منتخبات ادبی
برای صنف اول
مکاتب رشدیه
۱۳۰۷
بسم الله الرحمن الرحیم
از جناب اقدس الهی جل ذکره توفیق می خواهم که ذات یگانه
او را با کمال خشوع عبودیت و بسنت سنیه پیغمبر او صلی الله
علیه و آله و سلم روش نمائیم - اعلی حضرت پادشاه غازی خود را
اطاعت و بوطن مقدس خدمت عرضه داریم .
اینک برخی نظم و نثر برائی دورۀ سال اول رشدیه انتخاب
و ترتیب نموده رجا داریم که اولاد وطن عزیز حصه کافی از حیث
ادبی و اخلاقی ازان بردارند - بعونه سبحانه .
عظمت اسلام
( آزادی شرق )
پیکر رنجور شرق گرفت تاب و توان * پنجه حق بر درید پرده حق اشنوان
کوس حقیقت فگند بر ربع مسکون طنین
گرد فلك گردشی بکام بیچارگان * تا که بسامان رسند از وطن آوارگان
زبیخ و بن بر کنند بیخ ستمکار گان * گیتی گامگون کنند زخون خونخوار گان
زظلم سازند پاك یکسره روی زمین
( ٢ )
کشور خاور زمین ز خواب بیدار شد * بکار دشوار خویش آگه و هشیار شد
مسلم و هندو وگبر بیکدگر یار شد * کار ازین اتحاد باختر زار شد
ز بیم انجام گشت به بیم و وحشت قرین
مغرب بس خورده خون گرفته دیوانه گی * شده است مغزش تهی ز هوش و فرزانگی
بشر نبیند مگر بچشم بیگانگی * نپوید از حرص و از طریق مردانگی
بحیله آورد خواست جهان بزیرنگین
دهند که کنفراس كنند كه كنگره * كیتی قسمت كنند بنام مستعمره
که زیر فرمان كشند جهانیان یكسره * بیکدگر در ستیز که تا که یابد فره
بمصر و شام و عراق بروم و ایران و چین
ز بس خون بشر بغیر حق ریختند * بخون انسانی نوع خاك بيا ميختند
فتنه و شر و فساد بگیتی انگیختند * تیغ بروی جهان زکین بیا هیختند
ز آتش بیداد شان بر آسمان شد حنین
مراکش و مصركو نوبه و سودان كجاست * هندو طرابلس چه شد بصره و عمان بكجاست
عراق و شام و حلب مسقط و كنعان كجاست * شوكت اسلام كو قدرت ایران كجاست
تمام بر باد شد ز آتش بیداد و کین
يکی پی حفظ هند کشد جهان را بخون * وان دکر از بهر شام حیله فزاید فزون
بقتل و غارت شوند بیکدگر رهنمون * مگر شود ز آه خلق كشورشان سرنگون
که رامش و صلح و امن شود بعالم مكين
اگر معاهد شوند فرانس و ايتاليا * اگر بژاپون شود حليف برطانيا
و گر زند آمريك طبل خلاف از ریا * جمله این کشمکش بود؛ سر آسيا
که بهر یغمائی او جمله نموده کمین
( ۳ )
هنوز آلوده چنگ بخون نوع بشر * که طرح ریزی کنند برای جنگ دگر
اسلحه هر يك کند ز دیگری بیشتر * تاز رقیبان فتد بجنگ ها پیشتر
بمجمع رهزنان گردد بالا نشین
مشرقیان متحد شوند از هر نژاد * کشند مردانه طرد اجنبی از بوم و زاد
زخصم بیداد گر همی بگیرند داد * تمدن غرب را دهند یکسر بباد
آرند اندر جهان تمدن راستین
ملل از برای وطن کوشند از جان ودل * عراق یابد نجات مصر شود مستقل
گردد هندوستان بهندیان منتقل * شام و طرابلس شود باصل خود متصل
ترك ستاند زخصم ملك بعزم متين
ز غربیان شرقیان بعده افزون ترند * بجرأت و دلاوری هزاره بهترند
اصيل و والاتژاد ها نوکرم گسترند * دلیرو رزم آزمای نوع و وطن پرورند
تن باسارت کجا دهند قومی چنین
( آزادی شرق - شماره ١٤ )
طفل نوزاد
- ۱ -
در خانه توانگر چسان است ؟ و در خانه فقیر چگونه -
گاهی که درخانه ( توانگر ) طفل نوزادی از عدم بعرصه عالم
قدم مینهد آن خانه از فرح و سرور مملومی شود ـ تبريك کنندگانی
(٤)
که از هر طرف میآیند خارج حساب و شمار است هدایا
و تحائفیکه از خویش و اقربا مانند باران میریزد خارج حد
و قیاس است ـ مژده دهندهگان میدوند ـ زرها و دینارها افشانده
میشود.
زاچه بر تخت طلا کار و مزینی میخوابد ـ گل الماس که بر
پیشانی او آویخته است ـ الوان سبعه را بصورت بسیار لطیفی
باطراف انتشار میدهد ـ مأکولات و مشروبات لذیذه در میان
طبقها چینی بر سر میز بلوری برای اشتهای زاچه موجود
میباشد ـ کنیزکان پری چهره در اطراف فراش زاچه برای
اجرای اوامر و فرمانش به خدمت ایستاده اند ـ دایهگان متنوعه
صف بسته خدمت اند.
طفل نوزاد را در قماشهای اطلس و کمخواب قنداق مینمایند
و بيك شال کشمیری پیچانیده بر نهالین چه پر قوی اطلس
خارائی پهلوی مادر مغرور پر زر و زیورش میخوابانند ـ خلق
خانه مانند پروانه باطرافش میگردند هر آرزو و مراد زاچه را
در آن واحد بجا میآرند.
( ٥ )
طفل بمجردیکه گریه کند پستان پر از شیر دایه گان در
دهانش میرسد .
پس این طفلی که بدین صورت تولد گردد سعادت و اقبال
از هر طرف او را طبعاً استقبال میکند حالانکه هنوز هیچ
معلوم نیست که این طفل این قدر لطف (جمعیت بشریه) را
چگونه مقابله . و در راه مدنیت چسان معامله خواهد نمود :
۱۱
حالايك قدری در کلبهٔ ویرانهٔ فقیر بیچاره عطف نظر کنیم
که درين جا نيز يك طفل نوزادی بوجود آمده است لکن این
ولادت با آن ولادت ابداً مناسبت ندارد از تزئینات و مسراتی
که در خانه توانگر مشاهده کرده اید درین جا هیچ اثری نیست
بسبب ولادت این طفل معصوم کلبهٔ ویرانه بماتم خانه تحول نموده !
در تمام عالم یکد و گز سانی نیافته اند که طفل معصوم را در آن
به پیچانند - لاجرم مجبور شده با کهنه پاره هائی زیر پایهای
خود شان پیچانیده اند .
پدر و مادرش در حالتیکه هر دو سالم بودند بمعاونت همدیگر
(٦)
از صبح تا بشام بهزار گونه تعب و مشقت يك لقمة نان شب خود را پیدا میکردند .
زن بیچاره هر قدر وقت حملش تقرب ورزید از کار وعمل بازماند سکته که ازین رهگذر در دخل وخرج قوت لایموت شان وارد آمد بفروختن ریز و پاش شکسته و ریخته که در کوشه وکنار کلبه در میان خاک توده ها افتاده بود ـ لزوم دیدند ـ چندی از بقال و قصاب بقرض گرفتن مجبور شدند ـ تا آنکه زائیدن زن بیچاره تقرب ورزید ـ لکن در دست بیچارگان هیچ چیزی باقی نمانده ـ قرض کهنه کی خود شانرا ایفا نکرده اند ـ لاجرم اهل دکاکین هم چیزی نمیدهند .
— ۱۱۱ —
حالا در چنین احوال فلاکت اشتمال شوهر بیچاره چه کند ؟ گدائی را بناموس خویشتن عار می داند – اگر بکسانیکه شناخته اوست مراجعت کند آنها نیز مانند خودش فقیر الحال پریشان روزگاری اند که امید فائده بدیشان نمی شود لاجرم فقیر مرد درمانده به کار خویشتن بیچاره می ماند -
(۷)
و بگرداب تفکر فرو میرود غبار یاس و الم گرسنگی چشمههایش را
گرد آلود میکند – فقیره زن بیچاره که درد زه بیتابش کرده
از شدت درد و غایت جوع لحظه بلحظه فریاد و فغانش
زیاده میشود – فقیر مرد بیچاره از سببیکه هیچ يك تدبیری
نمییابد بکار خویشتن درمانده میگردد – و بر سر آن همه
فلاکت ، و مصیبت گرسنگی فغانهای جانکاه زن بیچاره نیز
فقیر مرد درمانده را سراسر از عقل بیگانه میسازد – هیچ يك
چاره و تدبیری نمییابد – در گرداب ناامیدی سراسر ناپدید
میگردد فغان و فریاد زن بیچاره نیز رفته رفته امتداد میگیرد –
هر نعره زن سنك سنگینی است که بر سر آن مغروق بحر یاس
و الم میخورد – آخر ناامید میشود از استمداد و مدد کاری
جمیع ابنای جنس نومید میگردد – چشمانش دود ناامیدی میگیرد
ازان دود در سیمای دماغش سحاب یاس و الم پیدا میشود ازان
سحاب باران سرشك خونینش باریدن میگیرد – تموج طوفان
بلاخیزی که در بحر دماغ مرد فقیر در حرکت و هیجانست بواسطه
قنالهای عروق و اعصاب به بعضی عضلات چهرهاش انتقال
( ٨ )
می کند – آن عضلات را منقبض نموده درجهٔ یاس و الم را از رخسار فلاکت آثارش ظاهر وعیان می گرداند.
– ١٧ –
پس طفلیکه از میان چنین گردباد المپدر. و آنچنان شورش غم مادر بساحهٔ دنیا قدم نهد اول کسی که او را استقبال کند همانا ضرورت وسفالت خواهد بود – این معصوم بی چاره بمجردیکه بدنیا می آید زنجیر ضرورت بگردنش افتاده در زندان فلاکت محبوس می گردد – شمس جهان آرا با آن همه باطنت که در حق جمیع موجودات (منظومهٔ شمسیهٔ) خویش اجرا میدارد بمیرها آن کوشهٔ ویرانه را بيك ذره ضيا وحرارت تلطیف نمی فرماید وهوائی نسیمی با وجود آن همه حیات بخشی که در حق جمیع مكونات (کره ارض) مبذول میفرماید خانه اش را خوش هوا نمی سازد.
وگیرم که بسبب محذوریت خلا محال بخانه اش هوا درآمده باشد باز هم آنرا ببعضی غازات مضرهٔ که از تکون تعفنات اطراف وحدود تشکیل یافته افساد نموده، وبحالت سم مهلکی
( ٩ )
تحویل داده بعد ازان آن کلبه ویرانه را املا نموده است .
حالا ملاحظه فرمائید! طفلیکه در چنین جا وبدین صورت
پر ملال بزاید در عوض قونداق هرگاه کهنه پارۀ زیر پای را
بیابد نیز برو بسیار است .
طفل گریۀ جوع میکند ـ مادر گرسنه فلاکت زده اش
پستانهای که از گرسنه گی چند روزه مانند پارچه نمد گردیده
بدهن او میدهد طفل بیچاره آنرا می مکد ـ لكن هيهات !
شیر کجاست يك چند قطره آب شیر مانند میچکد ـ ولی بعد
از چند روز آن هم منقطع میگردد ـ زیرا نان خوردن نمی یابد
که شیر حاصل شود .
ـ ۷ ـ
این طفلیکه از ابنای جنس انسانی است نه از نوع حیوانات
بیابانی رفته رفته بدین حال فلاکت ـ بزرگ می شود ـ اما قوۀ
عقلیه . و دماغ فکریه اش را پردۀ سفالت می پوشد .
قلب و نفسش را شدت ضرورت ، وآلام فقدان معیشت
فشار میدهد ـ زنجیر ذلت و سرگردانی پای نشو و نمایش را
(۱۰)
می بندد بلکه ترکیبات کیمیوی وهیئت طبیعی او را نیز اخلال
می کند - پس از برائی چنین بیچاره کان وقوعات متوالیه
حیات عبارت از يك محبس - و اشکنجه ضیق النفسی است
که بعد از انکه يك چندی نفس میشمارند فرحان وشادان ترك
دغدغه حیات می کویند کویا از محبس آزاد میکردند .
آیا جمعیت بشریه چنین بدبختان بی سر وسامانرا
که جمیع حیات شان عبارت از يك فریاد و فغانست بمقابل کدام
جنایت بدین جزا مستحق می بینند ؟ حالانکه ایشان نیز از نوع
انسان است نه از نوع بهایم ، ونبات - وجماد !
ای توانگران عالی نسب که اقبال وسعادت شما را از هر طرف
استقبال می کند - بدانید که این چنین بیچاره کان نیز نوع
انسان ، ومانند شما ذی جان اند برحال چنین درمانده کان
مرحمت کنید، ومروت نمایید . آیا نمی اندیشید که اگر قادر
ذوالجلال شما را بحال ایشان ، وایشان را مانند شما میساخت
چه مانع می شد ؟ پس قیاس کنید ! وزرهائی سرخیکه در
صنادیق می اندوزید ازان چه فائده می بینید ؟ اگر يك قدری
( ١٠١ )
ازان زرها را برحال چنین اشخاص مصرف سازید چه ضرر می کشید ؟ نی بلکه درآن حال از اجزای هیئت اجتماعیه محسوب میگردید از آنرو دردنیا وآخرت سرفراز میگردید .
از هر دهن سخنی .
راه کامیابی در زندگی
- ۱ -
فرزند من ! وقتیکه انسان ازروی صدق و خلوص نیت واعتقاد راسخ يك فكر را قبول کرد درراه انجام دادن آن فکر هر گونه فدا کاری وزحمات وصدمات برای او آسان میگردد - این است که می بینی خواه درطریق مذهب وخواه درطریق سیاست ومسلك علمی فدا کار تراین و پرشورترین مردم کسانی هستند که دران مذهب ودران مسلك يك اعتقاد ثابت ومتين ويك خلوص نيت وبعبارت ديگر يك ايمان كامل دارند ( خلوص نیت غذای قوای معنوی مرد است ) -
چون بدون يك قوۀ معنوی موفقیت مرد در اقدامات مادی
برای اجرای [فورك؟]
(١٣)
محال است پس خلوص نیت بزرگترین و نخستین شرط کامیابی است زیرا کسیكه خلوص نیت و اعتقاد محکم دارد معنی مایوسی و نومیدی را نمیداند . باضعف و دلشکسته گی آشنائی پیدا نمیکند و مانعی در سر راه اقدام خود تصور نمی نماید .
)موفقيت يك هيئت جامعه در يك امر بسته بكثرت عدد اشخاص خالص العقيده و صمیمی است در میان افراد آن )
فرزند من ! خلوص نیت وقتی میتواند کار گر بشود که صاحب آن دارای عزم و استقامت بوده باشد !
صفحات تاریخ بشر مزین است با نام چندین مردان بزرگ كه در ميان هريك از ملتها بوجود آمده و کارهای انجام داده اند که نتایج آنها قرنها در هیأت اجتماعی آن ملت ها اجرای نفوذ کرده است و حتی برخی ازان مردان بزرگ چنان قدرت و عظمت از خود بیاد کار گذاشته اند که نسلهای بعد آنان را بنظر عزت و احترام دیده اند .
- 11 -
وقتیکه من حیات هريك ازين مردان بزرگ را تدقیق
(۱۳)
و تتبع کرده اوصاف آنان را يك يك جلو چشم می آورم می بینیم
که همه آنان دريك خصلت مخصوص شرکت داشته اند - یعنی
در آنان يك چیزی بوده که آنان را بدین درجۀ اقتدار و بزرگی
رسانیده است آنهم عبارت از عزم متین و استقامت كامل
بوده است .
اگر سرگذشت هريك از پادشاهان بزرگ تاریخ گذشت
وجهانگیران وسرداران نامی علم وفيلسوفان و بانیان مذاهب را
خاطر بیاوری خواهی دریافت که همه آنان از منبع فیض این
خصلت سیراب بوده و تنها از پرتو این قدرت یزدانی بانجام دادن
آن کارهای خارق العاده کامیاب گشته اند .
فرزند من ! اگر این قبیل مردان در رسیدن بمقصود
خود شان دوچار مغلوبیت و ناکامی هم بشوند بجایی اینکه
آن مغلوبیت مایه دل شکستگی ونومیدی آنان بشود سبب
ازدياد غیرت وجوشش دریائی عزم و همت آنان میگردد.
تو باید یقین بکنی که عالم امروزی ما عالم عزم وثبات است
هرکس و هر ملت در اختیار مرگ وزندگی برائی خود آزاد
(١٤)
است یا زندگی جاویدان از پرتو عزم وثبات و یا پریشانی
و نابودی در نتیجه ضعف و زبونی !
امروز که تو دامن مردانگی بکمر زده و میخواهی معنی
زندگی جاودانی را بفهمی ويك نام شرف ابدی برای خود
ونژاد خود درین جهان یادگار بگذاری ـ باید عزم واستقامت
را پیشهٔ خود سازی و در پیش اشکالات وسختیها بامتانت
و بردباری پایداری ورزی همواره بخاطر بیاوری (که عزم
و پایداری یکتا وسیلهٔ موفقیت و کامیابی است )
(ایران شهر)
( ١٥ )
توصیهٔ باخلاف
ای کسانیکه رسد جایگهٔ ما بشما * چون بدوران وطن کام شما گشت روا
بنمائید بانصاف نگاهی بقضا * بنگرید آنچه نوشته است بدیوان قضا
بكنید آنچه نگردیده میسر برما * یاد آرید از آنانكه بگشتند فدا
زانکه شد شمع و ببزم آمد و رخسار افروخت
وانگه پروانه شد و پرزدو پیش از همه سوخت
در بهاران که گل و لاله بیامد به چمن * سبز و خرم شود از باد صبا کوه و دمن
رشك فردوس برین گردد اوضاع وطن * دوست بالد زوطن خواهی وكاهد دشمن
لاله از خار جدا گردد و بلبل ززغن * یاد آرید بافسون ازان عهد و زمن
که دران خاربتن پیرهن گل میکرد
زاغ اندیشه همتائی بلبل میکرد
ما که غم دیده و غم پرور یاران بودیم * دائم آواره و سرگشته دوران بودیم
روز و شب خون جگرخورده وحیران بودیم * خانمان داده زكف بی سر و سامان بودیم
همه آشفته دل و سر بگریبان بودیم * جمع ما جمع نمیگشت و پریشان بودیم
دشمن دوست نما آتش بیداد افروخت
همچو نمرود و خلیل وطن از آتش سوخت
مانده بی یاور و یاراست وطن یاران کو * بی نگهدار وطن مانده وطن داران کو
کارها مانده بخود غیرت خود کاران کو * خفتگانند فراوان همه بیداران کو
(١٦)
سرمست غرور آمده هشیاران کو * قوم ما بیخبرانند خبرداران کو
شود آیا که بدانیم وطن خانه ماست
شرف و عزت و ناموس بکاشانه ماست
ای وطن بوم و برو برزنت آبادان باد * زندگانی شرف بخش توجاویدان باد
زور بازوت وطن پروری مردان باد * رشته کار تو در دست خردمندان باد
حرز ناموس ترا غیرت فرزندان باد * بی نیازیت زبونان و هم از لردان باد
ای هوای خوش ایران و فضای دلکش
ای عزیز دل و جان ای وطن مینووش
ای وطن ناز طبیعت بتو تمکین باشد * آفتاب تو طلائی وش و زرین باشد
آسمان تو خوش و ساده و سیمین باشد * تا که در باغ و برت لاله و نسرین باشد
تادرختان ترا میوه شیرین باشد * کور در حسرت تو دیده بدبین باشد
زان همه خون وطن جوکه فرو ریخت بخاك
شاخه عزت تو سر بکشد بر افلاك
(م یحیی - مجله ارمغان)
شماره ٦
(۱۷)
محبت آشیانۀ پدری
خوش آنکه باشادی واشتیاق بآشیانه پدری خود بر میگردد ودر آنجا باذوق ودلبستگی تمام روز گار خوش بچگی وجوانی خود را بیاد می آورد.
اما من باید روز گار بچگی وجوانی خود را با تلخ کامی یاد بکنم - زیرا که در آشیانه پدری این روز گار شیرین و زرین با من آشنائی نداشت و این گلبن خوشبختی هرگز در صحن دل من نشگفت.
اينك من در پی این خوش بختی در دیار بیگانه بهر سو درتك و پو و فقط می شنوم که محبت يك چیز دلربا وروح افزائی بوده است . اما نمیدانم که من ازین دیار دست خالی خواهم برگشت یا نه ؟
هرجا که قلبی پر از محبت پیدا بکنم هر دیاری که بچشمهای معصوم و بی آلایش مصادف بشوم . هر جا که از ته دل دوست بدارم و دوستم بدارند هر آنجا که محبت مانند يك سلطان
(۱۸)
زبردست حکمرانی بکند هر آنجا که تمام کائنات ترانه محبت
بنوازد ، هر آنجا که بگوش من جز نغمه محبت صدای دیگر
نرسد هر آنجا که محبت پاك وقلب تابناك باهم گرد آیند ،
هر آنجا که دو قلب و دوروح بایکدیگر هم آغوش بشوند هر آنجا
که دل پر حسرتی در انتظار من باشد هر آنجا که آفتاب محبت با
اشعه زرین خود بخندد و هر آنجا که يك دل آرام پاکدل مرا
از خوش بختی شیرین کام سازد ، آنجا ! آری همانجا برای من
آشیانه پدری خواهد بود
( شبنم ایران شهر )
برف و زمستان
- ۱ -
او ! امروز عجب ابرهوا را بچانده و بناکرده به برف باریدن ،
میانه آسمان ، واطراف افق وحتى سرهای کوه پغمان و تخت
شاه وکوه خواجه صفا همه باابرهای روشن وسفید که ابر
برف است پوشیده ومستور گردیده .
ببینید برف بنابباریدن گذاشته و هر گاه این جور مسلسلا
(۱۹)
بباریدن دوام ورزد بسرحد ها و بلکه بجميع نقاط وطن عزیز
لحاف پر پنبه سفید خود را هموار میکند که باز تا بنوروز هیچ
نبردارد .
بیائید باین بالاخانه برآمده تماشا کنیم برف باریدن را که
پاغنده های از شمار بیرون آن چگونه تمام فضارا فرا گرفته
وهر پاغنده اش ازهوا چسان بشتاب سرازیر شده و برزمین
می افتد .
بیچاره گنجشکها وموسیچه ککها از بیم باریدن گشنه و تشنه
بلانه و آشیانه های خودشان خزیده هیچ طاقت پر زدن و
فرصت دانه چیدن را ندارند .
زاغها درین روزها که می بینند دشت ها و کوه ها سرتاسر
وبقدها برف گرفته ويك بدست زمین هم خالی از برف ،
وسیاه نیست که فروآمده دانه چینی کنند . نا چار رو به شهر
وآبادی آورده وخيل خيل آمده در هر خانه بر سر تیغه ها
وسنجها با آواز دلخراش خودشان گویا شکایت از برف کرده
وقع قع نموده می نشینند . از روئی بامها چیزی خودنی را
(۲۰)
می ربایند.
گرگها هم در کوهها چیز نیافته ، واکثر از کردنهٔ
شاه مردان بحدود علی آباد وکرد ونواح آن پائین شده هرگاه
گوسفند یادیگر حیوان را بیابند صیدکرده وازهم میدرند.
خوب است به بینیم ازین لحاف سفید بغربائی وطن
عزیز ما چه نفع میرسد! آیا بیچاره کان گرم میشوند . آیا
آسوده می گردند آیا صندلی گرم تهیه دارند که پای دراز دران
بنشینند . آیا درخانه گگهای غریبی خود شان که بجز یکان تکه
بوریا . درعمر خود هم روی گلیم ونمد را ندیده ، وزغال هم
هیچگاه دستگیری شان ندارد ـ استراحتی دارند ـ آیا روزانه
دست وپای شان قمرخت نبوده وبا پروبال وهرسو بتلاش
معاش ودام روزی تردد کرده میتوانند وقوت شب را برابر
می کنند .
ـ ۱۱ ـ
خیر ! ازینها یکی نیست پس چیست ؟ آیا این لحاف بااین
اشکالاتی که برسر انسان ها وسائر حیوانات می آورد ، بچه
( ۲۱ )
درد ما میخورد . ایا برای کوچه هائی کابل ما که از دست آن
اقلا تا بنوروز راه عبور و مرور خیلی دشوار و مسدود میگردد.
خوب می نماید - آیا برائی اولاد هائی معصوم که تا بمکتب
میروند صدجا بر سر یخ لخشیده و می افتند - و باز خیلی بمشقت
برخاسته لرزان و گریه کنان خود را بمکتب میرسانند و تا گرم
شدن بآتش دك دك میلرزند ، خوب است ؟
نی ابداً اینها نیست . ولی فوائد ودیعه در برف این است که
نمیگذارد رنج و تکلیف دهقانها بهدر برود - وكشت وكاری
که در تیر ماه نموده اند ، برهنه ماند - واز سردی ماه جدی که
در همین یك دو روز داخل می شود ضائع گشته و گندم ها در سال
آینده از حاصل بیفتد.
مادر طبیعت برف را برین وادار کرده که لحاف خود را بروی
زمین بیندازد تا تخم دوشیزگان نبات از شدت سرما ضرر نیافته
و تا وقت بر آمدن تف از زمین همچنان در آغوش عاطفت خاک
آسوده و آرام غنوده باشند . و همین که آوازه قدوم حیات
لزوم بهار ، بگوش شان برسد - سر از خواب قرختی
(۲۲)
وافسردگی برداشته ونشو ونما نموده عالم را سبز وخرم سازند.
برف هائی کوه ها ، و سرحد ها هم در فصل بهار ، اندك
اندك آب شده وفرود آمده قسمتی برودها ، وجوی بارها
جاری گشته کشت وکار را از تشنگی وسوخت ، صیانت کند
وقسمتی بزمین فرورفته ، آب کاریز و چاه و چشمه را زیادت بخشد
که در نتیجه آب حیات نباتات وحیوانات گردد . ازین جهت
مثل میزنند : کابل : بی زر باشد و بی برف نی .
( عبد الله )
صباوت
طفلی ودامان مادر خوش بهشتی بوده است
تا بپای خود روان کشتیم سرگردان شدیم
ای زمان سعادت اقتران ( صباوت ) هر قدر که از من جدائی
ودوری جستی ، راحت وسعادت و بی غمی نیز با تو رفیق طریق
گردیده از من وداع نمودند !
(۲۳)
هر قدر که دل وفا منزلم از تو جدائی نمی خواهد ، توهمان
قدر به تباعد ، ومفارقت میکوشی ـ در زمان راحت توامان سلطنت
قلمرو ملک دلم تاچه درجه معمور ، و از غمهائی جهان
به هزارها فرسخ دور بودم ـ حالا چون آن ایام را بخاطر
می آرم از آتش فراقت خاک بر سر باد میکنم و از هوای
شوقت آب سرشک خونی از دیدگانم میریزم! اما تو درعوض
آنکه برمن هجران کشیده مرحمتی نمائی ـ لحظه بلحظه
در قطع مسافه جدائی میکوشی ، اما چسان جدائی ، که
امید برگشتن آن هرگز مامول نیست گویا شاعر برای تو این
شعر گفته ـ
اگر در وقت رفتن گفت می آیم مکن باور
که او جانست چون جان میرود دیگر نمی آید
از وقتیکه از تو جدا گردیده ام ، راحت ، وانبساط ، قلب
خراب آبادم را وداع ، و جای آنهارا انواع الم و اضطراب استیلا
نمودند ـ حقد وحسد ، انواع تقاضای نفس که در عصر سعادت
حصر تو اسم شان را نیز نشنیده بودم ـ چندی نگذشت که
(٢٥)
بیابم آثار مودتش را باغراض گوناگون و حیل بوقلمون مبنی
می یابم _ کسانیکه خود را مادون من میشمارند بمداهنه و چاپلوسی
و کسانیکه خودشان را ما فوق من میدانند برسومات ظاهرداری
مرا از خود متنفر میسازند .
محبوبه گان بی رحم جانستان که لحظه بلحظه بخنجر جفا
دلهای هزاران عشاق جان فشان را پاره پاره می نمودند و از فرط
تغافل واستغنا بسوی کسی نظر نمی انداختند . وازغایت ناز
وادا بر پشت پای خویش نظر نمی کردند در آن زمان سعادت
نشان لبان شکرین خود شان را از رویم بر نمی داشتند- ومرا
درآغوش لطافت همدوش می گرفتند و بانواع تکلمات شیرین.
وباقسام تلطفات شکرین نوازشم می نمودند - يك تبسم بسيار
جزئی من باعث خنده قهقهه همة شان می گردید - واگر کلمۀ
بسیار خفیفی از زبان بی زبانی من می شنیدند از فرحت بسیار هزار
بارم بسینۀ آئینۀ مثال خود شان می چسپانیدند - اگرچه من
از آن همۀ حسن معامله به تنگ آمده اظهار اضطراب و بکاهم
می نمودم _ لکن ایشان از آثار محبت وابراز شفقت ابداً رونمی
(٢٦)
گردانیدند ـ حتی گاه گاهی بنابر اسکات بکا واضطرابم بعوض پستان
مادر لبان شکرین خویش را بدهنم میگذاشتند، ومن آنرا
می مکیدم ـ حالا نکه درین وقت میل ورغبتم را به استغنا و
تغافل، و آرزو ومحبتم را بعقوبت وجفا مقابله می نمایند.
خلاصه ای زمان صباوت! تو موجب سعادت، وباعث هر
گونه را حتم بودی ـ اشك حسرتی که درفراق تو ازدیدۀ خون
فشانم میریزد بجز آ نکه آتش یأس واضطرابم را زیاده تر اشتعال
نماید بدگر چیزی موفق نمیگردد.
ای عشق گذشته که دگر باز نگردی * رفتی تو زدست ونروی هیچ زیادم
( از هر دهن سخنی )
سیاح
ــ ١ ــ
سیاح امریکائی شمالی میگوید که روزی از روزها درجنگلی
رسیده دیدم زن وحشی در گهوارۀ که از شاخهای درختان
(۲۷)
مانند سبدی ساخته بود . طفل شیرخواره اش را دران
خوابانیده وازشاخ درختی آویخته سبد را می جنبانید وبلسان
خود چیزی میگفت ـ من از وضع کلامش دانستم که چیزی
که میخواند للو خواهد بود ـ ومقصود من چونکه سیاحت
وخبرگرفتن ازاحوال خصوصی وحشیان این سرزمین است ـ
خواستم تا للوی این وحشیان را نیزشنیده درسیاحت نامهٔ
خویش درج نمایم ـ پس قلاووزبومی را که بامن همراه بود
گفتم للوخواندن زن مذکوره را دقت نموده یگان یگان
بمن بفهماند .
قلاووز ترجمان من سخنان زن مذکوره را بمن ترجمه
می نمود ـ ومن آنرا می نگاشتم این است که ازقرار آتی
مذکور می گردد .
( بخواب رو ای بچه گکم بخواب رو ، که خواب راحت و
سلامت ترا درین زمان میسر است ) .
خواب شو خواب ! که پستان مادرت مر ترا چنان رزقیست
که خود بخود بدهنت می آید ـ توهنوز ازبرای تحصيل يك
(۲۸)
لقمه رزق مجبورانه که جانت را به تهلکه ها بیندازی
- ۱۱ -
گریه مکن سعادتمندترین ایام عمرت را بگریه مگذران زیرا که چون این ایام سعادت انجامت را بگذرانی - بعد مانند من و پدرت که بر حال راحت اشتمال تو رشک میبریم تو نیز بر حال راحت و بی غمی دیگر اطفال اشک حسرت خواهی بارید.
خواب شو خواب ! ای جگر پاره مادر که در این زمان سعادت انجام مکلف نیستی بر آنکه خود را از برای صید آهوئی در پنجه گرگها بنهی و یا از برای جمع نمودن چند دانه میوه در میان جنگل به پنجه سباع و بهائم پاره پاره گردی - چنانچه برادر بزرگت چند روز پیش ازین درین راه به پنجه خرس کوهی میوه حیاتش را پامال خزان ممات نمود.
ای پسرک نازنین من چرا خواب راحت را بگریه زحمت مبادله میکنی چونکه تو مجبور و مکلف نه بر آنکه اگر در نیم شبی که بخواب شیرین باشی و دفعته شبیخون قبائل مدعی ظهور نماید - سرسام و بیهوشانه برخاسته سینه ات را سپر
(۲۹)
تیر و سنان دشمنان نمائی .
ای نوردیده گک مادر تو بجز خواب دکر چیزی مکن چونکه
در خصوص زندکانی و معیشت بهر چیزیکه محتاج باشی آن چیز
در سینهٔ مادرت مهیا ، و برای انسان هر بلای که متصور باشد
برای دفع آن مادرت دائماً آماده و حاضر می باشد .
حالا يك دو فقره تمثیلاً از للو خواندن طرفهای ما نیز بشنوید
که نسبت به للوی وحشی امریکائی تا چه درجه بی معنی و تا چه
پایه مضحك چیزی بوده است .
آللو بچه للو . پس در بچه للو ، بابه ات به شکار رفته مادرت
پس کار رفته آللوی مهپاره . مهپاره بگهواره - گهواره
طلا کاری - بند و بارش مرواری .
( از هر دهن سخنی )
(۳۰)
دو گاو آهن ـ از امثال لافونتن
درین کهنه گیتی یکی پند نو ز گاو آهن مرد دهقان شنو
بیک کوشه گاو آهن کهنه بود که فرسوده زین دیر دیرینه بود
بیفگنده اش موریانه ز پای فرو مانده در کنج دهقان سرای
بسان دل جاهلان پر ز زنک ز زنکش دگر کون کردیده رنگ
یکی روز گاو آهنی صیقلی فروزان چودانا بروشندلی
شنیدم که چون میشد از طرف دشت قضا را بران گاو آهن گذشت
بگفتا چرا بهره شد ز آسمان ترا سیم ناب و مرا زعفران
ترا چیست این تابش و روشنی که آخر نه از سیمی از آهنی
بگفتش ازان شد تنم تابناك که از کار کردن مرا نیست باك
بگوهر اگر تیره گون آهنم زکار است روشن دل روشنم
ز خاك سیه زر سرخ آورم چو سیم سپید است زان پیکرم
تو تن پروری پیشه کردی بکوی چو تن پروران زان شدت زرد روی
مرا پیشه در دهر تابندگی است نصیب من از دهر تابندگی است
تو نیز ای پسر نقد حکمت بیاب بطالت بهل سر ز خدمت متاب
که کردون زجان زنك بزدایدت دو صد روشنائی ببخشایدت
(علی اصغر حکمت)
(۳۱)
(عرض حال)
دست چپ
- ۱ -
از زمانهائی بسیار مدیدی در عالم اعتقادی جاری است که
کاریکه از دست راست میآید چپ از عهده آن نمی برآید
چونکه همیشه می بینم که در جمله اعمال مهمه مانند نقاشی
و حکاکی و رسامی وغیر ذالك دست چپ بجز آنکه ادنا معاونتی
بدست راست برساند دگر چیزی نمیتواند و ازین است که
از زمانهائی قدیم تا بحال در همه جا و بهمه حال دست راست را
بر دست چپ ترجیح وتفوق میدهند .
ولی بعضی از حکمائی متقدمین واکثر حکمائی متأخرین
درین مسأله خیلی تحقیق بعمل آوردند ، و در ترجیح دست
راست بر دست چپ هيچ يك سببي وحکمتی نیافته اند ـ
چونکه هردو دست بطرز و سياق واحد مخلوق گردیده اند ،
چه در وضع وهيئت وچه در تركيب و ترتیب دست چپ هیچ
(۳۲)
فرقی ندارد ، وازو درهیچ عمل پس نمی ماند .
مگر این همه اعتقاد که درکاملی دست راست وعاطلی دست
چپ نشأت نموده بجز آن نیست که از اول جمیع اشغال وافعال
مهمه را بر دست راست حمل نموده ، ودست چپ را مر اسرازان
محروم گذاشته اند ـ واين يك بدهی و آشکار است که اگر از
اول خدمات دست راست بر دست چپ حواله میشد ، حال
بالعكس ميبود ـ چنانچه دیده می شود که بعضی اشخاص
صحرائی یاشهری چون نان خوردن وسنگ زدن واعمال مهمهٔ
سائره را ازغاز شناختن دست چپ وراست بر دست چپ حواله
نموده اند برتغیر دادن آن مقتدر نمیگردند ــ حتی بنده درخانهٔ
خود دو کس را دیده ام که بدست چپ خیاطت میکنند و در مسجد
امویه شخصی را دیدم که بدست چپ هم مینوشت وهم جدول
میکشید .
انسانهای این عصر حاضر دست چپ را که مدتی از کار و اقتدار
محروم مانده بود در هر شغل با دست راست که برادر و همسر اوست
برابر کرده اند . و بدان افکار اند که هر کار یکه دست راست بکند
(۳۳)
دست چپ نیز از عهده آن کار بدر آید - لاجرم اطفال صغیره را
از اول شناختن دست چپ و راست هر دو دست شان را بکار میدارند
لهذا در مردم اوروپا حالا فرق دست چپ و راست هیچ باقی نمانده .
اهمیت این مسئله را در مکاتب صنائع که در زمان حاضر مدار
مدنیت می باشد بخوبی مشاهده میتوانکرد .
— ١١ —
ظاهر است که جمیع کارهای عظیم ، بجز تکثر ایادی صورت
نمی بندد لهذا انسان نیز در اعمال خویش بدو دست پر منفعتی
که حضرت خالق عالم تعالی شانه مخصوص از برای او عطا فرموده
وزندگانی او را بر و موقتی داشته بهمه حال محتاج است - پس
فناً و حکمتاً نمی شاید که انسان یکدست خودش را بیکار دارد .
از فیلسوفان بسیار مشهور و ماهر دنیای جدید یعنی قطعه امریکا
شخصی که ( فرانقلن ) نام دارد از برای تفهیم و شیوع این ماده
مهمه خیلی کوشش ها نموده است - حتی از لسان حال دست چپ
یک عرض حالی نیز ترتیب و تحریر نموده است که بسبب لطیفی و
شیرین بودن آن ترجمه اش را خالی از مناسبت نیافتم .
(٣٤)
صورت عرض حال
مربیان افخم خودم را بزبان بی زبانی عرض نیازی میکنم
ودرحق عاجزانه از کار وعمل مانده خود حسن توجه شان را
تمنا ، وازاله کم التفاتی شان را که درحق من رواداشته اند
رجا مینمایم .
من بابرادرم دست راست توأم ـ فرق ما در توفق يك برديگر
هیچ نیست ـ حتی هردوى مايك جاباهم از برای سعی وکوشش
خلق شده ایم لکن هزار افسوس که مربیان مهربان من بی چاره
را سراسر از نظرعاطفت دور انداخته اند وتوجه تامی که در حق
برادرم روامیفرمایند ، در حق من عاجز عاطل بنا بر بعضی
اعتقادات باطل به تحقیر وتذلیل بدل میدارند
ازسن طفولیتم فوقیت برادر بسن وسال برابر مرا بر من ادعا
نمودند وبرای تعلیم نوشتن، ورسم وصنائع دیگر مراورا معلم ها
تعیین نمودند ـ ومرا ازوقتیکه تولد نمودم بی تربیت گذاشتند و
حسن توجه شان را سراسر از من دریغ فرمودند .
معاذالله اگر گاهی قلمی برای نوشتن ، یافورجه برای نقاشی ،
( ٣٥ )
یاسوزنی برای خیاطی بدست گیرم یا لقمه نانی بردارم هزاران
تکدیر و توبیخ از خود و بیگانه میشنوم ـ وموجب هر گونه
تعییب وتقبیح میگردم که ازین حالات ناگوار بر کم سعادتی
خویشتن خیلی متأسف می شوم .
بخاطر مربیان افخم نرسد که این شکایت عاجزانه ام برای
شرف وشان خواهد بود ـ نی نی ! ! بلکه سبب این شکایاتم
خیلی اهمیت بزرگی دارد مثلاً خدا ناخواسته اگر وقتی برادرم
را خسته کی یا بیماری پیش آید ـ مربیان معظم حوائج
خودشان را بواسطۀ کدام کس آماده وتدارك خواهند نمود ؟
بر حال اسف اشتمال خود چسان تاسف نکنم که مربیان مکرم
دربارۀ تعلیم و تربیت من بیچاره آن قدر اهمال ورزیده اند که
مقتدر برنوشتن این عرض حال رقت مآلی که تقدیم خاك پای
عالی نمودم نیز نشدم حتی بعجز والحاح به برادرم مجبور شدم .
از عاطفت ومکرمت حضرات اکرم استرحام میکنم که
من عاجز را مظهر لطف وعنایت فرموده چنانچه در حق برادرم
هر گونه تربیت وتعلیم را دریغ نه فرموده اند در حق عاجزانه
( ٣٦ )
بنده نیز دریغ نفرمایند تا در خدمات صاحبان خویش با برادرم
برابر باشم ـ باقی در همه حال امر از شماست .
( از هر دهن سخنی )
وطن عزیز
- ١ -
ای وطن عزیزم ! وای مسکن محبت انگیزم ! ازهـنگامیکه
سوق مجبوریت ، و ذوق غربت مرا از خاك پاك صفا ناكت برون
انداخته ، و اضطرار معذوریت از دیدار فرحت آثار آب و هوای
دلآویزت محرومم ساخته خنجر فراقت جگر مرا پاره پاره نموده
و درد حرمانـت وجـودم را پامال الم داشته .
نمیدانم دلم را بچه گونه از حرمانـت تسلیت بخشم و نمی فهمم
بچه حیله قلبم را از هجرانت شکیبائی دهم !
کجا تسلیت ؟ و چسان شکیبائی ؟ در حالتیکه اجزای فردیه
وجودم از خاك پاك تو تشکیل یافته ؟ و ذرات بدایت حیاتم
این اثر
(۳۷)
از آب و هوای جانفزای تو جمع آمده باشد . و اول مرحله زندگانیم
عبارت از زمین دل نشین تو باشد ، و گوشت و پوست و
استخوانم همه گی بخاک ، و آب و هوای تو پرورش یافته باشد
چسان میشود که خاک پاکت را فراموش نمایم و دل را بدوریت
تسلی و شکیبائی بخشم !
عشق تو در ضمیرم و مهر تو در دلم
باشیر اندرون شد باجان بدرشود
نمیدانم ! از هوائی جانفزایت سخن رانم ، یا آنکه آبهای
حیات بخشایت را بخاطر آرم ـ اگر از هوایت دم زنم آه
جانکاهم روئی هوا را تیره خواهد نمود ـ اگر انهار باصفایت
را بخاطر آرم ، خونابه سرشکم انهار خونباری جریان
خواهد داد .
ای شهر شهیر خوش تعمیر محبت تخمیر (کابل) که
دائره افغانستان جنت نشانرا مرکزی ! قطره آب نایابیکه در
وسط گل چکیده و گل طراوت بخش شادابی که زینت چمنستان
اسلامیت گشته بقدر ده ملیون نفوس اسلام را مرجع و مقدر
( ٣٨ )
ده دوازده ولایت بنام را ملجأ کهستانت گلستانی است که
ازهارش گل انسان است و چارده ات بستانی است که دوازده
هزارش باغبانست .
- ۱۱ -
لحظه از خیالت فارغ نیم ، ولمحه از احوالت چشم نمی پوشم
چونکه کره مجسمه زمین بر سر میزم همیشه موضوعست
و خریطه هائی قطعات عالم در دیوار هائی اتاقم آویخته طوفان
محزونیت بی خبری اهل وطن عزیز سفینه وجودم را می
شکند ، وقبودان عقلم را در گرداب یأس وحسرت غرق
و نا پدید میکند ، ولی بجز از گریه دگر چیزی از دستم
نمی آید .
سبحان الله ! کلمه مقدس ( وطن ) تا چه درجه تاثیرات
غریبه بر حسیات انسانی اجرا مینماید که از گرفتن اسم آن
وجود را جاذبه بس غریبی استیلا می نماید ـ یکی از ادیبان
خورده بین میگوید چنانچه عقل . بيك قوت بسیار قوی
بر حقیقت این قضیه حکم می کند که مثلث دیگر و مربع دیگر است .
( ۲۹)
همچنان وجدان حکم میکند که ( وطن دیگر ، و خارج وطن
دیگر است ) آیا نمی بینید که شیرخوارگان گهواره شانرا !
اطفال بازیچه شانرا جوانان معیشت گاه شانرا ، پیران گوشه
فراغ شانرا ، اولاد والده شانرا ، مادران عائله شانرا بچه
گونه حسیات غریبی دوست میدارند ! انسان نیز وطن خودش
را به همچنان حسیات بدیهی دوست میدارد ، و این حسیات
عبارت از میل طبیعی بلاسسبی نیست ! بلکه انسان وطن خود
را دوست دارد ! زیرا حیات که عزیز ترین مواهب اللهی است
اول به تنفس هوائی وطن آغاز میکند
انسان وطن خودرا دوست دارد ! زیرا ماده وجودش
جزئی از اجزائی همان وطن است ، انسان وطن خودرا
دوست دارد ! زیرا مقبره سکون ابدی اجدادش که باعث
وجود او شده اند ، و جلوه گاه ظهور اولادش که نتیجه حیات
او خواهد شد - خاك پاك وطن است ، انسان وطن خودرا
دوست دارد ، زیرا بسبب اشتراك لسان ، واتحاد منفعت ،
وکثرت موانست انسانرا با ابنائی وطن يك قرابت قلب ، ويك
(٤٠)
اخوت افکار حاصل شده است .
- ١١١ -
ای وطن عزیز ! من نیز ترا دوست دارم - زيرا حياتم
بهوائی تو تنفس نموده و اول افتتاح نظرم بخاك پاك تو برخورده
است ، مادة وجودم جزئی از اجزائی تست ، اجدادم درزمین
دلنشین تو مدفونست ، اقاربم در خاك پاك تو توطن دارند ،
قرابت قلبي ، واخوت افکار ابنای وطن برمن فرض عین
گردیده ـ لکن چکنم که سوق مجبوريت ، مرا از تو جدا ساخته
ورسیدنم را بکويت محال انداخته ، لاجرم از بلاد شام بسويت
سلامی میفرستم . واز ديار روم پیامی مینویسم .
ای اخوان دينم ، وای هموطنان ذی یقینم افغانیان شجاعت
و بسالت توامان ! پنبه غفلت را از گوش تان بدر آرید ـ وغطائی
جهالت را از پیش چشم تان بدر کشيد ويكبار باطراف
وجوانب تان احاله نظر نمائید ، بنگريد که چار طرف تانرا دشمنان
دين و ناموس ، واعدائی جان ومال احاطه نموده ، واز هر طرف
عالم سیلاب هائی طوفان نمای کفر به جوش و خروش آمده ـ و از هر سوئی دنيا
(٤١)
درياهائی بلائتمائی دول ذی قوت ، واقتدار اجانبه سيلان
وجريان گرفته که ملت بینوا مارا غرق و ناپدید سازند ، واستقلال
قوميت ما را ازمیان براندازند ، آیا نمی بینید فرنگانرا که
از اقصائی غرب وانتهائی شرق به بهانه نشر مدنیت ، برخاسته
از هند تا سنده ، واز مصر تا چین ، واز قفقاس تا کنار جیحون
اکثر روئی زمین را استیلا نموده اند ـ و چقدر بلادهای
اسلامیه را مانند جزائر عرب وجبل طارق ، ومصر ، وهند،
وسنده ، وبلوچ ، وسمرقند ، وبخارا ، ومرو ، وخيوا وقفقاس
و غیر ذالك را ضبط و تسخیر نمودند ، از سلب اموال و هتك
عرض و ناموس ومحو استقلال شان هیچ فروگذاری نکردند.
- ٨٧ -
ازین است که حالا از چار جهت گلوئی شما را نیز بفشار
بسیار سختی محکم گرفته اند ، واز غفلت وبطالت وعدم علم
و معرفت شما استفاده خو بی گرفته بصدد استیلای وطن عزیز
شما نیز برآمده اند .
حالانکه شما این مسئله را هیچ ملاحظه نمیکنید ـ و چاره
(٤٢)
انجام کارتان را نمی اندیشید . حب وطن ، عبارت از دوست
داشتن سرا وخانه ، و باغ و باغچه نیست . بلکه حب وطن
آنست که در مقابل دشمن در پیش هر سنگ و کلوخ وطن انسان
سینه خود را سپر نماید و برای پامال نشدن یکوجب زمین وطن
جان خود را فدا نماید و برای ندادن يك ذره خاك وطن خون خود را
هبا نماید . واز برای ترقی ، واعتلای وطن هر گونه مهالك را
برخود هموار نماید ـ واکر يك نقص وقصوری در راه ترقی
وتحفظ وطن به بیند همان لحظه هرقدر که وسعش برسد
اصلاح نماید .
و تامرض مهلك بی اتفاقی ، و وبای خان ومان سوز بی اتحادی
در میان شما حکم فرما باشد ، ودرد بیدوای نادانی درمابین شما
یوماً فیوماً روبه ازدیاد آرد . نتیجه وخاتمه شما به کجا منجر
خواهد شد .
بی اتفاقی ، وبی اتحادی چنان داء عدیم الدوائیست که دولتهای
عظیمه و ملتهای جسیمه لا تعد ولا تحصی را از بیخ وبن
برکنده است ، واتفاق ، واتحاد چنان غذای جان بخشائی است
(٤٣)
که حکومات صغیره و جمعیات قلیله را از حضیض مذلت، واسارت
باوج عزت و سعادت عروج داده است .
آیا دین مبین قویم اسلام را نمی بینید که بمجرد ظهور آن
از خطهٔ مقدسهٔ حجاز هنوز یکعصر نگذشته بود که از جبل
طارق که اقصای غربست تا بحدود چین که انتهای شرقست
جمله بلاد و امصار را دست بردیغمای غازیان نمود ـ و شرق تاغرب را
بنور هدایت و عرفان مستغرق ساخت .
آیا سبب اصلی، و باعث اساسی این همه فتوحات بی اندازه
چه بود ؟ اتفاق ـ اتحاد . .
ـ ۷ ـ
حالا نکه این بلای دهشت افزای بی اتفاقی و بی اتحادی در
میان شما بدرجهٔ ترقی نموده که شهر باشهر ، وقبیله باقبیله و طائفه
با طائفه ، وبلد بابلد و قصبه باقصبه ، وده باده ، حتی کوچه با کوچه ،
وخانه باخانه و برادر بابرادر و پدر باپسر و پسر باپدر وعم باخال
وعیال با عیال دائماً و متمادیاً در عداوت وجدال ، وخصومت
وقتال بسر می آرند ـ واعجبش آنکه شما این فعل نامشروع ،
( ٤٤ )
و غیر مقبول را به اسم سیالداری و هم چشمی ، وغیرت و بهادری
موسوم ساخته به اعمال آن خود شما را مفتخر و مباهی هم
می شمارید ـ آیا در خصوص این غیرت ، و این بهادری از دین
فتوا گرفته اید یا از عقل ؟ اگر دین باشد ! دین شما را مامور
بامر ( انما المؤمنون اخوة ) فرموده . واگر عقل باشد عقل معیشت
زندگانی شما را بر جمعیت و اتحاد مقرر نموده ـ چنانچه درین
خصوص دلائل مثبتهٔ زیادی مذکور گردید پس معلوم شدکه
درین راه پر از چاه رهبرشما بی علمی و بی خبری ـ و مفتی شما
درین فتوا وحشت و نادانی است .
بلی ! علم و عرفان است که انسان را سالك راه مدنیت و مالك
هرکونه راحت وسعادت میگرداند ، بلی ! عقل واذعانست .
که انسان را از حالت وحشت و حیوانیت بسر منزل انسانیت و
سعادت میرساند ـ بلی ! علم و عرفانست ـ که هیئت وملت را دولت
و سلطنت میسازدماهی ، و مهلك وحشت ، وجهالت عقل وذکاوت
است . مربی ، ومحیٔ عقل و ذکاوت نیز علم و معرفت است ـ جهالت
چنان بلای دهشت اتمایٔ است که بسیاری از ملل جسیمه را در تحت
(٤٥)
اقدام اسارت ومذلت پامال نموده .
علم ومعرفت چنان جوهر نفیس گرانبهائی است که بسا
دولت وحکومات محقره را از حضیض مذلت وحقارت باوج
شان وشوکت فوق العاده رسانیده .
- ۷۱ -
اگرچه انکار نمیشود که علمائی اعلام ذی معرفت ، در خطهٔ
پاك آن وطن عزیز ذی فسحت بکثرت موجود است - ولی
آب ، هوا ، اراضی ، اهالی وطن عزیز ما آمادهٔ هرگونه ترقی ،
ومستعد هرنوع تقدم اند ـ لکن چه فائده که خودشان
ملتفت نیستند ـ و بنعمائیکه حضرت واهب العطایا درنهاد
شان بودیعت سپرده است اصلا التفاتی ندارند ـ خدای
ذوالجلال توانا عقل ، فکر ، ملاحظ ، ادب ، علم ، شجاعت ،
بسالت ، درایت ، تندرستی جسامت ، قوت ، غیرت ، ناموس ،
دیانت و بسی محاسن دیگر ایشانرا احسان فرموده ، واراضی ،
ومیاه ، وهوا ، واثمار ، وحیوانات وحبوبات ومعدنیات
وازین گونه گنجہائی شایگان طبیعت ممالک ایشان را
( ٤٦ )
مالامال داشته .
وبقدر هشت نه مليون نفوس شجعان غیور که همه کی
از یکسر بدين پاك اقدس محمدی و ملت منيفه حنفی پیروند
در تحت دائره در آورده .
لكن با وجود این همه هزاران افسوس که اکثر در این نعمای
عظمای الهی سوء استعمال بکار میدارند ! مثلاً ( شجاعت )
که افضل نعمای الهی است . وافضليت آن از فرضيت آن
که واسطه جهاد گردیده معلوم است ، ایشان این فضیلت
عظما را بفعل مکروه قلع و قمع همدیگر ، قطع کردن دست و کمر
ابنای وطن خویش سوء استعمال می نمایند ، و بدین سبب
در نزد جمیع ملل اسم شان به جهل ونادانی ووحشت زبان زد
گردیده ، انصاف کنید ! اگر این بلای خانمان سوز بی اتفاقی
درمیان شما نمی بود ، واز قتل وقتال همدیگر صرف نظر نموده
به اتفاق مليت ، واتحاد اسلامیت این همه محاربات ، وقتال
خونریزانه را که ازيك عصر باین طرف درمیان همدیگر سوء
استعمال نموده اید هرگاه بر ممالك اجنبیه نزديك دست خویش
( ٤٧ )
اجرا می نمودید آیا مانند ، سنده و بلوچستان وپشاور وسیستان ، وبعضی بلاد سائره را ازشما که میتوانست ربود؟ پس نتیجه این اهمال و تهاون و آثار این جهل وبی خبری کارتان را بجائی رسانید که اکثر بلاد موروثه تان مانند بلوچستان ، وشکارپور ، وپشاور ــ حتی پشنگ وشال کوته ، وغیره محکوم ملل اجنبیه که قبل از دوسه عصر ازدیوان ودوان فرق وتمیزی نداشتند گردیده ، وهنوز چه جاها که نخواهد گردید !
۷۱۱
آیا اساس این بلاهای مخرب وطن چیست ؟
بی علمی وبی خبری !! بلی بلاد تان از علم ومعرفت خالی نیست ولی این علم خصوصی است نه عمومی ! محدود ومحصور است نه شامل ومبذول ! علم ومعرفتی که ترقی دهنده ملک میگردد علم عمومی مبذول است نه خصوصی ومحصور .
شما را ست ! که سر از بالین غفلت برداشته اندکی بر اطراف وجوانب خود نگریسته تأمل کنید که درین وقت عالم چسانست ، وشما چگونه اید ؟ دشمنان تان بچه افکارند وشما بچه کار ــ حال تان
(٤٨)
چسان است واستقبال چه خواهد شد .
بناءً عليه اگر خواهید که يك جانی بسلامت برید وعرض
وناموس وجان ومال ، ووطن وعیال خودتان را ازدست دشمنان
دین تان که عبارت ازفرنگان طامع است تايك درجه محافظه
بتوانيد دگر چاره نداريد مگر اینکه علوم وفنون وصنائع جدیده را
در بلاد خود رواج داده ملت ورعیت با دولت و پادشاه
متفق ، ودولت وپادشاه باملت ورعیت مشفق گشته به اتفاق
حسن نیت پادشاه واتحاد وغيرت ملت وسپاه مكاتب ومدارس
عمومی ازروی ترتیبات مكاتب جدیده برای تعلم ابنای وطن
اساس نهید . وعساكر منتظم فرمان بردار بسیاری آماده سازید ،
زیرا باعساكر معلم فرمان بردار دشمن پلٹن های سرکش
نافرمان شما ـ اگر قواعد دان هم باشد مقابله نمیتوانند ـ
ضابطان وحکم داران عسکریه را ازمکاتب ومدارس جغرافیه
خوان هندسه دان ریاضی فهم ذی اخلاق تعین کنید ـ
زیرا اعمی بابینا کاری نمیتواند ! همه عسكر شويد . وتعليمات
حربيه را برضا ورغبت بیاموزید ـ باپادشاه متبوع خويش
(٤٩)
محبت ، وصداقت ، واطاعت بکار داريد - پاد شاه نيز نظامات
وقوانين مضبوطه وضع نماید ، جان و مال وصنعت و تجارت
وثروت ، ورفاهيت وحريت شمار ا محافظت نمايد - زیرا آبادی
ملك و ترقى دولت به تكثير ثروت و تربیه صنعت اهالی
وابسته است .
- 7111 -
آلات نقلیه ، مانند ریل ها وعرابه ها ، دهمهای منتظم ،
و آبادی مکمل براه اندازید وسائط مخابره چون تلغراف ،
پوسته های عمومی جاری سازید - که احیاء کننده دولت
همین هاست - واساس این همه کارها مکاتب ، ومدارس و ترقى
علوم وفنون جدیده است . درین خصوص دولت علیه عثمانیه را
پیروی نمایید که همدین و هم مذهب مایند ولی چون دیدند که باعلم
بجز بعلم پنجه نخواهند داد ، با عسکر منتظم بجز عسكر منتظم وبا
توپ و تفنگ بجز توپ و تفنگ کاری از پیش نخواهند برد - از ان رو
بقدر سی چهل هزار مکاتب ابتدائيه ور شديه و اعداديه
وحربيه و بحریه در همه نقاط ممالک محروسه اساس نهاده اند -
( ۵۰ )
و بملیونها مردم خردمند با علم وفن از آن مکتب ها بدر آورده
اند که حالا در نفوس موجوده دولت علیه در صدی بیست
ناخوان نانویس باقی نمانده است .
پس ای اخوان دین وای ابنای وطن عزیز ! من که یکی از اجزای
فردیه شمایانم و بنا برسوق قسمت و مجبوریت در شام جنت
مشان امرار اوقات حیاتم را می نمایم این است که بنا برحب
و طینت ، وشراکت ملیت بدین قدر تفصیلات مستقیظانه
شما را تحریک و تشویق نمودم . و به اجرای وظیفه خدمت
وطن خود را مفتخر و مباهی ساختم ـ باقی .
( توخواه از سخنم پند گیر و خواه ملال )
( از هر دهن سخنی )
...
(٥١)
مظالم انسان
انتظار
- ١ -
آفتاب مدتی است غروب کرده، هوا رفته رفته تاریک
میشود، هر کسی از کار روزانه خود دست کشیده، وبسمت
خانه خود میگردد، حتی گاوها براهنمائی دهقان بچه که
مشغول بخخواندن چهار بیتی است، بسمت قلعه مراجعت
میکنند تا شیر هائی را که از صبح در پستانهائی خود بواسطه
چرای امروزی ذخیره کرده اند بصاحبان خود تسلیم نمایند .
کلاغها هم دسته بدسته با صداهای مختلف از گردش خود
برگشته و برای خواب واستراحت درختهای چنار را آرامگاه
خود قرار داده و در آنجا فرود می آیند، و هر یک شتاب دارد
که جای بهتری را انتخاب واشغال نماید، مگر آنهای که آشیانه
برای خود ترتیب داده دارای منزل مخصوص میباشند ـ بعضی
از کبوترها ذودتر آمده وبرائی خود جا گرفته اند . واکنون
(۵۴)
با صدای مخصوص که درین وقت غروب خیلی حزن آور است
گویا خداوند را شکر میگویند ، فقط شپره و بایقوش ها
هستند که منتظرند بکلی هوا تاریک گردیده و تازه آنها هم
بنوبت خود بگردش و کسب روزی خود شروع نمایند .
در بیست قدمی همین درخت چنار که ما در پهلوی او ایستاده ایم
چاه خرابهٔ واقع شده است ، که اگر صدای مختلف مرغهای
که در بالای این درخت جا گرفته اند ، بگذارد ، از داخل آن صدای
رنگ رنگ و زیل زیل بکوش ما میرسد که معلوم است از روی
وحشت و اضطراب می باشد چیست ! ! برویم ، به بینیم .
در کمرهٔ چاه شش آشیانه کبوتر دیده می شود که در تمام آنها
خاموشی و سکونت حکمروائی دارد ـ فقط سکنهٔ یکی ازین
آشیانه ها دو بچه کبوتر که هنوز دست طبیعت پیراهن پر بر اندام
آنها نپوشانده است ، مضطرب و پریشان و مشغول ناله و افغان
هستند ـ گویا مادر خود را که دیر کرده است با آن صدای
مخصوص خود می طلبند و حال آنکه در همین وقت در پنج آشیانهٔ
دیگر بچه کبوترها در آغوش مادرهای خود آسوده و فارغ البال
(٥٣)
بخواب راحت اشتغال دارند ـ يقين بدانيد كه هر وقت يكى
ازین مادرها داخل در چاه میشد ، این دو چوچۀ بدبخت او را
مادر خود فرض كرده ولی در هر مرتبه گول خورده و ناامید
شده اند ، یكی ازین چوچه ها كه بالنسبته بزرگتر بود بدیگری
گفت ـ مایوس مباش ، حتماً مادر ما امروز سفر دوری كرده
و چندی نمیگذرد كه میآید و مثل شبهای گذشته برای ما باز
آن حکایتها و سرگذشتهای شیرین خود را نقل خواهد كرد .
این است كه این دو چوچۀ بی گناه را می بینید قدری آرام
شده اند ـ يك ربع دیگر هم گذشت ما در نیامد دیگر هوا بكلی
می خواهد تاریك شود ـ همان چوچۀ بزرگ تسلی دهندۀ آن یكی
دیگر مضطرب و مایوس گردیده ، با صدای دلخراش مادر خود را
آواز میدهد ـ ولی هیچ در چاه صدای پرواز كبوتر احساس
نمی شود لهذا آن چوچۀ دیگر هم با او هم آواز شده ، و با
يك صدا زنگ زنگ و زیل زیل ، میكنند ـ یكی از آنها هم بطوری
بیحالی كلۀ بی پر خود را با چشمهای نیمه باز ، از آشیانه خارج
(٥٤)
كرده و صدای خود را بهتر بمارسانيد ، ولی او هم بدبختانه
از مادر خود اثری ندیده و باز خود را به ته آشیانه کشیده به برادر
خود ملحق شد ، هريك بنوبة خود این کار تکرار نمودند ولی
افسوس که تمام بی فائده ومایة يأس بود صدا رفته رفته ضعیف
می شد و کم کم دیگر هیچ شنیده نشد ، گویا اکنون بجای
صدای ضعیف جان شیرین از گلوی این چوچه های معصوم
در کار بیرون آمدن است .
- خوبست برویم به بینیم این مادر ولگرد چرا بچه های
خودرا در انتظار گذاشت که بمیرند ؟ ! چه کاری او را سرگرم
واز بچه های خود غافل کرده است ؟ ! آه مادر بیچاره ! چه
منظره دلخراش ! ای انسان سبع و از گرگ و پلنگ درنده تر ! !
این مادر قشنگ ( كبوتر بى گناه ) يك ربع پيش
میخواسته است - چوچه های خود را از انتظار درآورد ،
ولی انسان متمدن برای هوای نفس وتفريح خاطر او را ازجان
شیرین محروم ساخته واکنون با چهره بشاش وظفر مندی
زخزمه کنان بالهای این کبوتر قشنگ را گرفته و به سمت عمارت
(٥٥)
پدرخود كه دروسط باغ مجاور واقع است و پنجره های آنها باد
تازه وا دارند و روشن می شوند میپرد . .
این است از پیش ها میگذرند به بینید درروی پرهای نرم
خاکستری رنگ قشنگ او چه طور دوسه قطره خون ،
قرمزی میزند .
آری مادر درحالتی که درفکر بچه های خود بود و بچه ها
که در انتظار مادر خود هردم سراز آشیانه میکشیدند همگی
جان سپردند فقط برای نفس وهوای نفس یکنفر انسان که
تفنگ دولوله شفاف خود را نخواست بیکار بگذارد . .
( م ) امین زاده شهیدی - تازه بهار )
(٥٦)
بزغاله وگرك
گویند در دهی رفت بزغاله بامی در طرف بام میکرد چون غافلان خرامی
طباخ آرزویش اندر تنور سینه در دیگ فکر می پخت هر دم خیال خامی
ناگاه دید در دشت پوینده ماده گرگی از مکر بسته شستی و زحیله کرده دامی
بزغاله را دران بام از دور دید و شد پیش خود با تواضع بر روی او سلامی
گفتاش من وتو خویشیم منگر بحال خویشان تا از شراب مهرت مشكين كنم مشامی
در خلوتی که آنجا نبود بجز من وتو باید نشست و با هم زد محرمانه جامی
وانگاه گوش خود را بکشای و باش خامش تا عرضه دارم از دوست در حضرتت پیامی
بزغاله گفت خویشی بی سابقت نباشد من در قبیله خویش نشنیدم از تو نامی
از ناشناس باید کردن حذر به تحقیق برنص هر کتابی بر قول هر امامی
بعد از وفات با با این بنده را نمانده است نه غمخوری نه خویشی نه خواهری نامامی
گرگ از سماع این حرف دندان فشرد و گفتا زین سخت تر بگیتی نشنیده ام کلامی
رو شکر کن که چون من بی خانمان نگشتی واندر پناه صاحب داری سرای و بامی
بزغاله و در بام آسوده میزنی گام غافل زکید ایام صبحی بری بشامی
زین بام اگر پریدی واندر چمن چریدی از دست من چشیدی حلوای انتقامی
این کبر و ناز و سودا بگذار اشتی بیکجا
کز بوزنم رسلی اندر سیرت لجامي
( اديب الممالك - ارمغان )
اديب الممالك أرمع)
( ٥٧ )
حکمدار جوان
حضرت امیر امان الله خان پسر سومین پدر شهید خود امیر حبیب الله خان است . مالك يك فطرت فوق العاده بوده مانند جد خود امیر عبدالرحمان خان . صاحب شدت عزم و اراده است . هنوز بسن ۲۸ سالگی است . میانه قد صحیح البنیه گندم گون است ـ از چشمهای سیاهش آثار دانش و ذکا ظاهر میشود . بروتهایش کوتاه است ـ آتشین و عصبی مزاج . متواضع . فوق العاده ، ذکی سریع الانتقال ، ظریف و نکته دان است . مخاطب خود را ضرور مسخر خود می سازد .
با وجودیکه حصهٔ مهم امرای سابقه و رجال حاضره حکومت زبان ملی افغانی را نمیدانند . امیر تکلم زبان خود را ترجیح میدهد (وبلکه بآن تکلم میکند) کسانی را که از زبان ملی اهمال ورزند ـ خطا کار میشمارد .
زبان ترکی را کامل میداند . اشعار وطنی فارسی میگوید . درین وقت زبان فرانسوی می آموزد . پسر و برادر خودرا
درین وقت زبان فرانسوی می آموزد . پسر و برادر خود را
( ٥٨ )
درسنه گذشته برای تحصیل ب پاریس فرستاده است ـ موتر
و موتر بایسکل بسیار خوب میراند . در استعمال تفنگچه خیلی
خوب است . مانند سواران قدیم اسپ بدل کرده ساعتها
برفتار چهار نعل قطع مسافه مینماید . بر منبر و کرسی چنان
بموفقیت خطبه میخواند ـ که جمهور را بکریه میآرد . تینس
بازی میکند . مارش ترتیب میدهد . پیانو می نوازد و ......
قولبه میکند !
ـ ١١ ـ
بالذات امامت میکند . بعض وقت باعلما صحبت مینماید .
میپرسد که غیر ازمن پادشاهی که حق خود را از علما ستانده
باشد خواهد بود ؟
بمنبر بادستار ملی و شمشیر بالا میشود و میگوید : امیرها
باید خودشان خطبه بخوانند تا دارای فرمان وقوت و قطعیت
شود .
بهرگونه تجددات عاشق است و درسینه اش يك دل صاف
پر از مسلمانی در جنبش هست . در خطبه های خود همیشه
(٥٩)
حضار را باتحاد توصیه میکنند (اولا باهم متحد شوید! بعد
ازانکه ده ها وشهر ها باهم اتحاد نمودند نوبت باتحاد بزرگ
میرسد و میگوید در استقبال ازان بشما بحث خواهم نمود)
حکمداران اسلام را بترتیب دعا میکند. در آخر باین تضرع از
از منبر فرود می آید: (خداوندا! باین عاجز مجاهد فی سبیل الله
توفیق رفیق گردان) طرفدار آن است که خطبه بزبان اهالی
قرائت شود. بعض وقت از ملاها می پرسد که خطبه برای کیست؟
اگر برای اهالی باشد چرا بزبان ایشان خطبه نمی خوانید؟ امیر
میگوید که بدون استقلال زندگانی يك قوم ممكن نيست ـ بنا بران
بمجرد برآمدن به تخت باین امر تشبث ورزیده و ملتس این میوه
شیرین حیات بخشا را که ازنان و آب هم خوشکوار تر است
نخستین از دست این جوانمرد چشیده است.
- ١١١ -
آیا همین همت وقابليت امان الله خان. چه قدر او را اسلافش
ممتاز ساخته! اشتغالات جدی را دوست دارد. از مناقشه
ومناظره ممنون ميگردد. خاصيت مردانگی دارد. در سرای
(٦٠)
شاهی همیشه نمی نشیند . در فضا های وسیع کار و گردش میکند.
بموتور هوا خوری بتنهائی برآید .
محمود خان طرزی وزیر خارجه سابقه که در ترکیه مدت مدید
بوده واکنون در پاریس سفیر است، خسر امیر است. اگرچه
در بین اجداد وتبعهٔ او اصول تعدد زوجات خیلی رواج داشته .
خودش مانند مسلمانان عصر حاضر بيك زوجه اكتفا نموده
است . عصمت سعادت خانهٔ خودرا از دست نداده وعادت
استفراش جاریه ( كنيز ) را لغو نموده است . دلش بادل
ملت یکی است . در باب تاسیس تیلفون کابل ومزار شریف
گفته اند که ( من این را برای این تأسیس نمودم که ملتم دردها
ومشكلات خودرا سرر است بمن بگوید ) بعض وقت به تبدیل
قیافه ببازار می بر آید بامردم شانه بشانه میخورد و خیلی زحمت
دیده خود را بدکان نانوا یا قصاب میرساند . يك پرچه نان يايك
تکه گوشت گرفته بسرای شاهی عودت میکند وبدین واسطه
خود بنفس نفیس از نرخ این چیزها علم آوری میکند . در بین
رؤسای قبايل و عشایر ( که میگویند همیشه امير بکابل سكونت
( ٦١ )
می ورزد و هیچگاه از احوال ما نمی پرسد و ازین رهگذر
شکایت دارند ) بیخبر میرود و با ایشان برخلاف امیر حرفها میزند
و می گوید بیائید همۀ ما يكجا بار گرفته شکایت كنيم . غرض
همان کوهستانیهای خشن را با خود گرفته بسرای شاهی خودمی آرد .
وچون رؤسا احترام فوق العادۀ محافظین و یاوران را می بینند ـ مسئله را
فهمیده محجوب میگردند . و درهمان روز مهمان امیر میشوند .
ـ ۱۱ ـ
در موسم بهار که برفها می پرد لباس دهقانی پوشیده پیش
روی هزارها نفر دهقان خود قلبه رانی میکند و از خدا فیض
و برکت خواسته دعا میکند و باین تقریب افغانان کوه بند را
که چوپانی آزادانه را در قلل جبال از فرود آمدن بوادی وکشت
و کار نمودن بهتر می دانند ، راغب و مائل بزراعت میگرداند .
ابداع این رسم از امیر دور بینی وفکر بدیعه کاری او را اثبات
می کند . مشار الیه حکمداری را که غیر مدون و تابع کیف
و ارادۀ هر تاجدار بوده بحال يك صنعت رسانیده است .
امیر از کلاه گرفته تابوت همۀ لباس خود را از ساخت محلی
(٦٢)
وطنی میسازد ـ ساخت داخله را خیلی بتعصب ترویج میدهد.
اگر دربر وزرا وتبعهٔ خود یا کسی ازترکان لباس اروپائی به بیند
فوراً می بردومیدردوازاین جهت همیشه بجیبش مقراض میباشد.
در کابل سفرای دول اجنبی را هم اگر گوگرد وطنی استعمال
نکند استادانه تنقید میکند. ترکان را رأس اسلام می شمارد
وحقیقةً دوست دارد. بشجاعت وحماست فطریهٔ مان مفتونست.
تنها درخاندان شان چه که در کابل هم يك افغان که مثل خوداو
ترکی بداند موجود نیست.
ـ ١١١ ـ
باوجودیکه رنگ ملی افغانان سیاه وسفید است. امیررنك
سرخ را خیلی مرغوب میداند. صیفیهٔ پغمان شان بارنگ سفید
وسرخ رنگ شده است ومشابه بیاد گاردهم تموزماست. بیرق
ذات شاهانه که بالای قصر شاهی در اهتزازاست نیز سرخ است.
بررغم طبیعت جدی ومردانهٔ خود مزاج لطیف دارد
بیاد دارم که در پغمان درجشن استقلال بطرف يك تصویر
خود که باجسامت طبیعیه برنگ روغنی رنگ داده شده بود خنده
(٦٣)
کرده ایفای سلامی نمود . روز دیگر بجمعیت عکس میگرفت
و هر کس بخود پرداخته وضعیت خود را اصلاح و درست میکرد،
محمود بیک طرزی به حضور شاهانه عرض کرد که بروتهای
خود را درست کنند . اعلیحضرت بجواب فرمود : «بلی این
چیزیست که انشاءالله در وقت جنگ خواهد شد»
روزی در مناقشه کلاه نظامی بنوك قمچین بزمین خط
کشیده و يك خط غلط آنرا بسر انگشت خود تصحیح نموده
و لازم ندید که فوراً انگشت خود را از خاك پاك نمايد .
مشار اليه قلندر نیست ـ بلکه حکمدار فیلسوفی است که
از خاك خود عار ندارد و آنرا شرف دانسته با خود می بردارد .
امیر خیال دارد در موضعی که تقریباً ۳۰ کیلومتر : بطرف
غرب جنوبی کابل است، يك شهری جدیدی که دارای همه
شرائط صحی و مدنی باشد باسم ( بلده امانیه ) بسازد ، و برای
این نخستین بار پول کاغذ رائج سازد . اعلیحضرت در همه
مذاکرات بودجه سال آینده بالذات ریاست می نماید . و به تنظیم
و موازنه آن بطور عصر حاضر اول بار است که موفق گردیده .
(٦٤)
افغانان که مدت مدید بحیات عزلت واعتکاف بسر برده اند
انشاء الله برهنمائی مرشدانه امیرجوان خود موقع خود را در
بین جمیعت دوليه عنقريب اخذ خواهند کرد .
برادران افغان ما بسبب داشتن اینچنين يك حکمدار مجدد
ترقی پرورصاحب شخصیت عالیه حقيقةً مسعود وبختیاراند.
( امان افغان )
رویای صادقه
شبی خفته بودم . دیدم شخصی نورانی آمده روی برمن
کرده ( قال کم لبثت ـ چند مدتست خواب رفته ) گفتم ( لبثت
يوماً او بعض يوم ـ يكروز یا بهره از روز را ) گفت بل لبثت
مأته عام ـ بلکه صد سال است که در خوابی امامن تعجب دارم
که چرا بعوض صد و بیست سال صد سال فرمود .
سپس ناگاه خودم را در شهری بزرگ دیدم که باز همانشخص
(٦٥)
آمد و پرسید . ( کجائی هستی ) كفتم : ــ الحمدلله [ ایرانی ]
هستم ، همان ایران که ذکاوت کیومرثش ، شجاعت بهرامش ،
فراست جمشیدش ، صلابت کیخسروش سطوت فریدونش عدالت
نوشیروانش ، غیرت ومهابت نادرش ، رافت و جهان كیری
شاه عباسش ، عقل وسیاست امیركبیرش ، مظلومیت
و ملت پرستی امین الدوله اش وطن دوستی موئید الاسلامش ،
مجاهدات غیورانه وبزرکانه سیدمحمد آقای طباطبائیش ، شهادت
و بخون غلطیدن شهدای طهرانش ، مشهور اكناف عالم
میباشد باز اگر نشناختی بگویم :ــ
همان ایران که عبودیت واسارت اهالی آن بهمسايه های
جنوب و شمالش و از دست رفتن خطه وسیعه قفقازش . و پامال شدن
سیستانش ، وخيانت ومملكت فروشی بزرگانش ، و پارتی
بازی اعیانش . و خباثت وملعنت اتابكش ، و بیمروتی و مخموری
محتکرانش زیب صفحات تاریخ میباشد .
مگر مرا نمی شناسی که ایرانی هستم ، بفرما این هم تذکره
من که خود ( بلیط ) قونسل ونه ماهم تمام شدن
(٦٦)
موعدش مانده .
آن شخص نورانی چون این تفصیل را از من شنيد يك
قيقاجی ( مستهز یانه ) برمن نگاه کرده و گفت : ــ پسر !
من از تو همين يك كلمه پرسیدم که کجائی هستی ، دیگر این
قدر داستان وحكايت وناله و شکایت از برای چه که تذکره چنین
آمد و قونسل چنان شد . باینها من چکار کنم تو جواب
مرا بگو !
عرض کردم که آقاجان آخر گفتم ایرانی هستم . فـرمود
دروغ میگوئی ، گفتم تذکره مرا ملاحظه بفرمائید !
فرمود آن اعتبار ندارد حالا جور دیگر بتذکره نگاه کردن
پیدا شده است ، اشاره بکلاه من کرده و گفت این مال کجا است؟
گفتم : ــ مال اروپا وماهوت فرنگ است ، گفت : ــ پس تو
فرنک هستی! از خواب سراسیمه جسته ويكدو صلوات
فرستاده دوباره بخواب رفتم . باز همان شخص نورانی ظاهر
گردیده گفت پسر کجائی هستی فوراً گفتم فرنگستانی
(٦٧)
ماهوت بالاپوشم را نشانداده وگفت : ــ این مال کیست ؟
عرض کردم انگلیس است ؟ فرمود پس تو انگلیس هستی .
بدهشت از خواب بیدار شده این دفعه هم يك آيت الكرسي
خوانده خوابیدم ، در خواب دیدم شهر دیگری است ،
همانشخص خندان وگریان تشریف آورده وگفت : ــ كجائی
هستی ؟ گفتم انگلستانی پس دستم را گرفته ومرا کشید
بخانۀ خودمان ونشاند روی صندلی و پرسید این جراب مال
کیست ؟ گفتم مال روس ، گفت کفشها ؟ گفتم روس ،
زیرجامه ، شلوار ، کمربندپیراهن ، قبا ، پتلون ، عينك ، قتی ،
دستمال ، کیسۀ پول ، شانه ، چاقو، کبریت ، همه چیز گفتم
روس ، سپس همانشخص ، بیشرم در برابر من بناكرد
بکشودن صندوقچه وبقچه های خانم بنده ووالده وهمشیره
ودختران جوانه ام .
هرچه داد زدم که آخر ای مرد جانی تو نامحرم هستی چکار
میکنی ، آخر درمن چه دست بندکردۀ ؟ بگو چه میخواهی
اکنون هم روس هستم ، حالا ازسرم دست برمیداری یا نه
(٦٨)
بگذار مطلوب تو بجاشود ـ هر چه میگوئی همانم .
ـ ۱۱۱ ـ
ولی مشار الیه ابداً بداد و فریاد من گوش نداد بقچه ها را تماماً بگشود و گفت ـ این ها مال کیست ؟ گفتم مال روس است ، گفت این زنجیره منجیره کلابాతونی و فلان مال کیست ، گفتم آن ها مخلوط میباشند میان آنها مال فرنک ، انگلیس ، روس ، عثمانی ، بلژیک ، وسائر دول متفرقه حتی مال افغان است . اما آن نوکه می بینی مال آلمان است که درین اواخر دوان دوان مهمان برای ما آمده است ، و خود هم میگوید ای مسلمانان بر من اطمینان داشته باشید که دیر آمده ولی گرسنه آمده ام .
خلاصه آنها را هم ازو خریدیم ، گفت خیلی خوب بگو به بینم این خوردوات چه چیز است ؟ گفتم یکدو کنیز بچه دارید این اشیا هم جهاز آنهاست . گفت پس اینها مال کجاست ؟ گفتم مخلوط وهمه جوره است . گفت آن سفید که در کنج صندوق دیده می شود چیست ؟ گفتم قدیفه ولنگ است . گفت مال کیست ؟ گفتم مال فرنگ پرسید آن سفید دیگری چه باشد . گفتم يك دو
(٦٩)
کفنی میباشند که مخصوصاً دعاهای متبرکه بر آنها نویسانده ایم و خیلی هم مجرب هستند .
گفت باز طول دادی ، بگو خود آنها بافته دست کیست ؟ گفتم بافته دست طیب طاهر روس ، گفت آنچیز برمك سفید چیست ؟ گفتم آنهم عمامه پدر مرحوم ما آخوند ملا ظہرابعلى ولد ملا زلف علی مرثیه خوان و شبیه گردانست که وفات کرده خداوند بجميع اموات شما هم بآنمرحوم رحمت کند ، گفت بازهم نقالی آغاز کردی ، بگو پارچه آنعمامه مال کیست ؟ عرض کردم آنهم مال روس .
- ۱۷ -
گفت ( بارک الله ما شاء الله ) عجب حاضر جواب تشریف داری ، حالا بفرما تا برویم بمطبخ خانه عالیه ، گفتم ای آقا ترا بخدا کمتر مرا شرمندگی ده ، گفت نه ، واهمه نکن ، تو هیچ وقت شرمنده نمیگردی اگر شرمت بیاید وبال تو بگردن من ، رفتم بآشپز خانه گفت چای مال کیست ، گفتم مال روس ، سموار ، نفت فتیله ، استکان ، غوری ، لحافها ، پرده ، آئینه
(۷۰)
همه روس، گفت پس ایخانه خراب وای مردک بی شرم
هرچه را می پرسم میگوئی مال روس هی روس هی روس، پس
کجائی هستی! گفتم معلوم است که حالاهم روسی هستم .
گفت درچه آئین وکدام مذهب میباشی ؟ گفتم الحمدلله
مسلمان هستم . دیدم رفت و کتابی در دست گرفته برگشت ،
شخصی هم با او بیامد . ازوی پرسید کجائی هستی ، گفت
قفقازی . خشمنال گفت بدبخت از اول قفقازی و ایرانی گفتید
که حالا بدین حال گرفتار شدید .
پرسید مذهبت کدام است ؟ گفت شکر لله که مسلمانم گفت
پس از روی گفته شما لابد این کتاب قرآن شما است ؟ پس
بخوانید به بینیم . عرض کردیم سواد نداریم گفت پس جرائد
و(غزته) ها را چسان میخوانید. گفتم کی خواندیم . گفت
تف بر روی تان چه حد بی شرم هستید !
پس خودش شروع بخواندن قرآن کرده و معنی نموده گفت
نگاه کنید احکام این فرمایشات در شما هست عرض کردیم خیر!
گفت پس شما مسلمان نیستید آنگاه دودستی سرمان زد من
(۷۲)
از خواب برجسته و دویدم سر قبر پدرم تا خوابی که دیده ام
بروی بگویم. دیدم او هم تازه از قبر برون جسته و همی لرزد.
گفتم پدر جان این وضع چیست؟ چه شده که برخود میلرزی
مگر قیامت است. بگو، تعبیر این خواب که من دیده ام، چیست،
گفت، فرزند جان مثل همان خواب را من نیز دیده ام، از من
پرسیدند این کفن مال کیست گفتم مال روس، پس لگدی
چنان سخت به پهلویم زدند که از قبر جسته و از جای خودم،
بدین جا افتادم. از سر قبر پدرم دویدم سر قبر بابایم که به بینم
که این قضا بسر او هم آمده، دیدم او هم در مثل حالت ماست!
ای مرغ سحر بناله دورا دور
بیهوده مکن تو خویشتن را رنجور
این سان که ربوده خواب غفلت ما را
بیدار نمی شویم تا نفخه صور
حبل المتين سال ١٤
(۷۲)
آشیان بلبل
از آثار (قامیل فلاماریون) عیناً ترجمه شده که حکیم،
شاعر، فیلسوف اروپاست
از يك جنگل بسیار لطیفی میگذشتم نظرم بريك آشیان بلبلی
بر خورد درمیان این آشیان چار دانه چوچه بود. بسببی که
هنوز بال و پرنکشیده بودند از حرکت واهتزاز بسیار خفیف و
روح پرور نسیم بهاری متأثر شده میلرزیدند. و بيك ديگر خود
شان آن قدر نزديك می شدند که تنها سرهای كوچك و چشمان
مهره مانند سیاه شان دیده می شد. از تخم هنوز نو بر آمده
بودند، از دنیا هنوز خبر ندارند! دره ها، کوه ها، آبشارها،
چمن زار ها هست یا نیست نمیدانستند.
بیچاره گگها! . . چقدر عاجز و چقدر بی قدرت بودند!
اگر بهمین حال ترك شوند هلاکت شان از سردی و گرسنه گی
محقق بود. لكن حضرت خالق تعالی برای این چوچه گگها دو تا
(۷۳)
حامی مشفق تعیین فرموده که عبارت از پدر و مادر شانست که
در يك كنار آشیان بپا ایستاده بودند .
سبحان الله ! در آنقدر وجودهای كوچك حكم بالغه خلقت
آن جوهر بزرگ عشق و محبت ، و آن حس رقیق عجیب پدری
و مادری را چسان گنجاینده؟ چون بغور می نگریستم میدیدم
که در هر طپش دل شان يك حس شفقت و محبت بزرگی در باره
اولاد شان موجود بود .
— ۱۱ —
بسوی آشیان خم می شدند ، غذائی را که بمنقار آورده بودند
به چوچه گکهای خود تقدیم میکردند . این چار چوچه بلبل
بچه گونه يك تلاش و چقدر يك هوس گردن های خود را دراز
ميكردند ، ومنقارهای خودشانرا می کشادند که از دیدن آن
حقیقتة انسانرا حیرت دست میداد. کوشش تغلبکارانه ربودن
لقمه بزرگتر را ، و قاعده طبیعیه گرسنه گذاشتن قوی زبون تر
خود را از احساس این بلبلگهای معصوم که هنوز دنیا را نمیشناسند ،
و حیات را نمیدانند که چیست ؟ بکمال خوبی عیاناً مشاهده میشد.
(٧٤)
شعاعات زرين شمس خاوری از میان برگهای زمردین درختان
برین آشیانۀ سعادت نورها می افشاند ـ شر شر آب جویبار
لطیفی که از نزدیک آشیان در جریان بود ، و بوهای گوناگون
ظریف گلهائیکه سواحل دل نشین پر سبزۀ جویبار را تزئین
داده بود هوای نسیمی را معطر می نمود پدر و والده گاه گاه
خدمت تقسیم غذا را تعطیل كرده بيك طور نظر
ربایانه که مخصوص مرغانست ، و يك شفقت مفتونانه که
محسوس حسیات پدران و مادران است ـ به تماشای چوچه گکها
خود مستغرق می شدند ، بعد از کمی نروماده بیکدیگر خود
شان یکنظر ساکتانه سواد کارانه انداخته ، منقار به منقار
و گردن بگردن می شدند . . . . و بمعانقۀ عاشقانه آغاز میکردند!
چه محبوب يك عائله ! . . . چه لذيذ يك عمر ! . . .
بعد از داد وستد این بوسه های عاشقانه از اوضاع شان چنان
معلوم میشد که این دو بلبل باهم دیگر مداولۀ افكار ومشاورۀ
حال میکردند ، وهمچنین حرکات شان دیده شد که بعد از ین
مشاوره ، بلبل نر پرواز کرده برفت . بلبل ماده به آهسته کی
(٧٥)
در آشیان فرو آمده بال شفقت خودرا برچوچه گکهای
بیچاره خودکه از تاثیر نسیم رعشه دار بودند ـ کشاده بنشست .
ـ ١١ ـ
برای تماشای منظرهٔ حیرت افزای اطراف سرخودرا
از آشیان بيك وضعی بلندی گرفته بود . چوچه ها درزیر
بال وسینه اش خزیده بودند .
بسیاروقت نگذشته بود ـ بلبل نر عودت نمود . منقار
خودرابسوی ماده خوددر از کرد ، وطعمهٔ راکه آورده بودبه او داد .
واه واه ! چه طعام مسعودانه ؟ . . . بلبل ماده لقمه را که
رفیقش آورده بود ـ چنان يك محظوظیتی میگرفت که از کمال
لذت ومحبت پرهایش ، می طپید وهمه وجودش میلرزید ! بلبل به
این صورت يك چند باررفت وآمد نمود . رفیقه خودرا سیرکرد .
این حیوانکها، بایش از پانزده روز دگر گونه يك زندگانی داشتند .
آن حیات شان با این حیات شان فرق کلی و ارد . در آنوقت از شاخی
بشاخی می پریدند . به نغمه های عاشقانه یکدیگر خودشانرا
نوازشها ، مدحهاوثناها میگفتند . والحاصل در يك ذوق وصفای
(٧٦)
آزادانه نشاط آوارانه میزیستند . باهم می پریدند ، عشق میباختند ،
غزل می سرائیدند . حالانکه درین وقت همه احوال شان تبدیل
یافته . مانند اول نمی پرند ، نمیخوانند ، عشق بازی نمیکنند .
آیا چرا ؟ چونکه حالا برای یک عائله پدر ومادر شده اند ! . .
درین وقت در خصوص بجا آوردن وظایف پدری ومادری
کوشش میورزند ـ برای تعیش و نفقه و اسباب استراحت
چوچه گگهای خود بذل مساعی کرده اند .
احتمال دارد که چوچه گگها ازین شفقت پدر و مادر
خودشان بیخبر باشند ! احتمال که بمجرد بال و پرکشیدن ،
و صنعت پرواز را آموختن این والدین پرشفقت خود شانرا
کلیاً ترک کنند ؟ شفقت پدری ومادری به جویبار میماند .
―١١١―
جریان طبیعی آن دایما از بالا به پایانست ! به عکس آن
هیچگاه نمیگردد . آیا این یک جوره بلبل در باب اولادهای
خود چه می اندیشند ؟ هیچ شبهه نیست که اینها از فکر تربیه
وتعلیم دختران و پسران خود آزادند که چگونه علم وصنعت
(۷۷)
بیاموزند . و کدام پیشه و هنر را مدار معیشت و زندگانی خود
بسازند . اندیشه این را هم ندارند که برای رفاهیت استقبال
اولاد خودشان جمع زر و مال بکنند . اما با وجود اینهم صورت
معیشت و زندگانی اینها را اگر بنظر امعان حکمت نظر کنیم
با بسی اسرارهای عالی محاط می یابیم .
آیا بلبلك ماده که پارسال خود او نیز چوچه كك عاجزه بود و
امسال اول بار والده شده است بنای این آشیانه پر صنعت را که دران
تخم نهاده از کدام مكتب فن معماری آموخته است ؟ به این
آشیان بنظر غور و حکمت نظر کنید به بینید که طرز بنا
و ساختن آن عیناً و تماماً بهمان آشیانه پدر و مادر بلبل ماده
که پارسال او دران بزرگ شده است مشابهت دارد . آیا این
مطابقت و برابری صنعت از چیست ؟ آیا چرا بدیگر صورت
و دیگر طرز بنا وانشا نمیکنند ؟
آیا به او که گفته است که برای جان یافتن تخمها حرارت
لازم است ؟ آیا این را چسان دانسته که بعد از انکه برین تخمها
پانزده روز بنشیند از هر يك ازین تخمها يك يك چوچه می برآید ؟
(۷۸)
آن مرغ تیز پرواز آتشین مزاج که از شاخی بشاخی می پرد، و پنچدقیقه در يك جا قرار نمیگرفت آیا بسوق كدام حس، وشوق كدام روح به اینچنین يك وضع تحمل فرسا هفته ها می نشیند وطاقت می آورد ؟ وقتی كه چوچه گكها می برآیند آیا بمادر شان كه تعلیم میدهد كه آنها محتاج غذا میباشند؟ هر طرف را دور میكنند. غذای موافق معده های نازك آن چوچه گك هارا انتخاب میكنند، وبمنقار خود گرفته می آورد. آیا این صنعت بسیار نازك ومبهم را ازكه تعلیم نمود ؟ آیا آن کدام حسی است که طبیعت اورا بيك پا ایستادن وبخواب رفتن عادت داده. آیا كدام حسی است كه برای نگهبانی وكر می آنها روزها بيك وضع نا آرامی برسینه وجاغر میخوابد ؟
- ۷۱ -
فکر خود را يك قدری پیشتر سوق بكنیم :
آیا آن تخمی را که منشأ نسلهای بی نهایۀ حیوانست که ساخته واز كدام ماشین بعمل آمده ؟ آیا آن تخم حیاتی را که در مرکز بیضه موضوع است کدام قدرت خوارق نما خلق کرده
(۷۹)
است؟ چه حادثۀ عقل براندازانه؟
در درون مایع بیضه بعد از كم وقت يك مخلوق دیگری
كه به پدر و مادر شبیه است بحركت می افتد! زردی تخم بيك
تناسخ بزرگ اعجاز نمائی كرفتار آمده جاندار میشود!
قسم زلال سفید آن غذای این مخلوق جدید میگردد! آهسته
آهسته اعضای وجود چوچه كك تشكل وتكمل كرده می رود!
در ظرف چند روز بال ها و پنجه ها معلوم می شود! سر از
سینه جدا می شود! پس معلوم شد كه وقت چاك نمودن محبس
قفس بیضه وی در رسیده است . . .
برای بجا آوردن خدمت شكستاندن محبس بر منقار كوچك
نازك آن مخلوق جدید در درون تخم يك پوش سخت و كلفتی
پیدا می شود كه بعد از بجا آوردن خدمت آن پوش
پس می افتد . با این پوش غلیظ وسخت منقار خود بیضه را
می شكند ـ وسرك كوچك خود را می براراد . وبمدد
حركت دادن بالهای خود سراسر از محبس خلاص می شود .
ای آشیان بلبل! تو از برای من يك نسخۀ كبرای حكمتی! كه
(۸۰)
بقدرهمه عوالمى كه مسلك شمس را تشكيل داده بزرگی !
ای ذات واحد بی همتا ! ای خالق يگانه همه این عوالم بی منتها !
كوچك ترين مخلوقاتت بقدر بزرك ترين مخلوقاتت حکمت آميز
و عبرت انگیز است ! ! ! . .
(از هر دهن سخنی)
احمد بهار
بیهوده سعی و کوشش یاران ثمر ندارد * كی می پرد ببالا مرغی که پر ندارد
سرمایه سعادت علم است و کار و صنعت * ایران ازین سه وادی اصلاً گذر ندارد
همت بعلم بگمار کن فکر صنعت و کار * این پند ساده ام را بشنو ضرر ندارد
گر این فقیر ملت تن در دهد بزحمت * هرگز عدوی ثروت بروی ظفر ندارد
خیز و هنر بیاموز بیهوده مگذران روز * عصر هنر نمبر و کار با بی هنر ندارد
از دست ما گرفتند سیم و زر و طن را * محکوم فقر و مرگست هر کس که زر ندارد
ایران زچار جانب از آتش اجانب * می سوزد و بظاهر گویا شرر ندارد
درمان درد جاهل علم است علم كامل * تا این یکی نباشد آنها اثر ندارد
تاجاهلند مردم سعی من و تو بیجاست * دانی که لحن داؤد نفعی به کر ندارد
تا بود ممکن ما گفتیم گفتنی را * از طعن و لعن بدخواه احمد حذر ندارد
دبستان شماره ٤
(۸۱)
محاورهٔ سیاحی با یکی از وحشیان
امریکای شمالی
- ۱ -
یکی از سیاحان (آمریکای شمالی) که باسم (هسکه دلدر)
موسوم است روایت ونقل کرده میگوید :
در یک موسم تابستان در بحر «هودسون» که در قطعهٔ
آمریکای شمالی است در میان يك (شالوپای) ماهیگیران اهالی
«هولانده» که از سواحل مملکت [غروئنلاند] بودند بسیر
وسیاحت مشغول بودم - در شالوپهٔ یکی از امریکائیان بومی
نیز بود - که مدت مدیدی در نزد انگلیزان بسر آورده لسان
انگلیزی را بخوبی آموخته است . و يك چندی با ماهیگیران
هولانده نیز رفاقت کرده کمی لسان فلمنك را نیز میدانسته است.
اصل مقصد من از نشستن شالوپه آن است که سواحل وحشیهٔ
آن طرفها را که از انسانیت ابداً بهره ندارند به امنیت کامله
سیر وسیاحت نمایم .
(۸۳)
گاو میشی در دویدن است مگر این وحشی بوده که رفقایش را گم کرده، و راه گریزش را نیز نیافته سراسیمه شده است. وقتاً که ماهی گیران وحشی بیچاره را دریافتند، خواستند تا پاره پاره اش کنند من فریاد برآوردم که خبردار وحشی را اذیتی نداده زنده اش بیارید. لاجرم سالماً به شالوپه آورده بمنش تسلیم نمودند.
من وحشی را گرفته بطرف جای خودم آوردم بیچاره از ترس جان مانند برگ بید برخود لرزان بود. من اگر چه بنا بر ازالۀ خوف و بیمش اظهار بشاشت و خندۀ مسرت می نمودم ولی او خندۀ مرا بر خندۀ استهزای غضب وحدت قیاس نموده بر خوف و خشیتش می افزود ـ تا آنکه به بسیار دلاسا و محبت دلش قدری بجا آمده خوف و رعبش کم گردید. این وحشی اگرچه عمرش مقدار پنجاه سال می نماید اما مانند جوانان بیست ساله قوت مند و چالاک است.
مقصد من با این وحشی مکالمه کردن است. تا بدانم که وحشیان این سرزمین را چگونه عادت و معیشت، و عقل و
(٨٤)
فکرشان بکدام طریق و مسلك خدمت دارد ، پس بدین مقصد وحشیء مونسی را که در شالوپۀ ما بود خواستم تا در میان من و او ترجمانی نماید . وحشیء اسیر وقتیکه وحشیء مونس ما را دید بمناسبت جنسیت خیلی مسرور گردید . واز جای خود حرکتی کرده چنانچه او را جا خالی میکنند با او معامله نمود . ولی باوجود آنهم علامت كین وغضب از چهره اش پدیدار بود . وحشی ما باوحشی اسير يك چند کلمه تعاطی کردند . ولی چه فائده که وحشی ما بلسان وحشی اسیر بکمال مهارت واقف نیست لاجرم دانستم که خواهش طبعم محاوره با او دست نخواهد داد مع هذا عزم خودم را باطل نکردم .
وحشی ما وحشی اسیر را مخاطب نموده گفت : « مترس ـ چرا می ترسی . این افندی ترا نمیکشد » . او به جوابش گفت : « وای ایشان مگر گوشت نمی خورند ؟ » ازین سخنش معلوم گردید که چنان گمان می برد که ما او را کشته خواهیم خورد. لاجرم همین مکالمه اول را اساس اتخاذ نموده با وحشیء بواسطۀ
(٨٥)
ترجمان ابتدا بمحاوره نموده گفتم ـ آیا شما مگر انسانرا میخورید؟
گفت ـ چه کنیم ، تقدیر الهیست!
-١١١-
گفتم ـ په په! چسان تقدیر الهی؟
الله از خوردن انسانها یکدیگر را گاهی خوشنود نمیگردد!
گفت ـ پس ما را که آموخت که گوشت همدیگر خودمان را
بخوریم؟ غیر از اله دیگر کسی هست؟ چنانچه خرسها و گرگها
و پلنگها را خدا آموخته است ما را نیز که ازانجمله ایم خدا
آموخته است.
گفتم ـ این چه سخنی است که تو می میگوئی؟ آیا بدین عمل
ترا کدام کس امر نمود؟
گفت ـ خدا ، زیرا اگر او امر نمی نمود ، گوشت خورده
نمیتوانستم و چون برای خوردن سنگ وخاک امر نکرده است
نمیتوانیم که از ان چیزی بخوریم. چونکه انسان هر کاریکه
میکند البته آن را الله امر کرده میباشد ، و هر کاری را
که نمیکند مطلقاً الله نگفته می باشد. پس ازین سخن وحشی چنان
(٨٦)
معلوم کردید که ایشان را اعتقاد مذهبی اگرچه بر وحدانیت
باری تعالی هست ، ولی انسان را فاعل مختار نمیدانند .
پس ازان گفتم - اگر چنین باشد ما نیز انسانیم ، آیا چرا
یکدیگر خود مان را نمی خوریم ؟
گفت چونکه شماهمه از يك جنس سفیدید ، سفیدان همه يك
عائله و يك رگ وریشه میباشند . آیا اگر از دیگر عائله بیائید
بازهم نخواهید خورد ؟
گفتم - خیر ، از گوشت انسان از هر جنس و هر عائله
که باشد اصلا و قطعاً نمی خوریم . در ان جا به يك گوشت قاق
که آویخته بودیم اشارت نموده گفت :-
پس این چه چیز یست ؟
گفتم ـ این گوشت انسان نیست گوشت حیوانست .
گفت ـ پس چسان گفتید که ما از گوشت دیگر جنس وعائله
هم نمیخوریم . آیا همه ما يك حیوان نیستیم ؟ مرغ وجمله
طیور حیوانیست که بعائله پرنده منسوب میباشد : خرس
وگرگ وبوزینه وغیره حیوانیست که بعائله دوپا منسوب
(۸۷)
میباشد . آیا گوشت همۀ اینها يك گوشت نیست ؟
— ۷۱ —
پس ازین افادۀ وحشی دانستم که اساس اعتقاد اینها
با اعتقاد هنود یکی است . چونکه هنود نیز كافۀ ذیروح را
يك حيوان اعتبار میکنند . اما در بین هنود و ایشان این قدر
فرقی هست که هندیان گوشت جمیع ذی حیات را بر خود حرام
کرده اند ؛ و وحشیان امریکا جملۀ لحوم جاندار را بلااستثنا
بر خود حلال پنداشته اند . باز براستنطاق دوام نموده گفتم ـ
خوب ، حالا این را بگو که شما امشب چرا بر سر ما شبیخون
زدید ؟ گفت ـ از برای آنکه شمارا صید نموده از گوشت شیرین
لذيذ شما لذّتی حاصل نمائیم . چونکه گوشت شما هم لذیذ ،
وهم بغایت چرب و لطیف است . چنانچه من قبل از ده سال
يك بار یکی از جنس شمارا صید نموده خورده بودم ، تا به حال
لذّت آن از دهنم نرفته است . لاکن امشب شما را گرفته
نتوانستیم . حالا شما ما را گرفته خواهید خورد ، چنانچه ما
بشکار خرس میرویم ، اگر خرس بچنك ما بیفتد او را میخوریم ؛
(۸۸)
واکر بچنگ ما بیفتیم او ما را میخورد .
گفتم - وقتیکه بر قبیلهء دیگری از خودتان هجوم نمائید نیز
چنین معامله خواهید نمود ؟
گفت - بلی ، آیا آن قبیله حیوان نیست ؟ همه کی یکسانست .
گفتم - بنگر ، که ما این امریکائی که از جنس تست چسان
خوب نگهداشته و او را نخورده ایم !
گفت - شما این را برادر خوانده اید . ازان سبب گوشت او
بر شما حرام گردیده .
گفتم - بیا تا ترا نیز برادر خوانیم و در حق تو احسان ها
نمائیم .
گفت - خیر اگر در حق من احسان کردن میخواهید
مرا آزاد گردانید .
گفتم - اگر چنین است تو ما را برادر بخوان .
گفت - خیر من شما را میخورم .
ازین مشاوره که تا بدین جا با وحشی زوداد این قدر دانستم
که اولا این وحشیان دروغ گفتن و خاطر کسی را کردن اصلاً
(۸۹)
و قطعاً نمی شناسند و اگر با کسی عرض اخوت نمودند ، گوشت
او برایشان حرام می گردد ، پس باز براستنطاقم دوام نموده .
- ۷ -
گفتم - حالا بگذار این سخنان را ! بیا که با تو برادر شده
بقبیله ات برویم ، و از تو يك دختر گرفته باهم اقربا شويم .
وحشی ازين سخن من حدت و حيرت و تعجب زیادی
کرده :
گفت - آیا تو دختران مارا گرفته ؟
گفتم - نی نگرفته ام .
گفت - پس این چه سخنی است که میگوئی ! هر گاه
گرفتی بعد ازان خواه گوشتش را بخور ، وخواه با او جفت شو .
من درین جا زنده دختر هم در قبیله تو چسان دخترا می گیری ؟
پس از معلومات مفسره که از وحشی مونس خویش گرفتم
دانستم که در بین اقوام وحشیۀ این سرزمین اصول دادن و گرفتن
دختر بنکاح وکابین هیچ جاری و عادت نشده بلكه هر گاه يك قبيله
بر قبیله دیگر دست بیابند در اثنای اکل اسرا دختران جمیله را
(۹۰)
اکل نکرده استفرغ می کنند : باز بر محاوره خویش دوام نموده !
گفتم ـ بیا بگذار این سخنان را . تو مرا با خود برادر کرده
به قبیله ات ببر بنگر در نزد من چه خوب طپانچه ها و تفنگ ها
موجود است که بواسطه آنها هر جنس حیوانرا به سهولت از
برایت شکار میکنم .
گفت ـ نی نی ! تو حیوان سفیدی ومن حیوان سیاه .
برادری ما و تو غیر ممکن است. تو با این شیطان ها « که مقصدش
از طپانچه ها و تفنگ ها بود » مرا و اولادهای مرا شکار کرده
خواهی خورد .
گفتم ـ استغفرالله ! من کاهی ترا و اولاد هایت را شکار نمی
کنم . ما را شکار کردن انسان هیچ شائسته و پسندیده نمیباشد .
گفت ـ پس وقتیکه چنین است مرا چرا شکار کردید ؟
گفتم ـ ما ترا شکار نکرده ایم . بلکه با تو اختلاط و گفتگو
کردن می خواهیم .
گفت ـ ما وترا گفتگو و اختلاط چه لازم است ؟ انسان
با زن خویش گفتگو می کند . حالانکه تو هم مردی ومن
(۹۱)
هم مرد. پس گفتگو و اختلاط ما و تو چه مناسبت با هم دارد؟
مگر در نزد این وحشیان مصاحبت وحسن الفت در بین
خودشان نیز عادت نبوده است الا بازن و فرزند شان . حتی
در میان قبيله خود نيز بجان همدیگرشان قصد میکرده اند .
پس گفتم - بنكر ! ما در میان این شالو په پانزده نفر حاضریم.
هميشه يك باديگر خودمان صحبت و الفت می کنیم . و يك ديگر
خود را مثل برادر میدانیم .
- ۸۷ -
گفت - این عمل شما خیلی شنیع است . چونکه انسان
با هم برادر نمی شود . اگر امروز باهم برادر باشید فردا باز
يك دیگرتان را خواهید خورد. پس ازین که ظاهراً باهم
برادر شده از شريك ديگرتان غافل گرديد - اولی آن است که
باهمدیگر دشمن بوده دایما از شر همدیگر خودتان را محفوظ
ومتنبه بداريد .
گفتم - خير! ما چنين نيستيم . زندگانی و معيشت ما بر جمعیت
و معاونت همدیگر موقوف است . اگر تنها بسر خود بمانیم .
(۹۲)
معيشت ما ميسر نمی شود .
گفت ـ حالا دانستم که شما خیلی مردم ترسنده و خوفناك
وبغايت کاهل و تنبلانيد که مانند ( قوندوزها ) می باشید .
( قوندوز حیوانیست از حیوانات ذو معیشتین که هم در آب و
هم در خشکه زندگانی می کنند و بسیار ترسنده و دایما به
جمعیت بسر می آرند ) اگر مانند شیر و خرس جسور می بودید ـ
گاهی چنین شین وعار را برخود قبول نمی کردید . پس ازین
سخنان وحشی دانستم که این وحشیان را حال وحشت و
حیوانیت چنان متمکن طبیعت گردیده که به آب کوثر وزمزم
سفید نتوان کرد .
لاجرم گفتم ـ حالا اگر ترا رها کنم مسرور می شوی ؟
گفت ـ بلی بسیار مسرور ومتشکر میشوم .
گفتم ـ پس اگر مرا در يك جا بیابی بامن چه خواهی کرد ؟
گفت ـ من نيز ترا آزاد خواهم کرد .
پس بشکرانهٔ اینکه از چنین وحشی که از حیوان مفترس
هیچ فرقی ندارد ـ بازهم فکر مکافات را گرفتم او را آزاد کردم .
(۹۳)
حالا از خلاصه و نتیجه این محاوره که با وحشی دست داد -
این قدر دانستم - که در مردم این قبیلهٔ وحشیان شمالی از انسانی
و انسانیت هیچ اثری نبوده هر يك از ایشان همانا يك مفترسی است
لاجرم بر چنین حال اسف اشتعال بنی نوعم خیلی حسرت و تأسف
نمودم [ از قرق انبار ترجمه شده ] (از هر دهن سخنی)
علمی که بکار آیدت ای جان من آموز
نی شعر سرا باش و نه ربط سخن آموز * جهدی کن و از بهر وطن علم و فن آموز
از بهر لب لعل بتان چند کنی جان ؟ * رو کندن کان را ز برای وطن آموز
نی موی میائی و نه چاه ذقن کوی * علمی که بکار آیدت ای جان من آموز
در نقطهٔ موهوم دهن چند شوی محو ! * در هیچ مپیچ این سخن خوش ز من آموز
در حسرت بالای بتان چند توان زیست ! * رو صنعت بالون و ببالا شدن آموز
چوگان ز تفنگی کن و گوئی ز گلوله * نی زلف چو چوگان و نه کوی ذقن آموز
منشین ترش از حسرت لعل لب شیرین * رو کندن کوه و کمر از کوهکن آموز
کاهل مشو و بی هنر از خانه نشینی * چون ریل پی علم و هنر تاختن آموز
در لندن و پاریس پی علم و هنر شو * نی ترك خطائی و نه شوخ ختن آموز
اغیار ببین در چه خیال اند و تو غافل * ای یار تو هم عبرتی از ما و من آموز
ای دل طرب اندوز سخنهای بلندت * مستغنی ازین گونه سخنها بمن آموز
(مستغنی)
حواسی جمیع کی در انسان ه است
(٩٤)
صنائع مستظرفه
-۱-
صنعت وصنائع مستظرفه مقیاسی است برای سنجیدن تکامل معنوی و روحی يك ملت . درین جهان در میان هزاران محسوسات که ما در زیر نفوذ حواس پنجگانه خود از وجود و چگونگی آنها باخبر میشویم بعضی چیزها هست که ما بی اختیار آنها را بیشتر دوست میداریم . روح ما و قلب ما مجذوب آنها میشود بدون آنکه از آنها يك فائده عملی و آنی برای ما حاصل گردد مثلا وقتی که در جلو يك پردۀ نقاشی که ثمره قوای دماغی و روحی يك صنعت کار را نشان میدهد می ایستیم ساعتها مشغول تماشای وغرق حیرت و تعجب میشویم - همچنین شنیدن صدای حزن انگیز تار و یا آواز طرب بخش يك خواننده با ذوق احساسات لطیف ما را بهیجان می آورد . همین طور بسر بردن چند ساعت در يك شب مهتاب تماشای سیر ابرها و ماه احساس وزش باد و حرکت برك های درختان . صدای ریزش دلنواز
(٩٥)
و خواب آور آب ، عظمت وحشت انگیز كوه ها و دره ها ،
سبزی و خرمی چمن زار ، رنك و بوی گلهای لطیف و صحبت
شیرین يك نگار موافق و امثال هر يك برای مايك مسرت قلبی
و يك انجذاب روحی تولید می نماید و ساعتها ما را در تفکرات
عمیق می اندازد .
— ١١ —
در چنین حال استغراق ، ساعتهای شیرین و دقیقه های
فراموش نشدنی زندگی در مقابل چشم ما جلوه گر می شوند .
آرزوهای دیرین و تسلیت بخش ما و امید های آینده و روح نواز ما
از نو بیدار وزنده می شوند ـــ این استغراق مانند يك جام
مستی بخش در ما اثر میکند ــــ درینموقع است که خود بخود
میگویم : ایکاش این ساعت وجد واستغراق ابدی می شد . باز
درینموقع آرزو می کنیم که ایکاش دست طبیعت ما را ازین
خواب شیرین خیالی هرگز بیدار نمی کرد ـــ زیرا که درین دم
قلب ما با آمال دیرین خود در راز و نیاز و روح ما با دلدار
مجذوب خود هم آغوش است حتی توصیف این محاسن طبیعت
(٩٦)
و این استغراق پر جاذبه بقلم سحر انگیز يك شاعر شیرین بیان کافی
است که در اعماق قلب و روح ما ولو در يك گوشه تاريك بيت الحزن
نشسته باشیم همان حظ روحی را تولید بكند . بلی برای يك
قلب حساس و برای يك روح زنده هر يك از مظاهر طبيعت
يك جلوه و يك جذبه تشکیل میدهد .
حالا باید تامل بكنيم كه منبع این فیض روحانی در
کجاست و چگونه میشود که مشاهده و احساس پاره چیزها يك
چنین حال و جذبه درما تولید میکند باید مرکز این جاذبیت
و مجذوبیت را پیدا کرد و باید دید که این قوه معجز نما چه
نام دارد و از کدام سر چشمه آب میخورد .
- ۱۱۱ -
اگر قدری تفکر و تعمق بکنیم خواهیم دریافت که این جاذبه
همان جاذبه صنعتست و صنعت غیر از حسن چیز دیگر نیست
وچون روح ما با عوالم حسن يك رابطه ازلی دارد و این هر دو
بايك الفت ابدی بهم پیوسته اند ـ این است که هر کجا حسن
است آن جا روح است و هر کجا روح است باصنعت همدوش است .
( ۹۷ )
این صنعت یعنی حسن که معشوقۀ روح ماست دو نوع
میباشد یکی حسن خدا دادی که اثر صنعتکار حقیقی است
مانند محاسن طبیعت، ودیگری صنعت بشری است که زاده
روح بشر است . از آنجا که روح انسانی بمحاسن طبیعت
اکتفا نکرده یعنی آنرا برای غذای معنوی خود کافی ندیده
است لذا باهمان قدرتی که صانع حقیقی در او آفریده محاسن
دیگری بر طبیعت افزوده است چنانکه در ابتدا بتقلید محاسن
طبیعت پرداخته و بعد پیرایه ها و جلوه های زیادی بدان محاسن
علاوه کرده وشکلهای جاذبتر و رنگهای دل رباتر بدان داده است
وازین کوشش دا ئمی روح انسانی در جستجوی غذای خود یعنی
حسن مطلق ، صنایع مستظرفه مانند نقاشی، موسیقی، مجسمه
سازی ، معماری وشعر بوجود آمده است .
پس صنعت و صنایع مستظرفه زادۀ بشریت است و با آن هم
خواهد مرد و چنان که گفتیم صنعت عین حسن و حسن هم عین
صنعت است بهمین مناسبت هم می توانیم بگوئیم که صنایع مستظرفه
عبارت از حسن مجسم میباشد . ( ایران شهر )
(۹۸)
تو نیکی میکن و در دجله انداز
شنیدم گشت اندر طرف گلزار * بجوی آب زنبوری گرفتار
بفر قاپ بلا اندر فتاده * زمام جان بدست موج داده
سلامت دور ازو شد درد نزديك * جهان در پیش چشمش گشت تاريك
نه در وی قدرت پرواز مانده * نه راه چاره بروی باز مانده
کنار جوی بر شاخ در ختی * در افغان بود مرغ نيك بختی
چو حال زار زنبور این چنین دید * زهول روز بد بر خویش لرزید
ترحم كرد او بر حال زنبور * بر آورد از كرم آمال زنبور
ترحم كرد بر حال خرابش * فرو انداخت برکی اندر آبش
بروی آب جوی آن برك از دور * همی غلطان بیاید سوی زنبور
چو برك آمد بران زنبور بنشست * وزان غرقاب بی پایان برون جست
یکی صیاد شیادی دران دشت * بگردش در پی صیدی همی گشت
بباغ اندر شدو بر شاخ ساری * نشسته دید مرغ بی قراری
وزان صیاد شادی و شعف كرد * به تیری جان گداز آن را هدف كرد
چودید این حال را زنبور خوش کیش * بزد بر دست تیر انداز او نیش
به تیر اندر فرو خشکیده شد شصت * بلرزید و کمان افتادش از دست
اگرچه خوانده باشی این حکایت * ولیكن بایدت فهم و درایت
كه از این داستانها پند گیری * ز هر پندی اصولی چند گیری
تو نیکوی کن و در دجله انداز * كه ایزد در بیابانت دهد باز
( الکمال )
(٩٩)
شوق تنهائی در حالت احتضار
ای محبوبه بی وفا گریه مکن . درین حالت احتضار و درین
لحظه که میروم بطرف مرگ و استراحت ابدی قدم گذاشته
و عوالم دیگری را که این همه بی مهری تو و امثال تو در آفاق
آن وجود ندارد سیر نمایم ــ مرا آزار مده ! ..
درین ساعتی که میخواهم بسوی فنای صرف و عدم مطلق
رفته و برای همیشه از تو و کردارهای ناپسند تو چشم بپوشم
عالم را مشوش مکن ! ...
این چند قطره اشك شوری که از کنار دیدگانت سرازیر
شده و از گونه های گلفامت عبور کرده و بروی دست و پنجه
نازینت می چکد . یقیناً برای بخشایش گناهان گذشته تو و
برای جبران آن همه بی انصافی هائی که درباره يك جوان عاشق .
يك وجود ضعیفی که در راه عشق و دوستی تو از همه چیز گذشته
و در پایان شش سال : عجز و الحاح تضرع جز بی مهری و کم
(۱۰۰)
اعتنائی و سنگدلیهای ظالمانه هیچ چیز از تو مشاهده نکرده
کافی نخواهد بود ! . . . .
خود را خسته مکن . اشک مریز و از کنارم برخیز مرا بحال
خود وا گذار که درین چند دقیقه فرصت شاید بتوانم کتابچهٔ
خاطرات بیست و سه ساله گذشته خود را جستجو نموده و درمیان
تمام صحائف آن يك سطر مسرت آمیزی پیدا کنم که مرا بتذکار
خود دل خوش داشته و ازین همه غم و اندوهی که در روی سینهٔ
بهم فشردهٔ من جمع شده و مرا به سنگینی درد ناك خود رنجه
میدارند اندکی راحت باشم ! . . . .
آری عزیزم از بالینم برخیز و برو ومرا برای همیشه فراموش
کن از جریان اشك گرم و حزن انگیزت جلوگیری نموده و این قطرات
صاف و درخشان را برای وقت دیگر حتی شخص دیگر ذخیره نما !
- ۱۱ -
هم چنان که تو ، تمام ناله های سوزناك مرا درین مدت
متمادی با تحقیر و بی علاقه کی مفرط استماع کردی ـ همان قسم که
قطرات براق آب چشمم را که برای تحصیل رحم و رقت تو بکار
(۱۰۲)
آری ! ای جنایت کار بی انصاف تو همچنان که تضرعات رقت
آمیز مرا وسیلۀ تفریح روزانۀ خود قرار داده و از دریچۀ
دیده گان مخمور فتانت قلب خونین و دردمند مرا بانظر مسرت
نگاه کرده ولذت میبردی من نیز ترا گناه گار عشق دانسته
هرگز بتو و اشک های رقیق تو بلکه بتمام ملاحت و خوشگلی
هایتو اعتنا نخواهم کرد .
تو درست . در دقائق عرق افسوس و پشیمانی را در جبین
تابناك خود احساس و مشاهده می نمائی که من در همان دقیقه
میخواهم ـ شدید ترین نفرت های قلبیۀ خود را بتو ارائه
داده و تمام احساسات محبت انگیزت را بادیدۀ بیقدری
نظار کنم .
آه، چهرۀ قشنگ و دل فریبت را که اکنون مانند فرشتگان
منظرۀ رحمت آمیزی بخود گرفته بمن نشان مده و دست سرد
و بی روحم را از میان پنجه های پر حرارت و انگشتان ظریف
عشق انگیزت رها کن و پیش از ین چشم های هاله وارونیم
(۱۰۳)
کشودۂ مرا که مانند چراغ بی روغن میرود تا آخرین فروغ
ضعیف خود را از نظر تو بگذراند . بمشاهدۀ گریه های رقت
انگیزت مشغول مدار !
آیا مرا در ین دم مرگ هم ـ در این دقیقه که می خواهم
با تمام موجوداتی که در اطراف دیدگان بی نورم صف آرائی کرده
اند ـ يك وداع ابدی کرده و آنها را شاهد مظلومیت خود
و گواه بی انصافی های تو قرار دهم ـ راحت نخواهی گذاشت ؟
برخیز و برو . بعد ازین اگر میل داری ـ در کنار قبر نو
سازم نشسته با اشکهای چشم خویش گیاهای خود رو
و علف های ناشناخته را که در روی مزارم روئیده محصول
حسرت جسد فلوك من هستند آبیاری نما . و بدانکه من
و روح جوان ناکام من از اعماق قبر بتو و تمام نکات حسن
و دلربائی تو نفرین خواهند کرد!!... (ارمغان)
( ١٠٤ )
خوش است سیر و تماشای نوبهار وطن
مكن ز سینه برون داغ لاله زار وطن
مشو ز علم و هنر غافل ای وطن پرور
بهوش باش كه آيد همين بكار وطن
مشو ز غيرت ناموس مملكت غافل
مباش بیخبر ای دل زننگ و عار وطن
رسول (ص) گفت که حب الوطن من الایمان
رواست مؤمن اگر هست بیقرار وطن
مکن باهل وطن در وطن نفاق مکن
گرفته است ببين خصم دين كنار وطن
دهید هموطنان دست اتفاق بهم
كه اتفاق وطن می شود حصار وطن
پی حفاظت ملك و وطن سزد که کنند
همیشه اهل وطن جان و تن نثار وطن
مكن زسینه برون حرف كين دشمن دين
مكن بخصم وطن صلح دوستدار وطن
خوش است سرمه زخاك ديار مستغنی
بلی خوش است زگلزار غیر خار وطن
و تمام شد ( مستغنی )