ادبیات
ادبیات
برای صنف دوم اعدادی
AMIRI BOOKSHOP
کتابفروشی امیری
محل خرید و فروش هر نوع کتب
موبایل: ۰۷۰۲۹۰۱۱۴ - ۰۷۰۲۸۷۰۲۶
آدرس: جوی شیر مقابل کتابخانه عامه کابل
وزارت جلیله معارف
سلسله
(۱۰۰)
ریاست دارالتالیف
ادبیات
(۲۷)
ادبیات
برای صنف دوم اعدادی
تحریر قاری عبدالله خان
و تصویب وزارت معارف
در مطبعه عمومی کابل طبع شد
طبع اول
۵۰۰ جلد
سنه ۱۳۰۱ ش
۱
هو
ادبیات
بسم الله الرحمن الرحیم
پس از اعتراف بعجز و ادای حمد و نعت . بعرض میرسانم :--
دارالتالیف وزارت جلیله معارف پروگرامی برای درس ادبیات فارسی
اعدادی دوم ترتیب داده بود و عاجز را بتالیف مواد آن مکلف ساخت بنده کم بضاعت
مواد مذکوره را از کتب ذیل اخذ و استنباط نمود و اینقدر توانست که این رساله را
بنام ادبیات فارسی بمبصه بن وجود بیاورد :--
۲
فهرست کتبی که ماخذ ادبیات فارسی است
(۱) تذکرۀ دولت شاه | (١٤) رباعیات عمر خیام مطبع | (۲۷) رقعات ابوالفضل
(۲) نفائس الماثر | ڈسوسه خاور | (۲۸) نلدمن فیضی
(۳) مرآت الخیال | (١٥) کلیات خاقانی | (۲۹) دیوان فیضی
(٤) ریاض الشعراء | (١٦) نصایح فردوسی رشیدی | (۳۰) دیوان عرفی
(٥) سرو آزاد ۲ جلد | (۱۷) کلیات انوری | (۳۱) قصائد عرفی
(٦) خزانه عامره | (۱۸) خمسه نظامی | (۳۲) غزلیات طالب
(۷) مفتاح التواریخ | (۱۹) کلیات کمال اسماعیل | (۳۳) کلیات صائب
(۸) مجمع الفصحاء | (۲۰) کلیات شیخ سعدی | (٣٤) منتخبات آغای کمالی
(۹) شعر العجم ٥ جلد | (۲۱) اعجاز خسروی | (٣٥) دیوان کلیم
(۱۰) رساله منثور ذکاء الملک | (۲۲) کلیات امیر خسرو | (٣٦) قصائد کلیم
(۱۱) فرائد الادب | (۲۳) قرآن السعدین امیر خسرو | (۳۷) کلیات میرزا بیدل
(۱۲) شرح حال سلمان رشید یاسمی | (٢٤) کلیات سلمان | (۳۸) لب الالباب
(۱۳) جلد سوم تاریخی عمومی میرزا | (٢٥) دیوان حجاج طبع جدید ایران | (۳۹) سخن و سخنوران
عباس خان قبال اشتیانی | (٢٦) مخمس دیوان خواجه | و بعض کتب دیگر که اکنون فراموشم شده
۳
وجود نظم فارسی در قرن سوم هجری ظهور یافت. و برخی ادعا دارند که آغاز
نظم پیشتر بوده و بیتی از بهرام گور و بیتی از کتابه قصر شیرین روایت کنند
و هر دو پیش از ظهور اسلام است. و بعد از ظهور اسلام حکیم ابوحفص سغدی
و ابوالعباس مروزی را نشان دهند. ابوحفص در قرن اول هجری میزیست
و بیتی که بدو منسوب دانند این است:-
آهوی کوهی در دشت چگونه دودا او ندارد یار بی یار چگونه بودا
و ابوالعباس مروزی در عهد مامون رشید بوده قصیده در مدح مأمون زور وایت
کنند و ابیات ذیل را از ان قصیده شمارند :-
ای رسانیده بدولت فرق خود تا فرقدین گسترانیده بفضل و جود در عالم یدین
مر خلافت را تو شایسته چو مردم دیده را دین یزدان را تو بایسته چو رخ را هر دو عین
و پندارند که اشعار قدیم فارسی در اثر استیلای عرب بر ایران مانند سائر آثار ملی از بین رفته
صاحب مجمع الفصحا ء می نویسد «ظاهر است که اشعار قدیم شعرای عجم بسبب
غلبه عرب از میان رفته» این روایت سخیف است چه زبان فارسی موجود بعد
از اسلام وجود یافته و اشعاری که در تذکره ها می نویسند همه بعد از اسلام باشد چنانکه
(۱) منم آن ببر دمان و منم آن شیر یله نام من بهرام گور و کنیتم بوجبله
(۲) هژبرا بکیوان انوشه بدی جهانرا پدیدار توشه بدی
٤
دو بیت منسوب با بوحفص و ابیات ابو عباس را ذکر کردیم اما در بیتی که به بهرام نسبت یافته
نیز شبهه موجود است زیرا بعضی یک مصرع آنرا از ویدا نند بر علاوه بیت مذکور بزبان قاری
موجوده است و باشکال مختلف روایتش کرده اند و هر قدر در اشعار قدما کنجکاوی رود
تبع از شعرای عرب ظاهر شود و این دلیل است برآنکه فصحای فرس این فن نفیس را بلقای
عرب اخذ کرده اند چنانکه سخن و سخنوران در مواقع متعد د تصریح به این امر میکند پس نظم فارسی بعد
از اسلام باشد . او پنی است که شعر العجم تنقید کرد و میگوید: - اسلام ابدا خیال نداشت
که بزبان قومی تعرض نماید از عهد خلیفه دوم تا عصر حجاج تمام دفتر در ایران بزبان
فارسی بود اینقدر شد که در زبان قدیم فارسی اندک اندک کلمات عربی در آمیخت مانند
اردو زبانی جدید روی کار آمد و نیز دیانت اسلامی تاثیر خود را آنقدر دلها جا داد
که برای گنجایش غیر جا نماند. محیطی مانند عرب که از فضایش ترانه نظم بلند می شد
در برابر تاثیر اسلام مهر سکوت بر لب زده مدتی خموش ماند تا عهد ولید و چون در عهد او
سلطنت بسامانۀ پیدا کرد شعر که از لوازم اوست در عرب تجدید یافت اگر ممدوح
بزبان فارسی آشنا می بود شاید نظم فارسی نیز وجود میگرفت . آری در قرن
سوم آفتاب اقبال دولت عباسی رفته رفته میل بافول نمود و بنا بران بعضی
از علاقۀ ها و صو بجات بزرگ آزاد گشت و حکومتهای نو اساس یافت
ه
مانند طاهریان هرات وصغاریان سیستان آل طاهر (٥٤) پنجاه و چار سال
حکومت نمود و در سنه ٢٥٩ خاتمه پذیرفت . این خاندان اگرچه علی الظاهر ادعار از
استقلال نکرده اند ولی در خراسان انقدر تسلط واقتدار بهمرساندند که غیراز استقلال نبود
وازینجهته نظم فارسی در عهد ایشان ظهور یافت و با انکه چندان بزبان فارسی آشنا نبودند
مانند حنظله بادغیسی محمود وراق هروی از افغانستان برخاسته ودرین دو زمزمه
سرا گشتند وسبب شدند از ابقای زبان فارسی اگرچه دفتر وسائر نوشته خوان
رسمی بعربی بوده زیرا صالح ابن عبدالرحمن كاتب حجاج در عهد ولید دفتر ایرانرا از فارسی
بعربی نقل داده بود تا در عهد طغرل بیک اولین پادشاه سلجوقی عمیدالملک و زیرا و
دوباره دیوان و دفتر را بفارسی تحویل داد .
پس از آل طاهر آل صفار است و اینخاندان نیز اندکی حکومت نموده انقراض
یافت . رباعی درین عهد رواج گرفت گویند پسر یعقوب جوز بازی میکرد و بکوی
جوز می انداخت یکی از جوز ها در خست ازان منحرف گشت و بعد لول خورد و بكوی
درآمد پسر از نهایت انبساط سرود : غطان غطان همی رود تالب گوی .
(١) پیش از (٢٦٠) وفات کرده . (سخن و سخنوران ص ٢)
(٢) وفات او سنه ٢٢١ (مجمع الفصحا ص ١١ ٥)
(٣) عمیدالملک را الپ ارسلان برادر زاده طغرل در اوائل جلوسش کشت ٤٥٥
٦
یعقوب را این مصرع پسند افتاد و فضلا را بتعیین وزن آن بر گماشت تقطیع کردند
از بحر هزج بر آمد و بتکلیف یعقوب سه مصرع دیگر بدان رساندند تا رباعی صورت
گرفت و مدتی شعرا بدین وتیره چار مصرع میگفتند و آن را دوبیتی نام گذاشتند.
خلاصه نظم پیش از قرن چارم شیوع یافت چنانکه گفتیم و قدمای شعرا
از افغانستان بوده مانند حنظله بادغیسی محمود وراق هروی و استاد ابوالقاسم
حسن ابن احمد عنصری ملک الشعرای سلطان محمود در قرن چارم بتربیه خاندان سامانی
ترقی کرد و رودکی آنرا سر و صورتی تازه بخشید و در عهد سلاطین غزنوی و غوری و
سلاجقه بیشتر بتکمیل رسید و ازان ببعد نیز در هر دوره لطافتی دیگر گرفت و آرایشی
تازه یافت تا نوبت سبک هند رسید و نوین ترین جاده درین زمینه پیدا شد
نوابغ این سبک جان تازه در پیکر سخن دمیدند و مانند ظهوری، عرفی، سلیم، طالب
کلیم مرزا صائب و بیدل و امثال ایشان روی کار آمدند. و از پنجهت ارباب تذکره
نظم را بادوار مختلفه قسمت کرده اند چنانکه از ابوالعباس یا حنظله با دعیسی آغاز نمود و در
عهد رودکی کمال یافت شعرای عهد سلطان محمود و بعد ازان زینتی بر کمال آن
افزودند تا اختتام سلاجقه و این دوره قدما است : - عنصری فردوسی
(۱) مولد و وطن ابوالقاسم عنصری غزنی و وفاتش در ۴۳۱ بوده در عهد سلطان مسعود پسر سلطان محمود
مفتاح التاریخ مولد استاد را بلخ میگوید .
۷
خاقانی، انوری، حکیم سنائی از قدما اند درین دور قصیده بمنتهای بلندی خود رسید
چه خریدار بسیار داشت و شعرا از ممدوحین خود صلات گرانبها یافتند بعد از ان قصیده
قصیده از رتبه خود برافتاد و میل بتنزل کرد. و غزل ترقی نمود و نخستین شیخ شیراز
بترتیب دیوان غزل پرداخت اگرچه پیش از شیخ قدما نیز غزل سرائی کردهاند
و دیوان غزل داشتند مانند ظهیر و انوری و خاقانی ولی ملاحت گفتار شیخ را
در غزل ندارند دوره متوسطین از اختتام سلاجقه آغاز میکند و تا قرن دهم انجام میپذیرد
شیخ سعدی، امیرخسرو، خواجو، خواجه سلمان، شیخ کمال خجند از دوره متوسطین
و دورۀ متاخرین از قرن دهم آغاز مینماید و تا قرن دوازده هجری دوام میگیرد
این دوره بزعم مجمع الفصحا و چیزنویسان عصر حاضر دوره انحطاط نظم باشد
بمنتهای پستی خود ولی درین دوره مانند فغانی مجتهدی در فن نظم ظهور کرد و سبک
هند را روی کار آورد تا همچو ظهوری و عرفی و نظیری و طالب و سلیم و قدسی
و صائب و کلیم و غنی و امثال اینها داد سخن را در سبک هند دادند و رتبه غزل را
بپایۀ عرش رساندند. دوره معاصرین درین دوره قصیده و غزل و مثنوی
میرود که اندک اندک متروک شود چه بیشتر اشعار از نوع مسمط باشد مانند
مسدس وغیره واکثر ملی است شعر شعر اجتماعی و اخلاقی سبک جدیدی
سرایند و از عیوب و مفاسد تنقید میکنند . برخی از خیالات غرب پیروی
کرده و میخواهند قند پارسی را با شراب فرنگ درآمیزند و از ریخته الفاظ قافیه
و خروج از وزن عروضی را جواز شمرده و رواج داده اند و ادعا دارند که دائرۀ نظم
پهنای وسیع داشته و نشاید تحدید وزن و قافیه مقرر وسعت نظم را محدود نمود
بهر تقدیر معاصرین از مجددین و مخترعین نظم سبکهای تازه و مختلف خیالات
متنوع و تجدد پرور که اصلاً هیچ سبک و افکار از عالم غرب برخاست و محیط
شرق را فرا گرفت .
رودکی
رودکی قافله سالار نظم و ابو الآبای شعرا بوده نامش محمد است و برخی
جعفر گویند. تخلصش برودکی از جهتی است که بقریهٔ رودک (۱) از توابع سمرقند
سکونت داشت یا از جهتی که رود نیکو می نواخت یا هر دو جهته بوده باشد. رودکی
مانند هومر کور بوده و در سن هشت قرآن کریم یاد کرد و بعد بتحصیل علم قرائت پرداخت
و هم در اوائل عمر بنا به شعر گفتن گذاشت بشغل نظم بعد از تحصیل علوم متداوله
وادار نمود. خیلی خوش آواز و ظریف و بذله سنج بود و از یخته بحضرت نصر بن (۲) احمد
سامانی تقرّبی بسامان یافت و رفته رفته ملک الشعرا گردید و برتبهٔ ندیمی مصاحبی
ارتقا جست و در انعصر رتبه ندیمی برتر از وزارت بود و شرط ندیمی هم وسعت نظر
ظرافت لطافت طبع بذله سنجی حاضر جوابی بوده و در رودکی هر چار شرط وجود
داشت ارباب تذکره می نویسند که رودکی بدولت نصر انقدر دارای مکنت
و ثروت گردید که امرای بزرگ را نیز انمایه ثروت دست نداد. دو صد غلام زرین
کمر در سفر برکاب داشت و چارصد شتر بار خانهٔ او را بر میداشت. در نظم
کلیله دمنه چل هزار درهم دینگه صله گرفت. عنصری گوید:--
(۱) رودک قریه بوده از توابع سمرقند.
(۲) نصر سومین پادشاه سامانی است. جلوس او در سنه ۳۰۰ و وفات در سنه ۳۳۱ .
۱۰
چهل هزار درم رودکی ز مهتر خویش
عطا گرفت بنظم کلیله در کشور
رودکی نخستین شاعری است که دیوان ترتیب داد و اشعار پخته گفت و پیش
از رودکی شاعری بدین مایه و پایه سراغ نمیدهند . اگر چه از دیوان او چیزی نمانده
ولی رشیدی سمرقندی در عده اشعار او میگوید :-
شعر او را بر شمردم سیزده ره صد هزار
هم فزونتر آیدا رچونانکه باید بشمری
و غالباً مبالغه باشد بر علاوه که مجمع الفصحا می نویسد :- بیشتر اشعاری که بنام رودکی
شهرت یافته در دیوان حکیم قطران پدید آمد و بعد از تحقیق آشکار شد که از قطران است
و چون دیوان قطران شهرت نداشت و در مدح او نام نصر نیز اندر است نصر را ابن
احمد و قطران را رودکی پنداشتند و بعد از تعمق در تاریخ حق بجای خود قرار گرفت
و شبهه رفع گشت و ثابت شد که غالب آن اشعار مال قطران است . رودکی
در ۳۲۹ یا ۳۳۰ وفات کرده (۳)
(۱) سعید نفیسی که از فضلای عصر حاضر ایران است در کتاب احوال و اشعار رودکی و صفحه ۶ دیباچه می نویسد که بر علاوه اشعار منظوم کلیله و دمنه رودکی چار مثنوی دیگر هم داشت و مجموعه اشعاری بنام رودکی در طهران در ۱۳۱۵ بطبع رسیده و از ۱۱۷۰ بیت ۹۵۱ بیت از قطران و بقیه که ۲۱۹ بیت باشد از رودکی است با آنکه چند بیت دران نیز مشکوک است .
(۲) حکیم قطران تبخی است با وانوری و سائر شعرای او را دانند در ۴۶۵ وفات کرده ممدوح قطران ابو نصر ملان از امرای آذر بایجان بوده و بعلت اشتراک اسمی در میان هر دو ممدوح اشعار قطران را از رودکی پنداشتند .
(۳) سخن و سخنوران مجده
۱۱
وقتی امیر نصر میخواست در بادغیس هرات چندی توقف کند
امرا از طول اقامت در آنجا ملول و بدیدار وطن مشتاق بودند از حکیم تمنا کردند
و وعده نمودند که هرگاه اعلیحضرت امیر را ترغیب و تشویق بخارا نماید صله ها بدو
بخشند . رودکی قصیده در ینموضوع موزون نمود و شب هنگام در محفل حضور
با ترانه رو د سرود و چنان در امیر اثر کرد که شبانشب نهضت بخا را نمود . واین
ابیات از ان قصیده است :-
یاد جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتیهای وی زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون با همه پهناوری خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و شاد زی شاه سویت مهمان آید همی
شاه ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی
شاه سرو است و بخار بوستان سرو سوی بوستان آید همی
دارائی و ناداری روز مرگ یکسانست
زندگانی چه کوته چه دراز نه بآخر ببرد باید باز
(۱) جلوس ۳۰۰ وفات ۳۳۱ .
۱۲
خواهی اندر عنا و محنت و زی خواهی اندر نشاط و نعمت و ناز
خواهی اندک تر از جهان بپذیر خواهی از ری بگیر تا بحجاز
اینهمه روز مرگ اگر بینی نشناسی ز یکدگرشان باز
ترک طمع و نکوهرش از مدست
تا کی گوئی که اهل گیتی در هستی و نیستی لئیمند
چون تو طمع از جهان ببری دانی که همه جهان کریمند
ضعف پیری و حسرت جوانی
مرا بسود و فروریخت هرچه دندان بود نبود دندان بل چراغ تابان بود
یکی نماند کنون بل همه بسود و بریخت چه نحس بود همانا که نحس کیوان بود
نه نحس کیوان بود نه روزگار دراز چه بود منت بگویم قضای یزدان بود
همی ندانی ای آقاسب غالیه موی که حال بنده از ین پیش بر چه سامان بود
شد آنزمانه که رویش بسان دیبا بود شد آنزمانه که مویش برنگ قطران بود
دلم خزانه پر گنج بود و گنج سخن نشان نامه ما مهر و شعر عنوان بود
بسا ولا که بسان حریر کرده بشعر از ان سپس که بکر دار سنگ سندان بود
همیشه دستش زی زلفکان خوشبو بود همیشه گوشش زی مردم سخندان بود
۱۳
بدان زمانه ندیدی که زی چمن فرستی سروگویان گوئی هزار دستان بود
عیال نی زن و فرزند نی مئونت نی ازینهمه تنم آسوده بود و آسان بود
همی خریدمی و بی شمار داده درم بشهر هر چه همی ترک مالپستان بود
شد آنزمانه که شعر و را جهان بنوشت شد آنزمانه که او شاعر خراسان بود
تغزل
مشوشت دلم از کرشمه سلمی چنانکه خاطر مجنون طره لیلی
چک لشکر دهیم در دل تسکین چو ترس روی شوی آرمانی بهفر
بغچه تو شکر خند و نشه باده بسنبل تو در کوش مهر و معنی
ببرده نرگس تو آب جادوی بابل کشاده غنچه تو باب معجز عیسی
محاور کل فخریه و موعظه بخود
مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب چه آب جویم در جوی خشک یونانی
برای پرورش جسم جان چه رنجه کنم که حیف باشد روح القدس لکبانی
بحسن صوت چوبلبل مقید نظم بجرم حسن چو یوسف اسیر زندانی
بسی نشستم من با اکابر و اعیان بیازمودم شان آشکا رو پنهانی
نخواستم ز تمنا مگر که دستوری نیافتم ز عطا ها مگر پشیمانی
١٤
رباعیات
با آنکه دلم از غم هجرت خونست
شادی کنم توأم ز غم افزون است
اندیشه کنم هر شب و گویم یا رب
هجرانش چنین است و صالش چون است
وله
ای از گلش رخ رنگ بر برده و بوی
رنگ از رخ حور برده و بو از پی موی
گلگون گردو چوروی شویی همه جوی
مشکین گردد چو مو فشانی همه کوی
وله
چون کار دلم ز زلف او ماند گره
در هر رگ جان صد آرزو ماند گره
امید ز گریه بود افسوس افسوس
کانهم شب وصل در گلو ماند گره
و از معاصرین رودکی است شهید بلخی و دو بیت ذیل را از وی آرند:-
دانش و خواسته است نرگس و گل
که بیکجای نشکفند بهم
هر کرا دانش است خواسته نیست
هر کرا خواسته است دانش کم
رودکی در مرثیه او گوید:-
کاروان شهید رفت از پیش
واندگر رفته گیر و می اندیش
از شمار دو چشم یکتن کم
و ز شمار خرد هزاران بیش
در می نوردیم با یکه در آنره جای قبل بود
اگر داد دریلو نامه بلیغ ۱۵
رابعه قندھار بلخی نیز از معاصرین رودکی است مجمع الفصحا این دو بیت را از و
می نویسد :۔
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ ہجر و غمگشی چون بهجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من
١٦
فردوسی
فردوسی که گویند سخنوری مانند او در زبان فارسی تا امروز برنخاسته است
از باریافتگان سلطان غزنوی است. این پادشاه بزرگ طوری که از فتوحات
عالمگیر خود سلطنت ظاهری را وسعتی در خور بخشید همانطور از نظر والا و همت
بلند ارباب فضل را تربیه نمود و بدستیاری آنها قلمر و معنی را انبساطی بسزا داد
خودش هم دارای فضل بود چنانکه گویند کتابی در فقه تالیف نمود و صاحب طبع
شعر بود. مجمع الفصحا (١) قطعهٔ ذیل را بدو منسوب داشته:
زتخت را گر قم از سر لطف
خون من ریختی و غدرت هست
زانکه هنگام رگ زدن طبعیست
گوی سیمین گرفتن اندر دست
غزنین با که حال شهر کوچکی است در انوقت پایتخت این پادشاه بزرگ بود و بپواسطه
وسعت و عمرانش بحدی رسید که درودک امروز را مسلخ آن شهر شهیر میدانند.
سلطان مدرسه و موزهٔ دران بنا کرد و غرائب نفائس را فراهم داشت
حضرت او را از مشاهیر فضلا و ادبا رونقی تمام بود. ابوریحان بیرونی که درعلوم
مختلفه نظیر شیخ الرئیس بقلم میرفت از فضلای حضرت اوست چار صد شاعر
(١) جلد اول ص ٥٥ جلوس سلطان ٣٨٩ - وفات ٤٢١
۱۷
دیگله نشین دربار آنسلطان هنر دوست بود عنصری بلخی رتبه ملک الشعرائی
از آستان او یافت. وقتی سلطان مسعود پسرش از اصفهان بحضور پدر شتافت
و بغزنین رسید. سلطان در آنروز بار عام داد و شعرا را در صله پنج بیست هزار درمی
عطا کرد و هر یک از عنصری و زینتی را پنجاه هزار درهم بخشید
آمدیم بذکر حکیم نام فردوسی را منصور و کنیه اش را ابو القاسم ابن شرف شاه
مینویسند. تولدش در ۳۲۳ یا ۳۲۹ در یکی از قرای طوس موسوم بباژ یا رژان
یا شاداب واقع شده در سن تمیز بشغل علم ورزید و دارای فضیلت شد و شاعری
پیشه کرد و فردوسی تخلص نمود بجهتی که پدرش باغبان بوده. اما راجع بنظم شاهنامه
بعضی از تذکره نویسان روایت کرده اند که بفرمان سلطان محمود بنظم آن آغاز کرد
تحقیق آنست که بعد از ۳۶۷ بنظم آن پرداخته که ۲۲ سال قبل از جلوس سلطان باشد
بتخت سلطنت و در طوس بنظم این کتاب مشغول گشته و پیش از فردوسی دقیقی
بنظم شاهنامه توجه بر گماشته و قریب هزار بیت نظم کرده بود مگر بدست غلام خود
کشته شد و نظم او ناتمام ماند پس بمددتی فردوسی با قتفای او بنظم شاهنامه پرداخت
در یئوقت یکی از بزرگان با و احسان میکرد و بعد از مردن او حیتی ابن قتدیه بغمخواری
(۱) نام او را حسن و احمد و نام پدرش را علی و اسحاق هم نوشته اند و احمد ابن فرخ نیز ضبط گشته
(سخن و سخنوران ج ۱ ص ۷۹)
۱۸
و مراعات فردوسی قیام ورزیده و خراجش را معاف داشت چنانکه خود میگوید :-
حیی قتیبه است از آزادگان که از من نخواهد سخن رایگان
از ویم خور و پوشش و سیم و زر از و یا فتم جنبش و بال و پر
نیم آگه از اصل و فرع خراج همی غلطم اندر میان ولج
و در آغاز که میخواست شاهنامه را نظم کند جز ابیات دقیقی مأخذی در دست نداشت
و این کار صورت نمیگرفت. تا یکی از دوستان او نسخه از شاهنامه نثر را که بحکم امیر منصور ابن نوح (۱)
سامانی ترتیب و تالیف یافته بود باو داد و فردوسی بنظم آن پرداخت و در ظرف
چند سال دوره را ازان انجام داد واخیراً در سنه نظم شاهنامه تکمیل یافت و درین وقت
سال یازدهم از جلوس سلطان محمود بود فردوسی شاهنامه را بنام سلطان متون ساخت
و بطمع صله جزیل راه غزنه پیش گرفت و کتاب را تقدیم حضور نمود و امید داشت که شصت هزار
طلا صله گیرد ولی بمراد خود نرسید چه سلطان شصت هزار درهم بخشید فردوسی رنجید
و بمان زبانی که ازان سلطان بزرگ مدح کرده بود هجو نمود و پنهانی از غزنین بهرات گریخت
و در آنجا چندی پنهان ماند و بعد شش ماه بطوس رفت و بعضی گویند نزد اسفهبد حاکم
طبرستان رفت و خواست شاهنامه را بنام او کند و هجو سلطان را برا و خواند اسفهبد
(۱) جلوس ۳۵۰ ـ وفات ۳۶۶ -
۱۹
نپسندید و ابیات هجو را از و بصد هزار درهم خرید و نماند انتشار یابد و فردوسی
بطوس هم برگشت و در آنجا در ۴۱۱ وفات کرد . گویند سلطان بعد ها بر فردوسی
مهربان گردید و شصت هزار طلا با خلعتی فاخر برایش بطوس فرستاد و این صله
وقتی بطوس رسید که جنازۀ فردوسی را بقبرستان می بردند .
(۱) آثار فردوسی همین شاهنامه است و مشتمل است بر تاریخ چهار طبقه از شهریاران
عجم و در سن سی و شش یا چیزی فزون بنظم آن پرداخته .
(۲) یوسف زلیخا این مثنوی را بعد از اختتام شاهنامه در عراق بخواهش موفق ابوعلی
حسن بن محمد ابن اسماعیل اسکافی وزیر بهاءالدوله دیلمی نظم کرده .
(۳) پارۀ اشعار یکه مجمع الفصحا بنام حکیم نسبت نموده و در جمله دو بیت ذیل را
مینویسد از قصیده که در منقبت حضرت خلیفه چهارم است :-
شهی که چون بدو انگشت در خیبر کند برآمد از پی اسلام صد هزار انگشت
علی عالی اعلی که دست قدرت او هزار ره زده در چشم روزگار انگشت
ادیب دانشمند ذکاء الملک نیز هر دو بیت فوق را با بیت ذیل ز فردوسی مینویسد :-
مکن بحلقه از زلفت تا بدارنگشت که هیچکس بخدا در دهان مار انگشت
مگر این بیت از محمد قلی سلیم طهرانی است که معاصر است با صائب وکلیم و دوبیت
۲۰
اول قصیده ایست که مطلعش این است.
اگر برین خم زلفت تا بد انگشت
ز زلف خویش برآری بزنهار انگشت
و از سبک و طرز کلمه بندی آن ظاهر میشود که قصیده مسطور از دوره متأخرین است و غالباً شاعران سلیم را استقبال نموده و خوب از عهده بر نیامده و اصلاً آن را قاضی نور الله شوستری صاحب مجالس المؤمنین بنا بر غرضی بفردوسی الحاق کرده تا هم این قصیده در جلد ششم از حصه ۲۲ رساله سه ماهی انجمن ترقی اردو واقع اورنگ آباد طبع گشته نمیدانم این دو ادیب چگونه بسبک قصیده ملتفت نگشته و تصدیق کرده اند که از فردوسی است و نیز ذکاء الملک مطلع سلیم را که در دیوانش موجود است با ابیات قصیده الحاقی چسان آمیخته با تفاوتی ظاهر که در بین مطلع سلیم و آن دو بیت است .
اما در بیت اول دهزار انگشت ، شاید از قبیل تسمیه کل باسم جزء و لفظ معاونت و امثال آن مقدر باشد یعنی از پی معاونه اسلام صد هزار دست برآید ، اگرچه تقدیر را متأخرین در نظم پسند نداشته و گویند از رتبه می افتد .
یوسف زلیخای فردوسی نظم بلند نیست و برتبه شاهنامه نمیرسد .
صاحب سخن و سخنوران می نویسد : این کتاب هر چند تک تک ابیات و قطعه های خوب دارد ولی روی هم رفته نظمی عالی نیست و ابیات آن سست و [پائین پایه؟]
۲۱
و میان آن و شاهنامه تفاوت از زمین تا آسمان است .»
از یوسف زلیخای اوست :-
الرآ تلک آیات را بخوان تا ببینی روایات را
اما اقتداری که فردوسی نشان میدهد محض در شاهنامه است که آنرا بالفاظ
فارسی خالص نظم کرده و در پنجاه شصت هزار بیت جز کلماتی معدود از عربی نباشد
فتوحات اسلامی در ایران سبب آمیزش کلمات بعربی گشت با فارسی بحدی که
در تمام عروق و شرائین آن مخلل نمود. امروز یکر قعه مختصر دشوار است با فارسی خالص
نوشت ولی فردوسی مضامین مختلفه را بفارسی خالص ادا کرد و شاهنامه را باین خصیصه
ممتاز ساخت چنانکه با مزیت تاریخی که دارد بمشابه فرهنگی است از لغت فارس
و ازین رو دو خدمت مهم را که توسیع زبان فارسی و اخراج الفاظ غیر است از ان
بجا کرده .
بر آشفتن رستم زابلی برلشکر ایران هنگامیکه در یکی از محاربات در عقب شکست تورانیان (معاب - نداماد)
[بر نیزگان؟] طلایه میکشیدند خندا ، حلول را راه
بنزدیک رستم رسید آگهی که روی کشور زترکان تهی
زنامردی خواب ایرانیان بر آشفت رستم چوشیر ژیان
۲۲
زبان را بدشنام بکشاد گفت که کس را خردنیست با مغز جفت
بدینگونه دشمن میان دو کوه سپه چون گریزد زمان هم گروه
طلایه بگفتم که بیرون کنند در و راغ چون دشت هامون کنند
شناسر بآسائش و خوابگاه سپردید و دشمن برنج و براه
تن آسان غم و رنج بارآورد چو رنج آوری گنج بار آورد
چه گویم که روزی تن آسان شوم ز تیمار ایران هراسان شوم
برآشفت با طوس همچون پلنگ که این جای خوابست یا دشت جنگ
ازین پس تو هومان کلیاو را چو پیران و مین پولاد را
نگه کن برین دشت از کشوری تو از کشوری رستم از کشوری
اگر تاب دارید جنگ آورید مرا زین سپس کی بچنگ آورید
چو پیروز برگشتم از کارزار تباه شد همان کرده فرجام کار
طلایه نگه کن که از خیل کیست سرآهنگ این دوده را نام چیست
چو مرد طلایه بیابی بچوب همان در زمان دست پایش بکوب
درین پانزده بیت محض دو کلمه ( طلایه و غم ) عربی است و باقی الفاظ همه فارسی همچنین در ابیات ذیل الفاظ عربی نهایت محدود باشد .
( ٢٥٥ ) شماره فارسی امسه
۲۳
پاسخ رستم باسفندیار شاهزاده ایران
چنین گفت رستم بآواز سخت که ای شاه شادان دل نیکبخت
بدینگونه مستیز و تندی مکوش بدانده یکبار بگشای گوش
اگر جنگ خواهی و خون ریختن بدینسان تکاپوی و آویختن
بگو تا سوار آورم زابلی که باشند با جوشن کابلی
تو ایرانیان را بفرمای نیز که تا گوهر آید پدید از پشیز
هنگامیکه سهراب بپسر رستم برکیککاوس شاه ایران شکر کشید کاوس از رستم مدد خواست
و رستم دیرتر آمد شاه بروی برآشفت رستم عصبانی گشته میگوید:
تهمتن بزد دست بر دست طوس تو گفتی ز پیل دمان یافت کوس
زبالا نگون اندر آمد بسر برو کرد رستم بتندی گذر
تهمتن برآشفت بر شهریار که چندین مدار آتش اندر کنار
همه کارت از یکدگر بدتر است ترا شهریاری نه اندر خور است
چنین تاج بر تارک بی بها بسی بهتر اندر دم اژدها
من آن رستم زال نام آورم که از چون تو شه خم نگیرد سرم
٢٤
ستایش سلطان غزنوی:-
خداوند تاج و خداوند تخت جهاندار پیروز بیدار بخت
چو خورشید برگاه بنمود تاج زمین شد بکردار تابنده عاج
چه کوئی که خورشید تابان نبود کزو در جهان روشنائی فزود
ابوالقاسم آنشاه فیروز بخت نها و از بر تاج خورشید تخت
زخاور بیار است تا باختر پدید آمد از فتراک کان زر
مرا ختر خفته بیدار گشت بمغز اندر اندیشه بسیار گشت
چو دانستم آمد زمان سخن کنون نو شود روزگار کهن
بر اندیشه شهریار زمین بخفتم شبی دل پر از آفرین
دل من چو نور اندر آن تیره شب بخته کشاده دلان بسته لب
چنان دیده روشن روانم بخواب که رخشنده شمعی برآمد ز آب
همه روی گیتی شب لاجورد ازان شمع گشتی چویقوت زرد
در و دشت پیمان دیبا شدی یکی تخت پیروزه پیدا شدی
نشسته بر او شهریاری چو ماه یکی تاج بر سر بجای کلاه
رده برکشیده سپه از دو میل بدست چپش هفتصد ژنده پیل
٢٥
یکی پاک دستورپشش بپای باد و بدین شاه را رهنمای
مرا خیره گشتی سر از فر شاه وز ان ژنده پیلان چندان سپاه
چو آنچهره خسروی دیدمی از ان نامداران بپرسیدمی
که این چرخ و ماهست ویا تاج و گاه ستاره است پیش اندرش یا سپاه
یکی گفت این شاه روم است و هند زقنوج تا پیش دریای سند
در ایران و توران و را بنده اند برای و بفرمان او زنده اند
بیار است روی زمین را بداد بپرداخت از ان تاج برسر نهاد
جهاندار محمود شاه بزرگ بآبشخور آرد میش و گرگ
زکشمیر تا پیش دریای چین برو شهریاران کنند آفرین
چو کودک لب از شیر مادر شست بگهواره محمود گوید نخت
تو نیز آفرین کن که گوینده بد و نام جاوید جوینده
نه پیچد کسی سر ز فرمان اوی نیار د گذشتن ز فرمان اوی
کوشش
برنج اندرست ایخرد مند گنج نیابد کسی گنج نا برده رنج
بیا تا جهان را ببد نسپریم بکوشش همه دست یکی دهیم
٢٦ افزون بزرگ
کسی کز نژاد بزرگان بود زپیشی نماند سترگ آن بود
قبیضه اوردگار کسی کو بساید بعنان و رکیب نباید که گیرد بجانه شکیب
که چون کاهلی پیشه گیرد جوان بماند همش پست و تیره روان(۱)
همین رنج بر خویشتن برنهیم ازان به که کیستی دشمن دهیم
شجاعت و جنگجونی
میا بها به بندیم و هم آوردیم چو باید که کشور بجنگ آوریم
سرا خود چو پر هتری بگذرد روزگار چه در سور میرو چه در کار زار
به دشمین هر آنکس که بنمود پشت شود زان سپس روزگارش زشت
دلیری زهمت بسیار بودن بود دلاور سزای ستودن بود
ناورد = جنگ = نبرد چو رزم آیدت پیش هشیار باش تنت را ز دشمن نگهدار باش
هجیا = حرب = کارزار چو بد خواه پیش تو صف بر کشید ترارای و آرام باید گزید
چو بینی با آورد کس هم نبرد نباید که گردد ترا روی زرد
تو پیروزی از پیشه سستی کنی سرت پست گردد و چو هستی کنی
گراوتیزند گردد تو زوبر مگرد همشیوا ریاران گزین در نبرد
(۱) نه ـ طبیعت.
یارای دل را در هنگام جنگ
۲۷
زبد با نباید ستیزه نیز کرد چو پیش آیدت روز کار نبرد
فردوسی اکثر دست خطاب را بکلمه نباید وامثال آن ملحق می نماید و آن بسبب آزردگی
و ثقالت میگردد.
پایه شش
[مبادا روزی؟] نیکی داستان گویم از بهتراوید بهمان بر که کار بد آن بد روید
وگر بدنهان باشی و کینه ش زچرخ بلند آیدت سرزنش
تو زین کرده زهر جام کیفر بری زتخمی که با کشته بر پری
نگر تا چه گفته است مرد خرد که هرکس که بد کرد کیفر برد
چونیکی کند کس تو پاداش کن و گر بد کند نیز پرخاش کن عقابله
گرامی کن آن را که در پیش تو سپر کرد جان ز بد اندیش تو
چونیکی نمایند پاداش کن همان تا شود رنج نیکان کهن
اوغان بنقص خویش معتد بنقص موگی
زخرد و اد دادن بسنرد خرد به از هرچه گوئی تو از نیک و بد
حکم : زآز و نیز وانی بیکسو شویم نیا زانی در پیش خسته شویم
عرو : همه دانش ما به بیچارگی است به بیچاره کان بر بباید گریست
۲۸
مگر در نشناس
مشو غرة زآب هنرهای خویش نگهدار بر جا یگه پای خویش
عمیق چو چشمه بر ژرف در یا بری بدیوانگی ماند این داوری
ولیکن نبیند کس آهوی خویش تزار و روشن آید همی خوی خویش
پیمان
ندانی که مردان پیمان شکن ستوه نباشند در انجمن
که هر کو زگفت تو اندر گذشت ره راد مردی ز خود در نوشت
هر انکس که از راه یزدان بگذشت همان عهد اوی و همان با دست
نام چمان
دگر آن سخن چین دورویه دیو بریده دل از مهر کیهان خدیو با دام
میان دو تن جنگ کین افکند بکوشد که پیوستگی بشکند
شباست
یقین دان که کاری که دارد دوام بلندی پذیرد از ان کار نام
تو کاری که داری نبرده بسر چرا دست یازی بکار دگر
قضا
قضا چون ز گردون فروهشت پر همه زیرکان کور گردند و کر
( وتاب )
۲۹
بکوشیم از کوشش ما چه سود کز آغاز بود آنچه بایست بود
که کار خدائی نه کاریست خُرد قضای نبشته نشاید سترد
غفلت و غرور
جهان سر بسر حکمت و عبرتست چرا بهره ما همه غفلت است
منه با جوانی سراندر فریب کز از چرخ گردون نیابی شکیب
بیکاری و سستی
بخواب اندر است آنکه بیکار گشت پشیمان شود چونکه بیدار گشت
همان کاہلی مردم از بد دلی است هم آواز با بد دلی کاہلی است
وگر سستی آرد بکار اندرون نخواند و را رای زن رهنمون
در قرن پنجم سلطنت غزنویها بنا بر زوال گذاشت و بسبب شد از انکه نظم فارسی چندی از سیر
در تکامل بازماند و بعد ها که سلطنت بخاندان سلجوقی تکیه کرد و رفته رفته قوت یافت نظم هم راه
ترقی پیش گرفت و دسته از نوابغ شعرا ظهور نمودند، چه خاندان سلجوقی خیلی شعر دوست
و شاعر پرور بودند، و چنانکه پیشتر نوشتیم درین عهد دیوان و دفتر بنگه زبان فارسی تحویل یافت
و پیش از ان عربی بود و این هم باعث برترقی زبان و ادبیات گردید، الب ارسلان
و سلطان ملکشاه و سلطان سنجر هر یک توجه خاصی به تربیه فضلا و شعرا برگماشتند، دربار سلطان سنجر
۳۰
مانند در بار سلطان محمود اشعار زینتی داشت . امیر معزی ملک الشعرای عهد او بود
و در حضرت او تقرب و نوازشها یافته .
و چنانکه پیش ازین بیان رفت شعرای بزرگی این دوره و دوره غزنویها
از افغانستان بوده اند مانند ملک الشعراء عنصری و منوچهری بلخی و عبدالواسع جبلی
و حکیم ازرقی هروی ملک الشعرای الپ ارسلان و امامی هروی و امثال ایشان .
۳۱
حصه
عمر خیام (یا در یتیم)
حکیم عمر خیام ازین حصه و ظهورش در زمان سلطان ملک شاه سلجوقی است
تولد او را برخی بلخ و برخی لوگر (۱) و برخی نیشاپور گویند و هم در نیشاپور در سنۀ ۵۱۷
از دنیا برفته و برخی وفات او را از ۴۹۸ تا ۵۳۰ می نویسند و نظامی عروضی
دچار مقاله نقل کند وقتی در بلخ با حکیم صحبت داشتم درین سخن گفت خاکم در موضعی
باشد که هر بهار، نسیم بر آن گل افشاند پس از چند سال که نیشاپور رفتم مزار او را پائین
دیوار باغی یافتم که درختان امرود و زردآلو خاکش را از برگ شکوفه قبر پوشش کرده بود
حکیم با در عصر خواجه نظام الملک، و حسن صباح همدرس بوده (۲) و هر سه
از امام موفق نیشاپوری استفاده کرده اند تا اینکه حکیم در فنون معقول و منقول سرآمد روزگار شد
روزگار گشت بتخصیص در ریاضی دارای پایۀ بلندی گردید و بحضور ملک شاه سلجوقی ترتبۀ
ندیمی اختصاص یافت و بحکم او باصلاح بعضی از ارصاد فلکی پرداخت و زیجی ترتیب داد
و جدول ارصاد و تقویم را اصلاح نمود و حساب جلالی (۴) را در آن داخل ساخت در اوان تحصیل
(۱) واقع در کناره در مرغاب .
(۲) طفولیت خیام و خواجه را در یکزمان بعید و این روایت را جعلی میدانند .
(۳) جلوس ۴۶۵ - وفات ۴۸۵ مفتاح التواریخ .
(۴) سال تاریخ جلالی را سیصد و شصت و پنجروز و پنج ساعت و چهل و نه دقیقه اعتبار کرده اند نام
ماه های آن همان نام ماه های فارسی است . مبدأ این تاریخ سال چهارصد و هفتاد و یکم هجری است
و بحکم ملک شاه سلجوقی وضع گردیده (غیاث اللغت و ذکا الملک)
تاریخ الویبر، علم ادیان، جدول جلالی، م الدور سلجوقی، و جعجع بس [؟] در [؟]
۳۲
(۱) خواجه نظام الملک را با حکیم و حسن صباح رشته مودت استحکام پذیرفت و در بین خود عهد بستند
که هر کدام از ما برتبه و دستگاهی رسد، از دو نفر دیگر وارسی نماید و چون خواجه بدولت
الپ ارسلان سلجوقی برتبه وزارت ارتقا جست عهد قدیم را بیاد آورد و هر دو رفیق دیرین را
نوازشش کرد و برای حکیم هزار و دو صد مثقال طلا بر املاک نیشاپور نوشت و این سب بلغ را
بطور متمری مقرر داشت و برفی گویند مزرعه از نیشاپور باقطاع و جاگیر او داد و حکیم بدان مبلغ
معیشت میکرد و بتصنیف و تالیف مشغول میبود.
از حافظه اومی نویسند نوبتی در اصفهان بمطالعه کتابی مشغول گشت و هفت بار
مطالعه نمود و بعد ها در نیشاپور آن کتاب را از بر املا کرد و چون مقابله کردند با اصل نسخه بجز
چند جای محدود مطابقت داشته گویند روزی بر عبد الرزاق وزیر در آمد و او با امام القراء
ابو الحسن در قراءة یکی از آیات کریمه مباحثه و تحقیق میکرد. و چون خیام را می بینند مسئله را
با و عرضه میدارد. خیام اختلاف قراءتها و علت هر قراءت و شاذ آنرا بیان میکند
و اخیرا یکی از وجوه را ترجیح میدهد و غزالی بحکیم میگوید: خدا مثل ترا زیاده کند گمان نداشتم
شخصی از قراء در ینموضوع اینقدر یاد داشته باشد تا چه رسد بیکی از حکماء .
از تصنیفات حکیم است .-
(۱) خواجه نظام الملک وزیر الپ ارسلان و پسرش ملکشاه بود. خواجه وزیر صائب الرای جهاندار و کیاست بود
در دوازدهم رمضان ۵۸۵ بدست یکی از فدائیان حسن صباح شهید گشت و بعد از شهادت خواجه در نیمه شوال ملکشاه نیز در گذشت.
۳۳
رساله در طبیعیات
و رساله در وجود
و کتابی در کون و تکلیف این رساله در مصر بطبع رسیده
و رساله میزان الحکمه
و لوازم الامکنه در اختلاف فصول اربعه و عله تفاوت هوا در اقالیم سبعه
و کتابی در جبر و مقابله در فرنگ طبع شد
و جزوی از زیج ملک شاهی در اروپا بطبع رسیده
و رباعیات او که بالسنه مختلفه از عربی ولاتینی و انگلیسی و ایتالیائی وغیره ترجمه و طبع
گشته و این رباعیات اوست که در برابر شهرت آن سایر فضائل حکیم چندان نمایش
ندارد (۱) و در هند و ایران وغیره طبع گشته وعده رباعیات او را کم و زیاد میگویند
رباعیات حکیم طبع ایران دارای سه صد و شصت و یک رباعی باشد و دیوان رباعی
طبع هند او تا ۸۰۰ رباعی میرسد وازین ظاهر میشود که رباعی دیگران هم بدیوان حکیم
الحاق یافته .
(۱) ادیب فاضل ذکاء الملک عده رباعیات او را پانصد تی نویسد و میگوید در فارسی پیش از خیام کسی
صاحب این سبک نبوده و امتیاز رباعی باین است که چار مصرع میباشد مصرع اول و دوم و چهارم قافیه
دارد و مصرع سوم بی قافیه. مؤلف گوید دیگر امتیاز رباعی آنست که از فروع بحر هزج آید و تا ۲۴ وزن باریغ شود.
٣٤
حکیم را بعضی تناسخی و جبری میدانند و شاید منشأ این گمان هم رباعیات
حکیم گردیده چه رباعیات او دارای مطالب فلسفی باشد با زادی افکار و از فلسفه مست
و می و معشوق بحث را ند و بی ثباتی دنیا را شرح دهد و گاه از تصوف و توبه و انابت هم
سخن زند. از رباعیات حکیم است در پشیمانی و شرم از گناه :-
رباعی
با نفس همیشه در نبردم چکنم وز کرده خویشتن بدردم چکنم
گیرم که زمن درگذرانی بکرم زین شرم که دانی که چه کردم چکنم
توحید - وامید
گر گه بطاعت نپیوستم هرگز و رگرد گنه ز رخ نر فتم هرگز
نومید نیم زبارگاه کرمت زیرا که یکی را دو نگفتم هرگز
آزادی و قناعت
چون حضرت حق رزق تو قسمت فرمود یکذره نه کم شود نه خواهد افزود
آسوده ز هر چه نیست میباید شد آزاده ز هرچه هست میباید بود
بی آزاری - توکل
خواهی که ترا رتبه ابرار رسد مپسند که کس را ز تو آزار رسد
٣٥
از مرگ نیندیشی و غم رزق مخور کاین هر دو بوقت خویش ناچار رسد
بی تعلقی
درویش هرانکه نیم نانی دارد وز بهر نشست آستانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
نکوهش از بدخواهی
بدخواه کسان هیچ بمقصد نرسد یک بد نکند تا بخودش صد نرسد
من نیک تو خواهم تو خواهی بدمن تو نیک نبینی و من بد نرسد
کامجوئی - واضرار بغیر
گر شادی ازان بخویشتن میدانی کآسوده دلی را بغمی بنشانی
در ماتم عقل خویش نشین همه عمر پندار مصیبت که عجب نادانی
طاعت - سخا - منع غیبت
سنت بکن و فریضه حق بگذار و آن لقمه که داری ز کسان باز مدار
غیبت مکن و مجوی کس را آزار در عهده آنجهان منم با ده بیار
ترک تعلق
تا در هوس لعل لب و جام میی یا در پی آواز دف و بانگ نئی
٣٦
اینها همهحشو است خدا میداند تا ترک تعلق نکنی مرد ننی
مقصود حقیقی اوست عزاسمه ۲
هفتاد و دو ملتند در دین کم و بیش از ملتها عشق تو دارم در کیش
چه کفر و چه اسلام چه طاعتچه گناه مقصود توئی بهانه بر دار از پیش
جامعیت انسان ۲
ای آنکه خلاصه چهار ارکانی بشنو سخنی ز عالم روحانی
دیوی و ددی ملک و انسانی باتست هر انچه می نمائی آنی
گمنامی ۲
در راه چنان رو که سلامت نکنند با خلق چنان زی که قیامت نکنند
در مسجد اگر روی چنان رو که ترا در پیش نخوانند و امامت نکنند
رازجهان را فاش نمیتواند
اسرار جهان چنانکه در دفتر ماست گفتن نتوان که آن وبال سرماست
چون نیست درین مردم دنیا اهلی نتوانگفتن هر انچه در خاطر ماست
سختی مرگ هر جا یکسانست ۲
چون عمر بسر رسید چه بغداد چه بلخ پیمانه چو پر شود چه شیرین چه تلخ
۳۷
خوش باش که بعد ازین تو ماهی از سلخ بغره آید و از غره بسلخ
قناعت - ترک تعلق
یک نان بدو روزگر شود حاصل شر وز کوزه شکسته دم آبی سرد
محکوم کم از خودی چرا باید بود یا خدمت چون خودی چرا باید کرد
اهل ظاهر بحقیقت نرسیدند ۴
آنانکه محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه و در خواب شدند
قدرشناسی از حال
از حادثه زمان زاینده مترس وز هرچه رسد چونیست پاینده مترس
این یکدم نقد را بعشرت گذران از رفته میندییش و زآینده مترس
رباعی
روزی که گذشته است از و یاد مکن فردا که نیامده است فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
گویند از تمام رباعیات حکیم همین صدای دو رباعی فوق برخیزد و مقوله (اغتنم
الفرصة بین العدمین ) حاصل آن باشد و درین فلسفه با (اپیکورس) موافقت دارد.
۳۸
زندگانی گوئی خواب و خیالی است
آدم چو صراحی بود و روح چومی قالب چو نئی بود صدائی درنی
دانی چه بود آدم خاکی خیام فانوس خیالی و چراغی دروی
تعریض بر رشوه و حرام خوری
افتاده مرا بای و مستی کاری خلقم زچه میکند ملامت باری
ایکاش که هر حرام مستی دادی تا من بجهان ندیدمی هشیاری
شاد باش و غم جهان مخور
برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و جهان بشادکامی گذران
در طبع جهان گر وفائی بودی نوبت بتو خود نیامدی ز دگران
مناجات
یارب بدل اسیر من رحمت کن بر خاطر غم پذیر من رحمت کن
بر پای خرابات رونم بخشای بر دست پیاله گیر من رحمت کن
فلسفۀ آفرینش تواضع
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است گردنده فلک برای کاری بوده است
زنهار قدم بخاک آهسته نهی کان مردک چشم نگاری بودست
۳۹
در هر دشتی که لاله زاری بوده است
آن لاله ز خون شهریاری بوده است
هر برگ بنفشه کز زمین میروید
خالی است که بر روی نگاری بودست
عهد
آنرا منگر که ذوفنون آید مرد
در عهد و وفا نگر که چون آید مرد
از عهد و عهده گر برون آید مرد
از هر چه گمان بری فزون آید مرد
افسوس جوانی
افسوس که نامه جوانی طی شد
وین تازه بهار ارغوانی طی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
فریاد ندانم که کی آمد کی شد
بیخوفی از مرگ
آنروز نیم کز عدمم بیم آید
کابن نیمه مرا خوشتر ازین نیم آید
جانی است درین جهان مرا عاریتی
تسلیم کنم چو وقت تسلیم آید
عجز از معرفت
آنان که خلاصه جهان ایشانند
بر اوج فلک براق فکرت رانند
در معرفت ذات تو مانند فلک
سرگشته و سرنگون و سرگردانند
٤٠
دنیا بکس باقی نماند
آنانکه کهن شدند و آنها که نوند
هر یک بمراد خویش لختی بدوند
این کهنه جهان بکس نماند جاوید
رفتند و روند و دیگر آیند و روند
کاسه سر
این کاسه که بس نکوش پرداخته اند
بشکسته و در رهگذر انداخته اند
زنهار بر او قدم بخواری ننهی
کاین کاسه سر کاسه های سرساخته اند
حکیم درین رباعی از تکبر و خرام بعجب نهی میکند و مرزا بیدل این مضمون را بسبک خود
در آورده جهانرا (زمین دل) معرفی کند و گوید: در همچو زمین از آداب بایست بسر راه رفت
چنانکه می سراید:-
درین ادیکده جز بهر هیچ جا مگذار
جهان تمام زمین دل است پا مگذار
هم درینمضمون حکیم گوید
این کوزه گران که دست در گل دارند
عقل و خرد و هوش بر ان بگمارند
بر گل لگد و تپانچه تا چند زنند
خاک بدن است تا چند بپندارند
نکوهش از صحبت نا اهل
جانم فدای انکه او اهل بود
سر در قدمش اگر نهم سهل بود
٤١
خواهی که بدانی به یقین دوزخ را دوزخ بجهان صحبت نااہل بود
ابر- ہوا
روز یست خوش و ہوا نه گرمت و نه سرد ابر از رخ گلزار همی شوید گرد
بلبل بزبان حال خود با گل زرد فریاد همی زند که می باید خورد
لطف و نکوئی
معشوقه که عمر ش پس غم باد دراز امروز بمن تلطفی کرد آغاز
بر چشم من انداخت دمی چشم و برفت یعنی که نکوئی کن و در آب انداز
باره طوس
مرغی دیدم نشسته بر باره طوس در پیش نهاده کله کیکاوس
با کله همی گفت که افسوس افسوس کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس
٤٦
خاقانی
ابی بدیل فضل الدین ابراهیم ابن علی نجار شروانی شاگرد رشید و داماد
ابوالعلای گنجوی است و چندی از فلکی شیروانی هم شاگردی کرده و فلکی نیز شاگرد
ابوالعلا بوده . در ابتدا بتحصیل علم پرداخت و پس ازان میل بشاعری نمود و حقایقی تخلص
میکرد . وقتیکه درین فن ممتاز گردید بدربار خاقان کبیر منوچهر اخستان تقرب جست
مناقب و بمدح او پرداخت و مورد عنایات خاقان گردید و تخلص خود را هم بدین تقریب خاقانی
مقرر کرد . گویند خاقان در صله هر قصیده هزار طلا بخاقانی میبخشید و اخیر خاقان
از و رنجیده بقلعه شاوروان حبسش فرمود . ارباب تذکره در سبب حبس او
می نویسند که خاقانی میخواست عزلت اختیار کند خاقان رخصت نمیداد.
ناچار خاقانی فرار کرد و بحدود بیلقان بدست گماشتگان شاهی دستگیر شد
و بحکم خاقان اسیر گشت . اما شعرالعجم این روایت را سخیف دانسته و میگوید:
سبب حبس خاقانی انگشتری بود که ملک الوزرا، خواجه جمیل الدین موصلی برسم یادگار
باو بخشیده و گفته بود یادگار نگهدارد و بکس ندهد . خاقان انگشتری را از خاقانی
خواست و او مضایقه نمود و بحضور تقدیم نکرد و لهذا بپاداش آن حبس گشت
بهر تقدیر پس از شش ماه بشفاعت مادر شاه از بند رهایی یافت بشکرانه آن احرام
٤٣
حرمین بست و در عوض راه مثنوی (تحفه العراقین) را نظم کرد پس از زیارت
اماکن مقدسه بازگشت و در عراق قیام ورزید و خاقان فرمانی باحضار او فرستاد
و او میل بعزلت داشت قصیده مشتمل بر معذرت و استعفا از ملازمت منع
سرود و مستعفی شد .
خاقانی چندی بحضور قزل ارسلان ممدوح ظهیر نیز تقرب جسته و اخیرا در تبریز
انزوا گزید . ازینجهته عارف جامی او را از عرفا می شمارد و در نفحات الانس حوالی نام
او را در ذیل شعرای متصوفه می نویسد . وفات خاقانی را ارباب تذکره در ۵۸۷
ضبط کرده اند ولی از تحقیق حبیب السیر مستفاد می شود که تا ۵۹۵ هم حیات داشته
خاک او در سرخاب تبریز است و از معاصرین خاقانی است انوری و ظهیر و غیره
شعرای قرن ششم .
خاقانی در نظم سبک خاصی پیموده و آهنگ مخصوصی برداشته که موسیقی
الفاظ و طمطراق کلمه بندی و آهنگ او روح را باهتزاز در آورد . قصائد غرای او طولات
و بیشتر دارای دو مطلع و سه مطلع باشد و گاه از سه مطلع هم تجاوز کند و همه ابیاتش
مشحون تلمیحات و اصطلاحات علمی است و ازینجهته مشکل و شرح طلب گردیده
و بر قصائد او شرح نوشته اند . عارف جامی در بهارستان می نویسد :
٤٤
خاقانی را بسبب کمالی که درصناعت شعر داشته حسان العجم گویند در صلابت
سخن ممتاز است انباز ندارد و درمواعظ طریق سنائی سپرده. دیوان قصائد او چاپ
کانپور در دو جلد طبع گشته و مجموع آن مشتمل است بر (١٥٧٣) صفحه . جلد اول قصائد
و قطعات و غیره نهصد و پنجاه و چار صفحه . وجلد دوم در بخشش ١١٩ صفحه با شش
اول غزلیات، ورباعیات بخش دوم نثر و قصائد عربی است درحمد ونعت وشمائل
نبوی صلی الله علیه و آله وسلم و چون برباعیات او شرح نوشته اند عددا بیات هر صفحه
مختلف واز هم فرق دار و بعض صفحات هفده و هژده بیت و بعضی کمتر از ان تا شش
و پنج بیت هم باشد. تحفة العراقین او مثنوی است کوچک و داخل بدین کلیات
نیست. و نسخه چاپ آن بنظر نرسیده.
از قصائد اوست در موعظه
طفلی هنوز وبسته گهواره فنا مردانه مان شوی که شوی از همه جدا
جانا ز درد و رنج اند وطمع از برون گیر دیولعین بیضه و جمشید ناشتا
درکویه نخست گرفت خفتی زست اینجا سجود سهو کن و در عدم قضا
امروز سنگ سار کند دارفرهستیت چون نال روانه ثار شود نقد تو روا
اکنون در ابند یکه مسیح تو بر دریست کانگه رفت سوی فلک رفت شددعا
٤٥
گر در سموم بادیه لاتیه شوی آرد نسیم کعبه ز الطافها شفا
لا را ز لات باز ندانی بگوی دین گر بی چراغ عقل روی راه انبیا
اول پیشگاه عدم عقل زاد پس آری که از یکی یکی آید در ابتدا
دروازه سرای ازل زان سحر فز عشق دندانه کلید ابد دان و حرف لا
فیض ہزار کوثر و زیر ابر یک سرشک برک ہزار طوبی و زین باغ یک گیاه
فتراک عشق گیر نه و نبا ز عقل زانکه عیسیست دوست به که حواریست اشنا
شاخ امل بزن که چراغی است زو دمیر بیخ هوس بکن که درختی است کم بقا
ار گویی ہنہر ناطق ببیعت پیر قدم وز خوی رهروان طریقت طلا وفا
اُمن بی ابوالفنی تو قول لا اله اعمی و شی قائد تو شرع مصطفی
ہم موسی از دلالت او گشته مستمع هم آدم از شفاعت او بوده مجتبی
نطقش معلمی که کند عقل را ادب خلقش مفرحی که و هد نفس را شفا
بر نا مده سپیده صبح ازل هنوز کو برسیه سپید ازل بوده پیشوا
ذاتش مراد عالم و او ، الم کرم شرعش مدار قبله و او قبله ثنا
در مدح شاعر مغلق وطن عزیز ما رشید وطواط بلخی می سراید :
بهار عالم شگفت و بهار خاص رسید دو نوبهار ززان نقش طبع یافت نوا
٤٦
بهار عالم جانرا ز اعتدال مزاج بهار خاص مر شعر سيد الشعرا
اگر بكوه رسيدی روایت سخنش زهی رشيد (۱) جواب آمدی بجای صدا
برای رنج دل و عیش ناگوارم خست گوارشی ز تحیت مفرحی ز ثنا
معانیش همه یاقوت بود در یعنی مفرح از زر و یاقوت به برد سودا
در تعریف شب و هلال عید و شفق
گرنه شب ازعین عید خاسته طلسمی محکم عین منعل چراست در خط مغرب برقم
گر درخ آفتاب زرد قوار نا این بر فلک از ما نوشته زر که بسیمین علم
بر ز و سیمین باه گوی زر اختران بسته دران گوی زر وجیب قبای مظلم
گفتی بر چشم چرخ ناخن ابر درگز کز بن ناخن دوید بر سر دامان خون
آب بقم شد شفق درخم و شب رنگرز از لب خم نیمه غرق در آب بقم
ماد و سرانگشت خلق این قدر از خون خلق چو طفلان بود شاد بنون و قلم
(۱) رشید وطواط بمی نسبش بخليفه دوم منتهی میشو د فاضل و اديب واستاد شعرا بود
و از جههٔ صغارت جثه او را وطواط میگفتند که بمعنی خفاش یا خفاش است، بزبان عربی وفارسی
هر دو نظم ونثر میگفت. دیوان او مجموعه از صنایع بدیعی است. حدائق السحر وغيره تاليفات او
مشهور است. وفاتش یا قوت حموی ۵۷۳ و دولتشاه وغیره ۵۷۸ مینویسند. ازوست:-
سیم و زر در وجه نام نیک نداند وی عقل هست گنج نیکنامی به زگنج سیم و زر
٤٧
بهار
تا نفخه ربیع صور دمید از دهان کالبد خاک را نزل رسید از روان
(از دهان) در سر مصرع علاوه می نماید چه مطلب بد و از آن تام است مگر گوئیم معلوم ضمنی
تصریح نموده .
غاشیه دارست ابر کتف آفتاب غالیه سایی است با دبر صدف بوستان
عکس شکوفه ز شاخ برآب اوفتاد راست چو قوس قزح برگه کهکشان
نی غببا بجای برف گرد قشرا انچه معدن کافور هست خطه هندوستان
مریم دوشیزه باغ سخن طب ند ین عیسی کیرد ز کل مهد طرب گشت ان
حکمت
مراول پیر تعلیم است و من طفل ز با ندائش دم تسلیم سر حشر و خم زا نو دبستانش
سر زانو دبستان است چون کشتی نوح آنرا که طوفان جوش دریا و ست جودی کرد دا مانش
خود آنکس را که روزی شد دبستان از سر زانو نه تا کعب شبن بود جودی نه تا ساق طوفانش
کسی کلان خضر معنی راست و امنکیر چون موسی کف موسی آب خضر بینی در گریبانش
بتلقینش آیاتی که خاموشی است تاویش همه تعلیمش اشکالی که نادانی است برهنش
مرا بر لوح خاموشی الف بی تی نوشت اول که درد سر زبانست از خاموشی است در مانش
٤٨
ق
نخست از من زبان بستند طفل اندر نوآموزی نه چون نمایش زبان باید نه چون بط زبان دانش
چنان مبهوت تلقین مرا بگذاشت کاندر من نه شیطان ماند وسوسه اش نه آدم ماند و عصیانش
زهی تحصیل دانائی که سوی خود شدم نادان کرا استاد دانا بود چون من کرد نادانش
درین تعلیم شد عمر و هنوز ابجد همیخوانم ندانم کی رقوم آموز خواهم شد ز دیوانش
هنوزم عقل چون طفلان سربازیچه میدارد که این بازیچه گون حقه بیبازی کرد حیرانش
با ول نفس چون زنبور کافر داشتم لیکن بآخر یافتم چون شاه زنبوران مسلمانش
مگر منوهست تا کافر شود نفس از سرعادت مرا این سر چو پیدا شد بریدم سر بپنهانش
میان چاردیواری بجانش کردم و از خون سر گورش بنید و دم چو تلقین کردم ایمانش
که گور کشتگان باشد بخون اندو ده پیران ولیکن اندرون باشد بمشک آلوده رضوانش
نترسم زانکه نباشد طبیعت کور بشکافد که مهتاب شریعت را بشب کردم نگهبانش
بلی خود همت درویش چون خورشید میباید که سامانش همه شاهی او فارغ زسامانش
سلیمانی است این همت بملک خاص درویشی که کوس رتب هب لی میزند از پیش میدانش
زهی خضر سکندر دل ہو تخت مخرد تاجش زهی سر مست عاقل جان بقانزال رضاخوانش
دو خازن فکر والهامش دو حاجب شرع توفیقش دو خادم نفس اعمال دو چاکر چرخ و کیوانش
(١) نباشش طبیعت و مهتاب شریعت از تشبیهات تازه اوست و بدینگونه الفاظ طمطراق آهنگ او
معلوم میشود .
ندمیان لرزو پیش آهنگ
حرمند روز (جمعه دائی)
عقل کل
٤٩
برفتم پیش شاهنشاه همت تا زمین بوسم اشارت کرد دولت را که بالا خوان بشانش
این قصیده خاقانی را سائر استادان استقبال کرده اند از متاخرین مرزا بیدل نیز درین
زمینه قصیده دارای سه مطلع در منقبت شاه ولایت مآب و داد سخنوری
میدهد و در اینجا چند بیت از ان نگارش می پذیرد :-
بیدل
باین شوری که در سر دارم از سودای پنهانش سرم موئی اگر بالم جهان درد گریبانش
وگر در عرصه شوق جنون رنگی بگردانم محرف میخورد یکسر جهات از هر ارکانش
ولی ناموس غیرت از فضولی شرم میدارد که برخوان توهم چینم استغنای مهمانش
نمی بینم مرادی زین طپیدنگاه بیحاصل که دل بر بسمل نازد یا جگر کاهد بپیکانش
بافسون خیال هرزه دو تا کی نفس سوزم نه دنیا ساغر تسکین نه من مجنون عطشانش
مطلع دوم
امید اینجا بغارتگاه حسرت رفته سامانش بهر دستی که دیدم پاره دارد ز دامانش
کشاد کشتهای حرص از بس جنون انگیخت در سرها بدر زد عافیت از کوچه چاک گریبانش
درین صحرا چه خواهی خورد جز اندوه ناکامی وداع سلک دندانهاست فرق چاک خندانش
ز چشمکهای انجم با تغافل زیستن تا کی حذر کن از دهان غار و دندانهای پنهانش
۵۰
تو دندان طمع بر رزق داری تیز و زین غافل که میر یزد ہلاہل زمین شکاف چندانش
فریب اعتبار دہر خوردی حیف ای ہمت نگونی داشت معراجش فدان برج جولانش
درین مطبخ بخسپیدن تش کردی خمیرت را بجز خامی چه بر دی ز تنور سرد بی نانش
زمین این بیابان سبز می بینی نمیدانی که در قعر غضب خفته است خاک از گرد خوانش
غبار فتنه از شور نیرنگ خرد کاران قیامت میکند هر چند برده است آب یونانش
صراط المستقیمی ہست در پیش نظر اما اگر مژگان بپوشد زحمت گم کرده را ہش
درین مرتع شکار مکرو با ہان شد آنغافل که آگاهی ندارند از کنام شیر یزدانش
که این شیر یزدان مرتضی آصفدر غالب که میخوانند مردان حقیقت شاہ مردانش
ز حکم غالب اطلاق غضنفر میکند فطرت مبادا غفلت اندیشه از اصناف شیریانش
دولت شاہ می نویسد که :- اثیر اخسیکتی معاصر و معارض خاقانی است و از دیار فرغانہ
و ترکستان بآرزوی مشاعرہ آہنگ خاقانی کرد و سخن خود را از سخن خاقانی مقدم میداست
این قطعه را خاقانی بنزد اثیر (۱) فرستاده:-
(۱) اثیر دانشمند و فاضل و سخنور والا رتبہ است بعضی او را بر انوری خاقانی ترجیح میداده اند
طمع آبا بک شاید کز و برادرا و قزل ارسلان بوده مولدش خسیگت است از مضافات فرغانہ و
بخدمت شیخ نجم الدین کبری ارادت داشته و بمقامات عالیہ رسیده وفاتش
در سنہ ۵۶۲ پینصد و شصت و دو واقع شده . مجمع الفصحی ۱ - در ولت شاہ .
۵۱
قطعه
خرد خرایطه کش خامه بنان من است
سخن جنسیه بر خاطر و بیان من است
بکرد کار که دور زمان پدید آورد
که دور، دور من است زمان زمان من است
منم که یوسف عهدم بقحط سال سخن
که میزبان گرسنه ولایتی بان من است
بشرق و غرب رو و نامه ضمیر مرا آرا
کبوتر فلکی پیک رایگان من است
ز ژاژ خواهی هر بلهی نترسم از آنکه
هنوز در عدم است آنکه همقران من است
منم بوحی معانی پیمبر شعرا
که معجز سخن امروز در بیان من است
توئی که صاحب قدح منی اگر کردو
یقین که کشته شومی که شرف مجهان من است
اثیر در جواب این قطعه نوشت :-
گر بکشای سخن خامه توان من است
خزینه دار روان خاطر روان من است
کشید زین من این دیده هلال رکاب
از انکه سپهر روح الله سرعنان من است
کنار و دامن بان همچو بحر پر در شد
که در ولایت معنی گدا بحکان من است
من ارسلان شه ملک قناعتم زین رو
جهان قیصر و خاقان صد یک جهان من است
کمان به نکشد دست بازوی شیروان
که تیر چرخ یک انداز از کمان من است
نه من قرین خودیم سفله بود گفتن
هنوز در عدم است آنکه همقران من است
٥٢
زمان نهان باین گستر خرد بخش است محال باشد گفتن زمانی مان کی است
و گر زبان ہنرمی سراید این دعوی بحکم عقل سجل میکنم که آن من است
این بیت از آغاز مثنوی تحفة العراقین اوست :-
مائیم نظارگان غمناک زین حقه سبز و مهره خاک
و از رباعیات خاقانی است این چند رباعی :-
مدارا و جود
ای یافته از فضل خدا تمکینی گاهی که شوی دچار با مسکینی
باید که نوازشی بیابد از تو از جود رسانی بدمش تسکینی
شریعت
احکام شریعت چو بیارع عام بیرون مرو از راه شریعت یک گام
هرکس که سراز حکم شریعت پیچد در مذهب اهل معرفت غیرت نام
درویش
درویش که اخلاق الهی دارد در ملک وجود پادشاهی دارد
چون قدرت او ز ما تا ماهی هست دانستن چیز ہا کما ہی دارد
٥٣
دل دانا
در دہر بغیر از دل دانا پوچ است سرمایۀ بحر و گنج صحرا پوچ است
گر بازی سخت گنجھا می پرسی اول ز حباب دست دریا پوچ است
ارباب عبادت
هر کس که ز ارباب عبادت باشد بر چهرۀ او نور سعادت تابد
ایام وجود او بر او فخر کنند در خدمت او بخت سعادت یابد
عہد جوانی
گر عهد جوانی چو فلک سرکش نیست چندین چه دود پا کی بر آتش نیست
آنگاه که بود ناخوشی ہا خوش بود و امروز که انیست خوشیها خوش نیست
از دنیا چیزی در دست نمانده
دانی ز جهان چه صرفه بستم هیچ وز حاصل ایام چه در دستم هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ وان جام جمم ولی چو شکستم هیچ
از آغا ز قصائد عربی اوست . این دو سه بیت در مناجات:
لک الحمد یا ذا الجود و المجد والعلی تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی خلاقی و حرزی و موئلی الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
الهی لئن اعطیت نفسی سؤلها فما انا فی روضة السنہ ارتع
٥٤
انوری خاورانی
حکیم اوحد الدین علی بن اسحاق انوری (۱) از شعرای نمرۀ اول است در قرن ششم مولد او ابیورد از اعمال دشت خاوران باشد . آغاز حال در مدرسه منصوریه طوس بتحصیل پرداخته و در علوم متداوله مهارتی بکمال یافته بتخصیص در هیئت و نجوم و پس از تحصیل بخدمت اساتید شعرارسیده و میل بشعر کرده . گویند در اوان تحصیل بتنگدستی گرفتار بوده و روزی بدر مدرسه نشسته دید شخصی معتبر با ساز و سامان و خدم بسیار سوار میگذرد . انوری پرسید این کیست ! گفتند : شاعر سلطان است . پس انوری نیز بوسیله شعر دربار سنجری باریـافت . و این قصیده را از اوایل طبع و سبب اعتبار او میدانند :
تا دل و دست بحر و کان باشد دل و دست خدایگان باشد
ولی ز ابیات مابعد آن معلوم میشود که این قصیده اولین زاده طبع او نیست بلکه سالها پیشتر بشعر پرداخته و دولت تقرب میسر نگشته چنانکه میگوید :
خسروا بنده را چوده سال است که تهی آرزوی آن باشد
(۱) نام انوری را محمد ابن محمد نیز نوشته اند و تخلصش نخست خاوری بود بعدها انوری قرار داده
سخن و سخنوران ج ۱ - ص ٣٥٧ -
بعضی انوری را بلخی میدانند .
۵۵
که ندیمان مجلس ارنشود از مقیمان آستان باشد
شعرالعجم راجع باین قصیده می نویسد که : امیر معزی ملک الشعرای سلطان سنجر تا درجه
قوه حافظه داشته هر قصیده بیکبار شنیدن حفظ او می شد و چون شاعری بحضور
سلطان بیتی از قصیده خود میخواند چون از و پیشتر شنیده می بود میگفت قصیده ازمن
است و فورا بقیه را ازبر میخواند و شاعر ناکام از دربار برمیگشت . انوری که ازینحال
مسبوق بود با تغیر لباس پیش امیر مغربی رفت و گفت : من شاعرم و قصیده در مدح
سلطان سروده ام و خواهش دارم بشرف حضور برسد . امیر معزی گفت : قصیده
خود را بخوان که بشنوم . انوری خواند :
زهی شاه و زهی شاه و زهی شاه زهی میر و زهی میر و زهی میر
امیر معزی اصلاح کرد و گفت بایست مصرع دوم چنین باشد :
زهی ماه و زهی ماه و زهی ماه
انوری سخنی چند خنده آور نیز گفت . و امیر معزی پنداشت اسباب خنده فراهم
آمد و گفت فردا قصیده ترا از نظر پادشاه میگذرانم . فردا که انوری بتوسط ملک الشعرا،
شرف حضور حاصل کرد و بخواندن قصیده خود اجازه یافت بآهنگی استادانه
سرود .
٥٦
تا دل دست بحروکان باشد دل ودست خدایگان باشد
شاه سنجر که کمترین خدمش در جهان پادشه نشان باشد
و بعد سکته کرده و بملک الشعرا خطاب نموده میگوید: اگر قصیده از شما باشد بقیه را خود
بخوانید و باین حکمت او را ساکت ساخته بهر تقدیر انوری بحضور سلطان منتهای تقرب
یافته چنانکه از اسپ بتعظیم او فرود آمده و دو بار منزل او را از قدوم خود شرف بخشیده
واخیرًا انوری ترک ملازمت اختیار کرده و بطرف بلخ رفته و سبب آن بوده که انور
سالی از روی نظرات نجومی حکم کرد که فلان روز طوفان عظیمی از باد برانگیزد و اکثر آبادی
و ابنیه ویران گردد. عموم اهالی ازین واهمه سردابه ها بزیر زمین کندند و در روز موعود در انجا خزند
اتفاقاً در ان شب وره نسیمی که چراغ را گل کند نوزید. سلطان بروی برآشفت . انوری عذر
کرد که اثر این قرانات بتدریج ظاهر خواهد شد. فرید کاتب (۱) در بخصوص گوید:-
گفت انوری که از اثر بادهای سخت ویران شود عمارت و که نیز سرسری
در سال حکم او نوزیده است هیچ باد یا مرسل الریاح تو دانی و انوری
وفات انوری در سنۀ ۵۸۲ و ۵۹۷ می نویسند و بقول دولتشاه در بلخ وفات
(۱) فرید کاتب :- شاگرد انوری و از شعرای حضور سلطان سنجر است. در شکستی که سلطان از غور
خان یافت فرید این رباعی گفت:-
شاها دستان تو جهانی شد راست تیغ تو چهل سال ز اعدا کین خواست
گر چشم بدی رسید آنهم ز قضاست آنکس که بیامد عالمانده است کجاست
٥٧
یافته و پهلوی سلطان احمد خضرویه مدفون کشته
پروفیسر والن تن کو سکی در شرح حال انوری کتابی بضخامت (۱۷۰) صفحه
درستط شهر برک تالیف نموده و هر یک از شرح حال و خصوصیات و شرح ابیات
و زبان و تاریخ تصنیف و ترجمه قصائد وغزلیات او را در بابی جداگانه نگاشته.
اما کلیات انوری چاپ کانپور چار بخش و (۷٦۳) صفحه است هر صفحه از ۱۷ تا
۱۹ بیت باشد که تقریبا ١٤ هزار بیت میشود. قصائد (٤١٦) صفحه. غزلیات
(۱۲۰) صفحه رباعیات (٤٦) صفحه قطعات وغیره (۱۸۱) صفحه است.
انوری در سبک از ابوالفرج رونی (۱) پیروی میکند و با واعتقادی مخصوص دارد
مؤلف سخن وسخنوران گوید:- اشعار انوری غلب عربی الاسلوب در حقیقت بدان ماند.
که مفردات فارسی را در قالب عربی ریخته باشند و نیز بر جمله های عربی مشتمل است و اینگونه
کاریا که مایه از میان رفتن تعادل زبان ولغت میشود اگر چه اساسا بد و مردود است ولی شعرا
گاهی این جل را چناسی بکار می برد که گوئی عبارت پارسی و تازی را چون دو فلز مختلف
بیکدیگر گداخته و در یک قالب ریخته امتیا ز ایشان را برده اند
(۱) از شعرای عهد سلاطین غزنوی است و رونه قریه ایست از نیشا پور از وست :-
لاروز جوان کرد بدل پیرو جوان را ایام جوانی است زمین و زمان را
۵۸
بهار
صبا بسبزه بیاراست روی دنیا را
نمونه گشت زمین مرغزار عقبی را
نسیم باد و اعجاز زنده کردون خاک
ببرده آب دم معجزات عیسی را
مذکران طیور اندر منابر شاخ
ز نیمشب بترصد نشسته املی را
بهار در و گهر میکشد بدامن ابر
نثار موکب اروی بهشت محیی را
چمن مگر سرطان شد که شاخ نسترنش
طلوع داد بیکشب هزار شعری را
چه طعنه هاست که اطفال باغ می خیزد
بگونه گونه بلاغت بلوغ طوبی را
صبا تعرض زلف بنفشه کرد شبی
بنفشه سر چو درآورد این تمنی را
حدیث عارض گل درگرفت لاله شنید
بنفس نامیه برداشت این دو معنی را
چنار پنجه گشاده است نی که بر بسته است
دعای دولت دستور صدر دنیا را
(دنیا) بالف نوشته میشود. ولی در مجمع الفصحا در مصرع مطلع و گریز هر دو جا کلمه (دنیا)
را به (یا) نوشته شاید رعایه توافق روی را در کتابت کرده اند.
وله
باز این چه جوانی و جمالست جها نرا
و اینحال که نو گشته زمین را و زمانرا
مقدار شب از روز فزون بود و بدل شد
ناقص همه ایزا شد و زاید همه آنرا
ادبیات (۵۰) گنجینه نمبر غزاد ۱۳ قیمت
٥٩
هم جمره (۱) برآورد فرو برده نفس را هم فاخته بکشا د فروبسته زبانرا
گرخانه بهارست صبا رنگ برزمین از عکس چرا رنگ دهد آب روانرا
ژاله سپر برف ببرد از کف کوه چون رستم نیسان بخم آورد کمانرا
از غایت تری (۲) که هوا راست عجب نیست گر خاصیت ابر دهد طبع دخانرا
گر نایره (۳) ابر نشد پاک بریده چون هیچ عنان با ز نپیچد سیلانرا
در ابر نه در وایگی طفل شکوفه است یازان (۴) سوی او تارچه کشادست دکانرا
در لاله نورسته نه افروخته شمعی است روشن زچه دارد همه اطراف مکانرا
صبح
چون وقت صبح چشم جهان سیر شد ز خواب بگسسته شد ز خیمه مشکین شب طناب
بنمود روی صورت صبح از کران شب چون جوی سیم برطرف نیلگون سراب
جستم زجای خواب و نشستم بخانه در یکسینه پرز آتش و یکدیده پر ز آب
باشد که بینم از رخ سیمین او نشان باشد که یابم از لب نوشین او جواب
(۱) جمره بحرارت و بخاری است که آخر زمستان از زمین سه نوبت برخیزد در جمره اول زمین و در دوم آب و در سوم نباتات گرم شود و اشجار شکوفه کند.
(۲) تری:- درین کلمه را بجهة ضرورت شعری مشدد کشته ولی اینگونه تصرفات شعر را از رتبه دراندازد.
(۳) نایره:- نیچه بمعنی نی میان تهی.
(۴) یازان:- آهنگ کننده اسم حال است از یازیدن بمعنی آهنگ کردن.
٦٠
کاغذ بدست کردم و برداشتم قلم
و آلوده کرده نوک قلم را بمشک ناب
بودم درین حدیث که ناگاه در بزد
دلدار ماه روی من آن رشک آفتاب
قضا و قدر
اگر محول حال جهانیان نه قضاست
چرا مجاری احوال بر خلاف رضاست
بلی قضاست بھر نیک و بد عنان گفتی
بر این دلیل که تدبیرهای جمله خطاست
هزار نقش برآرد زمانه و نبود
یکی چنانکه در آئینه تصور ماست
کسی ز چون و چرا دم نمی نیارد زد
که نقش بند حوادث در این و آنجرات
بدست ما چو ازین حل و عقد چیزی نیست
بعیش و ناخوشی و نوش اگر رضا دهیم سزاست
که زیر گنبد خضرا چنان توان بودن
که اقتضای قضا های گنبد خضراست
چو در ولایت طبعیم از و گزیری نیست
که بر طباع و موالید والی و والات
کسی چه داند کاین کوز پشت مینا رنگ
چگونه مولع آزار مردم داناست
بهار
روز عیش و طرب بستانست
روز بازار گل و ریحان است
از ملاقات صبا روی غدیر
راست چون اژدره سوهان است
لاله بر شاخ زمرد مثل
قدحی از شبه و مرجان است
٦١
تا کشیده ست صبا خنجر بید
همه گلزار پر از پیکان است
فلک از هاله سپر ساخت مگر
بازمین شان بجدل پیمان است
میل اطفال نبات از پی قوت
سوی گردون بطبیعت نگران است
که کنون بر دهد روزی شان
هر که نفس نباتی جان است
شاهد باغ ز مشاطه طبع
غرقه اندر کهر الوانست
چهره باغ ز نقاش بهار
بنگوئی چو بهارستان است
ابر آبستن در هست گران
وز گرانیش گهر ارزانست
قناعت
آلوده منت کسان کم شو
تا یکشبه در وثاق تو نان است
تا بتوانی حذر کن از منت
کاین منت خلق کاهش جانست
ای نفس بسته قناعت شو
کانجا همه چیز نیک ارزانست
در عالم تن چه میکنی هستی
چون مرجع تو بعالم جانست
شک نیست که هر کسی جزئی دارد
و انرا ببد طریقی احسانست
لیکن چو کسی بود که نستاند
احسان تهت و نیک آسانست
چندانکه مروتست در دادن
در ناستدن هزار چند انست
٦٢
بیخبر بلگرامی درمضمون بیت اخیر چه سحر کرده که میگوید :ـ
پهنای همتی دارد کریمان قصه ند ما هم از دست رد خود چیزی بخشیدیم
وصف طبیعت
باغ سرمایه دگر دارد کان شد از بسکه سیم و زر دارد
هیچ طفلی رسید نیست در او که نه پیرایه دگر دارد
می نماید که از رسیدن عید چون دگر مردمان خبر دارد
طبع بر کارگاه شاخ نگر که چه دیبای شوشتر دارد
گل رعنا بیا ذ کر س مست جام زرین بدست بردارد
ابر نی کوس رعد می نزد با گل اندر جهان حشر دارد
گر ز بیجا ده تاج دارد گل زیبش ملک تا جور دارد
بر ریاحین بچگی ملکت نه سرو کار مختصر دارد
هر زمانی چنار سوی فلک بمناجات دست بردارد
گر اندر دعای استقاست ورنه او با فلک چه سر دارد
پیش پیکان گل ز نیم کشاد هر شب از هاله مه سپر دارد
با بقایای شکر سه نما گر صبا عزم کر و فر دارد
٦٣
تیغ در دست بید می چکد وز چه معنی زره بشهر دارد
در چنین موسمی که باغ هنوز کس نداند چه مدخر دارد
یاسمین را ببین که تا دو سه روز با رفیقان سر سفر دارد
دهن لاله چون دهان صدف ابر پیوسته پر گهر دارد
لاله گوئی که بر زبان همه روز مدح دستور دادگر دارد
اسپ
دی با مداد عید که بر صدر روزگار هر روز عید باد بتأیید کردگار
بر عادت از وثاق بصحرا برون شدم با یکدو آشنا هم از ابنای روزگار
اسپی چنانکه وانی نه زیر از میانه زیر وز کاهلی که بود نه سکلک نه راهوار
درخت و خیز مانده همه راه عیدگاه من گاه ازو پیاده و گاهی براوسوار
نه از غبار خواسته بیرون شدی بزور نه از زمین خسته برانگیختی غبار
گه طعنه ازین که رکابش دراز کن گه بذله از انکه عنانش فرو گذار
من واله و خجل بحیر فرو شده چشمی سوی یمینم چشمی سوی یسار
شاگردکی که داشتم از پی همی دوید گفتم که هان؟ چه؟ خیر؟ مرا گفت بازدار
(۱) سکلک : اسپ دک .
ادبیات (۶۰) مجله سراج الاخبار ۱۳ قسمت
٦٤
تو گرم کرده اسپ بنظاره گاه عید عید تو در وثاق نشسته در انتظار
عیدی چگونه عیدی چون تنگها شکر چه تنگها شکر که بخروار بانگار
درین قصیده مطلع دوم دارد در مدح و دران مبالغه را بسرحد غلو رسانده
ومیگوید :
ای کائنات را بوجود تو افتخار ای پیش زآفرینش و کم زآفریدگار
خواجه باقر (عزت) تخلص شیرازی نیز قصیده درین زمینه دارد و در منقبت
حضرت شاه ولایت مآب کرم الله وجهه وبیت انوری را تضمین میکند :
در کار مدح شه کنم این بیت انوری تا حق کند بمرکز خود پای استوار
ای کائنات را بوجود تو افتخار ای پیش زآفرینش و کم زآفریدگار
حمل
جرم خورشید چواز حوت درآید بحمل اشهب روز کند ادهم شب را ارجل(٢)
کوه را از مد و سایه ابر و نم شب پر ظرائف شود اطراف چو هامون و جبل
سبزه چون دست بهم در زند اندر صحرا لاله را پای بگل در شود اندر سهل
(١) ادهم :- اسپ مشکی
(٢) ارجل :- اسپی که یکپایش تنها سفید باشد .
٦٥
ساعد و ساق عروسان چمن را بینی همه بربسته حلی و همه پوشیده حلل
پیش پیکان گل و خنجر بید از پی آنکه تا نسازند کین و نسگالند جدل
بر محیط فلک از ژاله سپر سازد ماه بربسیط کرہ از خوید زرہ پوشد تل
باد با آب شمر آن کند اندر بستان که کند با رخ آئینه بسوهان صیقل
و ان کند عکس رخ لاله بگردش که شب عکس آتش نکند گرہ تنور مقل
مرغزاری شود اکنون فلک بر در او راست چونا نکه تو گوئی همه ناقه است جمل
از پی انکه مزاجش نخند فاسد خون سرخ بید از همه اعضا بکشاید اکحل
هر زمانه دگری براقی از قوس قزح درگهی ببینی افراشته تا اوج زحل
برثالی که بجز نیش مثل نتوان زد جز بحالی در دستور جهان صدر اجل
انکه رایش دهد اجرام کواکب را نور انکه کلکش کند اشکال حوادث را حل
دیگر شعرا نیز ازین قصیده استقبال کرده اند اما در متوسطین سلمان
و در متأخرین میرزا بیدل استقبال کرده ، سلمان مطلع انوری را
بد و مصرع تضمین مینماید و می سراید :-
شاه انجم چو مشرف کند ایوان حمل عامل نامیه را با ز فرستد بعمل
ابر نورد ز چو از بحر برآید بهوا جرم خورشید چو از حوت درآید محمل
٦٦
(۱) زردۂ مهر کند قلۀ کوه را ابلق (۲) شهب روه کند ادهم شب را ارجل
ابر هر بیضه کافور که بر کوه نهاد کند آن بیضه کافور سراسر صندل
حسن شکل جلوه پایا و توبق آهن را ز دل عرصه کند خاک بنوعی صیقل
باغ مجموعه انواع لطائف گردو سبزه اش خط و چمن صدر و جویش جدول
بلبلان بر گل و بر برگ سرایند سرو عاشقان بر رخ معشوق نوازند غزل
نرگس شوخ و گل باقلی مر در باغ چون دو چشمند یکی اشهل و دیگر احول
لاله دلسوخته سرخ قبا داغی است صورت شام شفق بسته برخ در محل
سامان مطلع را از مطلع انوری گرفته گرچه در مصرع دوم مضمون را جدید ساخته
و با وجود آن اکثر ابیات تشبیب از انوری بهتر و بیشتر ناخن دل
میزند.
شب
جرم خور شد فرو چنان شام سرمه از شب فرو کشید تمام
از بر خیمه سپهر تافت ماه زرین او چو ماه خیام
چون طناب شفق بهم ست شب بفر بست پرده های ظلام
گفته چرخ پرده کحلی است از مش لعبتان سیم اندام
(۱) زرده :- اسپ تنومند (۲) قله :- اسبی که خرد سیاه و یال و دم او اشهب داشته باشد.
٦٤
بتعجب بنظر همي کردم من و معشوق من بگوشه بام
گاه در دور جنبش افلاک گاه در سیر تابش اجرام
گفته مهرهای سیمابی است بر سر حقه های مینا فام
محدث صد هزار آرامش لیکن اندر تها و بی آرام
گه بجوی مجره در سرطان خارج از آب او بی زکام
که بکلک شهاب در شب تیره بفلک برهمی کشید ارقام
گفته کلک خواجه در دیوان ملک را میدهد قرار و نظام
هلال
دوش سلطان چرخ آینه فام آنکه دستور شاه رست غلام
از کنار نبردگاه افق چون بدست غروب داد زمام
دیدم اندر سواد طره شب گوشوار فلک ز گوشه بام
گفتم این حسن نیک دستور است قرة العین و فخر آل نظام
ظهیر نیز در تشبیهی هلال را سخت نما ساخته :
چون بر زمین طلیعه شب گشت آشکار آفاق کرد کسوت عباسیان شعار
پیدا شد از کرانه میدان آسمان شکل هلال چون سر چوگان شهریار
٦٨
دیدم زر زر پخته برین تخت لاجورد نونی که آن بخط خفی کرده شد نگار
روی فلک چو لجه دریا و ماه نو مانند کشتی که زور میگند گذار
یا بر مثال ماهی یونس میان آب آهنگ در کشیدن و کر داز کنار
یا همچو یونس آمده بیرون بطن حوت افتاده در میانه دریا نحیف و زار
در معرض خلاف جهانی زیر و زبرن قومی نظاره و خلقی در انتظار
من با خرد بحجره خلوت شتافتم گفتم که نبی نتیجه الطاف کردگار
باز این چه نقش بوالعجبی شکل در است. کز کارگاه غیب همیگردد آشکار
آنشاهدار کجا ست که پنچرخ شوخ چشم از گوش او برون کند این نجر کوشوار
گردون زمانه که بدید ست این طراز گیتی ز ساعد که ربود است این سوار
گرچه موکب سهمراش چنین دوتا و رپیکر مه است چرا شد چنین نزار
گفت انچه بر شمردی از تخمی هیچ نیست دانی که چیست با تو بگویم باختصار
نعل سمند شاه جهانست کاسمان هر ماه بر سرش نهد از بهر افتخار(١)
درین تشبیب دو گریز واقع و آن خلاف قاعده است و نیز در گریز اول تصریح
(١) ظهیر فاریابی (شیرین نگاب بیمند) در قصیده سرائی استاد بوده سخن او نسبت با نوری
لطیف و روان است مداح قزل ارسلان و اتابک ابوبکر ابن جهان پهلوان بوده
وفاتش در ٥٥٨ یا ٥٩٢ واقع شده .
۶۹
به هلال نموده و در ابیات بعد تجاهل در حقیقت آن و استفسار از ان فرمود
و در بین منافات باشد و تجاهل را از رتبه دراندازد . و این گریز اصلا از منطقی (۱)
رازی است از شعرای قرن چارم در مدح صاحب ابن عباد گوید :
مه گردون مگر بیمار گشته که نالید و تنش گرفت نقصان
بسان گوی سیمین بود و کنون برآمد بر فلک چون نوک چوگان
تو گفتی خنگ صاحب تاختن کرد فگند این نعل زرین در بیابان
(۱) نامش ابو محمد منصور ابن علی از فضلای شعر است در عربی و فارسی شعر گفته و از بدیع الزمان
همدانی تحصیل کرده .
شیخ نظامی
ابو محمد نظام الدین احمد الیاس بن یوسف متخلص بنظامی از نوابغ شعرا
و اکابر متصوفه است در اصل از قم بوده و بگنجوی شهرت یافته خانه دان او
اهل علم و قوامی مطرزی (۱) برادر اوست . شیخ در آغاز بتحصیل پرداخته
و بعدها در طریق سلوک باخی ابو الفرج رنجانی ارادت نموده و بمقامات عالیه
رسیده و دامن از اختلاط و آمیزش در چیده و انزوا گزیده و ازینجهة
سلاطین بعهد شیخ اعتقاد داشته و او را بنظر عزت و احترام میدیدند. شیخ
نیز هر یک از کتب خمسه خود را بنام یکی از تاجداران عهد برشته نظم درکشیده
چنانکه مخزن الاسرار را بنام سلطان بهرامشاه نوشت و سلطان پنجزار اشرفی
با یک قطار اشتر و اقسام اقمشه در عوض صله باو بخشید . شیخ درین کتاب
در مدح او گوید :-
شاه فلک تاج سلیمان نگین فخر آفاق ملک فخر دین
(۱) بعضی استاد قوامی را هم شیخ میدانند در صنایع و بدائع سخن صاحب مهارت است.
ازوست :-
ای فلک را هوای قدر تو یار وی ملک را نمای صدر تو کار
۷۱
یکدله و ششجهته و هفت گاه نقطه نه دائرہ بحر ابشام
در بیست و چهارم ربیع الاول ۵۹۲ مخزن الاسرار که تقریباً دو هزار و یکصد بیت
باشد اختتام یافته چنانکه شیخ در آخر آن مینویسد :-
بو و حقیقت بشمار درست بیست چهارم ز ربیع نخست
از گہ ہجرت شده تا این زمان پانصد و پنجاہ و دو افزون بر آن
مثنوی خسرو و شیرین ششزار بیت باشد و در صله آن قزل ارسلان دهی در اقطاع
شیخ داد و در ان کتاب میگوید :-
چو خو بر جد و بر اخلاص می کرد ده خدائیان را خالص من کرد
شیخ در آغاز این مثنوی طغرل محمد ایلدگز و قزل ارسلان هر سه را
مدح و ستائش میکند و حقیقت آن بوده که اولاً محمد ایلدگز میخواست شیخ را
در صله این مثنوی تشریف و اقطاعی ارزانی فرماید ولی عمرش
وفا نکرده و پیش از اتمام کتاب در گذشته و چون قزل ارسلان
(۱) طغرل سوم پسر سلطان ارسلان سلجوقی جلوس ۵۷۱ - ۵۹۰ سلطان ارسلان
سلجوقی از طرف مادر برادر محمد و قزل ارسلان میشود و این دو نفر برادران اخیانی اویند
وفات محمد ۵۸۲ بوده - قزل ارسلان در ۵۸۷ شب کشته شد .
ایلدگز و ہر دو پسرش محمد و قزل ارسلان معروف با تابکان آذیر بیجانند .
۷۲
بعد از فوت برا در از اختتام خسر و شیرین آگاهی یافته فرمانی باحضار شیخ
فرستاده شیخ هم تهیه سفر کرده و بعد از سی روز قطع منازل بدرگاه رسیده
و قزل ارسلان را خبر دادند و او بجهته آداب حضور و پاس خاطر شیخ
همه اسباب مجلس طرب را در چید و یکسو کرد و گفت امروز محض با شیخ صحبت
میکنیم و نظم او را می شنویم و شمس الدین محمد حاجب خاص را باستقبال
فرستاد و او باحترام بسیار شیخ را بحضور برد . شیخ میخواست آداب
سلام بجاآرد قزل ارسلان بتعظیم خود از جا برخاست و آغوش وا کرده
شیخ را در کنار گرفت و نزدیک بخود نشاند. شیخ نطقی جامع از نصیحت
و پند فرمود طوری که شاه و مقربین درگاه همه را بگریه در آورد و بعد ظرافت
و بذله گوئی کرده حضار را بنشاط آورد و اخیراً صحبت از خسرو
شیرین بمیان آمد و راوی ثنا گفته آنمثنوی را خواند قزل ارسلان
بشیخ تحسینها کرد و آفرینها فرمود . این بیانات همه از خود شیخ است
که در خاتمه خسرو شیرین تفصیل داده و میگوید :-
بمشر فم حدیث از گنج میرفت غلام از ده کنیز از پنج میرفت
پذیرشهانگر در کار چون ماند ستورم چون سقط شد بار چون ماند
۷۳
پذیرنده چگونه رخت بر دشت زمین گشته را اند و در بگذشت
که ناگه پیکی آمد نامه در دست بتعجیلم در و دی داد و نشست
که سی روزه سفر کن زانکه در ره بسی فرسنگ آمد موکب شه
ترا خواهد که بیند رونگی چند کلید خویش را بگذار در بند
مثالم داد کاین توقیع شاه است همت شحنه هشت تعویذ راه است
بعزم خدمت شه بستم از جای در آوردم بپشت بارگی پای
چو بر خود رنج ره کوتاه کردم زمین بوس بساط شاه کردم
درون شد قاصد و شه را خبر کرد که چشمه بر لب دریا گذر کرد
شه از صراف گوهر خانه خویش چو شمع افروخت از پروانه خویش
بشمس الدین محمد گفت برخیز بیار آن زا هدر و تازه را تیز
برون آمد ز درگه حاجب خاص ز در یا داد گوهر را بغواص
مرا در بزمگاه شاه بردند عطارد را ببرج ماه بردند
چو دادندش خبر کامد نظامی فزودش شادی بر شادکامی
اشارت کرد کاین یکروزه تا شام نظامی را شوم فی رود و نی جام
نوای نظم او بهتر ز رودست همه گفتار او یکسر سرود است
٧٤
شیخ مثنوی لیلی مجنون را که کمابیش چار هزار بیت است بفرمان خاقان کبیر
منوچهر شاه شروان نظم کرده و در کمتر از چهار ماه در سلخ رجب سنه ٥٨٤ اختتام
پذیرفته و در دیباجه آن میگوید :
این چار هزار بیت و اکثر شد گفته بچار ماه کمتر
گر شغل دگر چه ام بودی در چارده مه تمام بودی
بر جلوه این عروس آزاد آباد تر انکه گوید آباد
کاراسته شد به بهترین حال در سلخ رجب به ثی و فی دال
تاریخ عیان که داشت با خود هشتاد و چهار بعد پانصد
در آخر لیلی مجنون نیز سنه اختتام دار دو پخصد و سی تصریح یافته و چون با تاریخ آغاز
سر نمیخورد و از نظم مخزن الاسرار نیز پیش میگردد غلط صریح است چه شیخ نخست
مخزن الاسرار را نظم کرده و بعد خسرو شیرین و لیلی مجنون سومین کتاب اوست
و از ان ببعد هفت پیکر و سکندر نامه را بترتیب برشته نظم درکشیده و خود
در سکندر نامه میگوید :
سوی مخزن آوردم اول بسیج که سستی نکردم دران کار هیچ
۷٥
وزو چرب و شیرینی انگیختم بشیرین و خسرو درآویختم
وز آنجا سرا پرده بیرون زدم در عشق لیلی و مجنون زدم
وزین قصه چون باز پرداختم سوی هفت پیکر فرس تاختم
کنون بر بساط سخن پروری زنم کوس اقبال اسکندری
اما بیتی که در آخر لیلی مجنون است و مشتمل است بر تاریخ و خمسه طبع
بمبئی چنین نگارش یافته :-
در پانصد سال سی بر سر بگذشته ز هجرت پیمبر
مصرع فوق در وزن نیز با سائر ابیات مطابقت نمیکند چه وزنش بروزن :-
(مفعول مفاعلن فعلن) باشد و وزن سائر ابیات لیلی مجنون بروزن :-
مفعول مفاعیلن فعولن آمده و گاه در بعض ابیات بجای فعولن مفاعیلن آید پس غالب
آنست که کاتبان بی سواد تحریف کرده اند و اصل مصرع چنین خواهد
بود :-
(در پانصد تی و دال بر سر . )
و درینصورت هم بتاریخ آغاز لیلی مجنون مطابق می شود و هم وزن مصرع
٧٦
با وزن سائر ابیات برابر میگردد. مثنوی هفت پیکر او بچهار هزار و چهار صد بیت
میرسد و در چهار ده ماه رمضان ۵۹۳ انجام پذیرفته. سکندر نامه شش هزار و چهار صد
بیت میشود و در ۵۹۷ اختتام یافته اما سکندر نامه بحری که داخل خمسه نیست در
۵۹۹ نظم گشته و ازین تاریخ ظاهر است که وفات او در حدود نشته یا چیز
بعد واقع گشته. گویند: شیخ دارای دیوانی هم هست بیست هزار بیت
ولی بقول عوفی (۱) اشعار دیگر از شیخ کمتر روایت کرده اند و این قول اقرب
بصوابست اما مجمع الفصحا دو سه قصیده و برخی ابیات بنام شیخ مینویسد.
از خصائص ادبی اوست که سخن را بالفاظ شیرین و ترکیبات تازه و تشبیهات
غریب و استعاره های لطیف ادا نماید و در مضمون نازکخیالی کند و سخن را بلندی
بخشد و در انواع نظم از حمد و نعت و مدح و شعر و صفی و روائی بزمی و رزمی قدرت
طبع را نشان میدهد شعر العجم گوید: فردوسی و سعدی در برابر شیخ یکی
(۱) محمد عوفی مروی صاحب تذکره لب الالباب از فضلای اخیر قرن ششم
در عنفوان شباب در بخارا تحصیل نموده و تذکره خود را در اوائل قرن هفتم
نوشته این کتاب در دار الفنون کمبرج بتصحیح ادوارد برون انگلیسی در ۱۳۲۱
هجری بطبع رسیده.
۷۷
شاعر رزمی و دیگری اخلاقی مینماید طغرا در یکی از رقعات خود از ابوالفضل
و غیره تنقید کرده میگوید :- ابوالفضل در نوشتن اکبر نامه از غارت الفاظ
شوخ نظامی نام کشیده .» از ابیات ذیل خصائص ادبی و نازکیهای
و جامعیت او در فنون نظم معلوم میگردد .
ترکیبات تازه :
حمد
پیش وجود همه آیندگان پیش بقای همه پایندگان
سابقه سالار جهان قدم مرسله پیوند گلوی قلم
پرده کشای فلک پرده دار پرده کی پرده شناسان کار
(۱) طغرا از شعرای عهد شاه جهان بوده رقعات و دیگر رسائل متعدده از و یادگار است
در نثر سبک هند صاحب طرز است مجموعه رسائل او در هند بطبع رسیده
دیوان کوچکی هم داشته وقتی نسخه خطی او را دیده بودم این ابیات
از وست :-
آبرو میرود از دست زآمد شد غیر چون حباب از همه سو جانب گلشانه ببند
گویند نعش ما را کس پیش و پس نباشد وقتیکه ما نباشیم گو هیچکس نباشد
ما خانه زاد و امیم باید که بعد مردن تابوت ما اسیران غیر از قفس نباشد
بسکه از سنگینی جان کنده پای خودیم عمرها چون آسیا گشتیم و برجای خودیم
۷۸
لعل طراز مکه آفتاب
حله گر خاک و حلی بند آب
پرورش آموز درون پروران
روز برارنده روزی خوران
مهره کش رشته یکتای عقل
روشنی دیده بینای عقل
داغ نه ناصیه داران پاک
تاج ده تخت نشینان خاک
خام کن پخته تدبیرها
عذر پذیرنده تقصیرها
در ابیات فوق الفاظ ذیل :-
پیش وجود، پیش بقا ، سابقه سالار ، مرسله پیوند ، پرده کشا، پرده دار
پرده شناس، لعل طراز، حله گر، حلی بند، پرورش آموز
روز برارنده ، روزی خور ، مهره کش ، داغ نه ، ناصیه دار
تاج ده ، تخت نشین ، خام کن ، عذر پذیرنده ، همه ترکیبات
توصیفی و دلیل است بر آنکه نظم را کلمات مرکبه شیرینی دید و روانی
بخشد . اگرچه فردوسی نیز الفاظ مرکب استعمال میکند ولی بکثرت
و حلاوت ترکیبات شیخ نمیرسد و در بعضی ازین ابیات تمام الفاظ
کلمات مرکبه باشند مانند :-
۷۹
پرورش آموز درون پروران
روزی آرنده روزی خوران
و از تشبیهات و استعارات لطیف و غریب اوست ابیات ذیل:
بهار فریدون و گلزار جم
ز باد خزان گشت تاراج غم
نسب نامه دولت کیقباد
ورق بر ورق هر سویی برده باد
در بیت اول (دارا) و دبدبه او را به بهار و گلزار تشبیه کرده و زخم خوردن
و بهلاکت رسیدن او را به باد خزان و در بیت دوم دارا را به (نسب نامه)
تشبیه نموده و زخم خوردنش را بپراکندن باد اوراق آنرا این تشبیه چقدر مقصود را
پرسوز ساخته و تا کجا ها از حسن الم و حزن تحریک میکند.
چون شب علم سیاه برداشت
شبرنگ تو رقص راه برداشت
زهره طبق نثار بر فرق
تا نور تو کی بر آید از شرق
این دو بیت در صفت معراج از لیلی مجنون است و در هر مصرع هر دو
بیت استعاره واقع شده علمدار را از بهر شب و نثار کن را از بهر زهره
استعاره کرده و میگوید وقتی که علمدار شب بیرق سیاه را بر داشت یعنی
تاریکی شب عالم را فرا گرفت. شبرنگ یعنی مرکب تو به پویه در آمد.
۸۰
نثار کن زهره طبق نثار بر سر گذاشته در قدوم تو انتظار می برد تا نثار مقدم
تو کند . استعاره بدیع اوست که کوکبه موکب نبوت را در جاجوئیای
معراج بابلیغ ترین وجهی تصویر میکشد. و از ابیات صیفی اوست
غسل کردن شیرین
چو قصد چشمه کرد چشمه نور فلک را آب در چشم آمد از دور
سهیل از شعر شکرگون برآورد نفیر از شعری گردون برآورد
پرند آسمان گون بر میان زد شد اندر آب و آتش در جهان زد
تن صافیش میغلطید در آب چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب
چو بر فرق آب میانداخت از دست فلک بر ماه مروارید می بست
عجب باشد که گل را چشمه شوید غلط گفتم که گل در چشمه روید
در آب انداخت گیسوهای چون شست نه ماهی بلکه ماه آور در دست
اینگونه ابیات شیخ است که از تشبیهات غریب و خیالات دقیق بمنتای
رتبه شعری رسیده و سر مشقی از بهر نازکخیالی های متأخرین گردیده در بیت
۸۱
اول میگوید :- وقتی که آنچشمه نور یعنی شیرین برلب چشمه آمد ورخت از بر کشید
از تلألو ولمعان پیکر او چشم آسمان از دور پر اشک شد و در سائر ابیات رخت
کشیدن ولنگ زدن وغلطیدنـش را در آب و آب ریختنش را بر سر تعریف
میکند و این قدر سخن را که در شیرین بچشمه در آمد وغسل کرد ) بچند تشبیهات لطیف
ادا نموده و تا کجا ها ناز خیال کرده . گوئی میرزا صائب را همین بیت شیخ
سرمشق خیال گشته که میگوید :-
گر بچشمه نور شسته رخسار که آب در نظر آر و نظاره مستانه دو
در پاسخ شیرین بخسرو گوید
هنوزم هندوان آتش پرستند هنوزم چشم چون کان مستند
هنوزم لب بآب زندگانی است هنوزم آب در جوی جوانی است
گر آهو یک نظر سویم آرد خراج گردنم بر گردن آرد
بغمزه گرچه ترک دستیا غـم ببوسه دلنوازی بیسته اغـم
برو تا بر تو نـگـشایم کمان دست که در گردون چنین خـم بسی است
۸۶
کنیزک چینی در صحبت با سکندر در صفت خود گوید
ملک گر بجمشید بالاتر است رخ من زخورشید والاتر است
شه ار چون سلیمان شود دیوبند مراد جهانست دیوانه چند
شه ار زانکه عالم گرفتی بشمشیر من آنرا گرفتم که عالم گرفت
اگر چه کند جهانگیر شاه فتاده است در گردن مهروماه
کمند دی من ززلف درازش نترسم بگردون اندازش
گر او را کمندی بود ماه گیر مرا هم کمندی بود شاه گیر
گر او ناوک انداز دارنده است مرا غمزه ناوک انداز هست
سکندر بکیوان خطا میرود من اینجا سکندر کجا میرود
اگر راه ظلمات میبایدش سر زلف من راه نمایدش
همچنین طلوع و غروب را در هر جا بنوعی غریب تعریف میکند و باغ و بهار را
به بیانی تازه صفت مینماید :-
۸۲
طلوع آفتاب
چو خورشید بر زد سر از کنج نیل فرو شست گردون قبا را زنیل
که چون شاه چین صبح را بار داد عروسس جهان در بدینار داد
سحر
سپاه سحر چون علم بر کشید جهان حرف شب را بقلم در کشید
غروب
چو در برقع کوه رفت آفتاب سر روز و روشن فرو شد بخواب
شب تیره چون اژدهای سیاه زماهی برآورد سرسوی ماه
سیه کرد بر شب روان راه را فرو برد چون اژدها ماه را
چو یاقوت خو کشید روز و برد بیاقوت بستن جهان بی شمرد
بزردی گرفتند مهتاب را که این برد آن گوہر ناب را
شب و ستاره
چو سلطان شب چتر بر سر گرفت سرا پا جهان را مشعبر گرفت
٨٤
ستاره چنان گنجی از زر فشاند که مهد زمین گاو بر گنج راند
چو شب در سر آورد کحلی پرند سرمه در آمد مشکین کنند
شب ماه و مهتابی
شده روشن شب از مهتاب چون روز قدح بر داشته ماه دل افروز
شب از ماه پیوسته پیرایه شکستی بود نور در سایه
بهار
گل از شادی علم بر باغ میزد سپاه فاخته بر زاغ میزد
سمن ساقی و نرگس جام در دست بنفشه در خمار و سرخ گل مست
عروسان ریاحین است بر روی شگرفان شگوفه شانه در موی
بنفشه تاب زلف افگنده بر دوش کشاده یاسمن را بنا گوش
بابر سبزه یا گوهر گسسته زمرد را بمروارید بسته
صلصال شهر است از دلنوازی بگرد سبزه با مار دیاری
ز هر شاخی شگوفه نوبهارے گرفته هر گلی بر کف نثارے
۸۵
باغ و باغبان
بیا باغبان خرمی ساز کن گل آمد در باغ را باز کن
نظامی بباغ آمد از شهر بند بیارای بستان بکشنی پرند
زجبه بنفشه برانگیز تاب سر نرگس مست بکش ز خواب
لب غنچه را کامدهش بوی شیر زکام گل سرخ مردم عبیر
سهی سرو را بال برکش فراخ بقمری خبر ده که سبزست شاخ
یکی مژده بر سوی بلبل براز که عهد گل آمد ببستان فراز
زسیمای سبزه فرو شوی گرد که روشن شبستان شود لاجورد
دل لاله را کامد از خون بجوش فرومال خونی بخاکی بپوش
سر نسترن را زموی سفید سیاهی ده از سایهٔ شک بید
لب نارون را می آلود کن بخیری زبانرا زر اندود کن
سمن را درودی ده از ارغوان روان کن بسوی گلبن آب روان
بنورستگان چمن بار بین بکش خیمه بران خطهٔ تارئین
٨٦
ہوا معتدل بوستان دلکش است هوای دل دوستان روحپرور است
درختان شگفتند بر طرف باغ برافروختہ ہر گلی چون چراغ
بمرغ زبان بستہ آواز دہ کہ پرواز پارینہ را ساز دہ
سر زلف معشوق را طوق ساز در افگن برین گردن ان طوق باز
سرایندہ کن نالہ چنگ را در آور برقص این دل تنگ را
بپیرا ہن برگہ آب گیر زسوسن چگین لباس حریر
و از اشعار رزمیہ اوست تصویر میدان جنگ :۔
در آمد بغریدن آواز کوس فلک بر در افتاد از ابوس
ز غریدن کوس خالی دماغ زمین لرزہ افتاد بر کوہ و راغ
چنان آمد از نای ترکی خروش کہ از نامی ترکان برآورد جوش
برآورد خر مہرہ آواز شیر دماغ از دم گاو دم گشت سیر
تزاقی کہ از قعہ خواستہ بدون خستہ از یطاق آرمستہ
زیم چماقتی کہ آمد ز تید کفن گشت زرد پوشش حریر
روار و در آمد زرا ہ نبد چو آویزدہ آمد بمردان مرد
٨٧
بجوش در آمد دو دریای خون شد از موج آتش زمین لاله گون
زمین گفتی از یکدگر بر درید سرافیل صور قیامت دمید
یکی گفت هوی و دگر گفت هان برآورد سرها هوی از جهان
جگر تاب شد نعره های بلند گلو گیر شد حلقه های کمند
سپه از دو جانب بصف آراسته زمین آسمان وار برخاسته
ز سم ستوران درین پهن دشت زمین شش شد و آسمان گشت هشت
چنان گرم گشت آتش کارزار که از نعل اسبان برآمد شرار
ز غریدن رعد پیلان مست گره در گلوی هژبران شکست
زمین کو بساطی بآراسته غباری شد از جای برخاسته
ز پولاد پیکان پیکر شکن تن کوه لرزید بر خویشتن
سنون علم جامه در خون زده نجات از جهان خیمه بیرون زده
بشمشیر برگشته جائی نبود که در غارها اژدهائی نبود
بآهنگ خدنگ بکین کمان نیاسود بر یک زمین کز زمان
کمند اژدهائی مسلسل شکنج دهان باز کرده بتاراج گنج
۸۸
ز بس بر دهن نافع انداختن
نفس را ز راه برون تاختن
در قرون قدیمه دلیران بمیدان برآمده جولان میکرده ند نعره ها کشیده
و رجز خوانی کرده مبارز میخواستند چه وسائط و آلات حرب همین چیزها
بوده و جنگ با این اسلحه جز بنزدیکی مسافه در بین دو لشکر و دست
و گریبان شدن دو حریف هم و نعره زدن بر یکدیگر متصور نبود. ولی
امروز که عصر توپ و تفنگ گوناگون است و طیاره در هوا پر و بال میکشاید
و غاز خفه کن ابر هلاک میگردد بجای دلیران توپ نعره زمین لرز میکشد
و تفنگ رجز میخواند و تانگ رو برو بمیدان برآمده مبارز میجوید
این چند بیت از قصیده اوست
ملک الملوک فضلهم فضیلت سعانی
نفس بلند صوتم جرس بسب دیتی
بولایت سخن در که مؤید الکلامم
چو قوارع زبوری بفصاحت ابزارم
بقياس شیوه من که نتیجه تو آمد
زمی و زمان گرفته مثال آسمانی
قلم جهان نوردم علم جهانستانی
نزده کسی بجز من در صاحب القرانی
ببرم زبان موبد ز نشید زند خوانی
همه طرز های تازه کهن است باستانی
۸۹
شیخ سعدی
فتنۀ تاتار که سر تا سر ایشیا فرا گرفت و ارکان اسلام را متزلزل
ساخته در ان سیل عالمی ویران گشت و در ان اتش تر و خشک بسوخت.
از جمله در ادبیات نیز انقلابی پدید آمد. قصائد از رتبه اوج در افتاد مضامین
مدحیه قلت پذیرفت. و در عوض ابواب غزل مفتوح گشت و تصوف اخلاق
بیشتر بنظم در آمیخت و در اثر آن شعرای متوسطین غزل را بیشتر رواج دادند و
دیوانهای مستقل بغزل مرتب نمودند از جمله شیخ شیراز است که آفاق سخن را
ضیائی دیگر بخشیده .
نام شیخ شرف الدین یا مشرف الدین ابن مصلح الدین عبد الله شیرازی
است . از بدو عمر متعبد و شب خیز بوده و سی سال در مدرسۀ نظامیه
بغداد تحصیل اشتغال داشته و از شیخ ابو الفرج ابن جوزی تحصیل کرده و در
طریق ریاضت بشیخ عارف شهاب الدین سهروردی که طریقه سهروردیه
بدو منسوب است ارادت داشته چنانکه در گلستان میگوید :-
۹٠
مرا شیخ دانای مرشد شهاب دو اندرز فرمود بر روی آب
یکی آنکه بر خویشتن خو دبين مباش دوم آنکه بر غير بد بين مباش
شیخ سیاحت فراوان کرده چنانکه چند بار بزیارت بیت الله مشرف
گشته و حج گذارده و ایشیای کوچک و مراکش و حبشه را سیر نموده و درشام
و بیت المقدس سقائی کرده و در جامع بعلبک وعظ گفته و در بیابان دمشق
بقيد فرنگ (۱) درافتاده و یکی از روسای حلب که با او آشنائی داشته
از قیدش رهانیده و با خود بحلب برده و دختر خود را بعقد ازدواج او در آورده
نیز شیخ از راه بلخ و با میان بهندوستان رفته و بتکده سومنات را تماشا
کرده و در اکثر این مسافرتها پیاده بوده و خود در گلستان و بوستان ازین
سیاحتها جسته جسته بیان کرده . شیخ بعد از مسافرتها بوطن آرمیده
در صومعه بیرون شیراز دامن از اختلاط در چیده و بزهد و عبادت مشغول
گشته تا در ۶۹۱ بدرود جهان گفته تولد او را ذکاء الملک در ۵۸۰ ضبط
کرده (۲) و بدین حساب عمر شیخ یکصد و یازده سال باشد مزار شیخ
(۱) در ایام محاربات صلیبی بوده .
(۲) صاحب مفتاح التواریخ ولادت شیخ را در ۵۷۰ گمان میکند و عمرش یکصد و بیست سال مینویسد.
۹۱
و نزد یک دلکشا نام باغی در شیراز واقع و زیارتگاه خاص و عام است
از اتابکان (۱) فارس اتابک ابوبکر و سعد پسر او شیخ را بنظر احترام
میدیدند و شیخ نیز با ایشان ارتباطی داشته و تخلص او سعدی هم بجهت ست
است. رتبهٔ شیخ در تصوف هم لایق تمجید است خواجه شمس الدین (۲) وزیر
هلاکو و برادر او خواجه علاوالدین صاحب تاریخ جهانکشا بخدمت شیخ مرید بوده
و خیلی عقاد داشتند. عارف جامی در نفخات الانس وسبحة الابرار می نویسد
که صاحبدلی منکر شیخ بود شبی خواب دید دسته از فرشتگان با طبقهای نور
از آسمان فرود می آیند پرسید خیر باشد گفتند نثار یک بیت شیخ است
که در معرفت گفته صاحبدل هماندم از خواب برخاست و بدر صومعهٔ شیخ
رفت دید که شیخ بیدار است و می سراید :-
برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقی دفتریست معرفت کردگار
( ۱ ) مؤسس سلسله اتابکان فارس سنقر نام است و او در ۵٤۳ بر مسعود شاه سلجوقی
خروج نمود و دولت اتابکان را در فارس تأسیس نمود. جلوس اتابک ابوبکر ۶۲۸
و فاست ۶۸۸ شیخ بوستان را بنام او در ۶۵۵ و گلستان را بنام پسرش سعد بن
ابو بکر ابن سعد در ۶۵۶ تألیف کرده
( ۲ ) خواجه شمس الدین جوینی فرابی از رجال معروف و قریب بیست دو سال بوزارت هلاکو و پسرانش مشغول
بود در ۶۸۲ بحکم ارغون خان کشته شد.
۹۲
کلیات شیخ عبارتست از : (۱) رساله نثر مشتمل برموعظه و پند (۲) گلستان
(۳) بوستان (٤) قصائد فارسی و عربی (۵) دیوان طیبات
(٦) دیوان بدائع (۷) دیوان خواتیم (۸) غزلیات قدیم (۹)
قطعات (۱۰) رباعیات و فردیات (۱۱) هزلیات و مطائیات
نظم و نثر و منظومات او بچهارده هزار و پنصد بیت کما بیش میرسد. چهار هزار
بیت بوستان و بقیه سائر اشعار اوست . ارباب تذکره شیخ را
نخستین شاعر غزل سرا میدانند : عارف جامی گوید: ((شیخ قدوة متغزلان
است، هیچکس پیش از وی طریق غزل نپیموده)) همانا تخصیص او با ولیت در غزل
از جهتی باشد که شیخ شور می تازه در غزل در انداخته و نکات حسن و ارادت
عشق را بعبارتی لطیف ادا کرده و غزل را سهل ممتنع ساخته و ازینجهته دیوان
او را (نمکدان) گویند . و شاید که شیخ را در سبک ایران سر حلقه قرار
دهند . ملل مغرب زمین گلستان و بوستان و برخی دیگر از آثار و اشعار
شیخ را بالسنه مختلفه ترجمه و طبع کرده اند .
فلسفه شیخ در شعر آنست که حقیقت را بکمال آزادی بیان
۹۲
میکند و در مسائل اخلاقی لباس نفیسی از شعر می پوشد و بدین لباس نصایح شود
خودرا بسر حد قبول عامه میرساند. علامه شبلی میگوید :- «اگرچه حکیم سنائی
اوحدی، خیام، شیخ عطار زمینه نظم اخلاقی را بآسمان رسانیده اند ولی
شیخ این آسمانرا بیشتر بلندی بخشیده و در آمیزش فلسفه و اخلاق در شعر
اندازه احتیاج و طریق اعتدال مرعی داشته» .
سنت قصیده سرایان هست که در خاتمه قصیده ممدوح را دعا کنند
و بقای شوکت و شان او را تا قیامت خواهند و از جمله بیت پیش از دعا
مشتمل باشد بر (تا) مفید دوام و استمرار. ظهیر در خاتمه قصیده بدعای ممدوح
چنین غلو میکند :-
همیشه تاز جهان نیست موضعی خالی
زانقلاب امور تغییر احوال
جهان بذات تو خالی مباد گرچه توئی
بذات خویش جهانی کبر یا وجلال
بپرده موکب تو دست صبا و دبور
ببسته حشمت تو را ه چرخ شمال
یعنی تا جهان محل انقلاب و تغیر است ذات تو در جهان باشد و جهان تا قیامت
محل تغیر باشد پس بقای ممدوح را تا قیامت میخواهد بر علاوه ممدوح را جهان کبریا
٩٤
و جلال هم ساخت ولی تنها شیخ است که ازین سنت پیروی نکرده وغالباً در
خاتمه قصیده دعای نصیحت آمیز میکند. در قصیده که مطلع آن این است :-
اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را بیا معاینه کن کو بنوبهار زمین را
و در ان خواجه علاء الدین جوینی را مدح نموده در خاتمه عوض دعا چنین ارشاد میکند.
در سخن بدو مصرح چنان لطیف ببندم که شاید اهل معانی کنند وردو بیزرا
بجوز بخش که دنیا بهیچ کار نیاید جز این که پیش فرستند روزباز پسین را
درین بیت علاوه بر تحریص بکرم مرگ را نیز بیاد ممدوح میدهد. در خاتمه
قصیدۀ دیگر ممدوح را چنین دعا میکند.
یکی دعا کنمت بی روئی ربیع رق خدات در نفس آخرین بیامرزاد
تو هم زبان نخی گر بصدق دل گوئی که آفرین خدا بر روان سعدی باد
همین نصیحت من پیش گیر و نیکی کن که دائم از پس مرگم کنی بنیکی یاد
در خاتمه این قصیده که نیز در مدح خواجه علاء الدین جوینی است :-
کدام باغ بدیدار دوستان ماند که بهشت نگوید ببوستان ماند
بطور محاوره دعا میکند و تبسم ممدوح را دراز میخواهد :-
٩٥
برغم دشمن بدکوز از بسرسرطان که وزو و دست ندارم که پاسبان تو
قصیده دیگر را چنین خاتمه میدهد :
بدین دو مصرع اخر که ختم خواهم کرد امید هست تحسین گوشن با حسان
دو چیز حاصل عمر ست نام نیک و ثواب چو زین دو در گذری کل من علیها فان
و نیز در قصیده گوید :
عمرت دار از باد نگویم هزار سال زیرا که اهل حق نپسندند باطلی
نفست همیشه پیرو فرمان شیر بیاد تا بر سرش نه عقل مداری مؤکلی
شیخ درین یک بیت گویا بتمام احکام شرعیت و مسائل اخلاقی اشاره کرد و ممدوح را
بپابندی آن توصیه و ترغیب فرمود چه دعا میکند که نفس ممدوح همیشه فرمانبر از
احکام شرع باشد تا عقل او بر نفسش مؤکل و مسلط شود و در وقتی که عقل مستنیر
بنور شرع را بر نفس مسلط دارد البته همیشه گفتار و کردار شخص مطابق با خلاق باشد
و بر وجه مطلوب و مرضی جریان یابد و نافع و مفید خود و جامعه گردد خلاصه شیخ
بقای ممدوح را بر بنوحه میخواهد .
ظهیر در قصیده گریز بمدح قزل ارسلان کرده و گفته :-
٩٦
فریاد من زطام گردون کنین است از سكان أنكه حضرت أين أستاني ها
نه كرسى فلك نهد أنديشه زير پأ تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان دهد
شيخ در بوستان وقتى كه مدح ممدوح ميكند تعريض بدين بيت كرده و میگويد
براه تکلف مرو سعديا اگر صدق دارى بيا رو بيا
تو منزل شناسئ شده راه رو تو حق گوى و خسرو حقائق شنو
چه حاجت که نه كرسى آسمان نهى زیر پاى قزل ارسلان
بگو پاى عزت بر افلاك نه بگو روى اخلاص بر خاك نه
بطاعت منه روى بر آستان كه أين است سجاده راستيان
اگر بنده سر برين در بنه كلاه خداوندى از سر بنه
بدرگاه فرمانده ذو الجلال چو درويش پيش توانگر بنال
چو طاعت كنى لبس شاهى بپوش چو درويش مفلس بر آونخروش
که پروردگارا تو اگر توئى توانا بي درويش پرور توئى
شيخ سائر مسائل اخلاقى را بي تكلف بيان ميكند و در آن مسئله بطور خود اقامه
دليل می نمايد و اينک مثالى چند در ذيل می نگاريم :-
۹۷
شفقت و همدردی
چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل که لب تر نکردند زرع و نخیل
بخشکید سرچشمه های قدیم نماند آب جز آب چشم یتیم
نبودی بجز آه بیوه زنی اگر بر شدی دودی از روزنی
چو درویش بی برگ دیدم درخت قوی بازوان سست درمانده سخت
نه در کوه سبزه نه در باغ و شخ ملخ بوستان خورده مردم ملخ
در آنحال پیش آمدم دوستی از و مانده بر استخوان پوستی
بدو گفتم ای یار فرخنده خوی چه در ماندگی پیشت آمد بگوی
بفرید بر من که عقلت کجاست چو دانی و پرسی سؤالت خطاست
نبینی که سختی بغایت رسید مشقت بحد نهایت رسید
نه باران همی بارد از آسمان نه بر میرود آه فریاد خوان
بدو گفتم آخر ترا باک نیست کشد زهر جائی که تریاک نیست
دگر گر و بخشید در من فقیه نگه کردن عالم اندر سفیه
۹۸
که مرد ارچه بر ساحل است ای رفیق نیاساید و دوستانش غریق
من از بینوائی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد
نخواهد که بیند خردمند ریش نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش
چو بینم که درویش مسکین نخورد بکام اندرم لقمه زهر است و درد
یکی را بزندان درش دوستان کجا ماندش عیش در بوستان
احسان با حیوان
یکی سیرت نیک مردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش بده برد انبان گندم بدوش
نگه کرد موری در ان غله دید که سرگشته هر گوشه میدوید
ز رحمت بر شب نیار خفت بماوای خود بازش آورد و گفت
مروت نباشد که این مور ریش پراگنده گردانم از جای خویش
درون پراگنده گان جمع دار که جمعیت باشد از روزگار
سعی و عمل و نکوهش از تنبلی
یکی روبهی دید بی دست و پای فرو ماند در صنع و لطف خدای
۹۹
که چون زندگانی بسر میبرد بدین دست و پا از کجا میخورد
درین بود درویش شوریده رنگ که شیری در آمد شغالی بچنگ
شغال نگون بخت را شیر خورد بماند آنچه روباه از و سیر خورد
دگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزی رسان قوت درویش داد
یقین مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد
کزین پس بکنجی نشینم چو مور که روزی نخوردند پیلان بزور
سر خود فرو برد چندی بجیب که بخشنده روزی رساند زغیب
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ استخوان ماند و پوست
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش ز دیوارش آوازی آمد بگوش
برو شیر درنده باش ای دغل مینداز خود را چو روباه شل
چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر چه باشی چو روبه بمانده سیر
خدمت با بزرگان
الا گر طلب کار اهل دلی ز خدمت مکن یکزمان غافلی
۱۰۰
نکوهش از غیبت
بداندرحق مردم نیک و بد مگوای خردمند صاحبخرد
که بد مروراخصم خود میکنی وگرنیک مردست بد میکنی
صفت خاموشی
ترا خامشی ایخداوند هوش وقار است و نا اهل را پرده پوش
اگر عالمی هیبت خود مبر و گر جاهلی پرده خود مدر
صنعت وکسب
بیاموز پرورده را دست رنج وگردست داری چو قارون گنج
بپایان رسد کیسه سیم و زر نگرددتهی کیسه پیشه ور
چه دانی که گردیدن روزگار بغربت بگرداندش در دیار
چو بر پیشه باشدش دسترس کجا دست حاجت برد پیش کس
ازخصائص شیخ است سلاست و روانی درعبارت و شیرینی و اثر درکلام
واین منحصر ببوستان او نیست بلکه قصیده و غزل و سائر نظم ونثر او وا راینحین
مزیت باشد و حقيقة کلام شیخ بزرگوار از تعریف مستغنی است وامثال ما
١٠١
نمیتواند از عهده وصف این استاد برآید. از اثر کلام اوست که هیچ کتابی
در نظم و نثر رتبه گلستان و بوستان را نیافته و بدرجه قبول مانند
این دو کتاب نرسیده مرزا بیدل که عالمی دیگر در ادبیات کشف کرده
از کلام شیخ بزرگوار تعریف کرده میگوید :-
از گل و سنبل بنظم و نثر سعدی قانعم این معانی در گلستان بیشتر دارد بهار
اکنون برخی از سائر کلام شیخ مینگاریم :-
بهار
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن در گلزار وقت آن نیست که در خانه نشینی بیکار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیحند نه همه مستمعان فهم کنند این اسرار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو بنال ای هوشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دل است دل ندارد که ندارد بخداوند اقرار
اینهمه نقش عجب بر در و دیوار وجود هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
آدمی زاده اگر ز طرب آید چه عجب سرو در باغ برقص آمده و بید و چنار
۱۰۲
ژاله برلاله فرود آمده هنگام سحر راست چون عارض گلگون عرق کرده یار
درین بیت ژاله بمعنی شبنم است و از مصرع اول ظاهری شود که شبنم
فرود آمده برلاله بعرق رخساره تشبیه یافته باشد و برعکس ترکیب
مصرع دوم مقتضی است که لاله شبنم آلود بر خسار عرق خیز تشبیه یابد
مگر آنکه گوئیم در یکی از دو مصرع تقدیم و تاخیر واقع است :
ارغوان ریخته بر صفحه خضرای چمن همچنانست که تخته دیبادینار
این هنوز اول اثارجهان افروز است باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار
شاخها دختر دوشیزه باغند هنوز باش تا حامله گردند بالوان ثمار
بندهای رطب از نخل فرود آویزد نقشبندان قضا و قدرشیرین کار
تا نه تاریک شود سایه انبوه درخت زیور بررگ چراغی ننهد از گلنار
سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی هم بدانگونه که گلگونه کند روی نگار
شکل امرو دیگر یم که بشیرینی لطف کوزه چند نباتست معلق بر بار
آب درپای ترنج و به و بادام روان همچو در زیر درختان بهشتی انهار
کو نظر بازکن و خلعت نوروز ببین ایکه باور نکنی فی الشجر الاخضر نار
۱۰۳
در مرثیه مستعصم بالله عباسی گوید
آسمان را حق بود گر خون بگیرید بر زمین بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین
ای محمد گر قیامت می برآری سر زخاک سر برآور این قیامت در میان خلق بین
نازنینان حرم را خون حلق نازنین ز آستان بگذشت ما را خون دل از آستین
زینهار از دور گیتی و انقلاب روزگار در خیال کس نگشتی کاینچنان گردد چنین
دیده برداری که دیدی شوکت بیت الحرام قیصران روم سر بر خاک و خاقان بر زمین
خون فرزندان عم مصطفی شد ریخته هم بر ان خاکی که سلطانان نهادندی جبین
بعد ازین آسانش از دنیا نباید چشم داشت قیر در انگشتری ماند چو بر خیزد نگین
در انواع نظم شیرین تر و دقیق تر مدعاشل است و گمان میرفت مدعاشل
مخصوص به شعرای سبک هند باشد و ازین بیت شیخ ظاهر گشت که قدما
نیز این نوع شعر میگفته اند . این بیت شیخ نیز مدعا مثل است :-
کام جویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
غزل
ای نفس خرم باد صبا از بر یار آمده مرحبا
١٠٤
بر سر خشم است هنوز آنحریف یا سخنی میرود اندر رضا
قافله شب چه شنیدی ز صبح مرغ سلیمان چه خبر از سبا
از در صلح آمده یا خلاف با قدم خوف روم یا رجا
بار دگر گر بسر کوی دوست بگذری ای پیک نسیم صبا
گو رمقی بیش نماند ضعیف چند کند صورت بیجان بقا
آنهمه دلداری پیمان و عهد هیچ نکردی که نکردی وفا
قصه دردم همه عالم گرفت در که نگیرد سخن آشنا
گر برسد ناله سعدی بکوه کوه بنالد بزبان صدا
از غزل شیخ معلوم میشود که در سبک ایران کلمات مرکبه کمتر یافت میشود .
رباعی
تدبیر صواب از دل خوش بایست سرمایه عافیت کفافیست
شمشیر قوی نیاید از بازوی سست یعنی ز دل شکسته تدبیر درست
١٠٥
امیر خسرو
امیر خسرو ابن امیر سیف الدین محمود است امیر محمود میر هزاره لاچین
بوده در نواحی بلخ توطن داشت و در فتنه تاتار بهند شتافت و درانجا
بحضور سلطان محمد شهید تقرب جسته برتبۀ امارت رسید و در غزا با کفار
در ان صفات شهید گشت و امیر خسرو بعد از پدر بدان رتبه رسید
مولد امیر پتیاله و تحصیل ابتدائی او از سعد الدین خطاط است که یکی از مشاهیر
بوده و در همان اوان میل بشعر داشته و سخن موزون میکرد و چون بسن رشد
و کمال رسید اولا با ملک چهجو که از امرای سلطان غیاث الدین و دارای جود
و کرم بود ارتباط یافت و در مدح او قصائد غرا دارد و در یکی از ان میگوید :-
بود پنهان آفتاب آندم که صبح همدمی با باد عنبر بو نمود
صبح را گفتم که خورشیدت کجاست آسمان روی ملک چهجو نمود
از ان ببعد بحضور هفت پادشاه رسید و از هر یک نوازش بسیار دیده
بتخصیص سلطان غیاث الدین تغلق شاه که از حضور او رفاه بسیار
١٠٦
اندوخت. امیر در هژدهم شوال ۷۲۵ ترک حیات گفت و در دهلی پائین
مرقد خواجه نظام (١) اولیا مدفون گردید و از قطعه تاریخ اوست.
شد (عدیم المثل) یک تاریخ او و اندگر شد طوطی شکر مقال )
۷۲۵ ۷۲۵
مهدی خواجه از معتبرین دربار پادشاه مقبرهٔ امیر را تعمیر نموده و لاشہاب (٢) معمای
تاریخ آن بنا را چنین گفته :-
مهدی خواجه سید با جاه و جلال شد بانی این اساس بی شبه و مثال
گفتم بسعی جمیل مہدی خواجه تاریخ بنای این چو کردند سؤال
۸٩۷
و بر لوح مزارش کندند. شعر العجم تولد امیر را ۶۵۱ میگوید و بدین حساب عمرش
یکصد و بیست سال میشود و مفتاح التواریخ باین بیت امیر استناد نموده که
نود رفت و شش و ششصد چو پنجم ز محرم هم شب یوم الحساب آمد که دم کا جمس باش
تولدش را در ۶۵۱ و عمرش هفتاد و چار می نویسد. شاید کاتب شعر العجم صفر مرتبه
(١) نسب خواجه با مام رضا علیه آلاف التحیة والثناء می پیوندد از ائمہ مشایخ بوده مرید شیخ فرید
گنجشکر است . خواجه در ۶۳۴ در غزنہ تولد گشته اما سکونت او در دہلی بوده دہم در انجا از دنیا
برفته ۷۲۵ و بعد از شش ماہ امیر خسرو نیز وفات یافته . ( مفتاح التواریخ ص ۸١ ماده هشتم)
(٢) قطعهٔ تاریخ وفات امیر را خواجه حسن دہلوی گفته که تربیه یافته امیر است تمام قطعه پنج بیت
و در مفتاح التواریخ درج است شاید خزانه عامره و شعر العجم قطعه تاریخ بنا را ندیده اند و قطعه
تاریخ وفات را سہوا بلا شہاب معمائی نسبت کرده اند .
۱۰۷
احاد را در مرتبه عشرات برده و پنجاه را پنج ساخته اگرچه برین تقدیر نیز اختلاف
یکعدد در بین هر دو تاریخ باقی می ماند . امیر اخیرا روی ارادت باستان خواجه نظام
اولیا آورد و در صحبت او راه سلوک پیمود و خواجه را نظر التفاتی مخصوص بامیر بود
و باره ها میگفت :- امید دارم که روز قیامت مرا بسوز سینه این ترک
بخشند . گویند وقتی خواجه بر لب دریا نشسته و کلاه بر سر کج نهاده تماشا
اهل هنود میکرد که بآئین خود عبادت می نمودند . همدرا نوقت خواجه را این مصرع
بر زبان گذشت :- هر قوم را درین ره دینی و قبله گاهی . امیر حاضر
بوده و بطرف خواجه اشاره فرموده گفت :- من قبله راست کردم برطرف
کج کلاهی . امیر زبان ترکی و هندی و سانسکریت را نیز میدانست و قابلیت او
در عربی از اعجاز خسروی ظاهر و در سایر فنون امتیاز داشته بتخصیص در موسیقی
و از اختراعات اوست بعض مقامهای ممتزج از فارسی و هندی و وسعت
نظرا و در فنون کمال از مؤلفات او ظاهر گردد . عارف جامی عدۀ مؤلفات امیر را
(۹۲) کتاب می نویسد . و اشعار او را از سه صدهزار متجاوز نویسند ولی حقیقیت
دوری نماید. خمسۀ او را که در برابر خمسۀ نظامی گفته عارف جامی تقدیر کرده
۱۰۸
و میگوید : - « خمسه شیخ را به از و جواب نگفته اند » خمسه امیر عبارتست
از مطلع الانوار سه هزار و سه صد و ده بیت بدو هفته در سنه ۶۹۸ انجام یافته در اخیر ان
میگوید :-
شکر خدا را که بفضل خدا گشت خزین چو بهشت این سرا
بیست خزینه است در و پر ز گنج بیست خزینه ز صد و بیست پنج
ور همه بیت آوری اندر شمار سه صد و ده بر شمر و سه هزار
از اثر اختر گردون خرام شد بدو هفته این به کامل تمام
سال که از چرخ کهن گشت بود از پس شش صد نود و هشت بود
دوم شیرین خسرو چهار هزار و یکصد بیت در ماه رجب سنه ۶۹۵ نظم گشته . سوم
آئینه اسکندری چهار هزار و چهار صد و پنجاه بیت در سنه ۶۹۹ اختتام پذیرفته
چهارم : لیلی مجنون دو هزار و شش صد و شصت بیت در سنه ۶۹۸ منظوم شده
پنجم : - هشت بهشت سه هزار و سه صد و پنجاه بیت در سنه ۷۰۱ انجام یافته و خود
گوید :
بیتیش بنگاه عرض بشمار سه صد و پنجه آمد و سه هزار
۱۰۹
سال هجرت یکی و هفتصد بود کاین بنا بر در سپهر بخ کبوُد
و تاج الفتوح ، خزائن الفتوح ، تغلق نامه ، مثنوی دول رانی ، افضل الفوائد مناقب مند
نه سپهر نیز از آثار امیر است و در صد نه سپهر از سلطان قطب الدین سنگ
فیل زر گرفته و از زبان ممدوح گوید :-
مرا خود درین آه پدر شد دلیل که میداد زر هم ترازو هم فیل
اعجاز خسروی و در نشا کتابی است جامع انواع مکتوب پر از صنائع و بدائع مشتمل بر سه رساله
این کتاب که کان از اجزای انواع مکتوب را از قبیل آغاز القاب ، دعا، خاتمه و تاریخ همه را تحلیل کرده
و نمونه ها از بهر هر یک تراش داده ولی عبارت آن روان نیست از آثار تکلف در آن ظاهر است کلیات او
طبع کانپور عبارتست از دیوان تحفه الصغر دیوان وسط الحيوة، غره الکمال (۱) و بقیه نقیه
که همه یکجا نوشته شده و هر یک اثر دورۀ از حیات اوست . عدۀ مجموعۀ
ابیات کلیات تقریباً بهفت هزار و شش صد بیت میرسد که (۹۲۳)
غزل می شود با ده یازده قصیده و یک ترکیب بند و برخی از قطعات
و رباعیات و بقول شعر العجم دیوان دیگری هم دارد بنام ( نهاية الکمال )
(۱) در کلیات امیر و شعر العجم ( غره الکمال ) و در تذکره دولتشاه ( قرة الکمال ) ضبط
گشته و غالباً نوشتۀ شعر العجم صحیح خواهد بود .
۱۱۰
ولی در کلیات چاپ او غزلی باین اسم نباشد جز آنکه در بعض صفحات یگان غزل هست که بهیچیک از چار دیوان او نسبت نیافته . اینک باخی از اشعار امیر نگارش می پذیرد :-
موعظه
تا ز هر بادی نجنی باید آهن کش چو کوه کا دمی چون مشت خاک و عمر با دصرصر است
مرد پنهان در گلیمی پادشاه عالم است تیغ خفته در نیا می پاسبان کشور است
راست رو را پیر ره کن گرچه زن باشد خضر چون بظلمت ره کند گم ما دیانش بهتر است
راهرو چون در ریا کو شد مرید شهرتست پیره زن چون رخ بیاراید به بند شوهر است
نفس خاک پست هر گه نور بالا بر تو تافت سایه زیر پا شو دهر که بر تارک خور است
کار اینجا کن که تشویش است در محشر بسی آب نه بیجا بر که در در یا بسی شور و شر است
ناکس و کس هر که حرص مال دارد دوزخی است عود و سرکین هر چه در آتش فتد خاکستر است
ای برادر مادر دهر از خورد خونست مرنج چون ترا خون برادر به زشیر ما در است
این قصیده امیر با مضامین برجسته خیلی بلند و دارای انسجام و روانی باشد و اکثر ابیات آن مدعا مثل است و ( بحرالابرار ) نام دارد و بعضی از استادان
۱۱۱
ازین قصیده استقبال کرده اند از جمله قصیده ایست از عارف جامی (۱)
مسمی به لجة الاسرار و این چند بیت از انست .
مرد کارب که مشقت میکند کف را دبر بهر ناهمواری نفس دغل سوهانگر است
هر که اخر ساخت شهوت نیم خردل کو بعقل خود بفهمد خوردۀ بینان نیم خردل هم چراست
دست ده بار استان در قطع پستیهای طبع بی عصا مگذر که در راه تو بس جوی و جر است
چون کند اهل حسد طوفان طریق علم گیر گاه موج آرام کشتی را ز ثقل لنگر است
نکته های پست کامل هست طالب را بلند نقطه های پای حیدر تاج فرق قنبر است
در جوانی سعی کن گر بی خلل خواهی عمل میوه بی نقصان بود گر از درخت نو بر است
و این بیت از قصیدۀ امیر علی (۲) شیر است درین زمینه :-
بیگنه را ساختن آزرده از تیغ زبان ناتوان کردن سگ بی رنج را از نشتر است
مرزا بیدل را نیز قصیدۀ غرای مطولی هست سواد اعظم نام دارای سه مطلع
و در ان میگوید :-
(۱) مولنا عبد الرحمن جامی ابن مولنا نظام الدین احمد نسبش با مام محمد شیبانی میرسد جامع
علوم ظاهر و باطن بوده مولدش جام و در هرات تحصیل نموده تالیفات او را (٥٤) کتاب میگویند
بعد و تخلص او و بقول مرأة الخيال تالیفات ویه نود و نه میرسد تولدش ٨٣٧ و وفاتش ٨٩٨ وقوع یافته.
(۲) امیر علی شیر وزیر سلطان حسین میرزا وزیری دانا و فاضل و جوانمرد و مربی شعرا و فضلا بوده اشعا
فارسی و ترکی دارد و خمسه را بترکی جواب گفته .
۱۱۲
حسن معنی خواهی اگر کسب هنر غافل مباش ابروی بی مو بود تیغی که او بی جوهر است
از حیا مگذر که در ناموسگاه اعتبار شرم مردان را وقار است زنانرا زیور است
گر رضای حق طمع داری بنفع خلق کوش هر غذا کافتد موافق با بدن جان پرور است
بر دل آزاد از عزلت مبند افسردگی هر کجا آب روان یخ بست سنگ مرمر است
چون درشتی در طبیعت یافت راحت در نشست خواب مخمل را همان ضلغ ملایم بستر است
نیست همت آشنای جوهر فرسودگی بیشتر در دیده ما اشک غلطان گوهر است
حفظ آبرو میسر نیست بی کسب کمال نسخه آئینه گر شیرازه دارد جوهر است
سعی و عمل
مرد همه جا بسر کار به شخص معطل خجل و خوار به
بهره مقصود چوبی رنج نیست کاهل بی کار به پیکار به
زان تن کاهل که گل نازک است خارکش سوخته صد بار به
کار بزرگیست که خوانند علم بی عمل آن کار سپندار به
هر سخنی در محل خود نکوست زمزمه مرغ بگلزار به
امیر مناظر قدرت را بزبان لطیف بیان میکند :-
۱۱۳
ابر
ابر بارید و همه روی زمین را تر کرد خبر آرید که سبزه چقدر سر بر کرد
نیکوان جانب صحرا بتماشا رفتند مهر تنها زحیا رو به پس چادر کرد
وله
سپیده دم که صبا گشت بوستان فرمود بساط خاک ز دیبا و پرنیان فرمود
چو روی نازک گل تاب آفتاب نداشت زمانه بر سرش از ابر سایه بان فرمود
زلاله خواست چمن ساغر و روان بخشید ز ابر خواست زمین شربت و آن فرمود
هر انچه در ورق خویش غنچه مشکل داشت بنفشه گوش نهاد و صبا بیان فرمود
صبح
سپیده دم چو فلک روشنی بکیهان داد نسیم غالیه در دامن گلستان داد
چو چرخ پیر برخ زد سپیده و سرخی بدستش آینه داد آفتاب خندان داد
درست مغربی آفتاب را که فلک نهاد زیر زمین با مداد تابان داد
درین بیت بجای تابان تاوان مناسب می نماید و غالباً سهو از کاتب
شده و در اصل تاوان بوده باشد.
١١٤
ستاره از چه شد دیده خیره از خورشید چو شب ز حقه میناش سر به چندان داد
غلام باد صبایم که با مداد و پگاه صلای عیش بعشرت سرای مستان داد
باغ و بهار
نوبهار است چمن حله حورا کرده ابرها ریختنی لؤلؤ لالا کرده
گره طره سنبل که صبا باز نمود دامن لاله پر از عنبر سارا کرده
عاشقان رفته بگلزار و دل سوخته را بتکلف ز گل و لاله شکیبا کرده
باران
هوای خرم است بر طرف باران همی بارد نگویم قطره کز بالا گل ریحان همی بارد
نگون سر شاخهای سبز گوئی در همی چینند ز بس ابر در افشان لؤلؤ غلطان همی بارد
چکان قطره ز مژهای انار تر تو پنداری که هروانه که بوده است اندر و پنهان همی بارد
بوستان
بوستان بشکفت و روی لاله خندان گشت باز بر رخ گل طره سنبل پریشان گشت باز
سبزه خطی چند بهر خواندن بلبل نبشت بلبل آنگه از خط خوبان غزلخوان گشت باز
خون لاله گوئیا خواهد چکید از تیغ کوه یا چکید آنخونکه کوه آلوده امان گشت باز
۱۱۵
اگرچه امیر در برابر قصیده سرایان چندان زبان مدح ندارد ولی مخلص های او
خوب واقع گشته .
گل از هم عسم شد گو باش وافی که در خور کیست عمر جاودان را
همان باغ شاهی کن حق انکه زبزم اوست رونق بوستان را
کشاد چهره که ماهی شدم بروزمین در ملک بنمودم که آسمان اینست
برآمدابر بخشش و گرزان پایه درغلطه نگیرد هیچکس پیش گر شاه جهانگیرد
وله
ندارد روی آن نازک زگرما هیچ آسیبی مگر در سایه رایات شاهکامگار آمد
وله
خورشید جهانگیر پندار که در بزم شمشیر کشید و ملک الشرق برآمد
و از غزلیات تحفة الصغر امیرست در موعظه :-
زاہل عقل نپسند دخردمند که دارد رفتنی را پای در بند
١١٦
نصیب امروز برگیر از متاعی که فردا گرددش غیرتی خداوند
لباس زندگی برخود مکن تنگ که چون شد پاره نتوان کرد پیوند
مخور غم بهر فرزندى و مالی که مالت دین بس است و خیر فرزند
اگر خواهی نه بینی رنج بسیار باندک مایه راحت باش خرسند
بصورت خوش مشو کز روی معنی نی خامه نکوتر از نی قند
برعنائی منه برخاکیان پای که ایشان همچو ما بودند یکچند
نصیحت گوهری زان گان میرنبد مگر در گوش دانا و خردمند
شنوا یدو سمت پند اما چو خسرو مشو کو گوید و خودشنود پند
از وسط الحیات
امروز که از باران شد سبزه رعنا تر سیم وزرگل جمله گشتند بصحرا تر
احوال دو چشم من هر گریه یکی بنگر چون خانه پر روزن اینجا تر و آنجا تر
در سبزه خرامیدن کردی هوس ای بنشین خود سبز نخواهد بود از خط تو زیبا تر
صد جایه نه یکی باید تا بذل کنم در ره گرد و چو کف پایت در راه تماشا تر
آهنگ پرون وارتی بست بره خواهی زین دیده تفحص کن خشک است زمین یا تر
۱۱۷
بالاتر هر جادو چشم تو همی بینم ابروی تو می بینم از چشم تو بالاتر
خسرو صفت خوبان میگوی که خود نبود در هیچ گلستانی بلبل ز تو گو یا تر
از غرة الکمال
سروت رود چو در گلستان پامال کند جمال بستان
من ناله کنان بگریم همه شب او خفته بناز در شبستان
یارب که از ان خدای ناترس انصاف ز شکسته بستان
ای چشم ترا بکشتن من یک غمزه و صد هزار دستان
فریاد ز بلبلان بر آمد مخرام بناز در گلستان
داغی که فراق بر دلم کرد بشکاف و ببین هنوز ست آن
شکسته بدست جور خسرو آخر ننگهی بزیر دستان
از بقیه نقییه
سفر کردند یاران جان ما هم بسی بیگانگان و آشنا هم
ز ما یکباره بربستند دل را ز صحبت خیمه مهر و وفا هم
چه تاسف ز هجر آن نازنین را که دایمش در دل و دیده است جایم
۱۱۸
طفیل آهوی صحرا چه بود که در فتراک خود بستی مرا هم
جراحت میکند در جان من عشق جدائی بند بند من جدا هم
فلک را کور بادا دیده حصر کنار و دوستان را دید با هم
اگر آنسوروی از خسروای باد بپوی پای، پای باد پا هم
در بحر سه رکنی اکثر غزل شیرین می آید چه قلت الفاظ سبب خفت و روانی بیت
میگردد . اما امیر غزل هر دیوان خود را بعصری تشبیه داده و میگوید .
تا بدانند که یک طبع رہی ست چهار که همی زاید از و معدن حیوان و نبات
و غزلهای تحفه الصغر را بتابه خاک داند یعنی تکلفات خشکی در آن واقع شده
ولی در بادی نظر فرقی در بین غزلهای تحفه الصغر و سائر غزلهای نمیشود .
رباعی - گل و ابر
بستان چوپسر کشید پیرایه ابر آورده بروشیر فرودایه ابر
گل بسکه لطیف و نازک آمد در باغ ترسم که برو گران شود سایه ابر
غم و شب
ای غم که همین بر من غمخوار آئی وقتی چه شود گر بدل زار آئی
۱۱۹
ای شب که سیاه میکنی روز مرا یارب که بروز من گرفتار آئی
امیر درین قطعه عقیده ضمیر خود را بیان میکند :-
از گفتن مدح دل نمیرد شعر ار چه تر و فصیح باشد
گردد ز نفس چراغ مرده گر خود نفس مسیح باشد
امیر درین چند بیت از مثنوی از شدت گرما تصویر میکشد :-
آتش زده گشته کوه و کان هم تفیده زمین و آسمان هم
جائی نه که دیده را برد خواب ابری نه که تشنه را دهد آب
مرغان چمن خزیده در شاخ در رفته چرندگان بسوراخ
ریگ از تف پخته در گرانی چون تا به روز میهمانی
از گرمی ریگهای گردان پر آبله پای ره نوردان
از مطلع الانوار، نکوهش از جهل
ای زخرد خیمه فراتر زده مهر جهالت به بان برزده
فارغ از ان فن که ره مردم است گم شده در بادیه گان د کم است
از مدد علم فراغت نه در شب تاریک چراغیت نه
۱۲۰
چون نبود مرد بدنش عزیز گاو بود خرکس گاو نیز
آنکه چراغیش نباشد براه در شب تاریک در افتد بچاه
راه پر از چاه و تو زان بیخبر تا چه رود مور بفرسنگ در
سنگ خور و جاهل آلوده بر کو عمل سنگ ندارد بזר
آنکه بزندان جهالت گم است هست گدا گرچه زرش صد خم است
۱۲۱
سلمان ساوجی
خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد ساوجی از خاندان معتبر است
پدر او خواجه علاؤ الدین بعهده استیفار سیده سلمان نیز مانند پدر در علم محاسبه
کمال پیدا کرد ولی بیشتر در فنون بلاغت و محاسن شعری کوشید و در قصیده سرائی
اندوره سر آمد گردید . شیخ علاءالدوله سمنانی میگفت:-
انار سمنان و شعر سلمان در هیچ جایست. سلمان در آغاز بمدح خواجه غیاث الدین
وزیر پرداخت و مدت نه سال با او ارتباط داشت و بعد از ان از ساوه به بغداد رفت
و بدر بار امیر حسن ایلکانی وسیله جست و تقرب پیدا کرد و مدت چهل سال بچه
سرائی امیر حسن و دلشاد خاتون زوجه امیر و سلطان اویس و سلطان حسین پسر و نواده
هردو قیام ورزید و نوازشها دید. سلطان اویس در نزد سلمان مشق شعر نموده . اخیراً
سلمان بعلت ضعف پیری وحدوث امراض میخواست از ملازمت دربار
تقاعد جوید و گوشه گیری اختیار کند و از حضور سلطان اویس درخواست مستمری
و اقطاع وادای دیون خودنمود ومطالب سه گانه را در چار قطعه بحضور سلطان
عرضه داشت سلطان عرض او را پذیرفت و مطالبش انجاح فرمود ولی رخصت
گوشه گیری نداد . قطعات سلمان وجوابهای سلطان که بنظم فرموده این است:
۱۲۲
قطعه اول
پادشاها بنده در حضرت برسم عرضه داشت انبساطی مینماید بر امید رحمتت
قرب چل سال است تا سکان شرق و غرب را طبع سلمان میکند در گوش در حمدتت
با چنین خدمت که خواهد ماند تا دور ابد شرمساری میبرم حقا هنوز از خجلتت
گوشه خواهم گرفتن تا اگر عمری بود چند روزی بگذرانم در دعای دولتت
گفته ام در باب خود فصلی د و سه از بخوا چشم دارد بنده از درگاه کر و حشمتت
قطعه دوم
اول آنست که چون نیت عزلت دارد بنده زین دائره جمع جدا خواهد بود
گوشه خانه امروز وطن خواهد ساخت کشس فردا وند جهان خانه خدا خواهد بود
پیش ازین بر در مخلوق بسر میگردید بعد ازین بر در معبود بپا خواهد بود
بنده تا زنده بود وجه معاشش بنده هیچ شک نیست کز احسان شما خواهد بود
لیک دارم طمع آنکه معین گردد که مرا وجه معیشت زکجا خواهد بود
جواب سلطان
هرچه تا غایت بنام او مقرر بود است
همچنان باشد بنام او مقرر همچنان
۱۲۳
قطعهٔ سوم
دیگر آنست که محبوب جهان مقری شاه آمد از بندگی شاه که می فرماید
رو بگو بندهٔ دیرینهٔ ما سلمانرا که بخواه از کرمم انچه ترا میباید
بنده بر حسب اشارت طلبی کرد موشا دشت مبذول چنا نکر کرم او آید
وعده دین است ز دین من اگر هیچ کند ذمت همت خود شاه بری می شائد
جواب سلطان
وجه ایرین که در حدود رستی است بدهیدش که التماس دستی است
قطعهٔ چهارم
دیگر از خرج پر و دخل کش قرض چند هست و فرض است که فرض با بازند
بنده را غیر در شاه دری در غیرت قرض باید که ز انعام شها باز دهند
جواب سلطان: ادای قرض او فرض است بر ما
سلمان از مصاحبت و مدح سرائی سلطان اویس برتبۂ رسید که شعراے عصر
او را بنظر اعتبار دیده برحی بلاقات او شتافتند و برخی با وی ابواب مکاتب
و مشاعره کشودند از قبیل ناصر بخارائی و عبید زاکانی و خواجه شیراز و غیره .
(۱) ناصر : فاضل خوش گو و سیاح و بجرثو از علایق بوده در سفر حج با سلمان در بغداد ملاقات نموده از وست :
ما را بهوس صحبت جانیر و ریار است در نه بغرض از باده نه مستی نه خمار است
(۲) عبید زاکانی دارای علوم و فنون بوده ولی هنزل و هجو بر طبعش غالب آمد و زاکان از قرای قزوین است
١٢٤
ناصر بخاری از مجرد ین او در بغداد آمد و با وی مشاعره نمود روزی سلمان بکنار دجله
تماشا میکرد ناصر هم حاضر و سلمان گفت : دجله را امسال رفتار ی عجب مستانه است
ناصر بداهته در جواب رساند : پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه
و خواجه حافظ بتعریف او فرماید :
سر آمد فضلای زمانه دانی کیست زراه صدق و یقین از روی کذب و گمان
شهنشۀ فضلا پادشاه ملک سخن جمال ملت و دین خواجه جهان سلمان
سلمان که سالها آرزوی انزوا داشت و میسر نشد در دوشنبه دوازدهم
صفر ٧٧٨ ازین انجمن پر ازدحام کناره گرفت و در خلوت لحد بیاسود و بقول خزانه
عامره قطعه تاریخ او را یکی از معاصرین سروده :
محل آیت اعجاز پارسی سلمان که کرد ناطقه پیش دمش بعجز اقرار
ندید بر سر شاخ گل سخن اصلا بهار طبع چو او عندلیب خوش گفتار
طریق شعر با و ختم گشت و بعد از وی بدوخت دست قضا بر در سخن مسمار
نماز شام دوشنبه غیب ١٠ صفر بوده که نقد عمر بیکدم چو صبح کرد نثار
(١) دولتشاه بیت را کامل از ناصر میداند که بتکلیف سلمان سروده و ادیب
دانشمند رشید یاسمی از سلمان میگوید و سائرین مصرع اول را از سلمان و دوم را
از ناصر یا عبید زاکانی پندارند.
۱۳۵
(بساط دار قرار) است سال تاریخش چو رخت بست بسوی بساط دار قرار
ولادت سلمان قرار تحقیق ادیب دانشمند رشید یاسمی در ۷۰۰ واقعه شده و در ۷۹۳
قرار غز او تصدت و سه سال می شود، سلمان دارای اقسام شعر است از قصائد و غزلیات
ورباعی و قطعه مثنوی و غیره کتاب کلیات او چاپ بمبئی (۱۳۰۱) صفحه است (١٣٤)
صفحه قصائد و (۹۰) صفحه دیوان غزل و (۶) صفحه رباعی و صفحات آن با مبین سطور چهل بیت
باشد که تقریبا هفت و نیم هزار بیت میشود، مثنوی و قطعات چاپ نگشته ادیب
دانشمند رشید یاسمی می نویسد :- « از سلمان قریب یازده هزار بیت باقی
است فقط مختصری از انها بطبع رسیده و باقی از جمله مثنویها و غزلیاتش چاپ
نشده است .... قصائد آن قریب پنج هزار بیت .. بیشتر در مدح خاندان جلائریست
و غزلیات قریب یکهزار و یکصد بیت و مثنوی جمشید و خورشید تقریبا دو هزار هشتصد
بیت، و مثنوی فراقنا یکهزار بیت»
دار
الفعا
اشعار سلمان نیز دارای صنعت لفظی معنویست چنانکه قصیدۀ خارج دیوان او که استقبال از سید ذو
شده ذو الفقار از شعرای خوارزمشاهی و با خاقانی و فلکی شیروانی معاصر بود و فاتش در ۵۸۶ روی داد (مجمع الفصحا)
و از قصیده مصنوع او این ابیات است
چهره رنگامه برگشاند و دیوار بهار یافت بها رخی باد گلزار نهال چون قد دلبران نخ در رقص بستان فاخته چون بیدلان بنالذرا
ار م ز روی شنا مع بوستان آباد خزان خزان چو در آید باغ بیاده و از هر سه بیت ثانی بیت ذیل استخراج میشود :
گل صد برگ دلبر و از چون بوستان آید بها زنازه در گلزار چون سیل خزان آید
١٢٦
شیروانی کرده پر از صنعت است و در مقدمه آن خودمی نویسد : این قصیده شامل
بر صنایع بدیع و بیان واصول بحور و زحافات و منشعبات آن چنانکه شصت و چهار بحر
و قرب صد و بیست صنعت و دوائر سته که اوزان شانزده گانه تفکیک بحور
از ان معلوم گردد در ان مندرج است ، قصیده مصنوع سلمان (بدائع الاسحار) نام دارد
و ابیات ذیل از ان است:
صفای صفوت رویت بریخت آبهاباً هوای جنت کویت به پخت مشک تتار
صفای صفوت رویت هوای جنت کویت
اگر خبر ز صفای تو گلستان دارد گل از صفای رخت جاودان نیا رد بار
صفات گلستان دارد حیات جاودان دارد
صفای صفوت رویت صفات گلست دارد هوای جنت کویت حیات جاودان دارد
از کلمات دو بیت فوق که مطلع و حسن مطلع قصیده است بیت سوم مستخرج گردید
از بحر منسرح ومشتمل است بر صنعت ترصیع و اشتقاق و شبه اشتقاق و غلو و
تشبیه و همچنین از کلمات هرد و بیت و سه بیت این قصیده بیتی مستخرج شود به
بحری مخصوص وصنعتی جداگانه و از حروف اوایل ابیات بصنعت توشیح قطعه مستخرجا
میشود و نیز از حروف حشو مصرعهای اول قطعه می گردد اصل قصیده از بحر مجتث است
۱۲۷
و تقریبا یکصد و پنجاه بیت می شود. سلمان در قصیده سرائی در بین شعرای متوسطین
درجه اول است مطلع و تشبیب و گریز را خوب میرساند. از منوچهری و سنائی و
انوری استقبال میکند و تخصیص با ظهیر و کمال اسماعیل بمیدان می برآید چنانکه
در جواب ظهیر گوید :-
جهان بگردن خود عقدهای نظم ظهیر ز شرم این گهرت با هوا بکشاید
و در قصیده دیگر مطلع قصیده ظهیر را بد و مصرع تضمین کرده و میگوید :-
ظهیر پرده سرایت ندید چون گفت سپیده دم چو شدم محرم سرای قدس
مرا رسد که بدور تو ناجم گفتن شنیدم آیتی از بوالعجب
ولی در هر دو قصیده مطلع ظهیر بر مطلعهای سلمان ترجیح دارد :
ظهیر :-
بحلقه که سر زلف یار بگشاید زمانه را و مرا هر دو کار بگشاید
سپیده دم چو شدم محرم سرای قدس شنیدم آیتی از بوالعجب
سلمان :-
صبا چو پرده زروی بهار بگشاید عروس گل تتنق زرنگار بگشاید
بدل رسید سحرگاه در مقام حضور ندای آیت استغفر و از بر غفور
۱۴۸
در مطلع اوّل سلمان هر دو مصرع تقریباً بیک معنی ست برخلاف مطلع ظهیر که
هر مصرع دارای معنی مستقلی ست و مصرع اوّل علت مصرع دوم میباشد و
مضمون مطلع دوم همان مضمون مطلع ظهیر است بر علاوه ذوقی که در مطلع ظهیر است
در مطلع سلمان نیست
ونسبت بکمال میگوید:-
راوی اگر برآید این شعر در صفاهان
روح کمال گوید لله در قائل
وازجهته همین استقبال واقتباس سلمان است که عارف جامی در شان او میگوید:-
«وی رامعانی خاصه بسیار است و بسیاری از معانی استادان بخصوص کمال
اسماعیل در اشعار خود ایراد کرده و چون آن در صورت خوبتر واسلوب مرغوبتر
واقع شده محل طعن و ملامت نیست».
از قصائد سلمان است برف و زمستان:-
زسیم برف زمین شد چو فلزم سیماب
بیا و کشتی دریای لعل را دریاب
تن زمین همه در آهن است غرق که چرخ
سهام بهمنی از چرخ میکند پرتاب
زدست و برد بجائیست پای مرد هوا
که دستبرد هواپای می برد زرکاب
رو د بها د چو دست چنار پنجه مرد
نعوذ بالله اگر آورد برون زرکاب
(۱) سهام بهمنی: درین لفظ صنعت ایهام ست.
۱۲۹
میان برف بود پای راهمان خدرت که دست پنجه مفلوج راست در سیماب
فلک کبود شد و آفتاب میلرزد زابر گرچه نباشد سرد و در سنجاب
چنان مزاج هوا سرد و تر شده است کنون که از دهن شب ریزش روانه سحاب
نمیکند نظر مهر آسمان بزمین که در میانه هرد و کدورت و حجاب
گذار بر کره گل نمیکند خورشید زبیم انکه مباد افرورد د بخجلاب
زمانه خاک سیه خواست تا کند برسر ز دست ابر ولی در زمین نیافت تراب
شده است حمله طاووس روز فاخته رنگ کنونکه رنگ حواصل گرفت بال غراب
من آسیای فلک بر دقیق می بینم اگرچه فکر دقیقم نماند و رأی صواب
ازین دقیق چه حاصل سپهر را چو از ان نه قرص مهر براید نه گرده مهتاب
نمیکند اثری افتاب وممکن نیست که پیش سردی ابر آفتاب آرد تاب
شکوه از درد چشم
در داکه درد کرد سواد بصر خراب ایام ساخت چشمه چشم مرا سراب
در خانهای چشم من از کثرت نزول کردند مردمان زخور و خواب اجتناب
درگوشه نشسته ام اکنون بهیچنان هستم زدست مردمک چشم در عذاب
پلک کبود نرگس چشم پر آب من نیلوفر یست کو نکند میل آفتاب
در خون نشسته چشمم و گرنید چون مسرح بر روی بسته مو نالند چون رباب
۱۳۰
پرده سرای دیده من گشته نیک تنگ رگها از وکشیده بهر گوشه چون طناب
گوئی دو کاسه اند پر از خون د چشم من یا خود دو ساغرند زجاجی پر از شراب
در این قصیده نیز از کمال (۱) اسماعیل استقبال کرده و مطلع کمال این است:
جانم ز درد چشم بجان آمد از عذاب یا رب چه دید خواهم از این چشم در یاب
باد سحر گهی بهوای تو جان دهد وله ابحیات را لب لعلت روان دهد
در بوستان بیاد دهان تو غنچه را هر دم هزار بوسه صبا بردهان دهد
گلگونه از جمال تو خواهد بعاریت باد صبا چو عرض گل گلستان دهد
از حلقه دو زلف تو عطر باد صبح بوئی بعالمی دهد و بس گران دهد
تا چند در هوای جمالت بآب چشم چهره لاله کارم و بر زعفران دهد
ماند بپسته تو دهن طفل غنچه را گرد ابصبا شکرنش لبان دهد
چشمت بخنجر مژه عالم خراب کرد کس خنجر کشیده بمستان چنان دهد
و ازین قصیده است در مدح ممدوح این بیت:-
کیوان بیکد قیقه زفکرش کجا رسد چرخش گر از هزار درج نردبان دهد
(۱) کمال اسماعیل اصفهانی ابن جمال الدین عبد الرزاق پدر و پسر هر دو شاعرند و در سبک
عراق مستأزند تخصیص کمال اسماعیل که از دقت خیال او را خلاق المعانی گویند کمال اسماعیل بسنه
در فتنه چنگیز شهید گشت. ازوست:
هر شب مه نو سوی شبستانی تازد تا همچو جمال تو جمالی بسازد
در چاردهم شب چو بخود پردازد بیند چو رخت نیست بخم بگدازد
۱۳۱
رشید یاسمی آنرا با بیت معروف ظهیر هم دوش میداند ولی بیت ظهیر
طرفه شیرینی دارد.
نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد
بعقیده نگارنده مطلع ظهیر درین زمینه بمطلع سلمان نمیرسد:
شرح غم تو لذت شادی بجان دهد لعل لب تو طعم شکر در دهان دهد
و همچنین در مطلع و بعض ابیات این قصیده بر ظهیر پیشی جسته
در درج در عقیق لبت نقد جان نهاد جنسی عزیز یافت بجای نهان نهاد
قفلی ز لعل بر در آن درج زد لبت خالت ز عنبر آمد و مهری بر آن نهاد
باریکتر ز مو کمرت را دقیقته ناگاه در دل آمد نامش میان نهاد
شیرین تر از شکر سخنی در لطیفه رویت نمود لعل تو اسمش دهان نهاد
در مصرع آخرین کلمه (لعل) ظاهر مفعول از فعل نمود واقع گشته و در صورت
(ان) مقدر است و تقدیر چنین میشود (و رویت لطیفه از لعل تو نمود).
هرگه که دستنبل خود شانه مو ببرد (۱) آورد جمع و بر طرف ارغوان نهاد
خط ابروی کار در آورد عاقبت سرگشته زلف را همگی بر کران نهاد
(۱) ادیب دانشمند رشید یاسمی این مصرع را چنین مینویسد «هرگز نبرد سنبل او شانه موبمو»
ولی مصرعی که در متن تحریر یافته صحیح می نماید.
۱۳۲
مطلع ظهیر
تا غمزه تو تیر جفا در کمان نهاد
چشم تو رسم خیره کشی در جهان نهاد
اندیشه که گم شود از لطف ضمیر
گردد من بزار با کرت در میان نهاد
ادخال (با) بکلمه را ز لطفی ندارد .
و کمال در مدح بیتی باینمضمون رسانده ولی به بیت سلمان و ظهیر نمیرسد:
سری که از سپهر نهان داشتی قضا
با منهیان فکر تواند در میان نهاد
قصیده
سخن بوصف رخش چون بخاطرم سر زد
ز مطلع سخنم آفتاب سر بر زد
دلم ز درج دانش چه کام خواهد یافت
علی الخصوص که قفلی ز لعل بر در زد
دلم ز عقده دانش عجب که بکشاید
ز بس گره که بدان طره معنبر زد
خنک صبا که بمیدان سنبل و چوگان
ز مشک ساخت و بدان گویهای کافور زد
مگر ز حلقه زلفش دمید باد بهار
که بر دماغ دلم دوش بوی عنبر زد
اگرچه سنگ ستم زد نسیم بر ساغر
امید توان گله کرد از کسی که ساغر زد
در لفظ ساغر زد ابهام است اگرچه از سنگ ستم زدن نسیم بر ساغر مدعای
اثبات نمی شود .
۱۳۳
وله
ما را ز تو چشم بد ایام جدا کرد چشم بد ایام بگویم که چها کرد
با چشم و دل سوختگان سوز فراقت آن کرد که با روشنی شمع صبا کرد
زلفت بسر خویشتن حالت مجذوبی هر یک چه دهم شرح که با من چه جفا کرد
بی نور جمال تو نظر پرده نشین شد بر مردم و بر خویش دریده فرا کرد
چشمم ز جهان داشت غبار غم دوری دیدار تو آن هر دو مبدل بصفا کرد
عمری که رود میتونی بایدم اکنون میبایدم آن عمر دگر باره قضا کرد
بر بوی تو جان رفت ز کوی تو نیامدم جانی دگر آور و صبا در تن ما کرد
با اینهمه با باد بگویم که شنیدم کو رفت حدیث سر زلفت به صبا کرد
از خون دلم دیده چنان گشت که مردم زنگیوشه بدانگو ننهد دو دوشا کرد
من در غم آنم که خیالت بچنین جا چون آمد و چون رفت و شب آنجا چها کرد
المنة لله که دگر بخت من از خواب بیدار شد و دیده بدیدار تو وا کرد
وین چشم رمد دیده من سرمه اقبال از خاک در خسته خورشید لقا کرد
شگوفه
کجائی ای زنیمت دماغ باغ معطر بیا که باغ بشمع شکوفه گشت منور
١٣٤
سما عکس شفاف و صحیفه هست پولا
زمین شکل جدائی کتابیست مسعود
شگوفه چون گل رویت کشاده روی مطی
بنفشه چون سر زلفت معنبر سیمیار
نمود صورت بادام در نقاب شگوفه
چنانکه دیده خوبان بطرف شقه حجاب
برون کشید جهان از فضار باز بنفشه
مگر نکرد چو سوسن بمدح شاه زبان تر
سپهر مرتبه دلشاد شاه حجم که از آن کو
رخسروان بگیر بر سرآمده است تا جویبر
ہزار بار بروزی شکسته از نگین
شکوه مقنعه او کلاه گوشه سنجر
از غزلیات سلمان :
زکویش نسیم صبا بومی برد
ببویش دلم ره بدان کوی برد
دلی از چنین زلف او چون جید
کہ باد حر جان بیک موی برد
خیال کنارش بسی داشتند
زہی پیر من کز میان کوئی
مصرع دوم در نسخه دیوان سلمان بطور فوق تحریر یافته و غالب آنست که چنین خواهد بود.
زدو پیر من از میان گوی برد
به پشتی رویش قوی گشت زلف
دل عالمی را از ان روی برد
دلی داشت سلمان بند ان سرگم
چرا گم شد آن لعل دلجوی برد
(١) دلشاد خاتون ملکه صاحب نفوذ و خانم حسن ایلخانی والی بند او بوده سلمان قصائد غرادر مدح این ملکه
دارد وفات او مابین ٧٥١ و ٧٥٥ واقع گشته.
١٣٥
وله
سحر که بلبل آواز میکرد همی نالید و با گل راز میکرد
نیاز خویش با معشوق میگفت نیازش می شنید و ناز میکرد
بهر آهی که می زد در غمش یار مرا با خویشتن دمساز میکرد
وله
ظاهر نمیشود اثر صبح گوئیا دود دلم در جیب خاور گرفته است
از مثنوی فراقنامه
اگر ابر ناگه شدی قطره بار ز تاب تفش قطره گشتی شرار
اگر در هوا برق کردی گذر چو پروانه اش سوختی بال و پر
سیه گشته خون در حرارت چو مشک دهان شمر چون لب بحر خشک
تن ماهیان در دل آبگیر چنان سوختی کاندر آتش حریر
دران آب جوشنده بر روی شط ز سوز جگر باز گفتی به بط
که وقت سمندر در انخوشتر است خنک حال انکس که بر آذر است
ز بس کافتاب از هوا یافت تاب دل سنگ می سوخت بر آفتاب
گه آتش فگندی هوا در سحاب گهی سوختی بر زمین پای آب
١٣٦
از جمشید و خورشید
بخورشید جهان افروز میگفت که چون یا رمنی بی یار و جفت
همانا عاشقی کز اشک گلگون رخ مشرق کنی هرشب پر از خون
چو اشکی زحجر و همچون بید از ورد گه آئی سرخ روی و که شوی زرد
از ان داری بکوه خاره سنگ که داری گوهر ور در دل تنگ
صدف از ابر باران میخواهد
شنید ستم که چون از ابر میخواست صدف باران سرش از بحر برخاست
صدف را گفت آه از روسیاهی که پیش ما تو از ابر آب خواهی
صدف گفت آنچه از این بیش تا ان طلب میدام ار بودی ترا آن
چرا با یست کرد از بی حیائی مرا از ابرتر دامن گدائی
بحر کشتی جمشید را در هم می شکند
شدے کشتی و باد و بحر و گرداب حوادث را مهیا گشته اسباب
بیکدم بحر شد با شاه و من ز سر تا پای در جوشید جوشن
پر از چین کرد ابر و کف بر آورد خروشید و ز هر سو حمله میکرد
منع از همنشین بد
همنشین بدان مباش که نیک از بدان جز بدی نیاموزد
خار آتش فرو ز سوختنی است که ز گل جاه شوکت اندوزد
عاقبت بر کند دل از صحبت وز برای گل آتش افروزد
خارکاتر بود بدو زنده اتشش کشتنش می سوزد
۱۳۷
خواجه حافظ
خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی از نوابغ شعرای قرن هشتم است
نام پدرش را خواجه کمال الدین یا بهاء الدین ضبط کرده اند که از توابع اصفهان
یا اورتوی سرکان بشیراز رفته و خواجه در شیراز تولد گشته در هم در آنجا بتحصیل
گماشته قرآن کریم حفظ کرد و در علم تفسیر مهارتی پیدا نموده بر تفسیر کشاف علامه
زمخشری حاشیه نوشت و تلخیص سکاکی را نیز شرح کرد در مراتب علوم از شمس الدین
عبد الله شیرازی و سید السند استفاده جست. ظهور او در عهد شاه ابواسحاق(۱)
بوده و دورۀ سلطنت سلاطین آل مظفر را نیز دریافته و در غزلهای خود از آنها مدح کرده
و نام میبرد و از شیخ احمد ابن اویس جلایر نیز مدح کرده بلکه بقول خزانۀ عامره جواب
از کرم وقت و قدرشناسی بهمن شاه والی دکن بشنید و خواست بحضور او رود و از
شیراز به بندر هرمز رفت و در کشتی نشست و هنوز کشتی بحرکت نیامده که
باد مخالف وزیدن گرفت و بحر را بتلاطم درآورد و خواجه از ینحال متنفّر گشت و
بهانه از کشتی فرود آمد و بشیراز برگشت. چون بهمن شاه بواسطه غزلی که خواجه
(۱) ابو اسحاق پادشاه شیراز شاعر فاضل و قدردان اهل فضل بود در ۷۵۸ مقتول گشت
(۲) سلاطین آل مظفر شاه شجاع و شاه یحیی و شاه منصور بوده شاه منصور در حمله امیر تیمور به فارس مقتول رسید
(۳) بقیه در صفحه ۱۳۸
۱٢٨
بحضورش فرستاد ازین قضیه آگاهی یافت مبلغی را از امتعه و اجناس هند
برای خواجه بشیراز فرستاد و این سه بیت از انغزل است :-
دمی با غم بسر بردن جهان یک سرنمی ارزد بمی بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان رو در چنگ است کلاهی دلکش است اما بترک سرنمی ارزد
بس آسان می نمود اول غم دریا ببوی در غلط کردم که این طوفان بصد گوهر نمی ارزد
خواجه بحضور سلطان غیاث الدین والی بنگاله غزلی ارسال کرد و سلطان از و قدردانی
نمود. با اینهمه خواجه ما مردی تجرد منش بود و کناره جوئی از علائق دنیوی شیو است
مختصر مدح او سلاطین را محض ضرورت و اقتضای وقت بود.
حضرت خواجه قاسم انوار و برخی دیگر از مشایخ نقشبندیه اعتقادی بکلام خواجه
دارند عارف جامی می نویسد :- هر چند معلوم نیست وی دست ارادت بپیر
گرفته در تصوف بیکی از این طائفه نسبت درست کرده باشد اما سخنان وی
چنان بر مشرب این طائفه واقع شده که هیچکس را از ان اتفاق نیفتاده. یکی از عزیزان
سلسله خواجگان فرموده است هیچ دیوانی به از دیوان خواجه حافظ نیست اگر
( حاشیه ۱۳۸۷
رقم ۴) سلطان احمد پسر سلطان اویس برادر سلطان حسین جلائری است شاعر و مصور و خوش نویس بوده
شش قلم خط می نوشت در علم موسیقی صاحب تصنیف بوده در ترتیب و تیر و کمان سازی و خاتم بندی
استادی داشت ۲۹ سال سلطنت کرده در ۸۰۸ یا ۸۱۳ ) بدست قرایوسف ترکمان که از غله بانان
پدرش بوده شهید گشته . (دولت شاه) و (مجمع الفصی) . ( ۲ ) سید قاسم انوار از عرفای شعرا است مدتی در هرات
توطن گزیده و مریدان بسیار داشته و در ۸۳۶ بخرجرد جام فوت کرده . دیوان غزل از و یادگار است .
۱۳۹
مرد صوفی باشد. بلی خواجه بشیخ زین الدین خوافی و شیخ کمال خجندی عقیده
داشته و دولتشاه در تذکره خود می نویسد شیخ کمال این غزل خود را برای خواجه بشیراز
فرستاد:
گفت یارا رغیر با پوشان نظر گفتم بچشم وانگهی در دیده در ما می نگر گفتم بچشم
خواجه از مصرع دوم این بیت ذوق و حالی کرد:
گفت اگر سر در بیابان غمم خواهی نهاد تشنگانرا مژده از ما بر گفتم بچشم
و این تائید ارادت خواجه می نماید.
وفات خواجه در سنه ۷۹۲ روی داده و در خاک مصلای شیراز دفن گشته
و این بیت تاریخ وفات اوست:-
چو در خاک مصلی گشت مدفون بجو تاریخش از خاک مصلی
خاک مصلی اکنون بحافظیه شهرت یافته و تفرجگاه است اهالی بزیارت آنجا میروند
و تماشا میکنند. ملا محمد معمائی در عصر بابر شاه مقبره خواجه را تعمیر نمود و در ۱۳۱۹سنه
مظفر الدین شاه قاجار تعمیر آن را تجدید فرمود بعضی عمر خواجه را چهل و شش میگویند
و اگر صحیح بر اید باید تولد او در (٧٤٦) باشد دیوان خواجه را بعد از وفات او
شاگردش محمد گل اندام تدوین و ترتیب نمود پیشتر گمان میرفت که نویسندگان
١٤٠
دیوان خواجه و سه غزل سلمان را سهواً در ذیل اشعار خواجه نوشته اند خزانه عامره
نیز بدان اشارتی کرده بود ولی از دیوان خواجه بطبع جدید طهران که باهتمام سید عبدالرحیم
خلخالی در سنه ١٣٠٤ هجری قمری بطبع رسیده معلوم میشود کثاو دوازده غزل از خواجو
و سلمان و عمار و فقیه و غیره بنام خواجه در دیوانش نوشته شده و نیز در بود از قصائد
و ترجیع بند و ترکیب و مخمس و بعضی ابیات ساقی نامه و پاره ابیات غزلیات
و بعضی افراد از خواجه محل شبهه است و از نجمله اشعار شبهه ناک را در اخیر دیوان
جدا نوشته و بعنوان (قصائد و غزلیات منسوب بخواجه) طبع کرده و دلیل خلخالی
نسخه خطی منقول عنه است که در سنه ٨٣٦ یعنی سی و پنچسال بعد از وفات خواجه
تحریر یافته و هیچیک ازین اشعار در ان نیست (١)
در اشعار خواجه اثر تکلف ظاهر نیست بیشتر لطیف و مطبوع باشد
تصوف و روح فلسفه خیام در ان جلوه میکند. عارف جامی گوید: اکثر اشعار
او لطیف و مطبوع است و بعضی قریب بسرحد اعجاز رسیده و غزلیات
وی نسبت بغزلیات دیگران در سلاست و روانی حکم قصائد ظهیر را
نسبت بقصائد دیگران. سلیقۀ شعروی نزدیک است بسلیقۀ نزاری
(١) شاید نسخه مذکور منتخب دیوان خواجه بوده و کاتب کامل دیوان را ننوشته باشد. مولف
١٤١
قهستانی اما در شعر نزاری(١) غث و سمین بسیارست بخلاف شعر وی و هیچگون
در اشعار وی اثر تکلف ظاهر نیست ویرا لسان الغیب لقب کرده اند ))
در دیباچه طبع خلخالی می نویسد:- خواجه کاملاً باخلاق و عادات عمومی
پی برده و از افکار متشتته بشری آگاه بوده و در بیانات خود قومی دون قومی را در نظر
سلیقه
نیاورده بلکه قدر مشترک را منظور نظر داشته بهمین مناسبت بیانات وی با
و افکار هر قوم و هر فرد موافق و مناسب افتاده است و تفاءل بخواجه نیز از
از همین جهة معمول و متداول شده و غالباً مطابق خیال و حال اشخاص تصادف
کرده ست. اکنون برخی از اشعار خواجه نگارش می پذیرد. حقیقت و اسرار
کائنات کشف نمیگردد :-
برو ای زاهد خود بین که چشم من و تو راز این پرده نهانست نهان خواهد بود
عنقا شکار کس نشود دام بازچین کاین جا همیشه باد بدست است دام را
ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه که ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
مردم در انتظار و درین پرده راه یا هست پرده دار نشانم نمیدهد
(١) نزاری از بیرجند قهستان بوده وفاتش ٧٢٩ ازوست: روندگان ره کعبه را ز غایت شوق
سموم بادیه خوشتر ز سایه طوبی (مجمع الفصحا ج ١ ص ٦٠٧)
١٤٢
باغ و بستان
رونق عهد شبابست دگر بستانرا میرسد مژدۀ گل بلبل خوش الحانرا
ای صبا گر بوجوانان چمن باز رسی خدمت ما برسان سرو گل و ریحانرا
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که بآبی نخرد طوفانرا
هر که را خوابگه آخر بدو مشتی خاکست گو چه حاجت که بافلاک کشی ایوانرا
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آنست که پدرود کنی زندانرا
استمداد از صبا بمجعدلان
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدار دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه خیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و فسون نیکی بجای یاران فرصت شمار یارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را داستان در دوست
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرفت با دوستان مروت با دشمنان مدارا
حافظ بخود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاک دامن معذور دار ما را معذرت
طلب از خود
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد وانچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد
گوهر کز صدف کون و مکان بیرونست طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو بتائید نظر حل معما میکرد
درخواست حل از کامل
١٤٣
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند انچه مسیحا میکرد
بس کجکج و ناز که دیدست روزگار
چین قبای قیصر و طرف کلاه کی
گره بباد مزن گرچه بر مراد وزد
که این سخن بمثل باد با سلیمان گفت عدم اعتماد بربقا جان نفس
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
تا ساغرت پرست بنوشان و نوش کن
اعتمادی نیست بر دور جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم بی اعتمادی ببقا
نیز و هم هر دو حرف عطف و مرادفند و بیت فوق دلیل میشود برجواز اجتماع هر دو.
جهد و کوشش در ادراک حقیقت
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهبر نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقائق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
خوابت خورت ز مرتبه خویش دور کرد
انگه رسی بخویش که بیخواب و خور شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چوبی پا و سر شوی
گر نور عشق حق بد ل و جانت افتد
بالله کز افتاب فلک خوبتر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
١٤٤
دستگیری از ضعیفان
دائم گل این بستان سیراب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانائی
ما در دائره قسمت با نقطه تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم انچه تو فرمائی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفرست درین مذهب خود بینی و خودرای
از روی حقیقت هر چه میکند و میکند
بارها گفته ام و بار دگر میگویم که من دل شده این ره نه بخود می پویم
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند انچه استاد ازل گفت بگو میگویم
من اگر خارم اگر گل چمن آرائی هست که از ان دست که او می کشدم میرویم
دوستان عیب من بیدل حیران مکنید گوهری دارم و صاحب نظری مجویم
محبت وطن
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سرکوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمیتا بم بشهر خود روم و شهر یار خود باشم
ز محرمان سرا پرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری ان اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم
زدست بخت گرانخواب کابلی سانان گرم بود گله را زوار خود بشم
١٤٥
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ و گر نه تا با بد شر مسار خود باشم
نکوهش از بدگوئی
ما نگوئیم بد و میل بناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق کس ارزق نکنیم
عیب درویش و توانگر بکم و بیش کار بیصلحت آنست که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند تکیه آن به که برین بحر معلق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش با حمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بدو ور بحق گفت جدل با سخن حق نکنیم
اخلاق
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک مجرد چو مسیحا بفلک از چراغ تو بخورشید رسد صد پر تو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار تاج کاؤش ببرد و کمر کیخسرو
١٤٦
گوشوار زر لعل ارچه گران ار دگوش دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشاق خرمن مه بجوی خوشه پروین بدو جو
آتش زرق و ریا خرمن دین خوه سوخت حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
خواجه بزبان عربی نیز قدرت داشته و غزلهای ملمع او در نیمه آخر دیوان
دلیل این مدعاست :-
از خون دل نوشتم نزدیك یار نامه انی رایت دهراً من هجرك القيامه
دارم من از فراقش در دیده صد قیامت لیست دموع عيني هذا النا العَلامَهْ
هرچند آزمودم از وی نبود سودم من جرب المجرب حَلّت بِهِ النَّدامَهْ
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا في بُعدها عذاب من قربها سَلامَهْ
بقول خزانه عامره اکثر اشعار خواجه تقریبی است مانند :-
ساقی حدیث سرو گل و لاله میرود وین بحث با ثلاثه غساله میرود
شکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله میرود
حافظ زشوق مجلس سلطان غیاث دین غافل مشو که کار تو از ناله میرود
که بتقریب مدح سلطان غیاث الدین حکمران بنگاله گفته و بدانجا فرستاده
١٤٧
و موالی لار یکی از شاگردان علامه و دانی دیوان خواجه را با تقریبات از بر داشت
صوفی محمد نبی نام کابلی از آشنایان عاجز نیز دیوان خواجه را از بر داشت شخصی
بود فقیر مشرب و ناخوان و با دیوان خواجه سر گرفته هیچگاه از خود جدا نمیکرد هر وقته
در غیاب برای هر یک از آشنایان خود فال میدید و کتاب انجواننده عرضه میکرد
و تا او مطلع غزل را آغاز می نمود صوفی باقی ابیات آنرا از بر میخواند.
شاعری (علی) تخلص تمام دیوان خواجه را مخمس نموده نسخه آن قلمی کهنه
و ناقص نزد عاجز موجود است سر و آخر ندارد که سنه تحریر یا نام و نشان شاعر
از ان معلوم شود و چون مخمس غزل صاحب قدرتی مانند حافظ مهارتی بسرا
میخواهد شاعر ما درین تخمیسات چندان قابلیت نشان نمیدهد .
رفته از برم ای سرو و بناز آمده کرده مرغ دلم صید چو باز آمده
چون پری بر من دیوانه فراز آمده ایکه با سلسله زلف دراز آمده
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده
ای دل از همدمی یار ترا مقصود است چون علی گز ز ریا دور شوی بهبود است
گوئیا نصفتم از رندی ما خوشنود است گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلود است
مگر از مذهب این طایفه باز آمده
١٤٨
شیخ ابوالفیض فیضی ابن شیخ مبارک عرب یمنی اصل بوده و یکی
از اجداد او از یمن بهند آمد و در انجا توطن گزید شیخ مبارک در ناگور سنه ٩١٥
نهصد و پانزده تولد گشت، وی دارای علوم ظاهر و باطن بوده منبع
العیون نام تفسیری در چهار جلد بضخامت تفسیر کبیر از تالیفات اوست
خیلی سیر چشم و قانع بود شیرشاه باو التفات بسیار داشت، ولی شیخ باستغنا
و شرف نفس را از دست نمیداد مذهب حنفی داشت، و وسعت نظر
او را از تنگنای تعصب وارهانیده بود شیخ فیضی در پنجم ماه شعبان سنه ٩٥٤
در آگره تولد یافت فنون متداوله را از پدر تحصیل کرد و در چهارده سالگی
تکمیل نمود و تخصیص در حکمت و عربیت تخصص یافت و در شعر و معما و انشا
و عروض و قافیه و تاریخ و لغت و طب نظیر خود در عصر نداشت دو از ده
هزار جلد کتاب در علوم مختلفه از عربی و فارسی که اکثر بخط مصنف بود جمع
نمود. از تصنیفات شیخ است (١) تفسیری بی نقط مسمی (بسواطع الالهام)
در سنه ٩٩١ انجام یافت شیخ عبدالحق دهلوی و سائر فضلا تقریضها بران نوشتند
(١) شیخ عبدالحق محدث دهلوی از نوابغ محدثین و جامع اکثر علوم بوده تالیفات او بـ (٥٠٠) میرسد در آغاز شعور بتحصیل پرداخت و نزدیک ببلوغ اکثر علوم دینی آموخت و در ٢٢ از همه فارغ شد ولادتش در محرم سنه ٩٥٨ و وفاتش در سنه ١٠٥٢ روی داده.
١٤٩
و میر حیدر معمائی سورہ اخلاص را مادہ تاریخ یافت و دہ ہزار روپیہ صلہ گرفت
(۲) موارد الکلم این دو کتاب او عربی ست و از مصنفات او در نظم و نثر
فارسی است دیوان غزل و قصائد و خمسه که عبارت است از مثنوی ند مین
و مرکز ادوار و سلیمان و بلقیس و هفت کشور و اکبر نامه دو کتاب اول
تمام گشته و نلدمن بطبع هم رسیده و مثنوی واقعات گجرات ۔ و انشائی
مسمی بلطیفه فیضی و تذکرة الشعرا
فیضی با شعرای عصر مانند عرفی و ظہوری (۱) و ملک قمی (۲) اکثر محبات
داشت و تخصیص به کلام عرفی اعتقاد می می پروراند و در قدما ابو الفرج رونی
را ستودہ :-
فیضی منم انگه در معانی گامی بد و صد بهنجه گرفتم
(۱) ظہوری ترشیزی از مداحان ابراہیم عادل شاہ در سبک ہند استاد یگانه است در فنون شعر جهار
دارای مجد و نشان میدہد کلیات او یعنی قصیدہ و غزل و رباعی و ترجیع و ترکیب غیرہ دارد بغزلہایش عقیدہ عاجز برتبه
غزلیات صائب همکاران او نمیرسد ۔ اما در سه نثر و ساقی نامه خود داد سخن داده این ساقی نامه را بنام برهان
نظامشاہ نظم نمود و باحمد نگر فرستاد پادشاہ چند زنجیر فیل نقد و جنس صله فرستاد و ظهوری رسید آن نوشتت
و تسلیم کردند، تسلیم کردم ،، وفاتش سنہ از ساقی نامه اوست:
بیا ساقی از حسن گل بریا تو گل میخراں دیدہ بلبل بیا برویم در خندہ بستن چرا تبسم بلب بشگفتن چرا
(۲) ملک قمی مصاحب و خسر ظہوری و حضور ابراہیم عادل شنا رفت داشته و نوازشها یافته یکسال پیش از ظهوری
در ہمان سال وفات کردہ از وست :
بروز حشر شہید ان چرخو نہا طلبند تبسمی کن و خاموش کن زبان ہمہ
١٥٠
تا گرد دلم عروج مستی چرخ درج درج گرفتم
ذوقی که توان گرفت از شعر از شعر ابو الفرج گرفتم
فیضی بسن صبیت بدربار اکبری راه یافت و چندی بتعلیم و تربیه شاه زاده دانیال
مقرر بود و رفته رفته تقرب بیشتر حاصل کرد تا درسنه ٩٩٦ بصدارت آگره وغیره
رسید و درسنه ٩٩٦ ملک الشعرا گردید و درینباب میگوید :-
آنروز که فیض عام کردند ما را ملک الکلام کردند
از بهر صعود فکرت من آرایش هفت بام کردند
ما را بتمام در ربودند تا کار سخن تمام کردند
درسنه ٩٩٩ از حضور اکبر بدربار والی خاندیس سفیر مقرر گشت و از انجا بعد
از انجام امور سیاسی مامور سفارت بدربار برهانشاه والی احمد نگر گردید
(و درینجا نخست ظهوری و ملک قمی را شناخته و با هر دو مصاحبه و مشاعره داشته)
و بعد از سه سال درسنه ١٠٠٠ بآستان اکبری حاضر آمد و دو سال بعد درسنه ١٠٠٤
سفر آخرت گزید تفربش بحضور اکبر جلال الدین بحدی بود که در حالت احتضار نیم
شب ببالینش آمد و سرش را بر زانوی خود گذاشت (فیاض عجم) تاریخ
وفات اوست. و حکیم عارف قطعه ذیل را بتاریخ وفاتش نظم کرده.
١٥١
شیخ ابوالفیض فیضی آنکه بفضل در جهان خرد جهانبان بود
زادة خاک هند بود ولی فضل را فضل هندسان بود
بکداین زبانش بستا یم کز جهان هر چه بهتر است آن بود
در هزار و چهار از هجرت جان پاکش قرین یزدان بود
مشرب فیضی: ارباب تذکره در عقیده شیخ مبارک و پسران او
شیخ فیضی و ابوالفضل طعن کرده اند مرآة الخیال بشیخ مبارک نسبت
مهدوی نموده همیشه بهار از شیخ عبدالقادر بدوانی نقل میکند که شیخ مبارک از علمای
متبحر بود و سالها بطور مختلفه در اوائل امر معروف و نهی منکر بمرتبه جهد داشت که اگر
در مجلس او کسی انگشتری طلائی پوشید یا لباس سرخ از مجلس بدر میکرد و از سرود و نغمه
احتراز می نمود. آخر غیرت الهی بمرتبه دامنکیر او شد که بی سرود و نغمه ساعتی نمی ماند
در اوائل عهد اکبر که جماعة نقشبندیه استیلا داشتند نسبت خود را باین سلسله درست
کرد و زمانی منسوب بمشائخ همدانیه شد و آخر حال که اهل عراق در بارگاه خلافت
غالب آمدند برنگ ایشان سخن میگفت،،
خزانه عامره می نویسد: شیخ فیضی که ارتداد او را مورخین مفصل نوشته اند
و بلکه جلال الدین اکبر را نیز پیرو این دو برادر دانسته میگویند آنقدر شیخ
١٥٢
فیضی ابوالفضل در مزاج او تصرف و حلول کردند که این پادشاه بزرگ باغوای
آنها از جادۀ اسلام منحرف گشت و نام خود را صلح کل گذاشت و باحکام
شرع چندان پابند نبود اکثر رسم و رواج هنود را تقلید میکرد.
اما شعر العجم گوید: بداونی و پیروان او رتبۀ فیضی را ندانستند و خیالات
حکیمانۀ او بنظر این جماعه الحاد و زندقه ظاهر می شد اینقدر هست که حضور فیضی
بدربار اکبری از نفوذ شیخ عبدالنبی مخدوم الملک مرد و پیشوای و حائیین
عصر بودند و منصب صدرالاسلامی داشتند کاست و تعصبات آنها
عقیم بیاثر ماند خیالات فیضی و حقیقت مشرب او از کلام خودش بهتر ظاهر
می شود :-
ما طایر قدسیم نوار انشناسیم مرغ ملکوتیم هوارانشناسیم
برهان ثبوتیم ز ما نفی نیاید از ما نعم آموز که لا رانشناسیم
در کشف حقائق سبق از نو نگیریم ترتیب دلیل حکما رانشناسیم
با اهل جدل نکتۀ توحید نگویم در وحدت حق چون و چرانشانیم
اصحاب یقینیم گمان را نپسندیم ارباب صوابیم خطا رانشناسیم
بر دانش پانجم افلاک بخندند گر صاحب لولاک رانشناسیم
١٥٣
صد شکر که ما پیرو صحابه سلیم در شرع دگر را بنما ر نشناسیم
و در مثنوی مرکز ادوار که باستقبال مخزن الاسرار شیخ نظامی نظم کرده
میگوید : -
معنی قرآن کج ادا میکنی اینهمه تاویل چرا میکنی
حق ز تو با غیر مشابه شده پیش تو محکم متشابه شده
فهم تو از قول نبی اجنبی بیخبر از سّر حدیث نبی
چون سخن از شرح حجج میرود فکر تو چون حاشیه کج میرود
طعنه مزن اینهمه بر اختلاف کز پی تسهیل تو رفت ائتلاف
گر بمیان در بطرف رفته اند راه چنان رو که سلف رفته اند
بهر ریاضی بریاضت بکوش نور الهی بطبیعی مپوش
از خط اقلیدس مقطش بگوی نسخه اشکال محیطی بشوی
بگذر ازین علم و عمل ننگ گیر ترک قوانین جدل پیش گیر
و در مثنوی مطلع بیان معراج را بطریق اهل سنت کرده و در حمد و نعت آن
بزبان تصوف حرف زده این چند بیت در حمد از ان کتاب است :-
ای در تگ و پوی تو ز اغاز عنقای نظر بلند پرواز
١٥٤
فکر تو بدل خیال بگداخت اوج تو ز مرغ بال بگداخت
وانا که سخن بکنه او بست بر کنگر شعله تار مو بست
این ره که حریف او قدم نیست در نیروی تارک قلم نیست
این مرحله گر چه دلنشین است هشدار که بادش آتشین است
ای پای براه سخت کرده غیرت در او دو لخت کرده
توحید تو نیست بر قلم چست ایوان بزرگی بیستون است
در آفرینش انسان
صنعش که بنای تن برافراخت یک کاخ بیازده در افراخت
بر کرسی دل کشید طاقی چون منظر آسمان رواقی
آویخت در ان مقرنس از دور قندیل خرد برشته، نور
از قوت او بر فرازی خاکی به سپهر کرد بازی
باغی ز وجود نقش و بست خود رفت و دران باغ و در بست
باغی که چو باغ باغ بشگفت از نکهت او دماغ بشگفت
مناجات
ای دیده فرو ز شب نشينان انديشه زدای پيش بينان
١٥٥
ہر ذرہ زجرعه تو گل خیز ہر قطرہ ز باده تو لب ریز
در ہر خم تار از تو سازی در ہر دل مور از تو رازی
دوران بہزار جوش غلغل از شیشه تست نیم قلقل
عقلم بره تو نعل کل حیل کنهت بخیال سنگ و قندیل
از اوج عزتت نشان پس مانده ازل بپای افکار
بیرون ز نشان رہنمونان برتر ز خیال ژرف خوان
نعت
اثر کز دو رہفت جدول گرداب نشین موج اول
چابک قدم بساط افلاک والا گہر محیط لولاک
قدرش بزمام ماہ و اکلیل نورش بفلاک چراغ و قندیل
حرف لبش از دو کون مشروح نقش کف پاش نقش لوح
مشعل نہ پیشگاہ قہرا آتش زن دودمان انکار
باشرع و کتاب نور ساطع با تیغ و زبان دلیل قاطع
تسخیر دو کون رایت او تفسیر دو حرف آیت او
عزمش بکشایش جہان جزم فرمانده موکب اولوالعزم
۱۵۶
از آیت کبریا مؤید سرلشکر انبیا محمّد
معراج
مهتاب شبی چو وصل معهود بر روز کشیده پردۀ نور
رخشنده بپرتو الهی نور از پی خال او سیاهی
تابان ز فلک فروغ جاوید زانسان که ز شیشه تاب خورشید
بطنش ز فروغ عالم افروز آبستن صد هزار نوروز
شامش که کل سحر نموده صبحی بهزار در کشوده
آفاق چو صبح دم شگفته افلاک ز گرد نور رفته
خورشید کشید بهر این سور در چشم ستاره سرمۀ نور
بوّاب فلک بکامرانی در دست کلید آسمانی
بنهاد در ان بلند منهاج هفتاد هزار پایۀ معراج
سلطان سریر آسمانی در خواب بقصر امهانی
جبریل امین رسید پویان از ایزد پاک مژده گویان
کامشب شب جنبش و حرکاتست معراج صعود جسم جانست
آورد شگرف مرکبی تند با پویۀ او لنگ صبا کند
١٥٧
از موج خیال گرم روتر و زبرق بقعین بلند دوتر
هم بال ملک بفرق بسته هم نعل ز پا برق جسته
گل حلقه او کشیده در گوش هم غاشیه اش نهاده بر دوش
آمد شد او بملک بالا چون جزر و مد محیط والا
ناگاه شد آن جهان انوار از صیت پر فرست بیدا
زین شوق در آسمان نگنجید در دائره جهان نگنجید
چون چرخ ببر کشید جامه هم منطقه بست و هم عمامه
چون رفت عنان اختیارش بگرفت عنان شد سوارش
با عشق صدای شوق در داد در راه طلب بپویه سر داد
جبریل تحیتش سرایان از جبهه چشم رکاب سایان
اول چو کشاد خرامش انگیخت بمسجد الحرامش
آمد بـر قــیـام آداب منبر رکوع از و چو محراب
زانجا که زمان بکام او بود اقصی دو مین مقام او بود
ارواح پیمبران رسیدند در ساحت قدس صف کشیدند
افتاد بسجده در مقدس او پیش صفوف انبیایس
۱۵۸
زانجا علم تخته افراخت رایت زچهار عنصر انداخت
این چارگزین نور در بگذشت خشک و تر و گرم و سرد بگزاشت
وانگاه هوای آسمان کرد آهنگ فضای لامکان کرد
از نعل براق برق تعجیل بر جبهه مه نهاد اکلیل
زان راه بلند که پرشبگیر بشکست قلم بناخن تیر
انگیخت جنیبه بر فرازش بشکست بفرق زهره سازش
جنبید چو پشته رکابش بنمود سپهر آفتابش
چون زود تعدی بلند ترگام اورنگ گذاشت ترک بهرام
لختی چوازان فراتر آمد بر جبین بطیلسان در آمد
چون رفت فراز هفت ایوان از ظلمت کفر رست کیوان
سیاره همه چو پی سپر شد بر چرخ ثوابتش گذر شد
چون قافله جهات پی کرد یکدم دو جهان حجاب طی کرد
پس داد چو عرصه جهت را دریافت حوالی سعت را
پس ماند در ان دواد و تنگ جبریل بصد هزار فرسنگ
حسن ازل و ابد عیان دید در عشق بدل جهان جهان دید
١٥٩
از هستی سبحت و نور سانح صد جلوه فراز سفت هودج
دید آنچه بعقل در نگنجد در دائره نظر بگنجد
بشنید ز حق کلام قدسی آورد بپام قدسی
گشتند برواق آسمان گرم آمد و بسترش همان گرم
باطی لسان مگربرايم کز بسط زمان او سرایم
در حوصله ساز این نبوات پرواز خرد درین هو است
آنرا چه وقوف ازین مقامات کو منکر خرق التیامست
دیوان فیضی در هند طبع گشته غزلیات او بیشتر بشعراي متوسطین مانا است
مثنوي نلد من او خیلی ذوق آور و پر جوشش است، این مثنوي چار هزار و دو صد
بیت میباشد و در پنجاه گفته، قصائد محدودي هم دارد :-
نماند گریه شب وصل بیقرارانرا سهیل طلعت آنماه برد بارانرا
اگر سري بکشم سوي خودی میکشم مرا ز همدمی خود ملال میگیرد
شدیم خاک لیکن ز بوي تربت ما توان شناخت کزین خاک مرد میخیزد
مژگان بپوش چون قدم از ديد میکنی مردان بره برهنه نهادند پائي
انچه بفیضی نظر دوست کرد مشکل اگر دشمن جانی کند
۱۶۰
رباعی
برماچه زیان اگر صفا عدازد مشتی خاشاک لطمه برادر
ماتیغ برهنه ایم در دست قضا شد کشته کسی که خویش برآمد
١٦١
عرفی
محمد جمال الدین ابن زین الدین عرفی شیرازی پدر او در بعضی از دوائر
ملکی شیراز ماموریت و رتبه داشت. عرفی در شیراز تحصیل کرده در مصوری
و نقاشی هم قابلیتی پیدا نمود و چون در ان عهد ایران از توجه شاه طهماب
و شاه عباس نمایشگاه علم و هنر بود تخصیص فن شعر رواج تازه یافت
شفائی ومحتشم و وحشی و غیرتی و امثال آنها ظهور کردند و طرز فغانی را زینتی
فزونتر بخشیدند، عرفی نیز رایت سخن برافراشت و با وجود آغاز شباب
باستادان فن بنای هم چشم گذاشت و مانند آنها از اشعار فغانی استقبال
نمود و چون سلاطین هند متاع سخن را بیشتر خریدار بودند راه هندش پیش گرفت
و نخستین بدکن آمد و چندی در احمد نگر با ملک قمی و ظهوری طرح معاشرت ریخت و
از انجا بفتح پور آمد و با فیضی آشنا شد فیضی از وقت در دانی در خور نمود ولی
اخيراً عرفی از و رنجیده با حکیم ابو الفتح و خانخانان پیوست. خزانه عامره نقل زبدانی میکند :-
اول که از ولایت بفتحپور رسید پیشتر از همه بشیخ فیضی آشنا شد و الحق شیخ
(۱) شفائی اصفهانی طبیب هم بوده وفات او ۱۳۱۰ ازوست: زگرد بادیه این جهر پی نمی آید غبار
کیست که اینال محمل افتاده است . ( مجمع الفصحا ج ۲ ص ۲۲ (۲) محتشم کاشی مادح خاندان صفوی بوده واقات
ه از وست تو که داغ تیره روزی نکشیده چه دانی شب تار محتشم را که ستاره می ستاره و
١٦٢
هم با او خوب پیش آمد و درین سفر اخیر تا قرب دریای اتک کابل در منزل
شیخ می بود و ما یحتاج او از شیخ بهم میرسید آخر در میانه شکر ابها افتاد او حکیم ابوالفتح
ربطی پیدا کرد و از انجا بتقریب سفارش حکیم بخان خانان مرتبط شد و روز بروز
هم او را در شعر و هم در اعتبار ترقی عظیم رو داد . (۱)
عرفی در شعر از فیض صحبت حکیم ابوالفتح و خانخانان ترقی کرد زیرا حکیم خانخانان
(۲)
هر دو دارای فضل و نقاد سخن بوده اند و در بار خانخانان از شعرای نامور مانند
نظیری (۳) و شکیبی (۴) و غیره گوئی انجمن ادبی بوده قصائد عرفی بمهد مدح حکیم ابوالفتح د خانخانان
جلال الدین اکبر و شاهزاده سلیم است عرفی بعمر سی و شش سالگی در سنه ۹۹۹ در لاهور
وفات کرد واله داغستانی می نویسد که بعضی حسدا و را زهر داد و بیست و هشت
سال بعد استخوانش را از لاهور بنجف اشرف بردند عرفی قصیده دار و طولانی در
منقبت شاه ولایت مآب رضی الله عنه مسمی بترجمة الشوق و این چند بیت از آنست
(۱) حکیم ابوالفتح گیلانی از مصاحبین اکبر جلال الدین بحدت طبع متصف بود در نظم و نثر سلیقه درستی داشت
وفات او سنه ۹۹۷ (۲) خانخانان از رجال نیک عهد اکبری و جهانگیری قدردان فقرا و علما و شعرا بود طبیعت شعر داشت
فارسی و هندی و سندی شعر میگفت. شعرا بدر بار او بکثرت جمع آمده و از و نوازشها دیده اند .
وفاتش سنه ۱۰۳۶ (۳) نظیری نیشاپوری و از خاک بر خاسته کان خانخانان است وفات او
سنه ۱۰۲۱ این بیت از وست : بوی یار من ازین پست و فا می آید گله از دست بگیرد که از کار شدم
(۴) شکیبی محمد رضای اصفهانی تولده ۹۶۱ وفات ۱۰۲۳ از وست آنکه زره طمع دوراند هم
گر نور نظر شوند کورند زهم مانند دو نخ که رنگشان مختلف است پیچیده بهم ولی نفوزند زهم ۱۶۳
(۵) واله داغستانی علیقلی خان نام داشته نسبتش بحضرت عباس می میر سد شاعر بود تذکره ریاض الشعرا در محه
١٦٣
جهان گشتم درواهیچ شهر و دیار نیافتم که فروشد بلندبخت دربار
کفن بیار و رتیا بوت و جامه نیکی کن که روزگار طبیب است و عافیت بیمآر
مرا زمانه طناز دست بسته بتیغ زند بفرقم و گوید که هان سری می خار
زمانه مرد مصافست ومن یگانه در کنم کجوشن تدبیر و هم دفع مضار
زمنجنیق فلک سنگ فتنه می بارد من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار
عجب که نشکنم این کارگاه مینائی که شیشه خالی و من بحاجتم زخمار
چنین که ناله ز دل جوشد و نفس نخ عجب مدار گر آتش برآورم چو چنار
و در ین قصیده خطاب بفلك نموده میگوید:-
بکاوش مژه از گور تا نجف بروم اگر بهند هلاکم کنی دگر به تاتار
همانست که این شکایتاش اثر بخشید و میرصابر اصفهانی استخوانش را
به نجف اشرف رساند. رونقی همدانی قطعه ذیل را بتاریخ آن گفته:-
یگانه گوهر دریای معرفت عرفی که آسمان پی پروردنش صدف آمد
چوعمر او بسر آمد ز گردش گردون شکست بر صف گلهای شعله
بکوش چرخ رسانید حرف جانبازی که هم از تو چو در معرض تلف آمد
بقیه حاشیه صفحه گذشته ضمیمه باطن شعر تالیف دست در رساله ترک زنده گی گفته از عمر است:
جانان بسیر مزارم آمد آخر مر دن بکارم آمد
١٦٤
بکاوش مژه از گور تا بنجف دویم فگند تیر دعائی و بر هدف آمد
رقم زد از پی تاریخ رو نقی کلکم بکاوش مژه از هند تا بنجف آمد
کلیات عرفی دارای اقسام شعرست از قبیل قصیده و غزل و مثنوی وغیره
در ایج بتاریخ اختتام دیوان خود که در سنه ٩٩ ترتيب داده قطعه ذیل را می سراید
این طرفه نکات سحری و اعجازی چون گشت مکمل برقم پردازی
مجموعه طراز صنع تاریخش گفت اول دیوان عرفی شیرازی
مصرع آخر تاریخ نسبت، همیشه بهار میگوید بموافق بشماره حروف احاد آن
قصیده و بشمار عشرات غزل و بتعداد مآت قطعه و رباعی سروده و از قرار
٦ قصیده و ۷٠ غزل و ۷٠٠ قطعه و رباعی میشود ولی دیوان غزل و
قصائد او طبع کانپور عده فوق را پوره نمیکند چه عده غزل پنچصد و هفتاد و عده
قطعات و رباعیات بدو صد و هفتاد کما بیش میرسد بجز قصائد که عده آن پنجاه است.
و لفظ (اوّل) که در مصرع تاریخ ذکر یافته دلالت میکند برینکه بعداً بترتیب
دیوان دیگری هم می پرداخت ولی اجل فرصتش نداده، مثنوی مخزن الاسرار و شیرین
خسرو شیخ نظامی را استقبال کرد و انجام نیافت و رساله نثری در تصوّف
مسمی نفسیه هم تألیف نموده عده ابیات دیوان غزل و دیوان قصائد هر دو
۱۶۵
بهشت هزار و هیصد بیت بالغ میشود. عرفی در سبک هند روش
مخصوصی دارد که اهل هند آنرا بسیار پسند میکنند واله داغستانی گوید:-
عرفی سنگینی الفاظ و پختگی معانی و عذوبت کلام و تازگی ادا را با هم جمع نموده
و شعر العجم ازین اوصاف به قوت کلام تازگی تشبیه و استعاره و قوه طبع ایجاد
ترکیب تعبیر میکند و قوت کلام را امری ذوقی و وجدانی دانسته و میگوید
شیخ نظامی آنرا آغاز نمود و عرفی بسر حد کمال رسانید و فلسفه را بشعر در آمیخت
چنانکه از ابیات ذیل معلوم میشود :-
آئین پنجه تیغش باجل گفت که من موج به موج شکستم چوبتقان رفتم
رمح او گوید اگر جنگ دگر صلح که من بکشاد گره جبهه خاقان رفتم
دو بیت فوق در صفت جهان کشائی تیغ و نیز ممد و حست یعنی ممدوح عالم عام
شکست داد تا بسر بند رمان رسیده و آنرا تسخیر کرد و رمحش نیز محافظ صلح جنگ
رانگروه گره از پیشانی خاقان چین کشود یعنی اور اکشت
قصائد عرفی با آنهمه دید به تشبیب مسلسل ندارد و غالب مخالصش
با تشبیب ربطی نمیخورد. از قصائد اوست در استقبال انوری :
١٦١
بهار
چهره پرداز جهان رخت کشد چون بحمل شب شود نیم رخ و روز شود مستقبل
چشم شب تنگ شود دایره عوکس دیده روز بتدریج بر آید احول
مردم دیدۀ آن ژاله و گرما بصفت بیضه دیده این روغن و دیبا بمثل
بعد ازین ترجمه روز شود صاحب کل بعد ازین شب بنگین شب کند عبد القل
وقت آنست کنون کز اثر عیش و نشاط می گنجد بصراحی و صراحی به بغل
ناصیه چون چمن سبزه دهد اتمامش ناقص از کار که آرند بباغ از تحمل
عرق از شبنم گل داغ شود بر رخ حور اخگر از فیض هوا سبز شود در منقل
چمن آید بچمن بهر تماشای حسب حال بلبل آید به بلبل تمنای غزل
حور گیسو بمیان بسته در آید بچمن تا لبا کند از سنبل و گل جیب و بغل
آمدن چمن تماشای چمن و آمدن بلبل تمنای غزل شنودن نزد بلبل از تازه ادائی
عرفی است و همچنین پر کردن حور جیب و بغل خود را از گل و سنبل چمن از استعاره
های جدید او باشند که مبالغه نموده از شادابی و سرسبزی چمن. و درین قصیده ربیع
بفخریه خطاب بممدوح میکند.
داد یکشہر ز عرفی بستان کاین مغرور کبر و نازش نه باندازه قد است و عمل
١٦٧
پر غروری است که تا من در مدحتی زدم این گمان داشت که در دهنش نیامده دل
نیم تحسین بکن ار گوید صد بیت بلند که دماغش شده از سوء طبیعت مختل
هر سر مویش اگر باز شکافی بخرد سومناتی است که چیده است دلائل سبل
یعنی در هر سر موی خود از خرد و کمال بتخانه دارد؛ عقل و کمال را به
بتان و هر سر موی اعضا را بتخانه تشبیه کرده و از کمال خود باین زبان
لطیف لاف زد و بطور ساده نگفت من بسیار کمال دارم
حقیقة قوه طبع شعری یافتن مضمون تازه و ادا کردن آنست در کلمات
خوش آیند و جملاتی موزون و مناسب بمعنی که متوسطین انرا سنگینی الفاظ
و پختگی معانی و عذوبت کلام و تازگی ادا و امثال آن گویند و ادبای عصر جزالت
و انسجام و آهنگ و غیره نامند این است که مضمون بستن عرفی را واله
داستانی بپختگی معانی و سنگینی الفاظ و عذوبت کلام و تازه گی اد تعبیر کرده
و شوالحجم زور کلام و تازگی تشبیه و جدت ترکیب و قوه طبع گفته اظهار
فخر از سنت شعر است ولی عرفی منتهای درجه مغرور و خود ستا بوده
از انجهت
چندان مرغوب عموم نبود . عادت شعرا قسم خوردن نیز میباشد و ابیات مشتمل بر قسم
را اشعار قسمیه گویند این چند بیت از قصیده اوست
١٦٨
بدان خدای که در شهر بند امکانیست متاع معرفتش نیم ذره در بازار
بسایه علم مصطفی دران عرصه که آفتاب شود هم علاقه دستار
بجاه او که بر ویش قدم کشاد فطر بشبه او که بگر دش عدم کشیده حصار
بآستین کریمش که هست گنج فشان بآستان جلالش که هست ناصیه دار
ببرقع مه کنعان که بود حسن آباد بجلودگاه زلیخا که بود یوسف زار
بآبروی قناعت بذلت خواهش بکامرانی فرصت بدولت دیدار
که گر شود ره کویتو مجله نشتر خیز کنم بمردمک دیده طی نشتر زار
ابیات فوق از قصیده ترجمه الشوق اوست و الفاظ : هم علاقه دستار ناصیه دار
حسن آباد ، یوسف زار ، نشتر خیز ، نشتر زار از ترکیبات تازه عرقی است
در بیت پنجم اضافت (برقع) به (ماه کنعان) چندان حسنی ندارد.
همت
گر مرد همتی ز مروت نشان مخواه صد جا شهید شو دیت از دشمنان مخواه
بستان زجاج در جگر افشاری خم مجوی بشکن سفال و درو بهن اند از و نان مخواه
گر ماه و آفتاب بمیرد عز ایگبر گر تیر و زهر کشته شود نوحه خوان مخواه
طاوس همتی سر منقار تیز کن یعنی که بال و پر بکن و سایه بان مخواه
١٦٩
مجلد بنوحه گرم کن از نی نوا مجوی
خنجر بسینه تیز کن از کس فسان مخواه
گرنا گهت بروی هوس دیده واشود
بهر خراش تیزی نوک سنان مخواه
دنیا حلاوتی نرساند بکام کس
این لقمه را مناسبتی با دهان مخواه
لب بستن از طلب روش همت است و بس
گفتم مخواه تن ز من صد داستان مخواه
تابستان
زتاب شعشه مهر سایه بهر پناه
سز د که بگسلد از شخص و پیش گیر د را
فروغ مهر تف میدگی چنان گردید
که شعله بر سر خود زود و در د داخ گرگاه
شود برشته چو ماهی درون روغی گرم
چو عکس ماه نو افتد درین هوا بمیاه
ز هر هی هوا پر تو شهاب دهد
زبسکه تاب هوا بر فروخت گونه کا
بگر در آئینه آب عکس مهر افتاد
که آفتاب زگر ما برد بآب پناه
نه آب را متموج کند و زیدن باد
که شخص موج ز گرما کند بآب شناه
همین نه شخص پناه اورد بسایه بس
که سایه نیز ز گرما برد بشخص پناه
نکوهش از جهل و طلب علم
شکست رنگ شباب هنوز رعنائی
در ان دیار که زاد ی هنوز انجائی
بحیرتم که چه دارور ناندت زین درد
که هین جہلی و داری کمال دانائی
۱۷۰
خراب کرده جهلی و فارغ از دانش عظیم روی دارای و بس شکیبائی
مگو که جوهر الماسم و مصون از سنگ که دهر سنگ بکف حاضر و تو مینائی
بزیر جامه نهان کرده برص لیکن بچشم اهل بصارت برهنه میپائی
سبک عنان نشو و خود را بلک علم میان ازین چه سود که انگشت بهر پیمائی
هنون رسن بند و دست عقل گیر و بیا کزین بهانه مسلم نه که شیدائی
غزل عرفی رتبه قصایدش ندارد و با منوچری در یک درجه واقع است از جهت
چندان هیچ نباشد.
غزل
از گریه شبانه اثر برده ایم ما ناموس گریه های سحر برده ایم ما
سرمای عافیت نشناسیم کز ازل در گرم سیر عشق بسر برده ایم ما
باد مراد گر نوزد دمبدم چه باک کشتی زموج خیز بدر برده ایم ما
سود متاع ما چه بود کز دیار عمر مژگان خشک و دامن تر برده ایم ما
خامی نرفت عرفی گشتیم بحرو بر بنشین که آبروی سفر برده ایم ما
وله
صد جویان دجله را می پرستند فقیهان دفتری را می پرستند
۱۷۱
گروہی زشت خویند ه اهل دانش کہ زیب و زیوری را میپرستند
برافگن پرده تا معلوم گردد کہ یاران دیگری را میپرستند
عجب داریم ما از اهل عصیان که دامان تری را میپرستند
نه اهل درد شو عرفی که این جمع گرامی گوهری را میپرستند
وله
بهار رفت و نکردیم سیر جای خوشی برهنه سرند نشستیم در هوای خوشی
بهار رفت و بهنگامۀ نوسنجان دمی زهوش نرفتیم از نوای خوشی
بهار رفت و بستانگیر یاسیمین شدی ندانستیم سرودی بهای های خوشی
بهار رفت و نبردیم همعنان چمن دلی گرفتۀ نغزی دو لکف ای خوشی
بهار رفت و بگلباگ بلبلان چمن پیاله نکشیدیم در هوای خوشی
بترهات تو عرفی خوشند دانایان ندیده ایم کیان چوتو ژاژ خای خوشی
رباعی
عرفی دم نزعست ہان ہستی تو ایا سچه مایه رخت بربستی تو
فرداست که دوست نقد بفروشد بکفش جویای متاع ست و تہیہ ستی تو
رباعی فوق را در نزدیکی ہاے مردن گفتہ، از مثنوی شیرین خسر و اوست این
۱۷۲
چند بیت :
صباحی دلگشا چون خنده حور
که شادی میتراود در مخمور
شفق می بست ابر نوبهاران
چمن مشتاق شیرین بود و باران
بمهد ناز شیرین در شکر خواب
گلش را خوی شبنم کرده شاداب
بدل گفتی که هنگام صبوحست
نسیم باغ و می معجون روحست
اگر بی سرمه ماند چشم نجم نیست
تماشای چمن از سرمه کم نیست
فرامش کرد شستن روی
که در گلزار شوید بر لب جوی
زجام و شیشه سامان طرب کرد
نقاب افگند و مرکب را طلب کرد
چنان چابک بران نشست و در شتاب
که دستش را عنان در نیم ره یافت
پرستاران خواب آلود مخمور
پریشان رو گهی نزدیک و گه دور
چنان رفتند تا نزدیک باغی
هنوز آگه نه از عطرش دماغی
۱۷۳
(طالب آملی)
طالب آملی (۱) علوم مروّجه را مانند هندسه و منطق و هیئت و فلسفه
و تصوف در آغاز شباب تحصیل کرد و خوش نویس شد چنانکه در قصیدهٔ میگوید:
پایمرد دین پایهٔ اوج عشراتم واینك عدد فضلم از آلاف زیاد است
بر هندسی و منطقی و هیئت و حکمت دستی است مرا کشرع بیضا زعبا د است
زین جمله چو طی شد نمکین عالم حقیقت کاستاد علوم است برین جمله مزاد است
در سلسلهٔ وصف خط این بس که شکستم هر نقطه سویدای دل اهل سواد است
طالب بتقریبی از آمل بکاشان رفت و درینجا سکونت اختیار نمود و متاهل شد
و بکسب شعر ورزید بعد از کاشان بمرو شتافت و بنائب الحکومه آنجا که از طرف
شاه عباس صفوی مقرر بود ارتباط پیدا کرد و قصائد در مدح او سرود و قدر دانی
دید و چون در انوقت قلمرو هند از توجه سلاطین مغل مرکز تجارت متاع سخن بود
طالب هم میخواست جنس نفیس کلامش گرانبها تر سودا شود بعد از دو سال
قیام بمرو ببهانه رفتن بخانه از نائب الحکومهٔ مزبور رخصت خواست و این
مطلب را بمثنوی ذیل ادا کرد:—
(۱) از طالب بجز همین تخلص نامی معلوم نیست و در تذکرهها چیزی نوشته نکردهاند.
١٧٤
یکی بر حرف طالب گوش بگشای
صدف را بهر گهر آغوش بگشای
دو سال آمد که محنت کش است
تراچون بوسه نشرش نیست
بگلی کرده از مسکن فراموش
یکی گردیده رند خانه بر دوش
نه از خویشان کنندش اقربا یاد
پدیدار تو دار و خویش را شاد
اگر لطف تو اش سر و بخشد
چو خور کوثر مانور بخشد
عنان سوی وطن تابیده چندی
کند خویشان خود را رینجندی
دو روزی با غم آشامان سرآرد
دگر ره سوی طوف این در آرد
بدین درگه رساند خویشتن را
ز سر بیرون کند شور وطن را
طالب بعد از حصول رخصت سر راست راه هند پیش گرفت و در قیصوت
را باعی ذیل را سرود :-
طالب گل این چمن بستان بگذار
بگذار که میتوی پریشان بگذار
هند و نبرد تحفه کسی جانب هند
بخت سیه خویش بایران بگذار
و دہلی و ملتان و سر هند و لاہور را سیر کرده در انجا بخدمت شاه ابوالمعالی
دست بیعت داد اوت براه و درین باب گوید :-
کعبه زائر و مرید آسا شب و روز کرامتها بیان در باب نامو
۱۷۵
که پیر و دستگیر و مرشد من یکی قطب ست از اقطاب لاهو
خدا یا زنده جاویدار مشش بآب خضر یعنی آب لاهور
در ینوقت مرزا غازی و قاری تخلص از حضور جهانگیری بنایب الحکومگی قندهار
مامور بود مشار الیه طبع شعر داشت و اهل فضل را تربیه میکرد این بیت ازو
کجاست یکدو سه همدم که همچو موسیقا نشسته پهلوی هم برکشیم آواز
طالب از راه ملتان وارد قندهار گشت ، و بمرزا غازی تقرب جست و
قصیده در مدح او نگاشت و کیفیت بازگشت خود را از هند بحضور او
تفصیل داد بیت ذیل از ان قصیده است:
عنایات شوق تو شد ورنه کی دل زوی فال رجعت ز هند و ستانم
و از مزا غازی نوازشها یافته در قندهار بسر می برد تا در سنه مرزاے
مشار الیه وفات کرد و طالب بهند برگشت و چندی با عبد الله خان
نائب الحکومه گجرات پیوست و انیر ادیانت، خان از و بحضور جهانگیر تعریف
کرد و پادشاه را مشتاق او ساخت و او را بحضور برد و در سلک شعرای
جهانگیری داخل شد و رفته رفته اعتبارش افزود تا در سنه برتبه ملک الشعرا
(۱) دیانت خان نامش محمد حسین از اعیان دولت بیلاپوره در عهد جهانگیر و شاه جهان با عتبار و منصب بر پیت و
سنه فوت کرده.
۱۷۸
نامور گردید تزک جهانگیری می نویسد : درین تاریخ طالب آملی بنجابت ملک
الشعرائی خلعت امتیاز پوشیده اصل او از آمل است چون رتبه شخص از ممکنان
در گذشت در سلک شعرای پای تخت منظم گشت .»
طالب سخر قین بار که بحضور جهانگیر میرفت مفرحی بجهتۂ رسائی دماغ خورده بو
زور نشه حواسش را معطل ساخت چنانکه گنگ مانده یک حرف هم زده
نتوانست و دیانت خان که واسطهٔ پیشین حضور گشته بود از پادشاه واعیان
حضور سخت شرمیده طالب که بمسکن بازگشت و نشه از سرش پرید ازین
روی داد ندامت کرد و بعذر خواهی قطعه مطول بخدمت دیانت خان نوشت
ابیات ذیل از انست :-
چه لطفها که نمودی و می نمائی نیز بهر غریب و مسافر علی الخصوص بمن
نخست انکه چو در غربتم نظر کردی بمهر بردی از خاطرم هوای وطن
چهارم انکه بزرم نشستنم بردی چو دل پهلوی خود ساختی مرا مسکن
بیاد شاهم سرگرم گفتگو کردی بمهر دیدمی خفاش را حریف سخن
تُوانچه باید کنوی ولیک طالع شوم بدستیاری گردون نفاق زد بمن
۱۷۷
به بست نطق مرا سخت باد وزان بستن کشود بر من هم دوست طعنه هم دشمن
کرا گماز که چو من مستعاره پردازی بصد زبان فصاحت بیان شود الکن
ازین قیاس ناغور کن که قدرت کیست میکه و چکله چنین قطعه ادا کردن
چیز جهز زبان خنوری گردید مرا بیزم شهنشاه خوش عیار سخن
یکی ربونی طالع که دانم از اثرش بهر دیار مترجم بگونه گونہ محن
وگر زیارتی نشه که نامش را نمیتوانم از شرم بر لب آوردن
ادا صریح کنم تا گمان می نبری چرا که خسته ام از می بهفت آمیزن
مفرحی زده بودم بقصد گفتن شعر عروج نشه او کرد هر چه کرد بمن
بیزم پادشهم زان زبان نصیب گردید که گشته بود مرا خشک زان زبان دو هن
طالب پیش ازین چندی مهردار اعتمادالدوله هم بود و اخیر اسر بدین خدمت
فرونیاورد و مستعفا خواست و قطعه بمعذرت نوشت :
ز شاعر شناسنجی اید نه خدمت که بلبل نوا خوان بود شکاری
خصوصا چومن شاعری کز تجرد بروحانیان رسیده مقداری
منت بنده و اعتذار تقدیم بخادم کنون مهر خود می سپاری
چو مهر تو دارم چه حاجت بمهرم مرا مهر داری به از مهرداری
۱۷۸
طالب یکسال پیش از وفات جهانگیر در عین جوانی سنه ترک حیات گفت
وبقول شعر العجم در سن بیست ششته ملک الشعرا گردید و بدین حساب بیست و
هشت سال عمر یافت.
طالب شاعر رنگین سخن است بزبان شیرین او غزل را بیشتر لطافت
بخشید و در عهد او شعر تخصیص غزل وانی و نزاکت و تاثیری دیگر پیدا کرد
که این نزاکت در غزل شعرای پیشتر از همانند عرفی و ظهوری و غیره یافت نمیشود
ندرت تشبیه و لطف استعاره را بمنتہای نزاکت رساند که گوئی درین
وصف متخصص گشت شعر العجم مینویسد که : نور الدین جہانگیر در دقایق شعر فهمی از
از نقادان فن بود طبع شعر سنجد کمال داشت این بیت از وست:-
ساغری بر رخ گلزار میباید کشید ابر بسیار است می بسیار میباید کشید
پس از امتیاز بخشی این پادشاه طالب را بملک الشعرائی رتبه طالب اور شعر میتوان
قیاس کرد : آری مانند صاحب استادی از غزل او استقبال و از کلام او تمجید
میکند:-
جواب آنغزل طالب است این صائب کز دست روی سخن گستران ربایدنی
۱۷۹
و مرزا مظہر جانجانان شاگردی او اقرار دارد:—
بی سند مظہر حدیثی را نباشد اعتبار ناله موزون کردن از بلبل آمل رسید
از اشعار لطیف طالب است این افراد منتخب
من و شوخی که استیلای حسنش بخشے شکایت شکر سازد بر زبانها دادخواهانرا
مرزا بیدل در استقبال همین بیت میگوید.
محشر گر چنین باشد هجوم حیرت قاتل چو مژگان بر قفایا بند دست دادخواهانرا
ازین دو بیت هر یک بحدی لطیف و بلند واقع گشته که درین برد و محاکمه نمیتوان
کرد جز آنکه بیت طالب فضیلت تقدم و مصرع دوم مرزا طور دیگر لطافت مبالغه
دارد.
بتن بویا کنند گلهای تصویر نهالی را بهادر جنبش آرد خفتگان نقش قالی را
هر عضو تحت ساده تر از عضو دگر بود موئی که بر اندام تو دیدیم کمر بود
لب از گفتن چنان بستم که گوئی دهن بر چهره زخمی بود به شد
عشق در اول و آخر همه وجد ست سماع این شرابی است که هم پخته و هم خام خمار ست
(۱) مرزا مظہر جانجانان جامع علوم ظاهر و باطن بوده و در شعر نازکخیالیها دارد کلامش دارای ذوق و درد
و تاثیر است از وست: زباغ تا در صیاد این صداست بلند که هیچ مرغ تهی فصل گل اسیر مباد دیوان کوچکی از مرزا
یادگار است و غزلی جو ابر نام سفینه از اشعار هم انتخاب اوست.
۱۸۰
زخارست چمنت بر بهار منتهاست
که گل بدست تو از شاخ تازه تر ماند
دو لب خواهم یکی در می پرستی
یکی در عذرخواهیها مستی
چهار بیت آخر انتخاب ترک جهانگیری است و این تخاربا در وقتی
زده اند که طالب تازه ملک الشعرا گشته بود.
دشنام خلق راندهم جز دعا جواب
ابرم کز تلخ گیرم و شیرین عوض دهم
بی نیازانه زارباب کرم میگذرم
چون سیه چشم که بر سرمه فروشان گذرد
مردی برگ نوار اسبک زنهای گیر
کوزه بیدسته چوبینی بدو دستش بر وا
مزه در جهان نمی بینم
دہر گوئی د نان بیمار است
نظاره تر ادو جهان چشم نیست
یکچشم باز مانده یکچشم بر هم است
در ین انجمن غیر لبهای یار
دومی را بیک نشه کم دیده ام
با صد کرشمه آن بت بدمست میرود
خود میکند خرام و خود از دست میرود
ما را زبان شکوه زبیداد چرخ نیست
از ما خطی بمهر خموشی گرفته اند
خانه شرع خرابست که ارباب شکوه
در عمارتگری گنبد دستار خوداند
سه بیت فوق انتخاب میرزا صائب است
ملامت کش فارغ شو از سلامت خلق
که نخل موم ز آسیب تیشه آزاد است
۱۸۱
گر من بجای جوهر آئینه بودمی
بی رونما ترا بتو کی می نمودمی
ناله مرغ چمن گم کرده سید آهنگ نیست
واگذارید ای نواسنجان بخاموشی مرا
حاشا که در بساط دل در و خو بود پا
زمرتی که نیم غنچه تبسم در او بود
بخون طپیده شمشیر رشک میبردند
که روز ماتم فرهاد عید پرویز است
عشق را بر سر بالین من آرید بعجز
کاین طبیبی است که مشهور بهمین قدرتست
زوی چو تیغ زمانی بکش عنان سمند
که نیم کشته نازترا وستیهابست
ازین هفت بیت از سرو آزاد بقیه از خریطه جواهر نقل شد. اکنون یکدو غزل کامل
او را می نویسیم.
شرم نگذارد که گویم من کیم فراد کیست
ورنه میگفتم میان ما و او به گویست
ای که میگوئی که نشتر در رگ جانت گذرد
در دیار حسن نیز مژگان او فصاد کیست
گل که میخندد گهی، خون میچکد از خندهاش
شادکام دهر اگر این است پس ناشادکیست
خلق را از حسرت زخمی بخاک و خون نشاند
نأثر بیمار و زو دست تیغش انجلا د کیست
ناز باریدن از اصطلاحات تازه طالب است و بیت بواسطه این لفظ بسیار
بلند گشته و استفهام از (این جلاد) مبلغی بر تاثیر آن افزوده
پرنیان طپلاس آمد بچشم روزگار
دهر اگر میناست سنگ مینای ما پر تر است
۱۸۳
دیده نازک ساز وانگه بر مرغ زاهد نگر تا بدانی صاحب مشرب که دنیا ز اوست
گر من استعداد دارم ترتیب کو ای پیر ور نیم استعداد صاحب استعدا دوست
تازه بد نامند اکثر ساکنان کوی عشق غیر طالب در جهان رسوای مادر زاد است
نهالم را قبول تربیت نیست گیاهم آشنا با خاصیت نیست
زقصد جان بیمارم بپرهیز که طاعت نباشد معصیت نیست
بکشم ازم که در دیوان محشر چو شمع کشته خونم را دیت نیست
درین بیت لفظ دیت بجا واقع نگشته چه دیت در دنیا باشد و جزا در دیوان
محشر مگر که گوئیم دیت استعاره ست از جزا.
نگویم قطره درمانست در دهر د وا بسیار اما خاصیت نیست
مبارکباد وصلم گو مکن چرخ که عید ماتی را تهنیت نیست
تشبیه وصل به عید مفید نفی تهنیت از ماتمی نمی شود.
بهر کشور بهر عالم بهر شهر که آنجا عشق باشد عافیت نیست
تکرار بهر در مصرع اوّل خیلی پایه بلند و شیرین ساخته.
برون آیم چو مغز از پوست طالب که ذوقی زین لباس عاریت نیست
از سبکهایران طالب ست این غزل:
۱۹۳
عمر چو دزدان در آرزو می شرار است کاه ببرق و گهی بباد سوار است
برگ عدم ساز کن دلا که در این عهد عمر طبیعی نصیب برق و شرار است
جنبش خلخال حور میکشدم گوش کو ر مرا یا بهشت قرب جوار است
تلخی ظاهر مبین مواعظ طالب زهر منود است لیک نوشگوار است
وله
ای شاخ گل که چشم بهار از تو روشن است هر تیره بخت را شب تار از تو روشن است
یا رب چه شعله تو که در بزم روزگار نور از تو با تجلی و نار از تور و شن است
گر شمع بزم تیره بودش گو بست ما را همین که شمع مزار از تو روشن است
یکذره از فروغ رخت بی نصیب نیست این انجمن میان و کنار از تو روشن است
طالب چراغ بزم ترا کم نگشته نور این انجمن میان و کنار از تو روشن است
وله
سر هم سود است تا هوش باست دلم خزانه غمهاست تا نفس بیست
ز شوق رویتو در خاک چشمی پروم هنوز قوت پرواز این نشست بات
معاشران همه رفتند جستجوی کنید کزین گروه سفر کرده هیچکسی سایت
متاع اهل محبت ندیده هیچ رواج هنوز گرمی بازار بو الهو بست بات
١٨٤
گذشت ما غیرت و ماند رنج واسان بساط گل همه بر باد رفت و خارنست
رباعی
با مردم اهل هر که مخلوط نشد
همچون سخن بیهده مربوط نشد
سر رشته عمر خویش بر آب دان
هر چند گره زدیم مضبوط نشد
عالم بیک کابلی عالم بیک کابلی سروری تخلص نیز از معاصرین طالب است او در اردوی
جهانگیر بوده و با شعرای عهد می زیسته ابیات ذیل از و ست :-
لطف دشنام تو تسکین دلی شوریست
آتش از آب چو گرم برو خنک مقا متوسل
در رقص است و پا نزدن اختراع است
چون نبض زیر پوست تپیدن سماع است
چو کان صندت بمطلب نے و پشت پا زدیم
پیوند ما بمطلب ما انقطاع است
عذر دست تهی است خلق کریم
میوه بید سایه بیدست
۱۸۵
( مرزا صائب )
مرزا محمد علی تبریزی اصفهانی صائب تخلص ابن مرزا عبدالرحیم سلسله
نسبتش بقول آقای کمالی بشمس الدین تبریزی قدس سره میرسد. میرزا عبدالرحیم از
تجار معتبر تبارزه عباس آباد اصفهان بود و از جمله اشخاصی ست که بحکم شاه عباس اول
از تبریز وطن اصلی خود کوچ کرده و در اصفهان متوطن گشته. صائب در اصفهان نشو و
نما یافت و در کمتر فرصت آوازه سخندانی او شهرت گرفت و نسبت بوطن
اصلی خود می سراید :-
صائب از خاک پاک تبریز است
هست سعدی گر از گل شیراز
صائب در آغاز شباب احرام حج بست و شرف زیارت حرمین یافت و
و بعد بایران برگشت و در حین بازگشت قصیده در منقبت امام رضا علیه التحیه والثنا
سرود بیت ذیل از ان قصیده است
لله الحمد که بعد از سفری چہ صائب
مجدد خود تازه بسلطان خراسان کردیم
مرزا مانند سائر شعر امیل ہند کرد و در آخر عہد جہانگیر گشته از اصفهان برآمد و غزل
ذیل را در همان اوقات سروده :-
طلائی شد چمن ساقی بگردان جام زرین را
بکش پرده می وراق خزان را بست نگارین
١٨٦
بجای لعل و گوهر از زمین اصفهان صائب بملک هند خواهد برد این اشعار رنگین را
و از راه هرات وارد کابل گشت و در انوقت ظفر خان که نیابت پدر خود خواجه
ابو الحسن تربتی در کابل قیام داشت از مرزاقدرشناسی کرده باعزاز و احترام او را
نزد خود نگهداشت مرزاد و سه قصیده درین اوقات بمدح ظفر خان سروده و در
تثبیب یکی از وطن عزیز ما تعریف در خور نموده :-
خوشا حشر تسراى کابل و دامان کهسارش که ناخن بر دل گل میزند مژگان هر خارش
خوشا وقتى که چشمم از سوادش سرمه چین گردد شوم چون عاشقان عار فان از بهران فتادیش
در او ائل جلوس شاه جهان حکومت کابل بدیگری تعلق گرفت و ظفر خان
میز رار ابمراه گرفته بحضور شتافت شاه جهان میرز را نوازش فرموده بلقب
مستعد خان و منصب هزاری سرافرازی بخشید و در سته برکاب شاه
جهان بمعیت ظفر خان بد کن رفت. میرزا درین سفر گرد خیزی شهر برهان پور بستوه
آمده و شکوه می نماید :
توتیا ساز د بغبار اگره ولا هور را چشم من تا خاکمال گرد برهانپور خورد
(١) خواجه ابو الحسن تربتی از رجال بزرگ عهد جلال الدین اکبر بوده در عهد جهانگیر رتبه وزارت و حکو مت
کابل یافته و در آمد شاه جهان بحکومته کشمیر مقر گردیده و تازنده بود پسرش به نیابت او حکومت میکرد تا خواجه در هفتا و دو
در گذشت .
۱۸۷
بعد از سیر و سفر مزار شش سال در هند پدرش عقب او تا باگره آمد و او در
برہانپور از آمدن پدر خود اطلاع یافت و قصیده در مدح خواجه ابوالحسن پدر
ظفرخان ۱ استدعای رخصت خود گفت ابیات ذیل از ان قصیده است
نواب خواجه بوالحسن آن بحر بیکنا آن رحمت مجسم وانمعنی وقار
بائیک بد چو آینه صافست باطنش نشسته است بر دل موری از ان غبار
قدر سخن شناس خدیوا ز روی لطف کوئی بدستان من دلشکسته دار
شش سال پیش رفت که از اصفهان افتاده است توسن عزم مرا گذار
در سایه حمایت سرو ریاض تو آسوده بوده ام ز ستمهای روزگار
محمود روزگار ظفرخان که همچو او در یاد بی نشان ندهد چشم روزگار
هفتاد ساله والد پیری است بنده را کز تربیت بود بمنش حق بی شمار
آورده است جذبه گستاخ شوق من از اصفهان باگره و لاهورش اشکبار
زان پیشتر کز اگره معموره دکن آید عنان گسسته تر از سیل بیقرار
این راه دور را ز سر شوق طی کند با قامت خمیده و با پیکر نزار
(۱) ظفرخان پسر خواجه ابوالحسن صاحب کمال و مربی اهل فضل بود و طبع شعر داشت دیوان مختصری از و بود
بعد از فوت پدر حکومت کشمیر را استقلا دریافت و در سنه در گذشته از وست
دلم بکوی تو امیدوار می آید نگاه دار که روزی بکار می آید
۲۸۸
دارم امید رخصتی از استان تو ای استانـت کعبـه امیـد روزگار
مقصود چون برآمدنش بردن من است لب را بحرف رخصت من کن گهرنثار
با جبهه کشاده تر از آفتاب صبح دست دعا بـدرقه راه من برار
مرزا پس از رخصت با ظفر خان که از حضور شاه جهان به نیابت پتخود حاکم کشمیر مقرر گردید
سیر اسعد و دعو و وبعد با ایران برگشت و دران جایدریار تا جداران صفوی بعزت می
زیست و از حضور شاه عباس ثانی برتبه ملک الشعرائی ارتقا جست ولی بعد ها
شاه سلیمان التفاتی بمیراند اشت چه گویند شاه سلیمان خیلی خوشگل بود. در اول
جلوس میرزا را بانشاد شعری تکلیف نموده او بیت ذیل را بحضور خواند:-
احاطه کرد خط آن آفتاب تابانرا گرفت خیل پری در میان سلیمانرا
شاه از استماع این بیت خار خورده و تا مرز احیات داشت از و سرگران میبست
میرزا در اخیر عمر بحضور جعفر خان صدر عظم عالم گیر بیت ذیل را بهند فرستاد:-
دور دستانرا باحسان یاد کردن همتست ورنه هر نخل بپای خود ثمر می افکند
صدر عظم باختلاف روایت پنجهزار روپیه یا پنجهزار اشرفی بجهته نوا صله فرستاد مرزا
در اصفهان سنه وفات کرد و بنابر وصیت غزلش را که مطلع آن اینست بر لوح
مزار او کنده اند:
۱۸۹
درهیچ پرده نیست نباشد نوای تو
عالم پرست از تو خالی ست جای تو
مرزا را دارای یک لک بیت کما بیش میدانند آقای کمالی گوید مولنا
دواوین متعدد دارد مجموعه اثارش یکصد و بیست هزار است و یکی از دواوین او
بزبان ترکی است میر غلام علی ازاد در سرو ازاد می نویسد: دیوان میرزا قریب
هشتاد هزار بیت بخط ولایت بنظر رسید میرزا سی و سه غزل متفرق بخط
خاص برحواشی ان نسخه قلمی فرموده ولی دیوان او طبع کانپور (۷۱۴) صفحه
باشد هر صفحه غالبا ۳۳ بیت و ازین قرار بیست و سه هزار و ششصد بیت کما
بیش می شود. بلی دو دیوان خطی را از میرزا دیده ام که هردو از دیوان چاپی
بزرگتر بود اگر تخمینا دوچند دیوان چاپ اثر ابگیریم باز اشعار میرزا از چهل هزاربیت
افزون نمی شود و چنانکه پیشتر هم نوشتیم غالب انست که ارباب تذکره در عدد
اشعار بعضی از شعرا مسامحه کرده یک لک و دو لک می نویسند. از میرزا بعضی پارچه
های نثرهم یادگار مانده در صفات کائنات و بیگان جنگ یافت می شود. و نداشعاً
شعرا هم سفینه انتخاب زد و شعر العجم خیلی ازان تعریف کرده و گفته نسخه آن در کتبخانه
۱۱) مرزا هشتاد سال بلکه افزونتر عمر کرده بقول آقای کمالی چور ششدند هزراد را درحدود شصت
می نویسد پس تولدش باید درسه هزار یا یگای سال پیش باشد.
۱۹۰
من موجود است مثنوی هم دارد.
مرزا بر خلاف مشرب شعرا از همکاران خود بخوبی نام می برد تخصیص خواجه
و نظیری را احترام نموده چنانکه نسبت بخواجه چنین اظهار عقیده می نماید :-
رواست صائب اگر نیست تاره بخود تتبع غزل خواجه گرچه بی ادبی است
و نسبت نظیری گوید و در ضمن خود را از عرفی کمتر می شمارد :-
صائب چه خیال است شود همچو نظیری عرفی بنظیری نرسانید سخن را
یکی از فضلای بیدوق که بدقائق سخن آشنا نبود برین مطلع مرزا :-
ماه من پرده بر انداخته یعنی چه جامه را فاخته ساخته یعنی چه
تنقید نمود که (یعنی) صیغه غائب مضارع است و درین جا خطاب بمعشوق است
باید (تعنی) صیغه مخاطب می بود مرزا ملتفت جواب نشد.
یعنی تنها برای تفسیری آید و چون با کلمه (چه) پیوندد مفید استفهام
میگردد و در هر دو صورت در فارسی عام مستعمل است بغائب اختصاص
ندارد و صیغه مخاطب آن ابداً مستعمل نیست.
مرزا از انواع سخن در غزل تخصص دارد قصائد او محدود و در و دیوان
چاپ نه قصیده است و یک قصیده دیگر از مرزا را هم دیده ام که داخل
۱۹۱
دیوان نیست شاید قصائدی که در مدح سلاطین صفوی گفته از بین رفته باشد
کلامش دارای سلاست و روانی است و بیشتر مدعایش با شد سلاست
عبارتست از تناسب کلمه بندی و آن موقوفست بشناخت خانه دان
الفاظ و هر قدر شاعر یا منشی در شناخت خاندان الفاظ بیناتر باشد همانقدر
در تناسب کلمه بندی اظهار قدرت می نماید.
آقای کمالی مینویسد:- این شاعر دقیق فلسفه خیام را با اصول عقائد
متصوفه بهم آمیخته گفتار او در بدو امر بنظر مجموعه از افکار شاعرانه می آید ولی پس از
اندک تأملی روشن میشود که همه آنها حقائق ثابتی است در عالم عمل وعشق
و عرفان فلسفه و نصائح سودمند .. سرو آزاد میگوید : دقت خیال به اوج
کمال رسانیده معهذا اصلاً اثر تکلّف گرد کلامش نگردیده و این کیفیت در کلام
فصحای دیگر کمتر توان یافت .. از اشعار اوست :-
ای دفتر حسن ترا فهرست خط و خالها تفضیلها پنهانشده در پرده اجمالها
(۱) هر قدر حروف کلمه خفیف بر زبان باشد همانقدر کلمه خفیف و تلفظش سهل و روان میباشد و از ترکیب
این گونه کلمات سلاست در عبارت پیدا میشود . و در سلاست مخارج و صفات حروف و کلمات مرکبه
و سکون و حرکت را دخلی تمام است مثلاً کلمه (نبایدت) درین مصرع فردوسی عبارت : از سدی سرت تا مقعر بید
(نبدی نبایدت پرهیز کر) و نیز روانی طبع و بدینه گوئی و بی تکلفی شاعر در شعر روانی میبخشد.
۱۹۳
پیشانی عفو تراپر چین نسازد جرم ما آئینگی بر هم خورد از زشتی تمثالها
پیشانی عفو از استعاره های تازه و مخصوص مرز است.
با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بیکسی شد ریشه ریشه دامنم از خار استد لالها
هر شب کواکب کم کنند از روزنی بام بام هر روز گردد تنگتر سوراخ این غربالها
حیران اطوار خودم درمانده کار خودم هر لحظه دارم نیتی چون قرعۂ رمالها
هر چند صائب میروم سامان نومیدی کنم زلفش بدستم میدهد سررشته آمالها
شد ز وصل غنچه گلبه جامۂ باد سحر در نیامیزد در ین گلشن باہل دل چرا
از رباط تن چو بگذشتی دگر معمور است زاد راهی بر نمیداری از ین منزل چرا
اگر غفلت نهان در سنگ خارا میکند ما جو انمرد است در د عشق پیدا میکند ما را
چنین معلوم شد از گردشمال آسمان صائب که هر محفل دیگر مهیا میکند ما را
ہر کہ پا کج میگذارد ما دل خود میخوریم کشیف ناموس عالم در بغل داریم ما
پیر عیب خویش دزدید همه گلابی شده پای در دامن کشیدم تکیه گاهی شد مرا
تا کشودم دیدۂ انصاف پر در این تنگ در نظر چشم غزال خوش نگاهی شد مرا
تا نرفته است سر رشتۂ فرصت است به که شیرازه کنی جمع پریشانی را
گر همه خانۂ کعبه است که تعمیر کن ما توانکرد عمارت دل ویرانی را
۱۹۳
وقت بسیار عزیز است گرامی دارش بزر قلب مده یوسف کنعانی را
ز مشرب آنچه می آید ز صد لشکر نمی آید بیکرنگی توان تسخیر کردن کافرستانرا
این کارخانه را دل مامی برد براه دارد فلک اگرچه بظاهر زمام ما
ما را نظر نمی نبود چون دامان شیر از خون دشمن است می لعل فام ما
در سار با خزان حوادث که همچو سرو بار دل است میوه بهاریمیشه را
آورده است صورت شیرین برون ز سنگ فرهاد چون بسر ندهد جای تیشه را
رنگی بروی کار نیاری چو کوهکن از خون خویش تاندهی آب تیشه را
عقل کامل می شود از گرم و سرد روزگار آب آتش میکند صاحب برش شمشیر را
نیست اندیشه ام از خواب عدم شیرا که فراموش شود چاشنی در د مرا
شوکت شاهی سبک سنگست در میزان عدل عشق میگیرد بخون کوهکن پرویز را
بنور دل توان از ظلمت هستی برون آمد علاجی نیست جز بیداری این خواب مشوش را
هر سری او خور همت کلاهی داده اند افسر دیوانگان باشد بهامون آفتاب
از رخت آئینه را خوشروئی رو داده است در درون خانه شش ماه است مه بیرون آفتاب
دو چشم روشن ماهی درون پرده آب دو شاهدست که در بحس میکند اشوب
فلک کاکشان تیغ بر کف استاده بزیر سایه شمشیر آید از مخسپ
١٩٤
در قناعت لب خشک مژه پرنم نست عالمی هست درین گوشه که در عالم نست
نفس سوخته لاله خطی آور دست از ول خاک که آرم در انجا هم نست
همت آنست کز آوازه احسان گذرد هرکه این بادیه را طی نکند ماتم نست
ومضمون بیت پیشتر را مرزا بیدل چنین بسته ست :ـ
مرده هم فکر قیامت دارد آرمیدن چقدر دشوار است
شب که صحبت بحدیث سرزلف تو گذشت هرکه برخاست زجا سلسله بر پا بر خاست
یک عمر میتوان سخن از زلف یار کرد در بند آن مباش که مضمون نمانده است
در مقام حرف بر لب مهر خاموشی زنند تیغ را زیر سپر در جنگ پنهان کردنست
از همت بلند اثر در جهان نماند یک سرو در سراسر این بوستان نماند
زین پیشتر متاع سخن رایگان نبود گرد کسادی از پی این کاروان نبود
شعر بلند پایه بعرش می نهاد خورشید پایمال چهر پستان نبود
منقار بلبلان بشکر خنده باز بود دشنام تلخ در دهن غنچان نبود
نازک شده ست خاطر گل در ندپیش ازین در گوش باغ نغمه بلبل گران نبود
نام سرشک می برد و آه میکشد چشمی که بی بدیده اشک روان نبود
از من مپرس لذت آغوش یار را دستی که بود در کمرش در میان نبود
ناامیدی اول امید ماست نخل ما چون خشک شد بر میدهد
۱۹۰
بی مگس هرگز نماند عنکبوت رزق را روزی رسان پر میدهد
بر زمین برد فرو خجلت محتاجانم بی زری کرد بمن آنچه بقارون زر کرد
جهان حیات کسے را ضمان نمیگردد کہ مصدر اثری در جهان نمیگردد
از هر دو کون ہمت والای ما گذشت تا گرد این خدنگ شد و از کمان بلند
سنگین نمی شد اینهمه خواب ستمگران می شد گراز شکستن دلها صدا بلند
از بس رمیده است ز ہمصحبتان دلم بیرون دم ز خود چو کشد آواز پا بلند
بلبل زیر بال خموشی کشید سر صائب بگلشنی که شد آواز ما بلند
آسایش تن غافلم از یاد خدا کرد ہمواری این راه مرا سر بهوا کرد
در معرکه عشق دلیرانه متازید بر صفحه دریا نتون مشق شنا کرد
جنونی کو که آتش در دل پر شورم اندازد ز عقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد
نیم سنگ فلاخن لیک دارم بخت سنگینی که بر گرد سر هر کس که گردم دورم اندازد
خود نمائی لازم نو دولتان افتاده است خون چو گردد مشک ناچار است غمازی کند
فغانکہ کاسۂ زرین بینیازی را گرسنہ چشمی ما کاسه گدائی کرد
بهوش باش که قلابی بهوسخراشی بناخنی که توانی گره کشائی کرد
ز خار زار تعلق کشیده دامان باش بهر چه میکشدت دل از ان گریزان باش
١٩٦
قد نهال خم از بار منت ثمر است ثمر قبول مکن سرو این گلستان باش
درین دو هفته که چون گل درین گلستانی کشاده روی تر از راز می پرستان باش
تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست چو چشم آینه در خوب زشت حیران باش
کدام جامه به از پرده پوشی خلق است بپوش چشم خود از عیب خلق و عریان باش
درون خانه خود هر که شهنشاهی است قدم برون منه از حد خویش و سلطان باش
ز بلبلان غزلخوان این چمن صائب مرید حافظ خوش لهجه خوش الحان باش
غالب اشعار مرزا مضامین اخلاقی است مضمون عشقی کمتر دارد. بر خلاف طالب
وکلیم و سایر شعرای این دوره که در غزل بیشتر مضامین عشقی است که بسته اند.
زكوة صحبت جمیت خسته پرسیدن نگاهبانی عمر است پیش پا دیدن
اگر چه خوابے امنیت چشم بیداری مدار دست ز تمهید چشم مالیدن
ز هیچ عذر نمانده است دسترس ما را بغیر ناخن خجلت زمین خراشیدن
چه میوه های گلوسوز در قفا دارد بخاک ره زر خود چون شکوفه پاشیدن
خموش باش که سنجیدگان عالم را سبک سریست بمیزان خویش سنجیدن
بپوش چشم ز اوضاع روزگار که نیست لباس عافیتی به ز چشم پوشیدن
ریاض حسن ترا دور باش حاجت نیست که دست میرود از کار وقت گلچیدن
۱۹۷
نظر زروی تو خورشید بر نمیدارد اگر چه خوبتر از خود نمیتوان دیدن
بپوش چشم خود از عیب مردمان صایب تراکه نیست میسر به هنر پوشیدن
۱۹۸
ابوطالب کلیم
ابوطالب کلیم ہمدانی کاشانی در آغاز حال علوم متداوله را در شیراز کسب نمود
و بعد باشعر پرداخت . در عهد جهانگیری بہند شتافت و چندی با شاهنواز خان
ارتباط پیدا کرد : در شلنہ بایران برگشت و از استراحتی که در ہند دیده بود بخوبی
در اشتیاق آن سرود و ابیات ذیل از تست :
ز شوق ہند ز انسان چشم حسرتے بفتادم که رو هم گر براه آرم نمی بینم مقابل را
اسیر ہندم و زین رفتن بیجا پشیمانم کجا خواهد رساندن پرفشانی مرغ بسمل را
بایران میرو نالان کلیم از شوق همراهان بپای دیگران همچون جرس طی کرده منزل را
و بیش از دو سال بایران نپائیده دوباره مرحله پیمای مہند شد و بذیل میرجمله شہرستانی
در آویخت و در مدح او قصائد غرا پرداخت و بهره ها اندوخت اخیرا بحضور شاهجہان
بار یافت و رفته رفته بعزتش افزود تا بعد از فوت قدسی برتبہ ملک الشعرائی نایل
گشت و سالہا در سفر و حضر در رکاب شاهی نجومی بود و نوازشہا میدید و در قتیکه
شاه جہان از نخستین سفر کشمیر با کبر آباد نهضت فرمود درینوقت تخت طاوسی
انجام یافته بود که دران یک کرور روپیه خرچ شده و هفت سال بساختن آن
زحمت رفته بود و از اتفاقات حسنه نوروز و عید رمضان هم بیک روز آمد
۱۹۹
شاه جهان بنابر صوابدید منجمین روز سوم شوال وارد اکبر آباد گردید و بتخت مرصع جلوس
فرمود کلیم قصیده ذیل در تهنیت سرود :
خجسته مقدم نوروز و غره شوال فشانده اند چه گلهاے عیش بر سر سال
و از حضور گذرانده رتبه قبول یافت و در صله کلیم را بسیم سنجیدند بمبلغ چهارو
پانصد روپیه وزنش بر آمد . بعد ها کلیم در آخر عمر نظم فتوحات شاه جهان را
وسیله گوشه گیری ساخت و رخصت حاصل کرده در کشمیر بسر می برد و معاش
سالیانه از بهر او میرسید و از قصائد خود صله ها میگرفت وقتی که شاه جهان در سنه
بکشمیر آمد کلیم را در صله قصیده دو صد اشرفی و در قصیده هنگام رجوع از کشمیر
دو صد مهر بخشید.
کلیم در پانزدهم ذیحجه سنه در کشمیر وفات کرد و نزدیک بقبر محمد قلی سلیم دفن
شد. غنی قطعه بتاریخ وفات او گفته و مصرع ذیل ماده تاریخ است
طور معنی بود روشن از کلیم
کلیم دارای انواع سخن است از قصیده و غزل و مثنوی و قطعه و رباعی و
و غیره اما مثنوی او در موضوعات مختلفه و پاره پاره است و جز دیوان غزل سائر اشعارش
طبع نگشته و کمیاب میباشد در مضمون آفرینی و نازک خیالی تخصصی داشت انچه درته
۲۰۰
او را خلاق المعانی ثانی گویند و خلاق المعانی اول لقب کمال اسماعیل است
و مانند مرزا صائب مضمون مدعا مثل بسیار می بندد و درین صفت کلیم و صائب
و سلیم غنی بر سائر شعرای متاخرین تفوق و برتری دارند. تعقید و اشکالیکه
در قصائد عرفی و نظیری بنظر میخورد کلیم همه را برطرف ساخت و سلاستی در قصائد
بخشید از جاد و بیانی محسن تعبیر را با معانی دقیق و مضامین تازه در ریخت و بر علا
این اوصاف بر غزل شیرینی و اثر و گیرائی دیگر افزود الفاظ شرین قصیده و غزل
همه جا شکوه و متانت و سنگینی طرفه نشان میدهد و احیاناً سکته ملیح در بیت
می آورد. شبلی می نویسد قصائد کلیم در روانی در پله قصائد قدسی است جز انکه
سلاست الفاظ از متانت بیان کاسته و قصائد این دو شاعر رنگ غزل گرفته
ولی مشارالیه درین دعوی برهانی نداشته جز انکه سبک قد ما را در قصائد اسمان
میگیرد. گرفتیم قصائد کلیم یا سائر متاخرین در کسوت غزل در امده است مغزل قدما هم
در لباس قصیده جلوه میکند پس عیناً قد ما نیز مورد تنقید باشند و چون اقتضا
و تاثیر دوره و عهد سبب انست بر هیچیک از این دو دسته تنقید وارد نمیگردد.
از قصائد کلیم است:
بهر که پند نگیرد جفای چرخ بجاست بدست هرچه شکسته نشد بسنگ سر است
۲۰۱
بلاکبر نرسد تا سری ببن نکشد تخم بدست حوادث فشان تن بی قضات
عصا بدست من از بار در د گشت کمان تنم ہنوز بگیتی نشان تیر بلاست
اگر ستیزه بخت سیه بدل این است میان آئینه و زنگ صد ہزار صفات
غلاف تیغ نیم چند تن دهم هیلا نشان تیر نیم با من این ستیزه چرات
زعکس پیکرم آئینه زنگ میگرد زبسکه به دلم از روزگار کلفنہات
برامی محنت امرو زحب اندار دول کجا بخاطر گنجایش عنم فرمات
در مصرع دوئم سکتۀ لفظ که در اشعار کلیم بیشتر است واقع شده
زتار پو دجہان رشتہ بدستم نیست وجود ابتر من کم زصورت دیبات
برای بخت من اختر شناسی حاک نیست که سر نوشت بدمن زنقش پای پیداست
زکعبتین چو و مهر رنجش از پی چیست چو نقشبند قضا نقش کس نیار و سباست
حسب بکار بود نه شرافت نسبی بشیشه کس نزند طعنہ کاصلش از خارات
قصیده فوق استقبال است از قصیده انوری که در اشعار او قم پذیرفت بعقیده عاب
این قصیده در دقت خیال و مضامین دلکش بر قصیده انوری تفوق دارد
چنان زمقدم نور و زشد طراوت عام که سبز گشت مهم از آب تیغ چوب نیام
اگر ز عالم بالا نوید رحمت نیست بخاک اینهمه باران چه می برد پیغام
چه کار باران
٢٠٢
سرود مجلس مستان دمی بشنود نهاده ابر بهر خانه سینه بر لب بام
شکوفه پیرهن سبز شاخ اگرچه فگند ندید پر تو خورشید را درین ایام
چمن زیک نم باران رسانده سبزه بپای بسرعتی که کسی پس دهد جواب سلام
سحاب از تیر باران بهاری ببوستان جمله گلها را نشان کرد
بنوعی آتش گل در گرفته است که بلبل رفت و در آبی آشیان کرد
دگر بهار جهاز ایچنان گلستان کرد کز شوق سیر چمن سرو را خرامان کرد
چو وامدار تهیدست از خجالت ابر بزیر سبزه زمین روی خویش پنهان کرد
زناز کی نتوان غنچه را ز گلبن چید گل حباب نیار د کسی بدا مان کرد
چراغ روز مگو بی فروغ میباشد ببین که لاله رو دشت را فروزان کرد
رموز غنچه پیچیدگی بیانی نیست چه شد که بلبل خود را هزار دستان کرد
زمستان
خورشید دگر نقاب دار است منقل معشوق در کنار است
محراب جهانیان بخاری است تسبیح خلائق از شرار است
چون آئینه بسته شد نفسها دل از دم سرد سنگسار است
یخ بر سر کوچه بند می آید نی راه پیاده نی سوار است
٢٠٣
گوئی تو که پنبه اش زیر فت پوشش برتن اگر هزار ست
مرغابی همچو نقش ابری برکاغذ یخ بیک قرارست
ماهی در یخ میان جدول چون موج تخته چنار ست
گویند : پادشاه روم بشاه جهان نوشت که لقب (شاه جهانی) چگونه
اختیار کرده و حال انکه تنها هند تحت فرمان او میباشد کلیم باین تقریب
قصیده گفت و جواب پادشاه روم را باین بیت ادا کرد
هند و جهان ز روی عدد هر دو چون یکی ست شه را خطاب شاه جهانی مبرهن ست
غزل
فصل گل روی تو جوان ساخت جهانرا حسن تو ازین باغ برون کرد خزان را
بر سبزه نوخیز خطت می نگرد زلف زانسانکه بحسرت نگرد پیر جوان را
مژگان تو خنجر برخ ماه کشیده است ابروی تو زد بر سر خورشید کمانرا
چشمان تو ترک دل عاشق نتوانند با شیشه گران کار بود باده کشانرا
بر طاقت ما کار چنین تنگ نگیرید ای خوش کمران تنگ مبندید میانرا
خاموشی پروانه کند کار خود اختر ای شمع بیندیش و نگهدار زبانرا
پیش که برم شکوه کلیم از ستم دوست از مه نستاند چو کسی داد کتانرا
٦٠٤
پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
وضع زمانه قابل دیدن دوباره نیست رو پس نکرد هر که ازین خاکدان گذشت
در راه عشق گریه متاع اثر نداشت صد بار از کنار من این کاروان گذشت
از دستبرد حسن تو بر لشکر بهار یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت
در کیش ما تجرد عنقت تمام نیست در قید نام ماند اگر از نشان گذشت
مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود کان سر که خاک راه شد از آسمان گذشت
طبعی بهم رسان که ببازی بعالمی یا همتی که از سر عالم توان گذشت
بی دیده راه می نتوان رفت پس چرا چشم از جهان چو بستی از و میتوان گذشت
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش گویم کلیم با تو که آنهم چنان گذشت
یکروز نضر بستن دل شد باین آن
روز دگر بکندن دل از جهان گذشت
نه همین می رمد آن نو گل خندان از من میکشد خار درین بادیه دامان از من
مصرع دوم مقفی کلمه هم است تار بطین هرد و مصرع بهتر صورت میگرفت
بمن آمیزش او الفت موج است بکنار در کنار من و پیوسته گریزان از من
گر چه مورم ولی انحو صله را هم دارم که ببخشم بود از ملک سلیمان از من
۲۰۵
بتکلم به تبسم بخموشی به نگاه میتوان برد بهر شیوه دل آسان من
قمری ریخته بالم به پناه که روم تا یکی سرکشی ای سر و خرامان من
نیست پرهیز من از زهد که خاکم برسر ترسم آلوده شود دامن عصیان از من
اشک بیهوده مریز اینهمه از دیده کلیم
گرد غم را نتوان شست بطوفان من
از ابیات فوق معلوم است که کلیم قصائد و غزل همه را یکدست میرساند و در هر
بیت بند و بست مضمون تازه میکند و بواسطه تشبیه و استعاره و حسن تعلیل
و غیره خیال آفرینی می نماید. واز اشعار منتخبه اوست ابیات ذیل :-
از جهان بی بهره را نبود تمنا عمر خضر روز کوتاه از برای روزه داران بهتر اس
اغنیا بهره نراندوخته خود مبرند که همین تشنه لبی قسمت دریا باشد
دوستان نازک مزاج و ما لبی نازک دماغ چون کسی اوقات صرف اینچن خاطر کند
هر که خود بین و خود آرا از هنر محروم است همچو طاوس که پر زینت کم پرواز است
نهال سرکش و گل بیوفا و لاله دورو در بچمن بچه امید آشیان بندم
مکشی زبان به زخودی را چو ببینی زنهار که شمع شب مهتاب نباشی
مقبول روزگار گشتیم و امینیم مارا که بر نداشته چون بر زمین زند
٢٠٦
در محفلی که تازه درائی گرفته باش اول بباغ غنچه گره برجبین زند
در روزگار دیدم از راستی نشان نیست صبحش که صادق آمد در شیر آب دارد
دل آگاه میباید و گرنه گدایی حقه بی نام حشر نیست
می نهم در زیر پای فکر کرسی از سپهر تا بکف می آورم یک معنی برجسته را
حدیث بحر فراموش شد که دور از تو زبس گریسته ام آب برده دریا را
میرسد هر چه بدربار سدا نچشم ترم ناز شاگرد هنرمند باستاد رود
از مضمون های تازه و مخصوص کلیم است که دربار اشاگرد هنرمند و چشم تر خود را
استاد آن ترش رو
شعله بیقاست از بیطاقتی و نمی نشست من بخندیدم زجا تا جا بگلخن داشتم
حیرتی دارم که گردون چون بانا پایان ببد او که نتواند میان نیک بد تمیز کرد
اینقدر فرق میان خط یک کاتب بیست سرنوشت همه چون از قلم تقدیر است
طلب شاہد مقصود زہر سوطلیست هر قدم در راه او رو بقفا باید کرد
آب آهن همه از دیده زنجیر چکید بسکه در سلسله بند تو شیون کردم
دانه بسیار در کارست بهر صید خلق حق بدست زاهد است ار سبحہ صد دانا است
در گلستان بیاد دهانتو غنچه را امسال باغبان همه نشگفت چیده
۲۰۷
گامی بغلط هم سوی مقصود نرفتیم گویا ره اداره گییم را هبری نیست
شکر چشم کنند محتسب شهر کز او هرکجا میکده هست خراب افتادست
لبت بروی کسی وانمیشود ترسم نمک فروش با ین نحو ت مفرو که دیده
پسند خاطر یک تن نتیم چه چاره کنم که بی نفاق بیکدل نمیتوان چا کرد
وقتی کلیم از بام افتاد و دستش شکست . این حادثه را در مثنوی ذیل بیان
میکند :-
کلیم من داغداری از زمانه زهر داغی خجلگی را نشانه
زگمنامی بشهر خود غریبی شکسته خاطری محنت نصیبی
برضا دارم همیشه رو کشاده به پیش تیر تقدیر ایستاده
ز رفعت بی نصیبم در ایام عجب نبود اگر افتادم از بام
زاوج بام تا منزل گه خاک بیکدم طی شد این راه خطرناک
از تصرفات کلیم است که دگه بادات ظرفی را بخاکه منزل که ظرف است لاحق
ساخته و گرنه حاجت نداند .
عجب راهی که بیش از ده قدم نیست در او از خوف و محنت هیچ کم نیست
کنون سامان دردم بیشتر شد شکست دست سود این سفر شد
۲۰۸
سپهر از بهر آن دستم شکسته که نگشایم گره از کار بسته
فلک کس را مسلم کے رها کرد شکسته بسته در کار ما کرد
کسی از دست او سالم نجسته فلک دست همه بر تخته بسته
ازان بر گردنم بسته ست آستین که اندر گردنم ناموس دست
کسی کو خدمت محنت پسندد چنین باید بسینه دست بندد
شکست دست می یابد ز دل ریش اگر دستی نهد کس بر دل ریش
بحالی پاکلیم از شوق دیدار بسر میرفت تا سر منزل یار
ازان تنها چرخ مردم آزار بگردن کندش او ست در مدار
بچشم دهر بودم خار پیوست کنونم بر ندارد چون بیکدست
از معاصرین کلیم است محمد صالح کابلی شکسته تخلص که در دهلی سپاهی و فقیر مشرب
بوده مراقدا شمال می نویسد: کسب سپاهی گری میکرد و همواره بر لباس
حقیقت متمکن بود بشدت و شوری که در دست باطنی اشتعال می نمود با عالم
مؤلف مدتهاے مدید دوستی بزرگان ورزید. ملا محمد صالح از فرط شکستگیها
نفس اماره لفظ شکسته برای تخلص اختیار نموده،، از دست
التخلف کننده است.
۲۰۹
کاریکه باختیار نکردیم ترک همـه کار و بار کردیم
باسنگدلان چو کار افتاد از شیشه می حصار کردیم
جادو چشمان چو دل ربودند جان بر سر دل نثار کردیم
در وعده دوست کثرتی نیست بسیار بخو دشمار کردیم
سررشتۀ عمر بود کوتا پیوند بزلف یار کردیم
آئینه غبار بر نتابد از هستی خود کنار کردیم
بسیار قلم شکسته شد تا نامه سیاه کار کردیم
۲۱۰
مرزا بیدل
مرزا عبدالقادر بیدل از طائفه جغتای برلاس است نام پدرش نمعلوم
اینقدر از اشارۀ خود او در چار عنصر ظاهر میگردد که خاندان مرزا سپاهی پیشه و در
سلک عسکری انتظام داشتند . مولدش پتنه و موطن و نشو نمایش دهلی ست ۱۰۵۴انه
تولد گشته و راجع بتاریخ ولادت خود از زبان بزرگی می سراید :-
بسالیکه بیدل بملک ظهور زفیض ازل تافت چون آفتاب
بزرگی خبر داد از مولدش که هم فیض قدس است هم انتخاب
در صغارت مرزا پدرش وفات کرده والده اش در پنج نیمساله گی او را
بمکتب فرستاد . در هفت ماه خط شناس گردید و قرآن کریم را ختم کرد و نا چهار سال
دیگر بفارسی و عربی پرداخت و قواعد صرف و نحو آموخت ببعد از سال ده ظاهراً
بمکتب درس نخوانده مگر در کنار پرورش عم خود مرزا قلندر که از بزرگان عهد بود
تا آوان شد و بلوغ تربیه یافت و بوساطت او از خدمت بسیاری از اکابر
استفاده جست و چنان می نماید که نزدیک ببیست سال خدمت بزرگان نموده
(۱) نام او را در خلال احوال مرزا قلندر ذکر نموده (پرزا ابوالقاسم ترمذی) ضبط کرده .
(۲) احوال مرزا قلندر و مرزا ظریف و شاه کابلی را در عنصر اول و دوم مفصل بیان کرده . شاه کابلی را در ظرف
شش سال سه دفعه دیده و غرائبی از احوال او می نویسد .
۲۱۱
و از فیض صحبت آنها فوائد معنوی اندوخت یکی از آنها شاه کابلی بوده سه سال با مرزا
ظریف ایامی خود در اویسه از خدمت شاه قاسم استفاده کرد از جمله تفسیر بعضی از آیات
بینات را تحقیق مینمود مرزا غالباً از هند بیرون نیامده و در داخل اکبرآباد و متھرا، اودیسه،
رانی ساگر، بنارس، آره، کساری لاهور را سیر کرده و تا حسن ابدال هم آمده.
نوبتی پیش از سنه بتبت (۱) سفر کرده و در بازگشت خیلی رنج و زحمت
دیده چنانکه پیش از رسیدن بپتنه در چاند چونا منزلی با چار نفر دیگر از رفقاے
سفر دور افتاده و راه را گم کردند و پس از یکشبانه روز برفقا پیوستند و
سبب این سفر مرزا لشکر کشیهای شاه شجاع بود پسر شاه جهان که میخواست پیلی
را تصرف کشد و مرزا با سرافسر فوج او مرزا عبداللطیف (۲) همراه بود. بعداً مرزا
بپلی اقامت گزیده ملازمت اختیار کرد و بسلک عسکری در آمد این در وقتیست
که مرزا متأهل گشت و خواست نفقه جهته عائله تهیه نماید. مدت ملازمتش معلوم نیست
چقدر دوام ورزید ولی بخزانه عامره می نویسد :-
مرزا در آغاز شباب بنوکری شاهزاده محمد اعظم خلف خلد مکان روزگار میگذرانید
و منصبی داشت یکی از آشنایان تعریف سخن سنجی مرزا بسمع شاهزاده رسانید شاهزاده
(۱) تبت ملک کوهستان و در شمال پٹنہ واقع است (۲) مرزا عبداللطیف از اقربای مرزا
قلندر بوده (چهار عنصر)
۲۱۳
فرمود قصیده در مدح ما پرداز و تا در خور استعداد قدردانی بعمل آید. چون حرف
شاهزاده بمرزا رسید سرانکار باز زد و همان ساعت علاقه نوکری را قطع کرد،
در کلیات مرزا قصیده بیست و هفت بیت در مدح شاهزاده محمد اعظم سوجو د است
شاید همان اوقات بتکلیف او سرده باشد. در ۱۱۳۱ه نواب آصفی از دکن نامۀ
بمرزا نوشت و تکلیف حضور نمود. مرزا عذرخواست و بیت ذیل را فرستاد:
دنیا اگر دهند نخیزی ز جای خویش
من بسته ام حنای قناعت بپا خویش
این تاریخ آخر زندگانی مرز است و یکسال بعد که تقریبا هشتاد سال از عمر او میشد
در سوم صفر ۱۳۳۶ه در دہلی جهانرا وداع گفت و در صحن خانۀ خود دفن گردید. خزانه عامره تاریخ
وفات او گوید
سرو سرکرده ارباب سخن
از غم آباد جهان خرم رفت
گفت تاریخ وفاتش آزاد
میرزا بیدل از عالم رفت
مزار مرزا امروز معلوم نیست و کس سراغ ندارد که در کجای دهلی آسوده ولی پیشتر ظاهر و مردم
بزیارت میرفتند. خزانه عامره از زبان مولف حاجی نویسد که: روز عروس مزا بمزار او رفتم
شعرا جمع آمده و کلیات او را در میان گذارده بودند بخیالم گذشت آیا مرزا را از آندم
میر عبدالولی غزلت سورتی دارای فضایل بوده علوم مروجه را از پدر خود تحصیل کرده و در حفظ لغات مهارتی
داشته. از وست : بگر گوشی یاران عصر تکیه مکن که چون معانقه عید اعتمادی نیست
۲۱۳
خبری هست؟ کلیاتش را کشودم سر صفحه این مطلع بر آمد:
چه مقدار خون در عدم خورده باشم
که بر خاکم آئی و من مرده باشم
رجال عصر همه معتقد مرزا بودند و بخدمتش می رسیدند و مرزا با آنها مکاتبه و مراسله
داشت و گویا علت همین نامه و کتابت بوده که میان شاهد نام شخصی از مرزا تنقید
کرده و گفت شیوه مرزا در تحریر شاکرخان و شکر الله خان نسبت تبرک تعلق و
تجرید او بی شائبه تملقی نباشد مرزا بر قعه سخت اورا جواب داد در آخر نوشت:
مضى ما مضى من بعد باستغفار باید کوشید و گرنه میدانید که بیدل عبدالقادر است
مرزا اگر چه با شکر الله خان و سائر رجال طریق مکاتبه داشت ولی هیچگاه
بطمع صله و بخشش مدح کس ننمود و از کلیات ضخیم او ظاهر است که بآن بزرگی و احاطه
بر انواع سخن از قسمت مدح عاری است. عوض آنکه در قصائد غرای طولانی گریز بمدح
کند شعرای طلح را تعریض نموده و در قصیده میگوید:
بیدل من آن نیم که شوم پر کمال
جائیکه خاص و عام سخن راست مشتری
در عرصه بیان نفسی گرد میکنم
بی دعوی فضیلت و لاف سخنوری
محکوم بینیازی شوقم نه حرف کر
آزاد ام از تخیل اوهام کستری
از هیچکس نیم صله اندوز بیش و کم
مداح فطرتم نه ظهیرم نه انوری
٢١٤
مرزا هنوز در مکتب بود که طبع موزونش بمیل طپغره کرد و نخستین نظمی که از قریحه سرشاراُ
سرزد رباعی ذیل است در شأن یکی از همدرسان که اکثر قرنفل میجائید :
یارم هرگاه در سخن می آید
بوی عجبش از دهن می آید
این بوی قرنفل است یا نکهت گل
یا رائحه مشک ختن می آید
و از حداثت سن مرزا کس باور نمیکرد و اینجهته مدتی شعر میگفت و بکس نشان نمیداد
و بتدوینش هم نمی پرداخت و بعضی را هیچ نمی نوشت تا سن بیست بعد ها بتکلیف
احباب بتدوین آثار خود توجه برگماشته و بعد از این رباعی از درس ظاهر دست کشید
در چار عنصر می نویسد :
همانسا لنسخه اکتساب ؛ در رق اشغال ظاهر بر گرداند و مطالعه اسرار دل
پس زانوی تفکر بنشاند. در این احوال هرگاه اندیشه ببرنگی پرواز ؛ بعروج اهتزاز
می پیوست و شوق بی نشانی آهنگ ؛ در پرده تخیل کیفیتی نقش می بست ؛ بیخواست
مصرعی چون هلال از اوج طبیعت جلوه میفرمود و بی تأمل معنی چون قوس قزح آبروی
رنگینی مینمود و چون شغل بی تعلقی با طبع حیرت اکتساب ؛ تعلقی تمام داشت مدت ده
سال بر توجه ترتیب آن تغافل میگماشت . اکثری در عالم خیال جلوه ها کرد اما سرموئی شوخی
اظهار بر نیاورد و اگر بعضی برجاده بیان نیز گذشت ؛ موصول سرمنزل تحریر نگشت
۲۱٥
تا انکه رغبت دوستان معنی و دوام مشتاق تالیف انجنس نتایج گردید و برو صنف
نسخه چند شیرازه اتفاق نقوش و خطوط بهمرسانید،،
عده آثار او بپانزده بالغ میشود و از ین قرار : - اوّل کتب نثر و عبارتست از
(١) دیباچه کلیات (٢) رقعات که در اوقات مختلفه برای احباب نگاشته.
(۳) نکات نظم و نثر در تصوف بیشتر محسنات او هم درین کتاب است ولی تاریخ اتمام ان
معلوم نیست -
(٤) چهار عنصر و در ان احوال عده از اکابر را که از صحبت ایشان استفاده نموده
مانند شاه کابلی و امثال ان شرح داده و نیز غرائب احوال خود و نظیمه و نثری که در اوقات
مختلفه سروده بیان کرده. این کتاب در سنه (١١١٦) بانجام یافته و در تاریخ آن میگوید. -
دمی کاندیشهء تحقیق پرداز بفکر سال این تحریر باقت
دو تاریخ از حساب آورد بیرون که دخل شبهه خون گشت خطلت
نخست افسونی از بیجا پر و خت که از افراد هر عنصر (فنا) رفت
دوم در اجتماع چار عنصر نحوسست بود چون زنگ از صفا رفت
دوم قسمت نظم او عبارتست از (١) مثنوی محیط اعظم و تقریبا دو هزار و سه صد بیت
(۱) عدد (عنصر) بحساب ابجد (٤١١) و عدد فنا (١٣١) میشود و چون ۱۳ از عدد هر عنصر تفریق شود باقی (۲۷۹) می ماند و چون اینکه
این عدد در چهار ضرب شود همان (١١١٦) حاصل می شود - یا از مجموع چار عنصر که چهار بار (٤١١) باشد تقریبا عدد نویسی کسر میشود
٢١٦
میشود و در شش ماه نظم کرده «محیط اعظم» تاریخ اتمام اوست : ـ
این نسخه که از خامه الهام رقم
در یافت و بهر خرد از روی حساب
گردید مسمی بمحیط اعظم
سال اتمام از بنایش دیدم
شاید مصرع اخیر را کاتبین پیجی او تحریف داده و در اصل چنین باشد سال اتمام را
بنامش دیدم
(٢) طلسم حیرت بسه هزار و هفتصد بیت بالغ میشود و در ششماه بنظم کرده.
در تاریخ آن میگوید :
بکلک مخترع چون یافت اتمام
کهن تاریخی عقل زمان یاب
سر اندیشه تا دزدیده در جیب
چو عالم شد طلسم حیرتش نام
پی تاریخ نظمش بود بیتاب
برون آورد گنج از عالم غیب
(٣) طور معرفت از هزار بیت افزون است در تعریف کوه بیرات تاریخ نظم
آن معلوم نیست، این مثنوی را در وقتیکه با شکر الله خان در انجا رفته
بقیه صفحه گذشته
(عدد نخواست (٥٢٤) کم شود باز بقیه (١١١٦) می ماند عدد (عالم غیب) (١١٥٣) است و چون عدد (گنج) را که (٧٣) میشود
از آن کم کنیم باقی (١٠٨٠) می ماند
(١) شکر الله خان اصلاً از سادات خواف و امرای عالمگیری است در عهد او نائب الحکومه سهرند و سارنپور و سیوات بوده
سه پسر داشت میر لطف الله و میر عنایت شاکر خان میر کرم الله عاقل خان میر لطف الله بلقب شکر الله خانی بعد از پدر
ملقب گشت بقیه اینها معتقد مرزا بودند سره آزاد ص ٤٩٥ ١)
۲۱۷
تکلیف و استقبال او گفته :ـ
کنون در کوہ ہرات آبے تنگی است کہ ہر سنگش بدل بردن فرنگی است
گل ایات شکر الله خانی بفرق آنزمین کرد آسمانی
من بیدل بآہنگ دعایش گرفتم طرف دامان لوایش
بذوقی التفاتش از خودم برو کہ آسایش برفتارم قسم خورد
و در آخر این مثنوی میگوید :ـ
عصای من در یگزارت مقصود نسیم فیض شکر الله خان بود
وگرنه من کجا گوهر فشانی سرشکی بودم آنهم بی روانی
درین گلشن خرامی داشت کلکش که پیوستم من بیدل بسلکش
کلامش گشت سر مشق خیالم از ان سرچشمه جوشید این لالم
دو روزی در پس زانو نشستم خیالی را بہاری نقش بستم
به پیشش آخر این مکتوب منظوم بطور معرفت گردید موسوم
این قدر یقینی است که پیش از ۱۱۲۱ اتمام یافته چه درین سنه شکر الله
خان فوت نموده
( ٤ ) مثنوی عرفان یازده هزار بیت و در ۱۱۲۴ نظم کرده و در آخر آن میگوید :
۲۱۸
وضع ابیات این خیال نمود جز خطی چند در خیال نمود
لیک هرگاه در شمار آید بر زبان یازده هزار آید
کرد تاریخ او نیاز کرام هدیه ذوالجلال والاکرام
(٥) اشارات و حکایات متعلق بنکات هزار و دوصد بیت این کتاب مستقل
نیست و تعلق بنکات داشته و ابیات آن در اوزان مختلفه واقع گشته
و مانند نکات تاریخش معلوم نیست.
(٦) دیوان غزل از بیست و سه هزار بیت افزون تر است هنور پچصد غزل
و عده از مخمسهای او را که داخل کلیات نیست نائب السلطنه مرحوم از
دیوانهای قلمی او تحقیق و جمع کرده بود.
(٧) رباعیات: تخمیناً سه هزار و پنیصد رباعی باشد.
(٨) ترکیب بند و ترجیع : یکهزار و پنصد بیت کما بیش میشود.
(٩) قصائد و قطعات سه هزار و چهار صد بیت.
مرزا شاعر مفلق و مبتکر است سبک هند را بانتهای لطافت
رسانده در وقت نوین و نزاکت مضمون و ایجاد کلمه بندی و صنعت ترکیبات
تازه نظیر ندارد فلسفه را بالتصوف در آمیخت و معانی دقیق را در جملاتی بدیع و استعارات
۲۱۹
غریب ادا نمود و در اینها از هیچ شاعری اقتفا نکرد. و بقوه طبع خدا داد بر همکنان
روشن ساخت که معانی تا کدام اندازه دقیق و لطیف و سخن تا کجا بلند و شهر
میشود خزانۀ عامره می نویسد: کرا قدرت که بطرز تراشی او تواند رسید و
کرا طاقت که کمان بازوی او تواند کشید.
در فنون شعر توانائی و جامعیت او را هیچ استاد نشان نمیدهد و این خود
از کلیات بزرگترا و آثار موجوده سائرین آشکار است و خود میگوید :-
بیدل انظرت قصر معانی بست بلند پایه دار و سخن از کرسی اندیشه ما
ترکیبات تازه و مبالغه این استاد در ناز خیالی و گاهی هم تقدیم و تاخیرش
در اجزای جمله فهم کلامش را در بادی نظر مشکل نموده و تقلیدش را دشوار
ساخته مرز اکلمات : آینه، جوهر، حیرت، تحیر، پری، شیشه، مینا، سحر،
گریبان، صبح، نفس، تعیین، رنگ، شکست، شرر، آبله، رگ خواب، رگ
سنگ، رگ گل را بکثرت استعمال میکند و نیز مانند پرفشان، بهار اندود
ادا فهم، او بکده، رگ گل بستین و امثال آن از ترکیبات تازه بسیار دارد
و گاه بیشتر از دو کلمه را ترکیب دهد از اشعار ذیل نازکخیالی و معانی لطیف
و کلمات و ترکیبات تازه او را میتوان معلوم کرد. از مثنوی محیط اعظم
۲۲۰
بهار
دماغ بهار آنقدر در خوشیست که تا بال طاوس سان عرش است
بپرواز اندیشه این بهار نفس بال طوطی کند آشکار
ز سر سبزیش گر نمائی بیان شود سبزه تر زبان در دهان
حدیث هوا گر کند خامه سر شود سبز تخم نقط در نظر
ز ابر بهاری بکوه و کمر زبس کرده رنگ طراوت اثر
بط چمن بیخودی کرده ساز که از سبزه دارد رگ خواب باز
نگه تا بسیر چمن میرود چوبوی گل از خویشتن میرود
زجام گل و لاله در سیر باغ تماشا دو بالا رساند دماغ
ز نظارگی آنقدر درشت شرم که گل شد گلاب از نظرهای گرم
در ابیات فوق نقاشی از منظر بهار نموده سرسبزی و خرمی این فصل دلکش را
طرفة تصویر کشید و مجسم ساخت.
از طلم حیرت در صفت فکر:
ولی استاد هشتم فکر نامش شراب حل مشکلها بجامش
شوائب دور از نزدیکی او معانی فربهی از باریکی او
۲۲۱
بلوحش بیمثالی را نمودی بمرآتش عدمها راوجودی
محیط هر چه بیرون از قیاست کمند آنچه بی نقش و مثال است
تزویج عبارات زبانی ازو زائیده ابکار معانی
بلوح عقل نظم و نثر معدوم زکلک بی نشانش گشته مرقوم
انیس خلوت حسرت پرستان رفیق ناگزیر تنگدستان
خیال معنی اندیشان؛ بهر باب ازو بالیده همچون موج از آب
نفس سوزی چراغ خانه او دماغ جستجو پروانه او
دلیل همت فطرت بلندان عیار دانش دقت پسندان
زور فلسفی شد حکمت آغا ببال او جهند سر چرخ پروا
مرزا در مثنوی طلسم حیرت از روح و جسم و قواء اخلاط انسان بزبان تصوف و فلسفه
بحث رانده از مثنوی طور معرفت :
ابر
چه ابر آیینه نازگل و مل بهار صد شبستان زلف کاکل
ولی زلفی که در یک جنبش باد هزاران دل تواند کرد ایجاد
جنون پیمانه چشمی گریه آهنگ سیه مستی شکست شیشه چنگ
۲۲۲
سپهرى زبرش سیاره خرمن شبستانی چراغان زیر دامن
رسانده دود سودائی بگردون بلندیها موی فرق مجنون
همان دیوانه ژولیده مویی ست که با سودای خویش می پوئیست
گهی از برق بر آفاق خندد گهی برخاک سیل گریه بندد
به تیغ کوه کاهی سینه مالد گهی گیر دره دشت و بنالد
از مثنوی عرفان در نکوهش بیکاری:-
ای تو گل خندهکش بیکاری رفته عمرت بدوش بیکاری
چند در حبس گاه بودن سرخوش تهمت غنا بودن
اگر این شیوه ترک خواهش است مدعا را هشت ترک کجاست
یک جهان غم کشیدنیست اینجا که امید آرمیدنیست اینجا
تا نفس ساز زندگی رهن ست ششجهته دام آرزو پهن ست
آرزو تابجست راحت کو دام تا نگسلی فراغت کو ؟؟
سخت دورے رراحت منزل که بر امید بسته محمل
از شکنجه خیال خام برأ بال جهدے کشا ز دام برا
در توکل چه آبرو دیدی جز فسردن دگرچه فهمیدی
۲۲۳
از غزلیات اوست : -
بکنعان هوس گردی ندارد یوسف مطلب مگردنخود فرو رفتن کند ایجا دچاه آنجا نکوئش از هوا
زمینگیرم با دون دل بیمد عا بیدل درا نوادی که منزل نیز می افتد براه انجا
حسن از یخنی دل مایل بتحقیق نگردید و گرنه از کسب یقین عشق توانکرد هوس
احسان تا ابگلت جز ایشار چیزی گریخندد سر تا قدم چو خورشید دست کرم بر آرا
ابی در عرصه تعین جز راستی ظفر نیست هر جا بجلوه آئی با این علم برو آن
بقد شمع بساط غیرت پسند دغافیت سر بازی انقدر نیست تابت قدم بر آن
از غزلیات اوست :
مکن شانه پریشان باغ گیسو را بچین مکن غضب آستین آبرورا
دمی بیا و خیال تو سر فرو بردیم بآفتاب رساند مر مرغ زانو را
کجا بکشتن ما حسن میکند تقصیر که زیر تیغ نشاند ست گسرا و را
ندانم از اثر کوشش کدام است که میکشند بپابوس یار گیسو را
غبار آئینه گشتی غبار دل مپسند مکن ز پشتی رو جمع زشتی خو را
اگر بخوان فلک فیض نعمتی نمیشی نمی نمود هلال استخوان پهلو را
ز پیچ و تاب میانش همان بکرد بیدل بخشم مردم عالم میفگن این مو را
٢٢٤
این غزل مرزا خیلی ساده و سهل است و اینچنین بسیار اشعار دارد که اگر انتخاب
رود تحفه شیرینی بدست می آید.
یوسفی کن گرت اسباب مسیحانی نیست بفلک گر نرسیدی بن چاهی دریاب نیست؟
چه وجود و چه عدم بست و کشا د خرد است چون شرر هر دو جهانرا بنگاهی دریاب بیحقیقت
قدم بوادی فرصت زن شرر بردار بهار میرود ای بخبر شتاب طلب
شبی چوشبنم گل صرف کن به بیداری سحر برار سر و وصل آفتاب طلب تنقاد ده یعنی دست
به بند پرده چشم و دلت زعیب کسان کشاد کار خود از بند این نقاب طلب چشم پوشی بپوشیدام (؟)
کلفت واماندگی نشد برق بنیاد چنار با وجود بی بریها پای در گل آتش است ثمرہ نمیبخشی
بگذر زعنا تا نشوی دشمن احباب اول سبق حاصل زرترک سلام است ترک اعتباری عبور؟
آنچه نتوان داد جز در دست محبو بان دل آنچه نتوان سنجت جز در پای خوبان آبر وست
رنگ گل آستین شوخی کمین صید ما دارد که زیر سنگ دست از سایه رنگ حنا دارد
در مصرع نخستین (رنگ گل آستین) سه کلمه یکجا شده مرکب توصیفی گشته (شوخی) موصوف
آنست. میگوید: شوخی در عقب شکار کردن ما افتاد که از بس لطافت؛
آستین او از برگ گل ست و دستش از سایه رنگ حنا آنقدر فشار می یابد که گوی زیر
سنگ می آید. این بیت از مضامین ابتکاری و مخصوص مرزا است که افکار نوین
است (؟)
٢٢٥
ازین وقت خیال بیگانه است .
مشتاق جلوۀ تو ندارد دماغ گل اینجا دل شکسته بیا د تو بو کند
مضمون تازه بی نقط امتحانست هر جا دلی بود گره زلف او کنند
شب از رویت سخنهای بهارانه دوزدتم زگیسو هر که می پرسید مشک سوده میگفتم
خرا بات حضورم کرد شش چشم که میشوب که من از هر چه میگفتم قدح پیموده میگفتم
ندامت هم نبود از چاره کاران سیه کاری عبث با اشک و دامن آلوده میگفتم
ز غیرت فرصت ذوق طلب اکشیدن بجر م آنکه حرف و ست بر هم سوده میگفتم
سخنها داشتم از دستگاه علم و فضل و بنجاموشیی یقینم شد که پر بیهوده میگفتم
مرزا از قدرت طبع در هر زمینه از دو تا بچهار و پنج غزل گفته و در بحر های ثقیل الاستعمال
غزلها ی برجسته بسیار داشته و مانند مرز اصائب دعغنی در ابیات بیععاشق
نیز داد سخن میدهد. از بحر متقارب شانزده رکنی اوست :--
طمع بهر جا فشرد دندان زرافتنش نیست باک چندان با شتهای غرض پسندان یا نع ار دقفای گردان
اگر جهان جمله لقمه زاید ز فکر جوع تو بر نیاید مگر چو آماج لب کشا ی در غصه خصموت خدنگ خوردن
ملا محمد طاهر غنی کشمیری شاگرد ملا حسن فانی کشمیری است از حلقه درس او تحصیل فضائل نموده
و شعر استاد پیشتر اشعارش و قوعی و مدعا مثل باشد. صائب از غزل او استقبال میکند.
این جواب غزلی صائب که میگوید غنی یا د ایامی که دیک شوق ما سر پوشن شست
وفات غنی در شته واقع شده اثر وست :--
غنی روز سیاهم پیر کنعان را تماشا کن که روشن کرد نور دیده اش چشم زلیخا را
چو میل سرمه بر آمد ز چشم جانانم گفت که سیر میکده شوید غبار خاطر ما
٢٢٦
بکیش چشم فتنه مائل بفتوی آن نگاه قاتل بحل گرفتند خون بیدل چومی بدین رنگخورون
و از ابیات مدعا مثل اوست :-
دانا اناست گر پرکار گردون سرکشی دارد که سرجوش خم می مغز میدانند فلاطون را
تا نفس باقی ست ظالم نیست بی فکر فسا گوشه گیر فتنه میباشد کمانر ا تا دم است
کینه در طبع ملائم نکند نشو و نما فارغ از جوش غبار است زمینی کهنم
چو بر گردد مزاج از احتیاط خود مشو غافل سلامت سخت میلرز و بران سنگی که مینا شد
۲۲۷
سراج علیخان آرزو
از شعرای هندی که پیرو ندیم سراج الدین علیخان آرزو و بیخبر و ناصر علی و غیره است . آرزو در ۱۱۰۰ هـ تولد یافته نسبتش از جانب پدر بشیخ کمال الدین خواهر زاده شیخ نصیر الدین محمود و از طرف مادر بشیخ محمد غوث گوالیاری میرسد .
ابتدا علوم متداوله را کسب نموده در چهارده سالگی میل بشعر کرد و پس سن بیست و چهار از تحصیل فراغت یافت . چندی در گوالیار ماموریت اختیار کرد و بعد بدهلی شتافت ۱۱۳۲ و در ۱۱۶۹ هـ در لکنئو وفات کرد او را اعتقاد مخصوص بمرزا بود .
آرزو دارای آثار متعدده است مانند : موهبت عظمی و عطیه کبرای در فن معانی و بیان و چراغ هدایت و سراج اللغة در لغت و تذکره مجمع النفایس در احوال شعرا و غیره . کلیات او بسی هزار بیت بالغ می شود. آرزو در فنون شعر برتبه اجتهاد رسیده و از مسایل تنقید او ظاهر است . این چند بیت
۲۲۸
ازوست.
کند نسیم برین بگذرم تکلیف
که باز خویش چو گل در کنار جو بکشا
ز یمن عشق تو منظور عالمی شده ام
کدام دل که در و جای آرزوی تو نیست
درید جامه یوسف کشید دامان
گنه ز جانب سر پنجه زلیخا نیست
گره بکار نوای آسمان نمی افتد
دو روز غنچه طبعم اگر شگفته شود
ز بال خویش کند قبر پوش فاخته ام
کدام سر و گذر به سزایم کرد
بوقت عهد بتان آرزو با گفتند
توان قبول نمودن شکسته بسته ما
۲۲۹
بیخبر
میر عظمتہ الله بلگرامی بیخبر تخلص ابن میر لطف الله از عرفای شعر است کلام
او مشحون از حقائق ومعارف و سبکش نسبتی بسبک مرزا بیدل میرساند و با
او ملاقات نموده و کیفیت ملاقات را در سفینه بیخبر نام تذکره خود چنین نگاشته :-
فقیر را که اتفاق دید و اد بدایشان افتاد ، حقا که در کمال خلوتی مزه و درد و شوقی
یافتم، تا که نشسته بودم سوای اشعار مقتضی شوق و فقر دیگر حرف بر زبان نراند. بنده
گفتم : ضیافت طبع فقیر میفرمایند . گفت :۔ ای صاحب بعد مدتی همچو شما همسنگی
غنیمت یافته ایم، از اشعاریکه مرزا در خلال صحبت خوانده و بیاد بیخبر مانده
و نوشته سه بیت ذیل ست دو بیت از خود مرز او سومین از خاقانی ست :-
بیدل همه تن خاک شد لیک همہ حاصل در خاک نشستی همه بان در نشستی
گویند بهشت جای خوبی است آنجا هم اگر دباغ باشد
همسایه شنید ناله ام گفت خاقانی را دگر شب آمد
بیخبر در بیست و چهارم ذیقعده ۱۱۴۲ هـ جهان را و داع گفت و در مزار شیخ نظام اولیا
مدفون گردید . در خط شکسته و موسیقی مهارتی کامل داشت، ازوست :-
بہائی نیست غیر از نقد تحسین شعر موزون را مده هرگز بجوہر ناشناسان در مکنون را
٢٣٠
نباشد اینقدر آسان بتحقیق سخن رفتن خدارس می شود هر کس سداند از مضمون را
مکن جمع آنقدر دولت که گردد بار بر دوشت فرو سنگینی زر برد زیر خاک قارون را
و از ابیات مخیر که مرزا در ان صحبت پسند کرده و بیادگار نوشته دو بیت ذیل است از
بلند افتد چو مقطع پست سازد حسن مطلع را کشد پائین محفل قدر من بالانشینانرا
این متدر هرزه چپ و راست دویدن تاکن چاک کن سینه خود را سر راهی در یاب
مرا بر مسند جم می نشاندند
الهی بر سر آن کو نشینم کو
۲۳۱
ناصر علی
ناصر علی سرہندی از مشاہیر شعرای ہند در دقت خیال
و تازگی مضمون و روانی سخن ممتاز است . چندی با سیف خان از امرای عالمگیر
ملازمت داشت بعد از فوت او بذوالفقار خان امیرالامرا پیوست. ذوالفقار خان
او را سی ہزا روپیہ و یک زنجیر فیل بخشید در صلہ غزلی کہ در مدح او گفت و مطلعش
این است:
ای شان حیدر کر جبین تو آشکار نام تو در نبرد کند کار ذوالفقار
ناصر علی بخدمت حضرت شیخ محمد معصوم سرہندی قدس سرہ دست
بیعت داده و با مرزا بیدل معاشرت و مشاعرہ داشتہ . دیوان غزل مثنوی
کوچکی بیادگار گذاشتہ و خود بنزدیک سن شصت جہان را پدرود گفتہ سالہ
قبرش در جوار مزار شیخ نظام اولیاست . از اشعار ناصر علی است:
ندار خلوتی در عالم امکان نمیباشد دل تنگی نیاز آورده ام این حجرہ بیابان
نیست عشقت طبع نا پرهیزگاران چه لذت از نشاط عید باشد روزه دا
شود کشور ہمہ قالی از تو بہتری نیست از ما بتراشه
کام زبان است جوریان
۲۳۲
امتیاز شهر و صحرا داشت از نقص جنون ورنه مجنون را خرابیهای خود ویرانه بود
مراد از ذکر معشوق است کامی گیر اگر نی چو دل برگردد از دنیا چه حاجت سبحه گردانرا
تمت