Afghanistan Digital Library
adl0280
http://hdl.handle.net/2333.1/k3j9kdgg
This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan
Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about
this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser.
When referring to or citing this item please use the "handle" URL
and not this document or the URL from which you downloaded it.
All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless
otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely
reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.
NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu
لمؤلفه
هر کسیکه بلفظ خود زباندان گردد سرمایهٔ علم او دوچندان گردد
دستور زبان خود هر انکو خواند صد لفظ دگر بنزدش آسان گردد
دستور فارسی
حصهٔ اول
سراج القواعد
اثر خامهٔ
عبد الغفور نديم
مؤلف و معلم فارسی مدرسهٔ مبارکهٔ حبيبيه
به تجویز اهالی انجمن معارف برای تعلیم درجهٔ
رشدیه مدرسهٔ مبارکه مقرر كرديده
Abdul baqi
A Abdul baqi
Abaqi
مدرس محمد حسن معلم عبد الباقی
مدرس محمد حسن
مدرس محمد حسن
( ۳ )
بسم الله الرحمن الرحیم
بهترین قواعدیکه در صرف محاورهٔ اهل زبان بکار آید – حمد ایزد تواناست – و خوشترین دستوریکه بهر نحو اصطلاح زبان مردمان را شاید نعت سید هردو سرا صلی الله علیه و آله وسلم –
اما بعد چون امروز از توجهات کامله و تلطفات شاملهٔ پادشاه معارف خواه دین پرور -- و شهریار رعیت نواز معدلت گستر – اعلیحضرت سراج الملة و الدین روحنا فداه آب و تاب تازه بر روی کلشن معارف و ریاض مکارم بهمرسیده – چندانکه الحمدلله تعالی مملکت افغانستان ادبستان کمال و کاستان اقبال گردیده – ذات والاقدرش در ترویج علوم و شیوع صنایع بنوعی متوجه و شایق است که جنس کمال را بهر نقدی که باشد خریدار – و هدیهٔ هنر را از هر که باشد پذیرفتار است –
از انجمله انتظام و ادارهٔ مکاتب ابتدائیه و مدرسهٔ
( ٤ )
مباركه حبیبیه است که در تحت نظارت ذات عالی صفات
شهزاده کامگار معارف آثار جناب ( معین السلطنه
صاحب ) افخم زاد اجلاله به نشو و نمای ترقی و ترفع
کامیاب گردیده است چنانچه اطفال نازك خيال وطن
عزیزما که درین مكتب فيض مكسب مجتمع گردیده اند
پا بر معارج علوم وفنون گذاشته از شوق باطن سرگرم
دانستن کمال و رهگرای مراتب اقبالند سبحان الله
از ادای شکر این نعمت که بیرون میشود
بنده هیچمدان عبدالغفور ندیم که مدتیست بمطالعه و تتبع
كتب فارسی مشغول و در جرگه مدرسین مکتب حبیبیه
بتعليم وتأليف مضمون فارسی مقرر ومحسوب است این
مجموعه ( دستور زبان فارسی را ) بنابر خدمتگذاری
وطن مقدس و باعث بر تسهيل تعليم بقانون خاص وطرز
جديد بقيد تأليف در آورد * و آن را مطابق تقسیم
مدارج تعلیم مدرسه بدو حصه منقسم ساخته موسوم به
( سراج القواعد ) گردانید — امیدکه منظور نظر
ارباب فضل و کمال گردد — وقارئین کرام از خطای
( ٥ )
آن اغماض نظر فرموده در تصحیح اغلاط آن مضایقه
نکنند - که ان الانسان مرکب من الخطاء و النسیان
چگونگی زبان فارسی
زبان فارسی که بدان تکلم میکنیم مرکب از سه
زبان است -- باستانی -- پهلوی -- دری -
(۱) فارسی باستانی زبانی بوده است که در مملکت
فارس که پایتخت آن شهر اصطخر است بدان متکلم
بوده اند وامراء -- واعیان بدان سخن میگفتند -
(۲) فارسی پهلوی زبانی بوده است که اهالی
شهر و بازار بدان سخن میگفتند چه پهلو در لغت بمعنی
شهر باشد وان را پهلوانی نیز گویند -
(۳) فارسی دری زبانی بوده است که اهالی
روستا بدان متکلم بوده اند -- واز جهة اینکه در آن
تغیر و تبدیل را جائز نشمرده اند - و این زبان چندان
آمیختگی نداشت آن را فارسی فصیح میگویند
و امروز تشخیص لغات هريك ازین سه زبان
بغایت دشوار است - چه زبان فارسی متدا وله
( ٦ )
بنوعی مخلوط و آمیخته ازین سه زبان گردیده که امتیاز
لغت هريك بسيار مشکل است بلکه اکنون از فارسی
سه گانه چیزی که باقیمانده همان روابط الفاظ است
و بس — و سخن گفتن بفارسی خالص بغايت
مشکل بلکه پر دشوار است — چه اکثر لغات عربی
— و ترکی و اردو — بلکه انکلیسی — و فرانسوی —
با آن آمیخته شده است — و چون اين يك امر نيز دانستی
است که وصول ترقیات ملل ربع مسکون وابسته
بتوسيع وتوقير زبان است — هر چند اعتبار وافتخار
ملت پر صولت اسلامی برکلام هدايت انجام خالق کلام
جل شانه که کلام عربی است کرده میشود — اما چون
زبان مادری ما زبان عذب البيان فارسی است —
و نیز تمامی اهالی مملکت عزیز ما بلکه خود اعلیحضرت
امجد والا با آنکه دارای الفاظ کثیره — و دانای لسان
عدیده — میباشند درج دهان شان به عبارت بمرارت
فارسی گوهر فشان است — پس بر ما لازم است که
در آموختن وانتشار زبان ما دری خود کوشش
(۷)
شایسته و اهتمام بایسته را معمول داریم — والسنه
بیگانه را بر آن ترجیح و تفضیل ندهیم — تا فسحت زبان
باعث بر وسعت ملك و ملت گردد — و نیز باقیمانده
این گوهر پرقیمت که خیلی غنیمت است رایگان
از دست نرود —
بامن محبت تو چو جان از عدم رسید
نتوان زدست دامن اورا یکان گذاشت
( ۸ )
( مقدمه )
( حرکات و علامات حروف )
همچنانکه از ترکیب الفاظ فقره ساخته میشود
از ترکیب حروف کلمه درست میکردد -- ويك حرف
بادیکری بدون از حرکات ذیل ترکیب یافته نمیتواند -
( فتحه )
زبر را کویند که همیشه بدین شکل ( َ ) در بالای
حروف می آید چون در لفظ ( زد ) ز مفتوح است
واز امتداد آن الف پیدا میشود -
( کسره )
بمعنی زیر که بدین شکل ( ِ ) در تحت حرف نوشته
باشد از امتداد آن ( ی ) پیدا میشود -
( ضمه )
یعنی پیش که درینصورت ( ُ ) در فوق حرف
مرقوم میکردد و از کشش آن واو ظاهر میکردد --
( ۹ )
متحرك
حرفی را گویند که یکی از حرکات سه کانه فوق
داشته باشد -
ساکن
حرفیکه حرکت نداشته باشد آنرا ساکن میگویند
چون در لفظ ( زد ) د ساکن است –
حذف
ساقط کردن حرفی را گویند و کلمه که ازان حرفی
حذف شود آنرا محذوف نامند –
تبدیل
بدل کردن يك حرف را بهمراه دیگر تبدیل
گویند –
زیادت
ز یادت کردن کدام حرف را بنابر اجرای
قاعدۀ صرف زیادت نامند -
(۱۰)
واو معروف
آنست که ماقبل آن ضمه خالص باشد و ظاهر خوانده شود چون نور - کور -
واو مجهول
که ماقبل آن ضمه خالص نباشد چون روز - سوز -
واو معدوله
آنست که در تلفظ خوانده نمیشود و در نوشتن می آید - چون خورد - خواب -
هاء ملفوظ
آنست که در تلفظ ظاهر ادا شود و هم از اصل کلمه باشد چون کوه - انبوه - کاه -
هاء مختفی
که در تلفظ ظاهر ادا نشود و نیز بکدام مناسبت بکلمه یکجا شده باشد چون دسته - پنجه - که منسوب بسوی دست و پنج است -
( ۱۱ )
یای معروف
که ما قبلش کسرۀ خالص باشد و واضح خوانده
شود چون عید -- دید -- شنید --
یای مجهول
بر خلاف آنست که کسرۀ ما قبل آن کشیده
خوانده نشود - چون دایر - سیر -
( ۱۲ )
باب اول
( در بیان صرف )
دستور زبان فارسی که آنرا صرف گویند علم
درست گفتن و درست نوشتن زبان فارسی است -
برای سخن گفتن و نوشتن کلمات بکار است و کلمات
مرکبند از حروف هجا -
حروف هجای فارسی بیست و پنج است
ا ب پ ت ج چ خ د ذ ر ز ژ س ش غ ف ك گ ل م ن و ه ء ی -
از حروف مافوق چار حرف مخصوص زبان فارسی
است ( پ چ ژ گ ) و باقی میان فارسی و عربی
مشترک است واکنون بواسطه کلمات بیگانه در فارسی
هشت حرف (ث ح ص ض ط ظ ع ق) در زبان فارسی
استعمال میشود .
( اقسام کلمه )
کلمه لفظی است که بريك معنی دلالت کند -
مرد - اسب - خانه - رفتم - خواهد
( ۱۳ ) میرم
را - تا - با - و آن برسه قسم است – اسم - فعل
حرف - ( ۱ ) اسم کلمه ایست که نام شخص یا نام
چیزی باشد و پابند زمانه نباشد - و بدون ازانکه کلمه
را با او یکجا کنند معنی او فهمیده شود – چون
مرد - اسپ - کتاب - ( ۲ ) فعل کلمه ایست که
بر یکی از سه زمانهٔ حال - گذشته - آینده دلالت کند
چون رفتم - میروم - خواهم رفت ( ۳ ) حرف کلمه
ایست که تا بهمراه اسم یا فعل مرکب نشود معنی آن
فهمیده نمیشود – چون از – تا -
( فصل اول در اسم )
اسم بردو قسم است اسم عام - اسم خاص -
اسم عام آنست که تمام اشخاص یا اشیاً همجنس را
شامل باشد پدر - مادر - مکتب - شهر - کوه -
تمرین ( ۱ )
در الفاظ ذیل اسم وفعل وحرف را معلوم کنید –
دروغ مردرا بی اعتبار کند - از کارهای بد بپرهیز -
زحمت مردم را روامدار - عیب خلق را بپوش –
(١٤)
که تمام پدران و تمام مکتبها را شامل است - و این
اسم چون در صورت مفرد و در معنی جمع باشد .
آنرا اسم جمع نامند چون گروه - دسته - طائفه-
اسم خاص آنست که بر يك شخص يا يك چيز معين
دلالت کند چون - سهراب - حیدر - رستم -
کابل - قندهار - الوند - هندوکش
(مفرد و جمع)
هر اسمی یا مفرد است یا جمع -
مفرد آنست که دلالت کند بریکی چون -
مرد - زن - اسب - کتاب -
جمع آنست که زیاده از يك باشد چون مردان
زنان در آخر اسم حیوانات و ذی روح در حالت جمع
تمرین ( ۲ )
در کلمات ذیل اسم خاص و عام را جدا کنید -
اسلم - اسب - رستم - هرات - درخت - جهانگیر -
فرهاد دتوار - کتاب قلم - جنك - مورچه - باز - شکار -
مرغ - شهر - نمازگاه - آدینه - شمشیر - جوی
(١٥)
لفظ (ان) می آورند چون - اسپان شیران - مردمان -
در غیر حیوانات و ذی روح لفظ (ها) می آورند چون
کامها - باغها - کتابها -
هرگاه در آخر اسم ( هاء مختفی ) باشد در جمع
آن ) بگاف فارسی بدل شود - چون بنده بندگان
تشنه تشنگان و در جمع به (ها) حذف شود چون نامه
نامها - ژاله - ژاله ها ژالها
مفرد و مرکب
اسم مفرد آنست كه يك كلمه و بی جزء باشد چون -
باغ - دشت - سرو -
اسم مركب آنست كه از دو کلمه یا بیشتر آمیخته شده
باشد چون باغبان - دشتبان - سروستان -
تمرين ( ۳ )
کلمات ذیل را جمع بندید -
کاغذ - قلم - خانه - مردم - اسب - زنبور - نوكر -
برگ - دشمن - بنده - تشنه - جامه - رخت - تخت
خروس - زاغ - باغ - گرگ -
( ١٦ )
اسم ذات واسم صفت
اسم ذات آنست که بر حقیقت شی دلالت
کند و معنی وصفی نداشته باشد چون مرد -
کتاب - قلم -
اسم صفت آنست که علاوه بر ذات کدام معنی وصفی
داشته باشد چون - دانا - نادان - بزرگ - سخت
صفت برسه قسم ا - صفت مطلق - صفت تفضیلی -
صفت عالی -
صفت مطلق چون بزرگ - كوچك - تلخ - شيرين
صفت تفضیلی آنست که بآخر آن لفظ ( تر ) باشد
چون بزرگتر کوچکتر -
تمرین ( ٤ )
در کلمات ذیل اسم مفرد را از اسم مرکب جدا کند -
قلمدان - تاريخ - سرو - مرغزار - كار - دیوار -
بوستان - گلاب پاش - يخدان - باغبان - عبدالله -
آبشار - خارپشت - کاغذ - خوانچه - کوهستان -
پادشاه - كلاه - اطاقدار -
( ۱۷ )
صفت عالی آنست که در آخر آن لفظ ( ترین ) باشد
چون بزرگترین - کوچکترین -
کنایات
کنایه اسمیست که معنی آن پوشیده باشد - و آن
بر چهار قسم است ضمير - اشاره - موصول - مبهمات
ضمیر
ضمیر کلمه ایست که برمتکلم - يامخاطب - ياغايب
دلالت کند - وجانشین اسم باشد - متکلم آنست که
حرف میزند
من - ما - یم - من میروم - ماميرویم - مخاطب
آنست که با او حرف زنند - تو - شما - ت - ی
تو آمدی - شما رفتيد كفتي - کاغذت -
تمرین ( ه )
اقسام صفت را از يك ديگر جدا كنيد -
دانا - خرد مند - کابلی - بزرگتر - سفید -
كارنك - سخنور - كوتاه - غافلتر - عاقلترین -
بهتر - مهتر - ایستاده - نشسته - دانا ترین -
پسندیده -
( ۱۸ )
غائب آنست که ازو حرف میزنند -
او - ایشان - ش - ند - او آمد -
ایشان آمدند - کاغذش -
ضمیر بر دو قسم است متصل - و منفصل - ضمیر
متصل آنست که تنها ذکر نشود و پیوسته با فعل و اسم
یکجا باشد و آن ازینقرار است
ضمایر متصل فاعلی
مفرد - جمع -
متکلم م یم
مخاطب ی ید
غایب - ند
ضمایر فوق پیوسته بفعل متصل میباشد - چون
گفتم - گفتیم - گفتی - گفتید - گفت -
گفتند -
(۱۹)
ضمایر متصله مفعولی واضافی
مفرد جمع
متکلم م مان
مخاطب - ت - تان -
غایب - ش - شان -
این ضمایر وقتیکه بفعل متصل باشند مفعولی چون
زدم - زدمان - زدت - زدتان - زدش -
زدشان -
وچون بعد از اسم بیایند اضافی میشوند چون
اسپم - اسپ مان - اسپت - اسپ تان - اسپش -
اسپ شان -
آگاهی
در صیغه مفرد غایب ضمیر (مستتر) یعنی حرف
ضمیر موجود نمیباشد و در بواقی (بارز) یعنی حرف
ضمیر موجود است
( ۲۰ )
ضماير منفصل آنست که تنها ذکر شود
مفرد جمع
متکلم من ما
مخاطب تو شما
غایب او یا وی ایشان
وقتیکه قبل از فعل بیایند فاعلی میشوند -
من گفتم - ما گفتیم - توگفتی - شما گفتید -
او گفت - ایشان گفتند -
وهرگاه قبل از فعل و بعدازان حرف ( را ) که
علامت مفعولیست بیاید مفعولی میشوند - مرا
گفت - ما را گفت - ترا گفت - شما را گفت
او را گفت - ایشانرا گفت -
وهرگاه بعداز اسم بیاید اضافی میشوند - اسپ من
اسپ ما - اسپ تو - اسپ شما - اسپ او - اسپ ایشان
آگاهی
از صیغه واحد متکلم ضمیر مفعولی نون واز صیغه
واحد مخاطب آن واو حذف گردیده -
( ۲۴ )
اسم اشاره
اسم اشاره آنست که کسی یا چیزیرا باشاره نشان
دهند – واسم اشاره را دو صیغه است ( ان ) برای
اشارۀ دور و این برای اشارۀ نزدیك چون آن کتاب
و این طفل و در جمع آن هرگاه جاندار باشد –
اینان – وآنان – و هر گاه غیر جاندار باشد
آنها – واینها –
تمرین ( ٦ )
در عبارت ذیل ضمیر متصل و منفصل را جدا کنید –
چرا دوست خوانی کسی را که دشمن دوستان تو باشد – مردم
چرا از کاری پشیمانی خورند که دیگر بار خورده باشند –
مردمانرا بزبان زیان مرسان تا ایشان از زیان رنجه ات ندارند
قدر راستان بدانید که هیچکس مانند راستکاران بکارشما نیاید
تمرین ( ۷ )
در عبارت ذیل ضمایر سه شخص را جدا کنید –
ناممکن است چیزی که دیگری بتو میدهد قبول مکن زیرا
که تو در نظر او خوار باشی و او در نظر تو بزرك نماید – کسی
که عیب دیگریرا بتو کوید از او دور باش که عیب ترانیز بدیگری
كويد – اگر خواهید با قدر باشید قدر مردمان نیکو شناسید
( ۲۲ )
آ گاهی ـ در الفاظ امروز ـ امشب ـ امسال
ازجهة تخفیف چنین گویند والا دراصل این روز ـ
و این شب بوده ـ
﴿ اسم موصول ﴾
موصول کلمه ایست که قسمی از عبارترا بعبارت
دیگر بواسطۀ صله وصل کند ـ وصله بردو نوع است
(که) از برای عاقل ـ وغیرعاقل ـ چون اسپیکه
سوار بودی ـ کتابیکه میخواندی ـ (چه) از برای
غیرعاقل چون انچه نمیدانی بپرسیدن آن ننك مدار ـ
وگاهی ( چه ) برعاقل نیز گفته شود ـ هرچه
درویشانند ایشان را وامی بده ـ وانچه توانگرانند
ازایشان وامی بخواه ـ
تمرین ( ۸ )
اسما اشارۀ واقسام آنرا معلوم کنید ـ
پدرچون دورعمرش منقضی گشت . مرا این یك نصیحت کرد و بگذشت
که شهوت آتش است ازوی به پرهیز . بخود بر آتش دوزخ مکن تیز
درآن آتش نداری طاقت سوز . بصبرآبی برین آتش زن امروز
آنان که خاکرا بنظر کیمیا کنند . آیا بود که گوشۀ چشمی بما کنند
( ۲۳ )
لفظ (هر) یا اسم اشاره با صله جمع شده موصول
میشوند مثال هر دو گذشت -
مبهمات
مبهمات كلماتی را کویند که کسی یا چیزی را بابهام
نشان دهند ـ ومبهمات ازینقرارند --
هر - چند - چندین - همه - فلان - بهمان -
چنین - چنان - هر كدام - هیچکس - هیچكدام -
هريك - يكديگر - برخی - لختی - و مانند اینها
این کتاب را از فلان کس کرفتم - امروز چند کتاب
خریدم --
اسم مضاف
اسم مضاف آنست كه يك اسم بجانب اسم ديگر
مضاف يعنی ( نسبت ) كرده شود اسم اول را مضاف
تمرین (۹) موصولات ذیل را بیان کنید -
چرا دشمن نخوانی کسی را که جوانمردی خود را در آزار
مردمان داند - اگر خواهی بانچه کوئی اعتماد كنند دروغ
مكو -
هر چه دانی که معلوم تو خواهد شد به پرسیدن آن تعجیل مکن -
سخنیکه دانی دلی بیازارد تو خاموش باش تا دیگری بیارد
( ٢٤ )
و ثانی را مضاف الیه گویند ـ و آخر اسم مضاف را
همیشه کسره دهند چون کتاب نقشبند ـ اسپ فقیر محمد ـ
( اسم معهود )
معهود بردو قسم است ذهنی ـ خارجی ـ
ذهنی آنست که کدام اسم عام به نوعی مستعمل شود
که از ان بر ذهن متکلم یا مخاطب کدام اسم خاص مراد
( ١ )
باشد ـ چون کتاب را بده ـ قلم را بگیر ـ
معهود خارجی آنست که بذریعهٔ مقال دو اسم
عام را بنوعی ذکر کنند که اسم دوم بواسطه اسم اول
شناخته شود ـ
این حکایت شنو که در بغداد رایت و پرده را خلاف افتاد
رایت از رنج راه و گرد رکاب گفت با پرده از طریق عتاب
ظاهر است که اسم رایت دوم با آنکه عام است بقرینهٔ
رایت اول خاص گردیده است ـ
( ١ ) کتاب و قلم هر چند عام است چون در ذهن
مقرر باشد خاص میگردد
١٨ حوت
مانی
(٢٥)
(اسم مصدر) صدور - پیدا
مصدر کلمهایست که از کسی یا چیزی سرزده باشد
و اصل تمامی افعال مصدر است - علامت آن
(دن یا تن) میباشد بشرط آنکه هرگاه نون را حذف
کنند ماضی شود - چون - از رفتن - گفتن
که نون حذف شود رفت - گفت - میشود -
(مصدر اصلی و جعلی)
اصلی آنست که در اصل مصدر باشد چون آمدن
گفتن - رفتن -
تمرین (١٠)
مضاف و مضاف الیه را معین کنید
باغ گل - درس فارسی - قلم من - کتاب او - فصل بهار
شهر کابل - درخت انار - میوۀ درخت - اسپ رستم - انگشتر
طلاء - خانۀ اسلم -
تمرین ١١
کلمات ذیل را اسم موصول بسازید
کتاب - سخن - مردمان - دوست - گلها - قلم -
درویش - دانا - طفل - انگور - باغ - علم - شیر - پشه
چراغ - سحر - بازار -
( ٢٦ )
جعلی انست که در اصل مصدر نباشد بلکه در آخر
کلمۀ عربی یا فارسی لفظ ( یدن ) درآورند ـ چون
طلبیدن ـ دوزیدن ـ رقصیدن ـ سوزیدن ـ
هراسیدن ـ
مصدر بسيط ومرکب
مصدر بسیط آنست که يك کلمه و بی جزء باشد
چون رفتن ـ گفتن ـ آمدن ـ
مرکب آنست که از دو کلمه یا بیشتر آمیخته شده باشد
چون سخن گفتن ـ فرود آمدن ـ واپس رفتن
جامد ومشتق
جامد اسمی است که از کلمۀ دیگر ساخته نشده
باشد چون رخت ـ کلاه ـ کاغذ ـ درخت
مرد ـ طفل ـ
مشتق آنست که از کلمۀ دیگر ساخته شده باشد
خنده ـ گریه ـ رفتار ـ فرستاده ـ که از
خندیدن ـ گریستن ـ رفتن ـ فرستادن ـ
ساخته شده است ـ و آن پنج است ـ صفت فاعلی
صفت مفعولی ـ صفت حالی ـ اسم آله ـ حاصل مصدر ـ
( ۲۷ )
(۱) ( صفت فاعلی )
صفت فاعلی آنرا گویند که بر کننده کار دلالت
کند و آن سه است -- اسم فاعل قیاسی -- صفت
مشبه -- صیغه مبالغه --
علامت اسم فاعل قیاسی دو است --
(۱) با آوردن لفظ ( نده ) در آخر صیغه امر حاضر
زننده -- گوینده -- شنونده --
(۲) با آوردن لفظ ( ان ) در آخر فعل امر افتان
خیزان -- دوان -- و این اسم بیشتر مفید معنی
حالتست چون گریان آمد -- و دوان رسید --
صفت مشبه آنست که بر صفت همیشگی دلالت کند
برخلاف اسم فاعل که بر صفت غیر همیشگی دلالت کند
و آن بر چند نوع است --
(۱) با آوردن الف فاعلی در آخر امر چون دانا
بینا -- شنوا -- گویا --
(۲) با آوردن کدام اسم قبل از فعل چون جنگجو
سخنگو -- رهرو --
علامت صیغه مبالغه سه است که در آخر اسم
بیارند --
( ۲۸ )
( ۱ ) لفظ ار چون پرستار ـ دوستار
( ۲ ) کار چون ستمکار ـ آمرز کار ـ
( ۳ ) کر چون داد کر ـ ستمکر ـ
( ۲ صفت مفعولی )
صفت مفعولی آنست که دلالت کند بر آنکه کار
بران واقع شده باشد و علامت آن ه است در
آخر ماضی مطلق چون کفته ـ شنیده ـ
خورده ـ خوانده ـ
و کاهی بعد از ان لفظ شده در آورند چون نوشته
شده ـ خوانده شده ـ
۳ صفت حالی
صفت حالی همان ( ان ) در آخر امر حاضر
است که در صفت فاعلی کذار ش یافت چون
دوان آمد ـ خندان رسید ـ
( تمرین ) ۱۲
از کلمات ذيل يك اسم فاعل و يك صفت مشبه بنا كنید ـ
بدینطريق ـ كفتن ـ کوینده ـ کویا ـ
دیدن شنیدن ـ رسیدن ـ خواندن ـ پختن ـ دانستن ـ
توانستن ـ جهیدن ـ پائیدن ـ آموختن سوختن ـ رفتن ـ
( ۲۹ )
٤ اسم آله
اسم آله اسمی را گویند که واسطهٔ صدور فعل باشد
- وعلامتش ( ه ) است در آخر صیغهٔ امر حاضر -
دمه - از ( دمیدن ) ماله - از ( مالیدن )
پیرایه - از ( پیراستن )
ه حاصل مصدر
حاصل مصدر آنست که چگونکی ومعنی مصدر را
بیان نماید- وعلامت آن ه است -
(۱) ش در آخر امر آمرزش - پوزش -
(۲) ار در آخر ماضی مطلق رفتار - کفتار -
(۳) هاء مختفی در آخر امر خنده - کریه - ناله -
تمرین ( ۱۳ ) از کلمات ذیل اسم مفعول بنا کنید
کشتن - زدن - خوردن - شکستن - بستن - دیدن -
خریدن - ربودن -
تمرین ( ١٤ ) اسماء ذیل را امتیاز کنید -
پیرایش - اندوخته - بریان - جویان سفته - سنبه زده
خریدار - امر زکار - ناله - پیراسته -
(۳۰)
(٤) بترکیب دادن ماضی و امر ـــــ گفتگو ـــــ جستجو ـــــ
(٥) ی در آخر اسم خستگی ـــــ ماندگی ـــــ مردی ـــــ
درینصورت هرگاه در آخر اسم (ه) باشد بکاف
بدل میشود ـــــ چون خستگی ـــــ ماندگی ـــــ
( آگاهی ) چون خواهند صفت را اسم قرار
دهند در آخر آن (ی مصدری) بیاورند ـــــ
چون دانائی ـــــ دلیری ـــــ خوبی ـــــ بدی ـــــ
اسم ظرف
عبارت از وقت صدور و جای صدور فعل است
که آنرا ظرف زمان و ظرف مکان گویند
ظرف زمان
( ١ ) لفظ گاه که مشترک در زمان و مکان است چون
سحرگاه ـــــ چاشتگاه
( ٢ ) هنگام هنگام خواندن ـــــ هنگام سحر ـــــ
( ٣ ) وقت وقت گفتن ـــــ وقت رفتن ـــــ
( ٤ ) گاهان سحرگاهان ـــــ صبحگاهان ـــــ
( ۳۱ )
( ظرف مکان )
(۱) کاه چون نماز کاه -- طربکاه - خوابکاه
(۲) سرای حرم سرای ـ خلوتسرای
(۳) خانه کل خانه - کتا بخانه
(٤) دان قلمدان سرمه دان -
(٥) ستان کلستان - افغانستان
(٦) لفظ کده بتکده ـ صور تکده
( اسم تصغیر )
کلمه را کویند که بر خور دی مسمی دلالت کند
وعلا مت آن ازینقرار است -
(۱) ك - بعد از اسم عام = طفلك دخترك
(۲) چه باغچه کتاب چه صندوقچه -
(۳) و -- پسرو - دخترو -
(بیان عدد ومعدود)
عدد کلمه ایست که شماره را بیان نماید -
يك - دو - سه - چار - پنج -
( ۳۲ )
اعداد برسه قسم است اصلی - وصفی - کسری
اعداد اصلی چون يك كتاب ده اسپ صد دينار -
ده هزار روپیه -
جزء اول را عدد وجزء ثانی را معدود كويند
اعداد وصفی آنست که مرتبه را بیان نماید یکم -
دوم - پنجمین - دهمین -
كاهی اعداد اول را نخست و نخستین - وعدد
آخر را انجامین - فرجامین - پسین واپسین گویند -
اعداد کسری آنست که کسر معدود را وا مینماید
چون سه يك - چاريك - پنج يك در ينصورت اسماء
كسور مضاف میشوند -
چار يك من - سه يك دينار - پنج يك درم -
( تمرین ١٥ )
اقسام سه کانه اعداد را از یکدیگر جدا کنید -
چهار - پنج - شش - يك - دومین - دهم -
نهم - صد مین - ده - پانزده - بیست و هفت -
پنجاه - پنجاهم - شصت و پنج - هفتاد و یکم - سیزده -
هفده - سه - نودوسه - نخستین - دهم -
( ۳۳ )
( فصل دوم در بیان فعل )
فعل کلمه ایست که بر کردن کاری دلالت کند و آن
بر شش قسم است —
ماضی — مضارع — حال — استقبال —
امر — نهی —
و برای هر فعل فاعل ضرور میباشد چون عبدالصمد
خواند — محمد اسلم نوشت —
و هر فعل را سه صیغه است متکلم — مخاطب —
غائب — و چون هر يك مفرد و جمع میباشند درینصورت
وجوه افعال شش است — در افعال فارسی فرق تذکیر
و تأنیث نمیباشد —
( لازم و متعدی )
فعل لازم آنست که فعل از فاعل تجاوز نکند
چون محمد نبی آمد — اسحق رفت —
و فعل لازم شناخته میشود باینکه نتوان بعد ازان
کسی — یا چیزی — را بیاورند —
( ٣٤ )
وافعال رفت – نشست – خوابید –
لازم اند برای اینکه نمیتوانیم بعد ازان ها کسی
را یا چیزی را در آوریم –
فعل متعدی آنست که از فاعل تجاوز کند و بدیگری
رسد چون احمد کتاب را خواند – و محمود انشاء
نوشت – –
فعل متعدی شناخته میشود باینکه بتوان کسی
یا چیزی را – بعد ازان بیاورند -- چون زدم کسی
را و خواندم
چیزی را –
( تمرین ١٦ )
در صیغهای ذیل افعال لازم ومتعدی را معلوم کنید –
دیدم – رفتم – گفت – آمد – بستیم – ریختی –
خوردند – روید – شکست – بست – جست – جست –
شنید – برخاست – خفت – سوزانید –
( ٣٥ )
معلوم و مجهول
فعل معلوم آنست که فاعل آن مذکور باشد چون اسلم خواند - عبد الصمد نوشت - فعل مجهول آنست که فاعل آن مذکور و معلوم نباشد کتاب خوانده شد - کاغذ نوشته شد -
فعل مجهول همیشه باستعانت فعل ( شدن ) صرف شود - چون گفته شد - شنیده میشود و همین يك
تمرین ( ١٧ )
در حکایت ذیل فعل لازم ومتعدی را جدا کنید -
یکی از شعرا پیش امیر دزدان ( رفت ) و بر اثناء ( گفت ) بفرمود تا جامه اش ( بستدند ) وازده بدر ( کردند ) سگان ده از قفایش ( افتادند ) ( خواست ) تا سنگی ( بردارد ) زمین ( یخ بسته بود ) ( گفت ) ان چه حرامزاده مردمانند که سنك را ( بسته ) وسك را ( کشاده اند ) امیر دزدان از غرفه ( بشنید ) بخندید و ( گفت ) از من چیزی ( بخواه ) ( گفت ) جامه خودرا ( میخوا هم ) اگر انعام ( کنی ) سالار دزدان را بروی ( رحمت آمد ) جامه اش ( باز داد ) وقبا پوستینی بر آن ( افزود ) تا بخوشدلی ( برفت )
( ٣٦ )
مصدر (شدن) در ماضی - مضارع - وغیره افعال
تغیریابد چنانچه ازتصریف افعال ذیل معلوم میگردد -
و فعل لازم مجهول نداردزیراانکه فعل لازم رامفعول نیست
ماضی
ماضی بر شش قسم است - ماضی مطلق - ماضی
قریب - ماضی بعید - ماضی استمراری - ماضی احتمالی -
ماضی تمنائی -
ماضی مطلق
آنست که دلالت کندبرفعلی که کاملاً گذشته باشد
وصیغۀ مفرد غائب آن باسقاط کردن ( ن ) مصدر
ساخته میشود - چون از ( گفتن ) گفت و در باقی
صیغهاضمایر متصله فاعلی را بآخر می آورند -
تصریف فعل ماضی مطلق معلوم
مفرد جمع
غائب خواند خواندند
مخاطب خواندی خواندید
متکلم خواندم خواندیم
( ۳۷ )
تصریف فعل ماضی مطلق مجهول
مفرد
جمع
غائب
خوانده شد
خوانده شدند
مخاطب
خوانده شدی
خوانده شدید
متکلم
خوانده شدم
خوانده شدیم
ماضی قریب
فعلی را گویند که قریب زمانه حال گذشته باشد در آخر مفرد غایب ماضی مطلق حرف ( ه ) و در باقی صیغها يك همزه میآورند
تمرین ( ۱۸ )
از مصا در ذیل ماضی مطلق بنا کنید -
نشستن - گفتن - بردن - ماندن - خواندن - شکستن
خواستن - دیدن - بستن - خوردن
تمرین ( ۱۹ )
ابیات ذیل را حفظ کرده در تحت ماضی مطلق خطی بکشید -
مرغك از بيضه برون آید و روزی طلبد
آدمی زاده ندارد خبر از عقل و تمیز
آنکه نا گاه کسی گشت به چیزی نرسید
ون تمکين و فضیلت بگذشت از همه چیز
آبگینه همه جا بینی ازان قدرش نیست
لعل دشوار بدست آید ازان است عزیز
( ۳۸ )
تصریف فعل ماضی قریب معلوم
مفرد جمع
غائب خوانده است خوانده اند
مخاطب خواندهٔ خوانده اید
متکلم خوانده ام خوانده ایم
تصریف فعل ماضی قریب مجهول
مفرد جمع
غائب خوانده شده است خوانده شده اند
مخاطب خوانده شدهٔ خوانده شده اید
متکلم خوانده شده ام خوانده شده ایم
ماضی بعید
فعلی را گویند که بسیار دور از زمانهٔ حال گذشته باشد —
در آخر صیغهٔ مفرد غایب (ه) و بعد از ان لفظ ( بود )
می آورند —
( ۳۹ )
تصریف فعل ماضی بعید معلوم
مفرد
جمع
غائب خوانده بود خوانده بودند
مخاطب خوانده بودی خوانده بودید
متکلم خوانده بودم خوانده بودیم
تصریف فعل ماضی بعید مجهول
مفرد
جمع
غائب خوانده شده بود خوانده شده بودند
مخاطب خوانده شده بودی خوانده شده بودید
متکلم خوانده شده بودم خوانده شده بودیم
تمرن ( ۲۰ )
در عبارت ذیل بجای مصادر ماضی بعید بگذارید -
دیروز بازار ( رفتن ) پارسال يك كتاب ( خريدن )
این قلم را از شما ( گرفتن ) دیروز شما مدرسه ( آمدن ) این
کاغذ را شما ( نوشتن ) چراغ را نوکر خاموش ( کردن ) قلم ( شکستن ) وقتی
من آمد ( رفتن ) شما خوب سخن ( گفتن ) او دیروز ( آمدن )
( ٤٠ )
ماضی استمراری
فعلی را گویند که بر همیشگی وقوع کار در زمان گذشته
دلالت کند - چون لفظ ( می یا همی ) در آغاز ماضی
مطلق بیاورند این ماضی بنامیشود
تصریف فعل ماضی استمراری معلوم
مفرد جمع
غائب میخواند میخواندند
مخاطب میخواندی میخواندید
متکلم میخواندم میخواندیم
تمرین ۲۱
از مصادر ذیل ماضی استمراری بنا کنید -
خوردن - ریختن - زدن - ماندن - پختن - خواندن -
آشفتن - سوختن - ژولیدن - رفتن - کفتن - شنیدن -
خوابیدن - نوشیدن - یافتن -
( ٤١ )
تصریف فعل استمراری مجهول
مفرد
جمع
غائب
خوانده میشد
خوانده میشدند
مخاطب
خوانده میشدی
خوانده میشدید
متکلم
خوانده میشدم
خوانده میشدیم
ماضی احتمالی
ماضی احتمالی فعلی را کویند که دلالت برشك وشبهه
زمانه کشته دلالت کند -- چون در آخر ماضی
مطلق ( ه ) و بعد ازان (باشد) بیاورند این ماضی ساخته
میشود --
تصریف فعل ماضی شکیه معلوم
مفرد
جمع
غائب
خوانده باشد
خوانده باشند
مخاطب
خوانده باشی
خوانده باشید
متکلم
خوانده باشم
خوانده باشیم
( ٤٢ )
تصریف فعل ماضی شکیه مجهول
مفرد جمع
غائب خوانده شده باشد خوانده شده باشند
مخاطب خوانده شده باشی خوانده شده باشید
متکلم خوانده شده باشم خوانده شده باشیم
ماضی تمنائی
آن فعل ماضیست که بر شرط و آرزوی زمانه گذشته دلالت کند و این با آوردن (ی) مجهول در آخر ماضی مطلق از سه صیغه ساخته میشود -
تصریف فعل ماضی تمنائی معلوم
مفرد جمع
غائب خواندی خواندندی
مخاطب . .
متکلم خواندمی .
( ٤٣ )
تصریف فعل ماضی تمنائی مجهول
مفرد جمع
غائب خوانده شدی خوانده شدندی
مخاطب . .
متكلم خوانده شدمی .
مضارع
مضارع فعلیست که بزمانه حال و استقبال دلالت کند ـ
چون علامت مصدر را ساقط کنند و ( د ) ساکن
که در فارسی علامت مضارع است در آخر آن داخل
کنند ـ وماقبل آخر را مفتوح گردانند ـ صیغه
مفرد غایب مضارع حاصل میشود ـ باقی صیغهارا از
آوردن ضمایر متصله فاعلی چون صیغهای ماضی قیاس
باید کرد ـ
تصریف فعل مضارع معلوم
مفرد جمع
غایب خواند خوانند
مخاطب خوانی خوانید
متكلم خوانم خوانیم
( ٤٤ )
تصریف فعل مضارع مجهول
مفرد جمع
غائب خوانده شود خوانده شوند
مخاطب خوانده شوی خوانده شوید
متکلم خوانده شوم خوانده شویم
آگاهی - باید دانست که همیشه قبل از علامت مصدر یکی از یازده حروف (شرف آموزی سخن) واقع خواهد بود - و اینحروف بیشتر در فعل مضارع ومشتقات آن تغیرات پیدا میکند بدینطریق ( ۱ ) تبدیل شدن يك حرف مصدر بايك حرف يادو حرف -
( ٢ ) حذف -
( ٣ ) زیادت کدام حرف - -
( ٤ ) تحريك ساكن -
چنانچه ازین جدول واضح میگردد -
تمرین ۲۲
در حکایت ذیل ماضی های تمنائی را استمراری بنا کنید -
حکایت عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام خوردی و تا سحر نخفتی - و ختم قرآن کردی - صاحبدلی بشنید و گفت اگر نیم نان بخوردی و بخفتی فاضلتر ازین بودی -
( ٤٥ )
حروف | حروفيكه بآن | مصدر | مضارع
مصدر | تبديل يافته
ش | رای مهمله | کاشتن | کارد
" | سین و یا | نوشتن | نویسد
" | لام | هشتن | هلد
ر | نون | کردن | کند
" | مسلم بعد تحريك | بردن | برد
ف | واو وياء | كفتن | گويد
" | سین و بای فارسی | خفتن | خسپد
ا | های هوز | دادن | دهد
" | حذف الف | نهادن | نهد
" | حذف الف | فتادن | فتد
( ٤٦ )
حروف
مصدر
م
و
ز
ی
س
حروفیکه بآن
تبدیل یافته
یا ء تحتانی
الف و یاء
زیا دتی نون
حذف یا ء
های هوز
مصدر
آمد ن
فرمو دن
ز دن
کشیدن
رستن
مضارع
آید
فرماید
ز ند
کشد
رهد
خ
زاء معجمه و یاء
بر خاستن
لام
نون
گسستن
شکستن
برخیزد
گسلد
شکند
زاء معجمه
افروختن
افروزد
سین مهمله
شناختن
شناسد
ن
مسلم بعد تحريك
راندن
راند
( ٤٧ )
فعل حال
عبارت از فعلیست که بزمانه موجوده دلالت
کند در ابتدای مضارع لفظ ( می ) در آورند --
تصریف فعل حال معلوم
مفرد
جمع
غایب
میخواند
میخوانند
مخاطب
میخوانی
میخوانید
متکلم
میخوانم
میخوانیم
تمرین ٢٣
در تحت صیغهای مضارع خطی بکشید —
عاقل چون خلاف درمیان آید بجهد — وچون صلح
ببیند لنگر نهد — که آنجا سلامت برکران است و اینجا
حلاوت در میان —
هرکه بابدان نشیند اگرچه طبیعت ایشان نگیرد —
ولیکن بطریق ایشان متهم گردد — چنانچه اگر کسی
بخرابات رود بنماز خواندن منسوب شود بخمر خوردن —
( ٤٨ )
تصريف فعل حال مجهول
مفرد جمع
غايب خوانده میشود خوانده میشوند
مخاطب خوانده میشوی خوانده میشوید
متکلم خوانده میشوم خوانده میشویم
مستقبل
عبارت از فعلیست که بزمانه آینده دلالت کند
در اول ماضی مطلق الفاظ خواهد –
خواهند – خواهی – خواهید – خواهم –
خواهیم – در آورند –
تمرین ٢٤
عبارت ذیل را که مصدر نوشته شده است مستقبل کنید
شما امروز مدرسه ( رفتن ) این مرد فردا يك كتاب
( خریدن ) خیاط لباسها را ( دوختن ) من قلم شما را يك
ساعت دیگر ( آوردن ) ما امسال جلال آباد ( رفتن )
هوا خیلی سرد ( بودن ) ما نماز عصر تماشا وتفرج (رفتن)
بهار عنقریب ( رسیدن )
( ٤٩ )
تصریف فعل مستقبل معلوم
مفرد جمع
غایب خواهد خواند خواهند خواند
مخاطب خواهی خواند خواهید خواند
متکلم خواهم خواند خواهیم خواند
تصریف فعل مستقبل مجهول
مفرد جمع
غایب خوانده خواهد شد خوانده خواهند شد
مخاطب خوانده خواهی شد خوانده خواهید شد
متکلم خوانده خواهم شد خوانده خواهیم شد
آگاهی - باید که در صیغهای مستقبل تصرفات ضمایر در الفاظ خواهد - خواهند - وغیره کرده فعل را بر حال خود بگذارند - و اینکه در محاورهٔ عوام میگویند که خواهد رفتم - یا نخواهد گفتی - صرف غلط است -
( ٥٠ )
فعل امر
امر فعلیست که بر حکم کردن کار دلالت کند - از صیغه واحد حاضر مضارع بساقط کردن ( ی ) ساخته میشود - در صیغهای متکلم - مخاطب بعینه همان صیغه مضارع میباشد و بجهة امتیاز بای زائده در اول آن می آرند -
تصریف فعل امر معلوم
مفرد جمع
غایب بخواند بخوانند
مخاطب بخوان بخوانید
متکلم بخوانم بخوانیم
تصریف فعل امر مجهول
مفرد جمع
غایب خوانده بشود خوانده بشوند
مخاطب خوانده بشو خوانده بشوید
متکلم خوانده بشوم خوانده بشویم
( ٥١ )
فعل نهی
عبارت از منع کردن کار است در مقابل امر هر گاه
در اول صیغهای امر حاضر (م) و بر متکلم و غایب (ن)
در آورند صیغهای نهی ساخته میشود -
تصریف فعل نهی معلوم
مفرد
جمع
غایب
نخواند
نخوانند
مخاطب
مخوان
مخوانید
متکلم
نخوانم
نخوانیم
تمرین ٢٥
مصادر ذیل را امر کنید --
زدن - كفتن - شنيدن - كرفتن - كريستن
بستن - باليدن - خواستن - آوردن - افكندن
كوفتن - بختن - خوابيدن - پاشيدن - كندن
كاشتن - دويدن -
( ٥٢ )
تصريف فعل نهی مجهول
مفرد جمع
غايب خوانده نشود خوانده نشوند
مخاطب خوانده مشو خوانده مشويد
متكلم خوانده نشوم خوانده نشويم
مثبت ومنفى
فعل مثبت آنست که بر کردن کار دلالت کند چون خواند - وفعل منفی آنکه بر نکردن کار دلالت کند چون نخواند - هرگاه در ابتدای فعل مثبت معروف بدون امر ونهی حرف (ن) که در زبان فارسی علامت نفی است در آورند منفی میشود -
تمرين ٢٦
از مصادر ذیل صیغهای نهی را بنا کنید -
انباشتن - درودن - اشفتن - روئیدن - بوئیدن نوشتن - آلودن - ریختن - ماندن - زدن - رفتن - آختن - گفتن - خواستن - نوشیدن
( ٥٣ )
و در صیغهای مجهول حرف نفی بر (شد) و مشتقات آن
زیاده کرده میشود - چنانچه از تصریفات ذیل
واضح میگردد -
تصریف فعل ماضی مطلق معلوم منفی
از مصدر پرسیدن
معلوم
نپرسید - نپرسیدند - نپرسیدی - نپرسیدید -
نپرسیدم - نپرسیدیم -
مجهول
پرسیده نشد - پرسیده نشدند - پرسیده نشدی
پرسیده نشدید - پرسیده نشدم پرسیده نشدیم -
( ٥٤ )
تصریف فعل ماضی قریب منفی
از مصدر گفتن
معلوم
نگفته است - نگفته اند - نگفته - نگفته اید -
نگفته ام - نگفته ایم -
مجهول
گفته نشده است - گفته نشده اند - گفته نشده
- گفته نشده اید - گفته نشده ام - گفته نشده ایم
تمرین ۲۷
در عبارات ذیل در تحت افعال مثبت علامت (۱) - و در
تحت منفی علامت (۲) بگذارید -
دوکس راحسرت از دل نرود و پای تغابن از کل برنیاید تاجر کشتی
شکسته - ووارث با قلندران نشسته
باسیه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنین در سنك
ندهد هوشمند روشن رای با فرومایه کارهای خطیر
بوریاباف گرچه بافنده است نبرندش بکار گاه حریر
ندهد مرد هوشمند جواب مگر آنکه کز و سوال کنند
( ٥٥ )
تصریف فعل ماضی بعید منفی
( از مصدر خواستن )
معلوم
نخواسته بود - نخواسته بودند ـ نخواسته بودی -
نخواسته بودید - نخواسته بودم - نخواسته بودیم -
مجهول
خواسته نشده بود ـ خواسته نشده بودند - خوا
سته نشده بودی ـ خواسته نشده بودید - خواسته
نشده بودم - خواسته نشده بودیم -
تصریف فعل ماضی احتمالی منفی
( ازمصدر بستن )
معلو م
نبسته باشد - نبسته باشند - نبسته باشی -
نبسته باشید - نبسته باشم - نبسته باشیم -
تمرین ۲۸
صیغهای ماضی مطلق ذیل را که مثبت میباشند ماضی بعید منفی
بسازید آموخت - گفتی - خواندم - سرودند - آمدید -
گفت - آشفت - نوشتیم - خرید-فروختند - خواستی -
رفتی -
( ٥٦ )
مجهول
بسته نشده باشد - بسته نشده باشند - بسته نشده
باشی - بسته نشده باشید - بسته نشده باشم - بسته
نشده باشیم -
تصریف فعل ماضی استمراری منفی
( از مصدر خوردن )
معلوم
نمیخورد - نمیخوردند - نمیخوردی -
نمیخوردید - نمیخوردم - نمیخوردیم
مجهول
خورده نمیشد - خور ده نمیشدند - خورده
نمیشدی - خورده نمیشدید - خورده نمیشدم -
خورده نمیشدیم -
( ٥٧ )
تصریف فعل ماضی تمنائی منفی
( از مصدر رفتن )
معلوم
نرفتی - نرفتندی - نرفتمی -
مجهول
رفته نشدی - رفته نشدندی - رفته نشدمی
تصریف فعل مضارع منفی
( از مصدر ریختن )
معلوم
نریزد - نریزند - نریزی - نریزید - نریزم - نریزیم
مجهول
ریخته نشود - ریخته نشوند - ریخته نشوی
ریخته نشوید - ریخته نشوم - ریخته نشویم -
( ٥٨ )
تصریف فعل حال منفی
( از مصدر خوردن )
معلوم
نمیخورد ـ نمیخورند ـ نمیخوری ـ نمیخورید
نمیخورم ـ نمیخوریم ـ
مجهول
خورده نمیشود ـ خورده نمیشوند ـ خورده نمیشوی
خورده نمیشوید ـ خورده نمیشوم ـ خورده نمیشویم
تصریف فعل مستقبل منفی
( از مصدر دیدن )
معلوم
نخواهد دید ـ نخواهند دید ـ نخواهی دید ـ
نخواهید دید ـ نخواهم دید ـ نخواهیم دید ـ
تمرین ٢٩
افعال مثبت ذیل را منفی بسازید ـ
میروند ـ رفت ـ خوابید ـ گفتی ـ کردید ـ خواهد نوشت
گفته خواهد شد ـ نوشته شده بود ـ دانسته شده باشی
میزنند ـ خواندی ـ کاش رفتی ـ می آمد ـ خوردند ـ زدی
( ٥٩ )
مجهول
دیده نخواهد شد – دیده نخواهند شد – دیده
نخواهی شد – دیده نخواهید شد – دیده نخواهم شد
دیده نخواهیم شد –
آگاهی نون نافیه در صیغه های امر و نهی نمی آید زیرا
آنکه امر فرمودن کار است و نهی منع کردن کار
و علامت نفی در آن موجود است .
تمرین ۳۰
درین حکایت اقسام فعل ماضی و مضارع وغیره را معلوم
کنید – دو رفیق در بیابانی ( میکذ شتند ) نا گاه یکی
از ایشان را نظر ببدرۀ زری ( افتاد ) ( خواست بردارد )
دیگری ملتفت شده بر فور بر رفیق سبقت ( گرفت ) و آن
را ( در ربو د ) پس هريك دعوى مالکیت ( میکردند )
یکی ( میگفت ) این بدرۀ زرازان من است چه من اول آن را
( دیده ام ) دیگری ( میگفت ) نه چنین ست بلکه بدره
مر است که از زمینش ( درر بودم ) آخر الامر كار بمجادله
( انجامید ) نادرامیان دزدی ( رسید ) و همیان را از میان
( درر بود ) و( برفت ) پس آن دو رفیق حسرت ( خوردند )
وندامت ( کشیدند )
( ٦٠ )
چون رساله هذا برای تدریس ابتدائیست بعضی از مصادر مروجه فارسی را بمعه برخی از صیغ مشتقه آنها درین جدول مینگاریم تا باعث بر استفاده و آگاهی مبتدیان گردد -
آگاهی در آغاز رساله گفته شد که مصدر یا اصلی میباشد یا جعلی پس باید دانست که اشتقاق صیغ از هر دو مصدر یکسان است - لاكن از مصدری که مضارع آن تغییر یافته باشد اسم فاعل - وامر - ودیگر صیغهای آن بنابر مطابقهٔ مضارع البته متغیر می آیند چون از مصدر انگیختن مضارع انگیزد - حال می انگیزد امر بانگیز اما صیغهٔ ماضی - مستقبل - اسم مفعول بلا تغير مطابق مصدر میباشد - چون از انگیختن ماضی انگیخت - مستقبل - خواهد انگیخت - اسم مفعول انگیخته - زيرانكه مستقبل واسم مفعول از ماضی بناشده و دران تغییر راه نیافته -- چنانچه از جدول واضع میگردد -
( ٦١ )
مصدر
ماضی
مضارع
امر
حاصل مصدر
اسم فاعل
اسم مفعول
آراستن
آراست
آراید
بیارا
آرایش
آراینده
آراسته
ارزیدن
ارزید
ارزد
بیرز
ارزش
ارزنده
ارزیده
آزمودن
آزمود
آزماید
بیازما
آزمایش
آزماینده
آزموده
آسودن
آسود
آساید
بیاسا
آسایش
آساینده
آسوده
آشامیدن
آشامید
آشامد
بیاشام
آشام
آشامنده
آشامیده
آشفتن
آشفت
آشوبد
بیاشوب
آشفتگی
آشوبنده
آشفته
افروختن
فروخت
افروزد
بیفروز
افروزش
افروزنده
افروخته
ارزیدن
ارزید
ارزد
بیرز
ارزش
ارزنده
ارزیده
انگیختن
انگیخت
انگیزد
بینگیز
انگیزش
انگیزنده
انگیخته
افراشتن
افراشت
افرازد
بیفراز
—
افرازنده
افراشته
انباشتن
انباشت
انبارد
بانباز
انبار
انبارنده
انباشته
( ٦٢ )
مصدر ماضی مضارع امر حاصل مصدر اسم فاعل اسم مفعول
افشاندن افشاند افشاند بیفشان افشان فشاننده افشانده
آماسیدن آماسید آماسد بیاماس آماس آماسنده اماسیده
انداختن انداخت اندازد بینداز اندازه اندازنده انداخته
بافتن بافت بافد بباف بافت بافنده بافته
بخشیدن بخشید بخشد ببخش بخشش بخشنده بخشیده
بیختن بیخت بیزد به بیز بیزش بیزنده بیزیده
پاشیدن پاشید پاشد بپاش پاش پاشنده پاشیده
پیمودن پیمود پیماید به پیما پیمایش پیماینده پیموده
پوشیدن پوشید پوشد بپوش پوشاك پوشنده پوشیده
پنداشتن پنداشت پندارد به پندار پندار پندارنده پنداشته
( ٦٣ )
مصدر | ماضی | مضارع | امر | حاصل مصدر | اسم فاعل | اسم مفعول
پختن | پخت | پزد | پز | پخت و پز | پزنده | پخته
پذیرفتن | پذیرفت | پذیرد | بپذیر | پذیرائی | پذیرنده | پذیرفته
پرداختن | پرداخت | پردازد | بپرداز | پرداخت | پردازنده | پرداخته
پرستیدن | پرستید | پرستد | بپرست | پرستش | پرستنده | پرستیده
پرسیدن | پرسید | پرسد | بپرس | پرسش | پرسنده | پرسیده
پیراستن | پیراست | پیراید | بپیرا | پیرایش | پیراینده | پیراسته
پژوهیدن | پژوهید | پژوهد | بپژوه | پژوهش | پژوهنده | پژوهیده
تاختن | تاخت | تازد | بتاز | تاخت و تاز | تازنده | تاخته
۱ آراسته کردن وخالی کردن (۲) وجستجو کردن
( ٦٤ )
مصدر
ماضی
مضارع
امر
حاصل مصدر
اسم فاعل
اسم مفعول
تافتن
تافت
تابد
بتاب
تابش
تابنده
تافته
١
تراویدن
تراوید
تراود
بتراو
تراوش
تراونده
تراویده
ترسیدن
ترسید
ترسد
بترس
ترس
ترسنده
ترسیده
توانستن
توانست
تواند
بتوان
توانائی
تواننده
توانسته
٢
توختن
توخت
توزد
بتوز
توز
توزنده
توخته
جستن
جست
جوید
بجوی
جستجو
جوینده
جسته
جنبیدن
جنبید
جنبد
بجنب
جنبش
جنبنده
جنبیده
جوشیدن
جوشید
جوشد
بجوش
جوشش
جوشنده
جوشیده
چریدن
چرید
چرد
بچر
چرش
چرنده
چریده
١ نم کشیدن
٢ جمع کردن
(٦٥)
| مصدر | ماضی | مضارع | امر | حاصل مصدر | اسم فاعل | اسم مفعول |
|---|---|---|---|---|---|---|
| چشیدن | چشید | چشد | بچش | چاشنی | چشنده | چشیده |
| چکیدن | چکید | چکد | بچک | چکش | چکنده | چکیده |
| چیدن | چید | چیند | بچین | چین | چیننده | چیده |
| خاریدن | خارید | خارد | بخار | خارش | خارنده | خاریده |
| خاستن | خاست | خیزد | بخیز | خیز | خیزنده | خاسته |
| خروشیدن | خروشید | خروشد | بخروش | خروش | خروشنده | خروشیده |
| خریدن | خرید | خرد | بخر | خرید | خرنده | خریده |
| خزیدن (۱) | خزید | خزد | بخز | خزش | خزنده | خزیده |
| خلیدن | خلید | خلد | بخل | خلش | خلنده | خلیده |
(۱) داخل شدن
( ٦٦ )
مصدر
ماضی
مضارع
امر
حاصل مصدر
اسم فاعل
اسم مفعول
خواندن خواند خواند بخوان خواندگی خواننده خوانده
داشتن داشت دارد بدار داشت دارنده داشته
دانستن دانست داند بدان دانائی داننده دانسته
دوشیدن دوشید دوشد بدوش دوشش دوشنده دوشیده
راندن راند راند بران راندگی راننده رانیده
ربودن ربود رباید بربای ربایش رباینده ربوده
روفتن روفت روبد بروب رفت و روب روبنده رفته
زادن زاد زاید بزای زائیدگی زاینده زاده
زدودن زدود زداید بزدای زدایش زداینده زدوده
( ٦٧ )
مصدر
ماضی
مضارع
امر
حاصل مصدر
اسم فاعل
اسم مفعول
زدن زد زند بزن زننده زده
ژولیدن ژولید ژولد بژول ژولیدکی ژولنده ژولیده
ساختن ساخت سازد بساز سازش سازنده ساخته
ستردن سترد سترد بستر ستردکی سترده
(۱)یدن ستیزید ستیزد بستیژ ستیزه ستیزنده ستیزیده
ستیژ
(۲)ن سکالید سکالد بسکال سکالش سکالنده سکالیده
سکالید
سنجیدن سنجید سنجد بسنج سنجش سنجنده سنجیده
شتافتن شتافت شتابد بشتاب شتاب شتابنده شتابیده
شو
شستن شست شوید بشوی شست و شوینده شسته
شکستن شکست شکند بشکن شکن شکننده شکسته
(۱)پرخاش کردن (۲) اندیشه کردن
(٦٨)
مصدر | ماضی | مضارع | امر | حاصل مصدر | اسم فاعل | اسم مفعول
شمردن | شمرد | شمرد | بشمر | شمار | شمارنده | شمرده
شوریدن | شورید | شورد | بشور | شورش | شورنده | شوریده
طپیدن | طپید | طپد | بطپ | طپش | طپنده | طپیده
طرازیدن | طرازید | طرازد | بطراز | طرازش | طرازنده | طرازیده
غلطیدن | غلطید | غلطد | بغلط | غلطیدگی | غلطنده | غلطیده
غنودن | غنود | غنود | بغنو | غنودگی | . | غنوده
فرستادن | فرستاد | فرستد | بفرست | فرست | . | فرستاده
فروختن | فروخت | فروشد | بفروش | فروخت | فروشنده | فروخته
فریفتن | فریفت | فریبد | بفریب | فریب | فریبنده | فریفته
کاشتن | کاشت | کارد | بکار | کشت و کار | کارنده | کاشته
۱ نقش کردن ۲ آرام کردن -
(٦٩)
مصدر | ماضی | مضارع | امر | حاصل مصدر | اسم فاعل | اسم مفعول
---|---|---|---|---|---|---
کشیدن | کشید | کشد | بکش | کشش | کشنده | کشیده
کندن | کند | کند | بکن | كني كند | کننده | کنده
کوفتن | کوفت | کوبد | بکوب | کوفت وكوب | کوبنده | کوفته
گداختن | گداخت | گدازد | بگداز | گدا زش | گدا زنده | گداخته
گراييدن | گرائید | گراید | بگرای | گرایش | گرائید | گرائید
گریختن | گریخت | گریزد | بگریز | گریز | گریزنده | گریخته
گفتن | گفت | گوید | بگوی | گفتار | گوینده | گفته
لافیدن | لافید | لافد | بلاف | لاف | لافنده | لافیده
لرزیدن | لرزید | لرزد | بلرز | لرزش | لرزنده | لرزیده
مالیدن | مالید | مالد | بمال | مالش | مالنده | مالیده
(١) رغبت کردن —
( ٧٠ )
مصدر
ماضی
مضارع
امر
حاصل مصدر
اسم فاعل
اسم مفعول
مکیدن
مکید
مكد
بمك
مکیدگی
مکنده
مکیده
تازیدن
تازید
تازد
بتاز
تازش
تازنده
تازیده
نشستن
نشست
نشینید
بنشین
نشست
نشیننده
نشسته
نکوهیدن ۱
نکوهید
نکوهد
.
نکوهش
نکوهنده
نکوهیده
نگاشتن
نگاشت
نگارد
بنگار
نگارش
نگارنده
نگاشته
نمودن
نمود
نماید
بنمای
نمایش
نماینده
نموده
ورزیدن ۲
ورزید
ورزد
بورز
ورزش
ورزنده
ورزیده
وزیدن
وزید
وزد
بوز
وزش
وزنده
وزیده
هراسیدن
هراسید
هراسد
بهراس
هراس
هراسنده
هراسیده
هشتن ۳
هشت
هلد
بهل
.
.
هشته
یافتن
یافت
یابد
بیاب
یافتگی
یابنده
یافته
١ بد گفتن ٢ اختیار کردن ٣ گذاشتن
( ۷۱ )
آگاهی باید دانست که در صیغهای جدول فوق بعضی
صیغها میباشند که در محاوره اهل زبان چندان مستعمل
نمیکردند - چون خلنده - و چکنده - وامثال اینها -
و در یجا بقرار قیاس ساخته شده -
و نیز مصادر فارسی بر دو نوع است منصرف -
و مقتضب - منصرف چون ( گفتن ) که تمامی صیغ ازان
مشتق میگردد و ساخته میشود - و مقتضب چون
( آختن ) که مضارع واسم فاعل وغيره صيغها ازان
ساخته نمیشود
فصل سوم در حرف
حروف بر دو قسم است تهجی - معنوی - بیان
حروف تهجی که جهت ترکیب کلمات بکار میرود در آغاز
رساله کرده شد - و بیان خواص و علامات حروف
معنوی را انشاء الله در دوره دوم بتفصیل خواهم
نوشت - اکنون برخی از ادوات وعلامات حروف
را برسم اجمال مینگاریم
( ۷۲ )
حروف اضافة
حروف اضافت که آن را حرف جاره نیز میگویند
عبارت از کلماتی هستند که دو کلمه را بایکدیگر نسبت
دهند ـ ومتحد گردانند ـ
ازبدان بپرهیز ـ بانیکان در آمیز
وحروف اضافه ازینقرار است ـ
( از ) از خانه بمدرسه آمدم
( ب ) بقواعد زبان خود میکوشم ـ
( برای ) برای فائده خود درس میخوانم
( با ) اسلم با محمد اکرم جنگید ـ
( تا ) از خانه تا مدرسه آمدم ـ
( در ) در تحصیل کمال باید کوشید
( اندر ) معنی درس را اندردل بنگار
( بر ) کتاب را بر سر میز بگذار
( را بمعنی برای ) دامن خود پر کنم هدیهٔ اصحاب را
( بهر ) بهر تحصیل علم خندان باش
( پی ) امشب پی لعب گذشت ـ
( ۷۳ )
ازبرای - از بهر - بجز - و مانند اینها از حروف
اضافه میکنند -
حروف عطف
حروف عطف کلماتی هستند که دو جمله یا دو عبارت را
بیکدیگر ربط دهند - چون علم و هنر بیاموز -
وحروف عطف از ینقراراند -
و - نه - پس - سپس - تا - یا - خواه - بل -
بلکه - اما - مکر - چون - دکر - هم - نیز -
وليك - وليكن - ولی -
تمرین ۳۱
در عبارت ذیل حروف اضافه را معین کنید -
از عمل خوب دوبار لذت میبری - یکی در وقت بجا آوردن
و دیگر در زمانیکه جزای آن بتو برسد - اگر خواهی همه کس
دوست تو باشد کینه مردم را در دل مگیر - بابدان نشستن بدرا
بتر کند و نيك را بد - مردم بی هنر را به هیچ مشمار - اگر
خواهی که بر دل تو جراحتی نرسد که بهیچ مرهم به نشود -
بانادان مناظره مکن - از برای مال دنیا آبروی خود مریز -
چیز را که بر خود نپسندی بدیگران مپسند -
( ٧٤ )
حروف استفهام
در موقع سوال استعمال میشود ـ مشهور ترین
آن اینست
(که) ـ که در پیکرن روان آفرید * که بخشید عقل و که جان آفرید
(چه) ـ ایکه اندر چشمهٔ شوراست جات * بوچه دانی قیمت آبحیات
(هیچ) ـ ایکه هرگز فرامشت نکنم * هیچت از بنده یاد می آید
(کدام) ـ کدام باد بهاری وزید در آفاق
که باز در عقبش نکهت خزانی نیست
(چون) ـ شمشير نيك زاهن بد چون کند کسی
ناکس بتربت نشود ای حکیم کس
( چند ) ـ چند کتاب داری ـ
(کو) ـ مستند ذرات جهان هشیار کو هشیار کو
در خواب غفلت اینهمه بیدار کو بیدار کو
( کجا ) جوانی کجائی که یادت بخیر
( کی ) از خانه کی آمدی ـ
حروف نسبت
(ی) کابلی ـ هندی ـ
( ين) ـ سيمين ـ پشمین -- رنگین ـ
( ٧٥ )
( ينه ) - دوشينه - پشمينه - ديرينه
( كان ) - دهگان - رايگان - بازار كان
(هه) - دوماهه - يكدمه - يكشبه --
( انه ) - مستانه - دوستانه - شاعرانه
(وند) - آوند پولاد وند -
(ويه) - شيرويه - سيبويه --
حروف تشبيه
كه افاده معني ماننديت ميكند از ينقرار است
(چون) - ميان دو كس جنگ چون آتش است
سخن چين بدبخت هيزم كش است
(چو) - چوخامه بر خط فرمان اوبنه سر را
( همچون يا همچو ) - همچو بپيچيده در مشك ختن
بند مرا
( سان ) - برجيس سان - فلك سان
(وار) - پريوار - خواجه وار
( آسا ) - ماه آسا - شير آسا -
(مانا ) - خورشيد مانا --
( ٧٦ )
(مانند) - فلك مانند -
(كون) - سیمابگون - نیلگون -
(وش) - مه وش -
(فش) - حورفش -
(ویس) - حورویس --
(فام) - مشكفام -
حروف شرط
متعلق بجملهٔ دیگر میباشد که آنرا جزا گویند
ازینقرار است -
اگر) اگر رستم از دست این تیر زن؟ من و كنج ویرانهٔ پیرزن
گر) گر بسخن کار میسر شدی ؟ کار نظامی بت بر شدی
چون و چو) چو باسفله گوئی بلطف و خوشی
فزون کرد دش كبرو كردن كشى
( ار ) - مخفف اگرست -
ع قاضی ارباما نشیند برفشاند دست را
(اگرچه)- اگرچه پیش خردمند خامشی ادبست
بوقت مصلحت آن به كه در سخن کوشی
( ۷۷ )
(هرچند) هرچند که خون شد ز طپیدن نفس ما
صیاد نیا ویخت بكلبن قفس ما
(اگرچند) مهیا كن روزی مارو مور
اگرچند بیدست و پایند وزور
( تا ) تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
حروف لیاقت
( وار ) — شاهوار — بنده وار
( انه ) — خرد مندانه — عاقلانه
( ی ) در آخر مصدر — خوردنی کشتنی
آگاهی — لفظ وار در حروف لیاقت وتشبیه مشترک است —
حروف استثناء
آنست که از روی نفی یا اثبات يك چیز را از چیزهای دگر بدر کنند — و آن اینست
( ٧٨ )
( الا ) هر غنچه بشگفت الا دل من
ای وا دل من ای وا دل من
( مگر ) دایم شراب نخوت و پیمانه غرور
این جمله را ز جای رباید مگر مرا
( جز ) که بچشمان دل مبین جز دوست
هر چه بینی بدانکه مظهر اوست
( غیر ) — نیست درین دیر حوادث پذیر
غیر خم می که بود گوشه گیر
( سوا ) مصرع سوای نالهٔ جانسوز در نهادم نیست
( ورا ) ورای کرم در جهان کار نیست
تمرین ٣٢
حروف تشبیه و شرط را از یکدیگر جدا کنید —
دشمن چون از همه حیلها درماند سلسله دوستی بجنباند .
سرمار بدست دشمن بکوب که اگر دشمن غالب آمد مار کشتی
وگرنه از دشمن برستی .
بروز معرکه ایمن مشو زخصم ضعیف
که مغز شیر برآرد چو دل زجان برداشت
چون نداری کمال فضل آن به که زبان در دهان نگهداری
یا سخن آرای چو مردم بهوش یا بنشین همچو بهائم خموش
( ۷۹ )
( بدون ) کسی بپرسش احوال ما نمی اید
بدون کریه که آید بحال خویش مرا
حروف علت
آن حروف را کویند که بمعنی سببیت مستعمل میشود --
وازین قراراند -
( ب ) - چونتوان عدو را بقوت شکست
بنغمت بیاید در فتنه بست
( از ) مملکت از عدل شود پایدار
ملک تو از عدل تو کیرد قرار
( چه ) -- دروغ مکو چه دروغ مرد را
بی اعتبار کند -
( که ) - غم دین خور که غم غم دین است -
( تا ) نام نيك رفتكان ضايع مكن
تا بماند نام نیکت برقرار
زیرا که - زیراچه - چراکه - ازینکه ومانند
اینها از حروف علت اند
( ۸۰ )
حروف ندا
ای - یا - ایا
ایکه پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنجروز در یابی
حروف محافظت
( دار ) - پرده دار - سرایدار -
( بان ) - باغبان - فیلبان - دربان -
( وان ) ۱ کاروان - ساروان -
( بد ) (۱) - کهبد - سپهبد -
حروف فاعلیت
( ار ) - گرفتار - پرستار -
( کار ) - آمرزگار - ستمکار - آموزگار -
( گر ) آهنگر - زرگر - دادگر -
( ان ) -- افتان - خیزان -
( نده ) -- جوینده - یابنده -
( ۱ ) کهبد بالضم مخفف کوه بد یعنی باشنده کوه -
( ۸۱ )
حروف علامت زمان
( ان ) — بهاران — و گریزان —
( گاه ) — شبانگاه — شامگاه
( گاهان ) صبحگاهان — شامگاهان —
حروف علامت مکان
( گاه ) کمینگاه — جایگاه — رزمگاه —
( ستان ) — افغانستان — گلستان —
( کده ) — میکده — صورتکده — دهکده
( بار ) — رود بار — زنگبار —
( دان ) — جامه دان — سرمه دان —
( لاخ ) سنگلاخ — دیولاخ —
( زار ) — گلزار — لاله زار —
( سار ) — شاخسار — کوهسار —
( ٨٢ )
آ گاهی ـ سه حرف آخر افاده معنی کثرت نیز می کنند ـ
حروف ایجاب
بلی ـ آری ـ هان ـ نعم ـ ازين يك مصرع
هر چار مثال ظاهر میگردد ـ
بلی گفت هان گفت آری نعم
تمرین ٣٣
ادوات وعلامات حروف را از ابیات ذیل معلوم کنید
صدف (وار) کوهرشناسان راز*دهن (جز) بلولؤ نکردند باز
قلم ( سان ) سر بنه بر خط تسلیم*بشو از لوح خاطر نقطهٔ بیم
رنی جنك پیوست باشوی خویش*(شبانکه)چور قدش تهیدست پیش
( چو ) برسرنشت ازبزرکی غبار*دگر چشم عیش ازجوانی مدار
جوانا رهٔ طاعت امروز کیر*(که ) فردا نیابد جوانی زپیر
( چه ) کوشش کند پیرخر زیر بار*تومیرو که برباد پائی سوار
( که ) کفتت بجيحون در اندازتن*(چو) افتادهٔ دست و پائی بزن
بغفلت بدادی ز دست آب پاك*(چو)چاره کنون(جز) بيمم بخاك
کس از(چون) تو دشمن ندارد غمی*( که )با خویشتن بر نیائی همی
(کر) مرده مسکین زبان داشتی*بفرياد و زاری فغان داشتی
( ٨٣ )
حروف نفی
(نه) - نکند جور پیشه سلطانی
که نیاید ز كرك چوپانی
(نا)- ناکرده گناه در جهان کیست بگو
آنکس که گنه نکرد چون زیست بگو
( نی )- نی ز طالع یاری نی جرأتی نی جذبه
( بی ) - بودر ویش بی برك دیدم درخت
آگاهی - حرف نون که علامت نفی است اگر مقصود نفی
فعل باشد متصل نوشته شود - چون نمیخواند - نمیرود
واگر مقصود عطف و ربط باشد منفصل نوشته شود
نه درس میخواند - نه مشق میکند
حروف صاحبيت
( آور ) - پیام آور - نام آور -
( خدا ) - ده خدا - خانه خدا - (۱) ناخد -
( مند ) - دولتمند - خردمند - هوشمند -
(۱) در اصل نای خدابوده بمعنی صاحب کشتی -
( ٨٤ )
( کار ) – خدمتکار – گنهکار –
( ور ) هنرور – دانشور – تاجور –
حروف اتصاف
که افاده معنی پر میدهد –
( گین ) – سهمگین – غمگین –
( آگین – شرم آگین – رزم اگین –
( ناك ) – دردناك – غمناك –
حروف تحسین
( خهی – خهی کار و کردار و گفت و کنش
( زهی ) – زهی دانش و داد و دین و دهش
تمرین ٣٤
حکایت ذیل را به نثر بنویسید –
زبان کرد شخصی بغایت دراز بدو گفت داننده سرفراز
که یاد کسان پیش من بد مکن مرا بدگمان در حق خود مکن
گرفته ز تمکین او کم نمود نخواهد بجاه تو اندر فزود
( ٨٥ )
(زه ) - قضا گفت كيرو قدر گفت ده
ملك گفت احسن فلك گفت زه
(بنام ایزد ) - بنام ایزد چه نيكو كشور است این
(آفرین) آفرین بر شست وبر بازویتو
(مرحبا) - مرحبا ای پيك فرخ فال من
مرحبا ای مایه اقبال من
( خه خه) بخ بخ ای بخت خه خه ای دلدار
هم وفادار وهم جفا بردار
( بخ بخ ) مثالش گذشت -
( واه واه )
حروف تعجب
(وه ) - وه که کر مرده باز گردیدی
در میان قبیله و پیوند
( خوشا ) - خوشا آنکه با دانش و داد رفت
( خنك ) - خنك آنکه با توشه و زاد رفت
( ٨٦ )
حروف ندبه
که در وقت اندوه و حسرت مستعمل گردد ـ
(آه) ـ آه که ایام جوانی نماند
لذت عمر انچه که دانی نماند
(آوخ) ـ دست تلافی بدامن مافات
میزنم آوخ که عمر پای بسر شد
(افسوس) ـ افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت
ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم
(دریغ) ـ دریغ قافله عمر آنچنان رفتند
که گرد شان بهوای دیار ما نرسید
(وای) ـ هر که را دردی رسد ناچار گوید وای وای
(دردا) دردا و دریغا که درینمدت عمر
از هر چه شنیدیم جز افسانه نماند
تمرین ٣٥
مقصد حکایت را بعبارت نثر بنویسید ـ
یکی خوب کردار و خوش خوی بود که بد سیرتان را نکو گوی بود
بخوابش کسی دید چون در گذشت که باری حکایت کن از سرگذشت
دهانی بخنده چو گل باز کرد چو بلبل بصوت خوش آواز کرد
نگفتند با من بسختی بسی که من سخت نگرفتمی برکسی
( ٨٧ )
حروف تنبیه
(هان) ـ پیران سخن تجربه گویند کفتمت
هان ای پسر که پیرشوی پند گوش کن
( هین ) ـ هین توکل کن ملرزان پاودست
رزق تو بر تو ز تو عاشق تر است
( هلا ) ـ هلا زود بشتاب کامد سپاه
ز ایران و برما گرفتند راه
( الا ) ـ الا ایکه عمرت بهفتاد رفت
تو خوش خفته بودی که برباد رفت
( زنهار ) ـ زنهار ار قرین بد زنهار
وقنا ربنا عذاب النار
(ها) ـ خونی که برك دارم غیر از تو نه پندارم
گر کس نکند باور ها این رك و این نشتر
( ۸۸ )
خاتمه در تجزیه
از آموختن علم وادب ننك مدارید
( از ) - حرف اضافه که آموختن را به ننك
مدارید نسبت میدهد
( آموختن ) - مصدر اصلی - ومفعول
از برای ننك مدارید
( علم ) - اسم عام مفرد - مضاف اليه آموختن -
(و) - حرف ربط میان علم وادب -
( ادب) - اسم عام مفرد ومضاف اليه -
( ننك مداريد ) - جمع حاضر فعل نهی متعدی
( يد ) - ضمیر متصل فاعلی -
هیچ بزرگتر از علم مدانید
( هیچ ) - از مبهمات ومفعول از برای مدانید
( بزرگتر ) - صفت تفضیلی
( از ) - حرف اضافه -
( علم ) - اسم عام مفرد -
( ۸۹ )
( مدانید ) - جمع حاضر فعل نهی متعدی
( يد ) - ضمیر متصله فاعلی -
عمر را بیهوده مگذارید
( عمر ) - اسم عام و مفعول از برای مدانید -
( را ) - علامت مفعول -
( بیهوده ) - قید وصف -
( مگذارید) - جمع حاضر فعل نهی متعدی
( يد ) - ضمیر متصله فاعل -
(تمرین ۲۶)
عبارات ذیل را تجزیه کنید -
خدای را بشناس و حق او را نگاهدار - رضای حق را
جویا باش - پندگوی را دوست دار - ومزاج گوی را دشمن
شمار - از رفیق بد بپرهیز - صحبت دانایان وحکیمان را غنیمت
دان - دل بعمارت دنیا مبندید - و در آبادی آخرت کوشید
ازمند پیوسته نیازمند باشد -
(٩٠)
باب دوم
در بیان نحو
نحو علمیست که کیفیت ترکیب کلمات سه گانه اسم —
فعل — حرف — از ان معلوم میشود غرض از ان دانستن
ترکیب و موضوع آن کلمه و کلام است —
مرکب
مرکب بر دو نوع است مرکب تام — مرکب ناقص —
مرکب تام آنست که مخاطب فائده طلب یا خبر چیزی
از ان یابد — چون اسلم نوشت —
مرکب ناقص آنست که مفید معنی تام نباشد چون
درخت سرو — انار شیرین و آن بر چهار نوع است —
مرکب اضافی مرکب توصیفی — مرکب تعدادی مرکب
امتزاجی —
( فصل اول مرکبات ناقص )
( مرکب اضافی )
عبارت از ترکیب دو اسم است که یکی را بسوی
(۹۱)
دیگر مضاف یعنی (نسبت) کنند اسم اول را مضاف
وثانی را مضاف الیه گویند و آخر اسم مضاف را کسره
دهند چون کتاب حسین
گاهی مضاف الیه برمضاف مقدم شود - وآنرا
اضافه مقلوب گویند - ده خدا - کلاه گوشه -
جهان پهلوان -
در جائیکه مضاف و مضاف الیه در حكم يك كلمه
شده باشد کسره اضافه را حذف کنند و دو کلمه را متصل
نویسند - و در ینصورت آنرا اضافه موصول نامند -
صاحبدل - سررشته - سرچشمه - آبرو -
در جائیکه مضاف بالف یا واو مختوم شده باشد در
اضافه بعد از ان (ی) زیاده کنند هوای بهار -
نوای بلبل - موی سر - جوی باغ -
هر گاه ضمیر متصل مضاف الیه واقع شود كسره
را حذف کنند - اسپم - دستش - پایت -
( ۹۲ )
مرکب توصیفی
آنست که از صفت و موصوف ترکیب یافته باشد -
و چگونگی موصوف را بواسطۀ صفت ظاهر کند -
مرد دانا - کتاب بزرگ - هرگاه صفت بعد از موصوف
واقع شود - آخر موصوفرا کسره دهند و آنرا صفت
مستوی نامند - مردنیک - خدای بزرگ - و هرگاه
برعکس این باشد کسره را حذف کنند و آنرا صفت
مقلوب گویند چون نیکمرد - بزرگ خدا -
تمرین ۳۷
اقسام اضافه را از هم جدا کنید -
صاحبدل - سرگروه - جهان پهلوان - کدخدا -
خدای جهان - خدابنده - سررشته دار - مدرسۀ کابل -
برگ بید -
گلنار - سیلاب - سرچشمه - سرحلقه_ملک ما - شهر شما -
مالک رقاب - روی دل - پای عجز - دست نیاز کتاب من - دست
سرش مینای شربت - چای ختا - کاسۀ چین -
(۹۳)
صفت باموصوف خود در افراد وجمع مطابقه
نمیکند بلکه همیشه مفرد می آید - پدر خوب -
پدران خوب -- پاد شاه بزرك - پاد شاهان بزرك
وهرگاه اسم موصوف بالف ياواو مختوم باشد آخر آن
هم ( ی ) می آورند - بوی خوش - طلای ناب -
وا گر در آخر اسم ( ه ) باشد -- در صورت اضافت
وصفت همزه می آورند چون خوشه انگور --
وبنده نيك --
تمرين ۳۸
مضاف ومضاف الیه را ازهم جدا کنید -
شهر کابل - درخت سرو - برك كل - ماه محرم - کتاب گلستان
صندوق سینه - خنده كل - زنك مدرسه - درس فارسی -
جهان پادشاه پادشاه افغانستان - ده خدا - سیلاب - آب دریا
سرانجام - انگشتر طلا -
تمرين - ٣٩
جای نقطه ها مضاف الیه مناسب بگذارید -
صدای ... برادر ... خانه ... فصل ... مدرسه ...
رخت ... کتاب ... پدر ... برك ... قلم ... علم ...
( ٩٤ )
آگاهی ـ باید دانست که ترکیب توصیفی بصورت
مانند ترکیب اضافی ذکر شود ـ اما در معنی مختلف
باشند ـ چه مقصود از صفت همان اسم است که
عبارت از موصوف باشد ـ ومقصود از مضاف اليه
مضاف نیست مثلا وقتی بگوئیم مرددانا ـ درینجا ظاهر
است که مراد از دانا همان مرد است واگر بگوئیم
آب حوض معلوم میشود که حوض غیر از آب است
مرکب تعدادی
آنست که از عدد ومعدودترکیب یافته باشد وشماره
را بیان نماید ـ ده اسپ ـ پنج مرد ـ جزو اول را
عدد وثانی را معدود گویند ـ اقسام اعداد در ذیل
بحث ـ صرف گفته شد ـ
تمرین ٤٠
بجای نقط ها صفت مناسب بگذارید
برادر...کتاب... شاگرد... رفیق... اطاق...درخت ..
شاه... اسپ... پدر...دیوار ...آتش...آسمان... آفتاب
... کلاه.... خانه ...
( ٩٥ )
معدود اعداد اصلیه بعد از عدد در آید و همیشه
مفرد باشد پنج هفته - ده روز
هرگاه بمعدود ياء نكره وصل شود - عدد را بعد
ازان بیاورند - چون سالی سی - روزی دو -
وكاهی بجهة ضرورت شعری بدون ياء نكره نيز
معدود قبل از عدد در آید فردوسی گوید
بسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم باین پارسی
كاهى معدود اعداد را در شعر بقرینه حذف کنند
سعدی میسرايد
ایکه پنجاه رفت و در خوابی مکر این پنج روز دریابی
تمرین ٤١
در کلمات ذیل ترکیب اضافی وتوصیفی را امتیاز کنید - مرد
عاقل - حسن خدمت - هوای تابستان - درخت انار رب
خوب - انگور ترش - میوه شیرین - جلد کتاب راه راست -
درس سودمند - مضمون تاريخ - وقت مدرسه - دوای مفید -
ناصح - آفتاب درخشان - روزن اطاق - خانه اسلم - آسمان کبود
( ٩٦ )
( مرکب امتزاجی )
مرکب امتزاجی آنست که دو کلمه باینطریق باهم ترکیب یافته باشند که در بدو نظر يك کلمه معلوم شود چون شمشیر - بغداد - اکبر آباد شاهجهان - و مانند اینها-
چون اقسام این تراکیب بسیار است انشاء الله در حصه دوم این مختصر بالتفصیل گفته خواهد شد -
( فصل دوم مرکب تام )
که انرا جمله یا مرکب مفید کویند - عبارت ازان ترکیب است که مخاطب را فائده تام دهد - و اجزای اصلی آن سه است - مسند - مسند اليه - اسناد -
تمرین ٤٢
در ابیات و کلمات ذیل عدد و معدود را بشناسید ده درویش در کایمی بخسپد و دو بادشاه در اقلیمی نکنجد
اگر صد ناپسند آید ز درویش رفیقانش یکی از صد ندانند
و کر يك ناپسند آید ز سلطان ز اقلیمی با قلیمی رسانند
روده تنك بيك نان تهی پر کردد نعمت روی زمین پر نکند دیده تنك
[ILL]
( ٩٧ )
مسند
عبارت از صفت یا عملی است که بمسند الیه داده شود
بایجاب یا سلب —
حسین استاده است یوسف مشق نمیکند
مسند گاهی اسم است چون دانش کنجینت وگاهی
صفت این مرد عالم است وگاهی کنایات راه ر است
این است
مسند الیه
مسند الیه یا ( فاعل ) عبارت از شخص یا چیزیست
که باو عملی را نسبت دهند یا از ان سلب نمایند — چون
محمدساعی است درین عبارت محمد مسند الیه است زیرا که
باو صفت سعی را نسبت میدهیم — واسلم نمیرود —
اسلم مسندالیه ایست زیرا که عمل رفتن را از وی
سلب میکنیم —
مسندالیه گاهی اسم باشد — خدا داناست گاهی
کنایات — اورفت گاهی مصدر — دروغ گفتن
بزرکترین عیب است —
( ٩٨ )
اسناد
عبارت از علاقهٔ ایست که درمیان مسند و مسندالیه نسبت میدهد ـ چون اسلم مینویسد درین جمله اسلم مسند الیه یا ( فاعل ) مینویسد ـ مسندیا ( فعل ) و علاقهٔ نوشتن که باسلم قایم است آنرا اسناد گویند آگاهی از اقسام سه گانه کلام ظاهرست که اسم مسند ـ و مسند الیه شده میتواند و فعل همیشه مسند میباشد نه مسند الیه ـ و حرف نه مسند میباشد نه مسند الیه ـ پس کلام یا از دو اسم مرکب میباشد که آنرا جملهٔ اسمیه گویند و یا ازيك اسم ويك فعل که آنرا جملهٔ فعلیه نامند ـ
تمرین ٤٣
در عبارت ذیل مسندرا تجزیه کنید بدینطریق
آسمان مسند الیه است زیرا باو صفت صافی را نسبت میدهندـ
آسمان صاف است ـ خدا عادل است ـ بادبهار میوزد ـ اطفال درس میخوانند ـ پادشاه ماپدر مهربان است پرنده ها میپرند جوانی غنیمت است ـ نسب عالی پریشانی نمیکند ـ اطفال كوچك فرياد میکنند ـ انار شیرین تر است کتاب شما بسیار خوب است ـ گفتن بسیار ناپسندیده است ـ
( ٩٩ )
جمله اسمیه
عبارت ازان جمله است که ازدو اسم ترکیب یافته
باشد – درینصورت مسندالیه را مبتدا – ومسندرا
خبر گویند – و آن حرف که بنسبت حکمیه دلالت
کند آنرا رابطه نامند – ورابطه ازین قرار است
رابطه ایجابی رابطه سلبی
مفرد جمع مفرد جمع
غایب اوست ایشانند غایب نیست نینند
متکلم منم مائیم متکلم نیم نه ایم
مخاطب توئی شمائید مخاطب نه نه اید
تمرین ٤٤
در عبارات ذیل مسندرا معین کنید --
شهر کابل پایتخت مملکت است - هوا تاریك است خدای بزرك
بهرچیز داناست - طلا ازفلزات است برادر من در مدرسه آمد -
رنگ این گل قرمزاست معلم از تو خوبتر میداند شما ازچند
سال است درس میخوانید اطفال کارمیکنند - ستم پایدار است
سقف اطاق کوتاه است - اینخانه خیلی خوب است --
( ۱۰۰ )
حرف را بطه اکثرا در نثر بعد از مبتدا و خبر واقع
میشود — چون حسن شکیباست و بنظم در میان
مبتدا و خبر نیز می آید —
که گرم است پیوسته بازار علم
گاهی کلمه رابطه مقدر میباشد چنانچه گوئی کل
خندانست و بلبل کریان — و گاهی از جمله اول مقدر
میباشد چون کل خندان و بلبل گریان است —
مطابقت وحدت و جمعیت مبتدا و خبر واجبست —
چون رشید عالم است پسران عالماند — اما در غیر ذی
روح خبر را همیشه مفرد می آورند چون گلها شگفته
است — سبزها دمیده —
تمرین ٤٥
در عبارت ذیل اجزا سه گانه را تجزیه کنید —
بدینطریق ( دریا مسند الیه . وسیع مسند . است را بطه )
دریا وسیع است مردمان افغان شجاعند بهار امسال خوبست — آسودگی
در کم آزاری است — دانش کلید گنجها است — بی هنران را
اعتباری نیست — رستگاری در راستی است عقل و علم جان و تنند —
(۱۰۱)
ترکیب
علم سرمایه ایست نیکو
علم — اسم عام مفرد و مبتدا
سرمایه — موصوف و خبر
است — حرف رابطه
نیکو — صفت خبر
صفت با موصوف یکجا کشته خبر گردید —
و مبتدا با خبر خود جمله اسمیه شد — —
جمله فعلیه
جمله فعلیه آنست که کلام از فعل و فاعل ترکیب
یافته باشد — چون حسین آمد —
تمرین ٤٦
این چند جمله را ترکیب کنید —
خداوند بهر چیز تواناست — کارها ثمره اندیشه هاست مردم
بیعلم در شمار مردگانند — خاین همیشه خائف است این کتاب
از من است — اطاق شما کجاست —
( ۱۰۲ )
وفاعل را درنثر همواره مقدم میارند ودر نظم
موخر نیز می آید -
چنانچه درین مصرع
بیامد زدکان سوی خانه مرد
چون فاعل ذی روح باشد فعل با آن در افراد
وجمع مطابقه میکند - رشیدرفت - يوسف ويعقوب
آمدند - درجائیکه فاعل جمع باشد مطابقه وعدم
مطابقه هر دو جائزست - امروز دو طالب درمدرسه
وارد شد - یا ( وارد شدند )
گاهی فاعل مقدر میباشد و فعل ان ملفوظ چون هرگاه
پرسند در جماعة علیه که خوب میخواند - كفته
میشود علی محمد - و گاهی برعکس این یعنی فاعل
مقدر میباشد مثلاً اگر پرسیده شود حسن از مدرسه
آمد - گوئیم آمد - جای اصلی مفعول اکثرها در میان
فعل وفاعل میباشد چون افضل کتاب را خواند -
و گاهی قبل از فعل و فاعل می آید - چون
بشما میکویم - از شماشنیدم -
( ۱۰۳ )
دانستنی است که حرف ( را ) علامت مفعول است -
وبسا باشد که ملفوظ نشود ومحذوف باشد ـ چنانچه
گویند افضل کتاب خواند -
ترکیب
نعمت خدارا بزرك شمار
نعمت - اسم عام مفرد - و مفعول بفعل شمار
خدا - اسم خاص و مضاف الیه نعمت
را - علامت مفعول به --
بزرك - صفت مطلق -
شمار فعل متعدی مفرد مخاطب ومسند که دران
ضمیر فاعل یا ( مسند اليه ) مستترست ـ فعل بافاعل
ومفعول خود جمله فعلیه کردیده -
تمرین ٤٧
مقصد ابیات را بعبارت نثر بنویسید -
شنیدم بک سری کسی مژده برد که خرم نشین کت فلان خصم مرد
چنین گفت آنشاه فرخنده بخت که ما نیز باید به بندیم رخت
مراچون همین راه باشد به پیش نخندم بکس بلکه گریم بخویش
چو بنیاد ایجاد مابر فناست بمرك كسى شاد مانی خطاست
بلی هر که افتاد روشن روان نگردد بمرك كسى شاد مان
(١٠٤)
آگاهی باید دانست که ضمیر در صیغهٔ واحد غایب
هر فعل و در صیغهٔ واحد حاضر امر ـ و نهی مستتر
یعنی پوشیده میباشد و در دیگر صیغها بارز چنانچه
در یل بحث صرف اشارهٔ با آن کرده شد ـ
حال وذو الحال
حال عبارت از اسمی است که هیئت فاعل یا مفعول را
بیان کند و اسمی را که حال مبین هیئتش میگردد ـ
ذو الحال گویند ـ
ترکیب
آفتاب را تابان دیدم
آفتاب ـ اسم خاص مفرد ـ و مفعول ذو الحال
را ـ علامت مفعول
تابان ـ حال ـ
دیدم ـ فعل متعدی مفرد متکلم ماضی با فاعل ـ
فعل با فاعل و متعلقات آن جملهٔ فعلیه حالیه گردیده
(١٠٥)
تمیز
تمیز اسمی را گویند که بعد از اسم یا جمله مبهم جهت
رفع نمودن ابهام آن اسم یا جمله مذکور گردد ـ چون
محمد حسن صد جلد کتاب دارد ـ
تمیز گاهی رفع ابهام را از مفرد مینماید ـ
چون دو طالب وارد مدرسه شد ـ و گاهی از نسبت
جمله چون محمد حسن خوب است از روی دانش ـ
ترکیب
وقت مدرسه شش ساعت است
وقت ـ مبتدا
مدرسه ـ اسم مفرد ومضاف اليه
تمرین ٤٨
حال وذوالحال را معین نمایید ـ
حسین انشا را بطرز دلپسند وسلیقۀ ارجمند تحریر داشت ـ يكان
یکان برف از هوا باریدن گرفت ـ
اسلم تقریر ظریفانه نگاشت ـ وسخن ندیمانه گفت ـ اعلیحضرت
شکار کنان از درۀ نور بکمال سعادت رسید یوسف گریان گریان
در نزد مدرس می آید ـ
(١٠٦)
شش – اعداد اصلی واسم مبهم
ساعت – اسم تمیز
است – حرف رابطه –
ممیز با تمیز یکجا کشته خبر مبتدا کردید – و مبتدا با خبر
خود جمله اسمیه شد –
افعال ناقصه
افعال ناقصه آنرا گویند که موضوع است از برای
ثابت گردانیدن فاعل بصفتى که غیر وصف معنی
مصدری آن باشد – درینصورت جزء اول را مبتدا
و ثانی را خبر گویند – وفعل ناقص با اسم وخبر خود
جمله اسمیه میشود – ومشهور ترین آن این افعال
است استن – بودن – شدن – کردیدن – کشتن
ترکیب
عبدالعزیز مدرس شد
عبدالعزیز – اسم خاص مفرد – ومبتدا
مدرس – اسم عام مفرد – وخبر
(۱۰۷)
شد فعل ناقص که فاعل را برصفت (مدرسی) که غیر
معنی مصدریست ثابت گردانیده
فعل ناقص (شد) با اسم و خبر خود پیوسته جمله اسمیه گردید.
اتحاد جمله ها
جمله تام گاهی خود بخود دارای معنی تمام باشد چون
علم از بهر دین پروردن است -
و گاهی با جمله دیگر پیوندد - چون (پرهیز از نادانی)
که خود را دانا شمرد -
و چون در وسط عبارت جمله دیگر واقع شود
آنرا جمله معترضه نامند - چون درین عبارت اگر
خواهی که بدلت جراحتی نرسد - (که بهیچ
مرهم به نشود) بانادان مجادله مکن -
خبریه و انشائیه
جمله خبریه که مقصد در خبر رسانیدن است -
آنرا گویند که احتمال صدق و کذب داشته باشد چون
( ۱۰۸ )
محمد یوسف بمدرسه آمد -- وعبدالصمد انشا نوشت ـ
وجملهٔ انشائیه که مدعا از حکم کردن کاری یا خواهش
چیزی باشد آنست که احتمال صدق و کذب
نداشته باشد ـ و آن در چند مقام استعمال شود ـ
(۱) امر -- علم بیاموز
(۲) نهی -- بامردم فتنه انگیز منشین ـ
(۳) استفهام ـ ازدانش چه بهتر ـ
(٤) تمنا ـ کاش جوانی می آمد ـ
(٥) انبساط و تعجب ـ هنر عجب دولت است ـ
ترکیب خبریه
بی آزار از گزند مردمان بیاساید
بی آزار -- صفت مرکب و فاعل بیاساید ـ
از ـ حرف اضافه که گزند را بابیاساید نسبت میدهد ـ
گزند - اسم معنی و مفعول از برای بیاساید -
مردمان ـ اسم جمع و مضاف الیه گزند ـ
بیاساید ـ مفرد غایب فعل مضارع و مسند ـ
فعل بافاعل و مفعول خود جمله فعلیه خبریه شد ـ
(۱۰۹)
ترکیب انشائیه
پند حکیمانرا کار بندید
پند - اسم عام مفرد - و مفعول --
حکیمان - اسم عام جمع ومضاف الیه پند -
را - علامت مفعول -
کار بندید - فعل متعدی جمع مخاطب - ومسند
ید - ضمیر متصل فاعلی ومسند الیه -
فعل بافاعل ومتعلقات خود جمله فعلیه انشائیه کردید
جمله معلله
بیان حرف علت در ذیل بحث صرف کرده شد جمله
ماقبل حرف علت را معلول ومابعدش را علت گویند
تمرین ٤٩
جمله خبریه وانشائیه را امتیاز کنید -
هر که بابدان نشیند نیکوئی نبیند - مردمانرا عیب نهانی
پیدا مکن که مرایشانرا رسواکنی وخودرا بی اعتماد - هر که
بابزرگان - تیز دخون خود میریز درازی که نهان خواهی باهیچکس در
میان منه - کارها بصبر برآیدومستعجل بسر درآید - ۱
( ۱۱۰ )
ترکیب
هنر بیاموز تاخوار نکردی
هنر - اسم عام مفرد - ومفعول -
بیاموز - فعل متعدی مفرد امر حاضر -
وضمیر (تو) فاعل دران مقدر - فعل بافاعل و مفعول
خود جمله فعلیه معلله کردید .
تا - حرف علت -
خوار - اسم عام مفرد - وخبر مقدم فعل ناقصه -
نکردی - مفرد حاضر فعل ناقص ( ی ) بجای اسم
مبتدای مو خر -
مبتدا باخبر خود پیوسته علت کردید - وعلت بامعلول
خود جمله معلله شد -
مستثنی ومستثنی منه
مستثنی اسمیست که بعداز حرف استثنا مذکور
کردد - وازروی نفی واثبات مخالف اسم ماقبل
خود که عبارت از مستثنی منه است باشد -
( ۱۱۱ )
ترکیب
شاگردان جماعت ششم حاضر اند الا
حبيب الرحمن
شاگردان – اسم عام جمع ومبتدا ومستثنى منه
جماعة – اسم عام مفرد – ومضاف اليه
ششم – اعداد وصفی و مضاف اليه جماعت
حاضر – اسم وخبر –
اند – جمع غایب از حرف رابطه –
الا – حرف استثنا –
حبيب الرحمن – اسم خاص مستثنی
مبتدا با خبر خود جمله اسمیه استثنا ئیه كرديده –
منادی
منادی اسمی را گویند که بواسطه حرف ندا طلب کرده
شود – وحرف ندا چار است ای – يا – ايا – الف
در آخر اسماء –
( ۱۱۲ )
حروف ندا کاهی ملفوظ میباشد چون خدایا و کاهی مقدر چون درین بیت
سعدی تو نیز زین قفس تنکنای دهر
روزی قفس شکسته و مرغش پریده گیر
و کاهی منادی نیز محذوف میباشد -
ای در بقای عمر تو خیر جهانیان
باقی مباد هر که نخواهد بقای تو
ترکیب
کریما ببخشای بر حال ما
کریم - اسم منادی و مفعول فعل میخواهم که محذوف است .
الف - حرف ندا -
تمرین ۵۰
جملات ذیل را ترکیب کنید و اقسام انرا معلوم کنید -
دروغ مکو چه دوغ مرد را بی اعتبار کند -
هر چه نپاید دلبستگی را نشاید -
از بد کوئی مردم بپرهیز -
دروغ مکوی که اگر وقتی هم راست کوئی باور ندارند
( ۱۱۳ )
ندا بامنادی یکجا شده جمله فعلیه ندائیه شد
بخشای فعل متعدی مفرد امر حاضر - وضمیر (تو) مقدر
دران فاعل .
بر - حرف اضافه - که حال را بفعل نسبت میدهد
حال - اسم ومضاف -
ما - ضمير جمع متكلم - ومضاف اليه -
فعل بافاعل ومفعول خود جواب ندا کردیده
وجمله ندا با جواب خود جمله فعلیه ندائیه کردید
جمله قسمیه
مشتملبر سه چیز میباشد اول کلمۀ قسمیه دوم مقسم
به یعنی آن چیز که بآن قسم میخورند - سوم جواب
قسم - درین جمله اکثرها فعل مقدر میباشد - چون
بسر شما که قسم میخورم محذوف است
ترکیب
بخدا که درس میخوانم
(ب) حرف قسم وقایم مقام فعل قسم میخورم
( ١١٤ )
خدا ـ مفعول ومقسم به ـ
فعل بافاعل و مفعول خود جمله قسمیه شد ـ
که جوابیه ـ
درس ـ اسم عام مفعول
میخوانم ـ فعل متعدی مفرد متکلم ( م ) ضمیر متصل
فاعل قسم ومقسم به باجمله جوابیه خود پیوسته جمله
قسمیه کردید
جمله شرطیه
مشتملبر دو جمله میباشد اول را شرط وثانی را
جزاء کویند ـ کاهی در نظم جزاء بر شرط مقدم نیز
می آید ـ وحرف شرط کاهی محذوف میباشد و کاهی ملفوظ
ترکیب
اكرعزت خواهی در علم بکوش
(١١٥)
اگر حرف شرط
عزت - اسم ومفعول
خواهی - فعل متعدی مفرد حاضر مضارع
تمرین ٥١
ابیات ذیل را حفظ کنید و مقصد آنرا تحریر دارید
رفت کسری زشهر جانب دشت
باسوار ان بهر طرف میگشت
گلشنی دید تازه و خندان
سبز وخرم چو روضه رضوان
پرز نارنج وانار باغی خوش
زیر هر برگ او چراغی خوش
گفت آب از کدام جویستش
که بدین گونه رنگ وبویستش
باغبانش زدور ناظر بود
داد پاسخ که نيك حاضر بود
گفت عدل تو داد آب اورا
زان نه بیند کسی خراب اورا
گريك حبه ظلم ورزی تو
بحقیقت جوی نیرزی تو
چه جنایت بتر زخون خوردن
وانکه از حلق هم زبون خوردن
( ١١٦ )
( ی ) ضمیر متصل فاعل — فعل بافاعل و مفعول خود جمله
شرطیه کردید
در — حرف اضافه
که علم را بکوشیدن نسبت میدهد
علم — اسم عام و مفعول —
بکوش - فعل متعدی مفرد امر حاضر و ضمیر (تو)
فاعل در ان مقدر —
تمرین ٥٢
فقرات ذیل را ترکیب کنید —
افغانستان مملکت عزیز ماست -
هوای کابل خوب است
علم بیاموز که خوار نگردی —
از صحبت نااهل پرهیز کن که زهر قاتل است -
تو خوب میخوانی یا اسلم —
فقیر محمد بسیار کتاب دارد —
مکتب خانه دوم من است —
معلم پدر روحانی است —
فیض محمد در راه سبق خوانده میرود —
(۱۱۷)
فعل با فاعل ومفعول خود جزاء شرط کردید -
و شرط باجزاء خود پیوسته جمله فعلیه شرطیه شد
آگاهی - سه جمله بدون سه جمله دیگر تمام نمیشود جمله
ندائیه را جواب ندا - وجمله قسمیه را - جواب قسم
وجمله شرطیه را جزاء شرط لازم است
چنانچه مثال وترکیب هر سه جمله گذارش یافت
(فصل سوم توابعان)
توابع آنرا میگویند که بذات خود فاعل ومفعول -
یا مبتدا و خبر شده نمیتوانند - وهمیشه تابع کلمه ماقبل
خود میباشند که آنرا متبوع گویند - وآن بر چهار قسم
است صفت - عطف - تأکید - بدل -
صفت وموصوف
صفت همیشه در حکم تابع موصوف میباشد چون
مرد دانا - که درین ترکیب مرد موصوف
( ۱۱۸ )
ومتبوع ودانا صفت و تابع آن میباشد
معطوف ومعطوف عليه
معطوف اسمی است که آنرا با اسمیکه ماقبل آنست و آنرا
معطوف علیه گویند بواسطه یکی از حروف عطف
ربط دهند و در حکم با معطوف علیه متحد باشد ـ
ایراد حروف عاطفه در ذیل بحث حرف کرده شد
اکثرها در جملات عطفیه حرف ( و ) استعمال میشود
و بیشتر چون عطف مفرد بر مفرد باشد ـ ساکن
یعنی متصل با حرف آخر خوانده شود چون
عمر و بکر و زید و خالد آمدند ـ و هرگاه معطوف متعدد باشد
برسر هر يك از انها حرف عطف باید آورد مثالش
از مصرع فوق ظاهر است وحرف عطف اکثر ها
در نظم مقدر نیز میباشد
ترکیب
علم و هنر بیاموزید
علم ـ اسم عام ومعطوف عليه ـ
( ۱۱۹ )
و – حرف عطف –
هنر – اسم ومعطوف – معطوف بامعطوف عليه مفعول
بیاموزید – فعل متعدی جمع حاضر ( يد ) ضمير
متصله فاعلى فعل بافاعل و مفعول خود جمله فعليه معطوفه
کردید –
تمرین ٥٣
مدعای ابیات را به نثر بنویسید –
یکی را پسر گم شد از را حله
شبانکه بکردید در قافله
بهر خیمه پرسید و هر سو شتافت
بتاریکی آنروشنائی نیافت
چو آمد بر مردم کاروان
شنیدم که میگفت با ساربان
ندانی که چون راه بردم بدوست
هر انکس به پیش آمدم گفتم اوست
از ان اهل دل در پی هر کس اند
که باشد که روزی بمنزل رسند
( ۱۲۰ )
تاکید وموکد
تاکید اسمیست که بجهت ثابت ومحکم گردانیدن
اسم ماقبل متبوع خود که آنرا موکد میگویند مذکور
میگردد — وغرض ازان رفع اشتباه مستمع میباشد —
ترکیب
عبدالستار خودش آمد
عبد الستار — اسم خاص وموکد
خودش — ضمیر شخصی وتاکید —
آمد — فعل لازم مفرد غایب ماضی —
آگاهی — باید دانست که نوعی از تاکید لفظی است
که در زبان فارسی بیشتر استعمال دارد — چون بنویس
بنویس تاشوی خوش نویس
( بدل ومبدل منه ، )
بدل اسمیست که بجهت توضیح مقصود بعد از اسمی
می آید که آنرا مبدل منه گویند — واین در جائی
( ۱۲۱ )
مستعمل میشود که چون مبدل منه مشهور نباشد
— يا مسمی باسمش زیاده بود -- بدل را جهة واضح
کردانیدن آن ذکر کنند
تركيب
حبیب الرحمن برادر عزیز الرحمن درس میخواند
حبيب الرحمن ـ اسم خاص و مبدل منه ،
برادر — بدل و مضاف —
عزیز الرحمن - مضاف اليه —
درس — اسم عام ومفعول —
میخواند — فعل متعدی مفرد غایب — وضمير
فاعل دران مستتر فعل با فاعل و مفعول خود جمله فعليه
كرديد -
تمت بالخير
[ornament]
This book belong
میر عبدالعزیز
۱۲۹۹
to mir Abdul aziz
میر عبدالباقی
۱۳۲۰
A Baqi A. Baqi
این کتاب از میر عبدالعزیز میباشد
فقط این [ILL] بکدام [ILL] دیگر [ILL]