وزارت معارف
سلسلہ
١٢١
ریاست دارالتالیف
ادبیات
٢١
شعرالعجم
حصه اول
از اثر علامه مرحوم شبلی نعمانی
ترجمه
منصور انصاری معلم رشدیه جلال آباد
در مطبعه شرکت رفیق
طبع کردید
طبع اول ١٣٠٦ تعداد ٦٠٠٠
بسم الله الرحمن الرحیم
حرم جویان دریامی پرستند فقیهان دفتری را میپرستند
برافگن پرده تا معلوم گردد که یاران دیگری را میپرستند
وَالصَّلوةُ وَالسَّلامُ عَلَى رَسُوْلِهِ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاَصْحَابِهِ اَجْمَعِيْنَ
اسلام ابر کرمی ست که بر هر قطعۀ سطح خاکی بارید لیکن فیضش بقدر
استعدا درسید، هر خاکی که قابلیت فزون داشت فیض هم بهما
حساب برداشت. همه ممالک (عرب، ایران، افغانستا
هندوستان، ترکستان، تاتار، مصر و شام) غلامان حلقه
بگوشش گشتند، اما در قبول تاثیر مساوی نبوده با هم تفاوت
دارند و نیز حیثیت مراتب آن تفاوتها یکسان نیست. اسلام
قابلیت ذاتی هر قوم را ترقی داد مثلاً ترکها شجاع بودند (از برکت
اسلام) شجاع تر گشتند و اهل ایران از قدیم در تهذیب
٤
معاشرت و علوم و فنون دارای امتیاز بودند ممتازتر شدند
چنانچه امامان ہر فن (بو علی سینا ، غزالی ، رازی ، طوسی
امام بخاری امام مسلم ، سیبویہ جوہری وغیرہ) در خاک
ایران سربلند گردیدند امروز تهذیب و معاشرت ایران
در تمام عالم اسلام جاری است ترک سلطنت ہای پر زرقام
کرده اند ولی ہمیشہ (؟) لسان دفاتر، مراسم و آئین دربار
ایرانی داشته اند و نیز خاک ایران قابلیت فنون لطیفہ از ہمہ
فایق تر داشت ، علی الخصوص شاعری جوہرش بودہ ، اسلام
این جوہرش را خیلی نمودار کرد تا حدی ترقی داد که شاعری ایران
تنہا مساوی ست با شاعری ہمہ عالم لیکن ہزار افسوس کہ
تا امروز در تاریخ شاعری ایران کتابی نوشته نشده کہ ما را
رہبری میکرد ، شاعری کی و بکدام اسباب شروع شد؟
و چطور عہد بعہد عروج یافت ؟ کدام کدام اسلوبہا اختراع شدند
و کدام صورتہا جای یکدیگر را گرفتند ؟ و کوائف ملکی و قومی
کدام تاثیرات بران انداختند ؟) بلی تذکره ہای شعرا بکثرت
طولانی سراجیہ ضمیمہ (۶۰۰)
ه
موجوداند ، لیکن اگر آنها بجای تاریخ بیاضهای اشعار گفته شوند
زیباتر است - که دران بجز از انتخابات اشعار چیده شعرا
دیگر چیز یافت نمیشود و باحوال شعرا و واقعات چندان در
نزده اند و نیز بر انقلابات شاعری که عهد بعهد شده اند و ستابها
شان هیچ روشنی نه انداخته اند ـ
من این کمی را از مدت مدید محسوس می نمودم واکثر اوقات
خویش را در همین خلجان بسر می بردم که در ماه می سنه ١٨٩عوی
دوست محترم او ستادم مسترار نلد، بمن اطلاع داد که یک
پروفیسر المانى (جمیل دار مستیئر) برین موضوع کتابی درلسان
فرانسوی تألیف نموده است ، من در ینوقت زبان فرانسوی
یادمیگرفتم بمجرد این خبر کتاب مذکور را خواستم لیکن آن یک رسان
بضخامت ٨٨ صحیفه بود که حالات نهایت معمولی شعرا داشت
، بعد از یک مدت از همین مصنف یک کتابی یگر شایع شد این کتا
بلحاظ تحقیق و تدقیق خیلی حیرت انگیز بود ، لیکن آن تاریخ لسان بو
و دران بر زبانها ی ژند ، پهلوی وغیره بحث محققانه نموده نشان
طهر اولی سعر المجلد سلوم (۶۰۰)
کتابهای که قبل از اسلام بتالیف رسیده بودند نیز داده
بود یعنی این کتاب با تاریخ شاعری علاقه نداشت -
درین اثنا من به تعلق شررشته علوم و فنون ریاست حیدرآباد
دکن بسوی تالیف سلسله کلامیه توجه نموده چند کتب نوشتم که
شایع شده اند . چون ازین سلسله فراغت یافتم پارسال خیال
دیرینه ام باز تازه شد و آخر بتاریخ ۶- مارچ ۱۹۰۶ عیسوی
سنگ بنیا د عمارت ہذا را نهادم . لیکن درین کار پیش موازنه (انیس)
و (الندوه) سد راه میشدند . چون از موازنه فارغ شدم همه تن بدین
کار مصروف گشته تا احوال فردوسی رسیده بودم که بتاریخ ۷ مئی
۱۹۰۷ عیسوی واقعه صدمه پایم پیش آمد یعنی اتفاقاً پای من بضرب
گوله تفنگ زخمی گشته نوبت به بریدنش رسید ، این از کرامات
فردوسی بود که از واقعه قدری پیشتر این مصرع شاہنامه بزبان قلمم
بوده ع درید و برید و شکست و ببست *
ازین حادثه سه چهار هفته معذور مانده باز آن سلسله را بدست گرفتم و با وجود
شبلی نامه سیه را بجزای غلطش پا بریدند و صداخواست که سرمی باشت
۷
درد و تکلیف چیزی مینوشتم که بتاریخ ۶ - ستمبر ۱۹۰۷ عیسوی
حصه اول دوره اول باختتام رسید .
ترتیب اجمالی کتاب این است که : بکل سه دوره اند (قدما ،
متوسطین ، متأخرین) دوره اول از حنظله آغاز یافته بر نظامی ختم
میشود، دوره دوم از اسمعیل بر جامی ، دوره سوم از فغانی برابوطالب
کلیم تمام میشود - شاعر سے بعد از کلیم از ماهیت خود دور افتاد
رنگ معما گوئی اختیار نموده است -
ما بلحاظ همین دورهای ثلثه کتاب خویش را بر سه حصه منقسم کرده ایم
و در حصه چهارم بر شاعری تبصره عمومی نوشته ایم و در اصل
روح روان این کتاب همین حصه است -
ما در ترتیب این کتاب از کتابهای بسیار مدد گرفته ایم ازان
بعضی کتب قابل ذکر را در فهرست ذیل می نویسیم -
شماره | کتاب | مصنف | ملاحظات
(۱) | لب اللباب | عوفی نزدی | این تذکره اولین است مصنف در صدی هفتم هجری بود و حالات را تا عهد
شمار | نام کتاب | نام مصنف | ملاحظات
| | | خود نوشته است پروفیسر براؤن بعد
| | | تصحیح و تحشیه انرا شایع کرده است،
(۲) | چهار مقاله | نظامی عروضی سمرقند | مصنف همعصر نظامی گنجوی بود اگرچه
| | | رساله مختصر است لیکن سخنهای بسیا
| | | کار آمد دارد - خودش نیز شاعر
| | | با کمال بوده است -
(۳) | تذکره دولت | | تذکره مشهور است اگرچه بسیار جا
| شاه سمرقندی | | غلطیها کرده دلچسپ و مفید است
(۴) | تاریخ آل غزنوی | بیهقی | مصنف در عهد - مسعود ابن
| | | سلطان محمد غزنوی بود ضمناً
| | | تذکره شعرای عصر کرده است .
(۵) | غرفات | اوحدی | هم مجلس عرفی و غیره بود این تذکره
| | | در دو جلدهای ضخیم است و حالات
| | | هم مفصل تر نوشته است :-
۹
(٦) می خانه عبدالنبی فخرالزمان در عهد جهانگیر بود صرف حالات
شعرائی را می نویسد که ساقی نامه ها
نوشته اند بنسبت تذکرهای دیگر مفصل
است و حال همعصرهای خود را خیلی
تفصیل دار نوشته است :-
(٧) تذکره الشعرا میرزا طاهر نصیرابادی تصنیف سنه ١٨ عیسوی است:-
(٨) مآثر رحیمی عبدالباقی نهاوندی مصنف از درباریهای خان خانان
عبدالرحیم بود ، در اصل سوانح
خان خانان ست در ضمن آن حالات
ہم شعرای در بارش هم نوشته است
و نسبت تمام تذکره های دیگر
مفصل تر و صحیح تر است :-
(۹) مرآة الخیال شیر خان لودی بطبع رسیده :-
(١٠) ہفت اقلیم امین رازی در عهد جهانگیر نوشته شده است مد تذکر است
(١١) تذکره میرتقی کاشی تصنیف سنه ٩١ هجری است :-
۱۰
(۱۲) تذکره سامی سام میرزا صفوی شهزادهٔ خاندان صفویه و همعصر جهانگیر بود کتاب معتبر است :-
(۱۳) ریاض الشعراء واله داغستانی —:—
(١٤) سرو آزاد مولوی غلام علی آزاد تذکرهٔ شعرای عهد تیموریه است :-
(١٥) ید بیضاء " تذکرهٔ عمومی است :-
(١٦) خزانهٔ عامره " صرف حال شعرائیست که بطرح صله یافتند :-
(۱۷) مجمع النفائس خان آرزو —:—
(۱۸) مجمع الفصحا هدایت قلی خان تصنیف تازه است کلام شعرا را بکثرت جمع کرده است :-
و نیز دیگر بسیار کلیات و دواوین شعرا را دیده ام چون فهرست آنها ، طول فضول دارد آنرا قلم انداز میکنم -
جای حیرت است که اروپائی به زبان فارسی نسبت بمسلمانان
مایه خجالت مسلمان اروپائی بود؟
زیاده تر اعتنا نموده . مسلمانان از تصانیف قبل الاسلام یک
کتاب زبان فارسی را هم نمی شناختند، لیکن اروپا یک سرمایه
بزرگ جمع کرده است که تاریخ لسانرا از عهد زر دشت تا نوشیروان
کامل مرتب نموده توانست -
پروفیسر دارمیستر المانی یک کتاب مبسوط در زبان
فرانسوی نوشته در ان عهد کیومرث تا اسلام چهار دور قرار
داده – و تبصره مفصل بر زبان و صرف و نحو . لغات تغییرات
مهر دور کرده است . ( ما این کتاب را مطالعه نموده ایم ) ص
بعض محققین دیگر اروپا کتابهای مستقل بر زبانهای خا
خاص نوشته اند خصوصاً بر زبانهای اوستا. ژند آنقدر
معلومات مهیا کرده اند که یک یک نکته اش حل شده دو دوانین
نایاب اکثر اساتذه را بسعی و کوشش بهم رسانیده به تصحیح و تحشیه
طبع نموده اند- در ایران قصائد منوچهری بالکل ناتمام و
خیلی غلط چاپ شده بود لیکن در فرانس بحسن و خوبی شایع کردند
مطالعه اش چشم را نور می بخشد و نیز بهمرامش ترجمه فرانسوی
۱۲
طبع کردند و برای اصطلاحات ولغات فرهنگ جداگانه نوشتند
همین طور قصائد انور یرا پروفیسر دالین نون ژوکویسکی شایع نمود
و در دیباچه اش بر کلام انوری تبصره کرد و نیز سوانح او را هم
نوشت – پروفیسر نولدیکی برماخذهای تاریخی خاص شاهنامه یک
کتاب مستقل بزبان المانی تحریر کرد- و نیز تذکره های شعرا
را بکثرت نوشته اند که از ان تذکرۀ سرکوار وسلی مشهور عام ست
و پروفیسر براؤن لکچرر فارسی کیمبرج مکمل ترین و جامع ترین
کتابی تالیف نموده است اسم این کتاب لٹریری ہسٹری آف پرشیاست
و دو حصہ ہایش از لندن شائع شدہ اند۔
بر علاوه نسخههای اصلی کتابهای زبان فارسی قدیم را نیز بهم رسانده
طبع و شائع نموده اند- امروز در دست مسلمانان یک حرف زبان
پهلوی موجود نیست لیکن اروپا تالیفات بسیار زبان پهلوی
شائع نموده توانسته که از ان جمله کتاب سمبیات زیر یز ان تصنیف
پنجصد سال قبل از مسیح میباشد۔
من ازین تالیفات بعضی را مطالعه نموده وبقدر امکان فائده
۱۳
نیز برداشته ام لیکن با وجود اسباب مذکور نباید فهمید که حق تصنیف
کتاب هذا با کمال رسید —
کوتاهی که واقعه نگاران و تذکره نویسان گذشته نموده اند
امروز جبران هرگز ممکن نیست ؎
گیرم که مرا طرز نوشتن نشد از یاد پیداست که با این سر و سامان چه نویسم
حقیقت شعر
مدتی است که کمی علم و بد مذاقی عام طبائع بر حقیقت شعر پرده انداخت
بنا برین ضرور است که اول از حقیقت شعر بحث کرده آید تا یک میزان
صحیح که بآن شاعری ایران را کامل سنجیده بتوانیم بدست آید ؎
ارسطو اولین شخصی است که بر حقیقت شاعری بحث کرد و درین
موضوع یک کتاب مستقل بوطیقا (پویٹڑی) تالیف نمود. این کتاب
بزبان عربی نیز ترجمه شد و ابن رشد تلخیص آنرا کرده بود که بعض حصه های
متفرقه تلخیص مذکور را پروفیسد شیخو لویس در کتاب علم الادب خود که
؎ ما درینجا بر حقیقت شاعری الاجمال نوشته ایم ورنه اینقدر مواد موجود است
که یک کتاب مستقل تصنیف شود ۱۲ ٭
١٤
در بیروت شائع شده است شامل نمود.
افسوس ! اهل اسلام بر تصانیف ادبی ارسطو هیچ توجه نه نمودند
که در میان شان خیالات ارسطو که در باب شاعری داشت می یافتند
تعریف مشهور شعر تعریف شعر که در کتب ادبیه نوشته شده و همان هنوز بان
خاص و عام جاری است این است «کلامی که متکلم قصداً آنرا موزون
کرده باشد» لیکن این تعریف بالکل عامیانه است --
امروز مسئلۀ تعریف شعر بالکل فیصل شده است لیکن در کلام
متقدمین هم بطرف این تحقیقات اشارات موجود اند که شعر محض اسم
وزن و قافیه نیست. چنانچه در کتب ادبیه مذکور است که روزی یک
طفل صغیر السن حضرت حسان رض را زنبورے کنده بود که پیش پدر
خود گریان کنان آمد که مرا یک جاندار کنده حسان رض نام جاندار را
پرسیدند طفل از اسم او واقف نبود. پرسیدند که صورتش چه بود؟
گفت «کانه ملتف ببردی حبرة» (یعنی چنان می نمود که گویا چادر
های خط دار پوشیده است) چنانکه زنبور خطوط رنگین میدارد
بناءً علیه او را بچادر خط دار تشبیه داد. حسان رض ازین فقره خیلی
١٥
مسرور شده گفت که «واللهِ صارَ بنَىَّ شاعِراً» (بخدا بچه گکم شاعر
گشت) این فقره اگر چه موزون نیست لیکن چون تشبیه بلند بود
حضرت حسان رض فهمیدند که بچه قابلیت شاعری دارد. ازین واقعه
ثابت میشود که نزد اهل غرب حقیقت شعر چیست؟
ابن رشیق قیروانی کتابی مستقل بر شعر و شاعری عرب نوشته است
و در این کتاب اقوال علما و شعرائی که نقل نموده از ان هم تأیید خیال
مذکور می شود۔
شعرای فارس هم شاعری تخیل را میگویند. نظامی عروضي
سمرقندی که شاعر بزرگ و همعصر نظامی گنجوی است در کتاب
چهار مقاله خویش مینویسد.
«شاعری صناعتی است که شاعر بدان صنعت اتساق مقدمات
موهمه کند و التیام قیاس نتیجه بر آن وجه که معنی خرد را بزرگ گرداند
له ما با مولف موافق هستیم که ازین واقعہ حضرت حسان رض قابلیت و ملکه شاعری را در بچہ خود در یافتند لیکن از ان
فهمیدن که عر بها در باب شاعری بمذهب ارسطو داشتند پیش مولف آنرا کلام موزون نمیدانستند بعید است (انصاری)
شه علمای عرب و عجم در تعریف شعر با اروپا موافق نیند. سعی توافق تکلف بی لزوم است (انصاری)
١٦
خورد، نکو را در لباس زشت وزشت را در حلیۀ نکو جلوه داده و با ایهام
قوۀ غضبانی و شهوانی برانگیزد تا بدان ایهام طبایع را انبساطی وانقبا
بود و امور عظام را در نظام عالم سبب سبب گردد »
حاصل این تعریف همین قدر است که شاعری اسم است برای تر
دادن مقدمات موهومه که ازان چیز خوب بد نما و چیز بد خوشنما شده
و قوتهای محبت و غضب را مشتعل سازد .
ماهیت شعر نزد و اهل
اروپا
این خیالات قدما بوده اند که مذکور شد .
نکته سنجی های اروپا برین مسئله مباحث خیلی دقیق کرده نکات
عجیبه آفریده است بر حقیقت شاعری و شعر مل یک مضمون مهر مفصل
و مبسوط تحریر کرده که خلاصه اش این است -
بعض مدرکات انسانی با جذبات انسانی تعلقی ندارد مثلاً اگر ما
یک مسئلۀ اقلیدس را حل کنیم ازان جذبات خشم یا رنج یا جوش
اشتعال نمی یابند .
لیکن اگر پیش ما حال مصائب یک شخص بالفاظ درد انگیز بیان شود
بمجرد شنیدن آن برما یک اثر طاری میشود . این اثر جذبات و
۱۷
احساسات گفته میشود و چیزیکه این جذبات را بر انگیخته میتوان
کرد شاعری است بربنای تعریف ہذا تصویر . تقریر. وعظ
همه در شعر داخل است که این اشیا جذبات انسانی را بر می انگیزد
همین وجه است که بعض مردم این اشیا را هم در شاعری داخل
کرده اند. لیکن نزد مل این اشیا از دائرۀ شاعری خارج اند .
او میگوید که «انسان گاہی ازکلام خود بر مخاطبین اثر» انداختن میخواہ
مثلاً وعظ خطبه. لکچر وغیرہ که مقصد همه متاثر نمودن سامعین میباشد
گاهی از ذکر ان هیچ غرض نمیباشد بلکہ انسان با خود خطاب میکند
و خود متکلم و خودش مخاطب میباشد مثلاً بچه یک شخص فوت شده
درین حالت غم الفاظیکه از زبانش صادر میشوند ابداً غرض اوخطاب
نمودن بشخصی و یا گروهی نمیباشد بلکہ خودش خود را مخاطب میکند
فرض کنید که نزد این نوحه گر یک آدم هم موجود نیست لیکن در ینوقت هم همان
الفاظ از زبان اوخواهند برآمد. الغرض شاعری همین رقم کلام را میگوئید»
اکنون تعریف شاعری بصورت منطقی این است که :
سه لیکن باعتبار تعریفیکه برای شاعری اول کرده شد باید که اشیای مذکوره را شاعر شمار کند
که جذبات را اشتعال میدهند . ویا ازان تعریف دست بردارد نظر انصاری )
۱۸
کلامیکه جذبات را مشتعل سازد و مخاطب آن حاضرین نباشند بلکه انسان
ذات خویش را خطاب کند » اگر چه این تعریف شاعریکه مل نموده است
بر باریک بینی و بلند فکری مبنی است لیکن این دائرة شاعری را خیلی
تنگ می سازد اگر معیار شاعری این تعریف را قرار دهیم دفتر بی پایان
فارسی وارد و مهمل لغو میشود -
حقیقت این است که دائرۀ شعر نه اینقدر تنگ است که مل خیال
دارد و نه آنقدر وسیع است که علمای ادب نا گمان کرده اند .
ر شعر ( چنانچه که مذهب ارسطو است ) یک مصوری
یا نقالی است » فرق این است که مصور حرف تصویر های اشیای
مادی را کشیده میتواند لیکن شاعر صورت هر گونه خیالات و جذبات
و احساسات را نیز تراشیده میتواند -
شخصی از دوست عزیز خود جدا میشود و در بحالت صدمه ها وطوفان
های خیالات دلدوزیکه بر قلب او میگذرند شاعر در الفاظ تصویر
آنرا کشیده میتواند . اگر این خیالات مادی می بودند و تصویرشان
میکشیدند یقیناً همان تصویر می آمد که شاعر در الفاظ خود کشیده است .
۱۹
بنا برین اگر یک شی را چنان بیان کنند که تصویرش پیش
نظر سامع ایستاده شود پس تعریف شعر بران صادق می آید ۔
راگر روانی دریا ۔ سکوت صحرا ۔ شادابی باغ ۔ تازه کی سبزه ۔ موج
بوی کل ۔ حرکت نسیم ۔ شدت آفتاب ۔ طپش گرمی ۔ زور سرد
شگفتگی صبح ۔ دلاویزی شام ۔ یا رنج وغم ۔ غیظ وغضب ۔ جوش
و محبت ۔ افسوس وحسرت ۔ شادمانی ومسرت» را باسلوبی ادا
کنند که در نظر تصویرشان جلوه کند و اثری که در دیدن این اشیا
پیدا میشود بر قلب طاری کردد، همین شاعری است ۔
تعریف شاعری بپیرایۀ دکر هم میتوان کرد :۔
همه مظاہر قدرت (خواه مادی باشند مثل کوه صحرا باغ دریا
وغیره (و خواه غیر مادی بوند مثل هجر وصل تحسین نفرین وغیره) بر قلب
اثر میکنند، اگرچه تاثیر هیچکس مستثنی نیست لیکن فرق مراتب
ضرور دیده میشود که بعض اشخاص کم متاثر میشوند ، و بعض زیادہ، دو یمنی
بیحد متاثر میکردند، پس شخصیکه از ظاهر قدرت زیادہ تر متاثر شود و این کیفیت و اثر را
لباس الفاظ هم کامل پوشانیده بتواند شاعر گفته میشود . (انصاف)
یعنی مولف بنظم بودن شعر انکار دارد و وعظ ۔ نطق وغیره را شعر میگویند (انصاف) یعنی الفاظ نظم یا شیار
۲۰
مشمند
فطرهٔ جذبات شاعر نهایت نازک. لطیف و سریع الاشتعال میبا
هر شخص از جدای دوست متاثر میشود لیکن شاعر درین موقع بیتاب
و ماهی بی آب میگردد ، هر شخص از روانی دریا محظوظ میشود لیکن
شاعر از اثر آن در وجد می آید ، هر شخص از سیر سبزه فرحت می یابد
لیکن شاعر از ان می رقصد ، ممکن است که همین کیفیت بر غیر شاعر هم
طاری شود لیکن اوشان این کیفیت ها را بالفاظ ادا کرده نمی توانند
چنانچه که شاعر میتواند -
الحاصل شخصیکه از مظاهر قدرت فزون تر متاثر بشود تصویر
اثرات و کیفیات قلبی خویش را بذریعهٔ الفاظ کا نه هو کشیده
بتواند همان شخص شاعر است .
برادر عزیزم مولوی حمید الدین یک کتاب نادر (جمهرة
البلاغة) در فن بلاغت تالیف نموده در ان تعریف شعر را به نهاییت
نکته سنجی بیان کرده است خلاصه شس انیکه :-
شاعر در لغت شخص با شعور را میگویند، و در اصل شعر سویا
له فراموشی نباید که که عام است (انصاری)
جلد اول سراج الا قاضی غلامرضا (۶۰۰)
۲۱
اسم است برای احساس (فیلنگ) یعنی شاعر شخصی است
که احساس قوی میدارد، بر انسان حالات گونان گون طاری
میشوند (مثلاً گریه، خنده . فازه .) وقتیکه حالات مذکور
بر انسانی طاری میگردند از و حرکات تنوع صادر میشوند،
در گریه اشکها جاری و در خنده یک آواز خاص پیدا میشود ،
و بوقت گرفتن فازه همه اعضای انسان کش میشوند ، همین طور شعر هم
یک حالت خاص است که بوقت طاری شدن رنج و غم یا استعجاب
وغیره در طبعیت شاعر یک کیفیت خاص پیدا شده بذریعه
الفاظ موزدن ظاهر میگردد ، شاعری فقط همین چیز است۔
وقتیکه بر حیوانات جذبه طاری میشود نیز بذریعه آوازها
مختلف ظاهر میگردد (مثلاً غرش شیر، ترنم طاوس ، صدای
کوئل ، ترانه بلبل) -
همین طور وقتیکه بر انسان یک جذبه خاص طاری میشود بذریعه الفاظ
۱ه کوئل مرغی است نهایت سیاه از زاغ کوچک تر که موسم برشکال در ممالک هند
میباشد و صدای خیلی بلند و وجد آور (کوکو) میکشد (انصاری) .
جلد اول سحر العمر قاضی غلام رضا (۶۰۰)
۲۲
ظاهر میگردد ، وقتیکه بعض اوقات جذبات حیوانات بذریعهٔ
بعض حرکات شان ظاهر میشوند (مثلاً طاوس رقص میکند
مار وجد می نماید و بشیوهٔ دلاویز می لرزد) همین طور چونکه بانسان
همراه قوت نطق ملکهٔ نغمه سرای هم عطا شده است لهذا در مواقع
طاری شدن کیفیات و اثرات از دهانش الفاظ موزون
می برایند و بسا اوقات انسان درینحالت به نغمه هم می پردازد. و چون
این جذبه شدت می ورزد انسان به رقص و وجد شروع میکند، اگر
این همه کیفیات و حرکات جمع شوند همین شعر اصلی است مطابق
بیان مذکور شعر اسمی است در برای معجون مرکب از (الفاظ ، وزن
نغمه و رقص ) ، —
لیکن چون این کیفیات و حرکات بوقت کمال شدت پیدا میشود
لهذا وجود شان در هر شعر ضرور نیست ، ولی هیچ شعر از نغمه خالی نمیباشد
خود وزن که یک جزو ضروری شعر است قسمی است از نغمه ، ازین است که
له چون شعر اسم مجموعہ کیفیات و حرکات مذکور قرار یافت پس گاهی را که مجموعه آن نیست
چسان شعر گفته میتوانیم ؟ (انصاری) *
عربها همیشه شعر را به نغمه می خواندند، اهل عرب خواندن شعر را بلفظ
انشاد یاد میکنند سببش همین است که معنی اصلی انشاد نغمه سرائی است
ارسطو درین بحث سخت خطا شده که میگوید: «انسان
بوقت طاری شدن جذبه شاعریکه رقص میکند سببش این است
که نغمه ورقص قسمی است از مصوری (یعنی چون بر قلب انسان جذبات
وارد میشوند او بذریعهٔ آواز (نغمه) و حرکات (رقص) تصویر آنرا
میکشد، چنانچه رقاصه ها چیزیکه می سرایند بذریعه حرکات رقص
آنرا مجسم هم می نمایند»
لیکن این خیال ارسطو غلط است، اصل این است که جذبات انسانی
(مثلاً مسرت والم وغیرہ) یک حرکت شدیدی را در دل انسان پیدا می نماید
و همین حرکت «آواز یا نغمه، سرور، یا رقص، یا بیتابی» میگردد، مثلاً وقتیکه انسان
را خنده میگیرد در لبش یک حرکت پیدا میشود و همان حرکت قلبی خنده میگردد
و این آثار چون بحرکات نفسانی بالکل مطابق میباشند پس دلالت شان
بر حرکات پنهانی دلالتی است که الفاظ بر معانی خود میکنند—
۱- در شاعری فکر بسیار دارد با تفاوت روح و ماده دارد از مسلمات یک طائفه تخطیئه دیگران بان سو
موافق نیست (انصاری)
٢٤
الحاصل مثلیکه نطق یک امر فطری است همین طور اشارات و حرکات مذکوره نیز
از طبیعت بی اختیارانه صادر میشوند، غرض آنها نقالی و مصوری نمیباشد
بلی! ممکن است که مقصد حکایت هم ازان حاصل شود -- سه
شما باین خیالات نسبت حقیقت شاعری قدری اندازه می توانید کرد
و می فهمید که امروز چیزیکه شاعری گفته میشود با شاعری علاقه ندارد --
سه
حرکات در رقصاند حرکاتی که شعرا در مجلس بوقت خواندن اشعار در قوافی و قوالها بوقت نغمه و سرود میکنند
آن یقیناً بغرض نقالی و مصوری میباشد و یک حرکاتی اند که اهل سلوک بوقت سماع حالت طاری شد
حرکاتی صادر میشوند بیشک این قسم مصوری نیست زادهٔ حالت و بی اختیارانه است، ارسطو قسم اول را
گفته و راست گفته (انصار)
سه
ازین بحث و اختلاف اروپا و آسیا در تعریف شعر مفهوم شد - (بعرض مزید تو ضیح تعریفهای قدما شعر را در ذیل
هر مذهب می نگاریم --
علمای اسیا :- شعر کلامیست موزون که متکلم قصداً نظم کرده باشد. ازین تعریف غیر از مرثیه (تصویر مناظر موثره)
و کلام نثر و کلام موزون که متکلم قصد نظمش ندارد از شعر خارج است - مولف این تعریف را عامیانه میگوید !
جمهرة البلاغة از مولوی جمیم الدین صاحب :- شعر کلام موثریست که ترجمانی تاثرات پنهانی متکلم میکند این تعریف
از شعریه کلام - کلام نثر را صراحتاً خارج میکند و گمان نمیکنم که جمہرہ کلام موثری را که از متکلم بلا قصد موزون
صادر شده باشد شعر بگوید - جمہرہ میگوید که شعر یک اثر و حالت خاصی است که بر انسان در وقت هجوم غم و یاد و فرحت
وغیرہ طاری میشود و همین اثر از زبان انسان بالفاظ موزون صادر میگردد، این شخص شاعر است (یعنی این کلام شعر است)
ما در تعریف جمہرہ و تعریف علمای آسیا فرقی نمی بینیم ، لیکن بیاض درین تعریف بیان جمہرہ رطب اللسان است سه
(علمای اروپا) ارسطو :- شعر بیان یک شی است که تصویر آنرا پیش نظر سامع ایستاده کند. (یعنی مصور
بذریعہ کلام) ازین تعریف غیر کلام از شعر خارج است. ولی کلام موزون بلا قصد و کلام نثر در شعر داخل
است و کلامیکه تصویر مدعا را پیش نکشد خواه نظم باشد یا نثر همه از شعر خارج است. بعض اروپا ئیان :- شعر چیزی
است که جذبات مردم را بجوش اورده بتواند- درین تعریف غیر کلام (تصویر مناظر موثره) نظم نثر و غیره
و غیره (یعنی هر چیز با اثر) شعر است - مطابق تعریف ہذا و تعریف ارسطو کلام الله شعر است و خاتم
الانبیا صلی اللہ علیہ وسلم شاعر نعوذ بالله منها - میفرماید حقتعالی و ما علمنهُ الشعرَ و مَا یَنبغی له (الایه)
(یعنی ما برسول خود شعر گوئی تعلیم نداده ایم و این بشانش خوب هم نیست) -
۲۵
آغاز شاعری فارسی
اینقدر بالعموم مسلم است که ـ و ـ در دور اسلام شاعری از صد
سوم شروع شده ، واشعار ابوالعباس مروزی ( که تذکره اش در
آتی میآید) اگر روایتاً ثابت هم بشوند، آن یک تفریح طبع اتفاقی بود،
پس قابل نیست که مرتبهٔ یک حلقه سلسلهٔ تاریخیه بگردد درینجا یک
سوال هم پیدا میشود که در دور اسلام زبان شاعری فارسی تا دو صد سا
چرا بالکل گنگ ماند؟ تذکره نویسان فارسی برایش بقرار ذیل
اسباب نوشته اند:-
حاشیه بقیه صفحه (۲۴)
ل:- شعر کلامی که متکلم بخود خطاب کند و جذبات سامعین (غیر مخاطبین) از ان مشتعل شوند-
ازین تعریف لاغیر کلام - کلامی که در ان مخاطب دیگر کس باشد (نظم بود یا نثر) و کلامی که در ان متکلم
مخاطب است لیکن جذبات سامعین را بهیجان نیآورد)) از شعر خارج اند - غزل صرف، سخنهای
نوحه گران و دیوانها و مجذوبات (( و )) شقها که در حالت وارفتگی بخود خطاب کرده میگویند قطیعه شعر
بر سامع اثر هم بیندازد شعر است مولف تعریف ہذا را بدین جهت رد کرده که ہمہ دفتر اشعار
فارسی و اردو بیاد میرود - ما این دلیل مولف را بسر و چشم خود بنهاد و سوال میکنیم که آیا برای یک
مسلمان اجازه میدهند که جمله تعریفات اروپائی را رد کرده تعریف علمای آسیا را قبول کند
بدین دلیل که از تعریفات اروپا دفتر مذهبی ما بیاد میرود :-
محققین عصروی با عجیب غیرت مذهبی وطرفه تعلق با اسلام دارند که اگر بسبب رای شخصی کسی صدمه برشعر
وشاعری شان وارد میشود بی تابانه در پی تردیدش میخزند و اگر اسلام مع ہمہ اصول وفروع خود ہباء
منثو را هم بگرد در کل جمعیت شان هیچ حرکت نمی آید. بلکه بعضی اوقات در تحقیقات خود در صف مخالفین
اسلام رہنما و لیدر دیده میشود ، فافهم وتدبر ! اللہم اہدہم و یغفر لهم و وفقهم آمین! (انصاری)
حاشیه بقیه صفحه ۲۴
چرا بوجود نامد؟
شاعری فارسی تا چند صدی
٢٦
«ظاهر است که اشعار قدیم شعرای عجم به سبب غلبۀ عرب از میان
رفتند
رفته ، چنانچه مشهور است که تمامی کتب و تواریخ عجمیان را عرب سو
از کتب قدیم چیزی بر جا نگذاشتند الا قلیلی که پنهان داشتند چون
مردم را قدغن بلیغ نمودند قاعدۀ سخن فارسی و شعر متروک شد تا مدتی
گذشت اوضاع بنوع دیگر گشت » این عبارت از مجمع الفصحا است
که مستندترین تذکرۀ زمانۀ حال شمرده میشود ، در اصل این خیال
از تذکرۀ دولت شاه ماخوذ است ، آن یک روایت ذکر نموده که
«عبدالله ابن طاهر حکم فرموده بود که تمام کتابهای ایران را
ضائع نمایند» ازین جهت شاعری فارسی در عهد آل سامان
در پردۀ عدم ماند »
این موقع داد دادن تاریخ دانی این بزرگان نیست ، برای تحقیق
مذکور مضمون ما (تراجم) را « که در آخر رسائل شبلی مطبوع و نشر
شده است » باید دید! لیکن درینجا قابل ملاحظه لطافت استدلال
است که «چون تمام کتب ایران بر باد کرده شده بودند اهل عجم
در فارسی شعر هم نوشته نتوانستند۔
پردۀ عدم ماندن شعر را آل سامان سے چه علاقه ؟ شبلی
۲۷
اهل اسلام کاهی بزبان ملکی تعرض نکرده اند بلکه در عهد حضرت عمر الفاروق
تا عهد حجاج ابن یوسف همه دفاتر در زبان فارسی بوده اند، اگرچه
دفاتر در عهد حجاج بزبان عربی تبدیل شدند لیکن زبان ملک فارسی
ماند بعد ازان فارسی بعربی مخلوط کشته مثل زبان اردو یک
لسان نو بوجود آمد و این فارسی کویا زبان اسلامی بود، وقتیکه
عربها با خود زبان فارسی تعصب روا نداشتند پس شاعری
فارسی چه کناه کرده بود؟ -
حقیقت واقعه چنین است که اسلام در قومی که نشر می شد
آنرا باثر مذهبی آنقدر لبریز می نمود که سوای مذهب از همه امورات
دنیا قطع تعلق میکرد، یک نظر بر خود ملک عرب بیندازید که قبل
از اسلام در و دیوارش صدای شعر می آمد لیکن چون اسلام آمد
دفعتاً هر طرف یک عالم سکوت طاری شد، شاعری عرب
در از زمانه ولید که دربار شاهانه را قائم کرد با بحیثیت لوازم سلطنت
دوباره وجود یافت . مکر چون زبان دولتی عربی بود شاعری هم
عربی شد، شعرا که مبر اوقات شان بر قصائد مدحیه بود اگر بزبان
۲۸
فارسی طبع آزمائی میکردند ممدوح کلام شان را چطور میفهمید
و نا فهمیده چسان تقدیر می نمود ؟ بر اعتماد اینکه مامون بازبانی و خراسانی
بوده به فارسی حرف شناسا شده بود عباس مروزی قصیدۀ در
زبان فارسی نوشت و مامون در صلۀ اسش یکهزار دراهم سالانه
وظیفه مقرر نمود-
ارباب تذکره مینویسند که در عهد اسلامی این قصیده حکم ابجد
شاعری فارسی دارد، اگر یک نشانی سابق تر از ان یافت میشود
آن این شعر ابو حفص حکیم سغدی است که در صدی اوّل اسلام
وجود داشت -
آهوی کوهی در دشت چگونه دو دا دندار و یار، بی یار چگونه بودا
یک سبب عظیم این هم شد که سلام بسرمایه ادب و انشا و علوم فنون
خود خیلی وسعت داد و در هر شعبه اش آنقدر اختراعات نموده وجدتها
پیدا کرد که پیشتر آن علم و ادب هر قوم هیچ شد ، در صدی دوم
و سوم هجری در ایران، مصر، شام، اندلس، حکومتهای
اسلامیه قائم شدند در تمام ممالک مذکور آفتاب علوم و فنون
۲۹
اقوام مفتوحه را گشت، ازین سبب اقوام دیگر را شرم دامنگیر می شد که پیش شاعرے عرب در زبان خویش شعر بگویند، هزارها شعرا در خراسان. مصر و شام پیدا شده بودند ولی چنینکه می گفتند در لسان عربی میگفتند، چنانچه ثعلبی در کتاب یتیمة الدهر تذکره چنین شعرای عجمی را مفصل آورده است ـ
اسباب پیدایش شاعری فارسی
آفتاب اقبال دولت عباسیه در صدی سوم رو به تنزل نهاد و صوبه های بزرگش اعلان خود مختاری نموده حکومتهای تازه قائم کردن آغاز نمودند اولین دولتی که از ضعف عباسیه استفاده کرده قائم شد خاندان طاهریه بوده که بطرف سپاه سالار مشهور مامون (طاهر ذوالیمینین) منسوب است، این خاندان (که ٥٤ سال حکمران بود و در ٢٥٩ هجری حکومتش ختم شد) اگرچه مدعی استقلال نبود لیکن در خراسان بدرجهٔ اقتدار وسطوت داشت که دارای تمامی اسباب استقلال بوده، از انجمله یکیش وجود شعرا دربارش بود، اگرچه این خاندان بفارسی بسیار آشنا بود لیکن بوجه مرکزیت خراسان بسیار شعرای فارسی پیدا شدند
٣٠
چنانچه در یک قصیده منوچهر دامغانی ذکر شعرای متقدمین
را می نماید ـ
بو العلا و بوالعباس و بوسلیک و بو مثل آنکه آمد از فواتح آن که آمد از هری
از حکیمان خراسان کو شهید و رودکی بوشکور بلخی و بوالفتح بستی بکذی
در میان اسمای شعرای مذکور نامهای شعرای طاهریه نیز هستند یعنی حنظله
بار غیسی محمود وراق . فیروز مشرقی ـ
اولین شخصی که مسلک شاعری را با قاعده اختیار نمود حنظله
بار غیسی . است ، عروضی سمرقندی تصریح میکند که حنظله صاحب
دیوان بوده چند اشعارش این است ـ
یارم سپند گرچه بر آتش همی فگند از بهر چشم تا نرسد مر و را گزند
او را سپند و مجمره ناید همی بکار با روی همچو آتش و با خال چوسپند
حنظله در سنه ٢١٩ هجری وفات کرد ـ
محمود وراق در عهد محمد ابن طاهر (که آخرین فرمان روای خاندان
طاهریه است) گذشته است، مجمع الفصحا دو اشعارش نقل نموده
۱- چهار مقاله صفحه ۲ ۲- همه حالات و اشعار از مجمع الفصحا منقول اند ـ
۳۱
بنگارینا بنقد جانت ندہم گرانی در بها ، ارزانت ندیم
گرفتم بجان . دامان وصلت بنهم جان از کف و دامانت ندیم
فیروز مشرقی در اصل از یمن بوده در ۲۸۳ وفات یافت
چند اشعارش این است)
مرغی است خدنگ او عجب دیدی مرغی که شکار او . بهر جا نا
داده پر خویش گر کشش هدیه تا بچه اش را برد به مهما نا
یعقوب صفار آخرین فرمان رواے خاندان طاهریه ( محمد ابن طاهر )
را اسیر کرد و حکومت این خاندان آخر شد -
یعقوب صفار از اصل خود مسگر بود لیکن دل و دماغ شاها نه داشـت
چنانچه در عهد خلافت عباسیه علم بغاوت برافراشت، خراسان
و فارس را ضبط نمود ، و در ۲۹۲ هجری ازین جهان کوچید ، جانشینش
اولاً برادرش عمرو ابن لیث و بعد ازان نواسه اش طاهر ابن محمد شد
طاهر پس از حکومت چند روزه در ۲۹۹ هجری اسیر گشت ، این سلسله
با انجام پیوست -- لیکن این خاندان چند روزه نیز چند شعرا پیدا کرد که منجمله
از ان ابوسلیک گرگانی زیاده ممتاز است ، منوچهر دامغانی اورا در شعرا
بقیه صفحه ۳۲
۳۲
متقدمین شمار نموده است، در مجمع الفصحا این اشعارش نقل نموده
به مژده دل زمن دزدیدی ای بلب قاضی و به مژگان دزد
مزد خواهی که دل زمن بردی ای شگفتا که دیده دزدی و مزد
این خاندان بر شاعری احسان بزرگ دارد که رباعی در عهدکش
ایجاد شد.
یک طفل صغیر السن یعقوب صفار به چهارمغز بازی میکرد که یک چهارمغز
لول خورده در یک چقری افتاد از زبان بچه بیساخته این مصرعه صادر شد
ع غلتان غلتان همی رود تا لب کو درینموقع یعقوب نیز موجود
بوده که از زبان طفل این کلام موزون خیلی خوشش آمد، لیکن چون
دران زمان درین بحر اشعار نمی گفتند شعراء را خواسته پرسید که
این کدام بحر است؟ گفتند هزج، بعد ازان سه مصرع دیگر دران
اضافه نموده رباعی ساخته اسمش دو بیتی نهادند تا یک زمان همین
اسم داشت و بعد از ان رباعی ۱ نام یافت لیکن تعجب است که امروز هم
در زبان عربی آنرا دوبیتی میگویند، ازین محاوره اندازهٔ دیانت عرب حاصل میشود
۱ تذکره دولت شاهی سمرقندی .
۳۳
خاندان سامانیه
ازین پیش چیزی که گفته شده الجدل شاعری بود
لیکن خاندان سامانیه دفعتاً این زمین را آسمان ساخت، رودکی
که آدم شاعری فارسی است دست پرورده همین خاندانست
و غنچه شاهنامه (که صحیفه آسمانی عجم است) در همین عهد تیار گشته
سلسله نسب این خاندان تا بهرام چوبین میرسد، ازین جهت
حکومت نمودن این خاندان این معنی دارد، که گویا حکومت جم و کسری
دوباره به عالم وجود قدم نهاد، این خاندان از «عدل و داد، جاه
و جلال، شان و شکوه . تربیت علم و فن» در هیچ شی از اسلاف
خویش پست نبود —
مختصر تاریخ قیام این سلسله چنین است که : مامون الرشید
فیاضی های گوناگون داشت از انجمله یکیش انیکه خیال تربیت و پرورش
خاندانهای قدیم خیلی میداشت، وقتیکه مامون در مرو بوده
مورث اعلای این خاندان اسد ابن سامان بدربارش رسید.
٣٤
و مامون او را مقرب ساخت ، و چون از مرو بسوی بغداد عزم کرد بوالی
خراسان امر فرمود که اولاد اسد را بمناسب مغزز ممتاز سازد،
اسد چار فرزند داشت «نوح احمد یحیی الیاس» چنانچه
هر چار شان حاکم های سمرقند ، فرغانه ، بسناس ، هرات،
مقرر شدند، بعد از وفات نوح پسرش احمد جانشین پدر خود گشت
و بعد از چندی پسر خویش نصر را حکومت سپرده خود گوشه عزلت
گرفت ، در سنه ٢٦٠ هجری خلیفه معتصد بالله نصر را بحکومت
ماوراء النهر سرافراز فرمود، و او از طرف خود اسمعیل را بحکومت
بخارا فرستاد ، مدتی نگذشته بود که در اندازۀ هر دو برادر انرا جنگ
انداختند، نصر از میدان جنگ اسیر شده بدربار اسمعیل رسید
لیکن اسمعیل بحوصله شاهانه برادر را از بند رها کرده باز بر تخت نشانید
و خودش پیش روی او ایستاده شد مراسم آداب و دست بوسی
را بجا آورده عرض نمود که «من مثل سابق حاکم زیر دست شما میباشم»
نصر در سنه ٢٧٩ هجری انتقال کرد و صوبه سمرقند هم بدستش آمد ـ
ازین تاریخ مستقل حکومت خاندان سامانیه شروع میشود، چنانچه
٣٥
اولین فرمانروای این سلسله همین اسمعیل است، این خاندان،
یکصد و سی سال حکومت کرد، اسمعیل در سن ٢٩ هجری وفات کرد،
بعد از اسمعیل احمد بن اسمعیل و پس از نصر بن احمد سریر آرا شد، همین نصر است
که رودکی بانی اوّل شاعر فارسی شمرده میشود ملک الشعرای
دربارش بوده ـ
نصر بسیار عادل فیاض قدردان علم و فن بوده، سی سال حکمرانی کرد
در سن ٣٣ هجری انتقال کرد ـ جانشین او پسرش نوح شد و او هم
مثل پدرش مربی علم و فن بود، کتابخانه فلسفه و حکمت و علوم دیگر
ساخته به نسبت این کتاب خانه علامه ابن خلکان در ذیل
سوانح بوعلی سینا می نویسد ،
كانت عديم المثل فيها من آن کتبخانه بی مثل بود در ان علاوه از کتب متداوله
كل فن من كتب المشهورة کتابهای نیز بوده اند که سوای این کتب خانه بهیچ جا
لوجد سواها ولا سمع باسمائها دیده نمیشود بلکه کسی اسم شانرا هم نشنیده است
بمترجمین تصانیف بی شمار فلسفه یونانرا خلفای عباسی در عربی ترجمه کرده بودند
لیکن اکثر تراجم مغلق و مشتبه بودند و ترجمهای متعدد یک کتاب با هم اختلاف
۳۶
داشتند، نوح ابن نصر حکیم ابونصر فارابی فرمود که همۀ تراجم مختلفه
را دیده یک ترجمه صحیح و جامع تیار کند چنانچه فارابی تعمیل فرمان مذکور
نموده اسم ترجمه خویش را تعلیم الثانی نهاد، این واقعه تاریخی قابل حفظ
است که فارابی در حکمای اسلام بخطاب معلم ثانی از برکت همین کتاب
یاد شد افسوس که این کتبخانه نذر آتش شد و چون اصل نسخه این کتاب
که از قلم فارابی بود پیشتر ضایع شده بود لہذا این گنج بی نظیر امروز
معدوم ست -
نوح در ۱۳۴۳ هجری وفات کرد و بعد ازان عبدالملک و بعد از
عبدالملک منصور ابن نوح بر تخت نشست . وزیر منصور ابوعلی ابن محمد
تاریخ طبری را از عربی بزبان فارسی ترجمه کرد منصور در ۳۳۶ هجری
وفات کرد و پسر آن نوح ابن منصور ثانی فرمان فرما گشت . دقیقی
که شاعر نام دار است شاعر در بارش بوده . بعد از نوح ثانی
۱ تعریف این کتبخانه را خود بوعلی سینا میگوید که این کتبخانه خیلی بزرگ بود برای هرعلم وفن خانهای جدا جدا
داشت و در ان همه کتابها بحصۀ یک فن بترتیب در صندوقها نهاده بودند، بوعلی میگوید که فهرست تصانیف قدیم را
مطالعه کردم و کتب پسندیده خویش را کشیدم، دران اکثر کتابهای نادر بودند که کسی از اسم شان هم واقف نبود و تا
مطالعۀ من هم کاهی نگذشته بودند -
این واقعه در تمام کتب مذکور است و در کشف الظنون (باب الحکم) نسبت این واقعه بطرف منصور ابن نوح کرده و بعضی ها از
مورخین دیگر هم درین دہم افتاده اند ولی این غلطی صریح است چرا که فارابی در ۱۳۳۶ هجری وفات کرد و منصور در ۳۶۶ هجری تخت نشید؟
۳۷
منصور ابن نوح وازان بعد عبدالملک و بعد از ان اسمعیل ابن عبدالملک پادشاه شد
درین پادشاه حکومت این خاندان بتاریخ ۳۹۹ هجری ختم شد -
شعرای سامانیه
پیش از سلسله سامانیه دو خاندان ( طاهریه صفاریه ) گذشته اند چون خاندان
طاهری عربی النسل بوده عروج شاعری فارسی در زمانش امکان نداشت، و نیز این طائفه
نو دولت حیثیت یک باغی فتنه جو داشت . لیکن سامانیها یادگار نسل کیان بوده
سلطنت ایشان یکصد و ۵ سال عمر یافت ، این خاندان نه صرف قدردان علم شوان
بوده بلکه هر فردش صاحب کمال و سخن سنج گذشته است ، آن احساس داشته که قبل
عجم از ادبیات و خصوصیات ملکی خود بالکل ناآشنا شده میروند حتی که قوتهای
شاعرانه شان تمام تر بر خدمت یک زبان غیره (عربی واقعه هستند هزارها شعرا
درین فطرت اسلام بسان طیبی را زبان جنت را که وطن اصلی و مولد حقیقی ولی هر انسانست» قرار داد نسبت انرا بیه اقوام مل ایام
یکسان نموده است، و نیز بر اقایم نمودن یک برادر عام باسم سلام امر فرموده زبان این جماعت را عربی مقرر ساخته است که بدون
وحدت لسانی وحدت حقه حقی (ملی و قومی) صورت نمی بندد، از همین جهت قرآن عظیم الشان را که خطاب عمومی بر آمر قوم ما دوست
و یا قوم ان عرب حجم مخصوص نیست) بزبان عربی مبین نازل فرموده، و خطبه و تعلم و غیره را نیز در همین زبان مقرر نمود لسان عربي را
لسان رسمی علمی ملی و دولتی عالم اسلام ساخته است. لهذا لسان عربی را یک زبان غیر و اجنبی فهمیدن سامانی ها دلالت میکند که
جذبات تفریق انگیز ملیت و حسیات عربیت و عجمیت عقل و ادراک شان را از معانی حقیقت آگاهی عاری کرده بود -
امروز هم بعضی طبایع مسحور فلسفه اروپا که بنیاد بر جذبات ملیه منافع شخصیه دارد در عالم اسلام بر ضد لسان عربی جهاد دارند وبچون
این لسان (زبان ملی و قومی وعلمی و رسمی) مسلمانان کل جهان است پس دمیل بین مسائی کورانه شان تیشه تیز است بر پایه همیت
و جلت و قوت خویش این نادانی ست ، این تقلید شیاطین است، این خود کشی است ، امروز هر مسلمان دنیا فریضه
اهم است که این رشته حیات قومی خویش را از پیشتر هم مضبوط تر بگیرند چنانکه که اعلیحضرت غازی با تاسیس جامعه عربیه با این حقیقت
آگاهی خویش را مبرهن فرموده اند - اللهم وفقه لما تحب ترضی آمین ! (انصاری)
۳۸
در خراسان و بخارا موجود اند مگر به اثر دارالخلافه بغداد بزبان عربی طبع از یابی دارند
این خاندان بدین احساسات متاثر شده بترقی دادن زبان زبان ملکی و قومی
خویش (فارسی) توجه شاهانه مبذول نموده چنانچه برای شعرای فارسی مشاهرها
بیش مقرر کرد و برین مضامین مخصوصه فرمایش اشعار نمود و کتاب کلیله و دمنه
را از زبان سنسکرت اولاً بفارسی ترجمه کرده بود، لیکن وقتی که عبدالله ابن
المقفع این ترجمه را بعربی کرد نسخه فارسی بالکل گم نام شد، نصر ابن احمد سامانی
برودکی فرمان کرد که آنرا بفارسی نظم کند و چون تاریخ عجم نیز تا امروز
پریشان و غیر مرتب بود بنابراین دقیقی بر ترتیب او مقرر شده هزار شعر نوشت
این اولین سنگ بنیاد شاهنامه است بتفصیل این واقعات آینده می آید
اگرچه عدد شعرای سامانیه از صدها متجاوز است لیکن شعرائیکه عروضی سمرقند
وغیره اسمای شان را به خصوصیت و امتیاز ذکر نموده بقرار ذیل میباشند.
ابوالعباس. ابوالمثل. ابواسحاق جوی باری. ابوالحسن. جنازی نیشاپوری
ابوالحسن کسائی. شهید بلخی. ابوالموید. ابوعبدالله فرالادی. رودکی
دقیقی رابعه قرواری. ابوذر. معمر جرجانی. ابوالمظفر. نصر ابن محمد
نیشاپوری. عماره مروزی طخاری. مرادی-
۳۹
این تعیین مشکل است که درین دور شاعر اوّل کیست ؟ لیکن از قرائن
معلوم میشود که پیش روان این قافله ابو عبد الله فرالاوی، مراد
شهید، ابو شکور بلخی هستند. رودکی در یک شعر میگوید-
(شاعر شهید و شهره فرالاوی وین دیگران بجمله همه راوی)
یعنی اصل شاعر شهید است لیکن فرالاوی زیاده مشهور شده باقی
شعرای دیگر روایان همین هر دو هستند. رودکی مرتبه شهید را هم نوشته
چنانچه میگوید-
کاروان شهید رفت از پیش وان ما رفته گیر و می اندیش
از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش
رابعه از خصوصیات این دور است که جذبه شاعری در جنس
لطیف هم انتشار یافته بود رابعه فرالاوی که همعصر رودکی بوده شاعر
بلند پایه بود پدرش (کعب) از جمله اعراب بود لیکن چون رابعه
در عجم تولد یافته بدین سبب در هر دو زبان (عربی و فارسی) شعر میگفت
حسن صورت و کمال تمام داشت اوّلا بر یک غلام یکتاش نام یافته
بود لیکن در آخر از عشق مجازی گذشته بعشق حقیقی نائل شد،
۱- مجمع الفصحا تذکره ابو عبد الله فرالاوی-
چنانچه شمارش در صوفیه میرود، با اینهمه چون در جماعت اسلامی
عشق یک زن بامرد اجنبی خیلی معیوب است مردم او را قتل کردند. مجمع الفصحا
اشعار بسیاری از ونقل کرده است که از چند شعرش این است -
دعوت من بر توان شد کایزدت عاشق کند بر یکی سنگین دلی نامهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی چون بهجران در به پیچی پس بدانی قدر من
رودکی
شاعر نامدار این دور است همه تذکره متفق اللفظ اند که رودکی اولین
شاعری است که دیوان فارسی مرتب کرده -
دور سامانی ما صدها شعرا داشت که ازان تذکره بعضی را در آتی میمکنیم.
لیکن تا امروز اسم سامانی ها را که زنده داشته رودکی است
شریف کرکانی راست گفته است -
ازان چندین نعیم جاودانی که ماند از آل سامان و آل سامان
ثنائی رودکی ماندست و مدحش نوائی باربد ماند است و دستان
اسم اصلی رودکی محمد یا جعفر است . رودک که رودکی بطرف آن منسوب
است دهی است در علاقه نخشب که آنرا نسف هم میگویند. بعضی
٤١
میگویند که وجه تسمیۀ رودکی این است که آن رودک را (که اسم یک ساز
است) خوب مینواخت ـ عجیب توافق است که مثلی که در اروپا
هومر کور مادرزاد بود رودکی در آسیا کور تولد شده، در سن هشت
سالگی قرآن مجید حفظ نمود پس تکمیل علم تجوید کرد در همین عمر بشعر کوئی
آغاز کرده و بهمراه آن همه علوم و فنون متداوله نیز تحصیل نمود، از حسن
تقدیر آواز خیلی خوب و طبیعت بذله سنج یافته بود در آن زمان بدربار ما
شاهی یک مرتبۀ معظم خدمت ندیمی بوده این رتبه بلحاظ تقرب واثر
از وزراء هم بالاتر بشمار میرفت برای این منصب «بذله سنجی، لطیف
الطبعی، حاضر جوابی، ظرافت، وسعت معلومات» شرائط لازمه بودند
که در رودکی همه بحد کمال جمع بودند، ازین سبب بدر بار نصر ابن احمد
بار پیدا کرد . نصر بر تربیتش توجه خاص داشت ، تمام تذکره ها
مینویسند که رودکی بحدی قدر و منزلت جاه و دولت یافته که امرا
بزرگ ازان محروم بودند وقتیکه سواری اش می برآمد دو صد غلامان زرین کمر زیر
جلو می دویدند و اسباب سفرش چهار صد شتر مایه می برداشتند ـ
ط بهارستان جامی ـ
٤٢
این مسئله بالعموم تسلیم است که شاعری فارسی بر نمونه شاعری عربی
قائم شد لیکن درین عصر شاعری عربی هم از واقعیت و حقیقت دور شده
بجز از ستایش و مداحی لائق مصرف دیگر نمانده بود ، متنبی ابوتمام
بحتری که سروران سخن این دور میباشند تمام کارنامه شان قشر
همین چاپلوسی و ثناگستری است، اگرچه شاعری در نگاه خلفا و امراء
یک سامان تفریح و ساعت تیری بوده، لیکن خاندان سامانی پیشاعر
کارهای اصلیه شس گرفت چنانچه خدمت نظم نمودن کلیله دمنه برودکی
سپرد که در صله اش چهل هزار در هم بخشش یافت عنصری در یک قصیده
میگوید (چهل هزار درهم رودکی ز مهتر خویش :: عطا گرفت به نظم کلیله در کشور
عام انداز شاعری رودکی واقعه نگاری . پند و موعظت و حسن تاثیر است
جوهر اصلی شاعری جاهلیت عرب همین بوده و ازین سبب شاعری انقلاب
بزرگ قومی و ملکی برپا کرده میتوانستند، لیکن شاعری فارسی سوای تفریح
طبع دیگر منفعتی نداشت ، همین است که بثیر آن کاهی یک واقعه تاریخی
بوجود نه آمده . بلی ! رودکی از خود این اعتراض عام مراحل دور است.
وقتی که نصر سامانی بسفر هرات برآمد و در بار غیس (که نزهت گاه
٤٣
مشهور جواهرست) رخت منزل انداخت ، از ایام بهار همه دشت و صحرا گلزار گشته بود ، این دلفریبی ها نصر را چنان محو تماشا کردند که تمام ایام بهار همین جا بسر نمود ، چون تابستان در رسید افراط میوجات شد ، درین اطراف انگور یکصد و بیست اقسام میشود و دران تربوزان و گلخندمی خیلی لطیف ، شاداب ، نرم و خوش ذائقه بودند نصر از منزل گاه صحرا بشهر آمد و بمقام مشهور (درواز) قیام کرد ، این شهر خیلی آباد و معمور بوده ، هر طرف قصرهای عالیشان (که متعلق بهر قصر خانه باغ و پائین باغ بودند) داشت ، درین آوان میوه جات نو طرف سیستان و مازندران آمدند و نصر زمستان هم در همین جا تیر کرد ، هر بار قصد میکرد که ایندفعه بعد از بهار میروم لیکن چون یک موسم میگذشت موسم دیگر زنجیر پا می گشت ، غرضیکه در همین تذبذب چهار سال گذشتاند ، اگرچه امراء و عسکر خیلی بجان رسیده بودند لیکن تاب نداشتند که بر شاه کیفیت خویش عرض کنند ، بالآخر بخدمت رودکی جمع شده پنجهزار طلا بدین شرط منظور نمودند که پادشاه بطرف بخارا مراجعت نماید ، رودکی بدر بار حاضر شده قصیده
٤٤
نصر در حالت مینوشی است، رودکی اشعار ذیل را با ساز برابر کرده
با هئنگ عشاق خواند -
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آمون و درشتیهای او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون با همه پهناوری
خنگ مارا تا میان آید همی
ای بخار اشاد باش و شاد زی
شاه سویت میهمان آید همی
شاه سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
شاه ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
نصر از شنیدن اشعار چنان از خود رفت که موزه هم بپا نکرده علی الفور
سوار شده چهار نعل بسوی بخارا دوید و بر یک منزل رسیده دم را
کرد، سمرقندی این واقعه را نقل نموده تعجب میکند که ((این یک
نظم بسیار ساده است دران نه یک صنعت است و نه مضمون
بندی باز چطور اثرش اینقدر میتوان شد ؟ )) چون در عهد دولت
شاه حالت اصلی و فطری شاعری تغیر پذیرفته بود ازین سبب
مردم در واقعیت و اظهار فطرت اثری محسوس نمیگردند لیکن
٤٠
تا زمانی که قوم دماغ صحیح داشت شعرا دبرین اشعار وجد میکردند
عروضی سمرقندی که خودش شاعر بزرگ است در چهار مقاله مینویسد
(هنوز این قصیده را کسی جواب نگفته است که مجال آن ندیده اند که
ازین مضائق بیرون روند)
بعضی کسان از ملک الشعرای سلطان سنجر (امیر معزی)
بجواب نوشتن این قصیده فرمایش کرده بودند، چنانچه قصیدهٔ
که او نوشته مطلعش این است -
رستم از ماژندران آید همی زین ملک از اصفهان آید همی اسم ممدوح ۱۲
امیر معزی از شعرای کامل الفن است لیکن شعرش پیش اشعار
رودکی مرتبه که دارد حاجت اظهارش نیست، رودکی بسیار پر گفتار
بوده رشیدی سمرقندی تعداد اشعارش یک لک نوشته است
چنانچه میگوید -
مجمع الفصی ذکر رودکی - وقتیکه من در علیکده کابل معلم بودم وزیر ریاست حیدر آباد (آسمان جاه)
بکابل آمد من بفرمايش رسيد بر بنای بعض مناسبات قصیدۀ رودکی را پیش نهاده قصیده نوشتم.
در ابتدا تمهید این بود که در مردم شهرت عام تشریف آوری آسمان جاه است پس آن اشعار ذیل بود که
همچنان باشیم گرم گفتگو : قاصد از در ناگهان آید همی : افکند شور مبارکباد پس
این حریفش بر زبان آید همی : آسمان جاه از سوی ملک دکن : جانب هندوستان آید همی
٤٦
شعر او را بستم و سیزده صد هزار هم فزون تراید ار چہ تان که باید شمری
رودکی بهمه اقسام سخن (قصیده، رباعی، قطعه، غزل، مرثیه) دارد
لیکن امروز ما نمونه مثنوی اش بدست نداریم. این ظاهر است که
کلیله دمنه که نظم کرده است مثنوی خواهد بود که واقعات مسلسل سِوا
مثنوی دیگر جور ادا نمیشوند، دائره شاعری اش بلحاظ مضامین
هم بسیار وسیع است. یعنی در سخن او (واقعه نگاری، خیال بند
موعظت نصیحت. عشق ومحبت. مدح وثنا، صنایع وبدائع)
همه یافت میشوند و درجه کمال دارند. ما نمونه هر یکش را بالا
ختصار پیش میکنیم
اخلاق و موعظت
رودکی در اخلاق و موعظت بهمراه حسن ادای نکته های دقیق هم
بیان کرده است، مثلاً او این مضمون را ادا کردن میخواهد که در نباید
که شما بر خوشحالی دیگران حسد و رشک ببرید!» آنرا چنین تلقین میکند
زمانه پندی آزاده وار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
بروز نیک کسان گفت غم مخور زنهار بسا کسا که بروز تو آرزومند است
٤٧
اکثر مردم بخل دیگران را شکایت میکنند لیکن باین نکته توجه نمیکنند
که غرض گرفتن به بخل وسخاوت شخصی دلیل طماعی وکدا طبعی است
رودکی مضمون ہذا را چنین ادا میکند ـ
تأکی کوی که اہل کیتی در هستی و نیستی لئیمند
چون تو طمع از جهان بریدی دانی که همہ جہان کریمند
نقشه بی ثباتی دنیا چنین میکشد ـ
زندگانی چه کوتاه چه در از نه به آخر به مرد باید باز
هم به چنبر گذار خواهد بود این رسن را اگر چه ہست دراز
خواهی اندر عنا و محنت زی خواهی اندر نشاط نعمت و ناز
خواهی اندک تر از جهان بپذیر خواهی از ری بگیر تا به حجاز
این همه بود باد تو خواب است خواب را حکم نی مگر به مجاز
این همه روز مرک اگر بینی نشناسی زیک دگرشان باز
غالباً در فارسی فلسفه عمرخیام و اپیکورس را اولاً همین شاعر روشناس
کرده است) چنانچه میگوید ـ
شاد زی با سیاه چشمان شاد که جهان نیست جز فسانه و باد
٤٨
زآمده شادمان نباید بود وزگذشته نکرد باید یاد
نیک بخت آن کسی که داد و بخورد شوربخت آن که او نخورد نداد
بادو ابر است این جهان افسوس باده پیش آر هر چه بادا باد
تمام دیوان خواجه حافظ شرحی است ازین متن ـ
روی بمحراب نهادن چه سود دل به بخار او بتان طراز
ایزد با وسوسه عاشقی از تو پذیرد نه پذیرد نماز
واقعه نگاری
یعنی تصویر کشیدن یک واقعه عنصری است از شاعری این عصر
در کلام رودکی در هر جا بنظر می خورد، در یک قصیده تصویر شباب
و پیری کشیده است چند اشعارش هدیه میکنیم ـ
مرا بود فروریخت هر چه دندان بود نه بود دندان لابل چراغ خندان بود
یکی نماند کنون بل همه بود و برنخت چه نحس بود همانا که نحس کیوان بود
نه نحس کیوان بود و نه روز کار دراز چه بود راست بگویم قضای یزدان بود
همی ندانی ایماه روی غالیه موی که حال بنده ازین پیش بچه سامان بود
بزلف چوگان نازش همیکنی تو به ندیدی او لا آنکه که زلف چوگان بود
٤٩
شد آن زمان که رویش بسان با شد آن زمانه که مویش بسان قطران بود
شد آن زمانه که او شاد خرم بود نشاط او بفزون بود غم نقصان بود
همیشه دستش زی زلفگان خوشبو بود همیشه کوشش زی مردم سخندان بود
همیشه شاد ندانستمی که غم چه بود دلم نشاط طرف را فراخ میدان بود
عیال نه زن فرزند و مؤنت نه ازین همه تنم آسوده بود و آسان بود
همی خرید و همی ریخت بیشمار درم بشهر هر چه همی بر کرانه پستان بود
بسا کنیزک نیکو که میل داشت بدو بشب زیار شد و نزد او پنهان بود
شد آن زمانه که شعر و را جهان نسبت شد آن زمانه که او شاعر خرامان بود
تودو کی را اے ماهر و کنون بینی بدان زمانه ندیدی که در خراسان بود
بدان زمانه ندیدی که در چمن رفتی سرود گویان گوئی هزار دستان بود
کرا بزرگی و نعمت ازین و آن بودی و را بزرگی و نعمت زآل سامان بود
بد او میر خراسانش چهل هزار درم از و فزونی یکپنج میرماکان بود
کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم عصا بیار که وقت عصا و انبان بود
ن شاعر ایران بجاے مرد دگر زن میکند عجیب !-
۵۰
مدحیه
نمونه های شاعری مدحیه که ازو یافت میشوند بلند پایه هستند
و دران خیال آفرینی هم مشاهده میشوند—
شاهی که بروز رزم از راد زرین نهد به تیر و زپیکان
تا کشته او ازان کفن ساز تا خسته او ازان کند درمان
مرثیه
مرثیه های متعدد دارد و در همه نشان خالص مرثیه موجود است
در یک مرثیه (که بر وفات پسر وزیر اعظم نوشته) باندازه حکیمانه
تلقین صبر نموده است ،
ای آنکه غمگینی و سزاواری واندر نهان سرشک همی باری
رفت آنکه رفت آمد آنکه آمد بود آنچه بود خیره چه غم داری
هموار کرد خواهی گیتی را گیتی است کی پذیرد همواری
مستی مکن نشنود او مستی زاری مکن که نشنود او زاری
شو تا قیامت زاری کن کی رفته را به زاری باز آری
رودکی مرثیه شعرای نامدار عصر خویش (شهید بلخی و مرادی)
۵۱
را هم نوشته که در مجمع الفصحا منقول است ،
غزل
در آن عصر غزل حیثیت مستقل پیدا نکرده بود بلکه در ابتدای
قصائد تشبیب مینوشتند و همانرا غزل میگفتند نمونه اش
ملاحظه شود —
ای جان من از آرزوی تو پر زمان بنمائی یکی روی بخشائی بر تن جان
دشوار نمائی رخ و دشوار دهی بوس آسان بربائی دل و آسان ببری جان
نزدیک من آسانی تو باشد دشوار نزدیک تو دشواری من باشد آسان
مشوش است دلم از کرشمه سلمی چنان که خاطر مجنون ز طره لیلی
چو کلشکر دهمیم در و دل شود تسکین چو ترش روی شوی دارم مانی از صفرا
ببرده نرگس تو آب جادوی بابل گشاده غنچه تو باب معجز عیسی
واله داغستانی یک غزل رودکی را نقل نموده است بمطلعش
این است —
زهی فزوده جمال تو زیب آرا را شکسته سنبل زلف تو مشک سارا را
لیکن درین عصر چنین انداز نیست ، علاوه برین در مقطع غزل تخلص
٥٢
مذکور است حالانکه تا آن زمان تخلص را در غزل نیز نمی آوردند-
مرتبۂ اشعار مذکورۂ رودکی ظاہر است ولی عنصری میگوید-
غزل رودکی وار نیکو بود غزلہای من رودکی وار نیست
از ین شعر ظاهر میشود که عنصری رودکی را در غزل گوئی اوستا
می شمارد بنابراین تسلیم کردن لازم است که غزلهاے خوب
رودکی ضائع شدند ، و یا اینکه در غزل گوئی عنصری از رودکی
ہم پست تر بودہ -
قصیده
رودکی طرزی که برای قصیدہ قائم کردہ بود تا امروز معمول است
یعنی در ابتدا تشبیب یا بهاریه وغیرہ سپس گریز بطرف مدح پادشاہ
و ذکر خود و سخا عدل و انصاف ، شجاعت وغیرہ و در آخر دعا ،
در صنائع شاعری ترصیع نام یک صنعت است یعنی ہر دو مصرع الفاظ
ہم وزن می آرند مثلا .
رما در اثر قہر او کند شنجرف جماد را اثر لطف او کند شمشا
این صنعت در تمام قصائد رودکی موجود است تا صدی ششم این دان
٥٣
عام تمام شعرا بوده قصیده اگر چه سر تاسر مداحی میباشد لیکن رودکی
جابجا مناظر قدرت را نیز بسته است ـ
از بنفشه مرزها گسترده دیباهای چین وز شگوفه شاخها بر بسته در شاه وا
یا هوای اوست زمین گفتی هر چه گفتی دریم بر زمین اوست گفتی هر چه در عالم بها
از میان جوی آن آبی روان همچون گلاب شاخها گل شگفت در کنار جوئها
بود هر جا بهر نزهت گاه بار نقل و مل گلستان در گلستان و میوه اندر میوه دار
کوه دیگر کوه سیمین گشت زرین شد چمن آب دیگر باره روشن گشت تیره شد هوا
گشت خامش فاخته تا شد چمن پرداخته گشت بلبل بی نوا تا بوستان شد بی نوا
نار چون بر حقه زرین نگینهای عقیق سیب چون بر چهره سیمین نشانهای بکا
باد سرد آمد چو آه عاشقان هنگام صبح بانگ زاغ آمد چو از معشوق پیغام جفا
بذا نگہی که دو لشکر بروی یکدیگر گران کنند رکاب و سبک کنند عنان
ز گرد مهب پان تیره شود رخ خورشید ز بانگ مردان خیره شود دل کیوان
یکی کشیده سنان و یکی گشاده حسام یکی گشاده کمند و یکی کشیده کمان
اصل معیار حسن قصیده گریز است ( یعنی در میان تشبیب ذکر ممدوح
را بطرزی به پردازد که گویا از سخن سخنی پیدا شده و این هرگز ظاهر نشود که
٥٤
مدح ممدوح را به قصیده اراده آغاز کرده است) گریزهای رودکی
اکثر بهمین رقم هستند مثلاً در یک قصیده تصویر موسم خزان را
میکشد که در ذیل آن میگوید –
باد خوارزمی کنار باغ پر دینار کرد چون کنار زائران را کرد دوست باد شد
یا مثلاً در ذیل تعریف باغ میگوید –
یار من گفتا بهشت است ای شگفت !! این باغ نیست
گفتم این باغی است خرم چون بهشت کردگار
آن بهشت ناپدید است – این بهشت استی عیان
این بنقد آن نسیه آن نهان این آشکار
آن مکافات نماز است – این مکافات مدیح
آن عطای کردگار است این عطای شهریار
رودکی در بعض قصائد التزام رموز را نموده است که هیچکس
تقلیدش نتوانست مثلاً یک قصیده شش سی و سه شعری است
که سراسر مطلعها میباشند مطلع اولش اینست –
ندانی در چم ای بت مرازان زار گردانی دگر زارم نگردانی بداغ هجر کردانی
عصه اقلد با ن حصرا بعد سرام ۲۰۰ کانه
۵۵
هجو یا شکوه
هجو یک داغی خیلی بد نما بر چهرهٔ شاعری فارسی است لیکن هجو
رودکی هم از متانت و واقعیت عاری بنظر نمی آید -
زهی سوار و جوان و تو انگر از ره دو بخدمت آید نیکو سکال نیک اندیش
پسند آید مر خواجه را پس از ده سال که باز گردد پیر و پیاده و دل ریش
جدت مضامین
در شاعری ابتدا یے عموماً مضمون بندی ہیچ نمیباشد لیکن
حیرت است که رودکی ازین کلیہ مستثنی مانده بسیار مضامین تازه
بتازه پیدا کرده است مثلاً میگوید -
آفتابی که زچابک قدمی بر سر ذره نماید جولان
در تعریف اسپ
رودکی چنگ بر گرفت و نواخت باده انداز کو سر و و انداخت
آن عقیقین مے که هر که بدید از عقیق گداخته نشناخت
هر دو یک گوهرند لیک بطبع این بیغست و آن دگر گهت
٥٦
تا بسوده دو دست رنگین کرد ناچشیده به تارک اندر تاخت
بنفشه های طرب خیل خیل سر بر زد چو آتشی که بکو کرد بر د و یدکبود
بیار و هان بده آن آفتاب کش مخورد زلب فرو شود و از دهان برار ددود
تیر او ماننده روزی که زی مردم سد تیر دشمن باز کرد و سوی دشمن جون صدا
موسم بهار
هر آنچه بست ایمان ارم بهم شد باز بر آنچه کرد بزیر زمین نهان قارون
سرشکتا بپراگنده کرد در بستان نسیم باد پدیدار کرد در هامون
مدتیسان شب خون کرد ، اکنون برمه کانون .
که گردون گشت از و پر کرد ، و صحرا گشت از و پر خون
اگر خواهی نشان خون ، نگه کن لاله بر صحرا
اگر خواهی نشان کرد ، بنگر ابر بر گردون
نگارین شیندستم که گاه محنت و حرمان سه پیراهن سلب بوده یوسف را بعمر اندر
یکی از کید شد پر خون دوم چاک از تهمت سوم یعقوب را ز بوی روشن کرد چشم تر
رخم ماند بدان اول دلم ماند بدانم نصیب من شود از وصل آن پیراهن دیگر
زلف ترا جیم ، آن که او خال ترا نقطه آن جیم کرد
۵۷
از دهن تنگ تو گویا کسی وانگلی نار بد و نیم کرد :
رباعیات
رباعیاتش بلند نیست ، یک رباعیش مجمع الفصحا
نقل کرده -
چون کار دلم ززلف او ماند گره در هر رگ جان صد آرزو ماند گره
امید زگریه بود ، افسوس افسوس کانهم شب وصل در گلو ماند گره
لیکن این کلام هرگز از عصر رود کی شده نمی تواند
مقبولیت عام و اعتراف شعرا
در میان شعرا کمال شاعری رود کی عموماً مسلم است خود
معاصر و هم فن همپایهاش (شهیدی میگوید -
بسخن ماند شعر شعراء رود کی را سخنش تلونیات
شاعران را خرد چست بلیغ رود کی را خرد چست هجاآت
عنصری میگوید -
غزل رود کی وار نیکو بود غزلهای من رود کی واریت
اگرچه بکوشم به باریک و هم درین پرده اندر مرا یار نیست
٥٨
معروف بلخی میگوید ع از رودکی شنیدم سلطان شاعران
دقیقی میگوید -
که را رودکی گفته باشد مدیح امام فنون و سخنور بود
دقیقی مدیح آورد نزد او چو خرما بسوی هجیور بود
یکی در زمان نظامی سمرقندی بر شاعری رودکی نکته چینی نمود
نظامی بجوابش مینویسد -
ای آنکه طعن در شعر رودکی این طعن کردن تو از جهل و کودکی
کانکس که شعر داند، داند که در جهان صاحب قرآن شاعری ، استاد رودکی
رودکی در سنۀ ٣٢٩ هجری وفات کرد دیوانش در ایران بطبع رسیده
است -
دقیقی
اگر چه عهد هر پادشاه سلسلۀ سامانیه یک پایۀ نوزینۀ بام ترقّی
است ، لیکن من جمله ازان دور نوح ابن منصور آخر المنازل میباید
این فخر بعهدش حاصل است که خاکه ابتدای سرمایۀ فخر و ناز عجم
ـ یعنی شاهنامه (که این ایثر آنرا ے قران العجم » میگویند)
۵۹
در همین عهد قائم شده، واگر یک واقعه اتفاق پیش نمی آمد
ضرور فهرست کار نامه های سلطان محمود از اسم شاهنامه خالی
می ماند. خاندان سامانی از قدیم آرزو داشت که داستان
اسلافش نظم شده زبانزد عام گشته شهرت تمام پیدا کند لیکن هنوز
فن شاعری بمرتبه نرسیده بود که یک سلسله عظیم تاریخی در قا
شعر در آید، وقتیکه نوح ابن منصور در بخارا بسنه ۳۶۵ هجری بتخت
سلطنت نشست بخارا از شعرای نامی پر بود، که ازان دقیقی از
خود پایتخت (بخارا) بود.
اسم اصلی اش منصور ابن احمد است، و در ابتدا تربیت
از دست امراء چغاتیه یافت. لیکن چون کمالش شهرت گرفت
نوح بدر بار خود جلب کرده با و خدمت نظم نمودن شاهنامه سپرد
دقیقی زور طبع خویش را اول اندازه کرده بود چنانچه خدمت
مذکوره را بعهده گرفت و تخمیناً یک هزار اشعار نوشت و بعضی
مردم خیال دارند که آن اشعار امروز در شاهنامه داخل اندر فردوسی
له تذکره هفت اقلیم و مجمع الفصحا روایت اخیر.
ابتدای شاهنامه
٦٠
این واقعات را در ذیل تاریخ شاهنامه اجمالاً چنین مینویسد،
جوانی بیامد کشاده زبان سخن گو و خوش طبع در روشن روان
به شعر آرم این نامه را گفت من ازو شادمان شد دل انجمن
زگشتاسب و ارجاسپ دی بگفت و سرآمد و را روزگار
سخن حیرت انگیز است که دامن غربت این مستر کاملین بیک داغ
اخلاقی داغدار است . دقیقی یک غلام خوشرویی غیرتمند دا شت
که با وعشق هوس آمیز پیدا کرد ، غیرت غلام تحمل بی ننگی نتوانست
و دقیقی را براه عدم راست کرد ، فردوسی این واقعه شرمناک را
در پرده ابهام ادا کرده -
جوانیش را خوی بد یار بود ایا بد همیشه به پیکار بود
یکا یک از و بخت برگشته شد بدست یکی بنده کشته شد
فردوسی اشعار او را به فیاض دلی خود در شاهنامه داخل نمود که بدو
آن نام دقیقی حیات جاوید حاصل کرد ، چنانچه خودش میگوید -
کنون را ز ما باز جویم ترا حدیث دقیقی بگویم ترا
چنان دید گوینده یک شب بخواب که یک جام می داشتی چون گلاب
٦١
دقیقی زجاے پدید آمدی
بدان جام می داستانها زدی
به فردوسی آواز دادے که می
مخور جز به آئین کاؤس کی
که شاهی گزیدی زگیتی که بخت
ننازد بدو تاج و شمشیر و تخت
شهنشاه محمود گیرنده شهر
ز شادی بهر کس رسانده بهر
بدین نامه گر چند بشتافتی
کنون هرچه جستی همه یافتی
زواندازه من بیش گفتم سخن
اگر بازیابی بخیلی مکن
زگشتاسب و ارجاسپ بیتی هزار
بگفتم سرآمد مرا روزگار
گر ان مایه نزد شهنشه رسد
روان من از خاک بر مه رسد
بداند که پیش از تو آخر کسی
درین داستان رنج بردش بسی
پذیرفتم و داشتم روی پاس
مرا در دل آمد زهر سو هراس
که روزے مرا هم بیاید گذشت
ز گفتار او در نشاید گذشت
ز گفتار او بشنو اکنون سخن
که گفت است این داستان کهن
فردوسی به دقیقی اظهار همدردی و مرده پرستی نموده این خلقش
قابل قدر بود لیکن هنوز داستان بآخر نرسیده بود که نیتش فاسد شد
چنانچه بعد از اشعار دقیقی می سراید—
۶۲
نگردیم این نظم سست آمدم همه بیتها را درست آمدم
من این زان نوشتم که تا شهریار بداند سخن گفتن نابکار
دمان کر بماند ز خوردن تهی ازان به که ناساز خوانی نهی
دو گوہر نمودم بگوہر فروش کنون شاه دارد بگفتار گوش
سخن چون بد نیکو نه بایدت گفت مگوی و مکن رنج با طبع جفت
چو طبعت نباشد چو آب روان مبر دست زی نامه خسروان
اگر مقصد فردوسی از نقل نمودن کلام دقیقی تیزی بازار
کلام خویش بوده پس چرا اول بر سر آن غریب آنپا را حسان را بار کرد؟
این واقعه برای دریافتن این امر که «بچه سلطان محمود چقدر
واقعیت دارد؟» معیار شده میتواند!
فردوسی پادشاه سخن است. پیش او کدام غتیش حرف
زده میتواند ؟
لیکن رعی انصاف شیوه ایست که بالای طاعت است
لهذا ما درینجا چند اشعار دقیقی را بطور سرسری و بلا انتخاب نقل
میکنیم که ازان اندازه مرتبه کلام دقیقی بشود . آن تصویر معرکه آرا
٦٣
را بالفاظ ذیل میکشد:-
ز بس بانگ اسپان و جوش خروش همی نالۀ کوس نشنیده گوش
درافشیان بسیار افراشته سر نیزه ها ز ابر بگذاشته
چو رسته درخت از بر کوهسار چو پیشه نیستان بوقت بهار
ز تاریکی گرد و بانگ سپاه کسی روز روشن نمی دید راه
بکردند یک تیر باران سخت بسان تگرگ بهاران درست
بپوشیده شد چشمۀ آفتاب زپیکانهای درخشان چو آب
تو گفتی هوا ابر آرد همی وزان ابر الماس بارد همی
هوا زین جهان بود شب میگون شده زمین سر بسر پاک در خون شده
در و دشتها شد همه لاله گون به دشت بیابان همی ریخت خون
چنان شد ز بس کشته آن رزمگاه که بروی نه تانیست رفتن نگاه
جوهر اصلی کلام فردوسی همین است که تصویر واقعه را بهو بهو میکشد
از راه انصاف بگوئید! (( آیا اشعار مذکور دارای این صنعت
نیستند؟ )) بیشک فردوسی این وصف را بحد کمال رسانیده ولی
ازین اشعار صاف عیان میشود که این همان شعرای قیقی است که باطنش
٦٤
در کلام دقیقی الفاظ عربی کم اند
ثانی تیز تر گشته . تا زمان دقیقی در زبان فارسی الفاظ عربی
بودند در اختلاط هر دو زبان یک لسان جدید تشکیل یافته بود
از عباس مروزی کل چار اشعار هستند ولی در ان نسبت
فارسی الفاظ عربی بیشتر اند ، و کلام رود کی و شهید بلخی
وغیره هم بهمین کیفیت است اولین کسیکه زبان فارسی را از آمیزش
الفاظ عربی پاک کرده مستقل ساخته است دقیقی است ، شما
صده اشعارش بخوانید یک لفظ عربی نخواهید یافت ، شومی
طالع دقیقی ملاحظه شود که دست ا - لی شهرت این تاج فخر را
از سرش ربوده بر سر فردوسی نهاد، دقیقی زبان فارسی را چقدر
صاف کرد؟ نمونه اش این است .
چوگشتاسپ را داد لهراسسپخت فرود آمد از تخت و بربست و رخت
به بلخ گزین مشد بدان نو بها که یزدان پرستان آن روزگا
مر آن خانه را داشتندی چنان که مکه را تا زبان این زمان (ابل عرب ۱۲)
بدآن خانه شد شاه یزد انپرست فرود آمد آن جایو هیکل ببست
به بست آره در آفرین خانه را در ان خانه نگذاشت بیگانه را
صد را اگر سود کنیم ٩٠٠ عاید میدهد
٦٥
بپوشید جامه پرستش پلاس خدا را چنین داشت باید سپاس
بیفگند پاره فر و هشت موی سوی روشن دادگر کرد روی
بنیایش همی کرد خورشید را چنان برده بد راه جمشید را
چوگشتاسپ بر شد به تخت پدر که فر پدر داشت بخت پدر
بسر برنهاد آن پدر داده تاج که زی بنده باشد بر آزاده تاج
منم گفت یزدان پرستند شاه مرا ایزد پاک داد این کلاه
بدان داد ما را کلاه بزرگ که بیرون کنم از میش گرگ
سوی راه ورزان نیاریم چنگ بر آزاده گیتی نداریم تنگ
پسر از دختر نامور قیصرا که ناهید بدنام آن دخترا
کتایونش خواندی گرانمایه شاه دو فرزند آمد چو خورشید و ماه
یکی نامور فرخ اسفندیار شهی کار زاری نبرده سوار
پشوتن دگر گرد شمشیر زن شهی نامبردار لشکر شکن
چو یک چند گاهی بر امد برین درختی پدید آمد اندر زمین
از ایوان گشتاسپ تا میان کاخ درختی کش برگ و بسیار شاخ
همه برگ او پند و بارش خرد کسی کو چنو برخورد کی مرد
٦٦
خجسته پیئی نام او از بهشت که رهبر من بکوشش را بکشت
درین اشعار جابجا فک اضافت و الف اشباع «که امروز متروک
شده» موجود است لیکن چون در قدیم این عموماً مروج بود
دقیقی بی تکلف آن را استعمال می نماید ـ
دقیقی باشنوی قصیده و غزل را هم ترقی داده دو شعرای
ذیل که بصورت گمنامی زبانزد عوام اند از غزل دقیقی است.
گویند صبر کن که ترا صبر بر دهد آری دهد ولیک بعمر دگر دهد
من عمر خویشتن بصبوری گذاشتم عمر دگر بباید تا صبر بر دهد
آن بعض غزلهای مسلسل هم نوشته و این بلحاظ عصر مذکور
بالکل نادر چیز است، خصوصیت خاص شاعری اش این است
که در دائره رزم و بزم عشق و عاشقی مخصوص نیست، امروز کلما
را که «نیچرل شاعری» لقب می دهند غالباً در فارسی اوّل
بنیادش همین قائم کرده است. در یک قصیده در ذیل
کیفیت بهار تصویر گلهای خوشرنگ بوقلمون را بدین
اسلوب می کشد ـ
٦٧
سحر کا ہان که باد نرم جنبد بجنباند درخت سرخ و اصفر
تو پنداری که از گردون ستاره همی بارید بر دیبای اخضر
نگار اندر نگار و لون در لون هزاران در شده پیکر به پیکر
یک غزل مسلسل برنگینی موسم بهار ومی معشوق نوشته-
در افگند ای صنم ابر بهشتی زمین را خلعتی اردی بهشتی
زمین بر سان خون آلوده دیبا هوا بر سان مشک اندوده دشتی
بدان ماند که گویی از فی مشک مثال دوست بر صحرا نوشتی
بتی رخسار او همرنگ یاقوت می بر گونه جامه کنشتی
جهان طاؤس گونه گشت گوئی بجای نرمی و جای درشتی
زگل بوی گلاب آید بدانسان که پنداری گل اندر گل سرشتی
دقیقی چار خصلت برگزیده است به گیتی از همه خوبی و زشتی
لب یاقوت رنگ و ناله چنگ می خون رنگ کیش زردشتی
مذهب ۱۲
شعر العجم حصه (۶) ضمیمه امیہ
٦٨
شهید بلخی
شاعر نامور این دور است ـ تذکره مختصرش پیشتر
گذشته ـ نمونه اشعارش درینجا تقدیم است
دانش و خواسته است کور گل که به یکجا نه بشکفند بهم
هر کرا دانش است و خواسته نیست هر کرا خواسته است دانش کم
اگر غم را چو آتش دور بودی جهان تاریک بودی جاودانه
درین کیتی سراسر گر بگردی خردمندی نیابی شادمانه
بر فلک هر دو شخص پیشه ورند این یکی درزی آن دگر جولاه
این نه دوزد مگر کلاه ملوک و ان نه بافد مگر پلاس سیاه
ابر همی گرید چون عاشقان باغ همی خندید چو معشوق وار
رعد همی نالد مانند من چون که بنالم به سحرگاه زار
چون چلیپای رام زان شد باغ کآب ریزی باغ راز حلی
ابر چون چشم نهر بن عقیله است برق مانند ذو الفقار علی
عیب باشد به کار نیک درنگ گر شتاب آید ای رفیق ملام
عاقبت را هم از نخستین بین تا به غفلت گلو نه گیرد دام
٦٩
ابو شکور بلخی
در سنه ٣٣٨ هجری بود. کلامش بسیار کمیاب است لیکن هر قدر که
موجود است ازان ثابت میشود که هر قدم شاعری بسوی ترقی است.
شخصی از سقراط پرسید که «بعد از تحقیقات و تدقیقات طویل شما چه
دریافته اید؟» او بجواب گفت که «همین تحقیق شد که هیچ معلوم نشد»
ابو شکور این خیال فلسفیانه را با نداز خیلی خوب و شاعرانه ادا کرده است
تا بدانجا رسیده دانش من که بدانم همی که نادانم
چند اشعار مثنوی اش منقول اندر ان صاف رنگ شاهنامه ظاهر است
بدشمن برت مهربانی مباد که دشمن درختی است تلخ از نهاد
درختی که تلخش بود گوهرا اگر چرب و شیرین دهد مرد را
همان میوهٔ تلخ آرد پدید از و چرب و شیرین نخواهی مزید
فردوسی همین مضمون را خیلی بلندتر بسته است.
درختی که تلخ است او را سرشت گرش بر نشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش بهنگام آب به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سر انجام گوهر بکار آورد همان میوهٔ تلخ بار آورد
شمرا لحم (٦٠٠) عبدالسمیع
۷۰
خبازی نیشاپوری
شاعر مشهور دولت سامانیه است در ۳۴۲ هجری وفات نمود کلامش بالکل نایاب است، دو اشعار از گریز یک قصیده مشهور اند و دران با جدت مضمون متاخرین رنگ نیچرل هم موجود است .
می بینی آن دو زلف که بادش همی برد
گوئی عاشقی است که هیچش قرار نیست
یا نه که دست حاجب سالار لشکر است
کز دور می نماید کامروز بار نیست
عماره مروزی
از مرو بوده در ۳۶۵ هجری انتقال کرد، نمونه کلامش این است
آتش ندیدی پی آب ممتزج
اینک نگاه کن تو بدین جام و این شراب
جام بلور و لعل می صاف اندر و
گوئی که آتشی بر آمیخته به آب
درین دور علاوه بر شعراء مذکورین دیگر بسیار شعرای خوشگو و خوش فکر گذشته اند مثلا عجمی طخاری ابوالعباس زنجی جویباری ابوالمثل بخاری طلحه و غیره ـ لیکن چون حالات و اشعار ایشان خیلی نایاب اند لہذا ما باسماء شان تعرض نمیکنیم ـ
۷۱
غزنوی
اگرچه شاعری از آغاز خود برابر براه ترقی قدم می زد لیکن
در دور غزنویه بمنتہای کمال رسید ۔ پادشاہان اقلیم سخن
یعنی فردوسی اسد طوسی عنصری فرخی حکیم سنائی منوچہری
دامغانی، یادگار ہمین عہد ہستند .
سلسله غزنویه در حقیقت یک شاخ حکومت سامانیه است
الپتگین که غلام خاندان سامانی بوده در عہد عبد الملک ابن نوح سامانی
المتوفی سنه ۳ هجری ترقی کرده بدرجہ امارت رسید عبدالملک
او را حاکم خراسان ساخت بعد از عبدالملک چون پسرش منصور
سریر آرا گشت الپتگین از خراسان بغزنین رفت و بعد از ۸ ساله
حکومت جان بحق سپارید. و پسرش ابو اسحق جانشینش
شده در ظرف چند روز وفات یافت غلام الپتگین (سبکتگین)
در عہدش خیلی جوہر قابلیت خویش را نشان داده بود که مردم بعد از
وفات ابو اسحق آنرا حاکم غزنین ساختند همین غلام غلامان سامانیه
۷۲
بانی اوّل دولت غزنویه است و سلطان محمود فاتح ہندوستان
فرزند همین نامدار میباشد .
سبکتگین اولین کسی است که هندوستان را به نگاه تسخیر نمود
مطالعه کرده راجه جیپال را ہزیمت ہای متواتر داده از دربار
سامانیه خطاب ناصر الدین یافت - در سن ۳۸۳ هجری وفات نمود
و پسرش اسمعیل که از بطن دختر الپتگین بوده در بلخ تخت نشین شد
محمود درین زمان در غزنین بوده او به برادر خویش نوشت که
شما اداره حکومت بلخ بدست گیرید و غزنین را برای من نمایمد
مگر اسمعیل قبولدار نشد و نوبت بجنگ رسید ) اسمعیل شکست خورد
محمود در عهد پدر خویش از دربار نوح سامانی خطاب سیف الدولہ
حاصل کرده بود و بعد از تخت نشینی از دربار خلافت ( بغداد )
بخطاب یمین الدوله مخاطب شد .
فتوحات و معرکه آرائیہای شاہ محمود یک داستان
خیلی دلچسپ است که امروز هم صدای بازگشتش از در و دیوار
ہندوستان شنیده میشود لیکن از زبان شعر العجم بجای نغمه فتوحات
۷۳
مادی (ملکی) ترازه فتوحات روحانی (علمی) اش
موزون تر است .
محمود شلبی که کشورستان و فاتح بود در علم وفضل هم یدطولی
داشت ـ جواهر مضیه (که یک کتاب نهایت مستند فقهای
حنفیه است آنرا در زمره فقهاء شمار کرده است و در فقه خودش
یک تالیف مبسوط دارد ـ در غزنین یک دارالعلوم عظیم الشان
تاسیس نموده بود و با آن یک عجائب خانه که حاوی بر تمام
عجائیات و نوا در عالم بوده نیز بود و نیز در ملک هر قدر که مشاهیر فن
داشت همه را بدربار خود جلب کرده بود، از آنجمله ابوریحان
بیرونی است که در علوم و فنون مختلفه همپایه بو علی سینا
بشمار میرود محمود بو علی را هم بر سفره کرم خویش دعوت داده
بود ولی بوجه ترس نه آمد محمود بر شاعري بحوصله شاهانه
توجه فرمود و یک محکمه مستقل قائم کرده عنصری را رئیس آن
ساخت و بخطاب ملک الشعراء نواخت .
تمام تذکره ها مینویسند که چهار صد شعراء از خوان کرم محمود
کارنامه علمی سلطان محمود
تربیت شعراء ماضی
٧٤
بهره یاب بوده اند و برای شان امر بود که کلام خویش را
از نظر عنصری گذشتانده بدر بار تقدیم کنند وقتیکه شهرزاد
مسعود از خراسان به غزنین آمد و شعراء بدر بار عام قصائد
خویش را تقدیم کردند . در ینوقت هر شاعر را بیست هزار و زینتی
و عنصری را پنجاه پنجاه هزار در هم بخشید چنانچه میگوید -
مرا دو بیت بفرمود شهریار جهان بران صنوبر عنبر عذار مشکین خال
دو بدره زر بفرستاد و دوهزار درم برغم حاسد تیمار بد سگال بکال
برای عنصری در صله یک رباعی امر به پر کردن دهنش از جواهر ات
فرمود یک نکتہ حین واقعات ہذا را در معائب سلطان محمود شما
خواهد کرد - و آنمی یک لشکر کثیر خوشامد گران و مداحان فراهم نمود
بران باران جواهر و زر کردن فیاضی نیست بلکه اسراف سبک
سری است - لیکن حقیقت الحال این است که این
فیاضی های محمود بغرض مدح پسندی نبود بلکه برای
ترقی دادن فن و ادب و تاریخ بود - او از فردوسی
۱- مجمع الفصحا تذکرہ زینتی -- تاریخ فرشته -
۷۰
شاهنامه نوسانده بر عجم احسان بزرگ میکند. اگر عجمستان
امروز گم است ولیکن کارنامه هایش هنوز محو نشده اند. فتوحات
اسلامی اگرچه ترانه های مذهبی مسلمانان هستند لیکن برکت
شاهنامه است که امروز مسلمانان به نسبت ضرار و خال از
اسم رستم و سهراب بیشتر آشنا هستند امروز چند کس هستند که عبد الملک
ولید، مقتدر، معتضد، معتصم، مستعصم را میشناسند) لیکن جم
کیخسرو، کیکاوس، فریدون، افراسیاب و اسفندیار) را طفل
دبستان میشناسد، عنصری در یک قصیده ۱۸۰ شعری
تمام محاربات سلطان محمود را به تفصیل بیان نموده است، و بدا
بلخی نصیحت نامه نوشیروان را نظم کرد و اسدی طوسی تدوین لغات
فارسی نمود و بر صنایع و بدایع فارسی یک کتاب نوشت - شعرای
محمودی علاوه بر تاریخ و اخلاق اصل فن را نیز ترقی دادند و شاعری
۱ این کارنامه سلطان محمود بنقطه نظر اسلامی قابل تحسین نیست این ز اثرات تربیت است که در خانه
سامانیها یافته بود بلی این بر عجم احسان است لیکن بر اسلام جفا و وقتیکه ضرار و خالد رضی الله عنها بن
عبدالملک و مقتدر و غیره گمنام شوند شهرت و ناموری رستم و جم برای ما چه سود میدهد افسوس که دا
همچو سلطان محمود را نیز از داغهای سامانیه نگه دار می بینم اللهم اغفر له (انصاری عفا عنه)
۲ تذکره دولت شاه سمرقندی -
٧٦
فارسی را بدرجه رسانیدن که برای ادا نمودن هر قسم مطالب
قابل شد، در اشعار شان همه انواع شاعری (مثل واقعه نگاری
معامله بندی - اظهار جذبات تصویر مناظر قدرتی) موجود
هستند البته غزل نیست - لیکن هنوز شباب سلام بوده در اینوقت
بیدار کردن - این فتنه خوابیده هیچ لازم نبود -
اگر چه شعرای محمودی بی شمار هستند لیکن نامورانی را که
محمود در ندیمان خویش داخل کرده و سبعه سیاره آسمان سخن
بودند شعرای ذیل میباشند - عنصری فردوسی اسدی عسجدی
غفاری، فرخی منوچهری -
عنصری
اسمش حسن ابن احمد کنیت ابوالقاسم - تخلص عنصری وطن
بلخ بود . در عنفوان شباب از سایه والدین محروم شد چونکه پیشه
آبائی تجارت بود خودش هم به تجارت مشغول شد - یکبار برای
تجارت بسفر آمد که دزدها تمام سرمایه را زدند بردند -
بعد از ان عنصری سودای تجارت را از سر کشید .
۷۷
تحصیل علم تو جه کرد) در ان عصر برای تعلیم شرط فیس و غیره مکتب
هیچ نبود درسگاهای بزرگ ، بزرگ در هر جا ، و هر طرف کشاده بودند
و هر شخص بهر طریقهٔ آرا دانه که میخواست تحصیل علوم میتوانست -
عنصری همه علوم و فنون متداول کسب کرد لیکن چون طبع
با شاعری مناسبت فطری داشت پس شاعری را فن خود قرار داده
بذریعه آن بدر بار برا در خورد سلطان محمود (نصر) رسید و نصر
جوهرش را قابل دیده بدر بار محمود تقدیم نمود و رفته رفته خطاب ملک
الشعرا یافت و سلطان چارصد شعرای در بار یرا امر داد که کلام
خود را اوّل بخدمت عنصری بعرض اصلاح آورده بعد از ان بدربار
التقدیم کنند شعرای مشهور بمدح عنصری قصائد تقدیم کرده
صله های گران می یافتند-
عنصری از فیاضی های شاهانه محمود خیلی دولتمند شده بود که چار صد غلام
زرین کمر زیر جلویش میدویدند و اسباب سفرش را که عموماً از نقره و طلا بوده چار
شتر میبردند، انتها اینکه دیگهایش هم نقره و طلا بودند
ا ه حالات عنصری بیشتر از مجمع الفصحا و تذکره دولت شاه سمرقندی گرفته شده -
اکثر شعراء دولتمندی عنصری را برشک ذکر کرده اند خاقانی میگوید
شنیدم که از نقره زد دیگدان زرو ساخت آلات خوان عنصری
بدر بار محمود چارصد شعراء بودند که در میان شان شعرای قادر
کلام مثل فرخی، عسجدی، غضاری، منوچهری نیز شامل اند لیکن
فخر بقای نام سلطان محمود را صرف عنصری حاصل کرده است نظامی
سمرقندی میگوید-
بسا کاخها که محمود بنا کرد که از رفعت همی با مه مذاکر
نمی بینی زان همه یک خشت برپا مدیح عنصری مانداست برجا
عنصری بعد از وفات سلطان محمود تقریباً ده سال پس در ۴۳۱ هجری
وفات کرد تعداد اشعارش شستی هزار بیان میشود که امروز
از انجمله صرف سه هزار موجود هستند سوای قصائد مثنوی های
متور و نیز نوشته (مثلا وامق و عذرا - سرخ بت و خنگ - نهر
عین) لیکن امروز نایاب هستند .
دران عصر لازمه بزرگت شاعری ندیمی (یعنی فن مجلس)
بود شاعریکه درین فن زیاده ماهر بود همانقدر کامیاب می شد ) بناءً علیه
۷۹
در شاعری بیشتر بدیهه گوئی لازم بوده - در ینود صنف عنصری
نظیر خود نداشت خیلی پرگو بوده و برجسته میگفت آتشکده مینویسد
که بیک موقع در یک شب هزار شعر گفت از واقعات بدیهه گوئی او
تذکره ها پرستند سلطان محمود با ایاز محبت از حد فزون داشت
ولی از شائبه هوس بالکل پاک بوده روزی در بزم عیش دور
باده در گردش بود محمود خلاف عادت بسیار میخورده بدمست
شد در ینحالت بر ایاز نگاهش افتاد، زلفها ی پیچدار بر چهره
اش پریشان بودند محمود بی تابانه او را در پهلو کشید لیکن باز فوراً
متنبه شد و از جوش تقوی به ایاز امر تراشیدن زلف داد - ایاز
علی الفور تعمیلش نمود چون محمود صباحش بیدار شد صورت ایاز
را دیده خیلی مکدر گشت بنا ی بیقراری نهاد) ازین کیفیت همه
مقربین دم بخود بودند آخر حاجب خاص (علی قریب عنصری
را خواسته صورت حال بیان کرد عنصری بحضور محمود حاضر گشته
رباعی ذیل خواند-
۱- شعراء ازینواقعه مضامین پیدا کرده اند) مرزا صائب میگوید-
پا از گلیم خویش نباید دراز کرد تیغ به ستم ببین چه بزلف ایاز کرد
گر عیب سر زلف بت از کاستن است نه جای بغم نشستن و خاستن است
وقت طرب و نشاط و می خواستن است کار استن سرز پیر استن است
محمود حکم داد که دامان عنصری را از جواهر پر کنند. چنانچہ سہ بار پر کردند
بقرار روایت چهار مقاله بجای دهن دامنش پر کردند و بلحاظ عبا
فیاضی غالبا همین روایت صحیح است. لیکن لطافتی که در پر کردن
دهن است در دامن نیست.
روزی سلطان محمود قصد کرد عنصری بر جسته گفت
آمدن آن رگ زن مسیح پرست نیش الماس گون گرفته بدست
طشت زرین و آبدستان در پیش بازوئی شهریار را بر بست
نیش بگرفت و گفت عہ علیک این چنین دست را که یار رحمت
سر فرو برد و بوسه برداد و ز سمن شاخ ارغوان برجست
از بیت اوّل معلوم میشود که مسلمانان در دور اوج و ترقی خویش خدمت
جراحی و فصادی را از مردمان عیسوی میگرفتند.
محمود یکبار در حالت چوگان بازی از اسپ افتاد و اندک افگار شد عنصری
فی البدیهہ گفت.
۸۱
شاها ادبتی مکن فلک بدخورا کا سیب رسانید رخ نیکورا
گر کوئی خطارفت بچوگانش زن ور اسپ غلط کرد بمن بخش اورا
مصرع آخر دو پہلو دارد یکے اینکه اگر اسپ غلط کرد بخاطر من آنرا
عفو کن و دیگر اینکه اگر غلط رو است آنرا بمن عطا کن محمود در صله حسن
طلبش اسپ با و بخشید عنصری یک رباعی دیگر از اسپ بصورت
معذرتنامه نوشت-
رفتم بر اسپ تا زوارش بکشم گفتا که نخست بشنواین عذر خوشم
نی گاوزمینم که جهان برگیرم نی چرخ چهارم که خورشید کشم
تفصیل خدماتیکه عنصری متعلق شاعری نموده-
(۱) در قصیده از همه مهتم با نشان شی تخلص که گریز است یعنی از
مضامین غزلیہ بکدام انداز بسوی مدح پادشاه انتقال کرده آید.
متاخرین فخر میکنند که نکته آفرینی های گریز بدورشان مخصوص اند
لیکن انصافا تخلص های عنصری نیز از متاخرین هرگز پست نیتند-
در یک قصیده از اول تا آخر مقابله دو دو چیز کرده است در ان میگوید-
غنود ستند آن ماه منور خط وزلفین آن مه روی دلبر
۸۲
یکی را سنبل نورسته بالین یکی را لاله خود روی بستر
بروی موی او بنگر که بینی پی از بر بر دو آن را فعل آذر
یکی بی دود سال و ماه سپهر یکی بی نور روز و شب منور
مرا بهره دو چیز آمد زگیتی دل پاک و زبان مدح گستر
یکی بر مهر جانان وقف کردم یکی بر مدح شاهنشاه کشور
یک قصیده دیگر است -
گه آن آراسته زلفش گره کردا یتی گه آن پیراسته جعدش بها در شک کن خبر
شگفته ناله رخساره حجاب لاله چرا ره سراز علاج و دل از خاره تن از شمیر پرشکر
سمن بوی شبنم بوی بلا جوی جفا کی پریزادی پریروی پریچهری پری پیکر
بپرداز ای دل از روئی که گاه آمد که حتی غزل چندین چرا گوئی ز عشق آن بت دلبر
ثناجوی از غزل پاسخ کند این هر دو بو دیان غزل بر ماه زیبارخ ثنا بر شاه نیک اختر
یک قصیده بسوال وجواب شروع کرده تا آخر همین انداز را قائم داشته
و به نهایت خوبی بمدح رجوع کرده است ـ
بپر سوالی کز ان گل سیراب دوش کردم مرا بداد جواب
گفتم آتش در ان رخست که فروخت گفت آن که دل تو کرد کباب
حصه اول شماره پنجم ٦٠٠ روپیه کابلی
۸۳
گفتم اندر عذاب عشق توام گفت عاشق نکو بود به عذاب
گفتم از چیست روی راحت من گفت هردم ز روی خشر و شاب
گفتم آن میر نصر تا صردین گفت آن مالک قلوب و رقاب
گفتم اندر جهان چواو دیدی گفت نی و نخوانده ام بکتاب
گفتم اعدای او دروغ زن اند گفت همچون مسیلمه کذاب
گفتم از مدح او نیاسایم گفت زینسان کنند اولوالالباب
گفتم او را چه خواهم از ایزد گفت عمر دراز دولت شاب
یک قصیده به تشبیب آغاز کرده در میان تعریف معشوق میگوید:
او دمن نازیم ناز من به است کو بحسن خویش نازد من بمدح شهر یا ر
یک قصیده به تعریف زلف شروع نموده است -
ای شکسته زلف یار از بسکه تو دستان دست دست تست گر با ساحران یکسان کنی
هم زره پوشی و هم چوگان زنی در اژدها ن خویشتن را گر زره ساز و گر چوگان کنی
نیستی دیوانه بر آتش چرا غلطی همی نیستی پروانه گرد شمع چون جولان کنی
با زلف خطاب میمیکرد که خطاب برای ذات خویش شروع کرد -
دل نگهدار ای تن از در دشن را باید ترا تامای کند خدای کشور ایران کنی
٨٤
(۲) قصیده اگرچه برای مداحی مخصوص شده بود همین است.
که عرفی میگوید-
قصیده کار هوس پیشگان بود عرفی :
یک شاعر دیگر میگوید-
گر نگویم قصیده باکی نیست من خوشامد نمی توانم کرد
لیکن عنصری از اکثر قصائد کار واقعه نگاری گرفته است او
در اکثر قصائد جنگها و فتوحات محمود را نظم کرده در یک قصیده
١٧٢ شعری اجمالاً تمام معرکه های محمود را نوشته چند اشعارش
این است -
شنیده؟ خبر شاه هندو ان جیپال که بر سپهر بلندش همی بسود افسر
بدان صفت سپهی چون شب سیاه و بزرگ بدست ایشان شمشیرهای همچو سحر
چو دود تیره در و آتشی زبانه زنان تو گفتی که پراکنده شد بدشت سقر
خدایگان خراسان بدست پیشاو به حمله به پراکند آن همه لشکر
حکایت سفر مولتان همی دانی دگر ندانی تاج الفتوح پیش آور
له تذکره دولت شاهی اشعار انرا ۱۸۰ میگوید لیکن در دیوان مروجه کم اند-
۸۵
اگر زو حمله فریدون گذشت کشتی بتشاهنامه بران پرحکایت افسر
از ان سپس که درودیم را ببند پای وزان سپس که بران بی درایتی عبود
به مولتان شد و رو وابسته قلعه کشاد که هر یکی را صد خنده بود چون خیبر
بلا دسته کده شان کشاد سوخت همه ببرد باد همه توده های خاکستر
چون باز گشت به پک تاختن همند شد از ان که بود خراب زرنجهای مضطر
در فتح خوارزم می نویسد -
بوقت آنکه زمین تفته بوز باد سموم هوا چو آتش و گرداندر و بحا شرار
فرو گذاشت بآمویه شهریار جهان به فال اختر نیک بنصرت ادوار
همه زمین شده از روی بندگان شیر همه هوا شده از عکس جهاد شان خغار
در آب در به بغرقه شدند چون فرعون چو بر گذشت بران آب شاه موسی دار
فراخ جیحون چون کوه شده ز بسکه در کلاه ترکش و زین بود و جامه و دستا
کسی که زنده بماند است ازان برینین اگر تنهش درست است است چون بیما
بمغزش اندریغ است اگر بو خفته بچشمش اندر تر است اگر بو د بیدا
اگر بجنبد بند قبای او از باد گمان کند که همی بر جگر خورد مسمار
اگر سوال کند گویدای سوار مزن وگر جواب بدهد گویدای ملک زنها
٨٦
تصویر بد خواصی و خوف زدگی افواج شکست خورده را در اشعار
آخرینش بدرجه کمال کشیده -
(٣) کوایف مناظر قدرت و اوصاف خاص خاص اشیا را هم
بدرجه اعلی نوشته است .
ابر نو روز همی در بارد و بت گر شود تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود
باغ همچو کلبه بزاز پر دیبا شود باد همچو کلبه عطار پر عنبر شود
روی بند هر زمینی حله چینی شود گوشوار هر درختی رشته گوهر شود
چون حجاب لعبتان خورشید را با گر برون آید زمیغ گه به میغ اندر شود
افسر سیمین فروگیرد ز سر کوه بلند یا زمینا چشم و دیدار وی شمشیر گر شود
مقصد این است که کوه را گلهای گوناگون و سبزه بنفشه در بر گرفته اند
درخت نارنج از خامه گویا شگفت بر ریخت است کسی مشت مشت در زنگا
ز برگ و بار همه طوطیان پرانند که برگ شان همه پر است و بارشان منقار
مجره وار یکی جوی اندر و گذره پر آب خضریته کرده آب او بازار
اگر بجنبند گوی همی بجنبندان وگر بپیچیدگوی همی بپیچد مار
بسا قارون گاهی فروشود بزمین گهی شود بهوا بر چو جعفر طیار
۸۷
نه چرخ اند لیکن همه چرخ گردش نه کوهند لیکن همه کوه پیکر
چو اندر هوا کوه بر قوم موسی چو بر قوم عاد آیت باد صرصر
چنان گردد از عرضشان دشت گو بموج اندر آید همی بحر اخضر
بکف راد گیرند بر آب و آتش بدندان بدرند پولا دو مرمر
زمین کوه باشد چو آیند بپیدا چو اندر گذشتند چاه مقر
صنایع و بدایع این بدعت قبل از عنصری آغاز یافته بود لیکن بوجه
ندرت خود اینقدر نمایان نبوده که خیال مردم را جلب نموده بتواند
عنصری اکثر صنعتها (مثل لف و نشر ترصیع تقسیم سوال و جواب را)
خیلی استعمال نموده چون بعضی صنائع را باسلوب خوبی آورده است
بنابرین شعرای دیگر هم تقلیدش نمودند که از ان یک راه
عام تیار شد چنانچه ترصیع (یعنی بودن همه الفاظ هر دو مصرع هموزن
و با هم قافیه بدرجه تعمیم یافته بود که در تمام قصائد دور اخیر قدما
(یعنی تا صدی هفتم) از صد هشتاد شعر دارای صنعت مذکور می
باشند صنعت های لف و نشر و تقسیم سیاقة الاعداد هم رواج
یافت لیکن نه اینقدر که با قصائد بالکل لازم گردد - عنصری باسلوبی که
حصه اول شعر العجم (٦٠) رجوع شد
۸۸
صنایع را استعمال نموده نمونه هایش درج ذیل میشود : ـ
درختی است گویا به مینا منقش پرندی است گویا به لولو مشهر
رونده است درش در مغزشیر خورنده است و خوردش از مغز کرما
نه و هم است گوشتش چون و هم مردل نه مغز است بر دوش چون مغز بر سر
که آن آراسته ز نقش کره گردنی بخیر که آن پیراسته جعدش بیارد شک کو عنبر
رخ چون تو شگفته گل به گلین برنگ مل همه شمشاد پر سنبل همه بیجاده پر شکر
به رو از نیکویی معنی بغمز از جادوی دھو به چهر و حجت مانی بخوبی صاحب آذر
سمن بوی شبنموی بلا جوی جفاگوی پریزادی پریروی پری چهری پری پیکر
دل آرامی دل آرای غم انجامی غم افزا نکوروی نکو رای سحب اندید جهان پرور
تمام قصیده در همین صنعت است و آنقدر مقبولیت عام یافت
که همه شعرای ما بعد بران قصائد نوشتند ـ و سلمان ساوجی وامیر
خسرو و قاآنی در این صنایع دیگر نیز اضافه کرده حسنش را دو بالا نمودند
مثلاً قاآنی میگوید ـ
کنون کز شنبلیه وارغوان یا سردارد چمن تزئین من تمکین منم آئین مان بود را
بصحن باغ و طرف راغ و زیر سرو یا جھی بزن گام و بجو کام بده جام بکش ساغر
۸۹
عنصری اگر چه لف و نشر و تقسیم را بسیار کم استعمال کرده
ولی به نهایت خوبی و سادگی استعمال کرده است ـ
یا به بندد یا گشاید یا ستاند یا دهد تا جهان باشد همین در شاه را این دو کار
آنچه بستاند ولایت آنچه بدهد خواسته آنچه بندد دست دشمن آنچه بگشاید حصار
مبالغه عنصری درین هم کوتاهی نکرده، لیکن در ان زمان
مصنوعیت و تکلفات چندان ترقی نکرده بودند بدین وجه
مبالغه هایش بمقاله متاخرین سست دیده میشوند مثلاً تعریف
اسب میکند ـ
شگفت آید از مرکب تو خرد را کشر از باد طبع است و از خاک منظر
بگام پسین بررود گردبرانی بتقریب پیش از باختر تا بخاور
نه جستن کند کم زور یا به دریا نه منزل کند کم ز کشور بکشور
بنور و ظلمت ماند زمین و ابر بهی به در مینا ماند سرشک ابر و گیا
فریفته است زمین بر تیره را که ازو همی ستاند در همی دهد مینا
همانا که خورشید رنگ رخش را بدزدد که بخشد به یاقوت احمر
مردم عموماً خیال دارند که وقتیکه آفتاب بر یک سنگ چهل سال
کامل طلوع میکند آن یاقوت میگردد لیکن عنصری میگوید که آفتاب
در اصل از رخ یار رنگ می رباید و به یاقوت می بخشد-
زمان گذشته است کش در نیابی چو بگذشت از پیش چشم تو دیگر
برجعت بران گونه باشد که گوئی همی باز گردد زمانه مکرر
فرخی
اسمش علی کنیت ابوالحسن تخلص فرخی وطن سیستان است
و اسم پدرش قلوع بوده و آن پدر با رامیر خلف ابن احمد حاکم سیستان
ملازم بود-
فرخی در خردسالی تعلیم فن ادب و موسیقی حاصل کرد چنانچه
به زدن دف کمال پیدا کرد- برای معاش ملازمت یک زمیندارے
بعوض دو صد کیل غله و یکصد در هم سالانه اختیار نمود این مشاهره مختصرا
حیات ساده اش کفایت میکرد لیکن چند روز پس یک کنیز امیر خلف را
به نکاح در آورد ازین سبب در مصارفاتش اضافه شد) مجبوراً
بخدمت آقای خود بذریعه عریضه در باب اضافه معاش عرض نمود
آقا بر پشت عریضه معذوری خود را نوشت که مقدرت اضافه ندارم-
منظور این صفحه رسید بوسیله
۹۱
فرخی از طفولیت دلدادهٔ شعر و شاعری بوده واکنون درین
فن دستگاه کافی بهم رسانیده بود-چون قصه های قدردانی
شعر و شاعری بهر جا شهرت داشتند بدینجهت فکر نمود بذریعهٔ
این فن علاج قلت معاش ممکن است چنانچه از مردم همیشه جستجو
میکرد که قدردان کامل این فن کیست-
ابو المظفر حنانی از طرف سلطان محمود نائب الحکومه بلخ مقرر میشد
این شخص خیلی فیاض قدردان سخن بوده) فرخی آوازهٔ قدردانی اش
را شنیده به چغان رسید) چنانچه آغاز یک قصیده ازین واقعه
نموده است-
با کاروان حله بر فتم زسیستان با حلهٔ تنیده ز دل بافته زجان
ابوالمظفر شوق خیل خیلی داشت و باهتمام تمام تربیت و پرداختش
میکرد همیشه ۱۸ هزار مادیان و کره را در چراگاه میداشت او در سالی
یکبار جائزه آنها گرفته داغ میکرد) چون فرخی به بلخ رسید ابوالمظفر
به چراگاه رفته بود لیکسی از خوبی طالع مختار کل ابوالمظفر (عمید اسعد)
موجود بوده- فرخی بخدمتش حاضر شده عرض کرد که شاعر هستم)
۹۲
عمید آنرا دید مگر چهره و وضع فرخی با شاعری مناسبتی نداشت
جسم ناموزون قمیص فراخ چاکدار و یکتف قبه دستار
خیلی تعجب کرد- ولی بلحاظ مروت و حسن اخلاق گفت خوب
من شما را بدربار امیر پیش میکنم لیکن اول شما در تعریف داغ گاه یک
قصیده نوشته بیارید و نقشه داغ گاه را با و گفت که گروه در
گروه سبزه زار میباشد هر طرف چشمه ها روان میباشند
احباب بی تکلفانه یکجا می نشینند و در عیش و عشرت و نغمه سرود
مصروف میشوند. امیر با پیاله باده می نشیند و یک طرف دور می
جاری میباشد و طرف دیگر بمردم اسب ها بخشش میدهد.
فرخی بست قصیده نوشته صباحش بخدمت عمید خواند
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار
خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس بید را چون پر طوطی برگ بارد بی شمار
دوش وقت نیم شب بوی بهار آورد باد حبذا باد شمال و خرما بوی بهار
باد گویی مشگ سوده دارد اندر آستین باغ گویی لعبتان جلوه دارد در کنار
نسترن لولوی بیضا دارد اندر مرسله ارغوان لعل بدخشان دارد اندر گوشوار
۹۳
باغ بوقلمون لباس شاخ بوقلمون نما
آب مروارید گون و ابر مروارید بار
داغهای شهریار اکنون چنان خرم شود
کاندر و از خرمی خیره بماند روزگار
سبزه اندر سبزه بینی چون سپهر اندر سپهر
خیمه اندر خیمه بینی چون حصار اندر حصار
هر کجا خیمه است خفته عاشق با دوستی
هر کجا سبزه است شادان یار از دیدار یار
سبزه با هر بانگ چنگ مطربان چرب دست
خیمه بر بانگ نوش ساقیان میگسار
عاشقان بوس و کنار و نیکوان ناز و عتاب
مطربان رود و سرود خفتگان خواب و خمار
بر در پرده سرای خسرو فیروز بخت
از پی داغ آتشی افروخته خورشید وار
داغها چون شاخهای بسد یاقوت رنگ
هر یکی چون ناردانه شسته اندر زیر نار
دیدگان خواب نا دیده مصاف اندر مصاف
مرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار
روی هامون سبزه چون گردون ناپیدا کران
روی صحرا ساده چون دریا ناپیدا کنار
اندران دریا سماری وان سماری جانور
اندرین گردون ستاره وان ستاره بی مدار
خسرو فرخ سیر بر باره دریا گذر
با کمند اندر میان دشت چون اسفندیار
گردن هر مرکبی چون گردن قمری بطوق
از کمند شهریار شهر گیر و شهردار
هر کرا اندر کمند شصت بازی در فگند
گشت نامش بر سرین شانه درویش نگار
روز یک نیمه کمند و مرکبان تیز تگ
نیم دیگر مطربان و باده نوشین گوار
٩٤
عمید فرخی را با خود گرفته بخدمت ابو المظفر بدین الفاظ پیش کرد
که تا امروز بعد از دقیقی چنین شاعری دیده نشد و بعد ازان تمام
واقعه را بیان کرد ابو المظفر فرخی را بدر بار جای مناسب داد پیاله
در گردش بود دو سه دور تمام شده بودند که فرخی ایستاده شد و با واز
در دناک این قصیده خواند با کاروان حله بر فتم زسیستان خود ابو المظفر
شاعر بود از حد محظوظ شده به فرخی فرمود که این یکهزار کره ها پیش تو
هستند بهر قدر گرفته میتوانی از تو فرخی بد مست شده بود فوراً برخاست
و دستار از سر دور انداخته در قطار کره ها در آمد آنها تور خورده پراکنده
شدند) فرخی بهر طرف بدنبال میدوید آخر از ماندگی ماند و بر زمین
افتاده بخواب رفت ابو المظفر چون از نماز صبح فراغت یافت فرخی
را بدر بار طلب فرموده اسب خاصه یک خیمه سه شتر پنج غلام همراه
خلعت و لباس بخشید و در یافت کرد که فرخی بر گله کره ها که دستی انداخته
بود ٤٢ راس بودند ابو المظفر آن را هم با و عطا کرد فرخی بعد از
چند روز با کفر پدر بار سلطان محمود حاضر شد ) سلطان خیلی منزلش فرموده و شعرای
خاص خود داخل کرد و هر یک موقع اسبا و بخشید که فرخی اشعار ذیل بشکر
ه این واقعات در همه تذکره ها موجود اند لیکن چون در چهار مقاله مفصلتر اند من گویا ترجمه لغتی آنرا نموده ام.
۹۵
گذرے نوشت ـ
اسبی که چنان شاه و در اسب نباشد تاج بود آراسته از بوی شهوا
دشمن که برین ابلق رهوار مرا دید بی صبر شد و کرد غم خویش پدیدار
فرخی با وجودیکه ندیم بود خیلی تقرب داشت لیکن هنوز اجازه نداشت
که به دربار کمربند استعمال کند که آن برای منصبداران نظامی
مخصوص بوده) فرخی آرزوی این عزت را درین قصیده بکمال
لطافت کرده است ـ
گفتا که همیران و هرهنگان بانی این روز کلاه و کمرت باید ناچار
گفتم که چه دانی که شب تیره چه زاید بشکیب و صبوری کن تا شب بندیا
من تنگ دلی پیشه نگیرم که بزرگان کسرا به بزرگی نه رسانند بیکبار
بالآخر نوبت دولت و جاه فرخی بدین مرتبه رسید که زیر جلوش
بست غلام زرین کمر میدویدندـ
ایاز که محبوب خاص سلطان بود بسیار قدر دان فرخی بوده
باو خلوص زیاد داشت چون مراسم ارتباط ترقی کردند سلطان از
راه رشک فرخی را از حاضری دربار قدغن فرمود فرخی قصایدی مددیہ
بشنو انچه بشنوید باید
٩٦
معذرت خوانمانه نوشت و در آخر دل سلطان از و صاف شد
و اجازهٔ حاضری دربار داد له
تمدن و معاشرت عصر محمود خیلی عجیب بود که شعرای که در مدح محمود
قصائد می نوشتند در ان علانیه ذکر حسن و محبوبی ایاز نیز میکردند
و محمود ازان خوش میشد فرخی در یک قصیده میگوید:-
امیر جنگجو ایاز اویماق دل و بازوی خسرو روز پیگان
زنان پارسا از شوق گردند بکابین کردنی او را خریدار
نه بر خیره بدو دل داد محمود دل محمود را بازی مپندار
جز او در پیش سلطان نیز کس بود جز او سلطان غلامان داشت بسیار
اگر چون میر یک تن بود آنجا نه چندین بد مر او را گرم بازار
عضاری بفرمایش خود محمود در تعریف ایاز دو شعر نوشته
تقدیم کرد و دو هزار طلا انعام یافت چنانچه خود عضاری در یک قصیده
تصریح میکند :-
مرا دو بیت بفرمود شهریار جهان بران صنوبر عنبر عذار مشکین خال
دو بدره زر بفرستاد و دو هزار درم برغم حاسد تیمار بد سگال نکال
له مجمع الفصحا -
۹۷
فرخی کتابی در صنایع بدائع شعریه بنام ترجمان البلاغة نیز تألیف
کرده است در حدائق السحر نصر الدین وطواط تذکرۀ این کتاب را نموده
نوشته است که (کتابی است لغو) بظاهر خیلی جای تعجب است
که شعرای ایران چسان در حالت ابتدائی به صنایع و بدائع دست
زدند لیکن حیرت نباید کرد شعرای فارسی در اصل نقل شعر شاعری
عربی نموده اند و در آنوقت در شاعری عربی این بدعت داخل شده بود
و نیز اولین تألیف این فن (یعنی کتاب البدانع از عبد الله المعتز) بتفار
انتشار یافته بود - ولی سلامت روی فرخی قابل داد است که بفن
صنایع کتابی مینویسد لیکن خودش ازین تکلفات پاک و مبری باشد.
فرخی در ۴۲۹ هجری جسد عنصری را گذاشت -
تبصره بر کلام فرخی عام جوهر کلام فرخی ضیای سلاست و روانی
اش است مقام حیرت است که فرخی دران زمانه ابتدائی زبان را آنقدر
صاف نمود که امروز بعد از هزار سال معلوم میشود که زبان همین عهد است
کمال بزرگ قاآنی همین است که در قصائد خیالات ہر رقم را چنان سیاله
وبی تکلف ادا میکند که گویا دو سه شخص با هم گپ می زنند - با فرخی موازنه
۹۸
کنید آشکار میشود که قاآنی کمالی را که هزار سال بعد حاصل کرد فرخی را
در وقتش حاصل بود قاآنی یک قصیدۀ مشهور در ذکر عید رمضان دارد
دلکایی خبر داری کان ترک پسر با من از ناز دگر بار چه آورد بسر
بلب دوشین آمد شبی و شین بسرای حلقه بر در زد و بر جستم بکشودم در
گفت قاآنیگا تا کی خسبی بسرای خیز کز روزه شدا وضاع جهان زیر و بر
غالبا مست چنان خفته اندر رمضان کز مه روزه و از روزه ترا نیست خبر
گفتم ای ترک دل آرام مگر باز آمد رمضان آن مه شاهد کش زاهد پرور
گفت آری رمضان آمد و گوید که بخلق رقم از بار خدا دارم و از پیغمبر
وقت آن آمد و کان واعظ کاذ ابله همچو بوزینه بیکبار جهد از منبر
قصیدۀ فرخی که در همین بحر و قافیه است ملاحظه شو!
رمضان رفت و ره دور گرفت اند بر خنک آنکس رمضان را بسزا برد بسر
پس گرامی بود این ماه ولیکن چکنیم رفتنی رفته به و روی نهاده بسفر
رمضان گر بشد از راه فراز آمد عید عید فرخنده ز ماه رمضان نیکوتر
گاه آن آمد و کز شادی پر گردد دل وقت آن آمد کز باده گران گردد سر
بادۀ روشن آسوده و صافی چو گلاب ساقی دلبر شائسته و شیرین چو شکر
۹۹
مطربا آن غزل نغز دل آویز بیار ورنه دانی بشنو تا غزلی گویم تر
ای دریغا دل من کان صنم سیمین بر دل من برد مرا از دل او نیست خبر
او دلی داشت گرامی دل من بگرفت کاشکی من دلکی یافتمی نیز دگر
یکنه قصیدهٔ دیگرش در همین بحر و قافیه است که سراپا محاوره و زبا
است :-
ترک بت روی من از خواب گران داد سر دوش بیدار است از اول شب تا بسحر
من بچشم او رهٔ دوباره نمودم که بخسب او همی گفت بسر تابرم این دولب بر
شب بسر برد همی دادن نشست و نخفت دل من جست که نشست و نخفت آن دلبر
حیله سازد که می افزون خورد از نوبت خویش ور تواند بخورد نوبت یاران دگر
کیست آن کو ندهد تن بچنین خدمت دوست کیست آن کو نکشد بار چنین خدمتگر
در شب بیب مدح ذکر فتوحات می نماید :-
خسرو ما بشکار ملکان تاخته بود ما ز اندیشهٔ او خسته دل خسته جگر
خسرو از راه دراز آمد و باین همه کام ملک از جنگ عراق آمد و با فتح و ظفر
قلعه ها کنده و بنشانده بهر شهر سپاه جنگها کرده و بنموده بهر جای هنر
ای پسر گر دل من کرده همی خواهی شاد از پسر باده بمن بوسه همی باید داد
اسعد شیدا ببر ص ۱۱۰ شود
۱۰۰
نقل با بوسه بود باده دهی نقل بده دیرگاه است که این رسم نهاد آنکه نهاد
گر همی گویے بوس از دگر نیز بخواه تو مرا از دگران برده ای حور نژاد
فرخی خصوصیت دارد که چون تعریف کسی یا کیفیت یک واقعه
بیان میکند تصویر کامل آنرا پیش نماید چنانچه در یک قصیده تصویر
خیالی مجلس عیش چنین می کشد -
سرو ساقی و ماه رود نواز پرده بسته در رگ شهناز
زخمه رود زن نه پست نه تیز زلف ساقی نه کوته و نه دراز
مجلس خوب وخسروانی وار از سخن چین تهی واز غماز
بوستانی ز لاله و سوسن همچو روی تدرد و سینه باز
دوستان مساعد و یکدل که توان گفت پیش ایشان راز
ماهرویی نشاند اندر پیش خود زبان وموافق و دمساز
جعد او بر پرند کشتی گیر زلف او بر حریر چوکان باز
باده چون گلاب روشن وتلخ مانده در خم زگاه آدم باز
از چنین مجلس و چنین باده هیچ زاهد مرا ندارد باز
سلطان محمود یک باغ خیلی خوب وخوش نما ساخته بود )
۱۰۱
تخته هاے گلهای بوقلمون (جدولهای مختلف که هر دو اطرا فش
سرو و شمشاد داشت و بیک کناره اش بحیره مصنوعی تیار
کرده در میان آن ماهی هاے رنگ برنگ که حلقه های مروارید
در بینی داشتند نگاه کرده بود و در صورتخانه مجسمه هاے محمود
گذاشته بودند که یک ہیکل نیزه بدست بد نبال شکار دوان است
و یکصورتش در بزم عیش مصروف باده نوشی است فرخی نقشه باغ
مذکور را چنان میکشد
به فرخنده فال و بفرخنده اختر زن و باغ مینو است شاه منظر
در و مسکن ماهرویان مجلس در و خانه شیر گیران لشکر
کجا جای بزم است گلهای چید کجا جای صید است مرغان بی مر
روان گرد بر گرد رعنا درختان تذروان آموخته ماده و نر
یکی کاخ شاهانه اندرمیانش سر کنگره هر کناردو پیکر
بکاخ اندرون صفه های مصفی در صفه ها ساخته سوی منظر
یکی همچو دیباے چینی منقش یکی همچو ارژنگ مانی مصور
بنگاریده در چند جام مرصع شه شرق را اندران کاخ پیکر
۱۰۲
بیک جامی در چیند در دست زرو بیک جای در بزم بر دست ساغر
ازان کاخ فرخ چو اندر گذشتی یکی رود آب اندار و همچو شکر
نه چرخ است و اجزای او چون ستاره نه ابر است و آوای او همچو تندر
اگر بگذرد بر سرش مرغ خپوش بپالاید اندر ہوا مرغ را پر
بدینسان بباغ اندران تند رودی یکی ژرف دریا مر آن را برابر
بدو اندران ماهیان چون عروسان بگوش اندرون پر گہر حلقۀ زر
مکان برآورده پہلوی دریا بدان تا بران می خورد شاه صفدر
یمین دول شاه محمود غازی امین ملل خسرو بنده پرور
فرخی وقتیکه بدر بار ابوالمظفر چغانی میرفت در عرض راه
خیلی صعوبتها دید در یک قصیده تمام کیفیت را تشریح داده ملاحظہ
شود کہ پہلوی تمہید مدح چه حسن پیدا کرده است ۔
زہی صعب دشبی تاریک و تیر ہوا چون قیر دزد نامون مقبر
ہوا اندوه رخساره بدوده سپهر آراسته چهره بگوہر
گمان بردی که باد اندر پراکند بروی سبزہ دریا برگ عنبر
مجره چون بدریا راہ موسی کہ اندر قعر او بگذشت لشکر
بقية قصیده در صفحه آیندا
۱۰۳
زمانی رفت سربرزد مه از کوه برنگ روی مهجوران مزعفر
بر یک اندرهی شد باره تازان چو در غرق آب آن شناور
شکم مالان بهامون در همی فتبت شده هامون بزیر آن مقعر
دمنده اژدهای پیشم آمد خروشان بی آرام و زمین در
گرفته دامن خاور بدنبال نهاده برکران باختر سر
به باران بهاران گشته فربه بگرمای حزیران گشته لاغر
بدیع شاه بزیحون بخواندم برآمد بانگ از الله و اکبر
که من شاگردکف را دادیم تو مدحش همی برخوانی از بر
بفرشاه از جیحون گذشتم یکی مو از تن من ناشده تر
وز ان جا تا بدین درگاه گفتی کشادستند فردوس را در
همه بالاپراز دیبای رومی همه بالاپر از کالای شستر
تو گفتی هیکل زردشت گشت است زبس لاله همه صحرا سراسر
فرخی واقعه نگاری را بسیار ترقی داد اگرچه ازین پیش هم این صفت
وجود داشت ـ لیکن او صدها واقعات گوناگون را به بسیار
سادگی و برجسته گی ادا کرده و شاهراه بزرگ قائم نموده برای نسلها
١٠٤
مستقبل راه را بی خار ساخت در اکثر قصائد حالات فتوحات
بسادگی ادا میکند که گویا یک مورخ است که واقعات را بی
کم و کاست مینویسد
قصیده که برای فتح سومنات گفته در ان نام یک مقام
واحوالش بیان میکند-
گمان که برد که هرگز کسی ز را ز نظرأ به سومنات برد شکر و چنین لشکر
هوای درم و باد آن چود و دجیم زمین آن سیه و خاک آن چو خاکستر
همه درخت او میان درخت خار کش نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر
نه مر د را سر آن کاندران نهادی پی نه مرغ را دل آن و از ان کشادی پر
عجب تر اینک مکت را همی چنین گفتند که اندرین ره مار دو سر بود بیمر
به شب چو خفته بود مرد سر بر آرد مار همی کشد نفس خفته تا بر آید خور
چو خور بر آید وگرمی بمرد خفته رسد سبک نگردد از ان خواب تا که محشر
بدین درشتی وزشتی رهی که کروم گذشت شاه بتوفیق خالق اکبر
جز و ز بهر سر پاندگان و گم شده گان میان بادیه با حوضهای چون کوثر
بدان ره اندر چندین حصار شهر بزرگ خراب کرد و بکند اصل هر یک از بین بر
۱۰۵
تخت لارده کز روی برج و باره چو کوه کوه فروریخت آهن و مرمر
چو سمند اسیر که در مند اسیر حوضی بود چنانکه خیره شدی اندر و دو چشم فکر
فراخ پهنا حوضی به صد هزار عمل هزار بتکده خرد گرد حوض اندر
یکی حصار قوی بر کران شهر مرد زبت پرستان گرد آمده یکی محشر
فریضه هر روز آن سنگ شستندی به آب گنگ به شیر و به زعفران و شکر
شکار بطریق قمرغه دستور قدیم است یعنی صحرای وسیع پر
از شکار را بیک حلقه انسانها محصور میکنند و باز این حلقه را بتدریج
خورد می نمایند که همه وحوش در وسعت یک دو میل جمع میشوند
در ینوقت بالای آنها هجوم شکاریها آغاز میکرد بسیاری
ازان نشانه تیر و تفنگ میکردند و بعضی زنده بدست می آیند
سلطان محمود اکثر بدین طریقه شکار میکرد و فرخی در یک
قصیده کیفیتش چنین تصویر میکند -
ای زجنگ آمده و روی نهاده بشکار تیغ و تیر تو همی سیر نگردید ز کار
هر چه در ایران پرندۀ و دوامی بود همه را گرد بهم کردی در یک دیوار
گرد ایشان پره بربستی مانند عقاب زان برون رفت ندانست یکی از کنار
١٠٦
در دویدند سوی تو به قطار از سر کوه بازگستردی در دامن کهشان به قطار
بامدادان همه کهسار پر از وحشی بود شامگاهان همه پرداخته از کهسار
در زمانی همه این دشت ز خون در و اندام لعل کردی چو گلستانی به هنگام بهار
خواهمی من که بجا یستی بهرام امروز تا بدیدی و بیاموختی از شاه شکار
بر فرخی رنگ واقعه نگاری چندین غالب است که این رنگ تشبیب که
حقیقتاً غزل است نیز قائم میماند مثلاً در تشبیب یک قصیده مینویسد:
دوش متواریک به وقت سحر اندر آمد بخیمه آن دلبر
چنگ در بر گرفت و خوش بنواخت و از دو بد فروفشاند شکر
پنج شش جام خورد و پر گل گشت روی آن روی نیکوان یکسر
مست گشت و ز بهر خفتن ساخت خویشتن را کنار من بستر
زلف مشکین بروی در پوشید دست من زیر کرد و زلف ز بر
زلف او را بدست بگرفتم زنخ گرد او بدست دگر
راست گفتی گرفته بد چادر گوی و چوکان شه بدست اندر
ملاحظه شود که تمهید مدح از تشبیب بچه لطافت پیدا کرده است
اشعار مرثیه پیش از فرخی خیلی کمیاب اند و چیزیکه یافت میشوند بدرجهٔ
١٠٧
پست هستند لیکن فرخی مرثیهٔ سلطان محمود را نوشته آن صرف
پر درد و سحر طراز است بلکه رهبر تمام اصول و آئین مرثیه میتوان شد-
اصول اصلیهٔ مرثیه گوی هستند-
١ :— تذکرهٔ عظمت و شان ممدوح که از ان سبق عبرت حاصل
آید که شخص بلند پایه از میان رفت-
٢ :— تذکرهٔ کیفیت رنج و الم که بوفات ممدوح ملک طاری گشته-
٣ :— ممدوح را مخاطب نموده باسلوبی خیالات گفت آیند
که گویا مرثیه گو به وارفتگی و مدهوشی بیحد از مرگ ممدوح خبرندار
و آنرا زنده تصور کرده خطاب می نماید-
در مرثیهٔ فرخی این همه اصول موجود اند و اضافه بران الفاظ
بندش ، و طرز ادایش آنقدر مؤثر است که از گذراش سنگ هم
آب میگردد-
شهر غزنین نه همان است که من دیدم پار
چه فتاد است که امسال دگرگون شد کار
کوی ها بینم و پر شورش سرتاسر کو
همه پرجوشن و جوشن در و پر خیل سوار
مهتران بینم و بر روی زنان همچو زنان
چشمها کرده ز خون نابه برنگ گلنار
۱۰۸
ملک امسال دگر باز نیاید زغزا دشمنی روی نهاد است درین شهر دیار
سیر میخورد و مگر دی که بخفته اسیر دیر تر خاست مگر برنج رسیده است خمار
خیز شانا که رسولان شهان آمده اند هدیه ها دارند و آورده فراوان و نثار
که تواند که برانگیزد ازین خوابترا خفتی خفتی گر خواب نگردی بیدار
خفتن بسیار ای خواجه خوی تو نبود هیچ کس خفته ندید است تر ازین کردار
یکدمک باری در خانه با ایست نشست تا بدیدندی روی تو عزیزان و تبار
بحصار از فزع و بیم تو رفتند شاهان تو شبها از فزع و بیم که رفتی بحصار
شعرا را بتو بازار بر افروخته بود رفتی و با تو بیک باره برفت آن بازار
فرخی صنعت تلمیح را خیلی چرسن ادا میکند ــ
میگویند که وقتی حضرت آدم علیه السلام در بهشت گندم خوردند
لباس شان خود بخود از جسم افتاده بالکل برهنه شدند ) فرخی ازین واقعه
برای خزان مضمون پیدا کرد ــ
مگر درخت شکوفه گناه آدم کرد که از لباس چو آدم همین شود عریان
۱ه تلمیح یعنی از واقعه و قصه طلب مضمون پیدا کردن این صنعت در فارسی خیلی لطیف شمرده میشود.
۱۰۹
نوشیروان زنجیر عدل قائم کرده بود ملاحظه شود که فرخی ازین واقعه
چه لطیف مضمون پیدا کرد -
من چو مظلومان از سلسله نوشیروان اندر آویخته زان سلسله زلف درا
حضرت سلیمان علیه السلام بر تخت هوا سفر میکردند ) فرخی ازین
واقعه کار تشبیه گرفت -
پی بازی گوی شد خسرو بر یکی تازی اسب کوه پیکر
راست گفتی به باد بر جیم بود گر بود باد راستام به زر
حضرت موسی علیه السلام چون بدریا رسیدند آب دریا
پاره شد و راه از میان آن برآمد که همه بنی اسرائیل بکنار دیگر رسیدند)
فرخی در تعریف کهکشان میگوید-
مجره چون بدر یا راه موسی که اندر قعر او بگذشت لشکر
فی الحقیقت صنایع و بدائع داعیهای بر عارض سخن بستند
ولی چون دران زمان تعمیم یافته بودند بدینوجه کلام فرخی هم ازین
له نوشیروان درایوان شاهی زنجیر آویزان کرد که هر داد خواه آمده آنرا حرکت دادی بتواند
نوشیروان چون آنرا متحرک میدید فوراً از قصر بر آمده سخن او را می شنید این زنجیر را زنجیر عدل میگفتند.
حصه واهب فرخ هم شش صد ساله
۱۱۰
داغها پاک نیست لطف این است که لیکن در کلامش چندان بد نما
معلوم نمیشوند ـ صنعت ۱۷۳ـ لف و نشر و تقسیم را در یک قصیده
جمع کرده ـ
در رگ اندر تن و اندر دل و اندر دو چشم خواب و صبر و روح و خون را آمد افغان و فغان
رنج دارد جا خون و در دوارد جا روح عشق دارد جا صبر و آب دارد جا خواب
هشت چیز او برد هشت ما یه هشت چیز سال و مه دین و هشت چیزش را همین دستت
علم او سنگ زمین و طبع او لطف هوا روی او دیدار ماه و دست او جود سحاب
رسم او حسن بهار و لفظ او قدر شکر خلق او بازار مشک و خوی او بوی گلاب
هشت چیزش را برابر یافتم با هشت چیز هر یکی زان هشت سوی فضل او دارد مآب
تیغ او را با قضا و تیر او را با قدر اسب او را با سپهر و خشت او را با شهاب
جزم او را با امان و عزم او را با ظفر لفظ او را با قرآن و حفظ او را با کتاب
صنعت سوال و جواب ـ
بر سخت که گل سوری چه ریخت برگ را ز هجر لاله کجا رفت لاله شد پنهان
از ان چه خیز در و ازین چه خیزد زر سخا که ورزد این و عطا که بخشد آن
کلام بالا حصه الف ۳۲۱ سخی حصه دوم
۱۱۱
فردوسی
دولت
شمس حسن ابن اسحق ابن شرف و تخلص فردوسی بود- بقرار بیان
شاه گاهی گاهی تخلص خود ابن شرف شاه هم می آرد ومجالس المومنین
بحواله بعض مورخین اسم پدرش «منصور ابن فخر الدین احمد ابن حسن»
مولانا فرخ » آورده در وطنش هم اختلاف است چهار مقاله
اسم وطنش را باز که یک ده بنواحی طبرستان است مینویسد) در دیباچه شاهنامه
شاداب میگوید-
بهر حال اینقدر عموماً مسلم است که وطن او در اضلاع طوس بوده)
و این همان صوبه مردم خیز است که از خاکش محقق طوسی و امام غزالی
پیدا شده اند سنه ولادتش معلوم نیست لیکن سال وفات ۴۱۱ هجری
است و عمرش کم از کم هشتاد ساله بوده چنانچه خودش میگوید لے
لے سوانح فردوسی را همہ تذکره ها تفصیل دار بیان کرده اند لیکن بہمہ سخت اختلاف دارند)
دران معتبرتر چار مقاله است که مؤلفش شاعر نامور و با فردوسی قریب العهد است ولی غلطی های
سخت دارد (بای سنقر) نواسہ تیمور بر شاهنامه دیباچه از چند فضلا تحریر کنانده در ان سوانح
مفصل فردوسی هم است لیکن بعضی واقعات آنقدر لغو نوشته اند که از ان اعتبار بالکلی ساقط
میگردد) دولت شاه سمر قندی قدری مفصل تر احوالاتش نوشته لیکن از غلطی خالی
نیست از مؤلفین عربی صرف علامه قزوینی در آثار البلاد سوانح او را نوشته است و من از
همه شان واقعات را گرفته ام و موقع بموقع بر غلطی های شان روشنی انداخته ام-
۱۱۲
کنون عمر نزدیک هشتاد شد امیدم بیکباره برباد شد
بناءً علیه سال ولادتش تقریباً ۳۲۹ هجری میباشد.
وقتیکه فردوسی تولد شد پدرش بخواب دید که فرزند
نوزادش بر سر بام رفته نعره زد و در جوابش از هر طرف صدای
لبیک بلند شد - صباحش بخدمت نجیب الدین که معبر و مشهور
آن عصر بود رفته تعبیرش پرسید گفت که این بچه شاعر بزرگ [بزرگی؟] که
آوازه شاعری اش دور دور میرود خواهد شد -
فردوسی بسن رشد رسیده بتحصیل علوم و فنون مشغول شد
و تمام علوم درسیه را خواند پیشه آبائی زمیندارے بود و دہی که
مسکنشر بوده از مملوکاتش بود بدینوجه از فکر معاش فراغت
داشته با طمانیت تام همیشه در مشاغل علمی و کتب بینی مشغول بود.
آغاز شاهنامه و بدربار باریابی این واقعه چندانکه قطعی است بهمین قدر
در تفصیلش اختلاف است روایت عام این است که فردوسی بغرض
دادرسی بدربار محمود رسیده بود که جوهر شاعری اش آشکار شد
و بر تالیف شاهنامه مأمور گشت لیکن این قطعاً غلط است خود
۱۱۳
فردوسی بیان میکند که در تالیف شاهنامه ۳۵ سال صرف شده اند-
سی و پنج سال از سرای سپنج
بسی رنج بردم بامید گنج
چو برباد دادند گنج مرا
نبد حاصلی سی و پنج مرا
و تمام مدت سلطنت سلطان محمود ۳۱ سال است-
فردوسی در دیباچه شاهنامه که سبب تصنیفش بیان کرده ازان هم تکذیب این روایت عوام میشود- ازین ثابت شد که شاهنامه را پیش از حاضری دربار محمود شروع کرده بود تفصیل واقعات هذا در ذیل سبب تالیف شاهنامه می آید-
بهر حال اینقدر محقق است که فردوسی شاهنامه را در وطن خود شروع نمود و نائب الحکومه طوس (ابو المنصور) سرپرستی این خدمت میکرد بعد از وفات ابو المنصور بجای آن سلان خا مقرر شد چون درین زمان شاهنامه شهرت عام یافته بود این خبر بگوش سلطان محمود هم رسید سلطان به سلان خان فرمانی برای فرستادن فردوسی فرستاد) فردوسی اول انکار نمود
١١٤
لیکن چون پیشین گوی شیخ معشوق بیادش آمد برفتن راضی شد
و از طوس به هرات رسید لیکن در دارالسلطنه برخلاف فردوسی
سازشها شروع شدند منشی دربار (بدیع الدین) به عنصری گفت
که سلطان از مدت مدید خیال نظم نمودن شاهنامه دارد لیکن از
شعرای درباری یکی هم باین خدمت بزرگ دست زده نتوانست
اکنون اگر فردوسی این خدمت را انجام داد آبروی همه شعرای
دربار میریزد ـ عنصری گفت که ممکن نیست که به سلطان عرض کنیم
که فردوسی را نه بخواهد ـ لیکن شما که فرمودید این خطره ضروریست
و برایش تدبیر دیگر لازم است چنانچه به فردوسی یک قاصد فرستادند
که در قصد این سو فضول است ـ
سلطان که شما را خواسته یک خیال در دلش گشته بود
لیکن بعد ازان در بارهٔ شما هیچ تذکره نشده ـ بنابرین خیرخواهانه
شما را به حقیقت واقعه اطلاع دادیم »
له در دیباچه همراه عنصری اسم رودکی را هم نوشته اند لیکن رودکی پیش
از ان در سنه وفات کرده بود .
۱۱۵
فردوسی اولا از هرات قصد مراجعت نمود لیکن بزه فکر نمود که
شاید پس پرده رازی باشد از حسن اتفاق در باین عنصری
و بدیع الدین دبیر شکر رنجی پیدا شد (عنصری مکتوبی که به فردوسی
فرستاده بود در مشوره اش دبیر شرکت داشت حالا
دبیر به فردوسی قاصدی فرستاده که اطلاع عنصری بخود
غرضی مبنی است شما فوراً خود را برسانید ! - فردوسی در جواب
نوشته که زود میرسم و اشعار ذیل را هم حواله قلم کرد -
بگوش از سرو چشمم بسی مژدها است دلم گنج گوهر زبان اژدها است
چه سنجد بمیزان عنصری گیا چون کشد پیش گلین سری
الغرض از هرات به غزنین رسیده متصل یک باغ دلیری
کرد و چادر اندام نمود که دوگانه ادا کرد و بعد ازان به آشناهای
که در شهر داشت از رسیدن خویش اطلاع داده خویش
برای قدم زدن در باغ درون شد از حسن اتفاق همه شعرا
نامدار دربار (عنصری فرخی عسجدی در باغ بغرض میله آمده بودند
و دور باده در گردش داشتند که گذر فردوسی هم بآنطرف شد
١١٦
حریفان او را مخل صحبت دانستند یکی از ایشان گفت که
باو مزاح میکنیم تنگ شده برود عنصری گفت که این خلاف
تهذیب است آخر یک مصرع رباعی را طرح ساخته قرار دادند
که ماسه برین مصرع طبع آزمائی میکنیم اگر این هم یک مصرع
گفت شریک صحبت می نمائیم ورنه شرمسار گشته خودش میرود
چنانچه عنصری ابتدا کرد-
چون عارض تو ماه نباشد روشن : فرخی گفت : مانند درخت گل
نبود در گلشن : عسجدی گفت : مژگانت همی گذر کند از جوشن
در قافیه التزام حرف ش بود و با وجود یکه برعایت مذکور هیچ قافیه
شگفته باقی نمانده بود لیکن فردوسی برجسته گفت -
مانند سنان گیو در جنگ پشن همه نسبت تلمیح گیو د پشن
سوال کردند فردوسی تفصیلش داد و همه آنرا بصحت قبول
کردند لیکن جسد و رشک خاصه قوام دنیاست همه سازش نمودند له
بعضی میگویند که این مشاعره در خود دربار سلطان محمود شده بودا
له
این روایت از دیباچه شاهنامه است لیکن دولت شاه مینویسد که بعد از امتحان مذکور
خود عنصری خیلی تعریف فردوسی را کرده بدر بار تقریب کرد -
۱۱۷
در دربار سلطان محمود شخصی ماک نام صاحب ذوق بوده
که فردوسی او را در بلخ دیده بود که او به شیرین زبانی و قابلیت
فردوسی عاشق گشت و بخانه خویش آورد بعد از صرف طعام
از فردوسی آمدن آنرا پرسید و او داستان خویش رابیان کرد.
این زمانی بود که سلطان برای تالیف شاهنامه امر فرموده
هفت کس را از شعرای مشهور انتخاب نموده بود یعنی عنصری
فرخی - زینتی - عسجدی (در منجیک چنگ زن خرمی) ابوبکر -
اسکاف - ترمذی -
ماک به فردوسی تذکره تصنیف شاهنامه و انتخاب شعرا را کرد
فردوسی گفت که من هم شعر میگویم اگر موقع دست دهد نام مرا هم
بدربار بفرمائید! ماک خواست که تذکره فردوسی را بدربار نماید
ولی فرصت نیافت و بهمین طور یک هفته گذشت یکروز ماک
از دربار آمده گفت امروز همه شعرای منتخبه داستان های مختلف
شاهنامه را بدر بار خواندند عنصری داستان رستم و سهراب را
نظم نموده بود چون این دو شعر را خواند-
۱۱۸
بر آنکه کشته شدی تو بخون بیا بودی این خنجر آب گون
زمانه بخون تو تشنه شود باندام تو موی رشته شود
سلطان محمود خیلی پسند فرموده حکم داد که این خدمت را
عنصری انجام بدهد - فردوسی در آنوقت سکوت نمود و خودش
بنظم کردن این داستان آغاز کرد چون حسب معمول شب بصفره
طعام نشستند فردوسی گفت که بعض شعراء داستان رستم
و سهراب را قبل از عنصری هم نظم کرده اند چنانچه خودم چنین یک
نظم بدست دارم که پیش آن اشعار عنصری هیچ هستند این
گفت و نظم خود را با و حواله کرد که بسر نامه اش نوشته بود.
کنون خورد باید می خوشگوا که می بوی مشک آرد از جوی با
هوا پر خروش و زمین پر زجوش خنک آنکه دل شاد و آرد به نوش
همه بوستان زیر برگ گل است همه کوه پر لاله و سنبل است
ماک بعد از تمهید این نظم را بحضور سلطان تقدیم نمود - سلطان
پرسید که این جواهر است از کجا یافتی ماک اسم فردوسی یاد کرد
چنانچه فوراً طلب شهر محمود انه و نام و نشانش پرسید - گفت
۱۱۹
از طوس رستم محمود از احوالاتش جویان شده درین سلسله سوال
نمود که طوس کی آباد شد و که آبادش کرد فردوسی همه واقعات
را تفصیل وار بیان کرد بعد ازان سلطان شعرای سبعہ را
طلبیده بسوی فردوسی اشاره نموده فرمود که این داستان
رستم و سہراب را این نظم کرده چون فردوسی آنرا خواند همه غرق
حیرت شدند محمود بخلعت سرفرازش کرد همه شعراء تحسین بسیار
نمودند و عنصری پیش شده بدستهای فردوسی بوسه داد این زمانتی
است که امرد پرستی در عیوب حساب نمیشد ۔ محمود بفردوسی
اشاره کرد که در وصف سبزه و خط ایاز چیزی بگوید فردوسی
برجسته گفت ـ
امتحان بیدا هه گوئی
مست است بتا چشم تو و تیر بدست
بس کسکه ز تیر چشم مست تو نه جست
گر پوشد عارضت زره عذرش است
کز تیر به ترسد ہر کس خاصه مست
فردوسی خط را بزره تشبیه داده که تشبیہیس لطیف است -
محمود ازین کلام بسیار حظ برداشت و خدمت نظم شاہنامہ را
با وی سپارید و فرمود که برای فردوسی خانه قریب بایوان شاهی
خدمت شاہنامہ سپردہ شد
۱۲۰
سررشته کنند که با ضروریات لازمه مزین باشد و آنرا به آلات
حرب و مجسمه های شاهان عجم و تصویر های دلاورانش نیز
آراسته نمایند و بر یک شعر یک طلا اجرت مقرر کرد فرمان داد که چون
هزار اشعار تمام بشودند هزار طلا تادیه شوند، لیکن فردوسی این را
قبول نکرده گفت که بعد از تمام شدن کتاب تمام حساب میگیرم -
فردوسی در وطن خویش به کنار یک چشمه عالم آبی تماشا میکرد
همیشه بالای چشمه یک بند خامی بستند که در موسم باران شکسته
آب را تیره میکرد و ازان طبیعت فردوسی خیلی مکدر میگشت بنا برین
قصد نمود که آنرا پخته بسازد لیکن مقدرتش نداشت شاهنامه را
بهمین نیت شروع کرد که صله تالیفش در ساختن بند چشمه بصرف
میرسانم ازین سبب اجرتش بتفاریق منظور ننموده -
فردوسی چار سال در غزنین قیام ورزیده خدمت تالیف شاهناما
را انجام میداد - بعد ازان بوطن رفت و چند سال تیر کرد هجهتا
نمود درین اثنا حصه شاهنامه را که تیار شده بود بحضور سلطان محمود تقدیم
کرده صله تحسین و آفرین حاصل نمود -
۱- دولت شاه -
۱۲۱
در سال بیستم تصنیف شاهنامه سن او به ۶۵ رسیده بود
که فرزند جوانش وفات کرد ازین واقعه بسیار متاثر شد چنانکه
کیفیت آنرا در شاهنامه مینویسد -
مگر بهره گیرم از پند خویش براندیشم از مرگ فرزند خویش
ز بود تا تو بودی مرا دستگیر چرا راجه بستی ز همراه پیر
مگر همرهان جوان یافتی که از پیش من نیز بشتافتی
جوان چه شد سال بر سی هفت نه بر آرزو یافت گیتی و رفت
همین بود همواره با من درشت برآشفت و یکبار بنمود پشت
مرا شصت و پنج و راستی و هفت نه پرسید ازین پیر و تنها برفت
این واقعه خیلی جانگداز تاریخ علمی است که فردوسی داد
اعجاز بیانی خویش را نیافته چنانچه وقتی که شاهنامه ختم شد
بجای طلا آنرا روپیه دادند این واقعه در تاریخ عموماً مسلم است
لیکن در اسبابش بیانات تناقض دارند - دولت شاه میگوید که
چون فردوسی به ایاز اعتنایی نکرد او در اندازی نموده به محمود باور
کنایند که فردوسی رافضی است )
(حاشیه سمت راست)
اسباب ناکامی فردوسی
انتقام بپروردگارشاعی تصنیف
۱۲۴
نظامی عروضی مینویسد که گروه بزرگ در باریها بوزیر اعظم
(حسن میمندی) مخالفت داشتند و چون مربی فردوسی همان
بوده لہذا بر ضد وزیر اعظم مخالفتش به نزد سلطان معتزلی و رافضی
قراردادندش ۔
در دیباچه بیان کردند که فردوسی را خود وزیر اعظم تباه کرد ۔
امرای غزنین و اطرافش برای فردوسی ہدایا میفرستند و او باشعاً
شکریہ ایشان ادا می نمود این امر بر وزیر گران میگذشت ولی فردوسی
پروای آن نکرده میگفت ۔
من بنده کز مبادی فطرت نبوده ام مائل بمال هرگز و طامع بجاہ نیز
سوی در وزیر چرا ملتفت شوم چون فارغم ز بارگه پادشاه نیز
حسن میمندی (وزیر اعظم) خارجی بوده و فردوسی شیعی بدین سبب نیز مخالفتش نمود ۔
این روایات با هم خیلی متناقض اند بکد امش اعتبار کنیم که
له در عهد حکومت سلطان محمود سه اشخاص برتبہ وزارت فائز شدند) اوّل فضل ابن احمد که پیشتر منشی خاندان سامانی بود
و بعد از ان در عهد سبکتگین بمنصب صدارت رسید و سلطان محمود هم بدان منصب برقرار داشت اگر چه از علم و فضل بالکلا
عاری بود لیکن در سررشتہ مہمات سلطنت ملکہ خدا داد داشت بعد از وزارت ده سالہ بربنای رقابت سلطان محمود
معزول شد۔ دوم حسن میمندی بعد از ہژده سال معزول شد سوم حسن ابن محمد ، فردوسی در شاہنامہ تعریف فضل ابن احمد
ننویسیت ازین قیاس میشود که بدر بار محمود همین وزیر تقریب فردوسی کرده و در آخر محمود را بنا کامی فردوسی که مائل
ساخته حسن ابن محمد خواهد بود (احوال وزراء مفصلتر در حبیب السیر موجود میباشد)
۱۲۳
دیباچه نویسان یک نکته دیگر هم بیان نموده بران فخر دارند که فردوسی
در شاهنامه شرافت نسبی را جابجا خیلی بآب و تاب نوشته است و چون سلطان
محمود غلام زاده بود این امر بروگران می آمد که شرافت نسبی را با لفاظ درنداً
بیان کردن گویا یک قسم طعنه بر سلطان محمود بوده -
فیصله تذکره نویسان که محمود فردوسی را بر بنای تشیعش صله نداد
(قابل قبول نیست) چرا در دربار سلطان محمود بسیار فضلای شیعی محترم
بوده اند محمود ابوریحان بیرونی را که علانیه مذهب شیعی داشت بذریعه
فرمان خاص طلبید و خیلی احترامش می نمود و نیز بدربارش اهل کمال
و فضلاے هر ملت و مذهب (هند - عیسوی - جهود ) حاضر بودند
پس صرف فردوسی چه تقصیر کرده بود -
در دیباچه یک علت دیگر که قرین قیاس است نوشته اند
سلطان محمود با خاندان دیلمی که را فضی های خیلی متعصب بودند
بوجه رفض آن عداوت سخت داشت - فرمان روای این
خاندان فخرالدوله نهایت قدردان فردوسی بود وقتیکه فردوسی
داستان رستم و اسفندیار را نظم نمود آن در صله اش هزار طلا
حصه احب سراجی نقطه ها بخیه الله حان
١٢٤
فرستاد و نیز نوشت که اگر شما درینجا مهربانی کنید احترام و
اکرام بسیار مشاهده می نمائید. این خبر در همه غزنین شایع شد
و به محمود خیلی بد خورد -
تفصیل این اجمال چنین است که سلاطین دیلم بسیار متعصب
شیعه بودند چنانچه در سنه ٣٥١ هجری بحکم معزالدوله دیلمی بر دیوارهای
همه مساجد بغداد عبارت ذیل نوشته شد (بر امیر معاویه و غاصب
فدک) چون شب شد مردم نجاست مذکور را از دیوارهای مسجد
شستند. معزالدوله بار ثانی حکم داد لیکن وزیر مهبلی مشوره داد
که چنین نوشته شود (بر ظالمین آل محمد لعنت) البته اسم معاویه
بتصریح ذکر باید کرد. چنانچه تعمیل این حکم شد این تعصب روز بروز
ترقی کرد امام سیوطی در واقعات سنه ٣٦٣ هجری مینویسد و
فی هذه السنه وبعدها درین سنه و بعد ازان رفض ترقی نمود
غلا الرفض و فار بمصر و شام والمغرب و در مصر و شام و مغرب
طغیان جمعیت بزرگ آورد.
راه این اثر واقعات سنه ٣٦٣ هجری -
عبدالرحمان حصه الف برامج حصه ۲ طهع شیشه
١٢٥
فرقه باطنیه که مسلمانان را بدزدی بقتل میرساند زیر حایۀ
دیلمی ها مصروف خیانت بوده چنانچه وقتیکه سلطان محمود در ٤٠٢
هجری مجد الدوله دیلمی را اسیر گرفت در ینوقت یک گروه عظیم باطنیان
با او همدست بودند بدین اسباب محمود با دیلمی ها نه صرف عداوت
مذهبی داشت بلکه یک خصومت سیاسی هم در بین بوده بنابرین تحمل
تعلق فردوسی با فخر الدولۀ دیلمی به لحاظ مصالح ملکی نیز نمی توانست
بهر حال هر سبب که شده باشد محمود حق سخنوری فردوسی را ادا نمود
فردوسی در حمام بود که صلۀ شاهنامه رسید چون از حمام بر آمد ایاز
خلطه های روپیه را تقدیم نمود فردوسی به بیتابی دست اشتیاق
دراز کرد لیکن دید که بجای شمش طلائی گلهای نقره هستند ـ فردوسی
بیساخته آه سرد کشید و همه روپیه همانجا ایستاده به تالان داد
و به ایاز گفت که با سلطان بگو که من اینخون جگر را برای این دانه های
اسفید نخورده بودم ایاز تمام ماجری را بحضور سلطان عرض کرد
محمود حسن میمندی را خواسته ملامت نمود که اسمم به در انداز بیت
ـله این اثر واقعات سنۀ ٤٠٢ هجری ـ
١٢٦
بد نام شد - میمندی گفت که سلطان اگر یک مشت خاک
میفرستادند لازم بود که آنرا سرمه چشم بسازد رد کردن
انعام شاہی گستاخی بزرگ است - این فقره چست بدل محمود
نشست گفت که فردا این قرمطی را بجزای گستاخی اش
میرسانم چون فردوسی ازین واقعه خبر شد بسیار پریشان گشت
بوقت صباح محمود در باغ آمده بود که فردوسی دویده سر خود را بر پایش
نهاده اشعار ذیل خواند .
چو در ملک سلطان که چرخش ستود بسی هست ترسا و گبر و جهود
گرفتند در ظل عدلش قرار شده ایمن از گردش روز گار
چه باشد که سلطان گردون شکوه رهی شمار دیکی زان گروه
سلطان محمود را رحم آمد و از تقصیرش در گذشت .
ہجو سلطان
فردوسی وقتیکه از غزنین میرفت به ایاز مکتوب سر بمهر حواله نمود
گفت که از روانگی من بیست روز بعد بخدمت سلطان تقدیم
بکن ! فردوسی بسوی ہرات حرکت کرد - وقتیکه محمود مکتوبش
دید در ان اشعار ہجو بودند -
حصه اول سراج القطقه د ۵ مطبعه احمد حان
۱۲۷
یکی بندگی کردم ای شهریار که ماند زتو در جهان یادگار
پی افگندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند
بسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
چو بر باد دادند گنج مرا نه بود حاصلی سی و رنج مرا
اگر شاه را شاه بودی پدر بسر بر نهادی مرا تاج زر
وگر ما در شاه با نو بودی مرا سیم وزر تا بزانوبدی
پرستار زاده نیاید بکار وگر چند دارد پدر شهریار
سراسترایان برافراشتن وزایشان امید بهی داشتن
سر رشته خویش گم کردن ست بجیب اندرون نار پروردن ست
درختی که تلخ است اورا سرشت گرش برنشانی بر باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر بکار آورد همان میوه تلخ بار آورد
از بد اصل چشم بهی داشتن بود خاک در دیده انباشتن
ازان گفتم این بیت های بلند که تا شاه گیرد از ین کار پند
که شاعر چو رنجد بگوید هجا بماند هجا تا قیامت بجا
۱۲۸
جهانگیرے سخن ملاحظه شود ! محمود سلطنتہائے بزرگے نیارا
محو کرد ملکها را برباد کرد عالم را زیر و زبر نمود لیکن از زبان فردوسی
کلماتی که برآمدند تا امروز قائم هستند و تا قیامت محو شده
نمیتوانند -
فردوسی از غزنین بکمال بی سر و سامانی برآمد سوای
یک عصا و چادر دگر چیز بهمراه نگرفت - احباب و قدرشناسان
کم نداشت ولی معتوب شاہی را که پناه میداد با اینهمه وقتیکه
فردوسی از شهر برآمد ایاز جرأت نموده بطور مخفی چیزی نقد
و سامان سفر برایش فرستاد، فردوسی به هرات رسید و بخانه
اسمعیل وراق مهمان شد سلطان محمود برای گرفتاری فردوسی
هر طرف فرامین فرستاده بود بدین سبب ششماه خود را
روپوش نگاه کرد جواسیس اگرچه بهرات آمدند ولی نشان
فردوسی را پیدا نکردند- سپس از هرات قصد طوس نمود و از
طوس بطرف قهستان رفت - تا الملک حاکم آنجا خبر شده ندیمان
ے چهار مقاله
۱۲۹
خاص خویش را برای استقبال فرستاد و با خلاص تمام پیش
آمد فردوسی در یک مثنوی تذکرهٔ در اندازی حاسدین
و مظلومی خویش و بد عهدی و ناقد ردانی سلطان محمود ر انمود
به غزنین مرا گرچه خون شد جگر ز بیداد آن شاہ بیدادگر
کز ان پیچ شد رنج سی سالهام شنید از زمین آسمان نالهام
ہمین خواستم تا فغان ہا کنم بگیتی از و داستان ہا کنم
بگویم ز مادرش و هم از پدرش نه ترسم بغیر از خدا وند عرش
چو دشمن نمیداند از دوست باز به تیغ زبانش کنم پوست باز
ولیکن ز فرمودهٔ محتشم ندانم کزین پیش سر کشتم
فرستادم از گفته داشتم به نزدیک خود پیچ نگذاشتم
اگر باشد این گفته نا ناصواب بسوزان در آتش بشو آن در آب
گذشتم ایا سرور نیک رای ازین داوری تا بدیگر سرای
رسد لطف یزدان بفریاد من ستاند بمحشر از و داد من
چون فردوسی این مثنوی را پیش ناصر لک خواند او برایش گفت
که هیچو به شان اہل کمال مناسبت ندارد، من صد ہزار روپیه بعوض
۱۳۰
این اشعار میرسیم که این ظاهر نشوند - فردوسی سخن او را منظور
نمود - ناصر لک بخدمت سلطان محمود عریضه نوشت که برسر
فردوسی بسیار ظلم شده -
فردوسی بوقت روانگی از غزنین بر دیوار مسجد جامع اشعار
ذیل نوشته بود -
خجسته درگه محمود سغروی در یاست چگونه در یا کانرا کرانه پیدا نیست
چه غوطه زدم واندر وندیدم در گناه بخت من است این گناه در یا نست
عجب اتفاق است که روزیکه عریضهٔ ناصر لک رسید سلطان
برای نماز جمعه بجامع رفت و بران اشعار نظرش افتاد خیلی
متاسف شد، از مسجد آمده عریضه ناصر لک را ملاحظه نمود خیلی
متاثر گشت مردمانیکه در حق فردوسی در اندازی کرده بودند
خواسته سرزنش سخت داد که مرا در عالم رسوا نمودید -
اگرچه ناصر لک خیلی احترام و مدارای فردوسی را نمود ولی از خوف
این از دیباچه است - ولیکن چهار مقاله بجای قهستان طبرستان و بجای ناصر لک سپهبد
شیر زاد نوشته در دولت شاه بجای طبرستان رستدار نوشته - در اصل طبرستان و رستمدار
یک اند، ولیکن سپهبد و ناصر لک دو شخص اند، دولت شاه از ایشان یکی را ترک کرده است -
سلطان پیش خود نگاه کرده نتوانست، فردوسی ازینجا هم مرخص شد
و به مازندران رفته در کار نظر ثانی شاهنامه مصروف شد.
حکومت مازندران در خانه دان قابوس ابن وشمگیر می آمد
و درین آوان فرمانروای آن سپهبد بوده ــ چون خبر آمدن
فردوسی رسید بسیار مسرور شده آنرا بدربار خود خواست فردوسی
بر شاهنامه اشعار مدحیه اضافه نموده بخدمتش تقدیم کرد ــ اول
سپهبد خیال کرد که فردوسی را بدربار نگاه کند لیکن باز ترس
سلطان محمود دامنگیر شد و یک صله گرانبها برایش فرستاده
عذر نوشت که ((سلطان بر سر شما ناراضی است لہذا شما جای
دیگر بپالید))
دیباچه مینویسد که فردوسی ازینجا به بغداد رفت و خلیفه عباسی
بسیار محترمش نمود فردوسی قصائد عربی نوشته تقدیم کرد بفرمایش
اهالی بغداد یوسف زلیخا نیز نظم نمود) لیکن چون سلطان محمود مطلع شد
بر خلیفه عباسی مکتوب تهدید (که فردوسی را ببندی روانه کنید ورنه
بغداد زیر پای فیل ها میشود)) نوشت ــ واز اینجا بجوایش صرف
عبدالله جان احمدا وصف سرخ کلیم شته کاته
۱۳۲
سه حرف (الف ـ لام ـ میم) نوشتند که اشاره بسوی
الم تركیف بوده است لیکن این بیانات خرافات محض اندـ
یکبار سلطان محمود از هندوستان مراجعت نمود که در عرض
راه یک قلعۀ دشمن آمد همان جا قیام ورزیده بقلعه قاصد فرستاد
که ((اطاعت ورزیده بحضورم حاضر شود)) قاصد روز دوم جواب
آورد لیکن هنوز او حرفی از زبان نه برآورده بود که محمود بوزیر اعظم
فرمود ((ببین چه جواب آورده!)) ـ
وزیر برجسته جواب دادـ
تلافی مافات سلطان
اگر جز بکام من آمد جواب من و گرز و میدان افراسیاب
محمود خیلی محظوظ شده پرسید که این شعر از کیست وزیر گفت از
همان محروم که سالهاے دراز خون جگر خورد و صلۀ اش نیافت.
محمود گفت من خیلی نادمم به غزنین رسیده مرایا دیده الغرض
به پایتخت رسیده شصت هزار طلا برای فردوسی فرستاد لیکن بر تقدیر که
این واقعه از طرق مختلف مذکور است من روایت نظامی سمرقندی را گرفته ام و آن بدین سبب معتبر
تر است که خودش در سنه ۵۱ از امیر معزی (ملک الشعرای سلطان سنجر) شنید و او از امیر
عبد الرزاق شنیده بود ملاحظه شود چهار مقاله واقعات فردوسی ـ
عبد الله جان حصه الف نمره پلو مجله کاغد
شستید
۱۳۳
قدرت دارد ازینطرف از یک دروازه (که رودبار نام داشت)
صله در شهر داخل میشد و از دگر دروازه الن جنازه فردوسی می برآمد
بعد مرگم بت بیمهر بهقبرم آمد یا فتێسای زمان داروی من در وقت
در طوس واعظی فتوی داد که چون فردوسی رافضی ست
جنازهاش در قبرستان مسلمانان دفن نشود ـ مردم هرچند اصرار
کردند لیکن واعظ از سخن خود برنگشت ناچار در یک باغی که بیرون
شهر در ملک خود فردوسی بوده جسد آنرا سپرد خاک کردند ـ چون
سلطان ازین واقعه مطلع شد فرمان کرد که واعظ را از شهر طرد کنند
فردوسی اولاد نرینه نداشت صرف یک دختر بود چون صله پیش او
آوردند بلندی همتیاش گوارا نکرد که «پدرم در حسرتش رفت من ازا
نفع برگیرم» ازین حال سلطان را مطلع کردند، امر فرمود که
صله به امام ابوبکر اسحق بسپارند که باسم فردوسی کاروان سرای بنا
کرده شود ناصر خسرو در سفرنامه خویش مینویسد که وقتیکه من سنه۴۳ بطوس
رسیدم یک کاروان سرای بزرگ دیدم از مردم دریافت کردم گفتند که
چهار مقاله ـ
عقیده ۱- ب- ۶ ان حصه اعـ ثریه مجمله کاغذ
١٣٤
«از صلهٔ فردوسی تعمیر شده» در فرهنگ رشیدی و چهار مقاله اسم
این سرای چاه نوشتهاند که در میان راه مرو و نیشاپور واقع است
باعتبار روایت عام تذکرهنویسان فردوسی در سنه ٤١١ هجری
وفات نمود لیکن فردوسی در آخر شاهنامه تصریح میکند که شاهنامه
در سنه ٤٠٠ هجری بانقضاء رسید.
ز هجرت شده پنج هشتاد بار که گفتم من این نامهٔ شهریار
و نیز در ینوقت سنش هشتاد ساله بود.
کنون عمر نزدیک هشتاد شد امیدم بیکباره برباد شد
و بعد از ختم شدن شاهنامه اگر از دو چار سال زیاده حیات
نیافت ازین قیاس میشود که وفاتش تخمینا در سنه ٤٠٢ هجری یا ه
شده باشد.
مزار فردوسی بآمدت مدید آباد و بوسه گاه عالم بوده، نظامی سمرقند
لنده زیارتش نموده بود دولت شاه مینویسد که امروز مزارش
مرجع عام است. قاضی نور الله شوستری در مجالس ابرار میگوید که
١ پنج اگر بهشتاد ضرب شود چهار صد حاصل میگردد.
مطبعة الله جان و محمد ادریس شرکای سمرقندی در سمرقند
١٣٥
از مقبره فردوسی توجهات عبد الله خان از یک معمور و پر رونق است
عام مردم عموماً و شیعه خصوصاً برای زیارتش گرو میشوند من بشرف
زیارتش نائل شده ام ــ
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
شاهنامه
سبب وسنه تصنیف
عجیب سخن است که بعض واقعات هر قدر شهرت میدارند همانقدر
غلط و بی سروپا میباشند عموماً مشهور است که فردوسی بدربار
سلطان محمود رسیده بامرش بنظم شاهنامه آغاز کرد واکثر تذکره ها
نیز همین روایت را نقل نموده اند لیکن غلط و سراسر غلط است ــ
خود فردوسی در خاتمه شاهنامه تصریح نمود که کتاب هذا در
سنه ۴۰۰ هجری تمام شد چنانچه گذشت ــ
و نیز این تصریح هم موجود است که این تصنیف بعرصه ۳۵
سال بانجام پیوست ــ
سی و پنج سال از سرای سپنج بسی رنج بردم بامید گنج
١٣٦
پس باید که آغاز تصنیف به ٣٦٥ هجری شمرده شود، و چون
سلطان محمود در ٣٨٨ هجری سریر آرا شده ازین ثابت میشود که آغاز
شاهنامه از تخت نشینی آن خیلی پیشتر شده بود ـ
عام خیال این است این شاهنامه به فرمایش سلطان محمود نوشه شید
لیکن این خیال محض غلط است ـ خود فردوسی که سبب تألیفش را شاد ازا
ظاهر میشود که صرف جذبهٔ حفاظت اسم اسلاف موجب تالیف آن شد
همی خواهم از دادگر یک خدای که چندان بمانم به گیتی بجای
که این نامه شهریاران خویس بپیوندم از خوب گفتار خویش
بسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم درین فارسی
همه مرده از روزگار دراز شد از گفت من نام شان زنده با
چون عیسی من این مرده گانراتمام سراسر همه زنده کردم بنام
پی افکندم از نظم کاخ بلند که از باد و باران نیابد گزند
بدفتر سوم اشعار دقیقی نقل نموده است برخاتمه اشعارش میگوید
من این نامه فرخ گرفتم به فآ همی رنج بردم به بسیار سال
ندیدم سرافراز بخشنده به گاه کیان بر نشیننده
۱۳۷
سخن را نگهداشتم سال بیست
بدان تا سزاوار این گنج کیست
جهاندار محمود با فر و جود
که اورا کنند ماه و کیوان سجود
درین اشعار تصریح است که بیست سال پیش از حاضر شدن
خود بدر بار سلطان محمود شاهنامه را شروع کرده بود ـ
از دیباچه معلوم میشود که فردوسی شاهنامه را به شوق طبیعت خود
شروع نموده و از قرائن هم ثابت میگردد .
فردوسی شاعر فطری و از نسل مجوسی یعنی هم قوم شاهان ایران
بوده ـ اول دقیقی که بنیاد شاهنامه را نهاده بود شهرتش تعمیم یافته
اندازه حاصل شد که این کتاب مادهٔ قبولیت عامه را بسیار دار
این اسباب کافی بودند که فردوسی شاهنامه را از شوق خود شروع
کند لیکن این کار عظیم الشان بود که انجام یافتن آن بغیر از امداد بزرگ
امکان نداشت بیشتر احتیاج بیک سرمایهٔ مستند تاریخی بود ، در
حسن اتفاق این سرمایه در وطن خود فردوسی یکشخص مخلصش بدست داشت
چون آن بر خیال فردوسی مطلع شد سرمایهٔ مطلوب را به آن سپارید چنانجه
فردوسی در دیباچه مینویسد ـ
۱۳۸
بشهرم یکی مهربان دوست بود
تو گفتی که با من بیک پوست بود
مرا گفت خوب آمد این رای تو
بنیکی خرامد مگر پای تو
نوشته من این نامه پهلوی
بپیش تو آرم مگر نغنوی
شو این نامۀ خسروان بازگوی
بدین جوی نزد مهان آبروی
چو آورد این نامه نزدیک من
برافروخت این جان تاریک من
فردوسی چنانچه که نظامی سمرقندی نوشته) مرفه الحال بوده
لیکن چون ارادۀ نظم شاهنامه نمود امرای علم دوست اظهار قدردان
نمودند لیکن حاکم طوس (منصور ابن محمد) چنان فیاضی
نشان داد که فردوسی را از دگران بی نیاز ساخت ﯔ
بدین نامه چون دست کردم دراز
یکی مهتری بود گردن فراز
جوان بود از گوهر پهلوان
خردمند و بیدار و روشن روان
مرا گفت کز من چه آید همی
که جانت سخن برگراید همی
بچیزی که باشد مرا دست رس
بکوشم نیازت نه آرم بکس
افسوس که منصور چندی پس مرد و فردوسی یک مرثیه پرجوشی
نوشت –
سه چهار مقاله –
حصۀ از مرثیۀ ابو منصور محمد در شاهنامه میباشد
۱۳۹
در فهرست قدر دانان فردوسی نامهای حسین قتیب
علی دیلم ـ بودلف و فضل ابن احمد نیز داخل اند حسین قتیب حاکم
طوس بوده غالباً بعد از مرگ منصور مقرر شده باشد و مالیهٔ دنات
فردوسی را معاف کرد فضل ابن احمد وزیر سلطان محمود بود که بعد از
عزلش حسن میمندی قلمدان وزارت را گرفت فردوسی تذکرهٔ
فضل را در شاهنامه کرده است نظامی عروضی میگوید علی دیلمی
مسودهٔ شاهنامه را پاک نویس میکرد و بودلف را ویش بود (یعنی
شاهنامه را حفظ کرده در صحبت ها و مجلس ها میخواند) لیکن فردوسی
اسامی این هر دو را در شاهنامه باندازی میآرد که از ان مفهوم
میشود که هر دوی شان سرپرستان او بوده اند نه راوی و کاتب
ازان نامور نامداران شهر علی دیلمی بودلف راست بهر
قاضی نور الله شوستری نسبت بودلف قیاساً میگوید که
این یک امیر مشهوریست که اسد طوسی گشتاسب نامه را بنامش
معنون ساخته در دیباچهٔ آن ثنایش گفت ـ
ملک بودلف شهریار زمین جهان دار ارائی ملک و دین
ممدوحان شاهنامه
١٤٠
بزرگی که با آسمان همسرست ز نسل ابراهیم پیغمبر است
دیباچه نویسان از راه خوش اعتقادی نوشته اند
که چون فردوسی قصد نظم نمودن شاهنامه نمود بخدمت شیخ محمد
معشوق طوسی که صاحبدل معروف بود حاضر شده خیال خویش
اظهار کرد اوشان فرمودند که شما باین کار شروع کنید خدا
تعالی شما را کامیاب میفرماید) بلی! فردوسی کامیاب نشد سیلیکین
در کامیابی شاهنامه که شک دارد .
ماخذ شاهنامه
سرجان مالکم که تاسرصه در از در ایران سفیر برطانیه بود بصحفه
٦٥ تاریخ خود مینویسد .
(( تمام مورخین قرن اول مینویسند که چون ایرانیها برای
نمودن ہجوم عربے لاوری زیاد نشان داده بودند بدین جهت پیروا
مولف اول این واقعه را بلفظ خوش اعتقادی تعبیر نموده تمسخر کرد و در اخر فردوسی را ناکام گفته عدم قبولیت
دعا را تصریح می نماید - حالا نکه دعای شیخ مستجاب است فردوسی استشاره صرف برای
نوشتن کتاب کرده بود در ان کامیابی اش بالکل محقق است - لیکن مولف این را که کامیابی نمی شمارد
معلوم نیست که کدام حسیات خود را ظاهر می نماید - بقرار بیان خود مؤلف، مقصد فردوسی ابقائ
نام اسلافش بوده و انچه امروز کامل حاصل است، بلی اگر مقصد فردوسی از اول طلای پای محمود
می بود البته امروز ما او را ناکام میخواندیم مگر این را خود مؤلف اول رد کرده است (انصاری)
١٤١
اسلام از ایشان خیلی برافروخته شدند و همه یادگارهای قومی
ایران را خراب و شهرها را نذر آتش و آتشکده ها را برباد کردند
موبدان قتله کتابخانه ها را محو و مالک های شانرا معدوم نمودند
اعراب متعصب بجز از قرآن علمی را نمی شناختند و به شناختن آن
آرزو هم نداشتند، موبدان را محبوس گفته در حساب جادوگران
میشمردند ایران را بریونان و روم قیاس کنید که درینجا چند کتاب
بدست شان مانده باشند، ازین سبب تا چار صد سال هیچکس
بر نوشتن تاریخ ایران توجه نکرد، درین خصوص اولین سعی سامانیها
کردند لیکن مورخین اختلاف دارند که اوّل که آغاز کرد بعضی اینتصور
ثانی را میگیرند و بعضی میگویند که دقیقی ابتدای شاهنامه را در عهد
اسمعیل که اولین تاجدار سامانیه است نمود الحاصل چونکه سلاطین
سامانی خود را به بهرام چوبین منسوب میدانستند لہذا خواستند
کہ اسم اجداد خویش را زنده کنند مالک بسیار دیر در ایران
قیام داشته در زبان فارسی مهارت تام پیدا کرد و بتاریخ اسلامی
١٤٢
هم یک گونه توجه داشت ولی تعصبش نگذاشت که درین عبار
در از یک لفظ هم صحیح بگوید این موقع جوابدان تعصب بالکم نیست
البته این امر بحیثیت تاریخی قابل بحث است که در عصر فردوسی ذخیره
تاریخی ایران چقدر موجود بود عام خیال است که در مسلمانان
تدوین علوم به ١٤٣ هجری آغاز شد و در حقیقت ما کتابی
از علوم و فنون اسلامی از ان مقدم تر بدست نداریم ، لیکن ترجمه
علوم و فنون اقوام غیر ازین هم پیش شروع شده بود اولین شخص
هشام ابن عبدالملک است که بطرف ترجمه تاریخ اقوام غیر توجه نمود
این پادشاه گل سرسبد خاندان بنی امیه است که در ١٠٥ هجری
تخت نشین شد، میفرشی اش (جبله ابن سالم) بسیار کتب فارسی
را بعربی ترجمه نمود که منجمله از ان جنگ رستم و اسفندیار و داستان
بهرام چوبین نیز داشت - در ذخائر شاهان عجم که در مال غنیمت
بدست آمده بودند کتاب تاریخ مفصل ایران نیز بود با این با احوال
بالکم یک تاریخ ایران قدیم و جدید بزبان انگریزی نوشت که ترجمه اش میرزا حیرت ایرانی
نمود در ١٨٧ در بمبئی بطبع رسید
ه کتاب الفهرست -
١٤٣
دول فصل قواعد و آئین دولت رانی و علوم وفنون و تعمیرات عهد به
داراے یک جدت خاص بود که تصویرهای تمام پادشاهان را که
در ان اوضاع لباس و زیورات و جمله خصوصیات هر پادشاه را بعینه
نشان داده بودند بهم داشت-
ہشام این کتاب را ترجمه کرد چنانچه آن در ۱۱۳ هجری تیار شد.
مؤرخ مسعودی در کتاب الاشرافه میگوید که دمن
این کتاب را بمقام اصطخر در ۳۰۰ هجری دیده ام این کتاب
از همه کتب فارسی تاریخ فارس مفصلتر است »
دولت عباسیه از آغاز خود توجه خود را بسوی ترجمه علوم
وفنون ایران مبذول نمود از ان کتب تاریخیه بقرار ذیل هستند -
۱- خدای نامه : این کتاب تاریخ خیلی مفصل و بدرجه مقبول
عام بوده که چون مترجم دولت عباسیه (بهرام این مردا
شاہ) جستجوی آن نمود بست نسخه های مختلفش بدست
آمد ، عبدالله ابن المقنع ترجمه اش بزبان عربی نموده اسمش
۱ مطبوعہ یورپ ۱۲۱۰ -
حضرت ادریس خنداب یکم در صحیفه شصت گان
١٤٤
تاریخ ملوک الفرس نهاد۔
۲:۔ آئین نامه :۔ این کتاب هم بسیار مفصل است۔ علاّمه
مسعودی در کتاب التنبیه والاشراف بر صفحه ۱۰۶ مینویسد
که ((این کتاب بسیار ضخیم دارای چند هزار صحیفه است))
ترجمه اش عبدالله ابن المقفع کرد۔
۳:۔ سیرالملوک والفرس ترجمۀ عبدالله ابن المقنع
٤:۔ سیرالملوک الفرس ترجمۀ محمد الجهم البرمکی
سیرالملوک الفرس ترجمۀ زادویه ابن شادویه الاصفهانی
سیرالملوک الفرس ترجمۀ محمد ابن بهرام الاصفهانی
سیکران: بزبان پهلوی بوده مسعودی در کتاب مروج
الذهب مینویسد که اهل عجم این کتاب را بسیار بنظر احترام وعزت
می دیدند۔
۵:۔ تاریخ دولت ساسانی: مترجمۀ هشام ابن قاسم الاصفهانی
واصلاح کردۀ بهرام ابن مردان شاه موبد نیشاپورى
سله
تذکرۀ این هردو کتب مذکوره در تاریخ حمزه اصفهانی بصحیفه ۱۰ و ۱۱ میباشد۔
١٤٥
٦:- کارنامه نوشیروان :-
٧:- شهر زاد و پرویز : خود اردشیر سوانح خویش را نوشته
٨:- کارنامه اردشیر ابن بابک :-
٩:- کتاب التاج :-
١٠:- بهرام و نرسی نامه :-
١١:- کار نامه :- حالات نوشیروان -
١٢:- مزدک نامه :-
علاوه بر کتابهای مذکور عهد نامه جات ـ و توقیعات ـ و
فرامین سلاطین ایران را نیز فراهم نموده بودند (مثلاً وصیت نامهٔ
نوشیروان - بنام هرمز عهدنامه اردشیر بابکان بنام شاپور - مکالمهٔ
کسری و مرزبان مکتوب نوشیروان بنام سرداران افواج -
مراسلات نوشیروان و جواسب
مسلمانان اوّل ذخیرهٔ تاریخ عجم را بدینمقدار فراهم کرده
١ مروج الذهب مطبوعهٔ یورپ جلد اوّل ع١٦٢
٢ در الفهرست ابن الندیم عـ٣١٥ تذکرهٔ هر چار کتب میباشد -
١٤٦
بودند که مورخین اسلام ازان تالیفات مستقل کرده توانستند،
چنانچه امام طبری محدث علامه مسعودی ابو حنیفه دینوری -
یعقوبی حمزه اصفهانی وغیره تاریخ های ایران را مبسوط
ومفصل نوشته اند که امروز انرا ارو پا چاپ کرده است -
این همه کتب پیش از فردوسی تالیف و ترجمه شده اند -
اکنون تعصب مالکم را ملاحظه کنید که میگوید « مسلمانان تا
چهار صد سال از تاریخ عجم اشنا نبودند واولین سعی بعهد سامانی
باشد» .
بلی این همه تصانیف در زبان عربی بودند و زبان فارسی سوای
ترجمه ها یک کتاب مستقل نداشت - غالباً اولین کتاب تاریخ عجم
در زبان فارسی شاهنامه ابو علی محمد ابن احمد بلخی است که در کشف
الظنون انرا باسم شاهنامه قدیم یاد کرده -
ابو ریحان بیرونی در اثار الباقیه میگوید که مصنف در دیباچه
کتاب مینویسد که من مواد این کتاب را از کتب مندرجه ذیل
فراهم کردم سیر الملوک عبد الله ابن المقفع سیر الملوک محمد ابن الجهم البرمکی
١٤٧
سیر الملوک هشام ابن قاسم ـ سیر الملوک بهرام شاه ابن مروان شا
سیر الملوک بهرام اصفهانی تصانیف بهرام مجوسی ـ
الحاصل وقتیکه دقیقی قصد نوشتن شاهنامه را کرد مسلمانان
یک ذخیره بزرگ تاریخ عجم را در زبانهای عربی و فارسی تیار
کرده بدست داشتند ـ
دقیقی بفرمایش سامانی ها که کتب خانه شان دران عصر در تمام
عالم جواب خود نداشت باین خدمت دست زد چنانچه شیخ بوعلی سینا
وقتیکه درین کتبخانه داخل شد غرق حیرت گشته اقرار نمود که من پیش ازین
کتبخانه که دارای چنین کتابهای نادر باشد ندیده ام و نه بعد ازان
دیدم ) .
شبه نیست که این ذخیرهٔ نادر تاریخی بدست دقیقی داده باشند
و اینهم قرین قیاس است که آن همه متاع علمی بدست محمود افتاد که
او دست پروردهٔ سامانی ها و اوشان را تباه کرده جای شان
را گرفته است و ضرور یه فردوسی موقع استفاده هم از آن داده
این بیان قیاس محض نیست بلکه تصریحات مورخین نیز تائیدش میکنند
مطبعة سراجية حصه ثالثه
١٤٨
چنانچه کشف الظنون میگوید —
تاریخ الفرس لبعض قدماء اہل فارس و تاریخ ایران که تصنیف بعض قدماى فارس
قد كان معظماً عند العجم لما فيه من اخبار چون این کتاب تاریخ اسلاف پادشاهان عجم است
اسلافهم وسیر ملوکهم و هو اصل عجمی ہا آنرا معظم میدانستند همین کتاب ماخذ
الشہنامه وغیر ہا نقله ابن المقفع شاہنامه وغیر است — ابن المقفع آنرا از فارسی
من الفہلویة الی العربیه — بعربی ترجمه نمود —
صاحب مجمع الفصحا مینویسد —
(( از جمله نامه ہاے قدیم جاسپ نهاد — کتاب اوست که در ذکر
خسروان ایران بوده ، دیگر آئین بهمن است در احوال بهمن — دیگر
در آب نامه است دیگر دانش افزای نوشیروانی که جامع آن
بزرگ مہر حکیم بوده ، و باستان نامه و دانشور نامه وخرد نامه
وحکیم ابوالقاسم محمد بن منصور فردوسی آثار افعال ملوک عجم را
ازان نامه ہا بدست آورده ))
ازین تصریحات و قرائن ثابت شد که بیشتر ماخذ فردوسی
تاریخهاے عجم که در عربی ترجمه شده اند میباشند — لیکن غرور
١٤٩
قومى فردوسی اظهار نمودن احسان عرب را گوارا نکرد، فردوسی
دعوی میکند که یک کتاب خیلی مبسوط از تاریخ ایران در حالت غیر
مرتب وغیر مدون موجود بوده اجزای پراکنده آنرا پیش موبدان
(پیشوایان مذهبی) کم کم بودند یک دهقان دولتمند از هرجا موبدان
سفید ریش را جمع کرد و اجزای پراکنده را به امداد روایتهای
شفاهی ترتیب داده تاریخ مکمل مدون نمود ـ
یکی نامه بد از گه باستان فراوان بدو اندرون داستان
پراکند در دست هر موبدی ازو بهره برده هر بخردی
یکی پهلوان بود دهقان نژاد دلیر و بزرگ و خردمند و راد
زهر کشوری موبدی سال خورد بیاورد و این نامه را گرد کرد
بپرسیدشان از نژاد کیان وزان نامداران فرخ گوان
بگفتند پیشش یکایک مهان سخنهای شاهان گشت جهان
چو بشنید ازیشان سپهبد سخن یکی نامور نامه افگند بن
فردوسی میگوید که دقیقی بنظم این کتاب پرداخته بود لیکن چون
نا تمام گذشته رفت من آنرا به تکمیل رسانیدم ـ
حصه یکم سیرت محمدی صفحه ۲۱ سطر هفتم کارگر
١٥٠
مطابق بیان فردوسی بنیاد اصلی شاهنامه بر همین کتاب
نهاده شد لیکن بعض داستانها از دیگر ذرائع هم فراهم نمودند
چنانچه در آغاز داستان رستم و شغاد مینویسد که -
یکی پیر بد نامش آزاد سرو که با احمد سهل بودے ببرد
کجا نامهٔ خسروان داشتی تن و پیکر پهلوان داشتی
بسام نریمان کشیدش نژاد بسی داشتی رزم رستم بیاد
بگویم سخن آنچه زو یافتم سخن را یک اندر دگر بافتم
این دعوی فردوسی است و ما برای تغلیطش وجه نمی یابیم
لیکن قابل غور این امر است که خود فردوسی در جلد سوم بعد از نقل
نمودن اشعار دقیقی مینویسد -
یکی نامه دیدم پر از داستان سخنهای آن پرمنش راستان
فسانه کهن بود و منثور بود طبائع ز پیوند او دور بود
گذشته بر و سالیان دو هزار گرایدون که برتر نیاید شمار
گرفتم بوینده برآفرین که پیوند را راه داد اندرین
در شعر سوم صراحته میگوید که کتاب مذکور دو هزار سال پیش
مرتبه حبیب الله هراتی متصدی کارخانه
۱۵۱
تألیف شده بود ظاهر است که دو هزار سال قبل که زبان ایرانی
بود آن زمان عصر فردوسی نبوده بلکه ژندی یا قریب بان یعنی
مشابه بسنسکرت بود که بازبان پهلوی خیلی اختلاف دارد، درینجا
دو احتمال اند اول خود فردوسی ازین زبان واقف بود و دوم کسی برایش
ترجمه میکرد، لیکن در تذکره ها و بیانات فردوسی تصریح یکی
ازین دو احتمال موجود نیست.
در دیباچه چند روایات دیگر هم متعلق بماخذ شاهنامه مذکور اند
ما آن را بلحاظ فریضه واقعه نگاری نقل میکنیم لیکن جائیکه غلطی بدیهی
میابیم تغلیطش می نمائیم -
خیال سامانیها به تدوین تاریخ ایران بسیار بود و ازان
جمله سخت شغف داشت چنانچه در همه اطراف و اکناف آدمها
فرستاده از هر جا ذخیره تاریخی فراهم آورد، و یزدگرد در عهد
خویش آن همه را به دانشور دهقان سپرد که یک تاریخ مکمل از کیومرث
تا عهد خسرو پرویز مرتب نماید دانشور مذکور از امرای مداین
و خیلی فاضل و با حوصله بود آن همه ذخایر را جمع نموده یک تاریخ جامع
١٥٢
و مبسوط تیار کرد ۔
این کتاب را بوقت حمله عرب بخدمت حضرت عمر رضی الله عنه
بردند ترجمه اش شینده فرمودند که این مجموعه مزخرفات است
قابل مطالعه نیست لہذا این کتاب در مال غنیمت تقسیم شده به حبش رسید
و شاہ حبش ترجمه اش نمود و ازان جا بهندوستان رفت
و یعقوب لیث آنرا از هندوستان طلبیده به عبد الرزاق بن شدر
فرخ سپرده حکم به ترجمه اش داد چنانچه ترجمه آنرا تاج ابن خراسانی
هروی یزد شاپور سیستانی ما هوی ابن خورشید نیشاپوری ۔
سلیمان طوسی جمع شده در سنه ٣٦٠ هجری کردند باز این کتاب
بدست سامانی ہا افتاد که برای دقیقی حکم به نظم نمودن دادند ۔
ازین روایت این حصه اش که در کتاب حبش رفت و ازانجا
ترجمه شده بهندوستان و از هندوستان به ایران آمد، بالکل لغو و بیهوده
است و اگر واقعات باقی صحیح بوده باشند مضائقه نیست
یعنی یک کتاب تاریخ ایران را در عهد یزد گرد تألیف کردند و آن
بعهد یعقوب لیث از پهلوی به فارسی ترجمه شد ۔
١٥٣
روایت دیگر از دیباچه این است که شخصی خور فیروز نام از خاندان
نوشیروان در عهد سلطان محمود بوده که در فارس سکونت داشت
از انقلاب زمانه از وطن آواره شده به غزنین رسید، درینجا
شنید که سلطان محمود کشته و شیفته تاریخ عجم است در نزدش
این کتاب موجود بود چنانچه از انجا خواسته بحضور سلطان گذرانیده
مورد انعام شد .
روایت سوم انیست که چون شهرت شوق سلطان محمود
عام شد پادشاه کرمان شخصی آذر برزین نامی را از خاندان شاپور
ذو الاكتاف که سرمایه تاریخ ایران بسیار داشت بخدمت سلطان
فرستاد .
وقعت شاهنامه به نقطه نظر تاریخی هیچ شبهه نیست که شاهناما
به سبب رنگ آمیزیهای شاعرانه از درجه تاریخی ساقط شده لیکن
با اینهمه هیچ تاریخ مفصل ایران از ان معتبر تر یافت نمیشود چنانچه
ملکم هم در تاریخ ایران اعتراف حقیقت ہذا را می نماید .
در کتاب فردوسی اگر چه افسانه و خیالات شاعری بسیار دارد لیکن
١٥٤
تقریباً جمیع اخباری که در تاریخ قدیم ایران و توران در ممالک
آسیا یافت میشوند در آن مندرج است»
مورخ مالکم واقعات شاهنامه را با بیانات مورخین یونانی
مفصلاً مقابله نموده و اکثر جاها با هم تطبیق نیز داده است.
علامه ثعلبی (معاصر سلطان محمود) بر تاریخ قدیم ایران کتاب
مبسوط نوشته بسیار جاها حواله شاهنامه داده) از حیث تاریخ بحث
مفصل نمودن ما بر شاهنامه موضوع ما نیست البته انیقدر تنبیه لازم است
که امروز سبب بزرگ بی اعتباری شاهنامه افسانه های دور از کار
آنرا قرار میدهند مثلاً دیو سفید، مار ضحاک، جام خسرو وغیره وغیره
اولاً: بربنای چند واقعات تمام کتاب را غلط گفته نمی توانیم همه یوروپ
هیروڈوٹس آدم تاریخ میدانند لیکن در تاریخش هزار ها واقعات
فرضی و وهی مندرج اند که خود یوروپ اعتراف بغلطی آن دارد ثانیاً
چون در تاریخ قدیم ایران همان واقعات مذکور بوده اند بدین وجه فریضه
فردوسی از ان زائد نبوده که همه را بعینه نقل نماید چنانچه علامه ثعلبی در تاریخ
خود مینویسد که اگر این همه افسانه های بی سر و پا و خلاف عقل اند
حصه اول شماره ٢ ٦٩٠ صفحه یكم
١٥٥
لیکن چون در تاریخ قدیم ایران بتواتر مذکور میباشند بنابرین
فرض ما صرف این است آنرا بعینه نقل نمائیم (علامه موصوف در قصه
زال و سیمرغ این رای خویش را نوشته) همین طور در هفت
خوان رستم میگوید که همه لغویات اند ـ ابوریحان با رونی
در آثار الباقیه مینویسد ـ
ولهم فی التواریخ از ایرانی ها در تاریخ قــــدیم
القسم الاول اعمار الملوک بنسبت عمرها و کار های خسروان چنین
وافاعیلهم المشورت عنهم چیز ها مروی هستند که از شنیدنش دلها
ما يستنفر عن استماعة القلوب نفرت میکند و گوشها و عقلها آنرا قبول
وتمجه الاذان ولا تقبله العقول نمی نماید
نزد بعض مورخین یورپ بی اعتباری شاهنامه بدین سبب
است که اکثر واقعاتش مخالف به تاریخهای یونانی هستند لیکن
علامه ثعلبی این عقده را بسیار پیش حل نموده میگوید که
((ما برای تاریخ ایران دو ماخذ بدست داریم ایرانی و یونانی))
۱ـ مطبوعهٔ یورپ صـ ۱۰ ـ
١٥٦
و ما میدانیم که هر دو با هم مخالف اند لیکن این مسئلۀ مسلمه
است که در احوال خانه بصاحب خانه خوب روشن میباشد)
این است که مادرین تاریخ بجای یونانیها، برایرانیها زیاده
اعتبار نمودیم -
فکر محققین یورپ یورپ بسعی بسیار قبل الاسلام تصانیف
ایرانی را پیدا کرده اکثراً یشان را طبع و نشر نموده ، چنانچه پروفیسر
براون در جلد اوّل تالیف خود عنوان «ادب پهلوی»
قایم کرده در ذیل آن فهرست کتابهای مذکور را داده ، بعض
کتب آن از اسلام پنجصد و ششصد سال قبل تألیف شده
میباشند و ازان بعض کتب از تواریخ عجم هم مستند و بیان شان
با فردوسی حرف بحرف مطابق است از انجمله یک کتاب کانامک
ارتشتری در زبان پهلوی است - آن در سنة یعنی قدری
پیش از اسلام تألیف و اصل آن در زبان پهلوی مع ترجمه
جرمنی شائع شده ، براون درباره آن مینویسد -
«چون مقابله با شاهنامه میکنیم معلوم میگردد که فردوسی بسیار
۱۵۷
ایمانداری بکار برده وازین سخن قیمتش در نظر ما اضافه میشود
که با کتابهائیکه شاهنامه ازان گرفته است ترتیب و ارتباط [بقیت؟]
را نگاه کرده »
مشهور فاضل جرمن پروفیسر نولدکی در باب ماخذ و حیثیت
تاریخیهٔ شاهنامه یک کتاب مستقل در زبان خود نوشته و برآن
ترجمهٔ اقتباساتش بزبان انگریزی نموده در جلد اوّل کتاب
خویش شامل ساخت ما درینجا بعض مقامات ضروری اش را ترجمه
میکنیم ـ
تاریخ و قدامت در ذکر فصلهای شاهنامه در «اوستا»
اینقدر موجود است که از ان ثابت میگردد که وقتیکه «اوستا
تألیف شده امور مهمهٔ این افسانه های قومی بمردم معلوم بودند
بر قدامیت آن همین یک ثبوت نیست بلکه نولدکی نشان داد که
در کتابهای مؤلفین یونانی که در تاریخ خسروان عجم نوشته شده»
نیز تذکره این پهلوانان موجود است . علی الخصوص در تألیف
«ٹی، سی، ایس» که پنجصد سال قبل از مسیح طبیب در بارهٔ آنجا
١٥٨
بزرگ سیزنی من» بود این شخص تالیف خویش را بمدد کتب ایرانی
نوشته است) واقعات مذکور مکرر سه کرت بیان شده اند بلکه
بعضا اوقات بیک خاندان منسوب شده اند و دگر وقت بدگر
مثلاً واقعاتی که به اولین پادشاه «سائرس ایکی مینین» در جنگ
یا داتون پیش آمده اند بحالات جنگ اردشیر واسکی پارتیون
بسیار مشابهت دارند بهمین طور محافظ بودن مرغهای شاه پسند
(عقاب - سیمرغ - و هما) به «امی کی می نیز زال» و اردشیر و بهمین
طور نجات دادن دو اشخاص از خاندان قارین پیروز ساسانی و
نو دیر کیانی را از دشمنان تورانی شان و سرگذشتهای دارا
و پیروز با هم خیلی مشابهت دارند پس این مشابهت بسیار قابل
غور است -
یات کار زریران بما قصه زره یا در لیس برادر هس طاس پلیس
و شاهزاده او داتس از امی تهی نیس رسیده است و او این قصه را
از تاریخ سکندر گرفته که چارین وزیرش تصنیف نموده بود و بهمین
داستان در کتاب قدیمترین پهلوی (یات کار زریران) بیان
۱۰۹
یافته که پنصد سال قبل از مسیح نوشته شده بود این کتاب خور
ترین لیکن ضروری قدیم ترین کتاب زبان فارسی است که
دران داستان های دلاوری مذکور میباشند اگر چه
دران صرف یک قصه است ولی ازان مفهوم میشود که مؤلف
را بر همه قصه ها عبور حاصل است ـ این کتاب را شاهنامه گشتاسب
یا شاهنامه پهلوی میگویند »
نولدکی میگوید که ما بیقین گفته میتوانیم که درین قصه آن
روح موجود است که در قصه های دلاوری چند اقوام یافت
میشود یعنی از خلاصه حال همه خبر دارند لیکن حصه خاص خاص آنرا سبکی
خاص زینت بخشیده اند این بحکم مواد تاریخی است که ازان بعداً
کمی بیشی و ترتیب اندک یک داستان مکمل تیار شده میتواند همه
اجزای ضروری این قصه در ترجمه مختصری که طبری نموده موجودند
و آن با شاهنامه مطابقت تام دارد بلکه در بعض جاها در الفاظ هم
فرق نیست، ازین معلوم میشود که طبری این قصه را از همان روایت
قدیم گرفته که ماخذ شاهنامه است»
حصه اول شماره ۳ ۹۰ صفحه ۱۹۰
١٦٠
ازین ترتیب نو که نولدکی بآن اشاره نموده اضافه در صلاح
مراد است از ان حصه های مختلفش باهم پیوند یافته صورت
یک داستان لکش برگیرد و از کمی غرضش این است که سخنان
و الفاظیکه بمسلمانان ناگوار هستند ذکر نشوند چنانچه که فردوسی و
مولفین دیگر تقلید این فکر را نموده اند ما یک کتاب زبان پهلوی
(کار نامک ارتخشتیر پابکا) مطبوعۀ اصل با ترجمۀ جرمنی متعلق بحصۀ
ساسانی شاهنامه داریم ، چون مقابلۀ کتاب هٰذا با شاهنامۀ میکنیم آنرا
ایمانداری خاص فردوسی عیان میشود و نیز در نظر ما وقعتش خیلی
بلند میگردد که از کتابهائیکه شاهنامه را اخذ کرده تطابق ترتیبات
موجود است ) غالباً کار نامک در سنه ۶۰۰ تصنیف شد) آگاهی
اس که در سنۀ ٥٩٨ گذشته حالات ساسان پابک و اردشیر را بکتب
تواریخ شاهان ایران حواله داده ازین ثابت شد که قصه های مختلف
شاهنامه در کتابهای پهلوی آن عصر موجود بودند -
از دیباچه شاهنامۀ فردوسی ( که بحکم نواسۀ تیمور ( بایسنقر )
در سنۀ ٨٢٩ نوشته اضافه گردند) معلوم میشود که نسخۀ کامل صحیح دهقان
١٦١
دانشور (یعنی از کیومرث تا خسرو پرویز یعنی تا سته ٦٣٧) در عهد
فرمانروائی آخرین ساسانیها (یزدجردثانی) مکمل شده بود -
نولد کی متعلق باین نسخه مینویسد که این کتاب همرنگ که باشد
لیکن شاهنامه فردوسی با ترجمه های مورخین عرب تا وفات خسرو پرویز
مطابق است و بعد از ان مختلف ، ازین امر صداقتش باثبات میرسد
و نیز بکمال مساعی همدردانه و حق پسندانه مذکوره عیان میگردد که
شاهنامه در نگرانی و سر پرستی خاص سلطان تالیف شده - ابن المقفع
خدا ی نامه پهلوی مذکور را که حمزه و مصنف فهرست و دیگر مورخین
عرب تذکره اش نموده اند در صده هشتم عیسوی بزبان عربی ترجمه نمود
و بدین ذایعه اشخاص عربی دان علمش حاصل نمودند لیکن افسوس که
این ترجمه ضایع شد، و همین طور آن ترجمه نثر فارسی است که چها نفر
فارسی ها در سه ٦٩٥ زیر سر پرستی ابو منصور ابن عبد الرزاق حاکم
طوس بحکم ابو منصور المعمری کرده بودند ، چنانچه که این واقعه را
البیرونی و نولد کی تصریح کرده اند -
نی که
دقیقی از همین ترجمه یک شاهنامه برای نوح ابن منصور ساما
١٦٢
پادشاه بود در نظم فارسی آغاز کرد مگر هنوز به نسبت آغاز سلطنت
گشتاسپ و زردشت چند هزار شعر نوشته بود که یک غلام
ترکیش آنرا کشت ـ این قسمت فردوسی مقرر بوده که بعد از
چند سال یک افسانه قومی را که دقیقی ناتمام گذاشته رفته بود
در شصت هزار اشعار که در ان اشعار دقیقی هم شامل اند بانجام رساند
درینجا تصریح این ضروری است که شاهنامه یک افسانهٔ مکمل قومی
است ـ
داستان اردشیر در شاهنامه و کار نامهٔ قضایای این
داستان بقرار ذیل اند ـ
١ ــ ساسان را که در صلب پنجم بهمن دراز دست بود «برحسب
چوپانی پابک شاه فارس» مامور است ـ پابک در خواب
دید که ساسان از نسل شاهی است ، چنانچه همراه آن
بلطف و خوشی پیش آمده دختر خویش را به نکاحش میدهد
و از بطنش اردشیر تولد میگردد ـ
٢ ــ پابک اردشیر را متبنی میگیرد ، چون او بمرتبهٔ رشد میرسد
١٦٣
تذکره عقل و فراست و دلیری و اوصاف شاهانه آنرا اردوان
(پادشاه آخری اشکانی) شنیده نزد خود میطلبد و بعزت و مدارا
پیش میآید اردشیر روزی با پسر اردوان بشکار رفت و شکاری
را اردشیر کرده بود او از خود میگوید) برین قضیه ذلیل شده
بمرتبه میرآخور اصطبل شاهی تنزل می یابد -
۳ :- یک پرستار معتمد نازنین هوشیار اردوان بحال
اردشیر رحم میخورد و دو فرسهای تیز رفتار تیار کرده
بهمراهش بطرف فارس میگریزد اردوان در تعاقبش می پردازد
ولی بعد از شنیدن این خبر که شوکت و اقبال خسروانه
شکل گوسفند اختیار نموده پیش اردشیر میرسید از تعا
دست میکشد -
٤ :- اردشیر با اشکانی ها در جنگ داخل شده به اردوان و پسرش
شکست میدهد و اردوان خودش کشته میشود -
٥ :- داستان هفتان پوخت (هفتواد) و کرم کرمانی
مع جنگ متبرک (مسرک)
١٦٤
٦ ـ اردوان به دختر خود زوجهٔ اردشیر حکم قتل میدهد
یک موبد (ابرسام نامی) شفاعت کرده او را خلاص
میکند، از بطنش شاپور تولد میشود و پدرش آنرا میبرد.
٧ ـ اردشیر از حاکم هندوستان (کید یا کیت) این سخن را
شنیده که پادشاهی ایران یا در خانه اش و یا در خانهٔ
دشمنش (متهرک) میرود)) استیصال متهرک میکند
یک دخترکش از قتل عام جان بسلامت برده در دهقانها
پرورش می یابد شاپور بران عاشق شده نکاح میکند و اْ
بطن آن فرزند تولد یافته هرمزد نام می یابد لیکن شاپور این
واقعه را از پدر خویش (اردشیر) مخفی میدارد
و اردشیر بعمر هفت سالگی در میدان چوگان بازی
دلاوری هرمزد را ملاحظه کرده آنرا میشناسد -
هر شخص که کارنامک را با این حصهٔ شاهنامه مطالعه نموده
است اقرار خواهد کرد که شاهنامه چنان عکس کامل کارنامک
است که در جزئیات هم از ان مختلف نیست این فکر را که فردوسی
حصه اثار شعراء العجم
الجزء ...
١٦٥
پای خود را از کتب قدیمیۀ که شاهنامه را از ان اخذ نموده هیچ بیرون
نه نهاده است )) از مقابله نمودن قصۀ زبان پهلوی زیر برو
شاهنامه خیلی تقویت میرسد -
بلی ! این از اتفاقات وقت است که ما برای مقابله نمودن
این حصه های شاهنامه با اصل کتاب ها موفق شدیم ، لیکن ازین
ثابت شد که جای که ما تا هنوز مقابله نتوانسته ایم فردوسی در انجا
هم از ماخذ های خود یک سرمو تفاوت نداده باشد - ما درینجا
از دو روایتهای داستان اردشیر صرف مقابلۀ یک دو سخن را
می نمائیم که ازین زیاده موقع آن نیست ما اوّل ذکر تولد او را
میگیریم - کارنامک -
در ایران بوقت وفات سکندر رومی مردمان مختلف
از ٢٤٠ طائفہ حکمران بودند ، که در همه شان اردوان قوی تر بود
و بر اصفهان ، وفارس ومملکت های متصلش دست تصرف داشت
پاپک از طرف او محافظہ سرحدات وحاکم فارس بود و در اصطخر
مرکز خود داشت پاپک پسری نداشت که اسمش باقی می ماند،
حصۀ (١) شير الم ... الم ..
١٦٦
و ساسان چوپان گله ہایش بوده ہمہ اوقات ہمراہ گلہ ہا سفر کار داشت لیکن از اولادۀ دارا ابن دارا بود که در عہد فلاکت زای ہجوم سکندر گریختہ خود را در چوپان ہا شامل کرده بود پاپک ازین واقعہ خبر نداشت شبی در خواب دید که از سر ساسان آفتاب برآمده تمام عالم را منور ساخت شب دیگر شد دید که ساسان بر یک فیل سفید که بران جل بشیر بہا میباشد سوار میرود و مردمان تمام کشور بدور شش جمع بوده اطاعت و آداب شاہانہ را بجا می آرند -
شب سومش دید که در خانہ ساسان آتش فروگیسپ و منور روشن است و از ان ہمہ دنیا روشن میباشد -
پاپک ازین خوابهای متواتر پریشان گشته مردمان زیرک تعبیردان را خواسته ہر سہ خوابهای مذکور را بیان کرد معبرین گفتند که در خود این شخص که شما در خواب دیده اید و یا کسی از اولاد شش پادشاه روی زمین میشود چرا که آفتاب و فیل جل دار علامت زور و قدرت و فتح و نصرت است وز آتش فرویه
١٦٧
علمای کاملین مذهب که در همسران خود امتیاز داشته باشند
و از آتش گشپ مردان جنگی و سرداران قبائل و از آتش پرهین
مهرکشته کاران دنیا مراد میباشند پس پادشاهیست یا
بخودش و یا یکی را از اولادش میرسد)
پاپک این تقریر ایشان را شنیده همه را رخصت نمود
و ساسان را خواسته از و پرسید که (از کدام نسل و خاندان میباشی
و آیا از بزرگانست کسی پادشاه شده است) ساسان گفت که
(بشرط جان بخشی بخوابش می پردازم) پاپک اجازه داد ایوقت
که ساسان راز خویش را فاش کرد و همه کیفیت خود را عرض کرد،
پاپک ازین کیفیت مسرور شده گفت که احال ترا درست میکنیم
چنانچه فوراً لباس شاهانه کامل خواسته باو عطا کرد و ساسان
آنرا پوشید و چند روزیگر پاپک اطعمه قوی و غذاهای لذیذ
استعمال کرد وقتیکه در جسم او توانایی پیدا شد پاپک دختر خویش
را باو داد و از پارسایی تقدیر آن زود حمل گرفت و از بطنش
تخشته تولد یافت --
١٦٨
فردوسی بجای فروبه فره باگ یا فرن باگ «خرید»
نوشته است، جائیکه ذکر آمدن ساسان است عبارت کار
نامک خیلی بدمزه است لیکن فردوسی بزور قلم خویش دران
جان انداخت و این منجمله مقاماتی است که فردوسی آنرا بأسلوب
بسیار دلکش ادا کرده است -
اشعار فردوسی متعلق قصه بابک ساسان
چودارا برزم اندرون کشته شد همه دودمانش برگشته شد
پسر بود مر او را یکے شاد کام خردمند و جنگی و ساسان بنام
ازان لشکر روم بگر یخت اوی بدام بلا در نیامیخت اوی
بهندوستان در بزاری بمرد ز ساسان یکی کودکی ماند خورد
برین هم نشان تا چهارم پسر ہمی نام ساسانش کردی پدر
چو کہتر پسر سوی بابک رسید بدشت آمد و شبانرا بدید
بدو گفت مزدورت آید بکار که ایدر گذار د به بدروزگار
به پذیرفت بدبخت را سرشبان همی داشت با رنج روز و شبان
شبی خفته بود بابک رویاب چنان دید روشن روانش بخواب
١٦٩
که ساسان بپیل ژیان نشست گرفته یکی تیغ هندی بدست
به دیگر شب اندر چو بابک بخفت همی بود تا نغز شد اندیشه جفت
چنان دید در خواب کاتش پرست سه آتش فروزان به بردیتی ببد
چو آذر گشسپ و چو خرداد و مهر فروزان چو بهرام و ناهید و هور
همی پیش ساسان فروزان بودی بهر آتشی عود سوزان بودی
سربابک از خواب بیدار شد روان و دلش پر ز تیمار شد
کسانیکه در خواب دانا بودند بدان دانشمند توانا بودند
بایوان بابک شدند انجمن بزرگان فرزانه رای زن
چو بابک سخن برگشاد از نهفت همه خواب یکسر بدیشان بگفت
پر اندیش شد زان سخن رهنمای نهاده بدو گوش پاسخ سرای
سر انجام گفت ای سرافراز شاه بتاویل این کرد باید نگاه
کسی را که دیدی زینسان بخواب بشاهی برارد سر از آفتاب
گر ایدون که این خواب از د بگذرد پسر باشدش کز جهان برخورد
چو بابک شنید این سخن گشت شاد بر اندازه شان یک بیک هدیه داد
بفرمود تا سر شبان از رمه بر بابک آمد بروز دمه
۱۷۰
بیامد دمان پیش او با گلیم پر از برف پشمین دل پر از بیم
بپرداخت بابک زبیگانهای بدر شد پرستنده و رهنمای
زساسان بپرسید بنواختش برخویش نزدیک بنشاندتش
بپرسیدش از گوهر و از نژاد شبان بترسید و پاسخ نداد
از ان پس بدو گفت کای شهریار شبان را بجان گردی زنهار
بگویم ز گوهر همه هر چه هست تو دستم به پیمان بگیرے بدست
چوبشنید بابک زبان بر کشاد زیزدان نیکی دهش کرد یاد
ببابک چنین گفت ازان پس جوان که من پورساسانم ای پهلوان
چوبشنید بابک فروریخت آب از ان چشم روشن که او دید خواب
بیاورد پس جامهٔ پهلوی یکی اسپت پر آلت خسروی
یکی کاخ پرمایه اور ابساخت ازان سر شبانی سرش بر نواخت
بدو داد پس دختر خویش را پسندیده و افر خویش را
در بیان کار نامک پهلوی و شاهنامه فرق خفیف است که عموماً در واقعاً تاریخی میباشد
مستر براون چند داستان دگر را هم از کارنامک و شاهنامه
مقابله نموده است لیکن ما آنرا بلحاظ طول قلم انداز می نمائیم
۱۷۲
عموماً فضلای یورپ که بر زبان فارسی عبور دارند
بکمال شاعری فردوسی اعتراف دارند سرگور اوسلی فردوسی را
در تذکرة الشعراء به هومر تشبیه، اگرچه ازین ناتوان بینی هم
نفس خود را باز داشته نتوانست که فردوسی همسر هومر نیست
لیکن اگر کسی هومر آسیا زمین شده میتواند آن فردوسی است))
لیکن خیلی تعجب است که مسٹر براؤن ، که امروز در فارسی
دانان یورپ ممتاز اند از کمال شاعری فردوسی انکار دارند چنانچه
در کتاب خود لٹریری ہسٹری آف پرشیا میگوید که در شعرای که بعداً
فردوسی بوجود آمده اند بلحاظ شوکت الفاظ و خیالات شعرا
از فردوسی فائق تر میباشند و شاهنامه دعوی همسری سبعه
معلقه هم نمیتوان کرد -
براؤن حیرت دارد که شاهنامه در عالم اسلام چرا اینقدر
شهرت یافت باز خودش سببش ارقام میکند که چون در شاهنامه
داستان های فخریهٔ اسلاف مسلمانان هستند حب قوم
آنرا قبولیت عام بخشید ما در جواب تمام سخن هایش فقط یک
۱۷۲
عموماً فضلای یورپ که بزبان فارسی عبور دارند
بکمال شاعری فردوسی اعتراف دارند سرگورا وسلی فردوسی را
در تذکرة الشعراء به هومر تشبیه، اگر چه ازین ناتوان بینی هم
نفس خود را باز داشته نتوانست که فردوسی همسر هومر نیست
لیکن اگر کسی هومر آسیا زمین شده میتواند آن فردوسی است))
لیکن خیلی تعجب است که مستر براؤن ما، که امروز در فارسی
دانان یورپ ممتاز اند از کمال شاعری فردوسی انکار دارند چنانچه
در کتاب خود لٹریری هستری آف پرشیا میگوید که در شعرای که بعداً
فردوسی بوجود آمده اند بلحاظ شوکت الفاظ و خیالات شاعراً
از فردوسی فائق تر میباشند و شاهنامه دعوی همسری سبعه
معلقه هم نمیتوان کرد -
براؤن حیرت دارد که شاهنامه در عالم اسلام چرا اینقدر
شهرت یافت باز خودش سببش ارقام میکند که چون در شاهناما
داستان های فخریۀ اسلاف مسلمانان هستند حب قوم
آنرا قبولیت عام بخشید ما در جواب تمام سخن هایش فقط یک
۱۷۳
بلیست مینویسیم۔
حریف کاوش مژگان خون ریزش نه زاید
بدست آور رگ جانی و نشتر را تماشا کن
حالا ما اوصاف شاهنامه را قدری مفصلتر بیان میکنیم۔
۱:- از خصائص اسلام است که هر جا که قدم نهاد زبان آنجا را
یا از سر تبدیل کرد و یا آن را آنقدر مغلوب ساخت که آ
حیثیت زبان آزاد و مستقل برآمد۔ پیش از اسلام در مصر
و شام بالسنه قبطی و سریانی حرف میزدند لیکن چون
اسلام در آنجا قدم نهاد زبان ملک عربی گشت حتی که
امروز عیسائی و یهودیهای مصر و شام هم سوای لسان عربی
بزبان دیگر سخن گفته نمیتوانند۔
در آسیای کوچک و استامبول بر اثر ترکها ترکی رایج شد
و اگرچه زبان اصلی کابل و قندهار پشتو است لیکن خواص
فارسی را که لسان حکمرانان اسلامی بوده استعمال میکنند۔
ایران و هندوستان از همه سخت جان بودند که زبان
١٧٤
ملکی خویش را نگاه کرده اند لیکن درمیان هردو الفاظ عربی باین
کثرت داخل شده اند که نوشتن زبان فارسی و آردو بدون آمیزش انه
تکلیف از لزوم مالا یلزم هرگز خالی نمیباشد.
در ایران از ابتداء الفاظ عربی بشدت تمام مخلوط شده بودند
که چنانچه قصیده که عباس مروزی در مدح مامون الرشید
نوشته بود امروز ازان چار اشعار بدست داریم که دران الفاظ
عربی از نصف هم بیشتر میباشد کلامهای رودکی وابو شکور
بلخی وغیره از الفاظ عربی لبریزاند-
در عهد سلطان محمود فاضلی بجواب شاهنامه کتابی در نثر
بنام عمرنامه نوشته بود ما آنرا مطالعه نموده ایم آن هم از الفاظ
عربی مملو است. در همین زمانه شیخ بوعلی سینا حکمت علائیه بزبا
فارسی نوشته قصد کرده بود که در زبان خالص فارسی باشد
ولی قدرت نیافت -
لیکن قدرت زبان فردوسی ملاحظه شود که شصت ہزار اشعأ
نوشت ولی در ان الفاظ عربی بحدی نادراند که گویا نیستند اگرچہ
۱۷٥
موجد این خصوصیت دقیقی است لیکن از و کل چند هزار اشعار
و صرف چند واقعات معمولی یادگار هستند برعکس فردوسی که
صدها مضامین گوناگون و مطالب رنگ برنگ ادا نمود لیکن در زبان
هیچ آمیزش پیدا نشد بلی ! چند الفاظ عربی خال خال آمده آ
مگر آن همه اصطلاحاتند «مثلاً دین - میمنه - میسره - قلب -
سلاح - عنان وغیره» این الفاظ با همین طریقه در زبان فارسی
شایع بودند که امروز در زبان اردو حج - کلکته، تکت وغیره»
که اگر کسی بجای آن الفاظ دیگر بگوید خیلی بد نما معلوم میشود -
مقام حیرت است که فردوسی اصطلاحات فلسفیانه را
بیک سادگی و بی تکلفی در زبان فارسی ادا کرده که گویا محاورات
روزمره اند بوعلی سینا در حکمت علائیه چنین کوشش نمود ولی
نمونه اش ملاحظه کنید ، در ابطال استدلال غیر متناهی
مینویسد --
« پیشی و پسی بالطبع است چنانکه اندر شمار است یا به عرض چنانکه
اندر اندازه که از هر کدام سو که خواهی آغاز کنی و هر چه اندروی
١٧٦
پیشی و پسی است بالطبع باوی مقداری است که اورا بهره
بهر جا که بودند همه بیک جاے حاصل و موجود بودوی متناہی بست))
غور کنید که با وجود کوشش چقدر الفاظ عربی هنوز هم باقی
ماندند و الفاظ عربیه را که در فارسی ترجمه کرده بحدی نا مانوس بیگانه
است که از ان عبارت معما گشت
مطلب این عبارت این است که «تقدم و تاخر دو نوع
است یک بلا واسطه مثلاً عدد ١ بر ٢ مقدم است ، دیگر بوساطت
مثلاً تقدم و تاخر که در مسافت میباشد که یک حصه را مقدم
و دگر را مؤخر میگوئیم لیکن ما از هر جا که بخواهیم مسافت را
از همانجا شروع میتوانیم کرد -
پس قانون این است که بهر جائیکه تقدم و تاخر میباشد
دران وجود مقدار ضروری است و نیز اینکه تمام اجزای مقدار
مرتب باشند و این چیز متناهی هم باشد -
خوب غور بکنید ! آیا کسی از عبارت بوعلی این مطلب
را فهمیده میتواند- فردوسی در آغاز کتاب از ابتدایے
۱۷۷
آفرینش و وجود عناصر و ترتیب و انقلابات آنها بحث رانده ـ
از آغاز باید که دانی درست سرمایۀ گوهران از نخست
که یزدان زناچیز چیز آفرید بدان تا توانی آمد پدید
وزو مایه گوهر آمد چهار برآورده بی رنج بی روزگار
نخستین که آتش جنبش دمید ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
وزان پس زآرام سردی فزود ز سردی همان باز تر شد فزون
چو این چار گوهر بجای آمدند ز بهر سپنجی سرای آمدند
گیاه رست با چند گونه درخت بزیر اندر آمد سران شان ز بخت
ببالد ندارد جزین نیروی نه پوید چو پویندگان هرسوی
نگه کن برین گنبد تیز گرد که درمان از وی است وز وی است درد
نگشت زمانه بفرسایدش نه این رنج تیمار بگزایدش
نه از گردش آرام گیرد همی نه چون ما تباهی پذیرد همی
نزد فلاسفۀ یونان تاریخ ابتدای آفرینش این است که
خدای جهان اوّل ماده را پیدا کرد و از ان عناصر بوجود آمدند از حَرکَت
آتش پیدا شد حرارت آتش یبوست را بوجود داد و از یبوست
۱۷۸
خاک وجود گرفت سپس از مسکون رطوبت آب و باد بصورتها
یافتند الحاصل بدینطریقہ عناصر چارگانه پیدا شدند، بعد ازان
نباتات سر بلند کردند که فقط بدولت نمو مفتخر اند لیکن از حرکت
ارادے محروم۔
یونانیها به نسبت آسمان خیال دارند که ابدی است
و از امتداد زمانه نه متغیر میشود و نه زوال می پذیرد
فردوسی این مسائل فلسفیه را در الفاظ ساده و صاف بیان
نموده که سخنان معمولی بنظر می آیند و هیچ فهمیده نمیشود که این
مسائل مهمه فلسفه اند لیکن در اصل همه مسائل فلسفه اند که با الفاظ
ساده فارسی بیان شده اند بمقابله آن الفاظ اصطلاحیه فلاسفه ملاحظه شوند
الفاظ فردوسی اصطلاح فلسفی الفاظ فردوسی اصطلاح فلسفی
سرمایه ماده توانائی وجود
گوهر عنصر جنبش حرکت
آرام سکون پوشنده متحرک بالاراده
گشت دوران فرسودن تغیر
علیه الرحمة حصہ اول صفحہ ۱۱ مطبوعہ کاملہ ۱۸۹۶ء
[word?]
ص ۱۱ [ILL]
۱۷۹
تباھی فنا تاپسیس عدم
مثل این دگر بسیار الفاظ هستند ما بطور مشتی نمونه از خرواری
درینجا چند الفاظ را پیش نمودہ ایم ۔
٢ :- عموماً اعتراض میکنند که کتب تواریخ آسیا محض یک
افسانهٔ جنگ و خونریزی است و بس ۔ یعنی از کوا ئفی
(که معاملات ملکی تہذیب و معاشرت قومی واضح بشود)
عاری میباشند اگر چه این اعتراض بوه ما صحیح است ولی
شاہنامه از ان مستثنی میباشد ۔
بلی ! بظاہر شاہنامه نیز یک نظم رزمیه بنظر می آید لیکن
بالعموم واقعات ہر رقم را بتفصیلی می آرد که اگر ناظر آرزو بکند شخص
بواسطهٔ شاهنامه تہذیب و تمدن کامل آن عہد واقعیت حاصل
کردہ میتواند ۔ مثلاً در بار شاہی رنگ داشت دوران ترتیب
ایستادہ شدن امراء و آداب عرض و معروض) لباس درباری
پادشاه و امراء بچه قاعدہ بود فرامین و توقیعات را بکدام عبارت
و بکدام منشی می نوشتند ۔
۱۸۰
طریقهٔ نامه و پیام (سررشته پوسته) چه بود مجرمین را بکدام طریقه
بکیفر کردارشان میرسانیدند و برا حکامات شاهانه بچه اسلوب نکته
چینی می نمودند و غیره وغیره در تقریبهای مسرت کدام مراسم
ادا میگردند رسوم عروسی چه بود پدر دختر خود را در عروسی کدام
اسباب میداد .
لباس عروس ونوشاه چه وضع داشت بهمراه پیش خدمتها
و غلامها و کنیز ها چه سلوک روامیداشتند.
عبارت مکتوبها چه اسلوب داشت آغاز وانجامش بکدام
عبارتها میشد برکدام شیئ آنرا می نوشتند و بچه طریقه سرش را شیره
میکردند و مهر بکدام شیئ می نمودند
صورت ادا نمودن مالیه چه بوده و زمین هارا بچه رنگ تقسیم
کرده بودند و شرحهای مالیه ومحصولها چه بود و کدام مردم از محصولا
دولتی مستثنی بودند.
از شاهنامه تمام امور مذکورهٔ فوق بتفصیل معلوم میشوند چنانچه
ما درینجا از ان چند مثالها بطور نمونه بیان میکنیم.
۱۸۱
(اول) کیخسرو در مہم بیژن رستم را اندزابل خواسته در برای او
در باغ درباری آراسته درون باغ یک تخت زرین نهاده
بر سرش درخت مصنوعی ایستاده کرده اند که سایہ ایش پادشاه
را در بر خود میگرفت خود درخت از نقره خام و شاخہایش از
یاقوت ، خوشه ها از مروارید بودند ، ترنج و سیب وغیره از زر
خالص ساخته در شکمش خاک مشک پر کرده بودند که چون باد این
اثمار را بحرکت می آورد بر سر حاضرین خاک مشک از ان پاشد میشد
زیر پای مردم فرشی را که بوقت فتح ایران در عہد حضرت عمر رضی الله
بدست مسلمانان افتاد هموار کرده بودند فردوسی واقعہء ہذا را
بدین تفصیل نوشته -
در باغ بکشاده سالار بار نشستنگہی ساخت بس شاہوار
بفرمود تا تاج زرین و تخت نهادند زیر گل افشان درخت
درختی زدند از برگاه شاه کجا سایه گسترد بر تاج گاه
تنش سیم شاخش زیاقوت زرد برو گونه گون خوشه های گهر
عقیق و زبرجد همه برگ وبار فروبسته از شاخ چون گوشوار
۱۸۲
همه بار زرین ترنج و بهی میان ترنج و بهی در تهی
بده اندرون مشک سوده به می همه پیکرش سفته بر سان نی
کر شاه برگاه بنشاندی برو باد ازان مشک بفشاندی
بیاراست سناها و پر زرینه تخت
بده آسمانان به پیش اند را همه بر سران افسر از گوهرا
همه نوحه بر سینه د گوشوار به بر بر همه جامه زر نگار
(دویم) افراسیاب دختر خود (فرنگیس را) به سیاوش
داد چون فرنگیس بخانه سیاوش آمد فردوسی شان و شکوه
عروسی و جهانی را بالفاظ ذیل ادامی نماید -
به گنج انچه بد اندرون نامدار گزیدند زربفت چینی هزار
زبر جد طبق با د تسیر ده جام پر از نافه مشک و پر عود خام
دو افسر پر از گوهر گوشوار دو یاره یکی طوق و دو گوشوار
زگسترونیها شتر دار شصت زر ربفت پوشیدنیها به دارست
یکی تخت زرین دگرسی چهار سه نعلین زرین زبر جد نگار
پرستنده بینی صد به ترین کلاه ز خویشان نزدیک صد نیکخواه
۱۸۳
پرستار با جام زرین بدست تو گفتی به ایوان درون جامیست
همی صد طبق مشک عبیر زعفران همی ریخت گلشهر با خواهران
رستم تابوت اسفندیار فرستاد مرا هم تابوت ساخته شود!
یکی نغز تابوت کرد آهنین بگسترد فرشی بپاسے چین
دراندوخت روی آهن بقیر پراکند بر قیر مشک و عبیر
وزان پس که پوشید روشن برش ز فیروزه بر سر نهاد افسرش
چهل اشتر اورا رستم گزین ز بالا فرو هشته دیبای چین
یکی اشتری زیر تابوت شاه چپ و راست اشتر پس اندر سپاه
پشوتن همی رفت پیش سپاه بریده بمیش و دم اسب سیاه
برو بر نهاده نگونسار زین ز زین اندر آویخته گرز کین
همان نامور خود و خفتان اوی همان ترکش و مغفر جنگ جوی
ازین بیان مفهوم شد که در عهد مذکوره دستور بود که میت سردار را در تابوت آهنی می برداشتند و روی تابوت را سیاه کرده بر سرش مشک و عنبر پاش می دادند، خود میت را لباس شاهانه در بر کرده تاج زر بر سرش میگذاشتند، و تابوت را
١٨٤
در محمل نهاده بر استری بار میکردند که به چپ و راست آن بسیار
شترهای دیگر قطار میرفتند و بدنبالش نظامی با اسپ خاصه
میت با جنازه بدینصورت میرفت که یال و دمُش قطع میکردند ، و زین
بر پشتش چپه نهاده اسلحه میت را بران آویزان میگردند
(سوم) داب عمومی شعرای عجم است که چون در داستان
یک موقع اتفاقی تذکر حسن و عشق بدست می آید آنرا چنان طول
میدهند که تهذیب و متانت هم دامن شان گرفته نمیتواند ، حتی که
مانند نظامی، و جامی شعرای مقدس هم درین حمام بالکلی شیر
بنظر می آیند لیکن فردوسی با اینکه از دعوی تقدس بری است
لیکن در چنین مواقع منفعلانه (نگاه را پست نموده) داخل میشود
و بلحاظ ادا نمودن فریضۀ واقعه نگاری مجبورا یک نگاه انداخته
ازان تیر میشود - چنانچه صحبت عیش بیژن و منیژه را چنین مینویسد -
نشستند رود و می ساختند ز بیگانه خرگاه به پرداختند
پرستندگان ایستاده بپای ابا بربط و چنگ و رامش سرای
به دیبا زمین کرده طاوس رنگ ز دینار و دیبا، چو پشت پلنگ
۱۸۵
چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر سراپرده آراسته سربسر
می سالخورده بجام بلور بر آورده با بیژن گیو زور
سه روز و سه شب شاد بودیم بهم گرفته بر او خواب هستی ستم
اگر چه فردوسی در اختلاط عاشقانه زال و رودابه زیاده از
حد گذشته ولی در عین مستی خود ازین حد پا بیرون نه نهاده -
گرفت آن زمان دست دستان برفتند هردو بکردار مست
سوی خانه زرنگار آمدند بدان مجلس شاهوار آمدند
شگفت اندران ماه بدران زر بدران روی بالا و آن موی قیر
دو رخساره چون لاله اندر چمن سر جعد زلفش شکن در شکن
ز دیدنش رودابه می نآرمید بدو دیده در دهمین بنگرید
همی بود بوس و کنار نبید بگر شیر گوگور را نشکرید
(چهارم) عموماً گفته میشود که فردوسی مرد میدان بزم و لیستی
نیست و بیشک از نظم نمودن ((یوسف زلیخا)) مرتبه شاعریش
خیلی کاسته شده لیکن این زمان عهد رنج و غم و دل شکستی او بوده که
راه ببین که شیر به گور رسیده هم آنرا شکار نکرد -
١٨٦
دران زمان همه جذباتش بالکل افسرده شده بودند و مقصدش
از نوشتن یوسف زلیخا خوشنود ساختن فرقه مذهبی بوده که
این فرقه محض بدین سبب از فردوسی ناراضی بوده اند که در مدح
و ثنای مجوسیها چرا اینقدر تضیع وقت نمود هرکس در شاهنامهاست
جائیکه بزم نوشته منظر یک گلزار شاعری را پیش نموده
زال، بر رودابه فریفته شده به اشتیاقش از خانه برآمد
چون رودابه شنید بر لب بام آمده ایستاده شد زال در تفکر
که بچه وسیله به بام بالا شود رودابه مار زلف دراز خویش را
آویزان کرده در خواست کرد که این را گرفته بالا شو زال زلف
را بوسه تشکر داده کمند انداخته به بام رفت هر دو باهم نشستند
سخن های راز و نیاز و لطف و محبت در میان و جام در گردش
آمد این کیفیت را به بینید که بچه اسلوب خوب ادا می نماید -
زال سپهبد سوی کاخ بنهاد روی چنان چون بود مردم جفت جوی
برآمد سیه چشم گل رخ به بام چو سرو سهی بر سرش ماه تام
چو از دور دستان سام سوار پدید آمد آن دختر نامدار
باماست خبر نامه الف - نسخه لاثه
۱۸۷
دو بیجاده بگشاد و آواز داد که شاد آمدی ای جوان مرد شاد
پریروی گفت و سپهبد شنود ز سر شعر گلنار بگشاد زود
کمندی کشاد او ز سرو بلند کزان مشک زان سان نپیچید کند
خم اندر خم و مار بر مار بود بران عنبرین تار هر تار بود
فرو هشت گیسو از ان کنگره که بازید و شد تا به بن یکسره
پس از باره رودا به آواز داد که ای پهلوان بچه گرد زاد
بگیر این سر گیسو از یکت سویم زبهر تو باید همی گیسویم
بدو پرور اسندم این تار را که تا دستگیری کند یار را
نگه کرد ز ان اندر ان ماه روی شگفتی بماند اندران رود موی
بسانید مشکین کمندش ببوس که بشنید آواز پوشش عروس
چنین داد پاسخ که این نیست داد چنین روز خورشید روشن مباد
کمند از رهی بستد و داد خم بیفکند بالا، نزد هیچ دم
به حلقه در آمد سر کنگره بر آمد ز بن تا بسر یکسره
چو بر بام آن باره بنشست باز بیامد پریروی و بردش نماز
۱۸۸
اشعار پیشتر گذشته یکی
اعتراض خواهید کرد که رودا به زال را بالفاظ جوانمرد و پهلوان
و غیره خطاب نموده و خود فردوسی در باب رودابه الفاظ بالا و فر را
استعمال کرده حالانکه نزاکتها ی بزم عیش تحمل چنین الفاظ کلفت را
ندارد ! -
در فکر ما این الفاظ دلیل نکته سنجی و بلاغت شعار ی فردوسی است
او میداند که ماسراپای محبوب کابل و زابلستان را بیان میکنیم
نه محبوب لکهنو را که مردمان آنجا امروز هم بنسبت محبو بان همین الفاظ
را استعمال میکنند - معشوق کابل مانند معشوق لکهنو یک هیولای
نزاکت نمی باشد بلکه بالیده قامت ، پراندام، و تنومند میباشند
بناء الفاظ بالا و فر تصویر اصلی معشوق آنجا را میکشد -
چون بیژن به سرحد افراسیاب رسید گرگین با و گفت که درینجا
لکهنو، شهری است در هندوستان که در نزاکت ضرب المثل شده و مقابل دہلی شمرده میشود
این شهر مرکز شاهان اوده بوده و بعد از خرابی دهلی مرکز مدنیت هند همین شهر شده بود (منصوری انصاری)
شه اگر علامه بجای لفظ کابل لفظ افغان استعمال میکرد احتمالاً این توجیه
او راست می آمد که ما امروز در مذاق و هیولای عاشق و معشوق کابل و لکهنو چندان
فرقی نمی بینیم - ( انصاری مترجم )
۱۸۹
نزدیک یک چمن شاداب است که هر سال یکبار دختر افراسیاب
(منیژه) با خواص هاے خویش برای یکدو هفته بغرض سیر و تفریح
می آید، ملاحظه شود با که فردوسی درینموقع تصویر بهار مرغزار و رمه پری
چهره ها را بچه رنگی کشیده-
همه بیشه و باغ و آب روان یکی جایے گاه از در پهلوان
زمین پرنیان و هوا مشک بوی گلاب است گویی مگر آب جوی
خم آورده از بار شاخ سمن صنم شد گل و گشت بلبل سمن
خرامان بگرد گلان بر رد خروشیدن بلبل از شاخ سرو
پرے چهره بینی همه دشت و کوه بهر سو به شادی نشسته گروه
همه دخت مژگان پوشیده پای همه سرو قد و همه مشک بوی
همه رخ پر از گل همه چشم خواب همه لب پر از می به بوی گلاب
بر مضمون شعر اخیر غور کنید ! که بر مبالغه و بی ساختگی «همه چشم
خواب» هزاران تکلفات و مضمون آفرینیهای متاخرین نثار اند-
بر یک موقع دیگر تصویر یک پریروی دیگر را چنین میکشد راه
له رسم پرده ایران از قدیم بود ۱۳
۱۹۰
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند
دو برگ گلش سوسن می سرشت دو شمشاد عنبر فروش بهشت
بناگوش تابنده خورشید وار فروهشته رو حلقه گوشوار
لبان از طبرزد زبان از شکر دهانش مکلل به در و گهر
درین مصرعه مبالغه پای قطری و ساده اش را دقت کنید!
«لبان از طبرزد زبان از شکر» لیکن خیال نباید نمود که فردوسی
از عهدۀ تکلفات مضمون آفرینی و خیال بندی برآمده نمی تواند
درین میدان هم او از دگران پس نیست، چنانچه میگوید -
به دنبال چشمش یکی خال بود که چشم خودش هم بد نبال بود
سهراب در ایران داخل شده قلعۀ سپید را زیر محاصره
گرفت زنی بلباس مردانه آمد و با او جنگ کرده بعد از زور آزمای
طویل بدستش اسیر افتاد چون چهره اش آشکار شد دیدند که زن
است سهراب بحسنش فریفته شد لیکن زن بازی داده گریخت!
حالا سهراب بجای سپه گرمی دم از عشق زدن گرفت . غور کنید!
که فردوسی درینحالت ناله و زاریش را چسان ادا می نماید -
۱۹۱
همی گفت از ان پس دریغادریغ که شد ماه تابنده در زیر میغ
غریباً بوی امدم در کمند که از بند جست ومرا کرد بند
زهی چشمه بندی که آن برسون بتیغم نه خست و مراریخخت خون
ندانم چه کرد آن فسون گزین که ناگه مرا بست راه سخن
به زاری مرا خود بباید گریست که دلدار خود را ندانم که کیست
همی گفت میسوخت از غم بسی نمیخواست رازش بدانیکسی
ولی عشق پنهان نماند که راز بمردم نماید همی اشک باز
غم جان برآرد خروش از درون اگر چند عاشق بود ز و فنون
درین اشعار تمام ادای شاعری عشقیه موجود اند و یک
رنگ خفیف استعارات و تشبیهات هم دارد و نیز از ترکیبهای
شاعرانه نیز خالی نیست . ولی فردوسی را فراموش نشده که
در نوشتن داستان سهراب مصروف است نه که در قصه محمد شاه
و واجد علی شاه ازین است که فوراً بزبان هومان سهراب را نصیحت
میکند دقت کنید که نصیحت یک فاتح بلند حوصله چه انداز دارد
از ان کار هومان نبودش خبر که سهرابرا هست خون جگر
۱۹۲
ولی از فراست بدان نقش بست که او را لیشانبی داد و ست
به دام کسی پای بند آمدست ز زلف تهی در کمند آمد است
نهان میکند درد خونین دل است هوس میرود راه با در گل است
یکی فرصتی جست و گفتش به راز که ای شیر دل گرد گردن فراز
فریب پری پیکران جوان نخواهد کسی کو بود پهلوان
نه رسم جهان گیری و سر وریت که از مهر ماهی بباید گریست
ز توران به کاری برون آمدیم شناور بدریای خون آمدیم
اگر چند این کار باشد به کام ولی هست در پیش رنج تمام
بیاید شهنشاه کاؤس طوس چو رستم که بر شیر دارد فسوس
بعد ازین اسمای پهلوانان ایران را شمار کرده میگوید که ـ
توئی مرد میدان این سروران چه کارت بعشق پری پیکران
تو کاری که داری نه بردی بسر چرا دست بازی بکار دگر
به نیروی مردی جهان را بگیر ز شاهان بدست آر تاج و سریر
چو کشور بدست تو آید فراز بهر جای خوبان برندت بناز
از ان گفته سهراب بیدار شد دلش بسته بند پیکار شد
۱۹۳
بگفت ای سر نامداران چین بگفتار خوبت هزار آفرین
شد این گفت تو داروی جان من کنون با تو نوگشت پیمان من
جهان را سراسر چوخشک وچو آب در آرم بفرمان افراسیاب
بگفت این و دل را ز دلبر بکند برآمد برافراز تخت بلند
غور کنید! اتفاقاً پهلوانی در دام عشق اسیر شد ولی بجه زوری
ازین دام بلا خود را بیرون کشید فردوسی موقع را دیده کمال شاعری
خویش را هم نشان داد لیکن ابداً رشته متانت و شائستگی را از دست
نداد اگر بجای او یکی متاخرین «بلکه نظامی یا سعدی» می بودند
و چنین موقع بدستش می آمد والله اعلم از کجا بکجا می برآمد ـ
(پنجم) اصل کمال شاعری واقعه نگاری و اظهار نمودن جذبات
انسانی است، فردوسی که در هر دو وصف امام تمام شعراء و پیشروی
شان است قاعده دارد که اراده نوشتن هر واقعه را که میکند اوّل تمام
جزئیات و واقعات و کوائف گرد و پیش آنرا بکمال کنج و کاو
و تتبع و تفحص بدست آرد سپس آنهمه بیک حسن ترتیب جمع میکند که
تصویر واقعه پیش نظر ناظر جلوه میکند برعکس شعرای دیگر که بسیار
١٩٤
از ایشان توجه بر جزئیات ضروری نمیدانند و برخی ضرورت
را میشناسند لیکن چون طبیعت شان فطرت شناس نیست
نظر شان جزئیات دقیقه را اصلاً ادراک کرده نمیتواند ، یا ادراک
جزئیات هم حاصل است لیکن قدرت کلام بمرتبۀ که تصویر واقعه
را کانه بهو بکشند ندارند بدینوجه یا اصل سخن بصورت اصلیهاش
ادا کرده نمیتوانند و یا زیر دامن استعارات و تشبیهات پناه
جسته صورت حال را مسخ میکنند، شما ندیده اید که فردوسی هیچ وقت
بگرد استعاره نمیگردد، و صرف بتشبیهات قریبه دست میزند
و مجاز را ندرتاً استعمال می نماید، سبب این نفرتش عجز ش نیست بلکه
چون می بیند که امور مذکوره بر چهرۀ واقعه نقاب انداخته خط و خال
اصلیۀ آنرا مستور می سازند ابداً بگردشان نمیگردد –
ملاحظه شود مثلاً واقعه این است که «خاقان چین در میدان
جنگ بر فیل سوار آمده و رستم کمند انداخته او را از فیل برزمین انداخت»
فردوسی آنرا بدین عبارت ساده ادا می نماید –
چو از دست دشمن رها شد کمند سر شهریار اندر آمد به بند
زفیل اندر آورد و زد بر زمین
به بستند بازوی خاقان چین
نظامی همین جور یکواقعه را بدین الفاظ میگوید -
کمند عدو بند را شهریار
بینداخت چون چنبر روزگار
اگر چه از لفظ «عدو بند» بندش جمله چست گشته و نیز تشبیه
«چنبر روزگار» هم در کلام ندرت پیدا کرد ، لیکن قابل لحاظ این
امر است که ازین الفاظ زائده سامع چه اثر برداشت تمامتر توجه
سامع بجای اصل واقعه بطرف نشت الفاظ و حسن تشبیهات
جلب شده «کیفیت اصلی» بکند اسیر شدن شاه در پرده خفا ماند
فردوسی وقتیکه واقعات و جذبات را بیان میکند بهمین نکته بطر
تشبیهات و استعارات خیلی کم ملتفت میشود و نمایش زور
طبع و انشا پردازی در چنین موقع نمیکند بلکه برای آن مواقع
دیگر پیدا میکند، چنانچه تفصیلش در آتی می آید !
نظر فردوسی کدام درجه نکات خیلی باریک واقعه نگاری را ادراک
میکند یکدو مثال انرا درینجا بیان میکنیم
اول :- پهلوان چون بجوش شجاعت لبریز میگردد اکثر بدون
١٩٦
جنگ و جدال در تنهای هم خود بخود مزاجش تند شده از
جاده می برآید و بجوش قوت خود بپیچ و تاب میخورد.
وقتی که سهراب یک یک پهلوانان ایران را دیده نامها
شانرا از هجیر می پرسید که ناگاه نگاهش برستم افتید از هجیر
پرسید که این کیست که با کیفیتش این است -
بخود هر زمان خیره شد همی توگوی که دریا بخو شد همی
دوم - اگر یک پهلوان جسیم و تناور بر تخت می نشیند محسوس
میشود که همه تخت را فرو گرفته است فردوسی همین کیفیت را بدین
عبارت وقتی ادا نموده که رستم برای دیدن سهراب رفته و او
بر تخت نشسته با پهلوانان خود در اختلاط است چنانچه میگوید
تو گفتی همه تخت سهراب بود -
سوم - سهراب بخیمه کیکاوس رسیده همه میخهای آنرا به
نیزه خود کنده دور انداخت فردوسی واقعه هذا را چنین ادا میکند
از ان پس بجنبید از جای خویش به نزدیک پرده سرا رفت پیش
خم آورد پشت و سنان ستیخ بزد تند و برکند هفتاد میخ
وریده حصۀ آخر شعر ا بیع صفحه ١٩٦
۱۹۷
سراپرده یک بهره آمد زپای زهر سو برآمد دم کره نای
اگر همین واقعه را عام شعراء مینوشتند صرف برین فقره قناعت می ورزیدند که سهراب میخهای خیمه را بر کنده دور انداخت و این جزئیات را که خم شد، و بزور نیزه زد، و هفتاد میخ برکنده انداخت و یک حصۀ خیمه ازین سبب افتاد، نظر انداز می نمودند حالانکه برای تصویر نمودن واقعه تذکرۀ جزئیات مذکوره لازمی است .
برکت همین واقعه نگاری تفصیل وار است که امروز دست ما به اکثر محاورات فارسی رسیده که بطریقهٔ عمومی هرگز ممکن نبود.
مثلاً وقتیکه سهراب گرز زد رستم از ان درد زیاد دید لیکن ضبط نموده که سهراب نفهمد - یک محاوره دان لسان اردو کیفیت ضبط نمودن را صرف بدین لفظ ادا میکند که (پی گیا) یعنی مثل آب خورد درینموقع فردوسی هم صرف محاوره را بکار برده چنانچه
میگوید - ع - بپیچید و درد از دلیری بخورد :
رستم در یک معرکه صرف کمند بدست رفته چون با حریف سؤال
بقیه حصۀ آخر شعرای شاهنامه
۱۹۸
جواب کرد او بطعن گفت که «برزو در این رشته خام اینقدر
مناز» فردوسی همین محاوره طعن را بعینه چنین ادا می نماید -
بدو گفت هومان که تندیدم به نیروی این رشته شصت خم
از مثالهای واقعه نگاری تمام شاهنامه لبریز است ما از ان یکمثال
مختصر را که داستان مسلسل است درینجا نقل میکنیم -
این وقتی است که سهراب یک پهلوان ایرانی را با خود گرفته
برای معاینه اردوگاه کیکاوس رفته، قطعات عسکری جدا جدا
با منصبداران خود با ساز و سامان افتاده اند سهراب یگان یگانرا
به نگاه غور دیده نام و نشان هر یکرا می پرسد و پهلوان ایرانی بجوابش
می پردازد -
بدو گفت کز تو بپرسم همه ز گردن کشان وز شاه ورمه
سرا پرده و بیه رنگ رنگ بدو اندرون خیمه های پلنگ
به پیش اندرون بسته صد ژنده پیل یکی تخت فیروزه برسان نیل
یکی زرد خورشید پیکر درفش سرش ماه زرین غلافش بنفش
به قلب سپاه اندرون جای کیست ز گردان ایران و را نام چیست
۱۹۹
بدو گفت کان شاہ ایران بود که بر در گهش فیل و شیران بود
وزان پس بدو گفت کز میمنہ سواران بسیار و پیل و بنہ
سراپردہ بر کشیده سیاه زده گردش اندر ایستادہ سپاہ
بگرداندرش ز اندازه پیش پس و پشت پیلان و شیران به پیش
زده پیش او فیل پیکر درفش به نزدش سواران زرین کفش
چه باشند ز ایرانیان نام اوی بگو تا کجا باشد آرام اوی
چنین گفت کان طوس نوذر بود درفشش کجا فیل پیکر بود
بپرسید کان سرخ پرده سرای یکی لشکری کش به پیشش بپای
یکی شیر پیکر درفش بنفش در افشان گہر در میان درفش
پس و پشتش اندر سپاه گران ہمہ نیزہ داران جوشن دران
چنین گفت کان فر آزادگان سپهدار گو درز کشوادگان
سپهکش بود گاه کینه دلیر دو چل پور دارد چو فیل و چو شیر
اکنون به رستم پرسید
دگر گفت کان سبز پردہ سرای بزرگان ایران به پیشش بپای
یکی تخت پرمایه اندر میان زده پیش او اختر کاویان
۲۰۰
براد نشسته یکی پهلوان ابا فرو باسفت وبال گوان
ازان کس که برپای پیشش بپاست نشسته بیک سر از و برتر است
بایران نه مردی به بالای او کمند فروهشته تا پای او
درافششن به بین اژدها پیکر است بران نیزه بر شیر زرین سراست
بخود هر زمان بر خرد شد همی تو گوئی که در یا بجوشد همی
که باشد بنام آن سوار دلیر که هردم همی بر خرد شد چو شیر
هجیر اسم ستم را تبدیل نموده نشان داد، اکنون سهراب کیفیت
افسران دیگر را می پرسد-
وزان پس بپرسید کز مهتران کشیده سراپردۀ برگران
سواران بسیار و فیلان بپای برآید همی نالۀ کر نای
میان سرا پرده تختی زده ستاده غلامان پیشش رده
زایران بگو نام آن مرد چیست کجا جای دارد نژادش ز کیست
چنین گفت کان پور گود از گیو که خوانند گردان و راگیو نیو
زگو و ر زیان مهتر و بهتر است به ایران سپه برده هر د سراست
بدو گفت زان سو که تابنده شید بر آید یکی پرده بینم سپید
۲۰۱
زدیبای رومی به پیشش سوار رده برکشیده فزون از هزار
پیاده سپردار و نیزه وران شده انجمن لشکری بیکران
ز دیبا فروهشته زیبا جلیل غلام ایستاده زده خیل خیل
نشسته سپهدار بر تخت عاج نهاده بران عاج کرسی ساج
چه نام است او را زنام آوران سپهبد نژاد است با سروران
بدو گفت کو را فرامرز خوان که فرزند شاه است و تاج گوان
بدو گفت سهراب کین در خور است که فرزند شاهست و با افسر است
چون « واقعه نگاری » بدین درجه تفصیلی میرسد بقمش
«مرقع نگاری » میگردد که در محاوره امروزه آنرا «نشان دادن
سین یا تصویر کشیدن واقعه» می نامند ـ
جذبات در رزمیه موقع اظهار درد و غم ندرتاً پیش آید
واگر موقعش بدست هم بیاید ولی تفصیل دادنشن خلاف بلاغت
شمرده میشود لیکن اگر در جای موقع اظهار غم آمده فردوسی
در ان هم تفوق خود را ثابت نمود ـ مادر سهراب بخبر مرگش ناله و زار
می نماید تصویر کیفیت حالت زارش چنین میکشد ـ
۲۰۲
خروشید و جوشید و جامه درید به زاری بران کودک ناررسید
برآورد بانگ و غریو و خروش زمان تا زمان زو همی رفت هوش
فرو برد ناخن دو دیده بکند برآورد و بالا در آتش فکند
مر آن زلف چون تاب داده کمند به انگشت پیچید و از بن بکند
بسر بر فکند آتش و بر فروخت چو موی مشکین بآتش بخست
همی گفت کام جان مادر کنون کجائی سرشته بخاک و بخون
دو چشمم براه بود گفتم مگر ز سهراب رستم بیابم خبر
چه دانستم ای پور کا بد گهر که رستم به خنجر دریدت جگر
دریغش نیامد از ان روی تو ازان برز و بالا و بازوی تو
بپرورده بودم تنش را بناز بدرخشنده اوزد شبان دراز
کنون آن بخون اندرون غرفهگشت کفن بر تن پاک او خرد گشت
کنون من کرا گیرم اندر کنار که خواهد بدن مر مرا غم گسار
پدر جستی ای گرد لشکر پناه به جای پدر گورت آمد براه
چرا نامدم با تو اندر سفر که گشتی به گردان گیتی سمر
مرا رستم از دور بشناختی ترا با من ای پور بنواختی
صد ۱۶ جز چهارم شاهنامه صفحه ۲۰۴ عبدالرب
۲۰۳
بیانداختی تیغ آن سرفراز نکردی جگر گاهت ای پور باز
همی گفت و میخواست میکند موی نمیرد کف دست بر خوب روی
زخون او همی کرد لعل آب را بپیش آورید اسپ سهراب را
سر اسب او در بر گرفت بمانده جهانی در او در شگفت
گهی بوسه زد بر سرش گه بروی زخون زیر سمش همی راند جوی
بیاورد آن جامه شاهوار گرفتش چو فرزند اندر کنار
بیاورد خفتان و درع کمان همان نیزه و تیغ گرز گران
بسر بر همی زد گران گرز را همی یاد کردان بر و برز را
بیاورد زین و لگام و سپر لگام و سپر را همی زد بسر
ما در سهراب چیزیکه گفته چقدر راست و پر از تاثیر است
و نیز اسب سهراب را در آغوش گرفتن و دست و پایش بوسیدن
و جامه های سهراب را مثل یک طفلک بسینه محکم گرفتن
و اسلحهء او را بر سر خود زدن یک تصویر صحیح حالت اصلی غم است
بیژن پهلوانی ایرانی بود که دختر افراسیاب (منیژه)
بران عاشق گشت او را بطور مخفی بخانهء خود نگاه کرد چون افراسیاب
٢٠٤
برین کیفیت واقف گشت بیژن را در چاهی حبس نمود و منیژه را از خانه
کشید، منیژه همیشه به تیمار داری و خبر گیری بیژن سرو کار داشت
رستم برای آزاد کردن بیژن به توران بلباس سوداگری رفته
اسباب تجارت را بکار آورد چون منیژه مطلع شد دوان
دوان آمده برستم احوالات بیژن را موبمو بیان نمود رستم بدین اندیشه
که مبادا راز فاش شود به منیژه قهر کرد که من بیژن و بیژن را
نمی شناسم منیژه ازین حال ملول شده میگوید۔
به رستم نگه کرد و بگریست زار ز خواری ببارید خون در کنار
بدو گفت کای مهتر پر خرد ز تو سرد گفتن نه اندر خرد
سخن گر نه گوئی میرانم ز پیش که من خود دلی دارم از درد ریش
چنین باشد آئین ایران مگر که درویش را کس نگیرد خبر
زدی بانگ بر من چو جنگ آوران نه ترسی تو از داور داوران
منیژه منم دخت افراسیاب برهنه ندیده تنم آفتاب
کنون دیده پر خون و دل پر ز درد ازین در بدان در دو رخساره زرد
برای یکی بیژن شور بخت فتادم ز تاج و فتادم ز تخت
۲۰۵
اختصار و زور کلام نکته شناسان بلاغت میدانند که
وقتی که برای یک واقعه از حد فزون زور دادن مطلوب میباشد
در ینموقع تمهیدات و تفصیلات طویل و عریض چندان بدرد نمیخورند
بلکه یک جمله مختصر پر زور بکار می آید، در قرآن مجید عظمتی که در اوحی
الی عبده ما اوحی وغشيهم من اليم ماغشيهم موجود است از هزارها
جمله ها حاصل نمیشود شما کلمات مشهوره فاتح روم را شنیده
خواهید بود که « من آمدم من دیدم من فتح نمودم » در شاهنامه نیز
چنین فقره های پر زور بکثرت یافت میشوند چنانچه داستان
پر درد سهراب ازین شعر شروع نمود ـ
کنون جنگ سهراب و رستم شنو دگرها شنیدستی اینهم شنو
درین شعر کلمه « این هم » زوری پیدا کرده که از هزار
تمهیدات پیدا نمیشود رستم مکتوبی به افراسیاب مینویسد و مضمون
وسیع تهدید را صرف در یک مصرعه ادا می نماید ـ
دگر نه به کام من آمد جواب من و گرز و میدان افراسیا
نظامی اگر چه در فخریه خویش زمین را تا به آسمان گز نموده لیکن
٢٠٦
حریف این دو مصرعهای فردوسی بر همه افتخار آتش سنگین تراند
بسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم درین فارسی
تصویر تمام جدال و قتال و گیر و دار و هنگامه آرای رستم
را صرف در چار مصرعها نشان داده ـ
بروز نبرد آن یل ارجمند بشمشیر و خنجر به گرز و کمند
درید و برید و شکست و ببست یلان را سر و سینه و پا و دست
مردم در مجلس مشاورت گرم مکالمه بودند که نان رسید و
پس از صرف طعام برخاستند فردوسی آنرا چنین ادا می نماید ـ
پی مشوره مجلس آراستند نشستند و گفتند و برخاستند
(هشتم) در کلام فردوسی صنایع و بدائع را که پیش خمیره زوال
سخن است، پالیدنش خطاست، لیکن محاسن مثنوی که در ضمن
یک صنعت می آیند در کلامش بدرجه اعلی یافت میشوند مثلاً
لف و نشر مرتب ـ
بروز نبرد آن یل ارجمند بشمشیر و خنجر بگرز و کمند
درید و برید و شکست و ببست یلان را سر و سینه و پا و دست
۲۰۷
لف و نشر مع طباق و مقابله ـ
فرو شد بماهى و بر شد بماه بن نیزه و قبهٔ بارگاه
مبالغه ـ
ز بس گرد میدان که بر شد بَدر زمین شش شد و آسمان گشت هشت
شاعرى رزمیه شاعرى رزمیه (که در زبان انگلیسى ایپک پوئم
گفته میشود) از بهترین انواع شاعرى است، بعقیده اهل
اروپا امام شعراى دنیا هومر است که کارنامه افتخارش همان
شاعرى رزمیه بوده. مهابھارت که هندوها آنرا کتاب آسمانی میدانند
نیز یک نظم رزمیه است و اگر در پهلوى این هر دو کتابى را
جا داده بتوانیم آن شاهنامه خواهد بود ـ
کمال شاعرى رزمیه بخود چند شرائط دارد ـ
١ : ـ واقعه مهمی بوده باشد که در تاریخ دنیا ازان انقلاب بوجود
آمده باشد ـ
٢ : ـ بیان هنگامه و جنگ بیک طریقه خیلى زور دار و پر اثر تب
کرده آید که از ان دلها بیم گیرند ـ
۲۰۸
۳ - تمام ساز و سامان معرکه جنگ و آلات داد و آتش بتفصیل
بیان شود -
۴ - در قصه جنگ سالار قوم یا پهلوان مشهورش هر یک
کیفیت و صورت حمله و رد آنرا نشان داده شود -
در شاهنامه شرائط مذکوره بدرجه اعلی موجود هستند -
هنگامه جنگ و رستخیزش
ز لشکر برآمد سراسر خروش زمین پر خروش هوا پر ز جوش
جهان لرز لرزان شد و دشت و کوه زمین شد ز نعل ستوران ستوه
درفش از درفش و گروه از گروه گسسته نشد شب برآمد ز کوه
درخشیدن تیغهای بنفش ازان سایه کاویانی درفش
تو گفتی که اندر شب تیره چهر ستاره همی برفشاند سپهر
زمین گشت جنبان چو ابر سیاه تو گفتی همی بر تابد سپاه
مانند آسمان چون زمین شد ز خام ز هر سو همی بر شده چاک چاکم
دل کوه گفتی بدرد همی زمین با سواران به پرد همی
ز بس نعره ناله کر نای همی آسمان اندر آمد ز جای
صراط المستقیم حصه اول کشف کامه
۲۰۹
چنان تیره شد روی گیتی زگرد تو گفتی که خورشید شد لاجورد
بزد مهره بر کوهه ژنده پیل زمین جنب جنبان چو دریای نیل
زگر د سواران هوا بست میغ چوبرق درخشنده پولاد تیغ
زجوش سواران او ازکوس هوا قیرگون شد زمین آبنوس
ز بس گردمیدان که بر شد ببد زمین شش شد و آسمان گشت هشت
ز بس نیزه و گرز وکوپال و تیغ تو گفتی هوا ژاله بارد ز میغ
زگشته همه دشت آوردگاه تن و دست و سر بود وترک و کلاه
بجوشید دشت و بتوفید کوه زجوش سواران هر دو گروه
تو گفتی که روی زمین آهن است ز نیزه هوا نیز در جوشن است
تو گفتی زمین موج خواهد زدن وزان موج بر اوج خواهد زدن
در شاهنامه آنقدر تفصیل آلات جنگ و اسبابش داده که
امروز ما بآسانی نشانداده میتوانیم که هزار سال پیش آلات جنگ
فلان فلان بود وجنگجویان آن عهد زیورهای فلان فلان
اسلحه را می پوشیدند ، کدام قسم لباس های جنگ استعمال میکردند
مثلاً سازهای جنگی آنزمان بقرار ذیل نام داشتند - بتیره - گاودم
۲۱۰
خرمهره - کوس - طبل - نقاره - کرنی - سرغین - و اسلحه مدافعه این
بودند : زره - جوشن - خود - مغفر - چار آئینه - خفتان - ترگ
ببر بیان - برگستوان - سپر -
و آلات و اسباب جنگ بقرار ذیل بوده :
گوپال - گرز - تیغ - درقه - خنجر - ژوپین - ناوک خشت - تیر - خدنگ
کمند - سنان - نیزه - ژوپین - پرتاب - تیرزین - دبوس - قاروه
شراع - عراده - رائیت - علم - درفش - اختر - سراپرده -
اقسام عسکر بقرار ذیل بود :-
قلب - میمنه - میسره - طلایه - ساقه - مدار -
در عصر مذکور طریقه جنگ عمومی افواج متقابله رواج نداشت
بدین جهت دریافته نمیتوانیم که سپه سالارهای آنزمان بچه طریقه
قومنده افواج میگردند -
اگرچه رستم سپه سالار عصر خود گذشته و شاهنامه سراز تاپا
داستان سپه سالاریش میباشد ولی از اول تا آخر ما درک کرده
نمی توانیم که عسکر خود را بچه اصول می جنگایند -
۲۱۱
در زمان رستم طریقهٔ جنگ انفرادی جاری بود یعنی یک
یک پهلوان در میدان بر آمده معرکه کار زار را گرم می نمود، فردوسی
این معرکه ها را بتفصیلی مینویسد که هر خواننده محسوس میکند که در
میدان جنگ حاضر و حالات جنگ را بچشم خود مشاهده
میکنیم در شاهنامه تمام فنون جنگ مروجه آنزمان یعنی کشتی
گرفتن - شمشیر زدن - تیر زنی - کمند اندازی و خنجر و گرز استعمال
کردن وغیره وغیره خیلی مفصل مذکور اند و هر واقعه را بهر موقعیکه نوشته
موقع آنرا پیش نظر ایستاده کرده است -
تهمتن ز الوای شد در دمند ز فتراک بکشاد پیچان کمند
چو آهنگ رزم یلان داشتی کمندی و گرز گران داشتی
بیامد بغرید چون پیل مست کمندی به باز و و گرزي بدست
بدو گفت کاموس چندین مدم به نیروی این رشته شصت خم
برانگیخت کاموس جنگی نبرد هم آورد را دید باز و رو بر د
بینداخت تیغ پرند آورش همی خواست از تن گسستن سرش
سر تیغ بر گردن رخش خورد به برید بر گستوان نبرد
۲۱۲
نیامد تن رخش را زان گزند گو پیلتن حلقه کرد آن کمند
بینداخت افگندش اندر میان بر انگیخت از جای رخش دمان
بدران اندر آورد و کردش دوال عقابی شد رخش با پر و بال
به رای و دلیری بیفشرد ران گران شد رکیب و سبک شد عنان
همی خواست آن فام را خم کند به نیروی تن یکسله اندر بند
شد از هوش کاموس نگست فام گو پیلتن رخش را کرد رام
عنان را بپیچید و او را نرد ین نگون اندر آورد و زد بر زمین
دو دست از پس پشت بستش بچنک به خم کمند اندر آورد چنگ
تهمتن به بند کمر برد چنگ گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ
خدنگی برآورد پیکان چو آب نهاده بر و چار پر عقاب
بمالید چاچی کمانرا بدست به چرم گوزن اندر آمد نشست
ستون کرد چپ را و خم کرد راست خروش از خم چرخ چاچی بخواست
چو سوفارش آمد به پهنای گوش ز چرم گوزنان برآمد خروش
چو پیکان ببوسید انگشت او گذر کرد از مهره پشت او
چو زد تیر بر سینه اشکبوس سپهر آن زمان دست او داد بوس
۲۱۳
قضا گفت گیر قدر گفت ده فلک گفت احسن ملک گفت زه
بر آشفت سهراب شد چون پلنگ چو بدخواه او چاره جو شد بجنگ
عنان بر گرائید و برداشت اسب بیامد به کردار آذر گشسب
چو آشفته شد شیر نری نمود سر نیزه را سوی او کرد زود
بدست اندرون نیزه جانستان پس پشت خود گردش انگے سنان
بزد بر کمربند گردانش په زره نیرش یک به یک بر درید
ززین بر گرفتس به کردار گوی که چوگان زباد اندر آید بروی
گرفتند ازان پس دوال کمر دو اسب تکاور برآورد پر
یکی بد بدست یل اسفندیار بدست دگر رستم نامدار
نبرکشیدند زی خویشتن دو گرد سرافراز و دو پیلتن
همی زور کرد این بران آن برین نه جنبید یک مرد بر پشت زین
کف اندر دهان شان شده چون خاک همه گیر و برگستوان چاک چاک
چو رستم درا دید بفشرد ران بگردن بر آورد گرز گران
چو تنگ اندر آورد با اوزمین فرو کرد گرز گران را به زمین
اثر و مقبولیت شاهنامه اسباب بسیار می مانع مقبولیت عام
٢١٤
شاهنامه بوده اند از همه مقدمتر اینکه از سر تا پا کارنامهٔ یکقوم غیر را
نوشته و جائیکه تذکرهٔ مسلمانان آمده خیلی بحقارت اوشانرا
یاد کرده ـ
زشیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را بجای رسیدست کار
که تخت کیان را کنند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردان تفو
مسلمانان در جنگ قادسیه جوهر های شجاعت بی نظیر را
نشان داده بودند فردوسی آنرا هم خیلی خفیف کرده ازان تیر شده
ازین سبب در گروه مذهبی نارضامندی عام پیدا شد، چنانچه
در همین عصر کتابی بنام عمرنامه نوشته شد که در دیباچه اش
اظهار داشته بودند که فردوسی قصه های دروغ و راست
ایرانیها را نوشته در ملک نشر نموده بناءً علیه این کتاب در
حالات حضرت عمر رضی الله عنه نوشته شد تا توجه عوام از شاهنامۀ
بر گردد ـ
له تیر شدن فردوسی از حقایق جنگ قادسیه یک خیانت بزرگ تاریخی است، ازین
معلوم شد که در قلم فردوسی عصبیت ملی کار فرما بوده در مناقب عجم هم او غرور خیانت ها
نموده پس نارضامندی را مخصوص بگردن گروه مذهبی انداختن مؤلف با طینت لذئام
میسازد (منصور)
یا ام حسبتم ان تدخلوا الجنه ولما یاتکم مثل الذین خلو من قبلکم
٢١٥
فردوسی ہجو سلطان محمود رحمہ الله را نوشته جزو شاهنامه ساختہ
بود بدین سبب مردم می ترسیدند که دست به شاهنامه ببرند
و فردوسی چون معتوب شاہی بوده ازین جهت مقبولیت تالیفش
ظاہراً دشوار بود۔
با اینہمہ نتیجہ برعکس برآمد که از خراسان تا بغداد از هر در و دیوار
صدای نغمه شاهنامه شنیده میشد۔ از آواز بازگشتش تقریر و
تحریر، تصنیف و تالیف، خلوت و جلوت، کوچه و بازار بخروش آمدند
حتی که دستور عام قرار یافته بود که چون مردم از ضروریات روزمره
خود فراغت یافتہ یکجا می شدند یک شخصی خواننده خوش الحان
شاهنامه را بیاد می خواند و اثر شجاعت و دلیری جانبازی
و حب الوطنی عام مجلس را در میگرفت -
صدها سال در مراسلات با ہمی سلاطین و امراء اشعار شاہنامہ
در مواقع مختلفہ درج می شدند، در جاهای دلاوری و جنگ آزمائی
ناخواسته اشعارش بر زبان جاری می شدند۔ در میدان حرب
اشعار شاهنامه را بجای رجز می خواندند، چنانچه وقتیکه فرمان روایان
٢١٦
آخرین سلجوقیها (طغرل ارسلان) در میدان جانبازی
کرده جان داد اشعار ذیل بر زبانش جاری بودند -
من آن گرز یک زخم برداشتم سپه را همان جای بگذاشتم
چنان بر خروشیدم از پشت زین که چون آسیا شد پریشان زمین
صرف برکت شاهنامه بوده که صدها سال شاعرای ایرانی
از غزل پاک ماند و چون به سبب امتداد زمانه اثرش کاسته شد
و در ملت خیالات عشق و عاشقی بنای تعمیم نهادند که دفعتهً
طوفان بی تمیزی تاتار بلند شد و خاک مسلمانان را بباد داد
لسان شاهنامه زبان شاهنامه از زبان امروزه آنقدر مختلف
است که گویا دو زبانهای اجنبی میباشند - و این تخصیص
شاهنامه نیست بلکه زبان عمومی شعرای عصر مذکور همین بوده
لیکن چون شاعری برابر فردوسی الفاظ استعمال نکرده از اینجهت
زبانش بالکل بیگانه و غیرمانوس معلوم میشود -
خصوصیات زبان شاهنامه بقرار ذیل است -
١: ترکیب ضمیرها مثلاً ع ز شادی «رخان شان» چوگل بردمید
۲۱۷
فی زمانه رخصای ایشان مستعمل است ـ
۲ ـ جمع آوردن غیر ذوی روح به الف ونون مثلاً :
اگر عمر باشد مرا سالیان یعنی سالها »
۳ ـ در آخر اسم وفعل الف زائد آوردن مثلاً : سیا یکه
برآمد برهنه تنا : یعنی تن : به سی روز گیتی به پیمایدا : یعنی
به پیماید ـ
٤ ـ تشدید آوردن بر الفاظ فارسی مثلاً خوشیّ، زر، پرّ،
همّ، مرّ، زرّ بفت، کشتیّ ـ
٥ ـ بعض حروف زائد مثلاً بجای چنان : چونان »
و بجای اشیای، اشیوای، و بجای چنین، چونین، وبجای
فرشته، فریشته ـ رنگ
٦ ـ بجای در لفظ اندرون مثلاً : بجنگ اندرون گرزه گاو
٧ ـ متحرک بجای ساکن و ساکن بجای متحرک مثلاً : بگویم ز مادرش
و هم پدرش : : نیامدت از شیر واز دیو باک : : به شاد
هم جان برافشاندند :
۲۱۸
۸:- الف زائد قبل از لفظ بی ع ابی او نباشیم در جنگ شاد
۹:- بجای لفظ یا، ویا ع و یا باره رستم بجنگ جوی بآخر بند بی
خداوند روی -
۱۰:- کجا بمعنی که ع درخشش کجا پیل پیکر بود -
۱۱:- از بر بمعنی برع نشست از بر کوهه ژند پیل : یعنی بگره
۱۲:- ایچ بمعنی هیچ ع ز پیکان نبود ایچ پیدا سرش -
۱۳:- استعمال نمودن تای خطاب مثلاً ع هزار انت کودک
و هم نوش لب - یعنی هزاران ترا - ع چرائی چنان کت مراد
و هواست یعنی که ترا -
١٤:- ورا بمعنی اورا ع چو رستم و را دید خیره بماند : یعنی چون
رستم او را دید -
١٥:- بجای ازو ، ازوی سه بر مادر آمد پرسید از وی : بدو
گفت گستاخ با من بگوی -
١٦:- بجای ازین رو، ازیراع ازیرا سرت زآسمان برتر است
یعنی ازین رو -
۲۱۹
۱۷:- بجای آزمایش «آزمون»-
نهادی برودست را آزمون شکم برزمین بر نهادی بپون
۱۸:- حذف میم متکلم ع اگر من نه رفتی به ماتر مذران : یعنی
اگر من ندر فتمی-
علاوه بر تصرفات مذکوره امروز صدها الفاظ متروک شده اند
و یا صورت های شان تغییر پیدا کردند یا بجای آنها الفاظ دیگر رواج
یافته اند ما از الفاظ مذکوره چند لفظ مختصراً درینجا نقل می نمائیم
لفظ
معنی
لفظ
معنی
ویژه
خاص
تآل دمال
ریزه ریزه
مر
شمار
تخش
تیر
ایدون
حالا
ترک
کلاه آهنی
ایدر
اینجا
ترنگ
صدای کمان
آخر
اصطبل
تلاش
پراکنده
آذین
زیب و آرایش
تنگ آمدن
نزدیک آمدن
آذرگشسب
برق
جوال
بوجی پشمی
[vertical text left margin]
فراهم شونده [ILL]
۲۲۰
لفظ معنی لفظ معنی
آستی آستین چاک سفیده صبح
برسان بسان چاک چاک صدای زدن شمشیر
آغاز اراده چرنگیدن آواز گرز
افسوس ظلم و ستم چک قباله و دستاویز
اند چند یا اندک سه دیگر سوم
اندر خور لایق شارشان شهر و شهرستان
انوشه آفرین شبگیر صبح
باور مغرور شخودن خراشیدن
بارگی و باره اسپ شکردن پاره کردن
پاژ خراج غرم میش کوهی
بخش حصه غوچه مخنث و نامرد
برتر بلندی غو خروش
بسنده کافی گو پهلوان
بسیج قصد و کارسازی فروختن از اسپ فرود آمدن
۲۲۱
لفظ معنی لفظ معنی
بگماز شراب فزونی فضیلت و بزرگی
پازہر تریاک فسیلہ گل اسپ
پذیره استقبال کردن فش دم یال اسپ
پدرام اراسته قاروره الایست از آلات جنگ
پہلوانی زبان پہلوی خشت نیزه کوچک
در دره کوه و مرتبہ و بوس گرز
ع بگفش به راز این سخن درع پیرہن زنان
درخت دارالسیاسة سبز در سبز نام لختی است
درقہ سپر چرمین ستاده خیمہ
دستار دسترخوان ستاره مشتری
دست بند زنان رقاص ستودان دخمہ
دست حابه جامه سرو پا ستیخ راست و بلند
دست راست وزیر اعظم سرسری فرومایه
دستوار عصا سرون شاخ گاو
(ضمیه انقف سویم سراج الاخبار)
۲۲۲
لفظ معنی لفظ معنی
دفتر شکستن دفتر ساختن شصت دوش
دلدار ساقه لشکر شعیب دنباله تازیانه
دواج لحاف بازوچ کنج
دیدار چشم ورخ و پدیدار گشتن صلآسب اصطرلاب
رده صف طبرخون بید سرخ
روزمه بقچه طغرل نوع از مرغ شکاری
رسته صف زده قرطه کرته
رفت آوری آمد و رفت کردن کاتوزی زاهد
رنج رنگ کالوشه دیگچه
روزبان دربان کشکین کشکین نان جوین
روسپی فاحشه کپچ آب دهن
ریدک غلام امرد کلک کمان
رمین مکارہ کنارنگ بزرگ قوم
زحیر پیچ و تاب کند آور پہلوان
زخم عمارت کوهسار کو ہسار
۲۲۳
لفظ معنی لفظ معنی
زمزم کلمات مغان که بوقت گردگاه تهی گاه ومکر
پرستش گویند
گروگان مرهون زین زمین
گریغ گریز زنهاد خوردن عهد شکستن
شن بسیار زوار خادم زندان خانه
ماهار مهار شتر ژکیدن آهسته زیر لب گفتن
مزیح طعنه وظرافت سان عرض لشکر
منجوق ماهیچه علم مهست سنگین و گران
دبله لعز ناپاک بی باک
هر کاره دیگ سنگی سنج صف لشکر
هزمان هر زمان نوز هنوز
همانند مانند نیو پهلوان
هوش جان وان نگهبان
یشک چهار دندان پیشی دیر با د وفهم
حیوان درنده
٢٢٤
اسدی طوسی
این تاجدار دویمی اقلیم سخن (رزم است صاحب
آتشکده آنرا در سبعه سیارات سلطان محمود غزنوی شمار نموده .
اسم اسدی علی ابن احمد و کنتش ابو نصر است بسلسله
نسبت بشاهان عجم میرسد .
بعد از تحصیل علوم بعراق رفته بدربار دیلمی ها بار یافت
بعد ازان از عراق بآذر بایجان آمد امیر آنجا ابودلف که کردی
بود وزیرش که خیلی قدردان علم وفن بعده به اسدی فرمود
که فردوسی به شاهنامه فارسی را زنده کرد تو هم هموطنش هستی باید
که تو هم مثل او یک یادگار خویش قائم کنی! چنانچه اسدی
کرشاسب نامه نوشته حق ہموطنی فردوسی را ادا نمود ، چنانچه
این واقعات را خودش تمام در دیباچه بیان نموده --
یکی بود سردار دنیا و دین گران مایه دستور شاه زمین
به من گفت فردوسی پاک مغز بداد است داد سخنهای نغز
۲۲۵
به شاهنامه گیتی بیاراست است
وزان نامه نام نکو خواست است
تو هم شهری او را و هم پیشه
چو او در سخن چابک اندیشه
از ان بهرمان نامه باستان
به نظم آر خرم یکی داستان
دولت شاه اصالتاً و دیگر تذکره نویسها به تقلید او مینویسند
که فردوسی از غزنی گریخت از شهرهای مختلف گذشته در وطن
رسیده در آنجا مقیم بوده که کاسه عمرش لبریز شد اسدی را خواست
اظهار افسوس کرد که شاهنامه کمکی ناقص مانده پس از من آنرا که
تمام میکند اسدی بجواب گفت که جان استاد جای ملال
نیست این خدمت را من انجام میدهم چنانچه در یک شب چار
هزار اشعار نوشته تقدیم کرد فردوسی خیلی مسرور شده آنرا در شاهنامه
داخل کرد این اشعاری هستند که در ان تذکره حمله عربها و شکست
ایران است. لیکن در فکر ما این روایت محض فرضی و غلط است.
شاهنامه هرگز ناتمام نمانده بود و نه اسدی استاد فردوسی بوده است
له اسدی در گرشاسپنامه تذکره فردوسی را چنان نموده که از ان قطعاً ثابت میشود که فردوسی
هرگز شاگرد اسدی نبوده چنانچه شعر ذیل ملاحظه شوده
شاهنامه فردوسی نغز گوی چو از پیش گویندگان برد گوی ۳
٢٢٦
و نه فردوسی از اسدی چنین فرمایشی میتوانست و نه در یک شبانه
روز چار هزار اشعار نوشتن ممکن است و برهمه مستزاد اینکه
اشعار مذکور به انداز کلام اسدی مطلق مناسبت ندارد.
بلی ! اسدی بر شاعری احسان عظیم دارد که در ملک قصائد
یک راه تازه ایجاد کرد یعنی در اکثر قصائد در تشبیب مناظره ها نوشته
دو چیز را اختیار میکند که باهم مناظره میکنند و دلائل فضیلت
هر یک را بیان میکنند و درین ذیل بطرف مدح پادشاه گریز میکند
و این طرز مخصوص از ایجادت اسدی است چنانچه در مجمع الفصحا
مناظره شب و روز زمین و آسمان گرد مسلم قوس درع نقل کرده.
اسدی اولین فاضلی است که بر مصطلحات فارسی را کتاب جمع
نموده چنانچه نسخه از خط خودش در کتب خانه دیامات محفوظ است
وسلگمین این کتاب را طبع و نشر هم نموده تنقید بر کلامش اگرچه اسد
همعصر فردوسی وغیره است ولی بلحاظ مضمون بندی و تشبیهات با
دوش بدوش نظامی میباشد تصویر یک بیشه را چنین میکشد.
له کتاب سر بر اون جلد دوم تذکره اسدی - ۱۲
محمد سید عمر ابو رشته کافه
۲۲۷
چنان تنگ درهم کی پیشه بود که رفتن در ان کار اندیشه بود
درختانش سر در کشیده بهر چو خط دبیران یک اندر دگر
همه شاخها تا به چرخ کبود بهم در شده تنگ چون تار و پود
تو گفتی سپاهاست در جنگ سخت وزو هست گرد و گهر سر درخت
کمان شاخهاشان همه گرز بار سپر برگها و سنان نوک خار
نتابنده اند روی از چرخ هور ز تنگی ره شید است رفتن زمور
تشبیهات و مبالغه این قسم از داب متوسطین بلکه از معمولا
متاخرین است با این همه اسدی در واقعه نویسی و مرقع نگاری هم
به نسبت فردوسی کم مایه نیست --
در موقعیکه گرشاسپ اژدها را کشته ملاحظه شود با که تصویر
اژدها را بچه خوبی کشیده - در زمان سابق مردم اژدها چنین تصور
میکردند که ماری است بست یا سی گز دراز دو دندان بزرگ مثل فیل
دارد، در نفس آن شعله های آتشین می برآیند بر سرش موهای
هستند مثل خار درشت و سخت و بر همه جسم بدر ازی گوشهای فیل لفبها
دارد که آنرا گاهی آویزان میگذارد و گاهی بجسم چسبان
۲۲۸
می نماید دوچشمها مثل آتش از دور درخشان معلوم میشوند چنانچه میگوید
شد اندر دره هر سوی بنگرید بناگاه آن اژ در آمد پدید
بران پشته و سینه سایان بکین ز چنگش خمش اندر زمین
چو تاریک غاری دهان کرده باز دو شاخس چو شاخ گوزنان دراز
دهان نفیس دود و آتش بهم دهان کوره آهن و شعله دم
ز نفس هانش دل خاره موم ز رمبر دمش باد گیتی سموم
به دو نفس هر دو چشمش ز نور درخشان چو در شب ستاره زدو
گره در گره خشم دم تا بپشت همه سرش چون خار و موها درشت
پشیزه پشیزه تن از رنگ نیل از ان هر پشیزه سه از گوش پیل
گهی چون سپهر بر فگند یش باز گهی همچو جوشن کشیدی درآ
چو برکوه سودی بتن سنگ رنگ بفرسنگ رفتی چکا چاک سنگ
الحاصل گرشاسپ نامه در میان شاهنامه و سکندرنا
حکم یک حلقه وسطی دارد غالباً نظامی گرشاسپ نامه را پیش
روی خود نهاده بتالیف سکندر نامه پرداخته است :-
۲۲۹
منوچهری
وطنش دامغان کنیتش ابوالنجم اسمش احمد لقبش شصت
کله و تخلص او منوچهری بوده، و دولت شاه او را بلخی نوشته و بوجه
اینکه خیلی دولتمند بوده به لقب شصت کله یاد میشد –
چون او بخدمت امیر منوچهری ابن شمس المعالی امیر قابوس
ابن وشمگیر که رئیس مشهور و فرمانروائی جرجان بوده ملازمت
داشت بدین مناسبت تخلص خود را منوچهری گذاشت در سنه ۴۱۱ هـ
بعد از وفات امیر منوچهری به غزنی آمده و در مدح عنصری یک حش
قصیدۀ غرا نوشت که در دیوانش موجود است چند اشعار مدری
بقرار ذیل اند
اوستاد اوستادان زمانه عنصری عنصری پی غرو بی رنجش و بی دنش پی فن
شعر او چون طبع او هم بی تکلف هم بدیع طبع او چون شعر او هم با ملاحت هم حسن
کو جریر و کو فرزدق کو ولید و کو لبید روبه و عجاج و یک الجرج سیف و یزن
۱ امیر منوچهری بسنه ۴۰۸ هجری بر تخت نشست ۱۲
۲۳۰
که فراز آیند شعرا و ستادم بشنوند تا عزیزی روضه بینند و طبع نسترن
شعر او فردوس را ماند که اندر شعر او هر چه در فردوس ما را وعده کرده ذوالمنن
کوثر است الفاظ عذب او و معنی سلسبیل لفظ او انهار خمر و وزنش انهار لبن
تذکره نگاران مینویسند که شاگردی عنصری را هم اختیار نمود لیکن
اینهم یک پهلوی چاپلوسی بوده مثلا که مردم در قلعه سرخ دهلی بجهت
بها در شاه به بهانه خواندن گلستان سعدی میرفتند –
الحاصل عنصری او را بدر بار شاهی رسانید و بحضور سلطان محمد بن
محمود منصب ترخانی یافت یعنی هر وقت میخواست بدر بار حاضر شود
میتوانست او را هیچ وقت ممانعت نبود بعد از سلطنت چند روزه
محمد یعنی وقتیکه او به سنه ۴۲۱ هجری دستگیر شده محبوس شد ساطان
مسعود بتخت جلوس فرمود اکثر قصائد منوچهری در مدح مسعود میباشد
و مسعود هم او را خیلی دوست میداشت حتی که شعرای دربار رشک
می نمودند ـ منوچهرے در یک قصیده فخر آنذکرہ اش نموده ۱-
در خلاصة الافكار (تقی کاشی) مینویسد که منوچهری همعصر عنصری
۱ مجمع الفصحاء ۱۲
۲۳۱
وعسجدی بود و بدر بار بجز عنصری همه شعرا حتی که فردوسی و فرخی نیز
بمرتبه پائین تر از و می نشستند لیکن در دیوان منوچهری در مدح
سلطان محمود یک قصیده هم نیست ازین قیاس میشود که به غزنی بعد از
وفات سلطان محمود رسیده لهذ او هم بزم فردوسی نیست -
منوچهری فطرتاً شاعر بوده مردم در زمانیکه ادب بسیار کم بود
طرحهای سنگلاخ میدادند و او برجسته بران قصائد و غزل ها
مینوشت دیوان امروزه اش را که دارای سه هزار اشعار میباشد
علی قلی هدایت بعد از جانکاهی زیاد بدست آورده شائع نموده این دیوانرا
در فرانس بسیار احتیاط آرایش چاپ کرده اند و فرهنگش همه
اشعار مشکله اش را حل نموده اند این دیوان مطبع زیر مطالعه ام بوده
و من ازان استفاده نموده ام ـ منوچهری در ۴۳۲ هجری
انتقال نمود ـ
خصائص کلامش کلام منوچهری دارای بعض خصوصیا
است که کلام معاصرینش ازان بالکل خالی است بلکه در کلام
۱- مجمع الفصحاء بحواله لب لباب عوفی نیز دے ـ
حاشیه عموداً:
قصیده نصراحمد سراسیمه شده کافة
۲۳۲
شعرای ما بعدش نمونه هایش خیلی کمیاب اند ــ
۱ : ــ کلان ترین خصوصیتش اینست که زیاده تر بشعرای
عرب تقلید می نماید، چنانچه اکثر قصائد او در بحرها و قافیه های
قصائد عربی است مثلاً یک قصیدۀ ابوالشیص اینست
سالقاک واللیل ملقی الجران غراب ینوح علی غصن بان
منوچهری در جوابش این قصیده نوشته ــ
جهانا! چه بد مهر بد خو جهانی چو آشفته بازار بازارگانی
لطف در جای حاصل میشود که اسمای چند شعرای عرب را شمرده که
فلان فلان شاعر بمدح امیر یا خلیفه قصیده های غرا و پخته صله های
بزرگ حاصل کرده اند من هم بمثل شان بدربارت حاضر آمده ام ــ
شنیدم که اعشی بشهرین سوی سودة ابن علی الیمانی
برو خواند شعری به الفاظ تازی به شیرین معانی و شیرین ربانی
یکی کاروان اشتر کش زاهش بهر اشتر بسان یکی از کلانی
سوی تاج عمرانیان هم بدینسان بیامدم منوچهرے دامغانی
بندش تخلص قابل داد است !
۲۳۳
در آخر قصیده تصریح بنمود که این را در جواب ابوالشیص نوشتهام
و مطلع قصیده اشس اسم نظم نمود :--
ا بدان وزن این شعر گفتم که گفته است
ابو الشیص اعرابی باستانی
سالفاك و الليل ملقی ابجران
غراب ينوح علی غصن بان
زین المعتر، این قصیده در معارضه سادات علویه نوشته رخ
و نحن بنو العم اولی بها
منوچهری بران هم قصیده نوشته در ان یک کمال تازه نشانداد که
در فارسی از های ضمیر عربی کار علامت جمع گرفته :--
چو از زلف شب باز شد تابها
فرو مرد قندیل محرابها
سپیده دم از بیم سرمای سخت
بپوشید برکوه سنجابها
می خواره گان ساقی آواز داد
فگنده بزلف اندرون تابها
ببانگ نخستین ازین خواب خوش
بجستیم ما همچو طبطابها
منجم بیام آمد از نورمه
گرفت ارتفاع سطرلابها
منوچهری بر عکس دیگر شعرای فارسی اکثر دواوین شعرای عرب
یاد داشت و بران فخر میکرد در یک قصیده خود بکاسه خطاب میکند در
٢٣٤
مریسی دیوان شعر از یان دارم تو ندانی خواند الاہبی بصحنک فاصبحین
یعنی من بسیار دیوانهای عربی از بردارم و تو این قصیده
سبعه معلقه را هم خوانده نمیتوانی ـ
الاہبی بصحنک فاصبحینا ولا تبقی خمور الا ندرینا
برزبان بدرجه قدرتش حاصل بوده که در مواقعیکه در کلام خود
بسوی قصائد عربی اشاره میکند پارچه ای نشانه که قصائد بان
شناخته میشوند بی تکلف تضمین میکند در یک قصیده میگوید ـ
امرالقیس در لپیده خزان آتش قومی بر طلل مانوحه کروندی و بررستم تلی
شاعری عباس کرد و حمزه کرد و بوکر جعفر و سعد و سعید و سیدم القومی
آنکه گفت از ننا آنکه گفت الابی آنکه گفت السیف اصدق آنکه گفت می ہوا
در شعر آخری بسوی مطلعهای قصائد چارگانه عربی اشاره نموده
١:ـ اذنتا بینا الاسماء (قصیده سبعه معلقه)
٢:ـ الاہبی بصحنک فاصبحنیا(قصیده سبعه معلقه قصیده مشہور
ابوتمام که در مدح معتصم در موقع فتح عموریه نوشته شده ـ
٣:ـ السیف اصدق ابناء من الکتب ۰
عرب هم مینویسد که در
شجاعت هم
یگانه عصر
بود
۲۳۵
٤- :- ابی الهوس ، قصیدۀ متمنی -
چون در کلامش تلمیحات لسان عربی بسیار زیاده میباشند
از کلامش محض فارسی دان اصحاب حظی برداشته نمی تواند
چنانچه مطلع یک قصیده است -
نوروز بر نگاشت بجوا مشک رقمی تمثالیهای غره وتصویر های می
عربها بجای لیلی وشیرین اسم معشوقهای ذیل را میگویند
لیلی، سلمی، رباب، غره، امیمه. بختیه. وغیره -
غره معشوقۀ شاعر مشهور عهد بنی امیه (کثیر) الفت ویه
محبوبه ذوالرمه بوده، منوچهری همان را بضرورت قافیه می نوشته
در یک قصیدۀ میگوید :-
باد بترین صناعت مانی کند همی مرغ حزین روایت معبد کند همی
معبد سازنده مشهور عهد بنی امیه بوده -
روایت کردن خواندن وسرود کردن ، مرغ حزین ، بلبل
یعنی بلبل به نغمه های معبد می خواند -
زمین محراب داود است از بس سبزه پندار کشاده مرغکان بر شاخ چون داؤد حنجر ها
٢٣٦
بالنظم ابن رومی و بالنثر اصمعی یا شرح ابن جنی و یا نحو سیبوی
این جایگاه کانجمن سبکشان بود تو بوقلانی و آن دگران انبه و نبی
٢:- خصوصیت بزرگ کلامش برجستگی روانی، شستگی است
اگر چه در عام کلامش این جوهر خاصه اش موجود است لیکن
بالایش دیگر خوبها هم جمع شده شیرینی حسن او را دو بالا
کردند، مثلاً اکثر ردیفهای شگفته پیدا میکند در بعض
جای که اسم ممدوح را ردیف می سازد از آن بموقع گریز نیکوئی
حسن مخلص پیدا میشود ، و در بعض اشعارش صنعت تنسيق الصفات
چنین بنظر می آید که گویا مروارید آبدار برنگه ابریشیمی گول میخورند.
ماه رمضان رفت و مرا رفتن آن عید رمضان آمد و المنة لله
بر آمدن عید و بیرون رفتن روزه ساقی بدهم باده بر باغ و به سبزه
برنه بکف دستم آن جام چو کوثر جام دگر آور بکف دست دگر نه
من می نخورم تا نبود برد و کفم جام یا ساگینی بر سر خوانم نه بنی سه ٩
چون می نهی پیش هی گوئی بهی پاش چون می بخورم جام همی گیر هی چه
مثال تنسیق الصفات در تعریف اسپ می آید.
۲۳۷
دلم ای دوست تو دانی که برای تو کند لب من خدمت خاک کف پای تو کند
رایگان مشکفروشی نکند هیچ یکی در کمند پیج کسی زلف دوتای تو کند
چه دعاکردی جانان که چنین خوب شدی تا چو تو چاکر تو نیز دعای تو کند
از لطیفی که توئی ای بت دار شینی ملک مشرق سیم است که رای تو کند
این جهان کرد برای تو خدا وند جهان و ان جهان نیز برانم که برای تو کند
صنما از تو دلم هیچ شکیبا نه شود اگر امروز شود بیشک فردا نشود
تجربت کردم و دانا شدم از کار تو تا مجرب نشود مردم دانا نشود
نه کشم ناز تراؤ نه دهم دل به تو هم تا آتشی و مهر تو پیدا نشود
گوئی از دولت من بوسه تقاضا مکنی وام خواهی نه بود کوبه تقاضا نشود
به مدارا دل تو نرم کنم و آخر کار به درم نرم کنم گر به مدارا نشود
دگر این عاشق نومید شود از دور از درخسرو شاهنشه دنیا نشود
صنما گرد سرم چند همی گردانی زشتی از روی نکوزشت بود گردانی
یا بکن انکه شبی روز هی وعده دهی یا مکن وعده بران چیز که می نتوانی
دل من بردی راز خویشتنم دور کنی بر نیاید صنما کار بدین آسانی
مهربانی نکنی بر من و مهرم طلبی ندهی دادمن و داد ز من بستانی
۲۳۸
مکن ای دوست که بیداد نشانی نگذارد عدل باز آمده با بوالحسن عمرانی
نوروز روزگار نشاط است و ایمنی پوشیده ابرو دشت به دیبای ارمنی
خیل بهار خیمه بصحرا برون زند واجب کند که خیمه بصحرا برون زنی
بر گل همی نشینی و بر گل همی خوری بر خم همی خرامی و بر ان همی رنی
در است ناخریده و مشک است رایگان هر چند برفشانی و هرچند برزنی
شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر ماننده مخالف بوسهل زوزنی
باد نوروزی همی در بوستان سامر شود تا به سحرش دیده هر گلبنی ناظر شود
باد همچون دزد گردد هر در بیار پای بوستان اراسته چون کلبه تاجر شود
نوبهار این جامه صد رنگ پوشد تانگر دوستار دوستان خواجه بوطاهر شود
منوچهری در کشیدن تصویر مناظر قدرت ید طولی داشت اکثر
در تمهید های قصائد خود اوصاف صحرا، سبزه، بادل، سیلاب
وغیره وغیره بیک انداز دلاویزی نوشته که اگر انرا یکجا کنند یک مجموعه
خوب شاعری نیچرل قدرتی تیار میشود ــ
در قصیدۀ در ذیل کوائف سفر نقشۀ طوفان آب و هوا را کشید
که در ان تصویر تندی باد و شدت برق و غرش بر دستیلاب آب
۲۳۹
قابل دید است --
بر آمد بادی از اقصای بابن هیولا بشر ناره از و باره افکن
تو گفتی گز ستیغ کوه سیلی فرو بارد همی ابحار بعین
ز روی بادیه برخاست گردی که گیتی کرد همچون خستر او کن
چنان کز روی دریا با مدادان بخار آب خیزد ماه بهمن
برآمد زاغ رنگ و مار پیکر یکی میغ از ستیغ کوه قارن
چنان چون صد هزاران خرمن قیر که عمدا در زنی آتش بخرمن
بجستی هر زمان از تیغ برقی که کردی گیتی تاریک روشن
خروشی بر کشیدی تند تندر که موی مردمان کردی چوسوزن
تو گفتی نای رومی هر زمانی بگوش اندر دمید یک دمیدن
بلرزیدی زمین از زلزله سخت که کوه اندر فتادی زو بگردن
تو گفتی هر زمانی ژنده پیلی بلرزاند ز رنج پشگان تن
فرو بارید بارانی ز گردون چنان چون برگ گل بارد ز گلشن
و یا اندر تموزی مه بیارد جرا او منتشر بر بام و برزن
ز صحرا سیلها برخاست هر سو در از آهنگ پیچان و زمین کن
٢٤٠
چو هنگام عزائم زے معزم تبک خیزند شعبانان زمین
نماز شام کاهان گشت صافی زروی آسمان ابر ممکن
تعریف موسم بهار یک مضمون پامال عام شعرای ایران
است که از ابتدا تا امروز همه شعراء بران روز طبع خود را صرف نموده اند
لیکن هیچ کس از متقدمین و متاخرین مانند منوچهری تصویر اصل
آنرا کشیده نتوانسته او بصدها مواقع نقش و نگار بهار را نمودآ
نموده و در هر جا صورت فطریش را پیش کرده او مانند عام شعراً
صف بر گل و بلبل قناعت نمی ورزد بلکه هر یک برگ ، گل ثمر، شاخ
درخت ، ونیز صورت و کیفیت حیوانها و مرغها را نشان میدهد
کیفیت مرغها ــ
کبکان بی آزار که در کوه بلنداند پی قهقه یکبار ندیدم که بخندند
جز خاربتان جایگه خود نپسندند هر پهلو ازین نیمه بدان نیمه بدندند
هر ساعتکی سینه بمنقار برند
چون جزع برد سینه چون بشنقار
شبگیر ز گل فاختگان بانگ برآرند کوئی که سحرگاه همی خواب گذارند
٢٤١
ماه دو شنبه از بر گردن بینگارند از غالیه پی آنکه همی غالیه دارند
صد بار بروزے در پرها بشمارند
چون نیم دمیری که غلط کرده با شمار
هر ساعتی که بط سخنی چند بگوید در آب جهد جامه دگر بار بشوید
در آب کند گردن و در آب بروید گوئی که مگر چیزی در آبجه ید
چون سینه بجنبانند و یک نخت بپوید
از هر سر پرش بجهد صد در شهوار
آمد نوروز و هم از بامداد آمدنش فرخ و فرخنده باد
بازجهان خرم و خوب ایستا مرد زمستان و بهاران بزاد
ز ابر سیه روی سمن بوی داد
گیتی گردید چو دار القرار
روی گل سرخ بیار استند زلفک شمشاد بپیراستند
کبکان بر کوه تک خواستند فاختگان بنشاستند
بلبلکان زیر ستا خواستند
نای زنان بر سر شاخ چنار
ع الحمد لله حيوة (ھ) شعرابی شهر خامه
طوطیکان بر گلکان تاختند آهوکان گوش برافراختند
گورخران میمنها ساختند زاغان گلزار به پرداختند
بی دلکان در پی دل تاختند
با ترکان چو گل قندهار
مرغ نیستی که چه خواهد همی میغ نه بینی که چه راند همی
دشت نه بینی بچه ماند همی دوست نه بینی چه ستاند همی
باغ بتازا بنشاند همی
بریسمن و نسترن و لاله زار
کرده گلو پر ز با وقمری سنجاب پوش کبک فرو ریخته مشک بسوراخ گوش
بلبلکان با نشاط قمریان با خروش در دهن لاله مشک در دهن نخل نوش
سوسن کافور بوی گلبن گوهر فروش
از مه اردی بهشت دهر بهشت برین
چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته زاغ سیه پر و بال غالیه آمیخته
ابر بهاری ز دور اسپ برانگیخته و ز سم اسپ سیاه لؤلؤ تر ریخته
در دهن لاله باد ریخته با بیخته ریخته مشک سیاه پخته در ثمین
مجمره عود نسیم سحر طبع پر از قصه کاغذ
۲۴۲
٢٤٣
سرو سماطی کشید بر دو لب جویبار چون دو رده چتر سبز در دو صف کار زار
مرغ نهاد آشیان بر سر شاخ چنار چون پسر خیزران بر سر مرد سوار
گشت نگارین تذرو پنهان در کشت زار
همچو عروسی غریق در بن دریای چین
گوئی بط سفید جامه بهامون زده است کبگ دری ساق در قدح خون زده است
بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده است لشکر چین در بهار درگه مامون زده است
لاله سوی جویبار خرگه بیرون زده است
خرگه او سبز گون خیمه او آتشین
بوقت باران ابر گاهی قطره افشانی میکند و وقتی و زمانی متصل مسلسل می بارد و چون قطره های باران بر سبزه و گلهای بو قلماون سطح تالاب وغیره افتیده صورتہای قسم قسم پیدا میکنند ازین مناظر هر یکی خیلی دلکش و مقبول معلوم میشود ـ
منوچهری در یک موقع به پیرایه تشبیهات مرقع کیفیت مذکور را کشیده ـ
آن قطرهٔ باران از بین ابر چکیده گشته سربرگ از ان قطره پر آبدار
٢٤٤
آویخته چون ریشه دستارچه سبز
سیمین گرهی برسر هر ریشه و دستاً
یا همچو زبرجد گون یک دسته سوسن
اندر سر هر سوسن یک لؤلؤ شهوار
وان قطرۀ باران که فروبارد شبگیر
برطرف چمن بردو رخ سرخ گل نار
گوئی بمثل بیضۀ کافوریا حین حی
برسپرم حمرا به پراکند شرعطار
وان قطرۀ باران که فروآید از شاخ
برتازه بنفشه نه بتعجیل به ادرار
گوئی که مشاطه زبر فرق عروسان
با در دهمی ریزد باریک به مقدار
وان قطرۀ باران که چکد از بر لاله
گردد طرف لاله ازان باران بنگاه
پنداری تبخاله خردک بدمیدست
برگرد عقیقین دو لب دلبر عیار
وان قطرۀ باران که برافتد برخوید
چون قطرۀ سحاب برافتاده بزنگار
وان دایرۀ ما بنگر اندر شمر آب
هرگا که دران آب چکد قطرۀ امطار
چون مرکز پر کار است آن قطرۀ باران
وان دائرۀ آب بسان خط پرکار
هرگه که ازان دائرۀ انگیزد باران
وز باد درو چین شکن خیزد هربار
گوئی علمی از سقلطون پیداست
وز بادجهند متحرک شده بسیار
وانگه که فرو بارد باران به قوت
گیرد شکن آب دگر صورت و آثار
گه دو شمرایدون چو یکی دام کبوتر
دید اندر یک حلقه بسی سیمین منقار
٢٤٥
منوچهری در حلیه نگاری (یعنی سراپا نوشتن چیزی که حاوی
بر تمام اوصافش بوده باشد) سرآمد شعراء و گویا موجد آن است
و مستور است که شعراء در قصائد در ذیل مدح پادشاه تعریف شمشیر
و اسپ هم میکنند، درین میدان عبد الواسع جبلی و عرفی
شیرازی پیشروان کل هستند لیکن کلامشان محض خمیره تخیلات
است، ولی منوچهری تصویر ساده سراپایش کشیده ، و با اینهمه
در اکثر جا التزام صنعت تنسیق الصفات هم نموده درینمواقع اندازه
قدرت کلامش حاصل میشود که مستثنی است که الفاظ بی تکلف
و متناسب را بسهولت انبار کرده میرود ــ
حبذا اسپی محجل مرکبی تازی نژاد نعل را و پروین نشان هم او خارا شکن
رام زین و کش خرام و خوش عنان تیز گام شبخ نوا دوراه جوی و پل برو کوهکن
پشت اوی و دست اوی و گوشر اوی چون کمان چون رماح چون سنانو چون مجن
گامش اندر شیب تا زم گاه تازم بفرا چون کسی کو گاه بازی بشر یند بر سن
دیر خوابت زود خیز و تیز سیر و دوربین خوش عنان کش خرام و پاک اندیکخوی
سخت پای ضخیم ران و راست دو کرم تیز گوش بهن پشت و نرم چرم خورد موی
٢٤٦
ابر سیر و بادگرد و رعد بانگ و برق جه
کوه کوب و سیل خروش و رخ نواد و راه جوی
گور ساق و شیر زهر و یوز تاز و فرچنگ
پیل گام و گرگ سینه رنگ تاز و گرگ پوی
تیز چشم آهن جگر فولاد دل کیمخت لب
سم دندان چاه بینی ناده گام بوج روی
نیزه و گرز و کمند و ناچخ و تیروکمان
گردن و گوش و دم و سهم و دهان ساق و پوی
ببرجه باد گذر یوز دو و کوه قرار
شیر تگ پیل قدم گور دو و آهو پرواز
گوش و پهلو و میان و کتف و جبهه و ساق
تیز و فربی و نزار و قوی و پهن و دراز
ره بر و شخ شکن و شیر دل و ببرعنان
خوش دم و سخت سم و پاک تن و جنگ آغاز
منوچهری مثنوی هیچ ننوشته که واقعه نگاری ترقی می یافت
لیکن در تمهید قصائد اکثر واقعه نگاری را استعمال میکند و در نیمه رقم
یک نا واقف محسوس میکند که داستان مسلسل را آغاز کرده و اندازهٔ
قدرت بیانش هم در همین مواقع حاصل میگردد و نیز مبرهن میداند
که قصیده محض بغرض مداحی نمی نویسد بلکه ترقی دادن زبان را پیش
نظر دارد چنانچه در یک قصیده موافق دستور عرب با کیفیت حرکت
قافله رخصت شدن محبوب، و احوالات سفر را نوشته
الا یا خیمگی خیمه فرو هل
که پیش آهنگ بیرون شد ز منزل
٢٤٧
به تیره زن بزد طبل نخستین
شتربانان همی بستند محمل
نماز شام نزدیک است امشب
مه و خورشید را بینم مقابل
ولیکن قصد دارد ماه بالا
فروشد آفتاب از کوه بابل
چنان دو کفه زرین ترازو
که این کفه شود زان کفه مائل
نگار من چو حال من چنان دید
ببارید از مژه باران وابل
بیامد او افتان خیزان برمن
چو آن مرغی که باشد نیم بسمل
دو ساعد را حمائل کرد بر من
فرو آویخت از من چون حمائل
چو برگشت از من آن معشوق مشتاق
نهادم صابری را سنگ بر دل
نگه کردم بگرد کاروان گاه
به جای خیمه و جای رواحل
نه وحشی دیدم و آنجا نه انسی
نه راکب دیدم آنجا و نه راجل
نجیب خویش را دیدم به یکسو
چو دیومی دست و پا اندر سلاسل
گشادم هر دو زانو بندش از بند
چو مرغ کش گشاید از حبائل
برآوردم زمانش از بناگوش
فرو هشتم بپویش تا به کابل
چو مساحی که پیماید زمین را
به پیمودم بپای او مراحل
همی رفتم شتابان در بیابان
همی کردم بیک منزل دو منزل
صالح محمد خان تعلیم دار صف پنجم شهر ابو بکر تقه محسه کلنه
٢٤٨
همی بگداخت برف اندر بیابان توگوئی دارد شر بیماری سل
چو پاسی از شب دیر نده بگذشت برآمد شعریان از کوه موصل
رسیدم من فراز کاروان تنگ چو کشتی کو رسد نزدیک ساحل
جرس دستان گوناگون همیزد بسان عندلیبی از عنادل
ز نوک نیزه های نیزه داران شده وادی چو اطراف سنابل
نجیب خویش را گفتم سبکثر الا یا دستگیری مرد فاضل
بچرکت عنبرین باد آچراگاه بچمکت آهنین بادا مفاصل
بیابان در نورد و کوه بگذار منازلها بکوب و راه بگسل
فرود آورد بدرگاه وزیرم فرود آوردن اعشی بابل
در اقسام سخن مسمطّات منوچهری شهرت دارند و در اصل
موجد این طرز خود اوست و بران ناز هم دارد چنانچه میگوید:
طاؤس مدیح عنصری خواند دراج مسمط منوچهری
درین مسمطات در اکثر مواقع اسلوبهای تازه بتازه واقعه
نگاری اختیار نموده ـ در یک مسمط کیفیت بار آوردن انگور و سا
۱ـ مسمط شش مصرعه میباشد و قافیه های پنج مصرعه متمد میباشند =
علیه الله تو کل و حصة ذاب شمرائع رقم قصیده هم
٢٤٩
شراب را ازان در پیرایهٔ حکایت ادا کرده یعنی انگور یکزنی است از
شکمش دخترها تولد شدهاند، انگور والا خیلی شاد است که اینها دختر
هایش میباشند، و همیشه می آید بدیدارشان شادمان میگردد
اتفاقاً او را سفری پیش آمد از انجا واپس آمده دید که چهره های
سرخ و سفید دخترها سیاه شده اند و شکمهای شان بر آمده
خیلی مغموم شد که دخترها بد کار بودهاند اگرچه دخترها بسیار عذر
وزاری نمودند لیکن او هیچ نشنید و گردنهای شانرا زد بهمین جور
تا آخر حالت شراب کشی در پیرایهٔ حکایت قصه نموده ـ
شاخ انگور کهن دخترکان زادی که نه از درد بنالید و نه بر زد نفسی
همه را زاد بیک دفعه پیشش پی نه ورا قابله بود نه فریاد رسی
این چنین آسان فرزند ندید است کسی
که نه دردی بگرفتش متواتر نه تپی
چون نگه کرد بران دخترکان مادر پیر سیه بودند یکایک چه صغیر و چه کبیر
کرد شان ما در بستر همه از سبز حریر نه خورش داد مران بچگانرا هیچ زشیر
نه شغب کروند آن بچگان نی هیچ نفیر بچه گرسنه دیدی ندارد شغفی
٢٥٠
بچگانش بها ندتن خویش برآب نجهیدند و جستند از ان بستر خواب
گرد کردند سرین محکم کردند رقاب رویها یکسره کردند به زنگار خضاب
دادشان زربان پیوسته شرابی چو گلاب
نشد از جانب شان غائبی وز و نشیبی
گفت پندارم کین دخترکان آن من اند چون دل چون جگر و چون تن هم چون جان من اند
تا باشند درین از در مهمان من اند از فردوس من است ایشان ضوان من اند
تا درین باغ و درین خان و درین بام من اند
دارم اندر سرشان بس خبر کشیده بسی
در چو بکشاد بدان دخترکان کرده نگاه دید چون زنگی هر یکی را دو روی سیاه
جای جای بچه تابان چون زهره و ماه بچه سرخ چو خون و بچه زرد چو کاه
سرنگون ساز ز شرم و در تیره ز گناه
هر یکی با شکم حامله با ناز بسی
زربان را بدو امید وی در افتاده گرو گفت لاحول ولا قوة الا بالله
این بلای بچگان در حق من آمده همه آبستن گشتند بیک شب که دمه
نیست یکتن بمیان همه گان ایدره این چنین زانیه باشد بچهء هر غبی
اسیر تو لم یزل را طعنه نزنند
٢٥١
دین دوتن دور نگردند ز بام و در ما نکند هیچ کس این بی ادبان را ادبی
در خصوصیات کلام منوچهری صنعت تشبیه هم مرتبه خاص
دارد انداز منوچهری است چون تصویر یک منظر و حالت را میکشد
صدها تشبیهات تازه پیدا مینماید، و با وجود کثرتش تشبیه هیچ
از جدت خالی نمیباشد.
چون تشبیهات فرضی و خیالی تا زمانه او وجود نیافته بود همه
شعراء تشبیه بمادیات و محسوسات میدادند بنا برین چند
تشبیهات میفرموده بودہ اند که بوجه تکرار و کثرت استعمال مبتذل
و بی مزہ شدہ بودند لیکن تشبیهات منوچهری زیادہ تر از مرکب خیال
ہستند و نیز مالک جدت خاص هم میباشند، امثله اش ملاحظه شوند!
بتدریج طلوع شدن آفتاب بوقت صبح :-
بکردار چراغ نیم مرده که هر ساعت فزون گرددش روغن
یعنی روشنی آفتاب بوقت صبح بکردار چراغ نیم مردہ الخ
ترقی تدریجی میکند لرزش زمین به زلزله –
تو گفتی هر زمانی زنده پیلی بلرزاند به رنج پشه گان تن
٢٥٤
هلال :-
چنان چون دو سر از هم باز کرده ز زر سرخ یک دست آویزنجن
برگهای بید :-
و ان برگهای بید تو گویی کسی بقصد پیکان های پهن ز برجد کند همی
یعنی برگهای بید چنان معلوم میشوند که کسی از زبرجد پیکانهای
پهن را قصداً ساخته بدهد (هتوتک) و طره اش :-
پوپو بیک پیکی نامه زده اندر سر خویش نامه گه باز کند گه شکند پر شکنا
این تصویر حالتی است که هدهد گاهی طره خویش را باز میکند و گاهی
جمع : یعنی هدهد بنامه بری میماند که مکتوب را در دستار خود زده
و گاهی آنرا باز میکند و گاهی بر شکنهایش می پیچاند -
اشعار مناظر قدرت که اول گذشته نیز بسیار تشبیهات دارند
آنرا نیز پیش نظر باید گرفت -
۲۵۳
قرن پنجم و ششم
اگرچه زور رفتار ترقیات شعرے که در ابتدای صدی
پنجم کم شد چرا که درین صدے زوال سلطنت غزنویه آغاز یافت
و قوتهاے تازه بشباب نرسیده بودند لیکن هنوز این صدے
بآخر نرسیده بود که جای سلطنت غزنویه را دولت سلجوقیه گرفت
و ازین سبب در بحر سخن باز دفعتاً یک طوفان نمودار شد.
اولین فرمانرواے سلجوقیه رکن الدین طغرل بک است که
در ماه محرم ۴۲۹ هجری بمقام نیشاپور بر مسند شاهی نشست. این
سلسله اگر چه صرف (۱۶۳) سال دوام کرد لیکن در همین زمانۀ
قلیل ترقیاتیکه دران حاصل شدند تاریخ اسلامی بآن تعلقات وسیع
و گوناگون دارد. وسعتی که این سلطنت پیدا کرد از آغاز اسلام
تا این عهد هرگز حاصل نشده بود و نیز عدل و داد و امن و امان بحدے
حاصل بود که یک مسافر از خراسان خاسته تا به شام با طلای خام
بازی کرده سفر میکرد و هیچ دزد او را بگوشۀ چشم هم دیده نمی توانست
٢٥٤
و عجیب تر اینکه بعد از ان هر قدر سلطنتهای قوی که در ایران عراق
و روم قائم شده اند، همه شاخهایش بوده اند ، و پادشاهانیکه قبل
از عثمانی ها بلقب سلطان روم داشته اند یک شاخ بود از همین
خاندان ـ سلاطین خوارزم شاهی که به سطوت بی نظیر شان هر کس
آشنا است مورث اولش (نوشتگین) غلام غلامان همین
خاندان بود ـ ومختلف خاندانها اتابکیه که ازان با دارسلطان
صلاح الدین (نور الدین زنگی) ممدوح ظهیر فاریابی قزل ارسلان
و مربی و سرپرست شیخ سعدی اتابک ابوبکر ابن سعد زنگی غلامان
و خدمت کاران همین خاندان گذشته اند ـ
عصر شباب اوج سلجوقیه عهد ملکشاه و سنجر است در همین
دور شباب معراج شاعری فارسی هم است فهرست شعرای سلجوقیه
بسیار وسیع است ما اسمای چند شعرای شانرا در ذیل می نگاریم
امیر معزی ، ارزقی ، لامعی ، فخر الدین اسعد ، شهابی خراسانی ،
عبد الواسع جبلی ، انوری ، حسن غزنوی ، رضی الدین نیشاپوری
ادیب صابر علی ، باخرزی ، فتوحی ، مروزی ، فرقد ، کافی همدانی
٢٥٥
نظامی عروضی ، نظامی گنجوی ، شمس الدین خراسانی ، سوزنی
ابوالمعالی (مجمع الفصحا در دیباچۀ خود بسیار نامهای شعرای
سلجوقیۀ دیگر را نوشته)
این دور چند خصوصیات قابل لحاظ دارد .
اگرچه شاعری این دور بیحد ترقی نموده بود ولی این ترقی صرف
بحیثیت فن و مضمون بوده لیکن زبان شاعری تاهنوز کاملاً
شسته نشده بود -
شاعری فارسی در سامانیه اساس گرفت و در عهد غزنویه باوج
کمال رسید مراکز این خاندانها بخارا، وغزنی بودند که زبان مادر
آنجا یا ترکی بوده یا فارسی واکثر شعرای شان از جاهای بودند که از
مرکز اصلیۀ ایران یعنی شیراز، اصفهان، نیشاپور فاصله داشتند
فرخی ، سیستانی بوده ومنوچهری بخاک دامغان تعلق داشت
وعسجدی ، ودقیقی از مرو بودند -
البتہ وقتیکه سلجوقیها نیشاپور را پای تخت خود قرار دادند
شاعر بهم در مردمانیکه زبان اصلی ایرانی داشتند قدم بنهاد اینست که
٢٥٦
که زبان شعرای عهد سلجوقیه به نسبت شعرا می سابق لطیف تر وشیرینتر
واز مصطلحات ومحاورات فارسی لبریز است .
در عهد سلجوقیه ترقی زبان فارسی ازین رهگذر هم شده که تا امرا
همه دفاتر دول اسلامیه بزبان عربی بوده اند سلطان محمود اگرچه
دلداده خصوصیات قومیه خویش بوده ولی در عهد خود لسان
دفتری را تبدیل کرده نتوانسته بلکه در عهد شن فرامین را نیز
بزبان عربی می نوشتند ولی چون الپ ارسلان سلجوقی سربرای
گشت دفتر بزبان فارسی ساخت چنانچه دولت شاه سلجوقی در دلی
تذکره شعرای طبقه اول این کیفیت را بتفصیل نوشته - شما خود
قیاس میتوانید کرد که زبان فارسی که در اصل خود آماده ترقی بوده
بعد ازینکه لسان دولتی شد چه قدر ترقی کرده باشد .
قدردانی و فیاضی حاتمانه سلطان سنجر سر از نوشان دربار
محمودی را قائم نموده بود چنانچه میر معزی را خطاب ملک الشعراء
دادند و شعرای نامدار شعراے درباری مقرر شدند چنانچه دو
شاه مینویسد اما از شعراے بزرگ که در دور سلطان سنجر بوده اند
امیر لاد حمده الله خرابی متخلص لابد
۲۵۷
و مدح سلطان گفته اند وصله و ترتیب یافته ادیب صابر است رشید
وطواط و عبدالواسع جبلی و فرید کاتب، وانوری خاورانی
و مکث خماوسی، و سوزنی و سید حسن غزنوی و مهتی دیره که مجنو
سلطان و ظریفهٔ روزگار بود –
داستانهای قدردانی شعرا، و مذاق شاعری سنجر در اکثر
تذکره ها مذکور است ازان هر کس فهمیده میتواند که شاعر دربار
چه قیمت داشت –
سنجر روزی برای دیدن ہلال عید همراه ارکان دولت خود
برآمد، نظرش از ہمہ پیشتر به ہلال خورد که از وفور تفکرش خیره کرد
و ہمہ را با نگشت خود آنرا نشان داد و نیز بشعر افسر بود که در صف
ہلال فی البدیہہ چیزی گفته شود !
مهستی تا اینوقت بدربار بصورت یک امیدوار آمد و فت
داشت این موقع را غنیمت شمرده جریسته گفت –
ای ماه چو ابروان یاری گویی یا بچو کمان شہریاری گویی
له دولت شاه ذکر عمیق بخارا ۱۲
٢٥٨
نعلی زده از زر عیاری گوی در گوش سپهر گوشواری گوی
سنجر پنجهزار درهم و اسپ خاصه بخشید . معزی باز برجسته گفت
چون آتش خاطر مرا شاه بدید از خاک مرا بر زبر ماه کشید
چون آب یکی ترانه از من بشنید چون باد یکی مرکب خاصم بخشید
سنجر هزار دینار بخشیده امر فرمود که در خطابش لقب بشاهی
داخل شود با سنجر معز الدین لقب داشت بناءً او را معزی خطاب
دادند که تا امروز تخلصش مشهور است -
روزی سنجر چوگان بازی میکرد که اتفاقاً از اسپ افتاد
معزی رباعی ہذا را فی البدیہہ گفت -
شاها ادبی کن فلک بدخو را کو چشم رسانید رخ نیکو را
گرگوی خطا کرد به چوگانش زن ور اسپ خطا کرد بمن بخش اورا
مصرعۀ آخر دو پہلو دارد. سنجر اسپ به معزی بخشید و معزی
دگر یک رباعی را فی البدیہہ تقدیم نمود -
رفتم بر اسپ تا به جبرش بکشم گفتا که نخست بشنو این عذر خوشم
نی گاو زمینم که جهان بر گیرم نی چرخ چهارمین که خورشید کشم
یعنی بار سلطان سنجر را گاو زمین با آسمان چهارم کشیده میتواند
مهستی شاعره نامدار است و حاضر جوابیش لطائف و
ظرائفش شهرت عالمگیر داشت اکثر در صحبتهای شاعرانه سنجر
شرکت میکرد، روزی مجلس عیش بر پا بوده و مهستی نیز دران شرکت
داشت که بضرورتی بیرون رفت چون پس آمد سنجر از کیفیت
هوا پرسید مهستی فی البدیهه رباعی ہذا را خواند --
شاها فلک اسپ سعادت زین کرد وز جمله خسروان ترا تحسین کرد
تا در حرکت سمند زرین نعلت بر گل نه نهد پای زمین سمین کرد
سنجر خیلی محظوظ شد و او را در مقربین خود داخل نمود -
درین عصر خاندان غزنوی باز جان گرفت - بهرام شاه که
از سلطان محمود به پشت چهارمین بوده یک پادشاه با شان و شکوه
و خیلی علم دوست و مربی فن بوده ، تاریخ فرشته توصیفش
بدین الفاظ نموده -
او پادشاهی بود ذی شوکت، صاحب حشمت با علما و فضلا
بسیار نشستی و صحبت ایشان دوست داشتی و ہر کسی را بقدر علمش
٢٦٠
رعایت کرده لهذا فضلای آن روزگار باسم شریفش کتب
ساخته اند و تصنیفات پرداخته اند کلیله و دمنه که عبدالله ابن
مقنع ترجمه اش از زبان پهلوی بزبان عربی کرده بود بحکم بهرام شاه بفارسی
نموده شد، و این روز اولینش است که این کتاب در ایران
و هندوستان شهرت عام یافت -
این فخر هم بنصیب بهرام شاه آمد که حکیم سنایی در زمانیکه
علائق دنیا را ترک داده بود کتاب حدیقه را باسم او معنون کرد
بهرام شاه در ۵۴۷ هجری وفات یافت -
غیر از سلاطین مذکوره دیگر دربار های بزرگان بتربیت شعر و
شاعری را وظیفه ساخته بودند که از جمله شان طغان شاه سلجوقی
در علم دوستی بر همه تفوق داشت چهار مقاله میگوید -
ال سلجوق همه شعر دوست بودند اما هیچ کس شعر دوست تر
از طغان شاه الپ ارسلان نبود محارست و معاشرت او همه با شعرا
بودندیمان او همه شعرا بودند چون امیر عبد الله قریشی و ابوبکر
ارزقی و ابو منصور یوسف و شجاعی توسی، و احمد بدیهی، عقیقی
ایضاً حصه آخر جوامع قصص ك٢
٢٦١
و بسی ازینها مرتب خدمت بودند و آیند و روند بسیار بودند بطوری که
ملک الشعرایی دربار شروان شاه خاقانی و دربار خوارزم شاه
رشید الدین وطواط بوده ـ
این کارنامه عهد بهرام شاه باید بآب زر نوشته شود که به
سنگ بنیاد شاعری تصوف و اخلاق در عصرشان نهاده شد
و پیش از ختم شدن این صدی تعمیر این قصر بانجام رسید که
تفصیلش در سوانح حکیم سنایی و اوحدی و شیخ فرید الدین
عطار خواهد آمد شاعری فلسفیانه نیز یادگار همین عهد است
اول ناصر خسرو خیالات فلسفیانه را بشعر ادا کرده لیکن آن فلسفۀ
خالص بوده رنگ شاعری هیچ نداشت برعکس ازان در همین
عهد عمر خیام مسائل و خیالات فلسفیانه را با ندازی ادا نمود
که باسلوب ظاهری خود شاعری است لیکن در اصل مسائل
باریک فلسفیانه اند که باسلوب مرغوب و دلفریبی ادا کرده
شده اند .
شاعری تا عهد مذکور از رنگ عشق و عاشقی خالی بود چنانچه
شاعری صوفیانه
شاعری فلسفیانه
٢٦٢
مثنوی به رزم مخصوص مقصد از قصائد صرف مداحی بود بلی !
در تشبیب تذکره معشوق میکردند لیکن مقصدش محض تقلید عرب
بوده ، در ذکر نمودن ساقی و بچه های خوشگل همین طور تفنری پیش
نظر داشتند که بدربار امرا و برای تازگی نظر حسینان خوش
اندام را برای خدمت نگاه میکنند -
لیکن درین عهد نظامی یک صنف مستقل شاعری عشقیر قائم
کرد در احوال عشاق نامدار عرب و عجم مجنون بر فرها و مثنویها
نوشت نظامی صرف بر جذبات و خیالات عاشقانه اکتفا نورزید
بلکه یک میدان تازه برای بزم و خیالات عاشقانه نشان
داد که متاخرین دران قصر های بلند و مکمل بنا کردند -
اگر چه موجد غزل سعدی گفته میشود لیکن حق این است
که آذر این آتشکده نیز خود نظامی است -
صنف قصائد چندان ترقی نیافت چرا مضامین جدتی پیدا
نکردند البته مداحی ، چاپلوسی ، مبالغه از پیشتر هم بیشتر گشت
و صنایع های لفظی بدرجه کمال رسید طبائع عبد الواسع جبلی
٢٦٣
در رشید الدین وطواط آنقدر بر الفاظ قدرت یافته بود ند که
هر وقت ضرورت الفاظ هر نوع و هر ترکیب و هر انداز می افتاد
خرمن ہائے آنرا فراهم میکردند ۔ بعض قصائد سر تا پا از الفاظ
متضاده که در اصطلاح آنرا صنعت طباق میگویند لبریز هستند،
در بعض قصائد التزام نموده که حرف الف که از همه عام است نیاید
با اینهمه قصائد مذکور آنقدر فصیح و روان هستند که اگر کسی
نشان ندهد که درین قصیده التزام فلان صنعت شده هرگز بذهن
بسوی آن منتقل نمیشود ، در اکثر قصائد التزام است که در هر مصرع
پنج پنج یا شش شش الفاظ آورده و الفاظہائیکه در مصرع اول
آمده در مصرع ثانی هم بهمان مقدار و بهمان وزن و قافیه الفاظ
را آورده و لطف این است که هیچ تکلف و آورد محسوس نمیشود .
مجد الواسع سجع را تا به قافیه رسانید که بواسطه آن صورتی
پدیدار گشت که در عوام به بحر طویل مشهور است مثلاً .
یا صاحبی انیش الجزران سرو قد سمبر کز عشق او گشتم سمر تشنه لب خسته جگر
بر کنده جان افگنده سر ناکام و خشک چشم تر کرده زغم زیر و زبرد نیا و دین و جان تن
٢٦٤
تا این جایک مصرع است.
قاعده است که در موسم برشکال همراه گل و سبزه بوته های
خاردار و گیاه های زهرناک هم می رویند بهمین طور در گلزار شاعر
خارزار هم از یادگارهای همان عهد است که باغبانان آن
انوری و سوزنی میباشند ما بعض شعرای نامدار این عهد را تذکره
می نمائیم.
حکیم سنائی
اسمش مجدود کنیت ابوالمجد تخلص سنائی و وطن غزنی بود
در ابتدا پیشه شاعری داشت چنانچه در مدح بهرام شاه قصائد
بسیار نوشته که در دیوانش موجود است. لیکن خدای تعالی
در آخر توفیق توبه ارزانی فرمود و یک واقعه دلچسپ سبب تو به اش گشته
بهرام شاه قصد مهم هندوستان نمود حکیم سنائی یک قصیده
مدحیه نوشته خواست که برین تقریر بحضور بگذراند، باین اراده
بسوی دربار حرکت کرد در راه حمامی بود که دران مجذوبی مسه لیشه شتر
افتاده می بود چون همیشه از می خانه نالای شرابی بسوال آورده
٢٦٥
میخورد عوام او را بلای خوار یاد میکردند حکیم سنائی قصیدۀ
در بغل از پیشروی حمام میگذشت که صدای مجذوب در گوشش
رسید ایستاده شد که چه میگوید دیدشب بساقی میفرماید که به گور
بهرام شاه یک پیاله بده ! ساقی گفت چه فضول می سرائی !
بهرام شاه خیلی دانا است، مجذوب گفت که هنوز از عهدۀ انتظام
غزنی نه بر آمده که برملک دیگر تاخت میکند بیشتر ازین حماقت چیست
این گفت و پیاله خورده گفت که بیا دگور سنای یک جام دیگر پرکن
ساقی گفت که از مذمت سنائی دست بردار که شاعر خوش فکر
و طبع بلند است مجذوب گفت که خیلی احمق است همیشه چند سخنان
دروغ و راست را نظم کرده بخدمت یک رئیس نادان حاضر
و ساعتها دست بسته ایستاده میباشد تا نوبت بخواندنش میرسد
اگر بروز قیامت از و پرسند که برای دربار یار چه آورده ئی !
چه جواب دارد .
ازین واقعه حکیم خیلی متاثر شد و ترک دنیا نموده گوشه
٣۶۶
فرشته بمرتبه رسید که اول بدربار بهرام شاه چاپلوسی و مداحی
میکرد و با خود شاه همشیره خود به نکاحش پیش کرد لیکن سنائی
ابا نمود ـ چنانچه برای بهرام شاه جواباً نوشت ـ
من نه مرد و زن و ز روجا هم بخدا گر کنم و گر خواهم
گر تو تاجم دهی ز احسانم به سر تو که تاج نستانم
در ید بیضا نوشته که سرو پا برهنه بحج رفت و از انجا مراجعت
نموده در غزنی گوشه گیر شد، در کوچه های غزنی همیشه برهنه پا
میگشت چون اقربایش این حال پریشانش مشاهده میگردند
از دردمندی بی اختیارانه میگریستند حکیم برای شان میگفت که
برین احوالم گریه نکنید بلکه مسرور شوید روزی شخصی برایش بیزار آورد
بخاطرش پوشید لیکن اینقدر تعلق هم حالت او را دگرگون ساخت
و روز دیگرش این گفته دور انداخت که حالتی که دیروز داشتم
امروز گم است .
ه چون در نفحات الانس بجای بهرام شاه اسم سلطان محمود نوشته
بدین تاریخ فرشته از صحتش انکار نموده ـ
٢٦٧
امیر خسرو بطرف همین واقعه در یک قصیده خود اشاره کرده
نیست مدبر آن ترک بدار و کفش از انک
هر شگاف از پاش نمائش دین و دولت راست
پادشاهی اراده کرد که بخور شهر برسد چون بر اراده اش
مطلع شد با و نوشت ان الملوک اذا دخلو قریته افسدوها گوشه
دل این گوشه گرفته.
به تفحص ستایش خود خراب نکند ، جسم حقیر این بنده نه سنگر
خشم خداوندی است. درین عصر شیخ ابویوسف ہمدانی از
مشایخ کاملین بودند حکیم سنائی بدست شان بیعت کرد شیخ
ابویوسف از خلفهای شیخ ابوعلی فارمدی که مرشد امام غزالی
بود بودند باین تعلق حکیم سنائی برادرزاده امام غزالی میشود.
حکیم سنائی حدیقه را تالیف نمود چون در میانش بعض
سخنان مخالف عقائد عوام بودند علما مخالفت زیاد نمودند حتی که این
شکایت بگوش بهرام شاه نیز رسید و او درین مسائل از علمای
۱- این هم کیفیت دولت شاه دارد.
۲- نفعات.
امیر خسر و قصیده ششصد بایست
۲۶۸
بغداد استفسار کرد ـ جواب آمد که این سخنها قابل اعتراض نیستند
حکیم سنائی مکتوبی به بهرام شاه نوشت و عبد القادر بدایونی
مکتوب مذکور را کاملاً نقل نموده از ان منکشف میشود که سبب ناراضی
مردم این است که حکیم سنائی در حدیقه بر بنی امیه تبرا گفته و در مدح
اهل بیت مبالغه را بکار برده حکیم سنائی هر دو واقعه را تسلیم کرده نوشت
که مذمت آل مروان در خود احادیث آمده لیکن حکیم صاحب مؤشر
بنود ورنه بران ثابت میشد که اگرچه در بدی آل مروان شک
نیست لیکن حدیثهای که در مذمت مروانیها ز با نزد عوام اند بتمامہ
وصفی و جعلی هستند ـ
باز بعض کاملین شنیدیم که بذریعہ کشف ثابت کشته که
اشعار قابل اعتراض حدیقه الحاقی میباشند، و در نظر ما بسا
اوقات کشف از تحقیقات تاریخیه صحیح تر می افتد مترجم .
سند وفات حکیم سنائی مختلف فیه است ، تاریخ فرشته
بحواله تاریخ گزیده میگوید که در عهد بهرام شاه وفات یافت
دنیز قول بعض فضلا را نقل میکند که در سنۀ ۵۲۵ هجری انتقال نمود
امیر محمد احمد احمد فدائی
استعداد کاملہ
٢٦٩
وحدیقه هم در همین سنه در اختتام رسید و دولت شاه در هجری ٥٧٦
و ریاض العارفین در ۵۷۶ قبول میکند-
در نفحات نوشته که در حالت نزع شعر ذیل بر زبان
شان جاری بود -
بازگشتم زانچه گفتم زانکه نیست در سخن معنی و در معنی سخن
تالیفات حکیم سنائی کلیات است که در ان سی هزار اشعا
هستند و هفت مثنویها حدیقه ، سیر العباد ، کارنامه بلخ ، طریق التحقیق
عشق نامه ، عقل نامه ، بهروز ، بهرام دارد که از ان حدیقه بطبع رسیده
و در هر جا یافت میشود ونشان باقی مثنویها یافت نمیشود البته مجمع الفصحا
اشعار سیر العباد را بکثرت نقل نموده، دیگر دانداز حدیقه است -
در کلیات قصائد ، قطعات ، غزلها ، رباعیات همه اقسام موجوداند
و خیلی تاسف است که در میان گلهای خار ها ( هجو ) نیز پیدا است
خصوصیات کلام حکیم سنائی بقرار ذیل است -
( ۱ ) اگر چه در قصائد و تشبیب مثل معاصرین خود او هم جدتی پیدا نکرده
ولی کلامش در پختگی و برجستگی و صفای بر کلام همه معاصرین
۲۷۰
امتیاز خاص دارد ، بلکه در قدما نیز بجز از فرخی شاعر همسرا و دیده نمیشود
چند اشعار قصیده که به جواب فرخی نوشته ملاحظه شوند -
دوش سرمست نگارین من آن طرفه پسر با یکی پیرهنی با کلهی طرفه بسر
از سر کوچه فرود آمد متواری وار کرده از غایت دلتنگی صد گونه بطر
نرم نرمک همی آن نرگس پر خواب گشا ژاله ژاله عرق از عارض او کرد اثر
بوسه میزد و لب من داد همی از پی عذر اینت شوریده نگارا نیت شکر بوسه بسر
شادمان گشتم ازین کار و گرفتمش کنار همچو تنگ شکر و خرمن گل تنگ ببر
او شده خواب من از بوسه زدن بر دو رخش با دو چشم و دو رخش تا به سحر جفت سهر
خود که داند که در آن نیم شب از مستی او تا چه برداشتم از بوسه هر چیزی بر
همین مضمون است که قاآنی آنرا بپیرایه لطیفتر ادا کرده -
مست در بستر من خوابد و رندان دانند حالت مست که در بستر هشیار افتد
در خیالات و طرز ادا جای بجای جدت نیز دیده میشود مثلاً
قصیده ها در طرح مکرر بشجر بر نوشته در ان یک بند قطعه این است -
در زینت و در رنگ کلاه و کمر خویش زحمت چه کشی در طلب گوهر و از زر
این اشک من و رنگ رخ من بهای هر دو این را به کله برزن و آنرا به کمر بر
۲۷۱
۲ :- حکیم سنائی اولین ذاتی است که تصوف را با شاعری
روشناس نمود اگر چند رباعیات حضرت ابوالخیر از پیشتر
موجود اند لیکن در ان صرف جوش عشق را به پیرایه خیلی پر زور
ادا نموده اند نه مسائل و اسرار و معارف تصوف را بر عکس تالیفات
حکیم سنائی کتابهای مستقل فن تصوف اند چنانچه خود حضرت
حکیم نیز در حدیقه دعوی هذا نموده است -
کس نگفت اینچنین سخن بجهان در کسی گفت «گو بیار و بخوان
زین نمط هر چه در جهان سخن است گر یکی در هزار آن من است
چون ز قرآن گذشتی و از اخبار نیست کس را ازین نمط گفتار
و این دعوی شان را اکابر صوفیه نیز تسلیم نموده اند ، چنانچه
حضرت مولانا روم میفرماید -
ترک جوشی کرده اما نیم خام از حکیم غزنوی بشنو تمام
عطار روح بود سنائی دو چشم او ما از پس سنائی عطار آمدیم
در حدیقه جمله مقامات تصوف را بعنوا نهای مستقل بخوبی
زیاده ادا کرده ، در حصه چهارم در ذیل بحث شاعری صوفیانه
۲۷۲
انتخاب حدیقه را تقدیم میکنیم.
٣- اگرچه شاعری قدما در حالت فطری بوده ولی طرز ادای
شان شاعرانه نبوده بلکه مدعای خود را صاف و بی تکلف
در الفاظ ساده ادا میکردند یک سخن معمولی را در پیرایه نادر
ادا کردن یا از یک واقعه ادنی استدلال منطقیانه
کشیدن خاصه متوسطین و متاخرین است و موجدش
حضرت حکیم سنائی علیه الرحمه میباشد - تفصیل اجمال هذا
را در آتی بیان میکنیم -
٤- بنیاد شاعری اخلاقی نیز حکیم سنائی نهاده - اگرچه این
صنعت هم بعد از حکیم صاحب خیلی ترقی و وسعت گرفت
لیکن اصول و آئینش دست نهاده خود حکیم سنائی
میباشد -
شاعری اخلاقی اول ترین و لازمترین شرط دارا
که برای هر مسئله اش بیک پیرایه عدیم المثال پالیده شود
که هر سامع در دل خود محسوس کند که هیچ کس پیش از ان
۲۷۳
حقیقت اصلیه را ظاهر کرده نتوانسته و اینکه او کرداری را که
بیشتر اهمیت نمیداد در اصل خیلی نفرت انگیز و بدترین فعل است
بناءً علیه بر شاعر اخلاقی فرض است که از امور روز مره نتایجی که بظاهر
بالکل حیرت انگیز بوده باشند و فکر هیچ متنفس بآن کوچه گذر نکرده
باشد پیدا کند ـ
مثلاً دستور عام است که طبیب از هر چیز یکه منع میکند مردم
از ان پرهیز میکنند و برعکس به احکام شرعیه مثل این پای بند
نمی شود ازین واقعه حکیم سنائی یک پہلوی غریب نصیحت پیدا
میکند ـ حکیم سنائی دید که اکثر طبیب ها پارسی ، عیسوی ، یهودی
میباشند و نیز طبیب ها از اکثر چیزها که مریضها یا مردم را منع میکنند
حلال و طیب میباشند مثلاً حلوا ، شیرینی ، وغیره و از چیزیکه
شرع منع می نماید آن اشیای مضره و نا جائز میباشند حکیم سنائی
ازین احوال چنین استفاده می نماید ـ
ترا ایزد همی گوید که در دنیا مخور باده ترا ترسا همی گوید که در صفرا مخور حلوا
ز بهر دین تو نگذاری حرام از حرمت یزدان ولیک از بهر تن یابی حلال از گفته ترسا
۲۷۴
هر کس میداند که انسان بعد از مرگ از همه کشمکش خلاصی
می یابد، حکیم سنائی ازین خیال این پیرایه نصیحت پیدا میکند.
با همه خلق جهان گرچه ازان بیشتر گمره و کمتر به ره اند.
آن چنان زی که چومیری برهی نه چنان زی که چومیرے برهند
پهلوی بدی شراب هر شخص میداند که در حالت نشئه
انسان بیهوده گوی میکند پوچ میگوید جنگ میکند وغیره وغیره
ولی قابل انکار نیست که انسان در حالت خمار خیلی فیاض و گرگستر
میگردد و این پهلوی خوبی شراب ست ، لیکن ملاحظه شود که شاعر
از پہلوی خوبی شراب بچه خوبی بدی او را ثابت میکند -
نکند عاقل مستی نخورد دانائی نه نهد مردم هشیار سوی مستی پی
گرکنی بخشش گویند که می کرد نه اُ ورنه کنی عربده گویند که او کرد نه می
معلوم است که قوم حضرت موسی علی نبینا و علیه السلام پیش گوسالا
را نموده اند و هندو امروز هم گاو را درجه تقدس خاص میدهند
و نیز این هم مشهور است که حضرت نوح علیہ السلام را مردم
به پیغمبری نشناختند ، ازینوا قعات شاعر یک نتیجه لطیف اخذ میکند
۲۷۵
که رد و قبول عوام قیمتی ندارد اگر بنگاه احترام دیدند گاو را خدا
می شناسند و اگر چپ شدند مثل نوح علیه السلام یک فرد
کامل را رد میکنند-
از پی رد و قبول عامه خود را خر مکن زانکه نبود کار عامه خر خری یا خرخری
گاو را دارند باور در خدای عامیان نوح را باور ندارند از پی پیغمبری
اختلاط و صحبت خوبی هم دارد و بدی هم این است که
ارباب حال هر دو پهلوی آنرا گرفته اند لیکن ذهن هیچ یک این نکته را
درک نکرده که پهلوی که خوبی دارد هم از زحمت و خرابی خالی نیست
کسی کش خرد رهنمون است گر بگیتی ره و رسم الفت نگیرد
که صحبت نفاقی است یا اتفاقی دل مرد دانا ازین هر دو لرزد
اگر خود نفاقی است جانرا بکاهد و گر اتفاقی است زنجیران نیرزد
چو حرا بشربتی خوردم مگیر از منکه بکردم بیابان بود تابستان و آب سرد دوستها
چون تو شدی پیر بلندی مجو کان که ر تو زاد بلند آن بشود
روز نه بینی که به پایان رسد سایه هر چیز دو چندان شود
زشت باشد روی نازیبا و ناز سخت باشد چشم نابینا و درد
معذرت گناه
مقابله به بدخوانی غودود؟
ناقابل معیوب نتوانست
۲۷۶
یا دو قبله درہ توحید نتوان رفت راست یا رضای دوست باید یا رضا خویشتن
بسوی آن حضرت پیوند پیچ دل با آرزو با چنین گلرخ نه خب هیچکس را پیرهن
این جهان بر مثال مرداریست کرگسان گرد او ہزار ہزار
این مر آن را همی کشد مخلب آن مر آن را همی زند منقار
آخر الامر بر پرند ہمہ وز ہمہ باز ماند این مردار
۵:- در شعرای آسیا زمین جوشش و سرمستی که شاعری حقیقی است
بسیار کم یاب است، در شعرای فارسی این نشه مولانای روم
را برده است و گاه و بیگاه خواجه حافظ نیز بدست میشود، لیکن
حکیم سنائی در نیخصوص امام کل است، اشعار ذیل را بخوانید
و ہر یک لفظ و تراکیب و انداز بیان و مضمون را دقت کنید که
چسان از جوشش لبریز است :-
یا بر و همچو زنان رنگی و بویی پیش گیر یا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فکن
چون عالم زیر پایت نطع شد پای بکوب چون دو کون اندر دو دستت جمع شد دستی بزه
سربرآر از گلخ توحید تا در کوی دین کشتگان زنده بینی انجمن در انجمن
ای زد لتنگی زمانی طوف کردم در چمن یک جهان جان دیدم آنجا بسته از زندان تن
حکیم سنائی
ترک آرزو مقام وصل
دیناو طالبانش
۲۷۴
پی طرب خوشدل طیور و پی جذبات جن با پی دامان خندان درخت و میزبان گیا
طلای عاشقان خوشت بین قار طرب ای شاهدان شیرین کار
تاکی از خانه بان ره صحرا تاکی از کعبه بان در خمار
در جهان شاہدے و ما فارغ در قدح جرعه وما هشیا
بسکاست شنیدی صفت روم و چین خیز و بیا ملک سنائی به بین
تا همه دل بینی پی حرص و نخل تا همه جان بینی پی کبر و کین
پای نه و چرخ بزیر قدم دست نه ملک بزیر نگین
رسته ز ترکیب زمان و مکان جسته زترتیب شهور وسنین
روح امین داده ببخشش بها نکه داده به مریم زره آستین
۶ : - در اجزای شاعری جزو مهمش تمثیل و تشبیہ ایست مثلاً
یک وقت می آید که شاعر یک دعوی اخلاقی پیش میکند و برا
اثباتش در دلیل پیش کردن تمثیل لازم افتد بعض اوقات
خوبی یا زشتی چیزی رذہن نشین کردن میخواهد و یا تصویر هیئته
یکشی میکشد بدون تشبیہ و تمثیل ہیچ چاره نیست - ہمین است
کہ شعرای بزرگ مثل سعدی ۔ صائب - کلیم و غیره در تمثیل یدطولا
۲۷۸
داشتند.
موجد این وصف شاعری نیز حکیم سنائی است اما اشعار
ذیل محقق میشود که تمثیلات شان چقدر نادر و موثر واقع شده اند.
خرمی زرنگ رفتاری بدین ره کی سرد ورد باید صبر سوز و مرد باید گام زن
هفته ها باید که تا یک پنبه دانه زاب و گل شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن
ماهها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش صوفی را خرقه گردد یا حمار یرا رسن
سالها باید که تا یک سنگ اصلی زافتاب لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
ساعت بسیار می باید کشیدن انتظار تا که در جوف صدف بارانی شود در عدن
قرنها باید که تا یک کودکی از لطف طبع عالمی گویا شود یا فاضلی صاحب سخن
صدق و اخلاص درستی باید و عمر دراز تا قرین حق شود صاحبقران در قرن
تو علم آموختی از حرص اینک ترس کاندری چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا
چو تن جانزا مزین کن بعلم و دین که زشت آید درون سوشا و عریا نو برون سو کوشک دیبا
اکنون ما بعض قطعات و اشعار قصائد حکیم سنائی را مجتمعاً
مینویسیم تا ناظرین در باب مرتبه شاعری شان رای قائم کرده بتوانند.
مکن در جسم و جان منزلگه این دون پست و آلا قدم زین هر دو بیرون نه نه اینجا باش نه آنجا
٣٨٩
بهرچه از راه باز اهی چه کفر آن حرفه چه پیا بهر چه از دوست بمانی چه زشت آن نش چه زیا
چه بطحات است خدمه کر چینی علماء کدرشت با گرفته چینیان احرام و کی خفته در بطحا
مرا باری بجد افتاد راه حکمت و همت بسوی خط وحدت برد عقل از خط شیا
نخواهم لاجرم نعمت نه در دنیا نه در جنین همی گویم بهر ساعت چه در قرا چه در سرا
که یارب مرسنای مراسنای ده نو د حکت چنان کزوی به شک آید روان بو علی سینا
مگردان حرص من چون گل که در طفلی شکر گشته مگردان حرص من چون مل که در پیری شوم ا
بهر چه از اولیا گفتند از رقمی و دفتی بهر چه از انبیا گفتند آمنا و صدقنا
پرده دار عشق دان رسم ملامت فقیر پاسبان در شناس این آب تلخ انگور
ابسا خفیا که اندر حشر خواهد بد ازان که هست ناقد بصیر و نقد ها بس کم عیاً
عقل جزوی کی تواند گشت بر گیها محیط عنکبوتی کی تواند کرد سیمرغی شکار
کی شود کا می و عالم تا تو باشی ملک آن کی بود اهل شاران کس که بر چیند شار
باش تا کل پاپی انہا را که امروز ندجزو باش تا کل پاپی انہا را که امروزند خا
گولی که بعد ما چه کنند و کجا روند فرزندگان و دخترکان یتیم ما
خود یاد ناوری که چه کردند و چون شدند آن مادران آن پدران قدیم ما
۲۸۰
عمر و خیام ابن ابراهیم نشاپوری
اسم آن عمرو - لقب خیام وطن نشاپور بوده غالباً پیشه آبائی
خیمه دوزی بوده که خیام لقب یافت ـ در وقت طالب العلمی وطبقه
(حسن ابن علی حسن) همدرس داشت، در بین شان رابطه مودت خیلی
مضبوط شده بود که هر سه با هم عهد نمود که اگر یکی از ایشان بر منصبی فائز
گشت دگران را هم بمرتبه خود خواهد رسانید -
در ینوقت که میدانست؟ که این بچه های مکتب که امروز در پخته
کردن پلاؤ مصروف هستند فردا مردان تاریخی میشوند -- بالآخر حسن
ابن علی ترقی کرد رفته رفته بقلمدان وزارت الپ ارسلان سلجوقی
قبضه نمود و چون در سنه هجری الپ ارسلان مرد و جای او را
ملک شاه سلجوقی گرفت این مالک هر سه سیاه و سفید بود. ابن حسن
امروز بلقب نظام الملک (بانی دار العلوم نظامیه بغداد) مشهور
است چون عمرو خیام دریافت که همدرس من بر تاج وتخت قابض
است در اصفهان پیش نظام الملک رسید و نظام الملک احترام
۲۸۱
تمام خیر مقامش نمود و او را بعهد خود فراموش نشده بود لهذا خودش
از عمر و سوال کرد که چه آرزو دارد؟ در یئوقت خیام هر آرزو
میکرد بدست آورده میتوانست ، لیکن شہنشاہ ملک قناعت
صرف وجه معاش بسیار ادنی را درخواست نمود . نظام الملک
در وطن خیام (نشاپور) سرشتر یک ملک نمود که حاصلاتش
کم و بیش دوازده صد روپیه سالیانه بوده ــ
اگرچه خیام در ملک کم قناعت ورزیده ولی سلاطین و امرا او را
به نظر همسر خود میدیدند. چنانچه شمس الملوک خاقان بخاری او را
بر تخت برابر خود جای میداد و ملک شاہ سلجوقی که شہنشاہ عظم عالم
اسلام بوده با و تعلقات ندیمانه داشت . دولت شاہ میگوید که سلطان
سنجر نیز او را بر تخت خود در پهلوی خود مینشاند لیکن از تاریخ الحکما
شهرزوری معلوم میشود که تعلقاتش با سلطان سنجر مزه نداشت .
میگوید که سنجر وقتیکه شاهزاده بود چیچک کشید برای معالجه اش خیام
لے دولت شاه - تخمینه حاصلات ملک از گفته های خود است -
۲ے تاریخ الحکما شهرزوری -
۲۸۴
را طلبید ، وزیر از دانه حالت مریض جویان شد خیام گفت که
آثار خوبی ندارد کسی این خبر را به سنجر رسانید او خیلی ذیق شد
و ملال او تا آخر دوام ورزید -
ملک شاه سلجوقی در ۴۶۷ هجری اراده نمود که یک رصدخانه
عظیم الشان تعمیر کنند - برای آن علمای بزرگ فن هیئت و نجوم را
خواست که در میان ایشان ابو المظفر اسفرارے ، میمون ابن نجیب
واسطی خیام نامدار نیز بوده اند . ابن اثیر نوشته که برین رصدخانه
پل بی شمار بصرف رسیده و زیجی که بواسطه این رصدخانه ترتیب دادند
او را خاص خیام تیار نموده است . چنانچه در کشف الظنون در ذیل تذکره
زیج ملک شاہی نیز این تصریح موجود است .
خیام اکثر درس فلسفه یونانی را میداد و خیالات هم بهمان
رنگ میداشت . چون خیالاتش عام شدند در مردم هیجان زیاد
پیدا شد اراده کشتن او را نمودند که بیدین است . مجبورا بحج رفت که حریم
جای امن است چون از حج فارغ یافته به بغداد رسید مردم اسم او را شید
۱ه تاریخ الحکماء جمال الدین قفطی -
۲۸۳
از هر طرف هجوم آوردند که درسی علوم فلسفه از و بگیرند لیکن او قبولداً
نشده بغداد را گذاشته بوطن خود آمد .
وفات -
قصه وفاتش عجیبهاست - عادتش بود که هر وقت
خلال دندان را پیش خود نگاه میکرد ، روزی مطالعه کتاب الشفا
بو علی سینا مینمود که چون ببحث وحدت و کثرت آمد خلال را در کتاب
مانده برخواست و نماز خوانده وصیت نمود و تا شام چیزی نخورد
نماز عشا را خوانده بسجده افتاد و گفت خدایا ؟ قدر تیکه داشتم
در شناختن تو صرف نمودم پس مرا ببخش ، همین میگفت که دم
آخر شد . در مجمع الفصحا است در سالہ هجری وفات کرد - آن
قصه دفن ازین هم عجیب تر است . نظامی عروضی شاعر نامدار
سیر است و کتاب چهار مقاله اش بچاپ و نشر شده است او
میگوید که من در سنه هجری ببلخ رفته شنیدم که خیام درینجا به خانه
امیرابو سعید مقیم است بخدمتش حاضر شدم در میان اختلاط خیام
بمن گفت که قبر من در جائی واقع میشود که در سال دو باره بر سر آن باران
ن
گلان میشود من ازین سخن به تعجب افتادم و نیز فکر نمودم که چنین هستی بزرگی فضول
گو نمیباشد. بعد از ان من سنه ۵۲۳ هجری در نشاپور رسیدم حکیم موصوف
چند سال پیش وفات یافته بود ، بوجه حق شاگردی یک رابطه
پیدا کرده به قبرش رفتم ، قبرش به مقبره حیره نز و دیوار باغ زیر دفنا
مرود و زردالو واقع بود و انقدر شکوفه بر قبرش باریده بود که سبجا
قبر انبار گل به نظر می آمد من پیشان گوئی حکیم را یاد کربی اختیار اند
گریستم .
فضل و کمال
امروز خیام محض بحیثیت یک شاعر شناخته میشود لیکن او
در فلسفه همسر بو علی سینا و در علوم مذهبی و فن ادب و تاریخ امام
فن بوده جمال الدین فضلی در تاریخ الحکما القابش با لفاظ ذیل شروع میکند
امام خراسان علامه الزمان» و شهر وزی در تاریخ الحکماء میگوید
كان طوابي على في اجزاء علوه الحكمة وكان عالماً باللغة والفقه و التواريخ
چهار مقاله تذکره منجم ماهر-
خیام فقه علم داشت گویا امام در علوم مذهبی محض عقیده مؤلف است شخصی را اول معتقد بصفا
فلاسفه یونان ظاهر میدارد و باز اورا امام مذهب میسازند، نکته بدیع است مترجم ،
٢٨٥
در فلسفه تالی پسر بوعلی سینا بوده و به لغت و فقه و تاریخ هم علم داشت
قوت حافظه چنان داشت که در اصفهان کتابی را هفت بار مطالعه
نموده به نشاپور آمد و تمام کتابی را زبانی نوشتند. چون
با اصل کتاب مقابله اش نمودند دیدند اختلاف جزئی یافتند.
روزی بخانه وزیر عبدالرزاق صحبت علمی بر پا بود و در آن
ابو الحسن (عالم فن تجوید) نیز شرکت داشت که خیام هم رسید، وزیر
خیام را دیده گفت علی الخبیر سقطت (واقف کار رسید) مسئله
زیر بحث را پیش خیام نهادند که هفت قرأت و روایات ساده
و دلایل و وجوه آن را تفصیل داده یک قرأت را از میانش ترجیح داد
ابو الحسن بی اختیارانه گفت که حکما را بگذارید در خود قراء هم چنین
معلومات کم هستند
قاضی عبدالرشید میگوید که ما در مرور حمام با خیام ملاقات
نمودیم و معنی سوره معوذتین دریافت نموده پرسیدیم که درین
صورتها تکرار الفاظ چراست؟ خیام برجسته بجوابش پرداخت
۱ شهر روزی -
۲ شهر روزی -
حصائل شعر العجم ج ۲
٢٨٦
و اقوال و شواهد و دلائل مفسرین را بشرحی بیان نمود که اگر تمام تقریر او
مینوشتیم یک کتاب مستقل جور میشد ۔
خیام چون عقائد فلسفه داشت۔ علمای مذهبی از و مخا لف
بودند امام گرده مذهبی درین عصر حضرت امام غزالی بودند که بذریعه در کتاب
تهافة الفلاسفه ابطال فلسفه نموده اند او شان بغرض مناظره پیش
خیام آمدہ پرسیدند که چون نزد فلاسفه همہ اجزای آسمان باهم مشتاتاً
و متحد الحقيقة هستند پس بعض اجزا چطور قطبین ساکن قرار یافتند خیام
در اظهار مسائل فلسفیه نهایت بخیل بود۔ اول گفت کہ من این مشارا
در کتاب عرائس النفائس شرح داده ام بعد از اصرار در جواب اسأل
از مراتب ابتدائیه اسس آغاز نمود یعنی ازین مسئله بحث شروع نمود
کہ حرکت از کدام مقوله است؟ و آن را چندین بسط داد که از آن
نماز پیشین شد۔ امام غزالی چون صدای موذن شنیدند گفتند جا الحق وزهق
الباطل ان الباطل كان زهوقاً (حق آمد و باطل چوشد) بلی! باطل ضرور
محو شدنی است) و برخوا ستند
شہر زوری ۔
شہر زوری ۔
۲۸۷
فن نجوم یک چیز مهمل است ، لیکن چون حکمای یونان
عموماً بآن معتقد بودهاند این خیالات در مسلمانان هم سرایت کردید
خیام نیز درین فن کمال داشت بلقب منجم یاد میشد ـ پادشاه وقت در سنه
پیش خواجه بزرگ صدرالدین محمد ابن المظفر پیام فرستاد که
من بشکار میروم خیام را بفرمائید که بذریعه اعمال نجوم تاریخ مقرر نماید
که از برف و باران محفوظ باشد . خیام بعد از تحقیق دو روزه یک روز
معین نمود. پادشاه بهمان روز حرکت کرده دو کروه نرفته بود که ابر پر نری
بلند شد و در صحرا چادر برف هموار کرد مردم بر خیام خیلی خنده کردند .
و پادشاه خواست که از همانجا پس بگردد خیام گفت که ابر فوراً پراگنده
میشود و تا پنجروز هرگز بر زمین قطره هم نمی بارد. اتفاقاً این پیشین گویی
خیام راست آمد ـ
تصنیفات
تصنیفاتش خیلی کم اند . زیج خیام در ممالک اسلامیه وجود
ندارد لیکن اروپا آنرا طبع نموده شایع کرده است ـ باقی چند رسائل
تاریخ الحکماء
۲۸۸
هستند که ما آنرا از شهر زوری نقل میکنیم ــ
۱: ــ رساله مختصر در طبعیات :-
۲: ــ رساله مختصر بر حقیقت وجود .
۳: ــ رساله بر سرّ تکوین و تکلیف سر این رساله در مصر چاپ شده
اشعار بسیار در عربی نوشته است ما چند اشعارش را از شهر زوری
نقل میکنیم ــ
يل برلى الدنيا بل السبعة العلى بل الافق الاعلى اذا جائت خاطرى
اصوم على الفحشا جهراً وخفيةً عفاقاً وافطارى تبذل من خاطرى
وكم عصبة ضلت عن الحق ذُهّلاً بطرف الهدى من فیفى التقاطر
فان صراط المستقيم بصائر نصبن على وادى العمى كالقناطر
اذا قنعت نفسى بميسور بلغة يحصلها بالكد كفى و ساعدى
امنت تصاريف الحوادث كلها فكن يازماني موسدى ومساعدى
وهبنى انتجذت الشعر بين منازلي وفوق مناط الفرق بين مساعدي
اليس قضى الرحمن في حكمه بان يعبد ا لى نحس جميع المسائل
متى احدثت دنيا لك كان مصيبة فواعجبا من ذا القريب المباعد
۲۸۹
اذا كان محصول الحياة منية فسيان حالا كل سن و قاعد
رضيت دهراً طويلاً فى التماس اخ يرعى دادى ذا ذو خلة خاناً
فلم الفت و لم اخيت غير اخ وكم تبدلت بالاخوان اخواناً
وقلت للنفس لماخومطلبها بالله ما نالنى ما عشت انساناً
رباعیاست
واقعه تعجب خیز است که خیام در فلسفه و نجوم و فقه و ادب و تاریخ کمال داشت ولی با ینقدر ستاره ها افق شهرتش بالکل تاریکست فقط چند رباعیات فارسی دارد که تا هشت صد سال اسم آنرا زنده داشت گویا این بال پرواز مرغ شهرتش میباشد مسلمانان رباعی ها آنقدر اعتنا نه نموده اند که اهالی ارو پا کرده اند. اصل موضوع کتاب ما شاعری است بدینوجه باید که ما در تنقید نمودن رباعیات مذکوره پهلوی شاعری را منظور داشته باشیم اعلی ۱ درین رباعیات فلسفه نیست، هیچ تعلیم اخلاقی نیست یکنکته دقیق ندارند لیکن دیدن این لازم است که در آن شاعری و هم شاعری صفای نعمان هم است یا نه؟ یعنی حام اگر حکیم نمی بود ایا
۲۹۰
شاعر هم میشدیانه ؟ شرط لازمی شاعری جرت ودل آویزی اسلوب
بیان است . شاعر یک سخن معمولی را بیکا اسلوب ندرت آمیز ودلگشا
ادا میکند که سامعین بوجدمی آیند ۔ دل آویزی زبان اسباب مختلف
دارد گاهی از بی تکلفی ، روانی ، شستگی زبان این وصف حاصل
میشود و گاهی به تبدیل نمودن طریقه اداسی مروجه این کیفیت رو مینماید
گاهی از استدلال شاعرانه و گاهی از شوخی و ظرافت و گاهی
از ندرت استعاره و تشبیه ـ و حقیقت این است ادای کلام
بنام متعین و مشخص نیستند بلکه سامع اینقدر محسوس میکند که چیزی
هست که در دل خلید ؟ لیکن چه چیز خلید ؟ و چرا خلید ؟
این هیچ معلوم نمیشود .
خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست بسیار شیوه هاست بتانرا که نام نیست
رباعیات خیام از هزار ها هم متجاوزند لیکن قدر مشترک همه صرف چند
مضامین معینه ذیل میباشند (بی ثباتی دنیا ـ تعریف خوشی
دلی و نشاط ـ تعریف شراب ـ میسئله جبر ـ توبه و استغفار) از
هر یک مضمون را صد صد بار میگوید لیکن هر بار بیک قالب تازه
۲۹۱
ادا میکند که گویا یک چیز تازه است .
بی ثباتی دنیا و عبرت گرفتن از ان یک مضمون خیلی پامالست
لیکن برای ان خیام هر بار یک اسلوب تازه را بدست می ارد
که اثر نو پیدا میکند -
علیهذا توبه و استغفار هم یک مضمون فرسوده است لیکن
خیام انرا تاثیری می بخشد که از چشم سامع بی اختیارانه اشک جاری
میشوند و بعضی اوقات بجای طریقه رقت اور صورت استدلال
را اختیار میکند و بظاهر بدرجه قوت دار میباشد که گویا جواً
ندارد -
امثله ذیل ملاحظه شوند !
حدت اسلوب - رباعی
بر سینه غم پذیر من رحمت کن
بر جان و دل اسیر من رحمت کن
بر پای خرابات رو من بخشا
بر دست پیاله گیر من رحمت کن
درین رباعی دعای مغفرت میکند لیکن برای خود نی بلکه برای
دیگران (یعنی برای دل و جان دست و پای) باین اسلوب دعازو دار
۲۹۳
میشود و از خودغرضی که در دعائیکه برای خود میکند میباشد) خلاصی
مییابد و نکتۀ دیگر اینکه برائت اعضا بآسانی ثابت میشود که قصور شان
چیست؟ آنها باختیار خود کاری نمیکنند ـ
دست را بمقابلۀ پا آورده درین مقابله صنعت طباق پیدا
شده موجب لطافت مزید گشت ـ
در ملک تو از طاعت ما هیچ فزود وز معصیتی که هست نقصانی بود
بگذار و مگیر زانکه معلوم شد گیرنده دیرسی و گزارنده زود
من بندۀ عاصیم رضای تو کجاست تاریک دلم نور صفائی تو کجاست
ما را تو بهشت اگر بطاعت بخشی آن بیع بود لطف وعطای تو کجاست
بچه انداز شاعرانه بلند بمغفرت مجبور نماید ـ یعنی اگر بهشت برین را
بعوض طاعتم میدهی این تجارت شد که مناسب حال شاهنشاه وذات
غفور و کریم نیست لطف خطای تو که قصههای بی پایانش شهرت
عام دارند چه شد؟ شیخ سعدی همین مضمون را در گلستان ادا نموده)
که از محاسن خواص آن شمرده میشود «بدریوزه گری آمدم نه بتجارت» ـ
آنکه پدید گشتم از قدرت تو ده ساله شدم بناز و در نعمت تو
۲۹۳
صد سال به امتحان گنه خواهم کرد تا جرم من است بیش یا رحمت تو
دقت کنید که بچه اسلوب زور دار خواهان مغفرت است ؟
فریاد که عمر رفت بیهوده هم لقمه حرام هم نفس آلوده
فرموده ناکرده سیه رویم کرد فریاد زکردههای نافرموده
تعبیر نمودن فرائض به «فرموده ناکرده» و گناهان به «کردههای نافرموده»
خیلی لطیف است - مشهور است که روزی صراحی خیام از دستش
افتاده شکست ، ازینواقعه متاثر گشته رباعی هذا را نوشت -
ابریق می مرا شکستی ربی بر من در عیش را ببستی ربی
بر خاک بریختی می لعل مرا خاکم بدهن که سخت مستی ربی
میگویند که خدا سزای گستاخیاش را داده که گردنش کج شد.
برین برجسته گفت -
ناکرده گناه در جهان کیست؟ بگو وان کس که گنه نکرد چون زیست؟ بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو
اکثر شعرا مضمون طلب مغفرت را بستهاند - نظامی میگوید -
گناه من ار نامدی در شمار ترا نام کی بودی آمرزگار
٢٩٤
یک شاعر زبان اردو میگوید ـ
عوض نه لی مری جرم و گناه بیحد کا الہی تجکو غفور الرحیم کہتی ہین
کہین، کہین نه عدو دیکہکہ مجہی محتاج یه او نکی بندہی ہین جنکو کریم کہتی ہین
(یعنی آلہی؟ از من عوض جرم و گناهای بیحد مرا مگیر که ترا غفور الرحیم
میگویند و نیز عدو (کافر) مرا درین حالت (از اعمال نیک) محتاج
و (خالی دست) دیده (بطعن خواهد گفت که او مردم ببینید!)
این شخص بندۀ کسی است که او را کریم میگویندـ
لیکن طرز اداء و استدلال خیام ندرت زیاد دارد با
او در صورت سزا بذریعۀ استدلال شاعرانه در بین غلام و آقا
مساوات ثابت میکند و نیز آن را بجای جمله خبریه بصورت استفهام
که خیلی موثر و مسکت میباشد ادا مینماید ـ
شوخی و ظرافت
خیام با اینکه فیلسوف بوده شوخی و ظرافت طبع زیاد داشت
بدینوجه اکثر مضامین در پیرایۀ ظریفانه شوخ ادا مینماید ـ
ای چرخ ز گردش تو خورسندیم آزاد کنم که لایق بند نیم
۲۹۵
گرمیل تو بابی خردان با الست من هم نیز چنان اهل خرد مند نیم
در اشیا عموماً این خیالست که آسمان همیشه ارباب خرد را در پیچ
و تاب دارد بدین وجه آسمان را ظریفانه خطا میکند -
در مسجد اگر بهر نیاز آمده ام قسم بالله نه بهر نماز آمده ام
یکروز اینجا سجاده دزدیدم باز آن گم شده است بهر از ان امده ام
گویند که می خور که شعبان نه روانت نه نیز رجب که آن مه خواص خداست
شعبان و رجب مه خدایند و رسول ما می بر مضان خوریم کان خواصه ماست
ایرانیها اکثر ماه ها را تقسیم نمودند مثلاً شعبان را ماه رسول و رجب را
ماه خدا میگویند ـ خیام میگوید که مردم درین ماه ها از شراب منع
میکنند که این ماه های خدا و رسول هستند بیشک این هدایات
شان درست اند بدینوجه ما در ماه رمضان المبارک شراب میخورم
که این ماه خواص از ماست -
گویند که آن کسان چو با پرهیزند زان سان که بمیرند بدان سان خیزند
ما با می و معشوق از انیم مقیم تا بو که بحشر آن چنان انگیز ند
مشهور است که انسان در حالتیکه می میرد حشرش در همان حالت میشود
حصص ادبیه شد الیه سه روپیه
٢٩٦
خیام گفته که من با همین سبب شب و روز شراب میخورم و با معشوق
بسر میبرم که روز قیامت هم در همین حالت برخیزم.
گویند که ماه روزه نزدیک رسید من بعد بگرد باده نتوان گردید
تا آخر شعبان بخورم چندان می کاندر رمضان مست بخسبم تا عید
باده خوران ایران در ماه رمضان شراب نمیخورند، لیکن خیام این
پیرایہ خود را بصورت بدیع ادا نموده است تا آنی همین مضمون
را فطری (نچرل) ساخته است میخور دن این ماه روا نیست
ولیکن مستانه توان خورد شب یکدهه یا خور د بدان گونه بباید که بمستی
تاشام دگر بر نتوان خواست بستر یک شاعر دیگر پیرایه خیلی لطیف
اختیار نموده در یک غزل که ردیفش «نمی دانستم» است
میگوید:-
قرب یک ماه بمیخانه اقامت کردم اتفاقاً رمضان بود نمیدانستم
هرگه که طلوع صبح ازرق باشد باید که بکف جام مروق باشم
گویند بافواه که می تلخ بود شاید چو هر حال که می حق باشد
در غربی یک مثل مشهور است (الحق مر) یعنی سخن حق تلخ است.
۲۹۷
خیام از تلخی شراب استدلال میکند که خوردن شراب حق است
میگوید میرزا غالب ازین یک مضمون دیگر پیدا کرده --
نگفته که به تلخی بساز و پند پذیر برو که باده ما تلخ تر ازین پیداست
دست چو منی که جام ساغر گیرد حیف است که آن دفتر و منبر گیرد
توزا هد خشکی و منم فاسق تر آتش نشینده که در تر گیرد
من در رمضان روزه اگر میخورم تا ظن نبری که بی خبر میخوردم
از محنت روزه روز من چون بشد پنداشته بودم که سحر میخوردم
طبعم به نماز و روزه چون مائل شد گفتم که مراد کلیم حاصل شد
افسوس که این وضو ببادی شکست وان روزه بنیم جرعه باطل شد
درین رباعی به پیرایه ظریفانه اشاره نموده که کسانی روزه و نماز
ظاهری مینمایند هستی عبادت شان بس همینقدر است -
گویند که فردوس برین خواهد بود آنجا می ناب حورعین خواهد بود
گر با می و معشوق گزیدیم چه باک چون عاقبت کار چنین خواهد بود
خیام بر مردما نی که عقیده دارند که لا در بهشت عیش و سرور جسمانی
و حور و شراب میسر میشود » به شیوه ظرافت آمیز اردو میکند که اگر این چنینی
۲۹۸
در بهشت هستند پس ما آنها را در همین دنیا اختیار کردیم - در آن
چه عیب شد ؟
زاهد گوید بهشت با حور خوشست من میگویم شراب انگور خوشست
این نقد بگیر و دست زان نسیه بدار آواز دهل شنیدن از دور خوشست
ما را گویند دوزخی باشد مست قولی است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود فردا بینی بهشت را چون کف دست
یعنی اگر این صحیح است که عاشق و مست در بهشت نمی روند ضرور
بهشت یک میدان ویرانه خواهد بود چه ؟ عشق و مستی لازمه
انسانی است ازین هیچکس خالی نیست ( که بهشت را آباد کند ) .
گویند بهشت و حور کوثر باشد جوی می و شهد و شیر و شکر باشد
یک جام بده زیاده ام ای ساقی نقدی ز هزار نسیه بهتر باشد
از هرچه خورد مرد شراب اولی تر با سبز خطان باده ناب اولی تر
عالم همه سربسر رباطی است خراب در جای خراب هم خراب اولی تر
مائیم خریدار می کهنه و نو وانگاه فروشندۀ عالم بد و جو
گفتی که پس از مرگ کجا خواهم رفت می پیش من آر و هر کجا خواهی رو
۲۹۹
آن باده خوشگوار بر دستم نه آن ساغر چون نگار بر دستم نه
آن می که چو زنجیر بپیچد سر خود دیوانه شدم بیار بر دستم نه
نه لایق مسجدم نه در خور کنشت ایزد داند گل مرا از چه سرشت
نه دین و نه دنیا و نه امید بهشت چون کافرستر در دوزخم و چون قحبه زشت نسخته مفلس
کافر مفلس قحبه زشت رو هر دو از دین و دنیا محرومند. برای محروم
دین و دنیا تمثیلی ازین بهتر بدست نمی آید -
بی ثباتی و عبرت انگیزی دنیا -
موضوع بزرگ شعرای نامدار بی ثباتی دنیا و عبرت زابودنش
میباشد. گل سرایئ ناز سعدی حافظ ابن یمین ناصر خسرو
سحابی نجفی همین مضمون است . در حقیقت موجد این مضمون خیام
است بلکه آنرا بدرجه رسانید که شعرای بلند پایه مثل (سعدی وحافظ)
هم براهیکه او نشان داده میروند - قطع نظر از پند اندازه زور
شاعری اش هم از آن حاصل میشود - خیام این مضمون را صدها
ادا میکند لیکن کمال اینست که هر بار بقوت تخییل خود یک پیرایه
تازه موثری ایجاد میکند که گویا یک خنجر تیز و تازه است که بر دل خطها میکشد
۳۰۰
خاکی که بمزیر پای هر حیوانی است زلف صنمی است و عارض جانانی است
هر خشت که بر کنگره ایوانی است انگشت وزیری و سرسلطانی است
شیخ سعدی برای ادا نمودن همین مضمون حکایتهای فرضی نوشته بله
مثلاً میگوید -
شنیدم که یکبار در دجله سخن گفت با عابدی کله
که من فرفر ماندہی داشتم بسر چون کلاه مهی داشتم
در یک شعر دیگر بر انداز خیلی درانگیز ادا نموده -
زدم تیشه یکروز بر تل خاک بگوش آمدم ناله دردناک
که زنهار اگر مردی آهسته تر که چشم و بناگوش روی است و پر
ولی این مصوری سعدی عکس مرقع خیام است - ملاحظه شود:
(خیام) دی کوزه گیری بدیدم اندر بازار بر تازه گلی لگد همی زد بسیار
وان گل بزبان حال با او میگفت من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار
اگر چه در شعر سعدی لفظ آهسته تر و اسمای مفرده اعضای خواص
بله
چون حواس باطنیه عارفین و عباد مثل حواس ظاهریه ما یان (بعضی اوقات) کار میکنند و بآن
بعضی سخن ها که ما او را شینده نمیتوانیم میشنوند بدینوجه لازمست که این حکایتهای سعدی
فرضی باشند بسا ممکن است که واقعات اصلیه بوده باشند (مترجم)
۳۰۱
اثر پیدا کرده لیکن علت استرحام در شعر خیام قوی تر است (یعنی
روزی من هم مانند تو بودم بر من رحم کن)—
یا جای دیگر همین مضمون را بجای دیگر بر طریقهٔ موثر تر از آن ادا نموده .
پیش از من و تو لیل و نهاری بودست
گردنده فلک برای کاری بودست
زنهار قدم بخاک آهسته بنه
کین مردمک چشم نگاری بودست
پیرایه های دیگر همین مضمون ملاحظه شوند—
این کهنه رباط را که عالم نام است
ارامگه ابلق صبح و شام است
بزمیست که واماندهٔ صد جمشید است
قصری است که تکیه گاه صد بهرام است
خوش باش که غصه بیکران خواهد بود
بر چرخ قران و اختران خواهد بود
خشتی که ز قالب تو خواهند زدن
ایوان و سرای دیگران خواهند بود
ای کوزه گر آب نوش اگر هشیاری
تا چند کنی بر گل آدم خواری
انگشت فریدون کف کیخسرو
بر چرخ نهادهٔ چه می پنداری
یعنی ای کوزه گر؟ میدانی که این گل که بر چرخ داری
چیست؟
این گلی است که وقتی انگشت فریدون و کف دست کیخسرو بوده است..-
۳۰۲
جامی است که عقل آفرین میزندش صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
وین کوزه گرد چرخ پر جام لطیف میسازد و باز بر زمین میزندش
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی سرخوش بودم که کردم این اوباشی
با من بزبان حال میگفت سبو من چون تو بدم تو نیز چون من باشی
این کوزه که چون عاشق زاری بودهاست و اندر طلب روی نگاری بودهاست
این دست که بر گردن او میبینی دستی است که در گردن یاری بودهاست
خمریات
مثلیکه در شعرای زبان عربی ابونواس جاندادهٔ باده است
همینطور در فارسی خیام دلدادهٔ می میباشد او بشوقی و شعفی و جوش
و جوشی و بیاختیاریکه نام شراب میگیرد از آن صاف ثابت میشود
که در حقیقت شراب میخورد وتاسفا اینکه خیام فیلسوف بود اگر آنهم
مثل حافظ صوفی میبود همین شراب نابش شراب معرفت میگشت.
نیم حصه کلامش در ذکر شراب است. مضامینی را که متعلق شراب
بیان نموده خواجه حافظ همان را گرفته تیز تیز نموده ـ ولی در بعضی حصه
های کلامش آنقدر بیخودی و بدمستی دیده میشود که خواجه حافظ هنوز بیشتر
توجه حصه اخیر نیم صفحه ماند
نمونه خطش (لخ)
۳۰۳
نیز نرسیده :—
من بی می ناب زیستن نتوانم بی جام کشیده بارتن نتوانم
من بنده اندمم که ساقی گوید یک جام دیگر بگیر ومن نتوانم
بدستی و بی اعتنائی ملاحظه شود! شخصی در خیالات مذهبی غرق
برای دریافت نمودن حالات قیامت می آید و بلهجهُ ترود و
پرسان میکند که بی شراب زندگانی نتوانم ۔ بلی ! خیام باده
میخورد ولی رندانہ تی بلکه حکیمانه (اگر چه شرعاً اینهم ممنوعست) ۔ خیام خود
میگوید که در باده خواری لحاظ سه چیز شرط است :
اوّل که بخورد ؟ دوم بچه مقدار باید خورد ؟ سوم در صحبت کدام
کسان باید خورد ؟ ۔ باز میگوید که اگر این شرائط رعایه شوند
سوای مرد دانا هیچکس شراب خورده نمی تواند چرا ؟ پابندی شرائط
مذکوره بجز از آدم عقلند دیگر کس نمیتواند ۔
می گرچه حرام است ولی تا که خورد آنگاه چه مقدار ؟ دیگر با که خورد
هر گاه که این چهار شرط آید جمع پس می بخورد مردم دانا که خورد ؟
باز اشکارا کرده میگوید که چطور باید خورد :—
٣٠٤
کم کم خور ، و که که خور، و تنها می خور -
چون هشیارم طرب زمن پنهانست ور مست شوم در خردم نقصان است
حالی است میان مستی و هشیاری من بنده انکه و زندگانی آن است
یعنی انسان بعضی اوقات شراب بسیار میخورد که بد مست میشود و بعضی
اوقات کم میخورد که بالکل اثرش پدیدار نمیگردد. این هر دو
حالتش مرغوب نیستند . حالت مطلوب کیفیت متوسط در میان
بیخودی و هشیاری و من غلام چنین کیفم .
چون باده خوری زعقل بیگانه مشو مدهوش و مباش جهل را خانه مشو
خواهی که می لعل حلالت باشد آزار کسی مجو و دیوانه مشو
گر باده نمیخورم نشان خامی است ور نیز مدام می خورم بدنامی است
می شاه و حکیم و رند باید خورد ور زین سه نه مخور که دشمن کامی است
شراب خوردن اگرچه باعتدال هم باشد قطعا حرام است کسیه
بجوازش فتوی میدهد در عدالت اخلاق مجرم ناقابل معافی
است ، با اینهمه اگر شما دو کس را ببینید که یکی نیک طینت
بی ریا - صادق - است و لی شراب میخورد - و دیگری شراب
۳۰۵
نمی خورد لیکن شب و روز در غیبت و بدگوئی و تکفر مردم بسر میگذراند
و یا در مال اوقاف بحیلههای شرعی تصرف مالکانه میکند
و احکام شریعه را بر قالب خواهشات نفسانی خود منقلب میسازد
شما ازین هر دو کدام کس را بهتر میگوئید؟ وقت باید کرد؟
مردمانیکه شراب نمی خورند و بچه جسارت گناهان سنگین تر را میکنند
خیام مردمان مذکورین را خطاب میکند -
تو فخر همیکن که می نخوردی صد کار کنی که می غلام است او را
خواجه حافظ همین نکته بیک اسلوب خیلی بلند ادا میکند -
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد که می حرام ولی به ز مال اوقاف است
فلسفه
فلسفه چیست؟ ادراک حقائق اشیاء .
هر چیزیکه چهار دور ما بنظر میخورد ، وقتیکه ما آنرا می بینیم ضرور
در دل ما سوالها پیدا میشوند که در این اشیاء چه باشند؟ چسان
بوجود آمده اند؟ چه میباشند؟ از کدام شی پیدا شدند؟ مفرداند
یا مرکبات؟ ذاتیات شان چیست؟ خواص و لوازم چه؟ .
مقصود لطایف آن که سائیکانراد ه حوراً شزاء : اوند باید که دو دیگر گناها و از حقوق تعدا آنرا احتزار کنند در نه نجات مشکل است
و مطلبش اینست که که ائیکه غیراز شراب خود از نام گناهان باوه بازند می نخور را اسباب آزرو دانسته در جرمائیکه مجرمین خلاف اندازنداند
٣٠٦
و نیز چون مامی بینیم که چند چیزها در یک وقت و یا پیش
و پس (سلسله وار) پیدا شدند. باز سوالات گوناگون پیدا
میشوند که: «آیا در میان شان یک علاقه خواص موجود است و یا
بطور اتفاقیه باهم در یک زمانه پیدا شده اند؟ و نیز اگر تعلق است
پس کدام قسمش؟ و چرا هست؟ »
الحاصل این و همین قسم سوالات دیگر مایه خمیر فلسفه میباشند
و وظیفه فلسفه حل نمودن شان میباشد. لیکن مقدم ترین سوال انست
که «آیا ما بحقیقت اشیاء رسیده میتوانیم؟ جمهور حکما در جوابش
بلی! میگویند. ولی در هر زمانه چنین دانشمندان هم موجود
داشتند چنانچه در ین وقت هم موجود اند که آنها عقیده دارند که
حقیقت هیچ چیز معلوم شده نمی تواند هربرت اسپنسر تمام اشیاء
را دو قسم نموده اول آنکه :
عقیده دارند که علم انسانی به احاطه آنها قادر نیست. دوم:
تحت الادراک که علم شان ممکن است فیلسوف موصوف بخش اشیا
قسم اول یک رساله نوشته ظاهر میکند که تحقیق اینچنین اشیا
۳۰۷
نبا ید کرد. شاپن هور (فیلسوف المانی) بالکل انکار میکند که حقیقت
یک چیز هم معلوم شده نمیتواند و مذهب خیام هم بهمین است . بغور
کنید و خوب دقت نمائید ! که چیزهائیکه ما به نسبت آنها یقین داریم
که خوب میدانیم آنها را هم هیچ نمیدانیم. به نسبت همه اشیاء
محسوس تر و بدیهی تر نمایان تر ماده یا جسم است. لیکن نقور ببینند
که ما ماده را بکدام درجه میشناسیم. ما صرف چند خواص ماده را
میدانیم . مثلاً اگر ماده تحلیل شده بزود باجزای خیلی خورد
منتهی میشود که آنها تحلیل نمیشوند. و آنرا اجزاے دیم قراطی میگوئید
درین اجزاء حرکت ، وزن ، کشش اثقالی کشش ثقل،
و چند خواص دیگر موجود هستندـ لیکن این امور خواص و اعراض
ماده هستند . مگر اصل حقیقتش که چطور بوجود آمد؟ از کجا آمد؟
هیچ معلوم نیست ـ ازینهم واضحتر یک مثال میگوئیم که اگر ما یک
سیب بدست گرفتیم به نسبت آن کمال میکنم که آنرا میدانیم. بلکه
خیال ما اینست که بمرتبهٔ بداهت آنرا میشناسیم. ولی دقت
باید کرد که. بآیا کدام حد آنرا میدانیم صرف همینقدر که: یک خواص
حصه اول شماره هشتم ۶۰۰ قاضی غلام حیدر
۳۰۸
مقدار یک خواص شکل یک خواص بو ، خاص رنگ ، خاص مزه
دارد لیکن هرکس میداند که مقدار ، شکل ، رنگ بو ، مزه اوصاف
هستند که در فلسفه قدیم آنرا باسم اعراض یاد میکنند . درین
اشیاء یک چیز هم جوہر (قائم بالذات) نیست . حالانکه سیب
یک قائم بالذات چیز است . از ین مفهوم شد که معلومات مذکوره
ما بر حقیقت سیب هیچ روشنی نه انداخته -
ما در اکثر اشیاء سلسله علت و معلول قایم میکنیم. لیکن نظر
بر ترقیات روز افزون تحقیقات تازه سلسلۀ ی قدیم ما تا قابل
اعتبار شده میروند و لطف اینست که باز هم رشته علت و معلول
میشود
حقیقی بدست ما نمی آید . ما می بینیم که هر چیز ثقیل که از بالا خطا
بزمین می آید در سابق فلاسفه یونان خیال داشتند که زمین مرکز
اینچنین چیزهاست و هر چیز بسوی مرکز خود کشش
دارد . لکن نیوئن این تحقیق را غلط گفته میگوید که جهرم
خاصیت جذب دارد . و چون زمین یک جسم کلان
۳۰۹
است ازین جهت اجسام خورد را جذب میکند. لیکن ازین
اصل مسئله تا چه حد حل شد؟ صرف اینقدر فهمیدیم که علت
افتادن اشیاء از بالا (مرکزیت زمین نیست بلکه) تجاذب
اجسام است. لیکن این سوال الان هم کما کان لاینحل است که:
علت تجاذب اجسام چیست؟ یعنی در اجسام تجاذب چراست؟
الحاصل هر وقت سخنان ابتداء حل میشوند لیکن چون
ازین حد قدم بالا نبردیم پای مادر گل لاعلمی بند می ماند. اگر یک
راز منحل میشود متصل آن راز دیگر سر میکشد. و اگر یک گره واز میشود
دیگر عقده لا ینحل پیدا میگردد.
فلسفی در حقیقت نتوانست گشود کشت زار دیگر آن زار که افتاد میکرد
همین است مذهب جمله حکمای باریک بین همین است که ما هیچ نمیدانیم »
سقراط چون تمام عمر خود را در تحقیقات صرف نمود همین اقرار کرد که (معلوم شد
این کلیه قابل قبول نیست. ورنه جسم کلان مثلاً کوه خاک ذاتی افتاده گردش خود را و جسم انسان اشیای خورد
نزدیک خود جذب میکرد اگر بهانه کرده شود که چون کشش زمین به نسبت کلانی اش قوی بوده جذبهای اشیا خود را
مغلوب بی اثر ساخته است از جهت جذب انها کار کرده نمیتواند . این سخن بظاهر معقول است. ولی ازین لازم
می آید که به پیش جذب یک جسم بس کلانی مثلاً زمین جذب اجسامی برش خورد مثل انسان و سبدوت هم مغلوب شده
بی کار و بی اثر میشد حالانکه مشاهده ماباً امروز با دراک این حالت را که همه اشیاء اجزای دبیر قرابطی خود را
جدا جدا کرده مجموعه بود شده اندی موافق نگشته است. والغیب عند الله (منصور عالم انصار)
۳۱۰
که هیچ معلوم نشد خیام هم همین مذهب دارد و مذهب خویش را
خیلی آشکار و بکثرت بیان نموده –
کس مشکل اسرار فلک را نکشاد کس یکقدم از نهاد بیرون نه نهاد
چون بنگرم از مبتدی و تا استاد عجز ست بدست هر که از ما در زاد
آنانکه محیط فضل و آداب شدند در کشف دقیقه شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نه بردند بیرون گفتند فسانه ای و در خواب شدند
آنانکه جهان زیر قدم فرسودند وندر طلبش هر دو جهان پیمودند
آگاه نمیشوم که ایشان هرگز زین حال چنانکه هست آگه بودند
جمعی متفکرند در مذهب و دین جمعی متحیرند در شک و یقین
ناگاه منادی برآید ز کمین کای بیخبران راه نه آنست نه این
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد در دست اجل بسی جگر ها خون شد
کس ناید از ان جهان که پرسیم ازو احوال مسافران عالم چون شد
هر چند که رنگ بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طرب خانه خاک نقاش من از بهر چه اراست مرا
کس را پس پرده قضا راه نشد و ز سر خدا هیچکس آگاه نشد
۳۱۱
هر کس ز قیاس خویش چیزی گفتند معلوم نگشت و قصه کوتاه نشد
دل سر حیات را کما هی دانست در مرگ هم اسرار الهی دانست
امروز که با خودی ندانستی هیچ فردا که ز خود روی چه خواهی دانست
گفته خواهد شد که اگر لاعلمی فلسفه خیام است پس همه جهلا فلسفی هستند
بی شک و بی این فکر درست نیست . مردم به سقراط هم همین اعتراض
کرده بودند شما میگوئید که ما هیچ نمیدانیم و ما هم میگویم که ما هیچ
نمیدانیم پس میان ما و شما چه فرق شد ؟ جوابداد که من میدانم
که نمیدانم و شما نمیدانید که نمیدانید - عموماً علم دو مرتبه دارند : یک
عالمانه دیگر جاهلانه . زمین ، آفتاب ، ماهتاب را یک عامی هم میداند
مگر جاهلانه . مثلاً یک دهقان میداند که در یک زمین در یکوقت
دو غله نمیشود و همین مسئله را یک ماهر علم نباتات هم میداند.
لیکن در دانستن هر دو فرق بسیار است .
لاعلمی را هم بر همین قیاس کنید یک فیلسوف محقق هم میداند
که حقیقت خدا را نمیدانیم و یک مرد جاهل همین اقرار دارد است
در علم هر دو فرق زمین و آسمانست بر لاعلمی خود خیلی نازان است
۳۱۲
و میگوید هر کس بمرتبه لا علمی رسیده نمیتواند .
تو بی خبری بی خبری کار تو نیست هر چیزے را نرسد بی خبری
شاعر همین لا علمی را در اندرز شاعرانه گفته –
تا بجای رسیده دانش من که بدانم همین که نا دانم
خیام در یک جای دیگر بکمال ادعا میگوید –
رندی می دیدم نشسته بر سنگ زمین نه کفر نه اسلام نه دنیا و نه دین
نی حق حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان بود کر از مهره این
فلسفه لا علمی صحیح است یانی . لیکن اثرش دیده شود که چیست؟
سرچشمه جمله تحقیقات ، انکشافات ، اطلاعات جدید همین لا علمی
است؟ چرا اگر ما یقین داشته باشیم که ما هر چیز را میدانیم . یا اینکه
چیزهای را که میدانیم بکنه آن رسیده ایم پس برای طلب مستمر ما
هیچ شی باقی نمی ماند کسیکه ما را در جستجو جد و جهد علم مصروف بکند باقی
نمانده لیکن فلسفه لا علمی برای ما شمع راه است . آن حرص
ما را بر هر قدم زیاد میکند . ما هر چیز را که میدانیم آنرا ندانستن
گفته و مسلسل قدم پیش برداشته میرویم . خیام که تعلیم فلسفه
۳۱۴
لا علمی نیست بلکه بترغیب طلب علم را نیز مینماید .
گر از پی شهوت هوا خواهی رفت از من خبرت که بینو خواهی رفت
بنگر چه کسی ؟ از کجا آمدهٔ میدانکه چه میکنی ؟ بکجا خواهی رفت
خیام میگوید که تحقق کنید ! تا که شما کیستید؟ از کجا آمده اید؟
چه میکنید؟ و بکجا میروید » فکر کنید ! که غیر ازین کدام مسائل فلسفه بالاتر
میباشند؟ یک این نکته هم قابل دقت وغور است که مسائل
مختلفه در بین فرقه های مسلمانان بقرار ذیل است
خدا فاعل بالایجاد است یا بالا راده ؟ صفات خدا وندی عین ذاتش هستند
یا غیر؟ قدیم هستند یا حارث ؟ کلام خدا نفسی است یا لفظی؟
لا علمی معرض لعدم حصول شمع راه و موجب ترغیب شده نمیتواند . بلکه برای عارفین و فلاسفه های بزرگ
در انجام تحقیقات یک حیرت پیدا میشود و آنرا در اصطلا حشان لا علمی میگویند این حیرت در حقیقت معلم
اعلی و فضیلت کبری است و از عظمت و نامحدود بودن علم پیدا میشود یک طالب علم در راه کسب علوم قدم
می نهد و برا بر علم و اکتشافاتش ترقی کرده میروند تا اینکر سرحد فکرش ختم شده او را از پرواز باز میداد
گرچه تا این درجه یک طالب صادق را علوم و معارف بی شمار حاصل شده لیکن چونکه نظرش بلند گشته
اطالب رفعت مزید است بناءً علیه علوم حاصل شده در نظرش هیچ می آیند و علوم که بلندتر
از حوصله اش است با د حاصل نمیگردند در اینجا متحیر استاده شده محسوس میکند که « دستم از علوم و معارف
بالکل تهی است » حالانکه در مقام نادانی انش از علمی است که از سرحد فکرش بلند و فوق الادراک
است نه از علومیکه در سرحد فکرش داخل بوده پیشتر حل شده اند . بلی ! این حق است که
ادراک انسانی از اوصاف بالا نمیرود و حقایق اشیا و استنائی ندارد فقط (مترجم)
٣١٤
مسائل مذکوره از همه امور فوق الادراک اند و اشکارا است
که مادام که حقیقت خدا هیچ معلوم نیست پس کیفیات اوصاف
او چه سان معلوم شده میتواند؟ با اینهمه خفا عجب نیست که هر فرقه ا-
یقین دارد که همه عقائدش انقدر یقینی و صحیح میباشند که
بفکرایشان هر شخص مخالف او گمراه، جاهل ، کور باطن ، مرتد ، کافر
و ملعون میباشد چنانکه متغوله، قدریه، اشعریه، حنابله شیعه
سنی همدیگر را تکفیر میکنند. حتی که این اختلاف بجنگ باهمی
منجر شده در بغداد نوبت بخون ریزیهای زیاد رسیده -
اگر بزرگان این فرقه ها بر فلسفه خیام عمل میکردند ( یعنی خیال
میکردند که این مسائل مختلفه امور فوق الا در اک هستند علم
درین مسائل تمسک جهالت و از طرف خدا ما بائیمان اجمالی
مکلف میباشم یعنی اینکه خدای تعالی صفات سمع ، بصر، و
کلام دارد. ولی شریعت بما امر نکرده که ما در پس تحقیقات کشف
حقیقت و کنهه صفات مذکوره بیفتم) نزاع و جدال ها ئیکه دریا
فرقه های مذکوره در ظرف دوازده صد سال شده هرگز
٣١٥
واقع نمیشد. ماتفت شیرازی چه خوب گفته --
یکی از کفر میلافد دگر طامات میبافد بیابین داوری ما را پیش داور اندازیم
جبر
یعنی مثل سنگ وغیره مجبور بودن انسان. مسئله جبر خیلی
دقیق است اگرچه بظاهر این مسئله غلط معلوم میشود لیکن بدون
تسلیم نمودن آن هیچ چاره هم هست فرقه قدریه (که جبر را رد میکنند تا معتزله و
دعوت مؤلف بفلسفه لا عملی خیام و گمان کردن او که باین فلسفه اتحاد اسلام پیدا میشود یک مضمون خالص
مخادعانه است که در میدان عمل هیچوقت نمی ارزد. دنیا که مسلمانان یک جزو قیمتدار آن میباشند بر اختلاف
و تصادم آفریده شده است چرا که مقصد پیدایش دنیا جدا کردن نیک را از بد است که فی الحال سخت
مخلوط میباشند اجزاء نان در گندم همراه اجزاء کثیف گذشته مگر صورت کشیدنش صرف همین است که اول
گندم را در آسیا میدره کنند باز در غربال بکشند معلوم است که حصه در کار مستغرق ساختن اجزاء
متحده گندم است. همین طور مثلاً اجزای سیب از زمین مخلوط اند یک آدمیکه آرزوی سیب خوردن را دارد
مجبور است که اول زمین را با لات سخت نرم کند باز سیب را در آن بنشاند و مدام نگرانی آب وغیره کند
نهال سیب اجزای سیب را از زمین کشیده جوشیده اخر در صورت سیب آنرا در اورده تقدیم میکند
درین موقع هم فعل انسان که نرم کردن از زمین وغیره است و هم فعل نهال سیب که جوشیدن اجزای
سیب است متفرق ساختن یعنی در اجزای زمین اختلاف پیدا کرد نست غرض تمیز شدن نیک از بدکه
مقصد آفرینش دنیا است بدون از اختلاف پیدا نمیشود لہذا آرزوی اتحاد عمومی خلاف فطرت
است و بلی! اگر کسی از حق و باطل قطع نظر نموده بخواہد کہ مسلمانان بحیثیت یک قوم متحد باشند
نه پیروش عمل نمودن بر فلسفه لا عملی نیست بلکه لازمست اولیای امور مسلمانان عالم اسلامرا
بروی خطرات معظمه خارجی که معنی اسلام اند ( و بیرت یوروپ بلشویزم روسیه و امپریالیزم
جاپان وغیره ) توجه داده در فکر مدافعه و محافظه وجود خود آنقدر غرق بسازد که سوای مدافعه مذکوره
اہمیت هر خطره در نظرش محو و نابود بگردد. در نتیجه زور مسلمانان دنیا ( رافضی خارجی، سنی
شیعه وغیره ) متحد میگردند انشا الله تعالی فقط (منصور مترجم ) .
٣١٦
استدلال آن بر ضعف اراده انسانی است یعنی او شان میگویند
که چون اراده انسان باختیارش است هویدا میگردد که
انسان مجبور نیست بلکه مختار است لیکن بعد از وقت معلوم میشود که
خود اراده انسانی هم در قبضه قدرتش نیست قاعده است وقتیکه تمام
اسباب راد فراهم می آیند در ین وقت اراده خواه مخواه پیدا میشود
و از اختیار انسان بکلی می برآید انصاف نمیتواند که تولید اراده
را منع کند و نگذارد که اراده قلبش هیچ پدیدار نشود
عجب انیست کسانیکه از نام جبر میگریزند و جبریه را کافر
میخوانند خود شان هم فکر جبریه میباشند ولی بزبان خود
اقرار نمیکند
اشاعره که بجبر عقیده نداشتند میگویند که ((انسان
برا فعال خود قدرت دارد)) مگر خود ایشان این اقرار نیز دارند که
در این قدرتش مطلق اثری ندارد من میپرسم که چون چنین است پس
از اثبات اینقدرت چه سود؟
همین است که صاحب ((مسلم الثبوت)) میگوید که ((جبر جبریه و قدرت قدریه
۳۱۷
نمرده برادر این اقوام میباشند»
بهرحال ما در خصوص این مسئله فیصله خود صادر نمیکنیم . عقیده
پیر صحیح باشد یا غلط مگر خیام باین عقیده گرویده بود چنانچه میگوید:
ایزد خواست انچه من خواسته ام کی کرد و راست انچه من خواسته ام
گر بست صواب انچه او خواسته است بس جمله خطا ست آنچه من خواسته ام
نقشی است که بر وجود ما ریخته صد بوالعجبی ز ما برانگیخته
من زان به ازین نمیتوانم بودن کز بوته چنین مرا فرو ریخته
از آب و گلم سرشته من چه کنم وین پشم قصور رشته من چه کنم
از بیان مؤلف معلوم شد که خودش جبریه بوده نیز دعوی میکند که خیام و حافظ هم بهمین عقیده داشته اند
بلکه اشاعره هم اگرچه اوشان بزبان نمیگویند مگر فکرأ موافق جبریه میباشند . در فکر ما این دعوۀ
مؤلف التفسیر عقیده جبریه که کرده بود و خطاست در حقیقت این مسئله ایست که پیش روی عقل سلیم
دو مرتبه موجود پیدا میشند: یک بی اختیاری که در جمادات مشاهد میشود: دیگر قدرت و اختیار که در حشرات
حق تعالی مفهوم میگردد : مرتبه اول را جبر و ثانی را اختیار مطلق مینامند . حالا در خصوص انسان
بحث است که ازین دو مرتبه کدامش با و حاصل است فرقه جبریه او را بی اختیار میگویند و قدریه
مختار کامل و بی اشاعره یک مسلک در میانه را که واقع است گرفته اند که آدمی نه بمثل سنگ بی اختیار
و نه مانند حق تعالی مختار است. بلکه یک اختیار و اراده دارد که او را از سنگ که غیر ذی روح
هستند امتیاز میدهد ولی بدرجه اختیارات مطلقه خداوندے هم نمیرساند عقیده
اهل سنت و جماعت همین است. وقتیکه این طائفه از قدرت حق بحث میرانند البته
بمقابله آن قدرت انسانی را بی اثر و محسوس میدانند. وقتیکه از جبر و جماد حرف میگوید بمقابله
آن انسان را صاحب قدرت و حرکت و اختیار مشاهده میکند لہذا کلامہائیکہ در قدر قدرت قدر
مطلق صادر شده اند ازان بر جبر و بی اختیاری انسان استدلال نمودن بالکل خطاست نعوذ بالله
موثر در انفسنا فقط (منصور مترجم ) .
۳۱۸
هر نیک و بدی که از من آید بوجود
تو بر سر من نوشته زمن چه کنم
سازنده کار زنده و مرده توئی
دارنده این چرخ پراکنده توئی
من گرچه بدم صاحب این بنده توئی
کس را چه گنه چو آفریننده توئی
خواجه حافظ رحمة الله علیه نیز همین خیالات را در پیرایه های عجیب لطیفی
ادا کرده ـ
برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت
که خدا در ازل از بهر بهشتم نه سرشت
فلسفه زندگی
ظاهرا فلسفه زندگی خیام آواز بازگشت اپیکوریس است یعنی اینکه
بحث از ماضی و استقبال نباید کرد و نظر صرف بر حال باید داشت
در همین زمانه نه بخورید نه بنوشید و نه خرم باشید .
ع چنین نماند چنان نیز هم نخواهد ماند ـ ه
در وقت بهار اگر بتی حور سرشت
پر می قدحی دهد مرا بر لب کشت
یک شیشه شراب و لب یار بهی
این جمله مرا نقد و ترا نسیه بهشت
گرچه بر هر کس این سخن باشد زشت
سگ بزمن ، ار دیگر برم نام بهشت
قومی به بهشت و دوزخ اندر گروند
که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت
۳۱۹
روزیکه گذشته است از دیاد مکن
فردا چو نیامده است فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
از درس علوم جمله بگریزی به
واندر سر زلف دلبر آویزی به
زان پیش که روزگار خونت ریزد
تو خون پیاله در قدح ریزی به
زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای که تا باده گلگون آرند
تو زر نه ای غافل نادان که ترا
در بوته نهند و باز بیرون آرند
این عقل که در راه سعادت پوید
روزی صد بار خود ترا میگوید
دریاب تو این یکدم فرصت که نه
آن تره که بدروی و آخر روید
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمده
خوش باش ندانی که کجا خواهی رفت
مائیم خریدار می کهنه و نو
وزنگاه فروشنده عالم بدو جو
گفتی که پس از مرگ کجا خواهی رفت
می پیش من آر د هر کجا خواهی رو
این فلسفه که باید انسان پاس نیکی و بدی را نداشته آزادانه
حرکت نماید بظاهر خیلی خطرناک است لیکن از خیام توقع چنین
فلسفه نمیشود که در بسیار رباعیات خود اقرار معاد و جزا
۳۲۰
و سزای آخرت کرده و هدایت بگو مگوی و پرهیز کاری را
نموده است .
در دولتهای مشرقی در تحصیل جاه و مال ذرایع خیلی ناپاک
و ذلیل و کینه و ناجایز استعمال میشوند غالباً پیش نظر خیام جز
این هیچ نمونه زنده کی نبوده . اهل دنیا شب و روز در سازشها،
حیله سازی ، نفاق ، خوشامد تک و دو داشتند و همیش
در مساعی ناجائز منہمک می بودند و نیز چیزیکه بعد ازین خیانتها و
جنایتها بدست می افتاد بالکل سریع الزوال و ناقابل اعتبار
بود . شخصی یکروز صدراعظم میبود و روز دیگر سر در بدر خاک
بسر میگشت یک انسان که دیروز مالک تاج و تخت بوده
امروز در جامع دست سوال را دراز میکرد یک آن اوّل بر
آنکه بر همه دنیا محیط شدند و در آن دیگرش همه خاندان پیوند
خاک گشت .
ابوالفضل ما دیروز ندیم خواص بوده ولی امروز سرش از
تن بریده بدر بار می آورند.
۳۲۱
لاریب یک فلسفی این کیفیت را مشاهده کرده پریشان
شده خواهد گفت که دنیا نا قابل اعتبار است و منصب
و جاه هیچ . حتی که خود زندگانی یک چیز بی اهمیت است .
کوزه گری از خاک فریدون ظرفها میسازد و کالبد جمشید کار
خشت سازی می آید . پس برای این متاع حقیر تگ و دو زددو
و فکر بیکار است زیست چند روزه را بقناعت و سکون طمانیت
و خاموشی باید گذرانید. بخورید بنوشید و از دنیا خوش خرم
بآخرت سفر بکنید .
خیام خوب میداند که عوام الناس مرد قانع را ذلیل
می انگارند لہذا بر فکرشان تعجب میکند.
این جمله اکابر که مناصب دارند از غصه غم ز جان خود بیزارند
وانکس که اسیر حرص چون ایشان نیست این طرفه که آدمش می نشمارند
بکمال خوبی تعلیم قناعت و آزادی میدهد ـ
چون رزق تو انچه عدل قسمت فرمود یک ذره نه کم شود نخواهد افزود
آسوده ز هر چه نیست میباید شد و آزاده ز هرچه هست میباید بود
۳۲۲
خواہیکہ ترا تربیت اسرار رسد
پسند که کسی از تو آزار رسد
از مرگ میندیش و بغم رزق مخور
کاین سرد و بوقت خویش ناچار رسد
خیام بر حیات ذیل رشک میبرد :-
در دہر ہر انکه نیم نانی دارد
و زبہر نشست آستانی دارد
نی خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
ابن یمین تصویر بہین زندگانی را خوب کشیدہ :-
دو تای نان اگر از گندم است یا جو
دو تای جامه گر از کہنہ است یا نو
بچهار گوشہ دیوار خود بخاطر جمع
که کس نگوید ازینجا بخیز و انجار و
هزار بار فزون تر به نزد ابن یمین
ز فر مملکت کیقبا دو کی خسرو
تعلیم اخلاقی - اگرچه فلسفہ اخلاق خیام خیلی مختصر است
ولی از بہر این دنیا مختصر کا فی است سه
غیبت مکن دل کسانرا میازار
در عہدہ آن جہان منم بادہ بیار
بدخواه کسان هیچ گه بمقصد نرسد
یک بد بکند تا بخودش صد نرسد
من نیک تو خواہم و تو خواہی بد من
تو نیک نه بینی و بمن بد نرسد
گر شادی از آن خویشتن میدانی
کاسوده دلی را بغمی بنشانی
۳۲۳
در ماتم عقل خویش بنشین عجمه پندار مصیبت که عجب نادانی
ای آنکه خلاصهٔ چهار ارکانی بشنو سخنی ز عالم روحانی
دیوی و ددی و ملک و انسانی با تست هر آنچه مینمائی آنی
یعنی شما از شیطان، درنده، فرشته، انسان هرچیز شده
میتوانید پس هر آرزو که داشته باشی خود را بساز شما خواهید
گفت که این تعلیم چندان ندرت ندارد . بلکه هر اهل مذهب
همین تلقین مینماید . بلی ! این راست ست لیکن به نزد
اهل مذهب محل نیکی و هم وزوی احسان و خوبی غم خواری
صرف هم مذهبانش میباشند. لکن در مذهب خیام نور
آفتاب بر دشت و گلستان یکسان می نماید
در تعلیم اخلاقی خیام بزرگترین جرم ریا کاری است .
خیام بصورت عدیم النظیر پرده دری ذمیمهٔ هزارا توانسته ا .
سعدی و حافظ نیز در پرده دری زاهدان ریاکار خیلی نام
کشیده اند و باسلوبهای نادر از روی راز های شان پرده
را برداشته اند . لیکن خیام در رباعی ذیل این مضمون را
٣٢٤
ختم نموده ــ
زاهد بزن فاحشه گفتا مستی بنگر زکه بگسستی و چون پیوستی
زن گفت چنانکه مینمایم هستم تو نیز چنانکه مینمائی هستی
یعنی زاهدی بزن فاحشه نصیحت نمود که تو بد مست هستی و هرگز
حس نمیکنی که از کدام فضیلت بکدام قباحت افتاده زان بواجابش
گفت : بلی ! من بچنانم که بمردم مینمایم ولی تو بگو که چنانچه که بمردم
خود را نشان میدهی آیا همان طور هستی ؟ در خصوص یکسان بودن
ظاهر و باطن هیچ اسلوبی نیست که ازین نادر تر و موثر تر و عبرت
خیز باشد ــ
خیام منابع و اسباب تولید شدن ریا را هم پمالیده است
انیست که از مواقعیکه در ان ریا خواهی نخواهی پیدا میشود
چشم پت کرده گذشتن را تعلیم میدهد ــ
در راه چنان رو که سلامت نکنند با خلق چنان زی که قیامت نکنند
در مسجد اگر روی چنان رو که ترا در پیش نخوانند امامت نکنند
مطلبش اینست که : یک حیات ساده و خاموشانه اختیار بکن که
٣٢٥
ترا مردم بنظر احترام نه ببينند. چراکه اگر يک انسان
يکبار بنظر مردم احترام و تقدس پيدا کرد او مجبور ميشود که برای
محافظه اسمش عمده امور بظاهر دارى و ريکارى بکند حالا انكه
اگر بدين مرتبه نائل نمى گشت. برخود دارى و حفظ شان
خود چه احتياج ميکشيد -
فلسفه اخلاقى خيام از فلسفه زياد و علما خيلى بلنداست
اين گروه هر فعلى را باين نظر ميسنجد که برآن عذاب يا ثواب
حاصل ميشود. اگر اين مردم مطمئن بشوند که بر يک کارى
عذاب نخواهد شد يا خدا از جرم شان اغماض ميکند بيباک
خواهند گشت. برعکس خيام که نفس فعل را مى بيند اگرآن
بدباشد او بدين خيالات که خدا غفور است تسلى نميگيرد.
نزد خيام بزرگترين عذاب اينست که خداى تعالى در حالت
گناه اورا ديده -
درنفس هميشه در نبردم چه کنم وز کرده خويشتن بدردم چه کنم
گيرم که زمن درگذرانى بکرم زين شرم که ديدى که چه کردم چه کنم
۳۲۶
فکر خیام به نسبت فقهای خشک - شما نمونه های فلسفه
و تعلیم اخلاقی و آزادی خیام را دیده اید . خود تان
قیاس میتوانید کرد که در خصوص فقهای نادان کدام
را میداشته خواهد بود آن چه قدر راست میگوید -
با آن دو سه نادان که چنان میدانند
از جهل که دانای جهان ایشانند
خوش باش که از خری ایشان بمثل
هر گونه خر است کافرش میدانند
دقت کنید ! امام غزالی . محی الدین عربی و غیره هر شخص زخم خورده
تکفیر فقهای خشک است . محض ازین سبب که بزرگان مذکور
مثل عوام فقها عقائد عامیانه نداشتند . خیام همین درد را
بدین جمله تلخ ادا کرده که «کسیکه مانند تکفیر کننده گان نمیباشد
او را ایشان کافر میخوانند » .
خیام اگرچه اشکهای خویش را در پرده شاعری ریختاند
لیکن افسوس که از سخت گیری فقها باظهار اسرار و حقایق اقدام
نتوانسته چنانچه میگوید -
اسرار جهان چنانکه در دفتر ماست
گفتنش نتوان که آن وبال سر ماست
۳۲۷
چون نیست درین مردم دنیاہلی
نتوان گفتن ہر انچہ در خاطر ماست
خیلی افسوس است کہ بسی اسرار نادرہ و حقایق عجیبہر تنگ گیری
ظاہر پرستان ، در گور سینہ ہا دفن ماندند . امروز عصر آزادی
است مگر درینوقت آن حقایق و اسرار بدیعہ کجا ؟ سخنان عامیا
و گپ ہای بازاری بر زبان جاری ست . مگر از آن چہ سود !
آنچہ در کار است نتوانی تو گفت
آنچہ میگوی تو خود در کار نیست
خیام و اوروپا
حیرت است کہ قدر خیام را بہ نسبت مشرق ارو پا بیشتر
شناختہ .. و لازم ہم ہمین بود . چہ ہا ! خیالات خیام با روپائیان
ط مج سرای آزادی کہ در باب قوانین بین اخلاق از اثر حکومت بر طانیہ حاصل شدہ سخنی اسپشتہ
مطلب خیز سبحان اللہ چہ نیت نیکے چہ فیصلہ عادلانہ !!! آزادی دادن فرنگیہا در خصوص طبع طبعیات
ساختن بلاد و بہا در باب اخلاق امر طبیعی است کہ بردین آن و اخلاق حسنہ اعتقادی ندارند
مگر در تمام ہندوستان یک اقدام چنان دریافت شدہ کہ حکومت ممدوحہ مؤلف در خصوص
قانون خود ہم کسی را آزاد داشتہ کہ در رسالہ الہندوہ کہ زیرا درات خود مولف شایع میشد یک مضمون
حقایقی متعلق جہاد از کسی شایع شدہ بود خود مؤلف کہ شیدای آزادی است قلم او را
شکستاندہ و گلوی او را خفہ کردہ بر آستانہ حکومت کدام درجہ جبہ سائی کردہ بود
فیا آن گریہا، آنقدر قہرہا آن تپک و دو از سبب آزادی و آن حرکات
سفیہانہ در راہ نشر حریت مشروعہ بود ؟ ایا درین موضوع عرض میتوانیم
کرو لم تقولون ما لا تفعلون ؟
(منصور غفر عنہ مترجم)
۳۲۸
امروزه بحدی مطابق دارند که اگر امروز زنده میبود اروپائی
میشد، (و هری میگشت)
در اروپا به نسبت عمر خیام چیزیکه تا ۱۸۹۹ نوشته شده
همه از مأخذهای مختصره (وصایا و غیره) نوشته شده لیکن
مضمون مشهور معلم شکوسکی در خیالات یک انقلاب بزرگ
بر پا کرد -
درین زمان معلم راسس هرن الین وغیره در زبان
انگلسی تذکرهای خوب نشر کرده قبلبرین در انگلستان علاوه
از ترجمه مشهور ، فیتز جیر لڈ میسکار تھی را نیز برشته دست
چاپ نموده بودند .
و در ۱۸۸۳ وین فیلد دو کتابها را نشر نموده کمیش محض ترجمه
رباعیات و دیگرش رباعیها که بمقابل ترجمه داشتند بود
یکسال بعد از فیتز جیر لڈ انگلس یک ترجمه در فرانسوی شائع
کرده و بادن استید یک ترجمه اش در لسان آلمانی طبع نمود
و ترجمه چند رباعیهایش بزبان هالیند هم شده بعض
٣٢٩
مطلعین مینویسند که اگر آرزوی جمع نمودن همه کتابها در زبانهائیکه
دارای ترجمه عمر خیام میباشند بنمائیم یقین است که
عمر ما باین کار کفایت نخواهد کرد اکسفورد یک نسخه قدیمی
دارد که آنرا هیرن ایلن بعکس چاپ نموده و یک نسخه دیگری
در پیرس هم است مگر به نسبت نسخه اکسفورد قدیمتر نیست.
۳۳۰
انوری
اسمش محمد و لقب اوحد الدین و تخلص انوری است
بقرار بیان دولت شاهی مولدش یک دهی است بدہنہ نام
که در علاقه ابیورد بمقابل مهنه واقع است - ولی عرفی میگوید
ع انوری گر بود از مهنه نه از شیراز چون علاقه مذکور را
خاوران هم میگویند ازینجهت انوری اول تخلص خود را
خاوری تجویز نموده بود سپس بگفته استاد خود (عماری)
آنرا بانوری تبدیل نمود -
انوری در مدرسه منصوریه طوس کسب علوم و فنون
نموده بالخاصه در فن ریاضی کمال زیاد پیدا کرد - دولت
شاه میگوید که روزی انوری بدر مدرسه نشسته بود که
شخصی بشان و شکوه از پیش او گذشت . چون انوری جویای
کیفیتش شد معلوم کرد که شاعر دربار است . انوری فوراً
تعلیم و تعلم را خیر باد گفته در شب یک قصیده برگزیده گفت که
۳۳۱
مطلعش اینست -
گر دل بحر و دست کان باشد دل و دست خدایگان باشد
صبحدم بدر یافته قصیده را تقدیم نمود سنجر خیلی سخن شناس بود بسیار محظوظ شده پرسید ملازمت میخواهی یا صله ؟
انوری اداب بجا آورده گفت -
جز آستان توام در جهان پناهی نیست سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
سنجر برایش منصب و وظیفه مقرر فرمود . وقتیکه سنجر از رادگان روانه شد انوری همرکابش بود در راه چند قصیده نوشته پیش نمود که یکی ازان اینست -
باز این چه جوانی و جمالست جهان را وین حال که نو گشت زمین را و زمان را
عالم بپخری تذکره نویسان ما را دیده شود که این واقعه را هرکس نقل میکند ، مگر یکی شانهم اینقدر زحمت نکشیده که قصیده را که دیباجه شاعری انوری میگویند خودشان یکنفر میدیدند خود انوری در آن قصیده میگوید -
خسرو بنده را چو ده سالست که همی آرزوی آن باشد
۳۳۲
گزندیمان مجلس ارنه شو از مقیمان آستان باشد
ازین قطعه هویدا است که این قصیده اولینش نیست بلکه
بعد از امیدواریهای ده ساله نوشته شده است. اصل
کیفیت باریابی انوری بدربار سنجر چنین است که انوری از
بسیار زمان در شعر و شاعری مصروف بود لیکن بدربار رسید
نمی توانست که ملک الشعرای دربار امیر معزی شاعری را
نمیگذاشت که مقبول شود چنانچه اگر یک شاعر بدربار حاضر شد
قصیده میخواند امیر موصوف آنرا از تصنیفات خود گفته از اوّل
تا آخر حفظ میخواند و شاعر شرمسار گشته از دربار میرامد چون
انوری ازین کیفیت خبر شد کالۀ های کهنه و فرسوده پوشیده
و صورت دیوانه ها ساخته پیش مغزی رفته اظهار کرد که من
اعرم و بمدح پادشاه قصیده گفته ام شما آنرا تقدیم حضور
فرمائید معزی پرسید که کدام قصیده است انوری
خواند ـ
زهی شاه و زهی شاه و زهی شاه زهی میر و زهی میر و زهی میر
۳۳۳
معزی گفت که اگر میگفتی -
زهی شاه و زهی شاه و زهی شاه زهی ماه و زهی ماه و زهی ماه
البته مطلع درست می آمد -
غرض که انوری گپ های دیوانه وار ابلهانه گفت معزی باین قصد که برای دربار یک سامان ساعت تیری بسازد انوری گفتا که فردا بیا ترا بحضور پیش میکنم . روز دیگرش انوری حاضر شد معزی او را با خود بدر بار برده که قصیده که در مدح شاه نوشته بخوان ! انوری باسلوب شعرا شروع کرد که -
گر دل و دست بحر کان باشد دل و دست خدایگان باشد
شاه سنجر که کمترین خدمش در جهان پادشاه نشان باشد
درینجا استاده شده به معزی گفت که اگر این قصیده اثر شما باشد باقی آنرا بخوایند ! معزی سوای سکوت چه داشت ؟ بالآخر انوری قصیدۀ خود را تا آخر خوانده سنجر را خیلی محظوظ نمود
٣٣٤
و در ندیمان خاصش داخل شد و آهسته آهسته بمرتبه رسید که
سنجر بآن شکوه و جلال دو بار بخانه انوری رفته گوشه
کلاه عزتش را بفلک رسانید ـ
انوری در علم نجوم مهارت داشت اتفاقاً سبعه سیاره دربرج
میزان مجمع شدند . انوری پیشین گوئی نمود که فلان روز
طوفان باد سخت می آید که همه خانه ها برباد میشوند . مردم ترسیدند
و زیر خانه ها ساختند و بتاریخ مذکوره در آن پناه بردند
ولی در آن روز اینقدر باد که چراغ را بکشد هم نوزید
ازینجهت سنجر انوری را خواست وعتاب زیاد نمود انوری
گفت که احکام قرانات فوراً ظاهر نمیشوند . برین واقعه فرید
کاتب قطعه ذیل را نوشته ـ
گفت انوری که از جهت بادهای سخت ویران شود عمارت و که نیز سر بسری
در سال حکم او نوزیدست سخت با یا مرسل الریاح تو دانی و انوری
مفصل در تاریخ حبیب السیر موجود است ١٢
از خزانه عامره ١٢
طبعاً لعل طبع الخ ٦٠٠ روپے
٣٣٥
انوری بعد ازین رفتار سنجر ملازمت در بار را ترک داده بنشاپور
رفت. درینوقت آوازه اش دور دور رسیده بود از هر طرف
پیغامهای امرا و معززین میرسید که در بار ما را رونق بخشید
آخر در سنه هجری سلطان احمد پیروز شاه او را خواسته بود او
خود گرفته بطرف خوارزم رهسپار شد اما لیکن انوری چون شیند
که در راه دریای جیحون است خیلی ترسید و از سلطان
معذرت کرده در بلخ بماند . لیکن درینجا بسیار زحمت کشید
پشیمان شده با لآخر بخدمت سلطان احمد معذرت نامه ذیل را
نوشته فرستاد -
این حال که در بلخ کنون دارم از خوف پریشانی و گمراہی
زین پیش اگر و هم گمان بردمی آن محطی کوته نظر شاهی
بر عبرہ جیحون نہ بہ آموزیش چون بہ طبیعت شدنی را ہی
سلطان احمد معتمد خواص برایش فرستاده او را بدر بار طلب نمود
انوری روانه شده چون بکنار جیحون رسید هوشنش پرید . راهبر یکه
ابوالحسن فراهانی در شرح قصیده مذکوره سبب تالیف همین واقعه را نوشته است ۱۲
۳۳۶
همراه بود در دریا خود را انداخت و تا دور شناوری کرد و نشان داد که جای خوف و خطر نیست انوری بهزار خرابی بکشتی سوار شده بر ساحل مقابل اسپ شاهی حاضر بود انوری میخواست که بپاس ادب بر آن سوار نشود مهتاندار اصرار نمود و بالاخره باعزاز بدر بار رسید قصیدۀ در راه نوشته با خود داشت بحضور سلطان خواند میبیند که واقعات را بچه حسن ادا نموده :-
حبذا بخت مساعد که سوی حضرتی شاه مردمی کرد در هم داد پس از چندی گاه
اندر آمد ز در حجرۀ من صبحدمی روز بهمن چند دوم بهمن ماه
سال بر پنصد و سی و سه ز تاریخ عجم گفت برخیز که از شهر بدر شد همراه
چه روی راه تردد و قضی الامر فقم چه کشی گفتش تخیل بلغ السیل زبا
چون بر انگیخت مرا رفت و چراغی افروخت بی تحاشی چو رفیقی که بود از اشباه
تا که من جامه بپوشیدم و بیرون رفتم به شتابی که و داعم نه رهی کرد نه طاه
او بیرون برد بدم فرش و اور دوستور محملی بست مرا کرد چو شاهی هر گاه
همچنان جمله را هم بسلامت میبرد نه در ان طبع ملالت نه درین رنج اکراه
تا بحدیکه مرا داد همی سنجی و کفش تا بجائیکه همیداد خرم را جو و کاه
۳۳۷
چون به جیحون رسیدم مرغاب شرفت گفت لاحول ولا قوة الا بالله
رفت دیرست از اربي جیحون حلیمت درید واندران جست پیکرم بگذشت اشنان
کشتی اوردنشستیم در و هر دو بهم چون دو یار ا وبهمه یاری و دمی یاری خواه
اوچو شیری بیکی گوشۀ کشتی بنشست من سر اندر زن و بیرون زن همچو روباً
آخر الامر جو کشتی بسلامت رسیدگند جستم از کشتی و آمد به تعب کشتی گاه
عرصهٔ دیدم و چون جان و جوانی بخوشنی شادی افزای چو جان جوانی عمر گا
گفتم ای بخت بهشت است سواد تریاد گفت راضی شو از روضۀ رضوان گیاه
باش تا شهر ببینی و دربار ملک باش تا قلعه ببینی و در و عرض سپاه
تا دراین بودم اگردی ز درشهر بجات گفتم آن کیست مرا گفته جمعیت کش شاه
آمد القصه و آورد جهت پیشم دیده من چو در ان شکل و شبه کر دنگاه
بوسه دادم سم و زانوی رکابش سر آرا گفتم ای روز براق از تو چو رنگ تو سیاه
به سعادت به میرآخور خود باز خرام که ترا پایه بلند است و مرا پا کوتاه
این همی گفتم و او دست ہمیکوفت برا ترک فرمان همه حال گناه است گناه
پیدا میکرد، بنا د هر شعر یکه از زبانش میبرآمد در دنیا فوراً نشر یشید
علاوه برین تنگ ظرف و زودرنج بوده با سخن اندک بی حوصله شده
۳۳۸
طومار هجو را تیار میساخت ازین خصلتش زمانه دشمشن گشته بود
چنانچه مردم بگوش سلطان علاء الدین ملک الجبال رسانیدند
که انوری ہجوتان را نوشته سلطان ملک طوطی را که والی
مرو شاہجہان بوده فرمان فرستاد که انوری را بندی کرده
بما بفرست طوطی بفخر الدین مروزی که شاعر دربار و منشی اش
بوده گفت که با نوری بنویس که من مشتاق لقای تو بسیارم
فخر الدین انوری را خیلی دوست میداشت میخواست که باو
اصل حال بفرستد ولی از ترس طوطی پوست کنده نوشته
نمیتوانست لیکن بر سر نامه این شعر را نوشت -
هی الدنيا تقول بملء فيها حذار حذار من بطشى و فتكى
انوری فهمید که درین چیزی هست . بعد از تحقیق باصل کیفیت پی برده
بدر بار ملک طوطی سفارشها رسانید. چون سلطان علاء الدین
ازینواقعه مطلع شده بملک موصوف نوشت که اگر انوری را
برای من پیدا کردی هزار گوسفند انعام میدهم . طوطی انوری را
لب لباب عوفی مجمع الفصحا تذکره فخر الدین مروزے
حصه اول شعر العجم - طبع پشاور
۳۳۹
خواسته از مقدار انعام خبر داد انوری گفت که علاوالدین
مرا بهزار گوسفند میخرد و شما مفت هم نمیگیرید ملکطوطی
باین لطیفه مسرور شده در مقربین خود داخل نمود- چون این
تدبیر کارگر نشد شعرای مخالفین انوری خود هجو ها را بنام انوری
نوشته شائع کرده مردم را بر علیه آن بهیجان آوردند . چنانچه
وقتیکه انوری ببلخ آمد فتوحی بفرمایش حکیم سوزنی یک هجوبلخ
نوشته باسم انوری شهرت داد که چند اشعارش اینست-
چهار شهرست خراسان را بطرف چهار که وسط شان بمسافت کم صدفرسنگست
دارد
گرچه معمور و خرابش همه مردم نه چنان هست که آ بستن دامن هوسست
بلخ ار غیب گر چند باو هاش کشد بر مخردلی نیست که صد نجرد نیست
مصر جامع از چاره نبود از بدونیک معدن زر و گهر بی سروبن بندست
جنداشهر نشاپور که در ملک خدای گربهشت است همین است و گرنه خود نیست
ازین هجو مردم شهر چنان بغیض آمدند که انوری راگرفته و چادر زنانه
پوشانیده بکوچه و بازار تشهیرش کردند. معامله ازینهم زیاد میگزد
مجمع الفصحا تذکره مروزی غیره نوشته اند که هجو خوانوری خوسته بود لیکن این غلط است ۱۲
٣٤
ولی قاضی حمید الدین که در شان شان انوری میگوید -
مدح و ثنا گر کنم رای نظمی نه دشوار گویم نه آسان فرستم
ولیکن به مدح جناب حمیدی اگر وحی باشد هراسان فرستم
حمایتش نمودند که جان بسلامت برد. انوری واقعات
مذکور را درین قصیده ذکر نموده -
ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری
چون در محافظت انوری ابوطالب نعیم ، سیفی الدین عمری ،
مفتی تاج الدین ، حسن محتسب ، نظام الدین احمد مدرس نیز مسا
کرده بودند در قصیده خود ذکر همه را نموده ولیکن از هجو بلخ خیلی
تبری کرده است که بلخ قبة الاسلامست من چسان هجوش
نوشته میتوانم.
انوری در آخر عمر خود از همه لغویات تائب شده تجرد اختیار نمود
درین زمان خود سلطان علاو الدین غوری جهان سوز بدر بار خود
خواهش رفت و این نظم نوشته فرستاد.
کلبه کاندر و بروز و به شب جای آرام و خورد و خواب است
٣٤١
جایکی دارم اندرو که ازو چرخ درعین رشک تابنست
هر که در مجلس ملوک بود همه در کلبه خراب منست
رمل اجزای ونان خشک درو گردخوان من وکتاب منست
قلم کوته وصریر خوسشش ز نغمه و نغمه ور باب منست
خرقه صوفیانه و اطلس از بزار اطلس انتخاب منست
هر چه بیرون بود ازین کم وبیش حاش للسامعین غداب منست
خدمت پادشه که باقی باد نه ببازوی خاک والتب منست
زان قدر راه رحمتم بسته است انکه او مرجع وما بنست
دین طریق از نمایش است. و خطا چکنم این خطا صواب منست
نیست این بنده را زبان جواب جامه و جای من جواب منست
انوری بهمراه مدح وهجو غزل گوئی را هم ترک نمود کسی سیسش پرسید
بجواب گفت!
دی مراعاشقکی گفت غزل میگوی گفتم از مدح هجا دست بیفشاندم هم
گفت چون گفتمش آن جانب گرابون حالت رفته دیگر باز نیاید ز عدم
غزل و مدح وهجا هر سه از ان میگفتم که مرا شهوت وحرص غضبی بود بهم
٣٤٢
مضمون شعر آخرش اگر چه از عربها گرفته شده لیکن ازین
مفهوم میشود که انوری از حقیقت شاعری واقف بوده .
یعنی اینکه شاعری اظهار جذبات انسانی را میگویند.
شهوت ، حرص ، قهر ، جذبات اند که بصورت غزل
و مدح و هجو ظاهر میشوند-
بقرار بیان دولت شاه انوری در سنه هجری به بلخ
وفات کرده در پهلوی سلطان احمد خضرویه دفن شد.
انوری بر عکس دیگر شعرای متداوله در علوم مهارتی داشت
چنانچه خودش میگوید-
گرچه در بستم در مدح و غزل یکباری ظن مبر کز نظم و الفاظ معانی قاصرم
بلکه بر هر علم کز اقران من داند کسی خواه جزوی باشد آنرا خواه کلی قادرم
منطق و موسیقی و هیئت شناسم اند راستی باید بگویم بانصیب وافرم
وز الهی آنچه تصدیقش کند عقل صریح گر تو تصدیقش کنی بشرح و متنش ماهرم
وز طبیعی رمز چند از چند بی تشویریت کشف دائم کرد اگر حاسد نباشد ناظرم
نیستم هم جاهل از اعمال و احکام نجوم و ربمی با ور نه دانی رنجه شو من حاضرم
٣٤٣
این همه بگذار باشعر مجرد آمدم
چون سنائی هستم آخر گر نه بیچون ضارم
قدر من صاحب قوام الدین حسن داند زانکه
صدر او را یادگار ناصر الدین طاهرم
بسبب این کمالات فائقه همه مردم باحترام میدیدندش پادشاه
ذیجاہ سلطان سنجر بخانه اش می آمد. از طرف جلال الوزیرا
پنجصد دینار سالانه مقرر بود. مگر چونکہ طبیعت دنی داشت و زبان
از اختیار بیرون بدینوجه اکثر ذلیل میشد در مدح یک وزیر قطعه
گفته در آخرش این شعر ہا نوشت ۔
تو که از دور همی مینی پوشیده مرا
حال بیرون درون نمیمانا دانی
طاق بو طالب نعمه ست که دارم زبیرو
وز درون پیرین بوالحسن عمرانی
یعنی بریدنم کالاهای فرسوده کہنہ اند چادرم از عطای ابو طالب
و پیر هتم بخشش ابولحسن عمرانی است این طعن بمزاج وزیر بد خورده
بہ فتوحی مروزی حکم جواب نوشتن را داد چنانکه یک قصیده نوشت
که بعض اشعارش این است .
از بس آنکه بہ یک مهر دو الفلکی
داشت در بیع ملک شاه پتوارزانی
ور پس آنکه هزار دیگرت داد وزیر
قرض آن پیر شتر نتی زچه می بستانی
حصه اول شعر عجم - چه گلها هـ
٣٤٤
ای بدانای معروف چرا میگوئی در ثناینکه فرستاده از نادانی
طاق بوطالب نعمتی است که دارم در بر وزد رون پیرهن بوالحسن عمرانی
چه بخیلی که بچندین زر و سیم و نعمت طاق و پیراهنی دوخت همی نتوانی
پانزده سال فزون باشد تا کشته شده بوالحسن آنکه ز احسانش سخن میرانی
پیراهن کهنه او گرت بجائیست هنوز پس مخوان پیرهنش کوزر پخستانی
باقی عمر بر آن پیرهن وطاق ترا سزوآرندی ابرام و دیگر بستانی
یعنی امروز پانزده سال گذشته که ابوالحسن عمرانی وفات کرده
اگر پیرهن او پیشت هنوز موجود است آن پیرهن نیست بلکه زراست
و چون آن بدست داری احتیاج پیرهن دیگر چه داری ؟
لطیفه - روزی انوری شخصی را دید که اشعار میخواند فکر کرد که
این اشعار از خودش هستند پرسید که تخلص تان چیست ؟ گفت
انوری انوری خندید و گفت که دزد شعرها را اکثر دیده ایم امروز
دزد شاعر هم دیدم -
رای در خصوص کلام انوری - انوری شناعر بزرگ
بود اما مگر به نسبت شاعری مقدر خوب تر داشت در ایران
٣٤٥
سه شعراء پیغمبران سخن تسلیم شده اند که یکی ازان خود انوریست
چنانچه مشهور است ـ
در شعر سه تن پیمبر انند گرچند که لا نبی بعدی
ابیات و قصیده و غزل را فردوسی و انوری و سعدی
هاتفی همین مضمون را برعایت مثنوی چنین تبدیل نموده ـ
در شعر سه تن پیمبر انند قولی است که جمله کی برانند
فردوسی انوری و سعدی هرچند که لا نبی بعدی
در عصر ابا قا ن خان اختلاف چسپید که در میان انوری و ظهیر
فاریابی کدام مرجح است همه مجد همگر را ثالث قرار داده
یک استفای منظوم بخدمتش نوشتند ـ
ای آن زمین و قار که بر آسمان فضل ماه خجسته فضلی و خورشید انوری
جمع ز ناقدان سخن گفت ظهیر ترجیح مینهند بر اشعار انوری
جمع دیگر برین سخن انکار میکنند فی الجمله در محل نزاعند و اوی
رجحان یک طرف تو بدیشان نمائی زیر نگین طبع تو ملک سخنوری
مجدهم که شاعر بزرگ است بعض او را هم سر شیخ سعدی می شمارند ١٢
مجد همگر بجواب ایشان نوشت ـ
جمع زاهل خطه کامشان که برده اند ارباب فضل و دانش گوی سخنوری
کردند بحث در سخن و شان نظم تا خود که بدرد در سخنوری
در انوری مناظره شان رفت ظهیر تا مرکز است پایه بهتر ز شاعری
انصاف چون نیافت گروه رزد گروه مر بنده را گزید نظرشان بداوری
در کان طبع آن چو بگشتم کران کران در قعر بحر این چو نمودم شناوری
شعر یکی برآمد چون در شاهوار نظم دیگر برآمد چون مهر خاوری
شعر ظهیر اگر چه برآمد زجنس شعر برتر ز انوری نه نهد لاف شاعری
بر اوج مشتری نرسد تیر نظم او خاصه که در ثنا گری و مدح گستری
طعم رطب گرچه لذیذ است خوش مذاق کی بود ز خاصیت قند عسکری
ا نیست اعتقاد رهی خوش قبول کن گر تو مقید سخن مجد همگری
ز و این نتیجه نیم شب از آخر رجب در خا و عین دال ز هجری پیری
وبدین فیصله امامی هروی هم اتفاق نموده چنانچه میگوید ـ
گفته بود : شه این امامی همان است که مجد همگر او را بر شیخ سعدی ترجیح داده چون شیخ شنید متاثر شده گفت همگر که بمر خود نگردمت ناز ـ شک نیست که
هرگز من نگوی با امامی که هرگز با امامی نرسد ۱۲
٣٤٧
ای سائلک مسالک فکرت درین سوال معذور نیستی بحقیقت چو بنگری
تمیز را ز بهر تناسب درین دو طور هیچ احتیاج نیست بدین شرح گستری
کاین معجز است و آن سحر چراغ شمع درین این ماه و آن ستاره آن حور آن پری
انوری اگر از ظهیر بلکه از تمام معاصرین خود افضل باشد ما انکار
نداریم ولی صریح ظلم است که او را در پهلوی فردوسی و سعدی
جای میدهند که از قطعه مشهور مذکور و از فیصله مجد همگر معلوم میشود
که انوری در قصیده گوئی همین طور پیغمبر سخن بوده که فردوسی و سعدی
در مثنوی و غزل مگر این دعوی خیلی حیرت افزا است چراکه
انوری بر اسلوب قصیده که اول مروج بوده چیزی اضافه نکرده
و اگر چیزی کرده در آن همعصرهایش نیز شرکت دارند
خصوصیات قصائد انوری بقرار ذیل است :۔ گفته میشود.
(( مضامین نو پیدا کرد ، مبالغه را ترقی داد ، تشبیهات تازه ایجا
کرد )) مگر درین خصوصیات عبد الواسع جبلی ظهیر ارزق از انور
هیچ کم نیستند انوری در یک قصیده از تشبیه هلال به مدح
گریز کرده آن در محاسن اشعار انوری محسوب میشود -
٣٤٨
دوش سلطان چرخ آئینه فام آنکه دستور شاه راست غلام
از کنار نبرد گاه افق چون بدست غروب داد زمام
دیدم اندر سواد طرۀ شب گوشوار فلک زگوشه بام
گفتم آن نسل خنگ دستور است قرة العین و فخر اهل نظام
لیکن این تشبیه و گریز از منطقی رازی گرفته شده چنانچه
میگوید-
مه گردون مگر بیمار گشته که نالید و تنش بگرفت نقصان
بسان گوی سیمین بود اکنون برآمد بر فلک چون نوک چوگان
تو گفتی خنگ صاحب تاختن کرد فگند این نعل زرین در بیابان
درین کلام لطافتی و ندرتی است که در سخن انوری نیست
این تشبیه را ظهیر فاریابی هم گرفته و باضافه نمودن چند
تشبیهات دیگر آن را خیلی دل آویز نموده است -
پیدا شد از کرانه میدان آسمان شکل هلال چون سرچوگان شهریار
من با خرد بحجره خلوت شتافتم گفتم که ای نتیجه الطاف کردگار
باز این چه نقش بوالعجب و شکل نادر است کز کار گاه غیب همیگردد آشکار
٣٤٩
گردون ز جامه که بریده این طراز یعنی ز ساعدیکه ربودست این سواد
گفت انچه بر شمردن ازان جمله نیست دانی که چیست با تو بگویم باختصار
نعل سمند شاه جهان است کاسمان سر ماه بر سرش بنهد از بهر افتخار
انوری در مضمون ناقدری وطن یک شعر مشهور دارد --
بشهر خویش درون بی خطر بودگهر بکان خویش درون بی بها بود گوهر
لیکن این صاف سرقه شعر میر معزی است او میگوید --
مردم بشهر خویش ندارد بسی خطر گوهر بکان خویش ندارد بسی بها
الحاصل پیغمبرے سخن انوری بی مغزه است . البته در بعضی
امور از معاصرین خود یعنی ادیب ، صابر، ازرقی ، لامعی ،
رشیدالدین وطواط عبد الواسع جبلی مغربی و غیره افضل
است که تفصیلش نیست --
فضیلت بزرگیش انیست که کلامش بر مرح محدود نیست آن
کیفیات هر رقم را ادا کرده که بذریعۀ آن زبان وسعت یافت.
اگر شاعری امروز ادا نمودن حالات عامه را بخواهد در الفاظ
و ترکیب و بند شمش از کلام شعرا سوای کلام انور ی خیلی
۳۵۰
کمک امداد مینماید:
در یک قصیده مذمت شاعری و لغو بودن آنرا بیان
کرده و جمله دلائلی که امروز در ثبوت این دعوی پیش میکنند
جمع نموده میگوید که مرتبه شاعری از خاک روب هم پسترت
چه ؟ برای دنیا خاک روب لازم است . مگر شاعر چه ضرور؟
اگر یک چیز خود ساخته میشود . در آن واسطه و بلا واسطه
هزاران مردم بکار میشوند مگر جای دقت است از میان
آنها شاعر کدام کار انجام میدهد؟ مدح کسی را گفته طالب
انعام شدن کاری بسیار لغو ممدوح او را کی فرموده بود که
مدح ما را بنویس . بلی ! شاعریکه مدح کسی را نمیکند قابل
تعریف است . انوری این جمله دلائل را به کمال شستگی و
برجستگی ادا نموده :
ای برادر بشنوی رمزی زشعر و شاعری
تا زما مشتی گدا کس را ببر دم نشمری
زانکه او را از گدایش در ممالک چاره
حاش لله تا ندانی این سخن را سرسری
زانکه گر حاجت فتد تا فضله را کم کند
ناقلی باید تو نتوانی که خود بیرون بری
کار عالم کی بشخصی میشود هرگز تمام
آن یکی جولا نگهد داند دگر بزازی گری
با زگر شاعر نباشد هیچ نقصان نیست
در نظام عالم از روی خرد کنر نگری
آدمی چون را مونست شرط کارش کرمت
نان زکناسی خوری پزان بودر شاعری
آن شنیدستی که بعید کس نباید شیوه
تا تو نا دانسته و بی آگهی نانی خوری
در ارانی آن اگر از تو نباشد بارئی
آن زمان خوردن بود دانی چه با مد بیری
چون نداری برکسی حقی حقیقت دان که تا
هم تقاضایش گاوی هم بجای دیگری
از چه در شد بگو آخر بدین آزاد مرد
اینکه میخواهی از و یا اینکه دوستگیری
او ترا کی گفت کین گستره ما را جمع کن
تا ترا لازم شود چندان شکایت گستری
عمر خود خود میکنی ضائع از و تا دان مخواه
هم تو حاکم باش با هم زانکه بفروش خری
دشمن جان من آمد شعر چندش بسروم
ای مسلمانان فغان از دست دشمن پروری
شعر دانی چیست دور از روی تو حیض الرجال
قائلش کو خواه حیوان باش خواهی مقستری
اینکه پرسد هر زمان این کور خران گدایان
کا نوری بیا فتوحی در سخن یا سنجری
راستی به بو فراس آمد بکار شاعران
دان نه از جنس سخن بل از کمال قادری
زانکه همچون دیگران مدح وثنا هرگز نگفت
پس مربع از گویدت من دیگرم تو دیگری
مرد را باید که حکمت نیز در من گیردش
تا شفایی بوعلی خواند نه ژاژ کمتری
۳۵۲
تاتاریها سلطان سنجر را دستگیر نموده چند سال ببندی نگاه نمودند
ازینجهت در تمام خراسان بدامنی عام گشت اہل خراسان
با نوری فرمودند که استغاثه اشان به احمد سلیمان بنویسد چنانچه
بتعمیل فرمایش شان نوشت سه
بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر نامهٔ اهل خراسان به بر خاقان بر
نامهٔ مطلع او رنج تن و آفت جان نامهٔ مقطع او در دل و سوز جگر
نامهٔ بر رقمش آه شهیدان پیدا نامهٔ در شکنش خون شهیدان مضمر
تاکنون حال خراسان و رعایا بوده است بر خدا وند جهان خاقان پوشیده جگر
ای کیومرث بقا پادشه کسری عدل ای منوچهر لقا خسرو افریدون فر
قصهٔ اهل خراسان بشنو از سر لطف چون شنیدی زسر رحم در ایشان بنگر
این دل فگار و جگر سوختگان میگویند کای دام دولت و دین زار تو شادبی ظفر
خبرت هست کزین زیروزبرشوم دران نیست یک تن ز خراسان که نشد زیر وزبر
بر بزرگان زمانه شد وخروان سالار بر کریمان جهان گشته لیمان مهتر
شاد الا بدر مرک نه بینی مردم بکر جز در شکم مام نیابی دختر
بر مسلمانان زان شکل کنند استخفا که مسلمان نکند صد یک آن با کافر
۳۵۲
خلق را زین غم فریادرس ای شهزاد ملک را زین ستم آزاد کن ای پاکسیر
رحم کن بر سر آن قوم که جویند جوین از پس آنکه نخوردند از ان ناز شکر
رحم کن رحم بر آنها که نیا بند نمد از پس آنکه از اطلس نشان بد بستر
برای طلب ضیافت یک دوست خود این مکتوب منظوم نوشت ۔
ندار دمجلس مابی تو نوری اگر چه نیست مجلس در خور تو
چه فرمائی چه میگوی مصلحت چیست تو آیی نزد ما یا ما بر تو
چون از در بار داری و دریوزه گری تو به کشید قطعه ذیل نوششت
من د این عهد که با قحبه رعنای جهان بعد از ان عشق بنازم به پسپھودنه عمر
قوت دادن اگر نیست مرا باکی نیست قوت ناستدن هست فلله الحمد
یعنی اگر من قوت دادن ندارم الحمد الله این قدر همت دارم که
از دیگران سوال نکنم بر بیقدری علم بدین عبارت قهر خود را اظهار
نمود :-
ای خواجه مکن تا بتوانی طلب علم تا در طلب راتب ہر روزہ نمانی
رو مسخرگی پیشه کن و مطر بی آموز تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی
فرعون و عذاب ابد و ریش مرصع موسی کلیم الله و چوبی و شبانی
٣٥٤
یعنی فرعون که کافر بود ریش مرصع داشت و موسی علیه السلام
با وجود مرتبه کلیم الله داشتن شبانی میکردند . بیتمیزی
عوام را در یک قصه فرخی چنین ادا مینماید --
روبهی میدوید در غرجان روبه دیگرش بدید چنان
گفت خیر است باز گوئی خیر گفت خرگیری میکند سلطان
گفت تو خر نه چه میترسی گفت آری ولیک آدمیان
میدانند و فرق میکنند خر و رو باه شان بود یکسان
غالباً شیخ سعدی لطیفه (در این هم بچه شتر ست) ازینجا
گرفته انوری در تکافات ایشیا در سخن زدن و مکتوبات
خود به تنگ آمده بود چنانچه به بسیار سادگی و بیتکلفی
میگوید --
تکلف میان دو آزاد مرد بود ناپسندیده و سخت کام
بیا تا تکلف بیک سو نهیم نه از تو رکوع و نه از من قیام
نه سنت کنم اقتدا زین پس است سلام علیکم علیکم سلام
هجو -- اصل مایه افتخار انوری هجوست لاریب اگر مرتبه
٣٥٥
شریعت می یافت ضرر پیغمبرش با فوری میرسید . در هجو
مضامین نادر، باریک، لطیف پیدا کرده هر که در ان قوت
تخیل که مهمترین شرط شاعریست نیز عیان میباشد مکر
خیلی تاسف این است که در صنف کلامش ہر اقدار بماند
است همانقدر فحش است از صدها اشعار سوای یکدوے شان
هیچ قابل اندراج نیست. اگر کسی شوق مطالعه شانرا دارد
آتشکدۀ آذر حاضر است ما دست و قلم را به نجاستش آلوده
ناکرده صرف یکدو ہجو خالی از فحش را تقدیم مینمائیم
سه بیت رسم بود شاعران طامع را یکی مدیح و دیگر قطعه تقاضائی
اگر بداد سوم شکر ورنه داد ہجا از ان سه بیت دو گفتم و گرچه فرمائی
یعنی شاعران طامع اول مدح مینویسند. اگر ممدوح چیزی
نداد یکقطعه تقاضا میگویند اگر بعد ازین هم نداد ہجو مینویسند
من از نوشتن مدح و قطعه تقاضا فراغت نموده ام حالا چه
مینمائی؟ یعنی میخواهی که بنویسم یا ہجو اسب مینویسد
بر عادت از وثاق بصحرا بیرون شدم با یک دو اشنا هم از ابنای روزگار
٣٥٦
اسپی چنانکه دانی زير از ميانه پير
در کابلی که بود نه بيک يک ز راهروأ
در خفت و خيز ماند همه راه عبید گأه
من گاه ازو پیاده و گاہی بروسواً
نه از غبار خاسته بیرون شد
نه از زمين خسته برانگیختی غبار
گر طعنه ازینکه رکابش مراز کن
گه بزله از انکه عنانش زدو گذار
من واله و خجل متحیر فرو شده
چشمی سوی میمنه و گوشی سوی یساً
قصیدۀ که سودا در ہجو اسپ نوشته تتبع همین قصیده را نمودۀ
چنانچہ سحر و قافیہ ہم ہمیں است -
نکته - در دیوان انوری چند ہجو ہأی زن و دخترش
نیز ہستند عام خیال است که ہجو انوری را لذتی داده بود
که زن و دختر خود را ہم نگذاشت لیکن قیاس نسبت که
مخالفینش این ہجو ہا را نوشته در دیوان او داخل کرده اند
وچون عوام مخالفش بودند آن ہجو در دیوانش قائم ماندند
چنانچہ کہ ہجو بلخ که فتوحی مروزی بنام انوری نوشته بود با وجودیکه
ابوالحسن فراہانی شارح قصائد انوری وغیرہ تصریح نموده اند
که تصنیفش فتوحی ست ہم در دیوانش موجود میباشد.
تحصیلدار سید علی محمد سلیم پوریایی
٣٥٧
انوری در علوم عربیه کمال داشت، ازینست که
در کلامش خود بخود خصوصیت پیدا شده که در فارسی تلمیحات
و الفاظ و جملههای عربی را بیک حسن داخل میکند گویا
بر انگشتر نگینه نهاده ملاحظه شود!
شاعری دانی که داحی قوم گردیدند
آنکه بود اول شان امرء القیس آخر شان بوفراس
وین که من خادم همی پردازم اکنون سامری کو تا بیاید گوشمال لامساس
قصیدهٔ که در جواب سنائی نوشته اکثر قوافی اش نیز بهمین
رنگ میباشد:
برو جان پدر تن در قیمت ده که در یابند
زیأجوج تمنا رخنه در سد د لوشیا
بلی! از جاهد و یکسر بدست توست این کین
ولی از جاهد و هم بر نخیزد پیچ بیخسیا
چون مراد خو شیر ابا ملک ری کردن را
در خراسان تازه بنهادم اقامت را اساس
انظرون انقس من نورکم کی گفت چرخ
کافتاب از آفتاب منمنت گرد اقتباس
چون ضیمت را مقابل گردید با آیینی
عقل سیمی روز و طمع ماهی در سا بر باس
ایکه باشد این مثل کالی اسرا حامی لراس چنانکه
با دمی اندر ارحتی کو را نباشد سیم پاس
بیسپیده دم شب خذلان من خواهد
تا بصبح حشر میگ ویدا حاد ام اسداس
حصہ اول صفحه ٣٤٨ سطر ۸ ملاحظہ شود.
٣٥٨
بطرف این مطلع متنبی اشاره است احادام سداس فی احاد - بیک
دوستان با یکدیگر پر خونند اینک قدمنا دشمنان با یکدیگر پرخنده کاینك قد
آدم از نسبت وجود تو یافت اختصاص خلقت بیدلی
دوش بآسمان همی گفتم بر سبیل سوال و مطلب ای
کای علی خرج این چشم کیست نهت گفت قد ضمت علی
میرا بدست حق همی گویند که من الماء کل شیی حی
خصم تو و قاعده ملک او آن شده از بدو جهان مستقیم
چونند و بنا بود بر افراشته زاند یکی محدث و دیگر قدیم
زلزله قهر تو نشان کرد است زلزلة الساعة شيئی عظیم
کسانیکه انوری را پیغمبر سخن میگویند اثباتش بذریعه مضمون
افرینی هایش میکنند مثلاً تبنی مضمون پیدا کرده بود که ممدوح
اگرچه از انسانهاست لیکن از آنها فائق است . مثل نافہ آہو
کہ اگر چہ از خون آہو ست ولی بعام خونش نسبتی ندارد .
فإن تفق الانام وانت منهم فإِنَّ المسك بعض دم الغزالِ
ازین ترقی نموده به انگور و شراب تشبیه داد سه
جلد اول شعراله -- سراجنامه
٣٥٩
فان فی الخمر معنی لیس فی العنب
یعنی شراب اگر چه از انگور است ولی کیفیتی که شراب دارد در انگور نیست
لیکن انوری این همه تشبیهات را خجل نموده سه
در جهانی و از جهان بیشی همچو معنی که در بیان باشد
یعنی ای ممدوح ؟ تو مثل معنی هستی که در عبارت کوتاه معنی وسیع
میباشند !
از حرص خدمت او سرنگون همی آیند بوقت زادن از ارحام مادر طفلان
طفلها عموماً از طرف سر تولد میشوند . انوری سبب آن قرار داده که
انسان از بد و فطرت خواهشمند خدمت ممدوح هستند از جهت
بسوی دنیا بسر میپویند انوری در مبالغه نزد عوام بهترین صفت
شاعری است ازینهمه سبقت برده سه
در مدح میگوید ع ای بیش از آفرینشش کم زآفریدگار
ع چیست کان بر تو روا نیست مگر عز و جل
بزرگواری کاندر کمال قدرت خویش نه ایزدست و چو ایزد بزرگ بی همتا است
٣٦٠
سحر صبا از کف دست تو دز وقتیه با درم افشان دمه از شاخ برون بر چنار
انوری و اروپا -- در خوبی قسمت انوری یک نمبر اضافه باید
کرد که اروپا نیز بکلامش اعتنا نموده پروفیسر والن ٹن ژو
کوسکی روسی یک کتابی در ١٨٨٣ بر کلام و سوانح عمری انور
مسمی (به میستر فلیس بیوگرفی ایند کیرکٹر اسپلیه) نوشته این
کتاب بر ١٧٠ صفحه مشتمل است و عنوانات ذیل دارد -
دیباچه : تا ٧ صفحه
مقدمه : تا ٢٤ صفحه
باب اول : تا ٣٠ صفحه
باب دوم : تا ٧٨ صفحه
باب سوم : تا ٩٧ صفحه
باب چهارم : تا ١٢٠ صفحه
باب پنجم : تا ١٣٥ صفحه
باب ششم : تا ١٣٧ صفحه
٣٦١
ما اوراق فصول این کتاب را بزیور طبع پیروز آورده نو شتین
ناظرین آنرا ملاحظه کرده دقت نمایند که اروپائیها در مهر و ما
یکقدم در بدتر قریز سے داشته سنجها میکنند و ما مردم
راز تقلید شان احمقانه هستیم .
٣٦٢
نظامی
اسمش الیاس یوسف کنیت ابو احمد لقب نظام الدین تخلص
نظامی اسم پدرش مؤید وطنش گنجه مشهور است لکن در اصل
باشنده قم بوده چنانچه خودش در اسکندر نامه میگوید -
چو در گرچه در بحر گنجه گم ولی از قهستان شهر قم
در اصل ساکن تفرش است که یک علاقه در ولایت قم است لیکن
چونکه قم مرکز است بدینوجه اسم آنرا گرفته - والد نظامی تفرش را
ترک نموده به گنجه آمد نظامی در همین جا تولد شده سنه ولادتش
بنظرم نخورده لیکن چونکه بر اویت سنه وفاتش ۵۹۶ هجری
است و عمرش (۶۳) سال ازین معلوم میشود که سال ولادتش
۵۳۳ هجری است نظامی از یک خاندان علمی بوده برادر برادرش
قوامی مستطزری شاعر مشهور میبوده که در یک قصیده جمله صنائع
این تحقیق از دین دارجی والطف علی است لیکن این شعر سکندر نامه که در استدلال
آورده اند در سکندر نامه موجوده مذکور نیست کیفیت مزید تفرش وجای ولادت
نظامی از لطف علی آذر ما خود است ۱۲
حصه اول شعر العجم [sideways text]
۳۶۳
شاعری را جمع نموده نظامی اوّل همۀ علوم متداوله را تحصیل
نموده چنانچه از کلامش روشن است که مسائل علمی پیش نظر
دارد خودش هم دعوی میکند
هر چه هست از دقیقههای نجوم با یکا یک نهفتههای علوم
خواندم و سر هر ورق جستم چون ترا یافتم ورق شستم
در سلوک به داخی فرج زنجانی بیعت داشت
نظامی اگرچه طبیعت صوفیانه داشت ولی شاعری هم
در فطرتش خمیر شده بود از اوّل در خاندانش شاعری بود
ازینجهت چون بعد از تحصیل قلم تألیف بدست گرفت از آن کلمات
موزون چکید روز بروز مهارت پیدا و شهرۀ کلامش عام شد
حتی که جمله سلاطین بزرگ عصرش قدر افزائیش را وظیفۀ سلطنت
شمرده کتب ها را باسم خود تألیف کنایندند اگرچه لازم بود
که اولین تعلق به دربار سلطنت قریبی پیدا شود مگر این
سعادت در نصیب مردم بعید نوشته بود اولین ناموری
٣٦٤
که این مخزن را ربود : بهرام شاه است نظامی در شهر
مخزن الاسرار بر نام او نوشت و در صله پنجهزار طلا یک قطار
شتر و کالی ماسوی انواع و اقسام میثه بهایشر فرستاد -
سن نظامی بوقت تالیف مخزن تقریباً ٢٥ ساله بود :
شهر گنجه در حدود سلطنت سلجوقی ما واقع بوده در عصر
نظامی سلطان طغرل بن ارسلان پادشاه این سلسله خیلی
شجاع و عادل بود و بهره از علم و فضل و کمال و مذاق شاعری
هم داشت ، چنانچه این رباعیش مشهور است -
دیروز چنان وصال جان افروز وامروز چنان فراق عالم سوز
حیف ست که در دفتر عمرم ایام آنرا روزی نویسد این را روزی
طغرل کل مهمات سلطنت را بدست اتابک محمد بن ایلدز که
که اول غلام بوده و ترقی نموده بمرتبه امیر الامرائ رسیده بود
گذاشت و برادرش قزل ارسلان که در محشر
منگچیک غازی که منظور نظر قائم بامر الله بوده از طرف سلطان الپ ارسلان حاکم اقراری
و کماخ وغیره مقرر شده بود از زمان دانش بهرام شاه خیلی جاه جلال پیدا کرد حتی که قزل
ارسلان دختر خود را باو داد بهرام شاه خیلی قیاس بلند همت بوده و نظامی برامش مخزن
الاسرار نوشت ( از هفت قلم امین خمارس ) ١٢
٣٦٥
شعرے ظهیر فاریابی سه
از کرسی فلک بنه اندیشه زیر پا تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهی
مشهور است در امور سلطنت سهیم بوده نظامی درین زمان نظم
خسرو شیرین را آغاز نموده کتاب هنوز در ابتدا بود که آوازه اش
دور دور رسید چون بطغرل خبرش رسید علی الفور فرمان فرستاد
که کتابی که در زمانه یادگار ماند تالیف نمایند !! چنانچه خود نظامی
در دیباچه میگوید سه
چوسلطان جهان شاه جوان بخت که برخوردار باد از تاج و از تخت
به سلطانی به تاج تخت پیوست بجای ارسلان بر تخت نشست
من این گنجینه را در می کشادم بنای این عمارت می نهادم
اشارت رنگی از درگاه معمور به شغل بنده القا کرد منشور
کز انسان تحفه مالی بسازد که عقل از قیمتش گردن فرازد
نظامی وقتیکه شعر مذکور مینوشت یک دوستش که تعصب
مذهبی داشت با او عتاب کرد که نوشتن قصههای راست
و دروغ کافران چه سود ؟
٣٦٦
فسون بت پرستان بفلکن از گشتشت
فسون خوانی مکن شرمنده از دشت
در توحید زن کاوازه داری
چرا رسم فغان را تازه داری
لیکن چون نظامی چند اشعار مثنوی را پیشش خواند بیاخته
فریاد برآورد
چنین سحری تو دانی ساز کردن
بتی با کعبه انبساز کردن
وقتیکه شیرین خسرو با تمام رسید محمد بن یلدکز وفات یافته
مالک تاج و تخت برادرش قزیل ارسلان شده بود
چون ازین واقعه خبر شد فوراً فرمان طلبی نظامی بفرست نظامی
بقرار رسم اول فرمان را بر سر خود نهاد سپس بر سر و جان بوسه
داده و از نمود چنانچه در خاتمه شیرین خسرو میگوید
مثال شاه را بر سر نهادم
سجا بوسیدم و بر سر نهادم
و بماندم بر اسپ سوار شده دشت و کوه طی کرده قریباً
بیک ماه بدار السلطنه رسید و بدربار اطالع حاضری خود را
فرستاد قزیل ارسلان به شمس الدین محمد امر داد که خودش
استقبال نموده با عراز حاضر کند بدربار رسیده دید که
٣٦٧
ساز و سرود جاری مجلس عیش بر پا است قزل ارسلان
با حترام شان ساز را فوراً بند کرد و برای تعظیم بر تخت خود
استاده شده باحترام جای نشستن داد . سخنهای
هر رقم آغاز شد در بین کلام نصیحتهای بزرگا نه هم بمیان
می آمد. قصیده مدحیه نوشته همراه داشت . قاعده بود
که شاعر قصیده را خود نمیخواند بلکه برای خواندن کلام
خود یک شخص خوشگلو همیشه همراه میداشت و این را
راوی میگویند و در وقت خواندن را وی خود شاعر
استاده تا بآخر میبود ، نظامی هم قاعده استاده شدن را
بعمل آوردن خواست لیکن قزل ارسلان قسم یاد
کرد منع فرمود ٥
چو بر پا استادم گفت بنشین به سوگندم نشاند این منزلت بین
راوی بعد از قصیده مدحیه قصه شیرین خسرو را شروع نمود سلیمان
بر شانه نظامی دست نهاده بکمال شوق میشنید و بار بار
تحسین میکرد و آفرین میخواند در آخر به نظامی گفت که جناب ؟
حصه اول شد الحمد
۳۶۸
شما اسم مرا حیات دایمی بخشیده اید فریضه من است که
صلۀ آن را بخدمت تان پیش کنم باز پرسید که برادر
مرحوم ( اتابک محمد بن ایلدگز ) برای تان دو ده بخشیده
بودند . آن در قبضه تان آمده اند یانه ؟ بجواب گفت ـ
بلی شاه سعید از خواص خویشم پذیرفت آنچه فرمودی ز باشیم
چو رخت عمر او کشتی روان کرد مرانی جمله عالم را زیان کرد
قزل ارسلان یک ده دیگر که حمدونیان نام داشت از طرف
خود بخشید نمیدانم که دانسته یا نادانسته این ده بخششی
غیر آباد بود چنانچه نظامی در خاتمۀ شیرین خسرو شکایتش باین
الفاظ نموده که حاسدین بمن طعن دادند من بجواب شان
گفتم که « اگر غیر آباد است باک نیست عدل سلطان آباد میکند »
ازین پس نام نظامی بسیار مشهور شده در دل هر پادشاه
هوس پیدا کرد که کتابی را بر نام خود بنویساند تا که اسمش
پایدار بماند باعتبار قدر دانی علم و فضل ممتاز ترین شان منوچهر
مفصلا در خاتمه شیرین خسرو خود نظامی نوشت ۱۲
نظامی میگوید برادر تو قطعه
در بخشش بمن داد این ده قطعه
«همان با که کردم کلوختاج »
«چنان شد که روی کلوخ »
٣٦٩
خاقان کبیر جلال الدنیا والدین شاه آخستان گذشته که نی
درة التاج سلاطین سلسلهٔ شیروانیه بوده . این خاندان ایرا
النسل یعنی یادگار بهرام چوبین بوده منوچهر خیلی علم دوست
و علما پرور گذشته خاقانی وابو العلای گنجوی (استاد
خاقانی) ذوالفقار شروانی . شاهفور وغیره بر خوان کرمش
زله خوار بوده اند ابوالعلا گنجوی دربارش ملک الشعرا بوده
و خاقانی را خطاب افضل الشعرابیان عطا فرموده .
منوچهر یک مکتوب ده پانزده سطری بقلم خود نوشته
بنظامی فرستاد که داستان لیلی مجنون را نظم کند . چنانچه
خود نظامی در دیباچه مینویسد ؎
درحال رسید قاصد از راه
آورد مثال حضرت شاه
بنوشته بخط خوب خویشم
ده پانزده سطر نغز پیشم
کای محرم حلقه غلامی
جادو سخن جهان نظامی
خواهم که بیاد عشق مجنون
گوئی سخنی چو در مکنون
چون مکتوب رسید . نظامی در تردد افتاد اتفاقاً پسرش
۳۷۰
محمد که چهارده ساله بوده آنهم تشویق نمود نظامی گفت جان
پدر در شهرت قصه کلام نیست ولی این سرگذشت سرزمین مجزا
میباشد از سامان دلچسپی بالکل عاری است درینجا نه
باغست نه بهار و چشمه و نه سبزه زار نه رقص و نه سرود و نه
دربار شاهی است بلکه یک ریگزار خشک و کوهسار خالی
میباشد درین زمینه من چه صنعت گری نشاندا ده میتوانم
نی باغ و نه بزم شهریاری
نی رود و نه می نه کامگاری
بر خشکی ریگ و سختی کوه
تا چند سخن رود در اندوه
همین راز است که کسی تا امروز باین داستان معروف دست
نزده صاحب زاده محمد گفت بسیار افسوس است که یک حستا
بچنین غرابت از آرایش نظم محروم بماند . الغرض نظامی
بفرمان سلطانی نظمش آغاز کرده چیزی کم به چهار ماه ختم نمود
سال اتمامش رجب ۵۸۴ هجری بود
من گفتم و دل جواب میداد
خاریدم و چشمه آب میداد
این چهار هزار بیت و اکثر
گفتم به چهار ماه کمتر
ای جاره که در نورد دیده
گلنباغ نور شیده
گر شغل دگر حرام بودی در چهار ده شب تمام بودی
تاریخ عیان که داشت با خود هشتاد و چهار بود و پانصد
نظامی در صله این تصنیف در خواست نمود که فرزندش
در مصاحبان و ندیمان ولیعهد سلطنت داخل شود بتاریخ
(١٤) رمضان المبارك ٥٩٣ هجری بفرمایش سلطان
غیاث الدین کرپ آقتسقرے هفت پیکر نوشت که در آن
قصۀ بهرام گور است .
بعد از وفات قزیل ارسلان برادر زاده اش ابوبکر
نصرة الدین ابن محمد ابن ایلدگز در ٥٨٧ هجری بر سریر سلطنت
جلوس نمود نظامی بخاندانش از قدیم علاقه مندیها داشت
تا این وقت جمله کتاب ها بفرمایش سلاطین نوشته بود
لیکن سکندر نامه را بخواهش ذاتی خود نوشته بنام ابوبکر
نصرة الدین موسومش نمود سکندر نامه در ٥٩٩ هجری
با تمام رسیده چنانچه در خاتمۀ سکندر نامۀ بحری مینویسد سه
بپایان شد این داستان دری بفیروز فال و بہ نیک اختری
۳۷۳
زہجرت چنان بردہم یادگـا نو و نہ گذشتہ ز پنجهد شما
کتاب را نوشتہ بحضور سلطان تقدیم نمود درصلہ علاوہ از نقد
اسپ سواری وکالہ ہا وخلعت بی بہا نیزعطا شد
ازاساتذہ خودشنیدہ ام کہ سلاطین وقت بحدی
احترام نظامی را روا داشتندکہ یک پادشاہ دختر خویش را
بفرزندش بنکاح دادہ بودمن این واقعہ را درکتابی ندیدم
لیکن درخاتمہء سکندر نامہ بحری اینقدرمفہوم میشودکہ نظامی
دختر وفرزندخویش محمّدرا بخدمت نصرۃ الدین فرستادہ
بودچنانچہ میگویدسہ
دوگوہر برآمد ز دریای من فروزندہ اندوی شان رای من
یکی عصمت مریمی یافتہ یکی نورعیسی برونا فتہ
فرستادہ ام ہردو رانزدشا کہ یاقوت را درج داردنگاہ
عروسی کہ دوراز مادر ربود بہ ار پردہ دارش برادربود
ببایدچو آید بشہر یان چنین پردگی را چنان پردہ دار
ہ ہ
ازخاتمہ سکندر نامہ بحری مگرعجیب این ست کہ مقدار نقد رقم ہز ارنوشتہ کہ نہ شایان شان
نظامی است ونہ یک پادشاہ مشرقی است ۱۲
حصه اول شماره دهم ۵۰ افریقیه
۳۷۳
چو من نزل خواص تو جان دادم جگر نیز با جان فرستاده ام
از شعر اخیر شش راز صاف آشکار میشود .
در وقت تالیف سکندر نامه عمرش ۶۳ ساله بود چنانچه
جائیکه برک حکما و جدامجد اغوانا سف قائم کرده یک عنوان باسم
خود هم آورده چنانکه دران مینویسد سه
نظامی چو این داستان شد تمام به عزم شدن تیز برداشت گام
فزون بود شش مه از شصت سال که برعزم ره بر دهل زد وال
شاعری و عمرش هر دو برین کتاب ختم شده در سال وفاتش سخت
اختلاف است . دولت شاهی ۵۹۹ هجری مینویسد . مگر این
مخالفت تصریح خود نظامی ست و تقی کاشی ۵۷۶ هجری نوشته
و جامی در ۵۹۲ هجری لیکن اینقدر قطعی است که وفاتش بعد از
۵۹۹ هجری شده و غالباً بیرون از صدی شستم قدم نه
نهاده است .
چون نظامی عمرا در گوشه عزلت بسر برده و با مردم اختلاط
و امتزاج نداشت . حالات حیاتش خیلی اندک معلوم شده
٣٧٤
عام تذکره نویس وصف عزلت شانرا بسیار مدح میکنند که
از خوشامد سلاطین و آلایش دربار دارے بالکل پاک بودند
بلی! اگر سلطانی همراه شان با رادت پیش می آمد ایشان
بهم همراه وی یک التفات بزرگانه روا داشته اند لیکن
در تصانیف شان مدحهای سلاطین که موجودند از مدحهای
دیگر شعر افرقی ندارند. در آنهم مبالغهء خوشامد چاپلوسی از حد افزون
موجود است و نیز تذکرهٔ هر پادشاه بطرزی میکنند که گویا
غیر ازین بدرباری علاقه ندارند و همانرا فرمانروای عالم
خیال میکنند بیشک نظامی قصائد مدحیه ننوشته لیکن در
مثنویها آنقدر مدحهای زور دار نوشته اند که بمقابلهٔ اش
قصیده هیچ است ه
ولایت ستان شاه گیتی پنا فریدون کمر بلکه خاقان کلاه
ستاره که بر چرخ ساید سرش زده سکه عمده بر درش
چو تیز از کمین کمان افکند سر آسمان بر زمین افکند
فرنگ و فلسطین و رهبان و روم پذیرای فرمان مهرش چو موم
۳۷۰
امر حیرت انگیزترا نیست که نظامی هم بخدمت پادشاهان مانند
گدا خود را پیش میکند یعنی میگوید که « نمک خور پادشاهی
هستم، غلام هستم ، بنده ام . از اندک توجه تان جلمه کارهای
من سرانجام مییابند فقط حضور مشکل کشای من میباشند»
غیره وغیره »
کلام- کلام نظامی سوای پنج گنج دیگر هم بسیار بوده که
امروز مفقود شده است بقرار بیان دولت شاهی از اصناف
غزل ، موشحات ، صنائع . بیست هزار اشعار بوده عجب این که
نقش آرائیهای شاعری عشقیه از برکت همین گوشه نشین بوجود
یافته لیکن غزل هایش بالکل بی مزه هستند ملاحظه شود-
خوشا جانی از وجانی بیاسود نه درویشی که سلطانی بیاسود
نکوئی برنکو روئی بماناد که از بهماش دندانی بیاسود
به عمر خود پریشانی بنیمار ولی کزوی پریشانی بیاسود
مرا گوئی که چون چونم ای دوست جگر پر درد دل پرخونم ای دوست
شنیدم عاشقانرا می نوازی مگر من زان میان بیرونم ایدوست
حصه اول شوالیه ۶۰۰ سعید عابد؟
٣٧٦
پیش تو کرده ام عیان حال تباه خویشرا تا تو نصیحتی بکن چشم سیاه خویشرا
سرزنشم مکن تو بی شیفته تر ز من شوی گر نگری در آئینه روی چو ماه خویشرا
ختن جمالی ای مه ز حبش چه نامدار تو بحر خطی خالی ز حبش کدام دار
حبشی منم نه در تن همه سوخت استخوانم ختنی توئی که در بر همه سم خام داری
حبشی است رنگ محنت ختنی است رنگ رویت تو میان ایندو کشور بکجا مقام دار
حبشی سفید نبود ختنی نمک ندارد تو نهایت سفیدی نمک تمام داری
در ذیل همین غزلها ماسی پیرانه گاه گاهی بعض جمله های چست
از زبان می برآید ه
بوسه میخواهم از آن لب تو چه میفرمائی گر صوابست بگو ور نه خطائی بکنم
یعنی اگر صواب است بهتر ور نه خطا نیز میکنم -
قصائدش بسیار است ولی یک خصوصیت قابل ذکر
ندارد . انداز از کلام سنائی است تصوف و اخلاق را
ترکیب داده میگوید لیکن چون به سنائی نمیرسید
ازینجهت مقبول نشده البته یک قطعه بسیار صاف و شسته
و پر لطف گفته که جوابش تا امروز نوشته نشده ه
۳۷۷
دوش رفتم بخرابات مرا راه نبود میزدم نعره فریاد کس از من نشنود
یا نبود هیچ کس از باده فروشان بیدار یا که هیچ کسم هیچ کسم در نگشود
پاسی از شب بگذشته بیشترک یا کمتر رندی از غرفه برون کرد سر و رخ بنمود
گفت خیر است درین وقت که میخواهستی بیمحل آمدنت بر در ما بهر چه بود
گفتمش در بگشا گفت برو هرزه مگو کاندرین وقت کسی بهر کسی در نگشود
این نه مسجد که درش هر نفسی بگشایند که تو دیر آئی و اندر صف پیش ایستی زود
این خرابات مغانست و درین رندانند شاهد و شمع و شراب و شکر و نای و سرود
هر چه در جمله آفاق در اینجا حاضر مومن و ارمنی و گبر و نصارا و یهود
گر تو خواهی که دم از صحبت ایشان زنی خاکپای همه شو تا تو بیابی مقصود
ای نظامی چه زنی حلقه درین دیر دور که ازین آتش سوزنده نه بینی جز دود
عصمت بخاری و عرفی جوابش به تبدیل قوافی نوشته لیکن بست
مانده قطعه عصمت اینست سه
سرخوش از کوی خرابات گذر کردم دوش بطلیگاری ترسا بچه باده فروش
پیشم آمد به سر کوچه پری رخساری کافری عشوه گری زلف چو زنار بدوش
گفتم این کوی چه کویست و ترا خانه کجاست ای مه نو خم ابروی ترا حلقه بگوش
۳۷۸
گفت تسبیح بخاک افکن زنار ببند سنگ بر شیشه تقوی زن پیمانه بنوش
بعد از آن پیش من آتا بتو گویم سخنی راه بنمایم اگر بر سخنم داری گوش
دین برافکنده و مدهوش دویدم در پیش تا رسیدم بمقامی که نه دین ماند و نه هوش
دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست از خم باده عشق آمده در جوش و خروش
بی می و مطرب و ساقی همه در عیش و سرور بی می و جام و صراحی همه نوشانوش
چون سر رشته ناموس برفت از دستم خواستم تا سخنی پرسم ازو گفت خموش
این نه کعبه است که بی پا و سر آئی بطواف وین نه مسجد که چنین بی ادب آئی بخروش
این خرابات مغانند در ورندانند از دم صبح ازل تا بقیامت مدهوش
نظامی اگر چه بدربارهای مختلف علاقه مندی داشت و مثنویها
هم بفرمایش سلاطین نوشته لیکن قصیده را از مدح پاک داشته
بمردم تعلیم نمود که این صنف نفیس شاعری هم بدرد دیگر امور مفیده
انسانیه خورده میتواند لیکن افسوس که بر نقش قدمش کسی نرفته
و قصائد الان نیز کما کان در چرک سوال و چاپلوسی آلوده هستند
در فضای مدارات رکاب
وفادونیا بخیال حبوط
خاک با هم متونا دونیا جبیں
۳۷۹
شاعری نظامی
نظامی شاعری را چه قدر ترقی داد و در آن کدام کدام جدتها پیدا کرد؟ ما میخواهیم که جواب این سوالات را بتفصیل شرح بدهیم. لیکن مناسبت که اوّل همه را مجملاً بطور فهرست بیان کنیم تا همه امور یکجا پیش نظر بشوند و سپس بتفصیلات می پردازیم :-
فهرست خصوصیات
١ :- جامعیت (هر صنف شاعری را ترقی داده)
٢ :- زور کلام
٣ :- بلاغت
٤ :- جدت استعارات و تشبیهات :-
٥ :- ایجاد و اختراع و قوت تخیل :-
٦ :- اولیات یعنی بسیار چیزهائیکه خودش ایجاد کرده -
۳۸۰
تفصیلات
جامعیت - شعرای ایران عموماً یک صنفی بودهاند
مثلاً فردوسی مرد میدان رزم است در شاعری عشقیه
کمالی ندارد. سعدی پیمبر شاعری اخلاق و غزل است
لیکن در رزم هیچ. چنانچه در بوستان حکایت شاطر
اصفهانی بطرز سکندرنامه نوشته و همه زور طبیعت را صرف
نموده مگر زضعف پیری را یت کرده نتوانسته اگر یک مصرع
خوب زور دارد مگر مصرع ثانی خیلی پست افتیده خیام
صرف فلسفی است و حافظ عاشق محض غزل گو بر عکس نظامی که
(رزم، بزم، فلسفه، غزل، اخلاق) همه را نوشته ولا
جواب نوشته البته در میدان مدح قلم برداشته نتوانسته
، لیکن مدح هیچ شاعری نیست اگر یک شاعر چاپلوس
نباشد چه عیب؟
بر انواع شاعری نظامی صنف واز بحث در آتی میآید
شعرای همعصر او این جوابیه سعدیست ۵هـ.ق
۳۸۱
اولیات ـ نظامی موجد بسیار چیزها ست ـ
مثلاً از همه شعرا بیشتر در پنج بحرهای مختلفه مثنویها نوشت
که تا امروز تقلید شر عام است ـ
و شعرای بزرگ ازان سر تابی کرده نمیتوانند چنانچه
بر خمسه شان جمله شعرای نامدار خمسه داشته اند ـ
نظامی بحرهای مخزن الاسرار و هفت پیکر را در مثنوی
داخل نمود ـ نظامی از همه بیشتر در یک مثنوی (مخزن
الاسرار) پنج نعت نوشت و بهر نعت یک رنگ خاصی داد ـ
مباحث فلسفی را اول پیراهن نظم پوشایند ـ
از همه اوّل خا که ساقی نامه را کشید ـ
و از همه بیشتر قصیده را از مدح و چاپلوسی پاک نمود ـ
زور کلام ـ کلام شعرا مقدم از نظامی تا بحد صفائی استادگی
شستگی ممدود بوده در آنوقت کمال شعر مرتب و شاعرا
بهمین صفات می سنجیدند نظامی اوّل شخصی است که در
تراکیب چستی و در کلام زور بلند سلاست شان و شوکت پیدا کرد
۳۸۲
نور در نظم و نثر عرفی وابوالفضل مشهود است مگر بر هر دو پرتو
نظامی نمایان است حتی طغرا تصریح نموده که ابوالفضل سکندر
نامه را پیش رو نهاده نثرش کرده.
تا عصر فردوسی زبان عام و مکالمه فارسی خالص بوده
و همین فارسی زبان مثنوی هم بوده ولی قصائد که مقصد
شان الفاظی و اظهار قابلیت نیز میباشد. بترکیب
والفاظ عربی بکثرت مادی میباشند باز چون علوم عربیه
خانه بخانه تعمیم یافتند زبان روزمره هم فارسی مخلوط بالفاظ
عربی قرار یافت. در ینوقت جدا کردن الفاظ عربی
از فارسی مرادف بود به بی اثر و بد مزه ساختن آن بدینجهت
نظامی در ینخصوص بر قدم فردوسی نرفته زبانی را که در ملک
و قوم رواج داشت استعمال نمود لیکن نکته سنجی اش
اینست که حرف همان الفاظ عربیه را می آرد که در تمام زبان
فارسی یک لفظ هم معنی اش بآن شان و شوکت و انداز
پیدا شده نمیتواند.
۳۸۳
همین سر است که اگر شاعری مضمون نظامی را در الفاظ
خود بیان کردن میخواهد شان اولینش قائم نمیماند . مثلاً
نظامی در تعریف کمند میگوید:
کمند اژدهای مسلسل شکنجه دهن باز کرده به تاراج گنج
سعدی همین مضمون را با لفاظ خود میگوید :
بصید هژبران پرخاش ساز کمند اژدهای دهن کرده باز
این دو شعر در مضمون و معنی فرقی که دارد ما ازان بحث نداریم
لیکن بر ساخت الفاظ و ترکیب غور باید کرد که بکدام درجه
فرق است ! در کلام سعدی الفاظ پرزور و ترکیب ها
چست «مسلسل شکنجه تاراج گنج» کجا؟
باید مضامین که در سعدی فردوسی ، نظامی مشترک اند
با هم موازنه نشوند ! قطع نظر از بلاغت کلام نظامی در شکوه
و شان الفاظ و چستی تراکیب و حسن نظم و نسق علانیه فائق
بنظر میخورد ـ ما محض برای نمونه حرف یکدو امثله درج
ذیل مینمائیم . فردوسی ذات خداوند و عالم روحانی
٣٨٤
غیر عنصری را خارج از حد ادراک میگوید ، بدین اسلوب
نیابد بد و نیز اندیشه راه که رو برتر از نام و از جایگاه
سخن هرچه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه و جان وخرد
ازین پرده برتر سخن گاه نیست به هستیش اندیشه را راه نیست
و نظامی همین مضمون را بالفاظ ذیل ادا میکند .
اساسیکه در آسمان و زمین است باندازه فکرت آدمی است
شود فکرت اندازه را رهنمون سر از حد اندازه نارد برون
بهر پایه دست چندان رسد که این پایه حد به پایان رسد
چو پایان پذیرد حد کائنات نماند در اندیشه دیگر جهات
نیندیشد اندیشه افزون ازین که هستی تهی بلکه بیرون ازین
و قریب بهمین مضمون این اشعار هستند.
چنان برکشیدی و بستی نگار که به زان نیارد خرد در شمار
چنان بستی این طاق نیلوفری که اندیشه را نیست زو برتری
چنان آفریدی زمین و زمان همان گردش انجم و آسمان
که چندانکه اندیشه گردد بلند سر خود برون ناورد زین کمند
٣٨٥
شاید در خیالتان برسد که درین زمانه بسیار الفاظ فردوسی
نا مانوس شده اند و نظامی بجای آن الفاظ مروجه استعمال
میکند و نیز اینکه نظامی را موقع حاصل است که در جائیکه بالفاظ
فارسی شان و شکوه پیدا نشود بالفاظ عربی پیدا بکند مگر فردوسی
از زنجیر التزام خود پا بیرون کشیده نمیتواند لیکن این خیال
صحیح نیست نظامی در جائیکه در زبان فردوسی (فارسی خالص)
کلام میکند هم این تفوقش قائم میباشد. ابتدائی عناصر و ترکیب
آنها را هردو در فارسی خالص نوشته اند --:-- فردوسی سه
از آغاز باید که دانی درست سر مایه گوهران از نخست
یکی آتشی بر شده تابناک میان باد و آب از بر تیره خاک
نخستن که آتش بجنبش دمید زگرمیش بس خشکی آمد پدید
وزان پس زآرام سردی نمود زسردی همان باز تری فزود
چو این چار گوهر بجا می آمدند زهر سپنجی سرای آمدند
گهر ها یک اندر دگر ساخته زهر گونه گردن برافراخته
یعنی گوهر (عناصر) باین صورت پیدا شدند : اوّل سپند
٣٨٦
آتش سپس باد باز آب و در آخر خاک پیدا شد. از حرکت
آسمان آتش و از حرارت آتش یبوست پیدا شده بعد ازآن
به سکون برودت وجود یافت و برودت رطوبت را زائید
و این عناصر مرکب گشته بنای عالم را نهادند -
نظامی سه
ز گشت سپهر آتش آمد پدید سرمایه گوهران از نخست
یکی آتشی برشده تابناک میان باد و آب از بر تیره خاک
از فردوسی است نخستین که آتش جنبش دمید زگرمیش پس خشکی آمد پدید
وزان پس زآرام سردی نمود زسردی همان باز تری فزود
چو این چار گوهر بجای آمدند ز هر سپنجی سرای آمدند
گهر ها یک اندر دگر ساخته زهر گونه گردن برافراخته
درین اشعار سوای امر، مرکز، مزاج. دیگر همه الفاظ فارسی
هستند لیکن بلندیکه در الفاظ و ترکیب نظامی هست در اشعار
فردوسی نیست شانیکه از الفاظ (گشت ، سپهر ، یزد، نهاد
گراینده ، مغاک ، نغز) و حسن ترکیب آنها پیدا شده
۳۸۷
از صاحب مذاق صحیح پوشیده نیست سه
همین مضمون را بموقع دیگر چنین مینویسد سه
نخستین طلسمی که پرداختند ز باین بود و ترکیب زو ساختند
چو نیروی جنبش در د کرد کار با فسردگی زود آمد بخار
از و هرچه خشبنده و پاک بود سزا وار اجرام افلاک بود
دگر بخش ها کان بلندی نداشت بهر مرکزی مایه میگذاشت
یکی بخش از و آتش روشن است که بالاترین طاق این گلشن است
دگر بخش از و باد جنبیده بخوا که تا او نه جنبد نداند گواست
سوم بخش از و آب را دق پذیر که هستش از ا دق گری ناگزیر
درین اشعار اکثر اصطلاحات فلسفی را بجای عربی
بالفاظ فارسی ادا کرده اند که از نقشه ذیل معلوم میشود:-
عربی فارسی عربی فارسی
قوۀ حرکت = نیروی جنبش قسر = افسردگی
نوع = بخش ماده = مایه
متحرک بالطبع = جنبیده خو سیال = راوق پذیر
۳۸۸
اگر اشعار نظامی را به سعدی مقابله بکنیم این فرق واضختر
میشود . مثلا نظامی انقلابات زمانه وحیرت انگیزى واقعا
عالم را بدین طرز ادا مینماید سه
فلک بر بلندی زمین بر مغاک یکی طشت خون شد یکی طشت خاک
نوشته برین هردو آلوده طشت ز خون سیاوش بسی سرنوشت
همین مضمون را سعدی چنین میگوید سه
زدم تیشه یکروز بر تل خاک بگوش آمدم نالهء دردناک
که زنهار اگر مردی آهسته تر که چشم و بناگوش رویت و سر
جوانی شد و زندگانی نماند جهان کوهمان چون جوانی نماند
حسرت عهد شباب را هردو یشان تصویر نموده اند .
نظامی سه
چو باد خزانی در افتد بباغ زمانه دهد جای بلبل بزاغ
بود برگ ریزان چو شاخ بلند دل باغبان زان شود دردمند
بنال ای کهن بلبل سالخورد که رخساره سرخ گل گشت زرد
دو تاشد سهی سرو آراسته که دیوار شد از باغ آراسته
۳۸۹
فروماند دستم زمی خواستن گران گشت پایم زبرخواستن
تنم گونه لاجوردی گرفت گلم سرخی انداخت زردی گرفت
هیون رونده زره ماند باز ببالین که آمد سر مرانیاز
سعدی ۷
چو باد صبا بر گلستان وزد چمیدن درخت جوان را سزد
نه زیبد مرا با جوانان چمید که بر عارضم صبح پیری دمید
شما رست نوبت برین خوان نشست که ما از شبنم بشستیم دست
گل سرخ رویم نگه از اناب فرو رفت چون زرد شد آفتاب
گلستان ما را طراوت گذشت که گلدسته چوب تر مرد گشت
قوت تخیل - در تمام مواقع نازکی و مشکل شاعری صنایعها
عجیب و غریب وجدنت واختراعاتش بالكل عيان هستند
در خاک کشیدن قصه در ترتیب واقعات در تمهید در واقعه
نگاری در بندش مضامین در تشبیهات و استعارات
در مبالغه ها غرض در هر جا یک اندازه تازه بنظر میخورد و ثابت
میشود که قوه مخیله اش بیحد قوی است مثال (۱) در مدح
۳۹۰
پادشاه تمهید میبردارد سه
علم برکش ای آفتاب بلند خرامان شو ای ابر مشکین پرند
بنال ای دل رعد چون کوس شاه بخند ای لب برق چون صبحگاه
ببار ای هوا قطره ناب را بگیرای صدف در کن آن آب را
برا ای در از قعر دریای خویش بتاج سر شاه کن جای خویش
این تمهید را بر بنای خیال قدیم که (از گرمی آفتاب بخار
بالا میشود ، و از ان ابر پیدا میشود ابر میبارد و قطرانیکه
در دهان صدف میچکد گوهر میگردند) گفته است ـ
واقعه صرف اینقدر است که (تاج پادشاه جواهر نگار
است) لیکن شاعر بقوت تخیل همین سخن را بدینصورت می بندد
که گردش کار خانه عالم صرف برای ترقی دادن اوج
و شان پادشاه است باز قوت مخیله اش ازینهم بلند
پرواز میکند بزور ممدوح خود جمله عالم را محکوم خویش می بیند
ازین است که با نداز آمرانه آفتاب ، رعد ، برق ، وهوا را
احکام میدهد که هر یک وظیفه های خود را ادا کرده
۳۹۱
مروارید تیار کنند تا بر تاج شاهی زده شوند . با اینهمه نیزه
بیان شوکت الفاظ در وبست بندش نظر بیندازید که
گویا عالم طلسم است که جلوه نموده و باز فکر کنید که بچه لطافت
و حسن کیفیت های مختلفه را یگان یگان در یک مصرعه
جای میکند -
مثال - ۲ - در سکندر نامه بار بار طلوع و غروب آفتاب را
بحیثیت بیان واقعه نوشته است لیکن در هر بار یک
پیرایۀ تازه قائم کرده یکجا مینویسد سه
چو یاقوت خورشید را دز دبر بیا قوت جستن جهان پی فشرد
بدزدی گرفتند مهتاب را که این برد این گوهر ناب را
چونکه بعد از آفتاب مهتاب سر میکشد آنرا دزد گرفته در جای
دیگر میگوید سه
که چون آتش روز روشن گذشت پراز دود شد گنبد تیره گشت
دگر روز کین ساقی صبح خیز زمی کرد بر خاک یا قوت ریز
شب از ماه بر بست پیرایۀ شکفتی بود نور در سایه
۳۹۲
چو خورشید بر زد سر از گنج نیل فرو شست گردون غبار از پیل
چو در برقع کوه رفت آفتاب سر روز روشن فرو شد بخواب
شب تیره چون اژدهای سیاه زماهی برآورد سر سوی ماه
سیه کرد بر شب روان راه را فرو برد چون اژدها ماه را
سپاه سحر چون علم برکشید جهان حرف شب را بقلم در کشید
چو سلطان شب چتر بر سرگرفت سواد جهان راه عنبر گرفت
ستاره چنان گنج از زر فشاند که مهدر زمین گاو بر گنج راند
که چون شاه چین صبح را بار دا عروس عدن در بدینار دا
چوشب بر سرآورد کحلی پرند سرمه در آمد به مشکین کمند
استعارات و تشبیهات ـ در خصایص شاعری نظامی جدت
استعارات و تشبیهات خصوصیتی بسیار روشن است . استعارات
و تشبیهات اگر صرف بغرض تفنن طبع وحسن کلام آورده شود
یک امر غیر مهم است لیکن اثر بعض استعارات و تشبیهات
بر اصل مضمون می افتد بعضی زور مضمون را دو بالا میکند
مقصدیکه در صفحات ادا میشود با ستعاره یا تشبیه بیک لفظ
۳۹۳
ذهن نشین میگردد پیش نظر سامع تصویر واقعه چنان جلوه گر
میشود که به ترکیب دیگر امکان نداشت استعارات و تشبیهاتی
این رقم در کلام شعراء دیگر بسیار کم هستند ولی کلام نظا
ازینگوہر ہاے آبدار صدف وار لبریز است - مثلاً وقتیکه
دار ازخم خورده افتید این واقعه را چنین ادا کرده -
نسب نامهٔ دولت کیقباد ورق بر ورق برد هرسوی باد
دارا پادشاه آخرین سلسله کیانی بوده از مرگش گویا تاریخ
این خاندان عظیم الشان گم شد تشبیه مضمون ہذا را بکدام
درجه موثر و بلند نمود ؟ دارا را نسب نامهٔ خاندان کیانی
گفته یعنی چنانچه در نسب نامه اسمای تمام خاندان نوشته میباشد
وجود دارا ہم وجود ہمہ خاندان را حاوی بوده چنانچه محض
بدیدار شش عظمت و شوکت مجموعی کیقباد کینخسرو کیکاوس
پیش نظر استاده میشود - باز مرگ او را بدین الفاظ بیان نمود
که یک یک ورق نسب نامهٔ کیانی را باد برد . همین مضمون
را بذریعهٔ یک تشبیه دیگر ادا نموده :
حصه اول شعرالحجم صفحه ۶۰۰ جلد مطبوعه
٣٩٤
بهار فریدون و گلزار جم زباد خزان گشت تاراج غم
وقتیکه سکندر نعش نیم مرق دارا را بر زانوی خود گرفت
تصویرش چنین میکشد
نخسته را بر سر ران نهاد شب تیره بر روز رخشان نها
چون سکندر بدارا جواب گستاخانه نوشت بزبان دارا
میگوید
از ان ابر عاصی چنان ریزم آب که نارود گردست برآفتاب
وقتیکه سکندر بر یک سردار حبشی هجوم برده صولت و تیزی
حمله اثر ا چنین ادا مینماید
کبک دری چون درآید عقاب چگونه جهد برزمین آفتاب
از ان تیز تر حشری دیو سپیتن به تندی درآمد به آن اهرمن
درینجا بلاغت را دقت کنید که ابتدا تشبیه نکرده بلکه اول
به مخاطب میگوید که خودت میدانی که عقاب بر کبک چسان
هجوم میکند و آفتاب زمین را چطور دفعتاً فرامیگیرد ؟ پس
ازین اسلوب مقصدش این است که این کیفیت اول در د
٣٩٥
مخاطب خوب جایگیر میشود . بعد ازین میگوید که سکندر بر سر آن دیو از بنهم تیز تر و شدید تر هجوم برد اگر از کیفیت خواص حمله قطع نظر کرده شود نیز تشبیه دادن سکندر به آفتاب و حریفش را بزمین خیلی موزون است و تشبیه مرکب این لطف را دو بار مینماید -
چون سکندر بر یک پهلوان روسی کمند انداخت دران موقع میگوید
کمند عدو بند را شهریار بینداخت چون چنبر روزگار
گفتن این بود که سکندر چنین کمند انداخت که بهیچصورت حریف خلاص شده نمیتوانست این مضمون را به تشبیه چنبر روزگار چقدر پرزور ساخته است
رسول الله صلی الله علیه وسلم در فرمانیکه بخسرو پرویز نوشته بودند موافق قاعده عرب اسم مبارک خود را از نام خسرو پیشتر نوشتند خسرو چون فرمان مبارک را باز کرد اسم منور رسول علیه السلامرا بر سر نامه دید چونکه در عام تحریراً
٣٩٦
همیشه نام پادشاه پیشتر نوشته میشد این را دید سخت
بقهر آمد و فرمان مبارک را پاره پاره نمود این واقعه
را نظامی در شیرین و خسرو نوشته و برهمی و قهر خسرو را
بدین تشبیه تصویر نموده سه
چو عنوان گاه عالمتاب دید تو گفتی سگ گزیده آبرا دید
قاعده است که سگ گزیده آب را دید بسیار بیجا میخورد
حالا بر تمام اجزای تشبیه دقت بکنید با فرمان مطهر رسول علیه
السلام آب شیرین است و خسرو چون بفرمان مبارک سوء
ادبی نموده شاعر آنرا سگ نجس میداند و یک دلگرفتگی
و روی و برهمی سخت از حالت مخصوصۀ سگ گزیده شدیدتر
شده نمیتواند .
اگر این همه امور زیر نظر گرفته شوند آشکار میشود که این
مضمون را چنانچه که این تشبیه ادا نموده بصورت دیگر هرگز
ممکن نبوده ـ خصوصیات قدما و متاخرین جدا جدا هستند
ازین امر واقعه نکار ممکن نیست که اگر چه کلام متاخرین بمقابله
۳۹۷
متانت و پختگی وجزالت متقدمین سبک معلوم میشود
ولی تا هم متاخرین بعضی خصوصیات قابل رشک دارند از آنجمله
یک لطافت تشبیهات و نزاکت استعارات است قدما
از اشیاء گرد و پیش تشبیهات بسیار ساده پیدا و استعارات
هم ساده استعمال میکردند لیکن در عصر متاخرین تمدن خیلی
ترقی نموده احساسات انسانی را بیحد نازک و لطیف ساخته
بود بناءً علیه نزدشان تشبیهات قدمابی مزه شده بودند
این مسئله را بمثال مادی بدینطریقه حل کنید که وقتیکه
تمدن یک قوم در حالت ابتدای میباشد آن بوی خیلی
تند و تیز را پسند میکند، و بوی نازک و لطیف بدماغ
آن اثری نمی نمایند ازین جهت که عرب مشک وعنبر را
و هندو ناز بو را پسند میکردند لیکن امروز که در هر چیز
لطافت حکمفرماست بعضی دماغ از بوی مشک و نازبو
پریشان میشوند ، برایشان عطر گلاب وکیوژہ بکارست
بلکه آنقدر عطرهای لطیف تر که بعض مردم از بوی آن
۳۹۸
هیچ محسوس نمیشود مرغوب بستند حال استعاره و تشبیه هم
بهمین می ماند لطافت استعاره و تشبیه خاصه متاخرین است
مثلاً قدما چهرهٔ محبوب را بآفتاب تبسم او را بخنده صبح
تشبیه میدانند لیکن شاعری موافق مذاق متاخرین
میگوید ع
صبح ز خورشید رخت خندهٔ
یعنی صبح نام یک خنده خورشید رخت میباشد ـ اعنی
صبح خود اسمی است برخندهٔ معشوق ـ
موجد این لطافت و نزاکت استعاره و تشبیه نظامی
است نظامی آنقدر بکثرت تشبیهات لطیف و استعارات
نازک ایجاد کرده که در کلام یکی از شعراء متاخرین نیز یافت
نمیشود . چند امثله ملاحظه شوند ـ
بباغ شعله ور دهقان انگشت بنفشه می درود و لاله میکشت
مقصد این بود که در منقل چون آتش در میگیرد دود کم میشود
و شعله بلند میگردد مگر آنرا چنین ادا میکند که دهقان انگشت
۳۹۹
در باغ شعله بنفشه را در و کرده لاله را میکاشت
در آمد نقشبندی مانوی دست زمین را نقشه های بوسه بست
مطلب اینکه وقتیکه سام بدر بار حاضر شد حسب قاعده زمین
را بوسه داده می آمد
بنوشین لب آن جام را نوش کرد زلب جام را حلقه در گوش کرد
بوقت نوشیدن پیاله هئیت لب مانند حلقه میشود بناء
پیاله را حلقه بگوش قرار داده
هوا بر سبزه ها گوهر گسسته زمرد را بمروارید بسته
شبنم را بمروارید و سبزه را بزمرد شبیه گفته بنابرین میگوید
که هوا که بر سبزه شبنم را پاشیده چنان می نمود که در زمرد مروارید
نشانیده است
ز گیسو گه کمر میکرد و گه تاج بدان تاج و کمر برگشته محتاج
معشوقه گیسو ها را گاه بسر بسته میکند و گاه آویزان میگذارد
آنرا بتاج و کمر تشبیه داده
در وصف قلم :-ع مشک در جیب و لعل در دامان :
٤٠٠
همکنار شدن عاشق و معشوق
شبا روزی دگر خفتند مدهوش بنفشه در سر و نسرین در آغوش
جواب دادن نوشابه
بپاسخ نمودن زن هوشمند ز یاقوت سربسته بکشاد بند
ازان سیم گون سکه نوبهار درم ریز او بر لب جویبار
شکوفه های اول بهار را سکه بهار گفته
بباریدن ابر کافور بار سمن رسته از دسته های چنار
برف بر برگهای چنار بدین میماند که بر دسته های چنار
گل سمین شگفته باشد
سمنبر غافل از نظاره شاه که سنبل بسته بد بر نرگسش راه
واقعه این است که شیرین برای غسل نمودن زلفها را بچهره
خود گذاشته بود و خسرو او را تماشا میکرد - یعنی شیرین
از نظاره خسرو خبر نبود که (سنبل) (گیسو) راه نرگس
(چشم) را بسته بود
کشاده طاق ابرو تا سر دوش کشیده طوق غبغب تا بناگوش
حصه اول ختم بالخیر ... ۴۰۱ حصه علیین شیرین
٤٠١
خواب نرگس خمار دیده او ناز شیرین درم خریده او
چو سر فرق آب می انداخت ازو فلک بر ماه مروارید می بست
سمن ساقی و نرگس جام بر دست بنفشه در خمار و سرخ گل مست
بنفشه تاب زلف افکنده بردوش کشاده باد نسرین را بنا گوش
گونه گونه گلی شگفته در و سبزه بیدار آب خفته درو
بعضی اوقات مقصود از تشبیه هیئت و عظمت میباشد. هیچ
شاعری تشبیهات این رقم را از نظامی بلند تر بلکه مساوی
هم پیدا نکرده مثلاً سه
کمند اژدها می مسلسل شکنج دهن باز کرده بظاراج گنج
زمین کو بساطی بد آراسته غبار می شد از جای بر خواسته
در ان دجله خون بلند آفتاب چو نیلوفر افگند زورق در آب
ز شمشیر برگشته جای نبود که در خاروی اژدهایی نبود
زخم را به غار و شمشیر را باژدها تشبیه داده سه
ای مدنی برقع مکی نقاب سایه نشین چند بود آفتاب
تاج تو و تخت تو دارد جهان تخت زمین آمد و تاج آسمان
٤٠٢
ز بس خون که گرد آمد اندر مغاک چو گوگرد سرخ آتشین گشت خاک
نهنگ خدنگ از کمین کمان نیاسود بر یک زمین یک زمان
سر بزرگ رنگینی و لطافت شاعری درین است که اشیای
غیر ذی روحرا صاحب ادراک قرار داده بآن افعال ارادیه
را نسبت میکنند مثلاً عرفی میگوید
نگفت و من شنیدم هر آنچه گفتند که در بیان نگهش کرد بر زبان تقدیم
بشر چو نوبت خویش از نگاه باز گرفت فتاد سامعه در موج کوثر تسلیم
یا مثلاً
راضیم از نگه شوق که گوید همه با از زبان آنچه دم عرض تمنا ماند
اگرچه متاخرین این طرز را خیلی ترقی داده اند و ازان اسلوبها
خیلی بدیع و لطیف و رنگین پیدا کرده اند مگر موجد این طرز
نظامی است در شیرین خسرو میگوید
نهان با شاه میگفت آن بناگوش که مولای توام با حلقه در گوش
چو سر پیچید گیسو مجلس آراست چو رخ گردید گردن عذرها خواست
بگویم غمزه را تا وقت شب گیر سمندش را برقص آرد بیک تیر
٤٠٣
بگویم زلف را تا یک فن آرد سگینش با رسن در گردن آرد
همین مضامین نظامی هستند که برای متاخرین شمع راه
گشتند و در روشنییش سر سلسله آنسا سیب گوناگون
بدست شان آمد وقتیکه نظامی بنسبت بنا گوش منظرنا
بسته کرد که راز دارانه بپادشاه گفت پس یک شاعر
به بسیار آسانی آنرا بدینصورت تبدیل کرده میتواند ع
زلف او خم شده در گوش سخن میگوید
انواع شعر صدها میباشند لیکن اقسام مهمه شعر این سند
از میه، عشقیه، فلسفیانه، اخلاقیه، اظهار جذبات انرا
تصویر مناظر نظامی ازین انواع هر قسم را گرفته و بمهارات
کمالش رسانیده — در سکندر نامه تصریح نموده که
حالات سکندر سه قسم هستند سلطنت، نبوت، فلسفه
حکمت، ومن هرسه احوال آنرا بتفصیل ذکر خواهم نمود سه
گرو پیش خوانند صاحب سریر ولایت ستان بلکه آفاق گیر
گروهی ز دیوان دستور او بحکمت نوشتند منشور او
٤٠٤
گروہی ز پاکی و دین پروری پذیرا شدندش به پیغمبری
من از بهر سه دانه که دانا فشاند درختی برومند خواهم نشاندی
چنانچه در سکندر نامه بری واقعات کشور ستانی
و در سکندر نامه بحری حالات پیغمبری و مباحث فلسفیانه
میباشند-
در زبان فارسی مسائل فلسفیانه را سوای ناصرخسرو
دگر کس ادا نکرده چون ناصرخسرو اصطلاحات عربیه را
بر قرار داشته خیال میرود که مضامین فلسفیانه در فارسی
خالص ادا شده نمیتوانند و از حکمت علائیه بوعلی سینا
هم تصدیق همین فکر میشود لیکن انصاف انیست که نظامی
مسائل فلسفیانه را در فارسی بحدی آورده که اگر متاخرین
تقلیدش میکردند ماجرا در زبان فارسی امروز یک لسان
فلسفی میگشت-
در سکندر نامه بحری یک داستان خواص در خصوص
مباحث فلسفیانه که مابین سکندر و حکماء یونان شده نوشتست
٤٠٥
در آن اقوال واراء ارسطو، افلاطون والیس بلیناس
سقراط فرفوریوس هرمس را ذکر نموده یک حکیم هندوستان
از سکندر چند سوالات کرده بود جواباتش بزبان
سکندر نوشته و همه این مباحث فلسفیه اصطلاحات
را بزبان فارسی ادا کرده است عربی الفاظ هم بار بار میآیند
ولی همینقدر که زبان نامانوس وساتیر ژند نگردد -
یک حکیم ہند از اسکندر پرسیده بود که حقیقت نظر
بد چیست ؟ در آن تأثیر از کجا می آید ؟ عام دستور است که
اگر چیزی مرغوب خاطر می افتد باعث ترقیش میگردد
بر عکس صاحب نظر که چیزی را پسند میکند آنرا خراب
مینمایند سکندر گفت که چون انسان چیزی را می بیند از
چشم شعاعها برآمده بر آن چیز می افتند و نظر از هوا میگذرد
اگر ہوا سمیت داشته باشد شعاعها به سم آلوده شده
زهر ناک میگردند و آن شی را نقصان میرسانند
٤٠٦
ازین قطع نظر نموده که سؤال و جواب هر دو طفلانه هستند
دقت باید کرد که نظامی سخنان مذکور را بکدام الفاظ
ادا میکند سه
دگر بار ہندو درآمد به گفت کهر کرد با نوک الماس جفت
که بر چشم بد شاهی ده مرا زچشم بد آگاهی ده مرا
چه نیرو است در جنبش چشم بد که نیکوی خودرا کند چشم زد
همه چیز را کازمایش رسید چودیده پسندش فزایش رسید
جز اورا که هر چند پسند آورد سروگردنش زیر بند آورد
بهر حرفتی چونکه دیدیم ژرف درستی ندیدیم در هیچ حرف
همین یک کماندار شد از نخست بآماج که تیر او شد درست
بگو تا چه نیزدست نیروی او
جهاندار گفتا که طالع شناس چنین آرد از روی معنی قیاس
که بر هرچه گردد نظر جایگیر گذر بر ہوای کند ناگزیر
بر آن چیز کار دنظر تاختن کند با هوای دمی ساختن
بنز چون در آرد بآن رخت گاه هوا نیز یابد بر آن رخنه راه
سوال عاقلانه و جواب طفلانه سمیت نظر بد به تجربه مسلسل و دلائل حقه ثابت و تحقیق حقیقتش وظیفه حکما
است مگر سکندر سمیت را بهوا انداخت حالانکه قطر نبرس بهمان هوا گذشته و نقصان نرسانده مجروح
٤٠٧
ہوا گر ہوائے بود سودمند در ارکان آن چیز ناید گزند
مزاج ہوا گر بود زہرناک بیندازد آن چیز را در مغاک
ہوای بدست آنکه در چشم بدآرد ہمراہی چشم پر
آری حکماء یونانرا متعلق به ((ابتداء موجودات و ترتیب))
افلاک ، عناصر، سلسلہ علل » نقل نمود و در جملہ مباحث
الفاظ عربی را خیلی اندک داخل کرده سه
شاعری اخلاقی
حصۂ بزرگ شاعری نظامی برا خلاق مشتمل است سوای
مخزن الاسرار کہ خاص در اخلاق نوشته شده در دگر
مثنویها نیز جابجا ہدایات اخلاقی نوشته چنانچه یکی از
اصحاب ذوق ہمہ اشعار اخلاقیہ را چیده و ہر پنج گنج یکجا جمع
و اخلاق را به (٣٥) عنوانات تقسیم کرده ہمہ اشعار شمرها
را کہ بیک عنوان علاقه داشتند زیر آن نقل نموده
است من یک نسخه خیلی خوشخط را که از کتبخانہ عالمگیری بود
در حیدرآباد دیده ام -
۴۰۸
جذبات انسانی
نظامی این نوع اہم و لطیف شاعری را بمرتبه رسانید
که در متقدمین سوای فردوسی دیگر هیچ دیده نمیشود و حق
این است که درینخصوص فردوسی نیز همسری آن را نمیتواند
کرد فردوسی در هر موقع که جذبات را اظهار کرده حالات
معمولی و ساده را ادا کرده بر عکس نظامی که پهلوهای نهایت
نازک و لطیف و دقیق را ابراز میکند مثلا چون دارا زخم
خورده افتاد سکندر پیش او رفت دارا همراه او سخنهای
حسرت ناک کرد درینموقع فردوسی همان کلام عام حسرت و
عبرت را نقل نموده که فکر هر کس بان رسیده میتواند لیکن
نگاه بلند نظامی به نکته های دقیق و نازک رسیده که
وهم هر شخص تا بآن پرواز نمیتوان کرد سه
دارا یک شخص عادی نبوده شاهنشاهی یک خطه
مرکزی بزرگیست صدمه جانکاه شکست از دست ملازمین خود
زخم خوردن در دلش خلش میکند بناء خیالات افسوس و
٤٠٩
وحسرت و بیکسی در دلش هجوم دارند. با اینهمه نشئهٔ ادعا
و غرور و تمکنت شاهنشاهی نیز بدماغ موجود است بناءً الفاظ
غمزده و عاجزانه اش نیز در لهجهٔ صولت و رعب ادا میشوند
آه های او هم نعرهٔ جنگ و نگاه های پر حسرتش نیز برق
غضب هستند. نظامی تصویر این همه کیفیات را میکشد سه
چو در موکب قلب دارا رسید ز موکب روان هیچکس را ندید
تن مرزبان دید در خاک و خون کلاه کیانی شده سر نگون
به بازوی بهمن بر آسود مار ز روئین دژ افتاد اسفندیار
بهار فریدون و گلزار جم ز باد خزان گشته تاراج غم
نسب نامهٔ دولت کیقباد ورق بر ورق هر سوی برد باد
سکندر فرود آمد از پشت بور در آمد به بالین آن پیل زور
به بالین گه خسته آمد فراز ز درع کیانی گره کرد باز
خسته را بر سر ران نهاد شب تیره بر روز رخشان نهاد
چو دارا برویش نگه کرد دید بسوز جگر آه از دل کشید
چنین داد دارا بخسرو جواب که بگذار تا سر نهم من بخواب
٤١٠
رها کن که در من رمائی نماند چراغ مراروشنائی نماند
سپهرم بدان گونه پهلو درید که شد در جگر پهلوم ناپدید
رما کن که خواب خوشم میبرد زمین آب چرغ آتشم میبرد
سر سروران را رما کن زدست تو مشکن که ما را جهان خود شکست
که من زین ولایت کشادم کر تو خواه افسر از من بستان خواهر
اگر تاج خواهی ربود از سرم یکی لحظه بگذار تا بگذرم
مبین سرورانرا سر افگنده گی چنان شاه را در چنین بنده گی
در این بندم از رحمت آزاد کن بآمرزش ایزدی یاد کن
چو گشت آفتاب مراروی زرد نقابی بمن در کش از لاجورد
مگردان سر خسته را از سریر که گردون گردان بر آرد نفیر
که ای پهلوان کامدی سوی من نگهدار پهلو ز پهلوی من
که با آن پهلوان در یدم چومیغ همی آید از پهلوم بوی تیغ
چه دستی که با ما درازی کنی بتاج کیان دست بازی کنی
نگهدار دستت که دار است این نه پنهان چو روز آشکار است این
زمین را منم تاج و تارک نشین بجنبان مرا تا نه بجنبد زمین
٤١١
این واقعه را فردوسی هم نوشته مکر بی زور و اثر آشکارا ازین موقع
را نقل میکنیم
بر آنم که از پاک دادار خویش بیابی تو پاداش گفتار خویش
یکی انکه گفتی که ایران ترست سرتاج وتخت دلیران تراست
بمن مرگ نزدیک تر زانکه تخت بپرداخت تخت از نگون گشت بخت
برین ست فرجام چرخ بلند خرامش همه رنج و سردش گزند
بمردی نگر تا نگوئی که من فزونم ازین نامدار انجمن
بدو نیک و هر دو زیزدان شناس وزو دار تا زنده باشی سپاس
نمودار گفتار من، من بسم برین داستان عبرت کهرسم
که چندان بزرگی و شاهی و گنج مرا بود از من بنده کس برنج
همان نیز چندان بسیج سپاه گران مایه اسپان وتخت وکلا
همان نیز فرزند و پیوستگان چو پیوستگان داغ دلخستگان
زمین زمان بنده بود پیش من چنین بود تا بخت بدخویش من
چو از من همان بخت بیگانه شد همه کاخ و ایوان چه ویرانه شد
زنیکی جدا مانده ام زین نشان گرفتار در دست مردم کسان
جدول صفحه المع ... مجدداً سعید
٤١٢
ز فرزند و خویشان شده ناامید
سیه شد جهان دیدگانم سپید
ز خویشان کسی نیست فریادرس
امیدم بپروردگارست و بس
بدین گونه خسته بخاک اندرم
ز گیتی بدام هلاک اندرم
برین است آئین چرخ روان
اگر شهریاری دگر پهلوان
بزرگی بفرجام هم بگذرد
شکارست و مرگش همی بشکرد
سکندر ز دیده ببارید خون
بران شاه خسته بخاک اندرون
چو دارا بدید از دل درد روی
سرشک روان بر رخ زرد روی
بدو گفت مکری کز وسود نیست
ز آتش مرا بهره جز دود نیست
مناظر - مناظر قدرت را جابجا نوشته و هر جا نوشته تصویر
حالت طبیعی را کشیده در مناظر قدرت مضمون باغ و بهار یک
موضوع عامست که همه شعرا بالای آن طبع آزمائی نموده داد
سخن داده اند لیکن نظامی درینموضع هم از همه جدا وز همه فائق است
جمله شعرا بر نشان دادن کیفیت بهار اکتفا کرده اند لیکن نظامی
برین اضافه کرده که یکشخص رنگین مزاج را در ایام بهار بچه درجه
یک مخموریت حاصل میگردد، مثلا او در باغ میرود بگلها باز
حصه اول ختم و طبع حصه دوم شروع شد
۴۱۳
میکند گلدسته ها ساخته بر درختها می پراند . بر کنار نهر نشسته
شکوفه ها را کنده بآب روان می اندازد بر لب حوض فرش گل
سمن هموار کرده و معشوق را در بغل گرفته حلقه های زلفش
در گردن خود می اندازد واز دنیا آزاد میگردد از مرغان
چمن میفرماید که هان ! باز بهمان کیفیت پرواز کنید و برساز
دست زده از خود میرود سه
بیا باغبان خرمی ساز کن گل آمد در باغ را باز کن
نظامی به باغ آمد از شهر بند بیارای بستان به چینی پرند
ز جعد بنفشه برانگیز تاب سر نرگس مست برکش ز خواب
درختان شگفتند در طرف باغ برافروخته هر گلی چون چراغ
زسیمای سبزه فرو شوی گرد که روشن بشستن شود لاجورد
به مرغ زبان بسته آواز ده که پرواز پارینه را ساز ده
سراینده کن نالهٔ چنگ را برآور برقص این دل تنگ را
سر زلف معشوقه را حلقه ساز برافکن زگردن خود این طوق باز
نظامی مضمون را بجای خبر بصورت انشا در گرفته که این طرز بلیغ ترست ۱۳
٤١٤
ریاحین سیراب را دسته بند برافشان ببالای سروبلند
از آن سیم گون سکه نوبهار درم ریز کن برلب جویبار
به پیرامن هرگه آب گیر زسوسن درافکن بساط حریر
عشقیه - مایه نازش شعرایران شعر عشقیه است . بی شبهه که
شاعری ایرانی معاملات عاشقی وعشق وراز و نیاز را
بیک رنگینی ودلفریبی فوق العاده ادا کرده که هیچ زبان
دنیا آن را نتوانسته، برای این صنف شاعری غزل را
مخصوص نموده اند که موجدش شیخ سعدی است
اگرچه اسما غزل پیشتر از انهم وجود داشت ولی انصاف
اینست که آن غمره های پیرانه قدما میباشند .
لاریب موجد غزل سعدی است لیکن ایجاد
کردن روح روح اصلی غزل یعنی شاعری عشقیه کارنامه
خاص نظامی است. مثنویهای عشقیه از نظامی هم
پیشتر نوشته شده که ازان جمله یوسف زلیخای فردوسی
هنوز هم موجود است و غزل های قدما همن مثنویهای
حصه اول شعر العجم تالیف شبلی نعمانی مرحوم
٤١٥
شان است ۔
نظامی بنیاد شاعری عشقیه را چه طور انداخت
و آن را بکدام درجه ترقی داد ؟ تفصیلش حسب ذیل است
۱ : - برای ادا نمودن خیالات عشق و عاشقی یک خواص
زبان در کار است که الفاظش نازک ، لطیف
و شیرین و استعارات و تشبیهاتش مخصوص بوده
باشند و در اداء و دل آویزی و دلفریبی باشند این
خواص زبان را نظامی ایجاد کرده اگر مثنویهای عشقیه
قدماء را با مثنویهاے نظامی مقابله کرده شود این فرق
زبان صاف ظاہر میگردد
مهمات مضامین غزل بقرار ذیل اند . وصف حسن معشوق کرشمه ہاے
اداء و ناز و غمزه ۔ بیان اعضای مختلفه و تشبیهات آنها
معاملات عاشق و معشوق (( یعنی راز و نیاز ، اصرار و
انکار ، سوال و جواب تخر و غرور وغیره )) نظامی این تمام
مضامین را بایندرجه وسعت و تنوع و رنگینی و لطغات ادا
٤١٦
کرده که یک شعرش برای صدها غزل ها سرمایه میگردد چند
مثالها مذکور میشود غسل کردن شیرین ـ
چوقصد چشمه کرد آن چشمه نور فلک را آب در چشم آمد از دو
پرند آسمان گون درمیان زد بشد در آب و آتش در جهان زد
تن صافش که می غلطید در آب چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب
چو بر فرق آب می انداخت بازو فلک بر ماه مروارید می بست
زهر سو شاخ گیسو شانه میکرد بنفشه بر سر گل دانه میکرد
در آب انداخته از گیسوان شست نه ماهی بلکه ماه آورده در دست
شیرین زینت کرده پیش خسرو می آید ـ
پس آنگه ماه را پیرایه بربست نقاب آفتاب از سایه بربست
فروپوشید گلناری پرندی برویش شاخ گیسو چون کمندی
سر آغوشی بر آموده بگوهر به اسم چینیان افگنده بر سر
برین طاوس کرداری بپای روان شد چون تذروی در هوای
خسرو در یک موقع خواست که با شیرین اختلاط زیاد کند او
برهم شده غیست . درین حالت کیفیت نامی را قدکشیدنش
٤١٧
بقهر چین بر جبین شدنش، درولیش پیچ شدن در وقت
پوشیدن ظاهر شدن حسنش موها را گاهی بستن و گاهی
واز گذاشتن ها را بسیار لطافت بسته نموده
بگفت این و چو سرو از جای برخاست جبین را گرد کرد و فرق را راست
بان آئین که خوبان را بودست زنخدان میکشاد و زلف میبست
جمال خویش را در خز و خارا بپوشیدن همی کرد آشکارا
گهی بر فرق تند آشفته میبود گره میبست و بر مه مشک میسود
به زیور راست کردن دلیپرید که پایش بر سر شمشیر میشد
زگیسو گه کمر میکرد و گه تاج بدان تاج و کمر شه گشته محتاج
درین موقع چون شیرین برهم شده برمیخاست نیز بادائی استثناً
شد که در آن یک شیوۀ التفات هم عیان بود این کیفیت
را چنین تصویر ادا میکند
بچشمی ناز بی اندازه میکرد بدیگر چشم عذری تازه میکرد
چو سر پیچید گیسو مجلس آراست چو رخ گردید گردن عذر میخواست
نمود اندر هزیمت شاه را پست به گوگرد سفید آتش همی گشت
حصہ اول شعر الجمع عبدالباقی 25
٤١٨
غلط گفتم نمودش تخته عاج که شه را نیز باید تخت با تاج
حسابی دیگران بودش در آن روی که پیشم نیز محرابی ست چون روی
دیگر وجه آنکه گرد جی شد از دست از ان روشن ترم وجهی دگر هست
چه خوش نازیست ناز خوبرویان ز دیده رانده را دزدید جویان
ببخشی خیره گی کردن که برخیز بدیگر چشم دل دادن که مگریز
توجیهات پشت گشتانده گریختن چه قدر شاعرانه ست یعنی
نشاندادن منظور بود که چنانچه که روی من محرابی و روشن است
پشت من هم محرابی و بلوری است ناز و غرور معشوق یک
میدان وسیع شاعری عشقیه است. نظامی درین
مضمون هم یک داستان کامل نوشته که هر شعرش همسنگ
یک غزل مکمل است -
وقتی خسرو خواست که بشیرین زور و اقتدار شاهانه
را نشان بدهد او بجوابش گفت سه
هنوزت در سر از شاهی غرور است دریغاکین غرور از عشق دور است
درین گز می که آه سرد باید دل آسانست در دل درد باید
حصه اول شیرین و فرهاد صفحه ۴۱۷ سطر چهارم بچشم اصلاح فرمائید
٤١٩
هنوزم هندو ان آتش سپند هنوزم چشم چون ترکان مستند
هنوزم لب پر آب زندگانی ست هنوزم آب در جوی جوانی است
بغمزه گر چه ترکی دل ستانم ببوسه دل نوازے تیردانم
برو تا بر تو نگشایم بخون دست که در گردن چنین خونم بسی هست
چون خسرو شیرین را بواسطه شاپور طلبیده جواب داد سه
اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه نباید کرد شمشیر پنجه با ماه
بگویم غمزه را تا وقت شبگیر سمند شرا برقص آرد بیک تیر
فرستم زلف را تا یک فن آرد شکیبش را رسن بر گردن آرد
مزاج کردم در وخوست پنداشت دروغ گفتم او راست پنداشت
خسرو روزی در حالت مخموری با خود چند مصاحبها گرفته بخانه
شیرین رفت شیرین او را بدین کیفیت دیده از بام
فرآمدن را مناسب ندید کنیزهاے خود را فرستاد که
شه نشین فرش نموده خسرو را بهمانجا بنشانند. خسرو بربام
رفتن میخواهد. و شیرین منظور نمیکند کیفیت ندا و اندا
سوال و جواب ملاحظه شود سه
٤٢٠
رقیبی را به نزد خویشتن خواند که ما را نازنین بر در چرا ماند
درون شو گونه شاهنشاغلامی فرستاده است بنزدیکت پیامی
که مهمانی بخدمت میگراید چه فرمائی درآید یا نیا ید
بدین رازے پیام شاه شگفت شکر لب می شنید و آه میگفت
کنیزی کاردانرا گفت آن ماه بخدمت خیز و بیرون شوسوی شاه
فلان شش طاق دیبا را بیرون بر بزن با طاق این ایوان برابر
بنه بر پیشگاه و شفته بر بند پس آنگه شاه را گو کای خداوند
نه ترک این سرا هندوی این بام شهنشه را چنین داده است پیغام
بعد ازین در میان خسرو وشیرین بلا واسطه گفتگو میشود خسرو
میگوید که تو دروازه را چرا پیش کردی . شیرین جواب میدهد که
حدیث انکه در بستم روا بود که سرعت آمدن پیشم خطا بود
چومن خلوت نشین باشم که مخمور زتهمت را مردم کی بود دور
تو میخواهی مگر کر راه دستان به نقلانم خوری چون نقل مستان
بدست آری مرا چون غلام خانیت چو گل بوی کن اندازی از دست
رها کن نام شیرین از لب خویش که شیرینی دهانت را کند ریش
٤٢١
تو در عشق من از مالی و جانی چه دیدی جز خداوندی شاهی
تو ساغر میزدی با دوستان شاد قلم شاپور میزد تیشه فرهاد
بمقابله اش شوخیهای رندانه ملاحظه شوند. چون شیرین
بهیچ صورت راضی نشد خسرو با و خطاب میکند سه
گستاخی در آمد کی دلارام گرفته چند خواهی بدربیا رام
چو می خوردی و می دادی بمن یار چرا باید که من مستم تو هشیار
شمار بوسه خواهد بود کارم تو می ده بوسه تا من شمارم
چون سکندر اراده نمود که با کنیز چینی اختلاط کند کنیزک در لهجه
مغرورانه اوصاف خویش رایگان بشمار میکند درین موقع
نظامی یک جدت نموده که یک یک وصف سکندر را شمار کرده
بر مقابله اش وجوه تفوق کنیز بزبانش ادا مینماید سه
ملک گر ز جمشید بالاترست رخ من ز خورشید زیباترست
شه از کیقباد بلندتر است مرا افسر از مشک و از عنبرست
شه از چون سلیمان شود دیو بند مرا در جهان هست دیوانه چند
شه از آنکه عالم گرفت ای شگفت من آنرا گرفتم که عالم گرفت
٤٢٢
اگر چه کمند جهانگیر شاه فتادست در گردن مهر و ماه
کمندی من از زلف پر سازش نه ترسم بگردن در اندازمش
گر او را کمندی بود ماه گیر مرا هم کمندی بود شاه گیر
گر او ناوک انداز و نه در کست مرا غمزه ناوک انداز هست
سکندر بحیوان خطا میرود من اینجا سکندر کجا میرود
اگر راه ظلمات می بایدش سر زلف من راه بنمایدش
لب من که با قوت بخشان درواست بسی چشمه آب حیوان در و است
رزمیه - از تالیف شاهنامه یکصد سال گذشته بود درین
مدت در زبان انقلاب بزرگ شده صدها الفاظ متروک
و از اکثر الفاظ حروف زوائد حذف شده در قالب خوب
صورت ریخته بودند در فارسی کلمات تازه بتازه و مانوس
عربی داخل میشدند. بهمراه انقلاب زبان طرز ادا و روش
مضامین هم تغییر یافته بود در تشبیهات و استعارات لطا
و نزاکت پیدا شده بود در طبایع بمضمون آفرینی مایل بودند
پس درین عالم نو کسادیافتن آدازه عالم گیرانه شاهنامه
٤٢٣
لازم بود قصه ها بر زبان مردم باقی بودند ولی اشعارش فراموش گشتند ازین جهت یک شاهنامه تازه برای جذبات قومی لازم دیده میشد که در شکل سکندر نامه جلوه نمود.
در انتخاب نمودن قهرمان سکندرنامه غلطی شد لیکن معذوری بود که تاریخ قومی در قسمت فردوسی پیشتر رسیده بود و در غزوات رسول الله صلی الله علیه وسلم و معرکه ها خلفا راشدین رضوان الله علیهم اجمعین چندان گنجایش شاعری نبوده چه ، اگر از حقیقت و راستی یک سرمو هم تجاوز میشد دیوان مذهبی مجرم قرار میداد حالانکه در شاعری رنگ آمیزی فرض است چنانچه خود نظامی میگوید سه
چو نظم گذارش بود راه گیر غلط کردن ره بود ناگزیر
مرا کار با نغز گفتار است همه کار من چون غلط کارست
دگر بی شگفتی گذاری سخن مدار دعوی نامه های کهن
پس غیر ازین چاره نبود که داستان یک کشورستان مشهور را انتخاب کند . درین خصوص سکندر همسر خود ندارد که این حق
٤٢٤
بادی ایشیا داده و پامید هند البته افسوس است که نظامی
بهمراه شر مذهب را مخلوط نموده یعنی سکندر را مخالف حکم
کلام الله ذوالقرنین ساخته است ـ
اگرچه در سکندرنامه بسیار زیاد محاسن شاعری موجوداند
ولی مثل شاهنامه قبولیت عامه نیافت و آن بر اسباب
خواص مابنی است :-
(١) :- سکندر نامه تعقید دارد مضمونی که ادا کردن آنرا خواسته
بزبان صاف دلنشین گفته نشده. اگرچه بر سکندرنامه
حاشیه ها و شروح بسیار نوشته شده اند مگر تا هنوز
اکثر جاهایش لاینحل مانده و در اکثر مقامات بژ و معنی
ساخته شده ـ
(٢) :- قهرمان کتاب یک شخص اجنبی یعنی سکندر بوده ایرانیها
بحالات زندگانیش هیچ میلان نداشتند بر عکس
شاهنامه که داستان قومی شان بود ـ
(٣) :- در کتاب سوانح صرف یک شخص مذکور است ازین سبب
حصه اول ختم المعین عبدالباری احمد
٤٢٥
ناظر دلتنگ میشود و در شاهنامه قصه صدها کسان وحالات
گوناگون شان میباشند اگر از یک غذا سیری حاصل
میشود نعمتهای بوقلمون دیگر موجود میباشند:-
(٢)- در تمام کتاب یک واقعه درد انگیز وعبرت خیز نیست
بر عکس شاهنامه که قصه های رستم و سهراب نیز
و بیژن جمشید و ضحاک خیلی پراثر و حسرت انگیز هستند
سکندر نامه با وجود این نقصانان به نسبت دیگر کتاب
بسیار زودتر شهرت یافت یکصد سال یا چیزی زیاده
از تالیف شاهنامه گذشته بود که سکندر نامه نوشته شد و
مشهور عالم گشت درینوقت برین تصنیف شش صد سال تیر
شده و درین مدت خیلی دراز صدها کتب بدین طرز نوشته
شده مگر کسی از اسم شان آشنا نیست نامهای سکندر نامه
جامی آئینه سکندری ، همای همایون ، اکبرنامه ، سلیمان نامه
که اینهمه مثنویها بر طرز آن و در جواب آن نوشته شده
کدام کس شنیده ؟
٤٢٦
اصول نظم رزمیه این است :
اول نقشه شور و غل و هنگامه گیر و دار که از زدن
سازهای حربی پیدا میشود سپس تذکره هجوم افواج
و جوش و خروش شان کرده میشود، بعد از ان تاثیرات
اسلحه جنگ « یعنی شمشیر و سنان ، تیروکمان خنجر و سنگ
باران » نشان داده میشود ازین پس آمدن یک یک پهلوان
در میدان و رجز خواندنش و مبارز طلب کردن با حریف
جنگ کردن کشتن گرفتن کشتن یا خود کشته شدنش ذکر نموده
میشود و باسلوبی بیان کرده میشود که نقشه میدان جنگ
پیش نظر ناظر مجسم میگردد ــ
در سکندر نامه این همه مضامین بدرجه کمال وجود مستند سه
مثلا تذکره سازهای حربی سه
درآمد بغریدن آواز کوس فلک برد مان دهل دا بوس
ز غریدن کوس خالی دماغ زمین لرزه افتاد در کوه راغ
چنان آمد از نای ترکی خروش که از نامی ترکان برآورد جوش
٤٣١
بر آورده هرمهره آواز شیر دماغ از دم گاو دم گشت سیر
طراقی که از مقرعه خواسته برون رفت زین طاق آراسته
زبیم چقماق که آمد ز تیر کفن گشت در زیر جوشن حریر
بهنگامهٔ جنگ
روارو برآمد ز ماه نبرد بزا هنر در آمد به مردان مرد
بجنبش در آمد و درهای خون شد از موج آتش زمین لاله گون
زمین گفتی از یکدیگر بر درید سرافیل صور قیامت دمید
یکی گفت هوی و دیگر گفت های برآورد سرهای و هوی از جهان
جگر تاب شد نعره های بلند گلو گیر شد حلقه های کمند
سپاه از دو جانب صف آراسته زمین آسمان وار برخواسته
زسم ستوران در ان پهن دشت زمین شش شد و آسمان هشت گشت
فرو رفت و بر رفت زور نبرد نم خون به پاے و بر ماء گرد
زبس گرد بر تارک و ترگ وزین زمین آسمان آسمان شد زمین
چنان گرم گشت آتش کارزار که از نعل اسپان برآمد شرار
زبس خون که گرد آمد اندر مغاک چو گوگرد سرخ آتشین گشت خاک
٤٢٨
ز غریدن درنده پیلان مست گره در گلوی هژبران شکست
زمین کو بساطی بدآراسته غباری شد از جای برخاسته
ز پولاد پیکان به پیکر شکن تن کوه لرزید برخویشتن
پدر با پسر کین برآراسته همی باشده مهر برخاسته
ستون علم جامه در خون زده نجات از جهان خیمه بیرون زده
آلات جنگه
ز شمشیر برگشته جای نبود که در خار رو اژدهایی نبود
نهنگ خدنگ از کمین کمان نیاسود بر یک زمین یک زمان
کند اژدهایی حلیل شگنج دهن باز کرده بتاراج گنج
ز بس بر دهن نابج انداختن نفس رانه راه بیرون تاختن
ز پیشرو نپسان شده روی خاک ز کوپالها کوه گشته مغاک
سنان در سنان رسته چون نوک خار سپر بر سپر بسته چون لاله زار
نهنگان شمشیر جوشن گداز به گردن کشی کرده گردن فراز
با بر و در آمد کمان را شکنج شتابان شده تیر چون مار گنج
ز رومی در آمد به ناورد گاه یکی شیر پرطاس روئین کلاه
چو ابر شمعی مصور کر نقیب باسمه
٤٢٩
مبارز طلب کرد و جولان نمود بنام آوری خویشتن را ستود
که پرخاش پایان را درین خام چرم به پرطاسی من شود پشت گرم
پلنگان درم بر سر کوهسار نهنگان خورم بر لب جویبار
درستم بچنگال سختم بزور به حمله درم پهلوی نره گور
سنانم زپهلو در اید بناف دروغی نمیگویم اینک مصاف
همه خون خام است نوشیدنم همه چرم خام است پوشیدنم
شه گردنان شاه گردون گرای زپرکار موکب تهی کرد جای
زده بر میان گوهر اگین کمر در آورد پولاد هندی پسر
به تن بر یکی آسمان گون زره چو مرغول زنگی گره در گره
یمانی یکی تیغ زهر آب جوش حمائل فرو هشته از طرف دوش
به کبک دری چون در آید عقاب چگونه جهد بر زمین آفتاب
ازان تیز تر خسرو پیل تن به تندی در آمد بآن اهرمن
بزد بانگ بروی که ای زار و پیر عقاب جوان آمد آرام گیر
نخستن نبردی که تدبیر کرد برآن تیره دل بارش تیر کرد
چو دژخیم را نامه از تیر پاک زننده شد از تیر خونخشمناک
جواید سعید حصه اول شیر انجام رسید
٤٣٠
یکی خشت پولاد الماس رنگ برآورد و زد بر دلاور نهنگ
ز سختی که تن را بهم در فشرد بر آن خاره شد خشت پولاد خرد
دگر خشت انداخت زان تیزتر برآن کشتنی هم نشد کارگر
چو دانست کان دیو آهن سرش نیندیشد از حربهٔ تیز خشت
نهنگ دمان سوز را بر کشید سوی اژدهاے دمنده دوید
زدش بر کتف گاه و بردش زجا چنان کان ستمگر در آمد ز جای
انصاف اینست که نظامی تصویر کشتی گرفتن پهلوانان را
مانند فردوسی کشیده نمیتواند ــ
موازنهٔ نظامی فردوسی
اگرچه انصافاً نظامی همعیار فردوسی نیست . اگر نمکآب
شیرین را بار بار به لته بکشد، و تقطیرش نموده در یک
گلاس خوشرنگ و خوشنمای بلورین نگاه کنند ، در صفائی
و خوبی و شفافی اش چہ شک خواهد بود ؟ لیکن بیک چشمهٔ
صاف و شفاف قدرتیکه از دامنه کوه برآمده روان است
چه نسبت ؟ تا هم برای نشاندادن انداز کلام هر دو ما اشعاً
٤٣١
چند عنوانهای مشترک را نقل کرده فرق با همی شانرا
واضح میسازیم : «رفتن سکندر بلباس قاصدی بدربار
نوشابه» یک داستان مشهور سکندر نامه است و این
واقعه را در شاهنامه هم ذکر نموده فرق اینقدر است که فردوسی
بجای اسم نوشابه نام قید افه پادشاه اندلس نوشته با
حالات مشترک هستند یعنی « پادشاه سکندر را شناخته
با و اظهار نمود و سکندر انکار میکند پادشاه تصویر سکندر را
خواسته پیش روی او می نهد که بصورت خود ببین سکندر
تصویر خود را دیده خیلی مضطرب میشوند پادشاه ، و از راه تسلی
پیش آمده میگوید که جای پریشانی نیست اینهم خانه تان
است »
۶ : وقتیکه سکندر خود را پنهان میکرد و قاصد بودن خود را
اثبات میکند لازم بود که نام سکندر را به بسیار
احترام و تعظیم میگرفت لیکن آن خود را به (اسکچه فیلقوس)
تعبیر میکند ـ
٤٣٢
ع جز این بچه فیلقوسم مخوان
بمقابلۀ این نظامی که خاکۀ واقعه را کشیده این است :-
چون نوشابه خبر شد که از دربار سکندر قاصد می آید
دربار خود را بسیار ساز و سامان آراسته کرده و خود هم
زینت زیاد نموده و ترنج بدست گرفته بر تخت شاهی جلوه
فرمود و پیش رویش کنیزهای پریچهر، صف بسته استاده
شدند . بعد از اکمال ترتیبات سکندر را خواست سکندر
چون بدربار رسید موافق آئین رسول ، شمشیر خود را
از کمر واز کرده بنهاد مگر زمین را نبوسید - درین موقع
آرایش در بار را که بجواهر است خیلی روشن بوده بمبالغه زیبا
ادا کرده ــ
ز تابنده یاقوت و رخشنده لعل خرامیده را آتشین گشت نعل
مگر کان و دریا بهم تاختند همه گوهر آن جا بر انداختند
از انداز کلام شاهانۀ قاصد نوشابه شبهه ناک گشته که این
خود اسکندر است ، و چون بغور دید یقین شد. قاصد پیام
٤٣٣
آغاز کرد که دستهنشاء فرموده که از جانب ما کدام کوتاهی
شده که موجب بیاعتنای تان است و تا امروز شما بدربار
نیامده اید ما بنواح شما رسیدیم باز هم بسوی ما رخ نه نمودید))
نوشابه گفت (( برد لاورے تان هزار آفرین که پیغام خود را
خود تان ادا مینمائید سخنان شما برش شمشیر دارد یک شخص عادی
این شمشیر را بر من حواله کرده نمی تواند !!! سکندر انکار کرد که
من سکندر نیستم و برای دعوت خود دلائل مناسب پیش میکند که
من کجا و سکندر کجا . بدربار سکندر آدم کم نیست که خودش قاصد شد
بیاید درین موقع سوال وجواب سکندر و نوشابه را بانداز خیلی طویل
داده آخر نوشابه آمده تصویر سکندر را خواسته نشانداد
و او لاجواب شده از خیال خطره زرد رنگ گشت ـ درین سلسله
در هیچ جا نقصانی نیست جمله واقعات مطابق جریان طبیعی آمده
مزید بران این دستان را فصاحت و بلاغت و قدرت
تشبیهات و استعارات و شاه و شکوۀ الفاظ سحر سامری ساخته
این فرق فردوسی و نظامی در اکثر مواقع آشکار میگردد
٤٣٤
لیکن ما از خوف طول آنرا نظر انداز میکنیم . گفتگوی سکندر
و دارا پیشتر گذشته بران دیگر بار نظر بیندازید ! مگر بانضمیمه
باز فردوسی فردوسی است و نظامی نظامی -
فردوسی نظامی
چو قیدافه را دید بر تخت عاج بر آراسته نوشابه در گاه را
ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج بزره در گرفت آهنی راه را
ز زر بافت پوشید چینی قبا پر یچهرہ گانرا بصدگونه زیب
فراوان پرستنده پیشش بپای صف اندر صف آراست آن دیگرا
رخ شاه تابان بکردار هور بر آمود گوهر بمشکین کمند
نشستنگهش را ستونها بلور فروهشت بر گوهر آئین پرند
پرستنده با طوق و با گوشوا بر اورنگ شاهنشهی نشست
بپا اندرین گلشن رنگگار گرفته معبر ترنجی بدست
سکندر بدان در شگفتی بماند بفرمود کائین بجاے آورند
فراوان نهان نام یزدان بخوا فرستاده را در سرای آورند
نشستنگهی دید قیصر که نیز فرستادهٔ در در آمد دلیر
٤٣٥
فردوسی نظامی
بیامد وراروم وایران بحیز سوی تخت شد چون شتابند شیر
به مهتر اندر زمین داد بوس کمر بند و شمشیر بکشاد باز
پغان چون بود مردم چاپلوس برسم رسولان نه بردش نماز
ورا دید قیدافه بشناختش نهانی در آن قصر ز بینده دید
نپرسید و بسیار بنواختش بهشتی سراے فریبنده دید
بمی خوردن اندر گران مایشان زبس گوهرین گوش کردنشان
فزون کرد سوی سکندر نگاه شده چشم بیننده گوهر فشان
بگنجور گفت آن درخشان حریر ز تابنده یاقوت درخشنده لعل
بنشسته در آن صورت دلپذیر خرامنده را آتشین گشت نعل
به پیش من آور چنان هم که هست مگرکان ودریا بهم تاختند
به تندی برو هیچ میسای دست همه گوهر اینجا بر انداختند
بیآورد گنجور وبنهاد پیش زن زیرک از سیرت شان او
چودیدش نگه کرد زندا ز پیش در آن داورے شد هراسشان
به چهر سکندر نکو بنگرید که این کاردان مرد آئینه رای
ز آن صورت اورا جدا می ندید چرا شرط خدمت نیارد بجای
حصه اول شعر النجم ٦٠٠ مخدوم جانان
٤٣٦
فردوسی نظامی
بداینست قیدافه کاققیصرست زر پخته را بر محک زد عیار
بر آن لشکر نامور مهترست ز سر تا قدم دید در شهریار
بدو گفت کای مرد گسترده کام چو نیکو نگه کرد و بشناختش
بیا تاچه دادت سکندر پیام به تخت خود آرام گه ساختش
چنین داد پاسخ چو شاه جهان سکندر برسم فرستادگان
سخن گفت با من میان مهان نگه داشت آئین آزادگان
که قیدافه پاک دل را بگوی پس آنگه گذارش گرفت از پیام
که جز راستی در زمانه مجوی که شاه جهان داد نیکنام
نگر سرنه پیچی ز فرمان من چنین گفت کای داور نامجوی
نگهدار بیدار پیمان من ز نام آوران جهان برد گوی
دگر هیچ تاب انداری بدل چه افتاد کز ماعنان تافتی
بیارم یکی لشکر دلگسل سوی ما یکروز نشتافتی
بر آرم دما از همه لشکرت زبونی چه دیدی که توسن شدی
به آتش بسوزم همه کشورت چه بیداد کردم که دشمن شدی
حصه اول شتر نجم ۹۰۰ غلیم چاٹ
٤٣٧
فردوسی نظامی
بدو گفت کای زادۀ فیلقوس چو من ره درین مملکت ساختم
همت رزم و بزم است هم نعم و بوس بروسایۀ دولت انداختم
دلیر آمدی سوی من با ثر خواه کمر چون نه بستی بدر گاه من
ندانم ترا آنکه بنمود راه چرا روی پیچیدے از راه من
سکندر ز گفتار او گشت زرد به پاسخ نمودن زن هوشمند
روان پر ز درد ورخان لاجورد زیاقوت سربسته بکشا د بند
بدو گفت کای مهتر پر و خرد که صد آفرین بر تو شاه دلیر
چنین گفته از تواند اندرخورد که پیغام خود خود گذاری چوشیر
منم ینط قون گد خدای جهان چنان آیدم در دل ای پهلوان
جز این بچۀ فیلقوسم مخوان که با این سرو سایۀ خسروان
بدو گفت قیدافه کرد اوری میانجی نه شاه آزاده
لبت را بپرداز کاسکندری فرستندۀ نه فرستادۀ
بیا ورد بنها دو پیشش حریر پیام تو چون تیغ گردن زند
نوشته برو صورتی دلپذیر کر از هره کین تیغ برمن زند
٤٣٨
فردوسی نظامی
که گر هیچ جنبش بدی در نگاه ز تیغ سکندر چه رانی سخن
بنودی جزا سکندر ست شهریار سکندر توئی چارهٔ خویش کن
مرا خواندی و خود بدام آمدی
نظر پخته تر کن که خام آمدی
جهاندار گفتا ای سزاوار تخت
پژوهش مکن جز بفرمان بخت
نظامی
سکندر محیط است من جوی آب ننهد تهمت سایه بر آفتاب
بدرگاه او بیش از آنست مرد که او را قدم رنجه بایست کرد
دگر بار نوشابهٔ هوشمند ز نوشین لب خویش بکشاد بند
کزین بیش بر دلفریبی مباش بنا راستی یکر کپی[؟] مباش
بیانت بزرگست و نامت بزرگ نهفته مکن شیر در چرم گرگ
فرستاده را نیست این دست رس که با ما به تندی برآرد نفس
نه جباری خویش را کم کند نه در پیش من پشت را خم کند
حصه اول شعر نفیسه ۶۰۰ غلام جانان
٤٣٩
جوابش چنین داد شاه دلیر که ناید ز روباه پیغام شیر
نظامی
اگر من چه چشم تو نام آورم سکندر نیم زو پیام آورم
اگر در میا نجی دلیر آمدم نه از روبه از نزد شیر آمدم
برآشفت نوشابه زان شیردل که پوشیده خورشید را زیر گل
بفرمود کار و کنیزی در آن حریری برو پیکر خسروان
یکی گوشه از شقه آن حریر بدو داد کین نقش بر دست گیر
ببین تا نشان رخ کیست این درین کارگاه از پی چیست این
اگر پیکر تست چندین مکوش برابر وی خود آسمان را مپوش
سکندر بفرمان او ساز کرد حریر نوشته زهم باز کرد
بعینه در وصورت خویش دید ولایت بدست بداندیش دید
بترسید و شد رنگ رویش چو کاه بدارای خود برد خود را پناه
١:- از همه بیشتر ملاحظه باید کرد که در جائیکه هردو یک خیال
یک واقعه و یک امر را نوشته اند بلحاظ بندش الفاظ
چه قدر فرق است . اگرچه چستی ترکیبها ، بلندی قافیها
٤٤
در و بست فقره ها شکوه الفاظ نظامی دیده میشود معلوم میشود گویا
یک شیر غرش دارد و بمقابله اش کلام فردوسی باین میماند که یک پیر توت بلہجہ پیرانہ
و بصدا ی لرزان خود تمسک زده سخن میکند . مقابله اشعار ذیل نمائید!
فردوسی نظامی
ززربفت پوشیده چینی قبا پری چہرگان را بصد گونه زیب
فراوان پرستنده پیش بپا صفا ندر صفا راست آندلفرز
برمهتر اندر زمین داد بوس سکندر برسم فرستادگان
چنان چون بود مردم چاپلوس نگه داشت آئین آزادگان
سکندر بدان در شگفتی بماند نهانی دران قصر ریبنده دید
فراوان نهان نام یزدان بخوا بهشتی سرای فریبنده دید
به می خوردن اندر گران مایشان ز سرتا قدم دید در شهر یا
فزون کردسوی سکندر نگاه زریخته را بر محک زد عیا
به گنجور گفت آن درخشان حریر یکی گوشه از شقه آن حریر
نبشته در و صورت دلپذیر بدو داد کین نقش بر دست گیر
که قید از پاک دل را بگوی چنین گفت کای داور نامجوی
٤٤١
فردوسی نظامی
که جز راستی در زمانه مجوی زنام آوران جهان برده گوی
دلیر آمدی پیش من بانژخوا که صد آفرین بر تو شاه دلیر
از آنم ترا این که بنمود راه که پیغام خود خود گذاری بچیشیر
بدو گفت قیدافه کز داوری میابنی شاه آزاده
لبت را به پرداز کا سکندری فرستنده نه فرستاده
سکندر زگفتار او گشت زرد بترسید و شد رنگ رویش چو کاه
روان پر زوره دور خان لاجورد بدارای خود برد خود را پناه
منم ینطقون که خدای جهان سکندر محیط ست و من جوی آب
جز این بچه فیلقوسم مخوان منه تهمت سایه بر آفتاب
۲ :- فرق بلاغت اشعار ذیل را مطالعه کنید
فراوان فرستاد پیشش بپای صف اندر صف آراسته اندلگر
از کلام فردوسی صرف اینقدر مفهوم میشود که غلام ها وکنیزهای
بسیار استاد بودند لیکن از کلام نظامی باقاعده صف بسته
استاده شدن شان معلوم میشود و این کیفیت را لفظ آرا
٤٤٢
فردوسی نظامی
خیلی روشن و خوش ناکرده -
برمهتر اندر زمین داد بوس سکندر برسم فرستادگان
چنان چون بود مردم چاپلوس نگه داشت آئین آزادگان
فردوسی لحاظ سکندر را نکرده صاف میگوید که سکندر مثل مردمان
چاپلوس زمین بوس شد مگر نظامی بفقره (برسم فرستادگان)
ظاهر نمود که سکندر آئین قاصدین را رعایت مینمود ولی در مصرع
ثانی دفع دخل کرده که درین حالت هم آئین آزادی خود را
نگذاشته بود
سکندر بدان در شگفتی بماند نهانی دران قصر زییبنده دید
فراوان نهان نام یزدان بخواند بهشتی سرای فریبنده دید
از بیان فردوسی مفهوم میشود که سکندر ساز و دربار را دیده مبهوت
شده بار بار نام خدا میگرفت . یعنی گویا یک شخص نا دیده و پست
بوده . نظامی نیز اثر زیبائیش قصر را در دل اسکندر پیدا
کرده لیکن صرف همین قدر که بگوشه چشم می دید --
٤٤٣
فردوسی نظامی
کہ قیدافہ پاک دل را بگوے چنین گفت کای داور نامجوی
کہ جز راستی در زمانہ مجوی زنام آوران جهان بردہ کو ی
از آداب و آئین دربار شا ہا نہ دور است کہ قاصد نام پادشاۀ
گرفتہ فوراً دفتر نصیحت و تنبه را باز کند. برعکس نظامی که بجای
اسم «داور نامجو » گفتہ ومتصل تعریفش آغاز نموده سہ
فزون کرد سوی سکندر نگاہ زسر تا قدم دید در شہر یار
از کلام فردوسی مفہوم میشود کہ قیدافہ در سکندر تا دیر نظرکرد
ممکن است کہ صرف در چہرہ اشش نگاہ دوختہ باشد لیکن برای
شناختن صرف روی انسان کافی نیست اکثر چہرہ ہای
دو آدم با ہم شبیہ میباشند لیکن با عضای دیگر فرق شان
نمایان میشود. برعکس از بیان نظامی ثابت میشود کہ نوشابہ
سکندر را از سر تا بپا دید یعنی نہ صرف چہرہ را بلکہ تمام اعضا
قامت جثہ طرز انداز او را دیده شناخت که محقق
این سکندر است سہ
بقیہ شھر یسم ادّل سر جم ۴ صص ۵
٤٤٤
فردوسی نظامی
دلیر آمدی پیش من ایجوان که صد آفرین بر تو شاه دلیر
ندانم ترا این که بنمود راه که پیغام خود خود گذاری چو شیر
فردوسی شناخته شدن سکندر را بطریق بسیار بدمزه
بیان کرده علی الخصوص همرایش این الفاظ «ندانم ترا اینکه
بنمود راه» خیلی خلاف تهذیب اند ولی نظامی بالفاظ ظاهر کرد
نمیخواهد که نوشابه سکندر را شناخته بلکه ظاهر مینماید که آ
واقعه جرئت دلاورییش متحیر مانده بی اختیار تعریفش آغاز
می نماید
سکندر زگفتار او گشت زرد بترسید و شد رنگ رویش سیاه
روان پرور دورغان لاجورد بدارا می خود برد خود را پناه
این مضمون در کلام هر دو مشترک است که در وقتیکه سکندر شناخته
شدنش دادانست بر خود ترسید لیکن فردوسی خوف
اورا از حد افزون نشان داده که هرگز مناسب بشان سکندر
نیست. چنانچه در مصرعه اول زرد شدن سکندر را گفته بود
امیر شهرام محمد هاشم مجدد
٤٤٥
ولی بر آنهم تسلی اش نشد که مصرعۀ ثانی « روان پر ز در دریای لاجورد » « که خالص تصویر بزدلی است » را اضافه نمود . بگزاف گفت که سکندر ترسید ولی اینقدر که حواس باخته و دل درد شود بلکه حواس خود را از دست نداده برای خلاصی خود بسوی داور خود رجوع نمود —
۳ :- حالا بر انداز عمومی نظر بیندازید ! در بیان هر واقعه از همه اول باید دید که واقعه نگار خاکۀ ( تصویر ) آنرا بکدام صورت قائم کرده . این اول و مهمترین مرحلۀ بلاغت است سه
خاکۀ فردوسی قائم کرده ناموزونیهای چند دارد .
۱ :- سکندر بدر بار بلباس قاصدی مثل چاپلوسی آداب بجا می آرد ( حالانکه قاصد یک پادشاه فوق العاده را پیش حریف چاپلوسی چه ضرور علی الخصوص وقتیکه خود سکندر بلباس قاصد باشد )
۲ :- سکندر بشان دربار مبهوت میگردد گویا سکندر گاهی
٤٤٦
در بار ندیده بود -
۳:- هنوز از رفتار و گفتار و طرز و انداز سکندر هیچ شیئی خلاف عادت
سر نزده بود که خواه مخواه پادشاه شبهه ناک گشته چهرهٔ سکندر را بغور
دیدن گرفت. همین است که نظامی اوّل سببی قائم کرد که سکندر
مثل قاصد باز مین ببوسید و پیغام بیک جرت و شان ادا نمود که قاصد
طبیعی بود
چنین دلاوری نمی تواند توانست. درین حالت پیدا شدن شبهه
و شبهه را بدین تقویت مزید حال شد که تصویر سکندر پیشتر از نظرش گذشته بود
بقیه حصه اول سراج المعارف
۴:- قیدافه تصویر را پیش سکندر خواست حالا نکه اگر بطور مخفی شناختن سکندر
مطلوب است خواستن تصویر پیش روی سکندر غلط بود.
۵:- سکندر پیام را ب When ادامیکند که گویا از آداب قاصدان بالکّل بیخبر است
اوّل اسم پادشاه را گرفتن خلاف ادب باز از آغاز سخن درشت
کلامی بنا کردن سخت بد تهذیبی است ع
بر ارم دمار از همه لشکرت به آتش بسوزم همه کشورت
عرض ضروری از مؤلف
۱:- از شعر پنجم این اوّل حصه است که در دست ناظرین میرسد اگر چه در تالیف
٤٤٧
این بسیار تدقیق محنت بکار برده نشده لیکن صاف اقرار میکنم که این حصه
از همه حصه های دیگر بسیار کم دلچسپ است ـ دلچسپی این تالیف بدو صورت
ممکن بود یک باحوال شعرا و دگر باشعار یکه بطور مثال آورده میشوند حالات شعرا
قدیم خیلی کم دستیاب میشوند و این حصه تا قدماء محدود است . دقیقی عنصری
نظامی ، شعرای بلند پایه هستند مگر سوانح حیات شان اینقدر کم دستگیری
کردند که مجبوراً واقعات خورد خورد را گرفته وسعت دادن لازم افتاد.
زبان شعرای قدیم دور اوّل امروز بالكل نامانوس است و از دقیقی فردوسی
منوچهری عنصری . دو شعر هم بزبان موجوده بهم نمیرسند علاوه ازین کلام
شان از جذبه عشق قریباً عاری است این است که مردمان این عصر از کلام
شان هیچ حظ برداشته نمیتوانند . الحاصل این حصه بکار تفریح و تفنن
آمده نمیتواند بناءً بنظر یک مضمون خشک علمی خواندنش لازم است البته
حصه های دیگرش دلچسپ بامزه ، رنگین هستند تصنیف
۲ : ـ تا هنوز سلسلۀ جستجو و تفحص کتب جاری است و بعض کتب نادره بعد از
این حصه بدست آمده اند. معلومات تازه که ازین کتب حاصل شده
در حصۀ چهارم بکار خواهند آمد . مثلاً در همۀ تذکره ها نوشته شده که
٤٤٨
در ایران پیش از همه بهرام گور شعر ذیل را گفته ــ
منم آن پیل دمان و منم آن شیر یله نام بهرام مرا و پدرم بو جبله
لیکن من این روایت را بدو سبب نظر انداز کرده بودم اوّل اینکه
این زبان عصر بهرام شده نمیتواند . دوم اینکه در کلام بهرام لفظ عربی
ابوجبله چرا آمد ؟ لیکن جلد اوّل لبّ اللباب عوفی از یورپ مطبوع شد
بعد از تالیف کتاب رسید از مطالعه اش معلوم شد که بهرام گور
در عرب پرورش یافته و بزبان عربی شعر میگفت چنانچه دیوان عربی
او را خود عوفی نیز دیده است شعر مذکور بهرام در لب اللباب به
تغیر کم که ازان بر ترتیب وزبانش نیز اثری می افتد مذکور
شده است ــ
تمّت بالخیر