان بجانب تخته پل هجوم آوردند ازین جانب بامر نایب محمد علم خان توپچیان چابك
دست دفع لشکر سردار مذکور مینمودند و فرصت نمیدادند که بجانب تخته پل حرکت
کنند تا اینکه سردار محمد اسحق خان توپهای خود را حرکت داد و خواست که مقابل
کنند و جنگ دراندازد لاكن نهر آب که پل چوبی داشت سد راه شده بود بهر حال
توپ ها را در مقابل پل چوبی رساندند بمجردیکه توپهای سردار نزديك پل ظاهر شد
توپچی نایب محمد علم خان پی در پی زدن گرفت چنانچه يك توپ سردار بضرب گلوله
درون شهر افتاد وغوغا شد هنوز غوغا بر پا بود که شخص صدازد که لشکر سر دار
فراری شد چون نيك نظر کردند که سوار ترکمن بجانب دریا فراری میباشد و بتاخت
اسپ میرود ازین رهگذر بلشکر نایب قوت پیدا شد چنانچه تبی به تیر میزد و نمیگذاشت
که دشمن از درون چهل گزی بیرون شود هنوز درعین گیرودار بود که شخصی از جانب
چهل گزی بتاخت اسپ آمده مبارك بادی کرد وعرض کرد که سردار محمد اسحق خان فرازی
شد ولشكر متفرقه که باوی بودند جواب دادند در همین حین پلتن وجزا یر چی که سلام
کرده بودند از جاه جسته بلشکر سردار در آویختند و تا راج کردند وفتح نمودند بعد
ازان نایب محمد علم خان بفتح و فیروزی از مقدمه جای برگشته وارد تخته پل شدند
وفتح نامه بجهة جرنیل داؤدشاه خان نوشته مصحوب تحریر کننده کتاب فرستادنداما
اشخاصی از سپاه و فقرا که در جاده نمک حرامی قدم زده بودند و بخرابی دولت خداداد
میکوشیدند نایب محمد علم خان يك پيك را بجزای اعمال شان رسانیدند درهمین بین جرنیل
داود شاه خان هم وارد تخته پل شده باعث خاطر جمعی نایب محمد علم خان گردید و مردم
(۱۰۴) پادشاهان متأخر جلد دوم
ترکستان هم که بعضی حرکت سرشوری داشتند فرونشستند بهرحال نایب محمد عالم خان
چون سپاه پیشه و ذکی و کاردان بود و عمری بدربار پادشاهی صرف نموده قاعده جهانداری
را بسیار دیده بود شب و روز متوجه امورات ترکستان بوده در خرسندی فقرا و سپاه
و منظور نمودن خدمت خود بحضور پادشاه میکوشید و آبادی رعیت را میخواست چنانچه
قبل ازین تحریر نموده بودم که ولایت بدخشان و میمنه که بتصرف پادشاه نبود در قید
فرمان برداری آورد بدخشان هر چند که ولایت بزرگ و کوه بند و گرفتن آن بسی
دشوار بود اما از کمال تدبیر بدست آورد و به آسانی بتصرف در آمد لاكن میمنه با لشکر
بیکران و زحمت بسیار در مدت هفت ماه قلعه بندی و مقدمه شب و روز بزور گرفته شد
سابق تقریر شده به تکرار نمی پردازم مگر يك فقره از بدخشان و يك فقره از میمنه
مینویسم که سزاوار تحریر است بدخشان مردمان کم دولت و فقیر و بی نوا و از عقل دور
چنانچه بعد از تصرف کردن که دوسال گذشت باغی شدند و قتل افغانرا دست و بازو
کشادند مردم فقراء بدخشان در کلاه رساله ماه برنجی را دیده قیاس طلا میکردند کاردچه
های کمر خود را چرخ کرده میگفتند که افغانهارا قتل کرده طلا را از کلاه شان
میگیریم ازینگونه بی عقلی بسیار ملاحظه رفته که موجب تطویل کلام است مردم میمنه
دلاور و شمشیری و شجاع چنانچه مدت هفت ماه بکمال تهور و شجاعت مقدمه کردند
و در مردی و مردانگی سرموئی تقصیر نکردند محرر کتاب بهر دو طائفه آمیزش کرده از
رفتار و کردار شان آگاهم چهار مرتبه بدخشان تا خود چترار رفتم و سه مرتبه وارد
میمنه شده مدتی سفری بودم اکنون رویداد بدخشان و میمنه را مختصر نوشتم اگر
بچشم سردیده را شرح وار بنویسم رویداد خود بدخشان مذكور يك كتاب بزرگ
میشود تا به رویداد میمنه چه رسد، اکنون شمه از نفاق افغانستان تحریر دارم آنکه
بعد از تصرف نمودن بدخشان نیت نایب محمد علم خان به تسخیر میمنه محکم بود و هر سال
اراده رفتن داشت لاکن در خود ترکستان فی ما بین نایب محمد علم خان و جرنیل داؤدشاه
نفاق دست داده بود و فتنه انگیزان و غمازان را از طرفین گرمی بازار پیش آمده محرك
فتنه و فساد شده بودند مقدمۀ ظاهر آنکه نایب محمد علم خان خود را حاکم ملك و صاحب
اختیار فوج میدانست و میگفت امرونهی ملك و سپاه بحضور من تمام شود گفتار جرنیل
داؤدشاه خان که نایب حكم ملك و سررشته دار فقرا و رعیت میباشد به نظام دخلی ندارد
صاحب اختیار لشکر و باز خواست کر نظام من هستم بلکه فرمان من در ملك و حاكم
ملکی جاری است زیرا که خزینه نظام از ملك جمع آوری میشود و خزینه بامر من بلشکر داده
میشود مدعا بهمین منوال شب و روز فی ما بین گفتگو بود و معتبران حضور طرفین که اینطریقه
رویداد را از خداوند میخواستند و موجب ترقی وعزت خود میدانستند شب و روز با نجان
دور قاب چیده میرزابلی بودند و بهمین خوش آمد کوئی نقد و جنس حاصل میکردند
تا آنکه نقاضت طرفین بالا گرفت و از طرفین عریضه بحضور بندگان اقدس رسید و خاطر
بندگان اشرف آزرده شد چنانچه چند عریضه شکایت از طرفین بحضور رسید
(١٠٤)
عاقبت از حضور سرکار، فرامرز خان سپاه سالار مأمور شد تا حقیقت طرفین از نيك و بد ظاهر شود سردار محمد ابراهیم خان را نیز با تفاق سپاه سالار همراه فرستاده که هر گاه نایب محمد علم خان گناهکار باشد سردار مذکور را سپاه سالار بسریر حکومت نشاند اضافه بران مقصد سالار همچنین بود که نایب محمد علم خان را عزل کند زیرا که جرنیل داؤد شاه خان دست پرورده سالار بود مختصر کلام چون سالار به ترکستان رسید نایب محمد علم خان از کمال عقل و دانش و از روی تدبیر سپاه سالار را بهانه ریزی از خود بدر کرده گناهکاری خود را به بی گناهی جرنیل مبدل کرده و جرنیل مذکور را سراسر گنهکار ساخت اضافه بران جرنیل داؤد شا خان از عقل و تدبیر بری بود وجهالت افغانی افزون داشت و به حضور سالار گستاخانه حرکت میکرد و مغرور بود که سالار پدر و من فرزندم اما ندانست که زر از همه افضل تر است گویا از فرموده استاد بی خبر ماند .
بیت
خواهی که دل دلبر تو نرم شود از خانه برون آید و بی شرم شود
زاری مکن وزور مکن زر بفرست زر گر بر سر فولاد نهی نرم شود
بهر حال نایب محمد علم خان میدان دشمنی را برده جرنیل از منصب عزل شده به امر سپاه سالار روانه کابل شد و نائب محمد علم خان بالاستقلال شد چندی نگذشته بود که قضیه فراری سردار محمد یعقوب خان از کابل پیش آمد چنانچه بعد ازین شرح فراری سردار محمد یعقوب خان خواهم نوشت اکنون فرامرز خان سپاه سالار بامر و فرمان سرکار پادشاهان عازم کابل شد که از دنبال سردار محمد یعقوب خان باید با لشکر و سپاه برود بهر حال باقی مانده رویداد نائب محمد علم را تمام کرده سر مطلب باز گردم لهذا بعد از رفتن سپاه سالار بجانب کابل ترکستان کما کان به نائب محمد علم خان باقی ماند صاحب اختیار ملك و نظام شد گویا شمشیری بود در غلاف و يك بار از غلاف بر آمد اول حرکتی که کرد این بود که سردار محمد ابراهیم خان که پسر پادشاه بود بخرابی تمام و بی عزتی مالا کلام بکابل فرستاد و پاس خاطر نکرده هر چند که سردار مذکور هم در اصل مقاع نه بود والا نائب محمد علم خان چه قدرت داشت که به طریق زبونی فراری کند
مخلص کلام هر گاه از کردار و رفتار و گفتار نائب محمد علم خان خواهم که شرح وار تحریر دارم ده کتاب بزرگ میشود باری بعد از فراری سردار محمد ابراهیم خان که دیگر کدورت باقی نماند و آسوده خاطر شد تخته پل که پای تخت بود بر هم و خراب کرد و در مزار شریف آمده پای تخت کرد گویا پای تخت ساخت و آبادی بسیار نمود و بزرگان دربار را امر به آبادی کرد همچنین در آبادی کوشیده مزار شریف را شهر بزرگ ساخت بعد از آن در آبادی روضه مبارکه شیر خدا که نیت کرده بود خدمت کرد و عمارت را کاشی کاری و گنبد روضه را بزرگتر و بلند تر جدید عمارت کرد زیرا که سابق از گنبد خانقاه پست تر بود و در و دیوار اطراف روضه را بصدق دل انجام داد و شب و روز متوجه شکست و ریخت روضه مبارکه بود اما در باب سپاه و فقرا راجع به ظلم و تعدی شد چنانچه ظلم مذکور از درجه بالارفت و فغان از سپاه و رعیت بر آورد
( ۱۰۰ )
پادشاهان متاخر
مثلا غلة خود کشته داشت که آنهم بالای فقرا بظلم زراعت شده بود و هزاران خرمن
میشد جمع آنرا از جو و گندم و برنج و ماش تاحتی مرچ و پیاز به سپاه تقسیم می شد
و از تنخواه قیمت آنرا وضع کرده میگرفت افسران سپاه بدو و به سخن نمی کردند یکی
ترس و بیم دوم دانه ریزی از همه افضل اینکه بزرگان حضور پاد شاه همه دانه خور
نائب مذکور بودند هرگاه از بزرگان ترکستان عریضه شکایت میرفت بزرگان کابل
برعکس آن بحضور عرضه داشت می کردند وباعث معزولی و خرابی عارض می شد
بنا بران هر حرکت که نائب محمد علم خان می کرد آنها وحی اسمانی پنداشته تصدیق
می کردند بهرحال ظلم وستم نائب بزبان وقلم گنجایش نمیداد اضافه بران به نفس خود
هم باك نه بود وطینت نا پاك داشت پسر امرد ودختر بکر باقی در ترکستان نماند که
به زور وستم یکشب مهمان نکرد وتصرف نه نمود اکنون قلم در زیان را اضافه برین
ازین گفتار نا هنجار که پسند خاطر نیست باز دارم وسرمطلب باز کردم مختصر کلام
قبل ازین از تعمیر روضه مبارك وتسخير میمنه و بدخشان که سراسر مقبول خدا ورسول
ومنظور پادشاه بخلق الله بود درقید تحریر درآوردم اینك از حرکات ناشایسته که ازوی
به ظهور رسیده بود باعث عبرت عالم سزاوار تحریر دانسته نوشتم زیرا که محرر کتاب
از ابتدای سلطنت الی فوت مذکور که در کابل شد در ترکستان بوده بچشم سر دیده نقل
کردند چنانچه رساله پری که مشهور است از دلی نائب مذکور بودند بهر حال زمانیکه
نائب محمد علم خان میمنه را تصرف کرد فارغ شد سه نفر میر های ازبکی که یکی
میر محمد خان بیگلر بیگی و یکی میر حکیم خان سرعانی و یکی میر رستم خان میرزائی
که سابق در کابل رفته از نائب دادخواه شده بصلح انجا میده بود اکنون هر سه نفر
را بعد از فتح میمنه باز کشت در شبرغان زنجیر کرده کابل فرستاد و در ولایت ترکستان
محل طمع بوی باقی نماند و هر بیدادی وظلم وستم که میدانست کرد مدت حکومت مذکور
در ترکستان هفت سال وهشت ماه کحامل شد تا اینکه بقرار ماموری هر ساله کابل رفت
و منظور حضور سر کار شد از قضای الهی ودعای صغیر وکبیر ترکستان و آه وناله يتيمان
و بیوه زنان که شب ها بخداوند مینالیدند اول پسری داشت که بهتر از دعای نیم شبی
خداوند بوی عطا کرده بود از کردار بد پدرش و دعای مردم فوت کرد بعد ازان
روزی از حضور سرکار برآمده منزل خود میرفت بیرون دروازه دربار اسپي لـگــــد
بخشکی پای مذکور زد که بعد از سه روز وفات کر د ومردم ترکستان از شر مذکور
ایمن شدند اکنون روید اد وكدار شات نائب محمد علم در ترکستان بسیار است بمقياس
عقل گنجایش نمیدارد وزیان قلم در تقریر آن با وجود دوزبانی عاجز وقاصر است وتحرير
کننده کتاب از تحریر آن عاجز میماند زیرا که جمیع کارات آنرا از زشت وزیبا
بچشم سر ملاحظه نموده خصوص کردار زشت نائب مذکور از درجه و اندازه بیرون بود
که لایق وسزاوار تقریر ندارد یاری از جای دیگر سخن رانیم لهذامختصر از کدار شات
جلد دوم
(١٠٦)
سردار محمد اسمعیل خان پسر سردار محمد امین خان و یاغی شدن مذکور شمه تحریر دارم .
یاغی شدن سردار محمد اسمعیل خان در شهر کابل و محبوس رفتن
بجانب هندوستان به امر سر کار امیر شیر علیخان
لهذا قبل ازین تحریر شده بود که سردار محمد اسمعیلخان شخص غیور خودرای خودپسند بودند بعد از انکه کابل را از دست سردار شمس الدین برآورده بدولت سرکار امیر شیر علیخان سپردند گویا بخود قیاس میکردند که فتح غندی مرصل بواسطه همین فتح کامل شده و سلطنت کابل را بسرکار والا من داده باشم ازین روی دایم فخر میکرد و مباهات مینمود بلکه فتح افغانستان را بمعرفت خود میدانست و مقرر امیدوار حکومت قندهار بود و در خلاء و ملا بیان میکرد که سرکار والا بمیرات قندهار را باید بمن مرحمت فرمایند لکن بندگان سرکار والا چندین ملاحظه را بمد نظر داشته اندیشه میکردند خصوص که سردار مذکوررا از عقل دور میدانستند و خودرای خودپسند میفرمودند باجود آنهم بسیار دوست میداشتند و بخاطر میگذراندند که حکومت بزرگترین ولایت افغانستان ترکستان میباشد سردار محمد اسمعیل خان را میفرستم که بخود سرشته کرده از دشمن قوی که دولت روسیه باشد غافل نماند زیرا که سردار مذکور فرزند پادشاه و دولت شريك وصاحب اختيار دولت خدا داد است اما سردار محمد اسمعیل خان از رفتن ترکستان ابا میکرد و افکار مینمود تا اینکه بدلیل و برهان قبولدار شد و اراده رفتن کرد شرکار والا تبار امر کردند که در ترکستان افواج بسیار است احتیاج بلشکر دیگر ندارد لشکر حضور خود را در کابل بگذارید و با سواران حضور خود عازم ترکستان شوید سردار محمد اسمعیل خان قبولدار نشده عریضه کرد که این فوج دست پرورده غلام است و سالها است که بخدمت غلام پرورش یافته و بلدیت پیدا کرده به هیچ طریقه از رکاب خود دوری این ها را رضا نمیدهم هرگاه مرحمت شهریاری باشد اجازه رفتن به هندو الا غلام را از رفتن موقوف دارند و بخدمت حضور که افضل ترین خدمت ها است امر فرمایند لهذا چون عریضه سردار محمد اسمعیل خان از حضور گذارش یافت دانستند که مطلب سردار مذکور چیست چنانچه از خلاء وملا مقرر میشدند بعد از ان خاطر بندگان اقدس مکدر شد و در رفتن ترکستان تاخیر افتاد و چند روزی گذشت سردار محمد اسمعیلخان که خودرا قائم مقام عقل و افضل ترین مدبران میدانست بعقل خود پسند خود تدبیری بکار برده برای مردم کوهستان خط و نامه فرستاد که سر کار امیر شیر علیخان با بندگان ما بد رفتاری و بد عهدی کرد وقندهار که بمیراث از پدر بمن میرسد امر نمیکند که بروم ظاهر شد که سخن استاد صدق است .
فرد
پدر کشتی و تخم کین کاشتی پدر کشته را کی بود آشتی
اکنون میخواهم که در کابل بلوا اندازم و یاغی شوم و در جمیع سپاه و فقرا اعتبار کلی دارم و جمله بفرمان بندگان ما عمل میکنند چون شما مردم کوهستان
(۱۰۷)
پادشاهان متأخر
نمك پرورده پد ر من میباشید بنا بران خواهش دارم كه با لشكر بی كران
ازهر طائفه كوهستان بسرعت خودرا بكابل برسانید كه اميدوار آمدن شما میباشم
لاکن خود سردار اسمعیل خان چند روز قبل درچهاردهی در باغ میراتی خودرفته استقامت
داشت اما ازكدورت كوتاه عقلی يك شب وروز كويايك سال باوی میگذشت زیراكه از
صبر وتحمل وتدبير كناره بوده رجوع به تعجیل داشت .
فرد
چون نهال شتاب بنشانی بر دهد میوهٔ پشیما نی
هر كه در كارها شتاب كند خانه عقل خود خراب كند
باری هنوز از كوهستان خبر نرسیده بود كه روزی بدون اخبار ازباغ با سوار ان
رکابی خود سوارشده بدون فکر وتأمل وبدون عقل ودليل داخل قلعه چنداول شده در
محلهٔ سه دکان بجای لالا محمدقاسم كه اززمان خوردسالى بخدمت لالیكی برادر مذكور
بود فرود آمدند در مقابل پادشاه بالا ستقلال بدوصد نفر نوکری سوار طبل باغی گری
زدند لاکن بخاطر داشتند که مردم محله چنداول شاید بمن یاری کنند و مددکاری
بپردازند ومتفق شوند و با پادشاه ظل الله كه نمك پرورده میباشند از در ستیز درآیند اما
شاعر در مقابل تدبیر سردار صاحب تدبیر میفرمایند .
شعر
ترسم نرسی بكعبه ای اعر ابی كين راه كه تو ميروى به ترکستان است
شاعر د یگر میگوید .
مکن ستیزه که چرخ ازستیزه کاری خویش ره ستیزه ببنددستیزه کار ان را
بهر حال مردم چنداول جواب دادند وگفتند که این چه خیال باطل است که پیش
گرفته اید بكدام اراده این کار را نموده اید وزیر صاحب تدبیر شما كدام است كه
د ر زیر نقار ه پادشاه قوی شوكت بدون دولت وسپاه شمارا در جائی آورد كه دست
بسته بچنگ دشمن داد مگر نمیدانید كه مردم چنداول نمك پرورده سر کار است ودشمن
سركارا را دشمن خود میدانند اضافه بران محله چنداول ازخوردبزرگ وسر کرده
وصاحب اختیار دارد و با خود تدبیر خطاو سهو بزرگ كه اراده چنداول نموده بودید
بمنزل صاحب اختیار میرفتید وپناه میبرديد بهرحال شما را بدست دشمن نمیداد واصلاح
کار شمارا از حضور پادشاه بنوعی میشد كه موجب بی عزتی شما نشده بی پرده ازین
بلیه جان گداز نجات یافته آسوده میگشتید صاحبا هر شخصی که این تدبیر ناصواب را به
شما نشان داد یقین دشمن قوی باشما است وشمارا برباد داده لا لا محمد قاسم خان کهن
سال که در عقل خودرا لقمان عصر وافلاطون زمان میداند آنهمه عقل افلاطونی کجا شد
چرا جناب شما را مانع نشد و چگونه به این کار زشت شما را ترغیب کرد و بد نام عالم
گردانید ظاهر شد که دشمن خانگی شما لالا محمد قاسم بوده و بخرابی ورسوائی شماکمر
بسته تاکار شمارا به این درجه رسانیدکه نی دست ستیزونه پای گریز.اکنون ازمردم چنداول
امیدوار نشوید و با اختیار خود هر کاریکه میتوانید بکنید زیر ا که استاد می گوید .
(۱۰۸)
جلد دوم
مصرع ۔ « این خیال است ومحال است وجنون» اضافه بران حكما زبان سخن را باطل کرده باقی نگذاشته اند .
فرد
هر که در کار ها شتاب کند
خانه عقل خود خراب کند
قصه کوتاه سردار مذکور ازین کردار ناصواب خود بهزار درجه پشیمان اما سود نمی بخشد و کبار ازدست رفت چون باحوال پر اختلال خود نظر افگنده بششدر حیرت فرو رفت خصوص بندگان سرکار فلک لشکر در بالای کوه چنداون سرزنش گویا مأمور کرد و امر کرد که هرگاه از سردار محمد اسمعیل خان حرکتی پیدا شود به امر سر کار سرزنش کنید خلاصه کلام مدت پنج ساعت بهمین منوال گذارش یافته و عرصه به سردار صاحب تدبیر تنگ شد و راه چاره مسدود گشت لا به بند پیرنجات خود شده به قراری خود رضا داد لاکن کسی متعرض نشود به اختیار خود بهرجا روانه شوم ممکن باشد سرکار امیر شیر علیخان این امر را قبول نفرمودند و مرحمت کردند که محبوس نمیدارم اما به اتفاق پهره دار از از ولایت افغانستان بدر کرده هندوستان میفرستم وهرگاه قبول نکند همین ساعت بدست آورده محبوسی عمری میدارم بعد از آن ایشک آقاسی شیردل خان وحسین علیخان سپاه سالار را مقرر کردند که از چنداول برآورده به معرفت پهره دار به جانب هندوستان فراری کنند چنانچه در جای حسین علیخان سپاسالار که در آن وقت لاله ولی عهد بودند یکجا شده قسم کردند که محبوس نسازند بعد از آن از دروازه شاه نجف برآورده بايك صد سوار رساله به اتفاق ذوالفقارخان وصالح جان برادرانش قرار هندوستان کردند خدمت کبارمذکور که چون پروانه گرد شمع جمع بودند و پرگهای خونهای خود را میریختند و جانهای خود را فدای خاک پای مبارکش میکردندچون بنات النعش از دور آن یار نیکو رفتار پراگنده و متفرق شدند از جمله دوصدسوارجان فدا پنج نفر کمر بخدمت بستند وبه حضور بادار خود فراری شدند تا اینکه ازخاك افغان برآورده تحویل پهره داران انگلیس نمودند ورسید گرفتند اتفاقا سردار محمد اسمعیل خان از پهره دار فرنگی فراری شد و جانب بدخشان رفت و از آنجا بدون خوف ورجاء عازم کابل شد زیرا که با شخص دلربا خاطر خواه بود لیکن شرح آن از نوشتن دور است ولازم ندارد که در قید تحریر در آید فرصتیکه وارد کابل شد بدون آنکه حضور سرکار برسد نرسید و دوم باره بدون به مراد خویش واصل شدن فراری شد ذولفقار خان وصالح جان در فراری اول محبوس دست فرنگی شده بودسردار مذکور هم دیگر بار به برادران رسیده متفق شدند اکنون شرح گذارشات سردار مذکور از حدحساب وشمار بیرون است زیرا که به گردشات فلکی گرفتار گشته بلکه سزاوار تحریر هم ندارد.
شعر
کسی را که تیره شود روزگار
همه آن کند کس نباید به کار
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
به آب زمزم وکوثر سفید نتوان کرد
پادشاهان متأخر
(١٠٩)
مختصر کلام شخصیکه نارضامندی پدر داشت در دنیا و عقبا سزاوار خرسندی ندارد
بلکه گرفتار غضب خداوند است از آن سبب ترک تحریر آن کردم زیرا که قابل تحریر
نبود باری راجع به رویداد شده از مطلب سخن رانیم خلاصه کلام در مدت سه سال جمیع
قاعده و قانون نظام در ولایات افغانستان جاری و تکمیل میشد چنانچه
دولتهای خارجه تصدیق کردند بخصوص از کارخانجات
نعل سازی و تفنگ سازی و گرنج و غیر و ذالك چیزیکه بدولت قوی شوکت به کار باشد
اضافه بر آن در کمال خوبی به انجام رسانیدند و گوی مراد از جمیع دولتهای خارجه
در صنعت و کمال بردند که همه احسن و آفرین کردند و به حسرت نگریستند و به حیرت
ماندند و عجب کردند زیرا که از افغانستان اینقدر صنعت و کمال به خاطر نداشتند
چنانچه در اوایل نظام داری دولتها میگفتند که افغانستان وحشی طبیعت کجا
و نظام داری کجا بعد از آنیکه جمیع بزرگان و بزرگ زادگان داخل نظام شدند
و به درجه اعلی ترتیب یافتند و بخوبی نظام داری نمودند همه دولت ها به کمال شان
تصدیق کردند مختصر کلام بعد از آن در افغانستان اموری باقی نماند که از قاعده نظام
و عدالت پادشاه خارج باشد گویا دولت افغانستان را خداوند دوباره از کتم عدم به عرصه
وجود آورده باشد چنانچه به عیش و عشرت از سپاه و فقرا گذارنده شب و روز در باره
پادشاه عدالت گستر دعا میکردند بهر حال چون از امورات نظام داری و سرشته فقر پروری
خاطر جمع شدند بعد از آن به خاطر سرکار همایون فال خطور کرد که از تفضلات الهی
دولت خداداد افغانستان بزرگ شد لازم که چند نفر از خدمتگاران حضور به منصب
وزارت داخل شوند تا امر و نهی سپاه و فقرا و خدمت حضور و چندین امورات سلطنتی
بدرستی انجام یابد چنانچه به مصلحت دید بزرگان دربار دوازده نفر از خدمتگاران
حضور و بزرگان ولایت از هر قوم نامزد کرده مامور وزارت کردند .
وزارت نمودن بزرگان دربار
لهذا بعد از آن که وزراء مامور و مقرر شدند در امور سلطنتی بعضی برشته سپاه
و برخی بجهت فقراء و با خبری آن متفق شده هريك ماموری خود را انجام داده بخیر
دولت قوی شوکت کوشند این بود که جمیع وزراء به امر مامورین متوجه شده هريك
خدمات خود را انجام داده از حضور پادشاه گذرانیدند و سزاوار خرسندی پادشاه شده
از حضور تحسین و آفرین شنیدند چون امر وزیرها تمام شد و سررشته ملك و نظام بسته شد
ثانی به خاطر بندگان اقدس خطور کرد که از فضل خداوند نظام دولت افغانستان بسته شد
و از مرحمت الهی دولتی كوچك و قلیل افغانستان که به شمار دولت نبود بزرگ و کثیر
شد و به شمار دولتها به شمار آمد لا کن پادشاه باید ولی عهد داشته باشد زیرا که مرگ
حق است و از مرگ هیچ کس را گریزی نیست درین باب وزیرها باید فکر کنند و ملاحظه
دارند و از فرزندان سرکار هريك را که سزاوار ولی عهدی بدانند باتفاق بحضور
بندگان سرکار اقدس والا رسیده عرضه داشت بدارند .
(۱۱۰)
جلد دوم
ولیعهد نمودن سردار عبدالله جان بصلاح وصوابدید وزراء وبزرگان
ولایت بامر بندگان سرکار واتبار
لهذا از حضور اقدس اشرف بوزراء امر شد که باید جمیع
وزرا و ارکان دولت بیکی نقشه مصلحت دادند و از فرزندان سرکار یکی را
منظور فرمایند تاسرکار والا بصوابدید شمایان که خیرخواه دولت قوی شوکت میباشید
ولیعهد سازند زیرا که هر پادشاه را ولیعهد لازم است مقصد از نام ولیعهدی جانشین بودن
مرگ حق است و غافل از مرگ بودن غفلت است باید و شاید که ولیعهد مامور باشد
چنانچه وزراء یکهفته مهلت خواستند و عرض کردند که بعد از یکهفته بحضور والا
بدون مضایقه عرضه داشت میداریم این بود که تمامی وزیر ووکیل وبزرگان دربار
ومیران حضور متفق الکلام سردار عبدالله جان را بولیعهدی پسندیدند و بدلیل وبرهان
بحضور پادشاه عدالت پرور عرضه داشت نمودند وعرض کردند که سردار محمد یعقوب خان
بزرگ وقابل سلطنت است لاکن مادرش از طائفه افغان است وافغان از جمله فقراء
محسوب است واما والده سردار عبدالله جان دختر سردار میر افضل خان و سردار
میر افضل خان برادر سردار کهندل خان وصاحب اختیار کل مملکت قندهار و برادران
امیر کبیر گفته میشوند و بجمیع دول خارجه هم همین قاعده وقانون جاری است وشخص
نجیب الطرفین را میخواهند که از دو جانب صاحب نسب باشد و ولیعهد میسازند مختصر کلام
بهمین اراده متفق شدند و رجوع نمودند که سردار عبدالله جان را ولیعهد ساخته جشن
خسروی بر پا دارند و در جمیع شهرستان افغانستان فرمان بفرستند که عیش وعشرت وساز
وسرور چراغان ولیعهدی کرده ولیعهدی را بنام نامی سردار عبدالله جان مبارک باد
سازند چنانچه فرمان قضا جریان از حضور فیض ظهور سرکار اقدس همایون شهریار
والاتبار بهر شهر و دیار وقصبه فرستاده شد وامر واجازه بعیش وعشرت فرموده مدت
يك هفته در جمیع افغانستان این امر جاری گردید و مخارج تمامی عیش وعشرت از طعام
وخلعت چراغان وساز و سرود از خزانه عامره اجازه گردید اضافه بر آن هر گاه امراء و
اشراف وفقراء بخورسندی خود بجهة خوشنودی پادشاه از خود مخارج کنند مختارند
چنانچه هفت شبانه روز در جمیع افغانستان چنان جشن خسروی واسباب خرمی از هرگونه
عیش وعشرت برپا بود که گاهی در خطه پاک افغانستان این چنین شادی نشده بلکه
عمری ندیده بود خصوص شهر کابل که پایتخت حضور پادشاه وخورسندی وزراء وبزرگان
دربار و مسروری سپاه و خرمی فقراء بود شب ها تا صبح همچنان آتش بازی
و چراغان میشد که گویا شب تاريك همچو روز روشن میگردید خصوص کوه شیر دروازه
و کوه آسمائی که دو کوه بزرگ است بزرگان کابل و دیگر مردمان از شوق
وذوق تمام چنان چراغان و آتش بازی افزوخته بودند که هر دو کوه آتش شده بود
اضافه بر ان کوچه های کابل گذر بگذر مردمان متوطن آن چنان زینت داده آئینه
بندان نموده بودند که از عقل بعید خصوص شب تا صبح چراغان کرده داد عیش وعشرت
میدادند و از جانب پادشاه امر بود که از پادشاهی در هر گذر طعام پخته شاه و گداوزن و مرد
خرد و بزرگ از آن طعام تناول کنند و درباره پادشاه رعیت پرور وولی عهد پادشاه
(۱۱۱)
پادشاهان متأخر
بصدق دل دعا کنند چنانچه مدت یکهفته بهمین منوال داد عیش دادند گو یا شیطان
لعین درین مدت قلیل از افغانستان فرار کرده باشد لاکن فلك كج رفتار ازین عيش
ونشاط رشک میبرد عبرت میکشید و در کینهٔ دیرینه می افزود وفرصت می جست خلاصه
کلام چون یکهفته بهمین عیش و نشاط گذارش یافت و اسباب خرمی باتمام رسید چون از
امور عیش و نشاط تمام شدند وفارغ شدند بعد از ان امیر سرکار ذوی الاقتدار جاري شد
که مردم سپاه و فقرا وشاه و گدا و خورد و بزرگ واغزه و اشراف بحضور ولی عهدرفته
بیعت کنند و مبارک بادی نمایند و بخلعت های فاخره سرفراز شوند چنانچه ابتدا از
بزرگان قوم ووزیر و وکیل و معتبران دربار و بعد آن افسران سپاه و بعد فقرا از خورد
وبزرگ یومیه بحضور ولی عهد میرفتند و سرافرازی باز میگشتند و هر کس فرا خود
احوال ورتبه خلعتهای فاخره پوشیده در باره شاه زاده بلند اقبال دعا وفاتحه میکردند
مدت چند یوم هر روزی پنج ساعت مامور شده بود که طایفه بطایفه قوم بقوم بحضور ولی عهد
حاضر شده بیعت میکردند و در مدت چند یوم جمیع مردم بیعت کردند و تمام شدند و شهرهای
دیگر نیز بهمین رفتار حسب الامر بحضور حاکم رفتار کردند باقی نماند الا آنکه
سردار محمد یعقوب خان که از ابتدای ولی عهدی سردار عبدالله خان باین امررضا نمیداد و در
کدورت می افزود زیرا که خود را فرزند بزرگ ونامدار و صاحب اعتبار میدانست
وجانشینی پدر را مناسب بخود میدید و در خلاوملا سخن میکرد و باك نمیداشت لاکن يوميه
واقعات مذکور بحضور سرکار اقدس اشرف میرسید وسر کار والا تحمل میکرد وبخاطر
نمیگذراندند وصبر میکردند عاقبت سردار مذکور را در خلوت طلب کرده نصیحت
دادند و فرمودند که فرزند بزرگ و صاحب اعتبار دولت خدا داد شما میباشید واز ولی عهد
اسمی است که بالای عبدالله خان گذاشته شده آنهم باختیار مردم که جمیع اعزه و اشراف
ولايات باتفاق دست ماندند و بولی عهدی قبول کردند بازهم هر چند عبدالله خان ولی عهد
باشد برادر كوچك میباشد و شما را بخود بزرگ میداند تا اینکه شما از امر پدر تجاوز
نکنید و فرمان پذیر ما بر ندارید لازم که خورسندی بندگان سر کار را خواهان بوده
بامر اقدس عمل کنید لاکن سر دار محمد یعقوب خان را نسکیت دا من گیر شد نتیجه
خرابی پیش آمده بود نصیحت بوی فضیحت ظاهر میشد زیرا که تقدیر ازل تبدیل نمیشود
باید وشاید چیز وستم که به نوشت او باشد باید ببیند و سخن ناصح بوی تلخ معلوم
شده و برعکس آن عمل بدارد .
فرد:
چون رفته به تقدیر دیگرگون نشود بگذرد از انچه هست افزون نشود.
لهذا چون اسباب خرابی به سردار مذکور از تقدیرات ازل پیش آمده بود نصیحت
تاثیر نمیکرد و بجانب خرابی اراده میکرد چنانچه هرقدر بندگان سرکار وبزرگان
دربار و معتمدان حضور و خدمتگاران نزديك ودور نصیحت دادند سکوت میورزید و در
فضیحت خود می افزود و به عکس آن عمل میکرد اما نه بران در غیاب از حضور سرکار
جلد دوم
(۱۱۲)
شکایت میکرد و میگفت که عبدالله جان چه رتبه و منزلت دارد و کدام شمشیر دلاوری و شجاعت خیلی باوی است که با من نیست که بندگان سرکار كودك را ولی عهد میکنند من که سال ها زحمت کشیدم و جنگهای قوی کردم بضرب شمشیر دشمن را ذلیل و زبون نمودم چرا سزاوار ولی عهدی نباشم و رفته به عبدالله بیعت کنم بمرگ خود رضا میدهم و بیعت کردن را بخود رضا نمیدهم بهر حال بندگان سرکار یومیه از حرکت و گفتار و رفتار سردار محمد یعقوب خان اطلاع داشتند از کمال بزرگی تحمل میکردند و اظهار نمیکردند و امیدوار بودند که شاید نصیحت پذیر شود و براه حق دعوت گردد اما سردار محمد یعقوب خان را که فلک کج رفتار گرفتار زحمت و در بدری دیده و بقیمت مذكور خرابی دولت و بربادی نام نشان کرده باید و شاید که چندین در بدری و گرسنگی و زحمت سفر را ببینند چگونه شخص فلك زده براه حق دعوت میشود تا تقدیرات ازلی را که بخرابی مذکور پیش آمده نه بیند و نکشد چنانچه استاد میفرماید :
رباعی
قضا شخصی است پنج انگشت دارد که خواهد بر کسی منت گذارد
دو برچشمش نهد دو بر بنا گوش یکی بر لب نهد گوید که خاموش
مختصر کلام سردار فلك زده روز بروز در کدورت می افزود و چاره کار حق را نمیدانست تا اینکه فرار را بخود مصمم کرد و جانب قندهار و هرات را اختیار نمود و در رفتن را جزم کرده باندک روز سرشته رفتن کرد و از حضور سرکار والا تبار سه روز رخصت طلب شد ، که در باغات چهار دهی که یکی دو فرسخ راه است دو سه روز بانجا سان حضور رفته روز را به شب رسانده خوش گذران کرده شده اما بندگان سرکار در وقت رخصت کردن فرمودند که از جبین سردار محمد یعقوب خان اراده فرار را مشاهده نمودم و خواستند که مانع شوند تقدیر مانع آمد و رخصت دادند سردار محمد یعقوب خان باتفاق یکصد سوار کم و زیاد که خدمتگاران رکابی داشت و نمك حلال میدانست وغم شريك بودند به تماشای باغ روانه شدند لکن بغیر از دو سه خدمتگاران بزرگ دیگر خدمتگاران ازین امر آگاه نبودند تا اینکه در باغ ماموری رفته فرود آمدند و چای و نان تناول فرمودند و تا عصر همان روز در باغ بودند نماز عصر نماز خواندند بعنوان شکار از باغ سوار شده مدتی اسپ راندند و سکوت بودند تا اینکه نماز شام و راه بسیار طی نمودند بعد از ان از اسپ فرود آمده نماز را خواندند و بعد از خواندن نماز دعا و فاتحه کردند در ثانی مدعای خود را آشکار کردند و اظهار نمودند و امر کردند که شما خدمتگاران برفتن و باز گشتن مختارید هر کس نمیرفته با شد بندگان عالی به خورسندی مرخص فرمودم
یاغی شدن سردار محمد یعقوب خان و فراری نمودن به جانب قندهار و هرات
و تصرف نمودن هرات از دست سردار فتح محمد خان و قتل سردار فتح محمد
و سردار عبدالعزیز خان پسرش در هرات
لهذا بعد از بیان سردار مذکو کمتر خدمتگاران در جاده بیوفائی قدم زده برگشتند و باقی خدمتگاران به جان و دل قبول کرده سر را به خدمت با دار خود قدم ساختند و مردانه
(۱۱۳)
پادشاهان متاخر
پر کاب سردار عالی ایستادند و بخوشدلی به حضورش روانه شدند چنانچه در یکشب
و یکروز خود را در حدود غر نی رسانیدند در آنوقت خدا ینظر خان وردک حاکم غز نی
بود از آمدن به جانب غزنین وحرکات سردار محمد یعقوب خان دانسته که از فرمان
سرکار سر بدر کر ده بی امر پادشاه به این طرف قدم زده اند دروازه های شهر
غزنین رابسته پیغام داد ند که هرگاه به امر سرکار آمده باشید فرمان حضور به کار
است که ملاحظه شود و غلام بقرارفرمان عمل بدارد والابراهی که پیش گرفته اید و اراده که
دارید بروید که غزنین گرفتن بسی دشوار است و بطل غلام سرکار خداینظرخان جان فشان
سرکار صاحب اختیار ملک است ازاین خیال باطل درگذرید که سود نمی بخشد سردار
محمد یعقوب خان هر چند که از سخن های جیگر شکاف وحرفهای زشت خداینظرخان
سردارمذکور جیگر شکاف شدوچون مار بخود پیچید و آتش غضب در نهادش درگرفت
لاكن دست ستیزرا کوتاه دیده وازجانب كابل خوف کلی به خاطر داشت که مبادا
ازکابل سوار رساله به جهت گرفتن برسد وکار دگر گون شود وعرصه تنگته شودحال
که فرصت باقی است لاچار ترك غزنین گفته به جانب قندهار روانه شد اکنون سر کار
امیرشیرعلیخان نما ز خفتن اطلاع یافته زیرا که ملا زمان سردار محمد یعقوب که ازخدمت
سردار مذکور بازگشته بودند بحضور آمده حقیقت راعرضه داشت کردند چنانچه خاص
وعام که در بارگاه سلطنت بودند شنیدند ودرباره سردار محمد یعقوب خان نفرین کردند
وگفتند که شخص بخت برگشته رانصیحت نیکونمیتواند کرد ودرباره شخص فلك زده نصایح
سودنمی بخشد خصوص نارضا مندی سرکارالبته که خداوند به غضب خود گرفتار میسازد
بهر حال بند گان سرکار نیز دعای بد درباره سردار مذکور
نموده دیگرواگذاشت . مگر گاه گاهی مرحمت میکردند که خانه این حرکات موجب
رسوائی وخجالت سردارمذکور خواهدشد بعدازآن به منشی حضور امر کردند که به غزنین
و کلات وقندهار وفراه وهرات به صحابت چا پارفرمان نوشته بفرستید وامر کنید که ملك های
خودرا از دست بدرند در رهزن اعنی سردار محمدیعقوب خان نگهداری کنید ومتوجه
باشیدهرگاه سردارناخلف نزديك به شهر و دیارشود دانسته با شید که یاغی شده وازفرمان
پدرکه ظل الله میباشدرسرکشیده وازامر سرکار تجاوزنمودهامربست به شما یان که هر گاه
حرکتی بیجا بدارد بضرب توپ وتفنگ دود از نهادخود باغی وباقیان دیگر که حمله دارند
برارید ونگذارید که قدم از قدم جانب شهرستان حرکت نمایند و عنقریب فرامرز خان
سپاه سالار بادریای لشکر به شمایان میرسد وفلك زدۀ بخت برگشته را ازخاك افغانستان
بدر کرده قرار دشت ادبار میدارد اکنون قبل ازین از طلب نمودن فرا مرزخان سپاه سالار
درگند ارشا دنا ئب محمد علمخان ذکر شده بود که در ترکستان باعث کد ورت
نائب محمد علمخان وجرنیل داود شاخان رفته بعداز قضیه فرار سردارمحمدیعقوبخان
از ترکستان طلب حضورشده در کابل استقامت داشت دراین وقت از حضور امر شد که
(۱۱۴)
جلد دوم
سررشته لشکرها را بدرستی کرده که از دنبال سردار محمد یعقوب خان فرستاده میشوند حال سپاه سالار مذکور را در کابل به تهیه لشکر کشی و سررشته لشکر بگذارید
چند کلمه از سردار محمد یعقوب خان بشنوید که چگونه بگردشات فلکی گرفتار است
لهذا چون سردار محمد یعقوب خان از غزنین نا امید شد و به جانب قندهار با حال تباه و روز بدر وانه شد طی مراحل مینمودند و به سرعت میرفتند اما به خاطر داشتند که شاید غفلتاً خود را به قندهار رسانیده شهر را تصرف دارند لاکن از تقدیرات ازلی و گردشات فلکی و نارضامندی پدر بیخبر ماندند که باید چندین زحمتهای کلی و رنجشهای بسیار و گرسنگیهای شب و روز را ملاحظه فرمایند تا قدر عافیت معلوم شود و پی امری پدر ظاهر گردد باری تا اینکه نزدیک بکلات رسیدند هر چند در ظاهر بیان کرد که در کلات عیال بزرگ سردار فتح محمد خان میباشد و رفتن بندگان عالی لازم نیست لاکن در باطن فکر کرد که کلات گرفتن دشوار است البته حکایت سردار محمد شریف خان کاکا پیش خواهد آمد با وجودی که با لشکر و توپخانه آسوده خاطر آمده بودند عاقبت چه نحو بخجالت دست تهی باز گشته بی نیل مرام وارد قندهار شدند بهتر آنست که ازین وادی پر آفت که سراسر خطر است باز گردیم و راجع بجانب قندهار شویم چنانچه ترك کلات گفته روانه قندهار شدند تا اینکه بقلعه اعظم که یک منزلی قندهار است رسیدند اتفاقاً سه روز قبل چاپار کابل فرمان سرکاری را در قندهار رسانده بودند در آنوقت صفدر علی خان حاکم بالاستقلال قندهار و فرمان فرمای آن دیار از سپاه و فقرا بودند چنانچه در ضبط فقرا و سپاه خیلی انضباط میکردند و از شاه و گدا بزرگ و كوچك افسر سپاه و بزرگان ملك بحضور حاکم مذکور نفس کشیده نمی توانستند. بهر حال سردار محمد یعقوب خان از قلعه اعظم حرکت کرده در حدود ده خواجه بدلاوری فرود آمدند و اسمی افسران قندهار خط فرستاده امر بفرمان برادری خود نمودند و وعده و وعیدهای بسیار در خط خود درج کردند چنانچه بسیاری افسران خط سردار مذکور را منظور صفدر علی خان نمودند چنانچه سردار محمد یعقوب خان در خط خود بچه افسران سفارش نموده بود که هرگاه توانید و ممکن باشد صفدر علی خان را با چند اشخاصی که با وی رابطه دارند و بسته باشند محبوس فرمائید و فوراً بحضور بندگان عالی عریضه بدارید تا وارد شهر شده دشمن را برباد و دوستان را دلشاد گردانیم بهر حال چون خطوط رسمی افسران منظور صفدر علی خان گردید در جواب سردار محمد یعقوب خان نوشت که جناب شما از کجا میرسید و اراده کجا دارید و بامر کدام شخص وارد این حدود شده اید قبل ازین فرمان سرکار والا بجهة اینغلام رسیده و از حقیقت حركات شما كمار حقه نوشته شده ازین خیال باطل و ازین اراده ناصواب در گذرید و براه حق دعوت شوید و بگفته فتنه انگیزان و سخن چینان خود را فرار دشت ادبار نکشید که بجز از ندامت حاصلی نیست غلام از طریقه خدمت گذاری دو کلمه عرض کردم باقی مختارید اما نه بر آن قندهار بمثل سرکار امیر شیر علیخان صاحب دارد و بمثل غلام فدوی صاحب سرشته ازینهم
(١١٥)
پادشاهان متأخر
امیدوار نشوید و خیالات فاسد که بخاطر میگذرانید از همه آگاه واطلاع دارم دانسته
باشید که سودی نمی بخشد وموجب خجالت میگردد لهذا این خط که بحضور سردار
محمد یعقوب خان رسید ومطالعه نمود غضب آلوده وقبض ناك شده خود را بدور شهر محکم
کرد وتوقف نمود و برای بعضی اشخاص از ملکی وجنگی که می شناخت و رابطه داشت یومیه
فرمان میفرستاد و ترغیب فرمان برادری مینمود چنانچه در سه پلتن یکنفر برگید بود
که قوم پادشاه گفته بسیار فخر مینمود و مباهات میکرد و کسی را بخود همسر نمیگرفت
و دائم بدر بار صفدر علیخان هم برخلاف قاعده رفتار میکرد و در مجلس بی باکانه سخن
میزد وباك نداشت لاكن صفدر علیخان باوجود حکمرانی وانضباطه در سکوت می افزود
وملاحظه میکرد که بهر طریقه از اقوام پادشاه میباشد درین وقت بخط سردار
محمد یعقوب خان فریب خورده از دولت خداداد بندگان اقدس روگردان شده در جمله
نمك حرامان قرار گرفت چنانچه سردار محمد یعقوب خان را از خود واز سه پلتن خود
امیدوار ساخت و هر شب از پلتن تعلق خود بولك بولك خوفیه می فرستاد وسردار مذکور را
بگرفتن قندهار امیدوار می نمود وسردار مزبور بگرفتن شهر یقین کرده بود تا اینکه
بعد از چند روز این سخن افشاشد ومنظور صفدر علیخان گردید وبحقیقت پیوست اضافه
بر آن از حرکات برگید مذكور هم ظاهر میشد وقبل ازین هم صفدر علیخان گمان برشده
بود از آن که تحقیق شد صفدر علیخان بالای لشکرهای نظامی رفته حاضری گرفت
وافواج برگید مذکور را مکمل ندید جویا شد که باقیمانده افواج شما در کجاست
برگید مذکور به عنف وتمسخر جواب داد که نمیدانم شاید فراری شده نزد سردار
محمد یعقوب خان رفته باشند صفدر علیخان در جواب برگید فرمود که شما چگونه افسر
میباشید که از فوج ماموری خود خبر ندارید وبازخواست نمی کنید و بحضور ما رپوت
نمیدهید نامبرده چون خود را قوم پادشاه میدانست در جواب صفدر علیخان که حاکم
با لاستقلال بود بحضور لشکر جواب های سخت گفت و بگفتگوهای غلیظ که خلاف
قانون بود پیش آمد لهذا بعد از بیان های برگید تاب وطاقت برای صفدر علیخان نمانده
بحضور لشکر امر کرد که برگید مذکور را محبوس دارید لاكن برگيد اينقدر فكر
که محبوس شود بخاطر نداشت و خود را زبر دست وقوی میدانست خصوص مغرور بفوج
خود بود رجوع بگفتگو کرد خواست که سخن کنند فوراً امان نداده زنجیر بند کرده
زندانی نمودند ومحبوس سخت ساختند و همان زمان بجای مذکور کرنیل پلتن را برگید
مقرر فرمودند اکنون سردار محمد یعقوب خان را بدور قندهار بگذارید - چند کلمه
سخن از حضور سرکار والا امیر شیر علیخان شنوید - چون قبل ازین تحریر شده بود
که فرامرز خان سپاه سالار را از ترکستان بجهة قضيه سردار محمد یعقوب خان بحضور
طلب فرموده بودند سالار مذکور که وارد کابل شد از حضور امر شد که سردار
محمد یعقوب خان بی فرمانی پدر را صواب دانسته فراری شده لازم که با لشکر مکمل
و افواج فراوان با تفاق سردار محمد اسلم خان وسردار محمد حسن خان از دنبال سردار
محمد یعقوب خان بروید سالار مذکور در بین یکهفته دوازده هزار لشکر مکمل اسباب
(۱۱۶)
جلد دوم
در حضور سرکار کفر الله ويامر بندگان اقدس از دارالسلطنه شهر کابل باتفاق
سردار محمد اسلم خان و سردار محمد حسن خان روانه شدند هر چند که سپه سالار سرداران
مذکور را دشمن دولت خداداد کما حقه میدانستند لا کن درین فرصت که خاطر بندگان
اقدس ملال آگین بود در باب دشمنی شان عرضه داشت نکرده از دنبال سردار
محمد یعقوب خان روانه شدند اما سپاه سالار شب و روز از گزند سردار محمد اسلم خان
ایمن نبوده خود را و لشکریان را نگاه میداشت و به تدبیر منزل و مراحل را طی کرده
احتیاط میکرد زیرا که شب و روز از سردار محمد اسلم خان نتیجه های برخلاف راستی
ظاهر میشد و فرامرز خان سپاه سالار در صبر و تحمل می افزود مگر احتیاط داری را
از دست نمیداد و متوجه جميع امورات لشکریان می بود تا اینکه وارد کلات شدند
فرامرز خان سپاه سالار از حدود کلات عریضه نصيحت آميز و تسلى خاطر
بجهه سردار محمد یعقوب فرستادند و از هر رهگذر که شود
خدمت گذاری و طريقه نمک خوارگی و جان فشانی بود
در عریضه درج فرمودند اگرچه این عریضه مطابق خواهش سردار محمد اسلم خان نبود
و برعکس آن عمل میکرد و سخن میزد و کوشش مینمود و در خرابی دولت خداداد
میکوشیدند زیرا که باطن بد و طينت قلب داشت چنانچه ، استاد میفرماید -
نیش عقرب نه از پی کین است مقتضای طبیعتش این است
باری چون عنان اختیار در قبضه اقتدار پروردگار بود و سالار مذکور همیشه به تدبیر
کار فرمودند و رفتار جهان داری را از دست نمیداد ـ مصرع
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
لاكن سردار محمد اسلم خان بی چاره جوئی بود و تحمل میکرد و فرصت می جست و در
كينه سالار می افزود زیرا در جمیع امورات لشکری را بدون صلاح و صوابدید سردار
مذکور سالار میکردند از ان سبب که خود را غلام و خیرخواه دولت میدانستند و سردار
مذکور را بر خلاف آن ملاحظه می نمودند خصوص در اصلاح کار سردار محمد یعقوبخان
میکوشیدند از آنروی که از زمان خرد سالی پرورش داده به ثمر برآورده بودند
رضا نمیدادند که بزحمت گرفتار باشد و یا بدولت خداداد ضرری برسد و شکستی پیدا
شود بنا بران از در صلح سخن میکرد و دایم باصلاح میکوشید مختصر کلام هرگاه ازین
گونه سخن دایم زده شود دفترها گنجایش نمیدارد و از مطلب باز میمانم لهذا چون عریضه
سپاه سالار بحضور سردار محمد یعقوبخان در حدود قندهار رسید و از نظر گذراند
چون بخت برگشته بود نصیحت های فرا مرز خان بحضور سردار مذکور فضيحت ظاهر
شد و برعکس آن عمل کرد - فرد
کسی را که تیره شود روزگار همه آن کند کش نیاید بکار
خلاصه كلام نتیجه روز گشتگی اینکه شخص ناصح دشمن ، نصیحت فضيحت ،
دوست دشمن و دشمن دوست ظاهر میشود ، چنانچه همین روز گشتگی نصیحت سردار
مذکور گردیده سخن ناصح تلخ ظاهر میگردد ضمیر منیر سردار محمد يعقوبخان
پادشاهان متأخر
(۱۱۷)
از رسیدن لشکر کابل اطلاع یافتند و مدت دوماه در قندهار بامید گرفتن شهر تاخیر شد
و کاری از پیش نرفت بخود ملاحظه کرد که امروز یا فردا لشکر کابل میرسد و گلوگیر
میشود و احوال دیگر گون میگردد بعد ازان نه دست ستیز و نه پای گریز پس همان بهتر
که ترک قندهار گفته بجانب هرات که مردم شان خواهان ماست برویم و اهتیار شویم
چنانچه بطرف هرات روانه شد و جانب گرشك وفراه قدم فرسای دشت و بیابان گردیده اند
بهر حال چون سردار محمد یعقوبخان از حدود قندهار گذشت دروازه های شهر را باز
کردند لاکن يلتن دروازه قافله که از ترس و بیم سردار محمد یعقوبخان بملاحظه
اینکه فرزند پادشاه است شاید باصلاح آید والا بيك تاخت سوار رساله و بهجوم
يك يلتن یقین که دستگیر میگردید و یا ضایع میشد باری بعد از کشودن دروازه ها ازین
طرف فرامرز خان سپاه سالار با دریای لشکر وارد قندهار شدند و بار گاه وسر اپرده
ها را در زیر کوه نگار برپا کردند روز دوم بر كد نمك حرام را با دو نفر دیگر که
مغرور جان خود بودند و خودرا قوم پاد شاه میگفتند و در جاده نمك حرامی قدم زده
بودند بحضور سپاه سالار حاضر نمودند سپه سالار از برگد مذکور سوال کرد که چرا
خودرا بدنام ونمك حرام کرده و در لشکر پاد شاه شورش و نفاق انداختید نامبرده که
روز گشته و بدبخت وفلك زده بود بهمان منوال که بحضور صفدر علیخان پیش آمده
بود بهمان طریقه بحضور سالار بی باکانه سخن کرد و گستا خانه جواب گفت و باکی از
گناه خود نکرد فورا سپاه سالار باردلیان حضور امر کردند که بر گد قوم پادشاه را
با دو نفر رفیق مذکور سر نیزه پیچ کرده باسفل السافلین برسانند چنانچه اردلیان حضور
از چار طرف بزخم سرنیزه تمام بدن شانرا چون خانه زنبور ساختند و خون چکان
از غرديك خيمه كشان كشان بدور انداختند تا بهلاک رسیدند لاکن يکشب و یکروز
بامر سالار نعش او شانرا در همان جا گذاشتند تا عبرت دیگران شود سپاه و فقرا
بچشم عبرت ملاحظه بدارند بدانند که دشمن نمك حرام را سزا اینست روز دوم امر
بدفن کردند از وجود ناپاك شان جهان را پاك گردانیدند بعد ازان يكهفته دیگر
در قندهار استقامت فرموده جویای احوال سردار محمد یعقوبخان بودند خبر رسید که
جانب سیستان و بلوچستان رفته است لاکن هیچ معلوم ومشخص نیست که اراده
کجا دارد وبکدام جانب عازم وراه سپار است سپاه سالار بعداز یکهفته توقف قندهار
حرکت فرما شده بتوکل خداوند بجانب گرشك روانه شدند چون وارد گرشك شدند
حقیقت ظاهر شد و به تحقیق پیوست که سردار محمد یعقوبخان از راه سیستان بهزار
زحمت و رنج والم بجانب هرات راه سپار است لاکن بطرف غوریان اراده دارتد
میخواهند که از سرحد مشهد مقدس عازم غوریان وبعد از تصرف غوریان بجانب هرات
حرکت فرمایند اما روزگار شان بخرابی رسیده و پراگندگی شان بدر جه اتماجته
از رهگذر گرسنگی و چه از باعث برهنگی بهلاک انجامیده اند با وجود آن همه خرابی
شب و روز بجانب مقصد قدم فرسای دشت و بیابان میباشند فرا مرزخان از استماع این
احوال معطلی نکرده منزل ومراحل طی فرمودند تا خودرا در حدود فراه رسانیدند
(۱۱۸)
جلد دوم
وخیمه و بارگاه برپا کردند و روزی چند استقامت نمودند چون دران حین سردار
فتح محمد خان فرمان فرمای هرات بودند هرچند که بسر کار والا برادر زاده شمرده
میشدند اما از جمیع فرزندان سر کار بر تبه ومنزلت افضل بودند و خیلی بحضور سرکار
عزیز ومحترم ومحبوب بودند از هرات بجهة سپاه سالار خط فرستادند واز ورود سردار
محمد یعقوبخان آگاه گردانیدند .
« سواد نامه سردار فتح محمد خان از هرات بجهة فرامرزخان سپاه سالار»
جناب عظمت نشان سپاه سالار صاحب ممالك افغانستان را اطلاع داده میشود که
جناب شما با لشکریان ظفر اثر از زمان که از حضور باهرا لنور بندگان سرکار
خلد الله ملکه وسلطانه مامور اینطرف شده اید تا حال که وارد فراه گردیده ظاهر
است که چقدر زحمت کشیده و رنج سفر دیده اید اکنون خود را ولشکر ظفر را
ازین بیش بزحمت گرفتار نکرده چندی در فراه توقف دارید و آسوده خاطر باشید
شنیده میشود که سردار محمد یعقوبخان از جانب سیستان در حدود قاین رسید .
میخواهد که در غوریان چپاول زند وتصرف کند اما لشکرهای فراوان و خدمتگاران جان
فشان در بعد بهر شهر وقصبه وسرحدات مامور است چنانچه قبل از ورود سردار محمد یعقوب
خان مکمل و مصلح کرده فرستاده شده تا از عهده سردار مذکور برایند و نگذارند که قدم
از قدم بجانب هرات حرکت کنند زیرا که بخیال هرات قدم فرسای دشت و بیابان است
هرگاه بهمین خیال خام و اراده فاسد بجانب هرات روانه شود از درگاه خداوندامید
وارم که سزای بد کرداری او را که در حضور پدر بی فرمانی نموده باندك فوج در یاموج
در کنارش داده فرار دشت ادبار بداریم امید است که از آب هرات بلب نرساند هرگاه
جناب سالار صاحب با لشکرهای ظفر شکوه از فراه مرحمت کرده بجانب سبزوار حرکت
فرمایند بهتر است زیرا که فراه جای مناسب نیست و گرمی هوا بسیار دارد و سبزوار خوش
آب وهوا میباشد ونزديك بهرات است واز احوالات همدیگر زودتر اطلاع میابیم والسلام
لهذا چون فرمان سردار فتح محمدخان بحضور سالار رسید ومطالعه شد در جواب سردار
فتح محمدخان عریضه فرستادند مضمون عریضه سپاه سالار در جواب فرمان سردار فتح محمدخان
جناب شاهزاده بلند اقبال را دعا گویم معروض میدارد که بنده پرور و غلام که از
حضور سرکار عازم این ولا شده ام امر سر کار است که از دنبال سردار محمد یعقوبخان
رفته نگذارم که در ولایتهای بندگان اقدس نقصانی برساند جناب شاهزاده والاجاه
میفرمایند که از حدود سبزوار حرکت نفرمایند صاحبا از حقیقت رفتار و کردار سردار
محمد یعقوبخان غلام کماحقه واقف میباشم که چقدر سرشور و خودرای میباشد خصوص
در هرات که توقف کرده و با مردم رابطه کلی دارد از ان سبب غلام هرگاه عازم هرات
شویم از هر خصوص مطمئن خاطر میشویم والسلام لهذا چون خط سپاه سالار درهرات
بحضور سردار فتح محمدخان رسید و از نظر گذارش یافت ملال آگین شدند خصوص دوسه
خدمتگار معتبر بحضور داشتند که خودرا نادرثانی در شمشیر و افلاطون اول درعقل
وتدبیر میدانستند بدوزانوی ادب نشسته متفق الکلمه عرضه داشت کردند که فدایت
(۱۱۹)
پادشاهان متأخر
گردیم هرگاه سالار وارد هرات شدند اختیار از حضور بندگان عالی ساقط میشود
امید داریم که از عهده سردار محمد یعقوبخان باسانی برآمده نگذاریم که بخاك هرات
داخل شود این شد که سردار فتح محمدخان جواب فرامرزخان سپاه سالار را نفرستاد
سکوت ورزید و بمرشته اشکر کشی شدند بعد ازان شش بیرق جزایرچی و يك رجمنت رساله
مکمل از شهر هرات درغوریان فرستادند که رفته غوریان را اکماعداری و محافظت کنند
وخود سردار فتح محمدخان متوجه هرات و لشکریان شدند تا اینکه بعد از چند یوم از
غوریان عریضه رسید که سردار محمد یعقوبخان از حدود قاین حرکت کرده خود را در
خاك هرات داخل نموده لاکن چنان حال تباه و احوال خراب از حرکات شما ظاهر میشود که
گویا شبها و روزها باید گرسنگی کشیده بدرجه هلاکت رسیده باشند اما خیال دارند
که درغوریان چپاول زنند وغوریان را تصرف دارند لاکن از درگاه خداوندا امیدواریم که
سردار مذکور باین آرزو نرسیده بی نیل مرام برگردد و دست تهی فرار دشت ادبار
شود خلاصه از عریضه فرستادن حاکم غوریان سه روز گذشته سردار محمد یعقوبخان خود
را با لشکر پراگنده که عبارت از دوصد نفر سوار و پیاده ارجل باشد بشهر غوریان
رسانیده بچهٔ فرمان فرستاد و وعده و وعیدهای بسیار در خط فرمان داخل نموده
در بیعت خود ترغیب کرد بعد ازان یکشب و یکروز انتظار جواب افسران غوریان بودند
جوانی نیامد و مرادی حاصل نشد ازین رهگذر سردار عالی غضب ناك شده با همان سوار
و پیاده خود که از فاقگی بهلاکت رسیده از رفتار بازمانده بودند بجانب غوریان
حمله ورشدند و چپاول زدند تردد بسیار کردند و جواب خود را با توپ وتفنگ شنیده باز
گشتند و بحیرت فروماندند و ناچار ترك غوریان کردند و بجانب هرات راه سپار شدند .
اکنون شمه از رویداد حضور سردار فتح محمدخان تحریر نموده سر سخن باز کردیم
سردار فتح محمدخان که صاحب سریر کلی هرات و فرمان فرمای آنولایت و صاحب
اختیار آن مملکت بودند و افواج مکمل اسباب و لشکر فراوان داشتند افضل تر آنکه
شاهرا دگی ومستی شباب و خاطر خواهی پادشاه باوی جمع آمده بود و شجاعت و سخاوت
ذاتی درطینت داشت ازان سبب دایم مغرور ومقرر بستی وعیش وعشرت میگذراند چنانچه
بغیر از ذات اقدس که پادشاه وپدر میدانست دیگر اشخاص را مدنظر نداشته و به پیر کاه
منظور نمی کردند اضافه بران عیش طلب بودند و پیشه شب و روز شان عیاشی بود
وگرفتار عشرت و ساز وسرور به همین منوال شب را بروز می آوردند زیرا دوسه چهار
خدمتگاران معتبر عیاش بحضور داشتند که گویا چهار رکن دولت وافلاطون عصر
بودند چنانچه ترکستان از دست همین اشخاص بدون جنگ وجدل بربادشد حال نوبت
هرات است که باید و شاید بطریق ترکستان برباد فناشده بهر حال سردار عیش طلب
بنا بران از ملك وسپاه بی خبر افتاده باز خواست نداشت لاکن درداد و دهش وانعام وبخشش
بجز از حاتم ثانی نداشت و از همه افضل در باره خدمتگار چنان انعام واحسان داشت که
گویا سزاوارشان مذکور نبود مقصد در شاهزادگی و داد ودهش وانعام واحسان در خطه
پاك افغانستان کسی بسردار مذکور همسری کرده نمیتوانست خصوص در بارهٔ خدمتگار
(۱۲۰)
جلد دوم
چنان نوازش و مهربانی داشت که هیچ شاهزاده افغانستان بخدمتگار خود آنقدر
نوازش نداشت و چنان انعام و بخشش بخدمتگار میکرد که از جاده شخصی افزون
بوده هرگاه از بزرگان دربار که بامر سرکار مجلس نشین
حضور بودند عریضه داشت میکردند که انعام موافق باندازه ورتبه شخص دادن خوب است
بهرداز عالی نمیپذیرسند وبرعکس آن عمل میکرد و بشخص عارض بد میگفت ومانع
میشد . از عیش و عشرت در بالا ذکر کرده شد كه يك ساعت
از عيش وعشرت و جشن خسروی خالی نبودند و يك لحظه عيش خود را مقابل عالم
برابر نمیکردند ازان سبب بود که ازملك وسپاه بی خبر مانده بودند اضافه بران
از اعتقاد بسیار که درباره خدمتگار داشتند ملك و سپاه را بخدمتگار سپرده بی تحقیق
میگفتند و سخن خدمتگار را با وجود کذب بودن راست و صدق میدانستند و بخاطر
کدورت از خدمتگار نمیرساندند کوپاسخن خدمتگار بحضور عالی صدق كلی
بوده با وجود چندین خرابی ها که از خدمتگار درملك وسپاه صادر میشد و چقدر که فقراء
مرض و داد میکردند منظور حضور عالی نمیگردید احيانا هرگاه دیگر خدمتگار صادق
بتحقیق رسانده از خرابی ملك وسپاه عرضه داشت میکردند طبیعت سردار عالی مقدار
آزرده می شد بلکه شخص عارض را مانع می گردید و فحش میداد چنانچه شخص ناصح بمرگ
خود رضا میشد و از خجالت سکوت میور زید بعد ازان اشخاص بزرگان دیگر تکلم
نمیکردند و از نيك و بد سخن نمی گفتند مختصر کلام هرگاه ازین گونه رفتار و کردار
شاهزاده بلند اقبال را در قید تحریر و ترقیم در آورم سال و ماه میگذرد و ختم نمی شود
چنانچه یکپیاله خلعتی سردار مذکور را سنجش کردند سه من و نيم كلا با تون مصارف
لباس های خود شاهزاده عالی شد که تمامی آن بخدمتگاران حضور خلعت داده شده
بود بهر حال بهتر آنکه بدين وادى خطرناك كه سراسر حکایت و شکایت است در
گذشته رجوع بمطلب داریم لهذا سردار محمد یعقوب خان بعد از نا امیدی گرفتن
غوریان که بدست نیاورد و نا امید شد رجوع بجانب هرات کرده خود را در حدود هرات
نزديك رساندند بعد ازان بهرگوشه و کنار تاخت کرده شب را بروز می آوردند ازین
طرف سردار فتح محمد خان در مقابل سردار محمد یعقوب خان هشت عراده توپ قاطری
و جاوی و چهار پلتی و يك رجمنت رساله و پنچصد سوار ولایت هراتی که در تاخت و تاز
مشهور عصر خود هستند بسر کردگی میرزا احمد جان پسر سرورخان لوانی که صاحب
اختیار کل ممالک هرات از جانب سردار فتح خان بودند و وزیر اعظم شمرده میشدند
بجنگ فرستادند اکنون مجرد کتاب را طالت نمانده سر سخن باز کرده هر چند که
از شهزادگی سردار فتح خان قبل سخن کرده شد که شهزاده همت بلند و پادشاه زاده
خود رای و خود پسند بودند دیگر حاجت تقریر نبود باری دل جوش زد که دو سه کلمه
بعرض برادران روحانی عرض کرده سر مطلب باز گردم بحضور سردار فتح محمد خان
در شهر هرات بمثل سردار عبد الله خان ناصری مرد زبردست و شخص کهن سال و نامدار شجاع
وصاحب تدبیر وحفیظ الله خان نائب سالار که چندین سال فوج پادشاه را سرشته میکرد
(۱۳۱)
پادشاهان متاخر
و خیلی شخص دانا و دلاور و صاحب شجاعت و عاقل و صاحب تدبیر اضافه بر آن بزرگان
دیگر که هر يك صاحب نام و نشان بسیار بودند و سزاوار مقابل شدن با سردار محمد یعقوب خان
بودند باید میفرستادند و صاحب اختیار جنگ میکردند آنهمه مردان کجا شدند
که سزاوار جنگ شدند و نوبت بمیرزا رسید سخن مشهور و معروف است که مردمان
کابل میگویند ده نفر میرزا و يكنفر هندو مقابل است هر چند که خود محرر کتاب
هم میرزا میباشم لا کن از سخن حق نباید گذشت مثلا میرزا کجا و صدای یکتوب شنیدن
کجا، تا نوبت بجنگ و جدل چه رسد اکنون ای محرر کتاب ازین هرزه گوئی و هرزه
درائی چه حاصل بس کن چرا گیاه از آسمان و گیاه از ریسمان سخن ساز میکنی و قلم
دوزبان را بفریاد می آید از اصل مقصد سخن ساز کن تا زودتر کتاب شاهان ختم
شود و نام نيك حاصل آید خلاصه کلام لشکرهای هرات را بسر کردگی میرزا احمد خان
در مقابل شاهزاده بلند اقبال و پادشاه زاده افغانستان سردار محمد یعقوب خان بجنگ
فرستادند اما شاعر میگوید .
مصرع !
زهی شان وزهی شوکت زهی جاه - بهر حال سردار فتح محمد خان
بسر کرده لشکر اعنی میرزا احمد جان امر کردند که يكذره ملاحظه دشمن را نکرده
بمجردی که مقابل شدید جواب سردار محمد یعقوب خان را بضرب توپ و تفنگ
بدرستی داده نگذارید که قدم خود را نزديك بهرات بگذارد جناب میرزا احمد جان
بهمین اراده با هزاران شوکت و شان از شهر هرات برآمده با لشکر ماموری بجانب
دشمن روانه شدند در منزل اول فرود آمدند و خیمه و بارگاه برپا کردند و سرا پرده های
مخمل وزردوزی زدند و افسر بزرگ جناب میرزا صاحب کلاه تکبر بر سر در صدر
مجلس باهزار فخر و مباهات نشسته و افسران لشکر چون پروین بگرد ماه جمع آمده هر يك
با دیگری صحبتهای برادرانه مینمودند و هم افسر بزرگ بسند بزرگی تکیه زده بودند
لاکن بزرگان حضورش کمتر سخن میکردند و در بین خوف ورجاء میگذراندند اما
چگونه بزرگان و چه نحو افسران که هر کدام مسند نشین پادشاه و صاحب تکلم و اشخاص
صاحب کنکاش اضافه بر آن جنگ دیده و جنگ آزموده الحال در حضور میرزا
صاحب از سخن با زمانده و قریب شان کمتر از سایر سپاهی و در مجلس چون شخص بی جان
نشسته اند لهذا ازین رفتار و ازین کردار میرزا صاحب جمع افسران که هر يك خود را
رکن سلطنت میدانستند طاقت نیاوردند اما چون منزل اول بود صبر کردند تا اینکه
سه منزل طی کردند و حرکات جناب میرزا صاحب در خودرانی و مغروری یومیه افزون شد
آخر الا مر جمله افسران عریضه بحضور سردار فتح محمد خان
فرستادند و جواب حاصل کردند به اینموجب :
(فرمان سردار فتح محمد خان در جواب افسران و سرکردگان)
عاليجاها عزت نشانا عريضه شمایان از حضور گذرارش یافت لا کن نگارش
می یابد که مقصد شمایان و چشم امید شمایان به بندگان عالی میرزا احمد جان که هم یمکی
پادشاهان متاخر ۱۰۰ مجلد عزیز احمد
(١٢٢)
جلد دوم
از خدمتگاران بندگان عالی است فرمانفرما شما بان نمی باشد هرگاه امر عالی را بجا آورده سفر ینگهفتگی را صبر و تحمل میکردید خورسندی عالی را خواسته بودید چون عریضه شما رسید ارجمندی برخوردار سردار عبدالعزیز خان پسر خود را فرستادم که تسلی خاطر عزت نشانان گردد اما باز هم توقع خاطر بندگان عالی از شما بان آنسکه فرمان عالی را جایز دانید و پنجروزه فروتنی و متابعت میرزا احمد جان را از امر عالی دانسته در خدمت ماموری ساعی باشید و باتفاق کوشش کنید تا دشمن را از میان بردارید و خاطر بندگان عالی را خورسند سازید و السلام لهذا فرمان دیگر بجهة میرزا احمد خان فرستادند مضمون فرمان ، عالیحضرت میرزا احمد جان را آنسکه بندگان عالی شما را از خود و هوشیار و ذکی و صاحب عقل دانسته مامور خدمت فرمودند و افسر و سر کرده لشکر
نمودند و بزرگان فوج و معتبران حضور که هريك شخص بزرگی بودند در متابعت شما امر کردند لازم که اندازۀ را دانسته با بزرگان مذکور متابعت و فروتنی میکردید و خدمت را سرشته مینمودید ناسزاوار احسان میشدید هنوز یکمنزل نرفته حکایتی نمودید که خود را رسوا و پنجنفر بزرگان را دادخواه وعارض کردید و بندگان عالی را بد نام ساختید لاچار ارجمندی سردار عبدالعزیز جان بخواهش افسران فرستادم لازم که با جمع شان از درمهر و محبت رفتار کرده باتفاق در خرابی دشمن کوشید تا نیکنامی حاصل گردد فقط مختصر کلام چون سردار عبدالعزیز خان پسر سردار فتح محمد خان وارد لشکرگاه شدند و فرمان سردار عالی را با فسران دادند افسران مذکور بنا بر امر عالی در صبر و تحمل افزودند و طاقت کردند لاکن جناب میرزا احمد جان با وجود فرمان ونصیحت و فضیحت که در فرمان درج کرده بودند در تکبر افزوده حرکات خود را در کجروی اضافه تر کردند چنانچه پسر یا دار خود را منظور نکرده بجوی نه خریدند .
فرد خوی بد در طبیعت که نشست نرود تابوقت مرگ از دست
بهر حال سخن بسیار از ینقرار رویداد هرگاه مجمل را شرح واز تحریر دارم زمان کمهن وعمر طویل میخواهد و از مطلب باز میمانیم باری تا اینکه چهار منزل از شهر هرات سفر کردند که از آنطرف سردار محمد یعقوب خان ظاهر شد و با لشکر پراگنده پریشان احوال مقابل لشکر هرات شدند لاکن با وجود پراگندکی دلاورانه پیش آمدند وخوف از جان نکردند زیرا که از جان دست شسته بودند و مرگ را از زندگی خود افضل میدانستند بهر حال لشکر هرات با هزار طمطراق با مر سر کرده او چاق تقابل شدند و جنگ پیوستند و کروفری کردند تخمیناً نیم ساعت گذشته بود که سردار محمد یعقوب خان دلیرانه بالشکرهرات انداختند لاکن از سی سوار اضافه با سردار مذکور نبودند چون نزديك بالشكرهرات دست از جنگ کشیده سلام کردند و بغورش جمع آمدند بعد از آن میرزا صاحب باتفاق سردار عبدالعزیز خان پسر سردار فتح محمد خان و پنجنفر افسر بزرگ جانب هرات روانه شدند تا اینکه با دل شکسته و غم و اندوه وخجالت زده داخل هرات شدند بحضور سردار فتح محمد خان رسیدند سلام کردند فردای آن بتدبیر قلعه بندی کمر استوار بستند و همه اسباب قلعه بندی را مهیا
(۱۳۳)
یاد شاهان متأخر
نمودند و بهر دروازه شهر افسران بزرگ و خدمتگاران های هوشیار
مامور فرمودند و توپ های آتش فشان باسوار و پیاده در بالای دروازه
خانه و اطراف قلعه مقرر کردند لاكن قلعه بندى هرات قاعده دارد
که حاکم ولایت در وقت جنگ بچهار سوی بازار استقامت میکند و دولت
بسیاری از طلا و نقره در نزد خود میگذارد و کدام جانب که مقدمه سخت پیش آمد دشمن از
بیرون زور آورد حاکم با آواز بلند خدمتگار جنگجی طلب میکند و میفرماید که
هاهر مردی بمردی کمربسته میرود و كمك میرساند و مرد میدان میشود چقدر مردم باوی
همراه میشوند فی نفر پنج طلا انعام نقدی داده میشود و یا خود شخص افزون تری مرحمت میگردد
خواه لشکری باشد یا غیر آن مقصد بهمین منوال قانون جنگ هرات است اما سردار
فتح محمد خان در بغل بده شهر رفته خیمه و خرگاه زده انتظار مقدمه شد عوض همان
شخص شجیس فراری که از مقدمه دشت رو گردان شده واپس بشهر آمده بود در چهارسو
مقرر شد و اختیار انعام و بخشش بوی امر گردید بطریقه بالا ذكر شد بهر حال مختصر
کلام تا اینکه سردار محمد يعقوب خان بهمراه لشکر سلامی با اتمام با اطراف شهر رسیده
و خیمه و بارگاه خدا دادگی برپا گردید بعد از ان بجهت دوستان قدیمی و خدمتگاران
صمیمی که دران شهر بودند چه افسر و چه سپاهی فرمان فرستاد و و نیز با بزرگان ولایت
قدردان امر بخدمتگزاری نمود و ترغیب دولت خواهی کرد زیرا که جمله از ان وی
بودند و شب و روز سردار مذکور را از خداوند میخواستند و دیگر بدو واسطه از سردار
فتح محمد خان آزرده خاطر بودند اول اینکه بالشکرو سپاه کم رفتار بودند و گمانشده بود
که بالای شکر رفته بزرگان، نوازش فرموده باشند دوم اینکه لشکر هرات کلیه خدمتگار
قدیمی سردار محمد يعقوب خان بودند لازم که بمرحمت و مهربانی و دانه ریزی از خود
میکردند مقصد که ازین رهگذر قطعا از باخبری بری بودند اضافه بران درین وقت که
کار دشوار افتاد بوقلمونی پیش آمد پنجنفر بزرگان عرض کردند که روی دادهرات
و خرابی لشکر را برای فراموز خان سیاه سالار در سبزوار فرستاده سالار مذکور را
با لشکرها از سبزوار بسرعت طلب کنید سردار محمد یعقوب خان از مغروری و سوء تدبیر
و خود پسندی این حرف را قبول نکرده بلکه از خودرائی اژورود سردار محمد یعقوب خان
اطلاعات خبر نفر ستادند مختصر كلام در مدت سه روز تمامی مردم سر کرده فوج و بزرگان
ولایت که درون شهر بودند بحضور سردار محمد یعقوب خان عریضه فرستادند چنانچه روز
سوم صبح وعده دادند و ترغیب یورش کردند سردار محمد یعقوب خان از خوف لشکر سبزوار
هر روز که تا خیر میشد گویا سالی بخود قیاس میکرد از وعده دادن مردم شهر گویا
مائده آسمانی و مژده غیبی پنداشته خورسند و مسرور گردید و امیدوار صبح صادق شد
و تمام شب را بدرگاه ایزدی بعذر و تضرع وزاری و گریه گذرانده فتح شهر را میخواست
تا اینکه شفق دمید و آثار صبح پیدا شد و روشنی ظاهر گشت بعد ازان با مر سردار محمد یعقوب خان
از بیرون شهر شورش در افتاد و آواز توپ و تفنگ بر آمد واز دوجانب
مقدمه بر پاشد تا اینکه طلوع آفتاب لشکر بیرون دروازه های ماموری پورش بردند
(١٢٤) جلد دوم
و جنگ پیوسته و با اندک گیرودار بدیوار قلعه خود را رسانیدند و به امداد لشکر قلعه که که زیان داده بودند بالای دیوار قلعه بر آمدند و لشکر شهر فراری شدند اضافه بران بزرگان شهر دروازه را باز کردند و لشکر بیرون رجوع بشهر نمودند سردار که اینچنین فرصت را از خداوند میخواست از دنبال لشکر خود بچالاکی داخل شهر گردیدند و لشکر خود را ترغیب بجنگ نمودند سردار فتح محمد خان که در بدنهٔ شهر نزدیک بدروازهٔ خیمه زده بودند در انجا استقامت داشتند از دیدن این قضیه جان سوز آتش در کانون سینه اش شعله زدن گرفت فوراً مکمل شده با چند نفر خدمت گار حضور و بعض بزرگان دربار بجانب سردار محمد یعقوب خان روانه شدند و با قلیل خدمت گار بجنگ در آمدند هنوز بسردار محمد یعقوب خان نرسیده بودند که تیر از شست قضا رها شد اعنی ضرب گلوله تفنگ از پا در افتاد و بزمین فروماند سردار عبدالعزیز خان پسر سردار مذکور بقصاص پدر در جنگ در آمد با اندک تلاش بحضور پدر جان در باخت و بعالم باقی شتافت و به بهشت جاودانی جاوید شد و جگر پدر را از نامرادی که بمراد نرسیده بود کباب کرد در همان فرصت سردار محمد یعقوب خان که بشهر داخل شده بود در بالای بدنهٔ قلعه متوجه لشکر خود بودند که قضیه زخمی سردار فتح محمد و مقتول شدن پسرش را شنیدند جهان روشن در نظر شان تاریک شده فوراً از بدنه قلعه فرود آمدند خود را به سردار فتح محمد خان رسانیدند و او را از میدان جنگ برداشته بداخل خیمه نمودند و اشک حسرت از دیده جاری
کردند و بخدمت سردار فتح محمد خان عذر تقصیر کردند سردار فتح محمد خان از غیرت هیچنمی سکوت ورزیدند و تکلم نکردند عاقبت ملاحظه کردند که سردار محمد یعقوب خان در تضرع می افزایند و فروتنی میکنند لاچار بیان کرد که تقدیر از لی چنین رفته بود جای شکر است نه شکایت از درگاه خداوند شکر گذارم که با رزوی خود رسیدم و بخدمت سر کار والا تبار که هم پادشاه و پدر مهربان بود جان دادم و فرزند خود را فدای رکاب شان کردم و در جاده نارضا مندی بطرز دیگران قدم نزدم خلص کلام بعد از ساعتی جان بحق تسلیم کرد وقتی خبر سردار مذکور شهرت یافت لشکرهرات دست از جنگ کشیده بعضی بحضور سردار محمد یعقوب خان آمده سلام کردند و برخی باوطان خود رفته منزوی شدند بهر حال سلطنت هرات کما کان بسردار محمد یعقوب خان تعلق گرفت و فرمان فرمای ولایت هری شد لاکن استاد میگوید ـ تا یار کرا خواهد و میلش بکه باشد ـ لهذا بعد از تصرف شدن شهر هرات و دفن سردار فتح محمد خان و پسرش سه روز بفاتحه داری سردار مذکور گرفتار شده بخوبی و درستی وعزت تمام فاتحه گرفتند روز دیگر بر تخت دارائی بر قرار گردیده از سپاه و فقرا یومیه فوج فوج از ملکی وجنگی بحضور آمده سلام میکردند ومبارك میگفتند و بسر افرازی مشرف میشدند لاکن سردار محمد یعقوب خان با وجود فتح هرات و اینکه صاحب لشکر و کوژ شدند شب و روز بخوف و رجا بوده تلاش میکردند که زودتر سرشته ملك وسپاه بسته شود زیرا فراموز خان سپاه سالار در کمین بودند و در سبزوار که چندان مسافت تاهرات ندارد با دریای لشکر آماده ومكمل شب را بروز می آوردند اکنون سردار محمد یعقوب خان را در تخت هرات بر قرار
(١٢٥)
یاد شاهان متأخر
بگذارید فصلی از واقعات فراموز خان سپاه سالار در سبزوار بشنوید لهذا قبل ازین در قید
تحریر در آورده بود که سالار مذکور از فراه مراجعت کرده در سبزوار استقامت
داشتند خصوص بامر سردار فتح محمد خان از سبزوار حکم حرکت نداشتند سالار مذکور
صاحب اختیار کلی بودند لاکن امر سردار فتح محمد خان را تجاوز نمیکردند ـ سبب آنکه
بندگان سردار مذکور را از فرزندان خود عزیز تر می دانستند بنا باعث خواهش و محبت
سرکار فرمان سردار فتح محمد خان را جز و فرمان سر کار دانسته بامر شان عملی میکردند
چنانچه در خصوص حرکت از سبزوار بجانب هرات سپاه سالار با صد دلیل و برهان عریضه
کردند و رفتن هرات را از جمله فرض عین در قید تحریر در آوردند لاکن سردار خود
رای تصدیق نکردند و فرمان حرکت ندادند تا آنکه از تقدیرات ازلی شد آنچه شد
قصه کوتاه چون خبر جان سوز و واقعه غم اندوز اعنی قتل سردار فتح محمد خان و پسرش
در سبزوار رسید ازین قضیه جان گداز فراموز خان سپه سالار چقدر که گنجایش داشت
پراکنده شد و بدریا غم فرو رفت و با حوال پر اختلال خود نمیدانست که چه باید کرد و چگونه
بوفا موئی پیش آمد زیرا که کلیه ملامتی این واقعه دامنگیر سالار بود و یازخواست کردن
پادشاه نیز عاید بسالار مذکور میشود که چرا وارد هرات نشدید ـ و بيك فرمان سردار
فتح محمد خان که خودرانی او را میدانستید در سبزوار معطلی گردید هرگاه وارد هرات
میشدید و موقع نازک را بدلیل و برهان دانسته سردار خود پسند میگردید ممکن بود که
اینقدر پراکندگی نمی شد شاید که قتل و قتال پیش می آمد و هرات از دست نمی رفت
مختصر کلام بعد از ان سپاه سالار بافسران لشکر امر کردند که شرط احتیاط بجا آرند
و باطراف لشکر گزمه مقرر دارند ناگوندی از دشمن خودرای بلشکر ظفر اثر نرسد قضا را
روزی از جانب گزمه خبر رسید که سوار بسیاری از لشکر هرات نزديك به گزمه آمده
ساعت بساعت خود را نشان میدهند و قصد دست برد و خیال میدان داری دارند چه امر است
اتفاقاً در همین فرصت افسران نظامی بحضور سالار حاضر بودند فتح علی شاه خان که
برگدر ساله و سر کرده سوار بودند با تفاق سه رجمنت رساله ـ مامور فرمودند که از
دنبال سوار هرات رفته سرزنش دارید و سزادر کنارشان بدهید این بود که بر گد مذکور
و سردار خان کرنيل و شارخ خان کرنیل و دیگر افسران با تفاق سوار شده بجانب گزمه
که سوار هراتی ترک و تازی داشت روانه شدند لاکن سه نفر افسر بزرگ در همان فرصت
سرخوش بودند این سرخوشی با خود پسندی و مغروری جمع آمده بود چنانچه تا جمع شدن
رساله معطل نکردند و بتاخت اسپ رفتند و امر کردند که رساله بسرعت خود را برساند
تا اینکه خود افسران با قلیلی سوار که بر رکاب شان حاضر بودند به نزديك گزمه رسيدند
و جویای ـ احوال دشمن شدند لاکن قاعدۀ سوار هراتی دایم بمقدمه جنگ یا گریز میدارند
چنانچه از دور خود را نشان داده تا بنزديك افسران سبزوار سیدند و جنگ در انداختند
و مردانه جنگ پیوستند و اندک کروفر کردند و فرار شدند اما این فرار شدن از روی تدبیر
و سپاهی گری بود زیرا که درون جنگل سه هزار سوار مکمل آماده و تیار داشتند و پنهان
کرده بودند این قلیل سوار که بعد از کروفر فراری شده درون جنگل رفتند و خود را بالشکر
جلد دوم
(١٢٦)
انبوه که پنهان بودند رسانیدند و اماده و تیار آمدن دشمن بودند افسران کابل ازین
حادثه بی اطلاع واز احتیاط بی بهره واز شر ط سپاهی گری بی خبر و از دنبال سوار هراتی
بتاخت تمام بدون فکر و اندیشه وبدون تدبیر وتعمل خودرا درون جنگل زدند اقلا نیم
ساعت توقف نکردند تا سوار رساله از دنبال برسد چنانچه استادان فر موده اند -
هر که در کارها شتاب کند
خانه عقل خویش خراب کند
استادی دیگری میفر ماید
چون نهال شتاب بنشانی
بر دهد میوه پشیمانی
خلاصه مدعا ومختصر کلام برکاب افسران تخمیناً دوصد سوار بودند چون داخل
جنگل شدند بقدرت کامله خداوندی بیتال مورو ملخ از چهار جانب سوار هراتی با شمشیر
ونیزه یورش آوردند وفتح علی شاه خان و دیگر افسران با قلیل سوار که همر اه داشتند
بمیان گرفتند و جنگ پیوستند و شورش انداختند و مقدمه کردند وزد وخورد نمودند
تخمیناً ازيك ساعت بیشتر مقدمه مردانه کردند ودر مردی و مردانگی سر مو ئی تقصیر
نکردند تا اینکه متنفسی از افسر و سپاهی لشکر کابل باقی نماند وجمله بمردانگی وغیرت
مقتول شدند چنانچه یکنفر باقی نماند که از درون جنگل خبر به لشکر گاه برساند بهرحال
بعدازمقدمه جنگل وقتل لشکری سزاوار سوار هراتی دلیرانه از جنگل بر آمده خود را
بگرمه ولشکر پراکنده اعنی سوار رساله زدند و از پیش برداشته تا لشکر گاه شان فراری
نمودند و چندین سوار دیگر را درین دشت بقتل رسانیدند ثانی باز گشته بمنزل گاه خود
آمدند وفتح نامه بحضور سردار فتح محمد خان فرستادند ورأس قاتلان را از افسر وسپاهی
بحضور سردار مذکور روانه نمودند و خودرا دربین جنگل باحتیاط تمام محافظت کرده
امید وار فرمان بودندلاکن چون خبر قتل افسروسپاهی بحضور فرامرزخان سپا لار رسید
از حد زیاد پریشان شده و کدورت دستداد وغمگین گشته وازغیظ بسیار بجهت سردار
محمد یعقوب خان در شهر هرات عریضه فرستاد .
مضمون عریضه سپاه سالار بحضور سردار محمد یعقوب خان
تصدقت گردم خوب میدانید که غلام چگونه خدمتگارم وچه نحو بخير دولت خداداد
میکوشم خصوص بخدمت شاهزاده بلند اقبال که از زمان خرد سالی تاحال بکدام درجه
جان نثاری کرده خواهان نيك نامی شان میباشم چنانچه اظهر من الشمس است
از وقتی که از حضور سرکار با افواج خونخوار مامور این دیار باعث آن سرور سالار
مقرر شده ام تا حال هر گاه اراده میگد م بهر عناوین کار را به شاهز ادة
والاجاه سخت میگرفتم لاکن تحمل کردم وسخت نگرفتم خصوص تسخیر هرات
ورنه کجا ممکن بود که جناب شما سریر آرای ولایت مذکور شوید اما پاس خاطر گرد
بیزار ته ایل و برهان در خدمات سرکار تاخیر کردم تا موجب خطر و خرابی بجناب شما روی
ندهد و دویم از درگاه خداوند امیدوار بودم که شاید جناب شما براه حق دعوت شوید
نشدید لاکن تعجب در آن است که سخن ناصح چرا بشما تاثیر نمی بخشد براه حق دعوت نمی شوید
وراجع به عقل کامل خدا داد نمی گردید زمان خرد سالی گذشت وعین شباب است اضافه
(۱۲۷)
یاد شاهان متأخر
بر آن در خدمت پدر و دولت افغانستان نام نيك داشتید بلکه بدولت های بیگانه به نیکه مشهور شده بودید چه بخت برگشتگی پیش آمد و چه نکبت دست داد که این قدر حرکت نامناسب که سزاوار کودکان و لایق طفلانی نبود از جانب شما صادر شد و می شود اول حرکتی که از شما صادر شد بی فرمانی پدر که از این قبیح تر نکته نیست زیرا بی فرمانی پدر بی امری پروردگار است دوم حرکتی نمودید که بمثل سردار فتح محمد خان که از هزار فرزند بحضور سردار افضل بود با پسرش که انهم جگرگوشه اقدس والا بود تر د دو کوشش کردید تا بقتل رسیدند هر چه که تقدیر ازلی بود لاکن در عالم ظاهری بدنامی بشما واصل شد و مردم زمانه واسطه قتل شان شمارا میدانند از همه بد تر که باعث قتل سردار مذکور غلام را بحضور سرکار چنان خجالت زده و بدنام کردید که امروز مرگ خود را از زندگی بهتر میدانم سوم حرکتی از شما پیدا شد که این غلام را بحضور بندگان سکندر شان سر کار بدنام و نا قابل و شرم سار بقلم دادید و زبان گویای غلام را بریدید و گنگه نمودید که دیگر بهیچ گونه شفاعت نتوانم و یا عريضه عذر آمیز بعرض حضور شان نرسانم چه لازم داشت که سه هزار سوار هراتی را بفوریت فرستادید تا بزرگان لشکر سر کار را بقتل رساندند با وجودی که صداقت غلام را در باب خود میدانستید حرکتی کردید که موجب خجالت این خدمتگار قدیمی و غلام صمیمی شد که گویا از زندگی به غلام مرگ افضل است بهر حال با وجود این قدر خدمات نامناسب که سراسر موجب رسوائی گردیده باز هم غلام از طریق صداقت عرضه میدارم که از انصاف نگذرید و بعمل کامل راجع شود و متوجه کردار خود شوید و بعد از این مصلحت خود را بخود مصلحت کنید و خوب ملاحظه کنید که از این کردار ناهنجار غیر از بدنامی و خرابی دولت چه حاصل گردید و بعد از این چه فائده خواهید دید مگر از کردار سردار محمد اسمعیل خان که نارضامندی پدر داشت عبرت نمیگیرید که عاقبت چه نتیجه دید کدام نیکنامی حاصل کرد و بکدام مرتبه بزرگ رسید تا جناب شما با این کردار نا صواب بمرتبه بزرگی و دولت و سلطنت برسید و یا بخیال خام سریر آرای هرات خواهی ماند اما از برای خدا بار دیگر عرض میکنم که راجع بعقل خود شده بگفتار مردم زمانه که سراسر فریب و فتنه انگیزی است اعتماد ندارید که در این ایام و زمان شخص صادق و خدمتگار راسخ القول چون عنقا نایاب است و هر کس بغیر جان خود میکوشد با وجود آن اگر نمك حلال باشد باز هم یکطرفش راجع به مطلب خود است ای صاحب من تا چند بهوش نمی آئید و دولت که خدا داده و نيك نامی که حاصل کرده بودید بر باد دادید و هنوز هم به آزار پدر و بدنامی خود میکوشید هر چند غلام گستاخانه عرضه داشت میدارم لاکن خدمتگار وجان نثار وغلام فدوی میباشم بخصوص بخدمت شاهزاده والا جاه که از زمان خرد سالی تا حال خدمتگار وخیرخواه میباشم لاچارم که بحقیقت وراستی سخن کنم و بحق عريضه بدارم شاید که موجب خیرت شود و جناب شاهزاده بلند اقبال ازین بد نامی نجات یافته براه حق دعوت شود والسلام . خلاصه کلام عريضه سپاه سالار بحضور سردار محمد يعقوب خان رسید ومطالعه نمود بعد از ان بحیرت فرو رفت ومتوجه احوال و کردارهای بد خود گردید ومتفکر ماند و بخود بد گفت و بکردار زشت خود خصوص مرگ سردار فتح محمد خان
جلد دوم
(١٢٨)
و پسرش نظر افگنده پشیمان شد و راه چاره را مسدود دید زیرا که سخن های سالار که از
درجه مغالفت خارج بود تاثر بخشید و خود را نفرین کرد لاکن از خجالت بسیار عریضه
را بهیچ کس اظهار نکرد و پوشیده داشت و اکنون سردار محمد یعقوب خان را در شهر
هرات بدرجه پشیمانی بگذارید چند سخن از بد طینتی سردار محمد اسلم خان و برادرهای
مذکور بشنوید . سردار محمد اسلم خان که برادراندر سرکار ذوی الاقتدار گفته میشد
لاکن شخص بد طینت و بد کردار و کج رفتار بود نفاق را دوست و اتفاق را دشمن چنانچه
دایم به نفاق میکوشید و از اتفاق دوری میجست لاکن بندگان سرکار که خدا جوی
بودند با چندین خطا که از ایشان صادر شده بود بسرشت بدشان خوب میدانستند نوازش
میکردند و برادر میگفتند و رفتار میکردند و سردار محمد حسین خان برادرش حاکم
کابل وصاحب اختیار کل مهمات و خود سردار محمد اسلم خان اینقدر مقرب حضور
بودند که بادوازده هزار لشکر دنبال سردار محمد یعقوب خان فرزند خود مامور
ومقرر فرمودند و باتفاق فراموز خان سپاه سالار روانه نمودند تا اینکه در سبز وار خیمه
و بارگاه زده استقامت داشتند لاکن از مراجعت کابل تارسیدن سبزوار چندین نفاق اندیشی
بنا کرد تماما سپاه سالار در صبریکتا هی افزوده حمل میکردند و بخاطر نمی گذراندند
بهر حال هر گاه از نفاق سخن سر کنم انجام پذیر نیست چنانچه حافظ شیرازی فرموده ـ مصرع ـ
شرح این قصه دراز است بقرآن که مپرس )
خلاصه کلام در ابتدای تخت نشستن بندگان سرکار در هرات شمه نوشته بودم از نفاق سردار
مذکور همان کافی است لاکن سرکار والا را نیت پاک است هر کس بحضورشان کج رفتاری
کند بجرای اعمال خود گرفتار گردد چنانچه از نیت خالص سرکار سلطنت رفته دوباره
بازآمد و سردار محمد اسلم خان که در اول سلطنت خطا کرد سرکار نیت صافی از گناه او
گذشته دوباره مقرر بحضور ساخت اما فرموده شاعر است ـ
گلیم بخت کسی را که با فتند سیاه ـ به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
بهر حال سر سخن باز کردیم لهذا نفاق سردار محمد اسلم خان در سفر هرات شب و روز
بود و در خرابی دولت میکوشید و لحظۀ آرام نبود و فرصت میجست و رفتار و کردار
فرامرزخان سپاه سالار که بخیر دولت بود و سراسر بخیر می کوشید لاکن بمزاج
سردار محمد اسلم خان موافق و مطابق نبود و مدام کوشش داشت که شاید افسران
لشکر را بدانه ریزی و ایسته رفتار خود سازد و بسالار دشمن کند تاگوی مراد
از میدان فتنه انگیزی و تدبیر نطق خود برباید اما افسران لشکر که نمک پرورده
سرکار والا بودند و عزت یافته حضور سالار زیرا که سپاه سالار صاحب اختیار
کل لشکر بودند با تمامی افسر از خرد و بزرگ و جمیع سپاه چنان خلق خوش
و رفتار نیکو داشتند که گویا پدر بودند و پسر را نوازش میکردند بنا بران بسخن
سردار محمد اسلم خان احدی از كوچك و بزرگ اعتنا نکردند و پیرو سخن سالار بودند
شب و روز بخدمت ماموری خود میکوشیدند و امر سالار را فرمان سرکار میدانستند
جلد دوم
(۱۷۹)
ازین رهگذر سردار محمد اسلم خان دائم آزرده خاطر بود بهیچ تدبیر بخرابی
دولت دست تصرف نمی یافت و شب و روز آغشته غم و اندوه بود تا اینکه در سبزوار قضیه قتل
سردار فتح محمد خان را شنید بعد از آن قوی دل شد و دلاورانه رجوع به تدبیر کرد
و پنجنفر بزرگان حضور خود را جمع کرده کنکاش کرد عاقبت رای همه بقتل سپاه سالار
قرار گرفت و به تدبیر قتل مذکور کمر بستند و فراموز خان سالار را بخیمه خود طلب
کرده بصحبت گرفتار سازند آخر مجلس رجوع بشطرنج بازی بدارند چون مجلس
خلوت شود بسیاری از افسران مرخص گردند از خیمه سپاه سالار را بضرب گلوله تفنگ
از پای در آوردند و مقتول سازند چنانچه بهمین خیال خام کار را سرشته کردند شبی
سپاه سالار را با چند بزرگان لشکر در خیمه سردار محمد اسلم خان طلب کردند و بهمان
طریقه که تدبیر نموده بودند ازانجر خیمه بضرب گلوله تفنگ از پای در آوردند
وزخم کاری زدند و غوغا در انداختند از چهار جانب افسران لشکر که همه نمک پرورده
سرکار صاحب طالع و اخلاص کیش قرا موز خان سپاه سالار بود نقد در خیمه سردار
محمد اسلم خان جمع آمدند و سالار خود را غرقه در خون دیدند لاکن هنوز نفسی
باقی بود و رمقی در بدن داشت افسران بزرگ جویا شدند که حادثه چیست و این
فتنه از کجا برخواست و مایه فساد کیست سپاه سالار گاهی بهوش و لحظه بی هوش بودند
و خون از زخم کاری چون فواره جاری بود و با وجود آن زخم کاری و احوال
پریشان چون افسران را بدور خود جمع دیدند دو فقره سخن کردند: فقره اول اینکه
ای بزرگان لشکر شما می شما بان چون سپاه سالار خدمت گار و نمک خورش کار میباشید
اتفاق کنید و دولت خداداد سرکار را محافظت دارید و سرشته داری لشکر را بدرستی
نمائید و رویداد را بحضور بندگان اقدس باتفاق عریضه بدارید — دوم خرد ار
محمد اسلم خان را بمعه برادر و خدمتگاران حضورش بوجه احسن نگاهدارید و شرط احتیاط
درباره سردار مذکور بجا آرید که شخص بزرگ است و سر کار اقدس اشرف را برادر
میباشد باقی از افسر و سپاهی شما را بخداوند سپردم لہذا از گفتار سپاه سالار افسران سپاه
که هر يك چون افلاطون عصر خود در عقل و هوشیاری بودند از اظهار سپاه سالار اصلی مدعا
را دا نستند فورا سیه سالار را در خیمه خود سالار بردند و چند نفر از افسران بزرگ در خیمه
سردار محمد اسلم خان ماندند و فورا يك پلتن مکمل را طلب کردند و زنجیر آورده در
درپای سردار محمد اسلم خان و سردار محمد حسن خان برادرش و چند خدمهتگار بزرگ
خان انداختند و در خیمه لشکر یان پرده محبوس نمودند و خیمه و بار گاه و خزینه و دقبله
مذکور را ضبط فرمودند هرچند سردار محمد اسلم خان جزع و فزع کردند وغوغا وفغان
نمودند و تدبیر های نجات از نقد وغیر بکار بردند ممکن نشد و بیکردار بد خود گرفتار
گردید فرد:
توچاه کنده در دل که خلقی را در اندازی نمی ترسی از آن روزی که خودرا درمیان بینی
مختصر کلام بعد از محبوس نمودن سردار محمد اسلم خان سه ساعت گذشته سپاه سالار
(١٣٠)
برحمت حق پیوست و جهان فانی را پدرود کرد بعد ازان نعش سپاه سالار را بدرستی و خوبی
انجام داده بجانب هرات فرستادند لهذا چون خبر قتل سالار در هرات رسید و سر دار
محمد یعقوب خان آگاه شد چون ماری که بر خود پیچد همچنان بخود پیچید و فغان از
دل برداشت زیرا که سالار را بمثل پدر میدانست و سالار نیز سردار مذکور را فرزند وار
پرورش میداد و خود را در باخته سردار عالی نموده بود باری بعد از شنیدن قضیه مرگ
سالار خبر رسید که نعش سپاه سالار را بجانب هرات فرستاده اند ازین با عث سردار محمد یعقوب خان
تسلی یافته خرسند شدند چنانچه رو زورود به شهر هرات جمع بزرگان و سر کردگان
ملکی و جنگی باستقبال نعش سپاه سالار برکاب سردار محمد یعقوب خان بر آمده
بجلو نعش داخل زیارت کارگاه شدند و بعزت تمام دفن کردند و سه روز فاتحه گرفتند
و خود سردار عالی بحضور فاتحه میگرفت و خیلی در باب سپاه سالار غمگین بودند اکنون
سردار محمد یعقوب خان را در هرات بگذارید و چند کلمه از لشکر سبزوار بشنوید.
در زمانی که نعش سپاه سالار را بجانب هرات فرستادند بعد ازان جمع افسران بيك
جا جمع آمده مجلس کردند و کنکاش نمودند رای همه برین قرار گرفت که کریم بخش
جرنیل که در اصلی هندوستانی است مگر بعد مت سالار مخاص و خدمتگار بود سپاه سالار
از وی رضا مندی داشت نامبرده را افسر کل قرار دهند و تا فرمان کابل رسیدن امر
و نهی اورا جایز دارند و همه بفرمان مذکور عمل کنند چنانچه سرشته به همین منوال
بسته شد بعد بصحابت سید افسران سردار محمد اسلم خان رامعه محمد حسن خان برادرش
و چند خدمتگار معتبرش که داخل این حرکت بودند و قتل سالار را مصلحت دیده شريك
خون شده بودند با غرور تجیر و با بد ترین ذلیلی که خدا وند نصیب کس میکند بمعرفت پنجاه
سوار رساله ویکتفر افسر بزرگ بجانب دارالسلطنه کابل بحضور سر کار ذوی الاقتدار
فرستادند و بعد از ان در سبز وار توقف کرده انتظار فرمان بودند و بقاعده و قانون نظام
داری حرکت کرده باتفاق تمام شب را بروز می آوردند اکنون لشکر های نمك حلال
سبزوار را در كملك خدمتگذاری در سبزوار به اتفاق و مردانگی بگذارید چند کلمه
از حضور سردار محمد یعقوب خان که در هرات توقف دارد بشنوید لهذا سردار محمد یعقوب خان
چون از فاتحه سپاه سالار فارغ شدند بعد از ان متوجه احوال خود شده فکر کرد و متفکر
گردید و بکردار زشت و رفتار ناصواب خود پشیمان گردید خصوص از عریضه فرامرز خان
سپاه سالار که از سبزوار قبل از قتل خود فرستاده بود و زشت و زیبا نصیحت نموده بود
سردار مذکور بخاطر می آورد و خود را ملامت میکرد و نفرین می نمود و نمی دانست که
خاتمه این کار قبیح و فعل زشت چه خواهد شد افضل که قتل سه شخص بزرگ سر دار
فتح محمد خان و سردار عبد العزیز خان پسرش و خاتمه قتل سپاه سالار را مد نظر می
آورد و بعقل ناتمام خود نفرین میکرد و اندیشه بر بادی دولت افغانستان و پریشانی
حضور سرکار را فکر میکرد و عجب می ماند و راه چاره را مسدود میدید و از راستی
و خدمتگاری و جان فشانی سپاه سالار که از زمان کودکی تا زمان کهن سالی بحضور
اقدس دل سوزی داشت و در جمیع دولت افغانستان در خدمتگذاری ثانی نداشت ملاحظه
پادشاهان متأخر جلد دوم
(۱۳۱)
می نمود و از سوءعقل وبخت برگشته گی خود غریق گرداب حیرت میگشت و بخود میگفت
که این چنین خدمتگذار پادشاه برباد شد و دو فرقۀ سر کار سردار فتح محمد خان و پدرش
مقتول گشت احتمال دارد که بعون سالار سردار محمد اسلم خان و برادرانش و چندی
دیگر نیز بقتل برسند ظاهر است که باعث همین فعل زشت که از من صادر شده اینقدر
شکست ، بدولت خداداد پیش آمده و چقدر ذلت سرکار نافتده ظاهر و هویدا این
همه خرابی از فعل شیطان و کردار ناصواب من بظهور رسیده و بعد ازین هر گاه چنین رفتار
باشد یقین ازین بدتر خواهد شد و خرابی بکلیه انجام خواهد یافت همان بهتر که از
سرستیزه برخیزم و ازین فعل زشت برگردم سردار محمدایوبخان را با پنجنفر خدمتگار
در هرات بگذارم و بدون خوف و رجا از راه هزارء جات كو چا کوچ عازم حضور
سرکار والا شوم و از کردار بد خود توبه نمایم خواه از حضور مهر ظهور عفو فرمایند و تصدق
سرخود گرداند و آزاد بدارند و یا بعوض سه شخص مقتولی قصاص فرمایند همان قصاص
الیه شرف من است نه اینکه بی فرمانی پدر ازین زیاد از من صادر شود و بغضب
خداوند گرفتار ایم خلاصه کلام همین اراده را تصدیق کردند و بهمین خیال کمربسته رفتن
کابل را بخود جزم کردند و مقیم رفتن شدند روز دیگر پنجنفر خدمتگاران حضور
را بحضور طلب کرده مشورت خواستند آنها مصلحت ندادند و عرض کردند که بعد از قتل
سه نفر شخص بزرگ که هريك ركنی از سلطنت بودند و داغ بر دل سر کار نهادند چگونه
رفتن را بحضور مصلحت میدانید اضافه بران قتل سردار محمد اسلم خان و برادرانش بعد نظر
اظهر من الشمس است که باید وشاید بقتل خواهند رسید امروز باین داروغلامان فدوی که
ازین رفتن بغیر از پشیمانی دیگر حاصلی نیست بهتر آنکه نکرد برضا چرا الهی نموده تن
برضای خداوندی در داده و توقف کنید تا خداوند چیزی که خواسته باشد بظهور میرساند
ازینهم گذشته ما پنجنفر غلامان فدوی که ترك ناموس داری کرده از عیال واطفال وقوم
و خویش ، دست برداشته و امر شما را جایز شمرده و بخدمت حضور جان فدا کردیم یقین کند که
سرکار والا تبار جناب شما را آزاد کرد و بخشش نمود ما غلامان فلك زده چــه
خواهیم کرد لاچار باید که ترك وطن کر ده فرار دشت ادبار
شویم و بغیر ازین دیگر چاره نداریم اکنون جناب شاهزاده بلند ا قبال که پادشاه
زاده غلامان است مختارند چیز یکه بفکر غلامان رسیده عرضه داشت کردیم مختصر
سخن سه روز نی ما بین گفت وگو کردند اما سردار عالی بحرف خدمتگاران عمل نکرده
سردار محمدایوبخان را بجای خود در هرات حاکم گذاشتند و پنجنفر خدمتگاران
معتبر خودرا بخدمتگذاری سردار مذکور ترغیب و تعلیم کردند و سردار محمد ایوبخان
نیز سفارش کردند که در باب پنجنفر بزرگان که هر يك چون رکن دولت و بازوی
من است قیاس خدمتگار نکنید و بمثل پدر و برادر بدانید و از گفته یا صواب شان
تجاوز نکنید که این اشخاص فدائی ما وشما است و از خاطر بندگان ما از ننگ و ناموس
گذشته اند وجان خود را فدای بند گان ما کرده اند همه وقت با ایشان رفتار بزر گانه
و دوستانه کنید گویا خورسندی این ها خورسندی بندگان ماست و کدورت شان موجب
کدورت ماست بهر حال چون از ترغیب سردار محمد ایوبخان و پنجنفر بزرگان در بار
(۱۳۲)
فارغ شد ند فرمان دیگر بجهت سرکردگان لشکر سبزوار فرستاده از رفتن خود
بدارالسلطنه کابل حضور سرکار اطلا عدهی نمودند و امر کردند که از سبزوار حرکت
نکنند و انتظار فرمان کابل باشید اينك بندگان ما از راه هزاره جات روانه کابل
شدیم و بسرعت رفته خود را بدمبوسی حضور سرکار میرسانیم تا خواست خداوند چه باشد
بظهور خواهد رسید لهذا بعد از امور هرات و تسلی لشکر سبزوار در موعد سه روز
خود را از جمیع مهمات ملکی و جنگی و امورات سلطنتی از جزوی و کلی فارغ ساخته
روز چهارم از شهر هرات بجانب کابل حرکت فرماند و با قلیل خدمتكار از راه
هزاره جات کوچا کوچ راهی شدند روز هفدهم وارد شهر کابل شدند لاکن از کمال
عقل و تدبیر بخدمت ولی عهد رفتند و التماس کردند و ولی عهد را واسطه عذر گناه
خود کرده بحضور شهریار عدالت گستر و پادشاه رعیت پرور بندگان اقدس اشرف
مشرف شدند و خود را بقدم های مبارک سرکار انداخته عذر تقصیر از گناه خود کردند
بندگان اقدس که پادشاه جلیل الشان و پدر مهربان بود مهر پدری و واسطه نازك
هم درمیان آمد که گویا ولی عهد پناه برده بودند از جمیع کردار های ناصواب سردار
مذکور گذشتند و تمامی گناهان شان را عفو کردند و توبه مذکور را قبول
فرمودند مگربندگان سرکار را اشک از چشم جاری شد و آماز دل برآورد و سکوت
ورزیدند بعد از زمانی فرمودند که حیف از سه جوان و شخص کهن سال که فراموز خان
باشد بگردار زشت شما از بین رفت این سخن را بپایان فرمودند و از حضور مرخص نمودند
بعد سردار محمد یعقوبخان – و ولیعهد از حضور سرکار برخواسته در منزل ولیعهد رفته
آسوده نشستند و صحبتهای برادرانه و نوازش شاهانه و ملاقات صادقانه نمودند خصوص
سردار عبدالله خان با وجود ولی عهدی چقدر که گنجایش داشت در باره سردار محمد یعقوبخان
صادقانه کوشیدند و صادقانه محبت ورزیدند و صادقانه صحبت نمودند و صادقانه صداقت
پیش گرفتند و خود كوچك و سردار محمد یعقوبخان را بزرك دانستند و در عزت داری شان
افزودند و خورسندی شان را خواهان شدند و کمال شفقت را در باره شان بادا رسانیدند
چنانچه خیال سردار محمد یعقوبخان را در حکومت هرات را فرومایل دیدند با چند نفر یاد* *۰۰۱
بزرگان سرکار والاتبار متفق شده بحضور سرکار بهزار عجز و انکسار التماس بزرگان عارض مفاخر
شدند هر چند که رضای خاطر فیض مظاهر بندگان اقدس نبود و از جبین سردار
محمد یعقوب خان نقش خطا ملاحظه میفرمودند و از زیر سرش فتنه کلی بر پا میدیدند و اصلا
مایل برفتن سردار مذکور نبودند و میخواستند که از حضور کناره نشوند خصوص که آب
و هوای هرات را تجربه نموده دایم شکایت می کردند که فساد انگیز است و هر شخص که
بر تخت هرات صاحب سلطنت شود از جاده خود تجاوز میکند و هوای پادشاهی بر سرش
می افتد و خود را صاحب سر پر و صاحب سلطنت می پندارد ازین روی بر فتن سردار محمد یعقوب خان
رضا نمی دادند لاکن درین وقت که سردار عبدالله خان ولی عهد و بزرگان دربار اتفاق کرده
بحضور سرکار شهریار کشور گشای خطا بخش عرضه داشت کردند بالخطا های کلی که
از سردار محمد یعقوب خان صادر شده بود و خطای که از جبین سردار مذکور مشاهده میرفت
(۱۳۶)
پادشاهان متاخر جلد دوم
بنابر ملاحظه ولی عهد وبزرگان دیگر واسطه شدن شان قبول کردند و اجازه دادند اما
بزبان مبارك جاری فرمودند که ای اشخاص هوای هرات فساد انگیز است و همه شمایان
میدانید اضافه بران از جبین سردار محمد یعقوب خان سراسر خطا و سراسر شورش مشاهده
مینمایم ممکن است که بعد از ورود هرات بار دیگر از جاده فرمان برداری تخلف ورزد
و برخلاف امر سرکار حرکت کرده شمایان را بحضور فیض ظهور شرمنده و خجالت زده
بدارد و امروز این سخن امریست که بندگان سرکار بیاد گار در اول مرحله بشمایان
فرمودم تا خاتمه آن بشمایان که ضامن وواسطه مذکور میباشید والتماس میدارید ظاهر
گردد و پشیمان گردید و سود نه بخشد غصه کو تاه! ز حضور سرکار به سه شرایط سردار
محمد یعقوب خان را مرخص هرات فرمودند .
شرط اول فرمان برداری سردار عبد الله جان ولیعهد شرط دوم اشخاص فتنه انگیز
حضور خود را در کابل بحضور سرکار بفرستند شرایط سوم ارسال و مرسول و رویه ده ولایت
بی کم وکاست عریصه نموده باعث فرمان برداری مقرر و متوالی بحضور بندگان اقدس
بفرستند چنانچه بهمین سه شرایط سردار محمد یعقوب خان قبول دار شده بخلعت های فاخره
سرافراز گردید و روانه هرات شد و در تخت سلطنت هرات نزول اجلال فرمود بعد از چندی
بغیر از سه شخص خدمتگار بزرگ دیگر خدمتگاران حضور خود را که همه ندائی بودند
در کابل بحضور بندگان اقدس فرستاد لا کن از فرستادن خدمتگاران حضور جمیع مردم از
سردار مذکور دل شکسته شد ند و امیدواری شان بنا امیدی مبدل گردید و اعتباری بسردار
مزبور باقی نماند که بعد ازین بحرفشان مردم عمل دارند. اکنون سردار محمد یعقوب خان
را در هرات به سلطنت بگذارید چند کلمه از سردار محمد اسلم خان و برادرانش بشنوید
که سانحه غریب و قضیه بزرگ که از قضیه سپاه سالار بزرگتر در کابل دستداده بواسطه
سردار محمد حسین خان که حاکم کابل است در قید تحریر باید در آوریم لها قبل ازین
محبوس شدن و از سبزوار کابل فرستادن سردار محمد اسلم خان تحریر نموده بودم باز
هنوز سردار محمد اسلم خان و برادرش سردار محمد حسین خان با دیگر اشخاص محبوس
در کابل نرسیده بودند که قضیه بزرگتر از قضیه سپاه سالار در کابل
دست داد و بروی کار آمد و بروز کرد که قضیه قتل سردار فتح محمد خان و سپه سالار
در نزد این قضیه کل با هیچ اعتباری نداشت مصدقات این مقال و شرح این قضیه جان
سوز آنکه فی ما بین سردار محمد اسلم خان و سردار محمد حسین خان برادرش که
حاکم کابل و بحضور سر کار با کمال اعتبار و عین اعتماد و با عزت تمام بود چنان
تدبیر و قرار داد شده بود که باید در يك تاریخ سر کار والا در کابل و فرامورخان
سپاه سالار را در لشکر گاه بقتل برسانند البته بهمین تدابیر نوبت سلطنت بنام نامی
بندگان ما زده خواهد شد چنانچه تدبیر قتل سپاه سالار را در سبزوار قبل در قید
تحریر در آورده بودم لا کن قتل سرکار عدالت گستر خدا عو را بدینگونه انجام داده
بودند که سر کار ظل الله را در دیوان خانه خود مهمان فرمایند زیرا که مهمان خانه
مذکور که زیرزمینی داشت و مهمانی را تاخیر کرده بشب برسانند وزیر زمینی را از
۰۰۰۱ پادشاهان
متاخر
(١٣٤)
دبه های بارود وکنده های سنگ ونقبه های نمك که قاعده نقب است برسازند و دهن زیر
زمینی را فیر ریزند ومستحکم کنند وفلیته نقب را از خانه کناره که گمان بکس نباشد
بر ارند و در موعد مقرری اتش بدهند وخود را دور دارند تاهمکار اقدس را باچند
نفراز خدمتگار حضور شان تلف سازند لاکن از فرموده استاد بیخبر ما ندند .
فرد
چراغی را که ایزد برفروزد هرانکس پف کند ریشش بسوزد
و دیگر شاعر میفرماید
باخدا داد گان ستیزه مکن که خداداده را خداداده است
بهرحال بقرار یکه تحریر شد و بالاذکر گردید جمیع تدبیر های خود را انجام داده
بودند اما تدبیر شان درباره سیاه سالار موافق امداء مقتول کردند زیرا که تقدیر ازلی
رفته بود درباره سرکارکه ظل اله ونیت بخیر و خداجوی بودند و با دوست و دشمن رفتار
خوبی می نمودند و باخلق خدامروت ومواسات میکردند تدبیرشان برعکس افتادوبد کرداری
شان را جمع بخود شان گردید .
شاعر میگوید.
شعر
منم که روی دلم در شکیبت کار خود است وگرنه گبر و مسلمان روا ج می طلبند
وشاعر دیگری میفرماید .
شعر
هرانش که دست قضا بر فروخت همه فکر و تدبیر ها را بسوخت
مختصر کلام در همان موعد مقرری که بایت شب مذکور بوعده های
خود و فا کنند سردار محمد حسین خان که بسیار بحضو ر سر کار معتبر و
خواستکار بود ند بندگان اقدس را تکلیف مهمانی کرد زیرا که قبل عرضه داشت کرده
وعده ووعید نموده بودند سرکار اشرف بنا باعت محبت وخاطر خواهی قبول فرمودند که
بعد از نماز پیشن سرکار - توی الیافتدار در همان عمارت پر فتور تشریف فرما شوند
هنوز بندگان اشرف ظل اله در حرم سرای تشریف داشتند که کنیزی از حرم سرای
سردار محمدحسین خان داخل حضور شد و قضیه نقب زدن ویر کردن را عرضه داشت نمود
روز برگشته رفت که مبادادشمن واقف شود ضرر نرسانند بندگان اقدس از شنیدن این واقعه
متفکر شدندوبحیرت فرورفتند وچون مار برخود پیچند ند و بفکر ماندند و به شبهه وشك افتادند
لاکن تحمل کردند و بیکس اظهار نکرده از حرم سرای به یوان خانه تشریف
بردند و بر تخت طالع و اقبال بر نشستند اما پریشان احوال
وملال آگین درین وقت پنجنفر خدمتگار خاص که دایم مامور حضور بودند حاضر
آمدند وسرکار والارا پریشان دیدند در اندیشه افتادند که صدراعظم که بزرگ وزرا
و بزرگترین خدمتگاران بودند از جای برخواسته دست باادب عرضه داشت نمودند .
پادشاهان متاخر جلد دوم (١٣٠)
وسبب کدورت را از حضور فیض ظهور والا خواهش کردند لهذا هنوز بندگان شهریاری
سخن نفرموده بودند که يك عريضه مختصر بینام و نشان بحضور بندگان اقدس رسید
شرح همان قضیه را که کنیز در حرمسرای بعرض اقدس رسانده بود تقریر کرده بود
داخل عریضه نوانموده بود بعد از آن سرکار والا تبار آمدن کنیز را در حرم سرای
بصدراعظم و دیگران بخلوت مرحمت فرمودند در همین فرصت سردار محمد حسین خان
بحضور انور رسید و تکلیف مهمانی را عرضداشت نمود بندگان سرکار از روی تدبیر
خود را ناخوش قرار دادند و وعده را بروز دیگر موقوف فرمودند لاکن از کدورت
بسیار طبیعت سرکار کشاده نمیشد و باندیشه دور و دراز افتاده لحظه به لحظه مزاج
سرکار دیگر گون میشد و غضب بروی مستولی میشد اما از کمال بزرگی صبر مینمودند
وعاقبت متوجه تحقیق شدند و مردمان فهیم و نکته رس ورموز فهم بجهۀ که تحقیق مقرر
نمودند با وجود آن یقین سرکار اقدس خاص بود زیرا که دایم عریضه فرامرز خان
سپاه سالار از سردار محمد اسلم خان شکایت فرستاد در مطاوی آن از سردار محمد حسین خان
عرضه میکردند که برادر محمد اسلم خان نامیده میشد اما بندگان سرکار بزرگانه
در صبر میافزودند و قضا را ازین قضیه هفت روز گذشته بود که عریضه افسران سبزوار
رسید و خبر قتل سپاه سالار در عریضه درج بود بمجردیکه عریضه از حضور بندگان
اقدس گذارش یافت آتش غضب در کانون دلش شعله زدن گرفت و طاقت طاق شد و صبر
و تحمل بوجود مبارك باقی نماند وفوراً سردار محمد حسین خان را بحضور طلب کرده
عریضه افسران سبزوار را نشان داد سردار محمد حسین انکار کردند و عرض نو نمودنده
که غلام در کابل بحضور بندگان اقدس میباشم ازین قضیه آگاه نیستم بندگان
اقدس امر فرمودند که سردار محمد حسین و برادر كوچك شان محمد قاسم خان را محبوس
دارند وچند خدمتگاران حضور را با دوکمپنی پلنتن که عبارت از دوصد نفر باشد
درجای سردار محمد حسین خان امر کردند که رفته زیر زمینی عمارت را بچشم سر دید
تحقیق کنند و حقیقت صدق و کذب را ظاهر کرده اصل مدعا را بحضور آمده عرضداشت
کنند چنانچه فرداظاهر گشتند که از زیرزمینی دیوانخانه که بندگان سرکار را
در آنجا مهمان میکردند دبههای بارود و نمك و تختههای سنگ برآمد وظاهر شد که
سردار محمد اسلم خان وسردار محمد حسین خان بهمین که شکست کار باشد کمربسته
بودند بعد بامر سرکار محمد حسین خان را در منزل مذكور باغل وزنجیر برده نقب
واسباب آنرا نشان دادند و گناه کبیره را بدمه مذکور گذاشتند و محبوس سخت که
سراسر زجر وزحمت بود نمودند بعد از آن دیگر جای مکر و فریب پادشاهان باقی نماند
که بعد ازین نیرنگ تازه بکار آرند بعد بامر سرکار جمیع دولت واثاثه واسباب
زندگی از جزوی و کلی سردار محمد اسلم خان و سردار محمد حسین خان و برادر
دیگرش را ضبط کرده حبه ودیناری باقی نماند وقتل شان را موقوف به آمدن سردار
محمد اسلم خان و دیگران ماندند تا اینکه بعد از چند روز سردار محمد اسلم خان
و دیگران را باغل وزنجیر محبوس وارد کابل آوردند و در زیر زمینی عمارات باغ
دست و پای و گردن بزنجیر بسته در قید وبند محبوس فرمودند و از حضور امر فرمودند
(١٣١)
که در یکشب و یکروز دوتان مقرر باشد بعد از آن موقوف و بعد ازین کسی را نزديك
باوشان نمانید و مانع شوید که پیرامون شان نگردند و زجر و زحمت شان را یومیه بیشتر
کنید تا سزای بدکرداری خودرا ملاحظه بدارند چنانچه یکهفته بهمین کردار
بدگرفتار بودند و بعد از موعد فوق حکم بقتل شان جاری شد و امر شد که بطناب خفه کرده
بقتل برسانند بنا بامر سرکار جلادان وارد باغ شدند سردار محمد قاسم خان کــه
کوچکترین برادران بودند و از اول محبوسی تاهمان وقت که جلادان داخل باغ شدند
با سردار محمد اسلم خان گفت و گو میداشت و اعظه بلحظه عیب های اورا يك بيك می شمرد
و بیاد میداد در همین فرصت عریضه از بی گناهی خود بحضور سردار والا نوشته داشت
با التماس بسیار ووعده ووعید های بیشمار بمعرفت یکنفر پهره دار بحضور بندگان
سرکار فرستادند چون در مرگ مذکور فرصت باقی بود .
فــرد
از مرگ میندیش وغم رزق مخور
کین هر دو بوقت خویش ناچار رسد
چنانچه اجل دامنگیر سردار مذکور نشده بود و در مرگش مهلت داشت عريضه
مذکور بحضور شاه عدالت پرور منظور شد لا کن با شرایطیکه خود سردار محمد قاسم خان
عرصه برادر کذاب نمك حرام را که با وجود نوازش پادشاه در جاده نمك حرامان قدم زده اند
و گناه بزرگی نموده اند باتفاق جلادان بقتل برسانند بعد از آن از گناه مذکور گذشته
میشود سردار محمد قاسم خان که مهمات خودرا راجع بحیات دید عرض کرد .
فــرد
برین مژده که جان فشانم رواست
که این مژده آسایش جان ماست
مختصر کلام چون سردار محمدقاسم خان جلاد برادران شــد اول دیــگران را
يك بيك بواسطه ریسمان که خود مذکور بگردن هر کدام بدست خود می انداخت وفشار
میدادند تا هلاك میشدند و مقابل کردار زشت وفعل قبیح که از اوشان صادر شده بود
بجزای اعمال خود رسیدند چون نوبت به سردار محمد اسلم خان رسید و مد نظر قتل
برادر را دید بعد سردار محمد قاسم خان نزديك آمده بیان فرمود که باوجود خردسالی
بارها می گفتم که سرکار اقدس با شما پدری میکند و بزرگی یکبار برده شمارا
بدرجه عزت و بزرگی رسانده شما در مقابل احسان سرکار بدی میکنيد وشب وروز
کمر بخرابی بندگان سرکار بسته اید بندگان اقدس خداجوی و پروردگار عالم
حق البین است البته حق بمرکز خود قرار میگیرد .
فــرد
چراغی را که ایزد بر فروزد
هر انکس پف کند ریشش سوزد
جناب شما که بزرگ برادران بودید مرا كودك ميگفتید و نادان می شمردید
اکنون خود را چگونه می بینید باز هم کمر بسلطنت می بندید و مرا فاش میدیدید
امروز چه نحو بكيفر اعمال خـود گـرفـتار آمـدیـد ایـن جــزای دنیا است
(۱۴۷)
پادشاهان متاخر
البته جزای عقبی باقی است بعد از آن طناب بگردن سردار مذکور انداختند لاکن
بدرجه سردار محمد اسلم خان مات و مبهوت مانده بود که اصلا در جواب سردار
محمد قاسم خان برادر كوچك تکام کرده نتوانست این بودکه طناب را بمعرفت جلادان
بقوت فشار دادند تا جان پلیدش از بدن ناپاکش بدر آمد وخلقي از كيد ووسوسة
مذکور خلاصی یافت الاچند اشخاصی که باوی متفق بودند از دنبال سردار محمد اسلم خان
رفته هم سفر شدند شاعر میگوید .
شعر
تو چاهی کنده ای در دل که خلقی را در اندازی نمی ترسی از آن روزی که خود را در میان بینی
شعر
دهقان سالخورده چه خو گفت با پسر کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
باری چون قضیه محمد اسلم خان با تمام رسید وخلقي از شر او نجات یافتند وخود سردار
بد طینت بکیفر اعمال خودرسید چنانچه کرد هر چیزی که کرد و دید انچیزی که دید.
بهر حال چون خاطر بندگان اقدس شب وروز بجانب لشکر سبزوار نگران بودند و
درین وقت که سردار محمد اسلم خان و دیگران بقتل رسیدند بعد از آن خواستند که
سرکردة بزرك بجانب سبزوار بفرستند جرنیل داؤد شاه خان که شرح رویداد عزل شدن
او را از ترکستان از منصب جرنیل سابق تحریر نموده بودم که در کابل بهمان معزولی
بسر میبرد تا اینکه قضیه قتل فراموز خان سپه سالار در سبز وار دست داد و لشکر سبزوار
بدون افسر ماندند داود شاخان جرنیل از حضور فیض ظهور و پادشاه قوی شوکت
بمنصب نائب سالاری سرافراز شده مامور سبزوار گردید وامر شد که بلشکر سبزوار سه
ماهه تنخواه وسه ماهه انعام بدهند وبه تمامی افسران نشان بهادری مطابق بمنصب داده
فرمان رضا مندی سر کار را بحضور کل لشکر ظفر اثر بخوانند بعد از آن درباره بندگان
اقدس از جمیع لشکر دعا بگیرند و بعد از فارغ شدن تنخواه و انعام بخورسندی و خاطر جمعی
از سبزوار حرکت فرمود ه منزل و مراحل طی کرده عازم دارالسلطنه کابل شوید
باری حسب الامر جهان مطاع جرنیل داؤد شاه خان که بمنصب نائب سالاری سرفراز
گردید روانة سفر خیریت اثر سبزوار گردید تا اینکه واردسبز وار گردید وجمیع لشکر
مردانه استقبال کرده نائب سالار را داخل لشکرگاه نمودند روز سوم تمامی افواج
ظفر شکوه نمك حلال را از نظر گذرانده بعد فرمان پادشاه رعیت پرور را بآواز بلند وفصیح
که سراسر نوازش شاهانه ومرحمت پدرانه درج بود خواندند وجميع اشکر شنیدند بعد
از آن درباره سرکار والا تبار وپاد شاه زاده بلند اقبال جناب وليعهد صاحب دعای
دولت وصحت مندی از تمامی لشکر گرفتند چون از امور فرمان شهنشاهی فارغ شدند
(۱۳۸) جلد دوم
بعد از آن بحضور افواج نمك حلال ولشكر ظفر شكوه جمع افسران سبزوار را مطابق
منصب و افسری نشان بهادری دادند و بعد نوبت بلشكر ظفر اثر رسيد حسب الامرضه
ماهه انعام و سه ماهه تنخواه در وجه لشكری بدوسه يوم داده شد و بسرعت تمام كردند
و بار ديگر در حق پادشاه قوی شوكت و پادشاه زادة بلند اقبال جناب وليعهد صاحب دعای خالص
نموده صحت مندی و برقراری دوام دولت خدادادرا در درگاه الهی التجا برده ندوخواهان
شدند خلاصة كلام در مدت پانزده روز از جميع كبارات و تمامی انجام لشكر آسوده خاطر
شده از سبزوار حركت فرما شدند اكنون مدتی است كه از نفاق مردم افغانستان تحرير
نگرديده باری باید شمة از نفاق بعرض خردمندان برسانم و سر مطلب بازگردم زيرا كه اگر
نفاق نبودی مردم افغانستان جهانگير شدی در زمانی که سپه سالار مقتول شد و سركردة بزرگ
در لشكر سبزوار نماند با تفاق افسران كريم بخش هندوستانی را که سابق هم بحضور سالار به منصب
جرنیلی سرافراز بود صاحب اختيار لشكر سبزوار نمودند و جميع افسران به امرو نهی جرنيل
مذكور عمل ميگردند وقتیکه داؤدشاه خان نائب سالار وارد سبزوار شد وصاحب اختيار كل
گردید جرنيل كريم بخش را اصلا منظور نميكرد بلكه بنظر حقارت ديد و بطرز سپه سالار هم رفتار
نکرد و خدمت نفرمود ازين رهگذر جرنيل كريم بخش آزرده خاطر شد و كدورت آميزگشت
عاقبت غمازان طرفين را به گفتگو آوردند و جانبين گفتگو كردند و فتنه انگيزان
سخن چينی كردند و گفتگو بالا گرفت هرچند حق بطرف جرنيل كريم بخش هندوستانی
بود و سخن خود را به كرسی نشاند ليكن مسافر وبيكس بود عاقبت به امر نائب سالار
محبوس زنجيری شد و بی گناهی جرنيل مذكور مبدل به گناه كاری گردید چنانچه
زنجير بند تا کابل رسيد و بحضور سركار به گفتگو در آمدند خاتمه سخن كريم بخش
جرنيل پسند افتاد وحق بجانب جرنيل مذكور قرار گرفت وخدمات غایبانه که در سفر
بحضور سپه سالار و بعد از آن که سالار مقتول شد بعمل آمده بود منظور حضور فیض ظہور
بندگان اقدس گرديد وجرنيل مذكور به منصب سابقه سرافرازی حاصل كرد و به افواج
دیگر كه مامور کابل بودند مامور جرنيلی شدند اكنون بطرف مطلب سخن گوئيم
و سخن باز كنيم اين بود که از سبزوار مراجعت كرده منزل به منزل طی مراحل كرده
مع الخير والعافيت بعد از يكمماه و شش روز داخل دارالسلطنة شهر كابل گرديدند .
روز ورود کابل بنا بر امر سر کار والا ولی عهد صاحب با چند اشخاص بزرگ وبزرگان
دربار باستقبال لشكر سبزوار تاحدود قلعة قاضی رفته ملاقات كردند و در بارۀ لشكر
نوازش ومرحمت فرمودند و با تفاق عازم شهر كابل شدند بعد از آن تمامی لشکر در چمن
مقابل سراجة پادشاهی جمع شده هشت بات بحضور پادشاه خداجوی عدالت گستر سلامی
گرفتند و پادشاه سيامپرور بزبان گهريار جويای احوال سلامتی افواج نمك حلال شده
بسی توجيه وبسا تمجيد نمودند و خورسندی حضور فیض ظهوررا بشكلی اظهار كردند
و خدمات شایسته ومردانگی واتفاق شان را که درسبزوار تمام كرده بودند رضامندی
فرمودند و از حضور مرخص نمودند بعد از حضور بندگان اقدس كه مرخص شدند شاهزاده
والاجاه جناب وليعهد صاحب دوماهه تنخواه به صيغه انعام و بخشش بسبب خدمات سبزوار
(۱۳۹)
پادشاهان متأخر
که از لشکریان بظهور رسیده بود بحضور مرحمت فرمودند وخورسندی و رضامندی
خود را اظهار کرده تحسین و آفرین گفتند و مرخص فرمودند . اکنون لشکر ظفر
اثر را به نیکنامی ورضامندی سرکار آسوده وبرقرار بدارالسلطنه شهر کابل
بگذارید .
چند کلمه سخن از گردشات فلکی و رویداد سردار
محمد یعقوب خان که گرفتار چرخ فلک است شنوید
لهذا چون سردار محمد یعقوب خان با وجود حرکت های زشت و کار ناصواب که سابق
تحریر شد کرت دویم درهرات فرمان فرما شده صاحب سلطنت گردید لاکن هوای هرات
چون سراسر فساد انگیز است بنابران بار دیگر سردار مذکور از جادۀ مروت وانصاف
بر آمده از عقل وهوش بری گردید و بری شد چنانچه ظاهروپنهان درخلاوملا بعضی سخن هائی
که سزاوار گفتن نداشت اظهار میکرد ودرمجالس به آواز بلند شکایت مینمود آغآازین
بی خبر كه نمك خوار ونمك پروردۀ حضورش یومیه اخبارمیکرد وبتواتر هفته به هفته بحضور
بندگان اقدس ازهرات میفرستاد و خاطر سرکار اقدس رامشوش میساخت چنانچه هر
حرکاتی که خلاف قاعدۀ قانون خواه بدربار ومجلس خواه ، درخلوت ازسردار مذکور
صادرمیشد مقرر بحضور سرکار رسیده وازحضور اقدس بگذشت خصوص که فتنه انگیز
و غماز وسخن چین را درین وقت دست آویز سخن کردن پیدا شده بود ویومیه سخن چینی
میکردند وسردار بخت برگشته را سرسخن کردن میاوردند تاکار کدورت بالاگرفت وخاطر
خطیر بندگان اقدس بکلی کدورت آمیز شد تا کار بجائی رسید که بندگان سرکار
فرمان فرستاده سردار محمدیعقوب خان را طلب حضور فرمودند چون فرمان منظور
سردارمحمد یعقوب خان گردید از خواندن فرمان وطلب حضور شدن متفکر مانده و بحیرت
فرو رفتند وهر طرف بيك خيال را جولان دادند بهیچ طرف کشایش نیافتند عاقبت پنج نفر
بزرگان خود را جمع کرده کنکاش نمودند و بیان فرمودند که ای بزرگان حضور در بساط
بندگان عالی یك ولایت هرات است وهرات جزوی ولایت است ظاهر است که در مقابل لشکر سرکار
مقابل نمی توانیم شد وتاب مقاومت نداریم یا بجانب ارض باید رفت یا رفتن کابل را بـــه
خود مصمم باید کرد و حسب الامر بقرار فرمان بحضور بندگان اقدس مشرف باید شد
وتن به تقدیر الهی باید داد مصراع ،
تا یار کرا خواهد و میلش به که باشد ، ،
هرگاه به این دو اراده عمل نکنیم ورجوع به مقدمه داریم بکدام دولت وبکدام
لشکر وبکدام اعتبار بکلی مقابل شویم وتقابل ورزیم وجنگ دراندازیم ظاهر است که
تاب مقاومت نداریم و بد نام ابدی خواهیم شد اکنون شما بزرگان حضور که همه چون
پروانه بدور بندگان عالی جمع و فدا شده اید وغم شريك عالی میباشید چگونه خیر
وصلاح میدانید بدون كيد وريا وبدون خوف ورجا بعرض بندگان عالی برسانید بعد از
فرمان سردار جمله بزرگان که حضور داشتند عرضه داشت کردند که صاحبا ذره پرور اما
جلد دوم
(۱٤۰)
غلامان قطعا گرفتن کابل را خیر وصلاح نمیدانیم ویقین خدمتگاران در اول رفتن کابل
چنان بود که البته محبوس خواهی شد از تقدیرات از لی دفعة اول نجات یافتید وکار
بخیر انجام یافت لاکن درین فرصت رفتن کابل را مصلحت نمید انیم خود بندگان عالی
مرحمت کرده فکر کنند که قتل سه نفر شخص بزرگ که رکن سلطنت بودند بواسطۀ
جناب شما شد اضافه بران چقدر خرابی بدولت دست داد و چه نحو مخارج دولت شد
خصوص جناب عالی در مجالس ها که عام و خاص حاضر بودند از زبان مبارک
سخن ها ظاهر میشد که سزاوار گفتن نداشت مشخص است که
يوميه اخبار شبــه يــك بــه يــك منظور حضور ســر کار والاشده باشد اميد
واریم که رفتن کابل را مانع شوید در دیگر امور جناب عالی مختارند (حافظ وظيفة
تو دعا گفتن است و بس) بعد از عرضه داشت خدمتگـاران سردار محمد يعقوبخان
یکشب و یکروز تحمل کرده فکر کرد عاقبت رفتن کابل را بخود جزم کرده اراده رفتن
کابل نمود ونصایح وزراء سودمند نشد زیرا که استاد فرموده است :
قطـــــعـــه
گر شود ذرات عا لم پیچ پیچ
چون قضا بیرون کند از چرخ سر
ماهیان افتند از دریا برون
این قضا بادیسـت سخت وتند خو
با قضای ایزدی هیچ اندهیچ
عاقلان گردند جمله کور و کر
دام گیرد مرغ پران را ز بون
خلق چون خس عاجز اندر پیش او
خلاصۀ کلام تقدیر رفته باز نیاید این بودکه سردار محمد يعقوب خان به سخن ناصحان
عمل نکرده سردار محمد ايوب خان برادر كوچك خودرا که در اول فراری با خود
فراری نموده بود و در هرات باتفاق برادر بزرگ بسر می برد حال که عازم کابل شد
سردار محمدایوب خان را بجای خود بحکومت هرات امر فرمودند و پنجهزار خدمتگاران
خود را که هر کدام جان فدا وجان نثار وفدائی بودند بخدمت سردار محمد ایو بخان
امرکردند و ترغیب نمودند و نصیحت آغاز کردند و فرمودند که برادر من خورد سال است
اول متوجه مذکور دوم محافظت هرات را از دست برد دشمن کرده سپاه و رعیت را
بدرستی نگاهدارید، و شرط احتیاط بجا آرید هرگاه بمر حمت خداوند از حضور سر کـار
والاتبار این نوبت مرخصش شدم و بجانب هرات آمدم فبها امراد گویا حیات در باره
و امر پدر بجا آوردن و اگر به کج رفتاری فلك گرفتار آمدم و امید بازگشتن نیا فتم
بعدازان شمارا وحکومت هرات را بخداوند سپردم اما ازشمایان که برادر و بازو ونمك
پرور وخدمتگار قدیمی بوده و هستید وبندگانعالی همه وقت از شمایان مردی و مردانگی
دیده و جان فشانی شمایان بحضور عالی داریم اظهر من الشمس است چنانچه ظاهر
وهویدا اثر ناموس گذشته بندگان عالی را افضل دانسته همه بندگان را ما میدا نیم
و خورسندم هرگاه به فضل خداوند صاحب جاه وصاحب عزت شدم آنز مان از درگاه
خداوند امید وارم که از خجالت شمایان برآمده توانم در این وقت شمایان را
وارجمندی سردار محمد ایوب خان را بخداوند سپرده امید وارم در خصوص ملك داری
(١٤١)
پادشاهان متأخر
ولشکر داری مردی را از دست ندهید و تا جان در تن و رمق در بدن دارید بهر عنوان که پیش آید و تقدیر رفته باشد به غیرت کوشش نمائید ومردانگی بکار ببرید بعد ازان چیزی که خدا وند خواسته باشد و تقدیر ازلی رفته نصیب ما و شما شده باشد باید وشاید بظهور برسد مختصر کلام سخنهای نصیحت آمیز که سزاوار گفتن داشت بسردار محمد ایوبخان و خدمت گاران اظهار کرد بعد ازان از سپاه وفقراء دعا وفاتحه گرفته تسلیهای بزرگانه و شاهانه بسپاه و فقرا داده بتوکل خداوند با اقلی خدمتگار از راه هزاره جات بسرعت تمام روانۀ دار السلطنه کابل گردیدند تا اینکه بعد از طی مراحل ومنازل روز پانزدهم وارد دار السلطنه شهر کابل گردیده بحضور پادشاه قوی شوکت مشرف شدند وشرف حضور یافتند و بقدمهای مبارك سرکار والا تبار خود را بهزار عذر و انکسار انداخته عذر تقصیرات خواسته وظاهراً مرحمت ونوازش دریافته بعد از ساعتی از حضور مرخص شدند و بمنزل خود آمده آسوده خاطر گشتند لاکن بندگان اقدس از زمان ورود سردار محمد یعقوبخان خفیه اخبار نویس مقرر فرموده بودند که ساعت بساعت ولحظه به لحظه حرکات وسکنات چه از گفتار وچه از کردار شب و روز سردار مذکور کما حقه بدون خلاف پی کم وزیاد بحضور انور عرضه بدارد اما سردار محمد یعقوبخان هم از فرصتی که وارد حضور شد اوضاع در بار ومرحمت ومهربانی سرکار را بر خلاف آمدن سابقه دیدند و دانسته شدند که خاتمۀ اینکار بجز از خرابی دلیل دیگر ندارد از آمدن خود بهزار درجه پشیمانی کردند وبخود بد گفتند ونفرین کردند هرچند فکر کردند و اندیشه نمودند راه چاره را مسدود دیدند با وجود آن بپرداخت کار خود شده يك خیال را بهر جانب دوانده فکر زیادی کردند عاقبت اراده فرار کردن را بخود مصمم کردند و شب و روز بخیال رفتن کمر بسته داشتند چنانچه قبل از فراری خود يك خط بمصحوب آدم صاحب اعتبار و محرم راز که بحضور داشت بجانب هرات فرستاد ورویداد خود را کما حقه شرح داد و در تکهداری هرات ومتوجه شدن بسپاه وفقراء و باخبری از دور و نزديك و دوست و دشمن ترغیب نمودند و بفکر رفتن خود افتادند و فرصت میجستند لاکن از تقاضای زمانه غافل .
شعر
در این زمانه که بر دوست اعتمادی نیست کجا غره توان گشت بگفته دشمن
وشاعر دیگر میگوید شعر:
جامه ات زین غم نمی آید بیرون هر بار سرخ رنگها دارد جهان مغرور آرایش مباش
مختصر کلام همان شخص صاحب اعتبار و محرم راز با اخلاص
سردار محمد یعقوبخان که از اعتبار بسیار خط خفیه خود را سردار مذکور بوی سپرده در هرات بجهة سردار محمد ایوبخان وخدمتگاران فرستاد شخص مذکور در جادۀ نمك حرامان قدم زده بدون واسطه بحضور سرکار اقدس آورده خط خفیه را منظور کرد وزودتر از حضور مرخص شده آوازه در انداخت که در اینده خط بدست کارگذاران سرکار والا تبار افتاد چون قضیه برعکس افتاد ملازم صاحب اعتماد خط بر انيك حرام پراگنده احوال خود را بحضور سردار محمد یعقوبخان رسانید رویداد گرفتاری خط را فرازغنده بدست ملازمان سرکار بازگفت و بخدمت سردار مذکور خود را فدایی شمرده ترغیب زودتر برفتن کرد و عرض کرد که غلام خدمت کارم چنانچه خبر میدانم که زودتر ازین شهر پرشور برآمده بجانب هرات راهسپار شویم سردار فلك زده ازین حادثه بیخبر که فتنه انگیز وفتنۀ خیز ویر بادی سردار مذکور خود همین شخص
جلد دوم
(١٤٢)
پلید است اضافه بران سخن های بی اورا حق و صدق دانسته از وی خورسندی و رضامندی نموده مختصر
سخن سر کارخدا چوی از کمال بزرگی خط سردار محمد یعقوب خان را از نظر گذرانده آشکار
نکرد و پنهان داشت لاكن متوجه حركات سردار مذکور از پیشتر بیشتر شدند و سردار
محمد یعقوب خان شب و روز ازین حادثه که خط بدست افتاد ما بین خوف و رجا بسر میبرد و
معالجه درد خود را نمی یافت یعنی فرصت فرار شدن میسر نمیشد ازین روی بسی غمگین بود و
ساعت بساعت اختیار رفتن داشت چنانچه شب پنجم اسپان خود را در شب نعل بندی فرمود و بخاطر
داشت که فردا باید خوفیه روانه هرات میشویم اما از ین غافل که از معتبران حضورش لحظه
با لحظه اخبار و ابحضور سرکار میرساند و همه وقت پهره دار مامور بودند و محافظت مینمودند که
حرکت نکند و فراری نشود باری چون شب گذشت و فردا سردار محمد یعقوب خان وارد حضور شد
سلام کرده ایستاد بندگان اقدس بعد از ساعتی مرحمت کردند که دیشب چه اراده یکدایم خیال
فاسد اسپان خود را در شب نعل بندی نمودند مقصد ازین نعل بندی چه بود سردار محمد یعقوب خان
در جواب سرکار عرضداشت نمود که بسیاری اوقات اسپان خود را در شب نعل بندی نموده ام
بلکه بحضور سر کار و الاهم این قاعده غلام ظاهر است بعد بندگان اشرف خط اسمی سردار
محمد ایوب خان را بدست سردار محمد یعقوب خان دادند و سوال کردند که از چه سبب اینخط را
به هرات می فرستادید و چرا بخیال شورش افتاده اید و باز میخواهید که عالمی را بر باد بدهید و
قصد قتل کدام یکی را بخاطر گرفته اید این چه غوفا است که شما را دست داده و از چه باعث
بندگان اقدس را آسوده نمیگذارید بعد ازان حركات هرات را يوما فيوماً ومجلس بمجلس
که از سردار محمد یعقوب خان صادر شده بود باز گفتند و دایل و برهان برای سردار مذکور نشان
دادند لهٰذا چون کار برسوائی انجام یافت و طشت از بام افتاد جای سخن کردن باقی
نماند سردار محمد یعقوب خان بغیر از سکوت چاره بخود ندیدند سر بزیر
افگندند و جوابی نگفتند این بود که غضب بر طبیعت سر کار متوالی گردید
ولرزه باندام مبارکشان افتاد بر آشفتند و از روی غضب امر کردند که در سراچه بقل حرام
سرای محبوس کرده احدی را نزدیک وی نگذارید و خانه را تاريك سازید که اصلاً
روشنی نتابد و غرسی و درهای خانه را کل میخ کنید و شرط احتیاط بجا آرید بدون از
امری ضروری که از در بر آمده و پهره دار با او باشد دیگر نگذارید که از درون خانه
قدم بیرون گذارد و چنان درباره محبوس مذکور سخت گیرید و بز حمت گرفتار
سازید که تا قدر عافیت ظاهر گردد و احسان پدر هویدا شود زیرا که از بخت برگشته گی
و فتنه زدگی چه زحمت های کلی که بسر کار والا رسانیده خصوص مرگ سه نفر که سه رکن
دولت و بازوی بندگان اقدس بودند چه نحو بقتل رسیدند و چگونه داغ بر دل سر کار
نهادند اکنون کج رفتاری و کج روشی تعلق ببزرگی و شاهزادگی ندارد نادر افشار که
صاحب سلطنت شد و بفضل خداوند اقلیم ها کشاد حکومت ایران را که ساکنان به پسر بزرگش
عطا فرمود و تاج سلطنت بر سرش گذاشت عاقبت فرزند به قتل پدر کمر بست و در جنگل
مازندران بامر مذکور به تفنگگ زدند زخمی شد و خداوند نخواست که مقتول شود تا اینکه نتیجه
کج رفتاری خود مذكور را بفرمان پدر از دوجشم عاجز کرد ظاهر است که سردار محمد یعقوب خان
(١٤٢)
پادشاهان متاخر
هم زحمت بدطینتی خود را باید بکشد تا بداند که بدی چقدر نتیجه بدی پیش می آرد.
شعر
تو چاهی کنده در دل که خلقی را در اندازی
نمیترسی از ان روزی که خود را در میان بینی
و شاعر دیگر میفرماید:
یا خود کج و یا ما کج و یا خلق خدا کج
آخر نشوی راست بگو تا بکجا کج
خلاصه کلام بهمین منوال که تحریر شد سردار مذکور بقید و بست سخت گرفتار گردید و محبوس بزحمت شد لاچارا تن بتقدیر خداوندی در داد و بمنزل تاریک آسوده نشست واری بعد از محبوس شدن سردار محمد یعقوب خان از حضور فیض ظهور بندگان سرکار ایشك آقاسی شیر دل خان وسردار شاه پسند خان و یکی دو نفر بزرگان دربار مامور هرات شدند و فرمان تسلی خاطر بجهت سردار محمد ایوب خان و بزرگان حضور سردار مذکور از حضور بندگان اقدس داده شد و ایشك آقاسی شیر دل خان را سفارش فرمودند که سردار محمد ایوب خان خورد سال است مبادا خوف غالب شود بهر صیغه باشد تسلی بدهید و از حضور سرکار امیدوار نوازش و مهربانی بدارید و چنان کنید که آسوده خاطر عازم حضور شود و خوف ندارد احیانا هرگاه خیال حکومت هرات داشته باشد به اتفاق سردار شاه پسند خان مامور هرات بدارید که بصلاح و صوابدید سردار شاه پسند خان که شخصی بزرگ است حکومت ورزند اشخاصی که بحضور دارند ملاحظه کنید که چه نحو مردمان اند هر گاه خیرخواه و دولت خواه و اشخاص خدمت گذارند نگاهدارید و الا بحضور بندگان سرکار بفرستید مخلص کلام این بود که ايشك آقاسي شير دل خان و سردار شاه پسند خان عازم هرات شدند تا اینکه بحدود هرات داخل شدند سردار محمد ایوب خان که قبل ازین بمعرفت شاطر سردار محمد یعقوب خان که از کابل چاپاری خبر به هرات رسانده بود و واقف بودند فورا آدم فرستاد امر کردند که محبوس وار داخل شهر هرات کنند خصوص ايشك آقاسي شير دل خان را با دیگران بدون از سردار شاه پسند خان زحمت و زجر بدهند و بزحمت تمام داخل شهر هرات بدارید تا عبرت خلق الله گردد چنانچه بهمین زحمت ايشك آقاسي شير دل خان را وارد شهر هرات نمودند و سه روز در هرات محبوس و از نگاه داشتند ثانی بمصلحت دید بزرگان حضور خود سردار محمد ایوب خان در طائفه جمشیدی که خان آقای جمشیدی خسر سردار محمد یعقوب خان بود و بحضور سردار محمد ایوب خان خیلی عزت داشت و از خود می دانستند ايشك آقاسي مذکور را محبوس فرستادند و در قید و بست مذکور سفارش فرمودند اما سردار شاه پسند خان را در شهر بحضور خود نگاهداشتند و زحمت نرساندند لهذا چون کار بدینجا رسید بعد ازان به تهیه و تدارك لشکر کشی شده در حدود پل مالان خیمه و بارگاه برپا کردند انتظار ورود لشکر کابل بودند اضافه بران دو كندك پلتن و يك رساله مکمل اسباب و شش عراده توپ جلوی بسرکردگی کاهوس خان جرنیل که غلام سردار محمد یعقوب بودند در حدود سبزوار فرستادند که از دشمن با خبری کرده یومیه اطلاع بدهند باری چون خبر محبوسی ايشك آقاسي شير دل خان در کابل بحضور پادشاه اسلام پناه رسید بحیرت فرو رفتند و سردار محمد یعقوب خانرا نفرین کردند زیرا که ايشك آقاسي مذکور بحضور پادشاه شخص بزرگی بود و سزاوار اینطریقه بی عزتی نداشت بعد ازان
(١٤٤)
جلد دوم
بامر بندگان اقدس دوازده هزار فوج مکمل از توپخانه و پلتن و رساله و خاصه دار
بسر کردگی حسین علیخان سپه سالار و مستوفی حبیب الله خان مأمور هرات شده بسرعت
روانه شدند و بنا بر امر سر کار در رفتن و تلاش منزل زدند و کوشش خود را بهرات رساندن
سعی بلیغ نمودند که زود تر وارد هرات شوند و سردار محمد ایوب خان را تسلی
خاطر بدهند که پراگنده نشود تا اینکه وارد فراه شدند در آنجا خبر یافتند که لشکر
هرات در حدود سبزوار بسر کردگی کاهوس خان جرنیل استقامت دارند و انتظار
ورود دشمن میباشند حسین علیخان سپه سالار از شنیدن لشکر سبزوار فوراً از فراه
حرکت کرده بتلاش تمام روانه هرات شدند لکن از کمال هوشیاری و نمک خواری عریضه
بحضور سردار محمد ایوب خان فرستاد تسلی دادند ای شاهزاده بلند اقبال در خصوص
محبوس شدن ايتك آقاسی شیر دل خان که تقدیرات ازلی رفته بود پراگنده نشوید و خود را
در بدر و پریشان نسازید هر چند ايتك آقاسی مذکور سزاوار اینگونه ذلت نبوده ظاهر است
که از مردمان کم عقل و نادان این حرکت صادر شده و جناب شاهزاده والا جاه را فریب
دادند اما دانسته باشید که بندگان اقدس با این حرکت که از مردمان دیگر صادر
شده بجانب شما غضب نکرده و نمی کنند این غلام فدوی که جان نثار دولت بوده و میباشم
رضا نمی دهم که بندگان شاهزاده عالی بغیر حق در بدر شوند و شاهزادگی را برباد
داده فراری شوند عریضه غلام را بکمال صدق و صداقت غلام دانسته آسوده خاطر
باشید و از هرا ت حرکت نفرمائید که غلام خیرخواه و جان فشان صمیمی بوده و میباشم
از درگاه خدا وند امیدوارم که جناب شاهزاده بلند اقبال صاحب حکومت هرات
كما كان باشند وا اسلام مختصر کلام عریضه سپاه سالار در هرات رسیده از نظر سردار
محمد ایوبخان و بزرگان در بارشان گذارش یافت ازینطرف خبر ورود لشکر کابل
اشتهار یا فت و کلیه مردم هرات اطلاع یافتند ازین رهگذر اعتبا ر سابقه بسردار
محمد ایوب خان باقی نماند بعد پنجنفر بزرگان در بار را جمع کر ده کنگاش نمودند
و سردار محمد ایوب خان بیان فرمودند که اى نمك خواران رویداد کما حقه ظاهر است
اکنون فکر کنید و ملاحظه بدارید که چه باید کرد یومیه به چشم سر می بیند که در
کار حکومت بند گان ما تنزل پیدا میشود و خرابی دست میدهد اضافه بر آن
عریضه سپاه سالار را فکر کنید که راست است یا کذب بهر عنوان شما پنجنفر که
شريك هستید بدرستی متوجه شده سخن را به یکجا قرار بدهید زیرا که دشمن گلوگیر
است مبادا که همین فرصت از دست برود و بچنگال دشمن گرفتار گردید.
شعر
فرصت غنیمت است عزیزا در این چمن فردا چو برگ کل همه بر باد میرویم
لهذا بزرگان دربار و معتبران حضور بجز فرار شدن دیگر علاجی باین درد و درمانی باین
مرض نیافته و آشکار متفق القول عرضه داشت نمودند هنوز سر دار مذکور و بزرگان
در بار در اندیشه چون و چرا بودند که ناگاه خبر جانسوز دولت بر باد کن رسید خان
آقای جمشیدی که دولت شريك سردار محمد یعقوب خان بود دو سرداران مذکور
نامبرده را خدمت گار صادق میدانستند از کمال صداقت
(۱۲۹)
پادشاهان متاخر
و اعتمادی ایشک آقاسی شیردل خان را محبوس باوشان میبردند. امروز که خبر لشکر
کابل رسیده دست از یاری شان برداشته ایشک آقاسی شیردل خان را با دیگران از
حبس بر آورده با سواران جمشیدی بجانب هرات روانه شدند چون این خبر شهرت
یافت مردمان هرات که دایم در بیوفایی قدم زده بودند بقرار سابق رجوع به بی وفایی کردند
و تمامی لشکر هرات از ملکی و جنگی دست از یاری سردار محمد ایوب خان کشیدند و
باوطان خود رفتند بعد از آن که رویداد از این قرار شد واقعه بر عکس افتاد خوف
عظیم بر دل سردار محمد ایوب خان و بزرگان دربارشان افتاد و تدبیر کار خود را در
فراری دیدند که بباید بجانب ارض اقدس روانه شوید. چنان چه در مدت سه روز تهیه
و تدارک خود را نموده روز دیگر به تدبیر از درون شهر برآمده روانه ارض اقدس شدند
فردای آن ایشک آقاسی شیردل خان معة سواران جمشیدی وارد شهر هرات شدند نقاره
خانه ها را بنام نامی سرکار امیر شیر علی خان بصدا در آوردند بعد از آن مردمان هرات
از هر طرف فوج فوج طایفه بطایفه از ملکی و جنگی بحضور ایشک آقاسی شیر دل خان
آمده مبارک باد کرده بسر افرازی باز میگشتند تا اینکه بعد از يك هفته لشکر مأموری
کابل بسر کردگی سپهسالار حسن علیخان و مستوفی حبیب الله خان وارد شهر هرات شده
برقرار گردیدند چون چند روز بآسودگی گزارش یافت و سپاه سالار و لشکرها در شهر هرات
جابجا شدند ایشک آقاسی شیردل خان بنابر امر سرکار والا تبار از هرات مراجعت
کرده روانه دارالسلطنه کابل شدند و بسرعت منزل زده خود را بحضور شهریار عدالت
گستر سرکار امیر شیر علیخان رسانیدند و شرف حضور فیض ظهور بندگان سکندرشان را
دریافتند و رویداد خود را حسب الامر از محبوسی و گذارشاتی که پیش آمده بود بعضی را
بطریق زحمت و زجر که دیده بودند و برخی را که سزاوار خنده میدانستند بزبان لطف
و طرز لطیفه بحضور انور عرضه داشت کردند بعد بندگان اقدس سوال کردند در زمانی
که شما را بالای یابو سوار کرده داخل شهر هرات نمودند یکی اینکه بجانب مردم
اوخ می کردید و طرز خنده را پیش می گرفتند و دوم الفاظهای قبیح بسردار محمد ایوبخان
و مادرش میگفتید سبب گناه ما درش چه بود گناه گار محمد ایوبخان در هرات و ما درش
در کابل اضافه بران ناموس سرکار چگونه سزاوار که فحش میدهد و چه لازم فحش
دادن داشت ایشک آقاسی شیر دلخان بخنده عرضه داشت نمود که ای شهریار هرگاه
مادرش بانو و خانم میبود البته فرزندش صاحب لحاظ میشد اضافه بران فحش دادن
پسر غلام در هرات و خانم در کابل کجا و چگونه فحش دادن پسر غلام نسبت بدو نامه را
بوی می رسید و تا ثیر بخشد اکنون تقویم پارینا را چه حاجت بحضور سرکار والا تبار که
بعد از هفت ماه بیاد آورده بزبان گهربار جاری می سازند و در مجلس حضور مذکور
می دارند هرگاه بندگان اقدس اشرف را مقصد از اظهار سخن است دوم باره غلام
تکرار عرضه نمایم بدون از اندیشه و بغیر از خوف و رجا بما در سردار محمد ایوبخان
جلد دوم
(١٣٠)
فحش بزرگی میدهم وباك ندارم واز زمان امیر کبیر تا حال که بندگان اقدس بفضل خدا وند تخت نشین افغانستان است دایم گستاخی دارم و میدارم بعد سرکار والا بخنده در افتاد خیلی بايشك آقاسی مذکور شوخی کردند و مهر و محبت ورزیدند و اهل مجلس جمله بخند ه در آمدند خلاصه کلام سرسخن باز گردیم و از مطلب بازگوییم. باری چون امور مملکت داری هرات تعلق به سپاه سالار حسین علی خان گرفت هر چند مستو فی حبیب الله خان بودند و حاکم ملکی محسوب می شدند لاکن شیوۀ افغانستان باید از دست نرود تعمیر افغانستان از نفاق است باید و شاید بهمان طریقه عمل دارند مختصر کلام سپاه سالار مذکور از کمال عقل و دانش رجوع به آبادی نهاد و شکست و ریخت در دیوار قلعه را تمامی بادرواره خانه بخوبی و درستی تعمیر کرده خصوص خندق اطراف قلعه را با ر دیگر بطرز جدید عمیق کرده و خیلی بزرگ نمودند و اسبابی برپا کردند که به يك روز از آب دریا مملو شود لاکن ظاهر نیست که چه نحو آب از کجا بخندق میرسد از زیر زمین لوله ترتیب کرده آب بخندق میرسد هم چنین بشهر هم سرشته کرده اند هرگاه آب بخواهند بدون ملاحظه می برند واحدی ازین حادثه نمی داند که آب از کجا می آید مدعا آنکه شهر هرات را چون شهری از نو تعمیر نمودند گویا سد سکندر ساخته شد اکنون از حضور سرکار عدالت گستر و یاد شاه رعیت پرور سرکار امیر شیر علی خان سخن کرده شود سرکار اقدمی از ابتدای تخت نشستن افغانستان خیال حرکت بجانب کفر داشتند و متوجه سرشته داری ملک و سپاه بودند لاکن تقدیر در تاخیر می انداخت چنانچه شاعر میگوید :
شعر
هر چه دلم خواست نه آن میشود
هرچه خدا خواست همان میشود
واستاد دیگر می فرماید :
فرد
چون رفته بتقدیر دگر گون نشود
يك ذره ازان چه هست افزون نشود
چنانکه مدت سه سال در گرفتاری سردار محمد یعقوب خان گذارش یافت که شورش انداخت و مبلغهای کلی مخارج شد و چندین امورات پادشاهی معطل ماند و فرصت دست نداد تازمانی که سردار مذکور محبوس شد و خلقی از زحمت او نجات یافتند و بندگان اقدس آسوده گردیدند بعدازان متوجه افواج نظامی شدند و لشکر هارا از نظر فیض اثر گذراندند خصوص شتریلتن از جوانهای خردسال قبل ازین حسین علی خان سپاه سالار جمع کرده بنام نامی ولیعهد سردار عبدالله خان نام نهاد مکمل نموده بودند چون خرد سال بودند بهر پلتن آخند وملا و سرپرست کامل مقرر کرده بودند که تعلیم خواندن و نوشتن و نماز وروزه و طریقه اسلام و امر ونهی را استادان یومیه تعلیم بدهند چنانچه يك ساعت خواندن ونوشتن و آداب اسلام و يك ساعت قواعد و قانون نظام داری عمل دارند این بود که سالار مامور هرات شدند لاکن این قاعده بمعرفت استادان و سرپرست جاری بود تا اینکه سرکار والا تبار رجوع بنظام وسرشته نظام داری آورده متوجه افواج ظفر شکوه شدند بعدازان ملاحظه کردند که لشکر افغانستان در مقابل فوج دولت برطانیه قلیل است و مقابل نمی آید و اندك میباشد امر کردند که از هر طائفه آدم گرفته داخل افواج
(۱۳۱)
پادشاهان متاخر
بدارند اشخاصی که سزاوار پلشن باشند در پلشن مقرر فرمایند و اشخاصی که که لایق بسوار باشند
در رساله مامور دارند مقصد در زمان قلیل افواج مکمل اسباب بمهربانی خداوند بر پاشد
چنانچه شش پلتن ولی عهدی که خوردسال بودند از مرحمت شهریاری بزرگ شده چه در قاعده
اسلام داری وچه در قانون نظام مهارت تمام یافتند ومطابق افواج بزرگ عمل میکردند
بهر حال محرر کتاب را لازم که از هر گوشه بظهور رسیده باشد مختصر تحریر کند و داخل
کتاب بدارد وسخن را اشکال ندهد تا ملال خاطر نازک طبیعتان نگردد باری از تفضلات
خداوندی در مدت قایل افواج افغانستان باقبال پادشاه عادل مکمل ومسلح گردیده کم
وکاستی باقی نماند بعد ازان متوجه خزانه عامره شدند وامر کردند سنجش بدارند تا حقیقت
خزانه مذکور بحضور انور ظاهر گردد چنانچه مستوفیان دفتر یا دیگر نویسندگان اصغر
در اندک روز سنجیده بدون کم وزیاد معلوم کردند و بحضور بندگان اقدس عرضه داشت
نمودند بعد وزراء حضور و بزرگان دربار ملاحظه فرمودند که در وقت کار بخصوص در
فرصتی که با لشکر دشمن مقابل گردند ظاهر است که کفاف لشکر وکفاف دیگر مخارجات
دولت نمیکند البته باعث شکست دولت و بربادی سلطنت است بهتر اینکه در اینوقت که
فرصت باقی است تدبیری بکار شود که موجب ترقی دولت و نیکنامی سلطنت گردد بهر
حال حسب الامر بندگان اقدس وزيران صاحب تدبیر ومشیران حضور مجلس مشورت
برپا کردند وهر يك سخن كردند گفتگو نمودند عاقبت رأی همه بر این قرار گرفت که
ولایت افغانستان بزرگ ووسیع وجمیع مردم از شاه و گدا، خواهان غزای محمدی (ص)
هر گاه بندگان اشرف اجازه فرمایند وصواب بدانند وامر کنند فی خانه جزوی وجه انداز
میداریم که هم بمردم زحمت نرسد و هم کفاف دولت شود و بفضل خداوند بعدازان بدولت
عظما که غزای محمدی(ص)باشد برسیم ویقین داریم که درین امر درین خصوص جمیع فقرای
افغانستان خورسند وسرفراز گردند و پادشاه خدا جوی رعیت
پرور را با هزار خورسندی دعای خیر کنند این بود
که جمله وزیران وبزرگان بهمین اراده بحضور شهریار عدالت گستر رسیده متفق
الکلمه عرضه داشت کردند بندگان اقدس مصلحت و مشورت اوشان را نخواست ومنظور
حضور نفرمودند وامر کردند که در این مشورت سهو بزرگی نموده اید اول اینکه مردم
فقراء با این امر رضا نمیدهند و با این کار خورسند نخواهند بود زیرا که اینکار سزاوار
صاحب سلطنت نباشد دوم چه لازم که پادشاه يك كشور بزرگ بمثل خطهٔ افغانستان
که از فقرای زیر دست خود مهر حق طلب دارد وغر از ادست آویز خودسازد ازاین اراده
در گذارید که سراسر خطاست دیگر فکر کنید تا بندگان اقدس منظور نماید بعد جمله
وزیران که روزی چند بهمین خیال فکر زده عاقبت همین مشورت را پسندیده دانستند بعداز
امر سر کار و فرمودهٔ بندگان شهر یار بار دیگر چندین دلیل و برهان بحضور عرضه داشت
کردند تا اینکه بندگان اشرف را پسند افتاد ومشورث بزرگان را قبول فرمودند بعداز
آنی که امر سر کار جاری شد وزراء مشورت خود را بحضور اقدس منظور کردند
رجوع بحواله نموده فی خانه چهار روپیه انداز کردند و بهر حاکم وکد خد او سرشته
(۱۳۲) جلد دوم
دار ملك حواله نمودند و بعد فرمان فرستادند و امر کردند که در زمان اندك باید و شاید جمع آوری کرده بخزانه عامره برسانند ورسید خزانه دار را حاصل کرده بدفتر مملکتی ثبت بدارند و در نزد خود نگاهدارند تا در وقت محاسبات مجرا شود چنانچه در جمیع ولایتهای افغانستان از غزنین و قندهار و فراه و هرات و دیگر قصبه جات وشهر های كوچك و بزرگ و دهات و غیره تماماً آدم مقرر شد که بودنا بود را حصول سازند لاکن بندگان سر کار و وزیران در بارومشیران کاردار را یقین حاصل بود که بودا ندك است و مردم افغانستان از این رهگذر بسیار خورسند خواهند بود زیرا که نام غزا در بین است اما ندانستند فقراء از این وجه آزرده خاطر می گردند و پادشاه عدالت پرور پاك طینت خود را غیبت می کنند و بد میگویند و به بدی یاد می فرمایند و مبلغ قلیل بنظرشان کثیر مشخص میشود و دو پاره پادشاه وولیعهد پسرش که در عین احباب و شاهزادگی خدا جوی میباشد نفرین می کنند اما چگونه ولیعهد بچه آهو شاهزادگی وجه رعیت پر و ری و فقرا نوازی که مثال نخواهد داشت با وجود این همه رحم دلی و خداجوئی شب و روز فقرای بی اندیشه دربارۀ هم چنین جوان صاحب كمال بد می گفتند و در نصف شب ها و سحرگاهان نفرین می کردند و پادشاه عادل خود را بظلم و ظالمی نسبت میدادند عاقبت نارضامندی فقراء بحضور اقدس معلوم شد و آزرده خاطر شدند و جمع وزيراء را بد گفتند و سرزنش کردند بعد از آن درباره فقراء غضب کردند در باب جمع آوری وجه حکم ناطق فرمودند و جمیع افغانستان را ظالم پرور خطاب کردند و در مجلس عام مرحمت فرمودند که طایفه افغان و مردم افغانستان ظالم پرور وظالم طبیعت اند و پادشاه رعیت پرور و امیر عدالت گستر را نمی خواهند چنانچه ظالم را عدل و عدالت را ظالم میدانند زيرا كه خاك و آب افغانستان پرورده نفاق است ولایتی که نفاق اندیش بود ظاهر است که همه کارات شان برعکس باید بود از در گاه خداوند می خواهم که دایم گرفتار ظالم و پروردۀ ستم باشند تا قدر عافیت بدانند هر چند که عافیت را نمی دانند با وجود آن بظلم گرفتار آیند تا شاید از فقراء نوازی سر کار قدری آگاه شوند و نیکی های بندگان اقدس را شمه بدانند بهر حال ازین واقعه چهار روپیه گی مدت دو سال که دارش بافت تا داخل خزینه گردیدلاكن استاد می گوید :
فرد
خوی بد بر طبیعی که نشست
نرود تا بوقت مرگ از دست
مردم فقراء از باعث همین مبلغ قلیل که عبارت از چهار روپیه گی باشد و مبلغ کثیری بنظرشان جلوه داده بود شب و روز در بارۀ سر کار و ولیعهد دعای بد می کردند قضا را در سال نهم از سلطنت دویم پارۀ سر کار اقدس گذشته بود که ولیعهد ناخوش شد و ناخوشی شاهزاده بلند اقبال بطول کشید و یومیه مرض ترقی کرد عاقبت مرض راجع خفقان شد و کار دشوار افتاد حکمای دارالسلطنه و داکتر های دولت انگلیس كه هر يك خود را افلاطون زمان و بقراط عصر خود می دانستند از معالجه و شناخت مرض شاهزاده والا در ماندند و بحرت افتادند آخر الامر جمله اطباء حضور شاهزاده چنان مصلحت دیدند که مرض خفقان بجز از سیل و صفاء و ساز و سرود و گل های رنگ نما رنگ سبزه زار
پادشاهان متأخر (۱۳۲)
یا آبها جاری دیگر علاجی ندارد بنابران امر کردند که شب و روز اوقات شاهزاده والا گهر بتماشای گل وریاحین وساز وسرود بگذارد وغباری از کدورت پیرامون خاطر آن شاهزاده خدایگان ننگردد و یکجا برقرار نباشد و گردش بدارد و شب و روز را بساز و آواز وصحبتهای شیرین و سخنهای دلربا که سراسر خنده و ذوق و شوق باشد بسر برد و اشخاصی که بحضور مامورند مردمان باشند که دقیقه شناس و رموزفهم وشیرین زبان و لطیفه گوی و بزم آراء که شب و روز خاطرعاطر شاهزاده والاجاه را بطرز دلخواه مایل بخود دارند مقصد لحظه بلحظه گفتارهای ترونازه که سراسر شوخی و لطیفه باشد بیان دارد امید است که بفضل خداوند و اقبال پادشاه عادل کدورت و خفقان از طبیعت مبارکشان برطرف شده فرحت وخوشی حاصل گردد اما از تقدیرات ازلی غافل ماندند و خواستند که رد تقدیر را بتدبیر بدارند لکن این خیال است و محال است و جنون
چنانچه فرموده استاد است :
گر شود ذرات عالم پیچ پیچ
یقضای ایزیدی هیچ اند هیچ
چون قضاء بیرون کند از چرخ سر
عاقلان گردند جمله کور و کر
این قضا با دیست سخت و تند خو
خلق چون خس عاجز اندر پیش او
خلاصة سخن هرچند محرر کتاب میخواهد که سخن مختصر تحریر شود نمی شود و می تراود و بخاطر میرسد باوجودی که چندین کوششهای که باعث تطویل کلام است از دل بدر میشود و توقف میدارم .
چنانچه شاعر میگوید
میتراود چکتم آنچه در آبند منست
بهر حال تا اینکه کوششهای حکمای افغانسان که هر کدام خود را در حکم حکمت اطبا سر آمد زمان میدانستند و مشهور آفاق بودند ومعالجه های داکتر انگلیس که در کار شناخت مرض گوی مراد از میدان حکمای اروپا برده بود تدمر یک خود را سر آمد ملل نصارا میگفتند در معالجه مرض شهزاده خداجوی ولی عهد پادشاه افغانستان متحیر ماندند وبغم فرو رفتند زیرا که هر قدرا معالجه کردند و مطابق بمرض دواز دادند از تقدیرات ازلی که چون و چرا را دران مدخلی نیست برعکس میافتاد ومعالجه بضد مرض نتیجه میبخشید عاقبت جمع اطباء وحکماء و داکترها به اتفاق دست از معالجه کشیدند و باتفاق بحضور بندگان اقدس بواسطة شخص ثقهرس موقع شناس رموز فهم عریضه فرستادند ومرض شهزاده را حواله به تقدیر نمودند سرکار خدا شناش صاف اعتقاد صافی دل فرمان تسلی به جهته اطباء کل از اسلام و کفر وغیره فرستاد امر فرمودند که معالجه نکنید و بخدا وتذکر پروردیم که خلق کننده مخلوق است واگذارید و سیرد کنید آنچیزی که رضای خداوندی باشد قبول است و جای شکر است وصبر وشکیبائی سزاوار بندگان است لاكن يك هفته دیگر به تماشای گل وسبزه و آبهای جاری و غیره طبیعت فرزندم را خوش بگذرانید و پرهیز هم ندهید و یومیه باحوالش ملاحظه کنید که چگونه تفاوت می یابد و بعد ازان حقیقت یومیه را کما حقه بدون کم وزیاد عریضه بدارید بعد از
(١٣٤)
جلد دوم
وعده ماموری که عبارت از يك هفته باشد اگر حیات باقی بود و فرزندم در قید حیات باقی
ماند حسب الفرمان وارد کابل خواهد شد اضافه بران زمانی که وارد کابل شوید هوش کنید
که بکایات فرزندم را بمد نظر نیاورید که با حال پریشانی نظر کنم زیرا که هنوز داغ
فرزندم سردار محمد علی خان بدل سرکار با قس است و طاقت دیدار ولی عهد را با هل تباه
ندارم باری چون فرمان سرکار به دانشمند ان حضور ولی عهد رسید حسب الامر بندگان اقدس
یکهفته دیگر بسیر گل و ریا حین و تماشای سبزه زار و آبهای با صفای کل گشت گذارندند
اما تقدیر ازلی را تدبیر چه سود و کوشش بی فائده را چه ثمر خواهد داد .
رباعی
چو رفته به تقدیر دگر گون نه شود
بیگندره از انچه هست افزون نه شود
هان تا جگر خویش زغم خون نکنید
کز خوردن غم بجز جگر خون نه شود
خالص کلام در بین یکهفته مرض ولیعهد ترقی کرد تا حالت حرکت باقی نماند و فرصت
بردن شهر کابل ممکن نشد و ساعت به ساعت تنزل دست داد و مرض قوی گردید تا اینکه
در همانجا وفات کرد و داغ بزرگی بر جگر پدرو مادر تا به قیامت باقی گذاشت بلکه بعد از
چندین سال گذشته داغ سردار محمدعلی خان را بخاطر والا تازه کرد اضافه از خفقان و کدورت
سرکار که چندین پریشانی های کلی را دیدند بحیرتم که از احوال مادرش چگونه قلم دوز بان
به شرح و ادوفات ولی عهدرا تحریر کرد مینویسد هنوز از وفات فرزند ناشینده روح از
قالب پرواز میدارد و جان بی حس و حرکت ظاهر میشود همچنین اشخاصی که خدمت حضورش
دریافته بودند افزون از قیاس داغدار شدند خلص کلام در ایامیکه روح از قفس بدن ضعیف
نجف شاهزاده نامراد پرواز کنان بروضه رضوان و بهشت جاودان شتافت و خلق افغانستان
خصوص مردم کابل که دست پرورده ولیعهد جوانمرگ بودند داغی بر جگر اوشان نهاد گویا
قیامت صغرا برپاشد و شورش محشر هویدا گردید اکنون هر گاه خواهم که شرح وفات ولی عهد
نوجوان را با غوغای خلق کابل از پیرو جوان وسید و عام و مردوزن و كوچك و بزرگ شرح
وارد وقید تحریر درآورم چنانچه از غوغا و غلغله خلق گوش فلك كر كرد جمع ملکوت
در حیرت وفلك با همه کجرفتاری به حسرت . البته قلم دوزبان با وجود دوزبانی از تقریر آن
قاصر وعاجز بلکه سر به زیر افگنده از عهده تحریر آن برآمده نمیتواند لیکن دون کته
مینویسم و سخن را مختصر میسازم اول ولایت افغانستان خصوص دارالسلطنة کابل از شهر واطراف
آن که مقرر به دیدار فرخنده آثارش مسرور بودند و از نوارشاتش بهره مند و ازخان
احسانش خورسند و خرم میگدارندند درین وقت همچنان از مرگ آن نونهال گلشن
اقبال پژمرده و غم اندوده وماتم زده و به غم فرو رفته شب و روز گرفتار ماتم بودند دوم از خلق
نیکو واخلاق پسندیده و تواضع بسیار و فروتنی وسادات پروری و علما نوازی و كوچك و بزرگ
و يتيم و صغیر و پیروبرنا با جمله سخاوت پروری و کم آزاری و صاف اعتقادی که خداوند در عین شباب
به وی اعطا فرموده بود از عقل بعید بود با خلق خداچنان رفتار داشت که حد بشر نبود خصوص
در باره فقیر و بینوا و بیوه زنان و بیچارگان چنان رفتار و کردار و تواضع داشت که گویا
پادشاه زاده نبودند و همسر بیچارگان شمرده میشدند اضافه بران شب و روز متوجه خرج
ياد شاهان متأخر
(١٣٥)
و مخارج شان بودند چنانچه به آسودگی میگذراندند بنابران مرگ شاهزادة نوجوان
مرگی بود که تا قیامت داغ بر دل پیروبرنا وشاه و گدا و سادات وعلما باقی ماند و از خاطرهها
محو نخواهد شد قصه کوتاه بعد از دفن شاهزاده والاجاه مردم افغانستان بهر شهر ودیار
وقصبه و دهات هفت شبانه روز ماتم داری نموده لباس سیاه در بر داشتند .
بعد ازان تا مدت یکسال مردمان اعزه و اشراف و بزرگان در بار بنا بخاطر داشت
سرکار در ماتم داری کوشیده به غم والم آغشته بودند و با فلك كج رفتار باصد سوز و
گداز خطاب میکردند .
رباعی
ای داد ز دست فلك بى بنياد
هرگز گره بسة کس را نگشاد
هر جای دلی دید که داغی دارد
داغ دیگری برسر آن داغ نهاد
خلص کلام از رفتار شهزادۀ جوانمرگ و از کردار غمگینی فقرای بیچاره شمهٔ تحریر
شد لیکن از رویداد غم والم حضور سرکار اقدس و داغ بر جگر ما در داغدیده نهادن
فرزند ممکن تحریر کردن ندارد و قلم با وجود زبان دری در شرح غم آن عاجز و قاصر است .
چنانچه سرکار والا ووالده داغدیده بعد از فوت فرزند طاقت دیدن نکردند و وزرای
حضور و بزرگان دربار نیز مصاحبت ندیدند زیرا که احوال پدرو مادرش را دگرگون
دیدند ازین قیاس باید کرد که مرگ ولی عهد داغیست که تا قیامت باقی ماند پس همان
بهتر که از این فقره دست کشیده دارم و از گذارشات تحریر دارم لهذا در همان حین که
ولی عهد وفات کرد محرر کتاب و تحریر کننده گذارشات از ترکستان با تارتی فراوان
که گاهی از هیچ ولایت حاکمان بحضور سرکار نفرستاده بودند از خدمت جناب
لوی ناب صاحب خوشدل خان عازم کابل بودیم قضا را در منزل گردن دیوار که پنج
منزل تا شهر کابل راهست فرود آمده بودیم که خبر وفات ولی عهد به معرفت چاپار رسید
و چاپار عازم ترکستان بود ازین قضیه محرر کتاب که صاحب اختیار تارتی بودم به فکر ماندم
و بحیرت رفتم و حیف از دوسبب کردم یکی تارتق افزون از قیاس دوم غمگینی بندگان سرکارودر
وقت غم همچنین تارتق فراوان که سزاوار خرسندی بندگان سرکار بود از حضور گذراندن و يك
به يك منظور كردن و خدمات شایسته جناب لوی ناب صاحب را را ظاهر کردن مشخص
است که در عین کدورت چندان حسنی نخواهد کرد .
بهر حال بعد از فکر بسیار و اندیشه بیشمار عازم حضور سرکار گردیده روز هفتم
وارد شهر کابل شدیم از مرگ ولی عهد نگذشته بود و بحضور بندگان اقدس با اشخاص
بزرگ که از نظام و غیر آن همراه بودند رفته سلام کردیم و رویداد تار تقی را از قرار
قاعده عرضه داشت نمودیم وشب طومار تارتی را از نقد و جنس از حضور گذراندم
حسب الامر يك بيك خواندیم و دستور العمل از حضور طلب کردیم از حضور فرمان شد
که خاطر اقدس اشرف والاملال آگین است هرگا تار تقی شما بیکهفته از حضور بگذرد
اکنون لازم که یکماه تارتقى را یومیه منظور کنید و به تحمل وتانی هر روز چهار ساعت
تارتقی را بتوقف از نظر بندگان اقدس بگذرانید و سر کار والا را به تماشا و سوال
(١٣٦)
جلد دوم
و یواب آن چه اجناس نقد و جنس باشد و یا اسب و اشتر گرفتار سازند و خاطر خطیر والا را
مشغول بجانب آن گردانند خصوص در باب اسب طبیعت سرکار خیلی مایل است باید و شاید
چنان کنند که گویا فکر اقدس بشما با شد و بدیگر جانب مایل نشود شاید غم
ولی عهد نوجوان که داغ بزرگی است قدری از خاطر والا محو شود و متوجه خدمات و سخن
شما گردد لهذا هر گاه بهمین منوال رفتار کنید گویا امر سرکار را بجا آورده باشید
و خدمات خود را بحضور انور منظور بانکه خاطر خطیر اقدس از خدمت شما مسرور خواهد شد
باری بعد از فرمان سرکار اشرف هر روزه تارتقی را از حضور بطرز مرغوب گذرانده
چنانچه روز اول تا نماز عصر طول کشید و بنده سرکار چنان متوجه بودند که اصلا بدیگر
اموری چند که لازم حضور است نپرداختند هم چنان روزی چند گاه به تماشای طلا، و فراوانی
آن و گاهی سیل نقره مسكوك كه سزاوار يك خزانه موفور بود و بعضی روزها باجناس های
اعلا که همه مال خطا و دوک های بزرگ که بزحمت تمام در یافته شده بود از حضور فیض
ظهور گذرانده از فضل خداوند واقبال قوی نایبصاحب یومیه تحسین و آفرین می شنیدیم چرا
سزاوار مرحمت شهریاری نشود در مدت هشت سال حکومت نائب محمد عالم خان در ترکستان
که تاریقی هشت ساله مذکور سنجیده شده مقابل از چهار تقسیم يك تقسیم تارتقی اوی نایبصاحب
بمیزان سنجش نیامد ازین روی که افزون بود چنانچه روزی بجنس های نفیس اعلا و روزی
باجناس های نایاب کم پیدا مثلاً دو دانه چاتی چینی مال خطا بهم رسیده بود که خیلی
بزرگ بود و جانوری از پرنده و چرنده که در دنیا پیدایش داشت دروی درج بود اضافه
بران چند رمال خطا از اجناس اعلا و چینی که همه گم پیدا و در مدت مدید بدست آمده بود
وروزی چند پاسبان راهوار و دونده و تحفه های بسیار که بحضور بندگان سرکار بادا
رسانده میشد گذارش می یافت و برخی روزها باشتران کوه کوهان تسلی خاطر خطیر والا
گردیده ازان جمله نه نفر اشتر پشت سفید مال ولایت خطا که اسمی دختر سرکار
از حضور گذرانده منظور حضور فیض ظهور شد و خیلی طبیعت سر کار خورسندی حاصل کرد
و مسرور گردیدهم چنین اثاثهای نادرات که در مرور ایام و مدت مدید بدست آمده بود
و کمتر بحضور اقدس رسیده اضافه بران بعضی تحفه های نفیس که چشم بیننده شاید کمتر دیده
باشد منظور گردید و از فضل خداوند و مرحمت شاه او لیا که از قدمبوسی آن بزرگوار
مامور خدمت تارتقی شده بحضور سرکار والا آمده بودیم یومیه خدمات محرر کتاب منظور
حضور اقدس میشد و تحسین و آفرین می شنیدم چنانچه خورسندی سرکار را در آخر همین
فقره شمه تحریر می دارم مقصد که محرر کتاب بظاهر امر بندهگان اقدس در تارتقی
منظور کردن روز شمار تاریقی بودم که مدت یکماه حسب الفرمان گذارش یا بموجب مات
شایسته بجا آورده شود از فضل الهی از اول تا آخر یکماه و روز انجام یافت و بطرز مرغوب
و سرشته خوب مطابق بامر سرکار از حضور مبارك گذشت و خدمات محرر کتاب از برکت
شیر خدا بیخوبی و درستی منظور حضور ومنظور حرم سرای عالیه که تارتقی ز یادی
تسلیم نموده بودیم گردید چنانچه بالا ذکر کرده شد که سر کار والا از غلام
خورسند شدند اکنون شمه از رضامندی سرکار تحریر کرده شود بندگان
پادشاهان متأخر (١٤٥)
بندگان اقدس که خدمات محرر کتاب را منظور کردند بنوازش شاهانه فرمودند بعد
در مجلس خاص وعام به آواز فصیح بزبان گهر بار درو آتار جاری نمودند که این شخص
که حضور دارد فرستاده لوی نایب خو شدل خان است البته بخدمت حضور لوی نایب
مامور است و قابل این خدمت بزرگ داشته اوي نایب صاحب با تفاق تار تقی بحضور
بندگان اقدس فرستاده چنانچه از خدمات خود خاطر خطير والارا خورسند گردانیده
پس درین صورت ظاهر شد که هرگاه اوي نایب سزاوار ملك داری ولا یق خدمت
گذاری نمی بود این نحوه خدمتگار را چگونه میشناخت واز کجا بدست می آورد
و صاحب اختيار اینقدر تا رتقی بزرگ میکرد محمد عمر برادر لوی نایب
با تارتقی همراه بودچرا اختیار تار تقی را ببرادر خودا مر نکرد و برادر خودرا سزاوارخدمت
حضور ندانست مقصد بندگان اقدس اینکه در بعضی اوقات بعضی اشخاص فتنه انگیز بحضور
سر کار لوی نایب را بلفظ افغان خطاب میدارند وبرخی اوقات غمازی کرده می گویند که ملك
داری کار بزرگ است عقل کامل وشخص عاقل وزکی می خواهد ولوی نایب با وجودی
که بحضور عمر گذرانده ملك داری نکرده وازعہده سرشته داری ملکه که کار بزرگ
است بر امده نمیتواند لا كن بندگان اقدس از مدعای غمازان که لفظ افغان
می گفتند می دانستند که مقصد غمازان چیست حال همان اشخاص حاضر اند و در این یکماه
بکمال اینقدر تارتقی بزرگ وخدمتگارش ملاحظه نموده اند هرگاه لوی نایب از عهده
خدمت گذاری وسرشته داری ملك برآمده نمی توانست وافغان کوهی می بود پس دراین
صورت چگونه خدمات بزرگ ودولت سرکار را سرشته کرده منظور حضور می کرد
و این شخص رموفهم را چگونه پیدامی نمود و مامور خدمت می فرمود چنانچه هفت ساله
تارتقی نایب محمدعلم خان در نزد تارتقی لوی نایب جزوی شمرده نمی شود افضل
از آن اشخاص بزرگ يك عريضه خود را از حضور گذرانده نمی توانند وصلابت
پادشاهی نمی گذارد که سخن کنند چه نموشد که این شخص كوچك يكماه بيشتر يوميه
تارتقی خود را از حضور گذرانده شوقی بخاطرش نرسید و خورسندی سرکار دریافت
وخاطر اقدس را مایل بجانب خود کرد که کدورت از
خاطر والا محوشد اکنون کارگذاری وخد مت گذاری اوی نایب بحضور اقدس منظور
است وسزاوار اضافه بر این حکومت دارند بعدازین در بارۀ لوی نایب خوشدل خان
احدی سخن نکنند که موجب کدورت سر کار است خلاصه کلام هر چند این فقره اظهار
کردن سزاوار نبود لاکن باعث سرزنش اشخاص فتنه انگیز و مرحمت شهر یاری در بارۀ
اوی نایب صاحب محرر کتاب تحریر کردم که همه وقت رفتار افغانسان در باره همدیگر
چنین است و نفاق را دوست میدارند هرچند که سخن بدراز کشید و مطلب دور افتاد
اکنون قلم دو زبان را ازین گفتار باز داشته رجوع بمطلب داریم ایها روزی بندگان
امیر شیر علی خان بعد از مرگ ولیعهد در مجلس عام بزبان فیض آثار جاری فرمودند که
از مرگ ولیعهد بندگان سرکار آنقدر کدورت نداردکه قبل از وفات مذکور که هنوز
(١٤٦)
جلد دوم
صدر اعظم ولوی ناب صاحب شیر دل خان در قید حیات بودند که در عالم رویا صدایی
از غیب بخاطر اقدس رسید و نکته بخاطر خطیر خطور کرد که تا حال هر چند از خاطر
محو می کردم محو نشد و هر قدر کوشش می نمودم که شاید بخاطر نگذرد و فراموش شود
ممکن نگردید و علاج پذیر نشد و هر لحظه بمد نظر حاضر شده جلوه می داد چنانچه شخصی بحضور
رسیده صریح میگوید که نتیجه شکست دولت افغانستان گویا عنقریب است و بزودی ظاهر خواهد
شد و بزرگان حضور از حضور کناره گیر خواهند گردید حالا که بندگان اشرف فکر می کند
نتیجه اول وفات صدر اعظم بود که در پشاور فوت کرد نتیجه دویم فوت لوي ناب شير دل خان
در ترکستان بود که اقتضا نمود نجوم ولی عهد که جا نشین بندگان سرکار بود
گویا از دولت خداداد و سلطنت افغانستان سه رکن بزرگ که ستون دولت و بازوی
سر کار بودند از دست رفتند و کمر دولت شکست بس ظاهر شد و مشخص گردید
که این ندای غیبی بود و از غیب ندا رسید اکنون که هر ساعت و هر لحظه که بخاطر
خطور می کند عقل پرا کنده و دل پریشان می گردد لاکن از اختیار بیرون است و بنده
بیچاره چاره ندارد الا که صبر و شکیبائی بدارد و خود را بخداوند کریم و رحیم سپارد
الحكم لله توكلت على الله لهذا چون اظهار بندگان اقدس اخیر شد جمع اهل مجلس
از شاه و گدا متفق الیه از روی کمال دانش و فراست و شیوه دربار داری که سزا وار
بزرگان حضور است عرضه داشت نمودند که خداوند عالم بحرمت سید عرب و عجم (ص)
که هیچ وقت بدولت خدا داد شکست نرساند و سایه بلند پایه پادشاه اسلام پناه
و شهنشاه شریعت آگاه را از تارك غلامان و جميع اهل اسلام خصوص افغانستان کم
و کوتاه نگرداند و ما جمیع غلامان حضور را تصدق یک ساعت سلامتی و صحت مندی ذات
با برکات پادشاه رعیت پرور بگرداند و دعای با اخلاص را که غلامان از صدق دل بدرگاه
خداوند میدارند خالق مور و مار و پادشاه لیل و نهارو رازق مقام ذات مجد معز از
عالم قبول فرمایند مصراع این دعا از من و از خلق جهان آمین باد. مختصر کلام
در همان حین که بندگان اقدس همین فقره را بحضور مجلس مرحمت نمودند تحریر
کننده گذارشات و محرر رویه در دربار سرکار و پادشاه ذوی الاقتدار حاضر و از
ابتدای مرحمت شهریاری تا تکلم اخیر که فقره راختم کردند و بعد از ان دعا گوئی نمودند
بزرگان حضور را تمامی بگوش خود شنیدم هرگاه فقره های حضور سرکار والا تبار
پادشاه رعیت پرور سرکار امیر شیر علی خان را شرح وارد و قید تحریر در آورم دفتر ها
گنجایش نمیدارد و فغان از قلم و کاغذ بر می آید اصافه بران عمر طویل و خاطر جمع
و اسباب عیش همه آماده می خواهد پس در آنوقت عقل و فکر جمع آمده از هر بیشه گوشه
بخاطر میرسد اول اینکه عمر از فضل خداوند بمرتبه شصت رسیده و زمان کهن سالی
دامن گیر شده خصوص که در این عصر و زمان با این عمر ها اعتماد ی نیست دويم
آسودگی میخواهد و اسباب عیش بکار دارد تا عقل جمع آید کجا با اینقدر اشغال
زندگی و بار عیال یومیه کشیدن و ایام پیری و دست تهی و جلای وطن بودن ممکن است
و کجا میسر میشود و فکر چگونه بسر می آید تا اینکار بزرگ که چندین سال گذشته
(147)
پادشاهان متأخر
باشد و چندین رویداد از خاطر محو گردیده وسلطنت چند پادشاه بزرگ که سالها
به تخت فرمان فرمائی نشسته سلطنت ورزیدند بیاد آورده شود واز تحریر کلدر انده
انجام پذیرد افضل از همه در اول کتاب و ابتدای تواریخ که کمر بسته اراده کردم بعرض
خردمندان روزگار ونکته گیران میدان کار وزار وسخن سرایان بازار معاشی ورموز
داران دریای عمانی رساننده بودم که مختصر تحریر میدارم و الفاظ را بطریق ساده بیان
میکنم اکنون لازم که بعهد خود وفا سازم وخلص نوشته بدارم با وجودخلص وباوجود
چندین کوشش هارا بچشم بوسیدن که ملاحظه میکرد که مختصر آن گویا دریای عمان
و بحر خزر بقلم ظاهر میشود بهرحال التجا بدرگاه احدیت و خداوند صمد می برم که همه
اسباب عیش و آسودگی فراهم کشته با تن تندرست توفیق عطا فرمایند واز غیب مدد نمایند
تا بزودی انجام پذیرد و در روزگار بیادگار باقی ماند غاص کلام سلطنت دو باره سرکار
امیر شیر علی خان نواز در سال کامل شد که بر تخت فرمان
فرمانی داد عدالت گستری و رویداد و فقراء نوازی را بدرجه اتم رسانیدند و نوشیروان
در خطه افغانستان نام برآوردند و در مدت سلطنت خود اول قانون نظام را برپا نمودند
وجميع افواج افغانستان را افواج نظامی کردند و از نظام لشکر بزرگ بهم رسانیدند
وقانون نظام داری را بکمال رساندند و دولت افغانستان را بدولهای خارجه گویا
همسر قرار دادند باوجودی که قبل ازین از زمان امیر کبیر هم کمتر نظام داری در
افغانستان جاری بود لاکن اندك و ديگر سپاهیه متفرقه و پراکنده بودند در وقت خدمت
بسی اشکال داشت تا جمع می شدند و موجود کردن مشقت بود بلکه کمتر موجود میشد
در اینوقت جميع افواج افغانستان انتظار يك حكم ملزم میباشند و فوراً حاضر خدمت
هستند هرگاه امر بخدمت شوند از توپخانه وپلتن ورساله مکمل اسباب امروز را بفردا
نمی گویند اضافه بر آن از کارخانه جات توپریزی و تفنگ سازی و کربج سازی و بارو دسازي
ودیگر اسباب لازمه که در کار نظام داری بکار باشد موجود و مهيا واحتياج امروز
بفردا ندارند فوراً حاضر است و یا بطریق سابق احتیاج دول های خارجه نمی باشد
ونبودند بلکه دولتهای خارجه بخاصه و قانون نظام داری شان تحسین و آفرین کردند
و پسند نمودند زیرا که در زمان اندك اينقدر نظام برپا کردن ومكمل ساختن وبقاعده
جاری نمودن از نادرات است واصلا بخاطر نمیرسد که افغانستان وحشی طبیعت نظام
بردارد بلکه در بعضی لوازمات که ملاحظه میرود بهتر وافضل تر بنظر میرسد زیراکه
جميع دولت های بزرگ منظور نمودند ازان گذشته سرکار ذو الاقتدار در سال سوم
سلطنت خود در جانب شمالی شهر کابل قلعه جدیدی امر فرمودند و بنا نمودند واسم
قلعه را شیرپور نام نهادند هرچند که قلعه می نامیدند لاکن شهر عظیمی برپا کردند
و بندگان اقدس را نیت صافی طینت این بودکه خودشهریار والا واقوام پادشاه و جميع
وزراء ووكلاء و بزرگان در بار و مستوفیان کار گذار و باقی اعزه واشراف نزديك
ودور وافواج دریاموج نظامی و جميع اهل قلم ياك قلم از شهر کهنه حرکت کرده در شهر
نو عمارات عالی سازند واستقامت فرمایند ازان سبب که شهر کهنه گنجایش اینقدر
جلد دوم
(١٤٨)
خلق بسیار را نداشت و ندارد شهر کهنه ازان فقراء ورعیت باشد تا باسودگی زندگانی دارند وبفراغی و خاطر جمعی عمر گذرانند چنانچه مدت هشت سال به تعمیرات شهر جدید که شیر پور نامیده اند شب وروز کوشیدند صاحب اختیار کل حسین علی خان سپاه سالار بودند ومتوجه بودند لاكن بدرجه باغیری می کردند که احدی اینقدر سرشته داری کرده نمی توانستند هر روز پنج شش هزار نفر استاد کار ومرد کار بمزدوری کار میفرمودند پخسه دیوار قلعه را فیلهای سرکاری یومیه لگد می کردند تا پخسه های سپاه سالار پخته میشد تا نی بدیوار بیامر سالار پخسه میزدند زمانی که دیوار تمام شد گویا از سنگ ریخته گی بهتر ظاهرا بود حقا که قلعه خدا آفرین و حصاری متین و شهر عظیم بنا نمودند چنانچه عرض دیوار شش زرعه شاه بود و از درون پیوسته بدیوار برای توپخانه و پلتن و رساله و غیره عمارت چوبی ساخته بودند وچنان ستونهای بزرگ پیوسته بهم انداخته شده بود که توپ ولشکر از بالای بام چوبی میگذشت در بینابین چوبی اشخاصی که بودند واقف نمی شدند از مضبوطی ستون و پیوسته با هم بودند لاکن سرکار امیر شیر علی خان در تمام شدن قلعه مذکور خیلی ساعی بود اما خواست خداوند نبود و در مدت هشت سال سه طرف دیوار با چوبی های افواج و بعضی عمارات سرکاری تمام شد و یکطرف دیوار باقی ماند که زوال دولت خدا داد رسید و آرزوی سرکار در کار قلعه انجام نشد و ناقص و نیم کاره مانده .
فرد
هر چه دلم خواست نه آن می شود هر چه خدا خواست همان می شود
لهذا بعد ازان که خرابی دست داد سر کار اقدس سردار محمد یعقوب خان را جا نشین کرده روانه ترکستان شدند فلک کجرفتار فرصت نداد که شهر مذکور بامر سردار محمد یعقوب خان انجام پذیرد بهمین اصول نیم کاره ماند این بود که فرنگی بسر دار محمد یعقوب خان بد عهدی کرد و داخل افغانستان شد و سردار مذکور که بجای پدر امیر شده بود با عیال و اطفال هندوستان فرستاد وخود فرنگی وارد کابل شد و در همان قلعه جدید که سد سکندر ساخته شده بود با یک و بیست هزار لشکر جنگی فرود آمد و چندين دفعه با غازیان مقدمه کرد گاه شکست می خورد و گاه فتح می نمود و خود را در میان قلعه متین نگاه می داشت چنانچه چندی درون قلعه از ضرب دست غازیان حصاری شد عاقبت از طفیل دولت خداداد پادشاه عظیم الشان سرکار امیر عبد الرحمن خان از حصاری نجات یافته راه هندوستان پیش گرفت که انشاء الله تعالی در وقتش تحریر کرده خواهد شد مختصر سخن در سال دوازدهم سلطنت بدولت پادشاه قوی شوکت امیر شیر علی خان شکست از هر طرف افتاد چنانچه قبل ازین از مرگ ولیعهد و صدر اعظم و ایشک آقاسی شیر دل خان تحریر گردید لهذا در هنگامی که ایشک آقاسی شیر دل خان در قید حیات بودند و بامر سرکار امیر شیر علیخان فرمان فرمائی ترکستان وقتی از دولت روسیه چند سر کرده بزرگ بعنوان دوستی در لب دریای آمو آمده بخدمت ایشک آقاسی شیر دل خان که بمنصب لوی نایبی سرافرازی داشت نامه فرستادند و التماس مزار شریف رسیدن و ملاقات نمودن را کرده خواهش کردند که زود تر بخدمت رسیده شود لوی نایب صاحب
پادشاهان متاخر
(١٤٩)
از عقل کامل وتد بیر عا قلانه که شخص کهن سال دوز اند یش بو داد اروسه را
در لب در یا معطل کرده بحضور سرکار امیر شیر علی خان عریضه کردند وعر ضه داشت
نمودند که دولت اروسیه از دولت خداداد دور است از این آمدن فریبی دارند و فریبی
بکار می برند ظاهراً بخاطر غلام میر سد که دولت خداداد را با دولت انگلیس که سالها
روش دوستی دارد بکدورت می اندا زند چنا نچه در زمان امیر کبیر هم چنین فریبی
بکار برده بود ند .
بهتر انست که امر فرما ئید تا جواب صریح داده داخل ولا یت نکنیم و از دریا
با ینطرف نگذاریم زیرا که بار ها از زبان امیر کبیر بکرات و مرات شنیده دار یم
که دشمنی انگلیس بهتر است از دوستی دولت اروسی از ان سبب که دولت انگلیس گلو گیر است
این بود که فر مان کابل از حضور سرکار رسید امر شده بو دکه خطا رفته اید
دولت اروسیه بزر گ است دولت خداداد واقبال پادشاه قوی بنیاد که با هم چنان دولت بزرگ
که مشهور آفاق است رابطه دوستی پیدا شود اضافه بران از رابطه یافتن دولت اروسیه
البته دولت انگلیس خوف کلی بخاطر میر ساند واضا فه بر اضافه بدولت خداداد
رابطه دوستی کرده بیشتر از پیشتر خوشامد خواهد کرد، بو رود فرمان به شخص بزرگی امر کنید
که بعزت تمام داخل مزار شریف بدارندو در عزت داری شان سرموی تقصیر ندارند و تغافل نورزند
باری حسب الفر مان سرکار اروسیه وارد مزار فیض آثار گردید و یومیه در مهمانداری شان
افزوده می شد لا کن اوی تاپ صاحب دلگیر و پریشان بودند عاقبت بار دیگر عریضه فرستادند
و مر حمت های امیر کبیر را که در بدی دولت اروسیه سخن می کردند در عریضه درج کردند
و تکرار عر یضه نمودند که فدایت شوم با دولت اروسیه رابطه نکنید که سود نمی بخشد
و شکست دولت خود را خواهان نشوید که دوستی دولت مذکور خرابی دولت و بر بادی
سلطنت افغانستان است و دوستی قدیمی خود را از دولت انگلیس بر نیاندازید و بر هم
نزنید که فرموده امیر کبیر همین است وسزاوار است بدولت افغانستان که دوستی و پیوند
داشته باشد و از دوستی دولت مذکور فائده کلی بدولت خدا داد رسیده و میرسد
و برعکس آن هرگاه بدولت اروسیه رابطه شود ضرر پذیر است وظاهر است که ضرر
عاید میشود از برای خدا احتیاط کنیدکه غلام فدوی دانسته عرضه داشت می دارم
باقی بندگان سر کار مختارند ولا کن عقل غلام تقا ضا می کند
که بامر بندگان اقدس و اپس از در یا بگذرند و عازم دارالسلطنه شهر کابل نشود
مختصر کلام بعد از عرضه داشت اوی تاپ صاحب از حضور سر کار فرمان رسید که
عقل شما را حکومت ترکستان بر بود و زایل کرد مگر نمی دانید که هر عصر و زمان
تقاضای دیگری دارد و رفتار دیگر البته بندگان اشرف اقدس هم شاید فکری
داشته باشد باردیگر عریضه در این خصوص نکنید که موجب کدورت بندگان
اقدس می شود وفوراً سرشته اروسیه را بخوبی و درستی نموده بدار السلطنت کابل حضور
سرکار بفرستید چنانچه حسب الامر سر کار افسران اروسیه عازم کابل شدند و بحضور
پادشاه قوی شوکت رسید ملاقات کردند واز حضور فیض ظهور اعزاز واکرام و نوازش
دیدند و چندی در کابل توقف کردند و بعزت از حضور پادشاه ذوی الاقتدار مرخص شدند
جلد دوم
(۱۴۰)
و باز گشته واپس آمدند و بدولت خود رفتند ازین رهگذر بدولت انگلیس بدر سید و فورا وزیر مختار خود را بدارالسلطنه کابل حضور سرکار والا تبار فرستادند و باعث آمدن اروسیه را جویا شدند و التماس کردند که با دولت اروسیه دوستی نکنید زیرا که دشمن دولت برطانیه است اضافه بر این دوستی قدیمی دولت انگلیس با شما خیلی مفید است امید است که از دست ندهید و فائده بسیار دارد و هیچ وقت ضرری از دولت مذکور بدولت خداداد نمیرسد و نخواهد رسید اما بندگان اقدس را که بسخت برگشته بود سخن های وزیر مختار دولت انگلیس که مسلمان بود و خیرخواه دولت خداداد با وجود خیر اندیشی برعکس افتاد و بر ضد سخن های مذکور عمل فرمودند چنانچه شاعر می گوید.
رباعی
قضا شخصی است پنج انگشت دارد
کند خواهد بر کسی محنت گذارد
دو بر چشمش نهد دو بر بنا گوش
یکی برلب نهد گوید که خاموش
بهر حال سرکار والا تبار در جواب نامه دولت انگلیس جواب های غیر دوستی و پیغام های مخالف آن نامه فرستاد و وزیر مختار دولت انگلیس که خیرخواه اسلام و خیرخواه دولت من کابل را سخن میزد بدلیل ترین وجه واپس فرستاد از جمله علامه سخت برگشتگی که بدولت انگلیس جواب فرستاد یکی این فقره تحریر فرمودند که باید مختصر در کتاب درج دارم ای دولت برطانیه هر قدر مسلمانی که فقرای دولت شما باشند دانسته باشید که ایمنوار يك فرمان سرکار است و هندوستان را آتش خواهند داد اکنون محرر کتاب بعرض خردمندان میرساند که هر گاه بخت برگشتگی نباشد پادشاه جلیل الشان وصاحب سلطنت دولت افغانستان چرا چنین نویسد مگر دولت انگلیس از فقرای خود اینقدر بی خبر مانده که دولت غیر فقرای مذکور دخل کند و از خود شمارد و دولت انگلیس فقرای خود را تصرف نکرده باشد قصه کوتاه بعد از آن که وزیر مختار انگلیس بی نیل مرام بازگشت و نامه سرکار والارا منظور کرد دولت برطانیه بسی تعجب کرد و اراده کابل نمود و صریح نامه نوشت که دولت انگلیس با دولت افغانستان مقدمه دارد و در فلان تاریخ از سه طرف یکی قندهار و دویم کرم و ژرعت سیوم در دهنه خیبر مقدمه می آرم و هر سه طرف بيك روز جنگ می اندازم و از درگاه خداوند امید دارم که فتح بجانب دولت برطانیه حاصل شود از آن سبب که عمری بدولت افغانستان خوبی نموده بدی گرفته شده بهر حال چون موعد مذکور بسر رسید نگفته خود عمل کرده در همان تاریخ از سه جانب مقدمه آورد و لشکر افغانستان را شکست فاحش داد اکنون حکایت شکست لشکر افغانستان سزاوار تحریر ندارد هر گاه در قید تحریر در آید موجب خجالت بزرگان لشکر میشود و خیلی بطول می انجامد اضافه بران احیایی در کابل برپا شد و شورشی در افغانستان افتاد که بزبان قلم در تقریر آن عاجز و قاصر است جندا غنچه سر کار امیر شیر علی خان پراکنده شد ند و در کابل اقامت نتوانستند کرد عزم ترکستان کردند و سردار محمد یعقوب خان پسر بزرگ خود را که محبوس فرموده بودند از حبس بر آورده بجای خود بر تخت سلطنت نشاندند و امر و نهی افغانستان را بوی تفویض
(۱۰۱)
پادشاهان متاخر
کردند وخود بندگان سر کار باعیال واطفال و بزرگان حمود ومشیران نزدیک ودور ووزیران دربار وسر کردگان کاردار جمله شان با زن وفرزند عازم ترکستان شدند واز مردم کابل دادخواه بودند وفرمان کردند که رفتن سر کار مقصد از تاشکند است ودر تاشکند رفته باگنیزان کیوپ منارحه یارم پادشاه می نامند گفتگوی دولتی یا دولت انگلیس با تفاق دولت اروسیه میدارم وبقرار قانون یا مرا میر اطوار اعظم دولت انگلیس را از ولایت افغانستان بیرون کرده و با دولت اروسیه آشکار دوستی می کنم وارسال و مرسول می دارم بعد از ان بفرصت با دولت انگلیس جنگ کرده بفضل خداوندا نتقام کانی خواهم گرفت بهرحال چون بندگان اقدس با بزرگان حضور وارد ترکستان شدند سه نفر از جمله وزیران را بطور دوستی و عنوان ایلچی گری بحضور گنیزال کیوپ ناطر فرمان فرمای ترکستان در تاشکند فرستادند واز ورود تشریف آوردن خود در مزار شریف اطلاع دهی فرمودند وخودسر کار اشرف اقدس نیز اراده رفتن ترکستان اعنی تاشکند بخاطر مبارک داشتند چنانچه پیش خانه را بدروازه پغمان حسب الامر برپا کردند و یکروز تشریف برده ساعت گرفتند لاکن آنها امان نداد.
فرد
هرچه دلم خواست نه آن میشود
هرچه خدا خواست همان میشود
اکنون روز هفتم از ورودمزار شریف گذشته بود که اراده تاشکند نمودند روز یازدهم بمرض نقرس که سابقه گرفتار بودند گرفتار شدند روز نهم عرض رخت از جهان فانی بریسته بدار البقای جاودانی شتافتند و در بیت روضه مبارکه که بطرف قبله مدفون گردیدند اما لازم شد که از نفاق مردم افغانستان با یدکلمه شکر ارا عرض بدارم زیرا که آب وخاک افغانستان پرورده نفاق است هر گاه چنین نیاید سر کار امیر شیر علی خان پادشاه خدا جوی رعیت پرور سیاه نواز که چندین سال نوازش کردنديك داد وظلم نکرده هنوز بخاك مدفون نشده وخلقي انبوه اانتظار دفن پادشاه می باشند که بقدرت خداوند قیامت قایم گشت ولشکرهای تخته پل ومزار شریف بلوا کرده شور جوغ بدت حرامی نهادند وافسران خود را پراکنده ساختند بعضی را فراری کردند و برخي را دستگیر نمودند لوی ناب خوشدل خان که حاکم ولایت بودند بطرف سه نفر غماز فتنه انگیز محبوس لشکریان شدند لشکریان با ختیار خود افسروس کرده مقرر ساختند وصاحب اختیار لشکر گردند وملک نام نهادند بعد از آن ملک هاکه خود را سرکرده وبزرگ پنداشتند باصدا فریافتن از تخته پل با جلال تمام بمزار شریف آمدند .
وبدروازه حرم سرای عیال پادشاه که مادر ولی عهد بودند آمده سخن های زشت و ناصواب گفتند کار بلوا، بدرجه با لا گرفت که شب اول دودانه شمع از خوف جان که در شهر شورش بود بالای قبرسرکار امیر شیرعلی خان روشن نشد ! فضل از آن چقدر بزرگان ترکستان خواه ملکی خواه نظامی بودند خانهای شان بامر سه نفر غماز بتاراج رفت که آثاری باقی نماند اینقدر خرابی که سلطنت پادشاه را بر باد داده شد سبب این بود که لوی ناب صاحب خوشدل خان بجز از خدمت پادشاه وخاندان پادشاه بدیگری خوشا مد نمی کردند
(١٥٣)
جلد دوم
بزرگان که از کابل برکاب همایون آمده بودند همچون اشعت طمع خصوصی سه نفر
سردار عطا اله خان وسردارنيك محمدخان وسردار عبد الله خان ناصری که خود را بزرگترین
کل میدانستند از رفتار اوی ناب خوشدل خان درباره شان کدورت کردند و باعث خرابی
اوی نایب صاحب دولت بیاد شاه خودر اچنان بر باد داد که تا بدرجه بی ناموسی رساندند چنانچه
ملك ها که بررك لشکر شده بودند بدروازه دوم حر مسرای پادشاه رفته بوالدۀ ولیعهد که
عيال بزرگ پادشاه نامیده میشد و خطاب باصوات كردند و ترسان ولرزان ساختند چنانچه سه
روزه فاتحه درمرك پادشاه گرفته نشد لاكن مقصدی که هرسه نفرغماز فتن انگیزبخاطر
داشتند بمراد خویش واصل نشده الخسر الدنيا والاخره محسوب گردیدند و در خطۀ افغانستان
بدنام ابدی شدند و بسزای بدکرداری خود رسیدند .
شعر
تو چاهی کنده ای در دل که خلقی را در اندازی
نمیترسی ازان روزی که خودرا در میان بینی
باب ششم
ذكر سلطنت امیر محمد یعقوب خان با مر پدر و محبوس شدن امیرمذکور
بدست دولت انگلیس و محبوس و از فرستادن بجانب هندوستان و تصرف
نمودن کابل را افواج انگلیس در سنه يكهزار و در صدونود وهشت هجری
تا لغایت سنه يكهزار و در صد ونود ونه هجری مدت سلطنت امیرمذکور
یکسال ناتمام
لهذا در زمانيكه سركار امیر شیر علی خان کار دولت وابناه و روز خود را سیاه دیدند
واز مه طرف خیر شکست آمد بلکه شکست لشکر وهمه چیز بخود کابل رسید سركارتبه
روز گار خیردوات را چنین دیدند که سردار محمد یعقوب خان را بجای خودسریر سلطنت
افغانستان بر تخت دارالسلطنه کابل نشانده خود سر کار بدولت اروسیه رفته قیاس کردند
که کار افغانستان را بدولت مذکور انفصال دهند این بود که سردار محمد یعقوب خان
را از محبوسی برآورده اسمی ولیعهدی را در زمان حیات سر کار بالای شان گذاشتند
وخود سركار اقدس عازم ترکستان شدند چنانچه شرح رویداد شان را قبل ازین تحریر
نمودم اکنون آویت سلطنت بنام نامی سر دار محمدیعقوبخان زده فقره چندی از رویداد
وگذازشات سردار مذکور در قید تحریر و ترقیم در آورم مختصر کلام امیر محمد یعقوب خان
بعد از فوت پدر برتخت دارالسلطنه کابل نشست و سریر آرای سلطنت افغانستان شد
وسکه و خطبه بنام نامی شان زده شد بعد از آن با دولت انگلیس رابطه دوستی و طریقه همسایگی
پیدا کردند چنانچه بعداز شکست لشکر افغان فرنگی عازم کابل شد در حدود خورد
کابل رسیده بود که امیر محمدیعقوب خان بعنوان دوستی در آنجا رفته ملاقات کردند
وطریقۀ دوستی را از نونازه نمودند و کنصر فرنگی را از آن جای که تاب وتوان نداشتند
(١٤٥)
پادشاهان متاخر
و در ان موقع خبر وفات خود را چنین دیده قبول کرده مژده گرفتند که دایم یکنفر کشنر از دولت برطانیه در پای تخت بحضور باشد بهمین منوال را بطه دوستی بر قرار شد و کمناری کشنر فرنگی که بدولت انگلیس خیلی شخص بزرگی بود با چهار صد نفر خدمتگار مسلمان و نصارا وارد کابل شدند و مدت اندکی در شهر کابل بالاحصار بمنزل امیر محمد اعظم خان توقف نمودند لاکن این سخن و حرکت بمزاج سپاه و فقرای افغانستان موافق نیفتاد و بد بردند و بقصد قتل کمناری کمر بستند و قتل اوشان را بخود مصمم کردند و شب و روز فرصت می جستند و امیدوار فرصت بود ند تا آنکه فرصت یافتند. سبب فرصت یافتن اینکه از حضور سر کار امیر محمد یعقوب خان یکماهه تنخواه در وجه سپاه مأمور و مقرر شد جرنیل داؤد شاه خان که صاحب اختیار افواج بود تسوخالی از خان نموده که بالای تنخواه آمده در کار می نشست و به میرزایان و خزانه دار امر کردند که حصیلا امر سر کار یکماهه تنخواه بدهید.
مردم سپاه عرض کردند که سه ماهه طلب داریم بفر مائید که سه ماهه تنخواه بدهند جرنیل مذکور فرمودند که امر سر کار یکماهه میباشد اضافه بر این هر گاه سه ماهه میخواهید از کمناری کشنر انگلیس طلب کنید که تنخواه افواج تعلق بوی دارد مردم سپاه که بهانه جو بودند تنخواه يك ماهه را نگرفته رجوع بخانه کمناری نمودند پاسن اردل که کندک اول بود تا بمنزل کمناری روانه شدند کمناری و ملازمانش که غوغای فوج را شنیده بدرو بام تماشا می کردند ملاحظه کردند که فوج بجانب شان میرود یقین کردند که بجنگ آمده اند از خوف جان به تفنگ در دند هر چند پاسن اردل غوغا کرد که بجنگ نیامده ایم بعرض آمده ایم از جانب کمناری ردند تا اینکه پنج شش نفر بگوله تفنگ زخمی ومقتول شدند بعد ازان لشکریان توپ هارا بدروازه خانه کمناری مقابل کرده يك ساعت دروازه خانه را با درو دیوار بخاك زمین برابر کردند و پاشن ها از هر جانب که راه یافتند بخانه کمناری خود را رسانده بضرب گلوله تفنگ دو دار نهادشان بر آوردند و بخاك هلاك افگندند سه روز مقدمه طول کشید و از طرفین میز دند تا اینکه پاشن بدرون خانه درآمدند ودست بقتل گذاشتند و متنفسی باقی نماندند چنانچه خانه ها را آتش زدند تادود شان بملك رسید سر کار امیر محمد یعقوب خان از اول صبح که در سراچه بودند تا نماز عصر که کمناری با ملازمان شان قتل شدند از سراچه حرکت نکردند و از عما نجا هر چند کوشش کردند و تلاش نمودند سودند بخشید اما امیر مذکور ازین باعت بحیرت فرو رفت و متفکر ماند زیرا که شخص بزرگی از دولت انگلیس بطرز مهمانی در پای تخت کابل بحضور پادشاه مقتول شد و بدنامی بدولت افغانستان باقی ماند و انتقام در پی است که باید و شاید دولت انگلیس با لشکرهای بیکران آمده از مردم افغانستان قصاص بکشد و خون کشنر خود را بگیرد بهر حال چندی ازین واقعه جان گداز نگذشته بود که از جانب کرم و نزمت لشکر فرنگی بعزم جنگ عازم کابل شده امیر محمد یعقوب خان چون چهار سال محبوس بود وقدری از چشم کم بین شده بودند بلکه از زحمت محبوسی عقل شانهم نمانده بود یاری
(١٤٦)
چون از ورود لشکر فرنگی بندگان اقدس آگاه شدند بقم قرو رفتند
اشخاص حضور از وزیر و دبیر و بزرگان در بار متفق الکلمه
عرضه داشت کردند که فدایت گردیم فکر و اندیشه ملال خاطر است
وتفکر وتدبیر کار از پیش نمیرود بغیر از کار جنگ و شمشیر هیچ دیگر علاجی ندارد زیرا
که کار جنگ آماده شده و انگلیس بقصد انتقام عازم کابل است هرگاه توا نـــد
وممکن باشد باید که قصاص از مردم افغانستان بگیرد و سر موئی در قصاص گرفتن تقصیر
نکند از ان سبب که قنصر دولت مذکور از دست مردم افغانستان بقتل رسیده هر گاه
چنین نکند بدول های خارجه زبون و ذلیل شمرده میشود همان بهتر که دولت خدا داد
بزودی امر فرمایند که لشکرهای ظفر شکوه آماده و تیاز با شند که با دولت انگلیس
در وقت جنگ کم و کاستی نداشته باشیم باقی بندگان سرکار مختارند لاکن سر کار
امیر محمد یعقوب خان که مدت چهار سال محبوس بودند و قدری از چشم کم بین شده و هنوز
از تخت نشستن شان اندك روزی گذشته بود بلیکه مردمان حضور را کمتر میشناختند
بنا بران عرضه داشت اهل در بار و بزرگان حضور را منظور نفرمودند و صرفه در جنگ
ندیدند و سخن وزرا که ترغیب بجنگ کردند و دلیل و برهان گفتند سودمند نشد چنانچه
لشکر های کابل را شش ماهه تنخواه داد مرخص خانه و ماوای شان کردند و خود سر کار
با چند اشخاص حضور باستقبال فرنگی در حدود شتر گردن روانه شدند و در منزل مذکور
با افسر فرنگی ملاقی شدند و ملاقات نمود دو ساعتی صحبت دوستانه کردند بعد بخیمه جدا گانه
امر نمودند امیر مذکور چون وارد خیمه شدند فوراً از لشکر فرنگی يك كمپنى پلتن
گرد خیمه امیر افغانستان را گرفتند و محبوس نمودند چون این خبر بكابل رسید بعد از
آن لشکری بی افسر و افسر بی سر و فقرای خوداری از هر کوچه و بازار و از هر درو گذر بیرقی
برپا کرده سپاه و فقراء بدون سر کرده و پادشاه باستقبال فرنگی در حدود چهار دئی
دهات چهل دختران بجنگ رفتند و با صدای و هموی و باجلال و کمان صف ها راست کردند
وطایفه بطایفه حد بحد تقسیم شدند و همه چون شیرغران و ببربیان واژدهای دمان انتظار
لشکر فرنگی بودند تا اینکه لشکر انگلیس چون بلای ناگهان از دور نمایان شدند و در
مقابل لشکر اردل کابل رسیدند و بجنگ پیوستند و سوزش انداختند و غوغا برپا کردند
لاكن مقدمه جای دره و جای تنگ بود و لشکر اسلام بی نظام و در بین دره بجای ضیق لشکر گاه
کرده بودند و لشکر کفر با توپ های آتش نفس در بالای کوه و جای فراخ بدرجه بلشکر
اسلام آتش فشانی کرده از هر طرف توپ میزدند و لشکر کابل را بقتل میرساندند چنانچه
بيك ساعت دود از نهادشان برآوردند و از کشته پشته ها ساختند اما از باعث نام غرا لشکر
اسلام طاقت کرده جنگ مردانه میکردند خصوص توپهای لشکر اسلام که پیش از
وقت در بعضی تپه ها جا کرده بودند در قتل لشکر کفر بمردی کوشیدند و داد مردانگی
دادند لاكن حیف از بعضی اشخاص چندین که دین را بدنیا فروخته رهبر لشکر کفر شدند
و کافر را خوفیه راه بلدی کرده بالای کوها برده سرکوب اسلام کردند و در قتل لشکر
اسلام کمر بسته کفر را از خود خورسند نمودند کار لشکر اسلام جا یمی رسید که بیله توپ
(١٤٧)
پادشاهان متاخر
فرنگی که جره پر کرده میرفتند کلیه بقتل میرسیدند زیرا که درة حدود چهل دختران
جای تنگ و لشکر اسلام در بین آن عاقبت قلیلی باقی ماند لاچار فراری شدند وراه
کابل پیش گرفتند لہذا این قتل وقتال اسلام از سه وجه پیش آمد اول از سوء تدبیر پادشاه
که خود را دست بسته بدشمن داد ودویم لشکرهای نظامی را که جنگندیده بودند وتدبیر
جنگها را می دانستند تنخواه داد مرخص خانه وماوای شان نمودند سیوم مردماني که
کمر بغزا بسته بجنگ آمدند از تدبیر جنگ خارج بودند درون دره جا گرفتند واز
تقدیرات از لی بقتل رسیدند هر گاه افسر جنگ دیده میداشتند شاید چنین نمیشد بهر
حال سخن بسیار است و قدری اشکال دارد والا تحریر می کردم هر گاه از سر چشمه
آب لای نمیشد و لشکر اسلام مکمل میبود ومردم غزا کننده همراه میشد بشرط سر کرده
بزرگ امید فتح وظفر بود مختصر کلام چون لشکر اسلام شکست یافتند وفراری شد ند
هزار زحمت و بر سيقل خود را از توپ و تفنگ فر نگی نجات داده روانه
کابل شدند روز دیگر لشکر فرنگی فوج فوج باقاعده و قانون
از دو جانب یکی از طرف کوه شیر دروازه و دیگری از راه راست عازم شهر کابل شدند
لشکر اردل پراگنده احوال بی سرو افسر کابل از هر جانب خصوص از بالای کوه آسمائی
با لشکر فرنگی از ده بجه روز تا نماز شام مقدمه کردند و جنگ پیوستند عاقبت فراری شدند
ومتفرق شده راه منزل ومکان خود پیش گرفتند بعدازان لشکر انگلیس در شهر کابل
داخل شده در شهر نو فرودآمدند همان شهرنو که شیرپورنام دارد وسرکار امیر شیر علی خان
بشوق تمام تعمیر کرده بودند .
(رباعی)
هر که آمد عمارت نو ساخت
رفت ومنزل بدیگری پر دا خت
وان دگر پخت هم در ان هوسی
این عمارت بسر نبر د کسی
اکنون قدرت کامله خداوندی رامشاهده باید کرد که سر کار ا مير شير على خا ن
شهر نو بسازد و بارزوی خود نرسد در لشکر انگلیس بقصد انتقام داخل کابل شودو بخواست باشد
که اسلام را قتل کنند قلعه که گویا سد سکندر مستحکم باشد خداوند بوی لایق به بیند که
محافظت اوشود ظاهراست که پروردگار عالم رب العا لمين احست یاری چون انگلیس در شهر
فرودآمدامیر محمد یعقوب خان را در تپه مرنجان که نزديك فرنگی بود جا داده خیمه زدند
ومحبوس وارنگاه داری میکردند لاکن از روی تدبیر که دوست ودشمن را بخود معلوم کنند
امر کردند که هر گاه شخصی پنج وده بیازدید پادشاه خود بروند و مانع نیست تا از نیم ساعت
اضافه توقف نکنند مردمان کابل از شاه و گدا که از مکر کافر بی خبر و از عقل کا مل
بی بهره از صبح تا شام فوج فوج بولك بولك بحضور سر کار بی طالع رفته ملاقات می کردند
وصحبت می داشتند و بازگشت می کردند چنانچه یکهفته بهمین منوال گذارش یافت اضافه
بر این از قندهار خبر رسید که لشکر فرنگی در قندهار بدون جنگ وجدل داخل شد وقندهار
را تصرف کردبعد ازان فرنگی از خزینه ودفیته واسباب دولتی که در کابل موجود بود
بتصرف خود در آوردند وجه خانه های که در مدت سلطنت سرکار امیر شیر علی خان بصد آب
(١٤٨)
و تاب که از جبه خانه های دولتی افضل و بهتر ساخته شده بود همه را آتش زده ویر باد دادند
و بالاحصار کابل که قتل که تاری شده تفصیری نمودند چنانچه با خاک زمین یکسان کردند
و خلقی را بی خانمان ساختند چون از خرابی بالاحصار فارغ شدند بعد از ان امیر محمد یعقوب خانرا
با عیال و اطفال بجانب هندوستان محبوس وار فرستادند چون ازین امورات فارغ گردیدند
رجوع بقتل مردم کرد داول شخصی را که از بزرگان بقتل رساندند سردار سلطان عزیزخان
بود که بدار زدند و پیرا که در تپه مرنجان صبورس کار رفته و سر کرده غازیان چهل دختران
سردار مذکور بودند بعد آن بقتل خورد و بزرگ اراده کردند و بهر جا کابل داز دیدند
بنام پلتن اردل شهید می نمودند و می گفتند که کمنیاری بها در را پلتن اردل بقتل رسانده
بدیگر مردم خصومت نداریم هر جا قاتل کمناری را بدست آوریم بقتل میرسانیم لا کن بهانه
می کردند و قتل اصلا برا کمر بسته داشتند چنانچه قتلی و قتالی شان از حد گذشت و ظلم
هندی را افزون کردند کار بجای رسید که جوره ها که کمترین خدمت گار لشکر فرنگی بودند
در بازار ها یکی بدیگری طعنه میزد که تو هم کاری دیگری یار خود را خطامی داد و می گفت
اینهم کاری چون کار ظلم از حد گذشت و فغان از مردم برآمد بعد از ان مردم افغانستان
کمر بمردی بستند و غیرت دامنگیر شد باطراف کابل دور و نزدیک نامه فرستادند و خلق
افغانستان را خبر دادند و ترغیب بغزا نمودند چنانچه از چهار جانب خلق عظیم کمربسته
بغر آ آمدند و شورش انداختند کابل و اطراف کابل از مردم غازی پر شد و یومیه با لشکر
انگلیس مقدمه می نمودند و جنگ مردانه می کردند و چندین در جه شکست می یافتند و چندین
نوبت فتح می نمودند و روزی نبود که لشکر فرنگی آسوده باشد
گیرو دار مردم غازی تمامی نداشت و باکی از شکست خوردن نداشتند چنانچه امروز
شکست می خوردند فردا حاضر بودند لشکر فرنگی بحیرت مانده بودند بهمین منوال
مدتی گذارش یافت تا اینکه لشکر فرنگی در قلعه شیر پور حصاری شدند چنانچه شب
و روز شان بپختی می گذشت قضا را مردم هزاره حدود غزنین که سابقه با طایفه افغان
آنجا خصومت داشتند در اینوقت شنیدند که مردم غازی محله چنداول شهر کابل را تاراج
کرده عیال و اطفال شان را باسیری برده اند از ان روی که شیعه هند یگر بودند طایفه
هزاره کمر بسته بمردم افغانیه حدود غزنین چپاول زدند جنگ انداختند و عیال و اطفال
شان را اسیر کردند قلعه های شان را خراب کردند و آتش زدند و راه اوطان پیش گرفتند
چون آنخبر بمردم افغانیه در کابل رسید دود از نهادشان برآمد از باعث ناموسداری
ترک غز ا گفته بجانب و طن رفتند و با مردم هزاره مقدمه کردند و قصاص گرفتن
عاقبت صلح نمودند لا کن رفتن افغان جانب غز نین بمردم غیازیان کابل
شکست فاحش پیداشد و مردم غازی متفرق شدند بار دیگر فرنگی حیات تازه یافت وصاحب
حکومت شد |و بطریق سابق بمردم کابل ظلم نکردند و مرور و مواساد نمودند و رفتار نیکو پیش
گرفتند و از زیری کردند چنانچه رجوع به آبادی کردند و مردم کابل زا گرفتا ر
آبادی کردند چندی بهمین منوال گذارش یافت و فرنگی آسوده خاطر گذراند اتفاقا
بار دیگر شورش شد و از هر جانب غازیان » غیرت پیدا شدند و افزون از سابقه وارد
کابل گردید و با فرنگی جنگ انداختند و جدال کردند و دوباره فرنگی ر احصاری کردند
(149)
پادشاهان متاخر جلد دوم
وزحمت های سخت گرفتار نمودند خصوص از باعث خورا که که خیلی به تنگ آمده بودند
زیرا که قبل ازین کدام سرشته از غوغای مردم غازی کرده نتوانستند چنانچه يك دانه
تخم مرغ به يك عباسی فروش می شد ازین قیاس باید کرد. با وجود آنهم شب و روز بجنگ
گرفتار بودند و مردم غازی فرنگی را پر فرار نمی ماندند. عاقبت غازیان غیرت مند کمر بگرفتن
قلعه فرنگی بستند روزی باتفاق از چهار طرف یورش بردند و چیاول زدند و مقدمه
کردند و خودرا بقلعه رساندند و داخل قلعه شدند و نصف قلعه را تصرف نمودند با وجود
فتح نمایان شکست فاحش یافتند واز درون قلعه بزحمت تمام بر آمدند. لاکن شکست اسلام
از جانب فلاش بی بی ماهرو اتفاق افتاد و چند شخص بزرگ قوم دار از طایفه افغان در همان
دروازه مقرر بودند بقول راوی که بزرگان همان قوم مبلغ زیادی از فرنگی گرفته خود را
شکست دادند چنانچه در همان روز خلق عظیمی از لشکر اسلام بقتل رسید خصوص يك طرف
قلعه که دیوار نداشت و فرنگی تلت شانده بودند و عجب تدبیری بکار برده که مردم انبوهی شهید
گردید طریقه تلك فرنگی این بود که در ته خاك پنهان کرده اصلا ظاهر نبود مردم غازی
که یورش می بردند بی واسطه پایشان در تلك گرفتار میشد و متخیر می ماندند و شهبه دست
فرنگی می شدند با وجود اینقدر شکست و قتل اسلام باز هم مردم شیر دل اسلام فرنگی را
در قلعه حصاری کرده بزحمت گرفتار ساختند که ممکن بر آمدن از قلعه بفرنگی باقی
نمانده بود اکنون لشکر فرنگی را در قلعه شیر پور ببلای رجوع کرفتار و محبوس دست
غازیان در قید حصار مبتلا کشته و گرفتار بگذارید که چندی زحمت دیده والم کشیده روز
را بشب رسانند چند کلمه از رویداد سردار عالی تبار سر دار عبدالرحمن خان شنوید. در
ایامی که سر کار امیر شیر علی خان از کابل بترکستان وارد شد سه نفر از بزرگان حضود خود را
ایلچی نموده به تاشکند بحضور جناب کنیران کپور ناظر فرستادند در انوقت سردار کشور گیر
صاحب اقبال سردار عبد الرحمن خان در سمر قند توقف داشتند چون ایلچیان وارد
سمرقند شدند بنا بر ملاحظه چندی خصوص دوستی جدید سرکار امیر شیر علی خان دولت
اروسیه بندگان سردار عالی را بطریق لطف و مهر با نی تاشکند فرستادند از رفتن تاشکند
و دوستی دولت اروسیه با دولت افغانستان بندگان عالی خیلی مایوس
شدند بعد ازان بصدق صاف و اعتقاد صافی رجوع بخدا و ند کریم
ورحیم نمودند و بدرگاه ایزدی تضرع وزاری نمودند چنانچه استاد می فرماید :
رو بدرگاهم کی آوردی که گشتی ناامید گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست
چون بندگان عالی التجاء بخداوند برد و عجز و عاجزی پیش گرفت و بدرگاه احدیت
فروتنی کرد چون صاف اعتقاد بودند مقبول در گاه الهی شد و پروردگار عالم که عاجز را
خریدار بودند در باره بندگان سردار عالی نظر مرحمت فرمودند و از خارستان مذلت
بر آورده باوج عظمت و سریر سلطنت رساندند مصدقات این مقال اینکه کشتی سلطنت
و پادشاهی سرکار امیر شیر علی خان غریق بحر عمان گشت و دولت سرکار مذکور تباه
(١٥٠)
گردید چنانچه از تفضلات الهی همان دولت اروسیه که بدولت سرکار امیر شیر علیخان رابطه دوستی یافته فخر می کرد و بندگان سردار عبدالرحمن خان را ذلیل دانسته محبوس وار تاشکند فرستاد در اینوقت که قضیه برعکس افتاد و اقبال بندگان عالی ترقی کرد بحضور سردار عالی آمده التماس بسیار و عذر فراوان نمودند و خواهش کردند که هرگاه زودتر مع الخیر عازم و روانه افغانستان شوید خورسندی دولت اروسیه از حضور جناب شما بسیار است زیرا که دولت سرکار امیر شیر علیخان تباه شده ممکن است که دولت انگلیس حرکت کند و داخل افغانستان شود و از قرار قانون، حرکت دولت اروسیه جائز نیست و جناب شما پادشاه زادة افغانستان میباشید و بمیراث حق داريد ملامتی بدولت اروسیه نمیرسد زیرا که فوج انگلیس که سابق وارد کابل شده از دست غازیان پراگنده شده مبادا از طرف دولت فرنگی شخصی مامور سلطنت شود بعد ازان گرفتن افغانستان دشوار است. از انجام جیا خانه از تفنگ و كارتوس وغيره واز خزانه عامره وجه نقد هر قدر بکار باشد خوفیه بگیرید وزود تر بجانب افغانستان روانه شوید که فرمایش عالیحضرت امپراطور اعظم وخورسندی امنای دولت همین است این بود که بندگان عالی مقدار از تاشکند حرکت فرما شده بسرعت تمام و تلاش بسیار طی مراحل و قطع منازل کرده در حدود بدخشان رسیدند بعد از ورود بدخشان در جمیع افغانستان آوازه در افتاد و دوست و دشمن آگاه شدند بعد ازان از دریای آمویه گذشته وارد رستاق شدند اندك روزی در رستاق توقف کردند لاكن مير با با خان که در آنوقت حاکم رستاق بود از بخت برگشتگی در عزت داری بندگان عالی نکو شید و در ذات شان کوشید و خاك عالم را بسر خود پاشید که انشاء الله تعالی در وقتش تحریر کرده میشود. خلص سخن در آنوقت که بندگان سردار عبدالرحمن خان در رستاق بودند نایب غلام حيدر وردك از طرف امير محمد یعقوب خان نایب الحكومة ترکستان بود هرگاه خواسته باشم که شرح رویداد نایب مذکور را که خود محرر کتاب در ترکستان بودم تحریر دارم دفترها گنجایش نمیدارد دو فقره مختصر رویداد مذکور را در قید قلم در آورده سر مطلب میروم فقره اول از عقل و دانش مذکور شمه تحریر شود، زمانی که وارد ترکستان شد و بر تخت حکمرانی نشست اینبود که طایفه وردك كه قوم مذكور بود بهر فوج و لشکر که مامور بودند جمع آوری کرده پلتن علیحده ساخت و مامور حضور خود نمود لاکن افواج ترکستان از نایب غلام حیدر بیگانه شدند قضا را خبر رسید که دولت سرکار امير محمد یعقوب خان بر باد شد و فرنگی کابل را تصرف کرد ازین واقعه مردم وردك که پست ترین طایفه افغان است بمراد خويش نایل شدند و نایل غلام حیدر که خود را حریر آرای ترکستان دید و باز خواست کننده بخود ندید از جادة خود تجاوز کرد خصوص چهار نفر وردك موی دراز خود را ولی عصر و زمانه قرار داده نایب غلام حیدر را یکصد ساله حکمرانی ترکستانرا بخشیدند و خطاب نایب امام آخر الزمان کردند و از طریقه کرامات چندین قرا هارا بوی امر فرمودند تا زمانیکه
(151)
پادشاهان متأخر جلددوم
یکصد سال گذرد. بعد ازان در دشت ارژنه حكم شهادت را امر كردند. نایب غلام حیدر
بسخنهای ولیهای كذاب و منافق عمل كرده مست ومدهوش گردیده لغو صد ق دانستند
وبسی كار های خلاف شریعت وحكومت كردند. ازین رهگذر ملكی ونظامی ازوی كناره
گرفتند همه در جای دیگر تحریر میشود فقرة دویم حركت نادانی نایب مذكور از فقرة
افضل تر آنكه سردار محمد سرور خان مرحومی پسر محمد اعظم خان مر حومی كه
پادشاه زادة افغانستان بودند بقتل رساندند و پاس نمك نكردند و عقل خودرا كار
نفرمودند كه پادشاه و پادشاه زاده ها وجود یكدیگر میباشند وفرقی ندارند. مختصر
اینكه محرر كتاب در جمیع امورات غلام حیدر حا ضر بودم ظاهر جلد آدم باطن
برعكس آن چنانچه خود نایب غلام حیدر در مجالس ها بنیاد میكردند كه مرا گاومی شاخ
می نامند یقین كه قول مذكور صدق بود و چندین درجه بنظر بصیرت ملاحظه شدخلص
كلام سردار سلطانمراد خان كه حاكم قطغن بود از كردار بد نایب غلام حیدر فرمان
برداری نمیكرد نایب غلام حیدر محمود خان برادر زادة خودرا با لشكر بسیار بجنگ
مذكور در قطغن فرستادسردارسلطانمرادخان باندك كرو فری روی بر تافته فراری شد
و محمود خان قطغن را تصرف كرد وخبر فتح را بمزار شریف فرستاد همان روز خبر
فتح رسید كه غلام حیدر با لشكر تخته پل جنگ كرده شكست یافته بود چنانچه راه
بخارا پیش گرفت ازین قضیه محمود خان برادرزادة غلام حیدر شنیده خود را مقتول كرد
ازانطرف بندگان عالی سردارعبدالرحمن خان از رستاق حركت فرماشده بتوكل
خداوند كمر بتسخیر خان آباد بسته عازم گردید. در بین راه خبر
قتل محمود خان برادر زادة نایب غلام حیدر و انتشاری
لشكرها رسید بعدازان بسرعت تمام خودرا درخان آبادرسانیدندولشكری كسان بحضور
والا مطیع ومنقاد گردیدند وازفضل خداوند بند گان خدا یگان صاحب اقبال شدند
وبرتخت سلطنت حكمرانی درخان آباد برقرار وبردوام نشستندبعدازان مردم سپاه وفقراء
فوج فوج بحضور می آمدند وسلام میكردند ونوازش میدیدند. باری چون خبر ورود
بند گان شهریاری در كابل رسید وشهرت یافت وگوشزد انگلیس شد گویا لشكر
فرنگی حیات تازه یافتند محمدسرور خان نام كه سابق خدمت گار حضور بند گان
عالی بوده ودر كابل زند گانی میكردند افسر فرنگی نامبرده را دستیاب كرده در
خان آباد بحضور بندگان شهریاری فرستادند والتماس ورود دارالسلطنه كابل كرد ند
ودر ورود كابل خیلی تضرع نمودند زیرا كه خود انگلیس درقلعة شیرپور بقید وبست
تمام بوده ازدست غازیان بزحمت بسیار وگرسنگی بی شمار روز را بشب میرساندند.این
بود كه محمد سرورخان بحضور شهریاری رسیده نامه فرنگی را دادند و چگونة كه
زبانی التماس كرده بود نه بعرض بند گان شهریاری رسانیدند بعد ازان بفرج قالی
وفرخنده حالی ازخان آباد حركت فرماشده نصرمن الله وفتح قریب بزبان مبارك جاری
ساخته عازم دارالسلطنه كابل شدند تا اینكه مع الخیروالعافیه در قلعه حاجی صاحب رسیده بفتح
وفیروزی فرود آمدند بار دیگر افسران انگلیس كه از گرسنگی بجان آمده بودند
(١٥٢)
محمد سرور خان را بحضور بندگان شهریاری فرستاد التماس ملاقات سرعت نمودند تا اینکه سرکار اقدس وارد کابل شدند و در قلعه شیرپور با افسران دولت انگلیس ملاقات فرمودند عبارت از یک ساعت ملاقات بوده بعد از ان روز سوم لشکر فرنگی از شهر شیرپور برآمده بجانب هندوستان باصد داستان راهی شدند وبندگان اقدس بفضل خداوند بولایت موروثی رسیده بر تخت دارائی نشستند و سرنیاز بدرگاه خداوند بینیاز بسجده عجز وفروتنی گذاشته شکر گذار شدند .
شعر
چو نيت نيك باشد پادشاه را گهر خیزد بجاي گل گیاه را
فراخی و تنگی نای اطراف ز رای پادشاه خود زند لاف
واستاد کامل می فرماید
فروزین مژده اقبال کز ان سوه آمد دولت ز نشاط تهنيت كو آمد
گل بوی که باغ عشرت از سر بشگفت می نوش که آبروهمه در جو آمد
باب هفتم در ذکر سلطنت پادشاه جم جاه خورشید کلاه عدالت گستر رعیت پرور روشن کننده خطه افغانستان سرکار امیر عبدالرحمن خان خلد الله ملکه وسلطانه در تاریخ سنه یکهزار و دوصدو نو د و نه هجری تا بغايت سنه يكهزار و سه صدو بیست و دو سال تمام مدت سلطنت سرکار والا تبار بیست و سه سال کامل .
رباعی
ساقی ملکه بیاور رخ پرده بر گرفت کار چراغ خلوتیان باز در گرفت
بیمار غم که خاطر ما خسته کرده بود عیسی دمی خدا بفرستاد برگرفت
واشعار دیگر فرموده چون سزاوار حضور سرکار والاتبار دانستم درج کردم
مثنوی
شهنشاه مظفر سير وخرد بخش جهان داروجهان گیروجهان بخش
خداوندا تو این شاه جوان بخت که آمد سایه اش پیرایۀ تخت
ظلال چتر دولت بر سر ش دار مراد هر دو عالم در برش دار
اکنون تحریر میدارم که در اول کتاب چندین رویداد و گداز شات وشجاعت ولشکر کشی ومقدمه جات بسیار که در زمان سلطنت سرکارمرحومی پدر بزرگوارشان و بعد از ان سرکار امیر محمد اعظم خان از بندگان سرکار بلند اقبال بظهور رسیده بود قبل ازین در قید تحریر درآورده بودم لهذا خواستم که در اخیر کتاب که نوبت سلطنت بنام نامی شان زده شد شمه در ذکر عدالت پادشاه عدالت گستر وشهریار رعیت پرور سرکار همایون فال و پادشاه نیکو خصال تبرکا داخل گذارشات بدارم. باری چون از تفضلات خداوندی ونیت خالص صاحب سریر خطۀ افغانستان وتخت نشین ولایت موروثی گردیدند وسکه و خطبه باسم سامی شان خوانده شد بعد از ان چندین مقدمه جات و چندین گذارشات که در مدت سلطنت شان بقوت وببازوی دلاوری دست داد واز تدبیرات شاهانه انجام یافت .
پادشاهان متأخر جلد دوم
(١٠٣)
هرگاه جزواً بر تحریر شود يك كتاب بزرگی باید تقریر كرد. اضافه بر آن محرر كتاب در زمان سلطنت سرکار اقدس از اول تخت نشستن بفضل خداوند تا خاتمه سلطنت از تقدیرات ازلی و مقدرات لم یزلی که چون و چرا را در آن مدخلی نیست در صفحات ترکستان بودم هرگاه در کابل حضور شهنشاه عالم پناه می بودم و بچشم سر ملاحظه می كردم آنزمان بقدر جات تحریر می نمودم و ایرادی بنافی نمی ماند هرچند شنیده داشتم نخواستم كه شنیده را پیوند بدهم. ظاهر است که: شنیده کی بود مانند دیده زیرا که مبادا کم و زیادی نوشته میشد و باعث ملامتی محرر كتاب می گشت اما حاجت بچون و چرا ندارد. رویدادی که در افغانستان دست داده و گذارشی که در زمان دولت خداداد صادر شده چه مقدمه جات و غیر آن اظهر من الشمس است و همه به نیت حق طویت و قبال شهنشاهی انجام یافته و فتح های نمایان حاصل شده که حاجت به تحریر ندارد لکن محرر كتاب خواستم که حسن کتاب را ظاهر سازم زیرا که حسن طعام نمک است و حسن کتاب مدار روشن کننده افغانستان سلطنت سرکار صاحب شجاع وصاحب تدبیر است هرچند که در زمان هر صاحب سلطنت قدری ترقی کرد اما از طفیل قدوم این پادشاه ظفر آثار نيك بارگی بفضل خداوند و اقبال پادشاه روشن شد وظاهر و هویدا گردید چنانچه در جمیع دولتهای خارجه همسر شد و همه دول در مردی ومردانگی و کمال شجاعت تصدیق كردند اكنون سخن بدرازا كشيد بيك مصرع استاد ختم داریم مصرع :
هرچه شاهان همه دارند توتنها داری
لهذا فقره چندی بطریق اختصار مینویسم تا بر عالمیان ظاهر و هویدا گردد و بدانند که قبل ازین خطه پاك افغانستان بچه منوال بی نام ونشان بود که منظور هیچ دولت نمی شد و به نظر احدی نمی رسید. نامی داشت و نشانش ظاهر نبود و حال از كمال عظمت سركار والاتبار و تدبیری که شاهانه بکار برده شده چگونه نام و نشان یافت و بکدام درجه مشهور آفاق گشت. قبل ازین افغانستان دولت شمرده نمی شد و بشمار هیچ دولت محسوب نبود ودولت های خارجه اصلامنظور نمی كردند و نام نمی بردند احیانا اگر اسم افغانستان را بزبان جاری میکردند گویا طایفه وحشی میگفتند و صحرائی نام می بردند خصوص شمشیر افغان و مردانگی افغانستان را جهالت و نادانی خطاب می كردند خلاصه کلام صفت شان غیبت بود و غیرت شان جهالت اكنون از طفیل قدوم شهنشاه رعیت پرور و پادشاه عدالت گستر و کمال بزرگی وحشمت وتدبیرهای کامل حكيمانه سركار ظل الله خطه افغانستان وحشی طبیعت مشهور ومعروف آفاق گردید چنانچه در جمیع جراید دولهای بزرگ از فضل وهنر و شمشیرشان ثبت میدارند بلکه دول بزرگ بمثل دولت انگلیس وروسيه و غیره مشتاق دوستی شان میباشند و دوستی شان هرگاه میسر شود می بالند و با دولت های دیگر فخر میکنند چرا فخر نکنند و چگونه در جراید خود ثبت ندارند و تعجب ندارند سابق بر این از جمیع كمالات و هنر وفضل بری می دانستند. ظاهر بود كه
(١٠٤)
چنین بودند زیرا که پرورش گر و تربیت کننده ندا شتند وز یست وزندگانی شان
بی نام ونشان بود و از جمیع کمالات روزگار بمثل ملبو سات ود یسگر اشیاء خا ر ج بو د ند
ومحتاج ولایت های دیسگر، چنا نچه بازحمت معرو خوف وبیم دزد ورهزن با قلیلی دولت
یکه داشتند بغیر ولایت رفته خرید می کردند و با هزار رنج سفر کردن و بید ارخوابی کشیدن
منزل میزدند تا خودرا بمنزل مقصود که وطن باشد میرساندند هم چنین پادشاه افغانستان
نیز بمثل فقراء خودمحتاج توپ وتفنگ واسباب نظام داری کلیه بدولت غیروولایت بیگانه
محتاجی می کشیدند مقصد که دولت قلیل افغانستان هم چنان که بینام ونشان بو دند در
جمیع امورات دنیوی همچنان بدولت غیرمحتاجی میکشیدند امروز از مرحمت پروردگاری
ونوازش پادشاه عادل وپرورش شهر یاری که نظر ترحم دربارهٔ فقرای خود میدارد از
هر اجناس خواه دولتی بمثل توپ وتفنگ وغیره وخواه اجناس فقرای که به کار فقراء
باشد وبفقراء لازم افتد در خود افغا نستان بهم میر سد ومو جود میشود و بخوبی میسر
می گر د دزیرا که از کمال پادشاه رعیت پرور وعظمت شهریار عدالت گستر چندین
کارخانه جات معتبر از هررقم اسباب واجناس دایرشده وبکمال آسانی انجام می یابد
وبمصرف ولایت خود شان میرسد که آثاری بدولت بیگانه احتیاجی نمی دارند بلکه
اجناس واشیای شان درخوبی ولطافت بینظیر و از جمیع اجناس
دولت خا ر جـه اقـص تـرو در قیمت برزحمت صفر ارزان تـر به اتـمام میرسد چـنانچه
جمیع دولـتهـا تـصدیق فرمـودنـد و تحسـین کردنـد
ودر کمال مردم افغانستان دست ماندهاند چرا دست نمانندوتصدیق نکنندافغانستان دولت قلیل
وذلیل خودرا محافظت کردند وکمال خودرا ظاهر نمودند بلی افضلتر اینکه سابق دولت
قلیل افغانستان بدولت بیگانه میرفت چنانچه ذکرشد امروز کمال عظمت پادشاه خداداد
ازدولتهای بیگانه به لك ها وکرورها دولت ومبالغ های خطیر داخل افغانستان میشود ودولت
خدا داد مذکور افز ود، می گردد چنانچه سابق براین پسته وبادام وجمیع فواکه جات
دولت افغانستان به پست ترین بیقدری درولایت خودشان صرف می شدو حاصلی ندا شت
که بفقراء فائده بخشد دراینوقت که خداوند عالم پادشاه با فضل و هنر بمردم افغا نستان
عطا کرد از طفیل قدوم مبارك شان وتدبیرات بزرگانه شان ونظر ترحم ومر حمت ومهربانی
وفقراء پروری که دربارۀ خلق خدا مبذول میدارندسال بسال جمیع اشیاء فقرای افغا نستان
بدیگرولایت های خارجه رفته به دولت های کلی ومبلغ های خطیر بفروش رسانده قیمت آن
داخل ولایت میشود وبدخل فقراء افزوده میگردد و دیگر پوست قر قولی که سابق براین
بدولت خود افغانستان صرف ومیل میشد وقرب ومنزلتی نداشت وبفقراء فائده نمیبخشید امروز
عظمت شاهنشانی وفضل وكمك پادشاهی بدرجه رسانید که بهز ارخوبی ولطافت بهر دولت رفته
مبالغها حاصل میآرد و در دولت پادشاه وفقراء افغانستان افزوده میگردد خصوص مصارف
پوست که کلیه به جانب ترکستان میرود و به لكها دولت فروخته قیمت آن داخل خطه افغانستان
میشودوفقراء اگردولت صاحب دولت میگردد اضافه بران ازسنگ لاجورد که از کان بدخشان
برآورده بجانب ترکستان رفته مبالغهای خطیر بفروش رسیده داخل خزانه افغانستان میشود
لهذاهرگاه این گونه کمالاتشان را در قید تحریر وترقیم بدارم از کاغذوقلم فغان برمیآید
پادشاهان متأخر جلد دوم
(١٥٥)
و بازهم انجام نمی یابد اکنون ازین فقره دست کشیده شمه در محافظت ولایت چه از طایفه شریر
و دزد و رهزن و اشخاص خون ریز و اوباش دیرینه که سابق بر این در هر ولایت افغانستان
بسیار بودند و سرشته و سامان نمی شدند امروز از فضل خداوند و کمال بزرگی وحشمت
و جلال صلابت و سیاست پادشاه نوشیروان عادل از فرقه اوباش نامی و نشانی میدانست و عنقا وار
پس پردۀ کوه قاف عزلت گزین گشتند از فضل خداوند و اقبال پادشاه عدالت پرور جمیع
افغانستان از شاه و گدا از خورد و بزرگ و از پیرو برنا در کمال آسایش و آسودگی می گذرانند
و خلق خدا در مهد امن و امان بمنزل ومكان خود دزد عا گوهی دولت خدا داد پادشاه خود
اشتغال می دارند گویا دولت افغانستان در عمر چنین آسودگی و راحت را ندیده بودند چنانچه
وقتی يك نفر تجار معتبر از کابل وارد ترکستان شد و در مزار شریف باهم ملاقات نمودیم
زیرا که سابقه رابطه دوستی با هم داشتیم مجرد کتاب شبی به منزل خود
تكلیف نمودم و با چند اشخاص سوداگر تشریف آوردند و بعضی
مردمان دیگر از عزه و اشراف هم بودند و از هر در سخن میزدند و صحبت میکردند
و مجلس با شکوهی بود اتفاقا صحبت از دزدان و رهزنان سابقه کابل در میان افتاد
سوداگر همان که عزیز بود و مجلس بشرافت مذکور پر پا شده بود رجوع به تکلم کرد
و فرمود که امروز بدولت افغانستان از طفیل پادشاه عدالت پرور و سیاست پیشه دزد و رهزن
نام دارند و نشان ندارند هرگاه جویا شوید در پس پرده کوه قاف خواهند بود زیرا که
امروز عدالت پادشاه سیاست پیشه در باب دزد و رهزن و قسم خوار تا حق بدرجه رسیده
هرگاه اسم دزدی را بنام شخصی بزبان جاری کنند هرچند که ناحق باشد بدون از تحقیق
و جستجو سزاوار توپ بستن و لایق دار کشیدن است ازین باعث خداوند نخواهد که در تمامی
ولایت افغانستان نام و نشان دزد باشد اکنون يك فقره ازین رهگذر بیان میدارم تاشمة
از عدالت پادشاه خداجوی ظاهر و هویدا گردد ، امیدوارم که گوش فرا دارید . اهل
مجلس متوجه سخن سوداگر مهمان شدند و مهمان عزیز بتکلم در آمد و بیان کرد که ای
برادران گرامی دوسال قبل ازین قافله بزرگی از هندوستان با مال فراوان و چند سوداگران
عازم کابل بودند و از جانب پشاور براه خیبر طرف جلال آباد می آمدند و از دسته خیبر
يك منزل گذشته در منزلی فرود آمدند و آسوده شدند و راحت کردند شب مذکور چند نفر
دزدی بسر وقت قافله رسیده صاحبان مال را بخواب دیدند یازده بار اشتر از اشیا قیمت بها
باشتران خود قافله بار کرده بخاطر جمع بردند که مبلغ خطیری می شد بعضی از مردم قافله
که بیدارهم بودند از هیبت دزدان و خوف جان ترسیده سخن نکردند و خود را بخواب
انداختند چون شب تمام شد و صبح روشن گشت مردمان قافله با حوال پر اختلال خود
واقف شدند در منزل مذکور هرچند بیشر جستند کمتر یافتند ، در جلال آباد نزد حاکم
مذكور رسیده عارض شدند سودنه بخشید حاکم جلال آباد از عهده باز خواست کردن
برآمده نتوانست عاقبت وارد شهر کابل شدند و فردای آن بحضور شهر يار عدالت
گستر رفته عارض گشتند و عرضه داشت کردند بندگان اقدس فقرا نوازی کرده
مرحمت فرمودند که شخصی سفر کننده سیاه میشود و راحت را از خود دور می کند
(١٠٦)
وزحمت میکشد وشب ها خواب نمیرود خصوص از راه خیبر که دایم دزد ورهزن دارد
شخص رونده باید وشاید که متوجه مال واموال خود باشد وراحت را از خود دور دارد
هرگاه شما مردم بی راحت نمیگشتید وزحمت سه شبه را بخود میگرفتید البته بسلامت
میگذشتید و نقصان بار نمی آورد لهذا بعد از فرمان بندگان سرکار ، سوداگران
باتفاق عرضه داشت کردند که فدایت گردیم فرمان سرکار سراسر مرحمت ومهربانی است
وغلامان فدوی نیز در رفت و آمد سفر خودها دور ونزدیك اصلا غافل نبودیم وراحت نداشتیم
ومتوجه مال واموال خود بودیم زیرا که پادشاهان سابق کمتر متوجه فقراء خود بودند
وسیاست نداشتند وباز خواست فقراء خود را کمتر تحقیق مینمودند اکنون که پادشاه
عدالت گستر ونوشیروان رعیت پرور در تخت عدالت نشسته وعدالت را با سیاست پیوند داده
چنانچه گرگ شبان گوسفند است بنا بران فقراء بیچاره بدعای پادشاه خدا داد در مهد امن وامان
گذرانده خوف وبیم بخاطر نمیدارند هرگاه بطریق پادشاهان سابق میبود که باز خواست
فقراء کمتر داشتند بلکه فقراء بیچاره راه بمدنظر نداشتند هرگاه زمان بندگان اقدس
چنین می بود البته فقرای بیچاره بمال واموال خود میرسید خصوص غلامان را بخاطر میرسید
که پادشاه عادل پاسبان مال ماست ونگاهداری میکند لاکن از کم طالعی خودندانستیم
که پادشاه پاسبان از قسمت غلامان در خواب راحت هستند ولك ها روپیه مال فقراء خوراك
دزد ورهزن میشود هرگاه می دانستیم البته در انوقت احتیاط مال خود را می کردیم. باری چون
سوداگران عرضه داشت خود را بجرئت بحضور پادشاه عرضه نمودند سرکار اشرف اقدس
از کلام سوداگران تبسم کردند ومرحمت فرمودند که سخن خود را بکبرسی نشنیدید
وبراستی ودرستی عرضه نمودید حال بندگان سرکار بیست روزه از شما مهلت می خواهد
وبیست روزه مخارج شما از حضور امر میشود که گویا جریمه میدهد روز بیست و یکم درهمین موضع
حاضر میشوید ومال خود را با ر بسته از حضور سرکار طلب کرده می گیرید لہذا چون فرمان
بندگان شهریار عدالت پرور تمام شد ومرحمت سرکار اقدس به آخر رسید
سوداگران دعا کرده از حضور مرخص شدند بعد سرکار ذوی الاقتدار یکصد نفر سوار
رساله مقرر فرمودند وامر کردند که درهمان موضع ودرهمان حدود رفته حاکم و فقرای همان جا
راجمع کرده فرمان سرکار را باواز بلند بخوانید ومال سوداگران را بار بسته طلب کنید
لاكن تازمانی که مال سوداگران را بشما تسلیم نکرده اند از حضور فیض ظهور امر است
چقدر زحمت وزجر داده مرغ سماء طلب كنيد وخوراك رساله كثيفه وستمی که از ان
افضل نباشد در باره حاکم وفقراء بهم برسانید وستم روا دارید و مخارج اسپان را بگیرید
ونگذارید که تغافل ورزند هرگاه سهل دانند وتغافل کنند در لت وکوب صرفه ندارید
فرصتی که مال سوداگران را مکمل بشما تسلیم دادند حکم سرکار وفرمان شهریار چنین است
كه يك كف دست آب از ان موضع ومکان نخورید وفوراً خواه شب باشد وخواه روزسوارشوید
وباز گردید وعازم حضورشوید، تاکید است. باری چون امر سرکار تمام شد یکصد سوار
رساله از حضور مرخص شده در روز پنجم درموضع مذکور رسیده مطابق فرمان بعمل
آوردند روز یازدهم حاکم و کدخدا یان آنجا مال سوداگران را مکمل بار بسته
از دزدان گرفته تسلیم رساله نمودند بعدازان رساله بسرعت تمام روز هجدهم با بار
(١٥٧)
پادشاهان متاخر جلد دوم
سوداگران وارد حضور شدند و از حضور پادشاه رعیت پرور گذرانیدند روز نوزدهم
حسب الامر بندگان سرکار سوداگران بحضور آمدند و مال خود را بسته ومکمل بدون
تفاوت تسلیم خود نمودند که ذره خلل پذیر نبود و بنوعی که خود در هندوستان بسته
بودند بهمان منوال بسته دیدند. پاد شاه صاحب شجاعت و سیاست از ین زیاده چگونه
می شود که دزد با وجود دزدی از خوف جان بار بسته را نگشاد اکنون انصاف دهید
وانصاف یابید که عدالت و رعیت پروری وخبر داری ولایت ازین افزون چه نحو خواهد
بود وچگونه خواهد شد وکدام پاد شاه سابق افغانستان اینقدر رنج وزحمت را بخود
گرفته و باز خواست فقرای خود را کرده باشد واین طریقه دزد ورهزن را مفقود ساخته
ودر بارۀ شان سیاست شاهانه نموده باشد البته ظاهر است که هیج يك بخاطر ندارد
الا همین شهریار ذوی الاقتدار که خداوند عالم بفضل وکرم خود در خطۀ افغانستان
خلق کرده تا فقرای بیچاره در مهد امن وامان گذرانند و بعد از چندین زجر و زحمت
های گذشته که دیده وکشیده اند براحت مبدل گردند وسپاه و فقراء بدعای دولت
پادشاه قوی شوکت شب وروز اشتغال دارند چرا درباره پاد شاه رعیت پرور خدا داده
دعا گوئی ندارند چنانچه بامر بندگان سرکار قاعده در افغانستان جاری گشته که
از ابتدا تا انتها هیچ صاحب سلطنتی بر پا نکرده وهیچ کهن سالی بیاد نمی دارند .
روزی دستما لی از شخصی با و جه نقد در شهر و بازار که رفت وآمد خلق الله است
افتاده بود از سیاست پاد شاه صاحب صلابت وصاحب قدرت کسی جرئت گرفتن نداشت
و از حضور امر شده بود که باید پهره دار و شب گرد با زار بشاهدی چند اشخاص
برداشته در کوتوالی برده بمیرشب تحویل کند و به میرشب امر است که بر چهارسوی
بازار آویخته دارد تا صاحب مال پیدا شود ونشانی گوید و مال خود را تصرف کند
بهمین منوا ل ملا حظه کردم که دستمال را بشر ط نشانی بصاحبش داده
رسید گرفتند ای برادران و ای عزیزان گرامی چون در مجالس دو ستان
جانی و برادران گرامی جمع اند می خواهم که مختصر فقره دیگر بخاطر دارم
بشرط اجازه عرض بدارم چون همۀ ما وشما تولد یافته کابل ونشو ونما یافته آن دیاریم
و از حقیقت کابل وافغانستان خوب میدانیم از زمانی که کابل تولد یافته الی این
زمان فرحت نشان که ما وشما در قید حیاتیم و در کابل ملاحظه میداریم بجز از فرسودگی
دیگر چیزی بمد نظر نمی آمد خواه بعمارات نظر میکند خواه بکوچه و بازار همه کهنه
وفرسوده وتنگ و تاریك وافلاس چنانچه کوچه افلاس را برعکس گلاب کوچه نام نهاده
اند با وجودیکه چندین پادشاهان قوی شوکت سلطنت کردند وبر سر حکمرانی نشستند
وعمرها صرف گردند چرا بنامنامی خود آبادی نکردند امروز از طفیل پادشاه نام آور
و شهنشاه بلند اختر آن قدر آبادی وعمارات عالیه که سر بکهکشان فلک میرساند
و باغات جنت مکان که از عقل و هوشیاری حسب الامر و فرمان ساخته شده که جمیع عمارات
فرنگستان و تمامی دولت اروپا در نمونه آن بحیرت افتاده اند بلکه مردمانی که در فرنگستان
و دولهای خارجه گذارش نموده اند بیان میدارند که در تمامی دولتهای اروپا از كوچك
(١٥٨)
و بزرگ نمونه ازین بادیها بنظر نرسیده عجب است که بندگان شهریاری کجا بنظر
مبارك شان اینطریقه قصرهای سلطنتی رسیده باشد پس ظاهر است که از فضل خداوند
و نظر مرحمت کبریائی اینقدر فضل و کمال نصیبه روزگار پادشاه خداجوی گردیده والا
از عقل بشر دور و از فکر و تدبیرات خارج، خلاصه سخن مقصد محرر کتاب در این است
که افغان و افغانستان از اول صاحب فضل و صاحب کمال و هنرپیشه و صنعت گر و صاحب شمشیر
و شجاع و سخن رس و نکته فهم بودند لاكن چون آفتاب بزیر ابر پنهان مانده اند و شمشیر
جوهردار در غلاف پوشیده بودند چنانچه عمری درین منوال گذار ش یافت و سالهای سال نامی
از اوشان نبود امروز که دعای نصف شبی شان بدرگاه خالق بی نیاز و پروردگار کارساز
مقبول شد و مستجاب گردید پادشاه عادل خداجوی صاحب تدبیر در ولایت شان بهم رسید
و از فضل و برکت قدوم پادشاه صاحب فضل همه فضل و هنر پوشیده شان ظاهر گردید زیرا
که خداوند عالم پادشاه را شبان فقراء مقرر فرموده هرگاه شبان خداجوی و غم خوار
باشد ورمه را محافظت می کنند و در سبزه زار و جای خوش آب و هوا برده سیر آب می سازد
امروز بندگان اقدس در باب مردم افغانستان گویا هم چنان است و شب و روز متوجه
احوال شان بوده در باره صنعت گری و فضل و هنر چقدر ساعی شدند و استادان تام آور
از هر دولت جمع آوردند و دولت های کلانی مخارج کردند تا مردم افغانستان در
هنرپیشه گی مشهور و معروف آفاق گردیدند و با وجودی که سلطنت این پادشاه عدالت گستر
و سرکار رعیت پرور از ابتداء تحت نشستن الی انتهای سلطنت بیست و چهار سال در ولایت
افغانستان بر تخت موروثی فرمان فرمائی فرمودند اما بتدبیرات کامل که خدا وند عالم نصیب
روزگار فرخنده آثار آن شهریار و الا تبار کرده بودند جمیع کمالات را در باره مردم افغانستان
تمام کرده و کامل ساختند و ختم نمودند که امروز از فضل و هنر و شمشیر دولت بزرگ
بقلم درآمدند و مشهور آفاق گردیدند چنانچه در بالا ذکر کرده شد که دولهای خارجه
مشتاق ومحتاج دوستی شان میباشند ای کاش که از فضل خداوند چندسال دیگر در قید
حیات می ماندند یقین حاصل است که افغانستان از کمال خداداده صاحب سلطنت بدرجه
می رسیدند که افضل جمیع دولهای خارجه می شدند ظاهر است که چندین تدبیرات کلی که
بخاطر مبارك شان جمع بود باقی ماند لهذا بعرض خردمندان میرسانم والتماس میکنم که
انصاف باید در خصوص ولایت افغانستان فقره چندی که تحریر کرده شده صدق است یا خیر
از تاریخ پادشاهان متأخرین افغانستان که عبارت از یکصد سال باشد و سال خوردگان
و کهن سالان ولایت بخاطر می دارند که چقدر صاحب سلطنت گذشته باشد و در مدت همین
یکصد سال سلطنت کرده باشند کدام یکی در زمان سلطنت و فرمان روائی خود این قدر
رنج و زحمت را بخود گرفته آسایش فقراء را طالب باشد وعیش و عشرت خود را بزحمت
بیدارخوابی مبدل ساخته غمخواری رعیت را خواهان شود و آسودگی فقراء را خواهان باشد
و بدون از مشیر و بغیر از وزیر و وکیل بوجود مبارك از جزوی و کلی ولایت خود را به تحقیق
رسانده و فضل و کمال فقرای خود را ظاهر نموده باشد و افغانستان بی نام و نشان را دولت بزرگ
ساخته مشهور عالم گردانیده باشد هرگاه از دیگر صاحب سریر و پادشاه قوی شوکت بظهور
رسیده باشد ظاهر دارند والا باین پادشاه رعیت پرور سزاوار تصدیق است .
پادشاهان متأخر جلد دوم (109)
فرد
آفرین خدای بر پدری که از ان ماند اینچنین پسری
باری هرچند که این فقره رویدادی که تحریر گردیده سزاوار شان وشوکت هم
چنین پادشاه غیور صاحب حشمت ندارد بهرحال محرر کتاب خودرا از خوشه چین خرمن
سخن بقلم آورده فقره چندی نوشتم والانحریر محرر کتاب کجا وکمال شان وشوکت پادشاه
قوی شوکت کجا چنانچه طایفه هزارجات متوطن افغانستان که از حدود کابل تا حدود قندهار
وهرات وترکستان که در بین کوها منزل ومکان داشتند واز قدیم الایام متوطن بودند
از سختی کوهستانات وبسیاری مردم گاهی فرمان بردار صاحب سلطنت افغانستان
وبرخی برخلاف آن عمر میگذراندند وهیچ صاحب سریر افغانستان سرزنش نتوانستند کرد
الا در عصر وزمان پادشاه شجاعت پیشه سرکارامیر عبدالرحمن خان که بخوبوجه
سرزنش شدند ومتابعت کردند ودرفقره نی تن دادند ودیگر کافرسیاه پوش که از زمان آدم
تا این دم کسی متعرض آنها نشده بود وهیچ پادشاه قوی شوکت بجانب آنها حرکت نکرده نمیتوانست
خلقی بودند باختیار خود عمر میگذراندند وبطور خود زندگانی میکردند وباك ازهیچ
صاحب سلطنت نمیکردند ونداشتند وهیچ پادشاهی ازعهده اوشان برآمده نمیتوانست
وقدرت رفتن بولایت شان نداشت چنانچه دولت انگلیس که همسایه بودند ازگرفتن
ولایت شان درمانده بودند امروز از طفیل مردی وشجاعت پادشاه صاحب صلابت وصاحب تدبیر
لشکرعظیم الشان بغيرت ودلاوری درولایت شان داخل فرموده ومدتی جنگهای مردانه
کرده عاقبت ولایت شان را تصرف کردند ومردمان شان را بدین حق دعوت نمودند
ومسلمان ساختند ودرولایت شان مسجد ومکتب خانه کردند واطفال شان را بخواندن
مسلمانی امر فرمودند وبسیاری مرد وبچه ها را در کابل بحضور آوردند و مامورخدمات
شایسته کردند و در اندک زمان بکمالات نظام داری وخدمات حضور فایز گشتند چنانچه
خدمتهای ماموری سرشته که انجام میدهند. مختصر کلام عدالت وفقراء نوازی ورعیت
پروری وشجاعت وصلابت وسیاست وسخاوت وافواج داری ولشکرکشی وکمال عظمت
درباره سرکار ذوی الاقتدار پادشاه صاحب وقار ختم است وپایان ندارد وقلم وکاغذ
وسیاهی از عهده تقریر وتحریر آن برآمده نمیتواند همان بهتر که ازین فقره دست
باز کشیده ازجای دیگر سخن سازکنیم وشرح رویداد در قید تحریر درآوریم زیرا که
گذارشات سرکار بزبان قلم آوردن آسان نیست هرقدر تحریر شود گویا از خرمن خوشه
واز خروار آثار واز آفتاب ذره وازدریا قطره بزبان قلم جاری گردد اکنون لازم
افتاد که از هر پیشه گوشه داخل کتاب نمایم چنانچه چند ساله که حکومت سردارعالی سردار
محمد اسحق خان را که در ترکستان بامر سرکار حاکم بودند تقریر دارم ازان سبب
که چندین مذاکرات وندکته رسی ورموز فهمی ها دارد باید در قید تحریر وترقیم
درآید تا ظاهر وهویدا گردد.
(۱۶۰)
شرح حکومت بندگان سردار محمد اسحق خان در صفحه جات
ترکستان
باز گشادم به طبیبی دکان
مرهم دل دارم و داروی جان
هر که دلش تنگ نباید زیند
داروی تلخش دهم و سود مند
و انکه خوش آمد طلید نیز هست
لیک شکر رخنه لب را نبست
باری سردار عالی سردار محمد اسحق خان مدت هشت سال و چند ماه صاحب سریر ترکستان و فرمانفرمای ولایت مذکور بامر سرکار والاتبار امیر عبدالرحمن خان پادشاه افغانستان بودند و فرمانروائی شان بسیار با عدالت و باشکوه بود اما از رفتار و گفتار سردار محمد اسحق خان چنان ظاهر میشد که سرکار والا تبار و سردار عالی مقدار در امور دنیوی وسلطنت افغانستان یکذره تفاوتی نداشته باشند اما سرکار والاتبار سرکار امیر عبدالرحمن خان پادشاه وفرمانفرما وبزرگ و سردار عالی محمد اسحق خان برادر پادشاه و شريك دولت وسلطنت وفرمانبردار پادشاه خواهند بود که یکذره فبی طرفین درامور دولتی غباری نداشته بلکه موئی بمیان نگنجد و ذرة فرق نباشد چنانچه سردار محمد اسحق خان ماه در ماه که افواج ترکستان را تنخواه میدادند در خاتمه تنخواه سرکار اقدس را بدعای خیر یاد فرموده عمر و دولت وسلطنت بندگان سرکار والا تبار را از خدا خواهان بودند و افواج ظفر شکوه و غیره مردمان حضور آمین گفتند خصوص روزهای آدینه در منابر ومساجدها بعد از خطبه ونماز و دروقت دعاوفاتحه درباره پادشاه ظل الله وسرکار رعیت پرور دعامیکردند وخلق آمین میگفتند پس ازین کردار وازین گفتار وازین رفتار خلق ترکستان عقیده شان کامل بود وصدق میدانستند وقبول خاطر داشتند که در صحبت سرکار ذوی الاقتدار وسردار عالی تبار هیچ کم وکاستی نیست ومحبت شان ازعقل بعید است لاکن چون سه چارسال که ازحکومت سردار عالی گذارش یافت گاه گاهی بزبان راویان ترکستان ازطرف دارالسلطنۀ شهر کابل اخبارات متوحش گوشزدخاص وعام میشد وبیم بسیاری وخوف افزونی بمردم ترکستان ازجانب کابل دست میدادوطریقه طریقه اشتهارات خوف آمیز پیدا میگردیدومردم ترکستان ازین خصوصیات پراگنده احوال شده بیم کلی وخوف بسیاری ازطرف کابل بخاطرشان خطور میکرد تااینکه سال دیگر خوف وبیم افزون گردید همچنين سال بسال از حضور فیض ظهور پادشاه اسلام ومردم ترکستان از سپاه وفقراء ناامید گردیده مابین خوف ورجاء شب را بروز می آوردند وبراحوال پراختلال وخوف بدون ازگناه وبیم وبدون ازسبب درمانده بودند خصوصا که کدام گناهکاری طلب حضور شده بجانب کابل خواسته میشد گویا درترکستان قیامت قائم میگشت وخلق بجان خود ترسان ولرزان میگشتند لاکن ازخود ترکستان آسوده خاطر چنان میگذراندند که باید وشاید روای احمد شاهی محسوب شود یازمان نوشیروان عادل بوده باشد زیرا که صاحب حکومت عادل وراجع بعدالت بودند وسپاه وفقراء درمهدامن وامان بسر می بردند وبعیش وعشرت میگذراندند وداد عیش میدادند ودعای دولت صاحب حکومت خودرا میکردند خصوص
پادشاهان متأخر جلد دوم
(195)
دروقت عرضه داشت فقراء که بندگان عالی جواب وسوال بزبان خوش الهام با مردم عرض مینمودند وسخنهای شیرین به جواب میگفتند یقین مردم ترکستان که نوشیروان عادل در تخت افراسیابی نشسته پدر وار بافقراء تکلم پدرانه میکردند چنانچه در زمان حکومت سردار عالی قتل جان وقطع دست ومحبوس زنجیری قطعا نبود تا اینکه از عدالت بسیار دزدان بسیار جمع آمده خانهها را بجمع آوری میزدند تا آنکه دزدان جرار تجار خون از سیاست آسوده بودند چهل پنجاه نفر سوار وپیاده جمع آمده در خود مزار شریف که پایتخت صاحب حکومت بود حمله آوردند وداخل منزل ومکان مردم شدند وصاحب منزل را قتل وقصاص پادشاهی کردند وزرستاندند عاقبت فریاد مردم به فلك رسید بعد ازان بندگان عالی رجوع به قصاص فرمودندوکمتر قصاص کردند اکنون لازم که ازین فقره که وادی پرخطر است قلم را باز داشته از مطلب سخن رانیم وقطع این طریقه رویه اد بوقلمون نمائیم زیرا که استاد میفرماید شعر:
بی زبان باش نه بینی که قلم
تا زبان یافت سرش در خطر است
وهرگاه خواسته باشیم که ازین گونه رویه ادلرا درقید تحریر در آوریم بقول شاعر که میفرماید:
شعر
هر لحظه وهرساعت يك پیشه نو آرد
شیرین تر وزیباتر از شیوهٔ پیشینش
خاس کلام از مطلب دور افتادیم بازگشته از مطلب سخن سازیم باری قلم را جمع بطرف کابل است چنانچه یومیه از اخبارات خوف آمیز جانب کابل مردم ترکستان از سیاه وفقراء وترک وتاجيك وافغان وفارسی زبان همه مابین خوف ورجاء بودند باوجودیکه بگناه خود نمیدانستند لهذا شخصی بود نوراحمد نام که عمری در روضهٔ مبارك شیرخدا به سر برده وبغیر ازپنج وقت نماز دیگر کاری نداشت وروزی هروزه را از فضل خداوند از دربار علی مرتضی حاصل کرده باعیال واطفال خود قناعت کرده شب را بروز میآورد وشکر گذار درگاه الهی بود ودیگر اموری نداشت اتفاقا بندگان سردار عالی وقتی در روضهٔ مبارکه صاحب قناعت دیده اندك مبلغی وظیفه مقرر فرمودند که بطریق دیگر دعا گویان ماه درماه از صندوق خانه عامره بگیرد.
روزی محرر کتاب درصحن روضهٔ مبارکه با شخص مذکور ملاقی شدم چون رابطهٔ دوستی سابقه درمیان بود لحظه نشسته باهم صحبت کردیم لاکن درین سخن کردن نامبرده را ترسان ولرزان دیدم سوال کردم باعث چیست وپریشان چرا آهسته سخن میکند بجواب مخفی بیان کرد که از کابل حدود پادشاه قوی شوکت ترسانم محرر کتاب دوباره سوال نمودم که گناه چیست فرمود که گناه ندارم وشخصی هستم فقیر ودعاگوی وبجز ازده گوشی وگوشهٔ روضهٔ مبارکه دیگر کاری ندارم اما از دور ونزديك شنیده میدارم اشخاصیکه دعاگوئی بندگان عالی را دارند ووظیفه خوا ر
(١٦٩)
هستند پادشاه قوی شوکت طلب حضور میدارند محرر کتاب تسلی دادم و گفتم که
این سخن محض خلاف است و بلکه پادشاه از کمال خداجوئی و رعیت پروری شخص
خداجوی و فقرا را دوست میدارند و نوازش میفرمایند و مبالغها خدائی میدهند .
قصه کوتاه با وجود تسلی دادن و دلیل و برهان گفتن همچنان ترسان و لرزان دیدم لاکن
مردم ترکستان وجود سردار عالی تبار را چون اکسیر عظیم غنیمت شمرده در فرمانبرداری
شان سر را قدم می ساختند و از حضورشان خورسند بودند و با انصاف و با مروت میدانستند
و زیست و زنده گی ترکستان را بخود و خود را به ترکستان دیدن غنیمت شمرده بحکومت
بنده گان عالی خیلی خورسند و مسرور بودند اما در باب کابل و حضور شهریار بنده گان اقدس
چنان اسباب خوف درمیان بود که هرگاه نعوذ بالله شخصی را به شوخی میگفتند که شما را
بنده گان سرکار امیرعبدالرحمن خان خلدالله ملکه در کابل طلب فرمود فوراً لرزه در بدن
مذکور افتاده گویا خود را آمادهٔ مرگ میدانست و مرگ را ترجیح بزنده گی میکرد
و هرگاه بزعم مانع از رفتن میسر میشد مبلغ های کلی صرف جان خود می نمود و خود را
از رفتن کابل باز میداشت چنانچه یکنفر بشوخی مبلغی داد و دیگر یکنفر افسر بزرگ
اثر شنیدن رفتن کابل دست از حیات شسته ممات را اختیار کرد .
مختصر کلام هر گاه ازین فقره که در مدت هشت سال بسه صفحه جات
ترکستان رویداده و گذارش یافته و بظهور رسیده دفترها را از گذارش آن مملو سازم
و جزواً جزواً بنویسم و در قید تحریر درآورم عمر طویل و خاطر جمع و اسباب معیشت و فرحت
و خوشی میخواهد که همه اماده و تیار باشد تا به تندرستی تن به کونجکتابخانه نشسته
از همه غمها آسوده شب و روز بهمین فقره کوشیده تا شاید به فضل خداوند انجام پذیرد
من محرر کتاب هذا که سراسر گرفتار دق و دق بوده بهزار اشتغال روزگار گرفتار
در مان کهن سالی و جلای وطن و منت غربت گرفتار و پریشان روزگار و بار عیال داری
و کیسه تهی چگونه و چه نحو از عهدهٔ این کار بزرگ که گذارشات پادشاهان زبردست
و صاحب سلطنت افغانستان باشد برآمده میتوانم لاکن از هر خرمن خوشه بدست آورده
بحضور خردمندان دوران التماس عرضه داشت میدارم که از طریقه خردمندی و کمال
نکته رسی پی بمدعا برده مشت نمونه خروار بشمار آرند .
اکنون سر مطلب باز گردیم و سخن مختصر سازیم تا برخواننده و شنونده ملالی نرسد
باری مدت هشت سال رویداد و گذارشات ترکستان بهمین منوال گذارش یافت و تدبیر
جهانداری بکار برده شد لاکن تعجب در اینجاست که جمیع مردم ترکستان از سپاه
و فقراء و اغزم و اشراف و بزرگ و کوچک بخواب خرگوش رفته شخصی عیسی نفس
پیدا نشد که نطق این سخن را مینمود و راست را از دروغ فرق میکرد و شنیده را مطابق
بدیده میساخت و در بین حق و باطل تفاوت می داشت اضافه بران بعضی اشخاصی که از
کابل وارد ترکستان می شدند و مردم جویا میگشتند نامبرده چون بعضی محبوسان گنه کار
را در کوچه و بازار کابل دیده بود و یا شنیده داشت و یا کدام گنه کاری که سزاواری
جزا بحکم شریعت داشت و بجزای بدکرداری خود میرسید این را تظلم می پنداشت
پادشاهان متأخر جلد دوم
(١٦٧)
و اظهار مینمود هذا القياس سخن بدراز نکشد ازین گونه جزوی بیانهای مردمان کدری
وسخنهای مردمان رهگذر مردم وحشی طبیعت ترکستان رم کرده گرفتار وسوسه شیطان
بودند و درین تبلغ و بد تمیز نمیکردند. قضا قا بیکی شاعر میگوید:
عرباد که برخیزد گد بر سر گل ریزد
در همان حین که مردمان ترکستان در بین خوف
ورجا شب را بروز میآوردند و لحظه بلحظه خوف غالب میشد فرمانی از دارالسلطنه
کابل از حضور شهریار عدالت گستر سرکار امیر عبدالرحمن خان اسمی بندگان
سردار محمد اسحق خان رسید و جمیع افسران نظام و تمامی کارگذاران ملك را طلب
حضور فرموده بودند ازان سبب که خدمتگار و غیر خدمتگار وقابل وغیر آن منظور
حضور شد خدمتگار و کارداران که سزاوار احسان باشند از حضور نوازش ومرحمت
دیده مرخص خدمات خود شوند واشخاصی که سزاوار خدمت نباشند و از عهده خدمت
برآمده نتوانند از حضور معاف شده بجانب اوطان خود روند وچنانچه این امر در جمیع
شهرها فرمان شده بود ازین قضیه مردم ترکستان آگاه نبوده برعکس آن قیاس
کردند و برعکس فرمان مطلب را تقریر نمودند مردمان ترکستان یقین کردند و به تکرار
شنیدند که نیت سرکار اقدس اشرف در خرابی مردم ترکستان واضح است و میخواهند
که مردم ترکستان خصوص افسران کارگذار صاحب تدبیر را از ترکستان جدا کرده
دیگر نگذارند بعد ازان خرابی ترکستان را جایز دارند.
شعر
سخن شه بلند و میترسم
که مرا حرفی از دهان بچهد
لهذا ازین شنیعه و فرمان پادشاهی یکباره مردم ترکستان که وحشی طبیعت بودند از افغان
وازبك وترك و تاجيك از جانب دارالسلطنه کابل حضور پادشاه اسلام ناامید شده خود را بدامن
بندگان عالی سردار محمد اسحاق خان انداختند و التماس کردند که ما بندگان و خدمتگاران
را از خدمت خود جدا نکرده بنا به دولت خود از طریقه بنده وری محافظت دارید باری
سردار عالی مقدار که تدبیر را موافق بتقدیر یافت مردم را بعهد و پیمان کر دانیده
تسلی دادند و جواب فرمان سرکار را در تاخیر انداخته بفکر دور انديش بيك
خیال را بهر طرف جولان داده روز را بشب میرساندند و تدبیر میجستند اتفاقاً چندی
ازین فقره گذارش یافت که فرمان دیگر بعتاب سردار محمد اسمعیل خان رسید و مردم
ترکستان آگاه شدند از وحشی طبیعتی احوال شان دیگرگون شد و دانستند که سلسله
دوستی مبدل بدشمنی گردید و اتفاق کناره گرفت و نفاق پیدا شد خصومتی بازا رفته
انگیزان رواج یافت و سخن چینان را میدان حضوری پیش آمد و سخن چینی و فتنه انگیزی
را بکرسی نشانندند و بخرابی دولت طرفین کوشیدند و شب و روز در غمازی و فتنه انگیزی
کمر بستند و سخن بافی کردند چرا چنین نکنند قبل ازین در چند موضع بعرض خردمندان
نوشتم که شیوه افغانان نفاق است و نفاق را دوست میدارند خصوصاً که درین موقع از حضور سرکار
خوف کلی به مردم ترکستان دست داده بدم سخن چین که از پایه سخن بالا گرفته و فتنه
انگیزی خود را بدلیل و برهان با خوف بسیار بکرسی مینشاندند مختصر سخن هنوز روزی
(١٦٨)
چندی نگذشته بود که فرمان سیوم رسید و خود بندگان عالی سردار محمد اسحق خان را طلب حضور فرمودند و در فرمان امر و فرمان شده بود که بندگان اقدس بعنان خیر دولت را ملاحظه فرمودند که جمیع حاکمان ولایت وارد حضور شوند و درباره شان تحقیقات بعمل آورده شود جناب ارجمندی که برادر و فرزند و دولت شريك و باز وی بندگان سر کار است خواستم که با تفاق ارجمندی حکام ولایت را منظور فرموده در باره هريك بطریق خدمت گاری شان مصلحت دید آن ارجمندی انعام و احسان داده شود اضافه بر ان چندین سخن های مصلحت آمیز از امور سلطنتی بخاطر همایون بندگان سر کار خطور کرده که بزبان قلم سزاوراگفتن نیست زیرا که قلم محرم اسرار نمیباشد باید در خلوت با هم گفت و شنود نموده مطابق اینکجا بر قرار سازیم از جمیع امورات دینوی افضل اید که مدتی مدیدی گذارش یافت که با آن ارجمندی ملاقات و اصل نشده کلیه خاطر خواه بندگان اقدس شوق مند دیدار و مشتاق ملاقات است باید بزود فرمان عازم حضور لامع النور شوند که انشاء الله تعالی بعد از ورود ارجمندی بحضور سر کار در بین یکهفته سرشته ملك و نظام و امور سلطنتی بصلاح و صوابدید آن ارجمندی اصلاح پذیرد و زودتر حکام ولایت از حضور لامع النور بخلعت های فاخره سر افراز شده مرخص گردند و بامورات ماموری خود برسند خصوص آن ارجمندی که مامور ترکستان است و دشمن قوی همسایه دارند لهذا چون این فرمان در ترکستان رسید وگوش زد خاص و عام شد بعد از آن آشکار و هویدا گردید و شاه و گدا و خرد و بزرگ ترکستان دانستند که کشتی مردم ترکستان طوفانی شد ظاهر گردید و مشخص شد که نیت بندگان سر کار درباره مردم ترکستان بخرابی است و رفتن بندگان عالی سردار محمد اسحق خان بجانب کابل امید باز گشتن ندارد بهتر آنکه علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد باری چون رویه دار ترکستان بدین منوال قرار یافت بزرگان دربار و معتبران کار دار و افسران نظام و حاکمان ملك و مشران حضور اتفاق کرده کشکاش نمودند و پيك خیال را بهر جانب جولان دادند و یکی بدیگری گفتگو ها کردند و جواب و سوال ها نمودند عاقبت بندگان عالی و بعضی بزرگان حضور مصلحت چنان دیدند که با عیال و اطفال خاص و خدمت گاران با اخلاص ترکستان را واگذار شده بتدبیر نیکو فرار را برقرار اختیار سازیم و برخی معتبران دربار و خدمت گاران کاردار این تدبیر را زبون و ذلیل دانسته عرضه داشت کردند که این حرکت موجب زبونی و باعث بدنامی و خجالت است و از مردی و غیرت دور است مردان عالم چنین نکرده اند و مردی را با شجاعت قرین ساخته در مقابل دشمن شمشیر ها زدند و قتل ها کردند و نام خود را بمردی برآوردند و خود را بمردی آشکار ساختند بعد از آن تن بتقدیر الهی داده خواه فتح و ظفر و خواه غیر آن پیش آید پروردگار عالم مختار است و ملامتی وارد نمیشود اضافه بر آن مرگباه بدون از جنگ و جدل دست تهی بيك دولت روانه شویم البته سوال خواهند کرد که ولایت داشتید لشکر و توپ و توپخانه با همه اسباب مکمل البته موجود بوده و همسر سر کار امیر عبد الرحمن خان مشهور بودید سبب چه شد که بدون از جنگ و جدل با کمال بی غیرتی
پادشاهان متاخر جلد دوم
(169)
دست از همه باز داشته فراری شدید ظاهر است که بدولت بیگانه اعتباری باقی نخواهد ماند
پس در این صورت بهتر آنست که مردی را از دست نداده رجوع بجنگ آریم و مقدمه را
پیش گیریم هرگاه از فضل خداوند فتح و ظفر یابیم فهو المراد و هرگاه تقدیر نباشد
و شکست پیش آید و فتح نکنیم بعد از ان بهر دولت که رو آریم هیچ ایرادی نداریم و ملامتی
رو نمی دهد زیرا که عنان اختیار در قبضهٔ اقتدار پروردگار است لهذا سخن طول کشیده اما محرر
کتاب چاره ندارم سخن تاقت افتاد و کلیه مطلب در اینجا است باید و شاید رویدادی که
روداده بیکم و کاست تحریر شود تا اصل مطلب ظاهر گردد بهر حال سخن را کلیهٔ اشخاص
حضور بندگان عالی سردار محمد اسحق خان پسندیدند و رجوع بهمین اراده نمودند بعد
ازان شب و روز بتدارک لشکرکشی و تهیه و انجام سپاهیگری شدند و در تدارک سفر
سعی بلیغ بکار بردند اما ابتدا فکری و تدبیری که کردند و بکار بردند این بود که
بقرار سابقه بحضور سرکار والا تبار هفته دو عریضه میفرستادند و در عریضه بحضور
بندگان اقدس عرضه داشت میکردند که حسب الامر عازم حضور فیض ظهور میباشم
و باعث بعض سررشته تارتقی معطل بوده عنقریب بامید خداوند انجام کرده شرفیاب حضور
میگردیم و دیگر تدبیری که پیش آوردند این بود که جمیع سرحدات را آدمهای قابل
هوشیار مامور فرمودند از سرحدات دارالسلطنه و آبدان پنکی از بغل ماتیرغمان آباد
و جانب هرات و هزارجات بهر سرحد حکم شده بود که از ترکستان احدی را نگذارند که
طرف کابل و خان آباد و هرات و هزارجات بروند و قطعا واگذار نشوند که موجب
رسوائی خواهد شد و هرگاه از ان جانب اهالی و هر شخصی که عازم ترکستان شوند واگذارند
و مانع نگردند بگذارند که بفرسخهای عازم ترکستان گردیده مامور بیکارگی خود باشند
بعد از فارغ شدن سرحدات و بقید گرفتن آن راجع باتفاق گردیدند به ینشوال که
شادیان موضعی است مابین کوه نزديك مزار شریف که تخمینا از مزار شریف تا شادیان
چهار فرسخ میباشد و در تابستان جای سبز و خرم و خوش آب و هواست زیرا که تابستان
مزار شریف و بلخ هجده شهر الی تاشقرغان و ايبك حرارت هوا بسیار است بنا بر آن قبل
ازین بدو سال بندگان سردار محمد اسحق خان عمارت مختصری جهت استقامت تابستان
ساخته بودند در اینوقت بندگان عالی و بزرگان حضور مصلحت کرده قرار دادند که
عهدنامه را در شادیان باید انجام بدهند چنانیکه بندگان عالی با بزرگان دربار در
شادیان رفته جمیع افسران ملکی و نظامی را بحضور طلب کرده از طرفین عهد و پیمان
نمودند و کلام الله شریف را گواه احوال خود ساخته بکلام مجید دستخط و مهر کردند و اظهار
نمودند که بسرو مال مضایقه نداریم و تا زمان حیات سعی و کوشش میفرمایم شاید گوی
مراد را از میدان نبرد بربائیم و سریر آرای خطهٔ افغانستان گردیم و برتخت سلطنت
افغانستان حکمرانی فرمائیم لاکن شاعر میگوید
شعر
با خدا داده گان ستیزه مکن
که خدا داده را خدا داده است
(۱۷۰)
اوستاد دیگر می فرماید
این خیال است ومحال است وجنون
تا اینکه جمیع افسران جنگی وملکی در شاد یان ازعهد و پیمان وقسم فارغ شد ند
بعدازان افسران رامامور فرمودند که هريك از شما افواج خودرا بحضور جرنیل محمدحسین خان
که کمال بی کمالی بوی ختم بود قسم داده عهدنامه کنید و بزبان شان جاری سازید که بسر
ومال وجان دریغ ندارند ومضایقه نکنندو بزرگان ملکی را نیز امر شد که هر کدام فقرای خودرا
داخل قسم کرده عهدنامه گیرید چنانچه درمدت پانزده روز ازسیاه و فقرا جملگی عهدنامه نمودند
لاکن بچه منوال اسباب عهد نامه درترکستان پیش آمد وبرقرارشد گویا گدائی در کوچه
و بازار باقی نمانده باشد الا اینکه داخل عهدنامه شده بقرآن مجید وفرقان حمید دست ماندند
هرگاه شخصی اندك تجاوزمی کرد وتا خبر میشدند که سزا وار قتل و تاراج می شد
ناچار خودراداخل قسم می ساخت چنا نچه حبیب الله خان رساله دار برا درغرض بیگی
بحضور بندگان سرکار در وقت قسم کردن یعدیان مهر مذکوردرمزارشریف بمنز ل
مزبور مانده بود عذر آورد که بخانه مهرمین موجوداست بروم مزارشریف مهر خواهم کرد
حرفش منظور نشده بحضور لشکر بضرب چا نماری مقتول گشت از ین باعث خلقی بدون
وجه ازخوف وبیم خودراداخل عهدنامه می نمودند اکنون لازم شد که محرر کتاب شمه از رویداد
خود تحریرداردوسرمطلب بازگردم درجنی که حبیب الله خان رساله دار مقتول شد خوف
عظیمی با تحریر کننده رویدادپیداشد سبب اینکه در همان وقت که سردار محمداسحق خان
سر بشورش نهادعالیحضرت میرزا عبدالمجیدخان ازحضور سرکار والانبار بسردفتر مامور
ترکستان شد وفرمان امین نظام را بنام محررکتاب آورد و در فرمان مرحمت پادشاه قوی شوکت
نوشته بودکه شما خدمت گارقدیعی حضور پادشاه می باشیددرخدمات خودشایسته خدمت کنید
شما قدرملك دسترسی دارید بامیرزاعبدالمجیدخان اتفاق کنید و دفتر ملك ونظام را
فرق نکنیدباتفاق کارملك ونظام را انجام بدهید قضا را کار دیگرگون شد ومیرزا عبدالمجیدخان
را از حدود ايبك محبوس و اوآور دند ازین واقعه تحریر کننده کتاب خیلی ترسیدم
خوف کردم وبجان خودترسان بودم تا اینکه بحضور سردارعالی در شادیان بجهة قسم روانه شدیم
اول قضیه در بین راه شادیان پیش آمد اینکه در نزديك كوه شاديان فالیز خربوزه بود
از اسبان فرودآمده خربوزه بارفقاء تناول کردیم و نمازعصررا خواندیم وسوار اسپان شدیم
دوسه قدم گذشته ملاحظه کردم که نگین مهرا فتاده وبدستم نیست بحیرت افتادم وبغم فرورفتم
ورویداد حبیب الله رساله دار را بخود دیدم بفکرماندم عاقبت بخا طرم رسید که مهر دیگر
درخانه دارم رفقاء را درهمان زمین معطل کردم وخودیجا نبمزار شریف روانه شدم
اسپ می تاختم با وجود آنهم خوف داشتم که مهر مفقودی را بندگان عالی دیده و میشناسند
زیرا که بخدمات سرکاری مهر می کردم و منظور سردار عالی شده بود از تفضلات الهی
ازدنبال یکنفر بتاخت اسپ رسید وصدازد که مهر شما از بین ریگها پیدا شد آسوده برگردید
خیلی ازین مژده خورسندشدم و بدرگاه خداوندی شکر کردم وبرگشتم این بود که فردای
آن بحضوررفته سلام کردم امرشد که عهدنامه کنید محررکتاب عرض نمودم که بمن فرمان
سرکاروالا تبار از کابل اسمی امین نظامی رسیده ظاهر است که من خدمتگارحضور پادشاه میباشم
پادشاهان متأخر جلد دوم
(۱۷۱)
چگونه قسم می کنم سردار محمد اسحاق خان فرمودند که حرف شما را منظور نمی دارم
و شما را خدمتگار صادق می دانم اما باعث این فرمان ازین رهگذر است که آقامیر ابوالقاسم
در وقتی که عازم کابل شد در مصاحبات مذکور شما ذمه بردار شدید و جواب با صواب دادید
و آقای مذکور را از حمایات پاک برآوردید که سزاوار تحسین شدید امروز که آقا
میر ابوالقاسم بحضور پادشاه رتبه و منزلت یافت یقین بندگان ما اینست که شما را منظور
حضور سرکار نموده و خدمتگار بقلم داده از حضور سرکار اسمای شما فرمان و خلعت
حاصل کرده بمصحوب میرزا عبدالمجید خان فرستاد هرگاه بندگان عالی میدانست
که شما خدمتگار کابل هستید البته از عهدهٔ شما بطریق میرزا عبدالمجید خان برآمده
مبتوا نسبت حال آسوده خاطر بخدمات خود شایسته خدمت کنید و امیدوار نوازش
و مهربانی از حضور بندگان عالی باشید که نظر مرحمت درباره شما بسیار است ثانی
محرر کتاب عرض داشت کردم که هرگاه اجازه از حضور باشد حرفی بخاطر غلام خطور
کرده بشرط فرمان بمعرض حضور میرسانم از حضور امر شد بگو
عرض کردم که هرگاه مرحمت بندگان عالی صدق است بلفظ قسم یاد کنید
تا آسوده خاطر بخدمات خود غلام کوشم این بود که سردار عالی بحضور مردم قسم
یاد کردند و تحریر کشیده نغاب آسوده خاطر شدم و بطریق مردم قسم کردم و عهد نامه نمودم
اکنون قصه در از شد از مطلب سخن سازیم که رویداد بطول انجام یافت باری بعد از ان که از
امورات عهدنامه تمام شدند و فارغ گشتند روز جمعه از شادیان حرکت فرما شده
وارد مزار شریف گردیدند چون روز جمعه بود بروضه مبارکه شیرخدا نماز جمعه رفتند
لاکن در باب خطبه خواندن و نام امیری را بخود گذاشتن با وجود گفتگوی بزرگان
دربار و اعزه و اشراف مانع بودند و می فرمودند که نام امیری تعلق به دارالسلطنه کابل است
هرگاه خداوند مرحمت کرده و دریای تخت کابل رسیدیم آن زمان خطبه خواهیم خواند
مشران حضور را مطلب انکه باید خطبه خوانده شود تا اعتبار کلی بمردم حاصل گردد
چنانچه در وقت خطبه خواندن بدون چون و چرا لقب امیری را بزبان جاری کردند
و بعد از نماز مبارکبادی دادند و غوغای عظیمی در مزار که یادی بالاگرفت بعد از ان که
سردار محمد اسحاق خان اسم امیری را بخود مبارک داشت شخص مخبری را بالای
منبر بالا کردند که از زبان سردار مذکور سخن سرکند که ایها الناس وای خلق اله وای
شاه و گدا و پیر و برنا و خورد و بزرگ آگاه شوید و بدانید که مردم کابل از شاه و گدا و اعزه
و اشراف و بزرگ و کوچک و بزرگان دربار و مشران حضور بتواتر عریضه ها فرستاده
و بزرگان عالی را طلب دارالسلطنه کابل نموده اند چنانچه جمیع عرایضات شان بحضور
حاضر است امروز لازم افتاد که باید مع الخیر والعافيه عازم کابل شویم و بر تخت سلطنت
برقرار گردیم زیرا که قاعدهٔ از پدران بما باقی مانده اضافه بر ان هرگاه تغافل ورزیم
البته سردار محمد ایوب خان که در ملک انگلیس است امیدوار سلطنت افغانستان است
و بمیرات افغانستان را از دولت انگلیس خواهش می دارد هرچند زودتر حرکت فرما شویم بهتر
است و زودتر بمقصد میرسم و دیگر شما مردم ترکستان بدانید که بندگان ما بحضور سرکار
امیر عبدالرحمن خان تفاوت نداشتیم و وجود همدیگر بودیم اکنون که مع الخیر وارد کابل
(۱۷۴)
شدیم البته فرزندان بندگان اقدس نور چشم و نور دیده بندگان عالی است و از فرزندان خود بدرجه مکرم تر و عزیزتر میدانم اظهار کردن بندگان عالی بشمایان باعث آن است که گواه حال باشد و بحق شما را شاهد گرفته و انشاء الله تعالی بدو سه یوم از مزار شریف حرکت فرما میشویم و فرزند خود سردار محمد اسمعیل خان را بترکستان مامور فرمودیم که بطریق رفتار بندگان ما با شما مردم رفتار نیکو بدارد و باشما امر میکنم که در غیب بندگان ما اتفاق طلب نشوید و از نفاق دوری کنید و اتفاق را از دست ندهید و دوست دارید که موجب ترقی دولت ورضا مندی بندگان ماست اکنون شمارا بخداوند عالم سپردم امید وار دعای شما دایم الوقت میباشم خلاصه کلام بعد از بیانهای بسیار که محرر کتاب حاضر بودم و شنیدم لاكن خلص آنرا تحریر کرده والا سخن بسیار گفته شده اما سزاوار تحریر نداشت تقریر نکردم وواگذار شدم این شد که بندگان سردار محمد اسحق خان بعد از اظهارات مطلب نامزد ایمل دیوان شدند و نشستند و فوج فوج مردمان بحضور آمده مبارك بادی کردند و چهل و یکتوپ از بالاحصار مزار شریف شادیانه زدند و در تخته پل نیز جرنیل محمد حسن خان پنجاه و یکتوپ بصدا در آوردند بعد از آن امر شد که روز چهارم از مزار شریف حرکت فرموده در کورمار خیمه و بارگاه بر پا داریم چنانچه روز چهارم که ساعت يك پنداشته بودند از مزار شریف حرکت فرماشده در کوره ارسرا پرده ها زدند و لشکرها فرود آمدند لاکن سه روز دیگر بجهته بعضی امورات در کورمار توقف نمودند و قضا را اخبار وحشت انگیز از جانب میمنه رسید که لشکرهای میمنه که بگفته جرنیل شربت خان خیلی خدمتگار ونمك حلال حضور بندگان عالی بودند سر شورش برداشته بفتنه انگیزی پسر میر حسن خان والی از دولت ترکستان روگردان شده خود را بدولت هرات بسته بودند و جرنیل شربت خان که از طرف بندگان سردار محمد اسحق خان جرنیل وفرمان فرمای لشکر میمنه و اندخوی وسرپل بودند و در باب لشکر میمنه جرنیل مذکور بغار کمال خود چنان می پنداشت که گویا لشکر مذکور غلام زرخرید و مخلص با اخلاص بجانب ترکستان باشد و جرنیل شربت خان بعمر و و لشکر میمنه فرود بند ان او محسوب شود هفته نمی گذشت که اخلاص لشکر میمنه را جرنیل صاحب به عقل ناقص خود بمزار شریف بحضور بندگان عالی نمی فرستاد و توصیف بسیار نمی نمود عاقبت اخلاص لشکر میمنه ظاهر شد که جرنیل خود را که شربت خان باشد و از لشکر میمنه امید بسیار داشت محبوس کرده بعد از محبوسی بقتل در هرات رساندند و شرط اخلاص را بجای کرد ندوا فسران لشکر میمنه که قبل از آن در مزار شریف آمده عهد و قسم کرده و ایمن مرخص میمنه شده بودند در حدود پل چراغ واقعه لشکر را شنیدند لاچار معطل ماندند و بجهته لشکر میمنه نامه فرستادند لشکر مذکور با فسری نخواستند وجواب دادند که شما افسری با سردار محمد اسحق خان قسم کردید حق افسری بمایان ندارید چون افواج میمنه از شما افسران مسرورند بنا بران بحق و راستی سخن کردیم و شما را اطلاع دادیم هرگاه روانه میمنه شوید بطريق جرنيل شربت خان باشما افسران رفتار خواهم کرد و محبوسى بجانب هرات خواهم فرستاد اینست که حق رفتار نیکوی شما و نمك خوارگی خود را بشما ظاهر ساخته اطلاع دهی نمودیم اکنون بشما یان لازم که بدولت سردار محمد اسحاق خان سر را قدم ساخته خدمت کنید باری چون افسران لشکر میمنه از افواج خود مایوس شدند در پل چراغ چندی معطل ماندند و مدتی در آنجا بودند.
پادشاهان متاخر جلد دوم
(۱۷۳)
پادشاهان متاخر ١٠٠
گاهی در بارهٔ لشکر میمنه تدبیر می کردند که شاید بجنگ آیند و گاهی اندک کر و فری کرده جنگ مینمودند مقصد از تصرف کردن شهر میمنه وفریب لشکر بود میسر نشد و تقدیر مقابل تدبیر نیفتاد تا وقتی که خبر شکست سردار محمد اسحاق خان رسید و کار بوقلمونی بوقلمون تر شد و افسران لشکر میمنه که در پی چراغ روز شمار بودند متحیر ماندند و چاره بجز از فرار بخود ندیدند عاقبت از عیال و اطفال خود که در میمنه بودند دست برداشته فرار را بر قرار اختیار کردند مختصر کلام چون کار میمنه بخرابی رسید گويايك رکن سلطنت ترکستان برباد شد بعد از آن سردار محمد اسحاق خان با بزرگان دربار کنکاش نمودند سردار محمد اسماعیل خان که سردار سالار لشکر ترکستان بودند و تا آنوقت برکاب بندگان عالی در جمیع کارات نظامی مامور خدمت بوده خدمات شایسته می کردند بمصلحت دید بزرگان حضور و در باریان نزديك و دور واپس مقرر حکومت ترکستان و سرحد داوی ولایت مذکور گردیدند هرچند که قبل از اینهم امرعالی متعالی چنین بود مگر سردار اسماعیل خان قبول دار نمی شدند و خواهش لشکر کشی و تقابل شدن بالشکردشمن را داشتند چنانچه از ذوق و شوق تقابل شدن با دشمن لحظه آرام نداشته جنگ جویا و جنگ طلب بودند در این وقت که قضیه خرابی میمنه رسید و امر بندگان عالی شد که در ترکستان استقامت فرمائیده متوجه امورات ملك و باخبر سرحدات راه کابل و راه هزارجات و هرات بوده لحظه تغافل نورزند و شرط احتیاط در بارهٔ ملک و سپاه بجا آورند و در باره لشکرهای میمنه و تصرف کردن شهر مذکور شب و روز ساعی باشند و کوشش کنند تا شاید بفضل خداوند و تدبیرات نیکو اصلاح پذیرد و افسران خودرا قبولدارند و ازین کردار ناصواب خود پشیمان گردند و سر در خط فرمان دولت ترکستان نهاده خدمات شایسته نمایند خلاصه سردار اسمعیل خان بنا بر امر پدر باوجود یکدورت و خفقان واپس عازم مزار شریف گردیدند اکنون سردار محمد اسماعیل خان باهزار گیر و دار و جنگ وجوش چهار اطراف که جانب هرات و میمنه هزارجات و دره صوف باشد بگذارید تا بقدر قوه وقوت لشکر قلیل مقدمه نماید وزدوخورد بدارد .
چند کلمه سخن از لشکر کشی و گذارشات سردار عالی مقدار سردار محمد اسحق خان وجانب خان آباد رفتن با افواج خونخوار شنوید
لهذا بعدازان که سردار محمد اسمعیل خان عازم ترکستان شدند ثانی بامر سردار والا تبار سردار محمد اسحق خان روز پنجم از منزل کورمار حرکت فرموده یکشب در منزل نایب آباد فرود آمده روز دیگر وارد تاشقرغان گردیدند و سه روز دیگر در تاشقرغان بجهة بعضی امورات لشکری وتقسیم جباخانها در هر فوج و اندك شکست و ریخت باقی مانده مرکباء باشد معطل شدند روز چهارم که سرشته کلی لشکری و امورات جزوی و کلی انجام یافت نماز پیشین از نمازگاه تاشقرغان کوچیده از راه آبدان عبدالخان ازبك عازم روانه خان آباد شدند در آنوقت حکومت خان آباد و قطغن و بدخشان بدست سردار عبد الله خان
(١٧٤)
پسر عبدالرحیم خان طوطی بود وازحضور بندگان پادشاه عدالت گستر سرکار امیر
عبدالرحمن خان فرمان فرمای ولایت مذکور بود و با کمال استقلال حکومت داشت لاکن دران
موقع خودسردار عبدالخان حسب الامر و فرمان سرکار عازم دارالسلطنه شهر کابل
حضور پادشاه قوی شوکت شده بودند در حدود خنجان رسیده خبر وحشت انگیز لشکرهای
ترکستان کوشزد سردار مذکور گردید و از ورود بندگان عالی سردار محمد اسحق خان که
با لشکرهای بی کران بجانب خان آباد روان اندکما حقه اطلاع یافتند از شنیدن اینواقعه
جان سوز متفکر و پراکنده شدند بعد پنچنفر افسران و بزرگان حضور خودرا جمع کرده
مشورت کردند عاقبت مصلحت چنان برقرار شد که از خنجان حرکت نکنند زیرا که رفتن
خان آباد هر چند بسرعت باشد ممکن نیست و دشمن گلوگیر رسدہ دو کار باید کرد
یکی بحضور بندگان سکندر شان دارا در بان سرکار امیر عبدالرحمن خان عريضه
بسرعت بايد فرستاد و کماحقه عرضه داشت باید کرد تا از حضور لامع النور زودتر معالجه
شود ويك خط ديگر بجهة افسران خان آباد بايد فرستاد تسلی دادشود که از تفضلات
خداوندی بندگان سر کار اقدس الحمد لله والمنه به تخت خسروی بکمال صحت مندی
آسوده وبرفراز عنقریب از چهار جانب دریای لشکر خونخوار بامر بند گان سرکار
چون موج دريا میرسد ودشمن خودرای را که نمك ناشناس برخواست و بحضور پادشاه
اسلام بی ادبانه حرکت کرد بفضل الهی و با قبال شهنشاه اسلام پناه چنان سرزنش کرده
قرار دشت ادبار بدارد که بیاد کار باقی بماند امروز از طریقه مردی ومردانه گی بهر
صیغه و بهر تدبير كـــه مصلحت وقت را میدانید خودداری نکنید و مزدی را از دست ندهید
تا بحضور پادشاه قوی شوکت نام نيك حاصل کنید وسزاوار رتبه ومنزات گرديد ظا هر
است که اینطریقه رویداد گاه گاهی اتفاق می افتد و زود می گذرد و خوشا با شخاصی که نام
بمردی بر آورده حق نمك بجا آرد ونيك نامی حاصل خود سازد مختصر کلام لشکریان آباد
حرکت کرده با شوکت و دبدبه مکمل ومسلح باستقبال لشکر ترکستان در لب دریای قندوز
فرود آمدند و خیمه و بارگاه برپا کردند و انتظار ورود دشمن بودند و بجنگ مر دانه
کمربسته داشتند اما ازین حادثه بی خبر که بندگان سرکار ترکستان قبل ازین در اوایل
شورش شخص ناشناسی را بلباس فقیر با فرمان های بسیار که همه مشتاقانه و وعده های بــی
کرانه که بیکی امید شیر خدا شد به جهة افسران لشکر و سپاهیان بی حدو
مروکار کستان ملك وسرشته داران ولايت فرستاد هر یکی را جداگانه نوازش وامیدواری های
بسیار در فرمان درج نموده امیدوار ساخته بودند واز طرف افسران خان آبا دی کلیه
امیدواری داشتند در حینی که لشکر از ترکستان بسرعت باد و برق
آبدانهـــای عبـدالله خان را طی کرده از کوتل فرود آمد ند
نزديك دريای قندوز رسیدند افسران لشکریان آبادو حاکمان ولايت مذکور بعضی اشخاص
که داخل فرمان نبودند و از قضیه فرمان وزبان دادن افسران خان آبادی خبر نداشتند
اراده حرکت و بنای مقدمه کردند چون وارد لشکرگاه خودشدند نقشه را دیگر فهمید ند
و کار را ديگر گون دیدند و آنگاه برای شان ظاهر شد و لشکر خان آباد را را جمع
به جانب لشکر ترکستان دریافتند وواقف شدند که فرمان سرکار ترکستان بلشکر
پادشاهان متأخر جلد دوم
(١٧٥)
خان آباد تاثير کلی بخشیده و از دولت پادشاه قوی شوکت روگردان شده و در جاده شك
خرامان قدم زده اند و بدولت ترکستان گرویده اند باری هر دو لشکر در مقابل همدیگر
فرود آمده یک دریا فی مابین فاصله بود چون روز قریب به شام عصر رسیده و تا آنوقت
دو مرتبه رفت و آمد فيما بين طرفین شده بود بعد یکنفر شخص معتمد و رموز فهم شیرین زبان
با كلام الله شریف در لشکر کته خان آباد فرستاد اول شخص مامور از جانب سرکار
ترکستان دستخط و مهر و عهد نامه با فرمان برای لشکر خان آباد ظاهر کرد و بحضور افسر
وسپاهی سراسر فرمان را به آواز فصیح خوانده و تمامی افسر سپاهی بچشم سر ملاحظه
فرمودند بعد ازان کلام الله شریف را بر آورده از افسر وسپاهی بقرآن خداوند دست مانده
عهد و پیمان نمودند چون دشمنی بدوستی مبدل شد و از تدبیر نیکو نفاق باتفاق انجام یافت
هردو لشکر با هم متفق شدند و فردای آن هر دو لشکر از آب دریا کوچیده وارد خان آباد
گردیدند وسرا پرده و بارگاه افراسیابی بر پا کردند و آسوده و برقرار نشستند گویا پای
تخت جمع قطغن و بدخشان خان آباد بود که به تصرف درآمد بواسطۀ آن دیگر جاهای
قطغن بمل خوست و اندراب، بغلان ، غوری خنجان و غیره فرمان بردار و مطیع و شاد گردیدند
بعد ازان از اسباب دولتی که در خان آباد بود از خزینه و دفینه و جباخانه وغیر ذالك چه
از بندگان سرکار واژ سردار عبدالله خان که موجود بود بتصرف دولت ترکستان درآمد
درینوقت جرنیل سیدال خان که در بدخشان جرنیل افواج آن حدود بودند در شقنان استقامت
داشتند با وجودیکه در اول مرحله زبان داده بودند درین فرصت که باید و شاید بسرعت
درخان آباد میرسیدند تاخیر کردند که سه فرمان سرکار ترکستان فرستاد امروز و فردا
گفته روزشمار بودند عاقبت نظر محمدخان رساله دار پسر جرنیل مذکور که خدمت حضور
بودند نامبرده را با فرمان تعجیل فرستادند و در فرمان درج کردند که تا اینجا باعث
تاخیر نمودن و بحضور نرسیدن از چه روست هرگاه اینچنین خیال بخاطر داشته بدرا بتداء
چرا بندگان ما را امیدوار نمودید و هرگاه غیر از ان است حرفی ندارد و بزودی حرکت
فرموده عازم حضور شوید که بندگان توقف با آمدن شما داریم وسفر خیریت اثر دارالسلطنه در
پیش است امید واریم که بسرعت خود را بدار احاطه شهر کابل رسانده بر قرار کردیم بهر
حال بعد از رسیدن فرمان مصحوب نظر محمد خان رساله دار جرنیل سیدال خان علاج دیگر نیافت
فورا حرکت کرده با يك پلتن وخاصه دار که در شقنان بودند به تعجیل تمام وارد خان آباد
شده چون قطره بدریا پیوستند اضافه بران افسران خان آبادی اشخاصی که بیعت کردند
و قسم خوردند از جمله خدمت گاران محسوب شدند و اشخاصی که ظاهر چیزی و باطن
چیز دیگری بنظر آمدند بعضی محبوس وبرخی به قتل رسیدند و دیگر سردار سیف الدین خان
نواسه عبدالوهاب خان که بامر و فرمان پادشاه افغانستان حاکم با استقلال غوری وخنجان
و خوست و اندراب و بغلان وغیره بودند در اول شورش سرکار ترکستان که بجهت فتح
خان آباد فرمانهای تسلی نامه فرستاده شد بجية سردار سيف الدین هم يك فر مان محت
آمیز فرستاد و ترغیب بجانب ترکستان فرمودند سردار سیف الدین خان مذکور بیکارمان
فرمان ترکستان از فرمان برداری بندگان سکندرشان پادشاه افغانستان سر پر تافت
و خود را خسر الدنيا. والآخره ساخت عاقبت بمراد خویش هم واصل نشد بهر حال وابسته
(١٧٦)
دولت ترکستان گردیده در خان آباد وارد حضور شد واز جمله بزرگان دربار محسوب گردید
وحکومت خداداده بر یادرفت ودیگر اشخاص بجای وجای داد سردار مذکور حکمران شدند
وبعدازان سردار سلطان مرادخان هذيك ميرقطغن که برکاب سردار عبدالله خان فرمان
فرمای قطغن وبدخشان عازم دارالسلطنه کابل حضور پادشاه بودند در خنجان رسیده
معطل بعضی امورات جهانداری شدند که از خان آباد باوشان برسد این بود که قضیه برعکس
افتاد ولشکر ترکستان وارد خان آباد شد سردار سلطان مرادخان با چند نفر افسر نظامی
که مامور کابل بودند اتفاق کرده از خنجان عازم وروانه خان آباد شدند و بحضور
سردار محمداسحق خان رسیده بیعت نمودند وعهد وميثاق کردند
خلاصه سخن بیست ودوروز در خان آباد توقف شد کلیه سبب توقف وتاخیر در خان آباد
معطل شدن جرنیل عبدالخان بود که در شفغان دیر ماند ودیر ترادرخان آباد رسید اما تاخیر
نمودن جرنیل مذکور ضرر کلی بلشکر ترکستان پیش آمد چنانچه در همین موعد که لشکر
ترکستان در خان آباد توقف داشت این شورش در تمامی افغانستان اشتهار یافت و تمامی
افغانستان اطلاع یافتند و بعدازان پادشاه افغانستان از هر جانب امر فر مودند که لشکر
بطرف ترکستان روانه شوند چنانچه از چهار جانب افواج افغانستان چون موروماروافزون
از شماروهمه کوه دامن در بر مامور ترکستان به قصد انتقام گردیدند اول غلام حیدر
نائب سالار با دریای لشکر خونخوار از حضور فیض ظهور امرشد که از راه بامیان بسرعت
تمام عازم ترکستان گردیدند دویم سردارعبدالله خان که در خنجان توقف داشت ازحضور
بندگان اقدس توپ خانه وباتن ورساله آمده باوی متفق شدند و عازم ترکستان گردید ند
سوم سو ا ر ملکی از هر طایفه با افواج نظامی از راه دره صوف وهزاره
جات بالای ترکستان و مزار شریف که سردار محمد اسمعیل خان
فرمان فرماست عازم وروانه شدند که انشاء الله هر قضیه را جداکانه بوقتش تحریر کرده
می شود اکنون ازغلام حیدر خان نایب سالار وسردار عبدالله خان سخن کرده شود
لهذا غلام حیدر خان نایب سالار با افواج خونخوار ولشکر بسیار از دارالسلطنه شهر کابل
حرکت کرده کوچا کوچ در حدود کوتل دندان شکن که کوه بزرگی است و در
افغانستان مشهور است فرود آمدند اکٹون باینطرف كوتل يك قلعه بزرگی است که
شش برجه مینامند وتعلق ترکستان دارد قبل ازین خیلی در تعمیرات قلعه مذکور افزوده
گویا یقول ترکستانی چون سد سکندر ساخته بودند در اینوقت که مقدمه پیش آمد
سه نفر سر کرده بزرگ با شش بیرق جزایرچی(؟)وسوار ملکی از جانب بندگان سردار
محمد اسحق خان مامور مقرر شد که یکی جرنیل نجم الدینخان و عبدالقادر خان
سرعسکر وسردار دلاورخان دو آبی بود ند باحاکم و افسر ان بجهة نگاهداری
وسد راه لشکر کابل فرستادند در فرصتی که از حضور همان اشخاص مرخص میشدند
سخن از تعریف قلعه ومستحکمی آن شد محرر کتاب حاضر بودم وهر کس در محکمی قلعه سخن
کردند محرر تما شا می کردم وسکوت بودم از حضور امر شد که چرا سکوت هستید
وسخن نمیزنید بعد از امر وفرمان عرض کردم که فرمان حضور وسخن های بزرگان دربار
(۱۷۷) پادشاهان متأخر جلد دوم
در مستحکمی قلعه حاجت بگفتگو و دلیل و برهان ندارد لاکن غلام عرض دارد که در بالا کوه دندان شکن که سر کوب است چه معالجه فرموده اید هرگاه علاج کوتل شده باشد خوب است والا از ضرب توپ از بالای کوتل در یکساعت همین قلعه را کن فیکون کرده باسفل السافلین میرساند که حاجت بجنگ و جدل ندارد بهتر آنکه دره باج گاه که جای تنک و ضیق میباشد و علاج گذشتن باسانی ندارد سنگر زنند و سد راه دشمن گردند اضافه بران اردوی پیاده تاتار که تعلق بسردار دلاور خان دوآبی دارد و بلدیت تام در این حدود ات و سرحدات دارند امر کنید که از گوشه و کنار یومیه خودرا بلشکر دشمن زده كوك شكار كنند هرگاه ازین طریقه بنیاد شود بعقل ناقص غلام بهتر است باقی بندگان والا بهتر مید | نند حسب الامر چیزی که بفکر غلام رسید عرضه داشت حضور نمودم مصرع حافظ « وظیفه تو دعا گفتن است و بس » لهذا بعد از عرضه داشت محرر کتاب بندگان عالی فرمودند که شما قبل بچند سال قلعه را دیده بودید که همه فرسوده بلکه خرابه بود اکنون دوسال قبل تا حال در تعمیرات قلعه سعی بلیغ بکار برده گویا قلعه آهنین ساخته شده یقین اینکه گلوله توپ اصلا بدر و دیوار قلعه مذکور اثر نکند و تا ثیر نه بخشد ازین رهگذر اطمینان کلی بخاطر بندگان ما میگذرد چنانچه افواج سابق که تجر برشد بان حدود که قلعه آهنین بود با سه افسر بزرگ فرستادند و سد راه لشکر دشمن فرمودند مختصر کلام این بود که لشکر کابل دران حدود که کوتل دندان شکن میگفتند وارد شدند و توپ ها را بجانب قلعه از دامنه کوتل که سرکوب قلعه بود مقابل کردند و امر بزدن فرمودند در مدت یکساعت در و دیوار قلعه را کن فیکون کرده قلعه را تصرف نمودند و سه افسر بزرگ که جرنیل نجم | لدینخان و عبدالقادر خان سرعسکر و سردار دلاور خان دوآبی را و افسران كوچك كه هـــمه درون قلعه فولادی بودند محبوس كردند و باقی جزایر چی و سوار و پیاده که درون قلعه بودند سلام كردند و نجات یافتند مگر برخی کـه گــرفــتار اسيری شده با تفاق افسران کابل رفتند چون قضیه قلعه شش برجه با تمام رسید و افسران شان کابل فرستاده شد بعد از ان بسرعت تمام با لشکر فراوان کوچا کوچ روانه ترکستان شدند تا اینکه خود را در ايبك رسانيده اييك را تصرف کردند عامل و حاكم اييك قبل از ورود لشکر کابل از ايبك فراری شدند و خفیہ در حدود بغلان بلشکر ترکستان ملحق گردیدند و بحضور والا رسیده خفیه سلام کردند و رویداد لشکر کابل را عرضه داشت کرده بیان نمودند لاکن با وجود فراری اييك خوفيه داخل لشکر گاه شدند باز هم گوشزد لشکر ترکستان شده یکی بدیگری سخن می کردند اما احوال بندگان سردار عالی سردار محمد اسحق خان دیگر گون شد و توقف کردن خان آباد را مصلحت ندانسته روز سیم از خان آباد حرکت فرما شده در جلو گیر منزل نمودند و از تلاش بسیار فردا آن منزل را در بغلان امر فرمودند که بتخمیدا چهل و پنج کروه می شد لاكن اسب و آدم از طول راه و گرمی هوا از کار باز ماندند چنانچه بسیاری پیاده از پلتن و جزایری وغیره تا اخیر روز بمنزل نرسیدند و در بین راه معطل شدند که نفس راست کنند چون احوال لشکر بدین منوال قرار گرفت لاچار دوشب توقف فرمودند
(۱۷۸)
بعد از توقف کردن مجلس کنکاش برپا و در باب تقابل شدن با لشکر کابل گفتگو ها
نمودند و در خصوص سد راه دشمن سخن ها گفتند و شنیدند عاقبت رای همگنان بر این
قرار گرفت که از راه چون بسرعت تمام خود را در تاشقرغان رسانیده مقابل لشکر کابل
لشکر گاه سازیم و کمر بمردانگی بسته جنگ در اندازیم و داد مردانگی بدهیم .
تا یار کرا خواهد و میلش بکه باشد * لہذا روز سیوم بمصلحت دید بزرگان حضور
از بغلان حرکت فرموده از راه چول مرحله پیماء شدند روز اول در اجرم که آب شور
ناگوار داشت فرود آمدند نماز عصر همان روز از اجرم کوچیده فردا نما ز پیشین
در ینگی اریغ رسیده منزل نمودند روز سیوم از منزل مذکور حرکت فرما شده وارد
تاشقرغان شده در نمازگاه فرود آمده لشکر گاه نمودند و معطل با قواج ماموری دشت
سفید که بسرکردگی آخند زاده نظام الدین قبل ازین از خان آباد فرستاده بودند
تعطل نمودند در استقامت خان آباد که خبر لشکر کابل بجانب ترکستان منظور حضور
شد بنا بسبب یاری کردن بلشکر شش برجه آخند زاده مذکور وملا محمد خان برکه
با شش عراده توپ قاطرى ودو پلتن ويك رساله مکمل مامور دشت سفید شدند چنانچه
روزی که آخند زاده نظام الدینخان با لشکر های رکابی شان وارد دشت سفید
گردیدند همان روز مقدمه شش برجه تمام شده خود شش برجه سد سکندر با افسران
مذکور تصرف لشکر کابل در آمده بودند چنانچه قیاس ترکياتی قلعه شش برجه گویا
قلعه فولادی محسوب بود لاکن در مقابل لشکر کابل در طرفة العين بضرب توپ
بزمین هموار شده کن فیکون ساختند بهرحال آخند نظام الدینخان که شخص هوشیار
و سپاه پیشه بودند و بامید فتح کمر بسته عازم دشت سفید گردیدند چون قضیه را
دیگر گون و دوک ترکستان را سر نگون دیدند لاچار از دشت سفید برگشته وایس
بجانب ترکستان راه سپار شدند روز سیوم توقف لشکر در تاشقرغان آخند زاده با
لشکرهای رکابی شان صحیح و سالم داخل تاشقرغان گردید چون قطره بدریا پیوستند
لاکن هزاران آفرین به آخند زاده نظام الدین خان از حضور گفته شد زیرا که
مقابل دشمن در عین شکست لشکر ترکستان رسید و افواج مذکور پراگنده نشد و همچنان
که بسلامت رفته بودند بسلامت باز گشته باصل واصل شدند گویا فوج خود را از دهن
اژدها بسلامت نجات داده باز آورد خلاصه کلام روز چهارم توقف تاشقرغان جر نیل
محمد حسین خان که سرکرده لشکر ترکستان و بمنصب جرنیلی سرافرازی داشت برتبه
نایب سالاری نیز سر افرازی یافت بعد ازان باتفاق آخند زاده نظام الدینخان با
دریای لشکر که همه چون شیر غران و ببر بیان در میدان رزم با شمشیر بران و خنجر
جان ستان داد مردانگی میدادند روانه غربی کته شدند و خیمه و بار گاه برپا کردند
لاكن محكم جنگ نداشتند و خود داری کرده متوجه دشمن بودند و اطراف لشکر گاه
خود را بنظر بصیرت ملاحظه فرموده بعد جنگ جا را خوب نظر کرده انتظار فرمان
جنگ داشتند از ان طرف لشکر کابل دویم غیل در منزل حضرت سلطان رسیده آماده
جنگ بشودند و خیمه و خرگاه باوج ماه رساندند روز دیگر لشکر طرفین مکمل
و مسلح در مقابل همدیگر در بالای تپه ها صف آرائی کردند لاکن لشکر کابل سر کرده
(۱۷۹)
پادشاهان متاخر جلد دوم
جرار داشت بقاعده وقانون نظام مطابق امر سر کرده حرکت نمودند و لشکر ترکستان
که افسر قانونی نداشت خلاف نظام رفتار کردند آخندزاده نظام الدینخان هرچند که
نظامی نبود لاکن از روی عقل و کمال تقاضای وقت را دیده سخن میکرد سخن مذکور
منظور نایب سالار صاحب نمیشد و رفتار خود را افضل میدانست و بعمل میآورد اکنون
محرر کتاب هرگاه بخواهد که سخن بانی کند در همین فقره اینقدر سخن باقی بخاطر
است که دفترها گنجایش نمیداد اشارتا عرض میگذارم آخندزاده نظام الدین خان
در عقل و تدبیر خود را افلاطون عصر و زمان میپنداشت و افغانستان را با وجود خود
مذکور افغان بودن در عقل و کمال و هوشیاری ورمز ورموز قومی وتدبیر کامل منظور
نمیکرد چنانچه در خطه ترکستان در عقل مشهور شده بود و دیگر محمد حسین خان
نایب سالار هم چنان هوشیار و دانا ورمز شناس ولیک رس و رموز دان خود را توصیف
میکرد که گویا ثانی نداشت خصوص هرگاه شخصی در مجلس مذکور یا لچان درقاب
میچید و نایب سالار را نسبت بولی بودن و کرامات نشان دادن میگفت یقین میکرد
وفخر مینمود ومباهات میکرد که حق و یقین است بیان مختصر در فرصتی که مقرر
غزنی كک میشدند همین توصیف در مجلس حضور بنیاد شد شخصی بیان کرد که آخندزاده
مذکور از اشخاصی است که ،
يك ته مو شبکو آن توان کرد
که نتوان با سپاه بیکران کرد
لهذا تعجب درینجاست که هم چنین دوشخص کامل در غزنی كک برعکس همدیگر
عمل کردن چرا و برضد طرفین کار فرمودن چگونه خصوصی در موقع باريك خاتمه نفاق
ایشان در یکروز و یکشب اخبار حضور بندگان سردار محمد اسحق خان گردید هرچند
که بندگان سردار عالی رفتن خود را در مقابل نایب سالار کابل مناسب و لازم نمی
دانستند اکنون از بد رفتاری و نفاق دو افسر بزرگ که از عهده افسری و سرشته
داری لشکر برآمده نتوانستند غا بتقديـه كـردن چــاره لاچار بندگان
سرکار بموجـود مبارك روز سی و م ا سد پشین از نماز دیگر همان
حرکت فر ما شد ه ساعت هشت بجه شب در غزنی اگـك داخل لشکر گاه
شدند حسب الا مر پغما و يكتـو ب شاد یا نه زده گوش زد دشمن نمودند بهرحال شب
مذکور باسودگی گذشت لاكن فلك كينه جو بقصد انتقام تمام شب طبل کج رفتاری زد
و انتظار صبح صادق بود كمر بقتل لشکر طرفین بسته داشت تا اینکه شفق دمید و صبح صادق
ظاهر شد هنوز آفتاب عالم تاب بعالم نتابیده بود که لشکر کابل مکمل و مصلح از خیمه گاه
خود بدر شده هر کجا که سرکوب لشکر ترکستان بود فرو گرفتند و بهر حدود که سد
راه دشمن دانستند بلشکر جرار مستحکم کردند و انتظار دشمن شدنداما لشکر ترکستان
از بزرگ و كوچك بخیمه گاه خود برقرار و آسوده حال در بستر راحت آر ميده باك
از دشمن نداشتند وخاطر جمع بر قرار نشستند لاکن این آسوده نشسن لشکر ترکستان
سبب داشت دیروز که بند گان سردار عالی عازم غزنی كك شده شب وارد لشکر گاه
شدند ساعت یازده بجه شب از لشکر گاه کابل شخصی داخل لشکرگاه ترکستان شده
(۱۸۰)
عریضه از شش پلتن و توپ خانه و دو رساله با سوار ولایتی بمهر افسران رسانید و التماس کرده بودند که در روز ترك محاربه کرده انتظار فتح و نصرت باشید که انشاء الله تعالی هر گاه توانیم و فرصت یابیم افسر بزرگ را با خود گرفته بحضور فیض ظهور وارد خواهیم شد و هر گاه از عهده افسر برآمده نشود ما غلامان از اول مرحله که جانب ترکستان عازم شدیم بهمین اراده عهد و پیمان وقسم کرده ایم چنانچه همان قران مجید را بصحابت شخص فرستاده بحضور فرستادیم صدق است و هر گاه در بین دو روز بمد نظر دشمن لشکر آرائی کنید مختارید لاکن جنگ را موقوف دارید که سراسر خیر است باری سخن بدراز کشید این بود که ساعت ده بجه روز بندگان عالی سرکار اسحاق خان بعد از تناول چای سوار اسپ کوه پیکر گردیده لاکن مقصد از تماشای مقدمه جای را بنظر بصیرت دیدن داشتند خیال جنگ و مقدمه اصلا بخاطر عاطر نداشتند تا اینکه در بالای تپه بلندی رفته خواستند که تماشای اطراف و میدان جنگ را نظاره کنند قضا را نظر شان بلشکر کابل افتاد و نظر افگندند که همه مکمل و مسلح چون کوه آهن صف بسته سرکوب میدان جنگ را بلشکر ترکستان تنگ گرفته اند عجب ماندند و متفکر شدند بعد ازان امر کردن که لشکر ظفر اثر ترکستان مسلح و مکمل عازم جنگ جا شوند و مقابل دشمن ایستاده مردانه وار تماشا دار ند چنانچه لشکر ترکستان قبل ازان کمر بسته انتظار فرمان بودند فورا حسب الفرمان فوج فوج بقاعده و قانون نظام روانه نبردگاه شدند این بود که مقابل لشکر رسیده صف ببستند لاکن حکم جنگ نداشتن بدو وجه یکی امیدوار سلامی لشکر کابل بودند و دیگر بندگان عالی مقرر میفرمودند که شرط احتیاط بجا آرید و توپ و تفنگ بجانب دشمن بیشتر نیندازید که عهد شکنی از طرف ما نشود زیرا که با بندگان سرکار امیر عبدالرحمن خان قسم کرده ایم بگذارید که ابتدا از طرف لشکر کابل آواز توپ و تفنگ برآید بهر حال نقشه مقدمه بدو جانب مامور بود یکی در مقابل دشت در نظر هویدا بود و دوم در حدود تپه ها که شاید پشت لشکر کابل گرفته شود نقارا لشکر کابل نیز بهمین طریقه تقسیم کرده بودند خلاصه کلام لشکر ترکستان ماموری دشت شش عراده توپ جلوی و دو پلتن مکمل و يك رجمنت رساله و پنج بیرق خاصه دار و دوسه سوار ملکی داخل دشت شده مقابل دشمن صف کشیدند و باقی دیگر لشکر نظامی برکاب محمد حسین خان نایب سالار بجانب تپه ها روانه شدند لاکن قصد جنگ نداشتند و جانب تپه ها راهی بودند هنوز لشکر جانب تپه نرفتن بود که نا گاه توپ دشت از جانب لشکر ترکستان صدا کرد و غلغله در ملکوت انداخت چنانچه از طرفین مقدمه توپ جنگی پیداشد وفلك كج رفتار را بر قس آورد باری بعد از زمانی لشکر ترکستان و لشکر کابل در بغل تپه ها مقابل افتادند اما لشکر کابل هشت پلتن وهشت عراده توپ جلوی و چهار هزار سوار ملکی بسر کردگی سردار عبدالله خان و لشکر ترکستان دو پلتن و يك رجمنت رساله حیدری لاکن سه پلتن دیگر از ترکستانی دنبال مانده که بمقدمه مقابل نشده بودند بمجردیکه مقابل شدند ورو برو گردیدند از طرفین جنگ پیوستند و جنگ در انداختند و بضرب توپ و تفنگ دود از دودمان ها
(۱۸۱)
پادشاهان متاخر جلد دوم
بر آوردند و دادمردانگی دادند وسر موئی در کشتن و بستن تقصیری نکردند خصوص که
به آن جنگ چون دل بخیلان تنک بود در نیم ساعت از کشته پشته ها پر شد وزمین معر که
ازخون روانان ودلاوران گل گون گشت وسرهای غضنفران چون گوی در میدان نبرد
بهرطرف غلطان بود واز تردد دلاوران وشمشیر زنان گرد وخاك معر که با دود توپ
وتفنگ همراء شده زمین رزم گاه را چون شب دیجور سیاه و تاريك گرد انید لا کن
در اول جنگ دوصد سوار رساله حیدری باسوار ملکی که سردار عبدالله خان سر کرده
بودند مقابل افتادند و بيك حمله دو طرب رساله حیدری سردار عبدالله خان باسوار ملکی
الفرار گویان فرار دشت ادبار گردیده بجانب کابل رهسپار شدند و سواران
مذکور بعضی بجانب هرات و هزاره جات و برخی برکاب سردار عبدالله خان جانب کابل
روانه شدند جلس کلام بعد از يك ساعت بلکه کمتر شکست باشکر کابل افتاد و فراری
کابل وغوری وجانب خان آباد گردیدند و تاب وطاقت نیاورده از ضرب دست لشکر
ترکستان فراری شدند اما فوج ترکستان از شکست لشکر کابل آگاه نبودند زیرا که
میدان جنگ از دود توپ وتفنگ وگردوخاك میدان تیره وتاريك گرديده بود وظاهر
نمیشد تا اینکه آواز الامان الامان از لشکر کابل بر آمد ولشکر ترکستان دست از قتل
باز داشتند بعد از زمانیکه هوا روشن شد لشکر کابل سلامی گرفتند و با مر محمد حسین خان
نایب سالار ساعتی بگوشه توقف کردند لاکن لشکر ترکستان بجانب خیمه گاه لشکر
کابل رفته تاراج نمودند نایب سالار کابل غلام حیدر خان که قضیه را چنین دید
باقی مانده افواج در بالای تپه بلندی رفته خود داری میکردند و بحیرت مانده بودند
ومتفکر بهر طرف مینگریستند اکنون از مقدمه دشت شنوید لشکر ترکستان که مامور
دشت بودند و خودرا سد راه لشکر کابل میدانستند در فرصتی که مقدمه تپه هم بر پاشد
و آواز توپ وتفنگ بر آمد در دشت نیز مقدمه دستهاد و نایب غلام حیدرخان درمقابل
فوج ترکستان که در دشت بودند فوج مکمل و جنگجوی فرستادند وهر دو لشکر بهم در افتادند
وجنگ پیوستند .
فرد
دو دریای لشکر بجوش آمدند
دلیران بهم در خروش آمدند
شاعر میگوید:
شعر
روزجنگ توشود سرخ و سیاه ازخون وگرد
موج دریای محیط و اوج گردون برین
بهر حال لشکر طرفین بمردی شمشیر کین بهم میزدند و در قتل وقتال دست و بازو کشاده
بودند چنانچه از گیرو دار مردان کار وزار زمین معرکه در لرزه افتاده بود و صدای
(۱۸۲)
طبل وکوس وکرنا میدان رزم را چون میدان بزم ازخون جوانان لاله گون کرده
گلستان ارم ساختند وتوپ های تپین آن آتش فشان چون شیرغرنده وببردرنده آواز
رعد آسا، برآورده آوازة فتح بگوش لشکر کابل میرسانید وسنان جان ستان شقایق
وشقوق ازهرطرف درطرفةالعین ظاهر میکرد و دلیران ختم کین بهر جانب که حمله ور
میگشتند مانند غضبناك غضب میکردند و بهادران جنگجوی بهر طرف رو می آوردند
با سیف وتیر و خنجر خون ریز سر های پیرو برنا را چون گوی در میدان غلطان
مینمودند مختصرکلام مدت سه ساعت هردو لشکر درمردانگی کمی و کوتاهی نکردند
لاکن هاتف غیبی نداء درداد که ای لشکر ترکستان ازکوشش بیفایده چه سود .
رباعی
با قضا کارو زار نتوان کرد گله از روز گار نتوان کرد
کردکار هر چه میکندنیکوست حکم برکردگار نتوان کرد
وشاعر دیگر میگوید
شعر
باخدا دادگان ستیزه مکن که خداداده را خدا داده است
واستاد دیگر می فرماید
فرد
چراغی را که ایزد برفروزد هرآنکس پف کندریشش بسوزد
تا اینکه شکست فاحش در لشکر ترکستان افتاد و فراری شده راه تاشقرغان
پیش گرفتند بندگان سرکار ترکستان سردار محمداسحق خان که دربالای تپۀ بلندی
باافواج رکابی تماشای جنگ دشت میکردند زیراکه مدنظر بود ازملا حظه شکست
لشکرخود پراکنده شوند وملال اگین گشتند اضافه بران از لشکر تپهها که مقدمه را
فتح کرده بودند ازآنهم واقف نبودند سببکه تپهها سدراه نظرشده بودمحمدحسینخان
نایب سالارکه بمرض وشبشیر لشکرظفر اثرفتح نمایان شده وشکست فاحش داده بودند
لازم بودکه لحظه بلحظه تاخیرنکرده رویداد فتح را بی کم و کاست بحضور بندگان
عالی متعالی باهزار فرحت ومبارك بادی میفرستادقطعاً نفرستاد غصوص که محررکتاب
باجانبانه حاضر بودم وعرض می کردم که قلم دان موجود است یکی دوخط فتح نامه
پی درپی بایدفرستاد تا تسلی خاطر بندگان والا شده برقرار باشند لاکن چون سزا وار
افسری وبزرگی نداشت ازسود عقل ونادانی سخن ناصح وخیر خواه را منظور نکرد
افضل ازهمه ازحضور بندگان سردارعالی تامقدمه جای یکفرسخ دوری داشت وهر گاه
ازحضور باعث اخبار واگاه شدن شخصی مامور میشد درجنگ جاه نمیر سیدند ازبین راه
بازگشته خبرمی آوردند که لشکر ترکستان باجمیع افسران بقتل رسیدند وازتمامی افسر
کسی باقی نمانده ازین باب خوف عظیمی پیداشدوجزو شکیبائی برطرف گردید غصوص
که سبب کلی یافت خرابی وشکست دستهاذ یکی بربادی شکردشت که بمدنظر جلوه کرد
دویم به تحقیق نارسیدن مقدمه تپهها وفتح نمودن لشکرترکستان که اصلا خبری به تحقیق
(۱۸۳)
پادشاهان متاخر جلد دوم
بحضور سرکار ترکستان نرسید و هیچ شخص نمک خوار با وجود سال ها نمک دادن موجود نشد که در بین جنگ جا درفته از افسر کلان جویا شده و بچشم سر ملاحظه فرموده بحضور آمده براستی عرضه داشت دارد لاکن محرر کتاب میگوید که حق بجانب آنها بود از یکطرف تکرگ می بارید و از دیگر جانب صدای توپ رعد سا و آواز مرګ بکوش بیچارگان میرسانید و جانهم بسیار عزیز است مشکل است از جان گذشتن همان بهتر بقول شاعر
جوی زمردی خود کم کن و فراغت باش
باری از تمامی اینگونه سخن ها سه نفر از وزیران حضور که محرك خرابی و بر بادی سرکار ترکستان بودند هر لحظه خوف و وحشت می دادند و لشکر شکست خورده دشت را بمدنظار برنگ زنگ جلوه می دادند تخمیناً دو ساعت بهمین احوال گذارش یافت با وجود اینقدر خوف وبیم اتفاق دیگر دستداد پلتن های کابلی که بحضور محمد حسین خان نایب سالار سلام کرده بودند در اینوقت بحضور سرکار ترکستان فرستاد و قیاس کرد که مزده فتح ګویا همین است بعضی افسران دیګر هر چند مانع شدند نایب سالار مذکور منظور نکرد قصداً پلتن های مذکور نزديك شدند و بحضور سرکار جلوه دادند سه نفر وزیر فتنه انګیز بد سرشت که طینت شان عبری بمعطینی گذشته بود برنګ دیګر جلوه دادند و سرکار ترکستان را بخوف عظیم انداخته از بالای کرسی حرکت دادند چون خوف غالب لاچار دست از همه باز داشته ترك پادشاهی گفتند و سوار اسپ کوه پیکر ګردید . بهر سو نگران نگریستند چون ترك سلطنت کردن امریست دشوار هم چنان بالای اسپ سوار بسر توپخانه رکابی آمده امر بز دند کردن چند پنر فیل بطاف دشت که مردمان متفرقه می گشتند نمودند بعد از ان راه تاشقرغان پیش گرفتند و بزرگان حضور و درباریان نزديك ودور ولشکر رکابی که بحضور شان حاضر بودند چون پروانه وار بر کاب شان روانه شدند لشکر شکست خورده دشت که بهر گوشه و کنار پراگنده احوال چون مرغ شکسته بال نیم جانی که داشتند غنیمت دانسته بر کاب پادشاه خود حیات تازه یافته فراری شدند لاكن لشكر فتح کرده وظفر نموده که در تپه زار های نزديك حضرت سلطان بفتح و فیروزی با چپاول بسیار که جیب و دامان پر شده بود بحضور افسر بزرگ نایب سالار ترکستان انتظار فرمان می بردند ازین واقعه جان گداز آگاه نبودند و نمی دانستند که سر کرده کل که بقصد ریاست کمربسته باشد با وجود فتح وفیروزی چگونه اختیار گریختن بخود رود داد و بدون سبب با اینقدر اساسه سلطنت و پادشاهی فراری شود و ترك ریاست کند و خلقی را بعذاب الیم ګرفتار سازد و نباید عالم را بر کنده مختصر کلام نما ز عصر خبر ها تم تباه فراری سر کار ترکستان شهرت یافت وشورش عظیمی برپاشد و لشکر با غیرت مردانه ترکستان ازین حادثه جان فرسا، بحیرت ماندند و بغم فرو رفتن و عجب ماندند و باعث این شکست غیر حق را ندانستند تا زمانی که تحقیق شد و باصل مدعا پی بردند بعد از آن باهزار غم و اندو از دنبال سرکار ترکستان بجانب تاشقران روانه شدند تا خود را بشکست سرکار رساندند و یکی
(١٨٤)
به دیگر ملحق شدند لکن تحریر کننده کتاب که یکی از آن ها بودم عرض میدارم
که همان فرصت را خداوند میداند که چگونه اسبابی بر پاشد و چه نحو حادثه پیش آمد
که به تحریر گنجایش نمیدارد گویا مردگان بر خواست و زنده ها را بکام خود
نهنگ وار فرو بردند چنانچه بسیاری از لشکر ترکستان از افسر و سپاهی اسیر و دستگیر
لشکر کابل گردیدند و برخی با دل مجروح و قلب شکسته فرار دشت ادبار شده
سر را از پا فرق نمیکردند تا اینکه با هزار گیرو دار خود را در تاشقرغان رساندند
و خورد و بزرگ قدری آسوده شدند ساعتی در تاشقرغان توقف کردند و بيك خیل را
بهر طرف جولان دادند عاقبت فرار شدن را افضل دانسته شخص معتمدی را امر فرمودند
که در مزار شریف رفته مختصر عیال های معتبر را فوراً سوار کجاوه و اسب که موجود
است بار کرده بجانب دریای آمویه رهسپار شوید و بندگان ما هم تا حدود کورمزار
رسیده در آنجا امیدوار برآوردن عیال ها میباشیم چون عیال ها سوار شده از شهر بدر
شوند فوراً احوال بفرستید که آسوده خاطر شده بلا معطل بجانب دریا خواهیم رفت
چنانچه عیال ها نزدیک بصبح از مزار شریف برآمدند و عازم دریا شدند و بحضور سرکار
ترکستان اطلاع دادند لکن تا همان وقت بندگان سیما بوار در طپیدن بودند و هر ساعت
آدم فرستاد تحقیق میفرمودند و امر به تعجیل میکردند بعد از آنی که از بر آمدن عیال ها
آسوده خاطر شدند خود را بمزار شریف نزدیک نکرده از حدود الایجان بجانب
دروازه سیاه گرد روانه شدند و راه دریا پیش گرفته ترك سلطنت کردند و زندگی را
غنیمت شمردند تا اینکه در قشلاق سیاه گرد که چهار فرسخ از مزار شریف دور است
رسیدند و ساعتی توقف نمودند در آن حین عیال ها هم رسیده از حضور بندگان والا گذشتند
و خاطر خطیر والا را بکلی جمع کردند بعد خود سرکار ترکستان بخاطر جمعی تمام از سیاه گرد
سوار شده بجانب دریا مرحله پیما شدند نزدیک بشام لب دریای آمویه که پشکه سر می نامند رسیده
فرود آمدند و ساعتی توقف فرمودند ثانی از دریا گذشتند پنج روز دیگر در صالح آباد
لب دریاء معطل شدند تا جمیع مردم فراری از عیال و اطفال و بزرگ و کوچک و شاه
و گداء از دریا گذشتند لکن پروردگار عالم می دانست که با مردم فراری چه میگذشت
با وجودی که بندگان سرکار سردار سلطان احمد خان پسر سردار سلطان عزیز خان
مرحومی را مقرر فرموده بودند که متوجه مردم باشند و نگذارند که یکی به دیگری
دعوا کند و یا زحمت رساند زیرا که صحرای محشر برپا بود و غوغای قیامت ظاهر چنانچه
دولت های عظیمی از زن و مرد تلف شد و بخاطر نداشتند و بتلاش جان خود گرفتار
بودند که زودتر از دریا گذرند و نیم جانی بسلامت برند خصوص که دو شخص دیوسیرت از
جانب پادشاه بخارا مامور بودند که از مردم فراری گرفته از کیسه میگذراندند
لکن با وجودی دیو سیرتی در بغض و کینه افزون تر و در عداوت افضل تر و در پل گرفتن
شعت طبع که یکی ازین دو پلید دیوزاد میرزا نظام مزاری که سالها برتبه منشی باشی
از زمان نایب محمد علم خان ترمان غلام حیدر وردک که حاکم ترکستان بودند
این شخص صاحب عرض وشعك پروردهٔ افغان بود چنانچه مردم فراری را کماحقه میشناخت
پادشاهان متأخر جلد دوم
(١٨٥)
و بهمه آشناء بود در اینوقت از طریقه بدزاتی ونمك حرامی اصلاً بکس آشنا نشده گویا
ابلیس لعین یا ملائیکه عذاب پادشاه بخارا اما حق بطرف مذکور است زیرا که در
شان اصت مذکور شاعر میگوید .
مصرع
گر تو مردود الهی چشم چپت کور چراست
زیرا که چشم چپ آن ملعون مردود کور بود و دوست و دشمن را بيك چشم میدید
از ان سبب زحمت کلی به مردم فراری میرساند اکنون شمه از شوخی بطر معر ر
کتاب آمده که سزاوار خنده داشت خواستم که بنوسم کلمه تحریر داخل کتاب دارم
وسر مطلب روم لهذا در فرستی که فراری از دریا میگذشتند در آنوقت آوازه بود که
سوار رساله از مزار شریف میآید و مردم فراری را باز میگرداند اتفاقا روز سوم
در بین جنگل مرکبی شاید چرا میکرد چون شکمش سیر شده مست گردید و بانگک داد وصوت
خجا ز بنیاد کرد مردم فراری لب دریا که غوغای گذشتن داشتند باشکه مرکز اقبالی
طرم رساله کردند و یکی بدیگری افتادند و بجانب کیمه تلاش نمودند چنا نچه سه نفر
بدریا غرق شد تا به تلف کردن مال چه رسد که دولتهای عظیم برباد رفت اکنون
از مطلب سخن رانیم مختر کلام روز ششم از صالح آباد اب دریا کوجیده دو منزل بر زاد
روز سوم وارد شهر آباد گردیدند بعد از ان روز دویم امر شد که مردم فراری را سنجش کنند
که مخارج داده شود در ان وقت از رقم میرزا هفده نفر حاضر بودند دو رقم میرزاء امور
خدمت شد که عیال دار و بدون عیال را جداگانه سنجش کنند جمع فراری از خاندار
وغیر آن شش هزار و هفتصد و سی و دو نفر میزان شد اظافه بران تا ورود فر جیبی
یک هزار وشش صد و چهل و پنج نفر دیگر داخل دفتر و مخارج شد در بهر حال بعد
از یکهفته تو قف شهر آباد بجانب فرجی مرحله پیما شدند تا اینکه
و ار دفرجی گردیدند لاکن در شهر فرجی مدت دو ماه و نیم استقامت فر مو د ند
اما از بسیاری مردم فراری حاکم شهر مذکور شب و روز بخوف ورجاء می گذراند وترس
وبیم بسیاری داشت زیرا که چند هزار فراری وهمه سیاه ومکمل عراق در کوچه و بازار
میگشتند و مردم از بك همه جامه دراز وجامه کثال گا لی اینقدر مردم مکمل ومسلح
ندیده بودند و بحیرت مانده تعجب میکردند خصوص ارقام افغان حذر میکردند کجا طاقت
دیدن داشتند در اینوقت بچشم سر می بینند جای آن دارند که هلاك شوند لاكن حاكم فرجی
واضع بحضور پادشاه بخارا شکایت مردم فراری را عریضه کرد چنانچه پادشاه بحضور
بندگان سردار محمد اسحاق خان خط مشفقانه فرستاد التماس نمود که حاکم فرجی از مردم
افغان خوف کلی می دارد امید که مردمان خود را سرزنش کنید تا بترور ومواسات رفتار
دارند اما شکایت بسیاری در سمرقند بحضور کارکشان دولت اروسیه فرستاد و التماس
کرد که مردم فراری را از فرجی متفرق سازند تا بمردم شهر مذکور آسودگی پیدا شود
این بود که بعد از دوماه ونیم چاری گوپ کنصر بخارا وارد شهر فر جی شده و بحضور
بندگان سردار محمد اسحق خان آمده ملاقی گردیدند و دو ساعت با هم نشسته صحبت نمودند
مقصد از صحبت وملاقی شدن اینکه سه صد نفر از مردم افغانیه حسب الخوا هش سواء کرده
(186)
بركاب همايون عازم سمرقندشوند وباقی مردم فراری بشهرهای پادشاه بخارا از قرشی
الی کولاب وحصاردوشنبودجویچی وغیره متفرق شوند وبخاطر جمعی متوجه بیچارهگی خود
گردند احدی بانها مزاحم وغرضدار نمیباشد باری بعد از بیان کنصر بندگان سردار عالی
هرچند گفتگو كردند و مبالغه نمودند وفرمودند که این مردم فراری بندگان ماست
از حضور جدا کردن ممکن نیست هرگاه چنین بشود بدولت ایران خواهیم رفت کنصر اروسیه
عرض کرد که ثمر قند و شهرهای پادشاه بخارا دوری ندارد يك دولت است کاشی که خواهش
کنید در بین بیست روزه مه فراری بحضور بندگان سردار عالی حاضر میشوند لاکن فراری
جناب شما كويايك لشکر عظیمی میباشند در يك شهر استقامت کردن خوف بزرگی دارد
چنانچه حاکم قرشی خوف کلی بخاطر رسانده بحضور پادشاه بخارا عارض شده ویاد شاه نیز
بکار کنان ثمرقند اطلاع داده است اضافه برآن خلاف قانون است لهذا سر دار عالی
متعالم لاچار شده بهمین منوال رضا دادند و باسه صد نفر از مردم فراری که کلیه غره واشراف
بودند عازم ثمرقند شدند و دیگر مردمان فراری بدون سرپرست نااهل تبا وکدورت
بسیار بشهرهای پادشاهی متفرق كشتند و بسیاری از افسران نظام وغیر نظام هم بركاب
سردارعالی ثمرقند در حدود دو توم جویچی رفته استقامت کردندلاکن از حضور بندگان عالی قطع
مراوده نمودند بهرحال از بسیاری رویداد هرچند سعی میدارم وکوشش میکنم که مختصر تحریر کنم
ورودتر ختم سازم باز ممکن نمیشود .
می تراود آنچه در آونده هست
ملخص کلام سردار عالی مقداد ازقرچی فرما شده وارد سمرقند شدند از قضای
الهی در بین راه قرچی و سمرقند يكباره زمستان خروج کرد و برف قائل فرود آمد
وسردی جنگ بدرجه رسید که در دو منزل رفتن سیزده نفر از بزرگ وكوچك مردم
فراری مقتول شدند بهرحال بعد از ورود سمرقند چهارماه زمستان وخنك در شهر بامر
کارکنان اروسیه منزل و خانه بمردم فراری دادند بعد از آن چهار باغ پادشاهی را
بحضور سردار عالی مقرر کردن که استقامت فرمایند بعد از آن بندگان سردار عالی
هشتادونه هزار سكه مخارج عمارات کرده تا تعلقات شان سکونت فرمودند و از دولت
اعلیحضرت امپراطور اعظم در یکسال دوازده هزار مناط کاغد روسی که عبارت
از هشتاد هزار سکه بخاری باشد وظیفه مقرر نمودند لاکن دو هزار سوم را از جمع وظیفه
وضع کردند وفرمودند که اجاره چهارباغ میشود باقی ده هزار سوم را ماه در ماه از خزانه
میدادند اما سردار محمد اسحق خان ازین وجه بمردم افغانیه فراری سمرقند قلیلی
میدادند وباقی را مصارف عیال داری خود میکردند اکنون سخن را ختم سازیم
وازرویداد سردار عالی وتوقف سمر قند دست بازداریم زیرا که سزاوار تحریر وتقریر
ندارد .
شعر
عمرت دراز باد برین ختم شد سخن بیرون نمینهم زره اختصا ر پای
بدرد مردن ولب ناکشودنم به از آنست که ناله کنم آن موجب ملال تو باشد
(۱۸۷)
پادشاهان متأخر جلد دوم
لهذا قبل ازين کتاب يك كتاب دیگر تحریر نموده بودم که از ابتداء سلطنت سرکار همایون قال تخت نشین موروثی سرکار امیر عبدالرحمن خان و گـدارشات هفت ساله حکومت سردار غازی محمد اسحق خان وخاتمه آن مقدمه سردار مذکور درغزای گگ با لشکر ظفر اثر بندگان سرکار اقدس سرکار امیر عبدالرحمن خان وشکست سردار مذکور وفراری سمرقند ورویداد چند ساله سلطنت توقف سمرقند تمامی در كتاب مذکور درج بود لاکن درین کتاب هذا خواستم که شرح مقدمه سردار مزبور را مختصر ثبت دارم بنابر آن خلاصه تحریر نمودم هر چند رویداد چندساله سلطنت سردار محمد اسحق خان در ترکستان موجب تطویل کلام شد وسخن بدراز کشید وعمداً بطول انجاميد اما علاج پذیر نبود باید که تحریر میشد وداخل كتاب هذا میگردید زیرا دراول رویداد سر دار مذکور تقریر شد که در اوایل حـکومت ترکستان سـردار محمداسحق خان آنقدر گفتار صداقت آمیز ورفتار محبت خیز بحضور مردم درخصوص حضور سرکار والا تبار بـکار میبرد کـه گویا جزوی از فدای بندگان سـردار محسوب میشد بلکه ظاهر بود زیرا که پسر عمو و برادر به فرق دارد وجه تفاوت است وهرگاه چنین نبودی چرا مبلغ ها از کابل بجهة تنخواه سپاه میآمد وچرا تفنگهای اننگریزی دندانه پر با جبه خـانه های فراوان داخل ترکستان میگردید چنانچـه خاتمه با همان تفنگ های مارتین بروی لشکر کابل زده شد وخلقي از لشکر كابل تلف گردید همين ترکستان بود که سال بسال مبلغ ها بصيغة ماليات وبطريق تعارفي كابل میرفت که بزوار به محرر كتاب معلوم ومشخص است پس درین صورت لازم افتاد که شمه باید ذکر میشد تا حقیقت اصل مدعا ظاهر میگشت اکنون سخن را راجع بطرف دیگر بداریم لهذا در زمانی که محرر كتاب بشغل نوشتن كتاب هذا بودم روزی رفقای جانی وبرادران روحانی سردار احمد علی خان ولد سردار سلطان علی خان نواسه سردار کهندل خان مرحومی قندهاری وسر دار سلطان احمد خان پسر سردار سلطان عزیز خان مرحو می وسردار سيف الدينخان نواسه عبدالوهاب خان مرحومی که از جمله فراری ها بودیم درمجلس گرم صحبت بودداز هرجاه سخن میزدیم ومیشنیدیم اتفاقاً صحبت از مردی و شمشیر افغانستان درمیان آمد چنانچه مقدمه غزای میوند ذکر شد بعد سردار احمدعلی خان فرمودند که هرگاه غزای میوند را در کتاب هذا که تواریخ پادشا هان افغانستان است درج کنید عجب نیست زیرا که اینهم صفت شمشیر افغانستاں است وخود این نیاز مند درگاه الله درمیوند حاضر بودم ويعقوب وجه اطلاع دارم محرر كتاب بنا بفرمايش رفقاء تصدیق کردم ورجوع به تحریر نمودم لاكن غزای میوند در زمان سلطنت پادشاه خدا جوی عدالت پرورسـ کار قوى الاقتدار پادشاه جم جاه خورشید کلاه سرکار امیر عبد الرحمن خان اتفاق افتاده بود بنا بران محرر کتاب در اواخر سلطنت پادشاه رعیت پرور در قید تحریر وترقیم در آوردم.
غزای دشت میوند، اكنون يك فقره اخباری از غزای میوند که مشهور است تحریر میدارم زیرا که در تحریر آن سه خصلت ظاهر است اول قوت اسلام وغيرت دين داری دویم ذلیل نمودن كفروقتل آن سيوم نيك نامى دولت افغانستان وشمشیر مردم افغان
(۱۸۸)
و مردانگی مردم آن چنا نچه در اوایل سلطنت سرکار عدالت پرور سرکار
امیر عبد الرحمن خان بود در آنوقت فوج انگلیس در قندهار توقف داشت و سردار شیر علیخان
قندهاری از جانب دولت انگلیس حاکم قندهار و بمنصب نوابی سرافرازی داشت و از طرف
دولت حکمرانی میکرد و شب را بروز میآورد وسردار محمد ایوب خان پسر سرکار
امیر شیر علیخان فرمان فرمای هرات بود اما به نیت غزا کمر بسته داشت و متوجه لشکر
و انجام سفر بود تا اینکه باراده غزا و تصرف ملك موروثی قندهار از هرات حرکت فرمـاشد
و کمر همردانگی بغزای محمدی (ص) بر بست و با لشکرهای خون خوار عازم قندهار شد
و مردم فقراء که نام غزا شنیدند منزل بمنزل بلشکر سردار مذکور چون قطره بدریا پیوستند
تا وارد فراه شدند این خبر جانسوز یومیه در قندهار میرسید و گوش زد فوج انگلیس
می شد چنانچه از ورودشان بحدود فراه آگاه شده بحیرت افتادند بعد از ان اراده کردند
که در مقابل لشکر هرات رفته تقابل ورزند برهمین اراده بسرکردگی سردار شیر علی خان
قندهاری با دوازده هزار فوج مکمل جنگی از قندهار حرکت کرده به استقبال لشکر اسلام
روانه شدند تا در حدود میوند رسیدند بعد از ان متوجه جنگ جاه شده زمین میوند را
سزاوار جنگ دیدند زیرا که زمین مسطح و هموار بود بیقین داشتن که لشکر اسلام را
دريك ساعت قرار دشت ادبار خواهیم کرد و فتح فوج خود را کمربسته داشتند خصوص
که آب دریا را بتصرف خود نموده بود اما لاکن از تقدیر الهی نمیدانستن
چنانچه شاعر میفرماید
رباعی
هر چه دلم خواست نه آن میشود
هر چه خدا خواست همان میشود
واستاد دیگر میگوید
شعر
جامه ات زین خم امن آید برون همیار سرخ
زانگها دارد جهان مغرور آرایش مباش
مختصر کلام فوج انگلیس در حدود زمین میوند لب دریا فرود آمده انتظار ورود لشکر
اسلام بودند از انطرف لشکر اسلام که در فراه توقف داشتن از حرکت لشکر فرنگی
اطلاع یافته بلا محمل از فراه حرکت فرما شده بتلاش تمام خود را با جميع لشکر نظام و غیر نظام
که بنام نامی غزا انبوه شده برکاب سردار محمد ایوب خان حاضر بودند وارد دشت میوند
که مقابل لشکر فرنگی بود گردیدند لاکن خود را با جمیع لشکریان در جزیره بی آب و علف
مشاهده نمودند و آب دریا را بتصرف لشکر دشمن ملاحظه فرمودند خیلی متفکر و پراگنده
شدند بزرگان لشکر را طلب نموده کنکاش فرمودند عاقبت شخص کهن سال سال خورده
تجربه آموز را دستیاب کرده از آب دریا و یا غیر آن جویا شدند آن شخص کهن سال
جهان پیموده عرضه داشت کرد که قبل از ین به شصت سال کاریزی بخاطر دارم که
در همین موضع بود کهن سالان میگفتن که از زمان احمد شاه پادشا باقی مانده
در حینی که من شباب بودم روزی چند در همین کاریز مزدکاری نموده مدتی در آنجاء
استقامت داشتم و آب فراوان از کاریز مذکور دیده بودم هر گاه مردکار بیار
مقرر شود وزحمت را بخود بگیرند امید است که آب جاری شود بعد از عرضه داشت
پادشاهان متاخر جلد دوم
(۱۸۹)
شخص مذکور سردار محمد ایوب خان وبزرگان حضور سخن ها رغ را پسند یده
سه هزار نفر مرد کار همراه شخص بلد مقرر فرمودند وحد بعد را بگفته شخص بلد
امر بکندن نمودند اضافه بران مردمان فقراء از هر طرف با بیل وکلند بشرا فت
عام غزا بكمك كندن کاریز آمده مامورکندن شد ند .
شاعر می گوید : سالی که نکوست از بهارش پیداست
از تفضالت خداوندی و مددکاری صاحب شریعت غرا هم چنان کار پر مسدود که
از عقل بعید بود وعقل تقاضا نمی کرد در سه روز انجام یافت چرا زود انجام نیا بد
سه هزار نفر مرد کار لشکری و دوسه هزار نفرامرد کار فقرائی که ثوا بی آمده
بكندن کاریز شدند و ثواب کملی حاصل نمودند چنانچه دریای آب جاری شد .
ولشکریان سیر اب گردیدند از مرحمت پروردگاری چنان آب فراوان شد که دشت
و بیابان بعد از قرنهای بسیار وسال های بی شمار سیر آب گردید ند ومسرور شد ند
باری چون حق سبحانه وتعالی لشکر اسلام را از آب غیبی سیراب گردانید ازین
مژده سیرابی جميع لشکر اسلام شکریت خدا وندی را باداء رسانیده فتح اسلام را
بفال نيك گرفتند لاکن در بین سه روز که آب نایپدا بود و تشنگی غالب وگر می هواه
شدت حرارت آفتاب کویا دشت و بیابان چون کور ۀ آهنگران سوزان گرد ی ده بود
لشکریان حکایت کربلای معلا و آب بستن بروی فرزند رسول خدا و تشنگی اهل بـیـت
طاهرین را بخاطر آورده یکی بدیگری تسلی می دادند و مست ومدهوش غزا بوده از
جان خود باك نداستند بعضی اوقات سوز وگداز شان از تشنگی حیوانا ت بود کـه
بی زبان بودند و به هلاکت رسیده خوراك نمی کردند این بودکه از تفضلات الهی از
آب رحمت حیوان وانسان سیراب شدند واز غیرت دین احمدی همچنان آب فراوان شد
که گویا دریای میوند جزوی ازین آب شمرده نمی شد چنانچه همان شخص کهن سال
راه بلد سوگند می خورد که اول این کاریز که آب جاری شده تازمان مفقودی يك چشمه
کوچکی بود که کفایت صاحبش بزحمت می شد بهر حال در بارۀ شخص راه بلد که خضر
راه لشکر اسلام شده بود از نقد وجنس چه از حضور سردار محمد ایو ب خا ن
وچه از نزد بزرگان دربار بهره مند گردید که سال های بسیار آسوده و آرام شد .
خلاص کلام چون لشکر اسلام از آب سیراب شد ند و از هلاکت نجات یا فتند مشتا ق
جنگ وغزا گردیدند و از شوق شب ها نمی خوابیدند تا اینکه روز هفتم ورود دشت
میوند آماذۀ جنگ شدند و لشکر طرفین کمر بجنگ بستند و از د و جانب در میدان
جنگ حاضر شده صف ها راست کردند وبا توپ وتفنگ جنگ در انداختند و از دود
توپ وتفنگ زمین معرکه را تیره وتار نمودند ولشکر اسلام مردانه ر ز م کـرد ند
وغیر ه تا نه کوشیدند و دلاورانه بجانب دشمن دین مبین حمله بردند وجنگ کردند تا زمانیکه
(۱۹۰)
که بلشکر انگلیس نزدیک رسیدند ودست بقبضه شمشیر کین نمودند و جمله مستانه و تاختن
مردا نه کردند لشکر اسلام در عین جوش و خروش بودند که ناگاه از جانب لشکر
انگلیس صدای رعد آسای برق نمای توپ از در دهان آتش فشان با آواز تفنگ
های مارتین بر آمد و بازار ملک الموت را گرم ساخت و دود از نهاد لشکر اسلام
بر آورد گویا در دشت میوند تگرک از آسمان بلشکر اسلام می بارید و دود از
دودمانها بر آمد هزاران پسر بی پدر و پدران بی فرزند شدند و سر های جوانان چون
گوی در میدان بهر طرف غلطان گردید و فلك کج رفتار را بازار کج رفتاری برپا شد
شاس سخن کا ر لشکر اسلام بدرجه رسید که تاب وطاقت باقی نماندهر قدر کوشش کردند
قدم از قدم پیش نهاده نشد بلکه نزديك به فراری شدند لاکن از قول علما ء که از
کفر باز گشتن ضرر دین داوی داردصبر و شکیبا ئی نمودند و تفنگ از فراری کردند قتل
خود را افضل دانستنداما متحیر و پراکنده بودند حفیظ الله خان که سر کرده کبل بود و
برتبه نائب سالاری سر افرازی داشت و افسر بزرگ و سرکردهٔ صاحب تد بیر بود
چون لشکر اسلام را پراکنده دیدند بقرار قاعده و قانون نظام امر کردند تا تمامی
فوج ظفر امواج خود را برو در انداختندو از مقدما و تفنگ زدن بلشکر کفر باز ماندند
و خلق عظیمی از سپاه اسلام خواه نظامی خواه فقرا بودند بقتل رسیدند و بدرجه
شهادت و اصل شد ند لاکن احوال لشکر اسلام دیگرگون گرد ید و تدبیر جنگ ا ز
دست رفت و خرابی دستداد اما دو رساله مکمل بادو هزار سوار هراتی که همه در توپ
نشانی کری ثانی نداشته بحضور سردار محمد ایوب خان حاضر بودند چون از قضیه
افواج و خرابی لشکر شنیدند بفکر تدبیر افتادند و تدبیری در یافتند اینکه یکهزار
سوار از رساله و پلن شرط احتیاط بکار برده حضور سردار محمد ایوب خان مکمل
توقف دارند باقی سه هزار سوار رساله و سوار هراتی چهار تقسیم شده پنهان از آنجا
رفته بجانب دشت در جله پیما شویم که لشکر د شمن آگاه نشود چون نیم فرسخ از آنجا
دور شدیم باقی بجانب لشکرگاه فرنگی اسپ تاخته دست بشمشیر شود را در لشکرگاه
کافر در اندازیم و دست بقتل گذاریم و مردی را از دست ندهیم تا خداوند چیزی که
خواسته باشد بظهور میرساند ز یراکه کلیه فوج فرنگی بجنگ است و از لشکر
گاه خود آسوده میباشد امید است که همین تدبیر نیکو افتد و مقابل تقدیر آید و فتح
خدا وند نصیب اسلام گرداند باری بعد از مصلحت قرار یافتن از حضور
سردار محمد ایوب خان دعاو فاتحه گرفته ابتدا ، بچهار جانب که راه مقصود نبودرفتند
از گرد وخاك اسپان شان گمان لشکر فرنگی
که سردار محمد ایوب خان شاید فراری شده باشد .
ویا لشکریان با ختیار خود از سردار مذکور آزرده گردیده عازم اوطان خود شده
باشندتا اینکه از نظر غایب شدند و آثاری ظاهر نشد تخمیناً نیم ساعت گذشته بود که
از چهار جانب چنگ و چاك بالا گرفت و بسرعت خود را در لشکرگاه فرنگی رسانیده
دست بقتل گذاشتند قدری لشکر فرنگی که در بونه بودند با تو پ و تفنگ جنگ
( ۲۹۱ )
پادشاهان متاخر جلد دوم
انداختند و اندک کر و فر نمودندلاکن ثمر نه بخشید و کاری از پیش نرفت عاقبت از ضرب
دست غازیان راه جهنم پیش گرفتند القصه بران لشکر اسلام که در جنگ جابه نفس
بلاگرفتار بوده بر و افتاده بودند اصلا سر بالا کرده نمی توانستندازجای جسته بتوکل
خداوند بجانب لشکر انگلیس حمله بردند و تاختن کردند و بمقصد انتقام بسرعت رفتند و
بمردانگی داد مردانگی دادند چنانچه باندک زمان لشکر کافر را از جنگ جابدر
کردند و فراری نمودند و درقتل کافر سرموئی تقصیر نکردند اما فوج انگلیس که گاهی
گمان شکست را بخود نداشته و حال خود را اسیر پنجه غازیان دیدند بغیر از فرارشدن
دیگر راه نجات وند بیر جنگ نیافتند لاچار فراری شدند باوجود آن كوك شكاردست
غازیان گردیدند خصوص شش صد نفر كه در يك باغچه بند شدند و مرگ را بخود مشاهده
نمودند لاچار بجنگ پیوستند و دادمردانگی دادند تا منفس باقی نماندند و راه جهنم پیش گرفتند
مختصر کلام از طلوع آفتاب که از طرفین جنگ بر پا شد تا نماز عصر در ان دشت
میوند که از آئینه صاف تر بمثل زاهدان صافی دل نرم و هموار بود و آثاری از پست
و بلند ظاهر نبود مقدمه کردند و داد مردانگی دادند و در قتل و قتال تقصیری نكر دند
بخصوص فوج انگلیس که از حضور سردار شیرعلی خان نواب خبر خواه دولت خود خیلی
تسلی داشتند و لشکر اسلام را خیلی ذلیل و زبون پنداشته سخن کرده بودند بنابران فوج
انگلیس در کمال جرئت تردد می کردند لوحمله میبردند وتلاش مینمودند لاکن شاعر می
میگوید فرد .هرکه در کارها شتاب کند خانه عقل خود خراب کند.بهر حال مقدمه میوندهم
چنان مقدمه شد که گویا در افغانستان کمتر بیاد می دادند چنانچه لشکر انگلیس
دوازده هزار فوج جنگی بودند که در مقابل پنجاه هزار شمرده می شد ند از مرحمت
پرور دگار وقوت دین اسلام هم چنان شکست فاحش خوردند وقتل شدند که بیست و پنجنفر
افسر و سیاهی از ضرب دست غازیان باقیماند که آنهاهم بتدبیر سردار شیر علی خا ن
قندهاری که نواب با شوکت لشکر انگلیس بود با لباس مسلمانی ازمقدمه جان بر آورده
راه قندهار پیش گرفت لاکن در بین راه خوف عظیم از مردمان اسلام بخاطر داشتند که
مبا دا بقتل رسانند تا اینکه وارد قندهار شدند واز مرگ نجات یافتند باری بعد از فتح
لشکر اسلام سردار محمد ایوب خان مدت پانزده روز در جنگ جا توقف فر مو دند
زیراکه از لشکر اسلام از سپاه وفقرا خیلی بدرجهٔ رفیعهٔ شهادت رسیده بودند بلکه از شمار
برون شهید گردیده جنت الماوا شتافتند و به آرزوی خود رسیدند البته ظاهر بود که نرد
دوازده هزار فوج فرنگی که همچون آتش غاسه مسلح بودند از صبح تا نماز عصر آواز
تفنگ هم يك لحظه آرام نشد چقدر خلق خدا از اسلام تلف شده باشد لاكن زهى سعادت ونيك
بختی شان که بامر خدا عمل کردند و برای حق سر دادند و خدا و رسول اکرم(ص) را از خودخوشنود
نمودند بهر حال در مدت پانزده روز جمیع شهدا را بامر علما بخاک دفن کردند و لشکر کفر که
همه بقتل رسیده در زمین میوند بخاک وخون افتاده بودند بقرار آن سرزمین امر شد که جرهای
بزرگ عمیق کنده در جر مذکور اندازند و از بالای شان خاك ريز ندوجسم پلیدشان را زیر
خاك كنند حسب الامر بعمل آوردند واشیایی که از خزینه و جباخانه و توپ و تفنگ و کرچ
(۱۹۲)
وغيره خیمه و بارگاه و اسباب دیگر که گویا مبلغهای خطیر میشد از لشکرگاه فرنگی بجنگ جا مانده بود بتصرف لشکر اسلام در آمد بعد از ان که از همه امور آسوده شدند از دشت میوند حرکت کرده بجانب قندهار رهی گردیدند تا اینکه با دبدبه و شوکت وارد قندهار گردیدند و اطراف شهر قندهار را محاصره نمودند و افواج فرنگی درون شهر قندهار قلعه بند شدند لاکن بعد از شکست دشت میوند سر کردهٔ لشکر انگلیس دور اندیشی کرده خورا که بجهتهٔ لشکر خود قلیلی آماده کرده بودند که تا پنج روز کفاف لشکر مذکور میشد بهر حال بعد از رسیدن لشکر اسلام در قندهار و دور شهر را محاصره کردن احوال فرنگی دیگر گون شد و خوف بسیار غالب آمد بفکر تدبیر حیله افتاده عاقبت چهل روزه از سردار محمد ایوب خان مهلت خواست لاکن واسطه مهلت گرفتن اینکه از سردار مهردل خان عیال کهن سال باقی مانده بود عیال مذکور افسر بزرگ انگلیس را که در قندهار افسر بود فرزند خوانده بود و افسر فرنگی عیال مذکور را در خطاب میکرد در اینوقت که کار فرنگی سخت آمد و قلعه بند شد مادر خوانده خود را واسطه مهلت کرده حضور سردار محمد ایوب خان فرستاد و چهل روزه مهلت خواست سردار مذکور بپاس خاطر عیال سردار مهردل خان را کرده مهلت داد بزرگان لشکر و افسران حضور مانع شدند و عرض کردن و دلیلهای واقعی و بیانهای کین گفتن سود نه بخشید و سردار مذکور بگفتهٔ خود عمل کرد چنانچه جمع افسران آزرده خاطر شدند و بخفه گان از حضور سردار سوخته بیرون آمدند این شد که بعد از چند روز لشکر بسیاری از جانب کابل وارد قندهار شد و در شهر قندهار شب داخل شدند فردای آن بحضور سردار محمد ایوب خان جواب فرستادند که مهلت تمام روز دیگر آماده مقدمه باشید چنانچه روز دویم لشکر انگلیس از شهر بدر شده سردار محمد ایوب خان خودرای خود پسند جنگ در انداختند و مقدمه را بر پا کردند در بین دو ساعت سردار عالی مقدار را از سؤ تدبیر که فرنگی را باختیار خود مهلت داده بود شکست دادند و فراری نمودند باری فرمودهٔ استاد است فرد
هر که را دانش است بیداری
نکند بیمشاورت کاری
و استاد دیگر فرموده
دشمن چو بدست آمد و مغلوب تو شد
حکم خرد آنست که امانش ندهی
وشاعر میگوید فرد
جنگ وصلح بیمحل ناید بکار
جای گل گل باش جای خار خار
اکنون قلم دو زبان را ازین وادی پر خطر باز داشته از جای دیگر سخن را نیم و مطلب مختصر تحریر داریم زیرا که اینگونه سخن بسیار و اینطریقه رویداد بیشمار است لاکن خواجه حافظ میفرماید .
شعر
گفتمش زلف بتکین که کشادی گفتا
حافظ این قصه در از است بقرآن که مپرس
هرگاه خواهم که شرح دار این فقره را تحریر دارم اشکال دارد بل ممکن نیست بهتر اینکه فقرهٔ بیثمر را بیثمر پنداشته در گذریم مقصد از مقدمه غزا و نیکنامی مردم افغانستان بود که در قید تحریر و ترقیم در آورده شد اکنون قبل ازین مختصری از سلطنت پادشاه عدالت گستر سرکار امیر عبدالرحمن خان تحریر کرده خواستم که کتاب را بنام نامی شان ختم سازم زیرا که در اول کتاب قرارداد چنین بود لاکن
(۱۹۳)
پادشاهان متاخر جلد دوم
در این اواخر كتاب كه خواستم ختم نمایم از عدالت شهزاده بلند اقبال فرزند رشید
بندگان سركار بخاطر خطور كرد كه در این اوان فرحت نشان آوازه عدالت و
رعیت پروری شان مشهور آفاق گردیده حیف دانستم كه اسم سامی شان در پرده خفا
ماند وعدالت نوشیروانی شان داخل كتاب نشود زیرا كه از طفیل قدوم مباركشان
کینه برا آوری و خواننده و شنونده را سروری حاصل میشود بنابران شمه از سلطنت و خدا
جوئی بندگان شان تحریر کرده كتاب مذکور را ختم میدارم چون پادشاهی و سلطنت
پدر بفرزند میرسد ختم كتاب هم بمیراث بشهزاده بلند اقبال رسیده شود تا کتاب مذکور
زیب وزینت پیدا کند باری سر سخن باز كرديم خلص کلام فقره چند از حضور سركار
ذوی الاقتدار پادشاه باعدالت سركار امير عبدالرحمن خان در قيد تحرير در آورده
بفرد اسناد ختم کردم که می فرماید
شعر
این همه گفتم ولی بالا له تمام افسانه بود
فرق کن افسانه را از اصل ای کامل نصاب
اکنون دو كلمه از شاهزاده بلند اقبال و پادشاه زاده خجسته خصال جانشین پدر با مر
پدر سركار خدا جوی تخت نشین افغانستان امير حبیب الله خان خلد الله ملكه وسلطانه
باری چون سركار امير عبدالرحمن خان بعد از سلطنت بیست و چهار سال که با مر
پرور دگار عالم فانی را پدرود كرده بعالم باقی شتافت قبل از آن كه بيك اجل میرسید
در زمان حیات بادل قوی كه خوف از مرگ نداشت و برضای الهی تن در داده بود پسر
بزرگ خودرا كه شاهزاده بلند اقبال سردار حبيب الله خان نام داشت و بمنصب ولی عهدی
سر فراز بودند جانشین مقرر فرمودند و بسریر سلطنت افغانستان نشاندهند این بود كه
بامر پدر به تخت سلطنت موروثی نشستند و فرمان فرمای ولایت افغانستان شدند از آنجا
که بفضل خداوند فرشته طینت بودند و ملك طبيعت را جمع بعدالت شده و عدالت را در خطه
پاك افغانستان جاری ساختند چنانچه در عصر خود از عدالت انوشیروان گذراندند و نوشیروان
ثانی نام برآوردند در اول سلطنت نو شيروان پسر قبا د پا د شاه
خیلی ظالم بود و ظلم پرستی میكرد و دست تعدی دراز داشت و در خمیر دل
تخم کین می کاشت تا زمانی که بواسطه برزویه طبیب که در آن وقت سرآمد اطباء بود
بامر نو شیروان هندوستان رفت و به تدبیرات تمام كتاب كليله ودمنه را بدست آورده
منظور نو شیروان كرد از ان بعد دست ظلم وستم را كوتاه ساخت وراجع به عدل وداد
شد تا نوشیروان عادل گشت و نام نیكو در عالم گذاشت و تا قیامت باقی ماند و این پادشاه
عدالت پیشه ذاتی عدالت پیشه بود لاكن در زمان پدر مخفی بود زیرا که دست قدرت
نداشت امروز كه از تفضلات الهی قدرت یافت و صاحب قدرت شد عدالت را ظاهر کرد
و در طینت پاكش كه ظلم وستم نبود پیرامون آن نگشت پس ظاهر شد كه از عدل
نوشیروان عدالت این پادشاه خداجوی افزون گشت و مشهور آفاق گردید سركار
جنت مكان عدالت داشت لاكن باسیاست همراه بود و این پادشاه عدالت پرور تخم سیاست را
از خط افغانستان از بیخ و بن بركند و برانداخت و تخم عدالت را در رگ و ریشه
افغانستان بر شاند و دست قدرت خدا داده را در قبضه عدالت کرد و خطه افغانستان را
(194)
از عدالت پر ساخت چنانچه اول نشان عدالت آنکه در ابتدای تخت نشستن چند ساله
باقیات مالیات ملک که مبلغ های خطیر و خزینه های موفور میشد وافزون از شمار بود
در نزد فقراء چند ساله باقی مانده و حصول نمیشد آن همه مبلغ های کلی را بفقرای ولایت
بخشیدند و معاف کردند بزرگان حضور و مستوفیان دفتر ومقیران دربار که شریک
دولت خواه و نمک خوار بودند طریقه طریقه عرضه داشت نمودند که این باقیات ملك
دولت عظیم و گرفتن آن از فقراء ضرور و موجب وفور خزینه هاست پادشاه سخاوت پیشه
اصلا بسخن خیر خواهان دولت و دولت خواهان پاد شاه عمل نکرده و منظور نفرمودند
واز طریقه فقراء نوازی در آبادی ولایت و آسودگی رعیت کوشیدند و دیگر در بارهٔ
فقراء بی دولت که از عهده کشت وزراعت برآمده نمیتوانستند و از کار زراعت باز
مانده بودند مبلغ های خطیر بطریق مساعده تقاوی کرم نمودند که باعث آبادی ولایت
شود و تا مدت ده سال وجه تقاوی بفقرا باشد و تحویل خزانه ندارند اضافه بران از
زراعت خود مالیات هم تا موعد مذکوره که ده سال باشد ندهند تا مامور شوند دیگر
محبوسانی که از زمان سابق در بندی خانه سالهای سال محبوس بودند خط آزادی دادند
و همه را آزاد فرمودند و دیگر مردمان افغانستان که فراری ولایت های خارجه بودند
و چندین سال بغربت در ولایات بیگانه بزحمت میگذراندند و چارهٔ بازگشتن بولایت خود
نداشتند جمله را امان دادند و خط آزادی بهر ولایت نوشته بدیوار ها نصب کردند
وبعهد خداوند و قرآن مجید بهر شهر و دیار نوشته ثبت فرمودند و اجازهٔ آمدن بولایت
شان دادند که بخاطر جمعی بخانه و ماوای خود آسوده باشند زیرا که فرمان امان
پاد شاه امان است و بکسی با باکسی دخلی و غرضی نیست الا که گناه جدید بشرط گواه
باز خواست کرده می شود و خصوص فراری هندوستان تعلق سردار محمد ایوب خان
و فراری ترکستان تعلق سردار محمد اسحق خان که در زمان امیر جنت مکان سرکار
امیر عبد الرحمن خان فرار شده بودند اصه آنها فرمان امان فرستادند افضل ازان
مبلغ ها انعام و احسان و مخارج راه فقراء نوازی کردند و منزل و مکان شان
که ضبط پادشاهی بود همه را بصاحبانش رد نمودند و دیگر قانون نظام داری چنان قاعده
گذاشتند که افسر وسپاه از جادهٔ خود یکذره تجاوز نمیدارند و بخدمت ماموری خود
مامورند و بيك ديگر بقرار سابق که شب و روز بخرابی همدیگر میکوشیدند دخل و غرض
در این عصر نمیدارند هرگاه خیال بدی بخاطر گذرانند از عمل عزل میگردند و دیگر
بمرتبه افسری نمیرسند اضافه بران سابق در بارهٔ فقراء زحمت میرساندند وظلم وستم
میکردند الحال قدرت ندارند گرگ و گو سفند گویا در یکجا برادروار چراء میدارند
بلکه گرگ از گوسفند ترسان است و دیگر در خصوص فقراء از حضور دستو را لعمل
داده شده است که حاکمان و عاملان از قرار دستورالعمل عمل بدارند و اضافه طلبی نکنند
که موجب بازخواست و سزاوار سرزنش است و فقراء نیز از قرار دستور العمل عمل دارند
از طنابانه وزکوة و غیره که امر پادشاه است بکارکنان سرکار بدون مضایقه برسانند
وسند بگیرند که سند سند است و بدون سند پرسیده نمیشود افضل از جميع عدالت اینکه
بندگان سرکار با وجود شوکت و عظمت که از فضل خداوند پادشاه قوی شوکت و شهریار
عظیم الشان است و بسلطنت عظماء رسیده اندا ما سرشت شان گویا فرشته و طینت شان
یادشاهان متاخر جلد دوم
(190)
كويا ملك چنان شکسته دل وحلیم طبیعت وعلماءپروروسادات نوازوفقیر خصلت كه حد بشر نیست
وبوجود مبارک ختم است خصوص بعبادت پروردگار وعجز وعاجزی قرین ظل الله پیدایش
ندارددولت افغانستان اززمان اول تاکنون این چنین پادشاه انصاف پیشه رعیت پرورندیده
باشند زیرا که قبل ازین پادشاهان افغانستان عدالت داشتندلاکن پیوسته باسیاست بود
بلکه سیاست وستم افزون امروز ازمرحمت خداوندی وطینت پادشاه عدالت گسترریشه
های سابقه که به آب ظلم پرورده شده بود ازپاك طینتی وعدالت پروری ازبیخ وبن برکنده
شدوتخم مهرومحبت سرسبز درضمیردل پادشاه وفقرا کاشته گردید امیداست که ازدعای
خالص خلق الله این پادشاه نیکو خصال که عطای پرور دگار است وقوت اسلام خدا وند
حافظ وناصر باد وسال های سال بسریر سلطنت عظماء برقرار وبردوام دارد باالنبی واله
الامجاد زیرا که عمری بفقرانوازی ورعیت پروری سرسبز وخرم بوده و باشند وعدالت
پروری را ازدست ندهند این دعا از من وازخلق جهان آمین باد لہذاهرگاه رجوع بعدالت
سرکار عدالت پیشه بدارم وخواهم که تحریر دارم سال های دراز وخاطر جمع می خواهد
چنانچه درجه خدا جوئی واسلام پرستی دراول تخت نشستن از فرشته طینتی ظاهر کردند
جمیع عیال های افغانستان ازشاه وگدا وبزرگ وكوچك كه بقره پوش بودند وازصحن سفید
كمرك بقره می ساختندوبچندطریقه زینت می دادند و جلوه گبری می کردند لاکن خیلی کدورت
داشت زیرا كه عیال ولباس جلوه گری درکوچه و با زار و مزارات گشتن و بجلوه گری
قدم زدن و بر نظر خلق جلوه دادن قبیح ترین قبح است هم گناه هم کدورت ازفرشته طینتی
فورامانع شدند ولباس خاکی ساده امر فرمودند که عیال شاه وگداء بهمین منوال بقره ساخته
پوشیده حرکت کنند بار دیگراز حضورفیض ظهور فرمان شد که عیال شاه وگدا بدون
امرضروری ازخانه ومنزل خود حرکت نکنند ودر کوچه وبا زار بنظر خلق نگردند
که موجب باز خواست خواهد بود وسر زنش کلی خواهد شد لا کن پادشا هان
جلیل الشان سابقه چرا اینقدر متوجه اسلام نشدند و ترقی اسلام را نخواستند
از زمان امیركبير امير دوست محمد خان تا حال محرر کتاب بخاطر دارم که هیچ يك
از پادشاهان باین امر که سر پر ستی اسلام است التفات نکردند كه موجب ترقی اسلام
بود مگر در آخر سلطنت امیرکبیر یکسال سردار محمد شریف خان حاکم كابل شدند
يكنفر عیال را در بازار بر خلاف رفتار ناموس داری دیدندکه قدم میزند امرکردند
بجوال انداخته چوب زدند تا به هلاکت رسید بعد ازان بنظر نرسیده الا این زمان فرحت
نشان که سرکار بلند اقبال از طریقه اسلام پیروی و دینداری در قوت دین مبین سعی
وكوشش می فر مایند و ترقی اسلام را خوا هانند اكنون تبركا فقرة مختصری از
عدالت شهر یارکشور كشادر اخل كتاب نمودم مفصل از عدالت نو شیر وانی سرکار
خدا جوی بودكه مشهور آفاق گردیده د رجریده های کل دول خارجه ها ثبت است شكر الله
که کتاب هذا با برکت بود و امید وارم که به یادگار باقی بماند زیرا که در زمان هم
چنان پادشاه عدالت پیشه بتوفيق الهی ختم گردیدسبحان الله من و حتی صحرائی هیچ
مدان کجا و این قدرگفتار از دل برآوردن كجا وكتاب تواريخ ساختن کجا وگذارشات
هفت پادشاه بزرگ تخت نشین افغانستان را تحریر كردن كجا و چند ین مقدمه ها ی
(١٩٦)
بزرگ و كوچك كه قتل عام گرديده و افغانستان بخاطر كمتر دارد بخاطر آوردن و جزواً
جزءاً دريافت كردن و بشرح نوشتن كجا چنانچه يكسال كامل شب وروز را فرق نكرده
چقدر زحمات را بخود گرفته تا اينقدر اسباب بزرگ را جمع آوردم و هر كدام را
بموقع در جايش ثبت كردم و در قيد تحرير و ترقيم در آوردم اما عجب دارم كه با اين
كوتاه فكرى وعقل ناقص كه بخود ملاحظه مى دارم پيوند سخن چگونه ادا كنم فكرم
نمى آيد مگر از عقل اميدوارى نيست راه خدا مال الله داده شد ندانم چه حكمت است
و چه حكمت خواهد بود لاكن چه توانكرد لباس از كار خانه تقدير باين كس عطا شده
ناگزير لوازم اين لباس را بجا آوردن و شكر اين لباس كردن اساس رضامندى را
استحكام دادن است احمدالله والمنه كه از فضل مرحمت حق سبحانه و تعالى واز مددگارى
خاتم النبيين وختم المرسلين سيدكونين وفخرالياسين
محمد مصطفى صلى الله عليه وآله واصحابه اجمعين .
و اهل بيت طاهرين ختم يافت و تمام شد كتاب تواريخ پادشاهان متاخرين افغانستان
بعون الله تعالى بفضلك وكرمك يا اكرم الحاكمين ويا ارحم الراحمين لهذا اميدوارم كه
مقبول طبع خرد مندان ودانش وران ودشموار پسندان و خوانندگان و سامعان گردد
اما مامول از بزرگان ونكته گيران وخرد مندان وخوانندگان مجالس بل التماس از
ناظرين آنكه به عين صلاح ملاحظه فرمودند بر غلطى كه لازمه طبع انسان خصوص
منجيل اين نادانست در اصلاح آن كوشند و از عين انصاف پوشيده سازند كه از شاخاز
كارى روزگار وزمان كهن سالى و جلاى وطن ودست تهى در مدت يكسال در شهر سمرقند
در قيد تحرير وترقيم در آمد غرة شهر ذى الحجةالحرام ١٣٢١ .
هر كه خواند دعا طمع دارم زانكه من بندۀ گنهكارم
راه دنيا چو بد بود ياران هر كه بر حق رسيد با ايمان
من كه اميدوار دار از حق احسان باش دائم امن بر شيطان
اكنون شرح فقرة از رويداد باقى بود خواستم كه در قيد تحرير و ترقيم در آوردم قبل
در تاريخ سنه يكهزارو سه صد و بيست وشش هجرى كتاب تواريخى از پادشاهان افغانستان
نوشته ختم كرده بودم بعد از ختم آن بمرور ايام چندين رويدادى بخاطر آمد كه داخل
كتاب مذكور نشده بود متحير شدم ومتفكر ماندم كه حيف از چندين زحمت كه رايگان
رفت و كتاب ناقص ماند چنانچه مدتى در پريشانى گذشت عاقبت بخود خطاب كردم كه
ازين اندوه وغم چه حاصل خداوند عالم بزرگ است ترك اندوه و پريشانى كرده رجوع
كنيد بكتاب ثانى زيرا كه قوه نوشن باقى است هر گاه خداوند خواست و عمر طويل
عطا كرد وقضيه ديگر از تقديرات ازلى دست نداد انجام مى يابد وانشاالله تعالى ختم
مى گردد وهر گاه پيك اجل در رسيد اختيار بخداوند است هر چه از دست ميرسد
نيكوت اين بود كه تكيه بر ضماير الهى كرده رجوع بكتاب ثانى كه تواريخ پادشاهان
متاخرين افغانستان است نمودم باهزار اشغال روز گار ومددكارى پروردگار در مدت
يكسال كامل از ابتدا تا انتها با رويداد از قلم ماندگى كه سابق بخاطر نرسيده باقى
مانده بود همه را داخل كردم وبمرحمت خداوندى ختم نمودم چون در كتاب اول شش غود
نوشته بودم آنرا نيز در كتاب ثانى درج كردم تا بيادگار بماند
انجام
انجمن تاریخ افغانستان
Société des Etudes Historiques d'Afghanistan