( این کتاب از فقیر محمد جان میباشد )
مخصوص مکاتب ابتدائی
قرأت فارسی
برای شاگردان سال پنجم ابتدائی
که در دارالتالیف وزارت جلیله معارف تدوین و ترتیب
شده و بتصویب وزارت موصوفه حسب الحکم
حضرت (ع ، ج ،) افخم سردار حیات الله خان
سنه ۱۳۰۲ ش
در مطبع وزارت معارف بچاپ رسید (چاپ اوّل ۲۰۰۰)
قیمت فیجلد . . . . . . . . . ( )
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند جان آفرین حکیم سخن بر زبان آفرین
خداوند بخشنده و دستگیر کریم خطا بخش و پوزش پذیر
عزیزی که هر کز درش سر بتافت بهر در که شد هیچ عزت نیافت
سر پادشاهان گردن فراز بدرگاه او بر زمین نیاز
نه گردن کشان را بگیرد بفور نه زور آوران را براند بجور
و گر خشم گیرد ز کردار زشت چو باز آمدی ماجری در نوشت
ادیم زمین سفره عام اوست برین خوان یغما چه دشمن چه دوست
پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مور و مرغ و مگس
۲
چنان پهن خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف روزی خورد
مرا در رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی
پادشاه و وزیر معزول
آورده اند که پادشاهی وزیر خود را از عمل خود معزول کرد و کار او را بوزیر دیگر سپرد روزی وزیر معزول را گفت از برای خود جای را اختیار کن تا بتو بخشم که با نعمت و مال و اهل و عیال آنجا روی و عمری بفراغت بسر آری گفت ای ملک مرا بنعمت و مال حاجت نیست آنچه دارم از ان خداوند است و نیز جای آبادان نخواهم اگر رای ملک باشد جای ویرانی بنده را عطا کند تا بمرمت
۳
و کوشش خود بزراعت پردازم و آبادش سازم پادشاه
بفرمود تا مامول او را مهیا دارند هر چه گشتند یکوجب زمین
ویران نیافتند ملک را تعجب آمد وزیر گفت
ای خداوند روی زمین من خود میدانستم که در عمل من
جای خراب یافت نمیشود ولی خواستم پادشاه
را بفهمانم که بعد از من مملکت را به کسی سپارد که چون
باز خواهد چنان باز دهد که دادم
نصیحت قاآنی بدوست خود
دوستی گفت مرا نصیحتی کن گفتم ای رفیق من بیش
از تو اسیر این خم و فقیر این کنج مصراع دیگری جو که مرا پندی ده
ولی بتقلید حکیمان سخنی گویم شاید در تو اثر کند
قطعه ـ بیار خویش بگو گر نصیحتی دانی چو خویشتن نپذیری مگو که نپذیرد
بسا طبیب که رنجی نکو علاج کند ولیک خود بهمان رنج عاقبت میرد
گفت آن سخن چیست گفتم کم خور تا نرنجی و کم گوی
تا دیگران نرنجند و کم خسپ تا از ادراک معانی محروم
نمانی .
افلاطون
شنیدم که روزی افلاطون نشسته بود از جمله خواص
آنشهر مردی به سلام او آمد بنشست و از هر نوع
سخنی میگفت در میانه سخن گفت ای حکیم امروز فلان
مرد را دیدم که حدیث تو همیکرد و ترا بسیار دعا و ثنا
مینمود و همیگفت افلاطون عجب بزرگواری است
۵
هرگز کس چون او نبود و نباشد افلاطون چون این سخن
بشنید سر فرو برد و بگریست و سخت دلتنگ شد
آن مرد گفت ای حکیم از من چه رنج آمد ترا که چنین
دلتنگ شدی گفت ای خواجه مرا از تو رنجی نرسیده
ولیکن مصیبتی ازین بتر چه بود که جاهلی مرا بستاید
و کار من او را پسندیده آید ندانم کدام کار جاهلانه کردم
که بطبع او نزدیک بوده او را خوش آمده و مرا بدان
بستوده تا توبه کنم از ان کار که ستودۀ جاهلان جاهلان باشند.
پادشاه فارس
یکی از ملوک فارس نگینی گرانمایه در انگشتری داشت
باری بحکم ضرورت با تنی چند از خاصان بمصلای
۶
شیراز بیرون رفت تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب
کردند تا هر که تیر از حلقه انگشتری در گذراند خاتم او را باشد
اتفاقاً چهارصد تیر انداز که در خدمت او بودند همه خطا
کردند مگر کودکی که بر بام رباط ببازیچه بهر طرف تیر
انداختی ناگاه باد صبا تیر او را از حلقه انگشتری در گذرانید
خلعت و نعمت یافت و خاتم بوی ارزانی داشتند
آورده اند که پسر در حال تیر و کمان بسوخت گفتند چرا
چنین کردی گفت تا رونق نخستین بر جای بماند. قطعه
گه بود کز حکیم روشن رای برنیاید درست تدبیری
گاه باشد که کودک نادان بغلط بر هدف زند تیری
زاهد ساده و شیادان
آورده اند که زاهدی از جهت قربان گوسپندی
خرید در راه قومی بدیدند طمع کردند و بایکدیگر قرار دادند که
او را بفریبند و گوسفند را ببرند پس یک تن از پیش
درآمد و گفت ای شیخ این سگ از کجا می آری
دیگری گذشت و گفت شیخ مگر عزم شکار دارد یکی
بدو پیوست و گفت این مرد در کسوت اهل صلاح است
اما زاهد نمینماید که زاهد را با سگ صحبت نباشد
ازین نسق هر چیزی گفتند تا شکی در دل او افتاد
و گفت شاید که فروشندۀ این جادو بوده است
و چشم بندی کرده در حال گوسفند را بگذاشت و رفت
و آن جماعت بردند .
پسر ساعی
در فصل بهاری خرم و خوش و هوای صاف
و دلکش پسری در کناری نشسته و بنوشتن مشغول
گشته تا شعاع آفتاب از پنجره در اطاق تابیدن گرفت
و باوی سخن آغاز نمود که درین هوای شیرین و فصل دلنشین
چه جای نشستن و کار کردن است زود برخیز و پیش
ازین در این جای تنگ منشین بتماشا بیرون آی واز هوای
لطیف دماغ بیاسای پسر بدین سخنان ابداً التفات ننمود
و همچنان بکار خود مشغول بود بلبلی از شاخ گلی پرواز نموده
باطاق در آمده او را به سبزه و صحرا و گشت و تماشا دعوت نمود
۹
پسر اعتنائی نکرد درخت سیبی خود را بروی نمود و گفت
من سیبهای خود را از برای تو حاضر نموده ام
چرا در گوشه نشسته و دل بکار بسته بیت .
شد موسم سبزه و تماشا برخیز و بیا بسوی صحرا
پسر ساعی دست از کار نکشید و سخن هیچ یک
نشنید چیزی نگذشت که کارش تمام شد پس برخاست
و باکمال خرمی و خوشحالی بباغ شتافت حالا تصور
کنید که تفرج بعد از انجام تکلیف چقدر لذت
و خوشحالی باو میبخشد
امیر جاهل و حکیم عاقل
امیری زشتخو را با حکیمی نیک سیرت خصومت
عداوتی بود روزی بقصد انتقام با تنی چند از غلامان بدر خانه وی آمده دشنامش داد و سقط گفت حکیم از خانه بیرون نیامد و اعتنائی ننمود امیر غضب مستولی شده بدرون خانه شتافت و حضوراً ناسزا گفت و بیحرمتی نمود باز جوابی نشنید غلامان را امر کرد تا وی را بگرفتند و فرو کوفتند حکیم سر بر نیاورد و چیزی نگفت امیر که این سکوت و آرامی بدید از رفتار نا پسندیده خود پشیمان شد و با کمال شرمساری و انفعال بمنزل خود بازگشت تنی چند از مریدان حکیم که این واقعه بشنیدند بنزد وی آمده بر آشفتند و ملامتش نمودند که ای پیر خرد مند چرا در مقابل این حرکات
۱۱
وحشیانه مدافعه نمودی و انتقام نکشیدی گفت اینکه من تحمل
کردم و چیزی نگفتم موجب آن بود که مرا با زبان خود
عهدی رفته است که هر گاه دلم از کروی آزرده
گردد و در غضب شود زبانم سکوت کند و سخنی نگوید که
گفته اند از سکوت پشیمانی کمتر حاصل شود ولی از زبان
مردم را زیان بسیار رسد.
غلام فراری
بخشم از ملک بنده سر بتابت بفرمود جستن کشن درنیابت
چو باز آمد از راه خشم و ستیز شمشیر زن گفت خونش بریز
بخون تشنه جلاد نامهربان برون کرد دشنه چو تشنه زبان
شنیدم که گفت از دل تنگ ریش خدایا بحل کردش خون خویش
صد رساله سخن نیک
۱۲
که پیوسته در نعمت ناز و کام در اقبال او بوده ام دوستکام
مبادا که فردا بخون منش بگیرند و خرم شود دشمنش
ملک را چو گفت وی آمد بگوش دگر دیک خشمش نیامد بجوش
بسی بر سرش داد و بر دیده بوس خداوند رایت شد و طبل کوس
برفت از چنین سهمگین جایگاه رسانید دهرش بدان پایگاه
غرض زین سخن آنکه گفتار نرم چو آبست بر آتش مرد گرم
تاجر متمول و پسران
تاجر متمول را حکایت کنند که همه دارائی خود را
میان پسران قسمت نمود و آنان نیز تعهد نمودند که جمیع
مخارجش را بدهند و موجبات رضایتیش فراهم کنند چندی
اوّل بعهد خود وفا نموده با وی بخوبی و مهربانی رفتار میکردند
۱۳
ولی عاقبت پیمان بشکستند و بروی سخت گرفتند
لباس کهنه اشس پوشانیدند و غذای پستش خورانیدند
بیچاره دل آزرده و غمگین در گوشه خانه عمر بسر میبرد
و پیوسته افسوس میخورد که بزرگ خطائی کردم که خود را
از آنهمه نعمت و مال بدین روز و حال انداختم ولی اکنون پشیمانی
سودی ندید و افسوس خوردن منفعت نکند و خود
کرده را چاره نیست گویند در زمان تجارت بیست هزار
اشرفی برکسی طلب داشت و آن بالا وصول میپنداشت
در آنروزها یکی از همکارانش وصول نموده برای وی
بفرستاد تاجر آن را در صندوق آهنی نهاد و درش محکم
به بست پسران چند انکه آگهی یافتند بدو روی گرد آمده منتها
۱۴
مواظبت و مهربانی را نمودند تا مگر او را بفریبند
و پول تازه رسیده او را از وی بحیله بگیرند اما پدر
گول ایشان نخورد و اعتنائی نکرد تمام آن پول را
در پنهانی بمحتاجان یتیمان بداد و بجای آن سفال بنهاد
چون بمرد پسران باشتهای تمام بسوی صندوق شتافتند
چندانکه در بکشادند در میان کیسه ها بجای اشرفی
سفال یافتند و در میان صندوق کاغذی افتاده
بر آن این عبارت نوشته دیدند هر که با پدر و مادر خود
بدرفتاری کند و حق فرزندی نگذارد سزایش این
و جزایش چنین باشد.
حصہ الصالحین تاج
۱۵
اعمال خوب
پیری سالخورده شبی برای فرزندانش این حکایت
را نقل میکرد که پادشاهی حاکم جزیره را بپایتخت طلبید
تا از کار و رفتار خود حساب بدهد چه حسودانش ازو
بدگوئی نموده و پادشاه را بروی خشمگین ساخته بودند
حاکم تهیه سفر نموده بکشتی بنشست گروهی از دوستانش
که بدوستی آنان اعتمادی تمام داشت از خانه
بیرون قدم ننهادند و اظهار دوستی و همراهی ننمودند جمعی
دیگر که در زمان حکومت بایشان هزاران نیکی و محبت
نموده بود فقط تا کشتی او را مشایعت نموده بخانه خود باز
گشتند - برخی دیگر که بایشان چندان محبت نکرده و امید
١٨
مساعدتی نداشت وی را تا پایتخت همراهی نمودند
و چندان بکوشیدند که سلطان را بروی خشنود ساختند
چون پدر این حکایت را با تمام رسانید گفت ای فرزندان
عزیز آدمی را نیز در این جهان سه نوع دوست باشند
که خوب آنها را نشناسد مگر وقتی که خداوند او را
بآن سرای بخواند و از اعمال او حساب بخواهد اوّل مال
و اسباب و جاه و مقام که پس از مرگ او را بگذارند
و بدست دیگران گذارند دوم اهل و عیال و خویشان
و رفیقان که تنها تا لب گور او را همراهی کنند چون گردند
بخیال خود روند سوم اعمال خوب که همه جا با او باشند
و در موقع حساب از او همراهی کنند تا خداوند او را ببخشاید
۱۷
به بهشت و نعمت سرمدی برساند
مادۀ خرس
مادۀ خرسی بچه زائیه که از بس زشت و بد ترکیب بود
به هیچ حیوانی نمینمود بیچاره خرس از داشتن چنین
فرزندی شرم داشت و وجود او را سبب ننگ
می پنداشت در همسایگی او زیر درختی کلاغی آشیانه
ساخته و با یهوئے دائمی دران حوالی در انداخته
خرس بدیدن کلاغ رفته گفت ای یار لایق و ای دوست
موافق من بچه زائیده ام که با کوچکی هیکلی مهیب دارد
و ہیئتی غریب نزدیک است از غصه آب شوم و بمیرم
و راه سرای دیگر گیرم اگر بد نباشد او را خفه میکنم و ازین
۱۸
اندیشه میهمسم کلاغ پر گو جواب گفت زنهار پیرامون
این خیال نگردی که مورث پشیمانی است و مایهٔ پریشانی
و من خرس های دیگر دیده ام که این کار کرده سودی
نبرده برو خرس بچه را بمهربانی بلیس عنقریب خوشکل و
قشنگ می شود و زشتی پی کار خود میرود خرس نورسیده را
چندی لیسید تا کوکب حُسن و زیبائی او دمید و نور
دیده گردید آنگاه نزد کلاغ آمده گفت چقدر باید از شما شاد
و ممنون باشم که مرا از بیحوصلگی و شتاب در کار
منع کردی اگر کوشش بآن پند نداده بودم فرزندی که امروز
عاصم حظ زندگانی من بوجود اوست بطور بیرحمی نابود مینمودم
و از این رو دانستم شتابزدگی بنیاد خوبی را بر می اندازد
۱۹
و با خرابی و بدی سازد.
لقمان حکیم
شنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن پرور و نازک اندام بود
یکی بنده خویش پنداشتش زبون دید در کار گل داشتش
جفا دید و با قهر و جورش بساخت بسالی سرائی ز بهرش بساخت
چو پیش آمدش بنده رفته باز زلقمانش آمد نهیبی فراز
بپایش در افتاد و پوزش نمود بخندید لقمان که پوزش چه سود
بسالی ز جورت جگر خون کنم بیکساعت از دل بدر چون کنم
ولی هم ببخشایم ای نیکمرد که سود تو ما را زیانی نکرد
تو آباد کردی شبستان خویش مرا حکمت و معرفت گشت بیش
غلامی است در خیلهم ای نیک بخت که فرمایش وقتها کار سخت
۳۰
دگر ره نیازارمش سخت دل چو یاد آیدم سختی کار گل
هر آنکس که جور بزرگان نبرد نسوزد دلش بر ضعیفان خرد
گر از حاکمان سختت آید سخن تو بر زیر دستان درشتی مکن
دزد و پارسا
دزدی بخانه پارسائی در آمد چندانکه جست چیزی
نیافت دلتنگ گردید پارسا را خبر شد گلیمی که
بران خفته بود در رهگذر دزد انداخت تا محروم نشود قطعه
شنیدم که مردان راه خدا دل دشمنان هم نکردند تنگ
تراکی میسر شود این مقام که با دوستانت خلافت و جنگ
مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا یکسان است
چنانکه در سلام از پست عیب گیرند و در پیشت میرند - بیت
۲۱
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بیگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
میخ
دهقانی برای عزیمت شهر اسپ خود را نعل کرد چون خواست سوار شود و حرکت کند میخ یکی از نعلها را افتاده دید با خود گفت نقصان یک میخ هرگز کار نکند و مرا از رفتن باز ندارد این بگفت و سوار شده روان گردید در میان راه نعل نیز بیفتاد دهقان با خود گفت با اینکه سه نعل دیگر باقی است البته نبودن یک نعل زیان نرساند و این راه پیموده آید باری اسپ بیچاره بسنگلاخی رسید و پایش مجروح شده لنگیدن آغاز نهاد و هنوز چند قدمی نرفته بود که دو دزد از بیشه بدر جسته بطرف
۲۲
دهقان دویدند بیچاره پریشان گردید هرچه خواست اسپ را
به چلاق براند و خود را از دست دزدان برهاند میسر نشد
تا دزدان برسیدند و هرچه داشت بغارت بردند نالان
وگریان به سمت ده بازگشت و باخود می گفت
هرگز گمان نداشتم یک میخ بدین بدبختی دوچار کند
حکما گفته اند آنانکه درکارهای کوچک غفلت وسهل
انگاری روا دارند بسا شود که بسختیهای بسیار بزرگ
گرفتار آیند ۔ آنگاه پشیمانی سودی ندهد و پشت دست
گزیدن ثمری ندهد
عطار ورشته مروارید
مسافری بقصد مکه ببغداد در آمد و کیسه مرواریدی
۲۳
همراه داشت خواست بجواهریان بفروشد میشر نه شد
نزد عطاری که بامانت مشهور و بدیانت معروف بود
ودیعت نهاد و بسوی مکه روان گردید چون از سفر
بازگشت نزد او آمده مطالبه مروارید نمود عطار که این بشنید
گریبانش بگرفت و از دکانش فرو انداخت مردمان بدور وی
گرد آمده موجب پرسیدند بیچاره واقعه گفت ویرا
ملامت نمودند که چرا سخن بیهوده میگوئی و عطاری را
تهمت میزنی که ما بجز درستی ازوی ندیده و نشنیده ایم
بیچاره مدتی حیران و سرگردان در شهر بغداد بماند
و هر روز نزد عطار رفته مطالبه مروارید مینمود و جز دشنام
و ناسزا جوابی نمی شنید عاقبت نزد عضد الدوله شتافت
۲۳
و حال بگفت عضدالدوله گفت ای مرد فردا برو در نزدیکی
دکان عطار بنشین بی آنکه سخنی در میان آری از مروارید
چون من از اینجا بگذرم و بر تو سلام کنم از جای خود بر مخیز و چیزی
مگوی بعد از من با عطار گفتگوی مروارید در میان آر و آنچه گوید
با من باز گوی مسافر بنحانه مراجعت نموده فردای آنروز
نزدیک دکان عطار آمده بنشست طولی نکشید که عضدالدوله
با مرکب خود برسید و بر وی سلام کرد مسافر جواب سلام
نگفت و از جای خود برنخاست عضدالدوله گفت ای برادر
از عراق ببغداد آمدی چرا نزد من نشتافتی که حاجتت بر آرم
حال بگوی چه واقعه شده است که اینجا تنها نشستهء
عضدالدوله این بگفت و از آنجا بگذشت عطار که این بدید
۲۵
بسیار بترسید و بر خود بلرزید پیش آمد و گفت ای برادر این رشته
مروارید که از من مطالبت میکنی آیا میدانی کی بمن دادی
و درچه پارچه پیچیده بود علامات آن بازگوی شاید بخاطرم
آید مسافر علامات را یک یک بگفت عطار برخاست
و پس از اندک تفحصی انبانی بیاورد رشته مروارید را
بیرون آورده بوی داد و سوگند یاد نمود که فراموش کرده
بودم حال که نشان بازگفتی بخاطرم آمد مسافر مکرم و
خندان نزد عضدالدوله شتافت و واقعه را بعرض
رسانید عضدالدوله بفرمود تا عطار را گرفته بدار آویختند
و نامه از سینه او نگونسار کردند که این است
سزای آنکه امانت مردمان بگیرد و انکار کند .
۲۶
باغبان
باغبانی برای فروختن بقولات خواست بشهر مجاور
رود خر خود را آورده چنان بار سنگینی بروی نهاد که در زیر آن
گوش و پای حیوان بیچاره نمایان نبود در راه
عبورش به بیدستانی افتاد چند دستۀ ترکۀ بید
بر روی بار نهاد و با خود گفت این سرباری اندک
چندان تفاوتی نکند و الاغ را صدمه نزند قدری که
راه برفت آفتاب بلند گردید و هوا بغایت گرم شد
لباسهای خود را کنده بر روی بار نهاد و گفت
این لباسها که من با دو انگشت بلند میکنم هرگز الاغ را
گرانبار نسازد بلکه سنگینی آن را احساس نخواهد کرد
خطابۀ شتر بمرغخانگی [؟]
۲۷
هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که حیوان بیچاره را طاقت
رفتن نماند چنان بر زمین افتاد که برخاستن نتوانست
شنیدم که باغبان نادان خود را ملامت میکرد و میگفت
حالا در یافتم که هرگز مردمان و حیوانات را نباید بار و
کار فوق الطاقة تحمیل نمود .
+ هرمز +
هرمز را گفتند از وزیران پدر چه خطا دیدی که همه را
بند فرمودی گفت خطائی معلوم نکردم که موجب حبس باشد
ولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بیکران است
و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ترسیدم که از بیم گزند خویش
قصد من کنند .. قولا حكماء را بکار بستم که گفته اند قطعه
حاشیه : بند برادرست کردن متداول حال اکابر است خبر ندارد گفته اند غلط
۲۸
ازان کو نترسد بترس ای حکیم وگر با چو او صد باشی بجنگ
ازان مار برپای راعی زند که ترسد سرش را بکوبد بسنگ
نه بینی که چون گربه عاجز شود برآرد بچنگال چشم پلنگ
بَدَوی
عربی بادیه نشین را که پیوسته برگ درختان خوردی
وزندگی از بیخ گیاهان کردی روزی گذار بچشمۀ آب شیرین
افتاد تیره وگل آلوده بَدَوی که در همه عُمر خویش جز آب شور
نچشیده بود چون قدری بنوشید پنداشت چشمۀ آب حیات
است مشکی پُر از آب نمود و نزد هارون الرّشید برد هارون
مطلب را دریافت بفرمود تا مشک آب از وی بگیرند
و هزار درمش بدهند و کسی را همراه وی سازند تا از راهی
۳۰
سقراط
سقراط حکیم معروف یونانی در سنۀ چهارصد و هفتاد
قبل از میلاد در شهر آتن متولد گردیده با نهایت غیرت
و کمال همت و جوانمردی تکالیف وطن پرستی را
انجام داد چنانکه در یکی از جنگها در صف اول سپاه آتن
با دشمنان مردانه همی جنگید عاقبت زخمی برداشت
و مجروح گردید چه او میدانست که شخص نباید تنها پرهیزگار
و درستکار باشد بلکه در موقع ضرورت باید جان خود را
نیز در راه وطن بدهد سقراط غالباً در کوچه ها گردش میکرد
و جوانان را بدور خود جمع نموده ایشان را بپرهیزگاری
دو عمل پرستی و تکالیف خوب ترغیب میکرد
۳۱
گروهی از فرومایگان که با وی خصومت داشتند
او را متهم نموده چندان بکوشیدند تا بکشتن محکومش
نمودند پیش از آنکه او را بکشند بزندانش بردند ولی همواره
دوستانش بخدمتش میرسیدند گویند روزی یکی از ایشان
گفتش ای حکیم صواب آنست که از زندان بگریزی و
فرار اختیار کنی و اگر خواهی من اسباب این کار را
فراهم میکنم سقراط نپذیرفت و گفت باید قانون مملکت
را محترم شمرد و اطاعت کرد هر چند بر خلاف صواب باشد
گویند در مدت حبس همیشه خرم و خوشحال میزیست
و ابداً از کشته شدن هراس نداشت چنانکه
زندانیان از قوت قلب او تعجب میکردند چون موقع
۳۲
گشتش در رسید زندانیان جامی پُر از شوکران بنزدش آوردند
سقراط با کمال جُرأت و قوت قلب بی آنکه تأملی کند
یا صورت در هم کشد جام زهر را بیک جرعه نوشید
و طولی نکشید که جان بجان آفرین تسلیم کرد
پادشاه و پارسا
یکی از ملوک بی انصاف پارسائی را پرسید که از
عبادتها کدام فاضلتر گفت ترا خواب نیمروز تا در آن
یک نفس خلق را نیا زاری مثنوی
ای زبر دست زیر دست آزار گرم تاکی بماند این بازار
بچه کار آیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری
تخم بد نیک ثمر ندهد
۳۳
نظام الملک
آورده اند که نظام الملک وزیر ملکشاه سلجوقی را
عادت چنان بود که چون هدیه نزدش آوردندی میان
حاضرین قسمت کردی روزی یکی از باغبان
سه دانه خیار نورس بخدمت آورد نظام الملک برخلاف
عادت جمله خیار ها را بخورد و هزار درهم بباغبان
عطا فرمود همه اهل مجلس تعجب نمودند یکی از ندیمان در
خلوت موجب این کار پرسید گفت چون
این خیار ها تلخ بودند اندیشیدم که اگر بحاضرین دهم
شاید یکی از ایشان از تلخی آن سخنی در میان آرد و
باغبان بیچاره که بامیدی اینجا آمده شرمگنده و شرمسار گردد
۳۴
یعقوب لیث
گویند یعقوب لیث صفاری مردی فقیر و محتاج بود
چون برتبه سلطنت رسید بر توانگری از اهل سیستان
خشم گرفت و همه اموالش را ضبط کرد توانگر بیچاره
پریشان و تنگ دست میزیست روزی
نزد یعقوب لیث آمد یعقوب بریشخند گفت حال امروز تو
چون است گفت ای ملک چون حال دیروز شما
گفت حال دیروز من چگونه گفت مانند حال امروز من
یعقوب لختی بیندیشید و او را نوازش فرموده
اموالش را باز داد .
۳۵
دوست دیوانی
یکی را دوستی بود که عمل دیوان بکردی مدتی اتفاق
دیدنش نیفتاد کسی گفت دیر شد که فلان را ندیدهٔ
گفت من او را نخواهم که ببینم قضا را یکی از کسان
او حاضر بود گفت چه خطا کرده است که از دیدنش ملولی
گفت هیچ ملالتی نیست امّا دوست دیوانی را
وقتی توان دید که از عمل معزول باشد و مرا از خویش
در رنج او نمیباید. قطعه
در بزرگی و گیر و دار عمل ز آشنایان فراغتی دارد
روز در ماندگی و معزولی درد دل پیش دوستان آرد
۳۶
گوزن
گوزنی بر لب رودی فرود آمد تا آب بیاشامد عکس خویش
را در آب دید از شاخهای بزرگ خود بی اندازه خوشحال
و شادمان گردید ولی از پاهای باریک بسیار اندوهگین
شده با خود گفت دریغ که مرا با این شاخ بزرگ و زیبا
پائی چنین باریک و نازیباست در ان میان دو سگ
شکاری از عقب برسیدند گوزن رو بفرار نهاد
سگان در قفایش افتادند قضا را به بیشه رسید و شاخش
بشاخه گرفت بعد از کوشش بسیار شاخ را رها کرد و بگریخت
تا از چشم سگان غائب گردید چون قدری بیار مید با خود گفت
چقدر ما مخلوق ناسپاس هستیم با پائی که از داشتن آن
۳۸
ملول بودم مرا از خطر برهاند و شاخی که بدان برخورد رسیدم
نزدیک بود مرا بهلاکت افگند .
شرابخواری
شرابخوار گذشته از اینکه در حالت مستی عقلش
زائل شود و خوی حیوانات گیرد بسا شود که خود یا دیگران
را نیز بهلاکت افگند آنکه شرب عرق والکل پیشه کند
اخلاقش ضائع گردد هوشش نقصان پذیرد و چهره اش
تغییر کند صدایش خشن و درشت گردد عاقبت نیز مزاجش
مسموم و علیل شود و چون سم عرق و الکل باخرین
درجه رسد دیگر معالجت ممکن نگردد و زود هلاک شود
شرب مسکرات به شرابخوار را رنجور گرداند
۳۸
بلکه بسا شود که رنج آن باطفال بیچاره نیز عائد گردد
چنانکه حکایت کنند باده پیمائی از افراط در مسکرات
بمرد و هفت پسر از وی باقی ماند دوتن از ایشان در خردی
از مرض تشنج درگذشتند پسر سومین در سن بیست و دو سالگی
مجنون شده درگذشت چهارمین بخود کشی گرفتار گردیده
عاقبت خود را هلاک کرد پنجمین و ششمین مغموم و مہموم
کجخو و ستیزه رو زندگی مینمودند پسر هفتمین هرچند
عالم بود ولی نتوانست خود را از فاقه و تنگدستی که
پدرش سبب شده بود نجات دهد
حکایت
پیری در حالت نزع دسته تیری بـ[؟]
۳۹
فرزندان خود را در شکستن آن اشارت کرد هر یک ایشان
دسته پیوسته را بدست گرفته چندانکه قوت کردند نتوستند
شکست بعجز خود اقرار و بقصور خویشتن اعتراف نمودند
پس آن پیر جهاندیده دستۀ تیر را طلبیده یکا یک را
بر آورده و خرد کرد آنگاه روی بفرزندان خود نمود و زبان
نصیحت بکشود که ای فرزندان دلبند و ای نور دیدگان
ارجمند چون دعوت حق اجابت کنم شمارا حال بدین
منوال است اگر با هم دوستی و اتفاق کنید
هیچ قوی پنجه را بر شما دستی نیست و اگر دشمنای نفاق
ورزید هر ضعیفی را بر شما شکستی خواهد بود و از دو روئی شما
تمتع خواهد برد .
۴۰
حکایت
دو امیر زاده بودند در مصر یکی علم آموخت و دیگری
مال اندوخت آن علامه عصر شد و این عزیز مصر گشت
بارها آن توانگر بچشم حقارت در فقیه نظر کردی
وگفتی من بسلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکنت
بماندی گفت ای برادر شکر نعمت باری تعالی همچنان
بر من است که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و تو میراث
فرعون یافتی یعنی ملک مصر مثنوی
من آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از نیشم بنالند
چگونه شکر این نعمت گذارم که زور مردم آزاری ندارم
۴۱
حکایت
یاد دارم که در حالت طفولیت متعبد بودم و شبخیز
و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر نشسته بودم
و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز را
در کنار گرفته و طایفه گرد ما خفته پدر را گفتم ازینان یکی
سر بر نمیدارد که دوگانه براے یگانه بگذارد چنان
خفته اند که گوئی مرده اند گفت ای جان پدر تو نیز اگر
بخفتی به که در پوستین خلق افتی بیت
نبینند مدعی جز خویشتن را که دارد پردهٔ پندار در پیش
گرت چشم خدا بینی ببخشد نبینی هیچکس عاجز تر از خویش
۴۲
حکایت
قابوس کر یکی از سلاطین با عقل و تدبیر بود و
خداوند کلک و شمشیر چون بکار مملکت مبالاتی
نکرد و بحال رعیت التفاتی نه نمود ارکان دولتش
بشوریدند و او را از امر خطیر سلطنت خلع نموده پسرش
را بجای وی نصب کردند قطعه
چو کار ظلم و تعدی زحد شو دبیرون زپادشاه همه روی دل بگردا نند
گر رعیت بر شاه جمع و خیره شوند دو صد حکیم مدبر بکار درمانند
بالجمله او راگرفته و بجانب حصنی منیع روان کردند قطعه
مردم بیداد گرچون آتشند از خس و خاشاک آتش دور به
آنکه از وی مرده میلرزد بگور قالب او زنده اندر گور به
۴۳
طایفه را در راه باوی اتفاق ملاقات افتاد موجب
اینحال پرسیدند گفت موجب آن بود که من کارهای
خطیر را بمردمان حقیر فروگذاشتم و برامور اندک بزرگان
را برگماشتم لاجرم کار مملکت مختل و امر سلطنت
مهمل بماند چه خردان را به امر خطیر کفایت نبود و بزرگان
را بکار حقیر عنایت نه .
حکایت
به که بکاری بکنی دستخوش تا نشوی پیش کسی دستکش
در طرف شام یکی پیر بود چون پری از خلق طرفگیر بود
پیرهن خود زکیا بافتی خشت زدی روزی از آن یافتی
پیرکی روز در آن کار و بار کار فزائیش در افزود کار
۴۴
کاین چه زبونی و چه افگندگی است کار گل این پیشه خر بندگی است
خیز و مزن بر سپر خاک تیغ کز تو ندارند یکی نان دریغ
قالب این خشت بآتش فگن خشت نو از قالب دیگر بزن
چند کلوخی بتکلف کنی در گل و آبی چه تصرف کنی
خویشتن از جمله پیران شمار کار جوانان بجوانان گذار
پیر بدو گفت جوانی مکن در گذر از کار و گرانی مکن
دست برین پیشه کشیدم که دست تا نکشم پیش تو یکروز دست
دستکش کس نیم از بهر گنج دستکشی میخورم از دسترنج
از سخن پیر ملامتگش رفت جوان گریه کنان از برش
حکایت
جوانی خردمند از فنون فضائل حظی وافر داشت و طبعی نافذ
۴۵
چندانکه در محافل دانشمندان نشستی زبان از سخن بستی
باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی
چرا نگوئی گفت ترسم که پرسند از آنچه ندانم
قطعه
و شرمساری برم
آن شنیدی که صوفی میکوفت زیر نعلین خویش میخی چند
آستینش گرفت سرهنگی که بیا نعل بر ستورم بند
آدمیت
تن آدمی شریف است بجان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی بچشم است و زبان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
بحقیقت آدمی باش و گرنه مرغ باشد که همان سخن بگوید بزبان آدمیت
۴۶
طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت بدر آی تا ببینی طیران ادمیت
گر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی که فرشته ره ندارد بمکان آدمیت
اگر این درنده خوئی ز طبیعت بمیرد همه عمر زنده باشی بروان آدمیت
رسد آدمی بجائی که بجز خدا نه بیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
بنصیحت آدمی شونه بخویشتن که سعدی هم از آدمی شنیده است بیان آدمیت
حکایت
یکی از پادشاهان پیشین را فرزندی بود بغایت او را
دوست داشتی و در تربیت و تأدیب او ایچ دقیقه
فرو نگذاشتی چون ملکزاده بحدّ رشد و مقام کمال رسید
ملک بفرمود تا ادیبی فرزانه طلب کنند که تربیت
ابناء ملوک را شاید ارکان دولت و اعیان حضرت
۴۷
بعد از تفحص بسیار و تجسس بیشمار ادیبی دانشمند و حکیمی فرمند
یافتند و بتعلیم ملکزاده برگماشتند پسر از فرط غرور و رعونت
نخوت که من پسر شاهم و وارث دیهیم و گاه پاس
حرمت آموزگار را نداشتی خود نشستی و او را
ایستاده در حضور نگهداشتی ملک روزی بنزد
فرزند خویش فراز آمد و چندانکه از این معنی آگهی
یافت بهم برآمد و روی در هم کشید پسر را خطاب نمود
و بطریق عتاب گفت ای فرزند خود پسند هیچ میدانی
افتخار حقیقی و شوکت واقعی را که در خور است آیا ترا
شایسته است که از خود فضل و هنری نداری
و نعمت وجود از دیگری عاریت داری این فخر
۴۸
برتری و شوکت و سروری شایستۀ معلم تست
که نفس خود را بزیور علم و دانش آراسته و بزینت فهم
و بینش پیراسته است بدانکه حق آموزگار بر حق پدر مقدم
است چه این مربی جسم و تن تست و آن پرورندۀ
روح و عقل تو پس بفرمود تا ملک زاده از جای خود برخاست
و استاد بجای او متمکن گردید .
حکایت
یکی بر سر شاه دین میتپید خداوند بستان نظر کرد و دید
بگفتا که این مرد بد میکند نه بر من که بر نفس خود میکند
نصیحت بجایست اگر بشنوی ضعیفان میفکن بکتف قوی
چو فردا که خواهی کنی مهتری مکن دشمن خویش را پیروی
۴۹
خجالت بود پیش آزادگان بیفتادن از دست افتادگان
بزرگان روشندل نیکبخت بفرزانگی تاج برآمد و تخت
بدنبالۀ راستان کج مرو اگر راست خواهی زسعدی شنو
حکایت
بزرگی را شنیدم که پیوسته در کنج عزلت نشستی
ولب از گفتگو فروبستی سبب اینحال از او باز جستند
گفت از ان خاموشی گزیدم که در ان بسیجگونه زیان
ندیدم ولی از سخن گفتن بیهوده پشیمانی بسی بردم
و بر خود بسی ملامت کردم که سود سخن اندک است
و زیان آن بسیار و غبن خموشی قلیل است و فوائد آن
بیشمار هیچکس را بر ناگفتن عقاب نکنند و عتاب ننمایند
۵۰
و بها شود که به گفتن کلامی جانها بر باد رود و خاندانها
منقرض شود
حکایت
بازرگانی را دیدم صد و پنجاه شتر بار داشت
و چهل بنده و خدمتگار شبی در جزیرۀ کیش مرا بحجرۀ خویش
برد و همه شب نیار مید از سخنهای پریشان گفتن که فلان
انبارم در ترکستان است و فلان بضاعتم بهندوستان
و این کاغذ قبالۀ فلان زمین است و فلان چیز را
فلان ضمین گاه گفتی که خاطر اسکندر یه دارم که هوای
آن خوش است و گاه گفتی نه دریای مغرب مشوش است
باز گفتی سعد یا سفر دیگر در پیش است که اگر آن کرده شود
۵۱
بقیه عمر خویش بگوشه بنشینم و ترک تجارت کنم
گفتم آن تجارت کدام است گفت گوگرد فارسی بچین
خواهم برد که شنیده ام در آنجا قیمت عظیم دارد
و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی بهند و
فولاد هندی بحلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی
بفارس و ازان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم
چندان ازین مالیخولیا فروخواند که بیش ازان طاقت
گفتنش نماند گفت ای سعدی تو نیز سخنی بگوی از آنها
که دیده و شنیده گفتم نظم
آن شنیدستی که در صحرای غور بارسالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دار را یا قناعت پر کند یا خاک گور
۵۲
حکایت
افلاطون حکیم را گفتند چون با همه اخلاق کریم و طبع سلیم
فلان محتشم را تعظیم نمودی و چنانکه جایگاه اوست
حرمت نگذاشتی با آنکه ترک ادب مرحکیمان را زشتے
نماید که جاهلان را گفت در آنچه مشهود داشته اید حقیقه است
که ضرورت مستلزم ادای آنست و صاحبدلان را
اینمعنی مسلم است که امثال ایشان بندگانند غضب
و شهوت را و این هر دو بندگان منند و باتفاق
بنده خود را اطاعت نمودن سزاوار نیست
و بزرگان در حق مطاوعان این اوصاف گفته اند
من اطاع غضبه اضاء ادبه هرکه بارد خشم خویش کند ا، خودرا تباه کرد
من اطاع غضبه اضاء ادبه هرکه یاروی خشم خویش کند ادب خود را تباه کرده
۵۳
قطعه
مرد خدا که بنده او شد هوای نفس گردد بگاه مرتبه بالا تر از ملک
وانکو بقعر چاه طبیعت اسیر گشت هیچش شمار گر شود از جاه بر فلک
حکایت
وزیری پر مناعت را بر فقیری از اصحاب قناعت
گزار افتاد که گیاه بیابان خوردی و ببرک درختان سد جوع
کردی بر سبیل حقارت بادی گفت ای مسکین تو نیز
اگر خدمت سلاطین کردی و ترک صحبت مساکین گفتی در زمره
نیکبختان آمدی و ببرک درختان اقتصاد نمودی گفت
ای ساده لوح لئیم طبع تو نیز اگر بعلف صحرا ساختی
در خدمت ملوک بتلف جان نپرداختی که خار سابان
۵۴
خوردن به که بار منت کسان بردن . بیت
از شدت فاقه در بیابان مُردن بهتر زحسان بار ممانعت بردن
حکایت
یکی سیرت نیکمردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش بدم برد انبان گندم بدوش
نگه کرد موری در آن غله دید که سرگشته بر گوشه میدوید
زرحمت براو شب نیارست خفت بمأوای خود بازش آورد و گفت
مروّت نباشد که این مور ریش پراگنده گردانم از جای خویش
درون پراگندگان جمع دار که جمعیتت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است
۵۵
مزن برسر ناتوان دست زور که روزی درافتی بپایش چو مور
درون فروماندگان شاد کن ز روزی فروماندگی یادکن
نبخشود بر جان پروانہ شمع نگہ کن کہ چون سوخت در پیش جمع
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است توانا تر از توهم آخر کسی است
حکایت
آورده اند که یکی از مقربان پادشاه جرمی کرده بود
در معرض تأدیب و تعذیب افتاده روزی آن پادشاه
با یکی از خواص درباره آن مجرم مشاورت میکرد
آنشخص گفت اگر بنده بجای پادشاه بودی حکم سیاست
کردی شاه فرمود اکنون بجای من نیستی کردار من باید
بخلاف کردار تو باشد من او را عفو کردم چه اگر گناه
۵۶
از او بد نمود عفو از من نیک نماید شعر
گر عظیم است از فرودستان گناه عفو کردن از بزرگان اعظم است
و هرگاه کسی در گناهی که از او صادر شده تامل کند
دواند که بعفو خدای محتاج است باید که عفو خود را از
گناهگار دریغ ندارد تا خدای تعالی عفو خود بوی ارزانی دارد
حکایت
یکی از اکابر را شنیدم که با وجود مکستی فراوان
که اورا بود در هنگام برد و ایام شتا جامه گرم برتن
نگرفتی و بر خوابگاه نرم نخفتی مکر قوم زبان بلومش کشودند
و بناحق بروی طعن و دق گرفتند و حمل این کرده بر تضیع
و رذالت نفس وی کردند گفت اکنون که مرا آن قدرت
۵۶
و استطاعت نیست که در ویشان و مستمندان را بپاس
خود بر آرم آن به که خود را در پلاس ایشان در آرم تا در
محنت دمساز و در زحمت انباز ایشان باشم
قطعه
ای توانگر مردم درویش را گر توانی همچو خود میدار نیک
در نیار یشان شریک خویش داشت روز سختی باش با یشان شریک
حکایت
پادشاهی بدیده استحقار بطایفه درویشان نظر
کردی یکی از ایشان بفراست در یافت و گفت ای ملک
ما درین دنیا بجیش از تو کمتریم و بعیش خوشتر و بمرگ برابر
و بقیامت بهتر .
۵۸
مثنوی
اگر کشور کشائی کامران است
دگر درویش حاجتمندان است
در آنساعت که خواهند این آن مرد
نخواهند از جهان بیش از کفن برد
چو رخت از مملکت بربست خواهی
گدائی بهتر است از پادشاهی
ظاهر درویشی جامهٔ ژنده است و موی ناسترده و
حقیقت آن دل زنده است و نفس مرده قطعه
نه آنکه بد در دعوی نشیند از خلقی
و گر خلاف کنندش بجنگ برخیزد
که گر ز کوه فرو غلطد آسیا سنگی
نه عارف است که از راه سنگ برخیزد
طریق درویشان ذکر است و شکر و خدمت و طاعت
و ایثار و قناعت و توحید و توکل و تسلیم و تحمل هر که بدین
صفتها موصوف است بحقیقت درویش است
۵۹
اگر چه در قباست اما هرزه گوی بی نماز هوا پرست هوس باز
که روز ها بشب آرد در بند شهوت و شبها بروز
آورد در خواب غفلت بخورد هر چه در میان آید بگوید هرچه
بر زبان آید رند است اگرچه در عباست . قطعه
ای درونت برهنه از تقوی وز برون جامه ریا داری
پرده هفت رنگ در بگذار تو که در خانه بوریا داری
حکایت
در چمن باغ چو گلبن شگفت بلبل با باز درآمد بگفت
کز همه مرغان توئی خاموش ساز گوی چرا بردی از اقران بنار
تا تو زبان بسته کشادی نفس یک سخن نغز نگفتی بکس
منزل تو دسته سنجری طعنه تو سینه کبک دری
۶۰
سنگ بیک چشم زد از کان غیب
صد گہر سفته برآرم ز جیب
طعمه من کرم شکاری چرات
منزل من بر سر خاری چرات
باز بدو گفت همه گوش باش
بازی من بنگر و خاموش باش
سنگ شدم کارشناس اندکی
صید کنم و باز نگویم بکی
رو که توئی شیفته روزگار
زانکه کنی کار و بگوئی هزار
منکه به صیدیم این صیدگاه
سینه کبکم دهر از دست شاه
چون تو همه زخم زبانی تمام
کرم خور و خارنشین والسلام
حکایت
در بنای ایوان کسری معماران نزد انوشیروان شدند
که تا ساحت خانه فلان همسایه بر ساحت ایوان افزوده
نگردد شروع کردن را نشاید اما مالک آن بمعامله تن در نمیدهد
۶۱
وجه معاوضه را گردن مینهند ملک گفت واگذار شوید که
این نقصان مرا خوشتر آید از خسران دیگران که پادشاهان
حارس مملکتند نه وارث رعیت قطعه
گوسفندان که ایمنند از گرگ
در بیابان بحفظ چوپان است
گرگ اگر در لباس چوپان رفت
وای بر حال گوسفندان است
یکی از امرای حضور زمین خدمت بوسه داد و گفت مالک
آنرا سیاست کنند تا من بعد از اوامر ملکانه تخطی نکند
و بر خودسری تجری ننماید ملک گفت سیاسته
ضرور تر است از آن که مرا براهانت همسایگان دلالت کنی
و قول حکما را که گفتند انذار الجار ثمة الدار بکار نبندی فرمانده
که تعذیبش کنند و تأدیبش نمایند.
۶۲
قطعه
هر آنچیز شایسته دانی بخویش همان را تو بر خلق شایسته دان
قوی موره را نباید کشد که ناچیز مور ضعیفی ست آن
کیخسرو
چو کیخسرو آن شاه برگاه شد جهان یکسر از کارش آگاه شد
نشست از برتخت شاهنشهی بسر بر نهاد آن کلاه مهی
بگستر دگرد جهان دادرا بکند از زمین بیخ بیدادرا
هر آنجا که ویران بُد آباد کرد دل غمگنان از غم آزاد کرد
ز ابر بهاری بباریدنم ز روی زمین زنگ بزد و دغم
جهان شد پر از خوبی و ایمنی ز بد بسته شد دست اهرمنی
فرستاده آمد ز همه کشوری ز هر نامداری و هر مهتری
۶۳
نبود در جهان کس بهنگام اوی که او سر نیاورد در دام اوی
زمین چون بهشتی شد آراسته ز داد و ز بخشش پر از خواسته
چو جم و فریدون بیاراست گاه ز داد و ز بخشش نیاسود شاه
حکایت
خردمندی را شنیدم که سخن نگفتی الا بضرورت
و دم بر نیاوردی مگر در هنگام حاجت گفتند چرا بر اصحاب
از سخن حکمت مضایقه کنی و بر احباب این نعمت دریغ
داری گفت سخن بیهوده از دانشمندان ستوده و نغز نباشد
و آنچه پسندیده و سنجیده باشد عزیز تر ا صحت از
هر عجه مبارز تیری چند در کیش است و لشکر دشمن
در پیش پس بیهودگی بکار بردن مایه چیرگی خصم است
۶۴
و تیرگی بخت حکماء گفته اند گفتار فضول دلیل است
بر علت عقل و قلت رای که لقمه بیهنگام باعث
سوء مزاج است و عُسر علاج عرب گوید رُبَّ اَکْلَةٍ تَمْنَعُ الاَکَلاَتِ
باشد که طعمه ترا از چند طعام باز دارد و کلمه از بسیاری کلام
مانع آید. قطعه
ای بسا لقمه از سر سیری
کز خورشها تر از بان بندد
خنک آن مرد پر خرد که بکار
پند پیران نکته دان بندد
حکایت
در اخبار شاهان پیشینه است
که چون تکله بر تخت شاهی نشست
بدورانش از کس نیازرد کس
سبق برد اگر خود همین بود و بس
چنین گفت وقتی بصاحبدلی
که عمرم بسر شد به بیحاصلی
۶۵
بکنج عبادت بخواهم نشست که در یابم این پنچروزی که هست
چو می بگذرد جاه و ملک و سریر نبرد از جهان دولت الا فقیر
چو بشنید دانای روشن نفس بتندی بر آشفت کای تکه بس
عبادت بجز خدمت خلق نیست بتسبیح و سجاده و دلق نیست
تو بر تخت سلطانی خویش باش باخلاق پاکیزه درویش باش
بصدق و ارادت میان بسته دار ز طامات و دعوی زبان بسته دار
قدم باید اندر طریقت زدم که اصلی ندارد دم بی قدم
بزرگان که نقد صفا داشتند چنین خرقه زیر قبا داشتند
حکایت
پادشاهی یکی از وزرای خود را امر بکشتن نمود چه در غیبت
حضرت شاهانه سخن نا مناسب گفته بود غافل از آنکه آنچه
۶۶
گفته شود نهفته نگردد بیت
تا که سلامت درت خائنی حیف که گوئی ندامت کشی
یکی از مقربان شفاعت کرد و گفت الأصاغر یَهُفُونَ
والا کابر یعفُونَ متمنی آنکه بر بخشیدن او ملازمین را منت نهند
ملک گفت حاشا وزیری که از شر کسان اندیشه ندارد
خیر کسان در اندیشه ندارد بیت
تیغ زبان تا نکشی از غلاف کیست که گوید که تو کردی خلاف
معتمدی دیگر گفت رای ملک بر نهج صوابست همانا خائنی
که با ولی نعمت خود در خیانت کشاید جز این عقوبت ننشاید
که حکماء گفته اند اقتلوا المؤذی قَبل ان يُوذی قطعه
نهاد آنکه از اول بد گرفت قرار از او توقع نیکی بروزگار مدار
۶۶
محال دان که زتاثیر خویش دست کشد بهر کجا که نهد پای عقرب جرار
هزار سر رود از پای دار ممکن نیست که بیگناه یکی را کشد بر سر دار
حکایت
دیده ز عیب دگران کن فراز صورت خود بین و در او عیب ساز
در همه چیزی هنر و عیب هست عیب مبین تا هنر آری بدست
در پر طاوس که زر پیکر است سرزنش پای کجا در خور است
پای مسیحا که بجهان میننوشت بر سر بازار چو میگذشت
مُرده سگی بر گذر افتاده بود یوسفش از چه بدر افتاده بوُد
بر سر آن جیفه گروهی قطار بر صفت کرگس مردار خوار
گفت یکی وحشت این در دماغ تیرگی آرد چو نفس در چراغ
وان دگری گفت اگر حاصل است کوری چشم است بلای دل است
۶۸
هر که از ان پرده نوائی فزود
بر سر آن جیفه جفائی نمود
چون سخن نوبت عیسی رسید
عیب رها کرد و بمعنی رسید
گفت ز نقشی که در ایوان اوست
دُر بسفیدی نه چو دندان اوست
عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو بر بگریبان خویش
آینه آنروز که گیری بدست
خود شکن آنروز مشو خودپرست
حکایت
تنی چند در صحبت من بودند ظاهر حال ایشان بزیور صلاح
آراسته یکی از بزرگان در حق این طایفه حُسن ظنی بلیغ داشت
و ادراری معین کرده بود مگر یکی از ایشان حرکتی کرد نه مناسب
حال درویشان ظن آن شخص فاسد شد و بازار اینان کاسد
خواستم تا بطریقی کفاف یاران مستخلص گردانم آهنگ
۶۹
خدمتش کردم در بازم رها نکرد و جفا کرد معذورش داشتم
که گفته اند قطعه
در میر و وزیر و سلطان را بیوسیلت مگرد پیرامن
سگ و دربان چو یافتند غریب این گریبان بگیر و آن دامن
چندانکه مقربان آنحضرت بر حالم وقوف یافتند با کرانم
در آوردند و برتر مقامی معین کردند اما بتواضع فروتر نشستم گفتم
فرد
بگذار که بنده کیستم تا در صف بندگان نشینم
گفت الله الله چه جای این سخن است
فرد
گر بر سر چشم من نشینی نازت بکشم که نازنینی
۷۰
فی الجمله نشستم و از هر دری سخن پیوستم تا حدیث زلت یاران در میان آمد گفتم بیت
چه جرم دید خداوند سابق الانعام که بنده در نظر خویش خوار میدارد
خدایراست مسلم بزرگواری و لطف که جرم بیند و نان برقرار میدارد
حاکم را این سخن پسندیده آمد و اسباب معاش یاران مرتب فرمود و مؤنت ایام تعطیل وفا کرد شکر نعمت بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت بیرون آمدن گفتم قطعه
چو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعید روند خلق بدیدارش از بسی فرسنگ
ترا تحمل امثال بباید کرد که هیچکس نزند بر درخت بی بر سنگ
۷۱
حکایت
گورخان خطائی در سمرقند با سلطان عالم سنجر ابن
ملکشاه مصاف داد و لشکر اسلام را چنان چشم زخمی
افتاد که نتوان گفت و ماوراءالنهر او را مسلم شد بعد از
کشتن امام حسام الدین گورخان بخارا را به اتمتگین سپرد
و در وقت باز آمدن او را با مام احمد سپرد که امام
بخار اد پیشرو اهل زمان بود تا هر چه کند با شارت او کند
دبی امر او هیچ کاری نکند و هیچ حرکت ننماید گورخان
بازگشت دبرسخان رفت و عدل او را اندازه نبود و
نفاذا مراو را حدی نه والحق حقیقت پادشاهی
از این در بیش نیست انتکین چون سید از انتها دید
۷۲
دست بظلم برد و از بخارا استخراج کردن گرفت
بخارائیان تنی چند بتظلم نزد گورخان شدند گورخان چون شنید
نامۀ نوشت سوی اتمتکین بطریق اهل اسلام بسم الله الرحمن الرحیم
اُتمتکین بداند که میان ما اگرچه مسافت دور است رضا
و سخط ما بدو نزدیک است اُتمتکین آن کند که احمد فرماید
و احمد آن فرماید که محمد فرموده است .
حکمت
در ظلمت جہل نفس چاهی تاریک است و شرع الہی ہاریک
عقل چراغی روشن است و علم را منزلت روغن عشق
مرکبی رہوار است و از ذکر تازیانه در کارکس بیچراغ
راه از چاه نداند و بی روغن چراغ نماند و بی مرکب راه طی نشود
۷۳
و بی تازیانه مرکب راه نرود و بی خامه نامه خاتمه نیابد.
مثنوی
نفس شوم تو چاه تاریک است راه شرع ارچه راست باریک است
عقل علم آن چراغ و این روغن بشب تیره راه ازان روشن
عشق پوینده مرکبی ره جو باشد از ذکر تازیانه او
حکایت
آورده اند که روزی مالک اشتر از بازار کوفه میگذشت
یکی از بازاریان از روی استخفاف ساقه سبزی
بجانب او انداخت مالک رحمة الله بجانب او التفات
ننموده بگذشت شخصی بآن بازاری گفت دانستی
این کسی بود که با واه خفت[؟] [ILL] [ILL] [ILL]
[Margin text:]
عطیۀ صمدانی بچاپ رسید
[ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL]
نمودی گفت نی گفت این مالک اشتر بود بازاری از
شنیدن اینمعنی پریشان خاطر شده برخود بترسید در
عقب مالک روان شد که خود را باو رسانیده عذرخواهی
نماید چون برسید دید مالک بمسجدی در آمده بنماز
اشتغال دارد صبر کرد تا از نماز فارغ شد آنگاه خودرا
بپای او انداخته شروع بعذر خواهی کرد مالک گفت
بخدا سوگند در همانوقت که این حرکت از تو صادر شد
ترا عفو کردم و بمسجد نیامدم مگر بجهت آنکه از برای تو استغفار کنم
و طلب آمرزشش نمایم .
حکایت
بهالی بجانب خراسانم سفر بود و بدان سامانم گذر
۷۵
درویشی پیاده افتان و خیزان دیدم که از اثر خار و خس
بیابان پائی مجروح داشت و جسمی ببروح یکی از همراهان
پیاده شده راحله خویش بدرویش داد دیگری گفت
بی سابقه معرفت و ارتباط ملاطفت با این طایفه پرون
از قاعده حزم و احتیاط است درویش آزموده بود
گفت این کردار نیک پسندیده تر است از گفتار
زشت تو چه حکمت گفتار تو موهوم است و خاصیت
کردار این معلوم قطعه
گر ترا حزم و احتیاطی بود عمل نیک را نخواندی زشت
نشنیدی بجامع بغداد بر بدیوار عاقلی چه نوشت
نیکبخت آنکه هر چه داشت بداد تیره حال آنکه هر چه یافت بهشت
مطیعه سراجیه افغانیه ماشین ثانیه
۶۴
کیومرث
پژوهنده نامه باستان که از پهلوانان زند داستان
چنین گفت کائین تخت و کلاه کیومرث آورد کو بود شاه
چو آمد ببرج حمل آفتاب جهان گشت با فر و آئین و آب
بتابید زانسان ببرج بره که گیتی جوان گشت ازو یکسره
کیومرث شد بر جهان کدخدای نخستین بکوه اندرون ساخت جای
سر تخت و بختش برآمد ز کوه پلنگینه پوشید خود با گروه
ازو اندر آمد همی پرورش که پوشیدنی نه بد و نه خورش
بگیتی درون سال سی شاه بود بخوبی چو خورشید بر گاه بود
همی تافت از تخت شاهنشهی چو ماه دو هفته ز سرو سهی
۶۶
حکایت
با طایفه بزرگان بکشتی نشسته بودم که زورقی در پی ما
غرق شد دو برادر بگردابی در افتادند و غوطه خوردن آغاز نمودند
یکی از بزرگان ملاح را گفت بگیر این هر دو را که بهر یک
پنجاه دینارت بدهم ملاح در آب افتاد تا یکی را برهانید
آن دیگر هلاک شد گفتم بقیه عمرش نمانده بود از این سبب
در گرفتن او تاخیر کردی ملاح بخندید و گفت اینکه تو گفتی عین
صوابست ولیکن میل خاطر من برهانیدن این یک بیشتر
بود زیرا که وقتی در بیابان مانده بودم مرا بر شتر نشاند و از
دست آن دیگر تازیانه خوردم در طفلی گفتم صَدَقَ اللهُ العلی العظیم
مَن عَمِلَ صَالحاً فَلِنَفسِهِ وَ مَن اَسَاءَ فَعَلَیهَا .
۷۸
قطعه
تا توانی درون کس مخراش کاندرین راه خارها باشد
کار درویش مستمند برآر که ترا نیز کارها باشد
حکایت
آورده اند که دهقانی سالخورده رنجور و ضعیف شد
و روز بروز ضعف روی بقوت نهاد دانست که وقت
رحیل است و رستن از چنگال اجل امری مستحیل فرزندان
خود را طلبید و ایشانرا پندهای حکیمانه و نصایح عاقلانه بداد
و گفت ای فرزندان دلبند و نور دیدگان ارجمند مرا پیک اجل
فراز آمده و نوبت مرگ در رسیده چندی نخواهد گذشت
که زندگانی را پدرود کنم و راه سفر آخرت پیش گیرم
سعید صیح الملا با تخمین مخدوم
۷۹
بدانید که در زیر بوستان گنجی مدفون و دفینه پنهان کردهام
که روز سختی شما را دستگیری کند و ایام ضرورت رفع
حاجت نماید فرزندان از شنیدن گنج بغایت مسرور
و بینهایت شادمان گردیدند و بعد از فوت پدر بمکان موهوم
شتافتند و با بیل و کلنگ اطراف زمین را بشکافتند چندانکه
جستجو بیش کردند نشان گنج کمتر یافتند چون از یافتن گنج مایوس
شده بمقام خویش مراجعت کردند سخنان پدر را بر ہذیان حمل
نمودند چون چندی بگذشت بوستان که بیل بسیار
خورده بود انگور فراوان بداد و پسران از ثمر آن نفع بشمار بردند
و مقصود پدر را از گنج مخفی دریافتند و دانستند
نابرده رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
۸۰
حکایت
آورده اند که بازرگانی گوسفند فراوان داشت واورا
شبانی بود امین و درستکار و پارسا و پرهیزگار هر روز
شیر گوسفندان را چندانکه بود حاصل کردی و بنزد خواجه خود
بردی بازرگان که مردی لئیم و ممسک بود از غایت
آزنم چندان آب در شیر کردی و شبانرا دادی و
گفتی برو بفروش شبان پیوسته خواجه خود را ملامت
میکرد و موعظت مینمود که ایخواجه این کار مکن با مسلمانان
خیانت مورز که عاقبت مردم خائن نامحمود باشد بازرگان
بسخن شبان التفاتی نمیکرد و همچنان بکار خود اشتغال
داشت ماشبی با تفاق شبان گوسفندان را در رودی برد
۸۱
و خود بر بلندی رفته خفته بود چون فصل بهار بود بر کوه بارانی
عظیم آمد و سیلی سخت جاری شده در رود افتاد و جمله
گوسفندان را ببرد و هلاک کرد. بیت
گفتی آن آب قطره قطره همه جمع شد ناگه و ببرد رمه
پس تا توانی از خیانت اندیشه کن و درستی وامانت
پیشه گیر هرگه یکبار خائن گشت کسی بروی اعتماد نکند.
حکمت
از گفتار بیهوده اندیشه کن و جز بضرورت خاموشی پیشه
بزرگان گفته اند.
تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد
بسی هست که دیگری را در نظر عیب نماید هرولی را ہوائی است
۸۴
و با هر سری سودائی.
عربيه - محاسن قوم عند قوم مثالب
هر که را ببینی معلومات و مكتسبات خود را دوست دارد
و هنر داند آنچه نداند و نتواند دشمن دارد و عیب شمارد
پس هر چه را هنر دانی و دیگران هم هنر دانند و نگوئی
هنری را نهفته باشی و اگر عیب دانند و گوئی عیبی
آشکار کرده هنر نهفتن از آن به که عیب خود گفتن .
حکایت
یکی از پادشاهان پیشین در رعایت امور ملکی سستی
کردی و لشکر به سختی داشتی لا جرم دشمنی صعب
روی نمود همه پشت دادند.
صدر الدين شبيب
۸۳
مثنوی
چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن بتیغ
چه مردی کند در صف کارزار که دستش تهی باشد کار زار
یکی از آنان که غدر کردند با منش دوستی بود ملامتش کردم و
گفتم دون است و ناسپاس و سفله وحق ناشناس
که باندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق نعمت
سالیان در نورد و گفت اگر بکرم معذور داری شاید که
اسپم بی جو بود و نمد زینم در گرو بود سلطان که بزر با سپاهی
بخیلی کند با او بسر جو امردی نتوان کرد .
فرد
.. رشید د علم
۸۲
بیت
اذا شبع الکمی یصول بطشاً * خاوی البطن یبطش بالفرار
حکایت
آورده اند که انوشیروان را معلمی بود که در ایام صغر بتعلیم و تادیب او قیام نمودی روزی معلم بدون تقصیر او را آزار نمود انوشیروان از اینمعنی بغایت خشمگین بود و در خاطر خود داشت تا وقتی که برتبه سلطنت و پادشاهی رسید روزی آن معلم را بحضور طلبیده از او پرسید که در ایامی که بتعلیم من قیام داشتی چه چیز ترا بر آن داشت که روزی مرا بیگناه مورد آزار ساختی و بسیاست و عقوبتم پرداختی گفت ای ملک چون امید آن داشتم که
۸۵
بعد از پدر برتبه پادشاهی رسی خواستم که ترا طعم ظلم
بچشانم تا در ایام سلطنت بظلم اقدام ننمائی و شیوه عدل
و شفقت بمردم مسلوک داری کسری چون این سخن
بشنید او را تحسین بسیار فرمود و خلعت و نعمتش
ارزانی داشت
حکایت
دوستی از دشمن معنی مجوی آب حیات از دم افعی مجوی
دشمن دانا که غم جان بود بهتر از آن دوست که نادان بود
کودکی از جمله آزادگان رفت برون با دو سه همزادگان
پای چو در راه نهاد آن پسر پویه همی کرد و در آمد بسر
پایش از آن پویه درآمد ز دست مهر دل و مهره پایش شکست
۸۶
شد نفس آن دو سه همسال او تنگتر از حادثه حال او
آنکه وراد و سترن بو گفت در بن چاهیش باید نهفت
تا نشود راز چو روز آشکار تا نشویم از پدرش شرمسار
عاقبت اندیشترین کودکی دشمن او بود از ایشان یکی
گفت همانا که در این سر نهان صورت این حال نماند نهان
چونکه مرا زینهمه دشمن نهند تهمت این واقعه بر من نهند
زی پدرش رفت و خبردار کرد تا پدرش چاره ان کار کرد
هر که در او جو هر دانائی است بر همه چیزیش توانائی است
حکایت
آورده اند که بروزگار خسرو رسولی از روم آمد خسرو جشنی
چنانکه رسم ملوک عجم بود رسول را بارداد و خواست که
پیش رسول مباهات کند که مرا چون بوزرجمهر وزیریست
دانا و خردمند پس بسوی بوزرجمهر نظر کرد و گفت ای فلان
آیا همه چیز در عالم تو ندانی و میخواست بگوید دانم
بوزرجمهر گفت نه ایخداوند کسری از این سخن در خشم شد
و از رسول خجل گشت پرسید پس همه چیز که داند گفت
همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند
پس انسان باید خویشتن را از جمیع نادانتر داند چه خود را
نادان دانستن دانا گشتن است و دانشمند ترین مردمان
کسی است که بداند نادان است سقراط با بزرگی خویش
میگوید اگر من نترسیدی که بزرگان اهل خرد بمن تعنت کنند
که سقراط بیکبار همه دانش جهان را دعوی کرد میگفتمی که هیچ چیز
۸۸
ندانم و عاجزم. بزرگی خود را بدین بیست همی ستاید
(فرد)
تا بدانجا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم
حکایت
آورده اند که جماعتی از بوزینگان در کوهی مقام داشتند
چون شاه ستارگان بافق مغرب خرامید و جهان جهان
آرا را به نقاب ظلام پوشانید باد شمال عنان گشاده در رکاب
سمگران کرده درآمد و بر بوزینگان شبیخون کرد بیچارگان از
سرما بنجور شدند و پناه می جستند ناگاه کرم شب تابی یافتند
گمان کردند که آتش است هیزم گرد کردند و آن میدمیدند
برابریشان مرغی بود بر درختی آواز داد کرم است و پر دار دو شباب
۸۹
چون چراغ مینماید آتش نیست التفات ننمودند در اینوقت
مردی آنجا رسید مرغ را گفت رنج مبر که بگفتار تو باز نیایند
و تو رنجور گردی و در تقویم و تهذیب چنین بی استعدادها
سعی نمودن همچنان باشد که کسی شمشیر بر سنگ آزماید
و شکر در زیر آب پنهان کند مرغ سخن او نشنید
و از درخت فرود آمد تا بوزینگان را حدیث کرمک شبتاب
بهتر معلوم کند بگرفتند و سرش از تن جدا کردند هر که پند
و نصیحت ناصحان در گوش نگیرد عاقبت پشیمان شود
آنگه پشت دست خائیدن سود ندارد و سینه خراشیدن
فائده نکند.
۹۰
حکایت
یکی از ملوک با تنی چند از خاصان در شکارگاهی
بزمستان از عمارت دور افتاد شب درآمد خانه دهقانی
از دور بدیدند ملک گفت شب را آنجا رویم تا زحمت
سرما نباشد یکی از وزرا گفت لایق قدر بلند پادشاهان
نباشد التجاء بخانه دهقانی رکیک برون هم اینجا خیمه زنیم
و آتش افروزیم دهقان را خبر شد و ماحضری از طعام
ترتیب کرد و پیش سلطان برد و زمین خدمت ببوسید
و گفت قدر سلطان نازل نه شدی ولیکن نخواستند که
قدر دهقان بلند شود ملک را سخن گفتن او مطبوع آمد
شبانگاه بمنزل او نقل کرد با مدادان او را خلعت و نعمت
۹۱
ببخشید شنیدم که در رکاب ملک قدمی چند همیرفت و میگفت
قطعه
زه قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کم ز التفات بمهمان سرای دهقانی
کلاه گوشه دهقان بآفتاب رسید که سایه بر سرش افکند چون تو سلطانی
حکایت
پیر زنی مظلمه پیش ملک شاه برد در آنزمان که فراز پلی
ایستاده و کوسش بعریض داد خواهان نهاده عوانانش
بیم همیدادند و دور باشش همیگفتند ملک موجب این حرکت
پرسید یکی از وزرأ گفت حشمت را تفرق جمع شاید که
چون سلطان منفرد سیر نماید شوکت وی در انظار افزون نماید
ملک چون این سخن بشنید نیک بیندیشید و گفت خرد من
بملاحظه فقیر رالهه
۹۲
بر صدق این سخن که گفتی گواهی ندهد چه مایه سلطنت جمعیت رعیت
است نه پراگندن جمعیت .
بیت
ملک همچو شمع است در بزم جمع اگر جمع نبود چه حاجت بشمع
این بگفت و پیر زن را در پیش خواند و پوزش آورد و پرسش
نمود گوشه قبایش بگرفت و زبان به ثنایش بکشود و گفت
اگر بر سر این پل قبایت بگرفتم بر صراط دامنت را خواهم گرفت
اگر فردا جوابم خواهی داد امروز دادم بده ای ملک خانه دماغ
بزور انباشته مدار تا قوت تر است ضعیفان را فرو مگذار
اگر ملک فیروز داری بتاب آه یک نیمشب نیاری
گویند ملکشاه سخت بگریست و انصافش بداد )
۹۳
بیت
خدا را چو خواهی ز خویشتن آزرد روا مدار کین جور وظلم بی سببی
هزار ملک قدرخان و دولت سلجوق توان بهم زدن از خیل آه نیم شبی
حکایت
کاروانی را شنیدم که نیمه شب در بیابانی مخوف
عزم وقوف نمودند و در آن بادیه رحل اقامت بیفگندند مگر در آن
سرزمین طائفه از دزدان در کمین بودند چون کاروانیان دیده
بآسایش بستند دزدان دست بغارت کشودند و شتره
و کالای ایشان را بتاراج بردند آن بیچارگان روی بهزیمت
نهادند و نیمه جان غنیمت شمردند پس از روزی چند نزد فرمانده
آن ملک داوری بردند و یاوری جستند ملک چون بحال ایشان
امیر محمد بیگ
ولد خط محمود قریه حبیب الله
۹۴
آگهی یافت گفت شما را بایستی مجارست مال خود اهتمام
نمود و خواب بر خود حرام صاحبدلی دران جمع بود بی اندیشه گفت
ای ملک ما سر بخوابگاه راحت از آن گذاشتیم که ملک را
بیدار پنداشتیم و در کار رعیت هشیار همانا بسمع همایون
پادشاه رسیده است که هوشنگ مر پادشاهانرا
از خوردن شراب و غلبه مستی ممانعت فرماید و گوید انرا
که پاسپانی مردم کا راست دریغ بود که بپاسبانی دیگرانش
نیاز افتد .
قطعه
هر که را خسر ویست فرخنده باش آسوده کو بروز و شبان
گوسفندان زگرگ بیخبرند هست بهر ایشان چو مهر وشبان
مهر خلیفه فقیر راله؟
۹۵
سایۀ شه بود چو بر سر خلق
ایمن ست از جفای دست و زبان
حکایت
پادشاهی کیسۀ طمع دوخته و انبان حرص اندوخته بود بدین سبب جانب مظلومان نگرفتی و نصیحت ناصحان نپذیرفتی قطعه
کرا که زیبق حرص و طمع بود در گوش
علاج می نکند پند مرد دانشمند
حکیم گفت علاج حسود ظالم را
مگر به بندکنی ورنه سود ندهد پند
آورده اند که بسی بر نیامد که اعیان مملکت در اتلافش پیمان محبت بستند و پیمانۀ عمرش بسنگ خصومت شکستند
هدیه ظالم ارستاند شه
دانش و چشم و گوش خیره شود
داد مظلوم اگر نگیرد از او
صبح عمرش چو شام تیره شود
۹۶
حکایت
حدادی حلاجی را در بازار فرو کوفت در هم آویختند و گرد برانگیختند
صاحبدلی از کنار معرکه بگذشت حلاج را گفت ای مرد آهن سرد
مکوب که پنبه است بر باد رفت مگر سخن خردمندان نشنیده
که گفته اند حِلْمُ ساعَةٍ تَرُدُّ سَبْعَةَ آفَةٍ اکنون بدلیل عقل حلال
تو با این مرد صلاح نیست، مشت با سندان بر نیاید و خشت
باز نخوان غالب آید که او آلات جنگ ساخته دارد و اسباب
کارزار پرداخته تو با این کمان شکسته هر قدر زور بود بجوزیه
نتوانی زد همانا آنانکه بشر میل کنند بشر نهاشند که ملک وجود
با آزار وجودی نیرزد پیغمبر میفرماید (المسلم من سلم المسلمون
من یده و لسانه.
۹۷
حکایت
شنیدم بکسری کسی مژده برد که خرم نشین کبت فلان خصم مرد
چنین گفت آنشاه فرخندهبخت که ما نیز باید ببندیم رخت
مرا چون همین راه باشد بپیش نخندم بکس بلکه گریم بخویش
چو بنیاد ایجاد ما بر فناست بمرگ کسی شادمانی خطاست
بلی هر که افتاد روشن روان نگردد بمرگ کسی شادمان
حکایت
چو دارا بتخت کیی بر نشست کمر در میان بست بگشاد دست
چنین گفت با موبدان و روان بزرگان و بیدار دل بخردان
که گیتی بچشم عدل و بداد مرا تاج یزدان بسر بر نهاد
شگفتی تر از کار من در جهان نبینند کسی آشکار و نهان
۹۸
ندانیم جز واد پاداش این که برما پس از ماکند آفرین
نباید که پیچد کسی از رنج ما بدین روز آگندن گنج ما
زمانه بدا و من آباد باد دل زیر دستانش شاد باد
وزان پس ز هندوستان و ز روم رسیدند پیش زهر مرز و بوم
برفتند با هدیه ها و نثار بجستند خشنودی شهریار
حکایت
آورده اند که ابراهیم سمرقندی روزی در بازار نشسته
بود مردی میگذشت اسبی خریده بود یکی از و پرسید که این
اسپ را بچند خریده گفت بفلان قیمت گفت بسیار
گران خریده نی ارزد ابراهیم گفت چرا سخن هرزه و بیهوده گفتی
که هر که بداند که به کوئے کاغذی شاهد آگناهی ست
چهار ماه در بخار دی بلی اگر فروشنه را اگر یبه است
خفف الله
گمان میبرم که این بیجا نوشته است
۹۹
غیبت کردی دوم آنکه خریدار را دلشکسته کردی سوم آنکه
تغیر قضا و قدر کردی چهارم آنکه در معامله که گذشت خوض کردی
بزرگان گفته اند در آدمی هزار عیب اند که چون خاموش باشد
همه پوشیده بماند و چون سخن گوید ظاهر گردد و بعضی از
دانشمندان گفته اند که در خاموشی هفت چیز است
اول آنکه خاموشی حصاریت است دوم آنکه عبادتی
بزرگ است بی رنج و تعب سوم آنکه زینتی است
بی زیور چهارم آنکه هیبتی است بی پیکار و حصاری است
بی دیوار پنجم آنکه بی نیازیست بیقدار ششم آنکه خاموشی
راحت است بر کرام الکاتبین هفتم آنکه سد است
از عیبها و پرده ایست از قبایح
در خط غلام محمد عبداللّه
(Vertical text in the right margin)
۱۰۰
حکایت
دوستی شکایت نزد من آورد که فلان عامل دام جور بنهاده
او داد بیداد داده گفتم شکر کن چون جورش بغایت رسد
دورش بنهایت رسد چه عادت روزگار برآنست
که سودش را زیانی است و هر کمالش را نقصانی
قطعه
خویش را سوز دار نکو بینی هر که از ظلم آتش افروزد
دیده کاقش از چنار جهد همه پیوند خویش را سوزد
لاشک چند انکه در قیامت مظلوم را ثواب اجر است ظالم را
را عقاب و زجر است حکیمان گفته اند هر غلبه موجب نجات
است مگر غلبه ظلم که موجب و باعث هلاک است).
رقم محمد الله
۱۰۱
قطعه
ای بیخبر از پرسش فردای قیامت امروز مکن ظلم بکن رد مظالم
در رد مظالم نکنی گفتمت امروز فرداست که مظلوم کند رد مظالم
بسی بر نیامد که عامل معزول شد و کسان حاکم بمصادرش مبادت
جستند رنجهاش داشتند و در شکنجه اش کشیدند تا چراغ
عمرش بمرد و آتش ظلمش فرو نشست
قطعه
ظالمانر سمت که خود روزی شوی از ظلم دیگران مظلوم
خوان نعمت ز پیش بردارند خود بمانی چو دیگران محروم
عادت نوشیروان آن بود که اگر تنی از دوستان بیگانه
از بوستان بیگانه سیبی بردی و یا آسیبی کردی و گفتی
١٠٢
جور اگر کم بود و گر افزون زان میان پارسد در آخر کار
ای بسا دودمان که خواهد سوخت آتش اراند کست ار بسیار
حکایت
پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر انجام این کار بمراد من
بر آید چندین درم زاهدان را دهم حاجتش آمد وفای نذرش
لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم بداد که بزاهدان
تفرقه کند گویند غلام عاقل و هوشیار بود روز بگردید
و شبانگاه باز آمد و درمها را بوسیده پیش ملک نهاد گفت
چندانکه طلب کردم زاهدی نیافتم ملک گفت این چه حکایت
است آنچه من دانم درین شهر چهار صد زاهد است گفت
ایخداوند جهان آنکه زاهد است زر نمی ستاند و آنکه می ستاند
١٠٣
زاهد نیست ملک بخندید و گفت چندانکه مرا در حق این طائفه
خدا پرستان ارادت است و اقرار این شوخ دیده را
عداوت است و انکار و اگر راست خواهی حق بجانب
اوست)
بیت
زاهد که درم گرفت و دینار رو زاهد دیگری بدست آر
حکایت +
طبیبی در محضری لاف حذاقت میزد و سخن بگزاف
و اطالت یکی از گوشه مجلس برخاست و گفت اگر حشمت
بر مجلسیان است که کوش تصدیق فراداشته اند
که...
[Vertical text in the margin:]
و هر که را در جیب نقد است از نقد سعدی سرشتهاند و هر که را نقد و سرمایه در دل ننهند از سعدی نبرند
۱۰۴
که اینان را شرم حضور مانع از گفتار و محاورت برقست
هر گاه ترا در اصلاح مزاج قدرت کامل است و در تدبیر علاج
تسلطی عاجل فکری در شفاء سخن گفتن خود کن که من بعد پایه
صیانت کلام را در هر مقام نیکو پاس داری گفت چه میگویم
گفت آنچه را گوئی سلامت نگوئی
قطعه
نه هر کس که بربسته دارد دهان نباشد دران قدرت گفتگو
چه دانی که داننده از روی عمد نشته است بسته است راه گلو
ببین آنکه دیوانه در روز و شب بگوید اگر چه نپرسند از او
خردمند باید نداند سخن مگر آنکه گویند باری بگو
۱۰۵
حکایت
ایاس ابن معاویه گوید با اغنیاء معاشرت نمودم
مرا جز غم برغم نفزود که مرکب ایشان از مرکب خود شایسته تر
دیدم و جامه آنان از جامه خود رنگین تر یافتم بلکه آنها را در هر صفت
از خود ممتاز و از هر جهت از خویش بی نیاز دیدم و چون
با طائفه درویشان نشستم و دل در صحبت ایشان بستم
از هر خیال آسوده و از هر اندیشه غنوده آمدم
قطعه
چوکس ببزم بزرگان منعمان پوید
ز روی طبع بزرگی سروری جوید
بهر که همسری افتاد نفس خود بین را
برابری طلبد بلکه برتری جوید
چو دستگاه توانگر بدید و دست نیافت
طریق شکوه و آئین کافری جوید
۱۰۶
حکایت
یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت
کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندران بست دستار خویش
بخدمت میان بست و بازو کشاد
سگ ناتوان را دمی آب داد
خبر داد پیغمبر از حال مرد
که داور گناهان او عفو کرد
الا گر جفاکاری اندیشه کن
وفا پیش گیر و کرم پیشه کن
که حق باسگی نیکوئی گم نکرد
کجا گم کند خیر با نیک مرد
کرم کن چنان کت برآید ز دست
جهانبان در خیر بر کس نبست
بقطار زر بخش کردن ز گنج
نباشد چو قیراطی از دسترنج
برد هر کسی بار در خورد زور
گرانست پای ملخ پیش مور
١٠۶
حکایت
اردشیر ابن بابک از نژاد ساسان ابن بہمن اولین
پادشاه سلسله ساسانیان پادشاهی با داد و دانش
و بزرگوار و در جهانگیری و کشور کشائی سر آمد روزگار بود و
بر آردوان بزرگ پادشاه اشکانی بتاخت و کار او را
بساخت و سلطنت ایرانرا در تصرف خود آورد و ملوک
طوائف را که در اطراف بودند برانداخت شهر استخر را
که تختگاه نیاکانش بود دوباره پای تخت ساخت بیشتر
ممالک روی زمین را مسخر و پاشا ہانش مطیع خود نمود
عمارات و آبادانی بسیار ازو یادگار است چون کوره
اردشیر در فارس که بفیروزه آباد معروف است و جزیره
١٠٨
در دیار بکر و خوزستان و گواشیر کرمان نصائح و وصایای پسندیده نگاشته و کتابها در حکمت عملی نوشته که یکی از آنها کتاب کارنامه در آداب ملوک و جهانداریست و کتاب آداب العیش در تدبیر منزل و معاشرت با مردم پسر خود شاپور را که از دختر اردوان داشت ولیعهد و جانشین خویش ساخت و پس از چندی تخت و تاج را بوی بازگذاشت و او را در نگهداری دین و عدل و داد با رعایا و برایا وصایا فرمود و خود گوشه گیری اختیار نمود )
حکایت
ز هرمز چو پیروز دلشاد شد روانش ز اندیشه آزاد شد
بیامد بتخت مهی بر نشست همان دست کهتر برادر بست
۱۰۹
یکی خشکسالی بیامد پدید که کس در جهان روی سبزی ندید
بهامون در آمد شہ نامدار همیخواست از دادگر زینهار
چو زین گونه شد شاه با آفرین بیامد یکی ابر در فرودین
همی در ببارید بر خاک خشک همی آمد از بوستان بوی مشک
چو پیروز ازین روز تنگی برست یکی شارسان کرد جای نشست
که باوان فیروز بد نام او از آنجا بر آمد همه کام او
در این روز گویند پیروز رام که پیروز اینجا بشد شادکام
حکایت
از سخنان حکما ست هر کس بچشم خویش عظیم و بزرگ
بود بچشم مردمان حقیر و کوچک نماید چه تا کسی خود را خرد نشمارد
مردمان و یرا بزرگ نشمارند آورده اند شخصی را که بزرگ
۱۱۰
قبیلهٔ خود بود نزدیکی از پادشاهان آوردند سلطان از و پرسید
بزرگ قوم تو کیست؟ گفت ای خداوند من خود بزرگ
قوم خودم پادشاه گفت اگر بزرگ قوم خود بودی
این سخن نگفتی ـ بزرگان گفته اند بزرگی کسی را سزد
که هر چند قدر و منزلت او کمال یابد کبر و نخوت او نقصان
پذیرد ـ از سخنان حکیمان است هر کس دیدهٔ فکرت
بمشاهدهٔ آیات عظمت و بزرگی صانع کشود در نظر دوربین او بجز
آثار حقارت و خوردی مصنوع جلوهٔ ظهور ننمود .
حکایت
یاد دارم که با کاروان همه شب رفته بودم و سحرگاه
بر کنار بیشهٔ خفته شوریده دران سفر همراه ما بود نعرهٔ بزد
١١١
و راه بیابان گرفت و یکنفس آرام نیافت چون روز شد
گفتش این چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم که بنالش
در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان از آب
و بهائم از بیشه اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح
و من به غفلت خفته قطعه
دوش مرغی بصبح می نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید بگوش
گفت باور نداشتم که ترا بانگ مرغی چنین کند خاموش
گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح خوان و من خاموش
حکایت
آورده اند موری کمر جهد بسته از توده خاکی که نقل آن
۱۱۲
آدمیان را بزحمت بسیار میسرمیشد ذزّهذره میبرد و بطرف
دیگر میریخت، مرغی بر او گذرکرد شخصی دید ضعیف و نحیف
که به نشاط تمام دست و پا میزند و در نقل آنخاک
جدی بسیار و جهدی بیشماربجای میآوردگفت:-
ای ضعیف بنیۀ نحیف پیکر این چه کار است که پیشگرفتهء
جهد
و این چه تیم است که دران خوض کردهمورگفت هر که قدم جدو
درکاری نهدو استقامت ورزد بمقصودخود نائل گردد
ومن عزم این کارکرده ام، وقدم اقدام در راه نهاده-اگرپیش
بُردم فهو المراد و الا معذورم خواهند داشت .
مثنوی
من طریق سعی می آرم بجا لیس للانسان الا ماسعیٰ
۱۱۳
دامن مقصود اگر آرم بکف از غم و اندوه مانم برطرف
ور نشد از جهد کار من تمام من در ان معذور باشم والسلام
حکایت
یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و وی را ثنا گفت
فرمود تا جامه اش بستند و از ده بدر کردند سگان ده در
قفای وی افتادند - خواست تا سنگی بردارد زمین بیخ
بسته بود عاجز شد گفت این چه حرامزاده مردمانند که
سنگ را بسته و سگ را کشاده اند امیر دزدان
از غرفه بشنید بخندید و گفت از من چیزی بخواه
گفت جامه خود میخواهم اگر انعام کنی . بیت
امیدوار بود آدمی بخیر کسان مرا بخیر تو امید نیست شر مرسان
۱۱۴
مصراع رضینا من نوالک بالرحیل سالار دزدان را قربی
رحمت آمده جامه اش باز داد و قبا و پوستینی بران افزود
حکایت
یکی از ولات سلطان محمود را شنیدم که بر بیچاره دست
تعدی دراز کرد و چشم طمع باز نمود وی بدر بار پادشاهی
تظلم نمود و داوری سلطان بفرمود تا بتشنیع او پیغام کنند
و بتهدید و تقریع او فرمان نویسند فرمان را باکمال اطمینان
خاطر بگرفت و بنزدیک آن والی شد وی چون از آهنگ
غزای پادشاه بمرز هندوستان آگاه بود دانست
که مدت دراز موکب شهریاری در راه است و دست مسکین
از دامن معدلتش کوتاه بکار وی مبالاتی ننمود و فرمان پادشاهی
۱۱۵
چنانکه شاید التفاتی نفرمود آن مرد متظلم را چون عزمی سخت
و جدی تمام بود روی بموکب پادشاهی نهاده و در هنگام عبور
شرف حضور یافت فرمان در دست گرفت و پای جسارت
پیش نهاد و ماجری بادی معروض داشت مگر پادشاه را
بجهته ضرورتی در دل غبار کدورتی بود در خشم شد و گفت
بر ما بود که کوش بتظلم تو داریم و فرمان بر دفع ظلم ظالم نگاریم
چون وی فرمان نخواند رو خاک بر سر کن و اندیشه دیگر نمای
وی باکمال دلیری قدم جرأت و جسارت پیش نهاد
و گفت روزگار ملک دراز باد چون فرمان تو بخوانند و حکم تو
نرانند من خاک بر سر چرا کنم شاه متنبه شد و گفت
نی والله مرا بایستی تا خاک بر سر نمایم بر فور در خیمی قوی برکماشت
۱۱۶
و فرمان بوی سپرد و بفرمود تا آن والی را بر دار کشند و آن فرمان
در سینه او نگونسار کنند تا عبرتی دیگران گیرند که این است سزا
آنکه به مردم ضعیف بتازد و بفرمان پادشاه نپردازد.
حکایت
یکی جامه بصباغ داد که نیلی کند روز دیگر بطلب پیش او رفت
مرد عذر آورد که جامه نیلی در خور ماتمزده گان است و من این
رنگ را بفال بد داشتم اگر فرمائی رنگ نیکوتر کنم
گفت آری بس نیکو گفتی هر رنگ که خواهی بکن مگر چندی
بر این بر آمد هر روز که صاحب جامه بطلب پیش رفتی
و تقاضای جامه خویش نمودی صباغ نیرنگی تازه آغاز نهادی
و او را برنگ تازه وعده دادی تا روزی بتغیر پیش رفت
خلیفه محمد عمر پشاور کار
۱۱۷
که جامه را بی رنگ پس ده و از نیرنگ بس کن که یک جامه
ساده صد هزار رنگ قبول نکند صباغ که اول روز جامه را
گم کرده بود و این همه معاذیر بجهت آن می آورد بغیر از راستی
چاره ندید گفت ای برادر معذور دار که جامه ات را
در خم نیستی زده ام و رنگ عدم گرفته مرد بخندید که بجان من
هر رنگ دیگر کنی مختاری اما این رنگ بکن که حلالت نکنم
حکایت
حکیمی فرزند خود را نصیحت همیکرد که ای فرزند دست توقع
نزد ناکسان مبر که اگر مسئول معمول نگردد شرمنده شوی
و هرگاه قرین اجابت افتد ناچار دو چار منت باشی
فَاسْئَلِ اللهَ فَإِنَّ اللهَ یُحبُ مَن یَسئَلَهُ وَ یُبغِضُ مَن لا یَسئَلُهُ
خلیفه شیر محمد شیر باش کار
۱۱۸
قطعه
دست حاجت پیش خلق مبر که کسی درد تو دوا نکند
هرچه خواهی زکردگار بخواه کس تفقد چو او، بجا نکند
حکایت
منقول است که نوشیروان عادل بر سرهنگی خشم نموده او را رخصت داد که بهر جا خواهد رود دیگر بنظر او در نیاید
و ملوک عجم را رسم چنان بود که در هر سالی یکروز بار عام میدادند و در آنوقت از وضیع و شریف هر که خواستی بدان انجمن حاضر گشتی سرهنگ مردود در آنروز بمجلس آمده دسترخوان پیش اشراف می انداخت و آش نزد ایشان مینهاد بتصور آنکه پادشاه از وی خشنود گشته هیچکس او را
۱۱۹
ازین شغل منع نمیکرد و بهنگام فرصت طبقی از طلای احمر که
هزار مثقال وزن داشت نهان ساخته بخانه خود برد
و براین سر هیچکس بجز از نوشیروان اطلاع نیافت
چون مردم متفرق شدند خوانسالار احتیاط در تعداد اوانی
طلا و نقره کرد یک طبق را نیافت خواست که خدمتگارانرا
در عرضه تعذیب بر آورد شاه با او گفت دست ازین
بیچاره گان بردار که آنکس که طبق را برده باز نخواهد داد و انکس
که دیده باز نخواهد گفت بعد از یکسال دیگر در بار عام آن
سرهنگ به بساط بوسی رسید چون چشم نوشیروان
بروی رسید نزد خود طلبید و در گوشش او گفت مکروجه
پاسال با تارسید که با امسال آمده سرهنگ
تصحیح شده حمیدالله
تسلیم که باید کرد که تسلیم
۱۲۰
نوشیروانرا بوسیده تمهید معذرت نمود نوشیروان
از سر جریمه او در گذشت و باز بخدمت خویش
اختصاص داد .
حکایت
سالی نزاع در میان پیادگان حاج افتاده بود
داعی همراه بود پیاده در سر و روی هم افتادیم و داد
فسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل
خود میگفت یاللعجب پیاده عاج چون عرصه
شطرنج بسر برد فرزین شود یعنی به ازان گردد که بود
و پیادگان حاج بادیه بسر بردند و بتر شدند قطعه
از من بگوی حاجی مردم گزائی کو پوستین خلق بآزار میدرد
۱۲۱
حاجی تونیستی شترست از برای حج بیچاره خار میخورد و بار میبرد
حکایت
شبانی را دیدند که در میان گوسفندان او گرگان
بودند و آسیبی بگوسفندان او نمیرسانیدند گفتند ای شبان
از چه زمان گرگان با گوسفندان تو صلح نموده اند
گفت از آنوقت که شبان مردم با خدای سبحان
صلح نموده
حکایت
مهتر اولیاء و بهتر اصفیاء علیه السلام فرمود که هرکه
بیش از قوت خود ذخیره نهد و دفینه نماید متاع خیراست
و حمال مال غیر که آنچه را بخورد مال اوست و آنچه را بنهد بال او
۱۲۲
هرچه را خورد از آن بهره برد و آنچه را صرف نکرد از آن هیچ
طرف نه بست قطعه
مفلسی کو بخورد مایه خویش شرمگسش بر توانگران باشد
مفلس آنست کان در بهای تا که روزی دیگران باشد
حکایت
آورده اندکه یکی از ملوک بدیدن درویشی رفت
آن درویش فی الحال سجده بجای آورد وزیر پادشاه
پرسید که این چه سجده بود گفت سجده شکر دیگر بار پرسید
برای چه شکر کردی گفت خدا را سپاس کردم برای آنکه
سلطان را نزد من آورد و مرا پیش سلطان بنزد که آمدن
شاهان نزد درویشان عبادت است و رفتن
۱۲۳
در و ایشان بدرگاه شاهان معصیت پس سلطان را
طاعتی حاصل شد و معصیتی از من صادر نگشت
محل شکر گذاری و سپاس داری باشد.
حکایت
این حکایت شنو که در بغداد رایت و پرده را خلاف افتاد
رایت از گرد راه و رنج رکاب گفت با پرده از طریق عتاب
من و تو هر دو خواجه تاشانیم بندهٔ بارگاه سلطانیم
من ز خدمت دمی نیاسودم گاه و بیگاه در سفر بودم
تو نه رنج آزمودهٔ نه حصار نه بیابان و با دو گرد و غبار
قدم من بسعی پیشتر است پس چرا عزت تو بیشتر است
تو بر بندگان مه روئی با کنیزان یاسمن بوئی
۱۲۴
من فتاده بدست شاگردان بسفر پای بند و سرگردان
گفت من سر بر آستان دارم نه چو تو سر بر آسمان دارم
هر که بیهوده گردن افرازد خویشتن را بگردن اندازد
حکایت
شنیدم چون خزائن ارض مصر یوسف را مسلم شد
همه روز گرسنگان را سیر کردی و خود غالبا بامداد و بسرمی برد
خیر خواهان او گفتند چرا مشقت گرسنگی بر خود راه دهی
با این همه نعمت که تر است گفت برای آنکه پیوسته
از احوال گرسنگان با خبر باشم قطعه
با خلق خدا اگر مودت گردی در بندگی کوی سعادت بری
چون از کرمش چشم عطوفت داری با آنکه دل بنده او آرزوی
۱۲۵
حکایت
آورده اند که عالمی راستکار در پیش اسکندر
بحجت زبان آوری کردی یکبار اسکندر گفت نمیترسی
گفت نه زیرا آنکه راستی از خدای عزوجل بترسد
از دیگران نترسد چه ترس بنده از دو طرف است
یا از خیانت خود یا ظلم خداوندگار و بنده از هر دو ایمن است.
حکمت
هر که احترام پدر و مادر را نگاه دارد و پرستش ایشان
بجا نیاورد خود نیز همان بیند و برخاک مذلت و خواری نشیند
قطعه
هر که پاس پدر نگاه نداشت
پسرش پاس او کی نگهدارد
[Margin Text - right side]
صدر اخلاق پشاور
[ILL] مطبع [ILL]
۱۲۶
با پدر هر که کرد دیده سپید پسرش روز او سیه دارد
حکایت
روباهی در بیشه میرفت و بوی طعمه هر طرف میگشت
بپای درختی رسید که طبلی از پهلوی آن آویخته بودند
و هرگاه بادی بوزیدی شاخی از آن درخت در حرکت
آمده بر روی طبل رسیدی و آواز سهمگین از آن برآمدی
روباه بزیر درخت مرغ خانگی دید که منقار بر زمین میزد
وقوتی می طلبید در کمین نشسته خواست او را صید نماید
که ناگاه آواز طبل بگوشش او رسید نگاه کرد جثه دید
بغایت فربه و آوازی مهیب استماع افتاد طامعه روباه
در حرکت آمده با خود اندیشید که هر آئینه گوشت و پوست او
حصه اندرس ششم ثور حور بخط محموم عبد الله ثا
١٢٤
فراخور آواز او خواهد بود از کمین مرغ بیرون آمده روی
بدرخت نهاد مرغ از آنواقعه خبر دار شده بگریخت
روباه بصد محنت بدرخت بر آمد بسی بکوشید تا آن طبل را
بدرید جز پوستی و پاره چوبی هیچ نیافت آتش حسرت
در دل وی افتاد و آب ندامت از دیده باریدن گرفت
و گفت دریغ که بواسطه این جثه قوی که همه باد بود
آن صید حلال از دست بیرون رفت و ازین صورت
بیمعنی هیچ فائده بمن نرسید .
نظم
نیست
دهل در فغان هست دایم ولی چه حاصل که اندر میان هیچ
گرت دانشی هست معنی طلب بصورت مشوغره کان هیچ نیست
۱۲۸
حکایت
شنیدم یکی عارف سالخورد در آمد مکه روشن روان می سپرد
تن عورش از تابش آفتاب چو موم اندر آتش چو شکر در آب
یکی گفتش ای پیر دیرینه روز تن از تابش آفتابت بسوز
نبستی چرا در سرای سپنج سپنج سرائی پی نفع و رنج
بزرگان چنین از جهان رستند نه چون ما دل اندر جهان بستند
چو صاحبدلان جهان دل منه به بیهوده گل بر سر گل منه
حکایت
یکی در صنعت گشتی گرفتن سر آمده سیصد و شصت
فن فاخر بدانستی و هر روز بنوعی گشتی گرفتی مگر گوشته خاطرش
بجمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه فن دریباوخت
۱۲۹
فی الجمله پسر را حکمت و صنعت در آموخت تا درگشتی
سر آمد شد مگر کیعن که در تعلیم او دفع انداختی و تاخیر کردی
چنانکه کسی را در آنزمان مجال مقاومت با او نبود
تا بحدی که پیش پادشاه آنروز کار گفته بود استاد را
فضیلتی که بر من است از روی بزرگی است و حق تربیت
وگرنه بقوت از او کمتر نیستم و بصنعت با و برابرم ملک را
این سخن دشوار آمد بفرمود تا مصارعت کنند مقامی
منیع ترتیب دادند و ارکان دولت و اعیان حضرت
وزور آوران اقالیم جمع آمدند و مصاف آراسته کردند
پسر چون پیل مست درآمد بصدمتی که اگر کوه آهنین بودی
از جای برکندی استاد دانست که پسر بقوت
از جای برکندی استاد دانست که پسر بقوت [margin text]
۱۳۰
ازوی زیاد است بدان فن غریب که ازوی پنهان
داشته بود باوی در آویخت پسر دفع آن ندانست
و بهم بر آمد استاد او را از زمین ربود و بر بالای سر برد
و بر زمین زد غریو از خلق بر آمد ملک فرمود تا استاد را
خلعت دادند و نعمت بخشیدند و پسر را زجر و ملامت
کردند که با پرورنده خویش بیوفائی کردی و دعوی
مقاومت بسر بردی پسر گفت ای ملک استاد را
بزور آوری بر من دست نبود بلکه مرا دقیقه از علم کشتی
مانده بود که از من دریغ میداشت و امروز بدان دقیقه
دست بر من یافت استاد گفت از بهر چنین میدانم
که گفته اند دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی خواهد توان
۱۳۱
بیت
هر آن کهتر که با مهتر ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد
و دیگر نشنیدۀ که چه گفت آنکه از پروردۀ خویش جفادید
بیت
اعلمه الرماية كل يوم فلما اشتد ساعده رمانی
قطعه
یا وفا خود نبود در عالم یا کسی اندرین زمانه نکرد
کس نیاموخت علم تیر از من که مرا عاقبت نشانه نکرد
حکایت
آورده اند که بهرام گور وقتی در دیار عرب با نعمان
منذر می بود و نعمان او را بامر پدرش یزدجرد تربیت میفرمو
۱۳۲
روزی در شکار قصد آهوئی کرد از پیش او در رمیده
هر طرف میگریخت و بهرام بعقب او می تاخت هوا گرم شد
آهو از شدت تشنگی بیطاقت گشته بکنار قبیلهٔ رسید
و بخیمهٔ اعرابی در آمد اعرابی او را بگرفت و بریسمان بست
و در عقبش بهرام بدر خیمه رسید تیر بر کمان نهاده نعره بزد
که ایصاحب خانه شکار من اینجا آمده بمن سپار
اعرابی بهرام را نشناخته گفت ایجوان زیبا روی مروت
نباشد صیدی که بخانهٔ من پناه آورد بدست دشمنش سپارم
بهرام درشتی آغاز کرد اعرابی گفت سخن در از مکن تا این تیر
که در کمان داری در سینهٔ من نزنی و مرا نکشی دست
تصرف تو بگردن این آهو نرسد و آندم که مرا بکشی مردم قبیله من
۱۳۳
ترا بجستجوی آهو نخواهند گذاشت بر جان خود رحم کن
و از سر این آهو در گذر و اگر توقفی داری این اسپ تازی
نژاد که بر در این خیمه بسته است با زین و لجام مطلا
بتو دادم سوار شو و اسپ خود را جنیبت ساز و
و بمقام خود باز گرد بهرام را حمایت او خوش آمد
و باسپ او التفات ننمود عنان بگردانید و بموکب خود
پیوست آنروز که تاج سلطنت بر فرق نهاد
و عرب و عجم طوق فرمان او را بگردن اطاعت افگندند
بهرام اعرابی را طلبیده تربیت کرد و او را منصبی
لایق بخشید و لقب مجیر الغزالان بوی داد یعنی
پناه دهنده آهوان .
۱۳۴
مثنوی
کسی را که آری بزنهار خویش نگهدار اندازهٔ کار خویش
بمردی حمایت از و وامگیر بمردانگی کار او در پذیر
یکی قطره آرد بدریا پناه ز صدر صدف سازدش تکیه گاه
بصد تربیت نامدارش کند یکی گوهر آبدارش کند
حکایت
حکیمی فرزند خود را وصیت کرد تا توانی در طلب علم و جمع مال
سعی بلیغ بجای آور که ابناء زمان از دو قسم بیرون نیستند اگر خواص اند
بجهته علم تکریم کنند و هرگاه عوام بسبب مالت تفخیم نمایند نظم
گر نشد مال رو تو علم آموز که بود نفع آن ز علم اولیٰ
مال فانی شود بگردش دور علم پیوسته است باقی ترا
۱۳۵
انتخاب از دوستداران وطن
جواهر و تورانی
در شمال مشرقی ایران همانجائیکه اکنون ترکستان
معروفست سابقا بنام هیاطله و توران سلطنتی بزرگ بود
که یکی از پادشاهان معروف آن موسوم به (خوشنزاز)
است این پادشاه چون بشاهنشاه ایران کرنکشی مینمود
و راه نافرمانی می پیمود فیروز پادشاه ساسانی بالشگری
بیکران بعزم تسخیر و سر کوبی مملکت هیاطله حرکت نمود-
از حشمت پادشاه و کثرت سپاه چنان هیجان و تزلزلی
در ملک هیاطله رویداد که پادشاه و رعیت و کشوری و لشکری
آن ملک مستعد و آماده مرگ بایستادند- همهمه و غریبی
۱۳۶
که از دیرباز و ترس و جبنی که از زمانهای گذشته از شمشیر
ایرانیان در دل هیاطله و تورانیان بود چنان آنها را مضطرب
و سراسیمه ساخت که یقین بر مرگ و دل بر هلاک نهادند یکی
از سرهنگان (خوشنواز) پادشاه توران که وطن
و پادشاه خود را اینطور بیچاره و درمانده دید و بدانست که
عنقریب خاک وطن او که مدفن آباء و اجداد اوست
پامال سم ستوران ایران خواهد شد و استقلال وعزت
هیاطله بتابعیت و ذلت مبدل خواهد گردید ـ فهمید و
دانست که جز مردانگی و جانبازی چاره نیست و درد
بدبختی وطن او جز بمرگ او درمانی نخواهد داشت پس نزد
خوشنواز آمد و گفت پادشاها حفظ عزت و استقلال
١٣٤
وطن و خدمت بتاج و تخت تو مرا بر جانبازی مصمم نموده است
هم اکنون دست و پای مرا ببند مرا در معرض عتاب
و بازخواست خویش بدار پس ازان بشفاعت و ندا
مرا بظاهری عفو کن و از دارالملک خود بران من حیلتی نمایم
که لشکر هیاطله بر ایرانیان غالب آید و دولت فتح
و فیروزی بر فیروزی روی نماید
گفت ایشه گوش دستم را ببر بینیم بشکاف لب درحکم مر
بعد ازآن در زیر دار آور مرا تا بخواهد یک شفاعت گر مرا
بمه منادی گاه کن این کار تو بر سر راهی که باشد چار سو
آنکهم از خود بران تا شهر دور تا بر اندازم در ایشان صد فتور
در میان شان فتنه هائی افگنم کاهر من حیران بماند از فنم
پدراند عجبم عجب اند
۱۳۸
خوشنواز پادشاه بگفتار سرهنگ رفتار نمود و اورا همانطور
از دارالملک طرد کردوی بنزد فیروز آمد و ظلمہائیکه
بساختگی بر او از خوشنواز رسیده بود بروی فروخواند
و از بیداد او دادها خواست - پس گفت ای شاہنشا
ایران من بجزای اینظلم و ستم که از پادشاه هیاطله برمن
رسیده اگر بر تو خدمتی و بر او خلافی کنم روا باشد - بنابرین
پادشاه ایران را از نزدیک ترین را بہہا بدارالملک ہیاطله
برم و از روی تاج و تخت سلطنت هیاطله بی هیچ آسیبی
بگذرم فیروز فریب اور ا خورده اور ا بلدراه و راهنمای سپاه
قرار داد - سرهنگ لشکر ایران از میان بیابانهای
کویرخشک ترکستان برد تا بجائی رسانید که دیگر قوت
۱۳۹
و غذا دست یاب کسی نبود و راه چاره از هر طرف
مسدود بود در اینجا سرهنگ تورانی با سری پر از غرور
و افتخار سرافرازی گفت ـ من برای خلاصی و نجات
وطن خود شما را از این راه آوردم و در این بیابان بدست
هلاکت سپردم اکنون خود دانید من بسی افتخار میکنم
که اگر خود را باین روز نشانیدم باز هم خدمت خود را بانجام
رسانیدم لشکریان ایران آن جوانمرد را عرضه هلاک نمودند
فیروز که چاره نداشت پیش افتاده و لشکریان از دنبال
وی همی رفتند تا پس از آنکه جماعت بسیاری از آنها
از گرسنگی و تشنگی معدوم شدند مابقی بحال نیم مرده بخاک
هیاطله رسیدند ولی از خوشنواز طلبکار عفو و اغماض شدند
۱۴۰
خوشنود از پادشاه هم بشکرانه اینموهبت که از یمن همت
و مردانگی یکنفر جوانمرد شاهنشاه ایران اینطور ذلیل
و مقهور او شده است بر ایرانیان بخشود و پادشاه ایران
به مملکت خود بازگشت فرمود و این داستان بروزگاران
بازماند و نام نیک جاویدی نصیب جوانمرد تورانی شد.
حکایت
صید کنان موکب نوشیروان دور شد از کوکبه خسروان
مونس خسرو شده دستور وبس خسرو و دستور و دگر هیچکس
شاه در آن ناحیه صیدیاب دید دهی چون دل دشمن خراب
تنگ دو مرغ آمده در یکدگر وز دلشان قافیه شان تنگنے
گفت بدستور چه دم میزنند چیست صفیری که بهم میپرند
حکمت پیشین کالا بیجائیه
مهمیه منظوم عبد الله
۱۴۱
گفت وزیر اینمک روزگار گویم اگرشه بود آموزگار
این دو نوا از پی رامشگریست خطبه از بهر زناشو هریست
دختری این مرغ بدان مرغ داد شیر بها خواهد از و با مداد
کایندو ویران بگذاری بما نیز چنین چند سپاری بما
آن دگرش گفت کز این گذر جور ملک بین و برو غم مخور
گر ملک این باشد و این روزگار من ده ویران دهمت صد هزار
در ملک اینحرف چنان در گرفت کاه برآورد و فغان سر گرفت
دست بسرد از دولختی گریست حاصل بیداد بجز گریه چیست
( تهیودور کورنر )
گاهی قلم کاری میکند که شمشیر بران نمیتواند و زبان
فایده حاصل مینماید که گلوله توپ از حصول آن عاجز میماند
۱۴۲
و یک شعر کار یک کتاب میکند و یک رای بجای یک لشکر بکار میرود
وقتیکه المانیها دست بدامن جد و جهد و کوشش زده میخواسنه
که از تحت اطاعت و غلامی فرانسویها بنجات یابند
طفلی بود موسوم (به کورز) که شعر خوب میگفت اینطفل
خیال کرد که این نهایت نامردی و پست همتی و غایت
دنائت و بیغیرتیست که وطن عزیز او در قید سلطنت
و حکمرانی اجانب باشد و هموطنانش در نزاری و زبونی
و غلامی و بدبختی بسر آرند و او در کار خوشگذرانی و کامرانی و تنبلی
باشد و هیچ سعی و کوشش بجا نیاور دو گوی افتخاری نبرد
اینخیال در دماغ اینطفل تولید اثر و هیجان غریبی نمود که بی اختیار
برخاسته و در قشون ملتی المان خود را مثل سربازان او طلب حضر نمود
۱۴۳
در مدت قلیلی خدمات بزرگ و کارهای نمایان نمود و منصبهای
عالی یافت۔ اشعاریکه او میگفت چون از صمیم قلب
و از لهجه بیغرض و دردناکی بود خیلی موثر میافتاد و نامردان
محجال را قابل مردان قتال می نمود
سخن کز جان برون آید نشیند لاجرم بدل
وقتی در جنگی کورز ملتفت شد که در آن جنگ قشون ملتی شکست
خواهند خورد چرا که مردان کارزار خسته و مانده شده اند
شب هنگام اشعار چند بگفت و بالحنی سوزناک در میانه
لشکریان فروخواند اشعار او چنان آتش غیرت و حمیت را
در کانون سینه سپاهیان برافروخت که با مداد ان آن قشون
و کوفته مانند شیران کاری و مردان کارزاری مصاف دادند
۱۴۴
دفتر کُلی نورند:
با آنکه ترجمه تحت اللفظ زبان اجنبی چندان بیاد خوش آیند نیست معهذا یک
چندی از آن اشعار را برای هموطنان خود ترجمه مینمائیم . سر تا سر مملکت بیدار
است. باد تند آزادی می وزد. کیست آن نامردی که دستهای خود را برای همراهی
و معاونت وطن مجروح بکار نبرد. و کو آن پست فطر تیکه در این روز محنت ساکت
و آرام نشیند بر آن سیه رویان سیه کار لعنت باد که در خانه خود بازنها
پنهان میشوند. بر آن نامردان فرو مایه لعنت باد وطنشسان دو چار مصیبت
است و آنها در خواب ناز و راحت اند. برای اینگونه دون همتان باران
طلب رحمت نخواهند نمود. شعرای ما مدح آنها نخواهند سرود. مطربهای ما
سرور و فرح نخواهند بخشید مردان باشجاعان، بهر آنکه خداوند با و قوت شمشیر
گرفتن داده است باید که شمشیر در راه وطن زند و دا د مردی دید .
۱۴۵
جغرافیای اخلاقی
هر چند جغرافیه دانان معارف قرین کیفیت شش حصّه
زمین را دریافت کرده اند امّا در هیچ اقسام جغرافیابیان
کل زمین (اخلاص) و رقبه (صفا) نیست - براعظمی
اخلاص نام در سمت شرقی اشراقات محبّت واقع است
که حدود اربعه آن به بحر محیط رحمت و غدیر مغفرت
و آبنای رأفت و منظر دلگشای رؤیت پیوسته است
رقبه آن غیر متناهی میل مایل از کجی براستی نقشه اش
از اطلس رقّت دل ظاهر است - صوبه ها - انسانیت
صداقت - مروّت - شفقت - تواضع - خیرخواهی - نصیحت - خدمت
۱۴۶
دارالسلطنه - دل صفا منزل که خانه خدایش نامند-
پادشاه روح فتوح که فرمان روائی مستقلی در اجرای اوامر
الهی دارد ولی بشورای عقل منوّر بنور ایمان- و حقیقهً این شاه
نزہت سپاه از حضور قدسیت ظہور قہرمان جمہور
حضرت رب غفور خلیفه و نایب الحکومه مقرّر است
آہالی این سر زمین شش طایفهٔ اعتقاد امور سهٔ مؤمن بهاست
اکثر این طوایف حقایق نسب خانه بدوش دل از فریب
غرور دینوی پرداخته- و زحمت کش کارِ آخرت
ساخته اند مشرب این قوم ہمہ از دل آشنای حق بودن
و از دورنگی نفاق باطل بیگانہ زیستن ۔ تعداد نفوس
و افراد این طوایف لطایف نژاد کہ نتائج (الشفقت علی خلق الله)
ملاحظہ صفحه عبداللّه -
۱۴۷
است افزون از شمار کرور و هزار رنگ و روی خصلت
و خوی این مردم نور چشم مردمی همه راست قامت
(فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ) و سفید چهره ( وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ
إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ ) و حَسَنُ الخلق ( إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ )
و دارای فضائل ( و يُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ ) میباشد.
مقدار مالیه بقدر ( لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا )
خرج (و حقیقة دخل است) صرف عمر عزیزی بها
به امور مأمور قرض دولت ـ این دولت ابدصولت
مرهون حجاب ابدی نیست بلکه خزانه عامره اش پر از
جواهر زواهر منطوق بشارت وثوق ( لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنَىٰ
وَ زِيَادَة ) است (و الات) قوافل فضل الهی و لطف نامتناهی
مدرسه حبیبه سرچشمه علم عبیدالله
خط برادر شیر محمد مطبع ماشین جبار
۱۴۸
همیشه از قلمرو فیض اقدس نزول رحمت می آرند و آن امتعه
نفیسه را بصادرات این حدود که عبارت است
از عبادت و طاعت و عجز و نیاز و همه کس را دیدن
و خود را ندیدن بواسطه ملک التجار (ان الله اشتری من المومنین
انفسهم واموالهم) بقیمت گران (بان لهم الجنه) بفروش
میرسانند آب و هوا چون این قلمرو بزیر خط استوای
اسلام واقع است انتها درجه گرمی محبت را داراست
ولی اکثرا بجزۂ آه اثر خیز از بحیره رقت دل برخاسته
باران سرشک بیم حجاب می بارد - و هوایش
را باعتدال امیدواری رحمت الهی می آرد --
مقدار ساحات شبانه روز (خوف ورجا) هم
- مطبعه شرکتیہ کاپل پر نژ ملا محمد عمر حمه الله -
۱۴۹
باین تقریب درینجا برابر و مساوی است
این براعظم را در سنه ۱۵۲۲ مسیحی حضرت سیاح فلک سیر
(سبحان الذی اسری) کابل کشف نموده اند. اگرچه سیاحان
پیشینه قلمرو قرب نیز ازین بر نشانی داده بودند مگرکشف
و تعمیر آن کماهی ازین قافله سالار سر منزل قرب بروی کار
آمده و نیز از تواتر اخبار این امیرالبحر وصول یقینی
چنان معلوم میشود که باعتبار تہذیب و تمدن
و ایجاد و اختراعات صنائع ترقی مدارج قرب ابدی
و قابلیت استعداد حقیقی اهالی این سر زمین خیلی
لایق و مستعد فیض و قلمرو شان بسیار معمور و خوش ہوائی
است که در هیچ جائی از بر دنیا و بحر آخرت. نظیر این مردم
۱۵۰
و مثال این دیار چشم بصیرت ندیده و نخواهد دید و چرا
این مردم مهذب و دیار شان معمور نباشد که موجد
و مخترع این صنائع قائل (بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ مَکَارِمَ الاخلاق)
میباشد فائدة جلیله - این سیاح سراسر فلاح اعلان
بشارت نشان عامی در داده که از بهر ساکنین این سرزمین
و نیز بیابان مرگان ملل غیر (بشرطیکه بقدم صدق
در حرم امن این مشرب بدیع و سیع در آیند)
جایدا دو ملک خوش منظر فرحت آور افزون از فراخور حال
در بر اعظم دیگری که آنرا روضۀ جاوید و فردوس امید نامند
بهر کدام می بخشند (ذٰلِکَ فضل اللّٰه یؤتیه من یشاء)
جغرافی اقتصادی آن است که انسان کامل خود را
۱۵۱
واقف طرز سلوک و روش با خالق و مخلوق علی قدر مراتبهم
ساخته با حق بصدق با خلق بانصاف زیست نموده
شیوه سداد و رشاد را با هموطنان عزیز خویش هیچگاه
از دست ندهد) تا از دولت روز افزون تمدن و ترقی
این وطن مقدس ما برخوردار دارین گردد
(و التوفیق من الله)
دادیم ترا ز گنج مقصود نشان گر ما نرسیدیم تو شاید برسی
انتهی
(اثر خامه عاجزانه فقیر مؤلف)
۱۵۲
انتخاب از کتاب احمد
صحبت
احمد چند روز قبل ازین کلیچه قندی خریده بود کلیچه
را بطرح برج ایفل پاریس ساخته بودند ـ این برج
یکی از عجائب تعمیرات امروزی دنیاست معلوم است
چیزیکه از خمیر و روغن ساخته شود چگونه نمونهٔ اصل خواهد بود
و انکهی طفل چه میتواند بفهمد. احمد خیلی دقت می نمود
هی نگاه میکرد خیال نمودم که این چه میفهمد و چرا اینقدر
نظر حیرت آمیز میکند و شکسته نمیخورد ـ سوال کردم
میدانی این کلیچه تو طرح چه عمارت است گفت: ـ
۱۵۳
طرح برج ایفل ، گفتم این را در کجا کی واز چه چیز ساخته اند.
گفت : - در شهر پاریس نزدیک رودخانه سن در
سال ۱۸۸۹ عیسوی همه از آهن درست شده
(بیست هزار خروار آهن مصرف شده) ارتفاعش
سه صد ذرع است سه مرتبه (منزل) دارد در مرتبه اول
اطاقی ساخته اند که چهار هزار و دو صد نفر جمعیت می گنجد
ایفل مهندس معروف معمار اول این برج است
و از و بلند تر جائی در قدیم و جدید از مهٔ دنیا ساخته نشده.
دیدم طفلی که هنوز مکتب نرفته و اگر خواندن حروف
چاپی را یاد گرفته و به آسانی میخواند چون کتب و نوشته
جات ما بزبان وطن نیست هر چه میخواند چنان میفهمد که روستائی
۱۵۴
معنی افکار خود را یا عرب ترکی را و فارسی فرنگی را . با وجود این
از نوشته روی کلیچه اینهمه تفصیل را خواندن و بدیگری تقریر
نمودن دلیل استعداد فوق العاده اطفال آسیاست
درین بین از احمد پرسیدم :- گنجایش جمعیتی را در عمارتی
یا در مسجدی یا در اطاقی میدانی مبنی برچه اساس است!
اینکه میگویند یک اطاق متعلق به اداره بلدیه پاریس
چهارده هزار نفر میگیرد یعنی چه ؟ آیا آدمها باید بنشینند یا بتوانند
بخوابند و یا فقط سرپا بایستند و همچنین مرتبه اوّل برج ایفل
چهار هزار و دو صد نفر آدم چه طور میگیره و چون اینمطلب را
مدتی قبل ازین به او تفصیلاً صحبت نموده بودم خواستم بدانم
یاد دارد یا نه. معلوم شد فراموشش نموده منفعل گشت
۱۵۵
و گفت پارسال این مسئله را گفته بودید درست نتوانستم
حفظ نمایم و اگر درست تقریر نمائید هرگز فراموش نمیکنم
گفتم:- در اصطلاح مهندسین هر وقت گویند:- فلان
عمارت به گنجائیش اینقدر آدم ساخته شد یا فلان جامع
اینقدر آدم را جا میدهد منظور غیر از ملاحظه شدن سائر
قواعد اصولی تعمیرات رعایت این قانون است
که هر وقت عمارتی در خور لزوم مسکن دائمی یا موقتی چند نفر
خواسته باشند درست نمایند اول در اوقات معینه
اقامت جمعیت مطلوبه را حساب میکنند که چقدر هوا برای
تنفس آنها لازم خواهد شد بعد ازین وسعت دارتفاع
عمارت را معین مینمایند مثلاً برای تنفس بیست و چهار ساعتی
۱۵۶
یکنفر سه ذرع مربع هوای صاف لازم است اگر خواسته
باشند برای صد نفر عمارت بسازند گنجایش سیصد
ذرع مربع هوای صاف را اساس وسعت و ارتفاع
او میگیرند.
احمد گفت :- درست فهمیدم هرگز فراموش نمیکنم
تعجب است که هوا و عمارت چون نور و ظلمت هرگز
با هم ربطی و جنسیتی ندارد که بتواند اساس گنجایش
نفوس در تعمیرات بشود گفتم : اینکه هوا بلکه روشنائی
که از هوا بمراتب لطیف تر است، اساس دوم تعمیرات
است که بدون ملاحظه او تعمیرات انسبه محال است.
درست در نظر اول هوا و عمارات هیچ ربطی به همدیگر ندارد
۱۵۶
ولی کسانیکه عمارات برای آنها ساخته می شود نه اینکه مربوط
با هوا هستند بلکه هوا ممد حیات آنهاست اگر هوا نباشد
نه ساکن پیدا می شود و نه مسکن اگر غفلتاً در جائی که ما هستیم
تخلیه هوا به عمل آید زندگی محال است فوراً از مسامات
و چشم و دماغ آدمی خون جاری می شود و بدن متلاشی گردد
و اگر هوای محیط کرۀ زمین یکدفعه نابود شود همه کوه و صحرا و دریا
که الآن داریم از هم می پاشد خانه که در خور تنفس
دو روزۀ دو نفر هوا دارد اگر چهار نفر داخل شوند بعد از
یک روز همه می میرند. هوای محیط کرۀ زمین که بنی آدم
زندۀ اوست و چون ماهی و آب با هم تعلق حیات دارد
مرکب از دو مادۀ اصلی (آزوت) و مولد الحموضه
۱۵۸
دو ماده عارضی (حامض فمی) وبخار آبست و هفتصدی
هفتاد و سه کاسه هوا هم وزن یک کاسه آب است
همه حیوان و نبات و جماد ازین چهار ماده که هوا میگوئیم
در زندگی خود مستنفع هستند هر نفسی که ذی روح فرومی برد
مولدالحموضه و مدفوع نباتست که غذائی ذی روح و مفرحست.
هر نفسی که انسان و حیوان بیرون میدهد حامض فمی
است که مدفوع ذی روح و غذای نبات است
و مفرح ذات. حالا فهمیدی که چرا اساس تعمیرات
گنجایش هو است؟ وازینجاست که در خانه گل نگاشتن
و در صحن و کوچه گل و درخت کاشتن از لوازم حفظ الصحه است
زیرا چنانکه گفته شد مولدالحموضه مدفوع ذی روح و غذای نبات
مسجید محمود خوشنویس الهه
۱۵۹
پس نبات وحیوان اسباب تولید غذای یکدیگر اند
و به اندک تامل احتیاج نبات به حیوان و حتیاج حیوان
به نبات بحدیکه وجودیکی بی وجود دیگری محال است
ثابت و از اسباب این احتیاج اثبات ذات غنی
مطلق که دهنده جان خالق و سائل کردیدن جهان است
واضح کردد هوائی که در همه آفاق عالم مثل گنبد کبودی
بمی نماید و از هر طرف دوره کرۀ زمین را بقطر چهل فرسخ
محیط است غیر از مواد اصلی و عارضی مسبوق الذکر
باز دارای چندین مواد غیره و در خور انواع احتیاج
قوای ظاهری و باطنی انسان وحیوان جماد و نبات است
که یکی ممد صدا و دیگری ممد قوای باصره و شامه و شعاع
۱۶۰
و الوان و جبن و شجاعت و سخاوت و لئامت و ذکاوت
و بلاهت و خواب و سائر مزایای فطری است که
در همه موجودات مشهود است . و همچنین دل هر ذره که
بشگافی باز چندین قوای روحیه ممد عوالم غیر معلومه پیدا
خواهد شد که در میان این هوای محیط، بسیط جداگانه ایست
بنوعی که در نظر ادراک گمان بری که جز او نیست
هیچ چیز دیگر و همه اینها فرمانبر یک قدرت مخفی جل شانه میباشند
و در کمال انضباط تا ایام موعود (قیامت) در سر مأموریت
خودشان مترصد انجام خدمات محولی هستند .
( تا توانائی بکف آری و به غفلت نخوری)
احمد ازین بیانات خیلی خوشحال شد و عده نمود که
۱۴۱
فراموش نکند گفت : - این کلیچه را نمیخورم و برای تماشا
نگه میدارم .
گفتم :- کلیچه را بخور قناد تو برای نفع خودش که
از امثال تو دارد از اینها زیاده خواهد پخت . کلیچه فروش
محض اینکه اطفال را مشغول نماید و برای خود خریدار زیاد
داشته باشد دور نیست که طرح دیوار چین را نیز از
آرد و روغن درست نماید و به اطفال بفروشد.
این را گفتم و فوراً بر خوردم که (ای داد) حالا دیگر تاشرح
دیوار چین را احمد نشنود هرگز ساکت نمی شود همین طور هم بود
احمد گفت :- آقا دیوار چین در کجاست چه دیوار است
که قابل ذکر بشود .
مدیر سراج الاطفال محمود طرزي
محرر قسمت اطفال حبیب الله
(س) تجوید نشان پنجم
۱۶۲
گفتم :- دیوار چین خیلی غریب است همینکه
همه عمارتهای قابل ذکر عالم را می شود نقل نمود . احمد طراز میگوید.
گفتم :- دیوار چین را در صفحات تاریخ دیوار کبیر
می نویسند اسم او بزبان چین (وانها جان جین)
یعنی دیوار ده هزار ساله و در السنه مغولها ( انکووه)
و تاتارها (بقوقه) معروف است بجهت نمودن قدرت
سلاطین از منه قدیم بهتر ازین دیوار یادگاری نباشد
ایمپراطور خطا (سن شخوانک) دو صد و یازده سال قبل
از ولادت عیسی (علیه السلام) این دیوار را برای سد
و پیش بند حملات طوائف تاتار و مغول از لب دریا
بنا نموده و بدستیاری ده کرور مزدور در پنجسال دیواری
۱۶۳
بطول هزار و سه صد میل به اتمام رسانید و در همه جا باطول
خود گاهی به بلندی کوهها برجسته و گاهی به درهها افتاده
معابر سیل و رودخانههای بزرگ را از زیر طاقهای خود
گذرانید در دو نقطه به رودخانه رزد تصادف نموده بطرف
مشرق پیچ خورده و با اعوجاج و تمایل تمام شده
با وجود این سد رزین و برجهای محکم که در هر صد قدم
ساخته شد باز مغولها چندین بار بخاک ختا تاخته و
ثروت اهالی را پرداختهاند از ینمعنی ثابت شده که
حمله دشمن قوی را هیچ گونه سدی درخور ممانعت نباشد
قدرت انسانی همه قصر است عاجز نیل مقاصد و اجرای
منویات خود را میتواند با وجود قوت قلب و کفایت
۱۶۴
ذاتی از پیش بردارد، دست تسلط آدمی چگونه به تعمیر
این طور دیوار رزین که امتداد ایام از خرابی او عاجز است
دار است. بخرابی او بیشتر قادر است این دیوار دوریه
است میانش را بعد از ساختن دو ضلع باسنگ
و خاک پر کرده اند ارتقاعش بیست و چهار فوت
و هفت ذرع ایران پهنایش سه ذرع و نیم است
تا کنون با اینکه هیچ گونه تعمیر نمیکند میگویند باز بهمان قرار
ثابت و پایه دار است، صحبت را تمام نمودم احمدرضا
خوب شد که عمارت (واتیکان) پاپ روم رئیس مذهب
کاتولیک نصاری و نائب حضرت مسیح را نپرسید
چون دیروز محمود صورت شهر روم قدیم که الان پای تخت
[margin text]
علیه صلوات الله و تحیاته
۱۶۵
دولت ایتالیاست و در طرف راست رودخانه (تبیر)
عمارت واتکان را در روی بلندی واتکان نام که عمارت را
بهمان اسم سمی کرده اند و دوازده هزار خانه دار دآورده
ملاحظه بفرمائید
بود از من تاریخ بنای او را می پرسید که الان هزار و چهارصد
است ساخته شده من نیز بنای او را از قسطنطین کبیر
قیصر روم و بعد از ان تصرفاتی که سائرین در تکثیر بیوتات
و تزئین و نقاشی آن عمارت نموده اند تقریر می نمودم
چون احمد بخاتمه صحبت من و محمود رسید و اسم
عمارت را شنید عجب اینکه بر عکس انتظار از تفصیل
او سوال ننمود.
۱۶۶
فکاهیات
لطیفه
شاعری طمع کار، توانگر اقتصاد پیشه را ستود و قصیده
اغراق کشیده در مدح او سروده چشم بصلہ و عطا دوخت
توانگر هم خیلی اظهار خورسندی نموده گفت :-
رنگینی مضمون، و بلندی اندازه مدح، و تناسب حسن طلب
این قصیده غرا مرا بران واداشته که بجناب شما
صله تقدیم نمایم۔ مکر دم نقد چیزی حاضر نیست
ہرگاہ فردا قدم رنجه نمائید البته دستکشی بعمل خواهد آمد
شاعر طماع را ازین وعده سراسر مژده تمام شب خواب نبرده
بقلم حبیب الله
در مطبعه ماشین خانه طبع شد
۱۶۷
علی الصباح وقت بدرخانۀ توانگر رفت و مانند
(قرضدار برکی) حالش تقاضای صله می نمود توانگر خود را
بدرتغافل زده پرسید چطور مهربانی کردید. شاعر گفت:
وعدۀ کریمانۀ تان مراکشان کشان باز آورده. توانگرگفت:
شما مرا بچند سخن بانمکی خورسند نمودید. من نیز شما را بچند
سخنگکی خورسش ساختم دیگر داد و طلبی در میان نیست
رخصت هستید شما را بخدا سپردم.
لطیفه
وقتی در ایام بهاران شاعری را بداهتۀ این مصرع بخاطر
گذشت (میکشان مژده که ابر آمد و بسیار آمد)
بعد تلاش بسیاری نموده این سطر مصرع
۱۶۸
رسانید (تند و پر شور و سیه مست ز کهسار آمد) وقتیکه
بیت کامل شد دلش غوره کرد هی مستمع می جست که
بیت را بشنواند و صلۀ آفرین بگیرد اتفاقاً ظریفی با او تصادف
کرد شاعر گفت بیستی ساختۀ ام بشنوید و بکمال شد و مد
آغاز کرد (تند و پر شور و سیه مست ز کهسار آمد) و تا میخواست
مصرع دیگرش را بسراید مستمع گفت :- آقا بس بس
مصرع دوم را فهمیدم. شاعر متحیر شده گفت چه طور
فهمیدید؟ گفت البته مصرع دوم چنین خواهد بود که (خرس آمد)
چرا که خرس باین هیئت از کهسار می آید شاعر بیچاره
منفعل گشته زهر خندی نمود و مصرع خودش را خواند
(میکشان الخ) ظریف مصرع دوم را تحسین و آفرین بادی
طبع مطبعه دارالسلطنه کابل
(۳) صحیفه ۳ سطر ۳
بدل کلمه مخدوم مخدومیه غلط
١۶٩
کرده گفت حیف است مصرعی چنین را سر مصرعی چنان
باشد .
لطیفه
وقتی عارفی از استیلای محبت باخیال محبوب
تذکار و این بیت را تکرار داشت .
بسکه در جان حزین و چشم بیدارم توئی هرکه پیدا می شود از دور پندارم توئی
منکری فضولانه گفت :- هرگاه (خر) پیدا شود. عارف
بداهته جواب داد که (پندارم توئی) آنشخص شرمنده
و خموش شد .
لطیفه
گویند شخصی بتهمت زندقه گرفتار آمد او را بحضور هارون الرشید
۱۷۰
حاضر ساختند. خلیفه از او پرسید (تو چه عقیده داری)
گفت: الحمد لله مسلمانم خلیفه فرمود این منکر بد عقیده را
سرزنش نمائید که اقرار کند شخص متهم عرض کرد ای خلیفۀ
مسلمین پسر کاکای شما حضرت پیغمبر خدا (صلی الله علیه وسلم)
مردم را سرزنش میکرد تا به مسلمانی اقرار کنند عجب که
شما مردم را سرزنش دارید که بکفر اقرار نمایند. خلیفه را
ازین جواب ظریفانه خنده گرفت و او را عفو فرمود.
لطیفه
اعرابی موسی نام سپیده دم بمسجدی درآمد که دوگانه
ادا کند ناگاه کیسهٔ زری از مسجد یافت و در آستین کرده
درون مسجد درآمده مشغول نماز شد اتفاقاً امام این آیه شریف
۱۷۱
قرأت میکرد که (و ما تلک بیمینک یا موسیٰ) چون اعرابی
بشنید سخت بترسید و کیسه زر را پیش روی امام انداخته
گفت (والله انت ساحر) و تا پا داشت میگریخت
که مبادا به تهمت دزدی گرفتار آید .
لطیفه
اعرابی در ایام تیر ماه بطرف سرد سیری سفر نمود
روزی از شدت سرما سخت خنک خورد از شخصی پرسید
آیا سبب اینقدر سردی هوا چیست؟ آنشخص گفت
به سببی که آفتاب در برج عقرب است . اعرابی گفت :۔
لعن الله العقرب فانها موذیۃ فی الارض کانت ام فی السماء
حصدوا المریقین جایگزینها حباب (۳۴ جوزه)
۱۷۲
لطیفه
شبی در خانه ظریفی را دزدی کردند. علی الصباح
که ظریف برخاست دروازۀ خودش را ندید.
دوان دوان رفت و دروازۀ مسجد را کنده بخانه آورد
مردم گفتند این چه کار ناروائی است که کردی؟
ظریف گفت صاحب این خانه دزد مرا می شناسد
او را بمن بسپارد که دروازۀ خانۀ خود را بگیرم
من هم دروازۀ خانه اش را رد می نمایم .
لطیفه
جمعی از شعراء بحضور پادشاهی رفتند پسری نیز
با ایشان بود هر کدام قصیدۀ در مدح حضرت شاه سروده
حدود الميرين بصفحه نوب (۲۳ مجره)
۱۷۳
صداء بگرفت همینکه پسر چیزی نخواند و همانطور خموش بود
پادشاه با و ملتفت گشته فرمود تو چرا چیزی نميخوانی؟ پسر
بداهةً عرض کرد اعلحضر تا منکه شاعر نیستم بلکه (غادی)
میباشم در ته تیغ این شعرا شرف حضور حضرت
سلطانی دریافته ام پادشاه از ظرافت او بخندید
و جایزه او بد او ارزانی فرمود
لطیفه
کژدم را گفتند چرا بزمستان بیرون نمی آئی
گفت به تابستان کدام قدر و قیمت دارم که بزمستانهم
بیرون برایم
حریر الوان با نگین ژب (۴۳ جزوه)
۱۷۴
اصطلاحات نحو
مدخل
حق سبحانه و تعالی برای ما انسان های ضعیف قوه نطق
بخشیده که بواسطه آن اظهار مطلب نمائیم و احتیاجات
خودمان را دور سازیم .-
هرگاه برای اظهار مطلب لفظی بزبان آریم یا بقلم
نویسیم در هر دو صورت پاره از سخن حاصل میشود که
مرکب از چند کلمه میباشد پس معلوم شد که هیولی و اجزای لفظ
مرکب همین کلمات سه گانه است که خودشان هم از
حروف ( الف با ) ترکیب وجود یافته اند .-
صدرالدین عاکفی نائب ( ۳۱ جوزه)
۱۷۵
از کلمات سه گانه اسم بیشتر بکار لفظ مرکب میآید.
فعل نظر باسم کمتر بدرد میخورد ..
و حرف در لفظ مرکب محض اسباب ربط دو اسم بهمدیگر
یا اسباب ربط فعل باسم میباشد و بس ..
معلوم است کلمات را در حین ترکیب کیفیت و حالت مخصوصی پیش
میآید و نام علیحده پیدا میکنند مانند مبتدا ، خبر، فاعل، مفعول
حال ، تمیز، موصوف ، مضاف و غیره ترکیب دو قسم است
مفید و غیر مفید و از این معلوم شد که
تمرین (۱) از حکایات ذیل اصلیت اسم و فعل و اسباب رابطه کی
حرف راجع به ترکیب را معلوم و اثبات کنید :
وقتی (به) جهل جوانی بانگ (بر) ما در زدم، دل آزرده (به) کنجی نشست (و) گریه
همیگفت (مگر) خوردی فراموش کردی (که) درشتی میکنی .
(شیخ شیراز علیه الرحمه)
۱۷۶
مرکب دو قسم است :
(۱) مرکب مفید که چون سخنگو بآن سکوت کند برای سامع
فائده طلب یا خبری حاصل شود .
(۲) مرکب غیر مفید که از ان برای سامع فائدہ طلب یا خبر حاصل نشود.
۱- مرکب غیر مفید سه قسم است :
(۱) مرکب توصیفی چون شخص خوب .
تمرین (۲) در حکایت ذیل مرکب توصیفی و اضافی را از هم جدا سازید
گویند بزغاله بر بام بلندی (مشغول بازی) بود گرگی را دید با کمال تکبر و غرور
در پائین دیوار می خرامد با نهایت جسارت فریاد برآورد که ای گرگ خونخوار)
وای ظالم ستمکار کد ام جرأت داشتی که در محله ما قدم گذاشتی گرگ سر بالا کرد
و آهی کشید و گفت بلندی مرتبه ترا جسور و مرا حلیم و صبور کرده اگر ازین دره رفیع
تنزل میکردی و از بالای بام تشریف می آوردی (زبان جسارتت) بسته
و (شاخ جرأتت شکسته میگردید . (قراءت سوم)
حصه نحوی لفظ
۱۷۷
(۲) مرکب اضافی چون رعیت پادشاه ..
(۳) مرکب امتزاجی چون صالح محمد ..
۲ - مرکب مفید
(۱) مرکب مفید را (که چون سخنگو بران سکوت کند سامع
را فائدۀ مطلب یا خبری حاصل گردد مثل احمد داناست
اسلم میخواند) کلام و جمله هم میگویند.
(۲) در کلام دو جزء اصلی است که یکی را مسند (خبر- یا فعل)
و دیگری را مسند الیه (مبتدا- یا فاعل) گویند، هرچه ازین
دو جزء علاوه باشد همه فضله و متعلقین آنها و برای ضوح کلام میاید.
(۳) مبتدا و خبر را جمله اسمیه، و فعل و فاعل را جمله فعلیه گویند.
(۴) مرکب غیر مفید جزء جمله واقع می شود .
نصح ارشدی عبد الله
۱۷۸
۳ - مبتدا و خبر
(۱) مبتدا اسمی است که صفت و کیفیتی را بسوی او نسبت کنند
(۲) خبر نیز صفت و کیفیتی است که نسبتش بمبتدا می شود چون
( شاه والا جاه ما غازی است ) درین ترکیب (شاه والاجاه)
مبتدا و (غازی) خبر است زیرا نسبت صفت غزا
بطرف او شده ( است ) کلمۀ رابطه است .
(۳) دانش - کلمۀ رابطه مفرد و جمع و سلبی و ثبوتی میباشد
چون است، استند، هست، هستند،
نیست، نیستند .
(۴) آخر مبتدا همیشه ساکن میباشد، و آخر خبر در رابطۀ سلبی نیز
مدام ساکن است چون تو غافل نیستی- آنها بی خبر نیستند
صحیح کننده عبدالرب
١٧٩
(٥) در رابطۂ ثبوتی گاہی ساکن میباشد، چون احمد قابل
ہست، و گاہی مفتوح چون اسلم دانشمند است
و گاہی مکسور چون شما دانشمندید .
(٦) مبتدا ہر چه باشد خبر اکثر مفرد می آید مگر مطابقتش با مبتدا
بواسطۂ کلمات ربط یا ضمائر ضرور است و از امثلۂ
فوق ظاہر است .
(٧) علیه السّلام ۔ رضوان اللہ علیہم اجمعین ۔ رحمۃ اللہ علیہ
السّلام علیکم ۔ سلام علیک ۔ و علیک السّلام
اصلاً مبتدا و خبر عربی و در فارسی مستعمل اند .
سلام علیک ای نبی مکرّم مکرمتر از آدم و نسلِ آدم
(مولینا جامی)
کلمات سینے ندا و تحسین و امثالہما
۱۸۰
۴- فاعل
(۱) فاعل اسمی است که نسبت فعل بسوی او بطریق
قیام یا صدور باشد چون احمد نشست - اسلم خواند
آخر فاعل همیشه ساکن میباشد .
(۲) در ترتیب ترکیب قاعده آن است که اول فاعل با فعل را
ذکر میکنند مانند امثله فوق .
(۳) هر گاه مفعول باشد در میان می آرند چون اعلیحضرت
والا (ملک را ) استقلال بخشیدند .
(۴) گاهی در شعر فعل مقدم می آید چون (نیاسایندند دیاز توس)
(۵) مطابقت فعل با فاعل در غیبت خطاب وتکلم لازم است.
(۶) در افراد و جمع اگر فاعل ذی روح باشد مطابقت میباشد
[Vertical text in the margin:]
بخشیدند شیر محمد یه لسمسین (صنفی هفتم)