[BLANK PAGE]
سیر نبوی سیر نبوی ۱۳۰۶
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
وزارت معارف سلسله ۸۷ ریاست دارالتألیف دینیات ۱۳ سیر نبوی مطابق پروگرام صنف سوم رشدیه و دارالمعلمین بتحریر عبد الحق معلم و تصویب ع ، ج فیض محمد خان وزیر معارف طبع دوم –– تعداد : (۱۵۰۰) ۱۳۰۶ مطبع مفید عام لاہور
[BLANK PAGE]
وزارت معارف سلسله ۸۷ ریاست دار التالیف دینیات ۱۳ سیر نبوی مطابق پروګرام صنف سوم رشدیه و دار المعلمین تحریر عبد الحق معلم و تصویب ع ، ج فیض محمد خان وزیر معارف طبع دوم تعداد : (۱۵۰۰) ۱۳۰۶ مطبوعه مفید عام پریس لاہور
[BLANK PAGE]
سیر نبویه ۳ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيْمِ سير نبويه الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰلَمِيْنَ وَالصَّلٰوةُ وَالسَّلَامُ عَلٰی سَيِّدِ الْمُرْسَلِيْنَ وَعَلٰی اٰلِهِ وَ اَصْحَابِهٖ اَجْمَعِيْنَ و بعد میگوید کمینه (عبد الحق) که بهترین چیزهائی که عمر عزیز دران مصروف شود علوم دینیه و معارف یقینیه است علی الخصوص اشتغال به علوم حدیث از افضل طاعات است و مهمتر دران علم سیرت آن سرور انبیاء علیهم السّلام است که سنت حسنه و طریقه مستحسنه آن حضرت صلعم و صحابه کرام علیهم الرضوان ازان ظاهر و هویدا میگردد، و حالانکه متابعت سنت نبوی و سیر اصحاب رض موجب شرافت و مستجلب سعادت دارین است هذا کتابی مشتمل بر حالات آن حضرت صلعم بطرز اختصار و اجمال مطابق پرو گرام رسمی وزارت جلیله معارف که برای مکاتب ساخته شده شروع نمودم و بسه قسم منقسم ساختم. (۱) قسم اول از تولد شریف تا بعثت. (۲) قسم دوم از بعثت تا هجرت (۳) قسم سوم از هجرت تا وفات
سیر نبویه ۴ قسم اول بر نسب ولادة شریف و پنج واقع مشتمل میباشد نسب آن حضرت صلعم (محمد صلعم) ابن عبد الله ابن عبد المطلب ابن هاشم ابن عبد المناف است و نسب او هم تا عدنان که در تواریخ مذکور است صحیح است و فوق ازان به یقین معلوم نیست . در کرسی نسب آن سرور صلعم نضر ابن کنانه به (قریش) مشهور است این قریش در میان قبائل عرب در وقت جاهلیت بسبب جوار کعبه امتیازی داشتند که در هر چیز سیادت از ایشان بود و مناصب مختلفه همه را دارا بودند و ریاست هر منصب به یک قبیله از ایشان متعلق بود چنانچه از آنجمله . (۱) سدانت : یعنی نگهبانی کلید کعبه ؛ که میان ایشان مقام اوّل و مهتر بود . (۲) سقایت یعنی آب دادن به حجاج که در بنی هاشم بود . (۳) رفادة : یعنی جمع آوردن مال تا که قریش در هر موسم جمع میکردند ؛ و به صاحب رفاده میدادند و او طعام میساخت و به فقرا میداد . (۴) عقاب که نام بیرق قریش بود ، و هر وقت که اداره
سیر نبویه ۵ حرب میداشتند. آن را بیرون میآوردند. و به هر کسی که آراء شان قرار میگرفت میدادند. (۵) ندوه خانه بود که برای شوری دران جمع میشدند و کسی دران داخل نمی شد مگر که چهل ساله می بود. (۶) قیاوت: سر کردگی سواران که در قتال و تجارت پیش روی سواران می بودند. (۷) مشورت که در امور مهمه نزد ایشان جمع میشدند و بایشان مشوره می نمودند. (۸) سفارت: که میان قبائل عرب و قریش حرب و اختلاف واقع می بود و اراده مخابره می نمودند سفرا از ایشان می بودند. (۹) حکومت که در وقوع اختلافات فیصله امور با ایشان می کردند مثل قضا و تحکیم در اسلام ؛ و نیز قریش بر دیگر مردمان حکم رانی میکردند ! و دیگران بر ایشان نمی توانستند. و تجارت شان همیشه قایم بود ؛ چرا که از هر قبیله عرب بتی در کعبه نهاده بود. لہٰذا در موسم مختلفه برائی زیارت خانه کعبه و بت خود می آمدند و قربانی ها می کردند. و باین سبب در مکه خرید و فروخت واقع می شد.
سیر نبویه ۶ و نیز به نزدیک طائف بازاری ساخته می شد که مشهور به (سوق عکاظ) بود و سال یک دفعه در ماه های حرام قبائل عرب از هر طرف میآمدند. و در آنجا خیمه ها بر پا میکردند و خرید و فروش و مبادله ها می نمودند و قریش در بواعت اجتماع این بازار زیاده سعی میکردند و در شعر و ادب مسابقه کرده اظهار تفاخر می نمودند. و کسی را که اسیر می بود و در فدیه او برای خلاصی کوشش می ورزیدند و در ایام موسم یک مردی را در عکاظ والی حکومت می گردانیدند که که اگر کدام خلافی واقع نشود. فیصله نماید و چون از سوق عکاظ فارغ می شدند به عرفات میایستادند و از آنجا بکه رفته مناسک حج را ادا میکردند و باوطان خود مراجعت می نمودند و نیز برای تجارت و معیشت بسوئی یمن و شام رحلت می نمودند. درین هر دو رحلت با من می بودند؛ که دزدان و قطاع الطریق از جهت اعتقاد حرمت کعبه بایشان معترض نمی شدند. و به مکارم اخلاق که شجاعت و وفا و حسن جوار و حمایت جار و حفظ امانت و غیره است. متخلق بودند. و تعصب دینی اگر چه جاهلیت بود؛ و اداره و حرب را بطور طرز جمهوریت بلکه حکومت شورائی اجرا می نمودند غیر از
سیر نبویه ۷ نهضتۂ عربیه و ادبیه و نهضه دینیه نیز داشتند چنانچه در افکار و اعتقادات و اضطراب و اختلاط می نمودند و نمی دانستند که بچه و برای کی وسیله بجویند . لہٰذا بعضی برائی بت ها قربانی میکردند. و بسوی خدائی تعالیٰ قربت می جستند ها و بعضی سنگها و برخی آتش و بت های پرستیدند . اکثریه مشرکین و بعضی موحدین نیز میان ایشان یافت می شدند و نیز کسانی یافت می شدند که شراب را حرام و بت پرستی را بد می پنداشتند . در اطراف به طلب حق می برآمدند و از باب نبوت توقع کشایش داشتند اما نور نبوت حضرت محمّد مصطفٰے صلعم در پیشانی عبد المطلب می تابید، و بوی مشک ازو میدمید. و چون خشک سالی و قحط بایشان می رسید . دست اورا میگرفتند استمداد میکردند و این وسیله تقرب روحانی می جستند و طلب باران میکردند و الله تعالیٰ با برکت نور محمد صلعم باران می بارید . و قصه اصحاب فیل که دران خصوص سوره نازل گشته البته مشهور است . و رسول الله فرموده ! بدرستیکه الله تعالیٰ از میان اولاد اسماعیل علیه السلام کنانه را برگزید و از کنانه قریش را و از قریش بنی ہاشم را و از بنی ہاشم مرا .
سیر نبوی ۸ تَوَلَّدُ اَنَّ حَضْرَتْ صَلّیَ اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بیان زمان ومکان جناب حضرت محمد مصطفیٰ صلی الله علیه وسلم روز دوشنبه بعد از طلوع صبح صادق دوازدهم ماه ربیع الاول بسال واقعه فیل که چهل و دو سال از بادشاهی نوشیروان گذشته بود؛ بعد از آن که آمنه والده او صلی الله علیه وسلم نه ماه کامل نه کم و نه زیاد حامله بود مختون وناف بریده متولد شد؛ وعبدالله پدر او صلی الله علیه وسلم و دو ماه پیشتر وفات شده بود. مکان تولد: و جای تولدش سرائی بود در مکه معظمه در شعب بنی هاشم که بسرای محمد بن یوسف مشهور است و در حین تولد چنان نوری ساطع ولامع گشت که قصور بصرای شام دیده شد چنانچه در تاریخ و سیر مشهور است و دیگر عجائب و غرائب که در آن شب مبارک دیده شد ، تفصیل آن با درین مختصره نمی گنجد شائقین آنها به مطولات مراجعت نمائیند؟ ۱ ازان جمله بروی افتادن بتی بود که عرب آن را می پرستیدند. ۲ تزلزل ایوان کسری و چهار ده کنگره آن افتیدن. ۳ مردن آتش آتش کده فارس بود، که هزار سال نبرد. وغيره وغيره.
سیر نبویہ ۹ هفت روز شیر مادر و چند روز شیر ثویبیه کنیز ابی لهب را خورد ؛ و بعد ازان عادت اشراف عرب این بود که اطفال خود را به مراضع میدادند تا زنان شان به فراغت خاطر به ازواج مشغول معیشت باشند و اولادشان زیاده شوند و اطفال شان در هوای خوب نشو ونما نمایند بنا بران حضرت را به حلیمه سعدیه در قبیله بنی سعد بن بکر برای ارضاع سپرد و چهار سال در آنجا بماند درین چهار سال خیر و برکتی که در خانه حلیمه و قبیله بنی سعد بظهور رسید و انشراح صدر مبارک آن سرورم و دیگر عجایب وغرائب از مطولات طلب کرده شود ! چون حلیمه آن حضرت ص را بمادرش آمنه تسلیم نمود حضانت و نگهداشت او ص بام ایمن کنیز عبد الله پدرش که به میراث برای رسول الله ص مانده بود مفوض شده . ازام ایمن مروی است : که هرگز رسول الله پروای گرسنگی و تشنگی را نداشت ؛ و چون یک شربت آب زمزم می نوشید تمام روز چیزی نمی طلبید و گاهیکه طعام چاشت برو عرض میکردم میگفت مرا رغبت نیست . واقعه سال ششم ولادة در سال ششم ولادة : آمنه بقبیله پدر خود بنی عدی
سیر نبویه ١٠ بن النجار رفت ؛ و او ص را برای دیدن اخوان خود به مصاحبت ام ایمن به مدینه برد؛ و در سرای که به دار النابغه مشهور بود یک ماه به سر بردند و بعد ازان سوی مکه مراجعت کردند ؛ و در راه چون به منزل (ابوا) رسیدند آمنه وفات یافت وهمان جا دفن کرده شد . و بعد از دفن آمنه ام ایمن او ص را به مکه معظمه آورد وعبد المطلب جدش کفالت او میکرد و در حق وی مرحمت و شفقت بسیار داشت و او را عزیز و مکرم میداشت و با بو طالب عمش و ام ایمن کنیز کش بسیار سپارش میکرد که در محافظت فرزندم کوتاهی مکنید که ویرا شان وشرف عظیم خواهد بود . واقعه سال هشتم در سال هشتم ولادتش عبد المطلب وفات یافت و کفالت اوص را به پسر خود ابو طالب عم اعیانی اوص حواله نمود و ابوطالب چون او ص را بسیار دوست داشت در محافظت اوص میکوشید و به رعایت و حمائت او ص به واجبی قیام نمود و بر فرزندان خود او ص را ترجیح میداد و بی حضور مبارکش سفره طعام را نمی انداخت گویند ابو طالب مال کم وعیال بسیار داشت چون گاهی بی
سیر نبویہ ۱۱ حضور آن سرور م طعام می خوردند سیر نمی شدند و چون حاضر می بود همه سیر می شدند وطعام فاضل میماند؛ و ابو طالب او م را میگفت: والله کہ ترا مبارک می بینم . و جامہ خواب او را در پهلوی خود میانداخت؛ و او را با خود می گشتاند . واقعہ سال سیزدهم ولادت و چون دوازده سال و دو ماه از ولادت با سعادتش گذشت ابو طالب را عزم تجارت بہ سوی شام پیدا شد و اراده نداشت کہ او ص را با خود بہ برد چون برای آن سرور صلعم مفارقت عم دشوار آمده وی را گفت . عم من مرا باعتماد کہ میگذاری مادر و پدر مشفق ندارم مرا بہ کہ می سپاری ابو طالب را رقت بسیار پیدا شد گفت : والله کہ وی را بہ خود بہ برم و ہرگز از وی مفارقت نکنم و وی ص را با خود برد و ہمیشه مراقب حال او ص می بود تا بہ موضعی رسیدند کہ شش میل راه بہ بصرہ ماند در آنجا راہبی بود (بحیرا) نام کہ عالم و عابد نصاری و در زہد و ورع مشہور بود چون در انجیل و دیگر کتب آسمانی احوال و اوصاف اوص برائی وی معلوم بود و نیز دانستہ بود کہ پیغمبر آخر زمان در فلان زمان درین مکان
سیر نبویه ۱۲ گذر خواهد کرد لہذا صومعه ساخته بود و مدت ها در انتظار دیدار آن سرور م به سر می برد و هر وقت که قافله قریش میآمد او بالای بام می برآمد و علامات را مشاهده می نمود چون نشانه را نمی یافت از صومعه بیرون نمی آمد تا وقتیکه درین بار از بالای صومعه نظر انداخت دید که پاره ابر سفید بالای قافله سایه انداخته میآید و چون قافله توقف می کند ابر نیز می ایستد و چون روان می شود سیر میکند بحیرا دانست که غالباً مقصود من درین قافله خواهد بود چون قافله نزدیک صومعه فرود آمد آن حضرت م زیر درختی آرام گرفت آن قطعه ابر بر سر درخت سایه انداخت و شاخ ہای درخت سبز و خرم شد چون بحیرا این حال را نیز مشاهده کرد خرسند گشت و برای اہل قافله طعامی مہیا ساخت و ہمہ را دعوت نمود چون حاضر شدند بحیرا سوی ابر نظر انداخت که همچنان به همان درخت سایه انداخته پرسید کسی از شما نمانده ایشان گفتند ۔ یک جوانی خورد سالی (محمد) صلعم نام را برای حفظ امتعه گذاشتیم بحیرا گفت ۔ باید یکی از دعوت من تخلف نکند آرزوی من این است که او را نیز حاضر کنید چون او م را خواستند و روان شد ابر نیز با او روانه گردید چون آن سرور رسید بحیرا تعظیم تمام تقدیم نمود و بعد از تناول طعام وجواب وسوال بسیار نشان های که
سیر نبویه ۱۳ در کتب سماویه برای وی معلوم بود مطابق یافت چون اهل قافله رخصت شدند بحیرا ابو طالب را کشانند و گفت . این جوان باتو چه نسبت دارد ابو طالب گفت. فرزند من است بحیرا گفت . نخواهد بود باید که پدر و مادر و جدوی زنده نباشند ابو طالب گفت : برادر زادهٔ من است ؛ بحیرا گفت : راست گفتی آنگاه بحیرا به ابو طالب گفت : در محافظت و رعایت او اهتمام تمام نمای ؛ واز عداوت یهود پر حذر باش ! که اگر آنچه من دانستم ایشان بدانند قصد قتل وی کنند ؛ و بدانکه وی را شان عظیم خواهد بود ؛ و پیغمبر آخر زمان خواهد شد و شرع وی همه روی زمین بگسترد و دین او ناسخ همه ادیان شود ؛ اگر شفقتی بر وی داری زنهار اورا به شام نه باری که یهود دشمن وی اند مبادا که باو آسیبی رسانند ؛ پس متاع خود را در بصره فروخت و سوی مکه مراجعت نمودند . وقایع سال بیست و پنجم از ولادت در سال بیست و پنجم از ولادت آن حضرت صلّی الله علیه و سلّم چون قافله برسم تجارت بسوی شام روانه میگردید ابوطالب آن حضرت م را گفت : فقر و فاقه بر من غلبه کرده و در دست مالی ندارم و کاروان قریش برای تجارت بشام میرود ؛ خدیجه
سیر نبویه ۱۴ بنت خویلد که از جمله مالداران قریش است! مردم را بمضاربت مال میدهد : به تجارت می فرستد اگر از و درخواست کنی که مقداری مالی بتو بدهد که تجارت کنی شاید که باین وسیله ترا مالی حاصل شود؛ درین فرصت خدیجه مالی بطرف شام می فرستاد. و به کسی اعتماد نداشت چون آن حضرت در میان قریش بصدق و امانت معروف بود؛ چنانچه پیش از ظهور نبوت - قریش وی را (محمد امین) می گفتند؛ لهذا برای آن حضرت ۳ جوابی فرستاد که میخواهم مال بسیار بشام بفرستم! وانه میان قریش بغیر از تو بر دیگری اعتماد ندارم اگر به طرف شام روی و مال مرا ببری آنچه مراد تو باشد از نفع آن حق خود را بر گیر! آن حضرت بعد از مشورت با عم خود ابو طالب قبول نمود و کار سازی خود را کرده به کاروان روانه گردید! خدیجه غلامی داشت (میسره) نام او را نیز ملازم آن حضرت ۳ ساخت و بخدمت محافظت وی مامور نمود؛ چون به بصرای شام رسیدند در صومعه بحیرا این زمان راهبی بود (نسطورا) نام؛ چون قافله فرود آمد آن حضرت صلعم زیر درختی تکیه کرد که آن درخت بعد از خشکی سرسبز گردید چون نسطورای راهب از بام صومعه آن حالت را دید فی الحال از صومعه بر آمد ونز و آن حضرت ۲ آمد و امتحاناً گفت: ترا به لات و عزی سوگند میدهم که نام تو چیست؟ آن سرور ۳ او را گفت:
سیر نبویه ۱۵ دور شو! که من این دو نام را دشمن میدارم نسطورا سوی صحیفه که در دست داشت نگاه میکرد و بر وی آن سرور هم میدید و بعد از زمانی گفت: به خدائی که انجیل به عیسی فرستاده که این اوست: چون میسرا از نسطورا این حال را مشاهده نمود از حالاتیکه در راه دیده بود نیز به راهب عرض نمود نسطورا گفت بدرستیکه وی پیغمبر آخرالزمان است و من درین صحیفه چنین می بینم که این مرد بر تمام بلاد غالب شود و بر همه اعدا مظفر و منصور گردد! و هیچ کسی بادی مقاومت نتواند و اورا دشمنان اکثر از یهودند زنهار از شر آن قوم حذر کن! القصه مالها بربح تمام فروخته مراجعت نمودند و در گرمای زمان به مکه رسیدند اما نزدیک مکه آن سرور باشترى سوار بود و دو مرغ سفید بر وی سایه انداخته بود خدیجه آن حالت را از دور مشاهده نموده بود از میسره کیفیت آن را پرسید؛ میسره گفت از روزیکه به طرف شام روانه شدیم هم چنین بوده! و خوارق دیگر که مشاهده کرده بود و قصه نسطورا و ربح اموال همه را بیان نمود دل خدیجه باین مایل شد اگر (محمد صلعم) مرا به نکاح بگیرد. از نفیسه بنت منبه مرویست که خدیجه زنی بود صاحب عقل کامل و حزم و احتیاط تمام داشت و از جمله اشرف و انسب نساء قریش بود و مالی وافر داشت لهذا اشراف قریش به نکاح او شایق و حریص بودند و او را می خواستند. اما
سیر نبویه ۱۶ او قبول نمی کرد؛ و مرا نزد آن سرورم فرستاد تا استعمام و استمزاج نمایم؛ الغرض بعد از سوال و جواب هر دو ما با هم راغب یافتم و ساعتی که معین شد ابو طالب و حمزه اعمام آن سرورم و عمرو ابن اسد و عم خدیجه و ورقه بن نوفل ابن عم وی و سائر اشراف قریش نیز در مجلس نکاح حاضر شدند و عقد نکاح منعقد گردید؛ و ابو طالب از جانب محمد ص و عمرو بن اسد از جانب خدیجه دعای نکاح خواندند و از طرفین ایجاب و قبول متحقق گشت و مهر معین گردید؛ ابوطالب مهر آن را بر ذمه خود از مال خود قبول نمود واقعات سال سی و پنجم ولادت در سال سی و پنجم ولادت آن حضرت ص هر دم قریش خانه کعبه را منهدم ساخته از سر نو تعمیر می نمودند و در نهادن حجر اسود که کدام قوم بنهند با هم نمی ساختند تا مقتضی بجنگ و مقاتله شد ابو امیه که از سائر قریش مُسِن بود چنین مصلحت دید که هر کس از در مسجد الحرام آید؛ وی را میان خود حکم سازیم درین باب هر چه او گوید همچنان کنیم این مصلحت را همه قوم قبول کردند! که ناگاه محمد صلعم از در درآمد همه گفتند! جاء الامین، همه به حکم او راضی
راپور عواید گمرکخانه کابل
[BLANK PAGE]
سیر نبویہ 17 هستیم ! پس آن حضرت حجر اسود را در رداء اطہر خود نہاد، و فرمود: از ہر قبیلہ مردی بیاید و گوشهٔ رداء را بگیرد و و بر دارند و چون بپای کار رساندند آن حضرت بدست مبارک سنگ را بجایش نهاد و استوار نمود. و آن نزاع و اختلاف رفع و دفع گردید. ازین حکایت معلوم شد که آن حضرت صلعم قبل البعثت بہ سبب حسن اخلاق محبوب القلوب کل بود که او را (امین) میگفتند. قسم دوم در واقعات سال چہلم ولادۃ کہ مبدءُ ظہور وحی بود تا ہجرت چون سال چہلم ولادت آنحضرت صلی اللہ علیہ و سلّم کامل گردید؛ اللہ تعالیٰ او را برای کافهٔ خلق، پیغمبر گردانید و آن چنین بود : که خواب های راست میدید و ہر سنگ و درختی که میگذشت می شنید : السلام علیک یا رسول اللہ ! و چون در راهی تنها میشد آوازی می شنید (یا محمّد) ہرچند چپ و راست خود را نظر میکرد، ہیچ کسی را نمی دید خوف بر او غالب می شد و از آن جا میگریخت !
سیر نبویہ ۱۸ باری صورت حال را بہ خدیجہ نقل کرد ! و گفت : میترسم کہ بمن آفتی رسد ! خدیجہ رض در جواب گفت : معاذ اللہ کہ خدای تعالی بتو آفتی رساند خاطر خود را جمع دار ! امید است کہ جز خیر و نیکوئی چیزی نخواہد بود چرا کہ تو مہمان را دوست میداری و راست میگوئی و امانت گذاری و یاری دہندہ در ماندگانی پناہ دہندہ یتیمانی نیکوئی کنندہ با غریبانی و نیکو خوئی حضرت صلعم متسلی شد و بعد ازان خلوت را از خلق دوست میداشت و توشہ با خود گرفتہ در غار کوہ حرا خلوت اختیار فرمود! و در آنجا بہ عمل صالحی کہ ملائم وقت و مناسب حال می بود مشغول می شد و عبادت پروردگار را بقرار الہام یا تفکر بتقدیم می رسانید و چون توشہ خود را خلاص میکرد باز بخانہ می آمد و توشہ را گرفتہ واپس بآن غار می رفت اکثر اہل سیر بر این است کہ یوم دوشنبہ ہشتم ماہ ربیع الاول شروع سال چہل و یکم وحی نازل شد . از رسول اللہ مروی است کہ فرمودہ در غار حرا و بروایتی بالای کوہ استادہ بودم کہ ناگاہ شخصی بر من ظاہر شد و گفت : مژدہ باد! ترا ای محمد صلعم ! کہ من جبرائیلم حضرت حق مرا بتو فرستادہ و تو رسول خدائی باین امت !
سیر نبوی ۱۹ و گفت: بخوان! من گفتم: (ما انا بقاری) من خوانده نیستم . پس مرا در بر گرفت و بفشرد و باز گفت: (اقرء) من گفتم: (ما انا بقاری) باز مرا در بر گرفت و بفشرد و گفت: (اقرء) من گفتم: ما انا بقاری، بار سوم مرا بگرفت و بفشرد و گفت: اقرء بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَء وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الإِنْسَانَ مَالَمْ يَعْلَمْ گویند چون جبرائیل علیہ السلام غایب گردید جناب رسول الله صلعم می لرزید و ترسان بہ خانہ آمد فرمود: (زملونی زملونی) بپوشانید مرا بپوشانید مرا پس چیزی بر وی انداختند تا که ترسش زائل شد؛ بی بی خدیجہ اوص را تسلی داد و گفت. اگر میخواہی حال ترا بہ پسر عم خود (ورقہ) بن نوفل کہ از دین قریش گشتہ و نصرانی موحد شده و انجیل را خوب می داند (چنانچہ آن را از عبرانی بہ عربی نقل کردہ بود و در آن وقت پیر و نابینا شده بود) عرض کنم تا چہ می گوید.؟ چون اجازه حاصل کرد خدیجہ نزد ورقہ رفت و گفت: ای پسر عم! مرا از جبرائیل م خبر ده ! ورقہ گفت: قدوس قدوس جبرائیل * یعنی بخوان قرآن را بنام پروردگار خود و بسم اللہ بگوی! آن خدائیکہ بیافرید ہمہ چیز را بیافرید. و آدمیان را از خون بستہ! بخوان پروردگار تو بزرگ است از ہمہ بزرگان آن خدائیکہ بیاموزانیده نوشتن را بہ قلم تا علم را بخط قید کنند خدای تعالی بیاموخت آدمی را آنچه نمیدانست .
سیر نبویه ۲۰ را درین دیار که اهل آن بت پرستند که یاد میکند؟ جبرائیل؛ امین خدا وند است میان او و پیغمبران! خدیجه گفت: (محمد) صلعم میگوید که وحی برمن نازل شده؛ وکیفیت حال را تما ماً عرض نمود؛ ورقه گفت: بخدا سوگند که اگر جبرائیل درین زمین فرود آمده باشد خیر بسیار و برکت بیشمار باین دیار فرود آید؛ ای خدیجه! اگر این سخن را راست میگوئی؛ این ناموس اکبر است که به موسی و عیسی علیهم السّلام نازل گشته! (محمد صلعم) را نزد من فرست تا خود حکایت کند! پیغمبر نزد ورقه آمد وقصه خود را بیان نمود؛ ورقه گفت! أَبْشِرْ يا مُحَمَّدُ! ثُمَّ أَبْشِرْ ثُمَّ أَبْشِرْ! بدرستی که من گواهی میدهم که آن پیغمبری که عیسی علیه السلام بشارت داده: که رسولی بعد از من مبعوث خواهد شد که نام او احمد باشد، تو می باشی وتو احمدی و رسول خدائی بدرستی که آن ناموس اکبر که بر موسی هم نازل شده بود بر تو نازل شده؛ زود باشد که به جهاد وقتال باکفار مامور شوی! واگر من آن روز زنده می بودم هر آئینه ترا یاری می نمودم. و بعد ازان مدت سه سال وحی فتور یافت لیکن جبرئیل علیه السلام دران ایام به پیغمبر علیه السلام خود را می نمود ووی را تسکین میداد؛ آن حضرت صلی اللہ علیہ وسلم از فتور
سیر نبوی ۲۱ وحی بمرتبه اندوهناک بود که چند نوبت قصد کرد که خود را از قلّه کوه بیندازد. و هر نوبت که جبرائیل السلام بر وی نازل میشد میگفت یَا مُحَمّد! إنّكَ رَسُولُ اللهِ حَقّاً. از جابر بن عبدالله انصاری رض مروی است. که رسول الله فرمود: که در زمان فترت وحی به راهی می رفتم ناگاه از جانب آسمان آوازی شنیدم چشم بالا کردم دیدم ملکی که در غار حرا بمن آمده بود. بر کرسی نشسته است میان آسمان و زمین خوفی از وی بر من طاری شد بخانه باز گشتم و گفتم: زملونی زملونی پس مرا به چیزی پوشانیدند حق تعالی وحی فرستاد که یَآیّهَاالمُدثّر قُمْ فَأنذِرْ وَرَبّكَ فَكبّرْ وَثِيَابَكَ فَطَهِّرْ وَالرّجْزَ فَاهْجُرْ آنگاه وحی متتابع شد. بیان دعوت (نمودن اوص مردمان را برای ایمان) چون آن حضرت صلی الله علیه وسلم را به دلائل واضح روشن شد ای جامه در پوشیده برخیز! از خوابگاه خویش پس بیم بده! خلق را از عذاب خدای و پروردگار خود را به تعظیم یاد کن و جامه های خود را پاک ساز از چرک و از همه گناهان کناره کن: یعنی بر همین تقویی که هستی باش!؟
سیر نبویہ ۲۲ که پیغمبر بر حق است و ریا یها المدثر (قم فانذر) نازل گردیده بنا بدعوت نهاد؛ پس اول کسی را که به خدا پرستی و توحید دعوت نمود خدیجه بود؛ که بی توقف ایمان آورد و بعد ازو ابو بکر صدیق رضی الله به شرف اسلام مشرف گشت! و بعد ازان به یک روز علی بن ابی طالب رض ایمان آورد و بعد ازو زید بن حارثه که آزاد کردۀ خدیجه کبری بود ایمان آورد. در ذکر کسانی که بدعوت حضرت صدیق رض مسلمان شدند و از سباق اسلام اند بعد از زید بن حارثه رض پنج نفر از عشره مبشره عثمان بن عفان و زبیر بن عوام و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابی وقاص و طلحه بن عبید الله که دوستان و یاران حضرت صدیق رض بودند بدعوت حضرت صدیق را اجابت نموده بحضور رسول الله ص آمدند و به شرف اسلام مشرف گشتند و روز دیگر ابو عبیده بن الجراح و عثمان بن مظعون و ابو سلمه عبد الله بن عبد الاسد مخزومی و ارقم بن الارقم را نزد رسول الله صلعم آورد و مسلمان شدند! و بعد ازان بتدریج قدامه و عبد الله برادران عثمان بن مظعون و عبیده بن الحارث بن عبد المطلب و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و زوجۀ
سیر نبویہ ۲۳ او فاطمه خواهر حضرت عمر رض و بلال بن حمامه وصهيب بن سنان و خباب بن ارث وعمار بن یاسر و مادر وی سمیه و اسماء دختر حضرت صدیق رضی الله و عبد الله ابن مسعود رض و جعفر بن ابی طالب رض یک یک ایمان آوردند. در آشکارا کردن دعوت را جناب رسول الله م تا سه سال مردمان را خفیہ باسلام دعوت میکرد و یک یک یا دو دو ایمان می آوردند. بعد ازان جبرائیل علیہ السلام آیت فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَاَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ را فرود آورد؛ یعنی ای محمد ص امر خدا را اظهار کن و بچیزی مامور شده بآن قیام نمای و از مشرکین روی بگردان! آنگاه رسول الله صلعم دعوت را آشکارا کرد و بکوه صفا برآمد و ندا داد ای گروه قریش! الغرض همه نزد او ص جمع شدند آنگاه فرمود: اگر شما را خبر بدهم که صباح یا بیگاه لشکر دشمن بشما میآید و شما را غارت می کند درین خبر تصدیق مرا میکنید یا نہ؟ همه گفتند: آری! تو نزد ما متهم بدروغ نشده بغیر از راستی از تو چیزی ندیده ایم پس رسول الله فرمود: بدانید و آگاه باشید! که من بیم دهنده ام شما را عذاب شدید و بعد ازان بانذار خویشان خود مامور شد و آیت: وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ نازل گشت پس حضرت علی
سیر نبویه ۲۴ کرم الله وجهه را با راستن طعام مامور ساخت و برای بنی عبد المطلب که تا چهل می رسیدند طعام را مهیا نمود و همه را جمع کرد ؛ و آنگاه همه را برای اسلام دعوت نمود و از بت پرستی ترساند و رغبت دین اسلام داد ! سخنان او را نشنیدند و متفرق گشتند ؛ ابولهب گفت (تَبّاً لَكَ) برای این ما را جمع کردی وسوره تبت یدی نازل گشت . در همین سال چهارم چون رسول الله ص معبودان باطل قریش را بدو عیب میگفت ؛ و میفرمود : مکه آبا و اجداد شما که باین طریقه ناپسندیده گشته اند کافر اند و آتش دوزخ جای ایشان است همه بدشمنی رسول الله و ایذاء رساندن مسلمانان کمربسته کردند و ابو طالب حمایت میکرد و ممانعت می نمود ؛ چند نفر از معتبرین قریش نزد ابو طالب فراهم شدند و گفتند : از حمایت او دست بر دار ! که او خدایان ما را عیب ؛ و گذشتگان ما را کافر میگوید ابو طالب بجواب نرم و خوب همه را رد کرد . گویند اول کسانیکه ایمان خود را ظاهر ساختند هفت نفر بودند : اول رسول الله ص و ابو بکر و عمار بن یاسر و مادر او سمیه و صهیب و بلال و مقداد رضوان الله علیهم اجمعین بودند رسول الله ص را ابو طالب حمایت می نمود x ابو بکر رض را قوم او ؛ باقی را عذاب میکردند چنانچه اجمالاً
سیرت نبویه ۲۵ خواهد آمد . مروی است که روزی قریش با هم گفتند که یکی را که به سحر و کهانت و شعر؛ دانا تر بود نزد محمد صلعم به فرستیم تا وی را ازین مقام بگذراند - الغرض عتبہ بن ربیعه را مختار نمودند چون نزد آن سرور ص حاضر شد گفت بیا ابن اخی ! بدرستی که نسبت تو میان ما معلوم است و امر عظیمی در قوم قریش پیدا کرده تفریق جماعه ایشان کردی معبود ایشان را طعن میگوئی ابا و اجدادشان را کافر گفتی و همه را فضیحت ساختی . اگر باعث برین داعیه شهوت است هر زنی که اختیار کنی ما او را به نکاح برای تو میگیریم و اگر احتیاج و فقر است مالی برای تو جمع کنیم که مالدار ترین قریش گردی و اگر مقصود تو سرداری و پادشاهی است ترا پادشاه خود سازیم . و اگر این امری که دعوی میکنی رای و خیالی است که در دماغ تو پیدا شده و دفع آن نمی توانی بگوی که اموال خود را خرچ کنیم وطبیب پیدا کنیم که علاج مرض تو نماید بعد الفراغ آن سرور ص فرمود : بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيْمِ كِتَابٌ فُصِّلَتْ اٰيَاتُهُ قُرْاٰنًا عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُوْنَ * حم تَنْزِيْلٌ مِّنَ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيْمِ فرد و ستفاده شده است از خداوند بخشنده مهربان کتابی است پیدا کرده شده آیت های وی مبین گشته با مرونهی در حالتیکه قرآنی است عربی و آیات او تفصیل یافته است برای گروهی که دانند از اهل دانش .
۲۶ سیر نبویه تا بآیت سجده رسید و سجده نمود! آنگاه فرمود: ای ابوالولید شنیدی آنچه شنیدی اکنون هر جا که میخواهی برو ! عتبه بر خاست و نزد جمیع قریش آمد . گفت : والله کلامی شنیدم که مثیل آن هرگز نه شنیده بودم. بخدا که این کلام به سحر و کهانت و شعر ، هیچ نسبتی ندارد! ای جماعت قریش! سخن مرا بشنوید و متعرض او مشوید و او را بگذارید که بکار خود مشغول باشد بخدا سوگند که این کلام او را شان عظیم خواهد بود؛ اگر سائر قبائل عرب بروی غالب شدند مقصود شما بی زحمت حاصل شود ؛ و اگر غالب شد ؛ ملک او ملک شما و عزّ او عزشماست آن زمان سعادت مند ترین مردمان شما خواهید بود! قریش گفتند : ای ابوالولید ، بزبان خویش ترا سحر کرده است عتبه گفت : رای من این بود که گفتم شما هر چه میخواهید چنان کنید ! چون قریش دانستند که محمّد صلعم در کار خود ثابت قدم است و از سب آلهه منع نمی شود در ایذا و اضرار زیاده میکوشیدند و اصحاب آن سرور ص را تعذیب می نمودند. و چون به سبب حمایت ابو طالب به حضرت محمّد صلعم دست نداشتند ! و اشراف و کبار صحابه را بواسطهٔ قبیله ایشان ایذا نمیتوانستند ، لہٰذا اتفاق کردند باین که هر جا عاجز و فقیری باشد که قبیله و عشیره نداشته تعذیب نمایند چنانچه
سیر نبویه ۲۷ بعضی را به گرسنگی و برخی را به تشنگی عذاب میکردند و بعضی را در آفتاب حبس می کردند و گفتند: که از دین محمد صلعم بر گردید؛ و ایشان صبر و ثبات می ورزیدند؛ چنانچه از آنجمله بلال حبشی که غلام امية بن خلف بود هر روز او را به بطحای مکه می برد و میان ریگ گرم میخوابانید و سنگهای بآفتاب گرم شده را بر سینه و شکم او می نهاد و می گفت: ای سیاه از دین محمد صلعم برگرد و بلات و عزی ایمان آر؛ بلال رض میگفت: (احداً احداً) روزی حضرت صدیق رض بر وی می گذشت و آنجا را مشاهده نمود؛ نزد امیه رفت و او را گفت: از عذاب این شخص چه حاصل؛ از خدا بترس و دست از عذاب وی بردار؛ امیه گفت: ای پسر ابی قحافه تو او را به زبان آوردی و از بت پرستی باز داشتی؛ و به دین محمد ص ترغیب نمودی؛ اگر بر وی شفقتی داری او را بخر؛ ابوبکر صدیق رض منت دانست و بلال را خرید و در حال آزاد نمود. واقعات سال پنجم نبوت چون کفار مکه تعذیب و اضرار اصحاب را از حد گذرانیدند و آنحضرت صلعم بر دفع و منع ایشان قادر نبود؛ صحابه خود را
سير نبوة ۲۸ اجازه هجرت داد و فرمود : به جانب حبشه هجرت کنید! که در آنجا پادشاهی است ، در مملکت او ظلم نتوان کرد تا زمانی که حق تعالی کشایشی کرامت کند پس در ماه رجب از سال پنجم نبوت یازده نفر مرد و چهار زن به طریق خفیه از مکه بیرون رفتند ؛ و تا کنار دریا پیاده بودند در آنجا به نیم دینار زر سرخ کشتی را به کرایه گرفتند ؛ و در ان به طرف حبشه روان شدند و در حبشه به جوار نجاشی ایمن شدند. گویند اول کسی که از مکه به عزم هجرت بر آمد عثمان بن عفان رض بود که زوجهٔ خود رقیه دختر رسول الله رفت! از انس رض مروی است : که خبر سلامتی آن هر دو برای رسول الله صلعم دیر شد که نیامد و بآن سبب ملول بود که زنی آمد و گفت عثمان رضی الله را دیدم که زوجهٔ خود را بر مرکبی سوار کرده بود و می رفت. آنحضرت صلعم فرمود عثمان اول کسی است که بعد از لوط ع با اهل خود هجرت کرد و عثمان بن مظعون و جعفر ابن ابی طالب رض از جمله همین مهاجرین بودند . مهاجرین حبشه شنیدند که مشرکین مکه به محمد صلعم صلح کردند. لهذا به مکه روان شدند چون به نواحی رسیدند معلوم کردند که کفار همچنان در صدد ایذاء اند چند روز هر یکی از
سیر نبویه ۲۹ ایشان در جوار یکی از کفار در مکه در آمدند اما به سبب تعذیب مشرکان باز باجازت آن حضرت صلعم جانب حبشه روان شدند؛ درین بار دوم هشتاد و سه مرد و یازده زن هجرت کردند . کفار مکه چون دیدند که مسلمانان در حبشه آرام شدند عمرو بن عاص و عماره بن ولید را با تحفه های بسیار نزد نجاشی فرستادند که ایشان را از ملک خود اخراج کند . در آنجا بعد از جواب و سوال بسیار نجاشی به مسلمانان گفت : مرحبا آن کسی را که شما از نزد وی آمده اید من گواهی میدهم که وی رسول خدا است؛ و در انجیل وصف او خوانده ایم و عیسی بن مریم بشارت وی داده فرود آئید هر جا که دل شما بخواهد ! بخدا سوگند اگر امر مملکت بمن متعلق نمی بود؛ نزد وی می رفتم و نعلین وی را می برداشتم؛ و آب و ضوء را بدست و پای وی می ریختم . و بعد ازان نجاشی هدایای قریش را رد کرد و ایشان خائب و خاسر از مجلس او بر آمدند. وقایع سال ششم نبوت در سال ششم نبوت عم او م حمزه بن عبد المطلب بشرف اسلام مشرف گشت و بعد از وی بسه روز حضرت عمر رض
سیر نبویه ۳۰ رضی الله تعالی عنه بدعای حضرت رسول الله صلعم که دعا کرد اَللّٰهُمَّ اَعِزَّ الْاِسْلامَ بِأَبِیْ جَهْلٍ أَوْ بِعُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ) : که چون آیت : إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُوْنَ مِنْ دُوْنِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهَا وَارِدُوْنَ) : نازل گشت ! حضرت عمر رضی الله گفته : من با ابوجهل و شیبه نشسته بودم که ابوجهل برخاست و گفت : ای گروه قریش ! محمد صلعم خدایان شما را دشنام میدهد و عقلاء قوم را بسفاهت نسبت میکند ! میگوید پدران و معبودان شما هیزم آتش دوزخ اند، آگاه باشید، هرکسی که محمد صلعم را بکشد من او را یک صد اشتر سُرخ موی و یکصد اشتر سیاه موی و هزار اوقیه نقره میدهم! پس من برخاستم و گفتم : عاجل است نه آجل ! من گفتم : بلات و عُزی سوگند است که من این کار را میکنم! ابوجهل مرا گرفت و به خانه کعبه درآورد و هبل را که بزرگ ترین اصنام بود برمن گواه گرفت! پس من شمشیر خود را حمایل کردم و به عزم قتل سید عالم صلعم روانه شدم ! در راه سعد بن ابی وقاص رض را دیدم مرا گفت ای عُمر کجا می روی ؟ من گفتم : میروم تا محمد صلعم را به قتل برسانم ! او گفت : از قومش چگونه ایمن توانی شد! ٭ بدرستی که شما و آنچه شما پرستید غیر از الله تعالی آتش انگیز دوزخ هستید شما و بتان در دوزخ درآیندگانیند.
سیر نبویه ۳۱ من او را گفتم: اول هم ترا کفایت میکنم ! سعد گفت از من نزدیکتر خواهر تو و شوهرش سعید بن زید مسلمان شدند من بجانب خانه خواهر خود مراجعت کردم چون به دروازه رسیدم بسته بود و سوره (طه) در آن وقت نازل شده بود خواهر من خباب بن ارت را خواسته بود تا آن سورۀ کریمه را بیاموزند؛ و آواز قرائۀ ایشان را شنیدم لحظه توقف بگوش کردم آن گاه در را کوفتم چون معلوم کردند خباب پنهان شده آن صحیفه را مخفی ساختند و دروازه بکشادند در آمدم و نشستم پرسیدم انچه آوازی بود که از پس در می شنیدم. گفتند سخنی بود که باهم میگفتیم. الغرض چون حضرت عمر رض معلوم کرد که خواهرم مسلمان شده برخاست و او را زیر لت گرفت و سر او بشکست که خون او جاری گشت؛ خواهرش گفت: ای عمر! هر چه میخواهی بکن که ما مسلمان شده ایم و اگر ما را پاره پاره کنی از دین محمد صلعم برنمی گردیم! عمر رض چون سر و روی خواهر را خون آلود دید رقتی در دلش پیدا شد و از حرکت خود پشیمان گشت و گفت: آن چیزی را که می خواندید بمن نشان بدهید! خواهرش گفت می ترسم که پاره خواهی کرد حضرت عمر رض سوگند یاد کرد که نکنم خواهرش گفت: غسل کن ! که در وصف آن (لَا يَمَسُّهُ اِلَّا الْمُطَهَّرُوْنَ) وارد است حضرت عمر رض غسل کرد و صحیفه را گرفت
سیر نبویہ ۳۲ وسوره (طہ) خواند و چون باینجا رسید که : وَلَا تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَى) حضرت عمر رض گریه کرد و گفت چه نیکو کلامی است و چه گرامی خطابیت! خباب فی الحال از زاویۀ اختفا بیرون شد و گفت : ای عمر رض بشارت باد ترا که دعای پیغمبر صلی الله علیه وسلم در حق تو قبول شده خواهد بود که دوش دعا کرد : الهی اسلام را عزیز گردان ! با ابو جهل بن هشام و یا به عمر بن خطاب حضرت عمر رض بیطاقت گشته گفت : خداوندی که این صفت اوست سزاوار آنست که غیر او را نه پرستند اَشْهَدُ اَنْ لَّا اِلَهَ اِلَّا اللهُ وَاَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللهِ! آنگاه گفت پیغمبر کجاست ؟ تا نزد او بروم گفتند : در دار ارقم بن الارقم است و خباب و سعیدرض او را نزد آن سرور آوردند در را کوفتند یکی از اصحاب آمد از شگاف در احتیاط کرده دید که عمر رض است شمشیر بر دوش واپس آمد و دیگران را خبر داد ترسیدند و در را نکشادند حمزه رض گفت یا رسول الله ! حکم کن ! که در را بکشائیند اگر وی بخیرست مبارکش باد! و اگر بشر آمده من ضامنم که شمشیر حمایل ویرا از و بستانم و سرش را از تن جدا کنم ! بحکم حضرت م در کشاد شد حضرت عمر رض بیامد و سید عالم صلی الله علیه وسلم باستقبال وی رفت! هردو بازوی او را بگرفت و بفشرد و گفت ای عمررض تو
سیر نبویہ ۳۳ اگر بہ صلح آمده دست از تو باز دارم و اگر بہ جنگ آمده دمار از تو بر آرم حضرت عمر رض عرض کرد : بہ صلح آمده ام و گفت اَشْهَدُ اَنْ لَّا اِلٰهَ اِلَّا اللهُ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ رَسُوْلُ اللهِ، پیغمبر صلی الله علیہ وسلم از شادی تکبیر گفت یاران آواز تکبیر را شنیدند دانستند کہ عمر رض مسلمان شده ایشان نیز بآواز بلند تکبیر گفتند کہ صدائی شان بہ مجمع قریش رسید و مسلمانان از درون خانہ باستقبال عمر رض بر آمدند ؛ آنگاہ عمر رض عرض کرد : یا رسول اللہ ! کافران لات وعُزّیٰ را آشکارا میپرستند و تو دین حق را پنہان میداری دین خود را اظہار کن ! آنگاہ ازان خانہ بیرون آمدند و بہ جانب کعبہ روان شدند ، وصنادید قریش دور آن نشستہ بودند حضرت عمر رض بآن جماعت ضَرب و حرب را شروع نمود تا ہمہ را از نواحی کعبہ دور کرد؛ تا آن زمان سی ونہ مرد مسلمان شده بودند و بہ حضرت امیر المومنین اربعین اکمال یافت آن گاہ آیت، (يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّٰهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ) نازل شد * حضرت عمر رض گفتہ است : بعد ازان با یک یک از مشرکان بہ جنگ بودم و زد وخورد میکردم تا آنکہ اللہ تعالیٰ دین و اسلام را غالب گردانید . * ای پیغمبر بس است ترا خدائی تعالیٰ و کسی کہ از مومنان پیروی ترا میکند
سیر نبویہ ۳۴ وقایع سال هفتم نبوت چون قریش دیدند که صحابه راه هجرت گاہی پیدا شد و حضرت عمر رض مسلمان شد و اسلام روز بروز ترقی کرده در قبائل منتشر میگردد با هم اتفاق کردند که رسول الله ص را بکشند؛ این خبر به ابو طالب رسید بنو ہاشم و بنو عبد المطلب را جمع کرد و از صورت حال واقف گردانید و از ایشان محافظت و حمایت آن سرور ص را در خواست نمود همه اجابت کردند حتی کفار ایشان از روی حمیت و تعصب جاہلیت کہ عادت شان بود موافقت کردند؛ پس ابو طالب در اول ماه محرم سال هفتم نبوت همه را غیر ابو لهب که مخالفت نمود در شعب خود در آورد تا کسی بآن حضرت صلعم تعرض نکند. مشرکان قریش که ازین معنی وقوف یافتند اتفاق کردند که با بنو ہاشم و بنی عبد المطلب قطع مناکحت و مبایعت و مکالمت و مخالطت نمایند ؛ و بعد ازین میان ایشان صلح رحمی و یاری و نفع رسانی نباشد وصلح نبود الا بر قتل محمد صلعم و درین باب عهد نامه نوشتند و مهر کردند و در حریر پیچیدند و در موم گرفتند و بالای دروازه خانه کعبه بیا ویختند کاتب آن منصور بن عکرمہ بن عامر
سیر نبویه ۳۵ بود که دست وی خشک شد بعد از محاصره هر یکی که از شعب می بر آمد او را لت و کوب می نمودند و فروش اشیار را بالای ایشان بند کردند قریب سه سال بدین منوال در شعب میگذرانیدند؛ آخر الامر به مرتبه رسیدند که صدای طفل شان که از گرسنگی گریه میکرد به خانه های قریش میرسید بنابران اکثر ایشان ازین عهد پشیمان گشتند و گروهی از بنی عبد المناف بران شدند که ازان صحیفه ظالمه بیزار شوند لهذا اول کسی که از کفار قریش باعث این شد هشام بن عمرو بن الحارث العامری بود که نزد زہیر بن امیه رفت و گفت: ای زہیر ! روا باشد که ما با فرزندان خویش با فراغت طعام و آب خوریم و بناز و نعمت باشیم و بنی ہاشم که خویشان ما اند در زحمت و تنگی باشند در حمیت و مروت این چنین چگونه روا باشد ؟ زہیر گفت: ای ہشام چه کنم که من تنها می باشم اگر دیگری با من یار می بود نقض این عہد میکردم ؛ ہشام گفت: درین امر من با تو متفقم ؛ زہیر گفت: می توانی که دیگری را پیدا کنی که با ما متفق شود هشام گفت : میتوانم الغرض بہمین طور مطعم بن عدی و بو لبختری بن ہشام و زمعه بن الاسود را یکی بعد از دیگری با خود اتفاق نمود و باہم وعده کردند که شب در موضع معین ہمہ حاضر
سیر نبویه ۴۶ شویم و درین خصوص باهم مشورت نمائیم الغرض بموجب وعده جمع شدند و باهم سوگند خوردند که نقض عهد قریش کنیم و این صحیفهٔ ظالمه قاطعه را پاره نمائیم . زبیر گفت فردا در مجمع قریش اوّل من سخن آغاز می‌نمائیم شما هر یک موافق گفتهٔ من چیزی بگوئید ! روز دیگر همه در محفل قریش حاضر شدند و زهیر برخاست گفت : ای اهل مکه چگونه روا باشد که ما با اهل و عیال خویش در ناز و نعمت باشیم و بخوریم و بنوشیم و بپوشیم و بنو هاشم و بنو عبدالمطلب که خویشان ما اند با اهل و عیال محروم و در ضیق و عسرت باشند و هیچ کسی بایشان معامله و مسامحه نتواند ! بخدا سوگند که از پای ننشینم تا که نقض عهد کنم ابوجهل گفت : دروغ میگوئی و نقض آن عهد نتوان کرد ! زمعه بن الاسود گفت : بخدا سوگند ! که تو از وی دروغ گوی تری ! ما خود به کتابت آن صحیفه راضی نبودیم ابوالبختری گفت : زمعه راست میگوید ! هشام بن عمر به پای برخاست و مطابق آن سخن گفت : ابوجهل گفت این امریست در شب راست شده ! پس میان قریش نزاع و اختلاف واقع شد . اما چون سختی و تنگی به نهایت رسید الله تعالی بران عهد نامه موریانه گماشت : تا همه را به خورد و نام خدائی تعالی ۱ که کرمی است و کاغذ و پشم را میخورد .
سیر نبویه ۳۷ را بگذارد و رسل خود را ازان خبر داد! پیغمبر صلعم عم خود ابو طالب را انان خبر کرد. اتفاقاً دران ویلا ابوطالب با همه بنی هاشم و بنی عبد المطلب جامه های فاخر پوشیده از شعب بیرون آمدند و در مجلس قریش نشستند ابو طالب گفت : ای قوم قریش ما برائی کاری آمده ایم باید که در آن با ما به عدل و انصاف عمل نمائید ؛ گفتند : قبول داریم گفت : محمد، مرا خبر داده که حق تعالی موریانه را بر عهد نامه شما مسلط گردانیده که هر جا نام خدا است آن را باقی گذاشته و ظلم و قطعیت را ازان خورده است من هرگز ازوی دروغ نشنیده ام در آن صحیفه نظر کنید ! اگر راست میگوید از خدائی تعالی بترسید ؛ و ازین طریقه ناپسندیده و وصحیفه قاطعه بگذرید! واگر دروغ میگوید وی را به شما سپارم دست از حمایت وی باز دارم تا هر چه خواهید بکنید . قریش گفتند ابو طالب خوب میگوید و صحیفه را حاضر کرده کشادند دیدند؛ که غیر از ( بِاسْمِکَ اَللَّهُمَّ ) دیگر چیزی دران نگذاشته بود؛ قریش خجل و خاموش ماندند. ابو طالب با بنی هاشم سوئی شعب باز گشتند و آن پنج نفر که اسامی شان سابق ذکر یافت برخاستند و گفتند : ما ازین
سیر بنویه ۳۸ صحیفه قاطعه ظالمه بیزار هستیم و مطعم بن عدی صحیفه را پاره پاره کرد و بعد ازان سلاح پوشیدند و بدر شعب آمدند و بنو هاشم و بنو عبدالمطلب را بیرون آوردند و به منازل خود شان قرار دادند و باقی قریش هیچ نتوانستند که بگویند . وقائع سال دهم نبوت چون نه سال و هشت ماه و یازده روز از نبوت آن سرور صلی الله علیه و سلم گذشت ابوطالب عم رسول الله وفات یافت؛ و بعد از و لسه روز در ماه رمضان مبارک بی بی خدیجه وفات نمود و رسول الله بسیار ملول و اندوهناک می بودند لهذا این سال را (عام الحزن) گویند. بعد ازان کفار در اضرار آن حضرت صلعم اصرار می نمودند لهذا با زید بن حارثه جانب طائف و قبیله ثقیف متوجه گردید، ده شبا روز با و بروایتی یک ماه اشراف قبیله ثقیف را باسلام دعوت نمود اما اجابت نه کردند علاوه بر آن سفهاء قوم خویش را بایذاء آن سرور صلعم تحریک می نمودند چنانچه از سنگ زدن شان پشت هر دو پای مبارک آنسرور صلعم خون شده بود، چون از اجابت مایوس گشته و ضرر بسیار می رسانیدند به خاطر پریشان و دل مجروح مراجعت
سیر نبویه ۳۹ کرده متوجه مکه شد؛ در راه باغ عتبه و شیبه پسران ربیعه بود؛ خود را بسایه آن باغ رسانید؛ هر دو برادر در بلندی نشسته بودند معامله قوم ثقیف را میدیدند عرق قومیت وحمیت شان به حرکت آمد شیبه (عداس) نام غلامی نصرانی داشت انگوری باو دادند و گفتند نزد آن مرد ببر! عداس چون انگوری آورد و نزد آن حضرت صلعم نهاد؛ سید عالم صلعم بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيْمِ گفته تناول نمود؛ عداس سوی روی مبارک آن سرور ه نظر انداخت و گفت: به خدا این کلامی است که درین دیار از کسی نشنیده ام حضرت صلعم فرمود: تو کیستی؟ و از کدام دیار هستی و به چه دینی؟ عداس گفت: غلام نصرانی از اهل نینوی ام پیغمبر صلی الله علیه وسلم فرمود: از ده آن مرد صالح یونس بن متی؟ عداس عرض نمود آن را چه میدانی؟ فرمود نام من محمد است. عداس گفت: وصف تو شنیده ام! اکنون طریق خویش را بمن تعلیم کن، که انتظار بعثت تو می کشیدم خواجه عالم صلعم بدان غلام اسلام را تلقین کرد وی به جان و دل قبول نمود آن گاه سر و دست و پای آن حضرت صلعم را ببوسید؛ برادران چون دیدند عتبه شیبه را گفت: غلام ترا از راه برد و چون بازگشت هر دو برادر ازو پرسیدند چه میگفت؟ و چه صورت روی داد؟ که
سیر نبویہ ۴۰ دست پاش بوسیدی؟ عداس گفت مرا از چیزی خبر داد که غیر از پیغمبر دیگری آن را نداند : گفتند، دیحک ترا فریب داد : عداس گفت : چنین مگوئید که در روی زمین، بهتر از وی مردی نیست . درین سفر به موضعی رسیدند که آن را بطن نخله میگویند آنجا شب توقف نمود چون به نماز صبح مشغول گردید . اتفاقاً هفت نفر از جن نصیبین بدان موضع رسیدند و قرآن خواندن خواجه کائنات عليه افضل الصلوات والتحیات را شند ید . توقف کردند و استماع نمودند تا که آن حضرت ص از نماز فارغ گردید آن جماعت خود را ظاهر نمودند رسول الله ایشان را بایمان دعوت نمود بی توقف ایمان آوردند! حضرت صلعم فرمود : چو به منازل خود باز گردید قوم خود را بدین دعوت کنید! و سلام مرا بایشان برسانید قبول کردند و رفتند چنانچه قرآن شریف باین قصه ناطق است . چون رسول الله صلعم از طائف مراجعت نمود بعضی از مسلمانان باستقبال او ص آمدند و عرض کردند یا رسول الله! در مکه داخل شدن شما مصلحت نیست؛ که قریش از معامله سفهاء طائف واقف شدند و سفها خود را تحریض با ضرار نموده اند لهذا حضرت صلعم به کوه حرا بالا شده برای یک یک از بزرگان
۴۱ سیر نبوی مکه جواب فرستاد که مرا در جوار خود بگیرید قبول نکردند ؛ مگر چون برای مطعم بن عدی پیغام مبارک رسید اجابت نمود و گفت : در آئی در مکه که من ترا در جوار خود گرفتم و صباح سلاح پوشیده با فرزندان و اتباع خود مسلح به مسجد حرام آمد ؛ ابو جہل چون مطعم را بآن هیئت دید گفت : هر کرا تو امان دادهٔ ما نیز امان دادیم پس حضرت صلعم به مکه در آمد و طواف کعبه و استلام حجر اسود کرده دو رکعت نماز گذارید و مطعم بر احله خود سوار بود و ندا میکرد ای گروه قریش : من محمد صلعم را امان داده ام کسی متعرض او نشود پس حضرت صلعم به خانه خود تشریف برد و مطعم و اولادش خبر گیر او بودند و محافظت می نمودند ؛ و در شوال این سال عایشه و سوده بنت زمعه را نکاح کرد. وقایع سال یازدهم نبوت چون الله تعالی اظهار دین و اعزاز نبی و انجاز وعده خود را خواسته بود لہذا در موسم حج که مردم از اطراف و جوانب به زیارت خانه میآمدند رسول الله صلعم رسالت خود را بر ایشان عرض میکرد و باسلام دعوت می نمود ؛ در سال یاز دہم نبوت در موسم حج به موضع عقبه استاده بود که ناگاه گروهی از اهل
سیر نبویه ۴۲ مدینه از قبیله خزرج رسیدند حضرت صلعم پرسید شما چه کسانید؟ گفتند! ما از قبیله خزرجیم از اهل مدینه حضرت صلعم فرمود: لحظه نمی بنشینید تا به شما سخن گویم آن جماعه گفتند: خوش باشد و نشستند : پس حضرت صلعم ایشان را بدین اسلام دعوت فرمود؛ و قرآن را بر ایشان خواند؛ از حسن اتفاقی وصنع پروردگار این بود که ایشان از یهود مدینه شنیده بودند: که زمان ظهور پیغمبر آخر زمان نزدیک شده چوں سخن آں سرور را شنیدند با یک دیگر گفتند : بخدا سوگند است که این آن پیغمبر است که یهود میگفتند فرصت غنیمت دانید! و بوی ایمان آرید! تا کسی از اهل مدینه بر ما سبقت نگیرد و مسلمان شدند ؛ ایشان شش نفر بودند که سعد بن زراره و عقبه بن عامر از آن جمله بودند و این جماعت چون بمدینه باز گشتند حکایت خواجه عالم ص را به اهل مدینه می گفتند و ذکر آن حضرت صلعم چنان در مدینه فاش شد که بهر خانه آن حضرت صلعم را یاد میکردند . وقائع سال دوازدهم نبوت در سال دوازدهم نبوت شب دوشنبه بیست و هفتم رجب قصه معراج واقع شده و آن چنین بود که حضرت رسول الله فرمود که در خانه امهانی بودم که جبرائیل علیہ السلام آمد و گفت
۴۳ سیر نبویہ یا محمد صلعم برخیز و بیرون آی کہ اللہ تعالیٰ ترا خواستہ است بر آمدم کہ ملکی ایستادہ و دابہ با اوست گویند این میکائیل ۴ بود پس یکی از ایشان طشتی از آب زمزم آورد؛ و یکی سینہ مرا تا ناف شگافتہ سینہ و عروق مرا بآن بششت و ہر چہ از غل غش دروی بود دور کردند؛ و دل مرا بیرون آورد و بہ شگافت و بہ شست؛ پس طشتی از طلا آوردند مملو از حکمت و ایمان با دل مرا ازان پر ساختند و باز بر جای خود نہادند. چنانچہ این سینہ شگافتن دو دفعہ دیگر سابق ازین نیز بہ عمل آوردہ شدہ بود یک دفعہ در قبیلہ بنی سعد نزد دایہ ش و دوم بار بوقت بعثت کہ تفصیل آن ہا در کتاب ہای دراز مذکور است). جبرائیل علیہ السلام دست مرا گرفتہ و از مسجد حرام بیرون آورد براق را ایستادہ دیدم جبرائیل علیہ السلام مرا گفت: یا محمد صلعم سوار شو؛ من سوار شدم مرا بردند تا کہ بہ مسجد اقصیٰ رسیدم؛ آنگاہ جبرائیل علیہ السلام مرا فرود آورد؛ و براق را بہ حلقہ کہ دیگر انبیاء مراکب خویش را می بستند بہ بست ط این دابہ را براق گویند کہ دابۂ سفیدی بود قدری از خر کلان تر و از قاطر خرد تر و رخسارش مثل رخسار انسان چہار پائی مثل پای ہای اشتر یال یال اسپ و چنان تیز رفتار کہ قدم را بجای دید چشم می نہاد :
سیر نبویه ۴۴ و به مسجد اقصی در آمدم؛ انبیاء در آنجا جمع بودند بر من تحیت و سلام کردند از جبرائیل پرسیدم گفت: برادران تو پیغمبرانند جبرائیل علیه السلام مرا امر کرد که امامت کن؛ من پیش شدم و دو رکعت نماز گزاریدم همه انبیاء و بعضی ملائکه بمن اقتدار کردند! بعد از فراغ نماز بعضی از پیغمبران و من ثنا های خدای تعالی بجا آوردیم و فضائل و نعمت های که بآن ها مخصوص بودیم بیان کردیم؛ آنگاه جبرائیل علیه السلام دست مرا گرفت و بالای صخره برد و بعد از ان بر آمده بر براق سوار شدم و مرا بردند چنانکه از هفت آسمان یکی بعد دیگری گذرا نیدندا او در هر آسمان پیغمبران و عجائب که دیده تفصیل آن ها درینجا نمی گنجد، بعد از ان مرا به سدرة المنتهی بردند. درختی بود که نور خدائی تعالی آن را پوشانده بود و چندان فرشتگان مثل پروانه ها پیرامون آن درخت بودند که عدد شان را غیر از خداوند تعالی؛ هیچ کسی نمی داند؛ و مقام جبرائیل عام در وسط آن درخت بود و بیت المعمور را در آسمان هفتم محاذی خانه کعبه دیدم که اگر سنگ ازان جا بیفتد بالای بام کعبه میافتد، هر روز هفتاد هزار ملک به زیارت آن خانه میآیند که بار دوم بایشان نوبت نمی رسد چون از سدره گذشتم: جبرائیل علیه السلام بایستاد من گفتم ای جبرائیل
سیر نبویه ۴۵ در چنین موضع از من تخلف میکنی گفت یا محمد صلعم ! هر یکی ما را جای معلوم است اگر ازین جا قدری پیشتر بروم می سوزم . بعد ازان می رفتم و از حجاب ها می گذشتم تا که براق از رفتار ماند؛ رفرفی سبز ظاهر شد مرا بران رف رف نشاندند و می رفتم تا که به پائی عرش عظیم رسیدم و از آنجا به خلوت خانه قاب قوسین او ادنی در آمدم . اسرار و عجائب این مقام در کتاب ها نه گنجد پس درین مختصر؛ چه جای آن خواهد بود و پنج وقت نماز درینجا بدون توسط جبرائیل ع فرض گردید که قصه آن بسطی دارد و آخر سوره بقره و التحیات تا آخر جواب و سوال از طرفین درین مقام واقع گردید . حضرت رسول الله صلی الله علیه وسلم باز گشت و جبرائیل ع همراه او بود؛ و چون در صحرای ذی طوی رسید جبرئیل علیه السلام را گفت : درین امر قریش تصدیق مرا نخواهند کرد؛ جبرائیل ع گفت: باکی نیست: اگر ایشان تصدیق نکنند : ابو بکر باول بار تصدیق خواهد کرد و او صدیق است. و قصه اظهار رفتن معراج و جواب ۱ رف رف : که فرشته بود بزرگ .
سیر نبویه ۴۶ و سوال آن تفصیلی دارد که در اینجا لایق نیست . و در همین سال بیعت عقبه ثانیه واقع شد ؛ و آن چنان بود که دوازده نفر از اهل مدینه در موسم حج به عزم زیارت کعبه به مکه آمدند که عباده بن الصامت از آن جمله بود و در عقبه با آن سرور صلعم ملاقات کردند و بسمع و طاعت در عسر و یُسر با او صلعم بیعت نمودند و چون به مدینه منوره مراجعت می کردند حضرت صلعم مصعب رض بن عمیر را با ایشان فرستاد تا اهل آن جا را تعلیم قرآن و شرائع دین کند : و چون به مدینه رسیدند مصعب رض در منزل اسد بن زراره فرود آمد و در آن جا به تعلیم قرآن و احکام شریعت مشغول بود و خلق را باسلام دعوت می نمود چنانچه اسید بن حضیر و سعد بن معاذ رضی الله تعالی عنها بر دست وی مسلمان شدند ؛ آنگاه سعد بن معاذ رض بنی عبد الاشهل را که قوم او بودند باسلام دعوت کرد که همه از مردان و زنان به یکبار مسلمان شدند و در بنی الاشهل منافق و منافقه نبود و در اکثر خانه های مدینه منوره مردان و زنان مسلمان پیدا شدند .
سیر نبویه ۴۷ قسم سوم در وقائع سال سیزدهم نبوت که سنه هجرتست سوئی مدینه چون اراده پروردگار باعزاز و نصرت دین محمدی صلعم رفته بود تا اساس کفر و شرک را از مکه و عرب قلع و قمع نماید؛ در سال سیزدهم نبوت پانچصد و بروایتی سه صد نفر از مسلمانان و کافران قبیله اوس و خزرج در موسم حج به قصد زیارت بیت الله به مکه معظمه آمدند؛ از آن جمله هفتاد و دو مرد اتفاق کردند؛ و به آن سرور صلعم ملاقات نمودند، حضرت صلعم بایشان وعده فرمود که در شب دوم از شب های ایام التشریق در شعب عقبه حاضر شوید تا با شما اجرای امر بیعت کنم. کعب بن مالک رض گوید چون شب موعود رسید از میان قوم خود بیرون آمدیم و از مشرکان پنهان متوجه عقبه شدیم؛ رسول الله صلعم از ما پیش رسیده بود و باعم خویش عباس رض که دران وقت بر دین قریش و از جهت شفقت و اهتمام بر حال برادر زاده با وی حاضر شده بود و اول کسی که از مانزد آن حضرت صلعم خود را رسانده بود
سیر نبویه ۴۸ رافع بن مالک زرقی بود بعد از و ما از عقب رسیدیم. و اول عباس رضی الله سخن آغاز کرده گفت: ای اهل مدینه ! محمد ص در قوم خود عزیز و منیع است ماوی را نگاه میداریم : لیکن او میخواهد که از ما بگسلد و به شما پیوندد و اگر شما با وی وفا میکنید به جانب شما خواهد آمد ؛ و اگر برنفس اعتماد ندارید با این زمان او را بگذارید که در قوم خود باشد. انصار گفتند : یا رسول الله قول او را شنیدیم هر چه می خواهید بفرمائید : حضرت ص فرمود با من بیعت کنید ! برین که هر چه بگویم بشنوید ! و متابع فرمان من باشید و اموال خود را در راه خدای تعالی نفقه کنید ! و امر معروف و نهی منکر بجا آرید ! و سخن حق را بگوئید ! و از ملامت هیچ ملامت کننده نترسید ! و چون نزد شما بیایم مرا یاری دهید ! چنان کنید ! که نفس ها و فرزندان و اهل خود را نگاه میدارید : و شما را بهشت جاودان خواهد بود. پس اول کسی که دست خود را بدست مبارک اوزد براء ابن معرور رض بود که گفت به آن خدائی که ترا به خلق فرستاده بر این امر که گفتید با تو بیعت کردم و بروایتی ابو الهیثیم بن التیهان بود و بعد از و سائر انصار مبایعت را تمام کردند و بعد ازان رسول الله ص دوازده نفر را در میان ایشان نقبا گردانید ؛ دو نفر از خزرج و ده نفر از اوس گفت : هیچ کس
۴۹ سیر نبویه از شما را قهر و غضب نیاید که دیگری را برو نقیب بگردانیدم زیرا که من خود اختیار نمی کنم بلکه جبرائیل ع برای من اختیار می نماید . و چون نقباء مقرر شدند حضرت صلعم به ایشان فرمود : شما کفیلان قوم خودید همچنان که حوار یین کفیلان عیسی ع بودند و من بر جمله امت خود کفیلم . چون امر بیعت با نجام رسید عباده بن نضله گفت : یا رسول الله بخدا سوگند که اگر خواهی صباح مشرکان اهل منی را بدم شمشیر بگیرم رسول الله فرمود : هنوز به قتال مامور نگشته ام به منازل خویش باز گردید ! ایشان بازگشتند و با قافله مدینه منوره به وطن خود مراجعت نمودند. بیان ہجرت اصحاب سوئی مدینہ منوره چون میان حضرت محمد صلعم واهل مدینه منوره عقد میایعت استحکام یافت و حالانکه ایذا مشرکین همیشه بود! پس آن حضرت صلعم اصحاب خود را اجازت هجرت سوی مدینه داد؛ و و خود منتظر امر الهی بود پس اول کسی که سوی مدینه منوره ہجرت کرد بعد از مصعب بن عمیر؛ ابو سلمه بن عبد الاسد مخزومی بود که از حبشه به مکه قبل از بیعت عقبه به یک سال مراجعت کرده بود؛ و به سبب ایذائی مشرکین توقف کرده نتوانست
سیر نبویه ۵۰ و از اسلام اهل مدینه شنیده بود بسوی ایشان بر آمد و بعد ازان ابن ام مکتوم و عمار یاسر و بلال و سعد بن ابی وقاص و عامر بن ربیعه با زوجه خود و عبد الله بن جحش برآمده می رفتند و بعد از ایشان حضرت عمر رض و برادرش زید وعیاش بن ابی ربیعه با بیست سوار برآمدند و بعد ازان عثمان بن عفان رض هجرت نمود . و همراه رسول الله صلعم غیر از حضرت صدیق و علی کرم الله وجهه در مکه معظمه دیگر نماند. و حضرت صدیق کارسازی کرده اجازت هجرت سوی مدینه میخواست رسول الله صلعم فرمود : تعجیل مکن نشاید که الله تعالی مرا نیز اذن مهاجرت دهد حضرت رض گفت پدر مادرم فدای تو باد ! آیا این امید داری است حضرت فرمود: آری ! آنگاه حضرت صدیق دو شتر را در کناری بست و علف میداد تا فربه شوند و انتظار امر آن سرور را در می کشید . کفار مکه چون دیدند که برای صحابه رض هجرت گاه نزدیکی پیدا شد دانستند که حضرت صلعم نیز بایشان ملحق خواهد شد لهذا در دارالندوه جمع شدند و شیطان نیز بصورت پیر نجدی با ایشان در آمد در خصوص آن سرور باهم مشاوره میکردند بعد از جواب و سوال و آرا بسیار آخر الامر بر رای آن
سیر نبویه ۵۱ شقی بدبخت ابوجهل متفق شدند که از هر قبیله یک نفر جوان شمشیر را گرفته به یک دفعه او را زده به قتل رسانند تا همه قبائل در خون او شریک باشند و باین اتفاق متفرق گشتند . جبرائیل امین از جانب رب العالمین نزد سید المرسلین آمد و از حقیقت حال او را خبردار ساخت و فرمان آورد که امشب در جای خواب همیشه خود خواب مشو! و فردا کار سازی هجرت مدینه کن ! چون شب شد کفار به قرار مقرره خود به در سرائی آن سرور صلعم جمع شدند و مترصد بودند تا کی خواب شود و او را هلاک سازند حضرت پیغمبر صلی الله علیه وسلم چون برین حال مطلع بود حضرت علی کرم الله وجهه را گفت : کفار قتل مرا دارند من ازینجا بیرون میروم تو در جای من خواب کن ! و برڈ سبز مرا بپوش ! و دل خود را قوی دار که ایشان هیچ مکروهی بتو رسانده نمیتوانند و مرا اجازت هجرت سوئی مدینه شده فردا روان خواهم شد. و این امانات را گرفته به صاحبانش سپار و خود را عقب من به مدینه برسان . پس علی کرم الله وجهه نفس خود را فدای رسول خدا ساخت و بر فراش خاص رسول الله خوابید و برد را بر دوش کشید
سیر نبویه ۵۲ و حضرت صلعم از خانه خود بیرون رفت و سوره یس را از اول تا رفَاغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ خوانده و مشت خاک بر سرھای ایشان پاشید ! و آن سرگشتگان بادیهٔ ضلالت و یراندیدند. چون آن سرور صلعم از کفار به سلامت گذشت ؛ بعد از زمانی شخصی برایشان ظاهر شد پرسید : این جا انتظار چه میکشید؟ گفتند: منتظر محمدیمم گفت: به خدا سوگند که محمد صلعم از خانه بیرون رفت و از نزد شما بگذشت و خاک بر فرقھای شما پاشید ایشان دست ھای خود را به فرق ھای خویش میزدند و خاک آلود مییافتند و خاکھای خود را میآفشاندند؛ کفار از شکاف در نظر انداختند شخصی را خوابیده دیدند پنداشتند که محمد صلعم است بخانه در آمدند علی رض الله برخاست و چون شناختند دانستند که آن شخص راست گفت از حضرت علی پرسیدند : محمدم کجاست؟ فرمود نمیدانم حیران و خجل شدند دست از علی رض باز داشتند و به هر جانب در تفحص و تفتیش رسول الله صلعم مشغول گشتند. حضرت رسول م روز بخانه حضرت صدیق رض آمد؛ و فرمود : حق تعالی مرا اذن هجرت داده ؛ ابو بکر گفت : من مصاحب خواهم بود؛ رسول الله فرمود : آری ! تو مصاحب
سیر نبویه ۵۳ من خواهی بود : ابوبکر رض گفت یا رسول الله یکی ازین دو شتر مرا قبول فرمائی ! حضرت صلعم فرمود : قبول کردم اما بیها بعد ازان به تعجیل تمام کار سازی ایشان کرده شد و عبدالله پسر حضرت صدیق رض را که جوان مودب و دانا بود مقرر کردند که روز میان قریش باشد و شب به غار کوه ثور بیاید و خبر کفار نزد ایشان برساند ! و عامر بن فهیره را که آزاد کرده ابو بکر رض بود گفتند که شب برای ایشان شیر برساند و عبد الله بن ارقیط دیلی را برای راهبری باجرت گرفتند و شتران را با او سپردند تا بعد از گذشتن سه شبانه روز شتران را بغار ثور بیارد . و روز پنجشنبه غره ربیع اول دو ماه و چند روز پس از بیعت سوم عقبه از راه روزنه که بر بام خانه بود بیرون رفتند و سه شب در غار ثور بودند از آنجا روز دوشنبه روانه مدینه شدند چنانچه بیان میشود . مروی است که رسول الله صلعم پا برهنه بنوک پنجها می رفت تا نشان پای بر زمین نماند پائی مبارک آن سرورص مجروح شد که خون ازان می رفت ! چون بدر غار رسیدند حضرت صدیق رض عرض کرد یا رسول الله ! لحظه توقف فرمائ تا من اول در غار در آیم که اگر مکروهی و آفتی بود بمن رسد پس صدیق درون رفت ! و رسول الله عقب وی در آمد.
سیر نبویہ ۵۴ رسول اللہ چون مانده شده بود خواب شد و سر مبارک بر زانوی ابوبکر رض نهاد حضرت صدیق رض نزدیک خود شگافی دید پاشنہ پائی خود را دهان نهاد تا بہ رسول اللہ ص گزندی نرسد ! ماری پاشنہ او را گزید خود را حرکت نداد تا حضرت ص بیدار نشود اما از شدت درد اشک چشم او به روی مبارک آن سرورم چکید کہ انان بیدار گردید پرسید یا ابوبکر رض چہ حال است؟ عرض کرد، پدر و مادر من فدائی تو باد! پائی مرا مار گزید! حضرت رسول ص لعاب دهن مبارک را بر پای او او مالید! کہ فی الحال درد او زائل گشت . چون ایشان در غار در آمدند؛ اللہ تعالی درخت ام غیلان را بر در غار برویانید و یک جوڑه کبوتر وحشی را الهام شد کہ بدر غار آشیانه ساخته تخم بدهند! وعنکبوت را امر فرمود! که دهن غار را تار بافت . ومشرکان چون رسول اللہ ص را نیافتند ہر جانب با شمشیر ہا و چوبها بالا و پایان می تاختند. و پی زنان را مقرر کردند تا تفحص اثر پائی مبارک را بکنند و آن پی بریکہ طرف کوہ ثور رفتہ بود! اثر را یافت؛ میرفتند تا کہ بہ در غار رسیدند در حوالی غار اثر پای را گم کردند پی بر گفت : مطلوب شما ازین غار تجاوز نہ کرده درین حالت حضرت صدیق
سیر نبویه ۵۵ گفت : یا رسول الله ! اگر یکی از ایشان به طرف قدم خود نظر اندازد هر آئینه ما را می بینید ؛ سرور کائنات صلعم او را گفت : (مَا ظَنُّكَ بِاثْنَيْنِ اللَّهُ ثَالِثُهُمَا) * کفار چون بر در غار گذشتند کبوتران پریدند بیضه ها و تارهای عنکبوت را دیدند با هم گفتند : اگر محمد ص درین غار در آمده می بود تخم های کبوتران می شکستند و خانه عنکبوت نمی بود لهذا خائب و خاسر از آنجا بازگشتند ؛ و ابو جهل منادی را گفت : ندا کن که هر کسی محمد صلعم را با ابوبکر رض بیارد و یا دلالت کند که ایشان کجا اند؟ یک صد شتر با او بدهیم لهذا پیوسته در تفحص می بودند . در میان غار چون حضرت صدیق رض پی بر را دید از جهت خوف بسیار غمگین گشت به حضرت رسول الله گفت : یا رسول الله ! اگر من کشته شوم باکی نیست یک شخص هستم : اما کشته شدن شما هلاک امت است حضرت رسول الله ص او را گفت : (لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا ) پس الله تعالی ارامی را در دل حضرت صدیق رض انداخت : درین سه شب هر شب عبد الله ابن صدیق رض نزد ایشان خبر میآورد و عامر بن فهیره برای شان شیر میرساند . چون سه شب در غار گذشت سحرگاه روز دوشنبه
سیر نبویه ۵۶ عبد الله بن اریقط دیلی بموجب وعده شتران را به در غار رساند؛ وعامر بن فهیره نیز بیامد و دو نفر به یک شتر یعنی آن حضرت صلی الله علیه وسلم و صدیق رض به یک شتر و دوی دیگر به دیگر شتر سوار شدند و راه ساحل را پیش گرفتند و به همین روز و یک شب و روز دیگر تا گرمگاه روز برفتند درین راه به منزل قدید رسید که خیمه ام معبد؛ عاتکه بنت خالد خزاعیه در آنجا بر پا بود . و او زنی عاقله کلان سال دلاور بود ! بر در خیمه می نشست و راه گذر را مهمانی میداد آن حضرت صلعم شیر یا گوشت ازو طلبید تا بخرد! در جواب گفت: امسال میان ما قحطی و تنگی است اگر نزد من چیزی می بود شما را مهمانی میدادم . حضرت صلعم در گوشه خیمه نظر انداخت گوسفندی دید پرسید این گوسفند شیر دارد؟ ام معبد گفت: گوسفندی است که از نهایت لاغری مانده است، هیچ گمان شیر در شان آن نیست، حضرت صلعم فرمود: مرا اجازت میدهی که آن را بدوشم؟ گفت آری! پدر و مادرم فدای تو باد! اگر گمان خیر باو داری بدوش! پس رسول الله ص آن گوسفند را پیش خویش خواست و دست مبارک را بر پستان او کشید؛ و نام الله تعالی را بر زبان راند فی الحال پای های خود را از یکدیگر
سیر نبوی ۵۷ دررنها دوپستان آن پر شیر شد، آن حضرت صلعم از ام معبد ظرفی خواست و بدست مطهر خود شیر دوشید؛ و اول با اهل خیمه داد تا همه بیاشامیدند. بعد از ان یاران خود را داد و آنگاه خود آشامید ؛ و آن قدر شیر از ان گوسفند لاغر دوشید که همه حاضرین سیر نوشیدند و ظرف های ام معبد را پر ساخت و بزودی از آنجا روان شدند . مروی است که نزد سراقه بن مالک بن جعشم مدلجی رسیده بود . که ابو جهل یک صد شتر بگیرنده آن سرور وعده کرده لهذا باسپ خود سوار شده به طلب آن حضرت صلعم برآمده بود و عقب ایشان رسید از ابوبکر رض مروی است؛ که گفت : (اَللّٰهُمَّ اكْفِنَاهُ بِمَا شِئْتَ) فی الحال هر چهار دست و پای اسپ سراقه تا به زانو در زمین فرو رفت؛ سراقه فریاد بر آورد : یا محمدص دعا کن ! که اسپ من خلاص شود و مرا با شما هیچ کاری نیست؛ و شرط میکنم؛ که هرکس از عقب شما آید باز گردانم: حضرت صلعم فرمود : (اَللّٰهُمَّ إِنْ كَانَ صَادِقًا فَاَطْلِقْ فَرَسَهُ) در زمان قوائم اسپ او از زمین بر آمد . و این سراقه بعد از جنگ حنین به شرف ایمان مشرف گشت. سراقه بازگشت به هرکسی که رسید گفت : همه این را ہہا
سیر نبویه ۵۸ را تفحص کردم از ایشان اثری نیافتم و مردم را باز میگردانیدم بریده بن الحصيب سلمی نیز شنید بود که قریش برقتل یا اسر محمد صلعم یکصد شتر قبول نموده اند لهذا با هفتاد سوار از قبیله خویش به صدد ایشان بیرون بر آمد تا بآن سرورص رسید ؛ رسول الله ص پر سید : (مَنْ أَنْتَ) تو کیستی ؟ او گفت : بریده بن الحصيبم ؛ حضرت صلعم متوجه ابو بکر رض شده فرمود : (بَرَدَ الاَمْرِنَا) خوش شد کار ما . باز پر سید : از کدام قبیلهٔ ؟ گفت : از قبیله اسلم ؛ حضرت فرمود : (سَلَّمْنَا) سلامت یافتیم باز پر سید : از کدام قومی ؟ گفت از بنی سهم ؛ حضرت ص فرمود : (خَرَجَ سَهمُكَ) بیرون شد تیر تو. چون بریده حلاوت گفتار سید ابرار را ملاحظه نمود پر سید : تو کیستی ؟ حضرت صلعم فرمود : من محمد عبد الله رسول حقم ؛ بریده گفت : (أَشْهَدُ اَنْ لَا اِلهَ اِلَّا اللهُ وَاَنَّكَ رَسُولُ اللهِ) و با خلاص مسلمان شد ، و همرآنان وی همه به شرف إسلام مشرف گشتند، بریده شب را در ملازمت آن سرور صلعم به سر برد، و چون بامداد شد گفت یا رسول الله ص در مدینه بی لوا نه میرویم پس دستار خود را بکشاد و بر نیزهٔ که با خود داشت بست و پیش پیش آن حضرت م میرفت گفت : یا رسول الله ! در منزل من فرود آی ! فرمود شتر من مامور است هر کجا که رفت
سیر نبویه ۵۹ آنجا فرود خواهم آمد. مروی است که چون خبر بیرون شدن آن سرور کائنات علیه افضل الصلوات والتسلیمات از مکه و توجه او سوی مدینه به سمع اهالی مدینه رسید؛ هر روز بیرون میآمدند و در بالای (حره) در سایه های سنگ می نشستند؛ و انتظار مقدم شریف آنحضرت صلعم میکشیدند تا آفتاب گرم شد و از گرمی آفتاب سوی خانه های خویش باز میگشتند ؛ در همین روز نیز بعد از انتظار بسیار به خانه های خویش باز گشته بودند ؛ که ناگاه یک یهودی که بالای حصار خود بالا شده بود چشمش بر رسول الله و همراهانش افتاد، از طاقت برآمده فریاد برآورد؛ ای گروه عرب ! وای بنی قبیله یعنی اوس و خزرج ! اینک بخت دولت و سعادت شما ؛ که انتظار او را میکشیدید رسید. مسلمانان مدینه که اثر رسیدن آن صاحب وقار وسکینه وقوف یافتند سلاح های خود را برداشتند و ذکور واناث به استقبال بیرون آمدند و در بالای حره با پیغمبر صلعم ملاقات کردند و مبارک باد گفتند و خوشی ها نمودند و زنان و کودکان میگفتند: جَاءَ نَبِيُّ الله جَاءَ رَسُوْلُ الله این روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول بود که حضرت م
سیر نبویه ۶۰ به مدینه رسید و عنان شتر را از جانب راست مدینه به محله قبا گردانید و در میان قوم بنی عمرو بن عوف بر کلثوم بن الهدم نزول فرمود. و صدیق رض در محله سخ بر خبیب بن یساف فرود آمد. + بعد از فرود آمدن حضرت صلعم زیر درختی بنشست و خاموش بود؛ ابو بکر رض برای جست جوی مردم بایستاد کسانی که از انصار پیغمبر صلعم را ندیده بودند: ابوبکر رض را پیغمبر می پنداشتند. بر او سلام میکردند و تحیت بجا میآوردند تا که هوا گرم شد و ابوبکر رض رو ائو خویش را سائبان آن سرور صلعم ساخت؛ آن زمان دانستند که مخدوم کدام است و خادم کیست. وقایع سال اوّل هجرت درین ایام که حضرت رسالت پناهی صلعم در محله قبا بود اساس مسجد قبا را نهاد؛ و به عمارت آن مشغول شدند؛ این اوّل مسجدی است که اساس آن به تقوی نهاده شد و اول مسجدی است در مدینه منوره که رسول الله ۴ دران نماز خواند. حضرت علی کرم الله وجهه سه روز در مکه مانده بود که امانات آن سرور ۴ را به صاحبانش رساند و بعد ازان پیاده روان شده بود، و در محله قبا با آنحضرت ۴ رسید؛ رسول الله ۴ چهار
سیر نبویه ۶۱ روز در قباء استقامت نمود؛ و روز جمعه از آنجا بر آمده جانب شهر مدینه متوجه گردید. چون به بنی سالم بن عوف رسید، وقت نماز جمعه شد و در آنجا با مسلمانان که همه یک صد نفر بودند در بطن وادی (رانوناء) در مسجد (خبیب) نماز جمعه را ادا نمود و خطبه در غایت فصاحت و بلاغت خواند و مردم را بر تقوی و نیکوئی تحریض نمود این اول نماز جمعه و خطبه بود که حضرت صلعم در مدینه خواند. چون بعد از نماز از بنی سالم سواری شد ایشان عرض نمودند: یا رسول الله! میان ما فرود آی! و همچنین به هر قبیلهٔ که میگذشت اشراف همان قبیله عرض میکردند و مهار شتر را میگرفتند و استدعا می نمودند که میان ما فرود آی! آن حضرت صلعم همه ایشان می فرمود: ناقه مرا بگذارید که او مامور است. و زمام آن را رها داده بود و میرفت تا که به موضعی رسید که اکنون مسجد است آنجا زانو زد و باز برخاست و چند گام رفت تا به محلی رسید که اکنون منزل رسول خدا است صلعم این نوبت زانو زد و زیر گلوی خود را بر زمین مالید سید عالم صلعم فرمود: المنزل انشاء الله تعالی؛ بعضی از انصار آمدند و عرض نمودند یا رسول الله در منازل ما فرود آی! ابو ایوب انصاری پیش دوید و عرض نمود: یا رسول الله! منزل من اقرب است اجازت فرمائید تا رخت و بار را بمنزل
سیر نبویه ۶۲ خود ببرم ! رسول الله فرمود ! آری ! همچنین کن ! ابو ایوب کالا را با زید بن حارثه بخانه خویش برد ! و حضرت صلعم در آنخانه منزل ساخت و این خانه در وسط خانهای انصاری و وار بنی نجار ماما خیل عبد المطلب و افضل خانها بود که تبع اول برای رسول الله ساخته بود و مکتوبی نوشته نزد عالمی مانده بود که چهار صد عالم درین خانه گذشته بود و بقرار وصیت تبع آن مکتوب دست بدست نزد ابو ایوب که از اولاد همان عالم بود که باز بر رسول الله مبرساند . اهل مدینه بقدوم میمنت لزوم سید عالم بسیار مسرور گشتند و مدینه را بنور روی مبارک خود درخشان ساخت و خوشی و شادی در دلهای همه مسلمانان انداخت ! حتی پرده نشینان انصار بالای بامها بالا شدند از خوشی و سرور این بیت ها را میخواندند. طلع البدر علينا من ثنیات الوداع وجب الشكر علينا ما دعا الله داع مروی است : که رسول م هفت ماه در منزل ابو ایوب گذشتاند و درین بین آن فضائی را که شتر دران خوابیده بود خریدار شد تا مسجد بسازد انصار عرض نمودند که از سهل و سهیل یتیمان رافع بن عمرو است که در حجر تربیت سعد بن زراره می باشند مابهاء آنرا بایشان میدهیم آنحضرت صلی الله علیه و سلم
سیر نبوی ۶۳ قبول نه کرد و به ده مثقال طلا مال حضرت صدیق رض که از مکه با خود آورده بود خرید و بهاء آن را بایشان داد؛ در ان فضا چند درخت خرما و خرابه و قبرستان مشرکین بود؛ حضرت صلی الله علیه وسلم فرمود: تا قبرستان را خراب، و خرابه را هموار و درختان را بریدند و چون زمین هموار شد طرح مسجد کشید و بساختن آن مشغول شدند همه اصحاب از مهاجر و انصار به معیت رسول م خشت میا آوردند تا که دیوارهای آن از خشت خام و سقف از شاخ های خرما و ستون ها از چوب خرما با تمام رسید، و برای آن سه دروازه ساخت؛ یکی برای عامه اصحاب که به مسجد میدر آمدند؛ دیگری که خود تشریف میبرد؛ سوم که آن را باب الرحمت میگفتند؛ و در پهلوی مسجد حجره ها ساخت که دیوار ها خشت خام و سقف از شاخ های خرما و جریده بود؛ یکی را برای عایشه معین و یکی را برای سوده بنت زمعه مقرر نمود! و آنگاه از خانه ابو ایوب بسوی حجره های خود نقل شد و درین مسجد موضعی بود سائبان دار که آن را صفه میگفتند: مساکین بیجای و جامه در آنجا می بودند که باصحاب صفه مشهور اند. و زید بن حارثه و ابا رافع را به مکه معظمه فرستاده بود! که حضرت فاطمه و ام کلثوم و دختران رسول صلی الله علیه وسلم
سیر نبوی ۶۴ و سوده بنت زمعه و اسامه بن زید و ام ایمن را آوردند؟ و عبد الله بن ابو بکر رض نیز همراه شان عیال پدر خود را رساند و طلحه بن عبید الله نیز به موافقت ایشان به ملازمت آن حضرت صلعم رسید. بعد از قدوم آنحضرت صلعم به یک ماه دوازدهم ربیع الثانی در نماز حضر افزوده شد که تا آن زمان دو رکعتی بود و بعد ازان صبح و شام که وتر روز است بر حال خود ماند و سه وقت چهار رکعتی شد و نماز سفر بر حال خود دو رکعتی ماند. و بعد از قدوم آنحضرت صلعم به مدینه منوره به پنج ماه میان چهل و پنج نفر انصار رسول الله صلعم در مسجد شریف عقد برادری بست که با هم مواخات و مواسات داشته باشند و یکی از دیگر میراث ببرد: تا که بعد از غزوه بدر آیت: (وَ اُولُوا الْاَرْحَامِ) نازل شد: و میراث بردن به عقد مواخات منسوخ گشت. واقعات سال دوم هجرت چون در مکه معظمه اکثر اوقات صحابه نزد آن سرور صلی الله علیه وسلم زده شده بلکه زخمی میامدند و عرض حال می کردند. رسول الله صلعم می فرمودند: صبر کنید: که من به قتال مأمور نه شدم تا آنکه هجرت تشریف واقع شد و در سال دوم هجرت
سیر نبویه ۶۵ آیت: «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ» نازل شد؛ و مامور به قتال گشت، اما چه بوقت و چه بجا شد که اگر به مکه مأمور می شدند به سبب قلت و ضعف شان زیاده مشقت برای شان پیش می شد اما چون طغیان اهل شرک از حد گذشت که آن حضرت صلعم و مسلمانان را از میان خود خود و جای های آبا و اجداد شان کشیدند و در مدینه منوره قدری قوت برای شان حاصل شد حالا جهاد نیز فرض گشت. و اصطلاح اهل سیر بر این است: که هر لشکری که رسول الله صلعم به نفس نفیس خود دران حاضر بود آن را «غزوه» گویند و آنکه خود دران حاضر نبوده بلکه اصحاب را فرستاده آن را سریه گویند. بنابران غزوات آن سرور صلعم بیست و هفت بود که در نه غزوه به نفس شریف مقاتله کرده (۱) بدر (۲) أُحد (۳) مریسیع (۴) خندق (۵) بنی قریظه (۶) خیبر (۷) فتح مکه (۸) حنین (۹) طائف --- ۴ ---
سیر نبویه ۶۶ و چهل و هفت سریه فرستاده است؛ اما اول سریه که فرستاده به هفتم ماه سنه دوم هجرت در ماه رمضان بود که عم خود حمزه رض را بالای سی مرد از مهاجرین امیر گردانید و علم سفید برای ایشان منعقد ساخت و به جماعتی از تجار قریش که از شام باز گشته متوجه مکه بودند فرستاد و رفتند تا که به ساحل دریا به لشکر کفار رسیدند و کفار قریب سه صد نفر بودند که ابو جهل نیز دران میان بود : اما مجدی بن عمرو جهنی که حلیف فریقین بود در میان ایشان نزول کرد و نگذاشت که جنگ واقع شود . و در هشتم ماه ؛ که شوال بود عبیده بن الحارث را با شصت نفر از مهاجرین بر سر جمعی از قریش که دوصد نفر بودند و ابوسفیان بن حرب سرکرده ایشان بود فرستاده و علمی برای شان منعقد گردانید و بآن جماعتی از قریش رسیدند و با هم تیر اندازی نمودند و اول کسی که در اسلام بروی کفار تیر انداخت سعد بن ابی وقاص رض بود : کفار از خوف اینکه در عقب دیگر مسلمانان خواهند بود فرار اختیار کردند . و مقداد بن اسود و عتبه بن غزوان برسم تجارت با کفار از مکه بر آمده بودند ؛ چون هر دو لشکر با هم مقابل شدند؛ ایشان با اهل اسلام ملحق گشتند.
سیرت نبویه ۶۷ و در ماه نهم که ذی القعده بود، سعد بن ابی وقاص رض را با بیست نفر از مهاجرین به قصد کاروان قریش فرستاد و بیرق سفید با او داد و فرمود: که از موضع (خزار) تجاوز نکنی اما چون روانه شده به آنجا رسیدند قافله قریش یک روز پیش از آنجا گذشته بود لهذا سوی مدینه مراجعت نمود. و اول غزوه غزوۀ (ابوا) بود که در ماه صفر ماه دوازدهم از فرضیت جهاد، سعد بن عباده را در مدینه منوره خلیفه ساخت و خود ذات رسالت پناهی صلعم با شصت مرد به قصد کاروان قریش از مدینه برآمد و حمزه عم او صلعم علمدار بود! و چون بمنزل (ابوا) رسید پیشوای قبیله بنی حمزه به صلح پیش آمد که با مسلمانان جنگ نکند و بر خلاف ایشان با کفار یک جا نشوند و معاونت ننمایند! آنحضرت صلعم قبول فرمود! و جنگ واقع نه شده مراجعت نمود. (غزوۀ بدر) اگرچه قبل از غزوۀ بدر دیگر غزا ها و سریه ها نیز واقع شد؟ لیکن چون غزوه بدر غزوه ایست که الله تبارک و تعالی به سبب آن اسلام را عزیز و اهل آنرا غالب ساخت و روی های اهل اسلام را سفید و درخشان نمود! و کفار را به بسیاری عدد و اسباب
سیر نبویه ۶۸ و آلات و تیاری مغلوب و منکوب و سرشکسته و خراب گردانید و شیطان را با گروهش خوار و ذلیل ساخت؛ و این غزوه از اعظم غزوات است! زیرا که بعد از وقوع آن؛ الله تبارک و تعالی کفار را خوار و ذلیل! و مسلمانان را عزیز گردانید. و در آفاق زمین نور دین را اشراق داد لهذا در اینجا ذکر کرده شد. و سبب این غزوه آن بود که ابوسفیان و جمع قریش با قافله خودها که تخمیناً هزار شتربار بود از مکه سوی شام میرفتند حضرت رسول صلعم با جمعی اصحابه بعزم آن بر آمده تا (عشیره) رفت اما بآن نرسیده واپس گشت! که جبرائیل علیه السلام به بازگشت قافله رسول الله صلعم را خبردار گردانید! آنحضرت صلعم برای تفحص آن طلحه بن عبید الله و سعید بن زید را فرستاد. اما ایشان تجسس اخبار را کرده بعد از چند روز! زمانی خبر کاروان را به مدینه آوردند که آن حضرت صلعم از بدر مراجعت میکرد لیکن چون در خدمت بودند رسول الله صلعم در غنیمت بدر ایشان را برابر شریک دانست. برای ابوسفیان در شام معلوم شده بود: که حضرت محمد صلی الله علیه وسلم با صحابه رض در تعاقب کاروان بر آمده بودند؛ لهذا میدانست که مترصد رجوع ما خواهند بود و متعرض
سیر نبویه ۶۹ قافله خواهند شد چون از شام بیرون آمد ضمضم بن عمر و غفاری را باجرة گرفته ، به تعجیل تمام به مکه فرستاد که محمد صلعم قصد ما دارد به هر نوع که میتوانید خود را برای حمایت اموال خود به قافله برسانید، و خود او چون قافله را به بدر رساند و به هر جا تفحص مسلمانان را میکرد در این جا شنید که دو نفر شتر سوار در فلان موضع دیده شده بودند ابوسفیان آنجا رفته به پشکل های شتر ابن طلحه و سعید را دید آنها را شکستاند خسته های خرما را در آن ها یافت گفت: والله که علف یثرب خورده اند غالباً جاسوسان محمدص خواهند بود ، لہٰذا از راه برگشته بدر را گذاشت و از راه ساحل به مکه توجه نمود . ضمضم چون خبر ابو سفیان را به مکه رساند، اهل مکة کارسازی خود را کرده نه صد و پنجاه نفر مردان جنگ با زنان مغنیه و آلات طرب بر آمدند . حضرت رسول الله صلی الله علیه و سلم با مهاجر و انصار از مدینه منوره بر آمده معسکر همایون را به (روحا) که یک میل راه از مدینه دور است گرفت و ازین جا ابو لبابه انصاری را خلیفه ساخته به مدینه باز گردانید، درینجا خبر رسید که قریش برای محافظت قافله خود لشکر کرده بر آمدند
سیر نبویه ۷۰ رسول الله صلعم در خصوص جنگ با لشکر شان و یا تعاقب قافله با خواص اصحاب خود مشوره کرد، حضرت صدیق و عمر رضی الله تعالیٰ عنهما به نوبت بر خاستند و سخنان خوب گفتند ایشان را دعای خیر داد مقداد گفت : یا رسول الله! به هر چه الله تعالیٰ ترا مامور کرده ایده بآن عمل فرمائید به خدای که ترا به حق به خلق فرستاده که اگر مارا تا دیار حبشه ببرید می رویم رسول الله صلعم او را نیز دعای خیر کرد، باز فرمود: (اشیر و اعلی) مرا مشورت بدهید؛ سعد بن معاذ برخاست و گفت : یا رسول الله صلعم گویا مقصود ازین سخن مائیم ؟ حضرت رسول الله صلعم فرمود: آری! (یعنی مراد استمزاج انصار بود) سعد رض گفت ما بتو ایمان آورده ایم و با تو عهد کردیم اطاعت ترا می کنیم به هر جا که ما را می برید می رویم شاید که الله تعالیٰ از جانب ما چیزی به شما نشان بدهد که چشم شما به آن روشن گردد. رسول الله صلعم خورسند شده فرمود : روان شوید به برکت الله تعالیٰ و مژده باد شما را که الله تعالیٰ یکی ازین دو طائفه را با من وعده کرده و به خدا سوگند که گویا من مقتل دجائی کشندگان شان را می بینم . الغرض رسول الله صلعم به سه صد و چند نفر با که هفتاد شتر و سه اسپ و شش زره و هشت شمشیر داشتند روانه گردید؛ و
سیر نبویه ۷۱ در منزل بدر به تپه ریگزار فرود آمد . ابوسفیان چون کاروان را از محل خطر گذرانید : نزد قریش خبر فرستاد که قافله به خیر گذشت شما باز گردید ! ابوجهل سوگند یاد کرد : که تا به بدر نرویم و از آنجا شراب و کباب نخوریم و زنان مغنیه سرود نکنند باز نه گردیم اما اخنس بن شریق قوم خود بنی زهره را کامل بازگشتاند . چون جای مسلمانان ریگ زار بود که پائ های شان فرو میرفت و محتاج آب نیز شدند لهذا الله تعالی شب چنان باران کرد که زمین سخت شد . و غسل با وضوها نیز کردند و اطمینان و دلاوری نیز برای شان حاصل گردید . حضرت رسول الله صلعم در میدان بدر میگشت و مواضع افتادن صنادید قریش را یک یکی بدست مبارک خود نشان میداد ! که این از فلان و اینجا از فلان است راوی قسم خورده است که یکی از موضع خود تخلف نه کرد. اول کسانی که از لشکر کفار به میدان مبارزة بر آمدند عتبه و شیبه پسران ربیعه و ولید پسر عتبه مذکور بودند. و بمقابله ایشان حسب الامر سرور عالم صلعم حضرت حمزه و عبیده و علی رضی الله عنهم مأمور شدند که به مجرد مقابله حمزه عتبه را و علی، ولید را کشتند و بعد از ان مثل شیران سوی شیبه متوجه شده او را نیز بدار بوار فرستادند
سیر نبویه ۷۲ اما عبیده به پای خود زخمی خورده او را برداشته بجای خود رساندند که در بازگشت به مقام روحا فوت گردید و همانجا دفن کرده شد و بعد ازان جنگ شدت یافت و رسول صلعم در جای که برای شان ساخته شده بود دعا میکرد و بالحاح میگفت : آلهی اگر این عصابه اهل ایمان را هلاک گردانی بعد از ایشان در زمین پرستیده نخواهی شد الهی وعده خود را نافذ گردان! همان بود که فرشتگان برای مدد فرو آمدند والله تعالی مسلمانان را غالب گردانید چنانچه الله تعالی در قرآن عظیم الشان از نصرت فرشتگان خبر داده است. حضرت صلی الله علیه وسلم مشتی سنگریزه ها برداشت و (شاهَتِ الْوُجُوهُ) گفته جانب مشرکان پاشید ! الله تعالی به چشمان همه ایشان رسانیده شکست کردند. هفتاد نفر کشته و و هفتاد نفر اسیر گشتند. و از مسلمانان چهارده نفر جام شهادت نوشیدند شش مهاجر و هشت نفر انصار بودند. این جنگ و فتح روز جمعه هفدهم رمضان مبارک سن دوم هجرت واقع شد. بعد از فتح : سرور کائنات صلعم پرسید کیست که خبر ابو جهل را بیارد؟ عبد الله ابن مسعود رفته در میان کشتگان ابو جهل را یافت که رمقی از وی باقی بود برسینه وی نشست
۷۳ سیر نبویه و سرش را بریده نزد آن حضرت صلعم رساند او صلعم سجده شکر بجا آورد و فرمود: (اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَصَرَ عَبْدَهُ وَأَعَزَّ دِيْنَهُ) و گفت: این شخص فرعون این امت بود آورده اند که حضرت رسول الله صلی الله علیه وسلم در شأن اسیران بدر با خواص اصحاب خود مشوره میکرد که بایشان چه کرده شود؟ حضرت ابو بکر صدیق رضی الله تعالی عنه گفت. اینها قوم و عشیره اند اگر فدیه بستانی و ایشان را بگذاری شاید که حق تعالی توبه را روزی ایشان کند و یا از نسل ایشان مومنی شود. و یاران ترا به سبب فدائی ایشان قوت و غنای حاصل آید. حضرت عمر رضی الله تعالی عنه گفت : حکم فرمائید ! تا همه را گردن بزنند؛ زیرا که ایشان پیشوایان کفر اند و بدرستی الله تعالی ترا از فدائی این جماعت بی نیاز گردانیده ! فلان خویش مرا به من ده ؛ عقیل را به علی؛ و عباس را به حمزه سپارید که گردن زنیم تا معلوم شود که دوستی کفار در دل ما نمانده ؛ و شوکت کفار شکسته گردد. حضرت صلعم فرمود: ای ابو بکر ! مثل تو مثل ابراهیم است که گفت: ( فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُوْرٌ الرَّحِيْم ط و ای عمر! مثل تو ! مثل نوح است که گفت: رَبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِيْنَ دَيَّارًا )
سیر نبویه ۷۴ پس رسول الله صلعم اصحاب را مخیر گردانید ایشان فدا را اختیار کردند: آنگاه رسول الله صلعم حکم کرد. کسانیکه مفلس اند و صنعت کتابت را میدانند، هریکی ده، بچه انصار را خط بیاموزاند و کسانیکه مال ! دارند! بقدر استطاعت شان فدیه بدهند! اما فدیهٔ هیچ کسی از هزار درهم کم، و از چهار هزار زیاده نباشد و از جمله اسیران دو نفر یکی نضر بن الحارث دوم عقبه بن ابی معیط که هر دوی شان به حضرت صلعم ایذاء بسیار میرسانیدند و در وقت مراجعت از بدر حسب الحکم رسول الله صلعم کشته شدند. اسلام عباس رض مرویست: که از عباس رضی الله عنه فدیه چهار نفر را می خواستند. میگفت: من چیزی ندارم رسول الله صلعم فرمود، آن طلا که در وقت بیرون آمدن از مکه به زوجه خود ام الفضل سپردی و گفتی که اگر مرا درین سفر چیزی شد تو و فرزندان بکار برید! چه شد؟ عباس گفت تو چه دانستی فرمود رسول م خدائی تعالیٰ مرا خبر داد! عباس رض گفت: گواهی میدهم که راست گفتی که دران زمان هیچکسی حاضر نبود تا برین امر مطلع میشد، غیر از حق تعالیٰ أشهدُ أنّ لّا إِلهَ إِلّا اللّہُ وَ أنّكَ رَسُولُ اللّہِ الغرض ازو
سیر نبویه ۷۵ فدیہ گرفتہ شد . نقل است: کہ چون صحابہ رض مشغول فدیہ گرفتن شدند؛ جبرائیل علیہ السلام آیت : مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرَى الخ) نازل شد . یعنی سزا وار نیست، ہیچ پیغمبری را کہ او را اسیران باشند از کفار و فدیہ بگیرد .) . حضرت صلعم فرمود : بہ تحقیق کہ بہ سبب راضی شدن فدیہ عذاب اصحاب بر من عرض کردہ شد ازین درخت رو بہ درختی کہ در انجا بود اشارہ کرد نزدیکتر؛ واگر عذاب فرود میآمد، ہیچ کسی ازان نجات نمی یافت ، اِلّا عمر بن خطاب و سعد بن معاذ؛ کہ ہر دوی ایشان بہ فدیہ راضی نبودند غیر از کشتن . ( غزوهٔ بنی قینقاع ) در نصف شوال ہین سال روز شنبہ این غزوہ واقع شد و سبب آن این بود کہ طایفہ از یہود کہ عبد اللہ بن سلام رض از ایشان بود و از ذرّیہ یوسف صدیق علیہ السلام بودند در مدینہ منورہ سکونت داشتند. چون رسول صلعم از مکہ بمدینہ تشریف فرما شدند با ایشان باین شروط عہد کرد؛ شما اعانت دشمنان ما را نکنید. اگر بر ما ہجوم آوردہ شد نصرۃ نمائید ؛ ما متعرض شما نمی شویم . ایشان شروط را قبول کردہ بودند.
سیر نبویه ۷۶ چون از غزوه بدر مراجعت نمود، این یهود اظهار حسد و بغی کردند و گفتند: محمد صلعم با جماعتی جنگ کرده که محاربه نمیدانستند اگر با ما جنگ کند جنگی به بیند که به جنگ دیگران نماند و نقض عهد نمودند، رسول الله صلعم اثرا ایشان را طلب نمود و گفت: از خدا بترسید! و از خلاف به پرهیزید که آنچه بقریش رسید به شما نرسد. و مسلمان شوید، زیرا میدانید که من پیغمبر بر حقم. ایشان گفتند: یا محمد صلعم تو پنداری که ما مثل قوم تو میباشیم زنهار که فریفته نشوی! گروهی با تو محاربه نموده که طریق حرب را نمیدانستند. این گفته و از نزد حضرت متفرق شدند. متصل آن حضرت جبرائیل علیه السّلام آمد و آیت (قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ الخ) آورد سید عالم صلعم ساختگی کرده در مدینه ابواللبابه انصاری را خلیفه گردانید و علمی سفید منعقد کرده به حمزه عم خود داد و بجانب ایشان متوجه گردید. آن گروه به حصارهای خود پناه بردند و بعد از پانزده شبا روز محاصره به تنگ آمدند و به حکم رسول الله
سیر بنویہ ۷۷ مسلم راضی شده از حصارها فرود آمدند حضرت صلعم منذر بن قدامه اسلمی را حکم داد که دست ھائی شان را به پشت بسته کرده بیارد . داعیه آن حضرت صلعم قتل ایشان بود، منذر بموجب فرموده قیام نمود : که عبداله بن ابی سلول منافق رسید چون هم حلیف ایشان بود از حد افزون الحاح و عذر کرد چون مبالغه از حد گذرا نبید حضرت رسول الله صلعم فرمود : خلوهم لَعَنَهُمُ اللهُ وَ لَعَنَهُ مَعَهُمُ را کنید : لعنت خدا بر ایشان و بر همراه شان باد ! اما حکم فرمود : که ازین دیار اخراج شوند : و عباده بن صامت رض را بجلا کردن شان مامور نمود که در سه روز همه را کشیده و تا به ( اذرعات ) علاقه شام رساند و مال و اسباب و اسلحه شان غینمت مسلمانان شد . و بعد از اندک مدت همه هلاک شدند . غزوة السويق در همن سال این غزوه واقع شده و سبب آن این بود که چون ابو سفیان از جنگ بدر گریخت و به مکه رسید : روغن مالیدن ( که میان شان عادت بود ) و با زن صحبت داشتن را بر خود حرام گردانید : تا که انتقام از محمد صلعم و یاران وی
سیر نبویه ۷۸ نکشد. لہذا با دو صد سوار از مکه برآمد و در منزل یہود نزد سلام بن مشکم خود را رساند : او مهمانی داد و شراب خورانید و از اخبار اصحاب او را واقف گردانید. و از آنجا بر آمد چون سه میل راه از مدینه دور رفت؛ مردی از انصار و مزدور او را کہ بر زراعت بودند ابو سفیان باین گمان که سوگند خود را راست کند به قتل رساند و گریخت. رسول اللہ صلعم را چون خبر گردید ابو لبابه را خلیفه ساخت و با دو صد نفر مہاجر و انصار عقب ابوسفیان تاخت چون به لشکر ابوسفیان معلوم شد کہ مسلمانان عقب مایان آمدند خود ما سبک کرده انبان ہائی سویق را کہ برائی توشہ راہ برداشتہ بودند میانداختند لہذا این غزوہ بہ غزوة السویق مسمی گردید ! اگر چہ جنگ واقع نشدہ لیکن چون بنام غزوہ بود آوردہ شد . غزوہ احد در سال سوم ہجرت غزوہ احد واقع شد سبب آن این بود کہ جوانان مشرکین کہ پدران شان در جنگ بدرکشتہ شدہ بودند اتفاق کردند وبابو سفیان گفتند : کہ ربح این قافلہ را کہ از شام آوردہ بہ خرچ لشکر میکنیم تا با(محمد) صلعم جنگ نمائیم . ابوسفیان گفت: من نیز راضی میباشم و بتجهیز لشکر کردند.
سیر نبویه ۷۹ پس سه هزار مرد که هفت صد زره پوش بودند به ساز و سرود با یک هزار شتر و دو صد اسپ و پانزده هودج زن که ذکر قتلائی بدر را بکنند و جوانان را به جوش بیارند برآمدند و به (عریض) فرود آمدند. رسول الله صلعم خباب بن المنذر را فرستاد تا خبر لشکر را بیارد. خباب در میان لشکر درآمد و کمیت و کیف را برای خود معلوم کرده خبر برد؛ حضرت صلعم فرمود: (حَسْبُنَا اللهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيْلُ) چون حضرت صلعم نماز جمعه را به مدینه خواند و به اصحاب مشورت کرد و رای جوانان انصار را که شوق شهادت داشتند معلوم کرد؛ حکم تیاری لشکر داد و خود بحجره تشریف برده از آنجا کمر بسته مسلح برآمد و سه لوا منعقد کرده با سید ابن حضیر و خباب بن المنذر و مصعب ابن عمیر داد، و عبد الله بن ام مکتوم را در مدینه خلیفه نماز ساخت و بر اسپ خود سوار شده سوی احد روانه گردید. وسعد بن معاذ و سعد بن عباده مسلح پیش روی و دیگر مسلمین و هر دو جانبش میرفتند. در موضع (شیخین) نام فوج اسلام نزد او عرض کرده شد تقریبا هزار نفر بودند که یکصد نفرشان زره پوش بودند و بچه ہائی چهار ده ساله را به سبب خورد سالی واپس گردانید
خدیج عرض کرد: یا رسول الله! رافع پسر من خوب تیر انداز است درین وقت رافع به سبب حرصیکه برای رفتن غزا داشت قد بلندک میکرد) رسول الله صلعم او را اجازه رفتن داد. سمره گفت: رافع را اذن رفتن داده شد و مرا نی! و حالانکه در کشتی گیری من او را می خوابانم پدر اندرش عرض کرد: رسول الله صلعم هر دو را به کشتی انداخت! رافع را خوابانید آنگاه سمره را نیز اجازه رفتن داده شد. شب در موضع مذکور ماندند بعد از نماز خفتن رسول الله صلعم (ذکوان) را برای پاسبانی فوج مقرر ساختند او زره را پوشیده سپر و شمشیر خود گرفته تمام شب گرد لشکر میگشت . و حراست خیمه حضرت رسول الله صلی الله علیه و سلم را میکرد. سحر گاه از خواب بر خاسته روانه شدند نماز صبح را با حد رسانیدند بعد از نماز صبح رسول الله صلعم صف ها را استاده کرد که کوه احد در قفا و روی جانب مدینه بودند! و عبد الله ابن جبیر را با پنجاه تیر انداز در شکاف کوه عیق که به طرف چپ صفوف بود مقرر نمود و چون آنجا محل خطر بود تاکید فرمود: که اگر غالب شویم یا مغلوب! شما ازین شکاف بیجا نشوید تا مشرکین از کمین به پشت لشکر اسلام نیایند. مشرکین نیز صف آرائی کردند و علم شان نزد طلحة بن ابی طلحه
سیر نبوی ۸۱ بود و از طرفین جنگ و تیر اندازی شروع گردید و زنان شان دف ها میزدند و رجز ها میخواندند و قتلی بدر را یاد میکردند . طلحه که علمدار کفار بود، در میدان صدا کرده مبارز خواست؛ حضرت علی بن ابی طالب رض به مقابله او برآمد و در میان هر دو صف چنان تیغی بر فرق او زد که تا مغزش به شگافت . الغرض پانزده نفر دلاوران کفار که یکی بعد دیگری علم را می برداشت روانه سقر شدند . آنگاه مسلمانان به یکبارگی حمله کردند و کفار را منهزم ساختند مسلمانان بعد از انهزام مشرکین تعاقب را ترک داده بغارت اموال مشغول گشتند . از جمله آن پنجاه نفر که مقرر دره کوه بودند تا کفار از عقب نیایند چهل نفر شان باین گمان که جنگ خلاص شد رفتند و بغارت اموال مشغول شدند . عبدالله رض به نه نفر ثابت قدم بودند . خالد بن ولید که هنوز به شرف اسلام مشرف نشده بود و در شجاعت و تدابیر حربیه یکتای زمان بود منتظر فرصت بود با گروه خود از میان دره مراجعت کرد و آن ده نفر را شربت شهادت نوشانید و میان مسلمانان حمله نمود؛ و مسلمانان به سبب بی فرمانی و مخالفت امر رسول صلعم که دره را ترک دادند
۸۲ شکست کردند، و شیطان لعین صدا کرد. (ان محمداً لَقَد قُتِلَ) بدرستی که محمد صلعم کشته شد. ازین آواز آن قدر پریشانی میان مسلمانان طاری گردید که نمیدانستند که چکنیم و جسارت کفار بسیار شد. اما انس بن نضر که این آوازه را شنید صدا کرد : روا باشد که محمد صلعم کشته شود و شما زنده باشید و شمشیر خود را کشید و میان کفار حمله نمود و چنان محاربه عظیمه کرد که بسیار کفار را روانه نار ساخت و خود هفتاد زخم خورده جان شیرین را بجان آفرین سپرد. حمزه رض نیز بعد از کشتن کفار بسیار از دست حربه وحشی حبشی جام شهادت نوشید و روئی و دندان مبارک رسول الله صلعم شکست و خون آلود شد امان چون حیات آنحضرت صلعم معلوم گردید مسلمانان شادان نزدا و صلعم فراهم شدند امان غلبه بجانب قریش ماند و آن حضرت صلعم با مسلمانان جانب شعب احد شدند مشرکین خواستند که عقب مسلمانان بیایند اما الله تعالی رعب را در دل های شان انداخت و سوی مکه رفتند و سی نفر شان را به مالک دوزخ سپردند و از مسلمانان هفتاد نفر شهید و هشتاد نفر مجروح شدند آنگاه رسول الله صلعم حکم کرد که شهدا دفن شوند؛ و بعد ازان حمد و ثنای پروردگار بتقدیم رسانید و تعزیه مسلمانان داد و اجر و ثواب شهدا را بایشان بیان نمود و فرمود بعد ازین مشرکین
سیر نبویه ۸۳ بر ما غلبه نخواهند کرد. و به مدینه منوره بازگشتند جنگ احد بروز شنبه پانزدهم شوال سنه سوم هجرت واقع شد. وقائع سال چهارم هجرت (قصه بئر معونه) در بیستم ماه صفر همین سال، ابو براء نام رئیس بنی عامر از نجد به مدینه منوره آمد و از آنسرور صلعم درخواست نمود: که اگرچند نفر صحابه خود را به قبیله ما به فرستید شاید که دعوت شما را قبول کنند رسول الله صلعم فرمود من: از اهل نجد ایمن نیستم میترسم که غدر خواهند کرد: ابو براء عامر گفت: من حمایت ایشان میکنم. اندار رسول الله صلعم هفتاد نفر باو فرستاد و مکتوب برای اهل نجد نوشت این جمعیت چون (به بئر معونه) رسیدند نامه آنحضرت را به کلان بنی عامر فرستادند امآن آن بد بخت اشاره قتل نامه بر را کرد که از پشت او را کشت؛ آنگاه از قبائل رعل و ذکوان معاونت خواست. و متوجه اصحاب رسول الله صلعم شدند. چون لشکر انبوه بود بر همه ایشان احاطه کرده شهید نمودند. مگر عمرو بن امیه ضمری را عامر مذکور بعوض یک غلام آزاد نمود او به شتاب متوجه مدینه گردید؛ در بین راه
سیر نبویه ٨۴ به دو نفر از بنی عامر که در امان پیغمبر صلعم بودند رسید؛ چون از امان ایشان خبر نداشت باین گمان که فی الجمله انتقام شهدا خواهد شد هر دو نفر را کشت چون بمدینه رسید؟ کیفیت یاران خویش را به عرض رسانید و قصه قتل آن دو شخص عامری را نیز معروض داشت. حضرت صلعم فرمود: بدکاری کرده باید فکر دیت ایشان کرده شود (غزوه بنی نضیر) در همین سن چهارم به ماه ربیع الاول روز شنبه حضرت صلعم به خواص اصحاب خود به منازل بنی نضیر تشریف بردتا برای دیت آن دو نفر مقتول اعانه طلب نماید؛ چنانچه معاونت دیات در عهد شان داخل بود الیشان قبول کردند اما عرض نمودند : بنشیند؛ تا مهمانداری کنیم سید عالم صلعم در پای دیوار حصار با اصحاب خود نشست و دیری نگذاشت دفعتاً برخاست و روانه شد؛ چون مراجعت نکرد لهذا صحابه نیز عقب او صلعم روانه شدند و به مدینه منوره به حضور شان رسیدند و سبب آمدن پرسیدند؟ پیغمبر صلعم فرمود : جبرائیل علیه السلام آمد و مرا خبر داد که یهود غدر کردند و اراده دارند که سنگ آسیا را از سر دیوار به سرت بیندازند لهذا بزودی برخاستم و محمد بن مسلمه را نزد یهود فرستاد : که ده روز مهلت شما باشد بعد ازان جلای وطن شوید؛
۸۵ سیر نبویه چون مدتی تعطیل کردند، رسول الله صلعم لشکر کشیده پانزده روز ایشان را محاصره نمود چون از محاصره به تنگ آمده از معاونت دیگران مأیوس شدند از حصار ها فرود آمده خبر دادند که مارا بگذارید تا ازین دیار فرار نمائیم. حضرت صلعم فرمود: بشرطیکه اسلحه را مانده بقدر کفاف اموال با خود بردارید شما را می گذاریم چون الله تعالی رعب را در دلهای شان انداخته بود قبول کردند و بر آمدند چنانکه قرآن عظیم الشان بر این قصه ناطق است . غزوه خندق در تاریخ این غزوه اختلاف است: بعضی سنه چهارم و برخی پنجم هجرت میگویند ؛ اما چون به مشورتِ سلمان فارسی رض گرد مدینه خندق کنده شد لهذا به غزوه خندق مشهور گشت و غزوه احزاب نیز گویند که احزاب قریش و بنی غطفان و یهود وغیره در ان جمع بودند چنانچه در قرآن شریف سوره احزاب که در ذکر این غزوه در ان است) نازل شده سبب این غزوه آن بود که چون یهود بنی نضیر به خیبر و شام متفرق گشتند سرکردگان شان به بنی وائل از خیبر به مکه رفتند تا قریش را برای جنگ رسول الله صلعم تحریض نمایند، چنانچه
سیر نبویہ ۸۶ برای استیصال اسلام در کعبه با هم عهد و سوگند گروید؛ و آنگاه به قبیله غطفان رفتند، الغرض همۀ قبائل مشرکین متفق شده ده ہزار کفار لشکر جرار به هم رسانیدند و متوجه مدینه گردیدند . چون خبر توجه کفار به سمع شریف رسید اشراف مهاجر و انصار را فراهم نموده با هم مشورت کردند به حسب رای سلمان فارسی که در فارس دیده بود به کندن خندق اتفاق کردند و کار سازی لشکر نمودند سه ہزار مسلمانان به هم رسیدند و برنائی حفر خندق را گذاشتند که به هر ده نفر چهل گز زمین رسید که بکنند!! و رسول اللہ صلعم نیز در کشیدن خاک معاونت می نمود - اصحاب را دلداری و وعدۀ نصرت میداد مسلمانان چنان جد و جہد نمودند که در مدت شش روز حفر آن انجام یافت - یهود بنی قریظه نیز به تحریک بنی نضیر که اساس فساد از ایشان بود نقض عهد کردند و به کفار متفق گشتند ازین کار خوف مسلمانان از د یا د و اشتداد یافت ! ورسول اللہ صلعم فرمود : (حَسْبُنَا اللهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ ) الغرض لشکر کفار پدیدار گشت، از کثرت و شوکت فوج شان بر دلهای ضعفای اسلام رعب مستولی شد ؛ اما چون به لب خندق رسیدند متحیر بماندند و تعجب میکردند ( چون که عرب این معامله را گاهی ندیده بودند ) روز دوشنبه هشتم ذی القعد آماده شدند و موضع را معسکر همایون ساخت که میان ایشان و کفار
سیر نبویہ ۸۷ خندق حائل شد ؛ ببیست یا ببیست و چهار روز محاصره دوام ورزید و بہ سنگ زدن و تیر انداختن جنگ جاری بود ؛ دلاوران اسلام مرور کفار را از خندق بہ سنگ ها مدافعه می نمودند. عباد بن بشر رض باگروهی از یارانش بحراست خیمہ سرور عالم صلعم مقرر بودند ؛ خود آن حضرت م بہ نفس نفیس خود موضع از خندق را کہ لسبب تعجیل خوب فراخ نہ کرده بودند . شب ها پاسبانی می نمودند تا اعدا ازانجا نگذرند اما چون سرمای شدید بود از تاثیر سردی گاهی به خیمہ مراجعت کرده خود را گرم می کرد و باز بہ سرعت میرفت . شبها کفار شب خون می نمودند و پاسبانان اسلام به سنگها میزدند و از خندق واپس میکشیدند . روزی عمرو بن عبد و دا عامری کہ از مشاهیر ابطال و شجعان عرب بود و بہ ہزار مرد مقاتل مقابل شده میتوانست با جمعی دلاوران و پہلوانان کفار مضیقی در خندق پیدا کرده گذشتند و اسپ خود را در میان میدان جولان داد و بہ آواز بلند صدا کرده مبارز خواست کسی جواب نداد ؛ رچون دلاوری و شجاعت او را با خبر بودند . در روایتی است کہ حضرت علی رضی الله عنہ برخاست و گفت: یا رسول صلعم من بہ مقابلہ او میروم رسول صلعم فرمود : بنشین! کہ او عمر و است و همچنین سہ بار صدای او؛ و بر خواستن علی کرم
سیر نبویه ۸۸ الله تعالیٰ وجهه تکرار یافت سوم بار عمر و صدا کرد میان شما یکی نیست که به مقابله من بیاید حضرت علی رضی الله عنه عرض نمود : یا رسول الله صلعم مرا اجازت بدهید ! اگر چه عمرو با شد. آنگاه برای او اجازت داده شد که فوراً بر آمد رسول الله صلعم دعا کرد : (اَللّٰهُمَّ اَعِنْهُ عَلَيْهِ) بار خدایا علی را بر عمرو یاری ده . امیر المومنین او را گفت : از اسپ فرود آئی ! تا مقابله کنیم عمرو بخندید و گفت : گمان نمی برم که هیچ فردی از ابطال عرب این آرزو را خواهد کرد هنوز ترا وقت جولان در میدان دلیران نیست من نمی خواهم که خون ترا بریزانم. حضرت علی او را گفت : قسم به خداست : من خوش دارم که خون ترا برای رضای بریزانم. عمرو به غضب شد و به شمشیر خود را کشیده مثل شعله آتش سوئی امیر المؤمنین رخ رفت و او را به شمشیر زد که به سپر برداشت اماً سپر را برید و قدری اثر زخم به سر مبارک رسید حضرت علی رضی الله عنه چنان ذو الفقار را بر گردن عمرو نواخت که سرش را بر زمین انداخت و به صدای بلند الله اکبر گفت ! آواز تکبیر که به سمع شریف نبوی و دیگر مسلمانان رسید دانستند که عمرو را کشت ! و باقی همراهان عمرو گریختند و یکی را اسپش در خندق انداخت که مسلمانان سنگسارش نمودند ؛ درین روز کفار شرمسار فرار کردند .
سیر نبویه ۸۹ در آخر میان کفار بی اتفاقی افتاد که متفرق شدند و نیز الله تعالی باد صبا را بر ایشان گماشت و تزلزلی بر لشکر شان انداخت که خیمه و خرگاه شان را زیر و زبر ساخت چنانچه طناب های خیمه و میخهای اسپان را میکند و دیگ ها را سرنگون می کرد و آتش های شان را میکشت و چنان فزع و رعب بر دلهای شان مستولی گشت که غیر از فرار چاره نیافتند و بحالت فلاکت و گریز نهادند چنانچه الله تعالی نیز ازین حال خبر داده است. غزوه بنی قریظه در همین روز غزوه بنی قریظه واقع شده و آن چنین بود که رسول الله صلعم بمدینه مراجعت نمود. سلاح از خود بکشاد و گرد و غبار را به شست و نماز پیشین را خواند که جبرائیل علیه السلام وحی آورد و گفت: زود خود را مسلح گردان! و جانب بنو قریظه که نقض عهد کردند متوجه شو! لہذا رسول الله صلعم حکم فرمود: کسی که سمیع و مطیع است نماز دیگر را در بنی قریظه بخواند! و فوراً خود را مسلح کرده با لشکر اسلام روانه بنی قریظه شد . میان شام و خفتن به بنی قریظه رسیدند و بعد از بیست و پنج شبان روز محاصره الله تعالی رعب را در دلهای شان انداخت و از حصار نیز به تنگ آمدند لہٰذا پیغامی فرستادند که مارا اجازه داده شود تا مثل بنی نضیر با عیال و اولاد
سیر نبویه ۹۰ خود ها از دیار خود فرار نمائیم ؛ اسلحه و امتعه و مواشی ما از شما باشد حضرت صلعم فرمود : فرود آئید ! هر حکمی که به خواهم بر شما اجرا می نمایم چون بنو قریظه هم حلیفان طائفة اوس بودند گفتند : به حکم اوسیان فرود آئیم لهذا قبیلهٔ اوس به شفاعت ایشان مبادرة نمودند و گفتند : مقیلنکه بنی نضیر را برای قبیلهٔ خزرج بخشیدید ! بنو قریظه را برائی ما به بخشید حضرت صلعم فرمود : بحکم سعد بن معاذ که یکی از شما است آیا راضی میباشید؟ اوسیان گفتند : آری . الغرض فرود آمدند و رسول الله صلعم محمد بن مسلمه و عبد الله بن سلام را حکم داد که دست هائی شان را به بندید و سعد بن معاذ رض را از مدینه خواست : چون سعد در غزوهٔ خندق به رگ دست خود مجروح شده بود لهذا تخلف نموده بود اما چون خبر برای اور رسید بر سر خر سوار شده میآمد جماعتی از اوسیان نزد او رفتند و گفتند : رسول الله صلعم حکم بنو قریظه را بتو مفوض گردانیده؛ باید در شان ایشان احسان نمائی و حالانکه ایشان هم حلیفان تو میباشند توقع احسان ترا دارند باید در حق شان مرحمت فرمائی ! این سخنان میگفتند و سعد خاموش بود چون الحاح را از حد گذرانیدند گفت : ای یاران مرا سعد میگویند وقت آن نیست که در راه خدائی تعالی ملامت لائم به من رسد . چون سعد به مجلس آنحضرت صلعم نزدیک رسید سید عالم صلعم
سیر نبویه ۹۱ فرمود: (قُوْمُوْا لِسَيِّدِكُمْ) برای سید خود برخیزید ! چون به مجلس نشست و او را خبر داده شد سعد رض گفت: هر که درین خانه هست به حکم من راضی هست؟ و از جهته تعظیم رسول الله صلعم را مخاطب نساخت) حضرت رسول الله صلعم فرمود: تو از قبل من حاکمی حکم من آن ست که تو بر ایشان حکم کنی ! سعد رضی الله عنه گفت: چون چنین است حکم کردم؛ که مردان شان کشته شوند و زنان و کودکان؛ کنیز و غلامان باشند و اموال شان میان مسلمانان تقسیم کرده شود ! حضرت صلعم فرمود : حکم کردی میان ایشان ! که بالای هفت آسمان الله تعالیٰ همین حکم کرده بود . آنگاه حسب حکم آن سرور صلعم همه مردان را دست بسته به مدینه بردند و در دو سرای تقسیم کردند . و خندق کندند و یک یک را از میان سرای میکشیدند و به لب خندق حضرت علی رض الله و حضرت زبیر رض گردن میزدند تا خون شان در خندق روان شد. پس هفت صد بروایتی میان هشت و نه صد مرد کشته شدند که میان شان (حی بن اخطب) سرکرده بنی نضیر و موسس و بر انگیزندهٔ جنگ خندق و(کعب بن اسد) کلان بنی قریظه نیز بودند و مالهای شان میان مسلمانان تقسیم کرده شد و زنان و کودکان را به طرف نجد و شام فروختند که به عوض شان اسپ و سلاح خریدند .
سیر نبویه ۹۲ وقائع سال ششم هجرت (صلح حدیبیه) رسول الله صلعم خواب دید که با یاران خود به زیارت خانه کعبه میروند چون خواب را با جماعتی از صحابه تقریر نمود همه پندا شتند که تعبیر خواب همین سال به ظهور خواهد آمد. لهذا برائی عمره به بسیار سرور آمدگی کردند و بروایتی اصح یک هزار و چهار صد نفر با هدایائی بسیار جانب مکه روز دو شنبه اوّل ماه ذیقعده سال ششم هجرت روانه شدند. اما چونکه برائی قریش این خبر رسید بعد المشوره اتفاق بر ممانعت کردند : و دو صد نفر دلاوران خود را به خالد بن ولید و عکرمه بن ابی جهل بطور طلیعه مقرر نمودند. چون خبر بر آمدن خالد به سمع همایون رسید از راه انحراف ورزیده در حدیبیه) منزل ساخت. اما از جائیکه آب مینوشیدند خشک شد و صحابه رض شکایت کم آبی نمودند رسول الله صلی الله علیه وسلم از ترکش خویش تیری بیرون آورد و فرمود: تا در چاه فرو برند و به مجرد فرو بردن آب چاه جوشیدن گرفت که همه دواب و مردمان سیراب گشتند. عروه بن مسعود ثقفی از جانب قریش آمده یا رسول الله صلعم
سیر نبویه ۹۳ سوال و جواب نموده مراجعت نمود و چون احوال اصحاب را ملاحظه نموده بود به قریش گفت: به خدا سوگند که نزد قیصر و کسری و نجاشی رسیده ایم و هرگز ندیده ایم که هیچ پادشاهی را چنین تعظیم و احترام کنند که اصحاب محمد صلعم تعظیم و احترام او را بجا میآرند. بخدا سوگند لشکری دیدم که روی از شما نگردانند تا همه سر بنهید و یا بر شما غالب شوند کاری کنید که خیر و صلاح دران باشد. رسول الله صلعم عثمان بن عفان رض را به مکه نزد قریش فرستاد که ما داعیه مقاتله نداریم برای زیارت بیت الله آمده ایم. و مسلمانان آنجا را بگوید که گشایش نزدیک است. عثمان رض پیغام آن حضرت صلعم را باشراف قریش و مسلمانان رسانید چون اورا حبس کردند میان مسلمانان آوازه حبس او بصورت قتل شائع شد خاطر حضرت صلعم بسیار ملول گردیده گفت: ازین جا بیجا نشوم تا با قریش آنچه بیاید بکنم و زیر درخت (سمره) که در انجا بود نشست و اصحاب را طلبید از ایشان بیعت خواست همه صحابه رض دست داده به ثبات اقدام و فدا ساختن سرها در راه خدا با پیغمبر صلعم بیعت نمودند چنانچه الله تعالی در سورۂ فتح به آیۀ (لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ) خبر داده و این بیعت را (بیعت الرضوان) گویند. بعد از فراغ بیعت ظاهر
سیر نبویه ۹۴ شد که حضرت عثمان کشته نه شده . قریش از بیعت الرضوان وقوف یافتند خونی در دل شان پیدا شد؛ سهل بن عمرو را به سفارت فرستادند که قریش باین شروط با شما صلح میکنند که امسال عمره را بگذارید و سال آینده قضائی آرید با سه روز مکه را برای شما خالی میکنیم اگر این معنی را قبول دارید با هم صلح نامه مینویسیم . رسول الله صلعم بعد از مشوره و گفتگوی بسیار با اصحاب خود منظور فرمود و حضرت علی رض را حکم کرد که صلح نامه را بنویسد ! در وقت نوشتن میان صلح نامه لفظ (محمد رسول الله) واقع شد سهیل گفت : رسول الله ننویسید که اگر ما رسالت ترا قبول می داشتیم چرا از زیارت خانه کعبه ترا منع میکردیم . حضرت صلعم برای حضرت علی رض فرمود رسول الله را محو کن بجائی آن محمد ابن عبدالله بنویس ! حضرت علی گفت : بخدا سوگند که من هرگز رسول الله را محو نکنم . آنگاه رسول الله صلعم بدست مبارک خود با وجودی که نویسنده نبود بجای رسول الله ابن عبدالله نوشت و علی را گفت : یا یا علی ترا نیز مثل این واقعه روی خواهد داد (چنانچه در جنگ صفین) لفظ (امیرالمؤمنین) را نماندند که بنویسند. چون کتابت صلح نامه بآخر رسید گواهی اعیان از طرفین بر آن نوشتند؛ آنگاه رسول الله صلعم حکم فرمود: که هدا یا ذبح کرده شوند
سیر بنویه ۹۵ و سرها تراشیده و یا کوتاه کرده شوند! مدت استقامت حدیبیه تخمیناً بیست روز بود و بعد ازان سوئی مدینه مراجعت کردند که در راه سورهٔ فتح نازل شد . وقائع سال هفتم هجرت در ماه محرم سنه هفتم هجرت رسول الله صلی الله علیه وسلم سوئی شش نفر پادشاهان نامه ها نوشت که مضمون یکی آنها اینست بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ط از محمد رسول الله بسوی مقوقس عظیم قبط سلام باد بر کسی که پیروی راه راست میکند . اما بعد پس بدرستیكه من ترا میخوانم بسوئی کلمهٔ اسلام ! مسلمان شو! سلامت میمانی مسلمان شو الله تعالیٰ ترا دو مزد میدهد و اگر اعراض کردی پس بدرستیکه گناه قبطیان بر تو خواهد بود و در آخر این آیت را نوشت : (يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ فَإِن تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ ط و به شش نفر صحابه آنرا تسلیم کرد که بایشان بر ساند اما صبح آن روز این رسولان بزبان همان قوم که فرستاده شده بودند سخن میگفتند (این معجزه رسول الله بود) ازانجمله نجاشی پادشاه حبشه به بسیار خوشی ایمان آورد و جواب نامه
سیر نبویه ۹۶ را به تعظیم و ادب و محبت نوشت و هرقل قیصر روم و مقوقس پادشاه مصر نامه ها با اعزاز گرفتند و جواب با تعظیم نوشتند و مقوقس ہدایائی بسیار نیز فرستاد اما آشکارا ایمان نیاوردند. اما کسری پرویز بن هرمز نامه را پاره کرده جواب ننوشت چون بسرور عالم خبر رسید که کسری چنین بی ادبی کرد، فرمود : وَاللّهُمَّ خَزّق مُلْکَهُ بار خدایا پاره گردان ملک ویرا. کسری برائی (باذان) که از جانب وی در یمن نائب الحکومه بود نوشت: که دو نفر دلاور نزد این مردیکه دعوی نبوت میکند بفرست تا او را بسته کرده نزد من بیارند! لہذا باذان مکتوبی برائی پیغمبر صلعم نوشت که بر رسیدن خط بمرافقت این دو نفر نزد کسری بروید! و یکی را گفت : که بواقعی در حالات این شخص تحقیقات نمائی! چون به مدینه رسیدند و شب گذرانیدند رسول اللہ صلعم ایشان را گفت : برای صاحب خود با ذان خبر بدهید که امشب هفت ساعت از شب گذشته بود شیرویه پسر پرویز بر پدر خود مسلّط شده شکمش را پاره ساخت والله تعالی او را ہلاک گردانید و او را بگوئید! اگر تو مسلمان شوی آنچه در تحتِ تصرف توست بر تو مسلم دارم. ایشان مراجعت کردند و چیزیکه دیده و شنیده بودند به باذان بیان نمودند. باذان گفت: منتظر این خبر میباشیم اگر مطابق واقع شد در پیغمبری وی ہیچ شکی نیست دیری نگذشت که فرمان شیرویه
سیر نبویه ۹۴ بباذان رسید که پدر خود را به سبب کشتن اشراف ایران گفتم از اهل یمن برائی من بیعت بستان و متعرض مدعی نبوت مشو باذان فی الحال اولاً کلمۀ شهادت خواند که بمطابقت او همه اهل یمن بلکه اهل فارس که در یمن بودند مسلمان شدند اما خارث بن ابی شمر حاکم شام ؛ و هوذه بن علی حنفی یمامه بیکی ایمان نیاوردند لیکن رسولان پیغمبر صلعم را باکرام و احترام نگاه کردند و برای خود قاصدان چیزی تحفه ها نیز دادند. جنگ خیبر رسول الله صلی الله علیه و سلم چون از حدیبیه مراجعت نمود بعد از بیست روز استقامت کار سازی جنگ خیبر کرد و حکم فرمود : که با ما کسانیکه راغب جهاد تباشند و غرض شان متاع دنیا باشد بیرون نیایند. و یک هزار و چهار صد نفر مسلمانان که دو صد اسپ داشتند متوجه خیبر گردیدند و در مدینه سباع بن عرفطه غفاری را خلیفه گذاشت : و راهبر را یا خود گرفته بچنان موضع خود را رسانیدند که میان اهل خیبر و غطفان حائل شدند تا معاونت قوم غطفان باهل خیبر نرسد . اهل خیبر که از حالات یهود مدینه با خبر بودند خوف و رعب در دلهای شان پیدا شده در حصار ها خود را محصور نمودند و هر شب
سیر نبویه ۹۸ سواران را در تفحص فوج اسلام روانه میساختند اما در همین شب که لشکر اسلام به خیبر میرسید بر خیبریان چنان خواب استیلا کرده بود که از آمدن فوج وقوف نیافتند حتی مرغان شان بانگ نمیداد و دوآب نمی جنبیدند که در وقت طلوع آفتاب بیدار شدند بیل ها واسباب های کشت مندی را گرفته بر آمدند چون لشکر اسلام را دیدند گریختند و در حصار ها در آمدند . سلام بن مشکم که کلان این حصن بود گفت : در جنگ کشته شدن بهتر از آنکه در اسیری به میرید پس در مقاتله تقصیر نه کرده استوار باشید . مسلمانان یکی بعد دیگری حصار ها را فتح می نمودند . در حصار (قموس) نام جنگ های شدید کردند فتح نشد، حضرت صلعم فرمود فردا علم را به شخصی کرار غیر فرار یعنی دستیزندۀ غیر گریزنده) میدهم الله تعالی خیبر را بدست او فتح میکند . ومحمد بن مسلمه را که برادرش محمود بن مسلمه در سایۀ همین حصار در خواب شده بود از بالا یهودی سنگ آسیا بر او انداخت و شهید ساخت بشارت داد : فردا قاتل برادر ترا مقتول سازند. الغرض درین شب هر یکی که نزد سید عالم صلعم منزلتی داشت بامید این بود که شاید فردا عَلَمْ را به من بدهد. لهذا با مداد همه به خیمۀ آنحضرت صلعم جمع شدند و هر یکی متوقع بود که ازین دولت فایز شود. حضرت صلعم از خیمه بیرون آمد فرمود : علی رض کجاست ؟ چون
سیر نبوی ۹۹ چشم او درد میکرد اورا حاضر کردند؛ لعاب دہن مبارک را بر چشم ہاش مالید کہ فی الحال درد چنان زائل گردید کہ بہ عمر باز چشم درد نشد آنگاہ علم را با و سپرد و روانہ ساخت و برای او فرمود کہ اولاً ایشان را برائی دین اسلام دعوت کن! واز حقوق الله تعالی خبردار گردان . علی رض علم را گرفتہ روانہ شد تاکہ بہ پائی حصار رسید؛ اوّل کسی کہ از حصار برآمد حارث برادر مرحب یہودی بود؛ و بجنگ آغاز کرد؛ امیر المومنین رض بہ یک ضرب شمشیر اورا بہ دوزخ فرستاد. مرحب کہ سرگروہ این حصار بود چون برادر خود را مقتول دید چون میان خیبربان از وی اشجع نبود دو زره پوشیدہ و دو شمشیر حمایل کردہ و نیزہ سہ پرہ در دست رجز خوان با فوج خود از حصار بیرون آمد کسی از اہل اسلام نتوانست کہ بہ مقابلہ او رود حضرت علی رض الله نیز رجز خواند و سوی او متوجہ گردید اما بہ مجرد رسیدن پیش دستی نمودہ چنان ذوالفقار بر فرق او زد کہ از خود تا حلقش دو نیم ساخت و مسلمانان جملہ حملہ بردند و یہودیان فرار کردند امیر المومنین رض را در حالت تعاقب یک یہودی ضربی بر دست زد کہ سپرش افتاد و دیگر یہودی آن را برداشت. حضرت علی رض از غایت خشم خود را بدر حصار رساند و یک پلہ دروازہ حصار را کہ آہنین بود، برکند و سپر ساخت اہل حصار کہ این حال را دیدند امان طلبیدند کہ بعد از اجازہ رسول الله امان دادہ شد. از جملہ شروط امان یکی این بود.
سیر نبویه ۱۰۰ که نقود و اسلحه را به مسلمانان گذارند و چیزی را پوشیده ندارند که اگر چیزی را پنهان کردند حکم امان از ایشان برداشته شود . چون کنانه بن ابی الحقیق که از روسائی خیبر بود نزد آنحضرت صلعم تقدیم کرده شد او را گفت: گنج ابی الحقیق کجاست ؟ ( و آن یک پوست شتر زر و زیور بود) کنانه عرض کرد : از تفرق های روزگار صرف کردیم ؛ و سوگند نیز یاد کرد حضرت صلعم فرمود اگر خلاف این سخن ظاهر شود خون شما مباح میگردد و امان شما نمی ماند و از خابین گوائان نیز گرفتند. همان بود که الله تعالی به موضع گنج ؛ رسول الله صلعم را خبر داد که از خرابه کشیدند و کنانه را به محمد بن مسلمه تسلیم نمود که به عوض برادر خود او را به قتل رسانید و بر دیگر اهل خیبر منت نهاده از قتل ایشان، گذشت و زنان و اموال شان را به غینمت گرفتند. و اقمشه و امتعہ و اسلحه و اطعمه و اموال بسیار را تقسیم نمود. و به همین روز جماعت مهاجرین حبشه که جعفر بن ابیطالب رض و ابو موسٰی اشعری از ان جمله بودند از راه دریا رسیدند و از مال غینمت بایشان نیز داده شد . آنحضرت صلعم فرمود: نمیدانم که به کدام یک ازین دو امر شادمان ترم به قدوم جعفر و یا به فتح خیبر. چون غدر و خیانت اهل خیبر ظاهر شد و پیغمبر صلعم بر ایشان به ترک قتل منت نهاد ؛ حکم فرمود: که از زمین خیبر بیرون روید . ایشان تضرع و زاری بسیار کردند و عرض نمودند : که مسلمانان برای جماعتی ضرورت دارند
سیر بنویه ١٠١ که درین باغات کار کنند و غمخواری آنها نمایند ما را به اجرت بگیرند تا باین خدمت قیام نمائیم و در اصل ملک هیچ دخلی نداشته باشیم. حضرت صلعم بر ایشان منت نهاده باین کار معین و مقرر نمود؛ و برای ایشان فرمود: ما دامیکه ما بخواهیم شما این کار را بکنید و از حاصلات نصف باجرت العمل از شما باشد و نصف دیگر را به بیت المال بسپارید. فتح فدک و وادی القری رسول الله صلعم از خیبر محیصه ابن مسعود را به فدک فرستاد تا اهل آنرا باسلام دعوت نماید چون خبر خیبر برای شان رسید با آن حضرت صلعم باین امر صلح نمودند که نصف فدک از شما و نصف از ما باشد چنانچه تا عهد خلافت حضرت عمر رض به همین منوال بودند. در خلافت خود چون از حدیث رسول الله صلعم که در مرض خود فرموده بود: (لَا يَجْتَمِعَنَّ فِي جَزِيرَةِ العَرَبِ دِيْنَانِ) مطلع گردید قیمت نصف باقی از آن را از بیت المال داد و حکم فرمود: که یهود فدک و خیبر و وادی القری و غیره از جزیرة العرب اخراج کرده شوند! یهود خیبر عرض کردند: حکمی که ابا القاسم یعنی محمد صلعم کرده بود چگونه خلاف آن میکشید حضرت عمر رض در جواب شان فرمود: شما گمان میکنید که من در آن روز حاضر نبودم آیا پیغمبرم با شما نگفت؟ ما دامیکه ما بخواهیم شما باین کار باشید! اکنون نمی خواهیم.
سیر نبویه ١٠٢ حضرت ص چون از خیبر بر آمد و به وادی القری متوجه گردید اول اهل آن را به اسلام دعوت نمود چون قبول نه کردند جنگ شروع شد ده نفر از یهود کشته شدند و باقی گریختند اموال و امتعه بسیار غنیمت مسلمانان گشت و مثل یهود خیبر بر ایشان منت نهاده با جرت العمل مقرر نمود. و در ماه صفر سوی مدینه مراجعت فرمود. عمرهٔ قضا رسول الله صلی الله علیه و سلم تا ماه ذی القعده در مدینه منوره استقامت نمود و به هر طرف سرایا میفرستاد درین ماه حکم فرمود: که کارسازی نمائید! تا به مکه رویم و عمره حدیبیه را قضائی آریم و از کسانیکه در حدیبیه حاضر بودند یکی تخلف نورزید مگر شهید و یا مرده باشد و غیر از ایشان کسانیکه داعیه عمره دارند بروند: چنانچه دو هزار مرد ملازم حضرت صلعم روانه مکه شدند؛ و هفتاد شتر را برای هدی تعین فرمودند. اهل مکه که این خبر را شنیدند بالای کوهی رفتند رسول الله صلعم حکم فرمود: که در سه گردش اول طواف؛ پهلوان تری کنید تا مشرکان نگویند که تب یثرب مسلمانان را ضعیف گردانیده: سه روز در مکه استقامت نمودند و هدایا را ذبح کردند و روز چهارم چون مدت مصالحه کامل شده بود سوی مدینه مراجعت کردند.
سیر نبویه ۱۰۳ وقائع سال هشتم هجرت در سنۀ هشتم هجرت اول ماه صفر خالد بن الولید و عمرو بن العاص و عثمان بن طلحه عبدری بمدینه آمده ایمان آوردند و آن چنین بود : که خالد گفت : چون الله تعالی خیر مرا خواسته بود در دل من محبت اسلام را انداخت؛ و به عثمان بن طلحه عبدری محبت داشتم وی لا از رأی خود واقف ساختم او نیز موافقت من کرده متوجه مدینه شدیم . چون به هده رسیدیم ناگاه عمرو بن العاص را دیدیم که از حبشه آمده سوی مدینه میرود از ارادۀ یک دیگر واقف شده باتفاق به مدینه رسیدیم جامه‌های سفر خود را دور کالای پاک پوشیدیم و به حضور پر نور حضرت سرور عالم صلعم مشرف شدیم . حضرت صلعم چون مرا دید تبسمی فرمود؛ من گفتم : (أَشْهَدُ أَنَّ لَا إِلٰهَ إِلَّا اللّٰهُ وَأَنَّكَ رَسُولُ اللّٰهِ) دست داده بیعت کردم . حضرت صلعم فرمود : (الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي هَدَاكَ إِلَى الْإِسْلَامِ) ای خالد بمن عقل ترا میدیدم؛ امید میداشتم که ترا به طریقۀ خیر هدایت خواهد کرد . من عرض کردم یا رسول الله ! معاندت و ممانعت مرا از راه خدا دیده اید از خدای تعالیٰ عفو گناهان گذشته مرا بخواهید ! که آمرزش کند . حضرت فرمود اسلام گناهان گذشته را محو میکند گفتم : (مَعَ ذٰلِكَ) آنگاه دعا کرد بار خدایا گناهان گذشتۀ خالد را بیامرز ! و بعد از من عمرو ابن العاص
سیر نبویه ١٠۴ و عثمان ابن طلحه به شرف اسلام مشرف شدند. (غزوه موته) در جمادی الاولای همین سال هشتم جنگ موته واقع شده؛ سبب آن این بود که حضرت صلعم مکتوبی برای حاکم بصری بدست قاصدی فرستاد و چون به موته رسید حاکم آنجا که از امرای قیصر بود قاصد پیغمبر صلعم را شناخت و حکم قتل او کرد که کشته شد چون این خبر به سمع حضرت صلعم رسید بخاطر مبارکش شاق آمد و حکم آمادگی لشکر کرد که سه هزار مرد جرار تیار شدند آنگاه بیرقی سفید منعقد گردانیده به زید ابن حارثه داد و فرمود: زید امیر شماست و بعد ازان جعفر ابن ابیطالب و عبدالله ابن رواحا را نام گرفت و فرمود اگر یکی را چیزی شد دیگری علم بر دارد: اگر هر سه شهید شدند آنگاه مسلمانان یکی را با مارت مختار نمایند و حکم روان شدن داد که تا موضع (ثنیة الوداع) بایشان مشایعت نمود و فرمود: تا به مقتل قاصد ما بروید و آن قوم را برای اسلام دعوت نمائید اگر قبول کردند فهو المراد و الا بایشان مقاتله نمائید! کفار چون از بر آمدن فوج اسلام خبر شدند علاوه بر فوج نظامی از عرب متنصره نیز کمک خواستند که زیاده از یک صد هزار لشکر نزدشان جمع شد. مسلمانان چون از بسیاری لشکر کفار خبردار گردیدند دو شب
سیر نبویه ۱۰۵ به منزل (معان) توقف نمودند و در کار خود مشورت میکردند. لیکن عبد الله ابن رواحه همه را دلداری داده گفت: چیزی را که مکروه می پندارید که کشته شدن است؛ برای همین چیز از دیار خویش بیرون آمده اید که شهادت است: بخدا سوگند که با کفار بکثرت عدد و عدو و سلاح نمی جنگیم؛ بلکه به قوت همین دین که الله تعالی ما را بآن گرامی گردانیده محاربه میکنیم بروید! جنگ از دو حال خالی نیست، یا برایشان غالب میشویم و یا بدرجه شهادت میرسیم و در بهشت با برادران خویش یک جا میگردیم همه مسلمان رای ابن رواحه را قبول و تصدیق و تصویب نموده روانه شدند. چون جنگ شروع شد زیدرض جام شهادت نوشید. جعفر علم برداست و از اسپ خود فرود آمده پی نمود و به محاربه مشغول گردید که هر دو دستش یکی بعد دیگری قلم شدند و علم را به بازو هائی خود نگاه میداشت تا بیرق اسلام بر زمین نیفتد که کافری او را از کمر دو نیم ساخت! (که بعد از جنگ بر بدن مبارکش پنجاه زخم از پیش روی حساب شده بود.) عبد الله بن رواحه سه روز چیزی نخورده بود عمش مقدار ی گوشت بوی داد چون بدهن خود برد خبر شهادت جعفررض باورسید فی الحال از دهن انداخت و نفس خود را مخاطب ساخت: ای نفس! جعفررض از دنیا رفت و تو هنوز بآن مشغولی اگر برای زوجه
سیر نبوی ١١۶ خویش خود را نگاه میداری من او را طلاق دادم ؛ اگر به غلامان مینازی ایشان را آزاد کردم و اگر به باغ بوستان فریفته میشوی آنها را به رسول صلعم بخشیدم اکنون در دنیا چه داری؟ که از شهادت میگریزی؟ به معرکه در آمد چنان محاربه نمود که شهید شده ثابت انصاری رض علم برداشت وصدا کرد: ای مسلمانان اتفاق نمائید ویکی را بامارت مختار کنید! چون شجاعت و پهلوانی و دلاوری خالد رض بن ولید مشهور بود برامیری او نفاق کردند وعلم را به او دادند. برای رسول الله صلعم در مسجد مدینه این جنگ منکشف شده بود هرامیری که شهید میشد یاران خود را میگفت فلان شهید شد و از چشمان نرگسیش قطرات اشک مثل مروارید میچکید وچون جعفر را دید فرمود: جعفر رض را در بهشت دو بال از یاقوت سرخ به عوض دو دست ارزانی داشت و به هرجا که میخواهد طیران مینماید (ازان روز لقب او جعفرطیار شد) و در آخر فرمود حالا سیف الله شمشیر گرفت و ازان روز لقب خالد رض سیف الله شد. وچون یعلی بن امیه خبر فتح را به مدینه آورد حضرت صلعم فرمود: اگر میخواهی اولاً من خبر جنگ را تقریر کنم وچون شرح حال موته را از پیغمبر صلعم شنید سوگند خورد که همچنین بود الغرض تاریکی شب میان فریقین حایل گردید؛ علی الصباح
سیر نبویہ ۱۰۷ خالدؓ ترتیب لشکر را تغییر داد و جنگ شروع نمود؛ کفار گمان کردند که برائی مسلمانان کمک رسید بیدل شدند؛ و خالدؓ چنان جنگ شدید نمود که نه شمشیر در دست کافر کش شکست و کافران را شکست داد؛ و اموال غنیمت را فراهم آوردند. فتح مکه سبب این غزوه آن بود که چون در حدیبیه میان مسلمانان و مشرکین صلح واقع شد و برائی قطع جنگ مدت معین گردید. دران صلح نامه داخل بود که هر قبیله حسب الخواهش خود در عقد و عهد رسول الله صلعم و یا عهد قریش که داخل شوند اختیار دارند لهٰذا بنو خزاعه در عهد رسول الله صلعم و بنو بکر در عهد قریش داخل شدند این دو قبیله عداوت قدیم نیز داشتند اما روزی مردی از بنی بکر هجو سید عالم صلعم گفت؛ جوانی از بنی خزاعه هر چند او را منع کرد نشد آخر الامر او را زد که سر و رویش شکست آن مرد به قبیلهٔ خود استغاثه برده قومش از اشراف قریش معاونت خواستند که به تغییر لباس معاونت کرده بر بنی خزاعه شب خون بردند و بیست نفر را کشتند. فردا عمرو بن سالم خزاعی با چهل سوار سوی مدینه روانه گردید و بآنحضرت صلعم عرض حال خود را رسانید که قریش نقض عهد
سیر نبوی ۱۰۸ کردند، وقصه را چنانچه واقع شده بود بیان نمود. حضرت صلعم بر خاست و قدم میزد و میگفت : نصرت داده نشوم اگر نصرت ندهم بوجہیکہ نفس خود را نصرت میدہم : و آن قوم را فرمود. شما به دیار خود باز گردید ! و با صحاب خود گفت : گو یا ابو سفیان را می بینم کہ آمده تجدید عہد میکند و میخواهد کہ در مدت صلح بیافزاید ! امّاً خائب بہ مکہ باز خواہد گشت. ہمچنان شد کہ فرموده بود کہ قریش نزد ابوسفیان جمع شدند وگفتند فسادی واقع شد نقض عهد کردیم اصلاح آن از ضروریات است وگرنہ! محمد صلعم با صحاب خود بہ جنگ ما خواہد آمد و اثر ما انتقام هم حلیمان خویش را خواهد کشید. ابوسفیان گفت : والله این کار بی مشورت من شده من بآن راضی نبودم و از من خواهند دانست پس بالضرور بہ مدینہ باید روم و عهد را تازه کنم قبل از آنکہ این واقعہ بہ محمده برسد پس روانہ شده در مدینہ نزوام حبیبہ زوجہ آنحضرت صلعم دختر خویش فرود آمد و خواست کہ بر فراش رسول خدا نشیند ام حبیبہ آن را جمع کرد و پدر خود را گفت : این فراش از بہترین پاکان است و تو مشرک و نجسی نخواستم کہ بران بنشینی. ابو سفیان بہ خشم از نزدام حبیبہ برخاست و پیش آن حضرت صلعم رفت ! واستدعای تجدید عهد کرد و ہر چند کوشش نمود و جوابی نشنید! آنگاه نزد حضرت
سیر نبویه ۱۰۹ صدیق رض و عمر رض و علی رض جدا جدا رفت هرچند التماس نمود از همه جا رد شد و سوی مکه مراجعت کرد. آنگاه حضرت صلعم حکم فرمود: که بکار سازی مشغول شوید! همه مسلمانان ساختگی سفر و سلاح میکردند اما مدعای آن حضرت صلعم را نمیدانستند و باطراف مدینه خبر فرستاد هرکه ایمان بخدا و روز جزا دارد باید که اول ماه رمضان مسلح در مدینه حاضر شود! که بعضی حاضر شدند و برخی در راه ملحق گشتند. الغرض روز چهار شنبه دهم ماه رمضان مبارک بعد از عصر از مدینه کوچ کرده سوی مکه میرفتند تاکه به (مر الظهران) که چهار فرسنگ به مکه میماند رسیدند، ده هزار مرد فراهم بودند، حضرت صلعم حکم کرد: که خفتن هریکی آتشی افروزد که افروختند. قریش که تا این هنگام از حالات مدینه بی خبر بودند و می ترسیدند که مبادا محمد صلعم قصد مکه کند لهذا ابوسفیان با دو نفر دیگر برای تفحص اخبار برآمدند تا به تپۀ (مرالظهران) رسیدند و آتشهای افروخته را دیدند حیران بماندند. عباس رضی الله از مکه هجرت کرده به مدینه میرفت و راه با فوج اسلام یک جانشده عیال و اولاد خود را به مدینه فرستاد و خود همراه آنحضرت صلعم مراجعت نمود. از وی مرویست که درین شب چون بسیاری فوج برای من
سیر نبویه ۱۱۰ معلوم شد با خود گفتم : که اگر قریش همچنین نا خبر باشند و بدون امان خواستن این لشکر به مکه در آید هر آئینه ہلاک و مستاصل خواهند شد لہذا بر اشتر رسول الله صلعم سوار شده بجانب مکه بر آمدم که شاید کدام ہیزم کشی و یا شیر فروشی یا اہل حاجتی را بیابم و برای قریش پیغام به فرستم تا فکر در کار خود کنند ؛ و قبل از دخول مسلمانان به مکه برای خود ها طلب امان نمایند . ناگاہ آواز ابوسفیان را شناختم که با دیگری سخن میگفت او را صدا کردم او از مرا نیز شناخت و با ہم رسیدیم . در بسیاری این آتش حیران و متعجب بودند و پرسیدند این چیست ؟ من گفتم: وائی بر تو ای ابا سفیان این رسول خدا است که با ده هزار مرد جرار آمده است کار بر قریش دشوار گردید. ابوسفیان پرسید : چه حیله کنیم ؟ من گفتم ! ہمراہ من بر اشتر سوار شو ! تا از رسول الله صلعم برای تو امان بگیرم » الغرض او را نزد حضرت صلعم میآوردم که ناگاہ عمر رض او را دید وشناخت گفت : الحمد لله که بی امان و بی ایمان بدست افتادی و سوی حضرت صلعم تاخت ؟ من تیز اشتر را تاختم تا بر او سبقت کردم و به خیمه رسول الله صلعم در آمدم که فی الحال عمر رض نیز رسید و گفت : یا رسول الله این است دشمن خدا ابوسفیان که بر او ظفر یافتیم اجازت فرمائید تا گردنش بزنم من گفتم : من او را امان داده ام . چون با اجازه حضرت صلعم شب او را نگاه داشتم و فردا بر
سیر نبویه ۱۱۱ حضورش تقدیم کردم؛ ابوسفیان را گفتم: زود ایمان آر! والا نه همین ساعت عمر رض میآید و گردن ترا میزند پس ابو سفیان گفت: (اَشْهَدُ اَنْ لَّا اِلَهَ اِلَّا اللهُ وَاَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدً رَسُولُ اللهِ) عباس رض گوید من گفتم: ابوسفیان مردیست که فخر جاه را دوست میدارد اورا به مرتبه تخصیص و امتیازی بدهید! که میان اهالی مکه سرافراز گردد؛ حضرت صلعم فرمود: کسی که در سرای ابوسفیان داخل شد در امن باشد و کسی که سلاح خود را انداخت و دروازهٔ خانه خود را به بست و یا در مسجد حرام داخل شد در امن باشد . آنگاه او را اجازه مراجعت مکه داده شد اما عباس رض او را نگاه کرد تا اساسه و کوکبهٔ لشکر اسلام را به بیند و هیبت ایشان در دلش بنشیند پس در گذرگاه تنگ او را بر بلندی بنشاند و گروه گروه فوج اسلام میگذشت و از عباس رض میپرسید و عباس رض تعریف می نمود! تا که فوج خاصهٔ آن حضرت صلعم که اکابر مهاجر و اخیار انصار همه مکمل و مسلح تکبیر گویان رسید و سرور صلعم بر ناقه قصوای خویش سوار بود . ابوسفیان چون لشکر اسلام را بدان عظمت و اساس دید حیران بماند؛ و چون تمام لشکر بگذشت ؛ عباس رض ابوسفیان را گفت: زود به مکه برو! و اهل آن را بترسان! که فکری در کار خویش بکنند و مسلمان شوند تا خلاصی یابند والا هلاک خواهند شد.
سیر نبویه ۱۱۲ ابوسفیان به مکه رسید اهل آن از غباریکه از لشکر اسلام برخاسته بود پرسید: که این غبار از چیست؟ ابوسفیان گفت: وای بر شما محمد صلعم بر لشکر بسیاری که غرق آهن و فولاد است رسید؛ و چنان سواران و دلاوران اند که هیچکس طاقت و مقاومت شان را ندارد و شروطیکه برای امان مقرر شده بود بیان نمود. بر سخن او استهزا کردند که این چه میگوید. حضرت صلعم لشکر را بر اهالی مکه تقسیم نمود و برای هر گروه فرمود محاربه منمائید مگر با کسانیکه با شما مقاتله کنند. اتفاقاً عکرمه ابن ابی جهل و صفوان ابن امیه با گروه جوانان سر راه خالد ابن ولید را گرفتند و محاربه آغاز کردند؛ خالد را به ضرورت مقاتله نمود؛ برای رسول الله صلعم خبر رسانیدند که خالد شمشیر کشیده داهل مکه را میکشد حضرت صلعم یکی را فرستاد تا خالد را بگوید: (اِرْفَعْ عَنْهُمُ السَّيْفَ) یعنی شمشیر از ایشان بر دار! آن مرد نزد خالد آمد و گفت: رسول الله صلعم میفرماید: (ضَعْ فِيهِمُ السَّيْفَ) یعنی شمشیر در ایشان بنه! و بکش! لہٰذا خالد هفتا و نفر را بکشت. چون رسول الله صلعم خالد را خواست و بر او عتاب کرد که چرا خلاف حکم من کردی؟ خالد رض گفت یا رسول الله صلعم فرستادهٔ شما آمد و گفت: حضرت صلعم میگوید: (ضَعْ فِيهِمُ السَّيْفَ) حضرت صلعم آن مرد را خواست فرمود: من ترا چه گفته بودم؟ او گفت: فرموده بودید: (ارْفَعْ عَنْهُمُ)
۱۱۳ سیر نبویه السّيْفِ ٰ من خواستم که پیغام شما را برسانم . در راه شخصی را دیدم سر او بر آسمان و پائی او در زمین حربه در دست گرفته بر سینه من راست کرده گفت . خالد را بگوی (وَضَعَ فِيهِمُ السَّيْفَ) واگر نگوی من ترا به همین حربه بکشم . حضرت صلعم فرمود : صدق الله وصدق الرسول روزی که حضرت حمزه رض عم من کشته شد من گفتم اگر به قریش دست یابم هفتاد تن از ایشان بکشم امروز الله تعالیٰ خواست که آنچه بر زبان پیغمبر وی گذشته بود راست کند . حضرت صلعم با فوج اسلام بیستم ماه رمضان مبارک بمکه در آمد و پانزده روز دران اقامت کرد و بعد الفتح خون چند نفر مرد و زن را هدر نمود : که بعضی از ایشان کشته شدند و برخی مسلمان گشتند. آنحضرت صلعم از بالائی مکه که خیمه آن در آن جا نصب شده بود به مسجد شریف آمده طواف و سه صد و شصت بت را از گرد بیت شریف انداخت و مسجد و کعبه را از بت ها و صورت ها پاک ساخت و عادات جاهلیت و فخر باجداد را به شدت منع فرمود و بعضی شرایع الهیه را بیان نمود؛ فردا به کوه صفا با مردان مکه بیعت کرد و حضرت عمر رض را فرمود که بیعت زنان را بگیرد ا که به قرار فرموده آنسرور گرفت . و درین روز ها بهر جانب و قبائل سریه ها را فرستاد و بت خانه
سیر نبویه ۱۱۴ تا را خراب گردانیدند . جنگ حنین سبب این غزوه آن بود که چون رسول الله صلعم مکه را فتح نمود اکثر قبائل عرب اطاعت کردند الا قبیله هوازن و ثقیف که مردمان دلاور و جنگ جو بودند . پس اشراف این دو قبیله با هم جمع شده گفتند (محمد صلعم) با قومی جنگ کرده که فن محاربه را نمی دانند لهذا غالب شد اکنون شاند که قصد ما کند ! پس پیش از انکه عزم او به ظهور برسد ! می باید ما به جنگ او برویم پس مالک ابن عوف نصری هوازن و کنانه ابن یالیل کلان ثقیف ساختگی جنگ را کردند و قبائلی که در قرب و جوار این دو قبیله بودند نیز بایشان موافقت نمودند غیر از قبیله کعب و کلاب که مخالفت ورزیدند و به جنگ نیامدند الغرض چهار هزار لشکر فراهم شده با زنان و اولاد و اموال خودها بر آمدند و رو به وادی حنین آوردند . چون خبر اجتماع این طوائف به سمع همایون آن حضرت صلعم رسید شخصی را برای تجسس و تفحص احوال فرستاد و عتاب ابن اسید را که دران زمان جوان بیست و یکساله ، و روز فتح مکه به شرف ایمان مشرف شده بود والی ؟ و معاذ ابن جبل رض را امام و مفتی مکه مقرر فرمود و خود مبارک با دوازده هزار نفر روز شنبه ششم ماه شوال
سیر نبوی ۱۱۵ سن هشتم ہجرت از مکه سوئی حنین بر آمد؛ جاسوسی که فرستاده بود در راه خبر کیف و کم دشمن را رساند. شخصی گفت: امروز از جهت قلت مغلوب نخواهیم شد، چونکه عجب وافتخار کرد و به بسیار ی لشکر مغرور گردید حضرت قول او را مکروه پنداشت و فرمود: بفقرای امت نصرت میخواهید ! مالک ابن عوف پیشتر لشکر خود را شب در مضیق وادی حنین رسانده در گذرگاه فوج اسلام تقسیم کرده بود و حکم داده بود که بهر جا کمین کنید! و چون لشکر اسلام در اینجا برسد، شما دفعتاً یکباره مثل یک مرد حمله نمائید ! فوج اسلام چون از کمین کفار بیخبر بودند ؛ و وره حنین تنگ بود به ضرورت گروه گروه میرفتند که ناگاه قبیله هوازن به یکبار از کمین گاه بر آمده حمله و تیر باران نمودند و گروه اول را واپس گردانیدند که در ایشان بعضی مشرکین مکه نیز شامل بودند و با مید غنیمت بر آمده بودند. و از دلهای بعضی دیگر هنوز چرک حسد و وکینه پاک نشده بود. و همچنین دیگران آن را دیده به عقب شان می گریختند؛ بعضی از دلاوران اسلام بگرد آنحضرت صلعم جمع بودند. که صبر و ثبات ورزیدند و چون عباس رض بلند آواز بود اور ا فرمود. گروه انصار را صدا کن : پس عباس رض به آواز بلند صدا کرد: ( یا اصحاب السمره ) ! اصحاب که آواز را شنیدند (لبیک ) گویان مثل زنبور عسل که بخانه خود میگردند بازگشتند و از هر جانب جمع میشدند
سیر نبویه ۱۱۶ و حضرت صلعم از بسیار شجاعت و وثوق بر الله تعالی دلدل را پیش میبرد و میفرمود : اَنَا النَّبِيّ لَا كَذِبُ اَنَا ابْنُ عَبْدُ الْمُطَّلِبْ اَلْاَنَ حَمِيَ الْوَطِيسِ ، یعنی من پیغمبرم دروغی نیست الحال تنور جنگ گرم گردید مسلمانان حمله شدیدی کردند و حضرت صلعم فرمود : (الیدی دلدل فی لحال دلدل شکم خود را بزمین رسانید و حضرت صلعم مشت خاکی برداشت و (شَاهَتِ الْوُجُوهُ) گفته سوی مشرکین پاشید، که به چشم های همه رسید : فرشتگان به کمک آمدند چنانچه الله تعالی در قرآن عظیم الشان از آن خبر داده الغرض کفار چنان شکست کردند که بقدر دوشیدن یک شتر مکث نتوانستند و مالهای شان غنیمت مسلمانان گردید. از شیبۂ ابن عثمان مرویست : که چون پدرم در جنگ اُحد کشته شده بود در جنگ حنین رفتم و در دل خود گفتم که اگر فرصت بیابم انتقام پدر خود را از (محمد صلعم) بگیرم پس وقتیکه مسلمانان شکست کردند و او بدل دل سوار بود از طرف پشت شمشیر خود را کشیده رفتم تا او را بزنم که ناگاه شعله آتش میان ما حایل گردید گمان کردم که سوختم و از خوف چشم خود را پوشانیدم و به عقب پس پس میشدم حضرت صلعم سوی من دید فرمود نزدیک بیا ! من باو نزدیک شدم دست مبارک خود را بسینۂ من نهاد و گفت : (اَللَّهُمَّ اَعْذْهُ من الشَّيْطَانِ) الهی او را از شیطان پناه بده ! قسم بخدا ست،
سیر نبویه ١١٤ که از چشم گوش من برای من دوست تر شد و چیزیکه در دل من بود برآمد. آنگاه فرمود : برو! و با کفار جنگ کن ! قسم به خداست که اگر دران حالت پدرم پیش رویم میآمد او را به شمشیر میزدم و می کشتم. در جنگ حنین چهار مرد از مسلمین شهید ! واز مشرکین زیاده از هفتاد نفر کشته شدند. بعد الا نهزام کفار سه فرقه شدند مالک ابن عوف با جمعی بطائف رفتند و برحی باوطاس و بعضی بوادی نخلہ فرار نمودند. غزوۀ طایف حضرت صلی الله علیه وسلم ابو عامر اشعری را که عم ابو موسیٰ اشعری بود با جمعی عقب جماعتیکه باوطاس رفته بودند مقرر نمود که او رفته بعضی را کشته و جمیعت شانرا متفرق ساخت و خودش نیز جام شهادت نوشید و خود حضرت صلعم با فوج اسلام سوی طایف متوجه گردید. مالک مذکور با گروه خود که سوی طائف رفته بودند در حصار طائف متحصن شدند ! و یک ساله اسباب حصار را آماده ساخته بودند. چون حضرت صلعم نزدیک حصار فرود آمده بود و از سر حصار تیر باران نمودند دوازده نفر از مسلمانان شهید و چند دیگر مجروح گشتند؛ لہذا از آنجا بجا شده به موضعیکه حالا مسجد است فرود آمدند
۱۱۸ سیر نبویه مدت بیست و چند و بروایتی چهل روز محاصره طائف طول کشید و جنگهای شدید واقع شد آخرالامر آن حضرت صلعم خوابی دید که ازان چنان تعبیر کرده شد که الحال فتح حصار طائف میسر نخواهد شد لهذا ازان جا کوچیدند. و(جعرانه) که دران جا اموال غنیمت فراهم شده بود - فرود آمدند- از اموال غنیمت که شش هزار کنیز و غلام و بیست و چهار هزار اشتر و زیاد از چهل هزار گوسفند و چهار هزار اوقیه نقره بود و برای چهل نفر معتبر که (مولفة القلوب) گفته میشوند صد صد شتر بخشیدند. که از ان جمله ابوسفیان را با دو پسرانش سه صد شتر و یک و بیست اوقیه نقره احسان فرمود و باقی را میان مسلمانان تقسیم نمود - درین بخشش هائی بسیار! خاطر جوانان انصار ملول گردید که حضرت صلعم با قریش چنین و چنان احسانات و کرم و اسواسات را مبذول ساخت و ما را ازین انعام عام محروم گردانید - چون بسمع همایون آنحضرت صلعم رسید. مجلسی ساخت و خاص انصار را خواست و برای ایشان سخنان دلخوش کن فرمود که همه راضی و خورسند شدند ازان جمله این بود که شما راضی نیستید که دیگر مردمان با اموال سوی خانهای خود مراجعت کنند و شما با رسول خدا مراجعت نمائید (چون در دل های بعضی ایشان این سخن خطور میکرد که مبادا با قوم خود بمانند) لهذا ازین فرمائش مبارک بسیار شادمان گردیدند -
سیر نبویه ۱۱۹ و شب چهار شنبه هیژدهم ماه ذی القعده از جعرانه کوچیده به مکه تشریف بردند در آنجا عمره را بجا آورده عتاب ابن اسید و معاذ ابن جبل را بکار های شان مقرر نموده سوی مدینه مراجعت فرمودند. وقائع سال نهم ہجرت حضرت صلعم مدت دو ماه و شانزده روز در سفر مکه و طائف گذرانید و در اول ماه ذی الحج به مدینه رسید و تا ماه رجب استقامت نمود و بعضی سرایا را سوی قبائل مشرکین و برخی صحابه را برای مسلمین جہت اخذ زکوه روانه نمود که کامیاب مراجعت مینمودند و روز پنجشنبه در ماه رجب که شش ماه و پنج روز از سال نهم گذشت غزوه تبوک واقع شد . غزوه تبوک این غزوه آخر غزوات است و غزوة العسرت نیز گویند. باعث این غزوه آن بود که قافله از شام به مدینه آمد و برائی آنحضرت صلعم خبر رسانید که لشکر شاہی روم و عرب و متنصره یک جا شده قصد مدینه دارند . لهذا حضرت صلعم حکم فرمود: که کار سازی سفر نمائید که به حرب روم میرویم و به قبائل
سیر نبویه ۱۲۰ اطراف که شرف اسلام یافته بودند نیز خبر فرستاد که در مدینه با ما ملحق گردید . وچون سال قحط وقیمتی وعسرت اموال ومتاع وحرارت هوا و قلت آب بود حضرت صلعم برائی تجهیز لشکر و آمادگی جهاد فی سبیل الله با عانت صدقه ونفقات حکم و تحریص فرمود: که یاران به قدر همت وطاقت خود ها در کار سازی این لشکر به بذل اموال و امداد نمایند !!! چنانچه حضرت عثمان رض هزار شتر همراه باره هفتاد اسپ و هزار مثقال طلا ایثار نمود. و بروایتی چون سی هزار لشکر بود. دو ثلث تجهیز این لشکر را مهیا میساخت . حضرت صلعم در حق وی فرمود : (لا يضر عثمان ابن عفان ما فعل بعد اليوم) عثمان رضی الله بعد از امروز هر کاری که کند برای او ضرر نمیر ساند وحضرت صدیق رض تمامی مال خود را آورده و همچنین دیگر صحابه به قدر طاقت مال های خود را بذل و ایثار نمودند؛ حتی زنان مسلمانان هر قدر از عطریات و زیور های خود ها را که قادر بودند به حضور آنحضرت صلعم فرستادند . بعضی منافقین در خانه سیلمم یهودی جمع شدند و مردم را ازین غزوه باز میداشتند . این خبر به سمع همایون آنحضرت صلعم رسید . طلحه ابن عبید الله رض را با جمعی از صحابه رض مقرر فرمود که
سیر نبویه ۱۳۱ آشیانه را بسوزانید ایشان رفته آن جماعت را متفرق ساختند و خانه را بسوختند . حضرت صلعم با سی هزار لشکر که ده هزار دران اسپ سوار بودند متوجه تبوک گردید و (ثنیۃ الوداع) را معسکر ساخت و آنجا علم اعظم را به حضرت صدیق رض داد ؛ و همچنین الویه هر قبیله را به دلاوران اسلام تسلیم کرده روانه شدند در راه معجزات متعدده از آنحضرت صلعم بظهور رسید که شرح آنها طولی دارد و این مقام آن نیست و چون به دیار حجر که مقام ثمود بود رسید فرمود : آب این موضع را میاشامید و نه وضو سازید ؛ واگر خمیری تر کرده باشید آن خمیر را به شتران بدهید و زانو ہائی شتران را سخت به بندید و هیچ کسی امشب تنها از خیمه نبراید. مگر مصاحبی با وی باشد چرا که این مساکن گروهی است که ظلم کرده اند مبادا برسد شما را آنچه بایشان رسیده چنانچه همه فرموده آنحضرت صلعم را معمول داشتند مگر دو نفر که تنها تنها برآمده بودند یکی را خناق گرفت دیگری را باد بکوه طی انداخته بود صبح خناق گرفته را دعا کرد که شفا یافت ؛ و آن دیگر را اهل طی در مدینه نزد آنحضرت صلعم رسانیدند. حضرت صلعم در راه روزی فرمود : فردا چاشت گاه به چشمه تبوک خواهید رسید باید کسی در آن آب دست نزند تا که من برسم فردا که رسیدند آب آن قدر اندک بود که مثل خطی مینمود کم کم ازان
سیر نبویه ۱۲۲ آب در ظرفی جمع کردند و حضرت صلعم در آن دست و روی مبارک خود را بشست و در آن چشمه ریخت آن قدر آب جوشیدن گرفت که بیست روز در تبوک توقف نمود کفایت این لشکر را میکرد. درین روز ها والی (ایلة) و اهالی (جربا) و (اذرح) آمدند و جزیه قبول کردند، که صلح نامه با ایشان داده شد و خالد ابن ولید رض را با چهار صد و بیست سوار سوی (اکیدر) حاکم دومة الجندل فرستاد و حضرت صلعم بدون وقوع جنگ و دیدن مقابل سوی مدینه مراجعت نمود. و خالد رض اکیدر را با برادرش بعد از کشتن یک برادر دیگرش اسیر گردانید و در مدینه به حضور پر نور آنحضرت صلعم حاضر ساخت از کشتن ایشان در گذشت و بدادن جزیه با وصیح کرده شد. (آمدن وفود) در همین سال نهم از هر جانب وفد قبائل آمدن گرفت چنانچه این سال را (سنة الوفود) گویند و مسلمان می شدند و دعای باران یا بسیاری غله و گم شدن قحطی میخواستند که باجابت می رسید. از انجمله عروة ابن مسعود بود که به شرف ایمان مشرف گردید و چون سوی قبیله خود عودت نمود به سبب مسلمان شدنش او را بدرجه شهادت رسانیدند. و بعد از مدتی در داخل شدن اسلام
سیر نبویه ۱۳۳ با هم مشورت کردند آخر الامر رائی ایشان باسلام قرار گرفت چند نفرشان بمدینه آمدند ازین جا حضرت صلعم ابوسفیان و مغیره ابن شعبه را بایشان فرستاد، تا معبد شان را که بلات مسمی بود خراب کردند. و همه قبائل عرب چون دیدند که قریش در حسب و نسب از همه عرب فائق اند دین اسلام را قبول کردند و با هم گفتند سنجات در اسلام است که آنرا قبول کرده متابعت خیر الانام را لازم دانیم. لهذا گروه گروه میآمدند و مسلمان می شدند حضرت صلعم برائی تعلیم دین و شرائع اسلام؛ بعضی از صحابه را بمعیت جنود وفود باطراف قبائل ارسال مینمود. و برائی اجرائی قوانین شرعیه و تکالیف اسلامیه و تاسیس اصول مدنیت والیان را مأمور میفرمود؛ تا احکام شرعیه را مطابق فرموده خدا و رسول در اکناف و جوانب عرب نشر عام نمودند وقائع سال دهم هجرت در سال دهم هجرت نیز وفود قبائل بمدینه ورود داشتند. چنانچه از انجمله عدی ابن حاتم طائی بود که آمد و بشرف اسلام مشرف گردید از وی مرویست: که آنحضرت صلعم مرا گفت: ای عدی: آیا مانع تو از دخول در دین اسلام قلت مال و کثرت احتیاج مسلمانان خواهد بود.
سیر نبویه ۱۲۴ و یا کثرت اعدا و قلت اصحاب ؟ و یا حکومت و سلطنت دشمنان خواهد بود سوگند بخدا است که اگر عمر دراز یابی خواهی دید که دین اسلام چنان غالب و مسلمانان بسیار شوند و مال میان مسلمانان فراوان گردد که کسی آن را قبول نکند و زنی تنها از قادسیه بر شتر خود نشسته به زیارت خانه کعبه آید ؛ وغیر از خدای تعالی از هیچ کس نترسد و زود باشد که بشنوی که کشک های سفید زمین بابل ؛ بدست اہل اسلام فتح شود . عدی گوید به شرف اسلام مشرف شدم و آن دو امر را که آمدن زن از قادسیه و فتح کشک های سفید بود؛ بچشم دیدم : آن سوم نیز البته واقع خواهد شد. از انجمله وفد جریر ابن عبد الله بجلی بود که با یک صد و پنجاه مرد از قبیله خود آمد و مسلمان شدند حضرت صلعم او را به بت خانه ذوالخلصة فرستاد که خاطر مرا از ان جمع کن ؛ جریر رفته آنرا منهدم ساخت و خزینه که داشت به مدینه آورد و نیز جریر را برای ذو الکلاع ابن یا کور از اولاد د تبع که دعوی خدائی کرده بود ؛ فرستاد؛ او و زوجه اش که بنت ابرهه ابن صباح بود مسلمان شدند. چنانچه در خلافت حضرت عمررض به مدینه آمد و هشت هزار غلام همراه او بود همه را در راه خدا آزاد گردانید روزی حضرت عمر رض را گفت ؛ گناه بس عظیم دارم دعای مغفرت برای من کن ؛ عمر رض پرسید آن چه گناه است ؛ او گفت روزی از کسانیکه مرا می پرستیدند غائب شدم ؛ نا گاه از بلندی بر ایشان ظاهر گشتم ؛ زیاده از یکصد هزار انسان برای من سجده کردند . عمر رض او را گفت
سیر نبویه ۱۲۵ اسلام و توبه با خلاص با رافت الله تعالی عفو گناهان گذشته را میکند. (حجة الوداع) در همین سال دهم حضرت صلعم باطراف وقبائل خبر فرستاد. که عزم حج مصمم دارم هر کسی که ارادۀ حج دارد بیاید و ملازم ما با شد. و آداب مناسک حج را از من فرا گیرد. که یکصد و چهارده هزار مسلمان با اراده حج فراهم شدند و حضرت صلعم روز شنبه بیست و پنجم ماه ذی القعده از مدینه بر آمدند و روز یک شنبه چهارم ذی الحج به مکه رسیدند و مناسک حج بجا می آوردند. و بروز عرفه خطبۀ بلیغه در عرفات خواندند که دران فرمودند: خونها! مال ها! عرض ها ر بدیهائی شما میان شما حرام است. بدانید! و اگاه باشید! که همه امور جاهلیت را زیر قدم خود در آوردم و خونها که در وقت جاهلیت واقع شده بود و اهل آن در صد و انتقام اند این انتقام باطل است. و ربا جاهلیت را باطل گردانیدم و در شان زنان خود از خدا بترسید! و زنان نگذارند که پای کسی به فراش شما برسد. و در میان شما چیزی را میگذارم که اگر بآن چنگ بزنید هرگز گمراه نشوید و آن قرآن است و فردای قیامت پرسیده میشوید که محمد صلعم با شما چه کرد؟ شما در جواب چه خواهید گفت؟ همه گفتند: گواهی میدهیم: که ادای رسالت و امانت کردی! و آن چه
سیر نبویه ۱۳۶ شرط ارشاد و نصیحت بود بجا آوردی. آن گاه انگشت سبابه خود را جانب آسمان برداشت و سوی زمین فرود آورده سه بار گفت: (اللهم اشهد) و در منا باز خطبه خواند و چیزهائی سابق الذکر را بابلیغ وجه منع فرمود و گفت سخن پادشاه را بشنوید و فرمان او را بجا آرید (مادامیکه بکتاب خدا موافق باشد) و مناسک حج را از من فراگیرید؛ که شاید بعد از امسال حج نگذارم و مردمان را از خروج دجال و کیفیت و شکل او خبر داد و فرمود. زود باشد که شما نزد پروردگار خود حاضر کرده شوید و از اعمال شما خواهد پرسید، پس باید که بعد از من سوی گمراهی نه گردید که بعضی از شما که گردن بعضی را بزند و باید که حاضر به غائب برساند! و بعد از نحر هدایا سر مبارک خود را تراشید؛ و موی مطهر خویش را دو حصه کرد یکی را با بطلحه انصاری ارزانی فرمود؛ و دیگری را با زواج طاهرات خود داد (که همراه خود همه را به حج آورده بود) و ایشان به تمام یاران حضرت پخش کرد (کسی را یک موی و دو موی به قدر مراتب شان تقسیم نمودند) و ده روز در مکه توقف کرده بعد ازان سوی مدینه مراجعت فرمود و آیت: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِيْنَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِيْ وَرَضِيْتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِيْناً) در عرفات نازل شد. وحضرت از مضمون آن روائح انتقال بدار الوصال استشمام نمود. **۰**
سیر نبویہ ۱۲۷ وقائع سال یازدهم هجرت که سال وفات است چون حضرت صلعم از حجت الوداع مراجعت نمود؟ بغیر از مرض موت مریض گردیده و آوازۀ مرض شان باطراف رسید: بعضی از مردمان مثل مسیلمه کذاب. طلیعه اسدی اسود عنسی. سجاع نام زنی دعوی پیغمبری کردند که بعد از شوکت بسیار اسود در حیات آنحضرت صلعم و مسیلمه در خلافت حضرت صدیق کشته شدند وطلیعه ابن خویلد در خلافت حضرت عمر رض ایمان آورد که نیک قبول شد و در حرب نهاوند شهید گردید. (جیش اسامه ابن زید رض) روز دوشنبه بیست وششم ماه صفر سنه یازده حضرت م امير فرمود؛ که برای حرب روم ساختگی لشکر کنید؟ فردای آن اسامه ابن زید رض را که جوان بیست ساله بود خواست و او را گفت: ترا امیر لشکری میگردانم که بنواحی مقتل پدر خود بزودی بروی که پیش از وصول خبر بایشان برسی و ایشان را تاخت و تاراج نمائی او یا اہل (اُبْنى) غزا کن: و برایشان آتش بزن! و روز چهارشنبه بیست و هشتم ماه مذکور برای آن حضرت صلعم مرض طاری گردید و فردائی آن با وجود مرض بدست مبارک خود لوای برای وی منعقد گردانید و فرمود:(اغْزُ بِسْمِ اللهِ فِي سَبِيلِ اللهِ وَقَاتِلُ مَنْ كَفَرَ بِاللهِ) یعنی غزا کن بنام خدا در راه خدا و کسی که بخدا کفر میکند آنرا بکش!
سیر نبویه ۱۲۸ اسامه رض لوا را گرفته بیرون رفت و در (جرف لے) منزل ساخت تا که لشکر فراهم گردد. داعیان مهاجر و انصار مثل : حضرت صدیق و عمر فاروق رض و عثمان ذی النورین رض و سعد ابن ابی وقاص رض و ابو عبیدة ابن الجراح رض و سعید ابن زید رض و غیره اخیار صحابه رض مامور گردیدند. که در جیش اسامه باشند! چون به سمع شریف سرور عالم صلعم رسید: که امارت اسامه رض بر بعضی از مردمان دشوار آمده میگویند: که یک بچه را مهاجرین اولین و انصار اخیار امیر گردانیده است! لهذا به غضب شده با وجود تب و صداع از خانه بر آمد و سر مبارک به عصابه بسته بر منبر نشست و بعد از حمد و ثنای پروردگار فرمود : این چه مقاله است که به من رسیده است! اسامه از جمله دوست ترین مردم است به من وصیت مرا در شان او به نیکی و خوشی قبول نمائید! و با وی نیکی بجا آرید! که وی از جمله اخیار شما است! و از مظنه جمیع خیرات. بعد از آن از منبر فرود آمد و بخانه تشریف برده و صحابه که رفتنی سفر بودند میآمدند و با نحضرت صلعم وداع میکردند و به لشکر گاه میرفتند و حضرت صلعم در ثقل مرض بودند و میفرمود: جیش اسامه را روان کنید! روز یک شنبه اسامه به عزم وداع لے جرف یک میل از مدینه بیرون است.
سیر نبویه ۱۲۹ آمد و سر و دست حضرت صلعم را تقبیل نمود. اما آنحضرت صلعم از ثقل مرض چنان گران شده بود که مجال سخن گفتن نداشت با وجود آن دست های مبارک را سوئی آسمان بالا کرده و بر سر اسامه کشید که برای او دعا نمود و فرمود: (اغْدُ عَلَى بَرَكَةِ اللهِ) یعنی به برکت خدای تعالی صبح کوچ کن ! چون در جرف مردم را حکم کوچ داد: و خود میخواست که سوار شود از طرف والده اش کسی آمد که حضرت صلعم به حالت نزع است. اسامه رض و بعضی اکابر صحابه رض که بیرون شده بودند بنابر این خبر مراجعت نمودند. و بریده ابن الحصیب که از طرف اسامه صاحب لوا بود لوا را آورده بدر حجرهٔ آن سرور صلعم نصب نمود. و چون از دفن آنحضرت صلعم فارغ شدند و خلافت به حضرت صدیق رض رسید : بریده را مأمور ساخت که لوا را نزد اسامه برده تا به لشکری که پیغمبر خدا مقرر نموده برود اسامه رض باز د به جرف ، منزل ساخت . درین اثنا به مدینه خبر رسید که بعضی از قبائل عرب مرتد گشتند د به عرض حضرت صدیق رض رسانیدند. که اگر جیش اسامه معطل شود تا دفع این فتنه کرده شود بهتر خواهد شد. حضرت صدیق رض فرمود : اگر در مدینه لقمهٔ سباع شوم خلاف فرمان رسول خدا را
سیر نبویه ١٣٠ جائز ندارم ؛ ولوارا که بدست مبارک خود منعقد گردانیده فرو نگذارم . اما از اسامه درخواست نمود که عمر خطاب رض را اجازت دهید ؛ تا نزد من باشد . پس به اذن اسامه رض عمر رض ازان جیش تخلف ورزید . در ماه ربیع الاخر اسامه کوچیده جانب (أبنی) که از نواحی بلقا است متوجه گردید و در آن جا رسیده ؛ بر اهل آن ظفر یافت و اکثریه را به قتل رسانیده و باغات و ذراعات شان را به سوخت ؛ و قاتل پدر خود را مقتول ساخت و با غنیمت بسیار سوی مدینه مراجعت فرمود . وفات آنحضرت صلی الله علیه وسلم از عبد الله ابن مسعود مرویست که حبیب ما محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم یک ماه پیش ؛ از وفات خود ما را خبر داد ؛ و آن چنان بود که خواص اصحاب را در خانه ام المومنین عایشه صدیقه رضی الله طلب نمود و فرمود ـ وصیت میکنم شما را به تقوی و خوف از خدای تعالی و شما را به خدا میسپارم وحق تعالی را بر شما خلیفه خود میگردانم و با همدیگر بگریستیم و خود نیز بگریست و چون مرا شوئید و در کفن پیچید مرا درین خانه به کنار قبر من تنها بگذارید و شما بیرون روید که اول کسی که بر من نماز گزارد دوست من جبرائیل خواهد بود پس میکائیل پس اسرافیل پس ملک الموت با گروه انبوه
سیر نبویه ۱۳۱ فرشتگان و بعد از ان ابتدا به نماز من مردان اهل بیت کنند و پس از ان زنان ایشان : آنگاه سائر اصحاب : و سلام مرا بآن جماعتی از یاران من که غائب اند برسانید : و به هر کسی که پیروی من کند و متابعت سنت من نماید تا روز قیامت سلام من برسانید : از عایشه صدیقه رض مرویست : که (ابتدائی مرض در خانه میمونه) بود از آن جا به خانه من آمد و مرضش اشتداد یافت پس به خانه میمونه مراجعت فرمود : زوجات مطهرات در آن جامع شدند حضرت فرمود : ( اَيْنَ اَنَا غَداً ) فردا من کجا خواهم بود؟ مقصودش این بود که در ایام مرض به خانه عایشه باشم) حضرت فاطمه زهرا رضی الله عنها امهات مومنین را گفت برای پیغمبر صلعم مشاق خواهد بود که بخانه های شما نرود نماید. الغرض همه به خانه حضرت عایشه راضی گشتند که در آن جا باشد ما به خدمت حضرت قیام مینمائیم . از خانه میمونه باین هیئت بیرون آمد . که یک دست بر دوش فضل ابن عباس رض و دیگری بر دوش علی ابن ابیطالب انداخته پای های مبارک در زمین میکشید : تا بخانه عایشه رسید و سائر زوجات مطهرات در آن جا به خدمت قیام مینمودند . و مرض شان چنان صعوبت نمود که حرارت تب از بالای قطیفه
سیر نبویه ۱۴۲ مس میگردید . و فرمود : بر هیچ احدی بلای سخت تر از انبیاء نیست و همچنان که بلای ایشان مضاعف است ؛ اجر ایشان نیز مضاعف است . از ابن عباس رض مرویست : که روز پنجشنبه مرض آن حضرت صلعم اشتداد نمود دوات و کاغذ خواست تا چیزی بنویسد میان صحابه اختلاف واقع شد که درین محل مناسب نیست که آن سرور صلعم را به کتابت مشغول داریم حضرت عمر رض گفت قرآن میان شما است : (حَسْبُنَا كِتَابُ الله) چون درین خصوص آواز ها بلند شد فرمود : که برخیزید بحضور هیچ پیغمبر منازعت مناسب نیست . و سه وصیت فرمود : (۱) - اینکه مشرکان را از جزیرهٔ عرب بیرون کشید . (۲) - اینکه جماعت وفود عرب را که به نزد شما آیند ایشان را جائزه ها دهید ؛ مثلیکه من میدادم . (۳) - وصیت سوم را راوی خاموش مانده ، یا فراموش کرده . روزی فرمود : که آب بر من ریزید ؛ چنانچه معمول گردید و بعد ازان خفتی حاصل کرد و بیرون رفت ؛ و بعد از نماز گذاریدن خطبه خواند و دران فرمود : ای گروه مردمان بدرستی که شما
سیر نبویه ۱۴۳ زیاده خواهید شد و انصار کم خواهند شد؛ بآن خدائی که نفس من بید قدرت اوست که من ایشان را دوست دارم آنچه بر بر ایشان بود به تقدیم رسانیدند و حق مواسات و جوانمردی بجای آوردند و اکنون آنچه ایشان را بر شما باقی مانده این است : که با نیکان ایشان نیکوئی کنید ! و از بدان ایشان عفو نمائید. روزی بآن حضرت صلعم خبر رسانیدند که انصار سراسیمه و حیران گرد مسجد میگردند و میگویند : که اگر پیغمبر خدا از دنیا نقل کند بعد از وی حال ما چه خواهد شد ؟ لہذا بر خواست هر دو دست مبارک را بر دوشش حضرت علی رض و فضل ابن عباس رض انداخته به مسجد درآمد تا به پایۀ اوّل منبر نشست ؛ و بر سر مبارک عصابه بسته بود بعد از حمد و ثنای پروردگار فرمود: ای گروه مردمان به من رسیده که شما از موت من می ترسید گویا که منکر موتید؛ آیا شما را از موت من خبر داده نشده دیمانا اشارت به آیه کریمه : (اِنَّكَ مَيِّتٌ وَاِنَّهُمْ مَيِّتُونَ) بود کدام پیغمبر در امت خود جاوید مانده تا من بمانم ؟ بدانید و آگاه باشید! که بازگشت همه شما به سوئی خداوند است. وصیّت میکنم شما را که : با مهاجرین اوّلین نیکوئی بجا آرید. و وصیت میکنم مهاجرین را که با یک
سیر نبویه ۱۴۳ دیگر خود نیکی کنند ؛ و سوره (وَالْعَصْرِ إِنَّ الْإِنسَانَ) را تا آخر خواند و آنگاه فرمود: ای گروه مهاجرین شما را وصیت می کنم در شان انصار به نیکوئی . زیرا که ایشان کسانی اند که سرای هجرت یعنی مدینه را برای شما اماده داشت، و بایمان سبقت گرفتند . پیش از آنکه شما بایشان هجرت کنید، و میوه های بساتین خود را با شما مناصفه نمودند ؛ و در منازل خود شما را جای دادند ؛ و با وجودی که خود محتاج بودند شما را بر نفس های خود ایثار کردند ؛ کسی که از شما بر سر ایشان حاکم شود ؛ باید که از محسن ایشان قبول کنید، و از مسی ایشان تجاوز نمائید ؛ و بر ایشان کسی را اختیار نکنید . انصار گفتند ما با ایشان چه کنیم ؟ فرمود : صبر کنید تا زمانیکه در لب حوض کوثر به من برسید . عباس رض گفت : یا رسول الله ! در شان قریش نیز مردمان را وصیت فرمائید ! فرمود : وصیت میکنم باین امر (یعنی خلافت) مرقریش را ؛ مردمان پیروان قریش اند ؛ نیکو کار ایشان تابع نیکو کار قریش ، و بد کار ایشان تابع بد کار ایشان اند . ای قریش ! قبول کنید ! وصیت مرا در شان مردم نیکو که با ینشان نیکوی بجا آرید . ای گروه مردمان : بدرستیکه گناه سبب تغییر نعم، و واسطه
سیر نبویه ۱۴۰ تبدل قسم است چون مردم نیکو کار باشند ؛ حاکمان و والیان ایشان بایشان نیکوئی بجا آرند و چون بد کار باشند بایشان بدی کنند. چنانچہ اللہ تعالیٰ فرمود : (وَكَذَلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضًا بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ) . در ایام مرض چون وقت نماز میشد بلال رض آنحضرت صلعم را اعلام می نمود تا بیرون میآید و نماز را با مردم میگذارید؛ و در آخر مرض سه روز بیرون نتوانست آمد . و مدت مرضش سیزده روز بود و سبب مرض از ان گوشت زهر آلود بود که در خیبر یک لقمه چشیده بود؛ تا درجہ شہادت نیز بیابند. روز وفات آنحضرت صلعم ملک الموت با ہزار ہزار فرشتہ بدر خانہ آنحضرت صلعم آمد و بصورت اعرابی بایستاد و گفت السلام علیکم اہل بیت النبوہ و معدن الرسالہ ! اذن میدهید تا در ایم؟ رحمت خداوند تعالیٰ بر شما باد! حضرت فاطمہ زهرا رضی اللہ تعالیٰ عنہا بر بالین آنحضرت صلعم بود جواب داد؛ پیغمبر صلعم بر حال خود مشغول است؛ حالا ملاقات میسر نمی شود! همچنین سہ دفعہ اجازت خواست و داده نشد، حضرت قدری هوشیار شد پرسید کیست؟ صورت حال را عرض کردند فرمود: ای فاطمه! دانستی که با که محاوره داشتی؟ گفت: والله
سیر نبویہ ۱۳۶ ورسوله اعلم) فرمود: این ملک الموت است. این شکنندۀ لذات و قطع کنندۀ آرزوئات و شهوات ! و مفرق جماعات ! و بیوه کنندۀ زوجات ! ویتیم کنندۀ بنین و بنات است. و فرمود: به گوئید تا در آید. چون اذن یافت در آمد و گفت: (اَلسَّلَامُ عَلَیْکُمْ اَیُّهَا النَّبِیُّ) بدرستیکه حضرت حق تعالی ترا سلام میرساند و مرا فرموده تا قبض روح مبارک تو کنم مگر باذن تو . فرمود: به چیزی که مأمور گشته ٔ قیام نمائی! ملک الموت به قبض روح مطهر وی مشغول شد. ناگاه جانب سقف خانه دید. و دست مبارک خود را بالا کرده گفت : (الرَّفِیقُ الاَْعْلَی) وسرش مائل گشت و به عالم بقا رحلت نمود، و روح مطهرش با علی علیین برده شد. حضرت عایشه ٔ صدیقه رضی الله تعالی عنها میگریست و به زاری میگفت: دریغ آن پیغمبری که فقر را بر غنا اختیار نمود ! و آن دین پروری که از غم گناهان امت هیچ گاه تمام شب به بستر راحت استراحت نه کرد ! و به چشمان مبارک هرگز سوی منهیات التفات نه فرمود! و باوجود کثرت ایذا و اضرار کفار واهل ضلال! گرد ملال بر روی با اقبال وی ننشست ! و دندان در مثالش به ضرب سنگ دشمن شکسته شد و سروی بمصائب حوادث روزگار بسته شد!
سیر نبویه ۱۳۷ و شکم وی دو روز متتالی از نان جو سیر نگردید . چون حضرت صدیق رض در منزل خویش این خبر الم اثر را شنید به تعجیل تمام روانه گردید و در راه میگریست و وا محمدا میگفت تا که بخانه عایشه رض رسید و پرسید رسول خدا کجاست ؟ چون وی صلعم را یافت رو را از روی مبارکش برداشت و پیشانی و رخسارش را بوسید و گفت : واصفیا و اخلیلا و سه دفعه می بوسید و میگفت . آنگاه فرمود : ( بِاَبِيْ اَنْتَ وَاُمِّيْ طِبْتَ حَيًّا وَمَيِّتًا ) پدرم و مادرم فدای تو باد که زنده و مرده پاک و خوش بوئی . و گفت تو بزرگ تری از انکه ترا وصف کنند ؛ و جلیل تری از این که بر تو بگریند ؛ و اگر اختیار ما در دست ما می بود نفس خود را فدای تو میکردیم ؛ و اگر بکا بر میت ما را نهی نمیکردی ؛ هر آئینه چندان میگریستیم که از چشمهای ما چشمه ها روان میشد ؛ بار خدایا وی را از ما سلام برسان و یا محمد صلعم ما را نزد پروردگار خود یاد کن ! آنگاه بیرون آمده بر منبر رسول خدا بر آمد و بعد از حمد و ثنای پروردگار و درود بر سید ابرار گفت : ( من كان يعبد محمداً فان محمداً قد مات ومن كان يعبد الله فان الله حي لا يموت ) و آیت : ( وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلِ ) تا آخر و : ( إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ ) را بخواند . اصحاب رضی الله این دو آیت را که قبل ازین نشنیده بودند از دهن حضرت
صدیق رض شنیدند تسکین شدند گویا به واسطه خطبه صدیق رض پرده از روی مردمان بالا شد و دل بر فوت آنحضرت صلعم نهادند، و اِناّ لِلّٰهِ وَ اِناّ اِلَيْهِ رَاجِعُوْنَ خواندند. حضرت صدیق رض تعزیه و تسلیه اهل بیت بجا آورد و فرمود: مهم غسل و تجهیز و تکفین به شما تعلق دارد، و خود با اکابر مهاجر و انصار سوی سقیفه بنی ساعده رفت تا امر خلافت را به کسی قرار دهد. اهل بیت مثل حضرت عباس رض و حضرت علی رض و فضل و دیگر پسران عباس رض و اسامه رض ابن زید برخاستند و با پیراهنش آن سرور علیه السلام را غسل دادند چنانچه حضرت علی رض آن حضرت را شست و حضرت عباس رض معاونت مینمود و اسامه ابن زید و شقران که غلام آزاد کرده رسول الله صلعم بود آب میريختند و فضل رض پیراهن را از جسد اطهرش بالا می گرفت، سه نوبت به شستند؛ و چون مهم بانجام رسید؛ قطرات آبیکه در گوش و چشم و ناف مبارک جمع شده بود. علی رض آنرا بیاشامید تا سبب مزید علم و حفظ او گردید. آنگاه بر سریر نهادند و حسب وصیتکه فرموده بود در خانه بماندند حضرت علی رض گفته روز دوشنبه و روز سه شنبه از طرف آسمان آواز هاتفی شنیدیم که میگفت: ای گروه مسلمانان درائید و بر پیغمبر خود نماز گذارید! پس به ترتیبی که ذکر شد گروه گروه میدر آمدند و علیحده علیحده نماز میگذاردند.
۱۳۹ سیر نبویہ و چون در موضع دفن آن حضرت صلعم اختلاف واقع شد و حضرت صدیق رض از حضرت رسول الله صلعم شنیده بوده: که، هیچ پیغمبری دفن نشود مگر بآن خانه که روح او قبض کرده شده؛ لہذا در حجره حضرت عایشه صدیقه رض ابو طلحه انصاری رض لحد کنده شب چهار شنبه حضرت علیه السّلام را دفن کردند. و بعد از فراغ دفن بدرخانه حضرت فاطمه زهراء رض آمدند و تعزیت و تسلیه به تقدیم رسانیدند. عمر آن سرور صلعم شصت و سه سال بود؛ به چهل سالگی در مکۀ معظّمه مبعوث گردید و سیزده سال در مکۀ معظّمه بودند؛ و ده سال بعد الهجرت در مدینۀ منوره گذرانیدند وصلی اللہ تعالیٰ علیہ وعلیٰ آلہ واصحابہ اجمعین آمین. چون در وقت شدت مرض کہ آنحضرت صلی الله علیه وسلم به مسجد آمده نتوانست و حضرت بلال رض را فرمود: که ابو بکر صدیق رض امامت نماز کند که بجا آورده شد. لہذا اصحاب رضی اللہ عنہم اجماع کردند که پیغمبر ما صلعم ابو بکر صدیق رض برای دین ما برگزید. پس ما برای دنیای خود چرا نه گزینیم و او را خلیفه مقرر نموده با او بیعت کردند.
سیر نبویه ۱۴۱ بیان اوصاف و شمائل آنحضرت صلعم (بدان که صورت انسان دو حالت دارد) (۱) - ظاهری . (۲) - باطنی . صورت ظاهری را خلق گویند . که عبارت از هئیت وشکل اعضاء و بدن است که بحس بصر مدرک میشود. صورت باطنی را خلق گفته میشود که عبارت از اوصاف و معانی مختصه نفس است و به بصیرت منکشف میگردد. اما اگر چه اوصاف باطنیه به سبب اینکه مناط کمال است اشرف است؛ لیکن چونکه ظاهر عنوان باطن است؛ وحسن خلق دال است بر حسن خلق لهذا ابتداءاً چیزی از صورت ظاهری و آنگاه بعضی از اوصاف مختصه آنحضرت صلعم بیان کرده خواهد شد. انشاء الله تعالی . تمام اعضا و جوارح آن حضرت صلعم معتدل و دال بر کمال اعتدال مزاج سرور عالم صلعم بود؛ چنانچه: قد مبارک نه دراز و نه کوته بود؛ بلکه میانه مائل به درازی مینمود؛ چنانچه با هر بلند قامتی که می رفت به قدر سر و گردن ازو بلند معلوم می شد؛ و چون تنها می بود میانه قد می بود؛
سیر نبویه ۱۴۱ و چون در مجلس نشسته می بود شانه مبارک بلند می نمود. رنگ مبارک :- نه سفید تیز خالی از سرخی ؛ و نه گندم گون مایل به سیاهی بلکه سفیدی با سرخی آمیخته . سر مبارک :- بزرگ می نمود که بر کمال قوای دماغیه و سنجابت دال بود. موی مبارک :- نه بسیار گره دار ؛ و نه دراز بی گره ؛ بلکه میانه ؛ گیسوی مشک بویش گاهی به نصف گوش ؛ و گاهی به نرمه آن ؛ و گاهی به سر دوشش می رسید ؛ و بعضی اوقات چهار گیسوی بافته میگذاشت جبین مبارک : مبینش کشاده . ابروان مبارک :- باریک و کمان ؛ ظاهراً پیوسته مینمود اما به حقیقت پیوسته نبود. میان هر دو ابرویش رگی بود که در وقت غضب ممتلی وظاهر میشد . چشمان :- منورش کلان بادامی ؛ سیاهی و سفیدی آنها به غایت سیاه و سفید ؛ و در سفیدی وسیاهی آنها رگ های سُرخ نمودار بود . تیزی باصره اش به قراری بود که در تار یکی شب مثل روشنی روز میدید . خدین مبارک :- سعدینش از استخوان روی مرتفع نبود . بینی مبارک : طول و ارتفاعی چنان داشت : که چون کسی
سیر نبویه ۱۴۷ سوی آن میدید می پنداشت که استخوان آن دراز است اما فی الحقیقت چنان نبود. دهان:- خُرد، نشانش کشاده امّا نهایت ملیح. دندان:- دُر مثالش سفید و براق؛ اطراف آنها باریک؛ میان دندانش قدری کشاده؛ و در حین تکلم کوئیا نوری از ان بیرون میآید. روی :- منورش قدری مدور مینمود؛ و چون ماه شب چهارده میدرخشید. رنگ بدن مبارکش:- بغایت سفید و نورانی گویا از نقره ریخته شده بود. محاسن:- مطهرش انبوه. گردن مبارکش:- بلند و در غایت صفا مانند نقره. میان هر دو شانه مبارکش از یک دگر دور. سینه :- بی کینه اش پهن و با شکم هموار و یکسان؛ از سینه تا ناف خطی باریک از موی کشیده؛ و باقی اجزائ سینه و شکم مبارکش بی موی؛ اما با زو و شانه مبارکش موی داشت. گوشت بدن مبارکش تماسک داشت نه رخاوت : زند:- طویل. کف مبارک:- کشاده و نرم تر از حریر.
سیر نبویه ۱۴۳ ساق های مبارک :- خالی از وقتی نبود . انگشتان دست و پا :- غلیظ می نمود . عقب :- کم گوشت . زیر قدمها :- از زمین برداشته که به آن متصل نبود . پشت پای مبارک :- صاف و نرم ؛ که هیچ تکسر و شقاق نداشت چنانچه آب بر آنها نمی استاد . الغرض جمیع اعضا و تمام خلقت آنحضرت صلی الله علیه و سلم متناسب بود . روی مبارک از ماه شب چهارده احسن ؛ و پیشانی درخشانش مثل آفتاب روشن و تابان ؛ و همیشه از وی بوی مشک میدمید ؛ عرق مطهرش از مشک خوشبوتر ؛ میان هر دو شانه اش پارهٔ گوشتی بود که بر گرد آن خالها بقدر نخود ظاهر می نمود ؛ آن مهر نبوت ؛ و از علامات نبوت حضرت صلعم بود . صورت باطنی و صفات معنوی خُلق آن حضرت صلعم که عبارت از اوصاف و معانی مختصهٔ آن آن سرور صلعم ؛ و تحصیل فضائل و ترک رذائل است ؛ این است :- که در کمال خُلق او صلعم الله تعالی فرموده : و
سیر نبویه ۱۴۵ قصوری از من واقع می‌شد بروی من نیاورد. در همه احوال با یاران خود موافق بود؛ اگر ذکر دنیا می‌کردند حضرت صلعم نیز موافقت مینمود. و چون به حضور پر نورش از امور جاهلیت یاد می‌کردند و می‌خندیدند حضرت صلعم نیز تبسمی می‌فرمود. خواص واصل فضل را به تحف اسرار و هدایائی علوم مخصوص می‌گردانید تا به عوام بفهمانند و می فرمود: حاضر به غایب برساند؛ به یاران خود می فرمود: حاجات حاجت مندان را به من برسانید. زبان خود را از سخنان بی فایده نگاه میداشت؛ تألیف قلوب می‌فرمود و کسی را از خود متنفر نمی‌نمود. کریم هر قوم را مکرم میداشت، و کلانی آن قوم را با و مفوض میداشت. با یاران کشاده پیشانی می‌بود؛ و از حال غائب تفحص می نمود. افضل ایشان نزد آن حضرت صلعم آن بود که نیک خواهی مسلمانان را بسیار داشت. وکسی که با مردم مواسات و معاونت میکرد آن را بزرگ میداشت. در محفلی که داخل میشد به هر جا که مجلس منتهی می‌بود آنجا
سیر نبویہ ۱۴۶ می نشست، و یاران خود را به همین طریقه مأمور میفرمود. یاران خود را چنان گرامی میداشت که هر یکی می پنداشت که نزد او دیگری از من گرامی تر نیست. حاجت سائل را البته روا می نمود؛ و یا به سخن شیرین دل او را خوش میکرد. شفقت او بر مردمان از پدر اصافه تر بود، امّا در اجرای حق نزد آنحضرت برابر بودند. زانوهای مبارک خود را در مجلس از زانوی همنشین نمی گذرانید و چون با کسی مقابل میشد ابتدا به سلام میکرد و مصافحه می نمود؛ و پای مبارک خود را در حضور اصحاب دراز نمی کرد و جای را بر کسی تنگ نمی ساخت و چون کسی در مجلس آنحضرت صلعم داخل می شد تعظیم و اکرام او بجا میآورد؛ و گاهی بر جای خود نشاند. اصحاب خود را به کنیت و احب اسما یاد میکرد، جواب می فرمود. روزی زنی در مدینه او را گفت: یا رسول الله بتو حاجتی دارم فرمود: در هر جا از کوچه های مدینه که می نشینی بنشین ، تا بنشینم. کنیزکی از کنیزکان مدینه دست ویرا میگرفت و به هر جا که می خواست میبرد، و از غایت تواضع بروی زمین می نشست، و و به خواب میرفت.
سیر نبویه ۱۴۷ هرگز از آن حضرت صلعم خلف وعده متحقق نشده بزرگان را جهت وقار تعظیم می نمود، و خوردان را از جهت افتقار ایشان به خود نزدیک می ساخت، بر فقرا مهربان می بود. مجلس او محفل علم وحیا و صبر و امانت بود، آواز کسی در مجلسش بلند برداشته نمی شد. عیب و فحش و ندمت کسی در مجلس او نبود یاران در مجلسش به مقام عدل، و با یک دیگر به فضل و تقوی، و تواضع می بودند. توقیر کبیر و ترحم بر صغیر بجا میآوردند و محافظت غریب و ارباب حاجات میکردند. در خانه جامه خود میدوخت؛ جاروب میکرد شتر را آب می داد گوسفند میدوشید؛ در کار خادم مدد و با او چیزی می خورد؛ متاع خود از بازار به خانه میآورد. این بود مجملی و اندکی از خصائص و شمائل سرور عالم صلی الله علیه و سلم که بوجه اجمال و اختصار تحریر یافت از خدای تعالی میخواهم که خوانندگان را و شنوندگان را بر سنت و متابعت او توفیق و استقامت عطا فرماید. (آمین ثم آمین) تمام شد. (المؤلف : عبدالحق)
فهرست صفحه مضمون ۴ تولد آنحضرت صلی اللہ علیہ وسلّم . ۹ واقعهٔ سال ششم ولادت . ۱۰ واقعهٔ سال هشتم ولادت . ۱۱ واقعهٔ سال سیزدهم ولادت . ۱۳ واقعهٔ سال بیست و پنجم ولادت . ۱۶ واقعات سال سی و پنجم ولادت . ۱۷ قسم دوم در واقعات سال چهلم ولادت که مبدء ظہور وحی بود تا ہجرت . ۲۱ بیان دعوت حضرت صلعم مردماں را . ۲۲ در ذکر کسانی که بدعوت حضرت صدیق مسامان شدند . ۲۳ در آشکارا کردن دعوت . ۲۷ واقعات سال پنجم نبوّت . تا پنجاہ جرینده ۲۹ وقائع سال ششم نبوّت . ۳۴ وقائع سال هفتم نبوّت .
۱۴۹ صفحه مضمون ۳۸ وقائع سال دہم نبوّت . ۴۱ وقائع سال یازدہم نبوّت . ۴۲ وقائع سال دواز دہم نبوّت . ۴۷ قسم سیوم در وقائع سال سیزدہم نبوّت که سنه ہجرت است. ۴۹ بیان ہجرت اصحاب سوی مدینه منوّره . ۶۰ وقائع سال اول ہجرت. ۶۴ واقعات سال دوم ہجرت . ۶۷ غزوهٔ بدر . ۷۵ غزوهٔ بنی قینقاع . ۷۷ غزوة السویق . ۷۸ غزوهٔ احد . ۸۳ وقائع سال چہارم ہجرت . ۸۴ غزوهٔ بنی نضیر. ۸۵ غزوهٔ خندق . ۸۹ غزوهٔ بنی قریظه . ۹۲ وقائع سال ششم ہجرت و صلح حدیبیه .
۱۵۰ صفحه مضمون ۹۵ واقعات سال هفتم هجرت . ۹۷ جنگ خیبر . ۱۰۱ فتح فدک و وادی القری . ۱۰۲ عمرۀ قضا . ۱۰۳ وقایع سال هشتم هجرت . ۱۰۴ غزوۀ موته . ۱۰۷ فتح مکه . ۱۱۴ جنگ حنین . ۱۱۷ غزوۀ طائف . ۱۱۹ وقائع سال نهم هجرت . ۱۱۹ غزوۀ تبوک . ۱۲۲ آمدن وفود . ۱۲۳ وقائع سال دهم هجرت . ۱۲۵ حجة الوداع . ۱۲۷ وقائع سال یازدهم هجرت که سال وفات است . ۱۲۷ جیش اسامه ابن زید .
۱۵۱ صفحه مضمون ۱۳۰ وفات آنحضرت صلی الله علیه وسلم. ۱۴۰ بیان اوصاف و شمائل آنحضرت صلعم. ۱۴۳ صورت باطنی و صفات معنوی آنحضرت صلعم. تمت بالخیر باهتمام شیر محمد ناشر
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
سیر نبوی