# Qavāʻid-i Fārsī : muṭābiq-i prughrām-i ṣinf-i avval-i Rushdīyah wa Dār al-Muʼallimīn قواعد فارسى : مطابق پرغرام صنف اڤل رشدية و دار المؤلمين # adl0389 # Kābul, Maṭbah-i Shirkat-i Rafīq, 1305 1926 or 1927 # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- Afghanistan Digital Library adl0389 http://hdl.handle.net/2333.1/f4qrfkn8 [ILL] قواعد و قوانین سفارت پرور تحیه استقبالیه مدنیه دارالسلطنت کابل که بحق جمیع از سفر ملوکانه ملوکیت اختصاص میا بند بر طبق سنر فرمان واجب الاذعان [ILL] شرکت آرائی طبع گردید شماره ثبت ۲۰ This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser. When referring to or citing this item please use the "handle" URL and not this document or the URL from which you downloaded it. --- page 2 --- All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial. NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu --- page 3 --- هو الله وزارت معارف ریاست دارالتالیف سلسله لسانیات ۱۰۰ ۱۷ قواعد فارسی مطابق پروگرام صنف اوّل رشدیه و دارالمعلمین بتحریر قاری عبد الله معلم مکتب حبیبیه و تصویب ع ج فیض محمد خان وزیر معارف در مطبعهٔ شرکت رفیق طبع گردید تعداد طبع ۲۰۰۰ قیمت ۱۳۰۵ عالیه مالک این کتاب عبدالسمیع باشد و نتیجه بود را ad103845 پدرها و مادرها --- page 4 --- بسم الله الرحمن الرحیم ۱ : دستور زبان فارسی با علم درست گفتن و درست نوشتن زبان فارسی است : طوری که اگر ما بقواعد این علم رعایت کینم با لفظ خطا در سخن و نوشته ما واقع نمی شود . ۲ : لفظ با هر دو قسمت یافته : کلمه با مهمل . (۱) مهمل لفظ بیمعنی را مهمل گویند که برای معنی با مقرر خاص نشده مثل : ملم . ما غذ . ۳ : دستور زبان با لفظ مهمل سرو کار می نداشته و نه از او بحث میگرد اگرچه عموم در گفتگوی خود گاه در عقب (۱) لفظ بامعنی به مهمل اورا تبجا ذکر میکنند: (۱) در فارسی گاهی بد نبال بعضی کلمات یک لفظ دیگر می آورند که اگر تنها ذکر شود هیچ سختی از او مفهوم نمیگردد این لفظ بی معنی در اصل همان کلمۀ سابق است که حرف اول اورا اکثر بمیم بدل کرده در عقبش می آورند مثل (چوب موب) این مهمل مفید تاکید است . --- page 5 --- مثل: قلم، ملم. کاغذ، ماغذ. سیاهی، میاهی (۴) کلمه: لفظه با معنی را کلمه و (لفظ موضوع) هم میگویند که از خود معنی داشته و بران دلالت میکند. مثل: آدم. آمد. بگر. ۱- کلمه ۴- کلمه با سه قسم است: (۱) اسم (۲) فعل (۳) اداة (حرف). (۱) اسم کلمه ایست که، دلالت میکند بر معنی و مسمّای خود (صاحب نام) و از معنیش زمانه معلوم نمی‌شود مثل: قلم. کاغذ. سیاهی. (تمرین) دستور زبان از چه بحث میراند؟ (۲) رعایت دستور زبان چه فائده دارد؟ (۳) لفظ موضوع، مهمل، کلمه، بچه معنی مستعملند؟ (۴) گاهی لفظ مهمل، چطور استعمال می‌یابد؟ (۵) در مصرع ذیل مهمل لفظ (هستی) را پیدا کنید؟ (لفظ هستی معنی دارد اگر مهمل کنید) --- page 6 --- ٤ (ب) فعل (١) کلمه ایست که: دلالت میکند بکار کار و زمانه هم جزوی از معنی او میباشد مثل نوشت. می‌نویسد. خواهد نوشت. بنویس (ج) ادات: کلمه ایست که: تنها معینش فایده نمیدهد و تا به کلمه دیگر (اسم، فعل) پیوست نگردد؛ چیزی پوره از او معلوم نمیشود مثل: از، بر، در، از: از شما خورسندم. بر: بر بام دوید و کرد هر گوشه نگاه. در: در خانه اگر کس است یکحرف بس است. در مثالهای فوق؛ اگر کلمات شما، بام و خانه ١ معنی فعل سه جزء دارد: کار و زمانه و فاعل کار مثل گفت که از معینش کار گفتن و زمانه گذشته و گوینده که فاعل اوست معلوم میشود. --- page 7 --- با حرف از، بر، در، پیوست نمی گشتند؛ معنی اینها پوره بفهم نمی آمد. (تمرین ۲) کلمه برچند قسمت یافته؟ اقسام آن از هم چه فرق دارند؟ از هر یک از اقسام کلمه ده ده لفظ؛ بشمرید! (تمرین ۳) در فقرات ذیل؛ اسم وفعل وحرف را از هم جدا ساخته نشان دهید. فصل تابستان درآمد. میوه ها در این فصل پخته می شوند. هوای پغما[ن] باعتدال میباشد ،سرک دارالامان چقدر خوش آیند است. کابل مرکز دولت علیه افغانستان بوده. از حکیمی پرسیدند که زنده مرده کیست گفت آنها که نقد حیات را غیر از معاونت و محبت بشیر بجز دیگر صرف نمایند دو کس رنج بیهوده بردند وسعی بیفائده کردند. یکی آنکه گرد کرد و نخورد دوتم آنکه آموخت و عمل نکرد. از سخن بیهوده اندیشه کن و خاموشی پیشه نمای. بسا هنر که دیگری را بنظر عجیب نماید. هر کرا بینی معلومات خود را هنر داند و هر چه رانداند و نتواند عیب شمارد. --- page 8 --- ( ٤ ) ۲- ضمیر شخصی ۵:- نوعی از اسم را ضمیر میگویند. ضمیر آنست که جانشین اسم ظاهر بوده و بر یکی از سه شخص دلالت نماید مثل : من ، تو ، او. ۶:- ضمیر ؛ بر دو قسم است : منفصل ، متصل. ضمیر منفصل ؛ اسمی است که تنها تلفظ می شود و در تنها شش است بدین ترتیب : | مفرد جمع ضمیر منفصل متکلم یا شخص اول : | من ما مخاطب یا شخص دوّم : | تو شما غائب یا شخص سوم : | او ایشان ۷:- این ضمائر را سه حالت است : فاعلی، مفعولی اضافی. حالت فاعلی آنست که پیش از اسم یا فعل بیایند و در انوقت مبتدا یا فاعل میباشند مثل : من ؛ دانایم ، من میخوانم. معارف --- page 9 --- حالت مفعولی آنست که در آخر شان علامه مفعولی (را) لاحق شده با فعل پیوست گردند مثل : مفرد جمع شخص اوّل : مرا خواست (۱) ما را خواست شخص دوم : ترا خواست شما را خواست شخص سوم : او را خواست ایشانرا خواست ۸ حالت اضافی آنست که : بعد از اسم واقع شده نسبت آن اسم بطرف اینها شد باشد . ( ۱ ) نون ( من ) و واو ( تو ) درین حالت حذف میگردد و (مرا ) و (ترا ) تلفظ و نوشته می شود. هرگاه من را گفت یا تو را کفت ، نوشته و تلفظ کنند خطا ست و در بحث مفعول ذکر شود . --- page 10 --- ۸ در اینوقت اسم سابق را مضاف و این ضمیر ها را مضاف الیه گویند. مثل مفرد . جمع ضمیر منفصل اضافی شخص اوّل : کتاب من . کتاب ما شخص دوّم : کتاب تو . کتاب شما شخص سوّم : کتاب او . کتاب ایشان ۳ - ضمیر متصل ۹ :- ضمیر متصل ؛ اسمی است که تنها بتلفظ نیاید، بلکه همیشه بکلمۀ پیشتر از خود پیوست میگردد . ضمیر متصل ؛ نیز سه حالت دارد و بوجۀ ذیل است ضمیر متصل فاعلی مفرد . جمع شخص اول : م . یم شخص دوّم : ی . ید شخص سوّم : د . ند --- page 11 --- ۹ این ضمائر : همیشه فاعل میباشند و از برای اینها حالت دیگر نیست بجز میم که دیگر حالات هم دارد و درشماره پنج است (۱) ١٠:- ضمیر متصل مفعولی واضافی در شماره شش است مفرد | جمع م | مان ضمیر شخصی متصل .. ت | تان ش | شان ١١:- حالت مفعولی این ضمائر آنست که : بآخر فعل پیوسته گردند . مثل : مفرد . جمع ضمير متصل بمفعولی شخص اول | خواستم . خواست مان شخص دوم | خواستت . خواست تان شخص سوم | خواستش . خواست شان (۱) ضمائر فاعلی وقتیکه باسم متصل شوند برای ربط خبر بمبتدا میباشند مثل : ( من دانایم ) --- page 12 --- ۱۱۲- حالت اضافی این ضمائر آنست که : بآخر اسم پیوست میگردند. مثل : مفرد اسپم اسپت اسپش جمع اسپ مان اسپ تان اسپ شان (تمرین ٤) همه ضمیرها در شماره چند است ؟ ضمیر منفصل، چند تا ؟ ضمیر متصل فاعلی بچه متصل شود؟ ضمیر متصل مفعولی و اضافی از هم چه فرق دارد؟ ضمیر منفصل چند حال دارد و متصل چند حال؟ کسی گفت پنداشتم طبیبی است که دزدی بمانتر از غیبی است بدو گفتم ای یا رشفته هوش شگفت آمد این داستانم بگوش بناراستی در چه بینی بهی که بر غیبتش مرتبت می نهی بلی گفت دزدان تهور کنند ببازوی مردی شکر گیرند نه غیبت که آن ناسزاوا مرد که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد (تمرین ۵) ابیات فوق را نثر کنید ! حالات ضمائری که در این ابیات است نشان دهید ! --- page 13 --- ۱۱ ۴- اسم خاص ۱۳ :- خاص ( علم ) اسمی است که بر یک شخص یا یک چیز معلوم دلالت کند و صاحب نامش معین باشد . مثل حسن ، حسین احمد علی ، کابل . قندهار . هرات . غزنین . میمنه . بلخ قراءت بنالید درویشی از ضعف حال بر تندخونی خداوند مال نه دینار داد آن سیه دل تنگدار بروز و بسر ماری از طیره بانگ دل سائل از جور او خون گرفت سر از غم برآورد و گفت ای شگفت توانگر ترش روی باری چراست مگر می نترسد ز تلخی خواست بفرمود کوته نظر تا غلام براندش بخواری در جر تمام بنا کردن شکر پروردگار شنیدم که برگشت ازو روزگار بزرگیش سر در تباهی نهاد عطارد قلم در سیاهی نهاد (تمرین ۲) حکایت فوق را یکمرتبه بزبان و یکمرتبه بقلم شرح دهید؟ (تمرین ۳) ضمائر فاعلی و مفعولی و اضافی را که در این ابیات است از هم جدا کنید + --- page 14 --- ۱۲ ۵- اسم عام ۱۴:- عام (اسم جنس) اسمی است که بر شخص یا چیز غیر معین دلالت کند و صاحب نامش مشخص نبوده بر کم و زیاد افراد مسمای خود شامل باشد . مثل : مرد . زن . پسر . دختر . درخت . سبزه که بر هر فرد مسمای خود شامل اند . ( تمرین ۲ ) در کلمات ذیل بالای اسم خاص علامه (۱) و بالای اسم عام علامه (۲) بنهید ! کودک . فرامرز . شهنواز . جلال آباد باغ . شهر . قلعه قاضی . شیر دل . شاہپاز . ببر . فرزند ہندوکش . ابراهیم . پدر . مادر . کوه . دشت خانه . سرای . سال . ماه . رجب . علی محمد . خداداد پغان . ده . اسحاق . سهراب شیر احمد . افغانستان افغان . لغمان . کنر . بهار . داد محمد . فضل محمد شاه پور . آدم . حیوان سور . موی . خواجه صفا . پل مستان . دارالامان . سرگ . یار محمد . اندپیک اینجا تصویر الف ۲۰۰ . ۲ سمبه باشد ! ! ! --- page 15 --- ۱۳ بسیط و مرکب ۱۵ :- بسیط : اسمی است که یک کلمه و بی جزء باشد. مثل: مرد . زن . پسر . دختر . قلم . کاغذ ۱۶ :- اسمای بسیط وقتیکه با کلمه دیگر بیامیزند: آخرشان گاهی بسکون و گاهی بحرکت تلفظ میشود مثل زمین، ماندنابیات قراءت شب از بهر آسایش تست و روز شب انور و مهر کیتی فروز اگر باد و برف است و باران میغ و گره عدجوکان نه زد برق تیغ خور و ماه و پروین برای تواند قنادیل سقف سرای تواند ز خارت گل آورد و ارما و مشک زمر از خاک و مرگ کل از چوب خشک همه کار دانان فرمانبرند که تخم تو در خاک می پرورند و گر تشنه مانی ز سختی جوش که سقای ابرا بت آرد بدوش صبا هم مرتبه و دالش و در همی گستراند بساط بهار (تمرین) در ابیات فوق اسمای بسیط را نشان دهید! (تمرین) حاصل ابیات را یکدفعه شفاهی و یک مرتبه بقلم شرح دهید! --- page 16 --- ١٤ ١٧- مرکب اسمی است که : از دو کلمه یا بیشتر ؛ آمیزش یافته باشد . مثل : علی احمد . داد محمد . باغبان اسم مرکب : چند نوع ؛ ترکیب ؛ مییابد : (۱) از دو اسم . مثل : گلقند . سرکنگبین . (۲) از دو فعل . مثل : گفتگو . کشمکش (۳) از اسم و فعل مثل : شهنواز . هندو کش (۴) از اسم و حرف : در آمدن . برآمدن . (۵) از فعل و حرف : وادید . واسوخت ۱۸- گاهی دو کلمه ؛ بواسطه ( الف ) بهم میامیزد . مثل : سراسر . تکاپو . سراپا . روارو . شباشب . ۱۹ :- و گاهی بواسطه ( واو ) ترکیب یابد . مثل : رفت و آمد . جست و خیز . گفت و شنید . داد و گرفت --- page 17 --- ۱۵ ۱۲۰- در اسمهای مرکب ؛ علامه جمع در جزء اخیر لاحق میگردد مثل : تکاپو ها . گیر و دارها . چشمه سارها و نیز در آخر جزء اخیر؛ حرکت تالیفی؛ عارض می شود مثل : جادو بیانان بزم سخن . کروبتهای شهر آرا . (تمرین ۸) در کلمات ذیل : انواع اسم مرکب را از هم جدا کنید ! اعلیحضرت . چرخ آب . رفت و روب. کشاکش . جستجو . کوه دامن . برگشت. بیدمشک . گلاب . خوشآمد . زهرخند . کمربند . گیر و گرفت . برخاستن . بازخواست خوردکابل . بادزن . رستاخیز . جلال آباد چار آسیا . زد و خورد . شاه محمد . خان شیرین دستکش . سرچشمه . شست و شو . دست مال --- page 18 --- ١٦ مفرد و جمع ٢١:- اسم ؛ از حیث کمیت ؛ دو قسم است : مفرد و جمع. مفرد ؛ اسمی است که : بریکی دلالت نماید. مثل: کتاب ، رساله ، مرغ ، آهو ، سبزه ٢٢:- جمع ؛ اسمی است که بر دو یا بیشتر ؛ دلالت کند. مثل : کتابها . رساله ها . مرغان . آهوان سبزه ها ٢٣:- علامۀ جمع ؛ در فارسی ؛ دو هست : (ان) این علامه برای اسم ذی روح است که در آخرش پیوست میگردد . مثل : مفرد جمع مرد مردان زن زنان اسپ اسپان پیل پیلان --- page 19 --- ۱۶ (۲) ها : علامت جمع غیر ذی روح است که در آخر اسم مفرد پیوست می شود . مثل : گل گلها باغ باغها چمن چمنها م ۲ : - وقتیکه در آخر اسم ( های مختفی ) باشد و خواهیم او را بـ (الف و نون) جمع بندیم ؛ های مختفی را بکاف بدل میکنیم . مثل : خسته خستگان کشته کشتگان و اگر بـ ( ها ) جمع بندیم ؛ های مختفی حذف نشود. مثل : ژاله ژالها شانه شانها در اسمی که احتمال شبهه با سم دیگر بیاید خوب است ها را از نوشته نیندازند . چنانکه در جمع خانه اگر ها از نوشته بیفتد ملتبس شود بـ جمع (خان) --- page 20 --- ۱۸ ۲۵ : وقتی که در آخر اسم ( الف یا واو ) باشد و بخواهیم اورا به ( ان ) جمع بندیم پیش از علامه جمع ( یا ) بآخرش در آوریم . مثل : بینا بینایان خوشخو خوشخویان مگر آهو . بازو . بانو . جادو . زانو . گیسو . از این قاعده مستثنی بوده در وقت لحوق علامه (ان) جمع به آخرشان پیوست نگردد. مثل : آهو . آهوان روان ) توانا وقوت سترد خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست ۲۶ :- گاهی بعض اسما را به (ات) که علامه جمع مؤنث عربی است جمع بندند. مثل : باغ باغات ده دهات در اینجا سکون جمع و های مختفی بآخر اسم داده می شود --- page 21 --- بدل مےشود. مثل : دسته دستجات ۱۹ قراءت یکی از فضلای عصر، تعلیم ملک‌زادهٔ میکردی و زجر بیقیاس نمودی و چوب بی‌محابا زدی. باری پسر از بیطاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند، برداشت. پدر را دل بهم برآمد. استاد را بخواند و گفت: بر پسران آحاد رعیت چندین جفا و توبیخ نکردی که فرزند مرا، سبب چیست؟ گفت: خداوند! سخن باندیشه باید گفت و حرکت پسندیده باید کرد همه خلق را؛ خاصّه پادشاه؛ نرا که بر دست و زبان ملوک هرچه رفته شود، هرآینه در اقلیمی گفته شود و قول و فعل عوام را چندان اعتبار نباشد. (تمرین ۹) از حکایت فوق، چه فائده گرفتید؟ شرح دهید! (تمرین ۱۰) حکایت فوق را بعبارهٔ خود درآورید! ۳۱ --- page 22 --- ۲۷:- بعض اسما را بطور عربی هم جمع بندند. مثل: افغان افاغنه توپ اتواپ ۲۸:- کاهی اسم ذیروح را به (ها) و هم غیر ذیروح را به (ان) جمع بندند مثل : ۱ آدم آدمها درخت درختان (تمرین ۱۱) اسمای ذیل را یکبار به (ها) و یکبار به (ان) جمع بندید ! آشنا ، بیگانه ، مشک مو ، لاله چشم . نامه . سر . جبین . رخساره . ذقن فاخته . سرو . چنار . بید . پخته . خام نگاه . قمری . کبوتر . گلبن . دست . پا --- page 23 --- ۲۱ حالت اسم ۱۲۹:- اسم را در رشته سخن؛ حالتی چند پیش می شود که آنرا خاصه اسم نیز گویند . (۱) حالت تجرید . (۲) حالت مفعولی . (۳) حالت ندا . (۴) حالت اضافی . ۱۳۰:- اسم در حالت تجرید؛ مبتدا یا خبر یا فاعل یا نائب فاعل واقع می شود . (۱) مبتدا ۱۳۱:- مبتدا؛ اسمی است که : در آغاز سخن واقع شده صفت یا اسم دیگری را با و نسبت دهند . --- page 24 --- در این دو مثال ؛ احمد ؛ مبتدا است ؛ زیرا که در مثال اول ؛ صفت و در مثال دوّم ؛ اسم ؛ بطرف او نسبت یافته (۲) خبر ۳۳ خبر ؛ صفت یا اسمی است که : نسبتش بمبتدا شود مثل : احمد ؛ داناست . احمد ؛ برادر ماست . در این دو مثال ( دانا و برادر ما ) خبر واقع شده اند چرا که نسبت شان بسوی مبتدا ( احمد ) شده (۳) رابطه ۳۴ لفظ ( است ) در مثالهای فوق ؛ کلمۀ رابطه است که خبر را به مبتدا ربط داده و کلمات رابطه دو نوعند : (۱) ثبوتی که : خبر را برای مبتدا ثابت سازد . مثل استم . استیم . استی . استید استند . هستم . هستیم . هستی . هستید هستند . --- page 25 --- ۲۳ (۲) سلبی که خبر را از مبتدا منفی سازد. مثل: نیستم. نیستیم. نیستی. نیستید. نیستند (۴) فاعل ۳۴- فاعل؛ اسمی است که: فعل معلوم را باو نسبت دهند مثل: احمد: خواند. محمود؛ می نویسد. در این دو مثال؛ احمد و محمود؛ فاعل؛ میباشند چراکه نسبت فعلهای معلوم؛ بطرف شان شده ۳۵- علامه فاعلیت یا ابتدای اسم است یا وال مجهول خود (۵) نائب فاعل ۳۶- نائب فاعل؛ اسمی است که : فعل مجهول بطرف نسبت دهند مثل: کتاب؛ خوانده شد نامه باو نوشته (تمرین ۱۲) برای هریک از کلمات ربط ثبوتی و سلبی مبتدا و خبر مناسب بیاورید: امین جور ، من ، هوشمند، رستم ، --- page 26 --- ٢٤ در این دو مثال کتاب و نامه، نائب فاعل واقع شده اند، چرا که نسبت فعلهای مجهول، بطرف شان شده (تمرین ١٣) در فقرات ذیل؛ مبتدا، خبر و فاعل را نشان دهید! هیچ چیز؛ بهتر از اندیشه و تفکر نیست. سلامتی در تنہائی است. کارها ثمره اندیشه هاست. کم آزار از گزند مردم بیاساید. خداوند بهر چیز توانا است خدا داند می بیند و می پوشد. همسایه نمی بیند و می خروشد خائن پیوسته خائف است. مردم بی خیر در زندگی مرده اند تباه کاری نشناختن دوست از دشمن است. نیکوکاران بمیرند و نام نیک شان زنده بماند. مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال. آنچه گفتنی است سخنی است که از او نفعی بهروم رسد. شگفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست. --- page 27 --- (۶) مفعول ۳۷:- مفعول؛ اسمی است که: فعل بروی واقع شود. و بر دو قسم است: مفعول صریح، مفعول بواسطه ۳۸:- مفعول صریح؛ آنست که حرف اضافه بر و داخل نباشد و غالبا در جواب (کرا، چرا) گفته شود، مثل: احمد را؛ دیدم . کتاب را؛ خواندم. در این دو مثال احمد، کتاب، مفعول صریحند؛ چرا که در جواب (کرا، چه را) گفته می شوند. ۳۹:- علامه مفعولیت (را) هست که در آخر اسم درآورند. و از مثالهای فوق ظاهر است. ۴۰:- وقتیکه علامه مفعولی؛ بضمیر (من و تو) پیوست گردد (نون و واو) شان حذف گردد. مثل: مرا دید. تراگفتم ۴۱:- گاهی الف (او) نیز حذف گردد و این مخصوص نظم است دل متحیر که چه داند (و را) عقل در این گم که چه خواند دورا) --- page 28 --- ٢٦ ٤٢- از اسم عام ، علامه مفعولی حذف گردد. مثل کتاب ؛ میخوانم . خط ؛ می نویسم . (تمرین ١٤) از برای هر یک از افعال ذیل ، دو مفعول صریح بیاورید، یکی با علامه مفعولی و دیگری بی علامه. آموخت . خواست . نوشت . دانست. میگوی خواهد زد. شکستم . دیدید . خواهید گذاشت. ربودند . دواند. می برد . افکند. پاشید. خواهد گرفت . برید . تکاند . ساخت . گرفت (تمرین ١٥) بجای نقط ؛ مفعول صریح بنویسید ! شب ... خواندم . امروز ... می نویسید . من .. گفتم احمد ... میگیرد. شما ... خواهید گرفت . معلم .. تحسین کرد باد ... ریخت . آفتاب ... میرساند . شما ... می شنید اسلم ... می آورد. حسین ... میرانده گربه ... می رباید گلی ... میدرد . درخت ... می آورد. آب .. تازه میکند --- page 29 --- ۲۷ (۲) مفعول بواسطه ۴۷: مفعول بواسطه : اسمی است که بواسطهٔ حرفی از حروف، فعل بر وی واقع شود و غالباً در جواب (از که، از چه، بکه، بچه، باکه، باچه، از کجا، بکجا) وغیره واقع شود و چند قسم است: (۱) مفعول الیه که حرف (به) بران درآورند: به شما گفتم (۲) مفعول معه " " با " " " : با شما میروم. (۳) مفعول عنه " " از " " " : از شما میپرسم. (۴) مفعول فیه " " در " " " : در مکتب اینجا ایم. (۵) مفعول له " " برای " " " : برای شما با نوشتم. (تمرین (۲) در عبارت ذیل زیر مفعول صریح علامه (۱) وزیر مفعول بواسطه علامه (۲) بنهید: نیکی از مردمان دریغ مدار، آزا را از دل دور کن تا از شمای آزادگان باشی. پیر که با بدان نشیند روی نیکی نه بیند. ضعیفی که باقو دلاوری کند یار دشمن است در هلاک خویش. عمر را غنیمت بشمار و در کار نیک بکوش. پیوسته زبان را دور دان نگاهدار مگر آنگاه که بسخن ضرورت افتد. بگفتہ خود کار کن تا بگفته تو کار کنند. از بدان بیگانه باش تانیکان بتو اشنا گردند. قراءت ناخوش آوازی ببانگ بلند، قرآن میخواند. صاحبدلی بر او بگذشت و گفت درآمد شما بهره چنه است؟ گفت هیچ. گفت پس چرا این همه خود زحمت میدهی؟ گفت از برای خدا میخوانم. گفت از برای خدا مخوان. (تمرین ۱۷) حکایت فوق را یکبار بر زبان و یکبار بقلم شرح دهید با وضعی که دران همه معلوم باشد. --- page 30 --- ۲۸ (۸) حالت ندا ۶۴- حالت ندا آنست که : اسم؛ منادا واقع شود. حرف ندا دو هست: ای ؛ الف. ای: در اول اسم ؛ در آید، مثل : ای خدا ؛ الف: در اخر اسم ؛ پیوست گردد: اعلم حضرتا؛ ۶۵- گاهی حرف ندا از منادی حذف گردد واین در اشعار متاخرین بکثرت می آید مثل : صائب! کسی برتبہ شعر نمیرسد دست سخن گرفته بر آسمان شدم صائب در مصرع اول منادی است که حرف ندا از و حذف شده شنیدم که صاحبدلی نیکمرد یکی خانه بر قامت خویش کرد کسی گفت من و یک مقام مپرس گزین خانه بهتر کنی گفت بس چه میخواهم از طارم افراشتن همینم بس از بهر بگزاشتن مکن خانه در راه سیل ایغلام که کس را نگشت این عمارت تمام نه از معرفت باشد و عقل ورای که بر ره کند کاروانی سرای ( تمرین ۱۹ ) ابیات فوق را نثر کنید؛ مفعولها و منادی را تفریق کنید ! --- page 31 --- ۲۹ (۹) حالت اضافت ۶۶- حالت اضافت آنست که : اسم مضاف واقع شود اضافت نسبت و علاقه یک اسم است به سوی اسم دیگر که هم نخستین را مضاف و دوم را مضاف الیه گویند . ۶۷- علامه اضافت کسره ایست که در آخر مضاف می آید مثل: مملکت افغانستان ، دستور فارسی . (۱) اضافت باعتبار معنی ۶۸- اضافت : بلحاظ معنی بچند قسم می آید : (۱) اضافت بیانی که : مضاف الیه برای بیان جنس و نوع مضاف می آید مثل : انگشتر طلا ، نگین الماس (۱) هرگاه ضمیر مفرد متصل مضاف الیه واقع شود در خاتمه مضاف فتحه می آید : اسبم ، کتابش ، چاقویت . --- page 32 --- (۲) اضافت تخصیصی که مضاف الیه، مضاف را تخصیص دهد مثل: چراغ موتر، شیشه تیل سوز. (۳) اضافت توضیحی که: مضاف الیه فردی از افراد مضاف باشد. مثل: شهر کابل، سرک دارالامان. (۴) اضافت تملیکی که: مضاف مال و ملک مضاف الیه باشد یا بر عکس. مثل: قلم احمد، صاحب عقل. (۵) اضافت ظرفی که: مضاف الیه مظروف مضاف باشد یا بر عکس. مثل: پیاله چای، چای پیاله. (۱) بعضی اضافت را بطور کلی به سه قسمت کرده اضافت لامی بیانی تشبیهی گویند. درینصورت مآل اضافت تملیکی و تخصیصی به لامی و رجوع اضافت توضیحی و قسم اول ظرفی به بیانی و بازگشت اضافت استعاری به تشبیهی می شود. --- page 33 --- ۳۱ (۶) اضافت تشبیهی که : مضاف الیه را مشابه سازند بمضاف مثل : اطفال شاخ . بنات نبات . (۷) اضافت استعاره که : مضاف الیه چیزی را تشبیه نمایند یکی از لوازم مشبه به بسوی او مضاف گردد. مثل : چنگال اضافت بلحاظ لفظ ۴ وقتیکه مضاف الیه بر مضاف مقدم شود، کسرۀ اضافت حذف گردد. مثل شاه پور . شاهباز . این اضافت را ( اضافت مقلوب) گویند، چرا که در اصل پور شاه و باز شاه بوده . ۵ـ گاهی بی تقدیم مضاف الیه هم کسرۀ اضافت حذف گردد. مثل : پسر عم . صاحب دل . این اضافت را ( اضافت موصول ) مینامند . --- page 34 --- ۵۱:- اسم مختوم به (الف و واو) وقتیکه مضاف گردد (یا) بآخرش در آورند. مثل: آشنای شما. بوی گل. ۵۲:- اسم مختوم به های مختفی وقتیکه بضمیر متصل (م، ت، ش) مضاف گردد، الف در آخرش در آورند. مثل: جامه ام. خامه ات. نامه اش. ۵۳:- در اضافت بغیر ضمیر متصل؛ های مختفی به همزه ملینه بدل شود. مثل: خانه من. لاله باغ. (تمرین ۱۸) در ترکیبات ذیل؛ انواع اضافت را از هم جدا کنید! آب انار. جوی آب. برادر قاسم. رخش رستم. پای اندیشه. آب حوض. گوهر اشک. دریای کابل پند غازی. دارای خرد. خط یاقوت. زنجیر طلا. شهزاده. بال فکر. سر رشته. گل رخسار. روی سخن --- page 35 --- اسم اشاره ۵۴ :- اسم اشاره آنست که : بواسطۀ او کسی یا چیزی را نشان دهند و در شماره دو هست : این . آن . (این) برای اشارۀ قریب می آید مثل : این مرد آن : برای اشارۀ بعید، استعمال می شود : آن مرد ۵۵ :- وقتیکه مشارالیه ذی روح باشد ، و خواهیم اسم اشاره را جمع بندیم : به (الف و نون) جمع می بندیم مثل اینان . آنان . و در غیر ذی روح به ( ها ) جمع می بندیم مثل : اینها . آنها . ۵۶ :- هرگاه بر اسم اشاره (به) درآورند . الفش بـ(دال) بدل شود . مثل : بدین . بدان . ۵۷ :- وقتیکه (از . بر . در . چو . که . و) درآورند ؛ الف حذف شود . مثل : درین . برین . --- page 36 --- ٣٤ ۵۸:ـ در کلمات (شب. روز. سال) وقتیکه مشارالیه سبب واقع شوند؛ در عوض (این) (ام) در آورند. مثل: امشب . امروز . امسال. ۵۹:ـ وقتیکه این و آن یکجا ذکر شوند؛ حاجت بمشارالیه معینی نداشته و در شمار مطلق مبهمات میروند. بدنامی حیات دو روزی بیش بود گویم کلیم با تو که هم چسبان گذشت یکروز صرف بستن دل شد باین و آن) روز دگر بکندن دل از جهان گذشت (تمرین ١٩) بجای نقطه‌ها هر یک از (این و آن) را که مناسب باشد بنویسید غم و شادمانی بسر میروند بمرگ ... دو از سر بدر میروند چه ... را که بر سر نهادند تاج چه ... را که بر گردن آمد خراج در ... دم کاجل بر سر هر دو تاست نمی شاید از یکدگر را شناخت قوت افزون تر از یان بخشد قوت حکمت طلب که جان بخشد ز ... همه رنج و ابتلا خیزد ز ... همه رونق و صفا خیزد ز ... همه جان شد و روان آراست و ... بتن بر فزود و از جان کاست (تمرین ٢٠) ابیات فوق را نثر کنید؟ بدون کلمات این و آن --- page 37 --- ۳۵ صفات ۶۰ – صفت؛ اسمی است که : حال و چگونگی شخصی یا چیزی را بیان کند. مثل : پست . بلند . سفید . سیاه. چیزی که حال و چگونگی او بیان می شود آنرا موصوف میگویند. مثل : موصوف صفت . درخت ..... بلند . دیوار ..... پست . روی ..... سفید . موی ..... سیاه . ۶۱ – صفت؛ بر دو قسم است : سماعی . قیاسی . صفت سماعی آنست که : جامد بوده از کلمه دیگر ساخته نشده باشد. مثل : نیک . بد . سرد . گرم. ۶۲ :- صفت قیاسی ؛ آنست که : از کلمه دیگر مثل (درخشان) شده باشد و چند نوع می اید : --- page 38 --- ۲۶ (۱) بزیادت (نده) در آخر امر. مثل : زن ، زننده. (۲) بزیادت (الف ونون) " " " زن ، زنان. (۳) " " (الف) " " " دان ، دانا. اول را اسم فاعل و دوم را اسم حالیه و سوم را صفت مشبهه گویند. (۴) بزیادت (ار) در آخر فعل امر یا ماضی ، مثل: امر صفت ماضی صفت پرست ... پرستار خواست ... خواستار (۵) بزیادت (گار) در آخر امر یا ماضی یا اسم. مثل: امر صفت ماضی صفت اسم صفت آموز ... آموزگار کرد ... کردگار ستم ... ستمگار (۶) بزیادت (گر) در آخر اسم . مثل: زر ... زرگر این صیغه برای پیشه وره خاص است. --- page 39 --- ۳۷ (۷) بزیادت (های مختفی ) در آخر ماضی و این را اسم مفعول گویند اگر از متعدی بنا شود . | ماضی صفت مثل : | بست ... بسته | کشت کشته وقتیکه از فعل لازم بنا شود؛ صفت مشبهه خواهد بود. | ماضی صفت مثل : | خفت ... خفته | نشست... نشسته ( تمرین ۲۱) برای هر یک از اسمهای ذیل ؛ دو صفت مناسب بیآور آب . آتش . باد . خاک . زمین . آسمان . چاقو . قلم کابل . شهر. دست . دماغ . سر. جبین . شکم . پای هوا . نفس . آفتاب . ماه . ستاره . شب . روز. ( تمرین ۲۲) برای هر یک از صفات ذیل دو اسم مناسب بیاورید : تنومند . لاغر . بیدار . دانا . سخت مست . سرد . گرم . نرم . درشت . صاف . درد . پاک . آلوده . سبک . سنگین تلخ . شیرین . شور . تند . پست . بلند . درست . شکسته دلاور . شیفته . آشفته . شرنده . پژمان . تشنه . بسته --- page 40 --- ۳۸ بسیط و مرکب ۱۲۳- بقسمت دیگر صفت دو نوع است : بسیط ، مرکب. صفت بسیط ، آنست که : یک کلمۀ بی‌جزء باشد مثل: خوب. ۱۲۴- صفت مرکب ، آنست که : از دو کلمه یا بیشتر از ان بنا یافته باشد و بقرار ذیل است : (۱) از ترکیب دو اسم . مثل : سرگروه . (۲) ״ ״ اسم و صفت . ״ سرگران . (۳) ״ ״ ״ و فعل امر ״ بت‌شکن . (۴) ״ ״ ״ دو اسم بواسطۀ حرف در بدر اسم تفضیل ۱۲۵- وقتیکه در آخر صفت لفظ (تر یا ترین) بیاوریم اسم تفضیل بنا می شود . مثل : از خوب ... ... خوبتر. --- page 41 --- ۳۹ صفت نسبی ۶۶:- وقتیکه در آخر اسم (یاء) نسبت در آوریم، صفت : اسم صفت نسبی میگردد مثل : کابل ... کابلی. ۶۷:- اسم مختوم به (الف و واو) وقتیکه موصوف شود؛ نخستین در آخرش (یا) در آورده صفت را با آن متصل میکنیم مثل: سیمایے خوش . مویے دلگش . ۶۸:- وقتیکه اسم، مختوم به های مختفی باشد؛ روی ها همزه گذاشته و همان همزه، تلفظ می شود، مثل: خانه هولدار. ۶۹:- گاهی در آخر موصوف و گاهی در آخر صفت یک (یا) درآورند و او را یا ی توصیفی؛ مینامند که آن برا تفرقه است در بین ترکیب توصیفی و ترکیب اضافی. مثل: شخصی خوب . شخص خوبی . ۷۰:- موصوف ، مفرد باشد یا جمع ، صفت مفرد می آید. مثل: آدم نیک. آدمهایے نیک. --- page 42 --- (۱) ۔ وقتیکه بجای اسم بیاید : حکم اسم میگیرد: مثل : نیکان ، پاکان ، که در همسل : مردمان نیک ، مردمان پاک میباشد . (۱) (تمرین ۲۳) در ابیات ذیل : اقسام صفات را معلوم کنید ! یکی گربه در خانه زال بود که برگشته ایام و بد حال بود دوان شد بمیهانسرای امیر غلامان سلطان زدندش بتیر چکان خونش از استخوان میدو همیگفت و از هول جان میدوید اگر جستم از دست این تیر زن من و کنج ویرانه پیر زن نیرزد عسل جان من زخم نیش قناعت نکوتر بدو شاب خویش خداوند از ان بنده خورسند نیست که راضی بقسم خداوند نیست (تمرین ۲۴) ابیات فوق را نثر کنید ! حصه اخلاقی آنرا بیان کنید: (۱) در بین ترکیب اضافی و توصیفی صورۃً فرقی نیست چه آخر مضاف و موصوف یک حکم دارد اما بحسب معنی در بین هر دو فرقی هست چرا در ترکیب اضافی وجود هر یک از مضاف و مضاف الیه ملحوظ و معتبر است اما در ترکیب توصیفی تنها وجود موصوف ملحوظ و معتبر بهمان صفت میباشد. --- page 43 --- مصدر 72:- مصدر ؛ اسمی است که از و فعل بنا یافته و در آخرش لفظ (تن یا دن) باشد. مثل : گفتن. شنیدن. نخستین را مصدر تائی میگویند. در مصدر تائی پیش از (تا) یکی ازین چار حرف (خ.س.ش.ف) می آید مثل : آموختن. بستن. کشتن. خفتن. 73:- دوم را مصدر دالی میگویند و در ان پیش از دال یکی از این پنج حرف (ی.ا.ر.ن.و) می آید. مثل : شنیدن. ایستادن. خوردن. کندن. نمودن. ________________________________________ در آخر مصدر دالی پیش از دال (ز) و (میم) نیز می آید مثل زدن آمدن. مگر سوای این دو مصدر دیگر نیامده. (تمرین 15) ده ده مصدر از تائی و دالی بشمارید ! --- page 44 --- ٤٢ فعل ١٤- فعل ؛ کلمه ایست که معنیش بزمانه تعلق داشته باشد و در آغاز رساله تعریفش گذشت ، زمانه ؛ سه قسم است : (١) زمانه گذشته که فعل آنرا د ماضی ، گویند مثل انوشت (٢) زمانه موجود که " " حال " " می نویسد (٣) " آینده " " مستقبل " خواهد نوشت لازم و متعدی ١٥- فعل ؛ برو و قسم است : لازم ومتعدی . فعل لازم ؛ آنست که : تنها فاعل داشته معنیش بمفعول صریح تعلق نگیرد. مثل : آمدم ، رفتم ، نشستم ، برخاستم . ١- فعل متعدی ؛ آنست که ؛ هم فاعل داشته و هم معنیش مفعول صریح تعلق بگیرد. مثل : خواندم ، نوشتم --- page 45 --- معلوم ومجہول ۷۷:- فعل متعدی بدو طور استعمال میشود : (۱) با فاعل وآنرا (فعل معلوم) گویند مثل : احمد نویشت (۲) ” مفعول ” ” (فعل مجهول) ” ” نامه نوشته شد مثبت، منفی ۷۸:- فعل متعدی باشد یا لازم ، دو قسم است : (۱) مثبت که : نسبت او بطرف فاعل بطریق ثبوت باشد مثل : من ، خواندم . تو خواندی . او بخواند. (۲) منفی که : نسبت او بطرف فاعل بطریق نفی باشد. مثل: من ؛ نخواندم ، تو، نخواندی . او، نخواند (تمرین ۲۸) فعل لازم و متعدی را از هم جدا کنید؟ دانست . رست . کوفت . رست . خواست. برآمد . آویخت . افتاد . خست . برخاست . در آمد. شگفت . نشست . خورد. آشفت . پژمرید . شکافت. --- page 46 --- ٤٤ ماضی مطلق ٧٩- ماضی مطلق (شهودی) فعلی است که دلالت کند بر کار زمانه گذشته. ماضی مطلق معلوم را از مصدر سازند بطوریکه نون مصدر را حذف کرده باقی کلمه بعینه صیغه مفرد شخص سوم میباشد. مثل از: نوشتن نوشت. بعد ضمائر متصل فاعلی را بآخرش پیوست کرده این جور صرف میکنیم: مفرد جمع شخص اول نوشتم. نوشتیم. شخص دوم نوشتی. نوشتید. شخص سوم نوشت. نوشتند. صرف ماضی مطلق معلوم از نوشتن ٨٠:- هرگاه فعل مثبت را منفی سازند، حرف (نه) را در اولش در آورند. مثل از نوشت : ننوشت. --- page 47 --- مفرد جمع تصریف ماضی منفی معلوم از نوشتن شخص اول ننوشتم ننوشتیم شخص دوم ننوشتی ننوشتید شخص سوم ننوشت ننوشتند ۱۸۰- فعل مجهول : باستعانت فعل (شد) ساخته شود : وقتیکه خواهیم فعلی را مجهول ؛ سازیم : اسم مفعول همان فعل را گرفته بعد صیغه مناسبی را از فعل شدن (۱) با و ملحق مینمائیم . مثلا از (نوشت) ماضی مجهول می سازیم در آخر کلمه (نوشته) که اسم مفعول است ؛ فعل (شد) را که ماضی مطلق است در آورده میگویم : تعلیم الف ۲۰۰۰ نوشته شدم . نوشته شدیم صرف ماضی مثبت مجهول نوشته شدی . نوشته شدید از (نوشتن ) نوشته شد . نوشته شدند (۱) شدن را فعل اعانه میگویند و فعل اعانه هست که باستعانت او فعل دیگر صرف شود و بواسطه شدن نیز جمیع صیغه ای مجهول افعال میگردد --- page 48 --- ٤٦ ۸۷:- در منفی مجهول (نون نفی را بر فعل شدر در آورند . صرف فعل ماضی منفی مجهول از (نوشتن) صرف ماضی منفی مجهول از نوشتن نوشته نشدم . نوشته نشدیم . نوشته نشدی نوشته نشدید نوشته نشد نوشته نشدند مضارع ۸۲:- مضارع فعلی است که دلالت کند بر کار زمانه اکنون یا آینده در اخر صیغه مفرد شخص سوم مضارع پیشه د(س) می آید و در باقی صیغه ها اول حذف گشته ضمائر متصلا فاعلی پیوست صرف مضارع مثبت معلوم از نوشتن مفرد شخص اول می نویسم شخص دوم می نویسی شخص سوم می نویسد جمع می نویسیم. می نویسید. می نویسند . --- page 49 --- مفرد جمع شخص اول نمی‌نویسم نمی‌نویسیم شخص دوم نمی‌نویسی نمی‌نویسید شخص سوم نمی‌نویسد نمی‌نویسند مضارع مثبت مجهول (از نوشتن) نوشته میشوم نوشته میشویم نوشته میشوی نوشته میشوید نوشته میشود نوشته میشوند صرف مضارع منفی مجهول نوشته نمی‌شوم نوشته نمی‌شویم نوشته نمی‌شوی نوشته نمی‌شوید نوشته نمی‌شود نوشته نمی‌شوند (تمرین ۲۷) از مصادر ذیل اقسام ماضی شهودیه از معلوم و مجهول مثبت و منفی بسازید: آموختن. آسنجیدن. آزمودن. آزمون. افراختن انداختن افگندن افشردن. انگیختن. آوردن. آغروختن. فریفتن. تمرین ۲۸ از مصادر ذیل تصریقات مضارع بسازید! باختن. بافتن. پرسیدن. پختن. بیجن. بریدن. بردن. تاختن. تافتن. تکاندن. ترکانیدن. دواندن. --- page 50 --- ٤٨ فعل امر ٨٤:- امر فعلی است که دلالت میکند بفرمودن کاری از مخاطب یا غائب و معنیش تعلق میگیرد بزمانهٔ استقبال مثل: از نوشتن: بنویس. بنویسد. (١) از مثال فوق ظاهر شد که : صیغهٔ امر بحذف علامهٔ مصدر شتا می شود و حرف پیش از علامهٔ مصدری نیز تغییر مییابد. ٨٥:- اکنون گوئیم: در مصدر فارسی پیش از علامهٔ مصدری یکی ازین یازده حرف (زمین خوش فارس) میباشد و این حروف در فعل امر ومشتقات آن (مضارع) تغییر یافته حذف و بدل می شود؛ بقرار ذیل: (ز) بحال خود باقی ماند: زدن بزن (١) باء زائده بر افعال خصوص بر فعل امر در آید و این را باء زینت گویند. --- page 51 --- ٤٦ (م) حذف شود : آمدن بيا (١) (ی) حذف شود : تابیدن : بتاب چریدن : بچر جهیدن : بجه خزیدن : بخز استثنا آفریدن . بیافرین دیدن ببین شنیدن . بشنو . چیدن . بچین . گزیدن بگزین (ن) بحال خود باقی ماند : آگندن بیاگن . خواندن بخوان راندن بران دواندن بدوان . رماندن برمان نشاندن بنشان (خ) به (ز) بدل شود : آموختن بیاموز آمیختن بیامیز ساختن بساز سوختن بسوز افراختن برافراز افروختن بیفروز استثنا شناختن بشناس فروختن بفروش گسیختن بگسل (۱) وقتیکه باه زینت بفعل در آید بهمزه آغاز فعل بیا بدل گردد. --- page 52 --- (و) به الف بدل شود: آلودن بیالای پیمودن به پیمای ستودن بستای - نمودن بنمای (ش) وقتیکه پس از الف بیاید به (ر) بدل گردد : داشتن : بدار گذاشتن: بگذار گماشتن: بگمار نگاشتن: بنگار هرگاه پس از الف نیاید از این قاعده مستثناست: ریشتن بریش شدن بشنو کشتن بکش نوشتن بنویس (ف) به (ب) بدل شود : تافتن بتاب روفتن بروب شتافتن بشتاب - کوفتن بکوب استثنا بافتن بباف پذیرفتن بپذیر خفتن بخفت سفتن بسنب شکافتن بشکاف کافتن بکاو رفتن برو گرفتن بگیر گفتن بگو --- page 53 --- ۵۱ (الف) حذف شود : افتادن : بیفت فرستادن : بفرست دادن : بده نهادن : بنه (را) بحال خود باقی ماند : آوردن بیاور سپردن بسپر گستردن بگستر خوردن بخور شمردن بشمر مردن بمر در امر سپردن و شمردن غالبا پیش از (را) الف هم زیاده کنند و بسپار و بشمار گویند و در امر مردن زیادت (یا) فصیح و متعارفست (س) وقتیکه ما قبلش مضموم باشد به واو بدل شود : جستن : بجوی شستن : بشوی رستن : بروی در امر رستن بعضی بجای مروی بخلاف قیاس (مرست) آورده سرا و باغ چوبی کتخدای خوابند تا گل بنفشه (مرست) و سر و باغ هر گاه ما قبل سین مضموم نباشد، گاهی به (ا) بدل میشود: جستن : بجه خواستن : بخواه کاستن : بکاه و گاهی حذف شود : زیستن : بزی بستن : بپیرای آراستن : بیارای توانستن : بتوان --- page 54 --- ۵۲ استثنا بستن : بدبند خستن : بخست خاستن : بخیز شکستن : بشکن گسستن : بکسل نشستن : بنشین ۸۴ :- شخص سوم از فعل امر صیغه مستقلی از خود نداشته بلکه همان صیغه مضارع است که از قرینه مقام هر یک از دیگری فرق شود مفرد جمع شخص دوم { بنویس بنویسید (۱) صرف فعل امر شخص سوم { بنویسد بنویسند (۱) وقتیکه خواهیم فعل نهی سازیم میم مفتوح در اول امر درآوریم مثل : منویس منویسید ننویسد ننویسند در صیغه های شخص سوم نون مفتوح درآورند چنانکه از صیغه های فوق معلوم است . --- page 55 --- جمله یا کلام ۸۶:- لفظ مرکب بر دو قسم است: ناقص (در مرکب غیر مفید) تام (مرکب مفید). مرکب ناقص آنست که دران بیان حکم چیزی برای چیزی نباشد: مانند مرکب اضافی و توصیفی و غیره و در بحث اضافه و صفت از ان ذکر نمودیم. ۸۷:- مرکب تام : آنست که: دران بیان حکم یک چیز برای چیز دیگر یا شخص دیگر باشد و از خواندن یا شنیدن آن برای خواننده و شنونده خبری یا مطلبی معلوم شود: (احمد، توانا است) در مثال فوق خبر توانائی (احمد) برای شنونده معلوم شد. و این را جمله یا کلام میگویند. (۱) مرکب ناقص جزو مرکب تام واقع میشود. مثل: هوای کابل، خوب است. شخص دانا، غنیمت است --- page 56 --- ٥٤ جملۀ اسمیّۀ ٨٨ - مركب تام ؛ وقتیکه از دو اسم یا از اسم و صفت آمیخته باشد آنرا جملۀ اسمیّه یا مبتدا و خبر گویند. مثل : کابل ، مرکز است مثال فوق ؛ جملۀ اسمیه است، چرا که از دو اسم ترکیب یافته ٨٩ - اجزاء اصلی ؛ در جملۀ اسمیّه ؛ سه کلمه است مبتدا، خبر، رابطه و بیان هر سه در نمره (٣١ ، ٣٢ ، ٣٣) گذشت حالات مبتدا و خبر . ٩٠ - مبتدا بچند طریق می آید : (١) اسم ؛ میباشد : افغانستان ، بیدار است (٢) صفت " " هنرمند ؛ عزیز است . (٣) مفرد " " فرصت ؛ غنیمت است . (٤) مركب " " راست گو؛ رستگار است . (٥) واحد " " دانا ؛ [ILL] --- page 57 --- (٦) جمع باے آید : عاقلان ، باخر مند. (٧) ضمیر: " شما ، هشیارید . (٨) اسم اشاره آن خرد ، از کجاست (٩) متعدد : درو فیض و غنی بنده این خاک درند ٩١ :- خبر نیز ، دارای حالات فوق است، مگر وقتیکه مبتدا جمع باشد ، خبر مفرد می آید و مطابقتش با مبتدا بکلمات ربطیه می شود: پیش نظامی بحساب استید او دگرست این دگران کیستید (تمرین ٣٩) در ابیات ذیل جمله اسمیه را نشان دهید ! از ان سجده برآدمی سخت نیست که در صلب اوهره یک لخت نیست دو صد مهره در یکدگر ساخته است که گل مهره چون تو پر وخته است رکت بر تن است ای پسندیده خوی زمینی در او سیصد و شصت جوی بصر در سر و فکر و رأی و تمیز جوارح بدل دل بدانش عزیز نزیبد ترا با چنین سروری که سر جز بطاعت فرو آوری بانعام خود راند و اوت نه گاه نگردشت چون انعام سر در گیاه ندادت ولیکن بدین صورت دلپذیر فرفته مشو صورت خوب گیر ره راست باید نه بالای رست که کافر هم از رو صورت چو ماست --- page 58 --- جمله فعلیه ۹۲:- هر گاه مرکب تام از اسم و فعل ترکیب یافته باشد آنرا جمله فعلیه یا فعل و فاعل میگویند. مثل: کابل بپنیوا مثال فوق؛ جمله فعلیه است؛ چرا که از اسم و فعل آمیخته است ۹۳:- اجزاء اصلی در جمله فعلیه؛ دو هست: فاعل، فعل مطابقه فعل با فاعل ۹۴:- وقتیکه فاعل ذی روح باشد؛ فعل در افراد و جمع با او موافقت میکند. مثل: شاگرد؛ خواند. شاگردان خواندند در غیر ذی روح یا اسم جمع؛ هر دو وجه رواست. مثل: غیر ذی روح . اسم جمع درختان شگوفه کرد. دسته فوج؛ قواعد میکند درختان شگوفه کردند دسته فوج؛ قواعد میکنند --- page 59 --- ۱۹۵- در شخصیت سه گانه بموافقت شرط است. مثل : من : می نویسم . تو : می نویسی . او : می نویسد . (تمرین ) برای فاعلهای ذیل : فعل بیاورید با رعایت قانون شخصیت و مطابقه و عدم آن : صنف رشدی اوّل . . . حالات اسم . . . کابل و هرات . . . کلها . . . کلمات فارسی . . . کوتی های پغمان . . . سرکها پخته . . . سیمهای برق بشهر . . . شما چه . . . ما امروز . . . آنها . . . تجزیه و ترکیب دوره اوّل از دستور فارسی انجام یافت دوره اوّل : ترکیب توصیفی : فاعل انجام یافت . از دستور فارسی : ترکیب اضافی : مفعول عنه انجام یافت انجام یافت : فعل ماضی شهودی مرکب از : انجام و یافت از مطبعه عمومیه ۲۰۰ ورق --- page 60 --- [BLANK PAGE]