شعر العجم
حصہ چہارم
شعر العجم حصہ چہارم
شعر العجم
حصه چهارم
شعر العجم حصه چهارم
وزارت معارف
سلسله
۱۲۹
ریاست دارالتألیف
ادبیات
۲۲
شعر العجم
حصهٔ چهارم
اثر علّامه مرحوم شبلی نعمانی
ترجمه
برهان الدین خان کشککی
و تصویب
ع، ج فیض محمد خان وزیر معارف
طبع اوّل — تعداد: (۱۰۰۰)
۱۳۰۶
مطبع مفید عام لاہور
وزارت معارف
سلسله
۱۲۹
ریاست دار التالیف
ادبیات
۲۲
شعر العجم
حصه چهارم
اثر علامه مرحوم شبلی نعمانی
ترجمه
برهان الدین خان کشککی
و تصویب
ع ۔ ج فیض محمد خان وزیر معارف
طبع اول — تعداد : (۱۰۰۰)
۱۳۰۴
مطبوعه مفید عام پریس لاہور
6
معنی تعریف جامع و مانع این است که هر چیز را که انسان میخواهد تعریف (بیان) کند
بیان او طور باشد که جمیع اوصاف آن مدعا را شامل بکند . و دیگر چیز در آن وصف
شرکت نداشته باشد. مثلاً اگر تعبیر از (انسان) بحیوان ناطق کنیم . تعریف جامع و مانع
است . و اگر محض حیوان گویم . تعریف جامع و مانع نیست . چرا که نه صفت
مخصوصه او را شامل شد . و نه شرکت غیر را مانع :
شعر العجم حصہ چہارم
۳
بسم الله الرحمن الرحیم
حدیثی دلکش ہر افسانہ از افسانہ می خیزد
دیگر از سر گرفتم قصۂ زلف پریشان را (شبی)
این حصہ چہارمین و قسمت آخرین «شعر العجم» است ۲
حقیقتاً حصص سه گانه سابقه بمنزلۂ دیباچه و تمہید این
حصه بودند درین قسمت بر شاعری عمومی ایران تنقید
کرده می شود ازین رو آن ابحاثی را که در حصہ ہائے
گذشته ناتمام گذاشته شده اند اکنون مفصلاً می نگاریم
این حصہ بر سہ فصل منقسم است :-
(۱) ماہیت و حقیقت شاعری :-
(۲) تاریخ عمومی شاعری فارسی و اثرات تمدن و اسباب
سائرہ بر آن :-
(۳) تقریظ و تنقید :-
حقیقت شاعری
چون شاعری یک امر ذوقی و وجدانی است، لہذا تعریف
جامع و مانع آن به چند الفاظ ممکن نیست که کرده شود
[Marginal notes]
۱
شروع
خ دیبا
چه
ایراد
۴
حصه
کردن
۵
اسباب
باطنی
شعر العجم حصه چهارم
۴
ازین جہتہ فہمانیدن حقیقت آن به طریقهای گوناگون بیشتر
مفید خواہد افتاد تا از ملاحظه تمام آن مجموعه یک نقشهٔ درست
شاعری زیر نظر آورده شود ۔
ایزد پاک برائے انسان اعضا و قوائے مختلف را عطا
فرموده که درمیان آنها وظائف و تعلقات هر کدام شان علحدہ
است ازین جمله سر چشمهٔ تمام ارادات و افعال دو قوه است
که "ادراک" و "احساس" نامیده می شوند ۔
وظیفه "ادراک" معلوم نمودن اشیا رو کار گرفتن از استدلال
و استنباط است و از نتایج عملش انواع ایجادات و تحقیقات
و انکشافات و تمام علوم و فنون پنداشته می شود ۔
خدمت "احساس" دریافتن چیزی و حل کردن امری
و غور کردن بر سخنی و سنجیدن نیست ، یگانه خدمتش متاثر
شدن اوست در موقع وقوع کدام واقعهٔ پر تاثیر چنانچه در
حالت غم محزون ، و بتقریب شادی مسرور ، و بر امور حیرت
انگیز متعجب می شود ۔ دویمین نام شاعری همین قوة است
که او را بنامهای "احساس" ، "انفعال" یا "فیلنگ" تعبیر کرده
می توانیم ۔ یعنی ہنگامیکہ همین جسم " احساس" جامهٔ الفاظ
موثره را در بر کشید بصورت شعر جلوہ افگن می گردد :-
وقتیکه بر حیوانات کدام جذبه طاری میشود، آنها ہم
ساده کردن
در ریحہ
دیگر
قاعدہ
جذبین
۵ شعر العجم حصه چهارم
به واسطه آواز ہائے بوقلمون و حرکات گونا گون باظہار آن می پردازند ۔
مثلاً شیر می غرد و شغال قوله میکشد و مار صفیر کنان خم و پیچ می خورد و طاوس رقص کنان ترنم میکند ، ہم چنین جذبات انسانی نیز بتوسط حرکات ظاہر میگردد ، اما برای او بلند تر از حیوانات دیگر قوتی نیز عطا شده که نطق و گفتار است و از همین جاست ، ہنگامیکه بر انسان کدام جذبه قوی طاری میشود، پس بیساخته از زبانش کلمات موزون ظہور می کند و اہم همین الفاظ موزون شعر است ۔
اکنون به پیرایه زیور منطقی تعریف شعر را باید کرد ، ازین حیث گفته می توانیم ، آن جذباتی که به توسط الفاظ ادا می شود ، شعر است از آنجا که این الفاظ بر جذبات شنوندگان نیز اثری بخشیده بر سامعین نیز ہمان تاثیر را ابراز میکند ، که بر صاحب جذبه طاریست، لہذا تعریف شعر را این چنین کرده می توانیم که ہر آن کلام انسانی که جذبات را بر می انگیزاند و او را به تحریک می آورد شعر است ۔
یک مصنف اروپائی می نویسد ۔ ہر چیزیکه بر دل استعجاب یا حیرت یا جوش یا دیگر قسم اثر را به وجود می آورد ، شعر است بنا برین فلک نیلگون ، نسیم سحر ، گلگونه شفق ، تبسم
شعر العجم حصہ چہارم
گل، خرام صبا، نالۂ بلبل، ویرانی دشت، شادابی چمن، تماناً یک جهان شعر است ۔ لیکن جای تعجب است ۔ که ششصد سال قبل برین خواجه فریدالدین عطار رح فرموده است ۔ ع ۔ پس جهان شاعر بود چون دیگران
اشیائیکه بر دل تاثیر می کند، بسیار است مثلاً موسیقی مصوری، صنعتگری و امثال آن، ولی اثر انگیزی شعر از حد افزون و فراخ است، زیرا موسیقی فقط قوۀ سامعه را محظوظ می کند، و اگر شنوائی نباشد، کاری را از پیش برده نمی تواند لہذا برای متاثر شدن از تصویر، بینائی شرط است، لکن شاعری بر تمام حواس اثری افگند، و از او باصره، لامسه ذائقه، شامه، تماماً لطف برداشته می تواند ۔ فرضاً اگر شراب در پیش نظر نباشد ازین نبودن شراب چشم ہیچ یک فائده را برداشته نمی تواند، مگر در وقتیکه کدام شاعر او را به آتش سیال تعبیر می کند از شنیدن این الفاظ یک منظر مؤثر در پیش چشم تجسم میکند، همچنین وقتیکه بوسه را به اندازۀ شاعرانه" به تنگ شکر" تعریف می نمائیم، مزۀ آن را کام و زبان محسوس می نماید ۔ طریقۀ آسان علمی معلوم و معین نمودن ماهیت و حقیقت چیزی این است که اولاً کدام وصف نمایان آن گرفته شود و متعاقباً نشان داده شود که در آن وصف با او کدام کدام
زبان ها
ره نوین
همچنین
جاری
یک عالم
لذت میدهد
شعر العجم حصه چهارم
۷
چیز ها شرکت دارد و باز این صفات را علیحده علیحده نموده
آن وجه ظاهر کرده شود ، که از روی آن این چیز از دیگر هم
جنسان خویش جدا و ممتاز شده باشد .
این جمله را تماماً تسلیم میکند که وصف نمایان شعر برانگیختاندن برانگیختن
جذبات انسانی است یعنی از شنیدن آن در دل اثر رنج
یا خوشی یا جوش پیدا می شود . همین خصوصیت شاعری را
از سائنس و دیگر علوم و فنون ممتاز قرار داده است . زیرا که مرتب
مخاطبه شاعر با جذبات است ، و از سائنس بالیقین می باشد
سائنس از استدلال کار می گیرد و شاعر محرکات را استعمال
می نماید ، سائنس نزد عقل مسئله علمی را پیش میکند ، مگر شاعر
مناظر دلکش را به احساسات نشان میدهد .
چون این خاصیت در موسیقی و تصویر بلکه در مناظر قدرت
نیز یافته میشود . لہذا بایستی که ایراد قید کلام یا الفاظ در انبار کرده
آن باشد ، تا این اشیاء نیز ازین دائره بیرون شود ؛ باز هم
خطبه (لکچر) تاریخ ، افسانه ، ڈراما در تعریف شاعری داخل
می ماند در میان اینها و شعر حد فاصل قائم کردن اشکال دارد
دقت مزید ازین رهگذر عاید است که اکثر نظمهای درجه پیش کند
اول بشکل افسانه می باشد و در اکثری از افسانه ها روح
شاعری یافته می شود ، هنگامیکه این هر دو چیز با همدگر یکجا
شعر العجم حصہ چہارم
۸
مشاہدہ میشوند، پس درمیان آنها امتیاز کردن مشکل بنظر میخورد :-
ولی در حقیقت افسانه تاجائی افسانه گفته می شود، که در آن واقعات خارجی و تصویر زندگانی موجود باشد. بمجردیکه درآن احساسات و جذبات اندرونی اغاز شد، پس در انجا سرحد شاعری مشاهده میشود، افسانه نگار اشیاء بیرونی را به کمال کوشش مطالعه میکند، بر خلاف آن شاعر تجربه کار، ماہر نیرنگهای احساسات و جذبات اندرونی نیز می باشد.
سے شبلی نعمانی
1304
فرق درمیان شعر و تاریخ
بواسطه یک مثال فرق شعر و تاریخ خوبتر ذہن نشین می شود، شخصے در بیشه روان است از گوشه می بیند، که شیری جولان کنان می بر آید و غرش پر از خوف و چهره ترش و تند و چشمهای زہر آلود او دل این مرد را بلرزه در آورده، با آن الفاظ موثری که این شخص نزد دیگری این هیئت و حلیه و شکل و صورت شیر را بیان کند، شعر است.
اگر یک عالم علم حیوانات به عجائب خانه رفته در آنجا شیری را اندرون پنجره محبوس دیده ہر عضوش را بحیثیت علمی علیحده علیحده می بیند و متعاقباً بطریقه علمی بحضور کدام
شعرالعجم حصه چهارم
مجمعی درین موضوع بیاناتی ایراد کند ، این اظهارات او
سائینس، تاریخ یا واقعه نگاری است -
نوعی از اقسام شاعری واقعه نگاری است ، یعنی شاعر تصویر
واقعات خارجی را میکشد ، اما نه ازین حیثیت که وی در
واقعه چیسیست، بلکه ازین حیثیت که آن واقعه بر جذبات ما چه
اثر می افگند ، شاعر تصویر آن چیز ها را بخط و خال ساده نی
بلکه در آن رنگ امیزی قوه تخیل را بیشتر میکند ، تا موثر گردد
فرق در بین شاعری واقعه نگاری
و خطابت
از تقریر فوق فرق بین واقعه نگاری و شاعری واضح میگردد
ولی تا اکنون هم حد فاصل خطابت و شاعری قائم نگردیده است
زیرا که مقصود در خطابت نیز ماند شاعری بر انگیختن جذبات
و احساسات می باشد، اما در واقع شاعری و خطابت دو چیز
ہای علیحدہ میباشند ، مقصد از خطابت مخاطبه نمودن با
حاضرین میباشد ، و ناطق مذاق و معتقدات و میلان طبیعت
حضار را جستجو میکند تا ازین رهگذر این چنین یک پیرائیه را
برائے تقریر خویش اختیار کند که توسط آن جذبات را بر
انگیزاینده سامعین را مطیع و همنفکر خویش بنماید - برخلاف آن
شعر العجم حصه چهارم
۱۰
آن شاعر را با دیگری سروکاری نیست و این امر را هم نمیداند
که آیا کسی بمقابلش است؟ و یا شخصی وجود ندارد؟ در
دل شاعر جذبات تولید میشود، و او بیاختیار را نه آن جذبات
را طوری ظاهر مینماید که در حالت درد و اندوه بیساخته
"آه" خارج میشود، بلاشبه هنگامیکه این اشعار بنزد دیگران
خوانده میشود بر آنها نیز تاثیرات خویش را اجرا میکند، ولی
شاعر در وقت سرودن آن این مقصد را زیر نظر ننهاده بود
مَثَلیکه یک شخص بر مردن یک دوستدار خویش نوحه و ندبه می
کند و مقصدش ازان شنوانیدن مردم نمی باشد، ولی اگر دیگری
این ناله و شیون او را بشنود. حتماً می طپد و متاثر میگردد -
شاعر اصلی شخصی است که با سامعین سروکاری نداشته
باشد - مردمانی که به تکلف شاعری را اختیار می کنند - وظیفه
ذمت انها نیز همین است که از فحوای کلام شان مطلقاً این
امر مفهوم نگردد - که انها با سامعین گفتگوئی داشته باشد چنانچه
برای یک "اکتر" در اثنای عملیاتش در "صحنهٔ تمثیل" این
مسئله بخوبی معلوم است که بمقابل او بسیار اشخاص موجودند
اما اگر در عین کار روائی خود اظهار این علم خود را بنماید حقیقتهً
که تمام آن "پارت" و پرده را برباد میکند - شاعری که بعوض
خویش با دیگری خطاب میکند و یا تمنای برانگیختاندن جذبات
۱۱
شعر العجم حصه چهارم
غیر را داشته باشد و چیزی که می سراید، برای خودش نی، بلکه بدیگری می شنواند، پس وی شاعر نی بلکه خطیب است، ازین بیان واضح میشود، که شاعری نتیجه مطالعه نفس و تنها نشینی است، بالعکس آن خطابت ثمره نشست و برخاست و نتیجه خلط و ملط و مراعات رسم و رواج است، اگر جذبات و احساسات اندرونی شخصی تیز و مشتعل باشد، پس وی شاعر شده می تواند، ولی برای خطیب ضرور یست که نبض شناس احساسات و جذبات دیگران باشد . بچشم ۱۶ قوس ۱۲۸۹
عناصر اصلیه شاعری
در یک شعر عمده بسا امور مشاهده می شوند در آن وزن می باشد و محاکات دیده میشود، (یعنی در هنگامیکه تصویر کدام چیز یا کدام حالتی کشیده میشود) در آن خیال بندی بوده، الفاظش ساده و شیرین بنظر آمده بندش آن صاف و در طرز ادای او جدت می باشد، مگر آیا این همه امور اجزای شاعری میباشند؟ آیا ازین جمله هر کدام آن این چنین است، که اگر وی نباشد. پس شعر حیثیت شعری را نخواهد داشت؟ اگر این چنین نباشد (و قطعاً نیست) پس از بین این تمام اوصاف مخصوصاً اشیائی را معلوم باید
[Margin text:]
شماره
مادرزاد
غلط
۴
غلط
به
صدیقه
شعر العجم حصه چهارم ۱۲
کرد که از عدم آن شعر منزله شعری خود را فاقد باشد نزد عوام
الناس آن چیز ”وزن“ است ، و از همین جهتہ مردم عوام کلام
موزون را شعر می نامند ، مگر فکر محقیقن این چنین نیست
و آنها حصہ ضروری شعر وزن را می پندارند اما بمذاق اوشان
عنصر اصلی شاعری وزن نمی باشد ۔
نزد ”ارسطو“ این چیز محاکات (یعنی مصوری) است“ و این
ہم صحیح نیست زیرا که اگر در شعری تخیّل موجود و محاکات مفقود
باشد ، آیا آن شعر ، شعر نخواهد بود ؟ هزار ہا اشعار موجود اند
کہ در آن عوض محاکات فقط تخیّل موجود است و با وجود آن
این شعر عمده پنداشته میشود، درین صورت شاید این طور
خواهند گفت که محاکات این چنین یک مفهوم وسیعی را دارا
است که تخیل از دائره آن خارج شده نمی تواند ، ازین جہتہ
تخیل نیز محاکات گفته میشود ، اما این مفکوره مبنی بر زبر دستی
است و در سطوراتی که ما تعریف تخیّل و محاکات را می نویسم
واضح میشود ، که این هر دو، دو چیز علیحده هستند ، اگر چہ
ممکن است که در بعض امثال سرحد هردو باہم اتصال
یابد ، حقیقتہ شاعری در اصل نام دو چیز است، محاکات
و تخیل اگر یکی ازین دو یافته شود ، پس شعر مستحق می گردد
که او را شعر بگویم ، اوصاف باقی آن کہ سلاست و صفائی و
1
وزن = معیار
احساس
2
ایک شعر
3
معنا
4
الفاظ
ساده در
وجدان
۱۳ شعر العجم حصه چهارم
حسن بندش و امثال آنست اجزائی شعر نی، بلکه عوارض و عارض (مترجم)
مستحسنات آن می باشد،
تعریف محاکات حصه 22 نوی 1304
محاکات این طور ادا نمودن یک چیزی یا حالتی است که ازان تصویر اصلی آن در پیش نظر تجسم کند، فرق در بین محاکات و تصویر این است که در تصویر اگرچه علاوه بر اشیای مادی تصویر جذبات و حالات را نیز میتواند کشید، چنانچه مصوّر درجه اعلیٰ این چنین تصویر انسان را نقش میکند که از چهرهٔ آن جذبات انسانی مانند رنج، خوشی، تفکر، حیرت، استعجاب پریشانی، و بی تابی ظاهر میشود، شلپکه بحضور جهانگیر یک مصوری این طور یک تصویر زنی را تقدیم کرده بود، که کفهای او خارانیده میشد و به واسطهٔ آن خارانیدن (گدگدی) آن اثرات خندانیدن که به چهرهٔ او طاری شده بود، از آن تصویر هویدا می شد ولی در هر محل تصویر را با محاکات کشیده نمی توانند۔ بلی ہزارہا واقعات، حالات و واردات گوناگون موجودند که تصویر برگرفتن آن از دسترس مصوّر بیرون است مثلاً ”قاآنی“ در یک موقعی از هیئت و وضیعت بهار این چنین حکایه میکند ؎
نزک نزک نسیم، زیر گلان می خزد ٭ غبغب این می مکد، عارض آن می مزد
شعر العجم حصہ چهارم ۱۴
سنبل این میکشد، گردن آن می گزد پا گه بچمن می چمد ، گه به سمن می وزد
گاه بشاخ درخت گه بلب جوئبار
این ہئیت و وضعیت را مصور چه طور می تواند که نشان
بدهد -
چیزیکه مذکور شد اشیائے مادی بودند : ادا نمودن جذبات
و کیفیات بیشتر ازین مشکل است و تصویر به هیچ طور نمی تواند
که عمده بر آر انتقاش آن کیفیات شده بتواند - مثلاً درین شعر
نسب نامۂ دولتِ کیقباد ورق بر ورق ہر سوئی برده باد
این خیال ادار شده که بواسطه قوات دارا خاندانی کیان کاملاً
به باد فنا رفت این تخیّل بذریعہ تصویر چطور ادا کرده خواهد شد
یا مثلاً بعاشقان ہوس پیشہ اکثر یہ این چنین واردات پیش می
آید که بر معشوقی دل می بازد و بعد از مرور ایامی از بی مہری و
بی اعتنائی او بجان رسیده می خواهد که از وی بگسلد و با دیگری
بپیوندد ، باز ازین خیال خود متردد شده بدل می سنجد که باز این
چنین معشوق دلفریب کجا برائے او میسر میشود ، ازین جہتہ
خودش سر سر خود ازین خیال خویش برگشته مکرر با ہمان معشوقه
خود نرد عشقش را می بازد ، حالانکہ معشوق او را ازین وقائع
هیچ اطلاعی نمی باشد ، این حالت را شاعری این طور
ادا می کند ؎
۱۵ شعر العجم حصه چهارم
صد بار جنگ کرده به او صلح کرده ایم
او را خبر نبوده ز صلح و ز جنگ ما
این حالت را مصور بذریعه تصویر چگونه عیان کرده می تواند ، بر خلاف آن مصوری شاعرانه تصویر هر خیال و هر واقعه و هر کیفیت را بخوبی نقش کرده می تواند -
فرق بزرگی درین مصوری عمومی و مصوری شاعرانه این است ، خوبی تصویر آنست که تصویر هر چیزیکه گرفته میشود می بایست علیحده علیحده خط و خال آن نشان داده شود ، ورنه تصویر ناتمام و با اصل خویش مطابقت نخواهد داشت ، بالعکس در مصوری شاعرانه این التزام ضروری نیست - شاعر اکثریه آن چیز ها را می پسندد و عیان میکند که ازان بر جذبات ما اثری می افتد و باقی اشیاء را نظر انداز می نماید و یا بهم میگذارد که از تذکر آن در اثر اندازی شعر خللی بوقوع نه انجامد فرضاً اگر مقصد از گرفتن تصویر گلی باشد، پس کمال مصوری این است ، که علیحده علیحده خود گل و برگ و شاخ و خار گلبن و رگ و ریشه او را نمایان کند ، ولی برائے شاعر بیان نمودن این چیز ها ضروری نیست ، ممکن است که شاعر این اشیاء را بصورت اجمالی و پوشیده بنمایاند باز هم از مجموعه کلام خویش همان اثر را پیدا میکند که از دیدن اصلی "گل" به وجود می آید -
شعر العجم حصه چهارم ۱۶
دیگر فرق کلی در میان مصوّری و محاکات این است، که مصوّر از
کشیدن تصویر یک چیز بیش از بیش همان قدر اثر را پیدا
کرده خواهد توانست که از دیدن ذات همان چیز بوجود می آید
ولی شاعر با وجودیکه تمامی اجزائ آن تصویر را نمایان نمی کند
باز هم به اصل بیشتر آن چنان اثر را پیدا می کند که از ملاحظه
ذات آن چیز فهمیده نمیشود، چنانچه از دیدن شبنم این اثر
پیدا شده نمی تواند، که از خواندن این شعر بفکر می رسد سه
کها کها کے اوس اور بھی سبزہ ہرا ہوا
تھا موتیوں سے دامن صحرا بھرا ہوا
حاصلش اینکه:- از افتادن شبنم شوخی و سبزی چمن چندان
کسب افزونی و سبزی کرد. که سرا تا سر صحرا چنان پنداشته می شود
که از دانه ہائے دُر و لولو مملو باشد.
کمال اصلی تصویر این است که با اصل مطابقت داشته باشد
و اگر مصوّر درین امر کامیاب شد، پس او را خطاب اکمال
فن داده میشود، مگر شاعر در اکثری از مواقع بدو مرحله های
مشکله سر دو چار می شود یعنی نه تصویر اصلیه را پورا پورا
کشیده می تواند، زیرا که در بعض محلات این مطابقت کامل
احساسات را چندان بر انگیخته کرده نمی تواند، و نه از اصل زیاده
تر دور شده می تواند، ورنه بروی اعتراض خواهد شد، که
۱۷
شعر العجم حصه چهارم
تصویر بر اصل را گرفته نتوانسته است، درین موقع وی از تخیل کار میگیرد، و این چنین یک تصویری را میکشد، که نسبت به اصل خود در آب و تاب و حسن و جمال افزونی کند مگر از قوۀ تخیل بر شنوندگان این چنین یک اثری را می افگند که این همان چیز است، ولی مردم او را بدقت ندیده اند لہذا حسن او کاملاً برای آنها نمایان نشده بود -
تعریف تخیل
تعریف تخیل را ”هنری لوئیس“ چنین کرده است :-
قوتی است، که توسطش آن اشیائی را که مرده اند، یا از سبب کمی و ضعف حواس بر نظر ما نمی آیند، به پیش نظر ما میآورد، مگر این تعریف جامع و مانع شده نمی تواند و در حقیقت تعریف جامع و مانع منطقی امثال این چیز ها هم کرده نمی شوند -
در اصل تخیل نام قوۀ اختراع است و نزد مردم عوام بموجب منطق و فلسفه صاحب تخیل گفته نمی شود - بلکه اگر کدام فلسفه دان بصاحب مخیله خطاب کرده شود، او را ازین لقب عار خواهد آمد - ولی در حقیقت ضرورت قوت تخیل در فلسفه و شاعری یکسان است، بلی همین قوۀ تخیل است که از یک جانب در فلسفه کار ایجاد و اکتشاف مسایل را
شعر العجم حصه چهارم
۱۸
می دهد، و از طرف دیگر در شاعری مضامین شاعرانه را پیدا
میکند، از آنجا که اکثری از سائنس دانان مذاق شاعری را
مالک نمی باشند، و هم چنین شعر با فلسفه و سائنس چندان
انسیت ندارند، لہذا این غلط فہمی بوجود می آید- که قوۀ
تخیل را با فلسفه و سائنس تعلقی نمی باشد، ولی این فکر صحیح
نیست، بلاشبہ عموم آن سائنس و فلسفه دانائیکه در آنها
قوت ایجاد نباشد از قوۀ تخیل هم محروم می باشند، اما کسانیکه
موجد کدام مسئله و یا فن می باشند- از قوۀ تخیل آنها کدام
شخص انکار کرده می تواند، در ذات نیوٹن و ارسطو بهمان
اندازۀ قوۀ زبر دست تخیل موجود بوده، که در وجود ہومر و
فردوسی بوده است، البتہ اغراض و مقاصد این دو جماعت
جدا گانه و طریقۀ استعمال قوۀ تخیل هر دو یشان جدا بوده
است، غرض از استعمال قوۀ تخیل در فلسفہ و سائنس آنست
که یک مسئله علمی حل کرده شود، اما در شاعری از قوۀ
تخیل این کار گرفته میشود، که جذبات انسانی را به ہیجان
بیاورد، مقصود فلسفی تنها همان موجوداتی است، که در واقع
وجود دارند، بر خلاف آن شاعر از ان موجودات نیز کار می گیرد
که ابداً وجود ندارند، در پیشگاه فلسفه ”ہما“ ”سیمرغ“ ”گاو زمین“
”تخت سلیمان“، ابداً قدر و قیمتی ندارند، ولی همین اشیاء
شعر العجم حصه چهارم
۱۹
نقش و نگار قصر شاعری پنداشته می شوند، اگر از زبان
فلسفی لفظ ”سیمرغ زرین پر“ بر آید از هر دو جانب مطالبه
ثبوت سیمرغ خواهد شد - لکن شاعر از امثال این مخلوقات
فرضی عالم خیال خودش را آباد میکند، واحدی از وی طلب
ثبوت را نمی کند، زیرا که شاعر مانند فلیسو فها ادعائے تعلیم
مسئلہ را نمی کنند، بلکہ وی فقط اسباب خوشی و مسرت ما را
فراہم می آورد و بیشک وی درین مقصد خود کامیاب هم
میشود، از دیدن گل یک سائنس دان تحقیق می کند، که او
از کدام صنف نباتات است؟ و رنگش با کدام الوان آمیزش
دارد؟ خوراکش از کدام اجزای زمین است؟ در و اجزائے
نرو ماده هر دو و یا تنها یکی است، لکن شاعر با امثال
این تحقیقات سروکاری نداشته به مجرد دیدن گل بر وی
خمار مل طاری شده این خیال بدماغش پیدا میشود
ع- ای گل بتو خورسندم تو بوئی کسی داری
نسبت بماهتاب هیئت دان بآن مسائل دلچسپی دارد، که او
از کدام عناصر ساخته شده؟ آیا آباد است یا ویران؟ روشن
است یا تاریک؟ یا مدو جزر سمندر چه تعلقی دارد؟ و امثال
آن مگه شاعر با مهتاب این قدر مقصد دارد - که بیکبار وی
روشن معشوق تشبیه دارد -
شعر العجم حصه چهارم
۲۰
نزد شاعر (از طفیل قوۀ تخیل) تمام اشیای بی حس چیز های جاندار ساخته میشوند و بگوشهای او از هر طرف صدا ہائے مسرت افزای گونا گون شنیده می شود، زمین و آسمان و ستارہا بلکه تمام ذرات با وی گفت و شنید دارند ،
توسط قوۀ تخیل شاعر اکثریه یک دعوی جدیدی را می کند و دلائل خیالی را تقدیم میکند، ممکن است که عالم منطقی او را قبول نکند، لیکن آن اشخاصیکه با مثال این قوۀ تخیل عادی هستند، در تسلیم نمودن آن ابداً تامل نمی ورزند، مثلاً شاعری میگوید
دوش از برم چو رفتی آگاه نگشتم آری
عمری و رفتن عمر آواز پا ندارد
این دلیل دو مقدمه دارد (۱) اینکه ”معشوق زندگی عاشق است“ (۲) اینکه ”رفتن زندگی آواز پا ندارد“۔ ازین دو مقصد از کدام یک آن انکار کرده میشود ۔
تخیل محاکات از کدام امور بعمل می آید
وقتیکه محاکات بذریعہ کلام کرده میشود مقدم تر از ہمہ تناسب شرط است او این ظاهر است که آواز و لہجہ و اظہار ہر یک از درد و غم و رنج و جوش و غیظ و غضب مختلف است
۲۱ شعرالعجم حصه چهارم
لهذا محاکات هر یک ازین جذبات که مقصود باشد ، بایستی که وزن
شعر نیز بادی مناسبتی بهم رساند ، تا حالت و کیفیت آن تماماً ادا
کرده شود ، مثلاً در فارسی بحر تقاربی که شاهنامه دارد ، برائی
خیالات حربیه موزون است ، چنانچه بفارسی هر قدر یکه مثنویهای
جنگی نوشته شده اند ، اغلباً در همین بحر می باشند ، هم چنین
برائی غزل و خیالات عشق و عاشقی نیز بحور مخصوصی موجودند
اگر این خیالات در بحور قصیده ادا کرده شوند ، پس از تاثیر
آنها می کاهد -
(۴) کمال همم محاکات این است که با اصل خود مطابقت
داشته باشد ، یعنی بیان هر چیزیکه کرده میشود باید ، این طور
باشد ، که ذاتاً همان چیز مجسم شده در پیش نظر بایستد ، مقصد
اصلی از شاعری انبساط و خرمی طبیعت است ، و کشیدن تصویر
اصلیه چیزی ذاتاً انبساط طبیعت را تولید میکند (عام ازینکه
آن چیز خوب باشد یا خراب) مثلاً چلپاسه یا وزغه یک جانور
بد صورتی است ، که از دیدن آن نفرت می آید ، ولی اگر
یک مصور کامل این چنین یک تصویرش را نقش کند ، که باندازه
سر مو با اصل آن فرقی نداشته باشد ، از دیدن آن خواه مخواه . . .
لطف حاصل میشود ، و علت اصلی آن همین است ، که مطابقت
اصل با نقل ذاتاً خودش یک چیز مؤثریست ، اگر آن چیز بائیسکه
شعرالعجم حصه چهارم
۲۲
محاکات آن مقصود است، طبعاً دلاویز و لطفانگیز باشند پس اثر محاکات نیز کسب افزونی میکند -
مطابقت اصل به طریقهای مختلفه بعمل می آید :-
(۱) بیان نمودن هر آن چیزیکه مقصود باشد، بایستی که استقصای جزئیات آن باین طور بعمل آید که کاملاً تصویر آن چیز به پیش نظر آید، مثلاً اگر نوشتن واقعه جدائی احباب باشد پس بالیست که بکمال غور و دقت تمام آن جزئیات و کیفیات و حالات را پیدا کنیم، که در اینچه مواقع پیش می آیند، یعنی اندرین فرصت یکی بدیگری بکدام نگاه می بینند؟ و چه طور بغلکشی و معانقه نموده می گریند، چه قسم کلمات دردانگیز را استعمال می نمایند؟ و بکدام سخنها دلهای حسرتمنزل خود را تسلی میدهند؟ در وقت تودیع و رخصت بچه صورت حرکات بیاختیارانه از آنها صادر میشوند؟ کیفیتی که در ابتدار پیدا شده چطور به بتدریج افزونی گرفته است؟ بر حاضرین از دیدن این کیفیات چه اثرات می افتد؟ اگر از میان این سخنها یک سخن بماند، پس در مطابقت نقص و کمی وارد میشود، در بین نظامی و فردوسی فرق بزرگی که موجود میشود، این است، که فردوسی بسیار سخنهای خرد و ریزه جزئی را می گیرد، و نظامی در قوهٔ تخیل سرشار شده از گرفتن جزئیات صرف نظر میکند، مثلاً
۲۳ شعر العجم حصه چهارم
فردوسی در یک موقعی حالات یک مجلس دعوات را چنین می نویسد :- ۵
دیگر باره بستد، زمین داد بوس ؛ چنین گفت ، کین باده بر روی طوس
سران جهاندار برخاستند ؛ ابر پهلوان خواهش آراستند
در آن عصر چنان مروج بود ، که اگر به یادگار کسی شراب می نوشیدند ، زمین را نیز همراه آن می بوسیدند ، علاوه بآن شخص خطاب کنان میگفتند ، که به "یاد فلان" در عقب آن حاضرین مجلس می ایستادند ، طوریکه (در مغرب زمین) درین ایام هم ، همین دستور جاری است ، فردوسی تمام این واقعات را ادا نموده است و اگر همین کیفیت را نظامی می نوشت ، پس طلسم استعاره و تشبیه جام و شراب را می بست و از تحریر این واقعات جزئی صرف نظر میکرد ، در یک قصیده بهاریه "قاآنی" که چند اشعارش این است :۵
یکی بر لاله پا کوبد که می رنگ می دارد یکی از گل بوجد آید که وه وه بوی یار آرد
یکی اینجا گسارد می، یکی آنجا نوازد نی صدآهای و هوی و هی زهر سوئی هزار آید
زهر کوئی صدای ارغنوان و چنگ و نی خیزد زهر سوئی صدای بربط و طنبور و تار آید
یکی بر لاله می غلطد یکی در سبزه می رقصد یکی گاهی رود از هوش یکی گاه هوشیار آید
الا یا ساقیا ! می ده ! بجان من پیاپی ده
دما دم بی خردی ده که میترسم خمار آید
شعر العجم حصه چهارم
۲۴
طوری تصویر دلچسپی بحال و سرمستی مردم کشیده شده که درجه
اعلیٰ محاکات را جائز است، این چنین بکمال کوشش حالات
جزوی آن موسم ادا کرده شده که از خواندن آن کاملاً هیئت و وضعیت
آن بزیر نظر می آید۔
(۲) اکثریۀ اشیا این قسمند، که مشتملبر انواع مختلفه بوده
هر نوع آن را خصوصیت جداگانه میباشد۔ مثلاً آواز یک چیز
عمومی است و انواع آن پست، بلند، شیرین، کرخت، موزون
و غیره اقسام مختلف است، در اشیای ذوقیه این فرق بیشتر
نازک میشود۔ مثلاً دوری معشوق یک امر عمومی است، ولی
بنا بر خصوصیات جداگانه آن علیحدہ علیحدہ اسما دارد، یعنی ناز
عشوه، غمزه، شوخی، بیباکی ۔ آن السنہ که وسیع و لطیفند، در آن
نظر به فرقهای بسیار دقیق برای هر هر چیزی الفاظهای جدا جدا
پیدا میشوند، پس اگر محاکات چیزی مقصود باشد، باید بطریقه
درست همان الفاظ را استعمال کرد، که بر همان خصوصیات دلالت
کنند، ساودی شاعر نظمی نوشته که اسباب موجبہ آن این
است، که یک فرزند خورد سالش ازو پرسید، که ”سیلاب چه طور
و چرا می آید“ ساوی در جوابش نظمی نوشت و باو نشان داد
که سیلاب چه طور آہستہ آہستہ شروع میشود و بچه قسم کسب
ازدیاد می نماید، درین نظم تمام الفاظ باینطور اندراج یافته اند
۲۵ شعر العجم حصہ چهارم
که همان آواز های را که در وقت باریدن باران و روان شدن
و منتشر گردیدن و بسیار گشتن آب (و غیره وغیره) بوجود می آید
و بهمه الفاظ اظهار آن میشود، حکایه کرده است ، و تا جای
کمال محاکات و تخیل خود را در آن بکار برده است، که اگر کسی
آن نظم را بآوازی خوش و مترنم درست بخواند ، مستمع چنان می
پندارد که بکمال قوت و بشدت سیلاب می آید و زیاده شده میرود
روزی در هنگام طالب العلمی من بیک مجلسی کسی این شعر
"کلیم" را خواند ه
سر به بستان چو دهد جلوهٔ یغمائی را
اول از سرو کند جامهٔ رعنائی را
والد مرحومم نیز تشریف داشتند. من اعتراض کنان گفتم که
بمناسبت اینکه جامه است پس می بایست ، که عوض"کند""کشد"می
گفت ، تا در شعرش فصاحت بوجود می آمد ، زیرا که جامه کندن اگرچه
صحیح است ، ولی فصیح نیست ، تمام حضار ساکت ماندند ، والد
مرحومم بعد از تامل اندک فرمودندنی ! همین"کند" روح و روان
این شعر است ، زیرا مطلب شاعر این است ، وقتیکه معشوق
در باغ بصورت غارتگری جلوه افروز میگردد ، اولاً لباس رعنائی
را از بر سرو بدر میکند ، "لباس کشیدن" دو معنی دارد (۱) اینکه
شخصی بواسطه گرمی وغیره لباس خود را کشیده بگذارد ، و یا نوکرش
شعر العجم حصه چهارم
۲۶
جامہ او را از بدنش بکشد (۲) اینکه بطور سزا لباس کسی کشیده
و یا دریده شود، در فارسی برائی این مطلب دو الفاظ مختلف جامہ
کشیدن و جامہ کندن“ موجود است ، چون درینجا مقصد این است
کہ معشوق بطور ذلت جامہ رعنائی سرو را بر آورده است ، لہذا
عوض ”جامہ کشیدن“ ”جامہ کندن“ بسیار موزون است ، تمام حضار
برین توجیہہ بی تکلفانہ حضرت پدز تحسین گفتند و آفرین دادند
درین شعر علی تقی :- ؎
بگذشت ز پیش من و غیرش بحکایت
پیچید کہ ہرگز نتواند بقفا دید
حاصل شعر این است کہ معشوق از مقابل من گذشت درحالیکہ
رقیب نیز ہادی بود، و او را آنچنان در افسانہ خوانی سرگرم
نموده بود، کہ عقب سر خود را ہم دیده نتوانست (ورنہ شاید بطرف
من نیز نگاہش مبذول میشد) از لفظ ”پیچید“ طوریکہ صورت
واقعہ ذہن نشین میگردد ، از بودن دیگر لفظ این مطلب حاصل
نمی شود ،
در وقتیکہ سکندر برائے دارا مکتوب مساوات و برابر بودن
خودش را با او دعوی کنان نگاشت از خواندن آن دارا سخت
رنجید، و متحیرانہ بر خود پیچیده خندید این حالت را نظامی
چنین تصویر می فرماید ؎
شعر العجم حصه چهارم
۲۷
بخندید و گفت اندران " زهر خند" { که افسوس بر کار چرخ بلند
فلک بین چه ظلم آشکارا کند { که اسکندر آهنگ دارا کند
وقتیکه کدام شخص محقر و بی منزلت ادعای برابری خودش را با کدام ذات معزز با وقار می نماید، در بعض احیان در عین غصه و قهر برای انسان خنده عارض میشود ، گویا ، همین خنده مجموعه رنج و غصه و عبرت می باشد در فارسی این خنده را "زهر خند" می نامند، حالتیکه بر دارا از خواندن خط مسادیانهٔ سکندر طاری شده تصویر آنرا بجز از لفظ " زهر خند " کشیدن بدیگر صورت ممکن نبود، همچنین محاورات و اصطلاحات مخصوصی برای مضامین مخصوصند، اگر آن مضامین بما سوای آن الفاظ بدیگر کدام طریقه ادا کرده شود، پس آن محاکات کامل شده نمی تواند .
(۳) وقتیکه حالت کدام قومی یا ملکی یا مردی یا زنی یا طفلی بیان کرده شود، پس ضرور است ، که تمام خصوصیات آن زیر نظر گرفته شود. مثلاً اگر مقصود از حکایه کردن بیان کدام طفلی باشد باید، که لحاظ زبان، طرز اداء خیالات و لهجه او کرده شود، و عیناً می بایست، که همان کلمات ادا گردد
مثلاً ے
" چلاتی ہے سکینہ کہ اچھے میرے بچا "
شعر العجم حصه چهارم
۲۸
محل میں گھٹ گئی ”مجھی گودی میں لو ذرا“
ترجمه :- ناله و فغان دارد سکینه که ای کاکای خوب من در میان
محمل نفس من حبس شده کمی مرا در آغوش خود بگیر -
بابا سے کھدؤ اب کہیں خیمه کریں به پا
ٹھنڈی ہوا مین لیکے چلو تم پہ میں فدا
ترجمه :- اکنون بابائے من بگو که به کدم جائے خیمه را ایستاده کند
مرا در ہوائے سرد با خود گرفته برو، من بر تو فدا شوم -
سایه کسی جگه ہے نہ چشمه نه آب ہے
تم تو ہوا میں ہو میری حالت خراب ہے
ترجمه :- در هیچ جائے نه سایه بنظر می آید، و نه چشمه و نه آب است
حالانکه تو در ہوائے تازه هستی و حالت من رو بخرابی گذاشته است.
این مخاطبه در موقعی است، که اهل بیت نبوی در نهایت
گرمی ہای سخت عازم کربلا هستند، و سکینه دخترک سیّدنا
حسینؓ به کاکائے خویش حضرت عباسؓ از گرمی شکایت دارد در
این قطعه تمام این خصوصیات و خیالاتیکه مخصوص بطرز گفتار
اطفال است، پیش نظر گذاشته شده است - ”اچھے چچا“ باصطلاح
اطفال ”کاکا جان گلم“ خاص لہجه اطفال است، در بغل
باطفال لطف و مسرت مزیدی حاصل میشود، لہذا از فرمائیش
”در آغوش گرفتن“ خواہش طفلانه ہویدا میشود، اطفال محض
۲۹
شعر العجم حصه چهارم
ذریعه بزرگ حاصل نمودن مقصد خود طعنه دادن را می
پندارند ، ازین جهته سکینه حضرت عباس را طعنه می دهد
که چون شما باستراحت تام در هوائے آزاد میباشید ، پس
پروائے خفقان و حبس نفس مرا چرا داشته باشید عوض ” شما “
گفتن لفظ ” تو “ بمنتها درجه شیرین و تفوق و حکومت طفلانه
را ظاهر میکند ، از اجتماع این خصوصیات مراتب محاکات
بدرجه کمال رسیده و کاملاً تصویر همان واقعه گرفته شده است ،
برای اکمال فن محاکات ، مطالعه نمودن هر نوع اشیای
کائنات ضروریست، زیرا شاعر گاهی حالات حرب و ضرب را می
نگارد و هنگامی تصویر اخلاق و عادات اقوام را می گیرد، وقتی
جذبات عالم انسانی را عرضه میدارد ، در موقعی بیان جاه و حشم
در بار های شاهی را میکند ، در فرصتی سیر و تماشای کلبه ہائے
احزان و چہرہائے شکسته و ریخته را می نماید ، اگر درین حالت
مشاہدہ عالم کائنات را ننمود ، خصوصیات و سخنہائے قابل انتخاب
هر هر چیز را بکمال دقت و غور ملاحظه نکرد، البته این مراحل مشکله
را طے کرده نمی تواند ، شکسپیر که در تمام شعرائے جہان
موقعیت بزرگی را احراز نموده ازین جہته است ، که وی تصویر
اخلاق و عادات مردمان هر طبقه را گرفته است ، و در این
زمینه این طور انتخاباتی نموده است که بلند ازان ممکن نیست
شعر العجم حصه چهارم
۳۰
بواسطه کمبود همین شرط در کلام بسیار شعرای نامور بزرگ رخنه های ظاهر مشاهده میشود، حضرت نظامی که خدای سخن گفته میشود. در یک مکتوبی که بنام سکندر از طرف دارا نوشته شده است، می نویسد ه
وگرنه چنانت و هم گوش پیچ
که دانی تو پیچی و کمتر ز پیچ
حضرت نظامی چون یک شخص گوشه نشین بود و به دربار های شاهی کمتر اتفاق آمد و رفت برایش افتاده بود، و از آداب و طریقه گفتگوی شاهانه ناواقف بودند، لہذا همان الفاظ بازاری ”گوش مالی“ را نوشته است، بواسطه همین نقص تصویر صحیح این واقعه گرفته نشده است، برخلاف آن فردوسی بهزارها امثال این وقائع را تحریر داشته است، ولی در هیچ کدامی ازان رشته این فریضه از دستش بیرون نرفته است، چون امثال متعدد و مفصلی درین موضوع آتیاً نگاشته میشود، درین محل محض جہته ذهن نشین شدن مطلب بر همین یک مثال اکتفا میشود -
ایرانیها میگویند، که فریدون خواهش وصلت پسران خود را با دختران شاہ یمن فرمود و باین مقصد پیامی بدست قاصد بشاه یمن فرستاد، پادشاه یمن بعد از شنیدن این پیغام با
۳۱
شعر العجم حصہ چہارم
ابل دربار خویش گفت، که در جواب این پیام سه صورت
بخاطر دارم (۱) اگر قبول کنم بدلم سخت صدمه میرسد (۲) اگر
انکار ورزم مقابله کردن با فریدون کار آسان نیست (۳)
اگر بدروغ وعده نمایم دروغگوئی خلاف شان سلطنت
است، شما درین موضوع چه فکر ورزید ؟ اگر چه فردوسی اصلاً
مجوسی النسل است و در قومیت خویش تعصب سخت داشت
چنانچه در هر موقعی که ذکر عربها می آید خواہش حقیر نمودن
آنها را می نماید، ولی درین محل نظر بفریضه ذمت شاعری
خود چون از انداز طبیعت عربها کاملاً واقف بود، صورت
مذکوره و اظهار رای درباریہائے مثالاً یمن را چنین قلمبند
می کند ۵
که ما جملگان این نہ بینیم رائے که هر باد را تو بجنبی ز جائے
اگر شد فریدون چنین شہریار نہ ما بندگانیم با گوشوار
سخن گفتن و رنج آئین ماست عنان و سنان باختن دین ماست
به خنجر زمین را میستان کنیم به نیزه هوا را نیستان کنیم
سخنهائیکه مذکور شد ، مخصوصاً از انداز طبیعت اعراب است
زیرا که عربها بدیگر قومی دختر دادن خود را اگرچه درجه بلند
میداشت نامناسب و عار می شمردند - لہذا اگرچہ پادشاه نظر
بمصالح ملک خود رد کردن این در خواست فریدون را
شعر العجم حصه چهارم
۳۲
مناسب نمی انگاشت، لکن اهل دربارش در جواب این مشوره
او همان جواب آزادانه را عرض کردند، که جوهر طینت او
شناخت :-
خصوصیات دقیق محاکات
فرق مراتب در محاکات بسیار است، بنابر همین فرق
مراتب در مدارج شاعری نهایت تفاوت موجودست لہذا
اولاً بایست که وی را توسط محسوسات ذہن نشین گردد - اگر
تصویر یک شخص خفته کشیده شود - پس یک مصوّر معمولی
فقط اینقدر نشان داده می تواند، که چشمهای او پوشیده است
که از آن ظاهر میشود، که آن مرد بیدار نیست، ولی یک
مصوّر دقیقه سنج ماہر لحاظِ این خصوصیات را نیز خواهد کرد
که خواب او از کدام قسم است ؟ خواب عمیق ؟ یا معمولی
یا نیم خواب ؟ میباشد، وضعیتی را که اعضای انسانی در
خواب اختیار می کند، آنهم هویدا کرده شود، در موقع پیری
بی انتظامی ہای که در ہیئت لباس و اعضاء بوجود می آید
آن نیز ظاهر باشد، فرقی که در میان خواب اطفال، جوانان
زنان، مردان، میباشد نیز به نظر آید، ہم چنین ہر قدریکہ
مصوّر در فن تصویر کشی کامل باشد بہمان اندازه باریکی ہائی
۳۳
شعر العجم حصہ چہارم
تصویر پیدا کرده خواهد شد :-
مصوری در یونان یکمرتبه در یک موقع عمومی اینچنین
تصویر مردی را کشید ، که بدست او خوشه انگور آویزان بود
این تصویر باندازه با اصل مطابقت داشت که پرندگان از
دیدن آن مشتبه شده بقصد خوردن انگور بروی حمله آورده
افتان و خیزان بر آن منقار ہائے خود را می زدند ، از دیدن
این تصویر اعلیٰ یک غلغله عمومی در مردم افتاد و همگنان از
اطراف و نواحی آمده به مصوّر تبریک و تحسین میگفتند - ولی
مصور گریه کنان اظهار تاسف میکرد ، که درین تصویر که
موجب تحیر شماست ، یک نقصی موجودست ، مردم تعجب
کنان پرسیدند ، که علاوه برین چه کمال و خوبی است ، که
درین تصویر وجود ندارد ؟ مصوّر گفت ، که بیشک تصویر
انگور خوب کشیده شده است ، ولی تصویر ہمان شخصی که
این انگور بدستش داده شده خوب گرفته نشده است ، ورنه
پرندگان جرات حمله آوردن را بر انگور نمی کردند ۔
بر طبق این دقائق و باریکیها ، در محاکات نیز یافته
میشود ، و بنا بر همین نکات در شعرار فرق مراتب می باشد
این دقائق محاکات ، در محاکات ہر چیزی یافته میشود ، یعنی
خواه بیان کدام واقعه کرده شود ، یا حکایه کدام منظر و یا
شعر العجم حصه چهارم ۳۴
جذبهٔ انسانی و یا از کدام حالت یا کیفیت گروه شود، ذیلاً ما
امثال هر نوعی ازین امثال را می نگاریم ۔
دو دن سے بیزبان پہ تھا جو آب و دانہ بند
دریا کو بہتا کے لگا دیکھنے سمند
ترجمہ - بر آن حیوان بیزبان که از دو روز آب و دانه بند بود دریا
را بکمال شوق و بیتابی می نگریست ۔
ہر بار کانپتا تھا سمٹتا تھا بند بند
چمکارتے تھے حضرت عباسؒ ارجمند
ترجمه :- در هر مرتبه بر خود می لرزید و بند بند خود را جمع کنان
می جنبانید و او را بمحبت صدا میکرد حضرت عباس رضی اللہ عنہ
تڑپاتا تھا جو جگر کو جوش آبشار کا
گردن پھرا کے دیکھتا تھا منہ سوار کا
ترجمه :- این اسپ بواسطهٔ آن شور آبشار که جگر بطپش می
آورد ، گردن خود را گردانیده بطرف چهرهٔ سوار خود می دید ۔
درین قطعی ذکر موقعی است ، که در کربلا حضرت عباسؒ
بغرض گرفتن و آوردن آب جهته فرو نشاندن تشنگی اهل
بیت رفته و بکرانهٔ نهر پیوسته است ولی نه خودش آب می
نوشد ، و نه اسپ خود را می نوشاند ، فقط مشک خود را
پُر آب کرده است ، که برائے اهل بیت آورده آنها را بنوشاند
۳۵ شعر العجم حصہ چهارم
اسپ نیز از فراستی که دارد ازین مقصد حضرت عباس واقف است، که او را آب نوشانیدن نمی خواهد، اکنون خیال کند حیوانی که از چندین روز تشنه باشد و هنوز نزد آب رسیده است حالت و وضعیت او چطور خواهد بود، از یک جانب تشنگی او را بی اختیار میکند، و از طرف دیگر مالکش او را از نوشیدن آب مانع میشود، در میان این کشمکش دو طرفه بار بار لرزیدن اسپ و بند بند خود را مجموع کنان با همدگر جنبانیدن او بالکل اظهار یک حقیقی و فطری است ع
زلفین ہوا میں اڑتی تھیں ہاتقونمیں ہاتھ تھے
لڑکے بھی بند کھولے ہوئے ساتھ ساتھ تھے
حاصلش اینکه :- زلفان آنها را ہوا باد میداد، در حالیکه دست بدست داده اطفال آنها نیز بآنها در گردش و حرکت بودند -
این فرضی است، که اہل بیت در میدان کربلا نزول فرموده اند و نوجوانها همراه اطفال با ہمدگر در آن میدان قدم می زنند، اگر کدام شاعر معمولی این منظره را میدید پس بیان دویدن و خیز زدن اطفال را بیان میکرد. لکن نظر شاعر نکتہ رس برین می افتد، که اطفال در آنجا تنهانی بلکہ ہمراہ انہا جوانها و اشخاص معمر نیز موجودند، لہذا این قدم زدن را به تفریح و بازیچه تعبیر کرده نمی تواند
شعر العجم حصه چهارم
۳۶
اما چون اطفال هم موجودند ، اگر خصوصیات اطفال درینجا
نشان داده نشود ، پس تصویر اصلی واقعه خوبتر کشیده نمی
شود و لہذا میگوید ، کہ
محاکات و توسط جزئیات
ولی در هر محل محاکات تمام اجزائی کدام چیز یا کدام
واقعه ضروری نیست ، ماہرین فن تصویر میدانند کہ اکثریہ
مصورین صاحب کمال بعض حصص تصویر را خالی میگذارند
مگر تصویر دیگر اجزا و اعضائے او را باین خوبی میکشند کہ
نظر بیننده حصه گذاشته شده او را خود بخود پوره می کند
مثالش را این طور بفہمید ، تصویریکہ بالائے کاغذ منقوش
شده بدیهی است ، کہ عمق ندارد ، زیرا کہ خود کاغذ ذاتاً
عمق ندارد و با وجود آن بالای کاغذ تصویر یک شخص فربہ
بکمال خوبی نقش شده می تواند و علت آن این است چون
در تصویر طول و عرض موجود است ، لہذا بتناسب آن قوۀ
تخیل خودش لاغری و چاقی و غیرہ عوارض را پیدا می کند
و در تصویر اینطور فربہی بنظر محسوس میشود . طوریکہ طول
و عرض آن محسوس شده است ، شاعر اکثریہ کدام واقعہ
یا ہیئتی را تشکیل می دهد و استقصائے تمام حالات را نمی
شعرالعجم حصه چهارم
۳۷
کند ، ولی این طور چند خصوصیات نمایان را ادا میکند
که از ملاحظهٔ آن کاملا بی کم و کاست وضیعت آن واقعه به
پیش نظر می آید ؎
بنفشه طرهٔ مفتول خود گره میزد
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
مطلب اصلی شعر فقط این قدر است که بنفشه مقابله زلف
معشوق را کرده نمی تواند و آنرا به اندازهٔ شاعرانه این طور
ادا نموده است که گویا بنفشه یک معشوق است ، و وی
زلف هائی خود را می آراست و بر ادا های خویش می نازید
اتفاقاً از جانبی ”باد صبا“ (که او را یکزن تماشابین فرض
کرده است) حاضر میشود و ذکر زلفین معشوق را شروع
میکند ، دفعتهً بنفشه شرمیده ازان ترتیبات خویش باز می
ماند - ذکر ”شرمیدن بنفشه“ در شعر مذکور نیست ، و روح این
واقعه در تمام این منظره همان است لکن وضیعت و هیئت
کلام را شاعر اینطور تصویر کرده است که شرمیدن بنفشه
خود بخود بصورت نتیجه لازمی در پیش نظر می آید
ہاں وہ نہیں وفارپرست جاو وہ بیوفا سہی
جسکو ہو جان و دل عزیز اسکی گلی میں جائے کیوں؟
شعرالعجم حصه چهارم
۳۸
ترجمه:- بلی معشوقم وفادار نیست ! برد ای معترض به زعم تو بیوفا
باشد، به نزد کسیکه جان و دل عزیز باشد پس در او چه او از چه جتهة میرود-
درین شعر تصویر این حالت کشیده شده است، که
عاشق در عشق خویش سرشار است، مردم نزد او رفته او
را نصیحت کنان می فهمانند، که چون معشوق بیوفا است
بر وی بیفائده دل نباید بست، عاشق فریاد کنان می
گوید، بلی خوب است، که بیوفا است، باشد نزد کسیکه
جانش عزیز باشد، وی از چه جتهة بر او دل می بندد- یعنی
من سر خود را باخته بر وی دل بسته ام و عشق من بر وفای
او منحصر نیست، درین شعر این الفاظ که "مردم عاشق را
می فهمانند در عشق، معشوق پابند وفا نیست" بالکل متروک
است، ولی دیگر دقایع باین لهجه و انداز ادا کرده شده
اند که جمله متروک خود بخود فهمیده میشود و این حصه گذاشته
شده، خودش در پیش نظر می آید-
تنبیه :- درین محل این نکته را بکمال توجه ملحوظ نظر
باید داشت، که در همچه مواقع احتمال اغلاط سخت می
باشد، اکثری از اشعار که پیچیده و ناقابل فهم میشوند،
علت آن همین است که شاعر بعض حصه مضمون را
میگذارد و می پندارد، که قراین مقالیه دور و پیش این
۳۹ شعر العجم حصه چهارم
خالی گاه را پر میکند، حالانکه از آن قرائن آن محل فهمیده
نمیشود و در نتیجه امثال این اشعار در بعض مواقع مهمل میشوند
ارائه پهلوی مخالف
در بعض اوقات تکمیل محاکات از نشان دادن
پهلوی مخالف میشوند، اگر بمقابل یک چیز سفید یک چیز
سیاه نهاده شود، پس سفیدی خوبتر و زیاده تر نمایان می
شود، همچنین اکثریه برای زیاده نمایان نمودن کدام حالت
این طریقه روی کار آورده که جانب مخالف آن مرقوم میگردد
ه برهنه دوان دخت افراسیاب
بر رستم آمد دو دیده پُر آب
"منیژه" که دختر افراسیاب است، بر "بیژن" عاشق
گردیده باین جرم افراسیاب او را از خانه خویش کشیده بود
وقتیکه وی از آمدن رستم اطلاع یافت، نزد او گریه کنان
آمد. درین موقع فردوسی تصویر بیکسی و غربت "منیژه"
را باین طور ظاهر میکند، که از یکطرف او را به لفظ
دخت افراسیاب تعبیر میکند تا تصور عزت و حرمت وی در
پیش نظر بیاید و از جانب دیگر میگوید، که وی برهنه دوان
و گریه کنان نزد رستم آمد، که از آن ذلت او ثابت، از
شعر العجم حصہ چہارم
۴۰
نشان این هر دو پهلو بیکس و قابل رحم بودن "منیژه" مجسم شده و پیش نظر می آید ؎
منیژه منم دخت افراسیاب برهنه ندیده تنم آفتاب
برای یکی "بیژن" شور بخت افتادم ز تاج و فتادم ز تخت
این هر دو شعر هم ازین سبب موثرند ، که دو حالت متقابل را پیش میکنند، یعنی کسیکه آفتاب برهنه ندیده بود. اکنون بواسطه یک بدبخت باین حالت گرفتار است
محاکات بتوسط تشبیهہ و طریقہ مبہم
یک آلهٔ بزرگ محاکات، تشبیهہ است، در اکثری از اوقات طوریکه اصلی یک چیزی بتوسط تشبیهہ نشان داده میشود، بدیگر ذریعه ممکن نیست، که ادا کرده شود، اما چون بحث تشبیهہ در پیش است. لہذا درین موقع آنرا قلم انداز می کنم
طوریکه بالا نوشتیم اگرچه کمال محاکات این است، که کاملاً تصویر همان چیز کشیده شود و طریقه اش این است که استقصای تمام جزئیات مهم آنرا نمایان کند، ولی در بعض مواقع جہتہ موثر ساختن محاکات ضرور است، که
شعر العجم حصه چهارم
۴۱
تصویر این طور مبهم و پیچیده کشیده شود که اکثر حصص آن بصورت درست بنظر نیاید -
آن تصاویر فرضی عالم ارواح یا ملائک که کشیده میشوند و امثال این صورتها را دیگر لباس ظاهر کرده نمی تواند زیرا که اثر عظمت چیزی بر انسان در آن وقت زیاده تر می افتد ، که وی خوبتر به نظر نیاید ، تصویر ذخار سمندر اینقسم کشیده میشود ، که تلاطم امواج و فضای آسمان بصورت مبهم و مخلوط بنظر افتد، وقتیکه در شب های تاریک از مسافت دور در یک جنگل یک عکس تیره و غلو به نظر می آید ، انسان را هیئت زده می سازد و تصویر میکند ، که این هیولای مجهول این تاریکی بچه اندازه مهیب خواهد بود -
همچنین در بعض اوقات که مقصود از کشیدن تصویر عظمت و بزرگی یک چیز باشد ، پس بعض حصص تصویر نمایان کرده نمی شود و ذکر تمام اجزای واقعه را نمی نمایند "برک" می نویسد - که " ملٹن" در (پریڈائیزلاسٹ : گم شده فردوس) از همه بیشتر شاعری بر آن موقع صرف کرده . . . است ، که در آن تعریف شیطان است و در آنجا از همین طریقه که مذکور شد کار گرفته شده است -
در فارسی مثال آن حسب ذیل است :- ۵
شعر العجم حصہ چهارم
۴۲
مگر شه نداند که در روز جنگ؟
چه سرها بریدیم در اقصای ننگ؟
بیک تاختن تا کجا تاختم؟
چه گردن کشان را سر انداختم؟
این اشعار در موقعی تحریر شده که سکندر مکتوبی بنام دارا نوشته و در آن کارهای مهم خود را باو خاطر نشان میکند، درین زمینه اگر وی صاف و صریح این امر بیان میکرد، که وی از کجا تا کجا رفته است، پس این حکایته چندان اهمیتی را حائز نمی نمود، حالانکه بآن قسمی که او خواسته است دیگر هیچ تفصیلی ترجمانی کرده نمی تواند بجز از همین اجمال :-
بیک تاختن تا کجا تاختم؟
بحث مفصل تخیل
اگرچه محاکات و تخیل هر دو از عناصر شعر پنداسته میشوند، لکن حقیقت این است، که اصلاً شاعری نام تخیل است، روحی که در محاکات دیده میشود فقط از طرف تخیل است، ورنه تنها درجهٔ محاکات بیش از نقالی نیست، عملیات محاکات این است، که هر آن چیز را که می بیند و یا می شنود. انرا توسط الفاظ عیناً ادا کند ولی یک ترتیب مخصوصی را درین دیدنی ها و شنیدنی ها
۴۳ شعر العجم حصه چهارم
پیدا نمودن و توافق و تناسب آنرا بروی کار آوردن و بالای آن رنگ و روغنی مالیدن کار قوه تخیل است قوت تخیل بصورتهای مختلفه کار میکند :- (۱) در نظر شاعر بواسطه قوه تخیل عالم کائنات یک عالم دیگر ساخته میشود، تقسیم کائنات بر دو قسم میکنند، حسّاس و غیر حسّاس ! لکن در عالم تخیل بنظر شاعر هر ذرّه دنیا حسّاس صاحب عقل و هوش و لبریز از جذبات دیده میشوند، آفتاب مهتاب، ستاره، صبح، شام، شفق، باغ، گل، برگ تماماً بهمراه او گفت و شنید دارند و بهمراه هر کدام تعلقاتی را قائم کرده است،
شاعر با شب وصل و صبح واصل اینطور خطاب میکند ه
ای شب! اگرت هزار کار است مرو!
وی صبح! اگرت هزار شادی است مخند!
در شب وصل با آسمان اینطور مکالمه کنان است ه
نه گویم ای فلک! کز کجرویہایت تو برگردی
شب وصل است خواهم اینقدر آهسته تر گردی
عالم فطرت تماماً در زیر اثر شاعر است، و بر همه حکمرانی
شعرالعجم حصه چهارم
۴۴
دارد و از جمله آنها کار می گیرد، چنانچه اگر برائے شاعر ضرورت
نصب نمودن کدام دانه در شاهواری بر تاج ممدوحش افتد
علی الفور بنام کارکنان فابریک فطرت اینطور فرمان شاہی
خودش را اصدار میدهد
علم برکش ای آفتاب بلند خرامان شو با ای ابر مشکین کمند
ببار ای ہوا قطرهٔ ناب را بگیر ای صدف درکن آن آبرا
برآ ای در از قعر دریائے خویش بہ تاج سر شاہ کن جاے خویش
شاعر با دیگر افراد کائنات عجب تر ازین نیز راز و
نیاز می دارد
گلی خوشبوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی بدستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویزی تو مستم
بگفتا من گل ناچیز بودم ولیکن مدتی با گل نشستم
جمال ہم نشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
یک واقعه دیگری ہم از همین عالم کائنات است
یکی قطرہ باران ز ابری چکید
خجل شد چو پہنای دریا بدید
۴۵
شعر العجم حصہ چہارم
که جائی که دریاست من کیستم
گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را بچشم حقارت بدید
صدف در کنارش بجان پرورید
زندگانی شاعر درین عالم از دلچسپی ہائے عجیبی مالا مال است درین خاکدان تعلیم زمزمه سنجی را بلبل از وی آموخته است پروانه بگرد سر او می رقصد، شمع از شام تا سحر بادی از سوز و گداز دلش راز و نیاز دارد، اکثریه نسیم سحری را بقاصدی خویش استخدام نموده بحضور محبوبش می فرستد، بکرات و مرات پرده درشی غنچه گل را در عین همان وقت می نماید که وی تبسم معشوقش را دز دیده است،
احساسات شاعر نهایت لطیف و تیز و مشتعل می باشد جذبات عامه مردم نیز در بعض حالات مخصوص مشتعل میشود و در آن موقع عامة الناس نیز با مظاہر قدرت این طور جواب و سوال میکنند، فرض کنید نمیکه یک پسر نوجوان او مرده باشد، وی بچه الفاظ مرگ، آسمان، زمین وغیره را سرزنش میدہد و چه طور با آنها گفت و شنید می کند
شعر العجم حصہ چهارم
۴۶
و ظاهراً با او معلوم میشود، که تمام کائنات با وی عناد و دشمنی دارند و همین ها این فرزند محبوبش را از وی پرانده برده اند ! و دیده و دانسته بر حال این مظلومه روا دار ستم شده اند
از انجا که تمام احسات و جذبات شاعر سریع الانفعال سریع الحس، سریع الاشتعال میباشد، هنگامیکه وی به کوچهٔ معشوق میرود، پس علانیه از در و دیوار آن یک لذت مخصوصی را محسوس میکند، و این تلذذش را یک علامت مخصوصی جهته این امر قرار میدهد که معشوقش جلوه افروز خانه است، زیرا در هنگامیکه معشوقش در خانه نباشد، شاعر ،هم لذتی را از آن کوچه و برزن احساس کرده نمی تواند ، و بنابر همین شاعری میگوید
مگر از خانه بیرون بود که شب در کویش
هیچ ذوقم زنگاه در و دیوار نبود
هنگامیکه بر واقعات عالم نظر عبرت می افگند، یک یک ذره برایش ناصح و واعظ گشته تعلیم عظمت و اخلاق را یاد میدهد، درین عالم چون بر گور غریبان میگذرد استخوانهای بوسیده باو این چنین خطاب میکنند
۴۷
شعر العجم حصه چهارم
که زینهار! اگر مردی آهسته تر
که چشم و بناگوش و روی است و سر
وقتیکه در عالم شوق شاعر گل را بدست میگیرد، کاملاً
بوی معشوقه خودش را ازان استشمام کرده متعاقباً می سراید:-
ه ای گل! بتو خرسندم تو بوی کسی داری
اگر امثال این اقوال از زبان دیگری شنیده شود، ما
او را بخطاب دیوانگی سرفراز خواهیم کرد، ولی شاعر همین
مطالب را باین انداز و پیرایه میگوید، که بر مستمع اثری
افگند، زیرا هر چیزیکه او میگوید چون در عالم تاثیر مغروق
است، طبعاً مقولهٔ او نیز تصویر همان حالت حقیقی را به
پیش نظر ما تقدیم میکند.
شاعر در بعضی اوقات خودش اقرار میکند، چیزیکه وی
می بیند، ممکن است، که حقیقتی نداشته باشد، ولی در نظر
خودش همین طوریکه میگوید، جلوه داده است، مگر همین
مقصد را باینقسم یک پیرایه اداء میکند که از متاثر بودن
او تماماً متاثر میشوند:- هـ
شعر العجم حصه چهارم
۴۸
دارد جمال روی تو امشب تماشائے دیگر
یا آنکه من می بینمش، بهتر ز شبہائے دیگر
(۲) تصور نباید کرد ، که تخیل محض نام آن صورتهای خیالی و سیمیای است ، که در وقت طاری شدن جذبات بنظر میآیند ، بلکه علی الاکثر تخیل آن راز پنهانی را هویدا نموده است ، که نه تنها از نظر عوام بلکه از چشم خواص هم مخفی بوده است ، وقت آفرینی و حقیقت سنجی که بنیاد فلسفه است ، در حقیقت یکی از کار نامههای تخیل است و از همین جہتہ است ، که درجات فلسفه و شاعری یک برابر تسلیم شده است ، زیراکه در هر دو جا تخیل یکسان بکار میرود - "ہومر" که یک شاعر مشہور یونان است ، در موقعی حیات داشت ، که در یونان نام و نشان فلسفہ نبود و از همین جہتہ وی از فلسفه و امثال آن کاملاً ناواقف و ناشناس بود - با وجود آن در ضمن آن اصول علمی شاعری را که ارسطو در کتاب المنطق خویش قائم نموده است از روی کلام او نموده است ، که در هر موقع به کتاب او حوالہ میدہد ، مصنف مشہور فرانسہ "گیزو" مے نگارد ، در اشعار "ہومر" این سخنها به نظر میآیند ، که او خیر و شر
۴۴ شعر العجم حصه چهارم
قوت و ضعف ، فکر و جذبات را به همدیگر یکجا ارائه داده
است ، و تنوع اقوال و خیالات و حالات فطرت را
باین وسعت و طریقهای رنگا رنگ می نویسد ، که
جذبات شاعرانه مشتعل می نماید ، و نظیر آن یافت
نمیشود ، و علت آن این است ، که در کلام او اصل
هر اصل و حقیقت کائنات و انسان مندرج است
کتابی را که ارسطو در علم الاخلاق تحریر داشته و
آنرا محقق طوسی و جلال الدین دوانی بفارسی ترجمه کرده
اند به پیش نظر ما موجود ست ، آن نکات فلسفه و اخلاق
را که شاعری اداء کرده است ، در کتاب ارسطو یافت
نمی شوند ، شاعر نه تنها در اخلاق بلکه متعلق به واردات قلبی
و فطرت انسانی و معاشرت عمومی نکتهای را که پیدا نموده
است ، از ان کتابها فلسفه خالی است :-
سخنهای طی شده مسلم را تخیل به نظر سرسری نمی
بیند ، بلکه مکرراً بر آن نظر تنقید را افگنده و در یک سخنی
سخن دیگری را به وجود می آورد ، مثلاً اهل منطق تمام اشیا
را بر دو قسمت منقسم نموده اند (۱) بدیهی (۲) نظری بدیهی
(۱) مقدمه ترجمه الیذ بزبان عربی مطبوعه مصر ص۶۲
شعر العجم حصه چهارم ۵۰
آن اشیا را میگویند، که به غور و فکر محتاج نباشد، بنا برین
نسبت به اشیای بدیهات غور و فکر نمودن را ضروری نمی پندارند
ولی شاعری می گوید ه
هرکس نه شناسندهٔ راز است وگرنه
اینها همه راز است که مفهوم عوام است
هزار ها مسایل را مردم یقینی و بدیهی می انگارند، ولی
الیوم تحقیقات جدید ثابت نموده است، که آن یقینات غلط
بوده اند، لهذا مکرراً محتاج غور و فکر ند، سائنس جدید الیوم
ثابت نموده است، که هر چیز در دنیا متحرک است، و ما آن
چیز های را که ساکن می پنداشتیم، ذرات آن نیز متحرکند
اگرچه آن حرکت او را ما احساس نمی کنیم، ولی شاعر این
نکته را چندی قبل برین باین لهجه ذهن نشین نموده است ه
موجیم که آسودگی ما عدم ما ست
زنده با آنیم که آرام نگیریم ه
از فلسفه ثابت میشود، که تمام عالم اشیای متضادی
موجودند و همواره در میان آنها مقابله و مزاحمت بوقوع می
پیوستند، مثلاً حرارت و برودت، سکون و حرکت، انحلال
و ترکیب، بهار و خزان، ظلمت و نور، عزت و ذلت،
۵۱
شعر العجم حصه چهارم
صبر و غضب، عفت و فسق، جود و بخل از کشمکش و موازنهٔ همین اشیا و امثال آن عالم قائم است والا اگر صلح عمومی بعمل آید، یعنی فقط از یک قسم اشیا بدون اضداد موجود باشند، پس نظام کائنات بر هم می خورد. این نکته را حضرت مولینای رومی باین الفاظ مختصر ادا فرموده است ؎
این جهان جنگ است کل چون بنگری
بطور عمومی مسلم است که برای بحث و تقریر و مناظره و مکالمه لیاقت بسیاری درکار است، خواجه عطار نیز رقمطراز است ؎
باز باید فهم و عقل بی قیاس تا شود خاموش یک حکمت شناس
یعنی بهمان اندازه که برای گفتار عقل درکار است برای سکوت زیاده بر آن عقل و خردمندی ضرورت دارد زیرا در وقتیکه انسان تمام مراحل تحقیق و تجربه را طی می کند، برایش معلوم میشود که هران چیزی را که وی تا حال دانسته است همه هیچ میباشد، چنانچه وقتیکه مردم از سقراط پرسیدند، که بعد از فکر و غور و خوضیکه درین قدر مدت نمودی ! بکدام نتیجه پیوستی؟ در جواب گفت که "این امر معلوم شد، که هیچ چیزی بمن معلوم نشده است" هنگامیکه این مرتبه برای انسان انجامد، خواه مخواه بجز
شعر العجم حصه چهارم ۵۲
ازینکه سکوت کند ، دیگر چه خواهد گفت ؟ لہذا برائے
ساکت ماندن نسبت بگفتن عقل مزیدی درکار است ،
در مسئله جبر و قدر ارباب اختیار بعد از غور و خوض
بسیاری چنین استدلال نموده اند ، که ارادهٔ ما فعل اختیاری
ماست ، لہذا ما در اعمال خویش مجبور نی بلکه مختاریم ، مگر
سحابی پردهٔ این غلطی را اینطور فاش نموده است ه -
بی حکمش نیست هر چه سر زد از ما
مامورهٔ اوست نفس امارهٔ ما
یعنی این اختیار ما هم یک امر مجبوری است ، که نفس
امارهٔ ما بلاشبه بر ما امر میکند اما وی نیز درین حکم دادن
خویش مامور و محکوم دیگری است ، الغرض که برطبق این
ہزار ہا نکات موجودند ، که آنرا قوهٔ تخیل حل نموده است
در مقامیکه بر شاعری فلسفیانه موقع نقد و تبصره میرسد
در انجا امثال این مسئله بکثرت موجودند ،
طریقهٔ استدلال قوهٔ تخیل نسبت باستدلالات
عمومی علیحدہ میباشد ، وی آن سخنها را که طریقهٔ دیگری
به ثبوت انجامیده است ، بصورت جدید و تازه تری ثابت
میکند ، اگرچه این استدلال در ظاهر مبنی بر یک قسم مغالطه
منطقی و یا بر خطابیات می باشد ، لکن بواسطهٔ قوهٔ
۵۳
شعر العجم حصه چهارم
تخیل شاعر او را باین پیرایه بیان میکند ، که سامع بجانب
صحت و غلط آن متوجه شده نمی تواند ، بلکه مسحور و فریفته ای او
گشته بی ساخته برای تصدیق آن امنا میگوید -
(۱)
مثلاً این مقصد را که اشخاص صاحب کمال متواضع و
خاکسارند ، شاعر باین قسم باثبات می رساند ۵
فروتنی است دلیل رسیدگان کمال
که چون سوار بمنزل رسد پیاده شود
(۲)
این مدعا را که در قبر شاه و گدا مساوی میباشند و زمین
مراتب تعظیم هر دو نفر را یکسان اداء میکند ، شاعر باین
پیرایه ذهن نشین میکند ۵
عزت شاه و گدا زیر زمین یکسان است
میکند خاک برائے ہمہ کس جا خالی
(۳)
این مطلب را که اشخاص پاک طینت خوشامد شاهان و
معتبرین را نمی کنند، باین صورت شاعر برملا میکند ۵
روشنمدلان خوش آمد شاهان نکرده اند
آئینه عیب پوش سکندر نمی شود
شعر العجم حصه چهارم
۵۴
حالانکہ بقول شاعر ” آئینه از ایجادات خود سکندر است
(۴)
قطع امید کرده ، نخواهد نعیم دہر
شاخ بریده را نظری بر بهار نیست
یعنی طوریکہ شاخ بریده را با آمد و رفت بهار سروکاری
نیست - ہم چنین شخصیکہ امیدش از دنیا بریده است، پروای
عیش و آرام را هرگز نمی کند
(۵)
روشنولان حباب صفت دیده بسته اند
روزن چه احتیاج اگر خانه تار نیست
یعنی آن ذواتیکہ دارای صفائی باطنی هستند ، اگرچہ
دیده ظاهری خود را می بندند مگر توسط دیده دل مانند حضرات
صوفیه مشاہدات میکنند ، کہ تمام ادراکات آنها از واردات
قلبی است و با بینائی ظاهری تعلقی ندارد ، شاعر ہین مطلب
را چنین ادا کرده است ، کہ اگر خانہ روشن باشد ، پس بہ
باز کردن روشندان چہ حاجت است ، طوریکہ خانہ حباب
روشن است ، در آن هیچ ضرورتی برائے کشادن دریچہ و
روشندانی نیست ،
(۶)
۵۵
شعر العجم حصه چهارم
آن سلسلۀ علت و معلول و اسباب و نتائجی که بطور عمومی تسلیم کرده میشود، قوۀ تخیّل شاعر کاملاً ازان علحده است، شاعر تمام اشیا را از نقطۀ خیال خویش می بیند و تمام این اشیا در یک سلسلۀ دیگری بنظرش مربوط می افتد غرض و غایت و اسباب و محرکات و نتایج هر چیز به نزدیک او آن قسمی نیست، که علی العموم آنرا مردم می فهمند
مثلاً ؎
در عدم هم ز عشق شوری هست ؛ گل گریبان دریده می آید
شگفتن گل را شاعر بگریبان دریده تعبیر نموده میگوید که در عدم نیز غلغلۀ عشق است، و در آنجا نیز مردم در جوش عشق و محبت جامهای خود را پاره میکنند، شاهد این مدعا گریبان دریدۀ گل است، در موقعیکه از کتم عدم بمنصّۀ شهود می آید -
(۷)
برقع برخ فگنده برو ناز بباغش تا نکهت گل بیخته آید بدماغش
هنگامیکه معشوق نقاب جالی را بر روی خویش افگنده به سیر باغ بر آمده است، این سخن بنظر شاعر از قوۀ تخیّل پیدا شده است، که چون معشوق نهایت نازک و لطیف الطبع است، میخواهد آن خوشبوئیهای معطر گل که بدماغش
شعر العجم حصه چهارم
۵۶
میرسد آنرا چیده جمع کرده واپس آید ، ازین رو نقاب جالی را
بر رخ گرفته بباغ رفته است -
(۸)
زاهد ز خدا ارم بدعوی طلبد شداد همانا پسری داشته است
شاعر میداند که شداد بهشتی ساخته و نامش را "ارم"
گذاشته بود ، ملائک بحکم خدا آن بهشت را از آنجا برداشته
ضمیمه جنت های دیگر نمودند و از دیگر پهلو بشاعر معلوم
شده که زاهدان دعوی میکنند، که حتماً جنت از آنهاست
باین مناسبت قوه تخیل شاعر بدین نتیجه واصل شده است
که غالباً زاهد از خاندان شداد است ، که دعوی میراث
پدری خود را از شداد داشته خواه مخواه طلبگار جنت است
(۹)
وضع زمانه قابل دیدن دوباره نیست
او پس نکرد هر که ازین خاکدان گذشت
ازین امر هرکس واقف است ، که مرده واپس زنده
نمی شود ، علتش را شاعر چنین قرار میدهد ، که مصائب و
مکروهات دنیا قابل این نیست ، که شخصی او را یک مرتبه
دیده دوم کرة باز شوق دیدنش را بکند ، لہذا هرکس که
از دنیا میرود ، باز واپس نمی آید -
شعر العجم حصه چهارم
۵۷
(۱۰)
سپهر مردم دون را کند خریداری
بخیل سوی متاعی رود که ارزان است
این طریقه را که اکثریه مردمان نالائق بمراتب بزرگ
فائز میشوند ، شاعر اینطور قرار داده است ، قسمیکه بخیل
در بازار حین خریداری ضرورت خویش بطرف اشیاء ارزان
میل و خواهش خود را ظاهر میکند ، همچنین زمانه هم چون
ممسک است میلان طبع خود را جانب اشخاص نالائق و
پست فطرت توجه میدهد ۔
(۱۲)
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان ندارد که شب را سحر کند
ازین واقعا تیکه پروانها بر شمع خود ها را نثار کنان
می سوزانند ، قوه تخیل شاعر این نتیجه را بوجود آورده است
از سبب همان انتقام پروانه است ، که شمع بیش از یک
شب زنده مانده نتوانست ،
قوه تخیل یک چیزیرا بصدها مرتبه می بیند و در هر کره
آن چیز بوی یک کرشمه جدید خود را تقدیم می کند، گل
۵۹
شعر العجم حصه چهارم
شاعر قطرات شبنم را بر رخساره گل دیده دانه ہائے
عرق عارض معشوق را بیادش آورده چنین می گوید سه
نہ شبنم است چمن را بروی آتش ناک
عرق ز روی تو کرده است گل بدامن پاک
(۴)
شاعر گلهای سرخ آتشین را بر گلبن سبز شاداب پر
و مالا مال دیده بخیالش میرسد ، که ساغر ہای سرخ شراب
است ، متعاقباً برشک آمده می گوید ، ایکاش اگر من هم
اینیقدر پیالہ ہا را در آن واحد بدست خویش گرفته می
توانستم ، پس می گوید سه
دیده ام شاخی گلی بر خویش می پیچم که کاش
می توانستم بیک دست اینقدر ساغر گرفت
(۵)
برگهای سرخ ریخته گل را شعرا " زرگل " میگویند ، و
در وقت شگفتن شگوفه چنان معلوم می شود ، که گره
باز می شود ، از دیدن مجموعه این دو کیفیت بدماغ
شاعر این فکر پیدا شده است سه
در چمن باد سحر بوئے تو سودا می کرد
گل بکف داشت زر و غنچه گره وا می کرد
۵۹
شعر العجم حصه چهارم
شاعر قطرات شبنم را بر رخسارۀ گل دیده دانۀ ہائے
عرق عارض معشوق را بیادش آورده چنین مے گوید ؎
نه شبنم است چمن را بروے آتش ناک
عرق ز روی تو کرده است گل بدامن پاک
(۴)
شاعر گلهای سرخ آتشین را بر گلبن سبز شاداب پر
و مالا مال دیده بخیالش میرسد ، که ساغر ہای سُرخ شراب
است ، متعاقباً برشک آمده می گوید ، ایکاش اگر من ہم
اینقدر پیاله ہا را در آن واحد بدست خویش گرفته مے
توانستم ، پس می گوید ؎
دیده ام شاخی گلی بر خویش می پیچم که کاش
می توانستم بیک دست اینقدر ساغر گرفت
(۵)
برگهای سرخ ریختۀ گل را شعرا " زرگل " میگویند ، و
در وقت شگفتن شگوفه چنان معلوم مے شود ، که گره
باز می شود ، از دیدن مجموعه این دو کیفیت بدماغ
شاعر این فکر پیدا شده است ؎
در چمن باد سحر بوئے تو سودا می کرد
گل بکف داشت زر و غنچه گره وا می کرد
شعر العجم حصه چهارم
۶۰
(۶)
عادت اشخاص کم ظرف فرومایه اینست، که با هر شخص در مجلس تعیین خود که اولاً ملاقات میکنند و قبل از آن با او معرفی ندارند بے تکلفانہ حرف میزنند و بنای ساخت تیری و عشرت را میگذارند، ولی مردم با وقار وقتیکه مجدداً در کدام مجلسی شرکت می ورزند گرفتہ خاطر خود را نشان داده اندک اندک از صحبت آنها حصه میگیرند، چون شاعر دید، که گل در ابتدا غنچه و باز شگوفہ و متعاقباً گل مے شود، برایش همین خیال پیدا شد که گل نیز پابند همان اصول با وقارانه است، لہذا مے گوید : ؎
در مجلسی که تازه درائے گرفتہ باش
اوّل بباغ غنچہ گره بر جبین زند
(۷)
پریدن برگ گل را در ہوا دیده این خیال بباغ شاعر بوجود آمده که باغ مکتوبے بنام معشوق توسط قاصد مے فرستد که می گوید : ؎
برگ گل را بکف باد صبا می بینم ؎ باغ ہم جانب او نامه بری پیدا کرد
(۸)
شاعر گلہائے سُرخ آتشین را دیده خیال میکند، در باغ
شعر العجم حصه چهارم
۶۱
چراغان است ، بهمین موقع چون نظرش بفضا می افتد ، ابر
سیاهی را نگریسته یقین میکند، که این سیاهی دود چراغان باغ
است، بدیگران این خبر را چنین ابلاغ می کند. ه
ابر در صحن چمن دود چراغان گل است
(۹)
در ازمنه سابقه وقتیکه کدام کتاب یا کاغذ از کار می
افتاد - آن را در آب شسته می افگندند - روزی کدام شاعر
برگ گل را آب بازی کنان در نهر دیده این خیال بفکرش
پیدا شده است ه
دفتر حسن بهار است که در عهد تو شست
برگ گل نیست که از باد در آب افتادست
(۱۰)
شاعر را بدست کدام حسین خوش صورت دیده بنظرش گل
بدست معشوق نسبت به بودن آن در گلبن خوشنما رسیده
می گوید : ه
ز غارت چمنت بر بهار منت ها است
که گل بدست تو از شاخ تازه تر ماند
(۱۱)
روشنی که در سفیدهٔ صبح انتشار می کند آنرا "شیر صبح"
شعر العجم حصه چهارم ۶۲
می نامند ، تبسم و خندهٔ معشوق را لذیذ و شیرین قرار می
دهند ، چون در وقت صبح شگفتن گلها نهایت خوشگوار می
باشد ، ازین سخنها قوّهٔ تخیّل شاعر این خیالات را پیدا کرده
است : ع
شیرینی تبسم هر غنچه را مپرس در شیر صبح خنده گلها شکر گذاشت
بر طبق این هزار ها تخیّلات موجود است که قوّهٔ تخیّل
آنرا فقط نسبت بیک گل پیدا کرده است ازین چند مثال
ناظرین اندازه کرده می توانند ، که دقیقه آفرینی ها و موشگافی
های قوّهٔ تخیّل تا کدام اندازه می باشد
شاعر بواسطه قوّهٔ تخیّل تمام اشیا را بنظر نهایت دقیق می
بیند و بر هر هر خاصیّت و هر یک وصف آن نظر دقّت خود
را می افگند ، و باز با دیگر چیز ها مقابلهٔ او را می نماید و در
تعلقات باهمی آنها می نگرد - و جستجوی اوصاف مشترک تمام
آن را در یک سلسله مربوط می کند ، و گاهی آن اشیای
برخلاف او را که یکسان و متحد خیال کرده می شوند ، به
نگاه بسیار نکته چینی می بیند و در میان آن یک فرق و
امتیازی پیدا میکند ، از امثله ذیل اندازهٔ آن بخوبی هویدا
می گردد :
۶۳
شعر العجم حصہ چہارم
چنان با دوست آمیزم بدل گرمی و جانسوزی
که در هنگام جانبازی بدشمن دشمن آمیزد
آویختن دشمن با دشمن و آویزش عاشق با معشوق دو حالت متضاد است مگر در میان این هر دو شاعر قدری مشترکی را پیدا کرد ، یعنی در وقتیکه بعد از انتظار مدت مدیدی عاشق با معشوق ملاقات میکند بآن جوش و خروش و طپید نیکه با همدیگر معانقه و بغل گیری می نمایند ، هیئت ظاهری آن مشابهت بآن میرساند که دشمن یا دشمن در حالت غضب باهم می آویزند
(۲)
ای برهمن! چه زنی طعنه که در معبد ما
سبحهٔ نیست که آن غیرت زنار تو نیست
یعنی بر همن طعنه زنان میگوید ، که نزد مسلمانان زنار نیست شاعر میگوید که طرز عمل و افعال و اقوال مسلمانان امروزه عیناً همان افعالی است، که کفار دارند ، پس بین اینها و آنها از حیث عمل فرقی نبوده بنابرین تسبیح اینها کمتر از زنار آنها نیست ، حالانکه تسبیح و زنار بالکل باهم مختلف بلکه متضادند ، لاکن شاعر چون هر دو را بملاحظه قدر مشترک مشاهده کرد . نتیجه هر دو یک چیز عیان شد .
(۳)
شعر العجم حصه چهارم ۶۴
ناله میکشم از درد تو گا ہے لیکن
تا بلب میرسد از ضعف نفس میگردد
مسرور شدن معشوق از ناله و فریاد عشاق از مسلمات
شاعریست، شاعر درین شیوۀ خود بمعشوق خطاب می کند
که تو مرا ساکت دیده خیال مکن، که من ناله و فریادی نمی زنم
زیرا که ناله و فغان دارم، ولی باندازۀ ضعف برمن مستولی
است، که فریادم تا لب رسیده بصورت تنفس منقلب میگردد
درین ضمن این را هم ثابت میکند، که من هر وقت ناله می کنم
چرا که هر نفس من همان ناله ایست که بواسطه ضعف به تنفس
تبدیل میشود-
(۴)
من آن نیم که حرام از حلال نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بے تو حرام
آب و شراب دو چیز مختلف الحکم است، یعنی شراب حرام
و آب حلال میباشد، شاعر میگوید، که این هر دو در اصل
خویش یک حکم دارند با معشوق شراب و آب نوشیدن هر دو
حلال مگر بدون از حضور معشوق اگر نوشیده شوند، هر دو حرام
است، این مضمون را به پیرایه از حد لطیف ادا کرده در
مصرعه اولی میگوید، که من اینطور نادان نیستم - که تمیز در
شعرالعجم حصه چهارم
۶۵
بین حلال و حرام نکنم، بلکه از مسائل فقه مطلع و یک شخص
فقیه هستم، باز با معشوق مخاطبه کنان میفرماید، که با تو اگر
شراب بنوشم، حلال و اگر بی تو آب نوشیده شود حرام است
در هر دعوی خویش یک یک جز آن را که حاجت گفتن
نداشت گذاشته است.
(۵)
به تکلم، به خموشی، به تبسم، به نگاه
می توان برد بهر شیوه دل آسان از من
سکوت و گفتگو با هم دیگر دو چیز متضادند، ازینجا که سکوت
و تکلم معشوق هر دو دلربا است، پس بملاحظه وصف دلربائی
هر دو یکسان میباشند، شاعر این مضمون را به نهایت خوبی
ادا کرده باینطور که اولاً اشیا متناقض را بلحاظ اثر
یکسان ثابت نموده حالانکه اثر اشیائی مختلف بایستی که مختلف
باشد بمراه آن از ایراد لفظ ”بهر شیوه“ این خیال ظاهر
می گردد، که تخصیص تکلم و خموشی نیست، بلکه هر ادا و
حرکت معشوق برائی دلبری کافی است از لفظ ”آسان“
این سخن را ثابت نموده است، که قطره دل درد آشنا
است و بهر ادا و کرشمه معشوق از دست میرود ۔
شعر العجم حصه چهارم
۶۶
مواد تخیل
اکثر مردم خیال میکنند، که برائے تخیل ضرورت
معلومات و مشاهدات نیست و اگر باشد کم خواهد بود، زیرا
عمل واقعی تخیل بر موجودات موقوف نی، بلکه هر قسم کار از
سخنان خیالی هم گرفته می تواند، برائے تعمیر قصر شعر مصالح
محالات اینطور بکار می افتد طوریکه ممکنات حاجت روائے
او را می نماید - شاعر از یک چیز خُرد، هزار ها خیالات را
تولید کرده می تواند، چنانچه آن شعرا تیکه هرگز واقعات یا
مشاهدات را بروی دست نگرفته اند یکعالم گونا گون خیالات
را بوجود آورده اند، جلال، امیر، شوکت بخاری، بیدل
ناصر علی و امثال شان فقط از گل و بلبل دیوانهای خود
را تیار کرده اند، و عالم شاعریرا چمنستان خیال ساخته اند
ولی این خیال نهایت غلط است و از ارتکاب بر همین غلطی
است، که شاعری متاخرین را کاملاً تباه و برباد کرده زیرا
اولاً هیچ خیال بدون مساعدت مشاهدات واقعات پیدا
شده نمی تواند - اشیای را که ناممکن می گویند - خیال آنها
نیز در حقیقت از مشاهده ممکن پیدا می شود - مثلاً ما
می گویم، که این امر ناممکن است، که یک چیز در آن
شعر العجم حصه چهارم
۶۷
واحد هم موجود باشد و هم معدوم " موجود و معدوم علیحده
علیحده هر کدامش ممکن است ، این هر دو را ترکیب داده
موجود و معدوم را یک مفهوم فرضی ساخته محال میگردد ، مگر
این ظاهر است ، که هر دو اجزا این مرکب علیحده علیحده
ممکن است -
(۱)
اکثریه در شاعری از ممکنات و اشیای ناموجود کار
میگیرند ، مثلاً در موقعیکه تعریف تیز روی اسپ را می نمایند
او را بدریا آتش تشبیه میدهند : ؎
آتشی می دوید آب چکان
(۲)
شراب را با یاقوت سیّال تشبیه می دهند - ابو نواس در
در تعریف بلبله بانی شراب می گوید :
حصباء در علی ارض من الذهب
خزف ریز های درّ است بر زمین طلائی
این همه تخیلات فرضی اند ، ولی خیال آنها از اشیار
واقعی پیدا میشود، مثلاً آتش دریا دو چیز جداگانه واقعی
و خارجی است ، این هر دو را جمع نموده یک مفهوم خیالی
"دریائی آتش" پیدا کرده شده اسپ تند خرام بوی تشبیه
شعر العجم حصه چهارم
۶۸
شده است، ازین تقریر ثابت میشود، که هیچ یک خیال
بدون از مشاهدات پیدا شده نمی تواند، لہذا برائے وسعت
تخیل خواه مخواه ملاحظه نمودن واقعات بسیار ضروریست،
(۳)
ابن الرومی شاعر مشهوری بود، یک مرتبه او را کسی
طعنه داد، که چون تو نسبت به ابن المعتز بزرگی پس چرا
مانند او تشبیهات پیدا کرده نمی توانی؟ ابن الرومی گفت
که تو کدام تشبیه ابن المعتز را بمن بشنوان که جواب او را
من نتوانم داد، وی این شعر را خواند ع
فانظر الیه لزورق من فضة
قد اثقلته حموله من عنبری
این شعر در تعریف ماه نو گفته شده است، حاصل اینکه
این مهتاب اول شبه چنان می نماید، که یک کشتی نقره آئینی
باشد و بروی باین اندازه و پیمانه بسیار عنبر بار کرده شده
است، که اکنون بسیار سنگین گردیده است، وقتیکه بر
کشتی زیاده بار انداخته می شود، بیشتر حصه نمایان آن
در آب فرو می رود، فقط همان کنار ہائے او بیرون از
آب دیده میشود، و بس ازین جهت در اینجا ماه نو را
بکنارۀ آن چنان کشتی تشبیه داده است، چونکه رنگ آسمان
۶۹
شعرالعجم حصه چهارم
نیلگون می باشند، شاعر اشاره می کند، کشتی از عنبر یار شده است، ابن الرومی این شعر را شنیده فریاد بر آورد : که لایکلف الله نفساً الا وسعها : (خداوند هیچ کس را زیاده بر توان او تکلیف نمی دهد) ابن المعتز پادشاه و پادشاهزاده است چیزيرا که در خانه خود می بیند، همان را می گوید، من همچه خیالات را از کجا اقتباس کنم (۱) معلوم است نقره و عنبر چیزہائے عدیم الوجود نیستند و چون این ظروف طلا و نقره را ندیده بود، ازین جہتہ خیال کشتی نقره ئی را که از عنبر محمول باشد، پیدا کرده نتوانست
(۴)
آن قطعه مشهور سیف الدوله که در آن تشبیهات قوس و قزح داده شده نسبت بآن عموم اہل ادب می نویسند که این تشبیهات بادشا هانه است، که بخیال هر کس آمده نمی تواند، یعنی تا لوازم و سامان و ضروریات پادشاهی از نظرش نگذشته باشد، اینطور خیالات برایش پیدا شده نمی تواند،
ما ازین امر انکار نداریم، که قوۀ تخیل بر یک چیز نهایت معمولی شده می تواند، که تا مدت مدیدی صرف گردد و پیدا
(۱) عمده ابن رشیق جلد دوم صفحہ ۱۸۴
آن نکته آفرینی ہائے شعراے متاخرین است، ولے مثال آن
مانند ”اسپ سرکس“ است که باندرون یک خیمه اقسام و
انواع نمایش ہا را نشان داده می تواند، مگر در طے مراحل و
میدان جنگ و اسپ دوانے در کار نمی آید - ہکذا عمل تخیل
نیز ممکن است که در یک دائره محدودی جاری مانده بتواند
ولے وسعت آن چه خواهد بود ؟ و اینطور شاعری بچھ درد
خواهد خورد ؟ برائے شاعری که آئینۂ جذبات متنوعه شده
بتواند و عقدۂ راز فطرت انسانی را کشیده تواند ، واقعات
تاریخی را بنظر دلچسپی آورده بتواند ، و دقائق فلسفہ و اخلاق
را تعلیم داده بتواند، این چنین یک تخیل محدودی بچھ کار
مے آید، بہر اندازه که تخیل قوی ، باریک ، متنوع و کثیرالعمل
باشد، بہمان اندازۂ برایش ضرورت مزید مشاہدات خواهد
بود، باندازۂ که مرغ بلند پرواز باشد، بہمان مرتبه برایش
وسعت فضا در کار است ،
برای فردوسی در وقت تحریر شاہنامہ ضرورت بنوشتن
ہزار ہا وقائع مختلفہ افتاده است، بنابرین قوۂ تخیل او
را کاملاً موقع ہر نوع تخیلات در اثنائے تحریر آن دست
داده است، از همین سبب است که در شاہنامه تمام اقسام
شعرالعجم حصہ چهارم
۷۱
شاعری موجود است، مثلاً یک میدان بزرگ شاعری اظهار
جذبات انسانی است، حالانکہ انواع جذبات نیز بسیار
اند، مثلاً محبت، عداوت، غیظ، غضب، حیرت، استعجاب
رنج، غم باز درین بین هر واحد این اقسام، مشتملبر انواع
متعدد است، مثلاً محبت پدر و پسر، محبت برادر به برادر
محبت مادر و بچہ، محبت زن و شوی، محبت وطن، بدست
فردوسی تمام این مواقع آمده است و در هر موقع وی از
تخیل کار گرفته است : چنانچہ وی در هر مقامی کہ
اظهار هر جذبه را کہ نموده است، از عمل و اثر تخیل آن را
موثر و جانگداز نموده است، تفصیلات این سخنها در آتی
خواهند آمد ۔
بے اعتدالی تخیل
بد قسمتی شعر بیشتر ازین نیست که بے محل تخیل در آن
استعمال کرده شود طوریکه در طبعیات قوۀ طبع حکمائے
یونانی بے کار رفته است، و تا امروز پیروان آنها بصورت
کج بحثی پیرو همان ابحاث فضول ہیولا و سورت بوده یک
عقدۀ کائنات را نتوانسته اند، که حل نمایند، عیناً همان طور
حالت شعرائے متاخرین شده است که قوۀ تخیل آنها نسبت
شعر العجم حصه چهارم
۷۲
بقدما ، بیشتر است ، مگر جای تاسف می باشد که بالکل رائگان
صرف کرده شده است ، شاعری میگوید ے
گوش ها را آشیان مرغ آتش خواره کرد
برق عالم سوز یعنی شعله غوغائے من
برائے فهماندن این شعر امور آتی را باید ذہن نشین
نمود (۱) مرغ آتش خواره پرنده ایست که خوراکش آتش است
(۲) از آنجا که در آه و فریاد گرمی باشد ، لہذا آه و
فریاد را به شعلۂ تشبیہہ می دهند ۔
(۳) مرغ آتش خواره ، بجای آشیانه میگیرد ۔ که در آنجا
آتش باشد ، شاعر می گوید ، که در ناله من آنقدر گرمی است
که در گوش ها رسیده آنجا آتش را بوجود می آورد ، بنابرین
مرغ آتش خواره در گوش های مردم اندر ، برائے خویش
آشیانه ساخته است ، که در آنجا غذای آتش برایش میسر
شود ۔
علی الاکثر نکتہ آفرینی ہائے متاخرین از همین قبیل
است ، و علتش این است ، که استعمال قوت تخیل
بی موقع بکار انداخته شده است ، اگرچہ تمیز بی
اعتدالی قوت تخیل را مذاق سلیم کرده میتواند ، تاہم چوں
تنہا حواله آن بمذاق سلیم ہم کافی نیست ، لہذا تا جائیکہ
شعر العجم حصه چهارم
۷۳
ممکن است، ما قدری درین موضوع تشریحات میدهیم:-
(۱) بیشتر موقع بی اعتدالی قوت تخیل در مبالغه یافت
میشود. بنابراین قوت تخیل دل بالا بلند پروازی خود را
نشان میدهد- پروای بی راهی و کجروی را هیچ نمی کند
مثلاً شاعری در تعریف اسپ میگوید ع
به کشوریکه در و نام تازیانه برند
بلوح سنگ نگیرد شبیه او آرام
یعنی اگر بر کدام سنگی تصویر اسپ را حک نمایند و
دران ملک که این سنگ باشد، نام تازیانه گرفته شود
پس تصویر آن اسپ از سنگ خواهد پرید. مطلب
اصلی اینقدر بوده که اسپ ممدوح باندازه تیز خرام است
که به محض اشاره تازیانه از قبضه اختیار بیرون می
شود، اکنون مدارج مبالغه را مشاهده کنید-
(۱) اثر تیز روی اسپ به تصویر آن نیز تجاوز کرده است
(۲) ضرورت نواختن تازیانه نیست بلکه گرفتن نامش نیز
کفایت میکند-
(۳) گرفتن نام تازیانه هم بمقابل تصویر ضرورت ندارد،
بلکه در آن ملکی که آن سنگ وجود دارد نام بردن
تازیانه کفایت می کند-
شعر العجم حصه چهارم ۷۲
(۴) در حالتیکه تصویر آن اسپ بر سنگ هم حک شده
باشد، در آن نیز این اثر موجود میباشد
لاکن درین شعر بے اعتدالی نهایت سخت قوۀ تخیل
موجود است، خوبے قوۀ تخیل اینست، که سخن محال را
باینطور ادا کند که ظاهراً ممکن بنظر آید مثلیکه "میر انیس"
ذکر آن موقعی را که حضرت عبّاس به نزد نهر فرات بغرض
گرفتن آب برائے سیرابے اہل بیت رسیده است ، چنین
می نگارد ۵
اُبھرین درود پڑھتی ہوئی مچھلیاں بہم
درود خوانان اجتماع ورزیدند تمام ماہی ہائے دریا۔
بولے حباب، آنکھوں پہ شاہا تیری قدم
حباب عریضه کنان گفت اے شاہ قدم تو بالائے چشماں
دریا میں روشنی ہوئی جسم حضور سے
بدریا از اثر وجو د مبارکش روشنی پیدا شد ، و
لے لیں بلائیں پنجہ مرجان نے دور سے
پنجه مرجان اشار ہائے تشریف بیاورید تشریف بیاورید را از
دور آغاز کرد -
مجملاً درود خواندن ماہیان ، عریضہ نگار شدن حباب
اشارۀ تشریف بیاورید، پنجۀ مرجان تماماً از جمله ناممکنات
شعر العجم حصہ چہارم
۷۵
است، ولی طلسم سازی قوت تخیل درین اشعار یک تصویر
حقیقی را به پیش نظر تقدیم کرده است، اولاً شاعر این واقعات
را نسبت بذاتی نموده است که بطفیل معجزه اش (به نزدیک
او) هر چیز شده می تواند دوم بعض اجزای این واقعه
صحیح یا مشابه به صحیح است، ماهی ها در میان آب اجتماع
می ورزند - حباب با چشم مشابهت دارد، مرجان نیز بشکل
پنجه میباشد، از حالت مجموعی این سخنها و علاوه بر آن
بواسطه لطافت بیانی شاعر این امر معلوم میشود که تصویر
یک حالت حقیقی را کشیده است،
(۲) اکثر یہ آن تخیل بیکار و بی اثر می باشد که بنیاد
تمام عمارات آن فقط بر کدام تناسب لفظی یا ایهام میباشند علی الاکثر
نکته آفرینی های متاخرین بر همین قسم است، مثلاً شاعری می سراید ۵۰
مستانه کشتگان تو هر سو فتاده اند تیغ ترا مگر که به می آب داده اند
زیاده تر بنیاد این خیال بر لفظ آب است، و "آب تیغ" بریق و لمعان
و درخشندگی و آبیاری آنرا میگوید و آب بمعنی مشهور خودش نیز مستعمل
بوده و شراب هم مانند آب سیال میباشد و درخشندگی تیغ را باب
تعلق و مناسبتی نیست، بلکه از مجاورت آب تیغ زنگدار می شود
از آنجا که در عرب فارسیان صفائی و درخشنده بودن تیغ
را نیز "آب" می گویند -
شعر العجم حصه چهارم
۷۶
لهذا شاعر نیز متیقن گردید، که ضرور در تیغ آب میباشد و از دیگر پہلو در مقامیکه آب مستعمل میشود، شراب نیز بالعوض آن کار داده می تواند، لهذا در تیغ ممدوح خود نیز آب شراب را تصور کرده است، و از همین جهت شاعر مقتولین آن را در نشه شراب سرشار پنداشته است بنیاد این عمارات فقط بر لفظ ”آب“ است، و اگر این کلمه دو معنی نمے داشت، پس این عمارت خیالی و بند ریگی شاعر قائم مانده نمی توانست ۔
بنیاد بیشتری از اشعاری که تعداد آن متجاوز بر صدها ہزار بوده و نمونه و تمثال نازک خیالی پنداشته می شوند بر همین قسم خصوصیت ہائے لفظی است، چنانچه اگر ترجمه آن بدیگر کدام زبانی کرده شود، پس این تخیل بالکل باطل میگردد، مرزا دبیر در تعریف تیغ میفرماید ۲
تلواروں پر وہ سیف جو شعلہ فشاں ہوئی
جل بھن کے آب تیغوں کی رن میں دھواں ہوئی
یعنی ہنگامی بر تیغہائے متقابلین شمشیر ممدوح شعله فشان گردید، کہ آب ہمہ شمشیر ہا سوخته و بریان شده از کشته آنها دودی برخاست ۔
(۱) ”آب تیغ“ را آب فرض کرده ۔
شعر العجم حصہ چہارم
۷۷
(۲) سوختن و بریان شدن و دود برخاستن و هر آن چیز
را که درین زمینه طبعیتش خواسته ثابت کرده است ،
(۳) موقع بزرگ بی اعتدالی تخیل در استعارات و
تشبیهات است ، تا جائیکه استعار ہا و تشبهات لطیف و
قریب الماخذ و با اصلیت خویش مناسبت و موافقتی را
بهم میرساند ، در شاعری نیز حسن و لطافتی را بوجود می
آورد ، بمجردیکه برائے تخیل موقع بی اعتدالی دست می
دهد، پس وی دور از مطلب و خارج از موضوع
استعارات و تشبیهات فرضی را تولید میکند و باز بران
دیگر بنیاد ہا را قائم کرده میرود مثلاً مرزا بیدل میگوید سه
تبسمیکه ؟ بخون بهار تیغ کشید
که خنده برلب گل نیم بسمل افتاده است
خیال اصلی این قدر بوده که تبسم معشوق با حالت گل
نیم شگفته زیاده خوشنماست ، این مضمون را اینطور ادا
کرده که تبسم قاتلی است ، که جهت خون ریزی بهار تیغ
خون ریزی خود را از نیام کشیده و ضربت او بر گل افتاد
است و از آن ضرب خنده گل نیم بسمل شده مانده است
بی اعتدالی که درین تخیل میباشد ، بواسطه استعارات
است ، خون بہار، تبسم تیغ ، بسمل شدن خنده گل ، تماماً
شعر العجم حصه چهارم
۷۸
استعارات دور از مطلبند -
(۴) بی اعتدالی دیگر تخیل این است که چیزیرا بدیگر چیز تشبیه می دهند ، باز تمام اوصاف و لوازم آنرا در آن ثابت کردن میخواهند، حالانکه مشبه با او هیچ مناسبتی را بهم نمی رساند، مثلاً "کمر را با "مو تشبیه میدهند و در عقب آن هر قدر اوصافی که موئی دارد همان را در آن ثابت می کنند. مثلاً ناسخ میگوید ؎
ابھی هرچند وه بت نوجوان ہے
سفید اُس کا مگر موی میان ہے
حاصلش اینکه :- اگرچه هنوز آن بت نوجوان میباشد مگر موئی میان او سفید است ، یعنی موی در پیری سفید میشود ، لاکن تعجب است ، که موی کمر معشوق فقط در همین جوانی سفید شده است ، بملاحظه "سیم بدن" بودنش موی کمرش را سفید گفته است یا مثلاً غنی میفرماید : ؎
دیدم میان یار و ندیدم دهان یار
نتوان بهیچ دید چو در دیده مو فتاد
بدیهی است، هنگامیکه در چشم موئی افتد، چون می خلد، باز چشم کشودن ممکن نمی شود، شاعر می گوید ، که من موی کمر معشوق را دیدم، ولی دهانش را دیده نتوانستم
شعر العجم حصه چهارم
۷۹
زیرا که در چشم من مو در آمده بود، هیچ چیزی از آن بنظرم نمی آمد -
یا مثلاً شاعری نسبت به "ناف" نوشته است که " در موی کمر گره افتاده است" یا مثلاً ابرو را تلوار قرار داده تمام لوازم آنرا که از قسم آب و تاب ، دم و خم ، جوهر و هیبت ، تیزی و بزرگی ، قبضه و میان میباشد ، برائے وی ثابت میکند
(۵) جولانگاه بزرگ تخیّل "حسن تعلیل" است ، یعنی بواسطه قوه تخیّل شاعر یک چیز را علت دیگر چیزی قرار میدهد حالانکه در اصل آن چیز علت آن نمی باشد ، شاعر میگوید
کسی کے آگے کوئی ہات پسارے کیا دخل
مٹھی باندھے ہوئے پاتا ہے تولد کودک
ہنگامیکه طفل از شکم مادر پیدا می شود ، مشت های او بسته میباشد، اکنون شاعر علت او را چنین قرار می دهد ، که ممدوح تمام مردم را اینقدر مالا مال کرده است که هیچ کسی را به هیچ چیزی احتیاجی نیست ، و از همین جهت است ، که چون طفل تولد می شود ، مشت های او پوشیده می باشد -
شعر العجم حصه چهارم
۸۰
اکثری از مضامین شاعرانه مبنی بر همین "حسن تعلیل" میباشد، مگر وقتیکه از قوهٔ تخیّل کار به اعتدال گرفته نمی شود، پس در او بیجا اعتدالی ها واقع میشود، مثلاً شاعری در تعریف یک معشوق الکن (تُتْلَه) خود میگوید ع
گفتم سخنت شکسته وش، چون آید
با آنکه همه چو درّ، مکنون آید
گفتا، که باین دهان تنگی که مرا است
گر نشکنمش چگونه بیرون آید
یعنی من به معشوق گفتم: الفاظیکه از زبان تو می برآید چرا شکسته شکسته ادا می شود - وی گفت که دهنم باندازه خورد است، که تا سخن شکسته و ریزه ریزه کرده نشود از دهانم چه طور بر آمده می تواند؟ ازین چند مثالیکه مذکور شد، ناظرین قدری اندازه بی اعتدالی قوهٔ تخیّل را کرده خواهند بود -
استعمال غلط تخیّل
اگرچه تخیّل و محاکات هر دو عنصر شاعری هستند ولی بملاحظهٔ اکثریت موقع استعمال هر دو جدا جدا هست این غلطی شدیدی است، که یکی بجای دیگری استعمال
۸۱ شعرالعجم حصه چهارم
کرده شود، مثلاً بیان مناظر قدرت در محاکات داخل
یعنی فرضاً اگه بیان بهار، خزان، باغ، سبزه، مرغزار
آب روان کرده شود، پس بایست از محاکات این طور
کار گرفته شود، که هیئت و وضعیت اصلی این اشیاء
در پیش نظر گردش کند غلطی شدیدی را که متاخرین روا
دار شده و بواسطه آن شاعری بالکل بر باد فنا رفته این
است، که آنها در همچه مواقع عوض محاکات از تخیّل کار
می گیرند. مثلاً در تعریف بهار کلیم میگوید :
به نوعی آتش گل در گرفته
که بلبل رفت و در آب آشیان کرد
یعنی بواسطه سرخی و بسیاری گلها باغ صورت آتشنزدگی
را بخود اختیار کرده و بلبل نیز از همین جهت برای خود
در آب آشیانه ساخته است
بصورت بید مجنون آبشار است
رطوبت برگ را از بس روان است
مجنون بید درختی است، که برگ های او از بالا بصورت
قوسی بطرف زمین آویزان میباشد، شاعر میگوید، که بواسطه
بهار اینقدر رطوبت کثرت نموده است، که مجنون بید صورت
شعر العجم حصه چهارم
۸۲
یک آبشار را تشکیل داده است
زمانه ایست که بر قفل گر نسیم وزید
بسان غنچه اش از انبساط خندان کرد
یعنی اثر آب و هوای امروزه انیست، که اگر باد حقیقی
بر قفل بچسپد، فوراً مانند غنچه از خوشحالی باز میشود
غور و دقت کنید، که از خواندن این اشعار چه کیفیتی
از بہار بر دل طاری شده میتواند، جائی تاسف است
که بیشتری از کلام متاخرین از امثال این شاعری مملو
است، ساقی نامه ظهوری که شهرت تمامی را حائز است
از قبیل همین خیالات دور از مقصد درو کاملاً مندرج
است.
ہمچنین شاعری مدحیات ہم در محاکات داخل است
یعنی اگر مدحی کسی گفته شود، پس می باید، که اوصاف
حقیقی او را بیان کرد، تا از آن عزت و عظمت آن
ممدوح در دلها جاگزین گردد، ولی بسیاری از شعرا
در مدح نیز از تخیل کار میگیرند و بہمین نهج در آن
چنان مضامین خیالی را پیدا می کند، که آن را با
محاکات و اصلیت هیچ سروکاری نمی باشد.
۸۳
نثر العجم حصہ چهارم
تشبیه و استعاره
تشبیه و استعاره نه تنها در شاعری بلکه در زبان دانی عمومی نیز خط و خال تحریرات عادی پنداشته می شوند و بدون آن جمال انشا پردازی قائم مانده نمی تواند در صورتیکه یک شخص عامی بمقابل عامی دیگر از جوش یا غیظ یا غضب لبریز میشود ـ چیزیکه از زبان او میبراید بقالب استعارات اندرون شده خارج میگردد ، در حالت رنج و غم خیال انشا پردازی و تکلف را کدام شخصی کرده میتواند ، ولی در همچو حالات نیز بی اختیارانه همین استعارات بر زبان می آید ، مثلاً اگر عزیز کسی می میرد ، در آن وقت میگوید ”سینه ام شگاف شد“ یا ”داغ دلم گشت“ یا ”آسمان افتاد“ یا ”زخم چشم که ترا خورد“ اینها تماماً استعارات هستند ، و ازین بیان ظاهر میگردد ، که استعاره در اصل خویش یک طرز فطرتی است مگر بی اعتدالی های مردم او را بحد تکلیف رسانیده است بنا برین ما میخواهیم ، که بحث تشبیه و استعاره را بتفصیل بنویسیم ، تا ازان ظاهر گردد ، که حقیقت آن چیست ، و آن در کجا ؟ و چه طور بکار می افتد ؟ و در آن قدرت
شعر العجم حصه چهارم ۸۴
و لطافت چه گونه بوجود می آید ؟ و بچه قسم یک خیال
بسیار از حد بزرگ و سیمی توسط آن بیک تلفظ ادا میگردد
تعریف تشبیهه
اگر خواسته باشیم که بگویم که فلان شخص نهایت
شجاع و بهادر است ، پس اگر بهمین الفاظ این مضمون را
ادا کنیم ، ظاهراً این طریقه معمولی اوست و اگر همین مقصد
را این قسم بگوئیم ، که فلان مانند شیر است" این تشبیهه خواهد بود
و نسبت بطریقه معمولی در کلام قدری بیشتر قوت را بوجود
خواهد آورد ، اگر اینطور بگویم که "فلاں شیر است" آن قوت
بیشتر تر خواهد شد ، لاکن اگر ذکر آن شخص مطلقاً نشده
این چنین گفته شود، که من "شیر را دیدم" و مرادش از آن
همان شخص باشد، پس این "استعاره" است ، یک طریقه دیگر
ادا نمودن این مطلب انیست، که نام شیر نیز گرفته نشود
بلکه آن خصائصی که در شیر موجود است ، نسبت بآن شخص
استعمال کرده شود ، مثلاً باین صورت گفته شود، هنگامیکه
او در میدان جنگ غرش کنان بر آمد یک لرزه و
غلغله در سرتاسر میدان افتاد ( غریدن خاص آواز شیر
را می گویند) این نیز استعاره است و نسبت بطریقه
شعر العجم حصه چهارم
۸۵
نخستین زیاده موثر و لطیف است ۔
ضرورت تشبیه واستعارات و اثرات آن
(۱) در اکثری از مواقع آن وسعت و قوتی که در
کلام بواسطه تشبیه و استعاره پیدا می شود ، از دیگر چیزی
حصول آن ممکن نیست ، مثلاً اگر این مضمون را که در
فلان محل نهایت زیاده اشخاص موجود بودند ، اینطور ادا
کرده شود ، که "در آن محل جنگل انسان ها بود" پس قوة کلام
کسب ازدیاد می کند چون در نیموضوع مقصد از بیان
نمودن کثرت نفری است ، بواسطه تشبیه دادن آن با
جنگل خیال کثرت آن بوجوه متعدد بیشتر زیادت و وسعت
را اختیار می کند ، زیرا که در زمین جنگل قوة نامیه بیشتر
می باشد ، لهذا در آن درخت و گیاه و بته و کاه و دیگر
روئیدنی ها باهم دیگر نزدیک نزدیک می رویند و بهمراه
آن سلسلهٔ نشو و نمائی آن همیشه یکسان قائم می ماند
و این قاعده عمومی است ، هر آن چیزیکه در کدام مقامی
بکثرت موجود شود ، قدر و قیمت آن کمتر می باشد ، و
از همین جاست ، که در جنگل چندان قدر و اهمیت
درخت و گیاه نمی باشد ، در امثال مذکوره تمام این
شعر العجم حصه چهارم
۸۶
ملحوظات را تشبیه در پیش نظر می آورد ، یعنی نفری باین اندازه زیاد بودند ، طوریکه در جنگل گیاه و درخت می باشد ، و سلسله نفری هرگز انقطاع نمی پذیرفت ، بلکه وقتاً فوقتاً از دحام انام بسیار شده می رفت ، اگر یکی رفت ، ده دیگری آمدند ، بواسطه کثرت چندان قدر و عزت نفری کرده نمی شد، تمام این سخنهائیکه بواسطه آن در مفهوم کثرت وسعت و فراخی پیدا نموده همانا که در یک لفظ جنگل مضمرند ، و چون تمام این مطالب را تنها یک لفظ جنگل ادا نموده است ، لهذا خود بخود در کلام قوۀ و زور بوجود آمده است در فارسی طریقه ادا نمودن این قسم خیال اینست ه
به برقع مه کنعان ، که بود "حسن آباد"
حجله گاه زلیخا که بود "یوسف زار"
چون در مصرعه اولی مقصد از بیان نمودن حسن چهرۀ حضرت یوسف بود، آنرا باین قسم ادا نموده که گویا نقاب او شهریست ، که در آن حسن آباد میشود و یا حسن در آن سکونت را اختیار کرده است ، در مصرعه دوم مطلوب از اظهار نمودن این امر بود که بواسطه حضرت یوسف خلوتکده زلیخا روشن شده بود آنرا باینطور ظاهر کرده
شعر العجم حصه چهارم
۸۷
که خلوتکده او قصر یوسف زار است ، و در آن بصد ها
هزار یوسف مجموع شده اند -
(۲) در بعض مواقع که شاعر ادعای کدام دعوی
فوق العاده را میکند، پس جہته ممکن الوقوع ثابت
نمودن آن برایش ضرورت تشبیه عاید میشود ؎
بسوز عشق شاهان را چه کار است
که سنگ لعل خالی از شرار است
شاعر دعوی میکند که در وجود پادشاهان بسوز و گداز
عشق نمی باشد و ظاهراً این یک دعوی غلطی است ، زیرا
که در پادشاهی و عشق و محبت هیچ یک مخالفتی نیست
لہذا شاعر او را توسط تشبیه ثابت میکند ، که در هر قسم
سنگ شرر آتش موجود است و بوقت رسیدن کدام ضربت
شدیدی بر آن ضرور از آن شعله های پریده روشنی می
افگند ، ولی در لعل و الماس این شعله افشانی ہا نمی
باشد ، و این ظاهر است ، که در اقسام سنگها گویا الماس
پادشاه است ،
ثبوت دویم این دعوی این است ؎
ز درد عشق شه بیگانه باشد
که جای گنج در ویرانه باشد
شعر العجم حصه چهارم ۸۸
مثال نهایت عمده آن در عربی این شعر متنبی است ع
فان فی الخمر محناً لیس فی العنب
کیفیتی که در شراب موجود است ، در انگور دیده نمی شود
مدعا اینست ، که پادشاه نسبت به تمام انسانها و مرتبه بلند است و آنرا به ذریعه تشبیه چنین باثبات میرساند که در شراب از انگور ساخته میشود ، ولی آن کیفیتی که در شراب است در انگور بنظر نمی آید -
شاعری مثالیه که در زمانه متاخرین نهایت وسعت را اختیار کرده است ، تماماً بر همین تشبیه و تمثیل مبنی است
(۳) در فرضیکه مقصد از بیان نمودن کدام حالت نهایت لطیف و نفیس باشد ، پس در آن الفاظ و عبارت کاری را از پیش برده نمی تواند و چنان پنداشته میشود که اگر مساس الفاظ بان مفهوم بعمل آید ، برایش صدمه شدیدی لاحق خواهد گشت ، طوریکه قبۀ حباب بمجرد و رسیدن دست می شکند ، در همچو مواقع شاعر از تشبیه کاری گیرد ، و بر طبق آن دیگر صورتهای لطیف و نازک را جستجوی کرده پیدا میکند و در پیش نظر میگذارد مثلاً نظیری میگوید ع
همه شب بر لب و رخسار و گیسو میزنم بوسه
شعر العجم حصهٔ چهارم
۸۹
گل و نسرین و سنبل را صبا در خرمن است امشب
چون نزاکت لب و رخسار، و بوسهای لطیف و نرم آن، قابل برداشت الفاظ تعبیری نبود، لہذا شاعر اُو را باین حالت تشبیه داد، که گویا نسیم صبا آنها را بار بار مماس کرده مکرراً برآن می وزد -
یا مثلاً این شعر
نه گفت و من بشنیدم، هر آنچه گفتن داشت
که در بیان نگهش کرد بر زبان تقدیم
لبش چو نوبت خویش از نگاه باز گرفت
فتاد سامعه در موج کوثر و تسنیم
درین شعر ذکر آن موقعی است، که عرفی به دربار ممدوح خویش رفته است و ممدوح باولین نگاه لطف آمیز خویش او را دیده و باز دیگر سخنان گفته است، میگوید، که ممدوحم هیچ چیزی نفرمود و من تمام سخنهای او را شنیدم که گفتن می خواست، زیرا که نگاههای او در ادای مطلب بر زبان پیشدستی کرد، پس از آنکه نوبت گفتار بلب های او رسیده از تاثیرات بیان آبدار او شنوائی من در موج کوثر مغروق گردید لطفی را که قوۃ سامعه از سخنان معشوق بر می دارد، آنرا بجز ازین طریقه، دیگر چیزی او ادا نکرده
شعرالعجم حصه چهارم
۹۰
نمی تواند، که سامعه در امواج کوثر مغروق گردید
در تشبیه خوبی چگونه بوجود می آید
تشبیه این طور یک چیز عمومی است، که هر کس از
آن کار گرفته می تواند، لهذا تا وقتیکه در تشبیه کدام ندرت
و خوبی مخصوصی نباشد، هیچ اثری را پیدا کرده نمی
تواند، ازان اسباب و اشیائیکه خوبی و حسن بوجود می
آید، اگر چه شمردن آن ممکن نیست، تاهم چند صورت
آنرا بطور مثال می نویسیم، تا ازان یک خیال عمومی
قائم شده بتواند -
(۱) در اول امر هر تشبیه نادر و پر لطف می باشد
فاماً بواسطهٔ استعمال مکرران تازگی و ندرت آن نایل گشته
بی اثر میگردد، لهذا فریضهٔ ذمت شاعر این است، که
دیگر تشبیهات جدید و نادری را جستجو کنان پیدا کند، و
معیار کلام شعرای بزرگ و نامور نیز همین است که در
کلام شان تشبیهات بکر و لطیف و استعارات تازه و
جدیدی یافته شود، مثلاً شعرای ایشیائی بوسه را شیرین
شکرین، و گلو سوز میگویند، ولی جادو طرازان اروپائی
تعریفش را چنین میکنند، که بوسه یک پیمان وفا است که
شعر العجم حصه چهارم
۹۱
مجسم میگردد. یک راز پنهانی است که عوض سامعه برای
ذائقه گفته میشود. نسیمی است که برای دل خوشبوئی
بهم میرساند. نگاهای لذت آلودیست ، که با هم یکجا شده
نقطه را تشکیل میدهد. برطبق این در زبان فارسی
استعارات لطیف و نازک در کلام (عرفی) و (طالب آملی)
یافته میشود ، عرفی در یک قصیده خویش قسم بسیار چیزها
را خورده ضمناً در یک موقع میگوید - ع
به پر شگفتن امروز و غنچه گشتن وی
دیروزی را که گذشته ، به غنچه و امروزی را که شروع
گردیده است به گل شگفته تشبیه داده است .
یکمرتبه جهانگیر از طالب املی رنجیده او را از دربار شاهی
علیحده کرد ، یکی از وزرای جهانگیر او را بخانه خویش
خواسته مقابله اش را بآن شاعر بزرگی که در دربار شاهی
بود ، نمود در نتیجه طالب برآن شاعر غالب گردید ، آن وزیر
این کیفیت مشاعره را بحضور جهانگیر حکایه کنان طالب
عفو طالب گردید ، چنانچه مکرراً طالب مطلوب پادشاه
گردیده شامل دربار شاهی گشت ، بیان این وقائع را
طالب به پیرایه تشبیه و استعارات بسیار لطیف چنین
ادار کرده است ۵
شعر العجم حصہ چہارم
۹۲
به نسبت گهرم، داده بودی از کف خویش | تراز جود زیانی چنین ہزار افتاد
چو رو شدم ز گفت چرخم از ہوا بر بود | به گرمی که زبانم به زینہار افتاد
یکی مقابل خورشید داشت آئینه ام | بدید کز عرقش موج بر عذار افتاد
ازین نشاط مگر دست آسماں لرزید
که باز در کف خاقان کامگار افتاد
(۲) تشبیه مرکب عموماً لطیف می باشد - مراد از
مرکب آن حالتی است که از اجتماع و یکجا شدن چند چیزی
پیدا میشود و بتوسط تشبیہ ادا کرده شود مثلاً ؎
کان مثار النقع فوق رؤسنا
واسیافنا لیل تھاوی کواکبه
یعنی گردی که در میدان محاربه بر می خیزد و بمیان
آن تیغها میدرخشد، اینطور معلوم میگردد ، که در شب
ستار ها بر ہمدیگر می افتند -
درین شعر مقصود از بیان کردن چیز ہائے علیحده
علیحده نیست ، بلکه یک حالت مجموعی را ادا کردن مطلوب
است که اجزائے آن این میباشد (۱) گردی که روی
فضا را فرا گرفته است (۲) در میان آن بودن تیغها (۳)
تیغ بازی و درخشندگی آن (۴) بی ترتیبی و اختلاف جہاتی
۹۳ شعر العجم حصه چهارم
که در اثنای تیغبازی دیده می شود، هیئت و وضعیتی که از اجتماع مجموعه بنظر پیدا میشود، تشبیه آن بآن ستار ها داده شده است، که به تاریکی شب راست و چپ و پست و بلند هر طرف از آسمان می ریزند -
یا مثلاً اینکه ه
دو زلف تا بدار او ، به چشم اشکبار من
چو چشمه که اندرو شنا کنند مارها
یا اینکه ه
باد در کُهسار ، جام لاله را بر سنگ زد
گل بخنده گفت ، آری این چنین باید، همین
وقتیکه باد بشدت می وزد ، گلبن های نازک به همراه گلهای خود بر زمین می افتند ، شاعر این حالت را اینطور اداء نموده است، که گویا باد پیالهای لاله را بر داشته بر زمین می افگند -
یا اینکه ه
نرگس که شب نخفت ز فریاد بلبلان
بنهاد سر به بالش گل میل خواب کرد
شعر العجم حصه چهارم
۹۴
جدت و لطف اداء
جدت و لطف ادار نسبت بهمه چیز مقدم است
بلکہ بہ نزد بعضی از اہل فن فقط مطلب از شاعری همین
جدث و لطف اداء است ، اگر یک سخن بطور ساده
گفتہ شود ، پس یک سخن معمولی خواهد بود ، اگر ہمان
سخن بیک طرز جدید و اسلوب تازه ادا گردد شاعریت
یک مرتبہ حجاج از بدوی پرسید ، کہ اگر بتو کدام
سخن مخصوصی گفتہ شود ! آیا تو مے توانی ، کہ آنرا محفوظ
نگہداشتہ بکسی نگوئی ؟ یا نہ ؟ وی گفت کہ ”سینہ من
مخزن اسرار است ، چون راز در سینہ من می میرد ، پس
از آنجا چہ طورے تواند کہ بر آید ؟“ اگر این مطلب را
اینطور ادا میکرد ، کہ من راز کسی را در ہیچ حالت و
بہ ہیچ کس ظاہر نمی کنم ، البتہ کہ این اظہارش مقارن بیک
سخن معمولی مے بود ، ولے از بدل کردن طرز اداء یک
لطف مخصوصی را پیدا کرد و اکنون ہمان سخن شعر گردید
(۱) جادوگری و سحربیانی شاعری و انشا پردازی و بلاغت
و امثال آن تماماً بر همین جدت ادا موقوف است
تعریف منطقی جدت و انضباط قواعد و اصول آن
۹۵
شعر العجم حصہ چہارم
نہایت مشکل بلکہ ناممکن است، زیرا کہ آن یک چیز
ذوقی است و ادراک صحیح آن فقط بواسطۀ ذوق صحیح شدہ
می تواند ، و پیرایہ آن در ہر محل علیحدہ است ، و باندازۀ
غیر محصور میباشد کہ نہ شمار تمام اجزای آن کردہ میشود
و نہ در آن یک قدر مشترکی پیدا میگردد ، لہذا جہتہ
ذہن نشین نمودن مفہوم جدت ادا، سوا ازیں دیگر
تدبیری بخاطر نمی رسد کہ امثال متعدد آن را تقدیم کردہ نشان
دادہ شود ، کہ خیال اصلی چہ بودہ است ؟ و آنرا در
پیرایۀ جدید چگوہ ادا کردہ اند ؟ و جدت ادا چہ اثری
را دراں تولید کردہ است ، چند امثلہ آن را ما در
ذیل می نگاریم ۱؎
زخمها برداشتیم و فتحها کردیم لیک
ہرگز از خون کسی رنگین نشد دامان ما
خیال اصلی این بودہ کہ اکثریہ اتفاق مقابلۀ ما با
حریفان فن افتادہ است ، و مردم بما نسبت ہای خوب
و بدی نموده ، بد زبانی ہا کردہ اند ، لکن ما از صبر و سکون
کار گرفتہ تا اینکہ رفتہ رفتہ سکۀ علم و فضل ما بر
دلہای مردم منقش گردید، حتیٰ کہ حریفہای نیز قایل
(۱) نزد کسانیکہ در شعر ضرورت وزن نمی باشد آنہا ہر بیانی را کہ بہ پیرایۀ شاعرانہ باشد شعر میگویند
شعر العجم حصه چهارم
۹۶
گردیده تماماً عظمت ما را قبول کردند، این خیال اینطور
اداء شده (که در شعر فوق ظاهر است) درین طرز اداء
علاوه برینکه ندرت تشبیه موجود است، این سخن تعجب
انگیز را نیز ثابت کرده است، که در میدان جنگ
احدی زخمی برنداشته معرکۀ حرب فتح گردید-
ساقی توئی و ساده دلی بین که شیخ شهر
باور نمی کند، که ملک میگسار شد
حاصل شعر اینست، هنگامیکه معشوق ساقی گردید
اشخاص فرشته خو نیز شراب نوشی را آغاز کردند، این
مطلب را چنین ادا کرده است، که معشوق را مخاطب
کنان میگوید، که حماقت واعظ را می بینی، که تو ساقی
شدی و او یقین نمیکند، که فرشتها شراب نوشی را اختیار
کرده اند، درین طریقه علاوه بر جدت این بلاغت نیز
موجود است، وقتیکه کدام واقعه از حیث واقعه بودن
آن ادا کرده میشود، پس در صحت آن اشتباه نمودن
ممکن است - لہذا شاعر او را از حیث واقعه بیان نمی
کند، بلکه او را یک واقعه مسلمه قرار داده بر حماقت
واعظ تعجب میکند، یعنی مقصدش از بیان نمودن
می خواری، فرشته نیست، و نه بنزدیک او این واقعه
۹۷
شعر العجم حصه چهارم
چندان تعجب انگیز یک واقعه ایست که قابل بیان باشد
البته حماقت واعظ یک امر حیرت انگیز یست ، که بر وقوع
همچه یک واقعه بدیهی باورش نمی آید -
شاعر بالذات واعظ را مخاطب قرار نداده و نه اینطور
خیال کرده میشود ، که این مقصد بغرض آزار دادن و
بر انگیختاندن واعظ گفته شده است ، بلکه در خطاب
نمودن بهمراه معشوق این بلاغت را بکار برده است ، که
تعریف ملک فریبی او را باین پیرایه می نماید ، که از ان
هم تنها تعریف معشوقش محسوس نمی گردد - بلکه فقط بر
حماقت واعظ اظهار حیرتش هویدا می گردد -
ای که همراه موافق بجهان می طلبی
اینقدر باش که عنقا ز سفر باز آید
این یک مضمون پامالی است وقتیکه مقصود از
ذکر کردن کدام چیز معدوم الاثر باشد ، میگویند که " عنقا"
است ، مطلب اصلی شعر اینقدر است ، که یافتن همراه
موافق و دوست صادق محال و عنقا مثال است ، و
آنرا اینطور اظهار میکند تو که خواهش همراه موافق را داری
قدری باش تا عنقائی که بسفر رفته است ، واپس بیاید - یعنی
شعر العجم حصه چهارم ۹۸
نه عنقا بر میگردد و نه دوست صادق میسر نمیشود، پهلوی بلاغت
درین بیت آنست که برای طالب همراه موافق امید دها پند شده
است، از آن ظاهر میگردد، که دوست صادق ممکن است، که یافته
شود، البته قدری انتظار بکار داده باز بر سختی آنرا محمول نموده
که آنهم ظاهر ناممکن گفته نمی شود ـ زیرا که واپس
آمدن مسافر از سفر چندان ناممکن نیست ، اما
آن اثر مایوسی و نا امیدی که بعد ازین حالت طاری
میگردد، نهایت سخت و رنج ده میباشد، گویا که این
سخن را خاطر نشین میکند، که درین تلاش اگرچه امیدواری
هم باشد، پس اینطور خواهد شد، که در خاتمهء آن
ناکامی خواهد بود ۵
نه به اندازهء بازو است کندم ہیهات
ورنه با گوشه بامیم سروکاری هست
مطلب شعر این قدر است، که رسانیدن خودم را تا
به نزد معشوق خواهشمندم ، ولی هیچ سامان رسائی من
موجود نیست، این مقصد را باین پیرایه ادا کرده است
که مرا هم با گوشه بام کاری هست و بی چکنم که بهمان اندازه
که قوت در بازویم می باشد برطبق آن کمندی موجود
نمیشود ـ تنکیری که در لفظ ”بامی“ و ”سروکاری“ موجود
شعر العجم حصہ چہارم
99
است، یک لطافت مخصوصی را بهم می رساند.
حسن الفاظ
این یک مبحث نهایت ضروریست، لہٰذا ما او را
با تفصیل می نگاریم، در کتاب العمدہ یک مضمون مخصوص
بنام ”باب فی اللفظ والمعنی“ قائم کردہ است، کہ مخلص
آن اینست:-
”لفظ جسم، و مضمون آن روح است، و ارتباط باہمی
این ہر دو طوریست، کہ ارتباط باہمی در بین روح و جسم
میباشد، کہ اگر آن کمزور باشد، پس این ہم کمزور خواہد بود
پس اگر در معنی نقصی نباشد و در لفظ بنظر آید، این امر
در شعر عیب پنداشتہ میشود، طوریکہ در جسم شل یاٹ
روح موجود است، ولی در بدنش عیب است، ہمچنین
اگر لفظ خوب باشد، اما مضمون او درست نباشد، در آن
صورت ہم شعر خراب گفتہ می شود و خرابی مضمون بر
الفاظ نیز اثری را می افگند، اگر مضمون کاملاً لغو باشد
و الفاظ آن خوبست پس الفاظش نیز بے کار خواہد بود
طوریکہ جسم مردہ در ظاہر تماماً صحیح و سالم بنظر می آید
ولی در حقیقت ہیچ حیثیتی را حائز نمی باشد۔ ہم چنین
شعر العجم حصه چهارم ۱۰۰
اگر مضمون خوب باشد مگر الفاظ آن خراب باشد، باز هم شعر بیکار می گردد، چرا که در هیچ جای روح بدون جسم یافته نمی شود" -
درین مبحث لفظ و مضمون اهل فن بر دو طبقه منقسم گردیده اند، گروهی لفظ را ترجیح می دهند و زیاده کوشش آنها بر حسن و خوبی الفاظ مبذول میباشد و همین پیرایه عربهاست، بعضی از مردمان مضمون را ترجیح می دهند و پروای الفاظ را نمی کنند و این مسلک ابن الرومی و متنبی است ،
ولی زیاده تر مذهب اهل فن این است، که لفظ را بر مضمون ترجیح میدهند و میگویند، که مضمون را هر کس می تواند ، که پیدا کند - لکن کمال معیار شاعری این است، که مضمون را در چنان الفاظ ادا کند، که معانی آن خوبتر و زودتر ذهن نشین و جاگزین گردد، و بندش و ربط آن خوب و درست باشد -
در حقیقت زیاده تر مدار شاعری یا انشاء پردازی بر الفاظ است ، مضامین و خیالاتی که در گلستان است چندان بکر و نادر نمی باشند، لکن فصاحت الفاظ و ترتیب و تناسب درمیان آن اینطور جادو بیانی را
شعرالعجم حصہ چہارم
۱۰۱
پیدا کرده است، که اگر همان الفاظ و خیالات در الفاظ
معمولی ادا گردد، تماماً اثر آن زایل خواهد شد، ساقی نامه
ظهوری طلسم نازک خیالی و موشگافی و مضمون بندی است
مگر یک بیت سکندر نامه چون بسیار عالی و بلند است، بر
تمام ساقی نامه ظهوری مزید پنداشته می شود و علت آن
همین است که در الفاظ ساقی نامهٔ ظهوری آن شان و
شوکت و متانت و پختگی مضمون موجود نیست، که جوہر
عمومی سکندر نامه می باشد، حافظ شیرازی میفرماید ؎
گفتم این جام جهان را بتو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد
خیالی که درین شعر ادا کرده شده است، اگر الفاظ آن
تبدیل گردیده ادا کرده شود تماماً نزاکت آن با خاک
برابر میگردد،
درین دو مصرعه ذیل (اردو) نه تنها مضمون بلکه الفاظ
مشترکاند و باز هم در میان شان فرق زمین و آسمان
نمایان است ؎
ع - تھا بلبل خوشگو کہ چہکتا ہے چمن میں
خوشنو ا بلبلی بود، در چمن که نغمه سرائی می کرد :-
ع - بلبل چہک رہا ہے ریاضِ رسول میں
شعر العجم حصه چهارم
۱۰۲
بلبل خوشنوائی میکند در ریاض رسول -
وقتیکه حضرت امام حسین بمقابل فوج یزید اتمام
حجت میفرمود، آن اسلحه و البسه خود را که از رسول اکرم
صلی الله علیه وسلم بقسم میراث دریافته بود ، به آنها نشان
داده از آنها می پرسیدند، که این تبرکات از کیست؟ این
واقعه را امیر ضمیر اینطور ادا کرده است *
پہچانتے ہو؟ کسکی میرے سر پہ ہے دستار
آیا می شناسید؟ که دستار کدام ذاتیست بر سر من
دیکھو تو عبا؟ کسکی ہے کاندھے پہ نمودار
بینید که عبائے کدام ذاتی بر دوشم نمودار است؟
یہ کس کی زرہ؟ کس کی سپر؟ کسکی ہے تلوار
این زره، و این سپر، و این تیغ از کدام ذاتی است؟
میں جس پہ سوار آیا ہوں کس کا ہے؟ یہ رہوار
بر اسپی که من سوار آمده ام از کدام جناب است؟
باندھی ہے کمر جہیں یہ کس کی ردا، ہے
یا چیزیکه من کمر خود را بندیده ام بگوئید که چادر کیست؟
کیا فاطمہ زہرا نے ہتیں اسکو سیا ہے
آیا بی بی فاطمہ زہرا آنرا بدست خویش نه دوخته است؟
عیناً همین واقعه را میر انیس نیز ادا کرده است *
شعرالعجم حصہ چہارم
۱۰۳
یہ قبا کس کی ہے ؟ بتلاؤ یہ کس کی دستار
این قبا از کدام ذات است؟ و بنماید که این دستار کیست؟
یہ زرہ کس کی ہے ؟ پھنے ہوں جو میں سینہ فگار
این زره از کدام جناب است؟ که من سینه فگار آنرا پوشیده ام؟
بر میں کس کا ہے؟ یہ چار آئینہ جوہر دار
در برم این چار آئینہ جوہر دار از کیست ــــــ ؟
کس کا رہوار ہے؟ یہ آج میں جسپر ہوں سوار
این اسپ راهواری که من سینه فگار امروز بر آن سوارم از کیست؟
کسکا یہ خود ہے ؟ یہ تیغ دو سر کسکی ہے
این مغفر از کیست؟ و این تیغ دوسره از کدام جناب است؟
کس جری کی یہ کمان ہے؟ یہ سپر کس کی ہے
این کمان از کدام دلیر؟ و این سپر از کیست ـــــ ؟
ملاحظه کنید ، که در مصرعات فوق هر دو قطعات
کاملاً در مضمون و معنی با همدیگر مشترکند ، ولی تبدیل
و تحریف و تقدیم و تاخیر سخن را از کجا تا به کجا رسانیده
است !
مطلب ازین تقریر آن اینست، که بایستی شاعر
تنها با الفاظ سروکاری داشته باشد و لحاظ و پروازی
معنی را بپیچ ننماید بلکه مقصود از آن این است ، که اگرچه
شعر العجم حصہ چہارم ۱۰۴
مضمون بسیار بلند و عالی باشد، ولے اگر الفاظ آن مناسب نباشد، در شعر ہیچ یک تاثیری را پیدا کردہ نمے تواند لہٰذا مے باید، کہ شاعر فکر این مسئلہ را بنماید، کہ بر طبق ہمان مضمونی کہ بخیالش موجود است، الفاظی را ہم پیدا کردہ مے تواند؟ یا نہ؟ اگر این چنین الفاظی را کہ از عہدۂ تفہیم آن مطلب بر آمدہ میتواند، بوجود آوردہ نتواند، پس از مضامین بلند و عالی صرف نظر کنان ہمان مطلب خود را در مضامین معمولی و سادہ اداء کردہ بر ہمان چیزی قناعت کند، کہ درید قدرت و اختیار اوست و او را بہ پیرایہ عمدہ و الفاظ درست ادا کردہ می تواند ہر کسیکہ گفتہ است نہایت راست فرمودہ ۵
برای پاکی لفظی شبی بروز آرد
کہ مرغ و ماہی باشند خفتہ و بیدار
یعنی شاعر برائے جستجوی یک یک لفظ تمام شب را در حالی زندہ سحر میکند، کہ مرغ و ماہی ہم باستراحت خواب می باشند، این امر بالکل ممکن است، کہ یک خیالی نہایت عمدہ عالی و یک مضمون بسیار عمدہ خوب و یک نظم نہایت عمدۂ اعلیٰ بواسطہ یک لفظ نامناسبی کہ درمیان آن مندرج شدہ باشد، کاملاً تباہ و برباد شود،
شعر العجم حصه چهارم
۱۰۵
نسبت بآن شعرای مشهوری که گفته میشود ، که در کلام آنها خامی مرئی و مواقع تنقید موجود است ، زیاده تر علت آن همین است ، که از نزد آنها در درستی و متانت و وقار و بندش اشعار آنها نقصی واقع میشود شعرای متوسطین و متاخرین که شاہنامهائے دیگری را قلمبند کرده اند ، در مضامین و خیالات ہیچ یکی از شاہنامہ فردوسی کم نمی باشند ، ولی در مقابل آن گرفتن نام آنها سفاہت شمرده می شود و یگانه سبب آن اینست ، فردوسی در الفاظی که خیالات خود را ادا کرده بالمقابل آن رتبۀ الفاظ دیگران بالکل کمتر می باشد و بی وقعت معلوم می گردد -
شاید که معترضی بگوید ، که اثرات الفاظ نیز بواسطۀ معانی آن بوجود می آید ، یعنی در یک لفظ ازین جهتہ عظمت و خوبی می باشد ، که در معنی آن عظمت و حسن موجود است ، مثلاً درین شعر نظامی ؎
در آن "دجله" خون بلند آفتاب
چو نیلوفر افگنده "زورق" بر آب
اگرچہ بظاہر این طور معلوم میشود ، که اگر عوض "دجلہ" چشمہ و بجائے "زورق" کشتی آورده شود ، معناً
سراج النجم حصه چهارم
١٠٤
افاده همان مطلب را میکند ، ولی رتبهٔ شعر تنزل می
یابد ، اگر بنظر غور بدرستی دیده شود ، سبب آن از خصوصیت
لفظ نی ، بلکه از اثر معنی است ، یعنی در معنی "دجله" نسبت
بچشمه زیاده تر وسعت موجود است ، زیرا که اطلاق چشمه
بر آب کم و تنگ کرده میشود و بر خلاف آن "دجله" نام
دریای بزرگ است ، هم چنین در حقیقت "زورق" و کشتی
نیز فرق موجود است ، بنا برین عظمتی که در بین "زورق" و
دجله هویدا است ، بملاحظه معنی می باشد نه از حیث لفظ!
این اعتراض تا بیک جای صحیح است ، ولی اولا
بسیاری از الفاظ این چنین اند ، که در معنی آنها نی ، بلکه
در صورت و آواز آنها یک رفعت و شانی موجود می گردد
ضیغم و شیر معناً بالکل یک چیزند ، لکن از حیث عظمت
الفاظ صراحتاً فرق آن ظاهر است علاوه برین در امثال
این الفاظ حیثیت لفظی بانداره غالب گردیده است که گویا
آن رفعت فقط از جهته معنی پیدا شده است تا هم سامع
اینطور میداند که این عظمت تنها از اثرات الفاظ است
لهذا اثرات ، اینطور الفاظ را نیز بطرف الفاظ منسوب
باید کرد-
شعر العجم حصه چهارم
۱۰۷
انواع الفاظ و
اثرات مختلف آن
بعد از ثبوت این امر که مدار شاعری زیاده بر الفاظ
است ، برما لازم آمد که قدری به بیان این مطلب
هم بپردازیم ، که انواع الفاظ چیست ؟ و هر نوع آن
دارای کدام اثر مخصوصی میباشد ؟ و کدامین الفاظ در
کدام موقع بکار می افتد -
اقسام الفاظ متعددند ، بعضاً نازک و لطیف و
شسته و صاف و شیرین ، و بعضاً پر شوکت و متین
و بلند می باشند ، قسم اوّل برای ادا کردن مضامین
عشق و محبت موزون است ، زیرا که عشق و محبت
چون از جمله جذبات لطیف انسانی میباشد ، لہٰذا برای
ادا کردن آن نیز بایستی که هم چنان الفاظ بکار برده
شود ، و از همین جا ست ، که نسبت بمتقدمین غزلیات
متاخرین خوب و شیرین بنظر می افتد ، چرا که تا بدورهٔ
متقدمین تمدن عسکریانه باقی بود ، لہٰذا اثرات آن
در همه چیز ها یافته میشود ، تا اینکه الفاظ آنها هم
بلند و متین و پر زور می بود - فردوسی بعد از شاہنامه
۱۰۸
شعر العجم حصه چهارم
خویش قصه "یوسف زلیخا" را تحریر کرده ولی انداز و پیرایه آن چنین بنظر می رسد که
بدادی جوابی که سربسته بود بگفتی حدیثی که بگسسته بود
به بیهوده گوئی نسب ساختی سخنهای ناخوش در انداختی
ز هرگونه گفتی سخنهای سست سرانجامش این گفتی ای نیکبخت
که گر آزمائی مرا آزمائی که دارد دلم پای دانش بجائی
کنون دلبر ا گفت من کار کن دلت را بدین مهربان یار کن
بلندتر ازین دیگر فرصت برای اظهار رقت و درد و سوز و گداز کی میسر می گردد حالانکه فردوسی فقط همان خیالات را ادا کرده است، که عاشق با معشوق خویش می نماید، ولی الفاظ و طرز ادای آن طوری است، که به قسم رجزخوانی میدان حرب پنداشته میشود، نظامی بهر مقامیکه امثال این مضامین را ادا کرده بچنان لب و لهجه آنرا ایراد نموده که دل سنگ را موم می سازد -
سعدی که بانی غزل شمرده میشود، سبب آن همین است، که وی در غزل الفاظ رقیق، نازک، پرورد و شیرین را استعمال میکند، با این همه چون در بعض مواقع که همان الفاظ عتیقه و کلمات سخت و گرفته
شعر العجم حصه چهارم
١٠٤
در شعرش می آید، خصوصیت اصلیه او را زایل میگرداند
مثلاً ؎
تو میروی و خبر نداری ٭ و اندر عقبت قلوب ابصار
این قاعده خلاف بگذار ٭ وین خوی ”معاندت“ رها کن
گر برائی ترود، در برود باز آید ٭ تا گزیر است مگس ”دکه“ حلوائی را
نکته چینی ہائے را که علامه شبلی بر کلام متنبّی کرده
در میان آن یکی اینست، که وی در غزل و تشبیب این
طور الفاظ را ذکر می کند، که برائے خیالات عاشقانه
موزون نیست. نسبت به متاخرین یعنی کلیم و صائب
و غیره تسلیم کرده شده است، که آنها قصاید را خوب
نوشته نمی توانند و سبب آن همین است، که در زمان
اوشان در تمدن و معاشرت نہایت نزاکت پرستی بوجود
آمده جذبات عشقیہ کسب عمومیت نموده اثر آن بر
زبان نیز افتاده بود، یعنی زبان و محاورات آن زمان
بسیار لطیف و نازک شده بود، که فقط برائے غزل
گوئی موزون پنداشته میشد، لکن برائے شان و شوکت
و غلغله افگنی قصائد چندان مناسبتی را بهم می رسانید،
شعر العجم حصه چهارم
۱۱۰
عرفی در یک قصیده خویش که عیش و عشرت عید را بیان می کند، پیرایه و انداز آن قرار آتی است -
صباح عید که در تکیه گاه ناز و نعیم
گدا کلاه نهد کج نهاد و شاهیم
کلیم در تمهید یک قصیده خویش که هیئت و وضعیت عیش انگیزی هند را در آن بیان کرده مطلعش چنین است :
اسیر کشور هند مرکه از وفور سرور
گدا بدست گرفته است کاسه طنبور
فرقیکه در بین این اشعار مشهود است، ازین جهته می باشد که تا به وقت عرفی خیالات عیش و عشرت و اثرات آن چندان کسب عمومیت نکرده بود، نظیری نیشاپوری که از شعرای عهد اکبر است، در طبیعتش مذاق غزل گوئی افزون، و در طرز بیانش بیشتر کلمات ملاعبت آمیز و نزاکت خیز در آمده بود، لہذا در قصایدش چندان زور و قوتی نیست، اما تشبیب آن علانیه معلوم میگردد - تشبیب آن مضامین عشقیه را میگویند، که در ابتدائی قصائد گفته میشوند، اگرچه تشبیب هم غزل می باشد، ولی نکته دانان این فن همواره
شعر العجم حصه چهارم ۱۱۱
ملاحظه این امر را می نمایند، که چون آن جزو قصیده است، ازین سبب باید، که زبان آن با زبان غزل موافقت و مناسبتی را بهم نرساند، بنابرین تشبیهی را که عرفی نگاشته است، باین پیرایه می باشد سه
منم آن سیر ز جان گشته که با تیغ و کفن
در نشیب شکن زلف پریشان رفتم
علاوه بر قصیده در مثنوی نیز همین طور زبان پسندیده است و از همین است، که شعرائے متاخرین مثنوی خوبی را نوشته نمی توانند، زیرا که زبان آنها کاملاً زبان غزل ساخته شده است، لہذا هر چیزی را که میگویند، صورت غزل را اختیار می کند، البته مثنویهای عشقیه از آن مستثنی است، یعنی در آن می بایست که همان زبان غزل را استعمال کنند، سوز و گداز نمایند و نوعی چون بصورت مثنویهای عشقیه است لهذا در آن مورد همان زبان موزون است، ولی فیضی در آن موقع نیز همین نکته را ملحوظ نظر کرده، که در تحریر مفاخر خویش زبان خود را تبدیل داده است، تا شان و شوکت قصیده در آن وارد گردد، اینک ملاحظه فرمائید: سه
۱۱۲ حصه چهارم
امروز نه شاعرم حکیمم | دانندهٔ حوادث و قدیمم
بانگ قلمم درین شب تار | صد معنی خفته کرده بیدار
روبه منشان بمن چه دارند | پیشانی شیر را چه خارند
آنانکه بمن نظر فگندند | در معرکه ام سپر فگندند
تمام این بحث از حیثت انفرادی الفاظ بود، ولی مقدم تر ازین بایستی، که رعایت تعلقات و تناسبات با همی الفاظ کرده شود، این امر ممکن است، که در یک شعر هر قدر الفاظیکه اندراج یافته باشد، اگر هر کدام آن علیحده علیحده ملاحظه شوند، تماماً فی حد ذاته موزون و فصیح بنظر خواهند آمد، اما از حیث ترکیبی و اجتماعی در بین آن عدم موزونیت و ناهمواری مشهود خواهند شد لهذا از حد ضرور است، آن الفاظی که با همدیگر در کدام شعر و کلامی مندرج شوند، بایستی که در بین آنها این طور یک توافق و تناسب و موزونیت و هم آوازی موجود باشد، که تماماً جمع گردیده صورت حروف یک لفظ یا اعضای یک جسم را تشکیل نمایند، از ملاحظه همین مراعات است، که در شعر آن کیفیتی بوجود می آید، که آنرا در عربی "انسجام" می نامند، که تعریف آن در عرف و زبان ما سلاست و صفائی و روانی شعر است
شعر العجم حصہ چهارم
۱۱۳
و همین چیز است ، که بر آن خواجه حافظ ناز و افتخار کرده
نسبت بیک حریف خویش می گوید ، که فلان ”صنعتگر
است اما شعر روان ندارد“ ۔
بواسطه همین وصف در شعر موسیقیت پیدا میشود و
سرحد شاعری و موسیقی را با همدیگر اتصال می دهد ۔
مصرعه نخستین این شعر ”حزین“ را : ه
چون سر کنم حدیث لب لعل یار را
گرد از نهاد چشمه حیوان بر آورم
”خان آرزو“ قرار آتی اصلاح کرده است ۔ ع
چون سر کنم حدیثی از ان خط پشت لب
هر قدر الفاظیکه در مصرعه ”خان آرزو“ است ، یعنی
حدیث ، خط ، پشت لب تماماً فی حد ذاته فصیح میباشند
ولی از مجموع شدن آن این حالت به وجود آمده است
که در وقت خواندن آن مذاق سلیم بر هر لفظش خود
را از لغزش محافظه میکند ، برخلاف آن شعر حزین مانند
سلسله جواهر یکسان و نهایت عالیشان بنظر مذاق سلیم
جلوه کنان می آید ۔
شعر العجم حصه چهارم
۱۱۴
اثر الفاظ به ملاحظه معانی آن
بحثی که تا به این جا مذکور شد، زیاده تر بملاحظهٔ
حیثیت لفظی بود، که آواز و صوت و لهجه است. لکن
مدار اصلی شاعری بر حالت معنوی الفاظ است. یعنی بلحاظ
معنی چه اثر در الفاظ تولید می گردد. و ازین حیث
چگونه در وی اختلاف مراتب دیده میشود، در هر یکی از
السنه اینطور الفاظ مترادف موجود می باشد، که هر
واحد آن بر یک معنی دلالت میکند، ولی اگر بنظر
غور دیده شود، در میان همین الفاظ نیز فرقی موجود
می باشد، یعنی در مفهوم هر لفظ و در معنی آن
این چنین یک خصوصیتی دیده می شود، که در دیگرش
یافت نمی شود، مثلاً خدا را در فارسی پروردگار، دادار
داور، ایزد، آفریدگار میگویند، و ظاهراً معنی تمام آن
یکی است، اما در واقع در هر لفظ برای یک مطلب
مخصوصی موضوع و چنان یک اثر علیحده در آن موجود می
باشد، که فقط برای همان لفظ مخصوص کرده شده
است، لہٰذا نکته دانی شاعر این است، که هر مضمونی را
که ادا نمودن می خواهد، مخصوصاً ازین بین همان لفظی
۱۱۵
شعر العجم حصہ چهارم
را استعمال نماید، کہ همان لفظ در آن محل موزون و
موثر باشد، ورنہ در شعرش اثر مطلوب بہ وجود نخواهد
آمد، این یک نقطہ دقیقی است و بجز ازینکہ در امثال
مخصوصی بر یک یک لفظ آن بحثی بعمل نیاید و بدرستی
فهمانیده نشود، بخوبی بفهم نمی در آید -
فیضی می گوید :
بانگ قلمم درین شب تار بس معنی خفتہ کرد بیدار
مطلب اصلی شعر این قدر است، کہ من در شاعری
بسیار مضامین بکر و جدیدی را پیدا کرده ام" این مقصد
را در پیرائیہ استعاره اینطور ادا کرده که صریر قلم
من بسیاری از مضامین خفتہ را بیدار نموده است
اکنون بر یک یک لفظ آن خیال فرمائید :-
(بانگ) مخصوصاً آن آوازی را گویند، کہ در آن
فخامت و بلندی موجود باشد، که برائے بیدار نمودن
موزون است، بانگ و آواز و صریر هم معنی است
ازین جہتہ عوض بانگ قلم آواز قلم و صریر قلم نیز
گفتہ می شود، ولی در هیچ موقع فقط بانگ موزون
است !
(قلم) را در فارسی خامہ و کلک نیز می نامند اگر
شعر العجم حصه چهارم
۱۱۶
آن فخامت و زینتی که در لفظ قلم موجود است ، در دیگر
الفاظ می باشد ، از اتصال میم متکلم بآن بیشتر در
فخامت آن افزود و ترکیب بانگ و قلم زیاده تر این
لفظ را پر وزن گردانیده است -
(تار) را تیره و تاریک نیز می خوانند ، اما در این
مصرعه بملاحظه حسن صورت فقط همین لفظ موزون معلوم
می گردد -
بكذا هم معنی (بس) بسیار الفاظند ، مثلاً بسیار
لختی ، خیلی وغیره لکن آن توسیع و کثرت که در لفظ
”بس“ میباشد ، در الفاظ دیگر دیده نمی شود، بعد
از غور نمودن بر تمام این الفاظ این نکته حل خواهد شد
آن اثری که درین شعر است ، ازین سبب می باشد
که برائے اظهار خصوصیت ہائے جداگانه آن الفاظی که
در کارند و بدون ازان آن خصوصیت ادا نمیگردد، تمام
آنرا شاعر جمع داشته است و بهمراه آن در اصلیت
خود مضمون و در طرز ادای آن جدت و ندرت را
بوجود آورده است ،
خیالات از بس بزرگ و جذبات تماماً تابع الفاظ
می باشد، فقط یک لفظ می تواند ، که یک خیال
شعر العجم حصہ چہارم
۱۱۷
بسیار بزرگ و یا یک جذبه از حد بلندی را مجسم نموده
بنمایاند :-
یک مصور اعلیٰ توسط یک مرقع خویش آن مناظره
غیظ و غضب و قهر و شان و عظمت را که نشان می دهد
شاعر فقط به واسطهٔ ایراد یک لفظ همان اثر را پیدا کرده
می تواند ، مثلاً فردوسی در مقامیکه داستان رستم و
سهراب را آغاز کرده می نویسد : ؎
کنون جنگ سهراب و رستم شنو
دگرها شنیدستی این هم شنو
درین شعر مقصد از اظهار این مطلب بوده ، که واقعه
سهراب و رستم نسبت دیگر وقایع گذشته زیاده تر مؤثر
و بسیار عجیب و پردرد و عبرتناک است، شاعر فقط
از لفظ ”این هم“ آن خیالی را که ادا کرده نه تنها تمام
این سخنها را شامل است بلکه نسبت بسابق بیشتر
اهمیت و زیاده واقعه را اخبار می کند، و از فحوای
بیان خود بسامعین می فهماند، که در اثنای تذکر
این واقعه علاوه بر سابق دیگر تاثیرات مهم نیز موجود
است -
وقتیکه سکندر نزد دارا در حالت نزع رفت، دارا
شعر العجم حصه چهارم
۱۱۸
بوی میگوید :
زمین را منم تاج تارک نشین ٭ محنبان مرا تا بجنبد زمین
مصرعہ دومین این بیت آن اثری را تولید کرده است ، که یک لشکر جرار آنرا بہ وجود آورده نمی تواند بسیاری از الفاظ این چنین اند ، که معنی آن اگرچه مفرد است ، مگر در آن حیثیت های مختلفہ مے باشد و بدین ملاحظه گویا آن لفظ مجموعہ خیالات متعدد است ، لہٰذا اگر بعوض آن دیگر الفاظ مترادف ہا و استعمال کرده شود پس اثر وسعت مضمون کم میگردد ۔ مثلاً کعبه را حرم نیز میگویند ، مگر لفظ کعبه فقط مفہوم یک عمارت مخصوص است ، برخلاف آن در لفظ حرم مفہومات متعددی شاملند (۱) عمارت مخصوص (۲) این خیال که آن محل محترم است (۳) این خیال که در آن منطقہ قتل و قصاص ناجائز است ، این خیالات بنا برین بذہن مے آید ، کہ معنی لغوی حرم ہین است و از همین مناسبت نام آن عمارت حرم گذاشته شده است ، اکنون اگرچہ این لفظ عام گردیده است ، تاہم پرتو معنی لغوی آن ہنوز در آن موجود است بنا برین لفظ حرم آن اثراتی را که در مواقع لازمہ تولید می کند ، از لفظ کعبہ آن مقصد حاصل نمیشود ،
114
شعر العجم حصه چهارم
خاندان بنوت را نیز حرم می نامند، زیرا که حرمت و
خصوصیت آن دودمان معظم نیز ملحوظ است. بعد از
مشاهده نمودن این سخنها معلوم خواهد شد، که در شعر
آتی لفظ حرم چه اثر را تولید می کند، و اگر این لفظ
بدل کرده شود، پس از درجه شعر چه باقی خواهد ماند ع
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که دست بر اهل حرم زنند
این شعر در شان اهل حرم و اشاره بطرف آن موقعی
است، که فوج یزید در خیمه های اهل بیت داخل شده
البسه و زیورات آنها را بتاراج بردند .
انتخاب الفاظ فصیح و مانوس
برای شاعر از حد ضرور است، که جستجوی و کوشش
باوردن الفاظ فصیح بنماید، تا هیچ یک لفظی برخلاف
فصاحت در شعرش داخل نشود، تعریف فصاحت را
اگر چه اهل فن بصورت منطقی بذریعه جنس و فصل نموده
اند، ولی واقعاً این است، که معیار فصاحت فقط
ذوق و وجدان صحیح می باشد، ممکن است، که در
یک لفظ هیچیک از تنافر حروف و ندرت استعمال و
شعر العجم حصه چهارم
۱۲۰
مخالفت قیاس موجود نباشد، و همراه آن فصیح هم پنداشته
نشود، و این هم امکان پذیر است، که یک لفظ کاملاً
نادر الاستعمال باشد و باز هم فصیح شمرده شود ، مثلاً
الفاظ آن زبانی را که ما هرگز استعمالش را نه نموده باشیم
بلکه در گوشهائی ما هم آوازش نرسیده است ، بمجردیکه ما
چند کلمات آنرا می شنویم ، در بین آن برخی بمذاق ما
فصیح و بعضی نامانوس و مکروه معلوم میشود، حالانکه به
ندرت استعمال هر دو برابر است ۔
مخصوصاً یک نکته درینجا قابل لحاظ است، که اکثريه
الفاظ اینطور می باشند، که در آن ثقل دیده می شود
مگر در دوره اولیه که احساسات مردم نازک نشده بود
ثقالت آنرا محسوس نمیکردند، بلکه کثرت استعمال زیاده
تر ثقل او را کمتر می نمود ، اما بالآخر وقتیکه احساسات
نازک میشود، پس آن لفظ ظاهراً گرانی و ثقالت خود
را نشان داده رفته رفته متروک میگردد، لکن شاعر
نکته دان و لطیف المذاق پیشتر از فتوی عمومی این طور
الفاظ را ترک می کند و گذاشتن شاعر مر این الفاظ را
گویا اعلان متروکیت آنست و همین شعراء هستند که شاعری
آنها آئین و قانون یک زبان شمرده میشود، مثال آن در
۱۲۱
شعر العجم حصه چهارم
اردو مشرح " امام بخش ناسخ" است ، که بسا الفاظ بدمزه
و ناگوار را مثل " ائے ہے " ۔ "جائے ہے" ۔ "کھوئے ہے"
یا جمع الفاظ اردو را به ترکیب فارسی مثل " خوبان" وغیره
و غیره الفاظ را که در زمانه ناسخ عموماً مروج بودند و تمام
شعرائے دہلی و لکھنؤ آنرا استعمال و در اشعار خود درج
میکردند ، اما مذاق ناسخ آن حالتی را که چندین سال
بعد بوقوع می پیوست ، پیش از همه اندازه کرده ترک
نمود ، که بالآخر دیگران نیز متروکیت آن مجبور شدند
معلوم نیست ، که خواجه حافظ احساسات چند صد سال
آینده را اندازه کرده که تا به امروز یک لفظ هم از
زبان او متروک نه گردیده است -
مقصد این است ، همان طوریکه شاعر در جستجوی
مضامین مصروف می باشد ، می باید ، که همواره در
تلاش و پالیدن و توازن و توافق آن نیز بهمان قسم
مصروف باشد ، و آنرا بکمال غور و خوض ملاحظه کند
که در کدام یکی از الفاظ اینطور معائب موجود است ، که
آن مخفی و یا دور از نگاه و یا ناگوار میباشند ، و در
از منه آتیه این معایب به همگنان محسوس می گردد
این سخن نیز قابل تذکار است ، که اگر چه بعضی از
شعر العجم حصه چهارم ۱۲۲
الفاظ فی نفسه ثقیل میباشد، ولی تناسب و مجمع الفاظ گرد و پیش آن ثقالت او را محو و یا کم می کند، ازین جهت می بایست که شاعر بحالت مجموعی نیز نظر خود را مبذول دارد، اگر بملاحظه معنی در کدام موقعی برایش استعمال نمودن آن بصورت مجبوری واقع گردد، پس باید کوشید که برای او در همچو یک موضعی جای تخلیه شود، که این عیب ثقالت او را الفاظ ماقبل و مابعد آن آن زایل نماید -
سادگی اداء
معنی سادگی اداء این است، که آن مضمونی که در شعر اداء کرده شده است، بی تکلفانه بفهم در آید، و این مطلب از اسباب ذیل میسر می گردد :-
(۱) طوریکه در فوق مذکور گردید، در اجزای جملات همان ترتیب را باید، قائم داشت، که عموماً در حالت اصلی آن می باشد و بواسطه ضرورت وزن و مجرد قافیه باید، که اجزائی کلام زیاده تر از مقامات مقرره خود بی محل واقع نشود،
(۲) هر قدریکه اجزای مضمون باشد، می بایست
۱۲۳ شعر العجم حصه چهارم
که هیچ یک جزو آن باقی نماند، که بواسطه آن اینطور معلوم شود، که در بین آن چنان خلوی باقی مانده است، طوریکه از میان زینه یک پته آن جدا کرده شود، مثلاً این شعر انوری : ۵
تا کف پای تو را نقش نه بستند
اسباب تپ و لرزه ندادند قسم را
فهمیدن این شعر بر ذهن نشین شدن امور ذیل موقوف است (۱) از قسم خوردن دروغ تپ لرزه عاید میگردد (۲) مردم بخاک پای ممدوح قسم می خورند، مطلب شعر آنست، آن تاثیریکه در قسم نهاده شده است، که هر شخصیکه بدروغ قسم کند، بروی تپ لرزه عاید میگردد از زمانی است، که نقش کف پای ممدوح بر زمین افتاده است، اکنون هم اگر کسی قسم خاکپای ممدوح را بدروغ بخورد، حتماً بروی تپ لرزه عاید میشود، و الا قبل ازین از قسم خوردن ناحق باحدی ضرر عاید نمی گشت - درین مضمون این جزوش که از خوردن قسم ناحق تپ لرزه عاید میشود، مذکور نیست، و نه این سخن چندان شهرتی دارد، که از مذکور شدن لفظ تپ خیال آن بدماغ عاید می گردد -
شعر الحجم حصه چهارم
۱۲۴
در اکثری از اشعار که تعقید و پیچیدگی باقی می ماند
علت آن همین است، که شاعر کدام حصه ضروریه مضمون
را میگذارد و بدون از آن در مطلب ابهام واقع میگردد
همراه آن این امر را نیز ملحوظ باید داشت ، که در
اکثری از مواقع گذاشتن بعض حصص مضمون یک لطف
مخصوصی را بوجود می آورد و این در موقعی است ، که
ذهن سامعین خود بخود بطرف این جزو منتقل شده
بتواند - مثلاً درین شعر:
سخت شرمائے ہیں اتنا نہ سمجھتا تھا میں
نهایت شرمید ، اینقدر نه فهمیدم من
چھیڑنا تھا تو کوئی شکوہ بے جا کرتا
اگر مقصد از ازار دادن او بود ، پس کدام شکوه بیجا میکردم
مطلب شعر این است ، که من معشوق را ساده لوح
پنداشته بنای آزار دادن او را نهادم و شکایتها ئے
راست و درستی از وی نمودم که شاید وی از آن رنجیده
و یا شرمنده نخواهد شد ، ولی وی پی به مطلب برده
نهایت شرمنده شد ، تاسف دارم که چون مقصد من محض
آزار دادن او بود ، پس بایستی که از وی شکایات
دروغ و ساختگی می نمودم ، تا وی شرمنده هم نمی شد و
شعر العجم حصہ چہارم
۱۲۵
لطف آزار دادن و مزاح نمودن نیز قائم می ماند، درین
شعر این حصه که من او را آزار دادم و شکایاتی راستی
از و نمودم گذاشته شده است ، ولی مضمون موجو د
مطلب آن حصه متروکه را تکمیل می کند -
این یک شیوه مخصوص و پہلوی نازک شاعری است
و طرز خاص تحریر اشعار مرزا غالب همین می باشد -
(۳) بایستی که استعارات و تشبیہات دور از فہم نباشد
و تفصیل آن در بحث استعاره و تشبیہ خواہد آمد -
(۴) در اکثری از اشعار حوالہ مسائل قصہ طلب موجود
می باشد و اکثر یہ بنیاد مضامین شاعرانہ برآن بوده آنرا
تلمیحات میگویند ، باید که این تلمیحات این طور نباشند ، کہ
کسی بہ مطلب آن نرسد - بیشتر اشعار خاقانی بر همین
قسم تلمیحات غیر متعارف مبنی میباشد و از همین سبب
است، که اکثریہ اشعار او بفہم مردم نمی در آید - مثلاً -
پرویز و ترنج زر
زرین تره کو برخوان
کسری و تره زرین
رو كَمْ تَرَكُوا برخوان
ممکن است که ترنج زر پرویز بمردم معلوم باشد، ولی
تره زرین کسری کدام کس فهمیده می تواند ، و بسوے
كَمْ تَرَكُوا بجز از کدام حافظ جیدی که بهمراه آن عالم ہم
شعرالعجم حصہ چہارم
۱۲۶
باشد ، خیال کدام شخص منتقل شده می تواند
(۵) در ”سادگی ادا“ این قید نیز شامل است ، کہ
لحاظ گفت و گوی روز مرہ و کلمات مروجہ نیز کرده شود
چون کلمات روز مره بر السنہ عموم جریان دارد، لہٰذا
بمجرد ادا کردن یک لفظ فوراً تمام جملہ در ذہن می
آید و بطفیل آن یک مضمون نہایت مشکل آسان میگردد
کمال اصلی شعرائے نامور ہین است ، کہ خیالات اعلیٰ
خود ہا را در گفت و شنید روز مره اینطور ادا می کنند
کہ گویا یک سخن معمولی را میگویند ، مثلاً در نزد حضرات
صوفیہ بعض مراحل سلوک مانند ، رضا ، ترکِ خودی و
توکّل سخت دشوارند ، داغ ہین مطلب را بچہ سادگی
در کلام خویش ادا می کند : ع
راہرو راہِ محبت کا خدا حافظ ہے
(ت) نگہبانِ راہرو راہِ محبت خداوند است :-
اس میں دو چار بہت سخت مقام آتے ہیں
(ت) درین راه دو و یا چهار مقامات سخت است :-
درین محل ممکن است ، معترضی بگوید ، که سادگی
یک چیز عمومی شده نمی تواند ، زیرا بفہم عوام خیالات
معمولی نیز عشیر الفہم است و بمذاق خواص مضامین مشکل
۱۲۷
شعر العجم حصه چهارم
نیز بآسانی فهمیده میشود، ولی این خیال صحیح نیست
سادگی آن است، که عوام و خواص هر دو بی تکلف آنرا
فهمیده بتوانند و فرقش این خواهد بود ، که عوام مطلب
ظاهری و سرسری آنرا فهمیده می توانند ، اما در نظر
خواص نکات و لطائف و دقائق آن نیز می رسد و
بر آنها اثر شعر نسبت بعوام بیشتر خواهد افتاد، مثلاً
این شعر : ؎
ما در پیاله عکس رُخ یار دیده ایم
ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
مطلب این شعر را هر خاص و عام فهمیده می تواند
البته درین ضمن آن مسئله تصوف که بیان کرده شده است
آنرا مخصوصاً صاحبان حال فهمیده می توانند -
خوبی بزرگ شاعری جدت ادا است ، در جدت
ادا خواه مخواه سخن قدری از پیرایهٔ معمولی آن تبدیل
شده از راه اصلیه آن قدری دور ادا کرده میشود، لہٰذا
درین موقع اشکالات سختی برای شاعر عاید می گردد
زیرا که قائم داشتن سادگی ادا ہمراہ جدت گویا مرادف
اجتماع نقیضین است ، لکن در واقع موقع کمال
شاعری ہمین می باشد، و صورت آن این است ، که
شعر العجم حصه چهارم
۱۲۸
ما سوای جدت ادا دیگر سخنهای سادگی تماماً موجود باشند
یعنی الفاظش سهل و تشبیهاتش قریب الفهم و محاورات
روزمره در آن مندرج باشد، و در ترکیبش پیچیدگی
بنظر نیفتد، بهمراه این ملاحظات در جدت ادا از اعتدال
تجاوز کرده شود، درین صورت بواسطهٔ جدت در سادگی
قدری فرق واقع خواهد شد، اما دیگر خوبی ہائے او
تلافی آنرا خواهد کرد۔
ترکیب اجزای جمله
ترکیب اجزای جملات یک جزو ضروری شعر است
در ہر زبان یک ترتیب مخصوصی برائے تقدیم و تاخیر
الفاظ مقرر است، که ازان تجاوز نمودن جائز نیست
ہنگامیکه بر طبق همان ترتیب آن اجزاء در کلام بیاید
مضمونش بلا تکلف بفہم مے رسد، وقتیکه این اجزا
از مقام اصلی خویش تجاوز میکند، در مطلب پیچیدگی
پیدا میشود و بهمان اندازه که این تبدلات افزونی مے
کند۔ ہمان قدر در کلام پیچیدگی را تولید میکند، اما
در شعر حسب ضرورت وزن و بحر و قافیه ترتیب
اصلی کلام کاملاً قائم نمی تواند، ماند بهمراه این شاعر
شعر العجم حصۀ چهارم ۱۲۹
را می باید که کوشش کرده تا جائیکه ممکن باشد ، تمام
اجزای و پرزه های آنرا در جایهای آن قائم بگذارد ، و
حتی الامکان روا دار نشود که اجزای کلام از مقام لازمه
خویش دور شود ، هر قدریکه این وصف در کلام افزون
باشد بهمان اندازه در شعرش روانی و سلامت بنظر خواهد
آمد ، بواسطۀ وجود همین وصف کلام سعدی از کلام تمام
شعرا امتیاز مخصوصی را حائز است ، و اکثر در اشعار
سعدی اینطور دیده می شود ، که اگر کسی خواسته باشد ، که
آنرا نثر کند نمی تواند . زیرا که ترتیب اجزای جمله های
کلام او همان ترتیب را شامل است ، که در نثر می باشد
و اینطور بسا اشعارش موجود است ، که در بین نظم و نثر
آن فرقی خفیفی مشهود است . مثلاً ے
خط سبز و لب لعلت بچه ماند؟ دانی من بگویم که بسر چشمۀ حیوان ماند
چکند کشتۀ عشقت که نگوید غم دل تو مپندار که خون ریزی پنهان ماند
ہی تماشا گاہِ عالم روی تو ہمہ تو کجا بهر تماشای روی
بسیار خلاف وعده کردی
آخر بغلط یکی وفا کن
شعر العجم حصة چهارم
۱۳۰
بر خیز و در سرائے بر بند بنشین و قبائی بسته کن وا
واقعیت
یک مسئله معرکتہ الآرا و مغالطہ انگیز فن شاعری
واقعیت کلام است ، فریقی خیال میکنند، کہ شرط ضروری
شعر واقعیت است ، و جماعتی ادعا دارند ، که از جمله
محاسن شعری مبالغہ نیز شمرده می شود ، بدیهی است
که واقعیت و مبالغہ دو چیز متناقض است ، این از
مدتے زیر بحث مانده فیصلہ نگردیده است ، ہر فریق
تنها دلیل خود را تقدیم کنان استدلال جانب مخالف خود
را بصورت مبهم و پیچیده ازاله میدهند . لہذا ضرور
است ، که استدلال طرفین بهمان اصلیت و قوت آن درینجا
بیان گردیده انصافاً فیصلہ کرده شود و بهمراه آن این
سخن نیز فہمانیده شود، آن فریقی که بر غلط می باشند
اسباب پیدا شدن این غلطی شان چه بوده است ،
طرفداران مبالغہ میگویند ، کہ آئمہ فن صراحتهً دروغ
و مبالغہ را زیور شاعری قرار داده اند ، از نابغہ ذبیانی"
مردم پرسیدند :-
من اشعر الناس ؟ کیست شاعر ترین مردمان ؟
شعر العجم حصه چهارم ۱۳۱
گفت : من استجید کذبه ! :- کسیکه دروغش پسندیده باشد
نظامی میگوید : ؎
در شعر مپیچ در فن او ٭ چون اکذب اوست احسن او
در کلام شعرائے بزرگ نامور که شاعری آنها نزد عموم مسلم است ، تماماً مبالغه و غلو موجود است ، علی الاکثر همان اشعار از جمله کار نامهای شاعری پنداشته میشوند که در آن دروغ و اغراق موجود باشد ، مثلاً این اشعار فردوسی : ؎
فرد شد بماهی و بر شد بماه ٭ بن نیزه و قبهٔ بارگاه
ز بس گرد میدان که بر شد بدشت ٭ زمین شش شد و آسمان گشت هشت
یکی خیمه داشت افراسیاب ٭ ز مشرق بمغرب تنیده طناب
ازین امر انکار شده نمیتواند ، که برخی از ائمه فن شعر ، دروغ و مبالغه را از جمله محاسن شاعری قرار داده اند اما بیشتر از دشمنان بر خلاف آن می باشند ، چنانچه حسّان بن ثابت میگوید : ؎
اعلیٰ ترین اشعاری که تو آنرا گفته باشی ، ٭ ان اشعر بیت انت قائله
شعریست که در موقع خواندت مردم بگویند که راست است ٭ بیت یقال اذا انشدته صدقاً
شعرالعجم حصه چهارم
۱۳۲
ابن رشیق در کتاب عمده خویش در موافقت آن بسیاری از اقوال ائمه را نقل کرده است - شعرائیکه نکتۀ شناس بلاغت اند بواسطۀ قوۀ طبیعت خویش مبالغه گوئی مینمایند، پس همراه آن اینچنین شرطی را ایزاد میکنند که بسبب آن مبالغه باقی نمیماند، مثلاً بحتری در مدح متوکل یک قصیده نهایت پر زوری را نوشته که در آن ذکر رفتن متوکل را به نماز عید نموده است یک شعر مشهور این قصیده این است :
فلو ان مشتاقاً تکلف فوق ما
فی وسعه یمشی الیک المنابر
یعنی اگر کسی زیادهتر از امکان خویش کاری کرده میتوانست پس ای ممدوح منبر بطرف تو پیش شده میآمد، چونکه حرکت منبر یک امر محال بوده، لہٰذا شاعر این قصیده را ایزاد کرده که اگر اینطور ممکن میبود پس منبر باستقبال تو میآمد -
درین موقع یک نکته مخصوصی را پیش نظر باید نهاد که شاعری و انشاپردازی قدم به قدم همراه تمدن رفتار دارد، یعنی قسمیکه تمدن میباشد، بهمان نهج شاعری نیز ملاحظه میشود، یعنی در زمانۀ ابتدائی
شعر العجم حصه چهارم ۱۳۳
ترقی اقوام، شاعری نیز ساده و بے تکلف می باشد، وقتیکه
زمانه ترقی میکند و تمام جذبات شریفانه مشتعل گردیده گویا
در شاعری نیز قوة و جوش پیدای گردد ، ولی تا این
فرصت هم از راستی و صداقت دور نمی شود ، زیرا این
همان زمانه می باشد ، که سراسر یک قوم همه تن عمل
می باشند، پس ازین که نوبت عیش و ناز و نعمت
میرسد، در ہر ہر سخن تکلف و ساخت و ترتیبات جدیدی
روی کار می آید ، در عین همین زمان در مراتب شاعری
مبالغه گوئی و اغراق آفرینی نیز تولید میگردد ، از نتیجه
همین است ، که در کلام قدمای اولین مبالغه دیده نی
شود و در ہنگامیکه دوره بمبالغه آغاز میگردد، ہوائی
عیش پرستی و ناز و تنعم می وزد و مقارن آن مبالغه و
اغراقات شاعرانه هم مشهود می شود ۔
غرض ازین تقریر آنست که از کلام آن شعرائیکه بر
خوبی مبالغه استدلال گرفته میشود نسبت بآن این امر
را مشاهده باید کرد ، که آن شعر در کدام زمانه گفته
شده است ، اگر از جمله اشعار متاخرین است ، باید
فهمید ، که آن مبالغه بواسطه خرابی تمدن بوده که
اثرات آن بر مذاق نیز اثر افگنده است ، که مردم
شعر العجم حصه چهارم
۱۳۴
مبالغات را می پسندیدند ، لہذا نه شاعر قابل سند است
و نه مذاق پسند کنندگانش بخوبی این استدلال شده
می تواند ، بلکه این را باید فهمید ، که خرابی تمدن مذاق
شاعر و مستمع را یکجا خراب کرده است .
کسانیکه کذب و مبالغه را زیور شعر قرار داده اند
بسبب غلطی آنها این است که در کذب و مبالغه ضرورت
استعمان تخیل می افتد مثلاً اگر نسبت با پی گفته شود ، که
در یک دقیقه صد لک کروه راه راطی میکند ، پس
این شعر بالکل بے مزه و مهمل خواهد بود ، لہذا وقتیکه شاعر
ایں قسم مبالغه سرائی را خواهشمند باشد ، حتماً از تخیل کار
میگیرد ، مثلاً شاعری میگوید س
رو برو سے اگر آئینہ کے اس گلگوں کو
پھینک دے لیکے کبھی مشرق سے غرب تلک
اتنے عرصہ میں پھر آئے تو اُسے باور کر
عکس بھی آئینہ سے ہونے نہ پائے منفک
ماحصلش اینکه اگر از مقابل آئینه آن گلگون را
بمسافه که بعد آن از شرق تا غرب باشد بیفگند و ازین
قدر عرصه دور در حالتی واپس بیاید ، که عکس او نیز از
آئینه جدا نشده باشد ، می باید ، که برین مسئله باور کنی
۱۳۵
شعر العجم حصۀ چهارم
ازین قطعه ظاهر میگردد ۔ که اگر در مبالغه حسنے بوجود
می آید ، بنا بر مداخله تخییل است ، در آن نه ازین
سبب است ،که آن دروغ و یا مبالغه مے باشد ، در
برخی از مبالغه ہا دیگر کدام یک از محاسن شاعرانه بوده
موجب خوبی آن میگردد ، مثلاً در مبالغه کمزوری و لاغری
این شعر : ؎
تنم از ضعف چنان شد که اجل جست و نیافت
ناله هرچند نشانہ او که در پیرهن است
درین شعر مبالغه حسنے را پیدا کرده است ، بلکہ این
خوبی حسن ادا است ، این مقصد را که از استماع ناله
وجود جسم معلوم شده مے تواند ، اینقسم ادا کرده که
گویا ناله یک ذی روحی است ، که سراغ جسم را باجل
میدہد ، الغرض اگر زیاده غور و کاوش بعمل آید ، معلوم
مے گردد ، هر قدر اشعار مبالغه که مقبولند ، در آن اضافه
بر مبالغه دیگر خوبی ہانیز موجود است و در واقع علت
مقبولیت آنہم بواسطه همان محاسن است ،
درین بحث یک غلطی دیگر ازین سبب واقع مے
شود ، که انواع شاعری مختلفند و لحاظ انواع آن کرده
نمی شود ، شعر بر دو قسم منقسم است (۱) تخیلی (۲) غیر تخیلی
شعر العجم حصۀ چهارم از مولانا شبلی
۱۳۶
شعر العجم حصه چهارم
در تخیل مقصود از اظهار واقع واقعه نمی باشد ، بلکه زیادہ تر در مطمح نظرش این مسئله می باشد ، که قوهٔ تخیل بچه اندازہ وقوت و وسعت را داراست ازین جهته درین قسم اگر از مبالغه کار گرفته شود - عیبی ندارد، ولکن آن اثری بر طبیعت سامعین و همچه موقع پیدا میشود بواسطهٔ مبالغه نی بلکه از اثر قوت تخیل است ولی در دیگر اقسام شاعری مثلاً در اشعار فلسفیانه، اخلاقی، تاریخی عشقیه و فطری مبالغه بالکل یک چیز لغو و بیکار است لہٰذا اگر در شعر مبالغه نیز جائز باشد ، پس فقط در یک نوع مخصوص آن که تخیل باشد درست است ، و ازین ثبوت محدود آن خوبی آن اثبات شده می تواند سه اگر از شاعری محض تفریح طبیعت مقصود باشد ، پس مبالغه کار آمد شده می تواند، ولی اگر شاعری مقصد از آن قوتی باشد، که اقوام را زیر- و زبر کرده می تواند و در یک مملکت هیجان و غلغله را تولید کرده میکند و یا همان شاعریکه در قبایل عرب آتش حرب و ضرب را می افروخت و از خواندن آن در وقت نوحه قطرات اشک از در و دیوار میریخت ، اگر آن از واقعیت و اصلیت خالی باشد ، پس کاریرا از پیش برده نمی تواند :-
۱۳۷ شعر العجم حصه چهارم
ناظرین در تواریخ خوانده خواهند بود ، که در ایام جاهلیت فقط یک شعر یک شخص معمولی را در میان تمام عرب روشناس و معرفی میکرد ، برخلاف این آن شعرای ایران که در تعریف و توصیف ممدوحین خویش دفاتر بسیاری را سیاه میکردند ، نام آنها را هم کسی بدرستی نمی شناخت ، سبب آن همین است که در کلام شعرای جاهلیت واقعیت و اصلیت مندرج می بود و طبعاً اثرات آنهم بصورت حقیقی و واقعی می افتاد و بالعکس در اشعار نغزی ایرانی مانند طوطی و بلبل کلمات دور از حقیقت موجود بود هم از شنیدن آن بغیر از تفریح موقتی و آنی دیگر حاصلی مرتب نمی گشت بلی اثر مفید و درست شعر در موقعی پیدا شده می تواند که در آن واقعیت و حقایق مندرج باشد ، ورنه از شعبده کاریهای لفظی چه فائده مرتب شده می تواند این تاثیر شاعری عرب که بواسطه شنیدن یک بیت آن در سر تا سر یک قبیله آتش را برمی افروخت تا هنگامی حکمفرما بود ، که در شاعری آنها واقعیت موجود بود و هر چیزیکه میگفتند ، تماماً راست و درست بود ، وقتیکه در دورهٔ عباسیه مبالغه سرائی آغاز کرد ، پس از آن شعر
شعر العجم حصه چهارم
۱۳۸
و شاعری اینچنین یک بانگ بے اثری گردید، که شعراء
دیوانہائے بزرگی از اشعار را می نوشتند، اما از آن
احدی مطلع نمی شد -
این یک امر ضروری نیست ، هر آن چیزیکه در شعر
گفته شود ، باید سرتا پا مبنی بر واقعیت باشد ، بلکه غرض
اصلی این است که باید از اثر اصلیت خالی نباشد، مثلاً اگر
یک واقعه که در حقیقت بوقوع نه پیوسته باشد ، مگر شاعر
کاملاً بر وقوع آن متيقن باشد و این واقعه را در شعر ادا
نماید - پس از اثر خالی نخواهد بود - میر انیس میگوید :ے
حملہ غضب ہے بازوی شاہ حجاز کا
لنگر نہ ٹوٹ جائے زمین کے جہاز کا
حاصلش اینکه :- "حمله که از بازوی شاه حجاز واقع شود
یک امر مدهش و بزرگی است ، مباد که از اثر آن حمله
لنگر جهاز زمین نگسلد" -
ظاهراً درین شعر مبالغه است ، زیرا از حمله هیچ
انسانی زمین از جائے خویش نمی جنبد ، اما اگر تصور کرده
شود ، که این سخن از زبان کدام شخص شنیده می
سود ، پس در کلام اثر واقعیت داخل گردیده و مبالغه
گفته نمی شود -
شعر العجم حصه چهارم
۱۴۹
صورت دیگر واقعیت این است که اگر چه آن واقعه را که بسوی کسی نسبت داده اند، در حقیقت این انتساب بطرف او صحیح و درست نباشد اما در نفس الامر وقوع آن واقعه ممکن بوده و در دیگر جائے دیده شود در آن صورت اثر شعر باطل نمی شود عرفی چه قدر خوب گفته : ہ
منکر نتوان گشت اگر دم زنم از عشق
این نشه بمن گر نبود با دگری هست
در اشعار عشقیه ازین جهته مبالغه سرائی چندان بد نما معلوم نمیشود، هرچند آن سخنها در شاعر نباشد ، اما در جوش عشق و محبت اینطور واقعات ناممکن نیست
سبب اصلی پیدا شدن مبالغه در شعر ازین امر شده است، که احساس شاعر نسبت به عموم نهایت قوی و مشتعل می باشد، لہذا ہر واقعه بروی نسبت بدیگران بیشتر اثری افگند و شاعر همین اثر را ادا میکند، اما چون عموم باین درجه حساس نمی باشند، برای آنها این اظهارات شاعر مبالغه معلوم می شود و ازین سبب آن اشخاصیکه در اصل مذاق شاعری را ندارند و شاعر شدن خود را آرزومند میشوند، آنها به تکلف
شعر پنجم حصه چهارم
۱۴۰
مبالغه سرائی را آغاز کرده از حدود اصلی تجاوز می ورزند
قدما به همین حدود جائز مبالغه می نمودند، مگر متأخرین که
در اصل فطرةً شاعر نبودند، قصداً و ارادهً آرزوی
قوی ساختن احساسات خود را نمودند، چون تجربه نداشتند
از کجا تا بکجا سر کشیدند و تا بحدی درین مورد افراط
کردند، که بهمان اندازه که اظهار یک امر ناممکن را
نموده باشند، بهمان مرتبه حسن مبالغه را می پندارند.
برای کلام واقعیت اینچنین یک امر ضروریست، که
در بسیاری از اسالیب بلاغت تنها بهمین واسطه خوبی
و اثر تولید میگردد. که در آن پهلوی واقعیت می
باشد، مثلاً آن موقعی را که شاعر مشتبه می باشد بصورت
شک و تردد چنین بیان میکند: سه
دارد جمال روی تو امشب تماشای دگر
یا اینک من می بینمش شهر ز شبهائی دگر
درین شعر اقتضای تعریف آن بود، که شاعر بصورت
قطعی دعوی میکرد، که حسن معشوق افزوده است، مگر وی
اظهار شک کرده میگوید که یا در صنعت ترقی پیوسته و
یا در نفس الامر بر حال خود است، لکن بشهر مخصوص
خود را بر من افگنده است. چون این سخن زیاده تر
شعر العجم حصہ چہارم
۱۴۱
قرین قیاس و در آن زیاده تر پهلوی واقعیت نمایان
است، لہذا این طرز ادا، زیاده پر لطف معلوم می
شود- یا مثلاً : ؎
یا مگر کاوش آن نشتر مژگان کم شد
یا کہ خود زخم مرا لذت آزار نماند
یا مثلاً در موقعیکه از اندازهٔ کدام چیز قدری کاسته
کمتر بیان کرده شود، در آنجا یک لطف مخصوصی پیدا از
اثر واقعیت است، پیدا میگردد، مثلا : ؎
پاس اورے رہ گئی فریاد کچھ ادھر
میں کیا کہوں کہ چرخ برین کتنی دور تھا
حاصلش مضموناً درین شعر است : ؎
از بسکه خشک شد نفس من ز تاب دل
مانند استخوان به گلو مانده ناله ام
مخلص اینکه شعر تا آن زمان اثری را تولید کرده نمی
تواند، که در وی اثر واقعیت نباشد، در عرب اوج
شباب شاعری زمان جاہلیت خیال کرده می شود، زیرا
در آن زمانه شعرا هر چه که میگفتند، سرتا پا مبنی بر حقیقت
و واقعیت می بود، که اگر از میدان جنگ شاعری گریخته
آنرا نیز بیان نموده است، یک شاعر جهت کیفیت
۱۴۲
شعر العجم حصه چهارم
محاربه خود دشمنان خویش را نوشته چون پله محاربه هر دو
جانب یک برابر بوده لہٰذا در ہر ہر سخن وکیفیت پله
خویش و متقابلین خود را یک برابر مقرر داشته تا اینکه
می نویسد :؎
فابوا بالرماح مکسرات وابنا بالسیوف قد انحنینا
(متقابلین ما) بر گردیدن در حالیکه نیزہای شان
شکسته بود و برگشتیم ماہم در حالیکه خم و شکن در تیغهای
ما واقع بود۔
اگر مدح و یا تعریف کدام پادشاہی را می نمودند
از واقعیت و حقیقت تجاوز نمی کردند، کدام رئیسی با
سلامته بن جندل گفت، که چیزی در مدحم بنویس، از انجا
که در وجود او ہیچ تعریفی نبود، که قابل وصف باشد
از مدحش انکار کرده گفت افعل حتی اقول :- تو مصدر
کدام عملیات بزرگی بشو تا من نیز برایت چیزی بگویم۔
اگرچہ ظاہراً در تخیل ضرورت واقعیت چندان
معلوم نمی شود، ولی در حقیقت در موقع تخیل
پر لطف و با اثر بنظر می افتد، که در آن واقعیت
موجود باشد۔ مثلاً این شعر :؎
کی بہر نا محرمی ؟ چاک خواہم نمود۔
شعر العجم حصه چهارم ۱۴۴
منکه زخمت را نهان از چشم سوزن داشتم
درین شعر سوزن را که بمنزله ذی روح قرار داده و مخفی
داشتن زخم را از و به صورت تخیل گفته است ، اما بنیاد اصلی
مضمون بر واقعیت مبنی می باشد ، مطلب اصلی آن اینقدر
است که من تنها به نزد عوام الناس شکایت معشوق را
نمی کنم ، بلکه از همدرد های مخصوص خویش نیز این راز
مخفی خود را پنهان میدارم -
چرا شعر موثر واقع میگردد ؟
این یک امر بدیهی است ، که شعر یک چیز موثر است
ولی این مسئله بحث طلب است ، که سبب اصلی اثر
آن از چیست ؟
سبب آنرا ارسطو در کتاب الشعر چنین می نگارد ، که
حاصل کلامش ذیلاً منقول است ، در وجود انسان نقالی
و محاکات یک ماده فطری است در دیگر حیوان یا این
ماده مطلقاً موجود نمی باشد ، اگر باشد هم نهایت اندک
است ، مثلاً طوطی تنها نقل آواز را میکند ونقل حرکات
و سکنات را کرده نمی تواند ، بوزینه نقل حرکات
و سکنات را کرده می تواند ، اما از نقالی آواز محروم
است ، بر خلاف آن انسان را آواز و اشاره و حرکات
شعر العجم حصه چهارم ۱۴۴
و سکنات و از دیگر تاریخ مختلفه نقل هر چیزی را کرده
می تواند، و این امر نیز از فطرت انسانی مشهود است
که برای او از محاکات یک لطف مخصوصی حاصل میگردد.
فرض کنید که اگر تصویر یک جانور بد صورتی را عیناً
بی کم و کاست تصویر کند. هر شخص را از مشاهده آن
یک لطف مخصوصی حاصل می گردد. حالانکه از دیدن خود
همان جانور طبیعتش مکدر میشود، ازین معلوم شد، که
محاکات یک چیزی ذاتاً لطف انگیزی باشد، عام ازینکه
آن چیز خوب باشد یا خراب، چونکه شعر نیز یک رقم نقالی
است لہذا خواه مخواه از آن بر طبیعت یک اثر مخصوصی
واقع میگردد۔
وجه دیگرش آن است که موسیقی و راگ نیز طبعاً یک
چیز موثری است و در شعر نیز یک جز موسیقی شامل است
لہذا در هر شعر یکه زیاده تر موسیقیت موجود باشد، زیاده
تر موثری باشد
وجوهی را که ارسطو بیان کرده، اگرچه بجای خویش
صحیح است، اما تاثیر شعر فقط بر همین چیزها موقوف
نیست، بلکه در شعر علاوه برین دیگر اشیا نیز شامل اندکه
بواسطه آن بر دلها اثری افگند، برای دلنشین نمودن
۱۴۵
شعر العجم حصه چهارم
این مضمون اولاً این نکته را باید فهمید، که ماشین
معاشرت انسانی از فلسفه و سائیس نی بلکه بواسطه جذبات
انسانی در حرکت و رفتار است فرض کنید که پس یک
شخص معمری مرده ولاش آن در پیش نظر افتاده است
این مرد اگر از سائیس فکر و رای بگیرد ، این جواب
را خواهد گرفت ، که اینچنین اسبابی در وجود این متوفی
مجموع شده اند، که بواسطه آن دوران خونش بند و یا
حرکت ولش سکون را اختیار کرده که نام دیگر آن وفات
گردیدن این متوفی بوده این یک واقعه ایست ، که
علاج پذیر نیست و خواه مخواه واقع میشود ، از آنجا
که زنده گانی مکرر ممکن نیست ، لہذا گریستن و نوحه
کردن و متاثر گشتن در وقوع همچو یک مسئله بالکل بیکار
و فضول و یک عمل احمقانه ایست ، لکن آیا در تمام
عالم یک نفر هم اینطور پیدا خواهد شد ، که برین نظریات
پابند بوده عمل کند ؟ و آیا خود سائیس ازین اصول
می تواند که کاری بگیرد ؟ شیرینی اطفال ! و مهربانی
و شفقت مادری ! و جوش محبت ! و هنگامه غم !
رنج مرگ! و مسرت ولادت را آیا با سائیس سروکاری
است ؟ اما اگر این اشیا کاملاً محو و فنا گردد، دفعتاً
شعر العجم حصہ چہارم
۱۴۶
یک غبار بسیار مدهش و تاریکی شدیدی سرتاسر دنیا را فرا میگرد و دنیا قالب بی جان ، و شراب بی کیفیت و گل بیرنگ و گوہر بی آب گردیدہ تماماً بر حال خود بیک صورت نامنتظمانه می مانند - سوز و گداز ، و عشوه و ناز ، و رنگینی و دلفریبی و دلاویزی دنیا بواسطهٔ سائنس نی بلکه بطفیل آن جذبات انسانی موجود است که تقریباً از حکومت عقل آزاد است.
چون تعلق شاعری تنها با جذبات است ، ازین جہتہ تاثیر انگنی نیز از اثر اوست، شاعری ہر رقم جذبات را بر انگیخته می کند، لہذا آن اثراتی که از رنج و غم و خوشی و جوش و استعجاب و حیرت بوجود می آیند عیناً همان تاثیرات در شعر نیز می باشد، شاعری مصورانه ازین جهتہ بر دل اثر نمی کند، آن مناظری را کہ اثر انگیزند، شاعری در پیش نظر تقدیم میکند -
از اهتزاز باد سحر، رفتار آب روان، شگفتگی گلها نسیم غنچہ ہا ، پیچ و تاب و خم دم سبزہ ہا، روائح عطریات ہجوم و اجتماع ابر ہا ، بریق و لمعان برقہا در پیش نظر باشند، حتماً بر دل کیفیت و وجد طاری میگردد شاعری عیناً همین مناظر را پیش میکند، لہذا از تاثیر آن
۱۴۷
شعر العجم حصه چهارم
چه طوری تواند شد، که انکار کرده شود.
شاعر تنها تصویر محسوسات را نمی کشد، بلکه جذبات
و احساسات را نیز در پیش نظری آرد ، اکثر یه خود
ما نیز از جذبات پوشیده و نازک خویش واقف نمی
باشیم ، و اگر می باشیم ، بیک صورت مبهم و سرسری
بنظر ما می افتد، شاعری همین چیز های پس پرده
را در پیش نظر مجسم میکند و چیز های پوشیده و مبهم
را بچشم انسان میدرخشانند و نقش محو گشته سر از نو
مرتسم گردانیده و چیز گم گشته را مجدداً بدست
میدهد، آن تصویر روحانی ما را که بذریعه هیچیک
آئینه آنرا دیده نمی توانیم شعر بما ارائه میدهد - طوریکه
کار و بار دنیا جریان دارد، فلسفه اصلی آن اصول
معاوضه و خود غرضی است، هنگامیکه بآن زیاده تر
وسعت داده شود - تمام اعمال و افعال ما یک سلسله
داد و ستد بنظر می آید، پرداخت و محبت با اطفال
ازین جهته کرده میشود، که آنها در از منه آتی بکار
ما خواهند افتاد و اطاعت پدر در حقیقت معاوضه
احسانات سابقه اوست، مهمان نوازی بنا برین اصول
کرده می شود ، که ممکن است، هنگام ضرورت همان
شعر العجم حصه چهارم ۱۴۸
شدن باہم لاحق گردد ، کار ہائے قومی ازین جهتہ اجرا
کرده میشوند ، که واسطه بالواسطه شخصاً بخود فاعل آن
عاید گردد ۔
نظر باین فلسفه بلاشبهه قوت عمل کسب ازدیاد
میکند ، تجارت ترقی و کاروبار وسعت می نماید ، دولت
کسب افزونی می ورزد ، اما تمام جذبات می میرد
و دل پژمرده می شود و احساسات نازک و لطیف فنا
میگردد ، عشق و محبت برباد شده تمام این دنیا یک
ماشین بی حسی میگردد ، که بقوت خود غرضی حرکت میکند
در ہمچہ یک حالتے جذبات شریفانه را شعر ترو تازه
کرده مارا از دائرہ محسوسات بدر آورده در یک
عالم وسیع و دلفریب دیگری با خود همراه برده و بما
یک تعلیم بے آلایش و بے غرض دوستی را داده بما
مسرت حقیقی و خوشی قلبی را اعطا می کند ، در موقعیکه
دلهای ما از ہجوم کاروبار و از کشمکش مقابله و پیچیدگی
معاملات و از داروگیر ترددات گرفته و ہمت خود
را می بازد ، شعر یک مجسمۂ سکون و اطمینان گردیده
بمقابله ما آمده می گوید : ؎
شراب تلخ ده ساقی که مرد افگن بود زورش
۱۴۹
شعر العجم حصہ چہارم
کہ تا لختی بیاسائیم ز دنیا و ز شر و شورش
وقتیکہ عمارت سائینس و مشاہدات ما را سخت دل
و عبوس می نماید ، و حقارت تمام مسلمات عامہ و معتقدات
را در دل ما بوجود می آورد ، بر ہیچ چیزی اعتبار نمی
آید و اثر ہیچ چیزی باقی نمی ماند ، ماسوائے مادہ اثرات
ہمہ چیز از دل بر می خیزد و در آن موقع شاعر چنان
دلہای ما را نرم و رقیق می نماید کہ ازان تسلیم و اثر پذیری
و اعتقاد پیدا می شود و عوض مادیت روحانیت قائم
میگردد و شعر ما را در عالم تخیل می برد ، کہ در آن بطرف
قلیلے ہما از نتیجہ حکومت بے رحم مشاہدات نجات
میسر می گردد ۔ در ہنگامیکہ سحر کاریہای دولت و امارت
دلہای ما را از حسرت و رشک مالا مال ساختہ و زندگانی
نظر فروز امراء و سلاطین بر دلہای ما زخمهای رشک
را تولید میکند ، ہاتف غیبی اینچنین آواز میدہد : ؎
بس کن ز کبر و ناز کہ دیدہ است روزگار
چینِ قبای قیصر و طرفِ کلاہ کی
استعمال شاعری
شعر چنان قوتی است ، کہ از آن کارہای نہایت بزرگی
شعر العجم حصه چهارم ۱۵۰
گرفته می شود مشروط برینکه بصورت صحیح استعمال
کرده شود ، ابتدای شاعری در عرب از رجز بوده ، یعنی
در موقعیکه بمیدان محاربه دو حریف باهمدیگر مقابل
و نزدیک می شدند ، در اثنای جوش و هیجان فقرات
موزونی از زبان آنها می برآمد ، که بیش از دو یا
چهار بیت نمی بود، ولی همین کلام مختصر کار یک
طبل بزرگ حربی را انجام می داد ، سپس از آن مرثیه
خوانی آغاز گشت و در فرصتیکه شخصی کی وفات می نمود
دوست و عزیزش بر لاش او نوحه سرائی میکرد، بلکه برخی
از شعرا در تمام عمر خویش بجز از مرثیه دیگر چیزی نه
سرودند ، خنسا نام زنی بود که بهمراه برادر خویش دوستی
و محبت مزیدی داشت بعد از مردن او چنان صدمه
شدید و حزن مزیدی باو لاحق گشت ، که تا بوقت
مردن خویش دائماً میگریست و بسا اشعاری را در
موضوع وفات برادرش انشا نموده چنانچه هزار ها
اشعارش در مرثیه مذکور موجود است ، بر متمم بن نویره
نیز همین سانحه بتقریب رحلت برادرش عاید گردیده که
شهر بشهر و ده بده نوحه کنان میدوید، و بهر مقامیکه میرسید
مرد و زن باطراف او جم غفیری را تشکیل داده مراثی مزبور
۱۵۱
شعر العجم حصه چهارم
را که بر وفات برادرش گریه کنان میخواند می شنیدند
و میگریستند، پس از مرثیه دور قصیده خوانی آغاز
گردید، اکثری از شعرای عرب صاحب تیغ و علم بودند
از همین جهته در قصائد خویش ذکر محاربات و معرکه آرائی
های خویش را می نمودند - عمرو بن ہند یک بادشاه
مشهور عرب گذشته است، وقتیکه تسلط او بر تمام
ملک قائم گردید، روزی بدربار شاهی خویش گفت
که آیا امروز در عرب کسی خواهد بود، که بمقابل من
گردن اطاعت خود را فرو نیاورد، اہل دربار عرضیه
پرداز شدند، که اگر عمرو کلثوم شاعر طوق اطاعت
شاه را بگردن اندازد، ہمانا که دیگر احدی طاقت
سرشوری را بحضور ملوکانه نخواهد داشت، پادشاه
عمرو کلثوم را با عائله و تعلقات او طلبید، والده
عمرو کلثوم بحرم سرای شاهی و خود او بدربار سلطنتی
رفته نشست، مادر شاه مادر عمرو کلثوم را بطرف
چیزی اشاره کنان برو امر کرد، که انرا برداشته بمن
بده وی بجوابش گفت، که خودت همان مطلوبت را
را برداشته بگیر، مادر شاه مکرراً همان امر نخستین خود
را بر و صادر کرد، تکراراً از مادر عمرو کلثوم ہمان
شعر العجم حصه چهارم
۱۵۲
جواب اولین را استماع کرد، بمرتبه سوم باز همان فرمائش خود را مادر شاه اعاده کرد ، درین بار مادر عمر کلثوم فغانی بر آورده گفت وا تغلباه یعنی الغیاث ای قبیله تغلب چون عمر کلثوم این آواز را شنید ، فوراً فهمید ، که تحقیر مادرش را کرده اند ، لہذا علی الفور تیغ را از نیام کشیده بیک ضربت بیدریغ سر بادشاه از تنش علیحده کرده از دربار بر آمده در عقب این واقعه معرکه آرائی های بزرگی واقع شده از طرفین نفری زیادی بقتل رسیدند در موقع انعقاد میله عکاظ عمر و کلثوم در یک مجمع عمومی ایستاده قصیدهٔ غرای را خوانده در ضمن آن تفصیل این واقعه را بیان کنان حمیت و پخرت خود را باین جوش و خروش تحریر داشت ، که تا دو صد سال هر طفل قبیله تغلب اشعار او را از آوان طفلی یاد میگرفت و میخواند اہل تاریخ می نگارند ، که بطفیل ہین قصیده او تا صد سال دیگر اوصاف شجاعت و دلیری در آن قبیله باقی ماند، امروز نیز همان اشعار اشخاص افسرده دل را بجوش آورده در طبیعت شان حرارت را بوجود می آورد ، این قصیده بدر خانه کعبه نیز تعلیق گردیده
۱۵۳
شعر العجم حصه چهارم
لهذا در سبعه معلقه نیز داخل است،
این همه از تاثیرات استعمال صحیح شاعری بوده
و از اثر همین استعمالات صحیح بود، که عموماً لگام
قوم عرب در دست شعرای بود و آنجا بهر جانبی آنها
را بر طبق اشاره خود می دوانیدند و از هر محلی
که آنها را باز می میداشتند می توان شد، جای
تاسف است که ایرانی ها گاهی اینطور خوابی را
هم ندیده و در آن سرزمین ابتدای شاعری بصورت
غلامی نشو و نما نموده دائماً شاعری حیثیت غلامی را
در آن مملکت حائز بوده گویا شعرای آن برای خود
بلکه مداحی و صنعت تراشی دیگران خلق شده بودند،
جهته پیدا نمودن اخلاق شریفانه هیچک آله بهتر
از شاعری نیست، علم اخلاق یک فن مستقلی است
و جزو اعظم فلسفه شمرده می شود، و در هر زبان در
این فن کتابهای زیادی تحریر شده اند، ولی برای
تعلیم اخلاقی یک یک شعر نسبت بیک کتاب ضخیم
آن بیشتر کار میدهد، چون شاعری یک چیز موثری
است، لهذا هر آن خیالی که بواسطه آن ادا کرده
شود، بدل جاگزین میگردد، و جذبات را بر انگیخته
شعر العجم حصه چهارم
۱۵۴
می گرداند، بنابراین اگر بواسطهٔ شاعری مضامین اخلاقی
بیان کرده شود و جذبات شریفانه مانند شجاعت، ہمت
غیرت، حمیت، آزادی را بذریعه اشعار انتشار داده
شود، پس هیچک طریقه در برابر آن کار را از پیش
برده نمی تواند،
عربہا قبل از طلوع نیر اسلام نہایت یک قوم جاہل
و مفلس بودند و بغیر از شیرگاؤ و شتر دیگر چیزی برائی
شان میسر نمی شد، عوض خانه در چرمیها و غزوی
ہا سکونت داشته شب و روز مصروف جنگ و جدال
و قتال می بودند، باین ہمہ آن اوصاف راستی و
ایفای عہد، و مهمان نوازی و جوُد و سخا و ہمت و
غیرت که در آن کنده وحشیها موجود بود، امروزه
روز به نصیب اقوام شائسته و متمدن دنیا هم نیست
نهایت راست گفته است: ؎
جیسے رہزن اور لٹیرے تھی ہمارے راستباز (۱)
راہنماؤن میں نہیں پاتے ہم آج اُنکی نظیر
در میدان محاربه موزلیقه آنچنان اثری را القا
(۱) بہر قسمیکہ راہزن دو باره باز بود راست باز ولے امروز درمیان
راہنمایان عالم ما نظیر آن را یافته نمی توانیم۔
۱۵۵ شعرالعجم حصه چهارم
کرده می توانست، که یک مصرعه رجز هیجان و جوش
مزیدی را تولید میکرد، وقتیکه حضرت عایشه صدیقه رض
در خونخواهی حضرت عثمان ذوالنورین رض با حضرت علی کرم الله
وجهه معرکه آرا گشت و بعد از جنگ در افواج او آثار
شکست ظاهر گشت، شخصی از قبیله ضبه پیش شده
مهار اشترش را گرفته این اشعار را خواند : ه
نحن بنوضبة اصحاب الجمل الموت احلى عندنا من العسل
ننعى ابن عفان باطراف الاسل ردوا علينا شيخنا ثم نخل
ترجمه:- ما از قبیله بنی ضبه و عسکر حرب جمل هستم، و مردن
بنزد ما شیرین است از شهد، طلب خونخواهی ابن عفان را با سر
نیزه می نمائیم، شیخ ما (حضرت عثمان) را واپس بدهند تا جنگ با صلح
مبدل گردید.
بسیار سرداران نامور جنگیده جنگیده مقتول می شدند
و تقریباً یک نیم صد نفر بهمین نهج سر بازی نموده
هلاک شدند.
تعلیم استقلال و جوانمردی از کتاب الاخلاق ارسطو
باین اندازه حاصل نمی شود، و ازین شعر بحصول می آید.
ه من آن گاه عنان باز بپیچم ز راه
که یا سر دهم یا ستانم کلاه
شعر العجم حصہ چہارم ۱۵۶
در مذمت ریا کاری در کتب اخلاق دفاتر بسیاری مرقوم گردیده است، ولی همین یک رباعی در این موضوع نسبت بہ ہمہ آن بیشتر اثر می بخشد : ع
زاہد بزن فاحشہ گفتا مستی
کز خیر گسستی و بہ شر پیوستی
زن گفت چنانکہ می نمائی ہستم
تو نیز چنانکہ می نمائی ہستی
مطلب قطعہ این است، کہ فاحشہ قطعاً می گوید کہ ظاہر و باطن من یکسان است و بالعکس باطن زاہد باہئیت ظاہری آن مطابقتی ندارد، و این مسئلہ را از خود زاہد بصورت استفہام معلومات می خواہد ۔
کتابهای نہایت مستند و عملی علم الاخلاق، اخلاق جلالی و اخلاق ناصریست ، ولی ایں یک سخن بدیہی است ، کہ آن اثری را کہ در اخلاق و عادات اہالی ایران گلستان و بوستان سعدی افگندہ است ، نسبت باثرات آنہا نہایت زیاد و افزون است ،
از تمام انواع و اقسام شاعری مثل فلسفیانہ و اخلاقیہ و عشقیہ و تخیّلہ کار ہائے مفید گرفتہ می شود شاعر فلسفیانہ خیالات دقیق را بر نہایت رسائی ذہن
۱۵۷
شعر العجم حصه چهارم
نشین کرده می تواند ، شاعر اخلاقی اخلاق را خوب و درست می سازد ، از شاعر عشقیہ زندگی و تازگی برائے روح تولید می شود ، از تخیل برای طبیعت اهتزاز و انبساطی محصول می انجامد ، ولی جای تاسف است که اکثری از شعرای ایران شاعری را بطریقہ صحیح و درست آن استعمال نہ نموده و بلحاظ اکثریت تنها شاعری را برای دو کار مخصوص نموده اند (۱) مداحی امراء و سلاطین که در آن طومارهای طولانی کذب و افترا را می نگاشتند (۲) عشق و معاشقہ که نیز از مبالغه سرائی های دور و دراز کار و فضول گوئی های معمور می بود -
البته متاخرین دائره تخیل را قدری وسعت دادند ولی در آن آنقدری از اعتدال تجاوز نمودند ، که ذاتاً تخیل باقی نمانده بلکه تخیل را بصورت یک معمای بی سروپا تحویل نمودند -
عظمت شعر و شاعری
هنگامیکه در عرب کدام شاعر نوی ظہور می کرد از هر طرف سفار تهای تہنیت گوئی و مبارکبادی بحضور
شعر العجم حصه چهارم ۱۵۸
آن می آمدند و جلسه های مسرتی را نفاذ میدادند، زنان قبیله مجموع گردیده اشعار فخریه را می سرودند و عزت و شان و قدر و منزلت آن قبیله دفعتهً بلند میگشت، یک یک شعر نام یک قبیله یا یک شخص را تا بقیامت زنده میکرد-
شماخ بن ضرار در شان عرابه اوسی این شعر را گفته
اذا ما راية رفعت لمجد
تلقاها عرابة باليمين
وقتیکه علم عظمت و بزرگی بر افراشته میشود، پس آنرا بدست راست خویش مضبوط میگیرد عرابه دفعتهً نام عرابه در تمام عرب مشهور گردیده و تا امروز این مصرعه ضرب المثل عمومی گردیده است، در عرب محلق یک شخص گمنامی بود. که سه دختر داشت، اما بیکی از آنها کسی طلبگاری نمی نمود، اتفاقاً گذر اعشی شاعر در آن اطراف و نواحی افتاد، بیگم محلق آمدن او را شنیده بشوهرش گفت که این شاعر شخصی است، و مدح هر کسی را که میکند در تمام مملکت آن شخص بنظر عزت دیده می شود، محلق دعوتی را برای اعشی ترتیب داده بعد از طعام دورهٔ شراب جریان یافت، درین
۱۵۹ شعر العجم حصه چهارم
ضمن اعشی از محلق حال و کیفیت گذاره و عیالداری
و غیره امور خانگی او را پرسیده درین ضمن به
تذکر دختر های خود نیز پرداخت ، که بسن جوانی رسیده
اند و طلبگاری او شان را هیچکس الی الان نه نموده
است ، اعشی گفت که انتظام این مسئله کرده شده
است ، شما مطمئن باشید ، وقتیکه ایام میله عکاظ
بسر رسید ، اعشی در مجمع عمومی قصیده را خواند و
پس از تمهید این شعر را گفت : ۱
العمری لقد لاحت عیون کثیره الی ضوء نار بالبقاع تحرق
تثب لمقرورین کی یصطلوا نھا وبات لدی النار الندى والمحلق
این قصیده هنوز به ختم نرسیده بود که با طراف
محلق از وحام انام حلقه بست و شرفار عرب آمده
از وی خواهش قرابت را نمودند و هر سه دختر های
او بخاندانهای بسیار معززی وصل شدند
منیر نام یک قبیله نهایت معززی بود و آنها را بر حسب
و نسب شان آنقدر غرور و نخوتی بدماغ شان جاگزین
شده بود ، که اگر کسی ازو شان می پرسیدند ، که شما از
(۱) یعنی قسم است بزندگانی من که به تحقیق روشن شده چشمهای بسیاری از مردمان
(۲) بسوی آن روشنی آتشی که در اماکن و بقاع بر می افروزد (۲) و بعالم جوانی رسیده است آن آتش
شعر العجم حصه چهارم
۱۶۰
کدام قبیله می باشید، پس بیک آواز بسیار مغرورانه با کمال
تکبر می گفتند، که از نمیر جریر نام که شاعر مشهور بود از
کدام شخص این قبیله رنجیده بخانه خویش آمده بفرزند خویش
گفت، امشب در چراغ قدری زیاده تر تیل بینداز، که
من در همچو قبیله نمیر چند اشعاری را می نگارم هنگامیکه
این شعر از زبانش بر آمد از جای خویش برجسته گفت
والله اخزيته اخر الدهر(۱) و آن شعر این است :
فغض الطرف انك من نمير فلا كعباً بلغت ولا کلابا(۲)
وقتیکه در تمام عرب این شعر کسب اشتهار کرد
اثراتش چنین بظهور انجامید که در موقع استفسار نام قبیله
از کدام نفر آنها از گرفتن اسم نمیر صرف نظر کنان اسماء
اجداد و نیاگان ماضیه خود را برای معرفی خویش بزبان
می آوردند تا اینکه نام آن قبیله کاملا محو گردید -
عظمت و شان و جبروت و اقتدار سلطان محمود
باندازه مشهور است، که باظهار حاجت ندارد ولکن آن
اشعار ہجویه را که فردوسی نسبت باو گفت، محمود به هیچ
بقیہ صفحه ۱۵۹ برای آن اقامت گزینیان که در عقب آن تاپ تپش دارند (۳) یک شبے را بسر برند
بنزد آن تا تش لطیف و خوشبو و ملحق (۱) قسم بخداوند است ، که رسوا نمودم قبیله نمیر
را تا بروز قیامت -
(۲) پس بپوش چشمت ازین جهت که تو از قبیله نمیر هستی (۳) حالانکه در واقع تو بمرتبه بلند رسیده و نه نسب شما
به کلاب اتصال دارد -
شعر العجم حصه چهارم
۱۶۱
صورتی با محای آن موفق شده نتوانست ، حالانکه در سر
تا سر مملکت خویش اعلان کرد بنزد هر کسیکه این اشعار هجویه
پیدا گردد ، گرفتار و بمجازات شدیدی سر و چار می گردد
فردوسی خودش بصورت مخفیانه شهر بشهر و ده بده می گردید
ولی این اشعارش بزبان اطفال جریان داشت ، حتی
امروزه روز در تمام نسخهای شاهنامه که بهرجا بنظر می رسد
اشعار هجویه مذکوره در ان مسطور بنظر می آید -
در عرب رتبه شاعری بدرجه بلند بود ، که آنها تحریر
داشتن مدائح و اوصاف مردم را بخود عیب و عار کلی می
شمردند ، چنانچه از ابتدای تا یک مدت مدیدی قصاید مدحیه
را احدی ننوشتند ، اگر بهمراه شاعری کسی احسان
و الطاف را مبذول میکرد - همانا که بصورت شکریه
فی الجمله بتذکر آن می پرداخت ، اما اگر احسان کننده
مذکور اگرچه پادشاه هم می بود ، بصورت مدحیه لفظی
را نسبت باو بزبان خویش نمی راند -
اولین شخصیکه مدحیه نوشته نابغه ذبیانی بود ، اگرچه بطفیل
این مدحه سرائی نابغه باندازه دولت مند و صاحب ثروت
گردید ، که در ظروف نقره و طلا صرف طعام می نمود
(۱) کتاب العمده جلد (۱) صفه ۴۱
شعر العجم حصہ چہارم ۱۶۲
ولی مراتب عزت و احترام او از نظر عامہ اعراب روز
بروز کاسته می شد (۱) بعد از نابغہ پیشہ شاعری را
اعشی نامی اشغال کرده جا بجا مدح سرائی نموده و
انعامات را از ممدوحین خویش گرفته میگردید، تا اینکه
رفته رفته این مدح سرائی با یک رواج عمومی را پیدا
کرد و اکنون از مدتی قصیده خوانی و دریوزه گری با
همدیگر الفاظ مترادف می باشند، تاہم در ازمنہ
اسلام برخی از شعرا از مدح سرائی عار داشتند،
عمر بن ابی ربیعۃ القریشی که یک شاعر غزل گوئے
بود، ہیچگاہے مدح سرائی نه نموده است، در ہنگا میکه
خلیفہ عبدالملک بروی فرمایش مدح نگاری خود را نموده
در جوابش گفت که ”من مدح مردان رائے! بلکہ تعریف
و اوصاف زنان را می نگارم“ در کدام موقعی که جمیل
ہمسفر ولید بن عبدالملک بود، ولید از جمیل خواهشمند
گشت، که چند اشعاری را بر خواند و تصور داشت، که
جمیل نظر باین ایمای او حتماً در مدح او چیزی خواهد گفت
ولی بالعکس نسبت بحیثیت و شان خویش یک قصیده
فخریه خویش را بدو شنوانیده گفت : ؎
انا جميل في السنام من معد (۱)
(۱) منم جمیل نام که در بزرگی و رفعت خویش از خاندان معد ہستم.
۱۶۳ شعرالعجم حصه چهارم
في الذروة العليا والركن الاشد (۲)
درین موقع این سخن را ملحوظ نظر باید داشت که ولید آن شخصی است که یک طرف تا به اسپین و از جانب دیگر تا به سندھ تمام ممالک را در تحت قبضه خویش در آورده بود ، در بنی امیه بلند تر ازان دیگری این مفاخر با تاریخی و کارنامهای عالی را مصدر نگردیده است ، تاهم جمیل را چیزی گفته نتوانسته و با وی تعرض نه نموده مروان ابن ابی حفصه میگوید : ؎
مازلت آنف آن اؤلف مدحة (۳)
الالـصـاحـب مـنـبـر و سریر (۴)
ابن مباده در مدح خلیفه منصور قصیده نگاشته عزم رفتن بغداد را نمود تا در آنجا رفته آنرا بدربار مشعور بشنواند بعد از ورود او بدربار یکی ملازمین خلیفه برایش شیر آورده ابن مباده پس از نوشیدن شیر بر شکم خویش دست گردانیده گفت تا زمانیکه این میسر باشد ، مرا با منصور چه سروکاری است !
جلالت و عظمت سیف الدوله مشهور است، متنبتی شاعر
(۲) در دوره بلند و رکن مضبوط محسوبم .
(۳) همیشه عار و انکار دارم از اینکه میسازم مدحی را. (۴) مگر مدح سرائی من نیز برائے کسے است که باشد صاحب میز و تخت ۔
شعر العجم حصہ چہارم ۱۴۴
دربار مشار الیه بود سیف الدولہ جائے نشین متنبی را ہمراہ دیگر اہل دربار خویش یک برابر مقرر داشتہ بود، ازین سخن سخت متاثر گشتہ و برآشفتہ قصیدہ را قلمبند کردہ در اثنائے دربار با سیف الدولہ مخاطبہ کنان گفت : ؎
ما انتفاع اخی الدنیا بناظرہ ؛
اذا استوت عندہ الانوار والظلم
یعنی انسان را از چشم چہ فائدہ عاید میگردد ، درحالیکہ بنظرش روشنی و تاریکی یکسان باشد ۔
یا اعدل الناس الا فی معاملتی
فبک الخصام و انت الخصم الحکم
یعنی ای زیاد انصاف کنندہ نسبت بہمہ مردم باستثنای معاملہ من کہ تو در آن خصم ہستی و تو باین دعوی داری و تو حکم و فیصلہ کنندہ آن دعویٰ ہستی ۔
این قصیدہ را شنوانیدہ از دربارش بدر رفتہ بمصر آمد و از مصر بغداد آمدہ عزم شیراز را نمود ، در شیراز درین فرصت حکمران شیراز عضد الدولہ حکمران بود، کہ لقب شاہنشاہی را داشت ، واحدے در آن دورہ باوی ہمسری کردہ نمے توانست ، وقتیکہ بعضد الدولہ اطلاع آمدن او رسید ، بغرض استقبالش اہل دربار خود را فرستادہ
شعر العجم حصه چهارم ۱۶۵
متنبی داخل دربار شهنشاهی گردید، اما باین شرط که در قطار
دیگر شعراء دربار ننشیند و قصائد خود را ایستاده نخواند
عضد الدوله این شرائط او را قبول کرد در یک موقعی
عضد الدوله دیگری را مخاطب کنان گفت آن قصیده
را که متنبی در شام نوشته همسر این قصیده اش نیست
متنبی گفت که هر آن درجه رتبه را که شخصی داشته
باشد بموافقت آن شعر نیز گفته می شود -
شعر العجم حصه چهارم
۱۶۶
باب دوم
تاریخ
آغاز شاعری در ایران چگونه بوده است
این مبحث در حصۀ نخستین قبلاً گذشته است - ولی درین جا باین غرض اعاده آن ضروری است تا سلسله واقعات مربوط گشته ضمناً نسبت به بیانات گذشته معلومات جدیدی نیز اضافه میگردد *
قبل از اسلام اگرچه تمام علوم و فنون بدرجه کمال رسیده بود ولی در بین آن بسیار کم اثر و سراغ شاعری بنظر می خورد مستر براؤن که مدعی وجود آن است - ببیشتر ازین ثبوتی را پیش کرده نمی توانست - که "راگ" باربد از مدتی بزبان فارسی موجود بود - چنانچه شاعری میگوید -
نوای "باربد" مانده است دستان
مگر راگ "باربد" منثور بوده است نه منظوم - عوفی یزدی در
۱۶۷
شعر العجم حصه چهارم
لباب الالباب رقمطراز است :-
"در عهد پرویز نوائی خسروانی که آنرا باربد در صورت
آورده است - بسیار است فاما از وزن شعر و قافیت و
مراعات نظائر آن دور است بدان سبب تعرض بیان آن
نیامد *
یک مصنف مشهور زبان هندی بر بودن شاعری قدیم
ایران ازین اشعار استدلال گرفته است(۱) *
هر برا به گیهان انوشه بدی * جهان را بدیدار توشه بدی
منم آن پیل دمان و منم آن شیر یله * نام بهرام تراو پدرت بوجهله
زن شاه است در داور گردا * گوز گرد و ندارد بیم از کس
به همراه این اشعار این استدلال را نیز پیش کرده است -
که ایران اینقدر شائسته و ترقی یافته بود - که آن سر زمین گلزار
و آب و هوایش فرحت انگیز و ولوله خیز بوده چه طور امکان پذیر
میشود - که جوش دلهای مردم آن سر زمین بصورت موذن
شعر ظاهر نشده باشد - علاوه بران بحور مخصوصهٔ فارسی یا بحرهائی
عربی چندان موافقت و مناسبتی با بهم نمی رساند - اهل عروض
خواه زحافهای او را تراشیده در بحرهای عربی داخل نموده اند
جواب حصه استدلال عقلی آن این است - که در فرحت
(۱) لباب الالباب عوفی نمردی جلد اول مطبوعه یورپ صفحه ۱۹ *
شعر العجم حصه چهارم ۱۶۸
انگیزی آب و ہوائی ایران هیچ جائے شبهه نیست - مگر این امر
نیزانه بدیهیاتست - که امروز ہزار ہا تلمیحات و روایات موجود اند
که علوم و فلسفه زمان گذشته ایران باقی نمانده است - لاکن
نامهای نامی و اقوال حکمای ایرانی تا بامروز در کتب نقل
است - محققین اروپائی بسیاری از کتابهای زبان پهلوی
را جستجو و تلاش نموده بالاخر آنرا پیدا کرده اند - مگر چهار شعر
پہلوی ہنوز ہم دستیارشان نه شده است - اگر اشعار فارسی
یافت نمیشد - خیر ولی می باید که نام شعرای آن یافت
میشد - وقتیکه یکی ازین هر دو یافته نشد - پس تنها شهادت
ولوله خیزی آن بر زمین تا بکدام اندازه کار آمد شده میتواند
شعریکه فوقاً نقل شده است از ان میان شعر نخستین یک فقرهٔ
دعائیه است - که از حسن اتفاق موزون افتاده است - در
شاهنامه در موقعیکه کدام یکی از اهل دربار بحضور شهریار
چیزی عرض و استدعا نموده میخواهد اولاً این شعر را برزبان
می آورد *
کیفیت شعر دومین این است - که اتفاقاً بهرام گور میان
بادیه نشینان عرب پرورش یافت و ازین بود و باش خودسان
عربی زبان مادری او گردید - چون در عربستان شاعری علی العموم
مشعل بود لہٰذا این مذاق برای او نیز پیدا شد *
شعر العجم حصہ چہارم
۱۶۹
عوفی یزدی می نگارد ۱ ؎ کہ من در بخارا بمکتب خانہ سرپل
دیوان عربی او را دیده و ازاں جملہ چند شعرش را نقل نمودم
کہ دوسہ بیت آں قراء آتی است :- ۲ ؎
یریدون تزویجی من الکفو طالباً
ومالی من جنس الملوک عدیل
اری ان مثلی کالمحال وجودہ
ولیس الیٰ نیل المحال سبیل
مردم اراده دارند ۔ کہ عروسی مرا با یکی از همسران من بنمایند ۔
مگر ہمسر و سیال من در کجا یافت شده می تواند ۔ خیال خود
من ایں است ۔ کہ یافتن نظیر من یک چیز محال است ۔ و
برائے یافتن یک چیز محال پیچ یک تدبیرے نیست +
اگرچہ لہجہ ایں اشعار ابداً لہجہ آں ادوار نیست ۔ و در
زمان جاہلیت لفظ محال کجا بوجود آمده آمده بود ۔ تاہم ما انیں
بیان عوفی انکارے نداریم ۔ کہ بہرام بزبان عربی چیزے گفتہ
خواہد بود ۔ چونکہ بذریعہ زبان عربی از شعر و شاعری واقف شدہ
شدہ بود ۔ لہٰذا گاہے گاہے در فارسی نیز از زبان او فقرات
موزونے می برآمد ۔ عوفی یزدی می نویسید :-
”وقتے آں پادشاہ در مقام نشاط و موقع انبساط ایں
چند کلمہ موزون را بزبان راند“
منم آں شیر یگہ منم آں پیل یلہ + نام من بہرام گور، کنیتم بوجبلہ
۱؎ لباب الالباب جلد اول مطبوعہ یورپ صفحہ ۱۹ +
شعرالعجم حصہ چہارم
۱۷۰
درین محل چند سخنی قابل لحاظ است ۔ اولاً عوفی این شعر
را بچند کلمہ موزون تعبیر میکند ۔ او را شعر نمی گوید ۔ حالت تغیّتر
و تعریف دیگر روایات این است ۔ کہ تمام تذکرہ نویسان فارسی
این شعر را بنام بهرام گور نقل میکنند و ماخذ آنها فقط همین
روایت عوفی یزدی است ۔ مگر الفاظ او را این طور پیش و
پس و تغیّتر داده اند۔کہ وزن و بحر این شعر بالکل تبدیل یافته
است ۔ طوریکہ یزدی آنرا تحریر کرده بہ بحرے می ماند۔ کہ بیشتر
بہ نثر مقاربت و موافقتش را نشان میدہد ۔ کہ مطابق بہ
مذاق عربہا است ۔ برخلاف آن دیگر تذکرہ نویسان آن را
با بحور مروّجہ فارسی امروزه موافق ساخته اند۔ *
الغرض سنگ بنیاد شاعری را نظر بچندین کلمات موزون
بہرام گور در ایران ما قائل شده نمیتوانیم *
شعر سوئمین نیز عہدہ برا ر اعطائے جواب این چنین
یک مسئلہ بزرگ شاعری شده نمی تواند ۔ اصل واقعہ این
است ۔ وقتیکہ اسلام در ایران آمد ۔ تا مدتی در آنجا عربہا
براه راست حکمران بودند ۔ بلکہ تا زمانہ حکومت بنو اُمیّہ نائب
الحکومتہا و حکام اعلیٰ اضلاع و توابع ایران نیز عربہا می بودند
بدورۂ عباسیہ عہدہ وزارت بدست عجمی ہا افتاد و خاندان
مشهور برامکہ را این قدر اقتدار حاصل گشت کہ گویا عنان
شعر العجم حصه چهارم
171
عنان سلطنت نیز در قبضه آنها فتاد- مامون الرشید از جانب مادر
عجمی بود- و از همین جهت ایرانی ها او را خواهر زادهٔ خویش
میگفتند- در حیات ابتدائی مامون در عجم به هزار ها شعرا پیدا
شدند- ولی هر چه می سرودند- بعربی میگفتند- چنانچه علامه
ثعلبی در کتاب یتیمة الدهر باستقصاً تمام نامهای آن ها را
نوشته است- لکن چون بیگم مامون عجمی و زبان مادری او
نیز بوده اهل دربارش هم عموماً عجمی بودند- نظر باین سبب ها
که مذکور شد- شعراء ملکی را این خیال بدماغ آمد- که حیثیت
و قدردانی این زبان وطنی بسر رسیده می بایست- که از
وقت استفاده کنند- چنانچه عباس مروزی این قصیده را
سرودهٔ تقدیم کرد:-
ای رسانیده بدولت فرق خود بر فرقدین
گسترانیده به فضل و جود در عالم یدین
مر خلافت را تو شایسته چو مردم دیده را
دین یزدان را چه ما بسته چو سرخ را هر دو عین
کس بدینمنوال پیش از من چنین شعری نگفت
مر زبان پارسی را هست با این نهج بین
لیک زان گفتم من این مدحت ترا تا این لغت
گیرد از مدح و ثنائے حضرت تو زیب و زین
شعر العجم حصه چهارم ۱۷۲
مامون بعد از شنیدن این قصیده در صله هزار اشرفی
برائے او داد *
ازین اشعار ثابت میشود- که تا هنوز در زبان فارسی -
عربی آمیزشی نشده بود- لہذا این هر دو زبان در وقت
اختلاط آنها با همدیگر گرفته گرفته معلوم میشود- چنان معلوم
میشود- که مامون بعد از چند روزی چون به بغداد آمد.
شاعری فارسی انتشار نیافته تا یک مدتے هیچ سراغ
اشعار فارسی معلوم نمی شود- عوفی یزدی اشعار فوق را از
عباس مزوزی نقل کنان میگوید- که بعد از وی کسے شعر
پارسی نہ گفت *
هنگامیکه بعد از مامون الرشید در اقتدار خلافت عباسیہ
آثار ضعف آغاز نہاد- و صاحب منصبان ملکی خواجہائے خود
مختاری خود ہا را میدیدند- مقدم از همه درین سلسلہ خاندان
طاهریہ دیده شد- که بانی آن طاہر ذوالیمینین بود - این
خاندان تا (۴۵) سال حکمران مانده در ۵۹ھ خاتمه یافتند
و این خاندان اگرچہ عربی النسل و زبان رسمی شان عربی
بوده بطرف فارسی چندان رغبتی نیز نداشتند تا ہم چون
مستقر حکومت در خراسان بود- لہذا شاعری فارسی ترقی
یافت- و مثل حنظلہ، محمود رواق ، فیروز مشرقی بسیار شعرا
۱۷۳
شعر العجم حصه چهارم
بوجود آمدند - از واقعات مذکوره ظاهر میگردد - که شاعری در
ایران بصورت قدرتی نی بلکه بقسم اکتسابی پیدا شده
است - و در عرب آغاز شاعری این طور شده که در هنگام
محاربه وقتیکه دو حریف با هم نزدیک شده مقابله مینمودند
اولاً بصورت فخریه طرفین حسب و نسب و امتیازات خاندانی
خودها را بیان می نمودند - این فقرات ابتدائاً منشور می بود بعداً
کسب موزونیت نموده صورت رجز را اختیار نموده - چنانچه
اهل ادب میگویند - که در عرب از اقسام شاعری اولاً رجز
آغاز شد - و متعاقباً قصیده پیدا گردید - ولی در میان آن
مدح و ذم شخصی نمی بود - بلکه آن جذباتی را که در دل پیدا
می شد ادا می نمودند - و در مجمع عمومی بمردم می شنوانیدند -
و تا مدت مدیدی نوشتن و خواندن هیچ نبوده شعراء و رواة
را تمام آن اشعار حفظاً بر زبان می بود - برخلاف آن در
ایران در ابتداء شاعری بذریعه تعلیم و تعلم موجود گردیده
است - یعنی آن اشخاصیکه ماهر زبان عربی می بودند - و شعر
و شاعری اعراب در پیش نظرشان بود - آن ها نه تنها
شاعری را برای ترقی زبان خویش بلکه زیاده تر برای
مداحی و زر طلبی آغاز نهادند و از انها نتایج مفصله ذیل بوقوع
پیوست *
شعر العجم حصه چهارم ۱۷۴
(۱) در ایران ابتدائی شاعری از مداحی و قصیده خوانی شده
است - *
(۲) شخصیکه شاعر شدن خود را میخواست - بذریعه کتابها
تعلیم آن حاصل میکرد - *
نظامی عروضی در چهار مقاله خویش می نگارد :-
"اما شاعر بدین درجه نرسد - الا که در عنفوان شباب و روزگار
جوانی بیست هزار شعر از اشعار متقدمین یاد گیرد - هزار کلمه از
آثار متاخرین در پیش چشم کند - و پیوسته دواوین استادان
خواند - و عرض بخواند - دگر در تصانیف استاد ابوالحسن بهرامی
سرخسی گردد - و مانند غایته العروضيين، كنز القافيه، و نقد معانى،
و نقد الفاظ و سرقات و تراجم و اقارع این علوم بخواند"*
نظامی عروضی شرائط و مطالعات فوق را برائے شاعری
ضروری می انگارد - لکن شعراء عربی فقط صحیفۂ فطرت را
خوانده شاعر میشدند *
رفتار تدریجی شاعری
اینقدر به نظر هر شخص می آید - که شاعری فارسی دور ہائی
مختلفه دارد - و لہجہ و انداز ہر دوره آن علیحده علیحده است -
درین موقعہ فرض ذمت یک عالم نکتہ سنج آنجا است - که
شعر العجم حصه چهارم
۱۷۵
تمام خصوصیتهای هر دوره را سراغ نموده معلوم کنند- نه
تنها آن اشیا را هویدا و نشان بدهد- که بطور سطحی و سرسری
به نظر می آید- بلکه اصل حقائق و آن چیزهای را که در ته و
ماتحت آنست- و بر آن نگاهائی عمومی نمی افتد- و به همراه
آن وجوه و اسباب همان خصوصیات را نیز ظاهر و هویدا کند
که یعنی چه طور پیدا شده؟ و چگونه یکرنگ به رنگ دیگر
تبدیل شده است-؟
اگر چه شعر یک چیز غیر مادی است- ولی همراه مادیات
قدم بقدم رفتار دارد- این یک قاعده عمومی است-
وقتیکه کدام قوم ترقی میکند- ابتداءً تمام اشیاء خوراک
پوشاک، جائی، اسباب، آرایش، وضع و قطع شاں بے
تکلف و ساده می باشد- رفته رفته نفاست، لطافت، و
تکلف در بین شان پیدا شده روز بروز ترقی و ازدیاد
میکند تا اینکه این تکلفات از حد اعتدال متجاوز گردیده نهایت
کثرت و وسعت را پیدا میکند- و در عین همین وقت از
ترقیات باز مانده قومیت و ترقیات خود را برباد فنا میدهند
مثلاً در ابتدائی برائے بود و باش خانهای نے وخس پوش
و دیوار ہائے خامی را اتخاذ میکنند و باز آنرا بعمارت پخته
تحویل داده متعاقباً حصص مختلفی برائے آن از قبیل خانه
۱۷۶ شعر العجم حصه چهارم
انتظار، خانه ملاقات، خانه خواب، خانه تفریح برنده و بالاخانه
و امثال آن تعمیر کرده میشود - درون عمارت را بامثال
فروش رنگین قیمتی وغیره تزئینات می آرایند درختهای
فانوسی و قنادیل افقی و دیوار گیر و منبر و الماری وغیره
اثاث البیت را در آن می افزایند - ولی از حد اعتدال
نمی گذرند +
باز تعمیر عمارتهای سنگ مرمر شروع میشود - و دیوار
های آن به دانه نشانی و جواهر کاری آراسته میگرد - و بر در و
دیوار نقوش و گلکاریهای طلائی کرده میشود - و فرش اطلس
و کمخواب می گسترانند و بر دروازه ها پرده های گوهر نگاری
را آویزان میکنند - دشمعهای کافوری را می افروزند - این
آخرین دوره ترقی است وسپس ازین آثار تنزل شروع
میشود تا ایکه آن قوم برباد میگردد +
حالت شاعری نیز همین است - در اول امر خیالات
او ساده و راست صاف و بی تکلف می باشد استعارات
و تشبیهات دران بسیار کم داخل می شود در الفاظ او تراش
و خراشی به نظر نمی رسد - مضمون را که ادا میکند بدون هیچیک
پیچ و تابی او را میگوید - وقتیکه ازین مقام پیشتر قدم بر
میدارد - در خیالاتش بلندی پیدا میشود - و در الفاظ خویش
۱۷۷
شعر العجم حصه چهارم
خم و پیچ را دخل میدهد ـ مضمونی را که گفتن میخواهد برنگ
و روغن استعارات او را ادا میکند ـ در عقب آن نوبت
بدقت آفرینی ها و باریک بینی ها می رسد و مراتب مبالغات
را بآسمان رسانیده بکشیدن پوست از موی می پردازند ـ
و در استعاره استعاره دیگری را بوجود می آورند ـ تا اینکه
از محسوسات صرف نظر کنان تنها بر اشیائ خیالی مدار کلام
را میگزارند ـ این آخرین منزل ترقی شاعری ست ـ که
همدوش تنزل و هم آغوش تسفل پنداشته میشود ـ بنابرین
اصول از همه مقدم خصوصیت اہم دور اول شاعری فارسی
سادگی و بی تکلفی است ـ هنگامیکه در ایران شاعری آغاز
شد ـ دوره تمدن و معاشرت در اوج شباب بود ـ آن نمونه
شاعری که در پیش نظر بود رنگین بیانی ها و طلسم آفرینی ہای
متنبی، ابونواس، ابن المعتز بحتری، و ابوتمام بود ـ با وجود آن
در فارسی شاعری ابتدائ این چنین خیالات ساده و بی تکلف
و سرسری به نظر می آید ـ که گویا درین قوم ہیچک اثری از تمدن
پیدا نشده است ـ این همان سخن است ـ که ہر چیز در
ابتدای خود نہایت ساده و بی تکلف می باشد ـ اینک
نیان اردو را ملاحظه کنید ـ که اولاً بنیاد شاعری را ولی دکنی
نهاده است ـ که معاصر ناصر علی و بیدل بود ـ که ہرکدام آنها
شعر العجم حصه چهارم
۱۷۸
در مضمون بندی و خیال آفرینی پوست را از موی میکشیدند. و ولی با آنها تعارف راه و رسم داشت و همراه آن در شاعری فارسی نیز ماهر بود مگر در اردو شاعری او باین سبک آغاز شده است :-
جسے عشق کا زخم کاری لگے ہے
تو پھر زندگی اُس کو بھاری لگے ہے
به کسی که زخم کاری بعشق رسیده است پس دیگر زنده ماندن برای او امریست مشکل
این وصف سادگی قدما تا دورهٔ اخیر همچنان قایم مانده - ولی در مراتب و مدارج آن وقتاً فوقتاً فرق آمده است زیراکه هر قدریکه زمانه میگذرد - بعوض سادگی تکلف و نکته آفرینی آمده می رود :
ابو شکور بلخی این مضمون را که شخص فرومایه و پست فطرت بواسطه تربیت شریف و نجیب شده نمیتواند این قسم ادا نموده است :-
درختی که تلخش بود گوهرا * اگر چرب شیرین دهی مرورا
همان میوهٔ تلخ آرد پدید * ازو چرب شیرین نخواهی مزید
همین مضمون را فردوسی باین طور ادا نموده
درختیکه تلخ است او را سرشت * گرش بر نشانی بباغ بهشت
شعرالعجم حصه چهارم
۱۷۹
در از جوی خلدش بہنگام آب * بہ بیخش شکر ریزی و شہد ناب
سرانجام گوہر بکار آورد * همان میوه تلخ بار آورد
مطلب هر دو یک چیزلیست- لکن ملاحظه کنید- که چستی
بندش و شست الفاظ مضمون از کجا تا بکجا رسانیده شده است
شعر اول را به آتش مشابهت میدهند و این یک مضمون عمومی است
لاکن وقتیکه اولاً این خیال ادا کرده شده است- صورت
آن چنین بوده است :-
احوال دلم مپرس کان بیچاره * چو بیست در افتاده آتشدل نیست
متاخرین همین خیال را چنین ادا کرده اند * ع
یک پاره آتشی است دلش نام کرده اند
بواسطه اندک تغییر، مصرعه چست شده است- لفظ
"چوب" کہ علیحده بود- خارج شد و عوض آن "پاره آتش" لطافتی
را بوجود آورد کلمه "نام کرده اند بیشتر در لطافتش افزود *
این مضمون را که اگرچه معشوق نامهربان و دشمن است تا هم
محبت آن از دل نمی رود- اولاً فرضی این طور ادا کرده است:-
هم دشمنی از تو دیدم ولیکن * نگویم که تو دوستی را نشائی
همین خیال را سعدی ادا میکند :-
به لطف و خوبی او در جهان نه دیدم کس
که دشمنی کند و دوستی بیفزاید
شعر العجم حصه چهارم ۱۸۰
شعراء کمر معشوق و جسم عاشق را لاغر میگویند۔ هم چنین
دهن معشوق و دل عاشق را ”تنگ“ می نامند این مضمون
در اشعار متقدمین بحالت ابتدائی هم ادا شده است ولے
شعراء متاخرین تنها به یک بندش الفاظ او را نهایت خوب
صورت ساختند ۔
فرخی میگوید :- ه
گفتم بتا تن و دل من چیست مرا ترا
گفتا یکی میان من است و یکی دهن
همین سخن را سعدی این طور میگوید :- ه
دهان تنگ تو آموخت تنگی از دل من
وجود من ز میان تو لاغری آموخت
شعر مشہور سعدی این است ۔کہ ه
زنده است نام فرخ نوشیروان بعدل
گرچه بسی گذشت که نوشیروان نماند
قبل از سعدی در عہد قدماء این خیال باین لہجہ اداء
شده است * له
آن خسروان که نام نکو کسب کرده اند
رفتند و یادگار از ایشان خبر نماند
له لباب الالباب عوفی نزدی جلد اول صفحه ۱۱۳ -
شعر العجم حصه چهارم
۱۸۱
نوشیروان اگرچہ نزادش گنج بود
جز نام نیک از پس نوشیروان نماند
ناظرین از فوق انداژہ کردہ می توانند کہ در اول امر
ہر خیال چہ قدر سادہ و بیساختہ و بے تکلفانہ بودہ است
رفتہ رفتہ لطیف و شوخ و رنگین بیان میگردد ۔ این یک
سخن قدرتی است ۔ و درین اسباب و علل خارجی را دخلی
نیست :
اثر سادگی نہ تنہا در طرز ادا و بندش میباشد ۔ بلکہ
تمام اشیاء آن بے تکلفانہ بہ نظر می افتد ۔ وقتیکہ متاخرین
ذکر و جاہ وحشم ممدوح را می نمایند ۔ برائے سواری آنہا
وجود اسپ فلک و ابلق ایام را حتمی می انگارند ۔ ولی شعرائی
پیشین بیان فیل و اسپ معمولی را می نمایند ۔ و بلند تر
ازین مراتب سادگی سابقہ این بود ۔ کہ در اثنای تعریف
مال و دولت ممدوح بہ تذکر رمہ و گلہ و گاؤ و شتر او
نیز پرداختند *
فرالادی کہ باین اندازہ شاعری بودہ است کہ رودکی
بمدحش پرداختہ در یک قصیدہ خویش میگوید ۔ کہ :-
مادہ گاوان گلہ ات ہر یک : شاہ پرور بود چو بر مایون
بر مایون مادہ گاویست کہ از شیر آن فریدون پرورش
شعر العجم حصه چهارم
۱۸۲
یافته بود - *
در خیالات عشقیه نیز علی الاکثر سادگی ملاحظه میگردد -
آن تحرکی که بواسطه وزیدن باد برائے زلفہائے بالائی رخسار
محبوب عارض میشود - یک منظره دل کشی است و شعرای
متاخرین تشبیهات نہایت لطیفے را درین زمینه پیدا کرده
اند - مگر محمد بن صالح مروری که ایام شاعری او قبل از
دوره سلطنت سلطان محمود بود - میگوید که :- ؎
آن سیاه زلف بران عارض او گوئی راست
پر زاغ کسے آتش را باد کند
اگرچه حقیقتاً این تشبیه بالکل یک تشبیہ ساده و فطری
است - ولی مذاق امروزه کسی او را قبول کرده نمیتواند -
این یک بیان اجمالی بود - سر از حالا ما بالتفصیل آن
اثرات حالت ابتدائی را که نسبت به هر هر چیز بوده است
می نگاریم :-
بے پروائی نسبت بصحت الفاظ
اثر نخستین حالت ابتدائی این است که نسبت بصحت
و صفائی و موزونیت الفاظ چندان فکر خود ها را مبذول
نمیکردند - در بین اشعار قدما اینقدر زیاد اغلاط بنظر میرسند
۱۸۳ شعر العجم حصه چهارم
که اگر از انجمله دو لفظ در کلمات امروزه یافته شد همانا که قابل
آن از رتبه استادی سقوط میکند چند امثله انرا ناظرین ملاحظه
کنند : ۱
اسم شعراء | مصرعات | غلط | صحیح
بهرامی | نه هست اکنون و نی باشد و نه بوده است هرگزا | هر گیزا | هرگز
پورشرفی | شعر بکشاده و بر روی زنان ناخونا | ناخون | ناخن
" | سخنوران جهان پاک پیش او ابلاه | ابلاه | ابله
مغزی | چو خورشید به تر از و آید ترا | بترازو | به ترازو
" | کدام دل که نگشت از غم زمانه سقم | سقم | سقیم
" | نگرد نیز هم چو تو داد نگیرد | نگرد | نه گیرد
" | چو خواجہ ابو العباس آمد | ابوالعباس | ابوالعباس
فرخی | رای موافق و نیت و اعتقاد او | نیت | نیت
" | تا تو بگریختی به حیله و چار | چار | چاره
کشائی | ای میر بوحمد که همه محمدت توئی | بوحمد | ابوحمد
معروفی | آب انگور آب نیلوفل | نیلوفل | نیلوفر
منوچهری | قومو شرب الصبوح يا ايها النائمين | ايها | ايها
در فارسی تشدید نیست ولی قدماء بلا تکلف هر لفظی را
که میخواستند - مشدد در اشعار خود اندراج میدادند - ما چند
۱ این امثله بیشتر از معجم فی معایز اشعار العجم و از منوچهر ماخوذ است :
شعر العجم حصہ چهارم ۱۸۴
اشعاری را از یک قصیده رودکی که در معجم موجود است
نقل نموده این مقصد را ذهن نشین میکنیم ه
خزّ بجای ملحم و خرگاه * بدل باغ و بوستان آمد
مورد بجای سوسن آمد باز * مے بجای ارغوان آمد
درین اشعار بجای دے و خز مشدد درج گردیده است
برائے ضرورت قافیه هر لفظی را که میخواستند - الف - را
اشباع را می افزودند - مثلاً ه
نو بهار آمد و آورد گل و یاسمنّا
عدم مراعات قواعد عروض
قیودیکه فعلاً در قوافی ضروری پنداشته می شوند در اول
امر چندان ملاحظه آن کرده نمی شد - تا اینکه اتحاد حروف
ابتدائیه نیز چندان امر ضروری نبوده بلکه از حروف قریب
المخرج نیز قوافی را با هم مربوط میکردند - مثلاً ه
ره بجائی آر اندرین کار احتیاط * زانکه جز بر تو ندارم اتحاد
درین بیت ”ط“ و ”د“ را با همدیگر هم قافیه قرار داده
است :- ه
گفتی که با مخالفت تو زین سپس مرا
نبود به هیچ جائے پے امر تو حدیث
۱۸۵
شعر العجم حصه چهارم
رفتی و راز گفتی با دشمنان من
و آن کس که گوشدار تو بود آن همه شنید
درین قطعه "ت" و "د" را هم قافیه قرار داده است.
همچنین قافیه گزینی و زندگانی را جایز می انگارند e
کنی ناخوش به ما بر زندگانی :. اگر از ما دمی دوری گزینی
همچنین ایطائی جلی امروز سخت معیوب است ولی
نزد قدماء بطور عمومی شیوع داشت :.
ساده بودن تشبیه
تشبیهات نهایت ساده و معمولی می بودند - مثلاً انگشت
را با دم قاقم تشبیه میدادند - e
(۱) پشت دستش بمثل چون قاقم نرم
چوں دم قاقم کرده بر انگشت
(۱) در تشبیه چہر و زلف معشوق میگفتند - که بالائے
برف زاغ سیاه نشسته است :.
(۲) به روی برف زاغ سیه را نگاه کن
چون زلف بر رخ بتم آن شمه سیاه
در تشبیه دانه ہائی برف را که از فضا بسوئے زمین
پرواز کنان می آیند - شاعری میگوید e
شعر العجم حصه چهارم
۱۸۶
به هوا در نگر که لشکر برف چوں کند اندر و همی پرواز
راست ہمچوں کبوتران سفید راه گم کردگان ز ہیبتِ باز
در تشبیہ چہرہ و سبزۀ خط کشائی مروزی میگوئید ؎
روئی و بوئی تو نامۀ خوبی پُر بود نامه جز سفید و سیاه
درماں زمانہ دہن را با غنچه و پسته وغیرہ تشبیہ میدادند-
متاخرین اولاً او را ذرّه و نقطه و جوہر فرد قرار دادند - و باز کاملاً
او را غائب شمرده ، ہیچ پنداشتند - زلف را با سنبل وصلیب
و خوشۀ انگور و کمند مشابہت میدادند- متاخرین دریں مورد
دام نظر و تسلسل وغیرہ تشبیہات را ایجاد کردند - کمر را قدماء
شاخ گل میگفتند - و متعاقباً بمو تشبیہ دادند- متاخرین
اخیراً به رگ گل و تار نظر وغیرہ گفته گفته معدوم ساختند *
سادگی در مدح
در اظہار خیالات مدحیه نیز در آں دورہ سادگی و واقعیت
موجود بود - ابو الفرح در مدح بادشاه خویش میگوید * ؎
ہمت بلند باید کردن که تو ہنوز بر پایۀ نخستین از نزد باین بار
اگر در دورۀ متاخرین شاعری در مدح پادشاه اینطور میگفت
که شما در زینۀ نخستین ترقی ہستید - پس بعوض صلہ حکم قتل بر
وے صادر میگردد- ولے در آں ازمنه امثال ایں خیالات
شعر العجم حصه چهارم
۱۸۷
چندان معیوب پنداشته نمی شد. چنانچه یکی از شعرای قدیمی
در ضمن مدح پادشاه خویش میگوید: ۶
ما مرغکان گرسنه ایم و خرمنی
در آن عصر در مواقعیکه شعراء از سلاطین خود دیگر اشیاء
بصله خویش میخواستند. در آن خواهش عطیه غلامهای خوبصورت
را نیز نموده حتی اظهار این امر را برای خویش یک نوع گستاخی
هم نمی شمردند. شاعری میگوید ه
عید نوروزی و از شه هیچ نستانم مگر
بارگیر خاص و ترکی و ریخ گوهر بر میان
شعرائی ماضیه در قصاید مدحیه خود تعریف آن حسین ہائی
مه جبین را نیز می نمودند. که منظور پادشاهی می بودند. و
پادشاه از استماع آن نمی رنجید. بلکه بر ایشان علاوه انعام
را نیز اکرام می نمود. غضاری در یک قصیده خویش بابیائی
سلطان محمود تعریف حسن ایاز را نمود و در صله آن انعامی
را نیز از سلطان محمود می ربود. فرخی علانیه نسبت به ایاز
چنین میگفت ه
نه بر خیره بر دل داد محمود دل محمود را بازی مپندار
از ملاحظه نمودن این واقعات چنان مفهوم میگردد. که
تا بآن اثر باندانه سادگی و واقعیت موجود بود. که حالات
شعر العجم حصه چهارم ۱۸۸
خانگی و خصوصی را هم بے تکلفانه صراحتاً می نوشتند و این
نبوده که اگرچه پادشاه یک رندی از جمله رند ہائی مشہور
باشد - یا آنہم در قصائد ظل سبحانی و خلیفه الہی نوشته نشوند +
سادگی در خیالات عاشقانه
تا بآن دوره خیالات عاشقانه نیز نہایت ساده و فطری بود
شعرا و از ادا ہائے دقیق و از دیگر موارد وقوفے نداشتند - آن
خیالاتی را که بر آنها از اثر محبت و دوستی لاحق میگشت
على التصریح میگفتند - که پیرایہ خیالات غزل عاشقانه آن
دوره چنین به نظر میرسد ؎
ہمہ جز قصد جفا می نکنی حاجتم هیچ روا مے نکنی
نکنی بر من بیچاره سلام در کنی جز با یا مے نکنی
منوچہری میگوید ؎
چه دعا کردی جانان که چنین خواب شدی
که چنین چاکر تو نیز دعائے تو کند
حالانکه برین خیالات ساده و بے تکلفانه شعرائی متاخرین
بہ ہزار ہا رنگین بیانی ہای خود را نثار کرده اند +
فتوحی مروزی میگوید : ؎
ندہی ہر دو سہ ماہی یکبوس ور دہی نیز بصد ناز دہی
۱۸۹
شعر العجم حصہ چہارم
از سر بنده نوازی چه شود : گر مرا یک شبے آواز دہی
در غزلیات مضمون ضعف و ناتوانی عاشق یک مضمون عمومی است - درین مورد نازک خیالیہائی متاخرین برین طبق است * ؎
تنم از ضعف چنان شد که اجل جست و نیافت
ناله هرچند نشان داد که در پیرہن است
ہمین مضمون را قدماء باین صورت ادا کرده اند منصور رازی میگوید ؎
یک موئی بدزدیدم از زلفت : چون زلف زدی ای صنم بشانه
چونانش به سختی بے کشیدم : چون مور که گندم کشد بخانه
با موئی بخانه در شدم پدر گفت : منصور کدام است ازین دوگانه
الغرض که در ابتداء انه ہرہر سخن اثر طفلی و سادگی محسوس میگردد - و متعاقباً ہر قدریکه زمانہ ترقی کرده میرود - برطبق اصول ارتقاء شاعری نیز پیشقدمی کند *
بواسطهٔ آن حملات خونریزانه تیمور که سرتاسر مملکت را در تزلزل افگنده بود - بعد از دورۂ خواجہ حافظ تا بیک مدت مدیدے ترقیات شاعری بعقب افتاد ہنگامیکه دورۂ سلاطین صفویه آغاز و امن و امان عمومی قائم گردید - مکرراً سرچشمہ ہائے خشکیده شاعری جوشید و درآن میان مانند محتشم و شفائی و
شعر العجم حصه چهارم
۱۹۰
و نظیری وغیرہ پیدا شدند - اگر چه دریں دورہ فقط برائے غزلیات
ترقیاتے بہم رسید - اما در ہیمن غزل ہمہ چیز باستثنائی خیالات
حربیہ نہ تنہا امورات فلسفی و اخلاقی و پند و موعظت وتخیل بل
تمام انواع و کمالات شاعری بدرجه کمال رسیده دائرہ غزلیات
بر امثال این چیز ها محدودیت و تنگی نکرد- تفصیلات آن اصناف
و انواع شاعری را که عہد بعہد و نوبت بہ نوبت ترقی یافته اند
در ضمن آن تبصره و تقریظ خویش کہ بر عموم اقسام شاعری درآتی
مینمائیم - خواهیم نگاشت - در اینجا ضرورتے با عطائی تفصیلات
علیحده آن نیست - ہمچنین بنیان آن اثراتی را کہ اسباب
بہ شاعری افگنده است - بہ عنوانہائے جدا گانہ آن در
آئنده بہ نظر خواهد رسید +
اثر اشعار عربی بر زبان فارسی
اہل عجم در ہر موقع اعتراف میکنند کہ در فن شاعری استاد
آنها اعراب بوده است - انوری میگوید - ؎
شاعری دانی کدامی قوم کردند آن کہ بود
اول شان امرؤالقيس آخر شان بوفراس
منوچهری در معانی ترجیح خودش را بر یکی از معاصرین
خویش بدین الفاظ ثابت میکند ۔ ؎
شعر العجم حصه چهارم
۱۹۱
من بسی دیوان شعر تازیاں دارم ز بر
تو ندانی خواند الا هبّی بصحنک فاصبحین
یعنی بسیاری از دیوان اشعار عربی را حفظ کرده ام حالانکہ تو این قصیدهٔ سبعہ معلّقہ را هم خوانده نمی توانی۔ کہ مطلع آن الا هبی بصحنک فاصبحینا است *
منوچهری قصیده در مدح عنصری نگاشته در میان آن مقابلہ عنصری را باشعراء قدیم نموده میگوید۔ کہ آنها دعوای همسری را باو کرده نمیتوانند وے درین ضمن فقط نام شعراء عرب را نوشته است ؎
کو جریر و کو فرزدق کو ولید و کو لبید
او بہ عجاج و دیک الجن و سیف و ویزن
درین مورد حاجت بمزید روایت و استشهاد نیست ذاتاً شاعری عجم شہادت میدهد۔ کہ آنها سر انگشت عربہا را گرفتہ رفتار را آموخته اند۔
باوجودیکہ بحور عربی از فارسی علیحده است ۔ تاہم قدماء ایرانی اکثریہ بہ تعقیب قصاید عربی قصیده ها می نوشتند۔ و خود شان در ضمن قصیدهٔ خویش بسوئی همین مطلب نیز اشاره مینمودند منوچهری در یک قصیده رقمطراز است؎
جہانا چہ بد مهر و بد خوجهانی
چو آشفته بازار بازارگانی
شعر العجم حصه چهارم
۱۹۲
در ختام آن میگوید- ہ
بدان وزن این شعر گفتم که لغت : ابو اللیص اعرابی باستانی
سابقاک واللیل طلق الجران : غراب ینوح علی غضن بان (۱)
این شعر عربی از ابواللیص بوده- که در جواب آن این قصیده
نوشته شده است- اکثر از شعرائے فارسی فقرات مشهوره و
قطعات مصرع ہائے عربی را در اشعار خویش می آورند- که از
ملاحظه آن این مسئله معلوم میگردد- که قصائد عربیه در پیشگاه
نظر شان نهاده بود :
در یکی از قصائد متبنی مذکور است که ه
یک است و یا شش در یکی است-
احاد ام سداس فی احاد
این شب من که تا قیامت اتصال دارد
لیلتی المنوطته بالتناد
انور بسوئی همین شعر در یک قصیدهٔ خویش اشاره
کنان چنین می نویسد : ہ
بے سپیده دم شب خندان بد خواپت چنانکه
تا بصبح حشر میگوید احاد ام سداس
(۱) عنقریب میگفتند ترا و شب بشدت استعمال میکنند- تیغ تیز خود را- و
برین کیفیت زاغ نوحه سرائی میکند بر شاخهائے نمایاں درخت :
شعر العجم حصه چهارم ۱۹۳
شعرای عجمی بان اندازه امثال و محاورات و جملات عربی را بیشتر گرفته اند ـ که اگر همه مجموع شوند دفتری از ان تشکیل میگردد ـ بقسم نمونه تنها از کلام انوری که بمتابعت اعراب کمتر مشابهت دارد ـ چند مثالی را نقل میکنیم ـ ولی در اشعار متوسطین و متاخرین این مسئله کمتر ملاحظه می شود و علت آن همین است که در زمان آنها شاعری فارسی از حکومت عربی آزاد گردیده بود *
انوری میگوید :ـ
چه روی راه ترود تفنی الامر فقم * چه کشی نقش تخیل بلغ السیل بباھ
فیالیته کان فی غزلته * و یا لیتها کانت انقاضیه
چون غنیمت را مقابل می کنم با ایمنی
عقل می روزد طمع ماہی بود رأساً برأس
در لباس سایه نور زمان عقلش بدید
گفت با خود ای عجیب نعم البدل بئس اللباس
انظر و نانقبس من نور کم کی گفت چرخ
کافتاب از آفتاب همتت کرد اقتباس
(۱) حکم فیصله شده است برخیز (۲) رسید سیلاب با نتہائی شدت خود (۳) ای کاش اگر می بود آن در انتهای ـ ام ) ای کاش می بود آن مسئله در انقبا ( ۵ ) سر بسر (۶) خوب عوض و بدپوشاک (۷) بنگرید بما که از شما نور میگیریم )
شعر العجم حصه چهارم
۱۹۴
دین که من خادم همی پردازم اکنون ساحری است
سامری کو تا بیابد گوشمال لامشس
تا که باشد این مثل کا لباس احدی الراحتین
با دی اندر راحتی کانرا نه باشد بیم و یاس
بر نوشته بر کران نان او خطه سیاه
لم تكونوا بالغيه الا بشق الانفس
زلزله قهر تو شان کرد پست * زلزلتہ الساعۃ شیئ عظیم
میر آب است و حق بمیگوید * و من الماء کل شی حی
گفته بودم بخدمتت برسم * خبر دم گفت اننا من این
بعد ازین من چه بر زبان آرم * چکنم آخر الدواء الکے
عربی بودن اکثری از تلمیحات
آن تلمیحاتی که ازان ہزارہا نکات و مضامین شاعرانہ بوجود
می آیند - علی الاکثر عربی هستند مثلاً هر قدر الفاظیکه به عشق و
عاشقی است با وجودیکه در ایران ہزارہا معشوقان پری پیکر
گذشته اند - ولی شاعری برائے آن لیلی را انتخاب کرده است
و او را باندازه وسعت داده اند - که معشوق و لیلی با ہمدیگر
(۱) زلزله روز قیامت امریست بزرگ (۲) حیات هر چیزی از آب است (۳) من کجا این بخت طالع را دارم
(۴) آخرین دوار داغ دادن است - (۵) مالش (۶) نتیجه یکی از دو راحت است (۷) غمی یا
بیدمان را مگر بزحمت جان *
۱۹۵
شعر العجم حصه چهارم
مرادف شمرده می شود- چنانچه از گفتن "لیلای من" مطلب معشوق
من را استنباط میکنند- علاوه بران در بعض بعض مقامات
که ذکر دیگری را مینمایند- پس از سلمی و عذرا و دعد و رباب
نام می برند- که اینها نیز از جمله معشوقهای عربی شمرده میشوند-
همچنین سلسله بیعت عاشقی تا به مجنون منتهی میشود- و برای
حسن از نام حضرت یوسف کار میگیرند- و نسبت بقصه حضرت
یوسف بسا الفاظ و تلمیحات دیگری بوجود آمده که بر هر واحد
آن اساس و بنیاد هزار ها اشعار دیگر نهاده شده است- مثلاً دیده
یعقوب- چاک پیرهن- چاه کنعان- خواب زلیخا- زندان یوسف
برادران یوسف- *
نسبت بانبیای بنی اسرائیل بسیاری از قصص متعلق
است- و از طفیل آن سرمایه بسیار بزرگی شاعری مجموع میگردد
مثلاً آدم- بهشت- گندم طوفان نوح- قربانی اسمعیل- تعمیر کعبه
بت شکنی خلیل- صبر ایوب- تخت سلیمان- بلقیس ہدهد-
موسی- ید بیضا- عصای موسی- وادی ایمن- شمع طور- اعجاز
عیسی وغیره در نغمه و سرود- اگر چه ایرانی ها بیشتر نام مملکت خویش را
روشن کرده اند- مثلاً باربد- نکیسا وی باز هم نام معنی ہائی عربی
نیز کم کم بر زبان شان می آید- و اکثر به معبد معنی را می نمایند
که نغمه سرائی نهایت مشهور در بار بنی امیه بود- منوچهری گوید-۶
شعر العجم حصه چهارم
۱۹۶
مرغ حزین روایت معبد کند همی
در سخاوت حد مبالغه حاتم است ـ که او نهایت سخاوت
پیشه عربی بود ـ و جا بجا نام معن نیز تذکار میگردد ـ که در دوره
هارون الرشید موجود بود ـ سلمان ساوجی میگوید ـ
حاتم و معن بر درش هر دو گدای راستین
در عقل و حکمت و تدبر ارسطو فلاطون بقراط ـ سقراط
وغیره بکار می آیند ـ و در لشکر آرائی و جهان ستانی سکندر
نامور است ـ اگرچه ذوالقرنین هم کدام بادشاه عربی خواهد
بود ـ ولی از روئی مغالطه آن هبمراه نام سکندر ضم کرده شده
این همه اگرچه یونانی بودند ولی در قطعه ایشیا معرفی و روشناسی
آنها فقط بواسطهٔ عربها بعمل آمده است ـ آن خم فلاطون که
مشهور است ـ دران قدری غلطی واقعه شده که دیو جانس
حکیمی بود ـ که نزد خویش همواره خمی را موجود میداشت ـ و شباهنگام
در آن می خفت ـ از روئی مغالطه عوض خم دیو جانس به خم
فلاطون شهرت پیدا کرد *
هر قدر تلمیحات و اصلاحات که نسبت به امور مذهبی موجود
اند ـ تماماً از عربی ماخوذند ـ که بر هر واحد آنها بهزارها مضامین
بنیاد و اساس نهاده شده اند ـ مثلاً شراب طهور ـ حور و غلمان
چشمهٔ کوثر ـ بهشت ـ آتش ـ دوزخ ـ نامهٔ اعمال ـ محشر ـ هنگامهٔ
شعرالعجم حصه چهارم
۱۹۷
محشر- صبح محشر- فرشتۀ روح القدس و امثال آن :
بر طبق این دیگر الفاظ بآن کثرت زیادی در شاعری
فارسی داخل است - در تحت شمار آمده نمیتواند- *
هرقدر صنایع و بدایعی که هست - تقریباً تمام آن از عرب
گرفته شده است - در قدماء فرخی ازین تکلفات آزاد است
لکن در صنایع و بدایع اولین کتابی که در فارسی قلمبند شده
است - فرخی او را تحریر داشته است - که نام آن ترجمان
البلاغه است - موجب مزید توجه باین طرف آن بوده - که در
همین زمانۀ قریب در موضوع صنایع و بدایع عبدالر بن المعتز
کتابی را نگاشت - و این کتاب درین فن نسبت به دیگران
نخستین تصنیفی بود *
سپس ازان قدامه همان از دیار اتي نمود- و این کتب
در تمام ملک اشاعه یافته نهایت مقبول واقع گردید فرخی
که آنرا در زبان فارسی نقل کرد - زیاده تر این صنایع و بدایع
کسب عمومیت ورزید - و از اثر همین است که در بساط شعرائے
قدیم ما سوائی صنایع لفظی دیگر چیزی نیست - دقت فرمائید
که اگر از کلام عبد الواسع جبلی - ادیب صابر - مختاری - میر معزی
رشید الدین و وطواط ارزی هر دی این تکلفات خارج کرده شوند
باقی در آن چه چیز باقی میماند - این احسان از کمال اسمعیل است
شعر العجم حصه چهارم ۱۹۸
که وی این بدعیت را کم نموده و رفته رفته دامن شاعری ازین داغ
پاک شد -
در تشبیهات اثر عربها کمتر دیده میشود - و این بدیهی است
که شاعر شوخ و رنگین ایران که در دامن عیش و نعمت پرورش
یافته است زلف معشوق را با ریسمان و سیاهی زلف را با
ذوغال و کمرش را با کمر زنبور و انگشت معشوق را با مسواک
تشبیه داده نمیتوانست - این اشیاء فقط برائے اعراب مخصوص
بود - که صحرائی جنگل و شکار کوهی بودند - بنفشه و سنبل و یاسمن
و نرگس و امثال آنها عربها در خواب هم ندیده بودند - پس تصور
تشبیهات آن چطور می تواند شد - که بخیال آنها می آمد - البته
در فرصتیکه مقر سلطنت عربی در بغداد مقرر گشت - و مطمح انظار
عربها چمن زارهای دینا گردید - پس در شعر عربی نیز این همه
نزاکتهائی که مخصوص عجمی ها بود - بوجود آمد ولی ما شاعری این
دور را به شاعری عربی تعبیر کرده نمی توانیم بلکه این همه مذاق
شاعری عجمی است - که فقط در زبان فرق دارد -
تا هم اثر تقلید عربی درین مورد این قدر بنظر می آید - که
در اثرات قدمائی ایرانی خال خال همان تشبیهات که مخصوص عربها
است دیده می شود - مثلاً جعد مشکین معشوق را با خوشه انگور
تشبیه میدهند - میر معزی میگوید + ۲
۱۹۹
شعر العجم حصه چهارم
گرفته زلف گره گیر در میان دولب ٪ چو خوشه عنب اندر میانه عناب
زلف را با صلیب تشبیه دادن نیز از اثر اعراب است -
محمود میگوید - ع
زلف بکشاد تا دگر راهب نگوید کا لصلیب
پیرایه عمومی عربها این بود - که تشبیهات خود را با شیائ
نهایت ساده و محسوس و چیزهای مادی میدادند - در اشعار
قدمائی عجم نیز عموماً همین قسم تشبیهات یافته می شوند - که
آن هم از اثر همان تقلید عربها است *
ابو زچهر قایتی که از جمله امراء سلطان محمود بود تشبیه پسته
را این طور میدهد - ه
مانند دهان ماهی خرد ٪ آنگه که کند زتشنگی باز
تشبیهات منوچهری همچنین ساده و محسوسند زیرا که برمنوچهری
اثر عربها نهایت غالب بود - و از همین جهت امثال این خصوصیات
در کلام او بیشتر مشاهده میگردد *
شعرائی عربیه اکثریه در قصائد خویش فتوحات ملکیه و معرکه
آرائی ہائی حربیه ممدوحین خود را در سلک نظم می آوردند -
چنانچه اکثریه قصائد متبنی بر همین اصول مبنی است و آن قصیده
مشهور ابوتمام که دران فتح عمویه را به تفصیل نگاشته یک قصیده
مشهور نیست - اگر چه متاخرین در فارسی این طریقه را بالکل ترک
شعر العجم حصه چهارم ۲۰۰
نموده اند - مگر آن قدمائی عجمی که بر آنها اثرات عربی غالب بود
در اکثر از قصائد خود فتوحات و شیرکشی و شکار و دیگر عملیات
شجاعتمندانه پادشاهان را همی نمودند - چنانچه قصائد متعدده عنصری
و مجدی و فرخی قرار فوق بوده قصائد تاریخی شمرده میشوند - در
تمهید قصائد عربی علی الاکثر بغرض ملاقات معشوق به تذکار حالات
سفر و سختی راه و عبور از کوه هاء و جفاکشی اسپ و گرم افتادی
آن پرداخته بواسطه آن کلام را طول میدادند - در فارسی نیز
طرز تحریر شعراء قدیمی تا یک وقتی همین قسم بود - که بالآخر متروک
گردید - چنانچه منوچهری و دامغانی و عمعق بخاری قصائد متعددی را
بهمین نهج قلمبند نموده بکمال خوبی واقعات ادا کرده اند قصیدهٔ منوچهری
را در حصه اول این کتاب درج نموده ایم- و قصیدهٔ مکمل در
مجمع الفصحاء منقول است - امروالقیس قصیدهٔ مشهورهٔ معلقه خود
باین تمهید آغاز کرده است -
" ای همراهان من ! بائستید ! که این خانه شکسته و ریختهٔ
معشوق است - بیائید - که بیاد معشوق خویش قطره سرشک
خود ها را بیفشانیم "
این پیرایه باندازه مقبول شد - که تا مدتی ابتداء قصائد
بهمین الفاظ کرده میشد و شعرائی فارسی نیز تقلید همین طرز را
نموده لامعی جرجانی میگوید - ؎
شعر العجم حصه چهارم
۲۰۱
هست این دیار یار اگر شائد فرد آرم جمل
پرسم رباب و و عدا را حال از رسوم و از طلل
اخذ مضامین از عرب
در آغاز کار شعراء ایرانی اشعار عربی را زیر نظر گرفته شعر میگفتند ابتداء مشق آنها اینطور بود که فقط به ترجمه لفظی شعراء تازی می پرداختند.
امروزه بسیار این چنین قطعات و فردها بلکه قصائد فارسی موجود است که عوام الناس آنرا سرمایه اشعار ایرانی میپندارند. در واقعه آن ترجمه اشعار عربیه می باشند. ومترجمین دیده و دانسته آنرا بغرض اینکه نمونه و ذخیره شعر گوئی را برای شعرای خود فراهم آورند- ترجمه کرده اند. ذیلاً نقل آن قطعهٔ مشهور سیف الدوله تحریر میشود- که در ان پس از مضامین ابتدائیه تشبیهات بنهایت عجیب و لطیف قوس قزح باین سبک بیان نموده است- هوا بر افق اینطور یک چادری را برافراشته است که کناره هائی آن تا بزمین آویزان است- بر اطراف آن چادر ید قدرت خطوط سبز و سرخ وسفید رنگی را کشیده گویا این قسم معلوم میشود که بر وجود یک عروس نازنینی چند رقم پیرا ہنہائی که رنگہائی مختلف دارد- پوشانیده است
شعر العجم حصه چهارم
۲۰۲
که کرانهائی دامن هر واحد آن به ترتیب یکی از دیگری علیحدہ
معلوم میشود - *
نسبت باین تشبیہ در عرب مشهور بود که تشبیہ شاہانہ
است ۔ و خیال عوام الناس آنرا درک کرده نمیتواند *
سبب اشتہار قطعہ آتی ازان بوده است کہ امیر ابوالمظفر
طاہر بن الفضل کہ در مدح او قصیدہ مشہورہ فرضی را قبلاً نقل
نموده ایم - ترجمہ لفظی اور ا نمود - چنانچه در لباب الالباب عوفی
یزدی به تصریح نوشته شده که این ابیات به امیر طاہر بن الفضل
رسید - ہر بیتی را بہ نظم ترجمہ کرد- بپارس و آن این است
ما اصلاً ہماں قطعہ را با ترجمہ آن درین محل درج میکنیم - ولی عوفی
اشعار عربی او را نهایت غلط نقل کرده بود - لہذا ما بہ تصحیح آن
از روئی یتیمتہ الدہر و غیره کتب پرداختیم *
آن ساقی مه روئی صبوحی بر من خورد وساق صبيح المصبوح دعوته
وز خواب دو چشمش جو دو تا نرگس خرم فقام و فی اجفانہ سنته الغمض
وان جام می اندر کف او همچو ستاره يطوف بكاسات العقار کاننجمہ
تا خوره یکی جام و دیگر داده دما دم فمن بين منقض علينا و منقض
وان منبع جنوبی چو یکی مطرب خوش بود وقد نثرت ايدى الجنوب مطارفا
دامن زمین بر زده همچون شب اوہم على الجود کنا و الحواشی علی الارض
له لباب الالباب حصہ اول مطبوعہ یورپ صفحه ۲۸ *
شعر العجم حصه چهارم
۲۰۳
بربسته ہوا چون کمر قوس و قزح را
يطرز ہا قوس السحاب باصغر
از اصفر و از احمر و از ابیض معلم
علی احمر فی اخضر تحت بیض
گوئی که دوسه پیرہن است از دوسه کوله
کاذیاں خود اقبلت فی غلائیل
و زوا من هر يك خردگی پارہ کے کھا
مصبغه والبعض اقصو من بعض
چون طاہر به یا نتداری ترجمه اش نموده است ۔ بروی عیبی
عائد نمی شود ۔ لکن امیر معزی که ملک الشعراء سلطان سنجر است.
این مضمون را طورے ادا نموده است ۔ کہ گویا این مضمون از
خودش بوده است ۔ چنانچہ میگوید ۵
نماید خویشتن قوس و قزح چون چیز رنگین
که باشد در زمین پنہان شده یک نیم زان چنبر
چه پوشیده مہ پیرہن کہ ہر یک را بود پیدا
من و دامن یکے احمر یکی اصغر یکے اخضر
این یک قطعه مشهور ابو نواس که اسباب انشاء آنرا چنین
بیان میکند ۔ کہ در شبستان عشرت و عیش کدام کنیزکی در حالتیکہ
مخموره شراب بود ۔ به نظر ہارون الرشید برخورد ۔ ہارون الرشید
از وے خواہش نمود ۔ در جواب خویش از زبان آن مه پیکر
شنود ۔ کہ فردا علی الصباح آن مکر را ہارون تقاضائی ایفائی
وعده را ازاں محبوبہ نمود ۔ جواباً شنود ۔ کہ کلام اللیل یمحوا النارہ
یعنی سخن شب گذشته گذشت ۔ ہارون بدربار آمده شعراۓ خود
شعر العجم حصہ چهارم ۲۰۴
را طلب کرده حکم داد ـ تا هرکدامی به تضمین این مصرع بذل
مساعی ورزند ـ علی الفور ابونواس فی البدیهہ گفت ـ
و خود اقبلت فی العصر مسکریہ ولکن زین السکر لوقا رِ
و ہزالریج اردانا ثقاً لآ ـ و غفآ فیہ رمان صف یہ
و قد سقط الرداء عن منکبیہ من التخمیش و استرضی الانرایہ
فقلت الوعد سیدتی فقالت کلام اللیل یمحوہ النہایہ
نظام الملک محمود ترجمۀ آنرا بفارسی قرار آتی نموده است
مست آمد پیش در کشک آن زیب نگار
از خود آهستگی گفتی که است او هوشیار
از سرین او نموده باد از نسرین دو تل
وز بر چون علاج او انگیخته سیمین دو نار
آستینش را گرفتم در کشید از دست من
معجرش سر فتاده سست شد بند ازار
گفتم ای جان وعدۀ دوشین خود را کن وفا
گفت نشنیدی کلام اللیل یمحو النہار
یک قصیده مشهور ابوالفتح بستی است. که مطلع آن ست
زيادة المرء فی دناء نقصان + در محہ غیر محض الخیر خسران
بدر حاجر کاملاً ترجمه این قصیده را در فارسی نموده و همان قافیه
خودش را مقرر داشته که مطلعش این است :
ہرکمالیکه ز دنیا است نقصان است : سُود کو محض نکوئی نبود خسران است
۲۰۵ شعر العجم حصه چهارم
درین پرده شعر دزدی آغاز شد ـ در اشعار عنصری ـ اسدی کسائی ـ غفاری ـ بسیار این چنین مضامین ملاحظه می شوند ـ که قطعاً از عربها گرفته شده است ـ اما چون نظر عمومی بر کلام عربی نیست ـ لہذا کسی تا اکنون ندانسته است ـ که آن مضامین ترجمه است و یا سرقه اگر چه در مجمع الصنایع و غیره متذکر بسیاری از امثلهٔ سرقات پرداخته است ـ ولی در بحر و بیان یک شعری را هم از انجماله نه نموده اند ما از میان این سرقات چند مثال آنرا ذیلاً می نگاریم ـ این امر را باید ملحوظ داشت ـ که این مضامین از جمله مضامین مخصوص و ممتاز شعرای عربی است * که انسان هیچ یک عربی دان بخبر شده نمی تواند ـ ازین جهت خیال توارد درین مورد صحیح پنداشته نمیشود ـ
این شعر ابو نواس است :- ۵
ليس من الله بمستنكر ان يجمع العالم في واحد
یعنی از قدرت خداوندی بعید نیست ـ که تمام عالم را در وجود یک شخص مجموع نماید ـ اوّلاً دعوئی کرده است ـ که در ذات ممدوح تمام اوصاف جهان مجموع است و باز صورت امکان او را این طور ثابت کرده است ـ که اگر خداوند تمام عالم را در ذات یک شخصی بگنجاند ـ این امر از قدرت او خارج نیست *
شعر العجم حصه چهارم
۲۰۶
وقتیکه ابو نواس این شعر را گفت - در تمام بغداد یک غلغلهٔ
تحسین و آفرین گوئی بر پا گشت - و از پیدا شدن این طور
یک مضمون تازه عجیب باندازه متحیر شدند - که به نزد ابو نواس
آمده پرسیدند - که آیا این مضمون ایجاد کرده خود شما است و یا
از دیگری آنرا اخذ نموده ایم - ابو نواس از روی انصاف پرستی
گفت - که نی این شعر را از مضمون جریر اقتباس نموده ام +
عنصری همین مضمون را این طور ادا کرده است * ؎
گرش توانی دیدن همه جهان است او
بین سخن ہنر و فضل او بس است گواه
کس از خدائی ندارد عجب اگر دارد
ہمہ جہان را اندر یکے تن تنہا
متنبی در قصیده همه خویش می نگارد * ؎
اذا رايت يتوب الليث بارزة + فلا تظنن ان الليث تبسم
یعنی بر خنده روئی من حریفان من نباید - مطمئن باشند
زیرا اگر شیر دندانش بنمایاند - نبائیست تصور کرد - که وی
می خندد -
اسدی طوسی در گر مشاہیر نامه همین مضمون را اینطور
ادا کرده است :- ؎
نباید شد از خندهٔ شیر دلیر نه خنده است دندان نمودن زشیر
شعرالعجم حصہ چہارم
۲۰۷
این یک قطعه مشهوره صاحب بن عبادست ۵
رق الزجاج ورقت الخمر فتشابها متشاكل الامر
فكانها خمرو لا قدح وكانما قدح الأخمر
یعنی نازکی شراب و نازکی جام شراب ہر دو اینقدر لطیف است که در تمیز آن انسان مشتبه میشود و در مغالطه افتاده میگوید که فقط شراب بوده جام نیست و یا محض جام است و جام وجود ندارد۔
این قطعه کوکبی مروزی در حقیقت ترجمه همین اشعار فوق است ۔ ۵
قدح و باده هر دو از صفوت + همچو ماه دو هفته دارد اثر
یا قدح پے مے است یا می ناب + پے قدح در ہوا شگفت نگر
مگر غفاری رازی این مضمون را زیاده تر صاف و نهایت لطیف کرده است ۵
باده بمن داد و از لطافت گفتم + جام بمن داد ولیک باده نداده است
(۷) آن کرمها وحشراتی که در موقع بارندگی پیدا میشوند۔ در عربی آنرا اولاد زناء میگویند و مشتهر است کہ در هنگام طلوع ستاره سہیل تماماً این حشرات الارض فنا میشوند - متبنی ازین کیفیت این مضمون را ساخته است ۔ ۵
۱ لباب الالباب عمومی جلد دوم تذکره کوکبی مروزی *
شعر العجم حصه چهارم
۲۰۸
او تنکر موتهم وانا سهیل - طلعت بموت اولاد الزناء
یعنی من ستاره سهیلم و دشمنانم بمرتبه حشرات الارض اند. وقتیکه من نمایان میشوم
پس تماماً آنها هلاک میگردد.
نظامی عیناً همین مضمون را گرفته در قصیده فخریه خویش می فرماید :
ولد الزناء است حاسد منم آنکه طالع من - ولد الزناء کش آمد چو ستاره یمانی
اثر شاگرد بر استاد
تا باینجا رسیده اکنون نشان دادن این امر نیز ضروریست که
اگرچه عجمی ها به پیش اعراب زانوی شاگردی شانه اخوا بانیده اند
ولی بعد از مدتی باندازه ترقی نمودند - که ذاتاً خود عربها نیز از
آنها استفاده میکردند. در آغاز صدی چهارم که اوائل شباب
شاعری فارسی بود - شعرائی عربی اکثری از اشعار و حملات مشهور
و مضامین نادر فارسی را بصورت ترجمه در عربی ادا می نمودند. بلکه
برخی از شعرائی عربی همین ترجمانی فارسی را یک فن مخصوصی
برائے خویش قرار داده بودند -
ابو الفضل سکری مروزی در یک مثنوی به تراجم ضرب
المثلهای فارسی پرداخته در تمیتة الدهر بسیار اشعار او منقول
است. و محل تعجب میباشد - که اکثری از ان ضرب المثلها
همان است - که امروزه روز نیز شهرت دارند - مثلاً
شعر العجم حصہ چہارم
۲۰۹
فارسی عربی
آفتاب را بگل اندودن نتوان ۱؎ الشمس بالطین لا تغطی
شب است آبستنی بینیم چه زاید الیل حبلیٰ لیس یدری ما یلد
در یتیمته بر طبق این اشعار متعددی را نقل کنان مینگارد
و کان مریعاً به نقل الامثال الفارسته الی العربیة بقی ابو الفضل
نہایت حریص و راغب بود۔ بسوئی ترجمه نمودن ضرب المثلهائی
فارسی بزبان عربی ۔
پس ازاں چند شعر را نقل نموده که ما ازان میان بعضی
را بہمراہ فارسی آن یکجا ذیلاً نقل میکنیم ۔
خاک ۲؎ از تودۀ کلان بردار
اذا وضعاب علی الراس التاب غفصع
من اعظم التل ان النفع منه نقع
چو آب سر گذشت چه یک نیزه چه کلاست
اذا لماء فوق غریق طماء
فقاب قناتة والف سواء
درین زمانه یک شاعر دیگر ابو عبدالله اسوردی نیز در
یک قصیدہ ضرب المثلهائی ایرانی را ترجمه کرده است ۔ در یتمیتہ
چند شعر این قصیدہ را نقل شده که ازاں بین یکے ایں است ۵۰
و من عقمق قا، رام مشیة قبجة
فانسی همشاه و لمغتیں کا لجمل ،
۱؎ یتیمته الدہر طبع بیروت حصه چهارم ص ۱۷ ۲؎ یتیمتہ الدہر طبع بیروت صفحہ ۲۵ حصہ ۴
شعر العجم حصه چهارم
۲۱۰
این آن مثلی است که نظامی او را این چنین منظوم
نموده است ۱؎
کلاغی تک کبک را گوش کرد * تک خویشتن را فراموش کرد
این شعر از معروفی که یک شاعر دوره سامانیه بود - ۲؎
خون سپید بازم بر دو رخان زردم * اری سپید باشد خون دل مصوّر
ابوالحسن علی بن محمد بدیهی عیناً همین مضمون را گرفته میگوید ۳؎
و کان دمّاً بیض منه احمراراه بنار ۱۱التصابی حین فامن مصور
در مقامیکه علامه ثعلبی در تیمتة الدهر این شعر عربی را نقل
نموده است - صراحةً مینویسد - که این مضمون در شعر معروفی این
طور منظوم گردیده است . و این شعر فارسی را نیز نقل نموده است۱؎
عدم تقلید شاعری اصلی اعراب
درین موقع نشان دادن این مسئله حتمی است - که آن تقلید
عربها را که شعرائی عجم نموده اند - در موقع این تقلید شاعری
اصلی اعراب موجود نبود - زیرا که شاعری اصلی عربها بسیار پیشتر
از طلوع نیّر اسلام آغاز یافته در دورهٔ بنو امیه باختتام رسید
پس ازان مرکز حکومت در بغداد قرار یافت - و درین محل
اختلاط اعجام باندازهٔ با عربها کسب ازدیاد کرد - که کاملاً مدنیت
۱؎ تیمته الدہر مطبوعه حصه (۳) صفحه ۱۲۳ و ۱۶۴ - +
شعر العجم حصه چهارم
۲۱۱
اصلیه عرب تبدیل یافت ـ و بهمراه این تبدل شاعری اوشان نیز کاملا منقلب گردیده سرمایه خیالات طرز ادا، استعارات تشبیهات، نوعیت، مضامین، قصاید، غزل شان تماما مبدل گشته بود *
شاعری اصلی عربها برین مضامین مبنی بود - نشان دادن و حکایه کردن از هیئت وضعیت بلندی کوها روانی و جریان چشمه ها، تیرگی و بزرگی ابرها التهاب و شدت گرمی ها وزیدن سموم و تف بادها سستی و تیزی اشترها رفتار اسپها سفر های دشوار گذار خرابی خانه ها ـ کهنگی عماسات و امثال آن در قصائد اولا بالكل مدعیات را نمی گفتند ـ مدح سرائی را نهیر آغاز کرد ـ و در زمانه بنو امیه کاملا شاعری مرادف مداحی گردید شعرای نخستین فقط واقعات جنگ خود را بصورت اشعار می نوشته وحصه بسیار شاعری آنها مشتمل بر ذکر همین کارنامه هائی جنگی خود آنها می بود *
از دوره بنی امیه الی لان هیچ یک شاعری واقعات شخصی خودش را قلمبند نه کرده است ـ و نه برای آن ها این طور کدام واقعه همی پیش آمده است ـ که قابل تحریر باشد در وقتیکه شعرای عجم چشم کشادند ـ خود شعر عربی حیثیت ادبیات عجمی را داشت ـ ولی فقط فرقیکه در بین بود ـ همانا
شعر العجم حصه چهارم
۲۱۲
مبانیت سان گفته می شد ـ اگرچه شعرای ایرانی ظاهراً تقلید
عربها را نموده اند. ولی در واقع آنها محض تقلید خودشان
را نموده اند ـ زیراکه سبب تغیر شاعری اصلی عرب همین
عجمی ها، شدند ـ و اثر آن چنین نتیجه بخشید ـ که شاعری فارسی
از تمام آن اوصافی که خاصه و امتیاز شاعری اصلی عربها
بود محروم ماند ـ اگر تفتیش و جستجوی مضامین مساوات آزادی
ترفع ـ بلندی حوصلگی ـ بهادری ـ جنگ آزمائی ـ مهمان نوازی
فیاض دلی و امثال آن در شاعری فارسی کرده شود ـ ابداً به
نظر نمی رسد ـ و یافته نمی شود ـ و اگر فرضاً یافته شود ـ
آنهم از واقعات شخصیه و کار نامهائی ذاتیه خود شاعر نمیباشد
بلکه حکایه وقایع دیگری را می نماید ـ اگرچه فخر و ادعاء در
شعرای ایرانی هم می باشد ـ ولی این همه در موضوع
شاعری و مضمون طرازی و امتیازات علمی شان محدود
است ـ برخلاف آن شاعر عربی اظهار این مفاخر خودش
را بحیثیت یک فاتح و یک سپه سالار و یک جنگ آزماء
میکند ـ و هرچه که میگوید فقط همان امری را بیان میکند ـ که
خودش مصدر آن شده باشد.
تاهم برخی شعرای این سبک را اختیار کرده اند ـ مثلاً
این پیرایه مخصوص عربها بود ـ که تمهید قصاید را اینطور میکردند
شعر العجم حصه چهارم
۲۱۳
که شاعر راه نورد است - و در اثنائی سفر به مقامی میگذرد
که در آنجا معشوقش چند روزی طرح اقامت را افگنده بود.
و هنوز در آنجا کدام خرابه شکسته و ریخته نیز موجود است -
شاعر باین محل رسیده بهمراهان خویش خطاب میکند - که
قدری درینجا بایستید - و بیادگار معشوق وفادار چند دانه
سرشک تاثرا بریزانید - و متعاقباً تذکره آبادی ماضیه و
ویرانی حالیه آنرا نموده این داستان را خوب شرح و بسطی
میدهد - باین پیرایه بعضی شعرائی فارسی نیز قصائدی نوشته اند
چنانچه لامعی درین قصیده خویش مینگارد :- ه
ہست این دیار یار - اگر شائد فرود آرم جمل
پرسم رباب و دعد را حال از رسوم و از طلل
جائی همی بینیم خراب اندر میان او سحاب
آتش زده گاهی دگه آب از قوت و ہیکل
در خانه سورے دے - آنگه از کف آن هر دومی
خوردم دو جام اندر دومی - این تسیم آن در بذل
بانگی پلنگ آید همی فریاد زنگ آید ہے
آشوب سنگ آید همی چون گاه زلزال از قلل
ه رباب و دعد قسمی که گذشت اسماء معشوقہائے عربی است ے ہر دو
نام ہائی معشوق است *
نثر النجم حصه چهارم
۲۱۴
گوئی کجا رفت آن صنم کو بود در عالم علم
خورده دیم عذرا بدم برده دل وامق بدل
برد از دلم صبر و خرد چوں بانگ بران ناقه زد
کاریم پیش آورد بد المانوی وارتحل
ملاحظه کنید چون این خیالات بر خلاف حالات ملکی است.
نامانوس و نا آشنا بنظر و بگوش میرسد. در ایران وحد و رباب
که می شناسند. در بر ناقه کدام شخصی قطع منازل می نماید.
از تمیم و بدل که اطلاعی دارد. که کجا است با اگر مقصد از
انقلاب و آبادی ویرانی باشد. پس شاعر ایرانی او را بین
پیرایه مقبول بیان میکند. ع
جائیکه بود آن دستان با دوستان در بوستان.
شد زاغ و کرگس را مکان شد مور و ماہی را وطن
برجائی رطل و جام مے ۔ گوران نهاد ستند پے
برجائے چنگ و نای و لئے آواز زاغ است و زغن
اثر نظام حکومت بر شاعری
در قطعه ایشیا علم و فن و صنعت و حرفت و تمام اشیاء تابع
حرکات، و اشارات سلطنت می باشد. طوریکه مذاق سلطنت باشد
در تمام اشیاء اثرات آن پدیدار میگردد. لهذا در ترقی و تنزل
شعر العجم حصه چهارم
۲۱۵
و نوعیت مذاق شاعری مقدم از همه چیز بایستی که سراغ مذاق و وضع حکومت نیز کرده شود-
قبلاً خواندید- که در ایران شاعری بطفیل حکومت پیدا شده است خیال عموم عموماً و از امراء و سلاطین خصوصاً چنان بود- که ذریعه بزرگی برائے ابقائے نام و نشان است چنانچه شاعری میگوید- ه
ازان چندان نعیم جاودانی که ماند از ان سامان وال سامان
ثنائی رودکی مانده است هرجائی نوائی باربد ماند و دستان
نظامی عروضی میگوید :- ے
بسا کاخا که محمودش بناء کرد که از رفعت همی با مه ندا کرد
نه بینی زاں ہمہ یک خشت برجا مدیح عنصری مانده است برجا
اگرچه این خیال کاملاً لغو است - زیرا که نام سعدی و خاقانی و ظهیر فاریابی و انوری در زمانه مشهور ولی کسی بخوبی نمیداند که ممدوحین آنها کیست ؟ تا هم این خیال بهترین ذریعه قدر دانی و ترقی پنداشته شده در دربارہائے سلاطین نهایت بزرگ و نامور منصب ملک الشعرائی موجود و برائے شعرائی تنخواہ مزید و معقولی داده می شد. *
علاوه بر ملک الشعراء شعرائی دیگری نیز داخل دربار شاہی می بودند که در مواقع جشن و اعیاد و امثال آں
شعر العجم حصہ چہارم
۲۱۶
قصاید خود شانرا بحضور پادشاه تقدیم میکردند ـ و صله ہائی بزرگی ..... را میگرفتند *
پادشاہان بسیار بزرگی شعراء را بر تخت شاہی در برابر خویش می نشاندند ـ تاجدار بزرگ و نامدار سلجوقیان که سنجر نام داشت ذاتاً خودش بخانه انوری بغرض ملاقاتش میرفت ـ عباس صفوی بغرض ایفائی رسم تعظیم شفائی در عین کوکبۂ سواری خویش موکبش را استاده کرده انه اسپ بمقابل او پیاده شدن خودش را آرزو میکرد ـ این نمونۂ تعظیم و تقدیر ظاہری آنہا بود ـ علاوه بین بر شعراء این طور یک بارش زر و جواہر را می نمودند کہ برائے تفصیل آن کتابہائے جداگانہ درکار است ـ عنصری را سلطان محمود باندانۂ اعزاز و اکرام میفرمود ـ کہ چہار صد غلام زرین کمر بہ ہمرکاب او میرفتند و در مواقع سفر بہ چہار صد اشتر ساز و سامان او ، حمل و نقل میگردید رو خاقانی میگوید ؎
شنیدم کہ از نقره زد دیگ دان
ز زر ساخت آلات خوان عنصری
وقتیکہ ولی عہد سلطنت سلطان محمود بقی مسعود از خراسان بغزنی آمد شعراء قصائد خود ہا را بحضورش تقدیم کردند ـ کہ بصلہ آن ہر شاعری را بیست بیست ہزار و عنصری
شعر العجم حصه چهارم
۲۱۷
و تولیتی را (۵۰۰) درہم عطا کرد ۔ (۲)
ناصر الدین چغالی بمقابل یک قصیدۂ فرخی را ۲۴ اسپ انعاما بخشید - برائی عصاری رازی بمقابل هر قصیدۂ او که از آنجا بحضور سلطان محمود میفرستاد ۔ ہزار اشرفی مقرر بود ۔ در ہنگامیکه بدربار آمد ۔ و رباعی خودش را بحضور سلطان تقدیم کرد ۔ در صلۂ آن برائیش دوکیسه اشرفی اعطاء کرد - چنانچه خودش میگوید ۔ ہ
بلی دو بدرۂ دینار یافتم به تمام
حلال و پاکتر از شیر دایۂ اطفال
در موقعیکه احمد شاه بهمنی والی دکن یک قصری را تعمیر کرد ۔ " آذری" این قطعہ را تحریر سرود ۔ ہ
حبذا قصر مشید که ز فرط عظمت
آسمان پایۂ از شنده این درگاه است
آسمان ہم نتوان گفت که ترک ادب است
قصر سلطان جهان احمد بهمن شاه است
ملا احمد مازندرانی که خوشنویس مشہورے بود ۔ قطعہ فوق را خوشخط تحریر نموده و بر سنگ تراشان ماہر او را بر سنگ حک نموده بر دروازۂ بزرگ عمارت مذکور شاہی نصب کرد ۔ چون نظر سلطان احمد بر آن افتاد ۔ پرسید ۔ کہ این
شعر العجم حصه چهارم
۲۱۸
شعر از کیست ؟ شهزاده علاءالدین در جواب نام آذری را گرفته گفت ـ که هنوز او را قصد رفتن بوطن است ـ سلطان علی الفور چهل هزار روپیه خواسته به پیش آذری گذاشت" آذری"گفت ـ لا یحمل عطایا کم الا مطایا کم ـ برداشته نمی تواند ـ بخشش هائی شاهی را بجز از نقلیات دربار گیر شاهی پس از شنیدن این قول به آذری پادشاه بیست هزار روپیه دیگرے را هم بر چهل هزار سابق افزود"
مولنا جمال الدین قصیده را در مدح سلطان محمد تغلق نگاشته بحضورش تقدیم کرد ـ که مطلع آن چنین است ؎
الهی تا جهان باشد نگهدار این جهانبان را
محمد شاه تغلق ابن تغلق ابن سلطان را
همینکه جمال الدین مطلع قصیده خویش را بر خواند سلطان اورا از مزید خواندنش باز داشته گفت ـ بس کن که من از اعطای صله اشعار مابقیه این قصیده جزای تو عاجزم پس از گفتن این جمله امر داد ـ که بحضورش اشرفی ها آورده شود ـ متعاقباً حکم فرمود ـ که از سر تا بقدم مولنا را در زر گیرند ـ هنگامیکه خرمن اشرفی تابسیر مولنا رسید مولنا ایستاد ـ سلطان این وضعیت او را نهایت پسندیده ثانیاً امر داد ـ که دیگر اشرفی نیز آوره ایستاده خرمن طلاء را برابر
شعر العجم حصه چهارم
۲۱۹
قدموننا تشکیل دهند - (۲)
امیدی رازی از دربار امیر نجم در صلهٔ هر قصیده ۱ و
۳۰ تومان اعطا می شد - (۳) خاقانی ملک الشعراء شیروان شاه
بوده صلهٔ هر قصیدهٔ او هزار دینار مقرر بود - هنگامیکه امیر خسرو
دهلوی ”نه سپهر را تحریر کرد - قطب الدین بن علاؤ الدین خلجی
هموزن فیل در صلهٔ او طلاء برایش عطاء کرد - (۱) چنانچه خود
خسرو همین واقعه را در (نه سپهر) خویش هم تذکار نموده است -
خانخانان حیاتی گیلانی را بخزینهٔ خویش برده امر داد - که هر قدر
اشرفی را که شما بردارید - گرفته میتوانید - (۲) دارا شکوه در صلهٔ
شعر ذیل دانش مشهد را یک لک روپیه داد - (۳)
طاق را سر سبز کن ای ابر نیسان در بهار
قطره تامی میتواند شد چرا گوهر شود
چون خانخانان سنده را فتح نمود - مرزا جانن حاکم آن
ولا را گرفتار کرده بدربار خویش آورد - شکیبی مثنوی را
تحریر داشت که یک شعر آن این است - ه
همائی که بر چرخ کردی خرام : گرفتی و آزاد کردی ز دام
خانخانان پانزده هزار روپیه انعاماً باو عطا کرد - لطف
(۲) خزانهٔ عامره تذکرهٔ جمال الدین دهلوی (۳) خزانهٔ عامره یک تومن آنعصر عبارت بود
از هشتصد - نمبرهای اول الی چهارم از خزانه عامره است :
شعر العجم حصه چهارم
۲۲۰
این است - که میرنا جالن نیز یکهزار اشرفی بخدمت او تقدیم کرده باد گفت که از جمله احسان توست - که مرا هما گفتی - و اگر بمن نسبت شغال را هم می نمودی - من ترا چه گفته میتوانستم (۴)
شاه عباس ماضی مرشانی تعلو را در صله این شعر طلاء زیادی وزن کرده عطا کرده
اگر دشمن کشد ساغر و اگر دوست
بطاق ابروئے مستانه اوست
مرزا صائب از اصفهان به وزیر عالمگیر نواب جعفرخان این شعر را نوشته فرستاده بوده
دور دستان را باحسان یاد کردن همت است
ورنه هر نخلی بپائے خود ثمر می افگند
نواب مذکور پنجهزار اشرفی برایش فرستاد *
جهان آرا بیگم دختر شاہجہان روزے بسیر باغ برآمده چهار طرف را در پرده گرفت - صدى طهرانی در بالاخانه پنهان شده مصروف تماشا بود- هنگامی که سواری ملکه از مقابلش میگذشت - بے ساخته این مطلع را آغاز کرد :-
برقع برخ افگنده برو ناز بباغش
تا نگهت گل سخته آید به دماغش
۲۲۱ شعر العجم حصه چهارم
بیگم امر داد۔ تا شاعر را بحضورش بیاورند۔ صیدی
بحضورش آمده تکراراً این شعر را بروی خواناند ۔ بالآخر
پنجہزار روپیه او را داده حکم کرد ۔ که او را ازین شهر بکشند (۱)
اکبر آفتاب پرستی میکرد ۔ فطرتی کشمیری نسبت
بآن این شعر را نوشت :- ۵
قسمت نگر که در خور هر جوہری عطاست
آئینہ با سکندر د با اکبر آفتاب
او کرو گر مشاهده حق در آئینه
این میکند مشاهده حق در آفتاب
اکبر در صله این شعر هزار روپیه باو عطا کرد *
ظہوری را در صله ساقی نامه او حضور برہان
نظام شاه چند فیلے کہ از نقد و جنس بار شده بود ۔
انعام داده شد ۔ بر طبق این هزار ہا واقعات موجود
است ۔ که اگر بہ تفصیل آن پرداختہ شود ۔ ہمانا کہ
این طعنۂ عرفی را خواهیم شنید :۔ ۵
بیا به ملک قناعت که درد سر نکشی
ز قصه ہا کہ بہت فروش طے بستند
فیصلہ این مسئلہ که آیا این فیاضی ہا بلحاظ اصول سلطنت
(۱) این واقعہ در تمام تذکرہ ہاو باختلاف روایات منقول است *
شعر العجم حصه چهارم
۲۲۲
جائز بود یا نه ؟ با تاریخ شاعری تعلقی ندارد. ولی ازین امر کدام شخص انکار کرده میتواند ـ که امثال این فیاضی ها برای وسعت و ترقی شاعری حکم آبحیات را داشت و بهمین وسیله در تمام ملک مذاق شاعری انتشار یافت ـ علماء و حکماء بسیار ناموری تعقیب علوم و فنون را گذاشته شاعر شدند ـ اگر همین فیاضی ها نمی بود ـ پس مراقلیم سخن را مانند خیام ـ انوری ـ نظامی ـ ناصر ـ خسرو ـ فیضی شعرائی نامداری از کجا میسر می شد؟ اما چیزیکه در ترقی شاعری بلند تر از فیاضی خدمت کرده همانا قابلیت و نکته سنجی شخص امراء و سلاطین بوده است ـ امروزه روز امیر بودن مرادف جاہل و ساده لوح بودن است اما در موقعیکه اسلام حقیقت اسلامیت را جائز بود ـ دولت دنیا و دولت علم ہر دو یکجا بودند ـ عبدالله بن المقتز یک شاعری بزرگ دورهٔ اسلامی است ـ لکن وی بر تخت خلافت بغداد نیز جلوه افروز بوده است ابو فراس که نسبت بدو انوری میگوید ه
شاعری دانی کدامی قوم کردند ؟ آن که بود
اول شان امرء القیس آخر شان بو فراس
یک رکن مشہور خاندان شاہی بود *
شعر العجم حصه چهارم
۲۲۳
بوعلی سینا که در عالم اسلامی همسر ارسطو قبول کرده شده
است - برتبه وزارت نیز امتیاز داشت جعفر برمکی ناظرین
بلباس وزارت مشاهده کرده خواهند بود - اما اولین کتاب
بلاغت ممنون احسان دست و قلم اوست - همچنین محقق
طوسی وزیر هلاکو خان بود :
نتیجه نکته سنجی و قابلیت علمی سلاطین و امراء اینطور
تاثیری می بخشید که هر قدم شاعری متوجه به تقدم و پیش
رفت بود - اینها فرمایش ہائی بسیار خوب خوب مینووند
و مصرف نہایت عمده شاعری را جستجو کنان به منصه
شہود می آوردند - سامانی ہا بتوسط دقیقی بنیاد شاہنامه
را گذاشتند - و سلطان محمود آن را تکمیل کنانید - نظامی
مخزن اسرار را حسب ایمائے بہرام شاہ مرقوم داشت
منوچهر شروانی که در سلاطین شیروانیر نسبت بهمه ممتاز
است - بدست خویش بخواجہ نظامی مکتوبی نوشته بود
فرمایش تصنیف لیلی و مجنون را کرد - همچنین سلطان
غیاث الدین اقنقری بر نظامی هفت پری پیکر را تحریر
داشت -
وقتیکه محتشم کاشی در مدح عباس صفوی قصیده
را نگاشت - وی برایش پیام فرستاد - که از مدح
شعر العجم حصه چهارم ۲۲۴
سرائی من چه فایده بتو عاید میگردد - در شان جگر
گوشه ہائے رسول چیزے بنویس تا اجر دنیا و آخرت
را مستحق گردی - محتشم این طور یک مرثیه امام حسین
را نوشته که نسبت باد علی العموم اتفاق دارند - که
در شاعری فارسی نظیر آن یافته نمی شود - در فرقتیکه
ماه ملک نام دختر سلطان سنجر و فات کرد - بسنجر
صدمه شدیدی اصابت کرده در صدد نویسانیدن مرثیه
او شد - اگرچه در دربار خودش بسیاری از شعرائی نامور
موجود بود - ولی وی میدانست که درین فن صاحب
کمال کیست - ازین رو عمق بخاری را طلب فرمود -
حالانکه وی باندازهٔ ضعیف و معمر شده بود - که معذرت
خواسته گفت من این طور یک مرثیه دور و درازی را
نمیتوانم که بنویسم - قصیده مختصری نگاشت - که دو
شعر آنرا دولت شاه نقل کرده است *
امراء و سلاطین دانشور موقع بموقع اظہار نظریات
تنقیدیه شانرا نسبت باشعار مینمودند - که بواسطه آن
شعراء اصلاح کلام خود شانرا می نمودند *
این امر مسلم است که آن اسباب دلکشی جدید و اسلوب
تازه را که شاعری در دورهٔ اکبری آغاز کرده از نتائج آن
شعر العجم حصه چهارم
۲۲۵
سحر آفرینی ہائی امثال فیضی و عرفی و نظیری مشاهده می شود
تماما از نکته آموزیہائی حکیم ابو الفتح گیلانی بود - در "ماثر
رحیمی بذیل تذکره حکیم حاذق مذکور است :-
"مستعدان و شعر سنجان این زمان را اعتقاد آنست
که تازه گوئی که درین زمان در میانه شعراء مستحسن است و
شیخ فیضی و مولنا عرفی شیرازی و غیره بآن روش حرف
زده اند - باشاره و تعلیم ایشان حکیم ابو الفتح بوده است"
از تنقیدات ظفرخان صوبه دار کشمیر ترقیاتیکه در
کلام میرزا صائب بعمل آمده است خود وی در یک قصیده
خویش بر آن این قسم اعتراف میکند ؎
تو جان ز دخل بجا مصرع مرا دادی
تو در فصاحت دادی خطاب سحبانم
یک مراتب خاقانی این شعر را نوشته به شیروان شاه
فرستاد - ؎
واثقی ده که در برم گردد یار شاقی که در برش گیرم
شیروان شاه بجوابش فرستاد - که "چرا هر دو را نخواستی"
خاقانی یک بال مگس را بالائی آن چسپانیده واپس ارسال
کرد- که من بر طبق فرمائیش شما آنرا "با وثاقی" نوشته بودم -
ولی مگس پهلوی نقطه 'با' نشسته "با" را "یا" ساخته است
شعر العجم حصه چهارم
۲۲۶
شاهجهان روزی بدربار گفت. که من دو اعتراض بر
سکندر دارم. اول اینکه بخانه نوشابه خودش چرا خود را
قاصد ساخته رفت، دیگر اینکه پدر خود را چرا به مرغ
تشبیهه داده گفت. ع
شد آن مرغ کو خایه زرین نهاد
بدر بار جهانگیر شخصی این مصرعه مولنا جامی را خواند. ع
بهر یک گل زحمت صد خار میباید کشید
جهانگیر برجستگی این مضمون را مشاهده کرده گفت که
شاید تمام این غزل برطبق همین مصرعه اعلیٰ خواهد بود
وقتیکه دیوان او را خواسته دیدند. که روح آن غزل
فقط همین یک مصرعه بود. و بسراین جهت در تزک خویش می نگارد
که ”غیر ازان مصرعه که بطریق مثل زبان زد روزگار شده دیگر کاری نساخته
است“ خود جهانگیر که برطبق آن مطلعی را نگاشته نسبت به مطلع جامی
نهایت بلند و غر است *
ساغری بر رخ گلزار میباید کشید
ابر بسیار است می بسیار میباید کشید
بابر شاه بحیثیت عسکرانه شهرت دارد ولی در
تزک خویش به تذکره تمام شعراء عصر خویش پرداخته
نسبت بهر کدام آن این طور تنقیدات صحیح و آرای
۲۲۷ شعر العجم حصه چهارم
درست خود را اظهار کرده است که هیچیک ماهر فن بیشتر از
آن تنقید کرده نمیتواند. مثلا در تذکره وفائی مینگارد. که
" صاحب دیوان بود و شعراء بد نبود "
علی شیر که مربی جامی بود نسبت با شعار ترکی او
رقمطراز است، که تا امروز نظیر آن موجود نیست - لکن
نسبت باشعار فارسی او مینویسد - که دیوان فارسی هم ترتیب
کرده و در وفائی تخلص کرده بعضی ابیات او بد نیست -
ولی اکثر سست و فرود اند نسبت بآصفی مینگارد - که
شعر او از رنگ و معنی خالی نیست اگر چه از عشق و حال
بی بهره است نسبت به کامی مینویسد - اگر چه بعض
ابیات او طوری واقع شده - اما مضمون این مثنوی و
استخوان بندی او را بسیار کاواک و خراب است -"
همچنین نسبت به بنائی - سبقی، میر حسن معمائی - یوسف بدیعی
آهی محمد صالح تماماً آرائی نهایت صحیح و ماهرانه خود را اظهار
کرده است - ازین قیاس میشود - که بدربار این سلاطین
شعراء بمحض سعی و سفارش و ندیمی و خوش آمد فروغ و
رسوخی پیدا کرده نمیتوانستند - بلکه کامل الفن بودن آنها
ضروری بود - و بهمراه ذاتاً خود امراء و سلاطین هم علی الاکثر
شاعر و یا در طبع خویش موزونیت میداشتند - و محض جهت
شعر العجم حصه چهارم
۲۲۸
تفریح طبعیت خویش گاه گاه اشعاری می سرودند- لاکن
سلاطین متعدد و اکثری از امراء در فن سخنوری شخصاً صاحب
کمال بودند - *
در باب اول آتشکدهٔ آذر احوال آن سلاطین و امراء
مذکور است که شاعر بودند همچنین حصه زیادی جلد اول لباب
الالباب در حالات همین قسم سلاطین مملو است - بابر - شاه
شجاع - خانخانان - ابو المظفر چغانی - سام مرزا - سہیل جفتائی
امیر قابوس از شعرای درجه اعلی و خوش مذاق و سخنگوئی بودند
و درین کلام یک ادا مخصوص و سبک مقبولی موجود است
که این شیوه به نصیب عوام الناس شده نمی تواند- این
فخریه شاه شجاع افغان را ملاحظه کنید * ۵
ترا نگفته ام ای روزگار بیحاصل
که من ز مهر تو و کین تو ندارم باک
به بحر و برتر و خشک خود چه می نازی
توئی قطرهٔ از آب شور و مشتی ز خاک
شاه شجاع بهمراه برادرش شاه محمود بر سر سلطنت
مجاوله و مناقشه داشتند - اتفاقاً درین اثناء شاه محمود
بمرگ خویش وفات کرد - شاه شجاع باین مناسبت این
رباعی را تحریر داشت * ۵
شعر العجم حصه چهارم
۲۲۹
محمود برادرم شه شیر کمین
میکرد خصومت از پئے تاج و نگین
کردیم دو بخش تا بیا ساید ملک
او زیر زمین گرفت ومن روئی زمین
غزل مشاعره خانخانان در حصهٔ سیوم مندرج گشته این
این شعر نیز ازو ست : -
بجرم عشق تو ام میکشند و غوغائی است
تو نیز بر سر بام آ که خوش تماشائی است
این مطلع سام مرزا قابل حفظ است :-
حاصل عمر نثار رهٔ یارے کردم
شادم از زندگی خویش که کاری کردم
جواب دادن این قطعهٔ شاه احمد هم ممکن نیست :-
این جوانی مرا نگر که چه گفت : گفت اے پیر من چه فرمائی
گفتم ای دوست ساعتی بنشین : گفت من رفتم و تو زود آئی
به شراب و کباب و رنگ خضاب : باز ناید گذشته برنائی
شخصی به نزد خواجه رشید یک دستهٔ نرگس و گلاب
را فرستاد - وی فی البدیهه گفت :-
شاخ کے چند نرگس رعنا : گل کے چند تازه چیده
آن همه دیده ہائے بے چہرہ : وین ہمہ چہرہ ہائے بے دیدہ
شعر العجم حصه چهارم ۲۳۰
سخن از سخن پیدا می شود۔ سلسلہ کلام بطوالت انجامید -
حاصل این است که در ایران شاعری بطغیل سلاطین وامرا
در منصہ شہود پیوست چون امراء و سلاطین موصوف علی الاکثر
نکتہ سنج و موزون طبع بودند لہٰذا شعر و شاعری ترقیات مزیدی
را جایز گشت *
دیگر اسباب قدر دانی
علاوہ بر مداحی و ثناء گستری و دیگر علل و اسباب نیز موجب
قدر و منزلت افزائی شاعری گردیدہ است ۔ چون امراء و
سلاطین بیشتر شائق بدیهہ گوئی بودند ۔ ازین جہت اکثری
از شعراء مشق بدیہہ سرائی را نیز میکردند ۔ نظامی عروضی در
چہار مقالہ خویش مینگارد :-
اما باید دانست کہ بدیہہ گفتن رکن اعلیٰ است ۔ در شاعری
و ہر شاعر فریفتہ است ۔ کہ طبع خویش را بہ ریاضت بدان درجہ
رساند ۔ کہ در بدیہہ معانی انگیزد ۔ کہ سیم از خزینہ بہ بدیہہ بیرون
آید ۔ و پادشاہ را حسب حال بہ طبع آورد ۔ و شعراء ہر چہ
یافتند ۔ از صلات معظم بدیہہ یافتند *
پس ازین نظامی چند واقعات دیگر بدیہہ گوئی را نیز نوشتہ
کہ دران بہ تذکر این امر پرداختہ است ۔ کہ شعراء را بواسطہ
شعرالعجم حصہ چہارم
۲۳۱
آن بدیہہ گوئی انہا بہائی بسیار فایقتی واصل آمده است -
اکثری از شعراو مشق بدیہہ گوئی را مینمودند. چنانچه قطب الدین
بدر بار امیر شیر علی در یک جلسهٔ خویش جواب چهل غزل
امیر خسرو را علی البدیهه تحریر کنان تقدیم کرد که نامش اربعینه
است - امیر شیر علی بصلهٔ این اشعار انعام گران بہائی را
برائی او میداد. ولی او از گرفتن آن انکار کرد * ۱؎
حاجی ربیع جواب مکمل دیوان نظیری را در ظرف هشت
روز نوشت - حیدری تبریزی در مدح اکبر قصیده را سرود -
ولی به تقدیم نمودن آن موفق نگشت - این قطعه را متعاقباً
نگاشته توسط اہل دربار آنرا بحضور شہریار تقدیم داد * ۲؎
در مدح پادشاه سخن سنج ملک ہند
گفتم قصیدهٔ که پسندیده ہر که دید
امّا چو روزگار مدد گار من نه بود
زان شاخ گل بپای دلم خار غم خلید
بودم ز آب دیدهٔ تر غرق بحر غم
کز غیب این ترانہ بگوش دلم رسید
حافظ وظیفهٔ تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
۱؎ تذکرهٔ مخزن الغرائب *
شعر العجم حصہ چہارم ۲۳۴
اکبر حکم کرده که ده هزار روپیه و خلعت با و داده شود-
ولی در تعمیل این امر اکبری بر خلاف توقع تعطل بوقوع
انجامید- بمجردیکه حیدری این قطعه را بحضور اکبر تقدیم کرد
فوراً تعمیل آن امر بعمل آمد ه
مشکلی دارم شها ! خواهم کنم پیش تو عرض
زانکه زین مشکل مرا صد داغ حسرت بر دل است
سیم و زر انعام کردی لیک از خازن مرا
ہم گرفتن مشکل و هم ناگرفتن مشکل است
سلطان تمش روزی رنجیده حکم داد- که سر نصرة الدین
را بریده بحضورش بیاورند- دی این رباعی را نوشته بحضورش
فرستاد- که شعر دویمی آن این است + ه
سر خواسته بدست کس نتوان داد
می آیم و بر گردن خود می آرم
پس از خواندن این رباعی پادشاه از جرمش در گذشته
معافش کرد :
شیخ سعید قریشی یک مرتبه بروز عید بدربار شہزادہ
مراد رفت ولی اتفاقاً خیال تقدیم تہنیت نامه را فراموش
کرده بود- شہزادہ او را دیده استفہاماً پرسید- که آیا شما چیزی
نوشته بدین تقریب با خود نیاورده اید- شیخ کاغذ سفید را
شعر العجم حصه چهارم
۲۳۴
از جیب خویش برآورده بخواندن آغاز کرد. ؎
روز عید است لب خشک می آلود کنید
چارهٔ خویشتن ای خشک لبان زود کنید
دیرگاهست که از دیر مغان دور نیم
زود باشید بکف جام زر اندود کنید
حرف بے صرفهٔ واعظ نتوان کرد بگوش
گوش بر زمزمهٔ چنگ و نی و عود کنید
ہست بہبود شما بندگی شاه مراد
بہتر آنست که اندیشهٔ بہبود کنید
ہنگامیکه این غزل را ختم کرد - شہزاده غزل را از شیخ خواست - شیخ ہمان کاغذ سفید را بحضورش تقدیم کرد- چون دید که آن کاغذ سفید و چیزی بر آن نوشته نیست - غرض بزرگ دیگری که بشعراء متعلق بوده این است - در ہنگامیکه در بین دو سلاطین هم چشم و حریف مراسلات و نامه و پیام بعمل می آید - این وظیفه را بشعراء محول می نمودند - و درصلهٔ آن شعراء انعامات بزرگی را حاصل میکردند - سلاطین طوریکه بمقابل حریفہای خویش بر دیگر چیزہای خویش اظہار مفاخرت میکرد - در آن ضمن شاعر دربارش نیز درین اسباب فخریہ اش حتماً شمولیت میداشت - لہذا ہر درباری کدام
شعر العجم حصہ چهارم ۲۳۴
شاعری شامل میشد- علی الفور حریف آں شاہ بہ ہم پلۂ
آں دیگر شاعری را جستجو نموده پیدا میکرد- و در اعزاز و
اکرام آں می افزود- *
در موقعیکه ظہیر فاریابی از قزل ارسلان رنجیده نزد
اتابک رفت- قزل ارسلان جهت شکستاندن و مزید
رنجانیدن ظہیر در افزودن مراتب و اعزاز مجر الدین بیلقانی
افزوده در ہر هفته خلعت و کمخواب و اطلس برائی او عنایت
میکرد- ۱
انہ شعراء کار سوانح نگاری خود را نیز میگرفتند- زیرا که در
نزد سلاطین دستور تحریر داشتن تاریخ شاہی نیز جریان داشت
یعنی حسب الحکم خود پادشاه در زیر نگرانی او تمام فتوحات
و واقعات سلطنت را می نوشتند- مثل شاہجہان نامه و
اقبال نامه و امثال آں- ایں قسم تواریخ را بہ نظم می نگاشتند
و بر آں اسم شاہنامه را می گذاشتند و گاہی باسم ہماں پادشاه
موسومش می نمودند- مثلاً ہاتفی حالت تیمور را نوشته بہ تیمور
نامہ اش تسمیه کرد- و قاسمی گونا بادی واقعات عباس صفوی
را منظوم نمود- و کلیم شاہجہان نامہ نوشت و آذری حالات
بہمنی ہا را قلمبند نموده که بنام بہمن نامہ شہرت دارد- و
۱ تذکرهٔ دولت شاه تذکره ظہیر فاریابی *
شعر العجم حصه چهارم
۲۳۵
اولاً ناتمام بعد متعاقباً به تکمیل آن نظیری و سامعی پرداخت
همچنین فیضی قصد تحریر اکبر نامه را نموده و چیزی را هم
درین موضوع نوشته - ولی ناتمام ماند - حضرت امیر خسرو
تغلق نامه نوشت و جهانگیر آن کتاب را پسندید - اما یک
داستان آن مفقود گشت - در سنه حکم فرمود - تا شعرائی
دربار شاهی همان داستان گم شده را از سر نو منظوم کرده
تقدیم کنند - تمام شعراء درین مورد فکر کردند ولی نظم
حیاتی کاشی را جهانگیر نسبت بدیگراں پسندیده قبول کرد -
و در صله آن جهانگیر اشرفی ہارا وزن کرده انعاماً بمدالش
داد - سعیدای گیلانی حکایه این واقعه را در نظم میکند :
چون حیاتی را بزر سنجید شاهنشاه عصر
پادشاه عدل گستر شاه گردون اقتدار
بہر تاریخش بروٹی کفهٔ میزان چرخ
"شاعر سنجیدهٔ شاهی" رقم زد روزگار
با وجود این همه قدر دانی شاعری رسائی شعراء بدربار
پادشاه به نهایت اشکال ممکن بود - سالها امیدوار می
میکشیدند - و به خوشامد و قائم داشتن مناسبت باہل دربار
بدین مطلوب خویش کامگار می شدند - امیر معزی ملک
الشعراء دربار سنجر بود - و باین رتبه فایزه گردیده بود - که سنجر
شعر العجم حصه چهارم ۲۳۶
حکم کرد که لقب او برابر به لقب شاهی خودم که "معز الدنیا و الدین" است
باشد بنابرین تخلص او به معزی قرار یافت- باین همه بآن
طریقه که وی تا بدربار رسیده است ازان اندازه کرده می
شود- که در رسیدن قصیده خوانان تا به دربار شاهی چه قدر
انتظار و امرار لیل و نهار را بکار دارد- خود معزی حکایه
میکند- که نام والدم "امیر الشعراء برهانی" بود- در ابتدائی
سلطنت ملک شاه والدم وفات یافت چون
قبل از وفات خویش مرا بخدمت پادشاه تقدیم و معرفی
نمود- ازین جهت معاش و منصب والدم را برائی من
وراثتاً دادند- امّا کاملاً یکسالی ازین امر منقضی شد- و
کسی به من یک حبه و دیناری نداد- در حالیکه من نهایت
مقروض بودم- ماه رمضان هم بسر رسید من نزد علاؤ الدوله
که یک شخص سخن فهم و قدر دان و داماد سلطان سنجر بود
رفتم- و ذکر پریشان حالی خودم را کردم- وی گفت بلی
در حق تو بے پروائی و عدم اعتنا بعمل آمده است ولے
بعد ازین نخواهد شد- امروز پادشاه برائے دیدن ماه
رمضان خواهد برآمد باید که تو هم در آن موقع حاضر باشی
ممکن است که کدام وسیله برایت پیدا شود- این هدایت
را داده صد اشرفی بمن داد- که این را بمصارف رمضان
شعر العجم حصہ چہارم
۲۳۷
خویش برسان قریب شام من بہ نزدو بارگاہ سلطانی رسیدہ
دیدم۔ کہ امیر علاؤ الدولہ پیشتر از من در آنجا حضور بہم
رسانیدہ بود مرا دیدہ دی نزد بادشاه رفت من نیز در عقب
او افتادم۔ درین بین سلطان سنجر را دیدم کہ کمانے
بدست دارد و بقصد دیدن ہلال رمضان بیرون آمد۔
اتفاقاً نسبت بدیگراں اولتر خود شاہ ماہتاب را دید۔ و
از کمال خوشی از جائے خویش برجست علاؤ الدولہ بطرف
من دیدہ گفت۔ کہ نسبت بہ مناسبت وقت چیزے
بشنوان من فی البدیہہ گفتم۔ ؎
ای ماہ چو ابروان یارے گوئی
نے ہمچو کمان شہر یارے گوئی
نعلی زدہ از زر عیارے گوئی
برگوش سپہر گوشوارے گوئی
پادشاہ از شنیدن ایں قطعہ نہایت مسرور شدہ
امر داد۔ کہ بہ اصطبل خاص رفتہ ہر اسپے را کہ مے
پسندی بر گیر۔ امیر علاؤ الدولہ یک اسپے را برایم پسندید
کہ قیمتس بر سی صد اشرفی بود۔ ؎
نظامی عروضی میگوید کہ در ۵۱۰ھ از ہرات بدبار
؎ چهار مقالہ مطبوعہ لاہور صفحہ ۳۶ *
شعر العجم حصه چهارم
۲۳۸
سنجر رفتم - و بنهایت پریشان و شکسته خاطر بودم - با ملک الشعراء
امیر معزی ملاقی شده بیان فلاکت خودم را باو نمودم - وی از
من امتحان گرفته و اشعار مختلف المضامین را بر من خوانانده
در آخر گفت - که شما درین فن زحمت زیادی کشیده اید - و
این ضایع میشود - اما نباید از سرعت کاریگری در انتظار
بائی حصول مقاصد مدت زیادی بکار است - برائے
تشفى خاطر من بعداً واقعه خودش را که در فوق بیان
شد اظهار نمود - ظهیر فاریابی در قصائد متعدد خویش به
شکایت این مسئله پرداخته است - که من از مدتهای
متمادی بر آستان انتظار افتاده ام و کسی را انین انتظار
من اطلاعی نیست - و مرا بدر بار نمی رساندند - در یک
قصیده خویش میگوید - ۵
درین سه سال که از درگه تو بودم دور
به هیچ صنعت و شغلم کسی نداد نام
در یک قصیده دیگر خویش میگوید - که از عرصه
یک سال است - که من آمده و کسی اطلاع این
ورود مرا نمی دهد - اکنون اینقدر اجازت بمن بدهید
که من قصیدۀ خودم را شناینده بروم * ۵
نشسته منتظر آنکه فرصتی یابم * اگر بسمع مبارک رسانم و بروم
۲۳۹
شعر العجم حصه چهارم
بعد از رسیدن بدربار و تقدیم داشتن قصیده
مرحله اعطائی صله قصیده و انعام میرسید - اولا تا
مدت متمادی حکم انعام صادر نمی گشت - و بعد از صدور
حکم در تعمیل آن باندانة دیر و عطالت واقع میشد - که
نفس آن شاعر مفلس و بیچاره در انتظار وصول آن می برآمد
دیوانهای ظهیر و انوری و سلمان ازین طور شکایت نامها
لبریز است - بالاخر بعد از برداشت این صعوبات و
تحمل این مصیبت های در طبع شعراء این احساس بوجود
آمد - که مداحی و تملق شعاری طریقه مذمومه الیست - و
اگر مفهوم شاعری همین چاپلوسی و خوشامدگری باشد
پس شاعری یک شغل فضول و بیکاری است درین
مورد اثیر الدین اومانی یک قصیده طولانی را نگاشته
است * *
یا رب این قاعده شعر بگیتی که نهاد
که چو جمع شعرا خیر دو گیتش مباد
ای برادر به جهان بدتر ازین کاری نیست
هان و هان تا نکنی تکیه برین بی بنیاد
خود ازان کس چه بکاهد که تو گوئیش بخیل
یا بر آن کس چه فزاید که تو اش گوئی راد
شعر العجم حصہ چہارم
۲۴۰
کاغذی پرکنی از حشو و فرستی بہ کسے
پس برنجی کہ مرا کاغذ زر نہ فرستاد
آن نہ خود حجت شرعی نہ خط دیوانی ست
پس از ان خط بہ تو چیزیش چرا باید داد
دین چہ ژاژ است دگر بارہ کہ ابیات مدیح
گر بود ہفت فرستی بہ تقاضار ہفتاد
پس بدین ہم نشوی قانع و از پی تازی
بسوی خانہ ممدوح چو تیرے زکشاد
ہم چو آئینہ نہی بر در او پیشانی
از تو او شرم کند ہمچو عروس از داماد
آنچہ مقصود ز شعر است چو در گیتی نیست
شاعران را ہمہ زین کار خدا تو بہ داد
ہمچنین ظہیر فاریابی مرثیہ کم قدری و بے اعتنائی
مردم را نسبت بہ شاعری باین سوز و گدازی تحریر
داشتہ است ۔ کہ دل سنگ را آب میکند :۔
مرا ز دست ہنرہائی خویشتن فریاد
کہ ہر یکی بدیگر گونہ داردم ناشاد
بزرگ تر ز ہنر در زمانہ عیبی نیست
زمن مپرس کہ این عیب بر تو چون افتاد
شعر العجم حصہ چہارم
۲۴۱
کمینه پایه من شاعری است خود بنگر
که چند بار ز دستش کشیده ام بیداد
گهی لقب بنهم آشفته زنگی را حور
گهی خطاب کنم ست سفله را راد
ز جنس شعر غزل بهتر است و آنهم نیست
بضاعتی که توان ساختن برو بنیاد
مرا از آنچه که شیرین لبی ست در کشمیر
مرا از آنچه نوشین لبی است در نوشاد
گلی که بشکفد او شعر حاصلش اینست
که بنده خوانم خود را و سرو را آزاد
درین زمانه چو فریاد رس نمی یابم
مرا رسد که رسانم بر آسمان فریاد
چیزی که انوری در موضوع بی مصرف و بیکار بودن شعر و شاعری تحریر داشته است ـ در حصه نخستین گذشت تماماً این اشخاص سبب خرابی شاعری را این چنین بیان داشته اند ـ که ازان فائده مرتب نشده منفعت مالی را حاصل نمیکند ـ مگر افسوس است ـ که آنها ازین مسئله اطلاعی نداشتند ـ که شاعری نام چیزی است که او را با صله و انعام تعلقی نیست ـ بلکه آتشی
شعرالعجم حصہ چہارم
۲۴۲
است ـ که خودش مشتعل میشود و چشمه ایست که سراسر
خود می جوشد ـ و برقی است که ذاتاً شعشعه پاشی میکند
و با صله و انعام و داد و گرفت و تحسین و آفرین .. ـ
سروکاری ندارد ـ
نظر باین ناکامی می بائیست که از شاعری مدحیه کلاً
دستبردار میشدند ـ ولی دون همتی و سفله طبعی بجائی آن
یک طریقه بد دیگری را ایجاد کرد ـ که در موقع نرسیدن
انعام اولاً توسط اشعار یاد آوری و تقاضائی انعام را
میکردند ـ و اگر با وجود یاد دهانی هم انعامی باوشان اکرام
نمیشد ـ به هجو گفتن ممدوح خود می پرداختند ـ چنانچہ
انوری به ممدوح خویش میگوید ـ ؎
سه بیت رسم بود شاعران طامع را
یکی مدیح دوم قطعه تقاضائی
اگر بداد سیوم شکر ور نه داد هجا
ازان دو بیت بگفتم و گر چه فرمائی
کمال اسمعیل هجو را آله کامیابی قرار داده میگوید :
هر آن شاعری کو نه باشد هجا گو
چو شیریست چنگال و دندان ندارد
اولاً هجو تا بدرجه شوخی و ظرافت محدود بود ـ مثلاً
شاعری در هیچ
خداوند تعالیٰ
روح یک نفـ
من کاره ده نـ
لہذا ای خدا
یا مرا عزل کن
لیکن ا
ازدیاد کرد ـ کـ
و محل تاسف
وسیله همین
اصلی شاعری
می شود *
وقتیکه
نفری دیہا ـ
مینویسند ـ در
سله چون ندار
و ہر درجه دیہـ
پست فطرتی
برائی آنها صـ
۲۴۴ شعر العجم حصه چهارم
شاعری در هجو کدام حکیمی میگوید- که ملک الموت بحضور
خداوند تعالی عریضه پرداز شد- که درینقدر فرصتی که من
روح یک نفر را قبض میکنم فلاں حکیم صاحب پیشتر از
من کار ده نفر دیگر را فیصلہ کرده آنها را ہلاک میکند
لہذا ای خدا !
یا مرا غزل کن ازین خدمت * یا او را خدمتی دگر فرما!
لیکن رفتہ رفتہ ایں طریقہ نا مرضیه باندازہ کسب
ازدیاد کرد- که بمرتبه فحاشی و بد زبانی رسید
و محل تاسف این است که اکثری از شعراء نامور بہ
وسیله همین ہجو گوئی ناموری حاصل کردند- چنانچہ قوۃ
اصلی شاعری انوری و سوزنی از ہمیں پہلو مشا ہده
می شود *
وقتیکہ شاعری آغاز شد خاندانهای خوب و
نفری دیہات و قصبات کہ عموماً پاکیزه و ساده مزاج
میبودند- درین کار مصروف شدند- و از امیدواری
صلہ چوں مذاق شاعری عام گردیده بود- مردم ہر طبقہ
و ہر درجہ درین کار شرکت ورزیدند- درین ضمن مردم
پست فطرت و فرومایہ نیز شرکت جستند و در مواقعیکہ
برائی آنها صلہ و یا انعامی نمی رسید زبان شان باز گردیده
شعر العجم حصه چهارم ۲۴۴
هجو و ناسزا میگفتند و چون از جوهری شرافت بی نصیب
بودند. ازین جهت هر چیزیکه از زبان آنها می بر آمد سب
و دشنام می بود.
انوری و خاقانی و سوزنی از همین قسم مردمان بودند
لهذا کار فحاشی و هجو گوئی را بدرجه کمال رسانیدند *
پدر خاقانی نجار بود. مردم نسبت به سوزنی میگویند
که چون معشوق او کدام خیاط بچه بود. تخلص خود به این
لحاظ سوزنی گذاشت. لکن خیال ما اینچنین است. که
خود او شخصاً خیاط بچه خواهد بود. اگرچه در ایران از
اختیار کردن کدام صنعت و کسب در ذات و حیثیت
کسی تغیر و تبدل واقع نمی شود. طوریکه در هند هم مروج
است. تا هم اثر هر جمعیت حتماً بر اخلاق تاثیر میانگند
و اگر این امر مطلقاً ذلت نمیبود. پس ابو العلا چرا در
هجو خاقانی چنین میگفت :-
دروگر پسر بودی نامت بشروان
به خاقانیت من لقب بر نهادم
مذاق هجو بتدریج اینقدر افزونی گرفت که بمجرد رنجیدن
شاعر از کسی هجو را شروع میکرد. از انسانها گذشته هجو
جانور هائی را نیز میگفتند و می نوشتند. در صدی پنجم
شعر العجم حصه چهارم ۲۴۵
و ششم چون تمدن مملکتی رو بویرانی گذاشته خراب شد ـ از همین
جهت بر زبان الفاظ فحش و ناسزا نیز جاری گردیده
هجویات تا باین اندازه زیاده تر در ترقیات آن خدمت
کرد ـ که زبان عمومی مملکت خراب گشت ـ اکنون
نهایت اشخاص معزز و با وقار هم خود ها را از فحش
شاعری نگاهداشته نمیتواند ـ چنانچه باب پنجم گلستان
و بعضی حکایات مثنوی مولنئ رومئ از نتائج همین
حالت خرابی زبان عمومی مملکت است این حالت مصیبت
کارانه تا وقتی قائم ماند ـ که شاعری صوفیانه کاملا بر ملک
قبضه نموده بود ـ در صدی هفتم مذاق تصوف عام شد
و بطفییل اوحدی مراغی و اوحدی کرمانی مغربی و حضرت
امیر خسرو دهلوی و امثال آن این رنگ و رواج در سر
تا سر مملکت بر داشته شده درین فرصت تمام خیالات و
افکار صاف و درست و مهذب گردید *
مناسبات با همی شعراء
رشک وحسد چنان یک خاصیت عمومی است که
شعراء هم از ان خود ها را خلاص و بری کرده نمی توانند
چون یکی از شعراء در کدام درباری شامل میشد و کامیابی را
شعرالعجم حصہ چہارم ۲۴۴
حایز میگشت ۔ جذبه و رشک دیگر شاعران بروی می انگیخت ۔ و
این رشک آنها بصور اشعار بمنصه ظهور می آمد ۔ و بنابر همین
سبب معرکہ آرائی شعراء آغاز میگردید ۔ عنصری ملک الشعراء
دربار سلطان محمود بود و صاحب منصب عموم شعراء بود
تاهم بر مقدر یک سخنی که سلطان محمود غضاری را در
صلهٔ دو شعر آن دو بدرهٔ اشرفی بخشیده بود ۔ عنصری به
تردید آن قصیدهٔ غضاری پرداخت غضاری بصورت
قصیده رد الرد عنصری را نگاشت درین قصائد
باین تفصیل اعتراض وجواب موجود است ۔ که گویا هر
واحدش رساله علمی است *
این مطلع یک قصیدهٔ قدسی است ۵۰
عالم از جلوہ حُسن تو چنان تنگ فضا است
که سپند از سرِ آتش نتواند برخاست
شیدا بر تردید یک یک شعر این قصیده طورے
پرداخته که دران رعایت همان بحر و همان قافیه را نیز
نمودہ است ۔ منیر لاہوری به محاکمهٔ ہر دو پرداختہ که آن
ہم به همین قافیه است ۔ نظیری نیشاپوری برین قصیدهٔ
عرفی که :۔ ع
بیا که با دلم آن می کند پریشانی
۲۴۷ شعر العجم حصه چهارم
در ذیل اعتراضاتی نموده است. و علی الاکثر همین هم چشمی ها سبب ترقی سر چشمه شاعری میگشت. اگر یک شاعری کدام قصیده را غرا و بلند می نوشت دیگر شعرای حریف وی در جواب این قصیده قوت زیادی صرف کنان مزید کمال و زور طبعیت خود را در آن آشکارا می نمودند. و بیشتر بطریقه های مشکله و اصول غامضه قصائد خود را بدین لحاظ می نگاشتند. تا حریف و شعرای معترض جواب آنرا گفته نتوانند *
ظهیر فاریابی قصیده دارد که ردیف آن گوهر است در آن میگوید e
درین دیار بسی شاعران پر هنر اند
که نور فطرت ایشان دهد بکان گوهر
قصیده که بمدح تو گفت بنده چوند
ردیف ساختش از بهر امتحان گوهر
هر آن کتاب و یا قصائد و یا غزلیاتی که زیاده تر مقبول و مشهور میشدند عموماً شعراء جواب آنها را می نوشتند. و در ان زور طبع خود ها را هویدا میکردند. مانند شیخ سعدی نیز ازین ولوله های همچشمی و تنقیدات نجات یافته نتوانسته چنانچه کدامی نسبت با دشان گفته
شعر العجم حصه چهارم ۲۴۸
بود - که وی در اشعار حربیه همسری نظامی را کرده نمی
تواند - به تردید این تنقید در بوستان یک بحث رزمیه
را نوشته شامل کرد - حالانکه بوستان را با مسایل جنگی
هیچ سروکاری نبود *
بر تمام قصائد مشهور و ممتاز ظهیر فاریابی شعرای
متاخرین اجوبه تحریر داشته اند - و در آن بسیار قوت
طبع خود ها را صرف کرده اند - این قصیده ظهیر که برع
ذکر لب تو طعم شکر در دهان دهد
نهایت یک قصیده غرائی است ولی کمال اسمعیل
جواب آنرا تحریر کنان در آخرش میگوید که : ع
روح ظهیر اگر شنود این قصیده را
صد بار پیش بوسه مرا بر دهان دهد
اگرچه معرکه آرائی هائی شعرای معاصر گاهی گاهی بستی
بد زبانی و هجو گوئی منجر میشد - چنانچه بنیاد هجو سرائی های
فوقی یزدی شفائی وحشی از همین است اما حصه ضررش
بر فایده آن کمتر بوده است - و آن شعرائیکه سوء استعمال
این جوهر عمده را نموده اند - تعداد شان چندان افزون
نیست *
چون سلاطین آنعصر مطلق العنان و خود سر می بودند -
شعر العجم حصہ چہارم
۲۴۹
و گاہی اشخاص بیگناہ و مشہور باصلاح را بر دار میکشیدند۔ و گاہی مجرمین معروف بالفساد بزرگی را معاف میکردند۔ لہذا این سخنان نیز در اوصاف شاہی داخل گردیدہ بود تا اینکه شعرائی اوصاف و کمال خداوندی را نیز ہمچنین بیان میکردند۔ شیخ سعدی گوید۔ ؎
بہ تہدید گر بر کشد تیغ حکم ٭ بمانند کرّ و بیان صم و بکم
وگر در دہد یک صلائے کرم ٭ عزازیل گوید نصیبی برم
شیخ صاحب بزعم خویش اعلیٰ ترین اوصاف خداوند را بیان کردہ است ۔ امّا اگر غور و وقت بکار بردہ شود۔ آیا این اوصاف کدام ذات عادل است ؟ و یا انہ چنگیز خان و ہلاکو ٭
اگر شیخ سعدی طرز حکمرانی اروپا را میدید ۔ البتہ کہ تعریف خداوند را این چنین میکرد ۔ کہ در حالت قہر نیز ہیچ یک بیگناہی را انہ مؤاخذہ او خوفے نیست ۔ زیرانکہ ہمہ کس میدانند کہ بدرگاہ عظمت و کبریائی او، ہیچ یک امر بر خلاف اصول جریان ندارد ٭
طرز حکومت غیر معتدل و نا ہموار سلاطین بر اشعار اخلاقی اثرات خرابی افگندہ کہ شعراء در ہر موقعیکہ اصول و قواعد دربار و تقرب طلبی شاہان را در مثنوی ہائی
شعر العجم حصه چهارم ۲۵۰
اخلاقی خویش نگاشته اند - تماماً به تلقین این امر تاکید
کرده اند - که :- ۵
اگر شه روز را گوید شب است این
بباید گفت اینک ماه و پروین
اسعد طوسی اصول دربار بادشاهان را این طور
نشان میدهد - ۵
دم بادشاهان امید است و بیم
یکی را سموم و یکی را نسیم
چو رفتی بر شه پرستنده باش
کمر بسته فرمانش را بنده باش
اگرچه نه داری گناه پیش شاه
چنان باش پیشش که مرد گناه
اگر پند گستاخ داردت پیش
چنان ترس ازو کز بد اندیش خویش
همه خوبی و کردار او را ستاے
چنان دشمنش را بکوهش فزای
یعنی می بائیست تعریف هر سخن بادشاه را بکنی - و
عموماً بدگوئی دشمنان او را بیان نمائی :- ۵
نباید شد از خندۀ شه دلیر نه خنده است دندان نمودن زشیر
۲۵۱
شعر العجم حصه چهارم
امثال این تعلیمات غلامانه فقط از اثرات همان
طرز حکومت مستبدانه بوجود آمده است - زیرا انکه دران
دور ها بدون از پابندی همین اصول زندگانی دشوار بود
این اثر در شاعری بیک واسطه دیگر نیز افتاده
است - وقتیکه بنو امیه حکومت ظالمانه را آغاز کردند
این رویه او را طبایع سر شور و خود سر اعراب بنظر قبول
ندیده - این وضعیت بر طبعیت آنها ناگوار افتاده بغاوت
هائی را بر پا کردند. درین فرصت از یک جانب مثل
حجاج وغیره ظالمی پیدا شدند - که آزادی و خودسری را
کاملاً پامال کنند. و از طرف دیگر بمردم مذهبی رشوتها
داده میشد - تا آنها بانتشار مسئله قضا و قدر پرداخته
بمردم تلقین نمایند - هر آن چیزیکه در دنیا به منصه شهود
می آید - تماماً بحکم و اراده خداوند است و شکایت نمودن
ازان عیناً شکایت کردن است از خدا بالمقابل آن معتزله
مسئله عدل را شایع کرده میگفتند - که خداوند عادل
است و گاهی بر خلاف اصول عدل کار برا نمی کند این
هر دو خیالات یکجا با همدیگر بصورت رقیبانه اشاعه یافت
اماً در عین زمان در یک جا زور و قوت حکومت مستبدانه
و بدیگر مقامی بواسطه آغاز شدن صدی چهارم آفتاب
شعر العجم حصہ چہارم
۲۵۲
علم و کمال زوال شده این خیالات اشاعره در سرتاسر مملکت سایه افگن شد که برائی خداوند عدل ضروری نیست ۔ و پادشاه سایهٔ خدا و عزت او عزت خدا و توہین او توہین خدا است (استغفر الله) امثال این خیالات از طبایع کاملاً آزادی دلیری راستگوئی بلند ہمتی را دور کرده خاتمه داد ۔ اگرچہ در موضوع خلاقیات بسیار کتابہائے درجہ اعلیٰ تحریر شده اما عناوین مسائل اخلاقی این است احسان، تواضع، حلم، عفو، سخاوت، توبه، وغیره درین کتب اخلاقی عنوانہائی آزادی، و حق گوئی یافته نمی شود ۔ بہ ہزارہا اشعار پند و موعظت موجود است لکن مضامین دلیری و آزاد روی در آنها بسیار شاذ و نادر بنظر میرسد این حالت تا بیک مدتے دوام ورزید ۔ اما در فرضیکہ حملہ تاتاریہا شیرانہ سلطنت اسلامی را ابتر کرد و ازان وقت الی الان ہیچ یک سلطنت عالمگیر مسلمانان سر دوباره قائم شده نتوانست ۔ پس درین شان جبّاریت و استبداد نیز فرقے بعمل آمد ۔ و قدری شعراء از اثرات حکومت آزاد شدند ۔ از دیگر سو تصوف قوتی را کسب کرده از حسن اتفاق بسیار اکابر نامور صوفیہ مثل سعدی، مولنا روم، حسینی، اوحدی، جامی، وغیره شعراء درین حلقہ صوفیہ
شعر العجم حصہ چہارم
۲۵۳
شامل شدند۔ ازین جهت شاعری صوفیانه قدری دران
کیف و حالت تبدل و تغیری را بوجود آورده امثال این
خیالات را از السنۀ آنها بر آوردے
اگر دو گاو بهم آوری و مزرعه
یکی امیر و یکی را وزیر نام کنی
بدین قدر چو کفاف معاش تو نشود
روی و نان جوین از یهود وام کنی
هزار بار ازان به که از پئے خدمت
کمر به بندی و بر مرد کے سلام کنی
موقع توسیع این مبحث دریں محل نیست ۔ در آتی
تحت عنوان اثر تصوف تفصیلات آن موجود است *
آں مضامین اہم و مطالب عمده اخلاق و پند و
موعظت و حکمت که در شاعری فارسی موجود است ۔
همانا بے ثباتی دنیا انقلاب زمانه و بے اعتباری آن
شکایت از آسمان گله مندی از عدم تمیز در بین نیک
و بد و قابل و نا قابل ، قناعت و زهد ۔ ترغیب توکل
میباشد ۔ تمام کلام اکابر مخصوصاً از شعرائی صوفی منش از
امثال همین مضامین مملو است ۔ بلکه این طور باید گفت ۔ که
زیاده تر سرمایه شاعری اخلاقی و واعظانه همین است ۔ و این
شعر العجم حصہ چہارم ۲۵۴
مضامین تماماً از اثر نتائج طرز و حالات حکومت است + نه تنها در ایران بلکه در تمام ایشیا چون آئین و اصول سلطنت منضبط نه بود - همیشه آب و آتش انقلابات شدیدی درین قطعهٔ جریان والتهاب داشت امروز یکی بر تخت شاہی می نشست - فردا سر آن بریده شده در دربار بحضور دیگری آورده می شد. امروز مشاهده میکنند که کوکبهٔ شاہی با خدم وحشم وطبل و علم درایت و پرچم روان است - علی الصباح آن همان پادشاہ را می بینید که در عقب گلهٔ گوسفند بحیثیت یک شبان خرامان می باشد - یک خاندان مینگرند - که صاحب تخت و نگین است - و دیگر مشاهده میکند - که مسکین و فقیر و خاکستر نشیں - شخصی را که تا دیروز پشتگی ہائی چوب و ذغال را در بازار بھائی فروش میگردانید - امروز می بینند - که مالک تاج و تخت است - دیلم و سلجوقی که از نام آن عالم واقف است از همین حضیض ذلت باوج رفعت ارتقاء یافته اند - آن کافوریکه خطبهٔ او در حرمین و شام و مصر خوانده شده از بازار بدو روپیه خریداری شده آمده بود - یعقوب صفاری که نبرد آزمائی او مشهور است - یک نحاس درجه ادنی بود - نتیجه لازمی این
شعر العجم حصہ چہارم
۲۵۵
تغیرات و تبدلات این بود ـ که اثرات بے اعتباری و
بے ثباتی دنیا بر دلها حاکم و جاگزین میگشت ـ و
ہمین اثرات است که در اشعار قرار آتی اداء میشوند
چیست این زندگانی دنیا
گفت خوابی است یا خیالی چند
گفتم اہل ستم چه طایفه اند
گفت گرگ و سگ و شغالی چند
گرہ بر باد مزن گرچہ بر آورد
که این سخن به مثل باد با سلیمان است
به باغ دہر بہار و خزان ہم آغوش است
زمانه جام بدست و جنازه بر دوش است
بس کن ز کبر و ناز که دیده ست روزگار
چین قبای قیصر و طرف کلاه کی
اعتمادی نیست بر دور جهان + بلکه بر گردون گرداں نیز ہم
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در درج است
کلاه دلکش است اما به درد سر نمی ارزد
پرده داری میکند بر قصر کسریٰ عنکبوت
چغد نوبت میزند بر گنبد افراسیاب
اثر یک واقعه بر طبایع مختلف بصورت مختلفه واقع
شعر العجم حصہ چہارم
۲۵۶
میشود۔ اثر این بے اعتباری و بے ثباتی دنیا بر بعضی
طبعیت ہا این طور واقعہ گردید ۔ کہ چون ہیچ حالت دنیا
قابل اعتبار نیست۔ پس طلب جاہ و دولت یک امر
بے سودلبیست ۔ لہذا قناعت گوشہ گیری، توکل، زہد و
عبادت، را باید اختیار کرد ۔ کلام حضرات صوفیه از همین
مطالب مملو است ۔ رفته رفته این مسلک یک روش
عمومی قرار داده شد و آن شعرائیکه در عقب دنیا خودشان
سرگردان و پریشان میگردیدند نظر بفرض شاعری خویش
ہمین مضامین را بصورت پند و موعظت در اشعار
خویش افادہ مینمودند۔
بالعکس این تغیرات و تبدلات در بعضی طبائع این
قسم اثر بخشید ۔ کہ چون زندگانی و امور دنیوی قابل اعتبار
نیست پس چه ضرورت برائی جد و جہد فکر و تلاش سعی
و محنت تگ و دو است ۔ باید کہ زندگانی چہار روزه
خود را در عیش و عشرت، ساز و سرود رندی و شاهد
پرستی بسر برد۔ موجد این خیال خیام و حافظ شده
اند ۔ ؎
بنوش باده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
شعر العجم حصه چهارم
۲۵۷
سرود مجلس جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
ابر است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را به جام بادۀ گلگون خراب کن
شراب تلخ ده ساقی که مرد افگن بود زورش
که تا لختی بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
کمند صید بهرامی بیفگن جام می در گیر
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرح نو در اندازیم
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست
غم دنیائی دنی چند خوری باده به خور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
که بکوئی می فروشان دو هزار جم بجامی
چون مدار کامیابی و شمولیت بدربار مائی سلاطین
شعر العجم حصه چهارم ۲۵۸
زیاده بواسطه سعی و سفارش به عمل می آمد ـ و نتیجهٔ
آن این طور مشاهده میگشت که اکثریه اهل کمال محروم
مانده اشخاص نا قابل و فرو مایه بمراتب بزرگی ترقی می
نمودند ـ و بهمراه آن چون موافق بمعتقدات ایرانیها و
یونان خیال مؤثر بودن اجرام فلکی در همچه مسایل نیز
مداخلت داشت لہٰذا بصورت لازمی این خیال بدماغ
آنها پیدا میشود ـ که فلک تمیز خوب و بد را نمی کند ـ و
بدین لحاظ شکایت آسمان یک مضمون نہایت وسیعی
را بوجود آورد چنانچه یک حصهٔ بزرگ شاعری از امثال
همین مضامین مملو است و درین مورد نکته آفرینی ہائی
عجیب و غریب نموده اند ـ ؎
سپهر مردم دون را کند خریداری
بخیل سوئی متاعی رود که ارزان است
آخر دور فلک شد به کدورت خو کن
بادهٔ صاف دگر در ته این مینا نیست
بعد ازین تاریکی شبها به خود خوش کن کلیم
شکوه کم کن در چراغ اختران روغن نماند
در شاعری اخلاقی تعلیم توکل و قناعت و گوشه گیری
بواسطه همان واقعات بوجود آمده اند که چو طبایع غیور
شعر العجم حصه چهارم
۲۵۹
مشاهده کردند که به دربار سلاطین بجز از خوشامد و تملق و
ساخته کاری و مراعات دیگر ترتیبات وجدان فروشی
فروغ قبولی ممکن نیست. پس این مردم ترک دنیا
را هم برای خویش مناسب پنداشتند - و هم بدیگران
تعلیم دادن این مسایل را شروع کردند تا اینکه رفته
رفته قناعت و توکل نسبت به همه مضامین یک موضوع
بزرگ شاعری گردید چون از پیدا شدن این موضوع
برای تخیل شاعرانه یک میدان خوبی بدست آمد -
لهذا آن شعرائی نیز در آن طبع آزمائی نمودند که نسیم
قناعت نیز بدماغ شان نه رسیده بود مثل مرزا صائب
و علی قلی سلیم و غیره *
اثر تمدن و زندگانی عسکریانه
در موقعیکه ایران بشاعری آغاز کرد در آن فرصت
زندگانی قومی آن مملکت صورت زندگی عسکرانه را حائز
بود در هر طرف زور و شور غلغله مسرت فتوحات و بهر
جانب محاربات و مقابلات برپا بود، ترک، دیلم، سلجوق
و دیگر اقوام جدیدی در حلقهٔ اسلام می در آمدند و از
همین جهت هر حکومت را برائی بقائی خویش تیغ در کف
شعر العجم حصہ چهارم ۲۶۰
میبود- و نتیجه آن این طور ظاهر میشد که هر هر فرد حتیٰ
اطفال آنعصر عسکر شده بودند - گروه امراء و سلاطین
که همیشه عیش پسند و مصروف معاشرت می باشند
درین وقت این چنین یک حالتی را داشتند که منصور
سامانی که آخرین تاجدار سامانیه بود - چوں مصاحبین و
ندیمان او بحضورش عرض کردند که شما از حیات خود
حظ و لذت برداشته اسباب تفریح خود را مهیا و عمارات
شاهی را بپا و از ترنم و خواندن مطربان خوشنوا طبیعت
خود را مسرور فرمائید - وی این قطعه را که از طبع خودش
است - جواباً بآنها خواند :- ع
گوئید مرا چون سیب خوب نه سادی
مادمی که آراسته و فرش ملون
با نعره گردان چه کنم لحن مغنی
با پویه اسپان چه کنم مجلس گلشن
جوش می ونوش لب ساقی بچه کار است
جوشیدن خون باید بر عیبه جوشن
اسپ ست و سلاح ست و مرا بر قله و باغ
تیرست و کمان است و مرا لاله و سوسن
همدرین زمانه شمس المعالی قابوس بن وشمگیر فرمانروا بوده
شعر العجم حصه چهارم
۲۶۱
اگر چه وی رنگین طبع و عیش پسند باز هم میگوید ه
من بیست چیز را ز جهان گزیده ام
شطرنج و نرد صید گه و بوز و باز را
میدان و گوی و بارگه و رزم و بزم را
اسپ و سلاح و جود و دعا و نماز را
معاصر دقیقی که اساس شاهنامه را گذاشته است میر
ابوالحسن آغاجی که یک رئیس ممتاز بود و مذاق شاعری را
هم داشت - میگوید - ه
ای آن که نداری خبری از هنر من
خواهی که بدانی که نیم نعمت پرورد
اسپ آر و کمند آر و کتاب آر و کمان آر
شعر و قلم و بربط و شطرنج و می و نرد
سلطان علاؤ الدین غوری همراه فاتح و حکمران بودن
خویش شاعر هم بود - عوفی یزدی مینگارد - که دیوان او نیز
تدوین شده و نمونه شعر او قرار آتی است :- ه
جهان داند که من شاه جهانم : چراغ دوده سامانیانم
چو بر گلگون من دولت نشینم : یکی باشد زمین و آسمانم
در سلطنت های ایشیائی بطرف هر چیزیکه میلان
طبعیت پادشاهان وقت شان می باشد ، همان چیز
شعر العجم حصہ چہارم ۲۶۲
رواج پذیر میشود۔ در ان زمانہ برائی انتشار مذاق و خیالات
رزميہ چند اسباب مختلفی مجموع گشته بود - (۱) ہمان حالات
ملکی کہ فی الحال آنرا نگاشتیم (۲) شجاع و بہادر بودن
سلاطین وقت و در اشعار ظاہر نمودن اینگونہ خیالات
(۳) علاوہ برہمہ چون در ان زمانہ در آب و ہوائی آن پایہ
تخت ہا و مراکز شاعری یعنی بخارا و غزنین و بلخ و سمر قند
و خوارزم اثرات عسکری و بہادری و جانبازی موجود بود
و مردمان این مقامات علی العموم دیو پیکر و قوی و تنومند
و بالا بلند می بودند - و اکنون ہم ہستند - شعراء نیز از
ہمین ملک ہا و از ہمین نسلہا بودند - از مجموعہ این سخنان
اثراتیکہ بر شاعری واقع شدہ آن حسب ذیل مفصلاً تذکار
میگردد - +
(۱) از جملہ انواع شاعری فقط دو صنف بوجود آمد یعنی
قصیدہ و مثنوی (قصیدہ) گویا ذریعہ معاشی بود کہ در آن
بمدح سلاطین میپرداختند- و انعاماتے را می ربودند- و
در مثنوی ذکر واقعات بودہ زیادہ تر بتذگر حالات حربیہ
می پرداختند - و بسوئی (غزل) مردم چندان عطف توجہی
نکردند- و نہ شعراء غزل را بموجب امتیاز خویش می
انگاشتند - +
۲۶۳ شعر العجم حصه چهارم
(۲) در قصیده علی الاکثر ذکر اکثر فتوحات ملکیه
سلاطین را می نمودند - هنگامیکه سلطان محمود سومنات
را فتح کرد - فرخی و عسجدی و دیگر شعراء این طور قصاید
را نوشتند که در آن کاملا تفصیل آن واقعات مندرج
بود - قصیده مکمل عسجدی را ما در حصۀ نخستین تحریر نموده
ایم و چند اشعار عسجدی ذیلا مرقوم میگردد ۔ ه
تا شاه خسروان سفر سومنات کرد
کردار خویش را علم معجزات کرد
شاها تو از سکندر بیشی بدان جهت
کو هر سفر که کرد به دیگر جهات کرد
تو کار ها به نیزه و تیر و کمان کنی
او کار ها بحیله و کلک و دوات کرد
هر آنقدر ممالکی را که محمود غزنوی فتح نموده نسبت
بهر کدام آن قصائد فتحیه عنصری و فرخی موجود است
که در آنها تصویر مکمل آن محاربه کشیده شده است
ما از بعضی قصائد آن دو دو چهار چهار شعر را نقل می
کنیم : ہ
امین ملت محمود شاه بادل شاد
به فال نیک و گرده بسوی خانه نهاد
شعر العجم حصه چهارم ۲۶۴
به سومنات شد امسال و سومنات بکند
درین مراد به پیمود منزلی هشتاد
قوی کننده دین محمد مختار
یمین دولت محمود قاهر و کفار
چو بازگشت بفیروزی از در قنوج
مظفر و ظفر و فتح بر یمین و یسار
(۲) در ضمن اوصاف ممدوح کمالات عسکری او را
از قبیل تیر افگنی و شمشیر بازی و اسپ دوانی و غیره را نیز
ذکر میکردند ـ چنانچه فرخی در مدح سلطان محمود غزنوی می
نویسد :
زگهواره چون پای بیرون نهادی
کمان بر گرفتی و ژوپین و خنجر
بجای قبادین بستی و جوشن
بجای کله خود جستی و مغفر
و ہمراہ آن بتذکر جفاکشی و محنت طلبی و دشت
نوردی ممدوح خویش تعریف کنان می پرداختند ـ فرخی
نسبت به محمود غزنوی میگوید :
نشست گاه شہان باغ و راغ خانه بود
نشست گاه تو دشت است و خوابگاه خرگاه
شعر العجم حصه چهارم
۲۶۵
همه زمستان در پیش بر گرفته بود
ری دراز دراز و شبی سیاه سیاه
تو بر کناره دریا سبز خیمه زده
شهان شراب زده بر کناره های عشر
بوقت آنکه همی خلق سیر خواب شوند
تو در شتاب سفر بوده و برنج سفر
(۴) چون از جمله اسباب عسکری شکار افگنی نیز
محسوب است انین جهت در ذیل تعریف ممدوح به
تذکر شکارش نیز می پرداختند. و گاهی در سر تا سر
یک قصیده فقط حالات همان یک شکار را قلمبند می
نمودند. یکمرتبه سلطان محمود (۵۰ ۵) فیل و ۳۳ گرگ را
در ظرف یکماه شکار کرده بود فرخی ذکر او را در قصیده
میکند. ه
ز پادشاهان نگرفت جز تو در یک ماه
ز گرگ سی و سه و زپیل پانصد و پنجاه
در موقعیکه پادشاه شیر را شکار کرده ارزقی قصیده
را سروده است مشاهده کنید که بچه خوبصورتی و نزاکت
تصویر مکمل آن واقعه را گرفته است :- ه
بامدادان ز پی صید بیرون رفت بدشت
شعر العجم حصه چهارم ۲۶۶
با می و مطرب و نا برده به پرخاش کمان
می همی خورد بشادی که بیامد دو سه تن
از یکی بیشه و از شیر بدادند نشان
شه سوئی شیر بپیچید و برون آمد شیر
سر به هامون زده از بیشه خروشان و دمان
از بلندی و ز پهنا و بزرگی که مگو
راست گفتی که نه شیرست هیولیست کلان
راست چون پنجه قصاب پر از خون دهنش
پنج قلاب درو بر سر هر پنجه نهان
مرد هر سوئی پراگند و برآمد به سپهر
از دلیران شغب نعره واز شیر فغان
تیر بگزید و به پیوست و کمان بر بکشید
شاه چون شیر، سوئی شیر بپیچید عنان
شیر اگر چند همی سخت بکوشید ولی
خوردن زخم همان بود و شدن ست همان
بر سر دشت فروخفت زمانی که مگر
گردد آسوده و باز آید و سازد جولان
بیلکی شاه بر آورد و به پیوست و بزور
در بن گوشش و بر جای بیفگند ستان
۲۶۷ شعر العجم حصه چهارم
لطف درینجا ست. که شعراء در ضمن کشیدن تصویر و
موقع بزم نیز هیئت و وضع میدان رزم را تشکیل میدهند.
یک دفعه سلطان کدام محاربه را فتح کنان واپس معاودت
کرده بود. ژینی که شاعر دربار بود. قصیده تهنیت را بدربار
سلطانی آورده سلطان را ترغیب داد. که اعلیٰ حضرت
اکنون قدرے استراحت بفرمایند. و طبع خود را از صحبت
مطرب و ساقی مسرور دارند. ولے همین بزم مطرب وساقی
را نیز بصورت خط محاربه بحضور سلطان تقدیم داشته چنین
میگوید :-
میسره مطربان خوش سازیم * میمنه، دوستان بس دلخواه
علم از ساقیان بپای کنیم * تار منجوقها ز زلف سیاه
بدل تیر، دسته ها گیریم * از گل و سنبل شگفته پگاه
غم گریزد ز پیش ما چونان که * خان و قیصر ز رزم شاهنشاه
پیرایه بزم در رزم بیک وجه مخصوص بوجود آمده است
که تفصیل آن قرارآتی است مطابق فطرت اصلیه انسانی
مرد عاشق و زن معشوق است. و در لسان ہندی
بالعکس مرد را معشوق و زن را عاشق قرار داده اند -
زیرا نکه آنہم مقاربت بفطرت انسانی است. لکن این
بے اعتدالی تعجب انگیز ایران را مشاهده کنید. که عاشق
شعر العجم حصه چهارم
۲۶۸
و معشوق هر دو مرد است ـ و اگر انصافاً گفته شود ـ این
بیهودگی شاعری عاشقانه ایران را که نسبت به تمام دنیا
بالاتر و لطیف تر است ـ با خاک برابر کرده است ـ ما را
نباید ـ که بتاویل این اعتراض بپردازیم و نه از عهده آن
برآمده می توانیم ـ البته چون این اعتراض فرض ذمهٔ
واقعه نگاران است ـ که آنها علل و اسباب آنرا تشریح
فرمایند ـ ”ابو هلال عسکری“ در کتاب الاوائل رقمطراز
است ـ که عربها مطلقاً از امرد پرستی ناواقف بودند ـ
وقتیکه در صدی اول سیلاب فتوحات تا به خراسان رسید
و نفری عسکری از مدتهائی متمادی از اهل و عیال و
اوطان خویش دور افتاده بودند ـ وبمعیت آنها از میدان
های محاربه نوجوانان ساده رو گرفتار شده بصورت غلام
در جلوت و خلوت بآنها نشست و برخاست داشتند ـ
لهذا مذاق شاهد بازی در آنها پیدا شد *
با وجود آنهم تابصدی اول و دوم دامن شاعری
عربی ازین داغ بچه بازی پاک بود و در صدی سوم ابتداء
آن آغاز گشت و در صدی چهارم این مذاق کسب
عمومیت کرد ـ چنانچه رائبه ابن المغتز داستان مفصل آن
است ـ تا هم بلحاظ اکثریت همان مذاق قدیمی قایم بود ـ
۲۶۹ شعر العجم حصه چهارم
و از همین جهت شاعری عربی این چنین یک حیثیت
امرد پرستی را حاصل نموده است که صفت نمایان آن
شده بتواند *
موقع آغاز شاعری ایران در همان فرصت است
که در عربها این مذاق پیدا شده بود ـ و علاوه بران آن
اسباب و عللی که در اعراب این مذاق را پیدا کرده
بود ـ همان اشیاء در ایرانی ها را به پیمانه بسیار وسیع و
افراط میسر آید ـ و غلامهائی ترکی که عموماً حسین و خوبصورت
میبودند ـ در هر خانه و کوچه موجود بود و در مجالس عیش و
عشرت خدمات ساقی گیری و بزم آرائی بآنها تعلق داشت
و آنها در خلاء و ملاء و در سفر و حضر یکجا و همراه در مواقع
پیش خدمتی همدم و همران می بودند ـ و بهر موقع آمد و
رفت و نشست و برخاست تجدید نظر بازی نموده
رفته رفته بجائی خادم و غلام مخدوم و محبوب و منظور نظر
میگردیدند ـ جابجا در کلام دقیقی و فرخی نه تنها اشاره بلکه
تصریحات این امر نیز یافته میشود ـ و حکیم سنائی میگوید
خادمان را زبهر آن بخرند تا برخسار شان می بوسند
معتصم بالله عربها را از فوج کشیده ترک را داخل
عسکری نمود و در آن وقت در خراسان و
شعر العجم حصه چهارم ۲۷۰
عراق عجم و در تمام شعبات نظامی فقط نو جوانان ترکی به نظر
بر میخورند- وبس این نوجوانها علی العموم حسین و برهنه رو
و خوش شکل میبودند- و قطع و وضع و گفتار و رفتار و نشست
و برخاست هر واحد آنها بجائی خود یک عالم اداء و یک جهان
کرشمه بوده بصورت طنازی و شوخی جلوه گر میشد- چنانچه از
ملاحظه اکثری از اشعار این امر مفهوم می گردد- که این
سپاهیان برهنه روی بجائی عسکر معلمان مکتب معاشقه
بودند- فرضی میگوید:- ٥
بر کش ای ترک و بیکسو فگن این جامه جنگ
چنگ بر گیر و بنه در قہ شمشیر از چنگ
دشمن از کینه کم آمد به کمین گاه مرد
شکر از جنگ بر آسود بر آسائی از جنگ
به مصاف اندر کم گرد که از گرد مصاف
زلف مشکین تو پر کرد سیه مشک به تنگ
تو رخ روشن خود را به زره خود مپوش
که رخ روشن تو زیر زره گیرد زنگ
نه مک از گرد سیه زلف سیه را بفشان
تا فرو ریزد بر گرد سوار و سرهنگ
ابو المعالی در یک قصیده خویش همین بیانات را
شعرالعجم حصه چهارم
۲۷۱
نموده که ما از انجمله به نقل نمودن این دو شعر اکتفا
میکنم :- ه
یا رب این بچۀ ترکان چه بتان اند که هست
دیدۀ مردم نظاره از ایشان چو بهار
بگه رزم ندانند بجز اسپ و سلاح
بگه بزم ندانند مگر بوس و کنار
کانی ہمدانی میگوید. ه
این شوخ سواران که دل خلق ستانند
گوئی تکه زادند ؟ و به خوبی به که مانند
ترک اند باصل اند و شک نیست ولیکن
از خوبی و زیبائی خورشید وشانند
شیر اند بزور و به ہنر گرچه غزال اند
پیرند به عقل و به خرد گرچه جوانند
بمہ معرکہ سوزنده تر از نار جحیم اند
در مجلس سازنده تر از حور جنانند
با قرطۀ رومی همه چون بدر منیر اند
بر مرکب تازی همه چون باد بزانند
در رزم بجز تیغ زدن رائی نه بینند
در بزم بجز دل ستدن کار ندانند
شعر العجم حصه چهارم ۲۷۲
نام ایاز را بحیثیت معشوقی شنیده خواهید بود. اما وی
در عسکر منصب نظامی را هم حایز بوده بسیاری از
محاربات را نیز فتح نموده است. چنانچه فرخی در یک
قصیدهٔ خویش به ذکر معرکه آرائی او چنین پرداخته است
به روز روشن از غزمین برون رفت
همی زد با جهانی تا شب تار
نماز شام را خندان بخوابید
که دشت از کشته شد با پشته هموار
معشوقیت ترک با باندازهٔ کسب وسعت نمود که
لفظ ترک مرادف و هم معنی معشوق گردید :- ع
جمله ترکان جهان هندوی تو
و این مذاق باندازه عام گردید. که سلاطین و امراء
نیز علانیهٔ بچه بازی میکردند. و بدربارهای آن ها،
معشوقهای شان خدمت نظر افروزی آنها را انجام
میدادند. و بر شعراء در موضوع وصف و تعریف همین
معشوقان آنها در عین دربار اشعار می نویسانیدند شعراء
نیز ذکر عشق پرستی این ممدوحین خود را بر ملاء مینمودند *
فرخی در یک قصیدهٔ که در مدح ایاز است - تعریف
حسن و جمال و جاه و جلال ایاز را تحریر کنان رقمطراز که
۲۷۳
شعر العجم حصه چهارم
بے موجب محمود ہماں دل نہ باختہ است :- ۵
یکے گوید کہ آن سرولیست بر کوہ
دگر گوید گلے تازہ است بر بار
نہ بر خیرہ بدو دل داد محمود
دل محمود را بازی مپندار
تا وقتیکہ زناں معشوقہ بودند ۔ عشق پرستی چندان عام نہ گردیدہ بود ۔ و نہ عشق بازی زنان عام شدہ می توانست ۔ زیر انکہ در خطہ ایشیاء ہیچگای زنان بے پردہ گشت ۔ و گذار نداشتہ اند ۔ و اگر میداشتند نیز ہمہ وقت (بجز اوقات مخصوص) با مردان نشست و برخاست کردہ نمیتوانستند ۔ اما در فرصتیکہ ایں بچہ ہائی نو خط بمیدان بر آمدہ روئی کار شدند ۔ تمام خانہ ہا و مقامات از آتش عشق آنها منور گشت حتی بسیار اشخاص مقدس و درویشها و صاحبان حال ہم در مکتب ہائی برائی دیدن جمال و مشاہدہ احوال بچہا رفتہ بے تکلف میگفتند ۔ ع
من بتو مشغول و تو با عمرو زید
در مواقع ورود طبیب خوشرو مریض دعا میکند ۔ کہ خداوندا ہرگز این مرض را بصحت مبدل مفرما ۔ تا این طبیب
شعر العجم حصہ چہارم
۲۷۴
را مکرراً به بینیم - ع
نمی خواستم تندرستی خویش
اگر بدربار شاہی کدام طبیب ساده روئی حاضر میشد
از زبان خود صاحب تاج و نگین بے ساخته اینطور الفاظ
سر می زد :- ع
خوش طبیبی است بیا تا همه بیمار شویم
تعلقات قابل ادب و نازک آقا و غلام و شاگرد و استاد
نیز از عشق پرستی خالی نمی بود - آن اثراتے را که این حالت
بر امور اخلاقی و سیاسی مملکت و ملت افگند نتیجه آن اینطور
بمنصئه شهود پیوست - که تمام آن خطه وسیعه را که از
خراسان تا بغداد امتداد داشت - تاتاریها مانند یک مشت
خاک برداشته پاش پاش نمودند - تفصیل دادن این موضوع
کار ما نیست البته آن اثراتے که بر نوعیت و وسعت شاعری
و انشاء پردازی واقع شده نوشتن آن بالتفصیل از
وظایف شعر العجم است - نتیجه این واقعه چنان ظاهر
گشت - که زبان شاعری کاملاً لسان عسکری گردید -
یعنی هر آنچه که میگفتند به پیرایه رزمیه می بود -
منوچهری در آمدن بهار میگوید - و باین پیرایه مینویسد
که گویا دو بادشاه جنگجو با ہمدیگر زور آزمائی میکنند .
شعر العجم حصه چهارم
۲۷۵
این باغ و راغ ملکت نو روز ماه بود
این کوه کوه لاله وین جوئے جوئبار
چون دید کوتوال زمستان که در سفر
نو روز ماه بماند قریب مہ چہار
برداشت تاجہائی ہمہ تارک سمن
بر تافت پنجه ہائی ہمہ ساعد چنار
اثر حالت جنگی بر زبان این چنین تاثیری بخشید
که اکثر محاورات و مصطلحات از همان الفاظ ساخته شدند
که برائی جنگ و جدال و زدن و مردن موضوع است در
ہر زبان قاعده که معنی اصلی لفظ یک چیزی میباشد - و
باز نظر با دلی مناسبت معنی او صورت دیگری را اختیار
میکنند - که آنرا معنی اصطلاحی آن لفظ می نامند - در
فارسی این معانی اصطلاحی علی الاکثر از امثال همین الفاظ
بوجود آمده اند - که آنرا با زدن و کندن تعلق است مثلاً
معنی اصطلاحی (زدن) علاوه بر معنی اصلی آن که ظاهر
است - حسب ذیل به نظر میرسد:-
حرف زدن - مثل زدن - می زدن فال زدن -
لوا زدن - گام زدن دم زدن - گره زدن *
ازین ظاهر میگردد - که در هر چیزی تخیل جنگی اولاً
شعر العجم حصه چهارم ۲۷۶
می آید - و متعاقباً دیگر سخنها نیز دران بوجود می آیند -
در اردو گل کردن چراغ را "بجهانا" و در عربی آنرا
"اطفا" میگویند - لکن بفارسی آنرا به چراغ کشتن تعبیر
میکنند - اگر مقصود از نشاندادن مسافت قریبی باشد
پس در اردو ما آنرا بیک جریب و یا یک فرسنگ تخمین
و ذہن نشین میکنیم - لاکن همین مطلب را ایرانی به
یک پرتاب تیر و یک تفنگ رس معرفی مینماید - این
تعبیرات فقط از اثرات همان خیالات حربیه بوجود آمده که
پیمایش اراضی را نیز به تیر و تفنگ مینمایند - نوک کوه را
در عربی قله و در فارسی "تیغه کوه" میگویند - موقع عاجز
آمدن از تحریر و یا تقریر را در اردو و عربی بدیگر الفاظ
تعبیر مینمایند - ولی در فارسی آنرا "سپر انداختن" میگویند
در جماعت که مردم دوش بدوش ایستاده میشوند - آنرا
در عربی "صف" میگویند - که از صف جنگ ماخوذ است - در
فارسی نیز همین لفظ را که مطابق خیالات شان است -
اختیار کردند - ع
تفرقه بخش صف طاعت نه
گرفتن و گریختن را در فارسی "زدو برد" میگویند -
باقر کاشانی میگوید - ہ
شعر العجم حصه چهارم
۲۷۷
نفسی وا شدنی داشت ز من گل زد و برد
مصرع ناله زمن بود که بلبل زد و برد
طی نمودن راه را به "بریدن راه" تعبیر میکنند و لذیذ
ترین ها، ضمیت و خوشگواری آب را " برنده" میگویند ۲
احشای دشمنت زحسد دارد امتلا
آب برنده از دم تیغ چو آب خواه
ع:- برنده بود پلے آب اشتہا آور
بر طبق آن بسیاری از محاورات و اصلاحات موجودند
هنگامیکه حرب و ضرب بر خیالات این طور اثر افگند طبعاً
در شاعری عشقیه نیز همین رنگ و روغن بکار برده شد
چنانچه در تشبیهات و استعارات اوصاف و سراپای
معشوق زیاده تر ساز و سامان حربی بوده تا اینکه مرقع
حسن بصورت میدان حرب جلوه گر به نظر می افتد *
مثلاً زلفین کمند است و ابرو خنجر، و مژگان تیر، و
چشم قاتل *
حزین
صید از حرم کشد خم جعد بلند تو
فریاد از تطاول مشکین کمند تو
محو سبک عنان مژه کافرت بشوم
رنگین نشد بخون دو عالم سنان تو
شعر العجم حصه چهارم ۲۷۸
قطعه ظهیر
خود از برای سیر زره از بر تن بود
تو جنگجوئی عادت دیگر نهادم ـ
در بر گرفتهٔ دل چون خود آهنین
وان زلف چون زره را بر سر نهاده
رفته رفته این خیالات چنان یک وسعتی را حاصل کرد
که یک حصه بزرگ غزل مشتملبر ساز و سامان قتل و قتال
و خونریزی و لوازمات آن گردید ـ ۵
قاتل من چشم می بندد دم بسمل مرا
تا بماند حسرت دیدار او در دل مرا
ز خون خویش بران قطره می برم غیرت
که گاه قتل بدامان قاتل افتاده است
چگونه جان بسلامت برم ز سفاکی
که بر درش ملک الموت بسمل افتاده است
تا قیامت دگر آن کشته نگیرد آرام
که دلش زخم دگر خواهد و قاتل برود
یک ناوک کاری زکمان تو نخوردم
بر زخم تو محتاج بزخم دگرم کرد
بزعم غیر چنان گشته مهربان با من که حرف قتل من آورد در میان با من
شعر العجم حصه چهارم
۲۷۹
خون ترا بچه قدر نظیری خموش باش
این بس که دعوی از طرف قاتل تو نیست
منکر نمی شود که من او را نکشته ام
باقرا کسی به خیره گی قائل تو نیست
بطفلی دایه دست او گرفت و زیر لب میگفت
که این سرپنجه از خون کسان رنگین شود روزی
ای خوش آن دم که من کشته بخون میگشتم
او زده تکیه بشمشیر و تماشا میکرد
ای بت ار تیر زنی بر جگرم هر باری
از جگر برکشم و باز بدست تو بدهم
اگرچه برائی شاعری ایشیائی ضرورت صحت و واقعیت
چندان نیست لکن این بد فالی ها خالی نرفته ـ بعضی شعراء
واقعاً از دست معشوقهای خویش کشته شده اند ـ دقیقی
را که موسس شاهنامه است ـ معشوقش بقتل رسانیده همچنین
نسبت به بعضی شعرائی دیگر نیز ارباب تذکره می نویسند ـ
که از دست معشوقهای خویش کشته شده اند *
تنزل اثرات عسکری و اثرات آن
در صدی ششم در جذبات عسکری تنزلی بوقوع انجامید
شعر العجم حصه چهارم ۲۸۰
تا اینکه چنگیز خان ایران و عراق را کاملاً بے چراغ ساخت
این وقایع بر عالم شاعری اثرات گوناگونی را افگند - قبل
ازین در عین زبان حربی شعراء از جذبات عشقیه خالی
نبودند و موقع بموقع بہ اظہار آن پرداختند ۔ آن قصیده
فرخی را ملاحظه کنید که قبلاً تحریر شده و مکرراً باز درین
موقع جهت ربط این مضمون منقول میگردد :- ه
برکش ای ترک بیکسو فگن این جامه جنگ
چنگ بر گیر و بنه ورقه شمشیر از جنگ
دشمن از کینه کم آمد به کمین گاه ، مرو
لشکر از جنگ بر آسود بر آسائی از جنگ
به مصاف اندر گم گرد که از گرد مصاف
زلف مشکین تو پُر کرد سیه مشک به تنگ
تو رخ روشن خود را به زره خود مپوش
که رخ روشن تو زیر زره گیرد زنگ
نمک از گرد سیاه زلف سیاه رابفشان
تا فرو ریزد بر گرد سوار و سرهنگ
در فرصتیکه ملک شاه سلجوقی سمرقند را فتح کرد ملک
الشعراء دربارش معزی قصیده را بحضورش تقدیم کرد- که
در آن حال حمله آوری و معرکه آرائی های آن محاربه تحریر
۲۸۱
شعر العجم حصه چهارم
بود درین قصیده در موقعیکه به تصویر کشیدن عسکری های
پرداخته آنرا چنین آرائه داده است ۔
همه کمان کش و رزم آزمائی و تیر انداز
همه مبارز و آهن گداز جوشن در
یکی بساعد سیمین درون فگنده کمان
یکی به سنبل مشکین درون کشیده سپر
یکی شگوفه و سوسن گرفته در جوشن
یکی بنفشه و عنبر نهفته در مغفر
پسر سلطان محمود غزنوی محمد نامی بشکار افگنی
رفت ۔ بہمراه او فرخی نیز بود۔ محمد بسیاری از آہوان را
شکار کرد ۔ چون فرخی چشم و شاخ پیچدار یک آہو را
مشاهده کرد ۔ زلف و چشم معشوقش بخیالش رسیده
در همانجا نشست و خوب گریه کرد ۔ که یکی از رفقاء این
واقعه را به محمد حکایه کردند ۔ وی یک آہوئی نہایت
خوبصورتی را زنده بجائی او فرستاد۔ چنانچه فرخی
تمام این حالات را در قصیده خود تحریر داشته است
ممکن است که این همه از تفنن شاعری بوده ،هیچ یک
حقیقتی را حایز نباشد ۔ لاکن از ملاحظه آن اندازه رفتار
و خیالات بخوبی کرده میشود :۔
شعرالعجم حصہ چهارم
۲۸۲
مرا از چشم و سیہ زلف یار یاد آمد
فرو نشستم و بگریستم بزاری زار
یکی بگفت ملک را که فرخی بگریست
بصید گاه تو بر چشم آہوئے بسیار
ملک چنانکه از آزادگی سنرید گزند
نہ آہوئی چو نگاری زبتکدہ فرخار
دراز گردن و کوتاه پشت و گردسین
سیاه شاخ وسیہ دیدہ و نکو دیدار
بمن فرستاد آنرا و معنی آن بوده است
که شادمان ز اندوہ دل برین بگسار
سلاطین نیز ازین مشغله خالی نبودند- شیفتگی را که
سلطان محمود نسبت به ایاز داشت شہرت عمومی دارد
تا اینکه شعراء نیز در قصائد به تذکر آن می پردازند - در میان
سلجوقی ها بادشاه باعظمت و جبروت شان سلطان سنجر بود -
عماد الدین اصفهانی نسبت باو در تاریخ سلجوقیہ یک عنوانی
را قائم داشته در ان مینویسید- ے
کان من عادة سنجر ان يشتری غلام اختار ها
ثم تيعشقة ويشتهر بحبه و يشتهر بقربه ويبذل
ماله وروحه الخ
ے تاریخ سلجوقیہ مطبوعہ مصر صفی ۱۴۰
۲۸۳
شعر العجم حصہ چہارم
سلطان سنجر چنان عادت داشت کہ می خرید ہر
غلامی را کہ می پسندید۔ و باز با وی معاشقہ میکرد۔ و
این عشقبازی او بشہرت میرسید۔ و جان و مال خود
را بران صرف میکرد۔
باوجود آنہم چون تا آن زمان قوائی عسکری باقی بود۔
اثرات عمومی این امور بمنصۂ شہودعلی العموم نرسیدہ و
بالکل طوری معاشقات اجراء پذیر بود۔ کہ امروز عالم
اروپا در ہر نوع عیش پرستی و میخواری مبتلا ہستند۔ تا
ہم ہمان شخصی کہ دیشب کہ در خانہ رقص بازنان
است۔ بدمست شدہ می رقصید۔ امروز قسمتی جدیانہ
و مردانہ مصروف کار است کہ گویا بالکل گوش او با
نغمہ و سرود آشنائی ندارد۔ لکن چون تاتاریہا قوت
عسکری را استیصال و کاملاً پامال نمود پس زان بجز از ہمین
جذبات عشقیہ دیگر چیزی باقی نماند۔ و این معاشقہ طوری
قوت و شدت گرفت۔ کہ از در و دیوار ہمین صدائی عشق
بر می خاست۔ مولنا جامی از کبار صوفیہ است۔ و مخصوصاً
تحفۃ الاحرار را در تصوف تحریر نمودہ باب (۱۷) او را در
تعریف حسن و جمال قائم داشتہ است۔ اگر تعریف حُسن
عمومی را درین باب مینمود۔ چندان مضائقہ نداشت
شعر العجم حصه چهارم ۲۸۴
اگر چه در ان تمام ذرات و جزویات حُسن یافته میشود لکن
مولنا ممدوح خصوصاً در آن بمدحیه نوخطان قصیده خود را
تحریر داشته تمهید او را ازین شعر آغاز کرده است ه
نقش سرا پردۀ شاهی است حسن
لمعۀ خورشید الہی است حسن
حُسن که در پردۀ آب و گل است
تازه کن عهد قدیم دل است
باز نو خطان را مخاطبه کنان میفرماید ه
قدی تو سروی است بهشتی چمن
روئی تو شمعی ست بهر انجمن
خضر خطت خرقہ کبود آمده
بر لب آن چشمہ فرود آمده
تعریف یک یک عضو را کرده میگوید : ه
جلوۀ حسن تو در افزونی است * آئینه چونی و بیچونی است
قبلۀ هر دیده درین آئینه است * منظر اہل نظر این آئینه است
چهره پنهان دار که آلودگان * جز ره بیهوده نه پیمودگان
چون به جمال تو نظر واکنند * آرزوئی خویش تمنا کنند
از یک جانب میفرمایند - که چهرۀ تو نور الهی است -
۲۸۵
شعر العجم حصه چهارم
و در دیگر شعر این مطلب را نیز میگوید - که چهرهٔ خود
را پنهان دار ورنه خطرات بمایت عائد خواهد شد - مگر از
زنان در گذشته آیا تکلیف پرده بالای مردان نیز گذاشته
می شود - حقیقت این است که این شاهد پرستی های
بیهوده تمام مملکت را برباد فنا داد - وقتیکه اکابر صوفیه
کرام این قسم تعلیمات حسن پرستی را بدهند و بفرمایند
که عشق مجازی نردبان و زینهٔ عشق حقیقی است پس می
بایست که سرتاسر مملکت علی الیقین در معاشقه مبتلا
شوند - بلکه درین مصیبت علی العموم مردمان سر دو چار
و مبتلا هم شده اند *
بہر حال نتائج نیک و بد این واقعه هر چه که باشد
حسب ذیل است :-
(۱) گویا شاعری رزمیہ فنا گردید - از صدی هفتم
الی الان بہزار ہا محاربات بوقوع آمده و سلاطین بسا
شاہنامہ ہا را تحریر داشتند - لکن تحریر آنها فقط تعمیل
اوامر همان پادشاہان بود- و در نزد عموم رواج عمومی
را پیدا نکردند- بلکه امروز نام و نشان آنها نیز بعوام
الناس معلوم نیست - و علت آن همین است که جذبات
رزمیہ کاملاً فنا گردیده و بر دلهای عموم این واقعات
شعر العجم حصه چهارم ۲۸۶
چندان اثراتی را تولید کرده نمی توانست *
(۲) اشعار رزمیہ نیز در الفاظ رنگین و استعارات شیرین
گفته می شد - کلیم قاسم گونا بادی ، علی قلی سلیم ، تماماً مثنوی
ہای رزمیہ خورد و بزرگی را تحریر نموده اند - کہ سبک و پیرایہ
آنها قرار آتی است :- ؎
ز زرین کلاهان آهن قبا شد آن رزمگاه جام گیتی نما
تبرزین آهن سپرهای زر هلالی بدست آفتابی بسر
پنہاں در زره شاہ فرخندہ فر چو در حلقۂ دیدہ نور بصر
سر انگشت آهن تنان بہر اس چو مقراض مایل بقطع لبا س
دویدی در ان بزم پر شور و شر یلانرا چو شمع آتش کین بـسر
ز بس باد شمشیر او تـند بود بسی کشتی عمرہا شـد فرود
ز بس بادہ شمشیر او تند بود حباب سر از دوشہا می ربود
بہم تیغ و زخم اند پیوستہ یار لب تشنہ را بالب جوست کار
زره را بہ تن دوخت خیاط تیر بچسپانی موج بر آب گیـر
زلالی خوانساری میفرماید :- ؎
چنان دست یلان ناوک فشاندی
که چشم زخم بی مژگان نماندی
این رنگ باندازہ غالب گردیدہ بود- کہ در موقع تزئین
محلات محراب و دروازہ ہائی او را ابروئی معشوق قرا ر
شعر العجم حصه چهارم
۲۸۷
میدادند - زلالی در سلیمان نامه که بجواب سکندر نامه
نوشته است می نگارد - که ع
همه طاق بندی ابرو شده
(۳) در قصائد آن ذکر معرکه آرائی و لشکر کشی و سپه
سالاری و قلعه کشائی و تیغ بازی و قدر اندازی ممدوح
را که مینمودند - متروک گردیده بود - در قصیده در بعضی
مواقع ذکر شجاعت می آمد - لاکن از حیثیت واقعیت
نے بلکه محض با ینغرض که جهت وسعت مبالغه دیگر یک
موقعی را پیدا کنند - ہ
اگر بصحن چمن فی المثل شجاعت او
دہد نہیب کہ ہین یاسمن ! د ہان نرگس
چو عکس لاله زند یاسمن در آب آتش
چو شاخ بید کشد خنجر از میان نرگس
(۴) تبدل حالت مملکتی زبان ملک را نیز تبدیل داد
این یک راز دقیقی است که هر آن حالت مادی را که
مملکت جایز باشد - اثرات آن بر زبان نیز واقع میشود
در هر ملکی که بیشتر جنگ و محاربات برپا باشد - ہر وقت
گفت و شنید و زمزمه آن جریان میدارد - مجرد چشم باز
کردن اطفال چون نگاه آنها بر تیغ و خنجر و توپ و تفنگ
شعر العجم حصه چهارم
۲۸۸
می افتد - زبان آنها هم بهمین مناسبت همان طور
عبارات را بر خویش می راند و در الفاظ آنها سنگینی و
وقار و عظمت شهود میگردد - در فقرات آنها جوش و
خروش موجود میباشد - در طرز ادائی شان متانت
دیده میشود - اثرات این تبدلات مادی بر قصائد و
مثنویها نیز افتاد یعنی درین صنف شعر تنزل واقع شد
زیرا که یک امر لازمی قصیدهٔ شان و شکوه الفاظ و چستی
ترکیب و وقار طرز ادا است و از همین جهت است
چون زبان متأخرین زبان غزلیات گردیده بود - در قصائد
آنها شان و شکوه دیده نمی باشد - بر مثنوی نیز همین
اثرات واقع گردیده از همین اثر و نتایج بوده که از صدی
هشتم تاکنون بهزار ها مثنوی ها مرقوم گردیده ولی یکی
از ان حیثیت نمایانی را مالک نه شده است - البته آن
مثنوی ها که ازین دوره شهرت یافته اند - علی الاکثر
مثنویہائی عشقیه بوده که مناسب آن همین قسم زبان
بوده است *
تشبیهات و استعارات نیز تبدیل گردیده اند - مثلاً
اول زلف را با کمند و چوگان تشبیه می دادند و اکنونش
با سنبل ، تار نظر ، دام ، خوشه انگور ، رشتهٔ عمر، کفر و غیره تشبیه
شعر العجم حصہ چهارم
۲۸۹
دادن را آغاز کرده اند * ۵
مغزی
گرفته زلف گره گیر درمیان دو لب
چو خوشه عنب اندر میانه عناب
قاآنی
دو زلف تابدار او به چشم اشکبار من
چو چشمه که اندر و شنا کنند مار ها
گفتن دعائی زلف تو تحصیل حاصل است
با خضر کس نگفت که عمرت دراز باد
سلمان
بعد ازین از گره زلف بتان کن تسبیح
بعد ازین از خم ابروئی مغان کن محراب
خسرو
بگفتمش که بخورشید چون توان رفتن
کشود کاکل خود را که نردبان این است
شیدا
فسونگر داند آن خاکی که از وی بوی مار آید
شناسم بوئی زلفت را اگر در مشک تر پیچی
ابتدائے ابرو را با کمان، تیغ، چوگان وغیره تشبیه میدادند
شعر العجم حصه چهارم
۲۹۰
و ہنوزش با ماہ نو، قوس قزح، طاق محراب، طغرا وغیرہ
تشبیہ نمودن را شروع کرده اند : ؎
در فراق تو نہادم دین و دل * ہر دو بر طاق خم ابروئی تو
ع : بعد ازیں از خم ابروئی بتاں کن محراب
طغرائی ابروئی تو با مضائے نیکوئی
برہان قاطع است کہ از خط مرور است
چشمہا را اولاً قاتل، سفاک میگفتند۔ و اکنونش
جام، شیشہ، نرگس، بادام وغیرہ می نامند : ؎
سرشار بود بسکہ ز مے چشم مست یار
مژگان بہر دو دست گرفت این پیالہ را
ہر کس کہ بدید چشم او گفت * کو محتسبے کہ مست گیرد
گردش چشم تو ہم مست است و ہم پیمانہ است
چشم گویائی تو ہم خواب است و ہم افسانہ است
ضبط نگاہ کن کہ بہ چشم تو دادہ اند
بیمارئے کہ نیست بہ پرہیزش احتیاج
شکر چشم تو کند محتسب شہر کزو
ہر کجا میکدہ ہست خراب افتاده است
این یک قاعدہ عمومی است ہر مملکتی کہ در جوش و
خروش شباب باشد۔ تمام قوت ہائی او بکمال قوت و
شعر العجم حصه چهارم
۲۹۱
شدت می جوشند ـ در فرانس امروز بهمان اندازه که عروج
هر نوع علوم و فنون است ـ بهمان پیمانه قوت عیاشی
وسيه کاری نیز موجود بوده که قابل تذکار نمی باشند *
صدی پنجم و ششم هجری عہد شباب شاعری فارسی
بود ـ و ہمدریں زمانہ ہمراہ دیگر اقسام شاعر ہجویات و
ہزلیات نیز ظهور کرد ـ چنانچه ہجویات سوزنی و انوری وغیرہ
شراء اکنون هم موجود است از سود و بدقسمتی در آغاز
صدی هفتم گویا طاقت اسلامی برباد رفت ـ و از همین
جہت شیرازه اخلاقی قوم نیز منتشر گردید ـ و اثرات آنچنان
نتیجہ بخشید ـ که در سرتاسر مملکت فحش و بدتہذیبی حکم
فرما گردید ـ شیخ سعدی اتالیق و معلم اخلاقی آن دوره
بشمار میرود ـ ولی در باب پنجم گلستان خویش این طور
حکایاتی را نوشته است ـ که امروز از زبان ہیچ یک شخص
مہذب آن عبارات و مطالب ادا شده نمیتواند ـ مثنوی
مولنا رومی که در تعریفش آمده :ـ ع
هست قرآن در زبان پهلوی
لکن قصہ کنیزک و خاتون آن قابل داخل نمودن
در نامه اعمال جعفر زٹل است ـ سلمان ساوجی که شاعر
مہذب است نیز از فحش گوئی خالی نیست ـ چیزی را کہ
شعرالعجم حصہ چهارم
۲۹۲
جامی به حکایه خانه هفتم در یوسف زلیخا تحریر داشته است ۔ کدام
شخص مهذب آنرا گوارا کرده میتواند ۔ الحق که این ذوات
بزرگوار اشخاص مهذب و پاک باطن بودند ۔ لاکن از اثرات
محیط و جامع زبان عمومی آن دوره طوری خراب گردیده
بود ۔ که امثال این الفاظ بر زبان عموم جریان داشت ۔
و مردم از استماع و تکلم به آن چندان مضائقه نمیکردند
تقریباً تا به سی صد سال این حالت جریان داشت
هنگامیکه حکومت سلاطین صفویه قائم گشت ۔ تہذیب
و شایستگی سر دوباره ترقی کنان این عیوب و نقایص
را از بین دور کرد ۔ *
درین موقع این نکته قابل لحاظ است ۔ که دامن
شاعری هندی ازین داغ پاک مانده است ۔ آغاز
شاعری (فارسی) را در ہند گویا مسعود ۔ سعد سلمان
نموده اند ۔ و بعداً خسرو ۔ حسن ۔ دہلوی ظہور کرده اند۔
پس ازان دوره تیموری آغاز شده و هزار ہا شعراء از
ایران آمده شرفیابی دربار شاہی ہند را دریافته اند ۔ و
در همین مملکت مانده اند ۔ ولی از زبان ہیچ کدامی
ازین گروه شعراء ہجو نه بر آمده و دامن آنها با فحش
نیالوده است *
۲۹۳
شعرالعجم حصه چهارم
عرفی در موقعیکه از غیظ و غضب از اختیار بیرون
رفته تا هم بیشتر ازین چیزی نگفته است :- ۵
با من از جهل معارض شده نا منفعلی
که گرش هجو کنم او بودش مدح عظیم
شخصی عرفی را بد رفتار گفته بود - وی در جواب
او قطعه را تحریر داشته که شعر اولش این است :- ۵
تهمت فسق بمن کرد یکی دور اندیش
کاید از صورت او معنی آدم برداشت
لطف درینجا است - تا وقتیکه شعرائی ایران در
ایران می بودند - از فحش گوئی و هجو سرائی دریغ نمیکردند
همین که در خاک هند داخل میشدند - زبان شان
مهذب میگشت و در ان موضوع چیزی نمیگفتند -
وحشی یزدی تا که در هند بود - زبانش از هجو و هزل
علیحده بود - همین که در ایران داخل شد - باز همان
بی نقط گفتن را آغاز کرد *
حکیم شفائی این چنین یک شخص صاحب مراتب
بود - که شاه عباس صفوی در عین سواری موکب
خود را بغرض تعظیم او استاده نموده و می خواست -
۵ بینقط گفتن کنایت است از تعقیب کردن خوی و سرشت و عادات اصلیه
شعر العجم حصہ چہارم
۲۹۴
محض جہت تکریم او پیادہ شود۔ ولے اگر ہجویات او را بخوانید
البتہ در تردد و مغالطہ خواہید افتاد۔ کہ ایں مضامین از
وی نے بلکہ از جعفری و چرکین است ۔ در شعراۓ
ہندی زیادہ زباندار و ہجو گوئی شیدا و ملا شیری است
ولے ہجو آنها از حدود ظرافت متجاوز نگردیدہ است *
مثلاً شیدا در ہجو طالب آملی میگوید : ؎
شب و روز مخدومنا طالب
بے جیفۂ دنیوی در تگ است
مگر قول پیغمبرش یاد نیست
کہ دنیا است مردار طالب سگ است
شیری در ہجو اکبر بادشاہ میگوید :۔ ؎
شاہ ما امسال دعوئی نبوت کردہ است
گر خدا خواہد پس از سالے خدا خواہد شدن
اثر اختلاف معاشرت
معاشرت وحالات شهر و قریہ جات بالکل علیحدہ و
جدا است ۔ در دیہات چنان مناظر اصلی قدرت از ہر
جانب بہ نظر می افتد۔ کہ بر آن انسان دست تصرف
؎ جعفرو چرکین ہر دو ہجو گوئی و مسخرا ہائی مشہور بودند *
شعر العجم حصه چهارم ۲۵۵
خود را دراز نه کرده است ـ و زندگانی دیهات کاملاً
ساده و بے تکلف باشد ـ اگر چه اثرات این واقعات
طوریکه می بائیست ـ بر شاعری نیفتاده است و علت
آن همین بوده است ـ که شعرای قریه جات در تلاش
اعزاز و قدردانی خویش از دیهات بشهر ها میرفتند ـ و در
آنجا شهری میشدند ـ با وجود آنهم از روی تدقیق و تفحص
در بین این دو شاعر شهری و دیهاتی علانیةً فرق به نظر
می آید :
آن سادگی و بے تکلفی و سبک دلیرانه که در کلام
فردوسی به نظر می آید ـ از اثر همان زندگانی است ـ
دقت کنید ـ که فردوسی بدربار سلطان محمود رسیده در میان
الوان نعمت ها و جنت آباد تکلفات زندگانی خود را بسر
می برد ـ ولی در هنگام ورود بهار به تذکار این امور
می پردازد : ه
کنون خورد باید مے خوش گوار
که می بوئی مُشک آید از جوی بار
ہوا پر خروش و زمیں پر ز جوش
خنک آنکه دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نقل نان و نبید
۲۹۶ شعر العجم حصه چهارم
سر گوسفندی نتواند برید
دقت کنید که باوجود بودن الوان نعمائی پادشاهی فردوسی را بر آن شخصی رشک می آید ـ که در هم چه موقع یک گوسفندی را ذبح کرده بتواند ـ حالانکه بمقابله تکلفات و اسراف امصار و قدر و قیمت یک گوسفند چه خواهد بود ؟
در تذکرهٔ عبدالوسع جبلی در آتشکدهٔ آذر وغیره مرقوم است ـ وقتیکه سلطان سنجر به گرجستان رفت شخصی را در در جنگل دید ـ که اشترها را می چراند ـ و بمقابل او پنبه زاریست ـ اشتری خواهش کرد ـ که گردنش را بسوی آن دراز کند ـ آن راعی او را باز داشته این فقرات موزون از زبانش در عین زمان بر آمد :ـ
شتر صراحی گردنا دانم چه خواهی کردنا
گردن درازی میکنی پنبه بخواهی خوردنا
سنجر او را یک جوهر قابلی پنداشته با خویش آورد و بعد از چند روزی این شخص عبد الواسع جبلی گردید ـ
عبد الواسع اگرچه در دربار آمده به قالب دیگر شعرای ریخته شد مگر علی العموم در کلام او یک قسم سادگی مخصوصی و خود داری درستی مشهود می بود ـ معاصرین مانند
شعر العجم حصه چهارم
۲۹۷
انوری و سوزنی وغیره هجو گوئی را فخر می پنداشتند
ولی وی فخریه میگوید :- ے
این فخر بس مرا که ندید است هیچ کس
در نثر من مذمت و در نظم من هجا
هرگز نه دیده و نه شنوده است کس ز من
کردار ناستوده و گفتار ناسزا
این فرق بملاحظه اختلاف حالات ممالک مختلفه
نیز محسوس میگردد - شاعری فارسی علاوه بر ایران و
فارس در ممالک دیگر نیز انتشار و مروج گردید - که
زبان اصلی آنها فارسی نبود - مثل غزنین و سیستان و بلخ
و سمرقند وغیره درین ممالک بسیار شعرائی ناموری پیدا
شدند مثلاً فرخی - سیستانی - حکیم سنائی غزنوی - حسن غزنوی
مغزی سمرقندی - عنصری بلخی رشید الدین وطواط بلخی در
بین کلام شعراء این ممالک و شعراء شیراز و اصفهان علانیةً
فرق و مبانیت ظاهر است - دور غزنین و بلخ وغیره آبادی
افغانان و ترکان بود - که طبعاً اقوام سرشور و جنگجو بودند و
در مقاماتی مسکن دارند - که در هیچ موقعی معاشرت آنها
بحد تکلیف و نفاست نرسیده است - و برخلاف آن در
آب و هوائی اصفهان و یزد وغیره لطافت و نزاکت موجود
۲۹۸ شعر العجم حصه چهارم
بوده و باشندگان آنجا نازک اندام و لطیف المزاج می
بودند- و بلحاظ معاشرت عصری این شهر گویا نمونه پیرس و
لکهنؤ بود این اختلاف اثر در شاعری هر دو مملکت صاف
و روشن محسوس میگردید که شعرای غزنین و سمرقند وغیره
پخته گوئی و ساده گوئی هستند- و بر خلاف آن کلام شعراء
شیراز وغیره چنان به نظر میرسد- که گویا عروس رعنائی
نزاکت و لطافت می باشد- این اختلاف حالت را
بسوئی اختلاف قومی نیز منسوب کرده میتوانیم- یعنی
بین ترک و اقوام ایرانی این فرق هویدا است- که
ترکها ساده وضع و سپاهی منش و سخت دل بوده در
طبعیت شان عصمت موجود است- در بخارا و سمرقند
وغیره نیز قومهای ترکی سکونت داشتند- و شعرای
آن خطه نیز علی العموم ترک بودند- لہذا کلام آن ہا
گاہی بحدود نزاکت و تخیل نرسیده برخلاف آن ایرانی
همیشه نازک ، لطیف، رنگین طبع ظرافت پسند میبودند
و از همین جهت بودن نزاکت و لطافت و باریک خیالی
و نکته سنجی در کلام آنها ضروری است- و این اثر تنها
بر خیالات محدود نبوده بلکه در الفاظ آن نیز علانیةً این فرق
هویدا است- آن نفاست و شیرینی و روانی و لطافت
شعر العجم حصه چهارم
۲۹۹
و تفنّن که در لسان اصفهان و شیراز یافته میشود - از
کجا به نصیب سمرقند و غزنین شده میتوانست - البته
دران ازمنه اخیره که ترکها بمرکز عمده و دار الصدارهای
ایران آمده سکونت را اختیار کردند - در کلام شان قدسی
ازین محاسن فوق ملاحظه میگردد چنانچه تصدیق آن از
کلام علی قلی میلی - انیسی - حالتی - ذوقی - عرشی میشود *
خصوصیت ہند
درین محل این نکته قابل تذکار است - که شاعری
فارسی پس از اینکه در ہند آمد این طور یک لطافتی را
مالک گردیده که گاھی در نصیب ایران نه گردیده بود -
ما این موضوع را اندکی مفصلاً ذهن نشین کردن میخواهیم
اولاً امور مادی را ملاحظه فرمائید - و خوب غور کنید
که در آب و ہوائی ہند این طور یک خاصیتی موجود است
که ہر آن چیزیکه درین وطن از محلات بیرونی می آید بعد
از چند روز در آن این قسم یک موزونیت و لطافتی پیدا
میشود - که در وطن اصلی او آن موجود نبوده است - در
حسن ہر یک از کشمیری ترکی ایرانی به یک نه یک چیز
ناموزونی میباشد چنانچه بینی کشمیری ہا کج و ساخت چہرۂ
شعر العجم حصه چهارم
۳۰۰
شان نیز چندان مقبول نمی باشد ـ و از چهرۀ ترکها نیز علانیةً
خشونت و سختی محسوس میگردد ـ در ایرانی ها کاملاً تناسب اعضا
موجود نمی باشد ـ امّا عین اقوام بمجردیکه دو پشت آنها در هند
گذاره را اختیار میکنند در چهرۀ آنها ملاحت و در دست و
پائی آنها تناسب و در رنگ و روئی آنها موزونیت و
صباحتی پیدا شده عجیب اشخاص جادو نما ساخته می شوند
و از همین جا است که آن انگریز هائی که در هند تولد یافته
اند ـ نسبت به انگریز هائی جزیره بریتانیا که منبع اصلی
آنها است ـ زیاده خوبصورت و ملیح می باشند ـ همچنین
اگر یک کشمیری خالص را بآن کشمیری که در هند بود و
باش دارد ـ معاینه و مقابله نمایند ـ این فرق علانیةً ظاهر
میگردد ـ
همچنین مقایسه دیگر اشیاء بکنید ـ خوردنی های
هندی مثلاً قورمه، قلیه پلاؤ وغیره از ایران آمده اند ـ
لکن همین اطعمه را در موقعیکه آشپز های هندی پخته می
کنند ـ آن طور یک مزه و رنگ و بوی را پیدا میکنند ـ
که ابداً در نصیب ایران نبوده است ـ کمخواب و مشجر
از ایرانی گرفته شده است امّا اکنون کمخواب و مشجر بنارس
را با کمخواب و مشجر ایران چه نسبت است *
شعر العجم حصه چهارم
۳۰۱
و بر طبق عمارت تاج گنج یک عمارتی در ایران
یافته نمی شود - عیناً همین فرق در شاعری نیز مشهود
آن شعرای ایرانی را زیر نظر بگیرید که از ایران به هند
آمده اند - و از آب و هوا و خیالات آن متاثر شده
اند - کلام آنها را نیز بان شعرای ایرانی مقایسه کنید- که
در ایران بوده اند پس در کلام هردوی آن این فرق بخوبی ظاهر میگردد
آن لطافت ، نزاکت ، ادا ، باریک خیالی ، رنگین ادائی که در کلام عرفی نظیری
طالب آملی - کلیم ، قدسی ، غزالی موجود است کجا در کلام امثال شفائی ، محتشم کاشی
یافته میشود - حالانکه این هر دو جماعت از شعرای همین زمانه
و تاج سر شعرای ایران و انتخاب شده دربار های
سلاطین اند - مزید تفصیل این نکته در بیان غزل خواهد
آمد - که ما در آنجا مدارج و طبقات غزل گوئی ها را
موازنه خواهیم کرد :
ایرانیها نیز این امر را تسلیم کرده اند - که پس از
فغانی یک طرز مخصوصی در شعر بوجود آمده است - :
عبدالباقی رحیمی که ایرانی است و او را به تازه
گوئی تعبیر می نمایند - و نسبت باد علانیةً تسلیم میکنند
که بانی و رهنمائی او حکیم ابو الفتح گیلانی بود - اگر چه حکیم
موصوف ایرانی است امّا نشو و نمای او در هند بوده است :
۳۰۲ شعر العجم حصه چهارم
نکته سنجی خانخانان را نیز تمام شعرا تسلیم نموده اند.
نسبت به ظفر خان صائب مینویسد : ع
تا جان ز دخل بجا مصرع مرا دادی
صاف تر و واضح تر ازان اینکه :- ع
ز وقت تو بمعنی چنان شدم باریک
این چنین مربیان سخن آفرین در ایران کجا بوده اند؟
اثر آب و هوا و مناظر قدرت
این یک امر بدیهی است. که اثرات آب و هوا سرسبزی
و شادابی مملکت بر خیالات نیز تاثیری بخشیده به همین
واسطه افکار و خیالات تا بمرتبه انشاء پردازی و شاعری
ترقی میکند . اگر کلام جاهلیت عربها را به بینید. سرمایه
شاعری آن ها صحرا، جنگل، بیابان راههائی دشوار
گذار خانه هائی شکسته و ریخته کوهها، گرمیها و سردیها
و امثال است لاکن همان عربها هینگا میکه در بغداد
رسیدند. کلام آنها چمنستان و سنبلستان گردید. ایران
یک چمن زار قدرتی است سرتاسر مملکتش از گلها مملو
و قدم بقدم آن آبهائی روان و سبزه زار ہائے
فراوان و آبشارهائی عالیشانی موجود است. بمجرد
شعر العجم حصه چهارم
۳۰۳
رسیدن بهار تمام آں زمین زمین نگین میگردد- وزیدن نسیم
سحر عطر آمیزی خوشبوی های معطر تسلسل و رقاصی سبزه
زارا و آوازی ہای بلبلان شیرین گفتار- زمزمہ سرائی
طاوس و شور و فغان آبشار ہای آن چنان یک منظره
و ہیئتی را به پیش نظر می آورد- که بجز در ایران بدیگر
جا نظیر آن به نظر نمی رسد *
اثر این حالت چنان نتیجه بخشید که بر تمام انشاء
پردازی های ایرانی نزاکت آفرینی ہا و رنگینی ها برافراشته
شد- که بیان خوبی و یا کمال هر چیز یرا که می نمایند
از رنگ و بو کار میگیرند- فردوسی که از زبان او بجز
از الفاظ و اصطلاحات پهلوانی دیگر چیزی نمی بر آید در
تعریف عسکر می نگارد:- سه
سوئی شهر ایران نہادند روی
سپاهی بدان گونه با رنگ و بوئی
بنا برین محاورات ”رنگین سخنی“ ”رنگین نوائی“ پیدا
شد و این لفظ بسا اصطلاحات دیگری را نیز بوجود آورد*
" رنگ بہ روئی کار آوردن" بجا آوردن کدام کار
را با آب و تاب آن ” رنگ ریختن“ رنگ زدن” رنگ
بستن“ تعمیر کردن :- ع
۳۰۴
شعر العجم حصه چهارم
نه رنگ چهرهٔ ما ریخت رنگ خانهٔ ما را
"رنگ بر آب ریختن" منصوبہ بستن :- ع
ساقی ما باز رنگ تازهٔ بر آب ریخت
"رنگ داشتن از چیزی" :- برداشتن فایده از
چیزی :- ع
سلیم از ما کسی رنگی ندارد
علاوه برین استعمالات رنگ را ملاحظه کنید :-
رنگ گرفتن، رنگ گذاشتن، رنگ نهادن، رنگ
ماندن، رنگ چسپیدن، رنگ مالیدن، رنگ پوشیدن
رنگ خندیدن - رنگ برخاستن، رنگ شکستن، رنگ
گسیختن، رنگ گرد آمدن - رنگ بستن رنگ بردن ہے
مقصد این است هر مصدری که خواهند - بهمراه رنگ
استعمال کرده می توانند - ازین یک اندازه کرده میشود - که
رنگینی خیال تا به کدام اندازه بر طبایع حاکمیت داشته و
مخلوط بوده است - که هر سخن از دهان آنها رنگین شده
می بر آمد *
همچنین بسیاری و افراط گل ها لفظ "گل" را باندازهٔ عام
گردانیده که هیچ چیزی از گل خالی نیست - مثلاً گل چراغ
گل چشم گل شراب - گل پیکان - گل صبح - گل مهتاب
۳۰۵
شعر العجم حصه چهارم
فیضی عجب درین گل صبح از صبا رسید
بیرون کشیم رخت کدورت صفا رسید
صاف دل را بنود زنگ زوال
گل مهتاب نمیگردد خشک
خوش آن مستی که از رخسار زیبایت قبا افتد
بجائی پرده بر روئی تو گلهائی شراب افتد
اگر مقصود از چند قدم زدن باشد آنرا گلگشت
میگویند. گویا هر قدم آنها بر گلهائی مفروش نهاده می
شود. اگر یک قطعه لک خورد زمین باشد - پس آنرا
”گل زمین“ می نامند ! ؎
یک دل هزار زخم نمایان نداشت است
یک ”گل زمین“ هزار خیابان نه داشت است
ظاهر شدن و یا فاش گردیدن را نیز گل میگویند.
ع :- عاقبت راز بلبلان گل گردد
فساد نمودن را گل در آب کردن میگویند :- ع
باده نوشان ”گل در آب“ و ما کتاب انداختیم
در موقعیکه کدام کسی یک سخن عمده و خوبی را می
گوید. تمام سامعین بقصد تصدیق و تائید او هم آواز
شده میگویند. که ”گل گفتی یعنی خوب گفتی در هنگامی که
شعر العجم حصہ چہارم
۳۰۶
پہلوان برائی دیگر حریف خویش پیغام کشتی گری را
میفرستند۔ برائی او گلی را ارسال میدارد:
درین بہار نشد کس حریف فریادم
بہ بلبلان چمن ہم گلی فرستادم
جال خورد را ”گلدام“ بے نامند :
ازین سخنہائی ہر شخص فہمیدہ میتواند۔ کہ گل و
لالہ دران اطراف واکناف بچہ اندازہ بسیار و بے شمار
است۔ کہ بسر برسخن خویش گل میزنند ۔ ہمچنین سبزہ زار
بودن مملکت بہزار ہا محاورات دیگری پیدا کردہ است
مثل :- سبز پیشانی ۔ سبز چہرہ ۔ سبز پوش ۔ سبز کردن سبز
شدن ۔ سبز شدن آفتاب سبز شدن بخت سبز شدن
اختر۔ سبز کردن حرف ۔ ٥
ای خوش آنروز کہ آن سیب ذقن سبز شود
ہرچہ می گفتمت ای عہد شکن سبز بود
آسمان جز از رو افتادگی : سبز نتواند شدن در کوئی یار
آن قدر مایہ نماندہ است ز چشم تر ما
کز نم گریۀ ما سبز شود اختر ما
اثر آن بر شاعری این چنین واقع شد :-
(۱) در ہر قسم تشبیہات و استعارات و مجازات و
شعر العجم حصه چهارم
۳۰۷
محاورات لوازمات باغ و بهار داخل گردید *
(۲) سبک و پیرایه عربها این بود که ابتداء قصائد را
به تشبیب و اشعار عشقیه مینمودند - لکن در ایران مطلع
قصاید علی الاکثر بهاریه میباشند - ما بصورت مثال چند
اشعار را ذیلاً نقل میکنم :- *
ابو الفرج رونی :-
نو روز جوان کرد بدل پیر و جوان را
ایام جوانی است زمین را و زمان را
ارزقی :-
بار دیگر بر ستاک گلبن بے برگ و بار
اند زرین بر آرد ابر مروارید بار
انوری :-
روز عیش و طرب بستان است
روز بازار و گل و ریحان است
ظهیر فاریابی :-
سپیده دم که زند ابر خیمه در گلزار
گل از سراچه خلوت رود به صفۂ بار
فرخی :-
بر آمد نیلگوں ابری ز روی نیلگوں دریا
شعر العجم حصه چهارم
۳۰۸
چو رائی عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
فرخی :-
بیا رید و زهم بگسست و گردان گشت بر گردون
چو پیلان پراگنده میان آب گون صحرا
قطران :-
ز بوئی باد نوروزی جوان گشت این جهان از سر
بنفشه زلف و نرگس چشم و لاله روی و نسرین بر
مسعود سعد سلمان :-
سپاه ابر نیسانی به صحرا رفت از دریا
نثار لولوی لاله به صحرا برد از دریا
منوچهری :-
ابر آذری برآمد زکنار کوه سار
باد فروردین بجنبید از میان مرغزار
ابر بینی فوج فوج اندر هوا ها تاخته
آب بینی موج موج اندر میان رود بار
ابر دیبا دوز، دیبا دوزد اندر بوستان
باد عنبر سوز عنبر سوزد اندر لاله زار
سعدی :- بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود امن صحرا و تماشای بهار
شعرالعجم حصه چهارم
۳۰۵
(۳) از همین اثرات بود تمام سراپای معشوق چمن زار
است یعنی قدش را با سرو، مویش را با سنبل، چهره اش
را با گل، چشمانش را با نرگس، دهنش را با غنچه، خطش
را با سبزه، دندانش را با شبنم، ذقنش را با سیب ،
سینه اش را با تختهء سوس، کمرش را بارگ گل تشبیه
می دهند *
نکته :- تشبیه دادن چشم با نرگس عام است لکن
چون نرگس را دیدم گل آن یک گل مدور و عمیقی است
که با چشم مناسبتی نه دارد- از تفتیش و تفحص معلوم شد-
که آغاز مر این شاعری ها بمه ترکان بود- و چشم آنها
علی العموم خورد و گرد می باشد- بنابرین قدماء تعریف
چشم خورد را چنین میکنند :- ع
بت تنگ چشم اندر آغوش تنگ
از همین جهت تعریف چشم سبز گون نیز موجود است
ع :- نرگس نیلوفری مژگان زرین را ببین
ع :- حذر کنید ز چشمی که آسمان گون است
ہ نگاه نرگس نیلوفری کشنده تر است
که فتنه از فلک لاجورد می خیزد
پس از بچه های ترک که نوبت بغ بچه ہائی
شعر العجم حصه چهارم
۳۱۰
و معشوقهائی ایرانی رسید - بادام و آهو و دیگر تشبیهات چشم نیز پیدا شدند - ولی نرگس هم به مثل یادگار زمان ماضی باقی ماند -
(۴) در هر زبان علاوه بر انسان در میان دیگر چیزهائی نیز عاشق و معشوق فرضی را قرار میدهند و ازاں سلسله یک مضامین گونا گونی تولید می شود در زبان ہندی معاشقہ جوڑہ کبوتر (خامہ) ضرب المثل است یا بورا (زنبور سیاه) که بر نیلوفر عاشق می باشد - ایرانیها در پرنده ها معاشقہ بلبل و گل و قمری و سرو را انتخاب کرده اند
ه :- قمری ریخته بالم بہ پناه کہ روم
تا کجا سرکشی ای سرو خرامان از من
این نیز از اثرات ہماں سرزمین است *
(۵) برائی فرستادن سلام و پیام بہ نزد معشوق علاوه بر قاصد اصلی در هر زبان یک قاصد فرضی نیز میباشد مثلاً در هند ایں خدمت را به زاغ سپرده اند - و در فارسی ایں کار را علاوه بر کبوتر از باد نسیم سحری نیز گرفتہ میشود - ایں نیز از اثرات آب و ہوائی ہمان مملکت است :- ہ
”صبا بلطف بگو آں غزال رعنا را
شعر العجم حصه چهارم ۳۱۱
که سر بکوه و بیابان تو داده ما را
ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
اثر حسن
در شاعری ایران اشعار عشقیه آن بر تمام اصناف سخن غالب است و علت آن همین است که سرتاسر آن مملکت از حُسن لبریز است و ایرانی ذاتاً خود شان هم حسین بودند و در ازمنه سامانی ها آمیزش خون ترک ها نیز بآنها شده بود. رواج غلامی نیز از مملکت های بعیده نسلهای متشتته را آورده در ایران مجموع داشت که ازین اخلاطها شراب حسن ایران از دو آتشه گذشته سه آتشه گردید. در هر ملک یکرنگی مخصوصی پسند کرده میشود. مگر چون ایران مجموعه تمام حسینهائی بود. لہذا هر رنگ به نزد آنها مقبول و برای هر کدام آن علیحدہ علیحدہ اسمائی را وضع کرده اند.
حسن گندم گون ۔ حسن سبز ۔ حسن لیمون ۔ حسن مہتابی ، حسن صندلی ۔ حسن شسته ، حسن نیرنگ ، حسن فرنگ ، حسن برشته :
۳۱۴ شعرالعجم حصه چهارم
معز فطرت :- ع
که مور خط تصرف کرد حسن گندمیش را
اشرف :- ع
حسن لیوٹی آن آئینه رو هم بد نیست
صائب :- ه
ماه هر چند خوش آینده نه باشد در روز
حسن مهتابی دلدار تماشا دارد
فطرت :- ع
گلستان لاله زاری گشت از حسن فرنگ او
سالک :- ه
این حُسن شسته که تو داری نداشت صبح
هر چند گرد چهرهٔ او آفتاب شست
عالمگیری حسن در تمام ملک آتش عشق را بر
افروخته و هر ذره از التهاب عشق مشتعل گردیده است
عشق تنها بر انسانها موقوف نی ۔ بلکہ تمام کائنات
عاشق و معشوق است در هندوستان و عرب برخی از
از اشیاء را بر همدیگر عاشق میپندارند ولی این تعمیم ایران
را مشاهده کنید ۔ ذره و آفتاب کاه و کهربا ۔ کبک و آتش
سرو و قمری، گل و بلبل پروانه و شمع، نیلوفر و آفتاب، ماه
شعر العجم حصه چهارم
۳۱۳
دکتان *
این همین جذبه تخیل است - که اگر کسی عاشق
باشد پس تمام عالم بنظر او عاشق زار معلوم میگردد - آن
وسعیتیکه درین حالت عشقیه شده است یک امر ضروری
و لازمی بود - علاوه بر آن اینکه در تمام ممالک مرد و
زن عاشق و معشوق میباشند - و از آنجا در بین این
دو عاشق و معشوق بواسطه پرده اختلاط دائمی ممکن
نیست - لہٰذا جذبات عشقیه آنها هر وقت به تحریک
آمده نمی تواند - امّا در ایران نوخطان و امردها معشوق بودند
که بآنها بلا تکلف هر وقت خلاء و ملاء نشست و برخاست
قائم میبود - از همین جهت سرتا سر آن مملکت دیوانه
شده بود - در هیچ موقع از بزرگان و صاحب دیانت
آنجا توقع کرده میشد - که دامن آنها شاید که از این
آتش محفوظ مانده بتواند ولی آنها نیز در موضوع قدر
دانی عشق مجازی این چنین حکمی را صادر کردند *
متاب از عشق رو گرچه مجازی است
که آن بهر حقیقت کار سازی است
و نتیجه آن چنین ظاهر گشت که خالقها بالنسبه بدیگران
بیشتر تر مالک این جنس گردید - که سعدی از همین
۳۱۴
شعر العجم حصہ چهارم
جهت بگفتن این سخن مجبور گردیده است *
محتسب در قفای رندان است
غافل از صوفیان شاهد باز
این عمل خواه خوب باشد یا خراب ما بآن سرو
کاری نداریم - مقصد ما همین قدر است - که آن
ترقیات عشقیه و شاعرانه که در ایران بوجود آمده
این همه اسباب لازمی و ضروری آن بوده است *
۳۱۵
شعر العجم حصہ چہارم
باب سوم
تبصره و تقریظ اجمالی بر شاعری فارسی
در مبحث محاسن و خوبی و مثالب و خرابی شاعری فارسی می باید که شاعری عربی را زیر نظر گذاشته از روی آن موازنه باید کرد تا ازین رهگذر بکمال وضاحت معلوم شود که در شاعری فارسی چه چه نقص موجود و کدام کدام محاسن را داراست -
آن خصوصیات شاعری عربی که از روی شاعری فارسی عاری و خالی است از قرار آتی است :-
(۱) در اشعار عربی مضامین شجاعت ، و بهادری ، و جانبازی و اباء نفس و شوق حرب و بے باکی ، و مهمان نوازی و ایثار و امثال آن بیشتر است - حالانکه در فارسی اینقسم مضامین بغایت کم است و اگر کم و بیشی در بعضی مقامات بملاحظه میرسد آنهم در مدح و وصف دیگری گفته شده است - اما شاعری عربی خودش بالذات باین اوصاف موصوف است و در همه مواقع فقط واقعات خود را بیان
شعر العجم حصه چهارم
۳۱۶
می نماید، و از همین جهته آن شعر دارای یک تاثیر و اثر
مخصوصی مشاهده میگردد بالعکس ازین وصف شعرای ایرانی
محروم اند - زیراکه در ایران حکومت شخصی می بود و بکمال
جباری و سطوت اجرا آت می نمود و از همین جهته جذبات
حمیت و آزادی در آن سرزمین پیدا شده نتوانست.
(۲) از شاعری عربی تمدن مملکت و اصول معاشرت
و حالات خانگی و طریقه بود و باش، رسوم البسه و پوشاک
و وضع و قطع و اسباب خصوصی و امثال آن بآن تفصیل
و تشریحی معلوم میگردد که از کتب تواریخ استحصال آنطور
معلومات مکمل ، هم ممکن نیست حالانکه در اشعار فارسی
تمام این امور ناموجود اند -
(۳) در عرب بازنان عشق بازی میکردند و ازین سبب
تمام جذبات آنها بصورت صحیح و درست اداء میگردید.
در ایران بجای زن بر (امارد) بچه های برهنه روی عشق
میزدند، لہٰذا بسا مضامین ناموزن در شعر آنها پدیدار شد
که از آنجمله یکی رقابت است - رقیب لفظ عربی است ولی
در عرب رقیب بمعنی محافظ مستعمل می باشد - در عرب
محافظت زنان را باکمال اهتمام می نمودند و محافظ را
رقیب می نامیدند - چون در ایران امرد معشوق می بود
۳۱۷
شعرالعجم حصه چهارم
و این شاهد برهنه روی بکوچه و بازار و مجمع های عمومی
می بر آمد - بهزار ها نظر بروی می افتاد و همین یک معشوق
چندین نفر عاشق را پیدا میکرد و در میان این عشاق علی
العموم کشمکش و مناقشت قائم می بود و همین عاشقها یکدیگر
خود ها را رقیب میگفتند - در اعراب اینقسم رقابت های
بیهوده وجودی نداشت اما در فارسی بعالم مضامین رقابت
انبار است و درین مورد و امثال آن قسم قسم افکار نو
پیدا و مضامین دیگری موجود است که اشعار عربی ازان
خالی است، البته متاخرین عرب تقلید فارسی را نموده اند
مگر شاعری این دورۀ آخیره را ما شاعری عربی گفته نمی
توانیم -
(۴) آن جوش و خروش مرثیه که در اشعار عربی پدیدار
است در فارسی دیده نمی شود - لہذا مرثیه در ایران ما
نوع مستقل شاعری نمی باشد.
آن خصوصیات شاعری فارسی که در اشعار عربی یافته
نمی شوند حسب ذیل اند -
(۱) در فارسی منظومه های تاریخی بکثرت موجود و در عربی
هیچ نیست - حالانکه واقعات تاریخی بجز در مثنوی بدیگر چیزی
ادا کرده نمی شود علاوۀ در عربی مطلقاً مثنوی وجود ندارد و
شعر العجم حصہ چهارم
۳۱۸
اگر باشد هم برای نام است.
(۲) آن مناظر بہار و خزان و برف و باران را که ایران
اداد کرده ، عرب نتوانسته بود چرا که آنها این هیئت و منظره
را بچشم ندیده بودند.
(۳) در خیالات عشق و محبت ایران بر عرب تفوق و
بلندی دارد. از آن واردات لطیف و نازک عشق و عاشقی
که ایران کار گرفته است عرب آنرا فهمیده هم نمی تواند. و
این از سبب اختلاف مدنیت ہر دو مملکت بوجود آمده است
(۴) باندازه که فلسفه و تصوف در فارسی است. در عربی
وجود ندارد. و عرب بمقابله مولای روم، وفریدالدین عطار
وسنائی، وسبحائی، وعراقی، واوحدی کدام یک شاعر خود
را تقدیم کرده می تواند.
(۵) بآن پیمانه که نظم های اخلاقی در فارسی است در
عربی دیده نمی شود. بهزار ہا شنوی ها مخصوصاً در همین یک
علم اخلاق مشاہدہ میگردد و در عربی یکی ہم نیست.
(۶) چون با اخلاق و حالت طبیعی قوم واعظہا و زاهدان
ریاکار نقصان کلی را میرسانند اما نظر بعظمت عمومی مذهبی
احدی به پرده دری آنها جراتی نمیکرد. فقط شعرای ایرانی این
فرض ذمه خود ہا را بکمال آزادی اداء کردند. درین امر ابتدا
۳۱۹
شعر العجم حصه چهارم
عمر خیام و سعدی شیرازی اقدام کرد و خواجه حافظ تماماً طلسم ریا کاری و زمانه سازی را بر هم زده شگستاند و این صنف شاعری در عرب نیست.
(۷) این یک از خصوصیت ها و امتیازات شاعری فارسی است که نه تنها در یک شعر بلکه در یک مصرع نیز یک نکتهٔ دقیق و یک خیال بزرگ و یک مسئله مهم باسانی ادا کرده می شود - حالانکه در شاعری اروپائی هیچیک خیالی در نصف شعر ممکن نیست که اداء کرده شود و از همین است که در انگریزی و غیره السنه فرد و اشعار متفرقه کمتر بنظر می رسد و در آن زبانها هیچ مضمون بجز در اشعار مسلسل بدیگر صورت اداء شده نمی تواند.
(۸) لطافت:- خیال عمومی آنست که لطیف و شیرین بودن الفاظ یکزمان نسبت بالفاظ دیگر زبان از خلاق واهمه است- زیرا بمذاق هر شخص زبان خودش شیرین و لطیف معلوم می شود و یک افغان پشتو را نسبت بفارسی زیاده شیرین می پندارد- و اہل عرب باستثنای عربی دیگر تمام السنه را غیر فصیح می شمارند- در یورپ زبان فرانسه نهایت فصیح و شیرین خیال کرده میشود- لاکن بفکر و گوش ما از شنیدن آن چنان میرسد که یک شخصی است که به بینی خویش تکلم می کند
شعر العجم حصه چهارم
٣٢٠
خودم با ترکها ملاقات و آنها را با کمال غور مشاهده کرده ام. که
در وقت سکوت مثل فرشته با عظمت و وقار بنظر می آیند
همینکه به تکلم شروع میکنند از استماع کلمات شان بمذاق خویش
نفرتی را احساس میکردم. حالانکه آنها زبان ترکی را افصح
السنه میگویند.
ازین امر انکار کرده نمی شود که دست و پای و جثه و
قواره اشخاص کوهی و وحشی نازک نمی باشد پوستش کلفت
و جسمش پرورده و در بشره اش کرختی مشاهده میگردد و
همچنان آله صوت و مخارج حروفش نیز سخت میباشد، بدیهی
است که الفاظ از حروف تشکل شده اثرات آله صوت و
مخارج حروف در آواز و تاثیر آواز در حروف نیز وارد می
شود. پس هر آن مملکتی که در ناز و نعم پرورش یافته باشد
حتماً در اجسام مردم آن نزاکت و حسن و نرمی خواهد بود
ضرورت که در الفاظ آنها نیز لطافت و نازکی و شیرینی باشد.
و فرق این امر طبعاً در ادوار مختلفه مدارج تمدن یک قوم
ملاحظه میگردد مثلاً در ایران اول الفاظ فرشته، چونان، ناخون
هشیوار ، اینج وغیره مستعمل بود، بهمان اندازه که در طبائع
نفاست و لطافت آمده رفت حروف ثقها، و زائد از ان ریخته
شعرالعجم حصہ چهارم
۳۲۱
باقی ماند۔
ایران از سالهای دراز در آبادی و تمدن زندگانی خود را بسر برده و طوریکه اطلی با مصوری و رومن با حکمرانی و یہود بامور مذهبی و مصر با صنعت و حرفت مناسبت داشت ۔ ایران در نفاست و تکلف پسندی و نزاکت ضرب المثل عمومی بوده برای اظهار شان و شوکت شان اینطور کلمات در لسان شان موجود است که در هیچیک زبان بلند تر ازان الفاظ که کلاه کیانی، تاج خسروی، مسند جم ، درفش کاویانی است وجود ندارد ۔ بنا برین این یک مسئله قطعی است که الفاظ زبان فارسی بالمقابل دیگر السنه بیشتر لطیف و زیادہ تر نازک و پر شوکت و بنهایت شیرین است ۔
این نکته نیز قابل لحاظ است که فارس تا مدتی محل جولانگاه تاتاریها و ترکها بود از ہلاکو گرفته تا زمان سلطنت سلطان حسین مرزا فرمانروائی آن خطه به ترکها متعلق بود ۔ اگرچہ این حکمرانی ہای سلاطین ترکیه بر مملکت ایران چنان اقتضاء داشت که بسیار زیاد الفاظ ترکی با فارسی می آمیخت مگر با وجود آنهم در فارسی فیصد وہ لفظ ترکی به بسیار اشکال بنظر می خورد و سببش بجز ازین دیگر چیزی شده نمی تواند که لطافت و نزاکت فارسی متحمل برداشت الفاظ
شعر العجم حصه چهارم ۳۲۲
ترکی شده نمی توانست و برخلاف آن هزار ها کلمات عربیه
در لسان فارسی داخل گردیده است حالانکه در ایران حکومت
عربی بسیار اندک مدت قائم مانده بود و در موقع حکومت عربی
نیز در ایران دفاتر رسمیه و تحریرات آنها بفارسی جریان داشت
و علت آن همان است که فصاحت زبان عربی با فارسی یک
پیوندی می خورد و مناسبتی بهم می رساند لہذا زبان فارسی
در پذیرائی و قبول داشتن اینطور یک مهمان لطیف هیچیک
عذری را پیش کرده نتوانست۔
لطافت پسندی فارسی را ازین امر قیاس کنید که وی
الفاظ ثقیل زبان خود را متروک و بجای آن الفاظ مناسب
درست عربی را اختیار کرده بهمان اندازه که زبان فارسی
صاف و سلیس شده رفت همانقدر الفاظ عربی در آن افزون
گشت ۔ آن زبانیکه از دوره رودکی تا به زمانه فردوسی موجود
بود در از منه ما بعد کاملاً تبدیل و تغییر یافت ۔۔ این یک
قاعده عمومی است هر آنچه چیزیکه در یک مملکت بکثرت و یا
بے شمار باشد ۔ نظر بخصوصیات جزوئیه او الفاظ جداگانه
بمقابل آن ساخته وضع میدارند ۔ چنانچه در عرب جزو اعظم
تمدن و معاشرت آنها اشتر است لذا برای شتر و متعلقات
آن هزار ہا الفاظ موجود است، ولی برای چراغ که از جملهٔ
۳۲۳
شعرالعجم حصه چهارم
اسباب تمدن یک چیز جزوی است یک لفظی هم موجود نیست
اولاً این مفهوم را از لفظ چراغ فارسی سراج ساختند و
متعاقباً یک لفظ مصنوعی «مصباح» را اختیار کردند که
معنی صحیح آن آلهٔ صبح کردن است یعنی چراغ اینطور
چیزی است که آلهٔ صبح ساختن است. چون تمدن و
تنعم ایران از زمان بسیار قدیمی است لہٰذا برائ اداء
نمودن آن جذبات نازک و معاملات لطیفی که در پیرایهٔ این
زبان الفاظ شیرینی برای آن موضوع است در دیگر السنہ
نظیر آن یافته نمی شود.
برای ادا های مخصوص و کرشمه های خاص معشوق بسا
الفاظی پیدا گردیده مثلاً۔ عشوه ۔ ناز ، اداء ، غمزه ، کم نگاهی،
مگر شاعر ایرانی بر آنہم متسلی نگردیده نگا های نکته بین
عاشقانه او را دیگر ادا های بسیاری نیز بنظر می رسد که
برای تعبیر آن الفاظی را یافته نمیتوانند و میگوید ۔ ؎
خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست
بسیار شیوه ها است بتان را که نام نیست
(۹) حسن ترکیب الفاظ :۔ فارسی موجوده بلحاظ مفردات
خویش چندان وسیع نیست یعنی مفردات و اسماء و افعال درین
زبان بسیار کم است ولی خوبی ترکیبش این است که دو لفظ
شعر العجم حصہ چہارم
۳۲۴
را با ہمدیگر یکجا کرده از ان یک عالم گونا گونی را بوجود
آورده یک خیال از حد وسیعی را در دو لفظ ادا ر می نمایند
و بواسطهٔ این تراکیب دلاویز اظہار آن اداهای نہایت
نازک و عمیق کرده می شود که بیان آن از دسترس دقوه
برون است - اندازه این مطلب از امثله آن بخوبی ذہن
نشین میگردد و این سخن در اشعار عربی وجود ندارد -
(۱)
ارباب ہوس اکثریہ با معشوق دل می بندند اما ظاہراً
زیاده ربط و دلچسپی خود را باو اظہار میکنند تا از کار و بار
دینا باز نمانند - اما معشوق بر غرور دلفریبی خویش مطمئن
بوده میگوید که وی از دام محبت من نجات یافتہ کجا رفتہ
می تواند - این وقایع را شاعری چنین اداء میکند :؎
بہ دور گردی من، از غرور می خندد حریف سخت کمانی که در کمین دارم
حاصل این شعر این است :- برین دور دور گشتن و
علیحده بودم معشوق بر من میخندد و میگوید که تو از دست
من کجا نجات یافتہ می توانی - درین شعر لفظ ”دور گردی“
و ”سخت کمانی“ یک خیال وسیعی را با کمال اختصار اداء
کرده است -
(۲)
۳۲۵ شعر العجم حصه چهارم
هلاک طرز آن بیگانه خوی آشنا رویم
که با این بی وفائی با وفا دار است پنداری
آشنا رو :- شخصی را گویند که اثر محبت در دلش چیزی
نباشد اما از چهره او اثر محبت مشاهده گردد - آن مطلبی را
که درین شعر مذکور شد الفاظ "بیگانه خو" و "آشنا رو" بچه قدر
خوبی و درستی ادا کرده است-
(۳)
فغان از قاصدان بے تصرف زخود یک بار پیغامی نسازند
"بے تصرف" آن قاصدی را گویند که در پیغام از طرف خویش
چیزی را کم و بیش نمیکنند- بلکه هر آن چیزیرا که شنیده اند بے
کم و کاست اداء میکنند- مطلب این است که من از بے
تصرفی قاصد نالانم که اگرچه معشوق نسبت بمن کدام سخن
تسلی بخشی را نگفته بود- می بایست که قاصد از طرف خود یک
سخن مسرت آمیزی را بمن از طرف او حکایه میکرد تا من
خوشنود می گشتم-
(۴)
چه خوش است با دو یک دل، سر حرف باز کردن
گله گذشته گفتن سخن در از گفتن
اثر عتاب بیرون از دل هم، اندک اندک
شعر العجم حصه چهارم
۳۲۶
به «بدیهه آفریدن» به بهانه ساز کردن
بدیهه آفریدن :- جواب گفتن فوری معترض را گویند و
حاصل شعر این است که آن وقت چقدر یک لطف آمیز
است که دو دوست همراز باهم ملاقی شده یکی سخنهای گله آمیز
گذشته را یاد کرده بتذکر آن سخن خود را طوالت میدهد و
دیگری باین صورت آن شکایات را از دل او محو میکند
که علی الفور جواب هر شکایت او را می سازد -
(۵)
قمریان پاس غلط کرده خود میدارند ورنه یک سرو درین باغ باندام تو نیست
پاس غلط کرده داشتن :- آنرا گویند که شخصی بلحاظ عدم
واقفیت خویش یک سخن غلطی را بگوید و بعد از واقف شدن
بر غلطی خویش بر آن اصرار داشته به تائید همان سخن غلط
خود مقاومت کند (مطلب شعر ظاهر است) درین «پاس کرده»
یک مضمون وسیعی را در الفاظ مختصری اداء کرده است-
بر طبق این بسا ترکیب موجود اند که بواسطه آن در زبان
فارسی بسیار خیالات رنگین و نازک و وسیع بکمال لطف اداء
کرده می شود - با چند مثال آنرا یکجای در ذیل مینگاریم :- ع
ع هرچند بی نقاب تر از آفتاب بود -
با کم سخنیش ، می توان ساخت این است بلا که کم نگاه است
شعر العجم حصه چهارم
۳۲۷
شراب تلخ ده ساقی که مرد افگن بود زورش
که تا لختی بیاسایم ز دنیا وز شر و شورش
به برقع مه کنعان که بود حسن آباد
به حجله گاه زلیخا که بود یوسف زار
(۱۰) لطافت خیال:- چون تنعم و تمدن در ایران از ازمنه بسیار قدیم موجود است- و بواسطه همین ناز و نعمت مستقل چندین هزار ساله هر نوع خیالات آنها نهایت نازک و لطیف گردیده بود چونکه این زبان حلاوت آگین و شیرین و نهایت صاف و لطیف گردیده بود لہذا بذریعه آن لطافت آن خیالات نیز اداء کرده شده می توانست که نه تنها بعربی بلکه به نصیب دیگر السنه هم نگردیده است- از امثله آتی اندازه آن معلوم میگردد. ع
چشم چون پر عشوه کرد، اول بسوی خویش دید
پاره خود خورد ساقی ساغر لبریز را
آن مضمونیکه درین شعر اداء کرده شده است به نهایت اشکال در دیگر زبان اداء شده می تواند.
علی الاکثر اینطور واقع می شود که معشوق خودش را راست و درست و آرایش داده باندازه محظوظ و مسرور میگردد که این آراستگی و پیراستگی خویش را خودش مشاهده میکند. شاعر
شعرالعجم حصه چهارم
۳۳۸
تصویر این حالت را چنین میکشد :-
چون چشمهای معشوق از کرشمه مالامال گشت نخست بطرف خویش دید گویا که ساقی پیاله خود را در موقعیکه از شراب پر و لبریز نمود اولاً خودش جرعه ازان نوشید.
جای مشام دیده کشودم ببوی گل
پنداشتم که گرد ره یار می رسد
در شعر قوت این لطافت خیال را مشاهده کنید که بواسطه لطافت گرد کوچه معشوق را گل می پندارد لہذا ازان خوشبوئی گلها که باد رسیده در مغالطه افتاده که گرد کوچه یار است. این خیالات باندازه لطیف است که تاب اظهار را ندارد. و گویا حبابی است که بمجرد رسیدن دست می شکند و تاسف داریم که از ترجمانی و تشریح امثال این اشعار که ما بآن می پردازیم تمام لطافت آن با خاک برابر می شود. لطف صحبت احباب را یک شاعری بهمراه این لطافت بیان کرده است :
عادت بجمع بودن احباب کرده ایم ما بو نمی کنیم گلی را که دسته نیست
پریوخی به شکر خنده قتل مردم کرد چو گفتمش که مرا هم بکش تبسم کرد
ملاحظه کنید که این مضمون را بچه لطافت خوبی اداء کرده
۳۲۹
شعر العجم حصه چهارم
است. تبسم معشوق در موقع درخواست قتل عاشق پہلوهای متعددی را پیدا میکند - از آنجمله یک معنی جزوی و کم لطف آن این است که معشوق به "شکر خنده" خویش بسیار مردم را قتل کرد اکنون که عاشق درخواست قتل خودش از وی میکند تبسم کرد و مینمایند که برای یک نفر هم این قدر بس است : ه
تاک را سیراب دار ای ابر نیسان در بہار
قطره تامی تواند شد چرا گوہر شود
نسبت به ابر نیسان چنان می پندارند که قطره آن چون به پشت کاسه مانند ماهی می افتد گوهر می شود - شاعر درین شعر خویش آن قطره شراب را که از انگور تاک بوجود می آید نسبت بگوہر اہمیت داده آنرا ذی حیثیت می پندارد لہٰذا امر میکند که ابر نیسان بجای اینکه گوہر بسازد بهتر آنست که بسیرابی تاک و رویانیدن انگور بپردازد -
فیضی عجبی یافتم از صبح به بینید
این جاده روشن ره میخانه نباشد
"جاده روشن" :- راهی است که صاف باشد و بلا تکلف انسان را تا به سر منزل مقصود برساند -
خیال اصلی آن بوده که در وقت سپیده داغ صبح شراب لطف زیادی را عاید میکند لہٰذا آثار صبح را دیده طبیعت
شعر العجم حصه چهارم
۳۳۰
زیاده تر میل بشراب میکند و آنرا اینطور اداء کرده است که
از طلوع صبح فیض عجیبی بحصول آمده ملاحظه کنید که این جادهٔ
روشن راه میخانه نمی باشد ؟
در بوستان ، به یاد تو غنچه را امسال باغبان همه نشگفته چیده بو
درین شعر غنچه را بادهان معشوق تشبیه داده شده است
روی نکو معالجهٔ عمر کوته است این نسخه از بیاض مسیحا نوشته ام
لب گزیدی و من از ذوق فتادم مدهوش با تو کیفیت این باده ندانم که چه کرد
شراب لطف پر در جام میریزی و میترسم که زود آخر شود این باده ومن در خمارفتم
اکثر به این طور واقع می شود که محبوب در بعض اوقات از حد
زیاده تر مهربان می شود اما این مهربانی او بسیار دیر نمانده زائل
میگردد - شاعر این خیال را قرار فوق اداء کرده است -
آوازه خلیل ز بنیاد کعبه نیست مشهور شد از آنکه در آتش نگونشست
*
بر روی تو چشم باز کردن خمیازهٔ دیدن دگر بود
یعنی بیک دیدار متسلی نمی شوم ، بلکه دیدن هر مرتبه من
برای مشاهده نمودن مرتبهٔ دیگر آن بیقرار است -
روزم تو بر فروز و شبم را تو نور ده
این کار تست کار مه و آفتاب نیست
شعر العجم حصه چهارم
۳۳۱
درین شعر حالا این خیال اداء کرده شده است که بدن
از معشوق تمام دنیا بنظر عاشق تاریک و تیره معلوم میگردد
اما در واقع این امر صحیح است ۔ کہ اگر دل مسرور
نباشد روز روشن بنظر انسان شب تاریک معلوم میشود
تکرار لفظ ”کار“ یک لطف مخصوصی را به وجود آورده
است ۔
با تو گستاخی است گفتن ترک بد خوئی نما
با دل خود گفته ام آئینہ را بیرنگ ساز
درین شعر یکہ مذکور شد مطلب اصلی این قدر بوده
است ۔ کہ معشوق از بد خوئی خویش باز نمی آید لہذا می
باید که دل خود را اینقدر فراخ بسازم که از بدخوئی معشوق
نرنجد و آنرا طوری اداء کرده که در شعر مذکورش صیغه
خطاب بعوض صیغۂ غایب دیگر لطف مخصوصی را درین
شعر پیدا کرده است ۔
ہر چند بغیر لاف محبت نه ندبرت
مارا امید ہا بدل بد گمان تو است
مقصدش این است که اگرچہ رقیب بحضور معشوق ادعای
بزرگ عشق و جانبازی خودش می نماید لکن معشوق باندازه
ازو بدگمان است که آنرا گاہی یقین کرده نمی تواند ۔ این
خیال طوریکه در شعر فوق ہویدا است اداء کرده است ۔
شعر العجم حصه چهارم ۳۳۲
مرغی چو همای دل من گشته شکارت شکرانه این صید تهی کن قفسی چند
از گفتن این سخن بوده که ای معشوق وقتیکه ترا مانند من یک عاشقی بدست افتاد پس ترا می باید که از دیگر عشاق خویش قطع تعلق کنی این مضمون را قرار فوق اداء کنان بسوی این قاعده مقرره نیز اشاره بهم رسانیده است که چون در موقع رسیدن کدام مسرت مردم بطور صدقه پرنده ها را از قفس رها میکند تو نیز که مرا اسیر دام محبت خود کرده باید بشکرانه آن تمام قفسها را خالی نمائی ۔
نیست ممکن که گریزم زغزالان خیال ورنه مجنون تو تنها تر ازین می بایست
عاشق از همه کس علیحدہ وجدا می باشد و عمر خود را در عالم خیال بسر می برد لہذا شاعر در شعر فوق ازین امر معذرت می خواهد که از آهوان خیالات تو گریختن ممکن نیست و الا من از آنها هم گریخته مقامی را گوشه تنہائی خویش میگرفتم که در آنجا خیالات هم بدو رو پیش من آمده نتواند ۔
شاعر این مطلب را که معشوق در سر مستی شراب بی تکلف می گردد اینطور اداء کرده است ۔
فغان که بند قبای تو باز خواهد شد که بادہ بے ادب افتاده و هوا گستاخ
ہنگامیکہ سردی ہوا اینقدر افزونی میکند که پاره مقیاس الحرارة مطلقاً از جای خویش بر نمی خیزد و آنرا درجه صفر می
۳۳۳ شعر العجم حصہ چهارم
گویند و اگر نسبت بآن هم سردی شدت کند آن نیز بخود
مدارجی دارد و اینطور ادا می کنند که یک درجه از صفر پایان
و نظر بآن هم اگر مزید شدت خود را هویدا نماید پس درجات
عدیدهٔ ماتحت صفر را بمناسبت آن افزون می کند ۔ همچنین
پستی و بلندی آواز نیز درجاتی دارد لاکن وقتیکه مطلقاً آواز
نباشد البته که سکوت خواهد بود ۔ شاعر از روی تخیل خویش
مدارج سکوت را نیز قائم کرده می گوید : ه
از بس زبیم خوی تو دزدیده ام نفس یک پرده پست تر زخمو شی است ناله ام
ادا نمودن اینطور یک فرق باریک باین لطافت در دیگر
زبان مشکل است ۔
تعریف راز داشتن این است که سر کسی بدیگری گفته نشود
تا اینکه خودش نیز آن را فراموش نماید ۔ لہٰذا عاشق راز معشوق
را پنهان نمودن می خواهد ولی آن را از خاطر خویش فراموش
کرده نمی تواند ۔ لہٰذا این خیال بدماغش پیچیده می گوید ۔ ه
باین شائستگی چون محرم رازت توانم شد
زبس با خویش گفتم راز تو غماز گردیدم
اگرچه از تقاضای عشق آن است که معشوق بطرف دیگر
شعرالعجم حصہ چہارم ۳۳۴
التفات نکند. ولی در بعضی اوقات عاشق بدل خویش انصاف
کرده می گوید که چرا تمام دنیا از تمتع گرفتن حسن و جمال او
ممنوع قرار داده شود۔ این خیال را شعراء بطریقه ہاے
مختلفه اداء کرده اند۔ یکی می گوید: ؎
نرنجم زین که با هر عاشقی میل سخن داری
که تو حسنی زیاد از کار و بار عشق من داری
دیگری می فرماید:۔ ع
به بلبلی نتوان داد یک گلستان را
درین مصرعه این خیال را با تنهای لطافت اداء کرده می
گوید که اگر تو با هر عاشق خویش میل تکلم داشته باشی من
ازان نمی رنجم زیرا که وسعت حسن تو نسبت به کار آمد
من بسیار است یعنی برای حسن وسیع تو تنها عشق و عاشقی
یک نفر کافی بسنده نیست۔
اکثر به این چنین واقع می شود که معشوق در نشۂ ناز
خویش سرشار می شود و در آن موقع هیچیک ناز برداری
هم به نزد او نمی باشد لہذا وی با خویش می جنگد و خودش
بر کدام حرف خویش تنقید می کند و بر خویش بقهر و غضب
می شود تصویر این حالت را یک شاعر اینطور کشیده ۔ ؎
فغان زغزه شوخی که وقت تنہائی بهانه بخود آغاز کرد و در جنگ است
۳۳۵ شعر العجم حصه چهارم
از ملاحظه نمودن این امثله اندازه کرده خواهید بود که آن
خیالات لطیفی را که فارسی اداء کرده است از دسترس و
قدرت غربی و دیگر السنه بیرون است۔
بدیع الاسلوبی
معنی بدیع الاسلوبی این است که کدام خیال ببیک پیرایه
و سبک جدید و اعجوبه زائی اداء کرده شود و این همان
وصفی است که به نزد اکثری از اهل فن اطلاق شاعری بر
آن کرده می شود درین وصف شاعری زبان فارسی علانیهٔ
امتیاز بزرگی را جائز است ۔
اگرچه امثله بدیع الاسلوبی در ضمن تذکرهٔ شعراء متعدد قبلاً
تذکار یافته است ولی بلحاظ اقتضای این محل چند مثال
دیگر آن نیز تحریر می گردد تا حقیقت بدیع الاسلوبی به نهایت
خوبی ذہن نشین شود :
ای برہمن چه زنی طعنه که در معبد ما سجه نیست که آن غیرت زنار تو نیست
اصل مقصد چنان بوده که زاهد دعا بد باندازهٔ ریا کارند
که تسبیح آنها بد تر از زنار است ۔ پیرایه این مضمون را
باندازهٔ تبدیل داده که ظاہراً خیال بطرف آن بالکل رفته
نمی تواند و حاصل نمایان این شعر چنان بفهم می رسد که برہمن
شعرالعجم حصہ چہارم
۳۳۶
طعنه می زد که اسلام همسر مذهب هندو پانیست، شاعر که
مسلمان است جواباً می گوید که این طعنه بیجاء است در
عبادتگاهای ماکه هر قدر تسبیحات است تماماً اینطور می باشند
که بران زنار شما رشک می برید۔
درین مطلب بلاغتی که بکار برده شده این است
که اگر اینطور سخن به مسلمانها گفته می شد البته که از شنیدن
آن می رنجیدند لہذا درین موضوع برہمن را مخاطب کنان
باین پیرایه این مطلب را اداء می کند که مقصدم از توہین
اسلام نی، بلکه از ترجیح دادن اوست بمقابل کفر۔
درمیان کافران ہم بوده ام یک کمر شائستۀ زنار نیست
مقصد از اداء نمودن این مطلب این است که درین
زمانه هیچ کس در ہیچ فنی کامل نیست تا اینکه کافر نیز در کفر
خویش کامل بنظر نمی آید این مطلب را چنانچه که خواندید اداء
کنان می گوید که درمیان کفّار نیز این چنین شخصی نیست که
در مذهب خود کامل بوده قابل پوشیدن زنار باشد۔
ایکه ہمراہ موافق بجهان می طلبی اینقدر باش که عنقا ز سفر باز آید
مطلب این است که دوست صادق موجود نیست و
آن را اینطور اداء کرده که گویا شخصی دوست صادقی را برای
شعر العجم حصه چهارم
۳۳۷
خویش جستجوی می کند و شاعر او را در عین زمان میگوید که
درین تلاش کردن خود قدری معطلی نموده انتظار بکش که عنقا
از سفر واپس بیاید و مطلبش از گفتن این امر است که
دوست صادق مانند عنقا نا پیدا است .
عرفی بحال نزع رسیدی به شدی شرمت نیامد از دل امیدوار دوست
مطلب اصلی این است که عرفی بیمار شده قریب به نزع
رسیده بود معشوقش ازین حال اطلاع یافته مسرور شده امید
کرد که پس از مردن البته از شور و فغان او نجات خواهیم
یافت از سوء اتفاق عرفی نمرده واپس صحت یافت و
این امید واری معشوقش نتیجه نداد این مضمون را قرار فوق
در حالیکه خودش را مخاطب نموده است اداء می کند .
ای اجل جان ندهند اهل وفا سعی مکن
یا برو رخصت آن غمزه خونخواره بیار
مقصد این است که تنها بر عاشق اداهای معشوق اثر
افگنده می تواند و آن را طوری ادا کرده است که با اجل می
گوید که اگر واقعاً قصد قبض روح مرا داشته باشی پس بدیگر
وسائل و وسائط تشبث مکن که ناکام می شوی فقط از
غمزۀ خونخوار معشوقم اجازت مرگم را حاصل کن .
بآفتاب ازان ذره را در اندازند که عذر مردم کاهل به ناکسی نه نهند
شعر العجم حصه چهارم ۳۳۸
در انداختن :- بمعنی جنگانیدن - عذر نهاون - معذور شمردن
مطلب شعر آن است که دست فطرت ازین جهته ذرات
را بآفتاب می جنگاند تا کدام شخص کاہل این عذر را تقدیم نکند
که من بمنزلۂ هیچم با فلان شخص باین عظمت او چه طور مقابله
کرده می توانم زیرا که کمتر و ضعیف تر نسبت بدره که خواهد
بود ولی با آنهم با آفتاب مصروف پہلوانی است - این ذراتی
که در روشنی آفتاب می درخشند با آفتاب در حالت
جنگ فرض کرده اند که آنها درخشندگی و بریق
خود را با آفتاب نشان می دهند و دران مورد با
آفتاب مقابله می کنند -
ہزار بار قسم خورده ام که نام ترا به لب نیاورم اما قسم بنام تو بود
این خیال را اکثری از شعراء ظاهر نموده اند که عاشق از
خوف بدنامی و رسوائی نام معشوق خود را بحضور مردم گرفتن
نمی خواهند دلی بی اختیار از زبان او می برآید شاعری این
مضمون را قرار فوق اداء کرده است زیرا که در طرز اداء فوق قصداً
نام بردن معشوق هویدا است و در شعرآتی آن عیب هم مرفوع گردیده
گرچه میدانم قسم خوردن بجانت خوب نیست
هم بجان تو که یادم نیست سوگند دگر
در شعر گذشته خوبی است همانا که نام معشوق را گرفته اما
۳۳۹
شعر العجم حصه چهارم
اما دیده و دانسته نام او را بر زبان نیاورده بلکه این اطلاعی هم ندارد که آیا نام معشوق بر زبان او آمده است و یا خیر؟
مرا دو خضرعنان گیر باید از چپ و راست که کجروی نکنم ور نه قصد راه خطاست
مطلبش این است که در هر کار دو قسم غلطی از دست انسان سر میزند که افراط و تفریط است و از هر طرفی که زیاده خود را بکناره میکشد طبعاً از راه راست دُور میشود این مضمون را شاعر اینطور ثابت میکند که خواندیده از آن چنان مفهوم می شود که بجای یک خضر و راهبر ضرورت دو خضر ثابت می کند.
هیچ اکسیر به تاثیر محبت نرسد کفر آوردم و در عشق تو ایمان کردم
درین شعر مطلب اصلی چنان بوده است که طلب صادق بکار برده شود پس کفر و اسلام تماماً یک چیزند و آن را اینطور اداء کرده است که محبت اکسیری است که من مس کفر را آورده از تاثیر آن بطلای ایمان تبدیل نمودم.
تا کی بباغ وصل تو از بیم مدعی گلهای ناشگفته بجیب و بغل کنم
هنگامیکه در مجلس معشوق مجمع اغیار و رقیبان می باشد عاشق بطرف معشوق خویش حسب دلخواه دیده نمی تواند بلکه گاهی از نگاه دزدیده کار میگرد و در وقتی از زیر نظر بطرف او مینگرد لہذا این مضمون را شاعر طوریکه خواندید اداء میکند
شعر العجم حصہ چہارم
۳۴۰
تنقید و تقریظ مفصل بر شاعری فارسی
انواع شاعری :-
اہل ادب ما تقسیم شعر را بلحاظ وزن و قافیه وغیره
نموده اند - بنا برین در اقسام شعر قصیده - غزل ، مثنوی
وغیره را قرار داده اند ولی این تقسیم تقسیم علمی نیست - می
بایست تقرر انواع شعر اینطور باشد که بلحاظ آن حقیقت
شعر ، که از روئے ذاتیات او در آن مهجور است انواع
شعر معلوم کرده شود که حقیقت اصلی شعر مصوری
است ؟ یا تخیلی - زیرا که از تنوعات و خصوصیات و
اختلافات همین دو چیز اقسام شعر پیدا می شود -
اقسام شعر بلحاظ مصوری :-
ہر چیزیکه در عالم موجود است بر دو قسم تقسیم کرده
می شود (۱) مادیات مثل زمین ، آسمان ، ماہتاب، آفتاب
ستارہا ، باغ ، جنگل ، کوه ، بیابان ، گرمی ، سردی ، بہار
خزان و امثال (۲) کیفیات باطنی یعنی جذبات گونا گونی
که در دل انسانی بودیعت گذاشته شده اند مثل رنج ،
و مسرت ، محبت و بغض ، حسرت و غم ، غیظ و غضب
وغیرہ بلحاظ این دو تقسیم ، شعر نیز بر دو قسم منقسم گردیده
۳۴۱
شعر العجم حصہ چہارم
اول آنکه در آن تصویر مادیات و متعلقات آن کشیده شود. درین قسم تمام مثنوی ہائے رزمیہ ، افسانہائے تاریخی ، اشعار متعلقہ ، مناظر قدرت ، داخل است زیرا که در همه اینها تصویر مادیات و یا تصویر آن اشیای کشیده می شود که آنرا با مادیات تعلقی است این شاعری را مادر انگریزی بہ (ایپک) تعبیر کردہ می توانیم اگرچہ ” ایپک “ در اصل نام شاعری شجاعانہ بوده است ولے اکنون این لفظ در معانی نہایت وسیع دیگرے نیز استعمال می گردد -
قسم دوم شاعری جذبات است که در آن تصویر جذبات انسانی کشیدہ می شود و درین قسم اشیائے ذیل داخل است :-
(۱) غزلیکہ در آن بیان جذبات محبت باشد -
(۲) مثنوی ہائے عشقیہ -
(۳) مرثیہ ہا
(۴) اشعاریکہ در آن باظہار جذبات فخر ، غرور ، انتقام ، مسرت غم ، شکر ، صبر ، حسرت ، ندامت ، حب وطن وغیرہ پرداختہ می شود -
در شاعری تخیلی تصویر چیزی کشیده نمی شود بلکہ شاعر کدام دعوی را نمودہ دلیل خطابی آنرا تقدیم می کند . و یا کدام سخن را بعوض طریقہ معمولی آن بیک طریق عمدہ
شعر العجم حصه چهارم
۳۴۲
دیگری اداء میکند و یا در مدح یا ذم چیزی کدام مبالغه اعجوبه
آمیزی را جستجو میکند و یا کدام تشبیه نادر دیگر دور از نگاہی را
ایجاد می نماید ۔ این قسم شاعری را با واقعیت کمتر تعلق
می باشد و شاعری متاخرین زیاده تر در همین قسم داخل است
آن اقسام مشهوره شاعری که غزل ، قصیده ، و مثنوی
است بلحاظ اصول مذکوره فوق نوعیت آن این است که قصیده
و غزل در شاعری جذباتی داخل است و مثنوی مصوّری مظاہر
قدرت می باشد ۔ ولی شعرای ما ہیچ کدام از آنها را در
حدود خویش محدود نگذاشته اند و بجای اینکه در غزل اظهار
جذبات کرده می شد ، ہر قسم مضامین تخیلی و فلسفیانه را در
آن داخل گردانیده قصاید تماماً تخیّل ساخته شده و مثنوی از
حدود واقعه نگاری متجاوز گردیده بر ہمہ انواع شاعری تصرّف
نموده است ۔
اکنون ما برای انواع شاعری فارسی علیحدہ علیحدہ نقد
و تبصره میکنم لکن در قرار دادن انواع آن مجبوراً از مبحث
غلط کار گرفته می شود یعنی بعضی انواع آن بلحاظ تقسیم
علمی قائم گردیده و برخی ازان بهمان اصطلاح قدیمی آن
ترتیب شده ۔
مثنوی :۔ در تمام انواع شاعری این صنف
شعر العجم حصه چهارم
۳۴۳
نسبت به تمام اقسام آن مفید و نهایت وسیع و همه گیر
است و تمام انواع شاعری درین به نهایت خوبی ادا
شده می تواند - برائی ادا کردن جذبات انسانی ، مناظر
قدرت ، واقعه نگاری و تخیّل و امثال آن زیاده تر از
مثنوی دیگر میدان دستیاب شده نمی تواند علی الاکثر در مثنوی
واقعات تاریخی و یا کدام قصّہ بیان کرده می شود بنا برین
تمام پہلو ہائی معاشرت و زندگی در آن ادا میگردد و انداز
موقع نشان دادن وارائه منظر، و ہیئت و کیفیت عشق و
محبت و رنج و مسرّت و غیظ و غضب و کینه و انتقام . و
امثال آن دیگر جذبات انسانی یافته می شود.چون در تاریخ
تذکر واقعات مختلف و گونا گون پیش می آید لہٰذا درآن
ہر رقم کمال واقعہ نگاری را نشان دادن ممکن است و
تصاویر مناظر قدرت ، بہار ، خزان ، گرمی ، سردی ، صبح
و شام ، یا جنگل و بیابان و کوه و صحرا وغیرہ را می
توان کشید و مسایل اخلاق ، فلسفہ و تصوّف در آن
بالتفصیل ادا شده می تواند ۔ سبب این وسعت و آسانی
آن است که ہر شعر مثنوی علیحدہ می باشد و این طور
یک پا بندی بر شاعر عاید نمی باشد که کاملاً تمام نظم را
در یک قافیه ادا نماید طوریکہ در غزل و قصیده رعایت آن
شعر العجم حصہ چہارم ۳۴۴
لازمی است همچنین برائی مثنوی تعداد اشعارش نیز محدود
نیست و هر قدر وسعت دادن او را که مایل باشند می توانند
داد ۔ لہذا تخصیص مضامین ہم برای او نشده ۔ رزمیہ ،
عشقیہ ، تصوف ، فلسفہ واقعہ و ہر مضمونیکہ طبیعتش بخواہد در
آن ادا کرده می تواند ۔
معلوم کردن این امر مشکل است کہ ابتداء مثنوی در
ایران چہ طور بعمل آمدہ است یعنی مثنوی از ایجاد خود ایرانی ہا
است و یا کدام نمونہ عربہا را زیر نظر گذاشتہ بسرودن
آن موافق شده اند ظاهر است که تا بآن زمان ہیچ
یک چیز مثنوی موجود نبود البتہ رجز را مثنوی گفتہ مے
توانیم زیراکہ ہر ہر شعر آن ہم علیحدہ می باشد و دران
واقعات سلسلے بیان کرده می شود ۔ در ازمنہ بنو امیہ
رجز گوئی باندازہ ترقی کرده بود کہ رجز ہائے صد صد
بیت نیز یافتہ می شد ۔ الیوم نیز رجز روبتہ العجاج موجودند
و در دورہ عباسیہ عبداللہ بن المعتز حالات شکار را در
رجز نوشتہ بود و آن ہم یک مثنوی مختصری گفتہ می شود
الغرض کہ یا ایرانی ہا ذاتاً مثنوی را ایجاد نموده اند و یا اینکہ
نمونہ رجز را در پیش نظر گذاشتہ مثنوی را بر طبق آن
ساختہ اند و بہر تقدیر اگر تقلید رجز را ہم نموده باشند ہمانکہ
۳۴۵ شعر العجم حصہ چهارم
مرتبہ عین تقلید آنها بلند از درجہ اجتهاد است زیرا که
در عرب هیچیک مثنوی بسیطی تا بامروز بر سبک شاعرانہ
وجود ندارد و بالعکس در ایران هزار ها مثنوی های درجۀ
اعلی مشاهده میگردد ۔ اولین موجد ” مثنوی “ نیز معین
و معلوم شده نمی تواند لکن اگر رودکی را آدم شعر گوی
تسلیم کرده شود پس می بایست که موجد مثنوی نیز او
را بگوئیم زیرا که ما قبل از او ما هیچک نشان و سراغ
مثنوی را کرده نمی توانیم رودکی بفرمایش نصر بن احمد
سامانی ترجمۀ کلیله و دمنه را در مثنوی کرد و مشهور است
که چهل هزار روپیه انعام باو داده شد ۔ این مثنوی
امروز وجود ندارد لکن اسدی طوسی در لغت خویش اکثر بہ اشعاً
آن را بقسم سند نقل نموده است و این لغت فعلاً در
پیش نظر ما است و ما ازان بہ نقل نمودن چند شعرش
می پردازیم تا ناظرین از خواندن اندازۀ مثنوی آن دورۀ
اولیه را نمایند ؎
گفت با خرگوش ، خانہ خان من خیز و خاشاکت ازو بیرون فگن
شو بدان گنج اندر و ختی بجوی زیرا و سنجی است بیرون شو بدوی
چونک مالیده بدو گستاخ شد کار مالیده بدو در واخ شد
آفریده مردمان ، مر رنج را پیشہ کرده رنج جان آنرنج را
شعرالعجم حصهٔ چهارم
۳۴۶
معلوم می شود که رودکی در تمام بحور مشهوره بنیاد
مثنوی گوئی را افگنده است در وزن شهنامه هم یک
مثنوی را تحریر داشته است که یک شعر آن این است
نکو گفت مزدور با آن خدیوش
مکن بد بکس گر نخواهی به خویش
این اشعارش در هفت پیکر است :
گفت نقاش چونکه نشناسم
که نه دیوانه و نه فرزانم
خویشتن پاک دار و بیپرخاش
هیچ کس را مباش عاشق و تاش
بعد از رودکی اکثری از شعراء مثنوی ها نوشتند و قبل
از فردوسی یک ذخیرهٔ بزرگ مثنویها تیار شده بود اسدی
در لغت خویش بسیار اشعاری را از مثنویهای بیتی ،
ابوشکور عنصری نقل کرده است عنصری نیز در اکثری
از بحور مثنویهای را تحریر داشته است . و امق و عذرا
که مثنوی مشهور اوست درامروز وجود ندارد و چند اشعارش
حسب ذیل است :
مرا هرچه ملک و سپاه است و گنج
همه آن تست و ترا زوست گنج
به سنجید عذرا چو مردان جنگ
نرسنجید بر بارگی تنگ تنگ
چو مانی نباید ستردن بکام
بود راندن تعبیه بینظام
پریزادگان رزم را دلپسند
به پولاد پوشیده چینی پرند
شعر العجم حصه چهارم ۳۴۷
آن زبانی که درین مثنوی ها مشاهده می شود از چند
صد سال باینطرف کاملاً متروک گردیده است لہذا نا
موجود بودن آن چندان سخن تعجب انگیزی نیست لکن
حقیقت این است که آنها هر چه که بودند ما بعد از طلوع
آفتاب شاهنامه می بایست که فروغ امثال آن مانده
نمی توانست -
بعد از فردوسی این امر علانیةً بنظر آمده که به پیش
آفتاب چراغ افروختن بے فائدہ است لہذا تحریر داشتن
مثنویہائے رزمیه موقوف گردید - چون نظامی زور طبیعت
خود را اداره کرده نتوانست و همت خود را نباخته سکندر نامه
نوشت و درین از شبه نیست که بطرز خویش یک کتاب
لا جوابی را تحریر داشته است لکن باز هم در بین قطره
و دریا فرق است به تقلید نظامی دیگر شعراء نیز سکندرنامها
و شاہنامہ ہا را تحریر داشتند ولی ہمہ آنها محض نقالی
بوده اند -
مخلص اینکه رزمیه و واقعه نگاری بر شاہنامه ختم
گشت لکن چون این دائره وسعت زیادی داشت
شاخهای زیادی از آن منشعب گشت و مثنوی یک وسعت
زیادی را حاصل نمود و در مثنویهای بیشماری در چیز تحریر
شعر العجم حصہ چہارم ۳۴۸
آمدند اگر باعتبار مضامین تقسیم تمام مثنوی ها کرده شود درعناوین
ذیل داخل شده می تواند :۔
رزمیہ یا تاریخ ، مثلاً شاہنامہ و سکندر نامہ وغیرہ
عشقیہ شیرین و خسرو وغیرہ
اخلاقی حدیقہ سنائی و بوستان وغیرہ
قصہ و افسانہ ، ہفت پیکر و ہشت بہشت وغیرہ
تصوف و فلسفہ ، مثنوی مولانا روم و جام جم و
اوحدی وغیرہ
ازین جملہ باستثنای رزمیہ ذکر باقی اقسام آن در تحت
عنوان فلسفہ وغیرہ خواہد آمد در اینجا تنہا نقد و تبصرہ
نمودن بر مثنوی رزمیہ یا تاریخی مقصود است رزمیہ را
در انگریزی ”ایپک“ میگویند و در اروپا در تمام اقسام
نظم آن منظومہ نہایت مہم بالشان و وسیع است کتاب
” الیڈ “ ” ہولر “ کہ در تمام یورپ کتاب آسمانی مذہب
شاعری پنداشتہ می شود تماماً رزمیہ است بنا برین ما برین
صنف مفصلاً بحث کردن را خواہشمندیم تا ازان اندازۂ
کمال شاعری فارسی کردہ شود
مثنوی ہای رزمیہ اگرچہ بسیار نوشتہ اند۔ مثلاً گشتاسپ
نامہ اسدی شاہنامہ دقیقی ، سکندر نامہ نظامی ، سکندر نامہ خسروی
۳۴۹
شعر العجم حصه چهارم
تیمور نامه هاتفی، و امثال آن لکن دران میان تنها سه مثنوی قابل ذکر است شاهنامه و فیضی گشتاسپ نامه اسدی سکندر نامه نظامی - ولی در میان این هر سه نیز معیار کمال فقط شاهنامه است لهذا ما بر شاهنامه نقد و تبصره مفصل خویش را می نگاریم - اگر چه نقد و تبصره شاهنامه در حصه نخستین قبلاً تحریر شده ولی آن یک بحث ضمنی بوده و در آن مقصد اصلی از نوشتن حالات فردوسی را داشتیم - قبل از آن که ما بر شاهنامه او ”ریویو“ بنویسیم ضرور است که معیار کمال مثنوی و اصول آن را توضیح بدهیم -
اگر مقصود از اندازه نمودن خوبی کدام مثنوی در نظر باشد پس این امر را باید دید که لحاظ این امور آتی دران بکدام پیمانه کرده شده است و شاعر در عهده بر آری آن تا کدام مقام کامیابی را حاصل نموده است -
حسن ترتیب :- مقدم از همه این شرط است که هر آن داستان یا واقعه را که نوشته است دیده شود که در آن حسن ترتیب تا بچه اندازه یافته می شود - آن مصالحه و موادیکه شاعر را در کدام واقعه تاریخی بدست
شعر العجم حصه چهارم
۳۵۰
می افتد محض چند واقعات اجمالی و خام غیر مرتب
می باشد اکنون ملاحظه باید کرد که وی استخوان بندی
و خاکه آن داستان را چگونه قائم کرده است ؟ و در
واقعات چطور ترتیب را بوجود آورده ؟ و آغاز واقعه را
از کدام مقام نموده ؟ از آن واقعات ضمنی که عبور
کنان تا باصل واقعه وصول نموده در میان آن چه قسم
ترتیب و تناسب را بکار برده ؟ و بر کدام کدام واقعات
محرر صرف قوهٔ خویش را خرچ نموده ؟ و کدامین واقعه را
بر انگزانیده زیاده تر نمایش داده ؟ و کدام مسئله را
بصورت مبهم و پیچیده ادا کرده ؟ و موقع بموقع از
تخیل خود چه چه کار ها را گرفته ؟ جہته پیدا کردن نتایج
اخلاقی آن سخنان فرضی را که پیدا نموده در بین آن
چگونه یک تناسب و توافقی را بوجود آورده ؟ تا از آن
این طور مغموم نگردد که وی قصداً این طور شیوهٔ
را اختیار کرده بلکه در مستحش دیگر کلامی طبعاً بوجود آمده
بر جذبات موقع بموقع چطور اثرات افگنده ؟ اگر شاعر
عهده بر آر تمام این مراحل شده باشد پس وی در
امتحان حسن ترتیب کامیاب پنداشته می شود -
کیرکٹر :- در مثنوی ذکر بسا اشخاص زیادی می
۳۵۱ شعر العجم حصه چهارم
آید و عند اللزوم حالاً مرد و زن، آقا و نوکر، طفل و جوان
امیر و غریب، سوداگر و پیشه ور عالم و جاهل و امثال
آن یاد کرده می شود و طبعاً اخلاق ، خوی بوی ، طرز
انداز ، مزاج ، طبیعت ، گفتگو و محاوره این اشخاص
مختلفه ، مختلف می باشد پس کمال شاعر این است
که بیان هر آن شخصی را که میکند می باید که تمام
خصوصیات امتیازی او را قائم کند بیان طفل را این طور
نماید که در کلمات او اثرات بچگی و خوردی ادا کرده شود
و اگر واقعه نوکر را می نویسد می بایست که طوری او
را بنگارد که از اخلاق و عادات و محاوره و طرز انداز او
بوی نوکری و محکومی ظاهر شود نه بقسمی که ناظرین حس
کنند که شاعر قصداً باظهار نوکر بودن او پرداخته است
و اگر بیان یک ذات شریفی را کند می بایست که در
حوادث نهایت سخت و ابتلا های بزرگ نیز جوهر شرافت
او مشهور گردد -
این امر را نیز ملحوظ نظر باید داشت که در عادات
و اخلاق مخصوصه هر شخص بعضی سخنها نمایان می باشد
و شاعر معمولی فقط همان سخنان را نمایان میکند که نظر
او تابان اصابت نموده است لکن نگاه یک شاعر اعلیٰ
شعر العجم حصه چهارم ۳۵۲
آن خصوصیات باریک و عمیق میرسد که بلند تر از نگاهای
عوام می باشد بر شاعری ایشیائی این اعتراض عمومی وارد
است که در آن امتیاز این قسم خصوصیات کرده
نمی شود -
اتحاد کیرکٹر :- در مثنوی لحاظ این امر ضروریست
که یک کیرکٹر مخصوص و تشخیص ممتاز هر شخص علیحده قائم
کرده شود و در هر موقعیکه ذکر این شخص بیاید آن کیرکٹر
آن باید که تبدیل نگردد - کم از کم باید که این طور یک
سخنی بنظر نباید که بر خلاف کیرکٹر قائم کرده باشد - اکثری
از شعرائی ما این نکته را در پیش نظر نمی گذارند
و فقط اثر لوازم مخصوص همان موقع را زیر نظر می
گیرند که در صدد بیان آن می باشند و این اثر باندازهٔ
بر آنها غالب می شود که ابداً خیال آن کیرکٹر مخصوص
و تشخیص ممتازی را که پیشتر قائم کرده اند بدماغ شان
خطور نمی کند و از همین جهته در بعض مواقع تناقض
بیانی در کلام شان یافته می شود در ادبیات اردو
میر انیس درین وصف ممتاز است مثلاً آنها آن
کیرکٹر مخصوص حضرت امام حسین رضی الله عنه را
که مقرر داشته اند صبر و حلم و برداشت و تمکین و
۳۵۳
شعرالعجم حصه چهارم
وقار است و در مراثی ذکر امام موصوف را بصد ہا
رقم نموده اند و هر قسم حالات برای آن مظلوم در
پیش آمده است لکن در هیچیک حالت و موقع آن
اوصاف مقرره او تبدیل نیافته است ۔
واقعه نگاری :- از اوصاف سته مثنوی
واقعه نگاری است تفصیل آن نقصی را که علی العموم
در کلام اکثری از شعراء در واقعه نگاری یافته میشود
ازین جهت ما قلمبند میکنیم تا ازان حقیقت اصلیه واقعه نگاری
دانسته و مفهوم شود که واقعه نگاری صحیح آن است
که در آن نقصی نباشد ۔
(۱) اکثری از شعراء چون به بیان کردن چیزی
می پردازند این چنین اوصاف مبهم و عام او را بیان
می کنند که قریباً بسوئی ہر چیزی نسبت آن کرده
می شود و هر شخص عامی آن را فهمیده می تواند و بیان
می کند و سخنهای نازک و دقیق آن را بیان نمی
کند مثلاً اگر تعریف یک قطعه خوش نویس درجه اعلیٰ
کرده شود پس این طور وصف او را نمودن که نهایت
عمده است" "لا جواب است" "بی نظیر است"
"چشم را بسوی خویش می رباید" " از دیدنش حیرت مستولی
شعر العجم حصه چهارم ۳۵۴
میشود، بوصف عمومی است یعنی نسبت بهر یک
چیز عمده این الفاظ استعمال شده میتواند ۔ و آن
شخصی که مطلقاً از فن خوشنویسی واقف نباشد نیز همین
الفاظ را در تعریف حسن خط گفته میتواند ولی یک
شخصی که ماهر فن خوشنویسی باشد همانا که تعریف آن
قطعهٔ خوشخط را این طور خواهد کرد که دوائر آن باقاعدہ
و کشش حروفش خوب ، و نشست کرسی ہائے
آن درست ، و نقاط آن موزون و قلم محرر آن
پُر زور است و بآن طریقهٔ علمی خواهد کرد که مطابق
با وصول فن خطاطی است یک شعر بر جسته را یک
عامی هم شنیده سبحان الله می گوید و در الفاظ عمومی
به تعریف آن می پردازد ولی آن تعریف ، تعریف
عامیانه است بر خلاف آن یک ماهر فن ذکر جدت
مضمون ، صفائی بندش ، خوبی طرز ادا ، شگفگی الفاظ
ربط و ضبط جملات اسلوب بلاغت او را میکند ۔
کمال واقعه نگاری این است که بیان هر آن
چیزیکه کرده می شود طوری نموده شود که یک ماهر
فن بتذکر آن می پردازد یعنی تمام خصوصیات اصلیه
و جزئیات آن بیان کرده شود ۔ شعرای ما وقتیکه
۳۵۵ شعر العجم حصه چهارم
بیان پهلوانی و محاربه دو پهلوانی را می نمایند طوری
آن را ادا می میکنند که زمین و آسمان را بجنبش می
آورند اما به بیان این امور نمی پردازند که دو حریف
با همدیگر چطور نزدیک شدند ؟ و چگونه بر همدیگر مبادله
ضرب نمودند و از کدام کدام مغالطه ها استفاده کردند ؟ و
تیغ های خود شان را بچه اصول بر همدیگر راندند ؟ نیزه
را چرا استعمال نکردند ؟ بر همدیگر چگونه تیر و کمان را
استعمال نمودند ؟ و بچه اصول سپر را بر سر خویش
گذاشتند وغیره ازانجا که شاعری هم یک رقم مصوری
است لهذا تا دروی این طور خصوصیات نشان داده
نشود ، تصویر صحیح و اصلی ٹھیک واقعه را بذهن آمده
نمی تواند ـ
(۲) نقص کلی واقعه نگاری این است که از تحریر
واقعات خورد و ریزه صرف نظر میکنند و شعرای ما چنان
می پندارند که بیان نمودن سخن های جزئی نادانی است
حالانکه آنها خیال نمی کنند که در اکثری از مواقع از
سخنان خفیف و جزوی این طور تصویر واقع کشیده
ذهن نشین می گردد که از ادا نمودن واقعات بزرگ
هم آن مطلب میسر نمی گردد چنانچه ما تفصیل این
شعر العجم حصہ چہارم
۳۵۶
مطلب را در بحث محاکات قبلاً نوشته ایم۔
(۳) چون شاعر کدام سخنی را بحیثیت واقعه می نویسد اگر چه فرضی هم باشد فرض ذمه او این است که در میان آن این طور یک سخن را داخل نکند که بواسطه آن واقعه مطلوب ناممکن و یا مشکوک بنظر آید این نقص از اسباب مختلفه پیدا می شود گاهی همان واقعه را که می نویسند فی نفسه ناممکن می باشد مثلاً این واقعه که چون رستم می رفت تا بزانو در زمین پایش فرو می رفت۔ یا اینکه فی نفسه ناممکن نباشد لاکن بملاحظه موقع و وقت و حالات ناممکن معلوم می شود مثلاً این واقعه کیکاؤس که بذریعه عقابها خیال صعود آسمان را آرزو نموده بود زیرا از روئی آن حالات و واقعات کیکاؤس که در شاهنامه مذکور است وی باین اندازه احمق ثابت نمی شود که این چنین یک کوشش بیهوده را نموده باشد۔ مخلص اینکه نسبت بهمه چیز مقدم ترین فرایض واقعه نگاری این است که واقعه بآن صورت ظاهر کرده شود که بر دل اثر کند۔
بعد ازین اصول ما بر خود شاهنامه نقد و تبصره مفصل خویش را می نگاریم : حیثیت تاریخی شاهنامه :۔ شاهنامه
۳۵۷ شعر العجم حصه چهارم
یک منظومه تاریخی است لہذا مقدم تر از همه ازین
حیثیت می بایست که بروی نظر افگنده شود که وی
باعتبار تاریخی چه اعتبار دارد ؟ نسبت باین مسئله ما
در حصه اول بمقامیکه بر شاہنامہ نقد و تبصره موجود
است مفصلاً بحث نموده ایم و در آن ضمن ما اقوال
محققین ارو پائی را نقل کرده ایم که از السنه ماضیه
ایران واقفند و تسلیم نموده اند که بیانات فردوسی با مندرجات
تواریخ قدیم حرف بحرف مطابقت دارد ولی درین محل
ما از حیثیت ہای مختلفه دیگری بر آن بحث نمودن
را خوشمندیم -
(۱) فردوسی باندازه لحاظ ذمه داری تاریخی خود را
دارد که قبل از بیان واقعات حواله دادن ماخذ خویش
را ضروری می انگارد طوریکه قاعده عمومی است تمام ماخذ
ہای شاہنامہ درجات مساوی ندارد یعنی بعضی ازان زیاده
تر مستند و بعضی کم و برخی کمتر است لہذا وی در ہر موقع
بفرق این مراتب تصریح میکند فردوسی می گوید که بنیاد
عمومی شاہنامہ بر اساس یک تاریخ قدیمی ایران نهاده شده
است که از تصنیف آن الی الآن دو هزار سال منقضی
گردیده چنانچه می گوید :- ۶
شعر العجم حصه چهارم ۳۵۸
(۲۰۰۰)
گذشته برو سالیان دویست
فردوسی واقعات عمومی را ازین کتاب می گیرد و حوالہ
دادن او را در هر مقام ضروری نمی پندارد - البته آن
واقعاتی را که از غیر آن تاریخ مینگارد همانا که به
تصریح ماخذ خویش می پردازد چنانچه داستان شغاد را
خودش از یک نفر خاندانی شغاد حاصل نموده است که
می گوید :
یکی پیر بد نامش آزاد سرو که با احمد سهل بودی به مرو
به سام نریمان کشیدش نژاد بسی داشت رزم رستم به یاد
بگویم سخن آنچه زو یافتم سخن را یک اندر دگر بافتم
در تمهید داستان بیژن تصریح نموده است که واقعات
او را یک شخصی که منظور نظرش بود مهیا نموده چنانچه
می گوید :
بدان سروبن گفتم ای ماه روی مرا امشب این داستان باز گوی
مرا گفت کز من سخن بشنوی به شعر آری از دفتر پهلوی
چون داستان ظلخدا درگو ، در ماخذ اصلی او بنود لذا
نام راوی او را با تصریح نشان داده میگوید :
چنین گفت فرزانه شاهوی پیر ز شاهوی پیر این سخن یادگیر
۳۵۹
شعر العجم حصه چهارم
تفصیل هر آن دوره را که نیافته در آن موقع واضح
به تصریح آن پرداخته است چون سکندر ایران را فتح کرد
محض جهته این که قوائی ایران منقسم گردیده کمزور شود در
هر هر سمت و صوبه او سلطنت جداگانه قائم داشت تا ازان
طوایف الملوکی در ایران برپا باشد تا دو صد سال این
حالت همچنین قائم ماند واحدی حالات این دوره را در قید
تحریر نیاورده است فردوسی بتذکره اجمالی این دوره پرداخته
می نویسد :
ازین گونه بگذشت سالی دویست تو گفتی که اندر جهان شاه نیست
چو کوتاه شد شاخ و هم بیخ و شان نگوید جهان دیده تاریخ شان
از ایشان جز از نام نشنیده ام نه در نامه خسروان دیده ام
آن واقعاتی که او را کاملاً با تفصیل بدست آمده
است آنها تماماً ادا کرده و به تصریح آن نیز پرداخته
است چنانچه در ختم داستان کاموس می نگارد :
سر آوردم این رزم کاموس نیز دراز است و نشاد ازو یک پشیز
گر از داستان یک سخن کم بدی روان مرا جای ماتم بدی
(۲) ابتدا ر فن تاریخ از قصه گوئی و افسانه خوانی بعمل
آمده است یعنی مردم یک خاندانی قصص پدر و اجداد خود
شانرا بیان می کنند چون تهذیب و تمدن بوجود می آید
شعر العجم حصہ چہارم
۳۶۰
همین قصص در حیز تحریر آمده تاریخ میگردد بنا برین در تمام
تواریخ ازمنه ماضیه بجز از حرب و ضرب دیگر واقعات نظم
و نسق مملکتی کمتر بنظر میرسد چون فردوسی هر آن چیز یرا
که می نویسد از روی تواریخ قدیمی است لهذا این فرق
علانیه در شاهنامه مشاهده می گردد آن حالاتی که تا بزمان
کیکاوس و خسرو بوقوع آمده در آن بجز از جنگ و
جدال و مسایل رزمیه دیگر چیزی بنظر نمی آید - بهمان
اندازه که زمانه رو به تجدد می گذارد بهمان پیمانه آمیزش
و اختلاط دیگر حالات در آن نیز واقع می شود چون نوشیروان
قریب العهد گذشته بود لہذا تمام انتظامات ملکی او مفصلا بنظر
می رسد و فردوسی نیز آن را با تفصیل نگاشته است تا
این که حکایه نویس آن احکام نوشیروان را نیز مشروحاً
نموده است که در اوقات مختلفه در حین سوال و استدعای
سائلین اصدار و تحریر نموده است که آن را توقیعات
میگویند و فردوسی برائی هر واحد آن ابواب جداگانه را قایم
داشته است -
در آن مواقعیکه در تاریخ ذکر محاربه دو حریف و
بیان واقعات کارروائی ہاے عسکرانه و حرکات خصمانه
و کش و گیر دست و گریبان شدن طرفین می آید
۳۶۱
شعر العجم حصه چهارم
علی العموم این شعبه پیدا می شود که چطور اطلاع این
وقایع کسب گردیده است حالانکه علی الاکثر یک نفر هم
ازان دو نفر متقابلین از میدان جنگ واپس نمی آمدند
به فردوسی بعد از تفتیش معلوم گردیده که در محاربات
عمومی جهت حفظ و حکایه نمودن صورت جنگ دست
گریبان گردیدن طرفین اشخاص مخصوصی مقرر و موظف
می بودند که باصطلاح آن زمان او را ترجمان می نامیدند
فردوسی در مواقع مختلفه بتذکر آن پرداخته است ے
نهادند پیمان که با ترجمان نباشند بر خیرگی بدگمان
بدان تا بد و نیک با شهریار بگوید ازین گردش روزگار
که کردار چون بود ؟ و پیکار چون ؟ بر رزم اندرون کارد کرار چون
(۳) قهرمان محبوب فردوسی رستم است و مقصد از
تحریر داشتن شاهنامه فقط بیان داشتن کار روائی های اوست
و فردوسی باندازه رستم را دوست دارد که در هر موقع که
نام او را بر زبان می آورد در جوش محبت سرشار بنظر
می آید . گویا بعد از دوره کیقباد تا بعهد گشتاسپ دست
و بازوی رستم قوام و نظام سلطنت ایران بوده است لہٰذا
بیان نمودن شجاعت و مردانگی و دلاوری و دیگر اوصاف
عسکرانہ رستم رجز قومی فردوسی است که صد صد بار آنرا
شعرالعجم حصہ چهارم
۳۶۲
خواند تسلی نمی شود باین هم فردوسی بر هیچ یک از عیوب رستم پرده را نیفگنده و بصورت غلط گاہی خواهشمند مداحی او نگردیده است -
ازان دروغ گوئی که رستم در مقابله سهراب کار گرفته است فردوسی آن را بکمال وضاحت تحریر داشته است همچنین آن بربادی و قتل عام فجائعی را که بضمن انتقام گیری سیاؤوش در آن حمله که رستم بر تو ران نموده نیز تصریح کنان می نویسد :- ع
همه غارت و کشتن اندر گرفت همه بوم ، بر دشت برسر گرفت
ز توران زمین تا به سقلاب روم نه دیدند یک مرز آباد بوم
همه سر بریدند بر ناوَ پیر زن و کودک و خورد کردند اسیر
چون اسفند یار رستم را از تیر بارانی خویش سوراخ سوراخ نمود ، رستم فرار کنان بر کوہی برخاست فردوسی همین واقعه را نیز بی کم و کاست نوشته است ازین واقعات معلوم می شود که هیچ چیزی در ادا نمودن فریضه دست او مانع شده نمی توانست -
(۴) فردوسی شاهنامه را ازین حیثیت تحریر داشته است که وی مورخ حضور و پای تخت بوده است و تمام واقعات را تاریخ شاہی به پنداشته است لہٰذا
شعر العجم حصه چهارم
۳۶۳
همین حیثیت در تمام کتابش هویدا میباشد آن تواریخ
قومی که امروزه در یورپ تحریر میشود پیرایه و سبک
آنها این طور است که در هر سخن عظمت و بزرگی خودها
را ثابت نموده در هنگامیکه بمقابل کدام سلطنت حریف
کامیابی و فتوحات را حاصل مینمایند آن را به نهایت
آب و تاب تحریر کنان و مسایل شکست و پسپائی خود
ها را بصورت مبهم و پیچیده تاویل کنان در هر موقع فخر
و عظمت و برتری خود را ثابت میکنند اگر چه این طرز
و شیوه را مورخین اسلامی ما بخود اختیار نکرده اند و فقط
در تمام واقعات با حقیقت و راستی سرو کار دارند ولی
فردوسی ازین قید مستثنی است و علت آن یا این است
که وی آن تاریخی را که برشته نظم در آورده چون همین
سبک و پیرایه را داشت نیز عیناً همان را گرفته و از
خویش در آن تصرفی نه نموده است و یا اینکه چون فردوسی
مجوسی النسل بود و اثر حمیت قومی از دلش نرفته بود. بهر
حال صورت واقعه چنان بنظر میرسد که شاهنامه سرا
پا برنگ پاسداری قومیت مغروق است چون مقابله
اصلی ایرانی ها با تورانی ها بوده لہٰذا در هر مقام یا تورانیها
مغلوب میشوند و یا اتفاقاً فاتح میگردند که آن
شعر العجم حصه چهارم
۳۶۴
هم فردوسی باثر گردش زمانه تعبیر میکنند و همواره در محاربات تورانی ها زیاده مجرم و متجاوز معلوم شده و ایرانیها محض مدافع بنظر می آیند چون گشتاسپ آتش پرست گردید جاسپ پادشاه توران برایش یک مکتوب ملامت آمیزی را نوشته گفت که تو چرا؟ دین آباء و اجداد خود را گذاشته این مذهب را اختیار کرده چون فردوسی مسلمان بود او را در اینجا موقع بدست افتاده از روی انصاف بیاناتی نموده است لکن درین موقع نیز ارجاسپ ملزم است و از همین جهت است که گشتاسپ بر آن فتحیاب میگردد و از دست اسفند یار مقتول می گردد ـ ذکر عربها در شاهنامه بسیار است لکن در هیچیک موقعی این طور دیده نمی شود که از تحقیر عربها خالی باشد ـ فریدون خواهش وصلت پسران خویش را با دختران شاه یمن ظاهر کرد شاه یمن اگرچه این خواهش او را بدل خویش منظوری نداد ولی بالمقابل او امر فریدون مجال سرتابی را هم نداشت چنانچه خودش میگوید :
اگر سر به پیچیم ز گفتار وی
هراسان شود دل ز آزار وی
کی کو بود شهر یار زمین
نه بازی است، با او سگالید کین
بعد از فریدون در زمانه کیکاؤس عربها از ایران سرتابی
۳۶۵
شعر العجم حصه چهارم
کنان از سرحدات مصر و شام علم بغاوت را برافراشتند
کیکاؤس بر شام حمله آور گردیده بالاخر عربها شکست
خورده خواستار پناه و امان شدند : ؎
همیدون شه بر برو مصرو شام بدین گونه دادند شه را پیام
کیکاؤس جان بخشی آنها را نموده و برایشان پیام
فرستاد :- ؎
که یکسر شما در پناه منید
نسبت به سکندر خود یونانیها این طور ادعای ننموده
اند که وی مملکت عربی را فتح کرده است - لکن فردوسی
میگوید که سکندر بر عرب نیز حمله آور شده حکمران عربها
که نصرقتیت نام داشت بصورت استقبال پذیرائی سکند
را کرد - سکندر بعد از زیارت خانه کعبه خاندان حضرت ابراهیم
را سردار مقرر داشته حریف او شان را که خزاعه بود
بر باد کرد :- ؎
از آن جای با گنج و دیهیم رفت بدیدار خان براهیم رفت
سکندر ز نصر این سخنها شنید زتخم خزاعه هر آنکس که دید
بکشت و به سرشان بر یخت پوست نماند پیچ از ایشان نه دشمن نه دوست
نژاد سمعیل را بر کشید کسی کو ازان مهتری را سزید
در شاهنامه نسبت بهمه آخرین ذکر عربها در عهد اسلامیه
شعر العجم حصه چهارم
۳۴۴
آمده است که حضرت سعد بن وقاص برای یزد گرد مکتوبی را که مشتمل بر دعوت اسلام بود فرستاد در اینجا فردوسی از خود بدر شده بی اختیارانه جذبات نسل و قومیت خود که مجوسی است که اظهار میکند :
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را بجائی رسیده ست کار
که تخت کیان را کنند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردان تو
مقصد ازین تفصیل آنست که فردوسی تاریخ آن قومی را که نوشته روایات و خیالات آنها را کاملاً ادا نموده و از حیثیت روایات تاریخ همچنین یک طرز عمل از فرض ذمه او پنداشته می شد ۔ اگر ایرانی ها عربها را بنظر حقارت می دیدند می بایست که فردوسی نیز به تعقیب خیالات آنها می پرداخت ۔
انسائیکلو پیڈ یا بودن شاہنامہ : ۔ اگر چه دراز منه قدیم تنها واقعات جنگ را به تاریخ تعبیر میکردند و در شاهنامه نیز این وقایع بیشتر نمایان است ۔ تاہم شاہنامہ یک انسائیکلو پیڈیای جامع و مبسوط ایران است و تفصیلات مذہب ، فلسفه ، اخلاق ، نظام حکومت ، انتظامات ملکی ، اصول عسکری ، آئین ، عادات ، وضع ، لباس ، طور ، طریقه ، و امثال آن در آن مشاهده می شود درین محل ما سخن ضروری و اہم آن را می نگاریم :۔
۳۶۷ شعر العجم حصه چهارم
نظام حکومت :- از شاهنامه معلوم می شود که
اگر چه طریقه حکومت آنجا شخصی بود ولی پادشاه خود مختار نمی
بود و بجز از مشوره پیشوایان مذهبی که آن را موبد می گفتند
کاری را کرده نمی توانست، موبد و افسران دربار کمال
آزادی فرایض خود ها را انجام می دادند و در هیچ مواقع
پروای رعب و داب شاهی را چندان نمی نمودند - چون
کیخسرو اراده کرد که تخت سلطنت را گذاشته بکدام کوهی رفته
تجرد و گوشه نشینی را اختیار کند تمام منصب داران بمخالفت
او پرداخته زال علانیه گفت : ه
مگر دیو با او هم آواز گشت که از راه یزدان بسرش باز گشت
خود زال نزد کیخسرو رفته گفت : ه
گر این باشد ای شاه سامان تو نگردد کسی گرد فرمان تو
پشیمانی آید ترا زین سخن بر اندیش و فرمان دیوان مکن
کیخسرو بکمال حلم جواب سخنان زال و بیان مجبوریتهای
خویش را ظاهر کرده گفت هر آن چیز یرا که من می کنم نظر
به تعمیل هدایات غیبی است لہذا تمام نفری اعتراض خود ها
را واپس گرفتند -
چون کیکاؤس قصد حمله بردن خود را بر ماژندران
اظهار کرد اهل دربار باوی درین آرزوی او متفق نبودند
شعر العجم حصه چهارم ۳۶۸
لہذا تماماً مجلسی ترتیب داده بالآخره در آن این رائے خودہا
را اظهار کردند که زال از طرف همگنان وکیل شده
کیکاوس را ازین اراده او باز دارد : ه
وزان پس یکی انجمن ساختند ز گفتار ، او دل بپرداختند
نشستند و گفتند با یک دگر که از بخت مارا چه آمد بسر
یکی چاره باید نمودن برین که این بد بگردد زایران زمین
پدر بهرام یک شخص ظالم و سفاکی بود بهرام در موقع
مردن پدر خویش در یمن بود چون از وفات پدر اطلاع یافت
بغرض جانشینی پدر عازم ایران گشت اما مردم از تخت
نشینی او محض بدین واسطه که دادن حکومت بخاندان ظالم
مناسب نمی دانستند ، انکار کردند چون بهرام دلایل معقول
را بیان و بتذکر کارنامهای جنگی استحقاق خودش را ثابت
کرده به نهایت اشکال مردم به پادشاهی او رضا دادند -
چون پادشاه اولاً بر مسند سلطنت جاگزین می گشت
مقدم تر از همه نطق را ایراد و دران طرز عمل و اصول حکمرانی
خویش را اظهار و ضمناً نصائح محاسن اخلاق و پند و موعظتی
را نیز ایراد می کرد چنانچه تقریر و بیانات بهرام و یزد گرد
و نوشیروان ، و نرجی را بکمال تفصیل فردوسی نقل نموده
است احکام نظام جبری علی العموم جریان و نفاذ داشت
شعر العجم حصه چهارم ۳۶۹
(۱) د هر یک نوجوان بمجرد رسیدنش بسن رهوق و رشد تعلیمات جنگی را می آموخت : ع
سواری بیاموزد و رسم جنگ به گرز و کمان و به تیر و خدنگ
بعد از سن بلوغ حاضر شدن هر شخص در دربار ضروری بود و دفتر نفوس داخل می شد و برای رهائیش جای نشیمن برای آنها داده می شد و بر هزار نفر سپاهی یک نفر موبد مقرری بود۔
در میدان محاربه موبد نیز همراه عسکری می رفت و رپورت و اطلاع لیاقت و عدم لیاقت آنها را بما فوق شان می نمود نظر باین ترتیبات تمام مملکت عسکری گردیده بود۔
آن اشخاصیکه بواسطه تجرد و افلاس و تنگدستی بی خان و مان می بودند برای آنها از طرف حکومت عمارت ساخته می شد و مستمری مقرر می گردید در هر مقام که در انهار آب قلت می نمود و از آن کار زراعت بدرستی گرفته نمی شد خراج و مالیات آن اراضی معاف می گردید -
و برای دهاتین مفلس و کم بضاعت آلات زراعت و وجه نقدی نیز اعطا می گشت : ع
شعر العجم حصه چهارم ۳۷۰
گرایدون که دهقان بدی تفکرت سوئی نیتی گشته کارش زپست
بدادی زرنج ، آلت و چارپای نماندی که پایش برفتی زجای
در هر محله مکاتب و مدارس موجود که در آن تعلیمات مذهبی داده می شد : ۵
به هر برزنی بر دبستان بدی همان جای آتش پرستان بدی
تعلیم صرف برای شرفاء مخصوص بود در عهد نوشیروان یک کفن دوز به لکها روپیه را بدین غرض بحکومت تقدیم کرد که برای فرزندش اجازه تعلیم گرفتن را بدهند ولی نوشیروان این استدعای او را منظور نکرد -
در ذکر اردشیر و نوشیروان انتظامات ملکی را به نهایت تفصیل تحریر داشته است مورخین عرب می نگارند که حضرت عمر در قانون مالیات زیاده تر پیروی همان قوانین را فرموده اند -
تهذیب و تمدن :- شاهنامه که یک آئینه مکمل تهذیب و تمدن ایران است که از روی آن تهذیب و شایستگی هر دوره و عهد معلوم شده می تواند واقعات مهتم بالشان را بحیثیت مستقل ذکر نموده و سخنان خورد و ریزه را بطور ضمنی رقبطراز گردیده است آغاز تمدن را کیومرث نبوده که از پشم و موی گوسفند و بز البسه بافته را و ساخته قبل ازان مردم بر زمین می
شعر العجم حصه چهارم
۳۷۱
خفتند وی بستر و فرش ایجاد نمود اسپان را تحت تربیه
گرفت و از حیوانات وحشی هندویه سیه گوش را تحت قید
آورده از آن کار می گرفت همچنین باز و شاهین و مرغ و
امثال آن را نیز رام کرد جمشید زیاده تهذیب و مدنیت را
ترقی داده اسلحه جنگی را مثل خود و زره تیر و کمان و نیزه و
امثال آن را ایجاد کرد و بمثل منو تمام مردم را بر چهار
گروه تقسیم کرد-
جمشید فن عمارت را ترقی زیادی داد زیراکه قبل از وی
کس ساختن خانه را نمی دانست وی قالب خشت را ساخت
و عمارت از سنگ و خشت تعمیر نمود آتش گرفتن از سنگ
چقماق و گرفتن خوشبوی را از گلها و علاج و مداوات و جهازرانی
و غیره تماما از ایجادات اوست تمام این تفصیلات در شاهنامه
مذکور است رفته رفته یک تمدن درجه اعلی روی کار آمد که
بیانات آن را فردوسی در هر یک موقع می نماید-
در دربار پادشاه بر تخت طلائی که پایهای آن از
بلور می بود جلوس می ورزید: سه
یکی تخت زرین بلورینش پای نشسته برو بر، جهان کدخدای
شخصی سالار دربار می بود که مردمان را بحضور پادشاه تقدیم میکرد
برفت از در پرده، سالار بار
شعر العجم حصه چهارم
۳۷۲
امرا هنگامیکه بقرب تخت میرسیدند زمین را می بوسیدند و تا به مدتی در زمین افتاده می بودند ؎
چو نزدیک تخت اندر آمد، زمین
ببوسید و بر شاه کرد آفرین
زمانی همی داشت بر خاک روی
بدو داد دل، شاه آرزم جوی
طریقۀ سلام دادن دربار چنان بود که دست را بر سینه گذاشته سر خود را خم می کردند ؎
بیامد چو گودرز را دید دوست
به کش کرد و سر پیش بنهاد و پست
بر آن شخصیکه در دربار نوازشی بعمل می آمد بر ریش و چهرۀ آن مشک پاشانیده می شد ؎
بفرمود تا رویش از خاک خشک
ستردند و بر وی پراگند مُشک
چون بکدام محاربۀ عسکری فرستاده می شد منصبداران وی بدربار خواسته می شدند و همراه آن جواهرات، کینخواب اطلس، مشک، عنبر، غلامهای وجیه، کنیزکان صبیح و امثال آن نیز در دربار خواسته می شدند پادشاه با افسران مخاطبه کنان میفرمود هر آن شخصیکه فلان خدمت را انجام داد فلان
۳۷۳
شعرالعجم حصه چهارم
چیز از آن اوست افسران و پهلوانان بصورت واؤ طلبانه
پیش آمده هر کدام آن هر خدمتی را که انجام داده می نوانت
بحضور پادشاه ذمه داری بجا آوری آن را بگردن میگرفت
در فرصتیکه کیخسرو برائے انتظام سیاؤش افواج خویش را
میفرستاد بهمین قسم وظائف هر یکی از منصبداران عسکری
خود معین ساخت ، فردوسی با تفصیل زیاد نام و کار هر
منصبدار را علیحده علیحده شمار کرده است.
طریقه ہائے اعطای انعام نیز مختلف و پُر لطف می بود
گابی دهان شخص فاتح را از لعل و یاقوت مملو می نمودند
و گاهی انبار ہائے روپیه و اشرفی را به برابر قد او
تشکیل می دادند ؎
چو بر خواند نامه به خسرو دبیر
ز یاقوت رخشان دهان هجیر
بیاگند، و زان پس به گنجور گفت
که دینار و دیبا بیار، از نهفت
بیاورد بدره ، چو فرمان شنید
همی ریخت تاشد سرش نا پدید
در موقع سرود و استقبال بر پالہائے اسپان مشک
و شراب و بزیر سم آنها شکر و روپیه می ریختند ؎
شعر العجم حصه چهارم ۳۷۴
همی یال اسپان پر از مشک و می
شکر با درم ریخته زیر پی
برای انتقام خون عهد می نمودند که تا انتقام خود را
نگیرند اسلحه را از بدن خویش نخواهند کشید و بر سر و روی
خویش آبی را نخواهند ریخت رستم در فرست قتل سیاؤش
همین طور قسم کرد س
به دادار دارنده سوگند خورد
که هرگز تنم بی سلیح و نبرد
گاه گاه حکم قتل عام را می دادند ولی این طور واقعه
بسیار کم پیش آمده است:
رستم در ضمن انتقام ستانی سیاؤش حکم قتل عام را
داده بود س
ز توران زمین تا به سقلاب روم
نه دیدند یک مرز آباد بوم
همه سر بریدند برنا و پیر
زن و کودک و خورد کردند اسیر
آزادی مذهبی وجود نداشت منوچهر میگوید س
بر آن بدکنش کو نه بر دین بود
ز یزدان و ازمنش نفرین بود
شعر العجم حصه چهارم ۳۷۵
وزان پس به شمشیر بازیم دست
کنم سر بر کشور از کینه پست
سهراب از زال استدعا کرد که شما دعوت مرا قبول کنید
اما وی بنابرین سبب از پذیرفتن دعوت او انکار کرد که
سهراب بت پرست بود ه
که ما می گساریم و مستان شویم
سوی خانه بت پرستان شویم
در عرب زنان جگر دشمن را می خوردند و در ایران خونش
را می آشامیدند، چون گوورز لاش زخمی پیران ولیسه را مشاهده
کرد خون او را نوشید و بر چهره خویش مالید ه
فرو برد چنگال و خون بر گرفت
بخورد و بیالود روی ای شگفت
تعلیم فقط در طبقه شرفاء کسب عمومیت داشت و امراء
و منصبداران فوجی تعلیمات درجه اعلی را یاد میکردند چون
خواهش سبق خواندن و تعلیم گرفتن زال پدر رستم را سام
آرزو مند شد از تمام اطراف علمای مذهبی و هیئت دانان
و ماهرین جنگ را طلبید و برای تعلیم او مقرر داشت ه
ز هر کشوری موبدان را بخواند
پژوهیده هر چیز د هر گونه راند
شعر العجم حصه چهارم
۳۷۶
ستاره شناسان و دین آوران
سواران جنگی و کین آوران
موبدها بعد از چند سال چون امتحان زال را گرفتند و نسبت بریاضی وغیره از وی سوالاتی نمودند و زال بکمال فهمیدگی و قابلیت جوابات خویش را داده تفصیل تمام آن را فردوسی نوشته است، در زمانهٔ نوشیروان یک موچی دولتمندی عریضه پرداز شد که برای پسرش اجازه تعلیم عطا شود، نوشیروان عرض او را نشنیده گفت که اگر اشخاص تجارت پیشه و اراذل خوانده و نویسنده شوند پس بدست اشخاص صاحب خاندان و معزز چه چیز باقی خواهد ماند سه
هنر یابد ار مرد موزه فروش
سپارد بدو چشم بینا و گوش
بدست خردمند مرد نژاد
نماند جز از حسرت و سرد باد
دختران را عموماً تعلیمات موسیقی و رقص میدادند، بهرام گور یک پادشاه مشهوری گذشته چنان عادت داشت که به تغیر لباس بجانب دیهات و قصبات میرفت و بخانه های دهاقین و زمینداران مهمان می شد، در هر مقامیکه فردوسی بتذکر این حالات می پردازد این واقعه را همواره می نگارد
۳۷۷
شعر العجم حصه چهارم
که صاحب خانه دختران پاکیزه را مجموع میداشت تا بحضور
مهمان نغمه سرائی نموده غزل خوانی کنان میر قصیدند و اندین
غزل که آن را چامه میگفتند اولاً بگرفتن نام مهمان می
پرداختند :-
مراسم تجہیز و تکفین چنان بود که لاش مرده را
از آلایش پاک کرده دران مشک و کافور پر کرده در تابوت
او تاج شاهی و شیشه ہائے عطر گلاب و زعفران و
کافور می نهادند ۔
چون مولود پیدا می شد پدرش در گوش او آهسته
نام کسی را می گفت و باز بآواز بلند نام دیگری را میگرفت
بگوشش یکی نام گفتی پدر
نهانی دگر آشکارا دگر
نهانی بگفتش بگوش اندرون
همی خواندی آشکارا برون
برائے عبادت یک لباس مخصوصی میداشتند ع
نه پوشید نو جامۂ بندگی
چون پرستش آتش را می نمودند جامۂ سفید را در بر
میکردند چنانچه در حالات کیخسرو این امر بالتصریح مذکور
است :-
شعر العجم حصه چهارم ۳۷۹
ما بعضی ازاں امور را مفصلاً می نگاریم ، اکثر یہ اردوگاه عسکری
را بمقامی قرار می دادند که بطرف راست و یا چپ آن کوہ
یا دریا واقع بود پیشروی معسکر خالی و کشاده می بود ؎
سپه را سوی میمنه کوہ بود
ز جنگ دلیران بے اندوہ بود
سوے میسرہ رود آب روان
چنان در خور آمد که تن را روان
صورت جمع آوری و اجتماع عسکری این طور می بود که
مقدم تر از همه عسکر پیاده که بدستہائے شان بر چه می بود
و عقب آنها رساله و در خلف رساله صفوف پیلها می بود ؎
پیاده که بد در خور کار زار
بفرمود تا پیش روی سوار
صفی بر کشیدند نیزه وران
سپردار با باد پایان سران
پس پشت ایشان سواران جنگ
کز آتش به خنجر ببروند زنگ
پس پشت شان زندہ پیلان چو کوہ
ز میں از پئے پیل گشتہ ستوہ
طلایہ یعنی عسکر حفاظتی رکه باصطلاح عسکری ما آنرا پوستہ
شعرالعجم حصه چهارم
۳۷۹
ما بعضی ازاں امور را مفصلاً می نگاریم : اکثر به اردوگاه عسکری
را بمقامی قرار می دادند که بطرف راست و یا چپ آن کوه
یا دریا واقع بوده پیشروی معسکر خالی و کشاده می بود سے
سپہ را سوے میمنہ کوه بود
ز جنگ دلیران بے اندوہ بود
سوے میسرہ رود آب روان
چنان در خور آمد که تن را روان
صورت جمع آوری و اجتماع عسکری این طور می بود که
مقدم تر از همه عسکر پیاده که بدستھائے شان بر چه می بود
و عقب آنها رساله و در خلف رساله صفوف پیلھا می بود ع
پیادہ که بد در خور کار زار
بفرمود تا پیش روی سوار
صفی بر کشیدند نیزه وران
سپردار با باد پایان سران
پس پشت ایشاں سواران جنگ
کز آتش بہ خنجر ببردند زنگ
پس پشت شان زنده پیلان چو کوہ
ز میں از پئے پیل گشتہ ستوہ
طلایہ یعنی عسکر حفاظتی (کہ باصطلاح عسکری ما آنرا پوستہ
شرح العجم حصه چهارم
۳۸۰
می گویند) وظیفه هر رقم تفتیش و دیده بانی را بجا می آورند
که تا دشمن و فتنه از دیگر کدام طرفی نیاید و گردا گرد فوجی خندقی
را حفر کرده از آبش پُر میکردند ؎
بگردِ سپه بر یکی گنده کرد
طلایه بهر سو پراگنده کرد
در میدان خارهای آهنی را می پاشیدند تا دشمن قدم
خود را بطرف آنها پیش نکند ؎
خسک بر پراگنده بر گرد دشت
که دشمن نیارد بر آن جا گذشت
در عقب کوه یک عسکر سواره را جهته این امر مقرر می
داشتند تا دشمن از پشت آن بر قوای عمومی تعرض را
اجرار نکنند :- ؎
همیدون فرستاد بر سوی کوه
درفشی و سی صد ز گردان گروه
همچنین برای حفاظت نهره نیز یک مفرزه را مقرر میکردند
؎ درفشی فرستاد و سی صد سوار
نگهبان لشکر سوی رود بار
بر کدام یک مقام مرتفعی دیده بان مقرر می بود که از
نقل و حرکت عسکر مخالف اطلاعات بهم رساند. این دیده بان
شعر العجم حصه چهارم
۳۸۱
شب و روز بیدار بوده هوشیارانه وظائف خود را انجام میداد
یکی دیده بان بر سر کوه سر
برآمد برآورد ، ز انبوه سر
شب و روز گردن بر افراخته
ازان دیده گه دیده بر تاخته
بجستے ہمی راہ توران سپاه
پئے مور راگر بدیدی براه
چون هر دو فوج میجنگیدند بهمراه هر کدام آنها یک یک
ترجمان می بود تا تمام حالات و وضعیت محاربه را دیدہ متعاقباً
بہ نزد پادشاه مفصلاً حکایہ کنند و رپورت برسانند و قاعده بود
که بآن ترجمان ها احدی ضرر و گزند نرساند طوریکه امروز
هم به نامه نگاران جرائد که در میدان جنگ بهمراه عسکری
میروند هیچ شخصی ضرری را عائد کرده نمی تواند ے
نهادند پیمان که با ترجمان
نباشند بر خیرگی بد گمان
بدان تا بدو نیک با شهر یار
بگوید ازین گردش روزگار
که کردار چوں بود ، پیکار چون
به رزم اندرون کار و کردار چون
شعر العجم حصہ چہارم
۳۸۲
کسی را که باین وظیفه ترجمانی مقرر میداشتند که از چند السنه متداوله نیز اطلاع میداشت تا پیغام طرفین را بر همدیگر شان ابلاغ نماید ع
یکے ترجمان را ز لشکر بجت
که گفتار ترکان بداند درست
سرشته پوسته رسانی چنان بود که در هر منزل اسپان منتظر ایستاده می بود بمجرد رسیدن پوسته سوار خبر را گرفته میبرد و منزل به منزل اسپهای مذکور تبدیل میگردید ع
ز لشکر ز خویشان دو تن را بخواند
سبک شان بر اسپ تکاور نشاند
برون شد ز پرده سرای پدر
به هر منزلی بر هیونی دگر
در عسکر طبیب و جراح نیز موجود بودند ع
پراگنده از لشکرت خستگان
ز خویش و ز پیوند پیوستگان
بمان تا شوند از پزشکان درست
زمان جستن، اکنون بدین کار تست
در هنگامیکه دو حریف با همدیگر چندان میجنگیدند که طرفین مانده و زله می شدند از اسپهای خویش پایان شده دم میگرفتند
۳۸۳
شعر العجم حصه چهارم
و ترجمان لگام اسپہائے شان را میگرفت
پس از اسپ ہر دو فرود آمدند
ز پیکار یکبارہ دم بر زدند
گرفتہ بدست اسپ شان ترجمان
دو جنگی بکردار شیر ژیان
گاہ گاہ طرفین پس از استرضائے ہمدیگر برائے آب نوشیدن
ہم میرفتند و بعداً واپس می آمدند
دزاں جا بدستوری یکدگر
برفتند پویان سوئے آب خور
معلومات مفیدہ :- ہر داستان شاہنامہ یک افسانہ و
ناول دلچسپی است چون واقعہ نگار کدام واقعہ را نوشتن می خواهد
مقصدش تنها از بیان نمودن ہماں واقعہ نمی باشد بلکہ وی با
معلومات مفید دیگری را هم بذریعه آن روشناس میکند و افسانه
نگار با ذخائر ادبی، اخلاقی، علمی، تاریخی، معاشرتی، تمدنی را
بہ پیش روئے خویش گذاشته آن را موقع بموقع درمیان
واقعات عمومی طورے پیوند و منسلک میکند که هیچ شخصی این
طور خیال کرده نمی تواند که واقعه نگار قصداً این مسائل علمی را
دران بیان کرده است، بلکه وی آنرا باین چنین یک طریقهٔ
دلچسپی بیان می نماید که این مسئله هم بفهم احدی نمی رسد که
شعر العجم حصه چهارم ۳۸۴
دران مسائل علمی است؟ یا نی؟ پیرایه و سبک هر داستان شاهنامه بر همین اصول مبنی است و هر داستانش بجای خویش یک ناول علمی است تنها ما یک مثال آن بطور نمونه می نویسیم :-
در شاهنامه یک داستان عروسی زال پدر رستم مذکور است که آن یک واقعه معمولی است لکن فردوسی دران ضمن حالت تمدن ، تهذیب ، معاشرت ، اخلاق ، تعلیم ، فنون جنگ ، سیاست آداب سلطنت ، عشقیه جذبات ، محبت پدرانه ، ناز فرزندانه - حالت اثاثیه و بر طبق این دیگر سخنان مفید و دلچسپ ایران را نیز ادای نموده است و طوری دران مناسبت خود را بکار برده است که ظاهراً این چنین معلوم نمی شود که وی قصداً به تذکر این واقعات پرداخته است اگرچه این واقعات با همدیگر اجنبی هستند لکن بچنان حسن ترتیبی ادا گردیده که از یک واقعه آن واقعه دیگرش تولید گردیده است بنیاد عروسی را بر عشق و محبت گذارده است گویا بطرف این مسئله توجه داده که بدون از پسندیدگی طرفین قائم شدن اینچنین یک تعلقاتی که الی مادام الحیات باقی خواهد ماند مناسب نیست -
چون رودابه بر زال عاشقه شد اظهار این عشق خویش را با خواص خویش نمود آنها تماماً بمخالفت شدید او ایستاده گفتند
۳۸۵ شعرالعجم حصه چهارم
که زال یک شخص معمر مو سفید یست رودابه گفت هر چه است
باشد جانم فدائے اوست و الحق که وجود او داروی این درد
بیدرمان من است و بس: ے
دل من چو شد بر ستاره تباه
چگونه توان شاد بودن بماه
کرا سر که دارد بود بر حبگر
شود زانگبین درد او بیشتر
با این همه این سخن را پیش نظر نهاده است که معیار
پسندیدگی بجائے حسن وصورت می باید که حسن سیرت باشد
لہذا از زبان رودابه میگوید : ے
برو مهر بانم نه بر روئے و موئے
بسوی ہنر گشتمش مهر جوئے
در شاہنامه بہر مقام معیار رتبۀ زنان را بلند قائم نمود
است، لہذا درین مقام نیز ثبوت نکته سنجی و حقیقت پسندی
رودابه را نموده است، چون خاصان میلان طبیعت رودابه
را بطرف زال دیدند آنها نیز باد درین امر ہمنوا شدند: ے
بآواز گفتند ما بنده ایم
به دل مهربان و پرستنده ایم
درین چاکر کٹر وفاداری و جان نثاری کنیزکان و پیش
شعر العجم حصه چهارم ۳۸۶
خدمتهای او را نشاندارد از زبان آنها چنین میگوید :
اگر جادوی یا بد آموختن
به بند و فسون چشم با دوختن
به پریم تا مرغ جادو شویم
بپوئیم و در چاره ، آهو شویم
یعنی اگر در راه وصول این مطلب ضرورت به جادوگری
باشد ما خود را مرغ ساخته عقب آن خواهیم پرید و آهو شده
در تلاش آن خواهیم دوید - این سخن را گفته پنج تن کنیزکان
گلها را بر سر زده از حرم سرای بر آمدند زال در پهلوی کدام
تالابی خیمه خود را بر افراشته در زیر آن نشسته بود کنیزکهای
موصوفه باین طرف تالاب آغاز بجمع آوری گلها نمودند
چون نظر زال بر آنها افتاد غلام خود را امر داد که تیر و کمان
او را بیاورد و مرغابی ها را نیز از آب رم داده بپراند، وقتیکه
مرغابی ها به پرواز شدند زال بر آنها تیر افگنده آنها مجروح
شده افتادند، زال غلامها را بآن طرف تالاب بقرب همان
مقامیکه کنیزکان بجمع آوری گلها مصروف بودند فرستاد ، تا
مرغابی های صید شده را بیاورند درین ضمن مقصدیکه زال
ازین تیر اندازی و طریقه شکار خود دارد که پرنده ها را در حالیکه
در زمین نشسته بودند پراینده صید کرد همانا که نشاندادن جوهر
۳۸۷
شوالحجم حصه چهارم
کمال خودش را بود بآن کنیزکان تا فریفته او شوند چون غلام
بمقرب کنیزکهای مذکوره رسید آنها پرسیدند که این جوان کیست؟
که ما این طور یک تیر انداز ماهر را نمی شناسیم غلام نام
و نشان او را معرفی کنان گفت که احدی همسر و برابر او
نیست کنیزکان گفتند که این طور یک ادعای را مکن زیرا
که ملکه ما در همه چیز نسبت باو فوق است، بالاخر طرفین
تسلیم نمودند که نظیر این یک جوره که عبارت از رودابه
و زال است وجود ندارد غلام واپس آمده تمام این حکایت
را به زال بیان کرد بعد از فرستادن سلام و پیام خود
زال نیز به نزد کنیزکاں آمده از آنها تدبیر و طریقه وصول
و رسانی خود را تا به نزد رودابه پرسید بالاخر چنان قرار
دادند که زال بوسیله کمند بایست که بر بالا خانه رودابه صعود
کند چون تمام کمال و جوهر ذاتی زال عسکریت و عملیات
سپاهیانه بوده لهذا در هر موقع فردوسی لحاظ این مسئله
نموده همین جانب میلان طبیعت و قوه خود را صرف کرده
است زال بآن طریقه که کنیزکان را مفتون خویش می سازد
شکار است، و اگر زال خود را تا بلب بام رودابه رسانیدن
می خواهد آن بتوسط کمند است، وقتیکه کنیزکان واپس به نزد
رودابه آمدند به پیش او علاوه بر مداحی زال به تذکر تعریف
شعرالعجم حصہ چهارم
۳۸۸
رعنائی و خوبروئی او پرداختند - رودابه بعد از شنیدن این اوصاف بلهجه شوخی معشوقانه خویش میگوید:
همان زال کو مرغ پرورده بود
چنان پیر سر بود و پژمرده بود
به رخ شد کنون چون گل ارغوان
سهی قد و زیبا رخ و پهلوان
غرض زال به نزد محل رودابه آمده بزیر آن ایستاد و رودابه بر بام بالا خانه آمد - اولین ملاقات و هم صحبتی و هم سخنی و راز و نیاز بهترین یک موقع عمده ایست برای شاعری عشقیه - اگر چه فردوسی طبعاً متین و خشک مزاج است و موضوع کتابش نیز ازین کوچه جداست تا هم چون بوقتش رسید بلحاظ کمال شاعرانه خویش این داستان را به نهایت رنگینی و دلاویزی اداء نموده است -
رودابه بمجرد دیدن زال گیسوهای خود را دراز کرده یا آویزان کنان میگوید :
بگیر این سر گیسو از یک سویم
ز بهر تو باید همی گیسویم
بدان پرورانیدم این تار را
که تا دستگیری کند یار را
۳۸۹ شعر العجم حصه چهارم
زان گیسوان او را بوسید و بچنان یک ذوق بوسید که آوازش
تا بگوش رودابه رسید : ع
که بشنید آواز بوسش عروس
بعد از انداختن کمند چون زال بر بام بالا شد رودابه
نزدیک شده برائے سلام دادن خود را خم کرد و دست خود را
بدستش افگنده جانب ایوان زرنگار خویش روانه شدند : ؎
گرفت آن زمان دست دستان بدست
برفتند هر دو به کردار مست
با این هم رودابه لحاظ شرم و حیای خود داشته با اینکه
از دست طپش دل خود بیقرار بود تا هم به نگاه تیز بطرف
او دیده نمی توانست : ع
به دز دیده در وی همی بنگرید
هم آغوشی و بوس و کنار تماماً بعمل آمده لکن فردوسی
شهادت میدهد و ما هم بران شهادت یقین میکنیم که آنها
فقط بهمین قدر اکتفا نموده اند : ؎
همی بوس بود و کنار و نبید
مگر شیر کو گور را نشکرید
هر دو عاشق و معشوق با همدیگر عهد وفاداری را بستند رودابه
باین الفاظ مؤثر این مضمون را اداء نموده است : ؎
شعر العجم حصه چهارم ۳۹۰
جهان آفرین بر زبانم گواه
که بر من نباشد کسی پادشاه
چون هنگام صبح ببرسید هر دو ایشان بطرف مشرق دیده
گفتند که اے آفتاب امروز نباید که این طور سرعت را
بکار می بردی : ع
نبایست آمد چنین در ستیز
زال درباری را انعقاد داد و بحضور حاضرین نطقی را
کرد، اولاً به تعریف خداوند چنان پرداخت که وی دنیا
را پیدا کرده و موسمهای مختلفی را دران بوجود آورده و برای
هر چیزی یک جفتی را ساخته است . ۲
هر آنچه آفریده است جفت آفرید
کشاده ز راز نهفت آفرید
۱۔ ازین معلوم می شود که سلاطین در موضوع امورات مهمه در دربار نطق میکردند
۲۔ این فلسفه نکاح و عروسی است یعنی نکاح یک قانون قدرتی است که در تمام
کائنات جریان دارد . امروز این مسئله را تحقیقات جدید ثابت نموده که در هر چیز
نر و ماده موجود است و امتزاج هردوی آن دیگر انواع بوجود می آید چنانچه اکثر
از گلها نیز هم چنین اند که در یکی ازان ماده ذکوریت و بدیگر آن ماده اناثیت
می باشد و هر دو باهم ممتزج میگردند و بر همین مسئله فردوسی تصریح نموده است،ع
هر آنچه آفرید است جفت آفرید .
۳۹۱
شعر العجم حصه چهارم
سپس ازان ضرورت نکاح را بیان کرد که بدون ازان نوع انسانی زنده مانده نمی تواند : ع
بگیتی بماند ز فرزند نام
که این پور زال است و آن پور سام
تمهید و فلسفه نکاح را بیان کنان دفعتهً میگوید و این چه قدر یک عمده گریز است : ع
کنون این همه داستان من است
رودابه با خاندان ضحاک منسوب بود که با آنها کیانیها عداوت خاندانی داشتند چون این خبر بمنوچهر رسید وی برای سام نوشت که بر کابل حمله کنان آن خاندان را بر باد کنند سام یک لشکر بزرگی را گرفته بطرف کابل پیشقدمی را آغاز کرد، چون زال از این مطلب مطلع شد بخدمت پدر حاضر گشته اول موافق قاعده مقرره زمین را ببوسید بعد از زمین بوسی مدح و ثنای سام را نموده بعداً معروض داشت که سر تا سر دنیا از عدل و انصاف شما بهره ور و تنها من ازان محرومم زال بآن طور یک طریقهٔ موثره بیان مظلومیت خود را نمود که سام سر خود را بزمین افگند، زال گفت که :-
"من چنان یک مرغ بد قسمتم که پس از تولید من شما مرا گرفته در کوهی انداخته بودید، مرا نه خواب گهواره نه شیر مادر
شرا لجم حصه چهارم
۳۹۲
به نصیب بوده است و اضافه برین دیگر جرمی ندارم که فرزند
سام می باشم - شما می بایست که با خدا میجنگیدید که وی چرا
مرا بخاندان تو خلق فرموده - خیر بهر قسمیکه من بزرگ شده ام
و بهر صورتیکه من هزار هنر و قابلیت و زور و قوت و تاج و
نگین را حاصل کرده ام ازان صرف نظر - اکنون رجا میکنم که
شما ازین اراده خویش باز آمده خاندان محبوبه مرا بر باد مکنید
اینک سر من حاضر است اولاً آن را با تیغ بیدریغ بر زمین
بیفگنید لکن درین مسئله قصور کابل چیست ؟ شما قصد ویرانی
آن را چطور نموده اید : ؎
ز مادر بزادم بینداختی
بکوه اندرون جایگه ساختی
نه گهواره دیدم نه پستان شیر
نه از هیچ خویشی مرا بود ویر
ترا با جهان آفرین بود جنگ
که از چه سپید و سیاه است رنگ
ز ماژندران هدیه این ساختی
هم از گرگسان را بدین تاختی
که ویران کنی کاخ آباد من
چنان داد خواهی همی داد من
۳۹۳ شعر العجم حصه چهارم
من اینک به پیش تو استاده ام
تن زنده خشم ترا داده ام
به اره میانم بدو نیم کن
ز کابل مپیمای با ما سخن
افواج سام قریب کابل رسیده بودند محراب ازین امر سخت متاثر و پریشان گشته بیگم خود را که "سین دخت" نام داشت خواسته گفت که به هیچ صورت طاقت مقابله سام را ندارم و بجز ازین دیگر تدبیر را ندارم که تو و رودابه هر دو را بکشم تا این مجادله باین صورت محو و فیصله گردد، سین دخت گفت که من خود نزد سام رفته بندوبست این امر را می نمایم این فکر خود را تقدیم کنان به تهیه چنان پیشکش و لوازم تحایف پرداخت که مشتمل بود بر یک لک اشرفی و ده اسپ و شصت
بلند تر ازین تصویر جذبات بیکسی و مظلومیت کشیده نمی شود و پہلو رشتۀ اطاعت پدر را نیز از دست داده نشده است -
ازین معلوم می شود که طرز عمل و سلوک مردان همواره بازنان بیرحمانه بوده است -
فردوسی در هر جا قابلیت و لیاقت زنان را ثابت کرده و درین محل نیز حل کردن این مشکل را بزن سپرده حتی تنقیصش باظہار این بیامد صراحتاً میگوید :
یکی چاره آورد از دل بجای کہ او شدف بین هدایه تدبیر و رائے
ضمناً این امر را هم نشان داده است که زنان در ہر فہم مہمات شرکت میداشتند ، و بردن پیام و سلام برائے آنها معیوب پنداشته نمی شود :-
شعر العجم حصه چهارم ۳۹۴
غلام زرین کمر که بدست هر کدام آن یک یک جام زرین بوده
هر کدام آن از مشک و عنبر یاقوت مملو بود و در یک جام شراب و
دیگر آن شکر بود و چهل تھان کمخواب که بر آنها جواهرات ہم
منصوب بود و دو صد تیغ هندی و اُشترہائے کہ مویہائے
شان سرخ بود و صد اشتر بار کش و یک تاج جواہر نگار ، و
یک تخت زرین و طوق و دستوانہ و گوشوارہا :-
سین دخت در حالتیکہ بر اسپ سوار بود بقرب محل سام
رسید و بدر بانها اطلاع داد که خبر آمدنم را برسانید. سام او را
بدربار خویش طلبید ، سین دخت اولاً آداب شاہی را بجا آورد
و بعداً تحائف خود را تقدیم کرد و پس از جملہ ہائے مدحیہ گفت کہ
اگر مجرم است محراب خواهد بود لاکن شهر و اہل شہر چہ گناہ
و قصور کرده اند حالانکه شما بغرض بربادی کابل آمده اید
کے در تفصیل پیشکش نکتہ ہائے متعددی را در پیش نظر گرفتہ شدہ است ، اظہار رسم
و رواج آن زمانہ - رسم نگهداشتن غلام است ، چون امراء زیور می پوشیدند در ضمن
این تحفہ ہائے طوق و دستوانہ و گوشوارہ ہم ہست . برائے سواری اشترہائے سرخ
موی را می پسندیدند لہذا بہ تصریح نوشته کہ :ع
اشتر ہمه ماده و سرخ موئے
شکر و شراب گویا فال نیک کارہائے خوب است -
۳۹۵ شعر العجم حصہ چهارم
خدای ما و شما یک است ما تعظیم بتان را می کنیم ولی آنرا
خدا نمی پنداریم بلکه قبلهٔ عبادت خودش می انگاریم، طویکه شما
شما آتش را قبلهٔ خویش میدانید؟ ۱؎
گذشته ازو قبله ما بت است
چه در چین و کابل چه در هند و بست
رودابه باین طور یک خوبی این مطلب را بیان نموده که
سام نیز ازان متأثر گردیده تمام سخنان او را قبول کرد :-
سام بهمراه یک عریضه خویش زال را نزد منوچهر فرستاد
درین عریضه اولاً بیان حقوق خود را ظاهر کرد و بعداً نگاشت
که اکنون من بواسطهٔ کبر سن و ضعف معذور میگردم و خدمات
مرا زال انجام خواهد داد در خاتمه آن نوشت که زال بهمراه
رودابه محبت پیدا کرده ازانجا که وی در کوه پرورش یافته
ازین جهت فریفته شدن او بر یک ماه رو چندان محل
تعجب نیست حضور شما می بایست که اجازهٔ وصلت آنها
را عطا فرمایید :-
زال بدربار منوچهر آمده به نزدیک تخت قریب شده
زمین را بوسید و تا زمانی سر بسجده افتاد، منوچهر حکم داد که
۱؎ فردوسی درین موقع حقیقت بت پرستی و عیوب تعصب مذهبی را بیان کرده است -
شعر العجم حصه چهارم
۳۹۶
رخ او را پاک کرده بر چهره اش مشک بیفشاند
بروز دوم منوچهر یک دربار عمومی را انعقاد داده دران
از متخمین دین مورد رائے گرفت ۔ بعداً بہ موبدان امر داد
که از زال امتحان بگیرند موبد ہا بسا سوالات علمی را از
وی نمودند زال جوابات معقول ہر کدامی را داد بروز سوم
از زال امتحانات عسکری گرفته شد در نتیجه آرزو و تمنائے
زال مژور گردید زال در کابل آمده به کمال تزک و
احتشام مراسم عروسی آن تمام شد :-
در ضمن این داستان فردوسی معلومات مختلف و گوناگون
فلسفیانه مذهبی ، تمدن ، معاشرت ، رسم و رواج وغیره مسائل
متکثره آن زمان را ادار نموده است :-
کیرکٹر :- در شاہنامہ ذکر ہزاران نفر مختلف مذکور است
که دران عرب ، عجم ، ترک ، حبشی ، ہندی ، شاہ و گدا ، امیر
و غریب ، آقا و غلام ، عالم و جاہل ، شریف و رذیل ، تاجر
و پیشہ ور ، زاہد و رند ، پیر و جوان ، بچه و دختر و ہر جنس و
ہر قسم مردم شامل است درین ضمن ذکر ہر کسی را که نمود
له چول سلاطین ایران از کسی مسرور می شدند بر چہرہ و ریش او مشک می افشاندند ۔
علیہ درین ضمن فردوسی این مسلہ را ظاہر میکند که درین زمانه تعلیم باندازه علم شده
بود که خاندان عسکری و امراء نیز از ہر قسم تعلیمات بهره ور می بودند -
شعر العجم حصه چهارم
۳۹۷
وصف امتیازی هر واحد آن علیحده علیحده معلوم است.
از امثله ذیل اندازه هر کدام آن کرده می شود.
(۱) چون رستم بغرض رهانیدن بیژن به توران رفت، پس
پس بغرض این مطلب که مردم را از نام و نشان او اطلاعی
نباشد خود را سوداگر ساخته بسا مال و اسباب تجارتی را با خود گرفته
رفت، و به توران رسیده دکانی را ترتیب داد و سامان تجارتی
خود را بهر طرف انتشار داد ازین جهت به بسیار سرعت شهرت
او عام گردید و از مقامات دور مردم بغرض دیدن مال
و اسباب تجارتی او می آمدند. منیژه چون ازین امر اطلاع
یافت که کدام سوداگر ایرانی آمده است دوان دوان به نزد
رستم آمده گفت که در ایران نسبت به بیژن مردم چه میگفتند
رستم از خوف اینکه مبادا از امثال این اظهارات پرده من
فاش نه شود منیژه را به لهجه غضب آلود مخاطب کنان
گفت : سه
بدو کز پیش من دور شو
نه خسرو شناسم نه سالار نو
نه دارم ز گودرز و گیو آگهی
که مغزم ز گفتار کردی تهی
منیژه ازین قهر شدن رستم سخت متاثر و محزون گردیده
شعر العجم حصه چهارم
۳۹۸
گفت :
چنین باشد آئین ایران مگر
که درویش را کس نگوید بخیر
دل رستم از شنیدن این سخن از درد و الم مملو گردیده
گفت که واقعاً من از گیو وغیره اطلاعی ندارم و علت
رنجیدنم از تو این بود :
بدین تندی از من میازار بیش
که دل بسته بودم ببازار خویش
همی در نوشتی تو بازار من
ازین روی بد با تو پیکار من
این خاصته وصفت امتیازی دوکانداران و مردم تجارت
پیشه است که آنها از هیچ چیزی این قدر برهم و آشفته
نمی شوند که از معطلی کار و بند شدن سودای بازار خویش
آزرده میگردیدند ، چون رستم درین مقام بلباس سوداگرست
لهذا فردوسی کیر کتر مخصوص سوداگران را درین ظاهر کرد
همچنین یک موقعی برای اسفندیار نیز در پیش آمده وی
نیز بغرض رهانیدن خواهران خویش سوداگر خود را ساخته بود
چون بخواهران او این اطلاع بهم رسید که از وطن آنها کدام
سوداگری درین جا وارد شده است آنها دوان دوان نزد
۳۹۹
شعر العجم حصه چهارم
او آمده پرسیدند که آیا شما از اسفندیار چیزی اطلاع و خبری
دارید ؟ اسفندیار تجاهل عارفانه را بکار برده گفت که من
یک شخص تجارت پیشه هستم مرا با شاهان و شهزادگان
چه سروکار است : ؎
نه بینید کایدر فروشنده ام
ز بهر خور خویش کوشنده ام
(۲) فریدون خواهش وصلت پسران خود را با دختران
شاه یمن ظاهر کرد و باین مقصد سفارتی را بوی فرستاد
شاه یمن از استماع این خبر در تردد افتاد که اگر انکار
ورزم فریدون می رنجد و اگر اقرار کنم یک عیب بزرگی
را برای خاندان خویش کمائی میکنم (زیرا که عربها بجز باکفو
و همسر خویش وصلت نمودن را عیب می انگارند) درین مورد با
اهل دربار خویش مشوره کرده اعلام نمود که فریدون یک
پادشاه قوی شوکت و با اقتداری است و مقابله نمودن
او امریست محال و قبول کردن این خواهش او نیز مشکل
است شما درین مورد چه می گوئید ؟ آنها جواباً
گفتند : ؎
که ما همگنان این نه بینیم رائے
که هر باد را تو به بینی ز جائے
شعرالعجم حصه چهارم
۴۰۰
اگر شد فریدون چنین شهریار
نه ما بندگانیم با گوشوار
سخن گفتن و رنجش آیین ماست
عنان و سنان باختن دین ماست
سرچشمه هر نوع اخلاق و عادات عربها دو چیز است
اول فصاحت و بلاغت دوم حمیت و غیرت این هر دو
وصف را فردوسی در دو کلمه "سخن گفتن" و "رنجش" تعبیر نموده
تصویر یک کیرکٹر مخصوص عربها را قائم کرد :-
(۳) چون رستم انگشتر خود را به منیژه داده او را نزد
بیژن فرستاد، بیژن علی الفور آن را شناخته بساخته خندید
چون منیژه از رستم واقف نه بود متحیر شد که در همچو موقع
مصیب و خفقان مسرور گشتن و خندیدن چه معنی دارد
بیژن گفت که اگر تو عهد و سوگند میکنی که این راز افشا
نخواهی کرد البته که علت آن را من بتو خواهم گفت :-
یاد باید داشت که منیژه این طور با وفا یک دختریست
که محض بواسطه عشق و محبت بیژن عیش و آرام و قصور
و عمارات شاهی را گذاشته خود را بیک حال فلاکت و
مسکنت گرفتار کرده است و بیژن نیز برین وفا داری واقف
و معترف است مگر با وجود آن چون نگه داشتن راز کیرکٹر
۴۰۱ شعر العجم حصه چهارم
زنان نیست :
اگر لب بدوزی زبهر گزند
زنان راز بان هم نماند به بند
لهذا بیژن درین موقع از اظهار مطلب خویش باز
ایستاده از وی درین مورد یک عهد و پیمانی گرفته پس از
آن مطلب را باو می فهماند صدمه زیاده که برای منیژه
ازین بد گمانی بیژن میرسد فورا بشور و فغان در افتاده
میگوید که :
دریغا که شد روز گاران من
دل خسته و چشم گریان من
شعر العجم حصه چهارم
۴۰۲
نیست که پدر او بنابر کدام سبب پرورش او را در عرب
کنائیده بود که در وقت تولد او از یمن منذر نامی را خواسته
بوی گفت که این پسرم را من بتو می سپارم تا تو بندوبست
تعلیم و ترتیه او را بنمائی منذر گفت : ؎
ہنر ہائے ما شاہ داند ہمہ
کہ او چون شبانست و ما چون رمہ
سواریم و گردیم و اسپ افگنیم
کسی را کہ دانا بود بشکنیم
ایں جہالت را مشاهده کنید که همراه پهلوانی و شهسواری
خویش برین سخن هم فخر میکنند که ما اشخاص دانا و فهمیده
را هلاک میکنیم۔ الغرض منذر بهرام گور را به یمن برده به
پرورش او آغاز کرد چون بهرام هفت ساله شد۔ به منذر
گفت که شما سرشتهٔ تعلیم مرا بنمائید منذر گفت که ہنوز
وقت خواندن تو بسر نه رسیده است در ہر فرصتیکه وقت آن
برسد همانا کہ من انتظاست را خواهم کرد: ؎
چو هنگام فرهنگ باشد ترا
به دانائی آہنگ باشد ترا
به ایوان نمانم که بازی کنی
ببازی ہمی سر فرازی کنی
۴۰۳
شعر العجم حصه چهارم
بهرام گفت :- ع مرا بخردی هست گر سال نیست -
باز ضرورت تعلیم را بیان کنان بمندر گفت : ؎
ترا سال هست و خرد کمتر است
نهاد من رای تو دیگر است
نگه کرد منذر بر او خیره ماند
بزیر لبان نام یزدان بخواند
ذکر بر آن اشخاصیکه در شاهنامه می آید کیر کٹر مخصوص هر
واحد آنها موجود است و این کیر کٹر در هر محل محسوس میگردد
مثلاً کیر کٹر یا تشخیص امتیازی اشخاص ذیل قرار آتی است :-
کیکاؤس :- بهمراه جاه و عظمت و حوصله مندی احمق و
زود اشتعال است :-
کیخسرو :- علو ہمت ، شجاعت ، رحم ، عدل و انصاف دارد
رستم :- صفت پهلوانی و وفاداری تخت را دارد :-
سهراب :- لا ابالی و بدمستی شجاعت :-
اسفندیار :- بهمراه شجاعت زیاده تر حریص تحت حکومت
است :-
افراسیاب :- جور و ظلم و شجاعت :-
بیژن :- شجاعت وفاداری دوستانه :-
ہر موقعیکه تذکره اشخاص فوق می آید این کیر کٹر آنها
شعر العجم حصه چهارم
۴۴
تبدیل نمی شود و فوراً معلوم می گردد که این همان تصویریست
که قبلاً از نظر گذشته است مثلاً چون گشتاسپ خواهشمند شد
که فرزندش اسفندیار رستم را بکشد وی گفت که من تاج و تخت
را بتو باین شرط خواهم داد که رستم را گرفتار کرده نزدم بیاری
اسفندیار باندازهٔ حریص سلطنت بود که برای انجام دادن
این طور یک کار ناممکن و نا مناسب آماده گشت. رستم دران
وقت در زابل بود اسفندیار دران جا رسیده برستم این خواهش
خود ظاهر کرد. رستم آن شخصی بود که از زمان کیقباد تا باین
وقت سلطنت بهمت و شجاعت او قائم بود وی این ذلت را
چه طور قبول کرده می توانست وی گفت که باین قسم با تو
میروم که هر قسمیکه گشتاسپ امر کند آنرا تعمیل نمایم. اسفندیار
این سخن رستم را قبول نکرد بآلاخر جنگ در بین شان آغاز
گشت در جنگ رستم زخمی شد و باین سبب محاربه را بروز دیگر
ملتوی گذاشتند. رستم از سیمرغ طالب امداد شد. وی برستم تیری
داده گفت که این تیر خطا نمی رود. روز دوم چون رستم برای
مقابله رفت اولاً به نهایت عجز و فروتنی درخواست کرد که
اسفندیار ازین ارادهٔ خویش باز گردد اما وی قبول نه کرد
چون رستم مجبور شد تیر را بر کمان خود سوار کرد زیرا که
درین معامله کاملاً رستم بے گناہ و سراسر تجاوز و بے اعتدالی
۴۰۵
شعر العجم حصه چهارم
از طرف اسفندیار بود که قتل او را تصمیم کرده بود لهذا نگهداشت نفس بر رستم یک امر ضروری بود، با وجود آن چون اسفندیار ولیعهد سلطنت و رستم نمکخوار همان سلطنت بود لهذا بواسطه پاس وفا دلش میلرزید و بار بار از در خوشامد و عجز و نیاز با وی می جوشید اما فائده نمی بخشید بالآخر پشوتن نام برادر اسفندیار را خواسته برین واقعه گواه گرفت که من درین اقدام خود مجبورم زیرا که سراسر تجاوز و قصور از طرف اسفندیار است:
بداند که از من نه بد جنگ وکین
نه گردیدم از کیش و آئین دین
اسفندیار می خندد و می گوید که این بهانه جوئی است و از مقابله من پهلو تهی میکند مطلب اینکه پشوتن می آید و رستم باو میگوید :
چنین گفت پس با پشوتن براز
که ای پاک دل، مرد گردان فراز
بسی لابه کردم به اسفندیار
نیاید برش لابه کردن بکار
تو دانی و دیدی ز من بندگی
نه پذرفت و سیر آمد از زندگی
اگر او شود کشته از دست من
شعر العجم حصه چهارم
۴۰۶
ز من باز گوئی بهر انجمن
که رستم بی لابه و راز کرد
نه بد سود نزدیک آزاد مرد
پس از ختم این مقال اسفند یار می گوید :
بدو بانگ بر زد یل اسفندیار
که بسیار گفتن نه آید بکار
هنوز دل رستم میلرزد و بطرف آسمان دیده میگوید- ای
خدا !!!
تو دانی که بیداد کوشد همی
به من جنگ و مردی فروشد همی
به بادافره این گناهم مگیر
تو ای آفریننده ماه و تیر
رستم کمان خود را کشیده ولی هنوز تیر از دستش رها نه شده
تا اینکه نزدیک است که اسفندیار بر رستم نیز خود را رها کند
و بر شقیقه او بزند درین فرصت رستم مجبوریت خود را احساس
کنان فریضه نگهداشت خود اختیاری نفس خود را بجا می آورد
اگر دیگر کدام شاعر این واقعه را می انگاشت ابداً خیال
عذر خواهی رستم بدل او نمی آمد لکن فردوسی این امر را در
هر مقام به پیش نظر خویش می گذارد که وی کیرکتر رستم را
شعر العجم حصہ چہارم
۴۰۷
چطور قائم نموده است و در هر مقام از اقتضای همان کیرکٹر
بتذکر هچه بیانات می پردازد و در مقابله اسفند یار هر چند که
دست بلند شدن از حیثیت مجبوری باشد باز هم ارتکاب این
فعل چون بر خلاف شیوۀ وفا شعاری است لهذا وی خود
را بار بار باز میدارد و خوشامد میکند و پشوتن را گواه میکرد - بالآخر
بچه لجاجت و مجبوریت و عاجزی خداوند را مخاطب کنان میگوید
که اے خدا! تو میدانی اسفند یار آماده ظلم است ای خالق
زمین و آسمان مرا باین جرم ماخوذه نه فرمانی!
کیرکٹر سهراب جوش شباب و شجاعت و کارهای لااُبالیانه
است این سخنان از یک یک ادائے او نمایان است در معرکه
نخستین قسمیکه با رستم می آویزد بدان نظر بیفگنید : سه
برستم در آویخت چون پیل مست
بر آوردش از جا و بنهاد پست
نشست از بر سینه پیل تن
پُر از خاک چنگال و روی و دهن
چون رستم مشاهده کرد که عنقریب قتل کرده می شود بسهراب
گفت که در مملکت ما این طور دستور نیست که حریف را
در مرتبۀ اول گرفته بکشد بلکه او را رها میکنند - نوجوان بدست
ساده لوح ازین سخن فریب خورده رستم را رها میکند - و اگر
شعر العجم حصه چهارم
۴۰۸
دیگری بجای او می بود پس از اینکه این طور یک معرکه
بزرگی را بسر برده بود مجلسی را منعقد میکرد و داستان فخریہ
خود را بدیگران می شنوانید - لکن این شجاع مستانه هیچ احساسی
نداشت که انه بر سینه رستم برخاسته بطرف جنگل بعزم
شکار میرود : ؎
همی کرد نخچیر یادش بنود
ازان کس که باو نبرد آزمود
اہل نظر اروپا اعتراض میکنند کہ شعرائے ایشیائی
خصوصیات جداگانه اشخاص مختلف را بیان کرده نمی توانند
مثلاً اگر صورت محابہ یک جوان و یک پیر مرد را می نگارند
تصویر قوت و زور آزمائی طرفین را یکسان بنظر می نمایند،
در ضمن فرق جوانی و پیری ہیچ بنظر نمی خورد این اعتراض
شان نسبت بعموم شعرا صحیح است لکن فردوسی ازین جمله
مستثنی است، مثلاً چون سهراب به نزد کیکاؤس رفتہ مطالبہ
نبرو آزمائی را میکند، میگوید : ؎
ازان پس خروشید سهراب گرد
ہمی شاہ کاؤس را بر شمرد
چرا کرده نام کاؤس کے
چو در جنگ شیران نداری تو پے
شعر العجم حصہ چہارم
۴۰۹
چون از هیچ طرف صدا و ندائے بر نمی خیزد کاؤس از
جوش شجاعت بر خیمہ حملہ آور می شود و با ہر چہ میخہائے
خیمہ می بر آرد : ؎
خم آورد پشت و سنان ستیغ
بزد تند و برکند ہفتاد میخ
طوریکہ وی با رستم مشت و گریبان شدہ است از یک
یک ادار آن جوش جوانی ہویدا است : ؎
بزد دست سہراب چون پیل مست
چو شیر درندہ ز جا در بجست
یکے نعرہ بر زد پُر از خشم و کین
بزد رستم شیر را بر زمین
بہ کردار شیرے کہ بر گور ہز
زند دست و گور اندر آید بسر
چون بر فوج حملہ آور شدہ این چنین حالتش را بیان
میکرد : ؎
سر نیزہ پُر خون و خفتان و دست
چو شیرے کہ گردد ز نخچیر مست
حکمت و موعظت :- تمام مہمات و اصول حکمت
و موعظت در شاہنامہ مذکور است و آنرا باین طور یک
شعر العجم حصه چهارم
۴۱۰
خوبی و لطافت ادار نموده است که طرز ادائے شاعرانه نیز از دست داده نشده ورنہ بقسم ناصر دہلوی مسائل فلسفیانہ را بطور خشک و ساده بیان نمودن در ید قدرت ہر کسی است -
(۱) در انگریزی یک مثال است ”نالج از پاور“ یعنی علم قوت است اگر بظاہر این سخن صحیح معلوم نمی شود زیرا کہ بخیال عمومی قوت نام زور و زر و فوج و لشکر است ۔ ولے بعد از غور و وقت زیاد و فکر و تجربه معلوم می شود در حقیقت قوت نام عقل است در دنیا ہزاران اقوام در زور و قوت خویش نسبت بہ تمام دنیا عالی و بلند بودند اما غلامی و خدمت اقوام عاقل و شائستہ را می نمودند امروز تمام عالم یکطرف و یک مشت اروپا بدیگر طرف ۔ لکن تمام جہان خدمت و غلامی ہین چند اشخاص معدود اروپائی را میکند این ہمہ فقط از قوت ہمان عقل است و علم این نکتہ را فردوسی درین الفاظ مختصر ادار کرده است : ع
توانا بود هر که دانا بود
(۲) در بین کار ہائے جمہوریہ و شخصی بسیار فرق موجود است در کار ہائے شخصی مدار ہمہ چیز فقط بر یک شخص
۴۱۱
شعر العجم حصہ چہارم
می باشد اگر وی عاقل و صاحب الرائے باشد پس هر چیز میسر است و الا هیچیک صورت اصلاح بنظر نه خواهد رسید بر خلاف آن در کارهای جمهوری چون هزار عاقل شامل می باشد لہذا تمام عملیات آنها نتیجه و اثر قوت مجموع می باشد و ازین امر کدام شخص انکار کرده می تواند که یک شخص نہایت ادنیٰ نیز یک عقل و خردی داشته می باشد و اکثر این طور شده که یک شخص بسیار معمولی سخنی را که می سنجد بفکر و خیال بسیار اشخاص بزرگ هم آن سخن خطور نمیکند :-
در کارهای شخصی هیچیک فائدہ از قوت عمومی گرفته نمی شود و بالعکس آن در کارهای جمهوری عقل یک بچه نیز رایگان نمیرود و هر شخصی رائے خود را ظاهر کرده می تواند و رائے آن را شنیدن و عمل بر آن کردن ممکن است این مسئلہ را فردوسی این طور اداء میکند :؎
شنیدم ز دانا که دانش بسی است
ولیکن پراگندہ با هر کسی است
(۳) مردم ازاین سخن شاکی هستند که در دنیا اشخاص با وفاء و دوست یافت نمی شود لکن در حقیقت یافتن دوست خوب و یابد موقوف بر طرز عمل خود انسان است اگر
شوالنجم حصه چهارم
۴۱۴
در میان ما اخلاق و راستی و درومندی موجود البته که
هر شخص مخلص و همدرد ما شده می تواند ، اگر خود ما بد
خلق و بیدرد باشیم همانا که اشخاص خوب هم دشمن
شده می تواند فردوسی بانداز شاعرانه این نکته را چنین
بیان داشته : ؎
اگر یار خار است خود کشته
وگر پرنیان است خود رشته
(۴) نسبت بسخاوت و فیاضی اکثری از اشخاص مرتکب
اغلاط می شوند یعنی یا بحد اسراف و فضولخرچی میرسند و یا
کاملا بخیل می شوند ۔ فردوسی اصول ہذا را این طور
نشان میدهد : ؎
چنین گفت رستم خداوند رخش
که گر نام خواهی درم را به بخش
نه چندان که بے چیز گردی زچیز
جهان تنگ دارد پی از چیز نیز
بنوش و به پوش و ببخش و بده
برای دگر روز چیزی بنہ
(۵) تا اندازۀ که ممکن باشد باشد انسان بکوشد که با
کسی مخالفت و دشمنی خود را ظاهر نکند و علی العموم مردم را
شعر العجم حصه چهارم
۴۱۳
دوست دارد خود بسازد و این طور خیال نکنند که دوستان اندک کافی است فردوسی این مطلب را بواسطهٔ یک تشبیه ادار کرده است : ع
تو گرخاک یابی همه دوست کار
(۶) در تمام دنیا اصول مکافات جریان دارد یعنی هر معامله را که می نمائیم عیناً همان سلوک به پیش روی ما می آید. این سخن ظاهراً علی الاکثر صحیح معلوم نمی شود زیرا که در برخی از اوقات ما مشاهده می کنیم که شخصی یک عمل می نماید ولی عوض آن برای او درین دنیا یافته نمی شود امّا چون بنظر دقت دیده شود معلوم خواهد گردید که در دنیا عموماً اصول رد عمل قائم است اثر قول وعمل را هرذرّه با خود دارد و هر آواز در هوا یک تموجی را پیدا میکند و همین اثر و تموج واسطه بالواسطه تا بهمان مقام مطلوب که دیگری را ندا میکند میرسد لهذا اگر ما بکسی ضرری را عائد کنیم پس می بایست که ما هم بهمان درجه منتظر و آماده برای تحمّل ضرر او باشیم این نکته را فردوسی چنین ادار کرده است : سه
چنین گفت پور گو پیل تن
که چه را باندازهٔ خویش کن
شعر العجم حصه چهارم ۴۱۴
(۷) مقوله مشهوره "کار امروز به فردا مگذار" را فردوسی بیک اصول نهایت خوشنما و طریقه مدلل چنین اداء کرده است :
گلستان که امروز باشد ببار
تو فردا بچینی نیاید بکار
(۸) معیار اصلی فضل و کمال عمل است نه علم : ع
که صد گفته چون نیم کردار نیست
(۹) خرچ باندازه آمدنی خویش باید کرد این یکی از اصول موضوعه پولیتکل اکانومی (علم الاقتصاد) است این مطلب را شیخ سعدی این طور ادا کرده :
چو دخلت نیست ، خرج آهسته تر کن
که میگویند ملاحان سرودی
اگر باران به تابستان نه بارد
به سالی دجله گردد خشک رودی
همین اصول را فردوسی در دو مصرعه چنین بیان کرده
چو بر گیری از کوه و ننهی بجای
سر انجام کوه اندر آید ز پای
این شعر نسبت به شعر شیخ سعدی بلیغ است - مفهوم شعر شیخ سعدی این قدر است که چون آمدنی
۴۱۵ شعر العجم حصہ چهارم
نباشد خرچ را کم باید کرد ولی ذکر تدبیر و تحریص عوائد را
ننموده است، مطلب شعر فردوسی این است که چون خرچ
میکنی چیزی می باید برای دیگر روزت نیز بیندوزی۔
وطرف این امر نیز اشاره شده است که اگر از یک
اندوخته وافر چون انسان بی باکانه خرچ میکند و از روی
غلطی هیچ پروای آن را نمیکند بالآخر خمیازه اتمام آن
را می کشد طوریکه از کوه یک یک سنگ کشیده شود چیزی
در آغاز نظرش کمبود نمی آید ولی رفته رفته یکروزی تمام
ذخیره آن ختم میگردد.
بسیار ازان اصول حکمت و موعظت را که امروز کسب
عمومیت و ضرب المثل گردیده فردوسی بسیار پیشتر طوری
بیان کرده است که امروز نیز همان طرز ادای او
جدید بنظر می خورد ۔ مثلاً
فلک گاہی موافق و ہنگامی مخالف :
دو دل دارد این باژگونه سپهر
یکی پر ز کین و یکی پر ز مهر
دیر آید درست آید :
خداوند ما داور رہنمای
به شش روز کرد این جهانرا بپای
سفر پنجم حصہ چہارم
۴۱۴
عتاب عزیز بهتر از عنایت دشمن : ه
پدر گر پسر را بزندان کند
ازان به که دشمن گل افشان کند
مراتب بلند از جان نثاری حاصل میشود: ه
نشان بزرگی هر آنکس که جت
نخستین بخون بایدش دست شست
ده درویش در گلیمی بخسپند : ه
به یک خانه گنجند ده پارسا
به ملکی نه گنجند دو پادشا
دشمن دانا به از نادان دوست : ه
چو دانا ترا دشمن جان بود
به از دوست مردیکه نادان بود
مرگ با شرف بهتر است از زندگانی بد نامی : ه
بنام بلند، از بغلطی بخون
به از زندگانی به ننگ اندرون
دولت در حقیقت نام مسرت است : ه
توانگر شود هر که خوشنود گشت
دل آزرده خانه دود گشت
سخن نصیحت را بار بار باید شنید چرا که نصیحت از
شعر العجم حصه چهارم
۴۱۷
تکرار کهنه نمی شود:
اگر دانشی مرد راند سخن
تو بشنو که دانش نه گردد کهن
اخلاق و موعظت و سیاست - اگر چه شاهنامه یک
منظومهٔ حربیه ایست ولی خوش قسمتی شاعری است که
فردوسی طوریکه فطرهٔ مذاق جنگی را باین واسطه با خویش آورده
که یک شخص دهقان نژاد بود همچنان فلسفه و اخلاق نیز
یک عنصر اعظم اخلاق او پنداشته می شود با خویش یکجا آورده
است چنانچه در عین محاربه نیز از پند و موعظت صرف
نظر نمی کند در حالتیکه منظره و هیئت میدان جنگ را
تشکیل داده که در هر طرف تیغها میدرخشند. غلغله نعره ها
در سر تا سر فضا طنین انداز و دلها از جوش لبریزیند و
خاقان چین بر پیل سپید می جلوه گر و بچهار جانب حضا
افواج قائم است. رستم مانند شیر غرش کنان افواج را در هم
و بر هم میکند و بتقرب پیل رسیده کمندش را می اندازد و
خاقان را در کمند گرفتار کرده بر زمین می افگند:
چو از دست رستم رها شد کمند
سر شهریار اندر آمد به بند
ز پیل اندر آورد و زد بر زمین
شعر العجم حصه چهارم
۴۱۸
به بستند بازوی خاقان چین
رستم حق داشت که برین کامیابی خویش می نازید و تا مدتی
درین نشه فاتحیت خود سرشار می بود ولی دفعةً فردوسی
بمقابلش نمودار گشته می گوید : ؎
چنین است رسم سرای فریب
گهی بر فرازو گهی بر نشیب
چنین بود تا بود گردان سپهر
گهی جنگ زهر است و گه نوش مهر
حاصل شاعری فردوسی رستم است و بر کار نامهای عظمت
او افتادن یک لکه خوردی را هم فردوسی گوارا نمی کند تا هم
در وقت ادای فرایض اخلاقی رستم را فراموش خاطر خود میکند
یک منظره مشهور شاهنامه داستان رستم و سهراب است درین
معرکه فردوسی قوت کامل خویش را صرف کرده زیرا که رستم قهرمان
محبوب او و سهراب فرزند رستم است جنگ بانتتهای شدت
خود باین درجه رسیده که : ؎
به شمشیر هندی بر آویختند
همی ز آهن آتش فرو ریختند
دفعةً فردوسی را این خیال بدماغ می آید که تمام این
مساعی بمقابله کدام شخص واقع است؟ و حریف او کیست؟
۴۱۹ شعر العجم حصه چهارم
و دست خود را بالای کدام کسی بلند کرده ؟ یک حیوان نیز
فرزند خود را دیده می شناسد و خون و بوی او را حس میکند
حالانکه رستم انسان بود هم فرزند خود را نمی شناسد و علتش
جز این نیست که خود غرضی چشمهای او را پوشانیده
است :
همی بچه را باز داند ستور
چه ماهی بدریا چه در دشت گور
ندانند همی مردم از رنج آز
یکی دشمنی را ز فرزند باز
در ضمن شاهان ایران بهرام گور یک پادشاه بسیار
با شان و شوکت و عزم و استقلالی گذشته است و فردوسی
با وی محبت مخصوصی دارد و او را در عدل و انصاف و
شان و شوکت بر تمام سلاطین ایرانی ترجیح میدید و میگوید
به پنجاه خسرو ز تخت کیان
که بستند بر تخت ایران میان
نه بد ، هیچ مانند بهرام گور
به داد و بزرگی و فرهنگ و زور
با این همه سخت نکته چینی معایب بهرام گور را میکند
بهرام گور با وجود محاسن نفس پرست بود و یک عادت
شعرالعجم حصه چهارم
۴۲۰
عمومی او این بود که از شهر آمده در دیهات میگردید و بهر
مقامیکه کدام دختر دوشیزه بنظر او میخورد او را در حرمسرائی
خود داخل میکرد از همین سبب شبستان عیش چه یک ازدحام
۴۲۱ شعر العجم حصه چهارم
گفته نمیتواند بنابرین هر قسم عیب و خرابی بنابر هر علتی که باشد چون بوجود آید روزه مره کسب افزونی کرده بیشتر منتشر میگردد زیراکه بمخالفت او از هیچ طرفی هیچ یک صدا و آواز بلند شده نمی تواند لکن در شاهنامه هر شخص آزاد بنظر می افتد، پادشاهی که مرتکب کدام غلطی می گردد علی الفور اهل دربارش به نهایت آزادی تنقیدش را میکنند همچنین در هر طبقه زیردستان نکته چینی بالا دستهای خویش را می نمایند و او را از پی اعتدالیش باز میدارند۔ کیکاوس در دام سازش سودابه گرفتار شده فرزند خود را از دست خویش ضائع کرد چون رستم ازین امر اطلاع یافت در عین دربار به کیکاوس گفت :س
ترا عشق سودابه و بد خوئی
ز سر بر گرفت آن کلاه کیئی
کسی کو بود مهتر انجمن
کفن بهتر او را ز فرمان زن
این سخن را گفته و در حرمسرای رفته سودابه را گرفتار کرده آورد و سرش را برید کیکاوس ساکت نشسته این ماجرا می دید :س
به خنجر به دو نیمه کردش براه
شعرالعجم حصه چهارم
۴۲۲
نه جنبید بر تخت، کاؤس شاه
گشتاسپ بفرزند خویش اسفندیار سلطنت خود را دادن
نمی خواست لکن از شدت و عظمت اسفندیار علانیةً از
تخت نشینی او انکار کرده هم نمی توانست بالآخر این تدبیر
که او را بمقابله رستم فرستاده هلاک کرد و پشوتن که برادر
اسفندیار بود بعد از وقوع این واقعه بدر گشتاسپ رفت
و هیچ تعظیم و احترام پادشاهی را بجا نیاورد، و به گشتاسپ
گفت که ای پادشاه سرکشان تو اسفندیار را هلاک و
فرزند خود را قربانی تخت خویش نمودی: ؎
بآواز گفت ای سرسرکشان
ز برگشتن کارت آمد نشان
پسر را بکشتن دهی بهر تخت
که تا مبنیاد حشمت نه تخت
پدر بهرام گور بر مردم ظلم و ستم زیادی نموده بود،
بعد از وفات او چون بهرام گور دعوی تاج و تخت پدر
خود را نمود مردم گفتند که ما بدست خاندان ظالم حکومت
و سلطنت خود را دیده نمی توانیم - قباد پدر نوشیروان
مدارالمهام خویش را قتل کرد ازین جهته رعایای او،
وی را زنجیر و زولانه کرده بجای او برادرش را به پادشاهی
۴۲۳ شعرالعجم حصہ چهارم
خویش انتخاب کرده بر تخت بجائے او نشانیدند - نوشیروان از بزرجمهر بر کدام سخنی رنجیده او را بحبس فرستاد و بعد از چندے بوی پیام فرستاد که چطور هستی ؟ بزرجمهر بجواب گفت احوالم نسبت به تو خوب است نوشیروان قهر شده او را در سیاه چاه انداخت، متعاقباً باز بوی قاصدی فرستاده از احوالش پرسید که چه طوری؟ مکرراً بزرجمهر همان جواب نخستین خود را جواباً باز فرستاد درین مرتبه نوشیروان او را در تنور آهنی قید کرده باز از وی همان سوال نمود و مکرراً همان جواب را شنید : ع
که روزم به از روز نوشیروان
تمام شاهنامه از امثال همین طور خیالات و طرز علمهای آزاد مملو است شاید که ناظرین این طور خیال کنند که در همچو مسائل احسان فرودسی چیست ؟
حالت ایران واقعاً همینطور بوده که فردوسی او را بحیثیت واقعه نگاری ادار کرده است و از امثال این حکایات اندازهٔ خیال او شده نمی تواند لکن درین موضوع بسیار تواریخ ایران موجود است حالانکه در انها ابداً این طور خیالات آزادانه وجود ندارد و کم از کم این هم از کمال فردوسی است که همان واقعات را که مردم اہم ندانسته
شعر العجم حصه چهارم
۴۲۴
ازان صرف نظر کرده اند فردوسی آن را ضروری دانسته نقل
کرده و به تحسین آن افعال خوبی که از مردم سر زده
پرداخته و آن را خوب وسعت داده و طوری نگاشته است
که برای دیگران نیز نمونه قائم شده بتواند و در هر موقعیکه
از کدام شخصی بر خلاف معیار اخلاق چیزی سر زده بر وی
تنقید و نکته گیری نموده و علی الاکثر این فرض را خوش
ادار کرده است حتی در مواقع سرسری و ضمنی نیز از ادای
این وجیبه ذمت خویش غافل نه مانده - گودرز با پیران
ولیه که وزیر اعظم افراسیاب بود انین سبب عداوت
شدیدی داشت که از دست پیران ویسه تمام خاندان او
برباد گردیده بود - چون گودرز پیران ویسه را با بچه خویش
ہلاک کرد در جوش انتقام خونش را در کف خویش گرفته
نوشید و بر چهره خود مالید و بازش آشامید این واقعه را
فردوسی حکایه کنان بهمراه آن بہین بی رحمی و خونخواری او
اظہار حیرت نموده است : ۵
فرد برد چنگال و خون بر گرفت
بخورد و ببالود روی ای شگفت
گودرز میخواست که سر پیران را از تنش جدا کند ولکن
باز خیال کرد که این فعل او بر خلاف شیوه انسانیت
۴۲۵
شعرالعجم حصہ چهارم
است فردوسی درین موقع گودرز را تحسین
می کند :
سرش را همیخواست از تن برید
چنین بدکنش خویشتن را ندید
فردوسی در میان سلاطین ایران کیخسرو و نوشیروان را
مقتدای محاسن اخلاق و عدل و انصاف قرار داده و
بدین تقریب یک معیار بزرگ محاسن اخلاق را قائم نموده
کیخسرو چون بمقابله افراسیاب افواج خود را فرستاد حکم داد
که در خاک دشمن آن اشخاصی را که بر سر جنگ و پیکار
نباشند ایذا و تکلیفی رسانند :
نیازرد باید کسی را براه
چنین است آئین و رسم کلاه
کشاور زیا مردم پیشه ور
کسی کو بہ رزمت نه بندد کمر
نباید کہ بروے وزد باد سرد
مکوشید جز با کسی هم نبرد
چون افراسیاب شکست خورده گریخت بیگم او نزد کیخسرو
آمده گفت کہ گناہ ما چیست ، ما را نباید اسیر کنی ۔ کیخسرو
در جوابش گفت که من هر انچه را که بر خود نمی پسندم
شعر العجم حصہ چہارم ٤٣٤
بر دیگری نیز روا دار نمی شوم : سه
چنین گفت کیخسرو هوشمند
که هر چیز کو نیست ما را پسند
نیارم کسی را همان بد به روی
وگر چند باشد دلم کینه جوی
حکم عمومی را اصدار کرد که پس ازین هیچکس قتل و گرفتار
کرده نشود و فرمود که : سه
ز دل ها همه کینه بیرون کنید
به شهر اندرون کشور افسون کنید
ز خون ریختن دست باید کشید
سر بیگناهان نباید بُرید
تنها برین هم اکتفا نموده امر داد که هیچ شخصی بمال
و اسباب دیگری دست درازی نه کند. حالانکه تصرف کردن
بر اموال غنیمت دستور و رواج عمومی بود : سه
نه چیز کسان سر به پیچید نیز
که دشمن شود دوست از بهر چیز
افراسیاب پدر کیخسرو را به نهایت ذلت و خواری قتل
کرد و توهین والده او را نیز روا دار شده بود حتی قصد
هلاک ساختن خود کیخسرو را نیز آرزو داشت، از جهته همین
۴۲۷
شعر العجم حصه چهارم
انتقام گیری کیخسرو بدست خویش افراسیاب را مقتول کرد و بعد از کشتن بمردم گفت که قتل نمودن افراسیاب بلحاظ قصاص برایم جائز بود و مناقشه ما و افراسیاب پس ازین بحد اختتام رسید اندا امر میدهم که برای او کفن از کمخواب بدوزند و بیک تابوت زرین جدا و مدفون گردد -
درمیان اوصاف اخلاقی ایثار بهترین یک صفتی است فردوسی در اکثری از مواقع این وصف را بیک طریقه نهایت موثری ادار نموده است، چون بیژن بغرض جنگیدن با فوج ترکان میرود پدرش از فرط محبت از فراق او بیقرار میگردد و او را ازین رفتنش باز میدارد و بیژن جواب میدهد : سه
مرا زندگانی نه اندر خور است
گر از دیگرانم هنر کمتر است
با وجود این هم گیو قبول نمیکند و متسلی نمیگردد - گودرز که پدر کلان بیژن بود به گیو می گوید : سه
اگر بارد از میخ ، پولاد و تیغ
نشاید که داریم جان را دریغ
گستهم پهلوانی بود که همواره حمایه نفس بیژن را می نمود، روزی گستهم تن تنها به تعاقب دشمن خویش
شعر العجم حصه چهارم
۴۲۸
برآمد چون بیژن ازین مسئله مطلع شد اسپ خود را در پی او
بهمین غرض دوانید که برای گستهم صدمه عائد نه گردد گیو پدر
بیژن چون تعاقب فرزند خود را مشاهده کرد وی نیز در اثرش
اسپش را دوانید تا بیژن پس بگرداند - هر چند که گیو در پس
آوردن او کوشش کرده او را میگفت که درین پیری و
ناتوانی من ترا نشاید که در جنگ شامل شوی، و بسیار
ضرور است که پس بگردی، بیژن میگوید که این خلاف
اصول مردانگی است که دوست بدرد دوست خویش نخورد
گیو میگوید که تو از رفتن خویش باز ایست تا من بجای
تو با دوست تو معاونت کنم، بیژن میگوید که در وجود
پسر افتادن پدر در خطره توہین و ذلت شدیدی است
برای پسر درمیان این پدر و پسر تا مدتی گفت و
شنیدی در همین مورد رد و بدل میگردد بالاخر بیژن میرود
و گستهم را مجروح در می یابد، بیژن از دیدن این حال
بیقرار گردیده بنای گریه و فغان را میگذارد چون گستهم
چشم خود را میکشاید و بیژن را به نزد خویش می بیند او
را مخاطب کنان میگوید که برای من جان خود را در
تهلکه میفگن، فقط توقعی که از تو دارم همین است که
مرا تا بحضور کیخسرو برسانی که بدیدار پادشاه خویش چشم را
۴۲۹ شعر العجم حصه چهارم
روشن نمایم بیژن او را نزد کیخسرو می آورد چون گستهم
نزد کیخسرو میرسید و چشمهای خود را می کشاید علی الفور
از چشمانش اشک جاری میگردد -
در ضمن این واقعات فردوسی نیز یک تصویر مؤثر
جذبات انسانی را کشیده است ، گیو ضعیف و پیر شده مثل
بیژن یک فرزند رشید و نوجوان دارد - پدر پیرش در
افتادن خطرات مکرر پسر خود را دیده نمی تواند و لگام اسپ
او را گرفته از نقطه مطلوب او را میگرداند و می گوید که
تو بقدر نیم لمحه هم روا دار نیستی که من نفس خود را با ساطرات
بکشم، فرزندم! باین شدت بکدام طرف پویائی؟ و در
حرکت و وضعیت خویش چرا دلم را می رنجانی، آیا برین
پیری و ناتوانی من ترا رحم نمی آید؟ حالانکه نتیجه عمرم
فقط همین یک تو فرزندم هستی آیا برائے چه تو درین ده
روز پیهم مصروف جنگ و جدالی و چرا نفس خود را بهلاکت
می افگنی؟
بیژن میگوید که آیا بخاطر شما محاربه لاون نیست
که گستهم همراه من چه قسم مردانگی و احسان نموده لہٰذا من
ازین جنگ با دشمن گستهم و معاونت او باز ایستاده
نمی توانم :
شعر العجم حصه چهارم
۴۳۰
در شرق همواره حق تلفی جسم لطیف اناثیه بعمل آمده و در جمعیت درجهٔ آنها نهایت پست قرار داده شده که شعرا با این الفاظ آنها را یاد میکنند: ه
اسپ و زن و شمشیر وفا دار که دید
کس از زن راستی هرگز نه دیده
فردوسی اولین و هم آخرین شخصی است که این گروه مظلوم را بنظر عزت و رتبه دیده مراتب آنها را بلند قرار داده است در شاهنامه زنان نیز همسر و برابر مردان بنظر آمده در مهمات بزرگ از وی فکر و رای گرفته میشود و از طرف سلاطین بحیثیت سفارت میروند، و شهزادها و سلاطین از زنان مشوره میگیرند چون سام بافواج خویش بغرض حمله آوری کابل آمده امیر کابل درین مورد فقط همین قدر یک تدبیری را سنجیده توانست که یک لخت جگرش را که رودابه نام داشت بکشد لکن مادر رودابه خودش عهدهٔ سفارت را بر دوش خود گرفته نزد سام رفت طوریکه وی درین موضوع به نهایت خوبی و درستی تقریر نموده از آن اندازهٔ فهم و دانش زنان شده می تواند ه
اسفندیار باندازهٔ حریص تخت و تاج بود که در حیات
۴۳۱ شعر العجم حصه چهارم
پدر از وی مطالبه سلطنت خود را میکرد. و گشاسپ گویا
ازین امر انکار داشت بالآخر باسفندیار گفت که اگر تو
رستم را گرفتار کرده بیاوری همانا که من سلطنت را بتو ارزانی
خواهم داشت چون مادرش ازین واقعه مطلع شد اسفندیار
را نزد خویش طلبیده بسیار نصایح عاقلانه باو نمود : سه
پدر پیر گشت است و برنا توئی
به زور و به مردی توانا توئی
پدر بگذرد گنج و تاجش ترا است
همه کشور و تخت و عاجش تراست
مرا خاکسار دو گیتی مکن
ازین مهربان مام بشنو سخن
اسفندیار گفت که من برخلاف امر پادشاهی حرکتی
کرده نمی توانم و علاوه برین اگر رستم اطاعت مرا قبول کرد
همانا که من او را توهین نخواهم کرد ، مادرش گریه کنان گفت
که رستم شخصی نیست که از تو مرعوب گردد وی پروائے
کیکاؤس را نکرد ، کیقباد را وی بر سریر سلطنت نشاند
آیا وی آبرو و عزت خود را چطور خواهد پسندید که ریخته شود : سه
ز مادر سخن در پذیر و مرو
برائے و خرد، پند مادر شنو
شعرالعجم حصہ چهارم ۴۳۲
از خواندن شاهنامه معلوم میشود که در اکثری از
مقامات فقط از حسن تدبیر زنان مهمات بزرگی حل
گردیده است و بدست آن زنانیکه بصورت اتفاق تاج
و تخت افتاده آنها بکمال قابلیت فرائض حکومت را
انجام داده اند .
بهمن . هما نام دختر خود را ولیعهد سلطنت مقرر داشت
این دختر بآن قوّت و دماغی که حکمرانی نموده نسبت بآن
فردوسی می نگارد : س
ز دشمن بهر سو که بد مهتری
فرستاد بر هر سوئے لشکری
ز چیزے که رفتی بگرد جهان
بد و نیک بروے بنودی نهان
جهانی شده ایمن از داد او
به گیتی بنودے جز از داد او
عزّت اصلیه زنان عصمت و عفّت او است و فردوسی
خوش قسمت است که در هیچ یک مقامی اتفاق خجالت
و شرمندگی بوی واقع نشده است، چون رودابه بر زال
عاشق شد و موقع خلوت بر ایشان میسر گشت با اینکه
سخن شان به شراب و کباب و بوس و کنار رسیده لکن حدود
۴۳۴ شعر العجم حصه چهارم
عصمت را نگه داشته اند -
تهمینه نیز بر رستم عاشق شد و به لطائف الحیل او را مطیع خویش نمود و به مجرد توافق طرفین شاهد و قاضی را طلبیده نکاح خود را انعقاد دادند ، چون سهراب بر ایران حمله آور شد در منزل نخستین یک خانمی که دخت آفرید نام داشت بلباس مردانه از قلعه برآمده آماده مقابله و محاربه باو شد بعد رد و بدل متوالی بالآخر سهراب او را گرفتار کرد و از خاریدن مویهای او معلوم گردانید که وی زن است سهراب بر وی عاشق شد - دخت آفرید گفت که بمن اجازه بدهید که باندرون قلعه بروم شما نیز در عقب من در آنجا بیائید که من از آن شمایم چون سهراب بتقریب قلعه در عقب او رسید ، دخت آفرید از فصیل قلعه گفت : ع
که ایران ز ترکان نخواهند جفت
بالمقابل شاهنامه ناظرین بر کتاب الیڈ - ہومر نظر بیفگنند بنیاد قصه آن بر هیلن است و جنگ ده ساله قیامت انگیز ترک و یونان بواسطه همان زن بوقوع پیوسته لکن وی چنان یک زن بدکاره بود که شوهر خود را گذاشته بهمراه آشنائی خویش رفته بود با وجود آن یونانیها خیال واپس آوردن او را داشتند - در شاهنامه فقط سودابه
شعرالعجم حصه چهارم
۴۳۴
نام یک زنی است که عصمت خود را لکه دار نمودن میخواست
لکن فردوسی او را از دست رستم بهلاک میرساند تا دامن عزت
ایران بواسطه او داغدار نشود.
جواب این سوال را که : ع اسپ و زن و شمشیر وفادار که دید ؟
فردوسی به پهلوی اثبات داده می تواند -
امثله وفاداری و ایثار زنان در شاهنامه باین کثرت
موجود است که بران همیشه دنیا خواهد نازید - منیژه نور نظر
شهنشاه است اما چون افراسیاب مطلوب او را که بیژن
بود در چاه مقید کرد - منیژه نیز محض بخاطر داری مطلوب
خویش همه چیز را گذاشت و تمام روز در کوچها دریوزه کنان
پارچه های نان را بصورت سوال جمع نموده در چاه برای
قوت بیژن می افگند : ع
خبر چون بگوش منیژه رسید
شد از آب دیده رخش نا پدید
همه گنج او را بتاراج داد
ازان بد ره بسته بداں تاج داد
منیژه بیامد بیک چادرا
برهنه دو پای و کشاده سرا
غریوان همی گشت بر گرد دشت
۴۳۵ شرالعجم حصه چهارم
چو یکروز و یکشب بدینسان گذشت
بیامد خروشان به نزدیک چاه
یکی دست را اندر و کرد راه
چو از کوه خورشید سر بر زدے
منیژه ز هر در همی نان چدے
به بیژن ببردے و بگریستے
بدین شور بختی همی زیستے
چوں رستم بغرض رہائی بیژن خود را سوداگر ساخته
به توران آمده منیژه به نزد باین وضعیت حاضر گشت:ت
برہنہ تنان دخت افراسیاب
به رستم آمد دو دیده پُر آب
و احوالات خود را برستم باین الفاظ درد انگیز حکایه کردت
منیژه منم دخت افراسیاب
برہنہ نہ دیده منم آفتاب
کنون دیده پر خون و دل پُر ز درد
ازین در بدان درد و رخساره زرد
برائے یکی بیژن شور بخت
فتادم ز تاج و فتادم ز تخت
در حالت رنج و غصه بیژن را دشنام میدهد دلے ہیں
شعر العجم حصه چهارم
۴۳۶
دشنام او نیز از محبت و عقیدت او لبریز است. چون او
نزد رستم به پیش بیژن رفته حالات را بیان کرد. بیژن بر
وفا داری منیژه بیتاب شده او را چنین مخاطب ساخته میگوید:
نه
تو ای جفت رنج آزموده ز من
فدا کرده جان و دل چیز و تن
بکردی رها تاج و تخت و کمر
همان گنج و خویشان و مام و پدر
اگر یابم از جنگ این اژدها
بدین روزگار جوانی مرا
بسان پرستار پیش کیان
به پاداش نیکت به بندم میان
چون فرود (برادر اندر کیخسرو) محصور گردید بمادر خواص و خواص
خویش گفت که در اندک زمان دشمن آمده بر شمایان مقبنه
خواهد کرد. این سخن را گفته وی مرد، تمام خواص او
علی الفور بر فصیل قلعه بالا شده از قلعه خود را بزیر افگنده
هلاک شدند و مادر فرود پهلوی جسد او آمده روی خود را
بر چهره او نهاده و خنجری بر سینه خویش فرو برده خود را
هلاک و در ادای لاش پسر مرده خویش خود را افگنده:
بیامد ببالین فرخ فرود
۴۳۷
شعر العجم حصہ چہارم
بر جامه او یکی دشنه بود
دو رُخ را بروی پسر بر نهاد
شکم بر دریده برش جان بداد
با اینکه سودابه (بیگم کیکاؤس) یک زن بدکار بود، اما
چون پدرش کیکاؤس را حبس کرد و سودابه را طلبید از شنیدن
گرفتاری شوهر خود مویهای خود را بکندن شروع کرده گفت
که این کار بر خلاف شرافت بوده یکرقم نامردی است، اگر
مقصد از حبس نمودن کیکاؤس بود البته با وی جنگیده او را
اسیر میکردند بحیله و دسیسه گرفتاری او خلاف انسانیت
می باشد من نیز همراه کیکاؤس در محبس خواهم بود:؎
جدائی نخواهم ز کاؤس گفت
اگرچه ورا خاک باشد نهفت
تا وقتیکه کیکاؤس در بند خانه بود سودابه نیز محل شاہی را گذاشته
با وی می بود و مراسم خدمت گذاری او را بجا می آورد۔
اگر واقعات زنانه در یک حصہ جداگانه تحریر گردد و بر
اخلاق و عادات زنان نظر افگنده شود همانا ثابت خواهد گشت
که بهترین معیار شریف النفسی از اخلاق و عادات آنها
قائم شده می تواند :-
فردوسی از زبان بهرام آن مرتبہ را کہ برای زنان قائم
شعر العجم حصه چهارم
۴۳۸
داشته این است :
هم از وی بود دین یزدان بپای
جوان را به نیکی بود رهنمای
زیاده برین تعریف زن نی بلکه از مردم هم شده نمی تواند
مذهب : فردوسی در تقریبهائی مختلف باندازه در موضوع مذهب بسط کلام نموده که اگر همه آنها جمع کرده شود همانا که یک مضمون بسیار غرائی طویلی ازان بوجود می آید فردوسی مذهب را نسبت بهمه چیزها ضروری می انگارد - چون پادشاهی بدیگری مکتوبی می نگارد و یا در ملک خویش کدام فرمانی را نافذ می نماید و یا بدربار تقریری میکند مقدم تر از همه دران حمد و ثنای خداوند می باشد این مضمون اگرچه بکثرت مکرر گردیده لاکن فردوسی را نسبت باو چندان شغف و محبت است که در هر مرتبه آن را بیک جوش و سبک دیگری می نویسد -
آن سخنان الهی را که فردوسی نسبت بمذهب بیان کرده حسب ذیل است :-
(۱)
چنان دین و شاهی به یکدیگر اند
شعر العجم حصہ چہارم
۴۳۹
تو گوئی که در زیر یک چادر اند
نه پی تخت شاہی بود دین بجائے
نه پی دین بود، شهریاری بجائے
(۲)
حقیقت مذہب عدالت است یعنی اگر موجود باشد عینا همان مذہب است : ع
چه گفت آن سخنگوی با آفرین
که چون بنگری ، مغز داد ، است دین
(۳)
تمام مذاهب حق است و آن سخنان که امروز خراب بنظر می رسد، تعبیر آن را مردم غلط کرده اند ، مثلاً بت پرستی و آتش پرستی که بظاہر لغو است لکن بانیان مذہب حکم آتش پرستی و بت پرستی را گاهی نه داده اند، بلکه این اشیاء را قبلهٔ خویش قرار داده بودند طوریکه ما کعبه را قبلهٔ خویش می پنداریم درین وقت ، مادر کلان رستم بت پرست بود چون بحضور سام در اثنائے سفارت خویش ، مذاکره میکرد گفت : سه
خداوند ما و شما خود یکی است
به یزدان ما هیچ پیکار نیست
شعر العجم حصه چهارم
۴۴۰
گذشته از و قبله ما بت است
چه در چین و کابل چه در هند و بست
شما را عوزد آتش پر فروغ
تو دانی کزین در نه گفتم دروغ
پرستیدن هر دو راه بد است
چو ما را همه آرزو ایزد است
چون کیخسرو توران را فتح نموده جهت ادا کردن شکرانهٔ
آن بآتشکده رفت فردوسی این واقعه را با تفصیل رقمطراز
گشته می نویسد : ؎
به یک هفته بر پیش یزدان بدند
مپندار کاتش پرستان بدند
که آتش بدان گاه محراب بود
پرستنده را دیده پر آب بود
(۴)
تعصب و جیر مذهبی نا جائز است ـ به نوشیروان شخصی
تحریر کرد که در مملکت شما یهودی و عیسائی نیز سکونت دارند
حالانکه آنها دشمن شمایند و مذهب آنها مذهب
شیطانی است :؎
جهودان و ترسانترا دشمن اند
۴۴۱
شعر العجم حصه چهارم
دو رویند و باکیش اهرمن اند
نوشیروان گفت تا وقتیکه در یک مملکت مردم مذاهب مختلفه
سکنی پذیر نباشند در آن سلطنت عظمتی بوجود نمی آید نوشیروان
در جواب معروضه شخصی نوشت که هر شخص در امور مذهبی و
خیالات خویش آزاد است و می بایست که رائے شخصی خود
را قائم کند :
یکی بت پرست و دگر پاک دین
یکی گفت نفرین به آز آفرین
ز گفتار ویران نگردد جهان
بگوی آنچه رایت بود در نهان
(۵)
خداوند از زمان و مکان پاک است و ذات او بهیچ
یک حاسه محسوس شده نمی تواند و در عقل کسی گنجایش
آن ممکن نیست اگر بر خلاف تنزیه کدام شبه در کدام محل
پیدا شود فردوسی بالتصریح ازان خیال را باز میدارد. چون
سکندر بخانه کعبه رفت چون لقب عمومی "کعبه خانه خدا است"
لهذا فردوسی آنرا ضرورة چنین می نگارد :
از ان جای با گنج و دیهیم رفت
به دیدار خانه براهیم رفت
شعر العجم حصه چهارم
۴۴۲
خداوند خواندش بیت الحرام
بدو شد ترا راه یزدان تمام
ز پاکی در اخانه خویش خواند
نیالش کنان را بدو پیش خواند
خدای جهان را نیاید نیاز
بجای حوزه کام و آرام و ناز
(۶)
نسبت باثبات باریتعالی فردوسی دلائل متعدی را قائم کرده
که تفصیل آن قرار آتی است :-
(۱) هر چیزی بوجود او شهادت میدهد :- ع
پئے مور بر هستی او گواه
(۲) هر قدر اشیائیگه در عالم موجود است هیچ یکی ازان
خود مختار و حاکم مطلق بنظر نمی آیند هر آن چیزیکه بر دیگر
چیزی حکمرانی میکند ذاتاً خود آن هم محکوم بدیگر چیز است
هیچ چیزی ذی روح و غیر ذی روح آزاد محض و خود مختار
مطلق بنظر نمی آید ازین یک ثابت میشود که دیگر کدام وجودی
موجود است که موجد این سلسلۀ کائنات و فرمانروای عمومی
می باشد همان موجد و فرمانروا خداوند است این استدلال
را فردوسی درین الفاظ مختصر اداء کرده که :؎
۴۴۳ شعر العجم حصه چهارم
جهان بر شگفتی است گر بنگری
ندارد کسی آلت داوری
(۳) باین همه فلسفهٔ فردوسی نسبت بخداوند این است
که سوای این دیگر چیزی معلوم شده نمیتواند که ”هست“ و
”یکتا است“ و زیاده برین هر چیزیکه متعلق بذات و صفات
او گفته شود تماماً قیاسی است زیرا که ذات او بلند تر از
فهم انسانی است درین مباحث وی همرابی فلسفیان را
آرزو مند نیست و خودش فلسفه دانها را مخاطب کنان
میگوید : ؎
ایا فلسفه دان بسیار گوی
نپویم براهی که گوئی بپوی
فردوسی میگوید هر آن چیزیکه بدل و زبان ما می
آید و در خیال ما خطور میکند یا هر چیزی را که مشاهده میکنم
آن شیئی خدا نیست : ؎
ترا هر چه بر چشم بر بگذرد
بگنجد همی در دلت یا خرد
چنان دان که یزدان نیکی دهش
جز آن نیست و زین بر نگردان منش
بلاغت :- او بار ما علی العموم لحاظ بلاغت را بحیثیت
شعر العجم حصه چهارم
۴۴۴
انفرادی آن میکنند مثلاً در یک شعر خاص یا مضمون مخصوص چه بلاغت است لکن نسبت بکدام کتاب گاہی این بحث بعمل نیامده است که بملاحظه تناسب تمام اجزای آن در وی بلاغت است ؟ و یا نی - نسبت به گلستان عموماً متفق اند که یک یک حرف آن بلیغ است لکن اگر این لحاظ کرده شود که موضوع اصلی آن اخلاق است آن باب پنجم او که در و حکایات بیهوده عشقیه است کاملاً بر خلاف این موضوع می باشد - بنابرین اگرچه یک یک سطر گلستان فی نفسه بلیغ باشد اما بلحاظ موضوع سرتاسر آن کتاب بلیغ نیست -
شاہنامہ یک منظومه وسیع است و دران بسا داستانها و بسیار عناوین و بہزار ہا واقعات گوناگون و حالات بوقلمون موجود است با وجود آن این از کمال بلاغت است که از از ابتدای تا انتهای آن تناسب و ائتلاف موجود بوده بقدر یک ذره درین مسئله فرق نیامده است شاهنامه یک نظم رزمیه و یک نظم تاریخی و یک نظم شاعرانه است بلحاظ تمام این حیثیت ہا فرائض جداگانہ این حیثیت ہا طوری اداء شده که در حیثیت آن عصر او غالب است. بنابرین لب و لہجه و سبک تحریر این کتاب رزمیہ است در الفاظ
۴۴۵
شعر العجم حصه چهارم
آن علی العموم شان و شوکت و زور و هیبت یافته می شود
برای واقعیت تاریخی و یا پیدا شدن دلچسپی در میان آن
آن داستانهای عشقیه نیز وارد میگردد (مثلاً منیژه و بیژن،
رودابه و زال سهراب و ماه آفرید) این از منتهای نکتۀ
سنجی و بلاغت است که در عشق و عاشقی نیز لہجه رزمیه آن
تبدیل نیافته است و بهمراه او یک رقم ناموزونی نیز دران
پیدا نه گردیده چنانچه زال با معشوقه خود اگرچدر خلوت
بدون یک مانعی یکجا شده لکن دست ہوس خود را بر وی
بیش از یک بوس و کنار دراز نه کرده است این واقعه را
فردوسی این طور ادار میکند :- ع نگر شیر کو لور را فشکرید
چون سهراب بر ماه آفرید عاشق میشود، ہومان باو
چنین خطاب میکند : ؎
فریب پری پیکران جوان
نخواهد کسی کو بود پہلوان
توئی مرد میدان این سروران
چه کارت به عشق پری پیکران
قصۀ معاشقه زال و رودابه را فردوسی باندازۀ مطول
و دراز ساخته نوشته که یک مثنوی عشقیه ازان بعمل آمده
است و ہر قدر روایاتی که ضمناً دران آمده تمانگا درد مندرج
شعر العجم حصه چهارم
۴۴۶
می باشد ولی باوجود آن چنان معلوم می شود که هر دوی
آن در آغوش جنگ پرورش یافته اند در ناز و نیاز آنها
نیز طرز شان و شوکت دلیرانه موجود است اداء و کرشمه
معشوقانه نیز از پہلوی جنگی خالی نیست، چون زال بر
بالا خانه رودابه برخاستن می خواهد ، رودابه گیسوان خود
را آویزان کرده می گوید که بوسیله این بالا شوید من این
تار ها را برای دستگیری همین روز پرورش داده بودم
که بکار دوستم بیاید : ؎
بدان پرورانیدم این تار را
که تا دستگیری کند یار را
چون رودابه گیسوان خود را آویزان میکند و بر زمین
میرسد زال آن را بآن قدر یک جوش و محبت می بوسد
که آواز بوسیدن آن بگوش معشوقش میرسد : ؎
بمائید مشکین کمندش ببوس
که بشنید آواز بوسش عروس
زلف را تشبیهاً تمام شعراء کمند میگویند لاکن این از
جملہ کار نامہ ہای معشوق شاہنامه است که آنرا کمند
واقعی ساخت در تمام این مواقع ہر آن قدر الفاظیکه
آمده اند دران ہمراہ انداز عشقیه شان و شوکت رزمیه
۴۴۷ شعرالعجم حصه چهارم
نیز قائم است مثلاً تعریف زلف رودابه را این چنین
کرده شده ه
کمندے کشاد او ز سرو بلند
کس از مشک نان سان نه پیچد کند
خم اندر خم و مار بر مار بر
برال غبغبش تار بر تار بر
رودابه خیر مقدم زال را باین الفاظ اداء میکند :ه
دو بیچاده بکشاد و آواز داد
که شاد آمدی اے جوان مرد شاد
پیاده بدین سان ز پرده سرائے
برنجیدت این خسروانی دوپائے
لحاظ خصوصیت قومی در سراپائ شاهنامه موجود است
گویا که وی یک رجز قومی است که در دل ایرانیها این
طور یک جذباتے را تولید میکند که آنها نسبت به تمام اقوام
عالم بلند تر اند و حمله آوران ممالک خارجه همواره از دست
او شان شکست خورده اند ، عرب ، و ہند ، و حبش ، و بربر
و روم بآنها خراج میدادند - تورآن علی الدام یک حریف
مقابل آنها بود ولے ہمیشہ ناکامی به نصیب آنها بوده است
اگر افراسیاب کشته شد و ارجاسپ شکست خورد و سکندر فاتح
شعر العجم حصه چهارم
۴۴۸
گشت تماما عملیات فوری و امور اتفاقیه بودند ، رستم نسبت
به تمام پهلوانان دنیا فائق بود ولی در مقابله اسفندیار
گریه کرد و محتاج بمدد خواستن از سیمرغ گشت ۔ قهرمان
محبوب فردوسی رستم است و واقعا فردوسی را با نام او یک
عشق و محبت مخصوصی است ۔ لکن فردوسی بمقابله فریضه
قومیه خویش از جذبات خود نیز دستبردار می شود چون در
حیثیت تاریخی این مبحث مفصلا گذشته لهذا درین موقع
ضرورت مزید بیان کردن آن نیست ۔
تخیل :- چون شاهنامه سراپا مشتمل بر واقعات است
ازین جهت در وی بظاهر تخیل دیده نمی شود لکن اگر
کار شاعر فقط همین قدر باشد که هر آن چیزیکه به پیش
روی او موجود باشد عینا تصویر آن را بکشد پس این محض
واقعه نگاری است و مصوری ، لکن در اکثری از مواقع بر
شاعر اضافه برآن دیگر کار روائی نیز لازم می افتد ۔ واقعه
محض اجمالی و ساده و بی کیف می باشد و شاعر یک خاكه
عمومی او را قائم میکند و جا بجا دران رنگ آمیزی میکند
و بعضی واقعات را مبهم و پیچیده میگذارد و برخی را نمایان
و ظاهر می نماید و موقع بموقع رنگ جذبات و احساسات
را به آن افزوده میدارد تمام این امور به تخیل متعلق اند
۴۴۹ شعر العجم حصه چهارم
بنابرین زیاده تر در شاهنامه تخیّل مشهود است ۔
تخیّل محض که دران تنها سخنان خیالی و استعارات و
تشبیهات خیالی میباشد تا بزمانۀ فردوسی بوجود نیامده بود ۔ زیرا
که نظر بر رفتار تدریجی شاعری این وقت زمان تخیّلات محضه
نبوده تاهم این سخن حیرت انگیز است که فردوسی نمونۀ خالص
تخیل را نیز قائم نموده تا برای شعرای دورۀ آتیه یک دلیل
راه باشد در تمهید داستان بیژن اینطور رقمطراز است : ؎
شبی چون شبه روی شسته بقیر
نه بهرام پیدا، نه کیوان نه تیر
دگر گونه آرائشی کرد ماه
بسیج گذر کرد بر پیش گاه
زتاجش سه بهره شده لاجورد
سپرده هوا را به زنگار کرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش افگنده چون پرّ زاغ
نمودم بهر سو بچشم ، اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن
هر آنگه که بر زد یکی باد سرد
چو زنگی بر انگیخت را مشت گرد
شعرالعجم حصه چهارم
۴۵۰
چناں گشت باغ و لب جوئبار
کجا موج خیزو ز دریائے قار
فرو ماند گردون گردان به جائے
شده سست خورشید را دست و پائے
زمیں زیر آن چادر قیر گون
تو گفتی شدستی بخواب اندرون
نہ آواز مرغ و نہ ہرائے دَدُ
زمانه زبان بست از نیک و بد
جذبات و احساسات :۔ بر شاعری فارسی این یک اعتراض عمومی کرده میشود که وی از عالم وسیع جذبات و احساسات صرف جذبه عشق و محبت را گرفته و در همین یک موضوع یک عالم گوناگونی را ظاهر کرده است و دائره این محبت نیز محدود بوده از موضوع عشق و عاشقی پیشتر نه رفته است، اگر جذبات محبت پسر و پدر، محبت برادر به برادر، محبت زن و شوهر، محبت دوست به دوست در شاعری فارسی جستجو کرده شود وجود ندارد۔
این اعتراض تا یک جای صحیح است ۔ ولی فردوسی ازین اعتراض بری میباشد زیرا که وی تمام جذبات و احساسات را بیک طریقه نهایت پر اثری اداء نموده تصویر مکمل نهایت خوب محبت احباب، شفقت اطفال، گرمجوشی ہای زن و شوهر
۴۵۱
شعر العجم حصه چهارم
اطاعت والدین، جوش انتقام، شان غرور، اندازه عاجزی
را کشیده است درین مورد به نوشتن چند مثال اکتفا میکنیم:-
(۱) چون سیاوش از سرد مهری های پدر خویش
کیکاؤس عاجز آمد نزد افراسیاب رفت، افراسیاب بخاطرداری
و دلدهی او پرداخته عروسی او را با دختر خویش فرنگیش نمود
ولی بالآخر از جعلی و در اندازی فتنه انگیزان از وی رنجیده
حکم قتلش را اصدار داد چون فرنگیش ازین مسلہ اطلاع
یافت گریه کنان با آه و ناله و فغان خاکها را بر سر خویش
باد کرده به نزد پدر خویش حاضر شده گفت که سیاوش برای
شما از خاندان پدرش برید و تاج و تخت را گذاشت و بزیر
سایۂ عاطفت تو پناه گزین شد امید که تو دستت را بخون او
نیالائی که پادشاهان را کسی قتل نمیکند : ؎
سیاوش که بگذاشت ایران زمین
همی بر تو کرد از جهان آفرین
بیازر و از بهر تو شاه را
بماند افسر و گنج و هم گاه را
سر تاجداران نه برو کسی
که با تاج بر تخت ماند بسی
بگفت این و روی سیاوش به دید
شعر العجم حصه چهارم
۴۵۲
دو رخ را بکند و فغان بر کشید
که شاها! دلیرا ! گوا! سرورا!
سرافراز ! شیرا! و کند آورا!
کنون دست بسته پیاده کشان
کجا اندر دگاه گردن کشان
کجا گیو؟ و طوس ؟ و کجا پیلتن
فرامرز و دستان آن انجمن
کجا شاہ کاؤس گردن کشان
که ببینند این دم ترا زین نشان
از اختلاف حالات کیفیت جذبات نیز مبدل میگردد، و کمال شاعر آنست که آن خصوصیاتی را که این اختلاف پیدا میکند و آن را نیز در هر مقام ملحوظ دارد فردوسی در ہر موقع این نکته نازک را ملحوظ نظر خود داشته است ، مثلاً چون سکندر وفات کرد بیگم دی روشنک برلاش او نوحه کنان آمد سکندر بیمار یک شخص فاتح و یک کشورستان بزرگ و روشنک دختر دارا بود که او را سکندر شکست داده بوده نظر باین حالات مخصوص حالت روشنک برین فوت سکندر چه طور خواهد بود فردوسی این جذبات روشنک را ملاحظه کنید که بچه قسم ادار کرده است :-
۴۵۳
شعر العجم حصہ چهارم
روشنک به پہلوی لاش سکندر ایستاده گریه کنان میگوید *
ز بس رزم و پیکار و خون ریختن
چه تنہا چه با لشکر آویختن
زمانه ترا داد گفتم جواز
ہمی داری از مردم خویش راز
چو کردی جهان از بزرگان تہی
بینداختی تاج شاهنشهی
درختی که کشتی چو آمد ببار
ہمی خاک بینیم ترا غمگسار
بروشنک همچنان که صدمه فوت شوہر کشور ستانش لاحق است همراه آن خیال مردن پدرش نیز بخاطر او می باشد و درینجا دو مضمون مختلف و جذبات متضاد باہم یکجا می شوند فردوسی ہمیں دو جذبات را با هم یکجا و بچه قسم ادا کرده که رنگ هر دو خصوصیات آن علیحدہ علیحدہ جلوہ گر است -
(۲) چون رستم را اسفندیار مجروح ساخت و امید حیات او باقی نماند وی بخانه آمد پدر و مادر و برادرش تماماً ایں حالت او را دیده بے اختیار بگریه افتادند لاکن محبت مادر و پدر و برادر ہمگی یکسان نمی باشد آں محبتی را که پدر
شعر العجم حصه چهارم
۴۵۴
با پسر دارد. برادر با برادر ندارد. محبت مادر نسبت بآنها از حد افزون است. اثرات این فرق محبت را ملاحظه کنید. زواره برادر رستم گریه کنان آمده اسلحه او را از بدنش فرو آورد زال پدر رستم مویهای خود را کنده کنده بر جراحات رستم رخسار و دهان خود را میگذاشت لکن رودابه مادر رستم بطرف رستم ندیده گریه و نوحه میکرد: س
چو رستم به ایوان شد اندر زنان
برو سر بسر گرد شد دودمان
بیامد زواره کشاده میان
از و کبر بکشاد در بهر بمان
جهان دیده دستان همی کند موی
بر آن خستگیها بمالید روی
ز سر بر همی کند رودابه موی
نهانی از ایشان همی خست روی
بطرف محبت مادر توجه کنید که دلش در وقوع همچه یک سانحه در اختیارش نیست اما درین حالت نیز این خیال را بخاطر دارد که اگر من بحضور فرزند خویش گریه و فغان کنم البته که بدلش ازین وضعیت من رنج و خفقانی عائد خواهد شد ازین جهته پنهانی گریه و نوحه میکند.
۴۵۵
شعر العجم حصه چهارم
فردوسی در یک موقع دیگر گریستن رودابه را نیز نوشته است
که در موقع مردن نواسه خویش سهراب بر لاش او در
موقعیکه بخانه آورده شده بود بیماخته از صمیم دل گریه کرده
است زیرا که دران وقت وی مرده بود و این طور یک خیالی
که در واقعه مجروحیت رستم برایش لاحق شده بود در اینجا دامنگیر
خاطرش نشده : س
چو رودابه تابوت ، سهراب دید
زچشمش روان جوی خونناب دید
به زاری همی مو به آغاز کرد
همی برکشید از جگر آه سرد
همی گفت زاری گو هر فراز
زمانی زصندوق سر بر فراز
نگوئی چه آمدت پیش از پدر
چرا بر دریدت بدینسان جگر
درین مقام نوحه مادر سهراب را بخوانید که در حصه اول
آن را نقل کرده ایم ازان اندازۀ این سخن نیز میشود که
محبت مادر و مادر کلان نیز یکسان نمی باشد .
(۳) چون رستم بفریب شغاد در چاه افتاده ہلاک شد
و خبر این سانحه بمادرش زال رسید لباسهای خود را از هم
شعر العجم حصه چهارم
۴۵۶
دریده و خاکها را بر سر ریخته می گوید :
که دارد به یاد اینچنین روزگار
که یارد شنید این ز آموزگار
که بشری چو رستم بدین تیره خاک
ز گفتار روباه گردد هلاک
گوا ! شیر گیرا ! یلا ! مهترا !
دلاور ! جهان گیر ! کند آورا !
کنون من اگر کوه و هامون کنم
وگر آب جیحون پر از خون کنم
مر این کینه را از که خواهم ؟ کنون
که بینم نه بر زد جهانی به خون
جهان تا تو بودی نگه داشتی
چو رفتی کنون بر که بگذاشتی
نوحه را که رستم بر مردن سهراب نموده می بایست ازین حیثیت که وی یک پهلوان دلیر و شجاع نامداری بود و بآن طریقه عبرت انگیزی که وی بهلاک رسیده است نوحه وی نیز نهایت پر اثر و حسرت انگیز می بود از انجا که حالات این طور در پیش است که ازان خیال این بد گمانی بر رستم میرود که وی دیده و دانسته از شناختن سهراب
۴۵۷ شعر العجم حصه چهارم
اغماز کرده لهذا درین نوحه رستم چندان تاثیر دیده نمیشود:
همی گفت زار ای نبرده جوان
سر افراز و از تخمه پهلوان
کرا آمد این پیش کا مد مرا
که فرزند کشتم به پیران سرا
بریدن دو دستم سزاوار هست
جز از خاک تیره مبادم نشست
چو من نیست در گرد کیهان یکی
به مردی بدم پیش او کودکی
چه گویم ؟ چو آگه شود مادرش
چگونه فرستم کسی را برش
چه گویم چرا کشتمش بیگناه!
چرا روز کردم بر و بر سیاه
کدامین پدر، این چنین کار کرد
سزا دارم اکنون به گفتار سرد
که داشت کین کودکی ارجمند
بدین سال گردد چو سرو بلند
به جنگ آیدش رای و ساز و سپاه
به من بر کند روز روشن سیاه
شعر العجم حصه چهارم ۴۵۸
بیشتر و زیاده تر ازین فردوسی از زبان رستم چه گفته میتوانست لکن علاج این امر چطور کرده شود که تمام این کلمات تصنع و ساختگی معلوم میشود سهراب بار بار بوی گفت که من از شما بوی محبت را احساس میکنم آیا تو رستم نیستی؟ لکن رستم خود غرض نام خود را نشان نه داد و بوی گوارا نشد که بالمقابل او در دنیا دیگری همسر و برابر او باشد - وقتیکه هرمز را اهل دربارش کور کردند خسرو پسرش چون به نزد او رفت پدر خود را کور دیده حالتی که بر وی از مشاهده این حال بوقوع پیوسته آن را فردوسی اینقسم اداء کرده است-
چو روی پدر دید خسرو به درد
بر آورد از دل یکی باد سرد
ببوسید چشم و سر و پای او
دلش پر ز خون بود پر آب رو
گر ایدون که فرمان دهی بر درت
یکی بنده ام پاسبان بر سرت
نه جویم کلاه و نه خواهم سپاه
بمیرم سر خویش در پیشگاه
(۴) چون کیخسرو بطرف توران افواج خود را روانه کرد به سردار لشکر طوس نامی تاکید کرده بود که در عرض راه برادرم
شعرالعجم حصه چهارم
۴۵۹
فرود بر یک کوهی سکونت دارد ازاں راه باید که نه روی
راهی که بطرف توران میرفت بر دو قسمت منقسم بود یکے
از ان همان راهی بود که بر مقام رہائش برادر او میرفت لہٰذا
کیخسرو تاکید کرده که باں راه من ، بلکہ بهمان راه دیگرش
لشکر عبور کند ولی طوس بلحاظ آسانی خویش بهمان راه ممنوعه
رفت فرود یک نوجوان ساده لوح شجاع و دلیری بوده که از
همه کس علیحدہ و جدا بر کوهی قلعه ساخته دران نشیمن داشت
طوس قصداً با او در آویخت چون وی نزدیک شهزاده کیانی
بود لہٰذا با وی در جنگ افتاد چند نفری را کشته بالآخره خودش
نیز ہلاک گشت چون این خبر به کیخسرو رسید از صدمه فوت
برادرش بیتاب گردیده و بعم خویش فریبرز بدین مضمون
مکتوبی نوشت که طوس را واپس بفرست درین خط واقعهٔ
مقتولیت برادر خود را باین طور یک مضمون درد انگیزی
قلمبند نموده است که از ان بوی خون برادرش می آید
مضمون خط قرار آتی است : ؎
ز کار پدر زار و گریان بدم
پر از درد یک چند بریان بدم
کنون بر برادر بباید گریست
ندانم مرا دشمن و دوست کیست
شعر العجم حصه چهارم
۴۶۰
که آنجا فرود است و یا ماور است
گویے نژاد است و کند آورست
نداند که ایں لشکر از بن که اند؟
از ایران سپاه اند یا خود چه اند
برون آید و در نازد همی
به جنگ اندرون سر ببازد همی
دریغ آن چنان گرد خسرو نژاد
که طوس فرو مایه دادش بباد
چون طوس بدربار کیخسرو حاضر شد. بآن الفاظیکه کخسرو او را ملامت کرده هر واحد آن یک منظر پُر اثر جوش و محبت برادرانه است وی طوس را مخاطب کنان میگوید :-
ترا من تاج و نشان کیانی را داده فرستادم و گفتم که از راه جهرم مرو و ندانستم که اولاً بر خودم حمله میکنی، تو نسل سیاوش را محو کردی آہ! ہزاران افسوس بر قتل آن برادر عالی رتبہ جنگجوی من ! کہ در زمانہ همسر و برابر او کسے نبود تو اینچنین یک شخصی را هلاک کردی که مانند تو هزاران شخص قابل فدا نمودن است بر او ! ای بد نش ! نشان تو از دنیا محو گردد. تو از خدا ہیچ ترس نداری ! از شجاعتمندان هیچ نمی شرمی !
۴۶۱ شعر العجم حصہ چهارم
کیخسرو یک پادشاه نهایت حلیم و بسیار متین و از حد
زیاده با وقار بود لکن از اثر درد و خون برادر بے اختیارانہ
آنچنان الفاظ از زبان او می بر آید که فردوسی حکایہ این
واقعه را باین عبارت اداء میکند : ع
به دشنام بکشاد لب شهریار
دشنام دادن از شیوهٔ سلاطین نیست لکن فردوسی میداند
که درین حالت کیخسرو کیخسرو نیست ۔
از جذبات فخر و غرور و غیظ و غضب تمام شاہنامہ پُر
مملو است چون برای مقابلهٔ سهراب کیکاؤس رستم را از زابل
طلبید در آمدن او از وقت مقرره دو سه روزی تعطیل
بوقوع انجامید ، کیکاؤس یک شخص مشتعل مزاج بود باندازهٔ
ازین درنگ کرده رستم برهم و آشفتہ خاطر گردید که طوس
را حکم داد که رستم را بر دار بخشد ۔ رستم شخصی بود که سلطنت
ایران بر دست و بازوی او قائم بود و بار ہا وی کیکاؤس
را از پنجهٔ مرگ نجات بخشیده بود بر این چنین یک
شخصی که یکتای وقت خود باشد خود ناظرین اندازه
کرده می توانند که این طور یک حکم چگونه تاثیری
را می اندازد - رستم از غیظ و غضب بیتاب
شده می گوید : ع
شعر العجم حصه چهارم
۴۴۲
چو خشم آورم شاه کاؤس کیست
چرا دست بازو به سن طوس کیست
چرا دارم از خشم کاؤس باک
چه کاؤس پیشم چه یک مشت خاک
گشتاسپ به اسفندیار حکم کرد که رستم را دست بسته
بیاورد اسفندیار به نزد زال رسیده از رستم این چنین استدعا
نمود رستم گفت : ۵
که گفتت برو دست رستم به بند
نه بندد مرا دست چرخ بلند
باندازه که درین شعر زور و جوش موجود است در
یک دفتر این مطلب اداء شده نمی تواند -
(۵) یک شکایت عمومی نسبت بایشیا این است
که درین قطعه جوش نامور پرستی نیست چنانچه در ایشیا
بهزاران نامور ها گذشته اند لکن هیچ یک شاعری
نه نوشته است که قوم وی بعزت و قدر دانی کمالات
او را چه طور نموده اند ؟ و از مردن او بر مملکتش چه
اثری واقع گردیده ؟ و مردم بچه صورت مراسم ماتمداری
او را بجا آورده اند و نتیجه این بے قدری چنان ثمرور
گردیده که شاعری ایشیا جذبات ناموری بر انگیخته زنده
۴۶۳
شعر العجم حصه چهارم
نمی تواند لکن فردوسی در مواقع متعدده اظهار این امر را بطریقهای موثره نموده است مثلاً چون رستم وفات یافت جسد او را نقل دادند از کابل تا به زابلستان چنان ازدحام و انبوه انام موجود بوده که جنازهٔ او دست بدست صرف در ظرف دو روز و یک شب درین قدر یک مسافهٔ دور به زابل رسید. بدین تقریب تمام مملکت ماتم کده بود و مردم بی اختیارانه میگریستند و ناله و فغان می نمودند و گلها را بر نعش او نثار می نمودند و میگفتند
نه گیری همی بادشاهی و بزم
نپوشی همی تنیز هنگام رزم
نه بخشی همی گنج و دینار نیز
همانا که پیش تو شد خوار چیز
تمت بالخیر والعافیهٔ
باهتمام شیر محمد خان ناشر
خواند شد
ایست هر تیر زنی بر جگر هر باکی 1038
از جگر برکشم و باز به دست تو دهم 11507
تلگراف لا تری
با یک ادائی با نمکد آفرینهای زبان فارسی و شوری آن از حد صفوح درگت در شرح آن
میتواند که یک خیلی با مکیم به چندین لطافت و نزاکت اداء نماید تفضیلی که زبانهای رسمی اکثر
او روکا است از ورش دلپذیری محصلات حاصری مقدصه
فیض محمد
پیرم شکر خند محترم که چگونگی که مرام پخش تبسم که عبد الملک
ملاحظه کنید که چقدر قصه پر میگوی دقیق که به انواع لطایف اداء کند مجلی رسول رسمی
شعر فرنگیست که مترجم بپیر شکر خند میزند تمام مردم مترقف چون مریام تحقیق که دایم رسمی
اشاره بیان که به تنقر توی چاک تقدیم و بجامع میکند باعث خنده میشود
تلگراف 11507 چه مینی
لا تری 10388 مکام رسولی انواع لطایف اداء
مفقود رسمی دقر و است فموشم ببب
{ای بت هر تیر زنی بر جگر}
{از جگر برکشم و باز بدست تو دهم}