Afghanistan Digital Library
adl0294
http://hdl.handle.net/2333.1/msbcc3rk
This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan
Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about
this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser.
When referring to or citing this item please use the "handle" URL
and not this document or the URL from which you downloaded it.
All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless
otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely
reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.
NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu
چنین اراده و فرمان کردیم که پچصد نسخه در مطبع ماشین خانه
دارالسلطنه کابل بذریعه صنعت زینکو گرافی که اصل خطرا
بدون تغییر عکس گرفته چاپ می کند طبع شود و بقیمت
معینه که برای آن مقرر شده بفروش برسد تا ازین رقوم
کلمهای بوستان حضرت سعدی تازگی پذیرد و تذکار پند آمین
نصایح دلپذیر آن عارف خبیر با کسوت جدید بهمی رسان
و هم از ملاحظه خط خوش مهر عماد انظار ناظرا د ابنیاد
بهجت گیرد والله الموفق
سراج الدین الدون
این گنجینه در مواعظ شافی و این دفینه جواهر نصایح وافی
کتاب مستطاب فوائد انتساب بوستان افصح الشعرا
وامالح العرفا حضرت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی است
نورالله مرقده که بخط زیبا خطاط معروف و استاد
مشهور میر عماد الحسنی در سنه یکهزار و دوازده هجری قدسی
سمت تحریر یافته دستیاب حضور ما گردیده و خوشنویسان
فاضل و خطاطان کامل دارالسلطنه کابل که دارای قوه
خطیه و شناسای خطوط اساتید قدیمه بودند بنظیر حکم نموده
و آنرا خط میر عماد گفته بلکه هر یک از ناظران که شناسای طرز
خط استاد میر عماد باشد و بنظر غایر این نقوش بدیعه را
مطالعه دارد این حکم اشکارا میکند پس محض برای
اینکه بهره مطالعه و خطوط خطاط خوش منظر این نسخه شریفه
برای افراد معدودی پدید و بریک نسخه اصلی آن بحصار نماند
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند جان افرین
خداوند بخشنده و دستگیر
روزی هر کس
بزرگی که مر اوست بیفت
پدید ار شان برون از
که هر کس نشان گیرد از سو
در بخشش که در کردار زشت
داد گارش
در گنا پد
نه بخشایدان قطره در بحر کل
سنگ جوید کسی را
حکیم سخن در زبان افرین
کریم خطا بخش پوزش پذیر
به سر در که شبیچ نوبت زین
ور را دانی زمین است راز
نه عذر اورا را بر اند بروی
چو باز امدی عفو او د گوشت
گزننده بریده اوست پید کی
پذیری کان حشمه کیداسی
( ۲ )
وگر جاوید نفتی شانه برویش
چوکانجا نیش اید نیش
اگر داند پاک نیاید کار
توش دارد خداوند گار
اگر بر اقارب باشی شفق
بهر سنگ گیرد ز نور یق
وگر نرگ خدمت کند لشکری
شود شاه و لشکرشان از وی بری
تو یک حبه او ندها با اوت
بمهمان رزق پیر کنست
اى بر زمین سفره عام اوست
برین خوان یغما چه دشمن چه دوست
اگر بر حمار بشناختی
گزار دست همتش مالی سخی
تهی دانش و سخت صدسنجش
نمی گشت ان طاعت حق فراموش
بپنا را نشود پیرو کس
بنی آدم و جن و مو و کس و
چنان پهن خوان کرم کسترد
که سیمرغ در قاف قسمت برد
مرا و را زیست کبریا و شکوه
که مکس فیداست را سر کوه
کشد کر پشه کار بسازد
که دارای چشمیست باندازه کی
( ٣ )
یکی بابت از نقره پخته است یکی را محک افرد زر رشته است
کلاه سعادت یکی برسرش گلیم شقاوت یکی در برش
کفش پای کند آتشی بر خلیل که روحی به بخش در آب نیل
مگر آنت منشور احسان اوست در انست توقیع فرمان اوست
پس از واپند عملهای با ممد ود او شد بآلای نو
بتهدید اگر برگشاید تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم
وگر در دهد یک صلای کرم عزا زیل کوید نصیبی ببرم
بدرگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی بستر
بزومان کار او رحمت قریب تضرع کنان را بد عوت مجیب
به احوال ابد و د علمش بصیر به اسرار نا گفته خش خبیر
بقدرت نگه دار بالا و شیب خداوند دیوان روز حساب
نه طاعتش خشنود کند نه از حرف او جای بخشایش است
جزو یکم نامه عشق
( ٤ )
قدم کنوی نیکوپند بکلک قضا در رقم نقش بند
زمشرق بمغرب مه و آفتاب روان کرد و گسترده کشتی بر آب
پری پیکراند در شش آب چو بنهاد در خاک مردان آب
زمین حبت ار زد باستوار فروکوفت بر دامنش میخ کوه
د هم نطفه را صورتی چون پری کردت بر آب مصور کری
نهد لعل و فیروزه در صلب سنگ کل لعل در شاخ فیروزه رنگ
برا بر افکند قطره بسوی یم زصلب افکند نطفه در شکم
ازان قطره لؤلؤ ولا کند وزان صورتی سرو بالا کند
بر علم بکذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان نزدش یکیست
مهیا کننده روزی مار و مور اگر چند بی دست و باند و بجوز
بامرش چو دانه مدم نیش که دانه چرا و کردن از شتک دریش
وکر رو بکم تقدم در بود بگرده بصحرای محشر ود
( ٥ )
جهان متفق بر الهیتش
فرو مانده درکنه ماهیتش
بشر ماورای جلالش نیافت
بصر منتهای کمالش نیافت
نه بر اوج ذاتش پر مرغ و هم
نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
درین ورطه کشتی فرو شد هزار
که پیدا نشد تخته برکنار
چه شبها نشستم درین سیر گم
که دهشت گرفت آستینم که قم
محیطست علم ملک بر بسیط
قیاس تو بروی نگردد محیط
تو ان در بلاغت بسبحان رسید
نه درکنه چون و بی سبحان رسید
نه ادراک در کنه ذاتش رسید
نه فکرت بغور صفاتش رسید
که خاصان درین درد پس مانده اند
بلا احصی از تک فرو خوانده اند
نه هرجای مرکب توان تاختن
که جاها سپر باید انداختن
واگر سالکی محرم رازگشت
ببندند بر وی در بازگشت
کسی را درین بزم ساغر دهند
که داروی بیهوشیش در دهند
کپچون
کپعی
(٦٠)
یکی نانزاده بدر دو غمت | یکی دیدہاہا زور پر نعمت
کسی ادعوی کنج قارون سزد | دگر بر درہ بازپسہ وزن
بترند خرد مند ازین عبرتون | گره پس بغربت کشی چون
اگر طالبی کین میں طے کند | نخست اب باز آمدن می کند
تامل ائینہ دل کند | صفایی بتدریج حاصل کنی
مگر برنی از نقش است کند | طلبکار عہد الست کند
پیاپی طلب بو دانجا بری | وزانجا بیال محبت پری
بز دیش دنا جی خیال | نماند پس درہ الا جلال
درین جرجر مرد پیمایی رفت | کم آن شد که در سال مامی رفت.
اگر مرکب عقل راپوینیت | تیر بخیر و معاش کو است
کسانی کزین راه برگشته اند | بر غضه و بسیار سرگشته اند
خلاف پیمبر کے رہ گزید | که هرگز بمنزل نخواهد رسید
( ۷ )
محالت سعدی که راه صفا توان رفت جز در پی مصطفی
کریم السجایا جمیل الشیم نبی البرایا شفیع الامم
شفیع مطاع نبی کریم قسیم جسیم نسیم وسیم
امام رسل پیشوای سبل امین خدا مهبط جبرئیل
شفیع الوری خواجه بعث ونشر امام الهدی صدر دیوان حشر
کلیمی که چرخ وفلک طور اوست همه نورها پرتو نور اوست
یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه چند ملت بشست
چوصیتش در آمیخت شیر رم بغرید شیران قرز د و دم
چو صیتش بخواه و بطحا فتاد تزلزل در ایوان کسری فتاد
باذلات دعوی برآورد کرد که توریت وانجیل منسوخ کرد
شبی برنشست از فلک در گذشت بتکمیل جاه از ملک در گذشت
(۸)
چنان گرم در تیغ قربت براند
که در سدره جبریل از بازماند
بدو گفت سالار بیت الحرام
که ای حامل وحی برتر خرام
چو در دوستی مخلصم یافتی
عنانم ز صحبت چرا تافتی
بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم که نیروی بالم نماند
اگر یک سر موی برتر پرم
فروغ تجلی بسوزد پرم
نماند بصیاین کسی را گرو
که دارد چنین سیدی پیش رو
چه نعت پسندیده گویم ترا
علیک الصلواه ای نبے الورا
درود ملک بر روان تو باد
بر اصحاب و بر پیروان تو باد
خرد مند و دانا شب زنده دار
علی ولی شاہ دلدل سوار
خدا یا بحق بنی فاطمه
که بر قول ایمان کن خاتمه
اگر دعوتم ردکنی یا قبول
من و دست و دامان آل رسول
چه غم گر دوای غزر فرو خرد ہے
ز قدر پخت بدر کار ہے
( ۹ )
که با شد شبی که ایان جل
بغزیك از التفات خلیل
عنایت شنا گشت جبرئیل كرا
زمین بوس قدر تو جبریل کرا
بلند آسمان پیش قدرت خجل
تو مخلوق و آدم هنوز آب گل
تو اصل وجود آمدی از نخست
وگر هر چه موجود شد فرع تست
ندام که این بس بکویت
که والاتری اینهمه مر كوست
ترا عزو لولاك تمكین است
ثنای تو طه و یسین است
چه و صفت کند سعدی ناتمام
عليك الصلوة ای نبی والسلام
در اقصای عالم بکشتم بسی
بسر بردم ایام با هر کسی
تمتع ز هر گوشه یافتم
ز هر خرمنی خوشه بستم
جو پاکان درگاه شیر از خاکی نهاد
ندیدم که رحمت بر ان بوم باد
(۱۰)
تولای مردان پاک برم برنجبتم خاطر از شام و روم
دریغ آمدم زان همه بوستان تهی دست رفتن سوی دوستان
بدل گفتم از مصر قند آورم بر دوستان ارمغانی برم
مرا گر تهی بود از انقند دست سخنهای شیرین تر از قند هست
نه قندی که مردم بصورت خورند که ارباب معنی بکانذ برند
چو این کاخ دولت بپرداختم بر او ده در از رفتن ساختم
یکی باب عدلست و تدبیر ورای نگهبانی خلق و ترس خدای
دوم باب احسان و نهم سپاس که منعم کند فضل حق را سپاس
نیم باب عشقست و مستی و شور نه عشقی که بند د بر خود غرور
چهارم تواضع رضا پنجمین ششم ذکر مرد قناعت گزین
هفتم در از عالم تر بیت هشتم در از شکر بر عافیت
نهم باب تو به است و راه صوا دهم در مناجات و ختم کتا ختم کتاب
( ۱۱ )
بروز همایون سال سعید
نوشته در اوان دیباچه
بماندست با دانشی کوهرم
که در بحر لولو صدف نیز هست
الا ای خردمند پاکیزه خوی
تبا کر حریر است و کر پرنیان
توکر پرنیانی نیابی بدوش
سازم سرمایه غیب خویش
شنیدم که در روز امید وبیم
توبزار بدی پسینم در سخن
چوقتی پسند آیدت از هزار
بدانکه در پارس انشای من
بتاریخ نستخ میان و عید
که پرداشد این نام بردل کنج
هنوز از خجالت سراند ر برم
درخت بلندست در باغ وپست
هنرمند نشنیده ام عیب جوی
بناچار حشوش بود درمیان
بکوم کار فرما و حشوم بپوش
بدر یوزه آورده ام پیش
بدان را به نیکا ن حشر کریم
بخلق جهان آفرین کار کن
بمردی که دست از تعنت بدار
چوشکرست بی قیمت اندر ختن
( ۱۳ )
چو بانگ دهل هولم از دور بود بینت بدارم عیب مستور بود
گل آورد سعدی سوی بوستان بشوخی و فضل از همه دستان
چو خرما بشیرین در آورد پوست چو بازش کنی استخوانی در اوست
مرا طبع ازین گفتهها بان ز در سرمدحت پادشاهان ز در
ولی نظم کردم بنام فلان که بماند کوید صاحبدلان
که سعدی که گوی بلاغت ربود در ایام بوبکر بن سعد بود
سزا کرد و در شرع نام چنان که سید بدوران نوشیروان
جهانبان دین پرور دادگر نیامد چو بوبکر بعد از عمر
سر سرفرازان تاج آوران بدرد از عدالت غبار از جهان
گرا رفت فریاد کسی در پناه نیامد چندان کشور آرا نگاه
طوبیٰ لباب کعبه تحقیق حواله من کل فج عمیق عمیق
( ۱۳ )
ندیدم چنان ملک و کنج و سپر که وقت بر طفل و بر ما و پیر
نیامد زبیمش دژاک از غمی که ننهاد بر خاطرش مرهمی
طلبکار خیرست و امید وار خدایا امیدی که دارد برآر
کله گوش بر آسمان برین سرفراز تواضع پرش برزمین
تواضع زگردن فرازان نکو کداگر تواضع کند خوی اوست
اگر زیر دستی ببخشد چه جایت زبر دست افتاده مرد خداست
ز دیکر همش نان نمیدود که صیت کرم در جهان میرود
جوانی خردمند و فرخ نهاد نذارد جان مهابت بیاد
نه بینی در ایام او رنجه که نالد زمادر و پدر پنجه
کبر آن رسم و تربیت آیینش فریدون بآن شکوه باین
از ان پیش حق پایکاش قویست که دست ضعیفان جانش تقویت
رعایا بپستند و بر عالمی که زالی نیندیشد از رستمی
( ١٤ )
همه وقت مردم بخور زمان نباند اگر پوشش آسمان
در ایام عدل تو ای شهریار ندارد شکایت کسی از روزگار
بعهد تو می بینم آرام خلق پس از تو ندانم پس از جام خلق
هم از بخت فرخنده فرجام است که تاریخ عهدی در ایام تست
که تا بر فلک ماه و خورشید ست درین دفترت ذکر جاوید است
ملوک ارنکو نامی اندوختند زپشنیان سیرت آموختند
تو در سیرت پادشاهی خویش بسبق دهی از پادشاهان پیش
پسندند دیوار روین سکند که در از جهان تا بیاری شکند
ترا بند یاجوج کفتار از رست نه روین دیوار اسپندیدست
زبان آوری کا ندرین سال وز ثنایت نگوید زبانش مباد
زهی بحر بخشایش کان جود که پست مظهریست از وجودت وجود
بروح پنجم اوصاف شاه از حسنات که بخشد در ین سنگ مبدان ثبات
تحاسب
( ١٥ )
کران جمله را سعدی املا کند
مگر دفتر دیگر انشا کند
فروماندم از شکر چندان کرم
همان که دست دعا گسترم
جهانت بکام و فلک یار باد
جهان آفرینت نگهدار باد
صفا عترت عالم افروز تست
زوال اختر دشمنت حوز تست
غم ار کردشن روز کار ت مباد
وز اندیشه بر دل غبارت مباد
که بر خاطر پادشاهان غمی
پریشان کند خاطر عالمی
دل کشورت جمع و معمور باد
زملکت پراکندگی دور باد
تنت باد پیوسته چون جان دست
بداندیش را دل چو مرد پست
درونت بیاسادتی شاد با
دل و دین و اقلیمت آباد باد
همان آفرین تو رحمت کناد
دکر هر چه گویم فسانه است باد
سخنیست بس کرده کار مجید
که توفیق خیرت بود برمزید
عفت از جهان پیدا کندی برز د بله که چون تو خلف نام بردار کرد
زرقت
( ١٦ )
عجب ست این مرغ از ان سنوک که جانش بر او بست و سیمش بخاک
نرفت از جهان هیچ در نیکی مرا که چون تو خلف نام بر دار کرد
خدایا بران تربت نامدار بفضلت که باران رحمت ببار
مگر از سه رنگی نشل ماند یاد کلک یا ورق بوک یا کیمیاد
اتابک محمدشه نیکبخت خداوند تاج و بها و تخت
جوان جوانبخت و روشن ضمیر بوانش بزرگ و بتد بیر پیر
بدولت جوان همت بلند ببازو دلیر و بدل هوشمند
زهی دولت مادر روزگار که رو دی چنین پرور در کنار
بسرشت کرم آب در جوی برد برفت محل از ثریا ببر
زهی چشم دولت بروی خما پر شد یاران که ولی نمدار اواز
( ۱۷ )
صدف کو هستی از وازیر
توان در کشور یک دانه
نگهدار یا رب بفضل و کرمش
خدایا در افاق نامی کنش
مقیسش به انصاف و تقوی دار
غم از دهنش ناپسندت مباد
بهشتی درخت آور د حوض و باج
از ان خاندان شیرین کانه زاج
ز می این دانش بی زوال او
بخشید کرمهای حق در قیاس
خدایا تو این شاه درویش دوست
امید وارش اینت مید باز
باران فتند و ارد و گریکدار
که پیرایه سلطنت خانه
پرهیز از اسیب چشم بدش
بتوفیق طاعت گرامی کنش
مرادش بدهی و عقبی برار
وز اندیشه بر دل گزندت مباد
پسر نام جویے و پدر نامدار
که باشند بدخواہ این خان داب
زسعی بخت و دولت که پایندہ باد
چه خدمت گذار و زبان سپاس
که آسایش خلق از ظل اوست
پسرش سبز و رویش تو سفید
( ۱۸ )
مدارش بماند بک شانی بجاه
براوج فلک تا بود مهر و ماه
برادنگان مروپعد یا
اگر صدق اری سپار و سما
تو منزل شناسی شه راه را
تو حق کوی و بنده حقایش
حکایت
چه حاجت که نه کرسی اسمان
نهی زیر پای تزلزل اسمان
بکوه ای غرت بر افلاک نه
بکوی اخلاص بر خاک نه
بطاعت به بند و بر استمان
که اینست بنجاد و راستمان
اگر بنده بسته برین در بند
کلاه خداوندلی زیسر بنه
بدرگاه فرمان ده ذوالجلال
چو درویش پیشین آمد بنال
چوطاعت کنی بس شایی میوش
چو درویش مخلص دل و برخروش
که پرور دکا را توانگر تویی
توانا و درویش ترور تویی
نه کشور کشایم نه فرمان مهم
یکی از کدایان این در کسم
( 19 )
خدایا تو بر کار خیرم بدار
وگر نه نیاید زمن هیچ کار
تو بر خیرہ یکی دهم دست رس
وگر نہ چه خیر آید از هیچ کس
دعا کن بشب چونکه ایام سوز
اگر میکنی پادشاهی بروز
کمر بسته گردنکشان درت
تو بر استان عبادت پرست
زهی بندگان خداوند کار
خداوند را بنده حق گزار
حکایت
حکایت کنند از بزرگان دین
حقایق شناسان عین الیقین
که صاحبدلی بر پلنگی نشست
همیرا ند همواره ماری بدست
یکی گفتش ای مرد راه خدای
بدین ره که رفتی مراره نمای
چه کردی که درنده رام تو شد
نگین سعادت بنام تو شد
بگفتا ار پلنگم زبونست و مار
وگر پیل و کرگس شگفتی مدار
تو هم گردن از حکم داور پیچ
که گردن نپیچد زحکم تو هیچ
چو حاکم بفرمان او در بود
خدايش نگهدار و ياور بود
محالست چون دوست دارد ترا
که در دست دشمن گذارد ترا
ره اینست رو طریقت بتاب
بنه گام و کامی که خواستی بیاب
نصیحت کسی سودمند آیدش
که گفتار سعدی پسند آیدش
شنیدم که در وقت نزع روان
بهر مزپسر گفت نوشیروان
که خاطر نگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش خواهی و بس
برو پاس درویش محتاج دار
که شاه از رعیت بود تاجدار
رعیت چو بیخند و سلطان درخت
درخت ای پسر باشد از بیخ سخت
مکن تا توانی دل خلق ریش
و گر میکنی میکنی بیخ خویش
( ۲۱ )
اگر جادۀ بایدت مستقیم ره پارسائی امیدست و بیم
طبیعت شود مرد را بحر و بر بایندی یکی و ہم در پی
که این هر دو در پادشه یافتی در اقلیم و ملکت شه نیستی
که بخشایش آرد با مید وار بایت بخشاش کرد کار
گزند کسانش نیاید پسند که ترسد که در ملکش اید گزند
دگر در سرشنهابی ای حق نیست در ان کشور اسودگی رونق بست
اگر پای بندی رضا پیش کیر دکر یک سواری سروشیش کیر
فراتی دران مرز و کشور مجواز که دلسنگ جند رعیت نیاز
در شتگیران را در مترس از ان کو نترست ز داور بترس
دگر کشور آباد پسند نجوب که دارد دل اهل کشور خراب
خرابی و بدنامی آید ز جور رسد پیش پس این سخن در لغور
بدست نشاید زبد کوشت امد که مر سلطنت را بها شرمگشت
( ۲۳ )
مراعات دهقان کن از بهر خویش
که مزدور خوشدل کند کار بیش
مروت نباشد بدی با کسے
کز و نکوئی بدیدی بے
حکایت
شنیدم که خسروبشرویه گفت
دراندم که چشمش زدید نخفت
بران باش تا هرچه نیت کنی
نظر در صلاح رعیت کنی
الا تا نپیچی سر از عدل و رای
که مردم ز دست تو پیچد بپای
گریزد رعیت ز بیدادگر
کند نام زشتش بگیتی سمر
بسی بر نیاید که بنیاد خود
کند انکه بنها د بنیاد بد
خرابی کند مرد شمشیر زن
بچندانکه دود دل پیرزن
چراغی که بیوه زنی بر فروخت
بسی دیده باشی که شهری بسوخت
ازان بهره ورتر در افاق کیست
که در ملک و نیا بانصاف زیست
چو نوبت برسد زین جهان باش
ترحم نویسند بر تربتش
( ۲۳ )
بد و نیک مردم چومی بگذرد
همان که نامش نیکی برند
خدارا پس از رغبت بکار
که معمار ملکست پرهیز کار
بد اندیش تست او دغو بخواه خلق
که نفع توجوید در آزار خلق
ریاست بدست کسانی خطاست
که از دستشان دستها بر دعاست
نکو کار پرور نه پسند بدی
چوبد پروری خصم جانی بود
مکافات بد را ببد باش کن
که چشم او بر رباید زبن
مکن صبر بر ظالم ظلم دوست
که از فربهی بایدش کزد پوست
سرگرگ باید هم اول برید
نه چون گوسفندان مردم درید
حکایت
چه خوش گفت بازارکان اسیر
چو گردش گرفتند دزدان تیر
چو مردی یکی آید از ره زنان
چه مردان شکرجه خیل زنان
شنیدم که بازار کانراکست
کجا در خبر شیره لشکریست
( ٢٤ )
کی اینجا دگر هوشمندان نوند چو اوازه رسم و بشنوند
وگر بایدت نام نیکو قبول کنو دار بازارگان رسول
بزرگان مسافت بجان برنند که نام نکو شان عالم برند
بنهگه در آن ملک متمرب کز و خاطر آزرده کرد و عرب
غریب اشنا باش و یاج دست که با این و کر دن کونیے کوت
کنو دارضیف و مسافت عزیز وز اسیبشان حذر باش نیز
زبیگانه پر سرز کردن بکوست که دشمن توان بود در زی دوست
نویماج ذرا سفر ای قدر که مرکز نیامد زیر و به در
چو خدمت گزار بش کهن حق سالیانش فراموش کن
کر امروز دستش مندمست ترا بر کرم همچنان دست هست
حکایت
شنیدم که شاپور دم کشید چوچنه و برهنش قلم در کشید
( ٢٥ )
چو حالش شد از بیوائی تباه نوشت این حکایت بنزدیک شاه
چوبذل تو کردم جوانی خویش بهنگام پیری مرانم ز پیش
عرب گرچه فتنه باشد سرش میازار و پرور کن از کشورش
و گر خشم بر وی نگیری ثواب کند دعوی مهدیت این عقاب
و گر پارسی باب بخشش او و بوم بصفعاش ضربت زند قلزم
همانجا امانش ده تا کجاست نشاید بلا بر سر کس گذاشت
که گویند برگشته باد این زمین کز و مردم آیند بیرون کین
طمع بر کن از وی که ماند بپای چو چیزی ندارد دلش شد تباه
ملاکه درسی بر و شهم سپاس که بغلش ندارد زسلطان هراس
چو مخلص شبت و روز گران خویش از و بر نیامد دگر جز خویش
چوشرف بدوست از امانت بیاید برو نا لشه ی خجالت
از او نیز در ساخت با خاطرش ز شرف عمل بر کن از ناظرش
( ٢٦ )
غله ترس باید امانت گذار امین کر تو تر سد امینش مدار
امین باید از داور اندیشناک نه از دزدیوان غره باک
بپیمای و بشمار و فارغ نشین که از عهده یکی را نیند نستی امین
دو هم جنس دیرینه اندر بهم نباید فرستاد یکجا بهم
چه دانی که همدست کرد ندیار یکی دزد باشد یکی پرده دار
چو دزدان بهم باگت دازندیم رود در میان کاروانی سلیم
یکی را که معذور کرد نجا چوچندی بر آید بخشمش مخواه
براور ده کام امید وار با ز قید بندی کند شش هزار
نویسنده را کر ستونی عمل بفتد بسبد وطناب امل
بفرمان کسان شد داد کر پدر را خشم آورد بر پسر
کنش سینه نامشور از پاک کشش سکند آتش از دید کاپ
پدری کنی خشم کرد داسر در خش مکبری شود از پسر
( ٢٧ )
درشتی نرمی بهم دراست چورک زن که جراح و مرهم نهست
جوانمرد و خوشخوی بخشندهباش چوحق با تو باشد تو بنده باش
نیامد پس اندر جهان کو بماند مکر آنکه زو نام نیکو بماند
مران کز پسش نام نیکو نماند توان گفت با اهل دل کو نماند
مرا که ماند پس از وی بجای پلی و کر و خان و مهمان سرای
سرا نکو نماند از پسش یادگار درخت وجودش نیاور دبار
و کر رفت و آثار خیرش نماند نشاید پس از مرکش الحمد خواند
چو خواهی که نامت بود جاودان مکن نام نیک بزرکان نهان
همین نقش خوان بر صحیفه خویش که بودی پس از عهد شاهان پیش
همی کام مرد نا ز و طرب دستند بآخر برفتند و بگذشتند
یکی نام نیکو ببرد از جهان یکی رسم بد ماند از و جاودان
بداند ز عدالت نداند همی کس وکر کشته آید بنور شش برس
( ۲۸ )
گنه کار را عذر نسیان بنه
چوزنها رخواستند زنهارد
گرا یکند گاری اندر پناه
نه شرطست کشتن باول گناه
چو باری بگو دشنید پند
دگرگوشمالش ده ای هوشمند
و گر پند و بندش نیاید بکار
درخت خبیث است بخش برآر
چوخشم آیدت برگناه کسی
تامل کنش درعقوبت بسی
که سهل است لعل بدخشان حست
شکسته نشاید دگر بابت
ز دریای عمان برآمد یکی
سفر کرده در یا وهامون سی
عرب دیده و ترک و تاجیک ورم
زهر جنس و نفس بگوش علوم
جهان گشته و دانش اندوخته
سفر کرده وصحبت اندوخته
بهیکل قوی چون تناور درخت
ولیکن فر ومانده بی بر گیت
دو صد رقعه بالای هم دوخته
چوحراقی او در میان سوخته
( ۲۹ )
بشهری درامد زدریاکنار
بزرکی دران ناحیت شهریار
کبطح نکو نامی اندیش داشت
پسرعمر در پای در ویش داشت
چو برسیستان ملک پرنیاز
ستایش کنان بست نی برنماز
بشد خدمت بکذاران شاه
پسرق بهخمش انکرد راه
درامد بایوان شاهنشی
که بخت جوان باو و دولترسی
شهنشاه کفت ازکجاامدی
چه بودت که نزدیک ماامدی
چه دیدی درین کشور ازخوب شت
بکوای خرد مند نیکو سرشت
یکفت ای خداوند روی مین
جهانت بکام وخدا یت معین
نرفتم درین مملکت منر پلی
کز انست ازرو و پنم دلی
مک را هم ایک پیرایس
که راضی نکرد د با زار کس
ندیدم کسی سرکران از شراب
نکردم خرابات دیدم خراب
سخن اند دانا د کوشرت نه بر زد
بلطفی که شاه است در فشانید
( ٣٠ )
پسند امدش پس بکشار مرد بپرد خودشی خواندو کرم کرد
بوزش او و کوهر بشکر قدم بپرسیدش از کو مرزا و بوم
بکنت انچه رسیدش از پیره بورت زدیگر کسان گذشت
ملک با دل خویش گفت نکو که در دست وزارت سپاردم
و لیکن بتدریج تا انجمن بپستی سخت ند بر ای من
بعقلش باید نخست آزمود بقدر هنر پایگاش فزود
بود بر دل از جورعنسم بار با که تا از نمود و کند کارها
چو قاضی بفکرت نویسد سجل ز دستتار بنداک کنز دو خجل
مفرحن چونو فاره داری بدست نه آنکه کیر تاب کردی شست
چو یوسف کسی صلاح پیشه بسی سال باید که کرد و عزیز
با یام تارین در پی نشاید رسیدن بنور کسی
ز هر نوع اخلاق او گشت کرد خردمند پر پاکت این کهرد
( ۳۱ )
نکو سیرتش ایده و نیکوقیاس
بحسن بسیح و مقدارمرا در سپاس
برای بزرگان به شایم دوش
نشانده تنش زیر دست و ستورپوش
چنان محکت و معرفت کاراست
که از امر و نهیش ولی است
دراور دیکی ززیستلم
کز و بر مجودی بیا مدالم
زبان معترف کیر اب
که حرف مدش نیامد زتوب
سودش که کو خیانت نام
بکارش نیاید چو کندم طپد
زرولش لشکر تک پر تو گرفت
دریزی کن طعنه نو گرفت
امین داندش طتش روزه
نشاید در و حرف کردن بود
ندید ان خردمند را رخنه
که بروی تواند ز دن طعنه
ملک را و خورشید طلبہ لام
بر برکر سته بودی مدام
دو پا کیزه گوهر جو جوزه پری
چو خورشید و ماه از شرف بری
دو صورت که کشمی کی ست عثمان
نموده در اینه همت خوانش
( ۳۲ )
بچشمهای انمای شیرین سخن
گرفت از زان سر دو شمشاد بن
چو دیدند کا وصاف خلقت نکوست
بطبعش بد لخواه گشتند دوست
در و هم زنرگس دلی بشیر
زمیلی جو کو تا و پنهان بشیر
از آسایش آنکه خبر داشتی
که در روی ایشان نظر داشتی
چو خوابی که قدرت بماند بلند
دل ای خواجه در سا و در رابین
وگرخود نباشد غرض در میان
حذر کن که دار وشنیعت زیان
وزیراندرین غصه راه برد
بپخت این حکایت بر شاه فرد
که این ندانم چه خوانده کیست
نخواهد بسامان درین ملک بیست
شنیدم که با بند گانش سرت
خیانت پسند است و شهوستت
سفر کردگان را با جے زیند
که پرورده ملک و دولتند
نشاید چنین خیره روی تباه
که بد نامی آرد با یوان شاه
گر افتد شه فراش کنم
که پنهان شبانش خامش کنم
(۳۳)
به پندار نتوان سخن گفت زود
سخنم را تا نینجیم بغور
ز فرمان کنم کسی که شوع داشت
کزین مرد و کین ترا لغزش است
من این گفتم کنون ملک پارسای
چو من آزمودم تو میپندار بوی
بیافته متر صورتی بشع داد
که نامرد رانک روی بسیا؟
بیاندیش بخرد چو چون هست تا
درون زنکان باش تا بامت
بخرد و توان آتش از سوختن
پس انکه درخت کهن سوختن
ملک پندانی کنم آن خیر
که او دش آید چو محر سر
غضب است ار خون او پیش من
ولیکن سکون است در پیش من
که پرور و کشتن نامردی او
ستم در پی او پسندی او؟
بیانزار پرورده و خویستن
تهی ز تو دارد بپرورش من
از و تا سر ما نصیحت نشد
در ایوان شاهی قرین شد
کنون وقت کز دو کنای سر
بکفاره غم که نبش بخار؟
( ٣٤ )
بنمت بغایت پرور دنش
مكانی وابی بین از پوشیده آو
بدست انی خه دست دندان باز
نظر کرد پوشیده در کار گرد
كه تا که نظر در كجاست و کرا
دیکر كس كه باشد چو جان در خوش
چو دید و بدید ا رکردونی سیر
ملک اکمان بنی است شد
نم از تن پیسه و ای نام
ترا من خداوند پنداشتم
کمان دست گیر کماندارسد
چنین مرتق یا بر جای کیست
پس انگه به پسداد خوشی کرس
که قول حکیمان نوشیده شد
چو کشی شیاطین نخچیر باز
خلل دید در رای شیار مرد
پریچه در زیر لب خنده کرد
حکایت کما نند و لبها خموش
کشی خواستي زاب شیر
زپندار و نمكين خراب شد
بایستن گشتن بی نیک نام
با سرار ملكت امین داشتم
ندا دانست خیره و ناپسند
مبادا ز من در خطای نیست
( ٣٥ )
چو من بکو پرورم لاجرم خیانت روا دار م اندر حرم
بر اور دپیر مر د بسیار دان چنین گفت کای خیره کاردان
مرا چون بود دامن از جرم پاک نیاید ز خشت بد اندیش باک
شهنشاه گفت آنچه گشتم برت بگو بند خصمان دیبی اندرت
چنین گفت با من در یر کن تو نیز انچه دانے بکوئی مکن
بخندید و اکش باب نشست کزو هر چه آمد بنیا ش شگفـت
چسودی کیدر بجائی دهم کجا بر زبان اور چنـد بدم
من آنساعت انگاشتم دشمنش که خپروند و تر شماند ابرس
چو سلطان فضیلت بصد بر دیم نداند که دشمن بود در پیم
مرا تا قیامست بگیرید بدست چوبیند که دست من د ل او ست
برایت بگویم حدیثے درست اگر گوش بنده داری بست
حکایت
(٣٦)
ندانم بک خواند نام در کتاب کرایس اید بشخصی بخواب
ببالا معن و بر صورت جو خُور چو خورشیدش انجهره می تاخت
فرا رفت و گفت ای محب از منوی فرشته نباشت بدین نیکوی
توکین وی اری بحسن و خرد چرا در جهانی برشتی مرد
ترا پیشمن کو می پنداشتند بکمر مایه از زشت بنجاشتند
چرا نقش بندت در ایوان شاه رقم زشت کر دست برویای
شنید این سخن بخت بگفت ا بزاری بر اور د بانگ غریو
که ای نیکبخت این مشکل مست ولیکن مسلم در کن زشت
براند از تم بخش اران شت از انم جپس پے کار رویت
مرا همچون نام نیکیت لیک ز علت نگوید بداندیش نیک
وزیری که جاه منش بخش مست بفر سنگ دید رنکرس سورت
ولیکن نیندشم از خشم شاه دلاور بود در سوئی کینهخواه
( ۳۷ )
چو حرفم بر اید بدست از قلم
اگر حجت گیرد از ان بدست
فلک در پس کشت خیره ماند
که بخشم برزق زبان بری
زحسرت همانا که کشیند دام
گزین زمره خلق بارگاه
بخدید بر افراست گفت
درین گه بدست اگر بشنوی
زبنکی درویش بیدستگاه
مرادستگاه جوانی برفت
ز بیدایشان ندارم بشک
مرا همچنیس پردگنام بود
مرا از ممه حرف گیر انچه غم
که سنگ ترازوی باش شکست
پسرا دست فرماندهی نشاند
زجرمی که دارد نگردد بری
نامو چشم خردست اید دام
نمی باشدت جز در ایشان نگاه
بدست این سخن حق نشاید نهفت
که عورت فزون باد در دوثوی
بحسرت کند در تو انگر نگاه
بهو و لعب زندگانی برفت
که سرمایه داران پسند وبس
بطور غم از خوی اندام بود
( ۳۸ )
در بسته بوم در د من اشتهایی
در ین حبس هما رست باید کنش
کنونم مکرس بوقت سخن
مراهمچنین جلد بشکرنک بود
در اینمان بحسرت چرا میگذرم
برفت انسی از روزهای عزیز
چو دانش در این معنی صیقلت
از ارکان دولت در گر شنام
اگر سی انظر سوی شاہد راست
بعقل ارزنه آپ مکی کردی
ز صاحب غرض با سخن نشنوی
نکو نام را جاه و تشریف و مال
چو دیواری از پشت سیمرغابی
که مویم چو پنبه است و دونه
که افتاده یک یک چو سوزن
قبا در براز مارہے کلک بود
چو عمر تلف کرده با د آورم
بپایان رسید ما که این نیز
غبار از دل شاه پر کن بیست
گزین خوبتر لفظ و معنی کوام
که داند بدین شاهدی غدری
بخشا چشمش سازرومی
کزر کار بندی پشیمان شوی
سفرانی بد گوی را کوشمال
( ٣٩ )
بقدیم دستور دانشورش
بنیگی بشد نام در کشورش
بفر و کرم سالها ملک راند
برفت و نکو نامی از وی بماند
چنین پادشاهان که دین پرورند
بناز و عیاس کوی دولت برند
از امان نه بینم درین عهد کس
وگر هست بو بکر صدیق بس
بهشتی درختی توای پادشاه
که افگنده سایه بیک لاله راه
طمع بو در ا بخت نیک اخترم
که بال همای افگند بر سرم
خرد گفت دولت بخشد همای
کر اقبال خواهی این سایه آی
خدا یار عمت نظر کرده
که این سایه بر خلق گسترده
دعا کوی این دولتم بنده وار
خدایا تو این سایه پاینده دار
معلا ست پیش ارگش بندگی
که نتوان سرشته پیوند کی
خداوند فرمان رای و شکوه
زغو غای مردم نگرددستوه
نگویم دو چنگ آوری پای دار
چو شمشیر آوری عقل بر جای دار
( ٤٠ )
تحمل کند هر که اصلش نکوست
نه عقلی که خشمش کند در پوست
چو لشکر برون تاخت غصه مکنیش
ز انصاف با ذمه تقوی وبیش
ندیدم چنین بوزر ملک
که از وی گریزد چنین دیگ
ز هر حکم آتش خرد ان دابست
که گر خون صبدوی ریزی رو است
کرامش نه فتوی بده بر هلاک
الا تا نداری زکشتنش باک
و کر دار و اندر تبارش کسان
برایشان ببخشای دلت برسان
گنه بود مر دستمگاره را
چه تاوان طفل بیچاره را
تتنه زورمند است لشکر گرب
ولیکن اقالیم دشمن مرب
که وی حصاری گریزد بید
رسد لشکر بی کینه راگزند
نکر کن احوال ز ندانیان
که مکن بمیری کند در بیان
چو بازار کاش و بارت بر ا
مباش جسارت پوپروات
( ٤٧ )
ازاں پس بکار وی گزینندا بهم بازگویند خویش تبار
که پیش از سلیم اش بر متاعی که ز ماند ظالم ببر
بپوشش زان خلک بی دز آد دل دردمندش جدز
بسانامریکوی بنا پال که یک نام شش کند پامال
پسندیده کاران جاوید نام تطاول کنند در مال عام
برآفاق کر پر سرا پاست چو مال ذریت بستاند که است
مردان تهی دست از او بدرد زپهلوی مردم شکم پرکرد
شنیدم که فرمان دهی ار کر قبا داشتی هر دو زوپتر
یکی کشش بی پند و دیگر دو تبایی ز دیبای حسنی بود
گفت این درستردا سیاست و زین بگذرین یبے ارایس است
زانہوآن می بستم خرج اد که زینت کمین خودت شام
( ٤٢ )
اگر چون ما حمله ار تن کنم بردی کبار دفع دشمن کنم
مرا نیز قصد کوتاه و مو است ولیکن شه از نام راست
سپاهی که خوش دل نباشد براه ندارد حدود ولایت نگاه
خزینه پر از بهر لشکر بود نه از بهر آذین و زیور بود
چو دشمن خورد روستایی ببرد ملک باج و ده یک چرا میخورد
مخالف بردش و سلطان خراج چه دولت بماند در ان تخت و تاج
مروت نباشد بر افتاده زور برد مرغ دون دانه از پیش مور
رعیت درختست اگر پروری بکام دل از وی بری برخوری
به پرهیز از رنج و بارش مکن که نادان کند حیف بر خویشتن
کسان بر خورند از جوانی و بخت که بر زیر دستان نگیرند سخت
اگر زیر دستی دراید ز پای حذر کن ز نالش ببر خدای
چو شاید گرفتن بنرمی دیار به پیکار خون افشانی میار
( ٤٣ )
برای که مک بر سرپرنہیں
نیر زد که خونی چکد برزمین
حکایت
شنیدم که جمشید فرخ سرشت
بسر چشمه بر سنگی نوشت
برین چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند تا چشم برهم زدند
گرفتیم عالم بمردی و زور
ولیکن نبردیم با خود بگور
چو بر دشمنی باشدت دست رس
مرنجانش کو را همین غصه بس
عدو زنده و کشته بهر تست
باز خون اوکشته در گرنت
حکایت
شنیدم که دارای فرخ تبار
ز شکر جدا ماند روز شکار
دوان امدش گله بانی به پیش
بدل گفت دارای فرخنده کیش
که در چشت اینکه از جنگست
ز دور دشن بدوزم بتیری
برآور دچو پان بدل خروش
که دشمن نیم در هلاکم مکوش
(٤٤)
بگفت ای سگ لیران تور که چشمم مدار ز روزگار تو دور
بصحرا دراز دشمنان از یک که در خانه باشد کل از جایگاه
من انم که اسپ بانش پرورم بخدمت بدین مرغزار اندرم
سگ اول بفت آمد بجای بخندید و گفت ای نگونش رای
ترا باوری که دفع پسر روش وکرنه ز اور د بود و مکوش
شبان امی بخندید و گفت نصیحت بخصم نشاید نفت
پذیر پیر گون و رای نکوهست که دشمن نداند شش روز و پست
چنانست در مهتری سرورت که هر کمتری با ولیت کبر کیت
مرا بارها در حضر دیدۀ زفیل و چراگاه پرسیدۀ
کنونت بدر امدم پیش باز میندازم از بداندیش باز
توانم من ای نامور شهریار که اسپان بدین ارم از صد مرار
مراگله بانی بحقلیست و رای تو هم کله خویش داری بیای
( ٤٥ )
دران سخت تاریک زحل بم بود که تو سر شاه از شبان کم بود
تو کی بشنوی ناله دادخواه بایوان ست کله خوابگاه
چنان خسب کاندر فغانت بکوش اگر داد خواهی برارد خروش
که نالد ز ظالم که در دور تست که مر چور کو سگ چوپانست
نه سک پاس کار وانی برد که دستان و اکا کو سک پرور
دلیر امدی صید با در چمن چو تفت بستت تهی مکن
بگو انچه دانی که حق گفته به نه رشوت ستانی و رشوه ده
طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی طمع کپس هر چه خواهی بکوی
بهر یافت گردن کشی غرق که میکند پسکنی از زیرق
تو هم بر دری هستی امیدوار پس امید بر در نشینان بار
( ٤٦ )
نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان براور زبند
پریشانی خاطر دادخواه بر انداز دار مملکت پادشاه
تو خفته خنک در حرم نیمروز غریب از برون گو بگرما بسوز
ستاننده را برافزون صبح است که شواندار تا پادشاه دادخواه
حکایت
یکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کند برابن عبدالعزیز
که بودش نگینی انگشتری فرومانده در قیمتش مشتری
بشب گفتی ان جرمه گفتی نی ور دری بود در روشنائی چو روز
قضا را در امد یکی خشگ سال که شد بدر سیمای مردم هلال
چو در مردم ارام و قوت ندید خود اسود و بودن مروت ندید
چو میبد کسی زهر در کام خلق کیش بگذرد اب نوشین بحلق
بفرمود بفروختندش بسیم که رحم امندش بر فقیر و یتیم
( ٤٧ )
چاک مفتونه غمش تار و پود بدرویش و بیکس و محتاج و زار
فتادند در وی ملامت کنان که دیگر بدستت نیاید چنان
شنیدم که میگفت با باران دمع فرو میدویدش بعارض چو شمع
که بر گشتت ای مایه رشک حور دل شهری از نا توانی نگار
مرا شاید انگشتری بی نگین نشاید دل عاشقی اندوهگین
خنک آنکه آسایش مرد وزن گزیند بر آسایش خویشتن
نکردند رغبت بهنر وران بشادی خویش از غم دیگران
اگر خوش خسید ملک بر سریر پندارم آسوده خسبد فقیر
و گر زنده دار د شب تیره روز بجسبند مردم بآرام و ناز
بحد امین سیرت راه راست اتا مک ابو بکر بن سعد ست
کیس رفتند در پارس از کوه شان نه بند بند قامت مهوشان
( ٤٨ )
یکی بیخ و تخم خوش آمد بکوش
که در مجلسی می سرودند دوش
مرا راحت از زندگی دوش بود
که آن ماه رویم در آغوش بود
مرا در انچو دیدم پر از خواب ست
بدو گفتم ای سر و پشنگ مست
دمی نرگس از خواب پستی برآی
چو گلین بخند و چو بلبل بگوی
چه میخسبی ای فتنه روزگار
بپا و می لعل نوشین بیار
مگر گرد شورید در خواب گفت
مرا فتنه خوانی و کوئی نخت
در ایام سلطان و شمشین
نه بند د گرفت این خواب کس
در انمار شاهان شبستان ست
که چون نگه بر تخت شاهی نشست
بدورانش کس نیازارد کس
سخن ها کز خود همین داد و بس
پس انکفت یکره بصاحب دلی
که عمرم به شد به حاصلی
بخواهم کنج عبادت نشست
که دریابم این پنج روزی که است
( ٥٠ )
ترا این مست در کریه مانی است چو رقمی جهان جای دیگر کس است
اگر هوشمند است اگر بی خرد غم او مخور کو غم خود خورد
حکیمی دعا کرد بر گشاسپ که در پادشاهی و الت مباد
بزرگی این بنده و بر گرفت که دانا بکوید مجال شگفت
گر اوانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحاک و جم
که جاه و ان ماندن امید نماند چو کس را ند یدی که جاوید ماند
که در تخت و مکش نباید زوال پناه بجر ملک ایزد تعال
چنین گفت فرزانه هوشمند که دانا بکوید سخن نا پسند
مرا و را نه عمرا بد خواستم بتوفیق خیرش مدد خواستم
که گر پارسا باشد و پاک رو طریقت شناس و حقیقت شنو
ازین ملک روزی که دل برکند بپرد پرده در ملک ایت دیگرداند
( 51 )
پس این مملکت را نباشد زوال
ز نیکی ممکلتی کند اشتغال
زمرکزش چه نقصان که یار پس است
که در وینتی آخرت او سپاست
کر سیم و زر ماند و کنج تاول
پس از وی چپ رنج دنیا
و زان کس که خیری نماند روان
دمادم رسد ر حتمش برون
بزرگی کز و نام نیکو بماند
توان گفت با اہل دل کو نماند
الا تا درخت کرم پر دری
گر امید داری کز و بر خوری
یگی کر پستی و کرم پیشتر
بدرگاه حق منزلت بیشتر
بکرم کن کند را که دیوان سند
منازل بقدر احسان سند
سخی باز پس خاین شد مسار
نیابد مے مزد ناکر ده کار
بحق تا بدان بدشت بیست
تو زی چیست کرم نانیست
بدانی که عذ ر بداشتی
آن را که سپستی بوه تخم نا کاشتی
( ۵۲ )
خرد مند مردی ز شقه بی شام گرفت از جهان کنج غاری مقام
بسر بر نشان کنج تاریک جامی بكنج قناعت فرو زد بای
شنیدم که نامش شع اوبود ملک سیرت آدمی پوست بود
بزرگان ناوید بر بردش که اری بیاید بدینجا ببخشد
قضا کند عارف پاکباز بدر یوزه از خویشتر کرد آز
چو سر برساتش نفس کو بدید بخواری بکر دانشن ناپدید
ازان مرز کان مرد هشیار بود یکی مرزبان ستہ کا ر بود
که سر تا توابر ا که دریافتی بهر چا کی پنجه بر تافتی
جهانسوز و بی رحمت و خیره کی زطیشش وی جهانی پرشس
زرد می بماند و پاکیش برش پس بچه نفوس کہ غفتند پش
بمظلم جای که کر دودرا نپوش لب مردم از خنده با
( ٥٣ )
بدیار شیخ آمدی گاه گاه
خدا دوست از وی نگردی نگاه
ملک روزی کنفش ای نیکبخت
بعزت ز من کش کشی رنج سخت
مرا با تو زانی سیر دوستیست
ترا با من این دشمنی چیست
کر شتم که بیمارم شکر نیم
بعزت ز درویش کمتر نیم
بگویم فضلیت نهم بر کسی
چنان باش با من که با هر کسی
شنید این سخن عابد هوشیار
برآشفت و گفت ای ملک گوش دار
وجودت پریشانی خلق توست
ندارم پریشانی خلق دوست
تو با انکه من دوستم دشمنی
نپندارمت دوست دار منی
چرا دوست دارم ببا طلیست
چو دانم که داد و خدا دشمنت
مده بوسه بر دست من ای پسر
برو دوستاران من دوست دار
خدا دوست را گر بدرد پوست
نخواهد شدن دشمن دوست دوست
عجب دارم از خواب این سنگدل
که خسبد خلقی از و تنگدل
( ٥٤ )
عاجز و مستمندی مکن ناگهان که بر یک نظامی نما دجاں
پیر چرخ ناتوان هیچ اگر گرد دست یا بد برائی هیچ
سیر گشت پای مردم زجای که عاجز شوی گر دراپی رنجا
دل دوستان جمع بهتر کن خزانة تهی به که مردم برنج
میند از در پای کا رکے کعافتد که در پایش افتی کسی
همت برار بسترہ دشوار که بازوی حمت بدار دستوار
لب خشک مظلوم راگو بخند که دندان ظالم بخواهم کند
بیانک اهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون کذشت
خور و کارواپنے غم بارخوش هنوز دوش بر خرپشت برن
گرفتم کزانمادگان نیستی چو افتاده پستی چرا ایستی
بربخت بکویم حدیثی درست اگر گوش پند داراست
(٥٥)
چنان سنگ پنہانی شدامیش بود که یاران فراموش کرد ندعشق
چنان اسمان زمین شدبخیل کلاب تر نکردند زرع بخیل
بجوشید پر چشمهای قدیم نماند اب جز اب چشم یتیم
بیوه یی خسته آه بیوه زنی اگر بر شدی دودی از روزنی
چو درویش بی برک دیدم درت قوی بازوان سست در ماندست
نه در کوه سبز نه در باغ شاخ ملخ بوستان خور دو مردم ملخ
دران حال پیش امدم دوستی کز و مانده بر استخوان پوستی
اکر چه بمکنت قوی حال بود خداوند جاه وزر ومال بود
بدو کشتم ای یار پاکیزه خوی چه درماند کی پیشت امد بوی
عتبد ید بر من که عقلت کجاست چو دانی و پرسی سوالت خطا است
ندانی که بسختی بغایت رسید اندان مشقت بحد نهایت رسید
( ٥٦ )
نه باران پی آید از اسمان
نه برمیرود دود اه از خوان
بد و گفتم اثر ترا باک نیست
کشند ز هر جاے که تریاک است
کر از نیستی دیگری شد هلاک
تراپست بط ازرطو فاے پاک
که گرو رنجیده وررفته
که کردون بعالم اندر ضیق
که مردار چه بر ساحلت ای نیق
نیا ساید و دوستانش شفیق
نخواهد که پسند خردمنداریش
نه بر عضو مردم نه برعضو خویش
یکی اول اندر پستان هم
چو ریشی به پسند بلرزد تنم
منغص دو عیش آن شهرست
که باشد پهلوی یمار پست
چوبینم که در ویش مسکین نخورد
بکام اندرش لقمه ز هرست و درد
یکی را بزندان در و دوستان
کجا ماندش عیش در بوستان
شبی او وحستانی اتنی بویست
شنیدم که بعد از نیمی خشت
( ٥٧ )
یکی سگر گفت اندر ان خاک و دو که دکان طرازیها پی بنود
جهاندیده گفتش ای بوالهوس ترا خود غم خویشتن بود بس
پسندی که شهری بسوزد بنار اگرچه سرایت بود در کنار
بجز سنگدل تا کند معده تنگ چو بیند کسی برشکم بسته سنگ
توانگر خودان نعمت چون مخورد چو بیند که درویش خون میخورد
نکو شد پر ستت بخوردار که می ارغفت پنجه رنجور وار
سبک پی چو یاران بمنزل رسند نخبند که واماندگان در سند
دل پادشا هاش و با گرش چو بیند در کل خسته خارش
اگر در سرای سعادت کس است زکفتار سعد یش حرفی بس است
همینت پسند است اگر بشوی که گرخار کاری پسش دروی
خبرداری ازبیشهوان عجم که کردند بر زیر دستان ستم
( ۵۸ )
زآن شوکت و پادشاهی بماند
زآن ظلم بر روستائی بماند
خطائی که بر دست ظالم برفت
جهان ماند و او با مظالم برفت
خنک روز محشر تن دادگر
که در سایه عرش دارد مقر
بقومی که نیکی پسند دخداي
دهد خسرو عادل نیکراي
چو خواهد که ویران کند عالمی
نهد ملک در پنجه ظالمی
سگالند از و نیک مردان خو
که خشم خدایست پیدا درو
بزرگی از و دان و منت شناس
که زایل شود نعمت ناسپاس
اگر شکر کردی بر یک دامال
بمالی و ملکی رسے بیزوال
اگر جور در پادشاهی کنی
پس از پادشاهی گدائی کنی
حرامست بر پادشه خواب خوش
که باشد ضعیف از قوی بارکش
میازار عامی بيك خردله
که سلطان شبانست و عامی گله
چو پرخاش بینند و بیداد ازو
شبان نیست گرگست فریاد ازو
( ٥٩ )
شنیدم که در مرز ی از باختر
برادر دو بودند از یک پدر
سپهدار و گردنکش و پیلتن
نکوروی و دانا و شمشیر زن
پدر مرد و را پسکین و دیار
طلب کار جولان و ور و قمار
برفت آن زمین را بتر نهاد
به یک پسر زان نصیبتی با
پدر بعد ازان در کاری شهر
بجان آفرین جان شیرین سپرد
دال بجانب طناب امل
وفاش فرو بست پای عمل
مقرر شد این مملکت بر دو شاه
که بی حد و مر بود گنج و سپاه
بحکم نظر در به افتاد خویش
گرفتند هر یک یکی را پیش
یکی عدل تا نام نکو برد
یکی ظلم تا مال گرد آورد
یکی عاطفت سیرت خویش کرد
درم داد و تیمار درویش کرد
بنا کرد و نان داد و لشکر نواخت
شب از بهر درویش شبانه بتاخت
( ٦٠ )
خزانه تهی کرد و پر کرد جیش چنان کز خلایق ببر کام خویش
برامد بمی بانگ شادی چو رعد چو شیر از در عهد بو بکر سعد
پسر بود خرد مند فرخ نهاد که شاخ امیدش برومند باد
نصیحت شنو کودک نامجوی پسندیده رایست و فرخنده خوی
ملازم بدلداری خاص و عام ثناگوی وی بامدادان و شام
در ان ملک قارون ببستی دلم که شه دادگر بود و درویش هم
نیامد در ایام او بر دلے نگویم که خاری که برک گلے
پسر تا ببالید ملک از پدران نهادند سر بر خطش پروران
دگر خواست کافزون کند بخت خویش بپردازد بر رود محتاج شاخ
طمع کرد در مال بازارگان بلا ریخت بر جان بیچارگان
بامید بیشی در داد و زور باز خردمند داند که ناخوب کرد
( ٦١ )
که تابع کردان بار کر یی پراکنده شد لشکر از عاجزی
شنیدند بازار کان این خبر که ظلمت پر بوم آن بی هنر
پریدند از انجا ندیدند خواب زراحت نیا مد رعیت نخواس
چو اقبالش از دوستی سر بتافت بنا کام دشمن بید و پست یافت
بستم فلک نخ دمارش کشید یم اسب دشمن بیارش کشید
و فا از که جوید که جان سخت خراج ار نخواهد که دهقان ریخت
چه نیکی طمع دارد آن به وفا که باشد دعای بیش از قفا
چو بختش کنون بود در کاف کن مکر وانچه یکتاس گفتت مکن
چه کنتند بنجاره با ان نیکمرد تو بر خود که پسیاه اگر بر نخورد
کما تن جفا بود رو دوست که در عدل بود انچه در ظلمت
یکی به پسر مسلخ و بس بی مروتی خداوند بستان که گردید یت
( ٦٢ )
بگفت ای پسر درد پنهان نه بانسی که با نفس خونابه چکن
نصیحت بجایت اگر بشنوی ضعیفان میکن مکتب قوی
چو خواستی که غرفه و کلبی تنهری مده در شم خوییش را کمهری
که فردا بدا و بر در چاره وی کدائی که پیشت نبر دو جوی
که چون بگذرد بر تو این سلطنت بگیرد بقهرا که ما وانست
مکن بچه از ما توانان بار اگر کر بیکسندت شوی شرمسار
چو در هشت و بشم افتادگان بیفتادن از دست افتادگان
بزرگان و امثال سنگ بخت بفرزانگی تاج بر دم تخت
ز دنباله راستان کج مرو و کر راست خواهی زسعدی شنو
کو جانی ز باطن پیش نیست که این تر از ملک درویش نیست
سبکبار مردم سبکبر روند حق اینست صاحبدل این شنوند
( ٦٣ )
تهی دست تشویش نانی خورد ملک غم بقد ر جهانی خورد
گدائی که حاصل کند نان شام چنان سرخسبد که سلطان شام
غم و شادمانی بسر میرود بمرگ این و از پس بدر میرود
چه انرا که بر سر نهادند تاج چه انرا که بر گردن اورند باج
اگر سرفرازی بکیوان پست وگر تنگدستی بزندان پست
چوخیل اجل بر سر اید بتاخت نمی شاید از یکدگرشان شناخت
شنیدم که یکبار در دجله پس گفت با عابدی کله
که من شه فرمان منی داشتم بسر بر کلاه مهی داشتم
سپهرم مدد کرد و دولت وفاد گرفتم ببازوی دولت عراق
طمع کرده بودم که کرمان خورم که ناگه بخورند کرمان سرم
بکن پنبۀ غفلت از گوش هوش که از مردگان پندت آید بگوش
( ٦٤ )
نکو کار مردم نباشد بدش نورزد کسی تا که نیک آیدش
شراگنه تخم او بپسر شود چو کژدم که در خاکیست شود
اگر نفع کس را نهاد نویست چنین کس مرو پست و هنجار است
چنین آدمی مرده نیکت را که بر وی فضیلت بود سگ را
نه هر آدمی زاده از دد بهست که دد زآدمی او و دد بهست
چو انسان نداند بخود خوب و بد کدامش فضیلت بود بر دد
بپست از دد انسان صلب خرد نه انسان که در مردم است و خرد
بپوشاک نون بخت بی راه رو پیاده بروز و برهنه برو
بسی دانه بیکامی نگاشت کز و شد بکام دل خویشت
نه هرگز شنیدم که در عمر خویش که بر مرد رانگی آمد پیش
( ٦٥ )
حکایت
گرازی بجامی لفت او پوژ که از هول آن شیر نر ما د بوژ
بدندیش در دم بجرند ندید فتاد و حیا جسته تراز خودند
همه شب فریاد و زار میگفت یکی بر پیرش گفت پس کی کفت
تو مرکز پسندی بغر ما بکس که میخواهی امروز فه فریادرس
همه تخم نامردی کاشتی پپس لاجرم بر چه بر داشتی
که بر جان ریشت هند مر همی که جانها بنالد ز ریشت همی
تو ما را همی چاه کندی براه بسرا فستم در فتادی بچاه
دوکس را کند از بی خاص وعام یکی نیک محضر یکی زشت نام
یکی تا کند تشنه را تاز حلق یکی تا بگردن درافتد بخلق
اگر بد کنی چشم نیکی مدار که هر گز نیار دگزا نگور بار
پنچدارم ای در خزان کشته جو که گندم ستانی بوقت درو
( ٦٦ )
درخت زقوم بارجان پروری
مبندار سرگز گران جو ربی
رطب ناورد چوب خرزهره بار
چو تخم افکنی بر همان چشم دار
حکایت
حکایت کند زنگی نیک مرد
که اکرام حجاج یوسف نکرد
بسرہنگ دیوان نگه کرد تیز
که نطعش بینداز و خونش بریز
چو حجت نماند جفا جوی را
بپرخاش درهم کشد روی را
بخندید و بکریست مرد خدای
عجب ماند سنگین دل تیره رای
چو دیدش که خندید و دیگر گریست
بپرسید کین خنده و گریه چیست
بگفت ای کریم از پروردگار
که طفلان بیچاره دارم چهار
همی خندم از لطف یزدان پاک
که مظلوم رفتم نه ظالم بخاک
یکی گفتش ای نامور شهریار
مکن دست ازین پیر دهقان بر
که خلقی بدو روی دارند و پشت
رعیت خلایق پنیک و کشت
(٦٧)
بزرکی وعفو وکرم پیشه کن ز فریاد طفلانش اندیشه کن
مکر دشمن خاندان خودی که بر خاندان می پسندی بدی
مپندار در لعابداغ تو ریش که در روز پسین آیدت خیر پیش
شنیدم که بخشایند د جوانبخت ز فرمان داور که داند کریخت
بزرگی درانفکرت آتش است بخواب اندریش میده رویش
دمی پیش بس بپسپارند عقوبت بر و تا قیامت بماند
نخفت درویش از آتش سری ز دود دل صبحکاش بترس
نترسی که پاک اندرونی شبی برارد ز سوز جکر یاربی
به ابلیس بد کرد نیکی ندید بر پاک ناید زتخم پلید
مدر پرده کس بهنگام جنگ که باشد ترا نیز در پرده ننگ
مزن بانک بر شیر مرد آن چو با کودکان بینداشتی دست
( ٦٨ )
یکی پند میدا د فرزند را
نکدار پند خردمند را
مکن جور بر خرد کان ای پسر
که یکرو زت افتد بزرگی بسر
نمی ترسی ای کودک خرد
که روزی پلنگیت در هم درد
بخردی درم زور سر پنجه بود
دل زیر دستان زمن رنجه بود
بخو ردم یکی مشت زور اوران
نکردم دگر زور بر لاغران
الا تا بعقلت بخشم که نوم
حرا پست بر چشمه سالار بوم
غم زیر دستان ببر زنہار
بترس از زبر دستی روزگار
نصيحت که خالي بو داز غرض
چو دار وی تلخست دفع مرض
یکی را حکایت کنند از ملوک
که بیماری رشته کر دوش چوک
(٦٩)
چنانش در انداخت ضعف جسد
که می برد در زیر دستش حسد
که شاه ارچه در عرصه نام اور است
چو ضعف اید از بندگی کم ترست
ندیمی بپیش ملک بوسه داد
که ملک خداوند جاوید باد
درین شهر مردی مبارک دمیست
که در پارسائی چواو پاکی است
نبردند پیشش مهمات کس
که مقصود حاصل نشد در نفس
بخوان تا بخواند دعای برین
که رحمت رسد زاسمان بزمین
بفرمود تا مهتران خدم
بخواندند پیر مبارک قدم
بگشا دعائی که ای هشمند
که در رشته چرخ زنم پایبند
شنید این سخن پیر فرخ سرشت
بتندی بر اورد بانگ درشت
که حق مهربانیست بر دادگر
ببخشا و بخشایش حق نگر
دعای منت کی بود سودمند
اسیران محتاج در چاه و بند
تو ناکرده بر خلق بخشایشی
کجا یابی از دست اسایشی
(۷۰)
ببایست عذر خطا خواستن پس از شیخ صالح دعا خواستن
کجا دست گیرد دعای ویت دعای ستمدیدگان برتر است
شنید این سخن شهریار عجم ز خشم و خجالت برآمد بهم
برنجید و بس با دل خویش گفت چه جای نصیحت بشنعت
بفرمود تا هر که در بند بود بفرمانش آزاد کردند زود
جهانید و بعد از دو رکعت نماز باو بر براورد دست نیاز
که ای برتر از مده افهام بمکش گرفتی بصلحش بخوان
ولی بر دعا همچنان بست دست که شه پر براورد و بر پای خاست
تو گفتی ز شادی بخواهد پرید چو گنجشک کو رشته از پا درید
بفرمود گنجینه گوهرش فشاندند بادام و زر بر سرش
از انحمله دامن بشاه ریخت حق از بهر باطل نباید شنیخت
مرو با پسر رشته بار دگر مبادا که دیگر کند سر بشیر
( ۷۱ )
چو باری فتادی نگهدار پای
که یکبار دیگر نیفنه در جای
بسعدی شنونیکسن سخن است
نه هر باری افتاد و بر خاست
جهان ای پسر ملک جاوید نیست
ز دنیا وفا داری امید نیست
نه بر باد رفتی سحر گاه و شام
سریر سلیمان علیه السلام
باخر ندیدی که بر باد رفت
خنک انکه با دانش و داد رفت
کسی زین میان گوی دولت ربود
که در بند آسایش خلق بود
شنیدم که در مصر میر اجل
سپه تاخت بر روز کار شان مل
جمالش برفت از رخ دلفروز
چو جوز از دست خرد کن ماند
گزیدند فرزانگان دست موت
که در طب ندیدند داروی موت
همه تحت و ملکی پذیرد زوال
بجز ملک الله مانده ذو الجلال
( ۷۲ )
چو نزدیک شد روز تفریق شب
شنیدم که میگفت با زن برب
که در صره چون عسشریزی بنور
چه حاصل من و چند دینار حور
جهان کرده کردم بخور دم برش
برفتم چو بیچارگان از برش
پسندیده رایان کشیده دخور
همان زنی خویشتن کرد کرد
در آن حش ما با تو ما بستیم
که هر چه از تو ماند در نیت هم
کند خواجه بر بسته جان گران
یکی دست کوتاه و دیگر دران
دراندم ترامی نماید بدست
که دست زبانش کش دست
که دستی بجود و کرم کن دراز
دگر دست کوته کن از ظلم و از
کنونت که دست پست بینی بان
دگر کی براری دستی دست از کفن
بتا بد بے ماه و پروین مور
که سر بر نداری بالین کور
قزل ارسلان قلعه سخت اشت
که گردن بلوند بر می فراشت
( ۷۳ )
نه زیور کش از حلت پیچ پیچ
چو زلف عروسان شب پیچ پیچ
چنان فلکش افتاده در جستجو
که بر لاجوردی طبق پسته
شنیدم که مردی مبارک حضور
بنزدیک شاه آمد از راه دور
حقایق شناسی جهان دیده
هنرمندی آفاق گردیده
بزرگی زبان آوری کاردان
حکیمی سخن گوی بسیار دان
قول گفت چندانکه گردیده
چنین جای محکم کجا دیده
بخندید کین قلعه خرم است
ولیکن بپندارش محکم است
ز پیش از تو گردنکشان داشتند
دمی چند بودند و بگذشتند
نه بعد از تو شاهان دیگر برند
درخت امید ترا بر خورند
ز دوران ملک پدر یاد کن
دل از بند اندیشه آزاد کن
چنان روزگارش بکنجی نشاند
که بر یک پیش شش تصرف نماند
چو نوبت بماند از همه چیره کس
امیدش بفضل خدا ماند و بس
( ٧٤ )
بر مرد هشیار دنیا خس است
که هر مدتی جای دیگر کس است
حکایت
چنین گفت شوریدۀ در عجم
بکسری که ای وارث ملک جم
اگر ملک بر جم بماندی نخست
ترا کی میسر شدی تاج وتخت
اگر گنج قارون بدست آوری
نماند مگر انچه با خود بری
در حکایت
الپ ارسلان قلعه جانگذاز
بسر تاج شاهی بسر بر نهاد
بتربت سپردندش از خوابگاه
نه جای نشست است تا باجگاه
چنین گفت دیوانه هوشیار
چو دیدش پسر روز دیگر سوار
زمی ملک دوران بسر در نشیب
پدر رفت و پای پسر در رکیب
چنین است کردیدن روزگار
سبک سیر و بد عهد و ناپایدار
چو دیرینه روزی بر آورد عهد
جوان دولتی پسر بر آرد مهد
( ٧٥ )
مته بر جهان که بیگا نه ایست
چو مطرب که هر روز در خانه ایست
نه لاین بود عیش با دلبر ی
که هر بامدادش بود شوهری
تکوئی کر امروز چون در ست
که سال کر دیکری او در دست
وکر زورمندی کنی بفقیر
همین پنج روزت بود دار کیر
چو فرعون کی ترک تباهی کرد
بجز طالب کو رشا می کرد
شنیدم که از پادشا با نور
یکی پادشه در کفتشی درر
فزان ز بار کران پی علف
بر وزنی و سکس شدی تلف
چوشم کنند پندارد ر نکار
هند بر دل کن خویش بار
چو بام بلندش بو دجو دست
کند بول و خاشاک با هم پیست
شنیدم که باری بعزم شکار
برون رفت پیداکردشیر ما
تکا ور به نبال صیدی با نه بان
شبش در گرفت و چشه بازنا
(٧٦)
به شاه اینست روی اری
پنداشت ناکام خود راوی
یکی پیر مرد اندران پوستیم
ز پیران مردم شناس قدیم
پسر را میگفت کای شاهد
خرت را ببر با مدادان شهر
که آن نانوا نبرد بر کشیبجت
که تا بوت از پیش حاجی پست
کمر بسته دار و بفرمان پو
بگردون از دست جوریش برو
درین کشور آسایش خرمی
ندید و ندید چشم آدمی
مگر کین سیه نامه بی صفا
بدوزخ رو د لعنت از قفا
پسر گفت راه در ازست و سخت
پیاده نیا رم شد ای نیکبخت
طریقی بیندیش و رایی بزن
که رای تو روشن تر از رای من
پدر گفت اگر پند من بشنوی
یکی سنگک داش باید قوی
زدن خبر با رکش چند بار
پسر و دست و پهلوش کن در فکار
که گرگان و مایه زشت کیش
بکارش نیاید خر پشت ریش
( 77 )
چو خضر پیمبر که کشتی شکست
وزان پست جبار ظالم رست
بسائی که در بحبه کشتی گرفت
بسی سالها نام زشتی گرفت
نداد بر جناق نمک در ولی عهد
که شندی تا قیامت بپا
پسر چون شیداین سرشت اثر
پسر از طاهریمان نبردش ببر
فرد کوفت بیجاره خرا باب
خراز پست عاجز شد از پای نشست
پدر کفش اکنون پسر خویش گیر
مران رو که می بایدت پیش گیر
اگر من مرا و را نه بینم هلاک
شب کو روچشمم بخسبد بخاک
پسر در پی کار وان او فتاد
ز دشنام چند انکه دانت داد
ازین سود در روی بسته اسمان
که یارب بستا د و ر بسته اسمان
که چندان مانم تو و از روزگار
کزین نحس ظالم براید دمار
اگر مار زاید زن بار بردارد
به از آدمی زاده دیو سار
زن زمر و موزق بسیار به
سگ از مردم مردم ازار به
( ۷۸ )
نخستین که پسر او برطو رکنه از ان کوه با دیگری بکند
شمارین جمله بشینید و چون بخت بدست پاس پسر بر مدین
همه شب بیداری نشتر شمر از سود و اندیشه خوابش نبرد
چو آواز مرغ سحر گوش کرد پریشانی شب فراموش کرد
سواران همه شب همی تاختند چو کمرا بی پسیب بشناختند
براغ مه بر اسب دیدند شاه پیاده دویدند یکسر بیاه
بخدمت نهادند سر بر زمین چو دریا شد از موج شکر رنیی
یکی گفتش از دوستان قدیم که شبها میش بود در رویش مقیم
رعیت چو بر کت نهادند دوش که ما را چشم آرمید و نه کوش
شنته نیارست کردن حدیش که بر وی چه آمد ز بخت بخش
هم آهسته پسر برد پیش پسرش فرو گفت پنهان گوش اندرش
کسی پای مرغی نیاورد پیش ولی پست خز رفت اندار پیش
( ٧٩ )
بزرگان نشسند و خوان خواسته بخوردند و مجلس بیا را سسته
چو شور و طرب را نهاد اندکیش ز دستان دشنام یا د امدش
بفرمود بسته و بیش بخت بزاری فگندند در پای تخت
سید دل بر اتیخت شمشیر تیز ندانست بیچاره راه گریز
پسر نا امیدی بر اورد گفت نشاید شب کور در جا نخفت
نه شهاست کشتم ای شهریار که بر گشته بختی و بد روزگار
چو نشتم بر من خفتی و بس منت پیش گفتم همه خلق پس
چو پیدا بگردی توقع مدار که نامت به نیکی رود در دیار
ترا چاره از ظلم برگشتن است نه بیجا ره بی گنه کشتن است
مراح روز دگر ماند بگیر دو روز دگر عیش خرما ند میر
نماند ستمگار بد روزگار بماند بر ولعنت پایدار
بدان کس ستوده شود پادشاه که خلقش ستایند در بارگاه
( ۸۰ )
چه سود آفرین پسر انجمن پس از چه نفرین کنان برپسن
ترا نیک پند است اگر بشنوی دگر نشنوی خود پشیمان شوی
همی گفت با شیر بالای پر سپر کرده جان پیش تیر قدر
زپسنگی که چون کار در برپسر بود قلم راز بانش دانتر بود
شه از پستی غفلت آمد بهوش بپوشید و گفت ایچ و پسر بوش
کزین بر دست عقوبت برآر یکی کشته گیر از هزاران مزار
پسر شکر یزدان کردیمان نشاند پس انکه بعد است پیش بنشاند
بدست خود آن بند از وی گرفت پسر شه ابوسید و در بر گرفت
بزرگیش بخشید و فرمان بھی زشاخ امیدش برآمد بهی
کیسی حکایت شد این دوستان رود نیکبخت از پی راستان
بیاموز از عاقلان چشمه ای بیند انکه از جاهل عیب جوی
ستایش سرایان یار توألم نکو گوش کنان دوستدار توأم
( ۸۱ )
زوشمن شنو سیرت خود که او مرا بخدا نه نتواند پیش تو پوش
و با پست دادن بخور قند که داروی تلش دو سودمند
ترش روی بهتر کند پرستش که یاران خوش طبع شیرین منش
از ین در نصیحت بگو کیست اگر عاقلی یک اشارت بست
چو در خلافت بمامون رسید یکی ماه پیگیر کنیزک خرید
پخرا فتابی نه بین گلیبنی بعقل و خرد باز می کنی
بخوان می زلف و بر در چنگ پرا کشنها کرده عناب یکت
برا بر وی عابد در شب حباب چو قوس قزح بو در آفتاب
شب خلوت آن لعبت خواند مکرتن آغوش مانمون داد
گرفت اتش ششم در وی عظیم پسر شوخ است کرد وی حوزه اویم
بخشا بر آهنگ شمشیر تیز بکنین مدار و با من بکن خفت و خیز
( ۸۲ )
بگفت از چه بردل كز و آوت چه خصلت ز من نا پسند آیدت
بگفت ار کشی پر شکافی پرم ز بوی با نست میرنج اندرم
کشا نیست پیکار با تیغ ہستم بیچاره کند و ہال بسندم
شنید این چو پسر بخو د بخت بر اشفت یکباره بر خود سخت
که مرشد بیار نکو بو دا بخت و گر روز با هوشیار اسب بک
پلیست شنا یا سان کشوری چو حق گفت با هر یک از رهگذر
دلش کرچه در حال آزرده شد دو اکر دوجو شبوی خود پیش
ببرید و ارحمتش کیک دوست که این عیب من گفت یار من اوست
هنر درس کسی نکو خوا است که کوید فلان خار در راه ست
یکیم را که نفستر نکو میروی به بینهای کامم پست دعور توی
هر انکس که عیبش نکویند پیش هنرداند از جاهلی عیب خویش
کو شهد شیرین شکر فانیت کیسی را که صفراست الاینت
( ۸۳ )
چه پزشکان کبر ورزد و ریش شفا یابدت داروی تلخ نوش
چو شیرینی نایت پیوسته ز سعدی شنو داروی تلخ
ز پرویزن معرفت پیشه بشهد ظرافت بر آمیخته
شنیدم که از نیک مردی فقیر دل آزرده شد پادشاهی
مگر بر زبانش تنی رفته بود زگردنکشی روی آشفته بود
بزندان فرستادش از بارگاه که زور آزمائست بازوی شاه
زیاران یکی گفتش اندر نهفت مصالح نبود این سخن کف گفت
رسانیدن مر حق طاعت ز دوزخ نترسد که بخداپ
نماندم که در غیب این سر حکایت بگویش یک با رفت
بخندید کوطن هیو وه برو نداند که خواهد در ان حبس مرد
غلامی بپر ویشی و این سام بجا نه و بکوای غلام
( ٨٤ )
مرا باز غم بر دل ایند نشست که دنیا سمیر کش نفس شسنت
زکر دستگیری کنی خرمم ز کر پر بری دال میدهم
تو کر کا مرانی بفرمان سنج و کرکس میخند و ماند باینج
بدروازه مرک چون میشویم بیک لحظه با هم برابر شویم
منه دل باین دولت پنج رو برو در دل خلق دولتی و
نه پیش از تو پیش از نو امدند به بیداد کرده جهان پیوستند
چنان کی که ذکرت بخسیر کنند چومردی برکورت نفرین کنند
نباید برسم بد آئین نهاد که گویند لعنت بر ان کین نهاد
و کر بر سر اید خداوند زور زیر شکند عاقبت خاک کور
بفرمود و انکشا و می از جفا که بیرون کندش امان از قفا
چنین گفت مرد حقایق سپاس کزین هم که گفتی ندارم هراس
من از بی زبانی ندارم غمی که دانم که ناگفت داند سمی
( ٨٥ )
اگر بینوایے برم درستم کرم عاقبت خیر باشد چه غم
عروسی بود نوبت ماتمت کرت یک روزی بود ماتمت
یکی تشنه میگفت در دشت چا نه اسباب شاش میانه چا
زجور شکم کل کشیدی بشت که روزی بحالت نخر دشت
مدام از پریشانی روزگار دلش در بسته تش بوگوا
کمش میگفت با عالم تیر کش که از بخت شوریده رویش بپس
که از دیدن عیش شیرین خلق فرو میشدی آب مخش بحلق
که بار کار گشته بگریستی گر پس دید این عمر بستی
بکاس شد نوشند وشیر و برا مرا روی نان پی نه پندرد
کر انصاف ستی سگو پان برهنه من و کر به ر ا پوستین
چه بودی که پایم درین کار گل با بکنجی فرو بستی ار کام دل
( ۸۱ )
مکر روزگاری چوپس ماندی
زخود کروانت پیشاندی
شنیدم که روزی ازین معات
عظام زنخدان بپسند دنیات
بخاک اندریش یک پخته
که جای اندار شته و ریخته
اماں بے زباں پندمیگفت اور
که ای خواجه با مینوایی بساز
نه اینست حال من زیر کل
شکر خور و وانخارمانون دل
غم ارکر و شن و زکاران ۱
که بی ما بیے بکذرد روزگا
همان لحظه کان خاطرش وی اد
غم از خاطرش رخت نیک و بنها
که ای نفس بیامی دپپروش
کیش با رمتار و نو درکش
اكر بند و بار بر بر دو
وکر سیر با وج فلک در برز
در اندم که حالش دکرموش و
هرکاز سرش بر دو برون رود
غم و شادمانی نماند کویی
جفای عمل اند و نامی کویک
کرم پای ارد نه دیم بخت
بده کز تو این ماندای نیکبخت
( ۸۷ )
مکن تکیه بر ملکی جاه وحشم
که پیش از تو بودند و بعد از توهم
خداوند دولت غم دین خورد
که دنیا بحال کسی نگذرد
نخواهی که ملکت براید بهم
غم ملک ودین هرد و با هم بخور
زرافشان و نیا بخواه ای گدا
که بنده می انشاند چون خدا
حکایت کند از جفاگستری
که فرمان میداشت بر کشوری
در ایام او روزمردم چوشام
شب از یبم او خواب مردم حرام
همه روزنیگان از و در بلا
بشب دست پاکان ازوبدعا
گروهی بشیخ آن درگاه
ز دست ستمگر گریستند زار
که ای پر دانای فرخنده رای
بکو این جوانرا بترس از خدای
بگفتا دریغ آیدم نام دوست
که هر کس نه در خور پیغا م اوست
کسی را که بینی حق کران
مزن سنا با وی ای خواجه حق اینست احسان
( ۸۸ )
حقت کعنّم این جبه را رستگاری توان گفت حق پیش مردنی دو
دریغت باین فکر و نستر علوم که ضایع شود تخم در شوره بوم
چو در وی کسیر دعد را ندانت برنجد بجان و برنجاندت
ترا عادت ای پادشه حق پرست دل مرد حق گوی از جا تو یت
نکیر خصلتی دار دای نیکبخت که در موم گیر دنه درسنگ سخت
عجب نیست کر ظالم از مرنجاب برنجد که در دست او من اسباب
تو هم پاسبانی با نصاف و داد که حضا خدا پاسبان تو باد
ترافت منست روی سپاس خداوند را فضل من و سپاس
که در باب خیرت دابت است باز نه چون دیگرانت معطل گذشت
ہمین است مانع که در بارگاه نشاید شدن جز بفرمان شاه
همه کس میدان کوشش درند ولی گوی بخشش نه هر کس برند
تو حاصل کر دی کوبش بهشت خدا در تو خوبی بهشتی نشت
( ۸۹ )
دلت روشن اوقات مجموع باد
حیاتت خوش و تمت برصواب
قدم ثابت و پایہ مرفوع باد
عبادت قبول و دعا مستجاب
تی تا براید تبد په کار
چو شوان عدو را بقوت شکست
کر اندیشه باشد زضنت گره
عدو را بجای خسک زر بریز
مراعات دشمن چنان کن کہ دوست
حذرکن زپیکار کمتر کسی
مزن تا توانی برابر و کره
بود دشمن تازه در دور پیش
ومزن پای بازی خوشتر
مدارای دشمن ابکار زارا
نهمت نباید در فتنه بست
بتعویذ احسان بانش ببند
کہ احسان کند کند دندان تیز
کہ و برا بفرصت تو را کند پوست
که از قطره سیلاب دیم بی
که دشمن اگرچہ زبون و پست
کسی شرع بد دشمن دور بیش
کہ نتوان دن شت برخیزشتر
( ٩٠ )
دگر زو تواناتری در نبرد نه مردیست با ناتوان در کرد
اگر پیل زوری وگر شیر چنگ بصلح بهتر که جنگ نزدیک من
چو دست از همه حیلتی در گسست حلالست بردن بشمشیر دست
اگر صلح خواهد عدو سر مپیچ وگر جنگ جوید عنان بر مپیچ
که گر وی ببندد در کارزار تو آندر رهیت شود صدهزار
و در پای جنگ آید و در رکاب نخواهد بشد از تو داور حساب
چو با سفله گویی بلطف و خوشی فزون گرددش کبر و گردنکشی
چو دشمن محبانه آید ز در نباید که پرخاش جویی دگر
چو زنهار خواهد کرم پیشه کن ببخشای و از مکرش اندیشه کن
ز تدبیر پیر کهن بر مگرد که کار آزموده بود سالخورد
در اندیش با درعین و پای جوانان بشمشیر و پیران برای
چو درلشکر قلب پنهان مغز چه دانی کر اوا در اینطرفه مغز
( ٩١ )
چون پینکی شکر زهم برسیداد مده جان شیرین بتنها باد
اگر برکناری جستن بکوش وگر در میان بسن دمنش بپوش
اگر خو و نداری بدشمن درست چو شب شد در اقلیم دشمن متاب
شبیخون چپ پروا کنن چو پانصد بدور و بیست مین
چو خواسنی میدن بشب اهدا حذر کن غیبت ارکمی کمانها
میان دو شکر جو مکرو ورا بماند برن جمیه بر جایگاه
گراو پشن پستی کند غم مدار ورا نور اسپ است غرش با
زمانی که دشمن که یکروزہ راند پیر پنجه زور مندش بماند
تو آسود ہ بر شکر مانده رس که ناداں کشد ظلم بر خویشتن
چو دشمن فکندی بیفکن علم که بانش نیاید جراحت بهم
بسی در قفای هزمیت مران مبادا که دور افتی از یا وران
تو اپنی اگر در پیچا چونغ بکینه نگردت بزو من تیغ
( ۹۲ )
بدنبال غارت نراند سپاه
که خالی بماند پس وپشت شاه
سپه را نگهبانی شهریار
بسی بهتر از جنگ در کارزار
دلاور که باریستو ر نمود
نباید بمقدارش اندوخته داد
که بازدگر دل بند بر ملاک
ندارد ز پیکار باج و باک
سپاهی در آسودگی خوشدل
که در حالت سختی آید بکار
کنون دست مردان جنگی ببوس
نه آنگه که دشمن کوفت کوس
سپاهی که کارش نباشد برگ
کجا دل بند روز هیجا بمرگ
نواحی ملک ارکف دیگمال
بلسکر نگهدار لشکر بمال
ملک را بود بر عدو دست چیر
چو لشکر دل آسوده باشد تسیر
بهای سر خویشتن میخورد
نه انصاف باشد که سختی برد
چه مردی کند در صف کار زار
چو دستش تهی باشد و کارزار
( ۹۳ )
به پیکار دشمن دلیران تر سزاوار جنگی بستان تر
برای جهاندیدگان کار کن که صید آزمودهست گرگین
مترس از جوانان شمشیر زن حذر کن پیران بسیار فن
جوانان پیل افکن شیرگیر ندانند دستان روباه پیر
خردمند باشد جهاندیده که بسیار گرد آوریده
جوانان شایسته پرزور ز گفتار پیران بخت پیر
کرت مملکت باید آراسته درو کارمظلم بنوخاسته
سپه را مکن پیش و جز کسی که در جنگها بوده باشد بسی
شکاری که صد روباه گنج ز روبه رود شیر نادیده
چو پرورده باشد بسے کار نترسد چو پیش آیدش کارزار
بکشی بچه سر و تاج و کوی دلاور شود مرد پرخاشجوی
( ٩٤ )
بگرما به پرورده عیش و ناز بترسد چوبیند در جنگ باز
دو مردش نشاند برتراین چو دکش ندکو د یکی برزمین
یکی را که دیدی تو در جنگ پشت بکش چون عدو در مصافش بکشت
حکایت
چو نوش گفت گرگین بزاد خویش چوقربان پیکار بربست کیش
گر خون جان ست خواسی مریز مرو آب روی جوان بگی مریز
سواری که نبو د در جنگ پشت نه خود را که نام آو را برگشت
شجاعت نیاید مکرزانی یا که رفتند در حلقه کارزار
دو خصم اند بر سینه همزمان بکوشند در قلب هیجا بجان
که شنگ آمدش رفتن ازپیش برادر بچنگال شمن اسیر
چونکی کیارای باشند یار هربت بیت زانشین شمار
( ٩٥ )
دو تن در بای شکر کشو شای یکی اهل رزم و یکی اهل رای
ز نام اوران کیتی اوست پر که دانا و شمشیر زنی پورند
سر آنکو قلم را نور زد و تیغ بر و کر بیند رهگوی دریغ
قلم زن کندار و شمشیر زن ز مطرب که مردی بیاید بن
ز مردیت دشمن اسباب جنگ تو مدهوش ساقی و او جنگ
بسا اهل دولت بازی نشست که دولت ب بازی برف دراست
نکویم زجنگ بیاندیش ترس که در حالت صلح از و پیش رس
بسا کو بر و ز آیت صلح خوان چو شب شد بید بر سر خفته زار
زره پوش خندد جنگ اوران که بستر بود خوابگاه زنان
بخیمه درون مرد شمشیر زن برهنه نخسبد چو در خانه زن
بیاید نهان جنگ را ساختن که دشمن نهان اور د تاختن
( ٩٦ )
حذر کار مردان کار آگهست که یک پهلو رویمش شگر گهست
میان و بدخواه کوتاه دست نه فرزانگی باشد اندیست
که کرمردو با هم پیکاند را شود دست کوتاه ایشان دراز
یکی را به نیرنگ مشغول دار دگر را بر اور زموعش دمار
گرت دشتی لشکر ایدستیز بشمشیر تدبیر خونش بریز
بر و دوستی گیر با دشمنش که زندان در بیری امنش
چودر شکر دشمن افتد خلاف تو بگذار شمشیر خود در غلاف
چوکر کان پسندند بر هم گزند براساید اندر میان گوسفند
چو دشمن با شمن شود مشتغل توبا دوست بنشین بارادل
چو شمشیر پیکار برداشتی نکندار پنهان و اشتی
( ٩٧ )
اگر مردان جنگی مغز شگاف | نهان صلح جویند و بندند صاف
دل از دیدن نمائی بجوی | که باشد که در پایت افتد چوکوی
چوسالار می افتد ز دشمن بپ | بکشش ز لشکر دما و درنگ
اگر افتد گزین خیمه هم سپهری | بماند گرفتار در چنری
اگر گشتی تیغ با پیشوا | ز پستی نگردندی خویش را
بکسی بند باز ابود اسپیگر | که خواهد بدو باشت زندگی
گر ترسد که دور نشی می کند | که با بندیان دست بندی کند
اگر پیر بند ر حطت پیروی | چوشمشیر بازی نهند درکوی
اگر خیمه در دل بیت بری | از ان که صد رستم و زال
اگر خویش دشمن شود در وقار | ز پیشش امن بشوزینهار
با ندیش الفت شیر کین | که مکن دایم ز هر در کمین
( ٩٨ )
کسی جان پس دشمن نبرد که در دوستانرابدشمن سپرد
بگردد در و دشت کین جویش چو یا دآیدش صلح و پیوند پیش
کند دار و آشوب تاریکدر پسند همه خلق پاکیزه بر
سپاهی که عاصی شود در پیر در آرد تواضع به بندش اسیر
بسوگند و عهد استوارش بدار نگهبان پنهان در و بگمار
دیانت سپلار خو د را سپاس ترا هم نداند ز روی قیاس
تو آموز راز پنهان کسی را نه یککس که دیگر به پیشش بباز
چو اقلیم دشمن بجنگ و حصار گرفتی بردانائیانش سپار
که بندی چو دندان خونخوار برد ز حلقوم پسیدا گر خونخورد
چو بر کندی از چنگ دشمن دیار رعیت بیا مان از وی بیار
که گر باز کوبد در کار زار بر آرند عام از دماغش دمار
و گر شهر باز ارپستانی کرد در شهر بر روی دشمن ببند
( ۹۹ )
مگو باشن تیغ زن در سپت که انبار دشمن بشهر اندرست
بند بر پلنک با ندیشه کوش مصالح با ندیشه نیت میش
منه در میان رزا با شری کجا پوپسینکا پزیرد مرسی
بکندر که باشند تیغان بدست انیمه گوید در غرب است
چو مهریه را بستمان خمان است چه سازدت آواژ و ارادت
اگر جز تو داد کشند مه توست بران نامی دانش باید گریست
کرم کن فربها شش ای دین که عالم بر نیز کین آوردی
چو کاری بر اید بطلب و موشی چه حاجت بتندی که بر کشی
سخواسی که باشد دولت درون دل در دمندان اور زد
بباز و تو انا بماند سپاه بر وحمت از ناتوانا بخواه
دعا ی ضعیفان امید داران زباز وی مردان آید بکار
(۱۰۰)
مراعات حقانت بدر ویش کن اگر بر فتند بدون دار پیش کن
اگر هوشمندی بمعنی گرای که معنی بماند ز صورت بجای
کرا دانش جود و تقوی نبود بصورت درش هیچ معنی نبود
کسی بخسبد آسوده در زیر گل که خسبند از و مردم آسوده دل
غم خویش در زندگی خور که خیش بپردازند پس از من رو پیش
زر و نعمت اکنون بده کان تست که بعد از تو بیرون فرمان تست
نخواهی که باشی پراگنده دل پراگند گانر از خاطر مسل
تو با خود ببر توشه خویشتن که شفقت نیاید ز فرزند و زن
پریشانی کامروز بخشیت که فردا کلید شش در دستت
کسی گوی دولت ز دنیا برد که با خود نصیبی بعقبی برد
بغمخوارگی چون سپند کش من نسازد کسی اندر جهان پیش من
(١٠١)
اکنون که دست نه بر سرست که فردا به دندان کنی پشت دست
مگردان غریب از درت بینصیب بسا واکه کردی بدرها غریب
بپوشید من تیره درویش گوش که پس تر خدایت پرده پوش
بزرگی رساند محتاج خیر که ترسد که محتاج گردد بغیر
بحال دل خستگان در نگر که روزی تو دل خسته باشی مگر
درون فروماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن
نه خواهند بدر در دیگران بشکرانه خواهند از در مران
پدر مرده را سایه بر سر فگن غبارش بیفشان و خارش بکن
عجب نیست پژمرده و بیقوت که بیخی چو تازه نباشد درت
چو بینی یتیمی سر افگنده پیش مده بوسه بر دست فرزند خویش
الا تا نگرید که عرش عظیم بلرزد همی چون بگرید یتیم
(۱۰۲)
زرحمت بکن ابش از دیده پاک
بشست پشها نشان از چکاپک
اگر سایه خود برفت از سرش
تو در سایه خویشتن دارش
من آنکه پسر تا بورد داشتم
که پیر در کنا ر پدر داشتم
اگر بر وجودم نشستی مگس
پریشان شدی خاطر چند کس
کنونکه بزندان بندم اسیر
نباشد کس از دوستانم نصیر
مرا باشد از درد طفلان خبر
که در طفلی از سر برفتم پدر
یکی پیر درویش حاک کیش
چنین گفت با پسر روشن اندیش
چو در صنعت ارت رویت سپر
مبند ای گلگونه بر روی دست
که حاصل کند نیک بختی بزور
بصره که چشمانت چشم کور
نیاید نکو کاری از بد رگاں
محال است دوزندگی از سگاں
همه فیلسوفان یونان و روم
ندانند گرہ کشتن از رقوم
(۱۰۳)
زه خشی بنماید که مردم شود
بسی اندر و تربیت گم شود
توان پاک کردن زنگ آئینه
ولیکن نشاید رپت کشینه
بکوشش نروید گل از شاخ بید
نه سندی بگر ما بگردو سپید
چو بر می نگرد د خدنگ قضا
سپریست مریده راجز رضا
چنین گفت کچکی بکر کسی
که نبود زمن در پرش کے
زمن گفت ازین نشاید گذشت
بمانا چه پستی باطراف و
شنیدم که مقداریگ و را
بگرد از بلندی پستی نگاه
چنین گفت با دم گرت با درست
که یکدانگست دم بهانوست
زمن بانمانه از تعجب کشب
زبالا نماید سپت دیشب
چو کر کس بواز افراز
نگرد دشتی بر و پای بنداران
نه انست از ان اند برخوردوش
که در ریخته دام اندر کوش
(١٠٤)
ز آبستن بود سر صدف
زفتن گشت از ین دانه در جش پر
شیندم که میگفت کردن بنده
اجل چون بخونش باورد دست
در انی که پیدا ندارد کنار
زسرمایت شاطر نهند بر ہدف
چو مرغابی دام و بندست تو
نباشد حذر با قدر سودمند
قضا چشم باریک بینش بست
غرور شنا ورنیاید بکار
چه خوش گفت شاکرد منسوج باف
مرا صورتی بر مینا مدردست
گرت صورت حال د یبا نکو
دیر نوع طلی ارشد که پوسته ام
گرت دیده بخشد خداوندیم
پندارم ار بنده دم در کشد
چو عنقا بر اور د پیل وزراف
که نقشش معلم زبالاست
نکارنده دست تقدیر او
که زدیم پیا رزو د ر محترم
نپنی کر صورت غیب کو
خدایش روزی مستکمر کشد
( ١٠٥ )
همان آدمیست کشایش فراد
که گردی ببنددت یادکشا
شتر بچه با مادر خویش گفت
پس از رفتن آخزر مال خفت
بخت ار بدست مہستی مهار
ندیدی کسم با کشت در قطار
قضا کشتی اینجا که خواهد برد
و گر نا خدا جامه بر تن درد
مکن بحد ما یید و بر دست کس
که بخشنده پرور د کا راپ
در حق پرستی در هست
که کروی ببند بخوا ند کست
کرا و تا جارت کند پش را
و کرنه سرنما یسد بی غیار
عبادت با خلاص نیت کواست
و کر نه چه آید زنی مغز پوست
چه زنان برسانت جبه توت
چرا برپوشی از بهر مدار خلق
مگر گفته مردی خویش فاش
چو مردی نبودی مخنت باش
( ١٠٦ )
بآمد ازو بود باید نمود
خجالت نبر دآنکه بنمود و بود
که چون عاریت بکشند از پسر
بماند گهر جا به در برست
اگر کوتهی پای چوبین ببند
که در چشم طفلان نابی بلند
وگر نقره داند و ده بانگاس
توان خرج کردن بنا شناس
مد ه جان من آب زر بخشیز
که صراف دانا بگیرد بچیز
زراند و دکانرا بآتش نند
پدید امد انکه که پس ما یزند
در سجودیه
ندانم که با پای کج بخشی است
بمردی که ناموس او شخصت
بر و جان با در اخلاص پیج
که بتوانی از خلق در بست هیچ
کسانی که فعلت پسندیده اند
هنوز از تو نقشی بون دیده اند
شنیدم که نابالغی روزه داشت
بصد محنت آور در وزری بجا
( ۱۰۷ )
بشتابش در وز پای بلند
بزرگ آمدش طاعت اند عمل
پدر دید و بوسید و مادرش
فشاندند بادام و زر برش
چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز
فتاد اند رآتش معده سوز
بدل گفت اگر توجه می نم
چو داند پدر غیب یا ما درم
چو روی پسر در پدر بود وقوم
نهان زد و پیمانه بر هم چوم
که داند که در بند حق نیستی
اگر بی وضو در نماز ایستی
پس این پیر از ان طفل نادان تراست
که از بهر مردم بطاعت است
کلید در دو ز حست ان نماز
که در روی مردم گذاری دراز
اگر بر ختی تیرو دجا ده است
درتش نشانند سجاده است
سیه کاری از رد بائی قباد
شنیدم که هم در نفس جان داد
پسر بنو دوز دی گریبانش درید
دگر با حریفان نشست و شخند
(۱۰۸)
بجواب اندرش دید و پرسید حال که چون هستی اخر باش سوال
بگقت ای پسر قصه بر من مخوان بده نوح در افتادم از روز با
مکو سیرت بی تکلف بروز بر اینخسته نام خراب اندروز
بجز نیک بین شهر و را برو بدار فایق پارسا پیر من
یکی به در خلق رنج ارناپی چو مزدش بد ارتقا خطایی
ز اقرای پیر چشم عبرت باز چو در خانه زید باشی کا
بکوییم تواند رسیدن در این درین وجه اکسی که رویش
ره راست و تا بنزل رسی تو در ره نی بی سپس پیی
چو کا وی که حصار چشم بسته دوان تا بشب شب تا بگااست
کسی کو بست باید ز محراب روی کج خویش کو ای اسید اقل کوی
توهم هشت بر هفته درمانه کرت با خدا بیست روی نیازم
درختی که بخشد و بر و قرار بپرور که روزی دید میوه بار
( ۲۰۹ )
لبست رخ اخلاصین بوم است
مراین کارمخند شخم بر روی سنگ
مزن آب روی ریا را بخاک
چو در خیمه بد باشم شهریار
بروی ریاخرقه سهلست دو
چه داند مردم که در جا کیست
چه وزن آور دجای انبان باد
مراین کو چند بن درع بی شود
کند ابر و پاکیزه تر ریست
بزرگان سراغ از نظر داشته
ور اوازه خواهی اقلیم فاش
ببازی بخفت این سخن بایزید
از این کیمیاق محروم است
جوی اقت دخلش نیایک پیک
که این آب در زیر دارد هلاک
چه سودآب نانو پس روی کار
کرش با خدا در توانی فروخت
نویسنده داند که در نامه است
که میزان عدلیست و دیوان داد
باید نه بخشش در انبان دو
که آن حجابت و این مطر
از ان نیاں اپشتر داشته
درون جلد کن که برون شع باش
که از منکر ا میت دم گزید
(۱۱۰)
کسانی که بر سلطان نشستند
طمع در که امروز نعمتی است
همان بهتر است که کوشه گیری
چو در وی پسپتیدنت برنجند
ترا پند سعدی بست ای پسر
کر امروز کنتار نشنوی
درین نوع نصیحت کر می بایدت
بهر اسب کدایان پس کنند
نشاید کرفتن برافتا بیست
که همچون صدف پر بخود در کری
اکر جبر سلت نه بندد روست
اکر کوش کیری چو پند پدر
بسا واکزه پشیمان شوی
ندائم پس از من چه پیش آیدت
خدا را ندانست و طاعت نکرد
قناعت توانکر کند مرد را
چکونی بدست اورا اشیات
پسروقتی امروز دارای باشی
که بر بخت و روزی شفاعت نکرد
خبر کن بحرص جهانکرد را
که بر سنگ کردانی و بد بات
که او را چوی پرده بی میکشی
(۱۱۸)
خردمند مردم هنر پرورند که تن پروران از هنر لاغرند
کسی سیرت آدمی گوش کرد که اول سک نفس خاموش کرد
خور و خواب تنها طریق ددست برین بودن آئین مجردست
خنک نیکبختی که در گوشه بدست آرد از معرفت توشه
بر آنان که شد سر حق اشکار نکردند باطل دگر اختیار
ولیکن جو ظلمت نه اند زنور چه دیدار دیوش چه حور
تونو در ارزان چه دانستی که چه را ز روبه بانداختی
براوج فلک چون پر و باز که در شهرش بسته سنگ آز
گرش دامن از چنگ شهوت کنی رفت تا سدره المنتهی
بجا سیر وحشی سید در گست نشاید براری شدن سنگلاخ
کم خوردن ارمادت خویش کن تواضع بش از ملک خوی تو
نخست آدمی سیرتی پیشه کن پس آنگه ملک خوی اندیشه کن
( ۱۱۲ )
تو زگروه نو پستی بکر کز نامه جه زحكم توپه
بر که اسباب کرامت است تن خویش گوشت خون پر است
باندارد جور زادا کر مرد می پیش شکم آدمی یا خمنی
درون حابی قویت و کوشس تو بنداری از بهر ناپت پیس
کجاو کر حجب و کر انبار از پسی بی بخشم پند با در از
چه دوزخ که شور شکم پیش رو دگر بانک دارد که هل من مزد
ندار ندش پران آکی که پرمعده باشد زحکت تھی
دو چشم وشکم هر گز دنرج بھی جقت شراین و دوزخ
حمی میروت عیسی افلاک تو در بندا نی که خرز پر خاک
کدری رسپکی و دول و دوم میشاخت جز حرص مغزو دل ودم
بگی که کرد نک شد بر دوش بدام افتد از بهر خوردن موس
چه موش لند مان چیر مخوری باش ارقتی تبر شرمخوری
(۱۱۳)
حکایت
مرا حاجی شانه عاج داد که رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنیدم که باری سگم خواند که نوعی ز مرغانش اندوه بود
بندخستم شانه کیبل بخوان نمی باید م دیگرم پیک خوان
مپندارچون سگ که خود دادم که چوجفت دادند حاوا برم
قناعت کن ای نفس پرامدی که سلطان در ویش امرد کی
چرا پیش سگ دون خوانش نهی چویکسو نهادی طمع حشمی
و گر خود پرستی شکم طبل کن در خانه این آرافت بله کن
حکایت
یکی خارهای یتیمی بخندید جواب مادرش دید صد خند
همی گفت و در روضهای حمید کزان خار بر مر گلستان دمید
مشو تا توانی زرحمت بری که رحمت برندت چو تخمری
( ١١٤ )
چو انعام كردي مشو غره و مست كه من بهترم ديگران زير دست
كيم تيغ دورانش انداختست كه شمشير دوران هنوز آختست
چو پيشي دعاگوي دولت بزار خداوند را شكر نعمت گذار
كه چشم از تو دارند مردم بسي نه تو چشم داري به دست كسي
كرم خوانده ام سيرت سروران غلط گفتم اخلاق پيغمبران
شنيدم كه يك مرغ مانيس پيل نيامد بمهان پسر اي خيل
ز وحشند و خوبي بخورد كيگاه كبر ني نوايي درايد ز راه
برون رفت و هر جايي بنگريد بر اطراف وادي نگه كرد و ديد
به تنهايي در پس باغ پيد پسر و مويش از كبر و پيري سفيد
به دلداريش مرحبايي بگفت بپرسيم كرمان صلائي بگفت
كه اي چشمهاي مرا مرد مك يكي مردمي كن بيا در نمك
(١١٥)
بگفتا برجسته بر داشتن گام
که دانیست خلقش علیه السلام
ز بغان همان پسر ای خلیل
بغت نشاند ز پسر ذلیل
بفرمود ترتیب کردند خوان
نشستند بر سر طرف نمکدان
چو بسم الله اغاز کردند جمع
نیامد ز پیرش علامتی بسمع
چنین گفت کای پیر درینه روز
چو پیران نمی بینمت صدق سوز
ز شرعیت دو بستگی رو وری چوری
که نام خداوند روزی بری
گفتا نگیرم طریقی بدست
که نشنیدم از پیر آذرپرست
بدانست پیغمبر نیک فال
که گبرست پیر تباه جال
بخواری براندش چو بیگانه و
که منکر بود پیش پاکان چبو
سروش آمد ز کردگار جلیل
بخواری ملامت کنان کی خلیل
منش داده صد سال و روزی بان
ترا نفرت آمد از و یکزمان
گر اومی برد پیش آتش سجود
تو واپس چرا می بری دست جود
( ١١٦ )
که در پره بندانپیسان مزن کر ان حق پوشیدهت این مکر و فن
زیان میکند مرد تفسیر دان که علم و ادب میفروشد بنان
کجا عقل با شرع فتوی دهد که صاحب خرد دین بدینیا دهد
ولیکن قوت است اک صاحب خرد ارا را زاس و نشان نیست خرد
ز با ندانی امد بمساجد پے که محکم شد و ماندهام در کلی
کی پند راه درم نیست که دایمی از و بر دلم داغیست
همه شب پریشان از و حال من همه روز چون سایه دنبال من
خدایش کمر تا ز ما در نذاد جز این درم چیز دیگر نداد
ندانسته از دفتر دین الف نخوانده بجز باب لا ینصرف
خرد را که کوه نکرد و پره بزرد کزان غلتبان جامه بر در زد
( ۱۱۷ )
در اندیشه ام تا کدامیک کنم ازین پس کندل پست گیرم بهم
شنید این سخن پیر فرخ نهاد در پستی او در آستینش داد
ز رافتاد در دست افسانه گوی برون رفت از اینجا چو زر تاروی
یکی گفت شیخ این جای آینه برو کریه در نباید کریست
کدایی که بر شیر زربندد ابوزید را اسب چند بیند
بر آشفت عابد که خاموش باش تو مرد زبان نیستی کش باش
اگر راست بود انچه بند اشتم ز خلق آب و رویش نگه داشتم
و کر شوخ چشمی و سالوس کرد الا تا بپنداری افسوس کرد
که خود را که داشتم آبی ز دست چنان که بر باد و بویی
بدو نیک را بذل کن سیم زر که این کسب خیرست و ان دفع شر
خک کند در صحبت عاقلان بیاموزد اخلاق پیغمبران
گرت عقل دایت تدبیر و هوش از بعزت کنی پند سعدی بکوش
( ۱۱۸ )
که مغلوب میشید در انتمال
نه در چشم وزان نه با گوش و حال
یکی رفت و دینار از و صد هزار
خلف ماند صاحبدل هوشیار
چو خون بچگان پست بزر در تن
چواز اوکان پست از و برتر
ز درویشتر خالی نبودی درش
مسافر نهان سرای اندرش
دل خویش بیگانه خرسند کرد
نه چون پدر سیم و زر بند کرد
ملامت گری گفتش ای تا دست
بفکر و پریشان کن هر چه هست
بسالی توان خر من اندوختن
بیکر وزنه مردی دیو سوختن
چو در تنگدستی نداری شکیب
نگهدار وقت فراخی صیب
به شیر چه خوش گفت با نونوی
که روز توابرک سختی ببند
همه وقت بر دار شنگ سبوی
که پیوسته در ده روان است جوی
(۱۱۹)
ازینها وان آخرت یافتن | بروز چو شمشیر تابانش
اگر سکه هستی مرو پیش یار | وگر سیم داری بیا و بیار
تہی است از خور و با آریهیج | که بی هیچ مردم نیرزد بیچ
وگر هرچه داری کف برنہی | کفت وقت حاجت عبارتی
که ایمان یعنے تو هرگز توی | نگردند ترسم تو را غزنوی
چو مناع خیر این حکایت بحت | زیرت جو افرو راک تخبت
پراکنده دل گشت از ین عجیبی | بر آشفت گفت ای پراکنده کوی
مرا دست نگهای که پیر است | پدر گفت میراث چیست
نه ایشان بیخت مکند کشته | بحسرت بمردند و بگذاشند
به هستم بنعمت و مال پدر | که بعد از من افتد بدست پسر
همان به امروز مردم خورند | که فردا پس از من بنا برند
خور و پوش و بخشا و راحت رسال | اند و کند می چه داری بدربان
(۱۲۰)
برندار جهان هم و اصحاب رای
فرومایه ماند بحسرت بجای
بیا تو لبی نے کہ عقبی خری
بخر جان من در حسرت بری
چنان از دو چشمم در کامل نظر
ندیدند از ان بین او اثر
بانزاد مردی پسند وش کی
که در راه حق سعی کردی بے
جوابش گر تا چه مرد گفت
که چندین ستایش چگونه است
نیست و پس در گریبان خجل
چه کردم که در وی توان زدن
امیدی که دارم تفضیل خضارت
که بر سعی خود تکیه کردن خطاست
طریقت همین است کامل مقین
نکو کار بود ند و تقصیر میں
مشایخ همه شب دعا خواند و
سحر که مصلی برا فتا د ماند
مقامات مردان بردی شنو
ز از سعدی از مهر و دردی شنو
مرا شیخ دانای مرشد شهاب
دو اندرز فرمود بر روی آب
( ١٢١ )
یکی آنکه در جمع ما پس مباش | دوم آنکه در نفس خود من مباش
شنیدم که بگرستے شیخ زار | چو بشنیدی ایات اصحاب نار
شبی دانم از هول دوزخ بخت | بکوش آمدیم پسر که گفت
چه بودی که دوزخ زمن پرشدی | مگر دیگر انرا رهایے بدی
بزارید وقتی زنی پیش شوی | که دیگر مخرنان حسناکوی
ببازار گندم فروشانی ای | که این خسته را کش کندم بچای
بدل درسی آن مرد صاحب نیاز | بزن گفت کای روشنایی بساز
بامید ما کلب اینجا گرفت | نه مردی بو د نفع از و واگرفت
ره نیک مردان آزاده گیر | چو استاده دست افتاده گیر
بخشای کانان که مرجمتند | خریدار دکان بے رونقند
کرم دار اگر راست خواهی نشستنی | کرم پیشه شاه مردان بیست
( ۱۳۲ )
شنیدم که پسری براه حجاز بهر خطوه کردی دو رکعت نماز
چنان گرم رو در طریق حبی که خا رمغیلان نکندی زپای
باخر زوسواس خاطر پریش پسند آمدش در نظر کار خویش
بتلبیس ابلیس در چاه رفت که نتوان ازین خوبتر راه رفت
کرش رحمت حق نه دریقتی غرورش سر از چاه بر تافتی
یکی هاتف از غیبش آواز داد که ای نیکبخت مبارک نهاد
مپندار کر طاعتی کرده که زیبے بدین حضرت آورده
با حسانی آسوده کردن دلے به از آن رکعت بهر منزلے
بسرهنگ سلطان چنین گفت زن که خیزای مبارک در رزق زن
برو تا زخواست نصیبی برند که فرزند کانت بخستی درند
( ۱۳۳ )
بخشا برونخ امروز پرد که سلطان شب نیست اوراگرو
زن از ناامیدی پر از گفتن نمی گفت باخود دل از خا در ریش
که بر سلطان زمین وزه کویی جتان که افطار او عید طفلان است
خورنده که خیرش نیاید بپرت باز نعایم الد سر دنیا پرست
مسلم کسی را بود روزه راست که درمانده را دهد شام و جاست
وگر نه چه حاجت که زحمت بری ز خود بازگیر بنی طعمه دگری
خیالات نادان خلوت نشین بهم برکند عاقبت کفر و دین
صفاپست در آب آیینه نیز ولیکن صفا را صابست تمیز
یکی را کرم بود و قوت نبود کفافش بقدر مروت نبود
که سفلجاست او ندپستی مباد جوانمرد را شکم پستی مباد
کسی را که همت بلند اوفتد مرادش کم اندر کمد افتد
( ١٢٤ )
چوسیلابے یزان کوهسار کینه دهی بربلندی قرار
نه درخورد سرمایه کردی کرم شکایه بودی از ان بصبرم
بزن شکه پستی آوردنی توست که این ذب فرجام پیکر شتست
یکی دست گیرم چغندی برم که پندیست نامن بدان دام
بچشم اندرش قدر چیزی نبود ولیکن بپستش بشیری نبود
بخصمان ندیدی در ستا نبرد که ای نیک مردان زرا وه مرد
برابر بدیدی کف آروینش دکر میکرد وضعان برش
وزانجا یزدانی آمد که خیز ازین شهر تا پای داری کریپز
چوکنجشکی باز دید ارنفیس فرارش نما زان در و کینش
چو با د بهسازان سین میگیرد زپیری که با دشن پسدکی کرد
کرفتند حالی جوانمرد را که حاصل کنی سیم یا مرد را
بنا چارکی راه زندان گرفت که من در قبض نقشه شتوان حست
( ١٢٥ )
شنیدم که در جستن می باند ز شگود نوشت و ز فرمانبران
زمانها بپاسود و کشت بخفت برو مار سالی که کرکر کوفت
نہ پند است مال مردم خوری چو پیش آرت باز داری
بگفت ای جلیس مبارک نفس نخورد م حیلت کربی مال کس
یکی ناتوان دیدم از بند وریش خلاصش خریدم بجز نقد خویش
نیامد بنزدیک رایم پسند مرا سود و و دیگری پای بند
برو گر و نیک نامی ببر زسی زندگانی که نامش مرد
تن مرده زنده دل زیر گل به از عالم زنده مرده دل
دل زنده هرگز نمیرد و پاک تن زنده دل کربمیرد چوباک
یکی در بیابان کی تشنه یافت برون از رمق در حیاتش نتافت
کله دلوکردای پسندیده کیش چون حبل اندران بست دستار خویش
( ١٢٦ )
بخدمت میان بسته بارو کشاه سگ ناتوانراد می آب داد
خبر داد پیغمبر از حال مرد که داور کناهان او عفوه کرد
تو با حق سگی کوی کم نکرد کجا کم شود خیر با نیک مرد
اگر جفا کاری اندیشه کن وفا پیش گیر و کرم پیشه کن
بمقدار بخشش کروای شیخ نباشد چو قیر اطی از دست رنج
بروسر یکی بار دانه درود گرانست پای ملخ پیش مور
گفتار در احسان
تو با خلق میلی کن ای نیکبخت که فردا نگیر د خدا بر تو سخت
گر از در در اید غاند اسیر که افتاد کا نرا بود دستگیر
بآرازمند مان در بروی که باشد که افند بفرماند پی
چوممکن بجاست نو و بردام مکن دور بر صنعت خویش عام
کر افتد که با جاه و شکسن شود چو پیدا کند نا گاجسنه زین شود
(۱۲۷)
نصیحت شتو مردم نیکبخت
نباشد در هیچ دل تخم کین
خداوند من بان میکند
که برخوشه چین پر گران میکند
نترسد که نعمت بیست هـا
وزان پاغستم بردل اندین
بسیار نورمست لکها عنایت
پس افتاده را یا وری گرنت
دل زیر دستان باید یخت
مبادا که روزی شوی زیر تو
بنالد در ویشی از ضعف حال
برسد خونی خداوند مال
نه دینار و ادش و دل دا
بروز و شبه باری از ره با
برآورد و گفت دل بساطی زجورا و خون کر
پسر از غم برادر دو گفت ای کرت
توانگر ترش روی باری چرا
که می ترسد زغمی خواست
بفرمود کوتنه تبه تا غلام
براندیش باری ز جز نرام
ثنا کردن تشکر پرور دکار اری
شنیدم که برگشت از ور و کار
( ۱۲۸ )
بزرگیش پر در تباهی نهاد عطار و قلم در سپاهی نهاد
شقاوت برهنه شنایش محشر زبارشن با کر دو نہ یا کیر
نشانش قضا بر سراز قابودک مشعبد صفت کردی در سابک
پسر پای جانش دگر گونه گشت برین ماجرا بد تنی بر گذشت
غماش پست کریمی فتاد تو انگر دل و پست روشن نهاد
بیمار در ویش آشفته حال چنان بودی که سخت بال
تباید کی بر درش مقع بست پنچھی کشید تقع مهامش بیست
بفرمود صاحب نظر بنده را که نشو و کن بر دو اسنده را
چونزدیک باشش جوان ده د بر اور د خویش ده
شکسته دل و پر خواجه باز عیان کرده اشک بیا چهر باز
پرسید سالار فرخنده خوی که اشک زجور که آمد بروی
بگفت انز و لم بشور د بخت براهوال من پر شور دیجت
( ۱۲۹ )
که ملوک ای بودم اندرتیم خداوند املاک و اسپ رمیم
چوکوتاه شد دستم از فخر و ناز کند دست خواهش باواز
بخندید وگفت ای پسر جورست جفابرکس اکر دش و درست
نزان شد نخوست بازار کان که بر دی پسیه از کبر رانمان
مرا نم که آن دارم از در برا برو زنش و بگریستنی شاه
نذکر و باز آتپ ای بی نن فروشت کر افتم از وی بزن
خدا کر بحکمت بند دربی کشاید بفضل و کرم دیگری
بسان پس پنوا پریشه بسا کا رفعتم زیز زیشه
یکی سیرت نیک مردان شنو اکر نیکو دانی فرزانه رو
که شبلی ز حانوت گندم فروش به و بردانیان گندم بدوش
نگه کرد موری در ان غله دید که سرکشته مرجایی میدوید
( ۱۳۰ )
زرحمت بود شب بیارام خفت | با و ای خود باز شادل گرفت
مروت نباشد که این مورریش | پراگنده گردانم از جای خویش
درون اکند کان بیع دام | که جمعیت باشد از روزگار
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد | که رحمت بران تربت پاک باد
میازار موری که دانکیشت | که جان دارد وجان شیرین خوشت
سیاه اندرون باشد و سنگدل | که خواهد که موری شود تنگدل
مزن بر سر ناتوان دست زور | که روزی بپائیش درافتی چو مور
نبخشود برجان پروانه شمع | نگه کن که چون سوخت در جمع
گرفتم ز تو ناتوان تر بسیت | توانا تر از تو هم اخرسیت
بخش ای پسر کا دمی امه صید | باحسان تو انکرد و وحشی بقید
عدو را با لطاف گردن ببند | که نتوان ببدن تیغ انرا کند
( ۱۳۱ )
چو دشمن کرم پسند دلطاف وجود نیاید دگر خبث از و در وجود
مکن که بدپستی از بار نیک نیاید زتخم بدی بارنیک
چو با دوست دشوارگیری تو نخواهد که چند ترا مشکل سنگ
دگر خواجه با دشمنان مسلخوست بسی نیند یاد که کردند دوست
بره دریکی پیشم آمدجوان بتک درشس گوسفندی روان
بدو گفتم این ریسمانست وبند که می آید اندرپیت گوسفند
سبک طوق و زنجیر از و باز کرد چه راست پوشیدن آغاز کرد
هنوز ارپتش تازیان میدود که جو خورده بود ارکت و خودر
چو باز آمد از حبرش شادکامی مرا دید و گفت ای خداوند رای
نه این ریسمان می بردبا شش که احسان کندیست درکرنش
لطفی که دیدست پیل دمان از ا نیار و سمی حمله بر پیلبان
( ۱۳۲ )
باز اندارشدش کسی که می نکرد که سگ پاسبان دو مانش را
بران مرد کند پست دندان تیز که مالد زبان پسرشش و رو
یکی رو بهی دید به دست و پای فرو مانده در صنع او در خای
که چون زندگانی بسر می برد بدین دست و پا از کجا میخورد
درین بود درویش شوریده رنگ که شیری برامد شغالی بچنگ
شغال نگون بخت را شیر خورد بماند انچه روباه از ان بخیزو
دگر روز باز اتفاق او فتاد که روزی رسان قوت وریش داد
یقین مرد مر دیده را باز کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد
کزین پس کنجی نشینم چو مور که روزی بخوردند پیلان و نور
زندان او بر دهنده بی پر که نبخشد روزی نمیه شند
چو گانیه نماز تور روشن است چو خفاش گرگ و استخوان ده و تو
( ۱۳۳ )
چو مبصرش بناز دار ضعیف نمی پوش
ز دیوار محرابش اند بکوش
برو شیر در نده باش ای دغل
مینداز خود را چو رو با شل
چنان سعی کن کز تو ماند چوشیر
چه باشی چو رو باه وامانده
چه شیر آنکه را کردنی فربست
کر افتد چو رو به سگ از وی
بچنگ آر و با دیگران نوش کن
نه برضد دیگران کوش کن
بخور تا توانی ز بازوی خویش
که بیست با در ترا ز وی خیش
چو مردان ببر رنج و راحتی با
مخنث خورد دست رنج کیان
بگیر ای جوان دست درویش
نه خود را بیفکن که دستت بگیر
کرم ورز و آن پسر که مغزی درست
که دون همتانند بی مغز و پوست
کسی نیک بیند به دو سرای
که نیکی رساند بخلق خدای
شنیدم که مردیست پاکیزه بوم ای
شناسا و ره رو در اقصای روم
( ١٣٤ )
من هند پسالوک صحرانورد برفتم بقاصد بیدار مرد
پسر داشتم زیرک و هوشمند تمکین و عزت نشاند وست
ز دستش ندیدم دروع و شکرد ولی عروق چوبی برادر
بلطف بخلق و کرم مرد بود ولی یک دانشمند شب پیری
همشب بنو کشتن از جمع زتسبیح و تهلیل ما را جمع
پسر که میان بسته در بار کرد همان لطف و پرسیدن آغاز کرد
یکی بد ز شیرین خوش طبع که با ما بمسافر در انجمع بود
مرا بوبسه گفت تصحیف که در ویش را تو شه از بوسه
بخدمت مبند دست که شرین مرانان و کفش پسرزن
با خیار مردان سبق ندانم زشب زنده داران دل مرده اند
همین دیدم از پاسبان سار دل مرده و چشم شب زنده ا
کرامت جوانمردی نامی است مقالات بیهوده طبلی است
( ٧٣٥ )
قیامت کسی بیند از عملت
که معنی طلب کرده و دعوی هشت
بمعنی توانکرد دعوی درست
دم بی قدم تکیه گاهیست سست
شنیدم در ایام حاتم که بود
بنیل اندش باد پائی چو دود
صبا سیر هستی صبا تک همی
که بر برق پیشی گرفتی همی
تک ژاله میرخت کوه و دشت
تو گفتی مگر ابر نیسان کهنست
یکی سیل رفتار ناموس کرد
که باد از پیش باز ماندی بگرد
زاوصاف حاتم بهر مرز و بوم
بخشند برمی سپیدان روم
که همتای او در کرم مرد نیست
چو اسبش بجهان در نورد بست
بیامان رومی چو کشتی بر آب
که بالای سیرش بپر وعقاب
دستور را با پیش گفت شاه
که دعوی خجالت بود بی گواه
من از حاتم آن اسپ تازی خوان
بخواهم گر او مکرمت کرد را
( 136 )
رسولی بفرزند عالم مطیع
روانكرد و ده مرد همراه وی
بترکد حاتم آمد فرود
برآسود چون تشنه بر زنده رود
بساطی بیفكند و اسبی كشت
بدامن شكر دادشان زیر دشت
شب آنجا بودند و روز دكر
بسخت انچه دانم صاحب خبر
میكفت بر یشان حاتم بدست
بدندان حیرت همی كند پوست
كه ای بدد ورمو بد نیكنام
چرا پیش از ینم نكفتی پیام
من این باد رفتار و دل در شتاب
ز بهر شما دوش كردم كباب
كه دانستم از صواع باران وسل
نشاید شدن چیده كابجل
بنوعی كز روی راهم نبود
جزان اسب در بار كاهم نبود
مروت ندیدم در آئین خویش
كه مهمان بخسبد دل از فاقه ریش
مرا نام باید در اقلیم فاش
دكر مركب نامور كو مباش
یكی را درم داد و تشریف اسب
طبیعت اخلاق نیكو كسب
( ۱۳۷ )
خبر شد بروم انجوانمر بپتی
نزار آفرین کرد بر طبع وی
ز حاتم درین نکته راضی شد
از انخ بر ماجرایی بشنود
ندانم که گفت این حکایت بمن
که بودیست در نامه طی یمن
زنام آوران کسی دانست و رز
که در بخشش نظیرش هنوز
توان گفت و را سحاب کرم
که دپ شدع با رانش درمی رم
کسی نام حاتم بزاری ببرش
که سودا نرفتی از و بر سرش
شنیدم که جشنی ملو کا نه سات
چو چنک امد ران دم خلعی خواست
در و کر حاتم کسی باز کرد
دکر کنجها خاستن آغاز کرد
حسد مرد را بر سر کینه داشت
یکی را بخونش زدنش کماشت
که تا هست حاتم در ایام من
نخواهد بنیکی شدن نام من
براجوی او جمیع طی گرفت
بکشد ح اور ا را بی گرفت
( ۱۳۸ )
جوانی برونش برآمدش کز و بوی انسی فرار آمدش
بموزوی دانا و شیرین زبان بر خویش دان شب سهمان
کرم کرد و غم خور دو پوزش نمود باندیشس ادل سنگی ربود
نهادش سحر بوسه بر دست پای کز نزدیک ما چند روزی بیای
بگفتا نیارم شدا بخاستم که در پیش دارم مهمی نسیم
بخندار بنی بس اندر میان چو یاران یکدل بکویم عیان
بمن ار گفت ای جوانمرد گوش که دانم جوانمرد را پرده پوش
در ین مرز حاتم شناسائی کر که فرخنده رایت و نیکو سیر
پسرش پادشاه همین است ندانم چه کین در میانم است
کرم رو نمایی بدانجا کرد همین چشم دارم ز لطف تو درد
بخندید بر ناکه حاتم زغم پسر اینک جدا کن بتیغ ارتم
بباید که چون صبح کردد سپید کزوت سپیدیا شوی نا امید
( ۱۳۹ )
چو حاتم بآزادگی پر نهاد جوانمرد راند خروشانی زنهاد
بخاک اندر افتاد و بر پای ست کشش خاک بوسید و که ما دست
بینداخت شمشیر و ترکش نهاد چو بیچارگان دست برکش نهاد
که گر من گلی بر وجودت زنم به نزدیک مردان مردم نیم
درونش ز پسنده در برفست وز انجا طریقی یمن بر گرفت
ملک در میان دوابروی مرد بدانست حالی که کاری نکرد
بگفتا بیا تا چه داری خبر چرا بربستی بفتراک سر
مگر بر تو نام آوری حمله کرد نیاوردی از خصم تاب نبرد
جوانمرد شاطر زمین بوسه داد اشمک را ثنا گفت و تمکین نهاد
که دریافتم حاتم نام جوی هنرمند و خوش منظر و خوبروی
جوانمرد و صاحب کرم دیدمش بد دانگی سخت بکرمیدش
مرا بار لطفش دوانا پشت کرد تخم شمشیر احسان مفصل گشت
(١٤٠)
بکف انچه دید از کرمهای وی شنید شنا گفت بر آل طی
فرستاده را داد مشتی درم که ختم است به نام حاتم کرم
مرا ور اسب گر کواهی سند که معنی و آوازه اش میرسند
حکایت
شنیدم که طی در زمان رسول نکردند منشور ایمان قبول
فرستاد لشکر بشیر و نذیر گرفتند از ایشان گروهی اسیر
بفرمود کشتن بشت کین که نا پاک بودند و ناپاک دین
زنی گفت من دختر حاتمم بخواهید ازین نامور حاکم
کرم کن بجای من ای محترم که مولای من بود از اهل کرم
بفرمود پیغمبر نیک رای کشادند زنجیرش از دست و پای
در ان قوم باقی نهادند تیغ که راند سیلاب خون در دریغ
بزاری بشمشیر زن گفت زن مرا نیز با جمله گردن بزن
( 141 )
مروت نہ بینم زیابی زند بشخصا د یار انم امد پسند
همی گفت کریان باحوال طی بسمع رسول امد اواز پی
بخندیش از غم هم و دیکرعطا که سرکز نکرد هیچکس کو مرحطا
***
زنگا و حاتم یکی میکن مرد طلب داد درم سنگ خانه کرد
زراوی چنین یا دوارم خبر که پیش پست ما د یکی سگر
زنا نیجه گفت ای حاجته پیروز سمان با درم حاجت پر روز
شنید اس سخن نام برد ابطی بخندید و گفت ای دلارام حے
کراو در خور حاجت خویشت جوانمردی ال حاتم کجاست
چو حاتم با زاد مردی دکر ز دور ان کیستی نیاید در
ابو بکر سعد انکه دست سوال نبستش دناں سوال
رعیت پناه ا دولت شا و باز بازی بیعت سلمانی اباد باد
(١٤٢)
سرفراز او با خاک فی خنده ام
ز عدلت بر اقلیم یونان وروم
چو حاتم اگر نیستی نام وی
بنزدی پس از جهان نام طی
ثنا ماند از ان نامور در کتاب
ترا هم ثنا ماند و هم صواب
که حاتم بان نام و اواز و جود
ترا سعی وجهد از برای خداست
تکلف برم در درویش نیست
نصیحت جزاین یک سخن بیش نیست
که چندانکه جهدت بود خیر کن
ز تو خیر ماند ز سعدی سخن
حکایت
یکی را هنهری بکول افتاد زن
زنبو داش ناخن ودل بافتاد
بیابان و باران سرما وسيل
فروهشته ظلمت بافاق ذیل
همه شب درین غصه تا بامداد
سخط گفت و نفرین دشنام داد
که دشمن است از در باشم بدوست
نه سلطان این بوم و بران زادست
قضا را خداوند آن دشت دست
در ان حال شبگربه بر بر گذشت
( 143 )
شنید این سخنهای در دار صواب ز تعبیر شیندن دو بی جواب
بچشم سپاہت در و میکریت که سودای این بین از جمیست
یکی گفت شانا بتیغش بزن از وی زمین بیخ شمرش بکن
نگه کرد پستان عالی محل خودش را با دیده خون جل
بخند بر حال سکین مرد د نوخور خشم و پنجهای سرد
زرش داد و اسب قبا پوش چه نیکو بود مهد در وقت کین
یکی گفتش ای پیری عقل و ہوش عجب پرستی زقول کشش خموش
اگر من بنالیدم از در د خویش وی انعام فرمود در خورد و حویش
مردی مدی سهل باشد بسا اگر مردی احسن الی ما لسا
شنیدم که معنه در ی اکسترا در خانه بر روی سایل بهت
کجی فرو رفت و بشت مردانه بجگر گرم و و از نفت سینه پر
(١٤٤)
شد انکه یکی مرد پوشیده چشم بکشاپه در تابستان آورد خشم
در واکفت ابگر بیت بخاک کوی جنیائی کزان دیدنش آمد بروی
بگفت ای فلان دست باز ارکن یک امشب بنزد من افطار کن
بخانہ وز پیش کسے پاک شد بخانہ در اور دیشی جوا کشد
بر اسود در ایشی و شنهاد بگفت ایز دت روشنائی مباد
شبی از کربش قطره چند یسی بچر دید و بکت دو دنیاسی
حکایت بشنو اند را فتاد و جوش کوئی ایده دیده بر کرد و دوش
شنید این سحر خواجہ سنگدل که بگذشت در رویشی انتمندل
بختا حکایت کن ای سحبت که چون سیل شد بر تواین کارت
کہ ہر کر دت این شمع کیتی فروز بگفت ای پسندکار اشفته روز
توکوتہ نظر بو دی دست رای کر مشغولی کشتی سحابه از حامی
بر وی بی ای کسی کرد باز که کردی تو بر روی او در فراز
(١٤٥)
اگرچه بپر ناک مروانی بردوی که پیش آیدت روشنی ۱
کسانی که پوشیده چشم و پند عما تا کزین قیمت غافلند
چوبر کشته دولت ملامت شیند سپر نخت حیرت بدندان گزید
که شنباز من صید دام تو شد مرا بود دولت بنام تو شد
کسی چون بدست آورد جره باز فرو بر ده چون بومش ان در آن
اگر حله کا راید و پیلے زخدمت مکن یکزمان غافلی
نوازش بیخنگ و یکنگ عام که گیر وزش امد حمانی بدام
چومر دگشته تیرنیاز انگنی امید است ناگر صیدی زنی
دری هم براید زچندین صدف زصد تیر آید یکی بر هدف
یکی را پسر گم شد از راحله شبانکه بگردید در قافله
(١٤٦)
زمرغید پرسید دم سوختن
چو آمد بر مردم کاروان
ندانی که چون کاوه بر دم بدشت
از ان نعل پی کر سپس ماند
برنداز بداعی پی بارها
زنوع سک اده در سناخ
که رنگش از شب تیره تریک
همه سگها پارس دان ای پسر
در او باشند کان شوریده رنگ
چو پاکیزه ننسان صاحبدلان
برنجت بکش با ر مرد حالی
تباریکی آن اشنائی نیافت
شنیدم که سگت با ساربان
شرکتی که پیش آمدم کفم اده
که باشد که روزی بمردی رند
خود انداز برای سخلی خا رہا
شبی محلی افتاد در سنگلاخ
چه دانی که کوسر که اسپ سک
که لعل از میانش نباشد بدر
همان جای تاریک و لعل سنگ
برانگیخته با جاهلان
کرافتی پسر وقت صاحبدلے
( ١٤٧ )
کسی را که با دوستی سر و پاست نبینی که چون بار دشمن کشد
بدرد چو گل جامه از دست خار که خون در دل شاد او باشد چو نار
غم جمله خور در هوای یکی مراعات صد کن برای یکی
گرت خاکساران شیرند و ببر فقیر و حقیر و پریشان نظر
بمردی کز ایشان مبر گمان بخدمت کمر بندشان در میان
تو هرگز بشان چشم بد در مبند که ایشان پسندیده حق بسند
کسی را که نزدیک خلقت بهاست چه دانی که صاحب ولایت کجاست
در معرفت بر کسانی است باز که درهاست بر روی ایشان فراز
بسا تلخ عیشان تلخی چشان که آیند در خنده شکر فشان
بپوشی گرت عقل و تدبیر هست مکن زابرو در روی بیچاره پست
که روزی برون آید از شهر بند بلندیت بخشد چو گردون بلند
ظرافت بسوزان درخت گل اندر خزان که در نوبهاران نماید طراوت
(١٤٨)
یکی پاتن او شیرین نوش که گرنور ویست باری نکوش
در ریخت وی رگمی بستن که دیگر شاید جوا وایشتن
چرا سرکشی انکه کرسی کشد بحرف جودت قلم درکشد
حکایت
بکیم دو زبرین د و ل رشت سر کیک و انده نیش بستر دت
ترا بند دامن افتد بسی مراچون جوابه نیست که کسی
حکایت
پسین پری چهره در مروز که در باغ دل قامت سر سرو بود
نه از درد دلهای ریشس خبر نہ اندیشه ز پیشش چیز
حکایت کند در د مندی غریب که کوش ابا چندی مرم طیب
نخواستم من اپستی خویش که دیگر هم نماید پیش
پیسا عقل در راه خیره بست که سودای عشقی که باره است
( ١٤٩ )
چو سودا خرد را بمالید گوش نیارد دگر سر بر اور د ہوش
یکی پنجه آستین است کرد که باشیر رزم آوری حنٹی کرد
چو شیرش بهر پنجه خود کشید دگر زور در پنجه خود ندید
یگمانش نزید ستی در بن بسربنجه آتیشش برتن
شنیدم که مسکین در ان زبخت نشاید بدین پنجه با شیر گفت
تو در پنجه شیر مردان زنی چه سودت کند پنجه آہنے
چو بر عقل دانا شود عشق چیر همان پنجه آهنیست و شیر
چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی که در دست چوگاں اسیر ست گوی
بیسان دلم زاد و وصل شاد د نوخورشید سیمای مهر نژاد
یکی را بغایت خوش افتاد روز دگر با فرو پسر کش افتاد بوز
( ١٥٠ )
یکی دید صحرای محشر بخواب پس تفت روئی بضین افتاب
همی کلیک شد ز مرد و خردش دماغ از تپش می امد بجوش
یکی شخص از ین میانه در سایه بگردن از حله پیرایه
بپرسید کای مجلس آرای مرد چه بود اندری محنت اپای مزد
زری داشتم بر در عاقبت بسایه درش یکردی محبت
دران تفت میدی جان رگزاست کنم ز دادار داور بخواست
که یا رب بدین بنده بخشایشی کز و دیده ام تفتی اسایشی
چو کشتم چو جاکه دهم این راز را بشارت خداد ندشیر از را
که جمهور در پایه تختش بیفتند بر سفره نعمتش !
درخت بر و کرم باردار و رو بگذری سیر کوسیا
حطب اگر تیشه بر پی زند درخت برومند را کی زند
بسی اپی ارای درخت هنر که هم میوه داری و هم سایه در
( 151 )
بگفتم در باب احسان بسی * ولیکن نه شرطست با هر کسی
بخور مردم آزار را خون و مال * که از مرغ بدکنده به پروبال
یکی را که با خواجه پشت و جنگ * بدستش چرا میدهی چوب سنگ
برانداز بیخی که خاراورد * درختی بپرور که بارآورد
کسی را بده پایه مهتران * که بر کهتران سر بدارد گران
ببخشای بر هر کجا طالیست * که رحمت بر و ظلم بر عالمیست
جهانسوز را کشته بهتر چراغ * یکی به در آتش که خلقی در آب
هر انکس که بر دزد رحمت کند * ببازوی او کاروان میزند
جفاپیشگانرا بده سر بباد * ستم برستم پیشه عدلست و داد
شنیدی که مردی غم خانه خورد * که زنبور بر سقف او لانه کرد
( ١٥٢ )
زشت گفت از میانه خوانی مکن
که پیسکس پیشانی شو دار و پون
بشد مرد دانا پس کار خویش
گرفتند یکمرده زن را بر پیش
زن بخرد پر در بام و کوی
میکرد فریاد و میگفت روی
مکن و ی ارس ای بی تخمش
تو گفتی که زنبور پیگیرد گش
کسی با دان بسنگو یی چون کند
با را تحمل با فروتن کند
چواند ر پسری پستی آرا خلق
بشمشیر تندش میازار حلق
سک تر که باشد که خوانش سند
بفرمانی استخوانش سند
چه نیکوز دست این مثل هر در
ستور لگد زن کران بار بر
اگر نیکردی نماید پس
نیارد بشب خفتن از دورکس
نمی بیند و در حلقه کار زار
بهیت تر از یک صد هزار
نه هر کس پسند او ار باشد حال
یکی مانی و ما یکی گوشمال
چوگربه نواز ی کبو تر برد
چو فربه کنی گرگ یوسف درد
( ١٥٣ )
بنیانی که محکم ندارد اساس
بندش مکن گر کنی زو هراس
چه خوش گفت بهرام صحرانشین
چو یکران تسن به بخش برین
دگر اسب از گله باید گرفت
گر کبر کشد باز شاید گرفت
به پند ای پسر دجله در آب است
که سودی ندارد چو سیلاب خاست
چو گرگ خبیث آیدت در کمند
بکش ور نه دل برکن از گوسپند
از ابلیس هرگز نیاید سجود
ندارد کذب نیکویی در وجود
براندیش از جاه و فرصت بده
عدو را چو دیدی در اندیشه به
مکو شاید این برگشته چپ
چو پر ر سنگ تو دارد بکوکب
قلم زن که بد کرد با زیر دست
قلم بهتر او را بشمشیر پست
مدبر که قانون همی بشکند
ترا می برد تا بآتش دهد
بنو کلک را این مدبر پست
بدیر مخوانش که مدبر کیست
( ١٥٤ )
بیاد آور در قول سعدی بجای که قانون بخت اند پروری
خوشا وقت شوریدگان غمش که گر زخم بینند و گر مرهمش
گدایانی از پادشاهی نفور بامیدش اندر گدای صبور
دمادم شراب الم در کشند و گر تلخ بیند دم در نکشند
بلای خمارست در عیش مل پہ دار خارست بستان گل
نه نعمت بصبری که بر یاد دوست کز تلخی شکر باشد از دست دوست
بیکتر بداشت پست با ملامت کشاند مپستان یار
اسیرش نخواهد رهایی ز بند شکارش نجوید خلاص از کمند
سلاطین عزلت گدایان حی منازل شناسان گم کرده یی
بسر وقتشان خلق کی مرزنند که چون آب حیوان بظلمت درند
چو بیت المقدس درون با صفا رها کرده دیوار و بیرون خراب
(١٥٥)
چو پروانه آتش بخود در زند نه چوبی که بر پهلوی خود تند
دلارام بر رو دلارام جوی پس از تشنگی چشمه بران غری
بگویم که بر آب قادر نیند که بر شاطی نیل هستی اند
ترا مشق همچون روی آب و گل رباید همی صبر و آرام دل
به بیدایش نشته بر خط وخال بخواب اندرش با پیند خیال
بصدقش چنان بر نهی تو قدم که بینی جهان را و جوی عدم
چو در چشم شاهی نیاید زرت زروخاک یکسان نماید برت
دگر با کسی نیاید نفس که با او نماند دگر جای کس
تو کویی که چشم اندرش نبر است و گر چشم بر هم زنی در پست
نه اندیشه از کس که رسوا شوی نه قوت که یکدم شکیبا شوی
کرت جان بخواهد بلب بر نهی و گر تیغ بر سر نهد سر نهی
( ١٥٦ )
چوعشقی که بنیاد او بر هواست
چنین فتنه انگیر و فرمان رواست
عجب داری از سالکان طریق
که باشند در بحر معنی غریق
ز سودای جانان بجان مشتغل
بذکر حبیب از جهان مشتغل
بیاد حق از خلق بگریخته
چنان مست ساقی که می ریخته
نشاید بدار و و ذکر و شان
گر پس مطلع نیست در دردشان
الست از ازل جانشان درکوش
بفریاد قالو بلی در خروش
گروهی عملدار عزلت نشین
قدمهای خاکی دم آتشین
بیک نعره کوهی بجا بر کنند
بیک ناله شهری بهم بر زنند
چو بادند پنهان چالاک رو
چو سنگند پیدا و فرمان شنو
فرو کشته از بس که شب زنده اند
سحر که پریشان که وا مانده اند
شب و روز در بند سودای نو
ندانند ز اشفتگی شب ز روز
( 157 )
چنان قصه بر پس صورت نگار
که با هیچ صورت ندارد کار
ندادند صاحبدلان دل بپوست
و گر ابلهی داد بی مغز اوست
می صرف وحدت کسی نوش کرد
که اول سبک مغز خاموش کرد
شنیدم که وقتی گدازاده
نظر داشت با پادشه زاده
همیرفت و میپخت سودای خام
خیالش فگند در در و دام کام
ز میدانش جای نبود بگیل
همه وقت پهلوی اسبش خیل
دلش خون شد و راز در دل بماند
ولی پاش در گریه در گل بماند
رقیبان خبریافتندش درد
دگر باره گفتندش اینجا مگرد
دمی رفت و با و آمدش بوی دوست
دگر خیمه زد بر سر کوی اوست
غلامی شکستش سر و دست پای
که باری نگفتمت اینجا میای
دگر رفت و صبر و قرارش نماند
شکیبائی از روی یارش نماند
( ١٥٨ )
کمین مارش از پیش سنگی بخور
براه ندی باز گشتی بغور
بگفتش ای شوخ شوریده کب
عجب صبر داری بر چوب مکب
بگفتا ای خابر من از دست او
نه شرطست نالیدن از دست او
من اینک نم دوستی میزنم
گرا تو دو ست دار دو گر د شمم
ز من صبر پے او توقع مدار
کجا او تم انگار من ار دشدار
از نیز وی صبر و نه جای گریز
نه امکان دن جای ستیز
کوزین بار که پر متاب
اگر چه رویم نه بر التها
پریزانه جان او در پای اوست
که او زنده در کنج تاریک است
بگفتا ز خواری خرد کاره
بجفا بارش انقهم تو کوی
بکشا سرت کر بسته بتیغ
بگفت ای عجب رحم نباشد دریغ
مراخود ز یزیت چنان بتد
که نیت بر تار کم با سته
کبر این مایه شکر بیعتیبه
که در عشق صورت نبیند کشیبه
(١٥٩)
چو یعقوبم ار دیده کردد سفید
ببرم ز دیدار یوسف امید
یکی را که پیرو مشوش دیاتی
بینازار وازوی بر از کی
ز کابش بپرسید روزی عیان
برآشفت بر تافت از وی عنان
بخندید و گفتا عنان بر مپیچ
که سلطان عنان بر نپیچد بهیچ
مرا با وجود تو هستی نماند
بیاد توام خود پرستی نماند
کرم جرم بینی مکن عیب من
تویی پیر بر اورد واهیپین
بران مهره و پسته و کوزرات
که جز درایت اوردم اجرای
کشیدم قلم بر سر نام خویش
نهادم قدم بر سر کام خویش
مرا خود کشته تیران چشم است
چه حاجت که آری بشیر تیرا
تو آتش نی در زن در کذر
که نه خشک در میشه ماند نه تر
شنیدم که بر لحن خنیاگری
بدر رقص در امد پری پیکری
( 160 )
زولهای شوریده پر پرش
گرفت آتش شمع در دوشش
پراکنده خاطر شد و خشمناک
یکی کفش زد بر پندار پاک
ترا آتش ای یار دامن بسوخت
مرا خود پیکار خرمن بسوخت
اگر یاری از خویشتن دم مزن
که شرکست با یار و با خویشتن
چنین دارم از پیر دانا بیاد
که شوریده پسر بصبرا نهاد
پدر در فراقش بخورد و بخفت
پسر را ملامت نمود و بگفت
از انکه که یارم پس دشمن اند
دگر با کسم آشنایی نماند
گنجشکم تا حق بجانم نمود
دگر هر چه دیدم خیالم نمود
شنیدم که رو از خلایق بیست
که گم کرده خویش را بازیافت
پراکنده کانس در زیر فلک
که هم در توابع اندیشان مبرکت
زیاد مکار چون مکث نمایند
شب و روز چون در زمر د ماند
(۱۶۱)
توی باز و اندک و تاه است خردمند و شیدا و هشیا ر است
که آسوده در گوشه خرد و تو که آشفته در مجلس حسرت و سو
نه پیوند ای خودشان پر و کی نه در کنج توحید شان جای پس
نیوشید و عقل و پراکنده هوش ز قول نصیحت کر اگنده گوش
بدر یا نخواهد شد ان بط غریق پسنده نداند عذاب الحریق
تهی دست مردان چو صله بیابان ز باران پے قافله
عزیزان پوشیده راز چشم خلق نه ز نار داران پوشید دلق
دارند چشم از خلايق پسند که ایشان پسندیده حق پسند
پر از میوه و سایه ور چون نده نہ چون در یكین مردم کرتند
بخود پر مر سه و بر ده چو کتان نماند در با بر اور و کان
نه مو ام سیمی استخوانند پوست نه هر صورتی جان معنی دروست
نه سلطان بیدار سر بنده است نه در زیر هر ژنده زنده است
(١٦٢)
اگر ژاله هر قطره در شدی
چو خر مهره بازار از و پر شدی
چو غازی بخود در نبندد بپای
که محکم تر و پای چوبین جای
حریفان خلوت بپرانی است
بیک جرعه تا نفخه صور مست
حکایت
یکی شاهدی در سمرقند داشت
که گرگ شکر لب جای قند داشت
جمالی که در بر دو از آفتاب
ز شوخیش بنیاد تقوی خراب
تعالی الله از حسن تا غایتی
که پنداری از رحمت آیتی
همی نشستی دید تا در پیش
دل دوستان کرد در جابجاش
نظر کرد و این دوست دروی شگفت
که کوه باری تندی گرفت
برای خیره پسر چند پونی هم
ندانی که من مرغ داست نیم
گرت بار دیگر ببینم تیغ
چو دشمن ببرم بپرت بدریغ
یکی کفتیش اکنون سر خویش گیر
ازین پهلوتر مطلبی پیش گیر
( ١٦٣ )
پندارمریکام ماسکنی
مباداکه جان سپرپراکنی
چومنصوربمادرقی حکایت شنید
بدرد از درون ناله برکشید
که بگذارتاجشم تیغ هلاک
بغلظاند م لاشه درخون بخاک
که پیش اشش گویند روآب
گرابرکشته دست زشمشیراوه
نمی پسندم زخاک کویش گریز
به بیدادکوآب رویم ریز
مرا توشه راهی بیخودپرست
ترا تو به زین گفتی اولیترست
رطاقی بگرگ مرحه کجکند
اگر قصدجانت یگوکند
بسوزاندم سرشبی ازاتش
چوفردازندگردم بوی خوش
اگرسیرم امروز درگوی دوست
قیامت نهم خیمه پهلوی دوست
یکی تشنه میگفت جان میسپرد
خنک نخختی که درآب مرد
بدوگفت ابالهی کای عجب
چومردی چه سیراب چه خشگ لب
( 164 )
بکشای پند دهان کنم که تا جان شیرینش در سر کنم
ندنشہ دراینه عمیق چو هند که پسیراب سیراب میر داغمیق
که عاشقی : اس اوکیر وگر کویدت جان بده کوپیر
بهشت تن آسانی انکہ خوری که بر دوزخ نیستی نگذری
دل تخم کاران درین کشش چو خرسن باید بند خوش
درین مجلس انگس بکامی رسید که در دور اخر بجامی رسید
حکایت
چنین نقل دارم زمردان راه فقیران منعم که ایا شاه
کہ پیرى بدریوزه شد بجازا در سعدی رفت و اواز داد
یکی کنسش در خانه خلق بیست که چیزی سمندت بشوخی پاست
بدو گفت ای غار نیک سپین که بخشایش سنیت بر حال کپس
بخشا نموش بی رو از خداست خداوند خانه خندا و راست
(١٦٦)
بمرغ میشی زونی ریش بتابی که اتش نگیردش
دلی کو بحقو پی ندارد نظیر بایک دل زار سرکش مگیر
توان از کسی دل پر داختن که دانی کربے او توان ساختن
شنیدم که پیری شبی در دارش بچو دست حاجت بحق بر گرفت
یکی باتف انداخت در کوش که بیحاصلی رو سیر خویش گیر
بدر بن دعای تو مقبول نیست بخواری و یا بزاری مایت
شبی دیگر از ذکر و طاعشنت مریدی حاش خبر یافت
چو دیدی کزان سوی بستن بر بحاصلی سعی چندین مبر
بدو ماحد بر اشک یا قوت فام بحسرت ببارید و گفت ای غلام
بومید می انکه بکر و ید پی ازین در که راه و کر و ید پی
(١٦٧)
پندار گروی عنان بر کشت
که من باز دارم ز فتراک دست
چو خوانند، محروم کشت از دری
چه غم کر شناسد در دیگری
شنیدم که را تم درین کی نیست
و لیکن نیک اگر روی نیست
درین با دوسه بر زمین خدا
که دادند در کوشش جانش ندا
توبت اگرچه سر نیستش
اگر چه نه پناه دگر نیستش
حکایت کند نو عروسے جوان
به پیرنی دانا و نامہراں
که پسند چنین که با این پسر
بتلخی رود روزگارم بسر
کسانی که با من درین منزلند
ندانم که چون من پریشان دلند
زن مرد با هم چنان دو شود
که کوئی دو بادام و یک پست شود
ندیدم درین مدت از شوی من
که باری بخندید در روی من
شنید این سخن پیر فرخند فال
بخندید و بس دیر به حال
(168)
یکی زمره بسیج کردن داشت زرسطش بدویا را نج روداس
نخوردی که خاطر براسایش نژادی که خسته و ابکار ایشس
شبی روز در بند ز ر بود و سیم نه و سیم در بند مردیم
بدانست وزری پسته در کین که پستک کجا کرد روز در زمین
زخاکش برآورد و بر با و دا شنیدم که پستکی در انجا فتاد
جوانمرد را از بقایی مکزو چکه پستر آمد به دیگر جوزو
گزین کم زنی بود ناپاکت رو کلاش ببازار ویه ز کرد
نهادش در پینک در نای خویش پستکی و بالی آورد پیش
پدر زار و کریان عهدشت بخت پسر با مدادان بخنده بگفت
زراز جیب خود کو گلی پر ز برای نهادن پستک چه رز
زراز پینک خار برون او ز که باد و پستان عزیزان خونند
(١٦٩)
از ان در کف مرد ونیارست منوزای بر اور سنگ است
چو در زندگانی بدی با عیال گرت مرک خوانند از شانتان
بسالانت دستی زندا رویر که از بام پنجه گرانستی بزیر
پنل تو نگر بدنیار وپسم جلیست بالای کنج نعیم
از ان سالهای باند زرتش گره در دلیچی چنیں پریت
سنگ اجل نامکش بشکند بآسودگی کنج قنعت کند
پس از مردن گر و گردن چوم هنوز پیش از ان کف در دکوم
پستخنای سعدی نشابست پند بکار آیدت گر شوی کار بند
دریغست از و روی نابستن گزین و بی دولت در ان نختن
جوانی بداگی کرم کرد و بو تمنای پیری اور وہ ہوں
بحری گرفت آسمان نابخش بانوی فرستاد سلطان بشمکش کش
( ١٧٠ )
تجاپوی ترکان غوغای عام تما شاکنان در کوی بام
چو دیداند راشوب در پیش و جو انرا بدست خلایق اسیر
دلش جوانی در کیست که روزی دل آورده بودش دوست
براور دزاری که بسالطان جهان ماند و خوی پسند یده اند
شنیدند ترکان آشفت تیغ بهم بر میبم و دست دریغ
بفرما دایشان با در خروش طپانچه زنان سراد روی دوش
پیاد و بستر ما در بار گاه دویدند بر تخت و بد ند شاه
جوان از میان رفت و بر در میرا بکردند برتخت سلطان اسیر
بدوش پرسید دست نمو که مرکت خواست این خود
چو بخت خوی من راستی تو مرک من اخر چرا خوسیتنی
برآورد پسر دلاور زبان که ای حلقه در گوش حکم جان
بتول در وقتی که سلطان مرده ی چاره کار بیاره
( ١٧١ )
ملک زین حکایت بسی برشکفت که پیرش ببخشد و چیزی نگفت
و زانجانب اعیان و خیزان اب میرفت بیچاره سرسودبان
یکی گفتش از چارسوی قصاص تبه کردیکی آمد بجانت خلاص
بگوشش فروگفت کای هوشمند بدانجا جا پنی رهاندم بند
یکی تخم در خاک ازان می نهد که روز فرو ماندگی بر خورد
چو بی ازدار و بلای درشت عصائی ندیدی که انجیست
حدیث درست آخر از مصطفات که بخشایش شیر دفع بلاست
مدار از پسنی در بیقه پای که بو بکر سعدیت کشور گشای
بگیرای جهانی بروی تانش جهانی کشاوی دویستی باز
پس ازکیس و در تو باری بزد کلی در چمن حسنم خاری نزد
ترا قدر اگر پس نماند چه غم شب قدر ای نماند سم
بها
(۱۷۲)
یکی لطف و خلق سزاوار داشت
یکی روی ابروئی پوار داشت
یکی خویشتن را بپاراستی
دگر مرگ خویش از خدا خواستی
پسر را نشاندند پیران ده
که مدت بدو نیست عهدش نبه
بخندید و گفتا بصد گوسفند
تغابن نباشد ریابی زبند
بناخن بخار دمیکنم پوست
که سرگز بدین پی شکیمم برویت
نه خند گوسفندم که سید چرا
نباید بسا دیدن دی بار
ترا سرچه مشغول دارد ز روی
اگر راست خواهی دلارامست کو
یکی پیش شوریده حالی شت
که دوزخ فتنست کنی یا بهشت
عصا پیر پس ز من این مجرا
پسندیدم انچه او پسند د مرا
مجنون کی گفت کاین سگ کی
چه بودت که دیگر بیابی بیگی
( ۱۷۳ )
که در پیرت شورا بیلی نماند خيالت دگرکشت ومیلی نماند
چو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم زدامان دار
مرا خود دل اروندپی دریش تو نیزم مزن سپه ریش یش
نه دوري ايل صبوري بود که بيار دوري ضروري بود
بگفتا بلی تا دار فرخنده خوي پیام که داری بیلی بکوي
بخشا بیز نام من پیش دوست که یوسف نام من آنجا که اوست
حکایت
یکی خرده بر شاه غزنین گرفت که حسنی ندارد ایازای شگفت
گلی را که نه رنگ دار و نه بوی غریب است سودایی بلبری
بمحمود گفت این حکایت کسی بپیچد از اندیشه برخود بی
که عشق من ای خواجه بر خوی است نه برقد و بالای دلجوی است
شنیدم که در تنگنای شتر بیفتاد و بشکست صندوق در
( ١٧٤ )
چو تگ وپوستین بخشانی
وزانجا بتعجیل مرکب براند
هزاران پی درو مرجاشند
زسلطان نپسند پاریشاشند
نماند از وثاقاً کی دست از
کسی در قفای ملک جرنیا
بدو گفت کامی لیم حرج
ز یغما چه آورده گفت ہیچ
من اندر قفای تو می جستم
زخدمت نعمت نپرداختم
گرت قوتی هست در بارگاه
زنعمت مشو غافل از پادشاه
خلاف طریقت بود کا ولیا
تمنا کنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت باحسانش
تو در بند خویشی در بند دوست
ترا تا دهن باشد از حرص باز
نیاید بگوش دل از غیب باز
حقایق سرا یست آراسته
هوا و هوس گرد برخاسته
نه پسنی که جائی که بر خاکست
نبیند نظر گرچه ضارتست
(١٧٥)
قضا را من پسپری زاریا رسیدم در خاک مغرب بآ
مرا یکدم بو د بر داشته بکشتی درویش گذاشته
سپاهان بانه مد کشتی چو دود که آن ناخدا ناند از پس رود
مرا کر یه آمد زمیت وحشت بران کرده قسمت بخندید گفت
مخور غم برای من ای بر خرد مرا آنکس آرد که کشتی برد
ببسترد چت دو بر روی آب خیالست پنداشتم با بخواب
زند موشیم دره آنشب سخت نگه با مدادان بمن کرد و گفت
عجب اند بی بی ای فرخنده رای ترا کشتی آورد و ما را خدای
چرا اهل دعوی بدین مگر وند که ابدال در آب و آتش روند
نه طفلی کز آتش ندار و خبر نگهدار دش ما در مه و ر
پس آنان که در وجه مستغرقند شب و روز در عین حفظ حقند
نگه دار د از آب و اتش خلیل چو تا بوت موسی زغرقاب نیل
( ١٧٦ )
چو کودک بدست شناور در آب
نترسد اگر دجله پهناور است
تو بر روی دریای دم چون نی
چو مردان که بر خشکشی در تهی
ره عقل چنبر چرخ برپیچست
بر عارفان جز خدا هیچ نیست
توان گفتن این با حقایق شناس
ولی خرده گیرند اهل قیاس
که پس آسمان زمین چیستند
بنی آدم و دام و دد کیستند
پسندیده پرسید کاین هوشمند
بگویم گر آید جوابت پسند
نه هامون دریا و کوه و فلک
پری آدمی زاد و دیو و ملک
همه هر چه هستند از آن کمترند
که با هستیش نام هستی برند
عظیم است پیش تو دریا موج
بلند است خورشید تابان اوج
ولی اهل صورت کجا پی برند
که ارباب معنی ملکی درند
که گر آفتابست یکذره نیست
وگر هفت دریاست یکقطره است
( ۱۷۷ )
چو سپطاس مخت علم برکشید جهان مهر چسب قدم در کشید
رئیس منی با پسر در رسی رسیدند بر قلب ساسنشی
پسر جا د شان ایده تیغ و تیر قبا های اطلس کمر های زر
یلان کامدار خنجر زن غلامان ترکش تیر زن
پسر کاں ہمہ شوکت و جاه فر پندران حمایت شدند و یا یز
که حالش نگر دید در کشش خرب زہمت بر میخو له در کر گیت
پسر گفتش آخہ رئیس سعی بسرداری از پسر بزرگان سے
چه بودت که از جان ندیمی تهم بلرزیدی از باد پست چوبید
بلی گفت سالار هندوان هم ولی عزم پست تا در رم
بزرگان زاین دشته بیا لودهاند که در مار کا و کلک بودهاند
تو ای غیر محبت ان روی مکر که بر خویشتن منصب می نهی
( ۱۷۸ )
نشنیدهئی ز بانگ آوران
که سعدی بگوید مثالی برآن
مگر دیده باشی که در باغ وراغ
بتابد بشب کرمکی چون چراغ
یکی گفتش ای کرمک شب فروز
چه بودست که بیرون نیایی بروز
ببین کا تشین کرمک خاکزاد
جواب از پسر روشنایی چداد
که من دروز شب جز بصحرانیم
ولی پیش خورشید پیدانیم
حکایت
شناخت بر چهر زنگی کسی
که برتر بش با و رحمت بسی
درم داد و تشریف و بنواختش
بقدر منزه پایه سپاختش
چو الله و بس دید بر نقش زر
بشورید و برکند خلعتی
زسوزش چنان شعله در جان گرفت
که بر خسته راه بیابان گرفت
یکی گفتش از همنشینان شب
چه دیدی که حالت دیگر گون شت
(۱۷۱)
توانان زمین پرس کر دی بجای نبایستی آخر زدن پشت پای
بندید کا ول هم دراب همی لرزد بر تن فتادم چوری
بآخر زتسکین اله سپس بچشمم درامد یکی
بشهری درانشام خوناشام گرفتند پری مبارک نام
بنو زاین عهم شكم باش درات که بندش نهادند بر پاودست
که گفت ارنه سلطان شارت کند کر از سره باشد که غارت کند
بیاید حسن دشمنی در شاست که من نقش او بست برس کات
اگر جو و جا پست کر نان تند مسازق شناسم نه از شوم
زعلت مدارای خته دسپندم چو دار وی تلفت فی پسند حکیم
بخور هر چه آید ز دست طبیب نه بمار داناترست از طبیب
یارا
(۱۸۰)
یکی را چومن دل بستت کیسی
کر و بودوی بر د خوار می بسے
پس از حوشمندی فرزیکی
مدف بر زد مند شش بو یجنی
ز و شمن بخار روی از مهر و وست
کہ تریاک اکبر بو در سهر دوست
قفا خردی از دست یاران خویش
چو همسار پیشانی آور و پیش
حیاتش چنان پسر آشوب کرد
که بام در مانش لکه کوب کرد
بخودش تشنیع یاران حبر
که قطره ندارد زباران خبر
کر ا پای خاطر براید بستنگ
نیند یشید از شیشه نام و سنگ
شنی یو خرد ر ابر مجد و نخت
درا نحوش آن مر د و بروی
چو که محال میارنش نبود
زیار ان کی که زراش نبود
بآبی فرو رفت نزدیک بام
بر وبته پر ما دری از حام
نصیحت کری کو ش افکار کرد
کہ حنو د را بکشتی در ین آب سرد
زبر ای منصف برآمد خروش
که ای یا رحبدار ملامت حموش
( 181 )
مرا فخر روز این پسر دل گرفت ز مهرش بنالم که نتوان نهفت
بپرسید بازی بخلق خوشم به بین تا چه با رش سجا میکشم
پس را که شخصم زخاک آفرید ز قدرت در و جان پاک آفرید
عجب باشد ار با ز حکمش برم که دایم با حسان فضلش درم
اگر مرد عشقی کم خویش گیر و گر نه ره عافیت پیش گیر
مترس از محنت که خاکت کند که باقی شوی گرهلاکت کند
نروید نبات از حبوب درست مگر حال رو یی بگرد نخست
ترا با حق آن آشیانی دهد که از دست خویشت بیانی ده
که تا با خودی خودت رایست در ین سخت جز بخود ا گایت
نه مطرب که آواز نای پند و سماعیست اگر سوش رای شنو
بکس پیش شوریده برنزد چنگ که او چون بپس پست بر سرزند
( ۱۸۲ )
بنم داد اشفته سامان پیر
با واز مرغی بنالد فقیر
پرایندو خود می نکرد و حموش
ولیکن سر وقت بازپ کوس
چو شوریدگان می رستیکتی
باواز دولاب پست کیکته
بچرخ اندرایند دولاب زار
چو دولاب بخود بگریند زار
بتسلیم سر در گریبان برند
چو طاقت نباشد گریبان درند
مکن عیب درویش مدهوشت
که غرقت ازان میزند باد دست
بکویم سماع ای برادر که چیست
کر پستم را بدانی که بیست
کر از برج معنی پر د طیر او
فرشته فروماند از سیر او
چومر د سماعیت شهوت پرست
با واز درشس خیز دوست
و کرمر دا هوست بازی لاغ
قوی تر شود دیوش اندر دماغ
پریشان شود کل ب باد سحر
نه هیزم که نشکافدش تبر
جهان سماعست دوپستی شور
ولیکن چه بیند در اینه کور
( ۱۸۳ )
ندانی شتر بر نوای عرب
که چوش رقص اندردارد طرب
شتر را چو شور و طرب در سر است
اگر آدمی را نباشد خربست
شکر لب جوانی نی اموختی
که دلها بر اتش چونی سوختی
پدر بارها بانگ بر وی زدی
بتندی اتش دران نی زدی
شبی بادای پر گوش کرد
سماعش پریشان و مدهوش کرد
همی گفت با برچه و انکنده خوی
که اتش بمن در زاین تارنی
ندانی که شوریده حالان مست
چرا برفشاندند در رقص دست
گشاید دری بر دل از واردات
فشاند سر و دست بر کاینات
حلالش بود رقص با دست و سر
که در استینش جانی در روست
مرا بر تلف حرص دانی چرات
چو اوست اگر من نباشم روات
مرا چند کوئی که در خور خویش
حریفی بدست آر همدرد خویش
( ١٨٤ )
بسوزم که یار پسندیده او که دروی سرایت کند سوز در
یکی را نصیحت بگو ای شگفت که دلنے که دروی نخواد گرفت
زکف رفت بیچاره را لگام نگوید کاپست یاران غلام
بدان ماند شوریده حال که گویی زکر دم کزند و منال
چه مغز آمد این تخته در سندان که عشق آشنای نپسرند باز
چو نیکت بدیدم بدی میکنی که روی منه الجومخ دی کنی
زخود بتری جوئی فرصت شمار که با چوخ دی کم کنے روزگار
پی چرخ دی خو درپستان ماند بکوی خطرناک پستان ماند
من اول که این کار برداشتم دل از پیر مکار برداشتم
پسراند از در عاشقی مستت که بنز سره بر خویشت نشست
اجل با کمان کمین میکشد گمان مبر که آن از زنم میکشد
نه روزی بیجار کی جانی می همان به که در پای جانان می
( ١٨٥ )
چو پیشت بنشست بر سر خاک بدست دلارام پوش برجاک
کسی کیست پروانه را کای حقیر بر و دوستی با خور خویش گیر
رمی د که هستی طریق رجا تو و مهد شمع از کجا تا کجا
سمندر نه گر د اتش مگرد که مردانگی باید انگه نبرد
ز خورشید پنهان شود موش کور که مهلت با این چشم نور
کسی را که دانی که خصم تو اوست نه از عقل باشد گرفت دست دوست
تراکس نگوید نکو میکنی که جان بر سر کار او میکنی
گدایی که از پادشه خواست خراج قفا خورد و سودای بیهوده پخت
کجا در حساب اورد چون توات که روی ملوک و سلاطین برتست
مپندار اگر در چنار مجلسی مدارا کنند با چو تو مفلسی
و گر با همه خلق نرمی کند و تو خوار و با تو گرمی کند
( ١٨٦ )
که کس که پروانه سوز ناک
چو گفت ای مجب کر بسوزم جاک
زنور در برا تش تخم بیزنم
که زنجر شوقت در کردنم
مراچون خلیل آتشی درپوست
که پنداری این شعله گلشرست
نه دل دامن پستان بکشید
که مهریشک بر جان جان بکشید
مراهمچنان در بود م گرفت
نیا من مم که تش بمین در توست
نه آن میکند یار در شاهی
که با او توانم زدانز راهی
که یکیم کند بر تو لای دوست
که من را نیم کشته در پای دست
شبی یاد دارم که چشم نفت
شنیدم که پروانه باشتع حقت
که من عاشقم کر بسوزم رواست
ترا گریه وسوز باری چر است
بگقت ای هوا دار مسکین من
برفت انگبین شیرین من
چو شیرینی از من بدرمیرود
چوفرهاد م آتش بسر میرود
( ۱۸۷ )
بمیگفت ہر لحظه پسلاب درد فرو سید و مدحش خبار گرد
که ای مدعی عشقی کار توست که نه صبر داری نه یاری تست
تو یکریزی از پیش یک شنهنام سرا پا ستاده ام تا بسوزم نام
تراتش عشق کر پر بونت مرا من که از پای تا سر بوست
به پر تا پس مجلس افروزم دگر اشک سیلاب دلسوزم
چو سعدی که پروانه ش سوخته است در شس درون سنگیری توست
هم شب این گفت و کو بود شمع بیدار دولت چو اصحاب جمع
نزده شب چنان بهره که نا که بکشتش پری چهره
بیگفت و میرفت دود شرکه اینت پایان مدعای پسر
روایست اگر خواهی اموختش بکش فرح یابی از سوختش
مکن گریه بر کوه مقتول دوست قل الحمد لله که مقبول اوست
اگر عاشقی پس مشوی از مرض و چو سعدی فراموشوی دست غرض
( ۱۸۸ )
فدائی ندارد ز مقصود چنگ و گر بر سرش تیر بارند و سنگ
بدریا مر و گفتمت زینهار و کر میروی تن بطوفان سپار
ز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
حریص و جهانشوز و سر کش مباش ز خاک آفریدت آتش مباش
چو گردن کشید آتش هولناک به بیچارگی تن بینداخت خاک
چو آن سر فرازی نمود این کمی از ان دیو کردند ازین آدمی
ترا با چنیں کرمی و سرکشی نپندارم از خاکی ار آتشی
یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جائی که دریاست من کیستم کر او هست حقا که من نیستم
چو خود را بچشم حقارت بدید صدف در کنارش بجان پرورید
(١٨٩)
بپرستش بجائی رسانید کار که شد نامور لوکو شاهوار
بلندی زان یافت کو پست شد دز یستى کو فت تا بست شد
جوانی خردمند و پاکیزه بوم ز دریا درامد بدر بند روم
در و عقل دیدند و فضل تمیز نهادند درخشش بجای عزیز
رعا یا دک گفت روزی در او که خاشاک مسجد بینشان کرد
همان کس سخن مرد درویش بید برون رفت بازش نشان کشند
برو حکا کرد یاران سپه که بر وای خدمت ندار دبنر
وکر ره ز خادم کرفتش براه که نا خوب کردی برای تباه
ندانستی ای کودک خر دپسند که مردان خدمت بجائی رسند
کریس کرفت از پرصدق سوز که ای در جان و روان فروز
نه کرد اندر ان بقعه دیدم بجاک من آلوده بو دم در آنجای پاک
( ١٩٠ )
گرفتم قدم لاجرم باز پس که پاکیزه به مسجد از خار وخس
طریقت جز این نیست درویش را که افکنده دارد پسر خویش را
بلندیت باید تواضع گزین که این بام را نیست سلم جز این
شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گر ما به آمد برون بایزید
یکی طشت خاکسترش بیخبر فرو ریختند از سرائی بسر
بمیکفت ژولیده دشتار موی کف دست شکرانه مالان بروی
که ای نفس من در خور آتشم بخاکستری روی در هم کشم
بزرگان نکردند در خود نگاه خدا بینی از خویشتن در مخواه
بزرگی بناموس کشاریست بلندی بدعوی پنداریست
تواضع پسر رفعت افزایدت تکبر بخاک اندر اندازدت
(۱۹۱)
ز مغرور دینار و دیبا مجوی
که خوانند خلقت بپسندیده خوی
گرت جاه باید مکن عیب جنان
بچشم حقارت مکه در کسان
گمان کی برد مردم هوشمند
که در سر کبرا نیست قدر بلند
بزگر چون قسی بر تو کبر اورد
بزرگیش در پیش چشم خرد
تو نیز ار تکبر کنی همچنان
نمایی که پیشت تبختر کنان
چو ایستاده بر مقام بلند
برافتاده گر هوشمند مخند
بسا ایستاده درامد زپای
که افتادگانش گرفتند پای
گرفتم که خود هستی از عیب پاک
تعنت مکن بر معیوب ناک
یکی حلقه کعبه دارد بدست
یکی در خرابات افتاده مست
گر انرا بخواند که نگذاردش
و ز انرا براند که بازاردش
نه مست ظهرست ان اعمال خویش
نه انرا در تو به بستست پیش
( ۱۹۲ )
شنیدستم از راویان کلام که در عهد عیسی علیه السلام
یکی زندگانی تلف کرده بود بجهل و ضلالت بپراورده
دلیری سیه نامه سخت دل ز ناپاکی ابلیس او بی خجل
بسر برده ایام بیحاصلی نیاسوده تابود و از وی دلی
پسرش خالی از عقل و و از احتشام شکم فربه از لقمهای حرام
نبا راستی دامن آلوده بدردینی و درد آلوده
نه پای چو پویندگان در پی نه گوشی چو مردم نصیحت شنو
چو سال بد از وی خلایق نفور نمایان بهم چون بوز ده
سواد موی تن مش سوخته جوی نیکنامی نیندوخته
سیه نامه چندان تبهم براند که در نامه جای نوشتن نماند
که تا کام و خود را و شهوت پرست بغفلت شب و روز مخمور ومست
شنیدم که عیسی در امد زدشت بمقصوره عابدی بگذشت
( ۱۹۳ )
فرو دادا ز غرفه خلوت پیش پاشان اشا و مقر بر ریش
که عار و برگشته اختر زدم چو پروانه پیران در اشامم
بحسرت تامل کنان شب بسا چو در ویش در پیش پیر مغان
خجل زبر لب عذر خواهان سوز ز شب های در غفلت اورد روز
پسرشک غم از دیده باران منیخ که عمرم بغفلت گذشت ای دیغ
براه اخم نقد عمر عزیز بدست ار نکو یی نیاورده ام
چو من ندهد سر کز نیب با کسی که مرگم به از زندگانی بسی
بپریست انکه در عهد طفلی مرو که پیرانه سر شد بساری
کنام بخش ای جهان آفرین گر گر با من آید بیس اخرین
درین گوشه نالان کنم گار که فریاد حالم رس ای دستگیر
کنون نده از شرمساری پیش روان آب حسرت بروی ارین
وزان نیمه عابد پر پر غرو ابد ترش کرد و بر فاسق ابر و زد
( ١٩٤ )
که این مراز پی ماجراست کنون بخت و جاهل چه در حورا
بگردان الش را خاره ببام و عصر بر داده
چه خیر آید از نفس دو همش که صحبت بود با مسیح دمش
چه بودی که زحمت ببردی زش بدوزخ برفستی پی کار خویش
نمی بخشم از طلعت ناموش مبادا که در سر فتد انش
بحشر که حاضر شوند انجمن خدایا تو باز از مکش دامن
دین هم که وحی از جلین الصفا در امد بعیسی علیہ الصلوة
که کر عالمت این گروه جهول مرا دعوت سرد آمد قبول
بگشته ایام و بد رفته روز نباید برس از می دلسوز
به بیچاری که هر که اید برم بینداز من را پستان کرم
از و در گذارم بغلهای زشت با نعام خویش ارمش درشت
اگر عار دارد بعبادت پرست که در خلد با وی بود هم نشست
( 195 )
بکو سنگ و در قیامت دام که این بهشت به بدار نیار
که تا ترا جگر خون شد از سوز و آو که این تپه بر طاعت فی کی
ندانست در بارگاه غنی که بیچاره بپذیر که دنی
کر اجامه پاکست وسیرت پلید در دوزخش باید کلید
برین آستان عجز و نکینت به از طاعت خویش بینت
چو خود را زیگان شمردی روی نمی گنجد اندر خدای خوای
اگر مردی از مردی خود مکوی نه هر شهسواری به برد گوی
بیا ز آمدان بی بنر جمله پوست که پنداشته چون پسته مفزقی است
ازین نوع طاعت نیاید بکار برو عذر تقصیر طاعت بیار
مخور در عبادت بران عجز و که با حق نکو بو د و با خلق بد
سخن ما نداز حاتمان یادگار زسعدی همین یک سخن یاددار
که کار اندیشه ناک از خدام بهی بسی بهتر از عابد خود نمای
(١٩٦)
فقیهی کس جامه سگد پست در ایوان قاضی بصف در نشست
نگه کرد قاضی در وی تیز تیز معرف گرفت آستینش که خیز
ندانی که برتر مقا مت نیست فرو تر نشین یا برو یا بایست
نه هرکس سزاوار باشد بصد کرامت بفضلست نه زیبی قدر
بضاعت ندارند نور و سرشت بخواری نیفتد از بالاست
بجای بزرگان دلیری مکن چو سرجه ات نیست شیری مکین
دگر رو چه حاجت به چند ست همین شرمساری عقوبت ست
جو اتش باو در درونش بود فروتر نشست از مقامی که بود
فقیهان طریق جدل ساختند لم و لا نسلم در انداختند
کشا د ندر بهم درفتند باز بلا و نعم کرده گردن دراز
تو گفتی خروسان شاطر بجنگ یکی بر زمین میزند سر دوست
(۱۹۷)
یکی بخود از غمناکی چوبست
یکی بر زمین سینه ها بر درو
فتادند در عقب پاے مرغ
که در حل آن معما با هیچ
کند طایر در صفت آخرین
بفرمش در امد چوشیر عرین
بگفت ای سنا دید شرع رسول
با جلاع و تنزیل فقه اصول
مرا نیز چوکاں بلبستے بگوے
بکشه اگر نیک دانی بگوی
که برهان قاطع ایام معنوی
نه در گشای کردون بحت توی
بکلک فصاحت بیانی که داشت
بدلہا چو نقش نکیں کاشت
پسرار کوی صورت معنی کشید
قلم بر سر حرف دعوی کشید
بگفته دهش از سر کنار آفرین
که بر عقل و طبعت ہزار آفرین
پسند بیخن تا بجاے براند
که قاضی چوند در دل بماند
برون مر از طاق و دستا رشیس
باکرام و لطف خره سا وشیس
که سیهات قد ر تو نشناختم
بشکر قدمت نیز د بستم
(۱۹۸)
دریغ آمدم با چنین مایه گوهر کنم زا در جلف سر مایه
مخرف بدلداری آمد برش که دستار قاضی نهند بر سرش
بدست و زبان منع کردش که گو منه بر سرم پای بند غرور
که فردا شود بر کهن سید گران بدستار پنجه گزیم پسر کران
خرد باید اندر پس مرد مغز نباید مرا چون تو دستار نغز
چو مولام خوانند و صدر کبیر نمایند مردم بچشم حقیر
تفاوت کند هر که آب زلال که شش کوزه زرین بود یا سفال
پس از سر بزرگی بنزد خرد که در سر بزرگیست و بی مغز خرد
میفزار گردن بستاد و ریش که دستار بند است و سبلت جش
بصورت کسانی که مردم شوند چو صورت همان به که دم در کشند
بقدر بر نیست باید عمل بلندی و پستی مکن چون زحل
نی بوریارا بلندی نکوست که خاسیت نیشکر کی دروست
(۱۹۹)
بدین عقل و همت نخواهد کیست اگر میر و وصند غلام اوست
چو خوش گفت خرمهره ولگی چو برداشتش از طمع جاهلی
مرا پس نخواهد خریدن بیچ تو پہلود یا ر خر مهر میچ
کیا خود حماقت رو دارد که اگر در میان شقایق نشست
نه منعم بمال از پکے بهتر است خرار جل اطلس بپوشد خراست
بدین شیوه مردسخن گوی است بآب چین کینہ از دل شست
دل آزرده را سخت باید سخن چو خصمت بیفتا دستتی مکن
چود پست تا به مغز در شکن که فرصت فروشود بازوانت
چنان رو قاضی بخورشش پسر که گفتار بو الهجومه پیر
وز انجامجوان وی تمت بیتا برون رفت با زیر پیشان کتا
فر یو از بزرگان مجلس بخاست که آیا چندین شوخ چشم از کچا
یقیب از برش رفت نه بر سوخت تا که مردی بدین بخت و صورت ند
(۲۰۰)
یکی گفت ازین نوع شیرین سخن درین شهر سعدیست ناسیمه بس
برانند سزار اقندین کجات حق تلخ من تا چه شیرین ست
* * * * *
یکی پادشه زاده در گنجه بود که دور از تو نا پاک و پرهیز بود
بمسجد در امد بسیمان مست می در کف و سا کنی برست
بمقصوره در پارسائی مقیم زبانی دلاویز و قلبی سلیم
تنی چند بر گفت او مجتمع چو عالم نباشی کم از مستمع
چو نی غرقی پیشه کر د آن جوان شد از آن نیزاخ اب اندران
چو منکر بود پادشاه از قدم که یا ر د ز دلا بر معروف دم
تحمل کند سیر بر بوی گل فروماند آواز جنگ از دہل
کرت نهی منکر براند برست نشاید چو بیدست و پا ما نشست
اگر دست قوت داری بجوی که پاکیزه کرد و باند ز خوی
(۲۰۱)
چو دیدست و زبازانا نجل بهت نماند مرابی حال
یکی پیش از ای علویش بنالد و بگریست پیر ریش
که بیچار است برین اسیت دعا کن که ما ہے زیا هم تو تو
د می سوزناک از دل ببر قوی تر ز مفتاح بدعتیه
بزاور د مرد جهاندیده است چه گفت ای خداوند با لا پست
خوشا این پسر وقت ان روزگار خدایا همه وقت او خوشندار
پسی کشن ای معمی ده پرستی برین عجز میکوی خواستی
چوبه عهد را یک خوائی دی چه بدخواستی پیر خلق شوی
چنین گفت پند و بیر هوش چو پیر سخن مبنایی بوش
بطاعات مجلس نیار هستم ز داد آفرین تو به شسخ بستم
که هرکسی که باز آمد از جوی بر بعیشی سپد جاو دان برسب
بمین پنج روزست عیش مدام بین تبرک اند ر شسشیتائی ام
( ۲۰۲ )
حدیثی که مرد سخن ساز گفت کسی زان میان بانگ بر گرفت
ز وجد آب در چشمش آمد چو می ببارید بر چهره سیل دریغ
به پیران شوق اندرونش بیست حیا دید و برشب پایش نشست
برسنگ محضر رفت تا پس در تو به کوبان که فریاد رس
قدم رنجه فرمائی پس منم پسر جل ز نار پستی ز غم
در رو بدست آور بر هما سخن در آمد در ایوان شاه
شکر دید و عناب شمع وسرا ده از نعمت آباد و مردم خراب
یکی غایب از خود یکی نیم مست یکی شعر کویان سرائی بدست
ایک د برا و رو و مردم روانی ز دیگر سو آواز ساقی که نوش
حریفان خراب از می لعل رنگ پسر چنگی از خواب بر چو چنگ
بنو و از درمان کن دل شدا از بجز پر کس انجا کسی مد و باز
دف چنگ با یکد گر ساز گار برآورد و زیر از میان ناله زار
(۲۰۳)
بفرمود در دم شکسته رزنو
شکسته بچنگ او سپند اندود
پیمانه پارسنگک در بی دند
روان خمر و چنگ او فاد خون
خم آبستن خمره مامه بود
شکم تا بنافش درید بزنگ
بفرمود تا سنگ صحن سرای
که گلکونه حسن یاقوت فام
عجب نیست بالوعه کرشد خراب
اگر مرچه بربلاک رفت نیک
وگر قاسمتی چنگ در می دوش
جواز اسپر از کبر و پندار است
منقش بر آن شیشه صافی بز
بدر کرد کوبند باز پر رو
که در اثنداند و گردش دند
تو گفتی شده پست از بلاکشه نون
در ان خمره دختر مخدره بود
قدح را بر و چشم خونین شنگ
بکندند و کردند باز جای
بشستش نمی شد ز روی غام
که خورد اندر ان و چندان شراب
قفا خوردی از دست مرزوم
بمالیدی او را بطلبند و روش
چو پیراں بکنج عباد نشست
(٢٠٤)
پدر بارها گفته بودش بول که شایسته رو باش و پاکیزه قول
جفای پدر و زندان و بند چنان سودمندش نیامد که پند
کرش بخت گفتی بچنک می سل که پرون کنی از سر جوانی و جهل
خیال غرورش دربان داشتی که درویش را در زند نگذشتی
پسر فکندی شیرغزان بجنگ که از تیر باران نترسد پلنگ
بزنی درش خون پاکنده پوست چوباد و پست پیچاکی نمی شیر است
چو سندان کسی سخت روی گرا که خایسگ تادیب بر سر نخرد
بخش درشتی مکن با امیر چوپشکی سچنی کند پست گیر
باخلاق نامی که پستی بساز اگر زیر دست و کرسرفراز
بشیرین زبانی توانی دکوی که پوسته مختی برد و رشتی خوی
تو شیرین زبانی زسعدی کبر ترش روی راکو بتی بمیر
(٢٠٥)
شکر خند، و آکس بی خردست که دلها زیر شش می بر پوست
بناتی میان بسته چون نیشکر بر و مشتری از مگس بیشتر
کزا و زهر بر داشتی نیش بخور دندی از دست او حون عسل
گراینی دغاکرد و در کار او چسه بر و بر روز بازار او
دکر روز شد کودکیست پی ولان عسل سر به پیه که بار د بان
یکی گفت فریا د خوان پیش پس که گشت ز مکش مگس پس
شبا نکه که نعمه ش نما سدست ز دلتنگ روئی کیمی نشست
چو عاصی ترش کر د روز و عید چو ابر وی زندانیان غرسید
زنش گفت بازی کنان شوی را عسل تلخ باشد برش روئی
به دوزخ برد مر د را خوی شست نه چند جر نیکخویان بهشت
بر داب کرم از لجی جوی ز جانب سرد ترش روی
حراست بودن ان مکش پشته که چون سفره ابر و هم در کشد
(٢٠٦)
مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
که بدخوی باشد نکو سار بخت
گرفتم که سیم و زرت چیز نیست
چو سعدی بباغ خشت نیز نیست
شنیدم که فرزانه حق پرست
گریبان گرفتنش یکی در نشست
ازان تیره دل مرد صافی درون
قفا خورد و سر بر نکرد از سکون
یکی گفتش آخر نه مردی تو نیز
تحمل دریغت ازین بی تمیز
شنید این سخن مرد پاکیزه خوی
بدو گفت ازین نوع دیگر مگوی
در پست ناداکی سپاس مرد
که با شیر جنگی بپالند نبرد
ز هوشیار عاقل بنزهد که دست
زند در گریبان نادان پست
یکی پای صحرا نشینی گزید
بخشی که زهرش دندان مجید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
بخیل اندور ش دختری بود خرد
( ۲۰۷ )
پدر را جفا کرد و تندی نمود که آینه ترانیز و ندان نبود
پس از گریه مرد پراکنده روز بخندید کای طفلک دلفروز
مراگر چه هم تسلطی میبودش دریغ آمدم کام و دندان خویش
محالست کن تیغ بر پهلوم که دندان پای سبک اندر بوم
تو کن دربان پاکسان بدی مکن ولیکن نیاید ز مردم سگی
بزرگی نه من در آفاق بود غلامش نکو سید با خلاق و خو
ازین خرقتی مویی نگایید او بسی پسر که در روی مالید او
جو لقمانش آلوده داندکی گرو بر د ما از زشت رویاش
دانش و آب چشم سبل دویدی نبوی پیاز بغل
گر اوقت نجنش ابروزی چو نچستند با خواجه زانور دی
دمادم تبانی زدنش شتم ای و گر مردی آبش دادی تب
( ۲۰۸ )
بگفتا ندرو کار کرد وند چوب
شب و روز از و خانه در کند و کوب
کنی خار و خس بره انداختی
کمی پاکیان بچه انداختی
زپاس حشمت و از آمدی
رفتی بکاری که باز آمدی
کسی گفت ازین بنده بد خصال
چه خواهی ادب یا شهر با جلال
شردار و عواری برین نا خوشی
که حورشیش پی بارشی کشی
بگفت بنده خوب میگویم
بدست آرم این را بجا پسی
دکر یک بیشیر آور به سرج
گرانیت کر پر عیبی اس ج
شناس پیش مرد سبکسونما
بخندید کامی ای شیخ ترا
بدست این سرطبع وخویش دلتک
مراز و طیب است خرد خو شتک
چو زو کرده باشم تحمل بسی
توانم جفا بردن از هر کسی
تحمل غم زیر دست نماید چیست
ولی شهد کرد و چو در طبع رست
(۲۰۹)
کسی را معروف کرخی بخست که ننهاد سر در پی ار پسربت
شنیدم که مهمانش آمد یکی زبیماریش تا بمرگ اندکی
سرش موی رویش صفا نینوی بویش بجان مرآهنیست
شب انجا بیفکند و بالش نهاد روان است در یکه نالش بنهاد
نه خوابش گرفتی شبان کشین نه از دست فریاد او خواب کین
نهادی پریشان طبع درشت نمی برد در خلق تحیت بگشت
ز فریاد و نالیدن وز خفت و خیز گرفتند از و خلق راه گریز
ز دیار مردم دران بقعه کس همان ناتوان ماند و معروف بس
شنیدم که شبها ز خدمت نخفت چو مردان کربست و کردانچه گت
شبی بر سرش لشکر اورد خواب که چند اور د مرد ناخفته تاب
بیکدم که چشماش خفتن گرفت مسافر پراکنده گفتن گرفت
که لعنت برین نسل ناپاک باد که این جله ناموس و زرقست و باد
(۲۱۰)
پلید اعتقادان کیره پوش
چه دانند تن آسایی از خواب
پیمانهای شب نکرده دوگنت
فرو خورد شیخ از حدیث اکرم
یکی گفت معروف ا و خفت
برو زین سپس کو پیر خرس
نکوئی و رحمت بجای خودست
پدر سفله را گر و باش سند
مکن با بدان نیکی ای نیکبخت
نگویم مراعات مردم مکن
باخلاق نرمی مکن با درشت
که انصاف خوانم یک بی سپاس
فریبنده پارسایی فروش
که بیچاره دیده بر هم نیست
که یکدم سپه را غافل از وی
شنیدند پوشیدگان حرم
شنید یکی درویش از آن سخت
که اینی که جانی یکی برس
ولی با بدان نیک مردی بدست
پسر مردم آزار بر پند کن
که در شوره نادان نشاید درت
کرم پیش نامردمان کم مکن
که سک انا نله چو کی پشت
بسیرت بر از مردم ناسپاس
( ۲۱۱ )
برفت آب رحمت مکن چنین چو کردی مکافات رنج نوش
ندیدم چنین هیچ بر هیچ کس که رحمت نکردست بر هیچ کس
بخندید و گفت ای دلارام بخت پریشان مشو زین پیشان که رفت
کر از ناخوشی کرد با من دوش مرا با خوش او خوش آمد بگوش
جفا از چنین کس باید شنود که نتواند از بی قراری غنود
چو جو ذرا قوی حال بینی خوش بشکرانه بار ضعیفان بکش
و کرنه دمین صورتی چولیم بمیری اسپت ببرد چوبم
و کر پرورانی درخت کرم برینجنا می خوری لاجرم
نذینی که در کنج تربت پست بحر کوی معروف معروف ست
تکبر کند مرد حشمت پرست نداند که حشمت بحلم اندرست
طمع بر دو شوخی بصباحه پی بتو و انزمان درمیان حاصلی
( ۲۱۲ )
کمر بند و پست تهی بود و پاک کز زبرقبا نهی بر پیش چو خاک
برون سخت خورسند و برون شکم میدرشک که در بام و کوی
که زنها را ز یکجه دمان خموش پلنکان درنده صوف پوش
که چو کعبه زانو بدل بر تند و کر صیدی افتد چو سک برهند
بسوی مسجد آورده دکان که در خانه کمتر توان یافت سید
ره کاروان شیر مردان زنند ولی جامه مردم آسان کنند
پلاسید و سیه پاره بر دوخته بسا لو پس پنهان اندوخته
زسی جو فروشان کندم نمای جهانکزد و شب دزد و خرسایی
پس از عبادت که پیرند و پست که در رقص و حالت چوانند و
عصایی کلیند بسیار خوار بظاهر پس رو و بمی ترزا
نه پرهیز کار و نه دانشورند همین بس که دنیا بدین میخرند
برستت نه بینی زایشان اثر کمحراب پیش زمان سپر
(۲۱۳)
ستم تا به آکند و از مغز یک چو پر من به پرواز منقار ور تک
نخواهم درین صنعه ادین گوش که شایلی به پسرست کویش
فرو گفت ازین شیوه تاریکی به چشمه سفره ید و عیب جویی
یکی کرده بی آب و بی سی چشم دار و از آب و سمی پی
مریدی بشیخ این سخن نقل کرد اگر راست خواهی نه از عقل کرد
بدی تا فضایب مکن درجت بترز و قتب نیکی آورد کوت
یکی تیری افکند در در رقاد وجودم نیازر و در چشم داد
تو برداشتی آمدی سوی من سمی در پر روی پهلوی من
بخندید صاحبدل نیک جوی که پهلت ازین معتبر کو بکوی
هنوز انچه گفت از بدم اندیت از انها که من دانم ار صدیقت
وی امسال پیوست با ما همال کجا داند م عیب پنجاه سال
بر از من کسی در جهان عیب من نداند بجز عالم الغیب من
( ٢١٤ )
ز پندم چنین میمک بندا پش
محشر گواه گناهنم که اوست
کرم عیب کی دید بر اندیش من
کسان مرد ره راخدا بود اند
زبون باش تا دوستت وژ
کران خاک مردای سوحتی
که پنداشت عیب من از نوشن
ز دوزخ نترسم که کارم تو
بیا کو برینچه از پیش من
که پرخاش بیت به بلا بود اند
که صاحبدلان با رشو خاک اند
بسگش علامت کنانیک ب
ملک صالح از پادشاهان شام
بگشتی در اطراف بازار و کوی
که صاحب نظر بود و درویش
دو درویش در مسجدی خستیا
شب سردشان دیده باز کرده
برون آمدی مسحد بغلام
برسم عرب نعیمه بسته روی
مرا کین و دارو ملک صالح آه
پریشان دل بخاطر اشفته یات
چو مرغانه کل کنان آفتاب
(٢١٥)
راوری یکی زان دو میگفت با دیگری که گر روز محشر بود داورا
گر این پادشاهان که در نشه اند که در لهو و عیشند و با کام و ناز
در ایند با عاجزان در بهشت من از کوثر پر ز یکرم نشت
بشبی برین تک و ماوای است که بند هم امروز بر پای ماست
اگر صالح اسب بدیوار باغ براید بکفشش درم در مانغ
چو مرد این سخن گفت در صالحی دگر بود ن انجام مصالح ندید
دمی رفت تا چشمه آفتاب زچشم خلایق فرو بست خوا
روان هر دو پس فرستاد زود بهیبت نشست و بجرمت نشاند
برایشان ببارید باران دژ فرو شستشان کوه دل آرد
پس از رنج سرما و باران و سیل نشد با نا مدار این خیل
کدامبار بی جامه شبی در روز معطر کنان عود بر عود پوز
یکی گفت از نشان پاک نهان سها یا که ای حلقه در گوش حکم جهان
( ۲۱۲ )
سگان بزرگی پسند ز ماند کانت چه آمدند
ششه زشادی گل برشکفت بخندید در روی درویش گفت
من آنم که خرم و چشم ز خوارکان وی در سم خشم
تو هم بس اری بندی پیش که ناپارہ کاری کنی در پیش
من امروز کردم در صلح باز تو فر دامکن بر برویم فراز
چنین اد اگر مقبلی پیش گیر شرف بایدت دست در یوس گیر
بر از شاخ طوبی کسی بر نچاښت که امروز تخم ارادت نگاشت
ارادت نداری سعادت مجوی بکوکان خدمت توان برد گوی
ترا کی بود چون پر راغ التہاب که از نو د برمی په تو فند آب
وجود تو در روشنایی مجمع که سوزش در سینه باشد چو شمع
یکی در نجوم اندکی است دست ولی زکبر سپهری برداشت
(۴۱۷)
بر هوشیار آمد از راه دور
دلی پر ارادت بسری پر شور
خردمند از و دیده بر دوختی
یکی حرف در وی نیاموختی
چو بی بهره عزم سفر کرد باز
بدو گفت دانای گردن فراز
تو خود را گمان برده پر خرد
از انی که پر شد دگر چون برد
ز دعوی پری زان تهی میروی
تهی آی تا پر معانی روی
ز هستی در آفاق سعدی صفت
تهی گرد و باز آی پر معرفت
بخشم ار ملک بنده چیره دست
بفرمود بستش کشان در پشت
چو باز آمد از خشم شمشیر تیز
بشمشیر زن گفت خونش بریز
بخون تشنه جلاد نامهربان
برون کشد دشنه جان ستان
شنیدم که گفت از دل ریش
خدایا بحل کردمش خون خویش
که پیوسته در نعمت ناز و کام
بر اقبال او بوده ام دوست کام
( ۲۱۸ )
مبادا که فردا بخونین شش
بگیرند وخرم شود دشمنش
ملک را چو گفت ای امد بگوش
دگر دیک خمش نیاور دبجوش
بسی برسرش داد بردند پاس
خداوند رایت شد وطبل وکوس
بر پست از همان حکمکر جایگاه
رسانید در سرش ان بیکاه
غرض زین حدیث انکه دانا نرم
چو ابست بر اتش مر دکرم
تواضع کن ای دوست باخصم تند
که نرمی کند تیغ برنده کند
بزنکی که در معرض تیغ و تیر
بپوشند خفتان صد توحریر
ز ویرانه عارفی ژنده پوش
یکی را سنای پیک امد بکوشش
بران گفت کونی سگ اینجا چرات
در امد که درویش صالح بیجا است
نشان سک از من دار پس شوید
بجز عارف اینجا دکر سگ ندید
خجل بازکر دیدن اغاز کرد
که شرم امدش عیش ان از کرد
(٢١٩)
شنیدم از دروغ زن دارهای با گفت بر در جوانی در پی
بیند ار م ابی دیده روشن که ا در سگ وا ر کر د این شخم
چو دیدم که پیجاره می بخرد نهادم پیسر که برای خرد
جو سک داسن یک کر دوم که پست در یک ندیدم کسی
چو خواهی که در قدر و لا رسی رشیب تواضع ببالا رسی
درین حضرت آنان گرفتند مه که خود را فرد تر نهاد ندید
چو سیل انمد اند بهول شیب فتاد از بلندی به سر در نشیب
چو شبنم بفتا د و سیکی بغرد مه آفتابش بعیوق برد
کدوی ابند زا بل سخن که حاتم امم بود باور کن
بر ا بلیس کسی با داد که در حصر نیکیو تے فتاد
مه صنف خامه شکر کند برا دلی مه مید بند شکر نیت بدبو
(۲۲۰)
نگه کرد شیخ از سر اعتبار
که ای پای بند طمع پای دار
نه هر جا شکر باشد و شهد قند
که در گوشها دام بازست و بند
یکی گفت از ان حلقه اهل رای
عجب دارم ای مرد راه خدای
کیسی را تو چون فهم کردی خروش
که ما را بدشواری آمد بگوش
تو کاکا، گردی بانگ کس
نشاید اصم خواندنت زین سپس
تبسم کنان گفت ای تیز هوش
اصم به که گفتار باطل نیوش
کسانی که با ما بخلوت درند
مرا عیب پوشند تا کسترند
چو پوشیده دارند طم جلاوی
کند هستیم زیر و طبعم زبون
مرا می نمایم که می نشنوم
مگر از گران مبرا شوم
چو کالیوه دانندم اهل نشست
بگویند نیک و بدم رانچه هست
اگر بد شنیدن نیاید خوشم
ز کردار بد دامن اندکشم
بجمل ستایش فزا وجه شو
چو حاتم اصم باش و غیبت شنو
(۲۲۱)
عزیزی در اقصای تبت برید
که همواره بیدار و شب خیز بود
شبی دید جائی که دزدی کنند
به بیمه و برطرف بامی نکنند
سپر از انجر کرده و آشوب هاست
زهر جانبی مرد با چوب هاست
چو نامرد هم آواز مردم شنید
میان خطـــــــــر جای برون ندید
بنیمی از ان گیر و دارا بتش
گریز دی بوقت اختیار امدمش
زرحمت دل پارسا موم شد
که شب دزد بیچاره محروم شد
بتا ریکي از پی فراز امدش
رزاده کریشن ببر امدش
که یا را مرو کاشنای توا م
مرد انکی خاک پای توام
ندیدم مردانگی چون تو پس
که جنگ آوری دو نو عسس
یکی پیش خصم آمدن مردوار
دوم جان ببر دن زکار زار
بدین مرد و خصلت غلام توا م
ر جائی که مولائی ام توا م
( ۲۲۲ )
گرت رای باشد بحکم کرم بجایی که می است ببرم
برایت کسی تا دور در سخت پندارم اینجا خداوند خت
گلوقی او بالای جسم رحیم یکی پای بر دوشش کریم
چنانکه در دستت اندر بسا از ان که گردی تمامی پستان
به دلداری اینجا بیوپے وطه کشیدش چوٹی خانه خویشتن
جوانمرد شیر و فروداشت باین بکفتش برامد خداوند هوش
بطاق و ستار و رضی گذاش زبالا بدامان او در گذاشت
وزان پس با و بردهوعا شاد ثواب ای جوانمان در می فزود
برجت از اشوبی اند در غل دوان عابده پارسا در بغل
دل اسود و ان مرد نیک اعتقاد که پیکر کشته را براند مراد
چویشمی که برقیستم کرد بخشود بروی ان نیک مرد
عجب مدار زسیرت بخردان که سنگی کندا کرم باران
( ۲۲۳ )
یکی را چو سعدی دلی ساده بود
که با ساده رویی در افتاده بود
جفا بردی از دشمن زشت گوی
بچوگان بستی سختی چوکوی
ز کس چین ابرو نمیداستی
ز یاری بتندی نپرداختی
یکی گفتش اخر تر اسنگ نیست
چیز این عهده میلی بچنگ نیست
تن خویش را خوار و مذمت پسند
ز دشمن تحمل زبونان کنند
نشاید ز دشمن خطا در گذشت
که گویند یارای مردی نداشت
بدو گفت شیدای شوریده سر
جوانی که شاید نشستن بزیر
دلم خانه مهر یار است و بس
از ان می نگنجد در و کین کس
چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی
چو بگذشت به عارفی جنگجوی
گر این مدعی دوست بشناختی
بپیکار دشمن نپرداختی
( ٢٢٤ )
کر از پستی حق خبر داشتی همه خلق را پست پنداشتی
شنیدم که لقمان سیه فام بود زتن پرور و نازکت اندام بو
یکی بنده خویش پنداشتش زبون دید و در کار کل داشتی
جفا دید و با جور و قهرش بسا بسالی بسزائی زبهرش بخس
چو باز آمدنش بنده رفته با زلقمانش آمد بنهی فراز
بپایش در افتاد و پوزش نمود بخندید لقمان که پوزش چه سود
بسالی زجورت جگر خون کنم یکساعت از دل بود حق کنم
ولی هم ببخشم ای نیک مرد که سود تو ما را زبانی نکرد
تو اباد کردی شبستان خویش مراحکمت و معرفت کریش
غلامیست در حکم رای بخت که فرمایش قضا کار سخت
دگر در نیاز آریش سیصدال چوبا و اید م پستی کار کل
(٢٢٥)
نه سگ نكس كه در بزرگان بزد
پنوز دولش چرب ماخوذ
که از خاکمال سنت آوخن
تو بر زير دستان ششی مکن
شنیدم که در دشت صنعا یمن
یکی دید بر کنده دندان مینا
ز نیروی پنجه پنجه شیرگیر
فرومانده حاجز چو روباه
پس از عزم سو کردشت مینی
که خوزد د را و کوسفند ارعی
چو بیکس بمقامش بد و ریش
بدو داد یک نمه از زاد خویش
شنیدم که میگفت و خوش میکرد
که داند که بهتر ز نامرد کیست
بظاهر من امروز از و بترم
و کر تاچه داند قضا بر سرم
کرم پای ایمان نجنبد جای
بسر برنهم تاج عفوندا
وگر کسوت معرفت دربرم
نماند بوب یار از ین کمترم
که سگ نامه زشت نامی که مرد
مراو را بدونج نخواهند برد
( ٢٢٦ )
روانست سعدی که مردان را بعزت نکردند در خود نگاه
از ان بالای شرف داشتند که خود را به از سک نپنداشتند
یکی بر بطی در بغل داشت مست بشب در سر پارسائی شکست
چو روز آمد ان نیک مرد سلیم بر سنگدل برد یکمشت سیم
که دو شینه معذور بودی مست ترا و مرا بر بط و سر شکست
مرا به شدن هم در یسابت سیم ترا بر نخواهد الا شد بیم
از ان دوستان خدا بر سرند که از حق بسیار بر سر خورند
شنیدم که در خاک بخش درهان یکی بود در کنج خلوت نهان
بخر د جشنی عارف مطلق که پرون دست حاجت بخلق
سعادت کشاده دری پای او فرو کبران بسته بر روی او
( ٢٢٧ )
زبان آوری چیرهدستی کرد
ز شوخی بگفتن نیک مرد
که زنار ازین کرد دستان رَو
بجای سلیمان نشیند چو دیو
دما دم بشویند چونک بر روی
طمع کرد و در صید موشان کوی
ریاضت کش از بهر نام و غروز
که طبل تهی را رو و بانک او
نیکند و خلقی درو انجمن
بر ایشان تشریح کنان ن درر
شنیدم که کبریت در اثنی خَش
که یارب بر این شخص نام خوش
دکر راست گفت ای خداوند پاک
مرا توبه ده تا نکردم هلاک
پسندم ازین عیبپوشی دم
که معلوم کس ناخوشی دلم
گرانی که دشمنت کوید درغ
دگر نیستی کور و با درسیخ
اکر ابهی شگ را کند کوفت
تو مجسموع شوکور کند کفست
کیر دغز دمت در روش ضمیر
زبان بند دشمن نتوان کیر
نه آیین عقلست و رای خرد بی که دانا فریب مشعبه خورد
( ۲۲۸ )
پس کار خویش کند عاقل شست
زبان اندیشش جود است
تو نیکو روش باید پیکمال
بند گفتن نیابد محال
چه دشوارت آمد ز دشمن سخن
مگر انچه عیبت گرفت آن مکن
جز انکش دانم مگو گوی من
که رویش کند بر من آموزی من
کسی مشکلی برد پیش علی
مکر مشکلش اکند محلی
امیر عه و سد کشور کشای
جوابش بگفت از پر علم درا
شنیدم که شخصی در ان نجمن
بگفتا چنین نیست یا بوالحسن
بر نجید از وحید ر نا جوی
بگفتا ارتو دانی از ین نکوی
بگفت انچه دانست شایسته
بکل چشمه خورش بیفت
پسندید از و شاه مردانی را
که من خطا بو د مراد بر صوات
با ز من سخن گفت دالاماست
که بالاتر از علم او علمی نیست
( ۲۲۹ )
کرامروز بودی خندان و بجا نکردی خودرا کند دروی کار
بدر کردی از بار که جایش فروکونشتندی بنا واجش
کبر سبطی آب روی مکن ادب میت پیش بزرگان سخن
یکی را که پندار درسه بود مپندار سرکر که حق بشنود
زعلمش ملال آید از وعظ سنگ شقایق بباران رویدسنگ
کرت در دیاری فضلیست خیر ببرکیر و درپای اوپیش ریز
زینی که از خاک افتاد خوار از و برامد کل فصل بهار
مریزای حکیم استینهای در چومی بینی از خویشتن خواجه پر
بچشم کسان سیا ید کسی که از خود بزنگی نمایدیسی
نکو تا بکویند شکرت هزا چو خودکفتی ارس توقع مدار
کیا ی شنیدم که در شبکامی نهاد شمع پای درشت بامی
( ۲۳۰ )
برانی دو شرمجا ره کوپت که رنجید ه د شمن نماند ر پوست
براشفت بر وی که کوری مکر بدو گفت سپالا ر عا د ل عمر
نکورم و لیکن خطا رفته کار ندانستم از من خطا در کندم
چو منصف بزرگان دین بود اند که با زیر دستان حسن نمودند
فروتر بو د هوشمند کرین نهند شاخ پر میوه سر بر زمین
بیا زندمند و ان نصح کنا ن مکن الجالت سر کردن
اگر می بترسی زروز شمار از ان نرسد آپ خطا در گذار
مکن خیره بر زیر دستان ستم که دستیست با لای دست توهم
یکی خوب کر دار و خوشخوی بود که بد سیر تا نرا نکو گوی بود
بخوایش کسی د چو ن گذشت که باری حکایت کن از سرگذشت
دهانی بخنده چوکل باز کرد چو بلبل بصوت خوش اغاز کرد
( ۲۳۷ )
کرباس گرد بدبختی پے که من سخت نگرفت ستی با کسی
چنین یا د دارم که پهنای نیل نکرد آب بر مصر سالی مسیل
گروهی سوی کوهسا راشدند بفریاد خواهان باران شدند
گریستند و زگریه جوی روان نیامد مگر آب چشم زنان
بذوالنون خبر برد ازینها کسی که بر خلق رنجت بسختی بسی
فرو ماند کا نرا دعائی بکن که مقبول را رد نباشد سخن
شنیدم که ذوالنون مدین سمیت بسی برجبین آمد که باران برقت
خبر شد بدین پس از مدین برفت که ابرسید ول برایشان بگر
بپرسید از و عارفی درنت چه حکمت درین رفتنت بودست
شنیدم که مرغان و مورو ددان شود تنگ روزی زفعل بدان
درین کشور اندیشه کردم کی با پریشان تراز خو د ندیدم کسی
( ۲۳۲ )
برفتم مبادا که از شه من ببیند و در خیر بر انجمن
بیمایادت لطف کردگار جهان ندیدم ندی از و در بسته جهان
تو آنکه شوی پیش دم عزیز که مر خویشتن را نگیری بچیز
بزرگی که خود را بخردی شمرد به نفی و عقبی بزرگی ببرد
در ین خاکدان بنده پاک شه که در پای است که ناپاک شد
الا ای که بر خاک ما بگذری بخاک عزیزان که یا داوری
گر خاک شد سعدی او را چه غم که در زندگی خاک بودست هم
به بیچارگی تن فدا خاک داد و گر گرد عالم برامد چو باد
بسی بر نیاید که خاکش خورد دگر باره بادش بعالم برد
سحر کا کلپتان همی شگفت برویصاحب بی شخ شگفت
عجب کر بمیرد چنین بلبلی که بر استخوانش نروید گلی
( ۲۳۳ )
شبی نیت فکرت همی سوختم
چراغ بلاغت بیفر و ختم
پراکنده کویی حدیثم شنید
جزا پند کندس طریقی ندید
هم از خبث نوعی دران ایچ کرد
که ناچار فرمانخیز درود
که فکرش بلندست و رایش باند
درین شیوه زهد و طامات ند
بزموجست کو بال و گز کردن
که آن شیوه خست بردیگران
نداند که ما را بر جنگ نیست
وگرنه مجال سخن تنگ نیست
بیا تا درین شیوه چالش کنیم
سر خصم را سنگ بالش کنیم
بسعادت بخشایش داورت
نه در چنگ و بازوی و زورست
چو دولت بخشد سپهرمند
نیاید مردلی کی در کمند
بپشتی سید از زمین بره
بشیرا ن سیر جه خورد در دره
چو نتوان با فلاک دست یا ختن
ضرور پست بگر دتش تن دادن
( ٢٣٤ )
گرت زندگانی شبست و در نه مارت گراید بشیر و ببر
و گر از حیاتت نماید ستبم چنانت کشد کوش زار و نژند
چور ستم که با مان و رزمی کرد شقا دار بها و ش ابورد
مرا در سپاهان یکی یا ربود که جنگ آور و شوخ و عیار بود
مراش همی نیست وجهد وحساب بر اتشن ل خصم او چون کباب
ندیدمش روزی که گش نست ز خون پنجهانش اتش بجست
دلاور بسر پنجه کاو زور ز هولش بشیران افتاد شور
بدعوی چنانوک انداختی که عذرا بید یک بیک اموختی
چنان خار در گل ندیدم که رفت که پیکان او در سپر یافتی
جو گنجشک و زرغ در بند او مکش کشکنجشک بیشیں پرد
کرش بو نیدون تانی ستس امانش ندادی بتیغ اسمس
( ٢٣٥ )
پنجاشن ز دور سپهر طه زبر
فرو برد چنگال در مغز شیر
گرفتی نگر بند زور آزمای
و گر کوه بودی کندی زجای
زره پوش چون بسته زیرین قبا
که کردی ز مرد و برزق ندا
نه در مردی او را نه در مردمی
دوم در جهان پوشیده آدمی
مرا یکدم از دست نگذاشتی
که بار است طبعاً سر پرشتی
سفر انچنان سایه من ربود
که چشم دران بقعۀ ورمجود
قضا نقل کرد از عراقم بشام
خوش آمد دران خاک پاکم مقام
دگر حرف از شام جانانم
کشید آرزومندی خانه ام
قضا را چنان اتفاق افتاد
که بازم گذر بر عراق افتاد
شبی سر فرو شد بادیث ام
بدل بر گذشت آن هنر پیشه ام
نمک ریش دیرینه ام تازه کرد
که بودم نمک پروردا روپرد
بیدار وتی اسپ را تاختم
بدرش طلبکار و خواناتم
( ٢٣٦ )
جوان دیدم از کردش هریر
چو کوه سفیدش سر از برف موی
فلک دست قدرت بر و یافته
بدو گفتم ای پیر دوشینه گیر
بخندید کر روز جنک است
زمین دیدم از نیره جو نیستان
بر انگیختم کرد هیجا چو دود
من انم که چون حمله اوردمی
ولی چون کنز دستم در امدی
غنیمت شمردم سہی کی ز
چه یاری کند مغفر و جوشنم
خدنک کمان رعوانش زیر
و مان کش اله جو پیری کمان
سپر چت مردیش تیافته
سپر ناتوانی بزانور درش
چه فرسوده کردت چو زنکاره
بدر کردم این چنگوئی سپر
کرفته علمها جو اتش دران
چو دولت نباشد بتور سود
برم ار کف انگشتری محمدی
کرفتند کردم چو انگشتری
که ناواک سپه با نصاحیه
که یاری کند دست در روشنم
( ۲۳۷ )
بکلید قلم چون ببست شدید پست بیاز و دستم شوان شکپت
که وی مشک افکن سیل نور در ان پر مرد دوشم پر شور
نما ندم که دیدم که دجنا زرو جامه کردیم د خشته کلام
چو ابراب نازی بجوشیم چو باران مار که فرو ریختیم
دوشکر بهم برزد دکینی توگفتی دند اسمان برزمین
زباریدن تیر چون کرک زهر کوشه بر خاست طوفان سرک
زین اسمان شد زکر د کبو چو انجم در بورق ششه مه نور
سواران شمی بر تافتیم بیاد و سپر بر سر با سستیم
بتر و سنان موی بشکافتیم چودولت بند روی با ستیم
چه زور آور دنجس جه برد چو بازوی بونتن یاری کرد
زشمشیر زهر او را کند بود که کین آوری ز اهتر ند بود
چوصد دانه جموع در مشت فتا ویم مردانه در کوشت
( ۲۳۸ )
بنامردی از حم بدادم دست
چو ماهی که با جوشش عقده بست
کجا نرا نشد ناوک اندر سینہ
که گفتم بدوز دسندان بتیر
چو طالع زماروی برنج بود
سپهرش ستیزه قضا سنج بود
ازین و لغبت حصه می گشت پر
که بی بخت کوسش نگیرد بگو
یکی آهنی جبه در اروپل
همی بگذرا نید پیکان ز پیل
نه پوشی آمد بجنگش فراز
جوان جہانسوز و پر کار ساز
پرخاش بستت هم بدام گور
کمندی که بختش که از خام کور
چو دیدار و پیل ند پاره پوش
کان ارزه آورد و زهر را بکوش
برنجا د تیرند نگس نزد
که یک چوبه بیرون فتاد از نمد
دلاور درامد چو دستان گرد
بخم کمندش در اورد بود
بلسکر کش دو در خیمه دست
چو در دافع کی بگردان بیست
( ۲۳۹ )
شب از محنت و شهر سار همه چو کوه پرستارش از کیفت
تو کا من بناو ک بدوزی و تیر ندوش پلنگ قبا دی آید
شنیدم که میگفت مخونی کست ندانی که روز اجل کس نیست
منم که در شیر بطعن وحت برستم و اموزم آداب حرب
چو بازوی بخبم قوی حال بود بمطر ی پلم نمد می نمود
کنونم که در بخبه امبت نیست خدنگش تیرم کم از بیل نیست
بروز اجل نیزه جوشش مرد ز پر اس بے اجل نگذرد
یکی را که بسته اجل در مقات بر پشت اگر جوشنس جندیات
درش بخت یا ور بود دست بر زنش ید بساط کوشت
نه دانا بسعی از اجل جان سبرد نه نادان نیا ساز خوردن بمرد
شبی کر دی از درد بهلو خفت طبیبی در ان ناحیت بو د گفت
(٢٤٠)
ازین پست کوبرک رز میخورد عجب دارم ارشب بپایان برد
که در سینه پیکان تیرشمار به از نخل وکوبن لپار کار
کرافند یک لقمہ در رودهپیچ همہ عمر نادان دایم برنج
قصارا بطیبی دران شب بمرد چهل سال زین رفت وزندرکشید
یکی روستائی سقط شد خزش علم کرد بر خاک بستان سرش
جهاندیدۂ پیری و برگذشت چنین گفت خندان بطوردشت
بپندار جان پدر کین حمار کند دفع چشم بد از کشت زار
که این دفع چوب از سر و گوش خویش میکرد تاناتوان مرد و ریش
چه داند طبیب ار کسی رنج برد که بیچاره خواهد بدین رنج مرد
شنیدم که دیناری از مفلسی بیفتاد و مسکین بجستش بسی
( ٢٤١ )
بآخر بپرا امیدی بضنت کین نگرش غلب کرد و پست
ببد بختی نیکبختى مسلم برفت در بچنگ در مدم
نه روزى بسیر بچنگى سغوزند که پر بچگان شک روزى درند
فرو کوفت پری پسر را بچوب بگفتاى در ہنگام بکوب
توان تو از جور مردم گریست ولى چون تو بجرم کنى چاره است
بیاد و ارزش پنجا و در کوش نا از دست او در برآورد هوش
بلند اخترى نام او بختیار قوى دستکه بود و پررائيا
بکوى گدایان مسش خانه بود زرش چو کندم به پیمانه بود
غم اور ادراى بقیه ز ربو د پول دگر شکدست تا شرح دید پول
عمر در ویش پسند تو انکر بيا ان دلش پیش سوزد بباغ نیاز
( ٢٤٢ )
زنی چنگ در دست باشوخی خویش
شبانگه چو فرتوتش آمد بپیش
که کین حق تو بد بخت اندرون کیست
چو زنبور بر سخت جز این چیست
بیا سوز مردی زپاماکیان
که آخر نمرد یم تب رایگان
کجا ناز از د سیم و مکنت فتور
چرا همچو ایشان نیک بخت
براور د صافی دل صوف پوش
چو طبل از تهی گاه خالی خروش
که من دست قوت ندارم تم
بسر پنجه دست قضا برسمج
نکردند در دست من اختیار
که چرخ خویشتن را کنم بختیار
یکی با طمع نزد خوارزم شاه
شنیدم که شد بامداد پگاه
چو دیدش نخی مبت د ناک دوست
دگر روی بر خاک مالید و چاست
پسر کفش ای بابک نامجوی
یکی مشکلت می پرسم بگوی
نگفتی که قبله است در حجاز
چرا کردی امروز از ین سو نماز
( ٢٤٣ )
بهر طاعت بپوش شوت پوست که مهر سانش قبله دیگرست
قناعت سرافراز وای مرد کوش پسر بر طمع برنیاید ز دوش
طمع آب روی تو درهم نریخت برای دو جو دامن در بحرنیخت
چو سیراب خوانی شد از آب جوی چرا ریزی از بهر برف آب روی
مگر کز تم مکش با شوی وگرنه ضرورت بدربها شوی
برو خواجه کوتاه کن دست از چونی بدست در استین دراز
کسی را که دین طمع در شوت نباید بحبس عبد و حاکم شوت
توقع براند ز هر مجلست بران زخودش تا برآید کست
یکی را تب آمد ز صاحبدلان یکی گفت شکر بخواه از فلان
بگفتی ای پسر تلخی مردنم به از جود روی ترش دیدنم
شکر عاقل از دست یک نخورد او که روی ترشتر زرویی گرد
( ٢٤٤ )
مرو در پی هر دلی خوار پست که تمکین دل نور جان کا پست
کند مر درا نفس اماره خوار اگر هوشمندی فریبش مدار
اگر هرچه باشد مرادش خوری ز دوران بسی نامرادی بری
تنور شکم دمبدم تافتن مصیبت بود روز نا یافتن
بتنگی نزایدت روی رنگ چو وقت فراخی کنی معده تنگ
کشد مرد پرخواره بار شکم وگر در نیابد کشد بار غم
بشکم بنده بسیار بینی خجل شکم پیش من سگ بهتر که دل
چه آوردم از بصره دانی عجب حدیثی که شیرین تر است از رطب
تنی چند در خرقه راستاں گذشتیم بر طرف خرماستان
یکی زان میان معده را بآرد ز پرخواری خویش بیمار بود
میان بست مسکین شد بر درخت بگفتم مزن چنگ بر ما درشت
( ٢٤٥ )
بدین در آمد که این ناگوشت بگفتم مران بانگ بر ما داشت
شکم دامن او بکشیدش بشاخ بود سنگدل و دکان سلاخ
نه سرما درند ، با نواخت کردور پایش ناخن و عاقبت کر دور
شکم بند دستت و زنجیر پای شکم بنده نادر رستند رای
پر از پر شکم شد رخ لاجرم بیایش کشد مور کوچک شکم
برواندروئی بدست آرمانک شکم میخواد شد الا بجنگ
یکی نیشکر داشت بر طبفری چپ و راست کر دید بر مشتری
بصاحبدلی گفت در کنج ده که بستان و چون پست یابی بده
بگفت آن دو دند زبیا پر جوابی که بر دل بیاید نوشت
تراصبر بر من نباشد مکر ولیکن مراباشد از نیشکر
حلاوت نباشد شکر در نیش که باشد تقاضای تلخ از پش
( ٢٤٦ )
به پیری فرستاد رویش ضمیر امیر ختن جامه از حریر
بشادی چو گلبرگ خندان شگفت پوشید و دستش بوسید و گفت
چه خوب است تشریف شاهنشین وزاخ بهتر قد خویشتن
گر آزادۀ بر زمین خسب وبس مکن پرقالی زمین بوس کس
یکی ناخوشش میارزی تمام چو دیگر کسان گر بسازی تو هم
پراگنده گفتش ای خاکسار بر وطبعی از خوان نعمت مسار
قباست چاک نوردیده رو قبایش میدند و دستش گرت
شنیدم که میگفت خون میگریست که ای نفس شوم وکرده زجارت
بلا جوی باشد گرفتار آز من بنجار پس بندمانی مجاز
چه دلتنگ خفت ان در مایه دوش که برخیره دیگران شکر گوش
( ٢٤٧ )
یکی کو بد د نیا فزونتر ببرد
کو بر گشته ایام و بدحال بود
دگر ار شد جلال سرای امیر
غلامان سلطانی انژدیتر
چکان نشستن اپستوا نیکند
همی گفت و از هول جان میگریز
اگر دستم از دست این در زدن
من موسش ویرانه پیر زن
مینز از جبل جان من هم پیش
قناعت نکوتر به و شاب خویش
خدا و ند از ان بنده خر سپست
که راضی بقسم خداوند یست
یکی طفل دندان اورد روز
پدر سپ بفکرت فرو برده بود
که من نان برک از کجا ارش
مروت نباشد که بگذار شش
چو بیچاره گفت این سخن چیرست
گرفتار زاد را جو مرد انگشت
مخور هول ابلیس تا جان دهد
همانکس که دندان دهد نان دها
( ٢٤٨ )
تواناست آخر خداوند روز
که روزی رساند تو چندین مسوز
نگارنده کودک اندر شکم
نویسنده عمر و روزیست هم
خداوند کاری که بنده ی خرید
بدارد بکیفیت انکه عبدست بد
ترا نیست این محبت بر کردگار
که مملوک را بر خداوند کار
شنیدم که در روز کار قدیم
شدی سنگ در دست ابدال سیم
نپنداری این قول معقول نیست
چو راضی شدی سیم و سنگ یکیست
چو طفل اندرون دارد از حرص پاک
چه مشت زرش پیش و مشت چه خاک
خبر ده بدرویش سلطان پرست
که سلطان در ویش مسکین است
گدا را کند یکدرم سیم سیر
فریدون بملک عجم نیم سیر
نگهبانی ملک و دولت بلاست
که اما د شها پست نامش گدا
گدائی که بر خاطرش بند نیست
به از پادشاهی که خرسند نیست
(٢٤٩)
اگر پادشاست اگر پینه دوز
چو خفتند گردد شب هر دو روز
چو سیلاب خواب آمد و در ربود
چه بر تخت سلطان چه بر دشت گور
چو بینی توانگر بزر کبریاست
برو شکر یزدان کن ای تنگدست
نداری بحمدالله آن دست رس
که برخیزد از دستت آزار کس
شنیدم که صاحبدلی نیک مرد
یکی خانه بر قامت خویش کرد
یکی گفت میدانمت دست رس
کزین خانه بهتر کنی گفت بس
چه میخواهم از طارم افراشتن
همینم بس از بهر بگذشتن
مکن خانه بر راه سیل ای غلام
که کس را نگشت این عمارت تمام
نه از معرفت باشد و عقل و رای
که بر ره کند کاروانی سرای
یکی سلطنت ای صاحب شکوه
فرو خواست شد آفتابش بکوه
( ٢٥٠ )
شبی در ان بقعه کشور گذشت که در د وره قایم مقامی نداشت
چو خلوت نشین کس پیدا شناخت دگر ذوق در گنج خلوت ندید
چپ و راست لشکر کشیدن گرفت دل پر دلان در طپیدن گرفت
چنان سخت باز و شد در گیر که با جنگجویان طلب کرد گير
ز قوم پراگنده خلقی بکشت دگر جمع شد و همراه او دشت
چنان حصار شکر کشید یک که عاجز شد از تیر باران سنگ
بجنگ مردمی فرستاد پس که صعبه فرو مانده فریادرس
همت مددگر که شمشیر تیز نه در سرو عالی بود دستگیر
چو بشنید عابد بخندید و گفت چرایتم نانی نخور و نخفت
ندانست قارون نعمت پرست که گنج سلامت بکنج اندرست
کمالت در انفس و در سنگ هم کرش زو نباشد چه نقصان هم
(٢٥١)
پندار اگر پسند قاره شود کبر طمع همیشه اگر کور شود
و گر درنیامد کرم پیشان نهادش تو انکر بود همچنان
سخاوت زیست پیرایه بدو کامس خالی نماند زیر
طبیبانی که از خاک مردم کند عجب داری ار مرد می کم کند
زنعمت نهادن بلندی مجوی که ناخوش کند آب ستاد بوی
بخشد نگی کویش کلابی بان بیلش در میرسد ز آسمان
گر از جاه و دولت بیفتیم دگر بار و نادر شود مستقیم
و گرفتمی کوهدری غم مرا که ضایع نکر دانت روزگار
کلوخ ارچه افتاد و پستی ؟؟ نه فقی که در وی کند کس نگاه
و گرخره اروز وزرآن گراز بیفتد بشمعش بجویند باز
بدر میکنند اسنگنه بر سنگ کجا ماند آئینه در زیر سنگ
پسندیده و نغز ایا خصال که کجاد آید و کور و وجاه مال
( ٢٥٢ )
شنیدم زمردان شیرین سخن که بو داندریس شهر پیری کهن
بمیباید و شاهان دور ان مر بسر آورد ه عمری بتاریخ عمر
درخت کهن بود تازه بهشت که شد ارکویی بر او از بهشت
عجب در رنجه آن آن غریب که هرگز بنو دپست برپهر آب
زشونی مردم خراشیدنش رخ دید ه پر پر تراشیدنش
بولی کهن عهد کوته امید سرشکی و چون پشت بودستی
یوی که کرد از نکوهیش کم نهادند حالی سرش در شکم
چو چنگ از خجالت سپر در بکوی نکونسار و دستش ففاریوی
یکی را که خاطر درو رفت بود چو چشمان بندش اشفته بود
زمهوش کیر داع بر داست که پروانه شمع چاکش شب
برامد خروشان از مراد است که تر دامنا رانوا و عهدپست
(٢٥٣)
پسر خوبرویش باید و خوبروی
پدر کو زجمالش مبند از موی
مرا جان بهرش بمحبت
نه خاطر بویی در اوئیست
چو روی نکو داری انده مخور
که موی از منت بروید دگر
نه پیوسته ز ز خوشه تر دید
کسی بک بر نزدیکه برود
بزرگان چو در حجاب اوفتند
چو دامن چاک در آب اوفتند
برون آید ار زبر ابرافتاب
بتیغ و چنگر پرد در آب
زغفلت مترس ای پسر دوست
چو دانی که آب حیات اندروس
نکویی پس از خویشتن آرمت
نه سعدی پسر کرد تا کام راست
دل بزنی مرادی بجهرت بسوز
شب آبستنت ای برادر بزنو
بپنجام صلاحیست در سرای
نه در اپ میدان چو کاگوی
تو با دشمن خویش بخانه مانی
چه در بند پیکار بیگانه
( ٢٠٤ )
عنان از مجال پس اندرم
تو خود را چو کودک ادب کن بچوب
کیسا ز حق استغفار غنی
بجود و تو شعریت پر سنگ و بد
حاماکه دونان کی دین مصلز
رضا و ورع نیک نامان حر
چوسلطان عنایت کند با بدان
تراشهوت حرص کین حسد
که این شمانت پت میشند
هوا و هوس را نماند ستیز
رسمی کی دشمن سیا یکنزد
چه حاجت درین باب گفتن کسی
مردی رستم که نشد شام
بگرزگران مغز مردم مکوب
که با خویشتن بینائی پیے
توسلطان پسنتور دانا خرد
درین شهر کیسه نه پر سوزنی
موا و هوس مزن کیسه بر
کجا ماند آسایش بخردان
چو خون در کابست جانسد
پسرار حکم و رای تو بر نیستند
چوبیند پر پنجه عقل تیز
هم از دست دشمن بیاریکرد
که حرفی بس ار کار بند د کسی
( ٢٥٥ )
کتاب ابوصحابی
اگر پای در دامن آری چو کوه
سرت ز آسمان بگذرد در شکوه
زبان در کش ای مرد بسیار دان
که فردا قلم نیست بر بیزبان
صدف دار کوهرشناسان راز
دهان بسته بکو تو کز د هر باز
فراوان سخن باشد اکنده کوش
نصیحت نگیرد مگر در خموش
چو خواهی که گویی نفس بر نفس
حلاوت نیابی ز گفتار کس
نباید سخن گفت ناساخته
نشاید بریدن نبر دوخته
تامل کنان در خطا و صواب
به از ژاژخایان حاضر جواب
کمالست در نفس انسان سخن
تو خود را بگفتار ضایع مکن
کم آواز هرگز نبینی خجل
جوی مشک بهتر که یک توده کل
حذر کن نادان ده مرده گوی
چو دانا یکی گوی پرورده گوی
صدا ند اختی تیر و سر صد خطاست
اگر هوشمندی یک انداز و راست
( ٢٥٦ )
چه گوید بآن پس رو خیمه مرد
که گر فاش گردد شود دونی
مکن پیش دیوار غیبت بسی
بود کز پسش گوش دارد کسی
درون دلت شهر بند ست راز
نگونا نگردد در شهر باز
از ان دو دانا زبان دوخت
که پسند که شمع از زبان سوخت
تنش نالها ما یکی را گرفت
که این بانشاید بیگان گفت
بجا لاش آمد ز دل بر زبان
بگک در شه در شهر جهان
بفرمود جلاد را سپارنخ
که بر دار پیدا مای انایات
یکی زان میان گفت زنهارها
مکش بندگان کی گناه از تو حتا
تو اول ببستی که سر چشمه بود
چو سیلاب شد پیش بستن سچو؟
تو پیدا مکن از دل راز یکی
که او خود بگوید بر سر یکی
جواهر مخب زن در این سپار
ولی از دل خویشتن را بیدار
( ٢٥٧ )
سخن تا نگوئی بر و دست تست چو گفته شود یابد او بر تو دست
سخن دیو بنديست در چاه دل ببالای کام و زبانش مهل
توان باز دادن روزه دیو ولی باز نتوان گرفتن بجو
تو دانی که چون دیو رفت از کمین نیاید بلا حول کس واپسین
یکی طفل بردارد از رخش بند نیاید بصد رستم اندر کمند
مگو انکه گر بر ملا اوفتد وجودی از ان در بلا اوفتد
دهقان از انچه خوش گفت زن مباداش پیش گوی دم مزن
یکی خوب خلق خلق پوشی درا که در مصر یکچند خاموش را
خردمند مردم برزدند رای بگردش پروانه جویای رای
تفکر شبی با دل خویش کرد که پوشیده در زیر داینت مرد
اگر همچنان سر بود در برم براندازند مردم که دانشورم
( ٢٥٨ )
سخن گفتن دشمنان پست و دوست که در مصر مادائی از وی بخواست
حضور ش بیستای و کارش بیز چوکر د و بر طاق مسجد نشست
در اینه که خویشتن میدمی به پنداشتی پرده دردمی
چنین زشت از ان رو بپرداختم که خود را نکو روی پنداشتم
کم آواز را باشد آوازه تیز چو گفتی در ونق نماندت کریز
ترا خامشی ای خداوند هوش وقار است ناهل را پرده پوش
اكر عالمی هیبت خود ببر و کر جاهلی پرده خود مدر
تو سر دل خویش پنهان بود که هر که که خواهی عیان نمود
و لیکن چو پیدا شد و راز مرد بکوشش نشاید نهان کرد
قلم پر سلطان میخواست که تا کار در سر را نشر ساخت
بهایم خموشند و کویابه پراگنده گوی از بهایم بتر
چو مردم سخن گفت باید بهوش و کر نه شدن چون بهایم خموش
( ٢٥٩ )
یکی نامیه گفت در وقت جنگ که پیمان لرزید و بر آهنگ
قفا خورده در مان بکریانست بماند بدار کشتش ای خوبدست
چونچر کثرت بسته بودی من در یده سختی چو گل پیرهن
پر امید کوید سخن کیرنفت چو طنبور بی مغز بسیار لاف
تنی که اتن یانت سوس با بی توان کشتش در نفس
اگر راست مرد از هنر به دور سر خود بگوید نه صاحب صرع
اگر مشگ خالص تو داری بکوی وگر پست خود غماست بوی
بو کنده زون که زر معتریست چه حاجت که محتاج د بگوید دست
بگویند از وحرف گیران مزار که سعدی ما است و آمیزگار
روا با شد ار پوستیم دزند که طاقت ندارم که مغزم برند
( ٢٦٠ )
سفند را سپر سخت دشم را ردا يكيب از بقا و فراز دو ر بو
یكی پاره كشتشان روى بند كزينگونه از مرغان خشی بند
قفسهاى مرغ پسر خوان است كه در بند مانده چوزندان است
که داشت بر طاق بستان سراى يكي نامور بلبل خوش سراى
پسر سجده هم سوى بت شاقان جان مرغ بر طاق ايوان ستان
بخنديد كاى بلبل شب نشين توار گفت خود مانده در قفس
ندارد كسی با تو نا گفت كاز و ليكن جو گشتى اليات نياز
جو سعدی كه جندان بستے بور ز طون بان آوران بیست پور
کسی گيرد آرام دل در كنار كه از صحبت خلق گيرد كنار
مكن عيب خلق اى فروما يه ش بي عود از خلق مشغول باش
جو باطل پسنديد نگار گوش چونى پستر ميجى سيرت بپوش
( ٢٦١ )
شنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست
چو چنگش کشیدند حالی بموی غلامان دف بر زدندش بروی
شب از درد چوگان سختی نخفت دگر روز پیرش بتعلیم گفت
نخواهی که باشی چو دف روی ریش چو چنگ ای برادر سر اندر پیش
دو کس کوبیدند و آموختند پراکنده در مجلس اندوختند
یکی فتنه و بد از طرف برگشت یکی در میان آمد و صلحجست
کسی خوشتر از خویشتن در نیافت که با خوب و زشتش کشش کار رفت
ترا دیده در سر نهادند و گوش دهان جای گفتار و دل جای هوش
مگر باز دانی نشیب از فراز نگونی که این کوت است این دراز
اگر گوش داری خردمند هوش بنصیحتهای مراغش مشو که بگوش
( ٢٦٢ )
پیگزر کرده بودم زبیت الحرام
شبی خفته بودم بخمی فراز
جو گفتی که عفریت بلقیس برد
در اغوش او دختری حوروش
چنان تنگ در بر گرفته بکام
مرا امر معروف دامن گرفت
طپید که دیدم از ض پرسش شگرف
بشنع و دشنام و آشوب و شر
شد آن برنا خوش سیای طباع
ز لاحوطم آن دیوسر کر بیست
سگه ای بزرق سجاده دلق پوش
مرا بارها دل بکف رفته بود
در ایام محاصره دارالسلام
بچشم درامد سیاهی دراز
پرشتی نمود از ابلیس مجرد
فرو برده دندان بلبهاش در
که پنداری الیل منشی النهار
فضول اتشی گشت در من بر
که ای شخه اتری پس بی نام و ننگ
سپس ازسیه فری کردم شمر
دید آمدان غنچه از زیر شاخ
رها کرد و در من اویخت دست
سیه کار دنیا خردین فروش
برین شخص جان و می اشفته بود
( 263 )
کنون که توشه بتقدیم نام من زنگرمش مخبر گردی زکام من
تظلم برآورد و فریاد خوان که کشت بر افتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان کسی دستگیر که بستاندم داد ازین پیر دیر
که شعرش نباید زپیری همی زدن دست در ستر نامحرمی
میکر د فریاد و دانش گسرد مرا مانه بس در گرسال گرد
برون رفتم از جامه اروحم چوسر که ترسیدم از زجر برنا و پیر
برسند و ان رفتم از پیش زن که در دست او جامه بهتر که من
پس اندیشه کر د بر کس گذار که میدا نم گفتنش نینی سار
تو رح به کرد م بدست تو بر گره ر فضولی که کر د م کر
کسی انیاید چنین کارپیش که عاقل نشیند پس کار خویش
از ان سخت این پر د اشتم وگر دیده نا دیده انگاشتم
زبان درکش ای عقل و از بی موسس کا چو سعدی سخن کوی ار ز ند خوش
( ٢٦٤ )
یکی عهد مرداد بر تو ده کرد زبیمار او خاطر آسوده کرد
شبی پست شد آتشی بر فروخت کنون بخت کاید خرس نشت
دگر روز او خوشه پس هشت کریکوز خرمن نماز شش است
چو برگشته دیدند در ویش را یکی گفت بر ورزه ده خویش را
نخواهی با شی چنین تیره روز بدعوا کن پیش بد سوز
کراز پست شد نعر مستانه روی توانی که در خرمن اتش زنی
نصیحت بود خوشه او پستن پس از خرمن خویشتن سوختن
مکن جان من تخم دین اروندار مدر زمن سختیای بسیار
چوبر کشته تخمی از افتد به بند از و سخنهائی نپرد پسند
تو پیش از عقوبت در عفو کوب که سودی ندارد فغان بر چوب
بر اور زکریان خجلت سیرت که منده را چاه خجل در برت
( ٢٦٥ )
یکی متنفق بود بدسگالی گه کرد بروی نکو محضری
بشب از خجالت عرق کرد وری که ایا خجل گشتم از شیخ کوی
خبریافت دانای روشنروان برو بر بشو رید و گفت ای جوان
نیامد همی شرمت از خویشتن که حق حاضر و شرم داری زمین
نیاسائی از جانب هیچکس بر و جانب حق نگهدار و بس
چنان شرم دار از خداوند خویش که شرمت زهمسایگانست و پیش
زلیخا چوگشت از می عشق مست بدامان یوسف در اویخت دست
چنان بوشهوت رضا داد بود که چون گرگ در یوسف افتاده بود
بتی داشت بانوی مصر از رخام بر و معتکف بامدادان شام
در ان لحظه رویش بپوسید و پر مبادا که زشت آیدشش در نظر
( ٢٦٦ )
غم آلود در پوست کنجی نشست
بسر بر ز نفیس بهنگاره دست
زنخا و دستش بوسید و بچا
که ای پست جان سر کش از جا
بشد آتش دل وی در هم خنش
بتندی نثار ملامت خوش
دو انگشتش از دید، برچه جوی
که بر کرد و ناپاکی از من نجوی
تو در روی سنگینی شوی شهرساه
مرا شرم ناید ز پروردگاه
چه سود از پشیمانی آری کف
چو سرمایه عمر کردی تلف
شراب از بی سرخ رویی خون
وز و عاقبت زر در ویی بر
بعذر آوری خویشتن در بن
که فردا نماند مجال سخن
پلیدی کند گر به بر جای پاک
چوزشتش نماید بپوشد بخاک
تو از آدمی گر نا پسند ه ها
نترسی که بر وی فتند دیدها
براندیش از ان په از هر گناه
که از خواجه آتین شود چند گاه
( ٢٦٧ )
که گر بازگردد بصدق نیاز
بنیچرو بندش نیارند باز
یقین آوری با کسی برستیز
که از وی گزیرت بود یاگریز
کنون که بباید عمل با حساب
نه وقتی که منشور گردد کتاب
بکسی گرچه بد کرد بدهم نکرد
که پیش از قیامت غمش چشم خود
گر آئینه را بدر گردو سیاه
شود روشن آئینه دل بآه
بترس از گناهان خویش ای نفس
که بروز قیامت نترسی زکس
غریب آمدم در سواد حبش
دل از دهر فارغ پر از عیش خوش
بره در یکی دکه دیدم بلند
تنی چند مسکین بپای بند
یکی گفت کین بند یان شب نون
نصیحت نگیرند و حق نشنوند
چه برکس نیاید ز دستت ستم
تراکز جهان سخت گیرد چه غم
که نامم رکس نگیرد باسیر
بترس از خدا و نترس از امیر
(۲۶۸)
چو خدمت پسندیده آرم بجای
نندیشم از دشمن تیره رای
اگر بنده کوشش کند بنده وار
عزیزش بدارد خداوند کار
وگر کندرایست در بندگی
ز جان داردش تا بود زندگی
قدم پیش ننهد که تک بگذری
که گر باز مانی ز دود کمتری
یکی را بچوگان دهقان
بزد تا چو طبلش برآمد فغان
شبا بیداری بیماری سخت
برو یار جایی گذر کرد بخت
شب اگر نبودی زجشن سوز
گناه آب رویش بردی بجز
کنی ور مخشه مگزد در بجل
که شبها بدرد بر و سوز دل
منو زاید پرمسلح داری چم
در عذر خواهان ببند و کریم
ز یزدان دادار داور بخواه
شب تو به تقصیر و درگاه
کریمی که آوروت از نیست
عجب گر سختی نمیردت بدست
( ۲۶۹ )
اگر بنده دست حاجت برار
و کر شرمسار آب حسرت ببار
نیامد بدین در کسے عذرخواه
که سیل ندامت نشسسس گناه
بریز و گناه آب روی کسی
که ریزد گناه آب چشم خسی
بشها درم غلغلی اندر گوشت
چه گویم که نافرم پیر شت
قضا نقش یوسف جمالی کرد
که ماهی او شش پوست محی برد
در ین باغ سروی بخامید ستد
که باد اجل بخش از بن بکند
عجب نیست گر خاک گل بشگنت
که چندین گلاندام در خاک خفت
بدل گفتم ای بیک بدرد از پدر
گرو گردک و در خاک آلوده پر
ز سودا و اشفتگی بر قدش
بپاحم بپشگی از مرقدش
ز هولم در این جای تاریک و تنگ
بشورید حال و بگردید رنگ
چو باز آمدم زان تغیر بهوش
ندا زفرزند دلبندم آمد بگوش
( ۲۷۰ )
گرت چشم حقیقت ز سر کور کنون کا بچشمت بخورد است
بمایه ترابی پسنه سود کرد چو سود انقداراکه پیدا بنوز
کنون که شرکاب زنگ در گذشت نه توطمی که سیلاب از سر گذشت
کنونت که کشت اشگی ببار زبان در باست عذری بیار
نه پوسته باشد روان بدن نه هموار کرد د زبانی برن
ز داند کار بشنو امروز قول که فردانگیرت پرسد بهول
بقیمت شمار این افمی نفس که بی مرغ قیمت زار در قفس
مکن عمر ضایع بابوس و حسب که فرصت عزیزست و اوست
قضا زنده را درکت حال کرد اگر کس بکشد که ساران کرد
چرس گشت چننه ز تن پوشش چو فریاد و زاری سسر در نوشتن
نداست شما را در خویشتن کرش دوست بودی نه د بوی من
(۲۷۱)
که چندین تیمار و دردم بسیج که روزی بوشانم مرکز دهم
فراموش کردی مگر مرگ خویش که مرک است ناتوانی و در پیش
بنفره و بر مرده ریز کلش زیرا که برخو دسوز د دلش
زبحر این طلی که در خاک رفت چه ماک که باک آمد و ماک رفت
تو پاک آمدی جد ر باش باک که بنت ناپاک رفتن بخاک
کنون باید این مرغ را پای بست نه وقتی که بر رشته برد گست
نشتی بجای دگر کس بسی نشیند بجای تو دگر کسی
اگر پهلوانی و گر تیغ زن نخواهی برد برون از کفن
خروشی اگر یک اند گسفند چو در یک ماند شود پایی
ترانیز چندان به دست روز که پایت نرفت در خاک گور
منه دل بر این پاخوردگان گر کشند ماند بر و گردکان
چو دی رفت و فرد انیامد بدست در حساب از همین یک نفس کن توست
( ۲۷۳ )
فرو رفت جسم یکی نازنین کفن کرد چون کسوت پیشین
بدخمه درامد پس از چند روز که بر وی بگریه بزاری و سوز
چو پوشیده دیدش حریرین کفن بگریست پس گفت با خویشتن
من از کرم بکشنده بودم ترا بکندند ازو بارگر خاک را
دو چشمم بگردد روزی کباب که میخفت گویند در بار آب
دریغا که بی ما بسی روزگار بروید گل و بشکفد نوبهار
بسی تیر و دیماه و اردی بهشت بیاید که ما خاک باشیم و خشت
یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشت زرین بدست
سر هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد
همه شب در اندیشه گنج و مال در و بام طارم زدن در خیال
( ۲۷۳ )
اگر غارت مجرم از بهر چیست بیاید بپرسید تا کرد و رست
بپای کنم پای بستش بخام درستان سختش به عمود خمام
یکی حجره خاص از پی دوستان در حجرہ اندر سرا بوستان
بفرمود و از هر چه بر رقعه خاست تب دیگران چشم و مغزم بخواست
دگر زیر دستان بدم خوبرش براحت سم روح پروروش
بسی کشت این بسترم روم زین سپس بقمری کیفرم
شرف کر د و کالیوک بفرش و برو و چرنک چبک
خیال مناجات در سرشناس حور و خواب دکره کارش نماند
بحورا برام پسر از شور پشت که حالی نمودش قمر از شت
یکی بر سر کوه کل پر شت که حاصل کند زان کل کو دشت
ماندیشه با خود روز و رفت پیر کدای پسر کنه نظر بند کیر
چو سندی برین غشه زن است سیر کیر و رخش کند ار کفت
( ٢٧٤ )
طمع را زچندان بپشت بباز که بازش نشاید بیک لقمه گاز
بدارای فرو مایه زین چنگ وپ که همچون نشاید بیک مشت جب
تو غافل در اندیشه سودومال که سرمایه عمر شد پایمال
برین خاک چندان صبا بگذرد که هر ذره از ما بجایی برد
غبار هو چشم عقلت بدوخت سموم هوس کشت عمرم بسوخت
بکن سرمه غفلت از چشم پاک که فردا شوی سرمه در چشم خاک
حکایت
شبی خفته بودم بشام سحر پی کاروانی گرفتم بپر
برامد یکی تیغکس باد و گرد که بر چشم مردم جهان تیره کرد
بره بر یکی دختر خانه بود بمعوجت راز بدر می زدود
پدر گفت ای نازنین پـر من که داری دل آشفته از بهر من
چندان نشیند درین دود خاک که بازش بجو تو اکی و پاک
( ٢٧٥ )
اجل تا کند کچکول در کیب | غنیان با زنوان گرفت از شکیب
خبر داری از استخوان قفص | که جان مرغیست نامش نفس
چو مرغ از قفص رفت کو بست عهد | دکر ره نکر دد بسعی تو صید
نکمدار فرصت که عالم دمیست | دمی پیش دانا به از عالمیست
سکندر که بر عالمی حکم داشت | در ان دم که میرفت عالم کذاشت
میسر نبودش کز و عالمی | ستاند و مهلت دند دمی
برفتند و هر کس در و انچه کشت | نماند بجز نام نیک و زشت
چرا دل بدین کاروانکه بنیم | که یاران رفتند و ما در بیم
پس از ما همین کل درد بوستان | نشیند با یکد کر دوستان
دل اندر دلا رام دنیا بند | که پیشت بسی کند دل بر کند
چو در خاکدان لحد خفت مرد | قیامت بیفشاند از رویش کرد
( ٢٧٦ )
به حوض اسمی امد بشیر اور پروتن بشویی زکر کو پند
پس آن خاک پاکت غفویب سفر کر د خواهی شهر غریب
بران از دو سر چشمه دید و جوی در آلاشی داری از خود بشوی
زعهد پدر یادم آید همی که باران رحمت بر و سرامی
که در طفلیم لوح و دفتر خرید زبهر م یکی خاتم زر خرید
بدر کر د ناگه یکی مشتری مجلوایی از دستم انگشتری
چوشناسد انگشتری طفل خرد کلرمانی از وی تو بهتر برد
تو هم قیمت عمر نشناختی که در عیش شیرین ابدا خستی
قیامت که نیکان به علا رسند زقهرشی بر ژرفا رسند
ترا خود بماند پسر از ننگ پیش چوکرویت بر آید عملهای خویش
بر اور زکار بدان شرم دار که در روی نیکان شوی شرمسار
( ۲۷۷ )
دران دز که فضل پیسته قبول ادا و العزم را دل بلرزد ز هول
بجای که دست بر نداینیا تو تندکستن را چه داری بیا
در انجا زمانی که طاعت پرند ز مردان ناپاسب کندند
ترا شرم ناید ز مردی خویش که باشد زنا را قبول از تو پیش
زنا را بعد ز عمت یکپست بطاعت بدارند که کار اوست
تو بی عذر یکسو نیشینی چوزن روای کم ز زن لاف مردی مین
مرا خود چه باشد زبانی زری چنین گفت شاه سخن انوری
چه از راستی بگذری خم بود چه مردی بود کز زنی کم بود
نباید مطرب نفس پرده گیر با یام مستشرقین کرد و گیر
یکی بچه گرک می پرورید چور ور ده شد خواجه را هم درید
چو بر پهلوی جان سپردن نخست زبان آوری پسرش رف گفت
( ۲۷۸ )
تو دشمن پیش از یمن و پاری
ندانی که ناچار در حشر خوری
نز ابلیس احق ما لعنه ز د
کزانسان سیا به عجر کار به
فغان از بده ها که در نفس است
که ترسم شود خل ابلیس است
چو ملعون پسند د سرشت مقبما
خدا یشن انداخت از بهر ما
کجا سر بر ارم ازین عارونیک
که با او تسلیم و باحق بجنگ
نظر دوست نار کند سوی تو
چو در روی دشمن و بروی تو
کرت دوست باید که زور خوی
نباید که سمنه مان شن دوی
ر واداری از دوست بیگانکی
که دشمن کنی بیخا نگی
ترا تا که کرمینه دوست پای
چو پند که دشمن بود از برای
به بیم سیه با چه خواسی حرید
که خواستی لال ز مهر یوسف بید
تو از دوست کر عاقلی بر کرد
که دشمن نباید که در نو کرد
( ۲۷۹ )
سمی یاد دارم زعهد خرد
که عیدی برون آمدم با پدر
ببازیچه مشغول مردم شدم
در آشوب خلق از پدر گم شدم
برآوردم از بیقراری خروش
پدر ناگهانم بمالید گوش
که ای شوخ چشم آخرت چندبار
بگفتم که دستم ز دامن مدار
به تنها نداند شدن طفل خرد
که نتواند او رو بسوی خانه برد
تمن باز درمایه مردم است
چو کردی تجلی ننهد وشوی دست
بفتراک پاکان در آویز چنگ
که عارف ندارد ز در یوزه ننگ
مریدان بقوت زطفلان کم اند
مشایخ چو دیوار مستحکم اند
بیاموز رفت از آن طفل خرد
که چون استعانت بدیدار برد
ز زنجیر نامحرمان باش رست
که در حلقه نامحرمانان نشست
اگر حاجتی داری ای حلقه گیر
که سلطان از این در ندارد گریز
برو خوشه چین باش سعدی صفت
که گرد آیدت خرمن معرفت
( ۲۸۰ )
یکی پیش او درطانی نشست
که دیدم فلان صوفی افتاد مست
قی آلوده دستار و پیراپش
گروه سگان حلقه برگردش
چو نوشنده خوی این حکایت شنید
زکویند وا بر و بهم درکشید
زمانی برآشفت و گفت ای رفیق
بکار آید امروز یار شفیق
برو زان مقام شنیعش بیار
که در شرع مهینت و در خرعفار
به پشتش در آور چو مردان مست
عنان طریقت ندارد بدست
نیوشنده شد زین سخن تنگدل
بفکرت فرو رفت چون خر بگل
نه زهره که فرمان نگیرد بکوش
نه یارا که مست اندرا ر و بدوش
زمانی بپیچید و در مانده
رو پس کشیدن فرمان بید
میان بست و بی اختیارش بدوش
در آورد وشدی کوی حام چوش
یکی طعنه میزد که درویش من
زهی پارسایان یکمند و فن
( ٢٨١ )
یکی صوفیان بس که می خورد و داد مرقع بساقی گرو کرد و واز
اشارت کنان مرغ ازان پشه است که این پیر کژپانت آن پنبه است
بکردن ازو روز و شب شستشام بیار شنفعت خلق غوغای عام
چو خور زو و روزی سخت شد آن بناکام بر دشت خانی کذشت
شب از شهرساری بفکر سخت بخندید طایی و گر روز گویت
مریز آب روی ای برادر بکوی که دستت ریزد بشهر آب روی
نداند حق مردم نیک و بد نکو ای جوانمرد صاحب خرد
که بد مرد را خصم خود میکنی و گر نیک مرد است بد میکنی
ترا هر که گوید فلانکس بد است چنان کن که او پوستین خود است
که فعل فلان را نباید بیان وزین فعل بد می نماید عیان
به بد گفتن خلق چون دم زنی اگر راست گویی سخن هم بدی
( ۲۸۲ )
زبان کرد شخصی نصیحت دراز
بدو گفت داننده پسرنداز
که با ناکسان پیش من مکین
مرا بدگمان در حق خود مکن
گرفتم دستگیر او کم بود
نخواهد بجاه تو اندر فزود
یکی گفت پنداشتم نیستی
که در وی بسامان تر نیستی
بدو گفتم ای یار اشفته هوش
شگفت آمد این استانم بگوش
نبایستی هر چه بستی بی
که بر قبضه خنجر قبضه می نهی
یکی گفت دزدان همگرستند
بباروی مردی شکر بستند
نصیحت کن آن ناسزاوار مرا
که دیوان سیه کرد و چنگی و خرد
مرا در نظامیست ادوار بود
شب روز تلقین و تکرار بود
( ۲۸۳ )
مرا پند او را ستمهای رخرد
چومن او بعنی سم در ستیز
شنید این سخن پیشوای ادب
چسودی پسند نماید درود
کرا او راه دوزخ گرفت از منی
فلان را بر من چه مد می برد
بر اید بهم اندورون چنیست
بخو د بر بشورید و گفت ای عجب
که معلوم کردت که میبست تو
ازین راه دیگر تو در وی رسی
یکی گفت جاج خونخوار دست
نترسد سمی را د و نه با خلق
جهاندیده پر دیرینه زاد
کز او داد مظلوم دیس داد
تو دست از وی روز گار شار
ز میدا و از و هر و مند ایمیم
دلش همچو سنگ سیه پاره است
خدایا تو بستان از و داد خلق
جوانرا یکی پند پیرانه داً
بخواهد از دیگران کین او
که خود زیر دستش کند زرد تر
ز نیز از تو قت پسند آیدم
( ٢٨٤ )
بدوزخ برد مدبر را گناه
که خانه پر کرد و دیوان سیاه
اگر کس صفت پیش میرود
مبادا که تنها بدوزخ رود
شنیدم که از پارسائی یکی
بطیبت بخندید با کودکی
دگر پارسایان خلوت نشین
بعیبش فتادند در پوستین
بآخر ندانم حکایت چه گفت
بصاحب نظر با گوست کیشنت
در پرده یار شوریده حال
که غیبت حرام است و طیبت حلال
بطفلی درم رغبت روزه خاست
ندانستی چپ که دست و راست
یکی عابد از پارسایان کوی
همی شستن آموختم داروی
که بسم الله اول سنت بگوی
دوم نیت آور سیم کف بشوی
پس انگه دهن شوی و بینی کنا
منامخرباکشت کوچک بخار
( ۲۸۴ )
بیا به دندان پشین بمال
که نیست در روز بعد از زوال
وزان پس سه مشت آب بروی
زپس تا که موی تارق پسر
دگر دستها تا بمرفق بشوی
زتسبیح و ذکر انچه دانی بگوی
اگر مسح سر بعد ازان غسل پای
بیمن ومستر بنام خدای
کسی از من اند درین شیوه
نه پنمی که درتوت شد پیروه
شنید این سخن و خدا میسدیم
بشورید و گفت ای خیبث رجیم
بکشد با وردهای چو گفت
فرستاد عفاش د رشت
که این ست کردار نیکو سخن
پنت انچه کویی بمردم مکن
نه مسواک در روزه کشی خطاب
بنی آدم مرد ر خوردن آب
دکسی کز حکمت بینداخت
بشویی که از خور و بنابشت
کسی را که نام امد اندر میان
به سکنز ترین نام ونشتن مخوان
چومواره کوئی که مردم خرند
بزرگ که نامت زیکو برند
( ٢٨٦ )
چنان کویی سیرت بکوی نزام
که گفتت توانی بروی انورم
و کر شرمت از دیدۂ ناظر است
نه ای بی بصر غیب دان حاضر است
نیاید همی شرمت از خویشتن
که او حاضر وشرم داری ز من
طریقت شناسان ثابت قدم
بخلوت نشستند چندی بهم
یکی زان میان غیبت آغاز کرد
در ذکر بیجاره باز کرد
یکی گفتش ای یار شوریده رنگ
تو هرگز غزا کرده در فرنگ
بگفت از پس خار و دیوار خویش
همه عمر ننهاده ام پای پیش
چنین گفت درویش صادق نفس
ندیدم چنین بخت بر گشته کس
که کافر زپیکار ش ایمن نشست
مسلمان بزبانش بس است
چه خوش گفت دیوانه مرغزی
حدیثی کزان لب ببندان گزی
( ۲۸۷ )
من ارنام مردم برستی گم بگویم جز نیست ما درم
که داند پروردگار خرد که طاعت همان کو باور برد
رفیقی که غایب شد ای نیکنام دو چیزست از و بر رفیقت حرام
یکی انکه مالش باطل خورند دوم انکه نامش بزشتی برند
هرا نکو برد نام مردم بعار تو شیر خرد از وی توقع مدار
که اندر قفای تو کوید همان که پیش تو گفت از پس دیگران
کسی پیش من در جهان عاقلست که مشغول خود و زجهان غافل ست
چه حسن شیندم که عیبی به ست و زاین گفته شستی چهارم خطاست
یکی پادشاه ملامت پسند کز و بر دل خلق اید گزند
حلا است از و نقل کردن بخبر که خلق باشیند از و بر حذر
دوم پرده مجا بی من که او میدرد پرده خویشتن
( ۲۸۸ )
ز جوشش مدارای برادر نگاه
که او می رود وقت بد گرد گاه
ببیم گر ترا روزی افتاد است کوی
ز فعل بدش هر چه دانی بگوی
شنیدم که دزدی در آمد بدشت
بدروازه سیستان در گذشت
بدراید بقال از و نیم دانگ
بر آورد و روزی بگفتار جنگ
خدا یا تو شهر و باتش بسوز
که در ویزه سیستانی بروز
یکی گفت با صوفی در صفا
ندانی فلانی چه گفت از قفا
بگفتا خموش ای برادر نخفت
ندانت بهتر که دشمن بگفت
کسانی که پیغام دشمن برند
ز دشمن همانا که دشمن ترند
کسی قول دشمن نیارد بدوست
جز انکس که در دشمنی یا راوست
نیار است دشمن جفا گفتنم
چنان کز شنیدن بلرزد تنم
( ۲۸۹ )
تو دشمن می کاوری بر زبان
که با شیر خبر گفت از نهان
پیس جل کن تا به رنگ هم
بجشم اور وینک و پرسلم
اران پیشتر تا توانی کریز
که در فتنه خفته را گفت خیز
سیه چاه و مرداند را دست و پای
برافته از جای و بی جای
میان دو تن جنک جون انشت
سین جمن است میرم کتب
***
زید ون زبری پسندیده
که در شش ال دو بریز ندید
رضای حق اول نکه داشتی
دوم پاس مهراش و آشتی
ند عامل سفله بر خلق سنج
که تدبیر کنت و توفیر کنج
اگر جانب حق داری نگاه
کزندت رساند غم از پادشاه
یکی رفت پیش ملک بامداد
که هر وزت آسایش کامراد
غرض شنو از من نصیحت پذیر
ترا در نهان شمت ایش نیز
( ٢٩٠ )
کسا ز خاص لشکر خانیت عام که پسم و و ر از دی نخواهم
بشرطی که چون شاه کردن فراز بگرد د سر مان دهم نیز باز
نخواند بتازند و این در پست مباد ا که پس نماید برست
یکی سوی است در رو د شاه بچشم بسیار مدت گر ماه
که در صورت دوستان آمین بسیرت چرابی و از بشم کین
ز پیریز منش بوسید دست نشاید چو برسید کاری گزشت
چو شخص استر می لبو ر پادشا که باشد اشفته بحر بکشا
چو بر کشته بود دعد و بیم کن بقایش بخواست زاریم کن
تراکی که مردم بصدق نیاز سپر دوجه خواند و عمران
پندید از د شدار انجه گفت کسی راب را ز ار بی شفت
ز قدر و مکانی که د ستور دا مکاش بفز و د د رتس قراب
باندیش از جر و تاریک روز پشیمانی از گفته خویش کرد
( ۲۹۱ )
ندیدم زغار برگشته تر کنون طالع بخت برگشته تر
نه نادانی و خیره رائی که اوست خلاف الخرد در میان و و تو
بسان دتراش ادپوستین زغفلت پر دو ریسمان بخش
نشنید این آن خوش کرد این که بی از رسان گردنت بخویش
چه سعی کنی نو تو خاست که از خلق عالم زبان کر شید
بگو انچه دانی سخن پوست و کر سخیس را نیا پسندی
که فردا پشیمان بر وجه دوش که آوخ چرا حق نگردم گوش
نخوانی که مردم بصدق و نیاز پسرت سند خوانند و قرت آن
از انسب فرمان پا پشیا کند مرد در و پیش را پادشا
پرد پنج نوبت بزن درت چو یار موافق بود در برت
همه روزا کر غم خوری غم ندار و چو شب مکیارت بو در کنا
( ۲۹۲ )
کر اخانه اباد و بخواید و دوست خدا را برحمت نظر سوی اوست
کسی بر گرفت از جهان کام دل که یکدل بود با وی ارام دل
چو مستور باشد زن خوبروی بدیدار او در بهشت شوی
و کر پارسا باشد و خوش سخن نظر در نکوئی و زشتی مکن
زخ شستن دل نشان رب که آئینه کاری پوشد عیوب
چو حلوا خورد پس که از دست شوی نه حلوا خورد پس که اند و د روی
بپرداز پری چهرۀ زشت خوی زن دیو سیمای خوش طبع کوی
دلارام باشد زن نیک خواه ولیک از زن بد خذا پناه
طوطی کلاغش بود همنفس غنیمت شمار و خلاص از قفس
بپر از جهان با واری بکی و کر نه بنه تن بیچاره کی
تهی پای رفتن به از کفش تنگ بلای سفر به که در خانه جنگ
بزندان قاضی کرفتار به که در خانه دیدن ابر و کره
( ٢٩٣ )
بفرخنده باشد بر ان کدخدای
در خرمی بر سرایی ببند
چو زن راه بازار کیرد بزن
اکرزن ندارد بسوی مرد کوش
چو در کید تو امانت شکست
زنی را که جهاست و نارا ستی
چو در روی بیبکان بخن دید زن
زنی شوخ چون دست در قلمه کرد
ز بیگانکان چشم زنی کور باد
چونیکی زن پای بر جای نیست
کریز از کتش ای دانا بنک
بپوشانش از چشم بیكانه روی
که بانوی زشتش بود در سرای
که بانك زن از وی بر اید بلند
و کرنه تو در خانه بیشین چوزن
سراویل کحلیش در مرد بوش
ز ایباش کیند م فرزاشوی ست
بلا بر سر خود نه زن خواستی
دکر مرد کو لاف مردی نزن
بروکو بند پند بر روی مرد
چو بیرون شد از خانه دکور باد
ثبات از خرد مندی رای نیست
که مردن به از زند کانی بتنك
و کر نشنود چه زن که شوی
( ٢٩٤ )
زخوب خوش طبع گفت ماه
زنا کن زن زشت نا سازگار
چه نغز آمد این یک سخن زان دوتن
که بودند سرگشته در کار زن
یکی گفت کس راز زن مباد
دگر گفت زن بهر باغ و مباد
زن کن ای دوست سرنوبهار
که تقویم پارینه نیاید بکار
کسی را که پیشی کند خار زن
دگر بیضه باطلعه بروی نزن
تو هم جور زنی باریش کشی
اگر یک سحر از کناریش کشی
جوانی ز ناسازگاری جفت
بر پیرمردی بنالید و گفت
گرانباری از دست این همسر
چنان می برم کا سیاسنگ زیر
سخنی بگفتش ای خواجه دل
پس از صبر کردن نگردد خجل
شب سگ بالای ای جامه روز
چرا سگ زمین باشی بر روز
چو انگمینی دیده باشی غشی
روا باشد ار جور خارش کشی
( ٢٩٥ )
درختی که پیوسته بارش خوری تحمل کن انگه که خارش خوری
پسر چون زده بر گذشتش سنین ز نامحرمان گو فراز نشین
بر خفاشش نشاید فروت که تا چشم برهم زنی خانه خوست
چو خواهی که نامت بماند بجای پسر را خرد مندی آموز ورای
که گر عقل و رایش نباشد بسی بمیری و تو نماند کسی
بسا روزگارا که سختی برد پسر چون پدر نازکش پرور د
بخردی درش زجر و تعلیم کن ببنک و بدش وعده و بیم کن
نوآموز را ذکر وتحسین سزد زتوبیخ و تهدید استاد به
بیاموز فرزند را دسترنج وگر دست داری چو قارون وگنج
خردمند و پرهیزگارش بدار گرش دوست داری باش بمدار
کسی مخورد دسترنجگاسی که پست که با لقمه کسبت نامد بدست
باشد
( ٢٩٦ )
بیامان سید کینه سیم و زر مگردونگی کیسه پیشه ور
چه دانی که گردید در روزگار بغربت بگرداندش در دیار
چو پر پیشه باشد شدست رس کجا دست حاجت بر دپیش کس
زمانی که سعدی برادر جهه است نه هامون شند نه دریا شگفت
بخردی بخوز دار بزرگان قفا خداد ادش اند رز نیکی صفا
رآنکس که در دیر عزیزشند بسی نیا بد کرند مان ها
مدران طفل کو جو رآمد زکار پسند جفا پند از روزگار
پسر را نکو دار و راحله رسان که شمش ندار دست کسان
هر آنکس که فرزند را غم نخورد دگر کس غم خورد و اواره کرد
کند راز آموزگار بدیش که بخت و پر و کند چون خودش
سیه نامه ترزان مخنث نخوا که پیش از خطش روی کردد سیاه
پسر کو میان قلندر نشیت پدر گو ز خیرش دست شوی ست
( ۲۹۷ )
از ان بی حمیت بیامد گریخت که نامردیش آب مردان ریخت
امیدش مخ زیر خاک نهفت که پیش از پدر مرده ناخلف
شبی دعوت بود در کوی من ز هر جنس مردم در ان انجمن
چو آواز مطرب در آمد بکوی بگردون شد از خار های و هوی
پری پیکری بود محبوب من بدو گفتم ای دلبر خوب من
چرا با رفیقان نائی بجمع که روشن کنی مجلس ما چو شمع
شنیدم شبی قامت پست من که میرفت و میگفت با شرقی
مجالس چو مردان نداری بدست نامردی بود پیش مردان شست
خرابت کند شاه خانه بکن بر و خانه آباد گردان بزن
نیاید سوی سر باختن بکلی که سر ما چه او کشش رو بد میلی
( ۲۹۸ )
چو خوان را به مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد
ز حق لب بخوش طبعی آراسته چه ماند بنادان نوخاسته
در وام چو غنچه دهانی ز تو که از خنده افتد چو گل در قبت
نه چون کودکی هچ بر هچ سنگ که چون نقل شو آتش پست چنگ
پس الغزش جمع جور شت کزان روی نیکر چو دیو شست
کرش می بپوشم زار و پاس ورش خاک بوسی بدار و بپاس
پسر انز و دوست دار در کوهی چو خاطر بسته زند هر دم هی
مکن بهر ته زند هردم نگاه که فرزند خویشت بر اید تباه
درین شهر باری بسیم رسید که بازارگانی غلامی خرید
شبانگه مگر دست بر دوش کی سیدن لوح و با خاطر کش
پریچهره سر جواد شادیش ست کین پسره مغز خوابه شت
( ۲۹۹ )
کو اکر در خود خدارسول که دیگر نگردم بگرد فضول
بجیل آمدش هم دران هفته پیش دل افکار و سر بسته و روی ریش
چو بیرون شد از کاروان کدوسل پیش آمدش سبک لائی سیل
پرسید کین قلعه را نام چیست که بسیار چند عجب سرکنیست
چنین گفتش از کاروان سمی که کوشک ترکان بانی ہییے
پسر را یکی بانک در داشت سخت که دیگر چه رانی پندار خبت
زجهلست و بی معرفت کیجوم اگر من دگر سک ترکان شوم
درشتوت نفس کافر به بند اگر عاشقی لت خور و سر بنه
چو مر بنده راستی پرورے ببیت برار ش که نو بر خوری
وگر بندش شب بزندان کنند دماغ خدا وندگاری پزند
غلام آب کش باید و خشت زن بود بنده نازنین مشت زن
سعدیہ
( ٣٠٠ )
کردی شنید با خوش سپر
گر با پاک با زیم وصاحب نظر
ز من سن بشه بو د ا ر و کار
کہ بر سره چسرت خو ر و ز و ر
ا زان تخم خر ما خو ر د گوسفند
که غفلت بسنگ خرمامدند
پسر کا و عضار ا ز ان کوشت
که ارنجه نشن سهمان بکوپت
یکی صورتی دید صاحب جلال
که بدیدنش ا ز شورش شد شلال
بر ا و تاخت بیما ر و چندان عرق
که شبنم برا ر و بهشتی ورق
کذ رکر و بمت ا مکر بر وی چوا
پرسید کین ر ا جه افتا د کا
یکی کنش این عا بد پا ر سات
که هر کز خطایی نز دپیش است
رو د ر و ز و شب بی سامان کو
نصیحت کزینان مر د م پتو
ز بو و ست معطرهی بوش
فرو رفته پای نظرا وکش
چو آیه علامت ز خلفش بکوش
بگوید که چند ا ز ملامت خموش
(۳۰۱)
مگو کز خیالم که مه دورست
اگر مه بیادم از خلقی دورست
نیز این نقش دل می بایدر رویش
دل آن می باید که اندیشتش
شنید این سخن جره کا رازهای
کهن سال پرور دو پخته رای
نخست بار چه میت بگوی باز
نه با هر کسی هر چه گویی براز
نگارنده را خود همین نقش به
که شوریده را دل چنین نار به
چرا طفل نکو وز و مویش زرد
که در صنع دید می بالغ چه خرد
محقق همان پسند انمدل
که در خوبرویان حسن شکل
نخامیست ہر سطر من کتب
نوشته بر عارض الغریب
معانیست در زیر حرف سیاه
چو در پرده معشوق و در صنع ماه
در اوقات سعدی گنجه ملال
که دار در پس پرده چندین جمال
مرکین سخنهاست محجب فروز
چو آتش که روز و شبنمایی و سوز
ر نجم دهنمای کر طلبند
گزین نقش پارسی در فتند
( ۳۰۲ )
اگر در جهان ارجمانی تنداست
در اخلاق بر خویستی بند است
کسی از و پست چور زبا نهارست
اگر خود نمانیست اگر حق پرست
اگر بر پری چون ملک در اسمان
و اسراع دوزخت بده کان
بگو شرح ان جمله را پشت تب
شاید زبان تا ندیشترت
چودر گفتی شد از بند و یزدان پاک
که انها نکردند راضی چه باک
فزاید شسته ترد مهنان
که با این ده شت و ان انزمان
از ان و بجایی نیاوردون
که اول قدم بی غلط کردوم
باندیش خلق از خود اگاه است
زغوغای خلقتش تهی را دیت
تود و از پرستیدن هیچ سیح
هل انکیز و خلقت هیچ
اگر اس جدیدی بکار و گوش
ازین بان امر من اپسروش
یکی بند گیرد یکی ناپسند
نپرداز واز حرف کیری بید
( ۳۰۳ )
وکرپسند ازین خائن خام | یکی زشت مخمر یکی نیک نام
یکی ناگذاشته را تا زره حق | یکی بکر واں رفته در خلق
فرومانده در گنج تاریک جای | چه دریا بد از جام کیستی پای
مپندار گر شیر آکر روبهی | کزاینان بروی حیات رسی
بگنج خلوت گزید کسی | که پروای صحبت ندارد بسی
ذلت گذشتن زقوت در | ز مردم چنان میکرد زرد
وگر خنده رویت و آینه کار | نصیحت نداند در سیره کار
غنی الیفت بکاوند پوست | که بدبخت کرپست در عالم اوست
و گر بی نوایی بگردد سوز | مکون بخت خواندش سیزه
و کر کامرانی درآمد ز پای | غنیمت شمارند فضل خدای
که تا چند ازین جاه و گردنکشی | خوشی با بود در قفا ناخوشی
وکرشگدستی تنگ مایه امرز | سعادت ببد شرکنه یا نه
( ٣٠٤ )
بنمایدش گر بخنده دندان چو که دوان بپرست این و مایه
چو چند کاری و پست است در یحت شمارند و دنیاپرست
وگر دست همت بداری بکار که داشته خوانندت و پنجه خوار
اگر ناطق طبل یاوه وگر خامشی نقش گرمایه
تحمل کن ترا نخواهند مرد که بیچاره از بیم سر بر نکرد
تصنع کند شک اندک خورست که بالش کر روزی دیگریست
اگر در پرستش دل مردونیت گر زندار و کبر و بو کنیت
وگر نغزه پاکیزه دار دو پیش شکم بنده خوانند و تن پر پیش
وگر بی تکلف زید مالدار که زینت براصل تمیزست عار
زبان نسناس ناپوختن که بدبخت زر دارد از خود دریغ
وگر کاخ و ایوان نقش کند تن خویش را کسوتی رو شکنند
بجان آمد از دست طعنه زنان که خود را بیاراست همچون زنان
( ٣٠٥ )
وگر پارسائی سیاحت نکرد
بپوکر دکانش نخواهند مرد
که نارفته بیرون زپوسته اش
که باتش نبر باشد و زآهن
جهاندیده را هم بدرند پوست
که سرگشته وبخت برگشته اوست
که خطش زاقبال بودی بهر
زمانه زانی شهیدش شهر
غریب ارنوشد که خود زین
که میلرزد از محنت و خرس و کین
و گرزن کند کوید از دوست دل
که در زانفتا د در جنب کل
ندارد خرد مردم به روزگار
فرستاد فرامرز را در دیار
غلامی مبصر اندر م بند ه بود
که چشم از حیا در پراگنده بود
یکی گفت هیچ این پسر عقل و هوش
ندارد بمانند مستی به گوش
شبی بر زدم بانگ بروی در
هم او گفت پیکش پیش گذشت
گرت بر کند خشم روزی بجای
بپرسید خواندت و بتر وزای
( ۳۰۶ )
بخی را با مذ رکویت د وبس که فردا و و در همت بو د شم پیش
دگر قانع د خویش اراست به تیغ طمعش گرفت آکرت
که همچون بر خواید این ستید میرا که نعمت باکر و وحسرت بیرا
که یارب د کنج سلامت نشست که پیغمبر از خت مردم رسیت
خدا را که مانند و انباز وجنت ندار دشنیگی که ترساجه گفت
ربانی یا بد کسان دست کپس گرفتار را چاره صبر ست دیس
جوانی خردسته و فرزانه بود که در وعظ چالاک و مردانه بود
مکو نام و صاحبدل وحق ترست خط عارضس خستر از خط پست
قوی در بلاغت و در نخوست ولی حرف ابجد نگفتی ارپت
کو کلنی دشنام در زبان که تحقیق مهجم مگرویی جان
یکی ر ابگفتم زصاحب دتان که دندان شیش ندارد فلان لایق
( ۳۰۷ )
بزاهد ز سودای من سرخ روی
تو در وی همان عیب دیدی که بود
یقین بشنواز من که روز یقین
یکی را که فضلست و فرهنگ درای
سیک خرد و پسند یده جان
بود خار و گل با هم ای هوشمند
کر از خشت خوبی بود در سرشت
صفایی بدست آورای خیره روی
طریقی طلب کز عقوبت رهی
منه عیب خلق ای فرو مایش
چرا دامن آلوده را حد زنم
چو بیمارستند آیت در مکن
کرین جنبس ہو دود د کر کوی
زچندین هنر چشم عقلت ببود
نه بیند بد مرد نیک بین
کرش پای عصمت بلغز در جای
بزرگان نه گفتند در اصفهان
چه در بند خاری تو گل دست بند
نه بیند خطا و و حسن باشی بهش
که نماید آینه تیره روی
نه حرفی که انگشت بر وی نهی
که چشمت فرو دوز دار عیب خویش
چو خود را شناسم که تر دایم
درین پنبه همسایه کو بد مکن
( ۳۰۸ )
من ارزق شناسم دکرز و کاه برون از تو دارم درون طمع ہی
چوخاطر بخدمت بیار استم تصرف مکن درکم و کاستم
اکرسیرتم خوبا کر منکرست خدایم به از تو دانا ترست
کسی را بکردار بد کن عذاب که چشم از تو دارد نیکی ثواب
تو خاموش اکر من هم بابدم که حمال سود و زیانش خودم
نکوکاری از مردم نیکرای یکی را بده می نویسد خدای
تو نیز ای مجب هر کرا یک هنر به پسندی و هفلیش در کذر
بیک عیب و ر از بخشح جهانی فضیلت بر اور بسیج
چود شمن که در شه بصد نیکی و بنفرت کند و اند زوں سیما
ندارد بصد نکته نغز کوش چو حرفی به بند براز د خروش
جزاین شیش نیست کال پسنده حسد دیدۂ نیک بینش بکند
نه هر خلق را صلح باخالق است سیاه و سفید آمد و خوب دوش
باری شتر
(۳۰۹)
نه سر چشم دارد که بینی کوست نه مخز و پسته مغز و پندار پوست
نفس می نیارم زوار شکر دوست که شکری ندانم که درخور اوست
عطایت سرموی از و بر تنم چه گونه بدموی شکری کنم
ستایش خدا و ند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را
که را قوت وصف احسان اوست که اوصاف مستغرق شان اوست
بدیعی که شخص آفرید از کل روان خرد بخشد و هوش دل
زپشت پدرتا بپایان شیب نگر تا چه تشریف دادت غیب
چو پاک آفریدت باش باش پاک که ننگست ناپاک رفتن بخاک
پیاپی بیفشان ز آیینه کرد که صیقل نگیرد چوزنگار خورد
نه در ابتدا بو دی آب منی اگر مردی از سر بدر کن منی
چور روزی بستی آوری پیش مکن تکیه برزور بازوی خویش
( ۳۱۰ )
چنان می پسندی همی در پرست
بهر جکجائی بزد دست کوی
چوامد بخوشیدن خیرش
ز جایم نخو د نیت یک قدم
رشکنگ بال است بودی نام
چو نافش بدید و روزی است
غرمی که برنج آردوش سر پیش
پس او در شکم پر و روش اقبست
دو چشمه که امروز دلخواه اوست
کنار و بر ما در دلپذیر
در سخت بالای جان پروشش
نه رگهای پستان هان پر است
که باز و بگردت درا ور دو دوستی
سپاریش او ند توفیق کری
ز قوت حق دان از سعی ویش
نرفیت مدیر سپردم
همی وز می آب شخصش نظام
پستان مادر براهت پیوست
بدار و د سند اش ز شیر دید
زانبوب معده خورش یا
دو پستان هم از پرورشه
بهشت و بستان و جوی
ولد میوه نازنین میبرش
پس از سنگری شیر خو سات
قدوان
( ۳۱۱ )
بخونش فرو برده دندان خویش
پرشته در و هر چون جان خویش
چو باز وتوی کرد و دندان بشیر
برانداختش زان ستان ببر
چنان مهرش از شیر خاشه کند
که پستان شیرش فراش کنند
تو نیز ای که در کو بد طفل را
بصیرت فرا هوش کن کو کیا
جوانی سراسزا یمیا در تیاست
ول در د مندش دایم زنیست
چو بیجاره شد پستش اندر برنج
که ای پست گشتن اندر شش مچ
نه در مهد نیروی حالت نبود
بکین اندل از خور مجالت نبود
تو آگی مزا یک بیک رنجهام
که امروز سالار و سهم چهام
بحالی شوی از دمت کور
که شوانی از خویشتن دفع مر
اگر دیده چون فروز و جراغ
که کرم خله خور د یسه دباغ
چو پوشید چشمی بین کو چاه
نداند همی وقت نشستن زراه
( ۳۱۲ )
توکر شکر کردی که بادیده وگرنه تو هم چشم پوشیده
معلم بیا موختت عقل و رای پسرشت این صفت در نهادخدی
کرت منع کر دین بال حق نیوش حقت عین باطل ننمو دی بکوش
* * *
بپهن تا یک انگشت از چند بند باقلیدس صنع در هم فکند
بس اشگتگی باشد و ابلهی که انگشت بر حرف صنعش نهی
تأمل کن از بهر رفتن بمرد که چند استخوان پی د دوست کرد
کدستی که بیشرک بی زانوی دپای نشاید قدم بر گرفتن جای
ازان سجده برآدمی سخت نیسیت که در صلب او مهره یکنجی نیست
دو صد مهره در یکدگر ساختست که کل مهره چون نزد خواست
رکان تنت ای پسندیده خوی زمینی در و سی صد و شهرموی
بصدد سسته و قایه داری تونیز جوارح بدلی دل بشع تیز و رای
( ۳۱۳ )
بمایم بر و اندرافتاد خوار تو بیچون الف بر قد مهماسوار
نکو کن که دایشان سپه از بهر خور تواری بقوت خورش پیش سر
نزیبد ترا با چنین سروری که جز بهر طاعت فرو داوری
بانعام خود دانه دادت نگاه نگردت چو انعام پندار کاه
ولیکن بدین صورت دلپذیر فریبا مشو سیرت خویش گیر
ترا انکه چشم و دهان دادو گوش اگر عاقلی در حقایق بکوش
که نفهم که دشمن بگویی بیک بجو ای جفا پیشه با دوست جنگ
خردمند طبعان منت شناس بروزند نعمت مع پاسپاس
بزو آزمایے زارستم فتاد بگردن درش مهر و بربند قاد
چوپیش شد ورقت کردین نکشتی تهتن نا کشتی بدن
بزرگان بمانند حیران مین ای کمر مینو بے زیونان سین
( ۳۱٤ )
پسرش باز چید و رک راشید اکروی بو دی تبہ خواسست شد
شنیدم که پخش غمی ناخوش کرد زبان از مراعات خاموش کرد
دکر نوبت آمد بنزدیک شاہ پکر دان فنسد و مایه در و کاهی
خردمند را پیرند و شد شرم شنیدم که میرفت و میگفت نرم
اکر وی نپچید می کردنش نه پچیدی امروز روانسش
فرستاد تخمی بدست رسی که باید که بر محمود بپوشش نمی
فرستاد و آمد برنجبار بکر د انچه کنسش خداوند کار
نمک را یکی مطلب آمد ز دو پسر و کردنش همچنان شد کرو
بعد را از می مرد بشتاقند ببخشد بسیار و کم یافتند
نمک درا ز لشکر شتم بسیج که روز پسن پیر را ری ہیچ
یکی کوشش کودک بیار سخت که ای بالعیب امی که شد سخت
( ٣١٥ )
ترا تیشه دادم که هیزم شکن
نگفتم که دیوار مردم بکن
زبان آمد از بهر شکر سپاس
بغیبت نگرداندش حق شناس
که در کاه قرآن و پندست و کوش
به بهتان و باطل شنیدن مکوش
دو چشم از پی منع دیدن و
زعیب ای برادر فروگیر دو
نماند کسی مخلد روز خوشی
مگر انکه افتد بسختی کشی
زمستان ویش رنجشکال
چه پهلوت پیش خداوند مال
سلیمی که کچند زالال سخت
خداوند را شکر صحت نگفت
چو مردانه رو باشی و تیز پای
بشکرانه با کند پایان بپای
بپر کس رنجتند جوان
ترا تا کند جسم برنا توان
چه دانند یحو نیان قدر اب
زواماندگان پرس در آفتاب
عرب را که بر دجله باشد قعود
چه غم دارد از تشنگان زرود
( ٣١٦ )
کسی قیمت تن بپش میشناخت که چند بیچاره درتب گداخت
ترا تیره شب کی نماید دراز که غلطی بپهلو پهلوی ناز
بندیش از افغان بخیرات شت که رنجور داند درازی شب
ببانگ دل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت
شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوئی پاسبان
ز باریدن برف و باران و سیل بلرزش در افتاده چون بیدل
دلش بروی از رحمت آورد و جوش که اینک قبا پوستینم بپوش
دمی منتظر باش برطرف بام که بیرون فرستم بدست غلام
درین بود با دربار و زید نشسته در ایوان شامسی ندید
وشاقی پریچهره در خیل داشت که طبعش با ندکی میل داشت
تماشای رویش چنان خرمش فتاد که هندی مسکین ز یادش برفت
( ۳۱۷ )
قباپوستینی که شش بودش
زبیمیش در نیامد بدوشش
مگر رنج وسرما بدو بس نمود
که دورسپهر انتظاریش فزود
بگوشش که سلطان بعقب سخت
بکر چوبک زنشب با مدادان بگفت
بگرسختت فراموش شد
که دستت در آغوش آغوش شد
ترا شب بعیش طرب میرود
چه دانی که بر ما چه شب میرود
فر و برده سر کاروانی بک
چواید بنا فزوردنگانش بیک
بدارای خداوندرزق آب
که سحاره کا برا گذشت از سر آب
توقف کنید ای جوانمرد پست
که در کاروانند پیران پست
ترا کوه پیکر میمون می برد
پیاده چه دانی چه خون میخورد
بارام دل خفتگان در بسنه
چه دانند حال شکم گرسنه
یکی را پس پسته واسته بود ز باغن همه شب پریشان وبخسته بود
( ۳۱۸ )
بگوش آمدش در شب تیره رنگ
که شخصی همی نالدار در سنگ
بخندید در و تبه را می گفت
تو باری دورانی ای است
برو شکر یزدان کن ای بینگت
که او ست تقسیم نگشتار بر سنخیتم
کزین باله از بینوایی پسے
چو مبنی رنجور و بینوا تر کسے
چو بسته تنی نیک در هم دلم کرد
تن خویشرا یکبوته بخام کرد
ببالید کای طالع بد لکام
نکر مانچستم درین زیر خام
چونا پخته آمد زسختی بجوشش
یکی گفتش از چاه زندان بخوش
بجا آو رای خام شکر خدای
که چون باخته خام بر دسته پای
یکی گز در مار پیمانی که ز
بصورت چو دا و شدش در نظر
تمامی فرو کوفت برکودنش
ببخشد در دیش مراپنش
(۳۱۹)
جل گفت کا بخه از من او دلقات بشناس که جای وقات
بشکرانه گفت بسر هستیم که دانم که پنداشتی نیستم
ز رودار پس از و میگریست که سیکس تر از ما ین گرست
خر بادرش گفتش ای بی تمیز زجور فلک چند نالی تو نیز
بر و شکر کن چمن خربزنی که آخر نمی آدمی خرنی
یتیمی را فتاد در پستی ششت بدستوری خویش مغرور گشت
ز نخوت بر و التفاتی نکرد جوان پیر را در و کاهی یکرد
نه آخر در امکان تقدیر است که فرد ا چومن باشی افتاده پست
یکی را که در بند پستی مخند مبادا که ناگه در فتی بیند
ترا آسمان خط مسجد نوشت ۱۰۰۰ مزن طعنه بر دیگری در کنشت
( ۳۲۰ )
به ندای سپه سالار لشکراست که زنام رخ بر سیادت نشست
ز خود میر ا و سر که جویای اوست بعیش کشان می زد لطف پوست
در باب سوء هضم و تخمه گوید
مگر اقصا ز یکجا سیر کرد که کوری بچنج بر تغیر کرد
پدرشت باری شاه د پل خند انکه زور آوری با گل
پس خوش کند زنده کانرا مزاج ولی درد و درمان فزاید و علاج
همی ان بسی منفعت در نبات اگر خواجه را مانده باشد حیات
رس قعنده را که جان از بدن بر اید چه سود ابنجنبین ذقن
یکی کرز فولا د بر خسته خورد کسی گفت صندل بمالش بدرد
ز پیش خطر تا توانی گریز که نادان کند با قضا ستیز
درون تا بود قابل شرب اکل بدن تا زور دست پا گیر د کل
خراب کند این خانه کرد و تمام که با هم ست از طمع و طعام گرد و
( ۳۲۱ )
مزاجت ترا خشک گریم است و سرد مرکب از ین چار طبعت مرد
یکی زین چو بردیگری یافت دست ترازوی عدل طبسعت شکست
اگر باد سرد نفس بگذرد تف سینه جان سروش آورد
وکر دیک معده بخوشد طعام تن از من بود کار خام
در انسان مبند د دل اهل ساخت که پیوسته با هم نخواهند ساخت
توانائی تن دران زخورش که لطف حقت میدهد پرورش
بخش گر دید در تن چو کاو نمی حق شکرش طبع ای کراه
چو روی بخدمت نمی بین خدا را سنا گوی خود را مبین
که پدست تسبیح و ذکر وحضور کدار ابا بد که باشد غرور
گر فتم که خود مه پتے گرده ز پیوسته اقطاع او خورده
بتخت ارادت بدل برنهاد پس این بنده بر آستان نهاد
که از حق توفیق خیری رسید مدا کی از بنده خیری بمیری رسید
( ۳۳۲ )
زبانرا که بستی که اقرار داد به من از زبانرا که گفتار داد
در معرفت دیده اتسبت اگر کشود و بر آسمان ریست
به لجم به دی نشیبی فراز گر این در نکردی بروی تو باز
برآور دو دست از عدم در وجود درین دینها و روی بسجود
اگر یکی از دست چیره آری محالست کو بهر سجود آری
بتحلت زبان او و گوش آفرید که باشند سد وقی ار کمدید
اگر نه زبان غیبت روشنی کیس از خبر دال کیسے خبر دستی
د گر نیستی بھی جا بوسیدگی ش جهرمی رسیدی بسلطان عشق
مرا مهلا مشید بر خوانده اند تر استمع و ادراک دانند مرا
به ام این د جوع جان بریم از سلطان در سلطان مهری
چه امدیه شان و کوبه نیویست از ارا مکه که توفیق اوست
( ۳۲۳ )
بر و بوستانبان بویاه شاه
بتحفه شمم زیستار شاه
بتخانی ام از عاج در سومنات
مرصع چو در جاہلیت بّلات
چنان صورتش بسته تمثال کر
که صورت ببند و از ان خوبتر
زسر ماهیت کار دانا راوپا
پدید ار آن صورت بیزبان
طمع کرد دیاران پر در چکل
چوسعدی بغازات پسنگدل
زبان آوران رفته از هرمکان
تضرع کنان پیش آن بیزبان
فروماندم از کشف این ماجرا
کبیتی جمادی پرستند چرا
بنی را که با من سر و کار بود
نکو گوی و هم حجره و یار بود
بزی پرسیدم از برہمن
عجب دارم از کار این قعه من
که مدهوش این ناتوان پیکرند
مقیدی بضلالت درند
نه نیروی دستش نه رفتار یاری
کرش بیفگنی بر نخیزد زجای
( ٣٢٤ )
زینی که چشمانش از گریه است
ز قامتش ز رنگ عثمان کلاب
برش گفتم ای دوست دشمن تر است
چو آتش شد از خشم و در تن گرفت
معاذ الله کر دی و پیرانه سر
ندیدم در ان انجمن هیچ پیر
ز نا و و یکساله ان پند خوان
چو پیک در من ز بهر دل بجوش
جو آن را که در چشمان است رود
ره راست در چشمان کی نمود
که بر وار چه دانا و صاحب است
نزدیک پیدانش جاهل است
فرو ماندم از کار پیر خرف
برون از مدارا ندیدم طریق
چو پیری که جاهل کین ادریسیت
سلامت بتسلیم و لیل مه است
پس بمن ایستادم بمند
که ای پیر تغییه استاد نو
مرا نیز با عقل این بت خوست
که نقش ختن قامت ولیک است
بدع آمدم صورتی در نظر
ولیکن ز حسنی ندارم خبر
که سالوک این بنو علم عبیر
بدار یک نادرشناسد پیر
( ٣٢٥ )
تو دانی که شد زین درین مقدر نصیحت کرت و این مقبر
بهادت بتعلمد کارامی است خنک ره رو را که اکاهی است
چونینت در صورت ایش نیم که اول پسندید کانش شنم
بر من شادی افزو خشنوی پسندیده کوخت این پسند جوی
سولت صولت فکرت خیل بمنزل پد سر کر جوید لیل
بسی رنج کردید م اندر سفر بنان دیدم از خویشتر تر حز
جزاینت که در صبح ازینجاه برارد بزدان ادا رباب
اگر نخواهی شب بیجا جای باش که فردا شود پدر این فاش
شب آنجا بودم بندان امیر چو شیرین و ضلالت اسیر
شبی مجور وز قیامت در از مغاک دس بی وضو در نماز
مکر کرده بودم که نافهم که بودم در ان شب عذاب الیم
همه شب درین فکر مخته اسلام که مکرب و بیت بردل کی برو حما
( ٣٢٦ )
که ناگه دهل زن فروکوفت کوس
بخواند از قضا بروح خروس
خطیب سیه پوش شب بی پلام
بر اور د شمشیر روز از نام
فتاد آتش صبح در سوخته
چکد مر جهانی شد افروخته
تو گفتی که در خط زنگبار
زیک گوشه ناگه در آمدتار
مغان تبه کار ناشسته روی
پدید آمد ند از در و دشت و کوی
بپس از مهر و د و شد و از زلغمه
در ان بتکده جائی ارزن نماند
من از غصه رنجور و از خودات
که ناگاه تمثال بر داشت دت
سبکبار از انها برآمد خروش
تو گفتی که در با در اید بجوش
چو بتخانه خالی شد از انجمن
بر همن نگه کرد خندان بمن
که دانم ترا پیش مشکل نماند
حقیقت عیان گشت و باطل نام
چو دیدم که جهل اندر و محکم است
خیال محال اندر و مدغم است
نیا رستم از حق دگر پیچ گفت
که حق با اہل باطل بنا بیست
( ۳۲۷ )
چونی بروست راز و روست نه مردی بود پنجه در هم شکست
زمانی بپالوس کش باش رام که من انچه گفتم پشیمان شدم
بگر به دل کا مند ای پلید عجب نیست سنگ ار بگریند
دوید ند خدمت کنان پیش من بعزت گرفتند بازوی من
شدم عذر گویان بشخص عاج بکرسی رکوب بر تخت ساج
بنت را یکی بوسه دادم دست که افتاد ا و ما در د بر شکست
بتقلید کا فرشدم روز چند بر من شدم در محالات بند
چو دیدم که در دیر گشتم مکین نمیخندم از خرمی در زمین
در اید محکم ببستم بشبی دویدم چپ و راست چون معربی
نگه کردم از زیر تخت و زبر یکی پرده دیدم مکلل بر زر
پس پرده مطران اذر پرست مجاور پسر ریسمانی بدست
بغورم در ان حال معلوم شد که بند چو داود دکاس و موم شد
( ۳۲۸ )
که ناچار چون گسشد ریسمان برار و منم دست فریاد زنان
رسی بند از وی بسن سر سپاه که شست بود پنجه روی کار
بتازید و من در پسن تاختم کنونش سپار اندرا نداختم
که دانستم از زده آن من بماند کند پسی در خون من
چو از کارمند خبر یافتی ز دستش او بر چو در یافتی
که کردند دانشی آن بجد نخواهد تراز دگانی دگر
اگر چیزی ندست نند بد دست و گر دست یابد برد بر دست
فرینده را پای برپی بنه چو رفتی و دیدی بمانش بنه
تامل کشم سنگ این حدیث که از مرده دیگر نیاید حدیث
چو دیدم که غوغائی انگیختم بناکردم آن بوم و بگریختم
چو اندر نیستانی آتش زدی بشیران بپرهیز اگر بخردی
چو زنبور خانه برا شورشتی گریز از محلت که کرم افتنی استوخی
( ۳۲۹ )
بجا یکتر از خویش پندار تر چو افتاد دامن مبند انش پر
در اوراق سعدی همین فین است که چون طئ طومار کندی بس است
بند آمدم بعد از ان پسپتنه و زانجا براه یمن خیمه
از ان جمله جستنی بر گرفت بنامم خزامر و تشنگر رفت
در اقبال و تائید بو بکرسید که ما در زاید چنیں قبل و بعد
زجور فلک داد خواه آمدم درین سایه گستر پناه آمدم
دعا گوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار
که مرهم نهادم نه در خورد خویش که در خورد انعام و اکرام خویش
کجا این شکر نعمت بجا آورم و کر پای کرد و بخدمت پرم
رخ هستم بعد از ان با بسوزم بکو پشت آن پنج پا
یکی انکه مرکد که دست نیاز برارم بدرگاه دانای از
بیا و آندال لبت چشم بکند خاک در چشم خود بینیم
( ٣٣٠ )
بدانم که دستی که برداشتم
نه صاحبدلان دست بر می کشند
نه خیرم بازیست طاعت سیک
همین است مانع که در بارگاه
کلید قدرت در دست کس
پس ای رو پویند و بر راه راست
چو در غیب نیکو نهادت شرشت
از شور کرد این حلاوت پدید
چه خواهد که ملک تو ویران کند
وگر باشدش بر تو بخشایشی
دستگیر کن مرده را پستی
سخن سود مند است اگر بشنوی
به نیروی خود بر نفراشتم
که پیر رشته از غیب در میکشند
نه بر گیر تو انمارت برین کلیک
نشاید شدن حسب به نفرمان شاه
توانای مطلق قدامت و بس
ترا دست سنت خداوند راست
نیامد ز خوی تو کردار زشت
همان کس که در ما ز زهر آفرید
نخست از تو عقلی پریشان کند
رساند بخلق از تو آسایشی
که دستت گرفتند و برخیتی
بمردان رسی کر طریقت روی
( ۳۳۱ )
مقام پایی گرفت ره دهند که بر خوان عزت بحلت نهند
ولیکن بباید که تنها خوری ز درویش وامانده یاد آوری
زپستی کم جستی نیم که بر کرده خویش واثق نیم
سزایی که عزت ببشاوقت گرفته بودی که بر باد رفت
بدر گه بودن همی خواستی بتدبیر نشستن بپرداختی
قیامت که بازار یب نهند منازل عمال نیکو دهند
بطاعت بخشند آنکه آری بری دگر مفلسی شد بسپاری گهی
بمخشه درم خح اگر کم شود دلت ریش پر غصه غم شود
که بازار چندانکه آکنده تر تهی پست را دل پراکنده تر
اگر مرد و تسکین نانی دشتی بفرماوه زاری فغان دشتی
که این زنده چون پست تنگات آب زهر که چون مرد در برحمت
( ۳۳۲ )
چو ما را بغفلت بشد روز کار
تو باری دمی چند فرصت شمار
شبی جوانی و طیب نغم
بدانان نشستیم چندی بهم
چو بلبل سرایان گل از روی
ز شوخی در افگنده غلغل بکوی
جهانده به پیری ما برکت
ز جور فلک لیل مویش نهار
چو فندق دهان از سخن بسته بود
ز چون لب از خنده پیوسته بود
جوانی و ار گفت کای پیر مرد
چه بر کنج حیرت نشینی به درد
یکی سر برآر از گریبان غم
بآرام دل با جوانان بچم
برآورد پیر سال خورده درخت
جوابش کز تا پیر مرد ار کت
چو باد صبا بر گلستان زد
چمیدن درخت جوانرا سزد
چمن تا جوانست و سر سبز بید
شکسته شود چون سری سرید
بهاران که باد آورد بوی مشک
بزیر درخت کهن کی خشک
( ۳۳۳ )
نه بینه مرا ماجرا های پس
که بر عارضم صبح پیری دمید
یقیناً درم جبهه بازی کند
دما دم سر رشته خواهد ربود
شمار است نوبت بدین داستان
که ما از غم شستیم دست
جوانو بپوشید ز پیری عذار
دگر چشم پیش جوانی مدار
نداردت باری بدین نوع
نشاید چو بلبل تماشای باغ
کند جلوه طاوس بسلست جمال
چو خواہی از باز کردن بال
در آمد سنگ درآمد در و
شما را کنون سیدند شبر رو
گلستان را طراوت گذشت
که گل دسته بند دور از دست
سپهنم جوانهاست برپای دست
که پیران بند دست قامت است
گل سرخ رویم مگز ززناب
رزورف چورنگم دکشد شتاب
مرا خسته جاں پر بر عصاست
دگر غنچه برزرده گانی خطاست
مگوئی چنین کزکودک ناتمام
چنان پشت باید که از سر خرام
( ٣٣٤ )
مرا می بباید چو طفلان کریست بخشرم کناران عقابیت
هم از با مدادان کلبه بست بازسود و سرمایه دادن برت
جوان در سیاه سسهای بپور برد پیر سکین سپیدی بکور
کهن سالی آمد بتر دلیب زناید نش تا برون بیب
که دستم بکیر زبای نکرای که پایم همی پرید از جای
بدان دایر قامت خفته ام که کونی بکل در فرو رفته ام
بدو کفت دست ارجقای کپل که پایت اقامت براند زکل
اکر درجوانی زدی دست وپای در ایام پیری نبش باش زای
چو در زال عمر از چهل در گذشت مرنج است و با کات از برداشت
نشاط اکه از من سید کی رفت که شا لم سپید و دسهد گرفت
بباید سوی کی دن پا سپر بر اکه دورسوسیناکی آمد بسر
( ٣٣٥ )
ببستری بجب تا ناز کرده و ولم
تضرع کنان مسوا و سوسپس
کسانی که دیگر غیب اندرزند
دریغا که فصل جوانی برفت
دریغا چنان روح پرور زمان
زسودای آن پوشم باریخ دم
دریغا که مشغول باطل شدیم
چه خوش گفت باکودکی اموزگار
که سبزه بخواهد دمید از گلم
که بستیم زچاک بسیار کس
بیایند و برخاک ما بگذرند
بلهو ولعب زندگانی برفت
که بگذشت بر ما چو برق یمان
مز دا تنم تا نهم رخ نم
ز حق دور ماندیم و غافل شدیم
که کاری نکردیم پیست دزگار
جوانا رو طاعت امروزگیر
فراغ دلت هست و نیروی تن
معانی وزرا در شناختم
که فردا جوانی نیاید ز پیر
چو میدان افت گوی زن
بدانستم اکنون که در باختم
( ٣٣٦ )
قضا روزگاری نمش ار بود که مه روزی از وی شب تار بود
چه کوشش کند خر زیر بار تو میرو که بر باد پایے سوار
بخته فتح کرب بست نیاور دخواه بهای در پست
کنون کا و قادت نخلت رو طریقی ندارد بخند بارت
برکت جیحون انداز تن چولفت درم دست پانی بن
بشعات برادیمی دست آب خاک چه چاره کنون حب تیمم بخاک
چواز چاکمان دوید کردو نبردی هم افغان شیری رو
کران با و پامان ببستند تیز تو بی دست های انشستی نیخ
شجت دیم اندر پیابان قید ز دست پانی و بدن مقید
شہر بانی نمد به هول وستیز ر نام شتر رسه م زودتر
کبدول نمادی بردان سپس که بر می خیری با ناک جریس
( ۳۳۷ )
مرا هم تو خواب دوشین پرید ولیکن نه با این پیشانی پرید
تو کز خواب نوشین با بخت دسل نخیزی دگر کی رسی بر سبیل
درو کوفت طبل نشید چارپای بمنزل رسیدند و کاروان
خنک هوشیاران خددست کر پیش از دهل زن بیدارند
بدر فتنکان برارند پر نه رفته روقت کجا زا اثر
بشد جو دو رو دوکه برخاست پس از حق بهدار شت خو شود
چو شیت درامد بروی شباب شبت روز شد دیده بر کن در
من آن ترکست دلم زجان که افتاد مه در پیامی سپید
دریغا که بگذشت عمر عزیز بخواهد گذشت این دم چند نیز
گذشت انچه در ناصوابی گذشت در این نرم در بیانی گذشت
کنون وقت تخم است اگر پروری گر امیدواری حرمین بری
بشد قیامت مرو شکفت کر کو جھی باری بکیرت نشست
( ۳۳۸ )
گرت وحشت آمد ز تاریک جای
شب گور خواهی منور چو روز
تن کار کن می بلرزد ز تب
که روی فراوان طمع ظن مبر
بر آنم زو سعدی که نخی فشاند
پیش باش با رهرو روشنائی در آی
ازینجا چراغ عمل بر فروز
مبادا که نخلش نیارد رطب
گر گندم نیشانه خرمن مبر
کسی جامه من که تخمی نشاند
خاتمت و ختم کتاب
بیا تا بر اریم دستی ز دل
بفصل خزان در نبستی درخت
بر اور تهی دستهای نیاز
مپندار از ان که هر گز بنست
خداوندگار انظار کن بجود
گناه اید از بنده خاکسار
که نتوان با ور دست از گل
که بی برگ ماند ز سرمای سخت
کز و در رحمت تھی دست باز
که محروم گردد بر اورده دست
که جرد از ا بر بندگان در جود
بامید عفو خداوندگار
( ۳۴۹ )
همه طاعت آرند و مسکین نیاز
بیا تا بدرگاه مسکین نواز
چوشاخ برهنه برآریم دست
که بی برگ ازین بیش نتوان نشست
که ما بر رزق تو پرورده ایم
بانعام ولطف توخوکرده ایم
گدا چون کرم بیند و خوی و ناز
نگردد زدنبال بخشنده باز
چو ما را بدین تو کردی عزیز
بعقبی همین چشم داریم نیز
عزیزی و خواری تو بخشی و بس
عزیز تو خواری نبیند زکس
خدایا بعزت که خوارم مکن
بذل گنه شرمسارم مکن
مسلط مکن چون منی بر سرم
ز دست تو به گر عقوبت برم
بگیتی بتر زین نباشد بدی
جفا بردن از دست همچون خودی
مرا شرمساری ز روی تو بس
دگر شرمسارم مکن پیش کس
کرم بر سر افته ز تو سایه
سپردم بتو دست درین پایه
اگر تاج بخشی پس افرازدم
تو بردار تا کس نیندازدم
( ٣٤٠ )
همی بی بلرزم چو یاد آورم
مناجات شوریدۀ در حرم
که میگفت شوریده و دل فکار
الهی ببخشای خوارم مدار
میفکن بحق زاری پی
میفکن که دستم نگیرد کسی
بلطفم بخوان بران از درم
ندار و بجز آستانت سرم
تو دانی که مسکین بیچارهام
فرو مانده نفس امارهام
نمی برد این نفس سرکش عنان
که عقلش تواند گرفتن عنان
که با نفس شیطان اندر نبرد
مصاف پلنگان نیاید بمرد
مرد آن است که راهی برد
و زین دشمن پر مناهی برد
خدایا بذات خداوندیت
باوصاف بی مثل و مانندیت
بحق حجاج بیت الحرام
به خون شهید علیه السلام
بشمشیر مردان شمشیر زن
که بر دد خارا شکافند زن
( ٣٤١ )
بطاعات پیران آراسته بصدق جوانان خاسته
که ما را درین ورطه یک پیش زسنگ دوکفه تراز و برس
امیدست با انفا که طاعت کند که بی طاعتانرا شفاعت کنند
با کا کی آلایشی دور دار وگر ذلتی رفت معذور دار
به پیران پشت از عبادت دوتا ز شرم گنه دیده در پشت پا
که چشمم زروی سعادت بند زبانم بوقت شهادت ببر
چراغ یقینم نه اراده دار زبهر دلم دست کوتاه را
بگردانی نا دید نی دیده ام مده دست برناپسندیده ام
من آن ذره ام در هوای تو وجود و عدم را فدای توست
زخورشید لطفت شعاعی بسیم که در بر سعادت نماید رسیم
بد را بذات مران از درم که صورت نبند و دگر در برم
اگر بگیری بانصاف و از نمانم که پیوسته رایج خدا یم
( ٣٤٢ )
دراز انجا غایب شدم روز چند
چو عذر آرم از سنگ تردامنی
یتیمم بجر م گنه کم گیر
چرا باید از ضعف حالم گریست
خدا یا بفضلش شگستیم عهد
چو پرهیزم از دست تقدیرها
بهر حبس کردم تو بر می دری
ز من مهر نغگست بر می درم
چو باز آمدم در برویم ببند
که عجز پیش آورم کای غنی
غنی را ترحم بود بر فقیر
اگر من ضعیفم پناهم توئیست
چه زور آورد با قضا دست جهد
همین کسب عذر تقصیر ها
چه قوت کند با خدای قوی
که حکمت چنین میرود بر سرم
پیرمرد و زالی زشت خواند
ز بس صورت خویش می د کریدم
مرا باس از زشتیه پیرمرد کی
جوانی بگذشت که حیران بماند
که عیبم شماری که بد کرده ام
ز ناخوشم زشت در پنها دی
( ١٤٣ )
از انم که بر خویشتن بیپش نه کم گردوای بندہ پرور رییس
تو دانی خدا یا که قادر نیم تو ا نای مطلق توئی من کنیم
همان آستینم که با زاری کنند کجا بنده بر سینه کا ر ی کنند
چه خوش گفت د رویش کادر پست که شب تو به کر د وسر در گذشت
کر او تو به بخشید ما ند و پرست که پیمان بیثبات است و پست
بحث که چشم زباطا بوز بغور ت کنند دا نیا را موز
ر سینم ز ید و برخاک رفت غبار گنا ہم بر افلاک رنت
توبیک نوبتی ابر رحمت ببار که در پیش باران نبا ید غبار
نه جرحم درین مکت جابات ولیکن ملک و که را بیت
تو دانی ضمیر زبانکشان تو مرهم نی دل چستکان
( ٣٤٤ )
مغنی در برومی زجان بسته بود
پسی از چند سال ان نکو سید کیش
بپای بت اندر بمالید سر
که در مانده ام دست گیر ای صنم
بزارید در خدمتش بار ها
بتی چون بر ارد مهمات کس
براشفت کای پای بند ضلال
مهمی که در پیش دارم برار
هنوز از بت آلوده درویش پاک
جهان اشنایی باین ضر و شد
که پیر کشته دون یزدان پرست
دل از کفر و بپست دانجا شست
بتی را بخدمت میان بسته بود
قضا حاجت صعبش آورد پیش
بنالید بیچاره بر خاک در
بجان آمدم رحم کن بر تنم
که بخش بپایان شد کارها
که نتواند از خویشتن راندن مگس
بباطل پرستیده چند سال
و کر نه بخواهیم ز پروردگار
که کارش بر اور دیزدان پاک
بهر وقت صانی بر او تیره شد
هنوزش سر از غم میخانه پست
خدایش اور دگاری که هست
( ٣٤٥ )
فرورفت خاطر درین کشمش
که حامی نه بکوشش اینش،
گزارد که باشد نویسنده را
پس انکه چه عرق آینت قصه
دل در صنم مانده ای دوست
که عاجز ترند از صنم مرکه هست
محالست کر سر درین در نمی
که باز آیدت دست حاجت تهی
خدا یا نقصب کجا رآندیم
تهی دست و بسیار آوردم
مناجات
شنیدم که پیری در آب پند
بمقصود را سبحه در می دود
بنا لید برآستان کرم
که یا رب بعز د و بس علیه السلام
سود کن سان نفسش کار من
بک و سجدانی غافل از فعل و تان
چه شایسته کر دی بخواهی بهشت
نمی اسبیت باز بار وی زشت
بگفتا ین سخن پر و بکر است
که پشتم باراز مواخی احجاست
داری از لطف پروردگار
که باشد گنه کاری امیدوار
( ٣٤٦ )
ندانی بگویم که جرمم چه در تو به بازیست حق دستگیر
بسی شرم دارم زغفلت که بیم کز توام که پیش عفوست عظیم
کسی را که پسری دارد زپای چو دستش نگیری نیرزد بجای
من افتم ز پای ندافند و پیر خدایا بفضل و دم دست گیر
نگویم بزرگی و جاهم بخش فرو ماند کی و گناهم ببخش
گر یا بدستی زدل زدن اندم بیا بخر دی شهر که دادم
تو پنداره خایات از کردگار که تو پرده پوشی ما پرده در
تو با بنده در پرده پرده پوش برآورده مردم زپرده خروش
مبادانی اربندگان پرشند خداوندگاران قلم درکشند
اگر جرم بخشی است در وجود نماند گنه گاری اندر وجود
و گرخشم گیری ببندد کناد دوزخ نیست و مرز ار و مجوا
کرم دستیگیری بیجای بپسیم ورم هنگی برنگیرد کسیم
( ٣٤٧ )
زافعال پسندیده اهل مشرق ندانم که اهل پسندم درینجا
بحال خودم شرم دارم کر زشرم ملی بزارم نشتن
دلم بید در وقت رفتن بکسن که حق شرم دار و زمر دستی من
عجب کز بود رام از دست ای کز اوست بر سینه کوه رخنی
ازین سنگدلان دیده بیداد چو کفتار در کشته حد دارو گیرند
از میخوارکان شرب دار که مستی بد صورت نا پسند
ندارد بشان تقیه بکرد خرافات بر خایشان دیگرند
مرا شست تا بین چشم داریم درین بی بضاعت بجز یاری خه
سخن زمین میداند رو زده که سیم بغال پسند و مدسند
( ٣٤٨ )
چو این نامه دم سازی است امیدم بآمرزگاری است
بضاعت نیاوردم الا امید خدایا ز عفوم مکن ناامید
تم الکتاب بعون الملک الوهاب فی تاریخ شهر ربیع
الاول سنه هزار و سه صد و سی و یک هجری
سواد [ILL] سنه هزار و سه صد و سی و یک
در بعضی صفحات این کتاب که جاهای سیاه ملاحظه می شود یا قد
مغشوش مینماید بسبب اصلی آن مرور دهور و کهنه بودن این نسخه
عتیقه است که سالیان دراز بر ان گذشته و بر بیاض عارض ان
خالهای سیاه پیری مشاهده میگردد افرادی که در فن عکاسی
و صنعت زینکو گرافی دسترس دارند صعوبت و دشواری این
امر را میدانند که در صفای نقوش این صفحات و در طبع نمودن
حروف اصلی این کتاب که با وجود این که کتاب مطبوع است
مگر بسبب عدم تشخیر کویا بعینه همان نسخه اصلی قلمیست بکدام
اندازه زحمت و مشقت برداشته شده است و افرادی که از قوای
فن مزبور اگاه نیند برایشان اطلاع داده می شود که دفترک
روی صفحات از مرور شور و سنوات است نه از نقصان ال
مطبوعات و این ولکها این اعضا اثبات عتیق بودن نسخه
بدیعه را مینماید و از اثار چه تشخص ب میدارد پس محو این لکه ها
هیچ نسخہ ضرورت ندارد
اعلان قیمت کتاب
اصل قیمت کتاب بدون وقایہ سیزدہ و نیم روپیہ کابلی
وقایہ آن چہار و نیم شاہی
شش روپیہ کابلی با اصل قیمت کتاب نوزدہ و نیم روپیہ می شود
سہ روپیہ کابلی کہ شانزدہ نیم روپیہ میشود
یکونیم روپیہ کابلی کہ پانزدہ روپیہ میشود
نیم روپیہ کابلی کہ چہاردہ و نیم روپیہ میشود