نشریات وزارت
جلیله معارف
با ہتمام دارالتالیف
سلسله
ادبیات
برائی صنف دوم مکاتب رشدیه
قرأت فارسی
منتخب
عبدالله
مطبوعه
فیروز پرنظنگ ورکس لاہور
تعداد
۱۳۰۶
جوزا
۱۰۰۰
۷۸۶
ظلمت یا نور
نظری باز
حصه بداران نیار در سال ششم
طرد کنید ضرور بنده مادت
اوه! این چه عمیق ظلمت! آسمان گویا بر رخسار والا رای خویش جالی سیاه نازک بافی کشیده که باز هم چهرۀ نور افشانش از آن نمایان است.
آه! این چه طویل سکونت! جهان، گویا از سیاهی ظلمت شب سرمه در گلو کرده که از هیچ طرف نه صدائی است و نه ندائی! مگر صدائی جانفزائی «نهر» که از وسط بیشه زار در جریان است یا قوۀ سامعه دلنشینی ما
بمهوب هوای نسیمی شاخهای اشجار بهم
۲
چسپیده بیشۀ تیره و تار را گاه گاهی که در اهتزاز
می آرد، طائر قدسی قوۀ مفکره را آشیان بند
تفکرات شاخسار صنائع صانع قدیم حکیم میگرداند.
در کنار بیشه بپای درخت بیشه نشسته بودم
نظرم را بسما دوخته، و حرکات موزونانه اجرام
سماویۀ درخشنده را دقت مینمودم . گاه گاه نظرم
ابرهای مظلم پاره پاره از هم متفرقه را که بنا
تحریک طبیعت در حرکت بودند تعقیب مینمود،
و از اشکال غریبه که از قطع مسافه ایشان را
حاصل میشد گلهای لذت می ربود، نهایت الامر محو و
نابود شدنش را می دیدم، و با خود می سرودم :
چیست که زوال ندارد ؟ الله الله !!!
فکر بشر در تماشای کدام بدیعه، و نظارۀ
کدام صنعتش حیران نمی ماند.
لوحۀ قدسی فضای نامتناهی، دماغ را تا
درجه علویت، افکار را چه قدر سکونت، قلب را تا چه درجه استراحت می بخشد!؟
یا رب ! هر صورتی را علویتی، هر وجهی را لطافتی می بخشی عظمت خالقانه ات در هر جسم هر لحظه بدیگر صورت تجلی میکند .
صنع دست قدرتت بدیعهٔ را که بظهور آرد، از تکرار آن مبرا است .
دو زمان بیک دیگر مشابه نیست . مخلوقاتی که غیر از علم محیط اکمل ذات پاکت دیگر احدی آن را تحدید کرده نمیتواند ، هیچ یک بدیگری نمی ماند .
از بزرگترین مصنوعاتت تا به کوچک ترین مخلوقاتت آن قدر خوارق بدیعهٔ مندرج دارد که عقل و فکر از ادراک حقیقی آن عاجز و قاصر است .
۴
این چه عظمت ! این چه علویت !
در توصیف عظمت قدرتت ، و علویت شانت هر قدر معانی غریبه گفته شود باز هم مضمون لنگ است .
آن قدر عظیمی که بزرگی آسمان نا متناهی در نزد کبریایت نسبت جزء فرد را به فضای نا متناهی نیز قبول نمیکند . بدان درجه بزرگی که نسبت به علویت در تعریف کوچکی کائنات هر قدر یک سخن کوچکی گفته شود- باز هم بزرگ است.
عظمت و علویتت را نی ؛ بلکه ؛ بیان بدائع صنائع قدرت بالغه ات را نیز معانی دانان طبیعت معترف عجز و قصور گشته اند .....
عظیم توئی ، جلیل توئی ، یا رب !!!...
(از هر دهن سخنی)
۵
حال قدیم و جدید اسلام
از قرنها تا قرنها اسلام را شمس هدی
پرتو فگن بر هر کجا بر تیکس و گنگ و جمن
ناگه نفاق جانستان بگسست تارِ حبّ شان
آمد غرض اندر میان بکشاده شد باب فتن
شیرازهٔ امّت گسست آن قوّت ملّت شکست
دولت زبون دین گشته پست از اختلاف بیخ کن
اسلام بوده در شباب چون آفتاب عالم شتاب
یا کوه یخ بر روی آب هر سو روان هر سو شکن
اکنون شد افرادش جدا از هم چو ریگ کربلا
گویا بظاهر توده ها لیکن بباطن پر وهن
اسلام بود اوّل یکی اکنون ندانم چند کی
هر فرقه را شد مسلکی هر یک بزعمی مفتتن
این جنگ در اسلامیان شد فرصت نصرانیان
۶
چون فتح کرد عثمانیان این روم شرقی با متین
قسیسیان رومیان آن دانش یونانیان
از بهر نفع غربیان بردند با خود از وطن
آن وحشیان مغربی گشتند با هوش قوی
از فیض افلاطون ولی ناظم ز قانون سلن
احیاء علم و فن شده اسرارها روشن شده
پاریس و هم لندن شده جمله فضائل را و کن
از علم و دانش آنچنان گشتند غالب بر جهان
کاین قومهای شرقیان در پیش شاں چوں برہمن
اسباب حرب و فن جنگ تکمیل گشته در فرنگ
با توپ بی دود و تفنگ سازند کار اہرمن
ہاں در زمان باستان اشخاص بوده بندگان
اقوام را این غربیان بنده کنند از مکروفن
بکشا نظر بر آسیا گردانیا جغرافیا
این منبع نور و ضیا وقتی جوان اکنوں کہن
۷
قرن ششم از عیسوی آنجا بر آمد یک نبی
مثلش نه شد پیدا گهی از بدو تکوین زمن
از لطف حق او آیتی از بهر عالم رحمتی
آورد با خود حجتی از نزد رب ذوالمنن
جمله خلائق آن زمان از جهل مثل مردگان
انفاس آن روح روان بدمید شان جانی بتن
بزدود زایشان جاهلی فرسود ازیشان کاہلی
بخشود شان را عاقلی بخشید شان ملک زمن
کرده پراگنده بهم زان ساخت قومی محتشم
یک رشته حب اتم از بهرشان کرده رسن
بگذاشت قومی ذی ہمم بہر حکومت بر امم
رفتند تا شام و عجم تا اندلس تا کانطن
با ہم شفیق و مهربان اخوان صفت اطوارشان
در رزم چون شیر ژیان در بزم زیب انجمن
جویای پی علم و ہنر از خاور و از باختر
رفتند در هر دشت و در رفتند تا اوج پرن
* سراج الاخبار
در عالم اسلام یک حکمدار جوانی
که ملک و ملت خود را دوست میدارد
حضرت امیر امان الله خان پسر سومین پدر شهید
خود امیر حبیب الله خان است. مالک یک فطرت
فوق العاده بوده مانند جد خود امیر عبدالرحمان خان
صاحب شدت عزم و اراده است. هنوز بسن ۲۸
سالگی است. میانه قد صحیح البنیه گندم گون است.
از چشمهای سیاهش آثار دانش و ذکا ظاهر میشود.
بروتهاش کوتاه است. آتشین و عصبی مزاج، متواضع
فوق العاده، ذکی سریع الانتقال، ظریف و نکته دان
است. مخاطب خود را ضرور مسخر خود می سازد.
۹
باوجودیکه حصّه فهم امرای سابقه و رجال حاضره
حکومت زبان ملّی افغانی را نمیدانند، امیر تکلّم بخزبان
خود را ترجیح میدهد (و بلکه بآن تکلّم میکند) کسانی را
که از زبان ملّی اهمال ورزند خطا کار میشمارد .
زبان ترکی را کامل میداند، اشعار وطنی فارسی می
گوید. درین وقت زبان فرانسوی می آموزد، پسر و برادر
خود را در سنه گذشته برای تحصیل بپاریس فرستاده است.
موتر و موتر بایسکل بسیار خوب میراند، در استعمال تفنگچه
خیلی خوب است، مانند سواران قدیم اسپ بدل کرده
ساعتها برفتار چهار نعل قطع مسافه مینماید، بر منبر و کرسی
چنان بموفقیت خطبه میخواند که جماعت و جمهور را بگریه
می آرد . تینس بازی میکند . مارش ترتیب میدهد .
پیانو می نوازد و ..... قولبه میکند !
بالذّات امامت میکند . بعض وقت با علما صحبت
می نماید، می پرسد که غیر از من پادشاهی که حق خود
۱۰
را از علما ستانده باشد خواهد بود ؟
بمنبر با دستار ملی و شمشیر بالا می شود و میگوید :
امیرها باید خود شان خطبه بخوانند تا دارای فرمان و
قوّت و قطعیت شود .
بهر گونه بتجددات عاشق است و در سینه اش
یک دل صاف پر از مسلمانی در جنبش هست
در خطبه های خود همیشه حضار را باتحاد توصیه
میکند ( اوّلاً با هم متحد شوید ! بعد از انکه ده ها و
شهرها با هم اتحاد نمودند نوبت باتحاد بزرگ میرسد
و میگوید در استقبال ازان بشما بحث خواهم نمود )
حکمداران اسلام را بترتیب دعا میکند . در آخر
باین تضرع از منبر فرود می آید : ( خداوندا ! باین
عاجز مجاهد فی سبیل الله توفیق رفیق گردان ) طرفدار
آن است که خطبه بزبان اهالی قراءت شود . بعض
وقت از ملّا ها می پرسد که خطبه برای کیست ؟ اگر
برای اهالی باشد چرا بزبان ایشان خطبه نمی خوانید؟
امیر این امر را تقدیر می نماید که بدون استقلال
زندگانی یک قوم ممکن نیست. بنابران بمجرد برآمدن
به تخت باین امر تشبث ورزیده و ملتتش این
میوه شیرین حیات بخشا را که از نان و آب هم
خوشگوار تر است نخستین از دست این جوانمرد
چشیده است.
آیا همین همت و قابلیت امان الله خان، چه
قدر او را از اسلافش ممتاز ساخته! اشتغالات جدی را
دوست دارد. از مناقشه و مناظره ممنون میگردد. خاصیت
مردانگی دارد، در سرای شاهی همیشه نمی نشیند. در فضا
های وسیع کار و گردش میکند. بموتر هوا خوری تنها می برآید.
محمود خان طرزی وزیر خارجه سابقه که در ترکیه
مدت مدید بوده و اکنون در پاریس سفیر است، خسر امیر
است، اگرچه در بین اجداد و تبعه او اصول تعدد زوجات
۱۲
تمثیلی رواج داشته، خودش مانند مسلمانان عصر حاضر بیک
زوجه اکتفا نموده است. عصمت سعادت خانه خود را از
دست نداده و عادت استفراش جاریه (کنیز) را لغو
نموده است، دلش با دل ملت یکی است. در باب
تاسیس تیلفون کابل و مزار شریف گفته اند که (من
این را برای این تأسیس نمودم که ملتم دردها و مشکلات
خود را سر راست بمن بگوید) بعض وقت به تبدیل قیافه
ببازار می برآید با مردم شانه بشانه میخورد و خیلی زحمت
دیده خود را بدکان نانوا یا قصاب میرساند. یک پرچه
نان یا یک تکه گوشت گرفته بسرای شاهی عودت می
کند و بدین واسطه خود بنفس نفیس از نرخ این چیزها
علم آوری میکند، در بین رؤسای قبایل و عشایر (که می
گویند همیشه امیر بکابل سکونت می ورزد و هیچگاه از
احوال ما نمی پرسد و ازین رهگذر شکایت دارند) بیخبر
میرود و با ایشان بر خلاف امیر حرفها میزند و می گوید
۱۳
بیائید همه ما یکجا بارگ رفته شکایت کنیم. غرض همان
کوهستانیهای خشن را با خود گرفته بسرای شاهی خود می آرد
و چون رؤسا احترام فوق العاده محافظین و یاوران را می
بینند مسئله را فهمیده مجبوب میگردند، و در همان روز
مهمان امیر میشوند. و در موسم بهار که برتها می پرد لباس
دهقانی پوشیده پیش روی هزار ها نفر دهقان خود قلبه رانی
میکند و از خدا فیض و برکت خواسته دعا میکند و باین
تقریب افغانان کوه بند را که چوپانی آزادانه را در قلل
جبال از فرود آمدن بوادی و کشت و کار نمودن بهتر می
دانند، راغب و مائل بزراعت میگرداند. ابداع این رسم
از امیر دور بینی و فکر بدیعه کاری او را اثبات می کند.
مشار الیه حکمداری را که غیر مدوّن و تابع کیف و اراده
هر تاجدار بوده بحال یک صنعت رسانیده است.
امیر از کلاه گرفته تا بوت همه لباس خود را از ساخت
محلی وطنی میسازد ساخت داخله را خیلی بتعصب ترویج
۱۴
میدہد، اگر در کوچه وزرا و تبعه خود یا کسی از ترکان
لباس اروپائی به بیند فوراً می برد و میدرد و از این
جهت همیشه بجیبش مقراض میباشد . در کابل سفرای
دول اجنبی را هم اگر گوگرد وطنی استعمال نکنند استادانه
تنقید میکند، ترکان را رأس اسلام می شمارد و حقیقتاً
دوست دارد، بشجاعت و حماست فطریه مان مفتونست.
تنها در خاندان شان چه که در کابل هم یک افغان که مثل
خود او ترکی بداند موجود نیست .
با وجودیکه رنگ ملی افغانان سیاه و سفید است .
امیر رنگ سرخ را خیلی مرغوب میداند . صیفیه پغمان
شان با رنگ سفید و سرخ رنگ شده است و مشابه
بیادگار دهم تموز ماست . بیرق ذات شاهانه که بالای
قصر شاهی در اهتزاز است نیز سُرخ است .
بر رغم طبیعت جدی و مردانه خود مزاج لطیف دارد
یاد دارم که در پغمان در جشن استقلال بطرف یک تصویر
۱۵
خود که با جسامت طبیعیه برنگ روغنی رنگ داده شده
بود خنده کرده ایفای سلامی نمود. روز دیگر بجمعیت
عکس میگرفت و هر کس بخود پرداخته وضعیت خود
را اصلاح و درست میکرد، محمود بیگ طرزی به حضور
شاهانه عرض کرد که بروت های خود را درست کنند.
اعلیحضرت بجواب فرمود: «بلی این چیزی ست که
انشاء الله در وقت جنگ خواهد شد»
روزی در مناقشه کلاه نظامی بنوک قمچین بزمین خط
کشیده و یک خط غلط آن را بسر انگشت خود تصحیح
نموده و لازم ندید که فوراً انگشت خود را از خاک پاک نماید
مشار الیه قلندر نیست بلکه حکمدار فیلسوفی است
که از خاک خود عار ندارد و آن را شرف دانسته با
خود می بردارد. امیر خیال دارد در موضعی که تقریباً
۳۰ کیلومتر که بطرف غرب جنوبی کابل است،
یک شهر جدیدی که دارای همه شرائط صحی و مدنی
۱۶
باشد باسم (بلده امانیه) بسازد، و برای این نخستین
بار پول کاغذ رایج سازد. اعلیحضرت در همه مذاکرات
بودجه سال آینده بالذات ریاست می نماید. و به
تنظیم و موازنه آن بطور عصر حاضر اوّل بار است
که موفق گردیده.
افغانان که مدّت مدید بحیات عزلت و اعتکاف
بسر برده اند انشاء الله برهنمائی مرشدانه امیر جوان
خود موقع خود را در بین جمعیت دولتیه عنقریب اخذ
خواهند کرد.
برادران افغان ما بسبب داشتن اینچنین یک
حکمدار مجدّد ترقی پرور صاحب شخصیت عالیه حقیقةً
مسعود و بختیار اند.
[محمود؟] (امان افغان)
۱۷
شهامت اعراب
هنگامیکه آفتاب لمعه پاش اسلامیت قطعه "هسپانیا" را تنویر و حکومت فاضله عربیه در ان سرزمین جایگیر گردیده بود روزی در مابین جوانی از اعراب و یکی از سرکشان اسپانیول منازعه و مجادله وقوع یافت که نتیجه آن منازعه نیز بضرب و قتل عرب بیچاره بخنجر ظلم و غدر اسپانیول آواره مخونج گردید.
وقتا که خبر کدورت اثر این جنایت در داخل مملکت شیوع یافت خیلی کسان از خودکامان به عقب گیری قاتل بشتافتند.
قاتل نیز حتی الوسع بگریختن و دویدن آغاز نموده تا بجائی رسید که راه فرار از هر طرف برو مسدود گردید. مگر در مقابل دیوار چپه پست باغچه
مرا و را تصادف نمود که غیر از جهیدن از آن دگر
چاره نبوده . قاتل غدار بجهد بلیغ از دیوار مذکور
خود را بدان سو در افگند و در انجا خودش را در کلبۀ
خاشاک پوشی، در حضور پیری بیافت که حمیت
و جوانمردی از ناصیه اش نمایان بود. قاتل مذکور
بی اختیار بر پاهای آن پیر با وقار افتاده بعجز و نیاز
چنین و مساز گشته گفت:
امان ای پیر شهامت توامان! جنایتی از من صادر
گشته است، و احبای مقتول به تعقیب و جستجوی
من جهد بلیغ دارند . و از هلاکم چیزی باقی نمانده
؛ پس بمرحمت و حمیت عالی جنابانۀ شما التجا و
امان آورده ام .
عرب بعد از کمی ملاحظه قاتل را مخاطب نموده گفت:
هیچ مترش! چون بخانۀ من التجا کرده و از حرکت فجیعۀ
خویش پشیمان گشته لہذا با تو وعده میکنم که در خصوص تخلیص
14
مضیانتت هر معاونی که از دستم برآید دریغ نکنم. درین
کلبه داخل شو که آن جا از برای تو اختفاگاه ایمن و
متینی خواهد بود.
بعد از مرور نیمساعت خبر وحشت اثر بسیار
فجیع عرب بیچاره را بحالت صاعقه زده در آورد که
آن خبر نیز عبارت از کشته شدن پسرش بدست
اسپانیولی بود . پیر نتوان بمجرد شنیدن این خبر فلاکت
اثر چگونگی احوال را بخوبی کشف نموده و دانست که قاتل
پسرش کیست در دار و نیا یگانه ثمر حیاتش که
عبارت از ولد ارشد اوست ، بدست اسپانیولی
که اورا مهماندار گشته و از هر گونه مخاطره حیاتش را در
عهده گرفته مقتول، وابدآ از نظرش مفقود گردیده
است. پیر چون این مسئله غریبه فاجعه را در مد نظر
دقت در آورد، غوطه خوار گرداب حیرت گردیده و یک
مدتی بملاحظات عمیقه فرو رفت. بعد ازاں بدست خویش
۲۰
اجرای قصاص جگر پاره خودش را تصمیم نمود .
این قصد و تصمیمش را بحقوق مهانداری ، وعلو جنابی
سراسر مغائر یافت وظیفه ابویت ، با وجدانش بمجادله افتاد
ازین تردد و اخلاف که در باین وظیفه ابویت و وجدانش
حاصل گشته بود سرتاپا وجودش را عرق خون آلودی استیلا
نمود - نهایت وجدانش بر وظیفه ابویت غالب آمده همان
لحظه بمحل اقامتگاه قاتل شتافته گفت : حالا از مخاطر و
مهالکی که در و افتاده بودی چیزی اثری باقی نمانده میباید
که مهیای فرار گردی .
اسپانیول ازین بشارت که حیاتش سر از نو
تجدد نموده اشک ریز شادی گشته بر پاهای
حامی عالی جناب خویش سرنهاد . و بنابر ایفای
منت داری خواست تا دستهای مبارک
آں پیر خجسته سیر را گرفته ببوسد . لکن پیر عالیجناب
بشدت تمام دست خویش را کشیده گفت :-
۲۱
ای خائن جفاکار! دست خباثت آلودت را که هنوز
خون گرم پسر من ازان سرد نشده است بکدام جسارت
بدستم تماش مینمائی. برو برو ای نابکار که چشمان خون
افشانم زیاده برین ترا دیده نمیتواند
اسپانیول ازین کلمات دهشت انگیز بگرداب
حیرت فرو رفته متحیرانه و مخمرانه بروی پیر نگاه کردن
گرفت و چون محققا دانست که مقتول، پسر اوست سراسر
از حیات خویش نومید گردیده بلرزه در افتاد،
و بخوبی دانست که اجل او را بپای خویش بدام انتقام
در انداخته است .
بناء علیه پیر حالت حیرانی قاتل اوقت نمود گفت
جنایتی که از دستت سر زده اگر چه روح وحواس
وقلب و جمیع وجودم را به شکنجه عذاب
جاودانی در انداخته ولی وجدانم مرا از گرفتن
انتقام واداشته، خوف وتلاش را بخود راه
۲۲
مده که وعده و قولی که با تو کردهام آن را بهیچگونه نخواهم
شکست. برو که ترا بعدالت الهی حواله نمودهام.
وقتا که پردۀ ظلمت تاریک شب که خصوص ستر
عیوب عالم، سرمه در گلوی کائنات در کشید
وقت فرار اسپانیولی نیز در رسید.
پدر عالیجناب غیر از آنکه از خون جگرپارۀ خویش
درگذرد، یک اسپ صباری رفتاری نیز
برای قاتل مذکور تدارک نموده چارۀ فرارش را
زیاده تر تسهیل نمود! ... زهی عالیجنابی انتها.
(از هر دو پس سنجی)
المعارف
۲۳
رویائی صادقه
شبی خفته بودم، دیدم شخصی نورانی آمده روی برمن
کرده وقال کم لبثت ۔ چند مدتست خواب رفته گفتم
(لبثت یوماً او بعض یوم ۔ یکروز یا بہره از روز را)
گفت دبل لبثت مأته عام ۔ بلکہ صد سال است که در
خوابی، اما من تعجب دارم که چرا بعوض صد و بیست سال
صد سالی فرمود۔
سپس ناگاه خودم را در شہری بزرگ دیدم کہ
باز همان شخص آمد و پرسید، (کجائی ہستی) گفتم به الحمدلله
(ایرانی) ہستم، ہمان ایران کہ ذکاوت کیومرثش،
شجاعت بهرامش، فراست جمشیدش، صلابت
کیخسروش سطوت فریدونش عدالت نوشیروانش، غیرت و
مهابت نادرش، رافت و جہانگیری شاہ
عباسش، عقل و سیاست امیرکبیرش، مظالم بیست و
۲۴
ملت پرستی امین الدوله اش وطن دوستی مؤید الاسلامش
مجاهدات غیورانه و بزرگانه سید محمد آقامی طبا
طبائیش، و شهادت و بخون غلطیدن شهدای طهرانش
مشهور اکناف عالم میباشد باز اگر نشناختی بگویم:
همان ایران که عبودیت و اسارت اهالی آن
بهمسایه های جنوب و شمالش و از دست رفتن
خطه وسیع قفقازش، و پامال شدن سیستانش،
و خیانت و مملکت فروشی بزرگانش، و پارتی
بازی اعیانش، و خباثت و ملعنت اتابکش، و
بیمروتی و مخموری محتکرانش زیب صفحات تاریخ
میباشد.
مگر مرا نمی شناسی که ایرانی هستم، بفرما
این هم تذکرۀ من که خود د بلیط، قونسل و نه
مانیم بتمام شدن موعدش مانده.
آن شخص نورانی چون این تفصیل را از من
شنید یک قیقاجی (مستهزیانه) بر من نگاه کرده و
گفت : - پسره ! من از تو همین یک کلمه پرسیدم
که کجائی هستی، دیگر این قدر داستان و حکایت و
ناله و شکایت از برای چه که تذکره چنین آمد و
قونسول چنال شد، باینها من چکار کنم تو جواب
مرا بگو !
عرض کردم که آقا جان آخر گفتم ایرانی هستم .
فرمود دروغ میگوئی، گفتم تذکرۀ مرا ملاحظه بفرمائید!
فرمود آن اعتبار ندارد حالا جور دیگر بتذکره
نگاه کردن پیدا شده است ، اشاره بکلاه من
کرده و گفت این مال کجا است ؟ گفتم :- مال
اروپا و ماهوت فرنگ است ، گفت :-
پس تو فرنگ هستی ! از خواب سراسیمه
جسته و یکدو صلوت فرستاده دوباره
بخواب رفتم. باز همان شخص نورانی ظاهر گردیده
گفت پسر کجائی هستی؟ فوراً گفتم فرنگستانی
ماهوت بالا پوشم را نشان داده و گفت :- این
مال کیست؟ عرض کردم انگلیس است؟ فرمود
پس تو انگلیس هستی، بد هشت از خواب بیدار شدم
این دفعه هم یک آیت الکرسی خوانده خوا بید م
در خواب دیدم شهر دیگری است، هما نشخص
خندان و گریان تشریف آورده و گفت :-
کجائی هستی؟ گفتم انگلستانی پس دستم را گرفته
و مرا کشیده بخانه خود مان و نشاند روی صندلی
و پرسید این جراب مال کیست؟ گفتم مال انگلستا
گفت کفشها ؟ گفتم روس، زیر جامه، شلوار،
کمربند، پیراهن، قبا، پتلون، عینک، قتی، دستمال
کیسه پول، شانه، چاقو، کبریت، همه چیز گفتم روس .
سپس همانشخص، بی شرم در برا بر من بناکرد بکشودن
صندوقچه و بقچه های خانم بنده و والده و همشیره و
۲۶
دختران جوانه ام .
هرچه داد زدم که آخر ای مرد جابی تو نامحرم
هستی چکار میکنی، آخر در من چه دست بند کرده؟
بگو چه میخوای اکنون هم روس هستم، حالا از سرم
دست بر میداری یا نه بگذار مطلوب تو بجا شود- هر چه
میگوئی همانم .
ولی مشارالیه ابداً بداد و فریاد من گوش نداد بقیه
هارا تماماً بکشود و گفت- این ها مال کیست؟ گفتم
مال روس است، گفت این زنجیره منجیره گلها با
تونی و فلان مال کیست، گفتم آن ها مخلوط میباشند
میان آنها مال فرنگ ، انگلیس ، روس، عثمانی، بلژیک
و سائر دول متفرقه حتّی مال افغان است، اما آن
نو که می بینی مال آلمان است که درین اواخر
دوان دوان مهمان برای ما آمده است، و خودهم میگویدای
مسلمانان بر من اطمینان داشته باشید که دیر آمده ولی
گرسنه آمده ام.
خلاصه آنها را هم ازو خریدیم، گفت خیلی خوب
بگو به بینم این خور دوات چه چیز است؟ گفتم یکدو کنیز
بچه دارید این اشیا هم جهاز آنهاست، گفت پس اینها
مال کجاست؟ گفتم مخلوط و همه جوره است. گفت آن
سفید که در کنج صندوق دیده می شود چیست؟ گفتم قدیفه
ولنگ است. گفت مال کیست؟ گفتم مال فرنگ پرسید آن
سفید دیگری چه باشد؟ گفتم یک دوکفنی میباشند که مخصوصاً
دعاهای متبرکه بر آنها نویسانده ایم و خیلی هم مجرب هستند
گفت باز طول دادی، بگو خود آنها بافته دست کیست؟
گفتم بافته دست طبیب طاهر روس، گفت آنچیز زرک سفید
چیست؟ گفتم آنهم عمامه پدر مرحوم ما آخوند ملا ظهر علی ولد ملا
تفضلی مرثیه خوان و شبیه گردانست که وفات کرد، خدا وند بجميع
اموات شما هم بآنمرحوم رحمت کند، گفت باز هم نقالی آغاز
کردی، بگو پارچه آنعمامه مال کیست؟ عرض کردم آنهم مال روس
۳۹
گفت دبارک الله ماشاء الله ،عجب حاضر جواب تشریف
داری، حالا بفرماتا برویم بمطبخ خانه عالیه، گفتم ای آقا
ترا بخدا کمتر مرا شرمندگی ده، گفت نه، واهمه نکن، تو هیچ
وقت شرمنده نمیگردی اگر شرمت بیاید وبال تو بگردن
من، رفتم بآشپز خانه گفت چای مال کیست ، گفتم مال روس
سماوار، نفت فتیله، استکان،غوری، لحافها، پرده،آئینه
همه روس، گفت پس ایخانه خراب وای مرد که بی شرم
هرچه را می پرسم میگوئی مال روس هی روس هی روس ،
پس کجائی هستی ؟ گفتم معلوم است که حالا هم روسی هستم.
گفت در چه آئین و کدام مذهب میباشی؟ گفتم الحمدلله
مسلمان هستم، دیدم رفت و کتابی در دست گرفته برگشت
شخصی هم با او بیامد، از وی پرسید کجائی هستی، گفت
قفقازی ، خشمناک گفت بدبخت از اوّل قفقاری و
ایرانی گفتید، که حالا بدین حال گرفتار شدید.
پرسید مذهبت کدام است ؟ گفت شکر لله که
مسلمانم گفت پس از روی گفته شما لابد این کتاب قرآن
شما است؛ پس بخوانید به بینیم ما عرض کردیم سواد نداریم
گفت پس جرائد و دغوته ها را چسان میخوانید، گفتم کی
خواندیم، گفت تف بر روی تان چه حد بی شرم هستید
پس خودش شروع بخواندن قرآن کرده و معنی
نمود، گفت نگاه کنید احکام این فرمائیشات در شما
هست عرض کردیم خیر! گفت پس شما مسلمان نیستید
آنگاه دو دستی تو سرمان زد من از خواب بر جسته و
دویدم سر قبر پدرم تا خوابی که دیده ام بروی بگویم
دیدم او هم تازه از قبر برون جسته و می لرزد. گفتم
پدرجان این وضع چیست! چه شده که برخود میلرزی
مگر قیامت است، بگو، تعبیر این خواب که من دیده ام
چیست، گفت، فرزند جان مثل همان خواب را من
نیز دیده ام، از من پرسیدند این کفن مال کیست
گفتم مال روس، پس لگدی چنان سخت به پهلویم
۳۱
زدند که از قبر جسته و از جای خودم، بدین جا
افتادم، از سر قبر پدرم دویدم سر قبر با بایم که
ببینم که این قضا بسر او هم آمده، دیدم او هم در
مثل حالت ماست :
ای مرغ سحر بناله دورا دور
بیهوده مکن تو خویشتن رانجورا
این سان که ربوده خواب غفلت مارا
بیدار نمی شویم تا نفخه صور
(ج ـ ص ـ ب)
حبل المتین سال ۲۴ شماره ۱۳۴۱
۳۲
آشیان بلبل
از آثار (فامیل فلاماریون) عیناً ترجمه شده
که حکیم، شاعر، فیلسوف
ارو پاست
از یک جنگل بسیار لطیفی میگذشتم نظرم بیک
آشیان بلبلی برخورد در میان این آشیان چار دانه
چوچه موجود بود. بسببی که هنوز بال و پر
نکشیده بودند از حرکت اهتزاز کارانه بسیار
خفیف و روح پرور نسیم بهاری متأثر
شده میلرزیدند، و بیک دیگر خود
شان آن قدر نزدیک می شدند که
تنها سرهای کوچک شان و چشمان
مهره مانند سیاه شان دیده می شدند. از تخم هنوز
نو برآمده بودند، از دنیا هنوز خبر ندارند! دره ها، کوه ها، آبشارها،
۳۳
چمن زار ها هست یا نیست نمیدانستند.
بیچاره گگها! چقدر عاجز و چقدر بی
قدرت بودند! اگر باهمین حال ترک شوند
از سردی و گرسنه گی هلاک شدن شان محقق
بود. لکن حضرت خالق تعالی برای این چوچه گگها
دوتا حامی مشفق تعیین فرموده که آن با هم عبارت
از پدر و مادر شانست که در یک کنار آشیان
بپا ایستاده بودند.
سبحان الله! در آنقدر وجود های کوچک حکم
بالغه خلقت آن جوهر بزرگ عشق و محبت، و
آن حس رقیق عجیب پدری و مادری را چسان
گنجانیده است؟ چون بغور می نگریستیم میدیدیم که
در هر طپش دل شان یک حس شفقت و محبت
بزرگی در بارهٔ اولاد شان موجود بود.
بسوی آشیان خم میشدند، غذائی را که بمنقار آورده
۳۴
بودند به چوچه گلگهای خود تقدیم میکردند . این چارچوچه
بلبل بچه گونه یک تلاشی و چقدر یک هوسی گردن
های خودرا دراز میکردند، ومنقار های خود شانرا می
گشادند که از دیدن آن حقیقةً انسا نرا حیرت دست
میداد . کوشش تغلبکارانۀ ربودن لقمه بررگتر ها، و
قاعدۀ طبیعیۀ گرسنه گذاشتن قوی زبون تر خود را
درمیان احساس این بلبلکهای معصوم که هنوز
دنیارا نیشنا سندا، و حیات را نمیدانند که چیست؟ بکمال خوبی
عیاناً مشاهده می شد .
شعاعات زرین شمس خاوری از میان برگهای زمردین
آسای درختان برین آشیانۀ سعادت نورها می افشاند . شر
شرآب یک جویبار لطیفی که از نزدیک آشیان در جریان بود،
وبوهای گوناگون ظریف گلهائیکه سواحل دل نشین پر سبزۀ
جویبار راتزئین داده بود هوای نسیمی را معطر می نمود پدر و
والده گاه گاه خدمت تقسیم غذا را تعطیل کرده بیک طور نظر
۳۵
ربایانه که مخصوص مرغانست با یک شفقت مفتو نانه محسوس
حسیات پدران و مادران است به تماشای چوچه گگهای خود
شان مستغرق می شدند، بعد از کمی زوج و زوجه بیکدیگر
خود شان یکنظر ساکتانه سواد کارانه انداخته، منقار به منقار
و گردن بگردن می شدند.... و بمعانقه عاشقانه آغاز
میکردند! چه محجوب یک عائله!... چه لذیذ یک عمرا...
بعد از داد و ستند این بوسه های عاشقانه اثر
او ضاع شان چنان معلوم میشد که این دو بلبل باهم
دیگر مدا وله افکار و مشاوره حال میکردند، و همچنین حرکات
شان دیده شد که بعد ازین مشاوره، بلبل نر پرواز کرده
برفت. بلبل ماده به آهستگی در آشیان فرو آمده
بال شفقت خود را بر چوچه گگهای بیچاره خود که از تاثیر
نسیم رعشه دار بودند. کشاده بنشست.
برای تماشای منظره حیرت فزای اطراف سرخود را
از آشیان بیک وضع بلندی گرفته بود، چوچه ها در زیر
۳۶
بال وسینه اش خزیده بودند.
بسیار وقت نگذشته بود. بلبل نر عودت نمود بمنقار
خودرا بسوی ماده خود در از کرد، ونفقه را که آورده
بود به او داد .
واه واه! چه طعام مسعودانه؟... بلبل ماده لقمه را
که رفیقش آورده بود. بچنان یک محظوظیتی میگرفت
که از کمال لذت و محبت پرهایش، میطپید و همه
وجودش همیلرزید! بلبل به این صورت یک چند بار
رفت و بیامد. رفیقه خود را سیر کرد .
این حیوانکها، پیش از پانزده روز دگرگونه یک زندگانی
داشتند. آن حیات شان با این حیات شان فرق
کلی دارد. در آنوقت از شاخی بشاخی می پریدند. به
نغمه های عاشقانه یکدیگر خود شازا نواز شبها، مدحها و
ثناها میگفتند. و الحاصل در یک ذوق و صفای آزادانه
نشاط آوارانه می زیستند. باهم می پریدند، عشق میباختند
۳۴
غزل می سرائیدند. حالانکه درین وقت همه احوال شان تبدیل یافته. مانند اول نمی پرند، نمیخوانند، عشق بازی نمیکنند.
آیا چرا؟ چونکه حالا برای یک عائله پدر و مادر شده اند... درین وقت در خصوص بجا آوردن وظایف پدری و مادری کوشش میورزند. برای تعیش و نفقه و اسباب استراحت چوچه گگهای خود حصر وجود کرده اند.
احتمال دارد که چوچه گگها ازین شفقت پدر و مادر خود شان بیخبر باشند؟ احتمال که بمجرد بال و پرکشیدن وصنعت پرواز را از آنها آموختن این والدین پر شفقت خود شانرا کلیاً ترک کنند؟ شفقت پدری و مادری به جویبار میماند.
جریان طبیعی آن دایما از بالا به پایانست! بعکس آن هیچگاه نمیگردد. آیا این یک جوره بلبل در باب
اولادهای خود چه می اندیشند؟ پیچ شبهه نیست که اینها از فکر تربیه
وتعلیم دختران و پسران خود آزادند که چگونه علم و صنعت بیاموزند
وکدام پیشه و هنر را مدار معیشت و زندگانی خود بسازند. اندیشه این
را هم ندارند که برای رفاهیت استقبال اولاد خودشان جمع زر و
مال بکنند. اما با وجود اینهم صور معیشت و زندگانی اینها را اگر بنظر
امعان حکمت نظر کنیم با بسی اسرار های عالی محاط می یابیم.
آیا بلبلک ماده که پارسال خود او نیز چوچه گگ عاجزه بود و
امسال اوّل بار والده شده است بنا ساختن این آشیانه پر صنعت
را که دران تخم نهاده از کدام مکتب فن معماری آموخته است؟ به این
آشیان بنظر غور و حکمت نظر کنید به بینید که طرز بنا و ساختن آن
عیناً و تماماً بهمان آشیانه پدر و مادر بلبل ماده که پارسال او
دران بزرگ شده است مشابهت دارد. آیا این مطابقت
و برابری صنعت از چیست؟ آیا چرا بدیگر صورت و دیگر
طرز ساختن بنا و انشا نمیکنند؟
آیا به او که گفته است که برای جان یافتن تخمها حرارت
۳۹
لازم است؟ آیا این را چسان دانسته که بعد از انکه برین تخمها
پانزده روز بنشیند از هر یک ازین تخمها یک یک چوچه گی
می برآید؟ آن مرغ تیز پرواز آتشین مزاج که از شاخی بشاخی
می پرید، و پنجه قیقه در یک جا قرار نمیگرفت آیا بسوق کدام حس، و
شوق کدام روح به اینچنین یک وضع تحمل فرسا هفته ها می
نشیند و طاقت می آورد؟ وقتی که چوچه گگها می برآیند آیا بمادر
شان که تعلیم میدهد که آنها محتاج غذا میباشند؟ هر طرف را
دور میکند، غذای موافق معده های نازک آن چوچه گگ
ها را انتخاب میکند، و بمنقار خود گرفته می آورد، آیا این صنعت
بسیار نازک و مهم را از که تعلیم نمود؟ آیا آن کدام حسی است
که طبیعت او را بیک پا ایستادن و بخواب رفتن عادت داده،
آیا کدام حسی است که برای نگهبانی و گرمی آنها روز ها بیک
وضع ناآرامی برسینه و جاغر میخوابد؟
فکر خود را یک قدری پیشتر سوق بکنیم :
آیا آن تخمی را که منشا نسلهای بی نهایۀ حیوانست که ساخت؟
۴۰
و از کدام ماشین بعمل آمده؟ آیا آن تخم حیاتی را که در مرکز
بیضه موضوع است کدام قدرت خوارق نما خلق کرده
است؟ چه حادثۀ عقل بر اندازانه؟
در درون مایع بیضه بعد از یک کم وقت یک مخلوق
دیگری که به پدر و مادر شبیه است بحرکت می افتد!
زردی تخم بیک تناسخ بزرگ اعجاز نمائی گرفتار آمده
جاندار میشود! قسم زلال سفید آن غذای این مخلوق جدید
میگردد! آهسته آهسته اعضای وجو و چو چه گک
تشکل و تکمل گرده می رود! در ظرف یک چند
روز بال ها و پنجه ها معلوم می شود! سر از سینه
جدا می شود! پس معلوم شد که وقت
چاک نمودن محبس قفس بیضه وی در رسیده
است . . .
برای بجا آوردن خدمت شکستاندن محبس بر منقار
کوچک نازک آن مخلوق جدید در درون تخم
۴۱
یک پوشش سخت و کلفتی پیدا می شود که بعد از
بجا آوردن خدمت آن پوشش پس می افتد. با
این پوشش غلیظ و سخت منقار خود بیضه را میشکند
و سرک کوچک خود را می برارد. و بمدد حرکت
دادن بالهای خود سراسر از محبس خلاص می شود.
ای آشیان بلبل! تو از برای من یک نسخه کبری
حکمتی! که بقدر همه عوالمی که مسلک شمس را تشکیل
داده بزرگی !
ای ذات واحد بی همتا ! ای خالق یگانه همه
این عوالم بی منتها ! کوچک ترین مخلوقاتت بقدر
بزرگ ترین مخلوقاتت حکمت آمیز و عبرت انگیز
است ! ! ! . .
از ہر دہن سخنی)
(محمود)
۴۲
احمد بهار
بیهوده سعی و کوشش یاران ثمر ندارد
کی می پرد ببالا مرغی که پر ندارد
سرمایه سعادت علم است و کار و صنعت
ایران ازین سه وادی اصلا گذر ندارد
همت بعلم بگمار کن فکر صنعت و کار
این پند ساده ام را بشنو ضرر ندارد
گر این فقیر ملت تن در دهد بزحمت
هرگز عدوی ثروت بروی ظفر ندارد
خیز و هنر بیاموز بیهوده مگذران روز
عصر هنر سروکار با بی هنر ندارد
از دست ما گرفتند سیم و زر وطن را
محکوم فقر و مرگست هر کس که زر ندارد
ایران ز چار جانب از آتش اجانب
۴۳
می سوزد و بظاهر گویا شرر ندارد
درمان درد جاهل علم است علم کامل
تا این یکی نباشد آنها اثر ندارد
تا جاهلند مردم سعی من و تو بیجاست
دانی که لحن داؤد نفعی به کر ندارد
تا بود ممکن ما گفتیم گفتنی را
از طعن و لعن بد خواه احمد حذر ندارد
ولستان شماره ۴
فقر و غنا
محمود طرزی
روزی از روز های زمستان که (کره هوا)
به ثقلت و برودت احمال طاقت فرسای برفهای
ثقلت بخشا طاقت نیاورده همه را بر زمین انداخته بود
در اطاق فوقانی خویش در پیش پنجره که بسوی کوچه ناظر
بود نشسته دیدم : که فقر و احتیاج یک زن بیوهٔ
۴۴
بیوه بیچاره را از کلبه احزانش به برآمدن مجبور
نموده بود .
این زن بعنوان والده حایز بود . یعنی دو طفل یتیم
صغیری با خود داشت . و چون کسی که یتیمان بد بخت
او را در تحت حمایه خود بودیعت گذارد در عالم امکان
مرزن بیچاره را میسر نبود لاجرم مجبور بود که با خود
همراه دارد. طفل صغیری را که بسینه ریش برهنه اش
چسپانیده بود شدت شتای عالم را ایند فئه اول بود
که حس مینمود . چیزی نمیگفت ، ولی میگریست و بدین
حرکت خویش تالم سرما را افهام می نمود . بگریستن
و اظهار تالم نمودن مجبور بود باز یرا بجز گلیم پاره هزار
پیشه که بجای قونداق دران پیچیده بود دگر چیزی در
بر نداشت ، و بجز پستان های خشکیده مادرش که بسبب
گرسنگی چند روزه از شیر اثری ندارد قوت
دیگر هستی او را در عالم نبود پس بجز گریه کردن
۴۵
دگر چه چیزیست که او را مدد رساند؟ طفل دیگر چون
بسن سه و چهار سال قدم نهاده بود، ناچار بره رفتن
مجبور بود. گریه کرده و فریاد زده و نعره کشیده و
یخ بستم گفته براه میرفت. در نعره زدن و فریاد
کشیدن حق داشت. چون که با پاپوشهای پاره
پاره که جراب را گاهی ندیده بر سر برفهای چون
زمهریر و یخهای چون زنجیر در تگ و پو بود. از
شقهای زیر جامهٔ پاره پارهاش چهرهٔ حزین نکبت
و فلاکت نمایان می شد! ...
دران روز در کوچه و بازار بیحد باد تند سرد
دگر هیچ کس در گردش نبود. در هر طرف
سکوت و تنهای حکم میراند. در آن روز
عالم از دست برد زمستان مشابه مزارستان
می نمود. ...
فقیره زن که از شدت برد قلبش مانند برگ
۴۷
میلرزید، واز گرسنگی بدنش میطپید، و بر
حال رقت مال جگر پاره هایش اشک حسرت می
بارید، شنیدم که شتارا مخاطب نموده میگفت :
ای زمستان آفت رسان ! فقراء از دهشت
شدت مظالم قهرمانیه ات در موسم صیف نیز
بجان میلرزند. برای آنها در بستان عالم گویا بهار
هیچ خلق نشده است. زیرا که چون بیائی اجساد،
و چون نیامده از خوف آمدن خود ارواح شان را
چون یخ منجمد می گردانی - قهر و شدتت را همه گی
بر فقرا حصر می کنی، ولی بتوانگران اظهار تواضع
می نمائی. بلی اگر چه در خانه های ایشان نیز بدر
آمدن میکوشی ولی موفق نمی شوی بنگر بسوی
این دهن های آتش فشان بخاری های شان
که هر یک طوبهای خانه ویرانی است که از برای
محو و پریشان کردن تو وعساکرت تهیه و آماده
۴۷
کرده اند. و تو چون پریشانی و مغلوبیت خود را
از آلات ناریه ایشان محقق میدانی بسوی ایشان
اصلا تقرب نمی جوئی حقار تیکه در خویش از توانگران
مشاهده می کنی. انتقام آن را از ما می کشی. پس
بنگر چقدر ظالم بی انصافی ای زمستان !...
بعد ازاں بسوی مناظر توانگران که تفت
و بخار آتش های بخاریهای شان، با بویهای
اطعمه های گوناگون شان نافجهای دور باش
عساکر سرما و گرسنگی بود متوجه شده بدین
گفتار رقت آثار مبادرت ورزید:
ای توانگرانی که جناب رازق مطلق شمارا
در ناز و نعیم مستغرق گردانیده! مرحمت
کنید، و به امداد ما بر رسید، ما را نیز
بسلاحیکه از خصم جانستان ما یعنی زمستان
برهاند مسلح گردانید. بر اطفال بیچاره یتیمیه
۴۸
من بخشائید که ایشان نیز مانند اولاد شما
از بطن مادر تولد نموده، از زمین نروئیده
اند بخوبی بدانید که چنانچه شما از نوع
بنی بشرید، ما نیز از همان نوعیم . نه نباتیم ، و
نه جماد! پس این یک را در زیر نظر
آورده دقت نمائید که اگر آن قادر مطلق
شما را بحال ما و ، ما را بحال شما می
داشت که مانع می توانست شد ،
شما در خانه های گرم و بسترهای
نرم نشسته و می خوابید ، و ما در کلبه
های سرد و خاک های سخت
تعیش و زندگانی می کنیم . شما از طعام
های لذیذ، لذت یاب می گردید
و ما بسی روز ها که برای لب
نان خشکی بدرجهٔ ہلاک میرسیم شما
۴۹
اولادهای تان را در قونداق های زربفت و کمخواب
می پیچید، و ما پارچهٔ کهنهٔ سانی نیز نمی یابیم.
پس قیاس نفس نموده، و حال ما را بر خود و حال
خود را بر ما مقایسه کرده به تشکر آن همه نعم گونا
گونیکه قادر توانا شما را ارزانی داشته بر احوال ما فقرا
مرحمت کنید تا نعمت تان مزید گردد:
اگر سوال شود! که روح انسانی را زیاده تر
تهدید کننده، و لرزه دهنده در دنیا چه چیز است؟
جواب آن این دو کلمهٔ مختصره خواهد بود: "فقر-
و-شتا"
(از هر دهن سخنی)
[signature]
علمی که بکار آیدت ای جان من آموز
نی شعر سر باش و نه ربط سخن آموز
جهدی کن و از بهر وطن علم و فن آموز
از بهر لب لعل بتان چند کنی جان؟
رو کندن کان را ز برای وطن آموز
نی موی میانی و نه چاه ذقنی کیسے
علمی که بکار آیدت ای جان من آموز
در نقطه موهوم دهن چند شوی محو !
در هیچ مپیچ این سخن خوش ز من آموز
در حسرت بالای بتان چند توان زیست !
رو صنعت بالون و ببالا شدن آموز
چوگان ز تفنگی کن و گوی ز گلوله
نی زلف چو چوگان و نه کوی ذقن آموز
منشین ترش از حسرت لعل لب شیرین
۵۱
رو کندن کوه و کمر از کوهکن آموز
کاهل مشو و بی هنر از خانه نشینی
چون ریل پی علم و هنر تا ختن آموز
در لندن و پاریس پی علم و هنر شو
نی ترک خطائی و نه شوخ ختن آموز
اغیار ببین در چه خیال اند و تو غافل
ای یار تو هم عبرتی از ما و من آموز
ای دل طرب اندوز سخنهای بلندت
مستغنی ازین گونه سخنها بمن آموز
(مستغنی)
اسلام و اتحاد
اگر چه هیچ پیغمبری مبعوث نشده که پیروان خود را باتفاق و اتحاد دعوت نکند بلکه هیچ
۵۲
دانشمندی ، هیچ حکیمی ، هیچ عاقلی نبوده ، که تفرقه و
تشتت قوم خود را تجویز و تصویب کند ، و باتحاد
دعوت نکند . ولکن شارع شریعت مقدسه اسلام
که اتم و اکمل شرائع است ، در باب اتفاق
و اتحاد مسلمین ، بیش از همه انبیا قولاً و عملاً
بذل مساعی فرموده ، و اگر دیگران بصرف تبلیغ
و دعوت و نصیحت اکتفا کرده اند ، آنحضرت
موجبات اتفاق و اتحاد را نیز فراهم و اسباب
تفرقه و تشتت را بر طرف فرموده ، مثلاً
رهبانیت و انزوا را که انسان را از جماعت
بکنار میکند ، ممنوع ، و بتزویج و تاهل و سعی
در طلب معاش از طریق کسب حلال که قهراً
موجب اختلاط و امتزاج فرد است با جماعت
تشویق و ترغیب فرموده ، اجتماعات کوچک
و بزرگ و بزرگ تر، از قبیل نماز جماعت و
۵۳
جمعه و عیدین و عمره و حج در مواقیت معینه، بر قرار داشته، و با همه اینها امتیازاتی که ممکن است موجب تفرق شود و طبقه از طبقهٔ دیگر جدا شوند، موقوف و همه مسلمین را در حقوق و حدود مساوی فرموده، چنانکه بجای همه امتیازات متصوره بین افراد مسلمین، یک امتیاز منحصر بفرد قرار شده، که آن هم دارای اثر دنیوی نیست، و برای آخرت و تقرب بخداوند عالم است یعنی تقوی که آیهٔ شریفه: ان اکرمکم عند الله اتقیکم، و حدیث شریف: لا فضل لاحد منکم علی احد الا بالتقوی، بصراحت برین معنی دلالت میکند، از طرفی ما به الاتفاق وجههٔ جامعهٔ جماعت را فقط اسلام قرار داده، تا کسی از مسلمین بواسطهٔ نژاد، یا زبان، یا وطن با دیگران
۵۴
تفاوت نداشته باشد و همه مسلمانان روی زمین
یک قوم محسوب شوند ، و برای یک مقصود
کار کنند، چنانکه در صدر اسلام در هر غزوه یا
وقعه که پیش می آمد ، اوّل آن قوم را باسلام
دعوت میکردند و این عبارت ” اِنْ اَسْلَمْتُمْ
فَلَکُمْ مَا لَنَا وَ عَلَیْکُمْ مَا عَلَیْنَا “ در آن
دعوت تکرار می شد ، و هر کس قبول میکرد به
همین عهد و قول با او وفا میکردند .
اگرچه نظر ما کوتاه تر ازان است که بتوانیم
علل احکام الهی و بطون نظر شارع شریعت را
در وضع احکام بفهمیم، ولکن بما اجازه داده شده
است که در مصالح و منافع احکام الهی تامل
کنیم و بقدری که دریافته ایم ، بگوئیم و بیان
کنیم ، و هر قدر در آیات قرآنی و احادیث اسلامی
بیشتر دقت و غور شود ، دیده میشود که در کلیه
۵۵
احکام اسلام ، این امر رعایت شده که تفرقه
بین مسلمین حاصل نشود ، و همه با هم متفق و متحد
باشند ، و نظر بآنکه این قضیه مورد هیچگونه شک
و شبه نیست ، نقل آیات و اخبار و سیر بزرگان
دین ، در این جا لازم نخواهد بود .
آنچه درین مبحث ، قابل شرح و بسط و موضوع
مهم نگارش نویسندگان است ، پیدا کردن طرقی
است که ملل اسلامی را بهم بیشتر مرتبط ، و اگر
بقیهٔ از نقار ، و کدورت ، از عصرهای پیش
باقی مانده مرتفع گردد ، و چیزی که اساساً مسلمین
را از اهل هر مذهب و هر زبان و نژادی که
هستند ، بهم نزدیک کند ، رواج دادن معارف
است ، و داخل کردن مسئله اتحاد اسلام ، که
اصل الاصول معارف است ، در جزو پروگرام
مدارس ، تا اطفال مسلمین از بدو طفولیت همان
۵۶
طور که حب والدین و اقارب و وطن و اهل
وطن و اصول مسائل دینی بانها تلقین میشود،
این هم در جزء اصول اسلامی بآنها یاد داده شود
که برادران دینی خود را دوست بدارند و عقاید
خصوصی مذهبی یک دیگر را محترم بشمارند و بدانند
که قوت و شوکت اسلام بسته بقوت پیروان
آن میباشد و قوت پیروان دین اسلام، باتفاق
ملل مختلفه اسلامی است، با یکدیگر، و امروز
اسلام را چهار رکن اعظم است، که بهر یک از آنها
خدا نخواسته، لطمه وارد شود، آن لطمه باصل و
اساس اسلام وارد شده، و این چهار رکن، اگر چه
بظاهر و بصورت چهار اند، لکن در معنی یکی هستند،
و اختلاف زبان، و اختلاف وطن، موجب تعدد
و تفرق آنها نخواهد بود .
این است طریقه اصلی و اساسی، که برای همه
۵۷
تعلیمات دینی و مدنی بهتر، و ناجح تر طریق است
ولکن تا باینجا نرسیده ، باید گفت و نوشت و
محاجه و استدلال کرد تا این مقصود مقدس پیش
رفت کند، و اگر کسی باشد که این همه همهمه و
غوغای جهان او را از خواب گران غفلت برانگیخته
باشد او هم بیدار شود، و چشم و گوش خود را
باز کند و به بیند و بشنود، کرا بکجا می برند.
گفتیم اسلام را چهار رکن است ، که نگهبان
این اساس عظیم اند، آن ارکان اربعه اسلام،
فارس است و ترک و افغان و عرب، و برای هر
کدام ازینها که ضعف و فتوری رو دهد، که نتواند
قوی خود را ضمیمه قوای جامعه اسلامی کند، هر آینه
آن ضعف و فتور باصل جامعه اسلامی متوجه شده،
و یک رکن از ارکان این بنیاد عظیم نقصان
یافته است .
۵۸
همان طور که اگر یکی از ملل اسلامی تجزیه شود، وهن و ضعف بجامعه راه مییابد، اگر یکی از آنها بواسطهٔ غلبهٔ جهال، یا دسیسهٔ دشمنان، یا قصور زمام داران، یا بهر جهتی که باشد، اختیاراً ازین جامعهٔ بزرگ جدا شود، و بکنار رود، باز یقیناً همان ضعف و فتور متوجه می شود، و مسئول این ضعف کسانی هستند که موجب آن تجزی و تفرقه گردیده، یا توانسته اند جلوگیری کنند و نکرده اند.
نظر بآن که هر فردی از افراد مسلمین عالم، عقلاً و شرعاً موظف است که بقدر وسع خود در تقویت دین اسلام بکوشد، و نظر باینکه تقویت دین اسلام، فقط بیک طریق می شود، یعنی اتحاد و اتفاق مسلمین عالم، بنابرین میتوان گفت بر هر فردی از افراد مسلمین هر ملت و هر زبان و هر نژاد که باشد، واجب و لازم
۵۹
است که در طریق اتحاد اسلام سعی کند، خواه ببذل
مال باشد، و خواه بنطق و بیان و موعظه و نصیحت
و خواه بنوشتن مقالات و نشر مطبوعات ، و خواه به
مسافرت و ملاقات بزرگان و ارباب نفوذ .
و بالعکس، نه فقط موجبات تفرقه و تشتت فراهم
کردن بین مسلمین بزرگترین کبایر است ، بلکه
سکوت کردن در طریق حصول اتفاق و اتحاد،
بذل جهد نکردن، هم گناه است . مگر مقصود از جهادی
که در بدو اسلام بود، غیر از تقویت این دین و
اعلای کلمه حق ، یعنی ازدیاد نفوس اسلامی، و عزّت
و شوکتِ اسلام چه بود ؟ پس همان طور که تخلف
و تقاعد ازان جهاد حرام و متخلف، مورد سرزنش
خاص و عام بود ، امروز هم که تقویت دین اسلام
به متحد کردن مسلمین و آشتی دادن فرق مختلفه است
با یکدیگر، تخلف و تقاعد مذموم و مرتکب، مستحق
۶۰
همه گونه طعن و سرزنش است، بلکه از روی عمد و عناد و محض خذلان دین مبین، العیاذ بالله کسی تقاعد کند، در حدود کفر و انکار اصل و اساس خواهد بود.
نمی بایست کار اسلام باینجا برسد که بحث در این موضوع، یعنی تحریض عموم باتفاق و اتحاد، لازم شود و لیکن مع الاسف سوء سیاست سابقین و جهالت و غفلت امّت و بی اعتنائی کسانی که بیش از سائرین مکلّف بحفظ این اساس قویم هستند، این بحث را الزام میکند. بلی قصور خواص است که عوام را باین ورطه خطرناک افگنده است و باز هم باهتمام خواص باید ازین گرداب هائل مستخلص گردیم.
در تاریخ طبری است که در جنگ قادسیه، در روز دوم که یوم اغواث نامیده شده، زنی نخعی چهار پسر خود را جمع کرده، گفت فرزندان من!
۶۱
بمیل و بطوع اسلام اختیار کرده ایم ، و بدون
التجاء باینجا آمده ایم و خدا گواه است که من
بپدر شما خیانت نکرده ، و احوال شما را مفتضح نکرده
ام ، اینک برادران شما دسته دسته برای جهاد می
روند، میل دارم شماها پیش از همه بروید، و بعد از
همه بر گردید ، تا آنچه خداوند مقدر کرده است . انجام
یابد ، و آنگاه آنها را بدست خود سلاح پوشانده
روانه کرد ، و چون از نظر غائب شدند دست بآسمان
برداشته ، اشکی در بر صورتش جاری شد و گفت.
خدایا پسران من در راه دین تو خود را باین مخاطره
می اندازند ، با آنها باش ، و دین خود را یاری کن !
ولکن امروز جمعی از مردم ما از داخل شدن در
نظام ابا دارند، و بلکه بعضی از عوام الناس میل
ندارند اطفال خود را بمدرسه بفرستند که مبادا روزی
بخدمت نظامی دعوت شوند ، مثل آنکه وطن ما و دین
۶۲
ما و سایر حیثیات ما را دیگری غیر از خود ما باید حفظ
کند .
البته که جهالت امت باین مرتبه رسید، قابل
عفو و اغماض نیست ، مقدم بر همه چیز ، باید این
خرافات بهر وسیله ممکن است خارج شود و بعموم
فهمانده شود که دفاع از دین اسلام ، و نگاهبانی
شریعت حضرت خیر الانام با خود ماست نه با دیگری
اگر ما خدمت نظامی قبول نکنیم در موقع لزوم که ما
را حفظ میکند ، البته باید خود مان خود را از تجاوز
متجاوزین و تعدی متعدین حفظ کنیم، و اگر بمساعدت
محتاج شدیم و از برادران دینی خود ، که با ما بمثابه
اعضای یک پیکرند، استمداد و استعانت نمائیم .
(شماره چهارم دبستان)
محمود طرزی
۶۳
محاورۂ سیاحی با یکی از وحشیان امریکای شمالی
یکی از سیاحان (آمریکای شمالی) که باسم (ہسکہ دلد)
موسوم است چنین روایت و نقل کردہ میگوید :
در یک موسم تابستانی در بحر " ہودسون " که در
قطعۂ امریکای شمالی کائن است درمیان یک (شالوپای)
ماہیگیران اہالی " ہولاندہ " کسانیکه از سواحل
مملکت [غروئنلاند] بودند بسیر و سیاحت
مشغول بودم .. درمیان شالوپۂ مذکور یکے از
آمریکایان بومی نیز موجود بود که مدت مدیدی
در نزد انگلیزان بسر آوردہ لسان انگلیزی را
بخوبی آموختہ است و یک چندی با ماہیگیران
ہولاندہ نیز رفاقت کردہ یک کمی لسان فلمنک
را نیز میدانستہ است . اصل مقصد من از نشستن
شالوپہ آن است که سواحل وحشیۂ آن طرفہا
۶۴
را که از انسانیت ابداً بهره ندارند به امنیت
کامله سیر و سیاحت نمایم .
الحاصل صید ماهی کرده کرده تا آنکه به مصب
گاه نهر (شور مل) که در سواحل غربی هودسون
کائن است رسیدیم . یک نیم شبی بود که من در
طرف دنبال کشتی بخواب بودم که ناگهان یک قیل
و قال و زد و خورد بسیار هولناکی مرا از خواب بیدار
نمود . مگر دران جوار یک قبیله از وحشیان مردم
خواری سکنا داشته اند که در نیم شب بقصد اخذ
و یغمای شالوپه ما بر ما هجوم و شبخون زده اند .
مردم هولانده ئیان کشتی ما بچابکدستی تمام با
تفنگهای دو لوله شان بمقابله و مقاتله وحشیان
مسارعت ورزیدند . پس بمناسبت تاریکی شب و
قوت اسلحه ناریه هولانده ئیان بعد از چند دست
تفنگ انداختن . وحشیان بیچاره از صداهای مهیب
۶۵
تفنگ رم خورده فرار کردند . و ماهیگیران شالوپه
مظفراً و منصوراً عودت نمودند .
من که بر سطح کشتی بر آمده منتظر عودت ماهی
گیران بودم ! دیدم که در پیشا پیش ماهیگیران
یک چیز سیاهی مانند چوچه گاو میشی در
دویدن است مگر این یک وحشی بوده که رفقایش
را گم کرده ، و راه گریزش را نیز نیافته سراسیمه
شده است . وقتاً که ماهی گیران وحشی بیچاره را
در یافتند ، خواستند تا پاره اش گردانند ، لکن من
فریاد بر آوردم که خبردار وحشی را اذیتی نداده
زنده اش بیارید . لاجرم سالماً به شالوپه آورده
بمنش تسلیم نمودند .
من نیز وحشی را گرفته بطرف جای خودم آوردم
بیچاره از ترس جان مانند برگ بید بر خود لرزان
بود . من اگر چه بنا بر ازاله خوف و بیمش اظهار
۶۶
بشاشت و خندۀ مسرّت می نمودم ولی او خندۀ مرا بر خندۀ استهزای غضب و حدّت قیاس نموده برخوف و خشیتش می افزود تا آنکه به بسیار دلاسا و محبّت دلش قدری بجا آمده خوف و رعبش کم گردید. این وحشی اگرچه عمرش مقدار پنجاه سال می نماید امّا مانند جوانان بیست ساله قوّت مند و چالاک است.
مقصد من با این وحشی مکالمه کردن است. تا آنکه بدانم که وحشیان این سرزمین را چگونه عادت و معیشت، و عقل و فکر شان بکدام طریق مسلک خدمت دارد. پس بدین مقصد وحشی مونسی را که در شالوپ ما موجود بود طلبیده خواستم تا درمیان من و او ترجمانی نماید. وحشی اسیر وقتیکه وحشی مونس ما را بدید بمناسبت جنسیت خیلی مسرور گردید. و از جای خود حرکتی کرده چنانچه او را جا خالی میکند با او
۶۷
معامله نمود . ولی با وجود آنهم علامت کین و غضب از
چهره اش پدیدار بود . وحشی ما با وحشی اسیر یک چند
کلمه تعاطی کردند . ولی چه فایده که وحشی ما بلسان وحشی
اسیر بکمال مهارت واقف نیست لاجرم دانستم که بخواهش
طبعم محاوره با او دست نخواهد داد مع هذا عزم خودم
را باطل نکردم .
وحشی ما وحشی اسیر را مخاطب نموده گفت : "مترس
چرا می ترسی، این افندی ترا نمیکشد" . او به جوابش
گفت : "وای ایشان مگر گوشت نمی خورند ؟" پس
ازین سخنش معلوم گردید که چنان گمان می برد که ما او
را کشته خواهیم خورد . لاجرم همین مکالمه اول را اساس
اتخاذ نموده با وحشی مذکور بواسطه ترجمان ابتداء بمحاوره
نموده گفتم – آیا شما مگر انسان را میخوردید ؟
گفت - چه کنیم ، تقدیر الهیست !
گفتم - په په ! چسان تقدیر الهی ؟
۶۸
الله از خوردن یکدیگر انسانها گاهی خوشنود نمیگردد !
گفت - پس ما را که آموخت که گوشت همدیگر خود
مان را بخوریم ؟ غیر از اله دیگه کسی هست ؟ چنانچه خرسها
و گرگها و پلنگها را خدا آموخته است ما را نیز که
از انجمله ایم خدا آموخته است .
گفتم - این چه سخنی است که تو می گوئی ؟ آیا
بدین عمل ترا کدام کس امر نمود ؟
گفت - خدا ، زیرا اگر او امر نمی نموده . گوشت
خورده نمیتوانستم برای خوردن سنگ و خاک امر نکرده
است نمیتوانیم که ازان چیزی بخوریم . چونکه انسان
هر کاریکه میکند البته آن را الله امر کرده میباشد ،
و هر کاری را که نمیکند مطلقاً الله نگفته می باشد ."
پس ازین سخن وحشی چنان معلوم گردید که ایشان را
اعتقاد مذهبی اگرچه بر وحدانیت باری تعالی هست،
ولی انسان را فاعل مختار نمیدانند .
۶۹
پس ازان گفتم ـ اگر چنین باشد ما نیز انسانیم،
آیا چرا یکدیگر خود مان را نمی خوریم ؟
گفت ـ چونکه شما همه از یک جنس سفیدید، و
سفیدان همه یک عائله و یک رگ و ریشه میباشند. آیا
اگر از دیگر عائله بیابید باز هم نخواهید خورد ؟
گفتم ـ خیر، از گوشت انسان اگر از هر جنس و
هر عائله که باشد اصلا و قطعاً نمی خوریم . دران جا به یک
گوشت قاقی که آویخته بودیم اشارت نموده گفت : ـ
پس این چه چیز است ؟
گفتم ـ این گوشت انسان نیست گوشت حیوانست .
گفت ـ پس چسان گفتید که ما از گوشت دیگر جنس
و عائله نیز نمیخوریم . آیا همه ما یک حیوان نیستیم ؟ مرغ
و جمله طیور حیوانیست که بعائلۀ پرنده منسوب میباشند؛
خرس و گرگ و بوزینه وغیره حیوانیست که بعائله دو پا
منسوب میباشند . آیا گوشت همهٔ اینها یک گوشت نیست؟
پس ازین افادهٔ وحشی دانستم که اساس اعتقاد اینها
با اعتقاد هنود یکی است . چونکه هنود نیز کافۀ ذیروح
را یک حیوان اعتبار میکنند . اما در مابین هنود و
ایشان این قدر فرقی هست که هندیان گوشت جمیع
ذی حیات را بر خود حرام کرده اند ؛ و وحشیان امریکا
جملهٔ لحوم جاندار را بلا استثنا بر خود حلال پنداشته
اند . باز بر استنطاق دوام نموده گفتم ـ خوب ، حالا
این یک را بگو که شما امشب چرا بر سر ما شبیخون
زدید ؟ گفت ـ از برای آنکه شما را صید نموده از
گوشت شیرین لذیذ شما لذتی حاصل نمائیم . چونکه
گوشت شما هم لذیذ ، و هم بغایت چرب و لطیف
است . چنانچه من قبل از ده سال یک بارگی از
جنس شما را صید نموده خورده بودم ، تا به حال
لذت آن از دهنم غائب نشده است . لاکن
امشب ما شما را گرفته نتوانستیم . حالا شما ما را
۷۱
گرفته خواهید خورد. چنانچه ما بشکار خرس میرویم،
اگر خرس بچنگ ما بیفتد ما او را میخوریم؛ و اگر بچنگ
او بیفتیم او ما را میخورد.
گفتم - وقتیکه بر قبیله دیگری از خودتان هجوم
نمائید نیز چنین معامله خواهید نمود ؟
گفت - بلی، آیا آن قبیله حیوان نیست ؟
همه گی یکسانست .
گفتم - بنگر که ما این امریکائی که از جنس تست
چسان خوب نگهداشته و او را نخورده ایم !
گفت - شما این را برادر خوانده اید، ازان
سبب گوشت او بر شما حرام گردیده .
گفتم - بیا تا ترا نیز برادر خوانیم و در حق
تو احسان ها نمائیم .
گفت - خیر اگر در حق من احسان کردن می
خواهید مرا آزاد گردانید .
۷۶
گفتم – چون چنین است تو ما را برادر بخوان
گفت – خیر من شما را میخورم .
ازین محاوره که تا بدین جا با وحشی مذکور سبقت
نمود این قدر دانستم که اولاً این وحشیان دروغ
گفتن و خاطر کسی را گرفتن اصلاً و قطعاً نمیشناسند
و اگر با کسی عرض اخوت نمودند، گوشت آن بر
ایشان حرام می گردد، پس باز بر استنطاقم دوام
نمود .
گفتم – حالا بگذار این سخنان را ! بیا که با تو
برادر شده بر قبیله ات برویم . و از تو یک دختری
گرفته باهم اقربا شویم .
وحشی ازین سخن من حدّت و حیرت و تعجّب
زیادی کرده :
گفت – آیا تو دختران ما را گرفته ؟
گفتم – نی نگرفته ام .
۷۳
گفت - پس این چه سخنی است که تو میگوئی!
هرگاه گرفتی بعد از ان خواه گوشتش را بخور و خواه با
او جفت شو . من درین جا زنده دختر هم در
قبیله تو چسان دختر را می گیری ؟
پس از معلومات مفسره که از وحشی مونس
خویش گرفتم دانستم که در مابین اقوام وحشیه
این سرزمین اصول دادن و گرفتن دختر بنکاح و
کابین هیچ جاری و عادت نشده است بلکه هر
گاه یک قبیله بر قبیله دیگر دست بیابند در
اثنای اکل اسرا دختران جمیله را اکل نکرده
استقراش می کنند. باز بر محاوره خویش دوام
نموده !
گفتم - بیا بگذار این سخنان را . تو مرا
با خود برادر کرده به قبیله است بر بنگر در نزد
من چه خوب طپانچه ها و تفنگ ها موجود است
۷۴
که بواسطه آنها هر جنس حیوان را به سهولت از
برایت شکار میکنم .
گفت - نی نی ! تو حیوان سفیدی و من
حیوان سیاه . برادری ما و تو غیر ممکن است . تو
با این شیطان ها " که مقصدش از طپانچه ها و
تفنگ ها بود " مرا و اولاد های مرا شکار کرده
خواهی خورد .
گفتم - استغفر الله ! من گاهی ترا و اولاد
هایت را شکار نمی کنم . ما را شکار کردن انسان
هیچ شائسته و پسندیده نمیباشد .
گفت - پس چون چنین است مرا چرا شکار
کردید ؟
گفتم - ما ترا شکار نکرده ایم ، بلکه با تو اختلاط
و گفتگو کردن می خواهیم .
گفت - ما و ترا گفتگو و اختلاط چه لازم
۷۵
است؟ انسان با زن خویش گفتگو می کند.
حالانکه تو هم مردی و من هم مرد، پس گفتگو و
اختلاط ما و تو چه مناسبت باهم دارد ؟"
مگر در نزد این وحشیان مصاحبت و حُسن
الفت در مابین خودشان نیز عادت نبوده است
الّا با زن و فرزند شان. حتّی درمیان قبیلۀ
خود نیز بجان همدیگر شان قصد میکرده اند.
پس گفتم - بنگر! ما درمیان این شالوپه پانزده
نفر موجودیم، همیشه یک با دیگر خودمان صحبت
و الفت می کنیم، و یک دیگر خود را مثل برادر
میدانیم.
گفت - این عمل شما خیلی شنیع است.
چونکه انسان باهم برادر نمی شود. اگر امروز
باهم برادر باشید فردا باز یک دیگر تان را
خواهید خورد. پس ازین که ظاهراً با هم برادر
۷۶
شده از شریک دیگر تان غافل گردید - بهتر و
اولی آن است که با همدیگر دشمن بوده دایما
از شتر همدیگر خود تان را محفوظ و متنبّه
بدارید .
گفتم - خیر! ما چنین نیستیم . زندگانی و
معیشت ما بر جمعیت و معاونت همدیگر ما موقوف
است . اگر تنها بسر خود بمانیم معیشتِ ما
ميسر نمی شود .
گفت - حالا دانستم که شما خیلی مردم ترسنده
و خوفناک و بغایت کاهل و تنبلانید که مانند
(قوندوز ها) می باشید . (قوندوز حیوانیست
از حیواناتِ ذو معیشتین که هم در آب و هم
در خشکه زندگانی می کنند و بسیار ترسنده و دایما
به جمعیت بسر می آرند) اگر مانند شیر و خرس
جسور می بودید گاهی چنین شین و بی عاری
۷۷
را بر خود قبول نمی کردید. پس ازین سخنان
وحشی دانستم که این وحشیان را حال وحشت
و حیوانیت چنان متمکن طبیعت گردیده که به آب
کوثر و زمزم سفید نتوان کرد.
لاجرم گفتم ـ حالا اگر ترا رها کنم مسرور
می شوی ؟
گفت ـ بلی بسیار مسرور و متشکر میشوم.
گفتم ـ پس اگر مرا در یک جا بیابی با من
چه خواهی کرد ؟
گفت ـ من نیز ترا آزاد خواهم کرد.
پس بشکرانه اینکه از چنین وحشی که از حیوان
مفترس هیچ فرقی ندارد باز هم فکر مکافات را
گرفتم او را آزاد کردم.
حالا از خلاصه و نتیجه این محاوره که با وحشی
دست داد این قدر دانستم که در مردم این قبیله
۷۸
وحشیان شمالی از انسانی و انسانیت هیچ یک
اثری نبوده هر یک از ایشان همانا یک مفترسی اند
لاجرم بر چنین حال اسف اشتمال بنی نوعم خیلی
حسرت و تاسف نمودم [ از فرق اخبار ترجمه
شده ]
( از هر دهن سخنی )
۷۹
آیا علم محدود است یا غیر محدود
ما پیش چه بودیم و درین وقت چه گشتیم
بودیم بر فتار و براحت نه نشستیم
آسودگی و عیش و سفاهات و تنعم
بگذاشته بودیم و پیش هیچ نگشتیم
در یک کف ما تیغ عدالت بدگر کف
میزان عدالت بدو آفاق گرفتیم
در نشر حق و لغو اسارت عقب علم
هر لحظه دویدیم و زدو دیم نهشتیم
افسوس که این فضل و کمالات و عدالت
ما ترک نمودیم و دگر هیچ نجستیم
محدود نمودیم علوم و ز حدودش
یک خطوه چو بیرون بنهشتیم گذشتیم
۸۰
محمود چو محدود نمودیم در علم
تحدید ترقی شد و محدود نشستیم
(سراج الاخبار)
اهمیت و ترجیح علم بر شمشیر
يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ - خدای تعالی درجات ایمان داران و اهل علم را بلند می فرماید ) -
رفعت آدمی به علم بود - هر که را علم بیش رفعت بیش
قیمت هرکسی بدانش اوست - ساز افزون بعلم قیمت خویش
علم - یا دانش که زیب افتخار افزای سر لوحهٔ عاجزانه گشته سرچشمهٔ نور و حل کنندهٔ مشکلات امور است معرفت حضرت باری تعالی
۸۴
عز اسمه که مدار اسلام و اصل و بنای دین سید
خیرالا نام است بحصول علم صورت پذیرد - و
شخص محروم ازین عطیه عظمی حقیقتاً متصف بصفت
مسلمانی نگردد مملکتی که بزیور علم آراسته نیست صید مطلب
ترقی از دامش جسته است و ملتی که ازین موهبت متحرک
محروم مانده در تروه همگنان خسته - وجود علم و عرفان در
مملکتیکه معموری سوادش به غبار غفلت است عطیه غیبی
است و ظهور دانش در ملتی که فروغش بکدورت بیعلمی
و نسیان است غنیمت لاریبی ملتی که به پرده هجوم تاریکی
جهل مستور است شمع ترقی داران روشن نمیتوان گردید و
دولتی که بفکر تن پروری مرده و اندیشه ماحصل زندگی
نموده جز تباهی و ہلاکت نمی توان اندیشید ملت
عاری از علم تا چشم با التفات هم گشوده اند
آبروی مروتی که ندارند ریخته است و قالب
بحدیث اتحاد و یگانگی باز کرده اند ما شیرانه
۸۲
اخلاصی که نبسته اند. گسیخته. خیالات ترقی
و ترفیع بحصول علم دام اندوه و کلفت است
و تصورات چرب دستی و بلند پروازی مایه یاس
و ندامت.
از ازل این بیش و کم وارد خروش امروز نیست.
این که خواندم بیش بیش است اینکه گفتم کم کم است
حضرت میرزا بیدل که استاد کامل اند می فرمایند:
چشم پوشیده هر چند فردوس در قفس دارد
آئینه دار کوری. و مژگان خوابیده اگر همه آفتاب
زیر دامن خواهد دلیل بی نوری. آری صعب
ترین حالتی که در مملکتی مشاهده رود همین ذوق
بی علمی است. و دشوار ترین قیامتی که در ملتی
دیده شود غائله بیدانشی. دولت جاوید طراز
اتحاد و اتفاق، و نعمت سعادت امتیاز وفا
و وفاق جمیع ملل همین ثمر پیش رس علم و
۸۳
دانش و نتیجه آنفن ذکا و بینش است الحاصل
نعمتها و دلتها سعادتها بمطالب فائز شدنهایش
بینی با آن اندیشیها همه از انوار فیض آثار علم است
که صاحبان خود را با نیقدار نیک بختیها لائق و
سزاوار می بیند.
نزد اهل حقیقت ایجاد هیچ خیری بغیر علم نزاد
هر چه بینی ز مفرد و ترکیب دارد از علم جوهر ترتیب
اگر لمحه تفکر رود ظاهر گردد که همین علم است که در
حصول اتحاد و یگانگی تحریص و تشویق میدهد و از قرین
گردیدن بخذلان و بیگانگی امتناع می آرد ـ اتحاد
بغیر علم باعث نکال و و بال است و وفاق بدون
علم موجب عدم ترقی و اقبال یک مملکت در
استقبال - ولی اگر گفته شود که چون حصول
علم بی اتحاد صورت ندارد و هیچ مملکت بدون
آن اوج پیمای ترفع و تعالی نمیگردد پس لا محاله
ایجاد اتحاد و تولید اتفاق در طي نسبت بعلم اهم
و انسب می نماید آیا چه خواهیم گفت ، درین محل
بعد اندک تفکری بموضوع می پیوندد که آیا این
یک سخن را گویندۀ محترم از روی علم میگوید
یعنی از نتایج اعلای اتحاد اثرات والای یگانگی
بخوبی مستحضر گردیده و یا این که اتفاقی با بر از آن
مبادرت جسته اند اگر از روی علم باشد ظاهر
است که دیده بصیرت شان اولاً بجواهر سرمۀ علم
جلا یافته که جلوه دلفریب سرا پا زیب شاهد
رعنای اتحاد محو قلب و فاقش نموده که درینصورت
نیز حضرت علم بر شخص اتحاد شرف تقدم پیدا
کرد و سخن عاجزانه ما سبز شد . و اگر نوع دیگر
باشد پر ظاهر است که اتفاق بی علم اتفاق
نیست و نتیجه وفاقش جز شقاق نی زیرا از
زبان اتفاق ، تواریخ بصدای بلند می گوید که
۸۵
ملل جاهل و عاری از پیرایه علم هیچگاه منفعت اتحاد
و اتفاق را ندانسته اند و روی ترقی و تعالی را که
خلف ارجمند اتحاد و اتفاق است ندیده اند . آیه
وافی هدایه و زاده بسطته فی العلم و الجسم در خصوص
بر تری و بهتری طالوت نام که در گروهی از
بنی اسرائیل بزیور و حلیه علم جسم سرافراز
ممتاز بود و خدای جهان بزبان پیغمبر آن زمان
او را بخلعت سراپازیب پادشاهی مژده تشریف
داد او نیز اتفاق و اتحاد آن گروه را در عدم
قبول پادشاهی طالوت که از روی جهل بود طرد
ساخته و همه اتفاق از درجه اعتبار ساقط
می نماید و فضیلت علم و تقدم شرافت آن و
برگزیدگی طالوت را از سبب فضیلت علم بر
سلطنت و وخامت و ناچیز بودن اتحاد
بی علم را اثبات میکند . البته این قدر گفته
میتوانیم که اتحاد و اتفاق مانند عزم و قصد و
همت و ولت از ذرایع و وسائل حصول علم
شمرده میشود و چنان که گوهر گران بهای
علم بی عرقهریزی سعی و دستیاری دولت
و پایمردی همت بچنگ نمی آید هم چنان اتحاد
در حصول این گوهر دستی دارد و طریق اخذ و
جلب آن را سهل و آسان می سازد بهر تقدیر
اگر علم را بر سائر خوش قسمتی ها و سعادت ها و
و نیک بختی ها رجحان دهیم و اولیت وا و ویت
آن را بر جمیع مکارم و محاسن اثبات سازیم و یا
معترض محترم اتحاد واتفاق را وسایل اعلای
ترقی بشمارد و آن را بهمه جهت اول و اولی
داند یز و م همت عرفان دوست اتحاد روش
اولاد وطن و سائر ملت نجیب دیانت و اتفاق
ما من افغانستان واجب و لازم است که دعای
بقای اعلیحضرت ذات عرفان صفات متبوع
مقدس علم پرور اتحاد گستر آزادی خواه ترقی پناه
خود مانرا از جناب کبریای عالم الغیب والشهاده
استرجا و استرحام نمائیم که در عهد سعد امن
و امان خودشان در هر خصوص و هر باب
بترویج افزونی علم و اتحاد در مملکت و رعیت
شاهانه شان دریغ ندارند .
علی محمد خان
د بطور جوا است درانه طالب علم ابیات ماند رال دارا جوبا
این اقای ارادت مارا بتصویب ع ح کا - فیض محمدخان وزیرمعا
عارف بتالیف نیز نائل گردید بوزارته بر اورد صد تصدیق دریا عونی و تقدیم بگردید
در نتیجه آن مفاد پینیز انحقت رساند با تهران
نسخه تحریر گردانید و تقدیم بوزار
ساخته تصدیق
صنعت و صنائع مستظرفه چیست
صنعت وصنایع مستظرفه مقیاسی است برای
سنجیدن تکامل معنوی و روحی یک ملت. درین
جهان در میان هزاران محسوسات که ما در زیر نفوذ
حواس پنجگانه خود از وجود و چگونگی آنها با خبر
میشویم بعضی چیزها هست که ما بی اختیار آنها
را بیشتر دوست میداریم. روح ما وقلب
ما مجذوب آن ها می شود بدون آنکه از
آنها یک فائده عملی و آنی برای ما حاصل گردد
مثلا وقتی که در جلو یک پرده نقاشی که
ثمرۀ قوای دماغی و روحی یک صنعت کار را
نشان میدهد می ایستیم ساعتها مشغول تماشای
و غرق حیرت و تعجب میشویم همچنین شنیدن صدای
حزن انگیز تار و یا آواز طرب بخش یک خوانندۀ با ذوق
نوشتههای سعید
۸۹
احساسات لطیف مارا بهیجان می آورد- همین طور بسر
بردن چند ساعت در یک شب مهتاب تماشای
سیر ابرها و ماه احساس وزش باد و حرکت برگهای
درختان، صدای ریزش دلنواز و خواب آور آب،
عظمت و حشمت انگیز کوهها و درهها، سبزی و
خرمی چمن زار، رنگ و بوی گلهای لطیف و محبت شیرین
یک نگار موافق و امثال هر یک برای ما یک مسرت
قلبی و یک انجذاب روحی تولید مینماید و ساعتها
مارا در تفکرات عمیق می اندازد.
در چنین حال استغراق، ساعتهای شیرین و دقیقه
های فراموش نشدنی زندگی در مقابل چشم
ما جلوهگر می شوند، آرزوهای دیرین و تسلیت
بخش ما و امیدهای آینده و روح نواز ما از
نو بیدار و زنده می شوند. این استغراق مانند یک
جام مستی بخش در ما اثر میکند. درینموقع است
که خود بخود میگوئیم : ایکاش این ساعت و جذبه و
استغراق ابدی می شد. باز در نیموقع آرزو می
کنیم که ایکاش دست طبیعت ما را ازین خواب
شیرین خیالی هرگز بیدار نمی کرد زیرا که درین
دم قلب ما با آمال دیرین خود در راز و نیاز و
روح ما با دلدار مجذوب خود هم آغوش است
حتی توصیف این محاسن طبیعت و این استغراق
پر جاذبه بقلم سحر انگیز یک شاعر شیرین بیان
کافی است که در اعماق قلب و روح ما و لو در
یک گوشه تاریک بیت الحزن نشسته باشیم
همان حظ روحی را تولید بکند. بلی برای یک
قلب حساس و برای یک روح زنده هر یک از
مظاهرات طبیعت یک جلوه و یک جذبه تشکیل
میدهد.
حالا باید تامل بکنیم که منبع این فیض روحانی در
۹۱
کجاست و چگونه میشود که مشاهده و احساس پارهٔ
چیزها یک چنین حال و جذبه در ما تولید میکند
باید مرکز این جاذبیت و مجذوبیت را پیدا
کرد و باید دید که این قوهٔ معجزنما چه نام دارد و
از کدام سرچشمه آب میخورد.
اگر قدری تفکر و تعمق بکنیم خواهیم دریافت که این
جاذبه همان جاذبهٔ صنعتست وصنعت غیر از
حسن چیز دیگر نیست و چون روح ما با عوالم
حسن یک رابطهٔ ازلی دارد و این هر دو با یک
الفت ابدی بهم پیوستهاند این است که هرکجا
حسن است آن جا روح است و هر کجا روح
است باصنعت همدوش است.
این صنعت یعنی حسن که معشوقهٔ روح ماست
دو نوع میباشد یکی حسن خدادادی که اثرصنعتکار
حقیقی است مانند محاسن طبیعت، ودیگری صنعت
۹۲
بشری است که زاده روح بشر است . از آنجا که روح
انسانی بمحاسن طبیعت اکتفا نکرده یعنی آنرا برای غذای
معنوی خود کافی ندید است لذا با همان قدرتی که صانع
حقیقی در او آفریده محاسن دیگری بر طبیعت افزوده
است چنانکه در ابتدا بتقلید محاسن طبیعت پرداخته
و بعد پیرایه ها و جلوه های زیادی بدان محاسن
علاوه کرده و شکلهای جاذبتر و رنگ های
دل ربا تر بدان داده است و ازین کوشش
دائمی روح انسانی در جستجوی غذای خود
یعنی حسن مطلق، صنایع مستظرفه مانند
نقاشی، موسیقی، مجسمه سازی، معماری و شعر
بوجود آمده است.
پس صنعت و صنایع مستظرفه زاده بشر است
و با آن هم خواهد مرد و چنان که گفتیم صنعت عین حسن و
حسن هم عین صنعت است بهمین مناسبت هم می توانیم
۹۳
بگوئیم که صنائع مستظرفه عبارت از حسن مجسم میباشد
(ایران شهر)
انقلاب ادبی
سخن انسان، حاکی از تصورات و احساسات او
است و تصورات و احساسات انسان تابع وضع زندگانی
اوست، و بهمین ملاحظه ادبیات هر عصر با ادبیات عصر
دیگر باید تفاوت داشته باشد همان قسم که افکار
و احساسات و وضع زندگانی تفاوت دارد ، و اگر
تفاوت نداشت ، علامت این است که ادبیات
حقیقی نیست ، و بعبارت آخری افکار و احساسات
خود آنها نیست ، بلکه از ان دیگران است ، که
بطور تقلید و تلفیق الفاظ و اخذ معانی و
مضامین درست شده ،
در دوره سامانیان و غزنویان . شاعر قصیده
سرا بسیار بوده که مناقب سلاطین عصر د
۹۴
رجال دربار آن ها را نظم کرده و در ضمن
تملقات زیادی هم بخدمت سلطان یا وزیر
یا هر کس ممدوح آنها بوده تقدیم میداشته
اند تا آن که در عوض بصله و انعام نائل شوند،
ممدوحین هم در بذل و بخشش کوتاهی نکرده حاجات
شعرا را بر آورده اند .
در قرن چهارم و پنجم ، سلاطین پیوسته
در جنگ و جدال و غزوه وجهاد ومشغول یغما
و تا راج بلاد بوده، و از هر جنگی که مراجعت می
کرده اند. ملیون ها ثروت اشخاص وصد هزار ها
انسان را مثل مواشی باخود آورده مطامع شعرای
متملق را یک مقداری ازان اموال غارتی خورسند
می کرده اند . و این طبقه هم بر جد و جهد و
کوشش خود در پیدا کردن عبارات اغراق
آمیز افزوده . و در خصوص شخص ممدوح و شمشیرش
۹۵
و تیر و کمانش و گرزن و اسپ سواریش داد
سخنوری میداده اند .
قصیده عبارت بوده از یک عده ابیات که غالباً
شروع میشده است بتغزل یعنی تعریف خط
و خال و قد و قامت وزلف و بناگوش و غیره
و غالباً اسمی از ترکان خطا و کشمیر و کاشغر
که دران زمان از مواهب سلاطین فراوان و
ازان بوده است برده می شد، پس از فراغ از
تغزل تخلص بوده است، یعنی گریز و شاعر باید
درینمقام نهایت استادی بخرج بدهد که انتقال
از تغزل بمدح بطور مناسب و مطلوبی باشد، آن
گاه قسمت مدح شروع شده، و از هیچگونه اغراق
و مبالغه کوتاهی نمی شد، و هرچه تملق آمیز تر
بهتر، آنگاه نوبت حسن طلب می آمد. که شاعر بنحو
لطیفی باستحقاق خود اشارت کند، و ممدوح را متذکر
۹۶
سازد که ابر جود انعامش با آنکه تمام زمین و زمان
و بلکه هفت آسمان را احاطه کرده است ، از بدبختی
برین مداح ثناخوان هیچ ریزشی نمی کند. پس ازین
قسمت ، نوبت شریطیه است یعنی دعا کردن در حق
ممدوح و بر این اشعار قصیده تمام شد .
تمام قصائد شعرای عصر غزنویان و سائر
سلاطین استبداد چه قبل از آنها و چه بعد از آنها
بر همین منوال است و تفاوتی در اصول مسائل
با هم ندارند . جز آنکه در بعضی تعریف است و
در بعضی تعریف استر، و در یکی از شمشیر شاه بی
اندازه تمجید شده و در دیگری از انگشترش، و این
سبک شعر گفتن برای آن زمان و با آن اوضاع،
مناسب و در خور بوده، اما در این عصر که بالمره
آن قسم سلاطین و آنوضع زندگانی نیست، والجواب
بسیار از مباحث اجتماعی و مزایا و معایب
۹۶
تمدن این عصر بر وی ما باز است شایسته
نیست که همان سبک را پیروی کرده در رسم
قصیده سرائی را از دست ندهیم. و حتی
اگر کسی حاضر نشد که ممدوح ما باشد یکی از بزرگان
دین را ممدوح قرار داده با سرو غار تفری و
ترک کا شغری و شمشیر وزره را که سالهاست
متروک شده بمیدان آوریم و در صورتی که
هیچ گاه از حوالی جیحون عبور نکرده ایم مقید
باشیم که اسم جیحون و چگونگی عبور ازاں در
شعر ما باشد، این است شعر تقلیدی و شعریکه
حاکی از تصورات قرون سالفه است نه از
خیالات ما و معاصرین ما .
ما وقتیکه شعر عنصری را میخوانیم، ولو آنکه در مدح
سلطان محمود است لکن از وضع زندگانی آنزمان این
قدر می فهمیم که شاه چگونه بار میداده و چگونه بجنگ میرفت
۹۸
و بر چه سواری شده و چه کسانی را با خود می برد
و اسلحه آن زمان چه بوده ، اما از یک قصیدهٔ
که درین عصر گفته می شود ، اگر تا صد سال دیگر
بماند هیچ ازاں مفہوم نخواهد شد ، وبلکه اگر کسی از
تاریخ بیخبر باشد چنان تصور خواهد کرد ، که در
عصر ما غلامهای ترک را خرید و فروش می
کرده اند. در خراسان مثلاً نزک کشمیری و
خطائی مثل عصر سلطان محمود فراوان و سلاح
ما با شمشیر و تیر و ژوبین و زره و کلاه خود
بوده زیرا قصیده سرایان بدون آنکه توجه
بحقائق کننده عین همان جمل که مسعود سعد و
عنصری در شعر خود آورده اند، در قصائد خود آورده
و چنان فرض میکنند که در عصر غزنویان هستند. این
است حال قصیده ، و اما غزل چون آنهم همان تغزل
قدماست که در مطلع قصیده می آورده اند ، حالش معلوم
۹۹
است که تعریف خط و خال و زلف و بناگوش است و قند
غزل علحده کمتر می گفته. و بهمان تغزل ابتدای
قصاید اکتفا میگرداند.
ایران محتاج است بانقلاب ادبی، ولکن انقلاب
ادبی این نیست که در اوزان اشعار تغییری بدهند و بحور
شعری را با بحور فرانسوی و انگلیسی مثلاً مطابق کنند.
یا آنکه قوافی را بر طبق قوافی اشعار اروپائی بسازند، یا
در مفردات و تراکیب لغت تصرفی کنند.
انقلاب ادبی عبارت از هیچک ازین هانیست، بلکه
مثل سایر انقلابات، عبارت است از رفع نواقص و
تطبیق با مقتضیات، عصر و خروج از مضایق تقلید
سابقین، نه با آنکه مقید باشند که هر چه پیشینیان ساخته
اند، خراب کنند، بلکه آنچه خوب و مطابق مقتضای عصر
حاضر است، اخذ کنند، و آنچه رکیک و سخیف است و برخلاف
مقتضای وقت است ترک نمایند، یعنی از آنها تقلید نکنند.
١٠٠
عیوب ادبیات ما چیست
اما شعر ما، عیبش این است ، که قدما، جز معدودی از روی ضرورت و باقتضای اوضاع عصور مختلفه، یک رویه پیش گرفته اند، و متاخرین ، از روی اختیار شعر را در همان دائره محصور کرده اند. اگر قدم ازان دائره بیرون گذاشته شود، گناه عظیمی شده .
پس انقلاب ادبی در شعر این است . که خیالات دیگر آن را رها کرده ترک کاشغر و سرو قامت و وزلف دروغین و تملقات عجیب و اغراقات غیر مطبوع سابقین را رها کرده فقط تصورات و احساسات خود را نظم کنند، از استعمال الفاظ تازه و ترکیبات متعارفه این عصر احتراز نکنند، اگر توصیف می کنند اشیائی را توصیف بکنند که در پیش چشم آن ها
حاضر است ، واگر وصف الحال است ، همان خوشیها
وکدورتها ئیکه واقعاً در مواقع حس کرده اند، بیان
کنند، عیوب جامعه را انتقاد کنند، محاسن اخلاق
را تمجید کنند، بوطن پرستی دعوت کنند ، وبالآخره
فرض کنند که قد ما نبوده و شبا هنگام و نزیک
پسر و کودک خردی نگفته اند. شاید در وقتی
منوچهری گفته است !
گوئی بط سفید جامه بصابون زده است
کبک دری ساق پای در قدح خون زده است
بوده اند اشخاصیکه بگوئید صابون برای شعر
خوب لفظی نیست ، اما او بخیال خودش
شعر گفته و تصور خود را بیان کرده است،
چرا تابع او وامثال او باشیم و جرأت نکنیم
از دائره آن ها خارج شویم! در صورتیکه
آنها مقلد دیگری نبوده اند. و فقط بزبان-
۱۰۲
عصر خود خیالات خود را نظم میکرده اند.
اروپائیها هم وقتی که داخل انقلاب ادبی شده
اند، بیش ازین نبود، که هر چه تصور یا احساس کردند
یا دیدند و شنیدند و نظم کردند و در ضمن، مهملات
هم بسیار گفته شد و عمرها و قرونها هم بسیار تلف
شد، تا مثل و یکتور هوگو و شکسپیر در میان آنها
پیدا شد، و انقلاب ادبی سرو صورت گرفت،
و اما نثر فارسی، عیوب این قسمت بیشتر است
و در حقیقت نثر نویسی ایرانی در مراحل اولیه است،
چه این قسمت دارای شعب و اقسام مختلفه
است که بعضی از آنها تا هنوز پا بعرصهء
ظهور ننهاده، یا در بدو طفولیت میباشد،
از قبیل تیاتر، کمدی، درام، رمان و غیره که
حتی اسمش هم بفارسی نداریم و بقدر نمونه
ازین ها بیشتر در دست نیست.
١٠٣
و انصاف این است که در همین چند سال
مشروطیت، نثر فارسی مراحل بزرگی پیموده ،
که شاید در تمام سه قرن قبل از مشروطیت
باندازهٔ این چند سال پیش رفت نکرده باشد
واگر نوشته جات امروزی جرائد ایران بنوشته
جات بدو مشروطیت مقاسیه شود، هر آئینه
فرقی واضح بین آنها دیده خواهد شد ، راست
است که غث و ثمین بسیار در آنها یافت
میشود، لکن در هر انقلاب ادبی ازین قضیه
ناگزیر است، و خود همین توسعهٔ دائره و
اختلاف فاحش بین محتویات جرائد، دلیل
این است که چیز نویسی فارسی داخل خط
تکامل شده ، و رو به ترقی و تصفیه میرود .
عمده جهت این نقصان و قصوریکه در نثرها دیده
می شود این است که ایرانیان زبان علمی
۱۰۴
خود را زبان عربی قرار داده و علما کتب خود
را غالباً بآن لغت می نوشته اند، واساساً
کتاب نثر فارسی فراوان نیست ومعلوم
است که اهل هر زبانی تا تمام علوم و مایحتاج
خود را بزبان خود ننویسند آن زبان تکمیل نمیشود.
(مجلهٔ دبستان)
(جهان روشن از نور ما قلم)
چه عظمت چه شوکت ببقاه قلم ـ عطا کرده فات آله قلم
قلم گر کند قصد جنگ وجدل ـ چه سرها بیفتد بچاه قلم
گر اصلاح خواهد بنوع بشر ـ چه گمراه آید براه قلم
قلم زنده کرده است نوع بشر ـ جهان روشن از نور ماه قلم
سخن از قلم شد جهانگیر وقت ـ بود علم وعرقان سپاه قلم
نه توپ کروپ و نه تیغ دو دم ـ کشد کار دود سیاه قلم
محمود طرزی قلم شد نصیب ـ بود دائما خیر خواه قلم
(سراج الاخبار) فخرالدین
۱۰۵
شوق تنہائی در حالت احتضار
ای محبوبه بی وفا گریه مکن. درین حالت احتضار و درین
لحظه که میروم بطرف مرگ و استراحت ابدی قدم گذاشته
و عوالم دیگری را که این همه بی مهری تو و امثال تو در
آفاق آن وجود ندارد سیر نمایم . مرا آزار مده ! . .
درین ساعتی که میخواهم بسوی فنای صرف و عدم مطلق
رفته و برای همیشه از تو و کردار های نا پسند تو چشم
بپوشم عالم را مشوش مکن ! . . .
این چند قطره اشک شوری که از کنار دیدگانت
سرازیر شده و از گونه ہائی گلفامت عبور
کرده و بر روی دست و پنجه ناز نینت
می چکد. یقیناً برای بخشایش گنا ہای گذشته
تو و برای جبران آن همه بی انصافی ہائی که
در باره یک جوان عاشق ، یک وجود
١٠۶
ضعیفی که در راه عشق و دوستی تو از همه چیز گذشت
و در پایان شش سال: عجز و الحاح تضرع
جز بی مهری و کم اعتنائی و سنگدلیهائی ظالمانه
هیچ چیز از تو مشاهده نکرده کافی نخواهد بود! ....
خود را خسته مکن. اشک مریز و از کنارم برخیز
مرا بحال خود واگذار که درین چند دقیقه فرصت
شاید بتوانم کتابچه خاطرات بیست و سه ساله
گذشته خود را جستجو نموده و در میان تمام
صحائف آن یک سطر مسرت آمیزی پیدا
کنم که مرا بتذکار خود دل خوش داشته و ازین
همه غم و اندوهی که در روی سینه بهم فشرده
من جمع شده و مرا به سنگینی دردنماک خود
رنجه میدارند اندکی راحت باشم!....
آری عزیزم از بالینم برخیز و برو و
مرا برای همیشه فراموش کن از جریان اشک
١٠۶
گرم و حزن انگیزت جلو گیری نموده و این
قطرات صاف و درخشان را برای وقت دیگر
حتی شخص دیگر ذخیره نما !
هم چنان که تو ، تمام ناله های سوز ناک مرا
درین مدت متمادی با تحقیر و بی علاقہ گی مفرط
استماع کردی - همان قسم که قطرات براق آب
چشم را که برای تحصیل رحم و رقت تو بکار می بردم
با خنده های تمسخر آمیز و طعنه های ملامت انگیز
نظر نمودی و قلب پر از اخلاص و شفقتم را که در راه
عشق و محبت تو تسلیم تو کرده بودم با نگاهای استهزا
آلود مجروح ساختی . برو که من نیز باین چهرۀ
اشک آلود و سیمای حسن انگیزت اهمیت نمیدهم
این گریه های شدید که عجالتاً ترا بندامت و
پشیمانی متنبّه میدارند هیچ وقت دست مرا
از دامن شاهد مرگ و نیستی کوتاه نخواهند نموده
۱۰۸
آری. این تشبثات کودکانه برای منع من از
وصول بیک استراحت جاودانی قدرت
ندخواهند بود.
ای یمیروت. چه زود فراموش می کنی. که چگونه یک
جوان ناتوانی را که تا چند روز قبل جز یک چهره
بشاش و خندان یک لب متبسم و یک نگاه
عاطفت آمیز چیزی از تو توقع نداشت با کمال
قساوت و بی رحمی از بر خود رانده و او را -
یک وجود ضعیفی را که در کمند تسلط عشقت
اسیر بود با هزاران آمال و آرزوی جوانی -
در پست ترین مغاک بدبختی و هلاکت سرنگون
نمودی ؟ ! ،
آری ! ای جنایت کار بی انصاف تو همچنانکه
تضرعات رقت آمیز مرا وسیله تفریح روزانه خود
قرار داده و از دریچه دیدگان مخمور فتانت قلب خونین و
۱۰۹
دردمند مرا با نظر مسرت نگاه کرده و لذت می
بردی من نیز نگاه کار عشق دانسته هرگز بـتو واشک
های رقیق تو بلکه بتمام ملاحت و خوشگلی هایتـو اعتنا
نخواهم کرد ..
تو درست . در دقائقی عرق افسوس و پشیمانی
را در جبین تابناک خود احساس مشاهده می
نمائی که من در همان دقیقه میخواهم شدید ترین
نفرت های قلبیه خود را بتو ارائه داده و تمام
احساسات محبت انگیزت را با دیده بیقدری نظر کنم
آه ، چهرهٔ قشنگ و دل فریب را که اکنون
مانند فرشتگان منظره رحمت آمیزی بخود
گرفته بمن نشان مده و دست سرد و بی روحم
را از میان پنجه های پر حرارت و انگشتان
ظریف عشق انگیزت رها کن و پیش ازین چشم
های هاله و رونیم کشودهٔ مرا که مانند چراغ بی
روغن می رود تا آخرین فروغ ضعیف خود را
از نظر تو بگذراند . بمشاہدہ گریہ ہاے رقت
انگیزت مشغول مدار !
آیا مرا درین دم مرگ ہم ـ در این دقیقہ کہ می
خواہم با تمام موجوداتی کہ در اطراف دیدگان
بی نورم صف آرائی کردہ اند یک و داع ابدی
کردہ و آنہارا شاہد مظلومیت خود و گواہ
بی انصافی ہای تو قرار دہم ـ راحت نخواہی
گذاشت ؟
برخیز و برو ، بعد ازین اگر میل داری ـ در کنار
قبر نوسازم نشستہ با اشکهای چشم خویش گیا ہای خود رو و
علف ہای ناشناختہ را کہ در روی مزارم روئیدہ محصول
حسرت جسد مفلوک من ہستند آبیاری نما ، و بدانکہ من و
روح جوان ناکام من از اعماق قبر بتو و تمام نکات
حسن و دلربائی تو نفرین خواہند کرد !! ... (ارمغان)
تو نیکی میکن و در دجله انداز
شنیدم گشت اندر طرف گلزار
بجوی آب زنبوری گرفتار
بغرقاب بلا اندر فتاده او
زمام جان بدست موج داده
سلامت دور از و شد درد نزدیک
جهان در پیش چشمش گشت تاریک
نه در وی قدرت پرواز مانده
نه راه چاره بر وی باز مانده کو
کنار جوی بر شاخ درختی
در افغان بود مرغ نیک بختی
چو حال زار زنبور این چنین دید
ز هول روز بد بر خویش لرزید
۱۱۲
ترحم کرد او بر حال زنبور
بر آورده از کرم آمال زنبور
ترحم کرد بر حال خرابش
فرو انداخت برگی اندر آبش
بروی آب جوی آن برگ از دور
همی غلطان بیاید سوی زنبور
چو برگ آمد برال زنبور بنشست
وزان غرقاب بی پایان برون جست
یکی صیاد شیادی دران دشت
بگردش در پی صیدی همی گشت
بباغ اندر شد و بر شاخ ساری
نشسته دید مرغ بی قراری
وزان صیاد شادی و شغف کرد
به تیری جان گداز آن را هدف کرد
چو دید این حال را زنبور خوش کیش
ادبیات صنف دوم تحریری شجاع الدین آچاری
۱۱۳
بزد بر دست تیر انداز او نیش
به تیر اندر فرو خشکیده شد شصت
بلرزید و کمان افتادش از دست
اگر چه خوانده باشی این حکایت
ولیکن بایدت فهم و درایت
که از این داستانها پند گیری
ز هر پندی نصیبی چند گیری
تو نیکوئی کن و در دجله انداز
که ایزد در بیان حسنت دهد باز
(الکمال)
از نقیصه ماکرفردن پس افادات تاریخی با طریقات
ولاورات عصر در ضمر این قیمت حصول بودیم
در داشته آثار مانقا را بجهت معلم تاریخ محلات
صحیح باشد ! در خاتمه رفتم
اوصاف مصنف در محسر من تاریخ یمن آبادی (چند؟)
۱۱۴
مکالمات روحانی در خصوص حیات حقیقی یا ارتقائی ملی
بنده خواستم تا یک فاصله دماغ خود را
از ماندگی و کوفتگی کتاب خوانی، مذاکرات و مباحثات
فنی استراحت داده رفع خستگی و کسالت نمایم.
(بیت الراحت) رفته روی کرسی ذی سندات
خود را مثل کسیکه هیچ طاقت نداشته باشد
پرتاب کردم و به کشیدن سگاره خود را مشغول
ساختم. طولی نکشیده بود که آواز های طقاطق
از بالای میز کتابتم آمدن گرفت، و نگذاشت اعصاب
خود را قدری مرتعشی نمایم به یک هیئت غضب آلوده
و روی ترشی مالیده به (بیت الکتابت) رساندم دیدم از
هیچ کس اثری نیست. اما دستم لرزه گرفت و موهای
بدنم استاده شدن. دانستم این اثر کھربائیہ عالم ارواح
۱۱۵
است شاید کدام پیامی کسب نزول نموده است.
بنده قلم خود را بدست گرفته روی کرسی نشستم
و از قرار ذیل مکالمات اجرا یافت :
روح - آقا چه بنا داری ؟
بنده - دعای سر شما
روح - امروز چرا اینچنین هراسان و پریشان مینمائی؟
بنده - هر گاه تفکر مینمایم که مواظبت و موصلت
ارواح بمعیت زنده گان بی نهایت کم و نا استوار
میباشد لزوماً خاطرم پژمرده میگردد.
روح ” بمعیت زنده گان !“ آیا نمیدانی که مقارنت
و موانست مایان نسبت بزنده گان بحدی راسخ
میباشد که هیچ گاه منفک نمیگردد.
بنده . اگر همین است که مهربانی فرمودید پس
جهت چیست با آنکه بارها شما را زحمت میدهم.
یک کرت هم تشریف ارزانی نمیفرمائید ، اگر
۱۱۶
سهواً قدم رنجه هم میفرمائید فقط تا چند دقیقه.
روح - همین حالا اظهار نمودیم که وابستگی ما
بالتخصیص بحیات زندگان است.
بنده - بنده دانستم گویا بعقیدهٔ شما زنده نیستم.
روح درین چه شک، غفلت و جمود شما را
جوان مرگ ساخته است ما جهت تجهیز و تکفین شما
آمده ایم؛ زیرا که اهالی عالم ارواح نمیخواهند کالبد
نمای شما را روی زمین بگذارند.
بنده - عفو فرمائید اگر بگویم که یکدفعه فرموده بودید
که موت و فوت در دنیا هیچ وجود ندارد، در هر جائیکه
تصور آنرا بتوانی بدون زنده گی چیزی دیگر نیست؟
حالا خودتان تصفیه نمائید که چطور بنده مرده هستم؟
روح - درینخصوص هرچه حالی نموده بودم
سراسر راست است، چیزی را که شما مردمان
ممات بگوئید فی الحقیقت چیزی نیست اما
۱۱۷
چیزیرا که مایان ممات میگوئیم علی الخصوص درین
عصر تازه در هر جا طاری و ساریست ، و در مرگ
شما که هیچ جای حرف زدن نیست .
بنده ـ آقا جان ! بنده از فهمیدن این حرفهای
متضاد شما که سراسر قاصر و عاجز هستم ، چسان
باور نمایم که مرده هستم !؟
روح ـ بلا شبهه یک مدت گذشته است که شما
مرده اید آنهمه اثرات و خصائصی که بر یک ذات
فاقد حیات باید دلالت نماید عیناً بر شما اشارت
میکند ، و با این همه ادعای حیاتت اگر مقام
حیرت نیست پس چیست ؟
بنده ـ معتذراً عرض مینمایم که حرف شما از
اشتباه خالی نیست ازین جهت که بنده حقیقتاً
مالک حیات هستم .
روح ـ اعتذار شما سزاوار تسلیم است ،
۱۱۸
در پذیرفتن اعتذار یک نفر بیخبر هیچ و بی بصیرت
را تامل نباید باشند اما دوست من ! شما که براستی مرده آید
خیر اگر میدانید که درین باب از جانب من اشتباه شده است
پس آں ہمہ براہین و ادله را که جهت زنده
بودن خود وجه ثبوت میدانید یکاں یکاں تقدیم نمائید
بنده - بچشم . التفات شما کم نگردد . اموریکه
بزرگی کدام کس دلالت میکند یا آں لوازمی را کہ
موجب زندگی میدانیم از قرار ذیل است .
خوردن ، خفتن ، بازی، ساعت تیری تعیش و
راحت طلبی استکمال خواہشات نفسانی، اتباع قوائی
بہیمی، استحصال بالجبر۔ غارت گری مکاری حیله گری
غیر ذالک .
روح - ایوائی ! نادانی و جہالت پروری خانه ات
خراب ایں بیچارگاں را چطور کور ساختی از باده
بی مایه غفلت شعاری و خود پرستی بطوری اینها
۱۱۹
را بیخود ساختی که از معامله حیات و ممات خود هم
خبر ندارند- مانند شتریکه مهارش بدست ساربان باشد
گژ مژ هر طوریکه خواهش داشته باشی - میدوانی !
دوست من ! این دلائل زنده بودن نی بلکه براهین
مرده بودن است . بنده اے سبحان الله اینچه میفرمائی
روح - همین که حالا حاجت نیست که دلائل دیگر
را جهت مرده بودن شما اقامه نمایم . با این همه نودلائل را خاتمه دادن بازی
بنده چه خوش گریز یست !
روح - حالا که شما کالبد بوسیده آماسیده بیش
ارزش ندارید این است که استدلالات مرا نمی توانید
بفهمید تا وقتیکه از شعاع حیات حقیقی مستفیض نگردید
چونکه ترا بدوستی خود تصمیم نموده ام میخواهم از اسرار و خفایای
زندگی مطلع گردمی ازین جهت خواهش دارم یک رمق
زندگی را سرت فیضان نمایم تا که استعداد فهمیدن مکشوفات
من در تو پیدا گردد آیا مائل هستی ؟
۱۲۰
بنده - صدمه که نخواهد رسید !
روح - نخیر زیرا که شما یک لاش بیجان هستید قوای
حاسه و مفکره شما کلاً معطل و بیکار گشته است به یک
چنین شخص چطور صدمه خواهد رسید آیا حکایت حکیم دیو
جانس از یادت رفته است ؟
بنده - این وقت نمیتواند دماغم اجرای عمل نماید
خاطرم منتشر است آئینه ذهنم بسنگ حیرت خورده پاش
پاش گشته است، التفات نموده خودتان اعاده نمائید
روح بچشم از حکیم موصوف شاگردانش پرسان
کردند که هرگاه رحلت نمائید شما را در کجا باید دفن نمائیم
آن حکیم جواب داد که در هیچ جائی بلکه لاش مرا بغیر از
آنکه گور نمائید روی زمین بگذارید شاگردانش گفتند که
اگر بر مرام شما اجرای عمل نمائیم همانا که طیور و وحوش آمده
گوشت شما را بلع خواهند نمود. و بشما ایذا خواهد رسید و
متالم خواهید گشت. حکیم از جانب شاگردان خود این
۱۲۱
را شگفته گفت در پهلویم یک چوب کلفت را بگذارید.
تا پرندگان و درندگان را از خود دفع نمایم، شاگردها گفتند
که شما احساس نخواهید داشت، آنگاه دانا گفت که
هرگاه احساسم مفقود باشد از شکستن استخوانم و از
گسیختن اعضایم چسان متاذی خواهم گشت"
فهمیدی کسیکه زنده است و احساس ندارد، از مرده
بدتر است.
بنده - بهر کیف حاضر هستم.
طولی نکشید که بدنم لرزه گرفت. و یک چنان کیفیت
سرم حادث گشت که آنرا نیم خوابی میتوانم تعبیر نمایم.
بعد از فاصله این همه کوائف کسب ازالت نمود،
هرگاه بحالت سابقه خود غور نمودم یک چنان وجد و
کیف فوق العاده را درک مینمودم که بنده از اظهار
آن قاصرم، البته میتوانم فقط اینقدر بگویم که حالت
من بعینه مماثل حالت آن شاه پرگ بود که پوست
۱۲۲
بدنمای کهنی خود را بایک لباس مخملین بانقش و نگار
عوض کرده روی اغصان اشجار پر از بار مشغول به
جولان باشد ، حیات سابقه ام که از اجزای خود بینی
و خوددانی تشکیل یافته بود بنظرم اینطور برمیخورد که
طبقات ظلمات یکی بالای دیگر از همه اطراف مرا محاصره
نموده است، اعمال و افعال اولیه ام بحدی زشت
و کرخت مینمودند که بنده نمی خواستم آن طرف عطف
نظر نمایم. دلم از حب ملی و عشق وطن این طور مملو بود
که حیات و بقای ملک خود را در حیات و بقای قوم
مختلط و مضمر میدانستم. هر چند سعی نمودم خود را علیحده
تصور نمایم اما نائل نگشتم- ایذای قوم را ایذای خود و
راحت قوم را راحت خود میدانستم- بالجمله بنده درین
سرور و ایقظاظ روحانی مستغرق بودم و نمی خواستم
احدی مخل گردد که دفعهً یک صدای راحت افزای
خیلی شیرین پردۀ گوشم را در اهتزاز آورد :
۱۲۳
روح -- حالا این قدر موفق شدی که ادله مرا
بتوانی بفهمی .
بنده-بلی .
روح -- خلاصه دلائل شما در خصوص زندگی از
قرار ذیل است :
اکل و شرب . لهو و لعب . صباوت بلوغت .
کهولت و غیر ذالک .
بنده - بلی آقا .
روح -- آیا می دانی که اعظم اقسام عالم بسه
قسم است :
(۱) جمادات (ب) نباتات (ج) حیوانات .
بنده -- خوش فرمودید :
روح -- آیا میتوانی جمادات را زنده بگوئی ؟
بنده - نخیر .
روح - چرا ؟
۱۲۴
بنده ـ زیرا بطوریکه زندگی را تعریف نموده ام
بر جمادات صادق نمی آید .
روح ـ در خصوص نباتات چه میگوئی زیرا که
درینها آن همه اموریکه آنها را آثار زندگی میدانی
موجود است .
بنده ـ بلی اشیای را که آثار زندگی میدانم
در نباتات محقق است ـ اما تا حالا نمی توانیم این
را ضمناً بگوئیم که جان هم دارند یا خیر .
روح ـ حیوانات را که لابد زنده بدانی زیرا
که تعریف زندگی شما کلاً بر اینها صادق می آید .
بنده ـ بیشک حیوانات را زنده میدانم .
روح ـ پس در زندگی شما و حیوانات هیچ
تفاوت حائل نیست .
بنده ـ ( متردد گشته ) اگر همچنین باشد چه
قباحت ؟
۱۲۵
روح ـ بنظر شما که هیچ قباحت ندارد، لاکن
بنظر ما نسبت باین دیگر امر قبیح تر نیست .
بنده ـ جهت قباحت چیست ؟
روح ـ جهت قباحت این است انسان را
که حق سبحانه و تعالی اشرف مخلوقات خلق کرده
است و خلیفه خود فرموده است و از اسرار و
خفایای حکم خود مطلع گردانیده است ـ شما آن را از
حیوان . بهتر نمیدانید و نه در زندگی این هر دو صنف
کدام امر ما به الامتیاز را تسلیم مینمائید .
بنده ـ منطقیان فیمابین حیوان مطلق و انسان
یک امر ما به الامتیاز را تسلیم نموده اند و آن نطق
است ، این است که انسان را بحیوان ناطق تعریف
میکنند .
روح ـ سلطان ! چرا . بی حجابانه در منطقه منطق
سیر می کنی مقصد منطقیان از نطق گویائی نیست.
۱۲۶
بنده ـ بلبل شیراز نیز مراد از نطق گویائی
میدانند :
به نطق آدمی بهتر است از دواب
روح ـ سبحان الله! این یک اشتباهی است
که هرگز شایان عفو نیست. با آن همه ادعای علمی
این را هم ندانستی که مطلب منطقیان و سعدی از
نطق ادراک معقولات است که عین معادل حیات
است. اما چونکه حیات از دنیا مفقود است این
نیز معدوم.
بنده ـ آقای من! عفو فرمائید شاید از اظهار
ما فی الضمیر خود قاصر مانده ام مقصد این است که
زنده ام هر چند که مانند حیوانات باشد.
روح ـ ازین که من هم انکار نمی کنم، انکار
ازین است که از روی حقیقت شما زنده نیستید.
بنده ـ جنابا! از استدلال شما در بحر حیرت
۱۲۷
مستغرقیم ، بنده تا حالا فقط همین میدانستم که خوردن
نوشیدن را زندگی میگویند، نه تنها بنده بلکه همهٔ
مردم همین را زندگی میگویند. امکان دارد که از جهة
عدم استعداد و بضاعتِ علمی مدعای خود را نتوانستم
ثابت نمایم ، اما درین هیچ شک نیست که مفهوم
زندگی بجز فوق که از آنها بحث راندم چیزی دیگر
نیست از ضعف دلایل و انتشار مقدمات خود قایل
گشتم اما ازین معنی که بنده زنده نیستم یک سرمو
هم متاثر نگشتم .
روح - ما هم میدانیم که هیچ متأثر نگشتی زیرا
که مرده از هیچ چیز نمی تواند متأثر گردد، بدون
اینکه متعفن و گنده گردد .
بنده - شما که دلایل بنده را ابطال نمودید،
براهین مرا سقیم فرمودید، ماخذ استدلالات بنده
را مشتبه ظاهر نمودید، هر چه که خواهش آن را
۱۲۸
داشتید، مهربانی فرمودید ، اما شما هم نتوانستید
این را حالی فرمائید که زندگی حقیقی چه معنی
دارد ؟
روح ـ عجلت کار شیطان است ، قدری
تامل فرمائید ، بنده میخواهم که هر چه در بساط داری
و طاقت آن را داشته باشی بی محابا اظهار نمائی،
تا آنکه بعداً کف افسوس نه مالی، و عذر نه کنی،
حالا نیز فرصت داری اگر چیزهای دیگر داشته باشی
در اظهار آنها تقصیر یا بد نکنی ، اما می فهمم که هر چه
در اقتدارت بود از تقدیم نمودن دریغ نکردی .
بنده ـ بلی ، بنده از دلائل ما فوق نمی توانم
بهتر اقامت نمایم، التفات نموده خودتان حالا
بفرمائید که زندگی حقیقی چیست تا بنده درین
باب تفکر نمایم .
روح ـ بشنوید ! هرگاه از شما پرسان کردم
اوسات صفت دوم - ماشین تایپ
۱۲۹
که چرا جمادات را زنده نمی دانید، گفتید، از جهت اینکه استعداد اکل و شرب ندارند از دائرهٔ حیات خارج اند. چون در باب نباتات سخن راندم فرمودید که در جان داشتن و نداشتن اینها اختلاف است؛ و چون توجه تان را جانب حیوانات راجع نمودم جواب دادید که بلی زنده اند.
حالا بشما حالی مینمائیم که ما جمادات را نه فقط ازین جهت مُرده میدانیم که قوه خوردن و حرکت کردن را ندارند، بلکه ازین جهت که ترقی نمیتوانند و نه این طاقت را مالک اند. ما روزانه عیناً ملاحظه مینمائیم که چسان به رجعت قهقری مجبور، و چه طور بحرکت معکوسانهٔ خود مسرور میباشند، و چه طور امواج تند و تیز حوادث جوّیه اجزای آنها را در آسیای فنا آرد تپت میکند، مثلاً کوه هندوکش یا کوه سلیمان را دیده باشید که
۱۳۰
در صنف جمادات نسبت بهمه عظیم تر، و با عتبار
جسامت از همه ضخیم تر است، و با عتبار رفعت
در آسمان شگاف می زند. و بلحاظ طوالت مشرق
و مغرب را پیوست میکند، اما با این همه عظمت
و رفعت از وقتیکه کسب وجود کرده است تا حالا
مستمراً در انحطاط و تنزل کام میزند از جهته مصادمات
برف و لطمات حوادث جوی و تغیرات مدیشه طبعی
اعضای آن بهیئت ریگ ذره ذره گشته بمصاحبت
جریان های سیلابی از ذروه ارتفاع در زاویه
بی پناه انحطاط پائین تر می رود. بر همین اسلوب
یک مقدار خیلی زیاد آن همیشه پنهانی به خسارت
می رسد. اگر این کوه ذی شکوه از زندگی یک
رمق هم می داشت همانا که این حالت ذی خسارت
خود را تدارک، و این پیش آمد نا مسعود خود
را تلافی می توانست چون شمع حیات این بدبخت
۱۳۱
از انزال کل است ، این است که یک چنان عصر
ظلمت آگین را سر دو چار خواهد گشت که مانند
یک حرف بد نما از صفحۂ دُنیا محو خواهد گشت .
بلی ، در فیصلۂ نباتات یک گونه حیات بی ثبات
که ما آن را حیات دُنیه می گوئیم بنظر مصادف می
گردد ، و بوساطت همین حیات می رویند و
می بالند . و بقای نسل خود را متکفل میگردند،
اما اگر بنظر امعان دقت نمائید خواهید دانست
تنها نشو و نما را تا وقتیکه مشارک بعلم نباشد
ترقی نمی گویند . نباتات بطور دلربا و دیده فریب
کسب حدوث نموده اند که عاشقان تشنه لبان،
و شاعران حقیقت ترجمان، اعضای معشوقان خود
را بآنها تشبیه داده عاریتہً جهت آنان حسن و
ملاحت را اخذ می کنند ، با دهم از جهت این ها
قدری مصفا می گردد . امّا ازین جهت که علم ندارند
۱۳۲
از حیاط حیات محروم اند. فقط اتاق خود را مشاهده
کن یک حصه کامل آن از چوبها تشکیل یافته
است، روی کرسی که استراحت داری هم از چوب
ساخته شده است. میز شما، الماری شما، بالجمله
اکثری از مخلفات اطاق شما همه از چوب ها تشکیل
یافته است، لوازمات طعام شما نیز بوساطت چوبها
طبائت می یابد، زغال سنگ که روزانه صدها خروار
صرف می گردد، نیز از نباتات کسب وجود کرده
است.
حالا فکر کن! در دنیا چه مقدار کثیر از نباتات
به هیات مختلفه روزانه ضائع میگردد! آیا کدام یک
از نباتات میداند که چه قدر ازان ها یومیه
بخسارت می رسد، حالانکه ما ازان نباتاتیکه اکلاً
معمول اند صرف نظر نموده ایم. آیا نباتات این را
میدانند که اگر همین حالت مستمراً اجرا یافته برود
۱۳۳
به یک چنان روز منحوس مصادف خواهند گشت
که از سطح زمین مانند نباتات ادوار پیشین تخم
آنها معدوم خواهد گشت. پس از جهت این که
نباتات از خسارت و اضاعت خود علم ندارند، نمی
توانیم آنها را زنده بگوئیم!
حالا بیائید که در خصوص حیوانات اختصاراً بحث
برانیم. حیوانات شعور هم دارند و ترقی هم میکنند
اگرچه این ترقی مستقل نیست. بآنکه پیوسته
اثرات هالکه و حوادث هائله شبا روز در استیصال
اینها سعی میکنند. لاکن سلسلهٔ نسل خود را نمی گذارند
منقطع گردد، و ما با این همه اوصاف حیوانات را زنده
نمی دانیم .
بنده - آقای من ! چرا ؟ هرگاه اینها شعور هم دارند
و ترقی هم میکنند پس در زنده دانستن اینها چه
مانع آمده است ؟
۱۳۴
روح - درین ها یک امر خیلی قابل اعتنا بتجربه
نرسیده است .
بنده - آن چه امر است .
روح - آن احساس است - آن گوهر شب
چراغیکه در ضیاء آن سر زندگی مستور است .
بنده - عفو فرمائید نمیتوانم این را تسلیم نمائیم
که حیوانات احساس ندارند .
روح - شما میتوانید که از روی تجربه های
یومیه خود، و بنا بر مشاهدات مسلسل خود این را یقین
نمائید . یک گوسفند را پیش روی یک گوسفند دیگر،
یک مرغ را نزد یک مرغ دیگر حلال می کنند و
از بشرۀ اینها هیچ اثر تاست و از دهان اینها
هیچ حرف نا مرضی ظهور نمیکند . هر گاه یک اسپ
مریض میگردد - بجای اینکه اسپ دیگر ازان پرستاری
کند عنفاً علف آن را آذوقۀ خود میسازد، آن بیچاره
۱۳۵
سگ بزوریکه طاقت آن را داشته باشد لگد زدن
می گیرد. اگر بدبختانه سگ یک کوچه بکوچۀ دیگر
برود، امکان ندارد به سلامتی از سگهای آنجا
خود را برهاند. از عف عف و غوغو سگ ها و
مصارعت این بد سگها سینهٔ زمین شق میگردد
اما این سگ بچهها خبر هم نمیباشند که چه میکنند
با خود می کنند، این یک را مطلق احساس نمی
کنند که آخرین این سگ هم از جنس ما و شما و
مشارک ماست. اگر یک ماده گاو بمیرد ماده گاو
دیگر هرگز گوسالهٔ آن را برضا و رغبت شیر نمیدهد
اگر اینها مساوی یک دانه ارزن هم احساس را
مالک می بودند-همانا که یک حالتِ ذی بشارت را
مالک می گشتند.
بنده-جنابا! عفو فرمائید، اگر چه یک تقریر
خیلی بسیط و خیلی طویل را اجرا نمودید، اما معنای
۱۳۶
حیات حقیقی و حیات معنوی را نتوانستم مفهوم نمایم.
روح - اگر با این تشریحات و تمثیلات نتوانستی
بمعنای زندگی برسی البته مقام تعجب است.
بنده - بنده از ابتدا تا انتها خطابت شما را همه
گوش گشته شنفتم اما بدبختانه از تقریر ژولیده شما
نتوانستم معنای حیات حقیقی را استفاده نمایم.
روح - خیر، اگر اختصاراً بیان نمایم خواهی فهمید؟
بنده - بلی، التفات تان کم نشود.
روح - مراد از زندگی حقیقی، دارائی ترقی و
علم و احساس است.
بنده - اگر شوخ چشمی بنده را عفو فرمائید
عرض میکنم که بلا ضرورت در طوالت این افسانه
این قدر زحمت کشیدید.
روح - یک کرت گفته ام که مرده از افعال
خود مسئول نمی باشد. اما آن افسانه چیست که بیان
۱۳۷
نموده ام ؟
بنده - همون فسانه زندگی .
روح - آیا بدانش تو این مذاکره از یک افسانه
بیشتر نمی ارزد ؟
بنده - مؤدباً عرض مینمایم که نخیر .
روح - از چه جهت ؟
بنده - ازین جهت که بنده دارای این هر سه
(ترقی و علم و احساس) هستم . افسوس میکنم که بلا تامل
دلائل مرا رد کردن گرفتید .
روح - چرا لاف بی جا می زنی ! مادامیکه دلائل
خود را اقامه ننمائی مجاز نیستی اینچنین بگوئی .
بنده - اجازه بدهید که درین خصوص دلائل خود
را به ترتیب تقدیم نمایم .
روح - بیشک حق داری .
بنده - از سن دو سالگی سایه شفقت پیرایه
۱۳۸
والد بزرگوارم از سرم زائل گشت. بنده از آغاز
صباوت از وطن دور ، و از یاران و اخوان مهجور،
در اکناف بعیده ، و از اطراف رمیده ما بین اجانب
و اباعد مانند کسیکه هیچ کس و کوی نداشته باشد.
در بدر و خاک بسر متحیرانه می گشتم. هر طرف که
نظر می انداختم بجز یأس و حرمان چیزی دیگر نمی
دیدم ، اما بمساعدت و معاضدت الطاف ربّانی
بعوض اینکه هلاک کردم امروز در هر شعبه زندگی
کسب کمال نموده ام ـ یعنی باعتبار اکتساب علم
نه فقط درین ملک بلکه در ممالک اروپا نیز خود را
فرد و طاق می دانم آیا می دانید یک چنان جامعه
را نشان بدهید که از ان سند حاصل نکرده باشم؟
نه فقط همین که عرض نمودم ـ بلکه از هر شعبه متناهی
علم مثلاً از حکمیات و ریاضیات و الهیات، و
طبعیات و هیئت ، و ارضیات ، و نباتات
۱۳۹
و حیوانات . و غیر ذالک نشان های خصوصی را
کسب نموده ام ، اگر بنده آن همه عنواناتی را
که کسب نموده ام ، تسوید نمایم - همانا که یک دفتر بکار
خواهد بود .
بلحاظ دولت و شان و شوکت هم از کسی کمتر
نیستم هزارها قلبه زمین دارم ، صدها پوره دارم
که شب و روز سینه بحر محیط را شق کنان در
حرکت می باشند ، ده ماشین خانه دارم این طور که
پینجهزار نفر در آنها مصروف بکار میباشند منافع
یومیه ام بحدیست که اگر آن را ظاهر نمایم میترسم
عین الکمال نرسد .
اسپ های عربی جهت سواری ، ویدک ، باتین
و یراق طلائی و نقره پیوسته لب در حاضر میباشند
از مراکب علمیه این دوره جدید مثل اتو موبیل،
بائسکل ، و کالسکه هم چیزی کم ندارم . قصری
۱۴۰
مینو بحری که بنده دارم مثل آن را چشم شداد هم
ندیده باشد! در خصوص اطعمه فرح افزا و اغذیه
لذت و لطافت انتما بنده طاقت ندارم توصیف
نمایم . ملبوسات فاخره ام که در اوقات معینه
بدل می شوند خیلی شهرت زیاد را کسب نموده اند.
حالا خودتان دادرسی نمائید که اگر بنده ترقی
نکرده ام و علم کسب نه نموده ام پس چه کرده ام؟
روح - آفرین! چه ترقی بی رونقی ! چه دولت
باد دولتی! چه علم بی خبرتی ! نباید خاطر خود را
ملول نمائی اگر بگویم که تو مثل قارون هستی آن
را زمین بلع نموده و ترا تنزل قمع نموده .
بنده - این چه سخن است که میگوئید؟
روح - دوست من ! غصه خود را در جای
آن بگذار . تو به خیال خود ترقی کرده خوب کرده
در چند امر دیگر ترقی کرده ، خیال داشتم آنها
۱۴۱
را نیز خواهی شمرد اما از انها صرف نظر نمودی!
بنده ـ امر دیگر قابل تعداد نیست . اگر بنده
فراموش کرده باشم باید شما یاد بدهید .
روح ـ از نظر ما هیچ چیز نمی تواند مخفی بماند
نزد ما ظاهر و پنهان هر دو مساوی است ، لاکن می
خواهیم از زبان خودت گوش کنیم .
بنده ـ مگر اشارت شما طرف عروسی است .
روح ـ نخیر، چیزی دیگر .
بنده ـ (خجل گشته) هر گاه از مخفیات هم علم
دارید ، پس چرا بنده را درین خصوص شرمساری
سازید .
روح ـ خیر ، در خصوص تریاک خوردن و
چرس کشیدن ، و غمزه کشیدن ؟
بنده ـ بدبختانه این همه معتاد و معمول من
است (سلسلۀ کلام را پیوسته داشته) همین طور
۱۴۲
احساس هم دارم بطوریکه خیلی کامل است - مثلاً
اینکه مبادا مریض گردم ، مبادا بمیرم ،مبادا دولتم
بخسارت رسد، مبادا با کدام خسارت مصادف گردم
و احساس اینکه دولتم یوماً فیوماً متزائد گردد- مال
و منال یتیمان و اسیران و بیوگان و بیکسان بدست
من در آید و همه مردمان تابع و منقاد من باشند،
بجز ذات سراپا صفات من دیگری در دنیا مطمح
انظار و جالب افکار نباشد و خزانه ام نسبت
بخزانۀ قارون صد چند بلکه ازین هم زیاد گردد،
حالا بنده مصمم شده ام که فی الحقیقت اگر در جائی
زندگی باشد دارای آن من هستم ، زیراکه خود را
از روی تحدید شما زنده ثابت نمودم .
روح - از افادات شما چیزی را که
منتج توانستم این است که تو عالم نی بلکه
اجل ، ذی ارتقا نی بلکه بی اعتلا ، ذی حساس
۱۴۳
نی بلکه صاحب یک چنان دلی هستی که از سنگ
سخت تر و از برف سردتر و از احوال دیگران
کلاً بی خبر است. این است خودت بر موت
و هلاکت خود شاهدی دادی.
بنده - شما باز همون سخنان بی عنوان
سابقهٔ خود را اعاده و تکرار می نمائید، می ترسم
که این را عادت خود نکرده باشید بنده از یک
بار زیاد ثابت نمودم که اگر در دنیا کسی ادعای
زندگی را بتواند بکند آن من هستم، و اگر جبراً
مرده دانسته میشوم پس در مشتبه بودن تعریف
شما کلام نیست.
روح - تعریف من که سراسر مقارن بصحت
و حقیقت است البته خودت اشتباه کرده که
دارای چیزیکه نیستی ادعای آن را میکنی!
بنده - خیر اگر بنده اشتباه کرده ام آن را
۱۴۴
صحت نمائید مألم آن را تسلیم نمایم ؟
روح ـ اساس این اشتباهات و خبط های
شما این است که شما خود را از همه
مجانس ها و مشارک های خود علیحده تصور
می نمائید بزعم شما در دنیا فقط یک ذات
شما است این طور که باهیچ کس وابستگی و
ارتباط ندارد، شما حیات خود را یک حیات مستقل
می دانید که از معاضد و مساعد مستغنی
باشد، شما همه حرکات و سکنات، اثرات و
جذبات خود را بر ذات خود محدود و منحصر
میدانید، گویا شما در یک چنان دنیا
کسب وجود نموده اید که بدون ذات خود
پرست شما احدی دیگر دران جا موجود
نیست، اگر شما تا یک فاصله دماغ خود را
ازین گونه تخیلات و وسوسه ها خالی نموده
۱۴۵
درین خصوص فکر خود را دقیق می
نماید آنگاه بصداقت ایرادات من تصدیق
میکنید ، و این حائلات بی ثبات یکسر مرتفع می
گشتند. حالا بشما نشان میدهم دلائل شما از تار
عنکبوت هم نازکتر و واهن و هیچگاه لایق تصدیق نی
چنین این را باید تسلیم مینمودید که بالای قطعه غبرا
تنها شخصیت شما کسب حدوث نکرده است بلکه
ہمچو شما صدها ملیون؛ بطوریکه شما بکلی در انسانیت
مشارک ہستید، همین طور در مصائب و مرابح
مساعد و مضاعد یکدیگر نیز حالا اگر این ناموس
یک جہتی ، و قانون یک تائی را مرعی داشته
باشید آیا میتوانید بسر آئید که من ترقی کرده ام.
بنده تسلیم می کنم که پای نهادن شما
بالای زمین یک احسانی است که بران
می گذارید! جهت سواری شما اسپ های
(درین تنور اخوان)
(استفاده نموده و متنفذ)
(گردیدند)!
١٢٦
عربی بایر اتهای طلائی و مراکب علمی با ساز و سامان
کافی مهیا و حاضراند، لیکن طرف ابنای وطنت و و؟
چشم های خود را وا کن که همه بلاگردانه من!
و جان نثاران عطن اند پای رفتن هم ندارند
که بسواریهای گوناگون، و مراکب بادپیما های
بوقلمون چه رسند. تو که در یک کوشک قشنگ
و در یک قصر مینو بهر خوش رنگ با بالای نه شک
های مخملین، زیر لحافهای ابریشمین استراحت را
مداومت می نمائی ! اما فرزندان وطنت را یک
گوته خس پوشیده و یک قطیفه پاره پاره
هم میسر نیست که ننگ عریانی خود را
بپوشانند و از شدت برودت بدن ننگا
و از حدت حرارت جگر خراش خود را صیانه
بتوانند با این بیچاره گان نه در زمستان
ملجا و ارند با و مه در تابستان مأوٰی.