# Qavāʻid-i Fārsī : muṭābiq-i prūghrām-i ṣinf-i avval-i rushdiyah va Dar al-Muʻallimīn قواعد فارسى : مطابق پروغرام صنف اول رشديه و در المعلمين # adl0945 # Lāhūr [Lahore], Maṭbaʻ Mufīd-i ʻĀmm, 1306 [1927 or 1928] # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- Afghanistan Digital Library adl0945 http://hdl.handle.net/2333.1/pg4f4s70 This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser. When referring to or citing this item please use the "handle" URL and not this document or the URL from which you downloaded it. All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial. NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu --- page 2 --- [BLANK PAGE] --- page 3 --- [BLANK PAGE] --- page 4 --- [BLANK PAGE] --- page 5 --- [BLANK PAGE] --- page 6 --- عبد الغنی [ILL] 14 [ILL] وزارت معارف سلسله ۱۰۰ ریاست دارالتالیف لسانیات ۱۷ قواعد فارسی مطابق پروگرام صنف اوّل رشدیه و دارالمعلمین تحریر قاری عبدالله معلم مکتب حبیبیه و تصویب ع، ج فیض محمد خان وزیر معارف طبع ثانی —— تعداد طبع (۳۰۰۰) ۱۳۰۶ مطبوعه مفید عام پریس لاہور --- page 7 --- [BLANK PAGE] --- page 8 --- وزارت معارف سلسله ١٠٠ ریاست دارالتالیف لسانیات ١٧ قواعد فارسی مطابق پروغرام صنف اوّل رشدیّه و دارالمعلّمین بتحریر قاری عبدالله معلم مکتب حبیبیّه و تصویب ع ، ج فیض محمّد خان وزیر معارف ١٣٠٦ طبع ثانی ـــ تعداد ٣٠٠٠ مطبوعہ مطبع مفیدِ عام لاہور --- page 9 --- ۹۳/۱۳۵۷ --- page 10 --- 0000131 ۳ قواعد فارسی اول بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيْمِ ۱:- دستور زبان فارسی، علم درست گفتن و درست نوشتن زبان فارسی است؛ طورے که اگر ما بقواعد این علم رعایت کنیم؛ لفظ خطا در سخن و نوشتهٔ ما واقع نمی شود؛ ۲:- لفظ؛ بر دو قسمت یافته؛ کلمه؛ مهمل؛ (۱) مهمل لفظ بے معنی را مهمل گویند که برائے معنی؛ مقرر و خاص نشده مثل : ملم . ماغذ . ۳:- دستور زبان؛ با لفظ مهمل سروکارے نداشته و نه از او بحث میراند . اگر چه عموم در گفتگوی خود گاهی در عقب (۱) لفظ با معنی؛ مهمل او را تبعاً ذکر می کنند . مثل : قلم ، ملم . کاغذ . ماغذ ، سیاهی (۱) در فارسی گاهی بدنبال بعض کلمات؛ یک لفظ دیگر می آورند که اگر تنها ذکر شود هیچ معنی از او مفهوم نمیگردد . این لفظ بمعنی در اصل همان کلمهٔ سابق است که حرف اول او را اکثر بمیم بدل کرده در عقبش می آورند مثل (چوب موب) این مهمل مفید تاکید است . اول رساله نمر مجیدی [signature] --- page 11 --- قواعد فارسی اول ۴ میباری . ۴ - کلمه : لفظ با معنی را کلمه و (لفظ موضوع) هم می گویند که از خود معنی داشته و بران دلالت میکند. مثل : آدم . آمد . مگر . کلمه ع - کلمه ؛ سه قسم است : (۱) اسم (۲) فعل (۳) ادات (حرف) . (۱) اسم کلمه ایست که : دلالت می کند بر معنی و مسمائے خود (صاحب نام) و از معنی‌ش زمانه معلوم نمی شود . مثل : قلم . کاغذ . سیاهی . تمرین دستور زبان از چه بحث می راند ؛ (۲) رعایت دستور زبان چه فائده دارد ؟ (۳) لفظ موضوع ، مهمل ، کلمه ؛ بچه معنی مستعمل اند ؟ (۴) گاهی لفظ مهمل ؛ چطور استعمال می یابد . (۵) در مصرع ذیل مهمل لفظ (هستی) را پیدا کنید ؛ (لفظ هستی مستی دارد اگر مهمل کنید) . --- page 12 --- قواعد فارسی اول ۵ (ب) فعل (۱) کلمه ایست که : دلالت می کند بر یک کار و زمانه هم جزوی از معنی او می باشد . مثل: نوشت . می نویسد . خواهد نوشت . بنویس . (ج) ادات : کلمه ایست که : تنها معنیش فایده نمیدهد و تا بکلمه دیگر (اسم، فعل) پیوست نگردد : چیزی پوره از او معلوم نمی شود . مثل از، بر، در. از : از شما خورسندم . بر : بر بام دوید و گرد هر گوشه نگاه . در : در خانه اگر کس است یک حرف بس است . در مثالهای فوق ؛ اگر کلمات شما ، بام و خانه با حرف از، بر ، در ؛ پیوست نمی گشتند ؛ معنی اینها پوره بفهم نمی آمد . * تمرین ۲ کلمه بر چند قسمت یافته ؛ اقسام آن از هم چه فرق دارند از هر یک از اقسام کلمه ده ده لفظ بشمرید ؛ (۱) معنی فعل سه جزء دارد : کار و زمانه و فاعل کار مثل گفت که از معنیش کار گفتن و زمانهٔ گذشته و گوینده که فاعل اوست معلوم می شود . --- page 13 --- قواعد فارسی اول تمرین ۳ در فقرات ذیل ؛ اسم و فعل و حرف را از هم جدا ساخته نشان دهید . فصل تابستان در آمد . میوه ها در این فصل پخته می شوند . هوای پغمان باعتدال می باشد سرک دار الامان چه قدر خوش آیند است . کابل مرکز دولت علیه افغانستان بوده ، از حکیمی پرسیدند که زنده مرده کیست . گفت آنها که نقد حیات را غیر از معاونت و محبت بشر بچیز دیگر صرف می نمایند . دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فائده کردند. یکی آنکه گرد کرد و نخورد . دوم آنکه آموخت و عمل نکرد از سخن بیهوده اندیشه کن و خاموشی پیشه نمای . بسا هنر که دیگری را بنظر عیب نماید . هر کرا بینی معلومات خود را هنر داند و هر چه را نداند و نتواند عیب شمارد. غلام مجیلانی صنف اول بریکشده شما[؟] ۳۶ --- page 14 --- قواعد فارسی اول ۷ ۲- ضمیر شخصی ۵ - نوعی از اسم را ضمیر می گویند . ضمیر؛ آنست که جانشین اسم ظاهر بوده و بر یکی از سه شخص دلالت نماید مثل : من ، تو ، او . ۶ - ضمیر؛ بر دو قسم است : منفصل ، متصل ، ضمیر منفصل ؛ اسمی است که تنها تلفظ می شود و در شماره شش است بدین ترتیب : مفرد جمع متکلم یا شخص اول : من ما مخاطب یا شخص دوم : تو شما غائب یا شخص سوم : او ایشان ۷ - این ضمائر را سه حالت است : فاعلی ، مفعولی ، اضافی . حالت فاعلی آنست که پیش از اسم یا فعل بیایند و در این وقت مبتدا یا فاعل می باشند مثل : من ؛ دانایم ، من میخوانم . حالت مفعولی آنست که در آخر شان علامهٔ مفعولی (را) لاحق شده . با فعل پیوست نگردند. مثل : --- page 15 --- قواعد فارسی اول مفرد جمع شخص اول : مرا خواست (۱) ما را خواست شخص دوم : ترا خواست شما را خواست شخص سوم : او را خواست ایشانرا خواست ۸ - حالت اضافی آنست که : بعد از اسم واقع شده نسبت آن اسم بطرف اینها شده باشد . در این وقت اسم سابق را مضاف و این ضمیر ها را مضاف الیه گویند . مثل : مفرد جمع شخص اول : کتاب من کتاب ما شخص دوم : کتاب تو کتاب شما شخص سوم : کتاب او کتاب ایشان ۳- ضمیر متصل ۹- ضمیر متصل ؛ اسمی است که تنها بتلفظ نیاید؛ بلکه (۱) نون (من) و واو (تو) درین حالت حذف می گردد و (مرا) و (ترا) تلفظ و نوشته می شود . هر گاه من را گفت یا تو را گفت ؛ نوشته و تلفظ کنند خطا ست و در بحث مفعول ذکر شود . --- page 16 --- قواعد فارسی اول ۹ همیشه بکلمه پیشتر از خود پیوست می گردد . ضمیر متصل ؛ نیز سه حالت دارد و بر وجه ذیل است ضمیر متصل فاعلی مفرد جمع شخص اول : م یم شخص دوم : ی ید شخص سوم : ند این ضمائر ؛ همیشه فاعل می باشند و از برای اینها حالت دیگر نیست بجز میم که دیگر حالات هم دارد و در شماره پنج است (۱) . ۱۰- ضمیر متصل مفعولی و اضافی در شماره شش است ضمیر شخصی متصل مفرد جمع م مایان ت تان ش شان ۱۱- حالت مفعولی این ضمائر آنست که : بآخر فعل پیوست گردند . ۱- ضمائر فاعلی وقتی که باسم متصل شوند برای ربط خبر مبتدا می باشند مثل ؛ (من دانایم) . --- page 17 --- قواعد فارسی اول ۱۰ ضمیر متصل بفعل مثل : مفرد جمع شخص اوّل : خواستیم . خواست مان شخص دوّم : خواستت . خواست تان شخص سوم : خواستش . خواست شان ۱۲- حالت اضافی این ضمائر آنست که : بآخر اسم پیوست می گردند . مثل : ضمیر متصل اضافی مفرد جمع اسپم اسپ مان اسپت اسپ تان اسپش اسپ شان تمرین ۴ همه ضمیرها در شماره چند است ؟ ضمیر منفصل ها چند تا ست؟ ضمیر متصل فاعلی بچه متصل می شود . وضمیر متصل مفعولی و اضافی از هم چه فرق دارد ؟ ضمیر منفصل چند حال دارد و متصل چند حال : کسی گفت پنداشتم طیبت است که دزدی بسا مانتر از غیبت است بدو گفتم ای یار آشفته هوش شگفت آمد این داستانم بگوش --- page 18 --- قواعد فارسی اول ۱۱ ۴- اسم خاص ۱۳- خاص (علم) اسمی است که بر یک شخص یا یک چیز معلوم دلالت کند و صاحب نامش معین باشد. بقیه تمرین صفحه گذشته بنا راستی در چه بینی بهی که بر غیبتش مرتبت می نهی بلی گفت دزوان تهور کشید ببازوی مردی شکم پرکنید نه غیبت که آن ناسزا وار مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد تمرین ۵ ابیات فوق را نثر کنید؛ حالات ضمائری که درین ابیات است نشان دهید. قرأت بنالید درویشی از ضعف حال برتند خوئی خداوند مال نه دینار داد آن سیه دل نه دانگ بروزد بسر باری از طیره بانگ دل سائل از جور او خون گرفت سر از غم برآورد و گفت ای شگفت توانگر ترش روی باری چرا است مگر می‌نترسد ز تلخی خواب بفرمود کوته نظر ناغلام براندش بخواری و زجر تمام بناکردن شکر پروردگار شنیدم که برگشت از و روزگار بزرگیش سر در تباهی نهاد عطارد قلم در سیاهی نهاد فولکلور فارسی صنف اول الشميه خطا [؟] --- page 19 --- قواعد فارسی اول ۱۲ تمرین ۶ حکایت فوق را یک مرتبه بزبان و یک مرتبه بقلم شرح دهید: تمرین ۷ ضمائر فاعلی و مفعولی و اضافی را که درین ابیات است اسم کنید. در کلمات ذیل بالای اسم خاص علامه (۱) و بالای اسم عام علامه (۲) بنهید : کودک . فرامرز . شهنوار . جلال آباد . باغ . شهر . قلعه قاضی . شیر دل . شهباز . بایر . فرزند . هندوکش . ابراهیم . پدر. مادر ، کوه . دشت . خانه . سرائے . سال . ماه . رجب . علی محمد . خداداد . پغمان . ده . اسحاق . سهراب . شیر احمد. افغانستان . افغان . نعمان . کنر . بهار . داد محمد . فضل احمد. شاه پور. آدم . حیوان . مور . موی . خواجه صفا. پل مستان. دارالامان . . یار محمد . احمد بیگ . قراءت شب از بهر آسایش تست و روز شب انور و مهر گیتی فروز --- page 20 --- ۱۳ قواعد فارسی اول مثل : حسن . حسین . احمد علی . کابل . قندهار . هرات . غزنین . میمنه . بلخ . اسم عام ١۴- عام (اسم جنس) اسمی است که بر شخص یا چیز غیر معین دلالت کند . و صاحب نامش مشخص نبوده بر کم و زیاد افراد مسمای خود شامل باشد . مثل . مرد . زن پسر . دختر . درخت . سبزه که بر هر فرد مسمای خود شامل اند . اگر باد و برف است و باران و میغ و گر رعد چوگان زند برق تیغ خور و ماه و پروین برای تواند تنادیل سقف و سرای تواند زخارت گل آورد و از نافه مشک زرازخاک برگ گل از چوب خشک همه کار دانان فرمانبرند که تخم تو در خاک می پرورند و گر تشنه مانی ز سختی مجوش که سقای ابر آبت آرد بدوش صبا هم برای تو فراش وار همی گستراند بساط بهار تمرین ۷ در ابیات فوق اسمای بسیط را نشان دهید ؛ حاصل ابیات را یکمرتبه به زبان و یک مرتبه بقلم شرح دهید ؛ --- page 21 --- قواعد فارسی اول ۱۴ بسیط و مرکب ۱۵۔ بسیط ؛ اسمی است که یک کلمه و بی جزء باشد. مثل : مرد . زن . پسر . دختر . قلم . کاغذ . ۱۶۔ اسمای بسیط وقتی که با کلمۀ دیگر بیامیزند ؛ آخرشان گاهی بسکون و گاهی بحرکت ؛ تلفظ می شود مثل؛ زمین ؛ مانند تاریخ است . ۱۷۔ مرکب اسمی است که : از دو کلمه یا بیشتر ؛ آمیزش یافته باشد . مثل : علی احمد . داد محمد . باغبان . اسم مرکب ؛ بچند نوع ؛ ترکیب ؛ می آید ؛ (۱) از دو اسم . مثل : گوسفند . سنگبین (۲) از دو فعل . مثل : گفتگو . کشمکش (۳) از اسم وفعل . مثل : شهنواز . هندو کش (۴) از اسم و حرف . مثل : درآمدن . برآمدن (۵) از فعل و حرف . مثل : دادید . واسوخت ۱۸۔ گاهی دو کلمه ؛ بواسطۀ (الف) بهم بیامیزد . مثل سراسر . تکاپو . سراپا . روزا روز . شبا شب . ۱۹۔ و گاهی بواسطه ؛ (واؤ) ترکیب یابد. مثل رفت و آمد جست و خیز . گفت و شنید . داد و گرفت . صنف اول رشدیه مکتب حبیبیه قواعد فارسی اول --- page 22 --- قواعد فارسی اول ۱۵ ۲۰ ـ در اسمای مرکب ؛ علامهٔ جمع در جزء اخیر لاحق میگردد . مثل : تکاپوها ـ گیرو دارها ـ چشمه سارها و نیز در آخر جزء اخیر؛ حرکت تالیفی ؛ عارض می شود. مثل : جادو بیانان بزم سخن ـ کرد بستهای شهر آرا. مفرد و جمع ۲۱ ـ اسم ؛ از حیث کمیت ؛ دو قسم است ؛ مفرد و جمع مفرد ؛ اسمی است که : بریکی دلالت نماید . مثل : کتاب ، رساله ـ مرغ ـ آهو ـ سبزه ـ تمرین ۸ در کلمات ذیل : انواع اسم مرکب را از هم جدا کنید ؛ اعلیحضرت ـ چرخ آب ـ رفت و روب ـ کشاکش ـ جستجو ـ کوهدامن ـ برگشت بیدمشک ـ گلاب ـ خوشامد ـ زهرخند کمربند ـ گیرو گرفت ـ برخاستن ـ بازخواست خوردکابل ـ با وزن ـ رستاخیز ـ جلال آباد چارآسیا ـ زودخورد ـ شاه محمد ـ خان شیرین دستکش ـ سرچشمه ـ شست شو ـ دست مال --- page 23 --- قواعد فارسی اول ۱۶ ۲۲ - جمع ؛ اسمی است که بر دو یا بیشتر ؛ دلالت کند . مثل : کتابها . رساله ها . مرغان . آهوان . سبزه . ۲۳- علامت جمع ؛ در فارسی ؛ دو هست : (ان) این علامه برای اسم ذی روح است که در آخرش پیوست می گردد . مثل : مفرد جمع مرد مردان زن زنان اسپ اسپان پیل پیلان (۲) ها : علامه جمع غیر ذی روح است که در آخر اسم مفرد پیوست می شود . مثل : گل گلها باغ باغها چمن چمنها ۲۴ - وقتی که در آخر اسم (های مختفی) باشد و خواهیم او را به (الف و نون) جمع بندیم ؛ های مختفی را به کاف بدل می کنیم . مثل : خسته خستگان کشته کشتگان و اگر به (ها) جمع بندیم ؛ های مختفی حذف شود . --- page 24 --- ۱۷ قواعد فارسی اول مثل : ژاله ژالهها . شانه شانهها . ۲۵- وقتی که در آخر اسم (الف یا واو) باشد و خواهیم او را به (ان) جمع بندیم ؛ پیش از علامة جمع (یا) بآخرش در آوریم . مثل : بینا بینایان خوشخو خوشخویان مگر آهو . بازو . بانو . جادو . زانو . گیسو . از این قاعده مستثنی بوده در وقت بحوق علامة جمع (یا) به آخر شان بپیوست نگردد . مثل : آهو . آهوان . ز بازوان توانا و قوت سر دست خطاست پنجهء مسکین ناتوان بشکست . ۲۶- گاهی بعض اسما را به (ات) که علامة جمع مؤنث عربی است جمع بندند . مثل : باغ باغات ده دهات در این گونه جمع (های مختفی) آخر اسم به (جیم) بدل می شود . مثل : دسته دستجات در اسمی که احتمال شبهه باسم دیگر بیاید خوب است ها را از نوشته نیندازند . چنانکه در جمع خانه اگر ها از نوشته بیفتد ملتبس شود به جمع (خان) --- page 25 --- قواعد فارسی اول ۱۸ قراءت یکی از فضلای عصر؛ تعلیم ملک زادۀ میکردی و زجر بی قیاس نمودی و چوب بی محابا زدی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند؛ برداشت. پدر را دل بهم برآمد. استاد را بخواند و گفت: بر پسران آحاد رعیت چندین جفا و توبیخ نکردی که فرزند مرا. سبب چیست؟ گفت: ای خداوند؛ سخن باندیشه باید گفت و حرکت پسندیده باید کرد همه خلق را؛ خاصه پادشاهان را که بر دست و زبان ملوک هر چه رفته شود؛ هر آئینه در اقلیمی گفته شود و قول و فعل عوام را چندان اعتبار نباشد. تمرین ۹ از حکایت فوق؛ چه فائده گرفتید؛ شرح دهید! تمرین ۱۰ حکایت فوق را بعبارۀ خود در آورید؛ تمرین ۱۱ اسمای ذیل را یکبار به (ها) و یک باره (ان) جمع بندید! --- page 26 --- قواعد فارسی اول ۱۹ ۲۷ - بعض اسما را بطور عربی هم جمع ببندند . مثل : افغان افاغنه توپ اتواپ ۲۸ - گاهی اسم ذی روح را به (ها) و اسم غیر ذی روح را به (ان) جمع بندند . مثل : آدم آدمها درخت درختان حالت اسم ۲۹ - اسم را در رشته سخن ؛ حالتی چند پیش می شود که آنرا خاصهٔ اسم نیز گویند . (۱) حالت تجرید . (۲) حالت مفعولی . (۳) حالت ندا . (۴) حالت اضافی . آشنا . بیگانه . مشک مو . لاله . چشم . نامه . سر . جبین . رخساره . ذقن . فاخته . سرو . چنار . بید . پخته . خام . نگاه . قمری . کبوتر . گلبن . دست . پا . --- page 27 --- قواعد فارسی اول ۲۰ ۳۰- اسم در حالت تجرید ؛ مبتدا یا خبر یا فاعل یا نائب فاعل واقع می شود. (۱) مبتدا ۳۱- مبتدا اسمی است که : در آغاز سخن واقع شده صفت یا اسم دیگری را با و نسبت دهند. درین دو مثال؛ احمد ؛ مبتدا ست ؛ زیرا که در مثال اوّل ؛ صفت و در مثال دوّم ؛ اسم ؛ بطرف او نسبت یافته . (۲) خبر ۳۲- خبر؛ صفت یا اسمی است که : نسبتش بمبتدا شود مثل : احمد ؛ دانا ست . احمد ؛ برادر ما ست . درین دو مثال (دانا و برادر ما) خبر واقع شده اند چرا که نسبت شان بسوی مبتدا (احمد) شده . (۳) رابطه ۳۳- لفظ (است) در مثالهای فوق ؛ کلمه رابطه است که خبر را به مبتدا ربط داده و کلمات ربط دو نو عند : (۱) ثبوتی که : خبر را برای مبتدا ثابت سازد . --- page 28 --- قواعد فارسی اول ۲۱ مثل {استم . استیم . استی . استید . استند . هستم . هستیم . هستی . هستید . هستند . (۲) سلبی که : خبر را از مبتدا منفی ؛ سازد . مثل : نیستم . نیستیم . نیستی . نیستید . نیستند . (۴) فاعل ۳۴- فاعل :- فاعل ؛ اسمی است که : فعل معلوم را باو نسبت دهند . مثل : احمد ؛ خواند . محمود . می نویسد. در این دو مثال ؛ احمد و محمود ؛ فاعل ؛ می باشند چرا که نسبت فعل‌های معلوم ؛ بطرف شان شده . ۳۵- علامه فاعلیت یا مبتدا بقای اسم است بحال تجرید خود . (۵) نائب فاعل ۳۶- نائب فاعل ؛ اسمی است که : فعل مجهول را بطرف او نسبت دهند . مثل : کتاب ؛ خوانده شد . نامه ؛ نوشته می شود. تمرین ۱۲ برای هر یک از کلمات ربط ثبوتی و سلبی ؛ مبتدا و خبر --- page 29 --- قواعد فارسی اول ۲۲ مناسب بیاورید؛ این جور؛ من؛ هوشمند استم. در این دو مثال؛ کتاب و نامه؛ نائب فاعل؛ واقع شده اند؛ چرا که نسبت فعلهای مجهول؛ بطرف شان شده. تمرین ۱۳ در فقرات ذیل؛ مبتدا و خبر و فاعل را نشان دهید؛ هیچ چیز؛ بهتر از اندیشه و تفکر نیست. سلامتی در تنهائی است. کارها ثمرۀ اندیشه هاست، کم آزار از گزند مردم بیاساید. خداوند بهر چیز توانا است. خداوند می‌بیند و می‌پوشد. همسایه نمی بیند و می خروشد. خائن پیوسته خائف است. مردم بی خیر در زندگی مرده اند تباه کاری نشناختن دوست از دشمن است. نیکوکاران بمیرند و نام نیک شان زنده بماند. مال از بهر آسائش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال. آنچه گفتنی است سخنی است که از او نفعی بمردم رسد. شگفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست. قواعد فارسی صنفا اولی اکندیه خلیل --- page 30 --- قواعد فارسی اول ۲۳ ۷۱ مفعول ۳۷ - مفعول؛ اسمی است که: فعل بروی واقع شود. و بر دو قسم است: مفعول صریح، مفعول بواسطه. ۳۸ - مفعول صریح؛ آنست که حرف اضافه بر وی داخل نباشد و غالبا در جواب (کرا، چه را) گفته شود. مثل: احمد را دیدم . کتاب را؛ خواندم در این دو مثال احمد، کتاب؛ مفعول صریح اند؛ چرا که در جواب (کرا، چه را) گفته میشوند. ۳۹ - علامه مفعولیت را هست که در آخر اسم در آورند. و از مثالهای فوق ظاهر است. ۴۰ - وقتی که علامه مفعولی؛ بضمیر (من و تو) پیوست گردد. (نون و واو) شان حذف گردد. مثل: مرا دید. ترا گفتم. ۴۱ - گاهی الف (او) نیز حذف گردد و این مخصوص نظم است دل متحیر که چه داند (ورا) عقل در این کم که چه خواند (ورا) ۴۲ - از اسم عام؛ علامه مفعولی حذف گردد. مثل: کتاب؛ میخوانم . خط؛ می نویسم --- page 31 --- قواعد فارسی اول ۲۴ تمرین ۱۴ از برای هر یک از افعال ذیل؛ دو مفعول صریح بیاورید؛ یکی با علامه مفعولی و دیگری بی علامه . آموخت . خواست . نوشت . دانست . میگوید . خواهد زد . شکستم . دیدید . خواهید گذاشت . ربودند . دواند . می برد . افگند . پاشید . خواهد گرفت . برید . تکاند . ساخت . گرفت . تمرین ۱۵ بجای نقطه ها مفعول صریح بنهید . شب ... خواندم ... امروز ... می نویسد . من ... گفتم . احمد ... می گیرد . شما ... خواهید گرفت . معلم ... تحسین کرد . باد ... ریخت . آفتاب ... میرساند . شما ... می شنوید . اسلم ... می آورد . حسین ... میرباند . گربه ... می رباید . گل ... می دهد. درخت ... می آورد . آب ... تازه می کند . --- page 32 --- قواعد فارسی اول ۲۵ (۷) مفعول بواسطه ۴۳- مفعول بواسطه : اسمی است که بواسطهٔ حرفی از حروف فعل بروی واقع شود و غالباً در جواب (از که) از چه بکه ، بچه . با که ، باچه . از کجا ، بکجا . وغیره واقع شود. و چند قسم است . (۱) مفعول الیہ کہ حرف (بہ) بران در آورند : بہ شما ؛ گفتم . (۲) مفعول معہ " " با " " " " با شما ؛ میروم . (۳) مفعول عنہ " " از " " " " از شما ؛ پرسیدم . (۴) مفعول فیہ " " در " " " " در مکتب ؛ میخوانم . (۵) مفعول لہٗ " " برای " " " " برای شما ؛ نوشتم . تمرین ۱۶ در عبارت ذیل زیر مفعول صریح علامہ (۱) و زیر مفعول بواسطہ علامہ (۲) بنہید : نیکی از مردمان دریغ مدار . آزار از دل دور کن تا از شمار آزادگان باشی . هر که با بدان نشیند روی نیکی نہ بیند. ضعیفی که با قوی دلاوری کند یار دشمن است در هلاک خویش . عمر را غنیمت بشمار و در کار نیک بگذران . پیوستہ زبان را در دهان نگہ دار مگر آنگاه که بسخن ضرورت افتد . بگفته خود کار کن تا بگفته تو کار کنند. --- page 33 --- قواعد فارسی اوّل ۲۶ از بدان بیگانه باش تا نیکان بتو آشنا گردند. قراءت نا خوش آوازی بانگ بلند؛ قرآن میخواند. صاحبدلی بر او بگذشت. و گفت ترا مشاهره چند است؛ گفت هیچ. گفت پس چرا این همه خود را زحمت میدهی؛ گفت از برای خدا میخوانم گفت از بهر خدا مخوان تمرین ۱۷ حکایت فوق را یکبار بزبان و یکبار بقلم شرح دهید؛ و مفاصیلی که دران است معلوم کنید؛ حالت ندا ۴۴-حالت ندا آنست که: اسم؛ منادا واقع شود. حرف ندا دو هست: (ای) الف ای: در اول اسم؛ در آید. مثل: ای خدا؛ الف: در آخر اسم؛ پیوست گردد: اعلیحضرتا؛ ۴۵-گاهی حرف ندا از منادی حذف گردد و این در اشعار متاخرین بکثرت می آید. مثل: صائب کسی برتبه شعرم نمی رسد دست سخن گرفتم و بر آسمان شدم --- page 34 --- قواعد فارسی اول ۲۷ صائب در مصرع اول منادی است که حرف ندا از و حذف گشته . شنیدم که صاحبدلی نیکمرد * یکی خانه بر قامت خویش کرد کسی گفت من دانمت دسترس کزین خانه بهتر کنی گفت بس چه میخواهم از طارم افراشتن همینم بس از بهر بگذاشتن مکن خانه در راه سیل ای غلام که کس را نگشت این عمارت تمام نه از معرفت باشد و عقل و رای که بر راه کند کاروانی سرای تمرین ۱۷ ابیات فوق را نثر کنید ، مفعولها و منادی را تفریق کنید ! ۹ حالت اضافت ۴۶ - حالت اضافت آنست که : اسم مضاف واقع شود. اضافت نسبت و علاقه یک اسم است به سوی اسم دیگر که اسم نخستین را مضاف و دوم را مضاف الیه گویند . ۴۷ - علامۀ اضافت کسرۀ ایست که در آخر مضاف می آید . مثل : مملکت افغانستان . دستور فارسی . (۱) --- page 35 --- قواعد فارسی اوّل ۲۸ اضافت باعتبار معنی ۴۸ - اضافت بلحاظ معنی چند قسم می آید : (۱) اضافت بیانی که : مضاف الیه برای بیان جنس و نوع مضاف می آید مثل : انگشتر طلا. نگین الماس. (۲) اضافت تخصیصی که مضاف الیه مضاف را تخصیص دهد مثل : چراغ موتر . شیشه تیل سوز . (۳) اضافت توضیحی که : مضاف الیه فردی از افراد مضاف باشد . مثل : شهر کابل . سرک دارالامان . (۴) اضافت تملیکی که : مضاف مال و ملک مضاف الیه باشد یا برعکس . مثل : قلم احمد . صاحب عقل . (۵) اضافت ظرفی که مضاف الیه مظروف مضاف باشد یا برعکس . مثل : پیاله چای . چای پیاله (۱) (۱) (نوٹ صفحه گذشته) هرگاه ضمیر مفرد متصل مضاف الیه واقع شود در آخر مضاف فتحه می آید : اسپَم . کتابَش . چاقوَیت . (۱) بعضی اضافت را بطور کلی بر سه قسمت کرده اضافت لامی بیانی تشبیهی گویند . درین صورت مآل اضافت تملیکی و تخصیصی به لامی و رجع اضافت توضیحی و قسم اوّل ظرفی به بیانی و باز گشت اضافت استعاره به تشبیهی می شود . --- page 36 --- ۲۹ قواعد فارسی اول (۶) اضافت تشبیهی که: مضاف الیه را مشابه سازند بمضاف: مثل: اطفال شاخ . بنات نبات . (۷) اضافت استعاره که: مضاف الیه بچیزی تشبیه یافته یکی از لوازم مشبه بسوی او مضاف گردد . مثل : سر هوش. اضافت بلحاظ لفظ ۴۹ - وقتی که مضاف الیه بر مضاف مقدم شود؛ کسره اضافت حذف گردد. مثل شاه پور . شاهباز . این اضافت را (اضافت مقلوب) گویند؛ چرا که در اصل پورِ شاه و بازِ شاه بوده . ۵۰ - گاهی بی تقدیم مضاف الیه هم کسرۀ اضافت حذف گردد . مثل : پسر عم . صاحبدل . این اضافت را (اضافت موصول) می نامند . ۵۱ - اسم مختوم به (الف و واو) وقتی که مضاف گردد ( یا ) بآخرش در آورند . مثل : آشنای شما . بوی گل . ۵۲ - اسم مختوم به های مختفی وقتی که بضمیر متصل (م. ت.ش) مضاف گردد ؛ الف در آخرش در آورند . مثل : جامه‌ام . خامه ات . نامه اش . ۵۳ - در اضافت بغیر ضمیر متصل ؛ های مختفی به همزه ملینه --- page 37 --- قواعد فارسی اول ۳۰ بدل نشود . مثل : خانه من . لاله باغ تمرین ۱۸ در ترکیبات ذیل : انواع اضافت را از هم جدا کنید : آب انار . جوی آب . برادر قاسم . رخش رستم . پای اندیشه. آب حوض . گوہر اشک . دریای کابل . بند غازی . دارای خرد . خط یاقوت . زنجیر طلا . شهزاده . بال فکر . سررشته . گل رخسار . روی سخن . اسم اشاره ۵۴ - اسم اشاره آنست که : بواسطه او کسی یا چیزی را نشان دهند . و در شماره دو هست : این . آن . این : برای اشاره قریب می آید مثل : این مرد . آن : برای اشاره بعید ، استعمال می شود : آن مرد . ۵۵ - وقتی که مشار الیه ذی روح باشد ؛ و خواهیم اسم اشاره را جمع بندیم : به ( الف و نون ) جمع می بندیم مثل : اینان آنان . و در غیر ذی روح ؛ به (ها) جمع می بندیم مثل : اینها . آنها . ۵۶ - هرگاه بر اسم اشاره (به) دراو آرند . الفش ؛ به ( دال ) --- page 38 --- ۳۱ قواعد فارسی اول بدل شود. مثل؛ بدین. بدان. ۵۷- وقتی که (از. بر. در. چو. که. و) درآورند ؛ الف حذف شود. مثل؛ درین. برین. ۵۸- در کلمات (شب. روز. سال) وقتی که مشارالیه قریب واقع شوند؛ در عوض (این) (ام) درآورند. مثل: امشب. امروز. امسال. ۵۹- وقتی که این و آن یک جا ذکر شوند؛ حاجت بمشار الیه معینی نداشته و در شمار مطلق مبهمات میروند. بدنامی حیات دو روزی نبود بیش گویم کلیم با تو که آنهم چسان گذشت یکروز صرف بستن دل شد (باین و آن) روز دگر بکندن دل از جهان گذشت (تمرین ۱۹) بجای نقطه‌ها هریک از (این و آن) را که مناسب باشد بنهید، غم و شادمانی بسر میبرند بمرگ ... دو از سر بدر میروند چه ... را که بر سر نهادند تاج چه ... را که بر گردن آمد خراج در ... دم کاجل بر سر هر دو تاخت نمی‌شاید از یکدگر را شناخت قوت افزودن تر ازیان بخشد قوت حکمت طلب که جان بخشد ز ... همه رنج و امتلا خیزد ز ... همه رونق و صفا خیزد ز ... همه جان شد روان آراست و ... بتن برفزود و از جان کاست تمرین ۲۰- ابیات فوق را نثر کنید؛ --- page 39 --- قواعد فارسی اوّل ۳۲ صفات ۶۰ - صفت؛ اسمی است که؛ حال و چگونگی شخصی یا چیزی را بیان کند . مثل : پست . بلند . سفید . سیاه . چیزی که حال و چگونگی او بیان می شود . آن را موصوف میگویند . مثل : موصوف درخت . . . . . . . . دیوار . . . . . . . . روی . . . . . . . . موی . . . . . . . . صفت بلند پست سفید سیاه ۶۱ - صفت؛ بر دو قسم است : سماعی . . . قیاسی . صفت سماعی آنست که : جامد بوده از کلمه دیگر ساخته نشده باشد . مثل : نیک . بد . سرد . گرم . ۶۲ - صفت قیاسی؛ آنست که : از کلمه دیگر مثل (امر) ساخته شده باشد و چند ؛ نوع می آید : (۱) بزیادت (نده) در آخر امر. مثل : زن : زننده . (۲) بزیادت (الف و نون) 〃 〃 : زن : زنان . (۳) 〃 (الف) 〃 〃 دان : دانا . اول را اسم فاعل و دوم را اسم حالیه و سوم را صفت --- page 40 --- قواعد فارسی اول ۳۳ مشبه گویند. (۴) بزیادت (ار) در آخر فعل امر یا ماضی . مثل : امر صفت ماضی صفت پرست .... پرستار خواست ... خواستار (۵) بزیادت (گار) در آخر امر یا ماضی یا اسم . مثل : امر صفت { ماضی صفت { اسم صفت آموز ... آموزگار { کرد ... کردگار { ستم .... ستمگار . (۶) بزیادت (گر) در آخر اسم . مثل : زر ... زرگر. این صیغه برای پیشه ورها خاص است . (۷) بزیادت (های مختفی) در آخر ماضی و این را اسم مفعول گویند اگر از متعدی بنا شود : { ماضی صفت مثل { بست بسته { کشت کشته وقتی که از فعل لازم بنا شود ؛ صفت مشبه خواهد بود. ماضی صفت مثل : { خفت خفته { نشست .... نشسته --- page 41 --- قواعد فارسی اول ۳۴ تمرین ۲۱ برای هر یک از اسمهای ذیل؛ دو صفت مناسب بیاورید. آب . آتش . باد . خاک . زمین . آسمان . چاقو . قلم . کابل . شهر . دست . دماغ . عصر . جبین . شکم . پای . هوا . نفس . آفتاب . ماه . ستاره . شب . روز . تمرین ۲۲ برای هر یک؛ صفات ذیل دو اسم مناسب بیاورید . تومند . لاغر . بینا . دانا . سخت . سست . سرد . گرم . نرم . درشت . صاف . درد . پاک . آلوده . سبک . سنگین تلخ . شیرین . شور . تند . پست . بلند . دررست . شکسته دلاور . شیفته . آشفته . ترند . پژمان . تشنه . بسته . بسیط و مرکب ۶۳- بقسمت دیگر صفت دو نوع است : بسیط ، مرکب صفت بسیط ؛ آنست که : یک کلمه و بی جزو با شد . مثل : خوب . ۶۴- صفت مرکب ؛ آنست که : از دو کلمه یا بیشتر از ان --- page 42 --- قواعد فارسی اول ۳۵ بنا یافته باشد و بقرار ذیل است : (۱) از ترکیب دو اسم . مثل : سرگروه (۲) // // اسم وصفت . // : سرگران (۳) // // اسم و فعل امر . // : دلشکن (۴) // // دو اسم بواسطه حرف در بدر اسم تفضیل ۶۵ - وقتی که در آخر صفت لفظ (تر یا ترین) بیاوریم اسم تفضیل بنا می شود . مثل : از خوب . . . . خوبتر صفت نسبی ۶۶ - وقتی که در آخر اسم (یا) نسبت در آوریم ؛ صفت نسبتی میگردد : اسم صفت مثل } : کابل کابلی ۶۷ - اسم مختوم به (الف و واو) وقتی که موصوف شود؛ نخستین در آخرش (یا) در آورده صفت را بآن متصل میکنیم. مثل : سیمای خوش . موی دلکش. ۶۸ - وقتی که اسم؛ مختوم به های مختفی باشد؛ روی ها همزهٔ گذاشته و همان همزه ؛ تلفظ می شود . مثل : خانهٔ هوا دار --- page 43 --- قواعد فارسی اول ۳۴ ۶۹- گاهی در آخر موصوف و گاهی در آخر صفت یک (یا) در آورند و او را یای توصیفی ؛ می نامند که از برائے تفرقه است در بین ترکیب توصیفی و ترکیب اضافی. مثل : شخصی خوب . شخص خوبی . ۷۰- موصوف ؛ مفرد باشد یا جمع ؛ صفت مفرد می آید. مثل : آدم نیک . آدمهای نیک . ۷۱- وقتی که بجائے اسم بیاید : حکم اسم می گیرد . مثل : نیکان . پاکان . که در اصل مردمان نیک . مردمان پاک می باشند . (۱) تمرین ۲۳ در ابیات ذیل ؛ اقسام صفات را معلوم کنید : یکی گربه در خانهٔ زال بود که برگشته ایام و بدحال بود دوان شد بمهمانداری امیر غلامان سلطان زدندش به تیر چکان خونش از استخوان میدوید همی گفت و از هول جان میدوید اگر جستم از دست این تیر زن من و کنج ویرانهٔ پیر زن نیرزد عسل جان من زخم نیش قناعت نکوتر بدوشاب خویش خداوندا زان بنده خورسند نیست که راضی به قسم خداوند نیست تمرین ۲۴ ابیات فوق را نثر کنید ؛ حصّه اخلاقی آن را بیان کنید . --- page 44 --- قواعد فارسی اول ۳۷ مصدر ۷۲ - مصدر ؛ اسمی است که ازو فعل بنا یافته در آخرش لفظ (تن یا دن) باشد . مثل : گفتن ، شنیدن ، کشتن را مصد تائی می گویند . در مصدر تائی پیش از (تا) یکی از این چار حرف (خ ، س ، ش ، ف) می آید . مثل : آموختن . شستن . کشتن . خفتن . ۷۳ - دوم را مصدر دالی میگویند و دران پیش از دال یکی از این پنج حرف (ی ، ا ، ر ، ن ، و) می آید . مثل : شنیدن . ایستادن . خوردن . کندن . نمودن . (نوت صفحه گذشته) در بین ترکیب اضافی و توصیفی صورة فرقی نیست چه آخر مضاف و موصوف یک حکم دارد . اما بحسب معنی در بین هر دو فرق است چرا در ترکیب اضافی وجود هر یک از مضاف و مضاف الیه ملحوظ و معتبر است اما در ترکیب توصیفی تنها وجود موصوف ملحوظ و معتبر به همان صفت می باشد . (نوت صفحه هذا) در آخر مصدر دالی پیش از دال ؛ زاد میم نیز می آید . مثل زدن . آمدن . مگر سوای این دو مصدر دیگر نیامده تمرین ۲۵ ده ، ده مصدر از تائی د والی بشمارید ؛ --- page 45 --- قواعد فارسی اول ۳۸ فعل ۷۴ - فعل ! کلمۀ ایست که معنیش بزمانه تعلق داشته باشد در آغاز رساله تعریفش گذشت - زمانه ؛ سه قسم است : (۱) زمانۀ گذشته که فعل آنرا (ماضی) گویند . مثل : نوشت . (۲) زمانۀ موجود که ” ” حال ” ” : می نویسد . (۳) ” آینده ” ” ” مستقبل ” ” : خواهد نوشت لازم و متعدی ۷۵ - فعل بر دو قسم است ، لازم و متعدی . فعل لازم ؛ آنست ! که تنها فاعل داشته معنیش به مفعول صریح تعلق نگیرد . مثل : آمدم . رفتم . نشستم . برخاستم . ۷۶ - فعل متعدی : آنست که ؛ هم فاعل داشته و هم معنیش به مفعول صریح تعلق بگیرد . مثل : خواندم . نوشتم . معلوم و مجهول ۷۷ - فعل متعدی بدو طور استعمال می شود : (۱) با فاعل و آنرا (فعل معلوم) گویند : مثل احمد ؛ نوشت --- page 46 --- ۳۹ قواعد فارسی اول (۲) با مفعول و آنرا (فعل مجهول) گویند مثبت منفی ۷۸- فعل متعدی باشد یا لازم : دو قسم است . (۱) مثبت که: نسبت او بطرف فاعل بطریق ثبوت شود. مثل : من، خواندم . تو؛ خواندی . او؛ خواند . (۲) منفی که : نسبت او بطرف فاعل بطریق نفی شود. مثل : من ؛ نخواندم . تو؛ نخواندی . او ؛ نخواند . تمرین ۲۶ فعل لازم و متعدی را از هم جدا کنید : دانست . رُست . کوفت است خواست . برآمد . آویخت . افتاد نشست . برخاست . در آمد . شنفت . نشست . خورد . آشفت . پژوهید . شگافت ماضی مطلق ۷۹- ماضی مطلق (شهودی) فعلی است که دلالت کند بر کار زمانهٔ گذشته . ماضی مطلق معلوم را از مصدر سازند طوریکه نون مصدر را حذف کرده باقی کلمه بعینه صیغهٔ --- page 47 --- قواعد فارسی اول ۴۰ مفرد شخص سوم می باشد. مثل از: نوشتن، نوشت. بعد ضمائر متصل فاعلی را بآخرش پیوست کرده این جور صرف می کنیم: مفرد جمع صرف ماضی مثبت معلوم از (نوشتن) شخص اول نوشتم . نوشتیم شخص دوم نوشتی نوشتید شخص سوم نوشت نوشتند ۸۰ - هرگاه فعل مثبت را منفی سازند؛ حرف (ن) را در اولش در آورند. مثل از نوشت: ننوشت. تصریف ماضی منفی معلوم از (نوشتن) مفرد جمع شخص اول ننوشتم ننوشتیم شخص دوم ننوشتی ننوشتید شخص سوم ننوشت ننوشتند ۸۱ - فعل مجهول؛ باستعانت فعل (شد) ساخته شود؛ وقتی که خواهیم فعلی را مجهول؛ سازیم؛ اسم مفعول همان فعل را گرفته بعد صیغه مناسبی را از فعل شدن (۱) باو ملحق می نمائیم. مثلاً از (نوشت) ماضی مجهول میسازیم ۱- شدن را فعل اعانه می گویند. و فعل اعانه آنست که باستعانت او فعل دیگر صرف شود و بواسطه شدن نیز جمیع صیغه ہاے مجهول افعال؛ صرف می گردد. --- page 48 --- قواعد فارسی اول ۴۱ در آخر کلمهٔ (نوشته) که اسم مفعول است ؛ فعل (شد) را که ماضی مطلق است در آورده میگویم . صرف ماضی مثبت مجھول از نوشته شدم . نوشته شدیم (نوشتن) نوشته شدی نوشته شدید نوشته شد نوشته شدند ۸۲ - در منفی مجهول ؛ نون نفی را بر فعل شد در آورند . صرف فعل ماضی منفی مجهول از (نوشتن) صرف ماضی منفی مجهول از (نوشتن) نوشته نشدم . نوشته نشدی . نوشته نشد . مضارع نوشته نشدیم نوشته نشدید نوشته نشدند ۸۳ - مضارع فعلی است که : دلالت کند بر کار زمانه اکنون یا آینده در آخر صیغه مفرد شخص سوم مضارع همیشه دال ساکن می آید و در باقی صیغه ها دال حذف گشته ضمائر متصل فاعلی پیوست گردد . مفرد صرف فعل مضارع شخص اول می نویسم معلوم از (نوشتن) شخص دوم می نویسی شخص سوم می نویسد جمع می نویسیم می نویسید می نویسند قواعد فارسی اول --- page 49 --- قواعد فارسی اول ۴۲ مفرد جمع صرف مضارع منفی معلوم شخص اول نمی نویسم نمی نویسیم شخص دوم نمی نویسی نمی نویسید شخص سوم نمی نویسد نمی نویسند مضارع مثبت مجهول (از نوشتن) نوشته میشوم نوشته می شویم. نوشته میشوی نوشته می شوید. نوشته میشود نوشته می شوند. صرف مضارع منفی مجهول نوشته نمی شوم نوشته نمی شویم. نوشته نمی شوی نوشته نمی شوید. نوشته نمی شود نوشته نمی شوند. تمرین ۲۷ از مصادر ذیل اقسام ماضی شهودی از معلوم، مجهول، مثبت و منفی بسازید؛ آموختن، آمیختن، آدردن، آزمودن، افراختن، انداختن. افگندن، افشردن، انگیختن، آوردن، افروختن، فریفتن تمرین ۲۸- از مصادر ذیل تصریفات مضارع بسازید. یاختن، بافتن، پرسیدن، پختن، بیختن، بریدن، بردن، تاختن، تافتن. --- page 50 --- ۴۳ قواعد فارسی اول تکاندن . تکاندن . دواندن . فعل امر ۸۴- امر فعلی است که دلالت می کند بفرمودن کاری از مخاطب یا غائب و معنیش تعلق میگیرد بزمانۀ استقبال مثل از نوشتن : بنویس . بنویسد . (۱) از مثال فوق ظاهر شد که : صیغه امر بحذف علامه مصدر ساخته می شود و حرف پیش از علامه مصدری نیز تغییر می یابد . ۸۵- اکنون گوئیم : در مصدر فارسی؛ پیش از علامه مصدر ی یکی از این یازده حرف (زمین خوش فارس) می باشد و این حروف در فعل امر و مشتقات آن (مضارع) تغییر یافته حذف و بدل می شود؛ بقرار ذیل : (ز) بحال خود باقی ماند : زدن . بزن (م) حذف شود : آمدن بیا (۲) (ی) حذف نشود : ۱- بای زائده بر افعال خصوص بر فعل امر در آید و این را باء زینت گویند . ۲- وقتیکه یاء زینت بفعل در آید ؛ همزۀ آغاز فعل بیا بدل گردد . --- page 51 --- قواعد فارسی اول ۴۴ تابیدن : بتاب . چریدن : بچر جهیدن : بجه . خزیدن : بخز استثنا آفریدن . بیافرین . دیدن . ببین . شنیدن . بشنو . چیدن . بچین . گزیدن . بگزین . (ن) بحال خود باقی ماند : آگندن . بیاکن . خواندن . بخوان . راندن . بران . دواندن . بدوان . رهاندن . برهان . نشاندن . بنشان . (خ) به (ز) بدل شود : آموختن . بیاموز . آمیختن . بیامیز . ساختن . بساز. سوختن . بسوز . افراختن . برافراز . افروختن . بیفروز . استثنا شناختن . بشناس . فروختن . بفروش . گسیختن. بگسل . (و) به الف بدل شود : آلودن . بیالای . پیمودن . به بپیمای . ستودن . بستای . نمودن . بنمای . (ش) وقتی که پس از الف بیاید به (را) بدل گردد --- page 52 --- ۴۵ قواعد فارسی اول داشتن : بدار گذاشتن : بگذار گماشتن : بگمار نگاشتن : بنگار هرگاه پس از الف نیاید از این قاعده مستثنا است: ریشتن : بریش شدن بشنو کشتن بکش نوشتن بنویس (ف) به (با) بدل شود : تافتن بتاب روفتن بروب شتافتن بشتاب کوفتن بکوب استثنا بافتن بباف پذیرفتن بپذیر خفتن بخفت سفتن بسفت شکافتن بشکاف کافتن بکاو رفتن برو گرفتن بگیر گفتن بگو (الف) حذف شود : افتادن : بیفت دادن : بده فرستادن : بفرست نهادن : بنه (را) بحال خود باقی ماند : آوردن بیاور خوردن بخور سپردن بسپر شمردن بشمر گستردن بگستر مردن بمیر --- page 53 --- قواعد فارسی اول ۴۶ در امر سپردن و شمردن غالباً پیش از را الف هم زیاده کرده بسپار و بشمار گویند و در امر مردن زیادت فصیح و (ا) لفظ کم است. (س) وقتیکه ماقبلش مضموم باشد به واو بدل شود: جستن: بجوی رستن: بروی شستن: بشوی در امر رستن بعضی بجای مروی خلاف قیاس (مرست) آورده سرویا باغ چوبی کتخدای خواهد ماند گل بنفشه (مرست) و سرو باغ مرست هرگاه ماقبل سین مضموم نباشد، گاهی به (ا) بدل می شود: جستن: بجه خواستن: بخواه کاستن: بکاه و گاهی حذف شود: زیستن: بزی آراستن: بیارای پیراستن: بپیرای توانستن: بتوان استثنا بستن: ببند خستن: بخست خاستن: بخیز شکستن: بشکن گسستن: بگسل نشستن: بنشین ۸۶- شخص سوم از فعل امر صیغه مستقلی از خود نداشته --- page 54 --- ۴۷ قواعد فارسی اول بلکه همان صیغه مضارع است که از قرینه مقام هر یک از دیگری فرق شود . مفرد جمع صرف فعل امر { شخص دوم { بنویس بنویسید { شخص سوم { بنویسد بنویسند(۱) جمله یا کلام ۸۷ - لفظ مرکب ؛ بر دو قسم است : ناقص (۲) (مرکب غیر مفید) تام : (مرکب مفید) . مرکب ناقص ؛ آنست که : دران بیان حکم چیزی برای چیزی نباشد ؛ مانند مرکب اضافی و توصیفی وغیره و در بحث اضافه وصفت ازان ذکر نمودیم ۸۸ - مرکب تام ؛ آنست که : دران بیان حکم یک چیز برائے ۱ وقتی که خواهیم فعل نهی سازیم میم مفتوح در اول امر در آوریم . مثل : منویس منویسید منویسد بنویسند در صیغه های شخص سوم نون مفتوح در آورند چنانکه از صیغه های فوق معلوم است . ۲ مرکب ناقص جز مرکب تام واقع می شود مثل : ہوائے کابل . خوب است شخص دانا ؛ غنیمت است . --- page 55 --- قواعد فارسی اول ۴۸ چیز دیگر یا شخص دیگر باشد و از خواندن یا شنیدن آن برای خواننده و شنونده خبری یا مطلبی معلوم شود: (احمد، توانا است) در مثال فوق خبر توانائی (احمد) برای شنونده معلوم شد. و این را جمله یا کلام؛ میگویند. جملهٔ اسمیه ۸۹ - مرکب تام؛ وقتی که از دو اسم یا از اسم و صفت آمیخته باشد آنرا جمله اسمیه یا مبتدا و خبر گویند. مثل: کابل مرکز است. مثال فوق؛ جمله اسمیه است؛ چراکه از دو اسم ترکیب یافته. ۹۰- اجزاء اصلی؛ در جمله اسمیه؛ سه کلمه است مبتدا، خبر رابطه و بیان هرسه در نمرهٔ (۳۱، ۳۲، ۳۳) گذشت. حالات مبتدا و خبر ۹۱- مبتدا بچند طریق می آید: (۱) اسم؛ میباشد: افغانستان؛ بیدار است. (۲) صفت 〃 هنرمند؛ عزیز است. (۳) مفرد 〃 فرصت؛ غنیمت است. (۴) مرکب 〃 راستگو؛ رستگار است. --- page 56 --- ۴۵ قواعد فارسی اول (۵) واحد " دانا ؛ عاقبت اندیش است . (۶) جمع بمی آید : عاقلان ، با خردند . (۷) ضمیر ؛ " شما ، هشیارید . (۸) اسم اشاره " آن مرد از کجا است (۹) متعدد " درویش و غنی ؛ بنده این خاک در اند. ۹۱- خبر نیز ؛ دارای حالات فوق است ؛ مگر وقتی که مبتدا جمع باشد ؛ خبر مفرد می آید و مطابقتش با مبتدا بکلمات ربط یا ضمائر میشود : پیش نظامی بحساب ایستند او وگر است این دگران (کیستند) تمرین ۲۹ در ابیات ذیل جمله اسمیه نشان دهید : ازان سجده بر آدمی سخت نیست که در صلب مهره یک لخت نیست دو صد مهره در یکدگر ساخته است که گل مهره چون تو پرداختست رگت بر تن است ای پسندیده خوی زمینی در او سی صد و شصت جوی بصر در سر و فکر و رائی و تمیز جوارح بدل دل بدانش عزیز نزیبد ترا با چنین سروری که سر جز بطاعت فرآوری بانعام خود دانه دادت نه کاه نکردت چو انعام سر در گیاه نداوت لیکن بدین صورت دلپذیر فریفته مشو صورت خوب گیر --- page 57 --- قواعد فارسی اول ۵۰ ره راست باید نه بالای راست که کافر هم از روی صورت چو ما است جمله فعلیّه ۹۲ - هرگاه مرکب تام از اسم و فعل ترکیب یافته باشد. آنرا جمله فعلیه یا فعل و فاعل؛ میگویند. مثل: کابل؛ هوا دارد مثال فوق؛ جمله فعلیه است؛ چرا که از اسم و فعل آمیخته است. ۹۳ - اجزاء اصلی در جمله فعلیه؛ دو هست: فاعل، فعل. مطابقه فعل با فاعل ۹۴ - وقتی که فاعل ذی روح باشد؛ فعل در افراد و جمع با او موافقت میکند. مثل: شاگرد؛ خواند. شاگردان، خواندند در غیر ذی روح یا اسم جمع، هر دو وجه روا ست بمثل مثال مطابقه و عدم [ غیر ذی روح ] [ اسم جمع ] مطابقه فعل با فاعل [ درختان شگوفه کرد. ] [ دسته فوج؛ قواعد میکند ] [ درختان شگوفه کردند. ] [ دسته فوج؛ قواعد میکنند ] ۹۵ - در شخصیت سه گانه؛ موافقت شرط است. مثل: من؛ می نویسم. تو؛ می نویسی. او؛ می نویسد. --- page 58 --- ۵۱ قواعد فارسی اوّل تمرین از برای فاعلهای ذیل ؛ فعل بیاورید با رعایت قانون شخصیت و مطابقه و عدم آن . صنف رشدی اول . . حالات امم . . کابل و هرات . . . کلها . . . کلمات فارسی . . . کوتی های پغمان . . . سرکها پخته . . . سیمهای برق بشهر . . شما چه . . . ما امروز . . . آنها . . . تجزیه و ترکیب دورهٔ اول از دستور فارسی انجام یافت . دورهٔ اوّل : ترکیب توصیفی : فاعل انجام یافت . از دستور فارسی : ترکیب اضافی ؛ مفعول عنه انجام یافت انجام یافت : فعل ماضی شهودی مرکب از : انجام و یافت. با هتمام شیر محمد ناشر ختم شد فارسی اول --- page 59 --- تاریخ اعاده --- page 60 --- [BLANK PAGE] --- page 61 --- [BLANK PAGE] --- page 62 --- [BLANK PAGE] --- page 63 --- [BLANK PAGE] --- page 64 --- [BLANK PAGE] --- page 65 --- [BLANK PAGE]