# Vaṭan va maʻānī mutanaviʻah va muḥākamāt-i ḥukmīyah-ʼi ān as̲ar-i Maḥmūd Ṭarzī وطن و معانى متنوعه و محاکمات حکميۀ آن # adl0270 # Kābul, Maṭbaʻah-ʼi Ḥurūfī, 1335 [1917] کابل :مطبعۀ حروفى،, . ١٣٣٥. # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- سراج الاخبار افغانيه شماره ٢٤ سال ٦ وطن و وظایف متنوعه و متخالفه سکنه آن (۸) محمود طرزی در مطبعة حروفی دارالسلطنه کابل طبع گردید سنه ١٣٣٥ --- page 2 --- [BLANK PAGE] --- page 3 --- [BLANK PAGE] --- page 4 --- [BLANK PAGE] --- page 5 --- [BLANK PAGE] --- page 6 --- [BLANK PAGE] --- page 7 --- [BLANK PAGE] --- page 8 --- [BLANK PAGE] --- page 9 --- [BLANK PAGE] --- page 10 --- [BLANK PAGE] --- page 11 --- [BLANK PAGE] --- page 12 --- ( ۱ ) وطن هدیه سال ٦ سراج الاخبار افغانیه شرایط خریداری سراج الاخبار افغانیه ( ۱ ) ـ در دار السلطنه و نواحی شش کروهی آن : قیمت یکساله که ٢٤ شماره شود ( ۸ ) هشت روپیه کابلی : قیمت ششماهه آن ( ٥ ) پنجروپیه کابلی . ( ۲ ) ـ در ولایات داخله افغانستان : قیمت يك ساله ( ١٤ ) چارده روپیه کابلی : قیمت ششماهه ( ۸ ) هشت روپیه کابلی میباشد . ( ۳ ) ـ وجه قیمت سالیانه یا ششماهه خواه در دار السلطنه و خواه در ولایات تماماً پیشکی گرفته میشود . ( ٤ ) ـ ذوات گرامی که بخواهش خود شان در دار السلطنه یا ولایات آرزوی اشتراك بخریداری اخبار داشته --- page 13 --- ( ب ) باشند، بسببی که بجز خزانهٔ دولتی بدیگر رنك ارسال و مرسول پیسهٔ نقدی برای اداره مشکلات پیدا می کند ، ازانرو وجه یکساله یا ششماهه قیمت اخبار را بخزانهٔ بیت المال دولت برده از بابت قیمت يك ساله یا ششماههٔ اخبار گفته تسلیم می کند ، و يك قطعه رسید خزانه را گرفته بهمراه يك مكتوب از طرف خود بنام مدیر و سر محرر سراج الاخبار افغانیه ( محمود طرزی ) روانه میکند ، و سر از همان وقت اخبار بنامش جاری میشود . ( ٥ ) ـ مشترکین کرام ( نام و نشان و جای و منصب ) خود شان را واضح و خوانا بنویسند ، تا در سر نامه نویسی اخبار شان غلطی پیش نشود . تاریخ محاربهٔ روس و ژاپان ١٩٠٤ - ١٩٠٥ مرکب از پنج جلد = سه جلد آن فارغ الطبع دو جلد دیگر آن در زیر طبعیت [ به صحیفهٔ ( ج ) مراجعت کنید ] --- page 14 --- هدیه سراج الاخبار افغانیه سال ٦ شماره ٢٤ وطن و معانی متنوعه ، و محاکمات حکمیه آن (اثر) محمود طرزی در مطبعه حروفی دارالسلطنه کابل طبع کردید سنه ١٣٣٥ --- page 15 --- ( ۲ ) بسم الله الرحمن الرحیم ( یکدو کلمه عرض ) در تمهید بعد ادای ماوجب علینا : عصر عصر ترقی ، زمان زمان تجدد ونوی است . اینعصر نو ، از تاریخ بکار آوردن قوت بخار ، و ایجاد قوۀ الکتريك آغاز کرده است . این دوقوه وتفرعات ان اولاد اینعصر و زمان را بسرعت و تیز رفتاری حیرت بخش عقلها بشهراه ترقی به پیش رانده است . درینعصر چه کار های نو ، چه صنایع چه اخترا عات نو . چه آدمها چه اخلاقها ، چه اطوار های نو ، چه سخنان چه کلمات نو بظهور آمده و در آمد نست ! --- page 16 --- ( ۳ ) ازجمله الفاظ و کلمات نو یکی کلمۀ مقدسه ( وطن ) است که قدسیت آن ، و زبان زدشدن آن در میان قومها و ملتها نیز از محصولات همین عصر نو میباشد ! اگرچه این حکم غلط محض است که ما بگوئیم لغت لفظ ( وطن ) نووضع شده است ، و در اعصار سابق هیچ نبوده و هیچ شنیده نشده است . خیر ، بلکه قدیمترین کتابهای لغت را که ببینید ، این کلمه را به همین معنای موضوع آن دران می یابید . اما مقصد ما از نو بودن آن جهت فایده برداشتن ازان است که این مسئله فایده برداشتن ازان را نو میگوئیم. خلاصة الخلاصه ترین فایده بر داشتن این است که : « حب وطن و نام آوری آنرا در سینه های افراد همان وطن کاشتن ، و به اینصورت فایده نگهبانی و محافظه آنرا از تجاوز و تطاول اعدا حاصل کردن ، و شرف و شان آنرا اعلا وبالا نمودنست » این است که این جهت مسئله فایده برداشتن را نومیگوئیم . کتابهای دینی اخلاقی وغیره که از هفتصد --- page 17 --- (٤) هشتصد سال به اینطرف نوشته شده ، و برای استفادهٔ ما بیاد کار گذاشته شده است ؛ در آنها باین چنین طمطر اقها و قدسيتها و فايده ها وجوش و خروشها که درینعصر حاضر درهر ستون جرايد و روز نامه ها در خصوص این لفظ مبارک دیده و خوانده میشود ، هیچگاه دیده و مطالعه نشده است. فایده وثمرهٔ این دیدنها و خواندنها همین میشود که حس وطنپروری را درخونهای اولاد وطن بجریان می آرد . ونتيجهٔ آن این میبراید که در راه حفظ خاک آن ؛ و اعلای شرف وشان آن خون ریختن بسیار آسان شمرده میشود . دروطن عزيز مقدس ما افغانستان ، چنانچه همه چیز های اسباب ترقی و تمدن عصر نو ، در آوان سعد اقتران ذات شوکت سمات متبوع واولى الامر مقدس ما ـ پادشاه بادانش و دین اعلیحضرت ( سراج الملل والدين ) خلد الله ملکه سر از نو سر زدهٔ ظهور گردیده است، همچنان فن جریده نگاری نیز که یکی از لوازمات ضروری ترقی و تمدن عصر نو واز جملهٔ مايحتاج لابدی مردمان توبین اعليحض پیدا و ) دین ، بسیار فرخنده ودر آفاق دوباريك فن جری ( وطن ترنك ان بيك جوش و اهتزاز از بسی تو های متنو باشد هنوز --- page 18 --- ( ٥ ) نوین نوشنو میباشد ، در همین زمان سعد اقتران اعلیحضرت شاهانه شان در وطن عزیز ما افغانستان پیدا و عیان شده است . ( سراج الاخبار افغانیه ) نخستین جریده خادم دین ، دولت ، ملت ، وطن است که از شعشعه پاشی بسیار درخشان انوار ترقی نثار عرفان بار اینعصر فرخنده کی حصر شهریار شوکتمندار استناره نموده ، و در آفاق وطن عزیز ما طلوع سها آسایی یافته در ماه دو بار يك عرض دیداری میتواند بنماید. و چون در قاموس فن جریده نویسی این زمان نو ، این کلمۀ مبارکۀ ( وطن ) يك مقام بسیار مهمی دارد که طنین ترانه ترنك آن دماغهای جریده خوانان وطن را بی اختیار بيك جوش محبت ، و بيك خروش مجذوبیت در حرکت و اهتزاز می آورد ! و ازینست که درین شش سال از بسی ترانه های وطنیه بابسی اهنگهای مختلفه و نوا های متنوعه موسیقار اسا فغانها کشیده وا کرزنده باشد هنوز هم خواهد کشید . --- page 19 --- (٦) این کلمه تشخص یافته عصر نو، در وطن عزیز ما چون سراسر نوتر، و پوشیده تر مانده بود، و جز در بعضی نغمه سرائیها که: باز هوای چمنم ارزوست کابل جنت وطنم ارزوست یا اینکه: در غربت اگر مرگ بگیرد بدن من ایا که کند قبر و که دوزد کفن من تابوت مرا بر سر کوهی بگذارید تا باد برد بوی مرا در وطن من یا اینکه: مرغ دلم بیاد وطن گریه میکند چون بلبلی که بهر چمن گریه میکند یا اینکه: مرغ دلم ز کوی تو دور است و روز و شب فریاد میکند که خدایا وطن وطن و امثال اینها دیگر ترانه و چغانه شنیده نشده بود، و اینها و امثال اینها هم، از چنان نغمه های --- page 20 --- ( ۷ ) پر درد غریبی و مسافریست که سوز آن درد ، وطن را بیاد نغمه سر اداده است . وگرنه ازین چیزهائیکه جریده نگاران زمان نو در خصوص این کلمۀ فایده بخشای نوسروده و میسرایند ، چنان گمان میشود که کمتر چیزی شنیده ومطالعه شده باشد ! لهذا ( سراج الاخبار افغانیه ) درینبهار خواست که با این هدیۀ مختصرۀ عاجزانۀ امسالۀ خود معانی این کلمۀ قدیم الوضع جدید الفایده را بامحاكمات حکمیه بقارئین کرام خود خوب معرفی کند ، تابرهر کونه احکام آن و موازنه و محاکمۀ هر حكم آن بخوبی علم آورده نتیجۀ حب وطن را خود بخود استخراج کنند ومن الله التوفيق محمود طرزی --- page 21 --- ( ٨ ) فلسفهٔ وطن تعریف معنای لغوی وطن - وطن موروث - مسقط رأس - منشأ - وطن متخذ - وطن حقیقی - وطن مشترک - وطن سیاسی - نتیجه - منظومهٔ عشق وطن - § - تعریف معنای لغوی وطن در کتاب « شمس اللغت » که متداولترین کتابهای لغت در وطن عزیز ماست کلمهٔ ( وطن ) بهمین یک عبارە که [ جای اقامت کردن مردم ] تعریف و تفسیر شده ، و در ( غیاث اللغت ) که کتاب علمی لغات متداول وطن عزیز ماست هیچ نامی هم ازان ذکر نشده است . بکتب لغت عربی که مراجعت شود باز هم در خصوص این کلمهٔ مبارکه --- page 22 --- ( ۹ ) خلاصة الخلاصه همان تعبیر وتفسیر مختصرۀ شمس اللغت نتیجه پذیر حقیقت میگردد . دیگر کتاب مراجعت ـ یعنی کتابهای که مانند کلید باشد وچون به ان مراجعت شود قفل مشکلت را به اسانی بکشاید وان ( انسگلو ) هایغنی قاموس العلومها میباشند ان هم بزبان قومی وملتی ما بوطن عزیزما نام ونشانی ندارد . چیزیکه درین خصوص در کتب فقهیۀ شریفه وتفاسیر واحادیث منیفه مذکور ومسطور باشد انهم در خزینه ها ودفینه های سینه ها و دماغهای ارباب ان محفوظ ومستورمانده است که استفادۀ عمومی ازان کمتر شده است . پس ایا این کلمۀ که جراید دنیا ، وازان جمله جریدۀ وطنیۀ ما ستونها ستونهامدايح وثنا یا ازان بیان ودر میان می اورند قارئین کرام ما ، پیش ازین در انباب از کدام ذریعه و کدام وثیقه معلوماتی بدست اورده توانسته باشند ؟ واگر توانسته باشند هم ایا این کلمه که تنها معنی [ جای اقامت کردن مردمان ] --- page 23 --- ( ۱۰ ) را در بر بگیرد ، چه جای اینقدر شرح کشاف و مدح واوصاف را داشته باشد که محرر در ا نباب خامه فرسائی نماید ؟ و اگر این را هم در پیش نظر ملاحظه آریم که چون « ارباب مطالعه » یا « قارئین کرام » گفته شود هماندم در پیش نظر انسان هیئت معظمة همۀ ملت افغانیه جلوه گر ظهور می گردد که در میان انچنان يك هیئت معظمه وجود نابود يك محرر نسبت پشه را به فیل ، یا نسبت ذره را به افتاب هم نمی گیرد! پس چسان جرأت کستاخانه خواهد بود که بر شرح و بسط يك کلمۀ که فن لغت تنها ( جای بود و باش مردمان ) را برای ان وضع کرده باشد به تحریر و ترتيب يك رسالۀ علیحده اقدام ورزد ؟ لكن مقصد یگانه عاجزانه ما درین رساله تنها همینقدر است که آن چیزی را که ( وطن ) میگویند انواع احکام انرا و موازنه ومحاكمة حكميه انرا ازروی فلسفهٔ حکمای نو و کتابهای نو و فکر های نو عرض انظار قادر اید دار عن انی وط یعنی که (ر رب (مق محل موح تمام --- page 24 --- ( ۱۱ ) قارئین کرام داريم تا يك فایدهٔ اجمالی دران باب حاصل ايد ، وكرنه کلمۀ ( وطن ) همینقدر معنی لغوی فارسی دارد که بگوئیم « جای اقامت کردن مردم » والسلام ! ( مختار الصحاح ) نام لغت بسیار معتبر وعلمی عربی که در تاریخ ٧٦٠ هجری از طرف ( محمد بن ابی بکر الرازی ) تدوين وتألیف شده کلمهٔ مبارکۀ وطن ) را چنین شرح میدهد : [ الوطن محل الانسان واوطان الغنم مرابضها . الخ ] یعنی - وطن جای انسان ، وچون وطنهای گوسفندان گفته شود مدعا از [ مرابض ] شانست. مرابض جمع ( ربض ) است که حوالی را میگویند . مثلا میگویند ( ربض المدينه) یعنی شهر وحوالی آن که برای حیوانات (معنی آغل) را در بر می گیرد . پس اگر مدعا از (وطن) محل انسان باشد ، انوقت نوع بنی انسان در هر جائی که موجود است همانجا را ( وطن )باید گفت که به اینصورت تمام کرۀ زمین وطن انسانست . چنانچه شاعر گفته : « ملتم ملت انسان وطنم روی زمین » --- page 25 --- ( ۱۲ ) بلی ، اول باید معنی ( وطن ) را از همین نقطه نظر تلقی کرد . زیرا معنی حقیقت انسانی هم در همین است که انسان با همه بنی نوع خودماننديك ملت و يك عشيرت حتى همچون يك عائله زیست نموده به اتفاق ووفاق عمومی به اعمار و ترقی وطن عزیز خودشان یعنی کرۀ زمین سعی و کوشش ورزند . ولی هزار افسوس که از قوه بفعل امدن این گونه ملیت و وطنیت به این متوقفست که جنبه ملکیت انسان بر جنبه بهیمیتش غالب آمده انرا محوسازد . ودشمنان داخلی مانند حرص ، طمع، بغض حسد ، کین وغیره سراسر معدوم شود . ويك مساوات و آزادی تمامی برای تمام نوع بشر حاصل آمده اختلاف ادیان و مذاهب و کشمکش تو پیش گرفتی و مـن کم ، وتومگیر که من میگیرم از عالم سراسر برطرف کردد و ازطوپ تفنك شمشير خنجر ديناميت بومبه غاز زهر دار وغـيـره هـیـچ نام ونشانی نماند ! ويك عـدل وعدالت تامـه . وبك حق وحقانيت کامله عالمرا فرا گرفته هر کس بحق خود قانع کردد --- page 26 --- ( ۱۳ ) حتی دعوا های اختلاف ملیت وقومیت وجنسیت ورنك وشكل وعادات واخلاق واطوار وزبان هم در میان بشریت هیچ باقی نماند . این است که دران وقت کرۀ زمین برای انسان ها وطن وهمه انسانها مانند يك عايله دران مسکن میتوانند نمود ! و اگر این چنین شود در انوقت در تمام روی زمين يك وجب جای خراب و بی عمارت ، و هیچ انسان فقیر و بی معیشت باقی نمیماند ! صنایع وایجاد ها بدرجه ترقی می کند که کرۀ ارض با کرات همجوار خود مخابره و از همدیگر استفاده می کند ، سطح بحرها باچراغهای الكتريك منور کشته موجهاى كوه آسای آن بادواها رام و آرام میگردد ! حتی بر روی بحرها اگر خطوط راه آهن تمدید یابد ، و برای سیروسیاحت سفاین تنها زیر بحرها تخصیص شود هم احتمال دارد ! بر ابناها و نهر های بزرك و مشهور دنیا ، پلهای آهنین عظيمه ربط كرديده راههای آهن برقی خطوط ارتباط بشريت را در تمام کرۀ زمین يعنى ( وطن ) --- page 27 --- (١٤) شان باهم وصل می کند ! افزونی گرفتن نوع بنی بشر خانه را برخانه نشیمناش تنک کرده برای وسعت دادنش کوشش ورزیده میشود ! یخها و جمودیه های قطب شمالی و جنوبی را برهوا کرده مهاجرین دران اسکان شده میرود ! حتی آنهم کفایت نکرده و نسبت بحر را به بر خیلی از خیلی بیشتر دیده ، آله ها و اجزا های میسازد که آب بحر را بخشکاند ، و کلهایش راروبیده در انجا زراعت گاهها و شهرها اعمار مینماید! البته آخر کدام (دابة الارض) دیگری ظهور خواهد نمود که همه را بلعیده و روبیده نه از وطن و نه از وطن نشینانش اثری می گذارد ! ! . . . . . هیهات هیهات ! بشریت کجا ، و نایل شدن بچنین وطن کجا ! همه روزه رأی العین می بینم که بشریت هر انچه تمدن و ترقی کرده میرود ، همانقدر آلات و ادوات خود کشی شان نیز بیشتر می گردد و هر انچه در علم و کمالش می افزاید ، بهمان نسبت در محو وافنای يك ديگر کوشش شان نیز افزون میشود ! --- page 28 --- ( 15 ) لهذا از وجود یافتن چنین وطنیت وملت دندان طمع را بکلی بر کنده ، دیگر احکام معنای وطن را ملاحظه باید کرد : (مختار الصحاح) در شرح لفظ وطن - چنانچه در فوق گذشت ( اوطان الغنم مرابضها ) نیز فرموده . پس به این حیثیت گویا وطن انسان همان شهر و حوالی آن باشد که در آنجا پیدا شده باشیم و از عدم بوجود آمده و بود و باش دران داشته باشیم . مانند محل و مأوای پیدایش بره ها در آغل و گوسفند شدن شان دران ! اما این راهم باید اندیشید که اولاد انسان در جائیکه پیدا و موجود میشود مانند بره همیشه بود و باش کرده نمیتواند . چونکه از وقت پیدایش خود تا بوقتی که رجال کامل شود ممکن است که موجب بسی عوارضات و تحولات و تقلبات گردد . مثلا يك بار بينديشيم : يك آدم در رحم مادر در قفقاسیه افتاده باشد ؛ در ششماهه --- page 29 --- ( ١٦ ) حامله بودن بوالده اش ، در بغداد آمده در انجا تولد یافته باشد ، و هنوز در قونداق باشد که به استانبول آمده عالم طفولیت خود را در انجا گذشتانده باشد ؛ و باز از انجا بمصر رفته عالم صباوت و جوانی خود را در انجا بسر آورده باشد ؛ و از انجا بهند آمده امرار عالم پیری و مدفن خود را در انجا کرده باشد آیا برای انچنان يك ادم کدام جا را شما وطن قرار خواهید داد ؟ البته ، که در باب حل نمودن این معمای وطن بسیار زودی کردن ایجاب نمی کند ، و يك قدری موازنه و محاکمه کردن لازم می اید . اولا ( نطفه ) نام جوهر مایعی را که از ثمرهٔ فیض و برکت مزروعات اراضی ، و اثمار ، اشجار ، و لحم و شحم حیوانات قفقاسیه نام دیار حاصل شده است انچنان يك چیز بی اهمیتی نباید پنداشت که گویا اهمیت وطنیت را ازو زایل نماید . زیرا او از همان نطفه پیدا شده که ان نطفه از جوهر خونی که از مزروعات خاك و اب قفقاسیه بوجود امده و حاصل شده است : --- page 30 --- ( ۱۷ ) ـ( نظم )ـ « تشکیل جسم و جان بشر زاب نطفه شد » « آن اب هم زجوهر خون آب بسته شد » « خون از غذا واب وهوا حاصل امده » « از امتزاج این همه ان کامل امده » « خاك ( وطن ) بود که پدید آورد غذا » « خاك ( وطن ) بود که شدش اب وهم هوا » « خاك ( وطن ) بدایت تشکیل هر وجود » « کرد است باهزار جد وجهد وتار و پود » « خاك ( وطن ) بحکمت حی قدیم فرد » « از بدأ ، جسم وجان بشر ابتدار کرد » [ پراکنده : صحیفه ٢٥ ] پس يك ادمی که يك خاك برو اینهمه حقوق را داشته باشد انرا چسان قدسیت ( وطنیت ) نه بخشد ؟ حال انکه کار به ایندرجه هم نمیماند :ـ ششماهه بود که به بغداد امد ، اصل خدمت تصفیۀ خون را هوای بغداد برای او بعمل آورد ، خونی که از اب وهوا --- page 31 --- ( ۱۸ ) وغدای بغداد برای والده اش حاصل شده بود به ان پرورش یافت ، و اول بار هوای نسیمی بغداد را در نخستین سقوط رأس خود ـ یعنی ولادت خود در بغداد تنفس کرده است، و اول بار چشمش چون باز شده بخاك بغداد بر زده ؛ اول صدای که شنیده : صدای مردم بغداد بوده : ـ ( نظم ) ـ « اول نفس که باعث مدحیات بود » « از آن هو است کان وطنت را محاط بود » « حس بصر که نعمت عظمیای خالقست اول بخاك پاك وطن در تعلق است » « سمعست قوتی که سمیع علیم حی » « احسان نموده است به انسان نيك پی » « اول صدا بگوش زحب وطن رسید » « صوتیکه بشنود همه ز اهل وطن شنید » « اول مشام هم زوطن بوی عشق یافت » « ذوق از وطن بدایت لذات رزق یافت » [ پرا کنده ] --- page 32 --- ( 19 ) حالا چون این فیوضات وبرکات بغداد را ان ادم در زیر نظر ملاحظه درارد ؛ لابد در حق بغداد يك حس حب وطنی و حق مسقط راسی را تسلیم می کند. حال انکه حب وطن و رابطه قلب با وطن ؛ يك حسی است که ان حس برای انسان انوقت پیدا میشود که عقل واذعان انسان تايك درجه قوت و نشو و نما حاصل کند ، و چون این قوت ابتدایی در عالم طفولیت استانبول حاصل شده لابد ارتباط آن ادم را با استانبول نیز بدرجه قفقاس وبغداد اهمیت میبخشد . این هم از ضرب المثلهای مشهور است که: « انسان در جائی زیست میتواند که سیر شود ؛ نه در جایی که زائیده شده باشد » : لهذاران ادم که عالم صباوت و جوانی خود را در مصر کذشتانده و بعد ازان نصف ایام عمر خود را درهند بسر آورده تا به مادام حیات خود در انجاها زیست کرده باشد ، واخر الامر خاکش هم در هندستان شده باشد هیچ شبهه نیست که مصر وهندستان نیز برای او بدرجه قفقاس و بغداد و استانبول --- page 33 --- ( ٢٠ ) حیثیت و اهمیت وطنی را داشته خواهد بود ! محاکمات حکمیه که تابه اینجا شنیدید انرا در نظر اهمیت خود تان خوب حفظ کرده حالا به جهت دیگر این مسئله يك عطف نظر بکنیم : ایا چیزیكه ما انرا ( وطن ) میگوئیم خانه معیشتگاه يك ملت شمرده نمیشود؟ حال انكه( ملیت ) چون بحقیقت ترجمه شود ، معنی يك عايله ويك خانواده ويك دودمانرا در برمی گیرد . شایان حیرت این است که بعضی وطنهایی میبینیم كه يك چند ملیت را يك چادر خود . جمع اورده است . مانند ممالك عثمانيه ، وممالك روسیه ، و امريكه و امثال ان . ایا يك وطنی که خانه ، يك ملت میباشد ، برای هر کدام از ان ملتها جدا جدا وطن شمرده خواهد شد ؟ اينهم يك معما ! اما مشکلتر از انهم اینكه : وطن شما افغانستان؛ ملیت شما افغان . حال انكه اگر برممالك ایران يا ممالك عثمانى يك تجاوز ويايك فلاکتی وارد آید ، اگر چه چیزی کرده نتوانید ـ ولیکن بدرجه متأثر --- page 34 --- ( ۲۱ ) میشوید که کویابر وطن خود شماوارد امده باشد . على الخصوص اکوان تجاوز وفلاکت بر مقامات مقد سه مانند ، مکه ، مدینه ، بغداد وامثال ان وارد اید بدرجه بجوش وخروش می ائید که حسیات فدا کردن جان هم دماغ شما را فرا میگیرد وچون بحقیقت بنگرید ، نه انجاها وطن شما و نه ، ان ملت ملت شما میباشد ! ایا این از چیست ؟ این را هم کذاشته ازین بشنوید: مثلا يك آدم افغان در استانبول تولد می یابد ، و در انجا گذران ومعیشت خودرا مهیا کرده در انجا امرار اوقات حیات می کند . ولیکن باز هم انرا ( افغان ) میگویند ، ترک نمی گویند . حال انکه مایه خلقت انرا ثمره بر گزیده فیض و بر کت زمین استانبول تشکیل داده ، واول بار مسقط ر أسش استانبول شده ، واول بار چشم خودرا بخاك استانبول باز کرده ؛ واول تنفس بهوای استانبول نموده ؛ وزندگی وموت خود را در همانجا حصر کرده ؛ ولی باز هم چرا ان --- page 35 --- ( ۲۲ ) مملکت را وطن او می گویند ، و افغانستانی را که ندیده و نه شناخته وطن او می گویند . و به افغانیت نسبتش میدهند ؟ حالا چون اینهمه احکام این لفظ سه حرفی (وطن) در زیر نظر ملاحظه آورده شود ، معلوم می گردد که معنی این کلمه مقدسه مبارکه تنها بهمین يك تعبير « جای اقامت کردن مردم » و یا ( مرابض غنم ) تمام نمیشود . بلکه انواع و اقسام آنرا در زیر نظر مطالعه گرفته بعد ازان در انخصوص يك نتیجه باید داد . -§- . ( وطن موروث ) . وطن موروث آن جائیست که از پدرها و نیکه ها به انسان میراث مانده باشد . مثلا برای آن شخصی که در قفقاسیه در شکم مادر افتاده باشد ، ملك قفقاس وطن موروثی او شمرده میشود . زیرا پدر و مادرش ققاسیایی بود و اصل مایه خلقتش - یعنی نطفه اش از محصولات اراضی قفقاس بحصول آمده است . كذالك --- page 36 --- ( ۲۳ ) برای ادم افغانی که در استانبول تولد یافته و در انجا معيشت وزندکانی خودرا بسر اورده ، افغانستان وطن موروث. او شمرده میشود . زیرا پدرو مادرو نکه اش افغان بوده است ! اما موازنه که در ينباب یعنى در خصوص ( وطن موروث ) ميشود اول برین موقوفست كه اين يك بخوبی دانسته شود که وطن موروث انوقت کفته ميشود که ولادت انسان دران نشده باشد . وعلى الخصوص دران وطن موروثی یا اصلی خود کلان نشده باشد . اما ا کر اینچنین نباشد ، در انوقت مسئله بدیگر نوع های وطن تعلق كرفته این موازنه واین حکم صحیح نمیشود . پس ا کر بنظر تدقیق حکیمانه غور کرده شود قدسیت وطن اصلی و یا وطن موروث را خيلي نازك ودقیق می یا بیم و چسان چنين نباشد ! يك آدم وقتيكه تصور کند که این خونی که در میان رکهای من در جولانست آیا از کدام خون خواهد بود ؟ وچون --- page 37 --- ( ٢٤ ) یکبار بداند که این خون از خون آن آبا و اجداد است که از قفقاس یا افغان بعمل امده است ، در انوقت قیمت و قدسیت ( وطن موروث ) ظاهر و پدیدار میگردد . عنون خاندانی ، نام وطنی ترا ( وطن موروث ) تو در هر جایی که تولد یابی برایت باقی می گذارد . ان نام و عنوان را همان يك مشت خاکی که آبا و اجداد ترا بسر رسانیده بتو بصورت ميراث بخشش و احسان نموده است . آیا كدام آدمی تصور خواهد شد که مانند سماروق خود بخود روئیده و هیچ اصل و تخمش پدیدار نبوده باشد ؟ این است که آن تخم و آن اصل راخاك وطن موروث تو پرورش داده و بسر رسانیده است . حتی انسان تنها بشناختن پدر خود هم اكتفا نميكند . بلکه میخواهد که نیکۀ خود را ونیکه کلان خود را حتی چند پشت خود را تا به زائی و نسل خود را هم بشناسد . این است که این آرزوی شدیدۀ انسانها ، آدم را کشان کشان تابه وطن موروث کشیده میبرد ! --- page 38 --- ( ٢٥ ) ولی این را هم باید دانست ، که بموجب معنای حقیقی ( وطن موروث ) که پیش ازین مذکور گردید – یعنی که ولادت انسان دران نشده ، ودران کلان وبسر نرسیده باشد -- به این حیثیت قدسیت ( وطن موروث ) محدود مانده به آندرجـه يك قوت ورابطۀ پیدا نمیتواند که انسان را به بلای ( عشق وطن ) نام سودای غير قابل انفكاك مبتلا گرداند . اگر بسیار بشود همینقدر است که برای انسان در خصوص وطن موروث دايمايك حس تعظيم وا حترام وتقدیس واکرام حاصل شده میبــاشد ، وهمیشه انسانرا در حق آن خاک يك اندیشۀ تجسسانه ومراقب وحسیات محبت پرورانه واشتياق پیدا میشود.ولی به ایندرجه عشق که خون ریختن خودرا در راه آن آسان بداند پیدانمیشود . مکر که دیگر احکام لفظ ( وطن ) نیز دران داخل شده باشد . آنوقت حکم دیگرگونه میشود ! --- page 39 --- ( ٢٦ ) -§- مسقط راس چیزیکه معنای لفظ ( وطن ) را به اصل موضوع ( اوطان الغنمی ) آن شرح و ادا میکند همانا همین مسقط رأس است ! واه ! چه مقدس است آن اوتاقی که بمجردیکه از كتم عدم بعرصة وجود در ان خانه سر بزمین فرو آمده ام بيك بکای پرواویلایی که گویا از حسرت و افسوس برین فرو آمدن خود براورده ام ، درو دیوار آن اوتاق را بسر ورداشته ام ؛ وچون من برین زینت ها وسرور ها وشادمانیهای دنیا که بجز يك بازیچه اطفال دیگر چیزی نیست اول باريك تبسم حيرتی کرده باشم ، همه در و دیوار آنخانه واوتاق نشينانش بخنده ها ورقصها در آمده اند ! لهذا تقديس كردن و محبت این چنین ، افق مبارکی را --- page 40 --- ( ۲۷ ) که اول بار فیض حیات را بمن رسانیده است از واجبات ذمت حمیت میشمارم . اما قوت این قدسیت ( مسقط رأس ) نیز به درجهٔ قوت قدسیت ( وطن موروث ) يك چيزيست . یعنی اگر دیگر احکام معانی وطن دران داخل نباشد تنها خود مسقط رأس بجز يك احترام محبّتانه ويك تقدیس تکریم پرورانه دیگر چیزی مزیتی را در بر ندارد. زیرا در انوقت یعنی از آمدنم به دنیا تابه ایام سن ادراك طفولیتم ، من گویا هیج موجود نبوده ام . در اول چشمانم برای دیدن یکچیزی توجه نمیکرد . بلکه بدون اختیار من خود بخود به آنچیز متوجه میکردید . گوشهای من نیز هر چیزی را بدون اختیار من میشنید . بدرجهٔ بی‌قوت ، وضعیف بودم که اگر از گرسنگی میمردم چارهٔ سلامت جان خود را نمی یافتم . مگر يك گريه که خود بخود از حالت گرسنگی از من بر میخاست و این حال گرسنگی مرا --- page 41 --- (۲۸) بوالده ام میفهمانید . دماغم انقدر ضعیف بود که اگر یکچیزی را حس میکردم بعد از پنج دقیقه آنرا فراموش مینمودم . والحاصل تا بوقتیکه چهار پنج ساله شدم بمن گفتند که : – « تو از چهار پنجسال است که در دنیا میباشی » . حالا نکه من هر انقدر که فکر کردم واندیشیدم بغیر از حوادث يك يايك ونيم سال پیشتردگر چیزی را بیاد اورده نتوانستم . پس معلوم شد که من به مسقط رأس خود ، بدون مالك بودن بر خود آمده ام . در ميان تنها يك نامی از من بوده و خود من نبوده ام . پس چون به انحال خود نظر کنم در مابین قدسیت مسقط رأس خود ، وقدسیت وطن موروث خود چندان فرقی نمیبینم . مگر اینقدر که در وطن موروث خود هیچ موجود نبوده ام ، و در وطن مسقط رأس خود یکقدری موجود هم بوده ام . –§– ( منشاء ) یعنی در وطنی که انسان در انجا تولد نیافته باشد --- page 42 --- ( ۲۹ ) و بمیراث هم نام آنرا مالک نشده باشد ، و در عالم طفو لیت در انجا امده کلان شده باشد ، و هر چیزی را در انجا دیده و شنیده و اموخته باشد . وزندگانی و معیشت خود را تا یکوقتی در انجا تدارک کرده باشد ، که انرا منشاء - یعنی جای ظهور و نشأت - میگویند . وطنی که انسان ارزو و سودای انرا در دل میپر وراند همین وطن منشاء اوست . منشاء انجائیست که انسان در دیگر مسقط رأس زائیده شده ، و در انجا بعد از ان امده باشد. و چون هر قدر فکر کند و بیندیشد موجود بودن خود را بغیر از همانجا در دیگر جا بخاطر آورده نتواند . چشمش اول در انجا باز شده ، تمام دنیا را عبارت از همانجا پنداشته ، در چمنزار ها ، و گلزار های همانجا چیده و لمیده ، از چشمه سارهای انجا اب نوشیده ، از بره های شیر مست آن سرزمینها گوشت برداشته و پرورش یافته ، از میوه های شیرین و بستانهای رنگین همانسر زمین شیرین کام ، و مستفید المرام کشته، با همزولهای ذکور و اناث همان مملکت در کلکشتها --- page 43 --- ( ۳۰ ) و مکتبها کردش و تحصیل کرده ؛ بزبان و عادات و اخلاق انجا تکلم و تعود و تخلق نموده ، بزی و قیافت همانجا داخل شده ، خود را و پدر و مادر خود را در همانجا دیده و شناخته ، اگر خانه اگر کوچه ، اگر بازار ، اگر مکتب، اگر باغ و دگر هر چیزی که متعلق بشهر بودن است دیده باشد در همانجا و از همانجا را دیده و در همانها بود و باش و رفت و امد کرده است . زمان صباوت الذترین عالم حیات است ! زیرا زمان طفولیت که يك قدمه پیشتر از انست چنان يك حیات بیخبری و بیهوشیست که خود انسان را از ان هیچ خبری نیست . اما زمان صباوت همان زمانیست که خون انسان نو در جولان حرار تناکی در رگها می اید ؛ و از امور دنیا بجز شوق و ذوق بازیگاها و بازیچه هادیگر هیچ چیزی نمی اندیشد ؛ از غم و کدر دنیا بجز غم و اندوه اخند و مکتب دیگر هیچ چیزی ندارد ! حتى تدارك امور معیشت و زندگانی دنیا داری او نیز بر و وظیفه شده ، و از همه تکالیف ازاد بوده است !... --- page 44 --- ( ۳۱ ) آه ! چه مقدس مقامیست ان مقام که انسان انچنان يك زمان بیغمی و تازه كی خود را در ان ديده باشد ، و با مرد و زن ، و كوی و برزن ان شناسائی اشنائی پيدا كرده باشد ، هر دختر و پسر انجا را مانند خود خود را مانند ان ديده و با هم دويده و نشسته و برخاسته باشد ! ايا ممكن است که خود را با انها و انها را با خود اولاد مادر يك وطن نداند و نیندیشد ؟ حالانکه اگر انخاك بزبان آيد و قوه تکلم را داشته باشد او نیز به ان ادم میفهماند که «ترا به نظر اولاد خود میبینم». زیرا انخاك مبارك است که ترا مانند يك والده در اغوش تربیه خود پرورانیده؛ و تربیه کرده ؛ و چون شما نیز این جهتها را ملاحظه و موازنه نمائید هیچ شبهه نیست که به انخاك مبارك بنظر والده نظر خواهید کرد . چونکه شما نیز بخوبی میدانید که در اغوش شفقت همان خاك مبارك دنيا را ديده ايد و خود را شناخته اید . لہذا از تصویر و تحریریکه تا به اینجا در باب ( منشاء ) بیان گردید درجه قدسیت و سبب محبت ان البته تايك درجه فهمیده شده باشد . --- page 45 --- ( ۳۲ ) حالا باید که يك موازنه حکمیۀ دراین باب بعمل اورده حکم باید کرد که اصل جایی که انسانرا مجنون و مفتون خود میسازد همان جائیست که انسان در آنجا توطن ـ یعنی اشیان بندی خانه داری خودرا دران کرده باشد ومدار معیشت وزند کانی خودرا در آن کرده باشد . حال انکه ( منشاء ) نام وطن ، این صفات روحانی ، واستفادۀ معنوی را در بر ندارد ؛ از انسبب اگر منشاء خودرا از دست بدهد ؛ یا از منشاء خود جدا شود كويا يك چیزی بزرك ضایع و غائب کرده نمیباشد ! بلی ! این جهت موازنه حکمیه را در هیچگاه از پیش نظر دور نباید داشت که انسان تا بوقت داخل شدن به قبر خود بمحبت و سودای ( منشأ ) خود میاند ، و در هر جا و هر حالی که باشد از تفکر وسودای آن خالی نمیگردد . حتی در خواب هم گاهی که منشاء خودرابه بیند يك لذت عجیبی حس می کند ، اما بدرجه که فدای جانرا در راه آن آسان بداند نیست ٠:٠ --- page 46 --- ( ۳۳ ) آیا مقتضای خلقت میگوئید ، طبیعت میگوئید ، جبلت میفرمائید هرچه که هست ، این يك هيچ انکار شدنی نیست که در دنیا هیچ حیوانی برای آن زائیده نشده که زنده گانی خود را تا به آخر عمر در آشیان پدر ومادر خود یعنی منشاء خود بسر بیارد . ذات اقدس خلاق کائنات جل وعلا شأنه ، نظام و انتظامیکه برای هرکار وبار دنیا وضع فرموده عقلها را حیرت میبخشد ! قانون توالد وتناسل که برای ابقا و دوام نوع حیوانی اساس مسئله را تشکیل میدهد از چنان قانون عامیست که حکم آن بر جمیع عالم عضوی - یعنی جاندار ونبات ـ شامل است . بدون امر توالد و تناسل بقا ودوام نوع جانداران و روئیدنیها ممکن نمیشود . این حکمت را ببینید که این محبت وعشق پدری ومادری و فرزندی از چیزها ئیست که عایله هارا ، وعایله ها خشتهائیست که عمارتهای قومها و قبیله هارا ، وقومها وقبیله ها عمارتها و بناهائیست که شهرها وقصبه های ملتها را بوجود آورده نظام وانتظام عالم را روز افزون نموده رفته است ! --- page 47 --- ( ٣٤ ) حضرت ذات اقدس باریتعالی جل شانه اینمسئلهٔ تشکیل یافتن عایله و خانواده‌ها را نیز به اینصورت نظام داده است که عشق و محبت نام سودای بلا انتها را اول در مابین زوج و زوجه تشئید و تقویت داده ثمره های حیات یعنی اولادها را بوجود می‌آورد . حس عشق و محبت سابق دوبالا گردیده یك كیفیت دیگری پیدا می‌کند . (فرزند) نام خلاصهٔ جوهر حیاتی كه بدنیا می‌آید در دل پدر و مادر عشق و سودای عجیبی دربارهٔ آن می‌اندازد كه همان عشق و محبت موجب زندگی و بسر رسیدن او می‌شود . و گرنه یك مخلوقی که از مگس پراندن خود عاجز حتی از بود و نبود خود هم بی‌خبر باشد چسان میتواند كه بدون مدد محبت پدر و مادر بزندگانی خود کامیاب آید ؟ حسیات محبت مادرانرا به اولاد ، قلمهای شاعران بسیار ماهر نیز از تصویر کردن عاجز است ! ایا این چسان حس غرام پروریست که پدران اطفال‌دار برای تدارک نان و نفقهٔ انها خودشان را در هر گونه مهالك --- page 48 --- ( ٣٥ ) بی محابا پرتاب مینماید؟ شیر ، مار، نهنك، فیل شکار می کنند؛ در جنگلها باخر سهای درنده و پلنگهای زننده پنجه داده درختهای بیست گزی را برزمین میغلطاند؟ در درون زیر های زمین در کانهای زغال سنك میدراید واز صبح تابشام كلنك ميزند ، واز خفه شدن به غاز کاربون ـ یعنی گیس فحمی ـ هيچ پروا نمی کنند ؛ در کندن کاریهای تونل های بسیار درازی که در زیر کوههای بلند برای گذرانیدن خطهای راه اهن کنده میشود ، بی انکه از غلطیدن خروارها خاكها وسنکها انديشۀ بخاطر راه دهد ؛ ببیل بکف میدراید ؛ حبس نفس کرده در زیر بحر غوطه میزند . سنگها را برای سنك بستهای کلان بندر گاهها یاپایه های پلها یا براوردن صدف مروارید و مرجان وغيره صرف سعی وقدرت ميكنند ، واز خفه شدن بفشارتنك ولقمه شدن بدهان نهنك با كی نمی آرد ؛ در پیش گلوله های آتشین پیکانی ، وسرنيزه های جان ستانی وبومبه های توپهای صدمتی سینه سپر کرده بيباك از هند و گنا دا به اوروپا میدود !.... --- page 49 --- ( ٣٦ ) اینها و عذرها چون اینها که گاهی بد اخلاقیها هم انسان را مرتکب میسازد ، جمله برای آنست که نفقه عیال وتأمین استقلال ثمره های حیات خود را بدست آرند ! این را چه بوجود می آورد ؟ آیا مگر نه محبت زوج با زوجه ، و اولادی که ثمره آن محبت است انسان بیچاره را برینها مجبور گردانیده است ؟ آری ، آری ! جناب حق که قادر مطلق است جل وعلا ، این محبت را در تمام عالم ذی جان نه تنها انسان بيك نظام بسیار غریبی تخلیق فرموده که اگر بنظر غور حکیمانه دقت شود در پیش آن نزاکت پر لذت ضبط وربط آن نظام وانتظام بجز اینکه سر بسجود حيرت برود دیگر چه تواند ! اگر هیچ نباشد ، آیا در خانه نشیمنگاه خود بکدام آشیانه گنجشکی یا غچی کدام وقتی - على الخصوص در اول بهار حصر نظر دقت کرده باشید ؟ اگر کرده باشید هیچ شبهه نیست که ملاحظه فرموده باشید که چون افتاب جهانتاب بشعاعات حیات افزای --- page 50 --- ( ۳۷ ) خود در اوایل عالم نوروزی بهار طراوت بار به بر تو نثاری آغاز می کند . چنانچه در عالم نامیه نباتات حرکات هیجان آمیز شوق و نشوه عجیبی بر میخیزد، در حیوانات ـ که از انجمله گنجشکان و غچیان باشد ـ نیز يك مستی سرشار عشق و سودا انگیز غریبی در می گیرد ! ( نظم ) يك حس عجيب عشق ولذت از بهر حیات کرد خلقت مجلوب شد است نوع حیوان از بهر همان لذایذ جان تفریق نموده بر دو فرقه يك فرقه (نر) و ، دگر چه؟ (ماده) ! وه ماده ! مواد روح با تو عشق از تو ولذت تو هر سو در طایر و وحش و ماهی و مور عشق بنهاد ولذت ونبور --- page 51 --- ( ۳۸ ) نوری وچه نور ؟ نور اسرار تخلیق نموده بهر آن کار ؟ کاریکه حیات را ثمر داد کاری که هزار نوع ایجاد زان کار بروی کار امد جان امد وعشق یار امد عشقست مدار زندگانی بی عشق کجاست کامرانی از عشق بپا ست کائناتش از عشق قوام و هم ثباتش در ( جاذبه عمومی ) بنگر کو عشق بودنه چیز دیگر زان جاذبه عالم است برپا زان عشق حیات شد هویدا در طایر وچار پا وانسان شد جوهر نور عشق سلطان --- page 52 --- ( ۳۹ ) زان سوزش و شوق ولذت و نور گردید عیان چه شورش و شور يك قطره اب گرم مایع با قوت بمبية طبایع از منبع صلب والترائب اجرا بمجاری العذائب ان اب عذوب شد گوارا بر طبع لطیف نطفه پیرا بلعش بنمود و در رحم برد بداب و رويش ( جنين ) برآورد شد طفل وقدم نهاد برخاك مادر پدرش خوش وصفا ناك [ توحید – پرا کنده ] چه ازدوا جها چه محبتها چه عشقها در مابین گنجشك نرو ماده بظهور میرسد ، چه بوسه های شیرین چه هم اغوشهای سودا آگین حاصل میشود ! کمی نمی گذرد که ان عشق وسودا وهوس وهوا --- page 53 --- ( ٤٠ ) بيك حال تلاش كوشش انما تبدل ميورزد ، هردو عاشق سودا مطلب ، اشيان طلب ميشوند ! خس‌های نازك و نرم را از هزاران نوع متاعی که دکا كين طبيعت در هر هر طرف دنيا باز و انباز داشته انتخاب نموده فراش ارا مكاهی اماده می كنند ! چندی نمی گذرد که ماده در شا خسارها و چجه‌ها پديدار نميشود ! در آشيان يك نور و سرور ديگری اشكار می گردد ! اين چه ؟ از اشيان غير از ان دو صدای طمطراق دار مادر و پدر ، يك اواز چيو ، چيو . . لطيف ديگر ظهور نمود ! ـ يعنی( چوچه ) نام مخلوق ضعيف از ( بيضه ) نام جماد بيجان بديع بدنيا پديدار امد : ( نظم ) غوری توبكن بنوع حيوان اسرار خدا ببين نمايان در بيضة سخت كلس مانند كز جان اثری نداشت ای رند --- page 54 --- ( ٤١ ) بنگر که چسان حکیم مطلق زآ ثار حیات داد رونق ان زردی مایع در ونش چوچه شد و شد سفیدی خوانش از زردی تخم و هم سفیدی مرغی شد و رفت در بلندی [ توحید - پرا کنده ] این پروازهای با هنرازمادر پدر چوچه کبکهارا ببینید! بچه حرص بچه شوق ، بچه ارزو در پی تدارک نفقه و رزق ان لحمکهای گوشت عاجز وضعیف بال افشانی سعی و غیرت دارند ! گلوی خود را نذر حلقه دام صیاد ، سینه خود را هدف تیر ساچمه بیداد وجود خودرا وقف چنگل شهباز جفا بنیاد کرده واز یکی از انها باك نیاورده رزق قابل معده انهارا، بمنقار محبت تذکار خودشان برمیدارند ، همینکه به اشیان نزدیک میشوند ، يك قیامت سرور ونشاطیست که در اشیان بر پا میشود ! ان گله کبکهای كوچك كوچك --- page 55 --- ( ٤٢ ) زردمو . وان منقار كهای لطیف حرص نمو ، وان چشمکای مهره اسای متوجه بهر سو ، وان بالکهای ریزه ککی که بجزيك حركت دادن، قوت دیگری ندارد بچه شوق، بچه هوس ؛ بچه حرص ، بچه رقابت بحركت و اهتزاز میآید ! برای ربودن لقمه را پیشتر بدرجهٔ چیو چیو ها، وبال افشانی ها ، و گردن بلند کردن ها می بینم که بیم افتادن شان از اشیان ؛ برحسياتم يك لرزه وارد می آورد ! . . . این چه انهماك است ؛ این چه محبت سوزناك است! ولكن عجيبتر ازان ؛ واغرب تراز ان هم يك قانون دیگر حکمت نظام دهنده عالم جل جلاله را تماشا كنيد که خواه در حیوان خواه در انسان ؛ این حسیات؛ تا يكو قتی دوام ورزیده بعد از ان تنها بايك حس معنوی فرزندی و پدری اکتفا میشود ، ومفارقت جگر پاره های خودشان را از خود جواز میدهد ! و این از نظام محبت پدری و فرزندیست که اگر اولاد نود ساله شود پدر مادر او را بهمان حالی میپندارند که گویا هنوز --- page 56 --- ( ٤٣ ) در آغوش شان بازی می کند . اولاد هم از همان نازها ودلالهای بچه کی خود ، و بیقیدی که دارند به همان روی دادنها و ناز کدا نه کیهای عادت گرفته کی خود پدرهارا تکلیف میدهند. حال آنکه« هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد » . وقت وزمانی میرسد که چنانچه در سابق خودش بعشق والده چوچه ها اشیان پدر را ترك كرده سر از نو آشیان بند محبت کردیدند ، دور آن میرسد که بجگر پاره های خود بکویند که : « شما هم رفته برای خود اشیانی تدارك كنيد ! » . حالا بر موازنه حکمیه خود در باب( منشأ ) رجعت نموده میگوئیم که انتهای حدود وطنی که آنرا (منشأ) میگویند ، تا بهمان وقتیست که این حکم عامی که بر تمام نوع حیوان جاریست در موقع اجرا آید . وان حیوانی که برسر چوچه های خود مانند برك بيد ميلرزيد ، وقتی که دید ، حال خود بخود امر معیشت خود را تدارك کرده میتواند لگد - پخ - پنجه زده آنرا از خود دور کند! --- page 57 --- (٤٤) پس ازين موازنه اين نتيجه را استخراج ميتوانيم که انسان با محبت منشأ خود وفات می کند ؛ و ان محبت را با خود بخاك ميبرد ؛ ولی برای محافظۀ يك وطنی که تنها صفت منشائيت را در بر داشته باشد جان نميدهد مگر که آن منشأ برای او (وطن متخذ) هم شده باشد: - § - وطن متخذ يعنی جايی که انسان انرا وطن اتخاذ کرده باشد - و برای خود آنجا را وطن گرفته باشد . ايا چنان گمان می کنيد که در جه محبت انسان بوطن متخذ از درجه محبتش به منشأ کمتر خواهد بود ؟ موزانه کنيم ببينيم که چسان است ! اولا انسانرا از حال طفوليتش بالتدريج کلان . کرده تالحال يك نوجوان رعنای توانائی بياريم . ببينيم که در حال او چه چيزها در نظر ما جلوه گر ميشود : --- page 58 --- آن طفلی که پدر و مادر در نظرش بجز يك يك ملایکهٔ مقدسه که او را نگهبانی کنند . ومهر خواهش آنها را بجا بیارند دیگر هیچگونه حسی در رب آنها قبول کرده نمیتوانست ، ودر دنیا بهیچ چیزی بجز بازیچه ها و اسبابهای ساعت تیری خودشان علاقه و محبتی نمی بست ، همینکه بسن چهارده پانزده رخ مینهد يك دیگر گونه حسیاتی در خود ملاحظه میکند . خود بخود بيك دلتنگی گرفتار میآید ، بعد ازان از بازیچه ها وساعت تیری هائیکه داشت اورامسرور میساز دو ساعتش را تیر نمیکند . پدر مادر در نظرش از حال ملك الصبا نه کی برآمده بخوبی میداند که سبب حیات وباعث وجود ومربی جسم وروح او انهاست . لهذا يك حس تعظيم و احترام ، ويك وظيفه اطاعت و خدمت در خود بمقابل انها حس میکند . بازيك حالی می اید که پسر ، خود را چنان میپندارد که سر از نو بدنیا تولد یافته است . . . . . --- page 59 --- ( ٤٦ ) تا به انوقت بچه چنان میپنداشت که در دنیا تنها برای بازی کردن، و چون از بازی فراغت یابد بر دوش و اغوش پدر مادر بر جهیده رخساره ها و مویها و جبینهای خود را ان ها بوسانیدن افرینش یافته است ! حال انکه چون به ان سن و سال برسد حکم میکند که بسیار وظیفه های دیگری هم هست که او برای ان خلق گردیده . و تنها بهمین قدرها کار تمام نمیشود ! يك وقتی بود که با دختران همزول خود چون در عالم معصومیت بازی و نشست و برخاست میکرد، انهار اهم مانند خود يك چیزی خیال کرده هیچ گاه دیگر گونه محاکمه و فلسفه در الخصوص صرف نمیکرد . رفته رفته بتشریح و تفسیر معانی لفظ ( دختر ) صرف فکر نمودن میگیرد ! هر شب بتفکر و حل نمودن این معمای لاینحل بخواب میرود تا انکه جلوۀ طبیعت يك شبی از شبها او را در عالم منام بر حل ان معما کامیاب اورده میداند که درین کلمۀ مختصر چه جهان جهان مضمر و مستتر است ! این است که سر ازین ساعت احوال پسر سراسرد کر گون میشود ! ... --- page 60 --- ( ٤٧ ) حالايك انسانرا تا به این سن وسال و فضل و کمال در منشا اش بسر رسیده فرض کنید : و در همین حال او او را برداشته بیکجای دیگر ببرید ! معلوم است که بعد از حل معمائیکه خوابش آنرا حل کرده، احوال ان انسان عاقبت نیندیشیده ، بدیگر گونه شده است! بعضاً بخوابها بی اشتهائیها برایش پیش میآید ! بعضی به اندیشه های دور و دراز و تصورات لذایذ همراز بسر میآرد ! چنان میپندارد كه يك چیزی میپالد . و نمی یابد ! چشمانش بجز همان پالیدکی خوددیگر چیزی نمیبیند طایر خیالش دایما در پی همان پالیده کی خود در هر هر طرف پرواز میکند ! ایا ان پالیده کی او چیست ؟ چه خواهد بود ! بجز اینکه يك وجودی میخواهد که وجود خود را با وجود او امتزاج داده سبب تشکل و وجود یافتن بسی وجودهای دیگر شود ! : فرد هر يك وجود مصدر صدها هزار وجود هر يك جهان هزار جهانرا دهد نشان --- page 61 --- ( ٤٨ ) رفته رفته بمقتضای : مصرع عاقبت جوینده یابنده بود بالیدنی خودرا مییابد ! یعنی اول يك عشق سوزناکی ظهور می یابد چندی ببلای ارزوی دیدار ، و انتظار وصال یار گرفتار می اید ! اینهم يك جلوه عجیب حکمت ربانیست که مقصد ازان این است که ا گر در نظر انسان دنیا منیا جهان مهان چیزی باشد بجز او نباشد ، وان محبت را چنان محبت پر قوتی میکند که همه محبتها را درهم شکسته بجای ان تنها همان يك هوس ، يك ارزو يك محبت يك سودا ، يك عشق ، يك واليکی را قایم میسازد !.... اما خواهید گفت که ایا طبیعت این مقصد را حاصل کرده میتواند؟ بلی ، بلی ! به انسو هم میگذرد : چونکه حکیم علیم ذی قدرت، و خالق کار گاه طبیعت ، واشیای کار گاه ان جل و علی ؛ چنانچه برای نظام و انتظام حکمت عالم ، و افزونی بنی نوع اداز دواج يك زن رابا مرد مصنوعاً طبیعتاً امر ضروری نموده ، تشید و تائید ان اباسلسلة --- page 62 --- ( ٤٩ ) مذهب احکام شرایع نیز بیشتر محکمتر وقوی تر ساخته که آنهم معنی بانسو گذشتن را میگیرد ! در انحال چنان يك حالی بر او میاید که براى يك شكر خنده آن رفيقه جديدۀ حیات خود بفدا كردن بسياری از محبتهای دنيا حاضر میشود ! حتى لذت وحلاوتى که ازین عشق ومحبت سوزناك پر لذت جدید خود ميگيرد به آن محبت پر قدسیت ، و مراسم تعظیم و حرمت مادر پدر سراسر شفقت هیچ مناسبت و مشابهت داده نمیتواند ! اما خواهيد گفت که این محاکمه هم مضر ، وهم خارج دایرۀ اخلاق يك محاکمه ایست که انسان بمحبت و سودای پدر مادر خود سستى وضعف روادارد ! مضر وخارج دایرۀ اخلاق بودن آن داخل بحث ما نيست . چونکه بحث ما فلسفۀ وطن است . فلسفه يك چیزیست که لب لباب هر مسئله را بر بدهيات ومرئيات تطبيق داده شرح وتفسیر میدهد . لہذا چون در عالم طبیعت این را موجود مى بينيم از انسبب داخل موازنه نمودیم ! --- page 63 --- ( ٥٠ ) آيا شما جلوۀ که درین حکمت ربانی در عالم طبیعت جسمانی ظهور یافته يك چیزی بی حکمت و بی اهمیتی میشمارید ؟ نی يكبار شما در سرّ حکمتی که در ان مضمر و مستتر است يکقدری غور و ملاحظه نموده محاکمه فرمائيد : انسان پدر خود را که از صلبش ، و مادر خودرا که از رحمش بدنیا آمده ، و ديگر خویش و اقربای خود را بخود خويش و قریب دانسته باهمان محبت صلهٔ ارحامی تابه آخر دوام کرده میرود . اما يك آدم ناشناس بيگانهٔ محض را که اکثر بقوم وقبيله هم نزديك نباشد ايا كدام رشتهٔ پرقوتی خواهد بود که اور ا با نو چنان خويش و اقربا بسازد که وجود همديگرشان بيكديگر مزج و خمیر شده از ان خمیرمایۀ ممتزج شده دیگر وجودها بوجود آید ؛ و در بزم محفل انس قرب ونزدیکی آن وجودین ؛ ابوین که اقربترین وجودین است بیگانه بماند ! ومحبت بدرجۀ افراط گیرد که ترك پدر ومادر و خویش و تعلقات حتى وطن نيز براى آن وجود ضعيفة بیگانه آسان، و ترک جان نیز در راه زوجش ارزان نماید ؟ --- page 64 --- ( ٥١ ) هیچ شبهه نیست که این رشته همان رشته عشق و محبت پرلذیست که از طرف زوج بزوجه باثیر مقنا طیسی انداخته است ! و مبنی بر همین حکمت است که عالیه ها تشکیل یافته نظام و انتظام بقای نوعی حصول پذیر گردیده است ! حالا دیدید حکمت را ! پس اگر در حکم بالغه حضرت حکیم مطلق جل و علی که لحظه بلحظه در عالم طبیعت جلوه پیرای تجدد و ظهور است . کدام حکمی بیبنیم . واسرار حکمت ان بحوصله عقل ما نه گنجد ، هماندم به اعتراض برنخیزیم . بلکه در اسرار حکمت آن کنج و کاو کرده کوشش ورزیم که خود را به آن بفهمانیم . بازهم اگر نفهمیدیم انرا بر عجز و نقصان فهم خود محول نموده ابداً بر انکار و اعتراض جرأت نورزیم . حال انکه وطن متخذ تنها بهمین احکام اشیان بندی جدید منحصر نمیماند . بلکه بعد از ان تدارک نمودن اسباب معیشت ، و ارزوی رفاه و سعادت نیز دامنگیر خیال شده از اندوخته کیهای که در عالم صباوت از زمان تحصیل خود --- page 65 --- ( ٥٢ ) بدست اورده باستفاده و منفعت برداشتن اغاز مینهند، سعی و كوشش را مشعله راه خودساخته باغچه خانه مزرعه يادكان تجارت یاخدمت برای خود تدارك مي كنند. ايا اين راهم دقت کرده باشید که انسان باغ وخانه ، ويادكان ومزرعه که خود بعرق جبين خود تدارك كند ، از خانه وباغ ودکان و کاری که از پدرش مانده باشد زیاده تر دوست داشته میباشد ! چونکه در آشیانه پدريك زوجه ، يك رفيقه حياتي نبود که او را استقبال کند ، درآشیانه پدر خودرا دیده بود که چون پدرشان از کار وبارخودمیآمد. خوداودر پیش رویش دویده بدامنش میپیچید ! حال درین آشیانه خود می بیند که چوچه گگهای خودش اورا بايك رفيقه حياتش بكجا استقبال مینماید ! احکام قدرت لا يتغير است . جریان آب دایما از بالا بپایان است ، از پایان ببالا طبيعتاً ممكن نيست مگر بصورت صنعى وغير طبیعی آنهم بشق انفس . جریان محبت ازوالدین به اولاد ــ یعنی از بالا بپایان ــ است . ! --- page 66 --- ( ٥٣ ) سودای محبت مادر پدر دل انسانرا مالامال کرده می آما ماند ، اما يك سوزش دلخراشی که بسیار شیرین ولذيذ يك سوزش باشد حاصل نمیتواند ! بعضی متعصبان که درین خصوص اعتراض کنند ، و این سخن را قبول نکنند اختیار دارند ! اما باز محقق بدانند که احکام طبيعت لا يتغير است . از آغاز خلقت همچنین نظام وضع شده است . کثرت یافتن نوعی . انتظامات مدنی برهمین قانون مبنی شده آمد است . این است معنی ( وطن متخذ که عرض شد . اما این را هم باید دانست که اکر ( وطن متخذ ) تنها بهمین صفات خود باشد و از دیگر احکام وطن چیزی در آن داخل نباشد ، بازهم آن محبت و قدسیت را سزاوار نمیشود که فدای جانرا انسان برای آن آسان و شادان اجرا کند . مگر که از احکام دیگر معانى وطن هم بدرجه کفایت چیزها دران موجود باشد . --- page 67 --- ( ٥٤ ) - § - وطن حقیقی حالا سوال خواهید کرد که کدام وطن است آن وطنی که انسان در راه سودای محبت آن فدا کردن جانرا بکمال رضا و رغبت و تمام شوق و مفخرت ارزان و آسان داند ؟ آن وطن همان وطن است که نام آن بمیراث به انسان رسیده باشد - یعنی آبا و اجداد او ازان خاك بسر رسیده باشد ، و هر کس او را در هر جا بنام همان خاك یاد کرده باشد - و بعد ازان اول بار سرش بدنیا در انجا سقوط نموده باشد ! و بعد ازان اول بار خود را و دنیا را دران شناخته و دران نشو و نما یافته باشد و آخر الامر همانجا را برای خود آشیان حیات و ممات اتخاذ کرده باشد ! پس هر وطنی که برای انسان این چهار صفت را بتمامها جامع باشد آن ( وطن حقیقی ) انسان میباشد ، و معنی اصلی لفظ وطن را همان وطن بتمامها افاده میتواند . --- page 68 --- ( ٥٥ ) مقصد ما نيز ازينهمه شرح و تفصيل همين است که همين وطن را بخوبی بشناسانيم که هم بميراث به انسان رسيده باشد ، و هم مسقط رأس انسان ، و هم منشأ ، و هم وطن متخذ باشد . هر گاه تنها وطن موروث باشد و دیگر صفات را حایز نباشد ، انسان چسان میتواند که آنرا وطن گفته بتواند ، و اگر تنها مسقط رأس ويامنشأ ويا وطن متخذ باشد و ديكر صفات را حايز نباشد بازهم انسان آنرا وطن گفته نمیتواند . وطن همین است که همین هر چار صفت را حایز باشد . واگر هيچ نباشد لااقل سه صفت آنرا بهمه حال باید که داشته باشد. مثلا اگر صفات وطن موروثی ، ووطن منشأی و وطن متخذرا داشته باشد ، و تنها بسبب كدام سفر مسقط رأسش در كدام جای دیگر شده باشد باز هم وطن او همين وطن حقیقی اوشمرده میشود . و اگر وطن موروث ، و مسقط رأس ، ووطن متخذش بود وباز بسبب وقایع دهر منشأش در دیگر جا باشد بازهم وطن حقيقي اوهمان --- page 69 --- ( ٥٦ ) وطنیست که صفات سه کانه دیگر را حائز است . والحاصل وطن حقیقی همان وطنیست که همین صفات چار کانه ، ویاسه صفات انرا بهمه حال مالك باشد . پس انچنان يك جای که این چار خاصیت واحکام وطن راجامع باشد ؛ اگر آنجا وآن مأورا دوست نداشته باشد کجا را دوست داشته خواهد بود حقیقت وجود وطن عبارت از همین ( وطن حقیقی ) میباشد که از همین چار عنصر تشکیل یافته باشد . ما که این تقسیمات ومحاکمات را تا به اینجا بنظر قارئین کرام بیان نمودیم ازین بود که این لفظ وطن را خوب تشریح نموده وهريك عنصر انرا جدا جدا تحلیل وتعريف کرده ( وطن حقیقی ) را بمیدان براریم . ایا برای ما چیزیکه انرا عالم می گویند غیر از همین چار دیوار وطن ما دیگر چه چیز خواهد بود ؟ شرف وافتخاری را که از آبا واجدا د بامیراث گذاشته همين خاك پاكست ؟ اول نشئة حیاتی که بما رسیده از آب وهوا ومزرو عات همین خاك پاكست ! اول لقمه رزقی که در --- page 70 --- ( ٥٧ ) دهن ما آمده از محصولات همین خاك پاك است ! كوشت پوست استخوان ، عقل ذكا حواس ما را جمله همین خاك پاك پرورانيده ! در اشيان پدر در همین خاك پرورش یافته ایم ! خودما در همانجا اشيان بسته و عشق باخته مانند پدران خود اولاد بسر رسانيده ايم ! باغ باغچه خانه مزرعه دکان سرا دواب مواشى ، راحت ، امنيت ، سعادت والحاصل هر چه بودونبودی که داری همین خاك پاك است که بتو بخش وعطا فرموده است! ناموس ، شرف ، افتخار همه راخاك پاك وطنست که بتو بخشیده ! در غربت اگر هر قدر بسر آری هیچکاه ترا کسی بجز نام وطنت بدیگر وطن منسوب نمی کند ، اگرچه مسقط رأس تو هم باشد مثلا اکر افغان بچه در بطن والده خود بمکه معظمه رفته در انجا تولد يابد ؛ و ايام طفولیت و صباوت خود راهم در انجا بسر آرد، باز هم او را افغانی میگویند نه مکاوی ؛ واوهم به نسبت افغانی مفتخر و از دیگر نسبت متنفر میباشد . --- page 71 --- ( ٥٨ ) هیچ ذی عقل و شعوری در دنیا تصور نخواهد شد که بگوید دوبار دو پنج میشود نه چار ! كذالك اینهم هیچ صورت قبول نمیشود که غربت را از وطن بهتر و خوشتر بگویند . فرق غربت و وطن را آنوقت کسی میداند که به آن درد گرفتار امده باشد ! انسان را آرزوی سیر و سیاحت ضرور پیرامون خیال می گردد ؛ سیاحت هم می کند ؛ بلکه سالها در غربت مانده هم میتواند ؛ حتی منشأ و وطن متخذ هم کرده میتواند . لکن ؛ هیهات ! چون انجاها صفات وطن حقیقی را جامع نیست ؛ دل انسان دائما مانند سوزن قبله نما بهمان جهت وطنش متوجه و مایل می باشد . و همینکه یك فرصتی بدست آرد مانند مرغ رشته از پا گسسته به آنطرف ؛ یا تنها ؛ یا ! گر بتواند باهمه آشیان و خانمان پرواز کرده می آید ! آیا نمی بینید که در زمانهای جنگها و جدالها در مابین دولتها و ملتها ؛ یك المانی که در هندوستان وطن متخذ کرده باشد ؛ يايك فرانسيس ، يايك يونانی --- page 72 --- ( ٥٩ ) که در چین یا آمریکا مقیم باشد ، هماندم میبینیم که اگر تجارت داشته باشد تجارت خود را ؛ اگر مزرعه داشته باشد مزرعه خود را ترك کرده بسوی وطن خود میدود ؟ این از چه پیش میشود ؟ ازین پیش میشود که وجدان ، ایمان عقل اذعان همه برین حکم می کند که انوطنی که حق وراثت حق ولادت حق پرورش ، حق نوش و خورش ، حق شفقت مادری حق تربیه پدری حق از دواج ؛ حق بسر رسانیدن اولاد ، حق تابعیت ، حق متبوعیت و بسی حقوق دیگر دارد ؛ در تهلکه حمله دشمن افتاده است . به تعبیر دیگر وطن ؛ که مادر است ؛ وطن ، که پدر و اجداد است ؛ وطن که زن و اولاد است ، وطن که شرف و ناموس و افتخار است مبادا که در چنك دشمن جانستان آن در افتد ! این است که این حسیات انسان را دوان دوان کشان کشان میدواند و می کشاند . و تو شدان بدوش وتفنك بدست بر سرحد پرتابش می کند ! --- page 73 --- ( ٦٠ ) این را هم بگوئیم که این حسیات محبت وفدا کاری وطن خود بخود و بيهوده يك حسى نيست که دماغ را فرا میگیرد ، بلکه غیر ازان سببهای چار کانه که تابه انجابیان کردید ، بعضی سببهای دیگری هم هست که هر انسان با وجدان را برین محبت و فدا کاری مجبور میکند : اولا این را باید اندیشید که نسبت وطن انسان بهمه کره زمین با نسبت خانه انسان است بتمام يك شهريکه دران ساکن میباشد . هیچ شبهه نیست که انسان خانه خود را اگرچه نسبت بدیگر خانه های شهر کهتر و حقیرانه تر هم باشد باز هم طبعاً انسان آنرا از خانه های دیگران زیاده تر دوست میداشته باشد و در وقت تهلکه حریق یا سیلاب یا غیره از همه پیشتر طبعاً اول برهائی دادن و محافظه کردن خانه خود می کوشد . لهذا انسان وطن خود را از تمام دنیا بیشتر دوست داشته میباشد ! و در راه محافظه و نگهبانی آن بي محابا بانوك سر نيزه تفنك مدافعه مينمايد . --- page 74 --- ( 61 ) ثانياً چون اینهم از محققات امور است که انسان با اهل خانه وتعلقات بیتیه خویش بدرجه انسیت والفت ومحبت بهم رسانیده میباشد که به احوال ظاهره وباطنه همدیگر ، بلهجه وزبان واصطلاحات و معاملات وعادات وهر گونه حالات يك ديكر مانند وجود واحد باخبر ، و به نفع و ضرر و خير و شر با همديگر شريك و همسر میباشند. حال انکه با تمام اهالی آن شهر این کیفیت موجودیست . لہذا اهالی وطن خودرا انسان نسبت به اهالی دیگر تمام دنیا مانند اهل خانه خود دانسته زیاده تر دوست میداشته باشد ، و خير ومنفعت انها را طبعاً بر تمام دنیا ترجیح میکند ثالثاً چون مابین انسان وابنای وطن بسبب اشتراك لسان واتحاد منفعت ، و كثرت موانست يك قرابت قلب ويك اخوت افكار حاصلشده است. و کشش رك وخون جنسیت وهموطنيت پدیدار امده است ، طبیعت جبراً بر او حکم می کند که اهل وطن خود را و وطن خود را از تمام دنیا بیشتر ، و افزونتر دوست داشته باشد --- page 75 --- ( ٦٢ ) رابعاً چون انسان در داخل حاکمیتی که در وطنش تشکیل یافته ، لااقل بر يك جزء آن که عبارت از چار دیوار يك خانه یا يك دكان يا يك جریب زمین باشد با تصرف حقیقی شرعی حاکم و متصرف میباشد . لہٰذا انسان وطن خود را بسبب مالك بودن خود بر يك جزءی از اجزای آن زیاده تر از جاهایی که هیچ علاقه و تصرفیتی دران ندارد دوست میداشته باشد . بلی ممکن است که این حق مالکیت و تصرف را در دیگر وطنهای غیر نیز حایز شود . اما هیهات ! هر دو دلسوزند اما این کجا و آن کجا ؟ در وطن غیر ، انسان مالكانه و متصرفه خود را دايماً بنظر عاریتی يك چیزی تصور می کند ، به اطراف خود چون نظر کند از قوم خود ، از قبیله خود ، از ملت خود همسایه نمی یابد . حتی اکران خاك بزبان آید هم خواهد گفت که ابا و اجدادت در من مدفون نیست اول به هوای حیات پرور و محصولات جان آور من پرورش نشده ، تابع حاکمیتی هم نیستی که بر من حاکم است ، بناءً علیه تو از من نیستی ! --- page 76 --- ( ۶۳ ) آه چقدر ایمان ضعیف ، و چگونه سست عنصری کثیف که بعضی ها را اگر چنین کمان باشد که (وطن) چیست ؟ وطن عبارت از همان باغ و باغچه و دکان و خانه منست که من مالك انم. خواه در شرق باشد خواه در غرب ! خواه حاکم ان خاك انکایز باشد ، خواه روس! و بعضی چنان کمان کرده اند که ( وطن ) چیست؟ وطن عبارتست از همان خط موهومی که برروی کاغذ بنام افغانستان یاهندستان یا غیره بنوك قلم بعضی نقشه نویسها نشانداده شده است! پس برای اینچنین یکچیزی که عبارت از واهمه وموضوعات بشر میباشد ، و بجز اینکه برای برادری و الفت عموم انسانها يك سد ممانعتی می کشد ، دیگر چه تاثیر و حکمی داشته خواهد بود که انسان برای ان فدا کردن جانرا اسان بداند ؟ ازینهم بدتر اینکه بعضی چنان کمان می کنند که معنی ( وطن ) برهمان يك شهر ويايك ده ، ويايك قریه که خود او متوطنست شامل بوده بردیگر جاهائیکه عنوان تمام وطن بران حاویست هیچ حکمی ندارد ! --- page 77 --- ( ٦٤ ) اما باید دانست که این کما نها سراسر غلط وقابل قبول يك چیزی نیست. زیر ازند گانی قومها وملتها و پایداری حكومتها و دولتها در همه اوقات وعلى الخصوص در ینوقت وزمان حاضر اول برهمین موقوف است که انسانهای هر ملت ، هر دولت وطن شناس ، وطن دوست ، وطن عزیز باشند. و تا چنین نشوند ملیت ، وطنیت ، حاكميت خود را محافظه کرده نمیتوانند . و طعمه همان ملتها و دولتهایی میشوند که وطن شناس و وطن دوست باشند . شعر چو گشت حب وطن جای در دل ملت عدو بلرزه فتد ميشود هلاك وطن وطن بحب وطن قايمست و هم محفوظ که هست حب وطن تير سهمناك وطن اگر محبت وطنی در دلهای انسانهای يك وطن نباشد ، هباءً منثورا رفتن انرا هیچ پروا نمی کند و تنها همان خانه و باغ و مزرعه خود را اندیشیده در آبادی وازدست نرفتن ان می کوشد . فرض کنیم که ان خانه --- page 78 --- ( ٦٥ ) و مزرعه اش محفوظ ماند ، و دیگر همه خاکی را که عنوان وطن بران شامل است -- [ مثلا یا وطن ایران برای ایرانی یا وطن افغانستان برای افغانستانی و یا غیره ] دشمن استیلا کند. اگر ذره وجدان اگر بقدر يك نخود يك دل ، اگر بقدر يك ماش ایمان باشد ایا چنسان حسیات در خود حس خواهد کرد؟ هیچ شبهه نیست که مزرع، وخانه خود را چون کشتی خواهد دید که بر آب استاده ! مانند سفینة نوح (ع) همه عالم غرقاب لجه فنا شده و آن مزرعه وخانه باقیمانده ! آیا آن خاك هردم و هر لحظه بازبان هرسبزه وخار خود به آن خانه ومزرعه استهزا کنان نخواهد گفت که :« اوخانه ! او مزرعه ! تو بر من عاریت نشسته . اصل خاک که تو بران بنا یافته ازان شخصیست که [ لا سمح الله ] حاکمیت ملتی ترا مغلوب و منقرض ساخته. ابنای ملتت را اسیر نموده ، وطنت را که حق شفقت و پرورش مادری بر تو داشت از خود کرده است !... آه ! چه بدبختانه فکریست که دست قدرت بقدر --- page 79 --- ( ٦٦ ) وسعت يك ( افغانستان ) اراضی واسعه را برای او وطن مقرر کرده باشد ، و او خود را تنها کابلی ، قندهاری ، ننگنهاری ، هراتی ، ترکستانی ، وغیره بگوید . یاتنها خود را بيك ده و يك قريه منسوب ساخته ، چار دهی وال ، شیو کی وال وغیره وغیره یاد کند ! آيا شما کمان میکنید که اکر بخارج بروید ، وهزار بار بگوئید که من چار دهی وال ، یا ارغستانی یا کوهستانی يا غيره هستم ، کسی شما را بشناسد ؟ خير ، هيچ كمان نكنيد ! حال آنکه اکر در چین و امریکا باشيد ، و همین که به بکوئید « من افغانم ، هماندم شمارا هر کسی میشناسد ! بی وطنی آنوقت برای انسانها میسر میگردد که تمام کره زمین برای جمله بنی آدم مسکن واحد شود ، ومليتها وقومها از میان برخاسته همه افراد بنی آدم تنها بعنوان ( انسان ) یاد شود ! چنانچه در فصل ( معنوی لغوی وطن ) گذشت . حالاباز براصل بحث خود که ( وطن حقیقی ) ست --- page 80 --- ( ٦٧ ) انتقال مقال نموده میگوئیم که وطن حقیقی عبارت از همین است که تا بدینجا در حق آن بیان مطالعه وشرح وتفصیل لازمه وموازنه ومحاکمه عرض انظار خوانندگان کرام گردید . ای ابنای با تمیز وطن عزیز ! برای ما تمام دنیا عبارت از وطن عزیز ومقدس ما ( افغانستان ) است . ماچه کنیم دنیائی را که ازما نباشد ! از ماست = یعنی از اجداد مابما موروثاً انتقال نموده ـ از دو صد سال باینطرف از خودما ، از دین ما ، از ملیت ما ، از جنسیت ما ، از افغانیت ماحاکمیت واستقلال ما در ان برپا ، ومها بت نما مانده است ، وانشاء الله تا عصرهای بیشمار خواهد ماند ! ولادت ما ، نشو ونمای ما دران شده است ، سعادت خانه مادر پدر ما ، اشیانه استقبال اولاد ما همين خاك پاك گرديده است ! از باغ ارم بما قيمتدار تر ، از همه چیز بما عزیز تر همین خاک پاک است ! دین ما ، عرض ما ، ناموس ما ، عشق ما سودای ما ، لذت ما ، محبت ما ، والحاصل ، دردنیا انسانیت ما عبارت --- page 81 --- ( ٦٨ ) از همین وطن مقدس ما از همین خاك پاك معززما ( افغا نستان ) است ! اگر کسی بخواهد که انرا از دست ما بگیرد ، کویا همه این چیز هارا از ما سلب کردن میخواهد ، ومارا از عالم هستی بیرون براوردن . و در عالم سیاه عدم اند اختن میخواهد ! بنا برین برما لازم است که دایما وطن خود را دوست داشته باشیم ، و برای محافظهٔ استقلال ، حاکمیت دولتی و نگهبانی شرف وآزادی ملتی خود ما بدو دست حرص وانهماك ، و دندانهای غضب وتباك برای از دست ندادن آن بمدافعه وجانسپاری ، بسر و مال بجان وعیال در مقابل دشمن دین و وطن خود که در هر وقت چون فرصت یافته خنجر جان شکاف غدر و ستم خود را برجکر کاه این وطن مقدس ما حواله نموده حاضر و اماده باشیم! دشمن دین و وطن و استقلال و آزادی ما بسیار غدار نابکار است . اول وطنها را بحیله و چاپلوسی می گیرد . و چون مستولی شد تنها بسلب نمودن همهٔ چیزهائیکه مذکور گردید اکتفا نورزیده به دعوای --- page 82 --- ( ٦٩ ) خدائی هم بر میخیزد ! با وجودیکه ورد زبان ماهمین باشد که . ( دشمن اکر قویست نکهبان قویتر است ) ولی باز هم هیچکاه ازین اندیشه ها فارغ نبوده بقدر يك لحظه در حب وطن وجانسباری در راه وطن غفلت وبی پروائی وبیباکی را از خود دورباید داشت : شعر محفظ وحب وطن لحظة مشو بيباك بنوش بادة حب وطن زتاك وطن زحق نیاز کند عاشق وطن (محمود) که دشمنان وطن بادزیر خاك وطن آه ! چـه شایان حسرت ، چه سزاوار اسف حالیست حال ان ملتی که از غفلت وبیباکی و بی پروائی بخواب نادانی و بیخبری بسر آوردند ، وچون بعضی از انها بیدار شده وملت را بیدار ساختند وچون هشیار شدند ، دیدند كه يك دشمن غدار نابكار --- page 83 --- (۷۰) بیگانه که نه به دین ، نه به جنس ، نه بقوم نه به ملت ، نه بخاك ، نه برنك ، نه بشكل با آنها هیچ شراكت ومناسبت ومشابهتی داشت بروطن موروث بروطن مسقط رأس ، بروطن منشأ ، بروطن متخذ بروطن حقیقی یعنی برهمه موجودیت مادی ومعنوی آنها چنان مسلط آمده ، و پنجه های سباعانه اهنین خود را چنان در وجود شان فرو برده که نه از حاکمیت ، نه از آزادی ، نه از وطنیت ، نه از ملیت هیچ چیزی برای شان باقی نگذاشته ، واگر ادنا حرکتی در باب طلب یکی از انهمه حقوق از انها سر زده باشد قانون ( مارشل لای ) ظالم بی امان سر ومال شانرا برباد داده ! . . . . . اللهم احفظنا من هذا الحال، وبدل حالنا وحالهم الى احسن الاحوال آمین ترجمه : اي بار خدایا نگاه دار ما را ازین حال و بدل کن حال ما و حال ایشان را بسوی نیکوتر احوال . - --- page 84 --- ( ۷۱ ) وطن مشترك پیش ازین در مقدمه رساله ناچیزانه خود گفته بودیم که اگر چه لفظ وطن يك كلمة نو نيست . ولی جهت فایده برداشتن آن نو است . جهت فایده برداشتن آن در ینعصر و زمان حاضر همین است که محبت وطنی را در دلهای ابنای وطن چون نقش كالحجر حك ونقش كنند ، تا بواسطة ان در وقت دفاع وطن، اهالی وطن شادان شادان دوان دوان برضا ورغبت تمام در راه محافظه و مدافعة ان جان بازی وتر کتازی نمایند ؛ واكر يك وقتی در راه اعلا نمودن شرف و ترقی آن حمله کردن ایجاب کند باز هم اهالی وطن را همان باده سرشار عشق ومحبت وطن بجوش وخروش که آورده هر گونه مهالك را در انراه برخود --- page 85 --- ( ٧٢ ) گوارا دانند ! وظیفه این حکاکی و نقاشی را درین عصر ها قلمهای ادبائی شیوا بیان ، شاعران شیرین زبان ، فیلسوفان حکمت بیان عصر نو در عهده گرفته است . در مکتبهای فنون در مدرسه های علوم ، علی الخصوص در عالم عسکری و جراید وطنی در خصوص وطن ومحبت وطن بسیار چیزها خوانده وشنیده میشود . بنا برین درین خصوص وظیفه که برقم مدیر عاجز بسیار کم بضاعة جريدة وطنية ( سراج الاخبار افغانیه ) ترتب می کرد همین بود که بقدر عجز وعدم استطاعت خود درین شش سال ایفا نموده و درینبار با این رساله عاجزانه در تشریح آن تا به اینجا قلم چلانید ، وطن حقیقی را نیز بايك درجه شناسانید . حال دو نوع وطن دیگر میماند که انرا هم از نظر بگذاریم : یکی همین (وطن مشترك ) میباشد که در اسلامیت بجز همین وطن ، دیگر وطنی شناخته نشده است . بر مطالعه کنندگان (تاریخ) اشکار وپدیدرا --- page 86 --- ( ۷۳ ) است که پیش از ظهور یافتن دین مبین برحق اسلام هر دولت از هر ملتی که ظهور یافته و بدرجه صاحب قرانی و جهان گیری ترقی کرده ، اول کار شان همین شده است که ملتهای دور و پیش خود را محو و منقرض ساخته خود را بجای انها قایم ساخته اند. مثلا ملتهای باقتریا، میدیا بابل، آشور ، کلدان را که درینوقتها تنها نامی از آنها در تاریخ دیده و شنیده میشود ، ملتهای قدیم ایران محو کرده اند . و آن ایرانهای قدیم نیز در دست ملتهای ماکدونیا ، وانطاکیه ، و یونان محو شدند یونانها را رومائیها پامال کرده ، و آنها را نیز دیگران نابود ساختند . و این ازین بود که ( وطن مشترک ) نام چیزی نه ایجاد شده بود . و نه کسی نام آنرا شنیده بود . دیانت جلیله مقدسه اسلامیه که اساس عدیم الاندراس آن بر بنیان حکمت نشان مدنیت بنا یافته بود قاعده ( وطن مشترك ) را وضع نمود ، در نظر قانون اسلامی ، يك مسلمان معتبر با حسب و نسب مسلمان بايك یهودی یا نصرانی عادی در نزد شریعت غرای --- page 87 --- ( ٧٤ ) محمدی ( ص ) در معاملات حقوق سیاسیه یعنی شرعیه مساوی و برابر گرفته شد . هر آن ملتها و قومهائی که در زیر تصرف احکام شریعت غرای اسلامی در امدند عرض شان ناموس شان سر شان مال شان دین شان آئین شان جمله در امان ماند . هیچ مسلم فاتحی را حق آن نبود که بيك ذره حقوق ذمی تابع تجاوز و تطاول نماید ! وقتیکه اینگونه يك قانون عدالت و مساوات از طرف حکومت اسلامیه اعلان گردید همه عالم را يك حيرت و محويت عجیبی استیلا نمود ! و بحقیقت که شایان حيرت يك حالى هم بود : زیرا تمام جهانرا از خیلی زمان ها چنان يك ظلم و استبداد پر جفا و بیدادی استیلا نموده بود که این چنین حکومت و حاکمیت را کسی بخواب خود هم ندیده بود رومیها همه عالم را بزور بیداد و جور استبداد عبید خود ساخته بودند ، فرسها از انهم بالاتر رفته بودند ، در محاربه (قادسیه) بهزارها نفر عسکر فرس که اسیر بودند و بزور وجبر بزنجیرها آنها را بیکدیگر بسته در پیش میراندند در وقت مغلوبیت همه کی با نجیر های ثقلت فرسا غریق --- page 88 --- ( ٧٥ ) صرفرقات كرديدند ! حال آنکه دین مبین اسلام در هر سر زمینہائی که داخل میشدند . وطنیت ، ملیت ، دیانت آنها را برقرار گذاشته بعدل و انصاف و آزادی و برابری وطنیت خود را و آنها را باهم مشترك مينمودند . انهائى که اسلام را قبول می کردند در مابین بومیهای انوطن وفاتحان ان هیچ فرقی در ملتی و وطنی باقی نمیماند . آنهائی که جزیه را که معنای حمایت و تابعیت را در بر می گیرد قبول می کردند باز هم بجز همان تکالیف سر کاری که عبارت از كرفتن يك مقدار جزوى جزیه که بصورت صفت تابع ومتبوع از انها كرفته می شد دیگر هیچ تجاوز و تطاول بر هیچ یکی از حقوق مادی و معنوى انها نمیشد وان ممالك نيز از وطن اسلامی معدود شده در وقت حاجت مدافعه ومحافظه هم ميشد ؛ پس باینصورت به هیچ وطن جدا كانه برای عالم اسلامیت حاجت باقی نمیماند وهمه مواطن ـ بلكه تمام جهان معناً وطن اسلام شمرده میشد ! --- page 89 --- ( ٧٦ ) این راهم باید بنظر مطالعه ومحاکمه دراورد که چون دین مبین اسلام برای روشن ساختن تمام دنیارا بنورهدایت دین حق ، ونشر انوار عدالت مطلق ظهور یافته بود ، از انسبب بمجردیکه ان قانون مساوات بلا استثنارا درمیان تبعه ورعایای بلاد مفتوحۀ خویش اعلان نمود هر کس را به انچنان عدالت ومساوات حیران ساخت ! حالا این حکم را با مدنیت ، از نقطۀ نظر سیاسی جهانگیری مطابقت داده يك موازنه حکمیه اجرا نمائیم : اولا این را بیندیشیم که در ینقدر مملکتهای فراخی که دین اسلام بران پرتو افشانی نمود ـ یعنی از حدود بحر محیط اطلسی بنام دیگر بحر اوقیانوس یا اتلانتيك ـ تا به سور چین ، وازسور قسطنطنیه تا بجزایر بحر محیط الهند غرباً شرقاً شمالاً جنوباً ـ در ینقدر اراضی واسعه ایا چه قدر ملیتها چه قدر وطنهای بوده باشد که ان ملتها انوطن ، وان وطنها ان اولاد پرورش یافتۀ خودها را بهمین حسیات عشق وسودا دوست داشتند که تا به انجا --- page 90 --- (۷۷) در حق ان تفضيلات و محاكمات بيان شد ! پس هر گاه دین مبین اسلام نیز مانند حكومتهای سالفه دنیا به محو کردن و برباد دادن ان وطنيتها ومليتها اقدام میورزید آیا که او را مانع میتوانست بشود؟ هیچ کس نبود که مانع بشود ! وليکن احکام خود ان دین مقدس مانع اینچنین کارها بود . دین مقدس اسلام انوار سعادات و فیوضات رحمت را بر تمام جهان به نشر نمودن ، وهمه نفوس بنی بشر را بر راه حق و هدایت دعوت فرمودن وكلمة مقدسة لا اله الا الله محمد رسول الله ) را برای تمام مسلمانان دنیا وطن اصلی مقرر کردن ، و عالم را به برادری با برابری بزنجیر جامعه اخوت و اتحاد دینیه ربط دادن به اقدامات صاحبقرانی و تشبثات جهانگیری برخاسته بود که برای حصول این مقصد قران عظيم الشان حضرت خالق كون ومكان . ودستور العملهای حضرت بی ذیشان (ص ) او امر وقواعد بسیار واضح و متعددی تعیین و وضع فرموده است . این است که برای محو نمودن ، و برباد کردن وطنیت --- page 91 --- ( ۷۸ ) ومليت مواطن واقوام دنيا ء خود دين مبين اسلام مانع بود . و قتيكه يك ملت يك مملکتی را فتح واستيلا می کند هر گاه بمردم آنجا از حريت . وسعادت ، وراحت و امنیتی که پیشتر ازان داشتند ، بیشتر ووافر تر حريت وسعادت وراحت وامنيت نبخشد و تنها برای يغما كرى وقتل نفوس انجار افتح كرده در بگذرد ـ چنانچه چنگیزها ، هلا کوها ، آتيلاها وامثال آنها کرده اند ـ آنچنان ملت فاتح را يك ملت مدنی عادل ني بلکه يك جمعيت سفاك قاتل باید گفت . حال انکه وجود مسعود حضرت رحمة للعالمين ، ودين مقدس حق و عدالت كه من آن يك رحمتی بود که بر عالم پر تو افشان کردید . تاریخ اسلام را کسانیکه بدیده غور وامعان مطالعه کرده باشند ، عين اليقين میدانند که خواه در زمان آنحضرت صلى الله عليه وسلم وخواه در زمان خلفای ذیشان اسلام رضی الله عنهم بلاد و اوطانی را که فاتحان ذيشان اسلامیان فتح کردند بجز اینکه کردنهای جبابره و مستكبرين ر اشكسته عالم را --- page 92 --- ( ٧٩ ) از قید اسارت و جور و استبداد رهائی داده عدل ، انصاف راحت ، امنیت ، حریت را تأمین نموده اند دیگر چه کرده اند ! اگر یکان یکان مثالهای تاریخیه را درین خصوص بیان نمائیم سخن بدرازی می کشد . و هم چه حاجت ! یکبار ملاحظه فرمائید : وقتیکه اول بار دین مقدس اسلام بنشر انوار هدایت اغاز نمود در دنیای که اسلامها بران غلبه وظفر یافتند آیا چه قدر ملیتها بران قایم و موجود بود ؟ حال انکه در وقت حاضر چون نظر کنید ، همۀ ان ملل را موجود می بینید ، نها مانند دیانتها کلان نصرانی و موسوی ، با یکه به امتیازات دینیه وقومیهٔ هیچ يك قوم و ملت تابعه خود غرضدار نشدند بنا برین در نظر اسلامیت چیزیکه انرا ( وطن ) میگویند به اینصورت دیده میشود که وطن ماننديك والده ایست که برهفت هشت اولاد ذکور و اناث خود ــ اگر چه هر کدام به اخلاق و عادات مختلف باشند ـ والده کریٔ خود را اجرا میکند . هر --- page 93 --- ( ۸۰ ) مملکتی که در زیر بیرق حمایت و تابعیت اسلام در آمد آن ملك و وطن یکی از اولادها در وطن اسلام گفته شد . مثلا همینکه مبلغین وفاتحین اسلام در زمان خلیفۀ ثالث در حدود افغانستان امده دین حق را تبلیغ نمودند ، و افغانها هم دین مبین را قبول کردند از هماندم افغانها وافغانستان یکی از اولاد والدۀ وطن اسلام معدود گردیده بموجب امر ( انما المؤمنون اخوة ) از برادران اولاد وطن اسلام بحساب آمد ! وازین است که در اسلاميت يك وطن جدا كانۀ مشخصی ذکر نشده است . هر گاه اسلامیت يك وطن معين ومشخصی میداشت میبایست که مکه مکرمه یا مدینۀ منوره را بنام ( وطن حقیقی ) مسلمانان تعیین ومقرر میفرمودند ، وتنها ملت عرب را اولاد آن وطن گفته دیگر ملل اسلامیه ازین شرف محروم میماند ، حال انکه اینچنین يك چیزی هم نشده است . زمین را میراث عباد صالحین مقرر فرمود نه مخصوص عرب و عجم و ترک و افغان وهندى وغيره ! و عباد صالحین همان بزر گوران دین --- page 94 --- ( ۸۱ ) بودند که قدم بقدم بقوانين عدل وانصاف واخوت و اتحاد شريعت غراى محمديه (ص) پیروی حرکت نموده زمین را مالك شدند ! هزار افسوس که چنانچه همۀ فضایل و محاسن مدنيه را اسلاميت وضع نموده ورفته رفته خودشان فراموش کرده ، فرنکان آنرا بديگر لباس و نشان و ديگر نام و عنوان بخود منسوب کردند، این مسئله (وطن مشترك) را نیز بعد از بسیار وقتها ادراك كردند، اما بصورت بسیار قوی و شدید به اجراآت و فایده برداشتن از ان آغاز نهادند . آن اوروپایی که تا یکچند عصر پیشتر غير دين خود شانرا بهم وطنی و همشهری گری هم قبول نمیکردند بلکه با آن اشخاصی که در مذهب هم چیزی مخالفتی باهم داشتند بنظر ملعون نظر میکردند ، رفته رفته این نکته مهمه وطن مشترك اسلامی را که اس الاساس فتوحات جهانگیری شمرده میشود بچنان يك اسلوبی از خود کرده پیش بردند که اکثر کرۀ زمین را تسخير واستيلا نمودند ! --- page 95 --- ( ۸۲ ) والحاصل معنی وطنی رادر اسلامیت همین وطن مشترک در بر میگیرد که اساس آن بر اتحاد واخوت همه مؤمنین وعدل ومساوات و آزادی همه اقوام روی زمین مبنی بوده است . اروپا اگرچه تقلید کردند . ولی چون ساختگی وغرضی بود ، واصلی و معدنی نبود مدنیت غیر فاضله را نتیجه بخشید ، و اگرچه لباس ظاهرانراهمان لباس وطن مشترک اسلامی نشان میدادند ، وملتهارا در اول بهمان اصول وقواعد رام وارام بخودمیساختند ، امادر حقیقت حال باقسام قسم نیرنکها وحیله ها ضمناً در سلب نمودن همه حقوق آنها کوشش ورزیدند . درینوقت همه ملتهای روی زمین برحیله ودسیسه شان واقف گردیدند . وبرهرچیزی دانا شدند ، ولی افسوس که کار از کار گذشته است ! --- page 96 --- ( ۸۳ ) — § — « ( وطن سیاسی ) ». از وقتیکه دولتهای ماور و پا این ترقیات خارقه نما ، و این جهانگیر یهای حیرت بخشا را اجرا کرده اند و اسلامها بعکس آن در ملك باختن و زبون شدن رو نهادند ، بنام ( علم حقوق دول ) يك علم جدیدی در میان بر آمده ، آن علم بنام ( وطن سياسى ) يك وطن ديگرى نیز بوجود آورده است . وطن سیاسی سراسر جديديك چیزیست که مدعا از ممالك مفتوحه و یا کشف کرده کی شانست ، اوروپا وقتیکه بسیاحات و کشفیات آغاز کردند ، بسی قطعات مجهوله ، واراضی واسعه کشف و پیدا کردند که پیشتر هیچ خبری از ان نداشتند ! مثلاقطعهٔ جدیدهٔ آمریکای شمالی و جنوبی ، و قطعهٔ اوسترالیا و جزایراو قیانوس الهندی ، واراضی واسعهٔ هندستان که در بعض افسانه های حکایات اساطیری انرا شنیده ، و بخيالخانه های برستانها ، و بوهای خوش دار چینها و میخکها --- page 97 --- ( ٨٤ ) وزنجبیلهای آنسر زمین خزانه آسا آبهای دهن شان میریخت وغیره را بدست آوردند . و از اهالی بسیار وافر وزمین تنك پرفشار خود به آنجاها مردم فرستاده اسکان نمودند ، وآنها را برانها مسلط نمودند، با اهالی خود ها نجارا برای منافع شخصی و مالی خود بکار انداختند . این است که انجاها را ( علم حقوق دول ) از اجزای متممۀ لاینفك هر دولتی که بران متصرف و مستولی شده است میشمارد که چون بحقیقت نظر کرده شود اینهم يك چیزیست که معنی ( وطن مشترك ) را بيك قالب دیگر ، واصل موضوع آنرا تحریف كرده بيك فقرۀ قانونية آنرا جلوه گر ساخته اند ! زیرا آن ملتهایی که مستملکات و مستعمرات خود را (وطن سیاسی گفته بران حکمرانی میکنند، مانند اصول دین مقدس اسلام در ( وطن مشترك ) نیست که آن وطنهای مفتوحه یا مكشوفۀ خود را عیناً وطن خود دانسته دوست داشته باشند ، و خود را در همه حقوق --- page 98 --- ( ٨٥ ) انسانیت باهمهٔ انسانهای آنجا بلا استثنا مساوی و برابر شمرده معامله کرده باشند . نی ، بلکه اوزوپا ارتباط حسی ومعنوی شان بامستعمرات - یعنی وطن سیاسی شان تنها از جهت منافع و فواید یست که از انجاها برای شان برسد . درجهٔ محبت شان و درجهٔ فدا کاری شان نیز نسبت بفواید و منافعیست که ازان وطنها برای شان حاصل آید . اگر منافع بسیاری ازان برداشتنی باشند در خصوص محافظهٔ آن نیز همانقدر فدا کاری می کنند. واگر کم باشد فدا کاری شان نیز کمتر است . مثلاً دولت انکلیز که هندستانرا از انگلستان زیاده تر اهمیت میدهند و درانراه فدا کاری می کنند بسبب فواید ومنا فعیست که خزینه های لایعد ولا یحصای خودرا ازان پر کرده اند . - § - نتیجه رسالهٔ عاجزانه ( وطن ) با هر گونه تاب وشکن --- page 99 --- ( ٨٦ ) همانقدر معلوماتی که در خصوص این کلمۀ سهل اللفظ صعب المعنی ، از تتبع ومطالعۀ آثار بسی ارباب ذکا ، و نیز از قریحۀ ناقصانۀ عجز انما که لازم میدانست تابه اینجا بعرض معلومات پرداخت . درین هم هیچ شبهه نباید کرد که در خصوص وطن ومحاكمات فلسفية آن ازین بیشتر سخن گفتن انسانرا بدیگر وادیها سوق داده از دایره بحث خارج میسازد . وبدیگر مباحث علوم اجتماعیه وحقوقیه واخلاقیه جهت تعلق پیدا کرده رساله را بقباله میکشاند . مقصد از نوشتن ومغز سرخوردن از ان همین یک چیز است که ( حب وطنی ) را دردلهای ابنای وطن کاشتن است . هر عصر هر زمان از خود بسی مقتضیات ولوازماتی دارد که انسانهای آن عصر و زمان مجبور میشوند که برهمان مقتضا وهمان لزوم ، خط حرکت خود شانرا تعیین و برهمان خط حرکت ، روش و رفتار خود را پیروی وتعقیب کنند . هیچ قرنی نیست که نسبت به نقصانهای قرون سابقه مکملتر دیده نشود. هر قرن هر زمان همان مقصد --- page 100 --- ( ٨٧ ) و مسلك مقتضى خود را قابل اجرا و مقرون حق و صواب میشمارد . هر عصر ، يك روش نو ، يك اخلاق و اطوار نو ، يك احكام و معاملات نو دارد كه انسانهای آنعصر و اوان نام آنرا ( استعداد زمان ) نهاده بر مقتضای آن بحركت كردن كوشش ميورزند . بنابرين چون وطن نام مجموعة اسرار قدرت درينعصر ها و زمانها يك اهمیت و موقعیت عظیمی حاصل کرده ، و از اهمیت و موقعی که در اعصار سابق داشت يك جهت فايده برداشتن نيز بران علاوه گرديده كه همين فداكاريها و جانسپاريها و سخت جانيهائيكه درين جنگهاى رستاخيز آساى عمومی میشنویم ، - وشنیدنش خيلی شیرین و آسان مینماید ، و عملیاتش از ترك جان نمودن باربار دشوارتر و گران می آید - همگی را سبب یگانه همین جهت فایده برداشتن حب وطنی شده است . در شدیدترین هنگامه های رستاخیز جنك موزيكهای عسکری لآره های ( حب وطنی ) ، ترانه های ( غیرت ملتی ) را مینوازند ! همینکه این ترانه ها و نغمه ها را --- page 101 --- ( ۸۸ ) صفوف آهنین عسکر میشنوند بچنان جوش وخروشی مید رایند که غاز زهر داررا ، رایحهٔ طبلهٔ عطار ، بومبه های طیاره ها را لکه های ابر رحمت بار ، کله های صد منی را خوار و بمقدار دانسته براستحکام فولادی، وخا رزار های آهنی بی محابا میدوند ، وبر قدمه هاوپشته های جسدهای همدیگر خودبالا برآمده بر کنگر های آن قلعه های فولادی بیرق شرافت فتح ملتی خود را میخلانند ! در آغاز فتوحات اسلامیه در راه حصول وطن مشتری اسلامی در وقت مقاتلهٔ اعداصداها وهلهله های ( الله ا کبر ! ) کار این نغمه هاو ترانه ها را مینمود. بمجردیکه از طرف سر عسکر اسلام بصدای هیبت نمای ( الله ا کبر ! ) بولی هجوم داده میشد، رو گردانیدن بعدازان برمسلمان حرام میشد ! خلاصه و نتیجه اینکه برای ما ملت افغان ، خاک پاك مقدس ( افغا نستان ) از جهت معانی مختلفه و محاکمات حکمیهٔ که تابه انجا در انخصوص صرف شدصفت (وطن --- page 102 --- ( ۸۹ ) حقیقی ) را در بردارد ؟ و از جهت نقطهٔ نظردین مبین سید المرسلیة ( ص ) ، صفت ( وطن مشترک )را که عبارت از کلمهٔ طیبه ، و نقطهٔ اتحاد جامعه اسلا میه را باشد حایز میباشد . لهذا برما از هر جهت فرض و واجب است که حب آنرا در دل بکاریم ، و بسودای آن عشق بازیم ، وحس رقابت و حرص و غضب که از بدترین صفاتست ـ در باب از دست ندادن آن معشوق حقیقی خود شعار خود سازیم ؛ به تعصب تمام در راه محافظه و مدافعه ان بکوشیم ! چونکه دین ما پادشاهی و سلطنت ما ، پدر مادر ، زن فرزند ما ، شرف و افتخار ملتی ماهمین وطن مقدس ماست . اگر اینچیزها بر ما عزیز و گران نباشد چه خواهد بود ! بیدینی ، بی سلطنتی ـ یعنی که سلطنت از دین و ملت خود انسان نباشد ـ بی پدری بی مادری و غیره را که دوست دارد که ما دوست داشته باشیم ! این است که تا بدینجا هر انچه درینخصوص لازم بود عرض انظار قارئین کرام نموده حال بر دعای --- page 103 --- ( ۹۰ ) واجب الادای بقای سلطنت پادشاه مقدس خود اعلیحضرت سراج الملة والدین و ترقی روز افزون دولت متبوعه مقدسه خود و نگهبانی وطن مقدس خود از شر دشمنان دین ، ختم مقال نموده يك نشيده عاشقانه وطنیه را که قبل از چند سال از طبع حقیرانه سر زده، و در ( پراکنده ) نام مجموعه اشعار عاجزانه در مطبعه مبارکه ( عنایت ) بطبع رسیده برای تنشيط طبع قارئین کرام از انجا بالمناسبه نقل نموده جلوه پیرای عیون اولی الا بصار میداریم : --- page 104 --- ( ۹۱ ) عشق وطن هر کس که دل بعشق وطن کرد مبتلا ایمان و عقل و دین نشود هیچ از و جدا قول رسول بر حق ما اینچنین بود : حب وطن اساس به ایمان و دین بود حب وطن بخاک و گل و چوب و سنگ نیست زیرا بخاک و سنگ قرار و درنگ نیست حب وطن بمیوه و گلزار و باغ نیست حب وطن بکوه و بصحرا و راغ نیست حب وطن بشهر و به انهار و مزرعه نبود چرا که پر شده دنیا به این همه اینها عوارضست و محبت نه عار ضیست آن جو هریست خاص که از فیض معنو یست --- page 105 --- ( ۹۲ ) حب وطن معانی دیگر بود ورا کز حب خاك وسنك و درخت امده جدا اینچند چیز باعث حب وطن بود گویم ترا که تجربه اهل فن بود : تشکیل جسم و جان بشر زاب نطفه شد آن اب هم زجوهر خون اب بسته شد خون از غذا و اب وهوا حاصل امده از امتزاج این همه ان کامل آمده خاك وطن بود که پدید اورد غذا خاك وطن بود که شدش اب و هم هوا خاك وطن بدایت تشکیل هر وجود کردست با هزار جدو جهد و تارو پود خاك وطن به حکمت حی قدیم فرد از بدء جسم وجان بشر ابتدار کرد حس بصر که نعمت عظمای خالق است اول بخاك پاك وطن در تعلق است --- page 106 --- ( ۹۳ ) سمعست قوتيكه سميع عليم حى احسان نموده است به انسان نيك پى اول صدا بكوش ز حب وطن رسيد صوتيكه بشنود همه ز اهل وطن شنيد نطقست خاصه ئيكه خداوند لايزال فرق بشر نمود ز حيوان باين كمال اول کلام چون ز دهان میشود برون نطق زبان اهل وطن كشته رهنمون اول مشام هم زوطن بوی عشق یافت ذوق ازوطن بدايت لذات رزق یافت اول قدم بمشی چو اغاز می كند از لمس خاك پاك وطن ناز می كند اول نفس كه باعث مدحيات بود ازان هوا ست كان وطنت را محاط بود پس گر مراجعت سوی وجدان كنی بجد وان كاه فكر این همه اسباب بيعدد --- page 107 --- ( ٩٤ ) یابی زبهر عشق وطن خویش را مطیع مجبور حب اوست شریعت كروضع ای خاك پاك عاشق افتاده توام با جسم و جان فدائی دلداده توام مجبور حب تست حواس وقوای من عشقت زبهر هر مرض من دوای من بشنو كه عشق از چه به انسان شود بلا تا گویمت زقول حكیمان پردها هرنقطه كه جمع درو شد حواس خمس سمع و بصر مشام ودگر حس ذوق و لمس معشوق نام مجمع این پنجگانه است عاشق همانکه جمع حواسش بهانه است معشوق من وطن بود ازاین سبب که او مجمع زبهر جمله حواسم شده است او عاشق ازان منم که جمیع حواس را كردم بخاك پاك وطن جمع و بالجمله --- page 108 --- ( ٩٥ ) عشق وطن حواس و دل و جسم و جان من مربوط کرده است بخود باهزار فن چون اصل فطرت و نسب و قوم وملتم چون جسم و جان ورنك و زبان شكل و هيئتم چون اب و جد و جده و ما درزهفت پشت از تست و در تو بوده و در خاك تو بخفت چون جمله حواس من از جمله وجود کردست با تو رابطه از جمله تار و پود پس عشق توجسان زسر من بدر شود یا تیر اندرون شدو باجان بدر شود شد سالها که داغ جدائی و فرقتت میسوخت همچو شمع دل و جان عاشقت شبها بياد وصل تو بیخواب مانده ام در روزها بفکر تو در تاب مانده ام هر علم وفن که خوانده و تحصیل کرده ام نیت برای خدمت و نفع تو بوده ام --- page 109 --- ( ٩٦ ) نیت به ازعمل چوني کریم گفت امیدم ان بود که همان نیتم برفت جمله گناه وروسیهی وبدی من پوشد خطاو جمله صفات ردی من الله ذو الجلال که علام غیب است داند که فکرونیت من خالص و صفاست اى خاك پاك واى وطن خوش زمين من معشوق من حبيب من و دلنشين من مسعود باش وشاد بزی تا ابد بمان در حفظ و در ترقی و معموری و امان از شر دشمنان شریر قوی بد محفوظ بادخاك تو در حضرت احد در مسلك تمدن عمران و برتری در علم و در صنایع و در هر هنر وری --- page 110 --- ( ۹۷ ) رشك آوربلاد تمدن نشان شوی در شرق همچوشمس درخشان عیان شوی ابنا واهل تو زفيوضات اتفاق گردند بهره یاب و برایند از نفاق گردند يك وجود و نمایند دست يك بندند جمله کی کمر همت و كمك از بهر دفع دشمن و جذب علوم و فن از بهر اخذصنعت و هم عسکری شدن خلاق ذوالجلال عنایت کند ترا انواع عزت و شرف و نعمت و بها امنیت عمومی وحق و حقوق و عدل آسایش و رفاه و مساوات وعلم وعقل خیریت وسعادت وثروت نظام و نظم قانون حرب و نظم سیاسی و جند رزم آزادی و تجارت وصنعت زراعتت مال کثیر و راه وسیع و عمارتت --- page 111 --- ( ۹۸ ) از این همه تواند کرد هم بهره ورشوی در کره زمین به ترقی سمر شوی ( محمود ) بینوا بشب و روز ایندعا میکرده است و بادا جابت ز کبریا تـمـــــــــــــــــــــــــــــت --- page 112 --- (ج) این جنك عالمسوزی که در وقت حاضر در شعله افشانی مده از جنگهای اخر ترین سیستمها وفیشنهای فن حرب و فن است شمرده میشود که با آخر ترین طرز سیاست وقواعد نك بعمل امده است . بناءً علیه تاریخ محاربة روس و ژاپان را ضرور بخوانید ، برای مطالعۀ این تاریخ حرب حاضره شما را يك استعداد کامل حاصل اید . چونکه بجز طیاره و ژپلین و تحت البحر و يك چند چیز کیمیوی وطبیعی دیگر باقی جمله اسلحۀ بری و بحری و اخر ترین نقشه های جنگی و سیاسی فن حرب و سیاست در همین حرب روس و ژاپان از قوه بفعل امده است . به قیمتهای معین ان از نزد عبدالروف خان سر مرتب مطبعه مبارکه عنایت در ده افغانان ، واز دکان حاجی غلام محمد خان ، و باز محمد خان تاجران کتب در متصل مدرسه شاهی دستیاب شده میتوانید ! [decorative line] --- page 113 --- This book belong to (Mir Ghulam Muhammad) (د) Kabul. اعلان کتاب مستطاب سراج التواريخ تاریخ هر دولت و ملت آئینهٔ چهره نمای آن دولت و ملت است که بمطالعهٔ آن هر دم و هر زمان خود را در ان دیده به آرایش و پیرایش حسن خداداد مستعد بکمال خود کامیاب می آید ! آیا کیست که این کامیابی را نخواهد و این آرایش و پیرایش را آرزو نکند ؟ ( آرزو کنند گان ) در نفس ارك مبارك به تحویل خانهٔ جناب محمد ولی خان آقای سر جماعه . در بازار ارك به دکان عبدالله خان تاجر چون رو آرند ، بقیمتهای مختلفه نسبت مجلد آن کتاب مستطاب مذکور را بدست آورده میتوانند . --- page 114 --- [BLANK PAGE] --- page 115 --- [BLANK PAGE] --- page 116 --- [BLANK PAGE] --- page 117 --- [BLANK PAGE] --- page 118 --- [BLANK PAGE] --- page 119 --- [BLANK PAGE] --- page 120 --- [BLANK PAGE] --- page 121 --- [BLANK PAGE] --- page 122 --- [BLANK PAGE] --- page 123 --- [BLANK PAGE]