Afghanistan Digital Library adl0354 http://hdl.handle.net/2333.1/pnvx0mrb Page Not Available This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser. When referring to or citing this item please use the "handle" URL and not this document or the URL from which you downloaded it. All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial. NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu
[BLANK PAGE]
http://hdl.handle.net/2333.1/pnvx0mrb Image 2 of 302 Page Not Available
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
Page Not Available
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
Page Not Available
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
http://hdl.handle.net/2333.1/pnvx0mrb Image 87 of 302 Page Not Available
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
http://hdl.handle.net/2333.1/pnvx0mrb Image 123 of 302 Page Not Available
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
http://hdl.handle.net/2333.1/pnvx0mrb Image 149 of 302 Page Not Available
[BLANK PAGE]
تحفة الامان في سيرة النعمان حصة اخرى ( ١٥١ ) اهل الروايه واهل الرأى می نویسد که [ وامام الامام محمد بن اسمعيل البخاری نقل ذكر الشافعي في تاريخه الكبير فقال في باب محمد بن ادریس بن عبدالله محمد ن الشافعی القرشی مات سنه ٢٠٤ ثم ان ماذكره في باب الضعفاء مع علمه بانه كان قدر وى شياً كثيراً من الاحاديث ولو كان من الضعفاء لذكره في هذالباب : — یعنی امام بخاری بتذکر امام شافعی در تاریخ کبیر خویش پرداخته می گوید که « امام شافعی در سنه ٢٠٤ و فات نموده است » لكن او را در باب ضعفاء نه نوشته است زیرا که وی میدانست که در احادیث روایت بسیار دارد والا بخاری ضرور او را در زمره ضعفا می نگاشت ] امام اوزاعی در ممالك شام صاحب چنان عزت واعتبار ووقار بود که درعرب بمثل آن امام شافعی و امام مالك پنداشته می شدند ، نسبت بوی رای امام حنبل چنین است که « للاوزاعی رأی ضعیف — و حدیث ضعیف » [ باب چهارم مناقب الشافعی مصنفه امام را زی ] لطف درینجاست ! چیزی که موجب تفخر مجتهدین گفته میشود : — دقت نظر ، قوت استنباط ، استخراج مسائل ، تفریع احکام است لا كن بنزد یکعدۀ از محدثین متعصبا نه این صفات نقص پنداشته میشوند — چنانچه علامه ابوجعفر محمد بن جریر طبری در ترجمه قاضی ابو یوسف می نویسد كه يك گروهی از اهل حدیث بدین واسطه از روایات وی احتراز نموده اند که بروی رأی غالب بود بیشتر در احکام تفریع را مداخله میداد و با این همه او مصاحب پادشاه و بر منصب قضاء متمكن بود » [ تاریخ ابن خلکان ترجمۀ امام یوسف ] اگر تفریع احکام و استنباط مسائل نیز به نزد محدثین چنانچه مذکور شد جرم باشد پس بلا شبهه ابوحنیفه و ابو یوسف درین مورد بیشتر مجرمند . ( اهل الروايه و اهل الرأى ) البته این سخن قابل غور است که امام اعظم و اتباع او را چرا مردم اهل الرأی می گفتند درین مسئله اکثری از مردمان مرتکب غلطی شده اند
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری ( ١٥٢ ) اهل الروایه و اهل الرأی و اغلباً وجهش اینست که آنها بمقابل شهرت عام از تحقیق و تدقیق مسائل صرف نظر نموده اند . پیشتر از تصفیه این بحث معلوم باید کرد که این لقب در کدام وقت ایجاد شده و بر کدام اشخاص اطلاق آن کرده میشود تا جاییکه ما معلومات داریم اولین شخصیکه بدین لقب امتیاز یافت ( ربيعة الرأی ) استاد و شیخ الحدیث امام مالك است و لفظ رای رفته رفته جزو نامش گردیده در تمام کتب تاریخ و اسماء الرجال نامش را ( ربيعة الرای ) می نویسند این شخص یکی از محدثین بزرگ و فقیه نامور میباشد که با بسی از صحابه کرام ملاقات نموده است علامه ذهبی در میزان الاعتدال خویش بتذکر وی بدین الفاظ پرداخته است ، تمام اصحاب حدیث ( یعنی صحاح سته ) از وی احتجاج نموده اند عبدالله ماجشون می گفت که والله من زیاده تر از ربیعه احدی را حافظ الحدیث ندیده ام اندرین دوره و درازمنه مابعد آن دیگر مردمان هم بدین لقب امتیاز می یافتند - ابن قتیبه محدث در ( کتاب المعارف ) خود تحت عنوان اهل الرای که يك باب مستقلی است اسماء بسیار اشخاص معزز را تحریر نموده است که ما بتذکر چندی ازان می پردازیم ( ١ ) ابن ابی لیلی ( ٢ ) ابو حنیفه ( ٣ ) ربيعة الرای ( ٤ ) زفر ( ٥ ) اوزاعی ( ٦ ) سفیان ثوری ( ٧ ) مالك ابن انس ( ٨ ) قاضی ابویوسف ( ٩ ) محمد بن حسن - . چون ابن قتیبه درسنه ٦٧ وفات یافته - از قرائن چنان معلوم میشود مردمانیکه تا صد سیوم در استنباط مسائل مشاغلت داشتند تماماً باهل الرای ملقب گشته اند. اگر چه اشخاص متذکره بالا ( باستثنای امام زفر ) تماماً محدث بوده اند لا کن شهرت امام مالك ، و سفیان ثوری و امام اوزاعی محتاج به بیان نیست - . در اصل اشخاصیکه به تدریس و تعلیم علم حدیث مشاغلت داشتند مشتملبر دو فرقه بودند اول آنکه صرف نقطه نظر شان جمع آوری احادیث نبویه بود و در حدیث تنها من حیث الراويه مباحثه می نمودند - تا اینکه او شانرا باناسخ و منسوخ آن نیز سر و کاری نبود -
تحفة الامان في سيرة النعمان حصة اخرى ١٥٣ ) اهل الروايه واهل الرای و فرقه دومین محض احادیث را از روی استنباط احکام و استخراج مسائل ملاحظه می نمودند - اگر نص صریحی را نمی یافتند در بعض احیان از قیاس نیز کار میگرفتند اگرچه درین دوحیثیت هردو فریق تا یکجائی در خیالات باهم شرکت داشتند لا کن از روی وصفیت غالب هر کدام اوشان از دیگری امتیاز داشتند - فرقه اولین اهل الروايه و اهل حديث و جماعه ثانويه بمجتهدين و اهل الرای نامزد و مشهور بودند - امام مالك و سفیان ثوری و اوزعی را باینکه محدث بودند بهمین واسطه اهل الرای میگویند که بنای مذهب و اجتهاد مستقل را علاوه بردانشمندی شان در فن روايه نهاده بودند - ازانجا که در میان این مردم از روی معلومات احادیث و قوه اجتهاد اختلاف مراتب بود. بطور اضافی گاه گاه این فرقه را هل الرای و فرقه مقابله شانرا اهل الروايه می نامیدند - مثلاً نسبت بامام مالك برابو حنیفه لقب مجتهد و اهل الرای پیشتر موزونیت را نشان میداد . روزی نصر بن یحیی از امام احمد حنبل پرسید که شمارا بر ابو حنيفه چه اعتراض است بجواب شنید که ( رأی ) نصر گفت آیا امام مالك بر رأی عمل نمیکرد ؟ احمد حنبل گفت که بلی وی هم بر رأی عمل می نمود لا كن ابو حنيفه زیاده تر مداخله آراء را در مسائل جائز می داند - نصر گفت که بقدر اندازه باید بر هردو تن از آنها الزام عائد آید - نه تنها بر ابو حنیفه امام احمد حنبل هیچ جواب داده نتوانسته سکوت نمود - [ ملاحظه شود خاتمه فصل اول عقود الجمان ] ( وجه شهرت ابو حنيفه باهل الراى ) قبل از زمان امام صاحب مسائل فقهیه حلیه ترتیب وتدوین را در بر نکشیده بود - حینیکه وی در صدد جمع آوری او برآمده بهزارها مسائل چنان عائد می شدند - که در باره آنها نه تنها هيچ يك حديث صحیح روایت شده بود بلکه
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصة اخرى (١٥٤) حضرت امام محدث بود دران موضوع هیچ قول و فعلی از صحابه كرام نيز بنظر نمی رسيد – ولازم بود كه دران مسئله فتوی داده می شد [چنانچه تفصيل وی در آينده می آید] – چون در آنوقت تمدن اسلامی وسعتی را دارا نبود لهذا مردمان را ضرورت تعقيب قياس نبود – و نه آنچنان واقعاتی كه درباره آن نص صریحی وارد نمی بود در معرض وجود می آمد . چون امام صاحب در طی تدوین مستقل این فن برآمد دران موقعیكه آیه و حدیث و اجماع ائمه را نمی یافت بمطابق فرمائش حضرت نبوی از قیاس کار میگرفت در تنظیم وتنسيق تمام مسائل اصول و فروع شرعیه می پرداخت – این مسلك و رويه وی او را در چهار دانك عالم بصاحب رأی و قياس شهرت داد چنانچه در کتب تواریخ هر مقامی كه اسم او را ذكر می نمايند او را بامام اهل الرأى ملقب می نگارند – يك وجه ديگر اين شهرت نيز بنظر میرسد كه عموم محدثین در روايات خویش تنها بمسموعات اکتفاء ورزیده از درايت بی خبر بودند اولین مردیکه روایت را بادرايت تطبيق داد و انضباط نمود امام ابوحنیفه بود كه چندین احاديث را محض بدین واسطه ضعیف و ناقابل عمل فرمود که بر خلاف اصول درایت است چون درايت ورأی دو الفاظ مترادفند و عموم چندان به تفريق آن نپرداخته اند رفته رفته امام صاحب باهل الرای شهرت یافت . –( محدث وحافظ الحديث بودن ابوحنيفه )– بعد از تذکر این ابحاث عارضی میخواهم كه بطرف اصل مسئله – توجه خویش را بر کاریم و آن اینست كه امام ابو حنیفه در فن حدیث چه رتبه را داشت – جهت فیصله این مبحث بواقعات زنده گانی علمی او نظر باید انداخت که از روایات صحیحه ومسند به ثبوت رسیده است ما آنها را در حصه اول این کتاب در طی بیان تحصیل علم ابو حنیفه از ان کتابهای مستند كه مدار فن رجال میباشند تحریر نمودیم – حالا دقت باید کرد مردیکه بعد ازسن (۲۰) سالگی
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (١٥٥) حضرت امام محدث بود که موقع درستی فهم و پختگی افکار است بسوی تحصیل احادیث توجه نماید و تا مدت متمادی دران مشغول بماند و از شيوخ مشهوره كوفه احاديث خوانده باشـد و بدرسگاهای مكه معظمه بسالهای دراز شموليت ورزيده باشد ـ واز شيوخ مدينه منوره سند تحصيل را بدست آورده باشـد ـ و در زمره اساتذه بی شمارش ماننـد ـ عطا بن ابی رباح نافـع ن عمر ـ عمر بن دينار ـ محـارب بن دثار ـ اعمش كوفى ـ امام باقر ـ علقمه بن مرثد مكحول شـامى ـ امام اوزاعی ـ محمـد بن مسلم الزهرى ـ ابو اسحاق السبيعى ـ سليمان بن يسار عبـدالرحمن بن حرمن الاعرج ـ منصور المعتمر ـ هشام بن عـروه ـ وغيره نيز مشمول باشند كـه هر كـدام شان ـ ركن اعظم فن حديث شناخته ميشوند واز روايات آنهـا نه تنها صحيحين ـ بلكه ديـگر كتب احاديث نـيز مالا مال است ـ صاحب كدام مراتب جليله و مالك چه اوصاف ومزاياى علميه خواهد بود ـ همراه این باید بر حالات تلامذه اوشان نیز نظر باید انداخت [ حالات مزيده شاگردان ابوحنيفه را در خاتمه این کتاب ملاحظه نمایند ] که ( يحيى بن سعد القطان ) امام جرح و تعديل فن حديث است ـ واز جامع كبير ( عبدالرزاق بن همام ) امام بخاری بسیار فائده گرفته است و ( يزيد بن هاون ) استاد امام احمد حنبل بود ـ و ( وكيع بن الجراح ) که نسبت بوی نه تنها احمد حنبل بلکه ديگر محدثین نیز میگویند که در حفظ روایت و استاد همسر او احدی نیست ( عبدالله بن المبارك ) که در احاديث لقب اميرالمومنين را اشغال نموده بود ـ و ( يحيى بن زكريا بن زاهد ) که اورا ( علی بن المدنی ) استاد امام ( بخارى ) ـ منتهای علم حديث ميگفت وعلاوه بران دیگر شاگردان اوشان نیز در احاديث صاحب يد طولى بودند . این ذوات مكرمه فوق را محض برای نام شاگردان ابوحنيفه تصور نبايد كرد بلكه آنها سالهای دراز چنك بدامن فيوضات امام صاحب انداخته بودند و بر شاگردى وى همواره تفخر و ناز داشتند ـ عبدالله بن المبارك ميگفت كه من
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (١٥٦) حضرت امام مجتهد اول بود اگر در ایام زنده گانی خویش بشرف مصاحبه و شمولیت بحلقه تدریس ابوحنیفه و سفیان ثوری افتخار می یافتم همانا که من هم یکی از اشخاص معمولی بشمار میرفتم [ ملاحظه شود تهذیب التهذیب ترجمه ابوحنیفه ] و نسبت بو کیع و یحیی بن زائده که در فن حدیث ید طولی داشتند و مدت متمادی در حلقه تدریس ابوحنیفه شمولیت داشتند - گفته میشود که اگر آنها در وجود مسعود ابوحنیفه جوهر علم وفضل ومایه احادیث را نمی دیدند - چه طور ممکن بود که آنها بشاگردی وی افتخار می نمودند - وقس علیه البواقی شروط اجتهاد ، و مجتهد بودن ابوحنیفه علاوه بر این سخنها مجتهد بودن امام صاحب از جمله آن مسائل مسلمه ایست که درین عرصه سیزده صد سال بجز از چند اشخاص احدی را از وی انکار نیست . تعریف اجتهاد را علمای حدیث مانند بغوی - رافعی نووی وغیره بدین الفاظ نموده اند که مجتهد شخصی است که در علوم پنجگانه قرآن شریف احادیث مذاهب سلف - لغت - قیاس - دستگاه و ملکه کاملی - داشته باشد - یعنی هر قدر آیاتی که نسبت بمسائل شرعیه موجود است و تمام احادیثی که از ( رسول اقدس ) مسموع شده هر قدر علم لغت و اقوال سلف که لازم باشد - و از جمیع طرق قیاسی کاملاً علم داشته تماماً از آنها مستحضر باشد - اگر در یکی از ن علوم پنجگانه نقصان و کمی داشته باشد - وی مجتهد نیست و تقلید اور اننباید کرد . [ ملاحظه شود بحث حقیقت اجتهاد در کتاب عقدالجید شاه ولی الله ] بنابر همین مسئله علامه ابن خلدون در فصل علوم الحدیث در ضمن تذکره مجتهدین می نگارد که : - « برخی از اشخاص بی انصاف می گویند که عده ازین مجتهدین در فن حدیث کم مایه بودند که روایات آنها کمتر بنظر میرسد - لا آن این خیال قطعاً غلط است و نسبت بائمه کبار امثال این افکار را نباید قائم داشت زیرا « که تماماً شریعت از قرآن شریف و احادیث منیف مأخوذ شده پس مردیکه درین دو چیز کم مایه باشد چه طور میتواند شد که وی اصول صحیحه را
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (١٥٧) حضرت امام مجتهد اول بود از احادیث و آیات اخذ استنباط نماید » ـ بعد ازین مینویسد که : ـ « امام ابو حنیفه یکی از مجتهدین بزرگی میباشد وثبوت آن اینست که اکثری از محدثین کبار پیروی مذهبش را می‌نمودند وازروی رد وقبول اکثریه در اقوالش بحث میکردند » علامه موصوف سبب قلت روایت حضرت امام را نیز گفته که من علیحده درآن بحث خواهم کرد [ جای تعجب است که باوجودیکه این تصریح ابن خلدون عده از کوتاه بینان برین قول ابن خلدون استدلالی گرفته اند حالانکه خود ابن خلدون آنرا بدین الفاظ ذکر نموده است که برضعف وعدم وثوق دلالت دارد ] اکثری از محدثین نیز بر این امر اعتراف نموده اند چنانچه علامه ذهبی که امام و پیشوای محدثین زمانه آخر است يك كتاب مستقلی را در حالات حفاظ حدیث تحریر نموده در دیباچه آن میگوید که در این کتاب تذکره اشخاصی را می نویسم که حافظ احادیث نبوی میباشند و بر اجتهاد اوشان در توثیق وتضعیف و تصحیح وتزییف مسائل رجوع کرده میشود ، و در تمام کتاب خویش مراعات این اصول را نموده و بتذکر حالات این چنین يك مردی هرگز نپرداخته است که وی در احادیث مهارت تمامی را نداشته باشد در مقامی که ضمناً خارجه بن ثابت را یاد نموده در شان او می نگارد که من وی را در زمره حفاظ حدیث بدین واسطه ننوشتم که قلیل الحدیث است ، برای محدث بودن ابو حنیفه زیاده براین دیگر چه دلیل بکار است که علامه ذهبی حالات او را درآن کتاب قلم بند نمود وی را در زمره حفاظ حدیث محسوب داشته است ، حافظ ابو المحاسن دمشقی شافعی در عقود الجمان یکباب مخصوص را قایم نموده که الفاظ او چنین است ، الباب الثالث و العشرون فى بيان كثرة حديثه و كونه من اعيان المحدثين يعنی باب (٢٣) در باب کثرت حدیث ابو حنیفه وبودنش از اعیان الحفاظ است ، قاضی ابو یوسف که وی را یحیی بن معین صاحب الحدیث و علامه ذهبی اورا در حفاظ الحدیث محسوب نموده است میگوید که مایان با ابو حنیفه در مسائل مباحثه مینمودیم بعد ازینکه ازوی در یکی از مسائل اخذ رای و فتوی می‌نمودیم
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (١٥٨) حضرت امام مجندم داول بود پس از حلقة درس او برامده بنزد دیگر علمای کوفه رفته دران موضوع از اوشان احادیث دیگریرا میشنیدیم وباز بنزدوی امده او را راویه مینمودیم حضرت امام صاحب ببعضی ازان احادیث را میشاید ونسبت ببرخی میفرمود که صحیح نیست مایان از وی می پرسیدیم که چطور بشما عدم صحت این حدیث معلوم گشت بجواب میگفت که ان علوم احادیث که فعلا در کوفه مروج است ، من حافظ تمام انم واز صحت و سقم روات ان بخوبی استحضار دارم . تمام این کلمات شاهد این مدعا است که امام ابو حنیفه مراتب عالیه احادیث نبویه را اشتغال نموده بود و در حقیقت ابو حنیفه را امثال این اشیاء نامدار و اشتهار نداده بود زیرا اگر وی حافظ الحدیث بود دیگران نیز باندازه او حافظ الحدیث بودند و اگر شیوخ وی صد ها از فخر بودند و شیوخ معاصرین شان از هزار ها نفر متجاوز بود و اگر وی از درسگاه های کوفه وحرمین مستفیض گشته بود دیگران نیز از همین مقامات استفاده نموده بودند بلکه از صفات و مزایای مخصوصه وی نسبت بتمام محدثین و علمای معاصرینش تنقید احادیث ، استنباط ، و استخراج مسائل ، بلحاظ ثبوت احکام و تفریق مراتب ان بوده است . بعد از زمان ابو حنیفه ترقیات مزیدۀ در علم حدیث بعمل امد و تمام احادیث پریشان و غیر مرتب فراهم اورده شدند ، و التزام صحاح نموده امد ، و برای اصول حديث يك فن مستقلی قایم گشت و در اطراف وی هزارها کتاب بیش بها قلم بند شد و بهمرای ترقیات زمانه بهزار ها نکات ودقایق دیگری در علم حدیث که از لوازم باريك بيني ودقت آفريني محيرالعقول است ایجاد گردید ، اما تحقیقات و تدقیقاتی را که ابو حنیفه در تنقید احادیث و اصول در ایت و امتیاز مراتب نموده قدمهای سریع ترقیات تاهنوز هم تقدم نورزیده است . تاریخ مختصر احادیث - تفصیل این اجمال وقتی خاطر نشان میگردد که نقشه ابتدائی وطرز ترقی فن حدیث کشایخده شود تا از ملاحظۀ آن ظاهر و هویدا گردد که سلسله روایات
تحفةالامان في سيرةالنعمان حصۀ اخرى (١٥٩) حضرت امام مجتهد اول بود چطور آغاز و در دوره های مختلفه بکدام کدام پیرایها تبدیل وتغیر یافت ازین تصویر اندازۀ این امر بخوبی کرده میشود که تا کدام اندازه در فن حدیث ضرورت تنقید ورأی و اجتهاد میباشد و امام ابوحنیفه را بدین لحاظ در بین تمام معاصرین او چه امتیاز بوده است . اگرچه سلسلۀ اسناد و روایت در زمان مبارک حضرت رسول الله ص و خلفای راشده آغاز شده بود لیکن تمام مرویات آن فرصت بصورت قدرتی وبلباس ساده کی بود زمانه نخستین بعثت تا سال سیزده هم نبوت باندازه پر آشوب بود که صحابه کرام تنها در حفاظت جانهای خویش کوشان بوده برای شان موقع اسناد روایت امکان نداشت وبنا برهمین ضرورت وداعیۀ فرایض واحکام شرعیه نیز کم بود ماسوا از نماز دیگر چیزی فرض نگشته بود زیرا که با وجود زحمات ابتدائیه که برای جمعیت اسلامیه از هرطرف عائد بود ، تکلیف دیگر فرایض بالای اوشان يك گونه تكليف مالا يطاق پنداشته میشد و نمازها نیز مختصر بودند تنها در ظهر وعصر وعشاء دو دو رکعت فریضه را می گذاردند نماز های جمعه وعیدین قطعاً دران موقع مفروض نشده بود ، در سال سیزده هم بعثت که سنۀ هجری بود روزه فرض گشت و در سنه ٩، حج واجب آمد و در همین سال بنا برقول علامه ابن الاثیر زکات نیز فرض شد [ در سال فرض شدن زکوة اختلاف است ] مطلب اینکه در ازمنۀ ابتدائیۀ دیگر احکام وروایات اسلامیه که علاوه برنماز باشد قطعاً صورت خارجی نداشت وعلاوه بران صحابه کرام بنا برحكم قرآنى از مزید سوالات در مستفسارات ممنوع هم شده بودند ، كه لا تسئلو عن اشياء ان تبده لكم تسؤكم عبدالله بن عباس میگفت که من هیچ قومی را بهتر از اصحاب حضرت رسول الله سراغ ندارم که آنها در تمام زنده گانی پیغمبر خویش تنها ١٢ مسائل را ازوشان پرسیده اند که تماما در قرآن موجود بود ، دیگر صحابه هم چنین میفرمودند .
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (۱٦٢) مبحث احادیث موضوعه متصرفه را بوی نه بکرد بشیر ازین بی التفاتی او متأثر شده او را خطاب نمود که ای عبدالله من احادیث رسول الله را روایت میکنم و توهیچ بشنیدن ان گوش نمی دهی وی بجوابش گفت که در يك زمانه حال ما چنان بود که هر کس که قائل قال رسول الله صلی الله علیه وسلم میگشت ما همه تن گوش گشته به کمال توجه به شنیدن ان بذل مقدرت می نمودیم لا کن چون مردم از خود روایات ترا شیدند و در نيك وبد تمیزی را نگذاشتند پس ما تنها به شنیدن همان احادیث راغب می باشیم که تايك درجه ما هم دران معلومات داریم علاوه بروایات زبانی جعل سازیهای تحریری نیز اغاز گشت چنانچه « مسلم » روایت میکنند كه يك مراتب عبدالله بن عباس نقل يك فیصلۀ حضرت علی را تحریر می نمود و در طی تحریر آن اکثر الفاظ را قام انداز نموده میگفت که والله این لفظ را کاهی حضرت علی نفرموده و نه این چنین فیصله نموده است و هکذا در يك موقع دیگر نیز همچنین یکی از تحریرات شان را دیدچند الفاظی را که از قلم وی میدانستندوصحیح بود نقل گرفت ومابقی ان را خط کشید وغلط گفت . زیاده جرأت مردم در وضع احادیث ازین واسطه بود که دران زمانه طریقۀ اسناد و روایه چنانچه متعاقباً مضبوط وبقاعده گشت جریان نداشت هر کسی که هرچیز را میخواست میگفت که قال رسول الله و از مواخذه واثبات سند بری می بود « ترمذی » در کتاب العلل از ابن « سیرین » روایت میکنند که در دورۀ اولین احدی در صدد پرسیدن اسناد نبود وقتیکه فتن و زمانه سازی کسب شدت کرد سلسلۀ اسنادات بروی کار امدتا که فرق اهل حدیث نبوی از عبارات اهل بدعت کرده شود ومقدم الذكر مجموع ومحفوظ وموخر الذكر متروك گردد لا کن بی اعتباری احادیث موقوف براهل بدعت بشود زیرا که بعداز مراعات ان احتیاط نیز سلسله اغلاط در جریان مانده ان تشبت مقید نیفتاد ـ بعد ازینکه دورۀ بنی امیه اغاز شد سلسلۀ روایت واحادیث به بسیار زور وشور نیز شروع یافت هر قدریکه عده صحابه كمتر میشد بهمان اندازه التفات وتوجه مردم بطرف انها بیشتر میگشت و در تمدن نیز ترقی ووسعت رو داده اقوام وقبائل
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصة اخرى ١٦٣ ) مبحث روايات موضوعه و متصرفه و ملل وعشائر نو و تازه بسیار بشرف اسلام فائز میشدند از يك جانب جوش اسلامی دامنگیر این نو مسلم ها میشد و از طرف دیگر محض جهت اینکه عزت و وقار و تمکین خود ها را به نظر عامه مسلمین قائم نمایند بیشتر در اخذ معلومات مذهبی و یاد گرفتن احادیث بذل مساعی مینمودند حتی درین مسئله خود اعراب دعوای همسری را با انها کرده نمیتوانست الغرض در هر قریه و خانه و مسجد و کوچه بهزار شوق و ذوق اشتیاق حدیث نبوی و تعلیم مسائل دینی زیادت نموده در هر قبیله درسگاهای متعددی قائم گشت لیکن باندازه که اشاعت و تعلیم دائره خویش را وسعت می بخشید بهمان اندازه معیار صحت و اعتماد انهم قلت مینمود ، دائره ارباب روایت اینقدر وسعت داشت که دران مردمان مختلف الخيال ومختلف العادات مختلف العقائد شمولیت داشتند و علاوه بران اهل بدعت نیز جابجا موجود بوده در ترویج مسائل و خیالات باطل خویش مصروفیت داشتند زیاده تر از همه اینکه تا بیگصد سال طریقه کتابت احادیث نیز رواج نداشت بلکه مردم نوشتن احادیث را بنظر انکار تلقی مینمودند از امثال این اسباب در روایت باندازه بی احتیاطی ها بعمل امد که در نتیجه يك دفتر بی پایان موضوعات و اغلاط در احادیث مخلوط وممزوج امد تا اینکه چون امام بخاری میخواست که احادیث صحیحه را علحده نمایند از ضمن لکها احادیث موضوعه چند حدیثی را انتخاب نموده بهمین طور در تدوین این کتاب خویش موفق امد که عده احادیث آن به ( ٧٣٩٧ ) میرسد اگر مکررات آن خارج کرده شود ( ٢٧٦١ ) حدیثش باقی میماند . دیده و دانسته مردم هزار ها حدیث را از طرف خویش وضع نمودند چنانچه حماد بن زید میگوید که صرف چهار هزار احادیث موضوعه را طائفه زنادقه از طرف خویش در احادیث نبوی مخلوط نموده اند خود عبد الكريم این امر را تسلیم نموده است که من چهار هزار احادیث را از جان خویش در احادیث ممزوج و وضع نموده ام [ ملاحظه شود فتح المغيث صف ۱۰۸ ] علاوه بران جمعیت زهاد و پارسیان نیز از روی نيك نيتی و ترغیب و تشویق دادن اهالی بسوی فضائل و
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (١٦٤) مبحث روايات موضوعه ومتصرفه مثوبات بسیار احادیث را ز طرف خویش وضع نموده اند چنانچه حافظ زین الدین عراقی می نگارد : - « که امثال این احادیث بیشتر برای اعمالی، ودین اسلامی ضرر و نقصاناتي را فراهم آورده است زیرا که مرویات آنها چون اشخاص ثقه و متورع و پارسا بودند زیاده تر در معرض قبول و اجراء امده اند مابعد ازین از یادات و اندارج احادیث موضوعه با کلام مصطفویه نوبت به مساهلات و غلط فهمی ها و بی احتیاطی های مدرسین و معلمین رسید و بسامقو لات ضعیفه بالاقصد و اراده طرف رسول الله منسوب گشت ـ بعضی محدثین چنان عادت داشتند که همراه احادیث تفسیرش را نیز بیان نمی نمودند ، و عموما الفاظ و ادات تفسیر را محذوف نموده سامعین را بمغالطه می انداختند که انها تمام تقریر اورا از جمله احادیث مرفوعه می پنداشتند جای تعجب است که امثال این مسامحات از ائمه بزرك اين فن نیز بوقوع پیوسته است ـ بامام زهری که استاد امام مالك است و يك ركن اعظم احادیث شمرده شده علامه سخاوی مینویسد كه كذا كان الزهرى يفسر الحديث كثيراً وربما يسقط اداة التفسیر : ـ یعنی همچنین امام زهری اکثریه بتفسير احادیث می پرداخت و از میان ان ! حروفی را که از آن تفسیر نمودن معلوم می شد ، میگذاشت و همچنین وکیع اکثریه مطالب عمده حدیث را محذوف نموده و یعنی گفته ، خلاصة مطلب آنرا بیان می نمود و در بسا مواقع از ابتداء حصص تفسير به لفظ یعنی را محذوف نموده تفسیر را با اصل حدیث مخلوط میکرد و سامعین را در اشتباه می افگند که آیا این هم از جزو حدیث است و یا خیر ؟ در کتب اصول حدیث و رجال امثال این بسیار موجودند که اگر ما بتذکار آن بپرداز یم سخن بطوالت میکشد - . يك افت بزرك ديگر دران مواقع تدلیس اہم بود که اکثری از ائمه معظم مرتکب آن میشدند و بواسطة تدليس در اتصل اسناد بالکلی اشتباه کلی می افتاد و علاوه بر این دیگر بی احتیاطی ها نیز بود که تفصیلات آن در کتب احادیث خوبتر مذکورند - . الغرض آن دفاتر احادیثی که در زمانه امام ابو حنیفه بپایه تکمیل رسیده
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصة اخرى (165) مبحث روايات موضوعه ومتصرفه بودند از هزارها احادیث موضوعه واغاليط وضعاف و مندرجات وغيره بروملو بود وتا ان زمان امثال بخارى ومسلم دیگر اشخاصی نیز وجودند اشتندتا در انتخاب احادیث صحيحه بذل مقدرت می نمودند تنها مهمات فقهیه ومسائل دینیه امام ابوحنیفه را برین وادار نمود که بنیاد تنقید وتحقیق را در احادیث بگذارد وبرای ان اصول وضوابطی را اساس نهد — قواعد وضوابطی را که وی برای تنقید احادیث اصول قرارداده بود در ان فرصت بسیار سخت پنداشته می شد چنانچه محدثین بهمین اورا مشدد فی الروایه لقب نهاده اند ويك وجه نهايت — قوى قلت الرواية وی نسبت بدیگر محدثین همین تشدد در راویه او گفته میشود — واز عجایست که علامة — ابن خلدون — می نویسد [ والامام ابو حنفیه انماقلت روايته لما شدد فى شروط الرواية والتحمل — ] یعنى امام صاحب بدینواسطه كمتر روایت نموده که وی برای مرویات شرائط شدید غیر قابل تحمل را گذارده است ] اولین خیال اجمالی که برای حضرت امام صاحب نسبت باحادیث بخاطر رسیده اینست : — احادیثی که صحیح باشند وبثبوت قوى وسند كافى صحت ان درست ايد قليل واندك اند — اگرچه این اواز ومفكوره وی که محض نتيجة جدت طبع ودقت فكر اوست در ابتداء تايك اندازه يك صدای غیر مانوسی بود وبهمین وجه برخی از اهل حدیث بمخالفت شدید وی برآمده اند لاكن امام صاحب بر اظهار این خیال خویش مجبور بلکه معذور بودند و این رای اوشان حیثیت مقلدانه را داشت و وی با كثری از شیوخ مشهوره ان زمانه ملاقات ورزیده از سرمایه احادیث انها استفاده حاصل کرده و بدرسکاهای حرمین شریفین بسالهای سال مشمول شده و از علمای اعلام وارباب روايه بصره وكوفه اطلاعات مهمی بدست آورده از اوصاف ذاتى واخلاق وعادات واطوار آنها كاملاً — استحضار داشت غرض آن شروط واسباب که برای قایم نمودن رای مجتهدانه درین مسئله اثباتاً ونفياً در کار بود تمام آن در وجود مسعود وی موجود بود — ويك سبب بزرگ خیال او این امر نیز پنداشته میشود که این مسئله به پیرایههای مختلفه در خاندان تعلیمی او بطور ميراث يكى بعد از دیگری بوى
تحفةالامان فی سیرة النعمان حصۀ اخرى (١٦٦) مبحث روایات موضوعه و متصرفه رسیده است - زیرا که در حدیث وفقه مورث اول خاندان تعلیم او «عبدالله» بن مسعود» است که زیاده تر بنیاد مذهب حنفی بر روایات واستنباطهای اوست - بااینکه «عبدالله بن مسعود» یکی از مشاهیر صحابه ومحدثین بزرگ وخادم خصوصی رسول الله بود اما نسبت بدیگر صحابه چون محتاط و مشدد فی الروایه بود - قلیل الروایه است - علامه ذهبی در تذکره او می نویسد که ممن تحری فی الاداء والتشدد فی الروایه وكان يقل من الرواية للحديث یعنی عبدالله بن مسعود در ادای تحری و در روایه تشدد میکرد - واحادیث را نیز کمتر روایت می نمود . وهمچنین « ابراهیم نخعی » که تنها بيك واسطه بشاگردی « عبدالله بن مسعود » افتخار داشت ونیز بواسطۀ واحد استاد ابوحنیفه است همين عادات ومسلك را اختيار نموده و همین واسطه او را «صیرفی الحدیث» میگویند باینکه حضرت ابو حنيفه بدر سگاهای دیگر مشمول واز ائمه دیگر نیز مستفيد شده بوداما مرکز اصلی خیالات ومعلوماتش همین خاندان منتهی بود واز تاثیرات همین مرکز بدل اولین خیال جایگیر شده تجربهای ذاتی ودقت نظر کافی او بیشتر در تقویت آن كمك نمود . اگر چه این مفكوره حضرت امام بنظر عوام قبول نگشت تا هم بالکل بی اثر نمانده پرتو و انعكاس آن در اجتهاد « امام مالك » و امام شافعی که نسبت به وی متاخراند کاملاً بنظر میرسد و امام مالك آن قيود و شرائطی را که نسبت به احادیث مشر وط داشته تقريباً - عديل و برابر بشروط ابو حنیفه است واز همین رو به در لقب مشدد فی الروایه نام ابوحنیفه ومالك معا یاد کرده میشود - ابن الصلاح در مقدمۀ خویش مینویسد « ومن مذاهب التشدبد مذهب من قال لا حجة الا فيما رواه الراوى من حفظه و تذكره وذلك مروى عن مالك و ابي حنيفه يعنى در مذهب مشددین تنها آن احادیث قابل حجت میباشد که او را روای آن از حفظ و تذکر خویش یاد داشته باشدو این قول امام مالك و امام اعظم است » محدثین می نویسند که امام مالك در مرحله اولین که بتدوین موطاء خویش پرداخت دروی ده هزار احادیث بود چوزوی در صدد تحقيق وتدقيق آن برآمد - شروع کرد به تقليل
تحفةالامان فی سیرةالنعمان حصهٔ اخری (167) مبحث روایات موضوعه و متصرفه. آن ـ تا اینکه هفت یا هشت صد آنرا صحیح پنداشته ، گذاشت ومابقی آنرا خارج نمود ـ امام شافعی نیز بالفاظ صاف و عبارات صریح خیالاتش را بر طبق مفکورهٔ ابو حنیفه ظاهر نموده است ـ امام بیهقی روایت میکند که روزی «رهرم قریشی » امام شافعی را خطاب نمود که شما آن احادیث را قلم بند کنید که از رسول اکرم صلی الله علیه وسلم ثابته وی بجواب گفت که به نزدیک ارباب معرفت احادیث صحیحه نهایت کمترند زیرا که صدیق اکبر زیاده از هفده حدیث واز عمر فاروق باینکه یک مدت متمادی بعد از وفات (رسول الله) در قید حیات بودند بیشتر از پنجاه روایه و هکذا از حضرت ذی النورین بسیار احادیث مسموع نگشته است با اینکه حضرت علی کرم الله وجه مردم را بسوی تعلیم احادیث تشویق می‌نمودند اما احادیث مرویه اوشان نیز بواسطه پریشانی اندک است . بلکه در عهد خلافت خویش هیچ روایة نفرموده اند ، هر قدر روایتی که کرده اند در عهد خلفای ثلاثه بوده است .علاوه ازین بزرگان از زبان دیگر صحابه احادیث بی‌بابانی روایه شده لکن ، بنزد اهل معرفت اکثری از آنها بسند صحیح به ثبوت نرسیده اند [ ملاحظه شود مناقب الشافعی مصنفهٔ امام را زی فصل هشتم درطی شرح مذهب امام شافعی] از استماع این کلمات تصور نباید کرد که امام صاحب نیز مانند معتزله منکر احادیث بوده و یا تنها چند حدیثی را تسلیم نموده اند زیرا که تلامذه او بزار ها احادیث را ازو روایت کرده اند چنانچه در موطاے امام محمد و کتاب الاثار و کتاب الحج که بطور عمومی از کتب متداوله میباشند ، بسیار احادیث را امام صاحب روایت فرموده است . البته نسبت بدیگر محدثین تعداد احادیث مسلم وی اندک است و علت آن همان « تشدد فی الروایه » است ـ امام صاحب شروطی را که نسبت بروایت اختیار نموده اند بعضی ازان بنزد دیگر محدثین نیز مسلم است و در برخی ازان تنها امام متمسک بفتوای اوست و چندی ازان طوریست که فقط خود حضرت امام دران منفرد است :ـ از جمله شروط منفردهٔ او این است که تنها همان حدیث حجت شده میتواند که روای آن او را بگوش هوش خویش شنیده و تا زمان روایهٔ آن کاملاً او را بخاطر داشته باشد ـ با اینکه این قاعده بظاهر نهایت
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (۱۶۸) مبحث روایات موضوعه و متصرفه صاف است واحدی را دران جای انکار نیست لکن آن دو تفریع او اثر نهایت وسیعی را داراست ـ وعموم محدثین دروی متفق نمیباشند و میگویند که از امثال این قیود دائره روایت تنك میگردد ، وازین نتیجه ماهم انکار نداریم و خود ناظرین میتوانند که فیصله این امر را نمایند که در صورت حاضره ، احتیاط کردن بهتر است ؟ ویا وسعت روایه ؟ خواهشمندیم تاریخی ازین تفریعات را اجمالا بنویسیم تا ازان ظاهر گردد که امام صاحب بنا بر کدام ملاحظات روادار این تشدد وسختی در روایه شده اند : ـ چون حلقه تدریس شیوخ احادیث وسعت زیاد میداشت ، تا اینکه در يك مجلس تقریبا ده هزار سامعین اجتماع می ورزیدند ، محض بجهت استماع عموم چند نفر مستملی و نائب شیخ ، بنقاط لازمه مقرر میشدند تا ملحوظات شیخ را بسامعین دور دست برسانند و بسا اشخاص در انمجلس انجاز می بودند که قطعا کلمات شیخ را شنیده نمی توانستند و تنها باستماع الفاظ مستملی کفایت نموده از زبان وی رفته بدیگری روایت میکردند ـ بحث در انجا است :ـ شخصیکه تنها حدیثی را از زبان مستملی شنیده باشد ، آیا می تواند که برحدیث مرویه خویش «حدثنا» بگوید ؟ یانی ؟ ـ مذهب اکثر اهل روایت چنان است که «حدثنا» گفته میتواند ـ اما حضرت امام برخلاف شان بوده میگوید که :ـ «حدثنا» گفتن برای این مستمع جائز نیست بهمراه وی درین مسئله حافظ ابو نعیم ، فضل بن دکین ، زائد بن قدامه ، نیز متفقند [ ملاحظه شود فتح المغیث صف ۱۸۷ و ۱۸۸ ] وحافظ بن کثیر می نگارد که مذهب ابو حنیفه قرین قیاس است لکن مبنی مذهب عامه بر تساهل است [ فتح المغیث صف ۱۲۸ ] چیزیکه امام اعظم را برین احتیاط کاری مجبور نموده ، این است که تازمان وی روایه بالمعنی نمودن رواج عمومی داشت و چند تنی این چنین نیز اثبات وجود داشتند که پابندی بالفاظ حدیث داشتند ـ معلوم است که در صورت اول احتمالات تغیر وتبدل در هر واسطه بیشتر متصور می بود وباندازه که آن روایه در واسطه
تحفة الامان في سيرة النعمان حصهٔ اخرى ( ١٦٩ ) مبحث روايات موضوعه و متصرفه اولین خویش بود بهمان اندازه بدیگر واسطه ضعف را اختیار می نمود - و در اکثری از مواضع تفرد مستملی ضروری می بود و بدون از بودن مستملی مطلوب اصلی شیوخ محصول نمی آمد - اما مساوی و برابر بودن آنمردیکه راساً از خود شیخ حدیث را شنیده است باشخصیکه از زبان مستملی معلومات گرفته ، جادهٔ بی انصافی را پیمودن است - و مزید بر آن که در بعض مواقع مستملی نیز نهایت غافل و نافهم می بود و احتمال اغلاط بیشتر از وی میشد - همچنین بلکه زیاده تر ازین يك طریقهٔ غیر محتاط دیگری نیز معمول بود که « اخبرنا » و « حدثنا » را برخی از محدثین بمعانی مشترك مستعمل ، و الفاظ مترادف می پنداشتند - چنانچه ( حسن بصری ) در روایات غیر واحدهٔ خویش « حدثنا ابو هریره » گفته است ، حالانکه وی گاهی با وی ملاقی نشده است و وی تاویل او را چنان کرده است « در آنفرصتیکه او حدیث میگفت من دران شهر موجود بودم » و همچنین دیگر شیوخ هم نسبت بصحابه در احادیث مرویهٔ خویش لفظ « حدثنا » را استعمال میکردند و معنی آنرا چنان مینمودند که « اهل شهر آنها آن حدیث را از وی شنیده اند » - ( محدث بزار ) مینگارد که ( حسن بصری ) علی العموم از اشخاصی روایت میکند که قطعاً با اوشان ملاقاتی ننموده است ، و تاویل ویرا چنان همی نماید که قوم وی از وی حدیث روایت نموده است [ ملاحظه شود فتح المغیث صف ١٧١ ] این امر علاوه ازینکه يك گونه غلط بیانی است ، اسناد حدیث را بدینواسطه مشتبه نموده بود که چون روای ، آن حدیث را خودش از زبان شیخ نشنیده و از زبان شخصی روایت میکند که معرفی کامل او نیز نپرداخته است و ممکن است که آنمرد ثقه نباشد ، پس بمحض این حسن ظن که روای مزبور از اشخاصی خواهد بود که اسناد وی ضرور قابل اعتماد است تکیه نباید کرد - ازین است که امام اعظم اینطریقه را ناجائز قرار داد و ائمه ما بعد نیز بمتابعتش پرداختند ! طریقهٔ دیگری که بین محدثین معمول بود این است که : - بعض اشخاص احادیث را از زبان شیوخ خویش قلمبند نموده آن اجزاء را نگهداشته از روی آن
تحفة الأمان في سيرة النعمان حصة اخرى (۱۷۰) مبحث روایات موضوعه و متصرفه با اینکه احادیث كاملاً از خاطرش فراموش می بود رواية نمودن را جائز می پنداشتند و على العموم سند و دلیل خویش همان اجزاء را در موقع تدریس میشمردند ـ با اینکه ابو حنیفه نیز آن طریقه را بنظر استحسان مینگریست . اما این قید را باوی الحاق داد که اگر الفاظ و مطالب احادیث کسی را بیاد نباشد از روی اجزاء روایت نمودن او جائز نیست اگرچه این قید را بالعموم بنظر تسلیم نگریسته اند تاهم بسی از ائمه فن مانند امام مالك قرار تصريح محدث سخاوی درین قید با امام صاحب موافق داشتند و در زمانه « امام بخاری و امام مسلم » ضرورت این قید چندان نبود زیرا که در آن فرصت روایت باللفظ رواج عمومى را یافته بود ـ اما در زمانه ابو حنیفه زیاده تر رواية بالمعنی در احادیث معمول بود لہذا اگر راوی را الفاظ حدیث و موقع و محل روایه و غیره قیوداتش بخاطر نمی بود در تادیه مطالب اصلیه دو چار مشکلات و ارتکاب اغلاط میشد ـ تنها بهمین ضرورت امام صاحب این طریقه را محدود نمود و انصافاً الحاق این قید از حد ضروری بود ـ مسئله قابل بحث و نسبت بهمه مهتم با شان اینست که آیا رواية بالمعنى در احادیث جائز است و یا ممنوع ؟ و این رواية قابل حجت است یا نه ؟ ـ این مسئله دران فرصت هم متنازع فیه بود وهنوز هم مختلف فیه است . اما شافعی روایت میکند که « بعضی از تابعین یك حدیث را از چند تنی از صحابه بالفاظ مختلفه بیان میکردند که مطالب همه آن يك چيز مى بود چنانچه در همان فرصت این تخالف الفاظ وتوحد معانى شخصی دیده بنزديكى از صحابه باظهار این حقیقت پرداخته فتوی خواست ـ در جواب شنید که « اگر در معانی احادیث اختلافی عائد نشود باکی نیست » اگرچه امام شافعی نام آن تابعی را نگرفته است از آن اندازه ضعف و قوه رواية كرده شود ـ لاكن ازین امر انکار کرده نمیشود که برخی از صحابه رواية بالمعنى را جائز می شمردند و بران عمل می نمودند و برخلاف آنها دیگر صحابه مانند « عبدالله بن مسعود » برواية باللفظ احادیث اصرار داشتند ـ علامه ذهبی در ذیل حالات وی در تذکرة الحفاظ می نگارد که او در روایت سختی
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری ( ۱۷۱ ) مبحث روایات موضوعه و متصرفه می نمود و شاگردان خویش را زجر می نمود و بهمراه حدیث این الفاظ را استعمال می نمود : ـ « او مثله ـ او نحوه ـ او شبهه ـ اما فوق ذلك اما دون ذلك ـ اما قريب من ذلك ) یعنی رسول اکرم ( ص ) ، مانند این ـ ویا این طور ـ ویا مشابه به این ـ و یا زیاده تر ازین ـ یا کمتر ازین و یا قرین بدین فرموده است . ـ و همچنین ابو الدردا نیز در وقت بیان نمودن احادیث قیود و هذا ـ او نحو هذا ـ اونکله را میگفت .ـ ومنشاء اصلیه امتناع فاروق اعظم نیز از بیان احادیث همین خواهد بود که وی میدانست که احادیث باللفظ بیاد مردم نخواهد بود و در صورت اجازه دادن بروايت بالمعنی احتمالات تغيير وتبدیل بسیار است . در دوره صحابه این مسئله بپایه انجام نه پیوست و تا بعین نیز در این موضوع منقسم بر دو گروه بودند استاذ الاستاذ امام صاحب قائل بروايت نمودن بالمعنى نبود ـ و در آتیه بروایه بالمعنی اتفاق عمومی بعمل آمد چنانچه در اصول احادیث بمذهب جمهور علمای حدیث را ویه بالمعنی جائز پنداشته شده است و در طبقه مجتهدین تنها « امام مالك ، بر خلاف این مذهب است . و در يك گروه محدثین که دران « امام مسلم ـ قاسم بن محمد ـ محمد بن سيرين ـ رجا ابن حيوة ـ ابو زرعه ـ سالم بن ابى الجعد ـ عبدالملك بن عمر ـ داخل است بروايات باللفظ عمل می نمودند ـ اما عموم محدثين قائل بجواز رواية بالمعنی بودند در حقیقت فرقه که میلان آنها در هر حالت بطرف کثرت روایت باشد باید پیشتر روایة بالمعنی را ـ قبول نمایند ـ در این امر جای شبهه نیست که اکثری از تابعین و صحابه بروايه بالمعنی احادیث پرداخته اند وا گر از ابتداء این قید در مرویات مرعی می بود ـ همانا که دایره روایه باندازه تنگی می نمود که هیچ مأخذی برای احکام ومسائل بوجود نمی آمد ـ لیکن باید ازین مسئله نیز انکار کرده نشود که در صورت روايه بالمعنی باقی ماندن اصل روایت وبودن و اداء شدن مطالب اصلیه نهایت مشکل وتقريباً غير ممکن است ـ نكته شناسان السنه بخوبی می دانند که الفاظ مترادف در اداء معانی تأثیرات ومفهوم واحده را برای سامعین نشان داده نمی تواند و در تفهیم معانی از حیثیت های مختلفه فرق و مباینت را ضر ور بهم میرساند ـ حالانکه گروه مجوزین الفاظ مترادف و
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (۱۷۲) مبحث روایات موضوعه ومتصرفه دیگر قیودات را هم در روایه بالمعنی شرط نگذاشته اند و برای تادیه مطالب بهر طوریکه ممکن باشد يك ميدان وسيع را خالی گذاشته اند با اینکه هیچ شخصی بیشتر از صحابه اندازه دان الفاظ و مطالب رسول الله شده نمیتواند ، زیرا که آنها اولا زبان دان و ثانیاً حاكم بر زبان وثالثاً زیاده تر بشرف مصاحبه اوشان افتخار داشتند و از طرز اداء و طریقه گفتگو و اندازه کلام و فحوای مرام اوشان معلومات درستی برای خویش فراهم آورده بودند ـ تا هم در کتب احادیث امثال و نظائر مختلفه موجود است که خود صحابه در ادای مطالب مرویه از زبان گوهر فشان نبویه کمی و بیشی نموده اند : ـ در ابن ماجه حدیثی را ابوموسی اشعری از آنحضرت روایت نموده است که « وان المیت یعذب ببکاء الحي اذا قالو و اعضداه ـــ و اكاسباه ـــ وانا صراه ـــ وا جبلاه ـــ [ یعنی در موقعیکه بر مرده الفاظ فوق در گریه گرفته شود مرده عذاب داده میشود ] کسی به نزد عائشه صدیقه آمده گفت که ابن عمر این چنین حدیثی را روایت میکند ـ بی بی صاحبه فرمود که من نمیگویم که وی دروغ میگوید اما اینقدر میتوانم که اظهار کنم که وی درین روایت سهو نموده است اصل واقعه چنین است كه يك یهودی وفات یافته بود و عائله او بروی میگریست و الفاظ فوق را میگفت ـ چون آن كلمات بسمع رسالت پناهی رسید فرمود که خاندان او بروی میگریند و او در قبر بعذاب مبتلا است » ـ و در روایت دیگر چنین مسطور است وقتیکه عائشه این روایه را شنید علی الفور به تردید آن این آیه را خواند ( ولا تزر وازرة وزر اخری ) یعنی ذمه دار افعال يك شخص شخص دیگر گفته نمیشود ـ در صورتیکه عائله آن میگرید و الفاظی را نسبت بمرده میگوید قصور آن عائد بخود او است نه بر مرده ! دقت شود که آنحضرت معذب شدن يك زن یهودیه را بطور حکایه بیان نموده بود و راوی گریستن را سبب آن قرار داده و الفاظی را ( كه ان الميت يعذب ببكاء الحی است ) از خود در حدیث افزود و گریه زنده گانرا علت عذاب اموات قرار داد .
تحفة الامان في سيرة النعمان حصهٔ اخری (۱۷۳) مبحث روایات موضوعه و متصرفه و همچنین در واقعه بدر روایت عمومی چنین است که آن حضرت بر قلیب استاده فرمود [هل وجدتم مافعل ربکم حقا : ـ ایا دریافتید آن چیزی را که معامله نمود پروردگار شما باشما بی کم و کاست [ـ صحابه عرض نمودند که آیا انجناب بامردہ گان مخاطبه دارند بجواب شنیدند که بلی چیزی که بآنها گفتم شنیدند ـ اما چون بیان این واقعه بنزد عائشه صدیقه نموده شد ـ گفتند که این الفاظ را رسول الله نفرموده اند بلکه این چنین گفته اند که [لقد علموا ان ما دعو تهم حق : ـ که بخوبی برای این شهدا معلوم گردیده که بچزیکه من اوشانرا دعوت نموده ام حق است ] ـ ملاحظه شود که در مفهوم این هر دو جمله بچه اندازه فرق و تفاوت کلی ظاهر است و ازین امر بر مسئله سماع اموات چكونه يك اثر ناگواری واقع میگردد ـ وقتیکه از خود صحابه امثال این مسامحات بوقوع پیوسته پس در باره دورهٔ سوم و دوم چه گفته خواهد شد . اشخاصیکه بروايه بالمعنی قائلند بطور شان چند الفاظی را نشان میدهند که بدیگر الفاظ معانی آنها اداء می شود حالانکه اگر غور کرده شود در معانی آنها هم تفاوت ظاهراً هوید است چنانچه « سخاوی » محدث مینویسد که بجای « اقتلوا لاسودین = امر بقتلهما » گفته شود هیچ تفاوتی در معنی بوقوع نمیرسد ، حالانکه میان «اقتلو » « وامر بالقتل » تفاوت ظاهر است : ـ زیرا که اداء مطلب از «امر بالقتل » هم میشود ـ لکن تحتم و تاکیدی که در صیغهٔ امر است در مفهوم وی دیده نمیشود . امام صاحب بعد از دیدن و ملاحظه نمودن این مشکلات ، درین موضوع يك طریقهٔ نهایت معتدلی را اختیار نمود ـ زیرا که از قبولیت آن احادیثی که قبل از وی اورا محدثین بالمعنی روایه نموده بودند چارهٔ نداشت و الانعام دفتر مرویات را بیکاره گفتن لازم می آمد و برای آن احادیث این قیدرا مشروط داشت که رواة محدثین بالمعنى باید که فقیه و از اثر الفاظ و مطالب وتغيرات او بخوبی واقف باشند ـ با اینکه احتمال تغیر مطالب درین صورت نیز برداشته نشده تا هم چون مدار محدثین حسب تصريحات شان بر ظن غالب است لهذا تازمانیکه بمقابلی آن رواية بالمعنى كدام دلیل مخالفی موجود نباشد، او را قابل تعمیل میتوان گفت ـ امام صاحب ان
تحفة الامان في سيرة النعمان حصۀ اخرى (١٧٤) مبحث روايات موضوعه و متصرفه حديث را هم قبول نموده است که رواة آن اشخاص ثقه باشند و فقيه گفته نشوند ، اما درجۀ آنها را نسبت بفريق اول کم قرار داده در مرویات شان اصول در ایت را بیشتر مداخله داده است و با این اصول حضرت امام دیگر ائمه نیز اتفاق دارند در ( الفية الحديث ) مسطور است شخصیکه مدلول الفاظ را بخوبی نمی داند او را لازم است که باللفظ روایت کند ، البته مردی که اندازۀ مطالب و فهم معانی را بخوبی میکند نسبت بروايت نمودن او اختلاف است و کثرت آراء بدین طرف است که وی پابند الفاظ نیست – اما امام صاحب در روایة بالمعنی تنها طبقۀ صحابه و تابعین را مجاز میداند و باقی اشخاص را میگوید که حتماً باید پابند روایة باللفظ باشند امام طحاوی بسند متصل ازوی روایت داشته است که باید روای روایت همان حدیث جرأت ورزد که وی طوری او را بخاطر داشته باشد که وقت استماع ان بیادش بود [ ملاحظه شود شرح فقه اکبر ملاعلی قاری مکی ] ملاعلی قاری نیز بعد از نقل این روایت مینویسد که حاصل این روایت انست که ابو حنیفه روایة بالمعنی را جائز نمی پنداشت درین پابندی اگرچه امام مالك و دیگر ائمه نیز با ابو حنیفه اتفاق دارند چنانچه در فتح المغیث مرقوم است [ و قيل لا تجوز له الرواية بالمعنى مطلقا قاله طائفة من المحدثين و الفقهاء والاصوليين من الشافعية و غيرهم وقال القرطبي و هو الصحيح من مذهب مالك : - گفته شده است که روایت بالمعنی قطعاً جائز نیست دیگر گروهی از محدثین و فقها و اصولیین شافعیه قائل این قولند و امام قرطبی میگوید که در مذهب امام صاحب همین قول صحیح است ] لكن چطور میتواند شد که فرقۀ عمومية محدثین پابند این سختی بشوند ازین است كه يك فرقۀ بزرك محدثين امام صاحب را بلقب مشدد في الحدیث نام برده اند – اما از روی انصاف اگر گفته شود اصولی را که ابو حنیفه اختیار نموده از حد ضروری و لازمی است زیرا که در حدیث از ان حضرت مرویست که نضر الله امرءً سمع منا شياً فبلغه كما سمعه : - خداوند شاداب کند مردی را که بشنود چیزی را از ما پس برساند انرا بدیگر برادران خویش چنانچه شنیده است ] - زیاده برین درین موضوع دلیل دیگر آوردن لزومی ندارد آن افراد صحابه
تحفة الأمان في سيرة النعمان حصه اخرى (۱۷٥) مبحث روايات موضوعه و متصرفه که رواية بالمعنى را جائز میگفتند اغلب این حدیث بسمع شان نرسیده است ـ وبدان صحابه که این حدیث رسیده دائما پابندی بالفاظ داشتند چنانچه راوی این حدیث ـ عبدالله بن مسعود برخلاف رواية بالمعنى بودند ـ چون در زمانه ابو حنیفه این حدیث كسب عمومیت ورزيده بود پش در عدم تعمیل ان هیچ گنجایش معذرتی نبود . کار بزرگی را که ابو حنیفه در فن حدیث انجام داده جهت تحقيق و تنقيد مرويات قائم داشتن و مقرر نمودن اصول احادیث است آن توجهاتی را که علمای اعلام ، در یکی از فروع احادیث که روایت است ، صرف ومبذول داشته اند نظیر آن در تواریخ حاليه وماضيه بنظر نمیرسد ـ اما افسوس که همراه آن بسوی اصول درايت احدى توجه نگمارده است واعتنائی بوی نكرده است ـ از تحريرات حافظ بن حجر چنان مفهوم میشود که بعضی تصانیفی درین فن قلمبند شده اند اما باندازه اندك وغير متعارف افتاده اند ، که حکم كالمعدم را دارند ـ با اینکه اصول احاديث را يك فن بالاستقلال مقرر داشته اند و كتب کلانی درین تحریر یافته عموماً متداولند لا كن از ملاحظه آنها کمتر برای ناظرین از اصول درایت معلوماتی بهم میرسد حالانکه این شعبه درایت در اصول حديث از اجزاء ضروريه روایت پنداشته میشود ـ تنها صاحب این همت و مفخرت حضرت امام صاحب است چه در موقعیکه این فن نام و نشانی نداشت نگاه رأی او بدین نکته های باريك اصابت نموده است . البته در تواریخ صحابه و روايات ان جماعة طيبه جابجا نظير و مثال اصول درایت بهمراه روایت در مرحله او لين جلب توجه اورا نموده است و وی هم دليل راه و اساس این مفکوره خویش همان افعاله را قرار داد ـ اما این زحمات قیمتدار وی در ضمن هجوم دیگر مسائل باندازه در زاویه گمنامی و بی اعتنائی افتاد که جلب توجه عوام را در ان موقع بطرف خويش كرده نتوانست . مدار صحت و عدم صحت روايات اعتبار وعدم اعتبار رواة آن شده نمیتواند ـ زیرا که اکثری از مسانید که روایه از يك واقعه میکنند و تمام راویان ان ثقه
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (١٧٦) مبحث روايات موضوعه ومتصرفه و قابل اعتبار ميباشند لاكن در حقیقت اصل ان واقعه درست نمیباشد و در احادیث هزارها مثال این مسئله موجود ميباشد ـ لهذا فيصله صحت احادیث را تنها بر رواة نباید کرد بلکه همراه ان غور و ملاحظه شود که آیا این روایت باصول درایت منطبق است و یا خیر ! مطلوب از درایت این است که هر واقعه را که کدام مقوله یا روایه تشریح میکند، بران دقت کرده شود که ایا طبیعت انسانی و اقتضای زمانه و دیگر خصوصیات و یا حالات منسوب اليه و دیگر آثار عصری و قرائن عقلی بدو چه نسبت دارد ؟ اگر ان کلام بآن معیار تطبیق نمود معلوم است که صحت ان مشتبه است ـ یعنی محتملست که تغیرات، تبدلات صورت اصلیه ان واقعه را تبدیل داده است امثال همین قواعد در تحقیق و تنقید احادیث نیز استعمال کرده میشود و ان را اصول درایت می نامند ـ . علامه جوزی که در فن حدیث مقام عالیه را اشغال نموده است می نویسد که :ـ كل حديث رايته مخالف العقول او يناقض الاصول فاعلم انه موضوع فلا تتكلف اعتباره ( اي لا تعتبر روايته ) ولا تنظر في جرهم او يكون مما يدفعه الحس والمشاهدة او مبايناً لبعض الكتاب او السنته المتواترة والاجماع القطعى حيث لا يقبل شىء من التأويل او تتضمن الافراط بالوعيد الشديد على الأمر اليسير او بالوعد العظيم على فعل واليسير هذا لاخير كثير فى حديث القصاص والوعاظ واهل الطريقه عمدة مطالبش اینکه :ـ هر حدیثیکه بر خلاف عقل و یا با اصول متناقض باشد پس بدان که وی موضوع است و به تحقیق احوال روات آن وقت خود را ضائع مکن و هم چنین روایتی که مخالف حس و مشاهده ملاحظه کردد و یا بر خلاف قرآن واحادیث متواتر و اجماع قطعی بوده قابل تأویل نباشد و يا بيك سخن ـ عادی تهديد شديد و بريك کار معمولی وعدة انعام مزيد باشد که بیشتر امثال این احادیث را قصه خوانان و واعظان واهل تصوف بیان می نمایند، تماماً موضوع است !
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (۱۷۷) مبحث روائيكه بر خلاف درایت باشد عدم صحت احادیثیکه برخلاف عقل باشد ما بتذکر بعضی ازان اصول درایت که امام صاحب آنرا برای روایت قائم نموده درین جا می پردازیم :ـ اول حدیثیکه مخالف عقل قطعی باشد قابل اعتبار نیست این اصول را علامه ابن خلدون در مقدمه تاریخش بسوی امام ابوحنیفه منسوب نموده . این همان قاعده است که اورا ابن جوزی بر تمام اصول درایت مقدم داشته است ابن جوزی در صدی ششم که وقت ترقی و تعالی و زمان مروج مسائل اسلامی بوده تمام علوم دینی باوج کمال ارتقاء یافته و بهمراه آن اثر و تخیلات فلسفیانه نیز کسب عمومیت ورزیده بود . لباس حیات را در برداشتند . لاکن در عهد امام صاحب بزبان آوردن و نام عقل را گرفتن يك جرم عظیم بود حینیکه وی این قاعده را قرار داد و در تنقید روایات بر طبق آن تعمیل را آغاز نهاد و مردم بمخالفت شدیدش برآمدند و آن روایاتی که دران واقعات ناممکن وکوايف محال مندرج می بود . قصداً به پیشگاه امام صاحب آورده میشد و او از صحت آن انکار می نمود این رویۀ ( حضرت امام ) مورد هیجان عموم و موجب غمگینی محدثین میشد زیرا که بخیال مردمان آنوقت مدار صحت احادیث ثقه و معتبر بودن رواة آن بوده باصول درایت سروکاری نداشتند ـ با اینکه در زمانه ما بعد این قاعده در اصول احادیث اندراج یافت تا هم ارباب روایت کمتر به تعمیل آن می کوشیدند و از نتیجه آنست که امروز چندین روایات مزخرف و کلمات خارج از مطلب را که مطرح مذاکره و مطالعۀ عامه است در کتب احادیث مشاهده میکنیم. نسبت به رواية ( تلکت الغرانيق العلى ) بيان کرده میشود که از زبان رسول الله (ص) در ضمن خواندن سورۀ نجم نسبت به توصیف بتان این الفاظ شنیده است ( تلک الغرانيق العلى وان شفاعتهن لترجى :ـ این بتها نهایت معزز اند که امید بشفاعت آنها کرده میشود ) واین الفاظ را سهواً شیطان بزبان آن حضرت آورده بود چنانچه بعد از فراغ تلاوت آن ـ جبرئیل ( ع ) آمده معروض داشت که من این الفاظ را برای شما پیام نیاورده بودم شما آن را از کجا آموخته خواندید ! این حدیث را بر طبق اصول درایت امام اعظم وعده از دیگر محدثین مانند قاضی عیاس ـ وابوبکر بیهقی ـ وغیره نیز قطعاً غلط گفته اند لاکن يك گروه بزرگی
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (۱۷۸) مبحث رواتيكه بر خلاف درایت باشد از محدثین تا آخر بصحت این روایه اقرار داشتند - چنانچه در طبقه متاخرین اهل الروایه - حافظ بن حجر - که نسبت بعموم محدثین زیاده تر نامور و دانشور بود به بسیار زور و شور در تائید این حدیث می‌نوشید و میگفت از انجا که رواة این حدیث تماماً اشخاص ثقه میباشند ابداً از صحت آن انکار کردن لازم نیست همچنین حدیث «والشمس» را که در آن بیان کرده شده است از حضرت «علی كرم الله وجهه» نماز عصر قضا شده بود و آنحضرت دعا کرد که آفتاب بعد از غروبش واپس از مغرب طالع شد - چون وی نمازش را خواند باز غروب گشت ، «محدث ابن جوزی» جرأت نموده این حدیث را موضوع قرار داده است - اما «حافظ بن حجر» - وجلال الدین سیوطی وغیر هما بکمال شدت بمخالفت وی پرداخته اند در موقعیکه امام صاحب نیز امثال این روایات را غلط وموضوع میگفت بیشتر مردم بمخالفت وی میپرداختند اما وی هیچ باك وپروائی نمیکرد واعتنائی بدان نمی‌نمود - . اما باید دانست وغور باید کرد که از لفظ عقل - حضرت امام آن معنی ومفهوم وسیع را بخاطر نداشتند که درین ایام افراد نام نهاد تعلیم یافته (فرنگی مآب) ازان مقصد میگیرند واز روی آن اکثری از مسائل شرعیه را ( خاکم بدهن ) بی اساس توهم میکنند . مخالفت قیاس دوم اگر نسبت بدان واقعاتی که بر مردمان زمانه آنحضرت شب و روز در پیش می‌آمد کدام حدیثی منقول گردد واز مراتب احادیث احاد زیاده نباشد آن روایت نیز مشتبه است - بنای این اصول برانست آن حوادث واموراتی که برای اکثری از مردمان عائد ولاحق میگشت اگر در آن باب کدام روایت وهدایتی از آن حضرت شرف اصدار می‌یافت همانا تماماً بر رفتار آن وتطبیق نمودن کردار شان بدان مکلف ومجبور می‌بودند تا که آن روایه کسب عمومیت می‌ورزید در صورتیکه آن روایه باینکه ارشاد عمومی را در بردارد محدود مانده معلوم است که این تحدید آن برخلاف اصول درایت میباشد اکثری از محدثین صراحتاً می‌نویسند که ابوحنیفه مخالف آن روایه است که برخلاف قیاس باشد - اگرچه ما این قول را بی اصل وغلط نمی پنداریم
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (۱۷۹) مبحث رواتیکه برخلاف درایت باشد اما اینقدر میگوئیم که مردم در تعبیر و تفهیم آن مرتکب اغلاط گردیده در نتیجه این مغالطه اشخاص ظاهر بین و عناد پیشه نسبت بامام ابو حنیفه بد گمانیهای فوق العاده را قائم داشته اند ـ زیرا که آنها برمنشأ و مقصد اصلی امام صاحب غور کافی ننموده نسبت بوی چنان رای قایم نموده اند که او قیاس را بحدیث مقدم میشمرد ـ اقوالیکه از حضرت امام نسبت بدین مسأله منقول است تماماً تکذیب این خیال و بر خلاف این رای میباشند و در مسائل فقهیه اینچنین امثال بسیار موجودند که امام صاحب بمقابله اثر و حدیث کاملاً قیاس را متروك و مطرود قرار داده است ـ چنانچه شاگرد رشیدش «امام محمد» در باب نقض وضوء بقهقهٔ نماز گذار از جانب آن استاد شفقت شعارش این چنین استدلال می‌نماید که (لولا ماجاءمن الاثاركان ـ القياس على ماقال اهل المدينه ـ ولاكن لاقياس مع اثر ولا ينبغی ـ الا ان ينقاد للاثار)ـ مطلب اینکه قیاس مؤید همین صورت عدم نقض وضوء است که مذهب اهل مدینه میباشد لاکن بمقابل حدیث قیاس هیچ اهمیتی را دارا نیست وباید که تنها پیروی احادیث کرده شود ـ علاوه بر این درین موضوع کدام دلیل و تصریح مؤثر تر خواهد بود ـ «مصنف عقود الجمان» آن اقوال مختلفه امام صاحب را درین مبحث منقول نموده است که حضرت امام بالتصریح میگفت که من بمقابلهٔ حدیث ابداً قیاس را دخل نمیدهم و در گفت و شنیدیکه وی با امام جعفر صادق نموده است و در حصهٔ اول این مترجمه مفصلاً مذکور شده نیز اظهار همین مقصد را نموده است . باوجود این تصریحات بعض از مردمان در تخصیص این انتصاب چنین دعوی می‌نمایند که امام صاحب آن حدیثی را که برخلاف قیاس باشد قبول نمی‌نمود «عبدالکریم شهرستانی» در بیان اهل الرای بتذکر امام صاحب و شاگردانش پرداخته می‌نویسد ـ وربما يقدمون القياس الجلى على الاحاد الاخبار :ـ یعنی این جمعیت قیاس جلی را اکثر به براحادیث احاد ترجیح میدادند ـ امام رازی نیز در مناقب الشافعی خویش جابجا بهمین تصریح پرداخته در نتیجه همچین واسطه امام شافعی را بر امام ابو حنیفه ترجیح داده است .
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخری ( ۱۸۰ ) مبحث روائيكه بر خلاف درايت باشد مادر بدست آوردن و از نظر گذرانیدن تصدیق این مقوله مذهب امام صاحب بسیاری جد وجهد نمودیم وبسیاری از کتب را جست وجو ومطالعه نمودیم ـ اما هيچ جا اثرى وجزوى ازین قولش که او را بعضی نسبت بوی در مزیت دادن قياس جلی را برآثار احاد میگویند . نیافتیم . اغلباً اشخاصیکه این مقوله را به امام صاحب نسبت میدهند ـ از استنباط کار گرفته اند ـ زیرا كه قول صريح او را درین مسئله ابداً بدست ندارندـ البته در اصول فقه این مسئله مسطور است : ــ آن حدیثی که روایتش فقیهه نباشد وازهر پهلو مخالف قیاس نیز باشد قابل حجت پنداشته نمیشود لاكن اين اصول مسلمه تمام احناف نیست ـ بلکه تنها رای ابن ابان ودیگر پیروان اوست ـ وابوالحسن کرخی و دیگر اصولین تماماً مخالف این مسئله هستند و مصنف مسلم الثبوت این قول را ترجیح داده است ــ جای تعجب و محل حیرت است که بدون اثبات دلیل این دعوی را محض بدین اعتماد بسوی ابوحنیفه منسوب نموده اند كه يكعده از علمای حنفیه قائل آن میباشند و مثال بزرگی را جهت اثبات این مدعای شان حديث مرويه بيع مصراة را قائم می نمایند ـ و ازان چنان بتوضیح مقصد می پردازند که امام ابوحنیفه با وجود بودن حدیث صریح از قیاس کار گرفته است بسیاری از علمای بزرگ حتی امام غزالی و امام رازی نیز این الزام را بر حضرت امام عائد نموده مثال آنرا ترك همین حديث ربيع مصراة را برای تصدیق این الزام خود استدلال گرفته اند لاكن برای این مدعيان تا هنوز بعیان نرسیده است که دراین مثال تقدیم قياس رأی ذاتی بعضی از علماء حنفیه است و دران مسئله امام صاحب را دخل وسر وكارى نيست ــ . بلی ! امام رازی در مناقب الشافعی این قدر احتیاط نموده است که درین موقع نام امام صاحب را نبرده بلکه این مسئله را به اصحاب ابوحنیفه منسوب نموده است ـ لاكن ما باوجود این احتیاط کار او را معذور نمیپنداریم واورا درين مسئله مسئول می انگاریم که در مفكوره برخی از علمای حنفیه عموم پیروان امام صاحب را چرا شمولیت داده و لفظ اصحاب را که مفهوم تعمیم از وی ظاهر است بکدام دلیل . بيجـا استعمال نموده است ــ .
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (۱۸۱) مبحث روائيكه برخلاف درایت باشد حدیث « بیع مصراة » را گاهی ابوحنیفه بلحاظ قياسش رد نه نموده بلکه دعوی نسخ او را کرده است و « امام طحاوی » در « معانى الاثار » خویش این مبحث را بسیار تفصیل داده مذهب « امام اعظم » و « امام محمد را » در عدم تعميل حديث ربيع مصراة چنین مینگارد ( وذهبوا الى ما روى عن رسول الله صلى الله عليه وسلم فى ذلك ـ مما تقدم ذكر ناله فى هذ الباب منسوخ :ـ آنها قائل این سخن هستند كه آن حديث مرويه از حضرت نبویه متعاقباً ـ منسوخ شده است ) . در این جا ما نمیتوانیم که این بحث را تفصیل دهیم تنها میخواهیم که این امر را نشان بدهیم که امام صاحب اندرین مسئله گاهی قیاس را ترجیح نداده بلكه دعوی نسخ آن حدیث را نموده است ـ . حقیقت این است كه در امثال این مواقع بنهایت دقیقه بینی ملاحظه شود ـ اقوالی كه بطرف امام صاحب منسوب كرده ميشود ـ ايا واقعاً در آن موضوع وی چیزی را ارشاد فرموده است ویانی ؟ طبقه متاخرین در همچو کلمات بیشتر از بی احتیاطی کار گرفته اند لهذا بر ما لازم است که از غور وخوض وتدقيق در همچو مقامات كار بگيريم ـ ونبايد همين حديث « ربيع مصراة » را همواره مانند يك اصول مو ضوعه پیش کرده بگوئیم ـ اینکه ابوحنيفه قياس را بر روايت اهميت داده است ـ چه اگر کسی در صدد تحقیق این امر برآيد على الفور برایش معلوم میگردد که اين شور و غوغا هيچ اساسی وبنیادی ندارد ـ . برخلاف این مسئله تصریحات امام صاحب را بذریعه های نهایت موثق بدست داریم که او بمقابله حديث صحيح قطعاً قیاس را اعتباری نمی بخشید ـ امام محمد در ذیل این مبحث که شخصی سهواً در ماه رمضان ـ چیزی را بخورد ویابیاشامد ـ روزه او نمیشکند وقضاء بروی لازم نمی آید ـ بر آن حدیثی که درین باب مرویست استدلال نموده ـ ذيلاً این قول خود امام صاحب را نقل می نماید كه « لولا ماجاء فى هذا من الاثار لامرت بالقضاء ) :ـ درين مسئله اگر همچو يك حديثى مروى نشده می بود البته كه من فتوی بقضائی گرفتن میدادم ـ ملاحظه شود کتاب الحج امام محمد ) بلی شرائطی را که حضرت امام نسبت بصحت احادیث قید گذاشته اند الحق كه نهایت سخت وشديد اند و تازمانيكه حدیثی را بر تمام آن قيود وضوابط خويش تطبيق
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (۱۸۲) مبحث رواتيكه برخلاف درایت باشد ندهند ابداً اورا قابل استدلال نمی انگارند – اما اگر بر معیار آن شروط کدام حدیتی موجود باشد هرگز وی قیاس را بران حدیث چنانچه که بعضی نسبت باو اتهام نموده اند مقدم نمی نماید – تا جایکه ما در پی تحقیق این مبحث برآمده ایم هرگز بر این چنین مسئله بر نخورده ایم که در آن امام اعظم رح قیاس را بر حدیث مقدم داشته باشد لاكن این سخن را ناگفته نباید گذاشت که عموم تابعین و صحابه لفظ قیاس را در معانی نهایت وسیع استعمال می نمودند - ونظر بدان معانی بلاشبهه حضرت امام صاحب قیاس را در احادیث بیشتر دخل داده است – زیراکه نسبت به تمام مسائل واحكام شرعیه در اول مرحله دو فرقه قائم گشته بودند – جماعة چنان خیال می پرورانیدند که مبنی واساس مسائل شرعیه بر هیچ مصلحت واقتضای عقل نیست زیرا که در عقیده شان حسن وقبح اشیاء عقلی نیست – و جمعیت دیگر چنان عقیده داشتند که تمام احکام شارع مبنی بر مصالح است که دران میان برخی ازان ـ ظاهراً نمایان است و خود شارع نیز بطرف او اشاره و تلمیحی نموده است وبعضی آنچنان میباشند که ما از مصالح ومنافع آن اطلاعی نداریم ـ اما در واقع آن هم از مصلحت عاری و از منافع خالی نیست :ـ امثال این اختلافات در روایات احادیث نیز اثرات مختلفه را تولید نمود – عده از مردمان هر حدیثی را که استماع می نمودند تنها نظر می نمودند که آیا این راوی شخص ثقه است . یانی . اگر بر طبق مفکوره اوشان آن حدیث قابل حجت میبود پس در صدد مزید مذاکره دران حدیث نمی افتادند و بی تکلف او را در معرض اجراء وقبول میگذاردند - فریق دوم که قائل حسن وقبح بودند علاوه بر ثقه و قابل اعتبار بودن را وی در اطراف آن روایه نیز دقت را بخرج میدادند و می دیدند که آیا این مسئله و یا این عقیده که ازین حدیث مستنبط گردیده با عقل و مصلحت توافق دارد – یانی ؟ اگر نمیداشت در پی مزید تدقیق و تنقید آن می برآمدند که آیا راوی بلحاظ فهم و لیاقت چه مرتبه را احراز نموده است ؟ و این روایه باللفظ است یا بالمعنی ؟ و این حدیث را در کدام موقع از زبان پیغمبر ، شنیده است ؟ و مخاطب اوشان کدام مردم بودند ؟ و روی سخن شان بطرف کدام شخص است ؟ و آن حالت و موقعیت از کدام قبیل بود ؟ مطلب که بر امثال این وجوه و اسباب به اندازه غور و خوض را بکار میبردند
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (۱۸۳) مبحث رواتیکه برخلاف درایت باشد که ازان بخوبی بر اصل حقیقت مطلع و از هویت کلام استحضار مییافتند . این طرز در خود از منه صحابه قائم گشته بود ــ « در صحيح ابن ماجه وترمذی » مسطور است که « حضرت ابوهریره » « از انحضرت » روایت نموده است که ( توضوا مما غير النار ) یعنی وضو لا زم میشود از استعمال نمودن هر آنچیزیکه آتش او را تغیر داده باشد ــ و از همین جا است که برخی از محدثین خوردن گوشت ودیگر مطبوخات را موجب نقض وضو می انگارند ــ وقتیکه « ابوهریره » این حدیث را بیان می نمود « عبدالله بن عباس » معترض گشت که « اتوضاء من الحميم ــ یعنی درین صورت از استعمال نمودن آب گرم برای وضو نیز دیگر وضو لازم می آید ــ « ابوهریره » گفت ای برادر زاده ام من برایت حدیث نبویه را بیان میکنم ــ پس ترا لازم نیست که بران دیگر امثله را قائم نمائى ــ لاکن « عبدالله » برهمان رای خویش تا آخر قائم ماند ــ « حضرت عایشه صدیقه » آن اعتراضی را که برین حديث « ابن عمر » که ( ان المیت یعذب ببكاء الحی ) است نموده آن نیز مبنی بر همین طرز تحقیق است ــ در ضمن حالات دیگر صحابه امثال این وقائع و تحقیقات بیشتر موجودند که ما درینجا نمی توانیم که باستقصاء تمام آن بپردازیم ــ . مسلك امام اعظم رح نیز همین بود که او را بلفظ قیاس اشتهار داده بودند ــ و برین مسئله که تمام احکام شرعیه مبنی برمنافع ومصالح میباشند درین موقع ما بالتفصيل بحث نمیمائیم و درین مبحث کتاب بی نظیر حجة الله البالغة شاه ولی الله محدث دهلوی را کافی و شافی می پنداریم ــ تنها این قدر میگوئیم آن علمای اعلامی که در مسائل عقلیه و نقلیه مانند امام غزالی ــ و عز الدين عبدالسلام ، وشاه ولی الله ــ یدطولی داشتند ــ تماماً هموافق بامام ابو حنیفه بوده در تمام نظریات وی باوشان موافقت دارند ــ امام صاحب در اصول تنقید احادیث دائما این امر را درصورت تعارض دو حدیث که از حیثیت روایت هر دو یکسان می بودند مرعی و ملحوظ میداشت که هر آن روایتی که باصول درایت تطبیق و موافقت میداشت او را در معرض تعمیل میگذارد ــ. حضرت امام در اکثری از مواضع محض بواسطة مخالف اصول درایت در صحت و تسلیم روایت تامل فرموده است و باصطلاح وی این تامل مبنی بر يك علت مخفیه است ــ چنانچه محدثین در ضمن اقسام احاديث يك نوع روايت را معلل میگویند و تعریف آن را
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى ( ١٨٤ ) مبحث روائيكه برخلاف درایت باشد چنان می نمایند ـ با اینکه در حدیث ظاهراً تمام علائم و شواهد صحت موجود است تا هم قابل استدلال گفته نمیشود ـ . در تمیز امثال این روایات محدثین بسیار تفخر می نمایند و عقیده دارند که شناختن آن يك نوع الهام است ـ « علی بن المدنی » که یکی از ائمۀ مشهوره احادیث و استاد امام بخاری است میگوید که ( وهى الهام ولو قلت للقيم بالعلل من اين لك هذا لم تكن له حجة یعنی دانستن امثال این احادیث الهام است زیرا که اگر از کدام ما هر علل احادیث پرسیده شود که بچه دلیل تو این حدیث را معلل می نامی ؟ همانا که وی هیچ دلیلی را پیش کرده نخواهد توانست ـ . ملاحظه شود صف ٩٨ فتح المغيث ) شخصی از « ابوحاتم » محدث چندی از احادیث را استفسار نمود بعضی را مدرج و برخی را باطل و عده را منکر و چندی را صحیح تعریف کرد ـ سائل ازوی پرسید که چه طور شما به تمیز این انواع پی بردید ـ آیا راوی بشما ازین مسائل اطلاعی هم ـ رسانیده است ؟ ـ ابو حاتم گفت نی ! بلکه خودم بدین امر پی برده ام سائل متعجبانه باز پرسید که آیا شما بر « علم غیب » اطلاع دارید ـ « ابو حاتم » گفت من ابداً مدعی علم غیب نیستم لاكن جمهور محدثین بر همچه علل مطلع هستند ـ شما بروید و از دیگران درین موضوع معلومات بگیرید ـ چنانچه آن مرد به نزد ابوزرعه و دیگر محدثین آن عصر رفته همان مسئله را پرسید و بر طبق آن از همه يك جواب شنیده مطمئن گشت و ابو حاتم را در اظهارش حق بجانب شمرد ( ملاحظه شود در فتح المغيث صف ٩٨ ) بعض محدثين نسبت بدين مسأله گفته اند که ( اثر يهجم على قلوبهم لا يمكنهم ردو هبة نفسانية لا معدلهم یعنی این امریست که بردلهای مشائخ حدیث وارد میشود و آنها به تردید آن پرداخته نمی توانند ويك امر شخصیه اورا می پندارند و از قبول آن چاره و گزیری ندارند این دعوى محدثین کاملا" مبنی براستی و صداقت است بلاشبهه از خواندن و نوشتن و بخاطر گرفتن و مزيد ممارست احادیث نبوی در نفوس اوشان چنان يك ذوق و ملکه تولید میگردد که از ان خود بخود فرق و تمیز این امر را کرده می توانند که این كلام « رسول اکرم » است ویانی ؟ هكذا از تتبع و استقراء احکام و مسائل شرعیه واز پی بردن باسرار و مصالح غامضۀ آن چنين يك ذوق ومادۀ بحصول میرسد که از آن بخوبی تمیز کرده میشود که
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (۱۸۰) تقرر تفاوت در مراتب احاديث این حکم راه رسول خدا، شرف اصدار بخشیده است و بلی، اما تتبع اسرار و مصالح آن از فرائض منصبی محدثین نیست بلکه تعلق بذوات محترمه مجتهدین عالیه دارد ــ و بنا بر همین ــ و جوه دقیقه است که ابوحنیفه برخی از احادیث را معلل قرار داده دران تامل ورزیده است و ارباب ظاهر و اشخاص کوتاه بین در صدد مخالفت وی برآمده اند چنان بدگمانی نموده اند که امام اعظم رأی و قیاس را بر حدیث ترجیح میدهد ــ لکن فیصله این مبحث را اشخاص انصاف پسند بخوبی کرده میتوانند . در صورتیکه از ممارست روایات و از استقراء الفاظ ظاهریه در محدثین چنان مذاق بوجود می آید که ازان آنچنان حدیثی را که تماماً از روی قیود و شروط معینه آن درست میباشد ــ رد میکنند . پس شخصیکه علاوه بر ممارست و تتبع واستقراء احادیث صاحب دقت نظر و نکته شناس بوده از اسرار و مصالح احکام شرعیه با تمام اطلاعات بدست دارد . چه طور میتواند شد که از همچه وجدان و ذوق محروم باشد . البته اختیار نمودن این رویه و در معرض اجراء گذاردن این مسئله يك کار نهایت نازك و ذمه واری کلان است ــ تنها متکفل این مشغله و متحمل این مسأله آنچنان ذاتی شده میتواند که عالم فاضل و مجتهد کامل ومحدث فقیه و دقیقه سنج نبیه و موید بتائیدات ربانی و مورد فیوضات سبحانی باشد ــ جای شکر است که تمام این صفات در وجود مسعود امام اعظم موجود بوده احدی درین اوصاف عالیه همسر و برابر او نبود ! . ( تفاوت در مراتب احادیث ) امر دقیق و مسئله مهتم با شانی را که حضرت امام در فن حدیث اضافه و ایزاد فرموده . تقرر تفاوت است در مراتب روایات و احادیث . و نظر بهمین مراتب حدیث به تقسیم احکام شرعیه پرداخته است :ــ ماخذ نخستین احکام و مسائل . قرآن مجید را قرار داده است که دران ابداً گنجائش گفت و شنید برای احدی نیست ــ وما بعد از قرآن پاک مرتبه احادیث نبویه را مقرر داشته است ــ اگر چه از نقطه نظر اصلی در میان احکام و اوامر قرآن الهی و احادیث نبوی هیچ مباینت و مفارقتی نیست ــ زیرا که قرآن وحی متلو و یا جلی و حدیث وحی غیر متلو و یا خفی است ــ هر قدر اختلافی که دیده میشود . تنها از روی ثبوت و حیثیت صحت رواة است و بس . اگر یکی از احادیث
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (١٨٦) تقرر تفاوت در مراتب احادیث بهمان تواتر و قطعیتی باثبات رسیده باشد که قرآن شریف رسیده پس آنهم در اثبات احکام هم پلهٔ قرآن است - از آنجا که در مراتب ثبوت احادیث تفاوت است . در ثبوت احکام نیز مراعات ولحاظ همین تفاوت ضروری اوفتاد . تقسیماتی را که محدثین در احادیث مانند صحیح ، حسن ، ضعیف ، مشهور ، غریب عزیز ، وغیرها نموده اند . هیچ گونه اثری را بر احکام مرتب نمیکند . چنانچه در تمام این اقسام تنها محدثین حدیث ضعیف را اعتبار نمیدهند وما بقیهٔ اقسام آنرا تقریباً یکسان قابل حجت می انگارند وعلاوه برین برای محدثین هیچ ضرورت وداعیه مزید تحقیق وامتیاز احادیث نبود - زیرا که استنباط مسائل وتفریع احکام شرعیه از فرائض ذمه اوشان نبود لکن « امام ابو حنيفه رح » بواسطه تدوين آن مسائل فقهیه که بانی ومرتب نخستین آن وی میباشد . زیاده محتاج بتفريق مراتب وتدقيق تفاوت احادیث بود لهذاوی از روی نوعیت ثبوت . ( مراتب سه گانه ) را برای احادیث مقرر داشت :ـ ( ١ ) ـ ( حدیث متواتر ) :ـ وآن روایتی است که رواهٔ آن در تمام طبقات باندازهٔ بسیار باشند که گمان تواتر علی الکذب اوشان ابداً کرده نشود ـ یعنی اشخاص بیشماری آنرا ( از رسول اکرم ) روایت کنان تا ازمنهٔ اخیره همچنان افراد بسیاری او را روایت کرده باشند . ـ ( ٢ ) ـ ( حديث مشهور ) :ـ و آن روایتی است که رواهٔ آن در طبقهٔ اولی بسیار نباشند لکن در طبقات اخیره بهمان اندازهٔ بسیار باشند که در تعریف حدیث متواتر مرقوم گشت ـ ( ٣ ) ـ ( حديث احاد ) :ـ و آن روایتی است که تعریف حدیث متواتر وحدیث مشهور برآن تطبیق وثابت نگردد . اثرات این تقسیم ابوحنيفه در مسائل شرعیه برطبق رأى واجتهادش طوریکه واقع شده است حسب ذیل است :ـ از حدیث ( متواتر ) فرضیت وركنیت ثابت میشود ـ درجهٔ حدیث ( مشهورچون از متواتر پست است لہذا ازان اثبات فرضیت نمیشود لکن احکام مطلق قرآنی را مقید کرده میتواند وهم چنین ازان زيادة علی الکتاب نیز ممکن است . ثبوت احادیث ( احاد ) چون کاملا ً ظنی است ازین
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى ( ۱۸۷ ) تقرر تفاوت در مراتب احادیث رو بر احکام منصوصهٔ قرآنیه نمی تواند که اثری را بیفگند . با اینکه این مسائل نهایت ظاهر وصاف میباشند اما جای تعجب است که امام شافعی وبرخی از محدثین برخلاف آن میباشند و امام بیهقی و دیگران برخی از ان مناظراتی را نقل نموده اند که بین امام شافعی وامام محمد بوقوع پیوسته است و دران ادعا نموده اند که امام شافعی امام محمد را درین مسائل ساکت و عاجز نموده است - اگر چه ما امثال این مناظرات را اقوال فرضی وحکایات وهمی می انگاریم و بر ثبوت آنها در اصول روایت هرگز بر نخورده ایم ، لکن ازان اینقدر ثابت شده میتواند که انتساب مخالفت امام شافعی با ابوحنیفه درین مسائل حتماً صحیح است و درست - اعتراض نهایت قوی که درین مسئله بالای حضرت امام و شاگردانش کرده میشود ، این است :- که نه تنها تلامذه اش بلکه خودش نیز برین اصول مقرره خویش پابندی ، نموده نتوانسته اند ( شاه ولی الله در حجة الله البالغه ) مینویسد که « امام شافعی از امام محمد پرسید :- آیا بنزد شما خبر واحد بر قرآن زیاده کرده نمیتواند ؟ وی گفت نی ! امام شافعی گفت که در قرآن مجید درباره ورثه حکم وصیت اصدار یافته است پس شما چرا بنابرین حدیث واحد كه ( لاوصيت للوارث ) وصيت را بر ورثه ناجائز قرار داده اید ؟ ....... » اغلباً شاه ولی الله صاحب این روایه را از کتاب ـ ( مناقب الشافعی ) بیهقی نقل نموده است که دران امثال این دیگر روایات بی سروپا نیز موجودند ، لكن بحضور شاه ولی الله صاحب عریضه پرداز میشویم که بنزد احناف حق وصيت را از ورثه هيچ يك حدیثی منسوخ ننموده است بلكه وصيت ورثا از ان آیات قرآنیه که دران احكام باقيه توريث مسطور است باطل گردیده است – این نه تنها رای و مذهب احناف بلکه قول اکثری از مفسرین نیز بر همین منوال است ( الا الشاذ والنادر منهم ) برین مسائل دیگر ابحاث طویلی نیز پیدا شده اند که ما به تفصیل آنها عطف عنان کرده نمیتوانیم - لا کن بحث اخبار احاد و آن اثراتی را که ازان برعقائد مسلمانان می افتد – درین موقع بالتفصيل می نویسیم – زیرا که بیشتری از محدثین را برخلاف امام ابو حنیفه همدرین مسئله می بینیم :- مذهب اکثری از محدثین
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (۱۸۸) اثرات خبر واحد یقینی است یا ظنی و ائمهٔ بزرك نسبت باخبار احاد همین است که ظنی الثبوت میباشد -- لاكن يك فرقه از اوشان بر خلاف این مفکوره است که سر کردهٔ آنها « علامه ابن الصلاح » میباشد اگر چه « علامه ابن الصلاح » نیز تمام اقسام اخبار احاد را قطعی تسلیم نمیکند و او احادیث صحیح را بر هفت نوع منقسم نموده است (۱) حدیثیکه بران « بخاری و مسلم » هر دو متفق باشند (۲) آنکه بخاری منفرد باشد (۳) انکه مسلم منفرد باشد (٤) که « بخاری و مسلم » بروایت آن نپرداخته اند لاكن برطبق شرائط مقررهٔ آنها باشد (ه) که تنها دران روایت شرائط بخاری موجود باشد (٦) که در آن شرائط مسلم موجود باشد (۷) که برطبق شرائط یکی از آنها نباشد لاكن دیگر محدثین آن را صحیح گفته باشند -- از جمله این اقسام هفت كانه « علامه ابن الصلاح » اولین را قطعی الصحة قرار داده مینویسد ( و هذا القسم جميعه مقطوع الصحة والعلم النظری واقع به ) و نسبت به متفردات « بخاری و مسلم » نیز رایش بر همین منوال است و او را مشمول بهمین قسم می انگارد بجز آن چند احادیثی را که بران دار قطنی و غیره جرح نموده اند » -- . این مقوله ابن « الصلاح باینکه » در طبقه ظاهر بین و مخصوصاً در عصر حاضره رواج تمام یافته ، بلا شبهه يك خيال محال ومبنی آن بر اغلاط است و خود ائمه فن بر خلاف وی میباشند -- چنانچه « علامه نووی » در شرح مسلم بعد از نقل نمودن این مقوله ابن الصلاح می نویسد که :- ( هذا الذي ذكره الشيخ في هذه المواضع ، خلاف ماقاله المحققون و الأكثرون فأنهم قالوا احاديث الصحيحين اللتين ليست بمتواترة انما تفيد الظن فانها احاد و الاحاد انما تفيد الظن على ماتقرر و لا فرق بين البخاري و المسلم و غيرهما فى ذلك يعنى :- چیزيرا كه شيخ ابن الصلاح در این مواضع گفته برخلاف رای محققین و اکثری از اهل حدیث است زیرا که قول آنها چنان است که ازان احادیث صحیحین که برتبه تواتر نرسیده اند تنها افاده ظن بعمل می آید -- زیرا که آنها احادیث احاد گفته میشوند ونسبت باحاد بفیصله رسیده است که مفید اللظن شده می توانند و درین مسئله مرویات بخاری و دیگران یکسان است ، با اینکه این قول « ابن الصلاح » را دیگر ائمه فن نیز تردید نموده اند اما ما نمیخوا هیم که این مبحث را بسندات نقلی طی نما ئیم
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (۱۸۹) اثرات خبر واحد یقینی است یاظنی وخواهشمندم تا دقت کرده شود که اخبار احاد یقین را ثابت میکند و یا ظن را بوجود می آورد :— حدیثی را که یکی از محدثین (از هر رتبه که باشد) صحیح بگوید این دعوی او در حقیقت بر چند دعاوی ضمنی دیگر مشتمل میباشد — یعنی اینکه اول این روایت متصل است (۲) رواة آن ثقه میباشند (۳) رواة آن ضابطة القلب میباشند (٤) در آن روایت شذوذ نمی باشد (٥) در آن هیچ یك علت قادحه نیست — مبنی تمام این امور ظنی — واجتهادی است که بر هیچ کدام از آنها بنیاد یقین قائم شده نمیتواند چنانچه یکی از فقها مسئله را از حدیث ویا قرآن استنباط میکند وبخیال خویش آنرا صحیح می پندارد وصحت آن یقینی نمیباشد — زیرا که از مقدماتی که در استنباط کار گرفته میشود اکثرش ظنیات میباشند همچنین کیفیت احادیث را قیاس باید کرد — وهر حدیثی را که محدث صحیح گوید صحت آن بر اجتهادات وظنیات همان محدث مبنی است — اگر یك نفر ویاچند ذواتی از محدثین حدیثی را صحیح تسلیم نمایند ودیگری آمده آن حدیث را صحیح نه پندارد تنها این شخص مخالف همین قدر مجرم گفته میشود که مخالف آن یك محدث میباشد و یا دیگر محدثین را در اصول تحقیق ، قواعد استنباط ، وطریق روایه وبالآخر در اجتهادات ومزعومات او مخالفت نموده است وبس — . اصولی را که محدثین برای تحقیق و تنقید احادیث مقرر داشته ومدار صحت روایت همان قواعد را می انگارند تماماً مسائل اجتهادی و مقدمات عقلی میباشند — واز همین سبب است که میان خود محدثین نیز در آن مسائل اختلافات بسیار موجود است — با اینکه اشخاص ظاهر بین چنان توهم مینمایند که فن حدیث نقلی است — نه عقلی — اما اگر بر اصول احادیث غوری نموده شود همانا غلطی این خیال بخوبی درك كرده میشود — وبسوی همین نکته امام ابوحنیفه نیز اشاره ورزیده است که ( هذا الذى نحن فيه رأى لانجبر عليه احد ولا نقول يجب على احد قبوله ) برخی از اشخاص سهواً این قول جامع « حضرت امام » را تنها در مسائل فقهیه محدود دانسته اند لاکن آنها نمیدانند که مجتهدین نسبت بمسائل متفرعه وقواعد مستبطه در اصل مأخذ بیشتر محتاج بابحاث میباشند — .
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (۱۹۰) اثرات خبر واحد یقینی است یاظنی این مسئله بجز از اثر ظنی واجتهادی بودن اصول احادیث نیست که محدثین در صحت وعدم صحت روایت باهم اختلاف را برپا مینمایند يك محدث ـ حدیثی را نهایت صحیح ومستند وواجب العمل میگوید دیگر اورا ضعیف بلکه موضوع قرار میدهد ـ ابن جوزی محدث بسیاری ازان احادیث را درموضوعات داخل نموده است که دیگر محدثین نسبت برآنها عقیدۀ صحیح وحسن را می پرورانند ابن جوزی بسیار يك کاری عظیم الشانی نموده است که بعض ازاحادیث صحیحین را نیز موضوع تحریر داشته است ـ « علامه سخاوی » نسبت بدوچنین می نویسد که( بل ربما ادرج فيها الحسن والصحيح مماهو في احد الصحيحين فضلا عن غيرهما ) يعنى « ابن جوزی » حتی آن احادیث حسن وصحیح را که در بخاری و مسلم » موجودند نیز در موضوعات درج نموده است پس ذکر دیگر کتب چه طور کرده شود ـ بلاشبهه «ابن جوزی» دراین افراط خویش مرتکب غلطی ـ گردیده است لاكن اين مغالطه را مغالطۀ اجتهادی باید گفت وتنهاهمین قدر قصور را براین جوزی عائد باید کرد که وی اجتهاد بخاری ومسلم را غلط تصور نموده است ـ اگر ما به تفصیل آن اختلافاتی که مابین محدثین بواسطۀ همین اختلافات اصولی بوقوع پیوسته اند پردازیم پس باید مخصوصاً درین موضوع دیگر کتاب ضخیمی را انشاء نمائیم ـ. شرط اهم وضروری حدیث مرفوع اینست که تا برسول اکرم متصل ثابت شده باشد ـ لاكن طریقه وذریعة که برای ثبوت آن تسلیم نموده شده اکثریه ظنی واجتهادی میباشند واین الفاظ را صحابه اکثریه موضوع آن قرار داده اند ـ « این امر سنت است » ـ « بما این حکم داده شده » ـ ما « ازین سخن منع کرده می شدیم » درزمانۀ رسول الله « ما فلان عمل را می نمودیم » ـ مافلان کار را در زمان نبوی بد نمی پنداشتیم » ـ وبعضی از اشخاص این الفاظ را باندازۀ وسعت داده اند که بجای گفتن آن چنان روایت نموده اند که ( قال رسول الله ) ـ حالانکه مفهوم این روایه از همان الفاظ ترتیب یافته و بر وی لفظ ( فرمودۀ رسول الله ) را ایزاد نموده اند ـ وعلاوه بران این الفاظ براین معنی قطعی الدلاله نبوده براجتهاد وظن
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری ( ۱۹۱ ) اثرات خبر واحد یقینی است یا ظنی صحابه مبنی میباشد که نسبت بدان علی العموم تسلیم نموده اند که ( فهم الصحابي ليس بحجة فهمیدن صحابی دلیل شده نمیتواند ) بنا بر همین مسئله برخی از علماء اختلاف نموده اند که این الفاظ برای رفع واتصال حدیث کافی شمرده نمی شوند ـ امام شافعی وابن حزم ظاهری ـ وابوبکر رازی ـ محققین این قول صحابه را که « این فعل سنت است » حدیث مرفوع نمیگویند در کتب سیر و احادیث این چنین کلمات بسیار موجود اند که در آن الفاظ مذکور مندرج است که حدیث نبوی نمیباشند ـ بلکه الفاظ قياس واجتهاد ذاتی صحابی بوده است ـ با این هم اکثری آن کلمات را نیز مرفوع گفته اند این خیال چنان مصیبتی را پیدا نموده که بعض رواه صراحت از آن الفاظ مرفوعه بروایت احادیث آغاز نهاده ازان يك شبهه عمومیه را تولید داشته اند ... ( روایات معنعن ) در روایات معنعن اثبات اتصال نهایت اشکال دارد ـ حالانکه امثال آن روایات بکثرت موجودند مذهب امام بخاری چنان است که اگر این امر بثبوت برسد که راوی ومروى عنه باهم همز مان باشند و گاهی ملاقات آنها باهم بعمل آمده باشد پس آن حدیث متصل شمرده میشود ـ با اینکه « امام مسلم » شاگرد « امام بخاری » است و زیاده تر پیروی مسلك وطريقۀ او را مینماید بمخالفت شدید این مقولۀ امام بخاری پرداخته میگوید ـ درصورت فوق تنها همزمان بودن کفایت میکند ( ملاحظه شود مقدمۀ صحیح مسلم ) نتیجۀ اختلاف اینست که بر طبق اصول « امام بخاری » تمام روايات معنعن « امام مسلم » اگر دران لقای را وی ومروى عنه به ثبوت نرسیده باشد مقطوع است « وامام مسلم » آنرا متصل می پندارد و برین مذهب خویش « امام مسلم » باندازۀ اصرار می نماید که مخالفین خویش را بالفاظ سخت نامبرده است ـ درین مسئله با اینکه « امام مسلم » توسیع نموده است لاکن بر طبق شرائط امام بخاری نیز ثبوت اتصال احادیث معنعن محض ظنی است ـ زیرا که این امرضروری نیست که اگر دو شخصی باهم همزمان وملاقی شده باشند ، درمرویات خویش آنها نیز عموماً همنوا وهمزبان باشند البته در موقعیكه لفظ ( حدثنا واخبرنا ) باشد
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری ( ۱۹۲ ) اثرات خبر واحد یقینی است یاظنی یقیناً اتصال موجود است و اگر این الفاظ نباشد و از لفظ عن روایت می کند اغلباً از روی قیاس اتصال آن حدیث گمان کرده میشود ـ اما یقیناً متصل گفته نمیشود. زیرا که در کتب حدیث و سیر این امثله بسیار موجود اند که دوراوی باهم دیگر همزمان بوده‌اند و باهم ملاقی هم شده اند تاهم یکی از دیگرش روایت را بالواسطه گفته اند و از تجربه ای روز مرهٔ ما و شما هزارها شهادتنامها در اثبات این مدعی بعمل می‌آیند. تنقید رجال مسئله اهم و نهایت ضروری دیگر تنقید رجال که مدار اخبار احاد بیشتر برآن است ، میباشد لاکن تنقید و تشویق رجال نیز از آنچنان مسائل ظنی است که فیصلهٔ آن نیز نهایت مشکل و قلیل الوجود میباشد ـ يك مرد را اشخاص بسیار ، نهایت ثقه و و متدین و راست باز می پندارند ـ و برخلاف آن اشخاص دیگر او را ضعیف الروایه و غیرثقه و ناقابل اعتبار می انگارند ـ لطف در ین جا است که طرفداران هردو طرف چنان اشخاص صاحب مراتب و ذی اکرام میباشند که احدی از عظمت شان و صداقت بیان آنها انکار کرده نمیتواند ـ . اگرچه میان « امام بخاری و امام مسلم » این قدر اختلاف شدید نیست تا هم بسی از رواة را یکی از آنها قابل حجت و دیگری ضعیف الروایه قرار داده است ـ « علامهٔ نووی » در مقدمهٔ شرح مسلم بتذکر اسامی بعض از آنها نیز پرداخته است و از کتاب المدخل حاكم محدث تعداد آن رواة را که ( ٦٢٠ ) نفر میباشند نیز نقل نموده که آنهارا « امام مسلم » در مسند صحیح احتجاج نموده است و « امام بخاری » درجامع صحیح خویش از آنها حجت نگرفته است ـ از ملاحظهٔ « میزان الاعتدال » چنان معلوم میگردد که رواة بی‌شماری ازین قبیل میباشند که جرح وتعدیل آنها مختلف فیه است . و بودن همچه‌ يك امر ضروریست ـ زیرا که اطلاع یافتن از ان عادات و اوصاف راوی که در اثر آن از قوت و ضعف روایت معلومات بدست افتد ، موقوف بملاقات و تجربهای متمادی است و آن اشخاصیکه به جرح و تعدیل رواة مشغولیت داشتند چه طور میتوانستند که از هزارها نفر راوی
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى ( 193 ) اثرات خبر واحد یقینی است یاظنی همچه واقعیت های عمیق را حاصل نمایند ـ لهذا کار از قرائن مختلفه و آثار ظاهریه و شهرت عامه و روایات مسموعه میگرفتند و براخذ فیصله های قطعی کمتر موفق میشدند اگرچه محدثین برای ارتفاع امثال این تعارضات اصول مقرر داشته اند ـ لاکن آن اصول هم اجتهادی و مختلف فیه است ـ و علاوه بران خود محدثین در مواقع متعدده از همین اصولهای خویش بر انحراف نمودن مجبور گشته على العموم جرح را برتعدیل مقدم داشته اند اما نسبت باکثری از رواة پابندی این امر کرده شده است ـ چنانچه جروح مفسره نسبت به « محمد بن بشار المصرى » ـ « احمد بن صالح مصرى » ـ « عکرمه بن عباس » موجودند اما به آن جروح اعتباری داده نمیشود . چنانچه پیشتر گفتیم جای تعجب ازین امر است که اشخاص جارحین و افراد معدلین هر دویشان از ائمة بزرگ فن میباشند و نسبت بر واة همدیگر چندان اختلافات می نمایند که ازآن حیرت دست میدهد . « جابر جعفی » که یکی ازمحدثین مشهوره است ودعوى بحفظ پنجاه هزار احادیث صحیحه داشت نسبت بوی ائمه فن قرار ذیل ـ اظهار ارائه نموده اند ـ « سفیان ثوری میگفت » بیشتر از جابر شخص محتاطی درحدیث دیده نشده است ـ« شعبه » میگفت درهر موقعیکه جابر ( حدثنا و اخبرنا ) بگوید آن مقولةالناس است « سفیان ـ شعبه » را میگفت که اگر شما دراحادیث « جابر جعفی » گفت وشنید دارید ـ من حاضرم ـ که باشمامذاكراة نمایم ـ وکیع میگفت که ای مردم بهر قوليكه شك و توهم می‌نمائيد ـ مختارید ! اما در اقوال و روایات « جابر » ابداً شك را بخود راه ندهید ـ زیرا که « جابر جعفی » يك مرد ثقه است ـ ونسبت بهمین جابر اقوال دیگر ائمهٔ بزرگ فن ـ اینست که « جابر جعفی » متروك است ، كذاب است ، وضاع است چنانچه فیصله آخرين طبقهٔ محدثين نسبت بوی چنین است که روایت جعفر قابل اعتبار نیست . ـ مطلب ما ازین بیانات این نیست که فن جرح وتعديل قابل اعتماد نمیباشد بلکه مقصود آنست که آن وسائل و طرقی که در فن رجال قلم بند شده و یا قلم بند کرده میشود تماما مراتب ظن را حائز یا از محض ظن فائق نمیباشند ـ لهذا بران ظنیات بنیاد قطعیات و یقینیات قائم شده نمی تواند ـ :
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (١٩٤) اثرات خبر واحد یقینی است یا ظنی — ادای مطلب — ما بعد ازین امور تادیهٔ مطلب است — مثلاً يك حديثی که بر اصول عموم محدثين و مجتهدین متصل است و روات ان نیز ثقه میباشند — و در وی شذوذ هم نیست لاکن این مبحث در میان آن تا هنوز گنجایش دارد که راوی بچه طور ادای مطلب را نموده است ؟ آیا تمام آن خصوصیات محل روایت را ملحوظ داشته است ؟ یا نی ؟ آیا در فهم مطلب و طریقهٔ تادیهٔ آن مرتکب اغلاط شده است ؟ و یا خیر ؟ چون این امر بالعموم مسلم است که اکثری از احادیث بالمعنی روایت شده اند ازین رو این احتمالات را قوهٔ مزیدی بهم میرسد — بنابر همین امر در زمانهٔ صحابه کرام نیز از صحت احادیث انکار کرده میشد — والا نه ظاهر است که عموم ثقه بوده اند و در روایت آنها هیچ احتمال انقطاع گنجایش نداشت —. در باب التیمم صحیح مسلم مزبور است که مردی از حضرت عمر پرسید که اگر بمن حاجت غسل افتاد و بر آب قادر نباشم و خاك پاك را نيز نیابم — پس چه باید بکنم ؟ بجوابش گفت که نماز را قضا کن و بعد از وجود آب بقضای آن بپرداز چون « عمار » در آنجا حاضر بود نسبت بدین مسئله روایت تیمم را از حضرت ختمی مرتبت بیان داشته در خاتمهٔ آن « حضرت عمر » را گفت که در آن موقع خود شما هم بحضور نبوی مشرف بودید — « حضرت عمر » گفت ( اتق الله يا عمار :— ای عمار از خدا بترس — این ظاهر است که « حضرت عمر عمار » را کاذب نمی پنداشت ممکن که وی در ادای مطلب غلطی نموده باشد که او « عمار » را بدین الفاظ تنبیه نمود — و عمار متعاقباً معروض داشت که اگر رضای آنجناب نباشد من در آتیه حدیثی را روایت نمیکنم —. قصداً ما قدری بحث اخبار احاد را بنابرین مقصد — طول دادیم که اکثری از محدثین بیشتر در همین مسئله بر ذات ستوده صفات « امام ابوحنیفه » بازار ردو قدح را گرم نموده اند — حالانکه مذهب امام اعظم نسبت باخبار احاد چنانچه مذکور گشت نهایت محققانه ومبنی آن بر دقت نظری است !
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (190) اثرات خبر واحد یقینی است یا ظنی عدم قطعیت خبر واحد نزد صحابه تمام این احتمالات و اجتهادات مخصوص باخبار احاد است چه مساغ و مداخله همه مباحثات در اخبار متواتر و مشهور نیست ـ و بنابر همین وجوه و احتمالات نسبت باخبار احاد اراء مختلفه بظهور پیوسته اند معتزله قطعاً از قبولیتش انکار دارند و بمقابل آنها برخی از محدثین چنان شدت را روا دار شده اند که خبر واحد را قطعی قرار دادند و تنها قیودی را برای قطعیتش مشروط نمودند که رواتش ثقه و دروی انقطاع و شذوذی را دخل نباشد ـ بعضی از محدثین اگر چه به طور اصول، اخبار احاد را ظنی میگویند ـ لا کن در جزئیات احکام و مسائل اعتقادی بدان خیال نمی فرمایند ـ حضرت امام صاحب مالکی را که اندرین مبحث اختیار نموده است نهایت معتدل و يك شاهد بزرگ دقت نظرش ـ پنداشته میشود ـ وی نه مانند معتزله قطعاً بانکارش پرداخته و نه مانند دیگر ظاهر بینان چندان خوش اعتقادیش را در آن مداخله داده که کاملاً قطعیت او را تسلیم میشود ـ و این رأی وی بهمراه ارای صحابه بزرگ موافقتی دارد «حضرت عمر» عائشه صدیقه، عبدالله بن مسعود رضی الله عنهم در مواقع متعد ده در تسلیم نمودن اخبار واحده اظهار تردد نموده اند وجهش همین است که آنها نیز خبر واحد را قطعی نمیداشتند. وقتیکه فاطمه بنت قیس به پیش حضرت عمر رضی الله عنه آمده از رسول الله روایت کرد که (ولا نفقة ولا سكنى) «حضرت عمر» فرمود (لا اترك كتاب الله بقول امراة لا يدرى صدقت ام كذبت) :ـ ترك نمی کنیم امر کتاب الله را بروایت يك زنی که نسبت بروایت او گمان کرده نمیشود که راست است و یا دروغ میباشد ـ در احکام فقه تفریعات متعددۀ این قاعده موجود است ـ مثلاً اینکه از اخبار احاد فرضیت هیچ حکمی ثابت نمیشود زیرا که فرضیت محتاج بدلیل قطعی است البته که از خبر واحد ظن غالب تولید میشود که در نتیجه از ان استحباب و تسنن و بالأخر وجوب می تواند که ثابت بشود ـ بنابرین قرائت فاتحه را در نماز حضرت امام صاحب واجب و امام شافعی فرض می انگارد ـ و برین اصول احکام متفرعه نیز بکثرت موجود اند
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (١٩٦) اثرات خبر واحد يقينی است یا ظنی اثرات این قاعده نسبت به مسائل فقهیه در عام کلام بیشتر می افتد وهمین چیز است که در يك موقع علمی را بر خلاف « امام اعظم » داشته بود – امام صاحب بنابر اصول متذکره بالا این امر را ضروری قرار داده بود که آن مسائل وعقائد اسلامیه که متفق علیه باشند برخلاف آنها اخبار احاد قابل اعتبار شده نمیتواند مثلاً عصمت انبيا يك مسئله مسلمه اهل حق است بر خلاف این ازان خبرهای واحده که مرتکب شدن انبیاء برکبائر مفهوم میشود – بنابر اصول امام ابو حنیفه آن روایات قابل اعتبار نمیباشد – نظر بدین اصول – از ان اشکالاتی که ملاحده پیش می نمایند نجات بهم میرسد لا کن جای تاسف است که اکثری از اهل الروایت قدر دانی این اصول عمده را ننموده بد بختانه بمخالفت آن اقدام کرده اند« علامه بن عبدالله » که محدث مشهور یست در کتاب المکی خویش می نگارد ( وكان من مذهب الامام ابی حنیفة في اخبار الاحاد ان لا يقبل منها تخالف الاصول المجمع عليها فانكر عليه اصحاب الحديث فافرطوا ) نسبت باخبار احاد مذهب امام اعظم چنان است که آن خبر واحدی که بر خلاف اصولها متفق علیه باشد قبول کرده نشود برین مفکوره وی اهل حدیث تخالف نموده و این مخالفت را بدرجه افراط رسانیده اند ( این عباره را حافظ ابو المحاسین نیز در کتاب عقود الجمان عيناً نقل نموده است )۔ فرق علمی که در بین امام صاحب ومحدثین درین مبحث بوده آنیست که محدثین هر آن حدیثی را که بر خلاف اصول متفق عليه مي یافتند صحت آنرا تسلیم کنان در تاویلات آن می کوشیدند و در اکثر مقامات از تاويلات وتفسیرات غیر مفیده کار میگرفتند – و بر خلاف آنها « حضرت امام » میگفت از آنجا که این حدیث خبر متواتر ومشهور نیست اغلباً که روای آن سهو نموده و یا مرتکب اغلاطی شده اند – در همین مبحث امام فخر الدین رازی در تفسیر کبیر خويش يك مذاكره دِلچسپی پرداخته که نقل نمودن آنرا مادرین موقع يك مثال عمده ميدانيم – وی می نویسد که « من بمردی » گفتم که آن حدیثی که در آن مذکور است که حضرت ابراهیم علیه السلام سه مرتبه دروغ گفته ( ماکذب ابراهیم الاثلت كذبات ) صحیح نمیباشد زیرا که اقرار نمودن بصحت آن مستلزم این امر میگردد که نعوذبالله ابراهیم دروغ گوی بوده
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (۱۹۷) اثرات خبر واحد یقینی است یاظنی است آن مرد گفت که رواة این حدیث ثقه میباشند چه طور کاذب گفته شود ـ من بجوابش گفتم که اگر ما این حدیث را صحیح انگاریم پس بر حضرت ابراهیم کذب گفتن لازم می آید واگر حدیث را ـ غلط گوئیم از ان باید که دروغ گفتن رواة را تسلیم کنیم واین از بدهیات که ابراهیم علیه السلام را برین راوی ترجیح تمام و مزیت مالاکلام است ، این استدلال امام رازی برین خیال حضرت امام صاحب مبنی است که معصومیت انبیا یکی از مسائل متفق علیه است که خبر واحد متعارض آن شده نمیتواند ـ جای افسوس است که « علامه قسطلانی » در شرح صحیح بخاری با اینکه این استدلال را سراپا نقل نموده است ـ در خاتمه آن چنین اظهار رای نموده درصورتیکه رواة این حدیث ثقه باشند بهر تقدیر باید که این روایت صحیح گفته شود ـ بنا بر همین اصول است که حضرت امام میگوید بسم الله الرحمن الرحیم در اغاز هر سورۀ جزو قرآن نیست و امام شافعی و دیگر محدثین برخلاف آن میباشند و در اثبات مدعی خویش چند حدیثی را که از اخبار احادند تقدیم می نمایند و از طرف امام صاحب این جواب گفته میشود که قرآن بتواتر ثابت است ـ و هرچیز یکه بتواتر باثبات رسیده باشد قران همان است و از اخبار احاد قرآن ثابت شده نمیتواند ـ و هم بنا بر همین اصول امام صاحب . آن روایات نیز قابل اعتبار نمی باشند که در آن نسبت انکار معوذتین بطرف عبد الله بن مسعود نموده شده است ـ حافظ ابن حجر این روایات را صحیح تسلیم کنان می نویسد که ازین روایات انکار نباید کرد که معوذتین متواتر نمیباشند گویا بدان اندازه در رتبه تواتر کاسته اند که اصحاب رسول الله را نیز از اخبار تواتر واقف بودن و حالی شدن شانرا ضروری نه پنداشته اند بنابرین اصول حضرت امام صاحب ـ دایره اسلامیت باندازه وسعت دارد که شایان شان اوست و برخلاف آن اکثری از مردمان در عدم وسعت آن کوشیده اند مثلا این يك مسئله مسلم و امریقنی است هر آن شخصیکه که قائل توحید و نبوت باشد وقلباً بران اعتقاد دارد وی برطبق نص قرآن مسلمان است حالا بمقابله این آن احادیثی که قطعی الثبوت نمی باشند و از تسلیم نمودن آن با امور خارجیه مستلزم کفر طبقه اسلامیه میکردند ـ قابل اثر و اعتبار گفته نمیشود ـ لهذا « حضرت
تحفة الاعمار في سيرة النعمان حصه اخری (۱۹۸) اثرات خبر واحد یقینی است یاظنی امام « صاحب معتزله وقدريه وجهميه وغیره را کافر نمیگوید وامثال این احادیث را که از جمله هفتاد و دو ملت تنها يك فرقه بجنت میرود و باقی تماماً در خور جهنم میباشند نیز اعتبار نداده اند لاکن اکثری از ارباب ظاهر رتبه این احادیث موضوعه را باندازه قایم نموده اند که بسخن های عادی والفاظ معمولی بر اشخاص غیر متناهی فتوی کفر را میدهند و این امر را تا بجایی وسعت داده اند که اگر مردی بقدر يك سرمو از قطع و وضع اوشان مخالفت نماید و یا بدیگران اندکی مشابهت داشته باشند اورا کافر انگاشته در حق وی چنین می سرایند که ( من تشبه بقوم فهو منهم ) متاسفانه علماء متأخره « حنيفه » نیز این اصول معظمه امام ابوحنیفه را نظر انداز نموده هزارها مسائل تکفیر را از خود تراشیده کتب فقهیه را از ان مالا مال نموده اند – ( مالا شدن چه آسان عامل شدن چه مشکل ) فقه اگر چه ابتداء جمیع علوم اسلامیه مانند تفسیر . حدیث . فقه . مغازی از ابتداء اسلام شده بهمراه دیگر ترقیات اسلامی انها نیز در نشو و نما بودند لاكن تازمانیکه آنها را بحیثت فن تدوین حاصل نشده بود هيچ يكي از آنها به طرف شخص مخصوص منسوب نشده اند در اوائل صدی دومین سلسله تدوین و ترتیب علوم اسلامیه آغاز نهاد - هر شخصیکه اولا بتدوين علمی پرداخته او را لقب بانی همان علم داده اند - چنانچه بلقب بانی ومدون ومرتب مسائل فقهیه امام ابوحنیفه اشتهار دارد – الحق نظر بمساعیات جمیله که وی در راه تنظیم و تنسیق آن بکار برده است سزوار همین لقب میباشد بطوریکه ارسطو موجد منطق پنداشته میشود بلا شبهه « امام اعظم » بهمان طور موجد علوم فقهیه تسلیم شده است و کارنامه بزرك علمی وی فقه میباشد – لهذا خیال داریم که درین موضوع بحث تفصیلی را ایراد نمائیم لاکن پیشتر از ایضاح مقصود تاریخ مختصر علم فقه را میخواهیم که بیان نمائیم تا ازان معلوم شود که این علم از کدام وقت آغاز شده و بوقتیکه مخصوصاً امام صاحب به ترتیبات و تنسيقات آن عطف عنان نموده بچه حالت بود – :
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (۱۹۹) مبدأ تأسيس علوم فقهيه يك مضمون نهایت عمده را شاه ولی الله صاحب نسبت به تاریخ فقه قلم بند نموده است که ما درین جا به برخی از اقتباسات آن اکتفا می کنیم - وی میگوید که در زمانه نبویه اقسام احکام شرعیه - بوجود نیامده بودند ذات رسالت پناهی بحضور صحابه وضو میفرمودند و چیزی را بآنها لساناً نمی آموزانیدند که این رکن و این واجب و این سنت وضو است صحابه کرام اوشان را دیده بر طبق عملیات او شان آنها نیز وضو میساختند - هکذا تفصیلات اجزای نماز را هم بآنها نمیگفت تنها به پیشوای صحابه نماز میگذارد - و صحابه همچنان تقلید شانرا می نمودند و به تحقیق و تدقیق فرائض و وجوب و استحباب آن نمی پرداختند - ابن عباس میگوید که من هیچ قومی را بهتر از اصحاب رسول الله ندیدم که آنها در تمام ایام زنده گانی حضرت رسالت پناهی زیاده تر از سیزده مسائل را نپرسیده اند که احکامات آنها نیز در قرآن موجود است - البته آن واقعا تیکه به طور غیر معمولی بعمل می آمد آنحضرت در آن واقعه هدایات و جوابات می فرمودند - اکثریه اینچنین نیز بوقوع می پیوست که بعد اتمام عمل و شغلیکه آنرا صحابه بحضور ختمی مرتبت اجراء می نمودند مورد تحسین و آفرین و یا از آن فعل ممنوع می شدند - و اکثریه امثال این واقعات و فتوی در مجمع های عمومی بظهور می انجامید و مردمان اقوال و ارشادات پیغمبری را محفوظ می نمودند ! بعد از وفات آنحضرت فتوحات اسلامی وسعت مزیدی را اختیار کرد و همچنان که دایره تمدن نیز کشادگی را در خود گرفت و واقعات و حوادث باندازه کسب کثرت و وسعت را آغاز کرد که بدون از اجتهاد و استنباط چاره را ندیده او را يك امر حتمی و لازمی قرار دادند - وعطف عنان اسلامیان بسوی تفصیل احکام اجمالی گشت - مثلاً شخصیکه سهواً در نماز عملی را ترك نمود ازین یمتی در پیش افتاد که آیا نماز آنشخص درست است و یا نی ؟ مهراه پیدا شدن این بحث این امر امکان پذیر نبود که تمام آن عملیاتی را که در نماز ند : فرض گفته شود لهذا صحابه کرام بتفريق آن پرداخته معلوم نمودند که در نماز فلان اشیاء فرض و فلان واجب و انقدر سنت و باقی مستحب است - برای این تفریق اصول ها ئیکه مقرر می گشت در آن چون اتفاق اراء تمام صحابه ممکن نبود ـ لہذا در ان اختلاف آراء قائم گشت
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری ( ۲۰۰ ) مبداء تاسیس علوم فقهیه وبسیار این چنین واقعات نیز بظهور آمده که نام و نشان آنها در زمان رسول الله نبود درین صورت صحابه مجبور شدند که از قیاس و استنباط و تفریع و حمل النظیر علی النظیر کاربگیرند چون اصول این طریقه یکسان نبود پیداشدن اختلاف ضروری شد ، ( مجتهدین صحابه ) مقصد که در زمانۀ صحابه کرام يك دفتر بزرك مسائل و احکام تدوین یافت و فرقه های متعددی بنا بر همان اختلاف آراء اثبات و جود نمودند در ضمن صحابه اشخاصیکه بنای قیاس و استنباط را گذار دند و باید و شان خطاب مجتهد و فقیه کرده میشود - در میان آنها این چهار شخص عالی و ممتاز اند حضرت عمر رض ، حضرت علی رض ، - حضرت عبدالله بن مسعود ، حضرت عبدالله بن عباس رض ، - حضرت علی رض و عبدالله بن مسعود بیشتر ایام زنده گانی شانرا چون در کوفه بسر برده اند ازین رو ترویج و تعمیم علوم و مسائل دینی در آنجا بیشتر بعمل آمده رفته رفته کوفه بطوری دار العلوم اسلامی گشت که حرمین شریفین از برکت فیوضات حضرت عمر و عبدالله بن عباس لقب دار العلوم را نائل گشته بود ، - - اسدالله الغالب علی رض ابن ابی طالب - از زمان صباوت در آغوش شفقت حتمی مرتبت پرورش یافته بود و باندازه که برای وی موقع اطلاع یافتن از اقوال و افعال رسالت پناهی دست داده است - دیگر اشخاص بدان کمتر فائز شده اند . شخصی از او شان پرسید که علت کثرت روایت شما نسبت بدیگر صحابه از کدام رهگذر است ؟ فرمود که من - هر چیز یرا که از رسول الله ص می پرسیدم بمن نشان میدادند وا کثریه بدون از سوالم نیز بهدایت و تعلیم من آغاز میفرمودند علاوه بران این ولایت مآب چنان ذها نت و قوه استنباط و ملکه استخراج را مالك بودند که عموم صحابه بران معترف بودند - تا اینکه مقوله عمومیه حضرت فاروق رض اعظم همین می بود که خداوند آن موقع را نیاورد که کدام مسئله مبهمه عارض بشود وحضرت علی رض كرم الله وجهه موجود نباشند - با اینکه عبدالله بن عباس نیز مجتهد و عالم و فقیه بود - اما میگفت که اگر فتوی حضرت على بكدام مسئله بهم رسد پس ما هیچ پروا و ضرورتی بدیگر کس نداریم - .
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (۲۰۱) مبدا تاسیس علوم فقهيه عبدالله بن مسعود نسبت بعموم صحابه محدث کامل وفقیهه فاضل بود و همراه رسول الله همواره بدین پایه در خلوت و جلوت همدم و همراز می بودند ــ که صحابهٔ دیگر کمتر بدان شرف مفخر شده اند . در صحیح مسلم از «ابوموسی» مرویست که مایان از یمن آمده چندی رخت اقامت را در مدینه افکندیم ــ درینموقع ــ عبدالله بن مسعود را باندازه در خلا وملا به نزده حضرت رسول الله ص ملاحظه کردیم که او را از اهل بیت نبویه کمان میبردیم ــ عبدالله بن مسعود اکثریه دعوی مینمود که در قرآن مجید این چنین آیه نخواهد بود که من ــ شان نزولش را ندانم ونیز میگفت که اگر احدی نسبت بمن پیشتر در تفسیر قرآن میدانست همانا که من سفر میکردم وتعلیم ازوی میگرفتم ــ در «صحیح مسلم» مزبور است که وی در يك مجمع بزرگی از صحابه دعوی نمود که تمام صحابه بهتر میدانند وبدین معترفند که من در تفسیر قرآن پیشتر معلومات دارم ــ درین جلسه شقیق نیز موجود بود و میگفت که بعد ازین واقعه من در اکثر مجالس با صحابه شرکت می ورزیدم وخوب دقت را بکار میبردم اما احدی از آنها غائبانه هم بانکار این دعوی عبدالله نپرداخته اند ــ عبدالله بن مسعود همواره به پیشگاه عموم صحابه به تعلیم وتدریس علم حدیث وفقه مشاغلت میداشت ــ و بدرسگاه اش يك مجمع بزرگی از تلامذه همیشه موجود می بود که درمیان آنها چند تن شان مانند اسود ، عبید ، حارث ، علقمه ، نهایت نامور بوند ــ . ( علقمه ) ( علقمه ) در زندگانی آنحضرت تولد شده از حضرت عمر وعثمان وعلی وعائشه وسعد وحذیفه وخالد بن ولید و خباب و دیگر صحابه مستفید شده و از آنها روایت آموخته ومخصوصا بصحبت عبدالله بن مسعود و پیشتر مانده ــ طرز تعلیم و علوم فقهیه واحادیث نبویه را بطوری از وی اخذ نموده که قدم بقدم وی نهادنرا بر خود التزام نموده بود و عموما مردم او را بدین الفاظ می ستودند که اگر کسی عبدالله بن مسعود را ندیده ملاقات علقمه برایش کفایت می کند ــ و خود عبدالله بن مسعود در باره او چنین میفرمود که معلومات من از علقمه پیشتر نخواهد بود ــ و
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (۲۰۲) مبداء تاسیس علوم فقهیه علامت دانشوری وفضل او ازین امر بیشتر معلوم می گردد که صحابه گرام بنزد وی آمده مسائل میپرسیدند و در حلقه تدریس عبدالله احدی همبرش نبود البته مابعد ازوی درجه اسود نداشته میشد - ابراهیم نخعی و حماد ( ابراهیم نخعی ) بعد از انتقال علقمه واسود - مسندنشین شان ابراهیم نی گشت و مسائل فقهیه را بسیار وسعت داد تا اینکه لقب ( فقيهة العراق ) را دریافت و در علم حدیث چنان مرتبه را فائز شد که مردم او را ( صير فى الحديث ) میگفتند امام شعبی که بلقب ( علامة التابعين ) شهرت داشت در مو قع وفاتش میگفت که ابراهیم احدی را در عقب خود نگهداشت که نسبت بدو بیشتر محدث وعالم و فقیه می‌بود - شخصی این مقوله را شنیده تعجب کنان پرسید که ایا « حسن بصری » وابن سيرين « هم .. ؟ شعبی » گفت که بمقابل ابراهیم نه تنها « حسن بصری » - وابن سیرین هیچ هستند - بلکه در بصره - وكوفه وشام وحجاز ، نيز همسر وعديل او احدی بنظر نمی خورد - در عهد ابراهیم نخعى يك مجموعة كوچك مسائل فقهيه مرتب شده بود که ماخذش حدیث نبوی وفتاوی حضرت علی وعبدالله بن مسعود بود . اگرچه این مجموعه بطور مرتب ونظم تاهنوز قلمبند نشده بود لكن عموم تلامذه او مجموعة موصوفه را از بریاد داشتند و بیشتر حصص این مجموعه بنزد ارشد وز کی ترین تلامذه اش (حماد) محفوظ ومجموع بود که بعد ازوفات استادش بنابر قابلیت ودانشوری خویش مسند آرای محل تدریس او وی گشت - با اینکه در زمانه (حماد) چندان ترقی نمایانی در مسائل فقهیه بعیان نرسیده تاهم حافظ بزرگ آن مجموعه ابراهیم نخعی بوده همان مولفه را بتلامذه خویش بکمال خوبی تعلیم میداد بعد ازینکه وی در سنه ۱۲۰ برحمت ایزدی پیوست مردم بمقام وی امام اعظم را نشاندند - توجه امام ابوحنيفه بطرف مسائل فقهيه باوائل زنده گانی حضرت امام صاحب اگرچه بعض مسائل معتد به فقهيه حلية تدوین را در بر کشیده بود اما آن تدوینی بود که ازروایات زبانی جمع شده است وقسم
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (۲۰۳) مبدأ تاسیس علوم فقهیه فن فراهم آورده نشده بود و برای استنباط واقتباس آن قواعد وضوابط استدلالیه تقرر نیافته بود و نه اصول انضباطیه تفریع احکام معین شده بود و نه امتیاز مراتب حدیث وشبه النظير على النظير - نام ونشانی داشت و از مسائل سواه از نام دیگر چیزی موجود نبود و آن مسائل را تا مرتبه یك قانون مكفى ودستورالعمل اعلى رسانیدن بسیار زینه پایههای بلندی را درکار داشت از کتب تاریخیه اثر این مسئله را پیدا نمودن - خالی از اشکال نیست که امام صاحب را کدام امر بسوی تدوین علوم فقهیه میلان داده وکشانید ؟ - مصنف قلائد عقود العقيان ازان انموذج القتال يك قصه را نوشته دو شخصیکه باهم در معاملات شرکت داشتند - بحمام رفته نقد وجنسی که داشتند آنرا به نزد حمامی نهاده بغسل مشغول شده بودند بعد از - وقفه یکی از آنها برآمده آن مال امانت را از حمامی گرفته بدر رفت چون رفیق دیگرش از غسل فراغت یافت از حمامی تقاضای مالش را نمود در جواب شنید که آنمال را بشريك شما دادم در نتیجه این مرد - دست درگریبان حمامی - انداخته مسئله را به نزد قاضی شهر بمرافعه بردند قاضی نیز حمامی را ملامت کرده گفت در صورتیکه دو شخص معاً به نزدت امانت شانرا گذاردند - پس تو چرا بدون ازینکه هر دویشان حاضر میبودند بیکی از آنها امانت را سپردی آن حمامی سراسیمه به نزد ابوحنیفه آمد - وی بدو هدایت داد که تورفته آن مدعی را بگو تا شریکت حاضر نباشد من هرگز تاوان مالت را داده نمیتوانم و نه قاعدةً توتنها از من مال را گرفته میتوانی - بعد ازین واقعه شوق وی بسوی علوم فقهیه آمده در صدد تعلیم و تدوین آن برآمد - شاید که این واقعه هم درست باشد لاکن اسباب اصلیه که توجه (ابوحنیفه را) بطرف علوم فقهیه نموده دیگر است از ملاحظه تواریخ این امر بخوبی روشن است که خیالات تدوین فقه برای وی تقریباً در سنه ۱۲۰ که تاریخ وفات استادش حماد است بوجود آمد واین آن زمانه بود که دائره تمدن واعتلای اسلاميت يك وسعت فوق العاده را احراز نموده بود و نسبت بمسائل عبادات ومعاملات چندان واقعات واستفساراتی اثبات وجود نموده بودند كه بدون از بودن يك مجموعه مرتبه مسائل فقهیه برای دفع آن دیگر علاج مفیدی دیده نمیشد وسلسله روایات وسندات لسانی هرگز کفایت نمیکرد ونیز خلاء وملاء دیگر ملل
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری ( ٢٠٤ ) مبدا تاسيس علوم فقهیه واقوام و وسعت رقبه اسلام بیشتر احتیاجات مردم را باحکام اسلام و فتوای هدایت انجام نشان میداد و درین فرصت قدرتاً بدل هر کس این خیال جا گیر بود بهر طوریکه بشود باید فروع وجزئيات مسائل بهمراه اصول آن انضمام یافته يك فن مستقل مسائل فقهيه تاسیس گردد . چون اتقاء وپرهیز کاری در طبیعت مجتهدانه امام ابو حنیفه بیشتر مرکوز بود و بهمراه آن وسعت تجارت وتعلقات وضروريات غير واحده وطرز معاملات بالعموم او را ازین احتیاجات نیز خبردار نموده بود وآن استفسار های بشماری که هر روزه از اطراف وجوانب بغرض فتوی واخذ روایت به پیشگاه او می آمد - او را زیاده تر از احتیاجات ابنای وطن بسوی تدوین این فن حالی می نمود و علاوه بران آن سهو وغلطه فهمی های روزمره که از حکام وقضات محضوروی در مسائل دینیه بوقوع میرسید بیشتر سلسله جنبان تعظيم و تنسيق علوم فقهیه میگشت وبهمراه آن ممكن است كه كدام وجه وداعيه مخصوصی ( چنانچه که در بالا مذکور شد ) این آمادگی او را محرك گشته آن خیال عالی او را از قوه بفعل آورده جامه علمی پوشانیده باشد - . ( شرکت تلامذه با ابوحنيفه در تدوين مسائل فقهيه ) بدان طريقة جامعة كه امام صاحب در صدد تدوین مسائل فقهیه بر امد آن يك مشغله نهايت و سيع ويك امر پرخطر گردید ازین رو نخواست که همچه يك كار بزرگی را تنها بر رای ذاتی خویش مفوض داشته و بر معلومات خویش آنرا منحصر نماید لهذا چند ذوات موقری را ازشا گردان نامی خود که مساعدت ومعاونت آنها برای تدوین مسائل فقهيه نهايت ضروری بود وآنها دران علوم وفنون يد طولى ومعلومات مكفى داشتند . انتخاب نمود ـ مثلاً یحی بن ابی زائده وحفص بن غياث وقاضي ابو يوسف ـ داؤد طائی حبان . مندل ـ صاحب کمال در فنون روایت وآثار بودند ـ « و امام زفر » در قوه استنباطیه مشهور بود ـ « وقاسم بن معن » وامام محمد در فنون ادبيه صاحب فضل بودند . امام اعظم بشر كت وشمولیت این تلامذۀ محترم خويش يك مجلس مشتری که باقاعده تدوين و ترتيب علوم فقهیه را انعقاد داد امام طحاوی بسند متصل از اسد بن فرات روايت ميكند كه عده آن تلامذۀ ابو حنیفه که باوی در تدوين مسائل فقهیه شر كت ومعاونت نموده اند ـ چهل نفربود که ذوات ممتاز در میان شان ـ
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢٠٥) مبدأ تاسيس علوم فقهيه ابو يوسف زفر، داؤد طائی، اسد بن عمر ، يوسف بن خالد التميمي يحيى بن ابی زائده است . و نيز امام طحاوی روايت ميكند كه بخدمات تحريريۀ اين مجلس يحيى بن ابی زائده مامور بود ووی تا سی سال بكمال انهماك در ايفا و انجام اين خدمت مشاغلت داشت — اگر چه این قول تا اینجا صحیح است که سلسلۀ تدوین وترتيب مسائل فقهيه کم وبیش تا سی امتداد یافته است ( یعنی از سنه ١٢١ تا سنه ١٥٠ که سال وفات امام صاحب است ) لاکن این ادعا غلط است که از آغاز تا با انجام بکتابت آن يحيی شرکت داشت زیرا که سال ولادت او در سنه ١٢٠ است علاوه بر اشخاص متذكرۀ بالا « طحاوی » می نگارد که اشخاص ذیل نیز در شرکای آن مجلس محسو بند — عافيه — اوزی . — ابو علی — عنزی — علی مسعر ، قاسم بن معن — . — ( طريق تدوين مسائل ) — اولا مسئله مخصوصی مطرح مذاكرۀ این مجلس میگشت اگر در جواب آن على العموم متفق الرای می بودند — علی الفور بقلمبند نمودن آن می پرداختند و اگر در آن مو ضوع اختلافات بظهور می پیوست بکمال آزا دی درآن سر گرم بحث و مذاکره می شد ندگاه گاه این مذاکره بسیار طول میکرد و حضرت امام بکمال غور و تحمل باستماع تقرير آنها می پرداخت و در خاتمۀ آن چنان جواب مسکت پر نزا کتی را میفر مود که برای متعارضين سوا از تسلیم دیگر چاره نمی ماند — در بعض احیان با وجود يکه امام صاحب در موضوعی اظهار رای می نمود — تا هم برخی از تلامذۀ شان همچنان بر مفکوره های شان قائم بوده در نتیجه نه تنها رای حضرت امام بلکه ارای دیگران هم بالتمام در قید تحریر می آمد — ویکی از شرائط این مجلس این بود که تا تمام اعضای آن مجموع نمی بودند هیچ يك مسئله را طی نمی نمودند — « مصنف جواهر المضيّه » در طی تذكرۀ « عافيه بن يزيد » از اسحاق روايت ميكند — در موقعيكه اصحاب ابو حنیفه در کدام مسئله با هم مذاکره می نمودند — و عافيه موجود نمی بود — میگفت که این مبحث را وقتی خاتمه دهید که عافیه نیز موجود باشد — چنانچه تلامذۀ او انتظار احضار عافیه را کشیده — بعد از ان بالا تفاق آن مسئله را قلم بند میکردند — سلسله تدوین مسائل فقهیه بطوريكه مذکور شد در مدت (٣٠) سال بانجام رسید واوقات
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢٠٦) مبدا تاسيس علوم فقهيه اخیره زنده گانی حضرت امام صاحب درمیان محبوسخانه نیز با تمام همین کار عظیم الشان مصروف و مبذول بود – ترتیب این مجموعه را بطوریکه حافظ ابو المحاسن می نویسد بر طبق کتب مروجه فقهیه بود یعنی اولاً باب الطهارة وباز باب الصلوة وباب الصوم ، ـ و بعد از اختتام مسائل عبادات احکام معاملات ـ و در خاتمه آن باب الميراث بوده است – . ترويج مجموعة الفقه ابو حنيفه در ایام زنده گانی حضرت امام صاحب این مجموعه چنان حسن قبول را احراز نموده بود که هر قدر اجزاء آن که از تحت تسطیر می برآمد – بيك جهان شوق و رغبت به تمام ممالك اسلامی نشر واشاعت می پذیرفت و اگرچه بلحاظ حالات این عصر کثرت اشاعت آن غیر متصور است ) درسگاه امام صاحب يك مدرسه قانونی بود که اکثری از مستخرجین آن مکتب بماموریت های مهمه ملكية فائز شدند و نظامنامه و آئین حکمرانی آنها همین مجموعه بود و بس جای تعجب است آن اشخاصیکه لاف همسری را با حضرت امام میزدند آنها هم نتوانستند که خود ها را ازین مجموعه بی نیاز ومستغنی نشان میدادند ـ ابوسفیان ثوری بکمال لطائف الحیل نقل کتاب الرهن این مجموعه را حاصل داشته همیشه آنرا تحت مطالعه آورده از ان استفاده می نمود ـ زایده حکایه میکند که روزی من بزیر سر امام ثوری کتابی را دیدم که وی او را همیشه تحت مطالعه خویش میگذاشت من از وی اجازه خواسته بملاحظه آن کتاب آغاز نهادم چه دیدم که کتاب الرهن مصنفۀ ابو حنیفه است من بکمال تعجب ازوی پرسیدم که آیا شما مصنفات ابوحنيفه راهم ملاحظه میکنید ؟ وی بجوابم گفت ای کاش دیگر تصنیفات وی هم به نزد من می بود ( ملاحظه شود باب دهم عقود الجمان ) علاوه بران محل مزید تحير و تعجب است با وجودیکه در انفرصت بسیار علمای فاضل وفضلای کامل و مدعیان علوم وفنون موجود بودند واکثری از آنها در مخالفت امام صاحب میکوشیدند تا هم احدی از آنها به ترديد وقدح این مجموعۀ او جرات نورزیده اند « امام رازی » در مناقب الشافعی می نویسد که ( ان اصحاب الراى اظهر وامذهبهم وكان الدنيا مملوة من المحدثين ورواة الاخبار فلم يقدر احد منهم الطعن في اقاويل اصحاب الراى ) اصحاب الرأى
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (۲۰۷) مبدأ تاسيس علوم فقهیه (یعنی ابو حنیفه وتلامذه او) در هنگامی باظهار مسائل واجتهاد خویش پرداخته اند که تمام دنیا از محدثین ورواة اخبار پر بود تا هم احدی از اوشان باعتراض نمودن برآنها قادر نشده است امام رازی بنفی عمومی زبان کشاده است لاکن برای ما بعد از تتبع واستقصاً تمام معلوم گشته است که تنها امام بيهقي ترديد كتاب السير مجموعه ابو حنیفه را نوشته بود که متعاقباً « قاضی ابو یوسف » مجواب آن تردید نیز پرداخته است اغلبآ این مجموعه کتاب بزرگی بوده بر هزار مسائل مشتمل خواهد بود مصنف قلائد عقود الجمان بحواله كتاب الصیانة می نگارد که تعداد مسائل مدونه امام ابو حنیفه از دوازده لك ونود هزار ( ۱۲۹۰۰۰۰) چیزی بیشتر است شمس الائمه کروری مسطور داشته است که عده آن شش لك ( ۶۰۰۰۰۰ ) مسئله است . ممکن است که این تعداد اخیره صحیح باشد _ اما جای هیچ شبهه نیست که تعداد آن از چند لك مسئله کمتر نباشد بلی جهت تصدیق این امر کتب مصنفه _ یکی از شاگردانش که امام محمد است و فعلاً در همه جا موجود و متداول است . می باشد . فقدان مجموعه ابو حنیفه درین مسئله هیچ جای شك و شبهه نیست که در ایام زنده گانی خود امام صاحب این مجموعه فقهیه ترتیب شده نشر و اشاعه یافته بود و ثبوت این امر در تمام کتب رجال و تاریخ موجود بود _ انکار نمودن ازان گویا انکار از تواتر است _ لاکن افسوس که آن مجموعه از يك مدت متمادی ضائع و مفقود است و در هیچ یکی از کتب خانه های مشهوره روی دنیا اثر و خبری از ان موجود نیست « امام رازی » در مناقب الشافعی خویش تحریر داشته که فعلا هيچ يك تصنيفی از ابو حنیفه بنظر نمی رسد _ چون امام رازی در سنه ٦٠٦. وفات نموده معلوم است که کم از کم شش صد سال پیشتر دست زمانه آن مصنفه های نادره ابو حنیفه را معدوم نموده است . اگر چه فقدان تصنیفات ابو حنیفه موجب مزید تعجب نیست زیرا که اکثری از کتب آن زمانه که عده آنها بیشتر از هزار است معدوم بلکه اثر و نام و نشان هیچ یکی از آنها هم موجود نیست _ تالیفات او زاعی _ ابن جريج _ ابن عرويه _ حماد بن ابی معمر در عین همان زمانه که امام ابو حنیفه بتدوين مسائل فقهيه _ مشاغلت داشت
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری ( ۲۰۸ ) مبدا تاسیس علوم فقهیه اشاعت یافته بودند اما اکنون نام و اثر و خبری از هیچ کدامی از آنها بهم نمیرسد ــ حتی که کسی نامهای آنها را هم بخاطر ندارد ــ گم شدن این مجموعة امام صاحب يك وجه مخصوصی دارد با اینکه آن مصنفه فی حد ذاته يك كتاب مرتب و خوش اسلوب بود لاکن قاضی ابو یوسف و امام محمد مسائل مندرجات آنرا بچنان توضیح و تفصیلی تحریر داشتند که بر هر مسئله اقامة استدلالات و براهین را نموده حواشی مفیده را بران ایزاد فرمودند چون آن شروح و مصنفات ترویج و تعمیم یافتند ــ مردم هم بی پروائی را از اصل مأخذ اختیار ورزیدند ــ بلی نظیر دیگر این مسئله نیز موجود است که طبقة متأخرین نحویان بواسطة که تشریح و توضیح و تفریعاتی را در مسائل نحویه ایراد نموده اند مصنفات ائمة معظمه سابقه نحو را مانند فراء . کسائی . اخفش . خلیل . ابو عبیده . ــ از نظر مردم انداخته تا اینکه آن مؤلفاتیکه از اثرات مدونين ومرتبین علم نحو بودند معدوم شدند ــ . آن ذخيرة مسائل و احکاماتی که امروزه بطرف امام صاحب منسوبند تماماً از تالیفات شاگردان رشیدش قاضی ابو یوسف و امام محمد است که از اصل مجموعة امام صاحب آنرا اقتباس نموده زیاده تر در توضیح و تشریح آن بذل مساعی نموده ــ صورت تاليفی دیگری را در بر آن کشیده اند ــ ما در آتیه باسماء مؤلفات و حالات مختصره این حضرات خواهیم پرداخت ــ فقه موجوده اگر چه عموماً بنام فقه حنفی مشهور است لاكن در حقيقت مجموعة آراء چهار ذوات گرامی که امام ابو حنیفه ــ زفر . قاضی ابو یوسف . امام محمد میباشند است ــ و در اکثری از مسائل قاضی ابو یوسف و امام محمد بمخالفت رای امام اعظم پرداخته اند و فعلاً در کتب فقهیه آن اختلافات تماما موجودند ــ لاکن این ذوات مکرمه برین حرف معترفند که ما در اقوا لیکه مخالفت امام صاحب را نموده ایم آنهم در اصل از جملة اقوال مرجوعة اوست ( يعنی حضرت امام نسبت يك مسئله اراء مختلفة را اظهار داشته بالاخر يك رأی قیام مینمود ) این روایات در شامی ( رد محتار ) و غیره كتب فقهيه بالعموم مسطور اند لاکن ما بمشكل بران عمل و تصدیق میکنیم ــ و این اظهارات تلامذة حضرت امام را که در اختلافات خویش میگویند بجز از يك حسن ظن دیگر چیزی گفته نمیتوانیم ــ زیرا که قاضی
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى ( ۲۰۹ ) مبداء تاسیس علوم فقهیه ابویوسف و امام محمد بالذات - منصب اجتهاد را احراز نموده اند حق اختلاف رای بهر کدام شان بوده است بلی - ترقیات عالم الجلالم نیز تا بهمان زمان در جریان بود که با وجود حسن عقیدت و کمال خلوص تلامذه بمخالفت علانیه اراء شیوخ و اساتذه خویش حقانه می پرداختند و ترقی خیالات مردم مانند امروز محدود نبود . این مسائلی که بنام فقه حنفیه موسومند در همان موقع بکمال سرعت و پذیرائی در اطراف و نواحی انتشار و اشاعت یافت البته در مملکت عربیه چندان رواج و تعمیمی را محض ازین جهت مالك نشد که در مدینه منوره « امام مالك » و در مکه معظمه دیگر ائمه بزرك و صاحبان مذهب که دعوی هم سری و ابا حضرت امام صاحب داشتند وجدت و فعالیت خود ها را در اجتهاد و مفکوره های شان نشان میدادند نیافت - اما در ماسوای ممالك عربیه در سرتاسر مستملکات اسلامیه که وسعت او را دران فرصت از سنده تا ایشیای كوچك گفته میتوانيم يك رواج و تعميم فوق العاده را در خود گرفت حتی که در هند - و سند * و افغانستان و بخاری - و ترکستان - بجز از مذهب و اجتهادوی دیگر اجتهادات و مذهب را کسی تسلیم نمی نمود - با اینکه فقه شافعیه و حنبلیه در بعض قطعات اسلامیه ترویج داشت اما ممکن نشد که بر فقه حنفیه غلبه و رسوخی می نمود - در بعض - مقاماتیکه فقه حنفیه قلیل و یا معدوم بنظر می آید مبنی آن بر علل و اسبانی است - چنانچه در افریقه تاسنه ٤٠٥ کاملا فقه حنفیه مروج بود و بر دیگر مذاهب و طرق مختلفه اهمیت و غایه فوق العاده را داشت اما چون معز بن بادیس در سنه ٤٠٦ زمام مهام آن مملکت را در دست گرفت در ترویج و تعمیم و اشاعه فقه خیلی باندازه بذل مساعی و مقدرت ورزید که بقوه حکومت در تمام قلمر و خود همان فقه را قائم نمود که تا هنوز در آنجا باقیست - ( ملاحظه شود تاریخ ابن خلکان ترجمه معز بن بادیس ) * حنفی المذهب بودن اکثر سلاطین * على العموم زمام حکومت و مهام سلطنت بدست زمامداران و سلاطین حنفی المذهب بوده است خلفای عباسیه ازین مبحث خارجند - زیرا تا زمانیکه این خاندان در اوج اعتلاء بودند بهمراه سیف - مالك قلم هم بودند و خودشان دعوی
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى ( ۲۱۰ ) ترویج و تعمیم مذهب مهذب حنفی اجتهاد را داشته به تقلید دیگری احتیاج شان را نشان نمیدادند ـ ما بعد از تنزل در آنها چندان قابلیتی نماند که از حالات و زندگانی آنها اثری در ملك و ملت بهم رسد تا هم شخصی که از خاندان عباسیه تقلید را بر خود گوارا نمود عبدالله بن معتز بود ( ملاحظه شود ترجمۀ عبدالله بن معتز در تاریخ ابن خلکان ) که موجد علم بدیع و در خاندان عباسیه شاعر و ادیب ناموری پنداشته میشد و تقلید مذهب امام صاحب را نموده حنفی المذهب بود ـ بعد از تنزل خاندان عباسیه اشخاصیکه بر اوج حکومت عروج نموده اند ـ اکثریه حنفیه بودند ـ خاندان سلجوقی که نامدت مدیدی زمام حکمرانی را در دست داشت و وسعت دایرۀ حکومت را طولاً از کاشغر تا بيت القدس وعرضاً از قسطنطنیه تا آخر بلاد خزر رسانیده نیز « حنیفی بودند » ـ « محمود غزنوی » که از کار نامهای او خورد و بزرگ استحضار دارد ـ يك عالم بزرگ در فقه حنفی بودند ـ و يك تصنیف عمده او شان درین فن بنام ( التفريد ) نیز موجود است که در آن کم از کم ششصد هزار مسئله حنفیه مندرج است ـ « نام نور الدین » زنگی نیز مخفی و مستور نیست ( ملا حظه شود ترجمه نورالدین زنگی در جواهر المضیه ) بلکه وی در جمله قهرمانان نامور ما داخل است و در محاربات بیت المقدس ناموری ابتدائیه را وی حاصل نموده سلطان صلاح الدین فاتح بیت المقدس یکی از ملازمان در بارش بود و او لین دارالحدیث را در دنیا وی قائم داشت است و در احترام و اعزاز فقه شافعی و مالکی و دیگر مشاهیر اسلامی نیز میکوشید اما خودش و تمام خاندانش از روی مذهب حنفی بودند ـ اگر چه خود سلطان صلاح الدین شافعی بود اما در خاندان او اکثریه مذهب حنفی داشتند ـ « الملك المعظم عيسى الملك العادل » ـ كه پادشاه يك مملکتی نهایت وسیع بود « وعلامه ابن خلکان » در طی حالاتش مینگارد که « او نهایت عالی همت ، فاضل ، هوشمند دلیر ، پر رعب ، و در مذهب حنفی ، و صاحب علووغلو بود » ـ چرا که مصر ـ که در صدی نو متمکن اریکه حکمرانی مصر گشتند و تا ( ١٤٨ ) نه تنها فرمانفرمای آن دیار بلکه فاتح دیگر امصار کبار نیز گردیدند نه تنها خود شان حنفی المذهب بلکه در در باراوشان نیز فروغ این مذهب بیشتر بود سلاطین
تحفه الامان فی سیره النعمان حصه اخری ( ۲۱۱ ) ترویج و تعمیم مذهب مهذب حنفی ترکیه که کم از کم از عرصهٔ شش صد سال یکی بعد از دیگری فرمانفرمای قسطنطنیه گردیده و تا امروزه روز از برکت و همت همان سلطنت عزت ووقار اسلام برقرار است علی العموم حنفی بودند و جمهور امراء وزراءمداران مملکت افغانستان ماهم از مدتهای متمادی حنفی المذهب بوده‌اند حتی اکثری از امراء و رؤساء و فرمان روایان عمدهٔ اسلامی مملکت هند نیز حنفی معرفی شده‌اند ـ ومخصوصاً در زمان حکمرانی آل « تیمور لنگ » بیشتر مراعات و پابندی این مذهب تحت نظر ودقت در تمام حصص وسیعهٔ سلطنتش گرفته شده بود و بجز ازان دیگر مذاهب فروغ و ترویج نداشت ـ بعضی اشخاص چنان توهم میکنند که موجب فروغ و مزید قبولیت مذهب حنفیه تنها بواسطهٔ سلاطین و حکومت بوده است « امام مشهور ارباب ظاهر ابن حزم » میگوید که دو مذهب بقوهٔ سلطنت و حکومت رواج و عمومیت حاصل داشت است اول مذهب حنفی بواسطهٔ قاضی القضات بودن شاگرد رشید ابو حنیفه ـ در دورهٔ هارون الرشید » و امتیاز دادن وی مرقضاة ومأمورین حنفیه را در اعطای مراتب ومناصب ـ دوم مذهب « مالکی » بواسطهٔ تقرب شاگردش یحیی صمودی ببارگاه خلیفهٔ اندلس که او هیچ احدی را بدون مشوره و صواب دید او برمنصب قضاء مقرر نمیداشت و آن ماسوای اهل مذهبش را ابداً مستحق قضاء نمی انگاشت ( این قول را ابن خلکان در ضمن ترجمهٔ یحیی صمودی نقل نموده است ) لیکن این توهم ابن حزم کاملاً ظاهر بینی است امام ابو حنیفه در سنهٔ ۱۲۰ برمنصب اجتهاد فائز آمد وامام ابو یوسف بعد از سنهٔ ۱۷۰ بر منصب قضاء فائز آمد زیرا که ایام تقرر و عروج او در عهد « هارون رشید » بوده است ـ قبل از فروغ و برسر کار شدن ابو یوسف کاملاً پنجاه سال منقضی شده مذهب امام اعظم حسن تلقی و کمال قبولیت را قبلاً حاصل نموده و هزارها نفر از تلامذهٔ او سلسلهٔ درس وتدریس و فتاوی را قائم داشته مراتب قضارا اشغال نموده بودند ـ ظاهر است که این کامیابی بطرف کدام شخص منسوب میگردد؟ بلی! در زمان قاضی ابو یوسف نیز برای مسائل حنفیه فروغ و حسن تلقی بحصول آمده است لاکن عروج اصلی مذهب حنفیه محتاج
تحفه الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢١٢) ترويج و تعميم مذهب مهذب حنفى بكوشش و مساعی قاضی ابو یوسف نبوده است ـ امام رازی با وجود مخالفت همین مدعای را که ماذکر نمودیم تسلیم نموده است ـ . (ثم انه لما قوى مذهب اصحاب الرای و اشتهر و اعظم وقعته فى القلوب ثم اتفق اتصال ابی یوسف ومحمد بخدمته هارون الرشيد عظمت تلك القوة جداً لان العلم والسلطنة حصلاً معاً ـ : ـ بعد ازینکه مذهب اهل الرای ( امام ابو حنیفه واصحابش ) قوت گرفت وشهرت را پذیرفت و عزت ووقعت آن در قلوب اهالی بیشتر متمکن گشت از حسن اتفاق امام محمد وابویوسف بدربار هارون رشید رسائی یافته بیشتر در قوت وزیادت آن افزود زیرا كه علم و سلطنت باهم مجتمع گشت ) ـ . و علاوه بران اثر قاضی ابو یوسف تنها به زمانه « هارون رشید » محدود بود پس این رواج عمومی و این کامیابی غیر منقطع مذهب حنیفی از کدام رهگذار است ؟ اگر این طور باشد پس اکثری از ائمه بزرگ دیگر در عهد خویش مراتب عظمی را مدرك ومقامات علیا را نائل شده اند پس چرا مذاهب آنها ترویج عمومی نیافته است ؟ امام اوزاعی در ایام زندگانی و تا مدت بعد از رحلتش بعالم جاودانی ـ امام مطلق تمام شامات تسلیم شده و دران ممالك عموماً اهالی بطرف تقلید و پیروی او گرائیده بودند لاكن اين يك اثر محدودی بود که به بسیار زودی زوال پذیرفت از امثال این واقعات صراحتاً این نتیجه محصول می آید که مذهب امام ابوحنیفه دارای انچنان محاسن ومزایا وصفات وخوبی های است که در دیگر مذاهب چندان اثری ازان نیست . موجبات رواج ديگر مذاهب عدۀ از آن ائمه که مسائل فقهیه آنها در سر تاسر ممالک اسلامی حسب تفاوت رواج یافته چهار است . امام ابو حنيفه رح ـ امام مالك رح ـ امام شافعی رح ـ امام حنبل رح ـ اگرچه سبب اشاعت وترویج مسائل فقهیه آنها خوبی ذاتی وعمدگی آنها ست لاكن درین امر هم جای شبهه نیست که عظمت ورسوخ ذاتی همان واضع فقه نيز باو یکجائی ودر آن مداخلت دارد بنزديك مــا باستثناى امـام ابو حنيفه موجبات ترويج و اشاعت مسائل فقهیه دیگر مجتهدین پیشتر بواسطه خصوصيات ذاتی و امتیازات شخصی آنها بوده است ـ .
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢١٣) ترویج و تعمیم مذهب مهذب حنفی مثلا امام مالك چون باشنده مدینه منوره که مرکز نبوة و دار الصدارت خلافت و مقر خلفای راشد بود ازینرو مردم بیشتر باهل مدینه مراتب خلوص و عقیدت را مرعی میداشتند و خاندان او نیز خاندان علمی وجد والجدش مالك بن عامر از صحابه بزرگ بسیار احادیثی را آموخته بود و عم معظمش شیخ الحدیث گفته میشد و قتیکه امام مالك در فقه وحديث صاحب کمال گشت این صفت عارضی او بر قابلیت ذاتیش طره نازگشته جلوه دادن کمالاتش را آغاز نهاده تا اینکه در تمام دیار و امصار سکه اعتبار او را ضرب نمودند -- امام شافعی نیز زیاده برین دارای خصوصیات متعدده بوده موطن او مکه معظمه سلسله نسبش از طرف پدر قریشی و از طرف مادر هاشمی بود و تمام خاندانش از اول تا آخر صاحب عزت و رسوخ و امتیاز بوده پدر جدش سائب در غزوه بدر علمبردار آل هاشم بود که گرفتار شده بشرف اسلام افتخار یافت ولادت مکه معظمه ، اعز از خاندانی ورشته هم نسبی با حضرت نبوی چنان صفاتی بودندکه موجبات حسن قبول ورجعت اهالی بسوی امام شافعی گشت --- در وجود مسعود حضرت نعمان هیچ یکی ازین خصوصیات و امتیازات موجود نبود ، قریشی ، و هاشمی بودن در کنار عربی النسل هم نبود -- در خاندانش نیز این چنین شخص نگذشته بود که شرف مرجع و مقتدا بودن اهالی را نسبا در خود میداشت -- پیشه پدری وی تجارت بود و خودش نیز بسودا گری مشغلت داشت -- با اینکه دار ولادت او دارالعلم کوفه بود -- اما بهیچ صورت کوفه همسر و برابر مکه معظمه ، و مدینه منوره شده نمیتواند -- وعلاوه بران بواسطه اسباب ناگزیر و و اتفاقات يك گروهی از اهل روایت نیز کمر به مخالفتش بسته بودند -- مقصد اینکه آن اسباب که برای حسن قبول واثر عامه در کارند بالكل دروجود مسعودش موجود نبود با وجود آن هم که فقه او در تمام ممالك اسلامی وسعت و ترقی و رواج و تعمیم بی پایانی را احراز نموده -- علی الیقین برین امر دلیل است که طریقه اجتهاد و مسائل فقهيه او برای ضروریات انسانی نهایت موزون و مناسب افتاد -- خاصه برای تمدن باندازه که فقه او مناسبت و معاونت بهم میرساند دیگر مذاهب این صفت را
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخری (214) تعمیم ترویج و مذهب مهذب حنفی ندارد. و بهمین واسطه مذاهب دیگر ائمه بیشتر در همان منطقه ها رواج یافته که در آنجا تهذیب و تمدن بیشتر ترقی نموده بود. علامه این قلاون وجه این امر را نشان داده که سبب رواج و تعمیم مذهب امام مالك در اندلس و قطعات غربیه چرا بیشتر بود ؟ چون در اندلس و دیگر ممالك غربيه در آن فرصت آثار بدویت و وحشت زیادت داشت و مردمان آنجا دارای آن صفات و ترقیاتی نبودند که اهل عراق آنرا حاصل نموده بودند ازین سبب سوای فقه امام مالك در آنجا دیگر مسائل و احکام و مذاهب فروغ نیافت و رائج نشد. در فقه حنفی که علاوه بر زحمت کشی های ابوحنیفه مسائل غیر واحده تلامذه او نیز داخل و شامل است در آن زمانه يك نظامنامهٔ بزرگ بلكه يك مجموعهٔ جامع قوانین بود. اگرچه در ازمنهٔ آتیه دیگر علمای حنفی بران دیگر اضافات نموده در تفریع و تشریح جزئیاتش کوشیده اصول و فروع او را بسیار ترقی و وسعت داده اند تا هم آن مراتب و خصائص و محاسنی را که اکثری از فنون در زمان ابتدائیه داشته میباشد. تماماً در آن مجموعهٔ فقه امام ابوحنيفه موجود بود. درین مجموعه علاوه بر مسائل عبادات و گذارشات عمومی معاملات بسیار قوانین ملکی و نظامی و دفتری و حکومتی و تعزیرات و محصولات، وماليات شهادات، معاملات، وراثت، وصیت، و غیره شامل بود. اندازهٔ وسعت و خوبی آن ازین مسئله بخوبی هویدا است که در تمام سلطنت وسیعهٔ هارون الرشید اعظم که از سنده تا ایشیای كوچك امتداد داشت همین اصول و قوانین رائج و تمام واقعات و معاملات این عصر واعصار آتیه برهمین مسائل و قوانین حل و تصفیه می شدند. این نظامنامهٔ حنفیه که بنام فقه مشتهر بوده است مشتملبر دو نوع مسائل بود وبدين لحاظ واضع او را دو حیثیت مختلف است: (اول) آن مسائل که از شریعت مأخوذند واحکام تشریعی گفته میشوند (دوم) احکام که شریعت در بارهٔ آن سكوت نموده و از ضرورتهاى تمدنی و معاشرتی بوجود آمده اند و یاذكر آن در شریعت موجود است اما بطور تشریعی مذکور نیست. بلحاظ مسائل قسم اول فقيهه حیثیت شارع و مفسر را دارد و بدین اعتبار برایش
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى ( ٢١٥ ) ترويج و تعميم مذهب مهذب حنفي قابلیت و واقفیت در اقسام ذیل ضرور است ـ و اقفیت نصوص ، مهارت زبان قوت استنباط توفيق متعارضات ، ترجیح دلائل ـ . و نظر باحكام قسم دوم واضع فقه حيثيت يك مقنن را دارد و بدین لحاظ مراتب قابلیت و دانشوری او باید باندازه باشد که مقنن مشهوره دنیا دارای آن میباشند ـ این ـ هر دو حیثیت یکی از دیگرش ممتاز است بسیاری از ناموران اسلام چنان گذشته اند که در قرآن و حدیث مفسر و شارح عمده بوده لاكن از قابلیت مقنانه معرا بوده اند . و همچنین یکدسته دیگر نیز از مسلمانان این چنین بودند که مقنن و واضع قواعد و نظامات بودند ـ لا كن مفسر نصوص شرعیه گفته نمیشدند ـ . تاجایکه ما تتبع و استقراء نموده ایم و واقفیت داریم ـ درین دوره وسیع اسلام تنها دست قدرت این هر دو قابلیت را بدرجه نهایت اعلی در ذات ستوده صفات امام ـ ابو حنیفه مجموع داشته است ـ و در دیگر مجتهدین و ائمه این دو صفات بهمین اندازه مجتمع نشده است ـ . مفارقت در بین فقه تشریعی و غیر تشریعی دیگر از جمله کارهای بزرك حضرت امام ابو حنیفه اینست که در میان احکام تشریعی و غیر تشریعی امتیاز را قائم داشتند ـ در آن اقوال و افعال شارع علیه السلام که در سلسله روایت مضبوط شده اند ـ اکثریۀ امور ازان قبیل اند که آنها با منصب رسالت هیچ تعلق نداشتند ـ لاكن بطور اصطلاحی بران اطلاق لفظ حدیث کرده میشود در طی توضیح مسائل كه يك غلطی شدید عمومی بعمل آمده اینست که مردم تمام این امور را به حیثیت شرعی محمول داشته اند و بهمین خیال بران بنیاد و مسائل و احکام را قائم داشته اند حالانکه آن احادیث با منصب رفیعه رسالت هيچ ربط و تعلقی نداشت . شاه ولی الله صاحب مینویسد « ١ » ( ملاحظه شود از صفحه ١٣٤ الى ١٤٠ حجة الله البالغه مطبوعۀ بریلی ) چیزیکه از ذات رسالت پناهی روایت گردیده و در کتب احادیث تدوین شده بر دو قسم است ( اول ) آن احکامیکه بتبلیغ رسالت تعلقداشت که در همان موضوع این آیه نازل شده ( ما آتاكم الرسول فخذوه وما نهاكم فانتهوا ) آن امری را که رسول برای شما پیغام بیاورد اورا قبول نمائید وازانچه که شمارا ممانعت نماید از آن باز آئید
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢١٦) مساعی ابو حنيفه در مسائل تشریعی و غیر تشریعیه (دوم) آن اموریکه بمقام رسالت تعلق ندارد ونسبت بدان خود رسول الله چنین ارشاد فرموده اند ( انما انا بشر اذا امرتكم بشيء من دينكم فخذو به واذا امرتكم بشيء من رأى فانما انا بشر مثلكم ) وقتیکه من برای شما نسبت بکیش و مذهب تان حکمی نمایم ـ پس شما در تعمیل آن بکوشید ـ واگر من از رأی خویش حرفی بشما بگویم پس من درآن موضوع حكم يك شخص را دارم و مانند شما بشر میباشم . در قسم ثانی آن احادیث داخلند که آنحضرت نسبت بطبابت فرموده اند و نیز درین قسم آن افعال واقوال نبویه شاملاند که بطور عادت نی بصورت عبادت از وشان ـ صادر شده اند و یا اتفاقاً بوقوع رسیده اند نه قصداً و یا آنحضرت آنرا برطبق گمان قوم خویش بیان نموده است مثلا « حديث ام زرع » و حديث « حرافه » و درین صنف آن امور نیز داخل است که ذات رسالت پناهی نظر به بعض مصالح جزوی آنرا اختیار ورزیده است ـ و از همین رهگذر « حضرت عمر » میفرماید « که اکنون برای ما ضرورت مشغلهٔ رمل چیست ـ بغرض نشاندادن قومی که ما رمل می نمودیم آنها را خداوند هلاك گردانید ـ بسیاری از احکامات نبوی درین قسم شاملند مثلاً این حکم که من قتل قتيلاً فله سلبه » هر کسیکه کافری را گشت در موقع جهاد پس اسلحه و سامان آن کافر از آن اوست ـ آن فرق دقیق را که « شاه ولی الله » مرحوم در اقسام حديث فعلاً بیان نموده بین همان نکته ایست که از همه بیشتر جلب توجه حضرت امام را بطرف خود نموده بود و از همین سبب بسیاری از مسائل را مانند غسل جمعه وخروج النساء الى العيدين ، نفاذ طلاق ، تعين جزيه تشخیص خراج ، تقسیم غنائم ، وامثال آنرا در قسم دوم داخل نمود ـ لاكن « امام شافعی » و دیگر ائمه آن احادیث را نیز در جملهٔ احادیثی تشریعی مشمول داشته اند ـ خصوصیت بزرگی را که فقه حنفیه نسبت بدیگر فقه دارد اینست که علی العموم مسائل آن بر همین اصول و قاعده مبنی است و از همین سبب دران آن چنان وسعت و آزادی موجود است که در مسائل ومذاهب دیگر اشمه اثر و نشانی ازان نیست ـ با اینکه این قاعده نهایت صریح وصاف است امامتاسفانه اکثری از ائمه مراعات آنرا ننموده اند واگر نظائر خلفای راشده در امثال این
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (۲۱۷) مساعی ابوحنیفه در مسائل تشریعی و غیر تشریعیه مسائل موجود نمی بود ـ همانا که امام ابوحنیفه نیز این جرات را بر خود گوارا نمی فرمود ـ اگرچه مابعد از امام صاحب آن ائمه که دعوی اجتهاد را بمقابله او داشتند پیروی این اصول عمده را نموده اند و برهمان مسامحه و غلط فهمی شان بر خلاف امام صاحب قائم مانده اند ـ لاکن درین امر جای هیچ شبهه نیست که این رای حضرت امام نهایت صحیح و درست و مبنی بر دقیقه سنجی است ـ نظائر و امثال مسائل غیر تشریعی محقق است که احدی بیشتر از خلفای راشده نکته شناس احکام شرعی شده نمی تواند ـ دقت کرده شود که آنها نسبت باین مسائل کدام رویه و طرز عمل را اختیار نموده بودند ؟ تا بآغاز خلافت ـ « حضرت فاروق » اعظم على العموم « امهات الاولاد » ( یعنی کنیز کهائیکه از صلب مولی اولاد میداشتند ) خرید و فروشی داشت و اوشان حكم امتناع ابتياع آنها را اصدار دادندـ ( رسول اکرم (ص) در غزوه تبوك بر افراد ذمی ولامذهب في نفر يك دينار جزیه را منظور فرموده بودند ـ لاكن « حضرت عمر (رض) » بعد از فتوحات ایران زمین مراتب جزیه را (۸: و ۱۲ـ و ٦) دینار تصویب فرمودـ« رسول اکرم ص» در موقع تقسیم غنائم ، حصص احباء واقارب پیغمبری را نیز معین میفرمودند ـ اما احدی از خلفای راشده حتی که حضرت علی نیز ابداً آل هاشم را حصه نداده اند ـ باینکه طلاق مثلثه شرعاً حكم افتراق بين الزوجین را حاوی و مقرر بود اما تا زمان فاروقی برخی از مردمان طلاق مثلثه را طلاق واحده می پنداشتند لکن در عهد خلافت « فاروقی » منادی در اطراف و نواحی اعلان نمود که من بعد ازین طلاق سه گانه طلاق بائن گفته می شود از حرمت شرب خمر و وبال و گناهی که بر فاعل آن می آید احدی انکار ندارد لکن در عهد نبویه سزای معینی برای شاربین خمر مقرر نبود و در خلافت « صدیق اکبر » چهل دره معین گشت اما در زمانۀ « حضرت عمر » چون رواج شراب نوشی کسب شدت داشت لہذا هشتاد دره حد شراب نوشی مقرر شد ـ این امثالی را که مایان نمودیم از جمله آن واقعیاتی است که در کتب احادیث بالتفصيل مندرجند واحدی نمی تواند که از ثبوت آن انکار ورزد ـ پس چه طور میتواند شد که خلفای راشده بعد ازینکه یکی از احکامات نبویه را بحكم
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (۲۱۸) مساعی ابوحنیفه در مسائل تشریعی و غیر تشریعیه تشریعی می پنداشتند و باز بمخالفت ان می پرداختند ؟! .. نعوذ بالله . اگر خلفای راشدین دیده و دانسته از احکام تشریعة نبوی انگار ورزیده بجای آن از خود تصرفات می نمودند -- پس آنها را ( عياذاً بالله ) خلفای راشده نباید گفت بلکه حریف و مقابل ذات رسالت پناهی لقب باید گذارد !!! حقیقت اینست که آن اصحاب گرامی که شب و روز بخدمت رسول اکرم مشرف میبودند و از فیوضات هم نشینی و صحبت او شان برای آنها که اداء شناس رموزات شریعت بودند تمیز و تفریق این امر نهایت سهل و آسان بود که کدامین امر حیثیت حکم تشریعی را دارد وکدامین کدام اشیاء در حدود آن داخل نمیباشند -- که نسبت بدان خودشان هدایت داده اند که ( انتم اعلم بامور دنیاکم ) « شمایان نسبت بمن در امور دنیاداری خود بهتر میدانید » حضرت عائشه صديقه بعداز وفات سرور كائنات در يك موقعی میفرمودند که اگر امروزه روز ذات رسالت مآب در قید حیات می بودند همانا که اجازه رفتن نسوان را بمساجد نمیدادند » -- این مقوله صراحةً اثبات همان مدعا است که بی بی عائشه . آن اجازت نبویه را در جمله احکام تشریعهٔ محسوب نداشته است -- و الا اختلافات ازمنه دران هیچ گونه اثر و مداخله کرده نمیتوانست -- درین مرحله امام ابو حنیفه طرز عمل صحابه را دلیل راه خویش قرار داده در امثال این مسائل كاملاً بروفق کردار آنها گفتار و رفتار نموده است لاکن اشخاصیكه نگاه انها بکنه این حقیقت نرسیده -- نه تنها حضرت امام -- بلکه -- صحابه عظام را مورد اتهام و الزام قرار داده اند -- چنانچه قاضی شوکانی بعداز نقل نمودن قول « حضرت عمر » رضی الله عنه در مسئله طلاق می نگارد که « بیچاره عمر بمقابلهٔ ذات نبویه چه مزیت وحقیقت دارد » -- اما متأسفم که قاضی شوکانی خودش بدین مسئله ندانسته است که خود حضرت عمر نیز خود را بمقابلهٔ شعشعه پاشی انوار رسالت پناهی هیچ بلکه کمتر از هیچ می پنداشت -- . * مساعی ابوحنیفه در مسائل تشریعیه * کار مهم را که امام ابوحنیفه در قسم نخستین مسائل فقهیه بانجام رسانیده است انضباط قواعد واستنباط مسائل است که بواسطهٔ آن علم فقهیه ) که پیشتر از زمانهٔ
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (۲۱۹) ايضاً مساعی ابوحنيفه حضرت امام نام مسائل جزئیه بود ) يك فنی مستقلی گردید ـ در تاریخ علمی امام صاحب چیزیکه بیشتر از همه چیز قابل قدر وتعجب انگیز است انضباط وتحديد قواعد مسائل فقهيه است در همچه يك زمانهٔ ابتدائیه که تا آن وقت نقل و کتابت نیز رواج نداشت ـ بنیاد واساس گذاشتن همچه يك كار دقيق ومشكلى حقيقتاً باید که کار ابوحنيفه باشد وبس على العموم چنان گمان کرده می شود که این قواعد را که فعلاً بنام اصول فقه موسوم است پیشتر از همه کس امام شافعی اساس گذارده است ـ این دعوی اگر ازین نقطهٔ نظر باشد که آنها را امام شافعی بطور مستقل در قيد تحرير نخست از همه کس آورده است ـ همانا که این دعوی درست و صحیح است والا بنیاد اصلی این فن بسیار پیشتر از زمانهٔ امام شافعی گذاشته شده بود واگر قيد تحرير ازان بر داشته شود میتوانیم که ما موجد این فن امام اعظم را بگوئیم ـ. در حقیقت اصول استخراج وطریقهٔ استنباط ـ آن وقت صورت علمی را نداشت چنانچه که عوام از طرز کلام و اندازهٔ عبارت استنباط نتائج وتفريع احکام را از روی مذاق ووجدان خودها می نمایند ونمی دانند که این استنباط وتفريع شان بر كدامين قاعده واصول مبنی است وقيودات آن چیست ؟ همچنین مسائل فقه نیز در ان موقع استخراج و استنباط میشدند وهیچ اصطلاح علمی وقواعد و اصول فنی برای او معین ومقرر نشده بود ـ در دورهٔ اخیرهٔ خلافت بنوامیه بعض مصطلحات علمیه موجود آمد ـ چنانچه واصل بن عطاء که موجد علم کلام است به تقسیم احکام شرعيه پرداخته میگفت که طریقهٔ ثبوت حق چهار است ـ قرآن ، حدیث متفق علیه ، اجماع امت ، عقل وحجت ( قياس ) وعلاوه برین چند اصطلاحات دیگری را هم فراهم داشت مثلاً « عموم وخصوص دو مفهوم جداگانه است ، ونسخ تنها در او امر ونواهی ممکن است واخبار وواقعات احتمال نسخ را ندارد ( این مسائل را ابو هلال عسکری در کتاب الاوائل بطرف واصل بن عطاء نسبت داده است ) . نظر بدین مسائل باید که فخر اولیت اصول فقه بطرف واصل نسبت کرده شود ليكن این اولیت از آن قبیل است چنانچه از بیان نمودن دو سه قاعدهٔ نحویه گفته میشود که موجد فن نحویه حضرت علی رضی است بهر حال چیزیکه تا زمانهٔ ابوحنیفه در
تحفه الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (۲۲۰) ایضاً مساعی ابوحنیفه معرض وجود آمده بود پیشتر ازین نبود - اما چون امام صاحب علم فقه را بطریق مجتهدانه و فن مستقل ترتیب وتدوین داد لہذا محتاج بسوی تقریر اصول واستخراج مسائل و استنباط گردید باینکه بعد از زمانه او اصول فقه يك فن نهایت وسیع ومستقل گردید - تاهم جای هیچ شبهه نیست که مهمات وضروریات این فن در زمانه امام اعظم منضبط و مقرر گردیده بود مثلاً مسائل توضیح اصول اربعه ، مراتب احادیث و احکام آن ، اصول جرح و تعدیل ، ضوابط حدوداجماع امت ، شرایط واقسام قیاس انواع احکام ، تجدید عموم و خصوص - قواعد رفع تعارض ، طریق فهم مطلوب ، که تماماً ارکان و اساس اصول فقه و قواعد و ضوابط ازحد ضروریه آن میباشند در عهد ابوحنیفه مضبوط ومقرر گردیده بود - اصولی را که حضرت امام نسبت باحادیث مقرر داشته اند - ما آنرا در بحث حدیث قبلاً ذکر نموده ایم وعلاوه بران دردیگر ابواب ومسائل ضروریه نیز قواعد وضوابط امام اعظم منضبط ومعین گشته است مثلا ( مالم يثبت بالتواتر ليس بقرآن الزيادة نسخ ، لايجوز الزيادة على الكتاب بخبر الواحد حمل المطلق على المقيد زيادة على النص - عموم القرآن لايتخصص بالآحاد ، العام القطعي كالخاص ، انكان متأخراً خصص العام ، وانكان مقدماً فلا - بل كان العام ناسخاً للخاص ،وان جهل التاريخ تساقطا ويطلب دليل آخر - مفهوم الصفة لايتحج به النهى لاتدل على البطلان - امثال این اقوال ابوحنیفه در تمام تصنیفات تلامذۀ او ودیگر مصنفات اصول فقه که احناف وشوافع آنرا قلم بند نمودند جابجا وجسته جسته مذکورند که اگر احدی باجتماع تمام آن عطف عنان نماید همانا که بصورت يك رسالۀ مختصره مجتمع خواهد گشت ( اما یاد باید داشت که در کتب اصول فقه آنچنان اصول بسیار مذکورند که نسبت بران چنان دعوی نموده اند که آنهم ازجمله اقوال امام اعظم است شاه ولی الله صاحب درحجة الله البالغة خویش درین موضوع يك تقریر نہایت دلچسپی را ایراد نموده است اما خود شاه ولی الله صاحب از قبولیت بعض اقوال که بروایت صحیحه بحضرت امام صاحب منتهی گردیده نیز انکار نموده است ) نظر بهمین اصول گفته میشود که امام ابوحنیفه يك طريقة مخصوصۀ اجتهاد را بنا نموده است و بنا بر اتحاد همین اصول طريقۀ امام محمد وقاضی ابویوسف ازقواعد امام ابوحنیفه علیحده
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢٢١) ايضاً مساعی ابوحنيفه پنداشته نمیشود – حالاً انکه بجزئیات مسائل در هزارها مسئله امام ابو حنيفه با تلامذۀ خويش هم اختلاف دارند – بواسطۀ مخالفتی که امام شافعی و دیگر ائمه با امام صاحب در همین اصول فقه نموده اند بسيار ابحاث وسيع و دقائق لطیفی بوجود آمده بودند – افسوس میکنم این تألیف مختصرۀ ما گنجایش تحریر آن ابحاث را ندارد و در کتب اصوليه بالتفصيل مندرجند – من اراد الاطلاع عليها فليرجع اليها – . توجهات ابوحنیفه در مسائل غیر تشریعی چنانچه ما در فوق ذکر نمودیم که امام صاحب درین حصۀ تشريعیه فقهيه حیثیت يك مفسر و مستنبط را دارد – و درین امر جای شبهه نیست که حضرت امام درین موضوع چنان خدمتی را انجام داده که نه تنها تا ریخ اسلامی بلکه در تمام تواریخ دنیا نظير و مثل آن بنظر نمی آید – در روی جهان دیگر هم این چنین اقوام موجودند که به نزد آنها نیز کتابهای آسمانی بود آنها هم ازان کتب اخذ احکام می نمودند – لاکن هیچ يك قومی بدین طور دعوی کرده نمیتواند که آنها قواعد استنباط و اصول استخراج دیگر مسائل را نیز از آن در تحت قید و انضباط آورده او رايك فن مستقلی قرار داده باشند – . حصۀ دومين فقه که حیثیت قانونی دارد نسبت بحصۀ اولی زیادہ و نهایت وسیع است و این آن حصۀ مخصوصی است که دران ابو حنیفه علانیتاً از دیگر مجتهدین درجۀ امتیاز را گرفته است بلکه اگر راست گفته شود شخصی که در اسلام واضع قانون گشته تنها امام ابوحنیفه است – در طبقه اسلاميه همواره توضيع احکامات و قوانین مفوض بآرای اشخاصی بوده که پیشوایان مذهبی می بودند و در زهد و اتقاء – درجۀ عالی را فايز می بودند – اوصافیکه در طبقه مذهبی قابل اعتبار و تقدیر می بود اینست : – تجرد از امورات دنیوی ، کم آمیزی با خلائق ، شدت در معاملات ، بی خبر بودن از واقعات عمومی ، تنفر از اشخاص غير مذهبی و غیره و تمام این اوصاف از آن قبیل میباشند که مخالف شیوه مدنیت و اداب فطرۀ انسانیت است و در ذات هر کسی که این اوصاف بيشتر از حد اعتدال موجود باشد ، – و يا فطرة مخالفت باین امور داشته باشد ، – وی به مشکل اندازه دان ضروریات تمدن شده میتواند –
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢٢٢) ايضاً مساعی ابوحنيفه از روی تقدس و پاکیزه نفسی هر قدر که اندازه و تخمین آن اشخاص کرده شود اندك است لاکن کارهای دنیوی و دینداری کمتر ازوشان گرفته میشود ـ از عظمت و شان حضرت جنيد بغدادی ، معروف کرخی ، شیخ شبلی ، داؤد طائی ، و غیره ذوات گرامی عليهم الرحمه كدام شخص انکار کرده میتواند ـ لاکن این امر ظاهر وهويدا است که این حضرات واضع ائین وقوانین شده نمیتوانستند . آن مجتهد ینی که بنام فقه قوانین شخصی وملکی را تدوین نموده اند ـ اگرچه از حدود رهبانیت دور بودند تاهم این چنین دعوی نمودن که نظریات آنها بر تمام تعلقات وسیعۀ تمدن رسیده است ـ خالی از اشکال نیست ـ زیرا که ـ آنها در تمام ایام زندگانی خویش بان معاملات سروکاری نداشتند و از همین سبب در اکثری از مواضع در قوانین موضوعه شان چندان شدت و عسرت موجود است که عمل در امد آن نهایت صعب و مشکل میباشد ـ چنانچه در مذهب امام شافعی ، دیگر ائمه گواه نکاح بجز از اشخاص ثقه دیگر کس شده نمیتواند ـ و برای همسایه حق شفعه نمیرسد ـ و بيع بالتعاطى جائز نمیباشد ـ و شهادت اهل الذمه در هیچ محل قابل استماع نیست ـ و یکنفر مسلمان میتواند بلاعذر وسبب هزارها نفری از اهل الذمه را به قتل برساند و در نتیجه از قصاص و مجازات برای الذمه باشد ـ معلوم است که از امثال این مسائل کارهای دنیوی گاهی کامیاب و ممرور شده نمیتواند ـ و بهیچ طور اثرات تمدن در آن پای ثبات و استقامت خودرا محکم کرده نمیتواند ـ تنها امام ابو حنیفه درین صفت از تمام مجتهدین ومعاصرین خویش گوی سبقت را ربوده است ـ که بهمراه تقدس وعظمت مذهبی اندازه شناس اغراض دنیاوی نیزبود و از لوازم وضرو ریات تمدن خوبتر اطلاع داشت ـ بواسطه انکه مرجع عمومی ومحل حل وفصل بسا مسائل ضروری و رموز دان مسائل غامضه وعقده کشای هزار ها معاملات پیچیده بودند ـ و مجلس ـ تدریس او بزر گترین «عدالت العالیه» بود وهرروزه در آن بسیار دعاوی را فیصله میداشت ـ حیثیت ملکی را داشته بود ـ وعلاوه بر ان ارا کین سلطنت در بسیاری از مهمات سلطنت ازوی مشوره میکرفتند ـ وهزارها ـ نفر از تلامذه او شان بمنصب قضا فائز بوده طبائع او شان عموماً معامله سنج ومقتنا نه بود ـ
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (۲۲۳) ایضاً مساعی ابو حنیفه و هر امری را بحیثیت قانونی ملاحظه می نمودند و بکنه دقائق و نکته گیری آن بخوبی میرسیدند — اندازهٔ این مدعا و مقوله فوق از تذکر واقعه ذیل که اکثری از مورخین قائل و محرر آن میباشند — بخوبی کرده میشود — روزی «امام اعظم» بغرض ملاقات «قاضی بن ابی لیلی» رفت قاضی صاحب در آنفرصت باستماع دعوی مشغولیت داشت. مدعی میگفت که (فلان مردما درم را زانیه گفته است، لهذا من مدعی «ازالهٔ حیثیت» میباشم) «قاضی صاحب» بمدعی علیه که در آن جا حاضر بود مخاطبه کنان گفت تو درین دعوی چه میگوئی؟ — «امام صاحب» بقاضی گفت که «این دعوی اصالتاً تاهنوز بصحت نرسیده است شما از مدعی اظهار بگیرید که مادرش زنده است — یا مرده؟ زیرا که اگر مادرش زنده باشد — باید او نیز درین دعوی شامل بشود — و اگر او از جانب خویش پسرش را وکیل گرفته باشد — پس باید که وکالت نامهٔ خود را حاضر نماید» وقتیکه قاضی این استفسار را از مدعی نمود معلوم شد که مادرش مرده است — لهذا قاضی صاحب در صدد اصدار حکم و فیصله شد — «باز امام صاحب» گفت باز هم از مدعی پرسیده شود که دیگر خواهر و برادری دارد و یا نه — اگر داشته باشد — باید که آنها نیز در دعوی شرکت نمایند زیرا که آنها نیز درین دعوی حق — دارند — هکذا چند هدایات دیگر براهم «امام صاحب در همین موضوع «بقاضی صاحب» داده — متعاقباً اجازه داد که حالا از مدعی علیه اظهار گرفته فیصلهٔ دعوی را شرعاً نمائید — . ! ازین حکایه ظاهر است که قاضی صاحب بطرز عوام و اشخاص بازاری در صدد تصفیهٔ این دعوی بود اما «امام صاحب» با اینکه آن دعوی یك واقعهٔ عادی و معمولی بود — خواهشمند بفیصله نمودن درست و احکام باقاعده شد — که اصول ضروریهٔ آن اینست — که در یك حق هر قدر اشخاصیکه باهم شرکت داشته باشند تماماً باید که در دعوی حاضر باشند — تا که برای محاکم عدلیه در فیصلهٔ یك دعوی تکلیف بار بار عائد نشود و تمام دعوی کننده‌گان نیز از جریانات استحضار یافته اگر جرح و دفع و گفتی داشته باشند معاً بگویند — . بطوریکه امام ابو حنیفه در تدوین و ترتیب حصهٔ اخیرهٔ فقه بذل مقدرت
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢٢٤) استغناء قانون اسلام از دیگر قوانین نموده است و بآن ضبط و ربطی که تمام جزئیاتش را استقصاء نموده در آن زمانه يك قانون نهایت وسیع بود - اگرچه تعبیر آن بيك لفظ عامه ( فقه ) کرده میشود لاكن در وی حقیقتاً بسیاری از قوانین ونظامات بطوری مندرج است که الیوم در تمام ممالك متمدنه همان مسائل و ابواب را ترتیب داده و هر کدامش را جداگانه رنگ مالی نموده و روغن داده بنامهای گوناگون موسوم و مشتهر نموده اند مثلاً قانون معاهده ، قانون بیع ، قانون محصولات ، قانون مالیه ، قانون تعزیرات ، قانون حکومتی و امثال آن .. . قانون اسلامی از دیگر قوانین گرفته نشده نظر بدین وسعت و جامعیتی که در فقه حنفیه موجود است واکثری از ممالک متمدنه از اقتباسات آن مستفید شده اند - بعضی مصنفین اروپایی وفضلای غرب چنان گمان می نمودند که امام ابو حنیفه در تدوین مسائل فقهیه از ( « رومن لا » ) یعنی از قوانین رومیه بسیار اقتباسات و امداد گرفته است و بسیاری از مسائل رومیه را در فقه اسلامیه داخل نموده است و جهت تائید این خیالات خویش بدین امور تمسك و استظهار نموده اند .. . (۱) بسیاری مسائل حنفیه برطبق مسائل « رومن لا » است (۲) چون «رومن لا» در فرصت فتوحات اسلامی در تمام ممالك شاميه جریان داشت ودر بسیار از امورات معاشیه و معاشره و مدنیت بر مسلمانان اثرات مردم شام افتاده از اوضاع واطوار آن مملکت بسیار مستفید شده اند - ممکن است که علمای اسلامیه در مسائل قانونیه نیز از آنها استفاده نموده باشند .. . (۳) این قدر مسائل متكثره و قوانین وسیعه که در فقه حنفیه مسطور است ابداً بدون از معاونت و مدد گرفتن از دیگر قوانين تدوين و ترتیب آن ممکن نیست تصفیه این ادعا و اتهام اروپایی ها در موقعی خوب تر کرده می شد که عموم مسائل « رومن لا » و فقه حنفی بکمال دقت نظر و استقصاء مقابله کرده می شدند - تا اندازه این امر سپس ازان بخوبی کرده می شد که تنها همان قدر مسائل فقه حنفیه و « رومن لا » باهم توافق و تطبیق دارند که دیگر قوانین از روی ضرورت با همدیگر
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (۲۲۰) استغنای قانون اسلامی از دیگر قوانین عموماً مطابقت دارند و یا متجاوز از حد توارد است ؟ ! خودم اولا از «رومن لا» واقف نیستم و اگر معلوماتی دران میداشتم—باز این قدر فرصت و دقت ندارم که تمام مسائل آنها را باهم دیگر مقایسه کرده بتوانم . لهذاباید که برین امر اعتراف کنم هر چیزی را که درین موقع می نگارم—رتبهٔ آن از قیاس و ظن زیاده نیست . لاکن باید یاد داشت اشخاصی که درین بحث پیچیده اند آنهاهم از «رومن لا» مانندما اطلاعی ندارند و این مسئله را آنها هم از روی ظن و قیاس قلم بند نموده اند—زیرا که با وجود تحقیق و معلومات مزید ما این چنین مصنف اروپائی را سراغ نداریم که وی «رومن لا» را سراپا ملاحظه نموده باشد باز تکلیف مقابلهٔ سراپای فقه حنفیه را باوی برخود گوارا نموده باشد ! ازین امر انکار کرده نمیشود که در فقه حنفیه این چنین مسائل موجود است که قبل از شیوع اسلام در ممالك عرب و عراق «معمول به» بود لاکن درین امر فقه حنفی خصوصیت ندارد—و این مسئله تابسیار پیش رفته است و آن مسائلی که الیوم مخصوصاً مسائل اسلامی پنداشته میشود—و در قرأن مجید مذکور است مسائل متعددی از آن چنان است که در زمانهٔ جاهلیت نیز معمول و متداول بود «علامهٔ ابو هلال عسکری» در کتاب الاوائل بتفصیل آن مسائل نیز پرداخته است قواعدیکه «حضرت عمر» رضی الله عنه در بارهٔ خراج و محصولات مقرر داشته است علی العموم همان محصولات و تکالیفی است که «نوشیروان عادل» آنرا در زمانهٔ حکمرانی خویش وضع نموده بود—و این توافق از قبیل توارد نیست بلکه حضرت عمر رضی دیده و دانسته باقتضاء و پیروی همان مسلك نوشيروان پرداخته است—چنانچه علامهٔ طبری و ابن الاثیر این مدعی را بالفاظ نهایت صریح و صاف قلم بند نموده اند— مﻘننی که اولا در صدد قانون ساختن كدام مملکتی می بر آید وی تمام آن احكامات و رسم و رواج و عادات واطوار و قضایای همان مملکت را به پیشگاه نظرش میگذارد که در آن جا قبل ازان مرعی و معمول بوده اند در نتیجه برخی از آنها را عینا اختیار میکند—و در بعض تر جمات و اصطلاحات دیگری را مداخله میدهد وعدهٔ ازان را کاملاً مخالفت میکند بلا شبهه «امام صاحب» نیز همچنین کرده
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢٢٦) مساعى ابوحنیفه در مسائل تشریعی وغیر تشریعیه خواهند بود - لا کن ازین حیثیت باید که وی نسبت به « رومن لا » از قوانین وعادات « ایران وافغانستان » ( حسب توهم اوروپا ئیان ) بیشتر استفاده نموده باشد زیرا که وی اولاً بالذات فارسی النسل وزبان مادریش فارسی بود و دوم وطنش در کوفه بود که آن از جمله مناطق فارس بحساب میرود - مطلب اینست که این امر بہر حال قابل تسلیم گفته میشود که « حضرت امام » رادر موقع تو ضیح مسائل فقه باالضرور از رسم ورواج قواعد مروجه اسبق آن ممالک مدد و معاونی بهم رسیده خواهد بود - لا کن سوال اینست که ازین استعانت بدین حیثیت با مام ابو حنیفه که واضع قانون اسلامی است چه اثر و نقصى بهم میرسد ؟ يعنى اويك واضع بالا ستقلال شمرده میشود یاناقل و جامع محض است ؟ ! تا جائیکه ما معلومات داریم و تحقیق نموده ایم عالم اسلام از تصانیف قانونی اقوام دیگر و آئین غیر اسلامی کمتر واقفیت حاصل نموده اند در فهرست ترجمهای کتب ملل غیره بهزار ها کتب بر خورده ایم که مسلمانان آنرا از السنه غیره بزبان عربيه ترجمه نموده اند - لا كن علی العموم آن كتب طب فلسفه و غیره علوم - متداوله بوده است - نام هیچ کتاب قانونی را ندیده ایم ونه سراغی از آن داریم که بزبان عربی ترجمه شده باشد واین قدر قطعا ثابت است در موقعیکه « امام ابو حنیفه » بتدوين مسائل فقهیه مشاغلت داشت ابداً هيچ يك كتابی در هیج علوم و فنونی ترجمه هم نشده بود لہذا احتمال این خد شه که امام صاحب از کتب قانونی دیگر مردم استفاده نموده خواهند بود بالکل بی اصل است و آن قوانین و رسم و رواجی که در ان موقع دران ممالك نافذ ورائج بودند این چنین قابلیتی نداشت که در حیز تحریر آمده لقب قانونیه را حاصل کرده بتواند . خالص اینکه آنچه قرائن و تحقیقات تاریخیه را که ما ملاحظه میکنیم هرگز از آن این مسئله ثابت نمیگردد که حضرت « امام » كدام يك تصنیف قانونی روم و یا فارسی و یا دیگر اقوام را بدست آورده برطبق نمونه آن بنیاد مسائل فقهیه را گذارده باشد و ازین امر نیز انکار کرده نمیشود که هر آن قدر مسائلی که قبل از زمان ابوحنیفه جمع نموده شده بود حيثيت فن مستقلی را نداشت - نتیجه این مذاکرات حسب
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢٢٧) استغناى قانون اسلامی از دیگر قوانین اللزوم اینست که مسائل فقه حیثیت قانونی را دارد و امام ابوحنیفه مقنن واضع آن قانون است البته برای او از رسوم ورواج ومسائل « معمول بها » وفتوای علماء آن عصر معاونت بهم رسیده است ـ لیکن این معاونت از قبیل آن امداد است که احدی از واضعین قوانین روی جهان ازان بی نیاز شده نمیتواند وآن معاونت ازرتبه مقننیت حضرت امام چیزیرا کاسته نمیتواند ــ ( تردیدقول مستر شیلد ایموز ) علامه شبلی در کتاب سیره النعان خویش که اصل این ترجمه است در آغاز این مبحث برجمله ( بعض از مصنفین اروپائی چنان گمان میکنند که قانون اسلامی از « رومن لا گرفته شده ) حاشیه ذیل را متعاقباً افزوده است که : ـ ما این مفکوره خویش را بنام شهرت عامه نوشته بودیم لاکن بعد از تالیف اینکتاب برایم معلومات حاصل شد که مستر شیلدون ایموز که درین روزها میرمعلم قانونی دارالعلوم لندن است درکتاب رومن رسول خویش از صحیفه (٤٠٦) الى (٤١٥) به بسیار شدت در پی اثبات مدعا برآمده که فقه حنفی از «رومن لا» مأخوذ است و بروی يك مبحث مفصلی را ایراد نموده است ، ازین ترقی وتعالی که درین ایام محنت التیام اروپا رابه تمام اقوام دنیا عموماً وبرعالم اسلام خصوصاً حاصل است درقلوب مصنفین ومؤلفین اروپائی این سخن طبعاً تولید شده است که آنها تمام کار نامهای ماضیه مسلمانان را بنظر تحقیر مینگرند واگر چنين يك كمال وافضال بدیهی و نمایانی را در کارهای اسلاف مسلمانان ملاحظه نمایند که از آن انکارنمودن بر ایشان ممکن نباشد پس چنین دعاوی میکنند که این امر از ایجادات مسلما نان نیست بلکه ازعلوم وفنون يونان وروم ومصر وغيره ممالك مأخوذومنقول گردیده است ــ وهمین از وخيالات « مستر شلدون ایموز » را نیز به پیچیدن دراین مبحث مجبور نموده است که وی این دعوی خویش را نه تنها برفقه حنفیه محدود داشته است بلکه برقانون عمومی اسلام چنین حمله و دعوی نموده است که ما انرا درمضمون خودش باندك تفاوت لفظی نقل مینمائیم ومینگریم که وی در دعوی خویش تا کدام مقام کامیاب است « مستر » مذکور این مبحث را بدین تمهید شروع نموده است که : ــ در مشرق ــ دفعة پدیدار شدن سلسله قانون جدید
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (۲۲۸) استغنای قانون اسلامی از دیگر قوانین طبع زای قائم بالذات که نسبت بدان چنان دعوی کرده میشود که از قرآن و حدیث ماخوذ است آنچنان سخن عجیبی است که خواه مخواه ازان این سوال پیدا میشود آن دعوائیکه نسبت بشریعت اسلامی کرده میشود بنیاد تاریخی آن چیست ؟ عـــلاوه بران دیگر شهادتنامه های قیاسی ومؤرخانه نیز مخالف این دعوی است — بعد ازان پروفيسر مذكور برین کلیه بحث نموده که از همیشه این دستور جاریست که هر سلسلهٔ قانونی را بنام واضع قانون واقعی یافرضی موسوم می نمایند ، باز مینویسد که — بدین لحاظ از آغاز چنان يك قياس قوی پیدا میشود که آن سلسلهٔ قانون مضبوط و با ترتیبی را که فاتحان اسلامی در ممالك مفتوحه جاری نموده اند بتبديل هیئت در اصل خویش کدام سلسلهٔ قانون مروج و مکملی بوده است پروفيسر هذا از شهادتنامهای تاریخی ثابت نموده است — در آن فرصتیکه مسلمانان — شـــام — ومصر را مفتوح نمودند درين ممالك مدارس متعددهٔ قوانين روميه موجود بود در بیروت از زمانهٔ ( الگزندر سیورس ) يك مدرسه قانونی جریان داشت — و در آن چهار سر معلم مقرر بود — و در قيصريه يك جمعيت وكلاه مکین داشت در اسكـــندريه نيز تعلیمات قانون نافذ بود بعد از تفصیل این واقعات مصنف مذکور می نگارد که نسبت بدین قیاس که برین قوانین اسلامیه — اثر قانون رومیه افتاده است این قدر گفتن کفایت میکند — لیکن اگر بطریقهٔ که فتوحات اسلامی بعمل آمده وبطوريكه درين ممالك مفتوحه اهل اسلام تمرکز ، وآبادی را اختیار نموده اند — غور کرده شود پس این قیاس بیقین تبدیل میشود از فتوحات اسلامی پروفيسر مذكور این چنین استدلال گرفته است که در آغاز فتوحات مسلمانان براقوام تسخیر جز از گرفتن جزیه دیگر هیچگونه اثر وتكليفی را عائد نه نموده اند — اما در موقعیکه زمانه ترقیات علمی شان آمد پس آنها برای اقوام غیر چنان قوانین را وضع نمودند که از قواعد مروجهٔ همان قوم اخذ و اقتباس شده است — د یگر الفاظ مسطورهٔ آن پروفيسر اینست که — « بطرف این امر نه در ابتداء خلافت کو ششی بعمل آمده و نه در قرآن تفصیلی مندرج بوده است که در پیچیده گی های معاملات دنیوی آن اقوام اعلی وبزرگی که در تحت حکومت اعراب آمده بودند
تحفه الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (۲۲۹) استغنای قانون اسلامی از دیگر قوانین مداخلت کرده شود و نه در میان آنها این چنین دماغ و فکری بود که این وظیفه مهمه را اجرا می نمود – و نه فرصت – بر ایشان مساعدت میکرد حینکه – بغداد اندلس – و قاهره – و دیگر امصار را فتح نمودند – و در سر تا سر این ممالک امن و امان حکم فرما گشت و موقع اوشانرا بطرف غور و خوض و مطالعه کشانید – به ترقیات طب، و ریاضی و منطق و علوم نفیسه کشانید – چنانچه اعراب از ارسطو منطق را همچنین از ( پسل لیو ) و دیگر شارحین یونانی قانون را نیز اخذ نمودند ) – بعد ازین پروفیسر مزبور بر قطعیت این خیال دلیل قائم نموده که ( در قرآن چنان احکامات قلیله موجود است که بر آن بنیاد قانون گذارده نمیشود ) پروفیسر صاحب میگوید که ( تنها در قرآن همین احکام است که (۱) خداوند را نشان سوگند خود مسازید (۲) شما عیالهای تانرا دو دفعه طلاق داده میتوانید و باز آنها را بشفقت و ملاطفت از خود علیحده کنید (۳) سود خوران بروز قیامت مانند آسیب رسیده گان مبعوث میشوند (٤) قروض میعادی را قلم بند نمائید (ه) اگر بهمراه زنان تان شیوۀ انصاف را مرعی داشته میتوانید تا چهار زن را نکاح کنید (۶) مردان را در میراث دو حصه داده شود و برای زن يك حصه و اگر بسیار زنها باشند – دو . (۷) شوهر را نصف میراث میرسد (۸) در مرض الموت بوقت وصیت – بودن دو گواه ضرور است (۹) يك سال دوازده ماه میباشد (۱۰) تمسك نامۀ آزادی مکاتب را اگر رضا باشید بنویسید (۱۱) مجازات زنا و غیبت ) . نزد پروفیسر مذکور تنها همین قوانین در قرآن ماموجود است لہذا بزعم او بر قرآن مجید تاسیس و بنیاد قوانین وسیع را گذاردن مشکل است چنانچه مینویسد ازان قواعدیکه در فوق ذکر شده بمشکل اثر و خبر بنیاد قوانین رومی معلوم میگردد – بدین لحاظ این امر بیشتر موجب حیرت و استعجاب است که آن عمارت قانونی را که فقهای اسلامیه از مصالح کهنه تعمیر نموده اند تقریباً در هر ( پیچ و تاب و اجزای ) خویش ( گل و خشت و چونه و صورت تعمیر کاخ ) قوانین رومی را یاد دهانی میکند – . بعد ازین پروفیسر صاحب می نویسد که :– ( در مسائل مندرجۀ ذیل ( که ما آن را درین جا بغرض تطویل تحریر نکرده ایم اما در آتیه بسیاری از آن
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢٣٠) استغناء قانون اسلام از دیگر قوانین مسائل را می نویسیم «شبل» ) قانون رومی واسلامی کاملاً موافق ويك سان است. بالآخر از آن این نتیجه را اخذ نموده است که این سلسلهٔ قانون در اصل خویش قانون رومی است - اما - تبدیل هیئت آن کرده شده است » -. پروفیسر مذکور این بحث را در نو صحیفه تحریر داشته است و ماخلاصهٔ آنرا نقل نمودیم اما هیچ يك استدلال و تثبت وفقرهٔ مخصوص او را قلم انداز نموده ایم - پروفیسر مذکور از مقدماتی که استدلال نموده است مختصراً برین منوال است - « در قرآن شریف احکام قلیلی مسطور است که از آن قانون ساخته نمیشود » « در تمام ممالک مفتوحه از اول قانون رومی جریان داشت » «مسلمانان تصانیف یونان و غیره اقوام را ترجمه نموده اند » « در فلان فلان مسائل قوانین اسلامی و رومی متحدند » - این بحث يك مبحث نهایت مفید و ( پر لطافت ونزاکتی است لا کن چنانچه ماقبلاً ذکر نمودیم درین مذاکرات باید شخصی مداخله کند که از فقه اسلامی و قوانین رومی کاملاً اطلاع بدست داشته باشد - بلا شبهه پروفیسر مذ کور نسبت به « رومن لا » دعوی واقفیت خویش را کرده میتواند - لا کن در مسائل اسلامیه چندان وسعت معلومات ندارد - چنانچه دعوی می نماید - که چند احکامات معدودی در قرآن مجید است و وی به تفصیل آن نیز قرار فوق پرداخته حالانکه پانصد آیاتی که از آن احکامات و قواعد اسلامی مأخوذ شده در قرآن شریف موجودند - اگرچه اکثری از آن مخصوص بعبادات است تا هم آن آیاتی که از آن احکامات قانونی استخراج شده است کم از کم (۱۰۰) صد آیت است و هر کدام آن علیحده علیحده جمع شده علماء بران تفاسیر متعددی را تحریر داشته اند - واقف شدن از تمام این احکامات برکنار حالت وسعت معلومات پروفیسر صاحب اینست که او شان را درین قدر مسائل نکاح و طلاق بصرف دو مسئله معلوم بوده است (١) تعداد طلاق (٢) تعداد انکاح - حالا انکه در قرآن مجید احکامات محرمات نکاح ، موطؤة الاب ، جمع بين الاختين نکاح با مشرکات ، طلاق قبل از خلوت صحیحه ، و طلاق بعد از خلوت ، خلع ایلاء و غيره بالتفصيل مذكو رند -. متأسفانه ازین امر هم مطلع نیست که کاملاً احکام و رائت بالاجمال در قرآن
تحفه الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (۲۳۱) استغنای قانون اسلامی از دیگر قوانین مسطور است و مخصوصاً حصۀ والدین - و احکام کلاله بالتصریح دران موجود است و علاوه بران مسائل قصاص و دیت بالتفصیل و احکام قتل عمد و خطاء نیز تشریح شده است که پروفیسر صاحب ازان قطعاً اطلاع ندارد با این واقعیت محدود خویش جای حیرت است که چه طور پروفیسر جرأت طی نمودن این مبحث بزرگ را نموده است -. خیر این يك بحث ضمنی بود اکنون ما توجه خویش را بسوی آن استدلالات می گماریم که پروفیسر صاحب بران تمسك کرده است و این امر را خود او نیز تسلیم نموده و در حقیقت مبنی بر واقعیت است که در آغاز اسلام یعنی تا اواخر خلافت راشده عالم اسلام از اقوام غیر و دیگر مذاهب کاملاً جدا مانده از احکام و قوانین آنها هیچ واقعیت بهم نرسانیده است - لهذا اثرات آن قوانین « رومن لا » که در مدارس دمشق و بیروت و اسکندریه بقول خود پروفیسر صاحب جریان داشت بروی نیفتاده است - اکنون مسئله قابل لحاظ ) اینست آن مسائلی را که پروفیسر صاحب درین دعوی پیش نموده که بر طبق « رومن لا » میباشد دیده شود که ایجاد شده کدام فرصت و زمانه است . مثلا متعلق بوراثت ، پروفیسر صاحب می نگارد که مسائل ذیل یعنی سلسله اولاد اصولی و رشته داران طرفی که اعلانی و اخیافی باشند و یا اعیانی - و زوجه و زوج و مولای غلام آزاد این همه ترتیبات « رومن لا » است و بعد ازان تحریر داشته که در مسلمانان ترکه این چنین تقسیم میشود که کاملا بر طبق « رومن لا » است یعنی تمام حصص او این است نصف . ربع ثمن . دو ثلث . ثلث . سدس . لاكن پروفیسر صاحب معلومات ندارند که این حصص تماماً در خود قرآن مجید مذکور است ، بلی باید که نباشد زیرا که پروفیسر صاحب از قرآن معلوماتی در سنی ندارند ؟ و هم خودش تسلیم نموده است که در قرآن شریف اثری از بنیاد قوانین رومی نیست ؟ البته بعضی از ورثه در قر آن مجید مذکور نشده اند لا كن آنهاهم در زمانۀ رسالت و خلافت کاملا معین و مقرر شدند - چنانچه درین مطلوب جهت اثبات دیگر مدعای مادرین فرصت کتب نهایت قدیمی احادیث موجودند که بعد از خواندن آن اشخاصی که بسیار متعصب هم باشند ازان انکار کرده نمیتوانند -
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخرى (٢٣٢) استغنای قانون اسلامی از دیگر قوانین مسائلی را که نسبت بوصیت پرو فیسر از «رومن لا» مأخوذ پنداشته اینست که وصیت خواه تقریری باشد یا تحریری – باید به پیش دو نفر گواه کرده شود – وصی بیشتر از ثلث مالش را تاوقتی وصیت کرده نمیتواند که تمام ورثه بران رضامند نباشند لا کن این مسائل نیز در زمانه رسالت و خلافت طی شده اند و از تصدیق این امر یك شخص معمولی عربی دان هم انکار ورزیده نمیتواند – پروفیسرحاحب دیگر چند مسائلی را نیز هم چنین شمرده است که حسب زعم او آنها هم از «رومن لا» ماخوذاند اگرما بتفصیلات آن پردازیم همانا که بجز از طولت مضمون دیگر فایده دران متصور نیست و بجواب تمام آنها – بالاختصار همین قدر گفتن را کافی می انگاریم که تمام آن مسائل مبحوث فیه در فر صتی در میان مسلمانان مرتب شده که نسبت بدان خود پر و فیسر صاحب تسلیم نموده اند که مسلمانان در آن موقع از قوانین و رسوم و رواج دیگر اقوام اطلاعاتی را بدست نیاورده بودند – پروفیسر صاحب را این مسئله بیشتر در ورطه تحیر افگنده است که در قرآن مجید واحادیث نبوی احکامات و قوانین نهایت کمترند پس چه طور میتواند شد که برآن بنیاد این قدر مسائل وسیع و قوانین بسیار نهاده شده است و همین جرأت اورا مجبور نموده که وی فقه اسلامی را خوشه چین « رومن لا » تصور کند – لا کن ما نمیدانیم که كدام يك از مسائل دینیه و علوم فقهیه موجب مزید تحیر و استعجاب پرو فیسر صاحب نخواهد بود – خیر مسائل قانونی (بر طبق گمانش) اگر از رومن لا » مأخوذ است پس نسبت نماز ، و رزه ، حج و زکات چه میفرمایند . که احکام آنها نیز در قرآن و احادیث بهمین اندازه موجود است – و باز در فقه چرا این قدر مسائل معر كة الاراء عظیم الشان بوجود آمده است ؟ ! آیا مسائل عبادات خویش را نیز عالم اسلام با این تفصیل و تشریح بی پایانی که دارد « از رومن لا » اخذ نموده اند ؟ و اگر ازین مسئله نیز صرف نظر کرده شود پس دربارۀ دیگر علوم اسلامیه چه خواهند گفت که در زمان رسالت پناهی نام ونشانی از آنها – نبود ومتعاقباً چه طور در معرض وجود آمدند ؟ ! پروفیسرحاحب میتوانید
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخرى (۲۳۳) استغنای قانون اسلامی از دیگر قوانین که بگوئید ؟ چند مسئله تفسیر و حدیث و اصول حدیث و اصول فقه واسماء الرجال و غیره در زمان نبوت موجود بود و بعد از چندی چرا مسائل متعددۀ هر يك از علوم متذكرة بالا كسب وسعت وشدت و ازدیاد ورزید ؟! ... ایا هر کدامی ازین علوم اليوم فنون مستقل جداگانه نمیباشند ؟ آیا ازین علوم اندازهٔ دقت نظر ، تیزی طبع وسعت خیال مسلمانان کرده نمیشود ؟ ایا این علوم را هم مسلمانان بر طبق زعم شما از مردمان روم ویونان آموخته اند ؟ مسائل فقهیه را که پروفيسر صاحب از «رومن لا» ماخوذ می پندارند چنان مسائلی است که در آن زمانه که خود پروفيسر مذکور می نگارد که مسلمانان با دیگر اقوام ومذاهب خلاء وملا وتعلقات شانرا قائم نموده بودند، بوجود آمده رواج عمومی را اختیار نموده اند لاكن در زمانه ما بعد که دیگر ملل و طوائف نیز بزیر نظارت وحکوممت مسلمانان آمدند ابداً مسلمانان در احکامات مذهبیه وامورات دنیویه پیروی آنها را نکرده اند ومسائل فقهیه اسلام بار احسان «رومن لا» و دیگر قوانین دنیا را گاهی بردوش خویش نگرفته است ــ این قول پروفيسر مزبور صحیح است که در عهد ترقی خلفای عباسیه مسلمانان علوم وفنون متعددی را از مردم یونان ومصر ودیگر ممالک اخذ واقتباس نموده اند لاكن پرو فيسر صاحب باید بداند که تنها آن يك گروه مخصوص اسلامیه در صدد بدست آوردن علوم وفنون ممالك غير ومذاهب ديگر مشغلت داشتند که این امر را برای خویش عیب نمی پنداشتند ــ اما در مسلمانان يك جمعيت بزرك ديگرى نيز اثبات وجود داشت که آنها بزعم فضل وکمال خویش بطرف اقوام غير اسلامی ابداً مراجعت والتفاتی نکرده اند وآنها همین گروه مذهبی مجتهدين وفقها وعلماء وفضلاء ومشائخند ـــ کتبی که از یونان وروم ومصر وديگر ممالک غير اسلامی بزبان عربی ترجمه شده اند ما دران موضع معلوماتی مفصلی را بدست داریم ومشروعاً میتوانم که فهرست آنها را بنویسم که کتب متعدده باسامى مختلفه در فنون ذیل ترجمه گردیده است فلسفه ، طب، ریاضی، نجوم، کیمیا، صنعت، تاریخ، لالف (سوانح عمری) ناول، ليكن
تحفة الامان فی سيرة النعمان حصه اخری (234) مساعی ابو حنیفه در مسائل تشریعی و غیر تشریعیه هيچ يك كتب قانونی را ترجمه نکرده اند و اغلباً وجه آن همین امر خواهد بود که علماء و فضلا و مجتهدین و فقها و مشائخی که واضع قوانین اسلامی میباشند درین فن خوشه چینی از اقوام غیر را لعن وطعن میگفتند حتی گروه متعصب شان کسی را که قوانین غیر اسلامی را بنظر استحسان مینگریست حکم بکفر نیز میدادند ــ این دعوی را که پروفیسر صاحب نسبت بامام ابو حنیفه و امام مالك و امام شافعی و امام احمد و غیره ائمه نموده که آنها این قوانین فقهیه را که نزد آنها يك حصه مذهبی بود از مردم روم یا یونان آموخته اند اگر وی از حالات اجمالی این بزرگان دین اطلاعی میداشت و نیز ازین مسئله هم استحضار مییافت که در زمانه آنها تمامی ابواب فقهیه حلیه تدوین و ترتیب را در بر کشیده است پس هرگز جرأت بهیچه‌يك دعوی بلا دلیلی نمیکرد ــ . البته مسئله قابل لحاظ اینست که چرا در بعض احکامات مسائل فقهیه باقوانین «رومن لا» متحد است ؟ در جواب ما میگوئیم که این امر را بفقه تخصیص نباید داد زیرا قانونی که نهایت مستقل باشد و در آن تقلید هیچ يك از قوانین مروجه دنیا کرده نشود ــ بازهم اگر کسی در صدد مقابله آن قانون بادیگر قوانین عالم برآید بسیاری از مسائل اورا بر طبق مقررات دیگر قوانین خواهد دید ــ و نظر بتقاضای طبعی و خواهشات قدرتی ضرور باید که هم چنین باشد زیرا که اکانتی از سکنه روی زمین در ضروریات ولوازمات ملکی وتمدن ذاتی و احتیاجات انسانی باهم متحد ویکسان میباشند و نظر بهمین احتیاجات وضروریات وارتفاع همین تکالیف واحده در همه جا زعمای ملت بوضع قوانین می پردازند پس مشترك بودن مسائل و مفاد قوانین چندان تعجب انگیز و حیرت افزا نیست زیرا که گفته اند ــ در مواقع طراوش يك حقيقت از دو فكر و دو قلم بواسطه وحدت اساس حقائق وامکان تصادف نباید یکی را دزد فکر دیگری خواند . دو راهرو كه بيك را روند در يك سمت عجب نباشد اگر اوفتند پی در پی
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخری (٢٣٥) محاسن وخصوصيات نقليه وقليه فقه حنفی خصوصیات فقه حنفی و تطبیق آن باصول عقلی بعد ازین مباحث عمومی میخواهیم که بتذکر آن خواص فقه حنفی بپردازیم که وی بواسطه آن بر دیگر مسائل فقهیه مزیت و ترجیح دارد ( باید دانست که دعوی این خصوصیتی را که ما نسبت بمسائل حنفی نموده ایم بلحاظ عمومیت و اکثریت است لهذا امکان دارد که در بعضی جزئیات این خصوصیات بنظر نیامده برخلاف آن در فقه دیگر ائمه موجود خواهد بود لاکن دعوی ما این چنین است که در اکثری از مسائل حنفی مراعات این امر بخوبی شده که در دیگر مذاهب این خصوصیات با العموم موجود نیست و شبلی ) اول مقدم تر از همه خصوصیت قابل قدری که در فقه حنفیه ملحوظ شده اینست ــ که هر مسئله مبنی بر اسرار ومصالح میباشد ــ زیرا که نسبت باحكامات شرعيه از ابتداء در جمعیت اسلامی دو فرقه باعتبار عقائد قائم ــ گشته اند ــ یکی از ان میگوید که تمام احکام شریعت احکامات تعبدی میباشند ــ یعنی در آن مراعات هیچگونه اسرار و مصالح کرده نشده ــ مثلا شراب خوری و فسق وفجور محض بدین واسطه غیرمشروع ونا پسندیده میباشد که شریعت از آن ما را ممنوع داشته است وخیرات وصدقات تنها از ین نقطه نظر مستحسن میباشد که شارع تأکید بدان نموده ورنه این افعال فی نفسه خوب وخراب شده نمیتوانند ــ میلان امام شافعی بیشتر بدین طرف دیده میشود وشاید از اثرات همین تعیل امام شافعی است که ابوالحسن اشعری که بانی علم کلام شوافع است بنیاد علم کلام را بر همین عقیده گذارده است ــ عقيده گروه دوئمین چنین است که تمام احکام اسلام بر فوائد واسرار ومصــالح میباشد البته بعضی از ایجابات شرعیه این چنین هم خواهند بود که مصالح وفوائد آنرا عقول عامه درك نموده نمیتواند لاکن آن هم در حقیقت از فائده ومصلحت خالی نیست ــ این مسئله محض بدین واسطه که طرفداران هم پهلوی آن علمای عالیشان میباشند ــ یکی از مسائل معرکت الا راء گردیده است ــ لاکن اگر انصافاً گفته شود این مبحث قابل اینقدر اختلاف و مباحثه نمیباشد ــ زیرا که مصالح وغايت کلام تمام مسائل مهمه در کلام الهی مسطور ومخصوصاً ــ طرز استدلال
تحفة الاخوان در سيرة النعمان حصه اخری (٢٣٦) کا مخصوصات ومقايقه حتى قرآنیه مطابق همین اصول است فایده ومصلحت نماز را در معتاد ذاتا چنین ارشاد می نماید ( ان الصلوة تنهى عن الفحشاء والمنكر :- به تحقیق نماز باز میدارد نماز گذار را از منکرات وفواحش ) و در ضمن فرضیت صوم هدایت میفرماید ( كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون : - فرض کرده ایم ما روزه را بر شما چنانکه فرض نموده شده برای مام ماقبل بپرهیز کاری بشوید ) و نسبت بجهات ارتداد چنین است که ، حودي تاکنون فتنه یی قاطعة جهاد آنست که غلبه کفار موجب فتنه و اختلال امنیت میگردد ، وهمچنین نسبت بدیگر احکامات جابجا در قرآن مجید تصریحات و اشارات موجودند که هر کدام آنها مخصوص و ثابت ولایت آن مفهوم ومعلوم میگردد . - همین است مذهب امام ابوحنیفه و در فقه عموماً این مسایل شرعی و وصول مبیاشد - و چنانکه در مسایل فقه حنفیه مراعات اصول عقلی نموده شده در یکی از دیگر مسایل فقهیه دیگر ائمه دیده است - امام طحاوی که محدث و مجتهد بودند درین مبحث کتابی را تالیف نموده که نام « شرح معانی الآثار » اشتهار دارد و موضوع آنست که مسایل فقیه را به نصوص بطریق تطبیق اثبات مینماید و در هر یکی از ابواب فقهیه همین تطابق را بیان نموده است اگر چه از نقطه نظر اکژی در بعضی از مسایل به ائمه مخالف امام ابو حنیفه نیز پرداخته لیکن اکثری از مسایل را بطرز استدلال مجتهدانه بآيت مذهب امام ابو حنیفه موافق با احادیث وطرز نظار عقلی تطبیق داده بوجوده قیاس آن استدلال گر که است امسال حنفیه را بطریق اکمها مجتهدانه بچاپ رسانیده و در جا دستیاب میشود کسی که این هردو کتاب را ملاحظه تفصیلات آن باشد . - میتواند بیانا مراجعت نموده معلومات برایش حاصل نماید - واین مساله در فقه حنفیه بیشتر مراعات اصول عقلیه نموده شده واکثری آن وفق قیاس است دو وقع و دیگر مجتهدین والله نندارند و باید که آنها انکار نمیکردند زیرا که از ایشان احکام شرعیه خصوصا عبادات همگیقدر از احکامات عقلیه
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى ( ۲۲۷ ) محاسن وخصوصيات نقليه وقلميه فقه حنفی بعید باشد بهمان اندازه آن را خوب می پندارند ـ امام رازی در بحث زکوة مناقب الشافعی خویش می‌نویسد که مذهب امام شافعی نسبت به مذهب حنفی باین دلیل زیاده‌تر صحیح است که مذهب شوافع از عقل و قیاس بعید است و همین دلیل درست بودن اوست زیرا که مسائل زکوة على العموم احکامات تعبدی میباشد که دران رای و عقل را مداخلت نیست . این میلان طبیعت امام اعظم بسوی تجسس و تفتیش اسرار و مصالح احکامات شرعیه و تطبیق دادن او را با یجابات عقلیه يك وجه مخصوص داشت که امام صاحب در اول مرحله زندگانی علمی خویش در علوم کلامیه مشاغلت داشت و از ممارست و مباحث آن دارای چنان قوت فکر و حدت نظر گردید که در همه چیز علل و اسباب عقلیه آنرا مینگریست و علاوه بران على العموم با علمای معتزله که آنها بیشتر پابند اصول قیاسی میبودند اتفاق مناظره و مباحثه او می افتاد و آنها را همواره در مسائل متنازع فیه خصوصیات و اسرار و مصالح مسائل را نشان میداد ازین غور و خوض و تدقیق و تحقیق این امر بدو بخوبی روشن و آفتابی گشت که تمام مسائل شرعیه با اصول عقلیه مطابقت دارد و بعد معلومات تامه علم کلام بسوی تعلیم و تدوین علوم فقهیه همت برگماشته در تمام احکام آن نیز همان اصول را مراعات می نمود ـ و برخلاف آن دیگر مجتهدین و ائمه و معاصرین امام ابوحنیفه از ابتداء بسوی آموختن علوم فقهیه و احکام شرعیه توجه نموده هیچ داعیه و واسطه که اوشان را بسوی تطبیق دادن مسائل شرعیه با اصول عقلیه می کشانید بر اوشان لاحق و عارض نبود ـ . اگر کسی بمقابله نمودن مسائل حنفیه با فقه دیگر ائمه بپردازد همانا که علانیه برای او این تفاوت ظاهر میگردد که نه تنها در معاملات بلکه در عبادات نیز که نسبت بدان ارباب ظاهر چنان خیال دارند که در آن اصول عقلیه گنجائش ندارد ـ مسائل و مذهب حضرت امام را بر طبق عقل و قیاس خواهند یافت ـ اگر برین امر دقت کرده شود که نماز ، روزه ، حج ، زکوة بنا بر کدام مصالح و محاسن فرض کرده شده اند و بلحاظ آن مصالح طریقه بجا آوردن این احکام چه طور باید باشد ؟ پس همان طریقه موزون و درست بنظر خواهد آمد که در فقه حنفیه ثابت گردیده است ـ
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢٣٨) محاسن وخصوصيات نقليه وقلميه فقه حنفی مثلا نماز — نام مجموعهٔ چند افعال و اقوال است — لاکن بدین لحاظ غرض اصلی از نماز چیست ؟ ( یعنی خضوع ، اظهار تعبد ، اقرار به عظمت خداوند ، دعا ) و در راه حصول آن کدام افعال را نسبت بکدام حق مداخلت حاصل میباشد ؟ مراتب این افعال مختلف فیه است بعضی ازان لازمی وضروری است — که از عدم وجود آنها غرض اصلی نماز فوت میگردد — این افعال از زبان اهل شریعت بفرائض تعبیرکرده میشوند — بعض از افعال آنچنان است که در طریقهٔ اداء حسن و خوبی را تولید میکند اما ازفوات آن اصل مطلوب فوت نمیشود چون رتبهٔ این افعال نسبت بقسم اول کم است و اورا به سنت ومستحب تعبیر می نمایند — قبلا ماذکر نمودیم که ذات رسالت پناهی به تفصیل وتصریح فرض — واجب — وسنت — ومستحب — نپرداخته اند — امادرین امر نیز جای شبهه نیست که تمام افعال واجرا آت نماز من حیث المراتب یك سان نمیباشند — ازین دو وجه مجتهدین را بامتیاز مراتب وتفریق در جات آن از روی اجتهاد واستنباط ضرورت افتاد و مدارج مختلفهٔ این افعال را قائم نموده نامهای جدا گانه را بالای آنها گذاشتند امام ابوحنیفه درین امور بادیگر ائمه مشترک است البته ترجیح ونزا کتی را که مذهب او برد یگر مذاهب دارد اینست که او افعالی را بهر رتبهٔ که مقرر داشته حقیقتاً رتبهٔ او همان بوده است مثلاً اهم واقدم ازهمه چیز این مسئله بود که ارکان نماز چیست ( ارکان نماز افعالی است که بغیر ازان نماز ادا نشود ) چون نماز در اصل خویش نام اقرار عبودیت واظهار خشوع است — ازین سبب عموم مجتهدین درین امر متفق اند که تکمیل ، قرائت ، رکوع ، سجود ، وغیره که علائم بزرگ عبودیت وخشوع میباشند ، فرض ولازمی است — و خود شارع بطرف فرضیت ولزوم آن نیز اشاره بلکه تصریح نموده است اما — دیگر ائمه زیادت و تجاوزیکه درین امور نموده اند اینست که انها خصوصیات این ارکان را نیز فرض قرارداده اند — حالا نکه آن خصوصیات لازمی نمیباشند — واز همین سبب است که امام ابوحنیفه قائل بفرضیت آن خصوصیات نیست یعنی به نزد امام صاحب تکبیر تحریمه بماسوای الله اکبر ) بدیگر الفاظی که ازان این معنی اده میگردد نیز جائز است ( مثلا الله اعظم، الله اجل ) و به نزد امام شافعی
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری ( ۲۳۹ ) محاسن وخصوصیات نقلیه وقلمیه فقه حنفی و برخی از دیگر ائمه جائز نیست ـ و به نزد امام اعظم اگر تکبیر بزبان فارسی وافغانی گفته شودنیز جائز است ( مثلاً خدا بزر گ است ، خدای لوی دی ) وبه نزد امام شافعی بگفتن الفاظ غیر عربی نماز باطل میگردد ـ به نزد امام صاحب نماز نخواندن آیتی از آیات قرآنیه صورت جواز را می پذیرد ـ وبه نزد امام شافعی بغیر از خواندن سوره فاتحه ابداً نماز صحیح نیست به نزد امام صاحب شخصی که از خواندن قرآن بزبان عربی معذور باشد میتواند که تر جمۀ او را در نماز بخواند ـ و به نزد امام شافعی قطعاً خواندن تر جمه جواز ندارد ـ ازین تصور نباید کرد که امام ابو حنیفه یا دیگر مجتهدین تنها بامورات عقلی و فرازهای قیاسی به تعین ارکان پرداخته است ـ زیرا که ائمه جهت ثبوت این ارکان علی العموم از تصریحات واشارات احادیث استدلال گرفته اند چنانچه دلائل نقلی تمام مجتهدین درین مباحث در کتب فقهیه به تفصیل مذکور است مطلب اینست که امام ابو حنیفه در همه جا مدعا ومفکوره خویش را نه تنها بدلائل نقلی بلکه بانجامات قیاسی و عقلی نیز تطبیق داده در هر مسئله خویش این امر را ثابت داشته است که مذهب او ـ اسرار و مصالح شریعت را بنکاه نهایت دقیق وباريك ملحوظ نموده است ـ مسائل زکوة را نیز همچنین باید پنداشت ـ مقصد اصلی از اعانت و همدردی بنی نوع است ـ و بهمین واسطه در مصرف زکوة همان افرادی تعین واختصاص یافته اند که نسبت بدیگر محتاجین بیشتر مستحق اعانت و غمخواری میباشند یعنی « فقراء، مساکین، عمال زکوة ، مقروض ، مسافر ، غزاة ، مکاتب » از اننجا که تصریح این اشخاص در قرآن شریف موجود است درین مصرف عموم مجتهدین اتفاق دارند ـ لاکن این تعین يك رقم اختلاف دیگر ی را تولید نموده که امام شافعی از تذکر این افراد چنان توهم داشته است که اعطای زکوة بتمام این صنوف يك امرلازمی است ـ در صورتیکه بیکی ازین اشخاص زکوة داده نشد همانا که فرض ساقط نمیشود ، وبر خلاف آن در مذهب حنفی باید که زکوة ازین اصناف خارج نشده وبدیگری داده نشود و اگر بیکی ازین اقسام داده شد پس فرضیت باقی نماند و اینکه زکوة به تمام آنها داده شود یا به برخی از آنها ، موقوف باقتضای وقت و ضرورت است البته امام
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢٤٠) محاسن وخصوصيات نقليه وقلميه فقه حنفی و حاكم وقت بلحاظ ضرورت میتواند که ازین صنوف هرکدام را انتخاب نماید ـ مسئلهٔ دیگری که دران امام اعظم بادیگر ائمه اختلاف دارد اینست که طریقهٔ تادیهٔ زکوة مال مواشی چیست ؟ به نزد امام صاحب در زکوة مواشی اعطای حیوانات و یا قیمت آن هردو جائز است ـ به نزد امام شافعی باعطای قیمت زکوة اداء نمیشود ـ حالانکه در تادیهٔ زکوة قیمت مال وخود او درجه متساوی دارد ـ چنانچه مقولهٔ عامه است ـ که «بز یا قیمت بز» ـ ازین است که شارع به تفصیل آن نپرداخته است ـ علاوه برین مسائل بهزار ها مسئله دیگری نیز در عبادات موجودند که درهرکدامی از آنها در فقه حنفی خصوصیات اسرار ومصالح ملحوظ است ـ لاكن ما به محض خوف تطویل به تفصیل آن پرداخته نمیتوانیم ـ در مسائل معاملات این مدعای ما نهایت روشن وصاف بوده ازملاحظهٔ آن این عقده خوبتر کشاده میشود ـ که درمذهب ابوحنیفه چه قدر مصالح واسرار ومفاد موجود وبکدام اندازه برطبق دلائل عقلیه موافقت دارد ـ . سهل و آسان بودن فقه حنفی خصوصیت دیگری درفقه حنفی آنست که نسبت بدیگر مذاهب نهایت سهل وآسان میباشد ـ در مواقع متعددهٔ قرآن شریف مسطور است که خداوند میخواهد که برشما تکلیف عائد نگردد ازین رو درهمه چیز مراعات آسانی را باشما ملحوظ میدارد (یرید الله بکم الیسر ولایرید بکم العسر) ونیز رسول اکرم (ص) میفرماید که «من شریعت نرم و آسانی را برای سما آورده ام» بلاشبهه تنها اسلام را بمقابل عموم مذاهب این فخر ومزیت حاصل است که وی «از طرق رهبانیت» نهایت بعید بوده در وی عبادات شاقهٔ موجود نیست وعلى العوام ـ مسائل او آسان ویسیرالعمل میباشند ـ ومخصوصاً ترجيح وفضل فقه حنفیه بردیگر مذاهب نیز بهمین منوال است آسان وسهل بودن فقه حنفيه يك امر متعارف ومشهوریست که عموماً شعرا ومصنفين او را بطور ضرب المثل در هرجا استعمال می‌نمایند ـ تمـام مسائل عبادات ومعاملات وابواب وفصول آن مشتملبر خوبی ودرستی وآسانی است ومطابق شريعت سهلهٔ محمد (ص) نهایت نرم ویسیرالعمل‌می‌باشد ـ برخلاف آن احکامات دیگر ائمه نهایت سخت ودشوار
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (٢٤١) محاسن و خصوصیات نقلیه و قلمیه فقه حنفی وعسیرالعمل می‌باشند چنانچه تفاوتی و بنونت باهری که موید این مدعا و شاهد عدل این دعوای ماست « از مسائل کتاب الجنایات » وكتاب الحدود امام ابوحنيفه وديگر ائمه ظاهر میگردد — درین مبحث ما مناسب میدانیم که جهت فهمایش ناظرین چند جزئیات کتاب السرقه را بنویسیم این امر به نزد عموم علماء و مجتهدین مسلم است که در پاداش دزدی ( سرقه ) قطع دست لازم می‌آید — لاکن ائمه در تعریف دزدی چند قیود وشروط دیگری را ایزاد نموده اند که در صورت عدم وجود آنها قطع ید لازم نمیشود بلحاظ این شروط اثراتی که براحکامات میرسد آن نیز از جزئیات ذیل معلوم میشود وعلاوه بران این امر نیز بخوبی ذهن نشین میگردد که مبنی مذهب ابوحنيفه چقدر سهل وآسان و بر وفق تمدن وشائستگی است . مذاهب امام ابوحنیفه مذاهب دیگر ائمه (۱) نصاب سرقه کم از كم يك اشرفی است (۱) ربع اشرفی نصاب سرقه است (٢) اگر در يك نصاب سرقه دزدهای متعدد شرکت نمودند قطع ید هیچکدام لازم نیست تنها تاوان مال را میدهند (٢) بنزد امام احمد باید ضرو ر دست یکی از آنها بریده شود (۳) بربچۀ نابالغی که دزدی کند قطع ید لازم نیست (۳) بنزدامام مالك باید دست چپ نیز بریده شود (٤) بدزدی كفن مرده قطع ید لازم نمیشود (٤) بنزد عموم ائمه بر کفن دزد قطع ید لازم است (ه) اگر یکی از زن وشوهر مال يك دیگر را دزدیدند قطع ید لازم نیست (ه) بنزد امام مالك لازم میگردد (٦) اگر فرزند مال پدر را بدزدد قطع ید لازم نیست (٦) بنزد امام مالك لازم است
تحفه الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (٢٤٢) استغنای قانون اسلامی از دیگر قوانین مذهب امام ابو حنیفه مذاهب دیگر ائمه (٧) براقارب قریبه مانند برادر وعمو وغیره اگر دزدی کند قطع نیست (٨) اگر شخصی چیزی را از کسی بطریق استعاره برده ازان انکار کرد قطع لازم نمیشود (٩) اگر مردی چیزی را دزدید وباز بطریق بیع یا هبه مالك آن گشت قطع لازم نمیگردد (١٠) بر اشخاص غیر مذهب که مستامن در مملکت اسلام باشند ویا با مسلمانان علاقه مندی دارند وچیزی را بدزدند قطع لازم نیست (١١) بدزدیدن قرآن مجید قطع ید لازم نمیشود (١٢) بدزدیدن چوب ویا اشیای که زود خراب میشوند قطع ید لازم نمشود (٧) بنزد دیگر ائمه لازم است (٨) بنزد دیگر ائمه لازم میشود (٩) " " " " (١٠) بنزد امام شافعی وامام مالك لازم است (١١) بنزد امام شافعی ومالك لازم است (١٢) بنزد دیگر ائمه لازم میگردد ( تصور نباید کرد که مرتکبین جنایات فوق که بمذهب مهذب حنفی از قطع معافند باز پرسی هم نمیشوند بلکه هرکدام آنها حسب المراتب بعد از استرداد اصل ویا تاوان مال تعزیر میشوند . ب . و ) حصة بزرگ فقه کتاب الحظر والا باحت یعنی تفصیل حرام و حلال و جائز و نا جائز است از ملاحظه این باب این مدعا که فقه حنفی سهل و آسان است بیشتر صاف و واضح میگردد درین باب اگر بمائل و فتوای دیگر ائمه پابندی کنند موجب تکلیف و دشواری زندگانی میشود و برخلاف آنها احکام امام اعظم درین باب نهایت ساده
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (٢٤٣) محاسن و خصوصیات نقلیه و قلمیه فقه حنفی ونرم و آسان است - مثلاً نزد امام شافعی - آبی که بآتش سرگین و یارو و غیره گرم کرده شود غسل و وضو کردن بدان جائز نیست ) : بی آب حمامهای که بسرگین و یارو گرم می شوند کاملاً مشكوك است و ٠ ) و هم چنین آن ظروف سفالینی که بآتش سرگین وخاشاك پاك وناپاك پخته شده باشند در آن خوراك جائز نمیباشد و ظروف بلور و آینه و امثال آن را استعمال کردن نیز ناجائز است هم چنین پوشیدن و استعمال نمودن پوستین پشمینه سمور وامثال آن نیز درست نیست و آنها را پوشیده بهمراه آن نماز خواندن هم صحیح نمیباشد - زین وکرسی - وظروف و هر چیزی که بران گل کاری شده باشد شرعاً قابل نشستن واستعمال نمودن نمیباشد - و بيع بالمعاطات که علی العموم مروج است جائز نیست تازمانیکه لفظ «بعت ، واشتریت، از طرف خریدار و فروشنده گفته نشود - در تمام این مسائل مذهب امام اعظم برخلاف امام شافعی است که ازان صراحة" معلوم میگردد که در مذهب حنفی مانند دیگر مذاهب سخت گیری وتنگی نمیباشد . ( قواعد فقه حنفی وسیع . و در معاملات بر طبق تمدن است ) خصوصیت سوم : حصه بزرگ فقه حنفی که متعلق بارتفاع ضروریات دنیوی است ، حصه معاملات آن میباشد و این همان موقعی است که دران اندازه کامل دقت نظر ، وسعت فكر ، نکته شناسی هر مجتهد کرده میشود - تا به زمانه امام ابو حنیفه احكامات معاملات بچنان حالت ابتدائی بود که برای يك مملكت متمدن تهذیب یافته بالکل ناکافی پنداشته می شد نه قواعد استحکام معاهدات مستحكم ، ونه اصول تحریر وثیقه جات و دستاویزها قائم گشته بود و نه طریقه ادای شهادت وحل وفيصلة قضایا تقرر داشت - « ابو حنيفه » اولین شخص است که این چیز ها را بصورت قانونی آورده - اما افسوس امت آن مجتهد بنیکه در عقب او بوجود آمدند - بجای اینکه آن قواعد و ضوابط را وسعت میدادند - او را بيك حالت غير متمدن گذاشتند و منشاء آن همان خیالات زاهدانه است که در دماغهای علمای مذهبی جا گیر شده بود - یکی از محدثین مشهور بر فقها چنین طعن گفته «که به نزد این مردمان اگر
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (٢٤٤) تسهیلات فقه حنفیه در امور مناکحه دعوی کدام قطعه زمینی در محکمه عدلیه عارض شود لازم که در صورت حال خویش مدعی حدود اربعه آن زمین بالتفصیل و حیثیت وصورت آن تحریر و تشریح نماید - حالا نکه در زمانه رسول الله ص و صحابه نام و نشان این جزئیات و قیود هرگز نبود، گویا بنزد محدث مذکور این یك الزام بزرگی است بر فقهاء - اما اگر خود همان محدث صاحب را اتفاق بسکونت یکی از ممالك متمدنه می افتاد و در معاملات دنیوی نیز مداخلت میورزید همانا که برای وی بخوبی معلوم میشد - آنچیز برا که وی برفقها خورده گیری نموده بدون ازان شرائط و قیودات بسر کردن زنده گانی برای او مشکل میگشت - امام شافعی درهبه قبض نمودن را ضروری نمیداند و حق شفعه را برای همسایه جائز نمیداند - و در عموم معاملات شهادت اشخاص مستور الحال را نا جائز گفته - برای شهود نکاح عدالت واقعه بودن را قید لازمی تحریر داشته در معاملات خانه گی و با همی اهل ذمه نیز شهادت آنها را برخود شان جائز نمیگوید - بلاشبهه این امور در ممالکیکه دران تمدن و تهذیب کسب وسعت نموده به بسیار آسانی بروی کار آورده میشود - زیرا که عموم معاملات آنها ساده و آسان و درحالت انفرادی و نا آشنائی میباشد اما در ممالکی که عروج تمدن براوج ترقی باشد و عموم معاملات صورتهای مختلفه واشکال پیچ درپیچ را اختیار نموده باشد - بغیر از تحدید و انضباط حقوق چاره در آنجا نباشد - پس قائم نمودن این احکامات در آنجا خالی از پریشانی و اشکال نیست و ازین رهگذر امام « ابوحنیفه » درین مسائل بمخالفت امام شافعی و دیگر ائمه پرداخته است و بنا بهمین محاسن مذهب او زیاده تر درممالك متمدنه بر خلاف دیگر ائمه ترویج یافته است چنانچه ابن خلدون مورخ مینویسد که مذهب امام مالك تنها درهمان ممالك رائج شده که در آنجا تمدن را وسعت بحصول نیامده بود وجه آن همین است که در مسائل امام مالك رعایت اصول تمدن کرده نشده است. (نکته سنجی وتسهیلات امام اعظم در امورات ازدواج) اندازه صحیح آن دقت نظر و نکته شناسی امام اعظم که بدان در انضباط احکام معاملات پرداخته در صورتی بخوبی کرده میشود که برچند ابواب معاملات تبصره های
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى ( ٢٤٥ ) تسهيلات فقه حنفیه در امور منا کحه مفصلی تحریر شود لاکن جهت این تفصیل نه وقت مساعدت میکند و نه این کتاب مخنصره ، گنجایش آنرا دارد تاهم بفحوای ( مالا يدرك كله لا يترك كله ) بطور نمونه چند مسائل نکاح را که جامع عبادات و معاملات است ذکر می نمائیم اگر چه فقهاء نکاح را در عبادات شامل نموده اند لاكن اين يك اصطلاح محض است و الا بدین لحاظ که از نکاح نتائج بزرگ تمدن و معاشرت متفرع شده بايد كه يك جزو اهم همه معاملات قرار داده شود : — يك وجه انتخاب مسائل نکاح بر دیگر مسائل اینست که بعضی از مصنفین اروپائی چنین دعوی نموده اند — که مسائل نکاح اسلامی نهایت وحشیانه و ظالمانه است — لاكن ما درين مبحث نشان خواهیم داد — که امروزه روز در ممالك نهايت متمدن نیز در امورات نکاح ، قانونی که عمده تر و خوبتر از قواعد حنفیه باشد بنظر نمیخورد — ( منتهم ) در کتاب ( پوتلتی ) مینویسد ( که بموجب « رومن لا » قواعد نکاح را باید يك مجموعه ظلم تعبیر کرد ) ما ثابت می نمایم که بموجب قواعد فقه حنفي قواعد نكاح يك مجموعه عدل و انصاف است و اغلباً ازین مبحث خیالات آن مردم نیز قدری درست و اصلاح خواهد شد که از روی غلطی خویش فقه حنفی را از « رومن لا » « مأخوذ می انگارند —. ازدواج ونكاح يك حصه وسيع تمدن و معاشرت و بقول حکیمی « نکاح اصل شیرازه تهذیب جماعت ها و بنیاد تمدن است ازین رو این چنین گفتن صحیح است که آن مقننی که به تشریح و توضیح عمده اصول وضوابط آن پرداخته وى يك نكته شناس بزرگ قانون تمدن است — اگرچه امام — ابوحنيفه موجد آن اصول وضوابط نيست — مبهمات این مسئله را خود شارع بیان نموده است تاهم بدان نکته سنجی که او به تشریح اصول آن پرداخته وبران احکامات را متفرع نموه آن يك شغل مقنن بزرگ پنداشته میشود — زیرا که کلام شارع در بعض مواقع مجمل و در جای محتمل المعنيين و در مقامی صرف اشاره نموده مخصوصاً جزئیات بالكل کمتر در آن مذکور است — و بهمین واسطه در اکثری از مسائل آراء مجتهدین اختلاف نموده وبسا مسائل ومباحث مختلف فیه را در آن بوجود آورده که در آن زمینه جوهر اجتهاد امام اعظم
تحفة الأمان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢٤٦) تسهیلات فقه حنفیه در امور مناکحه درخشان میباشد و علانیت معلوم میشود بطوریکه در آن مواقع وی به تفصیل اجمالات شارع ومعانی محتمل واشارات آن تصریحات وتوضیحات نموده به تفریع جزئیات آن بذل مقدرت کرده آن تنها کار امام ابوحنیفه ومخصوص بمذاق ومفکوره وی بوده است که احدی از مجتهدین دیگر با او درین موضوع دعوای همسری را کرده نمیتواند :- اصولیکه مسائل نکاح بران متفرع شده اینست ( ١ ) نکاح بهمراه کدام اشخاص باید منعقد بشود ( ٢ ) در معامله نکاح اختیار بدست کیست ( ٣ ) بقا واستحکام نکاح تا به کدام حد ضروری است (٤) حقوق فریقین ( ناکح ومنکوحه ) چه قراردد شده ( ٥ ) نکاح بعد از تعمیل کدام دستورات ورسومات منعقد میگردد - - محرمات نکاح - تحديد وسعت نکاح تايك درجه باندك تفاوت در تمام مذاهب يك رنگ و یکسان دیده میشود هرقومی چند محرماتی را مقرر داشته اند که بآنها ازدواج را ناجائز میدانند - و این محرمات تقریباً در تمام مذاهب مشترك است و وجه آن همین است که این امر مبنی باصولهای صریحه عقلی است - دلائلی را که شاه ولی الله درحجة الله البالغه وفلا سفر بنتهم در کتاب یوتلقی خویش در حرمت محرمات نکاح قائم نموده اند كاملاً با هم مشترکند ، از آنجا که این امر بر طبق اصول فطرت است و در قرآن مجید مصرحاً اسمای محرمات نکاح مذکور ست - در اصل مسائل عموم فقهاء باهم اتفاق دارند - لا کن در آن جزئیات که در ذیل نص صریح نمی آیند اختلاف دارند - از آنجمله مسئله "حرمت بالزنا است" که در آن امام ابوحنیفه و امام شافعی باهم اختلاف دارند و ابحاث معرکة الاراء را بران قائم داشته اند - امام شافعی زنارا موجب حرمت نکاح نمیداند - مثلاً اگر پسری بازنی زنا کند پدرش میتواند که آن مزنیۀ پدر خود را بنکاح بگیرد - او باندازه درین مسئله وسعت را دخل داده است که اگر از نطفۀ زانی در بطن این مزنیه دختری تولد شود آن زانی شرعاً میتواند که آن دختر بنت الزنای خویش را در حبالۀ نکاح خویش بیاورد - و دلیلی را که بر این قولش میآورد اینست که زنا " فی حد ذاته " فعل حرام است
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری ( ٢٤٧ ) تسهیلات فقه حنفیه در امور مناکحه وفعل حرام نمیتواند که حلال را حرام گرداند — امام اعظم برخلاف اوست و میگوید که اثری آن تعلقات فطری که در بین مرد وزن از امثال این مقاربت ها بوجود می آید بنکاح محدود وموقوف نیست و این یک امر بدیهی است باصولیکه حرمت محرمات مبنی است آنرا با نکاح خصوصیتی نمی باشد اولادیکه از نطفه زانی پیدا شده نکاح و مقاربت کردن را بآن جائز نگفتن بر خلاف اصول فطرت است موطوئة الاب را نیز برین قیاس باید کرد و در بارۀ آن در خود قرآن مجید نیز اشارات موجودند — از انجا که مادرین محل از مباحث نقلیه و مرویه فارغ و مباحثه در اصول درایت و عقلی داریم بتذکر آن نمی پردازیم — اختیار نکاح از کیست بحث دومین این است که در نکاح اختیار بدست کیست ؟ این یک سوال نهایت مهتم بالشان است که اثرات خوبی و خرابی نکاح عموماً بر همین امر منحصر میباشد — نزد « امام مالك وشافعی » اگر چه دختر عاقله و بالغه هم باشد در نکاح خویش اختیاری ندارد و بهیچ صورت نمی تواند که عقد نکاح خود را بخواهش خویش با کسی منعقد نماید — بلکه اختیار عقد او موقوف برضاه و اختیار ولی او است — این بزرگان از يك طرف اختیارات زن را محدود نموده تا توانسته اند درین امر وی را مجبور بقبول نمودن قول ولی او قرار داده اند — و از جانب دیگر برای ولی چنان اختیارات وسیع را عنایت نموده اند که وی جبراً نکاح زن را با هر که بخواهد انعقاد دهد و برای آن زن مسکینه دران امر هیچ حق انکار را جائز نداشته اند — « امام ابو حنیفه » میگوید که دختر عاقله و بالغه در امر نکاح خویش خودش اختیار دار است بلکه اگر در حالت عدم بلوغ او را ولی او بکسی منسوب نموده باشد بعد از بلوغ حق دارد که آن نکاح را فسخ نماید — بنیاد اصلی این اختلا برمسئله حقوق نسوان مبنی است ، حالت نسوان در تمام مذاهب نهایت پست قرار داده شده و حقوق آنها را بنهایت تنگدلی قبولدار شده اند حتی در مذهب هنود و عیسویان زن را مستحق میراث نمیدانند — و در عرب نیز
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (248) تسهیلات فقه حنفیه در امور مناکحه قبل از ظهور اسلام همین رواج دوام داشت و همچنین در بسا امورات دیگر نیز زنان کمتر پنداشته شده اند لاکن در اسلام درجهٔ ذکور واناث یکسان قرار داده شده ودران برای اهل اسلام چنین خطاب آمده (للرجال نصیب مما اکتسبوا وللنساء نصیب مما اکتسبن وهن لباس لکم وانتم لباس لهن) مراعات این اصول را حضرت امام صاحب در همه امور بدرجهٔ اتم معمول داشته است وهمین یکی ازان خصوصیاتی است که فقه او را بر فقه دیگر ائمه امتیاز داده است مثلاً در نکاح ، طلاق ، عتق و دیگر معاملات بنزد «امام صاحب» اعتبار شهادت نسوان مانند گواهی مردان معتبر است بخلاف آن بنزد دیگر ائمه شهادت نسوان قابل اعتبار نیست ودر بعض اموریکه شهادت زن را جائز پنداشته اند در آنجا قید وشروط مقرر داشته اند که شهادت دو زن را مانند شهادت يك مرد میدانند — ودر نزد امام شافعی در هر حالیکه نصاب شهادت زنان از چهار تن کم باشد قابل اعتبار نیست و همچنان بنزد امام اعظم شهادت زنان نیز در مواقع مخصوصه ولازمه قابل قبول میباشد حتی زن عالمه و فاضله میتواند که مقام رفیعهٔ قضا را اشغال نماید — لاکن دیگر ائمه بر خلاف این مسئله میباشند واز همین واسطه امام صاحب زنانرا هم بر طبق مردان که آنها در معاملهٔ نکاح خود مختار میباشند ، حقوق واختیار داده است که با هر کسیکه خواهشمند باشند نکاح خود را بر بندند — درین صورت متنازع فیه مذهب امام ابوحنیفه علاوه از اصول عمدهٔ مساوات يك خصوصیت دیگری را — نیز دارد که معاملهٔ نکاح را نباید بر دیگر معاملات عمومی قیاس کرد چه نکاح عبارت از آنچنان تعلقی است که اثر آن نهایت وسیع وتا اخیر ایام زنده گانی قائم میماند (بلی سوهان عمر است) لهذا درین معامله يك فریق را کاملاً بی اختیار قرار دادن کمال ظلم وبی انصافی است — درین مبحث مدار اقوال امام شافعی تماماً بر دلائل نقلی است لاکن درین میدان هم امام صاحب از وی در عقب نمانده است اگر امام شافعی بر حدیث «لانکاح الابولی» استدلال میکند امام ابوحنیفه بحدیث «الثیب احق بنفسها من ولیها و والبکر تستاذن فی نفسها» را تمسك خویش را قرار میدهد لا کن موقع این بحث (نقلی) در اینجا نیست!
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى ( ٢٤٩ ) تسهیلات فقه حنفیه در امور مناکحه استحکام نکاح بحث سومین که بقاء و استحکام نکاح تاکدام حد ضروری است ، میباشد خوبی ها ئیکه نسبت بعقد نکاح گفته شد که بنیاد تمدن و شیرازه جماعات است دران صورت کاملا بوجود می آید که يك معاملۀ ديريا ـ و مضبوط با شد و اگر دوام و ثبات نداشته باشد تنها او را ذریعۀ قضای شهوت باید گفت ـ امام ابوحنیفه مراعات این اصول را به نهایت دقت ملحوظ نموده درتمام آن قواعدیكه آنرا نسبت به بانعقاد نکاح ، و تعين مهر ، ـ ايقاع طلاق ، و نفاذ طلاق ـ قرار داده همین اصول را زیر نظر گرفته است ـ در این باب مسئلۀ مقدمترین او اینستكه ( « الطلاق مع استقامة حال الزوجین حرام ) طلاق دادن درصورتیکه زوجین درحالت استقامت باشند حرام است » در حالت ضروری ومجبوریت طلاق را ( ابغض المباحات ) گفته ، جائز قرار داده است و طریقۀ اورا طوری مقرر داشته که ازآن امید رجعیت و اصلاح منقطع نمی شود ـ یعنی سه طلاق جداگانه برای زن بدهد و فاصلۀ درمیانی هر طلاق كم از كم یکماه بايد که باشد تاکه درین اثنا شوهر باطراف وجوانب این ارادۀ خویش خوب دقت نموده برای فیصلہ صحیح او را موقع كافی در دست باشد و اگر از آن ارادۀ خویش بازآمدن خواهد و ازان قصد خویش پشیمان گردد هم رجعت کرده بتواند ، و مستحب آنست که رجعت نماید و اگر درین مدت وسیع نیز توقع اصلاح و آشتی بنظر نیفتد و از تجربه هم ثابت شده باشد که این برهمی گرفتگی خاطر فریقین اصلاح پذیر نیست پس باید مجبوراً او را طلاق کند و بعد از طلاق اعطای مهر بر شوهر لازمی است و تا سه ماه و چند روز دیگر ( ميعاد عدت ) باید کفالت اکل وشرب ودیگر ضروریاتش را نیز بکند ـ گویا ازین وضعیت علاوه بر فوائد آن يك مقصد اینست تازمانیکه زن شوهر دیگر پیدا نکند جهت گذاره و بسر بردن اوقات خویش متحمل تکلیفی نگردد و مبلغ مهرانه او دردیگر احتياجات ضروریه آتیه او بخرج رسد ـ آن مسائل امام اعظم کهدرین موضوع با دیگر ان مختلف است ما آن را در ذیل مینگاریم تا ازان دانسته شود که امام صاحب معاملۀ نکاح را بكدام اندازه معاملۀ مهتم بالشان و مضبوط پنداشته بهرحالت کوشش قيام آنرا نموده است ـ
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (٢٥٠) تسهیلات فقه حنفیه در امور مناکحه مذهب امام اعظم رح مذاهب دیگر ائمه رح (١) - تا زمانیکه فریقین در حالت استقامت باشند طلاق دادن حرام است (١) - بنزد امام شافعی در حالت استقامت طلاق دادن حرام نیست (٢) - یکمرتبه سه طلاق دادن بمنکوحه خویش حرام و مرتکبش عاصی است (٢) - بنزد امام شافعی و امام احمد حنبل یکبار دادن طلاق ثلثه باکی ندارد (٣) - نصاب مهر کمتر از ده روپیه جایز نیست و مقصد ازین عدد آنست که مرد بآسانی جرأت طلاق دادن منکوحه اش را نکند زیرا که این مبلغ از نقطه نظر غرباء بسیار است و آداء آن برای مفلس باندازه مشکل است که امرا و اغنیاء بدادن هزار روپیه نیز آن قدر پریشان نمیشوند (٣) - بنزد امام شافعی و امام احمد حنبل یک حبه را مهر قرار دادن نیز جایز است که در نتیجه آن مرد بی باکانه جرأت رها کردن عیالش را میکند و زن نیز بعد از مفارقت مفلس و نادار بوده متحمل تکالیف میگردد (٤) - بعد از خلوت صحیحه (که تعریفش در فقه مذکور است) مهر کامل بر مرد لازم میشود (٤) - بنزد امام شافعی بعد از خلوت صحیحه نیز نیمه مهر لازم می آید. (٥) - امراض جسمانی مانند برص و جزام موجب فسخ نکاح نمیشود (٥) - بنزد امام شافعی و مالك این امراض موجب فسخ نکاح است (٦) - اگر مردی زنش را در مرض الموت طلاق بدهد و خودش در میعاد عدت زنش بمیرد زن از مال او میراث می برد (٦) - بنزد امام شافعی میراث بدو نمیرسد (٧) - بعد از طلاق رجعی وطی زن حرام نمیشود یعنی تعلقات زوجیت از امثال این خفقانهای معمولی انقطاع نمییابد (٧) - بنزد امام شافعی وطی حرام است و زن باید ازو جدا شود
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢٥١) تسهيلات فقه حنفیه در امور منا کحه مذهب امام اعظم رح (۸) — برای طلاق رجعی اظهار لسانی ضروری نیست بلکه هر فعلی که از آن رضامندی وخوشنودی مرد محسوس شود حکم رجعت را دارد مطلب اینکه بآسانی باز ادامه نکاح بعمل آيد (۹) — برای رجعت گواه گرفتن ضروری نیست والا در بعض مواقع ممکن است که شاهد دستیابه نشود چون مدت رجعت قریب الانقضاء است مبادا طلاق رجعی بائن شود مذاهب دیگر ائمه رح (۸) — بنزد امام شافعی بدون از اقرار واظهار لسانی رجعت صحیح نیست (۹) — بنزد امام مالك بدون از استشهاد رجعت درست نیست ( حقوق زنا شوئی ) مسئله چهارمین تعیین حقوق فریقین است زیرا که يك امر نهایت ضروری جهت مرتب شدن فوائد نكاح قائم نمودن حقوق زوجین است به نهایت اعتدال و قياس دلی . و باید در اموریکه زنان را با مردان حق مساوات حاصل است بطلان نپذیرد زیرا که از نکاح برای زن باید همان امن وراحت متصوره او کاملاً بهم رسد — نه اینکه حقوق اصلیه او پامال گردد — این از قیاس های مخصوصۀ اسلام است که نظیر آن یکی از مذاهب دیگر موجود نیست که اسلام در معاملۀ نکاح حقوق زنان را بکمال وسعت قائم داشته ومخصوصاً امام ابوخنیفه مراعات تمام این اصول را در مسائل فقهیه خویش نموده است و ازینجا است در مسائلیكه دیگر ائمه با او درین موضوع مخالفت نموده اند مرتكب اغلاط صریحه شده اند مثلاً در مسئله خلع که مشابه بطلاق است — درین مسئله تمام علماء متفق اند — که چنانچه برای مرد حق طلاق داده شده همچنان برای زن نیز اختیار خلع را داده اند که وی چیزی داده خودرا از آن مرد رها کند لاکن درین امر باهم اختلاف است که صورت آن معاوضه چطور باشد —
تحفه الامان فی سیرة النعمان حصه اخرى ( ٢٥٢ ) تسهیلات فقه حنفیه در امور مناکحه امام ابوحنیفه میگوید که اگر قصور از جانب زن باشد و بد سلوکی و بدگذرانی او موجب تفریق گردد ـ پس باید که باندازهٔ مهر خویش بشوهرش معاوضه داده خلع کند ـ واگر مرد ازان مقدار بیشتر خواهان باشد اخذ آن مکروه است ـ اما اگر شرارت و بد خلقی از طرف مرد بظهور رسد پس زن بدون تادیهٔ جِرمانه و معاوضه مستحق خلع میباشد و برای مرد اخذ معاوضه درینصورت خالی از کراهیت نیست ـ نزد امام شافعی و امام مالك رح مرد بهر اندازه که معاوضه و بدل الخلع از زن بگیرد مختار است و میتواند که زن را برتادیه آن مجبور کند اگرچه بدسلوکی و شرارت هم از جانب مرد باشد ـ حالا نکه این امر صراحةً ظلم و بی انصافی است که زن هیچ قصوری نداشته بموجب افتراق و مخالفت نیز بد سلوکی و بد اخلاقی مرد شده باشد تاهم وی میتواند که حسب خواهش خویش هر قدر مبلغی را که از زن مطالبه کند گرفته میتواند . ( دستور ورسوم نکاح ) مبحث اخرین ما اینست که نکاح بعد از تعمیل کدام رسوم و دستورات قایم میگردد از تذکر این رسوم تنها بیان نمودن دو مقصود به پیش نظر ماست اول اینکه باید رضامندی هر دو فریق محقق بشود ـ دوم اینکه عقد مشتهر گردد نظر بدین اغراض امام ابوحنیفه رح قواعد بسیار متناسبی را قرار داده است ـ یعنی باید فریقین چنان الفاظی را استعمال بکنند که ازان ظاهر بشود که آنها معاملهٔ نکاح را قبول نموده اند وبایستی عقد نکاح به پیشگاه دو نفر شاهد بعمل آید که هر دو مشروط بشرائط ساده و آسان میباشند که در هر موقع استعمال آن موجب زحمت نمیباشد ـ لاکن برخلاف آن برخی از ائمه درین شروط چنان قیود شدیدیرا الحلاق نموده اند که پابندی آن خالی از اشکال نیست ـ امام شافعی میگوید باید گواهان نکاح اشخاص عادل باشند والا نکاح صحیح نمیشود ـ آن معنی عدالت را که ائمه مخصوصاً امام شافعی نموده است بدان درهزار ان اشخاص ممکن است كه يك عادل پدید آید ـ لهذا اگر در شهادت نکاح کسی مراعات آن قیود را ضروری پندارد ـ همانا وجود نکاح را هر چند که تلاش نماید نخواهد یافت .
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢٥٣) تسهیلات فقه حنفیه در باره اهل ذمه بنزد امام شافعی وامام احمد حنبل بایستی که شهود نکاح مرد باشد اما امام اعظم رح شهادت نسوان را هم منظور داشته است که آن قرین عقل نیز میباشد. بنزد امام شافعی این قید نیز ضروری است که باید الفاظی را شهود استعمال کنند که مخصوص بتزویج باشد حالانکه بنزد امام صاحب پابندی بدان الفاظ مخصوص چندان فائده را عائد نمیکند ـ هر لفظی که مفهوم آن دلالت بر نکاح داشته باشد ـ مانند هبه وتمليك وغیره استعمال تمام آن جائز است. (حقوق اهل ذمه) خصوصیت چهارمینی که در فقه حنفی مرئی است مراعات و خاطر داری اهل ذمه میباشد یعنی اشخاصیکه مسلمان نمیباشند ـ اما در تحت حکومت اسلامی مطیعانه زندگانی شانرا بسر میبرند ـ فقه حنفی اهل ذمه را به نهایت فیاضی و آزادی حقوق کاملی بخشیده ـ و درین موضوع مذهب امام دارای چنان امتیاز و خصوصیت است ـ که نظیر آن در عموم مذاهب و مسائل دیگر ائمه و مجتهدین بنظر نمی خورد اگرچه نسبت به تحفظ حقوق اهل ذمه جابجا هدایات شارع نیز موجود است اما چون آن کلیات عمومی است و علاوه بران در برخی از مواضع ظاهر اقوال شارع نیز برخلاف آن بنظر میخورد ازین رو در تعبیر مطالب آن اختلافات پیدا شده است ـ تا هم جای هیچ شبهه نیست تعبیراتی را که امام ابوحنیفه در آن فرموده نهایت صحیح و درست میباشد ـ . حکومت اسلامیه بريك خطۀ نهایت وسیعه نافذ بود و در منطقه های حکمرانی او بهزارها نفوس از اقوام غیر زندگانی شانرا بسر می بردند و حال نیز موجود اند ـ لهذا اگر حفاظت حقوق لازمی آنها کرده نمیشد قیام انضباط و امنيت يك روزه نیز در آن ممالک ممکن نمی بود ـ امام ابوحنیفه حقوقی را که برای اهل ذمه داده هیچ یك از حکومتیهای دنیا این چنین امتیازات را باقوام غیر نداده اند ـ آن حکومتهای اروپائی که همواره بر قوانین منصفانه خویش ناز میکنند ـ و الحق که در آن دعوی زبانی خویش حق بجانب هم گفته میشوند ـ نمیتوانند كه يك مثال علمی این دعوی خود را تقدیم نمایند ـ حالانکه این احکام ابوحنیفه در تمام حکومتهای اسلامی نافذ و رائج بود و مخصوصا در حکومت وسیعۀ «هارون رشید» برهمین قوانین در سرتاسر
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (254) تسهیلات فقه حنفیه دربارة اهل ذمه حکمرانی او احکامات جریان ودرعہد سلاطین ما بعد اسلامی (وخاصتاً درعہد فرخ مهد «امیر امان الله غازی ما»)، نیز پیشتر مرعی و معمولند. درین موضوع مسئله بزرگ کوائف قتل وقصاص اهل ذمه است – نزد امام اعظم رح خون اهل ذمه – مانند خون مسلمانان است – یعنی اگر مسلمانی قصداً یکی از اهل ذمه را هلاک نماید آن مسلمان نیز دربدل آن قصاص میشود – واگر مخطاء او را بکشد پس دیتی که از کشتن بالخطای مسلمان لازم می آید همان دیت را بورثهٔ ذمی مقتول بایستی بدهد! امام فخر الدین رازی در کتاب مناقب الشافعی خویش درین موضوع حنفی ها را طعنه زنان بدوشان تعریضاً مینویسد که «به نزد احناف خون ابوبکر صدیق رض ويك ذمی ذلیل وحقیر مساوی و برابر است» یعنی اگر ابوبکر صدیق بی جرم و بی گناه یکی از اهل ذمه را میکشت – پس نزد احناف بقصاص کشتن او نیز لازم می آمد – اگرچه علمای حنفیه در تعمیم این مسئله در هیچ کدام مقامی این مثال را که امام رازی از خود تراشیده ننوشته اند وامام رازی محض جہت بد نما کردن این مسئله این مثال فرضی را از خود نوشته است لاکن ما بکمال فخر این طعنه را قبولداریم – وبلا شبهه در نقطهٔ نظر حکومت عدل وانصاف مراتب شاه و گدا، ومردود ومقبول، یکسان است – الحق که این از جملهٔ محاسن و فیاضی های اسلام است که وی رعایای خویش را مانند خویش می پندارد – اسلام ومخصوصاً احناف باید که بر امثال این امور بر عدل و داد وانصاف خویش داد تفخر و ناز را بدهند اگر امام رازی را برین مسئله عار و و شرم می آید بیاید، باکی ندارد. باید که درین موضوع بسوی اقوال وافعال صحابهٔ کرام نگریسته شود – حضرت علی کرم الله وجهه میفرماید «من کانت له ذمتنا فدمه کدمانًا وديته کديتنا – : خون ذمی مانند خون مسلمان ودیت او مانند دیت ما است». این امر برای حضرت علی رض موقوف نیست بلکه اقوال وعقائد عموم صحابه و مہاجرین وانصار درین گفتار یکسان برقرار است – عبدالله که فرزند عمر فاروق رض بود در وقت مجروحیت پدر بزرگوارش بردو تنی از کفار ذمی مشتبه گشته آنها را قتل نمود – حینیکه حضرت
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری ( ٢٥٥ ) تسهیلات فقه حنفیه در بارۀ اهل ذمه عثمان ذی النورین رضی سر پر ارای مسند خلافت گشت این مسئله را به پیش گاه مجلس مهاجرين و انصار انداخت آنها بالاتفاق بقصاص نمودن عبدالله احکام اصدار نمودند - قواعدی را که امام اعظم برای اهل ذمه مقرر داشته نهایت خوب و قوانین فیاضانه میباشند اهل ذمه در تجارت مانند اهل اسلام آزاد است و بهر رقم تجارت میتوانند که مشاغلت ورزند ـ و از اوشان همچنان محصول گمرکی تحصیل میگردد که آنرا از مسلمانان ه حاصل می نمایند ـ جزيه که در حقیقت محصول تحفظ اهل ذمه است ـ مراتب آن حسب حیثت اشخاص مقرر میگردد ـ بلکه ذمیان مفلس از اعطای جزیه نیز معاف میباشند و اگر در ذمۀ شخص جزیه اش باقی مانده بمیرد از ورثه اش تحصیل کرده نمیشود ـ وبمعاملات خانگی و مذهبی اوشان نیز اجازه داده شده که بر طبق مقررات مذهبيۀ اوشان قطع وفيصله گردد و تاجائی این امر را وسعت داده است که اگر یکی از مجوسیان دختر خویش را بحباله نکاح خود آورده باشد شریعت اسلامی نیز حرمت مذهبی او را ملحوظ داشته آن نکاح را صحیح تسلیم میکند ـ شهادت اهل ذمه را در معاملات باهمی شان نیز قبول میکند ومحالت اعزازی اهل ذمه باندازه در مذهب حنفی وسعت داده شده که آنها میتوانند که محرم محترم که یکی از مواضع متبركه ومقامات مقدسه اسلامیه است وبودن کفار را در آنجا مستحسن نمی پندارند ، بروند و در مکه معظه و مدينه منوره سکونت را اختیار کنند و در مساجد ومزارات اسلاميه بدون اجازه دخول ورزند و مجز ازان امصار مخصوصه که آنرا مسلمانان آباد نموده اند در همه جامعید های جدید آباد کرده میتوانند ـ و اگر بمقابله کفار محارب یا یکی از کفار اهل ذمه بوقوع آمده بنای مقاتله را باهم بگذارند وزیر حربیۀ اسلامیه شرعاً باید که طرفداری ذمی را نموده بهر طوریکه میتواند برای ذمی مدد برساند ـ هم چنین دیگر حقوق ومراعات نیز باهل ذمه از طرف امام ابو حنیفه عطا و عنایت شده است که از ملاحظه تمام آن چنان معلوم میشود که حقوق مسلمانان واهل ذمه یکسان است و اگر حقیقتاً گفته شود در بعض مواضع زیاده تر ازحد اعتدال براهل ذمه فیاضی نموده است ـ مثلاً این مسئله که ذمی در هیچ حالت و بهیچ کیفت از تحفظ ذمت بی نصیب وعهد شکن گفته نه میشود ـ حتی اگر با خود جمعیتی را بر خلاف حکومت
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (٢٥٦) تسهیلات فقه حنفیه در بارۀ اهل ذمه ملحق کند و یا خیال مقابله سلطنت را داشته باشد در هیچ صورت حقوق و امتیازات او نیز باطل نمیشود ـ یعنی اگر چه جزیه را اداء نکند ـ و یا بکدام زن مسلمان زنا نماید و یا بجاسوسی و خبر رسانی کفار و اعداء اسلام اقدام نماید ـ و یا مسلمانی را بکفر ترغیب نماید و یا در شان خدا و رسول او بی ادبی نماید ـ در تمام این مسائل بجز اینکه مستحق سزا میباشد ابداً باغی شمرده نمی شود ـ و حقوق او بطلان نمی پذیرد ـ اکنون بمقابله این مسائل بمذهب دیگر ائمه دقت باید کرد ـ بنزد امام شافعی اگر مسلمانی بلا جرم عمداً یکی از اهل را ذمه بکشد بروی قصاص لازم نمیگردد ـ البته باعطای معاوضه مالی ( دیت ) خواهد پرداخت که مساوی به ثلث دیت مسلمان مقتول باشد و به نزد امام مالک نیمه دیت واجب آید ـ و آن چنان شدت و سختی را بر اهل ذمه عائد داشته اند که اگر در سالی ده بار يك مال تجارتی را از يك شهر بدیگر شهر نقل و حرکت دهد هر ده بار باید باعطای محصولات گمرکی به پردازد ـ در بارۀ جزیه مذهب امام شافعی آنست که بهر صورت باید از يك اشرفی کمتر ازو نستانند و از اعطای جزیه احدی از طبقات اهل ذمه حتی کور، کر، شل، شت، مفلوج ، تارك الدنيا معاف نمیشود ـ بلکه به يك روایتی از امام شافعی چنان مروی است ـ هر انکسیکه از اهل ذمه بر اعطای جزیه مقتدر نباشد او را در عمله داری اهل اسلام نباید گذاشت خراج زیاده تر از ان مبلغی که او را « حضرت عمر » معین داشته نیز بر اهل ذمه مقرر داشتن جائز است البته قلت و کم کردن آن در هیچ صورت جواز ندارد ـ شهادت اهل ذمه اگر چه مدعی و مدعی علیه ذمی باشند در هیچ حالت مقبول نیست ـ و درین مسئله امام مالک و امام شافعی هر دو متفق الرای میباشند ـ ذمی ابداً بداخل شدن در حرم محترم مجاز نیست و در حرمین شریفین سکونت را اختیار کرده نمیتواند ـ و امام مالك ابداً بأنها اجازه دخول مسجد را نمی دهد و اهل ذمه در منطقه های حکمرانی اسلامی معبدی را مجدداً ساخته نمیتوانند ـ و نباید بر اهل ذمه اعتبار کرد ـ و نه آنها را در سلك افواج اسلامی مشمول داشت ـ و اگر یکی از اهل ذمه قصداً مسلمانی را بکشد و يا بايك زن مسلمان فعل شنیع زنا را بعمل آرد علی الفور تمام حقوق او باطل میگردد و یکی از کفار حربی شناخته میشود ـ مستحق
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢٥٧) تسهيلات فقه حنفیه در باره اهل ذمه بمراعات نزد امام شافعی مخصوصاً اهل کتاب ( یهودی نصرانی ) است بت پرستان و آتش پرستان با اینکه قبولدار اعطای جزیه هم بشوند در حدود اسلامی سکونت کرده نمی تواند تمام این احکام چنان سخت و شدید میباشند که متحمل آن اقوام نهایت ضعیف مشرکین هم شده نمیتواند ـ وبنا بر همین اسباب مذاهب غیر حنفی را سلاطین اسلامی اختیار نموده اند با اینکه بر حکومت مصر تايك مدتی سلطنت شوافع بود ـ در نتیجه همواره رعایای عیسائی ویهودی آنجا بغاوت وسرکشی را از حکومت اختیار می نمودند درین موقع این امر را نباید پوشید که در کتب فقه حنفی نسبت باهل ذمه چند شرائط شدیدی که تماماً مبنی برکمال سختی وتنگدلی است نیز مذکور میباشد وآن مسائل را چنان نشان داده اند که مذهب امام اعظم ست ازین رو اقوام غیر نه تنها برمذهب حنيفه بلكه بر ملت اسلامیه بواسطۀ همان چند مسائل حمله آوری میکنند در هدایه مسطور است که باید اهل ذمه سلاح نپوشند وزنار را برخود معلق دارند وبر بیوت خود يك علامتی مخصوص را تعیین نمایند ـ که از آن خانهای شان شناخته شود که مالك این خانه از دایره اسلام خارج است وغیره وغیره ، وجه احکام را صاحب هدایه چنان بیان مینماید که این امورمخض جهت تحقیر اهل ذمه مقررشده است در فتاوای عالمگیری نیز سختتر ازین احکام شرائط بی رحمانه دیگری هم براهل ذمه عاید شده که تمام این مسائل ایجاد شده دست علمای متأخرین بوده دامن امام ابو حنيفه ازين داغها پاك است ـ . چیزیکه از امام اعظم درین باب مرویست این چنین است که ذمی باید زناربندد ( ملاحظه شود جامع صغير امام محمد ١٢ ) وبرچنان زین سواری نماید که مانند کف دست باشد ( زین انگریزی شکل ) البته قاضی ابو یوسف برخی از احکامات دیگر را برین ایزاد نموده ( این احکام را قاضی ابو یوسف درطی احکام کتاب الخراج خویش مسطورداشته است١٢ ) که بایَد وضع وقطع البسه ذمی مانند مسلمان نباشد در سواری باهم مشابهت نکنندو کلاه های درازی را بسر دارند وجوب زین آنها باید گرد باشد وتسمه های زین ورکابهای آنها باید دوتا باشد ومستورات آنها برکجاوه ننشینند
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (٢٥٨) تسهيلات فقه حنفیه در باره اهل ذمه و قاضی صاحب این را هم نوشته است که حضرت عمر رض این احکام را برای اهل ذمه اصدار داشته است و وجه آن همان قول حضرت عمر رض است که میفرمودندکه باید وضع وقطع اهل ذمه از مسلمانان ممتاز باشد - بلا شبهه که این احکام از حضرت عمر رض است - اما از آن این چنین وجهی را تصور نمودن که این جهت تحقیر اهل ذمه مقرر شده کاملا ارتکاب سهو و غلطی است - متاسفانه که مرتکب این سهو و خطا متاخرین فقهای حنفیه شده اند - بلاشبهه در مذاق حضرت عمر رض طبعاً این امر موجود بود - که امتیازات فوق را می پسندید و اکثریه در فرامینی که برای افواج اسلامی می نوشت - این وصایا را نیز قلمبند میداشت که در ایام سرما نباید در آفتاب نشستن را ترك كنيد و بر اسب های خویش بمدد رکابها سوار مشوید و البسه بزرگ و درشت را زیب تن نمایید که مقصد از ین احکامات تنها تحفظ عادات و اطوار و خصوصيات وطنیه اعراب بود و بنا برهمین مسئله اوشان همان مردمانی را که از اهل عجم بشرف اسلام نائل شده بودند تاکید میفرمودند که آنها خصوصیات قومی خود شان را ضائع ومتروك نمايند اهل عجم قبل از تشرف باسلام زنار می بستند و کلاه های درازی را بسر می نمودند ( خلیفه منصور نیز برای اهل دربار خویش همین طور کلاه ها را مخصوص نموده بود که عموم مورخین نسبت بدو می نویسند که تقلید عجم را نموده است ) وزین های اوشان مشابه به زین های انگریزی مروجی امروزه میبود و زنان شان براشترها سواری نمیکردند و همین احکام را امام ابوحنیفه وقاضی ابو یوسف نیز در فقه خویش مقرر داشته اند که مقصد ازان تنها همین قدر است که باید هر دو قوم بر خصوصیات اصلية خويش الآن كما كان قائم باشند و بس - : البته امام اعظم چنان حکم داده است که در شهرهای اسلامی اهل ذمه عبادتگاه های جدید بنا نکنند - لاكن مقصد او ازین حکم همین قدر است که در امن وامان خللی بوقوع نرسد و آن مسلمانان عربی که بصدا های ناقوس و شماتههای زنگ عادت ندارند و بشنیدن آن آشنا نمیباشند - بفساد و ضرر آماده نشوند - و این حکم برای اهل ذمه چندان تکلیف و دقتی را هم عائد نموده است زیرا که آن امصاری را
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢٠٩) موافقت فقه حنفیه با نصوص شرعی که مسلمانان آباد نموده اند از پنج شش شهر زیاده نبوده است — و در امصار دیگر که قبلا آن آباد کرده شده دست اقوام غیر از ما سبق بوده معبد های آنها در آن معمور بود — و در آن امصار حق تجدید عبادتگاه ها نیز برایشان حاصل است و این قید در شهر های اسلامی نیز تا آن زمان معمول بود که فساد احتمال داشت — اما چون آن احتمال زائل گشت — برای اهل ذمه علی العموم اجازت ساختن عبادتگاه ها است — چنانچه در بغداد كه يك مركز مخصوص مسلمانان است معابد اهل ذمه و کلیساهای بی شماری موجود بود . ( موافقت فقه حنفی بانصوص شرعی ) خصوصیت پنجمی که در فقه حنفی مرئی آن مطابقت عموم مسائل اوست باحکام نصوص شرعی — و در مواقع اختلاف آن طرف و پهلوی را که امام ابوحنیفه اختیار نموده است عموماً نهایت قوی و مدلل ، و بانصوص قرآنی و احادیث نبوی موافقت تامی دارد — و بدین لحاظ آن احکام نیز منصوص خوانده میشود — که نه از قرآن بلکه از احادیث باثبات رسیده باشد — لاكن ما در اینجا نمی توانیم که به بحث ان بنا بر چند وجوه پردازیم اول اینکه اقسام آن مسائل نهایت بسیار است که اگر ما باختصار مختصر آن بكوشيم — يك حصه از آن هم درین کتاب مختصر گنجایش ندارد — اگر چند مسائل او را بطور نمونه بنویسیم در انصورت برای اشخاص بد گمان جهت سوء ظن موقعیت بحصول آمده خواهند گفت که مسائل قویه را نقل نموده — از مسئله های ضعیفه صرف نظر كرده شده است — دوم اینکه امروز فیصله آن مسائل بطور مجتهدانه ممکن نیست که بشود — زیرا که نسبت بصحت وعدم صحت احادیث ابحاث بزرگ پیدا میشوند — وبنابهمین واسطه مسائل فقهیه مختلف الاراء گردید است — که به نزد مجتهد يك حديث قابل حجت است و به نزد دیگر نیست — اسباب و کتبی که برای تصفیه این مباحث در کارند حسب دلخواه درین ممالك میسر نمیشود — وازان کتبی که در ین فن موجودند نسبت به هيچ يك حديثي فيصله مجتهدانه كرده نمیشود مرحله بزرگی برای تصفیه این امر « اسماءالرجال » است و کتبی که درین فن
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢٦٠) موافقت فقه حنفیه بالنصوص شرعيه به مملکت ما موجودند ـ مثل تهذيب الكمال مزى ـ تهذيب التهذيب ـ ميزان الاعتدال ـ طبقات الحفاظ تهذيب الاسماء واللغات ـ و غيره و درانها اقواليكه نسبت مجرح و تعدیل مذاهب ائمه مذکورند اكثریه در سلسله آن سند مذکور نیست ازین رو بحیثت محدثانه نسبت بثبوت و عدم ثبوت آن تصفیه امکان پذیر نیست وعلاوه بران اکثر جروح آن هم میباشند و جروحی را که مفسر ها قرار داده اند آن نیز از ابهام خالی نیست بلاشبهه بواسطه تصنیفاتی که آنرا قد ماء تحریر داشته اند این مباحث طی میگردد ـ اما آن مصنفه ها ممکن نیست که فعلا میسر گردد علمای احناف مخصوصاً درین موضوع که فقه حنفی تماماً از احادیث نبوی ثابت است ـ کتابهای متعددیرا نوشته اند اگر کسی را میل و شوق بسوی این مبحث باشد ـ پس باید بدان کتب مراجعت نماید لاكن در قرآن مجید سلسله بزرك این بحث انقطاع می پذیرد ـ زیرا که در ثبوت قرآن احدی کلام ندارد ـ ازین سبب مدار نزاع تنها برین امر می ماند آیا مسائلی که از قرآن استنباط شده اند صحیح میباشد و یا خیر ؟ درین صورت این بحث مختصر میگردد و بکمال رسائی فیصله میشود ـ بلی ! احکامیکه از قرآن شریف ثابت شده تعداد آنهم اندك نيست ـ بلکه مشتملبر ـ مهمات مسائل است . لہذا اگر این امر ثابت بشود که فقه حنفی زیاده تر بالنصوص قرآنی مطابقت دارد ـ پس در مهمات فقهیه ترجیح برای مذهب ابو حنيفه بآسانی به ثبوت می انجامد ـ و ازان نیز باثبات میرسد که امام ابو حنیفه را من حيث الاجتهاد بر تمام ائمه ترجیح و مزیت است ـ زیرا که زیاده تر مدار اجتهاد بر استنباط و استخراج است ـ عدم مخالفت فقه حنفی با احادیث نبوی اگرچه مابنا بران وجوه تنها برهمان مسائل اکتفا میکنیم که از قرآن ثابت شده اند تاهم يك بحث اجمالی نسبت باحادیث نیز ضرور است تا ازان موقع سوء ظن برای بد گمان ها محصول نرسد ـ بعض اشخاص چنان توهم میکنند که مسائل امام صاحب اکثریه برخلاف احادیث صحیحه میباشند و بعضی از آنها چنان الزام را
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری ( ۲۶۱ ) موافقت فقه حنفیه بانصوص شرعیه بدو عائد داشته اند که امام صاحب دیده و دانسته بمخالفت احادیث پرداخته و بعضی اشخاص منصف وجه آنرا چنان بیان داشته اند -- که تا زمانه امام صاحب استقصاء احادیث بعمل نیامده بود ازین رو بسیاری از احادیث تابوی نرسیده اند -- لاکن تمام این خیالات باطل ولغو و اقوال بی سر وپا میباشند اگر بزعم آنها تا بزمانه امام صاحب احادیث سید الانام جمع نشده بودند -- همانا که در از منه آتیه بعد از امام صاحب مجموع شده بود پس چرا محدثین کامل و شیوخ فاضل همان مسائل او را بنظر استحسان وقبول تلقی میکردند -- وکیع بن الجراح که روایات کثیرة او در صحیح بخاری موجود است -- ونسبت بدو امام احمد حنبل چنین میگفت که من کسی را بزرگتر از وی حافظ الحدیث ندیده ام وی عموماً تقلید مسائل امام ابوحنیفه را می نمود -- خطیب بغدادی درطی حالات او مینگارد ( كان يفتي بقول ابی حنیفه ) یعنی وکیع بن الجراح که فتوا میداد بقول ابوحنیفه ( ملاحظه شود ترجمه وکیع بن الجراح در تاریخ بغداد ابن جزله ۱۲ ) یحیی بن سعید القطان که موجد فن جرح وتعدیل احادیث است نیز در اکثری از مسائل پیروی امام صاحب را می نمود ونسبت بوی میگفت ( قداخذ نابا کثر اقواله ) بتحقیق که ما اکثری از اقوال ابو حنیفه را اختیار نموده ایم ( ملاحظه شود تر جمه امام ابوحنیفه در تهذیب التهذیب حافظ ابن حجر (۲۱) امام طحاوی که حافظ الحدیث و درجة مجتهد فی المذهب را داشت و اولاً بمذهب شافعی بود -- و متعاقباً مسائل حنیفه را اختیار کرد و همیشه میگفت که من مقلد امام اعظم نمیباشم -- بلده مرا باوی توارد است -- طحاوی هم عصر امام بخاری و مسلم بود -- واین آن زمانه است که دفاتر احادیث کاملاً مرتب شده است -- درمحدثین متأخر نسبت بعلامه ماردینی . حافظ : ربیعی ، ابن الهمام ، قاسم بن قطلوبغا ، وغیره هم -- کدام شخص دعوی قلت نظر را کرده میتواند حالا نکه این ذوات مکرمه عموماً حمایت مسائل حنفی بوده اند -- علاوه بران اشخاصيكه على العموم حافظ الحدیث تسلیم شده اند مسائل آنها هم برطبق مذهب حنفی است -- در طبقه اولی بزرگتر ازهمه محدثین امام احمد حنبل است
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (٢٦٢) موافقت فقه حنفیه بانصوص شرعیه که بشاگردی او بخاری و مسلم تفتخر ومباهات می نمایند ونسبت بدو عموم محدثین چنان میفر مایند — « حدیثی را که امام احمد حنبل نداند وروایت نکند حدیث نیست » — اکثر به مسائل او مخالف بمذهب امام شافعی است وبامذهب حنفی موافقت دارد خوارزمی می نویسد که از فروع وجزئیات مسائل صرف نظر نموده — در امهات مسائل فقهیه در یکصد و بیست وپنج مسئله امام احمد حنبل با امام ابوحنیفه متفق است — و با امام شافعی مخالف — خود مانیز به تطبیق بسا مسائل امامین مذکورین پرداخته ایم وازان تائید این قول خوارزمی را مینمائیم — سفیان ثوری و امــام احمد حنبل را عموم محدثین امــام الحــدیث لقب داده اند و قاضی ابو یوسف میگفت « والله سفیان اکثر متابعة منى لابی حنیفه — بخدا سفیان ثوری بیشتر از من بمتابعت ابو حنیفه میکوشید » — و در صحیح ترمذی اکثر مسائل سفیان ثوری موجود است که عموماً با امام شافعی مخالفت — و با امام اعظم موافقت دارد — وجه بزرگ پیدا شدن این خیال آنست که بعض محدثین مانند امام بخاری و ابن ابی شیبته در مسائل متعدده نسبت با مام ابوحنیفه صراحته می نگارند که خلاف حدیث است و ابن ابی شیبته به تردید امام ابوحنیفه يك كتاب مستقلی را نوشته است — لاکن این کو تاه نظری خیال کننده گان است زیرا که اکثری از ائمــه بريك دیگر شان جرح و اعتراض نموده اند باو جودیکه امام شافعی یك شــاگرد با اخلاص امام مالك بود و همیشه میگفت که بزیر « آسمان کتابی صحیح تر از موطاء امام مالك نیست اما بتردید امام مالك يك كتاب مستقلی را قلم بند نموده است و در آن دعوی نموده که مذهب امام مالك در اکثری از مسائل بر خلاف احادیث صحیحه است امام رازی در مناقب الشافعی دیباجهٔ این کتاب را نوشته وخود آن هم از نظر ما گذشته است لیث بن سعد که یکی از محدثین مشهوره است همیشه میگفت که « امام مالك در هفتاد مسائل مخالفت حدیث را نموده است — و من اراده دارم که نسبت بدین امر بدو مکتوب بنویسم » امام شافعی نیز از امثال این اعتراضاب نجات نیافته است — و باید که بزیر اعتراض می آمد — زیرا که در جهر خواندن بسم الله وقنوت فی الفجر . و ترك توريث ذوی الارحام و دیگر مسائل مذهب وی نیز بر خلاف احادیث
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢٦٣) موافقت فقه حنفيه بانصوص شرعيه صريحه است لکن در حقيقت اين امورات اجتهادیست و بدين لحاظ ما نمیتوانیم که مذهب هيچيكى ازائمه را مخالف حديث بگوئيم زيرا حديثى را که یکی ازمجتهدين صحيح انگارد اين امر ضرورى نيست که دیگر محدث نيز او را صحيح پندارد ـ بحث استدلال و استنباط بعد از طی شدن این مرحله مبحث استدلال و استنباط باقی می‌ماند که دران مجتهدين بسيار کم متفق الراى شده ميتوانند ـ زيرا که اصول استدلال و استنباط بنزد هر کدام جداگانه است ـ جزء القراءة امام بخاری را خود ما ديده ايم ـ و درجامع خويش بهر جایکه وی بطرف امام ابو حنيفه اشاره ميکند ـ ازان نيز واقفيت بدست داريم ـ بلاشبهه دران مسائل امام بخاری دعوى ميکند ـ که مذهب امام صاحب برخلاف حديث است لکن اگر تحرير امام بخاری و فتوى امام صاحب هر دو به پيش نظر انداخته شود البته که در ظاهر مذهب امام صاحب مخالف حديث يا مخالف رأى و اجتهاد امام بخاری دیده ميشود استدلال امام ابو حنیفه در قرائت سوره فاتحه برين آیت است واذا قرى القران فاستمعواله وانصتوا امام بخارى در جزء القراء خويش مى نويسد که اين آيه دربارۀ خطبه نزول يافته است ـ يعنى تعلق بنماز ندارد ـ اين مقوله امام بخارى تا کدام اندازه حيرت انگیز است ـ اگر خود ما رسالۀ جزء القرائت اورا نمى دیديم ـ بمشکل نسبت این مقوله را بوی میکردیم ـ و علی الیقین نمی پنداشتیم که این قول اوست ـ اولاً از روايات بيشمار ثابت شده است که این آیه در بارۀ نماز نازل گشته لكن اگر ما قول خود اورا هم تسليم نمائيم ـ پس كيست که این امر را نمى داند که باوجود اين موقع مخصوص و دراين حكم صريحى عمومى که درين آيه است مخصوص شده نمی‌تواند ـ درمذهب امام ابوحنيفه بايد که امام ومقتدى آهسته آمين بگويند ـ لكن امام بخارى برخلاف آن قائل بجهر گفتن اوست ـ ودر دليل مى گويد که آنحضرت فرموده است «وقتيكه امام ولا الضالين بگويد ـ شما آمین بگوئيد» اما درين حديث حکم بجهر آن کجاست ؟ از مطلق آمین گفتن امام صاحب کجا انكار دارد ؟ در مذهب حنيفه « نبيذ التمر » بشرطيكه مسکر نباشد بدان وضو کردن
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخری (264) موافقت فقه حنفیه با نصوص شرعیه جائز است — امام بخاری برخلاف آن ترجمة الباب مستقلی قایم داشته این حدیث را می نگارد که کل ما اسکر حرام :— امام ابو حنیفه می گوید که برای مقتدی خواندن فاتحه ضروری نیست — و امام بخاری مدعی وجوب قرائت اوست — و در جامع صحیح خویش در يك باب که علحده مسطور است می نویسد که بر امام و مقتدی در هر نماز (سفر ، حضر) سری باشد یا جهری قرائت فاتحه ضروری است — و برین دعوی خویش دو حدیث را دلیل تقدیم نموده است — اول اینکه «مردم کوفه بنزد حضرت عمر شکایت سعد بن ابی وقاص را نمودند و حضرت عمر او را معزول نمود و بجای او عمار را مقرر داشت و مردم کوفه از عمار نیز شکایت نمودند که وی هم بخواندن نماز نمی داند — حضرت عمر به عمار پیام فرستاد و بدو داناند که مردم نسبت بخودت چنان گمان دارند — عمار گفت والله که من او شانرا چنان نماز میدهم که «رسول الله» آن را می خواند — در دو رکعت اول تا دیر می ایستم و بدو رکعت اخیر تخفیف میکنم» — نمیدانم که ازین دو حدیث چگونه وجوب فاتحه را ثابت می نمایند — تاویلاتی را که حافظ بن حجر و غیره نموده اند — ازان ها هزار ها دقت اگر بر وجوب آن استدلالی هم بشود — پس آیا ازان این چنین دعوی نمودن جائز است که امام ابو حنیفه مخالفت حدیث را نموده است — . در حقیقت نسبت به یکی از محدثین این چنین دعوی نمودن که بوی نسبت بدین احکام حدیثی نرسیده — يك غلطی صریحی است اما چون معیار صحت احادیث — و جوه استنباط طرق استد لال بنزد تمام مجتهد ین یکسان نیست ازین وجوه اختلافات در میان مسائل ضروری افتاد — . اکنون ما این بحث ضمنی را گذاشته بجانب اصل مقصد مراجعت می نمائیم — و همان مطلوب خود را که معنی اصلی و واجب العمل آن آیاتی که ازان مسائل فقهیه استنباط شده اند — همان چیز است که او را امام ابو حنیفه اختیار نموده است . ما ثابت میکنیم — چون در قرآن شریف عدد آیاتی که ازان احکام مأخوذ شده اند از 500 آیت متجاوز است ازین رو نمی توانیم که باستقصاء کلی آن عطف عنان کنیم البته بطور مثال به تذکر چند مسائل آن می پردازیم تا ازان يك خیال اجمالی قائم گردد :—
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (٢٦٥) موافقت فقه حنفیه بالنصوص شرعيه —( فرایض وضو )— بنزد امام اعظم فرائض وضو چهار اند — وامام شافعی دو فرض را زیاده کرده است — یکی نیت — دوم ترتیب — وامام مالك بجای آن موالات را فرض می شمارد — ودرمذهب امام مالك گفتن بسم الله ضرور یست — واگر قصداً تسميه نگويد وضوی او باطل میگردد وامام صاحب چنان استدلال میکند که در آیه وضو تنها ذکر چهار احکام است ازین سبب اشیاء که علاوه برین چهار است آنرا فرض نباید گفت — و ذکر نیت — وترتيب وموالات ابداً دران آيت نیست اگر چه گمان بودن ترتیب از بودن واو عاطفه به مخيله ميرسد اماچون علمای عربيه برين امر اتفاق دارند که درمفهوم واو عاطفه ترتیب را هیچ شمولیتی نیست ازین خيال ترتيب درین جاغلط است — . امام رازی در تفسیر کبیر خویش بفرضیت ترتیب دلائل متعددی را تقدیم داشته است ؛ اما اگر انصافاً گفته شود مراتب آن دلائل از حدتأ ویل متجاوز شده نمی تواند استدلال بزرگش این است که در فاغسلو اوجوهكم فاء از برای تعقیب است که ازان اینقدر امر حتماً فهمیده میشود که اول شستن روی فرض است — وقتی که دريك ركن ترتيب ثابت شد همانا در ارکان دیگر بطریق اولی باید که تر تیب معمول گردد — دلیل دومش اینکه حکم وضو حکمی است بر خلاف عقل لهذا در تعمیل آن باید همان ترتیب را مرعی داشت که در آیه مذکور است زیرا که چنانچه حکم وضو بر خلاف عقل است باید که ترتیبش نیز برخلاف عقل باشد چون مراتب این دلائل امام رازی ذاتاً ظاهر است ازین رو ما محتاج به ردو قدح او نمیباشیم . عدم نقض وضو از مساس نسوان امام ابوحنيفه میگوید که مساس عورت موجب نقض وضو نيست — امام شافعی درين مسئله مخالف است و در استدلال خویش این آیت را پیش میکند وانکنتم مرضى او على سفر اوجاء احدمنكم من الغائط اولا مستم النساء فلم تجد واماء فتيمموا ( الآیه ) یعنی اگر شما بيماريا در سفر باشید و یا یکی از شما از نقض وضو آید و یا با
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (266) موافقت فقه حنفیه بانصوص شرعيه زنان ملامست ورزید و آب را نیابید پس تیمم کنید امام صاحب میفرماید که مراد از ملامست زنان جماع و مقاربت است با اوشان و این یکی از طرزهای عمومی قرآن مجید است که امثال این امور را صراحةً تعبیر نمیکند لطف درین جاست لفظ هم معنی او که «مس» است معنی آن نیز مجامعت میباشد و در دیگر آیت قرآن بمعنی مجامعت آمده و آن را خود امام شافعی صاحب نیز تسلیم نموده که در انجا «مس» مقصد از جماع است حقیقت این است که در ین آیت معنی ظاهری ملامسه را گرفتن آنچنان غلطی است که هرگز از اهل زبان توقع نمودن آن جائز نیست حالانکه درین آیت لفظ غائط نیز موجود است که عموم مجتهدین آن را کنایه از نقض وضو میدانند و الا اگر معنی ظاهری آن گرفته شود ـ پس چنان لازم می‌آید که هر شخص از زمین هموار بگذرد بروی وضو کردن واجب می‌شود به نزد من اگرچه در مذهب امام شافعی از مساس زنان وضو می شکند لکن استدلال او برین آیت نیست و درین مسئله حدیثی استناد داشته خواهد بود ـ اغلبًا ما بعد ازو مقلدینش بمقابلهٔ احناف از ین آیت استدلال گرفته او را با امام شافعی نسبت داده خواهند بود . جواز چند فرائض بيك تيمم در مذهب امام اعظم بيك تیمم تادیهٔ چند فرائض جائز است و بنزد امام شافعی ومالك برای هر فرض باید که تیمم جدیدی نمایند ـ امام صاحب چنان استدلال میکند که دارای هر حیثیتی که وضو است . همان احکام بر تیمم که نائب مناب اوست نیز مرتب می‌شود ـ وقتیکه برای هر نماز وضوی جداگانه لزوم ندارد همچنین ضرورت تجدید تیمم هم نیست ـ البته اشخاصی که بيك وضو خواندن نماز های متعددی را جائز نمی انگارند آنها نسبت به تیمم نیز همان حکم را جاری نموده می توانند ـ لکن در بین وضو و تیمم تفریق را مانند امام شافعی و امام مالك روادار شدن يك امریست بی وجه :ـ ( اقتدار متیمم برآب ) بمذهب حنفی اگر متیمم برآب در اثنای نماز مقتدر گردد تیممش باطل میشود ـ
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢٦٧) موافقت فقه حنفیه با نصوص شرعی بنزد امام مالك واحمد حنبل باید بهمان تیمم با اینکه آب موجود باشد نماز را تمام نماید استدلال امام صاحب آنست که در قرآن جواز تیمم بدین شرط است که ( لم تجد وا ماء در صورت مذکوره چون شرط باقی نماند مشروط نیز فوت گردید ( تکبیر تحریمه جزو نماز نیست ) بقول امام ابو حنیفه رح تکبیر تحریمه جزو نماز نیست و بزبان فارسی گفتن آن درست. است امام شافعی و دیگر ائمه مخالف این مسئله میباشند ـ استدلال امام صاحب اینست از آیتی که فرضیت تکبیر ثابت شده درآن هیچ گونه خصوصیت زبان نیست از انجا که برما بعدش فاء تعقیبیه داخل است موخر بودن نماز از تکبیر تحریمه ضروریست و از آن ثابت است ـ با اینکه تکبیر تحریمه فرض میباشد اما داخل نماز و جزو آن نیست ـ ( عدم ضرورت قرائت مقتدی ) مذهب امام صاحب آنست که خواندن فاتحه برای مقتدی ضرور نیست و امام بخاری و امام شافعی قائل وجوب آن میباشند ـ امام صاحب برین آیت استدلال میکند « اذاقریء القران فاستمعوا له وانصتوا ـ وقتیکه قرآن خوانده شود انرا بشنوید ـ و ساکت باشید » ازین آیت اگر چه در نماز های سری نیز حکم ترك قرائت مقتدی ثابت میگردد ـ اما مخصوصاً در نماز های جهری این آیت نص قاطع است هیچ تاویلی برای ان کرده نمیشود ـ جای تعجب است که شوافع بمقابلهء همچه يك آیت صاف و صریح از احادیث استدلال گرفته اند ـ حالانکه آن احادیثی که درین باب وارد اند ـ تماما متعارضند و باندازه که احادیث نسبت بوجود قرائت موجود است بهمان اندازه بترك قرائت نیز ملحوظ میشود ـ با اینکه امام بخاری درین مبحث يك رساله مستقلی را تحریر داشته کوشش ورزیده است تا بتواند که جواب استدلال این آیت را بدهد لاکن تمام جوابهای او ازان قبیل است که انسان آنرا دیده متعجب و متحیر میماند ـ ـ ( مسائل حل و حرمت ) ـ ( انما حرم علیکم المیتة و الدم و لحم الخنزیر و ما اهل به لغير الله فمن اضطر غیر باغ و لا عاد فلا اثم عليه : ـ بجز ازین نیست که حرام گردانیده خداوند بالای شما مرده
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢٦٨) موافقت فقه حنفیه در با نصوص شرعیه و خون و گوشت خنزیر را و آنچیز یرا که بران نام ما سوای الله گرفته شده باشد و اگر شخصی مجبور گردد بشرط اینکه از حد خداوندی نگذرد و نا فرمان نباشد پس بروی گناه نیست) ازین آیت مسائل بسیاری استنباط شده اند و در ان مجتهدین با هم مخالفت دارند در ضمن این تمام مسائل مختلف فیه امام ابو حنیفه هر مطلبی را که جهت آیه قرار داده همان صحیح است و درست . بحث نخستین این است که از مرده مقصود چیست ؟ امام صاحب همان معنی عمومی او را اختیار نموده که بمحاوره عمومی از اطلاق مرده آنرا اختیار می نمایند ! امام شافعی این معنی را باندازه وسعت داده است که موی و پوست و پر و استخوانهای حیوانات مرده را نیز مردار میداند و ازین رو از ان اشیاء تمتع و استفاده را جائز نمی انگارد و به همین واسطه استعمال پوستین و امثال آنرا نا روا می انگارد . امام مالك استعمال پوست و موی مرده را جائز قرار داده تنها منکر استعمال استخوان آن میباشد . معنی را که امام شافعی و امام مالك از مفهوم مرده اختیار نموده اند چون علانیه غلط بود ازین رو مقلدین آن بتاویلات آن پرداخته اند - امام رازی در تفسیر کبیر می نویسد که اطلاق مرده بر استخوان درست است زیرا که خداوند می فرماید ( من يحي العظام ) «استخوانهای مرده را کدام شخص زنده میکند » معلوم است که زنده همان چیز شده میتواند که او لاً مرده باشد و به همین لحاظ خداوند زمین را هم مرده گفته است . این تحویل امام رازی نهایت تعجب خیز است و امثال این اطلاقات را اطلاق مجازی میگویند که از ان احکام تفریع شده نمیتواند و الا امام رازی اطلاق مرده را بر زمین هم نموده و آنرا از قرآن مجید ثابت کرده پس باید که استعمال خاک و زمین نیز نا جائز قرار داده شود ؟! مسئله دیگر این است که از « غیر باغ ولا عاد » چه مقصود است - امام ابو حنیفه میگوید که در خوراک آن بغاوت وعدو ان نباشد . یعنی مردیکه بخوردن مرده و گوشت خنزیر و خون مجبور بشود و جان بلب باشد برای او خوردن آن جائز است لکن برین شرط که بیشتر از سد رمق نخورد . و از دیگر شخصی مضطر نیز آنرا بخود نکشد . امام شافعی معنی بغاوت و عدوان را چنین مینویسد که آن شخص از سلاطین بغاوت نموده باشد و گنهگار نباشد . نتیجه این اختلاف چنان بعیان میرسد که اگر يك
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢٦٩) موافقت فقه حنفیه بانصوص شرعیه شخصی مسلمان از سلطان وقت بغاوت نماید و در موقعیکه از فاقه جان بلب گردد بنزد امام ابوحنیفه آن مردار گوشت خنزیر وغیره بقدر سد رمق خورده میتواند . وبنزد امام شافعی در ان حالت بخوردن آن مجاز نیست زیرا که وی در حالت بغاوت است وبرای اهل بغاوت خوردن آن در مذهب او جائز نیست . معنی را که امام شافعی ازین الفاظ گرفته است اولاً از سیاق عبارت بالکل بیگانه است دوم اصول شرع مساعدت او را نمیکند زیرا شریعت اجازت ورخصت اشیائی را که برای انسان در وقت ضرورت داده است آن بواسطه جرم وعصیان بطلان نمیپذیرد . باینکه دروغ گفتن هم گناه است لکن در بعضی حالات که انسان را خوف هلاك دامن گیر باشد برای وی گفتن دروغ رواست پس آیا يك گنهگار چرا ازین اجازت متمتع شده نمیتواند ! اگر در صورت متنازع فیه مقصد چنان باشد که برای آن شخص بدین واسطه در حالت مخمصه اجازت خوردن نیست تاوی هلاك گردد . پس نباید تخصیص این عدم اکل را با ماكولات محرمه نمود بلکه برای او اجازت خوردن غذای حلال نیز داده نشود ؟ ! آنچه مذکور گشت مسائل نضی بود حضرت امام ازین مسائل که مسئله قیاسی را قائم داشته امام شافعی دران نیز به مخالفت او پرداخته است . بنزد امام صاحب نوشیدن شراب برای مردیکه از تشنه گی قریب هلاك شده باشد نظر بدین مسائل اجازه است و امام شافعی آنرا جائز نمی انگارد اگر امام شافعی مانند دیگر ارباب ظاهر منکر از قیاس می بودند پس ازین جواب او چندان تعجب دست نمیداد اما با اینکه عامل و قائل بالقياس است این تخالف او بیشتر موجب حیرت و استعجاب میگردد . زیرا که علت مشتر که یعنی تحفظ نفس از هلاك این حالت وازان حالتی که صراحتاً در قرآن مسطور است کاملاً یکسان میباشد با زوجه عدم اشتراك احکام از کدام رهگذر است . مسائل جنایات تعبیر صحیح احکامی را که نسبت بجنایات در قرآن مجید مذکور است بطوریکه امام ابوحنیفه نموده و هر یکی از مجتهدین نتوانسته است . آن قواعد قصاص که در زمان
تحفة الامان فی سیرة النعمان حصه اخری (۲۷۰) موافقت فقه حنفیه با نصوص شرعیه جاهلیت مروج بود نهایت غیر منصفانه و برجهالت مبنی بود و احکام اسلامی به نهایت صفائی و درستی دران اصلاحات نمود و چنان قوانینی را مقرر داشت که ازان خوبتر نه پیشتر نظیری دارد و نه در آتیه امکان پذیر است. در زمانه جاهلیت اعتبار قصاص بحیثیت قاتل ومقتول می بود. قبائلیکه معزز می بودند از دیگر قبائل قلیل الاعتبار چنان قصاص میگرفتند که بعوض غلام آزاد و بجای زن، مرد و بجای مرد دو تن از قبائل غریب را میکشتند ایزد متعال نسبت بقصاص چنان احکامی را اصدار فرمود که واردات قصاص به هیچ قید مقید نیست در هرحالت قاتل در عوض مقتول بقصاص خواهد رسید خواه شریف باشد یا ذلیل، مرد باشد یا زن. غلام باشد یا آزاد، مسلم باشد یا ذمی، جهت مزید توضیح. آن عادات و اطواری را که درین امور قبلا درمیان اعراب جریان داشت موقوف فرموده چنین ارشاد داشت (کتب علیکم القصاص) فی القتلى الحر بالحر والعبد بالعبد والانثى بالانثی برشما نسبت به مقتول قصاص فرض کرده شد تا آزاد را عوض آزاد و غلام را بجای غلام وزن را بقصاص زن برسانید) در زمانه جاهلیه این قاعده نیز رائج بود که در قتل بالعمد اعطای معاوضه مالی را کافی می شمردند و بران دیت نام گذارده بودند. اسلام بران دستور نیز خط بطلان کشید و دیت را که يك گونه جرمانه است تنها در شبه عمد وقتل بالخطا جاز قرار داد ومقدار آنرا در حق ذمی و مسلمان یکسان عیان داشت. چنانچه درین آیت مذکور است و ما كان لمومن ان يقتل مومنا الا خطاء و من قتل مومناً فتحرير رقبة مؤمنة و دية مسلمة الى اهله ان كان من قوم بينكم وبينهم ميثاق فدية مسلمة الى اهله وتحرير رقبة مومنة : - یعنی در شان مسلمان نیست که دیگر مسلمانی را قتل نماید مگر بسهو و غلطی. و مردیکه مسلمانی را بغلطی و سهو بکشد پس يك غلام را آزاد نماید و بورثه مقتول دیت او را برساند واگر مقتول از میان قومی باشد که درمیان شما و آنها عهد و پیمانی به عمل آمده باشد بعد از رسانیدن ديت يك غلام مسلمان را نیز آزاد کند این امر به کمال صراحت در قرآن مجید مذکور است و امام ابو حنیفه نیز به همان منوال قائل بأن احكامست. لكن امام شافعی و دیگر ائمه در برخی از مسائل آن اختلاف نموده اند که نسبت بدان تصریح این اختلاف شانرا ما باکمال افسوس
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری ( ۲۷۱ ) موافقت فقه حنفیه بالنصوص شرعيه می نویسیم که مر تکب اغلاط شده اند ـ اول مخالفت باحضرت امام این است که امام شافعی و امام مالك و امام احمد حنبل قائل این امرند که « بعوض غلام آزاد بقصاص رسانده نمیشود » حالا نکه این چنین احکام بی رحمانه و تفرقه حر و غلام هرگز در قرآن ذکر نشده است اگر از تخصیص « الحر بالحر » استدلال میگیرند پس از تخصیص « الانثی بالانثی » باید بعوض زن مرد هم بقصاص نرسد حالا نکه قائل این قول احدی نیست « ۲ » امام شافعی برعکس امام صاحب دیت ذمی را کمتر از دیت مسلمان مقرر داشته اند . حالا نکه خداوند الفاظی را که نسبت بدیت مسلمان استعمال کرده همان عبارت را در باره آن اشخاص نیز ارشاد فرموده اند که با مسلمانان میثاقی را نموده متعهد گشته اند . بلا شبهه این خصائص عالی و نهایت فیاضی قوانین اسلامیست که حقوق اهل ذمه را مانند طبقه اسلامیه مقرر گردانیده اما جای افسوس است که بعضی اشخاص در همچه احکامات فیاضانه تاویلات غلط را مداخله داده اند ( ۳ ) بر خلاف امام اعظم امام شافعی در قتل عمد نیز اعطای معاوضه مالی را جائز می پندارد حالانکه در قرآن مجید در باره قتل عمد حکم قصاص وارد شده و بدادن دیت درین مسئله هیچ اجازت نداده است و اقتضای عقل نیز همین است چون در ایام جاهلیت واردات قتل وقتال مانند دعواهای عمومی محاکم عدلیه کثرت داشت ازین رو معاوضه مالی را دران نیز جائز می پنداشتند لکن اسلام ابداً اجازت بار تکاب همچه يك گناه عظیم و غلطی بزرگی نمیدهد ( ٤ ) امام شافعی در کیفیت قتل بر خلاف امام صاحب مساوات را لازمی میداند یعنی اگر قاتل کسی را بسنگ بسرش زده کشته باشد باید که صورت قصاصی او بزدن سنگ بر سرش باشد و اگر احدی را بآتش سوختانده باشد باید که او نیز در آتش سوختانده شود لکن بر امثال این مساوات هیچ لفظی در قرآن دلالت نمیکند . ( ۵ ) امام ابوحنيفه در قتل عمد اعطای کفاره را لازم نه میداند و امام شافعی قصاص و کفاره را معاً لازم قرار داده است حالا نکه قرآن مجید کفاره را باقتل بالخطا مخصوص داشت باقتل عمد هیچ ذکری از کفاره ننموده است .
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخری (272) موافقت فقه حنفیه بالنصوص شرعيه احکام وراثت در مسائل مهتم بالشان وراثت نیز دربین حضرت امام اعظم و شوافع اختلاف است و آن طریقه و پهلوی را که حضرت امام صاحب درین موضوع اختیار نموده صراحةً بنص قرآنی تطبیق دارد قواعدی را که اسلام نسبت بوراثت مقرر داشته از تمام قواعد و قوانین عالم علیحده ومستثنی بوده برچنان اصول نازك ودقیق مبنی است که علانیةً دلیل این سخن شده می تواند که ماسوای خدا ورسول‌الله باید دیگری واضع هیچ قوانین نباشد اصول اصلیهٔ وراثت آنست که اگر متوفی در حیات خود ملکیت وهستی خویش را بکسی بدهد -- از همان شخص می شود اما وی در بارهٔ جایدا د خویش عملیات وهدایات ننموده وفات یافت پس لحاظ ومراعات این امر کرده خواهد شد که تعلقات فطری متوفی بکدام بکدام مردم است و بچه تصادف باهر کدامی از آنها مناسبت وعلاقه مندی دارد تا بهمان تفاوت درجات مالك هستی وجایداد او بشوند . گو یا این هدایت معنوی ازطرف متوفی است که بر اقاربش به همین تناسب اموالش توزیع گردد . که وی باوشان ارتباط تعلقات و مناسبات داشت . اصول دوم که اصول عمومی (پولٹیکل اکانمی) است چنان میباشد که تقسیم نمودن دولت را بر اشخاصی بسیار ازین امر بهتر است که آن‌مال درمیان يك يا دو نفر محدود باشد این اصول عمده از نظرهای تمام اقوام دیگر مخفی مانده بود وازهمین واسطه قانون وراثت دیگر اقوام نهایت محدود و ناتمام است . در قانون عیسویان تمام اموال متروکه به پسر کلان میرسد . و دیگر اولاده اش بدون ازینكه يك چیزی را حسب مطلوب خویش دست برداشته بگیرد مستحق میراث نمیبا شند . در کیش اهل هنود نیز تنها پسر بزرگ مالك ملکیت پدر است ودیگر اولاده و برادران وپدر ومادر او از وراثت مطلق محرومند . لکن شرعیت اسلامی بنگاه بسیار دقیق آن تعلقات نازکی را که در بین متوفی و ورثه اوست نگریسته بهمان نسبت درجه ورثاء را بسه مراتب مقرر داشت ذوی الفروض ، عصبات ، ذوی‌الارحام . که این هرسه بالتصريح در فرقان مجید مسطورند مخصوصاً ذكر ذوى الارحام درين آيت بخوبی موجود است !
تحفة الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢٧٣) موافقت فقه حنفيه بانصوص شرعيه ( للرجال نصيب مما ترك الوالدان والاقربون ولكل جعلناموالى مما ترك الوالدان والاقربون واولى الارحام بعضهم الى بعض ) وامام صاحب نيز در احكام توريث همين مراتب سه گانه را مقرر داشته است لكن امام شافعى وامام مالك قطعاً ذوى الارحام را از استحقاق توريث محروم داشته اند چنانچه بنزد اوشان پدر کلان و برادر زاده ها و غيره در هيچ حال ميراث گرفته نميتوانند ، اين ذوات مكرمه ذوى الارحام را علم قرار داده ذوى الفروض وعصبات را از افراد او می پندارند چنانچه امام رازی این مسئله را در تفسیر کبیر مفصلاً تحریر داشته است اما این مفکوره صراحةً غلط است . نکاح وطلاق احکام متعلقه نکاح وطلاق در قرآن بسیار است و در بعض ازان مجتهدین باهم مختلف الآراء میباشند درضمن این مسائل اختلافی دو مسئله نهایت مهتم بالشان است که ما بتذکر آن در ین مقام می پردازیم ــ مسأله اول چنانچه قبلاً گفتیم « دختر اگر چه عاقله وبالغه باشد بنزد امام شافعی بدون از اجازت ولی خویش نمیتواند که ولایت نکاح خود را اشغال نماید » ــ امام ابو حنیفه میگوید که دختر عاقله وبالغه خودش اختیار نکاح خویش را دارد ــ در ین مسئله هر دو امامین موصوفین آیات قرآنی واحادیث نبوی را دلائل وتمسک برای خویش مقرر داشته اند محل مباحثه احادیث در اینجا نیست ــ استدلالی را که امام شافعی برین مقوله خویش گرفته است واو را در كتاب الام خويش بشد ومد تشريح مزید بیان داشته این آیه است ( واذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن فلا تعضلوهن ان ينكحن از واجهن ) وقتیکه شما طلاق دادید زنان وسر آوردن آنها عدت شانرا ، پس باز مدارید آنها را از نکاح کردن شان باشوهـران مجدده آنها امام شافعی میگوید که در « تعضلوهن » فاعل ولی است واین خطاب بسوی اولیای نکاح میباشد پس اولیاء را ازین جهت حق باز داشتن نسوان است از نکاح والاضرورت نهی چه بود ؟ امام شافعی جهت تائید این مطلوب خود از شان نزول این آیه نیز استفاده نموده ، میگوید چون معقل بن یسار عقد همشیره اش را باپسر عمش بسته بود بعد از چندی شوهر او زنش را طلاق داد اما
تحفة الامان فى سيرة النعمان حصه اخرى (٢٧٤) موافقت فقه حنفيه بانصوص شرعيه بعد از تکمیل عدت او ازان طلاق دادن خاتون خویش ندامت کشیده می خواست که مکرراً عقدش را باهمان زن خویش بربندد زن نیز بران مسئله راضی بود وقتیکه اطلاع این امر به معقل رسید گفت چون آن نکاح اولیه خودها را که من عقد کرده بودم فسخ نموده اید ازین جهت باز نخواهم گذاشت که عقد منا کحه شما بسته شود لہذا جہت ممانعت معقل ازین مسئله این آیه نازل شد * اگر این تاویل ومعنی را که امام شافعی درین آیه نمود ، خود ما در کتابش ملاحظه نمیکردیم ، ابداً برای قبولیت آن تصدیق نمیکردیم وباشکال تمام یقین کرده میتوانستیم که این قول امام شافعی است حال باید غور نمائیم این معنی را که امام شافعی ازین آیه گرفته است صحیح است یانی ؟ این امر بنزد عموم علما وائمه مسلم است که فاعل « طلقتم » ازواج است واین مخاطبه سوی شوهران میباشد حینکه این امر مسلم شد پس حتی در « تعضلوهن » نیز خطاب بسوی ازواج است ورنه طوریکه امام شافعی فاعل « تعضلوهن » اولیا را قرار داده است عبارت کاملاً بی ربط وبدمضمون میگردد زیرا که بران تقدیر ترجمۀ آن آیت چنین خواهد بود « ای شوهران وقتیکه شما طلاق دهید زنان را وآنها بعدت خود ها برسند پس ای اولیای نکاح شما آن زنان را از نکاح کردن شان ممانعت نکنید » درینصورت دربی ربطی معنی این آیه کیست که اشتباه ندارد چه درشرط بهمراه شوهران مخاطبه بعمل آمده است ودرجزا آنها را گذاشته با اولیای نکاح مخاطبه کرده شده است این کدام طریقه کلام است امام رازی با اینکه یکی از حامیان مذهب شافعی است تاهم در تفسیر کبیر خویش صراحةً می نویسد که :— واین معنی کاملاً غلط است وذات باصفات خالق البريات ابداً چنین اين يك كلام بی ربط نمیفرماید واگر این معنی را تسلیم هم نمائیم باز هم ازین آیت استدلال امام شافعی تمام نمی گرددزیرا که این امر ضروری نیست كه يك شخصی از چنان کاری ممنوع کرده که وی مستحق به تعمل آن نباشد * اکنون مانعی صحیح این آیه را بیان میکنم در زمان جاهلیت اکثریه چنین رواج بود که آنها زنان خویش را طلاق میدادند و از غیرت با اینکه عدت آنها هم مکمل می شد ، رواا دار نمی شدند که آن نسوان با دیگری هم بستر شوند لہذا آنها را ازنکاح
تحفه الامان في سيرة النعمان حصه اخرى (٢٧٥) موافقت فقه حنفيه با نصوص شرعيه نمودن با دیگری جبراً باز میداشتند . ایزد تعالی خواست تا آن رواج خراب را از میان آنها بردارد این احکام را نازل داشت که ترجمه صحیح آن چنین است : ـــ « ای شوهران وقتیکه شما زنان را طلاق دادید و آنها عده خود ها را تکمیل نمودند پس شما آنها را ازین امر باز مدارید که شوهر دیگر بگیرند » ــ امام صاحب ازین آیه چنان استدلال میگیرند وبطوریکه مسطور گشت ترجمه مینمایند که در معامله نکاح نسوان بالذات مختارند تائید این استدلال از لفظ « ینکحن » بیشتر میگردد زیرا که درین فعل نسبت نکاح بطرف زنان کرده شده نه بطرف اولیای نکاح ! دوم مسئله اعطای طلاق ثلاثه است . که بنزد هر چهار امام این امر مسلم است که اگر شخصی منکوحه خویش را یکبار سه طلاق بدهد ، طلاق واقع میشود وبعد ازان رجعت بدان عودت ممکن نیست . ایا اختلاف در بین شان درین امر است که آیا این چنین طلاق دادن مشروع است ، و یا ناجایز ؟ بنزد امام شافعی این چنین طلاق مشروع است و میگوید که ایزد پاك اجازه او را نیز داده است ــ ابو حنیفه آنرا حرام دانسته آن طلاق را ممنوع ، واین چنین طلاق دهنده را گنهگار میداند . استدلال امام صاحب این است که خداوند طریقه را که برای طلاق معین داشته درین آیه محدود است «الطلاق مرتان فامساك بمعروف او تسريح باحسان : ــ زنان را دو بار طلاق داده بعد ازان یا به نیکوئی خود را باز داشتن است ( یعنی رجعت کردن است ) و یا باحسان زن را گذاشتن است » ــ طریقه که درین آیت مذکور است حقيقةً دران ترکیب همان طلاق شرعی نشان داده شده است بعض از مردمان برین قول امام صاحب اعتراض نموده اند که اگر یکبارگی اعطای طلاق سه گانه جایز نباشد ، پس صورت نفاذ و وقوع آن چرا بعمل می آید ــ جواب این سوال بر يك بحث بسيار نازك مبنى است که موقع تفصیل آن درین مولفه مائیست مگر اینقدر بطور اجمالی باید دانست که )ممنوع بودن يك امر کارعلیحده است ونفاذ و وقوع آن چیزی دیگر چنانچه اگر يك پدر برای اولاده خود کم و بیش هستی و جایداد و ثروت خود را هبه کند و بخشد با اینکه شرعاً ممنوع است لکن اگر
تحفة الاخوان بسيرة النعمان حصه اخری (271) مساهات وتأويلات بعيده امامصاحب کدام باری انصاف دار این تفاوت و بی انصافی درین عمل اقدام نماید شرعاً آن فعل او شاذ میآید : مساهات وتأويلات بعيده امام صاحب اکنون میخواهم که این مبحث را خاتمه داده بگوئیم که مانسبت بامام ابو حنیفه عموماً چنان دعوی نمیآئیم که اکثری مسائل او صحیح ویقین میباشد - چون امام صاحب مراتب اجتهاد را داشت پیغمبر نبود لهذا در بعض از مسائل خويش ممكن است مرتکب اغلاطی که لازم نوع بشر است ، نیز شده باشد - نه امکان بلکه ماقاتا مدعی وقوع اغلاط و مساهات ايم واز همین رهگذر است که اگران عقیده مند اخلاص کیش او در بسیاری از مسایل به مخالفت او گرائیده اند - چنانچه در مسایل رضاع ، مدّت زمان خوردن خُبث ما در مذهب امام ابو حنیفه هیچ بالتأويل ، وعدم لزوم حدود زنا علاوه بر مدّت زمان ، ونفاز قضای قاضی ، وقتل بالمثقل ، همچو کلماتی نیست - وعلاوه بر نزدیکتر مسألۀهم خواهم بود - اكن مقصود ما درین موضع شمرها اینقدر میباشد تا بدانند که صائب الرای بودن مجتهد ممکن ومقصور است تا بدان اندازه امام اعظم صاحب الكبر وصائب الرای بودند :
خاتمه تحفة الامان في سيرة النعمان ( یعنی ترجمۀ سوانح عمری امام اعظم کوفی مصنفة علامة ) ( مغفور وفهامة مبرور ) ( شبلی نعمانی ) از خامۀ بندۀ عاصی مدیر اسبق « اتحاد مشرق » حال نگارندۀ ( حضور امیر معظم غازی ) ( برهان الدین کشککی ) که در سنۀ ۱۳۰۴ شمسی بنابر التماس برخی از دوستان معظم واحبای مکرم در حیز تحریر آمده بعد از ملاحظه و باز دید ( دار التاليف وزارت معارف ) ( وتصويب ع . ج . ١ . ح فيض محمد خان وزیر ) ( در مطبعۀ حروفی ریاست شرکت رفیق طبع گردید )
خاتمه تحفة الامان فى سيرة النعمان (۲۷۸) ذكر تلامذۀ ارشد امام اعظم رح بسم الله الرحمن الرحيم (تلامذۀ ارشد حضرت امام رح) اگر چه در ممالك ايشانى تعلقات استادى و شاگردى على العموم مناسبات قوى و تعلقات عالى را ايجاد مى نمايد . لاكن برخى از تلامذه را بنابر وجوه مختلفه آنچنان خصوصيت و دل چسبى با استاد پيدا ميشود كه بهر جائى نام استادش مذكور گردد حتماً با او نام شاگردش نيز ياد ميشود ، مادر حصهٔ اولين مولفه خويش بسوى اين واقعه ايمائى نموده ايم كه دايرۀ تدريس امام ابو حنيفه باندازه وسعت داشت كه دايرۀ حكمرانى خليفهٔ وقت ازان بيشتر وسيع نبود حافظ ابو المحاسن الشافعى اسماء (۹۱۸) نهصد هجده تن از شاگردان امام صاحب را بقيد نسب ومسكن تحرير داشته كه تماماً از حلقه تعليم او مستفيد گرديده اند در جمعيت عظيم تلامذۀ امام صاحب چند ذوات مكرمۀ آنچنان اشخاصند كه بدون از مساعيات جميلۀ آنها تاريخ علمى امام صاحب ناتمام میماند ـ آن چهل تن از علماى متبحر آن وقت كه با حضرت امام در ترتيبات وتدوين مسائل شركت داشتند تماماً شاگردان رشيد واخلاص مند او بودند ـ كار نامه بزرگ زندگانى امام صاحب مسائل فقهيه است لهذا نا ممكن بود كه در تاريخ علمى او از تذكر وتعرب آن ذوات معظمه كه در هميچه يك كار مشكل وبزرگى شركت ومعاونت نموده اند پهلوتهى كرده شود حالات آنها در حقيقت با تاريخ امام صاحب وابسته است بلکه ازان نسبت به فقه حنفى يك راى اجمالى نيز قائم ميگردد و از عظمت و شان بزرگى آنها اندازۀ عمده گى و خوبى فقه حنفى نيز بخوبى كرده ميشود وعلاوه بران از رتبۀ بزرگ استاد علام شان حضرت امام صاحب نيز بخوبى باثبات ميرسد ـ چه شخصيكه شاگردان او اينچنين مراتب و مقامات عاليشانى را اشغال نموده استاد او شان را کدام پایه واندازه خواهد بود . خطيب بغدادى در طی حالات محدث مشهور وكيع بن الجراح (كه ما در آتيه
خاتمه تحفة الامان فى سيرة النعمان (۲۷۹) ذکر تلامذة ارشد امام اعظم رح ترجمه مستقل اورا می نویسیم) مسطور داشته که روزی بنزد اوچند تنی از علمای وقت حاضر بودند در ضمن مکالمه یکی از آنها گفت که ابوحنیفه درین مسئله غلطی نموده است وکیع گفت ممکن نیست که امام صاحب غلطی نموده باشد زیرا که در وقت ترتیب وتدوین فقه بهمراه او ـ ابو یوسف ـ وزفر که در قیاس ـ ویحیی بن زائده وحفص بن غیاث ـ وحبان ومندل که در حدیث ، وقاسم بن معن که در لغت وعربیت وداود الطائى وفضيل بن عياض که در زهد وتقواى عديل ومثيل وبرابر آنها احدى نبود و درهمان فنون مخصوصه هر کدام آنها صاحب ید طولی بودند ، شرکت داشتند پس چه طور میتواند شد که وی غلطی نموده باشد ؟ وبکدام لحاظ این ذوات رفیع الدرجات بران سکوت نموده خواهند بود ؟ الحق که اعزاز ورتبه شاگرد برای استاد باعث تفخر ومباهات است واگر این فخر صحیح باشد در تمام تاریخ اسلام هیچ مردی بیشتر از حضرت امام ابو حنیفه مستحق این مفخرت نیست اگر امام صاحب اینچنین دعوی میکرد که شاگردان او شیخ واستاد وائمه بزرگ ومجتهدین معظم میباشند این دعوی او بالكل درست وبجا بود ـ امام شافعی همیشه میگفت که من از امام محمد باندازۀ يك بارشتر علم را حاصل نموده ام ـ امام محمد همان شاگرد مشهور ومعروف امام صاحب است که مدتهای متمادی بشرف صحبت او مشرف بود تمام عمرش را در حمایت مذهب حنفی مصروف داشته است اگر از روی انصاف گفته شود اکثری از شاگردان حضرت امام صاحب مانند قاضی ابو یوسف وامام محمد باندازۀ علمای کامل وفضلای عامل بودند که اگر از تبعیت امام صاحب علیحده شده ادعای اجتهاد بالاستقلال را مینمودند همانا که طریقه آنها نیز جداگانه قائم گشته مانند امام شافعی وامام مالك به هزار ها ولكها نفر بشرف مقلدی آنها خودها را مفخر میداشتند . آن علوم مذهبی که در زمانۀ حضرت امام ابو حنیفه براوج تعالی وترقی عروج داشت فقه وحدیث واسماءالرجال بود این سخن بسیار قابل لحاظ است آن اشخاصیکه درین علوم یدطولی داشتند وارکان آن پنداشته میشدند على العموم حلقۀ شاگردی حضرت امام صاحب را درگوش داشتند ومدتهای مدیدی بشرف مكالمه و مصاحبه
خاتمه تحفة الامان فى سيرة النعمان (۲۸۰) ذكر تلامذه ارشد امام اعظم رح آنجناب افتخار داشتند و همیشه از فیوضات تعلیم و تدریس او تشكر و بر هدایات و ارشادات او مقر ومعترف بودند نسبت به شاگردان او درعلوم فقهیه احدی انكار كرده نمیتواند لكن در شاگردی او در علوم روایت واحادیث عجب نیست كه اكثری از مردمان متحیر و متعجب خواهند ماند - واین تحیر و تعجب نیز چندان بیجا نیست زیرا كه علی العموم شاگردان او فقیه بوده در احکامات و مسائل دینیه شهرت دارند آن محدثینی كه بعز شاگردی امام صاحب مشرفند - اگرچه بجای خود هر كدامی از آنها مشهور و معروف میباشند . اما چون تعلق شاگردی آنها با حضرت امام چندان مشتهر نیست لهذا درین موقع نام اشخاصیکه مذكور میگردد بهمراه آن ذكر این خصوصیت كرده خواهد شد وجهت تائید و توثیق آن حواله كتب مشهوره معروف رجال نیز داده میشود . خواهش مندیم كه از میان آن تلامذه بیشمار حضرة امام صاحب تنها ما بذكر حالات مختصره همان چهل تن به پردازیم كه بهمراه او در تدوین و ترتیب مسائل فقهیه شركت داشتند ـ اما جای بسیار افسوس است كه ما بجز از چند ذوات مكرمه ذیل از اسمای سامیه دیگران اطلاعی نداریم آن تلامذه رشید حضرت امام را كه ما آنیاً حالات مختصره شان را زینت افزای این مولفه خویش می نمائیم حسب ذیل می باشند - قاضی ابو یوسف - زفر - اسد بن عمر - عافية الاذوی - داؤد الطائی - قاسم بن معن - علی بن مسهر - یحیی بن زکریا - حبان - مندل - و علاوه برین ذکر آن شاگردان نیز ضروری است که در فن احادیث و رجال امام وقت بودند و ما اولاً این مبحث را از اسمای سامی شان ابتداء مینمائیم : - ـ ( یحیی بن سعیدالقطان ) ـ سلسله فن رجال ازو ابتداء یافته علامه ذهبی در تذکرة الحفاظ می نویسد اولین شخصیکه فن رجال را نوشته یحیی بن سعید القطان است و بعد ازو درین فن از جمله شاگردانش یحیی بن معین - علی بن المدنی - امام احمد حنبل - عمرو بن علی القلاس - ابو خثیمه - گفتگو نموده اند - و بعد از انها شاگردانش یعنی امام بخاری و مسلم و غیره - نیز درین موضوع مذاکرات کرده اند . مراتب او باندازه در فن حدیث بود وقتیکه او بر مسند تدریس می نشست امام احمد حنبل و علی بن المدنی و غیره مؤدبا
خاتمه تحفه الامان فى سيرة النعمان (۲۸۱) ذكر تلامذه ارشد امام اعظم رح به پیشگاه او ایستاده تحقیق می نمودند و تعلیم میگرفتند ـ سلسله تدریس او زیاده تر بعد از عصر الى المغرب دوام میداشت ( ملاحظه شود فتح المغیث و جواهر المضيه ) و در تنقید و تحقیق روات احادیث باندازه قابلیت و مهارت داشت که علی العموم ائمه احادیث میگفتند هر کسی را که یحیی گذاشته و ازو صرف نظر نموده است ما نیز بدو اهمیت و اعتبار نمی دهیم ـ یکی از اقوال مشهوره امام احمد حنبل است که « ما رایت بعینی مثل يحيى بن القطان من مجتنهاتم مثل و نظیر یحیی را ندیده ام » با همین فضل و کمال خویش عموماً بحلقه تدریس امام ابو حنیفه شمولیت می ورزید ـ و بر شاگردی او افتخار داشت با اینکه تا آن زمان تقلید رواج معنی را در خود نگرفته بود تا هم یحیی در اکثری از مسائل پیروی امام صاحب را می نمود و میگفت « قد اخذنا باكثر من اقواله ـ ما در بسیاری از مسائل پیروی حضرت امام اعظم را بر خود الزم شمرده ایم » در موقعی که علامه ذهبی بتذکره حالات وکیع بن الجراح پرداخته است مینویسد که يفتى بقول ابی حنیفه و كان يحيى بن القطان یفتی بقوله وكيع برقول ابی حنیفه فتوا می داد و همچنین یحیی نیز در مسائل برقول او فتوا میکرد ـ این جناب در سنه ۱۲۰ تولد یافت و در سنه ۱۹۸ بمقام بصره وفات کرد . ( عبدالله بن المبارك ) نووی محدث در تهذيب الاسماء واللغات بتذكر این جناب بدین الفاظ پرداخته است عبدالله المبارک آنچنان امام ایست که با مامت وجلالت او در هر باب على العموم اجماع کرده شده است و از یاد کردن نام او رحمت خداوندی نازل میگردد ـ و از محبت او امید مغفرت بخاطر پرورا نیده میشود ـ رتبه را که در فن حدیث اشغال نموده بود اندازه آن ازین امر میشود که عموم محدثین اوشان را لقب اميرالمومنين في الحديث را داده بودند ـ و دريك موقع یکی از شاگردانش اورا چنین خطاب داد که « يا عالم المشرق » درین محل امام سفیان ثوری که محدث مشهور است موجود بود گفت ای طلبه چرا روادار ظلم می شوید و عبدالله را عالم مشرق میگوئید حالانکه او عالم الشرق والغرب است ـ امام احمد حنبل میگفت که « بیشتر از عبدالله بن المبارك در عصر او احدی در تحصیل احادیث کوشش نموده است » خود عبدالله بن المبارك بيان مي نمود
خاتمه تحفة الامان في سيرة النعمان (۲۸۲) ذكر تلامذه ارشد امام اعظم رح که من « از چهار هزار شیوخ احادیث آموخته‌ام و از هزار تن اوشان روایت می‌نمایم » در صحیح بخاری و مسلم هزار احادیث از وی مرویست (ملاحظه نموده ترجمه عبدالله بن المبارك خلاصه تهذیب الکمال) الحق که وی يك رکن بزرگی از ارکان حدیث است. و در فقه وحدیث تصنیفات بسیاری نموده که متأسفانه در این ایام یکی از انها بنظر نمی‌خورد فضل و کمال وزهد او باندازه مردم را منقاد و مسخر نموده بود که آن رتبه برای سلاطین بزرك آن عصر میسر نبود - یکمرتبه خلیفه هارون رشید برقه رفت و در همین موقع عبدالله بن المبارك نيز بدانجا تشریف برد . وقتیکه خبر ورودش در انجا كسب اشتهار نمود جوق جوق مردمان دوان دوان افتان و خیزان برای پذیرائی او حاضر شدند و كثرت انام واز دحام باندازه رسیده بود كه کفش‌های بسیاری مفقود و اکثری از مردمان اذیت یافتند و غلغله و همهمه بیشماری برپا گشت یکی از اهل حرم هارون رشید چون شور و غوغا را اصغاء نمود على الفور بغرفه قصر دویده بنظاره این منظره مشغول گشته متحیرانه پرسید که این چه حال است؟ مردم گفتند که این همهمه جهت مراسم استقبال يك فقيه خراسانی ایست که عبدالله بن المبارك نام دارد - آن زن گفت که در حقیقت سلطنت نام این چیز است آیا بمقابل این حکومت هارون رشید را هم حکومت باید گفت - که در همچه مواقع باطراف وجوانب او عجز از پولیس و افراد نظامی احدی بنظر نمی‌خورد (ملاحظه شود ترجمه عبدالله بن المبارك بتاریخ ابن خلدون) وی از شاگردان مشهور امام اعظم است. و با او نهایت خلوص داشت و همیشه اعتراف می‌نمود که هرچه برایم حاصل شده از فیض صحبت امام ابوحنيفه و سفیان ثوری است که این از جمله اقوال مشهوره اوست لولان الله اغاثی بابی حنیفة و سفیان کنت کسائر الناس اگر خداوند بواسطه امام اعظم و سفیان ثوری دستگیری مرا نمیکرد پس من پیشتر از اشخاص معمولی نمیبودم (تهذيب التهذيب ترجمه ابو حنيفه) در اوصاف و مدح امام صاحب بسیاری از اشعارش منقول است و خطیب بغدادی در تاریخ خویش نیز چند اشعارش را نقل نموده است که ما ازان جمله بنقل يك بيت آن اكتفا ميكنيم رأيت ابا حنيفه حين تولى و يطلب علمه بحراً عزيزاً
خاتمه تحفة الامان في سيرة النعمان (٢٨٣) ذكر تلامذه ارشد امام اعظم رح باشنده مرو بود و در سنه ۱۱۸۰ تولد یافته و در سال ۱۸۱ ھ بمقام هیت برحمت پیوست — يحيى بن زکريا بن ابی زائده — یکی از محدثین مشهور بود — علامه ذهبی در تذکرة الحفاظ خویش تنها بذکر آن اشخاص پرداخته که آنها حافظ حدیث بوده‌اند چنانچه نام یحیی را نیز درین کتابش داخل نموده و در آن طبقه نام او را از دیگر محدثین بیشتر ذکر کرده است علی بن المدنی که استاد مشهور امام بخاریست «میگفت که در زمانه یحیی بر یحیی خاتمه علم بود (میزان الاعتدال ترجمة يحيى ١٢) در صحاح سته از مرويات او بسیاری از احادیث میباشد ووی فقیه و محدث بزرگی بود و در هر فن ید طولی داشت ( صاحب کمالات اعلی بود چنانچه علامه ذهبی در میزان الاعتدال ترجمه او را بدين الفاظ شروع نموده است احد من الفقها الكبار والمحدثين الاثبات. وی از ارشد تلامذه امام ابوحنيفه و مدت مدیدی بشرف صحبتش فائز بود تا اینکه مصنف تذکرة الحفاظ او را بلقب صاحب ابی حنیفه یاد کرده است و در تدوین مسائل فقهیه نیز شريك امام اعظم بود امام طحاوی مینویسد « كه او تا به سی سال با حضرت امام صاحب در ترتیب مسائل فقه شمولیت داشت اگر چه این تعین مدت صحیح نیست تا هم درین امر جای هیچ شبهه نیست که وی مدت بسیاری با امام صاحب در تدوین مسائل مشاعلت داشت و مخصوصاً خدمت تصنیف و تحریر آن بردوش او می بود ( ملاحظه شود ترجمة يحيى در جواهر المضيه ) در « میزان الاعتدال مسطور است بنزد بعضی از مردمان اولین مردیکه در کوفه تصنیف نموده یحیی است » چون کار تحریر مسائل فقهیه در حلقه تصنیف امام ابوحنيفه بدو تعلق داشت ازین رو ممکن است که بعضی از اشخاصی او را مصنف مستقل تصور نموده باشند در مداین به منصب قضا ممتاز بود و در همانجا در سنه ۱۸۲ وفات نموده و عمرش ۶۳ سال بود — ( وكيع بن الجراح )— وی از ارکان فن حدیث پنداشته میشود امام احمد حنبل بر شاگردی او تفخر ومباهات میکرد وقتیکه او از وی حدیثی را روایت مینمود قبل از آغاز حدیث این الفاظ را میگفت که « این حدیث را به من شخصی روایت نموده است که چشمهایم
خاتمه تحفة الامان في سيرة النعمان (٢٨٤) ذکر تلامذه ارشد امام اعظم رح مثل و نظیر او را ندیده است ، ملاحظه شود ( ترجمه وکیع بن الجراح در تهذیب الاسماء واللغات ۱۲ نووی ) یحیی ابن معین كه يك ركن اعظم فن رجال بود میگفت من این چنین شخص را ندیده ام که او برابر و کیع ترجیح دهم ، اکثری از ائمه حدیث نسبت بدو امثال این الفاظ را گفته اند ـ در بخاری و مسلم روایات وی نیز پیشتر مذکور است ـ و در فن رجال هم آراء وروايات وی بسیار صحیح ومستند پنداشته میشود . این یکی از شاگردان خاص امام اعظم بودوازوی احادیث بسیاری را روایت میکند و در اکثری از مسائل تقلیداو را مینمود وبر قول او همواره فتوی میداد خطیب بغدادی در تاریخ خویش مینویسد كان يفتى بقول ابى حنيفه وكان سمع منه شيئاً كثيرا ( حافظ عبدالبر در خاتمه فصل اول عقود الجمان بجاى « شيئاً » لفظ حدیثاً را تحریر داشته است که صراحةً مؤید وشاهد قول ماست ) و علامه ذهبی نیز در تذکرة الحفاظ به تصدیق این قول پرداخته است واو در سنه ۱۹۷ وفات کرده است . ـ ( يزيد بن هارون ) ـ امام مشهوریست در فن احادیث و ائمه بزرگی مانند ـ امام احمد حنبل وعلى بن المدينى ـ ويحيى بن معين وابن ابي شيبه وغيره بشاگردى او افتخار داشتند وعلامه نووی مینویسد ممکن نیست که تلامذۀ او شمار کرده شود یحیی بن ابی طالب بیان میکند که من در حلقه تدریسش شريك بودم خواستم كه تخمین تلامذه اورا بكنم کم از کم آنها را هفتاد هزارکس قیاس نمودم علی بن المدنی استاد امام بخاری میگفت که من هیچ کس را بیشتر از وحافظه الاحادیث ندیده ام ـ در کثرت حدیث مردم مثال او را تقدیم می نمایند وخودش اظهار میداشت که من بقدر بیست هزار حدیث را بياد دارم ( ترجمه يزيد بن هارون در تهذیب الاسماء واللغات نووى ) در فن حدیث افتخار به تلمذ امام ابو حنیفه داشت علامه ذهبی در تذکرة الحفاظ در موقعیکه بتذکر اسماء آن اشخاص پرداخته که آنها از امام صاحب احادیث آموخته اند نام او را نیز ذکر نموده است مدتی بصحبت امام صاحب مانده لهذا بوی موقع درستی برقائم نمودن رأیش بر اخلاق وعادات امام صاحب میسر گشته بودووی میگفت كه من بابسیاری
خاتمه تحفة الامان فى سيرة النعمان ( ٢٨٥ ) ذكر تلامذه ارشد امام اعظم رح از اساتذه و شيوخ ملاقى شده ام مگر احدى را كه بيشتر از امام صاحب صاحب علم و كمال باشد نيافته ام ( ملاحظه شود تهذيب الاسماء واللغات ) در سنه ١١٧ تولد يافته ودر سنه ٢٠٦ برحمت ايزدى پيوست . ( حفص بن غياث ) محدث بزرگ است خطيب بغدادى اورا كثير الحديث نوشته و علامه ذهبى او را در حفاظ حديث محسوب داشته امام احمد حنبل و على بن المدينى ازو روايت نموده اند و درين خصوصيت امتياز داشت تمام روايات را از ياد بيان مينمود كه كتاب و كاغذ و قلم بنزدش نميبود ـ و احاديثى را كه بدين طور روايت كرده عده آن تا سه چهار هزار حديث ميرسد [ملاحظه شود ميزان الاعتدال ترجمه شود حفص ١٢ ] و از تلامذه ارشد حضرت امام بشمار رفته است چند تنى از شاگردان امام صاحب چندان بدو تقرب و اخلاص داشتند كه هميشه او نسبت بدانها میگفت « كه تسكين ده خاطر غمگين و تسلى ده دل حزينم ميباشيد » و نسبت بحفص نيز امام صاحب همين الفاظ را فرموده اند ( ملاحظه شود ترجمه حفص بن غياث در جواهر المضيه ) در تاريخ مختصر بغدادى مسطور است كه وى از شاگردان مشهور امام ابوحنيفه است وى مدتى از تعلقات دنيوى آزاد بود بالاخر ضروريات معاشيه اورا تنگدست و پريشان ساخته درسنه ١٧٧ هارون الرشيد از شهرت علم و كمالات او استحضار يافته اورا طلب داشته بر مسند قضا متمكن ساخت از آنجا كه وى زير بار قرض بود مجبوراً آن عهده را قبول ارشد چون قاضى ابو يوسف قاضى القضات آن وقت بود وعموم تقرر قضات بدو مفوض بود و اين تعين حفص بر خلاف اجازه او بعمل آمده بود لهذا با عضاى خويش چنان هدايت نمود كه فيصله جاتى كه از نزد حفص بطور مرافعه بنزد اوشان ميرسد آنها به بسيار غور و دقت آنرا ملاحظه دارند و اگر نكته چينى را دران مدخل بود دريغ نفرمايند لاكن هر چند كه در فيصله جات و احكامات او غور و خوض نمودند هيچ چيزى را نيافته بالعكس تمامش را صحيح ودرست ميافتد بالاخر خود قاضى القضات صاحب اعتراف ورزيد كه با حفص تأئيدات خداوندى رفيق است ـ در سنه ١١٧ تولد يافته وسيزده سال در كوفه و دو سال در بغداد قاضى بود درسنه ١٩٦ بعالم جاودانى شتافت
خاتمه تحفة الامان في سيرة النعمان (٢٨٦) ذکر تلامذه ارشد امام اعظم رح (ابو عاصم النبيل)- نام وی ضحاك بن مخلد است ومحدث مشهور و یکمرد بسیار متورع و پارسا بوده در صحیح بخاری و مسلم از روایات وی بسیار احادیث مروی است علامه ذهبی در میزان الاعتدال مینگارد که برتویق او تمام علما متفقند امام بخاری روایت میکند که خود ابوعاصم بیان نمود که از وقتیکه من دانستم که غیبت حرام است من تابامروز غیبت کسی را نه نموده ام. نبیل، لقب اوست که بمعنی معزز میباشد درین امر اختلاف است که این لقب بکدام واسطه با نامش اتصال یافته؟ درین مسئله يك روایتی است که یکمرتبه بنابر کدام علتی شعبۀ محدث سوگند خورد که من بعدازین ابداً احادیث را روایت نخواهم کرد چون وی يك محدث علامه بود و از حلقۀ تدریس او طلبۀ بیشماری استفاده مینمودند ازین سوگند او برای مردم بسیار تشویش عائد گشت وقتیکه این اطلاع بابوعاصم پیوست على الفور بخدمت شعبه مشرف شده معروض داشت «که من در کفاره حلف تو غلام را آزاد مینمایم لطفاً سوگند تانرا شگستانده بروایت احادیث مشغول گردید» شعبه را برین شوق و همت وفیاضی او تعجب و حیرت دست داده فرمود: «انت نبیل!» این لقب را ازان وقت باو ارزانی داشته و بدو مشهور گشت (ترجمۀ ابوعاصم النبيل الجواهر مضيه ١٢) وی نیز از شاگردان مخصوص حضرت امام صاحب بود (الجواهر مضیه) خطیب بغدادی در تاریخ خویش مینویسد که روزی کسی پرسید که «سفیان ثوری زیاده ترفقیهه است؟ و یا امام ابو حنیفه» گفت موازنه در اشیائی کرده میشود که یکچیزی با دیگر چیزی تعلق و مناسبت داشته باشد ابوحنیفه بنیاد فقه را گذارده است و سفیان تنها یکمرد فقیه بود- در سنه ۲۱۲ بعد ازینکه نود (۹۰) سال زنده گانی نموده وفات یافت...... (عبدالرزاق بن همام) علامه ذهبی ترجمۀ او را بدین الفاظ نموده است احد من الاعلام الثقات محدث نهایت ناموری بود -- صحیح بخاری ومسلم وغیره کتب احادیث از روایات او مالامال است محدثی از امام احمد حنبل پرسید «که آیا شما بزرگتر از عبدالرزاق کسی را در حدیث
خاتمه تحفة الامان في سيرة النعمان (۲۸۷) ذکر تلامذه ارشد امام اعظم رح سراغ دارید » ؟ گفت نی .. ائمه بزرگ حدیث مانندسفیان بن عینیه ، یحیی بن معین علی بن المدینی امام احمد حنبل در فن حدیث شاگرد او بودند طلبه علم حدیث بعد از قطع منازل بعیده بخدمت او جهه تحصیل احضار میشدند — تائینکه بعض اشخاص میگویند که ما بعداز زمانه رسول اکرم ص هیچ نس ازطلبه بدین اندازه ازمقامات بعیده بغرض تحصیل و تعلیم مسائل نیامده است که به نزد عبدالرزاق می آمدند — ( ملاحظه شود ترجمه عبدالرزاق در کتاب معانی الاثار و تاریخ یافعی ) در فن حديث يك تاليف بزرگ او « بنام جامع عبدالرزاق » مشهور است وامام بخاری بدین امر معترف است که « من ازان کتاب استفاده نموده ام » علامه ذهبی در میزان الاعتدال خود در تعریف آن کتاب می نویسد که « خزانه علم است » وی در فن حدیث تلمیذ امام ابوحنیفه بود ازمقامات مختلفه عقود الجمان معلوم میشود که وی بیشتر درصحب امام صاحب مانده است چنانچه نسبت باخلاق وعادات امام صاحب اقوال وی دراکثری از کتب مذکور است — این مقوله یکی از اقوال اوست که « من احدی را بیشتر حلیم وبردبار از امام اعظم ندیده ام » در سنه ١٢٦ تولد و در سنه ٢١١ وفات یافته — ( داود الطائی ) خدا بوی عجب حسن مقبولی عطا نموده بود — صوفیه او را يك مرشد کامل خودش میدانند در تذکرة الاولیا مقامات عالیه اومذکور است — فقها خاصه فقهای حنفی تماماً قائل بعلمیت و تفقه او میباشند و محدثین نسبت بدو مینویسند که « ثقته بلا زاغ » و در حقیقه وی مستحق تمام این اوصاف نیز بود — محارب بن دثار که يك محدث مشهور یست میگفت که اگر داؤد در ازمنه سابق میگذشت همانا که ایزد پاك قصه اورا در قرآن میفرمود اولا به تحصیل علوم فقه و احادیث همت بر گماشته متعاقباً در علوم کلامیه صاحب لیاقت و مهارت تام گردید و مشاغلات بر مباحث و مناظره ورزید روزی در ضمن مناظره و مکالماتی که با يك نفر داشت چند سنگر یزه را که در دست داشت بروی افگند آنمرد گفت « ای داؤد دست و زبانت معاً درازی را اختیار نموده است » این کلام بروی باندازه تاثیر کرد که بعد از چندی قطعاً از مباحثه و مناظره صرف نظر نموده اندکی در علم کلام مشغولیت مینمود تا اینکه تمام کتب خانه خودرا بدریا
خاتمۀ تحفةالامان فی سیرةالنعمان (۲۸۸) ذکر تلامذه ارشد امام اعظم رح غرقاب نموده از دنیا قطع تعلق نمود ـ امام محمد رح میگفت که من اکثر نزد داؤد جهة پرسیدن بعضی مسائل میرفتم وی اگر مسئله عامی و ضروری میبود بجوابش می پرداخت والا سررا تکان داده میگفت « ای برادر مرا بگذار که در پیشم دیگر امورات ضروریه است » وی یکی از شاگردان مشهور امام صاحب میباشد خطیب بغدادی وعلامۀ ذهبی ودیگر مورخین بهر مقامی که بتذکر امام ابوحنیفه پرداخته اند شاگردی اورا بخصوصیت تمام یاد کرده اند ـ داود هم در تدوین فقه همراه امام صاحب شرکت داشت ویکی از اعضای معزز آن مجلس پنداشته می شد و در سنه ۱۶۰ وفات کرد علاوه براین محدثین ، دیگر روات نیز مانند فضل بن دکین حمز بن عبدالزیاد ـ ابراهیم بن طهمان ، سعد بن اوس عمرو بن میمون ، فضل بن موسٰی و غیره ارباب روایت نیز در زمرۀ تلامذۀ امام ابوحنیفه مشمول بودند ـ اما ما تنهای تذکرهان اشخاص پرداختیم که تلامذۀ مخصوص حضرت امام گفته میشوند و مدتهای مدیدی بشرف مصاحبه وتدریس او افتخار داشته ازوی مستفیض شده اند ـ فقه‍ای که در تدوین فقه با امام صاحب شرکت داشتند قاضی ابو یوسف اگرچه عزیمت ومنزلت و علمیت ودرايت او قابل آنست که به تحرير يك تذکرۀ علمی مستقل او پرداخته شود زیرا که در آنوقت بیشتر اندازۀ علم و کمال وفضل او کرده میشود لاكن این کار فرصت است اگر توفیق خداوندی باکسی رفیق باشد همانا که اتمام آن کار در خود اشکالی ندارد ـ نظر بموضوع این کتاب مقصدم اینقدر است که تاریخ مختصرۀ اش را قلمبند نمائیم تا که ازان بر حیات علمی وکمالات وفضائل او یکرأی اجمالی قائم شده بتواند ، نسب اتسیش با انصار اتصال دارد ومورث اعلی اوسعد بن حبته که یکی از اصحاب رسول الله (ص) است ، میباشد والدش یکمرد عاجزی بودکه از اجوره کاری ورنجبری خود امرار حیات خویش را می نمود قاضی ابو یوسف در سنه ۱۱۳ یا سنه ۱۱۷ در کوفه تولد شد اگرچه او از زمان صباوت خویش شوق نوشتن وخواندن را داشت فاما والدین او را اجازه نمیداد میخواست که کدام صنعت
خاتمة تحفة الامان فى سيرة النعمان (٢٨٩) ذكر تلامذه ارشد امام اعظم رح وپیشه را آموخته احتیاجات خانه گی را مرفوع نماید - با آنهم در هر موقعیکه قاضی صاحب را فرصت مساعدت میکرد علی الفور بمجلس علماء وفضلاء مشرف میگشت روزی در حلقه تدریس امام ابوحنیفه نشسته بود پدرش درعقب او آمده او را بزور از آنجا بدرکرده باخود برده در خانه بعد از ترهیب وتادیب مزید او را فهمانید که اگر ابوحنیفه مشغله علمی را اختیار نموده است اورا خداوند از طرف رزق خاطر جمع داشته از تمام احتیاجات خویش فارغ است تو که مبتلا بفقر وفاقه وعائله ات برنج ومصیبت مبتلا است چه طور میخواهی که مانند ابوحنیفه باشی - لهذا قاضی صاحب مجبوراً دست از نوشتن وخواندن گرفته بهمراه پدر برطبق خواهشات او ماندنش را فیصله کرد امام صاحب بعد از چندی پرسید که « یعقوب چرا درین چند روز نمی آید » چون او را این اطلاع باز پرسی واستفسار حضرت امام معلوم شد بخدمت وی حاضر گشته اورا از تمام کوائف اطلاع بهم رسانید امام صاحب او را مخفياً يك خریطه که در آن صد درهم بود داده بدو گفت حینیکه این مبلغ بمصرف رسید باز بمن اطلاع بده چنانچه الی الآخر حضرت امام در معاونت ودستگیری وتسهیلات تعلیمی او بذل مساعی فرموده تا اینکه قاضی صاحب در تمام علوم وفنون استاذ وقت خویش گشت . قاضی ابو یوسف علاوه از امام صاحب بخدمات دیگر اساتذه عصر نیز مشرف گشته تحصیل نموده است ازاعمش ، هشام بن عروه سلیمان تمیمی ، ابو اسحاق شیبانی يحي بن سعيد وغیره رواة احادیث را روایت نموده ازمحمد بن اسحاق مغازی وسیر را درس گرفته واز محمد بن ابی برخی از مسائل فقهیه را اندوخته است خداوند او را چنان ذهن وقوة حافظة قوی عطا نموده بود که در يك زمانه به تحصیلات تمام این علوم وفنون میپرداخت محدث مشهور حافظ بن عبدالبر مینویسد که ابو یوسف بنزد محدثین چون حاضر میشد در يك جلسه پنجاه (٥٠) تا شصت (٦٠) حدیث را شنیده او را در همان روز یاد میکرد . تازمانیکه امام صاحب حیات داشت على العموم قاضی صاحب بحلقه تدریس او حضور میداشت بعد ازوفات استادش خواست که بادربار مناسباتی را برای خویش تولید نماید خلیفه مهدی عباس اورا در سنه ١٦٦ برمسند قضا برگماشت
خاتمة تحفة الامان في سيرة النعمان (۲۹۰) ذکر تلامذه ارشد امام اعظم رح مابعد از (مهدی) جانشین آن هادی نیز آن عهده را برقرار ماند لاکن هارون رشید چون از علمیت ولیاقت ودانشوری او مطلع گشت اورا برعهده قاضی القضاتی تمام ممالك اسلامی افتخار بخشید واین آنچنان عهدۀ ایست که اولین بار اورا در تاریخ اسلام قاضی ابو یوسف اورا بدان خوبی وعمدگی اشغال داشته قبل ازو بدین منصب احدی فائز نشده بود بلکه در زمانۀ ما بعد هم بجز از قاضی احمد بن ابی داود دیگر کسی بدان مفخر نگردیده است آن ترقیات وتنظيمات وتنسيقاتی را که قاضی صاحب در امورات عدلیه درازمنۀ قضاوت خویش که حکم وزارت عدلیه را داشت بانجام داده اگر مستقلاً تحریر گردد يك دفتر بزرگی خواهد انجامید . بظهر پنجشنبه پنجم ربیع الاول سنه ۱۸۲ وفات یافت محمد بن سماعه میگوید که درحالت نزع این الفاظ را قاضی ابویوسف میگفت « خدایا توبهتر میدانی که هيچ يك حكم وفيصله را دیده و دانسته برخلاف حكمت صادر ننموده ام وهمیشه کوشش من همین بود که تمام امورات را برطبق احکامات تو ورسول (ص) پاکت انجام دهم وقتیکه بعض مسائل مشکله برایم عارض میشد به تعاقب اقوال امام ابوحنيفه ميپرداختم و تاجائیکه معلومات دارم ابوحنیفه احکامات ترا خوب میدانست وعمداً از حق تجاوز نمیکرد » قاضی صاحب در عصر خویش یکی از متمول ترین اشخاص بود ودولت خود را نیز براه بسيار نيك وخوبى تصرف رسانیده در وقت موتس وصیت کرد که چهار لك روپیه ازاموالم برای فقراء مستحق مکه معظمه ومدينه وكوفه صدقت داده شود. قاضی صاحب درعلوم متعدد صاحب کمال بودند با اینکه شهرت مزیدش در علوم فقهیه بود اما در دیگر علوم نیز عدیل ونظیری نداشت ابن خلکان مورخ قول هلال بن یحیی را نقل نموده که « ابو یوسف حافظ علم مغازى وتفسير وايا العرب بوده مخصوصاً درعلوم فقهيه يك شخص بی مانند بود » درحدیث چنان مرتبۀ را حائز بود که اورا در حفاظ الحدیث شمرده اند وعلامۀ ذهبی ترجمۀ اورا در ضمن دیگر حفاظ الحدیث قلمبند نموده است یحیی بن معین میگفت « که دراهل الرای پیشتر از ابویوسف هیچ کسی حافظ الحدیث نبوده است » امام احمد حنبل درشان او گفته «كان مصنفاً في الحديث » مزلی که یکی ازشاگردان مشهورامام شافعی است . میگفت « ابو یوسف
خاتمة تحفة الامان في سيرة النعمان (۲۹۱) ذكر تلامذه ارشد امام اعظم رح اطبع القوم في الحديث : ( این قول را صاحب تذكرة الحفاظ نیز نقل نموده است ( خطیب بغدادی در تاریخ خویش قول امام احمد حنبل را نقل نموده وقتیکه مرا شوق علوم دامنگیر شد بخدمت ابو یوسف حاضر شدم . یحیی بن معین و امام احمد حنبل و غیره ائمه حدیث از ابو یوسف احادیث را آموخته اند علاوه برین دیگر چه دلیل برای عظمت شانش در کار است ( نسبت به قاضی ابو یوسف در کتب رجال جرحها نیز منقول است اما آنها عموماً ازین نا قابل اعتبار اند که مبهم میباشند و یا منشاء آن از اختلافات مسائل اجتهادی بوده است . ) مراتبی را که در علوم فقهیه نائل است ازان احدی انکار کرده نمیتواند ــ امام ابو حنیفه نیز معترف بکمالات او بود یکمرا تبه قاضی صاحب در بستر بیماری افتاده بود امام صاحب جهة عیادت او رفت چون از نزد او برآمد همراه رفقای خویش گفت « اگر خدا نخواسته این مرد وفات کرد گویا عالمی را هـلاك نمود » ( موت العالم موت العالم ) دیگر ائمه نیز بحدت ذهن و قوت فهم او اعتراف داشتند امام اعمش که یکی از محدثین مشهور آن عصر بود از قاضی صاحب مسئله را پرسید و جوابی شنید ــ امام اعمش گفت برین جواب سندی را هم بیاد دارید قاضی صاحب گفت سند آن فلان حدیث است که شما آنرا در فلان موقع بمن بیان فرموده اید امام اعمش گفت فرزندم یعقوب این حدیث مرا از وقتی بخاطر است که عقد والدین شما نیز بعمل نیامده بود لیکن مطلب صحیح او را از زبان تو الیوم فهمیدم ( ترجمه ابو یوسف در تاریخ ابن خلکان ) قاضی صاحب اولین شخصی است که در فقه حنفی تصنیف فرموده است در دیگر علوم نیز تصانیف متعددی دارد و ابن الندیم در کتاب الفهرست خویش اسماء تمام آنرا نیز نقل داشته است که متأسفانه یکی ازان کتب بنظر ما نرسیده تنها کتاب الخراج او را ملاحظه نمودیم لهذا نسبت بدان چیزی مینویسم هارون رشید نسبت بمسائل جزیه و خراج از قاضی صاحب بعض یاد داشتهای را طلب داشت وی بجواب او تحریرانی را ارسال داشت این کتاب گویا مجموعة همان تحریرات میباشد ( این کتاب در مطبع میریه مصر درسنه ۱۳۰۲ هـ بطبع رسیده است ) اگر چه درو مضامین متعددی میباشد لاکن زیاده تر مشتمل بر مسائل خراج است ازین رو میتوانیم که ما
خاتمۀ تحفۀ الامان فی سیرۀ النعمان (۲۹۲) ذکر تلامذه ارشد امام اعظم رح آنرا بنظامنامۀ مالیۀ عصر حاضره تعبیر کنیم ــــ درین کتاب اقسام اراضی بلحاظ حیثیت وتنوع ــــ وانواع مالیات و اختلاف حیثیت های دهاقین ــــ اقسام حاصلات زمین و دیگر مراتب ولوازمات آن بدان خوبی و دقت نظر منضبطه است و متعلق بدان چنان قواعدی را مقرر داشته که بلحاظ آن زمانه تعجب انگیز میباشد و در طرز تحریر او خوبی بزرگ آنست که نهایت آزادانه بوده در طی تسطیر هدایات جابجا بتذکر آن خرابیها ئیکه در انتظامات سلطنت موجود بوده بنهایت شدت و لهجه درشت پرداخت جلب توجه حکومت را بدان طرف نموده است ــــ چیزیکه بیشتر در تاریخ زندگانی قاضی صاحب قابل قدر گفته میشود تادیۀ فرائض منصبی اوست بکمال جرأت و پافشاری در زمان چنان شهریاری که نہایت جبار و خود پسند بود و مثال آن در دیگر ممالک ایشائی کمتر بنظر می آید در کتاب الخراج به هارون الرشید نوشته است که ای امیر المومنین اگر تو در ماهی یکمرتبه بعرض و داد مظلومین میپرداختی همانا که در زمرۀ آن سلاطین محسوب نمیشدی که از حال رعایا غفلت میورزند بلی اگر تو یکبار یا دو بار برای انصاف کردن در امورات مملکت و عرايض رعایا وپژوهش حال برا یا در بار می نمودی و این خبر به تمام اطراف و جوانب مملکت انتشار مییافت البته که دست ظالم از جان و مال و ملت مظلوم دور میگشت بلکه اگر این اطلاع تنها بعمال و حکام هم میرسید که امیرالمومنین در سال یکروز ملاحظۀ امورات سلطنتی و باز پرس از کارهای حکومتی را مینماید البته که بدو شـان جرأت این قدر مظالم وستمکیشی نمیدود . ماسوای قاضی صاحب احدی اینقدر جرأت نداشت که بهارون الرشید این الفاظ را میگفت جای تعجب است که امثال این اشخاص پاکیزه نفس نیز از حملۀ و اتهام دشمنان رستگاری نیافته اند بعضی مخالفین قاضی صاحب را يك شخص متملق و چاپلوس معرفی نموده جهت تائید این مدعای خویش چند قصه ی را نیز از خود تراشیده اند و برخی از مورخین که تمیز تر و خشك را کرده نمیتوانستند این روایات را به بسیار شد و مد نقل کرده کوتاه بینان را بیشتر کوتاه نظر نموده اند چند حکایاتی ازین قبیل در تاریخ الخلفا نیز مسطور است که تمام این حکایات بیهوده و تحریرات فرسوده راهمین عبارتی که او را ما از کتاب الخراج در
خاتمه تحفة الامان فى سيرة النعمان (۲۹۳) ذكر تلامذه ارشد امام اعظم رح فوق ترجمه نموده ایم تردید میکند و نظر بقطعیت و اصالت آن بدین روایات هیچ قدر و قیمت و اهمیتی را باقی نمیگذارد ـ علاوه بر مورخین حاطب الیل برخى از محدثین نیز در جوش مخالفت سرشار شده پروای تحقیق حق را نموده اند بیهقی در حالات امام شافعى يك كتاب بزرگى را تصنیف نموده دران مینویسد وقتيكه امام شافعى را هارون رشید محبوس نمود امام محمد و قاضی ابو یوسف بدو رای دادند که « او کشته شود والا برای سلطنت صدمۀ شدیدىرا تولید خواهد نمود » افسوس كه با این عامیت و لیساقتی كه بیهقی دارد اینقدر سخنی را سنجیده نتوانست که قبل ازواقعه گرفتاری امام شافعی قاضی ابو یوسف رهسپار عالم جاودانى شده بود لاكن شكر میکنم خدایرا که خود محدثین به تردید و تکذیب این روایت بذل مقدرت نموده اند حافظ ابن حجر که ما بعد ازوی هیچکسی آنچنان محدث بزرگت شده نتوانسته است نيز يك كتاب را بنام « توالى التاسیس بمعانی ابن ادریس » تصنیف نموده در آن این روایات نقل نموده چنین مینویسد . ( فهى مكذو بت وغالب ما فيها موضوع وبعضها ملفق من روایات ملفقة وواضح ما فيها من الكذب قوله فيها ان ابا يوسف ومحمد بن الحسن حرصاالرشيد على قتل الشافعى ) يعنى این روایت دروغست و اکثر آن موضوع میباشد و بعضی حصص آن از دیگر روایات مخلوطه ماخوذ بوده است و دروغ صریح که دروست این میباشد که ابو یوسف ومحمد هارون الرشید را بقتل امام شافعی ترغیب داده اند [ این كتاب نیز در مطبعه میریه به سنه ۱۳۰۹ طبع شده . بعض اوليات نيز بقاضی صاحب منسوب است چنانچه ابن خلکان مینگارد که ابو یوسف اولین مردیست که برای علما يك رقم لباس را مخصوص نموده است که تا هنوز آن لباس مروج است ورنه قبل ازو از روى لباس در بين علماء وعوام مفارقتى نبود . ـ امام محمد بن الحسن الشيبانى ـ بازوى دویمین فقه حنفی است و موطن اصلی او قریه ایست بقرب دمشق که به مرستا مشهور است پدرش آن وطن را گذاشته ( واسطه ) را برای سکونت خویش
خاتمه تحفة الامان في سيرة النعمان (٢٩٤) ذكر تلامذه ارشد امام اعظم رح اختیار نمود وامام محمد در سنه ۱۳٥ در همانجا تولد یافت در آغاز سن رشد در کوفه رفته به تحصیل علوم آغاز کرده وبشرف صحبت بسیاری از علمای بزرگ فائز گشته مستفید میشد واز مسعر بن كدام وامام سفيان ثوری وامام مالك بن دينار وامام اوزاعی وغیره احادیث را روایت نموده کم وبیش تا دو سال بخدمت امام ابو حنيفه نیز مشرف بود بعد از وفات او بقایای تحصیلش را بنزد قاضی ابو یوسف تكمیل کرد وباز بمدینه منوره رفته تاسه سال از امام مالك علوم حدیث را می آموخت در آغاز شباب اوازۀ علم وکمالش اشتهار یافت و در سن بیست سالگی بر مسند تدریس متمکن گشت و مردم ازوی مستفید میشدند ــ چون هارون رشید از فضل وکمال او اطلاع یافت بدو منصب قضا را ارزانی داشت واکثریه او را بهمراه خویش بطور مصاحب باریابی میداد سنه ١٨٩ چون عزم ری را نمود امام محمد را نیز باخود برد بقرب ری بمقام رنبویه داعی اجل را لبيك گفت و از اتفاق کسانی كه يك نحوى مشهور است نیز در همین سفر به همین قریه وفات یافت به هارون الرشید از رحلت این دو ذوات مکرمه بسیار صدمه عائد آمده درین سفر وبعد از فراغ این سفر متاسفانه میگفت که « ما علم فقه ونحو را در قریه رنبویه دفن نموده آمده ایم » علامه یزیدی كه ادیب نامور و شاعر معتبر ویکی از اهل دربار هارون الرشید بود يك مرثية جانگدازی را نسبت بوفات امام محمد تحریر نموده است كه يك شعر او چنین است ــ فقلت اذا ( ما اشكل الخطب من لنا * بايضاحه يوماً وانت فقيد ) مطلب اینکه ــ چون تو نماندی برای حل مشكلات ما عالم علامه مانند تو از كجا خواهد آمد . با اینکه يك حصهٔ بزرگ زندگانی امام محمد در دربار گذشته اما وی ابداً رشتهٔ حقگوئی و آزاد پسندی را از دست خویش نگذاشت چون در سنه ١٧٥ ھ يحيى علوی علم بغاوت را بلند نموده در آخر از سر و سامان هارون رشيد حواس باخته شده ترسید و سلسله جنبان مصالحت گشت بعد از رضای جانبین معاهده قلمبند شد و جهت اطمینان خاطر یحیی بران معاهده امضاء ودستخط علما وفقها وفضلا ومحدثين بزرگ نیز کرده شد بعد ازینکه یحیی بمصالحت راضی شد پس از مدتی به بغداد آمد هارون رشید خواست نقض عهد را نماید تمام علما از خوف هارون رشید فتوای نقض عهد را
خاتمه تحفة الامان فى سيرة النعمان (٢٩٥) ذکر تلامذۀ ارشد امام اعظم رح نیز دادند تنها امام محمد علی رؤس الاشهاد بمخالفت آنها پرداخت و تا آخر بهمان قول خویش اصرار داشت . امام محمد صاحب رتبۀ بزرگی بود واندازۀ مراتبۀ او از اقوال ائمه ومجتهدین بخوبی کرده میشود امام شافعی میگفت « وقتیکه امام محمد کدام مسئله را بیان مینمود چنان معلوم میشد که وحی نازل میشود » ونیز بیان می نمود که من « ازمام محمد يكبار شتر علم را حاصل نموده ام » کسی ازمام احمد حنبل پرسید که این مسائل دقیق را از کجا دستیاب نمودید گفت « از کتب محمد بن الحسن » ( تمام این اقوال را علامه نووی در تهذیب الاسماء واللغات مسطور نموده است ) اگرچه از حلقه تدریس امام محمد بسیاری ازعلمای نامور مستفید شده اند لاكن درين ضمن نام امام شافعی صاحب بسیار خصوصیت یادکرده میشود وطبقۀ کوتاه نظر زمانه مارا ازین قول تعجب دست خواهد داد چنانچه در زمانۀ سابق ابن تیمیه نیز از شاگردی امام شافعی بنزد امام محمد انکار نموده بود لاکن سخن حق را کدام شخص میتواند که بپوشد ؟ امروز بهزارها کتاب تاریخ ورجال برای اثبات این مدعای ما موجود است ـ آیا آنها درین مسئله چه شهادت را پیش می نمایند ؟ ـ بلاشبهه فیض کمالات امام محمد شافعی را بسیار طرق بزرگ علوم وفنون برانشان داده است وخودش نیز بدین امر معترف بود حافظ بن حجر نيز يك قول دیگر امام شافعی را قلمبند نموده است که ماجهت مزید اثبات این مدعای خویش ترجمۀ آنرا مینویسیم « محمد بن الحسن بدربار خلیفه وقت یکی از اشخاص معزز شناخته می شد ومن به نزد وی اکثریه رفت و آمد داشتم با لآخر باخود گفتم که او در علم فقهیه نیز رتبۀ عالی دارد لازم که صحبت او را برخود ملتزم نمایم چنانچه هر روزه بنزد او رفته از وی مستفید میشدم ودروس آنرا کاملاً قلمبند میکردم .. ( ملاحظه شود توالى التوسيس طبع مصری ) امام محمد نیز ذاتاً در اعزاز واکرام امام شافعی میکوشید ونسبت بجمهور تلامذه اش بهمراه او بشفقت ومرحمت پیش می آمد ـ روزی امام محمد قصد دربار هارون الرشید راداشت در عرض راه با امام شافعی ملاقی شده فوراً از پشت زین فرود آمده بغلام خویش گفت بدربار اطلاع دهید که امام محمد الیوم حاضر شده نمیتواند
خاتمة تحفة الامان في سيرة النعمان (296) ذكر تلامذه ارشد امام اعظم رح امام شافعی گفت شما سوار شده واپس بدربار بروید من ملاقاتم را به دیگر وقت ملتوی می نمایم ـ فرمود که نی ملاقات شما را من بسیار ضروری میدانم (ایضاً صفحه ٦٩ ) توالى التاسيس مطبوعة مصر ) اکثر یه در بین امام محمد و امام شافعی مناظراتی نیز بعمل می آمد و سنابهمین ملاحظه بعضی از اشخاص از تلمذ او بنزد امام محمد انکار دارند لا کن در استادی و شاگردی آنزمانه امثال این مناظرات را عیب نمی پنداشتند بلکه چنانچه مذکور نمود يم يك طریقه مخصوص تدریس همین مناظرة استاد و شاگرد می بود . اگر چه شهرت امام محمد بیشتر در علوم فقهیه است و زیاده تر تصنیفات او نیز در همین فن موجود است اما در تفسیر وحديث وادب نيز رتبه اجتهاد را داشت امام شافعی میگفت که « در علوم تفسیر احدی را بزرگتر از امام محمد ندیده ام ( الجواهر المضيه ترجمه امام محمد ) در علوم ادب و عربیت هیچ تصنیفی از وی به نظر نرسیده است لکن آنمسائل فقهیه که مبنی بر جزئیات نحویه میباشد اکثریه در جامع کبیرش مذکور است که از ان ثابت میگردد که درین فن نیز مقام علیا را اشغال نموده بود چنانچه ابن خلكان وغیره او را در خصوصیات وی محسوب نموده اند در حدیث کتاب موطاه او مشهور است و علاوه بران كتاب الحج را که به تردید امام مالك نوشته در آن اکثر یه احادیث را روایت نموده در مسائل متعدده در جوش ادعا آمده میگوید که اهل مدینه دعوی دارند که « ما پیر و احادیث میباشیم حالانکه درین مسائل صراحة بر خلاف حدیث کار میکنند » تصنیفات امام محمد از روی تعداد بسیار اند و امروز مدار مسائل حنفیه بر همان کتب اوست ما در ذیل فهرست کتب او را مینویسیم که دران مسائل امام ابو حنیفه روايتاً مذكورند و ازین رو آنها اصول فقه حنفی خیال کرده میشوند . مبسوط : در اصل این کتاب تصنیف قاضی ابو یوسف است و متعاقباً امام محمد به توضیح و تشریح خوب آن پرداخته است این اولین تصنیف امام محمد پنداشته میشود . جامع صغیر : بعد از تصنیف مبسوط تحریر یافته و درین کتاب تمام مسائل امام اعظم را امام محمد بروایت قاضی ابو یوسف مسطور داشته است و مجموع مسائل مندرجه اش (1533) مسئله میباشد در (170) مسئله اختلاف آرای آنها نیز مرقوم است و این کتاب مشتمل بر سه قسم مسائل است :- (1) مسائلی که ماسوای
خاتمه تحفة الامان فى سيرة النعمان (۲۹۷) ذکر تلامذه ارشد امام اعظم رح این کتاب بدیگر جا یافته نمیشود (۲) مسائلی که در کتب دیگر نیز مذکورند لا کن دران کتب امام محمد تصریح نه نموده است که این مسائل مخصوصاً از ابوحنیفه است ودرین کتاب بدان تصریح نموده است . (۳) آن مسائل که در کتب نیز مذکورند اما به الفاظی که درین کتاب قلمبند شده از وی بعض فوائد مجدده نیز مستنبط می شود تقریباً سی یا چهل شروح متعددی نیز برین کتاب نوشته شده که صاحب كشف الظنون باسماء وحالات مختصره هر کدامی از آنها پرداخته است . جامع كبير . — يك كتاب بزرگی است که بعد از نوشته شدن جامع صغیر تحریر شده و دران بهمراه اقوال امام ابو حنيفه اقوال امام زفر وقاضی ابو یوسف نیز مسطور است و در هر مسئله دلائل آن نیز مرقوم شده آن مسائل اصول فقهیه را که علمای متاخرین حنفی تدوین و ترتیب داده زیاده تر از طرز استدلال و طریق استنباط همین کتاب استفاده نموده اند — وفقهای بسیار ناموری بنوشتن شروح متعدد این کتاب نیز بذل مقدرت کرده اند که باسماء چهل و دو شروح آن صاحب كشف الظنون تصریح نموده است . زیادات : — مشتملبر آن فروع و مسائلی است که بعد از تصنيف جامع كبير بیاد امام محمد آمده و آنها را در مجموعه قلمبند نموده از انرو بران نام زیادات گذارده است . كتاب الحجج : — بعد از وفات امام صاحب امام محمد بمدينة منوره رفته در انجا نزد امام مالك رح موطاء را خوانده و در بسی از مسائل اهل مدینه را بر خلاف امام ابوحنیفه دیده و طریقه مسائل فقهیه آنها را علیحده نگریسته چون واپس معاودت کرده این کتاب را تصنیف نموده اولاً دران اقوال امام اعظم را نوشته متعاقباً صورت اختلاف اهل مدینه را مرقوم نموده در آخر از روی حديث واثر و قياس مذهب امام ابوحنیفه صحیح ثابت نموده بر دیگران الزام واغلاط شانرا عائد کرده است امام امام رازی در مناقب الشافعی نیز این کتاب را ذکر نموده و فعلاً این کتاب نیز بحلیه طبع رسيده ومهر جا دستیاب و از نظر من ( شبلى ) يك نسخه قلمى آن نیز گذشته است .
خاتمه تحفة الامان في سيرة النعمان (۲۹۸) ذکر تلامذه ارشد امام اعظم رح سیر صغیر و کبیر :— تصنیف آخری اوست اولا سیر صغیر را نوشت چون يك نسخه آن از نظر امام اوزاعی گذشت از روی طعن گفت که « اهل عراق را به نوشتن سیر چه نسبت است » این سخن چون بسمع امام محمد رسید شروع کرد بنوشتن سیرکبیر ، چون باتمام رسید شصت جزء بنظر آمد امام محمد این کتاب ضخیم را بر شتر بار کرده بنزد هارون رشید برد اما هارون قبلا ازین تصنیف اطلاع یافته شهزاده گان را بدو فرستاد تا که بنزد امام محمد رفته سند واجازه اجزای آنرا از وی استدعا کنند . علاوه بران دیگر کتب وتصنیفات وی نیز در فقه موجود است مثلاً کیسانیات ، جرجانیات ، رقیات ، هارونیات لاکن باصطلاح فقها این کتب در ظاهر الروايه محسوب نمیباشند بلکه کتاب الحج که بتذکر آن در فوق پرداختیم نیز ازین سلسله خارج است . ( امام زفر ) اگر چه در علوم فقهیه رتبه او پیشتر از امام محمد پنداشته میشود اما چون هیچ تصنیفی از و باقی نیست و بر حالات او نیز قدری تاریکی افتاده ازینرو ما بتذکره او در عقب صاحبین پرداختیم . وی عربی النسل است و در اوائل عمر خود در علوم حدیث توغل داشت از همین وجه چنانچه علامه نووی در تهذیب اللغات خویش تصریح نموده اور اصاحب الحدیث میگویند و متعاقباً عطف عنانش را بسوی علوم فقهیه گماشته تا اخیر زندگانی خویش دران مشغولیت داشت :— درباره او يحيى بن معین که امام فن جریج و تعدیل احادیث بود چنین اظهاری را داشته است ( زفر صاحب الرى ثقة مامون ) ( تهذيب اللغات والاسماء علامه نووی ) بعض مردم به تضعیف او نیز کوشیده اند لکن چون آن تضعیف مبهم میباشد ازین رو قابل اعتناء نیست مخصوصاً در قیاس احکامات صاحب کمال پنداشته میشد امام صاحب نسبت بدو میفرمود اقیس اصحابی ـ و کيح بن الجراح که ذکرش در فوق گذشت از وی نیز استفاده نموده است و چندی اداره عهده قضاوت را نیز نموده است تولدش سنه ۱۱۰ و وفاتش سنه ١٥٨ بوقوع پیوسته است .
خاتمه تحفة الامان فى سيرة النعمان (٢٩٩) ذكر تلامذه ارشد امام اعظم رح —( قاسم بن معن )— يك شخص بسيار نامورى بود در صحاح سته روايات او موجوداند اگرچه او را در فقه و احاديث نيز كمال حاصل بود لاكن در عربيت وادب عديل و نظيرى نداشت اكثريه امام محمد بغرض استفاده بخدمت او احضار ميافت خلیفه وقت چندی اورا به قبولیت قضای كوفه تكليف نمود بعد از گفت و شنيد مزيد مجبوراً قضاوت را قبولدار شد اما ابداً تنخواه از حكومت نگرفت . امام ابو حنيفه باوى شفقت ومحبت مخصوص داشت ووى نيز در جمله آن تلامذه محبوب القلوب امام صاحب محسوب بود كه امام صاحب نسبت بدانها ميگفت كه شما « فرحت بخش دل غمگين و بردارنده غموم وهموم من ميباشيد » وى نيز بهمراه حضرت امام خلوص ومحبت وعقيدت مزيدى را داشت شخصی از وی پرسید چون شما امام فقه و علوم عربيه ميباشيد ميتوانيد بگوئید که درین « علوم کدامش وسیع است » گفت والله كه يك تحريرى از تحريرات امام ابو حنيفه بر تمام علوم عربيه گران است وى در سنه ١٧٥ برحمت ایزدی پیوست . —( اسد بن عمرو )— اين همان ذات است كه در مجلس تصنیف حتی امور تحریر به بدو مفوز بود صاحب رتبه بزرگ است امام احمد حنبل از وی روایت نموده — و يحيى بن معین او را در ثقات محسوب داشته است — بلال رازی حكایه میکند که یکمرتبه هارون الرشید بمكه معظمه رفت چون از طواف فراغت یافت باندرون خانه كعبه در آمده بجای نشست و تمام اهل در بار واعيان ها شعبه به پیش گاه او ایستاده بودند تنها شخصی بهمراه هارون الرشيد بيك جاى نشسته بود كه من او را دیده تعجب كردم كه اين شخص كيست ؟ چون پرسیدم گفتند که اسد بن عمرو است ( ملاحظه شود الجواهر المضيه . ) —( علی بن المسهر )— فن حديث را از امام اعمش و هشام بن عروه حاصل نموده است . امام بخارى و مسلم از وی روایات نموده اند — امام احمد حنبل همواره بر فضل و كمال او اعتراف داشت و اطلاعاتی که بدو از تصنیفات امام ابو حنيفه — وسفیان ثوری محصول
خاتمة تحفة الامان فى سيرة النعمان ( ٣٠٠ ) ذكر تلامذه ارشد امام اعظم رح آمده تماماً بتوسط همین علی است مدتی در موصل قاضی بود و در سنه ١٩٨ وفات کرد ( الجواهر المضيه ) عافيه بن مزيد این همان ذاتیست که نسبت بدو امام صاحب میفرمود « تا زمانیکه عافیه بمجلس افتاء شريك نشود هیچکس مسئله را قلمبند ننماید » علامه ذهبی – نسبت بدو می نویسد كان من حیات القضاة . حبان یکمرد کثیر الروایه بود در ابن ماجه روایات متعدده ازو روایت شده است مندل برادر حبان است از امام اعمش وهشام بن عروه عبد الملك بن عمير و عاصم احول و امام ابو حنیفه روایات را اخذ نموده يك شخص نهایت متورع و پرهیزگار بود و در سنه ١٦٨ رهسپار عالم جاودانی گشت برادرش حبان نسبت بوفات او يك مرثیۀ درد انگیزی را تحریر داشته که علامه ذهبی چند شعر آنرا در میزان الاعتدال خویش نقل نموده است خواهش مندیم که دو بیتی از آن مرثیه را مانیز نقل نمائیم . فاذا اذكر فقدان اخي * انقلبت فى فراشى ارقا و اخ ای اخ مثل اخی * قد جرى فى كل خير ماسبقا
تحفة الامان
[BLANK PAGE]