Afghanistan Digital Library adl0792 http://hdl.handle.net/2333.1/ffbg79z4 [BLANK PAGE] This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser. When referring to or citing this item please use the "handle" URL and not this document or the URL from which you downloaded it. All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial. NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu
مرد باید که گیرد اندر گوش ور نوشته ست پند بر دیوار باسمه سبحانه موعظه بحضور معدلت ظهور سلطان حق پژوه و حق شنو اعلیحضرت محمد نادر خان غازی پادشاه افغانستان خلد الله ملکه و سلطنته از نتائج طبع بنده هیچمدان احقر نجف علی عاصی جلالپوری کان الله له حال مقیم دارالسلطنت کابل مطبوعه مسلم پرنتنگ پریس لاهور بقلم محمد علی ارزشمند مجذوب رقم عادل بار ثانی قیمت یکروپیه افغانی
[BLANK PAGE]
نحمده ونصلی علی رسوله الکریم بسم الله الرحمن الرحیم ای شه عالی نسب وی خسرو والا تبار زبده کیهان و از شاهان عادل یادگار شد به جور و چیره دستی نادر ایران شهیر نادر افغان به لطف و مرحمت شد نامدار یادگارش قتل عام و غارت و سفاکی ست از تو ماند تا ابد لطف و ترحم یادگار در گروه پادشاهان مادر گیتی نزاد چون تو فرزندی حلیم و بردبار و خاکسار
۲ همچو ابری در عطا و چون سحاب اندر سخا بحر ذخاری به بذل و کوه شامخ در وقار عافیت آمد بدورَت استراحت جا گرفت گم شد از اکنافِ عالم ضطراب و اضطرار شد بدل با روزِ روشن لیل یلدای فساد بیقراری رفت و شد دلهای مردم برقرار مَسلَک من نیست حاشا غیر پند و موعظت شیوه ام مدح سلاطین نیست شاها زینهار نُه فلک را زیر پای فکر خود نارم همی تا ببوسد با ادب پای رکاب شهریار در سرشتم نیست مدح پادشاهان باغلو هرچه وصفِ حق بود آن را بگویم آشکارا
۳ پیش ازین هم عرض کردم چند پند سودمند باز گویم زانکه پند و موعظت دارم شعار برف پیری گرچه بر ریش و سرم باریده است دعوی دانشتوری شانا ندارم زینهار نیستم دعوای که من فرزانه و دانشورم پیش اهل دانشم ادنی ترین خدمت گذار هست در رسم و رواج اهل یورپ خوب و بد مرد دانشور کند خُذْ مَا صَفَی را اختیار مَا كَدَرْ بگذار و از بهر کسان بے خرد کامتیازی نیست ایشان را میان نور ونار مرد عاقل مغز را بیرون کشد از بهر قوت استخوان بگذارد از بهر سگ مُردار خوار مغز قرآن قوت روح عارفان حق بود ملحدان را چون سگان بر استخوان شد انحصار
۴ لیک شرق و غرب را باشد طبایع مختلف کے مے روید عنب در دشتهای زنگبار قید مذهب نیست یورپ را بقدر یک نقیر آسیا آمد بمذهب سر فروش و جان نثار در غلاف قند مذهب هر دوای تلخ و تند باید اهل شرق را بدهد طبیب هوشیار لازم است از بهر هر مصلح بنام دین حق هر ترقی را نهد اوّل بنای استوار از غلط کاری ماضی حال عبرت لازمست ورنه خاطر خواه نباشد مطلقاً انجام کار مذهب ما نیست حاشا سدّ راه ارتقا در صفت درویش شو بر سر بنه کله تاتار الحذر از نیم ملایی که از تنگی ظرف دارد اندر کنج مسجد بر مصلایی مدار
۵ جاهل از احوال اہل عالم اندر شرق وغرب چون وزغ در قعر چاه داند که هستم در بحار خود ہمی نازد بغواصی در آن بحر محیط بی خبر از ژرف دریاہائے نا پیدا کنار عالمان با بصیرت را طلب کن در حضور خضر باید در ره ظلمات باشد شمع‌دار ایکه ہَارُون الرَّشید ہَستی ابُویُوسُف طلب تا شوی از رنج کج بحثی مُلّا رستگار نیم مُلّا را بگو بر قول خود آرد سَند از کتاب وسنت و آثار اصحاب کبار آنکه گوید بهر من قول امامم کافی است با کتاب وسنت نبوی ندارم ہیچ کار جُبّه در بَر سَله بر سَر سَر پُر از کبر و غرور دارد از رَدِّ سَلام نوجوانان ننگ وعار
۶ الأمان زین هادیان گمراهان از راه حق اُمّتِ اسلام را سوئے تنزل راهپما هر ترقی تمدّن را بنائے محکم است در کتاب و سنت و هم سیرت هر چار یار خاصه اندر اسوهٔ فاروقِ اعظم دادگر دادگستر مثل مے نامد بروے روزگا وحی مے آمد بوفقِ رائے آن روشن ضمیر مَرحَبا بر حُسنِ فکر آن وزیر نامدار پیش عدلش ذکری از نوشیروان سُوء ادَب سطوتش سازد سکندر را بگورش شرمسار قیمتِ املاک شان دادے ز اندازه دوچند باغیان دین و دولت را چو فرمودے فرار هر مبصّر را که از تدبیر جنگش واقف است بازی طفلان نماید قصّهٔ اسفندیار
مسندش از بوریا وزصولتش لرزان بدے قیصر و کسراے ببالائے سریر زرنگار روزی آمد در حضور وی سفیری از عجم استراحت کرده بر فرش زمین آن تاجدار چون بر آن ضرغام دین چشم میانجی اوفتاد لرزه بر اندام شد از هیبت آن شہریار گفت حیرانم ازین سطوت که مرعوبش شدم در حضور قیصر و خاقان ندیدم این وقار ہیبت حق است گفت آن پادشاه دلق پوش ورنہ یک خاکی نژادم خفته بر خاک نزار بر کمال حسن تدبیرش نماید اعتراف ہر مؤرخ در فرنگستان که دارد اعتبار زبده قانون که از رومانی عظمی مانده است ہیچ باشد پیش رائے آن شہ نصف شعار
۸ عرض کردم مخلصانه هرچه در فکرم رسید شاه دارد برقبول و ردّ عرضم اختیار حرف حق گفتم بعهد عبدالرحمن شهید هم به پیش شاه امان الله جوانی نامدار غیرت اسلام را هر دوئے شان دارا بدند زیر ظلّ رحمت حق باد هر دو را جوار و ان جوان نشنید با سمع توجّه پند پیر لاجرم خسران و حرمان شد و را انجام کار گر شنیدی پند پیر آن نوجوان مستبد بیگمان گشتی بدنیا هم به عقبیٰ کامگار بر نمک خواران بود لازم ادا حقّ نمک یار را باید که گوید بر ملا آهوی یار هر که آمَنَّا وَ صَدَّقْنَا بگوید بے دلیل بر ”بلی قربان“ او باشد نه مطلق اعتبار له امیر عبد الرحمن و امیر حبیب الله خان شهید رحمهما الله تعالی ۱۲
۹ حرف حق در حضرت سلطان جهاد اکبر است میدهد اجرش خدای دوجیهان روز شمار در معارف خرد و اصلاح تامه لازم است زانکه دارد هر ترقی بر همین مرکز مدار هر ترقی معنوی باشد و یا مادی بود منبع اش لاریب باشد محنت آموزگا تلغراف و آله پرواز و هم فونوگراف این همه ایجاد علم آمد بروی روزگار تارهای بی زبان گویا ز بعد بس بعید معجزات حضرت عرفان بودای تاجدار هم پی تهذیب اخلاق بنی نوع بشر هم زبهر معرفت از هستی پروردگا
۱۰ لازم و واجب بود تعلیم قرآن و حَدیث جمله را از مبتدی تا مُنتهیٰ آید به کار اینست ارشاد رسول صاحبِ خُلقِ عظیم وان کلامِ حضرتِ سُبحان خدائے کردگار فلسفه یا حکمت ار تنها بود مارے بود الامان یارب ازان ماریکه باشد زهر دار گفت مَولانا حکیمِ اُمتِ سلامیان علم گر بر دل زند آن علم گردد یار غار ور زند بر سَر غرور و کبر پیدا می کند قاتِل اخلاق گردد کبر همچون زهر مار در معارف الزم و اقدم بود تعلیم دین تا برآید طالب از مکتب حکیمی دیندا له مولئنا جلال الدین رومی رحمتہ اللہ علیہ ۱۲ مصنف
۱۱ همچو ایدی‌سن کند ایجادها در علم و فن چون غزالی هم اساس دین نماید استوار نیز هر طالب بباید واقف از آداب حرب تا ز بهر حفظ ناموس وطن آید بکار طالب از مکتب برآید همچو شمشیر دو دم هم حکیم و عسکری هم عارف پروردگار مقصد اعلیٰ شها تهذیب اخلاق است و بس از پی تهذیب خلق این شعبه آمد ذمه‌دار اینکه از ارضِ حَرَم ذاتِ حرامی شد فقید نیست بهرِ پاس مردم احتیاجِ پاسدار موجب کلی برای اهل تحقیق این بود با دیانت هست هر مامور و هم هر اهلکار له ایدیسن حکیم امریکائی موجد برق و فونوگراف وغیره ۱۲ له امام محمد غزالی رحمة الله علیه ۱۲ مصنف
۱۲ جمله شان باخبر هستند ز احکامِ اِلهُ لفظ رشوت در لغات شان نباشد زینهار این دیانت نیست از بیمِ ملک اِبن سعود بلکه از خوف بصیراند در شبِ تاریک و تار انبیا را از پی تهذیب اخلاق آفرید آن خداوندی که باشد خالق لیل و نهار ختم شد این درس تهذیب بنی نوع بشر احمد مرسل چو شد این درس را آموزگار یَومَ اکمَلتُ لَکُم فرمود خلاقِ جهان بسته شد باب رسالت پس بروئے روزگار گشت کامل دین حق هم نعمتش آمد تمام لا نَبِیَّ بَعْدِی شد ارشاد رسول نامدار هر معلم را مخلق ساز با خلق کریم سطوتِ فاروقِ اعظم کن برایشان آشکار له اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا ١٢ له لَا نَبِيَّ بَعْدِي ١٢
۱۳ تا بیفتد بر دل طالب ز اخلاقش اثر رهنما باشد مدامش اسوهٔ آموزگار ملحدان و دهر‌یان چون مجلس آرائی کنند سوویت برپا کنند این منکران کردگار از دل و جان حامی تعلیم نسوانم مگر شرط پرده لازم است از چه صغار و چه کبار زانکه مادر بهر بچه اوّلین مکتب بود درس با شفقت دهد او را گرفته در کنار مسلم و هم مسلمه آمد مخاطب در حدیث بهر تحصیل علوم از شافع روز شمار پس چرا محروم باشد نیمه از خلق خدا مرد و زن در دولت علم اند یکسان حصه دار له طلب العلم فریضة علیٰ کل مسلم و مسلمة ۱۲
۱۴ علم دین علم حساب و ہندسہ ہم علم طبّ زین ہمہ باشد بقدر لازمه زن را بکار مرد اگر یک حصّه از ارث پدر وارث شود نصف آن باشد حق نسوان بحکم کردگار تا سر ہر کوچه یک کالشکہ با پرده رسد دختران گردند در کالشکہ با برقع سوار کس نہ بیند روی شان را بر سر بازار ہا تا نہ گردد دامن عزّت بہ ذلّت داغدار مرگش اولی تر بود از زندگانی بدش ہر زنے کو عفّت خود را نباشد پاسدار اکثری از درس شان باشد ز قرآن و حدیث علم دنیا نیز ہر قدری کہ می آید بکار دختران بودند در عہد امانی شوخ و شنگ ہر طرف خیزک زنان چون آہوی دشت تتار
۱۵ ساقہائے شان نمایان بود مابین جوراب پیرس و لندن بوضع فیشن ایشان نثار دست شسته از حیا و ننگ ناموس و شرف ملت افغان زشوخیهاے ایشان شرمسار از جراثیم تفرح اکثرے گشته مریض در نواح شہر کابل بدہوا بس ناگوار خیلے از دوشیزگان رخت سفر بربست وشد عازم یورپ کرده بر کالشکه آہن سوار ہر مسلمانے که دید این منظر عبرت فروز شد برین بیدانشی شاہ افغان اشکبار زیر دندان کرده انگشت تاسف آہ کرد بوالعجب از غیرت اسلام شاہ کوہسار ہندوان شادان و خندان ہر طرف نعره زنان مصلح ملت پدید آمد جوانے تاجدار
۱۶ بسیّد احمد خان که بوده بانیِ بیت العلوم گفت روزی درمیان نطق خود آن نامدار حامی تعلیم نسوانم مگر با شرط خاص درس شان باشد درون خانه ها پرده دار عمۀ من بُد به دهلی ـ اُمّہانی در شرف دختران را درس میدادی ز خویشان تبار چرخه میریسید و دورش دختران حلقه زنان ہر یکی میگشت از فیض علومش بهره دار اكتساب نوری کردند زان شمع علوم ہر یکی مفتون و شیدا دُور وی پروانه وار از کلام حضرت خیر البشر دادی سَبَق تا ز خلق احمدی سازند بهر خود شعار در نصابش بود مشکوة و بلوغ و کیمیا بودی این گنج معارف دختران را در کنار ۱ سرسید احمد خان مرحوم بحر الہند بانی دار العلوم علیگڑھ ۱۲ ۲ بلوغ المرام و کیمیائے سعادت ۱۲ مصنف
۱۷ لیک جملہ دختران می آمدند از راه بام از ره کوچه نبودی هیچ دختر را گذار گفت سیّد دختران باید که پابندی کنند این شرائط را که کردم اندرین مجلس شمار زانکه باشد جنس نسوان فطرتاً کوته خرد پیش بینی کی تواند کرد از نفع و ضرار از بدیہائے اروپائی کنم صرف نظر بعضی از اوصاف خوبش را بیارم در شمار خوش خور و خوش پوش و ثابت شویر مستقیم با تیاتر یا کلب یا یا سینمائیت چه کار اتفاق و اتحادِ ملّت و شوقِ علوم از گدا تا شاه باشد اهلِ یوروپ را شعار با ہمہ ابنائے جنس خویش ہمدردی کند مال و جان از بہر ناموسِ وطن سازد نثار
۱۸ هرگدا گوید که باشد پادشاهی زان من سلطنت داند ز ملک خویشتن هر مرز کار روز و شب ساعی پئے کسب کمالات و فنون صرف ایجاد صنایع باشدش لیل و نهار نقل یوروپ نیست لازم بهر کسب اتحاد مومنان را اخوة گفته خدائے کردگار منع فرمود از تنازع با وعید تفشلوا حبل حق را اے مسلمانان بگیرید استوار راستبازی و دیانت بهترین پالیسی ست راستی موجب بود بهر رضائے کردگار الغرض هر خوبی اسلام کش یوروپ گرفت پس بگیر از وے که باشد این متاعش مستعار لله إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ ۱۲ ۲له وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ ۱۲ ۳له وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا ۱۲ مصنف
۱۹ بوده وقتی تو خود دارائی ہر خلق کریم یورپ و امریچه شد از فیض خلقت بهره ور ایکہ اکنون پیش یورپ تہ کنی زانو درس عالمی بوده سبق خوان از تو ای آموزگار ایکہ یورپ میکند با نیم وحشی ات خطاب بوده است از خوان اخلاق و علومت زلہ خوا مالک این جامه تهذیب مسلم بوده است اینکہ بینی در بر یورپ بصد زیب نگار نیست بر بالای کس کوتاه تشریف خدا قامت موزون بباید تا شوی تشریف دار ہست ابن رشد استادِ اُر و پا در علوم وز ترقی تمدن قصر حمرا یا دگار کوه طارق یادگارِ فاتحانِ مُسلم است شاہدِ عزم بلندش بَر و بَحْر و کوہسار
۲۰ لَیسَ لِلِاَنسانِ اِلّا مَاسَعَی را یاد کن کاہلی بگذار و تا بام ترقی رو سپار زاحتیاج غیرے باید که مستغنی شوی ہمچو جاپان خرد مند از متاع مُمْتَعا از متاع غیر مستغنی نشد گر کشورت نزد عاقل این ترقی نیست شا ہا زینہار کُلِ مَایُحتَاج را باید کہ خود پیدا کنی دستکاری کن بہر چیزے کہ میداری بکار توپہائے آتش افشان و دگر سامان حرب آلہ پرواز جنگی بہر خود از خود بیار از پئے طلا و یاقوت از رہ حکمت بکن کانهائی را که داری در میان کوہسار جامہ کر پاس خود شاہا دوصد رہ بہترست از دبیقی و حریر و پرنیان مستعار
۲۱ جامه صد پاره خود را به خود پیراستن به بود از خله اطلس که سازد شرمسار نان جو از مزد دست خویشتن ای بی تهیست از پلاو قورمه برخوان شخص بختیار شعبه حربیه الزم باشد از جمله شعوب زانکه حفظ ملک را باشد برین شعبه مدار شاه والاجاه باین شعبه خودش متوجه است ذات والایش بود ماهر ترین این دیار با مشیری نیست حاجت شاه را در باب حرب زانکه خود داند تدابیر و رموز کار زار مشورت شه را بود شمعی بدشت افروختن یا بلوح آسمان کردن دگر نقش و نگار
۲۲ حق بفرماید اَعِدُّ وْ اَمَا اسْتَطَعْتُمْ در کتاب پس پئے دفع عدو افواج را آماده دار بر ثغور ملک اسلام از پئے حفظ وطن عسکری باشد اگر استاده وقت لیل تار هست قول مخبر صادق رسول انس وجان آن سپاهی فضل است از عابد شب زنده دار جنّت الفردوس زیر ظل سیف غازیان باشد از روئے خبر از مرسل پروردگار مے خورد سوگند نعل سم اسپ غازیان آن خداوندی که باشد داور روز شمار سُورۀ وَالْعَادِیَات آمد دلیل قول من مے برد آن اسپ غازی را سوئے دار القرار سُورۀ تَوْبَه بود لازم بدرس عسکری تا براه دین کند با خوشدلی جان را نثار لهُ الْجَنَّةُ تَحْتَ ظِلَالِ السُّيُوفِ ۱۲
۲۳ باز می آرم بجا حق نصیحت را شہا عدۂ افواج را برسان الیٰ دہ صد ہزار نوجوانان را بود ورد زبان لفظ وطن زانکہ با اسلام و دین چندان نمیدازند کار کاش این الفاظ بودی دائما ورد زبان ہر کجا اسلام باشد بود ایشان را دیار این ترقی را کہ معکوس است نزد اہل حق در نصیب شان نبودی در جہان انجام کار برترقی معنوی فائز شدندی لا محال میرسید تا فلک نوک کلاہ افتخار ہر کدام شان بدی دارای ہر عز وشرف اکرم اتقے نمودی بچشم روزگار ان اکرمکم عند الله اتقکم ۱۲
۲۴ خم نگشتے گردن شان پیش سفلاے رذیل بیعت قزاق ظالم کس نکردے اختیار جان شیرین را بحق دادے براه دین حق نام وے بر صفحه تاریخ ماندے یادگار چون حسین ابن علی گفتی بآواز بلند بیعت ظالم نخواهیم کرد حاشا زنهار کشته گشتی گر بتیغ جور سفاک شقی نامور گشتے شہید اکبر اندر روزگار گر همی خواهی بنای سلطنت محکم شود منتخب کن عاملان عادل نصف شعار در ریاض سلطنت بنشان نهال با ثمر کن بدستاس سیاست بته های خاردار
۲۵ خار ها را افگن اندر گلخن حمام ها هر طرف یا گل بروید یا درخت میوه دار چون محمد گل اگر خواهی که گلبن گل د هد بعض را از ظالمان از بهر عبرت کن بدار این کرامت را نمی فهمم به تنخواه قلیل از کجا پیدا کنند این جمله املاک و عقار هر یکی سررشته شا ها نه دارد در سرائی ناظر و گنجینه دار و چاء دار و آبدار در حرم هم همچنین سررشته باشد دراناث خادمات داخلی را هم بدین گونه شمار آن یکی فراش خاتون وان دگر مشاطه اش دیگری درج جواهر را بود تحویل دار خدمت آرائش خانه یکی بر عهده اش بهر عطریات و گلگونه دگر شد ذمه دار له محمد گل خان وزیر داخله افغانستان ۱۲ مصنف
۲۶ بعض را یمکن که از ارث پدر حاصل شود بوده باشد آن پدر در عهدِ ماضی کار دار لیک شخصی کش پدر نداف یا نساج بود از کجا آورده است این مال و دولت بیشمار کی رسد علمِ بشر تا دولتِ مدفونه اش زانکه علم الغیب باشد خاصهٔ پروردگار لیک حمّام و دکان و خانه و مهمانسرا از چه حکمت یافته این سامری سِحر کار صدرِ اعظم را همی باید که بانفسِ نفیس هستی عُمّال را سنجد به معیارِ عقار گر فزون باشد ز تنخواهش کند ضبطش بفور از پئے تفتیش وے شاہد نمی آید بکار ور کسی را امر فرماید پئے تحقیقِ امر زاہلِ دنیا باشد آن هم نی بلال و نی عمار
۲۷ کار دارے را که لک ها گور کرده در زمین نیست مشکل دادن رشوت الی پنجاه هزار گرگ باران دیده بس مشکل که گیر آید همی ور بگیر آید برشوت باز گردد رستگار گر نه پابندی نمائی سنّت فاروق را کی شوی از فرض منصب خسرو اِعهده برآر در بنی آدم بغیر از انبیا معصوم نیست هیچکس گرچه بود آن شبلی شب زنده دار نیست زین کلّیه مستثنی امام و مجتهد بلکه نزد اهل سنت جمله اصحاب کبار شاه ولی الله محدث دهلوی فرموده است در ازاله نکته عصمت ببرهان آشکار در امور سلطنت پاس قرابت چه ضرور جمله افراد رعایا باشدت اولاد وار له ازالة الخفا عن خلافة المصطفیٰ ۱۲
۲۸ له شهزاده محمد ظاهر جان طال عمره ۱۲ مصنف نیست بهر پادشاه لازم لحاظ اقربا خویش و بیگانه کند استاده اندر یک قطار پیش شه هر فرد ز افراد رعایا ظاهر است خواه مزدوری بود یا تاجری بس مالدار گر کسی گوید که رشوت کم شده این ممکن است لیک این دعوی که گم شد نیست قابل اعتبار از پی صلاح اخلاق بنی نوع وطن علم قرآن واجب است آخرو والابتدا سد باب رشوت امکان نیست تا حکام وقت ورد قرآن با معانی را نسازند اختیار اکثر اهل علم از احکام قرآن جاهل اند عامی بیچاره پس باشد کجا اندر شمار جمله اخوانت ازین الزام مستثناستند پاک باشد صفحه اعمال اینان هر چهار
۲۹ خیرخواه دین و دولت همچو صحاب بنی هیچ یک را دامن عفت نباشد داغدار حضرت والامحمد هاشم ار متشد دست وقت شب او را به بین در حضرت پروردگار برمصلای عبادت جسم سر عجز و نیاز بهر ملت پیش حق گریه نماید زار زار صادق آید این مثل برانهماک آن عزیز صد نفر بیمار و بهر جمله شان یک انار روز و شب غرق ست در فکر امور سلطنت خشمگین گردد اگر او را بحق معذور دار بار قصر سلطنت باشد بدوش همتش این عماد سلطنت رای خدار استوار ناز او بردار شاهان نازنین دولت است زانکه خشم نازنین حاشا نباشد ناگوار
۳۰ چون نصیب دشمنان بیمار بودی در فرانس این برادر همچو ما در بوده ات تیمار دار جمله اخوانت مطیع امر والای تو اند جمله شان را همچو ظاهری نکو باطن شمار شدتش باشد بحق دشمنان دین و ملک دوستان دین و دولت راست یار غمگسار سختی فاروق بهر نرمی صدیق بود تا مزاجی معتدل پیدا شود زان دوکبار انتظام مملکت لاریب بس مشکل شدی گربدی فاروق چون صدیق اکبر بردبار بس بود این نکته باریک بهر نکته سنج عامی سطحی نظر را ناورم اندر شمار شکر این نعمت که اخوانت همشان صادق اند بر تو واجب هست شاها در همه لیل و نهار
۳۱ بهترین معیار رشوت سنجش هستی بود حضرت فاروق اعظم را همین بود شعار حضرت فاروق خالد را چو حکم عزل کرد آنکه سیف الله لقب دادش رسول نامدار گفت صرف مال را چون مسرفانه کرده بس صرف بیجا لازم پرسش بود روز شمار همچنان در وقت سنجش مطلقاً پروا مکن خواه مجرم باشدت بیگانه یا خویش و تبار لا تَخَفْ مِنْ غیر ذاتِ حق که لطفش کافی است باز پرس سخت کن از عاملان جور کار کارواری را که سنجی اولش توقیف کن تا نماند در حق شاهد ورا تاب مضار
۳۲ دیده ام در هند هر حاکم که موقوفش کنند در خلافش عده شاهد رسد تا یک هزار در قفس کن ہر پلنگی را که تحقیقش کنی تا بر مسکین نماید جور او را آشکار شاه امان الله غازی خواب غفلت خفته بود بے خبر از گردش ایام در لیل و نهار وجه بیت المال را چون شیر مادر خورده اند عاملان مے چه بیگانه چه از خویش و تبار غدر با بادر و با فراق پیمان و داد طشت از بام است این بد عهدی شان آشکار از پئی تدمیر شان احکام صادر گشته بود در ازل از حضرت سبحان خدای کردگار
۳۳ گشت مصداق امْرَنا مُتْرِ فِيهَا آن فريق گردش چرخ کہن آخر برآوروش دمار گفت سقا بارها ضعیف وکیل شد شدم پیشه ام چون رهزنی بودے و قزاقی شعار بر طریق ارمغان بخشیده بودش یک تفنگ آنکہ بد بخت ار کلی هم وکیل شهریار وان تفنگش شاہ اَمانُ الله غازي داده بود تا کہ باشد پیش وی از شاہ غازی یادگار رہزنی را پروریدن کاروان کشتن بود حیف بر شخصی که پروردست گرگ نابکار ہستی عمّال گرسنجش نمودی در عمل جمله مال اندوخته را بر ملا کر دے شمار ضبط کر دے این همه مال و بگنج انداختی پیش روئے ملّت ایشانرا نمودی شرمسار
۳۴ در پاداش خطا حکم سزا صادر شد نافذش کردی و دامن پاک کردی از غبار در نصیب وی نبودی این چنین روز عسیر در دیار کفر بی یاری که باشد غمگسار کشته گشتی روی میدان با همه عزّ و شرف از برای ننگ ملت جان خود کردی نثار قوم را بگذاشت در سختی تن آسانی گزید دیده عزم و حمیت شد به فعلش اشکبار چون پدر مشفق بدم در حق آن رعنا جوان شد نفور از ریش و از دستار من انجام کار شد مقرب در حضورش هر که دست از ریش شست بس هنر پنداشت این عیب و نمودش اختیار بد نمود این جبه و دستار من در دیده اش لاجرم گشتم به عذری از حضورش برکنار
۳۵ گر نمیکردے تعرض بالباس فاخره پردهٔ نسوان بماندے همچو سابق برقرار دختران قوم را جبراً نکردے بے نقاب بہ بود در دُرج سر بسته لآلی شاهوار زانکه حُسن دلربا باشد متاعے بس ثمین وین متاع را در کمین باشند دزدان بیشمار دُزد حُسن از دزد زر باشد بعالم بیشتر شیکسپیر سُفته این دُرّ را بسلکِ اشعار کشتی ملّت نخوردے لطمه از مَوجِ بلا با همه سامان و مافیها رسیدے بر کنار حیف آن ملاح را خوابِ تفریح بُرده بود ناخُدا در خواب و کشتی غرق شد اندر بحار ناخُدا را تخته از کشتی اَش آمد بدست مغتنم دانست و شد تنها بر آن تخته سَوار
۳۶ جان خود تنها از ان موج بلا بیرون کشید دیده اش حاشا نشد بر حال ملت اشکبار ملک وملت را پئے سفاکی سقا گذاشت تا کند آن گرگ بدرگ گوسفندان را شکار در حضور حق و ملت گردن خود بسته کرد از ادائے فرض چوپانی نشد عهده بر آر از صمیم قلب دارم احترام مادرش حضرت علیا خواتین را سراج نور دار گر شنید پند او را همچو فرزند رشید با همه عز و شرف گشتی بعالم کامگار آتش بغی و فساد شنواری گل شدی گر بامر مادر مشفق شدی پابند کار جنت الفردوس آمد زیر پای مادران عاق مادر با مصائب دائما گرد و دوچار ۱ علیا حضرت سراج الخواتین ۱۲ مصنف
۳۷ وائے مے لرزد تن و جانم چو یاد آید همے آن شکوه و آن تجمل و آن همه عز و وقار جام جمشیدی شکست و فرّ افریدون نماند نے نشانے ماند زان مستی نه نامی زان خمار بغتةً از دور چرخ چنبری آن نوجوان شد برون از قصر گلخانه بسوے قندهار گلستان گلخن شد و باغ بهاران راغ شد بے امان دارالامان شد دلگشا شد دلفگار آستین مے به بدوِ سلطنت شاریده بود پیرهن حبل السراجی در برشن با افتخار بے تکلف گفتمش روزے به تبدیل لباس کرد عذر انهماک و شغل خود در کار و بار بود وقتے آن جوان دارائے یک عزم بلند از تفرج و ز تعیّش رفت آن جمله وقار
۳۸ صحبت سامی طرزی آخرش انراه کشید راه گم کرد وبسوئے راه کج شد رهسپار از سیاحت در اُروپا اکتساب عیش کرد عزم افغانی وغیرت جمله شد کافور وار یک رخ تصویر یورپ دید و شد شیداے آن ماند چشمش بر آن دیگر رخ تاریک وتار بیش ز اندازه چو مامورے خورد مالِ حرام گرددش فربه شکم مثل زنان باردار مسهلش ده بهر اخراج مواد فاسده تا که گردد آن شکم پرور سپس پرهیزگار تا شود عبرت ز بهر هر شکم بنده حریص تا بداند خوار گردد بندهٔ بسیار خوار
۳۹ مُدّعائم نے فقط پابندى صوم وصلوة بَلْ زِحقِّ غيْر باشد دائما پرهيزگار از حقوقِ اللّہ باشد سخت ترحقِّ العِباد زانکہ غفّار الذنوب آمد خدائے کردگار بر محکِ اِمْتِحان زن ہر فِلِزّ زرد را مسِتَر دکُن گرنباشد آن زِرِکامل عِياٌر بعضے از عمّالِ عہدِ سابقہ دیدم بہند با ہمہ جاہ وتجَمُّل گشتہ برموتر سوار گفتم از ملکِ سُليمانَ بہر بود حُبِّ وطن زندگی کردی چرا در ملکِ غربت اختياٌر از گلِ وَریْحانِ دوصد رہ بہر بود خارِ وطن حُبِّ زاد وبُوم خود را جزوے از ایمان شُمار احتياج خدمتِ سُلطان نمے باشد ترا زانکہ ہستى صاحبِ بسْتى اَمْلاکِ وعقّار له حُبُّ الْوَطَنِ مِنَ الإیْماَنِ ۱۲مصنف
۴۰ بہر گذران تو املاک اراضی کافی است پس چرا آواره میگردی به بیگانه دیار منطقــــم زد برلبش شاها عجب مھر سکوت عذر لنگش را نیاوردم بسمع اعتـبار حیف بر عیشے پس از خونخواری اہل وطن بے خبر از احتساب مالک روز شمار خارج است از حدّ امکان سدّ باب ارتشاء تا نباشد خشیت اللہ در دل ھر کار دار خشیت اللہ نیست ممکن تا نباشد لازمی درس قرآن با معانی بهـــــر هر آموزگار در نصاب درس اطفال مکاتب لازم است ہم حدیث مصلح عـالم رسول نامـــدار
۴۱ آنکه آمد ذات پاکش رَحْمَةٌ لِّلْعَالَمِينَ هادی بر حق شفیع المذنبین روز شمار بهترین عالم ست و فضل نوع بشر شد ملقب با بشیر از حضرت پروردگار قَابَ قَوْسَيْن است و اَوْاَدْنَى کمال شان او در مقام قرب جبریل امین را نیست بار موسی عمران اگر بودی بعهدش فی المثل لا محاله اتباعش را نمودی اختیار متصف با غایت وصف جلال و هم جمال ہم کلیم و هم مسیحا هم خلیل است نگار پیش ازین در حق سجاده نشینان گفته ام حرف حق وَالْحَقُّ مُرٌّ است قابل اعتبار
۴۲ نقشبندی را یقین دانم نفور از بدعتیست زانکه بر سنت بود این فرقه را اکثر مدار حضرت احمد به مکتوبات خود فرموده است اتباع سنت خیر البشر را بار بار نیستم روئے سخن حاشا بسوئے شخص خاص اَکرَمُکُمْ باشد اَتْقَاکُمْ بقول کردگار فی الحقیقت حضرت است و صحابت صوفیست ہر کہ سازد ز اتباع سنت نبوی شعار ظاہر و باطن به آداب سنن آراسته نے که مُرده فاسق و از مرمرش باشد مزار خانقاه ہائے کلان را دیده ام در ہند و سندھ ننگ اسلام اند سجاده نشینان دیار سر فرو برده بجیب فکر مثل عنکبوت تا مکس طینت شود در چنبر کیدش شکار
۴۳ صرف تعمیرات شان از یشم و از مرمر بود بلکہ مسجد ہائے ایشان ہم بود زرین نگار پیر ہن از ابریشم و دستار سلک سبز رنگ بر سر دستار از زربفت میباشد خمار فرشہائے پرنیان در زیر پا انداختہ گنجها اندوختہ بر گنج بنشستہ چو مار مے چلد بر سو و این گنج مقدس گاہ گاہ لیک شرحش کمتر است از ہندوان سوخوار دوستان جانی ات ممت از ازنانی بکن زانکه باشد دوست جانی یکی اندر ہزار دوست نانی بوقت نان پدید آید ہمے لیک جانی آید اندر کلبهٔ زندان بکار
۴۴ جُملہ یاران اَمَانُ الله نانی بودہ اند گر کسے جانی بدے او جان خود کردے نثار لُطف کن با یارِ جانی بیشتر از بیشتر هم مُدارا کن عدو را تا کہ گردد دوستدار لُطف با بیگانگان کن تا کہ خویشانت شوند زانکہ انسان بندہ احسان بود اے تاجدار بندہ حلقہ بگوشت ار تو بنوازی رود اے شَهِ والا گُہر این پند سعدی یاد دار لَهُ اَلْإِنْسَانُ عَبْدُ اَلْإِحْسَانِ ١٢مصنف ہر کسے را از پئے کارے خداوند آفرید کار را از بہر مرد و مرد را از بہر کار در خراسان پیچ سَرا ہلیتِ افسر نداشت گُفت قسّام ازل نادر سرِ خود پیش دار
۴۵ خسرو! این تاج را پندار یک بار گران ہست این بار امانت نی کہ تاج زرنگار حضرت داود را فرمود رب ذوالجلال حکم کن بالحق وترسان باش از روز شمار ہست قول شیکسپیر پادشاه شاعران گاہے آسودہ نی خوابد سر اکلیل دار پادشاہان را خدا بہر رعیّت آفرید تا بفکر راحتش باشند ہر لیل و نہار فرض سلطان است بر دہقان کند لطف و کرم زانکہ سلطان باجگیر است و دہقان باجدار کار چوپان است حفظ گوسپند از بطش گرگ گوسپند از بہر چوپانی نباشد زینهار این وظیفہ را اگر آرد کما حقہ بجاء خواہد آمد سرخرو در حضرت پروردگار لیہ یا داؤدُ اِنّا جَعَلنکَ خَلیفَةً فِی الاَرضِ فَاحکُم بَینَ النّاسِ بِالحَقِّ ۱۲ مصہ
۴۶ اے شہ نادر وجودت بنده ام تا زنده ام از خلوصِ دل دُعا گویت بهر لیل و نهار دوستانت را حمائل باد گلہائے مراد بر گلوئے دشمنانِ رخشنده تیغ آبدار دائما باد انصیبت خدمت اسلامیان سیدالقومی و باشی قوم را خدمت گذار قصه اخلاق خوبت در جهان باد سمر یابد اندر ربع مسکون نام نیکت اشتہار دلنشین گردد بملت حکم تو چون مسکرات جان و دل را هر کسے از جان و دل سازد نثار غایت عزم الامورت باد مرضات اله در صفت شاہان عادل نام تو باد اشتمار له سَیِّدُ الْقَوْمِ خَادِمُهُمْ ۱۲ مص
۴۷ نصب عیبت با دنشر دین برحق تاحیات حشر تو با و اباصحاب رسول نامدار یا الهی با دروح پر فتوحش را سلام صد هزاراندر هزار و صدهزار اندر هزار عاری است این نظمی نظمم زاد عروض نیست امکانم که گویم شعرهای آبدار شان والای ترا شایان نباشد هدیه ام تحفه درویش مسکین برگ سبزم را شمار از ره ذره نوازی گر پذیرائی کنی میرسانم تا فلک نوک کلاه افتخار آب ناصاف است در مشک من مامون وقت از تواضع خالی اش فرما بظرف زرنگار
۴۸ نیستم اقبال تا بیرون کشم از بحر طبع لولوے لا لا بحسب شان شاہ ذی وقار مدعائم محض اظہار خیال ناقص است در حضورت بر طریق موعظت اے شہر یا تا نه باعث بر ملال خاطر عاطر شود تا حد امکان خود کوشیده ام در اختصا از ارادت تا زیا نه خورد چون طبع بلید شد زمام خامه ام بیرون ز دست اختیار خامه ام را یک قلم معذور باید داشتن میکند با دوزبان اظهار عرض اعتذار عفو خواهم هر خطائے را که سر زد از قلم گفته ام از ناکسی یک قافیه را بار بار ختم سازم بر دعا شاہا نصیحت نامه را بَارَكَ اللهُ لَكَ فِي كُلِ لَيْلٍ وَالنَّهَار خیر الناس من ینفع الناس عاصی انسان نژاد
[BLANK PAGE]
در حضور شاهانه ادای خدمت مقبول افتاد زهی عز و شرف