کتبخانه
عدد
( ۷ )
عدد
( ۷ )
طبع
عنايت
جزيرة پنهان
کتاب اول
قصازدگان بالون
مترجمش
محمود طرزی
در دارالسلطنه کابل در مطبعه عنایت بزیور طبع آراسته گردید
سنه ۱۳۳۲
صاحب ومالك مطبعه عنایت
شهزاده جوانبخت معظم معين السلطنه سردار
عنایت الله خان
کتبخانه
عدد
(7)
وطن الغة
عنایت
عدد
(7)
جزیره پنهان
کتاب اول
قضازدگان بالون
مترجمش
محمود طرزی
دارالسلطنه کابل در مطبعه عنایت بزیور طبع آراسته گردید
سنه ۱۳۳۲
--( ٢ )--
هو
بسم الله الرحمن الرحیم
-- یکدو سخن در باب طبع کتاب --
حضرت خداوند یگانهٔ بی شریک و مانند جل سبحانه را هزاران حمد و ثناست که ما را توفیق رفیق نمود تا (مطبعهٔ عنایت) را تأسیس نمودیم ، و به روشن ساختن فکرها و ذهنهای هموطنان عزیز خود به آثار مطبوعهٔ فنی و ادبی و اخلاقی تا یکدرجه کوشش ورزیدیم. و این نیست مگر بسایهٔ معارفپروری ذات شوکتمهات (اعلیحضرت سراج الملة و الدین) قبلهٔ اقدس امجد اعظم روحی له فداه که در باب توسیع معارف وطن عزیز ما افغانستان سعی و کوشش شاهانه را مصروف داشته اند ، و موجب شوق و آرزوی مابه تأسیس این مطبعه شده است .
در یکبار طبع و اشاعت «جزیرهٔ پنهان» نام ناول فنئی بسیار شیرین و عجیبی را در مطبعهٔ عنایت امر نمودیم که این ناول نیز از آثار قلمیهٔ (ژول ورن) فرانسویست و عزیزی بنام (محمود طرزی) آنرا از نسخهٔ که بزبان ترکی عثمانی ترجمه شده بوده است بزبان شیرین بیان فارسی ترجمه کرده است .
این ناول با ناول (بیست هزار فرسخ سیاحت در زیر بحر) که قبل ازین طبع و نشر نمودیم لازم و ملزوم همدیگر شمرده میشود . زیرا احوال کشتی نوتیلوس کپتان نمو را این ناول جزیرهٔ پنهان متمم و تکمیل مینماید . و چنانچه سیاحت زیر بحر مصور طبع شده بود این ناول نیز مصور طبع گردید که اینهم یک دلیل ترقی مطبعهٔ عنایت
—( ٣ )—
شمرده میشود .
بفضل وکرم خداوند متعال جل جلاله وتوجهات ذات اعلیحضرت پادشاه
محبوب القلوب مراحم خصال خود امید میکنیم که مطبعة عنایت ترقئی روز افزونی
کرده هنوز بسی آثار نافعه و پسندیده بروی کار آرد . ومن الله التوفيق .
— امضا —
محمود طرزی
معین
عنایت
-( ٤ )-
افاده مرام مترجم *-
ذات اقدس حضرت صانع قدیم حکیم جلت کلمته نوع بنی آدم را در ابتدای خلقت از همه وسایط مدنیه، واز همه لوازمات احتیاجیه محروم خلق فرموده عقل و ذکا احسانش نمود تا بواسطهٔ آن جوهر گرانبها شیئاً فشیئاً بدفع مضرت وجلب منفعت خود کوشش ورزیده کمال مدنی بالطبعی خودشانرا بروی کار آوردند و به اینهمه ترقیات محیر العقول امروزه روز خود واصل گردیدند .
این رومان -- یعنی ناول -- که به ترجمهٔ آن ابتدا ورزیده ام عیناً حال ابتدائی بشریت را تصویر میکند . پنج نفر آدم بی همه چیز در يك جزیرهٔ غیر مسکون مجرا و تنهایی بواسطهٔ قضای ناگهانی يك بالون سواری می افتند . بجز عقل وذکا، وعلم و فن معتدا، وسعی وکوشش یگانگی همراه هیچ چیزی ندارند . در ظرف سه سالی که دران جزیره میمانند ، غیر ازانکه محافظهٔ وجود خود شانرا از گرم وسرد حوادث روز گار میکنند ، جزیره را نیز تا یکدرجه بقوت علم وفن، و سعی وجهد خودها به آثار مدنیت آباد میسازند .
(جزیرهٔ پنهان) از مهمترین ، ومصنع ترین آثار تصویریه وقلمیة ( ژول ورن ) فرانسوی نژاد است که درین اثر خود کمال مهارت ادبیه و فنیهٔ خود را نشان داده است، و از طرف انجمن معارف فرانس مظهر تحسین و تقدیر گردیده است . ذاتاً هيچ يك
-( ٥ )-
اثر او نیست که مظهر تحسینها و تقدیرهای عموم اوروپا نشده باشد ، و هر اثر او بارها بار چاپ و بفروش نرسیده باشد. ژول ورن ، غیر از انکه شرف و شان و نامداری عظیمی برای خود حاصلکرده است [زیرا که در فن ناول نویسی فنی از هیچ ملت در هیچ مملکت مانند او دیگر يك محرری بسر نرسیده است] يك توانگری و ثروت بسیاری نیز بواسطه این اثرهای بدیعه خود بدست آورده توانسته است .
در زبانهای غربی اوروپا نمیدانم ، اما در زبانهای شرق ناولهای فنی ژول ورن ، تنها بزبان ترکی عثمانی ترجمه و نشر شده است که در بخصوص غیرت و همت جناب ( احمد احسان ) بیگ افندی ، صاحب جریده مصوره ( ثروت فنون ) شایان تقدیر و تحسین است . اگر بحقیقت نظر کرده شود احمد احسان بیگ به این همت پسندیده خود يك خدمت عظيمه برای قوم و ملت خود بجا آورده است . زیرا اینگونه اثرها چون در زبان يك قوم و ملتی تألیف و یا ترجمه شود غیر از انکه موجب توانگری علم و فن آن زبان گردد يك شان و شرفی نیز برای آنزبان حاصل میکند .
احمد احسان بیگ ، در وقت حاضر به سرمایه پانزده بیست هزار پوند يك ثروت جسيمه تأسیس مطبعه و اداره خانه خود را نموده است که اگر در اساس نخستین این سرمایه و ثروت تحقیق و تفتیش بعمل آید مبداء اساسی آنر ا از سایه ترجمه همین اثارهای فنی ژول ورن می یابیم . زیرا در سوانح عمری جریده خود مینویسد که اول خود او در یکی از دوایر حکومتی به تنخواه قیاه دو پوند يك کاتی بود ، و دیگر ثروت و سامانی نداشت . اول کتاب ( سیاحت بر دور ا دور زمین بهشتاد روز ) نام ناول فنی ژول ورن را ترجمه کرده ، و از تنخواه جزوی که داشت کم کم پس انداز کرده در یکی از مطبعه های استانبول آنرا بطبع رسانید. در اندک مدت بقدر دو سه هزار نسخه آن بفروش رسید، و آنقدر سرمایه برای او حاصلشد كه يكپايه ماشین مطبعه كوچك با چند سیر حروفات آن تدارك كرده توانست، و به ترجمه ديگر ناولهای فنی مانند (سیاحت زیر بحر) و (جو هوا) وغیره پرداخته و اخبار را نیز بروی کار انداخته رفته رفته به این ثروت و سامان امر و
-( ٦ )-
زه روز خود واصل گردیده است .
این بنده عاجز ناتوان ( محمود طرزی افغان ) از ترجمه این آثار بدیعه ادبیه
هیچگاه امید و آرزوی ثروت و توانگری را نکرده ام ، بلکه مشوق یگانه این عبد
احقر همانا قدر شناسی معارفپرورانه ذات شوکتمآت بادشاه حقایق آگاه محبوب القلوب
مقدس ما اعلحضرت ( سراج الملة و الدین امیر حبیب الله خان ) باد شاه دولت
قویشوکت خداداد افغانستان شده است . بعد از مسافرت مدیده که در ممالك دولت
علیه عثمانیه بسر آورده بوطن عزیزم افغانستان رجعت کردم نخستین بار به ترجمه
همین ناول ( جزیره پنهان ) از ترجمه ترکی آن پرداختم . و بخط نستعلیق بقلم خودم
نوشته تقدیم پیشگاه معارف اکتناه اعلحضرت باد شاهی نمودم . ذات اعلحضرت
همایونی آنرا بيك مراق و ذوق علم پسندانه شاها نه مطالعه فرموده بسیار پسند فرمو
دند . وازین خدمت قلمیه که همچنین يك اثر برگزیده را بزبان فارسی ترجمه کرده ام
عبد احقر با خاك برا بر خود را مظهر تحسین و آفرین فرمودند . پس برای يك محرر
احقره برتر ، وعالتر ، و شوق آورترازین چه چیز تصور خواهد شد كه يك باد شاه
بزرگ یکدولت سترگ اور آفرین بخواند ، و سزاوار تحسینش بفرماید !
دیگر چیزیکه موجب شوق وهوس عاجزانه در خصوص ترجمه های آثار ادبیه
وفنیه جدیده گردیده است این است که در خارج وطن مدت سی سال از عمر گرانمایه
را بسر آوردم ، به آموختن زبانهای غیره وفق شدم ، عاجزانه تحصیل علوم وفنون
جدیده را نمودم . لهذا نخواستم که محصولات فکریه وتحصیلیه خود را در مخزن دماغ
در زیر انحصار و احتکار آورده افراد ملت نجیبم را ، واولاد وطن عزیزم را از ان محروم
گذارم . ارمغان سیاحت سی ساله ام را بنظر ارباب مطالعه وطن عزیزم تقدیم نمودن
خواستم . وبه ترجمه های ناولهای فنی ( ژول ورن ) از ترجمه های ترکی جناب احمد
احسان بیگ یگان یگان پرداختم. و دیگر بعضی آثار ادبیه وفنیه واخلاقیه نیز بوجود
آوردم . و لی هزار افسوس که مقصد یگانه عاجزانه که عبارت از استفاده اولاد وطن
-(۷)-
بود بسر نمیرسید ، زیرا ترجمه و یا تألیفی که میشد تنها عبارت از يك مسودة میماند که خودم آنرا مینوشتم. و بعضی را بواسطه میرزاهای خوشخط پاکنویس و تبييض نموده تنها يك نسخه کتاب از ان بوجود می آمد؛ و چون يك سرمایه نداشتم که تدارك يك مطبعة خصوصی کرده بتوانم ، وهم برای آن مبتلا به مشکلات زیادی موجود بود ، از اثر و بسبب عدم انتشار یافتن آثار عاجزانه همیشه جگر خون میبودم . چونكه يك شوره يا يك ناوه باران برای محو ساختن ابدی آنها کافی بود.
حالاً كه ارادة ازلى و مشيت لم يزلى حضرت خدا وند لايزال جل اسمه ميخوا ست که افغانستانرا بنور علم و عرفان منور سازد، لهذا بمانند وجود مسعود اعلیحضرت سراج الملة و الدين يك پادشاه معظم معارف گستر عرفان پروری را مشعله افروز ملك و ملت گردانیده برای احضار مطابع تیپوگرافی امر و ارادة شاهانه شرفصدور یافت. واستدعا چا دانسته شد که برای انتشار یافتن يك جريده و طنی چیزی مانعی نیست. ازین آرزوی شاهانه استفاده و اندیشیده امتياز جریده ( سراج الاخبار افغانيه ) را استحصال، و به اجرای خدمات قلمیه خودم که اخص آمال بندگانه ام بود کامیاب آمدم.
از دیگر طرف شهزاده جوانبخت معظم حضرت عالنی ( سردار عنایت الله خان معين السلطنه ) صاحب افخم که فرزند اکبر و ارشد ذات اعليحضرت شان میباشند ، و يك مجسمه ذكاء حماست و عرفان و فطانت شمرده میشوند از کمال ذوق و شوقی که به احیای علم و فن ، و تنویر اذهان اولاد وطن در ضمیر منیر عالى شان مركوز است يك چاپخانه خصوصی بنام ( مطبعه عنایت ) تأسیس و بنیاد نهاده انتشار آثار عاجزانه ام را بر عهدۀ آن مطبعة مباركه محول فرمودند.
چه سعادت ، چه بختیاری! این است که این عرفان پروریهای حامیان علم و معرفت كميت خامه عاجزانه ام را در میدان خدمات قلمیه وطن چار نعله بتاخت آورد و شوق و هوسم را دو بالاساخت . حتى يك دليل افزونی شوقم را ازین قیاس باید نمود
-( ٨ )-
که این کتاب ناول جسیم « جزیره پنهان » را در سنه ١٣٢٥ ترجمه نموده بودم و
چون تنها يك نسخه بقلم خود نوشته بودم و دیگر نسخه ازان موجود نبود قضاءً
آن نسخه ضایع و تلف گردید . این است که دوم بار به ترجمه آن پرداخته ام . ارباب
ترجمه و تحریر انکار نخواهند فرمود که عينًا يك اثر را دوبار ترجمه کردن تا چه درجه بر
طبيعت و ذهن شاق و دشوار می آید ! . . .
از جناب حق و فیاض مطلق جل و علی نیاز میکنم که مرا توفیق کرامت فرماید
تا در راه خدمات قلمية عاجزانه تا جان در بدن دارم بر موافق رضای ذات اعليحضرت
پاد شاه محبوب القلوب مقدس خود جد و جهد بعمل آرم ، و مطبعه مبارکه عنایت به
نشر بسی آثار نافعه جیده جدیده رونق افزای عالم مطبوعات گردیده رضای شهنزا
ده معظم افخم خودم را استحصال نمایم و زبان شیرین بیان فارسی که کم بضاعه ترین
آثار این عصر ترقی و تمدنست بواسطه نشریات این مطبعه مبارکه توانگر گردد .
و من الله التوفيق .
امضا
محمود طرزی
—( ۹ )—
جزیرۀ پنهان
مۀ کتاب اول مۀ
ا قضا زدگان بالون ! *
مۀ باب اول مۀ
مۀ فهرست مۀ
صدا ها درهوا — طوفان باد در سنهٔ ١٨٦٥ — يك بالونی که
بطوفان گرفتار آمده — غیر از بحر دیگر چیزی دیده نمیشود
— پنج نفر سیاح — دربالون چها میشود — در
افق يك ساحل — نتیجۀ این حال الم انگیز
...
يك صدا میگوید : — آیا بلند میشویم ؟
دیگری . . . : — نی نی ! يكرنگ فرو می آئیم .
دیگری . . . : — از ا نهم بد تر که بپایان می افتیم .
باز همان صدا : — کار ما بمرحمت خداوندی ماند . ( صغره ) (١) بیندازید.
دیگری . . . : — این است که همین يك توبرۀ آخری مانده آنرا نیز انداختم .
باز همان صدا : — آیا بالون بالا برآمد ؟
دیگری . . . : — نی !
( صغره توبره های ريك را میگویندکه بالونچیان آنرا دربالون باخود در بالون میبردا رند، و هر وقتیکه
بخواهند بالونرا بر هوا بالا ترکنند یکی ازان توبره ها را می اندازند . )
— ( ١٠ ) —
دیگری . . . : — من مانند صداهای موج یکچیزی میشنوم .
دیگری . . . : — بلی ، دیدم ! بحر ذخار در زیر پای ماست !
دیگری . . . : — بخدار است میگوید ! از بحراله که پنچصد قدم بالا باشیم !
بعد ازین گفتگو، این صدای پر تأثیر شنیده شد :
— هر چیزیکه سنگینی داشته باشد همه را بیندازید ، همه را بیندازید ! عنایت ومرحمت ازجناب خداوند است.
این است صدا هائیکه در روز (٢٣) م ماه مارت در سنۀ ١٨٦٥ در روی بحر [محیط کبیر] از روی هوا شنیده شده است .
حالا ضرور شد که کیفیت این سخنهایکه در روی هوامابین يك چند نفری گفتگو شده بر خوانندگان کرام خود آشکار سازیم که چه بود و چه شد :
اين يك هنوز از خاطرها فراموش نشده خواهد بود که در سنۀ ( ١٨٦٥ ) میلادی يك طوفان باد دهشت انگیز بسیار شد ناکی از جهت شمال شرقی بوزیدن آمده دنیارا بلرزه درآورده بود . در اثنای طوفان مدهش مذکور ( بارومترو ) ها ، یعنی ( میزان لهوا ) ها بقدر هفتصد و ده ( ملیمتره ) فرو آمده بود . این طوفان آنچنان يك گردباد دهشتناکی بود که از ( ١٨ ) ه ماه مارت فرنگی تا به ( ٢٦ ) م ماه مذکور دوام نموده است . ضررها و زیانها ئیکه این باد ، در آسیا ، و امریکا ، واوروپا بهم رسانیده بود خیلی بسیار بود . خط وزش این باد در مابین ( ٣٥ ) درجه عرض شمالی ، و ( ٤٠ ) درجه عرض جنوبی بصورت مائلانه در ورزیدن بود . هرگاه در باب درجۀ دهشت و هیبت این باد همینقدر بگوئیم که بسی قصبه هارا محو نمود ، بسی جنگلهارا از بیخ و بن بر افگند، بسی ساحلها را در زیر آب بحر غرق ساخت ، بسی کشتیها را از بحر بخشکه انداخت ، بسی کشتزار هار ازیرو زبر نمود ، هزارها انسانها را در خشکه و دریا غرق وهلاك كرد ازين سخنها یکقدری درجۀ دهشت و هیبت این باد بلا بنیادرا دانستانده خواهیم توانست . این باد دهشت نهاد قبل از ین نیز بار بار بوزیدن آمده در سنه [ ١٨١٠ ]
—( ۱۱ )—
شهر (هاوانه) را، و در سنه (۱۸۲۰) شهر (غوآدلوپ) را خراب کرده است.
ولی درینبار این آفت سماوی از ان آفتها هم مدهشتر، و خرابیهایش بیشتر بود .
در اثنائی که در بحر و بر این خرابیها و زیانها بوقوع می آمد ، در روی هوا نيزيك
حادثه بسیار عجیبی پیش شده بود. چونكه يك بالون بدم این باد آفت نهاد افتاده مانند
يك کله ئیکه از دهن طوپ برآید در ساعتی (۹۰) میل مسافه را قطع کرده ، و در
طبقات هوا به پرواز افتاده روان بود .
در میان سبد این بالون که مانند کوئی بچوکان این باد بلا بنیاد افتاده بود پنج
نفرسياح موجود بود که بسبب بخارماء، و قطرات بارانی که گاه گاه میبارید خوب
دیده نمیشدند .
آیا این بالون که بازیچه طوفان خرابی رسان شده از کجا می آید ؟ آیا از کدام نقطه
روی زمین هوا شده ؟ بهر صورت در اثنای طوفان باد هوا نشده خواهد بود ، زیرا
در وقت اینچنین باد در بالون نشستن و هوا بالا برآمدن بجز خودکشی دگر هیچ چیزی
نیست . البته که قبل از وقوع این طوفان هوا شده باشد . و چون از وقوع طوفان
باد پنج روز میشود از روی حساب چنان معلوم میشود که در هر روز دو هزار میل
قطع کرده باشد . و به اینحساب از هر جائیکه حرکت کرده باشد خیلی از خیلی دور
افتاده خواهد بود .
با وجود اینهم پیمایش کردن مسافه ئیکه قطع کرده اند از طرف سیاحین بالون
سوار ممکن نیست . بلکه بسببی که بالون بباد یکجار فتار کرده ازینهم خبر ندارند که
اینقدر مسافه بسیار را قطع کرده باشند . بالون حرکت میکند ، برمحور خود دورها
اجرا میکند ، اما بالون نشینان ازین خبردار نمیشود. بسببیکه بالا و پایان و همه اطراف
شان بادمۀ بسیار کثیفی پوشیده شده نمیدانند که در اطراف شان چیست ؟ و چون زیر
و بالای شانرا پاره های ابرهای بسیار کثیفی احاطه کرده به اینهم نمیدانند که آیا شب است
یا روز ؟ از وقتی که در طبقات بلند هوا بدم باد افتاده رفتار دارند از روی زمین ، وازرو
— ( ۱۲ ) —
شفق آفتاب و از بحر هیچ اثری ندیده اند . تا آنکه بسبب فضای مدهش پاره شدن بالون و
برآمدن ( غاز ) از ان ، و پایان آمدن بالون در زیر خود سطح بحر را دیده دانسته اند
که بسوی چگونه يك کرداب مرگ مجسم پویان هستند !
این است که آن سخنها و صدا هائیکه ماشنیدیم از همین پنجنفر سیاح بالون سوار
است که در چنین وقت هولناك باهم رد و بدل کرده اند .
بعد از انکه مانند خوردنی ، و پوشیدنی ، واسلحه وهمه چیزهای سنگین بار
خود شانرا بدریا انداختند باز بقدر هزار و پنجصد قدم بالا برآمدند . سیاحان بیچاره
چون در زیر پای خود دریای پر امواج بی پایانرا مشاهده کردند طبقات بلند هوا
رابمای خود شان ملجاء امن وامان دانسته همه اشیایی که برای خودشان بسیار
ضروری والزم بود نیز به پایان انداختند . و برای ضایع نشدن ( غاز ) خفیفی که
بالون را در طبقات هوا بالا گرفته بود برای جستجو کردن چاره آغاز کردند .
شب را بچنان اندیشه های خوفناکی بسر آوردند که اگر از سیاحین ما نازکتر
دیگر آدمانی میبودند بهمه حال زهرة شان آب میشد . در وقت صبح طوفان يك
قدری سکونت پیدا کرد . ابرهاهم بلند شدند . گردباد دهشت ناك طوفانی ، بيك
باد تند شد ناکی تحویل یافت. و تا یکدرجه دیدن اطراف ممکن گردید .
درین اثنا باز فرو آمدن بالون بطبقات پایانی هوا آغاز نهاد ، شکل محفظه جسیم بالون
نیز بر هم خورده از مدوری به بیضوی تحویل یافته بود که اینهم برای برآمدن غاز
درون آن يك دلیل واضح و روشنی بود ، تام در وقت زوال؛ بالون از سطح بحر بقدر
هزار قدم بلند بود . ولی لحظه بلحظه فرومی آمد.سیاحهاهمه چیزهائیکه در جیبها
و پیش شان بود یکان یکان می انداختند . بسبب حساس بودن بالونهایه هر انداختن
يك چیزی بالون یکقدری بالا میبرامد وباز به نزول آغاز میکرد . پس معلوم شد که
هلاك برای شان مقرر است !
در هر طرف که نظر میکنند هیچ يك خشکه بنظرشان بر نمیخورد . در زیرشان
- ( 13 ) -
بجز از بحر محیط که امواج دهشت آماج آن بشدت تلاطم میکند دگر هیچ چیزی دیده
نمیشود. با وجودیکه بسبب بلندی موقع شان بقدر چهل میل مسافه در مد نظر شان است باز
هم در هیچ طرف بحر محیط هیچ يك نقطة سلامت بنظر خوف منظر شان برنمیخورد!
دریا بشدت باد آنقدر متموج و پر تلاطم بود که بالون نشینان همه سطح دریا را با يك
طبقه سفید کفها مستور میدیدند.
سیاحین بیچاره برای آنکه با بالون خود یکجادر گرداب نایاب دریا محو و نابود نشوند
هرا نقد رسعی و کوششی که در وسع بشری شانست در باب تأخیر کردن افتادن بالون
خود صرف میکنند. ولی چه فائده که سعی و کوشش شان هیچ ثمره بخشیده بالون
لحظه بلحظه نزول میکند. و هم از شرق شمالی بسوی جنوب غربی یکسر بسرعت
تمام قطع مسافه میکند !
آیا حال این سیاحان بیچاره مدهش نیست؟ البته که بسیار مدهشت زیرا محقق
میدانند که مانع نزول بالون خود شده نمیتوانند! درون خیمه بزرگ بالون آهسته
آهسته از غاز خالی شده میرود، نزول هم دوام میکند، بند کردن پاره گی خیمه
بالون برای سیاد نشینان بیچاره محال مینماید، و تا آن پاره گی بند نشود ضبط کردن
غاز در درون خیمه ممکن نمیشود. پس ازین مدهشتر حال چه تصور شود؟
از پیشین یکساعت بعد از سطح بحر بقدر پنصد قدم بالا بودند. اگرچه به
انداختن اسبابهای سنگین از یکی یکبار افتادن بالون در قعر بحر خود را تا یکدرجه محا
فظه کرده توانسته اند ولی اگر تا بشام يك خشکه پدیدار نشود غاز باقمانده بالون تمام
شده بالون بابالون نشینان خود در میان امواج پر شور و شر بحر محو و نابود شدنش
محققست. در چنین زمان هر آنچه چاره نجاتی که بخیال شان میرسید همه را اجرا میکر
دند. زیرا این آدمها از مردمان بسیار تجربه کار و باغیرتی بودند. از انرو میخواستند
که تا به آخر دقیقه با مرگ پنجه داده بعد از ان مغلوب شوند.
از پیشین دوساعت بعد بالون، بقدر چارصد قدم از سطح بحر بالا بود. درین
111 (بیرون محل و اسباب خود را ساختند) 115 (اندازه کرمکن فاصله پ
رنساس هندیه) ، 121 (داشته اند که روحها سواعد ادوار انسان) ،
125 (استخراج مرض) ، 134 (خون را از فرس بحری در زیر آب شقوقیات دان)
139 (جدا کردن مجلس سن از گوشت حیوان / 142 (دشاپیرو بخون شناختن)
145 (کلاه کنیر جان را بیرون آوردن) - 160 (اوزموکسی مکتب را اکتر اختي شود
شکنه گذاری کردند 162 (شتر و بکراب نیز ساختند) ، یکدانه کندم
در جیت ستان پیدا شد - 169 (بزرگ سلطال جزایر) ، 178 (یک دانه
ساعمه در گوشت حیوان بود 179 )کتابت دوم / 190 (زراعت داخل بو صندوق)
223 (يوزنده که خون کاور میمیازند) 233 (ساختن باروت)، 238
(اهالی رخش را خراب میشهر اند) 242 (ماشین کاغذت و بالا شهرک را
ساختند) ، ترکیبه نشاسته کچالو و 24 (درخت نان) 248 (بنیاکمر نیز
پیدا شده 25 (ساحلی لباس از پیشم گوسفند 284 )فنیاره کفش
شده ، 301 دل میگوید که هیچس دل را پیزه بین با خود زوال دانه) ، 309 اسمر گوشت شخصی مجموله)
محمود غزنوی - جزیره پیمان
ص 4 (رومیان در بغداد باهمه وسایل کرد محلو کشیده بود)، 5
(در زندان جای نگرفتند بنهای مرگرا تر جمبه میکرد) ، 6 (صرف میم جلیله
لذت بخش نیست یا نه بعضی امیر که بتاریخ سلیه در تاریخ ار یکه نخوا
می شد، 8 (ترجمه رومش مشهور شده بود کا برا روی کار برد چندی)
10، کون ببروز شند بادل کے قد میں تنبور به حملا کو مدن نزده،
شده بها ) ، 13 (ی خور نمیشد گل و گیار به فیا بستر شده مال مینمایند)،
17(امیدان بوده اند که از جنگ داخل امریکا بروز کرده اند و مبین درریق
از تریه) ، 19 (کارهای خیر ان ایام) 20 (کتاب زنگی طوطیا
اجزای شهروی کینیان - 23 (غازیها) 32 زمین ترکش فشان
است، او شیدن اشکانی موجب خوب نما شد)، 80 همشوی
چگونه موشکی در داده هست) ، 94( و نیا را بویکار مبازه)، 15 تاج
که روی بزمناطق مختلف ) ، 97 ) م حریره را بتن خبر انشته) هما
(معدن شرو کردن - 105 (اختیار مون مقدس)، 108 خشت کید بیا ختیا
مصور غزنوی
جزیره ایشان
I
ص ٣١٤ در قدم بمبئی کار راه در شمال شروع به کوبه کرد) ٣١٧ واقعه صلب
و سبب از طرف نهنگان) ، ٣١٨ (ساختن جنگی آبی) ، ٣٤٠ (گشت و سیاح
٣٤٣ تخمین دریای بندری کیا) ، ٣٥٣ (خبردادن پنچ که نینه خانه مربوکش درانجا
٣٦٥ مراجعت از جزیره) ٣٦٧ (تخمین دفعتاً به حیوانات) ٣٦٩
که در زمین کسی که بیل را کشانده ٣٩٥ ماری پر گلو خورد) ، ٤١١ (جلال
سنگان تخمین خراب کرده باشم ٤٢٢ (پیرپول را زنده با خنزیل امتحان
حیه ببیع منزل را ، ٤٢٨ (از کوه کفن کشاکشان بعضی آوارها کشیده
میشود) ، ٤٣٥ (به سهال گذشت) ، ٤٣٤ (انتخاب خرید حیوکه
تا تو بتونه بتواند خذان را سفینه داره کشی توانسته ٤٣٦ شکه است
موجود کره ترشم کمان زنبار رفته ، ٤٤٢٠ ایشان بمر ، ٤٤٧ از اول
کتاب مساحته روز پیر کبرول را شناخته اند ٤٤٨ (خواب ایشان
پیر ابو ذر زاد سلمان بقول محمود است ٤٤٩ در دل وجان سنگ فدیت
و ار از عقابیات بقدرے دلان ٤٥٥ جطبر الماس در مربح قیمت خولد
ملیون دالر بود که در نقشه ها 571 در کتاب بوی های میگویند که نامی آمریکا و کینیا
458 (یا بخش الله هندوستان جای دارد) 466 (یک اقیانوس
که جزیره کمبودا، 473 (جزیره نفوسند) 476 در شمال
و غاریابی کے دارد).
- ( ١٤ ) -
آشنا صدای يك آدمی که معلوم میشد که ترس وبیم عادت او نیست اینسخن را گفت:
- آیاهیچ چیز انداختنی باقی نمانده ؟
چند صدای دیگر چنین جواب داد :
- يك كيسۀ ده هزارروپیه کی طلا باقی مانده .
بعد از این سخن يك كيسۀ سنگینی بدریا افتاد .
یکی پرسید : - آیا بالون بالا شد ؟
دیگری گفت : - يك كمى بالاشد ، اما باز بفرو آمدن آغاز میکند !
دیگری پرسید : - آیا دیگر چیز انداختنی داریم ؟
دیگری جوابداد: - نی ، هیچ چیزی .
بازهمان صدای پر تاثیر حاکمانۀ اولی گفت :
- مکرسیدی را که در ان نشسته ایم فراموش کردید ؟ خود را بریسمانهای
بالون به بندیم ، سبد را بدریا بیندازیم !
براستی که برای بالا بر اوردن بالون چارۀ آخرین همین بود ، لهذا هماندم سیاحان
درمانده گان خود شاترابریسمانهای بالون بسته کردند . اینراهم بگوئيم كه يك سگ
نیز با ایشان موجود است که آنرانیز فراموش نکرده بيك ریسمانی در آویختند ، وسبد را
بدریا انداختند . بالون هماندم بقدر دوهزار قدم بالا برامد .
معلوم است که بالونهابسیار حساس يك جسمى میباشند . بمجرد يكه يك جسم
بسیار خفیفی ازان بیرون انداخته شود بسوی بالا بسیار بلند میشود ، ولی چون هوا
رفته و مقاومت گاز نباشد، باز رو بسقوط مینهد . این است که بالون سیاحان بیچاره نیز
بسبب انداختن سبد دفعته دوهزار قدم بالا برامده باز آهسته آهسته روبه تنزل نهاد
زیرا غاز از شکافی که در خیمۀ بالون پیداشده بود بسیار بیرون میبرامد .
سیاحان برای به هواداشتن بالون هرا نقدر سعی وکوششی که درقوت شان بود
صرف کردند ، ولی هیچ فایدۀ نکرد . لہذا بعد ازین بغیر از مرحمت ومعاونت خدا
-( 15 )-
وندی دیگر تکیه گاه و پناهی برای شان باقی نماند.
بشام یکساعت باقی مانده بود که بالون بقدر سه صد قدم بر سطح بحر فرو آمده بود. درین اثناسگ دفعتهً يك عوعوه نمود . یکی از سیاحان گفت :
گمان میبرم که ( توپ ) یکچیزی دید .[ توپ نام سگ شانست ] .
در عقب این سخن فریادها و فغانهای سیاحان بفلك بر شده همه بيك زبان گفتند :
خشکه ! خشکه !
بحقیقت که در جهت جنوب غربی يك زمين بسيار بلندی بنظر سیاحان دست شسته از جان برخورد . اماچون این خشکه نیز بقدر سی میل دورتر مینمودرسیدن بالون تابه آنجاكم از كم بيكساعت قطع مسافه کردن ، و آنهم بشرطیکه باد بالونرا برابر هم ما ن طرف براند ، و خط حرکت آنرا تبدیل ندهد وابسته بود که آیا تابه آنوقت گاز بالون خواهد ماند یانی ؟ و بادبالونرا برابر بران خشکه خواهد راند یانی ؟
این است مسئله دهشت انگیز مرگ ، و زنده گی ! سیاحان بیچاره نقطه سلامت را بچشم می بینند ، ولی امید رسیدن آن برای شان مجهول ! اینراهم نمیدانند که آیا این خشکه جزیره است یا قطعه ؟ زیر اسیاحان ما بدم باد افتاده ازینهم خبر ندارند که بکدام سمت وکدام طرف میروند؟ بهر حال اگر جزیره باشد، یاقطعه باشد،مسکون باشد، غیر مسکون باشد یگانه نقطه سلامت همانست . بهمه حال به آن رسیدن لازم است .
در ساعت چار بالون بدرجه رسیده بود که خود را بر هوا گرفته نمیتوانست و بر سطح بحر مالش یا فته میرفت . یکچند باره و جهای بحر برسیاحان بیچاره آب پاشی نیز نمود . این آب افشانی سنگینی بالونرا زیاده تر میکرد . بالون مانند مر غیکه ببال آن سرب بسته شده باشد بکمال زحمت خود را بر میداشت !
بعد از نیمساعت بخشکه بقدر نیم میل مسافه باقی مانده بود . لکن بالون هم سراسر از گاز خالی شده بحال غرق شدن رسیده بود . سیاحان بیچاره یکچند بار در آب غوطه خورده باز بر امدند . درین اثنا خیمه بالون بسوی سطح بحر میل نموده غلطیدن
-( ۱۷ )-
مهندس سیروس سمیت
- ( ١٦ ) -
گرفت که به این سبب باد از شکاف پاره شده گی خیمه داخل بالون شده مانند بادبان کشتی سیاحان را بسوی خشکه راندن گرفت . بلکه به اینصورت سیاحان بیچاره که پاهای شان در میان آب ، ودستهای شان بطناب مربوط بود بمنزل مقصود برسند !
بالون بخشکه یکچند صد گز نزديك شده بود که دفعته صداهای بسیار پردهشتی از سیاحان برآمد . مگر یکی از سیاحان بیچاره را يك موج مدهشی در ربود ، یا آنکه خود را خود در ربود اند ! در عقب آن سگ نيز بيك عوعوه بسیار حزینی خود را در آب پرتاب نموده بالون چون به ایندرجه خفيف وسبك شد یکی یکبار برهوا گردیده بعد از کمی مالا بر ریگزاری که در خشکه بود فرو آمد .
بیچاره گان در آنجا بمعاونت یکدیگر خود را از ریسمانها باز کرده برخاك قدم نهادند . بالون نیز ما نند يك مرغ بال بسته ئیکه دفعته بالهایش باز شود پرواز نموده از نظر غائب گردید .
در حالتی که در بالون پنج نفر آدم و يك سگ بود ، در خشکه تنها چهار نفر برآمدند . مگر یکی از پنچنفر، برای رهایی دادن چار نفر رفیق دیگر ، خود را فدا نموده طعمه امواج پردهشت دریا نموده است !
چار نفر سیاح بمجردیکه بر خشکه قدم نهاد، رفیق خودشانر اندیشیده همه بيك زبان فریاد برآورده گفتند :
- بلکه آب بازی کرده بساحل رسیدن میخواهد ، زود شویم ، برهانیدن او کوشش ورزیم .
-( ۱۷ )-
باب دوم
محاربهٔ ریشموند - مهندس سیروس سمیت - ژه ده ئون سپیله
نایب زنگی - یا نقروف کشتيبان - هار برنوجوان -
يك تکلیف ناگهانی - ملاقات - حرکت در طوفان
سیاحانی که با بالون بخشکه افتاده اند نه از بالونچیانی هستند که برای سیاحت
طبقات هوا در بالون نشسته اند ، و نه از ارباب فن ( ژه ئولوژی ) میباشند که برای
کشفیات فنّیه بر طبقات هوائیه بالا برآمده اند . نی نی بلکه اینها مردمانی هستند که
در جنگ بدست دشمن اسیر شده اند . و به دلاوری فوق العادهٔ خود به رهایی دادن
گریبان خود از چنگ دشمن کامیاب آمدهاند. اینها در محاربهٔ امریکای جنوبی و شمالی
بدست جنوبیها گرفتار آمده در شهر ( ریشموند ) نظر بند بودند ، وازانجا فرار
کرده بعد از آنکه صد هابار تهلکهٔ مرگ را بچشم دیدند با بالون پاره شدهٔ خود به این
سر زمین قدم نهاده اند .
کیفیت فرار این اسیران حرب به اینصورت است :
در ماه شباط سنۀ ١٨٦٥ میلادی جنرال ( غرانت ) شهر [ ریشموند ] را محاصره
کرده بود ، و برای بدست آوردن آن اگرچه چند بار هجوم و یورش برده بود ولی
هيچيك فائدهٔ حاصل نشده بود. درین گیر و دارها از اردوی جنرال ( غرانت ) بعضی
افسران بدست لشکریان محصورین قلعه اسیر افتاده در درون شهر نظربند بودند که
مشهورترین این اسیر افتادگان (سیروس سمیت) نام يك شخصی بود که از ارکانهای
حرب جنرال (غرانت) بود .
(سیروس سمیت) يك آدم بسیار عالم و پرفنونی است که در مهندسی یگانهٔ دهر
شمرده میشود. در اثنای این محاربه حکومت [ جماهیر متفقه ] ساختن راه های آهن
را به او محول نموده بود . این مرد امریکای شمالی لاغر اندام ولی کلفت استخوان ،
میانه بالا ، تقریباً چهل و پنج ساله يك آدمیست که بروت های از ریش درازترش رو به
-( ۱۸ )-
[غلام محی الدین؟]
ژه ده ئون سپيله . مخبر جریده نيويورك هرالد
- ( ۱۸ ) -
سفیدی نهاده است . کسانیکه بسیمای سیروس سمیت نظر کنند ، بيك دیدن میدانند
که جدیت ، وصمیمیت ، وذکا ، ومعرفتش بدرجهٔ فوق العاده است .
چنانچه ذکاوت مفرطه را مالک است دست و پایش نیز قابلیت هر گونه کار ها را دارد .
یعنی هم به ذهن ، وهم به فعل کار میکند . بسیار عالم است چرا که متفنن است .
بر کاریکه اقدام کند ، اگر آن هر قدر مهلك و دشوار باشد اصلا تمکین و وقار را از
دست نداده آن کار را بسر میرساند .
(سیروس سميت) يك جسارت و دلاوری مجسمیست ؛ در زمان محار به همیشه
در میان آتشها در امده که در بسی محار به ها کامیاب هم آمده ولی درین محار به (ریشموند)
اول زخمی بعد ازان اسیر شده است .
در روزیکه (سیروس سميت) اسیر می شد ، يك شخص دیگری نیز که بدرجهٔ
او صاحب شهرت و معرفت بود بدست جنوبیها اسیر افتاده بود که آنهم مخبر حرب
اخبار مشهور (نیورك هرالد) [ژه ده ئون سیبله] نام يك آدمیست .
(ژه ده ئون سیبله) برای اینکه خبر های راست و صحیح را از هر کس پیشتر بدست
آورده ، و از همه کس پیشتر به اخبار خود برساند از هیچ چیزی روگردان نیست .
اخبار (نيورك هرالد) از اداره ها و دفتر های دولتی شمرده میشود . آدمی که به
این اداره منسوب باشد در هر جا خیلی معروف ومعتبر است . ازانرو (ژه ده ئون سيبله)
در میان اردو از مردمان بسیار نامدار و با اهمیتی شمرده میشد .
(ژه ده ئون سيبله) عالم فاضل، دلاور ، جسور ، برای هر کار حاضر و مهیا با فکر
يك آدمیست . بسیاحت ، وعسکری دنیا را گردش کرده است . برای آموختن يك
چیزی ، و آنرا به اخبار خود رسانیدن ماندگی ، عذاب اضطراب ، تهلکه در نظر او
هیچ است . ژه ده ئون در وقتیکه گله مانند باران میبارید ، و گله های طوپ هر طرف
را تار و مار میکرد بیکدستش طپانچه ، وبيكدستش کتابچه در صف پیشترین لشکر رفته
است . گله های طوپ و تفنگ هیچگاه قلم پنسل او را بلرزه نیاورده است .
-( ۱۹ )-
باوجود اینهم [ ژه ده ئون ] بعضی حالهای عجیب هم دارد . مثلا يك روزی
میخواست كه يك خبریرا به اخبار خود روانه كند، از بهر آنکه آن خبر را مخبرهای دیگر
اخبارها پیشتر از اخبار « نيورك هرالد » نشر نتوانند بعد از انکه در تلگراف خانه خبر
مذکور را به اخبار خودرسانید از پیش میز تلگراف بر نخواست، و دو ساعت کامل فصلهای
اول تورات شریف را به اداره خانه اخبار خود به تلگراف نوشته کرد. اگرچه این
کار برای اداره اخبار ( نيورك هرالد ) موجب دو هزار دالار مصرف شده است ،
ولی این هم شد که خبر مذکور را پیشتر از وکسی نشر نتوانست !
( ژه ده ئون ) بلند بالا ، قوی و توانا يك آدمیست . عمرش از چهل افزونتر
نظرش مستقیم ، اطوارش جدی و مستریح است . هر چیز را زود می بیند ، و زود
درک میکند .
( ژه ده ئون ) از ده سال است که مخبر اخبار ( نيورك هرالد ) میباشد و در راه خبر
ها ، و تصویر هائيكه فرستاده ؛ به اخبار مذکور خدمتهای بزرگی کرده است . چون
که به سیاه قلم خیلی رسام ماهری هم هست . حتی در وقتیکه اسیر می افتاد به تصویر
کشئی جنگ مشغول بود . و در کتابچه حوادث خود در همان وقت بعد از انکه این
عباره را : « يك عسکر جنوبی تفنک خود را بسوی من دورداد ، این است که نشان
میگیرد ..... » نوشت از جای خود بر جهیده گله بر زمینی که او از ان جهیده بود
برخورده است . اما اگر چه گله خالی رفت ولی خود او نیز اسیر افتاد .
سیروس سمیت ، و ژه ده ئون سیوله غائبانه یکدیگر خود را میشناختند اول بار
ملاقات شان در شهر ( ريشه وند ) که اسیر افتاده اند دست داده است . زخم مهندس
در کم وقت جور شد . در اثنای اسارت خود باهم خیلی محبت میکردند ، وقدر و قیمت
همدیگر خود را بخوبی میشناختند . فکر یگانه شان نیز بمجز فرار ، و به اردوی خود
رسیدن دیگر چیزی نبود .
اگر چه در میان شهر آزاد و بند و زندانی نداشتند ، ولی چون شهر بکمال دقت
-( ۲۰ )-
در زیر محافظه و نگهبانی گرفته شده بود دائماً منتظر يك فرصت میبودند .
سیروس سميت ، يك خدمتگاری هم داشت . این خدمتگار در اصل زنگی بود، و غلام بود. ولی سیروس سمیت چون فکر او قلباً همیشه طرفدار لغو کردن اسارت غلامان بود او را آزاد کرده بود . اما غلام از بادار خود جدا شدنرا قبول نکرده عهد کرده بود که تا بوقت مرگ از و دوری نکند . نام این زنگی ( نابخت نصر ) است . ولی برای آسانی تخفیف کرده ( ناب ) میخوانندش .
وقتيكه ناب از اسیر شدن بادار خود خبر شد بطرف ریشموند روانه شد . بعد از آنکه بسی حیله ها و دسیسه ها بکار برد ، و بقدر بیست بار زندگی خود را دو چار تهلکه نمود بشهر ( ریشموند ) بدرامدن کامیاب آمد . شادمانی که برای سیروس سمیت از آمدن ناب ، و فرحت و سروری که از دیدن مهندس برای ناب حاصل شد خارج تعریف و بیانست .
ناب اگرچه بشهر داخل شده توانست اما برامدن از انجا خارج دایره امکانست . زیرا اسیرها به بسیار دقت در زیر نظر و نگهبانی گرفته شده است . بنا برین چاره فرار در وقت حاضره مفقود است . مگر كه يك وسيله خارق العاده ظهور نمايد .
جنرال ( غرانت ) اگرچه حمله ها و هجومهای شدید بر شهر می آرد ، ولی کامیاب نمیشود . ( ژه ده ئون سپیله ) بسببیكه از داخل شهر به اخبار خود خبرها و حوادثها نوشته نمیتواند بيك قهر و غضب پرجوش و خروش درامده بود . اگرچه چند بار بر فرار قرار داده بود ولی بموانع و مشکلات عظیمی برخورد .
محاصره لا ينقطع بشدت دوام میورزد . عساکر محصوره شهر نیز مانند اسیرها به تنگ آمده برای برامدن از شهر، و با اردوهای دیگر خود شان یکجا شدنرا آرزو میکنند ، واگر هیچ نباشد در باب احوال خود را به اردوهای خود رسانیدن و از اردوهای خودشان احوال گرفتن چاره ها می اندیشند . علی الخصوص ( ژونستان فورستر ) نام يك برگدی درینخصوص بسیار اندیشه ها میدواند . اما چنانچه بیرون
-( ۲۱ )-
برامدن اسيرها ممکن نبود اسیر کنندگان را نيز اين امر محال افتاده بود. اسیران را عسکر داخل شهر ، و شهریها را عسکر خارج شهر منع میکند .
محافظ شهر بسیار آرزو داشت که با جنرال (لی) که سر قوماندان جنوبیها بود مخابره کرده مدد طلب کند ولی بسبب نبودن واسطه و وسیله خیلی دو چار اندیشه و مراق بود . این است که درین اثنا برگر ( ژونستان فورستر ) به این فکر افتاد كه يك بالونی ساخته و بواسطه آن بالون برهوا شده از سر اردوی محاصر بگذرد ، و با اردوی جنرال (لی) التحاق کند .
محافظ شهر این تصور ژونستان فوروستر را خیلی پسندید . هماندم برای ساختن يك بالون بسيار بزرگ امر داده شد . در میان سبد این بالون اسلحه ، خوردنی ، نوشیدنی ، و دیگر کار آمدنیها گذاشته شد .
ازین تدارکات ، ( ژونستان فوروستر ) و رفقایش چنان امید میکردند که در شب (۱۸)م مارت بايك شمال غربی حرکت کرده در ظرف يكچند ساعت به اردوی جنرال (لی) رسیده بتوانند . اما آن باد شمال غربی رفته رفته آنچنان يك شدتی نشانداد که از باد گذشته به طوفان رو نهاد . البته که به اینچنین باد بالا بنياد حرکت بر روی هوا قابل نیست .
در میدان واسع شهر بالون با همه ضروریاتی که در آن گذاشته شده حاضر و مهیا با ريسمانها بزمین مربوط ایستاده بود در نوزدهم و بیستم ماه باد زیاده تر شدت نمود . حرکت بالون سراسر غیر ممکن شد .
اينستكه درينروزها يك روزی سیروس سمت در کوچه بايك شخصی که هیچ او را نمیشناخت برخورد . این آدم سی سی و پنجساله يك آدم تنومند پر قوتی بود که نامش ( پانقروف ) وصنعتش کشتیبانی بود . پانقروف از حال صباوت خود در دریا های امریکای شمالی گشت و گذار کرده درينوقتها برای يك کاری همراه ( هاري ) نام پسر كپتان خود که آنرا از اولاد خود زیاده تر دوست دارد بشهر ( ريشموند ) آمده
— ( ٢٢ ) —
پانقروف کپتیان
— ( ۲۳ ) —
غلام یحیی
۱۳۳۷
هاربر
- ( ۲۲ ) -
است ، ولی چون شهر قلعه مند شده بمجبوریت در انجا محبوس مانده اند . فکر یگانه این آدم نیز بجز اندیشهٔ فرار دگر چیزی نیست .
پانقروف ، سیروس سمیت را بخوبی میشناسد ، ومیداند که آرزوی یگانه او نیز بجز فرار کردن دگر چیزی نیست . چون امروز در کوچه با او برابر آمد بالاتر در به او گفت:
— موسیو سیروس ! آیا از ( ریچموند ) دل تان تنگ نشده ؟
مهندس ، حیران حیران بکمال دقت بسوی پانقروف دیدن گرفت کشتیبان باز پرسید که:
— موسیو سیروس ! آیا میخواهید که فرار بکنید ؟
مهندس گفت — آیا چه وقت ؟
این سوال بی اختیارانه از زبان مهندس برامده باز بدقت بیشتر بروی مخاطب خود نظر کرد ، وعلامات سیمای او را بر صافئی دلش دلیل یافته بيك صدای تیزی گفت :
— آیا شما کیستید ؟
پا نقروف خود را شناختاند . مهندس پرسید که :
— خوب اما با کدام واسطه فرار خواهیم کرد ؟
پانقروف — واسطه را من یافته ام . بسیار ساده و آسان يك واسطه : این بالونرا ساختند ، بیهوده آنرا ترک کرده گذاشتند ، این است واسطه ! ...
مهندس فكر پانقروف را دانست . از دست او گرفته بخانهٔ خود برد . پانقروف در انجا فکر خود را بتمامها بیان نمود. این فکر حقیقتاً بسیار ساده و آسان يك فکری بود . چونکه بشدت طوفان التفات نکرده ، ويك دلاورى فوق العادهٔ بکار برده ، و در بالون نشسته فرار کنند .
سیروس سمیت بی آنکه سخن پانقروف را قطع کند سرا پا شنید . وچشمانش میدرخشید . البته ، چارهٔ خلاصی که از بسیار وقت آنرا می پالیدند حاضر است . در تاریکی شب بشدت طوفان باد نظر نکرده ، وخود را بکسی نشان نداده ، و در بالون نشسته ، و در اسمانهای آنرا پریده وفرار کردن هیچ کار دشواری نیست . اگرچه
— ( ۲۳ ) —
اگر بدست بیفتند مرگ برای شان محققست ، اما فرار هم ممکن است نی ؟
مهندس سميت گفت که :
— اما من تنها نیستم .
پانقروف پرسید که :
— چند نفر هستید ؟
مهندس — سه نفر ، یکی خودم ، یکی دوست من ( ژه ده ئون ) دیگری خدمتگار
من تاب .
پالقروف — این سه ، دو نفر هم من و هاربر شد پنج نفر . حالا تکه بالون برای
شش نفر ساخته شده .
مهندس — بسیار خوب فرار میکنیم .
وقتی که مهندس اینمسئله را به ژه ده ئون گفت ، ژه ده ئون هیچ علامت انکار نشان نداد.
تنها به این حیران شد که آیا اینقدر يك فكر ساده و آسان چرا پیش از پانقروف برای خود او
وارد نشد . آمدیم بر تاب : تاب مانند سایهٔ افندی خود است . افندی هر جا که
برود او بر فتن با او حاضر است .
پانقروف گفت :
— چون چنین است امشب در میدان بالون باهم یکجا شویم .
مهندس — بلی بلی ، امشب ، یعنی بساعت ده . اما خدا کند که باد از شدت نیفتد.
پانقروف ، از مهندس وداع نموده برفت ، و در اقامتگاه خود در پیش هار بر بیامد.
هار بر نوجوان نیز حقیقتاً جسور و دلاوريك بچه ایست . به بسیار بیصبری پانقروف
را انتظار میکشید . چون از زبان پانقروف خبر راضی شدن رفقا را شنید خیلی
ممنون شد. پس دیده میشود که هر پنج نفر اینها آدمان بسیار جسور و دلاوری هستند.
و عزم شان هم قویست .
طوفان باد دمبدم شدت مینمود که اینهم برای فرار بها موجب مسرت میشد زیرا
- ( ٢٤ ) -
در چنین باد تند طبعاً ( ژونستان فورستر ) و رفقایش در بالون نمی نشستند . و بالون
بدست پنج نفر رفیق میدراید. تنها خوفیکه برای مهندس هست همین است که بالون
بشدت بادپاره نشود . مهندس تا بوقت شام در میدانی که بالون در انجا مربوط بود
گردش نمود، پانقروف ایزدستهای خود را بجیب پتلون خود انداخته ، و خمیازه ها
کشیده مانند آدمان بیکار از بالا بپایان و از پایان ببالا رفت و آمد کرد . و بی آنکه با هم
آشنایی و سخن بگویند بالون را پاسبانی نمودند .
شام شد، شب بسیار تاریک بود . ابرهای سیاه تیره بسطح زمین مالیده مالیده
میگذشتند! يك باران با برف آمیخته همی بارید ! هوا خیلی سرد بود . همه روی شهر
رايك دمه تیره فرا گرفته بود ! گویا برای مانع شدن محاربه از طرف حق امشب این
طوفان دهشتناك بر خواسته بود ! بجای صداهای طوپ صداهای مدهش طوفان
قایم شده بود .
کوچه های شهر سراسر از انسان خالی بود . محافظ شهر در چنین طوفان شدید،
برای بالون پهره گذاشتن را لازم ندیده بود. اگر چه اینها همه برای آسانی فرار فراریها
فایده میرساند اما آیا باطوفان شدید چه باید کرد ؟
در ساعت نه و نیم از راههای مختلف هم پنج نفر رفیق در جای ملاقات باهم یکجا
شدند . تاریکی آنقدر تیره بود که بالون با آن بزرگی نیز دیده نمیشد . هر پنجنفر در پیش
سبد نشیمن که به بالون مربوط بود جمع شدند . هیچ کسی آنها را ندیده بود . بعد
ازینهم نخواهد دید . زیرا آنها از دیدن همدیگر خود نیز عاجزاند .
بی آنکه يك كلمه سخن بگویند سیروس سمیت ، ژه ده ٹون سپیله ، ناب هاربر
در میان سبد در آمدند . پانقروف بکشیدن توبره های ریگ که برای سنگینی بالون
گذاشته بودند مشغول شد . این کار هم تمام شد . پانقروف کلاه خود را بر سر خود
مچق کرده گفت :
-- اگر چه باد بسیار تند است اما مددگار ما خداست .
- ( ٢٥ ) -
اینرا گفته در سید در آمد . بالون چون باریسمانها بزمین مربوط بود تنها بریدن
طنا بها . و برامدن برطبقات هوا دیگر کاری نمانده بود . در ین اثنادر میان سبد بالون
يك سگی بر جهیده در امد . این ( توپ ) نام سگ مهندس است که مهندس از هم سنگینی
بالون سگ صادق خود را در شهر گذاشته بود . ولی (توپ) ریسمان خود را بریده
از عقب افندی خود آمده است .
پانقروف گفت :
- اینهم باشد ! از بودن يك سگ چه خواهد شد ؟
. اینرا گفته و يك دو توبره ریگ دیگر نیز بیرون بر اورد . و ریسمانها را بریده ،
بالون بتأثیر باد ماثلا ببالا شدن آغاز نهاد . در اول امر بيك چند دود کشهای خانه
ها خورده و خراب کرده از نظر نهان گردید .
درین اثنا طوفان بصورت مدهش شدت خود را زیاده نموده بود . مهندس در
شب بالونرا بروی زمین نزديك کردن نخواست . وقتیکه صبح شد در زیر پای خودشان
از زمین هیچ اثر نیافتند . هر چار طرف شان بادمه های بسیار کثیف و غلیظی محاط
بود . اینستکه بعد از ان به تجویژ هوا يك قدری صاف شده پنجنفر رفیق بكمال دهشت
در زیر خود بحر محیط را دیدند .
حالا خواننده گان کرام ما میدانند که ازین پنجنفر سیاح چار نفر شان بچه صورت
رهایی یافته در روز بیست و چارم ماه مارت به خشکه افتاده اند و آدمیکه از میان شان
غائب شده ، رئیس شان مهندس سیروس سميت بود .
- باب سوم -
پنجساعت بعد از وقت ظهر - آدم غائب شده - ناامیدی تام -
یکسربسوی شمال بر جستجو - جزرومد - یکشب بسیار
غم انگیز - ديده شدن يك زمین - تاب شناوری
میکند - گذشتن از آبنا .
بیچاره مهندس ! طعمه لطمه های امواج بحرها گردید . سگ وفادار آن
- ( ٢٦ ) -
نیز در عقب آن خود را بینداخت !
زده ده تون ، بمجردیکه بر خشکه قدم نهاد صدا کرد که :
- بپالیم ، بپالیم ! بلکه بشناوری خود را بخشکه رسانیدن میخواهد ؟
هر چار نفر رفیق بيك زبان :
- بلی بلی ، بپالیم !
اینرا گفته حرکت کردند . تاب بیچاره از غائب شدن افندی خودکه از جان خود
اورا زیاده تر میخواست زار زار میگریست . از افتادن سیروس سمیت تابه اینوقت دو
دقیقه گذشته است . لهذا از رهائی یافتن مهندس نا امید نیستند .
ازینجا تا بجائیکه مهندس در دریا افتاده بقدر نیم میل مسافه دارد . درین اثنا
ساعت ( ٦ ) بود ده ه اگر چه برطرف شده بود ولی ، شب خیلی تاريك بود . چار
نفر رفیق کنار ساحل را گرفته یکسر بجهت شمال پالیده پالیده روانه شدند . زمینی
که بر ان میگذرند پر از سنگستانست . از سبزه و نبات هیچ اثری در ان دیده نمیشود .
در بعضی جاها آنقدر سخت و بی گذر است که چار نفر رفیق از هم جداشده در پی یکدیگر
برفتن مجبور میشوند . گاه گاهی بعضی مرغان بال بزرگ بسیار کلان نیز از پیش روی
شان يكباره خیز میزنند .
در هر چند قدم هفتاده گان بالون می ایستند . و بطرف دریا گوش مینهند که
آيا يك صدای انسانی از انطرف می آید یا نمی آید ؟ هر گاه مهندس بخشکه افتاده باشد،
و بفریاد کردن مقتدر هم نباشد . نوب البته بصدای خود برفقا را رهنمائی خواهد کرد !
اما بجز صداهای مهیب موجها ی بحر که با ساحل مصادمه میکرد دیگر هیچ صدائی
شنیده نمیشد .
پانقروف پرسید که :
- آیا شناوری میداند ؟
تاب - بلی میداند ، و هم توپ نیز با اوست .
- ( ۲۷ ) -
ژهدهئون - انشاء الله مییابیمش !
ناب صدای هول انگیز بحر پر تلاطم را شنیده بکمال حسرت و ناامیدی سر خود
را بجنبانید .
قضازدگان بیچاره به ماندهگی و بیتابی خود اهمیت نداده متصل پیش میرفتند.
و هر چیزیکه در کنار ساحل بچشمشان بر میخورد بزودی و تلاش بران هجوم میکردند.
و چون مطلوب خود را نمی یافتند باز مأیوس میشدند .
بعد از انکه بقدر بیست دقیقه در میان همین امیدها و ناامیدیها رفتار کردند خشکه
تمام شده موجهای بحر راه را بر انها برید . پانقروف گفت :
- اینجا يك دماغه تنگیست . پیش ازین راه نیست . باید که باز بر همان سمتی که
آمده ایم برگردیم .
ناب گفت :
- وای ! افندی من چه خواهد شد ؟ اگر هنوز در دریا باشد ؟
پانقروف - چون چنین است آواز کنیم !
پس هر چار نفر بيك آواز تا که میتوانستند بصوت بسیار بلند « سیروس سمیت » گفته
فریاد کردند . و یکقدری خاموش شده هیچ جواب نیامد . باز همه بيك صدا فریاد
کردند . باز همان سکوت !
چار رفیق ساحل دیگر دماغه را گرفته پس بسوی جنوب برگشتند . پانقروف
درینطرف از جهت مقابل از بعضی سایهها و علامتها چنان تخمین و گمان نمود که درا
نطرف دریا بعضی تپههای بلند موجود باشد . مرغهای بزرگ بال نیز در ینطرف کم
تر . و آب بحر نیز آرام و کمموجتر بود که ازینمؤله هم گمان و تخمین پانقروف فزونی میگرفت .
ازین رفتار خود سیاحان چنان میپنداشتند که ازین دماغه سنگ بعد از انکه یکچند
قدم بسوی جنوب بروند باز راه شان بسوی شمال برگردد . حالا نکه چنین نشد.
راه شان یکسر بسوی جنوب دراز شده میرفت که سمت جنوب نیز بعکس سمتی ست
- ( ۲۸ ) -
که مهندس از بالون به آنطرف افتاده.
با وجودیکه بقدر یکنیم میل راه زدند ساحل بسوی شمال برگشت ، و متصل بسوی جنوب میرفت . بعد از کمی بازيك دماغه پیش روی شان برآمده موجهای بحر راه شانرا برید که درجهٔ یأس و افسوس شان خیلی زیاده گردید . پانقروف گفت:
- ما بيك جزيره كك كوچكى افتاده ایم که چار طرف آنرا نیز دورادور گردش کردیم.
این سخن کشتیبان راست بود. قضا زده گان بیچاره دانستند که نه در يك قطعه، و نه در يك جزيرهٔ بزرگ افتاده اند . بلكه در يك جزيرهٔ كوچكى افتاده اند که آنرا هم کاملاً دور کرده اند . درازی این جزیره را نیز بقدر چار کیلومتر تخمین کردند ، و بر آنرا نیز خیلی تنگ دانستند زمین این جزیره كك سنگستان و ریگستان بوده از گیاه در ان اثری دیده نمیشود . این جزيره كك خشك و خالى كه ملجأ و مأواى بعضى مرغان بزرگ دریائی میباشد آیا از يك جزيرهٔ بزرگ دیگری جدا شده خواهد بود . یا آنکه همیشه در محصور و محدود يك جزيره ككيست ؟ اگرچه اول بارکه از بالون دیده بودنديك خشكه بنظرشان درآمده بود، ولی بزرگی وکوچکی آنرا بخوبی ندانسته بودند.
اما پانقروف کشتیبان میگوید که در جهت غربی اینموقع که هستند یعنی در آنطرف دریائی که کم موجتر است يك خشكهٔ میبینم . اما دیگر رفقا هنوز برین قول پانقروف سراسر از شبهه خالی نمیباشند. زیر ا آن خشکه که او میگوید دیده نمیشود. بهر صورت اگر اینچنین یك خشکه باشد هم، در چنین شب تار وتاريك به آنجا رسیدن و از دریا گذشتن محال است . حتى بسبب تاريكى فوق العاده جستجو كردن مهندس بیچاره را نیز بفردا گذاشتن لازم است . ژه ده ئون گفت :
- از پیدا نشدن هیچ اثر سیروس بسیاره مأیوس نباید شویم . البته فردا چون بروشنی روز بخوبی جستجو کنیم بيك نتيجهٔ خوبی کامیاب خواهیم شد .
بعد ازین گفتهٔ ژه ده ئون رفقا چنان مناسب دیدندكه يك آتشی در داده به مهندس يك اشارت رهنمایی بدهند . اما هزار افسوس که این فکر خود شانرا اجرا کرده
- ( ٢٩ ) -
نتوانستند . زیرا در جزیره بغیر از سنگ و ریگ دگر هیچ چیزی پیدا نمیبوده.
درجهٔ غم و نا امیدی جانرفیقی که در باب پیدا نشدن سیروس سمیت برای شان حاصل شده خوانندگان کرام آنرا تصویر کنند . محبت و اعتمادی که بر رئیس خود دارند دلهای شانرا در گرداب یأس و الم انداخته . در هر حال تا بصبح معلوم میشود که چیست ، یا این است که مهندس به شناوری خود را بساحل سلامت رسانیده در يك گوشهٔ خزیده است ، یا آنکه ابداً محو شده رفته است .
هوا بسیار سرد بود . تا بصبح بمشکلات تمام و هزار گونه غم و آلام بسر آوردند . قضا زدههای فلاکت دیده ها گرسنه گی، ماندهگی، تشنهگی، خود را هیچ نمیاندیشند . هر چار نفر شان خود شانرا فراموش کرده ، و بشدت سردی هوا ندیده بر این جزیره خشك و خالی ببالا و پایان گردش میکردند ، و باز در همان نقطهئیکه از بالون در آنجا افتاده بودند جمع میشدند . فریاد ها میکنند ، آواز ها میکشند ! اما هزار افسوس که هیچ جواب دهندۀ پیدا نمیشود . گاهگاه صدا های شان بطرف مقابل برخورده يك آوازیکه عکس صدا حاصل میکند که اینهم نظر دقت قضا زده ها را بخود میکشد . هاربر ، این مسئله را بنظر دقت با نقروف نشان داده گفت :
چنان معلوم میشود که در طرف غرب به این نزديكیها يك ساحلی موجود باشد .
کشتيبان بجای باور کردن کله جنبانی کرده تبسم نمود .
آهسته آهسته هوا از دمه ها خلاص شده کشاده گی میگیرد در نیم شب در آسمان بعضی سیارات دیده شد . اگر مهندس حالا درینجا حاضر میبود میدید که این سیاره ها ازان سیاره هائی نیست که از آسیا و اور و پا دیده شوند . چونکه کوکب قطب شمالی در جای مخصوص آن پیدانیست . بعوض آن نجم درخشان جنوبی پدیدار است .
شب گذشت ، روز دیگر یعنی روز ( ٢٥ ) م مارت بوقت صبح بساعت پنج قبهٔ سما بروشنی آغاز نهاد . ولی باز دمه بدرجهٔ کثافت و غلاظت پیدا کرد که بیست قدم به آنطرف دیده نمیشد . درین وقت درجهٔ یأس و افسوس قضا زدگان بیچاره افزونتر
( ۳۰ )
يك ساحل بسیار لطیفی که با درختهاي بسیار بزرگ و خرمى مزین بود در نظر قافله کنندگان جلوه نمود
— ( ٣٠ ) —
گردید . زیرا با وجودیکه روزهم شد باز بدیدن هیچ چیزی کامیاب نمیشوند . ناب ،
وژه ده ثون بطرف دریانظر دوخته اند ، که بلکه از رفیق ضایع شده خود شان يك
اثری به بینند هاربر، و پانقروف نیز بطرف جهت غربی نظر دقت خود را بسته اند
که بلکه يك نقطه سلامت و زنده گانی بیابند . حالا آنکه هیچیکی شان چیزیکه آنرا
میخواهند نمی یابند ، و نمی بینند .
پانقروف گفت :
— اگر چه بچشم نمی بینم اما بخوبی حس میکنم که در پیش روی ما يك قطعه موجود
است وهم ازین مسئله آنقدر امین وخاطر جمع که در نبودن خودم در ریبموند !
والحاصل يكنيم ساعت بعد از طلوع شمس در ه یکقدری برطرف شده هر طرف
جزیره یکقدری پدیدار و آشکار گردید . رفته رفته هو اخوب صاف شد . از یکطرف
چنانچه بحر محیط که در پیش روی شانست تمامها دیده شد . از دیگر طرف يك ساحل
بسیار لطیفی که با درخت های بسیار بزرگ و سبز و خرمی مزین بود در نظر محنونت و شکر
گذاری فلاکتزده گان بیچاره جلوه نمود .
بلی ! نقطه سلامت در انجاست . در مابین این جزیره گکی که فضا زده گان
در انجاست ، و ساحلی که در مقابل شان دیده میشود بقرانجی نیم ميل يك آبنایی موجود است .
بمجرد دیده شدن ساحل ، یکی از فضازدگان بی آنکه با کسی مشورت کند دفعةً
خود را در آبنا پرتاب نمود . این آدم ناب وفاء آب بود که برای جستجوی بادار خود
يك آن اولتر خود رابه آنساحل رسانیدن میخواهد . تا ٥ پانقروف او را ایستاده
کردن میخواست ناب خود را در آب انداخت . ژه ده ثون نیز خواست که در عقب
ناب خود را به آب بیندازد . ولی پانقروف مانع آمده گفت :
— آیا میخواهید که از آبنا بگذرید ؟
ژه ده ثون — بلی !
پانقروف — چون چنینست از من بشنوید . ناب برای معاونت افندی خود
يك ساحل بسیار لطیفی که با درختهای بسیار بزرگ و سبز و خرمی مزین بود در نظر فلاکتزده گان جلوه نمود
- ( ۳۱ ) -
در ینوقت کافیست . اگر ما و شما نیز خود را به آب بیندازیم جریان ما را گرفته میبرد چنان گمان میبرم که این جریان آبنا از مد و جزری که در بحرهای محیط مخصوص است پیش آمده است . هرگاه یکقدری صبر کنیم بحر از جریان می افتد . وجزر حاصل شده آب آبنا کم میشود . که در انوقت به بسیار آسانی آبنا را گذشته میتوانیم .
ژہ دہ ئون - راست است . صبر کنیم .
درین اثناناب بکمال دلاوری با جریان آبنا پنجه میداد . ناب جریان را ما ئلاً به شناوری قطع مینمود . اگر چه دائما از نقطه حرکت خود پایان تر می افتاد اما بساحل مقابل نیز نزدیک شده میرفت . تا آنکه بعد از نیمساعت شنا وری از جهت نقطه حرکت خود یکچند میل پایانتر بساحل پیشرو بیرون برآمد .
ناب در پیش یک سنگ بزرگی خود را از آبها تکان داده بطرف شمال بدویدن آغاز نهاد . و در میان خرسنگهای کنار ساحل از نظر نهان گردید .
سه نفر رفیق دیگر که در جزیره مانده بودند صداقت وفداکاری رفیق خود را بکمال اندیشه وبیم تماشا میکردند . وچون رسیدنش را بساحل سلامت دیدند خاطر جمع شده نظر خود شانرا بطرف زمینی که برای شان ملجاء وماًوا خواهد شد عطف نمودند . بعداز ان (استریدیه) هائیکه در میان ریگهای ساحل پیدا کردند خوردند. [ استریدیه از حیوانات نوع صد فی بحریست که از میان غلاف گوش ماهی مانند آن یک ماده خوردنی میبراید ] اگر چه این طعام مغذی کامل نیست ولی برای دفع گرسنه گی کافی است .
در پیش روی این سه رفیق ساحلی که دیده میشود یک تمانه بسیار واسعی تشکیل داده که در طرف جنوبی آن بایک دماغه بسیار دراز و بی درخت و بی علفی نهایت یافته است . این دماغه با اصل اراضی بیک صورت غریب وعجیبی یکجا میشود که در نقطه بهم یکجا شدن شان سنگستانهای جسیم سنگهای غرانیت موجود است.وچون بطرف شمال آن نظر کرده شود از ساحل جهت غربی تا به شمال شرقی یک دماغه دوشاخه امتداد
- ( 32 ) -
میکند . در مابین این دو دماغه مسافه ساحل بقدر ( 8 ) میل تخمین میشود . اراضی در اول امر با ریگستان ، وسنگستان سیاهی آغاز میکند . از ساحل تا بدامنه سنگستان يك ریگ بسیار نرمی فرش شده است . در عقب این ریگزار از سنگهای غرانيت يك سنگستان بسیار جسیمی موجود دست که این سنگستان مانند يك دیوار طبیعی بسیار بلندی بالا برامده ، و بلندی آن از سه صد قدم كمتر تخمين نميشود . اين ديوار طبیعی سنگهای غرانيت كم از كم بقدريك يك و نيم ميل بطرف راست دراز شده رفته است ، ودر انجا یکی یکبار بریده شده است . در انتهای افق چون مد نظر کرده شود يك جنگل بسیار غلو كه از درختهاى جسيم بزرگ وانبوهى متشكك است دیده میشود . غیرازین در جهت شمال غربی [20] میل دور تر يك كوه بسيار بلندى ديده ميشود كه زروه آن بابرف سفید مستور است .
اما این زمینی که در پیش گاه نظر فلاکتزدگان بالون افتاده ، و اوصاف آن تا یکدرجه بیان گردید معلوم نیست که آيا يك جزيره است يا آنكه يك زمينی ست که بیكی از قطعات معلومه روی زمین مربوط است ؟ با وجود اينهم هرگاه يك شخصيكه بفن (طبقات الارض ) آشناباشد بصورت انتظام سنگهائیکه در ساحل امتداد دارد نظر کند هماندم حل میکند که این زمین ( وولقانیك ) یعنی (آتش فشانی ) میباشد .
ژد ده ئون ، پانقروف ، هاربر این قطعه زمینی را که در پیشگاه نظر حیرت شان افتاده بکمال دقت تماشا کردند . که میدانند ! در دلهای بیچاره گان چه ناامیدیها ، و چه حسرتها میگذرد . هرگاه درین نزدیکيها يك کشتی از نجا نگذرد با این بی اسبابی و بی اوضاعی که دارند بلکه این سر زمین قبرستان ابدی شان خواهد شد ؟
هاربر ، به پا نقروف گفت :
- خوب ! چه میگوی پینم ؟
پا نقروف – چه بگویم ، هنوزيك حکمی کرده نمیشود . این است که جزر آغاز نهاده ، يك ساعت بعد به آنطرف گذشته موسپوسمیت را می یابیم ، به حال خود يك
( ۳۳ )
چاره می اندیشیم .
براستی که با نقروف خطا نکرده بود . بعد از یکساعت بموجب قاعدۀ طبیعی مد
و جزر آب آبنایی که مابین جزیره لك و قطعۀ مد نظر شان واقع است فرونشست .
و از جریان و جوش و خروش بازایستاد . و از هر هر طرف ریکهایمیدان برامد .
پیش از پیشین بد و ساعت هر سه نفر رفیق کالای خود را کشیده و مانند عمامه
بر سر خود بسته و در میان آبنا که از پنج قدم عمق آن تجاوز نمیکرد درامدند . درجا
هائیکه چقوری آن بیشتر میبود هاز و مانند ماهی شناوری میکرد . در کم وقت بدون
مشکلات بساحل پیش روی خود گذشتند ، و بعد از انکه در آفتاب خود را خشک
کردند کالای خود شانرا پوشیده بکار آغاز کردند .
باب چارم
منصب یعنی جای آبریزش يك نهر — شمینه ها — دوام برجستجو —
جنگل در ختان سبز — آتش در دادن — انتظار جزر —
قطار چوب — برگشتن بسوی ساحل .
ژده ئون ، بپانکروف در همانجا ماندن شانرا تنبیه کرده خودش یکسر بسوی طر
فیکه ناب رفته بود روانه شد و بعد از کمی از نظر غائب گردید . هار بر نیز اگرچه با ژه ده
ئون رفتن میخواست ، ولی پا نقروف مانع آمده گفت :
— تو باش فرزند ! هر کس يك وظیفه دارد . ناب و موسیونه ده ئون برای معا
ونت و جستجوی موسیوسمیت کفایت میکند . برما و توهم دیگر وظیفه هاست .
اولايك جاى سرپناه ، و يك لقمه خوردنی تدارک کنیم . رفقای ما که مانده و هلاک
بیایند به این چیزها احتیاج کلی دارند . پیش از انکه آنها بیایند ما و تو انخدر متهی از ابکنیم .
هاربر — بسیار خوب ! من حاضرم پا نقروف .
- ( ٣٤ ) -
پانقروف - بسیار خوب، حالا بقاعده باید حرکت کنیم، اول یکقدری خوردنی، ويك آتش برای ما لازم است . در جنگل چوب بسیار است، در آشیانهای مرغان تخم هم پیدا میشود، میماند يك سر پناه نشیمن .
هاربر - آنهم چندان مشکل يك کاری نیست . در میان این سنگلاخ البته يك غاری يك سوراخی یافته در آن خواهیم در آمد .
پانقروف - چون چنینست ، یا الله ، مارش !
هر دو رفیق از دامنه سنگلاخ برویگهائیکه بسبب جزر بر کنار ساحل پدیدار شده بود برفتار آغاز کردند . و روی رفتن خود را بسوی جنوب گردانیدند . زیرا پانقروف از بعضی علامتها دانسته بود که يك كمی پايانتر يك جوئی موجود خواهد بود . لهذا بطرف جنوب رفتند . و اینراهم امید میکردند که بلکه جریان آب موسیو سمیت را به آنطرف انداخته باشد .
در سنگلاخ سه صد قدمی کنار بحر هيچ يك غار و سوراخی که قابل يك سرپناهی باشد بنظرشان بر نخورده این سنگلاخ مانند يك ديواریست که از سنگهای بسیار سخت گرانیت بالا شده . حتی بسبب بسیار سختی صدمات امواج بحر نیز آنرا نخورده است. بر سر سنگهای بزرگ بسی مرغهای نول کج بزرگ جثه موجود بودند که اینمرغها از دیدن و نزديك شدن پانقروف و هاربر هيچ ترس و بیم نشان نداده اگر میگفتند که ازین معلوم شد که اینمرغها گاهی انسانرا ندیده اند، و اینهم معلوم شد که درین جهتها هیچگاه پای انسان نرسیده . در طرف زیر سنگلاخ دیوار مانند مذکور در یکجایی که در زمان مد در زیر آب بوده بر بعضی سنگها هار و از نوع ( میدیه ) که آنهم از نوع حیوانات صدفيه بحریه میباشد بسیار چیزها دیده پانقروف را آواز داده گفت :
- بفرمائید ، دم نقد شما را يك طعام حاضر !
پانقروف - وای ! (میدیه) است ؟ چقدر اعلا ، این از تخم مرغ هم بهتر است !
هاربر - نی ، این میدیه نیست ( ليتودوم ) است .
- ( 35 ) -
پانقروف - آیا خورده میشوند ؟
هاربر - البته، البته !
پانقروف - چون چنینست ( لیتودوم ) بخوریم .
هاربر نوجوان که هنوز عمرش به بیست نرسیده ، در علم تاریخ طبیعی صاحب معلومات زیادی میباشد. زیرا پدرش دایما در باب تحصیل او به علوم طبیعیه سعی و کوشش ورزیده است ، و او هم در اسباب سعی و غیرت فوق العاده بکار برده در علم مذکور صاحب ید طولا شده است ، لهذا هر سخن او در خصوص علم حیوانات ، ونباتات ، وغیره سند درست است .
(لیتودوم) هانیز مانند میدیه ها دراز ترك صدفی شکل است و بر سر سنگهای زیر بحر کوت کوت می چسبند ، وسختترین سنگها را نیز کاویده در ان جاهی کاویده کی خود می چسپند . وهر قدر که بزرك شوند دو طرف آنها يك كارله کی پیدا میکند . و فرقی که در مابین میدیه ، ولیتودوم موجود است همین است .
هاربر، و پانقروف لیتودومهارامانند میدیه ها باز کرده خوردن گرفتند. لیتودومها در طعم ولذت هم از میدیه ها فرق دارند چونکه لیتودومها یکقدری تندی فلفلی را هم دارند که ازینسبب از تدارك كردن نمك وفلفل هم آزاده است .
اگر چه بعد از خوردن [ لیتودومها ] هاربر و پانقروف گرسنه گی خود را بر طرف کردندلکن حرارت تشنه گی شان زیاده شده بجستجوی آب نوشیدنی مجبور شدند . و براهیکه داشتند به پیش رفتن آغاز نهادند .
دوصد قدم رفته بودند که صدای شرشر يك آبشاری بگوش شان برخورد . یکچند قدم بعد به پیش يك نهری رسیدند که در نجا گویا تیشهٔ صنعتکار طبیعت سنگلاخ را بيك قوۀ شدیدهٔ از هم شکافته و يك نهریرا که در نجا بقدر ( 100 ) قدم وسعت دارد جاری کرده به بحر می آمیزاند .
پانقروف بمجر دیکه نهر را دید فریاد بر اورده گفت :
- (٣٦ ) -
- این است آب ! اینهم جنگل ! حالا کار ما برای پیدا كردن يك مأوا ماند .
آب نهر بسیار صاف و سرد بود . بحر هم چون بحالت جزر بود آب نهر با بحر نمی آمیخت كه از انسبب بكمال خوشگواری خود را از ان سیر آب نمودند . بعد از ان برای يك مأوای سرپناهی بجستجو افتادند . ولی زحمت شان بیهوده شد . زیرا در میان سنگلاخها هيچ يك مغاره مانند يك سوراخی پیدا نتوانستند . اما نومید نشده از پالیدن فارغ نشدند تا آنكه دفعة در بالای جای آب ریزش نهر به بحر طاق نما مانند يك چیزی بنظر شان بر خورد كه این رواق یا طاق طبیعی از هم ریختن خرسنگها بر روی همدیگر حاصل شده بود. در سنگستانهای غرانیت اکثرا اینگونه رواقهای طبیعی دیده میشود كه این گونه رواقها را ( شمينه ) مینامندند .
( شمینه ) ها از غلطیدن و تکیه كردن سنگپاره های بزرگ بر یکدیگر بوجود میآید كه گاهی آنقدر بيك موازنت و برابری عجیبی بر یکدیگر ایستاده میشوند و چنان رواقهایی بوجود می آورند كه انسانرا حیرت دست میدهد . در درون این شمینه ها كه اگر سمچهای طبیعی نیز گفته شود جا دارد تا یكدرجه گذران یك انسانهای مخانه ولانه میشود ولی چون از شگافها و سوراخهای گوشه و كنار آن ضيا و هوا وباد نفوذ ميكند در درون آن دايما يك خنك شدیدی موجود میباشد . اما اگر يكقدری دستكاری شده و شگافها و منفذهای آن بسته شود ، و انسانها هم یکقدری از مردمان بی تکلف باشند قابل سكونت میشود .
پانقروف گفت :
- این است برای ما خانه . تا بوقتیکه خدا مهندس ما را پیدا كرده بیارد البته بهتر از ان را تدارك خواهد كرد .
هاربر - بلی پانقروف ، موسیو سمیت میآید . هم چون بیاید باید كه ما را در يك جای قابل سُكنا بیابد . این شمینه را يكقدری اصلاح و درست ميكنيم شگافها و سوراخهای آنرا با چوب و سنگ و گل بند ميكنيم . و يك سوراخ آنرا برای دود كش ميسازيم
- ( ۳۷ ) -
و در زير آن يك اوجاغ بخاری مانند برای آتش در دادن ساخته خانه بسیار مکملی بو
جود می آوريم .
هاربر و پانقروف بعد از انکه از شمينه ها برآمدند ساحل چپ نهر را گرفته به
پیش رفتن آغاز نهادند . آبهای نهر بسبب مد و جزر بحر هم به پیش و هم به پس حرکت
میتواند که انجمنیر را پانقروف بنظر دقت گرفته برای سهولت حمل و نقل اشیای سنگین
را بواسطه آن بخوبی تخمین نمود . کشتييان ، و هاربر بقدريك ربع ساعت
رفتار کرده تابه گوشه که نهر در آنجا بطرف چپ يك خمی پیدا کرده بودرسیدند . این است
که سر ازین نقطه مجرای نهر در درون يك جنگلی که با اشجار لطیفه سبز و خرمی مزین
است میرود . درختان این جنگل از جنسیست که دایما سبز و خرم میباشد . باوجو
دیکه موسم زمستانست بازهم درختان جامه سبز وطراوتناك خود را از بر نکشیده
اند . طبیعت شناس نوجوان در میان درختان بعضی درختهای خوشبو و فائده مند را
بنظر کشتیبان عرض میکرد . زیرهای درختان با بوته های خاردار و غیر خاردار .
وكونه كونه سبزه زارها مستور بود پانقروف چون شاخهای خشکیده بسیار یرا در
زیرپای خود میدید که میشکند به هاربر گفت :
— فرزند من ! اگرچه من به این نمیدانم که این درختان در علم نباتات چه نام
دارند ، اما اینقدر میدانم که این چوبهای خشك در عالم زنده گانی برای سوختاندن ،
و گرم شدن ، وچيزی پختن به آن خیلی کار آمد يك نباتيستكه درینوقت برای ماهم
لازم همین است .
هاربر — چون چنيست جمع کنيم .
کار چوب جمع کردن بسیار آسان بود . زیرا شاخها را از درخت بواسطه تبر و تیشه
واره مفقوده بريدن و کندن حاجت نبود چونکه چوبهای خشك روى هم بحال طبيعی
افتاده بود. چوبهاهم بسيار خشك بود و چابك ميسوخت لہذا بیشمینه ها زیاده تر باید برد .
اما آيا بجه واسطه باید برد ؟
-( ۳۸ )-
پانقروف گفت :
- حالا اگر يك عرابه ، و يايك قايق ميداشتيم بار ما را بخوبی برداشته میبرد.
هاربر - اگر آنها نیست نهر خود هست !
پانقروف - درست . اشیای خود را در ینوقت بانهر میبریم در آینده به بینیم که چه میشود ؟
هاربر - بلی همچنین است ولی در ینوقت چون نهر بسبب مد بحر به اینطرف معکوس در جریانست چوبهای ما را بطرف اقامتگاه ما برده نمیتواند .
پانقروف - یکقدری صبر میکنیم . هیچ ضرر ندارد . ماحالا بدیگر کارهای خود آغاز کنیم .
کشتیبان و نوجوان تابدرجه ئیکه وسع شان میکشید دسته های چوب خشك را جمع کرده ، و باعلفهای منجی خشك شده بسته بکنار نهر نقل دادند ، ودر انجايك خرمنی تشکیل دادند . دو نفر رفیق از علامتهای این زمینها اینرا هم میدانستند که در نجاها هیچگاه پای انسان نرسیده. بعدازان دو چوب بسیار درازی آورده و آنرا بشكل يك جاله با منجیها بسته ، و دسته های چوب جمع کرده خود را بران بار کردند. این کارها تا بيك ساعت دوام نمود . جاله هم حاضر شد . حالا انتظار کشیدن جزرلا زم است .
چون برای زمان جزر هنوز دو ساعت دیگر باقی بود ، برای وقت خود را به بیهوده نگذرانیدن بگردش آغاز نهادند . درمیان جنگل در طرف چپ نهر از میان سنگلاخها يك بلندی دیده میشود . هر دو نفر پاچه ها را بر زده برین بلندی بالا برامدن گرفتند. و بر سر تپه واصل شدند . در انجا اول نظر خود را بطرف دریا عطف نمودند. و بکمال دقت جهت شمال ساحل را از نظر گذرانیدند . نقطه ئیکه موسیو سیروس سمیت بدریا افتاده بود در پیش نظر شان بود . هر طرف را بکمال تحقیق و تدقیق از نظر گذرانیدند. ولی نه از مهندس ، و نه از بالون هیچ اثری ندیدند . ژه ده فون و تاب را نیز در انجهتها
- ( ۳۹ ) -
ندیدند . هاربر گفت :
- چه میگوئی پا نقروف ؟ من گمان میکنم که موسیو سیروس از چنان آدمهایی
نیست که اینچنین زود زود هلاک شود . البته بیک ساحل سلامت رسیده خواهد بود .
آیا همچنین نیست پا نقروف ؟
پالقروف که دیدن موسیو سیروس را امید نداشت . و از حیات او سراسر نا امید
شده بود بکمال تأسف سر خود را جنبانیده . و هاربر را برای آنکه دو چار نومیدی
نسازد گفت :
- البته . البته ! مهندس ما آدمی نیست که به اینگونه تهلکه ها دیده شود .
کنتیبان ساحل بحر را بکمال دقت از نظر گذرانید . چشمهایش بر ریگستان
ساحل معطوف ماند که طرف چپ این ریگزار بايك سنگلاخ بزرگ دیوار آسایی نهایت
یافته بود . طرف جنوب ساحل با يك دماغه نجه آسایی نهایت می یافت که از انسو به
آنطرف چیزی دیده نمیشد که اینهم کنتییا نرا بشبهه می انداخت که این زمین جزیره
است یا قطعه ؟ در طرف شمال ساحل بايك ريگستان خالصی در از شده رفته و بازيك كجی
پیدا کرده معلوم نمیشد که به آنسو چه خواهد بود؟ بعد از ان بسوی غرب نظر کردند،
چشمهای شان بکوه بلندی که با برف مستور است برخورد که ازینجا تا به آن کوه شش هفت
میل مسافه است . در مابین اینجا و کوه جنگل واقعشده که در میان این جنگل سبز آب
نهر دیده میشد . کنتیبان گفت :
- آیا این يك جزيره خواهد بود ؟
هار بر - اگر جزیره هم باشد خوب بزرگ يك جزيره ایست.
پا نقروف - هر قدر بزرگ باشد جزیره باز جزیره است .
اما با وجود اینهم اینمسئله هنوز حل نشده است . حل این باز بیکوقت دیگر موقو
فست . اما هر چه که باشد اراضی زیاده منبت و برکت دار دیده میشود اطراف و جوانب
آن نیز بسیار لطیف است . آب نهران نیز بسیار خوشگوار .
-( ٤٠ )-
غلام محمد
١٣٣١
جاله پر از چوب، خود شانرا رانده بسوی ماوای خودشان روان شدند
- ( ٤٠ ) -
کشتیبان گفت :
- هیچ نباشد ازین جهت محروم نماندیم .
هاربر - هزار بار خدا شکر باید کرد .
از جائیکه بودند آهسته آهسته فرو آمدند گرفتند . در میان سنگستان غریب
الاشکال اطراف، در شکافهای سنگها، ولای های بوته ها به هزار ها مرغها موجود بود
هاربر آنها را تور داده گریختانده و گفت :
- اینها کبوتران صحرائیست .
پانقروف - آیا خود شان ، وتخم های شان خوردنی هست ؟
هاربر - هم خوردنی، هم بسیار لذیذ !
پانقروف - چون چنینست ، آشیانه های شانرا پالییم .
لهذا پانقروف وهاربر در میان سنگها پالیده پالیده یکچند در جن تخم کبوتر جمع کردند،
و در دستمال های خودشان بسته کردند .
پانقروف گفت :
- اوخ ! چقدر اعلا ! مکمل يك تخم مرغ میپزیم .
هاربر - واه ، واه ! آیا با کدام قاب ؟
پانقروف - او ! توهم بسیار مشکل پسندی میکنی . اگر قاب نباشد در زیر خروج
آتش کرده میپزیم .
هر دو رفیق باز به پیش نهر آمدند که نهر در انوقت از مد بحور هایی یافته پس بجزر
آغاز نهاده بود . و بسوی ساحل جریان گرفته بود . پانقروف يك ریسمان درازی از
منجه ها ساخته به جالهٔ خود بست ، وهاربر نيزيك چوب بسیار درازی یافته جالۀ پر از
چوب خود را در نهر ویل کردند . پانقروف ریسمانر ابدست گرفته ، وهار بر با عصا
چوب خود آنرا رانده بسوی مأوای خودشان روان شدند .
با ينصورت برکنار نهر بر ساحل نهر روان شده بعد از نیمساعت در پیشگاه شمینه ها
جاله پر از چوب خود شانرا رانده بسوی مأوای خود شان روان شدند
- ( ٤١ ) -
اتخاذ کرده اند جاله خود را رسانیدند .
باب پنجم
اصلاح و تعمیر شمینه ها – مسئله مهمه آتش – قوطی کبریت –
در ساحل جستجو – برگشتن زده دون و ناب – یکدانه گو
گرد ناز دانه – اوجاغ شعله افشان – طعام شب اول
– شب اول –
بعد از انکه جاله چوب خود را خالی کردند کار اول پا نقروف همین بود که شمینه های
خودشانرا تعمیر و اصلاح کنند تا آنکه برای سکونت شان تا یکدرجه قابلیت پیدا کند .
زيرا يك اندیشه بزرگ شان همین است که اگر موسیو سمیت را ژه ده نون و ناب
یافته بیارند يك جای گرم و يك طعام مغذی برای آنها حاضر باشد .
لهذا گل ، وسنگ و چوب و خاشاك جمع آورده شکافها ، و چاکهای شمینه ها
را سد کردند . و تنهايك سوراخی برای دودکش و در زیر آن يك اوجاغ بخاری مانندی
بنا کردند . و باینصورت شمینه ها را بر چار پنج قسم تقسیم کردند . ولی اینرا هم بگوئیم که درین
شمینه ها که پا نقروف آنرا او تاقها نام نهاده است بسبب پستی سقف آن بر پا ایستاده شدن
ممکن نیست . درین او تاقها یعنی شمینه ها يك ريگ نرم بسیار لطیفی طبیعت فرش کرده بود .
پا نقروف و هار بر هم به تعمیرات شمینه ها میکوشیدند و هم حرف میزدند .
هار بر میگفت :
- بلکه رفقای ما از ما بهتر یکجایی پیدا کرده باشند .
پا نقروف - اگر یافته باشند هم این کوشش بد نیست . زیرا اینهم محتملست که
نیافته باشند .
هار بر - آه ! اگر موسیو سمیت را یافته بیارند ، چه قدر ممنون میشدیم ، و چه قدر
به استراحت وقت میگذرانیدیم .
- ( ٤٢ ) -
پانقروف -- بلی ! موسیو سميت يك آدم نایابی بود .
هاربر -- بود چرا میکوئید ، مگر از بودن آن امیدوار نیستید ؟
پانقروف -- نی !
هاربر به يك انديشه وهراس بزرگی فرورفت . تعمیرات خانه هم به انجام رسیده
بود . که ازین رهگذر پانقروف بسیار ممنون شده گفت :
اگر رفقای مابیایند ، البته يك ماجأ بسیار باستراحتی خواهند یافت .
حالا كار بيك اوجاغ ساختن ، و تخمها را پختن مانده بود. اینهم بسیار کار آسانی
بود . در زیر سوراخی که برای دودکش بازگذاشته بودند يك دو سنگی گذاشته آنرا
بيك اوجاعى تحويل دادند . وچوبها و هیزمهای خشك را در آن انداختند ، و دیگر
هیزمهای خود را در یکی از شعبه ها گدام کردند .
در اثنائی که کشتیبان به اینکار ها مشغول بود هاربر از و پرسید که :
-- آیا كبريت داری پانقروف ؟
پانقروف -- البته دارم ! اما اگر کبریت نمیداشتیم کار ما بسیار خراب میشد .
هاربر -- چه خراب میشد ؟ يك و چوب خشك را بريكديگر ماليده ماليده آتش
بوجود می آوردیم !
پانقروف -- از چنین خیالها درگذر فرزند، اینچیزی که تو میکویی هیچوقت نمیشود،
و شدنی نیست !
هاربر -- چرا شدنی نیست ؟ در نزد وحشيان جزاير اوقیانوس این اصول بسیار
جاری بوده است .
پانقروف -- آچان من ! یا این است که وحشیان درینباب يك قاعده واصول مخصوصی
دارند ، و یا اینکه در چوبهای آنها يك كرامتی موجود است ! زیرا من چند بار به این
اصول آتش دردادن آرزو کردم ، اما هیچ کامیاب نشدم .
پانقروف این را گفته قطی کبریت خود را بالیدن گرفت . چونکه پانقروف
- ( ٤٣ ) -
بسیار عملی توتون کشیست . از انرو کبریت هیچ وقت از و جدا نمیشود . اما باوجودیکه
هر جیب خود را پانزده بیست بارپالید ولی هزار افسوس که پالیدنی خود را نیافت .
رفته رفته رنگ پانقروف میپرید ، دستهایش میلرزید ، دلش میطپید !
بصدای لرزان لرزان گفت :
- هاربر ! ... هاربر ! ...
- خیر باشد پا نقروف ! چیست ؟
پا نقروف -- قطی خود را گم کرده ام ! فلاکت بزرگست ، آیا در پیش تو کبریت،
یاقاق ، یا دیگر چیز آتش در دانی نیست ؟
هاربر -- نی !
پانقروف بیرون برامد . از قهر و تلاش بسیار جبین خود را مالیدن گرفت . هر
دو رفیق در جاهائیکه بران گردش کرده بودند بجستجو آغاز کردند . ولی از قطی
کبریت اثری نیافتند .
هاربر گفت :
- پانقروف ! در وقتیکه در بالون بودیم مبادا قطیت را انداخته باشی ؟
پانقروف - نی نی ، در انوقت نینداخته ام . گم کرده ام . چونکه پیپ توتون
کشی من هم نیست . هر دو یکجا از جیبم افتاده .
و الحاصل هر طرف را بدقت تمام پالیدند ، نه جنگل کنار نهر ، و نه سرتپه ، و نه
ساحل بحر را گذاشتند . همه را جستجو کردند هیچ فائده حاصل نشد . این مسئله
يك مصیبت بزرگی برای فلاکتزدگان بیچاره شد . آتش که مدار زندگانیست آیا از
کجا بدست خواهند آورند ؟
هاربر - پانقروف اینقدر افسوس مکن ، صبر کن که رفقای ما بیایند بلکه در پیش
آنها کبریت میریت پیدا شود ؟
پانقروف -- گمان نمیبرم . زیرا دوسیوسمیت . و ناب توتون کش نیستند موسیو
- ( ٤٤ ) -
سپيله بهمه حال کتابچه حوادث نویسی خود را نگهداشته قطی کبریت خود را از بالون انداخته است .
هاربر جواب نداد . پانقروف بیچاره چنانچه از آتش محروم ماند از توتون کشی خود نیز قطع امید نمود . از همه بدتر که از یکطرف سردی هوا ، از دیگر طرف خام ماندن تخمها ، و اندیشه مانده و گرسنه آمدن رفقا ، و موجود نبودن هیچ اشیا پانقروف بیچاره را سراسر پریشان داشت .
هر دو رفیق باز ( لیتودوم ) بسیاری جمع کردند ، ونزديك بوقت شام بشمينه ها برگشتند . باز درون شمینه را بدقت پالیدند ولی بجز ناامیدی دگر چیزی حاصل نکردند.
هاربر برای دیدن و انتظار کشیدن رفقا بريك سنگ بلندی برآمده ساحل را دیده بانی میکرد . وقتیکه شمس تابان غروب میکرد از دور آمدن ژه ده ئون و ناب را دید . و به پانقروف خبر داد .
هر دوی شان تنها می آمدند ! ... هاربر چون سیروس سمیت را با آنها ندید دو چار یأس و الم شدیدی گردید . بواقعیکه کشتیبان خطا نکرده بود ! یافتن مهندس در روی دنیا محال افتاد ! ...
مخبر ، بی آنكه يك كلمه سخن بگويد آمده بريك سنگی بنشست مانده گی گرسنه گی تاب و توانش را محو کرده بود ناب بیچاره ، از شناخت برآمده بود . چشمانش مانند کاسه های خون سرخ ، واطراف آنرا يك كبودی احاطه كرده بود .
ژه دئون کیفیت جستجو و پالیدن خودشانرا نقل نمود . هر دوی شان تا بقدر هشت میل بر کنار ساحل گردش کرده اند . بدیدن هیچ چیزی کامیاب نشده اند ، و هیچ نشانه و علامتی نیافته اند. حتی در جاهائیکه گردیده اند از موجود بودن انسان درین سر زمین نیز هيچيك اثری ندیده اند . پس معلوم شد که مهندس بیچاره در میان امواج بحر غرق و ناپدید گردیده !...
بنابرین سخن ناب بپاخواسته گفت :
- ( ٤٥ ) -
- نی نی ، افندی من نمرده است ! او از کسانی نیست که بمیرد ، بهمه حال رهائی یافته است .
اینرا گفته به واویلا و فغانها بیتابانه برزمین افتاده گفت :
- آه مجال سخن گفتن ندارم !
هاربر در پیش ناب دویده گفت :
- ناب ، موسیو سمیت را می یابیم تو غم مخور ، او را خدا بما عنایت میکند . حالا گرسنه و مانده شده ، بگیرید یکقدری ازین ( لیتو دوم ) بخورید .
اینرا گفته و در پیش ناب یکچنددانه لیتودوم گذاشت. باوجودیکه ناب از بسیار ساعت ها قوت بدهنش نرسیده بود ، بازهم از خوردن و آشامیدن روگردان شد . بیچاره وفادار ! بجز افندی خود دگر هیچ چیزی نمیخواهد !...
ژه ده ئون ، لیتودوم ها را بکمال اشتها خورده در همانجا بر سرریگها بخوابید هاربر به ژه ده ئون نزدیکشده گفت :
- موسیو سپیله ! ما يك اقامتگاه پیدا کرده ایم. درانجا خوبتر استراحت میکنید. فردا باز به اتفاق بجستجو آغاز میکنیم .
ژه ده ئون، برپا خواست ، و در عقب هاربر به شعینه ها آمد . درین اثنا پانقروف به ژه ده ئون نزدیکشده از بودن و نبودن کبریت از و پرسید. ژه ده ئون بعد از انکه جیبهای خود را پالید گفت :
- داشتم لکن انداخته ام .
پانقروف از ناب هم پرسید . از و هم همین جواب را گرفت . پانقروف « لعنت » گفته فریاد کشید که بنا برین فریاد او ژه ده ئون به او نزدیکشده پرسید که :
آیا یکدانه هم نیست ؟
پا نقروف – نی ، یکدانه نی بلکه نیم دانه هم نیست . بناءً علیه آتش هم نیست.
چار نفر رفیق بکمال حیرت یکی بروی دیگر نظر کردند. هاربر به ژه ده ئون نزديك
-( ٤٧ )-
پانقروف در اول امر تخمها را اندیشید
– ( ٤٦ ) –
شده گفت :
– موسیو ژه ده ئون ! شما توتون کش هستید . البته يك دانه نيم دانه كبريتى در کدام جیب تان پیدا خواهد شد . یکبار خوب بپالید .
ژه ده ئون همه جیبهای خود را یگان یگان به بسیار دقت پالیدن گرفت . در یکی از جیبهای و ازکت خود مانند كبريت يك چوبکی حس کرد . حالا کبریت یکدانه غازدانه را بی آنکه خراب شود برآوردن لازم است. همه رفقادستهای شان میلرزیده دلهای شان میطپید ! هاربر گفت :
– باشید ، برای من بگذارید .
بکمال دقت و احتیاط انگشت شهادت ، و ابهام خود را در جیب ژه ده ئون فرو برده به نوك دو ناخن خود آن جوهر گرانبهای مدار یگانۀ زنده گی بشر را برآورده کبریت یکدانه غاز دانه درست و سالم بود . پانقروف چون آنرا بدید ( هوررا ) گفته فریاد برآورده و گفت :
– يك دانه كبريت ها ! این برای ما يك گنجيست گنج ! يك داش آتش است، یکداش ! ...
پانقروف کبریت را گرفت . و با رفقای خود در پیش اوجاغ نزدیکشد . کبریت که در هر جایکمال بیقیدی و بی احتیاطی صرف میشود در نجایكدانه آن را به بسیار دقت و احتیاط استعمال کردن لازم است . کشتييان بعد از آنكه خشك بودن آنرا فهميد گفت:
– حالايکقدری کاغذ لازم است .
ژه ده ئون بعد از يكقدرى تردد از کتابچه دفتر حوادث خود يك كاغذ پاره کرده به پانقروف داد . پانقروف پارچۀ کاغذ را گرفت . بدوزانوی ادب در پیش اوجاغ نشست در پیش خود هیزم ، وخاشاك خشکی کوت کرد . در میان او جاغ خاشا كهاو هیزمها را بيك ترتيب بسیار آسان در گرفتن برچید . بعد از ان کاغذ را مانند پوش قند پچانیده در میان خاشاکهای خشك درآورد . وبدست خود یکپاره سنگ
- ( 47 ) -
درشت و خشکی را گرفته . و نفس خود را بند کرده آهسته کبریت را برسنگ مالید . در اول بار کبریت آتش نگرفت .
پا نقروف گفت :
- نی نی ، من نمیتوانم ، چرا دستهایم میلرزد .
اینرا گفته ، و بر پا خواست و کبریت را بدست هاربر بداد . هاربر به بسیار ترس و لرز کبریت را گرفته بسرعت برسنگ مالید . كبريت يك چر چرك كوچكي پرانده و يك دود سفیدی بر آورده شعله کشید . به بسیار آهسته گی کبریت را به کاغذ نزديك کرده آتش داد . بعد از يك ثانیه شاخهای خشک چوبها را آتش گرفته بايك ولوله و غلغله مسرت انگیزی بسوختن آغاز نهاد . در داخل شمینه يك كر مي بسيار لطیفی انتشار یافت . حالا اصل کار همین است که آتش را هیچ خاموش نکنند . چونکه اگر یکبار خاموش شود باز در دادن آن محال اندرمحال است اینهم آسان است ، زیرا چوب بسیار است . دمبدم چوب انداختن و آتش را بخاموش شدن نگذاشتن لازم است .
پانقروف در اول امر تخمها را اندیشیده پختن آنرا آرزو نمود . لهذا به آشپزی آغاز نهاد. ژده دئون بيك كوشۀ خزیده به افکار فرو رفته بود آیا سمیت زنده خواهد بود ؟ اگر زنده باشد آیا چرايك اثری از وه معلوم نشد ؟ آمدیم بر ناب ! آن خدمتکار صادق بیچاره بکمال یأس و حسرت در ساحل گردش میکند .
پاتر وف طعام را حاضر کرد . ناب را نیز وزیرای طعام آوردند . به اینصورت چار نفر رفیق فلاکترده اول بار در ینسر زمین مجهول طعام شب را تناول کردند . تخم مرغ چون همه مواد غذائیه را مالک است قضا زدگان از خوردن آن خوب استراحت کردند . اما اگر در ینوقت هم پنج رفیق که از ( ریشموند ) فراز کرده اند یکجا در پیش این آتش میبودند مسعودیت و استراحت شان کامل میگردید . اما چه چاره که اصل رئیس شان مهندس سیروس سميت از میان ضایع شده است که از انرو مسعودیت همۀ شان مبدل فلاکت گردیده .
-( ٤٨ ) -
این است که روز ( ٢٥ ) م مارت به اینصورت گذشته شب شد . در خارج شمینه ها
باد بشدت میوزد صدا های امواج بحر که بساحل برمیخورد حال هلاك شدن مهندس را
در میان آنها بخاطر رفقا داده موجب حسرت و زار نالی شان میشود. ژه ده ئون ، حوادث
دیشبه را که در جزيره لمك كوچك گذرانیده بود ، حوادث امروزه را جمله از افتادن
موسیو سمیت گرفته تا واقعه کبریت و غیره را در کتابچه خود قید و ثبت نمود . و بعد
ازان بسبب مانده گی و کوفته گی که داشت بخواب راحت فرو رفت .
هار بر هم بخواب رفت . پانقروف برای خاموش نشدن آتش شب را در میان خواب
و بیداری بسر آورد . یکی از قضازده ها بود که در شمینه ها استراحت نکرده است ،
که آنهم خدمتکار صادق ناب وفا مآب است که شب را تا بصبح بگردش کنار ساحل
و آواز دادن افندی خود بسر آورده است .
باب ششم
دفتر اشیای موجوده قضازده گان - جمع آن هیچ - گشت و گذار
در جنگل - درختان سبزه زار - جا قا مار گریخت -
اثر نقش پای جانور - مرغان - يك شكار عجيب
اشیایی که قضا زده گان بران مالك اند حساب آن بسیار آسان يك دفتری تشکیل
میکند . چونکه این بیچاره گان فلاکت زده گان در وقتیکه از بالون به این سرزمین غیر
مسکون می افتادند بجز لبسه که در سر و برشان است از اسباب واشيا نام هیچ چیزی در
پیش شان نیست .
تنها در پیش ( ژه ده ئون سپیله ) يك كتابچه جیبنی حوادث ، و يك ساعت باقی مانده
باقی دیگر همه اشیای خود شانرا مانند سلاح ، آلات فنی ، حتى يك كارد يابك چاقو
هر انچه که داشتند برای رهایی دادن جان خودشان و سبك ساختن بالون پرتاب کرده اند.
این بیچاره گان از چیزهائیکه روز مره به آن احتیاج دارند و برای دفع هر گونه
- ( ٤٩ ) -
لوازمات خود دم بدم به آن محتاج هستند هيچ چيزی را مالك نيستند. بساختن و يافتن
هر چيزی سر از نو مجبور میشوند . يعنی حالشان به احوال ابتدائی خلقت نوع انسانی
مشابهت ميرساند . جمع حساب اشيای موجوده شان (هیچ) میبراید .
اگر سیروس سميت موجوده بپود يسایه معلومات فنیۀ خود برای بسيار نواقصات
خود شان چاره ها كشف و پيدا کرده ميتوانست . ولی چون مهندس بيچاره ابداً
محو و ضایع گرديده برای اين چار رفيق فلاكتزده بجز الطاف خداوند ، و معاونت خود
شان دیگر هيچ ملجأ و پناهگاهی نيست .
در اول مرۀ مسئله مهمۀ مشکل همین است كه آيا این سرزمینی كه قضا و قدر ایشانرادران
انداخته جزيره ایست كه از هر طرف بابحر محاط است ؟ يا آنكه بيك قطعۀ از قطعات
خمسۀ روی زمین مربوط است ؟ این است اول مسئله كه حل و فصل آن از ضروریات
لازمه شمرده میشود . بعد از انكه این مسئله معلوم شود خط حركت خود را تعيين
كرده میتوانند که آیا چه کنند ؟ حل اینمسئله نیز به این میشود كه بسیاحت برامده
اطراف و جوانب را گشت و گذار نمايند . اما رأی با نقر وف این است كه پیش از انكه برای
گشت و گذار برامده شود يكچند روز صبر باید کرد. زیر ا در اول امر برای خود شان يك
نشیمنگاه ، يك خرچ خورا كه تدارك بايد كرد زیرا تايك زاد و توشۀ نباشد به اینقدر
سیاحت دور و دراز چسان برامده میتوانند ؟ اگر چه شعبینه هایك نشیمنگاه دفع الوقتی
شمرده میشود اما بدرجۀ احتیاج دفع گرما و سرما كافی نيست. درينوقت از همه بدتر
اینكه مسئلۀ بی آتشی هم بمیدان آمده كه از پیش اوجاغ دور شدن همان ، وخاموش
شدن آتش همان ! آمدیم بر مسئلۀ تدارك كردن خوراكه : در وقت حاضر لیتودوم ،
و تخم مرغ بسیار است . اینهم ممكنست كه كبوتر، بوتری هم گرفته و یازده بتوانند. بلكه
در ميان جنگل بعضی درختان میوه دار هم بيايند. لهذا يكچند روز در پنجا اقامت کرده
و از ینگونه چیز هایك زاد و توشه بدست آورده ، وبعد از ان برای معلوم کردن قطعه
ویا جزیره بودن این سرزمین بیرون برامدن معقولتر و موافقتر شمرده میشود . پس
- ( ۵۰ ) -
بر همین قرار همه رفقا اتفاق کردند .
ازین رأی و اتفاق از همه بیشتر ناب خوشنود شد . زیرا بهیچصورت از همین جاها
ئیکه ضایع شدن افندی او در آن محتملست جداشدن نمیخواهد، وباز اورا پالیدن میخواهد.
در وقت صبح ( ٢٦ ) م مارت باز ناب از طرف ساحل شمالی برای جستجوی بادر خود
حرکت نمود .
طعام صبحیتهٔ امروز باز از تخم مرغ ، وليتودوم مرکب بود . هاربر از کنار بحر
بر سر بعضی سنگها نمك ترسب شدهٔ بحریرا نیز یافته بود که باین سبب طعام امروزه قضا
زده گان بیچاره خیلی لذت ناک شده بود. بعد از طعام پانقروف وهاربر برای تدارك
کردن غذاو خوراكه بطرف جنگل روانه شدند . ناب هم همان بودکه برای جستجوی
يك خبر و اثر افندی خود روانه شده بود. ژه ده ئون نیز وظیفهٔ خاموش نشدن آتش
را بعهده گرفت پا نقروف گفت :
- هله هاربر! به بینیم که بقسمت ما چه میبراید ؟
وقت صبح ساعت ( ٩ ) بود . هوا تند شده میرفت . باد از طرف جنوب شرقی
میوزید . هاربر و پانقروف از شمینه ها برامده ، از میان خرسنگها فرو آمدند. و
بسوی دودهای آتش شمینه يك نظر ممنونيت ومسرتي انداخته از کنار نهر راه جنگل
را گرفتند .
پا نقروف دو خادهٔ بسیار دراز و راستی از درختها کنده و هاربر نوکهای آنرابر
سنگهای سرتیز درشت سوهان مانندی مالیده تیز نمود. و هر دوی شان برای پیدا کردن
رزق در جنگل درامدند لکن برای آنکه راه خود را در جنگل گم نکنند از کنار نهر
جدا نشدن شان لازم بود .
پانقروف بکمال دقت بسوی تشکلات ارضیه نظر کرده میرفت زمین طرف چپ
نهر را میدید که نسبت بطرف دیگر پست تر است و هر چه با لا ترفته شود بلند تر شده
میرود . در بعضی جاها زمین تر و رطوبت ناک دیده میشود . از زیرزمین بعضی رگهای
-( ٥١ )-
آب زاه زده پدیدار است که از اتو گها، مانند زاه چشمه سازها به نهر میريخت . ساحل
راست نهر سخت تر و خشك تر ديده ميشد که درا نطرف جنگل زیاده تر غلو و انبوه
بوده از انطرف هیچ چیزی دیده نمیشد .
این جنگلها نیز مانند کنار دریا از اثر پای و نقش قدم انسان سراسر خالی دیده
میشد . اما در راههائیکه بر ان میگذشتند بعضی نقشهای قدم حیوانات چار پا را
میدیدند که پانقروف نوع وجنس آنرا تعیین کرده نتوانست . اما بنا بر قول هاربر
این نقش قدم از پاهای بعضی جانورهای درنده گذاشته شده است . اما در بینقدر راههائیکه
رفت و آمد کرده اند در هیج جايك اثر از اثرهای انسان ندیدند . مثلا در هيج يكدر ختى
يك علامت تبر و تيشه ، و يا در يكجايي يك علامت آتش در دادن مشاهده نکردند که از
ينهم معلوم میشود که این سرزمینها هیچوقت با انسان مسکون نبوده ، وقدم انسانها
درینجاها نرسیده است . اینهم غنیمت است . زیرا در چنین قطعات جنوبيه بودن انسان
از چیزهایی نیست که آرزو شود . چونکه اگر انسان درینجا ها با شد بعوض آنکه به
همجنسهای خود معاونت و مدد بر سا نند ضرر وزیان میرسانند . زیرادر چنین جاها
اگر باشند هم مردمان وحشی و خونخوار خواهند بود .
پانقروف وهار بر با همديگر بسيار كم سخن ميگويند . زيرا در راه بکمال زحمت پیش
رفته میتوانند . با وجودیکه از یکساعت زیاده راه رفته اند بازهم بهيچ شکاری موفق
نشده اند . درین اثنا هار بر دريك جای آبگیر مانندی از نوع مرغان نول و پای درازی
دیده به پا نقروف نشانداد و هم خواست که بمرغان مذكور نزديك شود . پانقروف
پرسید که :
اینچه مرغست ؟
هاربر - اینرا ( جا قامار ) میگویند .
پانقروف - بسیار خوب اما آیا گوشتش خوردنیست، آیا کباب آن چسان خواهد
شد ؟ و از همه راست تر اینکه آیا بدام ما خواهد افتاد ؟
- ( ٥٢ ) -
هاربر جواب نداده و به بسیار درستی نشان گرفته يك سنگی برانها پرتاب نمود .
سنگ بربال مرغ خورده بزمین افتاد . ولی باز گریخته در میان بوته ها وخاشاك ها
غایب گردید .
پانقروف وهاربر از پیدا کردن و بدست آوردن مرغ چاقامار مأیوس شده بررا
هيكه داشتند دوام نمودند . هر چه که پیش میرفتند درختان لطیف و خوشنما تر شده
میرفت . اما برین درختها از جنس میوه هيچ يك اثرى ديده نمیشد . پانقروف دايما
درخت خرما را میپالید. حالا نکه آندرخت درین منطقه ها موجود نیست اکثرا درختها
از جنس ( ارچه ) و ( دوغلاس ) نام درختهای بسیار بلند است .
درین اثنايك سيل مرغان كوچك خوش پر لطیف متقاری از میان شاخهای
درختان در پرواز آمدند . هاربر گفت :
- اینها (قور وقو ) نام مرغانست .
پانقروف - هر چه که باشند باشند . چون گرفته نمیشوند بماچه ؟ اگر بجای همه اینها
حالايك خروس خانگی میبود بسیار خوبتر میشد . اما اینمرغان آیا خورده میشوند؟
هاربر - خورده میشوند هم سخن است ! آنقدر لذيذيك گوشتی دارند که حداً
رده و بسیارم خورنده هم نیستند که اگر آهسته آهسته به آنها نزديك شويم بلكه يکچند
دانه آنرا زده بتوانیم .
هاربر و پانقروف در زیر درختی که مرغان مذکور بران نشسته بودند به نرمی و
آهسته کی در امدند . مرغان بر درخت نشسته، و برای گرفتن بعضی حشرات هوا
ئیه که غذای شانست آماده شده بودند .
پا نقروف و هار بر خوب بسخو کرده بريك شاخی که بصدها از غمرغان صف بسته
نشسته بودند خاده های خود شارابيك مهارت تمام حواله كردند . بقدر صد دانه
ازا نها مانند باران برزمین ریخته باقیما نده شان پرواز نمود . پانقروف مرغکا نرا جمع
كرده بيك چوب باريكی در کشید . و برراهیکه داشتند دوام ورزیدند .
- ( ٥٣ ) -
یگانه مقصد پا نقروف ازین کشت و گذاری امروزی همین است که شکار بسیاری
بشمینه ها ببرد . اگر چه صد دانه مرغکان کوچک زدند ، ولی پانقروف به این قناعت
نکرده میخواهد كه يك چيز بزرگتری بدست آرد . اما در نجا بر نبودن يك تفنك ،
وسگ مهندس خیلی تأسف نمود . بعد از نیمروز بسه ساعت بر کنار نهر باز بيك خيل
مرغان برخوردند . در ین اثنا مانند صدای طنبور یا چه خانه ها یکصدای بگوش شان برخورد
که این صدا در امریکا از ( تتراس ) نام يك مرغی بر می آید . بعد از صدا ده پانزده دانه
( تتراس ) ها پدیدار شدند . پانقروف چون اینمرغهای بزرگ چرب را دید اشتهای
شکار آن ها او را بیتاب نموده هاربر را گفت :
— شکار اینرا میگویند ! هر گاه ازینها یکدو سه دانه بدست آوردیم ما را هم شکاری
میگویند .
هاربر — اما اینها از ان مرغانی نیست که بخاده چوبهای ما زده شوند ، یا ما را بخود
نزديك كنند .
پا نقروف — چون چنینست ، ما هم آنرا بخاده چوب خود نمیزنیم. بلکه خاده چوب
خود را شست ما هیگیری ساخته آنهارا میگیریم . بس همینقدر شود که آشیانه های
شانرا بیابیم .
هاربر — آیا اینها را مانند ماهی گمان کرده اید ؟
پانقروف — نی ماهی گمان نکرده ام ، اما مانند ماهی آنرا شکار میکنم .
و الحاصل هر دو رفیق عقب تتراس ها را گرفته آشیا نهای شانرا پیدا کردند .
بعد از ان از انجا دور شده به ساختن قلاب ماهیگیری خود مشغول شدند . اولا از
علفهای تار مانند در از در ازی يك ريسمانی تاب دادند درین ریسمان بفاصله يك يك قو
لاج خارهای بسیار بزرگ محکم و سر کجی که در جنگل بسیار بود با يكيك تار دیگری بسته
و بر ان خار ها کرمهای سرخ لب جو را خلانیدند .
پانقروف دام خود را برداشته به آهسته گی و اصول تمام در نزد اشیانهاب تتراسها
-( ٥٤ )-
بناچار در پشت یک درختی پنهان شدند
-( 54 )-
نزدیکشد ، و آنرا باصول تمام در پیش آشیانها بگسترانید نوک دیگر ریسمانرا بدست گرفته باهار بر درپشت یکدرختی پنهان شدند . هاربر چون در عمر خود اینچنین یک شکاریرا ندیده بود کامیاب شدن این کار را امید نمیکرد .
بقدر نیمساعت انتظار کشیدند . درین اثنا یکچند عدد تتراسها در پیش آشیانهای خود بگردش آغاز کردند . شکاریان به بسیار دقت حرکات مرغانرا هوش میکردند. چون دیدند که مرغان بسوی کرمها هوش شان نیست آهسته ریسمانرا حرکت دادند.
به این سبب هوش مرغان بسوی کرمها شده سه عدد تتراس بيك يك حمله کرمها را فرو بردند . پانقروف از صدای بال زدن آنها دانست که تتراسها گرفتار آمد . هما ندم دویده هر سه آنها را گرفتند .
هاربر چون چنین شکار را گاهی ندیده بود از شادی بسیار کف زدن گرفت . پانقروف گفت :
- این گونه شکار را من نو ایجاد نکرده ام . بلکه در ملك خود ما تتراسها را همه کس بهمین اصول شکار میکنند . حتی خود من نیز پنج شش بار بهمین اصول تتراس گرفته ام.
هاربر - بهر حال بسيار يك اصول اعلايست .
پانقروف شکارهای خودشار ابصورت منتظم بر چوب در کشیده بسوی نشیمنگاه خود روان شدند . وقت شام که تاریکی شده بود بحال بسیار مانده گی بخیمه ها داخل شدند.
* باب هفتم *
ناب برگشت - ملاحظات ژه ده ئون - طعام شب
- شب پرطوفان - صدای يك سك - مجادله
بمقابل باد و باران - از مسکن هشت میل دور تر
درین اثنا ژه ده ئون سپیله در ساحل بر سريك سنگی نشسته نظر خود را بيك نقطه بحر محیط که با يك لکه ابر سیاهی اجتماع کرده بود عطف نموده بود که این ابر آهه
— ( ٥٥ ) —
آهسته بسوی جوسها بالا شده میرفت . باد که از صبح به اینطرف تند میوزید باغروب
آفتاب زیاده تر شدت نمود .
هاربر به شمینه درامد ، پانقروف به نزد ژه ده ئون رفته گفت :
مسیو ژه ده ئون ! این علامه هائیکه در هوا دیده میشود چنان نشان میدهد که
امشب يك باران شدیدی ببارد .
ژه ده ئون روی خود را گشتانده این سخن را گفت :
موسیو پانقروف ! وقتیکه ما ببالون می آمدیم آیا از جائیکه موسیو سمیت بدریا
می افتاد تا بساحل چقدر مسافه بود ؟
کشتیبان چون به اینچنین سوال هیچ منتظر نبود ، بعد از یکقدری ملاحظه جواب
داده گفت :
بقدر دوصد و چهل قولاج .
ژه ده ئون — قولاج چند قدم است ؟
پانقروف — پنج قدم .
ژه ده ئون — پس معلوم میشود که موسیو سمیت از هزار و دوصد قدم دورتر از
ساحل بدریا افتاده بود .
پانقروف — تخمیناً همینقدر .
ژه ده ئون — سگ هم .
پانقروف — بلی .
ژه ده ئون — چیزیکه مرا بحیرت انداخته همین است که موسیو سمیت وسگش
درینقدر مسافه بدریا غرق شده باشد ، وموجها آنرا بخشکه نینداخته باشد. البته که
نعش آنها بخشکه می افتاد .
پانقروف — درینجا شایان حیرت هيچ يك چیزی نیست در چنان طوفانیکه دریا
بچنان موجهاى بالا انگیزی متموج بود البته که جریانهای بحر آنهارا از ساحل به بسیار
- ( ٥٦ ) -
دورها انداخته است .
ژه ده ئون - پس معلوم میشود که شماهم بهمین قناعت حاصل کرده اید که رفیق ما
در بحر غرقشده مرده است ؟
پا نقروف - بلی ، فکر من همچنین است .
ژه ده ئون - اما بفکر من چنین نمیرسد که موسیو سمیت و سگش به اینگونه تلف
بشوند ، و نعش شان بساحل نه بر ايد يك معما نیست که معنی آن هیچ دانسته نمیشود!
پا نقروف -- منهم اگر چه همچنین تصور کردن میخواهم ، ولی هزار افسوس
که فکر من بعقل و منطق نزدیکتر است .
اینرا گفته و ژه ده ئونرا با خود گرفته بشمینه ها آمدند . هار بر در اوجاغ يك آتش
اعلانی افروخته بود . شعله های چوبهای کم دود خشك هر طرفرا کرم و روشن نمو
ده بود . طعام امشب خیلی خوب و لطیف بود که آنهم از کباب مرغان تتراس که گوشت
بسیار چرب و لذیذی داشت تشکیل یافته بود . شب شد ناب هنوز بر نگشته بود . پا نقروف
بسیار به اندیشه افتاده بود . میترسید که مبادا بیچاره ناب بيك قضایی افتاده باشد ، باز
نومیدی و غم بسیار بيك کار ناگواری اقدام ورزیده باشد . هار بر نیامدن ناب را بر دیگر چیز
ها احتمال میداد . بنابر قول هار بر نیامدن ناب بر یافتن موسیوسمیت دلالت میکند .
البته ! اگر ناب مظهر امید نمیشد آیا بر نمیگشت ؟ این است که هار بر چنین می اندیشد.
این فکر خودر ابر فقای خود نیز بیان کرد. ژه ده ئون ملاحظات هار بر را موافق حقیقت
یافت . پا نقروف بدل باور نکرده در ظاهر با آنها ده ساز شد .
هار بر با این ملاحظات خود بجوش آمده یکچندبار خواست که از عقب تاب روانه
شود . اما پا نقروف اور امنع کرده گفت :
- در چنین شب تاريك طوفانی رفتن کار معقولی نیست . اگر تا فردا صبح ناب
نیاید همه ما یکجا میرویم .
هار بر سخن پا نقروف را قبول کرد ، ولی این پسر عالیجناب از ریختن قطرات
-( 57 )-
سرشک خود نیز خودداری نتوانست . ژه ده ئون نیز هاربر را در آغوش کشیده بر
رقت قلب ، وصفوت وجدان آن عالیجناب بسرتحسین نمود .
هوارفته رفته بسیار بد شده میرفت . باد از جهت جنوب شرقی بکمال شدت
میوزید . آبهای بحر بيك جوش و خروش عجیبی آمده بيك صداهای گوش خراشی
با ساحل مصادم مینمود . باد طوفان نهاد رفته رفته حال وخیمی میگرفت . باران
باريك آلوده نیز باریدن گرفت ، آبهای نهرنیزشکل سیلاب را گرفت . درخارج شمینه
هايك واویلاى عظیمی برپا شده است . موجهاى شديد بحر بشدت بسنگهای ساحل
بحر خورده آوازهای مدهشی برمیخیزاند ، باد چون درمیان سوراخهای سنگلاخ
هامیدرامد صغیرهاوایشپلاقهای عجیب و غریبی میبرارد. بادرودوهای دودکش شمیته
فلاکتزدگان خورده شمینه ازدود پرمیشود .
بناءًعلیه پانقروف بعد از طعام آتش راخاموش کرده ، و يك چندآتشهای قوغ
بزرگ را درمیان خاکسترها خوب پنهان ساخته هريك بيك گوشه خزيدند . هاربر
در پیش پای پانقروف بخوابر فت ژه ده ئون نیزدريك گوشه خزيده ولی درمیان خواب
وبیداری به اندیشه مهندس و نیامدن ناب بسرمیآورد.
هر انقدرکه شب بیشتر میگذشت طوفان نیز فزونی میگرفت . طوفان امشبی مشابه
بطوفانیست که فضازده گانرااز (ريشموند) به اینجاانداخته بود شدت بادشمینه هارا
بلرزه میدرآورد . اماصد شکرکه سنگهای شمينه هابه يك وضعیت بسيار متينی بر
همدیگرتکیه کرده است . ولی بعضی سنگهای سنگلاخ که موازنه شان درست نیست
بشدت تمام باد مقاومت نتوانسته میغلطيد وبيك ولوله عجیبی تابساحل میرسید.پانقروف
این ولوله غلطیدنها راحس کرده دچار خوف و اندیشه میگردید. حتى يكباريك سنگ
بزرگی غلطیده تا به پیش مدخل شمینه ها ی شان افتاد . پانقروف ازشمینه بیرون
برامده اطراف و جوانب را از نظرتفتیش گذرانید ، و بر محكم بودن شمينۀ خود
خاطرجمع شده باز پس درپیش اوجاغ خود برگشت .
- ( 58 ) -
هاربر بسبب جوانی و ماندگی روز بخواب راحت فرورفته بود، و ازین غلغله و
ولوله طوفان بیخبر بود. پانقروف هم که به اینگونه طوفانها عادت دارد نیز بخوابرفت.
تنها ژه ده ئون از اندیشه بسیار خواب نرفته است . بسیار پشیمانست که چرا با باب یکجا
نرفته است . زیرا ژه ده ئون با هاربر هم فکر است . میگوید آیا باب چرا نیامد ؟ بلکه
مهندس را یافته حالا در پیش او باشد ؟ بلکه بيك معاونتی محتاج باشد ؟ والحاصل به
این گونه اندیشه ها بر ریگها از يك پهلو بدیگر پهلو غلطیده هیچ راحت نمیکند . حتی
فکرش آنقدر مشغولست که بطوفان نیز حوالۀ سمع اعتبار ندارد . یکقدری که چشمهایش
بسبب ماندگی پوشیده میشود باز کشاده میشود .
شب در گذشتن بود . بعد از انکه دو ساعت از نیمشب گذشته بود پانقروف را
بشدت از خواب بر خیزاند . پانقروف ترسناك از خواب بر خواسته پرسید که :
— خیر باشد ، چیست ؟
ژه ده ئون به تلاش تمام گفت :
— بشنو پانقروف ، بشنو .
کشتیبان گوش نهاد . دید که با صدای طوفان يك صدای دیگری نیز آمیخته
است . گفت :
— بگذار با با ، باد خواهد بود !
ژه ده ئون — نی ، من چنان گمان میبرم که . . . .
پانقروف — چه ؟
ژه ده ئون — صدای يك (سگ است ) .
پانقروف به تلاش از جای خود بر جهیده گفت :
— آیا صدای سگ ؟
ژه ده ئون — بلی عوعوۀ سگ است .
پانقروف — نی بابا ! این ممکن نخواهد بود .
-( ٥٩ )-
ژه ده ئون — این است بشنو .
پا نقروف بکمال دقت گوش نهاد . بواقعیکه از دور يك صدای سگ بگوشش برخورد.
ژه ده ئون پرسیدکه :
— آیا شنیدی ؟
پانقروف — بلی ! . . . بلی ! . . .
هار بر بشدت از خواب برخاسته فریاد برآورد که :
— بخدا صدای ( توپ ) است .
هرسه رفیق به تلاش تمام از شیمنه برجهیدند. بادبسیار به تندی میوزید ایستادن
قابل نبود . سنگها را محکم گرفته ایستادند . برسخن گفتن مقتدر نبودند . در اطراف
يك ظلمت تیره و کثیفی حکمفرماست . بحر وسما وزمین در میان تاریکی باهم آمیخته
شده است .
یکچند دقیقه هرسه رفیق در زیرباران و باد متأثر شده ایستادند در نجاباز صدای
سگ بگوش شان برخورد . صدا از بسیار دور می آمد . این صدا مطلق صدای سگ
مهندس است . توپ تنها خواهد بود . زیرا اگر تاب بالوه ببود برا بر بشمینه هامی
آمد . از اثر و تنها و نابلد است .
پائین پانقروف دست ژه ده ئونرا فشار داده بشمینه در آمد . و یکد سته شاخله چوب
رامانند مشعل در داده بیرون برآمد . شاخله ها را در تاریکی هوا دور داده تیز تیز
فریاد بر کشید .
بنابرین صداها ؛ آواز سگ نزدیکشد . بعد از کمی در پیش پایهای پا نقروف يك
سگ خود را بینداخت . هرسه نفر در شمینه درآمدند . هماندم در اوجاغ یکدسته
چوب خشك انداختند . شمینه ها روشن شد هار بربمجردیکه سگ را دید ( توپ )
گفته فریاد کشید .
بحقیقت که این سگ (توپ) نام سگ صادق و ماهر مهندس است اما توپ تنهاست.
( ٦٠ )
مهندس ، وناب با او نیست . آیا توپ را كدام حس به اینجا رسانیده توانست . علی الخصوصی در چنین شب تاريك و پر طوفان ! . . . این است يك معما شیكه دانسته نمیشود . از همه عجبتر كه توپ نه تر شده است و نه مانده !!! . . . آیا در چنین باران تر نشدن ممکن هست ؟
هارپرسگ را در میان پاهای خود گرفته بناز دادن و دست برو کشیدن آغاز نهاد .
ژه ده ئون گفت :
چون سگش پیدا شد ، افندیش را نیز می یابیم .
پا نقروف — انشاء الله ! برخیزید که برویم . توپ ما را رهنمایی میکند .
پا نقروف یکدو کنده چوب را در اوجاغ انداخته و آتشها را خوب با خاكستر پوشانیده ، وطعام باقی مانده را برداشته ( مارش ) گفته براه افتادند .
درین اثنا طوفان باد و باران بسیار شدت کرده بود . قرص قمر كه بحال بدر تمام بود در زیر ابرهای کثیف پنهان بود. هر سه رفیق در پس توپ افتادند . در اثنای راه چنانچه سخن زدن ممکن نمیشد رفتار نیز خیلی مشکل بود . اما با وجود آنهم باد چون از پشت قضا زده كان میوزید رفتار شانر اسهولت میبخشید . دلهای قضازده گان با امید های بزرگی مالامالست . مشکلات راه را هیچ پروا نکرده بکمال سرعت پیش میروند. به این يك قناعت حاصل کرده اند كه ناب افندی و خود را پیدا کرده سگ را برای خبر دادن اینها فرستاده است . زیرا سگ متصل بر همان راهی كه ناب برفته است میرود. اما شایان ملاحظه يك چیز یست كه رفقار ابه اندیشه می اندازد ! كه آنهم این است كه آیا ناب افندی خود را زنده یافته و سگ را بسوی ایشان فرستاده است ؟ یا آنکه در بیوقت در پیش جسد بی روح سیروس سمیت به آه و فغان مشغولست ؟
بعد از انکه از سنگلاخ دیوار آسا گذشتند برای دم راست کردن یکقدری توقف كردند . در جائیکه ایستادند سنگلاخ مانع باد شده است كه درینجا بقدريك ربع ساعت استراحت کردن خواستند .
- ( ٦١ ) -
بمکالمه آغاز کردند . در اثنای مکالمه چون نام سیروس سمیت ذکر میشد توپ
بعضی صداهایی میبرآورد که گویا رهایی یافتن افندی خود را میفهمانید ها ر بر به توپ میگفت :
- آیا سیروس سمیت رهایی یافته است توپ ؟
سگ باز همچنان صداها بر می آورد . سه رفیق باز براه افتادند . از نیمشب دو
ساعت گذشته بود . فضازده گان وقتیکه از سنگلاخ گذشتند باز باد شدت نمود . رفقا
بشدت باد که از پشت شان میوزید چابکی و تیز رفتاری پیدا میکردند . توپ نیز در پیش
روی شان بلا تردد در دوید نشت . دایما بجهت شمالی میروند . بعد از آنکه بقدر دو ساعت
رفتند قطع کردن پنج میل مسافه را تخمین کرده توا نستند .
فضا زده گان اگر چه از باران بسیار تر شده اند ولی هیچ آثار شکایت نشان نداده
به امید یافتن رئیس خود در پی توپ گام میزدند بعد از نیمشب به پنجساعت هوا یکقدری
صاف ، و باد رو به آرامی نهاد ، سپیده صبح دم نیز بد میدن آغاز کرد . در عقب آن
در طرف افق يك خط ضیا داری پدیدار گردید . رفته رفته آفتاب جهانتاب بر گوشه
افق ظهور نمود . ازانر و راه و اطراف را بخوبی میدیدند .
بقدر يك ساعت دیگر راه پیمودند . ابرها بسرعت تمام پراگنده شده بسوی شمال
میرفتند . از شمینه ها تا به اینجا بقدر شش میل دوری کردن خود را دانستند . درین
وقت درميان يك ریگزاری رفتار دارند . طرف دریا سنگستان ، وطرف چپ ریگ
زار است . یکان یکان درخت هم در اطراف موجود است .
درین اثنا توپ بنای هیجان و اضطراب را نهاد . یکبار بسیار پیش میدود ، باز
پس در پیش پا نفروف می آید . کویا میگوید که زود برویم . توپ کنار ساحل را گذاشته
بطرف تپه های ریگ برگشت سه فضازده نیز در پی سگ روان شدند . اطراف همه
خالی و تنهاست . هيچيك مخلوق جانداری پدیدار نیست.
درین جاها از ريك بسى تپه ها حاصل شده است که از میان آنها راه را پیدا کردن
بجز حس سگ دیگر کسی راه پسر نمیشود بعد از پنج دقیقه فضا زده گان در زير يك تپه
—( ٦٢ )—
این جسد سیروس اسمیت است
- ( ٦٢ ) -
به نزديك کاواکی مغاره مانندی آمدند . توپ درینجا بشدت عوعوه آغاز کرد.
ژه ده ئون ، پا نقروف ، هار بر به این مغاره در آمدند . ناب را دیدند که در پیش
يك جسدی که بر روی سبزه ها در درون مغاره بر زمین افتاده بود بردوزانو نشسته و
دستهای خود را بر روی خود گرفته آهسته آهسته میگرید !
این جسد ( سیروس سمیت ) است .
م* باب هشتم *م
آیاسیروس سمیت زنده است ؟ - حکایت کردن ناب - نقش پا
- اول سخن سیروس سميت - معاینه نقش های پا -
برگشتن بسوی شمینه ها - حیرت پانقروف .
ناب از جای خود حرکت نکرد .
کشتیبان پرسید که :
- آیازنده است ؟
ناب جواب نداد . ژه ده ئون سیلیه و پانقروف به اندیشه افتادند . هاربر دستهای
خود را برسینه بست . و بحرکت بماند . اما اینهم اشکار است که زندگی بیچاره از غم و
المی که دارد آمدن رفیقان خودرا ندید . و نه حس کرده است .
ژه ده ئون ، در پیش جسد سمیت زانو زد ، سینه اش را باز کرده کوش بران نهاده
معاينه بقدر يك دقيقه امتداد نمود . اما پنداشتی که یکعصر است !
ژه ده ئون بعد از معاینه بر پا خواسته گفت :
- زنده است .
ناب از شنیدن اینسخن بهوش آمده متحیرانه بسوی رفقا نظر کرده زنگئی بیچاره
از شناخت بر آمده . ماندکی ، غم والم ، گرسنگی سراسر سیمای آن بیچاره را تبدیل
داده . بگمان این خدمتگار صادق رسیده که افندیش مرده است .
-( 63 )-
بعد ازان پانقروف معاینه نموده او نیز در مهندس علایم حیات را مشاهده کرد .
بنابر اشارت ژه ده ئون هار بر بیرون برامد . در اطراف بجستجوی آب افتاد .
بقدر صد قدم به آنطرف اگرچه يك ناله آبی یافت ولی ظرفی که در ان آب بردارد
نیافت . لهذا دستمال خود را در آب فرو برده و هر دو کف خود را کاسه ساخته دستمالرا
دران نهاد . و بدویدن خود را در پیش رفقا رسانید .
همین آب دستمال کفایت کرد . لبهای مهندس را تر کردند . از دهن مهندس يك
نفس درازی برآمد . ژه ده ئون گفت :
— بشارت ! زنده شد .
ناب ازین سخنها امید پیدا کرد . مهندس را برهنه کردند . چونکه میترسیدند که
مبادا در وجودش از اثر خوردن بسنگهای ساحل زخم دار نشده باشد. اما در هیچ طرف
وجود مهندس از زخم و یا خراشیدگی هیچ اثری نبود . حالا ئیکه موجها مهندس
را بساحل انداخته ، ساحل هم همه گی سنگلاخ . پس لازم بود که در یکجای آن اثر
زخم میبود . قضا زده ها به این حیران ماندند که بی هیچگونه زخم چسان از میان
سنگستان ساحل تابه انجا آمده باشد ؟ البته که این را بجز خود سیروس دیگر کسی واضح
بیان نمیتواند . حالا اصل کار این است که مهندس را به صحت و عافیت رجوع دهند .
پانقروف از ناب پرسید که :
— آیا توافندی خود را مرده پنداشته بودی ؟
ناب — بلی ، اگر توپ شما را پیدا کرده درینجا نمی آورده من افندی خود را دفن کرده
خود را نیز بر قبرش میکشتم .
بعد ازان ناب به اینصورت حکایت خود را بیان نمود : ناب بعد از انکه از شمینه
ها برآمد ، از همان راههائیکه هر روز میگذشت بجهت شمال روانه شده است . اگرچه
امیدش بر زنده گی افندیش نبود ، ولی میخواست که جسد افندی خود را یافته بدست
خود دفن نماید . بقدر سی کیلو متر پیش رفته است ولی هيچ يك اثر و نقش قد می نیافته ،
-( 64 )-
بر زمینها ئیکه گذشته همه را از اثر انسان خالی یافته، ناب یکسو بسوی پانقروف میخواست
است. زیرا به این واقف بود که موجها يك جسم مغروقرا بهمه حال بساحل می اندازد.
ناب بعد از انکه تا به اینجا حکایت نمود گفت:
- اینهمه زمینهارا بار بار گردش کردم، ساحلی را که در اثنای مد و جزر از زیر
آب میبرامد هم بدقت میدیدم هیچ يك اثری نیافته بودم. تا آنکه دیروز بوقت شام
بر سر ریگهای ساحل نقش پای انسان را دیدم .
پانقروف - نقش پای ؟
ژہ ده ئون - این نقش قدم از سنگستان کنار ساحل آغاز کرده بود نی ؟
ناب - نی نی ، اصل از ریگهای زیر آب بحر که در وقت جزر بود از طرف خود
دریا آغاز میکرد . من چون این نقشهای قدم را دیدم دیوانه شدم . نقشهای قدم
را پیروی کردم . یکچند دقیقه بعد صدای يك سگ بگوشم آمد . دیدم که توپ است.
توپ هم مرا به اینجا آورد . در مجاهرا نقدر کوشش کردم که افندی خود را بهوش آرم
کامیاب نشدم . پس دانستم که وفات کرده . باز با خود اندیشیدم که پیش از انکه دفن
کنم شمار انیز خبر بدهم . از انرو توپ را براه سمت جنوبی برابر کرده و چند بار نامهای
شما را گرفته و بسمت جنوب اشارت کرده روانه نمودم .
ناب حکایه خودر اتا به اینجا رسانیده سخن خود را ختم نموده رفقا بحیرت افتادند.
چونکه یافتن توپ شمینه هار ا بيك قوة خارق العاده موقوفست. زیرا با وجودیکه شمینه
هار اهیچ ندیده به یافتن آن کامیاب شده است هم بی آنکه در چغان باران شدید تر هم نشود؟
رفقای ناب حکایه را بکمال دقت شنیدند. ازین حکایت از حیرت بحیرت می افتادند.
آیا موسیو سمیت چسان از دریایی آنکه موجها اور ابه سنگهای ساحل زده يك جايش
را افکار کند بر آمده توانسته است ؟ شایان حیرت يك نقطهٔ دیگر اینست که موسیو سمیت
بعد از انکه از دریا برآمده به این مغاره که گویا از بسیار وقتها آنرا میشناخته و بقدر نیم میل
از ساحل دور افتاده سرراست آمده است .
- ( ٦٥ ) -
ژده ئون از ناب پرسید که :
- معلوم است که افندی خود را تو به این مغاره آورده ؟
ناب - نی من نیاورده ام .
پانقروف - مطلق که موسیو سميت تنها خودش درین مغاره آمده است .
ژده دئون - البته همچنین باید باشد اما باور کردن این یکقدری مشکل مینماید !
این مسئله حل شدنی نیست . مگر که موسیوسمیت بسخن گفتن مقتدر شود .
رفقا دستها و پاها و وجود مهندس خود شانرا مالیده مالیده دوران دم آنرا آسانی
دادند . مهندس بیچاره آهسته آهسته جان پیدا میکرد . اولادستهای خود را، بعد
از ان سر خود را حرکت داد. از دهنش بعضی سخنانی که دانسته نمیشد برآمدن گرفت.
ناب به افندی خود نزدیکشده متصل سخن میگفت . مهندس نمیشنید . چونکه زنده
گانی هنوز تماماً عودت نکرده بود .
پانقروف از موجود نبودن آتش بسیار متأسف بود . جیبهای مهندس را پالید
که بلکه یک کبریتی پیدا کند، ولی وا اسفا که بجزیک ساعت دیگر هیچ چیزی در جیبهای
او موجود نبود . بنا برین قرار دادند که مهندس را پشمینه ها ببرند .
مهندس آهسته آهسته بجان گرفتن رو نهاد . یکقدری آب در حلقش نیز چکانیدند.
بعد از کمی مهندس چشمهای خود را باز کرد . رفقا رايك مسروریت عظیمی استیلا
نمود . ناب فریاد برآورده گفت :
- هزار بار شکر! افندی من . آه افندی من !
مهندس رفقایی که در اطراف او بودند یگان یگان از نظر گذرانید . و بسوی هر
يك جدا جدايك تبسمى نمود. بازهمان سخنی را که قبل از ین گفته بود و دانسته نشده
بود بر زبان راند اما این بار دانسته شد که میگفت :
- آیا جزیره است ، یا قطعه ؟
بنا برین سوال پانقروف تحمل نکرده گفت :
- ( 66 ) -
— اوه و سیوسمیت ! حا لا حیات شما برای ما لازم است جزیره باشد ، یا قطعه آن
بما لازم نیست .
مهندس در مقام تصدیق سر خود را جنبانید ، و بخواب رفت . رفیقها اورا
براحت گذاشته کناره کشیدند . و به چارهٔ این افتادند که مهندس را بيك صورت راحتی
به شمیته ها نقل بدهند .
ناب ، پانقروف و هار بر بیرون برآمدند ، و بسوی تپهٔ دیگراری که بران یکچند
درختی معلوم میشد روانه شدند . در راه پانقروف دم بدم با خود میگفت :
— در وقتیکه انسان بزور و جبر نفس برآرد آیا کسی این بخیالش میرسد که بگوید :
« جزیره است ، یا قطعه » ؟ عجب آدمیست ! عجب مخلوقیت !
والحاصل پانقروف اینرا گفته ، و کله جنبانی تعجبانه نموده به تپه رسیدند.
در انجا شاخهای مناسب درختانرا بریده ، و دو شاخ راست محکم و دراز را به قدر يك گام
از همدیگر دورتر موازی یکدیگر نهاده ، و دیگر شاخها را بعرض در مابین آن چیده ، و
آنها را با غنچه ها و شاخچه ها خوب بهم ربط داده ، و بر سر آنها برگها و شاخچه ها کنزا
تیده يك سدیه یعنی زنبیلی که بیمار انرا بران برمیدارند بوجود آوردند . ساختن سدیه
به چهل دقیقه تمام شد . وقتی که هر سه رفیق با سدیه در پیش ژه ده ئون آمدند بوقت
ظهر دو ساعت مانده بود .
درین اثناء مهندس از خواب بیهوشی که یکقدری پیشتر دران رفته بود بیدار شده،
بر رویش که تا بحال سراسر زرد و بیرنگ بود یکقدری رنگ پیدا شده بود . يك عطسهٔ
زده دست لرزان لرزان خود را بسوی رفقای خود پیش کرده با یگان یگان دست
فشاری کرده گفت :
— یکقدری مرا راست کنید . ناب به آهسته گی تمام از پشت سر در زیر بغلهای
مهندس درآمده ، و پانقروف از دستهایش گرفته یکقدری تکیه دادندش . ژه ده ئون گفت:
— موسیو یروس ! بی آنکه بر شما زحمت شود آیا سخن مرا شنیده و جواب داده میتوانید؟
- ( 67 ) -
مهندس - بلی .
پانکروف - موسیونر ده نون ! من میگویم که اگر مهندس ما ازین گوشت تتراس
يك كمتری بخورد ، سخن شمارا بهتر شنیده میتواند .
اینرا گفته از سینۀ مرغ يك پارچه بدهن مهندس کرد .
مهندس گوشت مذکور را یکقدری جوید . دیگر باقماندۀ گوشت تتراس را بر
تاب و دیگر رفقا که از گرسنه گی بحال فلاکت رسیده بودند تقسیم شد. توپ را نیز فراموش
نکردند کشتیبان گفت :
- هر چه که باشد ، در ینوقت همینقدر ! هاموسیوسمیت : اینرا هم بشما بگوئیم که ما
در جهت جنوبی يك خانه بسیار مکمل داریم که اوتاقها ، وحولی و تحویلخانه، وصندو
قخانه و همه چیز را مالکسـت . یکچند در جن مرغهای شکار شده که هاربر آنرا ( قو
روقو ) میگوید نیز داریم . برای شامايك سدیه نیز حاضر کرده ایم . در هر وقتی که بخوا
هید شمار ابه اقامتگاه خود برده میتوانیم .
سیروس - تشکر میکنم دوست من ، خوب بگو به بینم ژه ده نون چه میگوئید ؟
ژه ده نون همه واقعه هائیکه بر سرشان آمده بود از وقت افتادن مهندس به بحر
تا به ایندم همه را یکان یکان نقل و بیان نمود .
سیروس سمیت با یکصدای لرزانی پرسید که :
مهندس - لکن آیا شما مرا بر سرسنگهای ساحل نیافته اید ؟
ژه ده نون - نی ، ماشما را در همین مغاره یافته ایم .
مهندس - آیا درین مغاره شما مرا نیاورده اید ؟
ژه ده نون - نی .
مهندس - آیا این مغاره از دریا چقدر مسافه دارد ؟
ژه ده نون - بقدر نیم میل که ما هم این مسافه را دیده از آمدن شما تا به اینجا متحیر
مانده بودیم .
( ٦٨ )
مهندس – اینمسئله بسیار عجیب است .
کشتیبان در نجا پرسید که :
و سپوسمیت ! آیا لطفاً بما حکایه میتوانید که بعد از افتادن تان بدریا چه حالها بر شما آمده است ؟
سیروس سمیت یادآوریهای خود را جمع کرد که آنهم بسیار مختصر يك چیزی بوده بعد از انکه بدریا افتاده ب قدر یکچند قولاج در زیر دریا فرو رفته است وقتیکه بر سطح بحر بالا برامده در پیش خوديك چیز دیگری را در حرکت یافته است که آنهم ( توپ ) وفا دار بوده ، و چون سر خودرا بالا کرده از بالون اثری نیافته است ، ساحل را بقدر بیست میل مسافه تخمین کرده بشناوری آغاز نهاده است ، اما بعد از کمی بيك جریان شدتناکی گرفتار آمده موجها او را یکسربسوی شمال برده است . در انجا با توپ یکجا غرقشده از خود در گذشته است . بعد ازان نمیداند که چه شده و چه نشده .
پانقروف گفت :
بعد ازانرا من میگویم که چه شده ؛ شمار اموجهای آب بخشکه انداخته شم هم تازه اینجایپای خود روان شده آمده اید . چونکه ناب شما را به اثر قدم شما یافته است .
مهندس به اندیشه فرو رفت . بعد ازان گفت :
بلی . همچنین باید باشد . چونکه دیگر چیزی صورت نمیگیرد اما آیا شما در نجاها هیچ اثر انسانرا ندیده اید ؟
ژده ئون – نی . هیچ اثر انسان را ندیدیم . هم اگر انسان شما را رهایی میداد بعد ازانکه در نجا آورده بود چرا ترك داده میرفت !
مهندس – راست میگویی دوست من ، ببین ناب ! مبادا که تومرا در کناره دریافته در نجا آورده نباشی و باز فراموش کرده باشی ؟
ناب تام یخواست که در مقام انکار چیزی بگوید . مهندس سخن اور ا بریده گفت :
-- منهم عجب سخنهایی میگویم . ناب ، مانئند من غرق نشده بود که عقل خود را
- ( ٦٩ ) -
ضایع کرده اینچنین سخن بزرگیرا فراموش کرده باشد ! خوب آیا اثر قدم من تابحال موجود است ؟
تاپ — بلی ، دیگر نقشها را اگر چه باد و باران خراب کرده اما در دهن مغاره هنوز یکدو نقش با قیست .
مهندس — ترا بخدا پانقروف ، همین بوت مرا گرفته ببین که بران نقش برابر هست یا نی ؟
پانقروف برای اجرا کردن امر مهندس بیرون برامد . بعد از کمی پانقروف و هاربر درامده از برابر بودن بوت با نقش قدم خبر دادند . دیگر هیچ شبهه باقی نماند . چونکه معلوم شد که نقش پا از بوت های خود مهندس بوجود آمده . بناءً علیه حکم شد که سیروس سمیت بپای خود به این مغاره آمده است و السلام !
مهندس بگرداب تفکر فرو رفت . بعد از لحظه برای قطع نمودن شبهه ها و وسواس های رفقا سر برآورده گفت :
— معلوم شد که در وقت آمدن خود درینجا بصورت وقتی قوهٔ مفکره ام را غائب کرده ام . و مانند يك آدمی که بنوم مقناطیسی یعنی ( خواب صنعی ) گرفتار آمده باشد بی آنکه از حرکات خود خبردار باشد به اینجا آمده ام . زه بلد من هم توپ شده است . بیا ای سگ وفادار من بیا ! . . . .
حیوان وفانشان به این گفتهٔ افندی خود هماندم بر زانو های افندی خود برجهید ، و بمسروریت تمام یکصدایی برکشید .
بواقعیکه در باب رهایی یافتن مهندس بجز همین تأویل دیگر يك جهت معقولی پیدا نمیشود . نزديك بوقت پیشین بود که پانقروف از رفتن مهندس بسوی شینه ها سوال کرد . مهندس خواست که بر پا بخیزد . اما از بیقوتی بر شانهٔ هاربر به تکیه کردن مجبور شد . پانقروف گفت :
— زحمت مکشید موسیوسمیت . شما را در دولی میبریم .
بعد از ان سدیقرا که ساخته بودند آوردند . مهندس را بران خوابانیدند تاپ و پانقروف
-( ٧٠ )-
از دو طرف آن گرفته براه افتادند . از نجا تا بشمینه ها ٨ میل مسافه دارد که بسبب
صدمه به شش ساعت قطع کردن آن لازم میآید باداگرچه بشدت میوزید اماهوا صاف
وباران ایستاده شده بود . مهندس بردست خود تکیه زده اطراف را از نظر تفتیش
میگذرانید . بقدر دو ساعت رفته بودند که خواب برو غلبه کرده از خود در گذشت.
نزديك شام بود که بشمینه ها داخل شدند . مهندس هنوز از بیهوشی ئیکه داشت
بهوش نیامده بود . پانقروف بکمال حسرت و نومیدی خرابیها و زیانها ئیکه طوفان
در شمینه ها بهم رسانیده بود مشاهده کرد . چونکه موجهاى بحر در داخل شمینه ها
درآمده آتش و مرغكان شكار شده ، و هيزم و همه موجودات شمينه را پاك شسته و
رفته بود . پس ازين يك حسرت و الم پا نقروف را حساب باید کرد !!! . . .
باب نهم
مهندس در نجات - تجربه های پانقروف - آيا جزیره است
یا قطعه ؟ - فکرهای مهندس - آيا کدام نقطه بحر محيط
است ؟ - شکار - يکك دود پرسود .
پانقروف بيك چند كمه خبر دهشت اثر محو شدن آتش را برفقايفهمانيد اين واقعه
برهريك از قضا زده گان جداجدا تأثیرها اجرا نمود . تاب از فرحت وسروريكه بيافت
شدن افندی خود داشت پروا نکرد . هاربر تا يكدرجه به تأسفات پا نقروف اشتراك
ورزيد . آمدیم بر ژه ده نون : او بجواب پا نقروف گفت :
- اگر راست میپرسی این مسئله چندان کاری نیست که موجب اینقدر اندیشه و
افسوس باشد !
پا نقروف - توجه میگویی بابا ! آتش نیست آتش ، بعد ازینهم بی آتش ماندیم.
ژه ده نون - بگذار بابا ! اینچه سخن است که تو میگویی ! . . .
- ( ۷۱ ) -
پانکروف — میگویم که هیچ چارۀ آتش در دادن هم نیست .
ژده ده ثون — عجب فکرها ...
پانکروف — اما موسیو سمیله ! خود تان هم میدانید که ....
ژده ده ثون سخن اورا بریده گفت :
— جان من پانکروف ! آیا مهندس در نجاست ؟ البته برای ماچارۀ آتش در دادن را می یابد اندیشه مکن .
پانکروف — آیا با چه چیز ؟
ژده ده ثون — باهیچ .
پانکروف به اینسخن يك جوا بی نیافت . زیراپانکروف را هم همین اعتقاد بود که مهندس چارۀ آتش را میکند . زیرا مهندس يك آدمیست که بر همه معلومات و فنون بشریه آگاهست . در پیش این چار نفر با مهندس در يك جزیرۀ خالی یکجا بودن، و بی مهندس در یکی از شهرهای متمدن آمریکابودن یکسانست . چون سیروس سمیت موجود باشد همه کارهای خود را تمام میدانند . چون او باشد بهیچ نومیدی نمی افتند . اگر يك کسی بیاید و به ایشان بگوید که شما در يك جایی ایستاده اید که آنرا حالا يك زلزلۀ مدهشی زیر و زبر کرده در میان امواج بحر محو و ناپدیدش میسازد . اینها بجوابش میگویند باش تا از مهندس بپرسیم .
اما در ینوقت مهندس بخوابست از و هیچ استفاده نمیشود . در اول امرمهندس را در او تاق نخستین شمینه ها بردند، و از علفهای خشك برای اويك بستری ساخته بی آنکه از خواب برخیز انندش آهسته بران خوابانیدندکه این خواب برای مهندس در ینوقت از غذا نافعتر بود .
طعام شبینۀ قضا زدگان خیلی خفیف بود . یعنی تنها از ( لیتودوم ) عبارت بود. اما هاربر نوجو ان يك نبات بحری ئیکه خیلی مغذیست نیز با آن علاوه کرد که قضا زدگان آنرا بر سر لیتودومها جویده خیلی لذت از ان گرفتند . شب هوا خیلی سرد شد، چون طوفان
- ( ٧٢ ) -
دیشبه شمنیه ها را خراب کرده بود ، و شکافهای آنرا که هاربر و پانقروف بسته بودند
به آب شسته بود جریان هوا شمینه ها را خیلی سرد ساخته بود که اگر فضا زده گان مهندس
خود را بالباسهای خودشان نمیپوشانیدند بیچاره بسیار خراب میشد .
رفته رفته سردی هوابیشتر شده میرفت . از همه بدتر اینکه چاره دفع آن که عبارت
از آتش است نیز موجود نیست . پانقروف ازین حال بسیار مضطرب شده بیچاره
پیدا کردن آتش آغاز نهاد . اولاً يك دو سنگ خشک پیدا کرده آنها را بیکدیگر زدن
گرفت. ناب نیز بمعاونت برخاست هما نقد ر که کوشش کردند هیچ يك شرريكه چیزی
را در داده بتواند حاصل نشد .
پانقروف سنگها را بقهر بیکس و افگنده يك دو پاره چوب خشك را گرفت و بشدت
هر چه تمامتر بر یکدیگر بمالیدن آغاز نهاد . بقدر يك ساعت كامل ناب و او به این
عملیات مشغول شدند که از چوبها کرده خودشان زیاده تر گرم شدند . بیچاره ها در
میان عرق غرق شدند ولی هیچ فایده حاصل نشد پانقروف بغضب تمام چوبها را
بیکس و افگنده گفت :
- هرکس بگوید که وحشیان به اینصورت آتش در میدهند گلوی او را فشار خواهم
داد . هرکس که بمالیدن چوبهارا بر یکدیگر آتش در داده بتواند من خرد را در میدهم.
پارچه های چوبیکه پانقروف بیکس و افگنده بود هاربر آنرا گرفته بشدت زیاده تر
از ان مالیدن گرفت . کشتیبان اینرا دیده از خنده خود داری نتوانسته گفت :
- هله ، هله شیر بچه ، به بینمت !
هاربر – نی مقصد من آتش در دادن نیست بلکه خودم را گرم کردنست .
و الحاصل از آتش در دادن ناامید شده هرکس بیکطرفی افتاده بخواب رفتند.
روز دیگر یعنی در ( ٢٨ ) م مارت وقتیکه مهندس از خواب برخاست رفقای خود
را دید که بدور ش جمع آمده اند . امروز باز اول سخن مهندس همین بود که گفت :
- آیا جزیره است ، یا قطعه ؟
-( ۷۳ )-
پاس دیده میشود که فکر یگانه مهندس بر همین نقطه معطوفست . پانقروف گفت:
موسیو سمیت ! این را از ماه پرسید . چرا که ما نمیدانیم .
مهندس - آیا شما تا بحال نمیدانید ؟
پانقروف - نی تاحال نمیدانیم اما چون بگردیم البته خواهیم دانست .
مهندس - چون چنین است گردش کنیم .
اینرا گفته مهندس برپاخواست .
پانقروف - ماشاء الله ! این از همه خوبتر ! چقدر زود !...
مهندس - بسیار گرسنه ام . اگر یکقدری خوردنی بمن بدهید ضعف و ناتوانیم
سراسر رفع خواهد شد .
پانقروف بعد از یکقدری سکوت گفت :
واحيفا که خوردنی نداریم . زیرا آتش موجود نیست . و هم امید پیدا شدن
آنرا نیز نداریم .
اینرا گفته و مسئلة آتش را از اول تا آخر بیان نمود . مهندس گفت :
به بینم ، اكر يك جسمی مانند قف و سنگ چقماق نیابیم !
پانقروف - خوب ، اگر نیابیم ؟
مهندس - كبريت میسازیم .
پانقروف - آیا كبريت مساله دار ؟
مهندس - بلی .
پره ده تون - دیدی با نقروف ! نگفتمت که اینقدر جای تأسف نیست ؟
اگرچه پانقروف این کار را چندان آسان ندید اما اعتراض هم نکرد. آسمان صاف
بود . آفتاب طلوع کرده باشعاعات زرین خود اطراف را تزئین نموده بود .
مهندس بعد از آنکه بهر طرف يك نظری انداخت بريك سنگی بنشست . هاربر
پيش آمده يكچند دانه ( مدیه ) و يكقدری سبزۀ بحری بمهندس تقدیم نموده گفت :
( ٧٤ ) -
- این است موسیو سمیت ، خوراک ما عبارت از همین است .
- مهندس تشکر میکنم فرزند . برای امروز صبح کفایت میکند .
اینرا گفته و (مدیه) هاراکه نیز از جنس حیوانات صدفیه بحریست تناول نمود.
بر سر آنهم آبی که هاربر در میان پوست يك مديه بزرگ آورده بود نوشید. بعد از ان
برفیقان خود گفت :
- پس معلوم شد که شما نمیدانید که اینجا جزیره است یا قطعه ؟
هاربر - نی موسیو سیروس نمیدانیم .
مهندس - اینرا فردا بخود معلوم میکنیم که چیست ، و تا فردا دیگر هیچ کاری نداریم .
پانکروف - نی نی ، کار بسیار مهمی داریم .
مهندس - چه کار ؟
پانکروف - آتش در دادن !
مهندس - اندیشه مکن پانکروف آتش می یابیم. دیروز که مرا به اینطرف می آور
دید در جهت شمالی يك کوهی بنظرم برخورده بود آیا شما هم آن کوه را دیده اید ؟
رفقا - بلی يك کوه بلندی را از دور دیده ایم .
مهندس - این است که فردا بران کوه برآمده می بینیم که آیا این يك جزیره است یا قطعه؟
پانکروف - آیا آتش چسان خواهد شد ؟
مهندس بمسئله آتش جواب نداد . و چنان معلوم میشد که به اینمسئله گویا هیچ
پروا ندارد . بعد از انکه یکچند مدت ساکت بماند سر برآورده گفت :
- دوستان من ! اگر چه حال ما چنان يك حال پسندیده گوارایی نیست.
ولی خیلی ساده و آسان يك حالیست . زیرا از دو حال خالی نیست : یا اینست که در يك
جزیره افتاده ایم یاد: يك قطعه . اگر در قطعه افتاده باشیم راه زده زده آخر بيك شهر
يايك قصبه میرسیم ، واگر جزیره با شد بازهم از دو حال بدر نیست یا این جزیره با انسان
مسکونست ، و یا از انسان خالی و غیر مسکونست . اگر مسکون باشد با ساکنان آن راست
-( 75 )-
آمده يك چاره برای خود جستجو میکنيم . واگر خالي و بي انسان باشد خود ما يك چاره می انديشيم .
پانکروف – الحق که بسيار ساده ، و بسيار آسان . اما آتش چسان خواهد ؟
باز درین باب به پانکروف كسی جواب نداد. بيچاره پا نکروف يك آه سردی کشيده خاموش ماند .
ژہ دہ ئون – موسيو سميت ، قطعه، و يا جزيره بودن اینجا را فردا خواهيم دانست، اما آيا اينرا چسان خواهيم دانست كه در كدام نقطۀ کرۀ زمين خواهيم بود ؟
مهندس – بصورت محقق نمیدانم. اما از روی تخمين چنان گمان میبرم که در کنار بحر محيط كبير هستيم . تا وقتیکه از ريشه وند بهوا شده ايم باد از جهت شمال غربی بسوی جنوب شرقی در وزيدن بود . شدت وزش آن نيز اثبات ميکند كه از همين جهت وزش خود بدیگر جهت تبديل وزش نکرده باشد. لهذا به اين سبب حكم ميشود كه باد ما را در جزاير ( پوموتو) يا (زه لاند جدید) انداخته باشد . پس اگر چنين باشد برگشتن ما بسوی وطن آسان ميشود البته درينسر زمينها يك معاونی برای خود پيدا خواهيم کرد . اما اگر در يکی از جزیره های خالي وغير مسكون بحر محيط افتاده باشيم در انصورت ميبايد كه چارۀ معیشت و زندگانی خود را بصورتی که هیچ برآمدنی نيستيم بينديشيم كه اينرا هم فردا خواهيم دانست .
ژہ دہ ئون – چه ! ! هیچ برآمدني نيستيم گفتيد ؟
مهندس – البته ؛ اگر در يك جزیرۀ خالی و غير مسكوني باشيم بيهوده اميد خلاصی را چسان بکنيم .
پانکروف – بسيار خوب ! اگر این يك جزیرۀ خالی هم باشد ما چنان اميد كنيم که از راه واپورها بیرون نيست . روزی از روزها خواهد شد كه يك وا پوری در اینجا بیايد و ما را رهایی دهد .
مهندس – اينرا نيز فردا كه بر كوه برائيم خواهيم دانست .
- ( ٧٦ ) -
پانقروف - ایا وجود شما تحمل و توانایی فردا برامدن کوه را خواهد داشت ؟
مهندس - امید دارم . اما بشرطیکه امروز شکارهای خوبی برای ما بیارید .
پانقروف - موسیو سیروس ! هرگاه شما برین يك اعتماد دارید که شکار هائیکه آورده شود با آتش کباب کرده خواهد شد منهم بشما خاطر جمعی تمام میدهم که شکارهای خوب و اعلا برای شما بیارم .
مهندس - چون چنین است بیغم باشید که کباب حاضر است .
بنابرین ژده دئون و مهندس در شمینه ها مانده ، پانقروف ، هاربر، ناب توپ را با خود گرفته برای شکار و هیزم بسوی جنگل روانه شدند . هر سه رفیق بعد از طلوع بدو ساعت براه افتادند . هاربر مستریح ، ناب مسرور بود . پانقروف با خود میگفت :
هرگاه بشمینه ها برگردیم و مهندس آتش افروخته باشد الحق که کرامت کرده خواهد بود !
وقتیکه به کج گردی نهر رسیدند پانقروف پرسید که :
آیا اول شکاری شویم ، یا هیزم کش ؟
ناب - اول شکاری ، ببینید که توپ از حالا بجستجو افتاده !
هاربر ، پانقروف ، ناب هر يك از يکدرخت بزرگ ارچه يكيك عصا چوب راست و صافی کنده و سر آنها را با سنگها تیز کرده از عقب توپ در جنگل در آمدند. درختهای جنگل همه از نوع ارچه ، و نشتر وصنوبر میباشد . حتی در بعضی جاها درختهای ارچه آنقدر بزرگی و جسامت پیدا کرده که اگر آنرا مهندس میدید میدانست که این سرزمین یکدا م بقعه متسو بست . شاخهای خشکیده از هم ریخته در بعضی جاها خره نها تشکیل کرده بود . هر انقد ریکه پیشتر میرفتند جنگل غلو شده میرفت . و راهرا بر رهروان دشوار میساخت . از راه هیچ اثری در جنگل دیده نمیشود . و چنان معلوم میشد د که از وقتیکه این جنگل خلق شده هیچ انسانی در ان قدم ننهاده . لہذا پانقروف برای آنکه در وقت برگشتن راه را گم نکنند بر تنه های درختها بعضی اشارتها
-( ۷۷ ) -
و نشانه ها میگذاشت .
بقدر یکساعت بهمینصورت در جنگل راه پیمودند . ولی هزار افسوس که بهیچ شکاری بر نخوردند . کشتیبان خطای خود را دانست . زیرا کنار نهر را گذاشته در میان جنگل درامده بودند . لهذا بازپس گشته ساحل نهر را گرفتند . ناب پانقروف را خطاب کرده گفت :
— خوب پانقرف ! اگر شکاری که به افندی من وعده کرده عبارت از همین باشد به آتش بسیار احتیاج ندارد !
پاتقروف — صبر کن ناب ! تنها شکار نی بلکه : . . . .
ناب — بلکه چه ؟
پانقروف — بلکه آتش هم موجود نخواهد بود !
تاب — مگر شما بر سخن افندی من اعتماد ندارید ؟
پانقروف — دارم .
ناب — پس چرا بر آتش افروختن او باور نمیکنید ؟
پانقروف — اگر راست بگویم تا آتش را بچشم خود نه بینم باور نمیکنم والسلام .
ناب — چون افندی من بگوید که آتش افروخته خواهد شد البته که می افروزد .
پانقروف — دیده خواهد شد !
شمس تابان هنوز ربع دایره سما را تجاوز نکرده بود شکار نیز تا بحال پیدا نشده بود . ولی توپ ورفقا از تجسس وتفحص وانه ایستاده بودند . درین اثنا نظرهاربر بر یکدرختی برخورده وفریاد برآورده !
— آه به بینید ! درخت بادام .
الحق که درخت بادام بود ، اما بادام جنگلی ، وبادام بسیاری داشت . این نوع بادام جنگلی در اوروپا وامریکا بسیار پیدا میشود ، وخوب لذت دارد .
رفقا بر درخت مذکور هجوم بردند ، وبادام بسیاری جمع کرده جیبها وبغلهای خود را
- ( ۷۸ ) -
برکردند . پانقروف گفت :
- برای کسانیکه در جیب شان یکدانه کبریت پیدا نشود اگر بجای گوشت (میدیه) خام ، و بجای نان سبزه دریایی ، و بجای میوه بادام جنگلی میسر شود بسیار است !
هاربر - شکر کنیم ، شکایت نکنیم .
پانقروف - اولاد ! من شکایت نمیکنم ! بلکه هزار بار شکر هم میکنم ! اما چه باید کرد که دلم بسیار کباب میخواهد ، آه . . . .
در ین اثنا ناب آواز داده گفت :
- بخدا توپ يك چیزی دید ! اینست که گوشهایش تیز شده دویدن میخواهد .
هنوز این سخن را تمام نکرده بودکه توپ عوعوکرده دريك سوراخ بغله(لژ)خود را پرتاب نمود . واز سوراخ بعضی صداهای عجیب يك حيوان غریب برآمدن گرفت.
پانقروف باهاربروناب از پی سگ در میان بوته زارهای بهم پیوست بزگل و آب در آمدند ، دیدند که سگ از گوش يك حیوان عجیب الخلقتی گرفته ، وحيوان دست و پا میزند که خود را برهاند . ناب تا میخواست که عصاچوب خود را برحیوان حواله نماید حیوان گوش خود را بدهن سگ گذاشته فرار نمود . سگ از عقب آن دوید در اثنائیکه میخواست به او برسد حیوان دريك دند آبی که دران جا موجود بود خود را بینداخت ، وغوطه خورده از نظر پنهان گردید .
اینحیوان بطول دونیم قدم بود . جامه اش خاکی بسیاهی مایل ، وپنجه هایش مانند مرغ آبی پرده دار ، بود مش مانند دم قوندز، و پوزش بمنقار قونان مشابه بود.
هاربر طبيعت شناس ازروی درسهای تاریخ طبیعی که خوانده بود نام اینحیوانرا ( اور نیتورنگ ) بیان کرد که ازنوع حيوانات ( قاضمه ) میباشد و هم ازفصيلۀ ( ذومعيشتین ) است که هم در آب وهم در خشك زنده گانی میکند .
والحاصل اگرچه سگ خود را درعقب آن به آب بینداخت ولی حیوان چون درزیرآب غوطه خورده بود فائدهٔ حاصل نشد .
- ( ۷۹ ) -
هاربر گفت - صبر کنیم حالا برای نفس گرفتن بر روی آب میبراید .
ناب - آیا در زیر آب خفك نمیشود ؟
هاربر - نی این از حیواناتیست که هم در آب وهم در خشکه زیست میتوانند .
اما هر چند که در آب باشد باز برای نفس گرفتن مجبور است که برسطح آب براید .
سخن هاربر راست برآمد . بعد از یکچند دقیقه حیوان برسطح آب بالا برآمد .
توب بيك حمله از گلوی حیوان گرفته بیرونش کشید . عصا چوب ناب نيز بيك ضربه
اورابرز مین غلطانید. پاتقروف به آواز بلند گفت :
- هوررا ! اكريك آتش خوب داشته باشیم چه اعلا کبابی خواهیم خورد !
هماندم شکار را بستا به انداخت . وقت چون قریب بعصر رسیده بود اشارت
عودت را بداد . در خصوص رهنمایی بسوی شمینه ها توب بسیار مدد رسانی مینمود .
زیرا جنگل آنقدر بهم پیوست و جر بود که رهروان راه آمده گی خودشانر ابد شواری
پیدا میکردند . بعد از نیمساعت بکنار نهر واصل شدند. در انجا به اصولی که پیش ازین
کرده بودند جاله هیزم خود را تنظیم داده و آنرا پر از هیزم کرده در نهر انداختند ، و
ریسمان آنرا گرفته برکنار نهر روانه شدند .
پا نقروف چون از آتش امید وار نبود این زحمت هیزم کشی را بیهوده و ناقله
مپنداشت . اما چون بشمینه ها نزديك شدند پا نقروف چیحابا « هوررا » گفته فریاد
برآورده شمینه ها را نشان داد كه يك دود بسیار لطیف و شیرینی از میان سنگها بالا میرامد .
باب دهم
يك اختراع مهندس - ملاحظات مهندس - چگل -
اراضي و ولتائيك - گوسفند های کوهی -
سطح مایل - نخستین شب خوابیدن .
بعد از يكچند دقیقه شکارچی در پيش يك او جاغی که يك آتش بسیار اعلایی در ان می
- ( ٨٠ ) -
سوخت جمع آمدند . مهندس ، و مخبر در انجا بودند پانقروف شکار خود را بردوش
داشته بی آنكه يك کلمه سخن بگوید بيك حيرت و الهانه مسرورانه گاه بسوی آتش و
گاه بسوی مهندس مینگریست .
ژه ده ئون به پا نقروف گفت :
- چسان دوستم ! آیا خوب آتش نیست ؟ این شکاریکه آورده اید آیا به این آتش
بخوبی پخته نمیشود ؟
پاتقروف - از برای خدا بگوئید ، که درداد ؟
ژه ده ئون - آفتاب !
بواقعیکه جواب ژه ده ئون صحیح بود . آتش شانرا آفتاب در داده بود .
پا نقروف زیاده تر بحیرت افتاده هیچ نگفت :
هار پر از مهندس پرسیدکه :
- آیا در نزد شما پر توسوزیعنی ذره بین موجود بود ؟
مهندس - نی اولادم ! پرتو سوز موجود نبود لکن پرتو سوز ساختیم .
مهندس اینرا گفته و پرتوسوزیکه ساخته بود و آتش را به آن افروخته بود
نشان داد .
این پرتو سوزی که مهندس ساخته بود از آئینه های روی ساعت خودش و
ساعت ژه ده ئون مركب شده بود که مهندس هر دو شیشه ساعت را کشید ، طرف
محدب یعنی برآمده آنها را بسوی بیرون آورده طرف مقعر یعنی طرف چقور آنها را
همدیگر برابر آورده ، و درون آنرا از آب پر کرده ، و کنارهای آنرا پاکتیره چسبناك
درختان جنگل با هم چسبانیده ، وخس و خاشاك بسيار باريك وخشك را باضيای
محراق پرتو سوز در داده این آتش را بوجود آورده است .
پا نقروف بعد از انکه این آله را تماشا کرد بكمال حيرت بسوی مهندس نظر کرد
و از فرحت و مسرت بی اندازه که به اوروی داده هیچ چیزی نگفته تنها به ژه ده ئون
— ( ۸۱ ) —
همینقدر گفت :
— مخبر افندی ، اینرا بکتابچه یاد داشت تان قید بکنید .
مخبر — خاطر جمع باشید قید شده است .
پا نقروف شکاریرا که آورده بود پوست کرد ، و پاك نمود بيك چوب محکمی در
کشیده بر روی آتش چرخ داده چرخ داده يك کباب بسیار مکمل و اعلایی پخته کرد .
وقتیکه مهندس و ژه ده ئون تنها مانده بودند غیر از آتش افروختن در خصوص
مرمت کاری شمینه ها نیز بخوبی کوشش ورزیده خرابیهایی که از طوفان دیشبه بغارپور
رسیده بود آنرا اصلاح کرده همه سوراخها و شکافهای شمینه را بندکرده بود .
بعد از انکه این کارها را به انجام رسانیدند ، سیروس سميت بسوی کوهی که از دور
بنظر می آمد عطف نظر کرده يك مدت نگریستن گرفت . و ازین دیدنش چنان معلوم
میشد که مسافه آنرا تا به اینجا تخمین کردن میخواست . مهندس دوری این کوه را از
جای خود شان بقدر شش میل و بلندی آنرا از سطح بحر بقدر ٣٥٠٠ قدم تخمين
کرده توانست . پس يك آدمیکه برین زروه برآید اطراف خود را در داخل يك دايره
ئیکه بوسعت پنجاه میل باشد دیده میتواند . لہذا مهندس گمان میکرد که از آنجا بحل
کردن مسئلۀ مهمۀ که « آیا جزیره است یا قطعه ؟ » موفق و کامیاب آید .
امشب يك طعام بسيار مكکلملی تناول کردند . کباب بسیار لذیذ شده بود . بعد
از کباب تخم مرغ ، و سبزۀ دریائی، ومیدیه ، و بادام جنگلی برای فلاکت زده گان بالون
عادتايك ضیافت و مهمانی بزرگی شمرده میشد . در اثنای طعام مهندس هیچ سخن
نمیگفت ، فکرش با سیاحت فردائی مشغول بود .
پانقروف یکچند بار دریاب بعضی کارها ئیکه بعد از این بروی کار آید اگر چه یکچند
فکر و رأی بیان کرد اما مهندس سر خود را جنبانیده به آن جواب اکتفاورزیده گفت:
— فردا مسئله را بخود معلوم کرده بعد ازان بکار و حرکت آغاز خواهیم کرد .
بعد از طعام يك بغل چوب دیگر نیز در او جاغ انداختند . همۀ مسافران كه سگ
( ۸۲ )
نیز با آنها داخل بود بيك خواب بسیار عمیق فرو رفتند . در ینشب هيچيك حادثه بوقوع نیامد . روز دیگر یعنی در ۲۹ م مارت چون بوقت صبح از خواب برخاستند هر کدام در وجود خود يك توانائی و قوت کامل برای اجرای کشفیات در خود حس میکردند .
باقی مانده طعام دیشب تا به بیست و چار ساعت برای سد رمق گرسنگی فلاکزدگان کافی مینمود . اینرا هم امید داشتند که در راه شکار هم بیابند ، و اینرا نیز امیدوار بودند که در مقدوره دور و در از سنگ چقمق نیز پیدا کنند. لہذا برای احتیاط با تفروق نصف یکدانه دسمال نازدانه کتانش را که در جیب داشت پاره کرد برای درگیران سوختاند و سوخته آنرا با خود برداشت .
هنگامیکه فلاکزده گان با عصا چوبها ئیکه بر شانه داشتند از دروازه شبینه های خود برامدند هنوز نوصبح دمیده بود . بنا بر رأی پاتقروف از راهیکه در داخل جنگل تا بحال یکدو بار از آن گذشته اند رفته بکوه برایند ، و در وقت برگشت از يك راه دیگری بشمینه های خود بیایند . بر همین رأی قرار بر حرکت داده کنار چپ نهر اگر نه تا بجائیکه بجانب جنوب غربی نهريك دورخمی پیدا کرده بود برفتند ، و از انجا نهر را ترک داده در میان جنگلی که تا به یکجای آن دیروز رفته بودند داخل شدند ، و قدر یکنیم ساعت ره پیمایی کرده به نقطه منتهای غربی جنگل رسیدند .
زمینهای مرطوب گل آلودیکه تابه اینجا دوام نموده بود تمام شده از نجار و به پیش زمین يك بلندی خفیفی پیدا کردن گرفت گاه گاهی بعضی حیوانات عجیب و غریب نیز ظهور کرده از پیش روی شان بگریخت . توپ در پی آنها میدوید ، و ولوله آغاز میکرد اما مهندس سگ را فریاد داده از دویدن مانع میشد. زیرا مهندس يك آدميست که چون یکبار فکر و خیالش بیکچیزی مشغول شود ممکن نیست که بدیگر چیزی حواس سمع دقت نماید . در ینوقت یگانه فکر و خیال آن آدم همین است که برکوه بالا برامده مسئله مهمه ( آیا جزیره است یا قطعه ؟ ) راحل کند. شکاررانی بلکه راهپایی را کم کرده
- ( ۸۳ ) -
بران میگذرد نیز از نظر دقت خود نمیگذراند .
بعد از انکه بقدر دونیم ساعت راه رفتند از جنگل بدامنه دشت برامدند که ازین
دامنه صورت تشکل اطراف و جوانب زمینها بخوبی بمیدان برامده کوهیکه در مقابل
شان بود از دوزروه متشکل شده بود . زروۀ اول آن که بلندی آن بقدر دو هزار
و پنچصد قدم تخمین میشد بيك شكل غریب و عجیبی بر دیگر زروه ها موضوع شده
بود . درمابین تپه هائیکه کوه از ان تشکیل یافته بسیار مجرا ها و شیله های تنگ تنگی
حاصل شده است که میان این دره ها و شیله ها با درختان سبز و خرم جنگلی مزین شده است .
بر سر زروۀ اول يك زروۀ كوچك مائل دیگر نیز موجود است که سطح خارجی
این زروه از سنگهای سر خرنگی مرکب است . این است که فکره مهندس با لا برامدن
همین زروه است در نجار فقا یکقدری مکث و آرام نموده بر پشته ها و تپه های کوه بالا
شدن گرفتند .
سیروس سمیت گفت :
- مادر يك اراضى وولكانيك ميباشيم .
در راه متصل بسنگهای بسیار بزرگ و جسیمی بر میخوردند که برای بالا برامدن
و گذشتن از ان فضا زده گان بمعاونت و مددکاری همدیگر خود محتاج میشدند . در
میان سنگها درختهای بوته مانند غلو موجود است .
در راهیکه بران میگذشتند ها ربر اثر قدم بعضی جانوران بزرگ تیز پنجه را که
تازه گی از انجا گذشته بودند نشانداد .
پانقروف گفت :
- چنان میپندارم که این آقایان محترم به آسانی این جاهای خود را برای ما وا
گذار نشوند .
مخبر ژه ده ئون که در هندستان شکار پلنگ ، و در افریقا شکار شیر را بار بار اجرا
کرده بود بجواب پانقروف گفت :
-( ٨٤ )-
ـ يك چاره رهائی برای جان خود خواهیم یافت . اما حالا میباید كه به بصیرت و آگاهی حرکت كنیم .
قضا زده گان آهسته آهسته بالا میشدند . در راه به بسیار جاهائیکه گذشتن از ان خیلی دشوار مینمود تصادف مینمودند . حتی گاه بیکباره در پیش روی شان چنان شکافته گیهای چقور چقوری میبرامد که بقدر ساعتها وقت خود را ضایع کرده بر دور آن بگردش مجبور میشدند . در وقت پیشین بود که فلاکتزده گان بالون برای طعام خوردن و استراحت کردن در زیر درخت های صنوبر بسیار بلند ، و در کنار يك جویبار كوچك بس لطیفی که شلاله ها و شرشره ها تشکیل داده در جریان بودن توقف و آرام ورزیدند که تا به اینجا تنها نصف سطح مایل نخستین را طی نموده بودند . و به اینحساب چنان تخمین میکردند که امروز همین سطح مایل نخستین کوه را طی بتوانند .
درین نقطه بحر خیلی فراختر در پیشگاه نظر سیاحان عرض وجود مینمود ، اما این معلوم نمیشد که آیا این جزیره است ، یا از یکطرفی بخشکه مربوط است ؟ ازین سبب مسئله مهمه که موسیو سمیت را بعراق فوق العاده انداخته بود در ینوقت حل نشد .
بعد از وقت پیشین بیکساعت باز به برامدن آغاز نهادند . یکسر بسوی جنوب غربی بالا برامدن ، و از میان بیشۀ بهم پیوست درخت های بوته مانندی گذشتن شان ضروری گردید . در میان این بیشۀ بهم پیوست بسیاری از ( تراپوغان ) نام مرغهائیکه از جنس ماکیان خانگی میباشند دیده شد . چیزیکه این تراپوغانها را از مرغ خانگی تفریق می داد این بود که در زیر گلو ، و بالهای این مرغان پرهای بسیار دراز دراز لطیفی موجود بود . مادۀ این مرغان که بجسامت و بزرگیی خروس خانگیی بسیاهی مایل ، و پر آن برنگ سرخ بسیار تیره میباشد که بران خالهای سفید افشان شده است. بقوت يك سنگی که بکمال مهارت ژده نون سپیله پرتاب نمود یکی ازین مرغان بدست آورده شد. پانقروف که بسبب مانده گی بسیار گرسنه شده بود شکار نو خود را بکمال حرص و اشتها بگرفت .
— ( ۸۰ ) —
بعد از انکه از بیشه زار برامدند خرسنگهای بسیار بزرگی که یك بر دیگر مانند
دا بهای دیوار موضوع شده بود در پیش روی شان برآمد . سیاح ها یك بر دیگر معا
ونت کرده و دست همدیگر را گرفته و يك بدیگر شانه داده بر سنگهای مذکور بالا شدن
گرفتند . جاها ئیکه بران میگذشتند از اشجار عاری بود . علامتهای وولقانی یعنی کوه
آتشفشانی بودن این کوه معلوم میگردید . رفته رفته به تحقیق رسید که این کوه آتش
فشان خاموش شده میباشد . به بسیار دشواری بالا میبرامدند . از همه پیشتر هاربر
و ناب میرفتند ، مهندس و ژه ده تون در میان ، پانقروف از همه عقبتر میبود . در راه
هائیکه میگذشتند بعضی اثرهای قدم حیوانات بزرگ پنجه را میدیدند که در چنین
جاهای سخت مشاهده شدن اینچنین اثرهای قدم البته از طرف جانوران بسیار مدهشی
گذاشته میشود .
درین اثنا پانقروف بعضی حیوانات را دیده فریاد برآورد که :
— وای گوسفند ها را ببینید .
سیاحها در پیشروی شش عدد حیوانهای گوسفند مانند پر پشم بزرگ جثۀ شاخ
تاب خوردۀ خودرا یافتند . هاربر حیوانات مذکور را شناخته گفت :
— نی پانقروف ! اینها گوسفند نیستند . ( موفلون ) نام حیوانات بیابانی ئیکه
به گوسفند مشابهت دارند میباشند .
پانقروف پرسید :
— آیا از گوشت این ها کباب پخته میشود ؟
هاربر — بلی ، بسیار خوب گوشت دارند .
پانقروف — چون چنینست هیچ شبهه نیست که گوسفند است !
حیوانات مذکور بعد از انکه بکمال حیرت بسوی انسانهائیکه در پیش روی شان
استاده بودند نظر کردند دفعةً رم خورده و از سر سنگها جهیدن گرفته از نظر پنهان
شدند .
- ( ٨٦ ) -
پانکروف گریختن آنها را بدید گفت:
- حالا خوش آمدید ! باز انشاء الله با هم خواهیم دید !
دیگر رفقا ازین سخن پا نکروف خنده خود را منع کرده نتوانستند .
رفقای قضا زده باز بر رفتار خودشان دوام ورزیدند . در جاهائیکه بران میگذشتند مجرا
های ماده سیاله ئیکه آنرا (لاو) میگویند و از دهنه های کوههای آتشفشان در اوقات فوران
شعله فشائی شان جریان می یابد و بعد از ان سرد شده مخملکهای آهن مانندی تشکیل میکند
دیده میشد . اکثر به گودالهای معدن گوگرد نیز تصادف میکردند که بدور خوردن اطراف
آن گودالها مجبور میشدند . در بعضی ازین گودالها گوگرد بحال تبللور دیده میشد.
هر انقدر که بالا شده میرفتند اشجار و نباتات کم شده میرفت . تانجائی رسیدند که
بجز بعضی درختعای بسیار قوی هیکل ( چام ) که از جنس ارچه است در یکان یکان جا
دیده میشد دگر هیچ درختی پیدا نبود که آنها هم بهمه حال بسیار متین و محکم درخت
هائی باشند که در چنان جاهای بلند پایداری توانسته اند . از طالع سیاحان هوا خیلی
خوب بود بلکه یکقدری بسردی مایل هم بود . قبه سما در هر طرف بسیار صاف و در
خشان بود . در همه اطراف قضا زده ها يك سكونت وسکوت عمومی حکمفرما بود.
شمس تابان در پشت زروه کوه درامده چشم های سیاحانرا از تماشای جسم منیر خود
محروم ساخت . سایه کوه این طرف کوهرا که سیاحان بران میبرامدند احاطه کرده
بود . در جهت شرقی بعضی سحابپاره های بسیار خفیفی رونما گردید که آنها هم از انعکاسات
شعاعات زرین آفتاب رنگهای مختلفه بوجود می آوردند .
تا بزروه نخستینی که قضا زده گان امشب بران رسیدن و شب را در انجا گذرانیدن
میخواستند هنوز بقدر پنچصد قدم راه باقی مانده بود اما برای قطع کردن اینقدر مسافه
دو هزار قدم راه رفتن شان ضروری دیده میشد . زیرا گودالها را گردش کردن . و
از مجراهای لاو که دريك زمانی کوه آتشفشان آنها را بوجود آورده گذشتن بهر میقدر
راه پیمودن قضا زده گان را مجبور میداشت. و این مجراها چون اکثر از لاوهای انجما د یافته
-( ۸۷ )-
بر كانیه تشکل یافته بود بسیار براق و جلادار بود که ازین سبب در هر دو سه قدم یکبار
یکی از قضازده گان بیچاره بران میخزیدند .
آخرالامر بعد از انکه آفتاب غروب نمود سیروس سمیت با رفقای خود در حالتی
که از ماندگی تاب و توان شان زایل شده بود بزروۀ مطلوب خود شان واصل شدند.
یافتن يك غاری که شب را در ان بسر آرند درمیان سنگهای آنجا آسان شد. پائروف
غار را بدست آورده و يك اوجاغی دران ساخته ، و چوب و خاشاکی پیدا کرده و نیم
سوختهٔ دسمالی که با خود آورده بود برای در گیران درمیان خاشاکهای بسیار خشکی
مانده و بوط خود را از پای اورد بواسطهٔ نعل آهنین و سنگ پارهٔ چقماقی که در راه یافته
بودند آتش را بیفروخت .
این آتش تنها برای روشن ساختن و گرم کردن درون مغاره خدمت نموده مرغیکه
ژده ده ثون زده بود برای فردا گذاشتند . طعام شام شانرا باقیماندهٔ شکار دیروزی و بادام
کوهی تشکیل نمود .
سیروس خواست که تا وقتیکه هنوز دنیا خوب تاريك نشده اطراف و جوانب را
يك سير و دوری کرده راه بالا برامدن زروۀ اصلی راکه اصل مطلوبست پیدا کند ، و
کشفیات حل کردن مسئله جزیره است یا قطعه را بفردا بگذارد . زیرا از همین طرفی که
قضازده گان هستند چنان معلوم میشود که احتمال بالابرامدن بران نباشد، و اگر بران
زروه بالا برامده نشود زحمتی که تا به اینجا بر خود گوارا کرده اند بیهوده و هباء میرود،
و مهندس مسئلهٔ مطلوبهٔ خود را حل کرده نمیتواند . لهذا سيروس سمیت پانقروف
و ناب را به حاضر کردن طعام و ژه ده ثون سپیله را بنوشتن وقوعات امروزی مشغول
گذاشته خودش هاربر را با خود گرفته بیرون برامد .
شب بسیار لطیف و ظلمت هم کمتر بود . سیروس سمیت و هار بربی آنکه با هم سخن
بگویند پهلوی همدیگر به پیش رفتن آغاز نهادند، تاجایی رسیدند که همه اطراف زروۀ
مطلوبه را دور کردند ولی راه بالابرامدن آن زروه را که از سنگ پاره های بسیار
- ( ۸۸ ) -
جسیم روی همدیگر چیده شده مانند يك كاسه برج بسیار عظیمی بالا برآمده بودند افتاده
از انرو توقف کردن شان ضروری گردید . اما يك حسن تصادف بداد شان رسیده
بر امدن شان بر ذروه مذکور ممکن شد. زیرا درین اثنايك غاری در میان بوته های دامنه ذروه
بنظر سیروس در امده شناخت که ازین غار تا بسر ذروه برج مانند بالا شدن ممکن است. این غار
از غارهایی بودکه در وقت فوران آتشفشانی کوه قوت لاو یعنی مواد مذاب شده گداخته
وولقا نرا پر کرده بعد از ان از اطراف کوه جریان یافته این غار را بوجود آورده است که
این غار ایشانرا تا ذروه رسانیده میتوانست .
بدهن غار آمدند . به تیره کی و تاریکی آن ندیده در امدند مواد مذاب شده معد
نیه ئیکه در يك زمانی از ان ریخته و تصلب نموده يك زینه طبیعی بوجود آورده بود .
به احتیاط تمام از ان زینه ها بدرون غار بالا شدن گرفتند . این غار در میان دهنه تنوره
اصل مجرای وولقان که تا بدرون مرکز زمین پایان رفته بسوی دهنه مخرج ذروه تالاق
کوه بالا برامده است. آمدیم بر مجرای این کوه آتشفشان درین هیچ شبهه برای مهندس
و هاربر نماندکه کوه مذکور از سالهای بسیار درازی سراسر خاموش و منطقی شده است.
زیرا در درون مجرای بزرگ عمیق مهیب او که تا بجوف مرکز زمین فرو رفته هیچ اثر
دود دیده نمیشود ، وصدا هائیکه مخصوص کوه های آتشفشان میباشد از درون این
مجرا بر نمی آید . در درون مجراسکونت و آرامی مطلقه حکمرماست . هوای نسیمی
ئیکه درون مجرا از ان پر است سراسر صاف و با اجزۀ معدنیه ئیکه مخصوص مجراهای
کوه های آتشفشانست ممزوج نمیباشد . خلاصه این کوه آتشفشان سراسر خاموش
میباشد .
سیروس سمیت بواسطۀ این غاریکه بدرون مجرا باز شده است و بيك آب موری
زیر برجهای قلعه ها مشابهت میرساند چنان معلوم کردکه از دهنه مخرج برذروه کوه
بر امده بتوانند. هر انقدر که بالا میبر امدند داخل تنوره مجرا فراخی پیدا میکرد. و
در نقطه ئیکه مجرابذروه بهم چسپیده بود آسمان ۵ پدیدار میگردید رفته رفته بزرگ
- ( ٨٩ ) -
شده میرفت ، و ستاره های درخشانی که در همان قسم سماءعلوم میشدند رفته رفته بسیار
میشدند .
به نصف شب چار ساعت باقی مانده بود که مهندس وهار بر از مجرا بر آمده بر ذروه
قدم نهادند .
بسبیکه ظلمت بسیار کثیف بود اطراف و اکناف بصورت بسیار واسع دیده
نمیشد . بازهم اینقدر معلوم میشد که سه طرف بحر است . تنها جهت غربی در يك
تیره گی عمیق مانده معلوم نمیشد که آیا بکدام خشکه مربوط است یا آنهم بابحر محاط است؟
اما درین اثنا در افق محیط يك نقطه ضیاداری پدیدار گردید که این ضیار اطلوع قمر
نشر نموده ، اگرچه قمر بعد از طلوع خود بکمی پس غروب نمود ولی بهمانقدر شعاعیکه
نشر نمود نقطه مجهوله را یکقدری ضیادار کرد. توانست .
مهندس دست هاربر را گرفته گفت :
- مگر جزیره بوده !
باب یازدهم
ذروه کوه - درون مجرا - اطراف همه بحر است -
هرچه که می بینند دگر خشکه بنظر نمی آید - آیا جزیره
مسکونست - نام گذاشتن جاها - جزیره
لینقو لن .
بعد از نیمساعت مهندس با هاربر از راهیکه آمده بودند برگشتند ، و در مغاره خود
برفقای خود پیوستند . مهندس گفت :
- رفقا ! طالع ناساز مار ا بيك جزیره انداخته . فردا نظر به جزیره بودن این
زمين يك چاره کاری برای خودمی اندیشیم .
قضازده ها طعام خود شانرا بيك سکوتی خورده در مغاره ئیکه دوهزار و پنجصد
-( ٩٠ )-
قدم از سطح بحر ارتفاع دارد بکمال راحت بخوابیدند .
فردای آن که ( ۳۰ ) م ماه مارچ بود مهندس با همه رفقای خود با زبر ذروۀ کوه
برآمدن خواست . زیرا اگر این جزیره از جزیره های خالی وغیره سکون بحر محیط باشد که
از راه مرور و عبور کشتیها و و اپورها بیرون افتاده باشد در انحال برای قضا زدگان
بیچاره تا بوقت مرگ مسکن دایمی شان خواهد بود. پس مسکن دایمی خود را میباید
که بخوبی به بینند و بدرستی بشناسند .
صبح وقت بود که مهندس با رفقای خود که سگ صادق هم داخل حساب بود از
مغاره برآمدند . مهندس امید میکرد که همه احتیاجات خود شانرا از جزیره تدارك
کرده بتواند . زیرا جزیره را از هر چیزی توانگر یافته بود که همه موجودات آن بحال
طبیعی بود . قابل استعمال ساختن آنها را بيك سعی و کوشش متمادی موقوف میدید.
رفقای مهندس نیز بشر طیکه مهندس شان باشد از ان مرد مانی نیستند که از هیچگونه
سعی و کوشش روگردان شوند . علی الخصوص پاتقروف بعد از مسئلۀ آتش افروزی
مهندس چنان اعتمادی بر مهندس پیدا کرده که نهایت ندارد .
سیروس برای بالا برآمدن ذروه بازهما نراه دیشبه را گرفت . بعد از انکه همه
اطراف ذروۀ برج مانند رادور کردند از غاره مذکور داخل مجراشدند . امروز هوا
لطیف و بی ابر بود . مجرا بوسعت و بزرگی هزار قدم بيك قیفی مشابهت میرساند که
کنارهای دهن قیف عبارت از روۀ کوه است . داخل مجرا از تصلب و انجماد معادن مذاب
شده شکلهای بسیار لطیفی پیدا کرده بود . این يك معلوم نمیشد که آیا آخر مجرا بکجا
ها فرو رفته باشد زیرا چونکه چقوری آن در میان يك تاریکی تیره درونی گم شده
رفته است .
بعد از نیمساعت هر پنج رفیق از دهن قیف مانند مجرای کوه آتشفشان بر کناره ای ذر
وه که باسنگ پاره های مخروطی مزین بود بالا برآمدند. هر پنج رفیق به هر هر طرف
نظر انداخته فریاد کشیدند :
- ( ٩١ ) -
- هر طرف دریا ! هر طرف دریا !
بواقعیکه همچنین بود . هر طرف موقعی را که اینها بر ان بودند بحر محیط کبیر استیلا
کرده بود . مهندس به این امید بود که بلکه بچشم روز در نزدیکىها يك خشکه دیگری
دیده بتوانم . حالا یکه در هیچ یکطرفي نه يك خشکه ، و نه يك واپور ، و نه يك كشتی
بادبانی دیده میشد . گویا دريك دائره بی انتهای این نقطه افتاده است که آن دایره
نیز از بحره تشکل بوده است .
مهندس و رفقایش یکچند دقیقه بی آنکه يك كلمه چیزی بگویند بکمان سکونت در
اطراف بحر محیط كبير نظر دوختند . چشمههای پانقروف بدرجه يك دوربینی پر قوتست
همه محیط افق را بکمال دقت از نظر گذرانیدند. هيچيك نقطه ئیکه بخشکه مشابه باشد
دیده نشد . اول بارژه ده ئون راه سخن را باز کرده گفت :
- آیا بزرگی این جزیره چقدر تخمین خواهد شد ؟ زیرا این جزیره که در میان ابحار
محیط نامحدودی واقعشده آنقدر بزرگ يك جزیره نیست .
مهندس بعد از يك چند دقیقه ملاحظه گفت :
- اگر بگویم که این جزیره از (١٨٠) کیلومتر زیاده تر وسعت را مالك باشد میپندارم
که خطا نکرده باشم .
پس اگر سیروس سميت درین تخمین خود خطا نکرده باشد چنان معلوم میشود
که این جزیره به بزرگی جزیره (ما لطه ) یا (زانطه) خواهد بود . اما سوا حل
اینجزیره خیلی درامده گیها و برامده گیهائی دارد که به آن سبب يك شكل منتظمی ندارد.
شکل اینجزیره ازینقرار است که بیان میشود . ذاتا ژه ده ئون سپیله به بسیار
دقت نقشه و خریطه جزیره مذکوره را که بحقیقت بسیار نزديك بود در ورق کتابچه
خود بهمین صورت که بیان میشود رسم نمود :
نقطه ساحلیکه قضا زده گان دران افتاده اند بعد از آنکه یکسر بسوی جنوب شرقی
در از شده میرود بايك دماغه سر تیزی نهایت مییابد . باز از همان نقطه ئیکه بران افتاده
- ( ۹۲ ) -
اندچون ساحلر ابسوی شمال شرقی امتداد دهیم می بینیم که با دو دماغه نهایت می یابد
که درمیان این دو دماغه يك خليج بسیار تنگی واقعشده است که دماغه های مذکور و
خلیج میان آن بدهن باز شده يك سگماهی مشابهت میرساند .
در حد وسط سواحلی که از شمال شرقی بجنوب غربی ممتد شده است زمین يك
محدبی بزرگی پیدا کرده که کوه آتشفشان مذکور در طرف غربی این محدبی میباشد.
بعد ازین موضع محدب ساحل يك معقری پیدا كرده بايك دماغه بسیار درازی که بدم
يك حیوانی مشابهت دارد نهایت می یابد .
عرض این جزیره بقدر ( ۹ ) میل تخمین میشود . این عرض درمابین ساحلی
که شمینه ها در انست و محدبی که کوه در ان میباشد واقعشده است طول جزیره از دو
دماغه ئیکه در طرف شمالست تا به دماغه شبه جزیره مثالیکه در جنو بست بقدر (۱۰۰)
میل تخمین میشود .
تشكيلات ارضية جزیره از ینقرار است: سه قسم زمینهای جزیره عبارت از سنگستان
وریگستان غیر منبتیست. يك قسم ديگر آن سبزه زار و جنگل بهم پیوست پردرخت و
آب داراست . فضازده گان این را هم بکمال حیرت دیدند که در مابین کوه آتشفشان و
شمینه هايك تالاب بسیار باصفایی موجوداست. از زروۀ کوه اگر چه این تالاب باسطح
بحر برابر بنظر میخورد ، ولی مهندس بعد از ملاحظه دانست که تالاب از بحر تخمینا بقدر
سه صد قدم بلندتر است . يا تفروف گفت :
- چنان معلوم میشود که آب این تالاب شیرین باشد .
هاربر – من چنان میبینم كه يك جوی آب هم در تالاب میریزد .
مهندس – ها ، چون چنینست البته که آب تالاب بدررفت هم داشته باشد که آنرا
در وقت باز گشت می بینیم .
سیروس سمیت ورفقایش بقدریکساعت برزروۀ کوه نشستند جزیره در پیشگاه
نظر شان بتمامهاجلوه گر بود . علی الخصوص سبزی و خرمی جنگل وزردی ریگزار
- ( ۹۳ ) -
ساحل ، و آبی رنگینی تالاب ونهر ها يك منظره لطیفی تشکیل داده بود . حالا برای
قضازده ها حل كردن يك مسئله مانده بود که آیا جزیره مسكونست یا خالی ؟ این سوال
از طرف ژه ده ئون پرسیده شد . بجواب این سوال از حالا گفته میشود که جزیره غیر
مسکونست . زیرا سیاحان از وقتیکه بجزیره افتاده اند و تا بحال هر انقدر که گردش کرده
اند بهيچ يك اثر انسان تصادف نكرده اند . از زروه کوه نیز بهر طرف که نظر می انداز ندنه
يك دودی ، ونه يك خانه ، ونه يك بنائی که بودن انسانرا نشان بدهد پدیدار نیست . اما
باوجود اینهم چون درونهای جنگل ، و آخرهای دماغه جنوبی هنو ز بخوبی دیده نمیشود
يك حكم قطعی داده نمیتوانند .
حالا دو مسئله دیگر هنوز مانده که آیا جزیره برو اه رفت و آمد و اپور ها میباشد یانی ؟
آیا از جزیرهای نزديك آن گاه گاهی در مخاصره مان بومشی اینسر زمینها می آید یا نمیآید ؟
اینستکه جواب این سوالها درین وقت یکقدری مشکل مینماید . اگر چه در نزدیکیهای
جزیره تا بدجه ئیکه چشم کار میکند دیگر خشکه معلوم نمیشود اما احتمال دارد که مردمان
بومشی اینسر زمینها با کشتیهای خودشان آمده بتوانند . آمدیم بر مسئله ئیکه آیا راه
واپورها برین جزیره هست یانی؟ این مسئله آنوقت حل میشود که سیروس سمیت عرض
و طول جزیره را تعیین بکند که آنهم بدون آلات حل نمیشود : و مهند س نیز آلات
ندارد .
ژه ده ئون خریطه جزیره را کشیده و به اتمام رسانیده بود . جنگلها ، نهر ها ، تپه
ها همه مرقم گردید . در اثنا ئیکه از زروه کوه میخواستند حرکت بکنند . مهندس گفت :
— دوستهای من ! حالا می بینید که طالع ناساز مارا بيك جزیره انداخته که همه او
صاف و احوال آن تا یکدرجه بر ما ظاهر و هویدا گردید . از روش حال چنان معلوم میشود
که تا بسیار وقتها در نجا ماندنی باشیم ، بلكه اگر كدام واپورى بيك تصادف فوق العادة
پیش نشود تا بوقت مرگ درینجا بمانیم .
ژه ده ئون — دوست عزیز من ! اگرچه طالع ناساز ما را در نجا انداخته است ولی
- ( ٩٤ ) -
شکر است که همه یکجاهستیم . علی الخصوص که همه ما از سخن شما بیرون نمیرویم.
آیا همچنین نیست دوستهای من !
هاربر دستهای مهندس را گرفته گفت :
- من همیشه به شما مطیعیم .
ناب فریاد بر اورده گفت :
- من همیشه برای افندی خود بفدا ساختن جان خود مهیا میباشم .
پانقروف - سخن آمد بر من . من میگویم که از برکت علم و فن شما و سعی و کوشش ما
این جزیره را در کم وقت مانند یکی از شهرهای بازینت امریکا آباد میکنیم . در بخاشهر
ها میسازیم . تلگرافها ریلها بکار می اندازیم ، و بيك حال مملکت بسیار متمدنی در اورده
روزی از روزها رفته بحکومته متبوعه خودمان تقدیم میکنیم ! اما يك چیزی میخواهم
که ما خود را در نجا فضاز ده نی بلکه مهاجرانی که برای آبادی اینجا آمده باشیم بدانیم.
سیروس سمیت ازین سخن پا نقروف خنده خود را منع نتوانست نموده آرزوی
پا نقروف به اتفاق آراء قبول کردید . پانقروف گفت :
- چون چنینست برخیزید که برویم و بکار و بار خود آغاز نهیم .
مهندس - یکقدری به ایستید دوستان! جزیره خود را دیدیم نقشه آنرا گرفتیم.
حالا چنان میپندارم که برای خود جزیره ، ونهرها ، و جنگل ، وكپانه ها ، وخليج ها ،
ود ماغه های آن يكيك نامی بنهيم .
ژه ده ئون -- بسیار خوب میشود .
پانقروف - هم بسیار ضرور و لازم چیزیست . زیرا اگر نامهای اطراف معلوم
نباشد بهر طرفیکه برویم بچه نام و چه عنوان خواهیم رفت ؟
هاربر -- آیا نام شمیته ها نیز تبدیل خواهد یافت ؟
پائروف -- اگر برأى من باشد نام این مسکن اولین خود را تبدیل ندهیم .
سمیت - بلی ، پانقروف درست میگوید ، شمیته بنام خودش باشد .
-( 95 )-
پانقروف - بسیار خوب . حالا ما هم چنانچه ( روبنسون ) کرده بود بکنیم مثلا
( خلیج قدرت ) ( دماغه قاشالو ) ( دماغه نومیدی ) نامها بگذاریم .
هاربر - ازینکه اینچنین کنیم چرا بنامهای موسیو سیروس ، وموسیو ژه ده ئون ،
و ناب جاها را نام ندهیم .
ناب دندانهای سفید خود را بخنده دندان نمائی نشان داده گفت :
- بنام من هم ها ؟
پانقروف - البته ، چرا نشود ! مثلا اگر ( خلیج ناب ) یا آبنای ( ژه ده ئون )
بگوئیم چه میشود .
ژه ده ئون - من چنان میپندارم که نامهای مشاهیر مردمان ملك خود ما را بنهیم
که به اینصورت هیچ نباشد آنها را یاد آوری میکنیم .
- سیروس - بلی ، برای آبناء و خلیج و دیگر چیزهای کلان فکر ژه ده ئون
مقبولست . مثلا این کمانه بحری جهت شرقی را ( کمانه جماهیر متفقه ) بگوئیم ، و کمانه
بزرگ جنوبی را (کمانه واشینگتون ) ، این کوهیکه بر سر آن هستیم (كوه فرانقان).
این تالابی که دیده میشود ( تالاب غرانت ) بگوئیم چه ضرر دارد . ودیگر جاهای
خرد وریزه را در وقت گشت و گذار نامهای مناسب شكل وموقع شان مینهیم .
این تکلیف مهندس به اکثریت آراء قبول گردید . ژه ده ئون در خریطه که
نقشه کرده بود کمانۀ جماهیر متفقه ، وکمانۀ واشینگتون ، وكوه فرانقان ، وتالاب غرانت
را چنانچه مهندس گفته بود قيد و ثبت کرده گفت :
- این شبه جزیره جهت جنوبی را [ شبه جزیره مار ] ودماغه ئیکه در منتهای
آنست « دماغه مار » بگوئیم . زیرا بمار بسیار مشابهت دارد .
مهندس - قبول است .
هاربر - خلیج جهت شمالی را که در مابین دود ماغه مانند دهن حیوانی باز مانده
است ( خلیج سگماهی ) بگوئیم چرا که بدهن سگماهی بسیار میماند .
- ( ٩٦ ) -
پا نقروف — اینهم بسیار خوب . به دو دماغۀ ئیکه در دو طرف آنست (دماغۀ
ماندیبول) گفته شود .
ژه ده ئون — اما دماغه دو عدد است .
پا نقروف — چه میشود ما هم ماندیبول جنوبی ، و ماندیبول شمالی میگوئیم .
ژه ده ئون — بسیار مناسب ، نوشته شد .
پا نقروف — ایندماغۀ طرف جنوب شرقی را چه نام بدهیم .
ناب — بگذارید که برای این دماغه من يك نامی بگذارم چونکه این دماغه به پنجۀ
يك جانوری میماند آنرا (دماغۀ پنجه ) بگوئیم چه ضرر دارد .
همه قبول کردند . پا نقروف ازین کار بسیار محفوظ مینمود . يك کمی سعی کرده
برای نهریکه در پیش شمینه های شانست ( نهر مرسی ) ، و برای جزیره تك كوچكي
که اول بران افتاده بودند [ جزیرۀ سلامت ] ، و برای میدان بلندی که برسرشعبه
ها و سنگستان دیوار مانند لب دریا واقعشده ( منظرۀ وسیعه ) ، برای جنگل (جنگل
فاروست ) نام نهادند که به اینصورت جاهای مشهور جزیره تقسیم و توسیم گردید .
آمدیم بر مسئلۀ تعیین کردن موقع جزیره که در کدام خط طول وعرض كرۀ زمين
واقعشده : این مسئله را نیز مهندس وعده نمود که فردا بسایۀ طلوع وغروب شمس آنرا
نیز تعیین میکند که تفصیلات آن بعد ازین ذکر خواهد شد .
این کارها همه کامل شد . در اثنائیکه میخواستند از کوه فرو آیند پانقروف بصدای
بلند گفت :
— باشید کجا میروید ! حقیقتاً مایان هم بسیار مردمان بیفکری بوده ایم .
مهندس — چرا ؟
پا نقروف — آیا جزیرۀ خود را چه نام بدهیم ؟ آیا اینرا فراموش کردیم ؟
هاربر و دیگر رفقا جزیره را بنام مهندس موسوم کردن میخواستند اما سیروس
سمیت گفت :
- ( ٩٧ ) -
- دوستان من ! بر جزیره خود نام بزرگ ترین آدم مملکت خود ما نرا بنهیم ،
و ( جزیره لینقولن ) بگوئیم .
این رأی نیز از طرف جمله رفقا قبول گردید .
این حادثه در ( ٣٠ ) ماه مارت سنه ( ١٨٦٥ ) جریان کرده است که ( جنرال ابرا
هام لینقولن ) مشهور ازین تاریخ پانزده روز بعد ترك حیات کرده بود .
باب دوازدهم
برابر کردن ساعت ها - پانقروف دیوانه است - دود - نهر قریق روژ -
مجموعه نباتات جزیره لنقولن - مرغان کوهی - قانغورو ها -
تالاب غرانت - عودت بشینه ها .
پنجنفر سیاحی که در جزیره ( لنقولن ) مهمانند از مجرای کوه آتشفشان فر و آمدند .
بعد از نیمساعت به ذروه دوم سطح مایل واصل شدند . پانقروف از رسیدن وقت طعام
چاشت خبر داد . مهندس و ژه ده ئون برابر کردن ساعتهای خود شانرا لازم دیدند .
ساعت ژه ده ئون يك ( قرونو مترو ) ی مکملیست که از ریشموند تا به اینجا مکمل در
رفتار ، و به افق شهر مذکور کامل العیار شده است . مخبر ژه ده ئون هیچگاه کوک کردن
ساعت خود را فراموش نکرده است . اما ساعت مهندس بسبب دوسه روز غائب بودن
او طبعاً استاده شده بود . مهندس بوضعیت شمس نظر کرده عیار ساعت خود را تخمیناً
برابر نمود . ژه ده ئون نیز خواست که ساعت خود را برابر کند اما مهندس او را
نگذاشته گفت :
- شما باشید عزیز من سپیله آیا ساعت شما عیار شهر ریشموند نیست ؟
گفت - بلی ، تبدیل نداده ام .
مهندس - بنا برین ساعت شما را دائره نصف النهار شهر مذکور میدانیم که شهر
ریشموند و شهر واشینگتون چنانست که بر يك زمین واقع شده باشد .
-( ۹۸ ) -
ژدہ دہ ئون - بلی هیچ شبهه نیست ؛ همچنین است .
مهندس - چون چنینست ساعت خود را بحال خودش بگذار بعقوبش هرگز دست
نزنید . چونکه این بما لازم میشود .
مرغ ترا بوغا ترا پانقروف يك کباب بسیار اعلایی کرده يك طعام بسیار مکملی
خوردند . شکار موجوده ئیکه در دست داشتند تمام شد . اما پانقروف از جمله هیچ
انديشناك نبود . زيرا ازين يك خاطر جمع بود که تا رسیدن بشمینه ها توپ اليت يك چیزی
بدست خواهد آورد . و با خود میگفت که : « از مهندس رجا کنم كه يك قدرى باروت ،
و تفنگ بساز دتا از ین مشکلات بی شکاری وار هیم . » عجب خیال خام! پانقروف دیوانه است!
در وقتیکه از سطح مایل حرکت میکردند سیروس سمیت رفیق خود شانرا بشمینه
ها از يك راه دیگری تکلیف نمود . مهندس میخواست که تالاب بسیار لطیفی را که از
بالا دیده بود از نزديك مشاهده نماید . لهذا بمهما ت و قرارده كنار يك نهر خوش جریان
براق کوچکی را گرفته روان شدند . این نهر همان نهریست که به تالاب میریزد . هیچ
شبهه نیست که سیا حانرا بصوب مقصود شان میرساند . در اثنای راه با همدیگر سخن زده
و اختلاط کرده میرفتند . اطراف جزیره را چاهها ئیکه رفقا بر انها نهاده بودند با دیگر
دند . پانقروف بکمال مسروريت میگفت :
— هاربر ! راههای جزیرۀ خود را خوب آموختیم . مثلا اگر راه تالاب غرانت
را بگیریم ، و یا از جنگل فاروست کنار نهر مرسی را بگیریم بهمه حال بمیدان منظره
وسیعه و از آنجا بکیرا نه جماهیر متفقه میرسیم .
رفقا اینرا هم در مابین خودشان قرار دادند كه تا يك مادۀ مهمی رو ندهد از همدیگر
خود هیچگاه جدا نشوند . در جزیره بسببیکه اثرهای قدم حیوانات درنده وحشیه
دیده شده از انرو به احتیاط حرکت کردن لازم است ، و برای آنکه نفس خودشانرا
از آنها مدافعه کنند همیشه یکجا بودن شان لازم است . در راه هاربر و پانقروف وتاب
توپ را به پیش روی خود انداخته پیشتر میروند . ژد ده ئون و مهندس از عقب شان می
- ( 99 ) -
آیند . ژه ده ئون هر دیدنی خودش را در کتابچهٔ جیبی خود ثبت دفتر مینمود . مهندس چشمهای خود را بر زمینی که بر ان میرفت دوخته هر پارچهٔ معدنی یا نباتی را که میدید برداشته معاینه میکرد و بعضی از انها را در جیب خود پر میکرد . پانقروف بدیگر رفقای خود گفت .
— ترا بخدا بگوئید که این .وسیوسیروس. از زمین چه جمع میکند من هرچه که می بینم هیچ چیزیکه ارزش داشته باشد نمی یابم .
درین اثنا هارپر واپس گشته به نزد مهندس بیامد . ژه ده ئون پرسید که :
— چیست اولاًد ؟
هارپر — صد قدم پیشتر از میان سنگها بالا برامدن دود را دیدم .
ژه ده ئون — یعنی معلوم میشود که درینجا آدم خواهد بود ؟
مهندس — تا خوب ندانیم که حقیقت چیست زنهار که خود را نشان ندهیم . از همه پیشتر من از وحشیهای این سر زمینها میترسم . آیا توپ کجاست ؟
هارپر — توپ از همه پیشتر میرود .
مهندس — آیا عوعوه نمیکند ؟
هارپر — نی .
مهندس — خیلی عجب است . یکبار بخواهیمش .
اینرا گفته مهندس ، و مخبر ، و هارپر در نزد پانقروف و ناب که پیش بودند رفته همه شان در پشت یک سنگی پنهان شدند . در انجا بقدر صد قدم پیشتر از میان سنگها يك دود زرد رنگی را دیدند که بهوا بالا میراید . مهندس بايك ایشپلاق پستی توپ را آواز داده رفیقهای خود را بمنتظر شدن امر نموده خودش تنها بطرف محلی که از ان دود میبر امد روان شد . چار نفر رفیق در حالی که باز گشتن مهندس خود شانرا به بسیار بیصبری انتظار میکشیدند بنا بر آواز دادن مهندس همه گی بسوی دود دویدند .
مهندس ذاتاً از بوی آن دانسته بود که دود از چیست ؟ چار نفر رفیق چون به نزد مهندس
- ( ۱۰۰ ) -
بیاه دند اول بقوهٔ شامهٔ شان يك بوی بسیار بدی رسید. مهندس گفت :
— دوستان ! دود ازین معدن گوگردیكه در نجا ست میبراید . اگر امراض جلدیه
داشته باشید بواسطهٔ غسلیكه درین آب بكنید دفع میشود .
پانقروف — بسیار افسوس میكنم كه بهمه چنین يك مرضی گرفتار نیستم تا بشرف غسل
این آب دود آلوده مبارك نایل میشدم. هیچ نمیدودایكاش یكمقدری ریزش كردہ میبود . .
قضا زدہ ها تانجائیكه دود از ان بالا میبرآمد پیش شدند . در انجا يك معدن گوگرد
صودہ داری دیدند كه بصورت مایع یعنی آبگین . از زمین میبرامد . آب این معدن
باهوا اختلاط كردہ جوهر ( مولدالحموضه ) را كه آنرا ( ایدروژهن ) گویند بلع كردہ
( حامض كبریت ماء ) جوهر بدیونی را حاصلكردہ نشر مینمود .
سیروس سمیت دست خود را در میان آب معدن در آوردہ دیدكه بدرجهٔ دست سو
زانیدن نبود . مزهٔ آنرا چشیدہ دیدكه شیرین مزہ است درجهٔ حرارت آنرا بدرجهٔ
سی و پنج سانتیغراد یافت . هاربر پرسیدكه :
— از چه دانستیدكه درجهٔ حرارت آن ( ٣۵ ) است ؟
گفت — وقتیكه دست خود را در آب فرو بردم هیچ يك گرمی و سردی حس نكردم
كه ازین دانستم كه حرارت آب مساوی با حرارت وجود انسانی كه عبارت از حرارت
غریزی میباشد هست كه آنهم ٣۵ درجه است .
معدن گوگرد درینوقت برای مهاجرین جزیرهٔ لینقولن — بلی بعد ازین قضا زدہ
گانرا بنا بر تنسیب پانقروف مهاجرین مینامیم — هیچ فائدهٔ نمی بخشد . لهذا از انجا
باز براه خود روانه شدند ، و در يك درختزاریكه بسیار درختهای صاف و بلندی
داشت در امدہ كنار نهر مذکوری كه بران می آمدند پیروی كردن گرفتند. زیرا مهندس
میدانست كه این نهر كج و پیچ آخر ایشانرا به تالاب غرانت خواهد رسانید . جوی
مذكور در میان این بیشهٔ لطیف از مجراهای مار پیچی در جریانست . بسببی كه در آب
آن حمض حدید آمیخته شدہ است رنگش سرخ دیدہ میشود كه به آنسبب زرد بمان
— ( ۱۰۱ ) —
پیدا شده (قریاق روژ) یعنی (جوی سرخ) نهادند . این نهر واسع و چقوريك نهر
یست که آبش خیلی صاف و براقست . اگرچه اکثر مجرای آن ریگ است ولی در بعضی
جاها از سنگلاخها جریان یافته شلاله های بسیار لطیف و خوشنمایی تشکیل میدهد .
بقدر یکنیم میل امتداد نموده به تالاب میریزد . عرض آن بقدر سی قدم است . آب
نهر خیلی شیرین و خوشگوار بود که به اینسبب آب تالاب نیز شیرین باید بود . اگر در
کنار این تالاب يك جای قابل سکنا میباشد برای مهاجران يك نعمت عظمایی شمرده میشود .
در ختانی که در کنار این نهر (قریاق روژ) است بدرختانی که در کنار نهر (مرسی)
میباشد مشابه نیست . این درختان از جنس درختان راست و بلندیكه سرهای شان
مانند يكيك سایبان بزرگی ومخصوص منطقة قطعه اوسترالیا وتاسمانیاست میباشند ،
ما درین ناول خود ما همیشه ماه مارت را که تقریباً مطابق ماه حمل است ذکر میکنیم
که بخیال قارئین کرام خواهد رسید که موسم هم اول بهار خواهد بود . حالا نگاه اینچنین
نیست . در مملکتها ئیکه در نصف کرهٔ جنوبی واقعست ماه مارت آن مقابل ماه ایلول است
که مطابق ماه میزان نصف کرۀ شمالیست . لهذا در جزیرهٔ لیقولن که در نصف کرۀ
جنوبی واقعست دریتوقتی که فضازده گان دران افتاده اند موسم تیرماه است . برگهای
درختان نوبه افتادن رو نهاده است . اکثر درختها از جنسیست که مانند نیشكر يك مادۀ
شیرینی بعمل می آورند . مهاجران درمیان درختها اگر چه درخت جوزهندی را
جستجو کردند و لی نیافتند . بر درختان بیشه مرغان مختلف الجنس مخصوص این
منطقه هامانند (قاقاتوٹس) و (دودو) ، و [طوطی] و «فلوریه» بنظر بر میخورد.
دفعتاً از طرف درختها ی بهم پیوست و غلوی جنگل يك صدای غیر منتظمی مرغان
آمده هاربر شناخت که صدای (سوکاون) نام مرغیكه [مرغ دشتی] میگویند
میباشد . لهذا احتیاط را فراموش کرده با ناب به آنطرف دويد، ويك دودانه از انها
را بسنگ و چوب بدست آوردند هاربر كبوترهای جنگلی ، و دیگر نوع مرغان خوش
گوشتی نیز اگرچه در جنگل دیده بودولی از بی اسبابی بیکی از انها نزديكشد. نتوانسته بود.
-( ١٠٢ )-
بعد از کمی بعضی حیوانات چارپای بسیار تیزدوی دیدند که هاربر آنها را شناخته گفت:
- وای قانغورو !
پانقروف - آیا کوشتش خوردنیست ؟
ژه ده ئون - اعلایك مهمانی شکمهاست .
بمجردیکه از زبان ژه ده ئون اینسخن برآمد، ناپ و پانقروف در پی قانغوروها
بدویدن افتادند . هر قدر که رفقای شان فریاد کردند که گرفته نمیشود ولی آنها گوش
نداده بر دویدن دوام نمودند. بعد از چند دقیقه بیهوده مانده و خسته شده پس گشتند.
توپ نیز با گرفتن چیزی کامیاب نشده بود . پا نقروف نفسک زده بيك اضطراب
مهندس را گفت :
- موسیوسیروس بهمه حال تفنگ ساختن لازم است . آیا این ممکن خواهد بود؟
مهندس - بلکه ممکن است اما در اول امر تیروکمان بسازیم بعد ازان برای تفنگ
می اندیشیم .
پا نقروف - آیا تیروکمان ؟ اوه تیروکمان بچه کار میآید ! آن يك کار بچه بازیست ! !
ژه ده ئون - کبر نکنیم موسیو پانقروف . باروت و تفنگ هنوز از اختراعات دیو
زه است . حالاً فکر تیروکمان از صدها عصر پیشتر سلاح یگانه جمعیت بشریه است .
زیرا اگرچه آلات ناریه نويك چيزيست اما بکمال تأسف بیان میشود که محاربه ها
بسیار قدیمست .
پانقروف - حقدارید موسیو سپیله .. من همیشه همچنین سخنان بیفکرانه میگویم.
مرا معذور بدانید .
ها ربر - ذاتاً گرفتن اینحیوانات نیز بسیار مشکلست . چونکه این قانغوروها
بقدر دوازده قسم میباشند که يك رقم آن سرخ و دیگر آن ...
پانقروف سخن هاربر را بریده گفت :
- هاربر! برای من يك نوع قانغوروست که آنهم رقم خوردنی آنست والسلام .
- ( ۱۰۳ ) -
این اصول تقسیم پانقروف هرکس را بخنده آورد . لکن خنده کردن خود
پا نقروف محال بود . زیرا بسببی که شکار مکملی که طعام شام را بشکم سیری تشکیل بدهد
موجود نبود اما طالع باز به امداد پانقروف رسید . چونکه توپ درین اثنا بکمال دقت
هر طرف را میپالید . اما از وضعش چنان معلوم میشد که دریندفعه سگ وفا کار برای نفس
خود شکار خواهد کرد. ناب ان وضع گرسنگی توپ را دانسته هیچگاه اورا از زیر نظر
دور نمیداشت . بعد ازيك كمى سگ بتاخت شده خود را ميان يك بوته زاری پرتاب
نمود . هماندم بعضی صداهای چقچغ يك حیوانی برامد . ناب دانست که سگ
شکاري بدست آورده است . او نیز بهمان طرف خود را پرتاب نمود . دید که توپ بر
يك آشیان خرگوش هجوم نموده ۵ سه چار چوچه های میانه سالی دارد . توپ بر دو
سه چار چوچۀ مذکوره حمله آورده بضر با دندان آنها را زخمی کرده بود و یکی از انها را خودش
گرفته بکمال اشتها تناول مینمود . ناب سه چوچۀ خرگوش كه هريك از مرغ - وكالون
بزرگتر بود بدست خود گرفته در نزد رفقا آمد . هاربر چون حيوانات مذکور را
بدید گفت :
- اینها از جنس حیوانات قاضعه میباشد که خالهای سبز بر انهاست و از خرگوش
بزرگتر و سر لسر بیدم میباشد . و ....
پانقروف باز سخنش را بریده گفت :
- از گوشتش سخن بگوئید که چسانست ؟
هاربر -- گوشتش از گوشت خرگوش بهتر است .
پا نقروف -- مطلوب همین است . جنس و نوع آنرا بعد از جویدن استخوانهای
شان می اندیشیم .
قضا زده گان باز براهیکه داشتند دوام نمودند . نهر قریق روز درینوقت از زیر
درختان بسیار جسیم ( ساقز ) که آنرا « مصطکی » میگویند. و درختهای [ با نقیاسی ]
در گذر بود. دیگر بعضی درختانی هم بود که طبیعت شناس نوجوان ما آنرا نمیشناخت.
-( ١٠٤ )-
هر انقدر که پیش میرفتند نهر فراخ شده میرفت . سیروس سمیت دانست که به
آبریزش نهر نزد یکشده اند . بعد از کمی از میان بیشه زار آبریزش نهر که عبارت از
تالاب غرانت است پدیدار گردید . نهر به تالاب می آمیخت . نقطه آمیزش نهر در
جهت ساحل غربی تالاب بود . این موقع که مهاجران به آنجا رسیده اند الحاق که
شایان تماشايك جائیست . چار طرف این تالاب صفا تاب خوش آب با اشجار لطیفه سبز
و خرم محاط است . وسعت سطح خارجی آن بقدر دوصد جریب می آید . از میان
درختان سبز یکه ساحل شرقی تالابرا در برگرفته بحر معلوم میشود . در طرف شمال
تالاب يك دائره منحنئ رسم میکند . در ساحل جنوبی آن بر سر يك سنگ بزرگی که
مانند يك جزیره در تالاب واقعشده بود بسی مرغهای آبی مختلف نشسته بودندکه
در میان آنها بسی مرغهایکه نظر شکار بانرا بخود جلب میکرد موجود بود .
آب تالاب شیرین ، و بسیار صاف و يك کمی سیاه رنگست در میان آن ، وجود
بودن انواع ماهی دیده میشد . ژه ده ئون گفت :
این تالاب بسیار لطیف است . در اطراف آن ساکن باید شد .
مهندس – ساکن میشویم .
مهاجران چون میخواستند که از کوتاه ترین راهها بشمینه ها برسند از انرو از
ساحل جنوبی تالاب برفتن مجبورشدند . از میان نی زار کنار ساحل بزحمت برای
خودشان راه پیدا کرده بسوی میدان ( تپۀ منظره وسیعه ) متوجه شدند که از انجا
بشمینه ها فرو آمدن آسان بود . بعد از انکه بقدر دو میل در کنار تالاب رفتند در
ختها ئیکه تپۀ منظره وسیعه را احاطه کرده بود پدیدار شد . این میدان تپه را که از میان
قطع کنند برجای کج گردی نهر مرسی فرو می آیند که از انجا بشمینه رسیدن
آسان مینماید .
مهندس به این مراق افتاد که بدر رفت آب تالاب را پیدا کند که از کدام نقطه آبهای
زیادی را که نهر قریق روز در ان میریزد بخارج میبرارد . هیچ شبهه نیست که آب
- ( ١٠٥ ) -
های تالاب از میان سنگهای سنگلاخ بلندی که بطرف بحر است و مانند دیوار سنگی
طبیعی بالا برامده بساحل رخنه بابحر خواهد آمیخت . مهندس خیال آنرا داشت
که از نزول آب به این بزرگی از ینقدر موقع بلند قوت بسیاری حاصل میشود که در
مآل از ن فائده گرفتن لازمست . لہذا ساحل بلند تالاب را که بطرف ساحل بحر است
نیز گردش نمودند ولی از مجرای بدر رفت آب تالاب هیچ اثری نیافتند . بدیگر اطراف
تالاب نیز نظر انداختند بازهم هيچ يك جوي ياشلاله نديدند .
ساعت چار شده بود . برای حاضر کردن طعام شام و استراحت کردن بشنینه ها
رفتن لازم بود . لهذا قضا زده گان از ساحل تالاب پاس عودت نموده و میدان تپه وسیعه
را از میان قطع کرده بر ساحل چپ نهر مرسی فرو آمدند و از انجا بشعیشه ها واصل
شده هماندم آتش افروختند . پا نقروف و ناب بخاطر کردن طعام مشغول شدند .
طعام حاضر شد ، و بکمال اشتها شکم سیر تناول کردند . در وقتیکه هر کس میخواستند
بخواب بروند سیروس سمیت سنگ پاره هائیکه در راه جمع کرده بود یکان یکان از جیب
برآورده گفت :
- دوستان من ! به بینید : این آهن است ، این از مرکبات کبریتیه است ، این کیل
است ، این کاس است ، اینهم زغال سنگ . این است خزینه هایی که ما بران مالك می
باشیم . پس اگر کوشش ورزیم از همه اینها فائده میبرداریم .
باب سیزدهم
پرتوپ چه پیدا میشور - ساختن تیر و كمان - دستگاه خشت پخته
داش کلالی - ظرفهای مختلف مطبخ - دیگ نخستین -
قرنفل بیابانی - مطالعه مهمه در باب علم هیئت .
روز دیگر بوقت صبح پانقروف پرسید که :
- خوب موسیو سمیت ! اول از کدام کار آغاز میکنیم ؟
-( ١٠٦ ) -
مهندس - از کار اول .
بواقعه که مهاجران در هر چیزی از اول آن به آغاز کردن مجبوراند . در دست شان
هیچ يك اسباب و آلاتی موجود نیست . دیگر آلاتی که به آن آلات بسازند نیز مفقود
است . برای صبر کردن فرصت هم ندارند ، زیرا بهر چیزی بشدت احتیاج دارند .
لازم است که بساختن اسباب دفع احتیاجات خود آغاز کنند . اما با چه چیز و کدام آلات؟
آهن شان هنوز در میان خاك و سنگ .کاسه و کوزه شان هنوز بحالت گل ، والحاصل
هر محتاج الیه شان « باده در تاك و شیشه در سنگ است » . بنابرین اول آهن باید حاصل
کنند تا از ان آلات و ادوات بسازند، و با آن آلات و ادوات احتیاجات خودرا رفع کنند!
بواقعه که مهاجران آدمان فوق العاده باغیرت و همت مردماني هستند. معلوماتی که
هار بر در علوم طبیعیه دارد خیلی منفعت بخش میشود ، ناب يك مجسمه صداقتست، در
هر کار مهارت دارد ، عاقلست ، مانده گی را هیچ نمیشناسد ، قوتمند و قوی البنیه است .
يك کمی آهنگری هم میداند. پانقروف در هر بحر کشتیوانی کرده. نجار بسیار مکملیست .
کشتی ساز است ، در وقتی که در عسکری رفته بود بخیاطی عسکری کار کرده است .
بکشتکاری و باغبانی مراق زیادی دارد . و الحاصل مانند هر کشتیوان بهر چیزی
وا قفست .
(کار اول ) که مهندس گفته عبارت از يك اسبابیست که مواد نخستین کار را از
حالی بحالی تبدیل بدهد . درینباب حرارت ، واسطه بسیار بزرگ و یگانه کارهاست .
حرارت از آتش بحصول می آید که زغال سنگ و چوب در جزیره خیلی وافر است.
اما چیزیکه اول لازمست همانا ساختن يك داشیست که آتش در ان افروخته شود.
پانقروف پرسید که :
- آیاداش برای چه بکار میآید ؟
مهندس – برای ساختن کاسه و کوزه ئیکه بآن احتیاج داریم .
پایقروف – آیاداش را باچه خواهیم ساخت ؟
(۱۰۷)
مهندس - با خشت پخته و چونه .
پانکروف - خشت پخته را از چه خواهیم ساخت ؟
مهندس - باکیل (۱) . برویم بخیر، وبکار آغاز کنیم . برای آسانی کار داش خود را در جائیکه کیل موجود است میسازیم . ناب خوردنی پیدا میکند . ماهم آتش را حاضر میکنیم .
ژه ده ئون - چون اسباب شکار را نداریم اگر شکار بدست نیاید و گرسنه بمانیم چه خواهیم کرد ؟
پانکروف - هیچ نمیبود يك كارد اگر میداشتیم !
سیروس سمیت خود بخود گفت : « راستست برای بریدن يك كارد ضرور است » .
یکی یکبار چشمهای مهندس بدرخشید : وسگ خود را آواز داده گفت :
- توپ اینجا بيا .
سگ در پیش افندی خود دوید . مهندس سرسگ خودرا گرفته تسمه فولادئیکه در گردنش بود بیرون برآورد ، و از میان دو پاره کرده گفت :
- بگیر پانقروف ! دوکارد !
تسمه گردن سگ از فولاد بسیار اعلا و نازکی ساخته شده بود که اگر دم آن را بر يك سنگی زده زده باريك سازند و باز بريك سنگ صافی مالش داده بلوکفند اعلاکاردی میشود . پانقروف در حال فولاد پاره هارا بحال کارد درآورد ، ويك بلو سنگ اعلایی نیز از لب دریا برآورده دم آنها را بآن تیزنمود . ويك سر آنرا بسنگ زده زده کول و تیزساخت، وبيك دو دسته محکم چوبی درآورده کاردهای مکملی بوجود آوردکه مهاجران بمالك شدن این دو کارد چنان گمان بردندکه مالك يك خزینه شده اند.
مهاجران براه افتادند . بساحل غربی تالاب که مهندس در آنجاکیل یافته بود رفتند. در اثنای راه هار بر از شاخهای درختانی که وحشیان امریکا از ان کمان میسازند چوبهای مناسبی برید . ولی احتیاج بزهی که بران به بندند مانده بود . يكنوع درختی
(۱) کیل ، گل سرخ کلالی را میگویندکه بوته های آب ساخت فلزات و برای بسی چیزها بکارمی آید .
-(۱۰۸)-
که هاربر نام آنرا ( هیبلسوس ) گرفت یافتند که پوست ایندرخت بسیار قوی و نرم است .
پا نقروف پوست ایندرخت را تاب داده وما نند زهی ساخته بر کمان ها به بست . حالا
کار بر تدارك تير بود . تيرها را نيز اگر چه از غنچه های راست وصاف بعضی درختهای
قوی بریدند ولی پیکانی که بر نوك آن بیندازند نیافتند . پا نقروف گفت :
آنرا نيز البته خواهیم یافت .
قضا زده گان بخانمان بجائیکه یکروز پیشتر مهندس نمونه جمع کرده بود و اصل
شدند . خاك این محل برای ساختن خشت پخته کار آمد وصالح بود که اگر این خاك
با ريك آمیخته شده خمیر کرده شود ، و با آتش پخته شود خشت پخته اعلایی از ان
بوجود آورده میشود .
خشت پخته اگر چه در قالب خشك ميشود ولی مهندس در ینوقت بساختن خشت
پخته را بدست اکتفا ورزید . چند روز متمادیاً مهاجران کوشش ورزیدند وسعی و
غیرت فوق العاده بخرج دادند . عمله های ما هر خشت ساز بی آنکه دخل ماشین دران
باشد در دوازده ساعت دوازده هزار خشت بوجود می آورد . حالا تکه این پنجنفر
سياح غيور ما با وجوديكه سه روز متمادیاً کار کردند بسبب بی قالبی و بی اسبابی تنها پنجهزار
خشت غیر منتظم بيك کلانی ساخته توانستند . حالا این خشتها را میباید که بقدر سه
روز بر حال خودشان ترك كرده بگذارند تا که خشك شوند ، بعدازان با آتش آنرا
پخته کنند .
روز دوم ماه نیسان بودکه سیروس سمیت به تعیین کردن موقع جغرافی جزیره
لينقولن اشتغال نمود . يك روز پیشتر از ین سیروس سمیت زمان غروب آفتابرا به
تمام دقت انتظار کشیده تحقیق نمود که بچند بجه غروب کرد . امروز نیز بوقت صبح
باز بهمان وقت طلوع را بساعت برابر کردکه ازین معلوم کرد که در مابین غروب وطلوع
۱۲ ساعت و ٢٤ دقیقه مرور نموده بود . پس دانست که بعد از مرور ٦ ساعت و
دوازده دقیقه شمس بدایره نصف النهار میدراید و در انوقت نقطه ئیکه آنرا گرفته
- ( 109 ) -
باشد جهت شمال خواهد بود . لهذاسیروس سمیت دو عصاچوب راست ومستقیم را
بزمین خلانیده سایه چوب را در هر جائیکه می افتاد بر همانجا بر زمین اشارت میکرد.
به اینصورت ارتفاع موقع مذکور را گرفته يك دائره طول یا دایره نصف النهار بدست
آورد که آنرا در عملیاتی که بعد ازین در باب تعیین موقع اجرا کردن میخواهد استعمال کند.
درین دو روزیکه برای خشك شدن خشتها انتظار میکشیدند مهاجرین بجمع
کردن چوب و هیزم اشتغال ورزیدند . بسیار چوبهای خشك از جنگل جمع آوردند .
باوجود این کار از شکار هم فارغ نمیشدند . حتی دیروز ناب و پائکروف به معاونت توپ
يك چوچه گراز جنگلی را نیز شکار کردند هار بر از گوشت آن به دندانهای آن زیاده تر
خشنود گردید زیرادندانهای گراز بچه برای پیکان تیرها ئیکه ساخته بود آنقدر نافع و
مناسب يك چیزی بود که نهایت ندارد . دندانها به تیر هاربط گردید . هاربروزه ده
ثون ماهرانه تیراندازی را آغاز نهادند . بنابرین هر نوع مرغهای شکارشده در شمیئنه
ها جمع آمد . در روزها که کارمیکردند و شام پس می آمدند مکمل طعام خورده
اعاده قوت مینمودند. شکارشان اکثر در ساحل چپ نهر مرسی در بیشه زاری که مذکور
گردیده بود اجرا میشد که این بیشه رانیز ( جاقامار ) نام نهادند .
شکاری که میکنند همه را کباب کرده میخوردند . قولو نها ازین قسم طعام دلزده
شدند حالا يك کمی دگر رقم طعام میخواهند ، ولی چه باید کردباید تا چار دیگ و کاسه
ساختن را باید انتظار بکشند . در اثنائیکه برای شکار گشت و گذار میکردند اثر پنجه بعضی
حیوانات را میدیدند که از دهشت آن بر خود میلرزیدند . مهندس بر رفقای خود
احتياط فوق العاده سفارش میکرد . بعد از دوروزيك سباع مدهشة رادیدند که از
میان جنگل گذرنموده این حیوانرا هار برشناخت که ( ژاغار ) نام ( پلنگ ) آمریکاست
که از پلنگ بسیار درنده ترو خونریزتريك جانو ریست . ژاغار بی آنکه بر مهاجران
هجوم کند گذر نموده گذشت. ژه ده ثون و یا نقروف باهم سخن رابربن يك كردند كه
بعد از انکه بساختن باروت وتفنگ کامیاب آیند بااین جانوران يك محاربة باز كرده و
-( ۱۱۰ )-
جود شانرا از جزیره بردارند .
درینروزها به تعمیرات و ترمیمات شمینه های خود شان نیز سعی و کوشش ورزیده
اند . زیرا تا وقتیکه مهندس يك مسکن مناسبتر پیدا کند و یا بسازد اقامت کردن شان
در شمینه ها ضروری دیده میشد . لهذا اطراف و سقف آنها را باسنگ و چوب و گل
پوشیدند و زمین آنها را باريك و لخ های بسیار نرم فرش کردند . روزهایی را که در
جزیره افتاده اند حساب کردند . دیدند که ( ۱۲ ) روز تمام شده که بجزیره آمده اند .
در ششم ماه نیسان هر پنج رفیق در جائیکه خشت مالی کرده بودند جمع شدند .
تا بوقت شام به خشت پزی مشغول شدند . از خشتهای مذکوريك او جاغ بسیار بزرگی
ساختند بوقت شام اوجاغ را آتش کردند . شب را بنوبت پهره دادند ، و در خاموش
نشدن آتش کوشش ورزیدند . اوجاغ را تمام چهل و هشت ساعت بلا فاصله آتش
کردند خشتها مانند سنگ پخته گردید . بعد از ان خشتها را برای سرد شدن بحال
خود گذاشتند . مهاجران برفاقت مهندس خود شان در ساحل شمالی تالاب رفتند
که مهندس در انجا سنگ چونه را یافته بود و آن سنگ از (کاربونیت کلس) مرکب
بود . سنگهای مذکور را جمع کردند و تا بشام به نقل و حمل سنگهای مذکور مشغول
شدند . سنگهای مذکور را در اوجاغ انداختند . جوهر حامض کاربون آن بسبب
حرارت پرواز نمود ، تنها كلس یعنی چونه خالص بماند . چونه را نیز باریک آمیختند
و يك ماده بسیار گیرنده از ان بعمل آوردند که به اینصورت برای ساختن داش کلالی
خود شان یکچند هزار خشت و چونه وافری بوجود آوردند .
تمام پنجر و زکامل به بنایی مشغول شده يك داش دود كش داريك اوجاقه كلالي
بوجود آوردند که درازی دودکش آن بدرازی بیست قدم بود دور وز دیگر سعی و کوشش
نموده از معدن ذغاليکه مهندس در کنار فريق روژ دیده بود ذغال بسیاری نیز جمع نمودند.
داش را آتش کردند . در جزیره لينقولن از ابتدای خلقتش این اول بار است که دود
سیاه سنگ زغال از دودکش دراز که نشانه مدنیت است درهوا بالا برآمد .
— ( 111 ) —
خمیرهٔ کل کلالی خود شا نوازکپل که مهندس آنرا در اثنای کشفیات خود یافته
بود و میده کی چونه و میده کی سنگ چقماق ترکیب دادند و بکار آغاز کردند از دیگ بزرگ
رخت شوئی گرفته تا به پیپوی تنباکوکشی هر نوع آلات و ادوات محتاج الیه خود را مانند
دیگ سرپوش کاسه طبق چمچه حتی قاشق همه کی را ساختند اگر چه اینچیزها ثقیل و
کلفت چیزهایی بودند ولی چون بدرجهٔ بسیار بلند حرارت پخته شده بودند بسیار کار
آمد و متین بودند . پا نقروف در وقت ساختن آلات مطبخ یکد و دانه پیپو نیز ساخته
حسرت و تأسف توتون کشی خود را که بسبب نبودن توتون جگر کباب بود تازه نموده
خود بخود گفت :
— باشد بلکه آنرا هم بیابیم .
والحاصل مهاجران تمام ده روز کامل بصنعت کلالگری اشتغال کردند . مهندس
در خصوص کار ها چون بسیار ماهر بود هر چیزیرا بقاعده اجرا میکرد . روز دیگر عید
پستقالیه بود . مهاجران آنروز را به استراحت قرار دادند .
در پانزدهم نیسان به صنعت کلالی نهایت دادند ، همه معمولات صناعیهٔ خودشانرا
برداشته بشمینه ها آمدند . روز دیگر بدگر صنعت آغاز میکردند . در وقت بازگشت
مهندس يك نبات بسیار نافعی یافت که این نبات از نوع نباتات اسفنجیه ( قاو ) نام
نباتی بود که در اصطلاح ملك ما آنرا ( قف ) میگویند . و بعد از خشك شدن به ادنا
شرر در میگیرد . مهندس ازین نبات ده پانزده برگهای بزرگی که مانند پارچه های
نمد بود کنده بپا نقروف پیش کرده گفت :
— بگیرید پا نقروف ! ازین تحفه بسیار ممنون خواهید شد .
پا نقروف برگهای پت دار مذکور را بدست گرفته گفت :
— این چیست موسیو سمیت ؟ مبادا توتون نباشد ؟
— مهندس — نی توتون نیست . ( قاو ) است که در گیران کبریت آسا نیست .
بواقعی که این در گیران بعد از انکه خشك شد در باب آتش در دادن خدمتهای
- ( ۱۱۲ ) -
بزرگی برای مهاجران ایفا نمود .
امشب مهاجران در شمیته های خود شان يك طعام بسیار مکملی خوردند . آب
در میان دیگهای نوساخته کی خود شان يك كواج بسیار اعلانی پخته بود . هاربر در
پهلوی آن (قالودیوم) نام يك سبزه نیز علاوه کرده بود. که جای نان را میگرفت . از وقتیکه
فضا زده گان از ریشموند برآمده اند از خوردن نان خشك محروم مانده اند .
بعد از طعام مهاجران از شمینه ها برامده بر کنار ساحل آمدند ، شب لطیف هوا
آرام بود . اگر چه کره قمر هنوز بحال بدر نبود که اطراف را ضیا دار بتو اند ولی نجوم
لطیفه درخشانیکه قبه سما را تزئین داده بود علی الخصوص کوکب قطبی که مهندس
آنرا از ذروه کوه ( فرانقان ) دیده بود بکمال لمعه شاری بود . سیروس سمیت بعد
از انکه كوكب مذکور را تماشا نمود از [ هاربر ] پرسید که :
- آیا ! امشب پانزدهم ماه نیسان نیست اولاد ؟
هاربر - بلی موسیوسیروس . در پانزدهم نیسان هستیم .
مهندس - فردا تساوی لیل و نهار یکه در سال دو بار بوقوع می آید خواهد شد. یعنی
فردا يك روز يست كه شب و روز بد رازی یکی میشود . تساوی لیل و نهار یکه در ماه
ايلول ملك های ما میشود درینجا یعنی در نصف کره جنوبی در ماه نیسان میشود .
بناء علیه فردا در وقتیکه به زوال یکچند ثانیه بماند شمس از دایره نصف النهار میگذرد.
اگر فردا هوا خوب باشد طول جزیره خود را به صورت تقریبی تعیین میکنیم .
ژه ده تون - آیا بی اسباب و آلات ؟
سیروس - بلی، ذاتاً شب بسیار روشنست. حالا ازین صافی و روشنی شب استفاده
کرده ارتفاع قطب جنوبی را یعنی مسافه دوری قطب جنوبی را از نجا حساب کرده
عرض جزیره خود را تعیین میکنیم . هم چنین نیست رفیقان ؟ پیش از انکه بکارهای
بزرگ جدی آغاز کنیم میباید که بعد مسافه جزیره خود را از قطعات مسکونه بدا
نیم که چقدر است ، و اینهم معلوم نمیشود مگر به تعیین کردن طول و عرض آن .
( ۱۱۳ )
ژده تون ـ بلی بسیار درست . اگر بدانیم که بکدام قطعه مسکونه نزديك هستیم
ازینکه درینجا بساختن خانه و دیگر چیزها مشغول شویم بسا ختن يك کشتی کوچکی
مشغول میشویم .
مهندس ـ این است که منهم از ینسبب امشب عرض و فردا طول جزیره را تعیین
کردن میخواهم .
اگر بدست مهندس ( سکستان ) نام آله موجود میبود تعیین مسافه کوکب قطبی
بسیار آسان میشد . ولی چه فائده که آن آله موجود نیست . مهندس بشمینه ها درا
مد. با كارديك دو چوبی ترا شیده ، وسرهای چوبرا بايك خاری بهمدیگر ربط داده
نوعا يك پرکاری بوجود آورد. مسافه ئیکه از روی افق تا بکوکب قطبی موجود است
برای مساحه کردن آن لازم است که افق صرف از بحر متشکل باشد. حالا انکه در جائیکه
بودند افق جنوبی باد ماغه پنجه مستور شده بود . اگر چه برای این عملیات بسوی جنوب
جزیره رفتن هم ممکن بودولی گذشتن از نهر مرمی لازم میآمدکه آنهم يك کار مشکلی
مینمود . لهذا مهندس اجرای عملیات خود را در تپه منظره وسیعه قرار داد .
مهاجران بر تپه منظره وسیعه برآمدند که ازینجا بسوی جنوب بلامانعه سطح بحر
مشاهده میشد . سیروس سميت يك نوك پركار چوبی را که ساخته بود بسوی نقطه
افق که سما با بحریکی شده بود متوجه ساخت، نوك دیگر آنرا به نجمی که در زیر کوکب
قطبی بود متوجه نمود که به اینصورت پركار يك زاويه تشکیل داد . بعد از ان از برای
آنکه زاویه مذکور خراب نشود يك چوب پاره دیگری در میان هر دو پای پرکار نهاده
پایهای پرکار را بايك تار لنج بسته کرد . بعد از انکه این زاویه بمیدان برآمدکار برپیمایش
این زاویه متوقف ماند . برای این پیمایش در اول امر بلندی و دوری تپه منظره و
سیعه را که عملیات زاویه گرفتن بران اجرا شده پیمودن لازم است . بعد از انکه این پیمایش
هم اجرا شود از مساحه زاویه مذکور ارتفاع تپه ئیکه بران تعیین زاویه شده تنزیل می
شود که مقدار باقی مانده آن مساوی و برابر مسافه کوکب قطبیست با افق. و چون عرض
-( ١١٤ )-
هر جا مساوی یا مسافة قطب وافق آنجا میباشد از انرو بنا بر آرزوی مهندس عرض جزیره دانسته میشود .
باب چار دهم
مساحه سنگلاخ غرانیت — جهت تطبیق قاعده زوایای مساویه — عرض جزیره — يك سیاحتی بسوی شمالی جزیره — استغریدیه — مرور شمس از نصف النهار — کمیت وضعية جزیره لينقولن .
روز دیگر که روز یکشنبه ١٦ ماه نیسان بود به سببي که يك روز معزز شمرده میشد مهاجران بوقت از شمینه ها بر آمده برخت شویی و جان شویی خود شان مشغول شدند. تا بوقتیکه مهندس موادی که برای ساختن صابون بکار است بدست بیارد میباید که با آب خالی شست وشو بکنند . آمدیم بر تبدیل دادن البسه : درينباب چنان قرار دادند که تا ششماه دیگر همین البسه شان کفایت میکند بعد از ان درینباب سخن خواهد گفت امروز هوا خیلی خوب بود . از روزهای لطیف موسم خزان يك روزی بود. آفتاب نوطلوع کرده اطراف را مستغرق انوار ضیا نثاری کرده بود .
مهندس برای کامل ساختن عملیات دیشبۀ خود اول خواست که ارتفاع تپه را پیمایش کند . هاربر گفت که :
— آیا برای اینکار نیز پر کار دیشبه را استعمال میکنید ؟
مهندس — نی اولاد من ! با يك اصول دیگر این پیمایش را اجرا کرده بصحت نزدیکتر پیدا میکنم .
هاربر بسببیکه در باب تطبیقات فنیه بسیار شایق و هوسکار بود از مهندس جدا نشد . ژه ده ئون ، پانقروف ، ناب بدیگر کارها مشغول شدند . مهندس از زیر سنگلاخ جدا شده تا بکنار ساحل آمد . مهندس بسببي که قد خود را میشناخت که
- ( ١١٥ ) -
چند متروکسر است ازانرو به برابری قامت خوديك عصاچوبی بریده چوب راست
مذکور را به قدم پیمایش کرده بدست گرفت . هاربر نيزيك شاقوليكه عبارت از ربط
شدن يك سنكى بيك تاری بود با خود گرفته از پئ مهندس روان بود .
مهندس عصاچوبی را که در دست داشت بقدر دو قدم در زمین ریگزار کنار دریا
بخلانید . بواسطه شاقول عصا چوب رايك وضعيت مستقیمی که تماماً به افق عمود
باشد بداد . محلی که بر سر تپه منظره وسیعه بود از جائیکه حالا مهندس در انست پنجصد
قدم مسافه در پیش واقعه شده است .
مهندس بعد از انکه مسافه مذکور را پیمود. و عصاچوبرا بر زمین خلانید بر سر ریگها
راست در از کشید . و همچنین برسینه پس پس کشیده تا بجائیکه نوك عصا چوب ، و
چشمهایش ، وسرتپه یکجا برابر گردید ، یعنی خط شعاع نظرش از نوك عصا چوب
مرورکرده به تپه منتهی گرديديك وضعیتی گرفت که این وضعیت چنان بود که رویش
برزمین بود . واز نوك عصا چوب سرتپه را مشاهده میکرد . سیروس به هاربر گفت :
- آیا خودت از قواعد اولیه هندسه چیزی میدانی ؟
هاربر - يك كم و بیشی میدانم موسيو سميت .
مهندس - آیا بیاد می آری که خواص دو زاویه متساویه عبارت از چه میباشد ؟
هاربر - اضلاع متشابهه با یکدیگر متناسب است .
مهندس - آفرین اولاد ، حالا بنگر که من در پنجا دو عدد زاویه قائمه تشکیل کردم
که یکی بزرگ و دیگرش كوچك است . يك ضلع زاویه كوچك اين عصا چوب عمودی،
ضلع دیگر آن از نقطه بیخ عصا که بخاك فرورفته تا بچشم من خط مستقیمی که کشیده
شده است میباشد. آمدیم بر زاویه دوم که زاویه بزرگست : يك ضلع این زاویه بزرگ
این سنگلاخ عمودی ایست که آنرا پیمایش کردن میخواهیم . ضلع دیگر آن همان خطیست
که از بیخ سنگلاخ عمودی تا بچشم من کشیده شده است .
هاربر نعره خوشی زده گفت :
- ( 116 ) -
- آه موسیوسیروس فهمیدم ! این چیزیکه شما تشکیل کردید دوزاویه قائمه است.
اضلاع زوایای قایمه ها با یکدیگر متناسب است . بنابرین خطیکه از چشم شما تا بیخ عصا
چوب است و ضلع اول زاویه کوچک گفته میشود با خطیکه از چشم شما تا به بیخ سنگلاخ ممتد
شده است و ضلع اول زاویه بزرگ گفته میشود متناسب است . ضلع های دوم هر دو
زاویه ها یعنی ارتفاع عصا چوب با ارتفاع سنگلاخ نیز متناسب است .
مهندس - شاباش اولاد ! حالا کارما و تواین است که این مسافه های اضلاع این
زاویه ها را پیمایش کنیم .
اینرا گفته به پیمایش آغاز نهادند . خط اول که مسافه مابین جای افتادن مهندس
با نقطه بیخ عصا چوب است پانزده قدم بود . خط دوم که باز از جای افتادن مهندس تا
بیخ سنگلاخ بود بدر ازی پنجصد قدم برامد .
بعد از انکه اینها را پیمودند مهندس و هاربر بشمینه ها آمدند . مهندس هنگامیکه
در کوه گشت و گذار داشت یک تخته پاره سنگ سلیت که در مکتبها از ان تخته مشق برای
اطفال میسازند با خود آورده بود . با یک سنگ پاره تیزی بعضی حسابهای غامض را
نوشته پرکار دیشبه خود را گرفت . زاویه که درین پرکار دیده میشد عبارت از
مسافه بود که در مابین نجم قطبی و سطح بحر واقع شده است . مهندس با همان پرکار یک
دایره رسم نمود . این دایره را بر (360) قسم مساوی تقسیم نمود . زاویه ایکه
پر کار تشکیل کرده بود به اینجا تطبیق نمود . زاویه اول کوکب قطبی از خود قطب بمسافه
(27) درجه است . این مسافه را بر درجه ئیکه که پرکار بر دایره نشان داده بود
علاوه نمود . از ان ارتفاع تپه را طرح و تنزیل نمود . حاصل طرح [ 53] درجه
برامد . این (53) درجه را از (90) درجه ئیکه مسافه قطب از خط استواست
بیرون براورده دید که (37) درجه بوجود آمد . بنابرین سیروس سمیت حکم کرد
که جزیره لینقولن تمام در (37) درجه عرض واقعشده است . اگر در حساب
جزءى يك خطایی پیش آمده باشد جزیره را بهمه حال در مابین (40) و (35) درجه
- ( ۱۱۷ ) -
های عرض جنوبی می یابیم .
حالا کار بر تعیین کردن درجه طول مانده است که آنرا هم مهندس تام در وقت
زوال تعیین خواهد کرد .
بنابر تنسیب مهندس رفقا برین قرار دادند که امروز را به گشت و گذار ساحل شمالی
جزیره بگذرانند، و اگر ممکن باشد تا بخلیج سگماهی و دماغه های ماند بیول نیز گردش کنند.
در تپه های ریگزار یکه مهندس در انجا پیدا شده بود طعام چاشت را خورده باز بشمینه ها
عودت کنند .
بعد از تعیین کردن عرض بر کنار ساحل آبنایی که در میان جزیره لینقولن ،
و جزیره کلک سلامت واقعه شده بود بر فتار آغاز کردند . بر جزیره سلامت بعضی مرغهای
جسیم الجثه ثقیل صدایی دیدند که در آب غوطه میخوردند و باز میبرامدند . پانقروف
از هار بر از چگونه بودن خوردن گوشت شان پرسیده دانست که اگر چه رنگ گوشت
شان سیاهست ولی طعام شان بد نیست لهذا از بدست نیامدن آنها بسیار افسوس نمود .
در جزیره کلک سلامت از جنس ( فوق ) نام حیوانات بزرگیکه هم در آب و هم
در خشکه زیست دارند موجود بود . پانقروف این حیوانات کلفت و غلیظ بزرگ جثه
را میشناخت و از مستکره و بدئی گوشت آنها با خبر بود از انرو حاجت به پرسیدن از
هار بر نداشت . اما چون مهندس از لازم بودن شکار آنها و یکروز بجزیره رفتن و
شکار کردن آنها بحث نمود پا نقروف را حیرت دست داد .
مهاجران در کنار ساحلیکه بران براه میرفتند در کنارهای بحر از نوع حیوانات صدفيه
چون استریدیه ، وميديه ، وليتود يوم وغیره به اشکال بسیار لطیفه در نظرشان جلوه
گر میشد . چار میل از شمینه ها دور شده بودند که ناب در کنار بحر يك خرمن كاه
استرید یه را پیدا کرد که بملیونها استرید یه دران موجود بود . مهاجران از یافتن این
خزینه بسیار ممنون شدند . پانقروف گفت :
- ناب امروز را بیهوده نگذاشت . آفرین ناب خوب نعمتی یافتی .
-( ١١٨ )-
بیل و با ظروف بکندن استریدیه آغاز نهادند
-( ۱۱۸ )-
ژه ده ثون — بواقعیکه این اعلا يك خزينه ايست . چنانچه میگویند اگر برا
ستی در هر سال هر يك از انها شصت هزار تخم بدهند این معدن استریدیه که ناب پیدا
کرده الحق كه يك خزينة لا يفنایی شمرده میشود .
هاربر — اما استریدیه بسیار مغذى يك غذایی نیست .
سمیت — بلی ، از مواد آزوتیه در استریدیه بسیار کمست . اگر کسی بخواهد
که تنها شکم خود را به استریدیه سیر بکند میباید که کم از کم در روز دو صد دانه آنرا بخورد.
پانکروف — حالا از نجابرای طعام چاشت خود مايك پنجاه شصت دانه برداریم بعد
از ان شما مسائل فنیۀ خود را مذاکره میکنید .
ناب و پانقروف بکندن استریدیه آغاز نهادند . و دريك سبده ئیکه از اترحيره دستی
مهارت ناب از خمچه ها و خهها ساخته شده بود گذاشتند و باز بر راهیکه داشتند دوام ورزیدند.
سیروس سمیت برای دانستن رسیدن وقت زوال متصل بساعت خود نظر میکرد
تأبه عملیات تعیین درجه طول به پردازد تا بجا ئیکه کانه جها هير متفقه تمام شده دمانه
ماندیبول آغاز میکند يك قسم جزیره تماماً غیر منبت است . در اطراف آن ریگ پر
شده است. بغیر از پوستهای صدف و استریدیه و آثار سیاله کوه آتشفشان که در یکوقتی
در انطرفها سیلان نموده دیگر هیچ چیزی دیده نمیشود .
مرغهای بحری مانند مارطی و غیره در راه بسیار بودند . پانقروف برای تجربه
یکی از انها را به تیر و کمان زدن خواست . ولی تیرش کارگر نیامده دماغش بسوخت .
و مهندس را خطاب نموده گفت :
می بینید موسیوسیروس ، اگر یکچند تفنگ شکاری بدست نیاریم حال مادایما
همچنین خواهد ماند .
ژه ده ثون — بسیار خوب اما کار بدست خودت است پانقروف، برای میل تفنگ
آهن ، برای چقماقهای تفنگ فولاد، برای باروت آن شوره و کوگرد و زغال، برای
پتاقی سیماب و حامض آزوت ، برای گله و صاچمه سرب و افرو بسیاری پیدا کرده بیارید
-( ۱۱۹ ) -
من ضامن شما که موسیو سمیت بهمه حال تفنک برای ما بسازد .
مهندس - همه این چیزهائیکه گفتید در جزیره ما پیدا میشود . اما ساختن خود تفنک آنقدر نازک يك كاریست که به بسیار آلات و ادوات متعددی محتاج است . باز هم در ینباب بسان يك فکری خواهیم کرد .
پانقروف - آه ! آه ! چقدر غلط کرده ایم . آیا چرا در وقت آمدن مایان همه آلات و اشیای خود ما را تمامها بدریا انداختیم ؟
هاربر - اگر ما آنها را بدریا نمی انداختیم آنها مار ابدريا می انداخت .
پانقروف - اینهم راستست . اما هر وقتیکه بیادم میآید که ( ژونستان فوروستر ) چون صبح برخاسته باشد و بالون خود را در میدان نیافته باشد آیا چقدر بقهر شده باشد؟
هاربر - بخدا منهم بسیار مراق دارم که آیا چه گمان کرده باشند که بالون شان چه شد؟
پانقروف بيك عظمت و غرور گفت - على الخصوص که این فکر فرار را بابالون اول من عطا نمودم .
ناب - الحق که اینچنین فکر عالی را افلاطون هم مالك نبود . حالا بنگرید که افکار عالی شما ما را بچه جایی انداخت ؟
پانقروف - چه مگر خوشت نیامد ؟ بخدا در نزد من با موسیو سميت وارى يك آدم متفننی در نجزیره آزاد بودن هزار بار بهتر تر است ازینکه در دست جنوبیها اسیر ماندن .
هاربر - البته البته همچنین است پانقروف ، ذاتا چه کبودی داریم که شکایت کنیم؟
ژه ده ٹون - دیگر هیچ کمبودی نداریم مگريك چيز .
پانقروف - آیا چه ؟
ژه ده تون - از نجارهایی یافتن .
مهندس - اگر در نزدیکیهای جزیره ما ديكريك قطعه ، و يا مسكون يك جزیره باشد از نجا بزودی رهایی مییابیم که اینرا هم بعد از یکساعت خواهیم دانست اگرچه خریطه بحر محیط در دستم نیست اما تشکلات آن در ذهنم بخوبی مرتسمست . از قرار
— ( ۱۲۰ ) —
عرضیکہ دیروز یافته ام چنان گمان میبرم که جزیره لینقولن در جهت شرقی [زه لاند
جدید ] و جهت غربی ممالك شیلی باشد . حالا انکه مسافه ئیکه در مابین ایند و محلت
بقدر ده هزار میل می آید . حالا مسئله مهمه این است که درین مسافه ده هزار میل و
سعت موقع جزیره خودر ایافته از اثر و کار خود را به بنیم که آنهم بعد از یکساعت بدانستن
طول جزیره حل میشود .
درین اثنا مهاجران از شمینه هابقد رشش میل دور، و به غاریکه مهندس در انجا
یافت شده بودند نزديك شده بودند. درینجا برای استراحت نشستند. برای زوال نیمساعت
باقیمانده بود . سیروس سمیت در ساحل يك زمین صاف و هموار ریگزاری انتخاب نمود
که آب دریا آنرا خوب هموار ساخته بود . مهندس برین زمین بدرازی شش قدم يك
عصا چوبی را خلا نید ، و یکقدری آنرا بسوی جنوب میل داد . هرگاه این تعیین
طول در جهت شمالی کره میشد در انوقت مهندس این میل عصا چوب را بسوی شمال
میداد ها ر بر درينجايك قدری دانست که مهندس تعیین طول راجسان میکند. مهندس
زوال را از روی سایه ئیکه از چوب بر روی ریگ می افتد استخراج کردن میخواهد .
سیروس سمیت بمجردیکه دانست که وقت زوال نزدیکشده بر سر ریگها نشسته و
بسایه ئیکه چوب برریگ انداخته بود حصر نظر دقت نمود . هر انقدر که سایه چوب كوچكتر
میشد هماندم بانوك كارد برريگ يك خط اشارت میکشید . ژه ده ئون ساعت بدست
منتظر پرسیدن « ساعت چند ؟ » مهندس ایستاده بود زیرا سایه چوب رفته رفته كوچك
شده تاجایی میرسد که باز رو بدرازی مینهد که آنوقت تمام وقت زوال میباشد . لهذا
ساعت ژه ده نون که عیار آن بوقت زوال ریشموند و واشینگتون برابر است در وقت
انتهایافتن کوچکی سایه چوب به هر بجه ئیکه بود همان بجه را استاد گرفته تعیین درجه
طول آسان میشود .
آفتاب پیش شده میرود ، سایه نیز هما نقدر کوتاهی میگیرد . سایه حد اصغر خود را
حاصل کرد . بمجردیکه پاس رو بدرازی نهد مهندس پرسید که ،
-(۱۲۱)-
ساعت چند است ؟
زه ده ئون - از پنج یکدقیقه میگذرد .
بعد از انکه تعیین وقت زوال شد استخراج طول جزیره لینقولن آسان شده حالا
به بینید : که در جزیره لینقولن وقت زوال که تام به دوازده بجه نصف روز بوقوع
می آید در امریکا از روی ساعت زه ده ئون که عیار آنجاست وقت به پنج بجه عصر
رسیده میباشد که از زوال پنج ساعت گذشته است پس معلوم شد که در میان امریکا و
لینقولن پنج ساعت و پنچدقیقه فرق موجود است . حرکت ظاهری شمس بر اطراف
ارض هر درجه را در چار دقیقه برروی زمین قطع میکند که در ساعتی پانزده درجه را
می پیماید . پانزده درجه را چون به پنج ساعت ضرب کرده شود (۷۰) درجه حاصل
میشود .
در امریکا چون مبداء طول (غرویویچ) اعتبار میشود مسافه ئیکه در ما بین وا
شینگتون ، و (غرو نیویچ) موجود است عبارت از (۷۷) درجه و (۳) دقیقه ،
و [۱۱] ثانیه است . در مابین واشینگتون ، ولینقولن از روی حساب ساعات (۷۵)
درجه بعد مسافه حاصل آمد که اینرا هم بران ۷۷ درجه ضم نموده به تحقیق پیوست
که جزیرۀ لینقولن در (۱۵۲) درجه طول غربی غرونیویچ کائن و موجود شده است .
سیروس سمیت اینحساب خود را به رفقای خود بیان کرده خواه در طول و خواه
در عرض اگريك غلطی و خطایی بوقوع آمده باشد آنرا هم تخمین کرده اخبار نمود
که جزیرۀ لینقو لن در مابین (۳۵) و (۳۷) درجه عرض جنوبی ، و (۱۵۰) و
(۱۵۵) درجه طول غربی واقعه شده است .
ازین عملیات ریاضی امروزی تحقیق پیوست که جزیرۀ لینقولن از همه سواحل
روی زمین بدرجه ئیکه با کشتیهای كوچك قطع شدن آن ممكن نيست دور و بعيد افتاده
است. نزدیکترین سواحلیکه به این نقطه طول وعرض لينقولن واقعشده جزایر « تایتی »
و (پوموتو) میباشد که بعد آن (۱۲۰۰) میل است . دوم درجه سواحل «زه لا ند
- ( ۱۲۲ ) -
جدید » است که (۱۸۰۰) میل بعد دارد . سوم درجه سواحل امریکاست که بمسافه
(٤۰۰۰) میل واقعشده است .
سیروس سمیت اینموقع جزیره لینقولن را چون در خریطه و نقشه هائیکه دیده بود
بزیر نظر یاد آوری خود در آورد بهیچصورت در موقع مذكور وجود يك جزيره را
یاد آوری نتوانست . معلوم شد که نام این جزیره در هيچيك خريطة موجود نیست .
و به اینسبب از راه رفتار جمله کشتیها بر کنار است .
باب پانزدهم
قطعیآ زمستانرا باید بگذرانند – مبحث استخراج معادن – شکار در جزیره
سلامت – ماهیان فوقی – مورچه – قوبا – ساختن آهن –
فولاد چسان حاصل میشود .
روز دیگر که (۱۷) ماه نیسان بود پانقر و ف از ژه ده ئون سپیله این سوالرا پرسیدکه :
— خوب مخبر افندی ، امروز بكدام صنعت سلوك ميكنيم ؟
ژه ده ئون — سیروس هر صنعتی را که بگوید بهمان صنعت .
مهاجران سر از امروز بکان کاری سلوك ميكنند . امروز بعد از طعام صبح مها
جران از موقعی که درجه طولرا تعیین کرده بودند برخاسته از میان تپه های ریگ بر
راه خود دوام نمودند ، و تا بد ماغه ماندي بول پیش رفتند سر از انجا تپه های ریگ نام
شده اراضی بازوولقانيك شده رفته است . بعوض سنگلاخهای منتظمی که دیوار آ
سا اطراف تپه منظره وسیعه را در بر گرفته در نجا بصورت غیر منتظم سنگهای خرائیت
جمع آمده است . تا به انجا که رسیدند مهاجران بازپس بسوی شمینه های خودشان
عودت کردند . اما تا بوقتی که مسئله این زمستانرادر جزیره لينقولن گذرانیدن و یا
نگذرانیدن راحل نکردند و به نتیجه مطلوبه آن نرسیدند خواب نکردند .
جزایر ( پوموتو) که نزدیکترین سواحل است به لينقولن(۱۲۰۰) میل راهست
-( ۱۲۳ )-
که بسیار راه دراز یست . که این راه را با قایقهای كوچك قطع كردن محال مینماید .
برای ساختن يك كشتی بزرگ اگر چه آلات و ادوات هم باشد بازهم بسيار مشکل يك
عملياتی میخواهد. حالا تکیه این بی اسبابی نی که دارند اولا باید آلات و اوزار بسازند و
بعد ازان بساختن کشتی شروع کنند که اینهم در وقت حاضر غیرممکن مینماید . ذاتاً
موسم هم سر زمستانست بحرها همه متموج و طوفانيست . بناء عليه برين يك قرار
دادند که اینموسم زمستانرا چارناچار در جزیره لينقولن بگذرانند ، و اول کارشان همين
باشد که برای گذرانیدن سرماهای شدید جنوبى يك جاى محفوظ و امینتری از شمینه ها
برای خود تدارك كنند .
حالا اول كاریكه مهندس بران اقدام مینماید همینست که معدن آهن را که در شمال
غربی جزیره کشف کرده آنر استخراج كرده بحال آهن یا فولاد در ارد .
معادن در زیر زمین که باشند بحال صافیت و خالصیت معدنی خود نمیباشند بلکه با دیگر
اجسام مختلفه مغشوش میباشند . این است که نمونه دو معدن آهنی که مهندس پیدا
کرده نیزهمچنین است . یکی ازین معادن ( معدن آهن مانيه تيك ) است که کاربون
ندارد . ديگر آن با گوگرد ممزوج است كه بحال ( كبريتيت حديد ) میباشد . معدن
آهن مانیه تيك را مهندس زیاده تر پسندیده است كه این معدن را بقوت حرارت بسيار
افزونی از جوهر، ولدالحموضۀ آن وا رهانيده استعمال میکند. و چون معدن زغال سنگ
نیز نزديك این معدن است برای مهاجران کار بسیار سهولت مییابد . پانقروف پرسیدکه :
- خوب حالا به برآوردن آهن از معدن مشغول میشویم ؟
سیروس - بلی ، اما برای آغاز كردن به آهنگری در اول امر بجزیره سلامت رفته
ماهی فوق شکار میکنیم .
پانقروف به ژه ده ئون رو آورده گفت :
- آيا ماهی فوق شکار میکنیم ندانستم ؟ برای آهنگری ماهی فوق آیا لازم است ؟
ژه ده ئون - چون مهندس میگوید البته که لازم است .
-( ١٢٤ )-
مهندس از خیمینه ها برآمد ، پانقروف نیز پی آنکه سبب شکار ماهی فوق را بداند
برای رفتن حاضر شد. بعد از کمی مهاجران به کنار آبهای تنگی که در حال جزر گذشتن
از آن قا با ست و اصل شدند . بسببی که بحر فرو نشسته بود مهاجران بعضی جاها را
پیا و بعضی جاها را بـ شناوری از آبها گذشته به جزیره كك بر آمدند .
سیروس سمیت اول بار و دیگر رفقایش دوم بار برین جزیره قدم نهادند. بر جزیره
اگر چه بسی مرغهای بزرگ بزرگی موجود بود و لی از سببی که ماهیان فوق که به
آنطرف ساحل بر ریگها افتاده بودند رم نخورند به احتیاط و آهسته کی تمام به آنطرف
متوجه شدند .
در طرف شمال جزیره در سطح آب بعضی جسمهای سیاه سیاه بزرگی مانند
سنگپاره های بزرگی دیده میشد که این جسمهای شناور ماهیان فوق است . ماهیان
فوق در دریا بسیار سریع الحریه شناوری میکنند که شکارشان در آب بسیار مشکلست.
اما چون از نوع حیواناتیست که در خشکه هم به بر آمدن مجبور میشوند در وقت برآمدن
شان بخشکه زود بدست آورده میشوند . پاهای ماهیان فوق کوتاه و راه رفتن شان بسیار
بدشواری میشود .
پا نقروف و هار بر آهسته آهسته و سنگها را پناه کرده بسوی کنار ساحلیکه فوقها
از انطرف بخشکه بر آمده بودند برای بریدن راه شان روان شدند ژه ده تون ومهندس
و ناب نیز عصا چوبهای خودشانرا برداشته بر فوقهای بخبر هجوم بردند . فوقها به انسان
هیچ ضرر رسانیده نمیتوانند . بسیار بیچاره وعاجز مخلوقی هستند . دو عدد ازین
فوقها از طرف مهاجرین بقتل آمده ما بقشی شان فرار نمودند . پانقروف در نزد مهندس
آمده گفت :
— این است ماهیان فوق ، حالا بگوئید که اینرا چه میکنید ؟
— مهندس — ازین دم آهنگری میسازیم که کوره های آهنگری ما بی وجود
آن هیچ ثمره نمی بخشد .
- ( ١٢٥ ) -
يا نقروف - آيا دم ؟ پس معلوم شد كه اين ماهيان بسيار طا لعمند بوده اند .
ماهيان فوق بد رازی شش هفت قدم ميباشند . سرهای شان بسر سگ ميماند ، و جود های شان كلوله ، و پوستهای شان بسيار محكم و قوی ميباشد . فوقهارا بهمينصورت به شمنيه ها بردن مناسب ندیدند . لهذا ناب و پانقروف به پوست كردن آنها آغاز نهادند . بعد از يکچند ساعت عملیات پوست کردن تمام شد . مهندس دو تخته چرم بسیار عریضی بدست آورد . مهندس بی آنکه این چرمهارا آش بدهد میخواهد که دم بسازد. مهاجران برای وقت جزر یکچند ساعت دیگر نیز در جزیره انتظار كشيدند . نزديك بمغرب بود که از آبنا گذر کرده به شمینه ها آمدند .
پوستهارا با تارهای الیاف پوستهای درختان با خارهای سر تیز قوی دوختن و بحال دم آنها را در اوردن چنان يك كار مشکلی بود که حد ندارد . بیچاره قضا زده گان بجز دو کاردیکه از تسمه گردن سگ بدست آورده اند دگر هیچ آلاتی را مالك نيستند . تام سه روز کامل کوشش کردند . از نتیجه آن کوشش مالك يك دم بسیار بزرگی که برای معدن گری شان لزوم قطعی داشت گردیدند .
در ( ۲۰ ) ماه نيسان مهاجران آهنگر شدند . معدن آهن شان در دامنه کوه فرانقلن که از شمنيه ها ده میل مسافه داشت موجود بود. لهذا برای آنکه هر روز رفتن و آمدن شان مشکل مینمود برین قرار دادند که در نزد معدن ساکن شده شب و روز كوشش ورزند . ذاتاً زغال سنگ نيز در پيش شان بود .
على الصباح از شمینه ها حرکت کردند ناب و پا نقروف دم جسیم خود شا بر ايريك چوبی انداخته دو نفره بشانه گرفتند . دیگر رفقا نیز کاسه و کوزه و خوراکه خودشار ابر داشته از میان جنگل ( جاقامار ) بر ساحل دست چپ نهر مرسی روانه شدند . جنگل مذكوررا از جنوب شرقی بسوی شمال غربی مرور نمودند . در اثنای راه ها ز بريك بوته يافت كه بيخ آن چون پخته شود يك طعام بسيار لذيذی از ان بوجود می آید . على الخصوص كه قابل اختمار هم هست که بعد از اختمار يك شراب بسيار لطيفی از ان بعمل
- ( ١٢٦ ) -
میآید . مهاجران ازین بیخ مقدار بسیاری جمع کردند .
ره پیمائی شان تا بشام دوام ورزید . ولی بی فائده هم نگذشت در اثنای راه دو عدد
قانغورو ، ويك دوسه مرغ ، ويك حيوان خارپشت مانندی كه از يك گربه بزرگتر
بود ، و پوز بسیار درازی که حیوانات كوچك را به آن میگرفت شکار کردند . مهاجران
در باب انجیوان که آیا بچه میماند ؟ بمذاکره آغاز نهادند . پانقروف گفت :
- آیا وقتیکه بدیگ در اید بچه میماند ؟
هاربر - بگوشت گاو بسیار اعلا .
پانقروف - مطلوب کلی ماهم همینست . بهر چه که میماند بماند !
در راه اگرچه به بعضی گرازهای وحشی جنگل برابر شدند ، ولی این جانورها
برمهاجران هجوم نمود . به ( قولا ) نام حیوان بسیار تنبلی نیز تصادف کردند . پنج
ساعت بعد از زوال مهندس اشارت بر استراحت نمود . مهاجران از صبح که روانه
شده اند حالا از جنگل برآمده اند در نزدیکی بیشه زاری که از درختهای بوته مانندی
تشکیلی یافته بود ، وجهت شرقی دامنه کوه فرانقلن را احاطه کرده بود یکچند قدم دور
تر از نهر ( قریق روژ ) توقف نمودند . در ظرف يكساعت يك كلبه كوچکی که سر آنرا
باشاخها و برگهای درختان پوشانیدند بوجود آورده ، ويك آتش خوبی در کلبه مذ
کوره افروخته يك قانقو ر ورا کباب کردند . مکمل يك طعامی خورده ، وبنوبت پهره داری
خودرا کرده بخواب رفتند .
صبح وقت سیروس سميت باهار بر بجائیكه نمونه معدن را یافته بود رفت . در نزدیکی
قریق روژ در دامنه کوه فرانقلن معدن نمونه مذکوره را یافتند که معدن در سطح ارض
بحال طبیعی موجود بود . این معدن بمعدنهای آهن قورسیقا که آنهم برسطح زمینست
مشابهت بهم میرساند که استحصال کردن آهن ازینگونه معدنها ئیکه نسبت به معدنها ئیکه
بکندن حاجت داشته باشد آسانتر است . مهندس بسببیکه از عملیات بسیاری رهائی یابد بجمع
کردن پارچه های معدن وزغال سنگ رفقا را تشویق نمود . دو روز متمادیا کوشش ور
- ( ۱۲۷ ) -
زیده مقدار وافری از معدن وزغال سنگ را در میدان نزديك كلبه خود شان خرمن کر
دند . يكروز دیگر نیز بشکستن و كوچك ساختن آنها و پاك كردن آنها مشغول شدند .
مهندس يك صف زغال سنگ و يك صف معدن روی همدیگر چيده يك مكعب بزرگی
بوجود آورد .
مهندس بعملیات آغاز نهاده در دهن مشك دم يك نولة كلين پخته ئيکه در وقت کلالی گری
ساخته بود و پا نقروف آنرا نشناخته بود که برای چیست ربط نمود . نوله مذکور ه را در
زير مكعب معدن و زغال سنگ درون نمود، بعد از ان يك سه پایه بلندی از سه چوب ساخته
بر سر دم استاده کرد. بر دم يك تخته گذاشتند بر روی تخته سنگهای سنگینی نهادند . تخته را
يك ريسمان ملخی ربط داده نوك ريسمانر از يك چوب لوله گولی که بعوض چرخ ماشیوله از سه
پایه آویخته بودند گذرانیده به اینصورت به کش کردن ریسمان به دم گری آغاز کردند .
عملیات اگر چه خیلی مشکل شد اما بهمت و غیرت مهاجران کامیابی حاصل آمد.
يك كلچه آهن بزرگی که مانند اسفنج یعنی ابر سوراخ سوراخ بود بوجود آمد . حالا
لازم شد که این کلچه را بدرجه حرارت زیادی گرم کرده حتنيات معدنية آنرا بيرون
برارند که آنهم بكو بيدن آهن را با چکش و سندان محتاج بود . حالا نکه این آهنگران
بیچاره ما مانند همان اشخاصیکه اول آهنرا یافته بودند و هنوز چکش و سندانرا ازان
بوجود نیاورده بودند بجای سندان يك سنگ پاره محکمی و بجای چکش يك سوته چوب
سرکاوله بسیار سختی پیدا کردند . کوشیده کوشیده بهزار جگر خونی دو پارچه آهن
بسیار غلیظ و کلفتی ساختند که یکی را بشکل سندان و دیگرش را بشکل چکش در آوردند
نهایت الامر بعد از انکه چار روز دیگر شب و روز کوشیدندده پانزده میل آهنین بوجود
آوردند که آنه ارا نیز بحال آتشگیر و انبور، و چکش ، و خاك انداز و كفگیر در آوردند .
اگرچه شکلا بسیار ثقيل و بد نمابود ولی در کار خیلی نافع و کار آمد بودند که پا نقروف و
قاب برای این آلات و ادوات بهیچصورت يك قیمتی تخمین کرده نتوانستند .
چیزیکه برای مهاجران خدمت بتواند تنها آهن معمولی نیست بلکه برای آنها
( ۱۲۸ ) -
فولاد لازم است که آنهم بدوصورت بوجود می آید . یکی آنکه قاربون زیاد آهن را
بیرون برارند . دیگر آنکه آهن معمولی را قاربون بدهند . سیروس سمیت چون
آهن ریخته شده بدست ندارد از انرو قسم دوم را ترجیح داده آهن معمولی را که
بدست داشت آنرا با خاك زغال تسخین نموده به حاصلکردن فولاد موفق آمد. این
نوع فولاد بسببی که بحرارت و برودت تبدل نمیکند از انرو بعد از انکه بدرجه سرخ
شدن گرم کردند بر سندان آنرا کوفته تبر و تیشه ، بیل ، کلنگ ، پیکانهای تیر ، آهن
رنده ، يك دوسه عدد کاردهای قمه مانند ، و میخهای بسیاری ساختند که اینها کاملا
چیزهایی کلفت و غلیظی بودند ولی قابل استعمال وکار آمد چیزهای بود.
در روز پنجم ماه مایس مهاجران همه معمولات صناعیه آهنگری خود شانر ابر
داشته بشمینه ها عودت کردند . وموقتاً به آهنگری خودشان خاتمه کشیدند . بعد ازین
بدیگر صنعت سلوك خواهند کرد .
باب شانزدهم
مسئله اقامتگاه - مراق با تقروف - در طرف شمال تالاب سياحت -
جهت شمالی سطح مائل - مارها - منتهای تالاب - در توپ
تلاش - توپ شناوری میکند - در میان آب مجادله - دو غونق
روز ششم ماه مایس شاد ششم ماه مایس به ششم ماه تشرین ثانی نصف کره شمالی
مقابلست . بناءً عليه هواها بخراب شدن، و آهسته آهسته سردیها به رونمودن آغاز نهاده
بناء عليه از شمینه ها موافقتر و محفوظتريك اقامتگاهی تدارک کردن ضروری دیده میشود.
اگرچه یا نقروف بشمینه ها يك محبت مخصوصه دارد ولی چون طوفان سخت روز
های اولی بیادش می آیدکه موجهای آب در یا هجوم آورده آتش شانرا خاموش نموده بود
مجبور میشود که به رأی دیگر رفقای خود تابع شود . سیروس سمیت گفت :
- غیر از سردی سرما ذاتا به دیگر بعضی احتیاطها نیز مجبوریم .
- ( ۱۲۹ ) -
زره ده تون - چرا ، در جزیره انسان نیست که از ان حذر و احتیاط نمائیم .
- ایمسئله اگرچه قطعاً هنوز بمرتبۀ ثبوت نرسیده ولی چون در جزیره جانور
های پنجه تیز خونریز موجود است برای محافظه کردن خود را از شر آنها و علی الخصوص
از شر رهزنان دریائی ماليزى يك مسكن محفوظ و مناسبی برای خود ما بسیار ضرور است .
هاربر - وای ! از اراضی مسکونه به ایندرجه دور جاها رهزنان دریائی آمده میتوانند؟
سیروس - بلی اولاد من رهزنان دریایی ماليزى کشتیها شان بسیار جسور و سارق
های بسیار خونریز و مدهشی میباشند . بناءً عليه به احتیاط کردن از آنها از جانورهای
درنده زیاده تر مجبوریم .
پا نقروف - آیا اگر پیش از انکه بمحافظۀ خود از حیوانات چار پا و دو پا آغاز کنیم
یکبار هر طرف این جزیره را گردش کنیم چه خواهد شد ؟
سیروس - راست میگوئید با نقروف . اما از کوه فرانقلن دیدیم که در جهت جنوبی
و غربی جزیره نه نهر موجود است و نه جنگل . ما مجبوریم که مسکن خود را در نزديك
آب و جنگل تدارک نمائیم که آنهم در مابین نهر مرسی و تالاب غرانت است .
پانقروف - چون چنینست در کنار تالاب يك خانه بسازيم . تا بحال کلالی و آهنگری
كرديم يك كمی نیز بنائی کنیم چه میشود . الحمد الله آلات داریم خشت پخته نیز موجود است .
سیروس - آخر کار ما بهمین منجر خواهد شد . اما آیا در میان این سنگلاخ غرانیت
يك مغاره يايك غار و سوراخی بچشم تان برنخورده ؟
پاتقروف - نی ندیده ایم ، آه ! موسیوسیروس ، اگرد رمیان این سنگلاخ دیوار
مانند سنگ سماق يك مسكن بسیار بلندی ساخته بتوانیم چه سعادت خواهد بود!
هاربر به تمسخر خنده کرده گفت :
- بسوی دریا که پنجره های آنرا نزباز کنیم چقدر لطافت خواهد داشت !
ناب - برای بالاشدن آن يك زينه نیز میسازیم :
پاتقروف ( بقهر ) چه میخندید واه ! آلات داریم . سنگها را سوراخ میکنیم .
- ( ۱۳۰ ) -
موسیو سمیت هم باروت میسازد . يك چند سنگی که پر اندیم کار میشود والسلام .
سيروس سمیت سخن پانقروف را شنید . سنگهای سماقی غرا نیت را شگافتن،
و آنرا با با روتی که هنوز در کتم عد مست پر اندن کار بسیار در ازیست لهذ ا م هندس بی آنکه
به پانقروف يك جوابی دهد و يا يك تکلیفی بکند وصیت و تنبیه کرد که هر طرف این دیوار
سنگئی طبیعی را بنظر غور و تدقیق تفتیش و تحقیق نمایند .
در اطراف سنگلاخ غرانیک پایه تعمیر دیگر دیوارهای بسیار جسیم طبیعی که قدر
دومیل امتداد نموده بود دور کردند . بهیچ يك مغاره و سوراخی بر نخوردند . آشیان
های کبوترهای صحرایی نیز در جاهای بسیار بلند دیوار بود . بعد از انکه تفتیشات شان
به انجام رسید مهاجران به نقطه منتهای دیوار سنگلاخ غرانیک رسیده بودند که از انجا
تاساحل تالاب يك بلندى ريگزار و سنگزاری امتداد میکند .
مهندس در ینباب بسیار به مراق و اندیشه افتاده بود که آیا آبهای زیادی که از شهر
( قریق روژ ) در تالاب غرانت میریزد از کجا پس برامده به بحر می آمیزد ؟ هر انقدر
فکر و اندیشه ئیکه در ینباب نموده بود از هیچ طرف هيچيك مجرائی برای آن نیافته بود.
مهندس از سر بالای پر ریگ و سنگ مذکور برامده رفقای خود را بگردش سواحل
شمال و شرق تالاب تكليف نمود . تکلیف قبول شد . بعد از یکچند دقیقه هاربر
و ناب بر سر بالای مذکور برامدند . در عقب ایشان مهندس و ژه ده نون و پانقروف
می آمدند . دوصد قدم پیشتر از میان درختهای لطیف بهم پیوست منظره روحفزای
تالاب صفاتاب مشاهده گردید . درختهای نونهال و اشجار کهنه سال که برگهای شان
بتاثیر خزان زردشده بود در پیشه های اطراف تالاب دگرگونه نظر ربایی داشت .
بعضی تنه های خشکیده درختان فرتوت نیز دیده میشد که به اینطرف و آنطرف افتاده
و سبزه ها وبوته و لخم اطراف آنرا پوشیده ، وسوراخهای کاواکی آنها برای مرغان (ققا
قوس ) آشیان شده بود . بسبب بهم پیوستگی اشجار و بوته زار پیشه آفتاب درون آنرا ضیا
دار نمیتوانست نمود . هر انقدر که پیش میرفتند در ختها يك كشاده گی پیدا میکرد و راه
- ( ۱۳۱ ) -
رفتن آسان میشد . این است که درین نقطه ئیکه این اول بار قدم نهادن مهاجران برانست رفقا تیر و کمان خود شا نرا حاضر گرفته به احتیاط تمام پیش میشدند . اگر چه درینجاها هیچ اثر قدم جانوران خونریز دیده نشد ، ولی يك کمی پیشتر بدر ازی پانزده قدم يك ماری در پیش روی توپ بایستاد . ناپ هماندم بضرب يك عصا چوب مکملی ما ر را هلاك نمود . مهندس بعد از معاینه دانست که این مار از جنس مارهای زهردار نیست بلکه از جنس مارهای بزرگ ( بوآ ) ست که بصورت مص حیوانات را فرو میبرد ولی چون بودن تیر مار و کفچه و غیره مارهای زهر دار نیز ملحوظ بود توپ را مهندس از بشور آوردن مارها منع نموده براه خود دوام ورزیدند .
بعد از کمی مهاجران بجائیکه آب نهر قریق روز به تالاب میریخت رسیدند . در اول که از کوه فرائقلن فرو آمده بودند ساحل جنوبی آبریزش نهر مذکور را دیده بودند درینبار از ساحل شمالی آن آمدند . درینجا دیدند که آب نهر خیلی وافر و زیاد يك آبیست که به تالاب میریزد آیا اسفدر آب تا يك مخرجی نداشته باشد که از تالاب براید خود تالاب اینهمه آب را در کجای خود محافظه خواهد توانست . مهندس دانست که بهمه حال تالاب بايد يك مجرائی داشته باشد که آبها را به بحر بریزاند . این است که آن مجر ا ر ابايد بیدا کرد زیرا از قوت آبریزش آن مهندس استفاده کردن میخواهد .
پنج رفیق از نهر عبور نموده بر ساحل تالاب برفتار خود دوام نمودند . در آبهای تالاب ماهیان بسیاری دیده میشد . پا نقروف بدل خود مصمم نمود که یکچند قلابی ساخته ازین ماهیان شکار کند . هاربر درین اثنا از نوع كبك يك مرغی را به تیر زده در میان لخ زارها انداخت . توپ دویده آنر ا آورد . مهاجران ساحل شرق تالاب را به تعقیب کردن دوام ورزیدند . مهندس چون درینطرف نیز مجرای آب تالاب را نیافت بحیرت افتاد .
درین اثنا توپ بنای بیتابی و اضطراب را گذاشت . در کنار ساحل میدود، بشدت عوعوه میکند ، میرود ، و بازمی آید ، زمین را بپاهای خود میکند باز یکی یکبار خاموش
-( ۱۳ )-
گفت : - خرس بحریست
-( ۱۳۲ )-
شده چشمهای خود را بتالاب میدوزد .
در اول امر اگرچه مهاجران به این خلجان و هیجان توپ هوش نکردند ولی چون صداهای سگ شدت کرد مهندس سگرا آواز داده گفت :
- چیست توپ !
سگ در پیش صاحب خود دویده ، و باز یکچند بار بسوی تالاب جهیده ، و بسی آثار هیجان نشان داده دفعته خود را در آب پرتاب نمود . مهندس از بیم آنکه مبادا بسگ چیزی ضرری برسد سگرا آواز داد ، توپ بصدای صاحب خود باز از آب برآمد ولی از آثار هیجان و جوش و خروش وانه ایستاد . با تفروف بسطح آب نظر کرده پرسید که :
- آیا در آب چه باشد ؟
هاربر - گمان میبرم که توپ در آب یکحیوان بزرگی را حس کرده است ؟
ژه ده ئون - بلکه تمساح امریکا باشد .
مهندس - گمان نمیبرم ، زیرا تمساح امریکا در ین منطقه زیست ندارند .
یکچند باره مهاجران توقف نموده بدقت بسوی تالاب نظر دوختند. اما هیچ چیزی ندیدند . مهندس زیاده تر بمراق افتاده گفت :
- تا به آخر تالاب برفتن دوام نمائیم .
بعد از نیم ساعت ساحل جنوب شرقی تالاب را نیز گذر کرده به میدان تپه منظرهٔ وسیعه نزدیک شدند . مهندس در ینطرف نیز مجرای بدر رفت آب تالاب را نیافته و حیرتش زیاده تر گردیده گفت :
- بهمه حال این تالاب را یک مجرایی خواهد بود . اگر در ظاهر نباشد مطلقا از زیر سنگها بدر رفت داشته خواهد بود .
ژه د،ئون - عزیز من سیروس ! آیا در باب یافتن مجرای تالاب بسیار مراق کردید؟
مهندس - بسیار . زیرا اگر آبهای تالاب از زیر این سنگلاخ یک مجرایی پیدا
- ( 133 ) -
کرده باشد بمجردیکه آبهای تالاب را بدیگر طرف بگردانیم آن سوراخ مجرا را بیرون بر آورده قابل سکونت يك مسكن و مأوایى امالك میشویم.
هاربر — موسیو سیروس، آیا آبهای تالاب تا از زیر تالاب يك مجرایی نداشته باشد ؟
مهندس — ممکنست اگر چنان باشد که شما میگوئید آنوقت بساختن خانه برای خودمان مشغول میشوم.
وقت چون بشام نزدیکشده بود مهاجران بنای عودت را گذاشته بودند که توپ باز بیتاب و پر اضطراب گردید، و درینبار بصدای افندی خود حوالهٔ سمع دقت نکرد. سبك عوعوه وولوله پر هیجانی خود را در تالاب پرتاب نمود. هاربر و پانقروف در پی توپ بکنار تالاب دویدند، و توپ را فریاد کردند. سگ از کنار بقدر بیست قدم دور شده نام در همین وقت بود که در همان محل که بسیار چقور نمینمود سر مدهش يك جانور بسیار بزرگی پدیدار گردید. این سورا که چشمهای بسیار بزرگ و دهن فراخ اطراف پر موی آن خیلی پر دهشت مینمود هاربر شناخته گفت :
— خرس بحریست.
مهندس — بلی از همان نوعست ولی چون سوراخهای بینیش بر روی بینی اوست این حیوانرا ( دوغونق ) میگویند.
این جانور مدهش عظیم الجثه بمجردیکه دید سگ به او نزديك شد هماندم بر سگ حمله آورده توپ را بربود. و هر دوی شان بیکباره گی در زیر آب فرو رفته از نظر غایب شدند.
ناب میخواست که برای رهانیدن توپ خود را در آب انداخته با جانور مدهش دست و گریبان شود ولی مهندس خدمتكار صادق خود را منع نمود. درین اثنادر زیر آب يك مجادله مدهشی بوقوع می آمد که چنان معلوم میشد که این مجادله باسگ نیست زیرا سگ با آنچنان حیوان مدهش بزرگ جثه مدافعه و مجادله نمیتواند، و بيك
- ( ١٣٤ ) -
حمله در دندانهای بزرگ و مدهش آن محوشده هلاک میشود . بنا بر مجادله ئیکه در
زیر آب میشد بروی آب تالاب تموج زیادی پیدا میکرد . یکی یکبار سطح آب یک موج
انگیزی شدیدی پیدا نموده از زیر آب بيك قوت فوق العاده سگ برهوا گردید، و بعد
از انکه از سطح آب بقدر ده یا نزده قدم بالا پرید پس بر سطح آب افتاده و بی آنکه یکجا
یش زخمی شده باشد شناوری کرده بساحل سلامت برآمد .
مهاجران به این حادثه خارقه نما بکمال حیرت می بینند ! نامفهوم يك مسئله !
حالا هنوز مجادله در زیر آب دوام دارد . اما مجادله بسیار دوام نمود . یکی یکبار سطح
آب سرخ گردید . در عقب آن دوغونق مرده بمیدان برآمد . و نعشش در یکطرف
ساحل نزديك شده در لغ زار کنار تالاب که آبش کم بود در گل بند ماند .
مهاجران به آنطرف دویدند ، دوغونق بدر ازی ١٥ ، ١٦ قدم ولا اقل به ثقلت
يك خروار يك جانور مدهشی بود. در زیر گلو گاهش يك زخمی که گویا کار د بسیار
تیزی کشاده شده باشد موجود بود .
آیا این چه ان جانور مدهشی بوده که دو غو نق را با اینچنين يك ضربۀ مدهشۀ هلاک
کرده است ؟ این معمائیست که حل نمیشود. سیروس سمیت و رفقایش نیز این مسئله را
ملاحظه کرده بشمینه ها عودت کردند .
باب هفدهم
رفتن بتالاب - جریان آب - تصور سیروس سمیت - روغن
دوغونق - مركبات كبريائیۀ شیشه ستی - کبریایت حدید-
غلیسرین چسان ساخته میشود ؟ - صابون -
شوره - حامض کبریت - حامض آزوت -
شلالۀ نو -
روز دیگر سیروس سمیت نابرا برای پختن طعام گذاشته خودش بازه ده تون سیدا
- ( 135 ) -
بمیدان تپه منظره وسیعه برآمدند . هاربر و پانقروف برای چوب آوردن بجنگل رفتند . مهندس و مخبر بعد از کمی بجائی که نعش دوغونق افتاده بود واصل شدند . از حالا بصدها مرغان لاشه خوار بردوغونق جمع آمده جسدش را منقار کوبی داشتند . هر دو رفیق مرغا نرا بسنگها زده دور کردند . زیرا مهندس بکشیدن روغن آن امید ها میپروراند که بسی کار بکند . گوشت دو غونق مخصوص پرنسهای مالزیائی يك طعام بسیار نادری شمرده میشود . لهذا برین قرار دادند که يك پارچه آنرا بریده به تاب حواله کنند تا تجربه شود .
واقعه دیروزه دو غونق هنوز از یاد مهندس نرفته است . هر دم خود بخود میپر سد که « آیا چگونه يك جانور مدهشی دو غونق را باینصورت هلاک کرده است ؟ » سیروس سمیت سطح آب را بدقت نظر میکند . هیچ چیزی نمی بیند . در جائیکه دوغونق بود آبها بسیار نبود اما رفته رفته چقور شده میرفت . ژه ده ئون گفت :
- ازینجا چیزی معلوم نمیشود نی ؟
مهندس - نی عزیزم ، حیرانم که این واقعه عجیبه را برچه حمل کنم .
ژه ده ئون - بواقعی که زخم دو غونق بسیار عجیب است . علی الخصوص پرائیدن توپ را از زیر آب زیاده تر جالب مراقبت . چندان پنداری که يك دست پر قوتی بعد از انکه سگ را بیرون پرتاب نمود همان دست با خنجری که داشت گلوی دو غونق را بشکافت .
مهندس - همچنین معلوم میشود . اینرا بگذار ، آیا رهائی دادن من از بحر و بمغاره آوردن من چه میگوئید ! خلاصه کلام در تجویزيره يك سری حکمفرماست که دانسته نمیشود . در نخصوص در ینوقت فکرتازی و خیال بازی نکنیم بکار خود به بینیم .
سیروس سمیت اینرا هنوز ندانسته بود که آیا آبهای تالاب از کجا بدر رفت دارد. درینباره در جائیکه بودند در آب تالاب يك جریانی حس نمود . در آب يك چوبی بینداخت . جریان چوب را بردن گرفت ، دو رفیق نیز آنرا پیروی نمودند تا آنکه با چوب بمتنهای جنوبی تالاب واصل شدند .
- ( ١٣٦ ) -
جریان تا به اینجا دوام ورزیده درینجا آبها يك جوش زیر و زبر شدنی گرفته جریان آب منقطع میشد. سیروس سمیت کوش خود را برزمین نهاده يك صدائی که از جریان شديديك شلاله براید شنید . مهندس بر پا خواسته .
گفت ـ این است که آبهای تالاب از نجا میرود.. طلقادر میان سنگلاخ های دیوار مانند غرابت يك مجرایی دارد . از اینجا بدریامی آمیزد من از ان مجرا استفاده کردن میخواهم .
مهندس يك شاخ در از چوبی را از درخت کنده برگهای آنرا بکند و در جائیکه بودند در آب فرو برد . از سطح آب دو قدم پایا نتريك سوراخ فراخی را یافت که از ان سوراخ آبها بشدت روان بود . بدرجۀ شديد يك جریانی بود که چوب را از دست مهندس ربوده ببرد مهندس گفت :
ـ این است که یافتیم . اینجا دهنه مجرائیست که آبهای تالابرا میبرد. من این دهنه را بمیدان میبرارم .
ژه ده ئون ـ آیا چسان ؟
مهندس ـ آبهای تالابرا دوسه قدم فرو آورده ...
ژه ده ئون ـ آبهای تالابرا چسان فرو آورده میتوانید ؟
مهندس ـ برای تالاب دیگر يك مجرایی کشیده این مجرارا لزوم میستائیم .
ژه ده ئون ـ از کجا مجرا میکشید ؟
مهندس ـ از نزديكترين جاها ئیکه بساحل بحر باشد .
ژه ده ئون ـ آن ساحلیکه شما میگوئید سراسر سنگ است .
مهندس ـ منهم آن سنگهار ابرا نیده مجرا میکشم، و این سوراخ را بمیدان میبرام
ژه ده ئون ـ عجب کاری میشود . در نقطه ئیکه آبهای تالاب بساحل بریزد بچه يك شلاله بلند و بزرگی نیز بوجود می آید .
مهندس ـ بلی از ان شلاله نیز استفاده میکنیم .
-(۱۳۷)-
اگر از نقطه شبکه - وزراخ دهنه مجراست یکقدری بسوی پیش یعنی بسوی ساحل
بحر رفته شود بر سر سنگلاخهای بلندیکه مانند دیوارهای طبیعی از طرف ساحل بحر
بانند شده است میرسیم . پس معلوم میشود که آبهای بحر از میان همین سنگلاخ برای
خود يك مجرای یافته از زیر زمین بدریا التحاق مینماید . این سنگلاخ غرانیت که برسا
حل بحر عموداً بلند رفته خیلی بلند است . و از سطح بحر تا به بیخ دیوار سنگلاخ دو
صد قدم مسافه موجود است . مهندس بارفیق خود از کنار تالاب جدا شد . ژه ده ئون
در خصوص نیز از کامیابی مهندس اصلا شبهه ننمود . اما به ایندرجه آلات ناقص این
قدر سنگ پاره های بزرگرا بر هوا کردن ، و برای آبهای تالاب يك مجرای نوی تشکیل
دادن ، و به اینصورت آبهای تالاب را فرو آوردن ، و مجرای قدیم زیر زمین را برون
بر آوردن حقیقتاً مشکل کارها نیست .
سیروس سمیت ، وژه ده ئون وقتیکه بشمینه هار گشتند دیدند که پا نقروف و هاريبر
بحالی کردن جاله هیزم خودشان مشغولند . پا نقروف پرسید که :
وسیوییروس ، هیزم کشی را تمام کردیم. آیا بنائی را چه وقت آغاز خواهیم نمود؟
مهندس – حالا بنایی نی بلکه کیمیاگری میکنیم .
ژه ده ئون - بلی ، جزیره را برهوا میپرانیم .
پا نقروف - چه میگوئید ؟ جزیره را چسان بر هوا میکنیم ؟
ژه ده ئون – اما همه جزیره را نی يك حصه آنرا .
مهندس - از من بشنوید دوستان من :
اینرا گفته ملاحظات امروزی خود را یکان یکان بیان نمود . نظر به قول مهندس
آبهای تالاب از دهنه شبکه دو قدم از سطح آب تالاب فروتر است در زیر تپه منظره و
سبعه در میان دیوار سنگلاختی طبیعی يك مجرای بسیار جسیم و فراخی برای خود کشاده
از زیر زمین بزیر سطح آب بحر با بحر می آمیزیزد . لهذا در میان این مجرا البته يك
يك مغاره موجود است که آبهای تالاب را فرو آورده آن سوراخ را بیرون بر آوردن
- ( ۱۳۸ ) -
لازم است که ازان سوراخ در امده مغاره مذکوره را بحال يك مسکنی دراوردن
ممکن است .
مجرای نور اسپیروس سميت میخواهد که از میان سنگهائیکه بساحل نزدیکست برون
آرد . لهذا برای این کار از باروت کرده زیاده تر بيك اجزای ناریه قویه احتیاج کلی
دارند . آیا آن اجزا را چسان باید ساخت ؟
این تصورات سیروس سمیت بسیار خوش پانقروف آمده است. سنگها را پراندن،
سر از نويك شلاله براوردن ، مغاره ها کشف کردن آیا چقدر شیرین کارهای ساعت
تیریست ؟ پانقروف میگوید که (مادام که مهندس گفت که کیمیا کر شو یم ما هم میشویم ،
حتی اگر بخواهند ، من معلم رقص هم میشوم) اینرا گفته و یکدو سه چرخ رقص
مسرت نمود .
ناب و پانقروف برای کشیدن روغن دوغونق ، و پاره پاره کردن گوشت آن مأ
مور شدند . هاندم حرکت کردند . سیروس سمیت وژه ده تون و هار بر بجائیکه معدن
زغال سنگ بودمتوجه شدند که مهندس از انجا از مرکبات كبريتيه يك نمونه آورده بود .
آنروز را تابتام بمجمع کردن و نقل دادن مرکبات مذکوره کوشش ورزیدند. ودر
جه کافی ازان در شینه ها جمع آوردند . روز دیگر مهندس بعمليات کیمیویه آغاز
نهاد . این مرکبات کیمیویه که از زمین استخراج شده از زغال ، و سيلسيوم ، و آلومين ،
و كبريت حديد مرکب است که کار آمدنی ترین آنها در ینوقت کبریت حدید است که مهندس
آنرا به کبریتيت حديد تحویل داده ازان ( حامض کبریت ) حاصل میکند .
حامض کبریت که آنرا ( تیزاب ) میگویند از چنان وسایط کیمیویه ایست که در
عالم صنایع بیشتر از همه چیز استعمال میشود . مهندس از جسم مذکور اگرچه بعد ازين
برای شمع ساختن و چرم ها را دباغی کردن نیز استعمال خواهد کرد اما در ینوقت برای
دیگر چیز استعمال میشود .
سیروس سمیت در پشت شمینه هايك جای صاف و همواری را انتخاب کرده چینه
-( ١٣٩ )-
و هیزم فراوانی در انجا خرمن نمود. بر سر آن چوبها از نوع سنگ قایفان (شیست)
تمام سنگها را که با مرکبات کبریتیه بهم آمیخته با معدنها آورده شده بود وضع نمود. و بر
سر آن مرکبات کبریتیه را بقدر فندق خورد خورد کرده يك صف بریخت . بعد از ان
چوبها را از هر هر طرف آتش دادند ، بحرارت آتش سنگهای شیست که زغال و گوگرد
داشت نیز آتش گرفتند. بازيك صف دیگر نیز از مرکبات کبریتیه علاوه نمود. و بعد از انکه
چوبها سوخته و يك خرمن آتش بوجود آمد روی آنرا با خاك و شاخ و برگ پوشیدند
تا از هوا محفوظ بماند. این خرمن را بر حال خود ترك نمود. زیرا بعد از انكه مدت
دوازده روز این خرمن همچنین بماند کبریت حدید یکه در انست بالامتزاج به (کبریتیت
حدید). و آلومینی که در ان موجود است به (کبریتیت آلومینه) تحول میکند. و
سیلسیوم ، و زغال موجوده آن سوخته محو میشود.
بعد از انکه خرمن مذکور را برای حاصل شدن امتزاجات کیمیوی ترك نمودند
سیروس سمیت با دیگر رفقای خود بدیگر کارها مشغول شدند. تلپ و یا تفروف روغنی
را که از (دوغونق) کشیده بودند آب کردند و صاف ساختند. مقصد مهندس این
بود که روغن مذکور را تحلیل نموده غلیسیرینی که در ان موجود است بیرون بر ارد که
این عملیات هم نمیشود مگر اینکه روغن مذکور را به حال صابون تحویل دهند.
برای بر آوردن غلیسیرین را از روغن و تحویل دادن آن بصابون تنها تنها معامله کردن
آن با چونه یاسودا کفایت میکند. چونکه اگر با چونه یا سودا روغن معامله شود در
حال غلیسیرین را جدا میکند و روغن را بصابون تبدیل میدهد. و چیزی که برای
مهندس بکار است غلیسیرین آنست برای حاصل کردن غلیسیرین چون روغن با چونه
معامله شود صابونی که از ان حاصل میشود در آب حل نمیشود . حالا تکه اگر با سودا
معامله شود صابون معمولی ئیکه میشناسیم بوجود می آید. حالا صودارا از کجا بیابند ؟
در ساحل بحر بعضی نباتات بحری که از جنس صباریه بود جمع آمده خرمن تشكیل
کرده بودند که این نباتات خلقۀ صو دار احاوی میباشد. لہذا ازین نباتات استحصال
- ( ١٤٠ ) -
کردن صود ابسیار کار دشواری نیست . اولا ازین نبات مقدار بسیاری جمع کردند ، و در آفتاب انداخته خشك كردند . بعد از ان يك چقوری کنده در ان پر کردند و آتش دادند . و تا وقتی که بغبار منقلب میشد دوام نمودند . که این غبار را علی العموم ( صودای طبیعی ) تسمیه میکنند .
این است که مهندس غبار مذکور را باروغن دوغونق معامله کرده قابل استعمال يك صابونی با مقدار كافی گلیسرین حاصل نمود . حالايك جزو مهم دیگر بکار دارد که آنهم عبارت است از ( آزوئیت پوتاس ) یعنی شوره !
برای استحصال آزوئیت پوتاس لازم است که بعضی نباتاتی را که کاربو نیت پو تاس را حاوی میباشد باحامض آزوت معامله بکنند . آیا حامض آزوت را از کجا تدارك كنند؟ این است که این مسئله جداً مشكل يك مسئله ایست . مهندس حیران مانده ولی باز طالع مهاجران مدد گاری کرده در دامنه کوه فرانقلن ها ریر معدن آزوئیت پو تاس خالص را پیدا نموده کار تنها بر صاف کردن آن شوره ئيكه طبيعت حاصلکرده بود بماند.
خلاصة كلام این کارهای مختلف کیمیا گری بقدر هشت روز دوام نمود ، پیش از انكه مدت معينه دوازده روزه تحويل يافتن کبریت حدید به كبريتيت حدييد به انجام رسد همۀ مواد لازمه ئیکه مهندس را بکار بود حاضر گردید . برای بسر رسیدن مرکبات کبریتیه که در زیر خاك برای امتزاج یافتن پوشیده شده مانده بود هنوز سه روز دیگر باقی بود که مهاجران این سه روز را نیز بیکار نگذرانیده بساختن بوته و دیگر بعضی ظروف واوانی که برای تقطیر وغیره عملیات کیمیا گری بکار بود در داش کلالی خود ساختند ، حتى يك داش بسیار فنی ئیکه برای تقطیر کبریتیت حدید لازم بود نیز بوجود آوردند ، هر چیز در ۱۸ ماه مایس به انجام رسید . ژه ده ئون ، پانقروف ، هاربر ، ناپ بسیار مهندس خودشان در عملیات کیمیویه عمله های بسیار ماهری شده بودند .
بعد از انكه تحول مركبات کبریتیه ختام یافت ماده ئیکه حاصل شد مرکب از کبریتیت حديد ، کبریتیت آلومین ، و خاك ترسیلیس وزغال بود که اینها را در يك حوض آب
- ( ١٤١ ) -
چونه شده ئیکه خود شان برای همین کار حاضر کرده بودند انداختند . آب را شور داده. اده مرکبات را خوب بهم آمیختند . بعد از ان گذاشتند تا ته نشین شد. آبرا از حوض مذکور در تغاره ها گرفتند . خاکستر سیلیس وزغال چون در آب غیر محلول بودند در زیر بمانده در آبیکه گرفته شد کبریتت حدید با کبریتت آلو مین محلول بود . این محلول چون تحلیل شد بلورهای کبریتت حدید ترسب نموده تنها کبریتت آلو مین با آب آمیخته بماند.
حالا در پیش سیروس سمیت مقدار بسیاری از کبریتت حدید موجود شد که اصل مقصد از منها استحصال کردن حامض کبریت بود. در عالم صنایع برای استحصال حامض کبریت دستگاههای مخصوصیکه بمصارف گزافی ساخته شده است موجود میباشد . اگرچه برای اينكاربك فابريك بزرگ ، آلات مخصوصه ، ادوات پلاتینی ، حجره های سربی که حامض بران تاثیر نکند و بسی چیزهای دیگر لازم دارد که از هزار یکی از ان آلات و ادوات را قضا زدگان بیچاره مالک نیستند . اما مهندس چون در [بوهیما] يك اصول بسیار آسانی دیده بود که خود او نیز همان اصول را پیروی میکند .
سیروس سمیت برای استحصال حامض کبریت در قابهای سرپوشیده کبریتت حدید را تکثیف کرده حامض کبریتی که از ان حاصل میشود بحال بخار صعود میکند که این بخار تمیع کرده اجزای مطلوبه را بوجود می آورد . این است که مهندس برای این کار بوته های سرپوشیده و داشهای مخصوصی ساخته است املاح کبریتت حدید را در درون بوته های سرپوشیده مذکور گذاشته در داش تسخین نموده شد . خلاصه بعد از دو از ده روز تمام حامض کبریتی که مطلوب بود بمیدان برآمد .
آیاسیروس سمیت این حامض را چه میکند ؟ مهندس میخواهد که شورۀ موجو دۀ خودش را با آن معامله کرده حامض آزوت استحصال کند سمیت نزدیکشد که بمطلب خود نایل شود . مهندس غلیسیرینی که پیش ازین آنرا تکثیف کرده بود با حامض آزوت معامله نمود . از ان يك مايع زرد رنگی حاصل شد. مهندس این عملیات آخری خود را از شمینه هادورتر و تنها بسر خود ساخته است . زیرا این اجزائیکه بوجود
- ( ١٤٢ ) -
آمده بسیار تهلکه ناك يك چیزیست .
مهندس پر فنون از اجزای مستحصله خود در يك ضرف گلی شیشه ساخت يك
مقداری آورده برفقای خود گفت :
- عزیزان ، این ( نیتروگلیسیرین ) است !
بواقعهکه این مایع زرد رنگی که مهندس استحصال کرده نیتروگلیسیرین بود که
قوة تخریبیة آن ده بار بیشتر از باروت است . نیترو گلیسرین مانند باروت به آتش
در نمیگیرد ، ولی به تماس و ضرب آتش میگیرد . بنابرین استعمال آن بسیار تهلکه ناکست.
پانکروف بکمال بیقیدی پرسید که :
- آیا همین مايعك زردك آن خرسنگهای سخت غرانیت را میپراند ؟
مهندس - بلی رفقا ! هم قوة نیترو گلیسیرین چنان قویست که هر انقدر بخچرهای
سخت مانند سنگهای غرانیت تصادف کند همانقدر زیاده تر شدت خود را اجرا میکند.
پا نکروف - آیا این چه وقت اجرا خواهد شد ؟
مهندس - فردا ! بعد از انکه در سنگها يك سوراخی کنده این مایع محقر زرد رنگ
را دران پر سازیم !
روز دیگر یعنی در (٢١) ماه مایس کیمیا گران ما در نقطهئیکه در مابین ساحل تالاب
غرانت و سنگلاخ موجود بود رفتند . این نقطه از سطح تالاب پست تر است . آبهای
تالاب بواسطهٔ خرسنگهای بزرگ کنار ساحل تالاب ایستاده شده است که اگر آن خر
سنگها رفع شود آبهای تالاب از مجرائیکه کشاده شود از سنگلاخهای دیوار آسای غرا
نیت که [ ٢٥٠ ] قدم ارتفاع دارد بپایان ریخته از انجا بدریا می آمیزد . و این مجرای
جدید چون بسیار بزرگ میشود آبها بکثرت ریختن گرفته بزودی مجرای مطلوبیکه
همهکار ها برای آن شده بمیدان میبراید .
پانقروف بزیر نگرانی مهندس درمیان سنگهائیکه پراندن آن لازم است بکندن
يك سوراخی مشغول گردید . سوراخ در میان سنگها از يك نقطه آغاز کرده یکبر بطرف
- ( ١٤٣ ) -
تالاب ماثلاً کشاده میشود . این عملیات در از شد مهندس میخواهد که بقدر ده لیتره
نیتروگلیسرین استعمال کرده يك نتيجه مدهشه حاصل کند . رفقا بيك كوشش بسیار
بلیغی تا به چار پنجه سوراخ مطلوب را کشادند .
حالا کار بر در دادن نیترو گلیسرین موقوف مانده کفاندن نیتر و گليسرين بيك ضربهٔ
شدیده محتاجست . زیرا اگر به آتش در دادن بخواهند بی آنکه بکفد آهسته آهسته
سوخته میرود. اگر چه آسانترین کفاندن نیتروگلیسرین همین است که یکچند قطره
نیترو گلیسرین بر ان سنگ انداخته و بايك چكشی محکم بران بزنند . حالا آنکه اینگونه
کفاندن آن موجب پاره پاره شدن زننده آن نیز میگردد که آنهم بدرد مهاجران نمیخورد.
سیروس سمیت بر سر سوراخی که در سنگ کنده بودنديك سه پایۀ چوبی بلندی برپا
نمود ، و از لحها و پوست سند مانند بعضی نباتات يك ريسمان بسيار درازی ساخته
یکسر آنرا از سر سه پایۀ مذکوره گذرانیده يك سنگ بسیار سنگینی را بر محاذی سوراخ
مذکور بیاویخت . سر دیگر ریسمانرا بقدر سی چهل قدم دور تر برده ریسمانر ابا کوگرد
وشوره معامله نمود بمقام فتیل قایم نمود که به اینصورت ريسمان سوخته تا بجائيكه نوك
ریسمان بر سر سه پایه گره یافته میرسد و گره را سوختانده سنگ پاره را بر نیتر و گلیسرین
می اندازد .
مهندس بعد از انکه سه پایه را ، برپا و فتیله ها را تنظیم نمود ، سوراخیکه درسنگ
کنده شده بود تابد هن آن با نیتروگلیسرین پر و مملو نمود . در روی سنگ نیز بعضی
قطرات نیتر و گلیسرین را چکانیده سی چهل قدم دور تر آمده فتیله را آتش داد و
بتاخت دویده دویده از تپۀ منظره وسیعه فرو آمده بشمینه ها درآمدند .
از روی حساب فتیله تمام به بیست دقیقه تا بجای مطلوب میسوخت بواقعیکه بعد
از بیست و پنجدقيقه بيك دهشتی که تصویر آن ممکن نیست نیتر و گلیسرین کفید . چنان
گمان شد که جزیره تا ازته دای بلرزه در امد . سنگها چنانچه از دهنهٔ يك كوه آتشفشانی
که اول بفوران می آید بر روی هوا پریدن گرفت . در جو هوا حركت بدرجۀ شدت
- ( 144 ) -
نمود که سنگهای ضخیمه هارا بلرزه درآورد ومهاجران رابی اختیار برزمین غلطانید .
مهاجران برپاخواستند . برای دیدن نتیجه سعی وغیرت چند روزه خودشان
بسوی تالاب دویدند . از دهن همه شان بیکباره گی يك ندای حیرت ومسرت برامد!
سنگلاخ غرانیقی که حایل آبهای تالاب بود بصورت بسیار واسعی از هم گشاده شده،
و آبها ازان مجرا بيك شدت فوق العاده يك جریانی تشکیل داده ، و بعد از انکه از
روی سنگها كف کرده تا يكثا ديوارسة گلاخ روانی میکرد از انجااز (250) قدم ارتفاع
بپایان میریزد ، و از انجا بقد ر دوصد قدم يك نهری تشکیل داده بدریامی آمیزد!
- باب هجدهم -
پانقروف ازهیچ چیزی شبهه نمیکند - مجرای اول تالاب -
تحت الارض گشت وگذار - درمیان غرانیتیهايك راه -
توپ گم شد - مغارة میانه - چاه - اسرار -
عودت -
سيروس سميت به تشبث خود موفق شده است، اما مهندس بنابر عادتی که دارد
اصلاعلامت ممنونیت نشان نداده و چشمهایش بشلاله معطوف مانده بی آنکه چیزی
بگوید ایستاده بود . هاربر نوجوان كفها بهم زده آثار شادمانی مینمود . ناب از خوشی
برمیجهید . پانقروف بيك شيوة مخصوص خودش میگفت :
- اوه ! برای خدابی بگوئیم . حقیقتاًمهندس مابسيار پر فنون يك آدمیست !
بواقیکه نیتروگلیسرین از مطلوب زیاده تر خدمت کرده است . مجرای نوی که
برای تالاب باز شده آنقد رواسع وفراخ بود که نسبت بمجرای قدیم ازینراه سه برابر
آن آب بدرمیرفت . بنابرین بعد از کمی بهمه حال آبهای تالاب فرومی نشیند .
مهاجران بضیمنه ها برگشته بیل و کلنگ و چکش و ریسمان لحمی خود شانرابر
داشته باز بکنار تالاب آمدند . در راه پا نقروف بمهندس گفت :
— ( ١٤٥ ) —
— اما موسیو سمیت ! اگر با این مایع زرد رنگی که ساختید اگر بخواهیم که جزیره
را بر هوا کنیم میتوانیم نی ؟
مهندس — بيشك ميتوانیم ، کار بمقدار اجزاء و قوفست . کرۀ ارض نیز پرانده میشود .
پانکروف — آیا این اجزا را در تفنک استعمال کرده نمیتوانیم ؟
مهندس — خیر پانقروف ، شدت نیترو غلیسرین خیلی زیاد است. اسلحه را پاره
پاره میکند. اما چون در دست ما حامض آزوت ، شوره ، کوگرد ، زغال موجود است
باروت را نیز به آسانی ساخته میتوانیم . ولی چه سود که تفنک بدست نداریم .
پانکروف — بگذارید بابا! یکقدری که سعی و کوشش کردیم آنرا نیز میسازیم والسلام .
چنان دیده میشود که پانقروف از کتاب لغت جزیرۀ لینقولن کلمه ( غیر ممکن ) را
بیرون بر آورده است .
مهاجران چون بر میدان تپه منظره وسیعه واصل شدند یکسر بطرف مجرای قدیم
تالاب که بیرون برآمدن آنرا تخمین میکردند دویدند. بواقعی که از کنار سنگلاخ به کنار
تالاب دهنۀ مجرای قدیم آن بمیدان برآمده بود . بسببیکه آبها فرونشسته بود از کنار
سنگلاخ تا به پیش دهنۀ مجرا فرو آمدن آسان کردید . دهنۀ مجرا اگرچه بدرازی
یعنی به بلندی بقدر بیستقدم می آمد ولی بر آن از دو قدم بیشتر نبود . از سقف بر
درآمدن مهاجران ممکن نبود . لهذا پانقروف و ناب کلنك و چکش و قلمهای سنگ
کنی خود را گرفته در ظرف یکساعت بقدریكه يك انسان درآمده بتواند دهنۀ مجرا را
باز نمودند .
مهندس در دهن غار نزدیکشد . دیدکه در درون مجرايك سرنشینئی که بران فرو
آمده شود موجود است . اگر چنانچه حالا دیده میشود بلندی آن پستی نکند تا بسطح
بحر ازین مجرا رفتن ممکنست و غیر ازین در پایانترها بلکه مانند مغازه يك محل واسعی
پیدا شود که قابل نشیمن باشد .
پانکروف گفت :
-(١٤٦)-
خوب موسیو سیروس برای چه ایستاده اید؟ نمی بینید که سگ درون درآمد؟
سقف هم بلند درون مجرا هم مانند دهنه اش تنگ نمی نماید .
مهندس - بلی میدانیم . اما درون غار بسیار تاریکست . ناب رفته يك چند دنه
لخ و چوب خشك بیارد که آنرا افروخته در آئیم .
ناب و هاربر هماندم یکنار تالاب دویده چند دسته چوبهای خشك شاخله دار ارچه
کنده بیاوردند . آنها را مانند مشعله افروخته در حالتیکه توپ و مهندس به پیش
بودند بمجرا درآمدند .
مجرا برخلاف ملاحظه مهاجران رفته رفته وسعت پیدا میکرد بعد از کمی بی آنکه
خودشانرا خم بکنند قد راست راه میرفتند . در درون مغاره از زمانهای نامحدودیکه
این آب جاری بوده بسیار سبزه های آبی که آنرا ( بوصون ) میگویند پیدا شده بود
که راه رفتن مهاجران را دشوار مینمود . بناءً علیه مهاجران به بسیار احتیاط رو به
نشیبی پیش میرفتند . بوصونها ئیکه از سطح فوقانی مجرا رو بپایان آویخته شده
بود هنوز قطرات آبها ازان در چکیدن بود . جاهائیکه بران میگذشتند مهندس آنرا
بکمال دقت معاینه میکرد . مهندس از بسی علامات دانست که این مجرا از جریان آب
حاصل نشده بلکه از شدت آتش مرکز زمین یعنی از تاثیرات کوه آتشفشان بوجود
آمده بعد از انطفای مدید آن آب تالاب دران جاری شده رفته است .
در مجرا هرا ن قدر که پایان شده میرفتند مهاجرانرا يك ترسی پیدا شده میرفت.
و اگرچه بایکدیگر چیزی نمیگفتند ولی بدل هر يك حادثه دوغوانق آمده در هر قدم
قوه مخیله شان پنهان بودن يك جانور مدهشه دریائی را در نظرشان تجسم میداد.
معمافيه توپ در پیش پیش مهاجران میرود . اگر يك تهلکه به بیند چابك خبر
میدهد . بعد از آنکه بقدر صد قدم پیش رفتند مهندس توقف نمود . رفقایش نیز
بدورش جمع آمد . این جائیکه ایستاده بودند تایکدرجه خوب يك مغاره بزرگی بود
که از سقفش هنوز قطرات آب در چکیدن بود. هوای این مغاره اگرچه یکقدری آرام
-(147)-
مینمود ولی هیچ اثر تعفنی دران دیده نمیشد ژه ده ئون گفت :
— عزیزم سیروس ، این جا خیلی پنهان و ناقابل پیدا كردن يك جائیست . ولی
قابل سكنائیست .
پانقروف — چرا قابل سكنائیست ؟
ژه ده ئون — زیر اهم بسیار تاريك ، وهم يكقدری تنگ است .
پانقروف — آیا اگر یكقدری كوشش كنیم آنرا بزرگتر نخواهیم توانست ؟
و یكچند سوراخی برای روشنی كشاده نخواهیم توانست ؟
مهندس — ما براه خود دوام بكنیم . بلكه در پایانها جاهای موافقتر پیدا كنیم .
هاربر — چنان تخمین میكنم كه هنوز از بلندی دیوار سنگلاخ از سه حصه يك حصه
آنرا قطع كرده باشیم .
سیروس — بلی ثلث راه را پیموده ایم . زیرا از دهنه مجر ا تا حال صد قدم آمده ایم
كه هنوز در صد قدم پایاتر . . .
درین اثناناب پرسید كه :
— توپ كجاست ؟
درون مغاره را پالیدند . سگ موجود نبود .
پانقروف — بلكه سگ پیشتر رفته باشد .
سیروس — هله بسگ خود را برسانیم .
مهاجران پنجاه قدم دیگر فرو آمدند . درین اثنا از پیش بعضی صداهای عجیبی
شنیدند . هاربر گفت :
— اینصدا كه شنیده میشود صدای تو پيست .
پانقروف — راستیت ، هم به بسیار قهر عوعوه میكند .
مهندس — تیرهای پیکان آهنین ما بدست ماست به احتیاط پیش شویم .
مهاجران برای امداد سگ خودشان چابكی نمودند . سگ رفته رفته عوعوه
-( ١٤٨ )-
را بیشتر میکرد . آیا به پنجه کدام جانور مدهش افتاده ؟ مهاجران یکچند دقیقه بعد شصت قدم پایانتر توپ را یافتند.
جائیکه سگ را دران یافتند بسیار لطیف و واسع يك مغاره بود . نپ و هاربر مشعله های خود شانرا تکان داده درون مغاره را روشن کردند . سیروس سمیت ، وژه ده نون و پانقروف تیرها رابزه کرده آماده ایستادند .
این مغاره جسیمه سراسر خالی بود. مهاجران اطراف آنرا تماماً گردش کردند. هيچ چيزی ندیدند . اما سگ حالا برعوعوه خود دوام دارد . سخنها و نوازشهای مهندس هیچ فائده نمیکند . مهندس گفت :
— اینجايك مغاره بزرگ پیش از پنهم راه نیست هر طرف بادیوارهای سنگی غرانیت محاط . مطلقا برای آب يك مجرایی بایدباشد .
پانقروف — بلی .وسیوسیروس . دقت کنیم مبادا در کدام غار ماری نیفتیم .
مهاجران پیش پای خود شانرا دیده دیده به احتیاط تمام بسوی آخر مغاره که سگ درانجا عوعوه بسیار میکرد روانه شدند . در انجايك چاهی دیدند که درمیان سنگهای غرانیت کشاده شده بودکه آبهای تالاب از راههائیکه مهاجران بران گذر کرده آمده اندتا به این مغاره آمده و بعد از انکه این را مانند حوض انتباری پرکرده بود. از دهنه این چاه به بحر میریخته است . این چاه از چاههای معمولی کنده گی دست بشر هیچ فرقی نداشت . بدرون آن درامدن غیرقابل مینمود . مشعله هارابدهن غارگرفتند در درون آن چیزی ندیدند . مهندس يك پاره چوب در گرفته رابچاه انداخت . شعله چوب پاره مذکور دیوارهای درون چاه را روشن کرده تابه پایان رفته از جزی که کرد معلوم شدکه به آب بحر تماس نمود .
از زمان سقوط چوب شعله ور مهندس عمق چاه مذکوره را نود قدم تخمین نمود. سیروس سمیت گفت :
— این است که اینجا برای ما مسکن بسیار عالی میشود .
- ( 149 ) -
زده نون - اما مهندس افندی اینرا هم بدانید که اینجا مسکن دیگر جانور بود !
مهندس - چه کنیم، آن جانور ازین چاه فرار نموده انزواگاه خود را بما گذاشت!
پانکروف - درین وقت بجای توپ، سگ بودن خود را آرزو میکنم تا بدانم که سبب عوعوه او چیست .
سیروس سمیت بسوی سگ خود دیده آهسته تر گفت :
- بلی توپ در بسیار چیزها از ما کرده زیاده تر واقف میباشد .
حالا قسم اعظم آرزوی مهاجران گویا بسر رسید . هر چند بسبب کمکی روشنی مشعله ها جسامت و قابلیت آن بخوبی دانسته نمیشود ولی باز هم معلوم میگردد که با دیوار هائیکه دران بزند و بر او تاقها و دالانها تقسیم آنها ممکن است اگرچه درینوقت مغاره مرطوبست . ولی چون بعد ازین آب دران نمیآید در کم وقت رطوبت آن زایل میشود .
حالا دو نقطه مشکل میماند : یکی مسئله روشن کردن مغاره ، دوم آسان کردن در آمد و برآمد آن . از سقف مغاره سوراخ کشادن ممکن نیست . زیرا بر سر آن به ستبری صد متر سنگلاخ موجود است . اگر بشود باید که از جهت جبهه یعنی از طرف دیواری که بسوی بحر است پنجره باز شده ضیا گرفته شود . مهندس از وقتیکه از مدخل مغاره درآمده مسافۀ را که قطع نموده بذهن خود حساب کرده دانست که دیوار مغاره بطرف دریا بسیار کفت و ستبر نیست . هرگاه پنجره باز کردن ازینطرف ممکن شود دروازه وزینه خروج و دخول نیز آسان میشود . مهندس این فکر خود را برفقای خود بیان کرد .
پانقروف گفت :
- موسیو سیروس بکار آغاز کنیم . آلاتم با منست . من راه سوراخ کردن این دیوار را پیدا میکنم . آیا از کجا بزدن آغاز کنم .
مهندس چقور تر و فرو رفته ترین جاها را نشان داده گفت :
- ازینجا .
کشتیبان تنومند بکوشش جانسپارانه بکار آغاز نهاد بقدر نیمساعت کوشش نمود سنگ
- ( ١٥٠ ) -
های بسیاری را بهر طرف پراند . بعد ازان کلنگ را ناب گرفت . آنهم چون مانده
شد ژه ده ئون بسنگ کنی آغاز نهاد بقدر دو ساعت این عملیات دوام ورزید . کار بدر
جهٔ رسیده بودکه مهاجران نومید شوندکه درین اثنا يك ضربهٔ میل آهنین ژه ده ئون
سنگرا شکافته میل از سوراخ بخارج افتاد .
همه مهاجران بيك زبان ( هوررا ! ! ) گفته فریاد برا وردند صداهای شان در
سقف مغازه طنین انداز گردید . کلفتی دیواریکه سوراخ شده بود در پنجا سه قدم بود .
مهندس از سوراخ بخارج نظر انداخت . از ساحل بقدر نود قدم بلند بودند . ازین دیوار
طبیعی سنگلاخ بقدر دو صد قدم يك میدان ریگزار صاف و همواری تالب دریا دوام
مینماید . بعد از ان آبنای كوچك ، بعد ازان جزیرهٔ سلامت ، بعد ازان بحر محیط
جلوه گر بود .
از سوراخ يك ضیای شدتناکی در امده مغازه را بصورت بسیار لطیفی لمعه دار نموده
طرف چپ مغازه بدر ازی صد قدم ، وعرض و ارتفاع سی قدم بود . طرف راست
آن خیلی وسیعتر و بلندی سقف آن بقد رصد قد م می آمد که درینطرف ستونهای سنگی
طبیعی بسیار عجیب و غریبی نیز موجود است . اگرچه سقف و دیوارها و صحن و ستونهای
این مغاره بصورت منتظم و هند سهٔ مکمل صنعی نیست ولی هیئت مجموعهٔ آن خیلی لطا
فتبخشاست .
مهاجران از بسیاری حیرت و اله شده اند . در حا ليكه اميد يافتن يك مغازهٔ
كوچكی را داشتند يك قصر طي بعثی دلفزا یی یافتند . از دهن هرکس ندا های مسرت
میبرامد . سیروس سمیت گفت :
— رفقای عزیز من ! بعد از انکه این مغارهٔ خودرا بدرجهٔ کافی روشن ساختیم در
طرف چپ او تاقها و تحویلخانه های خود را میسازیم . وميدان جیم طرف راست
را برای خود مادالان تجربه خانه و موزه خانه اتخاذ میکنیم .
هاربر — آیااین جا راچه عنوان خواهیم داد ؟
— ( ١٥١ ) —
مهندس — غراتیت هاوز . [ یعنی قصرسماقی . ]
درین اثنا مشعله ها به تمام شدن رسیده بود ، لهذا پیش از انکه مشعله ها خاموش
شود بر امدن لازم است . بقیه کار را برای روز دیگر میگذارند پیش از رفتن سیروس
سمیت باز بر سر چاه مذکور بیامد . بدقت گوش بر ان نهاد ولی هیچ چیزی نشنید .
درمیان آن باز يك مشعله انداخته داعی شبهه يك چیزی ندید . پس چنان معلوم میشود
که جانوریکه درین مغاره بود و توپ بران عوعوه میکرد خود را بچاه انداخته بسبب
منقطع شدن آب از چاه به بحر فرار کرده رفته است .
اما مهندس بحیرت بسوی چاه مذکور نظر دوخته هیچ چیزی نمیگفت . پانقروف
به او نزديك شده گفت :
— موسیو سیروس مشعله ها خاموش میشود .
مهندس — چون چنینست برویم .
مهاجران از راهیکه فرو آمده بودند پس ببالا شدن آغاز نهادند توپ در پیش پیش
میرفت بمشکلات براه میرفتند. تا به مغاره نخستین بالایی رسیدند در انجا یکقدری مکث
و آرام نموده باز برفتن آغاز نهادند . هر انقدر که بالا میبرامدند هوا سردتر میشد . در
دیواره و بوصولها قطره های آب باقی نمانده بود. مشعله ئیکه بدست ناب بود خاموش
گردید . مهاجران به استعجال مجبور شدند . مشعله دیگر نیز رو بخاموشی نهاده بود
که مهاجران از دهنه مجرای قدیم تالاب غراتیت بر امدند .
باب نوزدهم
نقشه و پلان سیروس سمیت — برون غرا نیتیهاوز — زینه ریسمانی —
تخیلات پا نقروف — سبزه های خوشبو — تبدیل مجرای
آب — نظارت بحیرۀ غرانیتهاوز — آب جاری در غرانیتهاوز
روز دیگر را مهاجران به اصلاح مسکن نوخودشان یعنی ( غرانیتهاوز ) گذرا
- ( ١٥٢ ) -
نیدند . مهاجران در باب ترك كردن شمینه ها و آمدن به این مسکن جدید خودشان
که دست قدرت آنرا در میان اینچنین يك دیوار سنگی غریبی که از هر گونه تعرض و باد
و باران و بحر محفوظ و مصون است انشانموده خیلی آرزو و استعجال میکردند. اما فکر
مهندس اینست که شمینه ها را نیز سر اسر ترك نکنند و آنرا برای بعضی عملیات جسیمه
يك کارگاه جسیمی اتخاذ کنند .
کار نخستین مهندس این شد که بسوی ساحل رفته دیوار طبیعی سنگلاخ غرانین را
ملاحظه کنند که سوراخ گرانیتها و ز در کدام جای ساحل تصادف میکند . آهنی که از
دست ژه ده ئون خطا خورده بساحل افتاده بود رهبر آشکاری برای مهاجران بود که
بواسطه آن تعیین موقع آسان گردید. آهن به آسانی یافت شد. در جائیکه آهن افتاده
بود هشتاد قدم بلند تر از ان در دیوار يك سوراخی مشاهده میشده که از حالا بعضی کبو
تران در ان رفت و آمد را بنا نهاده بودند .
فکر مهندس این بود که مغاره را بر پنج قسم ويك صالون تقسیم کند . از طرف
ساحل پنج نجره و يك دروازه باز کند . پائروف لازم بودن نجره ها را تصدیق و
قبول نمود ، اما معنای لزوم در وازه را ندانست که چیست . زیرا دروازۀ غرانیتها وز را
عبارت از مدخل مجرای تالاب که در بالاست میداند . مهندس گفت :
دوستان من، فکر من آنست که آن مدخل را بتمامها سد و بند کنیم که هیچکس
آنرا نه بیند و نداند. حتی در وقت لزوم در پیش مجرای جدیدی که باز کرده ايم يك سدى
ساخته مدخل قدیم را سراسر در زیر آب پنهان سازیم . زیرا چنانچه ما از ین راه رفت و
آمد میتوانیم برای دیگران نیز آسانست .
پانکروف — خوب از کجارفت و آمدکنیم ؟
مهندس — از ينطرف يك زینه میسازیم . و قتیکه زینه را بر داریم آمدن هیچکس
در نجاممکن نمیشود .
پا نکروف — آیا به اینقدر احتیاط از چه لزوم می بینید ؟ تا بحال از جانور ها چیزی
- ( ١٥٣ ) -
ضرری بانوسیده . جزیره مانزه مسکون نیست که از مردم وحشی بوءمی آن اندیشه کنیم.
مهندس – آیا ازین بخوبی امین هستید ؟
پانقروف – چون همۀ اطراف جزیره را گردیدیم قطعاً امین میشویم.
مهندس – بسیار خوب، گیریم که در جزیره انسان نیست اما از خارج آمده میتواند.
اینطرفهای بحر محیط بسیار تهلکه ناکست . بنابرین به احتیاط حرکت کردن اولاتر است.
پانکروف رای مهندس را پسندید، وبکار آماده گردید . نقشه مهندس در باب
تعمیرات غرانیت هاوز ازینقرار است : اولا در دیوار طرف پیش روی مغاره پنج پنجره
بسیار مکملی بيك دروازه باز کردن . و در صالون یعنی دالان بسیار بزرگ طرف راست
مغاره نيزيك پنجره بزرگی کشیده هر طرف مغاره را خوب ضيادار ساختن . این پنجره
ها چون نام بجهت نقطه شرق ناظر میباشد شعاعات نخستین شمس خاوری همیشه در ان
انعکاس میکند غرانیتهاوز چون در مابین سنگستانی که شمینه ها را تشکیل داده ، و خم نهر
مرسی واقعشد. لہذا ببادهای مدهش شمال شرقی معروض نمیبا شد . ذاتاً مهندس
پنجره ها را چون باچوکاتها و پله های محکم تزئین میدهد از انرو به بسیار مضبوطی سد
و بسته میشود که ببادها مقاومت میتواند .
اول کاریکه مهاجران به آن شروع کردند سنگ کنی بودکه پنجره ها را باز کنند.
سنگهای دیوار غرانیتهاوز خیلی سخت بودکه با آهن و کلنگ شکافتن آنها مشکل
ودير ميشد . لہذا از نیترو غلیسرینی که بدست مهندس موجود بود مقدار کمی استعمال
کرد پنج پنجره ويك دروازه ، ويك پنجره بزرگر ا باز کردند . سوراخهائیکه باز شده
بود اطراف وکنارهای آنرا يك شكل منتظمی دادند و بعضی جاهای آن که بگل و خشت
محتاج بود تعمیر نمودند . در ظرف یکچند روز همۀ این کارها را به انجام رسانیده پنجره
های باز غرانیتهاوز ضيا وهوای صافی را در مغاره جاری ساخته رطوبت وعفونت
آنرا سراسر زایل نمود .
بنا بر پلان مهندس مغاره بر پنج قسم تقسیم میشود . قسم اول عبارت از جائیست
-( ١٥٤ )-
که دروازه وزینه در انست و این قسم مانند دهلیز خانه شمرده میشود بعد از ان بفراخی
سی قدم يك مطبخ ، و بوسعت چهل قدم يك او تاق طعام خوری ، و بوسعت پنجاه قدم
يك او تاق خواب ، و در پیش دالان بزرك يك او تاق مهمان خانه .
این تقسیمات طرف چپ مغاره را سراسر پر نموده لهذا در مابین او تاقها ، و مغاره
يك رو هروی مانده آنطرف را برای تحویلخانه ئی که هر نوع مأکولات و مشروبات را
در ان نگهدارند مخصوص نمودند . مهاجران يك مغارة ديگری نیز بر بالای این مغاره
دارند که آنجا را برای کدام چوب وزغال و هر نوع از زاق تخصیص کردند .
برای اجرا یافتن این پلان مهندس مهاجران باز بخشک مالی و چونه سازی آغاز
کردند . چند روز مشغول شده خشت و چونه بسیاری در زیر دیوار غمرانیها فراهم
آوردند . تا بحال برای رفتن و آمدن عمر انیها وز او لا بر تیه منظره وسیعه بر آمدن و بعد
ازان بدر آوی : و صد قدم بحرار افرو آمدن بیهوده وقت شان صرف میشد مهندس
هماندم فکر خود را بتوقع اجرا نهاده بساختن يك زينة متيني آغاز نهاد .
در اول امر دو سه روز بریسمان سازی مشغول شدند . ریسمانهای گوناگون
باريك وكافت و دراز و كوتاه از لیفهای درخت ( کوی ژواق ) که خیلی محکم و متین
است ساختند . ریسمانها را در پیش دیوار غمرانیها در آوردند . و يك زينه فراخی که
پته پایه های آنرا از چوب محکم درخت سرو ساخته بودند از دروازه غمر انیها وز آویختند.
يك ریسمان باریکتر دیگری را نیز از يك مقاره (۱) گذرانیده برای بالا کردن خشت و گل
و غیره استعمالکردند. خشتها و چونه ها و چوب و آب وسائر لوازماتر ابا آن ببالا کشیدن
و بکار بنایی خود شان آغاز کردند . بعد از یکهفته درون مغاره بموجب پلان ونقشه
مهندس بر او تاقها ودالان ومطبخ وغيره تقسيم يافت .
همه این عملیات در زیر نظارت مهندس از طرف همه مهاجران بكمال شوق ومحبت
شطارت اجرا میشد . على الخصوص پا نقروف که گاهی ریسمان سازو گاهی بتو کاهی
سنگ کن میشد بذله کوئیها و لطيفه ها و مزاحهائی میکرد که رفتار قهقهه ها می آورد.
(۱) مقاره چرخهای كوچك غلطک داری را میگویند که برای بالا کردن اشیاء ایجاد می بند بکار
آید و ریسمان بران به آسانی کش میشود .
-(١٥٥)-
پانکروف بدرجة بر مهندس امنیت و اعتماد پیدا کرده که مسئله ملبوسات و تنویرات را هیچ
بخاطر نیاورده تا بساختن راه آهن و تلگراف فکر خودرادر از نموده بود .
مهندس سخنان پانقروف را بلذت میشنید ، و نیتهای مبالغه کارانه او ر ا خراب
کردن نمیخواست . اما گاه گاهی بيك انديشه بسیار دور و درازی فرو میرفت که آنهم
عبارت از اندیشهٔ چنان رهایی یافتن شان بود از بجزیرهٔ خالی و تنهایی که از همه راه های
کشتیها بر کنار افتاده حتی نام آنهم در خریطه ها مذکور نیست نه کشتیها به آن نام در انجا میاید.
در اثنای عملیات هاربرکوششمندی و غیرت خود را نشان داد که تا چه درجه جوهر
قابلیت ، نوجوان ، و کوشمند يك پسر است ، زود میفهمد ، زود اجرا میکند .
مهندس رفته رفته به این پسر محبتش زیاد میشد . هاربر نیز بمقابل مهندس روز بروز
حس احترامکارانه اش را می افزود .
ناب بازهمان نابست . دایما صداقت ، جسارت ، وغیرت مجسمه است . افندی
خود را بدرجهٔ پرستش دوست میدارد . با پانقروف بزودی عقد رابطهٔ محبت نموده،
ودرمابین شان يك دوستی صمیمی حاصل شده بی تکلف به مصاحبه آغاز نهاده اند .
ژه ده ئون نیز بسیار غیور است هر کار از دستش می آید. زینهٔ غراپتها و زدر روز
بیست و هشتم مایس قطعیآ جابجا کردید . این زینه که بدرازی هشتاد قدم بود برصد
پته پایه تقسیم یافت مهاجران بزودی بر بالاشدن و فر و آمدن زینه عادت گرفتند .
پانقروف بسببی که در کشتیهای بواسطهٔ اینچنین زینه ها بردکلهای بلند بلند بالا و پایان شده
در ینباب معلم اول دیگر رفقا شده بزودی و آسانی مهارت و ممارسه پیدا کردند ، اما
توپ بیچاره بسیار بزحمت و دشواری به آن عادت گرفت . تا بسیار وقتها حیوانرا برشانه
بالا و پایان میکردند . ذاتا مهندس فکر آنرا دارد که بقوت آب شلاله يك ماکينه جر
اثقال ساخته خود را و رفقای خود را ازین عذاب بالا و پایان شدن وارهاند .
درین اثنای کارهای متنوعه موسم زمستان نیز نزدیکشده بود . مهاجران در پی
ذخیرهٔ آذوقهٔ زمستان خود افتادند . هرروز ژه ده ئون و هاربریکچند ساعت بشکار
- ( ١٥٦ ) -
مشغول میشوند . صید و شکار خود شانرا اکثراً در ( پبشه جا قامار ) اجرا میکنند.
هنوزيك واسطه ئیکه از نهر ( مرسی ) گذر کرده بتوانند نیافته اند از انرو در جنگل
بزرگ ( فاروست ) رفته نتوانسته اند . گشت و گذار جنگل مذکور را برای بهار آینده
گذاشته اند . ذاتاً در بیشۀ جا قا مار نیز شکار های متعددقانقورو، وگر از، و انواع مرغها
موجود میشد . هاربر نیز در ین اثنا در يك طرف جنوب غربی بيشه يك چمزاری یافت
که در آن هر گونه نباتات خوشبو، ونباتات طبی موجود بود . از هر نوع ورق آن که
برای سینه ، وتب ، ومسهل و غیره نافع است بغل بغل در ضرایتها وزمی آورد پا نقروف
چون اینهار ا دید پرسید که :
ـ این سبزه ها بچه کار می آید هار بر ؟
هاربر - خود را با آنها تداوی میکنیم .
پالقروف - آیا چه وقت ؟
هاربر - هر وقتیکه نا خوش شویم .
یا نقروف - ما د امیکه در جزیره ما حکیم نیست چرا بیمار بشویم ؟
این سخن پانقروف بچنان يك طور جدی و حقیقی گفت که مزح از و معلوم نمیشد.
مگر به فکر پانقروف محقق همین است که ناجوری و بیماری راحکیم در مملکتها با خود می
آرند . هار بر اگر چه بجواب پا نقروف يك سخنی نیافت ولی برکار خود دوام ورزیده
بسی نباتات نافعی دیگر نیز در ضرایتها و ز جمع نمود . حتی درمیان نباتات مذکوره
( اوسوه غو ) نام نباتی نیز آورده بود که بعد از جوش دادن اعلايك چای سبزی میشد.
در اثنائیکه صیاد ها بر شکار خود دوام داشتند يك روز بيك ملك خرگوشها
تصادف کردند که هزاران غارهای خرگوش را حاوی بود .هاربرفریادبرآورده گفت:
ـ وای ، آشیا نهای خر گوشها را به بینید .
ژه ده ئون ـ آیا پر خواهند بود یا خالی ؟
ژه ده ئون وهار بر در نزد آشیان هانزدیك شدند . از انجا دفعۀ بقدر صد دانه
- ( ١٥٧ ) -
خرگوشها بهر هر طرف بدویدن شدند. بچنان سرعتی بدیگر غارها و طرفها پنهان شدند که توپ نیز یکی از انها را گرفته نتوانست. ژه ده ثون خیلی هوس گرفتن یکچند دانه از انها افتاده خواست يك دامی در پیش آشیان آنها بگذارد، ولی دام را با چه بسازد؟ هیچ! و الحاصل با وجود آنهم از سعی و کوشش و انه ایستا دند تا بمت توپ وتك و دو خود چار عدد خرگوش را تلف کرده توانستند.
بوقت شام محصول شکار خود را بغرانیتهاوز آوردند. طعام شام را همین محصول تشکیل نمود. و هم چون به آشیان بزرگ آن ره بلدی پیدا کرده اند ممنون شدند که هر وقت از انجا بدام آورده میتوانند. در (٣١) مایس پله های پنجره ها و دروازه ها را ساختند. کار بر فرش کردن او تاقها ماند که آنرا هم برای شبهای دراز زمستان گذاشتند. در مطبخ يك اوجاغ خشت پخته نیز ساختند. دودکش آنرا نيز از يك تنه درخت كاوك شده ساخته و سر پنجره مطبخ را يك سوراخی کرده سر دودکش را بیرون برآوردند.
مدخل قديم مجرا را با سنگهای بزرگ بزرگی سد کردند و بسی چوب و خاشاك و گل و بوصون بر آن ریخته سر اسر بند نمودند. ولی نیت مهندس که آنرا بس بالا کرده مدخل را سراسر در زیر آب پنهان نماید در ینوقت معطل ماند.
مهندس از مجرای قدیم نیز استفاده نمود. از زیر مدخل يك سوراخی باز کرده و از تالاب آب در ان جاری نمود. راه جریان این آب را نیز خوب تسویه کرده يك جویچه كوچك بسيار لطیفی در درون غرانیتهاوز جاری ساخت. آب مذکور در پیش مطبخ در يك حوضی جمع می آمد و از انجا در يك ناله نا بگاه آخر مغاره رفته به بحر میریخت.
هر چیزی تمام شد. زمستان نیز شدت خود را نشان داد. مهندس آئینه سازی را بیکوقت دیگری مانده در ینوقت پله های پنجره های خودشانرا تنها با تخته حفظ و ستر نمودند. ژه ده ثون در اطراف پنجره ها از نوع عشق پیچان بعضی نباتات خوش گل خوشبویی کاشته اطراف پنجره ها را به آن تزئین نمود. مهاجران حقیقتاً از بخت خود شان ممنون هستند. اگر هر چه میکردند به این درجه محفوظ و موافق يك اقامتگاهی پیدا
- ( ١٥٨ ) -
نمیتوانستند .. منظره بحیره ها نیز خیلی لطافت بخش است. بر یگانه جواهر متفقه دماغه مانیول،
دماغه نجه نظارت دارند. على الخصوص که جزیره سلامت نیز در پیش چشم شالیست .
—( باب بیستم )—
موسم باران - مسئله ملبوسات - شکارقوق - شمع سازی -
کارهای داخلی غرابیتهاوز - دوبل كوچك - رفتن بمعدن
استربدیه - ها ربر در جیب خود چه می یابد ؟
بداخل شدن ماه حزیران زمستان نیز داخل شد. بارانهای بسیار شدید وباد
های مدهش ظهور نمود .. مهاجران قدر و قیمت غرانیتهاوز را حالاشناختند. شمینه ها
در چنین هواها ناقابل سكنائیست . حتی در ایامهای طوفان های بحر در اثنای مد موجهای
بحر تا بدرون شمینه در آمدن نیز ممکنسـت . بناء عليه سيروس سميت آلات و ادوات
آهنگری خود شانرا در يك جای محفوظی جابجا کردن خواست . در ماه حزیران
مهاجران بکارهای متنوع مشغول شدند . شکار خشک و ماهیگیری آب را نیز ترک نکردند .
پانقروف از لیفهاییکه از ان ریسمان ساخته بودند دامهای متعدد خرگوش ، وقلابهای
ماهیگیری ساخت . مطلقا هر روز یکچند خرگوش و ماهی میگرفت . ناب شکارهای
مذکور را به پاك كردن ، ونمك زدن وقاق کردن مشغول میگردید .
درین اثناء مسئله ملبوسات بموقع مذاکره درآمد. هنوز بهمان يك يك دست البسه
شیکه از ریشموند در برداشتند هستند . اگر چه البسۀ خودشا نرا تا به اینوقت محافظه
کرده و پاك نگهداشته اند ولی چون بسردیهای سخت زمستان وبارشها کافی نمی آید
مهاجرانرابه اندیشه انداخته است .
تا به اینوقت مهندس به تدارك مسكن ومأكولات مشغول بود ، برای اندیشیدن
ملبوسات وقت نیافته بود. و حالا نیز چون موسم زمستانست برای تدارك كردن البسه
وقت وفرصت نیست . بهمه حال این موسم زمستانر اباید بسر آرند . درسال آینده
— ( ١٥٩ ) —
گوسفند های کوهی را که در کوه فرانقلن دیده بودند بدست آورده از پشم آنها البته
مهندس يك چارۀ بافته قماش برای پوشاك خواهد ساخت .
پانقروف گفت — بگذار بابا ! در اتاقهای خود چوب بسیاری افروخته خود را به آن
گرم میکنیم .
ژد ده ئون — ذاتا لینقولن ما در گرمترین منطقه متعدله از قرار طول و عرض واقع
شده . زمستان بسیار شدیناك نمیشود . در طرف نصف کرۀ شمالی به این عرض اسپانیا
و انا طول واقعشده .
سیروس — بلی همچنین است اما در اسپانیا و اناطول نیز گاهی زمستانهای بسیار شد
یدی تصادف میشود . در نجا نیز ملحوظ ست که همچنان زمستانهای سخت پیش شود.
معمافیه چون اینجا جزیره است درجۀ حرارت بسیار تنازل نمیکند .
هاربر — آیا چرا ؟ موسیو سیروس ؟
مهندس — اولاد من ، بحر حرارت صیف را بلع میکند ، و بمثابۀ يك انبار خانه
بسیار جسیمیست که حرارت را در تمام موسم تابستان در خود ذخیره میکند . در مو
سمهای زمستان آن حرارت را افراز میکند . و از ین است که در جزیره های میان آب
و یا سواحل بحر بسیار سردیهای فوق العاده پیش نمیشود .
پانقروف — اینسخنها را پسان می اندیشیم. حالا اینرا بگوئید که شبها در از شد .
بايديك چارۀ برای روشنی بیابیم .
مهندس — این آسانست .
پانقروف — آیا مذاکرۀ آن ؟
مهندس — نی حل کردن آن .
پانقروف — چه وقت آغاز میکنیم ؟
مهندس — فردا .
پانقروف — چسان ؟
— ( ١٦٠ ) —
مهندس — ماهی فوق را صید کرده .
پانقروف — آیا با ماهی فوق كاس میسازیم ؟
مهندس — واه ! واه ! تو هم چها میگوی . شمع میسازیم شمع .
این است كه فكر مهندس از شكار ماهی فوق گرفتن روغن آنست برای شمع ریزی
كه قابل اجراست . روغن ماهیان فوق از حد افزونست . چونه و حامض كبریت نیز
موجود است . لهذا شمع ساختن آسانست .
روز چارم حزیران روز یكشنبه و یوم مقدسی بود از انرو مهاجران تعطیل اعمال
نمودند . مهاجران از نعماتی كه به آن مظهر شده اند دعاهای شكر گزاری خود شانرا
رفع بارگاه ایزد متعال كردند .
روز دیگر اگر چه هوا مغشوش بود باز هم مهاجران برای شكار فوق بجزیره سلامت
برفتند . آبنا را در حالت جزر عبور نمودند . و از امروز قرار دادند كه برای گذشتن این
آبنا و گذشتن نهر مرسى يك كشتی كلكى بسازند .
در جزیره كلك سلامت ماهیان فوق بسیار بودند . صیادها عصا چوبهای برچه دار
خود شانرا به اصول و قاعده ئیكه كشتیبان قوما نده میداد استعمال كرده پنج شش عدد
آنها را تلف نمودند . و در همانجا پوست كرده و روغن شانرا در پوست شان پر كرده
بغرانیتها در آوردند . پوستهای آنها برای پاپوش های شان بسیار كار آمديك پوستی
بعمل می آرد . روغنی كه از انها حاصل آمد بقدر سیصد كیلو غرام بود .
شمع سازی به بسیار آسانی بموقع اجرا درامد . سیروس سمیت برای شمع سازی
بعملیات دور و درازی مراجعت نكرده روغن را با چونه به صابون تبدیل كرد ، صابونرا
نیز با حامض كبریت معامله كرده در حال كبریت كاس آنرا ترسب داده باقیمانده آن بالطيع
سه حامض زیت شدكه آنها هم [ حامض اوله ئيك ] ، ( حامض مارغاريك ) ، و ( حامض
سته ريك ) بود . اول آن چون بحال مایعیت بود بواسطة تضییق تفریق كردید .
دو حامض دیگر كه باقی ماند جسم سوزنده شمع را تشكیل نمود.
- ( 161 ) -
شمعسازی در بیست و چار ساعت به انجام رسید . بعد از بسیار مذاکره و مشاوره
فتیل شمعها را از لینی که ازان ریسمان بافته بودند ساختند . فتیل را مانند فتیلهای شمعهای
( اسپرمه چت ) با حامض بور معامله کرده شمع بران ریختند .
شمعها ئیکه ساخته شد اگرچه سیاه وغیره منتظم بود ولی از شمع های چربیوی
عادی باز بار مکملتر بود . در ین ماه نیز در درون غرا نیتها بکارها تعطیل نیافت .
مهاجران باز به نجاری شروع کردند . بعضی اشیائیکه به آن احتیاج داشتند ساختند.
به بسیار زحمت دو عدد قیچی ساخته توانستند که بغیر از ناب و هازیر دیگر رفقاء موهای
خودشانرا با آن بریدند . بعد از بسیار جد و جهد دو عدد اره های دستی ساختند که
با آن اره ها تخته بریدن ممکن شد با آن تخته چوکی ، میز ، الماری ، آرام چوکی خواب
ساختند که اینها اگرچه بسبب بی اسبابی کلفت وغیر منتظم بودند ولی کار آمد ومتین
چیزهایی بودند .
بسترهای خواب مهاجران از ( نردستر ) نام نبات بحری مرکب است که این ( نرد
ستر ) درکنارهای بحر پیدا میشود ویک نوعی از بوصون است . مهاجران ازین نبات
مقدار بسیاری آورده بر روی تخته هایی که بمقام چارپایی برای خودشان ساخته اند فرش
کردند . مطبخ را نیز بيك حال مکملیتی درآوردند . با اوجاقهای بلند خشت پخته یی ،
وضروف و اوانی متعد دکلی اشچی باشی ناب بکمال جدیت ایفای وظیفه میکند .
آبهای تالاب گرانت بسبب مجرای نویکه برایش باز شده بر میدان تپه منظره وسیعه
دررگزارکنار ساحل يكيك جویی بعمل آورده رفتن مهاجران را بسوی شمال به تعویق
می اندازد . لهذا قرار دادند که دوپل برانها به بندند يكيك پلی که بدرازی بیست بیست
قدم باشد برا نها به بندند . سه چهار روز به این کار مشغول شده پلها را ساختند . اول
ناپ از پل گذشته به کدام خانه استریدیه که پیش از ین کشف کرده بود رفت . بايك عرابه
دستی ئیکه ساخته بودند از ان استریدیه ها ئیکه طعام شان بسیار لذیذ میشود یکچند
هزار دانه بارکرده بیاورد. استریدیه هارا در آب گم کنار دریا ریختند تا تازه بماند هر روز
- ( ١٦٢ ) -
بقدر لزوم از انجا گرفته صرف میکردند .
پس دیده میشود که جزیره لینقولن باوجودیکه هنوز همه اطراف آن بالیده نشده
باز هم هر گونه احتیاجات مهاجر از ادفع میکند . اگر خوبتر جستجو شود البته بسی
مواد لازمه دیگر نیز پیدا شود .
قولونهای برای مأکولات و مشروبات خود بسی چیزها تدارک کرده توانسته اند.
حتی از اسفندان نام يك نباتی شکر نیز استحصال کرده اند . و بعضی بخار اختیار کرده
يكنوع شرابی نیز ازان حاصل کرده اند . اما يك چیزی کمبودی دارند که علاج آن
در وقت حاضر خارج امکانست که آنهم تاحال هيچيك موادی نیافته اند که بجای نان
گندم قایم شود . اين يك راامید میکردند که اگر در جنگل جنوب جزیره گشت و گذار
بکنند البته بعضی اشجاری که مواد مغذیه را که خواص آرد دران باشد پیدا بکنند ولی
تا یافتن آن از خوردن نان قطعياً محروم میباشند .
درینخصوص نیز عنایت الهی به امداد قولونها رسید که آنهم یافت شدن یکدانه
گندم است در جیب هاربر ، هار بريك روزيك چاك و پاره البسه خود را میدوخت در
دامن جاکتش در مابین استر و رویه دامن يك جسمى كوچك سختی حس کردنوك
کارد آنجار اپاره کرده دید که یکدانه گندم است . رفقا همه یکجا نشسته بودند و از مسئله
های مختلفه بحث میراندند . هار بر گفت :
— موسیو سیروس بفرمائید شما را یکدانه گندم بدهم .
مهندس — چه ؟ یکدانه گندم ؟
هاربر — بلی ، موسیو سیروس ؛ اما چه فایده یکدانه كیست .
پاتقروف — خوب اولاد من! آیا با این یکدانه گندمك تان ماچه ساخته میتوانیم.
مهندس — ما با آن یکدانه گندم نان ساخته میتوانیم نان !
پاتقروف — قح ، قح ، قح !!! چرا نمیگوئید بگوئیدنان ساخته میتوانیم ؛ حلوا
ساخته میتوانیم ، پقلو اساخته میتوانیم . على الخصوص حلیم ! در یخوسم زمستان چه
- ( 163 ) -
اعلاطعا.بست ! ! هاهاها !
هاربرتامیخواست که دانه گندم را بیندازد ، سیروس سمیت ازدستش ربوده بعد
از انکه خوب معاینه کرده و درست وسالم بودن آنرا دانسته از پانقروف پرسیدکه :
-- آیا میدانیدكه يك دانه گندم چند خوشه حاصل میکند ؟
پانقروف -- يك خوشه .
مهندس -- نی ، ده خوشه . آیا میدانید كه در يك خوشه چند دانه گندم است ؟
پانقروف -- اگر راست بگویم نمیدانم .
مهندس -- حدوسطی آن هشتاد دانه است * به اینحساب هرگاه ما همين يكدانه يك
گندم را بکاریم هشتاد دانه گندم حاصل میگیریم . و چون ديگربار بكاريم ششصد و
چهل دانه میگیریم . در سوم بار که کاشتیم یکصد ودوازده ملیون دانه . در چارم بار چار
صد ملیاردانه بوجودمی آید که در انوقت آسياوانئی تانرا به بینم که چه میکند !
رفقای سیروس سمیت سخنان او راشنیده دو چار حیرت میشدند ، مهندس برسخن
خود دوام نموده گفت :
-- این است عزیزان، برکت محصولات زمین به ایندرجه بافیض است . علی الخصوص
برکتی که در محصول خشخاش وتوتونست از گندم باربار علاوه تر است . زيرا يك
دانه تخم خشخاش سی و دوهزار دانه حاصل میکند . خوب این را بگوئید پانقروف
که آیا میدانید که چار صد ملیاردانه گندم چند پیمانه است ؟
پانقروف -- نی نمیدانم چیزی که میدانم ، احمقی منست و بس .
مهندس -- از سه ملیون پیمانه زیاده تر.
پانقروف -- چه ؟ سه ملیون؟
مهندس -- بلی .
پانقروف -- آیا در چار سال سه ملیون پیمانه از يكدانه تك ؟
مهندس بلی ، در چار سال . و چنانچه من امید میکنم اگر در سال دوبار محصول
-(١٦٤)-
برداریم در دو سال .
پانقروف بريئخن يك ( هوررارا را ! ) ی بسیار مدهشی برآورده سکوت نمود.
مهندس -- این است هار بر که تو بايك خدمت بزرگی کردی ، دوستان من
به اين يك خوب بدانید که هر چیز برای ما بکار می آید ، هر چه که بیایید فوائد آنرا از
نظر دور نکنید . خوب هاربر ، آیا این گندم در لای جاکت تو چسان در آمده ؟
هاربر -- در ريشموند پانقروف يك دو کبوتر صحرایی برای من آورده بود برای
آنها از بازار دانه خریده در جیب می آوردم البته کدام دانه از سوراخ جیبم در بجادر آمده باشد.
پا نقروف -- امین باشید . و سپوسیروس اگر همچنین يك دا نه كك تخم توتون
بدستم بیفتد باز خواهید دید که من آنرا چسان محافظه خواهم کرد ؟
مهندس -- حالا میدانید که این دانه كك نازدانه كك را چه میکنیم ؟
هاربر -- این دانه كك نازدانه كك را میکاریم نی ؟
ژ. ده ئون -- هم به بسیار دقت و کمال اعتنا زیرا ذخیره ماهیمین دانه كك نازدانه كك است.
پانقروف هماندم بکار آغاز کرد . در منظره وسیعه بسیار مناسب يك جایی انتخاب
کردند. خاك را بسیار خوب کندند سنگ و خاشاك و علف بیگانه آنرا بدقتی که گویا برنج
را می چینند پاك كردند . حتی از بسیاری احتیاط که کدام کرم مر می نباشد بجند . يك
قدری چونه نیز با خاك آمیختند . دانه كك نازدانه كك را به بسیار چف و کف در خاك
رطوبت ناک زمین فرو بردند . در اطراف آن يك کتاره معتنابی نیز کشیدند . پانقروف
يك ( مترس ) ترسناکی نیز بران برای ترسانیدن مرغان بر پا نمود .
مهاجران این کار ها را تا بچه درجه هیجان قلب ، و اضطراب جان اجرا میکردند
که به بیان نمی آید . پانقروف اگر چه مسئله کبریت یکدانه نازدانه را بیاد آورد ولی
این یکدانه كك به آن یکدانه كك نمیما ند . زیر ااگر محصول ندهد دگر چیزی نیست که
جای آنرا بگیرد .
- ( ١٦٥ ) -
باب بیست و یکم
یکچند درجه پائینتر از صفر - گشت و گذار بجه زار جنوب شرق -
منظرهٔ بحر - مکالمه در استقبال بحر محیط کبیر - منفسها -
کرهٔ زمین چه خواهد شد ؟ - شکار - نادور -
مد وجزر .
پانکروف نام موضع کشت دانه كلك ناز دانه را « کشتزار گندم » نهاده هیج روزی نبود كه یكبار آنرا زیارت نکند . وای بر حال کرمی و یا دیگر خزنده ئیكه در انجوالی دیده شود !
در آخر ماه حزیران هوا زیاده سردی پیدا کرد . درجه حرارت سانتیعز اد از صفر یکچند درجه فروتر آمد . فردای آن سی ام حزیران بود که برابر با [٣١] کانون اول منطقهٔ شمالی می آید . معلوم است که فردا سر سال میلادیست .
سر سال بسیار هوا سرد شد . تالاب غرانت بنامها انجماد یافت یك قسمی از نهر مرسی نیز یخ بست . چند بار مهاجران بجمع کردن هیزم مجبور شدند . پانکروف از بیشهٔ جاقا مار و کوه فرانقلن چوب و زغال سنگ بسیاری در غرانیتهاوز جمع آورده بود که قدر و قیمت آنرا مهاجران در ماه تموز شناختند . زیرا در چارم ماه مذکور سرما بدرجهٔ شدت نمود که سانتیعز اد از صفر به (١٣) درجه تنزل نمود . مهاجران در دالان نانخوری غرانیتهاوز یك بخاری خوش اختراع بزرگی ساختند . روزها را در کنار بخاری مذکور بسر می آرند .
در مموسم سرما قدر و قیمت مهندس در نظر رفقای شان بیشتر گردید زیرا اگر آن جويك آب را از زیر تالاب غرانت بدرون غرانیتهاوز نمی آورد مهاجران تشنه می ماندند . چونکه آب تالاب تنها سطح خارجی آن یخ بسته از زیر آن دایما آب جاری در غرانیتهاوز می آید و حوض باصفای غرانیتهاوز را پرکرده از انجا بچاه میریزد .
-( ١٦٦ )-
با وجود سردی هواها مهاجران برای برآمدن و گشت و گذار کردن حاضر و آماده شدند . جائیکه میروند جبه زاریست که در مابین نهر مرسی ، و دماغه پنجه واقعشده ، درین جبه زار البته که مرغ های آبی مختلفه بسیار است . بلکه شکارهای تازه خوبی بدست آرند .
جائیکه رفتن آنرا آرزو دارند هشت نه میل مسافه دارد . که برای برگشتن نیز همانقدر مسافه را پیمودن لازم می آید . دیگر اینکه به اینطرف هنوز نرفته اند، و راه و چاه آنرا نمیدانند . بنا برین قرار دادند که همه یکجا بروند . بوقت صبح تیرها و کمانهای خودشانرا بدوش انداخته ، و عصا چوبهای سر نیزه دار خودشانرا بدست گرفته و دانه های خودشانرا با چیزی مأکولات نیز فراموش نکرده و سگرا به پیش انداخته حرکت نمودند .
برای رفتن بمحل مطلوب کوتاه ترین راهها گذشتن بر روی یخها از نهر مرسیست. ژد ده نون گفت :
- حالا اگر چه میگذریم اما این گذشتن ما در وقت یخ بندیست اینجا را بی پل ماندن جائز نیست .
لهذا این کار پل ساختن نیز در میان نقشه کار هائیکه بعد ازین بسازند نیز داخل گردید.
مهاجران در یموقع جزیره که درختان آن با برف مستور و با وجود آنهم مانند زمرد سبز اند این اول بار است که قدم مینهند . هنوز بقدر يك ميل نرفته بودند که از بیشه زار بهم پیوست يك گله حیوانات چارپا برآمده بسرعت فرار نمودند . هابرچون اینحیوانات را دید شناخته گفت :
- اینها (کواپو) نام روباه هائیست که از روباه های عادی بزرگتر و هم موذی تر میباشند که در مابین ( ٣٠ ) و [ ٤٠ ] درجه های عرض پیدا میشوند . توپ چون تا بحال اینچنین حیوانات را ندیده بود حیران حیران بسوی آنها دیده در پی آنها میفتاد .
پانقروف پرسید که :
- آیا خورده میشوند ؟
- ( ١٦٧ ) -
هاربر ـ نی خورده نمیشوند. زیرا طبیعیون برای جدا کردن اینها را از جنس سگ هنوز کامیاب نشده اند. چونکه هنوز معلوم نشده که حدقه عینیه اینها آیا مضی میباشد یا مظلم؟
مهندس از شنیدن این مطالعه فنیه هاربر يك تبسمی کرده بزعکای خارق العاده او حیران ماند . پائقروف چون همه حیوانات را از نقطه نظر خوردن می بیند به این مضی و مظلم هاربر هیچ فکر ندوانید . اما اینقدر به اندیشه افتاد که اگر بسال مرغانیچه ها ساخته شود و مرغان دران به پرورانند از دست این دزدهای چار پاها به احتیاط حرکت باید کرد .
از دماغه اول که دور نمودند مهاجران بيك ساحل بسیار بزرگی واصل شدند . از وقتیکه حرکت کرده اند تا بحال دو ساعت گذشته است . سیروس سميت ورفقایش بسببی که راه رفته اند سردی را هیچ حس نکرده بودند . آسمان بسیار صاف و درخشان بود . باد نبود . شمس از کنار افق بحر محیط طلوع نموده بود، ولی شعاعات زرینش هیچ گرمی نداشت .
بحر راکد بود . لطافت رنگ دریا نیز شایان تما شا بود که ضیای شمس باسطح آن امتزاج نموده يك منظره روح فزایی تشکیل مینمود . دماغه غنچه چار میل پیشتر نمایان بود . جبه زار طرف دست چپ ما پرتو آفتاب يك شكل آتشینی گرفته بود، چار میل بطرف غربی گفته درختنهای انبوه جنگل فاروست نمایان میشد. درینطرف جزیره در زمان طوفان هيچ يك كشتی نزديك شده نمیتواند . زیرا از هر طرف بباد معروض است ، و از رنگ آب آن نیز چنان استدلال میشود که آبهای اینطرف فوق العاده عمیق و چقور باشد . انسان در مجاذر غمر سم خود را در يك جزيره خالی بحره منجمد شمالی گمان میبرد . مهاجران طعام صبح خود شانرا در همین موقع صرف نمودند . ناب بزودی از خس و خاشاك يك آتشی افروخته گوشتی که با خود بر داشته بودند گرم کردند. چای ( اوسوه غو ) را نیز حاضر کردند .
در اثنای تناول طعام متصل اطراف را از نظر تدقیق میگذرانیدند . ژه ده نون
-( ١٦٨ )-
میگفت که :
— اگر ما اول به اینطرف می افتادیم. در حق جزیره خود اعتقد بدی پیدا میکردیم.
مهندس — بلکه جزیره را پیدا هم کرده نمیتوانستیم . زیرا بحر اینطرف بسیار
عمیقست . دیگر اینکه در بنطرف مانند شمینه هايك سر پناهی نیز نمی یافتیم . اگر
بدریا می افتادیم محو میشدیم .
ژه ده ثون — با وجودیکه جزیره خیلی كوچك است ، بازهم در اراضی آن موجود
بودن اینقدر تضاد طبایع شایان حیرت يك مسئله ایست . جهت غربی جزیره عاداً به
اراضی مکسیقا میماند . و اینطرف آن به صحراهای افریقا مشابهت میرساند !
مهندس — بلی ژه ده ثون منهم حیرت کردم . هم شكل این جزیره نیز شایان
دقتست . اگر بگویند که این جزیره در یکوقتی قطعه بود و بعد ازان خورد شده شده
جزیره شده است باور میشود .
پانقروف — اما عجیب چیزها میفرمائید ! در میان چنین بحر محیط آیا قطعه چسان میشود!
مهندس — چرا نمیشود ، اوسترالیا ، و ایرلاند جدید و دیگر جزیره ها در یکوقتی
يكيك قطعه بودند بعد از ان بسبب حرارت مرکزية ارض قسم اعظم آنها در زیر آب
فرو رفته بسیاری از جزیره ها بوجود آمده است .
پانقروف — پس چنان معلوم میشود که جزیره لینقولن نیز از همچنان جزیره
هائیست که قطعه بوده و باز جزیره شده است.
مهندس — محتملست . زیرادر جزیره ما اینهمه اختلاف طبایع اراضی و محصولات
نیز بران دلیلست .
هاربر — علی الخصوص با وجود کوچکی جزیره به ایندرجه موجود بودن حیوانات
مختلفه وافر را دران چه میگوئید ؟
مهندس — بلی اولاده من ، گفته شما راستست. اینقدر کثرت حيوانها ، واختلاف
انواع آن دلیلست برینکه این جزیره نیز در یکوقتی قطعه بزرگی بوده وبقوة بركانیه
- ( ١٦٩ ) -
حرارت مرکزية ارضیه قسم اعظم آن درزیر بحر درآمده كوچك شده است .
پانکروف ـ دکر اینرا هم بگوئید که یك روزی از روزها قسم باقیمانده آن نیز محو
شده خواهد رفت .
مهندس ـ های های ! هيچ شبهه نيست كه يك روزی محو شده درزیر دريارود .
ولی مزدوران چابکدست طبیعت دیگر بسی جزیره هائی خواهد ساخت !
پانکروف ـ وای ، وای ! این را بشنوید ! مگر این چنین صنعتکاران و مزدور
کاران جزیره ساز نیز در دنیا موجود بوده است و ما خبر هم نداريم!قاح،قاح،قح،قح،قح.
مهندس ـ خنده مکن پانکروف . ( قورای ) نام بعضی حیوانات كوچكی موجود
است که آنها درزیر دریا حاصل میشوند . به بسیار زودی افزونی میگیرند ، وزودبجان
میشوند . همان قسم بجان آن مانند سنگ تصلب میکند و برهمدیگر چسبیده بمرور
زمانهای بیشمار جزیره ها تشكيل ميدهند . در بحر محيط جزيره هائیکه از ( قورای )
متشكلت خیلی بسیار است . مثلا جزیرۀ ( قالر مون لوز ) از جزیره هائیست که از
(قورای) تشكيل يافته است . نمك بحر وديگر موجودات بحريه نیز با آنها منضم آمده در
زير بحر بعضی اجسام صلبه بوجود می آید که سختی آن باسختی سنگ غرانيت معاداست .
جزيره های ارض در اوانها بتأثیر حرارت مرکزيه زمین بوجود می آمدند . اما چون
درین وقت دیده میشودكه بسی کوههای آتشفشان خاموش شده اند ازينمسئله استدلال
ميشودكه حرارت مركزية زمين شدت خودر اتنقیص کرده است. بناءً عليه بعد ازين قطعات
وجزایر باتأثير حرارت نی بلكه بساية جمع آمدن بسیاری از حیوانات ( ميقرو سقو
پيك ) بمیدان می آید بنابرین بعد از بسیار عصرها در داخل بحر محيط اراضی ئیکه از
خرمنهای [ قورای ] متشکل شده بظهور می آید ، و مسکون شدن آن نیز قطعياً
داخل احتمالاتست .
پانکروف ـ اما بسیار دیر بعد میشود !!
مهندس ـ برای عمرما و شما دیر است اما برای عمر کائنات دیر نیست .
— ( ١٧٠ ) —
هاربر — اما کرۀ زمین بدیگر قطعه چه احتیاج دارد . قطعه های موجوده امروزه
روز برای جمعیت بشریه کافی بلکه زیاده هم هست .
مهندس — درست میگوئید اما درینجا هم يك مسئلۀ مهمۀ دیگری هست که آنرا
برای شما بیان کنم .
رفقا — میشنویم .
مهندس — ارباب فن چنین حکم میکنند که حرارت موجودۀ زمین رفته رفته سرا
سر زایل میشود که در انوقت بران هیچ مخلوق باقی نمیاند اما در مابین آنها نقطه ایکه
منازع فیه است جهت ورود برودت است . بعضی میگویند که بعد از چند هزار سال از
جهت شمس این برودت وارد میشود ، بعضی را افکار برینست که بسبب غیبوبت
حرارت مرکزیۀ زمین بوقوع می آید که خود من هم بهمین فکرهستم . مثلاً كرۀ قمر
درینباب برای ما يك نمونه ایست که مشاهده میشود ، قمر در اوایل مسکون بوده و بسبب
غیبوبت حرارت مذکورۀ مرکزیه اش برودت گرفته از ذیحیات سراسر خالی و مخروبه
مانده است و با وجودیکه شمس همه حرارت خود را بر ان می تابد ولی هیچ فائدۀ حیاتیه
بران حاصل نمیشود . پس من هم میگویم كه يك روزی خواهد آمد كه کرۀ ارض تماماً
کسب برودت کند. اما این فعل تبرید خیلی آهسته بوقوع خواهد آمد، در انوقت دیده خوا
هد شد که در قطعه های مسکونۀ منطقۀ معتدله نیز همان انجمادیکه در منطقه های قطبیست
بظهور میرسد . وقتیکه برودت بظهور نمودن آغاز نهد در روی زمين يك مهاجرت
بزرگی بوقوع می آید . جمعیت بشریه مانند سیلابی که مجریان آید از طرفهای شمال
و جنوب ومنطقه های معتدله یکسر بسوی خط استوا که گرمترین جاه در انوقت میباشد
هجوم می آورند . در انوقت حوالی خط استوا قطعه های مسکون روی زمین میشده و
لاپونها، صاموئیدها بسواحل بحر سفیدالتجاء میکنند. مردمان قطعه های معتدله بحوالی
خط استوا می آیند که آنحوالی گنجایش اینهمه مردمانرا نمیداشته باشد.لهذا حکمت
حضرت خلاق کائنات این جزیره های نو بر امدیکه (قورای) نام حیوانات صغیره را برای
- ( ۱۷۱ ) -
ساختن آنها مأمور فرموده برای مهاجرت عمومی مردمان آنوقت است که در انوقتها بران ساکن شوند . بناء علیه مردمانیکه بسیار عصرها بعد ازین بیایند بحرهای امروزه رو زرا قطعه ، قطعه ها را بحره بیینند حتی کوههای [ همالایا ] را که در آسیاست يك جزیره خواهند یافت . مانند قریستوف قولومب برای کشف کره خواهند برامد. چه میکنید رفیقا ، مسئله را دراز کردیم .. میخواستیم از قورا یها بیان کنیم به بعضی مسئله های مهمی که از اسرار خالق کائناتست نقل کلام نمودیم .
ژه ده ئون — این فرضیات نوعین حقیقت است میروس .
مهندس — خالق کائنات میداند .
پانقروف — همه اینها خوب ، اما اینرا بگوئید که آیا اینجزیره ما نیز از خرمن قورای تشکیل یافته است ؟
مهندس — نی جزیره ماو ولقانيك است .
پانقروف — یعنی محتمل است که روزی از روزها حرارت مرکزی اور اباز غائب کند .
مهندس — بلی البته .
پانقروف — در انوقت انشاء الله ما هم درینجا نخواهد بودیم .
مهندس — امین باش پا نقروف ، انشاء الله درینجا نخواهند ماندیم . رهایی خواهیم یافت.
ژه ده ئون — اما ما در هر حال . بیاید چنان حرکت بکنیم که درینجا ماندنی عمری میباشیم .
درینجاء مکالمه منقطع شد . طعام هم به انجام رسیده بود . مهاجران در جای جبه زار داخل شدند . درازی این جبه زار تا بد ماغه جنوبی جهت شرقی امتداد مینماید . سطح آن بقدر بیست هزار قدم مربع می آید . جبه زار از گل و لای ، و نباتات مختلفه نی ولخ وغیره و در بعضی جاها آبهای دند مرکب است. درین جبه زار هيچ يك جويی يايك نهری جاری نیست . اینقدر آبهای دند بسیار از باران هم حاصل نمیشود .. مطلقا در درون خود جبه زار بعضی چشمه هایی موجود خواهد بود .
در اطراف و درون جبه زار خیله اخیل از مرغان متنوعه ئیکه اشتهای شکم پروری
-( ۱۷۲ )-
شکاریا نرا بجوش آرد در پرواز بودند . اگر بدست يك تفنگی میبود قسم اعظم اینمر
غان زده میشد . اماچه چاره که تفنگ نداشتند با تیروکمان مهاجمه کرده بکم شکار اکتفا
کردند.. معما فیه صدای تیرچون بالا نمیشود مرغان رم نکرده بخوبی نشان گرفته میشدند .
وخوب زده میشدند مهاجران به اینهم قراردادند که ازینمرغان بدام آورده و درکنار
تالاب غرانت مرغانچه ها ساخته مرغان مذکوررا خانگی بسازند واز تخم وجوچه
گیری شان استفاده کنند درین جبه زارچون ( تادورن ) نام مرغها بسیاربودنام آنرا
( جبه زار تادورن ) نهادند. نزديك شام بود که مهاجران بعودت حاضرشدند یکساعت
از شام گذشته بغرانته هاوز درآمدند .
- باب بیست ودوم -
دام - روباه ها - باد شمال غربی - طوفان برف - سبد
سازی - خنکترین زمانها - شکر اسفندان - اسرار
چاه - گشت وگذار - یکدانه صماچه .
در جزیره لینقولن سردیهای شدید تا به پانزدهم آغستوس دوام نموده در درجه
حرارت اصلا بالا شدن پدیدار نشد دایما در تنزل بود . در روزهائیکه بادنمیوزید اگرچه
تا یکدرجه خنك طاقت میشد ولی بعضی روزهائیکه باد میشد خیلی شدت میکرد .
پانکروف بسیار افسوس میکرد که از خرسهای پرموئیکه پوستهای شان در چنین موسمها
بسیار فائده مند است در جزیره چرا موجود نیست و میگفت :
- البسه هائیکه خرسها پوشیده اند بسیار گرم پوشاکست اگر درین جزیره تشریف
میداشتند پوستینهای شانر ابعاریت از پیش شان میگرفتم .
ناب - خوب اگر خرسها لباس دوش خود رابتو دادن نمیخواستند چه میکردی؟
پا نکروف - بزور میگرفتیم ناب آغاچه میشد .
بواقعیکه در جزیره لینقولن خرس موجود نبود . یا بود ولی مهاجران ندیده
- ( ۱۷۳ ) -
بودند . هاربر و تاب و پانقروف احتیاطاً برتبة منظره وسیعه دامها نهادند . به این
دامها و تلکها هر حیوانی که میفتد مظهر حسن قبول میشود .
این دامها و تلکهای هاربر و پانقروف عبارت از یکیک چقوری بود که روی آنها را
خس پوشک کرده طعمه بران نهاده بودند . و این چقوریها را در جاهائیکه نقش های
قدم حیوانات بسیارتر دیده میشد کنده شده بود . چند روزه تمادیاً درین دامها از (کو
لیو ) نام روباه ها افتادند .
پانقروف چون سوم بار نیز افتادن روباه را دران نظر کرد فریاد بر آورده گفت :
- چه عجب کار! بجز روباه دکر چیزی نخواهیم دید ؟ اینها بچه کار می آیند ؟
ژه ده ئون - چه میگوئید ؟ آیا پوشاک اینها رانه می پسندید ؟ دیگر اینکه وجود
شان برای دیگر حیوانات طعمه میشود .
پانقروف از تارهای دامهای خرگوش گیری ساخته در جائیکه مملکت خرگوشها
را ژه ده ئون یافته بود وضع نمود . لا اقل روزیک خرگوش میگرفتند .
در تلکهای بزرگ نیز بقرار گفتۀ ژه ده ئون لاشه های روباه ها را گذاشته بسی
حیوانات مختلفه افتادن گرفتند . درین دامها از گراز هائیکه در جزیره دیده بودند نیز
می افتاد . ( په قاری ) نام یکنوع حیوان فربه و خوش گوشتی نیز در افتاد .
در پانزدهم آغستوس حال هوا تبدیل نمود . بادیکی یکبار بسوی شمال غربی
گذشت . اگر چه درجة حرارت زیاده شد ولی یک برف دهشتناکی باریدن گرفت.
باریدن برف سه روز متمادیاً دوام گرفت . جزیره یک لباس بیضایی در بر کرد . بعد
از سه روز باد طوفان نهادی ظهور کرد. از غرانشها و زتلاطم شدتناک امواج بحر شنیده
میشد. باز برفها را بهر هر سومی افشاند . درختها گرد بادهای برف بظهور می آید.
غرانینها و زازین دهشتهای سرما محفوظ مانده بود . مهاجران دایما بحمد و شکر الهی
میپرداختند . زیرا اگر غرانینها وز نمیبود حال شان بجه منجر میشد . اگر از خشت
و گل خانه میساختند به این بادها و برفها طاقت آوردن آنچنان کلبه های بی اسباب مشکل
-( ١٧٤ )-
مینمود . شمینه ها از حالا بلطمه های امواج معروض مانده ، موجهای شدید بحر جزیره لك سلامت را سراسر مستور نموده است .
مدت پنجروز مهاجران مجبوراً در غرانیتها و زمحبوس ماندند. زیرا با اینجوی ها و سردیها بالباسیکه داشتند مقاومت کردن ممکن نبود . اما بازهم اوقات خود شارا بیکار بسر نیاوردند . نقصا نهای کارهای نجاری درون غرانیتها وز را اکمال کردند. بعد از ان به سبد سازی آغاز کردند . درینکار هم ترقیات خوبی نشاندادند . در طرف شمال تالاب غرانیت نیهای بسیار نافعی برای سبد سازی یافته بودند . آنها را آورده وز کرده انواع سبد ها و صندوقها ، وبکسها از ان ساختند .
در روز های آخر ماه آغستوس هواسراز نوتبدل نمود. سردی زیاده شد، طوفان باد خفیفتر شد . مهاجران هماندم از غرانیتها و زبر امدند . اگرچه بقدر دو وجب برف بر زمین بود ولی چون بسبب سردی منجمد شده بودره رفتن بران آسان بود. مهاجران بر میدان تپه منظره وسیعه بر امدند . چه تبدلات ! همه اطراف و درختان بايك برف کثیفی مستور شده بود . تالاب غرانیت ، کوه فرانکلی جنگل فاروست همه را برف با هم در آمیخته بود . شارله جدید بصورت غیر منتظم یخ بسته شعبه ها و ستونهای بلوری دراز و کوتاه عجیب وغریبی بظهور آورده بود .
مهاجران گرگ دامها ، وتلكها ، و دامهای خود را دیدن خواستند بسبی که در زیر برفها شده بودند یافتن شان مشکل شد . علی الخصوص اگر در چاهیکه خود کنده بودند خودشان می افتاد بسیار عجیب يك کاری میشد ! بعد از بسیار تفحص یافتند. درون همه آنها خالی بود. ولی بازهم بر سر برفها اثر قدم بسیار حیوانات دیده میشد . حتی هار بر در میان اثرهای قدم حیوانات نقش پنجه يك جانور خونریزی را که از جنس ( فلیه ن ) نام پلنگ است شناخت . پا نقروف پرسید که :
- فلیه ن چیست ؟
هار بر - پلنگ است .
-( 175 )-
پانقروف - آیا پلنگ در چنین جاهای سرد پیدا میشود ؟
مهندس - بلی ، در آمریکا نیز در همین منطقه ها پلنگ میباشد .
هوا رفته رفته کسب اعتدال نمود . برفها رو به آب شدن نهاد باران نیز بارید . برفها را کاملاً شست. مهاجران در پی ارزاق و مأکولات دویدند . چوب زغال ، بادام جنگلی ، چای ، اسفندان و شکارهای متنوع نقل نمودند . در راههائیکه میگذشتند ، خرابیهای طوفانرا میدیدند . در جنگل بسیار درختها را دیدند که از بیخ و بن برافتاده ، داش کلالی خود شانرا باکوره آهنگری ، و دستگاه کیمیاگرئی شان به تعمیرات زیادی محتاج یافتند . شمینه ها از موجها ی دریا زیر و زبر شده بودند . اما آلات و ادوات آهنگری و غیره که مهندس آنرا در يك جای بلندی محفوظاً نگهداشته بود بسلامت بودند .
مهاجران زغال و چوب و مأکولات خود شانرا با عرابهای دستکشی که ساخته بودند نقل میدادند . به این ذخیرئیکه دوم بار جمع آوردند بسیار پسندیده و معقول يك کاری کرده بودند زیرا در اواخر ماه آغستوس که مقابل ماه شباط منطقه شماليست برودت باز کسب شدت نمود . در [ 25 ] ماه آغستوس بعد از آنکه برف و باران زیادی بارید، بادیکی یکبار بجهت جنوب شرقی در آمده سردی بدرجه نهایت رسید اگر مهاجران میزان الحراره میداشتند تخمین مهندس را که سانتیگرادرا ( 22 ) درجه پائینتر از صفر حکم مینمود موافق صحت می یافتند .
مهاجران بمجبوریت از غرانیتهاوز بیرون نیامدند . اکثر اوقات خود شانرا برای صرف نشدن شمع بسیار در کنار بخاری که در دالان گذاشته بودند میگذرانیدند . چند بار اگرچه آرزوی برآمدنرا کردند ولی نتوانستند . زیرا ریسمان و تخته های زینه شان يك یکباره یخ بسته بود دستها را میسوزانید . سیروس برای رفقای خود باز يك کار پیدا کرد .
چنانچه تا بحال شکر را تنها بجوش دادن و غلیظ ساختن اسفندان اکتفا میکردند. درینولا مهندس از بیکاری بیگاری را ترجیح داده قند ساختن را پیشه گرفت. اسفندان
- ( 176 ) -
را خوب بقوام آوردند و در قالبها ریخته مبلور دادند قند اعلایی خوش طعمی بعمل آمد
سردیها تا به پانزدهم ماه ايلول دوام نمود . مهاجران دلتنگ شدند . اگر مهاجران
يك كتبخانه میداشتند گويا يكى از لوازمات عالم تنهایی شان مکمل میبود . اما به این حاجت
نداشتند. زیرا مهندس شان يك كتابخانه جاندار و روانی بود . مهندس دائماً از تطبیقات
فنوں و ابا صنایع بحث رانده افکار رفقای خود را تنویر مینمود .
از شدت برودت از همه زیاده تر توپ به تنگ آمده است حیوان صادق , در
غرايتشها و ز بهیچ صورت نمیگنجید . هر وقتیکه توپ بسوی چاه غرايتها و ز میرفت
بعو عوه آغاز میکرد . سرپوش تخته یی که بر روی آن نهاده شده برداشتن میخواست
که این حال ای سگ نظر دقت مهندس را خیلی بخود جلب مینموده مهندس هیچ نمیدا
نست که در ین چاه آیا چه اسرار است . آیا ازین چاه بدیگر طرف جزیره کدام رابطه موجود
است؟ آیا گاه گاه کدام جانور بزرگ دریایی درین چاه آمده تنفس میکند؟ این است که
اینهمه اسرار مجهول مانده . تنها چیزیکه معلوم است آثار تلاش و هیجان توپ است
از انجاه . آيا تا يك سببی نباشد سگ چرا این تلاش و هیجان را نشان میدهد؟
نهایت سردیها منقطع شد. باران و برف بارید . طوفان شد اما آنها هم رفع گردید .
در نهایت ماه ايلول مهاجران شکار بسیاری کردند . با نقروف همیشه برای تفنگ ساختن
از مهندس رجا میکرد . ژه ده نون نیز میگفت :
— اگر این جانورهای خونریزیکه اثرهای قدم شانرا در جزیره می بینیم موجود
باشد به تفنگ احتیاج کلی دیده میشود زیرا محو کردن آنها را از جزیره قطعا لازم باید شمرده
حالا نکه فکر مهندس تفنگ را بسببی که آلات و ادوات ساختن آن مفقود است
بدرجة دوم و سوم لازم میداند . ازان کرده ملبوسات را الزم میشمارد . لباسهائیکه
در بردارند بدرجه رسیده که از پوشیدن برآمده است . بهمه حال يك چاره آنرا باید
اندیشید . مهاجران به فکر ملبوسات بودند كه يك واقعه ديگرى ظهور كرده هر كس
را بغراق و اندیشه بزرگی انداخت .
-( ۱۷۷ )-
واقعه مذکور از بقرار است که در ٢٤ تشرین اول پانقروف در اثنائیکه دامها را
معاینه میکرد در میان یکی از چقوریم ای کرک دام يك په قاری ماده و دو چوچه آنرایافت.
کشتیبان بکمال ممنونیت بغرابتهاوز آمده بنابر عادت مزاحانه ئیکه داشت گفت :
- موسيو سيروس ، اعلايك ضیافت میکشیم . چسان موسیو ژه ده ئون ، شما هم
درین ضیافت داخل هستید یانی ؟
ژه ده ئون - بسیار خوب اما درین ضیافت چه میخوریم ؟
پانقروف - په قاری تازه .
ژه ده ئون - بگذار بابا! منهم گمان کردم که درین ضیافت ما کبکهای پر کرده سماروق
دار میخورانی !
پانقروف - چه ؟ مگر شما گوشت په قاری را نمی پسندید ؟
ژه ده ئون - چرا نمیپسندم ، ولی خورده خورده دلزده شدم.
پانقروف - اخبار نویس افندی ، وقتیکه اول بجزیره افتاده بودید برای يك تكه
گوشت ( په قاری ) جان میدادید حالا بدرجه رسید که گوشت په قاری را نمی پسندید !
ژه ده ئون - شماهم دانستیذ نی ، انسان هیچ وقت شاکر نمیشود !
پانقروف - شما باشید که من و ناب در باب پختن آن مهارت آشپزی خود را صرف
کنیم باز به بینید که اگر پنجه های تانر ابا آن نخوردید باز بگوئید .
در وقت شام در دالان طعامخوری غرانیتهاوز مهاجران بکمال خوشی و شطارت
برسفره طعام جمع آمدند . کباب و کواج گوشت په قاری بسیار لذیذ شده بود . ناب
يكنوع شيريني بقلوانمایی از بادام و قند نیز ساخته بود .
در اثنای جویدن لقمه یکی یکبار پانقروف فریاد برآورد. گفت :
- وای ، دندانم شکست ! وای ، وای ! !
مهندس - چرا ، آیا در میان گوشت سنگ بود ؟
پانقروف - همچنین معلوم میشود که سنگ باشد .
-( ۱۷۸ )-
( جزیره پنهان ) بنام دیگر ( جزیره افلاتون )
طول غربی ۱۵۰ درجه ۳۰ دقیقه
عرض جنوبی ۳۴ درجه ۵۷ دقیقه
(۱) غرابتهنا وز — (۲) تیغدا — (۳) تپه منظره و سید — (۴) آغل —
(۵) کارخانه کلان — (۶) شلان — (۷) ابتدای مجرای اول — (۸) آبشار —
(۹) پل نفردری — (۱۰) افاده سیه و سس میت — (۱۱) استرنیه —
(۱۲) نهر گلیسرین — (۱۳) آشیان زانمار — (۱۴) کابی امن —
مقیاس : فرسخ : (۴۰۰۰) متر
۴ ۳ ۲ ۱
نقشه جزیره پنهان
- ( ۱۷۸ ) -
اینرا گفته و چیزیکه درمیان سوراخ دندانش رفته بود بیرون براورد .
چیزیکه پانقروف از دندان خود بیرون برآورده بود . سنگ نی بلکه يك دانه گوله
صربی كوچك تفنگ بود .
انتهای
کتاب اول
محمود طرزی
— ( ۱۷۹ ) —
جزیرۀ پنهان
کتاب دوم آدم متروك
— باب اول —
دانه گله — ساختن يك كشتی — شكارها — تپه — هیچ اثری
از انسان نیست — شكار ناب وهاربر — سنگ پشت چیه
شده — سنگ پشت گم میشود — ملاحظه مهندس
از وقتیکه مهاجران به جزیرۀ لینقولن افتاده اند تمام هفت ماه میشود. از ابتدای
آمدن شان بجزیره تا به اینوقت هر طرف را پالیده اند ، جستجو کرده اند در جزیره
هيچ يك اثری که بودن انسانرا نشان بدهد پیدا نشده است. حتی از بسیار علامات چنان
دیده شده که نه جزیره مسکونست و نه هیچوقت پای انسان بر آن رسیده است . اما
حالا كاريك رنگ دیگری پیدا کرد : چونکه در میان گوشت ران يك حيوانك كوچكى
يك دانه صاجمۀ کوچکی پیدا شد که به این سبب همه افکار مهاجرانرا زیر و زبر کرده .
اين يك مسئله اشکازیست كه يك دانه گله البته از ميل يك تفنگی بر آمده و آن تفنگ
هم مطلقا از طرف يك انسانی انداخته شده است .
پانقروف صاجمه را از دندان خود کشیده بر میز ماند. رفیقانش همه به حیرت افتادند.
- ( ۱۸۰ ) -
سیروس سمیت دانهٔ ساچمه را بدست گرفته معاینه نموده پرسید :
- آیا بفکر شما که اینحیوانی که این ساچمه از وجودش بر آمده سه ماهه يك حیوانیست نی ؟
پانقروف - بلی موسیوسیروس ، زیرا وقتیکه از دام گرفتیمش هنوز از سینهٔ مادرش
شیر میخورد .
مهندس - چون چنینست . هیچ شبهه نیست که از سه ماه به اینطرف در جزیرهٔ
ما يك تفنگ انداخته شده است .
ژه ده ئون - نی بلکه ده تفنگ انداخته شده است تايك ساچمهٔ آن برنجیوان
اصابت نموده است .
مهندس - پس ازین معلوم شد که یا جزیرهٔ ما مسکونست و یا آنکه در میان این سه
ما ه به اینجا بايك کشتی یی انسان برامده است ، و این را هم میدانیم که جزیرهٔ ما مسکون
نیست . آمدیم برینکه بجزیره انسان آمده است : آیا این انسانها برضای خود آمده
اندیا اینکه طوفان آنها را درینجا انداخته است ؟ اینمسئله بسیار پسا نها معلوم خواهد شد آیا
آیندگان اروپائیست ، یا مالیزیائی ؟ یعنی دوست هستند، یا دشمن ؟ اینهم بعد از دیدن
آشکار خواهد شد . آیا درینوقت در جزیره هستند یا رفته اند ؟ اینست که مادر اول امر
به تحقیق اینمسئلهٔ اخیره کوشش باید ورزیم . زیرا این مسئله ما را به تحقیقی که بسیار
انديشناك ميكند .
پانقروف - نی موسیوسیروس، شما هیچ اندیشه مکنید، جزیرهٔ مامسکون نیست.
اگر میبود بهمه حال يك علامتی از انسان میدیدیم .
ژه ده ئون - معمافيه اینهم محققست که این حیوانك اين گله را از شکم مادر با خود
نیاورده است .
ناب - بلکه در دهن موسیویانقروف ...
پانقروف - وای ، وای ناب ! مقصدت این است که گویامن از هفت هشت ماه به
اینطرف از ریشه و ند بدهن خود يك دانهٔ گله را نگهداشته و هیچ خبر نشده ام ها !
- ( ۱۸۱ ) -
ما شاء الله به این فراست . بیا ببین اگر در سی و دو دندانم یکش را چنان خراب یافتی که
دانه صاحبه در ان بگنجد دوازده دانه آنرا بکشیدن شرط میکنم .
مهندس - فکر ناب سراسر خطاست . بجز اینکه بگوئیم در ظرف این سه ماه در همین
جزیره ما يك تفنك انداخته شده و آن تفنك هم از طرف انسان انداخته شده دگر
هیچ سخنی معقولی نمی یابیم . آیا حالا آن انسان در کجاست ؟ و تا بحال در کجاهـ تند یا
رفته اند ؟ این است که این را باید حل کنیم .
ژه ده ئون - هم مجبوریم که درینباب بسیار احتیاط باید کنیم .
مهندس - بلی، باید همچنین کنیم . زیر ا مأمولست که اینها رهزنان مالزیایی باشند .
پانکروف – موسیو سیروس اگر پیش از آنکه برای کشفیات برانيم يك كشتى گك كو
چکی بسازیم . و اول با آن کشتی در داخل نهر مرسی میان جنگل يك سياحتی اجرا کنیم ،
و دیگر ساحلها را نیز با آن يك گردشی اجرا کنیم بد نخواهد بود ؟
مهندس – فکرت خوبست پا نقروف ، اما وقت برای انتظار کشیدن نداریم . زیرا
تا مايك صندال بسازیم لا اقل یکماه میگذرد .
پانکروف – بلی صندال مکمل و منتظم همچنین است که شما میگوئید . اما من برای
گردش نهر مرسی يك صندال عادی را در ظرف پنجروز میتوانم بسازم .
ناب - آیا در پنجروز ؟
پانکروف - بلی ناب ، به اصول هند يك صندال .
ناب - آیا از چوب ؟
پانکروف – بلی از چوب اما از پوست درخت . موسیو سیروس شما مرا پنجروز
مهلت بدهید در پنجروز صندال را از من حاضر بگیرید .
مهندس - بسیار خوب در پنجروز حاضر کن به بینم .
هاربر - درین پنجروز ما هم خودمانرا بدقت محافظه کنیم .
مهندس -- بلی به بسیار دقت . حتی شکار را هم از اطراف گرانیتها وز به بیرون
- ( ۱۸۲ ) -
نباید اجرا کنیم .
به اینصورت بر خلاف امید با نقروف ضیافت امشبه به بسیار کدورت و اندیشه در گذشت . ازین دانه صاحبه به تحقیق پیوست که در جزیره بهمه حال غیر از مهاجران دیگر ساکنان هم موجود است که اینهم برای مهاجران مدار اندیشه بسیار بزرگی شمرده میشود
سیروس سمیت و ژه ده ئون پیش از انکه بخوابند درینباب بسیار مذاکره و مباحثه کردند . بعد از انکه در باب واقعه رهایی یافتن مهندس و این مسئله دانه گله که آیا در ما بین این هر دو مسئله يك رابطه هست یا نیست بسی گفتگو کردند آخر الامر مهندس گفت:
- عزیزم سپیلله آیا فکر مرا میخواهید که در خصوص بچه مرکز است ؟
ژه ده ئون - بلی میخواهم بدانم .
مهندس - چون چنینست محقق بدانید که اگر هر طرف جزیره را زیر و زبر سازیم هیچ کس را نخواهیم یافت .
بانقروف روز دیگر بکار آغاز نهاد . صندل ایکه او میسازد بسیار آسانست . در ختان بزرگ تنه یی را که باد بر زمین غلطانیده پوستهای تنه آنها را بطرف دو سر پول با تاب جدا کردند و پارچه های آنها را بیکدیگر ربط داده و میخ کاری و پرچیکاری آنرا به انجام رسانیده صندالر احاضر نمود .
در اثنای کشتی ساختن با نقروف ژه ده ئون و هاربر برشکار دوام میورزیدند. و اگرچه از اطراف تالاب غراقت دوری نمیکردند باز هم بشکار بسیاری موفق میشدند .
هاربر و ژه ده ئون دایم در اثنای شکار در باب دانه گله بحث میکردند . هاربر میگفت :
- موسیو سپیلله ، اگر در جزیره بعضی مسافرانی افتاده میبودند ، آیا به اینطرفها دیده نشدن آنها شایان حیرت نیست ؟
ژه ده ئون - بلی اگر تابه اینوقت در جزیره باشند شایان حیرت است و اگر نباشند ؟
هاربر - یعنی شما به این فکر بد که رفته خواهند بود ؟
ژه ده ئون - همچنین است میگویم . زیرا اگر نمیرفتند البته يك حادثه ئيكه از
— ( ۱۸۳ ) —
وجود شان نشان بدهد ظهور مینمود .
هاربر — اما میدانید که موسیو سیروس بجای اینکه از ورود انسان بجزیره ماننون شود بالعکس خیلی اندیشه ناك و غمگین میشود ؟
ژه ده ئون — بلی مهندس میگوید که مطلقا رهزنان در یائیست و از انسبب در بیم می افتد.
در اثنائیکه این مکالمه میشد هاربر و ژه ده ئون در زیر درختان بسیار بلند جنگل رسیده بودند که آندر ختا نرا ( قوزی ) مینا مند و در بلندی مشهور اند هار بر بسوی ایندر ختان نظر کرده گفت :
— اگر برین درختها بالا بر ایم تابسیار جاها را خواهد دیدم.
ژه ده ئون — بسیار خوب اما درختها بسیار بلند است آیا بر آمده میتوانید ؟
هاربر — شما یکساعت صبر کنید تا يك تجربه بکنم .
اینرا گفته بر درخت برآمدن گرفت . بعد از چند دقیقه بچستی و چالا کی که داشت تا بر تالاق درخت بالا برامد . قسم اعظم جزیره از تالاق درخت پدیدار بود . یعنی از حد دماغه غنچه تابد ماغه مار همه اطراف معلوم میشد. تنها جهت شمال غربی با کوه فرانقان پوشیده شده بود .
هاربر نوجوان اولا بسوی بحر چشم خود را بدوخت ، در هیچ طرف هيچ يك چیزی که علامت کشتی را نشان بدهد ندید ، در طرف جنگل فاروست و دماغه مار و غنچه نیز چیزی معلوم نشد . پس هر گاه جزیره مسکون میبود در هیچ طرف هيچ يك دودی که از لوازمات بشر است دیده نمیشد ؟
هار بر از درخت فرو آمد . هر دو شکاری بقرانیتها وز آمدند . سیروس سمیت سخنان هاربر را در باب مشهوداتش شنید . بی آنکه چیزی بگوید سر خود را شور داد.
روز ديكريك واقعه دیگری ظهور یافت که حل آن نیز مشکل يك معمایی شد :
هار برو ناب از غراینتها و ز برای آوردن استریدیه بساحل رفته بودند . در راه هاربر يك سنگ پشت بسیار بزرگی را در ساحل دید . بر ناب که پس تر بود فریاد کرد که زود خود
- ( 184 ) -
را برساند . هر دو نفر با عصاچوبها ئيكه داشتند راه سنگ پشك را از دريا بريده ناب
فرياد بر آورده گفت :
- واه واه ! چه خوب حيوانست . آيا چسان بگيريمش ؟
هاربر - بسيار آسانست ناب . سنگ پشت راچون يکبار به پشت بگردانيم دوباره
خود را راسته کرده نميتواند . هله چپه کنيمش .
سنگ پشت چون در اطراف خود نظر کرد خود را در کاسۀ خود پنهان كرده
مانند يك سنگپاره ساکن بماند . ناب و هاربر بهزار جد و جهد سنگ پشت را به پشت
چپه كردند. اين حيوان بقدر يك متر در ازی داشت كه ثقلتش بقدر چار هزار كيلو تخمين
ميشد . ناب گفت :
- اين است يك مائده نفيسه ، آيا پا نقروف چقدر ممنون خواهد شد .
بواقعه كه گوشت سنگ پشت بسیار لذیذ است. ناب و هاربر از بر نگشتن سنگ پشت
خاطر جمعشده و برای احتیاط در دور آن يك ديوارك سنگی کشیده بسوی غرايه ها باز
روانه شدند تا عرابۀ دستی را آورده حيوانرا ببرند . هاربر از مسئله سنگ پشت به
پانکروف چیزی نگفت. میخواست كه يكى يكبار پانقروف را نشان داده حیرانش کند.
اما بعد از انكه عرابه را گرفته بجائيكه سنگ پشت را چپه كرده بودند بيامدند از حيوان
اثرى نيافتند . ناب پرسید که :
- مگر سنگ پشتها خود را راسته میتوانسته اند ها ؟
هاربر - ( بحيرت ) ظاهر همين است كه ميبينم . اما موسيوسميت بسيار حيران خوا
هد ماند به بينم كه اينرا چه گونه حل خواهد كرد !
هر دو رفيق با عرابۀ خالى پس های سر خود را خارانیده در جائيكه كشتي مى ساختند
آمدند رفقا آنجا بودند . هاربر مسئله را بكم وكاست بمهندس بيان نمود .
پانقروف - آه چه قدر بود لا آدمانى هستيد . پنجاه بشقاب طعام را برايكان از
دست دادید ها !
- (١٨٥) -
ناب — قباحت بر ما نیست ، زیرا ما سنگ پشت را چپه کردیم . راسته شدن سنگ
پشت چپه شده را کسی ندیده چکنیم ؟
پانقروف — مطلق شما خوب چپه نکرده اید ؟
هاربر — خوب چپه نکرده اید هم کپ است ؟ حتی در اطراف آن سنگ غاله هم کردیم .
پانقروف — چون چنینست درین مسئله يك معمایی موجود است .
هاربر — موسیو سیروس ، آیا سنگ پشت را چون یکبار چپه کنند خود بخود را
سته شدنش محال هست یا نی ؟
سیروس — همچنین است اولاد من .
هاربر — چون چنینست آیا چسان شد که خود را راسته توانست ؟
مهندس بعد از ملاحظه پرسید که :
— جائیکه شما سنگ پشت را گذاشته بودید از دریا آیا چقدر دور بود ؟
هاربر — بقدر پنجاه قدم تخمین میشود .
مهندس — وقتیکه سنگ پشت را چپه میکردید آیا بحر فرو نشسته بود یعنی در حالت
جزر بود یانی ؟
گفتند — بلی .
مهندس — چون چنینست اگر چه سنگ پشت در خشکه راسته نمیشود ولی در آب
راسته شده میتواند . زیرا بعد از آنکه شما آمده اید دریا بالا برآمده سنگ پشت را شنا
ور کرده است .
ناب — براستیکه ما هم يك بودلایی بوده ایم .
پانقروف — من هر وقت بخدمت شما راست بودن اینسخن را گفته کسب شرف
مینمودم آقای من ! که شبهه دارد که شما بود لا نیستید !
مهندس مسئله سنگ پشت را نیز به اینصورتی که بیان شد حل نمود . لکن آیا خود
او به این حل خود قطعیاً قانع است یانی این است که این معلوم نیست .
- ( ١٨٦ ) -
-و باب دوم و-
تجربهٔ نخستین صندال - اشیائیکه در ساحل یافت میشود - ربط
دادن اشیا را بکشتی - دماغهٔ بی صاحب - آلات ، اسلحه ،
ادوات ، ملبوسات ، کتاب وغیره - کبوتر پانقروف
چیست ؟ - انجیل .
در ( ٢٩ ) تشرین اول صندال پوست تنهٔ درخت پانقروف حاضر شده بود در
طرف سر و دنبال این کشتی تخته های محکمی برای نشستن ربط شده است . دو چفت
پرهای کلفت و يك سکان از جمله متممات این صندال است . انداختن کشتی را بدریا نیز
بسیار آسان بود . صندال را در اثنای جزر دریا بر ریگهای کنار ساحل دریا در پیش گاه
خرانیتها وز نهادند بمجرد شروع مد آب در زیر کشتی درامده شناورش ساخت .
پانقروف هماندم در کشتی جهیده وبکمال مسرت نعره زده گفت :
- هوررا !! هوررا !! با این صندال دور ....
- عالم میخواهید بکنید ؟ .... چه قدر مبالغه !
- نی تو بگذار که من سخن خود را تکمیل کنم . دور عالم نی دور جزیره میکنیم .
برای صغرهٔ آن یکچند سنگ میگذاریم و يك بادبانی هم از قماشیکه بعد ازین موسیو
سیروس بسازد چون کشیدیم دور جزیره را بخوبی بالو دور کرده میتوانیم. حالا چرا
ایستاده اید در آئید که به بینم که آیا هر پنج مارا برداشته میتواند ؟
پانقروف بيك پر صندال را بساحل نزدیک نمود . هر پنج رفیق در صندال درا
مدند . و قرار دادند که تا بدماغهٔ اول جنوب رفته يك تجربه اجرا کنند .
صندال از ساحل دور شدن گرفت . امروز هوا بسیار لطیف بحر مانند يك حوضی
صاف و آرام بود . صندال بکمال سهولت به پیش رفتن آغاز نهاد. هاربرت ناپ پر ها را
بدست گرفته . و پانقروف سکانرا بدست گرفته بعد از انکه آبنای ما بین جزیره لك سلامت
- ( 187 ) -
و جزیره لینقولن را عبور نمود سرکشتی را بسوی دماغه اولی که در طرف جنوبست
متوجه نمود . صندال را بقدر دو میل از ساحل دور کردند زیرا مهندس میخواست که
جزیره را و علی الخصوص کوه فرانقلن را از خارج بنظر غور تماشا کند .
پانقروف باز بسوی ساحل میل کرد . دماغه شبکه جبه زار ( تا دورن ) را در بر گرفته
بود دور نمودن گرفتند . بیسی و همت پرزنهای با غیرت صندال بکمال انتظام بساحل
نزديك شده میرفت . بعد از انکه بقدر دو ساعت رفتند بدماغه شبکه مطلوب بود رسیدند .
مهندس بطرف وضعیت اراضی دیده بگرداب حیرت فرو رفته بود در اثنائی که میخواستند
دماغه را دور کنند هاربر فریاد بر اورده گفت :
- به بینید . در کنار ساحل يك چیز سیاهی می بینم آیا چه باشد ؟
همه رفقا نظرشان به آنطرف متوجه شد . مخبر گفت :
- بلی راست میگوید در انجا يك چیزی هست . چنان گمان میبرم که یکبار بسته در ريگ
فرو رفته باشد .
پانقروف - من شناختم که چیست ؟
ناب - چیست ؟
پانقروف - پیپ است . آه اگر پر باشد !
مهندس - همان بساحل نزديك شويم .
بدویپر صندال بکنار دریا نزديك شد . کشتی نشینان بساحل برجهیدند . حقیقتاً
پانقروف خطا نکرده بود . بواقعی که دو پیپ بزرگ بود که باريسمانها بيك صندوق بسته
شده بود که آن صندوق را این دو پیپ خالی شناور ساخته بساحل انداخته و در ریگها
گور نموده است . هاربر پرسید که :
- آیا ازین معلوم نمیشود که کدام کشتی درینطرفها غرق شده و این بار از ان باشد ؟
ژه ده ئون - در ین هیچ شبهه نماند .
پالقروف - آیا درین صندوق چه خواهد بود ؟ صندوق بسته ، اسباب باز کردن
—( ۱۸۹ )—
درین اثنا عرابه بمد آب در آمده بود . آب زیر صندوقها آمده بود
- ( ١٨٨ ) -
آن نیز در پیش ما نیست .
اینرا گفته و يك سنگ بزرگی را گرفته میخواست که صندوق را بشکند ولی
مهندس مانع آمده گفت :
— دوست من یکساعت صبر کنید .
پانقروف — اما موسیو سمیت ، بلکه درین صندوق اسبابیکه ما را لازم است مو
جود باشد ؟
مهندس — خوبست نی ، ماهم آنرا بخود معلوم میکنیم . این صندوق را بگرانیتها
وز میبریم . در انجابی آنکه بشکنیم باز میکنیم . مادام که صندوق را پیپهای خالی تا
به اینجا شناور نموده آورده است چون باز بدریا بیندازیم ، وبا يك ريسمانی بکشتی
خود ربط دهیم تا بساحل غرانیتها وز به آسانی نقل میدهیم .
پانقروف — حق دارید موسیو سمیت . من عجول يك آدمی هستم .
آیا این صندوق از کجا آمده باشد ؟ این است مسئله مبهمه مشکله ! مهاجران چار
طرف صندوق و پیپهارا از نظر گذرانیدند . در هیچ طرف ساحل دیگر هیچ چیزیکه
بساحل افتاده باشد نیافتند . هاربر بر سر يك سنگ بلندی بر آمده بهر طرف نظر اندا
خت . نه در دریا نه در خشکه هیچ يك علاقی که غرق شدن يك كشتی را نشان بدهد
دیده نشد .
این يك محقسست كه يك كشتی غرق شده ! و این صندوق به آن کشتی بوده. زیراخود
بخود این صندوق از هوا نیفتاده . بلکه مسئله این صندوق بادانه صاحبه يك مناسبتي
دارد . بلکه صاحبان صندوق بدیگر طرف جزیره بر آمده باشند ؟ بلکه هنوز تا بحال در
جزیره باشند ؟ اما اینقدر دانستند که بیکانگان نویی که در جزیره بر آمده اند رهزنان
مالیزی دریایی نیستند . چونکه در پیش آنها اینچنین صندوق پیدا نمیشود .
مهاجران در نزد این صندوقیکه بدرازی پنج قدم و عرض سه قدم بود آمدند .
صندوق از چوب میشه ساخته شده بود . بر روی آن چرم گرفته شده بود و به بسیار
- ( ۱۸۹ ) -
دقت میخ شده بود . دو پیپ سربسته ئیکه از زدن آن و صدائیکه از ان میبرامد خالی
بودن آن معلوم میشد بار یسمانهای بسیار کلفت و محکم از دو طرف به صندوق مربوط
شده بود . پانقروف چون به گره ریسمانها دید فهمید که گره کشتیبانانست . اینرا هم
دانستند که اشیای درون صندوق به بسیار خوبی محفوظ باشد . زیرا صندوق از هیچ
طرف زده و زخمی نشده بود اینرا هم استدلال نموده توانستند که این صندوق در بحر
بسیار وقت نمانده باشد . و هم معلوم میشد که یك قطره آب هم در درون صندوق
ندرآمده باشد .
از قرار تخمین مهاجران چنان معلوم میشود که صاحبان کشتی چون دیده اند که
کشتی شان غرق میشود اشیای لازمهٔ خودشانرا درین صندوق انداخته و با دو پیپ
خالی آنرا بسته بدریا انداخته اند که اگر بساحل برسند بی اسباب نمانند . مهندس گفت:
— حالا ما این بار را تا به غرانیتها وز کش کرده میبریم در انجا آنرا باز کرده می بینیم .
باز جزیره را دور میکنیم . اگر در دیگر طرف جزیره آدم یافتیم و صاحب صندوق بودند
اشیای شانرا بدست شان میدهیم ، واگر نیافتیم ......
پانقروف — برای ما میماندنی ؟ اما آیا در میان صندوق چه خواهد بود ؟
در ین اثنا بحر بمد آغاز نهاده بود. آب تا بزیر صندوق و پیپها آمده بود. یکی از ریسما
نهائیکه بار به آن بسته شده بود باز کرده شد ، و ریسمان بکشتی ربط گردید. ناب و پانقروف
دیگر بار از اطراف پاریس کردند . هرکس به صندال سوار شدند ، و کشتی رارانده بار را
با خود کشیدند . نام این دماغه را ( دماغهٔ مال بیصاحب ) نهادند .
بار خوب سنگین بود . پیپها صندوق را بدشواری بر روی آب نگه میداشت . پانقروف
از بیم آنکه مبادا ریسمان کنده شده بار بذریا غرق شود برخه دهمین لرزید . نهایت بعد از
یکنیم ساعت بساحل غرانیتهاوز واصل شدند . بحر چون بجزر آغاز نهاده بود کشتی بابار
در ریگهای کنار دریا نشسته توقف نمود . ناب بتاخت شده انبور و چکش را از
غرانیتها وز بیاورد .
-( ۱۹۰ )-
پانقروف بسیار به تلاش است . اولاد و پیپ را از صندوق باز نمود . بعد ازان قفل صندوق را براندند . سرپوش صندوق باز شد . در درون صندوق يك صندوق نازك چستی دیگر موجود بود . ناب نعره زده گفت :
- آیا این چه باشد که به اینقدر دقت محافظه شده است ؟ آیا از خوارکه بر خواهد بود؟
مهندس - گمان نمیبرم .
کشتیبان - اگر هیچ نباشد ایکاش چیز میبود ...
ناب - چه چیز ؟
پانقروف - هیچ .
صندوق چستی را از میان بریدند . و بدو طرف لوله کردند . از صندوق اشیای مختلفۀ متنوعه برامدن گرفت كه هريك از انها كه میبرامد . کشتیبان ( هوررا ! ) گفته فریاد میبرآورد . ناب هر پارچه اشیا را که بدست میگرفت يك رقص مستانه میکرد . هاربر کفهای شادی بهم میزد . از صندوق برای طبیعت هرکس موافق اشیا میبرآمد . ژه ده نون قلم و کتابچۀ خود را گرفته اسامی اشیای موجوده را از بیقرار ثبت دفتر نمود:
آلات عدد آلات عدد
چاقوی هزار پیشه ٣ چکش ٣
تبر فولادی چوب شکنی ٢ پیچ ٣ پاکت
تبر نجاری ٢ پیچ بزرگ ٣ پاکت
رنده ٣ میخ عادی ١٠ خریطه
تیشۀ خورد ٢ ارۀ بزرگ و كوچك ٣
تیشۀ دو دمه ١ قطی سوزن ٢
انبور آهن بر ٦ قطی نخ ٣
سوهان ٢
- ( ١٩١ ) -
اسلحه عدد | اسلحه عدد
تفنگ چقماقی ٢ زير پيرا هنی از قماش عالی دریایی ٢٤
تفنگ بناقی ٢ جراب از همان قماش ٣٦
تفنگ چره انداز دور نشان ٢ دیگ مسی ٥
شمشير و قمه ٦ قاب چودنی ٥
پيپ باروت دوسيره یی ٢ قاشق، پنجه ، کارد از هريك پنج پنج ١٥
قطانی پناقی ١٢ چاينك ٢
سکستان نام آلت فن هيئت ١ کارد بزرگ ٦
دوربين ١ تورات شريف ١
دوربين بزرگ ١ کتاب اطلس مکمل ١
صندوقچه پرکار مکمل اسباب باقلمهای سربی ١ لغت زبان ماليزى ١
پوصله يعنى قطب نمای مکمل ١ شش جلد لغت فنون طبیعى ١
ميزان الحراره ١ کاغذ سفيد سه دسته ٣
ميزان الهوا ١ کتابچه سفيد ٢
ماکينه فوتوگراف با همه لوازماتش ١ قلم پنسل ٣٠
اسبابها ئیکه از صندوق بر آمد عبارت از همین چیزهای بودکه ژه ده ئون آنرا در
دفتر خود بموجب سياهه مافوق قید و ثبت نموده گفت که :
— صاحب این صند وق حقیقتاً که مر دبسیار تجربه کاری بوده است که از همه
جنس اشیای لا زمی صندوق خود را پر کرده است گویا بخوبی میدانست که در چنین
جزیره خالی غیر مسکونی خواهد افتاد و این صندوق دفع احتياجات او را خواهد نمود .
سيروس سمیت یکقدری تفکر و ملاحظه نموده گفت که :
— حقيقتاً که هيچ چیزی کم نیست .
- ( ۱۹۲ ) -
هاربر — اين يك بخوبی معلوم شد كه صاحب اين صندوق رهزنان دريائی ماليزى نيست.
ژه ده ئون — بگمان من می آيد كه يك سفينه اوروپائی يا امريكائی در بنظر فيها افتاده باشد ، صاحب سفينه چون غرقشدن كشتی خودرا دانسته اين صندوقرا به اسبابهای لازمی پركرده بدريا انداخته تا آنكه در خشكه آنرا يافته دفع ضرورت نمايد .
پانکروف بيك طور استهزا کارانه و تمسخرانه گفت :
— بلی بلی ! ماكينه فوتوگراف را نيز در چنان وقت تنگ غرقشدن در صندوق مانده تا فوتوگراف غرقشدن کشتی خود را بگيرد !!
— اینستکه منهم لازم بودن این آلت را ندانستم که چرا در صندوق نهاده اند؟
— آيا بر اسباب و اشيائيكه ازين صندوق برآمده يك نشانی يا نمبری نخواهد بود كه بدانيم از كدام جهت و كدام مملكت وارد شده است ؟
مهاجران همه اسباب و اشيار ايكان يكان از نظر گذرانيدند . برهيچ يکی از آنها هيچ علامت و نشانی نيافتند .
حالا آنكه بر چنين اسبابها عادتست كه نام شهر و نمبر ماشينخانه كه در آن ساخته ميشود نوشته ميباشد و هم اين اسباب و اشيا خيلی نو هيچ استعمال نشده است. علی الخصوص كه هرگاه اين اسباب در وقت طوفان و زمان غرق شدن كشتی و صندوق گذاشته ميشد بايندرجه منتظم و به ترتيب جابجا نميگرديد ، وصندوق آهن حلبی بايست در خوبی و محكمی لهيم نمي شد كه اينمسئله ها نيز افكار مهاجرانرا خيلی متحير و سرگردان ميساخت كتابها اگرچه بزبان امريكی نوشته شده و لی نام مؤلف و چاپخانه كه دران چاپ شده باز معلوم نيست . اطلس نيز بزبان فرانسوی فصيح نوشته شده بود و هر قسم كره زمين جداجدا بصورت بسيار مكاملی نقشه شده بود و لی دران نيزنام مؤلف و چاپخانه آن تصريح نشده بود . الحاصل هيچ معلوم نشد كه اين اسباب ازكارخانه های كدام ملكها بعمل آمده حتی اینهم مجهول ماند كه آيا اين صندوق از واپور ياسفينه كدام قوم وملت بدريا انداخته شده باشد. لاكن هرچه كه باشد و از هرجائيكه آمده باشد اشيای مذكوره
— ( ۱۹۳ ) —
بسیار دردهای مهاجرانر ادوا و از انها بسی منفعت و فایده ها حاصل میشود. تا به اینوقت مجبور بودند که بتنهایی و غیرت خود احتیاجات خود را رفع و دفع نمایند اما حالا به پیدا شدن این صندوق مظهر معاونت الهیه نیز گردیدند .
درمیان مهاجران تنها پانقروف بسیار مسرور و خشنود نگردیده گفت :
— همهٔ اینچیزها ئیکه صندوق به ما داد خیلی خوب و بسیار اعلا اما یکچیزی که مرا بکار بود در ان پیدا نشد .
ناب — اما تو هم خیلی مشکلپسندی میکنی . توچه میخواستی که پیدا نشد ؟
— هرگاه یکقدری توتون هم میبود آنوقت نشاط و سرور مرا تماشا میکردی .
مهاجران برين يك قرار دادند که هر طرف جزیره را گردش کنند ، و اگر قضا زده گان نوی بیابند به آنها مدد برسانند و اسباب شانرا نیز بخودشان بسپارند و اگر نیابند اسباب مذکوره را بکمال آزادی بمصرف خود رسانیده با آلات نجاری نوی که پیدا کرده اند بنای ساختن کشتی مکملی را بگذارند . لہذا اسباب های مذکوره را یکان یکان بغرانیتہا و ز نقل دادند و به احتیاط تمام آنها را در انمار مها ود ولا یها ئیکه داشتند محافظت و نگهبانی کردند .
— باب سوم —
— فهرست —
برامدن برای گشت و گذار — مد — درخت سیاه چوب —
نباتات مختلفه — منظره جنگل — درخت او قالیپتوس —
گله بوزینه — آبشار — منزل .
* — — *
روز دیگر یعنی در ۳۰ ماه تشرین اول مهاجران برای سیر و گردش اطراف جزیره حاضر گشتند. این فلاکة زدگان بیچاره که تا بحال خودشان بمعاونت و مددگاری دیگران محتاج بودند امروز خود شان برای مدد رسانی دیگر ابنای جنس فلاکت رسیدهٔ خویش که بودن شان را در جزیره گمان و تخمین کرده اند میبر آیند .
- ( ١٩٤ ) -
چنان قرار دادند که با کشتی پوست درختی خود اول تا بسر چشمهٔ نهر مرسی بروند که به
اینوسیله دو طرفهٔ نهر مذکور را تا بجائیکه آب نهر گنجایش کشتی رانی را داشته باشد تماشا
کنند . باینسبب هم از مانده گی و امیر هند و هم تا بجهت غربی جزیره که تا بحال نرفته اند میروند.
لهذا در میان کشتی خودشان آذوقهٔ سه روزهٔ خودشانرا مانند گوشت خشك كرده ،
و شراب ، و چیزی شکر ، وسبزه که آنرا بجای چای استعمال میکنندوه نقل و چایدانی
را که از صندوق کشیده اند بار کردند مهندس مدت گشت و گذار خود را زیاده از سه
روز امید نمیکرد اما اگر زیاده هم بشود در راه تدارك كردن غذا را با گوشت شكار اميد
وار بود . برای راه کشادن در جنگل دو تبر بزرگ را نیز برداشتند قطب نما و دوربین را
نیز فراموش نکردند . به دو تفنگ چاقماقی و يك تفنگ چهره انداز دوربین نشان و يك شمشير
و چهارقه خود را مسلح ساختند . اگر چه تفنگ پتاقی هم داشتند ولی بسبب صرف
نشدن پتاقی سرفه جوئی کرده تفنگ چاقماقی را برداشتند چرا که سنگ چاقماق در
جزیره بسیار است . یکمقدار باروت نیز برداشتند مهندس چون امید ساختن باروت
را دارد از انرو با سراف کردن باروت خود داری نمی کنند . مهاجران چون به این
صورت مسلح باشند . از چه پروا دارند ؟
صبح وقت کشتی را بدریا فرو آوردند. پنج رفیق که توپ هم با ایشان بود در کشتی
نشستند، وبرکنارکنار ساحل رانده تا بجائیکه نهر مرسی بدریامی آمیخت رسیدند، پانز
ده دقیقه برای مد باقی مانده بود صبر کردند . تا مد بحر حاصل شد لهذا بی تکلف پر کشیدن
در مجرای نهر داخل شدند . و در ظرف چند دقیقه بجائیکه پیش از هفتهٔ اول پار
یا نقروف جالهٔ هیزم کشی را ترتیب داده بود واصل گشتند . ازین نقطه هر چه که به بالا
رفته میشود دو طرفهٔ نهر بدرختان بسیار بزرگ بزرگی مزین میگردد . و مجرای نهر
رفته رفته بسوی غرب جنوبی میل مینمود . منظرهٔ نهر مرسی حقیقتاً خیلی لطیف
و نظار د باست . مهاجران هر چه که پیشتر میراندند بمنظره های بسیار روحفزائی بر میخورد
دند . در بعضی جاها شاخهای سایه دار درختان تا بروی آب نهر آویزان شده مهاجران
- ( ۱۹۵ ) -
بفرو آوردن سرهای خود مجبور میشدند بر بعضی شاخهای فرو آمده درختان گونا گون آشیانهای مرغکان بوقلمون دیده میشد که به نزدیکشدن کشتی صداهای مخالف آهنگ عاشقانه ، و نواهای راستق آهنگ صباحانه بر اورده پرواز میکردند .
جنگل فازوست رفته رفته خیلی غلو و بهم پیوست میگردید . درختان نیز انواع مختلف پیدا میکرد . درختانی که چوب شان برای کشتی سازی بکار می آید و در آب بسیار مدت می پاید دیده میشد . و درختان شمشاد و آبنوس ، ویکنوع درختی که از پوست آن بسیار ریسمانهای محکم ساخته میشود ، و یکجنس بادامی که روغن بسیار قیمتداري ازان میبراید بکثرت پیدا میشد .
گاه گاه کشتی را بکنار نهر نزديك ميكردند . ژه ده ئون ، و هاربر ، و ناب توپ را به پیش انداخته به جنگل میبرامدند . و با تفنگ های خوشهای خود شکار بسیاری کرده ، و نباتات بسیار فائده مند مختلفی جمع نموده بکشتی می آوردند . مثلا از نوع سوزی بالك ، و سيب زمینی ، و دیگر انواع سوزی کاری بیابانی با بریشه و گل بر کنده می آوردند که در تپه منظره وسیعه برده بکارند ، و بعد از تربیه و پرورش باغچه سبزی كاری مکملی بوجود آرند . مهندس به تفکرات و ملاحظات دور و درازی فرو رفته اصلا از کشتی بیرون نمیبراید . پائقر وف نیز به آرزو و خیالات شیرین توتون کشی مستغرق گشته با خود رأی میزد که : هرگاه از صندوق یافت شده کی شان يك عرابه منتظم اعلا با يك جوره اسپان و يله تیز رفتار و دوسه پاکت توتون ظهور می یافت دگر هیچ نقصان و کمبودی برای شان باقی نمیماند !!!
ژه ده ئون يك جفت مرغان قاز مانند آبی رازنده بچنگ آوردپایهای شانرابسته در کشتی گذاشتند تا آنکه در غرایته لوز برده پرورش دهند و چوچه گیری کنند . هاربر نام اینمرغانرا « تینامو » نشان داد .
بعد از چهار ساعت کشتی رانی بيك كناره نزدیکشده از کشتی برآمدند . در زیر درختان بلند آبنوس و شمشاد طعام چاشت خود را تناول کردند . بر نهر مرسی
- ( ١٩٦ ) -
رفته رفته کمشده میرود . تابه اینجابر نهر در مابین شصت و هفتاد قدم میبوده است،
و چقوری آب آن تا بحال هیچگاه از پنج شش قدم کمتر نشده است . در نهر مذکور
آب دیگر جوهای كوچك كوچكی از اطراف نیز ریخته آب مرسی را زیاده میگرداند.
جنگل فاروست از دو طرفة نهر مذکور تا بجایی که چشم کار میکند بصورت بسیار غلو و
درختان بهم پیوست در از شده رفته است که آخر آنرا چشم دیده نمیتواند. در هیچطرف
جنگل از آثار و علاماتی که وجود انسانرا نشان بدهد دیده نمیشود ، و بخوبی آشکار است
که هیچگاه انسان در نجزیزه داخل نشده باشد. چرا که هیچ نشانه تبر و بریده شدن
شاخی در درختان جنگل دیده نمیشد هرگاه بعضی یجارگانی در جزیره افتاده هم باشند
معلومست که تا بحال از کنار ساحلی که افتاده اند جدا نشده اند . بناءً علیه مهندس
میخواهد که يك آن اولتر بسا حل غربی برسد و اگر فلاکتزده در اینجا بمعاونت محتاج
باشد زود تر مدد رسانی کند . ازین جائیکه مهاجران مکث و آرام کرده اند تا بساحل
غربی تخمیناً پنج میل مسافة دیگر باقی مانده است. رفقا بعد از طعام خوردن و یکقدری
در جنگل گردش کردن باز در کشتیگک خود نشسته رو براه عزیمت گردیدند . هرچه
که بالاتر میبر آمدند مجرای نهر از طرف ساحل غربی بسوی کوه فراقلن دور مینمود
و بر نهر نیز کمتر شده میرفت جریان آن نیز شدت پیدا میکرد چرا که زمین رو ببالائی
مینهاد . خرسنگها نیز در مجرای نهر یکان یکان ظهور می یافت. مهاجران مجبور میشدند
که دو دو نفر بمیر و کشتی چسبیده بر کشتی نماسند . رفته رفته درختان جنگل نیز از غلو
و بهم پیوستگی آزاد میشد ، ویکه یکه شده کمتر شده میرفت. درختان هرا نقدر که کمتر
میشد آنقدر جسامت و بزرگی پیدا میکردند که مهاجران را بحیرت می انداخت .
بزرگترین درختان جز یره زہ لا ند جدید ، و قطعه ، اوسترالیا دیده میشد. حتی
درخت (اوقا لیتیوس) نام که تا بسه صد قدم بلند میشود ، و تنه آن به کلفتی بیست
قدم میشود نیز دیده شد . هاربر چون این درخت را دید فریاد بر اورده گفت که :
— سپیو سمیت ، درخت معتبر او قالیتیوس را به بینید .
- ( 197 ) -
پانقروف - بغیر از بزرگی و کلانی چه اعتبار دارد که آنرا معتبر میگویی پسر من .
هاربر - اوقالیپتوس از فصیله و جنس درختا نییست که درختان بسیار نافع و کار آمدنی درین فصیله میباشد . قرنفل ، دارچینی ، فلفل ، و غویاو نام میوه که از ان شراب بسیار مفیده و منفعت بخشی بعمل میآید و امثال آنها همه کی از درختا نییست که بهمین فصیلهٔ قالیپتوس منسوب میباشند .
ژده ده ثون - چوب خود درخت اوقالیپتوس نیز برای کارهای بسیار لطیف و نازک نجاری بکار میآید .
مهندس - درخت اوقالیپتوس چنان یک منفعت و خدمتی دارد که حقیقتاً انکار شدنی نیست .
پانقروف - به بینیم که آن خدمت جناب اوقالیپتوس آقای ماچه خواهد بود ؟
مهندس - آیا میدانی که این درخت را در زهلاند جدید و اوسترالیا بچه نام یاد میکنند؟
- نی ، نمیدانم موسیو سمیت .
- اینها را درخت تب مینامند .
- یعنی بسببی که تب آور است .
- نی ، بسببی که دفع کنندهٔ تب است .
- موجود بودن ایندرخت در جزیرهٔ ما دلیل بزرگیست بر لطافت هوای او ، من چون جبه زار تا دورن را دیده بودم خیلی به هراس افتاده بودم که در موسم گرما هوای جزیرهٔ ما را خیلی زهرناک خواهد ساخت و تبهای مزمنی بعمل خواهد آورد ولی چون درختهای اوقالیپتوس را دیدم دانستم که مضرت و وخامت هوا را این درختهای نافع رفع و دفع خواهد نمود . در بعضی شهرهای اوروپا که تب بسیار داشت از افریقا ازین درختها آورده کاشتند و فایدهٔ بسیاری از ان حاصل شد .
- واه ، واه ! چه جزیرهٔ با ثمر مفیدیست ! تنها یکچیز نقصان اوست که توتون ندارد .
- آنرا نیز خواهیم یافت پانقروف .
بقدر دو ساعت دیگر نیز بکشتی رانی دوام ورزیدند . تا بدرجهٔ که رفتار کشتی خیل
-( ۱۹۸ )-
کشتی را بيك كنار نهر بسته كرده خودشان بیرون بر آمدند
( ۱۹۸ )
بدشواری رسید زیرا رفته رفته مجرای نهر بلندی و شلاله پیدا میکرد آب نیز کفتر شده
میرفت . سنگهانیز در مجرا بسیار میشد . باز جنگل غلو و پیوستگی پیدا کرد . در یکطرف
نهر میان درختان غلوی جنگل يك گله بوزینه های بزرگ بزرگی دیده شد . که
از وضع وهیئت دیدن آنها بسوی مهاجران چنان معلوم میشد که این اول بار است که
انسان را می بینند. زیرا هیچ آثار خوف واحتراز نشان نمیدادند. ونمیدانستند که انسانها
چگونه مخلوقیست . پا نقروف خواست تا یکچند از انها را هدف گلوله نماید ولی مهندس
مانع آمده گفت که :
بوزینه ها بهیچ کار نمی آیند نه گوشت شان خورده نیست ونه پوست شان کار آمدنی.
علی الخصوص که این بوزینه ها از جنس اورانغ او تانست که بزرگترین اجناس بوزینه
می باشند. و خیلی قتمند اند که هرگاه ضرری به آنها برسانیم همگی اتفاق کرده با
ضرر کلی میتوانند رسانید. نزديك شام بود كه پيش رفتن كشتی در میان نهر بمشکلات
افتاد سنگها، و ریگها در مجرای نهر بسیار شد . پانقروف گفت :
بعد از يك ربع ساعت به ایستادن مجبور خواهیم شد . وسبوسیبروس .
بسیار خوب. ما هم می ایستیم . شب را در انجا میگذرانیم یا نقروف .
هاربر – آیا از غرانیتها و ژ چقدر دور شده خواهیم بود ؟
گمان میبرم که بقدر هفت میل دور شده خواهیم بود .
بعد از کمی کشتی سر اسر از رفتار بماند . چرا که هم يك آبشار بلندی به پیش آمد
و هم زیر کشتی بریگهای درون نهر بندشد . لهذا كشتی را بيك كنار نهر بايك درختی
بیاسیمان محکم و مضبوط بسته کرده خود شان بیرون بر آمدند .
مهاجران وقتیکه از کشتی برآمدند آفتاب بغروب کردن نزدیکشده بود. در جایکه
برامدند در زیر درختان بسیار بزرگ و بلندی يك چمنزار بسیار لطیفی بود در انجا آتشی
افروخته گذرانیدن شب خود را در انجا قرار دادند. از درون جنگل بعضی صداهای
مدهشه جانوران درنده شنیده میشد . لهذا برای رم دادن. و نزديك نماندن جانوران
-( ۱۹۹ )-
مذکور دورا دور منزلگاه خود شانرا تا بصبح آتش بسیار بزرگی افروختند . زیرا
معلوم است که حیوانات وحشیه از آتش خیلی رم میخورند . طعام شام خود را بکمال
اشتها تناول کردند . شب را بنوبت پاسبانی کرده بکمال راحت بیواقعه وحادثه بسر آوردند
صبح بوقت از خواب برخواسته قرار دادند که کشتی را در همین جا بسته گذاشته بسوی
ساحل غربی حرکت نمایند .
باب چهارم
فهرست
حرکت بسوی ساحل غربی — حیوانات چارپا — يك نهر نو —
بجای ساحل يك جنگل — دماغۀ میلان — تآنی و درنگ ژه ده ئون
مهاجران چای و طعام صباحی خود را صرف نموده براه افتادند . آیا چه وقت
بساحل خواهند رسید ؟ معلوم نیست اگرچه مهندس دو ساعت تخمین نموده ولی
اینهم بهمواری و خوبی راه موقوفست . اینطرف جنگل فاروست همهگی پیشهزار بهم
پیوست پر از خاشاکست که به تبر راه کشادن در ان لازمست ، و هرگاه جانورانی که دیشب
صداهای آنها را شنیده اند ظاهر و نمایند با آنها نیز جنگ و مقاتله کردن ضروری دیده میشود.
برای احتیاط کشتی خود را بايك ریسمان دیگری باز محکمتر بسته ، و بقدر دو روزه
خوراك و اسلحه و لوازمات ضروریۀ خود را برداشته یکسر بسوی غرب برهپیمائی
آغاز نهادند . مهندس قطبنما را بدست گرفته رهنمائی میکرد ، پانقروف ، و ناب به
تبرها راه میکشادند ، ژهدهئون و هاربرتفنگها را حاضر داشته پاسبانی میکردند هر چه که
پیشتر میشدند زمين يك میلی بسوی نشیبی پیدا میکرد بیشه زار نیز بهم پیوسته تر میشد .
در هر چند قدم يك گله بوزینۀ دیده میشود ، ولی بی آنکه حمله و تعرضی بر مهاجران
نمایند بنظر حیرت و دیدۀ تعجب بسوی شان نگریسته بیکسو میشدند پانقروف گفت :
— بلکه اینها ما را همجنس خود و یا تناسخ خود میشمارند که باینقدر حیرت بسوی ما مینگرند.
- ( ۲۰۰ ) -
غیر از بوزینه بسی حیوانات دیگر مانند گراز جنگلی و قا نقورو، و آهوان جنگلی،
و قولا وغیر هم را نیز دیدند ولی چون مهندس رفقا را از تفنگ انداختن و شکار کردن در
وقت حاضر منع کرده است از انرو پا نقروف بسوی آنها بيك نظر حسرتی دیده گفت:
ای دوستان گوشت فربه من ! هنوز وقت شکار شما نرسیده ، حالا شما بكمال
آزادی و خرمی خیزان و پویان باشید و خود را خوب فربه سازید. بعد ازین بسیار باهم
ملاقات خواهیم کرد .
بعد از انكه يك ساعت راه پیمودند دفعةً در پیش راه شان يك جوی آبی ظهور نمود
که تا بحال مهاجران از وجود آن آگاه نبودند . آب این نهر به بسیار تندی و تیزی در
جریان بود ، و بر آن بقد رسی قدم و چقوریش خیلی افزون مینمود . مجرای این
نهر چون همه کی پر از سنگ ، و آبش نیز از بالائی به نشیبی به بسیار شدت و سرعت
جاری میباشد از انسبب با کشتی در ان سیر و سیاحت نمیشود . ناب گفت :
افسوس که در پنجا بماندیم چرا که این جوی ما را گذر نخواهد داد .
هاربر - چرا بمانیم ازین نهر كوچك كه مایه آب بازی نگذریم دگر چه خواهیم کرد.
مهندس - نی ، جان من ! حاجت به آب بازی نیست. زیرا آب این جوی رفته
رفته البته به بحر میر یزد که ما هم کنار جو را گرفته تا بساحل بحر به پیروی آن خواهیم رسید.
ژ. ده ئون - اما برای این نهر بايد كه يك نامی بگذاریم تا نقشه جغرافی جزیره ما نا تمام نماند
پانقروف - راست گفتی موسیوسپیله.
مهندس - پس ومن هاربر ! برای این نهر تويك نامي بگذار .
هاربر - هر گاه تا بجائی که آب نهر بدریا میریزد برویم و بعد از ان يك نامی بران بنهیم
خوبتر نخواهد بود ؟
سیروس - اینهم خوب . نه ایستیم برویم تا زود تر برسیم .
پانقروف - يکقدری صبر کنید .
ژ. ده ئون - چرا ؟ چیست ؟
- ( 201 ) -
پانقروف – آنبرادر هم که شکار را منع کرده اید ماهی گیری را خو منع نکرده اید .
صبر کنید که یکچند تا ماهی بگیرم .
سیروس – وقت هم نیست اسباب ماهیگیری هم نیست برویم .
پانقروف - صاحب من ، شمايك پنج دقیقه صبر کنید به بینید که من چه ماهیانی
برای شما بگیرم .
مگر با نقروف در کنار نهر يك آبگیری در میان دو خرسنگ بزرگی دیده بود که
بايك دهنه تنگی با نهر پیوسته بود ، و ماهیان بسیاری در ان گرد آمده بود . مجابکی تمام
يك سنگی را بدهنه مذکور انداخته راه گریز ماهیها را بند گردانید ، و دستهای خود را
در آبگیرمذکور فرو برده بدو سه بار بقدر ده پانزده ماهیان بزرگی را بیرون آورد .
ناب نیز مجابکی از خمچه های باريك درختان يك سبده ساخته ماهیها را در ان پینداخت .
ژدده ئون گفت :
— الحق که بهمین قدر صبر می ارزید . هم چقدر ماهیان خوب و اعلائیست .
پانقروف يك آهی کشیده گفت :
— جزیره ما هر چیزش خوب واعلاست ولی هزار افسوس که توتون ندارد .
مهاجران کنار نهر را گرفته به پیش رفتن آغاز نهادند . در راههائی که میگذرند هیچ
اثری از قدم انسان دیده نمیشود . تنها اثر پنجه های بعضی حیوانات درنده بزرگ
پنجه که برای آب خوردن بکنار نهر آمده دیده میشد پس چنان معلوم میگردد که دانه
ساچمه که از گوشت ران آهو بره در دهن پانقروف برامده از ینطرفها انداخته نشده است .
سیروس سمیت بسوی جریان نهر نظر کرده گفت که .
— حالا وقت مد بحر است ، پس هرگاه بدر یا نزديك میبودیم آب نهر بایندرجه
شدت وسرعت جریان نمیداشت . زیرا آب نهر البته با بحر متصل میشود و هر گاه بحر
در مد باشد آب نهر دمه پیدا کرده رو ببالا پس میزد ولی چون در جریان علامت دمه
و پس زدن دیده نمیشود معلومست که ساحل بحر هنوز بسیار دور خواهد بود .
- ( ٢٠٢ ) -
ژهدهنون ـ حال آنكه هر چه پیشتر میرویم مجرای نهر کشادهگی و وسعت پیدا میکند
که ازین نزدیک بودن بحر معلوم میشود .
سیروس ـ منهم باین تعجب میکنم .
بعد از نیمساعت هاربر که در پیش میرفت فریاد برآورد که :
ـ دریا ! دریا !
ازین فریاد هاربر سیروس سميت بسيار متحیر شد چرا که از نبودن علامات مد
در نهر بایندرجه نزديک بودن بحر را هیچ منتظر و امیدوار نبود . بواقعی که بعد از چند
دقیقه مهاجران بر کنار دریا واصل شدند .
چه عجب حالیست ! در مابین این ساحل و آن ساحل که مهاجران اول بار دران
افتادهاند چقدر فرق و ضديتى موجود است ! این ساحل با دريا اصلا و قطعياً بايك ريگ
زاری و کنار همواری بستهگی ندارد و بلکه ساحل عبارت از يك زمين بسيار بلند يست
که بیکبارگی از بحر بمانند يك ديواری بلند بر آمده است. و دریاد رپای آن دیوار در موج
زنی میباشد . اما این کنار بیشه زار پراز اشجار بداندرجه از آب دریا بلند است که اگر
هر قدر امواج بلندکوه آسا از طوفان حاصل شود بازهم يك قطره از آن بکنار نمیرسد.
این کنار به درختان بسیار بلند و لطیفی زینت یافته که ریشههای بعضی ازانها از خاك
بیرون برآمده بطرف دریا آویزان شده و شاخهای بعضی از انها نیز میلی بسیاری بسوی
بحر پیدا کرده .
درین جائی که مهاجران رسیدهاند چنان گمان میشود که بر يك بام بسیار بلندی
ایستادهاند . و دريادر زير آنست. در بجا دريايك حوضه گک کوچکی تشکیل داده است
که آب نهر مذکور از بلندی شصت هفتاد قدم بیکبارهگی مانند دهنۀ ناوه درمیان
حوضه گک مذکور میریزد. منظره این آبشار ، ولطافت دریای ذخار، و بهم پیوستگی
اشجار پیشه زار کنار بلندی آثار آنقدر جلوه بدیع و ظریفی دارد که انسان از مشاهدۀ
آن بحیرت می افتد .
- ( ۲۰۳ ) -
این آبشار از آبشاری که بقوت نیترو غلیسرین از تالاب گرانت مهندس بعمل آور
ده خیلی بلند تر و آبش هم بیشتر و خیلی بر قوت تر است . در اثنای آمدن پیدا نبودن
علامت مد در نهر بسبب همین آبشار بود که از اثر و مهندس را بغلط انداخته بود . هاربر
نام نهر مذکور را بسبب همین آبشار ( فالس ریور ) که معنی « نهر آبشار » را میگیرد نهاد.
ژده دون نیز در نقشه جزیره اسم این نهر را « نهر آبشار » قید و ثبت کرد .
از جائیکه نهر را دیده اند تا به انجائی که آبشار حاصل شده جنگل خیلی بهم پیوست
و غلو میباشد . بعد ازین نقطه کنار بلندی ساحل بقدر دو میل بطرف شمال یعنی بسوی
کوه فرانقلن بهمین بلندی و جنگلی اما کم درخت تر امتداد یافته است . مسافه که از
حد آبشار تا بدماغه ما ر در از شده رفته است نیز بقدر دو سه میل همچنین کنار بلند و پر درخت
است، ولی بعد ازین رفته رفته زمین هموار و خالی از اشجار میشود . و ساحل با آب دریا
متصل شده ساحل ریگزاری بعمل میآرد . هرگاه انسان های فلا کترده مادر جزیره
افتاده باشند در همین طرف ملجا و ما وائی پیدا کرده میتوانند. دیگر طرفها همه کی ز مینهای
خشک بی آب و علفست .
هوا بسیار لطیف و آرام ، آسمان نیز صاف و براق بود . مهاجران بر يك جای
بلندی بر کنار آبشار نشسته بهر طرف نظر انداز دقت گردیدند . هیچ يك علامت و
اثر انسان انه در دریا و نه در صحرا و نه در جنگل دیده توانستند . اما مهندس تا دماغه مار را
گردش نکنند به نبودن انسان قناعت حاصل نمیکنند . طعام چاشت را در انجا خورده بر کنار
ساحل بلندیبشه زار بسوی دماغه مار رهسپار گردیدند . مهاجران هم قطع مسافه
میکنند ، و هم بطرف دریا نظاره . بلكه يك ديرك ، و يا تخته پاره کشتی غرقشده بنظر
شان برخورد . اگر بگوئیم که هیچ کشتی بمعبرها درین جزیره نیامده ، و پای هیچ
انسانی بخاك آن برنخورده غلط نخواهد بود چرا که بسیار دلایل و امارات در ینباب
پدیدار است . ولی چون یکبار بسوی صندوق پری که یافته شده ، و واقعه دانه ساچمه
نظر کرده شود این فکر را سراسر زیر وزبر میسازد . چرا که دانه ساچمه بصورت قطعی
-( ٢٠٤ )-
اثبات میکند که پیش از سه ماه بهمه حال يك تفنگی در بنجزیره انداخته شده است.
از وقت زوال پنج ساعت گذشته بود . مهاجران بهمین ملاحظه ها و افکار ها
قطع مسافه کرده میرفتند . تا به ماز دماغه دو میل دیگر باقی مانده بود، اینمسافه را نیزطی
نموده قریب بغروب بود که بدماغه مذکور رسیدند شب را در انجا بسر آوردن لازم آمده
آزوقه و خورا که کافی هم دارند . شکار هم در جنگل بسیار است دگر چه کست مگر
تدارك يك مأوائى !
از ین دماغه عجیب الشکل با نطرف شکل و هیئت ساحل تبدل ورزید . تا حال
زمین خاکی و چمنی بود اما بعد از ین سنگلاخی و ریگزاری شده میرفت مهاجران منزلگاه
خود را در همین جا که منتهای دماغه بود قرار دادند . هاربر در میان درختان درخت
پانس را نیز درینطرف دید که بسیار است . پائتروف را مخاطب نموده گفت :
- این درخت بسیار درخت قیمتدار فوائد نثار است پانقروف .
- چه قیمت و چه فائده دارد ؟
- از پوست این درخت تراشه های باریك و نازك كشيده سبد ها و صندوقچه ها و
قطیها ، و برونهای چوبی ، وکلاه ها ، وبسی چیزهای دیگر ساخته میشود . واگر
میده کرده بحالت خمیر در اید از ان کاغد بسیار اعلا بعمل میآید. از شاخهای باريك آن چوبهای
دست ، و لوله های توتون کشی و هزاران چیز دیگر ساخته میشود ، از ستونهای کلفت
او دیرکهای خیمه ، ولوله های نل آب ، واگر تخته بریده شود برای سقفها ودیوارهای
خانه ها چوب بسیار محکم ومتینی که اصلا کرم آنرا نزند بوجود میآید اینرا هم بتوبگویم
که در هندوستان شاخهای نازك و تازه آنرا میخورند . دیگر اینکه هر گاه تو که های
نازك آنرا در سرکه بگذارند برای بعضی مرضها دوای بسیار نافعی میشود از برگهای
نورسته تازه آن يك شراب بسیار خوبی نیز بعمل می آید .
- آیادگر چه میشود ؟
- همینقدر مگراکافی نیست پانقروف ؟
— ( ٢٠٥ ) —
— اینرا بگو که آیا مانند سیگاره کشیده میشود و یا نی ؟
— وا اسفا که این نمیشود .
— چون چنینست بيك پیسه هم قیمت ندارد چرا که درد مرا دوا نمیکند .
بعد ازین محاوره هاربر و پانقروف در پی تدارك محل و مأوای شب گذرانی خود شان افتادند و درینباب بسیار زحمت نکشیدند زیرا در ساحل بسیار مغاره هایی یافتند که موجه های بحر بمرور ایام آنرا خورده و بعمل آورده بود . در یکی ازین مغاره ها که نسبت بدیگر مغاره ها بزرگتر و مکملتر مینمود میخواستند که داخل شوند که ناگهان از درون مغاره يك صدای مهیب و دهشت آوری برآمده ایشانرا بخوف و دهشت انداخت .
پانقروف گفت :
— بس بگریزیم هاربر . چرا که تفنگهای ما به ساچمه پر است ، و این جانوری که این صدا را کشید نه آنچنان مدهش جانوریست که به ساچمه هلاك شود.
اینرا گفته و از بازوی هاربر بشدت کشیده در میان سنگهای سنگلاخ پنهان شدند.
درین اثنايك حیوان بسیار بزرگ جثه مهیبی برون برآمد این جانور « ژاغار » نام پلنگ بسیار خونریزی بودکه موهای پوستش سفید ، و خالهای سیاه بر آن بود . در حالیکه چشمهایش برگشته ، و موهایش برخواسته و دمش را کج کرده بود غریدن آغاز نهاده و چنان معلوم میشدکه این اول بار نیست که انسان را دیده باشد بلکه میشناسد که انسان چه مدهش ، و از خود او چقدر پیشتر خونریز تر است .
درین اثنا ژه ده ئون از كناريك سنگی روبروی جانور مذکور برون آمده هاربر چون اینحالت را دید چنان گمان کرد كه ژه ده ئون ژاغار را ندیده است لهذا خواست که فریاد دهد . ولی ژه ده ئون اور ابخاموشی اشارت کرده روبرو بر جانور مدهش پیش رفت ، بدرجهٔ که ده قدم فاصله در مابین او و ژاغار باقی مانده ژاغار خود را جمع نموده ، و دهن خود را بقدريكوجب از هم باز کرده ، ودندانهای مدهش خود را بر یکدیگر سائیده بر دشمن مقابل خود بنای حمله آوری را نهاد . بمجردیکه میخواست برجهد
- ( ٢٠٦ ) -
تفنگ ژه ده ثون فرياد کرده حيوان مدهش بر خاك بغلطيد .
رفقا بتلاش تمام در پيش جسد حيوان خونريزد ويدندگله تفنگ ژه ده ثون در
مابين دو ابروی ژاغار خورده مغزش را از هم پاشانيده بود . ژه ده ثون از شکاربان
بسيار پخته و ماهريست که در هندوستان و افريقا در بسيار شکارهای شير و پلنگ اثبات شجاعت
و مهارت نموده است . هار بر اظهار حيرت نموده ژه ده ثون را گفت :
— سبحان الله ! ان چقدر بی پروائی و درنگ! و چقدر توانائی و دلاوری بود که از
شماظهور نمود . بخدا که خيلی حيرت کردم .
— پسر من آنچيزی که من کردم شماهم ميتوانيد .
— آيا من ؟
— بلی ! هرگاه بخيال خود محکم کردی که اين ژاغارنيست آهوست ، و بهمان تصور
نشان گرفته آتش دهی تو نيز مانند من خواهی توانست .
يا نقروف — اگر چنين باشد چه آسان کاريست .
ژه ده ثون — بغير ازين ديگر چيزی نيست يا نقروف . دوستان من ! حالا ايستادن
بکار نيست . شام هم شد ، ژاغار هم مغاره خود را تا ابد بما واگذار شد . ما هم بايد
مغاره را ضبط کرده شب خود را بکمال راحت دران بسر آريم .
— اما اگر ديگر ژاغارها بيايند ؟
— در دهن مغاره آتش بزرگی می افروزيم جانوران درنده از آتش رم ميخورند
وبما نزديك نميشوند .
مهاجران بسوی مغاره متوجه شدند . تنها ناب به پوست کردن ژاغار مشغول
بماند . چونکه پوست ژاغار برای مفروشات غر ا بيتها و زفرش گرانبهائی شمرده ميشود
رفقا چوبهای خشکی بسياری بدهن مغاره گرد آوردند درون مغاره پر از استخوان
بود . استخوان ها را بيک سو افگنده مغاره را پاك کردند . تفنگهای خود را نيز به گله پر
کردند . چوبهارا نيز آتش دادند . طعام شام خودهارا بکمال اشتها تناول کرده . ويك
- ( ۲۰۷ ) -
يك نفر به نوبت به پاسبانی مقرر گردیدند .
سیروس سمیت از چوبهای خشك بانس نیز بسیار گرد آورده در آتش انداخت .
چوبهای بانس در اثنای سوختن بر هر بندی که میرسید مانند يك تفنگی صدا میبرآورد
که این صداها برای نزدیك نگذاشتن حیوانات وحشیه علاج کافی دیده میشود . این
ترتیب و اصول نوی نیست که سیروس سمیت تنها امشب آنرا بروی کار آورده است .
بلکه تاتاریان در آسیای وسطی از عصرها برای دفع کردن حیوانات وحشیه چوب
بانس را میسوزانند . یا نقروف چون اینصداهای گوش خراش چوب بانس را
شنید هار بر را گفت که :
— این فایدهٔ درخت بانس را نیز بقیمت بهائی آن بیفزا ! . .
- * - [ باب پنجم ] - * -
- * ( فهرست ) * -
عودت برکنار ساحل — شکل و هیئت ساحل جنوبی — درخت قماش
میوه — يك ليمان طبیعی كوچك — رسیدن به نهر مرسی
در تیغاب پیدا شدن کشتی شان .
سیروس سمیت و رفیقانش در مغاره زاغار بکمال استراحت تا بصبح بخوابیدند .
صبح بوقت هر کس از خواب برخواسته بکنار ساحل فر و آمدند . دیده های خود را
بسوی دریا و کنار ساحل تا بجائی که نظرشان کار میکرد بدوختند . مهندس بادور بین بهر
طرف بکمال دقت تماشا کرد ولی هيچ يك اثری از وجود کشتی و یا انسانی که با ينطرفها
افتاده باشد نیافت .
حالا در جزیره تنها يك سمت جنوبی باقی مانده که دیده نشده است . و باقی همه
اطراف گردش شده . درین دفعه که برای گشت و گذار برآمدند بواسطهٔ کشتی در نهر
مرسی بسوی غرب جزیره برآمده وجود قضا زدگانی را که تخمین کرده اند در ساحل
غربی جستجو کردن خواستند . حالا ئیکه ساحل غربی را سراسر گردش کردند از
-( ۲۰۸ )-
وجود قضازدهگان مظنون اثری نیافتند بلکه ساحل را نیز بيك وضعیتی دیدند که هیچ
کشتی در آنطرف نزديك شده نمیتواند . ژه ده ئون گفت .
— اگر بخواهیم که مسئله مشکلهٔ وجود داشتن قضازدهگانرا در جزیره حل وفصل
نمائیم میباید که ساحل جنوبی را نیز تمامها گردش کرده از راه دماغهٔ پنجه به ضرابته اوز
برویم . آیا تادماغهٔ پنجه ازینجا چقدر مسافه تخمین خواهد شد ، مسیوسیروس ؟
— درآمده گیها وبرآمده گیهای ساحل را هم که داخل حساب کنیم بقد رسی میل
تخمین میشود .
هاربر — اما از دماغهٔ پنجه تا بفرائیته اوز نیز بقد رده میل مسافه موجوداست .
ژه ده ئون — همه را چهل میل فرض کرده بر همین راه رهسپار گردیم بهتر است .
چرا که باینواسطه هم سواحلی را که تا به اینوقت ندیدهایم تحقیق و تفتیش میکنیم وهم
مسئلهٔ را که فکر مارا سراسرمشوش و پریشان داشته حل و خاتمه میدهیم .
پانقروف — بسیار درست و خوب فرمودید اما کشتی خود ما را که در نهر مرسی
گذاشتهایم چه خواهیم کرد ؟
ژهده ئون — کشتی ما از بیست و چار ساعت است که در همانجا که بستهایم مانده . يك دوروز
دیگرهم اگر بماندچه ضرردارد . چونکه دزد در جزیرهٔ ما نیست که بترسیم که مبادا دزدی شود.
— اما من هر وقت که مسئلهٔ سنگ پشت را بخاطر میآورم در نبودن دزدشبههناك میشوم.
— جان من توهم چه فکرهامیدوانی، مگرکاسه پشت را آب دریا راستهکرده نبر
ده بود ؟ همچنین نیست موسیوسیروس ؟
مهندس برین سخن کلمهٔ « که میداند » را در میان لبهای خود زمزمه کرده دگرچیزی
نگفت . ناب دهن خود را برای چیزی گفتن خواست باز کند ولی باز خاموش ماند
مهندس گفت :
— بگو ناب چه میگفتی ؟
— اینرا عرض کردن میخواستم که هرگاه از راه ساحل جنوبی بفرائیته اوز رفتن
( ۲۰۹ ) -
خواهیم در پیش راه مانهر مرسی میآید ۵ ازان بچه خواهیم گذشت ؟
ژده ده ئون - یا به آب بازی و يايك جاله ساخته میگذریم . ازینکه دلهای ماهمیشه
بوسوسه باشد اگر یکقدری تر شویم باکی نیست .
همه رفقا بر همين يك قرار دادند که ساحل جنوبی را تمامها گردش نموده از راه
دماغه غنچه بغر ایشهاوز بروند . لهذا صبر کردن هیچ جایز نیست با یدکه بزودی براه
افتند . چونکه چهل میل راه کم راهی نیست . نیمساعت پیش از طلوع مهاجران براه
افتادند . تفنگهای خود را با گله پر کردند . توپ مانند هر وقت در جلوافتاده روانه
شدند . از دماغه مار بقدر پنج میل مسافه را بر ساحل محدب طی نمودند در ینقدر مسافه
بازهیچ اثر انسان و یاشکسته پاره کشتی نیافتند . قسم محدب ساحل را بی مانده کی
و مشقت قطع کردند تا بقسم مقعر ساحل که آخرهای كافه واشينغتونست واصل شدند .
تا به آن حدود قسم ساحل جنوبی جزیره را تمام نمودند که ازین حد به قسم جنوب
شرقی جزیره داخل شدند . تا به نصف كافه واشينغتون ساحل تمامهار یگز ار است که
یکان یکان درخت نیز دیده میشود . بعد ازان تا بد ما غه غنچه زمين ساحل سنگستان
غير منتظمی میشود . مهاجران اینطرفها را این اول بار است که می بینند . پانقروف
گفت که :
- ساحل در ینطرفها برای کشتیها بسیار ناهموار وتهلکه نا کست. هر کشتی که در ینطر فها
نزدیکشود بهمه حال در ریگ می نشیند و غرق میشود .
زده دئون - اگر غرق هم شود البته كه يك تخته پاره یا دیر کی از آن معلوم خواهد شد.
- اگر کشتی در ساحل ریگزار غرق شود هیچ اثری از آن معلوم نمیشود . اما اگر
در سنگلاخ غرق گردد پاره های آن معلوم می شود .
- چرا ؟
- چونکه در ریگزار به بسیار زودی کشتی ناپدید میگردد .
بعد از ظهر یکساعت مهاجران در وسط كافه واشينغتون رسیدندکه تا به انجا تمام
- ( ۲۱۰ ) -
بیست میل مسافه را پیموده اند . مهاجران برای طعام خوردن و استراحت کردن
یکقدری آرام کردند . بعد از نیمساعت باز براه افتادند . هم راه میزدند وهم هر نقطهٔ
ساحلر ابدقت از نظر میگذرانیدند . هر چیزیکه بنظر ناب و پانقروف میدرآمد همان
دویده آنرا ملاحظه و تدقیق میکردند . اما در هیچ طرف هیچ اثری از کشتی فضا زده
نشان نمی یافتند . اگر کدام کشتی در بنظر فها می آمد و یا می شکست چنانچه صندوق
تابساحل رسیده يك تخته پاره يا يك علامهٔ دیگر نیز پیدا میشد اما آن اثر و علامه کجا ست !
بعد از دو ساعت ره پیمائی در کنار ساحل باب يك لیمان یعنی حوض طبیعی دریائی رسیدند
که در میان سنگلاخها بيك وضع بسیار لطیفی پنهان شده مانده بود که این حوض نیز
مانند حوض آبشار جهت غربی مینمود ولی در بحوض هيچيك نهر آبی نمیریخت .
در پشت اینحوض يك بلندی موجود بود که این بلندی بتدریج بلند گردیده در میان جنگل
تا بمنظرهٔ وسیعه که نزديك بغربایتهوا و ز است امتداد می یابد. رفقا بر سر همین بلندی برکنار
حوض طبیعی دریائی بر آمده یکقدری آرام کردن و طعام خوردنر اقرار دادندمهاجران
بسبب ماندگی و ره پیمانی باز بطعام خوردن مجبور گشتند . در جائیکه طعام میخوردند
يك جائی بود که از سطح بحر شصت هفتاد قدم بلند يك زمین بلندی بود. و از طرف
شرق بحوض طبیعی ، و از طرف غرب بجنگل محاطه بود . از نجاهر طرف مشاهده
میشد . مهندس با دوربین بهر سو نظر انداز دقت گردید . هيچيك علامه و نشانی
نیافت . ژه ده ئون گفت که :
— در جزیره هیچ کس بغیر از مایان موجود نیست لهذا کسی که صندوق یافته گی
ما را دعوا کند وجود ندارد . ما هم بکمال آزادی بر استعمال کردن اشیای صندوق
حق داریم .
هاربر — امادانهٔ ساچمهٔ که از دهن پانقروف برامده آنرا چه کنیم ؟
— این هم مسئله مشکل ! درینباب چه بگوئیم ؟
مهندس — درینباب میگوئیم که پیش از سه ماه يك کشتی در نجا آمده و از طرف
همجنسان ما تفنگی انداخته شده، و ساچمهٔ آن بران آهو بره خورده و باز عودت کرده رفته اند.
- ( ۲۱۱ ) -
ناب ـ پس معلوم شد که طالع ناز - ا مار ا با اینها ملاقی نمود که باینسبب چارهٔ یگانهٔ عودت وطن را نیز از دست بدا دیم .
پانقروف - چون چارهٔ عودت وطن از دست برامد حالا باید که چارهٔ رسیدن بمسکن خود را بیندیشیم . برخیزید که براه افتیم چرا که وقت باقی نماند .
رفقا بر پا خواستند . وازکنار جنگل براه افتادند. درین اثنا توپ فریاد زده بتاخت از طرف جنگل در پیش صاحبان خود بیامد که بدهنش یك پاره قماش کل پری گرفته بود . پانقروف از دهن سگ قماش راگرفت مگر این قماش یك تكه سان بسیار کلفتی بود . توپ بشدت فریاد میکرد . و بحرکات خود چنان میفهمانید که بسوی جنگل برویم . مهاجران در پی سگ پیروی کردند . و تفنگهای خود را حاضر گرفتند . در جنگل هیچ نشانه انسان و اثر قدمی ندیدند . توپ بقدر پنج شش دقیقه رفته در پای درختی بایستاد . وفریاد و فغان خود را بیشتر کرد .
مهاجران هر طرف را دیدند و بالیدند هیچ چیزی نیافتند. پانقروف دفعهً فریاد برآورده گفت :
- من دیدم و دانستم که چیست .
- چیست ؟ کجاست ؟
- بر زمین نه بینید بالا نظر کنید بالا .
هرکس نظر خود را بسوی بالا دوختند . مهندس گفت :
- دانسته شد این همان قماش بالون ماست که بقیهٔ آن راباد آورده در بین درختان بند کرده است .
پانقروف بکمال ممنونیت فریاد برآورده گفت که :
- اینست سان بسیار اعلا و محکمی که سالها از ان پیراهن وزیر جامه ساخته بتوانیم و هیچ تمام نشود. اماراست بگو. و سیبوسیبله چنین جزیرهٔ که درختان آن سان بار بدهد پسندتان نیست ؟
-( ۲۱۲ )-
بحقیقت که پیدا شدن قماش سان بالون برای مهاجران يك نعمت غیر مترقبه شمرده
میشود. برای رهائی دادن بالونر از شاخهای درختان و فرو آوردن آن خیلی جد وجهد
بعمل آوردند . ناب ، وهاربر ، و پانقروف بر درخت بالا برآمدند، و بسیار زحمت
کشیدند تا آنکه بدو ساعت تمام ریسمانها ، وسان ، و اسباب آهنی و لنگر آهنین آنرا بمه
رهایی داده بزمین انداختند . پانقروف گفت که :
موسیو سیروس ! هرگاه از جزیره برآمدن خواهیم معلومست که با این بالون
نخواهیم برآمد . زیرا دانستیم که بالون انسان بجائی که دلش میخواهد رفته نمیتواند.
اگر از من میشنويد يك كشتی محکم و متینی یکخرواری بسازیم و ازین سان يك بادبانی
برای او ببریم . باقی آنرا نیز برای لباسهای خود صرف کنیم .
این کار ها را بعد ازین خواهیم اندیشید پانقروف حالا اینها را در یکجای خوبی
بخوب صورت نگه داریم .
بواقعی که بالو را باجمله آلات و لوازمات آن تا بغرا نیتها و ژ بردن محالست چراکه
همه آنها بسیار سنگینست برای نقل دادن آن تا وقتیکه عرابه بسازند و عرابه را آورده
بالونرا ببرند باید که آنرا در یکجا ئی حفظ کنند .
مهاجران به بسیار کشش و کوشش بالونر ا تا بحد سنگلاخهای ساحل رسانیدند و
در میان سنگلاخهایك شکاف بسیار بزرگی یافته بالون را با همه لوازمات آن دران گنجا
نيدند ، و هر طرف آنرا با تخته سنگها و شاخچه ها پوشانیدند . تا بساعت شش به این
عملیات زحمت کشیده و این حوضه را نیز «حوضۀ بالون » نام نهاده راه دماغۀ غنچه را
پیش گرفتند .
پانقروف با مهندس در راه از کارهائیکه بعد ازین ساخته میشود بحث رانده میگفتند که:
اول يك پلى بر روی نهر مرسی ساخته ، يك سرك مکملی نیز از پشته منظره و
سیعه تا بحوضۀ بالون کشیده میشود و يك عرابة سبك ومحكمى بعمل آورده خودما آنرا
به نوبت تا بحوضۀ بالون کشیده ، بالونرا در آن بار کرده بغرانیتها وژ نقل میدهیم .
- ( ۲۱۳ ) -
بعد ازان يك كشتی باد بان دار بسیار مکملی بعمل می آریم ، و بواسطه آن دور و پیش
جزیره را گردش میکنیم هنوز چها ! چها !
بوقت شام بدماغه بیصاحب که صندوق اشیا را یافته بودند رسیدند. درینجا نیز هر طرف
را بکمال دقت پالیده هیچ اثری نیافتند .
ازانجا نیز بی در نگ براه افتادند . هنگا میکه بکنار نهر مرسی رسیدند از نصف
شب گذشته بود . در نجا نهر بقد رهشتاد قدم وسعت داشت . مهاجران ازین ما نعه
نهر مرسی بسیار دلتنگ شدند . چونکه بسیار راه پیموده اند ، و از سبب کوشش بلیغی
که برای فرو آوردن و گنجا نیدن بالون بعمل آورده اند از حد زیاده مانده شده اند .
حالا دگر هیچ چیزی آرزو ندارند مگر اینکه در غرابیها وز در امده بخواب راحت درایند.
حالا نکه در چنین حالت ماندگی خودر ادر آب سرد انداخته بشناوری در چنین شب
تیره گذشتن خیلی مهلك است . لهذا پا نقروف بنا بر وعده که کرده لازمست که يك
جاله تدارك نماید .
پا نقروف و ناب بدون تأنی و درنگ يك درختی را انتخاب کرده به تبر زدن آغاز
نهادند . سیروس سمیت ، و ژه ده ئون در يك كناری نشسته ، به انتظار ماندند . هاربر
نیز بکنار نهر بگردش بود .
درین اثناهار بر به نزد رفقای خویش دویده روی آب نهر رانشان داده گفت که :
— بر روی آب به بینید ، این جسم سیاهی که میآید چه چیز است ؟
پا نقروف کار خود را گذاشته بکنار نهر آمد، وبدقت تمام بر روی نهر نظر انداخت،
و بعد از لحظه که ملاحظه نمود فریاد برآورد که :
— کشتیست ! کشتی !
همه رفقا بسوی جسم مذكور متوجه شده دیدند که بحقیقت يك كشتی كوچكيست
که آب آنرا می آورد پانقروف بصدای بلند فریاد برآورد که :
— اووو ! ... كشتی والا !! .
- ( ٢١٤ ) -
هیچ جوابی از طرف کشتی نیامده لحظه بلحظه نزدیکشده میرفت. تا آنکه مجایکه
مهاجران بود ند کشتی نزدیکشده برسید . پانقروف چون خوب نظر کرد فریاد
برآورده گفت که :
— وای ! این کشتی خود ماست ! به بینید که چه کشتی وفادار است . ریسمان خودرا
بریده دویده دویده آمده است.
مهندس — آیا صندال خود ماست ؟
پانقروف — بلی ! ببینید که بچه وقت و زمان مناسب خود را رسانیده است .
بحقیقت که این کشتی خود مهاجرانست که در نزديك سر چشمه نهر مرسی بدوزیسمان
بد و درخت بصورت بسیار محکم بسته کرده مانده بودند . پانقروف و ناب بد وعصا
چوب دراز کشتی را کشیده بکنار رسانیدند . از همه پیشتر مهندس در کشتی جهیده
ریسمانی که کشتی را بآن بسته بودند معاینه نمود . دید که ریسمان بریده و خورده نشده
بلکه بازگردیده است . دیگر رفقا نیز در کشتی سوار شدند . ژه ده ئون چون حالت
ریسمان را بدید گفت :
— اینست مسئله که . . . .
مهندس — بسیار حیرت آور است !
ژه ده ئون — هم بسیار بسیار حیرت آور !
بواقعی که اینمسئله خیلی غریب است . هر چه که باشد دم نقد برای مهاجران نعمت
بسیار بزرگی شد . اما از همه غریبتر اینکه باینچنین وقت لازم و موقع ضرورت رسیدن
کشتی مسئله ایست که بجز کرامت و خارقه بدیگر هیچ چیز حمل نمیشود . هرگاه يك
قدری اولتر از رسیدن مهاجران میرسید البته که آنرا آب بدریامی انداخت .
اگر این واقعه در زمانهای پیش واقع میشد و از جای مهاجران هم مردمان کهنه
عقل میبود همان لحظه حکم میشد که اینجزیره پر طلسم است . و یا پر از دیو و پریست ولی
مهاجران ما از انگونه اشخاصی نیست که باینگونه چیزها باورکنند البته سبب حقیقی و
- ( ٢١٥ ) -
معقول آنرا باید بیا بند دردم حاضر سبب معقول آن اگر چه مجهولست اما آخر پیدا
خواهد شد . بيك چند پر کشی کشتی را بآنطرف نهر رسانیدند کشتی را بخشکه کشیده
بر زمین مناسبی نهادند. وبچابکی تمام بطرف زینه غرانیتها وژه متوجه شدند. در ین اثنا توپ
بشدت ولوله فغان برداشت. ناب که از همه پیشتر بزینه غرانیتها وزیرسیده بود فریاد بر آورد که :
- زینه بجای خود نیست !
-} باب ششم {-
فهرست
قهر و غضب پا نقروف - شب گذرانیدن درشمینه ها - فکر
سیروس سميت - يك مسئله غير منتظر - در غرانیتهاوز
چه چیزها شده -- بخدمت مهاجران چسان يك
نوکری نوی میدراید .
سیروس سمیت از گم شدن زینه خیلی اندیشه ناک و اندوهگین گردیده مبهوت
ایستاد . رفقای دیگر بکان آنکه مبادا باد زینه را بیکطرفی انداخته باشد بپالیدن و
جستجو آغاز نهادند . هر طر فر اپالیدند زینه را نیافتند . شب هم چون خیلی تاريك
بود، هیچ چیزی دیده نمیشد .
پانقروف -- اگر زینه را کسی بطریق لطیفه و مزاح برداشته باشد ، لطیفه شیرین
ومزاح نمکینی نیست ! بعد ازین قدر مانده کی و خسته گی به پیش خانه خود بیائیم و
زینه رانیایم ، چقد ر مشکل ؟
ناب در جزیره لینقولن معلوم است که چیزهای خارق العاده ناشدنی بوقوع می آید .
ژه ده نون -- درین باب چیز خارق العاده نیست وقتی که ما نبوده ایم دیگر کسی آمده
در خانه ما در آمده ، و زینه را ببالا کشیده است.
پا نقروف -- آیا دیگر کسی ؟ آندیگر کس کیست ؟
ژه ده نون - مگر دانه ساچمه را فراموش کردی ؟
— ( ۲۱۷ ) —
غلام یحیی
۱۳۳۲
زینه و اسباب بالا کردنی را نیز از جهت پایان نوك آنها را بالا کشیده
- ( ٢١٦ ) -
پانکروف - هر گاه که میگوئید در بالا کسی هست يك فریادی کنیم بلکه جواب بدهد.
کشتیبان این را گفته و بيك صدای بسیار بلندی ( اووووو ) گفته فریاد بر آورد.
مهاجران بجواب گوش گرفتند . اگر چه بعضی صداهای که ندانستند چیست از غرانبها و زمی آمد ولی صدای پا نقروفرا کسی جوابی نداد . حقیقتاً که اخسامه تنها مهاجرانرانی بلکه هر قدر دلاور اشخاصی که باشند دو چار خوف و حیرت میسازد مهاجران بیچاره مانده کی و مشقت خود را فراموش کرده بغم از دست برامدن اقامتگاه نازنین خود افتادند . حالا نکه غرا نیهها و فرشها اقامتگاه شان نی بلکه بمثابه خزینه بی بهای شانست . درین هشت ماه هر چیزی که ساخته ، و یافته اند همه کی در انجاست که اگر آنها از دست شان براید سر از نو آنها را بوجود آوردن چقدر مشکل و مدهش است . سیروس سمیت گفت :
- برادران ! هر چه که آمدنی بود آمد . امشب را میباید که بشمینه هار فته بسر آریم، و تا بصبح انتظار بکشیم . فردا که روشنی شود به بینیم که چه میشود .
پانقروف - بسیار خوب ! اما من به این حیرانم که این آدم بی ادب لا ابالی کیست که اقامتگاه ما را ضبط کرده است ؟
اینسخن را پانقروف به نهایت قهر و غصب و روی خود را بسوی پنجره های غرانیتها و ژ گردانیده بآواز بلند گفت . والحاصل این بی ادب هر کس که باشد امشب میباید که مهاجران بشمینه ها بروند ، و تا بفردا صبر کنند. لهذا توپ را در میان سنگهای زیر دیوار غرا نیتها وز در یکجای مناسبی گذاشتند که اگر واقعهٔ ظهور کند بجا یکی آمده مهاجرانرا خبر دار کر داید، و خود شان بسوی شمنیه ها روانه شدند .
اگر بگوئیم که مهاجران بیچاره شب را بر احت گذرانیدند غلط محض است . بیچاره ها تمام شب را تا بصبح بیصبرانه و نا آرامانه بهزار گونه عذاب گذرانیدند . هر ساعت بیرون میبرامدند که مبادا توپ غفلت نماید ، و يك حادثه ظهور کند . سیروس سمیت از وقتیکه بجزیره آمده تا به اینوقت بچنین پریشانی خاطر گرفتار نیا مده ، زده دلون
- (۲۱۷) -
نیز با مهندس هم افکار است چند بار آهسته آهسته با همدیگر در خصوص اسرارهائیکه در جزیره مشاهده شده و میشود سخن ها راندند . البته که در جزیره يك سری موجود است . آیا این سر را چگونه کشف نمایند ؟ هاربر نیز بخیالات گوناگونی افتاده تصورات عجیب و غریبی میپروراند. ناب بسببی که اینگونه کارها به افندیان او راجع و عائد است خود رآنتها برای کار و خدمت و معاونت آنها حاضر و آماده داشته از ینگونه افکارات سراسر آزاده و بيك گوشۀ خزیده بکمال راحت خوابیده است پانقروف خیلی بقهر و غضب است . هر ساعت خود بخود میگوید :
- این بازی که باما کرده اند هیچ خوش من نیامد . اگر کنندۀ آن یکبار بدستم بیاید وای بر حال او !
سپیدۀ صبح دمیده مهاجران تفنگها را حاضر کرده وقعه ها را بکمر آویخته بساحل دیگر از پیش روی غرانتیها و زآمدند . بعد از کمی ضیای شمس پرتوافشان گردیده پنجره های بستۀ غراتنها و ز را از میان سبزه ها نمودار گردانید .
اگرچه پنجره ها چنانچه که خود شان بسته گذاشته اند بحال خود است ولی در وازۀ غرانتیها و ز را که در وقت بر آمدن محکم بسته بودند باز یافتند که ازین يك بخوبی معلوم شد كه یکی آمده و دروازه را باز کرده بغرانیتها وز داخل شده است . زینه، و ریسمان اسباب بالا کردن را نیز از جهت پایان نوك آنها را کشیده بآستان دروازه گذاشته اند که يك قسم با لائی ریسمان زینه نیز بکقدری آویزانست که ازین هم معلومست که غاصبان چگونه مرد مانی هستند اینمسئله هنو ز هیچ معلوم نیست زیرا هیچ کسی معلوم نمیشود . پانقروف باز فریاد برآورد : باز هیچ کسی جواب نداد . پانقروف غضبناك گردیده فریاد برآورد :
- اووو ! خاینهای ملعون! گویا که در خانۀ پدر خود نشسته اید که هیچ جواب نمیدهید . ای غاصبان مال مردم ! ای دزدان دریائی ! ای رهزنان مالیزی ! اگر مرد باشید اول بیائید با من دان پنجه بدهید بعد از ان خانۀ شانرا غضب کنید! ای ژون بول زاده ها!
- ( 218 ) -
بانقروف هرگاه کسی را باصول امریکائو نیپول زاده طعن و تشنیع کند بدانیری
قهر و غضبش بدرجه نهایت شدت گرفته ولی این شدت و حدت او را هیچ جواب
دهنده پیدانشد حتی مهاجران بشبهه افتادند که بلکه کسی نباشد اما از بالا بودن زینه
بواقعی معلوم میشد که این شبهه شان خطاست . هاربر بفکر آن افتاد که اگر يك تیری
را بریسما نی بسته و تیر را بواسطه کمان بیکی از پته پایه های زینه پرتاب کنیم که تیر ریسمانرا
از پته پایه زینه بگذاراند امید است که بکشیدن ریسمان زینه را فرو آورده بتوانیم .
این رأی هاربر را همه رفقاپسندیدند تیروکمان و ریسمان در شمینه ها موجود بود ناب
دویده آنها را بیاورد . پانقروف ریسما نرا به تیر بسته کرده به نوجوان بداد. هار بریتیر
یکی از پته پایه های زینه را نشان گرفته تیر را پر تاب کرد . تیر بمجردیکه از خانه کمان برآمد
به نشانه گاه مطلوب بر خورد ، یعنی بیکی از پته پایه های نزديك دروازه برابر آمده
ریسمانرا از ان بگذار انید . هار بر ازین کامیابی خود شادان کردیده همان ریسمانرا گرفته
میخواست که بکشد که دفعه یکدستی از در وازه برآمده تیر را ربوده بدرون کشید پانقروف
فریاد برآورده گفت که :
— وای خائن ! وای ! دیدمش که چیست و کیست آخ ! اكر بيك گله پالات نید اختم
آدم نخواهم بود !
اینرا گفته بسوی تفنگ دوید . ناب گفت :
— كرا میزنی ؟ کیست ؟
— وای مگر تو ندیدی و لی نشناختی که که بود ؟
— نی ! يك دستی دیدم و نشناختم .
— آن دست ، دست بوزینه بود. مگر وقتی که ما برامده ایم بوزینه گان آمده اقامتگاه
ما را ضبط واستيلاكردہ اند . زینه را نیز آن ملعونان بالا کشیده اند .
درين اثنا پنجره های غرائیتها و زباز گردیده چهار پنج بوزینه های بزرگ قوی
الجثه پدیدار گردیدند . گویاصاحبان کهنۀ غرائیتها و زر اسلام میکردند. پانقروف گفت :
-(۲۱۹)-
-- من گفته بودم که این یک بازیئیست که باما کرده اند اما نمیدانند که با من بازی کردن چیست.
اینرا گفته و تفنگ را برداشت. نشانگرفته یکی از میمونها را بپایان انداخت و باقی آنها گریخته بدرون در آمدند . بوزینه که بپایان افتاد از بزرگترین جنسهای بوزینه هاست که شکل آن نیز به انسان بسیار مشابهت دارد. هاريزچون این بوزینه را دید گفت که:
-- این نوع بوزینه را در علم حیوانات « اورانغ اوتان » میگویند که بزرگترین اجناس بوزینه شمرده میشود . و مانند انسان بدوپا راه میروند دم هم ندارند .
پانقروف -- هر بلا که باشند باشند! حالا وقت درس خواندن علم حیوانات نیست! من باین حیرانم که حالا در غرایب تهاوز چسان خواهیم درآمد .
سیروس -- صبرکنیم! این حیوانات با ما بسیار وقت ایستاده گی وطاقت نمی آورند. آخر یک چاره برای دفع آنها پیدا خواهیم کرد. شکر است که رهزنان دریائی مایلزی نیست.
--موسیو سیروس ! من تا به اوتاق خود ندرایم هیچ باور نمیکنم که باز غراب تهاوز راصاحب شویم . چونکه بقدر دوسه درجن بوزینه بالاست . راه برآمدن مارا نیز یکقلم از ما سلب کرده اند. هم که میداند که چه خرابیها رسانیده اند؟
ژه ده ئون -- هر گاه باز يك تیری بیندازیم بلکه زینه را بپایان آریم .
هاربرباز تیر را بخانه کمان کرده پرتاب نمود. باز اگرچه تیر به پته پایه زینه رسید ولی چون زینه را بوزینه گان سراسر بدرون کشیده بودند بمجرد کشیدن طناب ریسمان از هم گسیخته زینه بپایان نیفتاد. پانقروف از قهر و غضب کف بر لب آورده هزار هزار کفرمیگوید. بحقیقت که حال مهاجران بسیار مشکل ولی خیلی خنده آوريك حالتیست .
دو ساعت گذشت . میمونها دو باره در حجره ها معلوم نشدند. اما گمان نشود که رفتند. چراکه راه بدررفت شان بجز زینه غراب تهاوزدگر راهی نیست . وهم گاه گاه دستها و سرهای شان از گوشه و کنار پدیدار میشود که ها نلحظه به گله تفنگ نشان گرفته میشدند .
- ( ۲۲۰ ) -
مهندس - ما بيك گوشه پنهان شویم . ژه ده ئون و هاربر در پشت يك سنگی پنهان شده تفنگهای خود را حاضر و آماده دارند بلکه میمونها باز معلوم شوند .
این رأی و فکر مهندس قبول گردید ، ژه ده ئون و هاربريك سنگی را سپر كرده تفنگ بدست حاضر نشستند دیگر رفقا برای شکار و تدارك كردن غذا بجنگل رفتند چرا كه خوردنی هم ندارند .
دو ساعت دیگر نیز گذشت . باز اثری از بوزینه گان معلوم نشد . چنان معلوم میشود که بسبب کشته شدن یکی از آنها ، وصدا های دهشتناك تفنگها رم خورده در او تاقهای غرانیتها و ز پنهان گردیده اند . با آنکه ذخیره خوردنی و نوشیدنی مهاجران بیچاره را بجنگ آورده بخوردن و نوشیدن مشغول گردیده اند . مهاجران چون هربار تلف شدن اسباب و ذخیره های خود را بدست این خبیثان می اندیشند دود از دماغ شان میبراید . ژه ده ئون گفت :
- اینکار را باید خاتمه بدهیم چرا که بسیار در از شد .
پانقروف - هیچ چاره برای دفع این خبیثها نمی یابم . آیا چنان بالار آمده خواهیم توانست ؟
- من يك راه و چاره اندیشیده ام .
- راه و چاره را چون شما اندیشیده اید منهم حکم میکنم که بغیر از همان چاره دگر چاره هیچ نیست !
- من میگویم که از راه مجرای اول غرانیتها وز که آنرا در تالاب بند و سد کرده بودیم باز کرده داخل شویم .
- ای خدا از شما راضی شود ! حقیقت که خوب اندیشیده اید . اینراه هیچ بخاطر من خطور نکرده بود . بواقعی که برای داخلشدن غرانیتها و رو دفع کردن بوزینه گان غیر ازین هیچ چاره نیست . اگرچه مجرای مذکور از طرف مهاجران به بسیار محکمی بند شده است ولی نا چار باید که باز شود . این فکر از طرف همه رفقا قبول گردید .
- ( ۲۲۱ ) -
همان بکار آغاز کردند. بعد از پیشین بود که مهاجران از شعبینه عابیل و کلنگها را بردا
شته از زیر پنجره های غرا نیتهاوز گذر کرده بسوی تالاب غرانت روانه شدند. توپ
را برای پاسبانی در انجا گذاشتند هنوز بقدر پنجاه قدم دور نشده بودند که یکی یکبار ولوله
و فغان شدید توپ بلند گردید . مهاجران توقف نمودند . پانقروف گفت که :
— بدویم به بینم که چیست ؟
همه رفقا بتاخت و اپس گشتند . سبحان الله ! چه تبدلات غریب از پنجره های
غرا نیتهاوز مانند باران بوزینه باریدن گرفته است .
آیا چه خوف و دهشتی برای میمو نها در داخل غرا نیتهاوز حاصل شد که چنین
بی اختیارانه و خوفناکانه خود را ز دروازه . و پنجره ها پرتاب کرده می اندازند ؟ حتی
با وجود ذکاوتی که بوزینه ها دارند هیچ اندیشهٔ مرگ خود را نکرده بی تانی و بالا
درتک یکی بر دیگر خود را از پنجره و دروازه پرتاب کرده می انداختند حالا نکاکثر
شان در زیر دیوار غرانیتهاوز دست شکسته و پاشکسته و سرشکسته می افتادند . آیا اینچه
بلای مبرم ، و ترس دهشت توامی در غرانیتها وز برینها وارد آمده که مرگ را از ان
اسانتر میشمارند ؟
و الحاصل این غریبه و خارقهٔ عجیبه را مهاجران بيك نظر حیرت و دیدهٔ عبرت
تماشا کرده برای غرانیتها وز آمدند ، و از آرامی و سکوتی که حاصل آمد دانستند که
هیچ یك بوزینهٔ در داخل غرانیتها وز باقی نمانده است . در پای دیوار غرا نیتهاوز بقدر
ده پانزده بوزینه بصورت نیمجان و بعضی مرده افتاده بودند . پانقروف پی هم هور
راه های شادیانه را بآواز بلند تکرار میکرد ژه ده ئون گفت که :
— پانقروف ! آنقدر آثار شادمانی منما .
— آیا چرا ؟ مگر همهٔ شان مردار نشدند ؟
— همه کی را مرده پندار ! اما برای ما چه فایده که هنوز راه بر آمدن غرا نیتهاوز
برای ما پیدا نیست .
( ۲۲۲ )
— بمجرای اول بتازیم.
مهندس — بلی، باید که بمجرای کهنه مراجعت کنیم اما ایکاش اگر يك چارهٔ دیگری پیدا شود.
درین اثنا گويا سخن مهندس را جواب بود که دفعهٔ زینه از دروازه بپایان افتاد، پانقروف چون این را دید بطرف مهندس نظر کرده گفت:
— دیدید موسیو سیروس! اینست مسئله که هیج عقل بآن نمیرسد.
مهندس — بواقعی که همچیننست پانقروف.
اینرا گفته و بزینه بالاشدن گرفت. پانقروف گفت:
— موسیو سیروس! مبادا که هنوز از ان خبیثها کدام دانه موجود نباشد و بشما ضرری نرساند...
— خواهیم دید.
رفقا نیز مهندس را پیروی کردند. بعد از کمی همه شان بغرانیتهاوز واصل شدند، هر طرفرا گردیدند هیچ کسی را نیافتند. پانقروف گفت:
— آیا نخواهیم دانست که این زینه را برای ما که انداخته باشد؟
درین اثنا يك صدای خرخری بگوش شان آمد. مگریك بوزینه بزرگی از مطبخ برآمده در پیش روی پانقروف بدویدن آغاز نهاد. پانقروف تبری که بدست داشت بالا کرده خواست که بر میمون حواله کند. ولی مهندس مانع آمده گفت:
— مزن پانقروف.
— وای این موذی خبیث را چسان بگذارم؟
— بگذار چرا که زینه را او برای ما انداخته خواهد بود چرا که دیگر کسی نیست.
پانقروف تبر را انداخته بمعاونت ناب و هاربر در پی بوزینه افتادند، و بمشقت بسیاری او را گرفته با ریسمان محکم بستند. بعد از انکه از گرفتن و بستن آن فارغ شدند پانقروف يك (اوخ) درازی برآورده گفت که:
- ( ۲۲۳ ) -
- حالا اینرا چه خواهیم کرد ؟
هاربر - اینرا خدمتکار خواهیم کرد .
هاربر اینسخن را بطرز لطیفه و مزاح نگفت بلکه باو معلوم بود که این جنس بوزینه
اگر تعلیم و تربیت شود مانند انسان کار میتواند . هاربر و دیگر رفقا به بوزینه نزدیکشدند
هاربر جنس این بوزینه را بنام « اورانغ اوتان » نشانداد . مهاجران دیدند که اینحیوان
به انسان بسیار مشابهت دارد زاویۀ وجهیۀ این بوزینه با زاویۀ وجهیه مردمان هوتنتو
ها ، واوسترالیائیها بسیار نزدیک و برابر است . آثار وحشت ، و بی فکری ، و بی صبری
و ناپاکی که در دیگر بوزینه گان دیده میشود درین جنس بوزینه دیده نمیشود . این جنس
بوزینه که مانند انسان بر پاهای خود راه میروند هر گاه در خانه ها تربیه و تعلیم شود
بکارهای جاروب کردن خانه ، و گذاشتن سفره ، و برس زدن کالا ، و رنگ دادن بوت
و بسی ازینگونه کارها خیلی بکار میآید . بکار دو نچه نان خوردن، و شراب نوشیدن نیز زود
مألوف میگردد ( بوفون ) نام حکیم مشهور طبیعی ازین جنس يك بوزینه را در زیر
تعلیم و تربیه گرفته بسیار سالها خدمتگار صادق او شده مانده است .
این بوزینه که مهاجران آنرا بسته گرفتار کرده اند به بلندی شش قدم، و وجودش
قوی ، وسینه اش فراخ ،کاسه خانه سرش مدور ، پشمهایش نرم، چشمهایش كوچك
و نزدکاوت دران پدیدار ، دندانهایش سفید، از دم و سرین سرخ نیز محروم ، دستهایش
دراز يك بوزینۀ بود . در ذقنش يك كمكن ریش سرخ رنگی نیز موجود است
پانقروف گفت :
- يك خدمتگارتنومند باهوشی معلوم میشود امّا ایکاش که بزبانش میفهمیدیم که اجرت
نوکری اورابا او کوتاه و فیصله میکردیم .
ناب از مهندس پرسید که :
- آیا افندی من براستی این بوزینه را بخدمتگاری خود قبول خواهند فرمود ؟
- آری ناب اما تو میباید که رشك نبری .
- ( ٢٢٤ ) -
ها ربر - من امید قوی دارم که خدمتگار بسیار امین و صادقی خواهد شد. هنوز
جوانست تربیه و تعلیمش بسیار آسان، هر گاه جبر و زور برونكنیم، و خوب پرورش
دهیم او نیز با مربوط گردیده بماند، وجدائی نمیخواهد .
پانقروف کین و غضبی را که به بوزینه کان پیدا کرده بود فراموش کرده گفت که :
- پرورش و تربیۀ بوزینۀ خود را من بعهده میگیرم .
بعد از ان بسوی بوزینه دیده گفت :
- ای رفیق نوما ! بگو به بینیم چه طور هستی ؟
بوزينه بيك خرخرى جواب داد . پانقروف باز پرسید که :
- خوب ای رفیق بعد از ین تو هم از مامهاجران شمرده میشوی ؟ آیا خدمتکاری
موسیو سیروس را قبول میکنی ؟
بوزينه بازيك خرخرى کرده کله جنبانی نمود .
پانقروف - اما تنخواه منخواه نیست . تنها شکمت را سیر میکنیم .
بوزینه باز در مقام تصدیق خرخری بعمل آورد .
ژده دئون - خدمتکار ما بسیار کم گو افتاده .
پانقروف - بسیار خوبست . چونکه بهترین خدمتکاران کم گو ترین آنهاست .
اینستکه باينصورت يك مخلوق نوی دیگر نیز در میان مهاجران آمیخته گردید .
پانقروف نام این بوزینه را بنابرعایت بوزینۀ کوچکی که در مملکت خود داشت (ژویپتر)
نهاد که برای تخفیف تنها ( ژوپ ) فریاد کرده شود . این نام هم از طرف همۀ رفقاقبول
گردید . استاژوپ نیز ریسمانهایش باز گردیده در غرايتمهاوزباقی بماند .
-( ٢٢٥ )-
-- باب هفتم --
-- ( فهرست ) --
پل بر نهر مرسی – تحویل پشته منظره وسیعه را به جزیره – پل
عاریتی – حاصل گندم – چای – پلهای كوچك –
مرغانچه – كبوترخانه – گرفتار كردن دو گوره خر –
ساختن عرابه – رفتن به حوصۀ بالون .
مهاجران بسببی كه بدون باز كردن مجرای كهنه به اقامتگاه خود درآمده توانسته
اند، و بی آنكه بزد و خورد با بوزینه گان مجبور شوند خود بخود از شر آنها وارهیدند خیلی
شاكر و مسرور میباشند. و بحقیقت كه اینمسئله شایان شكران و ممنونیت يك مسئله ایست.
در حالی كه بیل و كلنگ را برداشته برای كشادن راه مجرای قدیمی میرفتند در انحالت
گرفتار آمدن بوزینه گان بيك خوف و دهشت مجهول سببی و انداختن خود را از پنجره
های غرائیثها و ز حقیقتاً كه هم شایان حیرت ، و هم سزاوار ممنونیت يك حادثه ایست.
آنروز را تماماً به نقل دادن لاشه های بوزینه گانرا از پیش غرائیثها و ز و انداختن
آنها را در نهر مرسی مشغول گردیدند. وقت شام به اقامتگاه خود آمده به انتظام دادن
جای خودها پرداختند. بوزینه گان بسیار خرابی در غرائیثها و ز نرسانیده بودند، و
هیچ چیزی را نشكسته بودند. تنها اشیا و اسبابها را زیر و زبر كرده بودند. باب به ساختن
و ترتیب دادن خانه ها مشغولشده بیكساعت باز هر چیزی را پس بجایش نهاده ، واو
جاغها را آتش كرده به حاضر كردن طعام سرگرم شد .
مهاجران چون خیلی مانده و گرسنه شده بودند بکمال اشتها شکمهای خود را سیر
کردند. ژوپ را نیز که نوکر نونشانست فراموش نکرده از خوردنیهای خود بسیار چیز
ها در پیشش ریختند که او نیز بيك طور شكر گذارانه خوردن گرفت . بعد از طعام
مهاجران بر گرد میز گرد آمده از بعضی کار ها ئیکه ساخته شود ، ونقشه هائیکه کشیده
شود مذاکره و مشاوره کردند .
- (٢٢٦) -
مهمترین کارها ئیکه اولتر ساختن آن ضروری دیده میشود همانا ساختن يك پلست
بر روی نهر مرسی که بواسطه این پل پشته منظره وسیعه را با جهت جنوبی جزیره ربط
نمایند . دوم کاریکه اجراشود بوجود آوردن بعضی مرغانچه ها ، وکبوترخانه هاست
که دران مرغ و کبوتر پرو را نند و از تخم و گوشت آنها فایده برگیرند . و دیگر اینکه
برای پرورانیدن گوسفندان کوهی که در کوه فرانقلین دیده اند يك آغل بسازند تا از چو
چه گیری وشیر و پشم آنها منفعت بردارند .
روز دیگر مهاجران برای آغاز کردن بکار پل سازی جمله اسبابهای نجاری ، و میخرها
و پیچه را برداشته بساحل فرامدند . ژوب را در غسانیتها وز گذاشتند و برای احتیاط
که مباد ابگریزد يك زولانه چوبی اختراع کرده کلی خود پانقروف را به پایش انداختند.
و هم برای احتیاط که مبادا زینه را ببالابکشد در زیر غرانیتهاوز یکد و میخ چوبی بسیار
محکمی برزمین زده زینه را بآن محکم به بستند و بکنار نهر مرسی آمدند. در جائیکه نهر کج
گردی پیدا کرده مهندس توقف نمود زیرا پیش ازین مهندس آنجا را برای پل ساختن
موافق یافته بود . و بحقیقت که به این محل هرگاه پل ساخته شود تابه حوضه بالون سه
میل مسافه باقی میماند که تا آنجاره را نیز یکقدری هموار و برابر ساخته تا بطرف جنوبی
راه رفت و آمد ونقلیات بسیار آسان میشود .
سیروس سمیت درینجا از مسئله که از بسیار وقتها در ابواب تصور و تفکر دوانیده
برفقای خود بیان نمود . تصور مهندس اینست که پشته منظره وسیعه که شیمنه ها، و
خزائينهاوز، وكشتزار گندم ، و چیزهائیکه بعد ازین ساخته میشود مانند آغل گوسفند،
وکبوتر خانه ، ومرغانچه همه گی در داخل آنست بحالت جزیره تحویل دهند تا آنکه
از مهاجمه و تعرض حيوانات و حشيه وغيرهم محفوظ و مصون بماند. صورت اجرای
اینکار نیز بسیار آسانست . چونکه در وقت حاضر سه طرف تپه منظره وسیعه با آب
محاطست . باینصورت که در طرف شمال غربی از حد مجرای کهنه تا بحد مجرای فورا
آب تالاب غرانت احاطه داشته است . جهت شمالی را نیز آب مجرای نو که بواسطه
- ( ۲۲۷ ) -
آبشار بر کنار ساحل جوی آبی تشکیل داده است ، و بسببی که بواسطه نیترو غلیسرین مهندس آنرا بعمل آورده نام آنرا « نهر غلیسرین » نهاده اند احاطه کرده است جهت شرقی از حد آمیختن نهر مرسی تا مجند نهر غلیسرین با بحر محاطه است جهت جنوبی نیز با نهر مرسی گرفته شده است . مانند يك جهت غربی که اگر از تالاب غرانت تا به نهر مرسی يك جوئی یا خندقی کنده شود پشته منظره وسیعه از هر طرف با آب محاط گشته شکل جزیره مکملی را میگیرد . و از هر گونه تعرضات و مهاجمات محفوظ میماند . این جزیره پشته منظره وسیعه را باسه پل متحرك عاریتی که شب برداشته شوند و روز گذاشته با اطراف سائره متصل میگردد .
سیروس سمیت برای آنکه فکر و تصور خود را خوبتر برفقای خود بفهماند نقشه تپه وسیعه را کشیده تصورات خود را بخوبی نشاندار که همه رفقا بخوبی دانستند و از طرف همگی باتفاق آراء کمال ممنونیت قبول کردند . پانقروف از شادی بسیار بر جهیده گفت :
- اول از پل ساختن آغاز کنیم .
مهاجران بکمال شوق و گرمی به پل سازی ابتدا کردند . از جنگل ستونها بریدند . بقدر لزوم آنها را تقسیم نمودند . این پل بدو قسم تقسیم مییابد که قسم جهت تپه منظره و سیعه ثابت ساخته میشود ، و قسم طرف جنگل متحرك یعنی که در وقت لزوم گذاشته و برداشته شود . بر نهر مرسی بسبب پربری او پل سازی یکمدت درازی میخواهد . ولی هر گونه تخته و ستون و چوبهای کار آمدنی در جنگل فاروست بسیار است . آلات و ادوات نجاری شان نیز مکملست . مانند مهندس يك کار فرمائی و مانند رفقای مهندس مزد บริษัท رانی هم موجود است که به این سببها هیچ مشکلاتی دیده نمیشود .
سه هفته کامل بی فاصله مهاجران سعی و کوشش بعمل آوردند ، هوا هم خیلی خوش و موافق بود تنها در وقت خواب بقرار بته ا وژ . پروند باقی تمام روز را بساختن پل صرف مینمایند . در ظرف اینمدت ژوپ بمهاجران خیلی از خیلی آموخته گردید . اما پانقروف هنوز ژو لا ند پای اورا بر نداشته . سراسر آزاد ماندن ژوپ را معطل
— ( ۲۲۸ ) —
در ۲۰ ماه تشرین اول پل به اتمام رسید
- ( ٢٢٨ ) -
مانده اند تا آنکه منظره وسیعه حالت جزیره را بگیرد . توپ نیز با ژوب خیلی خوب
الفت پیدا کرده بدوستی گذران میکنند . ژوپ در خصوص چوب آوردن و انزه
کشی و غیر هم بسیار معاونت به مهاجران میرساند .
در ٢٠ ماه تشرین ثانی پل باتمام رسید . قسم متحرك آن به بسیار آسانی برداشته
وگذاشته میشود . هر وقتیکه برداشته میشود بقدر بیست قدم يك كشاده گی حاصل
می آید . بعد از انكه پل تمام شد مهاجران بالون را آوردن خوا ستند ، ولی آوردن
بالون موقوف بدو چیز دیگر است، اولاساختن راه دوم ساختن عرابه . با وجود آنهم
تا ساخته شدن این دو چیز ناب و پا نقروف یکبار به حوضه با لون رفته بالونرا معاینه و
مشاهده کردند درجایی که حفظ کرده بودند دیدند که هیچ آسیبی بآن نرسیده و همچنان
بحال خود مانده است .
روزدیگر پانقروف گفت که :
— آیا کشتزار گندم خود ما را فراموش کردیم ؟
حالا آنكه وقت در و رسیده است .
بواقعه که دانه گندم بکمال رسیده بود ، چنانچه مهندس گفته بود همان یکدانه
گندم ده خوشه بعمل آورده بود که باینواسطه مهاجران صاحب هشتصد دانه گندم
گردیدند . محصول گندم چون در شش ماه بسر رسیده است ازین معلوم گردید که در
سال دوبار حاصل گرفتن ممکن است . مهاجران پنجاه دانه گندم را برای احتیاط نگه
داشته هفصد و پنجاه دانهٔ دیگر آنرا در زمین شدیار کرده که به بسیار دقت و احتیاط
حاضر کرده بودند کاشتند . پانقروف دورا دور مزرعهٔ گندم رايك دیوار خار بست
بسیار محکمی کشیده ، وهم برای نزديك نشدن مرغان وضر ر نرسانیدن پرندگان به
شکلهای مختلف وصورتهای مدهش چشماره ها ساخته در هر هر جای کشتزار خلاندید.
در ٢٢ تشرین ثانی سیروس سمیت نقشه خندقی که در طرف غربی پشته منظره
وسیعه کندن آن تصور شده است حاضر نمود. در انطرف چون سنگستان موجودبود
- ( ۲۲۹ ) -
باز به نیترو گلیسرین مراجعت کردند . بعد از پانزده روز سعی و کوشش يك جر بسیار
کشادۀ بمطلوب موافقی باز گردید ، و از تالاب غرانت آب درین جر جاری گردانیده تا
به نهر مرسی جوی جاری بعمل آوردند . نام این جر را نیز ( جوی گلیسرین ) نهادند .
دوسه روز دیگر نیز بساختن پل متحرک آن کوشش ورزیده در پانزدهم ماه کا
نون تمام کارهای جزیره ساختن پشتهٔ منظرهٔ وسیعه با تمام رسید و بنا بر تصوری که مهندس
کرده بود چار طرف پشتهٔ منظرهٔ وسیعه با آب و پلهای متحرک محاط آمد .
در ماه کانون اول هوا خیلی گرم گردید . ولی مهاجران باز هم از کار و عمل فارغ نه
نشستند . به ساختن مرغانچه و کبوتر خانه ها آغاز نهادند .
جای مرغانچه و کبوتر خانه را در جهت جنوب شرقی تالاب انتخاب کردند. بقدر
نیم جریب زمین را بيك دیوار چوشی خار بستی جدا کرده در میان آن چند عدد مر
غانچه و کبوتر خانه بنا کردند .
در مرغانچه ها از نوع کلنگ ، و مرغ آبی ، و قاز يك يك جفت گذاشتند که آنها را نیز
پا نقروف و تاپ به بسیار سهولت بواسطهٔ دامها و تلك ها گرفتار آوردند . کبوتر ها را
نیز از میان شکافهای سنگلاخهای کنار مرسی بدام آورده در کم مدت در کبوتر خانه ها
آنها را آموخته کردند .
تپهٔ منظرهٔ وسیعه از وقتیکه بحالت جزیره تحویل نموده ژولانه را از پای ژوپ برا
وردند. بوزینه به افندیان خود يك رابطه و دوستگی عجیبی رسانیده که هیچ خیال جدائی
و گریختن را ندارد .
در اول ماه کانون ثانی يك واقعهٔ عجیبی ظهور نمود : در حالتیكه مهندس ، وژد ده
ئون، و پانقروف و هاربر در غرا نیتهاوز مشغول به بعضی کارها بودند و تاپ ، وژوپ ،
ونوپ در جزیرهٔ منظرهٔ وسیعه گردش میکردند . دفعتهً صداهای تاپ و توپ بيك
ولولهٔ شدیدی بگوش مهاجران برخورد . مهندس و رفقا یکا یکی برآمدند . دیدند که
يك دو حیوان بسیار خوش شکل و ظریف چابکدوی که به بزرگی يك خر بزرگ
( ۲۳۰ ) -
می آمدند باینطرف و آن طرف بد ویدن بودند و ناب و توپ و ژوپ در پی آنها افتاده
« بگیرید ! بگیرید ! » گفته فریاد و ولوله میکردند مگر اینحیوا نهار د و قدیکهپل نهر مر
سی بند بوده داخل جزیره منظره وسیعه گردیده اند و چون پلهابر داشته شده در جزیره
اسیر گشته باقی مانده اند . اینحوا نها از اسپ خرد تر ، و از خر بز رگتر متناسب الوجود
و خیلی چست و چالاك چار پایانی بودند . هار بر بمجردیکه آنها را دید گفت که :
— اینها اوناغاست ! اوناغا !
ناب — خر خواهد بود !
هاربر — نی ناب ! اینهارا اوناغا میگویند . اگر چه از جنس خر شمرده میشود
ولی نمی بینی که گوشهای اینها از خر کوتاه تر و در جثه و تنه بزرگتر و توانا تر هستند.
پانقروف — هر چه که هست باشد . برای ما بسیار لازم و کار آمدنی میباشند. توقف
لازم نیست بگیریم بدویم چونکه برای کشیدن عرابه ما را بسیار بکار است .
ناب و پانقروف دو يده يك دو ریسمان آوردند . و از آن کمندی ساخته بعد از بسيار تك
و تاز یکی از آنها را گرفتار آوردند . پاپها و گردن آنرا بسته در دایره که برای مرغا
نچه ها و کبوتر خانه ها ساخته بودند در يك گوشه میخ کردند . ماده آن بعد از کمی خود
بخود داخل دایره گردیده در پهلوی تر خود بایستاد آنرا نیز بآسانی ریسمان بند کر
ده از دست و پا بمیخها بسته کردند .
مهاجران چند روز متصل بساختن و هموار کردن راه سرك مانند حوضه باون
کوشش ورزیدند . از حد پل مرسی تا بحوضه مذکور بقدر سه میل مسافه موجود است
سنگ ها و درختها تیکه پس کردن و زدن آنها لازم دیده میشد بر طرف کرده چقو
ریها و بلندیهارا بقدر ضرورت هموار و برابر ساخته برکوتاه ترین راه ها يك سرك مكملى
بوجود آوردند .
چند روز دیگر نیز بساختن گادی بارکشی بسیار سبك و محكمي مشغول گشتند.
بمهارت نجاری پا نقروف و مدد رسانی رفقا آنهم بحسن صورت انجام یافت . ماندگار
-( ۲۳۱ )-
ساختن جوت ولجام ودیگر اسباب عرابه که آنرا نیز بيك طور سردستی وكار گذرانی
پانکروف ومهندس بدوسه روز حاضر كردند .
در ظرف اینچند روز هاربر وناب از تیمار وتربیه اوناغها یعنی گوره خر ها نیز فا
رغ نه نشسته حیوانات مذکوره را بخوبی رام و آموخته گردانیدند . در پنجم ماه کا
نون ثانی گوره خر هارا بعرابه بستند . در اول امر راندن آنها خیلی مشکل شد ولی
عنادا پاقروف وقمچین نواختن پاتقروف رفته رفته گوره خرهارا مجبوراً براه آورده بعد
بعد ازانکه یکچندبار در زمین های صاف پشته منظره وسیعه یا بنطرف و آن طرف دوا
نیدند پانقروف لجام آنهارا گرفته . و مهندس و ژه ده ثون وهاربر در عرابه نشسته
وناب گوره خرهارا قمچین زده راه حوضه بالونرا گرفتند ودر کم مدتی بیواقعه و حادثه
بحوضه مذکور واصل شدند بالونرا با جمله لوازمات آن در عرابه بار کردند . و تا بزیر
دیوار غرانیتها وز رسانیدند . وقتیکه مهاجران بغرانیتهاوزرسیدند شب شده بود .
پانقروف اوناغهارا از عرابه باز کرده و بجای شان بسته کرد، و آب و علف و تیمار آن
را بجا آورده بغرانیتهاوز آمد .
پانقروف هنگامی که در او تاق خود در آمد بر خوابگاه خود در از کشید . چنان
( اوخ ! ) دور و درازی بر آورده عکس صدای آن در میان سنگهای غرانیتها وز
بقدر دوسه دقیقه طنین انداز گردید .
- باب هشتم -
فهرست
ساختن کالا – ساختن پاپوش – ساختن باروت – کشت کاری –
شکار ماهی– خرمن تخم سنگ پشت– ترقی کردن ژوپ –
شکار گوسفند و بز کوهی – نباتات ومعادن نوپیدا –
یاد آوری وطن .
هفته اول کانون ثانی را بدوختن وبریدن لباسهای خود حصر کردند . قماش
- ( ۲۳۲ ) -
سان بالونرا از همدیگر باز کردند و آنرا تخته تخته ساخته در اول امر با جوهر اشقار و
پوتاس پوست موم جامه کی آنرا برداشتند . بعد ازان آب بسیاری گرم کرده با صابون
آنرا بصورت مکملی شسته مانند تخم مرغ سفید کردند . بعد از خشکشدن ازان پنتلون
و جاکتها ، و پیراهنها و جرا بها حتی پوشهای نهالین ، ومتکا ، ولحاف نیز بریدند .
و آنها را باسبزه های خشکیده در یایی پرکرده برتختهای خواب خود انداختند
ولباسهای پاك سفید خود را پوشیده ، وشکرهای عظیمی بدرگاه خالق کارساز ادا نموده
استراحت کردند .
مهاجران از پوست ماهی فوق بوت های بسیار محکم و متین کار آمدنی که از زینت
عاری بود ولی راه رفتن به آن خیلی آسان وراحت مینمود نیز ساختند .
گرمیهای بسیار شدید جزیرۀ لینقولن نیز آغاز نمود . درزیر درختهاى بهم پیوسته
جنگل بر کنار نهر مرسی شکار خیلی خوش و لذت آوری بعمل میآمد . تفنگ زده
ده ئون هيچ تیرش بخطا نمیرفت هاربرو پانقروف نیز خیلی در نشان زدن مهارت پیدا
کرده اند . مهندس اگرچه شکار انداز بسیار ماهریست ولی به شکار مشغول نمیشود
چونکه بدیگر تصورات مشغولست .
سیروس سمیت به این فکر افتاده که يك چیزی بجای باروت بسازد چونکه کفایت
کردن باروت یافته کی خود شانرا میداند . بسببی که معدن اسرب در جزیره نیست
مهندس از دانه آهن گله و ساچمه ساختن را تصور کرده . ولی برای باروت همۀ مصالحه
موجود است که ساختن آنرا مهندس آسان میداند . اما با وجود آن هم چون ساختن
باروت بسیار دقت و احتیاط میخواهد مهندس خواست که جسم دیگری بعمل آرد
تابجای باروت قایم گردد ، وهم کار آسانتر شود ، وهم قوت آن از باروت بیشتر باشد .
پاتقروف پرسید که :
— بعوض باروت چه چیزرا استعمال خواهیم کرد ؟
— پيروقسيل .
- ( ۲۳۳ ) -
- پیر و قسیل چه چیز است ؟
- باروت پنبه .
- باروت پنبه باید که از پنبه ساخته شود ، پنبه کجاست ؟
- نی پانقروف ! باروت پنبه از پنبه ساخته نمیشود . بلکه از جسمیکه آنرا سللوز میگویند ساخته میشود که این جسم نیز در جزیرۀ ما بسیار است .
- سللوز چیست .
- سللوز تارهای غبار مانندیستکه بر لیفهای اولئی پوستهای نباتات موجود است . و چون این تارهای غباری در پوست بوته پنبه بیشتر است ازان سبب اکثر ازان جمع می کنند . اما در جزیرۀ ما اگر چه بتۀ پنبه نیست ولی دیگر نباتاتیکه این مواد را دارد بسیار است . حتی درخت بيلسان نیز در نجا موجود است که مواد سللوز بر ان بسیار است .
- بسیار اعلا ، باروت سازی را بنا کنیم .
مهندس رفقای خود را بجمع کردن لیفهای درخت بیلسان امر نمود . رفقا نیز بسیار شاخهای نبات مذکور را گرد آوردند ، و تارهای غباری لیفهای اولئی اینهارا جدا ساختند . حالا این سللوزها را پیرو قسیل ساختن لازه ست که آنهم موقوف برتدا رك كردن جوهر حامض آزوتست . و چون حامض كبريت نام جوهر را مهندس پیش ترین برای نیترو غلیسرین حاضر کرده بود و حالا مقدار کافی از ان جوهر بدست دارند و شورۀ خالص نیز بسیار است لهذا جوهر حامض كبريت را باشوره معاملۀ کیمیویه داده جوهر حامض آزوت که مطلوبست بعمل آورده شد . بعد از حاضر شدن حامض آ زوت سللوزها را در حامض مذکور بقدر یکشبانه روز بخو ابانیدند . و بعد از ان کشیده و بآب شسته خشك كردند كه باينصورت پیر و قسیل بوجود آمده حاضر گردید . این قسم باروت از باروت عادتی بشدت و قوت بار بار افزونتر است . و هم در رطوبت خراب نمیشود . و هم تفنک را چرك ميكند دو دش نیز خیلی کم و رنگ آنهم سفید است . اما علتی که دارد قوت و شدت فوق العادۀ او ست که باینسبب هر گاه یکقدری از درجۀ لازمی
- ( ٢٣٤ ) -
آن بیشتر گردد تفنگ را از هم می کفاند . برای دفع این علت دقت و احتیاط را پیشه
گرفتن لازمست . اینست که باینصورت خیلی باروت مهاجران را بدست آمد .
بقدر دو جریب زمین را از تپه منظره وسیعه جدا ساخته بخوبی شدیار کردند .
و دیگر طرفهای آنرا برای چرا گاه بحالت چمزار گذاشتند. سر کها و راهها ، تنظم و کرد
بست های گلکاری نیز در جاهای مناسب تپه منظره وسیعه بوجود آوردند . در زمین
شدیار شده خویش که غیر از کشتزار گندمست انواع نباتات سبزه کاری مانند سبزی پالك ،
و پنيرك ، و سیب زمینی و غیر هم که هاربر آنها را از جنگل فاروست و دامنه کوه فرانقلن
بحالت بیابانی و خود روئی یافته جمع کرده بود کاشتند ، و آنها را تربیه و پرورش کرده
محصولات خوبی از ان حاصل آمد در کرد بستهای گلکاری نیز انواع تخمهای گلهای
خود روی بیابانی را کاشته بعد از تربیه و پرورش خیلی گلهای اعلای باغی بعمل آمد.
سرکها نیز رفته رفته بسبب گردش و مرور عرابه پخته و محکم گردید . و الحاصل پشته جزیره
منظره وسیعه حالت زمینهای متمدنی را پیدا کرد . در یکطرف کرد بستهای گلکاری
يك صفه هشت رخ و بر سر آن يك چپری بسیار منتظم خوش هندسه نیز برای تنزه
خود بنا کردند .
در کرگ دامها ، و تلکهای که پانقروف در بیرون جزیره منظره وسیعه ساخته
همیشه ، خرگوش ، و آهو ، و دیگر جانوران گرفتار می آمد . که از آنها يك يك نرو
ماده آنرا برای پرورش و چوچه گیری نگاه میداشتند . و غیر از ین بادامهای اختراع
کرده کی پانقروف از تالاب ماهیگیری نیز میکردند .
مهاجران يك روزی برای سیر و سیاحت بطرف دماغه ماند یبول رفته بودند .
در انجا در میان ریگها بسیاری از تخم کاسه پشت یافتند . کاسه پشتهای دریائی چون از
حیوانات بزرگ میباشند از انرو تخمهای آنها نیز خیلی بزرگ و بسیار لذیذ و مغذی
میشود . کاسه پشتها ( خپارا گويا برای تخم دادن ، و چوچه کشیدن خودشان يك دار الو
لاده قرار داده اند که همزاران تخم در انجادیده میشد . زيرا يك سنگ پشت در یکسال بقدر
- ( ٢٣٥ ) -
دوصدر بیست دانه تخم میدهد که از بحساب مهاجران در هر وقتی که دل شان بخواهد
ازین دارالولاده تخم برداشته میتوانند .
مهاجران بقدر لزوم تخم سنگ پشت را با يك دو عدد خود سنگ پشت جمع و
شکار کرده عودت نمودند . ژوپ در ینروزها بقدريك پيشخدمت بسیار مکملی در کار
و خدمت ترقی ورزید ، بوزینه رفته رفته بکار و خدمت و نان و نعمت افندیان خویش
محبت و آموخته گی پیدا میکنند. برای ژوپ از قماش بالون يك جاكت و پاتلون سفید
يز ساختند که بوزینه از جیبهای این لباس خود بسیار مسرور و ممنون گردید . همیشه
دستهای خود را در جیبهای خود گذاشته بدانصورت راه میرفت . علی الخصوص که
جیبهای اورا از بادام جنگلی نیز پر میساختند . هرگاه کسی بجیبش دست در از کند از بیم
آنکه مبادا جیبش را بگیرند خیلی بد میبرد . ناب ژوپ را بکارهای مطبخ نیز آشنا و
ماهر گردانید . در مابین ناب و ژوپ الفت و محبت خالصانه پیدا شده که ژوب بنابر همان
محبت و و داد هر چیزیکه از ناب می بیند و میشنود بزودی می آموزد و اجرا میکند. علی
الخصوص يك روزی بود که ژوپ سفرۀ طعام را بخاطر کردن آغاز نهاد . مهاجران
از مشاهده اینحالت ژوپ بسیار مسرور گردیدند. ژوپ آنقدر بمهارت و درستی طبقها ،
و کاسه ها را میبردارد و میگذارد که از افندیان خود صد ها آفرین میشنود. در اثنای طعام
خوردن یا نقروف میگوید :
- ژوپ ، گوشت بیار .
بوزینه همان بمطبخ دویده از پیش ناب در بشقاب گوشت گرفته میآورد .
- ژوپ ، یکقدری شور با بیار .
بوزینه باز بمطبخ دویده کاسه شور با را میآورد .
- ژوپ، يك بشقاب خالی بیار .
بوزینه هماندم بشقاب را گرفته و بد سمالی که در کمرش آویزانست پاك کرده میگذارد .
و الحاصل ژوپ بسیار خدمتگار کار گذار چالا کی برآمد آرزوی فرار کردن نیز
- ( ٢٣٦ ) -
یکقلم از دلش برامد . بمهاجران يك محبت و اخلاص عجیبی بهم رسانیده در جنگل
با ایشان یکجا میرود. وعصا چوب کلفتی که با نقروف برای او ساخته بر شانه خود گرفته
خیلی بناز و غروری براه میرود . هر گاه عرابه از راه بر آید و یا در جائی بند بماند شانه
های قوی خود آنر اتیله داده براه میآورد . بر شاخهای بسیار بلند در ختان بکمال آسانی
برآمده میوه . یا از آشیانه های مرغان تخم ها را جمع کرده و جیبهای خود را پر ساخته
فرومی آید .
در آخر ماه کانون ثانی به بعضی کارهای مهم دیگر نیز آغاز کردند . اولا از حد پل
جوی غلیسرین تا بدامنه کوه فرانقلن يك سرك خوشنمای دیگر کشیدند چند روز متواتر
در بنراه کار کردند . بعد از ان در دامنه کوه برای پرورانیدن حیوانات پشم دار شیردار
مانند بز و گوسفند کوهی که گرفتار آوردن آنها را مهندس تصور کرده ساختن آغیل بزرگی
را بنا کردند . برای این آغیل در دامنه جنوبی کوه فرانقلن يك چمنزار وسیع خوش
هوا و با فضائی را انتخاب کردند . این چمنزار خیلی لطیف و دلکشايك موقعیست . یگان
یگان درختان خوشنما نیز در آن موجود است يك جوى كوچك آبی نیز از نهر ( قريق روژ )
جدا گشته از میان این چمنزار گذر کرده پس به نهر مذکور می آمیزد. کارتنها کشیدن
يك دیوار چوبی خار بستی محکمیست که بر اطراف این چمنزار ساخته شود . مهندس
نقش دیواری را که کشیده میشود بر زمین خط کشید . چوبهائی که برای دیوار لازم
بود بریدند. و بر خطی که مهندس رسم کرده بود چوبها را بفاصله ده ده قدم خلانیده
و مابين يك چوبرا تا دیگر چوب شاخله های برگ دار پر خار را با همدیگر بسته در ظرف
پنج شش روز يك دیوار محکم و مکملی که به بلندی یکقد آدم بود بر پا کردند . در
یکطرف آغیل مذكور يك دروازه مضبوط چوبی نیز ساختند . در داخل این دیوار
جابجا چیزیهای سر پوشیده بچیده زمستانی نیز بوجود آوردند . همۀ این کار ها بمدت سه
هفته دوام ورزید . در ظرف این مدت مهاجران صبح وقت در عرابه نشسته بر سرك
هواداری که برکنار نهر قریق روژ کشیده اند در زیر درختان سایه دار می آمدند.
- ( ۲۳۷ ) -
وتا بشام کار کرده باز بغرانیتها و ژ بر می گشتند تا آنکه آغل بسیار مکمل و محکمی
بوجود آمد .
حالا کار بر شکار گوسفندان و بزهای کوهی ماند . گله های گوسفندان بر موی را
در دامنه های کوه بسیار بارها دیده بودند . مهندس برای گرفتار آوردن آنها نیز
يك تصور بسیار خوبی کرده در ٢٥ ماه شباط بنا بر تیب نقشهٔ مهندس هاربر و ژه ده تون
بر او تا فاه سوار گشته و توپ و ژوب با آنها رفیق شده در پی يك گلهٔ بزرگی از گوسفندان
افتادند و رفقای دیگر از ینطرف و آنطرف دسته های چراغ چوب را بدست گرفته و ما
نند مشعله ها آنها را در داده گوسفندان مذکور را از برامدن کوه مانع میشدند تا آنکه
آهسته آهسته آنها را براه آغل برابر کردند . بعد ازان مهاجران و توپ و ژوپ بیک
وضع مناسبی بر اطراف و پی گله منقسم شده رفته رفته دایره فرار آنها را تنگ میکر
دند و چون نزديك دروازه آغل رسیدند بیکباره گی با مشعله ها و صداهای تفنگ ها ،
و فریادها و فغانها برگله هجوم بردند . گلهٔ گوسفند ازین هنگامه و ولوله رم خورده بد
ویدن آغاز نهادند . بقدر دو صد حیوانیکه در گله موجود بودند تار و مار گردیده هر
يك بيكطرفی گریختند اما مهاجران چالاکی و کوشش ورزیده بقدر سی دانه از انهارا از گله
جدا کرده و از هر طرف راه را بر آنها بریده جبراً بدروازه آغل سر راست توانستند .
حیوانات مذکوره نیز آنجا را راه نجاتی برای خودشان پنداشته در امدند و باینصورت
گرفتار دام آغل گردیدند .
در نیحیوانات اکثرشان ماده و کم ترشان نر بود و غیر از گوسفند بز کوهی نیز
موجود بود. اگرچه بسیار زحمت کشیدند ، و خیلی مانده شدند اما مکافات زحمت خود
را هم یافتند . دروازه آغلرا محکم بند نمودند بغرا نیتها وز عودت کردند . آنشب
را بکمال استراحت و ممنونیت بسر آورده علی الصباح در عرابه نشسته به آغل آمدند .
دیدند که گوسفندان اگرچه برای برامدن از آغل و برجهیدن از دیوارها بسیار سعی
و کوشش کرده اند ولی به برامدن کامیاب نشده اند . چند روز متمادیاً بالفت دادن
- ( ۲۳۸ ) -
وانسيت پیدا کردن حیوانات مذکوره کوشیدند . تا آنکه بعضی از آنها را تا یکدرجه
رام توانستند که به رام شدن دیگران نیز امیدوارى شان پیدا شد .
مهاجران بیکار ننشستق را براى خودشان یک مدتی میشمارند . بعد از انکه سرک
راه حوضۀ بالون وسرك راه آغل را بخوبی پخته کاری و انتظام دادند یک سرك دیگری
نیز بجهت غربی تا بحوضۀ نهر آبشار نیز بر اوردند و چند روز را متصل درینکار بسر آوردند
که این سرك از سرك آغل وسرك بالون بیشتر زحمت بسرد رسید در جزیرۀ لینقون جای
نامعلومی باقی نمانده که مهاجران برای کشف آن مجبور باشند . تنهاییشۀ برازقی ولخ
کوتاه درخت شبه جزیرۀ مار است که در مابین جبه زار تا دورن ، و جنگل فاروست
واقعشده است ژه دمتون این بیشه را از بعضی علامات آن بخوبی میداند که دران بسیار
حیوانات درنده وحشی خواهد بود . از انرو حرص شکارش روز بروز برای رفتن
آنجا افزونی میگیرد ولی منتظر فرصت میباشد .
کار کشتکارى شان نیز یو مافیوم در ترقیست مزرعۀ گندم شان سبز و خرم ایستاده،
مزرعۀ سبزى و ترکارى شان نیز بکمال خوبیست .
در آخرهای موسم تابستان مرغان مرغابچه ها وکبوتران کبوتر خانه ها کثرت و
تنوع پیدا کرد .. مطبخ ناب هیچ روزی نیست که از طعامهای گوناگون لذیذه خالی مانده
اینست که بدینصورت مهاجران فلاکتزدۀ جزیرۀ لینقولن بهر چیزیکه رخ آوردند
و کوشش ورزیدند مظهر عنایت ربانی گردیده موافق و کامیاب آمدند . وبنا بر ضرب
المثل مشهورى كه كفته شده « يك بديگر معاونت کنید تا که خدا نیز بشما مدد کند»
این آدمان دلاور باغيرت وکوشش نیز اولا با یکدیگر معاونت میکنند ، و بعد ازان مظهر
عنایت ربانی میشوند .
در روزهای کرمی بوقت شبها در پیش باغچۀ گل کاری خودشان آمده بر سر صفه در
زیر چپری خود در عالم مهتاب می نشینند . شیرین شیرین صحبتها میکنند . در اثنای
مصاحبت و طن خود شانرا بخاطر میآورند . هرکس اقربا و تعلقات خود را بخاطر
- ( ۲۳۹ ) -
آورده اشکریز حسرت میشوند . گاهی نتیجه محاربة جنوبی و شمالی را که
ناتمام گذاشته آمده اند می اندیشند . ژه ده تون برای رسیدن يك نسخه نيورك هرالد
در انوقت خیلی حسرتکش میباشد چونکه یازده ماه تمامست که از همه دنیا جدا افتاده اند
و بغیر از روی همدیگر خودشان روی دیگر هیچ انسانیرا ندیده اند .
سیروس سمیت وقتیکه رفقا به مکالمه و مصاحبه مشغول میشوند خاموش و ساکت
می ماند و تنها بر نکته های هاربر و لطیفه های پانقروف يك تبسمی میکند زیرا مهندس
همه وقت خود را به اندیشه و فکر پیدا کردن اسرار عجیبه و غریبه که در جزیره گاه گاه
به ظهور آمده مصروف میدارد .
باب نهم
فهرست
بد شدن هوا - ساختن ماشین بالاشدن و پایان آمدن - ساختن
شیشه - پرورش گوسفند و بز - بزرگ شدن گله - يك
سوال مخبر - خط ترتیب جزیره لینقولن - تکلیف پانقروف
در هفته اول ماه مارت هوا تبدل ورزید . در هوا الكتريك بسياری موجود گردیده
مهاجرین دانستند که طوفان هوائی ظهور خواهد نمود لهذا لوازم احتیاط را از دست
ندادند . بعد از کمی باد بسیار شدیدی با رعد و برق بوزیدن و غریدن و لمعه پاشی آمد .
باران بسیار شدیدی باریدن گرفت . مهاجران به بستن پنجره ها و دروازه های خرائیتهاوز
مجبور گشتند . رفته رفته شدت رعد و برق بیشتری گرفت . باران نیز به ژاله تحویل
یافت . پانقروف چون باریدن این ژاله مدهشی را که به بزرگی تخم کبوتر بود بدید
کشتزار گندم را اندیشیده خیلی غمگین گردید . لهذا موم جامه بزرگ باقی مانده بالون
را با ریسمانهای آن بدوش کرده مجلد ی تمام از خرائیتها و ز فرو آمد . ناب و هاربر نیز
اوراپیروی کردند تا آنکه دوان دوان به پیش کشتزار گندم برسیدند . گندمها خوشه
های سبز سبز تازه بر اورده بودند . موم جامه را بر روی آنها از سر دیوار خار بستی که بر
-( ٢٤٠ )-
اطراف آن کشیده بودند در کشیدند که باینصورت گندم ها را از آسیب ژاله وارهانیدند.
اگر چه بخوبی تر شدند و بسیار زحمت کشیدند ولی بمطلوب خود هم واصل شدند.
این هواهای طوفانی تمام هشت روز دوام نمود رعدها و برقها از غرش و درخشدن
کمی هیچ وانه استاد . حتی چندبار صاعقه های بسیار مدهش نیز افتاد یکبار صاعقه بر
سر درختهای بلند کنار تالاب غرا نت نیز بیفتاد .
تا بوقتیکه هواهای بد دوام ورزیده مهاجران نیز در درون غرا نیتها و زبه تکمیل کردن
بعضی نواقصات خود دوام نمودند . يك الماری مکملی برای گذاشتن اسلحه خود
ساختند که به اسلحه شان بواسطه این دولاب بکمال خوبی و پاکیزه گی نگهبانی شد. مهندس
يك اسباب خراطی نیز ساخت که بواسطه آن برای کالای خود شان دوکمه های بسیاری
ساختند زیرا از بی دکمه گی بسیار به تنگ آمده بودند . برای ژوب نيز يك اوتاق
جدا گانه مخصوصی ساختند . والحاصل در بیرون هرا نقد ر که صداهای رعد و برق
حکمفرما میبود در درون غرا نیتها وز نیز صداهای اره و تیشه و رنده و کمان خراطی
دوام میورزید .
ژوب نیز روز بروز درکار وخدمت ، و پیشه وصنعت در ترقی بود. پاقرون
ناب را مخاطب کرده میگفت .
- ژوب بسیار خوش من می آید . چقدر بخوبی و درستی کار میکند . هیچ تردد
وسرکشی هم ندارد آیا همچنین نیست ناب ؟
- بلی اول شاگرد من بود ولی حالا در هر کار با من برابر است .
- نی بیک چیز از توهم بهتر است . چونکه تو بسیار یاوه گوئی میکنی ولی او کار می
کند و سخن نمیگوید .
حقیقتاً که ژوب هر کار را بخوبی اجرا میکند. کالای مهاجران را پاك كرده بدرستی
قات میکند سیخهای کباب را چرخ میدهد . خانه را جاروب وصفائی میدهد . سفره
را حاظر میسازد . در وقت نان خوردن بشقابهای طعام را میبردارد و میگذارد . چوب
- ( ٢٤١ ) -
هارا بدرستی میچیند . بر سر اینهمه پاهای پانقروف را نیز در وقت خواب چاپی میکند .
حال صحت مهاجران نیز بکمال خوبی و تندرستیست . هوای جزیره لینقوان بسیار
صاف و از هر گونه عوارض آزاده است خوردنیهای خیلی مغذی و خوبی میخورند .
ریاضت بدنیه شان نیز بسیار است پس جان به صحت و تندرستی نباشند .
در نهم ماه مارت طوفان هوائی بر طرف گردید و لی ابرها هنوز چوسپا را تیره
داشته بود . درین اثنا ماده اوناغها يك چوچۀ زائید . درمیان گوسفندان نیز بسیار
بره ها تولد یافت . شیر و ماست و پنیر و روغن مسکه و امثال آنها بر مهاجران کثرت
پیدا کرد . گوشت بره های تازه بالاتر .
يك روزی بود كه پانقروف مهندس را گفت :
- شما یكوقتی گفته بوديد كه يك ماشینی خواهید ساخت که بواسطه آن ماشین از عذاب
برآمدن و فرامدن زینه رهائی خواهیم یافت . آیا آن ماشین را فراموش کردید یا آنکه
از ساختن آن صرف نظر کردید ؟
- ساختن آن آسانست. اما شما آیا آنرا بسیار ضروری و لازم میدانید ؟
- البته لازم میدانم . چونکه هرگاه چارۀ آسان برای برآمدن و فرامدن غرانیتهاوز
در دست داشته باشیم برآمدن بر اینقدر زینه های دور و دراز و زحمت کشیدن چه معنی دارد .
- بسیار خوب پانقروف ، چونکه آرزو میکنی ما هم بکار آغاز میکنیم .
روز دیگر مهندس بکار ساختن ماشین برآمدن و فرامدن آستین همت برزد .
اولا جویچه كك آبی را که در غرانیتهاوز آورده بودند بقد رنیم گز دیگر چقور تر کندند
و مجرای آبی را که از غرانیتهاوز برای آب این جویچه سوراخ کرده بودند فراختر
کرده بقدر يك ناوه آسیا آب را در جوی داخل غرانيتها وز جاری ساختند . و آب جو
را در چاهیکه بآخر غرانیتهاوز موجود است بصورت آبشار روان کردند . اینکار
چون تمام شد مهندس از تخته چوبها يك چرخ پروانه دار مضبوطی ساخته بردهن چاه
ربط نمود که این چرخ را نیز بر چهار چوب دار مانندی استوار ساخت بصورتیکه شدت
- ( ٢٤٢ ) -
آب آبشار بکمال سهولت و آسانی چرخ مذکور در ابواسطه پروانه ها بسرعت و تیزی بدور
می آورد . یکسر محور این چرخ پروانه دار را از دروازۀ غرانیتهاوز بیرون برآورده
يك ریسمان محکم زینه را باز کرده و يك تخته متينی كه يك آدم بلكه دو آدم بر آن نشسته بتواند
مانند پله تراز و به ریسمان کوتاه محکم بيك نوك ریسمان کلفت به بست . نوک دیگر
ریسمانرا به محوریكه از در وازه بیرون برآورده بود ربط نمود . وقتيكه قوت آب چرخ
را بدور میآورد محور نیز بدور افتاده ریسمانرا بالا میکشید و هر چیزیکه در تخته نشسته
باشد بکمال آسانی بر می آمد . ويك حركت دیگری نیز برای محور ساخت که در وقت فرو
آمدن به آهسته کی و تدریج فرو آید که باینصورت ماشین صعود و نزول حاضر و آماده
گردید . در هفدهم ماه مارت اول بار ماشین بکار افتاد . مهاجران به بسیار آسانی و
سهولت خودشانرا و اسباب خودشانرا بالا و پایان کردن گرفتند . ازین اصول نواز همه زیا
ده تر توپ ممنون و مسرور گردید . زیرا توپ مانند ژوب در فن بالا برامدن بپته پاه
های زینه مهارت ندارد . على الأكثر بر پشت ژوب یا بر شانه ناب بالا و پایان میشد ولی
حالا بواسطة ماشين مذكور بكمال راحت وسهولت میبراید .
مهندس بعد از ساختن ماشین صعود و نزول ساختن شیشه سازی را بنا نهاد . چونکه
برای نجره های غرانينهاوز شیشه بسیار ضروری مینمود . لهذا در بیست و هشتم ماه
مارت داش کلالی را سر از نو آتش دادند . و بدرجه ئیکه هر چیز را در آن آب و مذاب
بتوانند گرم کردند . صد حصه ریگ ، سی و پنج حصه تباشیر ، چهل حصه کبریت
سودا ، دو حصه خاکه زغال را با هم آمیخته در بوته بزرگی کلئی که مخصوص برای این
کار ساخته بودند بریختند. بقوت حرارت اجرای مذکوره با همدیگر آب و مذاب شده
ب قوام يك معجونی درامده مهندس يك عصای آهنین در از میان خالی بار یکی که پیش از ین
برای همین کار حاضر و آماده ساخته بود در میان بوته معجون مذکور فرو برده يك مقدا
ری از انرا بر نوك عصاى مذكور برداشت و آنرا بر روی لوحۀ آهنین کرمی که برای کار
شیشه سازی از پیش در داش حاضر شده بود دور داده تا شکل مطلوبی که مهندس میخواست
- ( ٢٤٣ ) -
پیدا کرد . بعد از ان عصای میان خالی مذکور را به هار پر داده گفت که :
— درین عصا هر انقدر که نفست کار میکند دمیدن گیر .
هار پر لوله آهنین را بدهن گرفته بشدت تمام دمیدن گرفت . معجون مذکور نیز
آماسیده میرفت و باز معجون مذکور مهندس بران علاوه میکرد ، و هار پر بدمیدن
دوام میورزید تا آنکه بقدر يك هندوانه گردید . مهندس عصا را از دست هار پر گرفته
باطرف و آنطرف بچرخ دادن آغاز نهاد تا آنکه معجون مذکور شکل اسطوانه را پیدا
کرده دونوك این اسطوانه مخروطی بود که هر دو نوك آنرا با يك کارد با آب تر شده
بریدند و اسطوانه مذکور را بر لوحه آهنین گرم شده گذاشته با همان کارد از میان پاره
کردند . ولوحه مذکوره را گرم کرده بالوله آهنین گرم شد چنانچه خمیر را برای آش
پاراته هموار میسازند معجون مذکور را بر لوحه آهنین سطح و هموار نمودند . بعد از
سرد شدن و هموار گشتن لوحه های بلوری بسیار مکملی بوجود آمد . برای پنجره و در
وازه والماری های غراینتها و ز بقدر پنجاه لوحۀ بلوری لازم بود که به پنجاه بار همین گونه
عملیات لوحه های بلورین مذکور را بعمل آورده بغر اینتها وز رفتند . و پنجره های خود
شانرا بهمین آئینه ها مزین ساختند . اگر چه این شیشه ها بسیار سفید و منتظم نبودند
ولی بدرجه که انسانرا از باد و باران و هواهای مخالف محافظه کند و مانع نظاره بیرون
هم نشود و ضیا را هم بخوبی داخل گرداند بودند که مطلوب مهاجران هم همینقدر است .
يك روزی در اثنای گشت و گذاری که در جنگل فاروست میکردند بیکدرختی
بر خوردند که ازین درخت نیز فایده کلی برای مهاجران حاصل آمد . این درخت که
( سیقاس ره ده لوتا ) نام دارد در میان درون شاخهای آنهایك موادی موجود است
که عینا خاصیت و رنگ و لذت آرد گندم را دارد . و در همه زبانها ایندرخت را ( درخت
نان ) میخوانند مهاجران جای و راه ایندرخت را نشان و علامه کرده بغراینتها وز
عودت کردند . روز دیگر عرابۀ دستی خود را به پیش درخت مذکور آورده از چوبهای
مذکور بار کردند و بغر اینتها و زبرده مواد آردی آنرا از میان شاخهای مذکور کشیدند .
-( ٢٤٤ )-
از آرد مذکور آشپز ما هر ما ناب بغیر از نان خشك دوسه رنگ بقلو ا و پراته وشيرينيها نيز
پخته کرده بر سر سفره طعام شام در پیش روی افندیان خود بنهاد . اگر چه نان و حلواها
ئیکه ازین آرد پخته شده بقدر آرد گندم لذت ندارد و لی باز هم از آردیت سراسر بدر
نیست. پانقروف از خوردن این آرد خیلی ممنون و مسرور شده گفت :
ـ آیا این يك را با ور نکنیم موسیو سیروس که خدا برای قضازده گان فلاکتزیده
جزیره های مخصوصی خلق نفرموده باشد ؟
ـ مقصدت را ندانستم پانقروف !
ـ من چنان میگویم و اعتقاد میکنم که خداوند ما برای بندگان خود بعضی جزیره
های مخصوصی خلق فرموده که هرگاه بعضی بندگان فلاکتزده خود را در انجا بیندازد
هر چیزیکه بکارشان باشد در انجا بیابند .
ـ بلکه همچنین باشد .
ـ ( بلكه ) نمیخواهد ! جزیره لینقولن برای اینسخن من شاهد عاد لیست .
اینست که با ینصورت هر کاره ماچران در جزیره لینقولن بخوبی سر انجام میگرفت.
اگر چه از وطن خود بيك صورت بسیا ر فلاکت انگیزی دور گردیده اند و لی جزیره
لینقولن را وطن ثانی برای خود شمرده يك محبت صمیمیتی بآن پیدا کرده اند اما
با وجود آنهم باز وطن يك چيزيست که آرزوی آن گاهی از دل انسان بیرون نمیبراید.
لهذا اکر امروژ يك وابوری از پیش جزیره بگذرد هما نلحظه به ترك كردن جزيره و
عودت کردن بوطن خود حاضر میباشند . و هم ازين يك ترس واندیشه دارند که مبادا
يك نتيجه وخيمه ظهور یابد و احوال استراحت شان بيك فلاکتی منجر نشود .
از وقت ورود شان بجزيره تا بحال یکسال و چیزی بالا میشود . مهاجران هر روز
بعد از طعام در زیر چیری که در میان باغچه پشته منظره وسیعه ساخته اند جمع می آیند.
و همیشه از جزیره لینقولن بحثها میرانند . يك روزی بود که با ز مهاجران بر صفه پشته
منظره وسیعه گرد آمده از احوالات جزیره لینقولن مباحثه و مصاحبه میکردند.
- ( ٢٤٥ ) -
ژده ثون پرسید که :
موسیو سیروس ! آیا با آلت سکستان که از میان صندوق برآمده هیچ یکبار حد مو
قع و محل جزیره را معین کرده اید یا نی ؟
نی .
اگر یکبار بواسطه آن آلت طول و عرض جزیره خود را از روی حقیقت تعیین
نمائیم بد نخواهد بود . چه نکه بواسطه آلت فنی البته صحیحتر و راست تر معلوم کرده خوا
هیم توانست .
پانکروف – ازین چه فایده حاصل خواهد شد ، زیرا اين يك معلومست که جزیره
ما پای نکشیده باشد ، و از جائیکه بود براه افتاده دیگر جا رفته باشد .
نی پانقروف البته که جزیره پای کشیده نمیتواند و بدیگر جا رفته نمیتواند . اما من
میگویم که مبادا در تعیین طول و عرض او التي ما خطا ئی پیش نشده باشد .
مهندس – راست گفتی ژه ده ثون ! من اینمسئله را باید از اول می اندیشیدم . اما باز
هم اگر خطائی پیش شده باشد از پنج درجه بیشتر نخواهد بود .
ژه ده ثون – که میداند . بلکه بیکی از زمینهای مسکونه نزديك باشيم ؟
مهندس – این را فردا خواهیم دانست .
پانکروف – موسیو سیروس در تعیین خود هیچکا، خطا نکرده است . هر گاه جزیره
از جای خود حرکت نکرده باشد جزیره خود را در همانجائیکه یافته بودیم خواهیم یافت .
به بینیم .
روز دیگر مهندس طول و عرض جزیره را با آلت سکستان تعیین نمود .
در تعیین اول چنین یافته بود .
طول غربی از : ١٥٠ تا ١٥٥ درجه .
عرض جنوبی از : ٣٠ تا ٣٥ درجه .
حالا چون با آلت سکستان معین کردند چنین برآمد .
- ( ٢٤٦ ) -
طول غربی ! ١٥٠ درجه و ٣٠ دقیقه .
عرض جنوبی : ٣٤ درجه و ٥٧ دقیقه .
پس معلوم شد که مهندس در معلوم کردن طول و عرض جزیره تنها در دقیقه ها فرق کرده اما در جه را هیچ فرق نداده است . ژه ده ئون گفت :
حالا در نقشه اطلسی که بدست داريم نيز يك نظری بيندازیم . به بینیم که برین خط طول و عرض دیگر جزیره نزديك ما هست یا نی !
هار بر دو بده خريطه را از غرانیتها و ز بیاورده مهندس خریطه را در پیش روی خود باز کرد . پر کار را بدست گرفته موقع جزیره را معین نمود. مهندس دفعته متحيرانه توقف نموده گفت که :
وای ! درین نقطه بحر محيط يك جزيره در خریطه نوشته شده است.
پانقروف - آیا هست ؟
ژه ده ئون - اگر باشد جزیره خود ما خواهد بود .
مهندس - نی جزیره ما نیست ! چرا که از جزیره ما دو نیم درجه بطول غربی، و دو درجه بعرض جنوبی دور تر افتاده است .
هاربر - آیا اسم انجزیره را چه نوشته اند ؟
جزیره ( تابور )
آیا از جزایر مسكونه معموره است ؟
نی ، بلکه در نجز، نیز پای انسان هیچ وقت نرسیده .
پانقروف - ما میرویم ، درین جزیره قدم مینهیم .
آیا ما ؟
البته ما ، يك كشتى بزركترك باديان داری که ساختیم، وكپتانى آنرا نيز من بعهده گرفتم، فتن بجزیره تابور چه چیز است . آیا ازنجا چقدر مسافه دارد ؟
از نجا تا بجزیره تابور بجهت شمال شرقی ١٥٠ ميل مسافه دارد .
- ( ٢٤٧ ) -
یکصد و پنجاه میل مسافه چه چیز است هر گاه کشتی خوبی باشد در چهل وهشت
ساعت انمسافه را قطع خواهیم کرد .
ژد ده ئون - اما ازین رفتن چه فایده ؟ چونکه جزیره خالی ست. و مسکون نیست.
بعد ازین مکالمه قرار دادند كه يك كشتی بسیار مکمل و خوبی بسازند .
- باب دهم -
فهرست
ابتدا کردن بساختن کشتی - حاصل برداشتن از گندم - یافتن نبات
بسیار نافع - ماهی بالینه - پاره پاره كردن ماهی با لینه -
جهت استعمال دندانهائ بالینه - خوشی پا نقروف
پانقروف هر گاه بريك چیزی قرار بدهد حکماً آنرا اجرا میکند . حالا دیدن
جزیرۀ تابور را قرار داده تا نه بیند امکان ندارد . وچون دیدن ورفتن جزیرۀ تابور
متوقف بر ساختن کشتیست مطلق باید که کشتی ساخته شود .
در باب ساختن کشتی مهندس و پا نقروف قراری که داده اند باینصورتست :
طول این کشتی ٣٥ قدم باید شود . وعمق آن شش قدم . روی این کشتی سراسر
پوشیده باید بود برای فرو آمدن بزیر کشتی دو دریچه از روی کشتی باز شود زیر این کشتی
بر دو اتاق تقسیم باید شود . سه بادبان كوچك و بزرگ برای آن ساخته شود . چوبی
که کشتی از آن ساخته شود یا از سیاه چوب ، ویا از چوب ارچه باید بود .
بعد از قرار دادن باینصورت پانقروف ومهندس بکار کشتی سازی مشغول گشتند.
ژدده ئون و هار بر نیز بکار شکار سر گرم شدند . ناب از مطبخ هیچ نباید که برآید. ژوب
هم شاگرد ناب است . توپ البته که از شکاریان جدا نمیشود .
مهندس و پانقروف در جنگل در آمده درختها ئی که چوب آن برای کشتی بکار بود
انتخاب کردند. تخته ها و چو بهای مکملی بریدند برکنار دریا بین شمینه ها و سنگلاخ يك
- ( ٢٤٨ ) -
جای مناسب را برای کشتی سازی منتخب کرده بکار آغاز نهادند هشت روز تمام به اره
کشی و تبر زنی سرگرم شده بطول سی و پنجمقدم استخوان بندی کشتی بمیدان برامد.
ولی به اتمام رسیدن آن چنان معلوم میشود که بقدر دو ماه کار خواهد خواست. پاتقروف
یکدقیقه از سر کار خود دور نمیشود . و میخواهد كه يك آن او لترکشی به انجام برسد.
اما درین اثنا وقت در و گندم رسید لهذا پانقروف يك دو روز به ترك كردن كشتی سازی
مجبور گردید . در پانزدهم ماه نیسان از درو گندم بقدریكه پیش ازین تخمین کرده
بودند گندم حاصل آمده یعنی پنج پیمانه که عبارت از شش لك و پنجاه هزار دانه باشد.
باز یکقدری برای احتیاط نگاه داشته باقی آنرا بکاشت . که از بحساب بدیگر دروچهار
هزار پیمانه گندم میبردارند .
پانقروف کشتزار نوگندم خود را بخوبی و درستی شدیار و پارو تربیه کرده و گندم
را در ان کاشته و مترسها را در ان خلانیده پس بر سر کار کشتی سازی خود بیامده ژه
ده ئون نیز باهار بر از شکار بیکار نمی نشستند . هر روز به جنگل فاروست رفته از هر
گونه شکار بدست می آرند .
یکروزی در اثنای گشت و گذار ژه ده ئون در میان جنگل يك نبات بسیار نافع و مفیدی
کشف نمود . در ۳۰ ماه نیسان در آخر جنگل فاروست شکار یان گردش داشتند . ژه
ده ئون يك بوی سبزه آشغالی بد ماغش رسیده بر زمین نظر کرد ، و بعضی برگهای نبا
تات را جمعکرده به هار بر گفت :
- به بین هار بر ، این نبات را میشناسی ؟
هار بر که چند قدم پس تر از ژه ده ئون بود نباتر ا گرفته و معاینه کرده گفت :
- این را از کجا پیدا کردید ؟
- درینجا پیدا کردم ، وهم بسیار است .
- موسیوژه ده ئون شما به این کشف خود پانقروف را تا ابد منت دار خود کردید.
- مگر این توتونست ؟
( ٢٤٩ )
بلی تو تونست . اگرچه از جنس بسیار اعلا نیست ولی بد گفتنی هم نیست .
بگو که پا نقروف مسعود و بختیار گردید . لکن همه را به او نمیدهیم . برای خود
نیز چیزی نگاه میداریم .
وسیوسپیله، من دیگر چیزی فکر کردم پانقروف راهیچ خبر ندهیم ، تو تو نهارا
از نجا جمع کنیم ، بعد از انکه آنرا خشک و میده كرديم يكروز بخیر در يك پيپوئی پرکر
ده بپانکروف پیشکش کنیم .
بسیار خوب گفتی هاربر ، بعد از یافت شدن تو تون هیچ آرزوی پانقروف باقی
نماند زه ده تون سپیله و هاربر مقدار وافری جمع کرده بغرانیتهاوز آمدند ، وبکمال
دقت آنهارا پنهان کردند و تا بوقت خشکشدن و میده کردن آنها همیشه به پنهان کردن ،
ونشان نه دادن آنرا به پا نقروف کوشش ورزیدند . گویا که پا نقروف مامور گریزی گرفتن
توتون بوده باشد که اینها در پنهان نمودن تو تونرا از واسقدر احتیاط و دقت می کنند .
وچون پا نقروف همیشه بکار کشتی سازی خود سر گرم میباشد، و تاشب نشود بغرانیتها وز
نمی آید ازانرو مسئله پنهان کردن توتون آسان میشد .
در پنجم ماه مايس يك شكار بسیار بزرگی پیش آمد که همه مهاجران برای این شکار
دست بك كردند. این شکار عبارت از يك ماهی بزرگ «بالینه » بود که چندر وز باینطرف
در میان دریا به نردیکیهای جزیره در گردش وجولان میبود . معلوم ست که ماهیان بالینه
در تمام حیوا ناتی که خداوند عظیم الشان در بر و بحر خلق فرموده بزرگترین و جسیمترین
آنهاست . يك ماهی بالینه بقدر چهل فیل جسامت دارد . مهاجران که بهوس شکار آن
افتاده اند محض از برای فایده برداشتن ازروغن و استخوانهای دندان اوست که در همه
اطراف انحیوانرا از برای همین دو چیز فایده مند او شکار میکنند . پانقروف گفت :
آه ، اگر این ماهی را بدست آورده میتوانستیم چه قدر نعمت بزرگی میبود ، را
ستی اینستکه از هنگام دیدن این بالینه چشمانم را آنقدر حرص شکار آن دود آلود سا
خته که هیچ کار کرده نمیتوانم . زیرا وقتیکه در ملك خود بودم بسیار بارها به شکار بالینه
-( ٢٥٠ )-
موجود گشته ام . آه اگر حالا يك كشتى متين و يك زيبقين یعنی تیر بالینه شکار بدستم
میبود بلامحابا در پی آن می افتادم .
ژه ده ئون — بخدا که منهم بسیار آرزوی دیدن تیر اندازی ترا داشتم . چان با نقر
وف ! آيا شکار بالينه ذوق آور شکاری هست یانی ؟
سیروس — خیلی ذوق آور و شایان تماشا ست اما تهلکه ناك هم هست . چرا که منهم
يك دوبار در کشتی بالینه شکاران برای تماشا سوار شده ام . اما بسبب بی اسبابی محققست
که حالا ما بشکار این بالینه کامیاب نخواهیم شد لهذا بهتر آنست که ازین شکار صرف نظر
کرده بکار خود مشغول گردیم .
ژه ده ئون — من از دیدن بالینه را درین دریا ها متحیر شدم . چرا که اینماهیان
اکثر در بحرهای محیط شمالی و جنوبی پیدا میشود .
هاربر — نی موسیو سیله ! دریای محیط هندی از حد افریقای جنوبی تا به جزیره
زه لاند جدید خرمن بالینه شمرده میشود، و چون ما هم در همین خط میباشیم از
بسیار ندیدن بالینه متحیر باید شویم .
پانکروف از سبب بی اسبابی و کامیاب نشدن به شکار ماهى يك آه سردی کشیده بسر
کار کشتی سازی خود بیامده دیگر رفقا نیز امر و زمد دگاری پا نقروف را بکار اره و تیشه
و رنده بر خود لازم شمردند . اما این يك شایان دقت و تعجب است که ماهی بالینه چند
روز است که از اطراف جزیره هیچ دور نمیشود . در مابین یگانه جماهیر متفقه و دماغه ماند
یبول گاه ببالا و گاه بپایان ، و گاه آهسته و گاه خیلی بسرعت رفت و آمد دارد. گاهی به
جزیره گلك سلامت بسیار نزديك شده همۀ وجود آن پدیدار میشد که از سیاهی رنگ و
همواری سر آن معلوم میشد که از نوع بالینه های اوسترالیاست . در اثنای گردش از
شگافهایی که در پیش سوراخ بینیش موجود است مانند دو فواره بسیار بلندی آب یا آنکه
بخار ما در فوران میبود . اینرا آب یا بخار مآ ازینسبب گفتیم که هنوز درینباب يك حكم
قطعی از طرف حکمای طبیعت داده نشده که آیا این آبست یا بخار که از منفذ های بالینه
- ( ٢٥١ ) -
فوران می یابد . اما اکثر بر ینست که بخار است اما بعد از برامدن و تماس کردن بهوا به آب
تحویل می یابد .
پیدا شدن بالینه در آبهای دریای جزیره فکره مهاجر انرا مشغول ساخت. پانقروف
در اثنای کار دفعة اره یا تیشه که بدست اوست گذاشته بسوی بالینه نظره میکند . ناب نیز
هر گاه که بالینه بخشکه نزديك میشود کفگیر را انداخته به تماشای آن میدود ، هاربرو
ژد ده ثون از شکار صرف نظر کرده ، و دوربین بدست گرفته متصل بطرف دریا مینگرند.
علی الخصوص فکر پا نقروف بدرجه با بالینه مشغول گردید که در خواب نیز خود را بشکار
کردن بالینه دیده « ژبیقین ! ژبیقین » گفته از خواب بر میجهد.
در دهم ماه مایس صبح ناب چون برای دیدن بالینه بلب بحیره آمد يك فریادی زده
رفقا را طلبید . مهاجران دویدند . دیدند که ماهی بالینه سه میل دور تر از غرا نیتهاوز
در دماغه بیصاحب بخشکه افتاده است . هما نلحظه همه مهاجران تبرها و تیشه و کاردها را
برداشته بسوی دماغه بیصاحب بتاخت شدند .
اگر چه میدانستند که هر گاه ماهی بالینه یکبار در خشکه بیفتد دوباره خود را رهائی
نمیتواند داد بازهم از شوق و هوس بسیار مهاجران میدویدند تا آنکه به نزديك بالينه
رسیدند . ناب بمجرد دیدن رم خورده فغان برآورده گفت :
- وای ! آنچه بلا جانوریست !
این تعبیر ناب بسیار صحیحست چرا که ماهی بدرازی هشتاد قدم، و بزرگی و جسامت
چهل فيل يك بالينه بزرگی بود . اما این جانور همچنانکه افتاده هیچ حرکت نمیکند،
و برای رهانیدن جان خود کوشش نمیورزد. مهاجران از خجالت بالینه به تعجب افتادند.
وقتیکه جزر حاصل شد و تمام وجود بالینه از آب بیرون برآمد سبب بیحرکت بودن ماهی
معلوم گردید . مگر بالینه مرده است : در گرده چپ او نوك چوب ژبیقینی هویداست .
ژد ده ثون گفت :
گمان میبرم که درین نزدیکیها کدام کشتی شکاریان بالینه گذر کرده است .
- ( ٢٥٢ ) -
پانقروف - از چه دانستید ؟
- مگر تیر را نمی بینی !
- ازین حکم نمیشود که ماهی این تیر را درین نزدیکیها خورده باشد زیر بالینه اگر در دریای شمالی تیر نخورد تا بدریای جنوبی شناوری کرده میتواند بیاید .
مهاجران به پاره پاره کردن ماهی بالینه آغاز کردند . پانقروف چون باره شکار بالینه را کرده در فن پاره پاره کردن بسیار ماهر است . همه رفقا باشکار دست يك كرده همان جاهای روغندار آنرا جدا کردن گرفتند . مهندس و هاربر بکشیدن دندانهای آن مشغول شدند . تمام سه روز اینکار امتداد ورزید . دیگهای بزرگ گلی خود را در آنجا آورده برو غن کشیدن آن آغاز کردند تنها از زبان و لب زیرین آن بقدر شصت سیر روغن حاصل آمد . از پوست خود ماهی بمهارت ناب و پانقروف مشکهای بزرگ و مکملی دوخته بقد ریکنیم خروار روغن ماهی را در آنها پر کرده و دندانهای آنرا نیز که هريك بدرازی شش قدم در عرض دهن آن موجود بود کشیده بواسطه عرابه خویش بغرا نیتهاوز رسانیدند و باقی آنرا برای مرغان لاشه خوار گذاشتند . مهندس گفت :
- اینست برادران که بعد ازین سالها برای شمع ریزی ، و غلیسرین سازی بروغن محتاج نخواهیم شد .
مشکهای روغن را در مغاره بالائی غرانیتهاوز که آنرا چوب خانه و زغال خانه قرار داده اند نگاه داشتند . مهندس از دندانهای بالینه که در تاب و پیچ خوردن مانند پی نرم و در طبیعت و خاصیت مثل استخوان سختست بساختن بعضی میلهائی مشغول گردید که هر دو سر آنرا بسیار تیز میکرد . رفقا حیران شدند که آیا این میلها را مهندس چه خواهد کرد . هار بر پرسید که :
- موسیو سیروس ! اینها را چه خواهید کرد ؟
- گرگ ، و روباه حتی زاغارها را با آن تلف و هلاک خواهیم کرد .
- آیا حالا ؟
- ( ٢٥٣ ) -
- نی ، وقتیکه یخ بندی شود .
- ندانستم ، چسان ؟
- بدانانم ، که چسان میشود پسر من ! اینکار اختراعکرده من نیست ، در طرفهای
ممالك شمال بسیار مردمان اینکار را بعمل میآرند . هر دو نوك این میلهاراقات کرده
بهمدیگر میرسانم ، بعد از ان در آب فرو برده آنرا یخ می بندد، ویخ همان کجی و حلقه کی
آنرا حفظ مینماید . بعد از انکه خوب یخ گردید اطراف آنرا چربی و گوشت گرفته
بر روی برفها میگذارم . حیوانات وحشیه آمده آنرا فرو میبرد وقتیکه در معده شان
فرو رفت یخ آب گشته دفعته هر دو نوك آن بشدت باز میشود و معده حیوا نرا دوپاره
میسازد . حیوان در حال هلاک میگردد ، و به این سبب گله و باروت ما صرفه میشود .
پانقروف - بخدا این عجب شکار خوب و آسانیست !
ناب – ازدام هم آسانتر است .
پانقروف - حالا خدا زمستانرا زود بیارد .
کار کشتی سازی پانقروف نیز روز بروز رو به ترقیست پانقرو ف بشدت و سرعت
فوق العاده کوشش میورزد اصلا ا ثر ماندگی نشان نمیدهد . از صبح وقت که بر سرکار می آید
بعد از شام بغر ایتها و ز عودت میکند. در ۳۱ماه مایس از طرف رفقای پانقروف يك مکا
فات بسیار بی تکلف وساده برای کشتیبان ترتیب کردید: باینصورت که در آنروز همه رفقا
در پیش دستگاه کشتی سازی گرد آمده طعام چاشت را با هم یکجا تناول کردند بعد از طعام در
اثنائیکه از سفره بر میخواستند از پشت سر پا نقروف ژه ده ئون بر شانه اش دست نهاده گفت :
استا پانقروف ! بر مخیز یکقدری هنوز صبر فرما . آیا بعد از طعام یکقدری
میوه نمیخورید ؟
- تشکر میکنم دوست من ، بمیوه میل ندارم بگذار تابکار مشغول شوم .
- آيايك فنجان قهوه هم نمینوشی ؟
- نی ، آنرا هم آرزو ندارم .
- ( ٢٥٤ ) -
- چون چنینست بفرمائید ، بشما يك پیپو توتون پیشکش کنم .
پانقروف رنگش زرد شده ، و وجودش بلرزه آمده برپا خواست . زیرا پیپوی خوشنمائیکه ژه ده ئون پیش کرده بود ، و آتشیکه هاربر بدر دادن آن گرفته بود چشمان پانقروف را بدرخشیدن آورده بود . پانقروف خواست که چیزی بگوید ، ولی گفته نتوانست همان پیپو را حمله کرده بدهن خود برد . هاربر نیز آتش را بران بگرفت ، و شش بار بلافاصله کشیدن گرفت دود پیپو بالا برآمد . در میان دود این سخن شنیده شد:
- صحیح توتونست ، توتون ، توتون ، هاهاها ! ! !
مهندس - بلی ، پانقروف ، هم از جنس بسیار اعلا توتونست .
- آه یارب ، هزاران شکر دیگر هیچ کمبودی برای ما نماند .
اینرا گفته و متصل بکشیدن پیپو مشغول گردید . بعد از مدتی که کیف خود را حاصل کرد گفت :
- خوب ، حالا بگوئید که اینرا که یافت ، آیا تو یافتی هاربر ؟
- نی پانقروف ، من نیافتم . موسیو سپیله یافته است .
پانقروف بشدت مخبر را بسینۀ خود کشیده ، و فشار داده گفت :
- آیا موسیو سپیله یافته ، موسیو سپیله ؟
ژه ده ئون بزور نفس خود را کشیده گفت :
- اوف ! پانقروف خفکم کردی . قسم بزرگ تشکر خود را به هاربر ادا کن که نباترا او شناخت ، باز بموسیو سیروس که نبات را به توتون تحویل نمود بعد از ان به ناب که آنرا از تو پنهان ساخت .
- دوستان من ! بمن عنایت بزرگی کردید . بهمۀ تان تشکرها میکنم .
- ( ٢٥٥ ) -
باب یازدهم
فهرست
رسیدن موسم زمستان - پشم - ماشین - فکر پا نقروف -
دندا نهای بالینه - مرغ آلباتروس بچه کا رمی آید - توپ
وژوپ - طوفان - خبرر شدن - گشت و گذار
در جبه زار - تنهاماند ن سیروس سمیت -
تفتیش چاه غرا نیتها وز.
در ماه حزیران علامات زمستان در جزیرۀ لینقولن هو یدا کردید . در نصف
کرۀ جنوبی که ماه حزیران باشد . در نصف کرۀ شمالی ماه کانون اول میباشد . مهاجران
اول کاری که لازم دانستند ساختن لباسهای گرم م بود .
گوسفند هائیکه در آغل بودند پشمهای بسیار خوب و کار آمدنی دارند . کار
موقوف بر ساختن قماشست از انها . سیروس سمیت چون آلات و ماشین هائیکه پشمها را
بریدند ، و ببافد ندارد لهذا مجبور است که پشمها را در زیر تضییق و فشار آورده قماش
عبا بعمل آرد .
مهندس بمعاونت رفیقان خویش بکار عباسازی آغاز کردند . پانقروف بالمجبوریه
کار کشتی سازی را ترك نمود در اول امر پشمهای گوسفندا نرا بریدند . مقدار وافری
پشم حاصل آمد . بعد از ان پشمها را در آب گذاشته بهفتاد درجه حرارت جوشانیدند .
بیست و چهار ساعت در همین درجۀ حرارت نهادند . بعد ازان در آب سودا یعنی اشقار
آنرا خوب شستند ، و به آفتاب آنرا انداخته خوب خشك كردند ، حالا کار ماند بر ساختن
لباسیکه پشمها را به آن تضییق و فشار داده بحالت قماش عبادر ارند . مهند س سیروس
سمیت در سنگار باز مدد رسانی نمود . از قوت جریان آب چنانچه ماشین صعود و نزولرا
ساخته بود این بار برای سفت ساختن و بهم مزج کردن پشم ماشین تضییق یعنی فشار
دادنر ابعمل آورد .
- ( ٢٥٧ ) -
سرما و یخ و برف کوهستان
غلام محی الدین
۱۳۳۳
( ٢٥٦ ) -
این اسبابیکه مهندس آنرا بساخت عبارت از يك میل محورئیست که بقوت آب
آبشار تالاب غرانت دور میکند، این میل محورى بيك میل دندانه دار دیگر مربوطست
که آن دندانه ها يك لوحة بزرگ چوبی را که روی زیرش خیلی صاف و هموار و روی
بالای آن بيك تخته سنگ سنگینی گرفته شده بالا برآورده بصورت لاینقطع بر لوحهٔ
چوبی هموار دیگری که پشم بر ان گذاشته شده بشدت فرو می آورد . و بدین کیفیت
پشم همیشه در زیر فشار و کوفتن مانده میده و با هم مزج و چسپیده میشود که باینواسطه
قماش عبای نمدئی بسیار صاف ولی یکقدری غلیظ بعمل می آید .
مهاجران مدت بیست روز کامل را بساختن ماشین وقماش صرف کرده برای هر یکی
از خودشان بقدريك يك دست دریای زمستانی قماش حاصل کردند . اگرچه این قماش
در اوروپا و امریکا هیچ قیمت و التفاتی ندارد امادر جزیرهٔ لینقولن برای اینگونه مهاجران
بیچاره برهنه در مخوصم زمستان خیلی گرانبها و مقدر لست . اینستکه باینصورت يك صنعت
دیگر نیز در صنایع جزیرهٔ لینقولن ضم و علاوه گردید . چند روز دیگر نیز در خرابیها
وز درامده بدوختن و بریدن لباسهای خود مشغول شدند .
برف اول زمستان جزیرهٔ لینقولن باریدن گرفت . آغل گوسفندان، وطویلهٔ
گوزه خران ، و مرغانچهٔ مرغانرا مهاجران پیش از باریدن برف به بسیار دقت و خوبی
پوشانیده و محافظه کرده بودند علفها و سبزه های بسیاری نیز بادانه های مختلفهٔ نباتات جنگل
ذخیره کرده بودند . در بیست و چار ساعت یکبار سنوبت یکی از مهاجران رفته تیمار و نم
آب و دانهٔ آنها را میخوردند . گرگ دامها ، و تلکها نیز ساختند . ترتیب مهندس که برای
دندانهای بالینه تصور کرده بود نیز اجرا گردید . دندانهای مذکور را حلقه کرده در آب
گذاشتند تا آنکه یخ بست . بعداز ان پیهه و گوشت بران گرفته بیرون جزیره منظره و
سیعه بر روی برفها گذاشتند و به اینواسطه بقدر دوازده روباه ، وهشت گراز ، و دو
پلنگ را بر روی برفها مرده وهلاك يافتند .
در روز ٣٠ ماه حزیران یکی از مرغان بسیار بزرگ جثهٔ تیز بال دور پرواز که آنرا
( ٢٥٧ )
آلبا تروس مینامند در روی هوا دیده شد . هاربرهمان تفنک خود را برداشته مرغ
هوا را نشان گرفت کله برپای مرغ مذکور رسیده برزمین افتاد . هاربر دویده مرغ
آلباتروس را زنده گرفت . بالهای اینمرغ از ده قدم زیاده تر بزرگ بود که بواسطهٔ
قوت و بزرگی این بالها از روی بحرهای محیط در گذشته مسافات بسیار عظیمه را طی
میتواندکرد . هاربر مرغ مذکور را که بسیار کم مجروح شده بود زخم آنرا شسته
وتیمارکرده التیام پذیر نمود . و خواست که آنرا با خود آموخته کرده نگهدارد . ولی
زه ده ئون گفت :
— نی هاربر ، این عجب فرصتی بدست آمده بلکه بقوت این مرغ بقطعات مسکونه
يك خبری از خود فرستاده بتوانیم .
زه ده ئون حالا يك مقالهٔ مخصوصهٔ مجملی از کیفیت احوال خودها بنام جریدهٔ
نيورك هرالدنوشت ، و آن کاغذ را در میان يك كاغذ ديگرى كه در انهم استرحامنامهٔ
باینمضمون : که هرکس این کاغذ را بیابد به جریدهٔ نيورك هرالد برساند نوشته شده بود
بود به پیچانید . و همهٔ آنرا در يك مومجامه پیچانیده بگردن مرغ ربط نمود . مرغرا
نیزویل کرده هوا کردند .. مهاجران بکمال حسرت از پی مرغ نظر کرده تا ازچشم شان
پنهان گردید . هرگاه این مقاله به اداره خانهٔ جریدهٔ نيورك هرالد برسد چقدر شرف
وسعادت بزرگی خواهد بود وهم برای رهائی دادن مهاجرانرا از جزيره لنك وتينها
البته کوشش خواهد نمود چونکه طول وعرض جزیره رانشانداده پا نقروف پرسیدکه :
— آیا مرغ نامه برما بر کدام راه وكدام استقامت ميرود ؟
هاربر — بر استقامت راه زه لا ند جدید .
پانقروف — خدا سلامت دهد .
درموسم زمستان باز در غرا نیتها وزکارها ، و صنعتها گرمی و پیشرفت گرفت .
مهاجران بکار خیاطی مشغول گشتند پنبه وپارهٔ البسه های قدیمی ، وبریدن و دوختن
کالاهای نوخود را بکمال شوق وذوق اجراء مینمودند . على الخصوص برای دوختن و
- ( ٢٥٨ ) -
ساختن باد با نهای کشتی شب و روز کوشش میورزیدند .
در ماه تموز سردیها بسیار شدت نمود . سیروس سمیث يك اوجاغ دیگری نیز در
میان دالان غرانیتها از بساخت . مهاجران همیشه اوقات خود را در پیش بخاریهای
دالان غرانیتها وزینکا لمه ها و صحبتهای شیرین شیرین میگذرانند . که گاهی بمطالعه
کتاب ، و گاهی بحکایات و خاطره های وطن ، و گاهی بمباحثات علمی و فنی امرار اوقات
مینمایند . در میان این دالان سنگ سماق که با شمعهای متعدد روشن ، و به بخاریهای
مکمل گرم کشته طعامهای کوناکون خود را خورده ، و شراب و چای و قهوه اخترامکرده
کی خود شانرا نوشیده ، و پیپو های توتون خوش دو دخود را کشیده ، و لباسهای کرم
پشمی خود ساخته کی خود شانرا پوشیده از پشت آئینه های نجره قصر ساقی خود
گردله های باریدن برف ، و شدتهای وزیدن باد را بکمال بیقیدی و بی پروائی تماشا
میکردند . يك روزی ژه ده نون سپیله بسیروس گفت که :
— موسیو سیروس ، اینحرکات جسیمه تجاریه و صناعیه که در وقت حاضر در قطعات
متمدنه حکمر ما میباشد آیا یکروزی دو چار تعطیل و انقطاع نخواهد شد؟
— چرا دو چار تعطیل شود ، و بچه سبب منقطع گردد ؟
— بسبب تمام شدن معدنهای زغال سنگ که قیمتدار ترین جمله معادن شمرده میشود.
پانقروف — اوه ! موسیو سپیله ، اینچه سخنست که شما میگوئید ! اول زغال سنگ
چرا تمام شود ، و کیرم که تمام شود آیا الماس مکر از جنس زغال سنگ نیست ؟ بعد از تمام
یافتن زغال الماس میسوزانند .
رفقابرینسحن پا نقروف خنده بسیاری کرده مهندس گفت که :
— نی دوست من ! چنین نیست معدنهای زغال بسیار بزرگ و توانگر است بدین
زود یها تمام نمیشود .
ژه ده نون — یعنی چقدر مدت دیگر دوام خواهد ورزید ؟
مهندس — تا سه صد سال دیگر هنوز خوب خواهد چلید .
- ( ٢٥٩ ) -
با نقروف - برای ما خوب ، اما برای نواسه نواسه های ما بسیار زحمت و مشقت
خواهد شد . چرا که اگر یکبار این معدن سیه روی پر نور از عالم مدنیت و داع نماید
عالم رايك ظلمت ، وعطالت کلی فرا خواهد گرفت .
ژ، ده نون - البته ، البته ! ماشین ها ، کارخانه ها ، شمند و فرها ، واپورها، رو
شنیهای شهر ها همه کی از عالم برطرف خواهد شد .
هارپر - چه مدهش حال !
مهندس - بلکه يك واسطۀ دیگری برای سوزانیدن خواهند یافت .
هارپر - آیا بجای زغال چه چیز قایم خواهد شد ؟
مهندس - آب .
پا نقروف - ماشاء الله مهندس افندی ! دگر چیزی نیافتند مگر آب ! هه هه هه !!
هاهاها!!بگوئید که آب را با آب گرم کرده بخار حاصل میکنند ! اح اح اح !! قع قع قع !!!
آب - بسیار خنده مکن پا نقروف ، مبادا که دلت را درد بگیرد !
مهندس - هر قدر که خنده میکنی بکن پا نقروف ! من باز میگویم که آب بجای
زغال سنگ قایم خواهد شد وهم آب دریا های محیط مانند معدنهای زغال سنگ بیم
تمامی هم ندارد . ولی چنان گمان نشود که همان آب بحر را از دریا بر داشته و يك كبر يتی زده
در بدهند ، نی چنین نیست ، بلكه بواسطۀ الكتريك آب را تحلیل کرده جو هر های
مولدالماء ومولدالحموضة آنرا میسوزانند که قوت حرارت این دو جو هر بار بار از حرارت
آتش سنگ زغال بیشتر و قویتر است . بعد از تمام یافتن سنگ زغال و اپورها وشُمند و
فرها ، وما شینها بجای سنگ زغال در آتشخانه های خود آب بر خواهندکرد ، و آن
آب را بقوت الكتريك حل نموده جوهر های آنرا خواهند سوخت لہذا آبهای بحر محیط
زغال استقبالست !
پا نقروف - خیلی افسوس میکنیم که اینکاش اینحال را من میدیدم .
تاپ - چون چنینست بسیار وقت از خواب بیدار شده با نقروف .
- ( ٢٦٠ ) -
این است که مهاجران در دالان گرم روشن قصر غرانیتها وزبانگونه کلانها با و
محجتم ابسر میآوردند که درین اثنا باز توپ بقرار عادتی که دارد در اطراف چاه آخر غرا
نیتها و ز به ولوله و عوعوه آغاز نهاد و در چار طرف چاه مذکور بشدت گردیدن گرفت ،
و دستهای خود را در زیر تخته روی چاه فرو برده بالا کردن میخواست، پانقروف گفت :
آیا این سگ درین چاه چه حس میکند ؟
هاربر - ژوپ را به بینید، او نیز با توپ همداستان گردیده در اطراف چاه گردش
و خرتش دارد ؟
تحقیقت که این هر دو حیوان در اطراف چاه به اندیشه و تلاش گردش میکردند.
ژد ده ئون گفت :
این چاه بسببیکه با در یا اتصال دارد بهمه حال از جانوران بحری گاه گاهی در بن این
چاه آمده نفس میگیرد .
پانقروف ـ اینمسئله بجز همین تأویل دگر چیزی قبول نمیکند ، توپ ! توپ ! سا
کت شو ، ژوپ تو هم برو بجایت آرام بنشین !
حیوانات مذکور خاموش شدند . ژوپ به کونه خود در آمد ، توپ اگرچه از
عوعوة شدیدی که داشت ساکت شد ولی از غر زدن فارغ نشد . اگر چه ازینمسئله دیگر
بحثی و سخنی رانده نشد اما ذهن و فکر مهندس را خیلی مشغول ساخت .
در آخرهای ماه تموز بارانهای شدیدی با ریدن گرفت . سردی ها نیز شدت پیدا کرد.
اما امسال مانند پارسال زمستان سردی نداشت . درجه حرارت در زیر صفر از سیزده
نگذشت . ولی آنقدر طوفانهای بادهای شدیدی بعمل آمد که دهشت بخش دلها گردید
بحر آنقدر موجهای بلند و بزرگی پیدا کرد که به بیان نمی گنجد شمینه ها و جزیره
سلامت در زیر موجها پنهان گردید . مهاجران از پشت آئینه های پنجره ها به کمال استوا
حت شدت و تلاطم بحر را تماشا کردند . بحر از صد قدم بیشتر موجها ی بلندی حاصل
میکرد که ساحل ریگزار پایان غرانیت ها وز را نیز در زیر کفهای سفید موجها پنهان می
- ( ٢٦١ ) -
ساخت . حتی بعضی موجها بشدت تمام بساحل برخورده جبه های آن تا به نصف دیوار
غرانیتها وز میپرید ، حتی قطرات آب تابشیشه های پنجره ها میرسید .
این طوفان بقدر سه چهار روز متصلاً دوام ورزید مهاجران بالمجبوریه درین مدت
پایان شده نتوانستند . در دوم ماه آغستوس طوفان کسب آرامی نمود . مهاجران بجا
بکی برای خبرگیری مرغانچه ها ، و کبوتر خانه ها ، و آغل گوسفندها ، وطويله كوره
خرهای خود بشتاقتند . اگرچه آغل و طويله را چیزی آسیبی نرسیده بود ولی مر
غانچه ها و کبوتر خانه ها را خسارت بسیاری رسیده بود، ترمیمات لازمی آنها را کرده،
وخم دانه ، و تیمار آب و علف حیوانات خود را خورده واپس آمدند .
در سوم ماه آغستوس مهاجران کمر همت را برای يك شکار گاه بزرگی چست بستند .
وبطرف جبه زارتادورن رفتن را قرار دادند . بغیر از مهندس كه يك بهانه پیش گرفته
نرفت دیگر همه رفقا حتی توپ و ژوپ نیز رهسپار عزیمت گردیدند ..هندس میخواست
که تصوری که از بسیار وقتها آنرا اجرا کردن آرزو داشت اجرا نماید لهذا تنها بماند .
تصور مهندس آنست که در چاه غرانیتها وز در آمده کشف نماید که آیا درینچاه چه
چیز است که توپ همیشه در اطراف آن ولوله ، واظهار تلاش و اندیشه نشان میدهد ؟
علی الخصوص که ژوپ نیز با توپ درینباب اشتراك ورزیده . آیا ازینچاه بغیر از دریا بدیگر
طرف جزیره راهی ورابطه خواهد بود ؟ اینست که مهندس اینچیزها را بخود معلوم
کردن میخواهد .
مهندس زینه ریسمانی را که پیش از ماشین صعود و نزول بدروازه غرانيتها وز
آویزان بود برداشته بکنار چاه آمد . بیکدست خود طپانچه شش لوله که از صندوق
یافته کی خودشان برآمده بود گرفته ، و بکمر خوديك قمه آویخته، وبدست دیگر شمعدانی
گرفته بطرف زینه ریسمانی ایکنار چاه بيك چيز محکمی بدرستی ربط نموده آهسته آهسته
از پته پایه های زینه فرو آمدن گرفت . دیوارهای اطراف چاه بطرز مخروطی الشکل
منتظمی رو بپایان دوام مینمود، و در هر هر جاسنگهای برآمده قدمه مانندی در دیوارها
( ٢٦٢ )
پدیدار بود که فرو آمدن و بابر امدن بر آن آسان مینمود مهندس چون این را بدید
بدقت بهر طرف نظر کرد . هیچ اثر قدمی که نو باشد یا کهنه نیافت . بپایان فرامدن
دوام ورزید ، و هر طرف را بدقت میدید . هيچيك چیز شبهه ناکی بنظرش بر نمیخورد .
تا آنکه رفته رفته به آب رسید اطراف را بکمال دقت معاینه نمود . هيچيك سوراخی یا
منفذی که از سطح آب بخارج راه داشته باشد معلوم نگردید آب هم آب بحر بود که بسیار
آرام وصاف و همواره مینمود مهندس بانوك كارد هر طرف دیوار های چاه را زدن گرفت
دید که این چاه از یکپاره سنگ سماق سخت مانند ریخته کی و برمه شده گی مینماید .
مهندس دانست که این چاه بغیر از بحر بدیگر هیچ طرفی راه و رابطه ندارد. واگر کسی
از راه اینجا میاید و بالا بر آمدن خواهد مطلق که از راه بحر و از زیر آب باید بیاید که اینهم
برای هیچ کسی ممکن نمیشود مگر حیوانات بحرى حالاً انکه بجز انسان دیگر هیچ حیوان
بحر بر سنگهای برامده قدمه مانند چاه بالا برامده نمیتواند . و چون هیچ انسانی که
در زیر بحر زیست کند هم متصور نیست از انرو مسئله ولوله کردن توپ ، وتلاش نمودن
ژوب در پیش مهندس مجهول بماند . اینهم حل نشد که آیا آخر این چاه در زیر آب
تابكجا امتداد يافته است ؟
سیروس معاینه دقیقه خود را اجرا نموده از چاه بر امد، زينه را نیز بر داشته بجایش
نهاد ، سر چاه را با تخته پس پوشانیده در حالتیکه بسیار متفکر و اندیشه ناک بود به دالان
آمده در پیش بخاری بر سر کرسی خود بنشست ، و با خود گفت که :
اگرچه من چیزی ندیدم اما مطلق حکم میکنم که درین چاه يك اسرار عجیبی هست !
- ( ٢٦٣ ) -
باب دوازدهم
فهرست
دیرکها و بادبانها - هجوم روباه ها - زخمدار شدن ژوپ - مداوات
کردن ژوپ - جور شدن ژوپ - کامل شدن کشتی -
کامیابی پانقروف - بوناد وانثور - اول تجربة
کشتی بطرف جنوب - پیدا شدن يك شیشه در بحر
بوقت شام شکار یان از شکارگاه عودت کردند . هرکس بقدر قوت خود شکار برداشته
بودند . حتی توپ و ژوپ نیز بشکار بار شده بودند . بقدر کفاف چهار روزه مهاجران
شکار حاصل شده بود . ناب گفت :
- افندی من ! کار بر من بسیار شد . اینها را باید پاك كنم نمك بزنم ، جابجا كنم ،
لهذا يك مدد گاری لازم دارم آیا تو با من مددکاری میکنی پا نقروف ؟
پا نقروف - نی ناب ، من بکار بادبان و دگل کشتی مشغول میشوم .
ناب - آیا شما با من کار میکنید موسیو هاربر ؟
هاربر - نی نمیشود ، من فردابه آغل میروم .
ناب - چون چنینست شما البته با من معاونت خواهید فرمود موسیو سپیله !
ژدده ئون - بسیار خوب ناب من باتو کار میکنم بشرطیکه اگر به اسرار آشپزیت
آگاه گشتم رشک نبری .
بنابرین ژد ده ئون و ناب در مطبخ بکار آشپزی مشغول شدند . همۀ مرغان شکار
را پاك و ستره و نمكزده نگاه داشتند ، و بعضی از انها را برای تازه خوری در جاهای مناسب
بیاویختند. در ظرف اینهفته پا نقروف بمعاونت ها بر بادبانهای کشتی را تمام نمود. دگلها ی
کشتی نیز در هفته گذشته ساخته شده بود . ریسمانهای بالونرا باز کرده بدگلها و بادبانها
بسته کردند. لنگر آهنین بالونرا نیز با بعضی اصلاحات به کشتی خود آویختند چرخهای
ریسمانها ، ولنگر کشید نرا نیز مهندس بيك اصول وصنعت خوبی ساخته در جاهای
- ( ٢٦٤ ) -
لازمی کشتی نصب نمودند او تاقهای زیرین کشتی بقدر گنجایش رفقا یا بعضی اسباب لازمی
آراسته ومکمل گردید . يك مخزن کوچکی برای گذاشتن پیپهای آب و خورا که چند
روزه را نیز در طرف بینی کشتی حاضر و آماده ساختند . پانقروف علاوه برهمه کارها
يك بيرق نيز بعلامت نشان دولت آمریکا ساخته ، و برنگهای نباتی جزیره آنها را برنگ
سرخ وبنقش که رنگ بیرق دولت امریکاست رنگداده بر ديرك بزرگ كشتی بیاویخت،
در بیرق جماهير متفقه امريكا نشان سی و هفت ستاره موجود است که هريك ستاره علامت
يك حكومتی از حکومتهای متفقه میبا شد . پانقروف بر بیرق کشتی خود يك ستاره
دیگر که علامت جزیره لینقولن است نیز زیاده و علاوه کرده ستاره ها رابه سی و هشت
عدد ابلاغ نمود .
سردیهای زمستان رو به کمی نهاد مهاجران برای بعضی کارها، وعملهای نوحاضر
و آماده کشته بودندکه درین اثنا جزیره تپۀ منظرۀ و سیعه دوچار هجوم یغما و غارت گردید:
کيفيت اينكه در شب یازدهم ماه آغستوس در حالتیكه مهاجران بكمال راحت و آسایش
بخواب شرین بودند دو ساعت بعد از نیم شب دفعته بولولۀ شدیدۀ توپ از خواب
بر جهیدند . اما توپ این بار برکنار چاه درون غرانیتها ولوله ندارد بلکه در پیش
دروازۀ بزرگ روی خود را بطرف بیرون گرفته بشدت ولوله و فغان میکند . و
بدرجۀ تلاش و هیجان مینمایاندکه میخواهد خود رابه بیرون بیندازد. ژوب نیز باتوپ
به تلاش و خر خردمساز و هم آواز است. اول پانقروف از خواب برخواسته گفت:
- توپ ، چه خبر است ، چه دیدی ؟
سگ بولوله وفغان افزونی نمود . سیروس سمیت پرسیدکه :
- چه شده خواهد بود ؟
همه مهاجران به تلاش و هیجان افتاده به پیش دروازۀ غرانيتها وزدویدند .
بسبب تاریکی در بیابان بجز سفیدی برفهاهیچ چیزی دیده نشد اما صداهای عجیب بعضی
حیوانات بگوش شان ازطرف نهر مر سی رسید که ازین صداها چنان معلوم میشد
- ( ٢٦٥ ) -
كه يك گله بزرگی از كدام حیواناتی بر منظرهٔ وسیعه هجوم آورده باشند. پانقروف پرسید كه :
– آیا این صدای چه خواهد بود ؟
ناب – یا صداهای گرگ ، یا ژاغار ، یا یوزبنه خواهد بود .
ژهدهئون – وای ! اگر بر جزیرهٔ پشتهٔ منظرهٔ وسیعه برایند ؟
هاربر – حال مرغانچهها ، و كشتزارها چه خواهد شد ؟
پانقروف – خراب، اماندانستم كه آیا این ملعونها از كدام راه داخل جزیرهٔ منظرهٔ
وسیعه شده باشند ؟
مهندس – مطلق كدام پل را بسته گذاشته خواهید بود !
ژهده – براستی كه این قباحت بر منست . زیرا پل طرف ساحلرا من فراموش كر
دم كه باز كنم .
پانقروف – بسیار خوب كاری كردهاید آفرین !
مهندس – هرچه كه شدنی بود شد حالا چارهٔ دفع آنرا باید اندیشید .
مهاجران همانلحظه اسلحهٔ خود را گرفته از غراسیتیهاوز فرود آمدند . زیرا غفلت
و درنگ بكار نیست . پیش از انكه چیزهائی را كه به اینقدر زحمت، و كوشش بسر رسانیده
اند خراب و تلف گردد يك علاجی باید كرد .
صداهای حیوانات رفته رفته شدت و نزدیكی میگرفت . مهاجران از صداهای
حیوانات مذكور شناختند كه اینها كولپونام روباههای بزرگ جثهٔ میباشند كه یكدو بار
گلههای آنها را در انطرف نهر مرسی دیده بودند . سیروس سمیت گفت :
– برادران ! این نوع حیوانات هرگاه بسیار باشند ، و هم گرسنه شوند هجومشان
تهلكهناكست باید كه برجاهای خودتان هوش كنید چرا كه از صداهایشان هم گرسنگی
و هم بسیاریشان معلوم میشود .
اما رفقا بلاتردد و بی پروا بر گلهٔ كولپونها هجوم بردند و یكچند دست تفنگ انداخته
راه كشادند . سیروس سمیت و هاربر و ناب و ژهدهئون و پانقروف در مقابل هجوم گلهٔ
— ( ٢٦٦ ) —
غلام محمد
توپ — ژوپ
-( ٢٦٦ )-
بزرگ کولپوها که بقدر دو صد دانه تخمین میشدند يك يك جائی مناسبی برای خود
شان گرفته، و توپ و ژوب نیز بمقام پیش جنگها در پیش رو افتاده راه مرور کولپوهارا
سد نمودند .
شب بسیار تاريك و هوا ابر بود . مهاجران به تفنگ اندازی آغاز کردند . صف
اول روباه ها چون هدف تیر تفنگهای مهاجران میگردید از پی آن دیگر صف هجوم
میآوردند . بعد از تفنگ جنگی مهاجران با کولپوها به تبر و قد بجنگ کردن مجبور
شدند چرا که کولپوها هجوم خود را بیشتر و شدیدتر کردند. ده یا نزده کولپو بريك آدم
هجوم میبردند ولی مهاجران بعد از کمی مجروح شدن آنها را سلاخی کرده برخاك هلاك
می انداختند. توپ دهن فراخ خود را باز کرده بهر حمله یکی از کولپوها را هلاك میگردانید.
ژوب باچوب کلفت زخ دار خویش سر کولپوهارا میده میساخت. بوزینه بسبی که در
تاریکی قوۀ نظرش بخوبی کار میکند در هر جائیکه جنگ و هجوم کولپوها بیشتر میبود
خود را میرسانید . یکبار دیدند که ژوب را چند عدد کولپوها از هر طرف پیچانید، ولی
او به بسیار دلاوری باسوطلۀ دهشتناك خود با آنها بجنگ و جدال پایداری میکند محاربه
بقدر دو ساعت دوام ورزید . آخر الامر به کامیابی و مظفریت مهاجران خاتمه یافت .
کولپوها از راهیکه آمده بودند بگریختن آغاز نهادند . ناب همان لحظه دویده پل را برداشت.
بعد از کمی روشنی صبح جها نرا روشن ساخت .
مهاجران بقدر پنجاه لاشۀ روباه را برخاك هلاك خفته یافتند . یا تفروف درین
اثنا فریاد برآورد که :
— ژوب . ژوب کجاست ؟
مکر ژوب بیچاره غائب شده بزد . مهاجران به تلاش افتاده بجستجوی ژوب
افتادند . بعد از پالیدن بسیار بوزینۀ دلاور را در میان لاشه های روباه ها یافتند که هنوز
سوطۀ خود را که از میان پاره شده بود در دست داشت . در چار اطراف او لاشه های
کولپوها دیده میشد که بعضی سرش و بعضی کمرش شکسته افتاده بودند . پس معلوم
- ( ٢٦٧ ) -
کردندکه بوزینه بیچاره بسبب شکستن چوبش بخوبی مدافعه نتوانسته لهذا کولیوهارو
غلبه یافته در سینه بیچاره زخمهای بسیار مدهشی زده اند . ناب از دیدن اینحالت رفیق
خود بنهایت درجه اندوهناك گردیده سر بوزینه را برداشته بر سینه خود بنهاد ، چون
دیدکه هنوز نفس دارد فریاد بر اورده گفت :
- هزاران شکر. هنوز زنده است ، زنده .
پا نقروف - برای زنده کی او کوشش و خدمت میکنیم . چنان پرستاری کنیم
که برای یکی از خود مایان میکنیم .
ژوپ گویا اینسخن پا نقروف را دانست که در مقام تشکر سر خود را برداشته بر سینه
پا نقروف تکیه داد پا نقروف، ودیگر رفقانیز مجروح شده اند ولی جراحتهای آنها بسبب
اسلحه مکملی که داشتند نسبت به جراحت ژوپ هیچ نیست . جراحتهای مهلك را
میمون بیچاره برداشته است . ناب و پا نقروف بوزینه وفادفتيه را بر يك زنبیلی انداخته
بفرایتهاوز بردند . از دهن حیوان بیچاره نفس بسیار خفیفی میبراید . رفقا زخمهای
حیوان را بخوبی دقت و معاینه کردند . اگرچه بجگر و دیگر اعضای داخلیش ضرری
نرسیده ولی چون خون بسیاری ضایع کرده است وجود بیچاره را خیلی بیتاب و توان
ساخته ، و حرارت تب بسیار شدیدی بر وجودش مستولی گردیده است .
زخمهای او را با آب خوب شستند ، وبکمال دقت و اعتنا بخوبی تر بند کردند ، و بر
فرش نرمی به احتیاط تمام بخوابانیدند . هیچ طعام ندادند . بعضی دواهای نباتی که
برای تفریح دماغ و حرکت خون نافع بود نوشانیدند . ژوپ بخوابرفت اگرچه در
اول امر خوابش منتظم نبود ولی رفته رفته کسب استراحت مینمود، ژوپرا بهمینصورت
به حال خودش گذاشتند . توپ صداقت نوب هر لحظه در اطراف فراش ژوب کردش
مینمود و هر طرف خوابگاه اور ابوکشید، دستهای رفیق خود را که از زیر لحاف بیرون
برامده بکمال حسرت و محبت می لیسید .
همانروز مهاجران پوستهای روباه هارا برای پوستین و کلاه بیرون کشیده لاشه های شانرا
- ( ٢٦٨ ) -
در جنگل فاروست در میان گودالها انداخته باخاك پوشانیدند . ازین شبیخون کولیها
که موجب خسارت بزرگی برای کشتزارهای مرغباتچه های تپه منظره وسیعه میشد مها
جران عبرت گرفته بعد ازین قرار دادند که تاهمه پلها را بر ندارند هیچگاه بغرائیتها وز
بر نیایند .
ژوب که در اول امر حال مرضش خیلی موجب اندیشه مهاجران گردیده بود
آهسته آهسته بر مرض غلبه نمود . تبش کمتر گردید ، زخمهایش نیز کمترکی رو به التیام
نهاد . ژه ده ئون که یکقدری بطبابت آشنایی داشت از رهایی یافتن ژوب از تهلکه امید
وار گشت . در ١٦ ماه آغستوس ژوب به طعام خوردن ابتدا نموده ناب نیز برای رفیق
صادق خویش طعامهای چرب وشیرین حاضر میکرد . ژوب يك قصوری که دارد پر
خواری و شکم پروری اوست . گاه گاهی که ژه ده ئون سینه از پرخواری ژوب به ناب
شکایت میکرد ناب بجواب میگفت که :
— بوزینه بیچاره بجز خوردن دگر هیچ ساعت تیری ندارد ، چرا او را ازین ساعت
تیری محروم نمائیم . ژوب بعد از انکه ده روز کامل بر فرش بیماری افتاده بود بر پاخواست.
مانند هر بیماری که از بیماری نومیخیزد او نیز اشتهااش باز شد . زخمهایش نیز سراسر
التیام پذیر گردید . ژه ده ئون چون میدانست که حیوانات بواسطه خوراك بقوت می
آیند از اثر و هرچه که خواهش میداشت به بوزینه میدادند . ناب چون اشتهای باز
ژوب را میدید طعامهای گوناگون را در پیشش خرمن کرده میگفت :
— مخور ای صادق و فاشعار مخور ! تو در راه خدمت ماخون خود را ریختی، وظیفه
ما حالا اینست که آن خون را پس بجای بیاریم .
در بیست و پنجم ماه آغستوس ناب دیگر رفقا را فریاد کرده بقهقهه بسیار بلند ژوب
را نشان داده گفت :
— به بینید ، ببینید !
رفقا دیدند که ژوب بر يك چوکی در پیش پنجره غرانیتهاوز تکیه زده نشسته ومانند
- ( ٢٦٩ ) -
عملی های پخته پیپوی پانقروف را بدهن گرفته دودهای توتون را بهوا میکرد. پانقروف گفت:
این چه ؟ واه واه ژوب ! پیپوی مرا گرفته میکشی ! بسیار خوب بکش. من این
پیپو را بتو بخشیدم ، من دیگر پیپو دارم .
ژوب هر نفسی که از توتون میکشید ، دود آنرا از دهن میبرآورد در رو و چشمهایش
خیلی آثار فرحت و سرور پدیدار میگردید . سیروس ازینحال میمون تعجب نکرد چرا
که بسیار میمونهای خانه پروری را دیده بود که مبتلای توتون کشی شده بودند .
سراز امروز پیپوی کهنه پانقروف برای ژوب مخصوص گردیده باخریاطهٔ توتون
بدیوار او تاق او آویختند . پیپو را خودش پر میکند ، آتش را خودش بران گرفته در
میدهد. عملی شدن بوزینه به توتون موجب زیادتی محبت پانقروف ، و بوزینه گردید.
در ماه ایلول زمستان سراسر برطرف گردید . باز بکارها آغاز نمودند . کارهای
کشتی به بسیار سرعت پیش میرفت . تا آنکه در هفتهٔ اول ماه تشرین اول جملهٔ لوازمات
کشتی از بادبان تا دکل ، و لنگر و بیرق ، و ذخیره و غیر هم باد و پر بسیار بزرگ جملهٔ کامل
و حاضر گردید . مهاجران خواستند که برای دانستن و امتحان کردن کشتی که آیادر آب
مقاومت میتواندیانی در اطراف جزيره يك دور و سیاحتی اجرا کنند . لهذا در دهم تشرین
اول کشتی را در دریا فرو آوردند . کار فرو آوردنرا نیز به بسیار آسانی اجرا کردند
چونکه کشتی را بر سر غلطکها نشانده تابر سر ریگهای کنار ساحل در وقت جزر آورده بر
سر ریگها گذاشتند . وقتیکه مد حاصلشد آب در یا در زیر کشتی در آمده کشتی را بالا برداشت .
مهاجران علی الخصوص پانقروف چون شناوری کشتی را بر روی آب بکمال مقاومت و
عظمت بدیدند خیلی مسرور و ممنون شدند . پانقروف هم مسرور و هم مغرور مینمود.
زیرا هم کشتی را ساخته و هم حالا قبطان کشتی میشود .
حالا کار ماند بر نام گذاشتن کشتی . بعد از مذاکره و مشاورهٔ بسیار به اتفاق آرا چنان
قرار داده شد که تخلص پانقروف که «بونادوانتور» است بر کشتی نهاده شود لہذا نام کشتی
را « بونادوانتور » نهادند . بونادوانتور چنانچه بر روی آب بخوبی شناوری میکند شکل
- ( ٢٧٠ ) -
و هیئت آن نیز خیلی خوشنما معلوم میشود . تجربه را همانروز قرار دادند . هوا خیلی
خوش ، دریا نیز بسیار آرام بود . باد چون بطرف جنوبی در وزیدن بود سیر و سیاحت
بطرف جنوبی آسان مینمود . پا نقروف گفت :
- سوار شویم ، سوار شویم !
اما مهاجران پیش از اینکه سوار شویم طعام صبح را تناول کرده، و برای احتیاط
چیزی خوردنی برداشته در حالیکه ژوب و توپ هم بودند پیش از زوال به یکنیم ساعت
در کشتی نشستند . پا نقروف بکمال سرور و غرور زمام قبتانی کشتی را بدست گرفت ،
ناب و هاربر خدمت نفری خلاصی کشتی را در عهده گرفتند . لنگر برداشته بادبانها را
کشاده براه افتادند . بیرق جزیرهٔ لینقولن بر فرق ديرك بوناد و انثور بموجزنی آغاز
نهاد. کشتی در اول حرکت خو بر فتاری و تیز روی ، وقوت و مقاومت خود را در آب
نشان داد . دماغهٔ بیصاحب ، و دماغهٔ غنچه را به بسیار زودی و حسن صورت گردش نمودند.
کشتی نشینان بونادوانتور خیلی ممنون و مسرور بودند چونکه دانستند که این کشتی بسیار
بکار شان خواهد آمد. على الخصوص در ین هوای لطیف این سیاحت خیلی تر مشیر می شد.
پانقروف بعد از لیمان بالون کشتی خود را از ساحل بقدر سه چهار میل دور در میان قعر
در یا براند . هیئت عمومیهٔ جزیرهٔ لینقولن در نظر مهاجران جلوه گر گردید . منظرهٔ
کوه فرانقلن ، و جنگل فاز وست ، و تالاب گرانت ، و جبه زار تادورن بسیار خوش نما
لوحه ها تشکیل میدهد . هار بر گفت :
- سبحان الله ! چقدر خوشنما جزیره ایست !
پا نقروف – حقیقتاً که جزیرهٔ ما بسیار مزین و لطیفست . اینجا را بقدر والدهٔ مـی
حومهٔ بیچارهٔ خود دوست میدارم چرا که ما را عریان و برهنه چنانچه نو بدنیا آمده باشیم
در آغوش شفقت خود گرفت ، ببینید که حالا چه کمگی داریم !
ناب - هیچ کمبودی نداریم قبتان هیچ !
ژه ده ئون به ديرك كشتی تکیه زده به تصویر گرفتن جزیره مشغول بوده سیروس
- ( ۲۷۱ ) -
سمیت بکمال سکوت و تحیر بسوی شکل و هیئت جزیره نظر دوخته بود. پانقروف پرسیدکه:
- خوب موسیو سیروس ! بفرمائید که بونادو انتور را چسان دیدید ؟
- حالا خیلی خوب دیده میشود .
- من چنان امید دارم که بيك سفر دور و درازی نیز کشتی ما تحمل بتواند . مثلا
تا جزیره تابور بخوبی رفت و آمد باین کشتی ممکن مینماید .
پانقروف اینرا گفته کشتی را باز بطرف ساحل نزديك كردن خواست و روی توجه بوناد
وانتور را بطرف حوضۀ بالون گردانید . زیرا حوضۀ مذکور را برای ایستگاه دائمی بو
ناد و انتور پا نقرف قرار گاه انتخاب کرده لہذا راه در امدن و بر آمدن حوضۀ مذکور ایخو
بی دانستن میخواهد زیرا در مدخل حوضۀ مذکور خرسنگها و ریگزارها بسیار است
که از انرو تهلکه خوردن کشتی بسنگ و یا نشستن آن در ریگ همیشه در پیش روست.
بساحل نیم میل مسافه باقی مانده بود . هاربرکه در پیش بینی کشتی ایستاده بود
دفعةً فریاد بر آورده گفت :
- ایستاده کن ، پانقروف ، كه يك چيزى يافتم !
- چرا ؟ مگر سنگ منکی در پیش است ؟
- نی ، تو بایست . یکۀ قدری بدست راست بگردان هاربر اینرا گفته برکنار کشتی
بر وخوابید ، ودست خود را بطرف آب دراز کرد در حالتیكه بدستش يك شيشه بود
بر پا خواست و گفت :
- يك شيشه يافتم . اما خاليست .
سرشيشه با كاك محكم بود. سيروس سميت بی آنکه چیزی بگوید شیشه را از دست
هاربر گرفت ، كاك آنرا با پيچ تاب چاقوی هزار پیشه که در جیب داشت بازنمود. از درون
شيشه کاغذی برآورد كه بران کاغذ اینعبارت نوشته شده بود :
( قضازده .... در جزیره تابور . طول )
( غربی ١٥٥ عرض جنوبی ۳۷ درجه ۱۱ )
[ دقیقه . دريابيد ، مدد رسانید فقط * ]
- ( ۲۷۲ ) -
- باب سیزدهم -
فهرست
قرار داد رفتن بجزیرۀ تابور - تخمینات - حاضری - طر رفقای
سفر - شب اول - شب دوم - جزیرۀ تابور - پالیدن
در ساحل - پالیدن در جنگل - هیچ کسی نیست -
حیوانات و نباتات - یک کلبه خالی .
سیروس سمیت چون مضمون کاغذ درون شیشه را با واز بلند خواند با ظروف
فریاد بر اورده گفت :
- واه واه ! در جزیرۀ تابور که یکصد و پنجاه میل از ما دور است از ابنای جنس ما
قضازدۀ موجود باشد و ما بمعاونت و مددگاری او نشتابیم! اینچه بی مروتی خواهد بود!
آه . و سیوسیروس ! البته که برای این سیاحت ممانعت نخواهید نمود !
- فی پانقروف ! هیچ ممانعت نمیکنم . بلکه هر قدر که ممکن باشد چابک تر بروید.
- فردا .
- بسیار خوب ، فردا .
مهندس کاغذ مذکور را بعد از انکه یکچند دقیقه تدقیق و تأمل نمود گفت :
- دوستان من! ازین کاغذ چنان معلوم میشود که قضازده که اینرا نوشته بفنون بحریه
خیلی آشنا معلوم میشود . چرا که طول و عرض جزیرۀ خود را به بسیار دقت و خوبی
نشان داده است . و چون بزبان انگلیزی نوشته چنان معلوم میشود که یا انگلیز است یا آمریکائی.
ژه ده ئون - صحیح فرمودید . منهم میگویم که این آدم خیلی طالع مند است .
زیرا اولا پانقروف بفکر کشتی ساختن افتادن و ثانیا امروز گردش مادر نجاد لیل و انجی
بر خوش بختی اوست . اگر يك روز پس تر می آمدیم مطلق که شیشه بسنگها خورده
پارچه میشد و ما هم ره و پی او را نمی یافتیم .
هاربر - بحقیقت که این هم از حسن اتفاقات عجیبی شمرده میشود که هنوز شیشه
- ( ۲۷۳ ) -
بساحل نرسیده بوناد و انتور ازینجا بگذر د !
مهندس ساکت شده بگر داب تفکر فرو رفت در اثنای این مکالمه پانقروف روی کشتی
را از طرف حوضۀ بالون گردانیده بسوی ساحل غرانیتها وژ سر راست کرده بود ، و
تمام بادبا نها را کشاده کشتی را سرعت داده بود. هر کس بفکر قضیۀ دۀ جزیرۀ تابور افتاده
بود . چونکه اینمسئله نیز برای مهاجران از حادثه های بزرگی شمرده میشد . بعد از
ینقدر مدت مدید خط و کتابت یکی از ابنای جنس خود را بیبیند. و او هم محتاج مدد کاری
و معاونت باشد ، و در حالتیکه خودشان هم قضا زده و فلاکت رسیده باشند بمعاونت و مدد او در
خود قوت و استعداد مشاهده کنند حقیقتاً از مسائل عجیب و غریبی شمرده میشود .
بونادوانتور از وقت زوال چهار ساعت بعد در پیشگاه نهر مرسی واصلشده لنگر
اقامت انداخت مهاجران از کشتی بر آمده بغرا نیتهاوژ آمدند . آنشبرا بمذاکره و مشا
ورۀ سفر جزیرۀ تابور بسر آوردند و چنان قرار یافت که پانقروف و هاربر که هر دو بفن
ملاحی آشنا و توانا میباشند بجزیرۀ تابور رهسپار عزیمت شوند . فردا یعنی در ۱۱
ماه تشرین اول هرگاه براه افتند با این باد موافق ۱۵۰ میل مسافه را در چهل و هشت سا
عت قطع میکنند . در جزیرۀ تابور هرگاه يك روز بمانند و باز عودت کنند در ۱۷ تشرین
اول واپس بجزیرۀ لینقولن می آیند . هوا هم خیلی خوش بود، میزان الهوا همیشه
بالا میبراید . در باد هیچ علایم شدت معلوم نبود . و الحاصل هر چیز به مطلوب موافق بود .
در اول امر اگر چه مهندس و ژه ده ئون و ناب در غرانیتها و ژ ماندنی مقرر شد
ند ، ولی ژه ده ئون بسببیکه مخبر جزیرۀ نيورك هرالد میباشد از چنین سیاحت پس ما
ندن برای او خیلی عیبی بزرگی شمرده میشود . لهذا ژه ده ئون گفت ،
- هرگاه مرا درین سیاحت شريك نكنيد خود را در در یا انداخته بشنا وری خوا
هم رفت . چرا که در خصوص اگر به جزیرۀ خویش معلومات ندهم نقصان کلی خواهد بود .
وقت شام در بونادوانتور خوردنی، و اسلحه و جبه خانه و قطب نما و دیگر لوازمات
را جابجا کردند. آن شب را بصحبتها، و حسرتهای جدائی فردا بسر آورده علی الصباح
- ( ٢٧٤ ) -
در میان پنج رفیق مصافحه ها و معانقه ها وقوع یافته از همدیگر بسیار دلسوزانه يك
وداعی بعمل آورده سه نفر رفیق در کشتی نشسته باد با نکشای عزیمت گردیدند . بوناد
وانتور بقدر يك ربع ميل دور شده بود که از پشته منظره وسیعه مهندس و ناب با دسیما
انها بطرف ژه ده ثون و با نقروف وهار بر سلام میدادند و کشتی نشینان نیز مقابله میکردند.
ژه ده ثون فریاد برآورده گفت :
- ای عزیزان ! این نخستین بار جدائی نیست که بعد از پانزده ماه در مابین ما و شما
بوقوع آمده .
آنروز تمام روز تا بشام بوناد و انتور از جهت جنوبی جزیره لینقونن دیده میشد.
از کشتی جزیره مانند يك سبد سبزی در میان دریا معلوم میگردید هر چه که دور تر میشدند
وضعیت جزیره چنان هیئتی میگرفت که نظر هیچ کشتی را بطرف خود جلب نمیکرد.
و رفته رفته جزیره سراسر در پس پرده افق مستور و پنهان گردید .
بوناد و انتور براه خود بخوبی دوام مینمود ، بموجهای متانت تمام سینه میداد . باد
با نهار اهمه کی کشاده اند . رفتار بونادوانتور خیلی بسرعتست . بموجب رهنمائی قطب
نما کشتی هميشه بر يك استقامت یعنی یکسو بطرف جنوب غربی راه میزد . گاهی هاربر
و گاهی پا نقروف زمام سکان کشتی را بدست گرفته کشتیرا میراندند . گاه گاهی ژه ده ثون
نیز در کشتی رانی مدد میرسانید. بعد از شام كره قمر كه بحالت بدر تمام میباشد طلوع نمود.
ژه ده ثون در شب بخواب رفته با نقروف و هاربر هريك دو دو ساعت به نوبت زمام
سکانرا گرفته کشتی رانی میکردند . پانقروف از کشتی راندن هار بر خاطر جمع بود
کشتی بقدريکسره و از راهی که لازم است تخالف نمیکند .
شب گذشت ، روز دیگر نیز بی عارضه مرور نمود. چون همیشه بر استقامت جنوب
غربی رهسپار عزیمت میباشند امید است که بعد از کمی بجزیره تابور برسند .
این دریائی که بوناد وانتور در ان سیر و سفر دارد سراسر خالیست . بجز بعضی مرغان
بزرگ بالی که در دامنه افق دیده میشوند دیگر هیچ اثری از جانداری معلوم نمیشودها و بر گفت :
- ( ٢٧٥ ) -
— اما در موسم کشتیهای شکاریان ماهی بالینه در ین جهتهای بحر محیط باید که مو
جود میبود ، آیا چر اینطرفها بدینصورت خالیست ؟
پانقروف — وای ! بخیال شما که در بخاها هیچ کشتی و انسانی موجود نیست ؟
ژ. ده ئون — البته نیست ، ما که نمی بینیم !
پانقروف — جانمن ! مگر بونا دوانتور را کشتی و ما را انسان نمیشمارید ؟ مگر بخیال
شما که کشتی ما پوست نارنج و ما هم سه تا مگسی هستیم که بران نشسته ایم ؟
ازین لطیفه پانقروف رفقا همه بخنده افتادند. نظر بحساب پانقروف از وقت حرکت
بونا دوانتور از جزیره لینقولن یکصد و بیست میل مسافه را قطع نموده ، و چون اینقدر
مسافه را به سی و شش ساعت طی کردند بدینحساب در هر ساعت سه میل و يك ربع راه
رفته است . لهذا فردا صبح وقت بجزیره تابور رسید نرا امیدوار اند .
امشب کشتی نشینان ما هیچ خواب نکردند . درجه هیجان و اضطراب شان
خیلی افزونست. چرا که امکان دارد که در ین سیاحت شان بسیار غلطیها و خطاهائیش
آید! آیا جزیره تا بور به ایشان نزدیکست ؟ در جزیره تا بور آیا آن قضا زده موجود
خواهد بود؟ آیا این قضا زده کیست و چگونه آدمست ؟ آیا به آوردن این آدم را حت و
آسایش جزیره لینقولن مختل خواهد شد ؟ اینست که بسبب فکر و اندیشه این تصورات،
و تخیلات هر سه رفیق تا بصبح چشم بهم نزدند . چشم همه شان بسوی افق معطوف
مانده بود. بعد از انکه شمس خاوری طلوع نمود پانقروف دفعة فریاد برآورده گفت :
— خاك ! خاك !
پانقروف چون خیلی دوربین و تیز نظر بود در ینباب خطا نکرده بود. بحقیقت که
بقدر پانزده میل دور تر جزیره تابور پدیدار گردید. سر کشتیرا قپتان بطرف میان جزیره
متوجه گردانید. آفتاب هر چه که بلند تر میشد ، و کشتی نزدیکترتپه ها و درختهای
جزیره نیز زیاده تر معلوم میشد . هار بر گفت :
— از ظاهر حال این جزیره چنان معلوم میشود که از جزیره لینقولن بی اهمیت تر
- ( ٢٧٦ ) -
و خالیتر باشد .
رفته رفته هیئت عمومیه جزیرهٔ تابور در پیش نظر دقت رفقا جلوه گر میگردید، در
ختها تیکه مشاهده میشود از جنس درختان جزیرهٔ لینقولن است اما شایان ملاحظه
اینست که از هیچ یك طرف جزیره هیچ دودی بر نمیخواست که اثر بودن انسانرا نشان
بدهد . حال آنکه کاغذیکه از میان شیشه برامده موجود بودن قضازده را در تجزیره
براستی و درستی نشانداده است . پس میباید که آن قضازده شب و روز به انتظار باشد.
و آتش بزرگی افروخته داشته باشد .
پانکروف هر چه که بجزیره نزدیکتر میشد کشتیرا آرام ترمیکرد تا مبادا بسنگی
بخورد یا در زمینی بنشیند . هاربر زمام سکا نرا بدست گرفته در دنبال کشتی نشسته و
پانکروف ریسمان باد با نرا بدست گرفته در پنی کشتی ایستاده است . تمام وقت ظهر بود
که طرف سر کشتی به خشکه برخورد ، هماندم پانکروف ریسمان باد با نرا بهم کشیده
بادبا نرا فرو آورد. هار برنیز بجایکی لنگر انداخته بوناد واننتور را ایستاده کردند. بادبانها
را پچانیده و کشتی را باریسمان بخشکه ربط داده هر سه رفیق بخشکه برآمدند .
هیچ شبهه نیست که اینجزیرهٔ تابور باشد. چرا که نوترین خریطه هایعنی نقشه های
روی زمین درین دریاها بجز تابور نام جزیره دیگر هیچ نام جزیرهٔ را نمینویسدطول وعرض
جزیره نیز بهمین جاموافقست . بعداز محکم کردن کشتی مسلح شده بر تپهٔ که در پیش روی
شان بودبالا برآمدند بلندی این تپه بقدر سه صد مترو می آمد ژه ده ئون گفت :
از سر این تپه هر طرف جزیره بخوبی معلوم میشود چرا که بلندترین جاهای جز
یره همین تپه میباشد میباید که بر سر این تپه برائیم و هر طرفرا نظر انداخته جستجوی خود
را از انقرار بعمل آریم .
- یعنی ماننده و سیو سیروس که بر کوه فرانقلن برآمد ماهم برین تپه میبرائیم .
- البته ، ازین بهتر اصولی نیست !
سه رفیق اینچنین گفتگو کرده بدامنهٔ تپه بالا شده میرفتندکه زمین همه بيك چمنزاری
- ( ۲۷۷ ) -
متصل بود . کبوترهای صحرائی و دیگر گونه مرغان جنگلی از پیش پای شان پرواز
کرده میگریختند . از پشت بعضی بوته ها مانند خرگوش وروباه و دیگر حیوانات فرار
میکردند . اما هیچ اثر قدم انسان دیده نمیشد . تا آنکه بر سر تپه رسیدند و بهر طرف
نظر انداختند . دیدند که این جزیره بقدر شش میل بزرگی دارد . و بیضی الشکل يك
جزیره ایست که در آمده گی و برامده گیهای سواحل هم ندارد . زمین این جزیره ما
نند جزیره لینقولن که یکطرفش ریگزار و یا سنگلاخ و غیر منبت باشد ، و يك سمتش جنگل
در آب و سبزه زار باشد نیست بلکه همه اطرافش سبز و خرم است . اگرچه دو سه تپه های
پست سبز و خرمی دارد ولی کوه بلند سنگستانی دران دیده نمیشود . از دامنه همین تپه که
بران ایستاده اند يك جوی آب کوچکی بسوی غربی جزیره در جریان میباشد که در
آخر ساحل سمت غربی بدریا میریزد . هاربر گفت :
- این جزیره بنظر ما خیلی كوچك و محدود بر میخورد .
پانکروف – هم غیر مسکون دیده میشود .
هاربر – راستست، هيچ يك آثار و علایمی که بر بودن انسان دلالت کند دیده نمیشود.
ژده ئون - فروا ئیم، همه جزیره را گردش کرده بپالیم .
هر سه رفیق از تپه فر و آمده قرار دادند که اول ساحل جزیره را از یکسر تا دیگر سر
دورو گردش کرده باز بداخل جزیره درایند . لهذا در پیش کشتی خود آمده خورا
که و گله و باروت بقدر کفاف برداشته بسمت ساحل جنوبی برفتار آغاز نهادند . سا
حل دریا چون همه گی ریگزار است سیر و سیاحت آسان مینماید . در هر هر جا مرغها از
پیش روی شان بهوا میشد . ماهیان فوق از سر سنگها خود را بدریا می انداختند . ژه
ده ئون گفت :
- از وضع و حرکت این حیوانات چنان معلوم میشود که مانند حیوانات جزیره
لینقولن انسانرا اول بار نمی بینند بلکه انسانرا پیش ازین نیز دیده و ترس خورده اند .
بعد از یکساعت به نقطه منتهای جنوبی واصل شدند از انجا بطرف شمال برگشتند .
( ۲۷۹ )
به بینید در میان آن درختان يك خانه كلبه كه جاى آن معلوم ميشود
- ( ٢٧٨ ) -
اینطرف ساحل نیز ریگزار و در بعضی جاها سنگستانست . در هیچطرف اثر قدم انسان دیده نشد . در ظرف چهار ساعت هر چار طرف جزیره را گردش نموده باز به پیش کشتی خود رسیدند . در انجا طعام خورده و یکقدری استراحت کرده در داخل جزیره سیر و گردش را قرار دادند . و از طرف شرق بسوی غرب بجزیره داخل شدند . در پیش راه شان حیوانائیکه میآمد مجلدی و چابکی فرار میکردند . از ان جمله بیک دوسه بز و گوسفندی نیز برخورند که این بزها و گوسفندها از جنس بز و گوسفندان اوروپا تربیه کرده شده معلوم میشد نه از جنس صحرائی و جنگلی که ازین يك معلوم شدکه اینها از اوروپا در نجا آورده شده است . قرار دادند که در وقت برگشتن يك دو جفت ازینها را به لینقولن با خود ببرند . در درون جزیره از بسیار علامات معلوم گردید که در نجزیه بسیار وقت انسان موجود بوده است . زیرا بعضی راههای كوچك كوچكى ، و بعضی درختهاى باتبر بریده شده پدیدار میگردید . ولیکن چنان معلوم میشد که آن مردمانیکه در نجا آمده اند یا از بسیار سالها وفات یافته محو شده اند یا آنکه پیش از بسیار زمانها وا پس عودت کرده اند . چونکه راه ها را سبزه ها و علفها پوشانیده ، و جاهای تبر زده گی نیز خیلی کهنه و قدیم بوده سر از نو نشانه و علامه تبر و تیشه ، معلوم نمیشود . ژه ده لون گفت که :
— چنان معلوم میشودکه درینجزیره انسان آمده وبسیار وقت درینجا مانده است . آیا اینها که بوده ؟ و چند نفر بوده ؟ و حالا چند نفر از آنها باقی مانده ؟
هاربر — در کاغذیكه از میان شیشه یافته ایم تنها از یکنفر فضا زده بحث میراند .
پا نقروف — اگر هنوز در جزیره باشد مطلق که او را خواهیم یافت .
— سه رفیق بر هر وی دوام ورزیده تا آنکه بکنار جوئی که در میان بیشه مایلاً جریان داشت برسیدند . درینجاها کثرت حیوانات اهلیه و زمینهای کرد بست شده كشتكاری شده متروك مانده اثبات میکرد که انسان درینجاها یکوقتی موجود بوده است. على الخصوص نباتاتی که کشت شده اکثر مانند سیب زمینی ، و باقلی ، وکرم ، وترب و
- ( ٢٧٩ ) -
امثال آنها بود که بخوبی واضح میساخت که انسان اروپائی آنرا کاشته است هاربر از
دیدن این سبزه کار یها بسیار ممنون و مسرور گردید . با نقروف میگفت :
اوه اوه ! برای ناپ کار آشپزی بسیار شد جانمن ! اگر قضازده را نیابیم هم حالا
سیاحت خود را بیهوده نمیشماریم ، چرا که نباتات بسیار نافعی بچنگ آمد .
زه ده ئون - من چون بحال این نباتات نظر میکنم چنان حکم میکنم که جزیره
از بسیار وقت خالی و غیر مسکون مانده است زیرا حالت این نباتات رفته رفته حال خود
روئی و بیابانی گشتن را کسب نموده .
هاربر - راستست ! اگر از آنها تنها يك آدم باقی میبود ، این سبزیهای خوردنی
خود را چنین متروك نمیگذاشت .
پانکروف - بلی ، آن قضازده مطلق که جزیره را ترك كرده رفته است.
هیچ شبهه نیست . که بفر یاد قضازده یا کشتی و یا و اپوری آمده او را وارهانیده است.
پس معلوم میشود که شیشه یافته کی ما از بسیار زمانها بر روی دریا شنا وری کرده
تا به جزیره ما واصل شده است .
درین هیچ شکی نیست . لکن حالا وقت شام نزديك شد . بيائيد که به کشتی خود
عودت کرده شب را بگذرانیم صبح باز به پالیدن و جستجو آغاز میکنیم .
بر همین فکر و نیت قرار داده میخواستند که بر گردند که هاربر در میان درختان يك
کلبه را نشان داده گفت :
ببینید ، در میان آند درختان يك خانه كك كوچکی معلوم میشود .
چون دقت کردند دیدند که براستى يك كلبة اقامتگاه کوچکی از چوب و تخته در میان
درختان بنایافته است . رفقا بسوی اقامتگاه مذکور روانه شدند. دروازه كلبة مذکور
را نيمباز یافته پانقروف بیمحا با آنرا تیله داده باز کرد . رفقا داخل اقامتگاه گردیدند. !
اقامتگاه را خالی و بی انسان یافتند ! . . . .
- ( ۲۸۰ ) -
باب چار دهم
فهرست
اسبابها — شب گذرانیدن — بکچند حرف — دوام برپالیدن —
نباتات وحیوانات — دوچار شدن هاریو به تهلکهٔ بزرگ —
شب گذرانیدن بر گشتن — هوای دمه آلود — گم کردن
راه در دریا — به امداد رسیدن يك ضياء
پانقروف، ژه ده ئون، هاربر در اقامتگاه مذکور در تاریکی متحیرانه ایستاده ماندند. پانقروف بصدای بلند فریاد برآورده گفت :
— اووو صاحب خانه ! ...
کسی جواب نداد ! پانقروف از کبریتهای ساخته گی مهندس که با خود آورده بود در داده شمع پارهٔ که با خود داشت در بداد. بواسطهٔ این روشنی درون اقامتگاه مذکور روشن گردید. در يك طرف اوتاق مذكور يك اوجاغی بود که چوبهای خشك برای در دادن دران چیده شده بود . در يكسويك فراش خوابگاهی پهن شده بود که رنگ لحاف و نهالین آن سراسر پریده و زرد شده بود. و آنقدر خاك و گرد و تار عنکبوت بران جمع آمده بود که بیک نظر دانسته میشد که از بسیار وقتها بآن دست نخورده. در يك كنار يك ديك زنگ زدهٔ مسى ، و يك چای جوش چپه شده در میان خاکها افتاده بود . در يكنارف يك دولابی که دران بعضی لباسهائی کوه زدهٔ کشتیبانی دیده میشد. در یکجا يك ميز چوبی کلفتی که بر سر آن يك بانوس معدنی ، و يك توبرات فرسوده شده و يك دو پیاله و بشقابی موجود بود . در يك گوشه يك يك بیل و کلنگ و تبری استاده بود . بر سر رف دو عدد تفنگ شکاریه یکی شکسته و یکی درست بود با دو عدد پیپهای کوچکی که در میان یکی باروت و در یکی گله بود ، و يك خريطهٔ که سنگ چاقماق بسیار دران بود پدیدار میشد که از خاك و غبار و تارهای عنکبوتی که بر ان ها دیده میشد بخوبی آشکار بود که از سالها دست به آن نخورده است . ژه ده ئون گفت :
- ( ۲۸۱ ) -
- معلوم است که این اقامتگاه از سالهای بسیاری متروك مانده است .
- بلی از بسیار وقتها .
- موسیو سپیله! هرگاه امشب را درین اقامتگاه بسر آریم چیزی ضرری نخواهد داشت.
- بسیار خوب میشود ، اگر صاحب خانه هم بیاید مهمانهای خود را دیده ممنون
خواهد شد .
- اما من میگویم که صاحب خانه هیچ نخواهد آمد .
- یعنی شما حکم میکنیدکه فضا زده از جزیره رفته باشد ؟
- نی چنین حکم نمیتوانم . زیرا اگر میرفت بهمه حال این اسبابهارا با خود تمامها
میبرد. چراکه در پیش فضا زده گان اسبابهای زمان فلاکت شان بسیار عزیز شمرده میشود.
- اگر نرفته باشد هم مرده خواهد بود . زیرا اگر زنده و در جزیره میبودخانه
اقامتگاه خود را بدینحال متروکیت نمیگذاشت .
- گیرم که مرده باشد . خود را خود دفن کرده نمیتواند البته جسد فرسوده او
در یکطرفی پیدا خواهد شد !
در اقامتگاه مذکور شب بسر آوردن را قرار دادند چوبهای خشك بسیاری که در
بیرون کلبه در یکطرفی از اطراف خانه جمع آمده بود آورده در اوجاغ انداختند و آتش
فراوانی افروختند ، و دروازه را بسته بنشستند . اضطراب و هیجان شان بسیار بود
هوش و گوش شان همه بر در مانده بود . این اقامتگاهی که از هرچیز آن متروك بودن
آن ظاهر و آشکار است درین اثناهرگاه دروازه آن باز شده و يك آدمی داخل شودچه
قدر موجب حیرت و تعجب هر سه رفیق خواهد شد .
حالا آنکه نه دروازه باز شد و نه کسی داخل گردید . سبحان الله ! این شب چه
قدر دراز گردید جملۀ شان منتظر صبحست که کی صبح بدمدتا در جستجوی صاحب
خانه بیفتند . بغیر از هاربرکه بسبب جوانی و صباوت یکدو ساعتی بخوابرفت ژه ده ئون
و پانقروف اصلا چشم فرو نه بست .
-( ۲۸۲ )-
صبح شد سه رفیق بمعاینه کردن مدققانه اقامتگاه پرداختند. اقامتگاه بر دامنه یك
تپه كك كوچكی بنا یافته، اطراف آنرا پنج عدد درخت بسیار بزرگ مستكی احاطه كرده
است. پیش روی اقامتگاه با تبر و بیل خوب صاف و هموار شده است. و یك سركی از
پیش اقامتگاه تا بكار جوی كشیده شده كه دو طرفه آن بایك كتارهٔ چوبی گرفته شده.
از معاینهٔ دیوارهای تختهئی اقامتگاه اینهم معلوم شد كه این تختهها از مابقی كشتی شكستهٔ
ساخته شده است. مطلق كه كدام كشتی درینساحل افتاده وشكسته است. بغیر از یكچند
نفری دیگر همه كشتی نشینان غرق شده اند. آن چند نفر باقی مانده از باقی ماندهٔ كشتی
این اقامتگاه را بعمل آورده اند. اینمسئله به این ثابت گردید كه ژه ده ئون بر یكی از
تختههای اقامتگاه اسم «برتانیا» را خواند كه بعضی حرفهای آن پاك شده بود، واین
تخته كه این لفظ بر آن نوشته شده از تختههای دنبالهٔ كشتیست كه همیشه نامهای هر كشتی
در انجا نوشته میشود. پانقروف گفت:
— ازین نام جنسیت و ملیت كشتی نشینان معلوم نمیشود چرا كه به این نام بسیار
كشتیها موجود است.
— بلی، اینسخن همیچنیست! برماپالیدن جزیره است هرگاه از طایفهٔ كشتی برتانیا
كسی را یافتیم البته ملیت، وقومیت اوراهم خواهم دانست. اما پیش از آغاز كردن به
پالیدن یكبار رفته بونادو انتور را به بینیم چرا كه دلم بسیار پریشانست.
— راست گفتی پانقروف! برویم.
هرسه رفیق بطرف كشتی خود متوجه شدند. بعد از بیست دقیقه راه رفتن بساحل
رسیده كشتی خود را بسته و بحال خود یافتند. پانقروف از دیدن كشتی خود را صحیح و
سالم یك (اوه) دور و درازی كشیده اظهار مسروریت نمود. البته باید مسرور شود
چونكه این كشتی را پانقروف مانند اولاد خود عزیز میشمارد. هیچ پدری تصور نمی
شود كه هرگاه از جگر پارهٔ خود دور شود برای او بهزار گونه اندیشه نیفتد؟
رفقا بر سطح كشتی خود بر آمده بكمال خوبی یك طعامی تناول كردند. بعد از طعام
- ( ۲۸۳ ) -
از کشتی فرو آمده باز به جستجو و پالیدن آغاز نهادند . این سه رفیق برزنده یافتن قضا
زده که ساکن جزیره میباشد هیچ امیدوار نیستند . بلکه بحقیقت جسد مرده او را
میپالند . تا بوقت پیشین هر طرف جزیره را پالیدند هيچيك اثرى نیافتند . مطلق که
بیچاره وفات یافته و جسد او را نیز حیوانات درنده پاك خورده تمام نموده است . دو ساعت
بعد از پیشین در زيريك درختی برای استراحت بنشستند . پانقروف برفقای خود گفت :
- فردا بوقت صبح باید که حرکت کنیم .
هاربر - اسبابیکه در اقامتگاه یافته ایم البته با خود خواهیم برد ؟
ژه ده ئون - البته ، چرا که میراث خوار قضا زده بجز قضا زده که خواهد شد .
هاربر - از تخمها و نهالهای سبزه هانیز میبریم .
پانقروف - بلی بلی ، حتى يك يك جفت از بزها و گوسفند هانیز میبریم .
ژه ده ئون - پس وقت خود را ضایع نباید کرد ، برخیزیم بکار آغاز کنیم . هاربر
به نباتات مشغول شود ، ما و توهم بگرفتن حیوانات .
اینرا گفته رفقا بر پا خواستند هار بر بطرف مزروعات روانه شد . ژه ده ئون و
پا نقروف نیز بسوی جنگل رفتند. پانقروف و ژه ده ئون دو بز را گیر کرده همان بگره تن
آنها مشغول بودند که بناگهان یکصدای مدهش خرخره از طرف هار بر که بقدر صد
قدم دورتر از یشان بود بگوش شان برخورد . پانقروف فریاد زده گفت :
- بخدا صدای هاربر است !
- بدویم .
هر دو رفيق بتاخت شدند . چون نزدیکشدند دیدند كه يك جانور عظيم الجثة بسيار
با هیبتی هاربر را بر زمین خوابانیده . هماندم پا نقروف و ژه ده ئون خود را بر جانور
مذکور انداخته جانور را از سر سینه هاربر بر زمین غلطانیدند و باریسمانی که برای گرفتن
بزها با خود حاضر داشتند او را محکم به بستند . اگر چه بستن جانور یکقدری بزحمت
اجرا یافت ولی چون پانقروف خیلی پرقوت و توانا بود ، وقوت و حکمت ژه ده ئون
- ( ٢٨٤ ) -
نیز با او منظم گردید بسهولت انجام یافت . ژه ده ئون مجابکی بسوی هارپر پیش شده پرسید که :
- جایت افگار نشده هارپر ؟
- نی موسیو ژه ده ئون .
پانقروف - توراست بگو هارپر ! بلکه این میمون بد هیبت يك جایت را زخمی کرده باشد ؟
هارپر - نی بیغم باش هیچ زخم مخمصی بمن نرسیده اما شما اینرا بوزینه قیاس مکنید خوب ببینید که چیست .
پانقروف ، و ژه ده ئون بنابرینسخن هارپر بسوی مخلوقی که بسته بر زمین افتاده بود نظر کردند . بحقیقت که این جانور بوزینه نی بلكه يك آدمی بود اما چه آدم ؟ آدمی که لفظ «وحشی» هر انقدر معانی را که در برگیرد همه آن معانی را وجود اینشخص تفسیر مجسم مینمود .
موهای بدنش راست برخواسته . ریشش از ناف پایان تر آویخته ، موهای سرتا بکمرش دراز شده ، وجود سراسر عریان ، چشمها درمیان موهای رو و رو پنهان و چون مشعل شعله زنان دستها بزرگ و درشت ناخنها مانند چنگال شیر سرتیز و کلف، پوست بدنش سیاه پایهایش مانند سنگ پا .
اینست حالت این مخلوقیکه بضرورت آنرا انسان باید بگوئیم . هار پر گفت :
- مگر قضا زده که ما آنرا جستجو میکردیم همین است !
ژه ده ئون - بلی همینست! اما والسفا که سالها سالها تنهائی اور اوحشی گردانیده، و از آدمیت بیرون برآورده است .
حقيقتاً که سخن ژه ده ئون راستست . اینمخلوق نیز در حالتيكه يك شخص متمدن بود، بسبب تنهائی و بی همجنسی رفته رفته کسب وحشت ورزیده، و از مخلوقات جنگلی گردیده؛ از خنجره اش بعضی اصواتی که هیچ دانسته نمیشود میبراید . دندانهایش از حالت اصلی طبیعی برآمده برای خوردن گوشت خام مانند حیوانات گوشتخوار تیزی و کجی پیدا کرده . قوه حافظه اش از بسیار وقتها غائب گردیده . اسباب و اشیائی که دارد رفته
- ( ٢٨٥ ) -
رفته اصول استعمال آنها را فراموش کرده ترك داده است ، حتی آتش را نیز نمیداند که چگونه
و چیست ! اگر چه وجودش خیلی کلفتی و توانائی پیدا کرده ولی بعوض توسیع
یافتن اعضای بدنیه حسیات عقلیه اش محو و ضایع گردیده است .
ژه ده ئون به آدم وحشی یکچند سخن گفت . در وحشی هیچ علامت فهمیدن
و شنیدن معلوم نشد ژه ده ئون بدقت و تحقیق بطرف مردمکهای چشمش نظر کرد.
يك کمی آثار ذکاوترا در چشمش مشاهده کرده امیدوار گردید که بعد از انسیت و تربیه به
انسانیت رجوع خواهد نمود .
وحشی برای رهانیدن خویش دست و پا نمیزند ، و هیچ آرزوی گریختن نشان نمیدهد .
همچنان بسته که افتاده ساکت و آرام مانده ، و چشمان خود را بیکطرز حیرت و تعجب
بطرف سه رفیق دوخته مبهوت مانده است . آیا از دیدن همجنسان خود بعضی احوا
لات ، ویادداشتهای هنگام انسانیت خود را حس میکند؟ و یا آنکه قوای عقلیه و حسیات
انسانیه اش کم کم چیزها بد ماغش نقش میکند؟ ژه ده ئون چون یکمدتی بسوی وحشی
مذکور بدقت ملاحظه نمود گفت :
-- وظیفه انسانیت ما همینست که این مخلوق خدارا که از نوع خود ماست بجزیرهٔ
لینقولن با خود برده تاسعی داشته باشیم در راه آدم کردن او کوشش ورزیم .
هاربر – بلی بلی ، بلکه مهندس قوهٔ عقلیه او را واپس بسرش آورده بتواند ، و
يك چاره برای آدم کردن او بیندیشد .
پانقروف شبهه ناكانه يك كله جنبانی کرده با رفقا موافقت نمود ، و بردن وحشی را
بجزیره لینقولن قرار گیر کردید . پانقروف پرسید که :
- آیا همچنین بسته بماند ؟
هاربر - اگر پاهایش را باز کنیم بلکه با ما خود بخود براه برود !
پاتقروف پاهای وحشی را بکشاد. وحشی خود بخود برپا خواست ، وبطرف
آدمهائیکه بالوست با یک نظر متحیرانه انداخته با ایشان براه افتاد . اما از اوضاعش هیچ
- ( ٢٨٦ ) -
معلوم نمیشد که بداند که منهم یکوقتی مانند ایشان بودم . ژه ده ئون گفت :
— اول اورا باقامتگاهش ببریم بل که خانه و اسبابهای خودرا به بیند حال اولش بیادش بیاید؟
لهذا اول اورا به اقامتگاهش بردند . وحشی هیچ علایم شناسائی با خانه و اسباب
های خود نشان نداد .
گفتند بلکه آتش را به بینديك چيزی بخاطرش بيايد و يك تاثیری برو بکند .
از انرو در اوجاق آتش افروختند وحشی در اول امر بسوی آتش يك نظری انداخت
ولی باز روی خود را گردانیده حالت اصلی خود را گرفت .
تنهائی و بی همصحبتی سالها این آدم بیچاره را بدرجه نهایت وحشت رسانیده است
که جمله حواس خمسه اش معطل و بیکار مانده است .
حالا بجز بردن وحشی را بکشتی دگر کاری باقی نماندهر سه ر فیق وحشی را به پیش انداخته
وریسمان آنرا با نقروف بدست گرفته بکشتی بردند و با نقروف با او در کشتی مانده هاربر
وژه ده ئون و اپس بجزیره آمدند . بعد از چند ساعت آنها نیز اسبابهای اقامتگاه را
با يك جفت بزو تخمها و نهالهای نباتات برداشته بکشتی آمدند . شب را در میان کشتی
گذرانیده صبح که مد آغاز نمود براه افتادند .
و حشی را در او تاق طرف بینی کشتی گذاشتند در انجا متفکر و ساكن بماند. پا نقروف
چیزی خوردنی در پیش وحشی بنهاد ، ولی چون طعام پخته بود نخورده اماچون يك
کبوتر شکار شده خام را به او نمود، همانلحظه آنرا از دست پا نقر وف ربوده خام خام بخورد.
پا نقروف از بحال وحشی سر خود را جنبانیده گفت :
— آیا شما هنوز امید وارید که این وحشی باز پس آدم شود ؟
— البته ، زیرا بسبب تنهائی به اینحال گرفتار آمده بعد ازین تنها نمیاندازانرو اینحالت
او نیز رفته رفته تبدل میورزد .
— به بینم که چه میشود؟ دانشق فکر موسیوسیروس را در حق این وحشی آرزو دارم که
آیا او چه خواهد گفت. مابرای جستجوی آدم در پنجا آمدیم حالا نکه بعوض آدم جانور میبریم؟
( ۲۸۷ ) -
شب گذشت. اين بك معلوم نشد که آیا وحشی خوابيد يا نخوابيد؟ اما هيچ حركتی
نکرده سرکشتی را بجانب شمال شرقی سر راست کردند که باینصورت راست بسوی جزیره
لينقولن میرود . روز اول سفرشان بی حادثه و واقعه بپایان رسید . وحشی در کمره
سرکشتی ساكت و ساكن يك بغله افتاده بود . اما ژه ده ثون که لحظه بلحظه هر حرکت و
وضعت وحشی را در زیر نظر دقت و ملاحظه میداشت دید که از رفتار کشتی و حرکت
امواج دریا در چشمهای وحشی علایم مسرت و فرحتی پیدا میشود . لهذا دانست که
قوه حافظه اش یکقدری بحرکت آمده حسیات کشتيبانیش بیادش می آید.
روز دیگر باد از سوی شمال بر خاسته دریا موج پیدا کرد . بوناد و انتور با موجها
دست و گریبان گردید پانقر وف بادبانرا قدری سست کرده از احوال دریا به اندیشه بیفتاد
ولی اندیشه خود را از رفقایش نهان مینمود کشتی لحظه بلحظه از استقامت مطلوبه بیرون
می افتاد، و بر راهیکه لازم بود نمیرفت باد و موج او را از استقامت راه لينقولن بدر میکشید .
پانقروف دانست که اگر هوا بهمینصورت دوام ورزد رسیدن بجزيره لينقولن خیلی
بطول خواهد انجامید .
در ۱۷ ماه تشرین اول از وقت حركت بوناد وانتور از جزیره تابور مدت چهل و
هشت ساعت گذشت و لی هنوز از جزيره لينقولن اثری معلوم نیست . در خصوص
تعیین کردن جهت استقامت نيز بمشکلات افتادند چرا که باد بصورت غیره منتظم میوزد .
بیست و چار ساعت دیگر نیز مرور نمود باز هم از لينقولن اثری پدیدار نشده باد هم ساعت
بساعت زیاده شدت میورزید درین اثنايك موج بسیار بزرگی به کشتی برخور دکه تمام
کشتی را از آب مملو نمود، واگر کشتی نشینان خود را محکم نمیداشتند همه بدریا میریختند . در
ینواقعه از وحشى يك مددگاری بسیار عجیبی بعمل آمد چنانچه بمجر د برخوردن موج با کشتی
و پرشدن کشتی از آب وحشی بجلدی و چاپکی تمام از کمره خود بر امده بيك لكديك
تخته دیوار کشتی را بر کند و برای آب مجرای باز کرده کشتی را از آب خالی ساخت بعد
از بشکار بی آنکه چیزی بگوید به کمره خود پس داخل شده گویا در ينوقنت حسیات
-( ۲۸۸ )-
کشتیبانی وحشی عودت کرده است .
رفقا به بسیار حیرت به این حرکت وحشی نظر کردند و امیدواری کلی به بازگشتن
حال اصلی او حاصل نمودند .
رفته رفته کار کشتی نشینان کسب وخامت مینمود پانقروف از گمکردن راه در میان
این عمان بیپایان خیلی بهراس افتاده بود .
در ۲۰ ماه تشرین اول باد آرامی وسکونت پیدا کرد ، ولی هوا خیلی دمه حاصل
نمود ، وتاریکی و سردی بسیازی بعمل آمد . آنشب را رفقا به بسیار اضطراب و اندیشه
و نا آرامی میگذرانیدند . سمت حرکت شان یکقلم مفقود بود ، کشتی را به تخمین بطرف
جزیره خود میراندند . بسبب دهیم آنرا نیز داشتند که بخیرو نادیده بجزیره رسیده
کشتی شان بسنگی برخورده از هم پاره پاره شود . یا آنکه جریان شدید کشتی را به بسیار
دور جاها کشیده ببرد .
پانقروف بنابرین اندیشه ها و تصورها خیلی متأثر و اندوهناك زمام سكان كشتی را
بدست داشته نا امیدانه در تاریکی تیره درون شب دیدن نقطه سلامتی را منتظر بود . بعد
از نیمشب دفعة بپا خواسته فریاد برآورد که :
- آتش ! آتش !
بواقعیکه پانقروف در جهت شمال شرقی یك ضیای بسیار شدیدی دیده بود که بقدر
بیست میل مسافه دور مینمود . ژه ده نون گفت :
جزیره در انجاست . این ضیا مطلق از آتشیست که مهندس برای رهنمائی مایان افروخته است .
بونادوانتور یکسر بسوی شمال رفتار داشت .
پانقروف روی توجه آنرا بسوی نقطه تابناک بزرگی که در افق شرقی بقدر یك ستاره
بسیار درخشنده بزرگی مینمود. توجه ساخته و بادبان را بخوبی باز کرده بسرعت رفتار
آورد. تا آنکه بوقت دمیدن شفق بعد از انکه مدت چهار روز بر روی آب دریائی شده بودند
بسلامت در کنار ساحل آمیزش نهر مرسی با دریا بونادوانتور بخخشکه توقف نمود .
- ( ۲۸۹ ) -
باب پانزدهم
فهرست
مذاکره - سیروس سمیت با شخص مجهول - حوضه بالون -
صداقت مهندس - يك تجربة مؤثر مهندس بر شخص
مجهول - قطرات سرشك .
سیروس سمیت و ناب بسبب دراز شدن مدت سفر رفقا و ظهور یافتن طوفان در دریا بسیار مضطرب و پریشان شده پیش از شفق بر پشتهٔ منظرهٔ وسیعه برامده منتظر و مترصد نشسته بودند تا آنکه از دور باد بان سفید بوناد و انتور را در افق دیده فریاد های سرور و شادمانی برآوردند . بوناد و انتور چون بساحل توقف نمود مهندس فریاد برآورده گفت :
- خدا را هزاران ثنا ! که بسلامت رسیدید . ناب از شادی بسیار برقص آغاز نهاده بود، مهندس چون رفقای خود را حساب کرد تمام یافت . باز يك شكری بجا آورده بفکر آن افتاد که یار فضا فضا زده را نیافته اند یا آنکه قضازده با ایشان به آمدن راضی نشده است؟ زیر اقشازده درکمره کشتی بود، و برسطح کشتی تنها سه نفر رفیق موجود بودند. کشتی چون بساحل نزديك شد هنوز رفقا نبرامده بودند که مهندس گفت :
- عزیزان من ! بدیر آمدن خود ما را بسیار پریشان کردید . انشاء الله چیزی فلاکتی و مصیبتی برشما نرسید ؟
ژدده ئون - نی ، الحمدالله هیچ چیز ناگواری بظهور نرسید . حالا همه حکایات خود را مفصلاً بیان میکنیم .
- اما میبینم که کامیاب نشده اید چرا که شمارا سه نفر می بینم چارم کسی باشما نیست؟
پانکروف - عفو بفرمائید موسیو سیروس ! ماسه نفر نی بلکه چهار نفر میباشیم .
- آیا فضازده را یافتید ؟
- بلی .
- ( ۲۹۰ ) -
- با خود آوردید ؟
- بلی .
- آیاز نده و سالم ؟
- بلی زنده .
- کیست ؟ و کجائیست .
- درینباب همینقدر گفته میتوانیم که بحقیقت يك آدم قضا زده بوده است .
بعد ازین محاوره همه وقوعاتی که درین سیاحت دیده و مشاهده کرده بودند هی
رایکان یگان بمهندس بیان نمودند . در آخر حکایت با نتروف گفت :
- حتی ، اینرا هم نمیدانیم که آیا آوردن اینچنین جانور را با خود خوب کردیم یابد؟
- اینهم سخنست ! بسیار خوب کردید . اگر نمی آوردید جنایت کرده بودید .
- اما چه فائده که آن بیچاره از عقل محروم ، و انسانیت دروه معدومست .
اگر چه حال همچنین است لکن پیش از چند ماه او نیز مانند ما بوده است ! هر گاه
همه ما بمیریم و یکی از ما در بجزیره تنها بماند او نیز بعد از چند سال بهمین حال دو چار
خواهد شد . تنهائی کلی انسانر ا در مدت کمی دیوانه میسازد .
هاربر پرسید که :
- آیا از چه دانستید که حال وحشت این آدم از چند ماه بوقوع آمده است ؟
- از کاغذیکه او نوشته است . چرا که نوشته کاغذ نواست .
ژه ده ئون - بلکه این آدم رفیقی داشته ، و او اینکاغذ ر انوشته ، و بعد از نوشتن
وفات یافته است اما این آدم از سالها بهمین حال بوده است !
- این نمیشود موسوسپیله ! زیرا اینحالت او را سبب یگانه تنهائی کلی اوست هرگاه
يك رفیق دیگر با او میبود به اینحال نمیشد . دیگر اینکه در کاغذ یافته گی ما تنها از يك
آدم بحث میراند ذکر دو آدم نیست .
هاربر حکایت طوفان، ومد در سانی شخص مجهولر ا در اثنای باز گشت نیز بیان نموده
- ( ۲۹۱ ) -
مهندس از حکایت مسرور گشته گفت :
- ازین عمل او امیدواری کلی بر شفاپذیری او پیدا میشود . بیچاره آدم محض بسبب
تنهائی و ناامیدی به اینحالت دوچار گردیده است . اما بعد از چند وقتی که در نجا مانند
خود آدمانرا به بیند روحش تازه شده حسیات عقلیه اش پس عودت میکند .
شخص مجهول را از کمره نونادوانتو زیر آوردند. بمجردیکه برخاک قدم نهاد آرزوی
گریختن را نمودار گردانید اما سیروس سمیت به او نزدیکشده بر شانه اش دست نهاده بيك
طور آمرانه برویش عطف نظر نمود، و يك تبسم لطیف و شیرینی بطرفش کرده ساکن
شدنش را اشارت کرد . هماندم آدم وحشی یکنظر اطاعتکارانه بسوی مهندس انداخته
ساکن و آرام ماند . و سر خود را فرو آویخته هیچ سرکشی ننموده مهندس بر فتار و
گردانیده گفت :
- بیچاره آدم متروك !
مهندس بکمال دقت شخص مجهول را معاینه کرد . چنانچه ژه ده تون گفته بود
بحقیقت که در چشمانش اثر ذکاوت پدیدار بود. مهاجران برین يك قرار دادند که شخص
مجهول را در یکی از او تاقهای خرا نیتم اوز جای دهند چراکه هم از نجا فرار کرده نمیتواند .
و هم رفته رفته با انسا نهایه و انست پیدا میکند . لهذا همه مهاجران با شخص مجهول
بخرانیتم اوز برآمدند .
در اثنای طعام خوردن هاربر و ژه ده تون وقوعاترا بتفصیل بار دوم نیز بمهندس حکایه
کردند به اتفاق آرا حکم کردند که شخص مجهول یا انگلیز است یا آمریکائی . زیرا نام
«برتاییا» اینمسئله را ثابت میکند و غیر ازین مهندس چون بفن علم سیمای اقوام خوب
دسترس دارد در سیمای شخص مجهول صفات «آنگلو ساقسون » هاراجامع یافت . ژه ده
تون ها ربر را گفت :
- هاربر تو بما خوب حکایه نکردی که با اینوحشی چسان برخوردی ؟
هاربر - من بجمع کردن نباتات مشغول بودم ناگهان يك جسم بسیار کلفت و
- ( ۲۹۲ ) -
غلیظی از سر درخت بسیار بلندی که در پشت سر من واقعشده بود برزمین افتاد آنکه
روی خود را گردانیدم که به بینم چیست این شخص بر من هجوم نموده مرا بر زمین بخوا
بانید . اگر پانقروف ، وژه ده ئون نمیرسید کار مرا تمام نموده بود .
سیروس - پسر من ! بواقعیکه تهلکه بزرگی برسرت آمده بود . شکر که بخیر
گذشت، اما اگر این تهلکه نمیبود با این آدم نیز بر نمیخوردید. هر چه که باشد خیر بود.
ژه ده ئون - سیروس ! آیا امید وار هستید که این وحشی را آدم بسازید ؟
- بلی !
بعد از طعام مهاجران از غرانتیها و زبر آمده بساحل فرو آمدند ، اسبابهای کشتی
و ابیرون کشیدند . مهندس اسلحه و آلات ، و اشیا را معاینه کرده هيچ يك فكرى
برای هویت، وشخصیت شخص مجهول پیدا نتوانست . حیواناتی که از جزیره آورده
بودند به آغل برده برای زیاده شدن ذریت آنها را انداختند . باروت ، و گله را نیز
بکمال ممنونیت قبول کردند ، بعد از انکه حمولۀ کشتیرا بیرون براوردند پانقروف گفت :
- موسیو سیروس ! بونا و انتور را در یکجائی بسیار محفوظ و امینی باید نگاه داشت ؟
- در جائی که آب مربدی بدر یا میریزد چسانست ؟
- آنجا نمیشود چرا که بادهای تند کشتی را بسنگها زده خراب میکند .
- پس بخیال تو کدام جا مناسب میآید ؟
- حوضۀ بالون ، چرا که از هر طرف با دیوارهای سنگلاخی بلند محاطست موج
و باد در انجا هیچ تأثیر نمی بخشد .
- اگر چه یکقدری دور است اما چونت و آنجار اپسندیده و مناسب دانسته آنجا برده
لنگر انداز اقامت میگردانیم .
هاربر با پانقروف در کشتی نشسته کشتی را به لیمان حوضۀ بالون بردند ، و در آبهای
ساکت و آرام حوضۀ مذکور لنگر کرده باریسمانهای محکم مضبوط به بستند .
شخص مجهول در اول امر برای آزادی و بیقیدی که در جزیرۀ تابور داشت دست
- ( ٢٩٣ ) -
و بازده خیلی حدت و شدت نمود . اما رفته رفته در حالش سکون و آرامی حاصل آمده
علامات حیرت و تعجب در حالش پیدا شد . گاهی بطرف خود و گاهی بطرف رفقا بیک
نظر حیرت دیدن آغاز نهاد ، و بعضی آههای سرد کشیدن گرفت . گوشت و طعام پخته را
نیز بیکوضع حیرت و یکنوع لذت بخورد . مهاجران از خجالت او يك اميد بزرگی بشفا
یابی او حاصل کردند . دستها و بازوهایش را باز کردند .
سیروس سمیت در وقتیکه شخص مجهول بخواب رفته بود موی سروروی و ریش
او را برید آرایش و پیرایش بداد که باینسبب دهشت بر وحشت چهره و سیمایش کسب
لطافت انسانیت ورزید . يك دست لباسی نیز باو پوشانیده سراسر شکل انسانیت را حا
صل نمود . شخص مجهول بعد از انکه از خواب برخاسته خود را به آنحالت بدید وضع
حیرت و تعجبش بیکوضع اند و هگینی و شرمساری مبدل گردید . علایم ذکاوت در
چشمانش زیاده تر هویدا گردید . این آدم مگر در وقتیکه متمدن بود خیلی خوششکل
يك آدمی بوده است .
سیروس سمیت هر روز نقدر چند ساعت با شخص مجهول می نشیند . در پیش روی
او کار میکند . تا بلکه نظر دقت او را بیکچیزی نی بیکچیزی جلب و جذب نماید . بواقعیکه
برای جاندادن و روشن ساختن فکر او که در پرده ظلمت و حشت و مجهولیت مستور مانده
يك تأثير ناهاد داشت ، و يك مهمیز تحظرات قدیم کافی دیده میشود . چونکه اثر آن در
زمان طوفان در کشتی نیز دیده شده است .
سیروس سمیت برای حرکت یافتن قوۀ سامعۀ او نیز کوشش میورزد ، بصدای بسیار
بلند از مسئله های کشتیبانی حکایه ها و بحث ها میراند ، گاه گاهی بیچاره آدم از سخنان
موسیو سیروس خیلی متأثر میشد ، و یکحالت بسیار عجیبی بر و پیش می آمد ، و گوش
و چشم خود را بطرف مهندس میدوخت که ازین معلوم میگشت که بعضی سخنان
را درك و فهم میتواند . گاهی در چهره اش علایم کد روالم ظاهر میشود که ازینهم معلوم
میشود كه بيك عذاب وجدانی، و کدورت روحانی نیز گرفتار میباشد، ولی هیچ سخن
- ( ٢٩٤ ) -
نمیگوید . اما با وجود آنهم باز يكدو باردهن خود را برای سخن گفتن باز کرده میخواست که چیزی بگوید ، ولی باز سر خود را فرو افکنده خاموش میماند .
بیچاره آدم خیلی ساکت و مکدر است ! در نیچند روز متماد یا در غیرا نیتها و زبونها جبران یکجا مینشیند ، بر يك سفره طعام میخورد ، یکنوع چیزها میبیند ، خوب میپوشد ، خوب میخورد ، خوب چیزها میشنود ، ژوب ، و توپ را که از نوع حیواناتست به الفت و انسیت با انسانها میبیند . البته که بواسطۀ اینچیزها طبیعتش آهسته آهسته او را بحال اصلیش رجعت میدهد .
بقول مهندس آدم متروك يك بيماریست که قابل مداوا تست ، و ازینسبب که مهندس خود را طبیب این بیماره مقرر نموده هر حال و حرکت او را در زیر نظر تدقيق وتحقيق میدارد، و هرگونه مداوات روحانی را بر و اجرا میکند، هیچ يکدقیقه از سعی و کوشش و انمی ایستد ، و بهر صورتیکه باشد او را شفاپذیر کردن میخواهد. بغیر از پانقروف که هیچ امید بر انسان شدن شخص مجهول ندارد دیگر رفقا به این وظیفۀ انسانیتپرورانۀ مهندس و اميد واعتماد او مشترك میباشند .
شخص مجهول از اول خیلی فرق و تبدیل نمود ، اما سکوت و شرمساریش روز بروز در تزاید است .
و بمهندس روزبروزيك ارتباط و اطاعت احترام کارانه حاصل میکند . سيروس سمیت خواست که بیچاره را از غرانينها وزفر و آورده برکنار دریا ببرد و جنگلرا به او نشان بدهد . تا تجربه کند که برحواس او چگونه تاثیری میبخشد ؟ ژ. ده ئون گفت :
آیا اگر او را باز و آزاد فر و آورده بجنگل ببریم فرار نخواهد کرد ؟
یا نقروف گفت – اینچه سخنت ! بخدا بمجر دیکه وحشی خانه خراب خود را آزاد بیاید دم خود را برپشت خود قرقره کرده بدوپایی بلکه بچهار پافرار میکند !
مهندس – گمان نمیکنم .
ژه ده ئون – يك تجربه بکنیم به بینیم که چه میشود ؟
- ( ٢٩٥ ) -
روز اول ماه تشرين ثانی بود که از آمدن شخص مجهول بغرا نيتماور تمام ده روز
گذشته . هوا خیلی لطيف و آفتاب گرم بود . سيروس سميت و پانقروف به او تاقی
که برای شخص مجهول مخصص کرده بودند داخل شدند . دیدند که در پیش پنجره دراز
کشیده بطرف آسمان نظر دوخته است . مهندس اورا آواز داده گفت :
- رفيق! برخیزید!
شخص مجهول هماندم بر پا خواست . و نظر خود را بطرف مهندس دوخته از
پی او روانه شد . در پیش دروازه بیچاره را در ماشین نزول و صعود بنشاندند. ژه ده
ئون و ناب ، و هاربر در زیر منتظر ایستاده بودند . مهندس و پا نقروف با شخص مجهول
فرو آمدند .
مهاجران از دور بیچاره یکقدری دور شدند .
بیچاره آدم يکچند قدم بطرف دری پیش رفته توقف نمود چشمهایش بدرخشید.
بسوی برخوردن موجها بساحل نظر دوخت ، ولی آرزوی فرار نشان نداد ! ژه ده
ئون گفت :
- این صحیح نیست ! چونکه در پیش رویش دریاست از انرو جای فرار نمی بیند.
- بلی ، بر منظره تپه وسیعه براریم ، در انجا ببینیم که چه میکند !
ناب - پلها هم بازاست ، گریخته نمیتواند .
پانقروف - او هو . هو ! وحشی خانه آباد ازین گونه جویها پروا دارد ؟ همین که
دم خود را قرقره كرده بيك خيز ديدی كه بآنطرف جویست !
سیروس - به بینیم که چه میشود !
وقتيكه در پیش اول درختان جنگل رسیدند شخص مجهول توقف نموده وبيكطرز
بیهوشانه و مستانانه هوای نسیم روح افزائی را که شاخهای درختانرا با هتزاز آورده
می آمد استشمام کرده خواست که بدویدن آغاز نهد. ولی باز پس گردیده بایستاد ، و
بطرف رفقا ديده قطرات بزرگ بزرگ سرشك از چشمان شعله فشانش باریدن گرفت.
مهندس چون اینحالت اورا دید گفت :
- ( ٢٩٦ ) -
چون گریه کردی معلوم است که انسان شدی مبارك باد !
باب شانزدهم
فهرست
اول سخن شخص مجهول - اقامت دوازده ساله در جزیرۀ تابور -
اعتراف - غیبویت - اعتماد سیروس سمیت - ساختن
آسیای بادی - نخستین نان - يك خدمت صاد
قانه - دستهای با ناموس .
بنابر آمیزه مهندس شخص مجهول بسایه گریه انسانیتش باز گشت نمود . بحقیقت
که گریه چیزیست که مخصوص انسانیت است .
مهاجران شخص مجهول را یکمدتی بر پشته منظره وسیعه تنها گذاشتند، و یکقدری
ازو دور شدند. دیدند که هیچ خواهش گریختن ندارد . بعد از مدتی که با چشمان گریه
آلود در انجا گردش نمود مهندس او را برفتن غراینتهاوز اشارت نمود . او نیز بدون
سرکشی با ایشان روانه شده بغراینتهاوز عودت کرد . بعد ازینوقعه بدو روز آثار
کلی زنده گی و هوشیاری در شخص مجهول نمودار گردید . هر چیز را بخوبی میشنود
و میداند ، ولی از سخن گفتن با مهاجران اجتناب میورزد . مهاجران هر چه که با او
سخن میگفتند او سر فرو انداخته بغیر از باریدن اشک و سر جنبائی دگر هیچ جوابی
نمیداد .
یکشبی بود که پا نقروف از او تاق شخص مجهول صدای سخن گفتن باکوشش رسید .
آهسته آهسته در پی او تاق او آمده گوش نهاد شنید که با خود تکرار نموده میگفت :
من لایق سخن زدن ، و بودن با اینهانیستم اصلانیستم ! یکقلم ! .....
کشتیبان چیزیکه شنیده بود همه رایکان یکان به رفقای خود حکایه نمود .. مهندس گفت :
- ازینسخن او معلوم میشود كه يك سر بسیار کدر انگیزی دارد .
مهاجران از قید محافظت و پاسبانی شخص مجهول را رهیدند . چونکه شخص
- ( ۲۹۷ ) -
مجهول بغیر از يك سخن گفتن بدیگر همه حالات انسانیت رجعت نموده بیل و كلنگ را خود
بخود گرفته اکثر اوقات خود را به تنهائی در پشته منظره وسیعه به باغبانی و آبیاری کشت
زارها بسر میآورد . اکثر اوقات که از کار فارغ میشد و وقت خود را به تفکرات و ملاحظات
دور و در از میگذراند . اگر یکی از مهاجران به نزدیکش برود آنجا را ترک داده دور تر
میرود . و بشدت تمام بگریه آغاز میکند . آیا اینحال او را عذاب وجدانی سبب شده است
یا چیست ؟ ژه ده ئون گفت :
- بنظر می آید که سبب سخن نگفتن او از انست که گفتنیهای بسیار عذاب انگیز
مدهشی دارد .
- صبر کنیم ، به بینیم ، !
یکروزی بود که شخص مجهول در اثنای بیل زدن دفعته" بیل را از دست گذاشته باز
بگریه آغاز نهاد .
سیروس سمیت که از دور بحال او دقت میکرد بسیار متأثر شده به پیشش نزدیکشد ،
و بر شانه اش دست گذاشته گفت :
- دوست من !
شخص مجهول بسوی سیروس نخواست که ببیند مهندس دستش را خواست که
بگیرد ، شخص مجهول بشدت دست خود را بکشید . سیروس سمیت بیکصدای تیز و
مؤثری گفت :
- دوست من ! بمن دردت را بیان کن ! چرا اینقدر متأثری بسوی من نظر کن !
شخص مجهول بسوی مهندس بدید اما آنچنان یکدیدن متأثرانه که تصویر آن ممکن
نیست . در رویش تبدل حاصل شد ، چشمهایش بدرخشید ، وجودش بلرزید ، زیاده
صبر نتوانست ، دستهای خود را بر بازوهای خود بهم پیچانیده بیکصدای خفه وسنگینی
پرسید که :
- شما کیستید ؟
- ( ۲۹۸ ) -
- مانند تو قضا زده کان ! ببین که ترا در میان همجنسان ، و همدردان تو آورده ایم .
- آیا همجنسان من ؟ .... من همجنس ندارم ! ..
- در میان دوستان خود هستی ...
- آیا دوستان من ؟ بمن دوست ها ! ..
اینرا گفته و سر خود را در میان دو دست خود گرفته :
- نی ! نی ! ... نیست ! ... نیست ! بگذارید بگذارید ... مرا ترك كنيد ! .. لایق نیستم !
بعد از ان دفعتهً دویدن آغاز نهاده بسوی آخره منظرهً وسیعه که بجهت دریا بود برفت ، و در انجا یکمدتی متحیر و بحرکت ایستا ده ما ند . مهندس به پیش رفقا آمده چیزیکه در میان او و شخص مجهول و قوعیافته بود حکایه کرده با تفروف گفت :
- اینچه عجب آدمی را باخود آوردیم . آدم نی بلکه يك پیپ سربستهً اسرار است !
مهندس ما هم به اسرار او حرمت و رعایت میکنیم . اگر بعضی گناهها و خطا هائی کرده باشد جزای آنرا نیز بصورت بسیار مدهشی داده پاك شده است . و در نظر ما حالا او پاك و معفو دیده میشود .
شخص مجهول بقدر دو ساعت در انجا ایستاده بماند . مطلق که در زیر تاًثیرات خاطرات و یادداشتهای مدهشهً احوالات گذشتهً خویش زبون و دلخون مانده است . مهاجران آدم بیچاره را بحال خودش مانده در پیشش نزدیك نشدند ولی از زیر نظر هم دور نگرفتند.
بعد از دو ساعت گویا یکقراری با خود داد که در پیش سیروس سمیت بیامد. چشمهایش بسبب گریهً بسیار سرخ شده بود . اما حالا گریه نمیکرد . در رویش بسیار آثار خجلت و شرمساری مشاهده میشد . چشمهای خود را بر زمین دوخته بسیار ترسان ولرزان از مهندس پرسید که :
- افندی ! شما و رفیقان شما آیا انکلیزه میباشید ؟
مهندس گفت :
- ( ٢٩٩ ) -
- نی، برادر ! ماآمریکائی هستیم .
- خوب !
باز در میان لبهای خود باخود سرود .
- این هنوز خوبتر !
مهندس پرسید که :
- شما چه هستید ؟
- انگلیز .
گویا گفتن اینکلمه یکعذاب بسیار بزرگی برای او بود که اینرا گفته بازدورشد و برکنار نهرمرسی رفته بازیقه مزدن آغاز نهاد . بعد از ان هاربر که در انجا ها گردش میکرد شخص مجهول به او نزدیکشده پرسید که :
- در کدام ماه هستیم ؟
- در ماه تشرین ثانی .
- سنه چیست ؟
- ١٨٦٦
- امان یار بی ! دوازده سال ! سبحان الله ! دوازده سال ! وای وای ! . . . .
اینرا گفته باز دوری گرفت . هاربر به نزد رفقا آمده اینمحاورة شخص مجهولرا حکایه نمود ژه ده ئون گفت :
- بیچاره آدم از روزها و ماهابخبر مانده .
هاربر - بلی ، هم ازین سخنش معلوم میشود که تمام دوازده سالست که در ان جزیره میباشد.
سیروس - پس انصاف کنید که تنهائی کلی دوازده ساله عقل انسانرا چسان اخلال نکند ؟
پانقروف - من میگویم که این آدم از اثر قضا در جزیره تابور نیفتاده است بلکه مجزای جنایتی که کرده دیگران او را آورده در انجا انداخته اند .
- ( ۳۰۰ ) -
مهندس - دوستان من ! درینباب به تدقیقات و تحقیقات اگر نیفتیم بهتر است . من میگویم که این بیچاره آدم هر قدر گناه بزرگی که کرده باشد جزای آنرا بیشتر از گناه خود دیده است . ما او را بحکایه کردن سرگذشت او مجبور نکنیم البته يك روزی او خود بخود سرگذشت احوال خود را آمده بما حکایه خواهد کرد .
پانکروف ـ يك نقطه هست که من آنرا ندانستم !
- چیست ؟
ـ هرگاه این آدم از دوازده سال در جزیره تابور مانده باشد معلوم است ۵ پیش از چهار پنج سال باین حال وحشت گرفتار آمده خواهد بود .
احتمال قوی همین است که تو میگوئی پانکروف اما مقصـدت چیست ؟
مقصدم اینست که کاغذی که مادر شیشه یافته ایم خیلی نو نوشته شده ، و از خود شیشه هم معلوم میشود که نواست و بسیار وقت در دریا نمانده است .
سیروس تفکر افتاده گفت :
- حقیقتاً که درینمسئله يك نقطه مبهمی موجود است که هیچ فهمیده نمیشود . هم خط و شیشه نواست و هم طول و عرض جزیره را بچنان خوبی و درستی نشان داده است که از دست هر کشتی بان نمی آید . اما بر ما لازمست که صبر کنیم تا رفیق نو ما بسخن زدن بیاید آنوقت همه احوالها خود بخود هویدا میگردد .
یکچند روز شخص مجهول هیچ سخن نگفت ، و از تپه منظره وسیعه هیچ جدا نشد . همه اوقات خود را بباغبانی و دهقانی صرف میکند . هیچ فارغ نمی نشیند ، دایما بیل بدست بکار مشغولست . اما هر وقت از مهاجران دوری و اجتناب میورزد . شبها نیز بقرانیتیاوز نمی آید .
دهم ماه تشرین ثانی بود که مهاجران در جزیره پشته منظره وسیعه در زیر چتری که داشتند نشسته بودند . شخص مجهول در حالتی که چشمهایش بیکطرز غریبی بدرخشیدن بود، و از همه اطوارش شدت وحشت هویدا مینمود در نزده مهاجران بیامد . مهاجران
- ( ٣٠١ ) -
دانستند که بیچاره آدم در زیر تأثیر هیجان و اضطراب شدیدی میباشد . دندانهایش
بر همدیگر میخورد ، و بدنش میلرزد ، اشکهایش میریزد . رفقا از بحالت او بحیرت
افتادند آیا بیچاره را چه حال پیش شد ؟ آیا باز حال وحشتش بر و غلبه نمود ؟ مهاجران
به این فکر بودند که آدم وحشی بسخن آغاز نهاده گفت :
— چه حق داشتید که مرا از جزیره من درینجا آوردید ؟ مرا با شما چه مناسبت
است ؟ آیا شما میدانید که من کیستم ، و چه کرده ام ، و دران جزیره چرا ، و بچه
جرم ترك شده و تنها مانده ام ؟ آیا شما میدانید که من چه قدر ملعون و كافر نعمت يك بدبختی
هستم ؟ بگوئید نی ! چرا مانند من يك نجس ملعون ناپاك را بچه دلیل و چه سبب
باین جزیره پاك خود آورده اید ؟
مهاجران اینسخنان شخص مجهول را بکمال آرامی و سکوت بشنیدند سیروس
سمیت به شخص مجهول نزديكشده خواست كه با او يكدو كلمه گفته او را تسکین و تسلی
دهد ، اما وحشی بشدت وحدت خود را واپس کشیده گفت :
— نی ! . . . نی ! . . . يك سخن بگوئید ، آیا من اسیر و بندی شمایم ، یا آنکه
آزادم ؟
— نی ، خدا نکند که تو بندی باشی آزادی !
— چون چنینست بخدا سپردیم !
اینرا گفته و مانند دیوانگان رو بجنگل بفرار آغاز نمود . اگرچه رفقا در پی او
رفتن خواستند ولی مهندس مانع آمده گفت :
— بگذارید ، بحال خود ش ترك كنيد !
پانکروف — این حریف دیگر هیچ نخواهد آمد !
مهندس — نی پانکروف ، می آید .
ازینواقعه بسیار روزها گذشت ، از وحشی مذکور هیچ اثری معلوم نشد . اما
مهندس میگفت این عصیان آخری طبیعت شدید اوست .
- ( ۳۰۲ ) -
حكماً می آید . عذاب وجدانی او را درزیر حکم آورده است. بعد ازین از تنهائی
دوچار خوف و هراس میشود ، وبحالت قدیم خود طاقت نمیآرد .
درین مدت هرنوع پناه او کار ها خواه در منظره تپۀ وسیعه و خواه در آغل بکمال
گرمی دوام نموده. تخمها و نهالیهای نباتات که هار پر از جزیرۀ تابور آورده بود به بسیار
دقت و اعتنا کاشته شد . کشتزار گندم نیز خوشه بسته باد نسیمی در هر وزیدن اورا
بموج میآورد . روی منظره تپۀ وسیعه تماماً یکحالت مزرعۀ بزرگ بسیار سبز و خرم
و سیمی را کسب نمود ، چار طرف تپه منظره وسیعه با آب محاطست ، او نا گاها بکمال آزا
دی و بیغمی در میان چمنزار های تپه منظره وسیعه چرا و گردش میکنند و در وقت
لزوم بدون سر کشی در زیر کار و بار می آیند .
در پانزدهم ماه تشرین ثانی مزرعۀ گندم را دفعۀ سوم درو کردند . اینست که
در ظرف هجده ماه از یکدانه گندم بقدر يك جریب گندم حاصل برداشتند . درینبار
چهار هزار پیمانه گندم بعمل آمد . از گندم حالا توانگری کلی پیدا کردند. از چهار
هزار پیمانه که پانزده پیمانه را بکارند بقدر پنج جریب زمین را کفایت میکند که حاصل
آن بسیار سالهای مهاجران را کفاف مینماید . از ین حاصل امساله نیز آنقدر
گندم حاصل برداشته اند که بقدر دو سال شانرا به بسیار خوبی کفایت مینماید .
تا به آخر ماه تشرین ثانی بدرو کردن ، وخرمن ساختن ، و باد کردن مشغول
شدند . حالا کار دیگری نماند مگر اینکه آسیائی بعمل آرند تا گندم را آرد بسازند.
مهندس در اول امر خواست که برنهر غلیسرین آسیار ابسازد . چراکه بر آبشار تالاب
غرانت کارگاه قماش سازی بنایافته اما بعد از مذاکره و مشاوره چنان قرار دادند كه يك
آسیای بادی بر تپه منظره وسیعه بسازند . چرا که ساختن آسیای بادی هم آسان و هم
چابك بوجود میآید ، وغیر ازینها.منظره شکل وهیئت آسیای بادی نیز خیلی خوش و
نظر ربا می افتد .
همه مهاجران دست يك كرده بكار آغاز كردند . چوبهای لازمی آنرا انتخاب کرده
- ( ٣۰٣ ) -
از جنگل بریدند و بر عرابه ها باز کرده آوردند . در پیش کبوتر خانه هايك جای بلندی
را که همیشه باد بر ان میوزید انتخاب کردند . سنگهای بزرگی که در اطراف تالاب گرانت
موجود بود برای سنگ آسیا انتخاب گردید . چرخ بزرگ پروانه آسیا را از قماش بالون
که هیچ تمامی ندارد ساخته شد . پانقروف ، و ناب در فن نجاری بسیار مهارت پیدا کر
ده اند از انرو در ظرف چند روز بنا بر نقشه مهندس يك آسیای بادی چوبی به بسیار
آسانی و ساده گی بوجود آوردند .
بسعی و کوشش همۀ مهاجران در پنجم ماه کانون اول کار آسیا اتمام پذیر شد. پانقروف
ازین اثر مهارت خویش نیز خیلی ممنون شده گفت :
— حالا کار ماند بر وزيدن يك باد خوبی که گندم ما را آرد کند .
هاربر — برای آرد کردن گندم باد بسیار تند برای آسیای ما بکار نیست . باد شمال
شرقی بخوب صورت در وزیدنست . بمطلوب ماکافیست .
در خصوص آرد کردن گندم تا خیر کردن و معطلی روا داشتن جایز نیست زیرا مهاجران
برای خوردن نان گندمی خیلی خواهشگر هستند همان روز يك چند پیمانه گندم را آرد
کردند . در روز دوم بر روی سفرۀ طعام نان گندمی خمیری بسیار اعلا اثبات و جود نموده
اینهم حرف زائدیست که بگوئیم مهاجران بجه مسرت فوق العاده نان را خوردند
چرا آنجا که عیانست چه حاجت به بیانست !
شخص مجهول هنوز معلوم نشد که کجاست و چه میکند ؟ یکچندبار هاربر وزه ده
تون در جنگل گردش کردند ولی با او بر نخوردند . مهاجران برای آدم بیچاره پریشان
واندیشه ناك گردیدند . اما مهندس هنوز به امید برگشتن او هست و میگوید که :
— حکماً می آید درینجا میداند که مانند جزیرۀ تابور تنها و بی همجنس نیست لهذا
حال وحشتش به این امید بر و بر نمیگردد ، و چون یکقدری جرم خود را بما اعتراف
کرد باز آمده تمام حکایت خود را خواهد گفت .
در هشتم ماه کانون اول هاربر از غرا نیتهاوز دامهای ماهی را برداشته در کنار تالاب
- ( ٣٠٤ ) -
گرانت برای صید ماهی رفته بود . و بسبب یکه در منظرههای جزیره تا به ایندم حیوانات
وحشیه درنده دیده نشده است هار بربی سلاح رفته بود .
ناب و پانقروف در مرغانچه ها برای جمع کردن تخمها ، و آب و دانه دادن چوچه
مرغها بکاره مشغول بودند. مهندس و ژه ده ئون نیز در شمیته ها بصابون سازی مشغول
بودند چرا که صابون تمام شده بود .
درین اثنا يك فغان و و اویلایی از طرف کنار تالاب بگوش ناب و پانقروف رسید .
مگر این فغان و فریاد هار بر بود که ( مدد ! مدد ! ) گفته نعره میزد ناب و پانقروف
بتاخت شدند .
هار بر در پیش روی ژاغار نام حیوان درنده که یکی از انها در شبه جزیره مار یا تیر تفنگ
ژه ده ئون کشته شده بود بی سلاح و بیمددکار افتاده بود. جانور مذکور همان خود را جمع
کرده برای حمله کردن و پاره پاره کردن هار بر حاضر شده بود که به ناگهان شخص مجهول
جزیره تابور که هیچ امید نبود که او در اینجا باشد از نهر قریقر وژ برجهیده مانند برق
خود را به امداد هار بر رسانید . جانور مذکور چون شخص مجهولرا نزدیکتر از هار بر
در پیش روی خود بدید همان حمله که برای هار بر حاضر کرده بود بر او اجرا نمود ، جانور
درنده بيك غرش بسیار مدهشی بچالاکی برجهیده و هر دو پنجه های مدهش سرتیز خود
را بر هر دو شانه شخص مجهول بكمال شدت و قهر فرو آورد . شخص مجهول قوت و
مهارت فوق العاده را مالک میباشد. لهذا بيم فرو رفتن چنگالهای ژاغار در گوشت خود
نیفتاده بیکدست پر قوت خویش از گلوی ژاغار گرفته و بدست دیگر با کار دیکه مهاجران
به او داده بودند بر جگر گاه جانور درنده چنان بشدت بزد که ژاغار هماندم بر زمین افتاد.
شخص مجهول چنگالهای درنده را بقوت از گوشتهای شانه خود بیرون کشیده و از خود او
را بدور انداخته باز بفرار کردن آغاز نهاده بود که مهاجران رسیدند . هار بر دامن شخص
مجهولرا محکم گرفته گفت :
- بعد ازین محالست که بروی ! نی ، نی ! ایستاده باش .
- ( 305 ) -
سیروس بسوی شخص مجهول روانه شد. خون مانند جوی از شانه هایش روان
بود ولی او هیچ به آن پروا نمیکرد . سیروس گفت :
دوست من ! حالا باشما یکعهد شکران و منتذاری عقد کردیم . چرا که اولاد
ما را از مرگ رهانیدی، وحیات خود را برای او به تهلکه انداختی !
حیات من ! آیا حیات من چه قیمت دارد ؟ مرگ هزار بار اشرفتر است از حیات!
زخمی شده اید . هیچ نباشد بگذارید که زخم تا نرا مداوات کنیم .
چه پروا دارم ! من به این زخم مستحقم !
آیا دست تا نرا هم نمیدهید که مصافحه کنم ، و بمحبت بفشارم ؟
اینرا گفته پیش شد که دست شخص مجهولرا بگیرد اما آدم مجهول دستهای خود
را برسینه خود چپراس کرده گفت :
شمايان كيستيد ؟ برای من چه تصور دارید که چه کنید ؟
معلوم شد که آدم وحشی میخو اهد كه اول سر گذشت مهاجران را بخود معلوم کند .
آیا بعد از انکه سر گذشت ایشانرا بشنود سر گذشت خود را نیز خواهد گفت یانی ؟
سیروس سمیت احوال خودشانرا از هنگامیکه از ريشه موند بر آمده اند تا بوقت حاضر
مختصراً بیان کرد . حتی از ترجمه احوال خود و رفقای خود نیز بیان کرد که کجائی و
چه صنعت دارند وحشی بکمال دقت میشنید . مهندس گفت :
درینجزیزه از وقتیکه آمده ایم بهترین و مسرت آور ترین روزهای خود همان روز
را میشماریم که از جزیره تابور بر گشته و مانند شمایك رفیق دیگری را بدست آوردیم .
ازین سخن رخسار وحشی سرخ گردید ، چشمانش باز گریه آلود شده سر خود را
بز فرو آویخت و در حالش آثار حسرت و تأثر پدیدار گردید . سیروس سمیت گفت :
حالا ما را شناختید . بدهید دست خودا که بفشاریم .
نی ! نی ! ... شما یان آدمان اشراف و با ناموس هستید . اما من ! ...
نی ! نی ! این دست لایق آن دستها نیست ! ...
-( ٣٠٦ )-
باب هفدهم
فهرست
همیشه جدائی طلبی — طلب شخص مجهول — دوازده سال پیش ازین —
سرعمله کشتی بریتانیا — متروک ماندن در جزیره تابور — دست
سیروس سمیت — کاغذ اسرار انگیز شیشه.
این سخن آخری شخص مجهول ظاهر گردانید که در ماسبق احوال این آدم، طالق يك
جرم شدیدی، وجود است که بعد از بینهمه مجازات، مدهشی که دیده، و از طرف این همچنان
خویش نیز عفو شده باز هم وجدانش او را عفو نمیکند اما آثار پشیمانی وندامت و توبه
کاری ازهر وضع وحرکتش ظاهر و نمایان است . ازینسبب است که هرگاه دست خود
را دراز کند مهاجران بیمحا با بکمال محبت میفشارند ولی از بسکه وجدان او را در
اشکنجه وعذاب دارد آن دست را بدست نا.وسکاران نمیتواند که دراز کند .
شخص مجهول بعد از مسئله زاغاز بجنگل برنگشت . زخمهای خود را خود به تو
بندی و گذاشتن بعضی نباتات تداوی کرده دست مهاجران را نگذاشت که بجانش بخورد
اکثر اوقات خود را برپشته منظره وسیعه در زیر چبری میگذراند . آیا این آدم چه
اسرار دارد ؟
یکچندروز بدینمنوال گذشت . مهندس و ژه ده ثون باهمدیگر یکجا کوشش و کار
میکنند . گاه بکارهای کیمیا گری و گاه بکارهای حکمتی مشغول میشوند اجزاهای
بسیار مفید ورساله های خیلی نافع برای بسیار کارها ساختند . تاب وباتقروف گاه در
آغل وگاه درمرغانچه وگاه باهاربر بشکار سرگرم کار میباشند . شخص مجهول نیز و
ظیفه باغبانی و برزگری را بکمال سعی وکوشش اجراء میکند . زمینهای بسیار برایایل
شدیارکرده برای زراعت گندم حاضر ساخته است .
درپانزده هم ماه کانون اول شخص مجهول در نزد موسیوسمیت آمده بیکطور
-(۳۰۷)-
خجالت و شرم سازی گفت :
- افندی من ! از شما یکچیزی آرزو طلبدارم .
مهندس - بگوئید ، ولی در اول امر رخصت بدهید که من یکچیزی بشما بگویم .
ازینسخن شخص مجهول رنگش پرید ، بدنش لرزید چرا که بگمانش آمد که از
احوال ماسبق او خواهد پرسید . خواست که از پیش مهندس دور شود اما مهندس
مانع آمده گفت :
- اینرا بخوبی بدانید که ما بشما دوست و مهربانیم . اینست که گفتنی من بشما همین
بود که گفتم حالا بفرمائید هر چه که میخواهید بگوئید .
شخص مجهول چشمان خود را از اشك پاك کرده گفت :
- افندی من ! از شما يك لطفی استرحام دارم .
- بگوئید چیست ؟
- در دامنه کوه برای حیوانات و مواشی خود يك آغلی دارید ، برای خدمت
و سرپرستی حیوانات مذکوره يك آدمی بکار است پس اگر لطف بفرمائید که مرا
اذن بدهید که در آنجا باشم هم خدمت حیوانات شما را میکنم و هم در انجا میخوابم .
مهندس - دوست من ! در آغل يك جای مناسبی نیست که شما در انجا بخوابید !
- برای من کا فیست .
- دوست من ! ماشما را نمیخواهیم که بی راحت باشید. چون خود شما بدور بودن
از ما ، و در آغل بودن خود راضی هستید بسیار خوب ! ولی صبر کنید که برای شما
يك اوتاقی در انجا بسازیم .
- تشکر میکنم افندی من .
مهندس اینمکالمه را برفقای خود بیان کرد . رفقا نیز ساختن يك كوته چوبی را
در آغل برای او قرار دادند .
همانروز رفقا آلات و ادوات لازمه را بر داشته به آغل رفتند . بعد از یکهفته يك
— ( ٣٠٨ ) —
خانه گک تخته ئی كوچك خوشنمائی بوجود آمد ، درخانه مذکور يك ميز و چوکی و
يك دولاب و يك تفنگ و مقدار كافی گله و باروت ، و خوا بكاه و كاسه و کوزه لازمی
و مأكولات و مشروبات را نيز برده گذاشتند . شخص مجهول تا بوقتیکه رفقا در آغل
کوشش ميورزیدند اصلا به آنها نزدیک نشده درتپهٔ منظرهٔ وسيعه بکار زراعت و کشت
کاری مشغول کردید . پا نقروف میگفت :
— چون اینقدر از آدم گریزان بود چرا مددگاری میخواست ، کاغذ را چرا در
شیشه گذاشته برای طلب معاونت بدریا انداخته است ؟
سیروس — اینرا نیز خواهد گفت .
در بیست و دوم كانون اول مهندس حاضر بودن اقامتگاه او را بشخص مجهول خبر
داد . و برای ناراحت نشدن او او را آزاد گذاشته بغرا نیتهاوز برآمدند . در دالان
بزرگ گرد آمده نشستند . از شب دو ساعت گذشته بود که در وازهٔ صالونرا یکی آهسته
دق الباب نمود بعد از اذن گرفتن شخص مجهول داخل دالان گردیده گفت :
— افندیان ! از شما جدا میشوم ، لهذا میخواهم که سرگذشت خود را حکایه کنم
تا بدانید که من لایق صحبت و معاشرت شما را ندارم . اینست که اسرار خود را میگویم .
این سخن مهاجران را بسیار متأثر نمود . مهندس برپا خواسته گفت :
— دوست من ! ما از شما چیزی نمیپرسیم ، بر اسرار شما آگاه شدن نمیخواهیم .
سکوت کردن داخل حق خود شماست .
— كفتن وظیفهٔ منست .
— بنشینید . بگوئید .
— نی بپا ایستاده میگویم .
شخص مجهول در کنار دالان بپا ایستاده ، وسر خود را برهنه کرده، و دست های
خود را بر سینهٔ خود چپراس کرده ، و بر نفس خود اجبار کرده ، و چشماهای خود را
از اشك پاك نموده بحكایت سرگذشت خود آغاز نهاد رفقا نیز بی آنکه چیزی بگویند ساکتانه
- ( ۳۰۹ ) -
به شنیدن گوش نهادند . شخص مجهول بانصورت بسخن دهن کشاد .
– « در سنهٔ ۱۸۵۴ در ۲۰ ماه کانون اول »
« دونکان » نام واپو رتزه « لارد کلناروان » در « بندر » « برنويشی » که در ۳۷ درجهٔ عرض بساحل غربی جزيرهٔ بزرگ « اوستراليا » واقعست لنگر انداز اقامت گردیده بود درين واپو ر خود لارد كولناروان ، وزوجهٔ او ويك كرنيل انگليزی ، ويك عالم جغرافيہ شناس فرانسوی ، ويكدختر ويك پسر نوجوان ، و كپتان اول ، و کپتان دوم ، و پانزده نفر عمله موجود بود . این دختر و پسر نوجوان اولادهای « غران » نام شخصیست که کپتان كشتی « بریتانیا » بود که یکسال پیش ازان تاریخ با عمله واشیای خود غرق گرديده بود .
سبب لنگر انداختن واپو ر تزه دونکان در لنگرگاه پور « توئيپی » اینستکه پیش از شش ماه از ان تاريخ يك كاغذی درمیان يك شيشه در دريای ايرلانده بدست لارد كولناروان که در كشتی دونکان سير و تنزه مینمود افتاده بود . اين كاغذ از طرف كپتان كشتی بریتانیا کپتان غران نوشته شده ، و در میان شیشه ها بدریا انداخته شده است که درین كاغذ كپتان غران كیفیت رهایی یافتن خودر ابادو نفر عملهٔ خود بعد از غرق شدن كشتی خویش نوشته بود ، وطول وعرض موقعی را که در انجا افتاده اند نشانداده بود . اگر چه طول و عرض جای بودن خود را كپتان غران خوب نشانداده ولی درجهٔ عرض موجود ، و درجهٔ طول را آب دریا گم کرده بود .
درجهٔ عرض که نشانداده بود ۳۷ درجه و ۱۱ دقیقه عرض جنوبی بود . درجهٔ طول مجهول بود لهذا هرگاه همين درجهٔ عرض را پیروی کرده برکرهٔ ارض دور شود البته بجائیكه کپتان غران موجود است رسیده خواهد شد .
وزارت بحریهٔ دولت انگلیز از ييگونه پالیدن و جستجو کردن مجہولانه ابا ورزید. لہذا لارد گولناروان با دونکان نام واپو ر تنزه خصوصی خویش به پالیدن و جستجو کردن كپتان غران اقدام نمود . « ماری » نام دختر کپتان غرانر ا با « روبر » نام پسرك
- ( ۳۱۰ ) -
او با خود برداشت . دو نقان برای سیاحت بسیار دور و درازی حاضر گردید . از بندر « غلا
سقو » که در « ایرلند » است حرکت کرده از کلوگاه « ما جلان » که در آخر امریکای
جنوبیست گذر نمود . از انجا یکسره باراضی « پاتاغونیا » که در امریکایی جنوبیست برا
مد. خط ۳۷ درجه عرض جنوبی را گرفته تمام قطعه امریکای جنوب را از غرب بشرق
بر همان خط عرض از خشکه قطع نمود . از ینفر فکر لار د این بود که مبادا کپتان غران
درینسوزه ینها بدست وحشیان افتاده باشد . و لی هیچ اثری درینسوزه ین از کپتان نیا
فت باز از ساحل شرقی زمین مذکور در د و نقان سوار شده بالیدن خود را در بحر محیط آغاز
نهاد . بعد از انکه جزیره های «تریستان واکونهاد» و « آمستروام » که بر همین خط
عرض واقعست گردش و پالیش نمود از کپتان اثری نیافته برابر بسوی « اوسترالیا » حر
کت ورزید تا در قطعه مذکور امر پالیدنرا بر خط عرض مذکور اجرا نماید . لہذا چنان
چه گفتم در ۲۰ کانون اول سنة ١٨٥٤ در لنگرگاه بورنویپی لنگر انداز اقامت گردیده
بود. فکر لارد این بود که اوسترالیارا نیز مانند پاتاغونیا بر خط دایرۀ عرض ۳۷ گردش
نماید . سیاحها از ساحل روانه شده بخانه يك زمینداری که از مردم ایرلانده میباشد
فرو آمدند. لارد بزبان ایرلندی به صاحب زمین سبب آمدن خود را به اوسترالیا و گردیدن
و بالیدن خود را بیان کرد و پرسید که آیا از کشتی بریتانیا او را خبری هست یانی . زمین
دار مذکور از بخبر بودن خودبیان کرد . ولیکن از خدمتکاران زمینداران یکی بر پا
خواسته گفت :
لارد صاحب ! بجناب باریتعالی شکر بکنید اگر کپتان غران زنده باشند مطلق
در اوسترالیا خواهد بود .
-- شما کیستید ؟
-- من هم از مملکت شما یعنی از اسقو چیا میباشم . در سفینه بریتانیا در زیر امر کپتان
غران سر عمله بودم . از رفقای کپتان غران میباشم .
نام این آدی که به لارد کولناروان خود را از رفقای کپتان غران و عمله باشی کشتی
- ( ۳۱۱ ) -
بریتانیا شناسانید (آیرتون) میباشد. این مدعای خود را با کاغذهای رسمی که با خود داشت اثبات نمود . لارد گفت:
- در وقتیکه کشتی بریتانیا غرق میشد آیا شما در کشتی بودید؟
- بلی لارد من ! کشتی در ساحل شرقی اوسترالیا غرق گردید . من بشناوری در يك گوشه برآمدم و تا بحال خبر نداشتم که کپتان غران زنده رهایی یافته باشد اما حالا که شما از زنده گی او خبر دادید گمان قوی دارم که در ساحل شرقی اوسترالیا برآمده بدست بومیان وحشی آنسرزمین اسیر افتاده باشد، پس میباید که در انطرف رفته پالیده شود. این آدم چنین گفته طور صداقت و ناموسکاری به لارد کولناروان نشان داده بود. لارد و همراهان او از سخن او براستی و صداقت او هیچ شبهه نکردند زمیندار ایرلندی نیز بر خوبی و درستی این آدم که آیرتون نام دارد و از مدت یکسال بخدمت او نوکر میباشد شهادت و ضامنی نمود. لاردگولناروان نصیحت و رهبری آیرتونرا قبول کرده قرارداد که اوسترالیا را از غرب بشرق گذار نماید. لهذا لارد ، و زوجه او ، و عالم فرانسوی ، و کرنيل ، و اولادهای کپتان غران ، و کپتان اول و ابوردونقان و یکچند عمله در زیر ادا ره ، ورهبری آیرتون براه افتادند . دونقان نیز بزیر افسری کپتان دوم وا یوز به بندر که [مالبورن] رفته منتظر امر لارد ایستاده میماند.
در ۲۳ ماه کانون اول سنهٔ ١٨٥٤ قافله در زیر نظارت و دیده بانی آیرتون براه افتاد. درینجا اینرا نیز بگویم که آیرتون از جانی های بسیار بزرگ و شقاوت پیشه کان خیلی بد نیست. اگرچه در کشتی بریتانیا عمله باشی بودنش صحیحست ولی بسبب عصیان دادن و بلوا کردن عمله کشتی را برکپتان در ۸ ماه نیسان سنه ۱۸۵۲ از طرف کپتان غران به ساحل اوسترالیا براورده ترك شده است. از وقتیکه به اوسترالیا برامده نام آیرتونرا گذاشته (نجوبس) برخود نام نهاده است ، و سرکرده گی مجرمهای شقاوت پیشه فراریرا گرفته بسی شقاوتها ، و جنایتها بعمل آورده است. و حالا در خدمت ایرلندی نیز برای اجرای بعضی خیانت و شقاوت درآمده، و منتظر فرصت نشسته است تا آنکه
- ( ٣١٢ ) -
لارد كولناروان بچنگش در افتاد ، آيرتون بنام دیگر بخو نیس از غرق شدن سفینه بر
يتانيا هیچ خبر و آگاهی نداد . این خبر را از حکایت لارد آموخته است . مقصدش
در ینوقت این است که لارد را بسا حل شرقی اوسترالیا براند ، و از کشتیش دور اندازد ،
و دونقانرا بهر حیلهٔ که باشد ضبط و تصرف کرده بواسطهٔ آن رهزنی و قطاع الطریقی
دریائی را پیشه گیرد .
در نجا شخص مجهول یکقدری توقف نمود . صدایش بلرزه افتاد . باز بحکایه آ
غاز نموده گفت :
- هیئت قافله حرکت کرد . در راه ساحل شرقئی اوسترالیا بر هسپاری دوام ور
زیده شد راه بالطبع خراب بود چرا که آیرتون به عونه و تابعان خود خبر داده آنها
هم گاهی از پیش وگاهی از پس قافله را پیروی میکردند ، و هزار گونه مشکلات در راه
می انگیختند .
دونقان حاضر شده بلنگرگاه مالیبورن رفته بود . حالا کار موقوفست بر ينکه دو نقان
را بساحل شر قئی اوسترالیا بکشند چرا که در انجا بدست آورد ن آن آسان مینماید .
آیر تون قافلهٔ لارد را از بیراهه های مهلکی بکشیدن آغاز نهاد . بعد ازان در خصوص
آوردن دو نقانرا از لنگرگاه مالیبورن به ساحل شرقى يك كا غذى از لارد بنام کپتان دوم
دونقان که « توم اوستن » نام دارد بدست آوردن لازم شد . اینمسئله نیز چون طبیعی
و ضروری دیده میشد لهذا لارد قرار داد که مکتوبی برای کپتان دو نقان نوشته
بدست آیر تون بدهد که او بمالیورن رفته دونقانرا بسا حل شرقی بیارد تا آنکه بمجرد
رسیدن قافله لارد بساحل شرقی کشتی خود را حاضر یافته سوار شود .
اگر چه در وقتیکه مکتوبرا میخواستند به آیرتون تسلیم بکنند خیانت و شقا وت
آیر تون از بسیار دلایل و براهین برلارد و همراهان او ثابت و واضح گردید اما آیرتون
هزار گونه حیله ودسیسه بعمل آورده مکتوب مذکور را بدست آورده بعد از دو روز
خود را بمالیورن رسانید ، و مکتوبرا به کپتان تسلیم نمود کپتان و اپور دونقان بمجردیکه
- ( ۳۱۳ ) -
مکتوبرا بخواند لنگر برداشته روانه گردید .
ایرتون بدال بسیار خوشنود بود ، و کامیابی خود را تصوری بلکه محقق میدانست
چراکه میدانست که بمجرد رسیدن بساحل شرقی همه عمله او حاضر و آماده برای
ضبط کردن دونقان خواهند بود . اما دو روز بعد دید که دو نقان بطرف ساحل شرقی
اوسترالیا نی بلکه بطرف ساحل شرقی ( زه لاند جدید ) میرود . ازین حرکت واپور
آیرتون بحیرت افتاده با کپتان واپور مخالفت و مجادلت آغاز نهاد کپتان همان مکتوب لارد
را که خود آیرتون آورده بود نشان داد که در ان مکتوب براستی همچنین نوشته شده
بود که واپور باید بساحل شرقی زه لاند جدید برود . مگر عالم فرانسوی در وقتیکه
مکتوبرا مینوشت بنا بر طبیعت متفکرانه که داشته فکرش به این مشغول بود که کپتان
غران درزه لاند جدید خواهد بود . لهذا بجای اینکه ساحل شرقی اوسترالیا بنویسد
ساحل شرقی زه لاند جدید نوشته .
ازین خطای سراسر صواب کاتب نقشه افکار ملعنت آثار آیرتون سراسر برهم
خورده خواست که عصیان نماید کپتان واپور اورا بند ی نمود . دونقان بساحل
شرقی زه لاند جدید آمده لنگر انداخت . و منتظر ورود لاردیا خبر لارد بماند. واپور
نشینان از لارد و همراهان او هیچ آگاهی ندارند .
و دونقان تا بدوم ماه مارت در ساحل زه لاند ایستاده ماند . آیرتون در انروز
از جائیکه بندی بود صداهای توپ را شنید . این توپ از واپور دونقان انداخته میشد.
بعد از کمی لارد و همراهان او به واپور آمدند . مگر لارد كولنار وان بعد از انکه کاغذ را
برای کپتان فرستاد ، وشقاوت ، وخيانت آیرتون به ایشان معلوم شد محقق دانست که
دونقانرا آیرتون وعونه او ضبط کردند. لهذا بعد از بسیار زحمت وفلاکت و تهلكه خود
شانرا بساحل شرقی اوسترالیا رسا نیدند . در انجا چون از دونقان اثر نیا فتند زیاده تر
باشهره افتادند .
باوجود اینهم باز از فکر پالیدن کپتان غران فارغ نشد . از انجانیز بيك كشتی بادی
- ( ٣١٥ ) -
قیافت ( آیرتون ) در اوسترالیا بهمرکابی و رهنمایی لارد [ گولناروان ]
- ( ٣١٥ ) -
غلام یحیی
١٣٣٢
قیافت « آیرتون » در جزیرۀ « تابو » بعد از کسب نمودن حال وحشیگری
-( ٣١٤ )-
کراهی سوار شده برای پالیدن کپتان غران بساحل غربی زەلاند جدید برآمدند . قطعۀ زەلاند جدید را نیز بردایره درجه ٣٧ عرض از غرب بشرق قطع نمودند . از کپتان غران باز هیچ اثری نیافتند . چون بساحل شرقی رسیدند از طرف بومیان وحشی آنجا نزديك بود که اسیر شوند ولی از آثار عنایت ربانی بود که بقوت توپهای دونقان رهائی یافته به واپور رسیدند .
وقتیکه لارد به واپور بیامد آیرتونرا بحضور خود طلب نمود و در خصوص کپتان غران ازو معلومات بخواست . آیرتون همانقدر که خبر داشت براستی بگفت لارد از خیانتی که به کپتان غران و خود لارد کرده بود آیرتون را بجزای متروك كردن از دنیا ، و تجرید نمودن از عالم انسانیت محکوم نمود . لارد بر خط عرض مذکور باز رهسپار گردید . تا آنکه بجزیرۀ تابور که بر همان دایرۀ عرض واقع بود برسید . لارد آیرتونرا در همین جزیره به پاداش کارهایش میخواست که برساند . واپور را در پیش اینجزیره لنگر کرده آیرتون را کشید که در انجا متروك گرداند . از حسن اتفاق کپتان غران ورفقایش نیز در یجزیره بودند .
لارد کپتان غران و رفقای اورا در واپور برداشته آیرتون را در انجزیره ترك كرد . افندیان من ! آدم متروك در جزیرۀ تابور در اقامتگاهی که کپتان غران برای خود ساخته بود اقامت نموده روز بروز دو چار ندامت شده میرفت، تنهائی و وحدت هر لحظه او را بر قبایح اعمالش مطلع میگردانید ، ذات اقدس خلاق کائنات در هر طپش دلش او را از بدیهای کردارش با خبر میگردانید . او نیز توبه و ندامت میکرد . و با خود میگفت :
– آیرتون ! تو میباید که سعی کنی که خود را لایق جمعیت بشر بسازی تا اگر یکوقتی بیایند و ترا ببرند کسب لیاقت دیدن انسانها را کرده باشی والحاصل بیچاره آدم متروك بسیار عذابها کشید ، در بسیار کارها کوششها ورزید ، شبهای بسیاری را تا بصبح بدعا گذرانید . گریه ها کرد عباد تها نمود . ولی بازهم نظرش همیشه بسوی افق دریا معطوف بود که کی يك بادبان کشتی از افق معلوم گردد تا اورا از پنجال عذاب و فلاکت وارهاند امان
- ( ٣١٥ ) -
یابی ! وحدت و تنهائی برای دو چار شدگان عذاب وجدانی چقدر مدهش است !
البته جناب حق میخواست که او را زیاده تر جزا بدهد که رفته رفته از حال انسانیت
کشیده بوحشیقش گرفتار نموده تا سه چهار سال احوال خود را خبر دارد و بعد از ان از
هیچ حالات خویش خبر نیست .
افندیان من ! گمان میبرم که دیگر حاجت به این نباشد که بگویم آیرتون و یا بخوبیس که بود!
سیروس سمیت ، و دیگر رفقای او در آخر حکایه بپا خواستند ، همه شان از شنیدن
اینحکایه بسیار متأثر شده بودند . در پیشگاه نظر شان يك لوحه فلاکت و سفالت بسیار
حزن آوری تجسم کرده بود . مهندس گفت :
- آیرتون ! شما بحقیقت که يك شقی بسیار بزرگ بوده اید اما جناب حق مجازات شما
را کافی دیده فلاکت شما را نهایت بخشید که شما را در میان ما انداخت آیرتون شما را خدا
عفو فرموده است . حالا باز از شما میپرسم : آیا میخواهید که رفیق و دوست ما بشوید ؟
آیرتون پس خزیده روی خود را بدستهای خود پنهان کردانید. مهندس گفت که :
- اینست که دست محبت خود را بسوی شما دراز میکنم .
آیرتون دویده هر دو دست مهندس را گرفته ببوسید و سیلابه سرشك خودرا بران
دستها باریدن گرفت مهندس پرسید که :
- آیا با ما بیکجا بودنرا هنوز آرزو نخواهید کرد ؟
آیرتون گفت - موسیو سیروس ! یکچند روز دیگر هنوز مرا در آغل بگذارید .
- بسیار خوب ، باشید !
آیرتون وداع کرده میخواست که برود ، مهندس گفت :
- آیرتون از شما یکچیزی سوال میکنم .
- بفرمائید ، افندی من ! پرسید !
- اینرا میپرسم که شما چون اینقدر تنهائی و گوشه گیریرا آرزو داشتید پس چرا کاغذ
را نوشته در شیشه انداختید ، و امداد طلب کردید ؟
- ( ٣١٦ ) -
من هرگز نه کاغذی نوشته ام ، و نه در شیشه انداخته ام !
اینرا گفته و سلام داده از دروازه برامد .
- باب هجدهم -
فهرست
مکالمه - سیروس و ژه ده تون - تلگراف - الفبا - موسم
خوب - معموری لینقولن - فوتوگراف - برف - دوسال .
هاربر تا به دروازه از پس آیرتون آمده آیرتون چون باماشین نزول و صعود فرو
آمد هار بر واپس آمده گفت :
- رفت .
سیروس - باز می آید !
پانقروف - من به این حیران ماندم که شیشه را بدر یا که انداخته ؟ آیرتون میگوید
که من نینداخته ام چون او نینداخته باشد پس که انداخته خواهد بود ؟
ناب - مطلق که خود او انداخته اما بیچاره فراموش کرده است ! چرا که بیچاره
بحال وحشت بوده است .
پانقروف - از وقتیکه اورا بجزیره ترك کرده اند تا بقدر چهار نجس سال کسب وحشت
نکرده است پس هرگاه در وقت انسانیت خود کاغذ را نوشته باشد اولا امکان ندارد که
فراموش کند چرا که همه حالات پیش از وحشتش را مکمل میداند و گیرم که فراموش
کرده باشد در انحال میباید که اینکاغذ را پیش از هفت هشت سال نوشته و در شیشه کرده
بدریا انداخته باشد که هرگاه چنین باشد از کاغذ و شیشه یکقلم اینقدر کهنه گی معلوم نمیشود.
مهندس - اینسخن بجز اینکه بگوئیم که آیرتون درین نزدیکیها بوحشت گرفتار
آمده و خود او کاغذ را نوشته دگر تاویلی قبول نمیکند والسلام !
اینرا گفته و سخن را بدگر وادیها گردانیده این بحث را خاتمه داد .
در ٢٢ ماه کانون اول مهاجران از غمرانیه واوز فرو آمدند و بر منظره پشته وسیعه
( ۳۱۷ )
برآمده از آیرتون در انجا اثری ندیدند دانستند که شب را در آغل گذرانیده رفقانخوا ستند
که به آغل رفته او را ناراحت کنند . هاربرت و ناب و پاتقروف بکارهای هر روزه خود
مشغول گشتند . سیروس و ژه ده ئون نیز در شمینه ها رفته بکار کیمیا گری سرگرم
شدند . در انجا ژه ده ئون گفت :
عزیز من ! تأویلی که دیشب در باب شیشه فرمودید من هیچ باور نکردم . آیرتون
کاغذ انوشته باشد، و بدریا انداخته باشد ، و باز فراموش کرده باشد اینهم چیزیستکه
باور شود ؟
اینواقعه را نیز بر دیگر بعضی واقعه هائیکه تا بحال بحقیقت آن پی نبرده ایم علا
وه باید کرد، و بهمینقدر اکتفا باید ورزید .
واقعیکه کارهای مبهم و پنهانی در جزیره ما بسیار شد . اولا کیفیت خلاصی شما،
باز واقعه دو غونق و توپ ، باز پیدا شدن صندوق پر اسباب بیصاحب باز رسیدن کشتی
در نهر مرسی بوقت ضرورت ما ، حالا نیز ظهور یافتن این شیشه ...
بحقیقت که معما هائیست بسیار عجیب ! آیا یکوقتی خواهد بود که این معما های پر
اسرار حل شود ؟
عزیز من! تو میدانی که من نه بروایات اساطیر الاولین پریهای یونانیان ، و نه بحکا
یات بعید از عقل بابایان و قسیسان باور و اعتقاد داشته باشم . بلکه محقق میدانم که بی سبب
و بی جهت معقول مادی هیچ چیزی بعمل نمیآید . اسرار ماوراء را نیز نمیدانم . هر چیز
پوشیده ندانسته که باشد البته برای آن يك اسبابی خواهد بود . ما حالا بکار خود مشغول
شویم، یکروزی خواهد آمد که سبب های اینکارهای پنهانی خود بخود بمیدان بروز
خواهد نمود .
ماه کانون ثانی داخلشد . سنه ١٨٦٦ نیز تمام شده سنه ١٨٦٧ آغاز نهاد . مهاجران
بکمال غیرت و اقدام بکارهای تابستانی خود شان آغاز نهادند برای ذخیره زمستان به
هر گونه تدارکات لازمی و ضروری کوشش ورزیدند . آیرتون در خانه که به آغل ساخته
- ( ۳۱۸ ) -
شده اقامت میکند رمه های گوسفند ، و بزی که در زیر دیده بانی و تربیه او میباشد به بسیار خوبی و دقت پرورش می بینند . مهاجران نیز اکثر برای دیدن و ملاقات او میروند . آیرتون خیلی صاحب اخلاق حسنه يك آدم عاقل خوب و معین و مددگار مرغوبی برای مهاجران شده است .
نره ده تون وسیروس از ظهور یافتن بعضی وقایع غریبه گاه گاهی در جزیره به آیرتون خبر داده تنبه کردند که هر گاه يك حادثه پیش شود بزودی و چابکی به مهاجران خبر بدهد. اما برای ظهور یافتن واقعه غریبه که متعلق به اسرار جزیره باشد خبر دادن آیرتون باید که به بسیار سرعت و چابکی بعمل آید لهذا سیروس سمیت ساختن يك وا سطه مخابره بسیار سریعه را قرار داد . در ۱۰ ماه کانون اول مهندس فکر خود را برفقای خود بیان کرده پا نقروف گفت :
— این واسطه مخابره سریعه را چسان خواهید ساخت ؟ مگر خیال تلگراف ، ساختن را نداشته باشید ؟
— البته ، تلگراف خواهیم ساخت !
هاربر — آیا باالكتريك ؟ یعنی برقی ؟
مهندس — بلی باالكتريك ! چرا که برای ساختن پیلهای تلگراف ، وخود الکتر يك هر گونه اجزا بدست داریم تنهاسیم تلگراف مارا لازمست . يك ماکنه که برای سیم ساختیم آنهم بعمل میآید والسلام .
پانقروف — معلوم شد که برای ساختن شمند و فر یعنی ریل نیز چیزی باقی نمانده .
مهاجران بکار تلگراف ساختن آغاز ورزیدند . اول بکار دشوار ترین آن که سیم سازیست کمر همت بستند . معدن آهنی که در جزیره موجود میباشد از جنس بسیار اعلا ست . سیروس سمیت اول بکار ساختن يك ماشینی برای ساختن سیم شروع نموده اولا يك لوحه آهنین مخروطی الشكل بعمل آورد ، و در ان لوحه سوراخهای كوچك و بزرگی کشیده لوحه مذکوره را آبداری بسیار قوی داده فولاد بسیار سخت ومتینی
( ۳۱۹ )
بساخت . و در پیش آبشار بزرگ آنرا بصورت بسیار محکم و متینی در میان دو چوب
دار مانند کوتاه و کلفتی ربط کرد بعد از ان چند روز کامل کوره آهنگری خود را کرم
داشته چند عدد میلهای آهنین نازک نازکی بساختند و نوک این میل را با سوهان باريك
ساخته از سوراخ بزرگترین لوحه پولادی بگذرانیدند و آنرا با تسمه های کلفت چرمی
که از پوست ماهی فوق بعمل آورده بودند ربط داده بچرخ بزرگی که در انجا برای ماشین
تراش سازی ساخته بودند بسته کرده چرخرا بقوت آب بدور آوردند . میل باريك
مذکور بقوت از سوراخ سیم کش بدر آمده صورت سیم کلفتی را گرفت بعد از ان از سوراخ
باريك ترگذرانیده و از انهم باریکتر کرده تا آنکه بدرجه سیم تلگرافش رسانیدند .
مسافه که در مابین چرخ و لوحه آهنین بود بقدر چهل قدم می آمد لہذا بدرازی چهل
چهل قدم چند عدد سیم بوجود آوردند که سر آنها را هم با یکدیگر جوش داده بقدر درازی
مسافه آغل تا بغرا نيتها وزيك پاره سیم بسیار در از متینی بوجود آوردند . اینکار سیم
کشی سه روز دوام نمود مهندس درین سه روز رفقا را بکار سیم کشی مشغول گذاشته
خودش برای حاضر کردن پیل و امتزاج دادن دیگر اجز او ساله های تلگراف مشغول گشت.
اولايك پیل ثابت جریانی ساختن لازمست این يك معلومست که پیل همان ظرف
های چودنی یا شیشه ئی را میگویند که اجزا و مسأله حاصل شدن الكتريك يعنى برق
دران موجود است. این اجزا نیز معلومست که مرکب از جس، ومس، وزغال، وبعضي
حامضات میباشد این را نیز پیش ازین گفته بودیم که مس در جزیره لینقو لن موجو د نیست،
زغال هم اگر چه موجود است ولی زغالرا قابلیت دادن برای تلگراف به بسیار کارهای
دور و درازی موقوفست که اینهم خیلی مشکل میباشد . ولی جس در صندوق یافته گی
شان چنانچه گفته بودیم که در درون صندوق چو بي يك صند وق از جس نیز مو
جود بوده است . دیگر حامضات و اجزاها نیز حاضر است .
سیروس بعد از تفکر و تصور زیادی قرار داد که تلگراف خودرا به اصول تلگراف
«بکرل » نام کیمیا گری که در سنهٔ ۱۸۲۰ از پیلهای بسیار ساده از تکلف آزاده بوجود
-( ٣٢١ )-
غلام کمال ۱۳۳۲
هانرو زسیروس ـ ـ یت برای آیرتون يك تلگرافی کشید
- ( ۳۲۰ ) -
آورد بسازد چنانچه در اول امر بازداش شیشه سازی را کرم کرده یکچند عدد بوتلهای
دهن فراخ شیشه ئی بعمل آورد . و در میان آنها حامض آزوت پر کرده دهن شیشه
های مذکور را با چوبهای کاك محکم کرده از وسط آن کاکها يك يك لوله میان خالی شیشه
ئی دیگر را که یکطرف آن با قماش و گل پخته گرفته شده بود داخل گردانید . از طرف
باز لوله ها پوتاس نام جوهر یکه مهندس از بسیار نباتات حاصل کرده بود ریخت که بآن
ترکیب پوتاس و حامض آزوت بواسطه گل پخته با یکدیگر رابطه پیدا کردند .
بعد از ان دو عدد میلهای جسی باريك را یکی در میان لوله پوتاس و یکی را در میان
شیشه حامض آزوت فرو برده در حال يك جریان الکتریکی حاصل آمد که از میل جس
شیشه در میل جس لوله برفتن آغاز نهاد این دو میل جسی را نیز بدوسیم آهنیی که
حاضر شده بود مربوط نمود كه يك سيم الكتريك منفى و يك سيم الكتريك مثبت کردید.
اینست که پیل تلگراف باینصورت ساده و لی بسیار ماهرانه بعمل آمد که بواسطه این
پیلها غرانینها و ز بآغل مربوط میگردد .
در ۶ ماه شباط چوبهای تلگراف را از غرا نیتها و زتا به آغل به مسافه صد صد
قدم از همدیگر دور بزمین نشاندند . و بر هر ديريك يك يك شيشه كه آنرا « آلت تجریده
مینامند نصب کرده سیم ها را بر آن پیچانیده تا به آغل کشیدند . چند روز بعد غرانینها
وز و آغل با يك سیمى بهم مربوط گردید که جریان الکتریکی در هر ثانیه بسرعت صد
هزار میل بر آن سیم بدور و سیر آمد . یکعدد پیل برای غرا نیتها و زیکعد د پیل برای آغل
ساخته سیمهار ابدآن مربوط نمودند . حالا کار موقوف بر ساختن « مانیپتوره» یعنی
آلت تلگراف گرفتن و « ما نیپلاتور » یعنی آلت تلگراف دادن ماند که آنرا نیز مهندس
ماهر فنون شناس بطرز بسیار ساده و بسیطی بعمل آورد . در هر دو مرکز یعنی آغل
و غرانیه، او زسیم تلگراف را در حالتی که مجر د بود بر روی «الکترونه مان» نام آلتی که
عبارت از آهن پاره نرمی بود به پیچانید که به اینو اسطه بمجردیکه جریان از پیلها آغاز کند
الکتریک از سیم مجرد گذشته و بر آهن دور کرده بواسطه زمین باز پس به نقطه که از انجا ظهور
- ( ۳۲۱ ) -
برمیگردد. آهن نرم مذکور که به اصطلاح تلگرافیان آنرا « الکتروئه مان » میخوانند
خاصیت مقناطیسی یعنی آهن ربایی را میگیرد ، و جریان الکتریکی را چون استاده کنند
حالت مقناطیسیت نیز در حال مندفع میگردد . پس هرگاه در حالت جریان الكتريك
در پیش الکتروئه مان يك آهن پاره گرفته شود بهمان لحظه از طرف الکتروئه مان جذب
میشود، چون جریان توقف نماید آهن پاره باز جدا شده بزمین می افتد . لهذا این
آهن پاره را مهندس برلوحه چوبی در مقابل الکتروئه مان نصب نمود که باینصورت در
اثنای جریان الكتريك آهن پاره مذکور بقوت مقناطیسیت الکتروئه مان بحرکت آمده
بريك دائره که حروف الفبا بران نوشته شده و هر حرف از خوديك سوزن مخصوصی
دارد که بر محورهای متحرکی سوار است . پس باینصورت بحرکت دادن هر سوزن از
آغل تا به ضرانیتهاوز مخابره کردن برای سیروس سمیت خیلی آسانست .
در ۱۲ ماه شباط همه کارها تکمیل شد همانروز سیروس سمیت برای آیرتون يك
تلگرافی کشید که کارهای تان چسانست . بعد از دو ثانیه جواب رسید که خیریت است.
پانقروف از مسرت بی اندازه که از ساختن تلگراف او را حاصل شده در لباسهای
خود نمیگنجد . هر صبح و شام برای آیرتون تلگراف میکشد و جواب میگیرد . از
وجود یافتن تلگراف دو خوبی برای مهاجران حاصل شد . یکی احوال آغل و حوادثی
که رودهد بزودی برای مهاجران معلوم میگردد ، دیگر آیرتون خود را در انجا تنها
و بوحشت نمی بیند. با وجود آنهم سیروس و رفقا در هفته یکبار به آغل رفته آیرتون را
می بینند . او نیز بگرانیتهاوز آمده با رفقا ملاقات میکند .
موسم تابستان به اینگونه کارهای گوناگون در گذشت محصولات حیوانات و
میوه کاری شان هر روز زیاده شده میرفت . علی الخصوص تخمهاشیکه از جزیره تابور
آورده اند امسال محصول بسیار خوبی بخشیده منظره تپه وسیعه بسیار خوب و لطیف
شده است . از درو این دفعه گندم حاصل بسیار کافی و بابرکتی بعمل آمد. محققست که
در بنبار فکر کسی برای حساب کردن چهاره لیاردانه گندم نخواهد رفت . اگرچه
- ( ۳۲۲ ) -
پانقروف اینحساب را نیز آرزو نمود ولی مهندس گفت که :
اگر در هر دقیقه سه صد دانه حساب کنی در یکساعت نه هزار دانه حساب خواهی
توانست که به اینحساب برای تمام کردن حساب همۀ آنها تقریباً پنجهزار و پنجصد سال میباید
که مشغول شوی .
درین اوقات حال مهاجران ما بسیار معمور است مرغان مرغانچه ها بسیار افزونی
گرفته لہذا برای گذاشتن آنها را بيك حد اعتدال صبح و شام دوسه دانه از آنها را میخو
رند . بزهائی که از جزیره تا بور آورده اند نیز چوچه ها داده شیرهای آنها را بخوبی
مینوشند کوره خر ها نیز دو چوچه آورده و چوچه ها نیز بزرگ شده اند که اکثر ژه ده
نون و هاربر بر آنها سوار شده تنزه میکنند بسیار وقتها نیز بعرابه بسته زغال و چوب و
دیگر چیز ها را بگرانیتها و ژمیآ ورند .
بنابر تشویق ژه ده نون چند بار نیز بداخلیهای جنگل بهم پیوست فاروست برای
شکار زاغار نیز رفتند و بازاغارها بصورت بسیار مدهشه اعلان حرب نموده بسیاری از
آنها را تلف ساختند . هنوز از حالا او تاقهای گرانیتها و ژ به بیست عدد پوست زاغار
تزئین و تفریش شده است که اگر بهمینصورت محاربه دوام ورزد در جزیره هیچ اثری
از حیوان باقی نخواهد ماند .
رفقا هر وقتیکه بطرف جاهائیکه هنوز کردش نشده است میرفتند مهندس نیز با ایشان
مرافقت میورزید . مقصد مهندس از رفتن و گردش نمودن بجاهای مجهول جزیره
آنست که بلکه اثری برای وقایع مجهول جزیره که چند بار وا قعشده بدست آرد ، اما
در انجاها توپ و ژوب هیج آثار هیجان و تلاش نمیکردند . وخود مهندس نیز بهیچ
گونه علامت و نشانی پی نمیبرد. اما با وجود اینهم باز توپ و ژوب بر کنار چاه درون غرا
نیتها و ز از آثار هیجان و تلاش در هر چند روز یکبار فارغ نمیشوند .
ژه ده نون باماشین فوتوگرافیکه از صندوق برامده ، و تالحال معطل مانده بنای
عکاسی را نهاد ، و چند قطعه فوتوکرافهای جزیره را ز هر هر طرف بکرفت . آلات
-( ۳۲۳ )-
ماشین فوتوگراف خیلی مکملست . ژه ده ئون وهاربر درکم مدتی عکاس بسیارکامل
وما هری برآمدند . ازتپۀ منظرۀ وسیعه هر طرف جزیره راقطعه های بسیار خوش
نمای عکسی بعمل آوردند . تصویر های جملۀ مهاجران را نیز گرفتند. پا نقروف ازین
مسئله خیلی ممنون شده گفت :
خداراضی شود ازکسیکه این ماشین فوتوگراف را درصندوق نهاده بود. چرا
که اگراین آلت نمیبود مایان کی اینقدر بسیار میشدیم حالا هریکی ازمادو آدم شدیم .
خوبترین قطعه های عکس تصویرژوب برآمده ژوب بیکطرز مغرورانه جدیت
پرورانه ایستاده . تصویرش بخودش مشابه برآمده است .
باوجودیکه ژوب بسیار مشکل پسند افتاده است اما ازتصویرخود خیلی مسرور
وممنون مینمایدکه هربازدر پیش تصویرخود آمده می ایستد . وبتماشا مشغول میشود.و
بوضع خود يك ندای مسرت میبرارد .
موسم گرماباماه مارت یکجا تمام گردید . هوااعتدال خریفی را پیدا کرد .حتی در
۲۱ ماه مارت مهاجران چون صبح ازخواب برخاستند دیدند که جزیره للک سلامت
وکنارساحل یکسر سفیدگردیده که زمین و سنگهاهیچ معلوم نمیشود . هاربر ازپنجره
نظر کرده گفت :
وای ! برفباریده ! جزیره سلامت سراسردرزیربرف پنهان مانده .
ژه ده ئون برخاسته چون نظر کردگفت :
بسیار عجیب است ! درینموسم وبرف !
پانقروف - بحقیقت که بر فست !
ناب - پایکچیز یست که به برف میماند.
ژه ده ئون - امامیزان الحراره ازصفر ١٤ درجه بالا تر است که هیچ هوای باریدن
برف رانشان نمیدهد .
پانقروف - فروآئیم که کشتزارخود رايك علاجی کنیم !
- ( ٣٢٤ ) -
پانکروف و ژوب هماندم در ماشین نزول نشسته فرو آمدند . بمجردیکه قدم
ژوب برزمین رسید برفها اززمین برخواسته به پریدن آغاز نهادند . هاربرچون اینرا
دیدفریاد برآورد که :
- وای ! این مگر برف نبود مرغانست !
بحقیقت که این ها مرغان بسیار سفیدكوچك كوچكی بودندکه بصدها هزار برجز
یرۀ سلامت و اطراف ساحل فرو آمده نشسته بودند . بمجرديكه مهاجران برزمین
قدم نهادند همه گی بیکبارگی به بسیار سرعت پرواز نموده بهوا شدند. بداندرجه شدت
پریدند که مهاجران بزدن یکی ازانها کامیاب نشدند هاربرجنس آنهاراهم نشناخت .
بعد ازین واقعه بدوروز ٢٦ مارت داخل شدكه از حساب ازافتادن فضاژده گان
بجزیرۀ لینقولن تمام دوسال کامل میشود .
باب نوزدهم
فهرست
طالع - تفتیش سواحل جزیره - شبه جزیره مار - ساحل
غربی - هواهای بد - شب شد .
دوسال كامل شدكه مهاجران ازهیچ طرف نه مددی و نه از هیچ كس از ابنای
جنس خود خبری و اثری ندیده اند . دوسالست که در یکجزیرۀ پنهان بینشان ازهمه ممالک
متمدنه دورومهجور افتاده اند . وچنان گمان میبرندکه در روی زمین نی بلكه در یكی
از سیارات صغیرۀ عالم شمس در فضای نامتناهی سهاافتاده اند .
آیا در مملکت شان چه شده، وچه میشود ؟ از اولادوعیال واقربا وتعلقات خود
هیچ خبری ندارندوقتیکه میبرامدند محاربه مدهشه جنوبی وشمالی بكمال شدت حكم
فرمابود . آیا نتیجه آن بچه منجرگردید ؟ اینست كه مهاجران بیچارۀ آواره همیشه به
اینگونه افکار هاواندیشه هامشغول میباشند .
- ( ٣٢٥ ) -
درین دوسال از پیش جزیره هیچ کشتی نگذشت ، یك بادبان هم دیده نشد ، اینجزیره
از راهای کشتی ها دور افتاده ، در هيچ يك خریطه و نقشه نام اینجزیره نوشته نشده .
زیرا اگر نوشته میبود بهمه حال کشتیها برای آب شیرین گرفتن درینجزیره گاه گاهی می
آمدند . پس ازینسببها این بیچاره گان امید برگشتن وطن را سراسر از دل برآورده اند.
در هفته اول ماه نیسان مهاجران یکجا گرد آمده از جدائی وطن و نا امیدی باز
گفت و امثال اینگونه سخنها مذاکره ومباحثه میکردند . ژه ده ئون گفت :
ـ اگر يك چاره خلاصی باشد آنهم ساختن يك كشتی بزرگیست که یکچند صد
میل راه را در دریابطی بتواند نمود ، بوناد وانتور را که ساخته توانستیم البته از انهم
بزرگتر را ساخته خواهیم توانست .
هاربر ـ و همچنانکه تا بجزیره تابور با بونادوانتور رفته توانستیم با آنهم تا بجزیره « پو
موتو» خواهیم رفت .
پانکروف ـ من نمیگویم که نمیشود اما اینرفتن به رفتن جزیره تابور نمیما ند . چرا که
تا بجزیره پوموتو مسافه خیلی بعید است و هم هیچ بندری ومرسای سلامتی در ما بین
نیست بلکه سراسر در قعر دریا باید برود .
ژه ده ئون ـ هرگاه يك سبب مجبری پیش شود آیا با همین بونادوانتور برفتن جزیره
پوموتور نخواهی خواست پانقروف ؟
پانکروف ـ شما میدانید موسیو سیپله که من از هیچ چیزی نمیترسم وبرهر چیزی
اقدام خواهم کرد . علی الخصوص که مانند آیرتون يك کشتیبان دیگری هم بامن رفیق
و معاون باشد .
ناب ـ صحيح يك کشتیبان دیگری هم داریم .
مهندس ـ دوستان من ! این فکر محالست با بوناد و انتور بجزیره پوموتور فتن
ممکن نیست . درمیان امیدهای خلاص شدن امید کشتی دونقان لاردكولناروان را نيز
از نظر دور نباید داشت . چرا که لارد با آیرتون وعده کرده که بعد از ختام مدت محکو
- ( ٣٢٦ ) -
پیش آمده او را خواهد برد .
ژده ده نون - هم به این زود یها خواهد آمد . زیرا مدت دوازده سال نزد یکست
که تمام شود .
پانکروف – من هم بهمین فکرم که لارد . یا بداما مجزیره تابور میا بد نه بجزیره لینقولن.
هاربر – البته همچننیست! چراکه جزیره مادر خریطه ها و نقشه هانیز داخل نیست.
مهندس - چون چنینست . بیاید که مادر صدد چاره آگاه کردن لاردر ا بر بودن
خودو آیرتون در یجا بیفتم .
ژد ده نون - اینهم آسانست . باز بجزیره تابور میرویم و در کلبه اقامتگاه آیرتون يك
کاغذی نوشته میگذاریم و احوال خود را مفصل در ان مینگاریم و طول و عرض جزیره
خود را مکمل در ان نشان مید هیم .
پانکروف – بسیار خطا کردیم که در اول باز همچنین کاغذی نوشته نگذاشتیم .
هاربر – تو هم چه چیزها میگوئی ! در انوقت آیا ما بر سر گذشت آیرتون واقف بودیم
که چنین کاغذی میتوانستیم بنویسیم ؟
ناب – اما در یموسم سفر در یا بسیار خطر ناك است .
مهندس - بلی ، بواقعیکه همچنین است . باید که اینکار را به اول بهار اجرا نمائیم.
پا نقروف – اما اگر تابه آنوقت وابور لارد بیاید و آیرتون را نیافته واپس برود ؟
مهندس – لارد در یموسم زمستان به اینطرفها نمیا بد . ولی اگر پیش ازینکه ماکه
آیرتون در یجا بوده آمده باشد البته که او را نیافته برگشته خواهد بود . اما اگر تا به حال
نیامده باشد آمد نش را به اول بهار امیدوار کشته صبر کنیم .
ناب – اگر دونقان بجزیره تابور آمده و باز رفته باشد حقیقتاً شایان تأسف يك
مسئله ایست .
مهندس – گمان نمیبرم که چنین شده باشد . حباب حق این امید یگانه ما را از دست
ما نخواهد گرفت .
( ۳۲۷ )
ژدہ ئون - وقتیکہ در اول بهار بجزیرہ تابور برویم البته خواهم دانست کہ لارد
بجزیرہ آمدہ یا نیامدہ زیرا بهمہ حال يك علامتی خواهیم دید .
مهندس - بلی ، راستست ماحالا، بباید که بکمال صبر ومتانت بهار را انتظار بکشیم
اگر لارد آمدہ و رفتہ باشد برای خلاصی خود دگر چارہ پس از آن خواهیم اندیشید.
پانقروف - اگر از جزیره لینقولن بر ویم هم بسبب بیراحتی و پریشانی نخواهیم رفت.
مهندس - نی پانقروف ، رفتن ما از جزیرہ لینقولن بسبب پریشانی وزحمت ما
نخواهد بود بلکه بسبب اشتیاق وطن واهل واولاد ما خواهد بود .
پس ازینمحاورہ ساختن کشتی بزرگ را برای رفتن جزیرہ پوموتو در وقت حاضر
موقوف گذاشتند . بکارهای دیگر خود مشغول گشتند . تنها بر ين يك قرار دادند کہ
پیش از ینکه زمستان داخل شود با کشتی بوناد و استور در اطراف جزیره لینقولن يك
سیاحتی اجرا کنند . زیرا هنوز دورادور جزیرہ رابتما مها بخوبی کشف ومعاینه نکردہ
اند. علی الخصوص در حق جهت شمالی و غربی جزیرہ معلومات شان سراسرہ مفقود است .
این فکر سیاحت دور جزیرہ را در اول امر پانقروف در میان آورد . مهندس و
دیگر رفقا بکمال ممنونیت قبول کردند .
یوم حرکت خودشانرا در ١٦ ماہ نیسان قرار دادند . بونادواستور را برای سفر
چهار پنجروزه به ذخیره ولوازمات حاضر ساختند. سیروس سمیت اگر چه آیرتون را
نیز در ینسیاحت برفاقت تکلیف کرد ولی آیرتون امتناع نمودہ با ژوپ در غرانپاتہا و ز گذاشته
شدند . در ١٦ نیسان مهاجران باتوپ یکجا در بونادواستور سوار شدند. باد از طرف
جنوب غربی چون بوزیدن بود پیش رفتن بونادواستور بطرف دماغہ مار به آسانی بوقوع
آمد . هنگامیکہ دماغہ مار را گردش کردند شب هم داخل شد . مهندس چون این
سواحل رامیخواهدکه بنظر روز ببیند در شب از ساحل یکقدری دورتر کشتی رالنگر
انداختہ شب را در کشتی گذرانیدنرا مناسب دید . لہذا در پیش دماغۀ مذکور پا نقروف
کشتی رالنگر انداز اقامت گردانید . باد نیز چون باغروب آفتاب مقطوع گردید از انرو
-( ۳۲۸ )-
بوقت پیشین به پیش آبشار باندی رسیدند
غلام محمد
[ILL]
- ( ۳۲۸ ) -
شب را بکمال سکون و آرامی بسر آوردند . غیر از پانقروف که به پاسبانی مشغول بود دیگر رفقا در کمره کشتی بکمال راحت بخوابیدند .
روز دیگر بوقت صبح پانقروف بوناد و آشور را براه انداخت . باد چون موافق بود از نزديك خشکه قطع مسافه مینمود . مهاجران این خشکه بسیار بلند را پیش ازین بگردش پیاده روی نیز دیده اند و حالا از طرف بحر می بینند . مهاجران به لطافت و هیئت بسیار عجیب این ساحل حیران ماندند . کشتی را به بسیار آرامی از نزديك ساحل میراندند . حتی یکدوسه بار به لنگر انداختن نیز مجبور شدند چونکه ژه ده نون تصویر بعضی منظره های ساحلرا گرفت. بوقت پیشین به پیش آبشار بسیار بلندی که از ریختن نهر آبشار بدریا حاصل آمده است رسیدند . در پیش این منظره لطیفه نیز یکقدری توقف نموده و عکس آنرا گرفته روانه شدند بعد ازین درختهای پشته ساحل رو بکمتری نهاد . ساحل بطرف کوه فرانقان هر چه که نزديك شده میرفت کسب بلندی میگرفت. و هیئت مجموعه آن چنان يك منظره غریبه عجیبه پیدا میکرد که در هیچ طرف دنیا امثال آن دیده نمیشد .. مهاجران اینجا ها را از سر کوه فرانقان ندیده بودند . و تا بحال به این طرفها هم نیامده اند . کوه فرانقان از ینطرف مانند دیوار سنگئی سر بفلك كشيده رفته است که جهت پایان این دیوار سر راست در برابر سطح دریا مغاره ها ، وطاق نماها ، وشکها ، وقبه ها ، و گنبدها ، و پلهای سنگئی طبیعی قدرتی بوجود آمده که حدو حساب ندارد بدایع گوناگون طبیعت خارج قوه مخیله آثار غریبه عجیبه در نجارونما کرده است در بعضی جاها آنقدر کاواکیها وسوفهای تاريك ودرازی از سطح بحر در زیر کوه در آمده است که از دیدن آن انسانرا حیرت و دهشت دست میدهد . مهاجران این منظره های عجیبه و غریبه را بکمال حیرت تماشا کرده ساکنانه و ساکتانه بر راهیکه دارند دوام میوزند . که این سکوت ، وسکونت شانرا عوعوه توپ درینجاها خلل پذیر مینمود . ولوله صدای سگ در گنبذهای طبیعی سنگی طنین انداز آواز میگر دید .. مهندس عوعوه توپ را درینجا نماند ولوله که در کنار چاه غرائیقهاوز می انداخت
- ( ۳۲۹ ) -
مشابه یافت .
بوتاد والتر تا بوقت شام به آهستگی و احتیاط رفتار نموده وقت مغرب بجهت شمالی
کوه قراغلن در يك حوضۀ طبیعی کوچکی لنگر انداخت . آبهای بحر در بنطرف بسیار
عمق و چقوری دارد . باد چون آرام شده شب را خیلی براحت گذرانیدند .
بوقت صبح با نقروف باز بادبانها را کشاده بطرف ماندیبول شمالی روبراه عزیمت
گردیدند . امروز باد یکقدری تندی پیدا کرده پانقروف گفت :
- من دیشب بوقت غروب از بعضی علایم دیده دانسته بودم که امروز بيك باد شدید
غربی سرد دچار خواهیم شد .
مهندس - چون چنینست چابکی کرده خود را يك آن اولتر به نالۀ در امده کشی
سگ ماهی برسانیم چرا که در انجا از خطر فارغ خواهیم شد .
هاربر - در نالۀ در امده کشی سگماهی غیر از شب اگر روز دیگر را هم بگذرانیم بدنه
خواهد شد . چرا که آنجا نیز بحقیقت شایان تماشا میباشد .
پانقروف - اگر هوا خوب باشد در ناله در امده خواهیم توانست . اما در شب ،
وهوای ناساز در چنین جاهای تنك و آبهای ناشناس گردش کردن هیچ بدرد من نمیخورد.
مهندس - پانقروف ! کپتان ما تو میباشی هر چه که مناسب به بینی همچنان کن همۀ
مابتو تا بعیم .
پانقروف - شما خاطر جمع باشید موسیو سیروس ! اگر صخره سنگی بخواهد که
بزیر کشتی من برخورد من حاضرم که آن سنگرا بسر خود پاره پاره کنم .
پانقروف یکقدری توقف کرده پرسید که :
- ساعت چند است ؟
- ساعت ده .
- تا بدماغۀ ماندیبول چقدر مسافه از نجا خواهد بود ؟
- بقدر پانزده میل تخمین میشود .
- ( ٣٣٠ ) -
- پانزده میل دو نیم ساعت راهست که باینحساب بعد از پیشین ما در دهنه ناله مذکور خواهیم رسید و چون در انوقت زمان جزر بحر است آب های ناله به برآمدن آغاز دارد که به اینسبب درآمدن در ناله محالست .
- در دهن مدخل ناله آیا لنگر انداخته نمیتوانید ؟
- نمیشود ، چرا که در هوای بد به نزديك خشكه لنگر انداختن مهلك است .
- پس چه خواهید کرد ؟
- دور از خشکه میان دریا لنگر می اندازیم و به مد انتظار میکشیم وقتیکه مد ابتدا کرد اگر روشنی بود میدرائیم و گرنه تا بطلوع آفتاب صبر میکنیم .
- من گفتم و ابا نقروف ! ما بتو تابعبم .
هاربر - البته احتیاط لازمست چرا که در بنبار مهندس مانیز در بیرون کشتی نیست که برای رهنمایی ما آتش بیفروزد .
ژه ده ئون - صحیح ! خوبشد که بیادم دادی بخدا موسیو سیروس اگر آن آتشرا نمی افروختید ما جزیره را نمی یافتیم .
مهندس بسیار متحیر شده پرسید که :
- کدام آتش ؟
پانقروف - وای مگر فراموش کردید ! در وقتیکه ما از جزیره تا بور میآمدیم ، در شب آخری بسبب دمه وطوفان راهرا یکقلم گمکرده بودیم ، ویکسر بطرف شمال می راندیم که دران اثنا همت و معاونت شما بفریاد مار رسیده آتش بسیار روشنی در خشنده افروختید و مار ارهنمایی نمودید که آنشب هم بیستم ماه تشرین اول بود .
- بلی بلی . خوب فکر کرده بودم که آن آتش را برای رهنمائی شما افروختم !
بعد از یکچند دقیقه مهندس بطرف بینی کشتی باژه ده ئون تنها مانده گفت :
- دوست من سيبله ! در دنیا یکچیزی بسیار معلوم و ظاهر یکه باشد آنهم همینست که من در بیستم تشرین اول یا پیشتر و یابس تر در هیچ جای جزیره هیچ آتشی نیفروخته ام !
- ( ۳۳۱ ) -
- باب بیستم -
فهرست
شب گذرانیدن در دریا - نالهٔ سگماهی - مذاکره - حاضری
برای زمستان - هواهای بد - سردیهای شدید - کارهای
داخلی - بعد از ششماه - آئینهٔ فوتوگراف - حادثهٔ غریبه
هوا بحقیقت چنانچه پانقروف گفته بود ابتر گردید . باد رفته رفته کسب شدت
میورزید، بونادوانتور وقتیکه بدهنهٔ نالهٔ سگماهی رسید بسببیکه جزر آغاز نهاده بود داخل
شدنش قابل نشد ، لهذا دور از ساحل بلنگر انداختن و شب گذرانیدن قرار دادند .
اگرچه باد بسیار شدید بود ولی دریا موج کمتر داشت که اگر موج هم بسیار میبود مانند
بونادوانتور کشتیهای كوچك راطبعاً دوچار تهلکه میگردانید . پانقروف بملاحظهٔ
اینکه مبادا موج بسیار شود شهر ا تا بصبح به دیده بانی و پاسبانی گذرانید .
امشب ژه ده ئون و مهندس تنها نشدند که دربارهٔ مسئلهٔ آتش يك سخنی بگویند.
در جزیرهٔ لینقولن يك دست مجهولی همیشه آثار عجیبه بظهور میآورد آیا کیست؟ و چیست؟
ژه ده ئون تمام شب به این افکار افتاد ، و آتشیرا که در وقت آمدن از جزیرهٔ تابور دیده
بود در پیش نظر آورده بملاحظه افتاد . آتش را تنها خود اونی بلکه رفقای او نیز عینا
تأدیده بودند ، و بروشنی همان آتش خود را بجزیره رسانیده توانستند ، و همه را تصور
این بود که آتش را مهندس افروخته است . حالا نکه مهندس میگوید که من نیفروخته
ام : آیا که افروخته ؟ و این اثر لطف ومروت را که نمودار کرده ؟ ژه ده ئون با خود
قرار داد که این بار چون بجزیره برآید با جملهٔ رفقا هر طرف جزیره را بکمال دقت واعتنا
جستجو و پالیدن گیرند .
امشب راه مهندس و ژه ده ئون بهمینگونه افکارها وملاحظه ها، و پانقروف به
دیده بانی و پاسبانی ، و ناب وهاربر بخواب بسر آوردند . امشب هیچ اثر آتشی از
جزیره ظهور نیافت .
( ۳۳۲ )
با طلوع آفتاب باد آرام شد . پانقروف بادبانها را کشاده بکمال احتیاط دماغه ماند
بپول شمالی را دور نموده بدهنه ناله سگماهی داخل شد که این جايك حوض طولانی
بزرگیست که از « لاو » نام مواد مذایبه معدنیه کوه آتشفشان ترکیب و تشکیل یافته
است . پانقروف گفت :
اینست حوضه لنگر گاه بسیار امین و محفوظی که دسته های بزرگ کشتیهای جنگی
نیز در آن پناه گرفته میتواند .
مهندس گفت - این حوضه طبیعی از دو شاخ لا و یعنی مواد آب گشته و مذاب
شده که در وقت اشتعال و آتشفشانی کوه فرانقلن از دهنه تنوره کوه مذکو ر از مرکز
زمین برامده و سیلان نموده بعمل آمده است .
پانقروف - از هر چیزیکه بعمل آمده باشد باشد من اینحوضه طبیعی را بدولت خود
پیشکش میکنم . آیا برای دسته های کشتی جنگی حکومت جماهير متفقه در بحر محیط بهتر
ازین لنگر گاه امین و محفوظی تصور میشود ؟
ناب - پانقروف ، تو حالا اینسخن را بگذار اینرا بگو که حالا ما تا بدرون دهنه
سگماهی نیستیم ؟
هاربر - بلی بلی ، تا بدرون دهن آن ! اما مترس ناب ، سگماهی دهن خود را بهم
آورده ما را فرو نمیبرد .
ناب - نی ازین نمیترسم ، اما با وجود آنهم ازینجا هیچ خوشم نمیآید ، میخواهم که
يك آن اولتر ازینجا بر آئیم .
پانقروف - به بینید ، ببنید ، من میخواهم که این حوضه را بحکومت متبوعه خود
پیشکش کنم ناب از حالا او را به ناپسندی بد نام میکند .
اطراف اینحوضه طبیعی را دیوارهای صخره سنگهائیکه از مواد آبشده معدنی بعمل
آمده و از سطح بحر بسیار بلندی پیدا کرده تشکیل داده است که هیچ راه مرور و بالا
شدن بر آنها دیده نمیشود ، دورا دور حوضه مذکور را گردش کرده باز روی بونادوانتور را
- ( ۳۳۳ ) -
بسوی دهنه ناله سر راست کرده دو ساعت بعد از پیشین از حوضه مذکور برآمدند ناب
چون برآمدن کشتی را از ناله سگماهی دید بکمال ممنونیت و خشنودی يك « اوه » دور
و درازی کشید . گویا زنجیی بیچاره بحقیقت خود را در دهن سگماهی میپنداشت که به
ترس افتاده بود .
از ناله سگماهی تا بجای ریختن نهر مرسی بدریا بقدر هشت میل راه است . بوتان وا
شور از ساحل بقدر يك ميل دور تر بسوی غرانیتها و زیاد با نکشای عزیمت گردید .
بعد از گذشتن از پیش روی سنگلاخهای بزرگ ساحل تپه زارهای ریگزاریکه
مهندس در ان پیدا شده بود نمودار گردید . ساعت چار با تفروف جزيره كك سلامت
را دور کرده به نهر مرسی داخل گردید و در انجالنگر انداخته مهاجران بخشکه بر آمدند .
آیرتون ، و ژوپ در ساحل منتظر بودند . ژوپ از دیدن افندیان خود بسیا و
صداهای شوق و مسرت برآورد .
مهاجران مدت سه روز کامل شد که از غرانیتها و زیر آمده اند . درین سه روز
همه اطراف جزیره را گردش کرده هیچ جای نامعلومی در سواحل جزیره باقی نمانده
هرگاه در جزیره بغیر از مهاجران کسی دیگر موجود باشد یا در گوشه و کنار جنگل فاروست
و با در پشته جزیره مار خواهد بود ؛ چرا که هنوز باین دو جا كما حقه بهر طرف آن کشت
و گذار نشده .
ژه ده ئون با مهندس بعد از بسیار مذاکره و محاوره قرار دادند که نظر دقت و رفتار ازر
بسوی اینواقعه هائیکه گاه گاه در جزیره رونمای ظهور میشود جلب وجذب نموده
در باب کشفیات آن یک قراری بدهند . لهذا در ۱ ماه نیسان مهاجران بر منظره وسیعه
جزایر چیری خود گرد آمده مهندس بسخن آغاز نهاده گفت :
- عزیزان من ! در جزیره ما بعضی وقایع عجیبه ظهور می یابد که میخواهم نظر
شما را بسوی آنها جلب نموده در ا نباب از شما رأی طلب کنم چرا که اینوقایع چیزها
ئیست که خارج طبیعت است .
- ( ٣٣٤ ) -
پانقروف دودهای توتونرا از دهن خود کشیده گفت :
– وای ! مگر جزیرۀ ما خارج از طبیعت یکجزیرۀ بوده است ؟
– نی جزیره از دایرۀ طبیعت خارج نیست . اما بعضی کارهای پنهانی اسرار انگیزی
در و ظهور می یابد که خارج طبیعت شمرده میشود که اگر یکان یکان آنواقعاترا برای
شما بیان کنم وشما هم برای آنها يك سبب معقولی نیابید جزیرۀ ما اسرار انگیز و پنهانی
آميز يك جزیره میشود و السلام !
پانقروف — بگوئید موسیو سیروس ! ببینیم که چیست ؟
— خوب اول اینراچه معناه میدهید که من بدریا بیفتم و غرق شوم و بعد ازان بمسافۀ
يك ربع ميل دور از ساحل در ميان يك مغاره پیدا شوم ! ؟
— میگوئیم که بیهوش شده بودید ، و به بیهوشی تابه مغاره آمده اید .
— این تأویل هیچ قبول نمیشود . بگذاریم . اینرا چه میگوئید . از مغارۀ که من
در ان افتاده بودم تا به شمینه های شما که بقدر هشت میل مسافه است توپ چسان آمده
توانسته است ؟
هاربر — به ذکاوت و درایتی که سگها دارند . . .
ژد ده ئون — عجب در ایت ! باوجودیکه باران بسیار شدید ، وطوفان هم بود سگ
در شمینه ماخشك وبی ترشدن رسید . ؟
سیروس — ازینهم بگذریم . آیا در خصوص مجادلۀ سگ با دو غونق و بالا پرابردن سگ،
وتلف شدن دو غونق چه میفرمائید که بشنویم ؟
پانقروف — براستی که اینمسئله هیچ دانسته نشد و هم زخم دو غونق بسیار عجایب بود !
سیروس — ازینهم گذاشته پیداشدن دانه ساچمه را در گوشت آهو بره چه بگوئیم ؟
پیداشدن صندوق پر از اسباب ضروری خود ما ترابی آنکه از کشتی قضا رسیدۀ ان
بیابیم چه تفسیر کنیم ؟ رسیدن کشتی خود را در وقت ضرورت در نهر مرسی چه
بگوئیم ؟ وقتی که با بوناد و انتور گردش میکردیم دفعتهً پیدا شدی شیشه را که ما را بریو
- ( ۳۳۰ ) -
دن آرتون در جزیره تابور آگاه کند چه تاویلی دهیم ؟ بخوف و هراس غریبی افتادن
و خودشانرا از پنجره های غرائیها و بزیران انداختن بوزینه گا ر ابا افتادن زینه چه معنادهیم؟
سیروس سمیت همه وقوعات غریبه را که از وقت آمدن شان تا بحال در جزیره
بوقوع آمده است بی آنکه یکی از انها ر افراموش کند یگان یگان بیان کرده ناب و هاربر
و پانقروف حیران ماندند که چه بگویند ! پانقروف گفت :
- براستی که دانستن این مسئله ها خیلی مشکلست در پنیاب حق بدست شماست .
- دوستان من ! حالا یکواقعه دیگری پیش آمده که دانستن و فهمیدن آن از همه
زیاده تر مشکل گردیده است !
- آن کدام واقعه است موسیو سیروس ؟
وقتیکه از جزیره تابور می آمدید آیا در جزیره ما آتش افروخته دیدید یانی ؟
- بلی دیدیم .
- آیا از دیدن خود بخوبی امین هستید ؟
- همچنین امینیم که از دیدن شما امینیم .
- توهم آتش را دیدی هاربر ؟
- بلی موسیو سیروس ! آتش مانند يك سیاره بزرگی بدرخشیدن بود .
- خوب فکر کنید ! مبادا که براستی سیاره بوده باشد ؟
- نی سیاره نبود ! چرا که آسمان سراسر با ابرهای سیاه و تیره مستور بود . موسیو
ژدده ئون نیز دیده است .
ژدده ئون - بلی من هم دیدم . حتی بچشم من از روشنی آتش زیاده تر بروشنی
ضیای الکتریک بر خورد ، و چنان گمان بردم كه يك چراغ بزرگی برقی بدرخشیدن
آمده است .
هاربر - بلی ، بلی هم برسر بام غرا نیتهاوز بود .
مهندس - بسیار خوب دوستان من ! حالا تحقیق بدانید که در آنشب نه من و نه
- ( ٣٣٦ ) -
ما بهیچ آتشی در جزیره نیفروخته ایم!
پانقروف بحیرت تمام گفت :
چه میگوئید ؟ آیا شما نیفروختید ؟
محقق بدانید که اگر آتشی افروخته دیده باشید آن آتش از دست ما افروخته
نشده است چرا که ما در انشب از غرائیقها و ز هیچ بیرون نیامده ایم .
رفقا از ید. خن مهندس خیلی بحیرت افتادند چرا که آتش را بر أی العین دیده بودند .
بر استی که در یمسئله هایکچیزی هست ! معلوم است که يك قوت پنهانی ناقابلی در
جزیره لینقوان حکمر ما میباشد . اگر چه اینقوت برای مهاجران نافع و مفید حرکت
میکند باز هم در چا بودن، و که بودن آن خیلی به پریشانی خاطر و تشویش افکار افتاده اند!
سیروس سمیت از ولوله انداختن و هیجان توپ و ژوب برکنار چاه ، و فرو
آمدن خود در چاه، و نیافتن چیزی بژیبان کرده بعد ازین مکالمه همه مهاجران به اتفاق
آر اقرار دادند که هر طرف جزیره را بکمال دقت و باريك بینی بپالند . و هیچ نقطه
جزیره را بی تفحص و جستجو نگذارند .
بعد از امروژ پانقروف خیلی اندوهگین شد . و بی اندیشه نماند . کشتیبان قهرمان
ما که تا بحال جزیره را یگانه مال خود میشمردند، و خود شانو احاکم مطلق آن میدانستند
حالا يك آمر دیگری برای آن پیدا شدن خیلی بر طبعش کران آمده است ، وشوق و
نشته اش یکقلم پریده است .
ماه مایس داخل گردید . زمستان نیز واصل شد مهاجران بکارهای زمستانی خود
آغار کردند . مهاجران در زمستان خیلی پر وا ندارند . لباسهای پشمی نمدی بسیار
دارند . پشم و ماشین قماش سازی شان نیز حاضر است .
آیرتون نیز لباسهای پشمینه را پوشید، و بنابر رجای مهندس زمستانرا با مهاجران
در غرانیقها و ژیسر آوردن قبول نمود . اگر چه با ایشان بهركونه معیشت اشتراك
میور زدو لی همیشه مایوس و مکدر میباشد . بساعت تیریها، وسرورهایا آنها اشتراك نمیکند.
- (۳۳۷) -
مهاجران درينزمستان که سوم زمستان شانست هيچ از غرانيتهاوز نبرامدند.
طوفانهای بسیار شدید شدیدی ظهور نمود. بحر بسیار تلاطم پیدا کرد موجه های
بزرگ آن تا به پای دیوار غرانيتهاوز رسید. نهر مرسی نیز سیلابهای شدیدی بعمل
آورد. مهاجران پلهای تپهٔ منظرهٔ وسیعه را محکم بندی خوبی کردند.
در اثنای طوفانها بمرغانچه ها، و آسیا بسیار خسارت رسید که اگر مهاجران
زود زود خبر گیری و سرپرستی نمیکردند سراسر محو و تلف میشدند.
در موسمهای سردی در خارج تپهٔ منظرهٔ وسیعه یکچند زاغار و دیگر حیوانات
وحشی دیده شد. مهاجران بر مرغانچه ها و طویلهٔ حیوانات خود شان ترسیده
یکچند بار باز با آنها محاربه آغاز کرده متعدد حیواناترا تلف نمودند. زمستان بهمینصو
رت بسیار شدیدانه گذشت. شدت هوا بغرانيتهاوز اصلاً ضرری نرسانید. آغل
نیز بسبب پناهگی کوه فرانقلن بسیار خسارت نکشید. خرابی جزوئی آنها را
آبرنون تعمیر میکرد.
در زمستان هيچيك حادثهٔ اسرار انگیزی ظهور نمود. اما مهاجران همه وقت
از الوقوعات غریبهٔ اسرار انگیز مذاکره ها و مباحثه ها میراندند، و قرار قطعی میدادند
که در موسم بهار همهٔ اطراف جزیره را و گوشه و کنارهای آنرا دور و تفتیش نمایند.
بدخول ماه تشرین اول هواهای خوب و موسم لطیف بهار نیز داخل گردید. مها
جران تصو ر دور و تفتیش جزیره را مصمم کرده بودند که درین اثناءيك حادثهٔ نودیگری
که نتیجهٔ آن خیلی مهلک و وخیم بود ظهور یافت که بدینسبب از تصور گردش جزیره
فارغ شده در صد دچارهٔ حال خود افتادند این حادثهٔ غریبه را نیز آئینهٔ فوتوگراف
بظهور آورد باینصورت که در ١٧ تشرین اول هاربز هوا را خوب و مساعد یافته خواست
که یکقطعه فوتوگراف همهٔ کمانهٔ جنبا هير متفقه را بردارد. که این قطعه منظرهٔ تمام کمانه
را از حد دماغهٔ ماندیبول تا بحد دماغهٔ پنجه همه را در بر میگرفت. آنروز هواصاف دریا
هم آرام بود. ماشین فوتوگراف را هاربز در یکی از پنجره های غرانیتهاوز گذاشته ساحل
- ( ۳۳۸ ) -
و بحر را در دائرة رویت او در اورد . بعد از انکه فوتوکراف را گرفت در خانه تاريك غرا
نیتها و ز برای شستن آئینه فوتوکراف در امد و شیشه را شسته پس بر وشنی بر امد . دید
که در نقطۀ التصاق هوا و دریا یعنی منتهای افق بحر در عکس يك لكه سیاهی موجود است .
بخیالش آمد که در شیشه این لکه خواهد بود باز آئینه را بخانه تاريك برده هر چه کانست
لکه پاك نشد . ذره بین بزرگ را بر داشته نقطه مذکور را بدقت معاینه کرد . بعد از معاینه
دفعته يك ندای حیرتی بر اورده آئینه را با ذره بین به پیش مهندس دوانیده بر دو گفت :
- به این نقطه ببینید .
سیروس سميت به نقطه مذکور با ذره بین بدقت نظر کرده آئینه را بجایکی بنهاد .
و دوربین بزرگ را بر داشته بسوی حجره دوید .
مهندس بادوربین هر طرف افق را معاینه کرده بر نقطه که در آئینه فوتوگراف مانند
لکه سیاهی پدیدار بود توقف نمود. و فریاد بر آورده گفت که :
- يك کشتی راست باینطرف می آید .
ژه ده ئون و یا نقروف نزد ویده دوربین را گرفته دیدند . براستی كه يك كشتی بزرگی
بطرف جزیره لینقولن به سرعت در آمد است .
- انتهای کتاب دوم -
- مترجمش -
محمود طرزى
- ( ۳۳۹ ) -
اعلان
کتاب دوم رومان ما که بعنوان « آدم متروك » بود بعون الله تعالی رسیده
حد ختام گردید و حالا بكتاب سوم آن که « اسرار جزیره » است آغاز میکنیم .
آدم متروك که عبارت از آیرتون نام شخصیست ، و از طرف مهاجران از
جزیرۀ تابور بجزیرۀ لینقولن آورده شده اگر چه يك کمی از سرگذشت احوال او
درین کتاب دوم رومان جزیرۀ پنهان بیان گردید ولی تفصیلات کلی وقوعات حالات
لاردگولنازوان ، وکپتان غران ، و و اپور دونقان ، و خود این آیرتون رومان مستقل
مخصوصی دارد که نام آن رومان ( اطفال کپتان غران )میباشد . اطفال کپتان غران
نام رومان نیز از تألیفات مولف جزیرۀ پنهان ژول و رن فرانسویست که باز مستند
بران میباشد . رومان مذكور از يك سياحت خارق العادۀ بسیار عجیبی که بر سی و هفتم
درجۀ عرض جنوبی بر تمام کرۀ زمین دور و گردش شده است بحث و بیان میراند ،
و از جزیرۀ پنهان بزرگتر يك كتابیست . اطفال کپتان غران هم از طرف احمد احسان
بيك بزبان ترکی عثمانی بمعۀ تصاوير ، ونقشه های مکمل آن ترجمه ونشر شده است .
هرگاه این زحمت وجگر خونی که در راه ترجمۀ جزیرۀ پنهان را بزبان پارسی برخود
گوارا ساخته ایم به هدر وعبث نرود ، و این اثر ما از طرف قارئین كرام وطن عزيز ما
مظهر حسن قبول گردد ، وعمرهم وفا کند انشاء الله تعالی به ترجمۀ رومان اطفال کپتان
غران نیز آغاز خواهم کرد . ومن الله التوفيق . ( محمود طرزی )
- ( ٣٤٠ ) -
جزيرة پنهان
کتاب سوم اسرار جزیره
باب اول
فهرست
ضياع با خود سلامت - آیرتون را بخواهیم - مذاکره مهمه - دوغان
نيست - کشتى مشكوك - تدا بیر - کشتی نزدیک میشود -
صداى يك طوپ - لنگر انداختن كشتى - شب شد
تمام دو نیمسالست که مهاجران بیچاره فضازده فلاکترسیده بجزیره لینقولن افتاده اند. و در ظرف اینمدت باعالم انسانیت بهیچ مخابره اصلا کامیاب نشده اند . اگرچه قره ده ثون یکبار احوال خود شانرا مختصراً نوشته بگردن مرغ بزرگی که هاربر گرفته بود بسته و مرغرا بهوا کرده بودند اما این مخابره هم چیزی نیست که بنظر جدیت و صحت بآن دیده شود . تنها آیرتون است که بنابر نتیجه وقوعاتيكه بر قارئین کرام معلومست به اینها رفیق گردیده است . حالا انکه امروز آمدن دیگر آدما نرا در جزیره پنهان تنهای هجران خود می بینند .
زیاده هیچ جای شبهه نماند . در پیش روی شان يك كشتى باد بان کشاده بزرگی
- ( ٣٤١ ) -
پدیدار است اما آیا راه براه بدیگر طرف میرود ؟ یا برابر بجزیره می آید ؟ اینستکه بعد
از چند ساعت اینمسئله نیز بمیدان ظهور حقیقت خواهد رسید ! پانقروف نیز با دوربین
بدقت بسوی کشتی که در آمدن بود نظر کرده گفت که :
- بحقیقت يك كشتی می آید . اما آیا چسان کشتی خواهد بود ؟
در صدای پانقروف آثار ممنونیت و خشنودئی زیادی دیده نمیشد . ژه ده ئون گفت:
- آیا بطرف ما میآید ؟
- حالا هنوز معلوم نیست ، در افق تنها باد بانهای کشتی معلوم میشود ، بدنه کشتی
هنوز معلوم نیست .
هاربر - حالا چه باید کرد ؟
مهندس - انتظار باید کشید !
یکندتی مهاجران ساکت و ساکن ماندند ، بهزار گونه فکرها، و هیجانها، و ترسها،
و امید ها دو چار شدند. اين يك معلومست که این مهاجران جزیره لینقولن مانند دیگر
افتادده گان آفترسیده نیستند که از پریشانی و فلاکت و سفالت به تنگ آمده يك آن اولتر
آرزوی برآمدن از جزیره را داشته باشند علی الخصوص پانقروف و تاب بسببیکه در
جزيره لينقولن بر همه خواهشات خود مالك میباشند اگر ترك كردن جزیره لازم آيد
بكمال تاسف و حسرت آنرا اجرا خواهند کرد ، وهم این پنج نفر رفیق با همدیگر چنان
يك رابطه محبت و و دادی بهمرسانیده اند ، وجانهای شان چنان با هم انس و الفت پیدا
کرده که اگر بیک قطعه مسکونه هم بروند از همدیگر جدا نتوانند که زیست کنند .
اما از مشاهده این کشتی اگر هیجان ، و اضطراب شان بیشتر باشد حق بدست شا
نست ، چرا که این کشتی یکباره از پاره های ممالك متمدنه و یک قطعه از قطعات مسکونه
شمرده میشود ، و هم که میداند ، بلکه یک پارچه از وطن خودشان باشد ؟
هر لحظه پانقروف دوربین را گرفته به پیش پنجره میدود ، و بطرف جهت غربی
جزیره بسوی کشتی که بقدر بیست میل دور است نظر میاندازد ، مهاجرا نرا از دیدن
-( ٣٤٢ )-
این کشتی حیرت و اضطراب عجیبی دست داده ، هرکس بيك سودای عجیبی افتاده آیا
این کشتی به این طرف خواهد آمد یا راه براه بدیگر طرف خواهد رفت ؟ آیا وجود خود
را به کشتی نشینان خبر بدهند یعنی يك آتشی بیفروزند ، ويا يك بيرقی بکشند و يابك
تفنگی بیندازند یا آنکه خاموشی را پیشه گیرند ؟ آیا این کشتی دوست است یا دشمن ؟ آمدنش
به اینطرف دیده و دانسته است ، یا آنکه تصادفی و اتکلی ؟ در حالتیکه نام و نشان این جزیره
در خریطه ها و نقشه ها مذکور نباشد ، و براه هیچ کشتی هم برابر نبود ، و در ینطرف
ها بغیر از يك جزیره تابور که اینهم از راه تمام کشتیها بر طرفست دیگر جزیره هم موجود
نباشد آمدن این کشتیرا چه معنا باید داد ؟ هر يك از رفقا به اینگونه سوالها واستفهامها
مشغول بودند که هاربر گفت که :
— مبادا که این کشتی و اپور « دونکان » نباشد ؟
قارئین کرام فراموش نکرده باشند که دونکان و اپور لارد گولنار و انست که آيرتون
را آورده در جزیره تابور گذاشته است. و بنابر وعدیکه لارد با آيرتون کرده باز به آمدن
و آیرتونرا بردن موعود بوده است . ژه ده نون گفت :
— باید که عجا یکی آیرتونرا از آغل طلب نمائیم چرا که بغیر از وکسی دیگر نمیشناسد
که این کشتی دونکان هست یا نی !
این رأی از طرف همه رفقا قبول گردیده هاربر همانلحظه برماکینه تلگراف آمده
برای آیرتون این تلگراف را بکشید .
( چابك برخواسته بیائید ) .
بعد از چند ثانیه آیرتون جواب داد که :
(می آیم)
مهاجران باز بتماشای سفینه مشغول شدند . هاربر گفت :
— اگر این کشتی دونکان باشد آيرتون چابك آنرا میشناسد چراکه بسیار در ان سفر
کرده است .
- ( ٣٤٣ ) -
پانکروف - اگر بدانند که دونقان است چقدر متأثر خواهند شد !
مهندس - بلی ، اما آیرتون الحق که در ینوقت به سوار شدن سفینه لارد ، و دست دادن با او لایق و سزاوار گردیده است . و خدا بکند که این کشتی دونقان باشد چرا غیر از دونقان هر کشتی که باشد در نظر من شبهه ناکست . اینطرفهای بحر محیط همیشه جولانگاه رهزنان دریا ئیست . ازینسبب میترسم که مبادا این کشتی سفینه رهزنان در یائی باشد !
پانکروف - اگر چنین باشد ما جزیره خود را بزور و جنگ مدافعه و محافظه میکنیم !
مهندس - همچنیست اما اگر بجنگ و مدافعه مجبور نشویم بهتر نخواهد بود ؟
ژده ئون - بسببی که جزیره لینقولن در نقشه ها مندرج نیست اگر این کشتی به تصادف هم ازینراه بگذرد چون جزیره را به بیند بهمه حال برای دانستن آن به جزیره نزديك خواهد شد .
مهندس - من نیز همچنین میگویم . چراکه از طرف بحریه همه دولتها قرار داده شده است که هر کپتانی که يك نقطه غیر معلومی در بحر ببیند باید که آنرا تحقیق کرده بدیگران اخبار نماید .
پانکروف - چون چنینست فرض کنیم که این کشتی بجزیره مانزديك شد ، و در پیش غرابتهاوز آمده لنگر انداخت بر ماچه لازمست که چه کنیم ؟
این سؤال در اول امر بیجواب ماند . اما بعد از یکقدری سکوت مهندس سر برا ورده گفت :
- اگر کشتی سوداگری بود اول با صاحب کشتی مخابره و مذاکره میکنیم . اگر ممکن شد و تکالیف مارا صاحب سفینه قبول کرد در کشتی سوار شده جزیره لینقولن را بنام دولت جماهیر متفقه قبول گردانیده یکجا حرکت میکنیم . و بدولت متبوعه خود رفته جزیره خود را پیشکش و تقدیم مینمائیم . و از انجا با بسیار آدمها آمده اینجار ادر ذیل مستملکات حکومت معظمه خود آبادان میگردانیم .
- ( ٣٤٤ ) -
پانکروف - آفرین ! هزار آفرین موسیو سیروس ! هم بحکومت خود يك جزیرهٔ
که هر چیز آن ساخته و حاضر شده است پیشکش میکنیم . زیرا هر طرف آن نام گذاشته
شده ، حوضهای لنگر گاه ، و سرکهای منتظم خط تلگراف ، ماشینخانه های مکمل
ساخته شده است دیگر چه میخواهند !
ژد ده ئون - بلکه وقتیکه ما ازینجا حرکت کنیم دیگری آمده جزیرهٔ ما را ضبط کند؟
پانکروف - چون چنین باشد من درینجا مانده نگهبانی و پاسبانی میکنم ، و هم از
دست من چنانچه از جیب احمقی ساعت آنرا ببرند بمفت و رایگان کسی نخواهد برد !
بقدر یکساعت مدت گذشت درین اثنا هیچ معلوم نشد که کشتی بطرف جزیره
می آید یا بدیگر طرف میرود . اگر چه یکقدری نزدیک شده است اما باز هم معلوم نیست
که براستقامت جزیره میآید یا نی . درین اثنا از دروازهٔ دالان گرانیتها وژ آیرتون
درآمده گفت :
- به امر شما منتظرم چه میفرمودید ؟
سیروس سمیت چنانچه عادت اوست دست خود را بسوی آیرتون دراز کرده بعد
از فشار دادن دست همدیگر او را به پیش پنجره برده گفت :
- شما را براى يك مسئله مهمی طلب کردیم در افق يك كشتى دیده میشود .
آیرتون از شنیدن اینسخن رنگش پرید . به پنجره نزدیکشد بطرف بحر نظر
کرده چیزی ندید. ژد ده ئون گفت :
- دوربین را گرفته بدقت نظر کن چرا که ما گمان میبریم که این کشتی دونقان
خواهد بود !
- آیا دونقان ؟ اسقدر چابک ها ؟
اینسخن بغیر اختیاری از دهن آیرتون برامد و سرش خم گردیده ساکت ماند .
بعد از کمی سر برآورده گفت :
- نی نی ! دونقان نیست !
( ٣٤٥ )
مهندس ـ يكبار خوب ببينيد شبهه مارا حل بكنيد .
آيرتون دوربين را گرفته بکمال دقت معاینه کرده و بعد از معاینه گفت :
ـ واقعی يك كشتی دیده میشود ! اما گمان نمیبرم که دوخان باشد .
ـ چرا؟
ـ چرا که دوخان و اپور است . حالا نکه درین کشتی هیچ اثر دو ده مشاهده نمیشود .
پالقروف ـ بلکه با بادبان ره پیمائی میکند چرا که این جاها از اراضی مسکونه دور
است و در چنین جاهای دور البته صرفه کردن زغال لازم ولا بد است .
آيرتون ـ بلکه چنین باشد ! يكقدری صبر کنیم ، البته معلوم خواهد شد .
اینرا گفته و در يك گوشه نشسته ساکت و متفکر مانده مهاجران در حق کشتی باز بمکالمه
دوا کردند . اما آیرتون در سخن با ایشان شراکت ننمود .
فکر همه مهاجران خیلی پریشانست . علی الخصوص پا نقروف وزه ده ئون عصبی
المزاج در هیچ جا نمی ایستند و دایما ب قدم زدن و در پیش پنجره رفته بدیدن مشغولند .
هربرتز خیلی اندوهگین دیده میشود . تنها ناب مستریح دیده میشود . البته مستريح
باید بود چرا که هرجا افندی او باشد مملکت زنگیائی صادق نیز همانجاست دیگر چه کار دارد.
آمدیم برمهندس . مهندس بسيار انديشناك ديده ميشود . واز هر وضع و حركتش
چنان معلوم میشود که ورود این کشتی را علامت نحوست میشمارد .
در بن اثناکشتی خوب نزدیکشد . بادوربین دیدند که بدنه کشتی بسیار منتظم ومتناسب
است بادبانهای خودرا باز کرده بسرعت راست بسوی جزیره می آمد که اگر همچنین
براه خود دوام ورزد بعد از کمی به دماغه پنجه خواهد رسید . در انحال میباید که بحوضه
بالون رفته کشتیرا استقبال کنند . اما چون شب نزدیکشده اینهم مشکلست . ژه ده
ئون پرسید که :
ـ آیا اگرشب شود چه خواهیم کرد ؟ آیا اگر کشتی استاده نشود آتش بیفرو
زیم تا وجود خودرا به آنها خبر بدهیم ؟ یا نی !
- ( ٣٤٦ ) -
اين يك مسئله بسيار مشكليست . چرا كه حسيات مهندس باين هيچ راضی نيست
لهذا اين سوال ژه ده ثون بجواب ماند . اما ژه ده ثون باز گفت كه :
- بلی بايد كه سفينه بداند كه جزيره مسكونست چرا كه اين فرصت را اگر از دست
بدهيم در آخر بسيار موجب تأسف ما خواهد شد .
بنا برينسخن قرار داد شد كه ناب و پا نقروف به ليمان يعنی حوضه بالون رفته يك
آتش بزرگی بيفروزند تا از طرف كشتی نشينان ديده ، و بجزيره بيايند اما در ين اثنا
ديدند كه كشتی سرراست بسوی جزيره بكمال سرعت می آيد لهذا برای آتش افروختن
لزوم ندیدند . دوربين را باز به آيرتون دادند كه به بيند كه آيا دونقانست يانی ؟ هنوز
روشنی بود . آيرتون بكمال دقت نظر كرده گفت كه :
- دونقان نيست .
دوربين را پانقروف گرفته ديد كه اين كشتی خيلی كشتی بزرگ بسيار متين باديست.
و ابور نيست پا نقروف دقت ميكرد كه به بيند آيا بيرق كشتی علامت كدام دولترا دارد .
پانقروف - بر دكل كشتي يك بيرقی می بينم اما نميبينم كه چه رنگست .
ژه ده ثون - بعد از نيمساعت آنراهم خواهيم ديد. و هم چنان معلوم ميشودكه كپتان
كشتی بجزيره برامدن ميخواهد كه اگر امشب نشود فردا بهمه حال خواهيم شناخت.
- با وجود آنهم ميخواهم كه امشب مليت كشتی را بخود معلوم كنم .
پانقروف دوربين را از دست نگذاشت و متصل بسوی بيرق كشتی نظر ميكرد گفت :
- اين بيرق امريكائی نيست . انگليزی و عثمانی هم نيست زير ارنگ سرخ بزودی
و خوبی شناخته ميشود ، سفيد هم نيست كه به روس منسوب باشد رنگهای فرانسيس
و المانرا هم ندارد ، اسپانيا هم نيست كه زرد باشد .
پا نقروف مانده شده دوربين را گذاشت آيرتون دوربين را بر داشته نظر كرد و
دفعتةً فرياد بر آورده گفت :
- رنگ بیرق سیاه است .
-( ٣٤٧ )-
این کلمه بسیار تأثیر مدهشی بخشید چرا که بر همه مهاجران معلومست که این علامت کشتیهای رهزنان دریائی میباشد.
چه عظیم مصیبت ! آیا رهزنان دریائی مالیزی میباشد یا آنکه اوسترالیائی ؟ آیا بجزیره لینقولن چنان پی برده اند ؟ چنان گمان میشود که بعد از رهزنیها و شقاوتهای مدهشی که اجرا کرده اند خود را به بیراهه زده به تصادف جزیره لینقولن را دیده اند. و چون در نقشه ها آنرا مندرج نیافته اند اینجا را برای پنهان کردن خود و جمع کردن اشیای مسروقه خویش پناهگاه امین و محفوظی شمرده آمده اند. آیا این جزیره که ملجاء ناموسکارانه مهاجرانست مجمع جنایت شقاوت پیشه گان خواهد شد !
سیروس سمیت وقت را برای مذاکره و محاوره مساعد ندیده گفت که :
— دوستان عزیز من ! بلکه کشتی تنها سواحل جزیره را دور تفتیش کرده پس میرود ؟ بلکه بخشکی آدم نمیبرارد ؟ لهذا این دوامید برای ما یکیک فرصتی میباشد . ما میباید ، که تا رسیدن آنها وجود خود را در جزیره سراسر ستر نمائیم و تا که سعی داریم باید چنان بنمایانیم که در جزیره کسی نیست چرخ آسیای بادی ما به آسانی دیده میشود، آیرتون و ناب باید رفته آنچرخرا بردارند ، پنجره های گرانیتها و زرا در میان برگها و شاخها بخوبی ستر باید کرد . آتش و روشنی را یکقلم باید برطرف کنیم تا که قطعاً پی نبرند که در جزیره آدم هست یا نی ؟
هاربر — بونادو ا نتور را چه خواهیم کرد؟
پانقروف — کشتی ما در حوضه بالون براحت پنهانست اشقیای خائن نمیتوانند که آنرا بیابند.
امرهای مهندس در حال اجرا گردید. ناب و آیرتون بر منظره وسیعه رفته همه آثاری که مسکون بودن جزیره را بنمایاند برداشتند. دیگر رفیقا نیز بجنگل رفته بسیاری از شاخه های پربرگ را آورده پنجره های گرانیتها و زرا با آن بخوبی بپوشانیدند اسلحه و مهمات حربیۀ خود شانرا نیز از دولابها برآورده و پاك و حاضر ساختند اینکار
- ( ٣٤٨ ) -
هاچون همه کی تمام شد سیروس سمیت بيك صدای پرهیجان و با تاثیری گفت:
عزیزان من! هر گاه این اشقیای خبیث جزیرۀ عزیز ما را ضبط و استیلا کردن خواهند وظیفۀ انسانیت ما بجز مدافعه و نگهبانی جزیره دگر چیزی هست؟
ژه ده ئون و دیگر رفقا همه کی بیکزبان گفتند:
در راه مدافعه جزیرۀ خود مان همه بفدای جان کردن حاضریم.
مهندس دست خود را بسوی رفقا دراز کرده ایشان نیزیکان یکان بکمال اخلاص دست او را فشار دادند.
آیرتون در يك گوشه بپا ایستاده برفقا نزديك نشد. سیروس سمیت فکر آیرتونرا دانسته خودش به او نزدیکشده گفت:
آیرتون شما چه خواهید کرد؟
من وظیفهء و دینی که بر من وفای آن واجبست آنرا اجراء میکنم!
آیرتون اینرا گفته و به پیش پنجره نزديك شده بمعاینه حرکات کشتی رهزنان آغاز نهاد.
بیست دقیقه میشود که آفتاب غروب کرده بود. افق آهسته آهسته رو بسیاهی نهاده بود. کشتی رهزن سرراست بسوی کانه چماهیره تفقه در پیش شدنست. وحالا داخل کانه گردیده یکسر بسوی پیشگاه غرانیت باوز در آمدنست یعنی اگر از دماغه پنجه تا بد ماغه ماندیبول يك خطی کشیده شود کشتی در ینوقت داخل آنخط میماند.
سیروس سمیت چون بیرق سیاه کشتی را دید بسیار متأثر گردید . کشاده بودن و موجزدن این بیرق علامت نحوست و مصیبت بزرگی بر جزیره و جزیره نشینان شمر ده میشود. اینهمه آثار عمران و سعادتی که بعرق جبین و قوت بازو، وسایه همایه علم بروی کار آورده شده تموج این بیرق منحوس آنرا لحظه بلحظه تهدید میکند و الحاصل حال سعادت اشتمال مهاجران به ورود یافتن این کشتی منحوس شقاوت پیشه گان دو چار تهلکه عظیمی گردیده است. با وجود آنهم رفقا تا بوقتیکه هلاک شوند بمدافعه و محافظه جزیرۀ خود حاضراند، و با مهندس خود در ینباب عهد و بیعت کرده اند.
( ٣٤٩ )
آیا اشقیای رهزن در کشتی بسیار اند ؟ اسلحه شان مکملست ؟ اینستکه دانستن این
نقطه ها لازم ؛ و برای اینعلم آوری تا بکشتی رفتن لازم ؛ اما بچه گونه ؟ و با چه واسطه ؟
شب شد ، قمر که محاق هلال بود غروب نمود . جزیره و دريا را يك ظلمت كثفی استیلا
کرد . سحاب پاره های غلیظی که در افق جمع آمده مرور ضیا را قطعياً منع کرده بود .
باد هم سراسر از وزیدن افتاده هيچيك صدائی از طرف خشكه ، وبحر بگوش نمیآمد .
پانقروف گفت :
ـ که میداند ! بلکه کشتی منحوس بشب براهی که دارد برود ، و صبح که برخیزیم
هیچ اثری ازان نیابیم .
گویا اینسخن پانقروف را جواب بود كه يك ضیای شدیدی از طرف دریا پیدا
شده و در عقب آن صداى يك توپی برآمد .
ازین معلوم شد که کشتی رفتنی نیست و بساحل نزدیک شدنیست و درین اثناصدای
زنجیر لنگر انداختن کشتی نیز بگوش تأسف مهاجران برخورد .
و چون در مابین درخشیدن ضیاء ورسیدن صدا بقدر شش ثانیه مرور نموده معلوم
شد که سفینه بمسافة يك ميل فاصله در پیش روی غرانیتهاوز لنگرانداز اقامت شده است .
باب دوم
فهرست
مذاکره - تکلیف آيرتون - قبول شدن تکلیف آیرتون -
پانقروف و آیرتون در جزیره سلامت - رهزنان در پاپی
انگلیزی - تشبث جسورانه آیرتون - عودت
کردن آیرتون - شش نفر بمقابل پنجاه نفر
فکر رهزنان شقاوت پیشه بخوبی معلوم کردید ، در نزديك جزيره لنگرانداختند .
فردا بهمه حال بازورقهای كوچك خود بجزیره میبيایند .
سیروس سمیت و رفقایش اگرچه بهر گونه دلاوری و شجاعت برای مدافعه حاضر
-( ٣٥٠ )-
میباشند ولی قاعده احتیاط را از دست دادن نیز جایز نیست . اگر رهزنان تنها برای
يك آب برداشتنی آمده باشند آب خود را از نهر مرسی برداشته میروند . چه ضرور
که مهاجران خود را به ایشان بنمایانند . پانقروف گفت :
— اما کشتی چرا بیرق سیاه خود را برافراشت ؟ و برای چه توپ انداخت ؟
مهندس — یا از برای نمایش ! یا آنکه میفهمانند که جزیره را استیلا کردیم !
ژده ئون — با وجود آنهم جای ما بسیار امین و پنهان و محفوظست . دشمن بهیچ
صورت مجرای قدیم تالابرا که در زیر آب پنهان مانده پیدا نمیتواند ، از ینطرف نیز
بی زینه بگرانیتها وز برآمدن شان محالست .
پانقروف — اما جمله بناها ، و تأسیسات بیرونی ما را در ظرف یکچند ساعت خراب
میتوانند !
مهندس — بلی ! اما چه کنیم ؟ چاره نیست .
هاربر — آیا این اشقیا بسیار مردمان خواهند بود ؟ یعنی اگر ده یا یازده نفر باشند
عیناً با آنها اعلان حرب کرده از عهده شان میبرآئیم .
درین اثنا آیرتون پیش شده گفت :
— موسیو سایروس ! از شما مساعده و رخصت میخواهم ؟
— چسان مساعده و رخصت ؟
— تا بکشتی رفته عدد طایفه ، و درجه قوت آنرا بخود معلوم کرده برای شما خبر بیاورم .
— به این حرکت جان تانرا به تهلکه می اندازید .
— وظیفه منست چرا نیندازم ؟
— اما اینکار از وظیفه شما افزونتر است !
— من مجبورم که از وظیفه خود افزونتر کارها اجرا کنم !
ژده ئون — تا بکشتی با زورق كوچك خواهید رفت ؟
— نی به آب بازی میروم . چرا که زورق مانند انسان از زیر آب گذشته نمیتواند !
- ( ٣٥١ ) -
هاربر - کشتی اشقا از ساحل بقدر یکنیم میل راه دور ایستاده است چسان رفته خواهید توانست :
- من خیلی خوب شناوری میدانم موسیو هاربر .
مهندس - اما این تهلكه بزرکیست !
- به این تهلكه پرواندارم موسیو سیروس ! از شما بکمال نیازمندی این رخصت را طلب مینمایم . بلکه به این کار و خدمت برادران خود یکقدری تخفیفی در گناه های خود به بینم .
مهندس دید که اگر قبول نکند آیرتون بیچاره که آرزوی ناموسکاری دارد خیلی دلگیر خواهد شد . لهذا گفت :
- بسیار خوب بروید .
پانکروف گفت :
- منهم با تو میروم !
آیرتون خیلی متاثر شده گفت :
- مگر هنوز از من امین نیستید ، و بر من شبهه دارید !!
اینرا گفته باز در میان لبهای خود آهسته گفت :
- هزار افسوس که حق بدست شماست .
سیروس سمیت گفت :
- نی ، آیرتون ! اینچنین نیست ! پانقروف از تو اصلا شبهه ندارد شما سخن او را غلط فهمیدید .
پانکروف - - بلی ، آیرتون من از شماهیچ شبهۀ ندارم . من باشما تنها تا بجزیرۀ سلامت میروم . چرا که مبادا از ان خبیثان کسی در انجایرامده باشد تا باشما مددگار و رفیق باشم ، و اگر کسی در انجا نباشد من در جزیرۀ سلامت مانده و شما بکشتی میروید .
بعد از قرار دادن بدینصورت آیرتون حاضری خود را دیده ، و از رفقا وداع کرده
= ( ۲۵۴ ) -
غواصش از آب بیرون میباشد
- ( ٣٥٢ ) -
بانقروف یکجا بساحل فرود آمدند. آیرتون خود را برهنه کرد. وجود خود را با پیه چرب کرد چرا که یکچند ساعت در دریا ماندنش احتمال دارد.
بانقروف و ناب در اول امر زورقۀ کوچکی که داشتند از نهر مرسی آورده با نقروف و آیرتون در ان بنشستند. آیرتون يك پوستی بر شانه خود انداخته و وداع آخری خود را بارفقا اجرا کرده زورقۀ خود را بسوی جزیرۀ سلامت پراندند. گلوگاه را به آسانی گذرکرده بساحل جزیرۀ سلامت رسیدند . در بخصوص بسیار احتیاط کردند زیرا میترسیدند که مبادا کسی از رهزنان در جزیره بر آمده باشد. اما بعد از جستجو دانستند که در جزیره تك کسی نیست. زورقۀ خود را در همانجا بسته کرده بساحل دیگر جزیره روانه شدند. آیرتون از انجا بلا تردد خود را بدریا انداخت بی آنکه صدایی و ندائی بکشد سر راست بسوی کشتی به شناوری آغاز نهاد.
پاتقروف در يك گوشه خزیده به باز گشتن آیرتون منتظر نشست. آیرتون بکمال جسارت و مهارت بی آنکه صدای از آب برارد شناوری میکند تنها سرش از آب بیرون میباشد، و چشم خود را بر وشنی چراغ کشتی دوخته است. آیرتون نه از تهلکۀ دندانهای تیز سگماهیهای بسیاری که درین آبهاست پروا دارد، و نه از مهالك مدهشه که در کشتی برو پیش شود خوف و هراس میآرد بلکه تنها وظیفۀ خودرا که در عهده گرفته می اندیشد و بواسطۀ جریانی که در خمام وجود است بسرعت بسوی کشتی پیش میشود.
بعد از نیمساعت آیرتون بی آنکه وز و دخود را به کشتی نشینان آگاه کند به پیش کشتی واصل شد. و زنجیر لنگر کشتی را که از طرف بینی کشتی بدریا آویخته شده بود بدست گرفته خود را از آب بیرون بر آورد و یکقدری تنفس کرده، و گوش بطرف کشتی داده بر زنجیر مذکور بربینی کشتی بالا برامد. در انجا عملۀ کشتی کالاهای شسته کی خود را بر ریسمانها آویخته بودند. آیرتون بچابکی تمام يك پتلون را از سر طناب برداشته بپای خود در کشید، و زنجیر لنگر را محکم گرفته تنها سر خود را از کشتی بالا برآورده دیگر و جود خود را در پشت دیوار کشتی آویخته پنهان نمود و یکمدتی بهمین وضعیت مانده
- ( ٣٥٣ ) -
پيشن كشتی و سخنان کشتی بانان هوش و گوش بداد .
عمله كشتی هنوز بخواب نرفته بودند ، کسانی با هم سخن میگفتند ، بعضی بیت میخواندند ، مزاح ها ، و خنده ها میکردند آيرتون سخنانیکه میشنید اینست .
— کشتی ما بحقیقت که خوب مالیست .
— بلی رفيق ، اسم آن که « سپيدی » شده بامسمای آن مطابقت ( سپيدی در زبان انکریزی بمعنی کار کن است ) .
— زنده باد کپتان ما !
— زنده باد [ بوب هاروی ] ( نام کپتا نست ) .
آیرتون از شنيدن اين نام آنقدر يك تأثيرى بر وجود و اعصاب او پيدا شد كه نزديك بود بی اختيار يك فريادى از دهنش برايد . چرا كه بوب هاروى در وقتيكه آيرتون به شقاوت مشغول بود يكى از عونۀ او بود كه از کشتیبا نان بسيار دلاور و ماهری میباشد .
عملۀ کشتی از يكطرف باده كشی ، و از يكطرف بآواز بلند سخن میزدند كه آيرتون از سخنان ايشان اين معلوماترا حاصل نمود .
اول اين يك را دانستكه نام اين كشتى سپيدی و نام كپتان او بوب هاروى ميباشد . و اینهم از مكالمۀ كشتیبانان به او معلوم گشت که بوب هاروی وعونۀ او از شقاوت پیشه كان وجنایتكاران انگليزی مركب شده اند كه از بنديخانه « نورفولق » فرار كرده اند .
بشنويدكه بنديخانۀ ( نورفولق ) كجاست و چسانست ؟
در جهت شرقی قطعۀ اوستراليادر ٢٩ درجه و ٢ دقيقه عرض جنونی ، و در ١٦٥ درجه و ٤٢ دقيقه طول شرقى يك جزيرۀ كوچكى موجود است كه مساحت سطحيۀ آن شش فرسخ می آيد . در وسط انجزيره « پیت » نام يك كوهى موجوداست که بلندی آن از سطح بحر بقدر دو صد قدم میآيد . اينستكه نام اينجزيره نور فولق میباشد حكومت انگلستان جنایتکاران و شقاوت پيشه گانیرا كه قابل تأديب وتربيه نباشند ، وبقيد عمری محکوم باشند در ينجزيره ميفرستد . « به اصطلاح هنديان اينجا را كاله پانی میگویند » .
( ٣٥٤ )
در بجزیره بقدر بخيصد نفر جانی و شقى موجود است که اینها در زیر نگهبانی و دیده
بانی صد نفر عسکر وصد و پنجاه نفر پاسبان محافظه میشوند. قانون این بندیخانه بسیار
شدید است . قباحت بسیار جزئی موجب جزا و باز خواست بسیار کلی میشود . اگر
چه این جانیان بصورت خیلی مکملی محافظه میدوندولی با وجود آنهم گاه گاهی میشود
که بعضی جانیان از بجزیره بفرار کردن کامیاب میشوند . و گاه گاهی هاینگونه فرار
ها بوقوع آمده است باینصورت بوده که چند نفر جانی دست يك كرده و بر يك كشتی که
نزديك جزیره لنگر انداخته باشند هجوم برده كشتير اضبط وغصب ميكنند .
اینست که بوب هاروی و عونه او نیز بدینسان حرکت کرده سپیدی نام کشتی تجارتی
را که از اسلحه و آلات حربیه و دیگر اسباب بار شده و برای آب گرفتن در جزیره نور
فولق استاده شده بود بدست آورده و صاحبان کشتی را هلاك ساخته برهزنی در یارا
مده اند . و از یکسال باینطرفست که در بحر محیط به اجرای شقاوت و رهزنی مشغول
میباشند. آیرتون نیز همچنین میخواست که بکند . کشتی دونکان را میخواست که بدست
آورده برهزنی در یابر آید . و هم بوب هاروی آیر تونرا ، و آیرتون بوب هاروی را
بخوبی میشناسد .
اینست که آیرتون این معلومات را از مکالمه چند نفر عمله که در نزديك يكی کشتی جمع
آمده و باده نوشی میکردند بخود معلوم كرد. و هم اینرادانست که کشتی سپیدی محض به
تصادف و اتكلى بجزيرۀ لينكولن آمده است . و چنانچه مهندس گمان برده بود كپتان
بوب هاروی از دیدن اینجزیره خیلی ممنون و مسرور گشته اینجایرا برای كدام كردن اشیای
مسروقه و پنهان ساختن کشتی خود را و در وقت لزوم مناسب و منتخب یافته است .
آیرتون دانست که حال مهاجران خیلی به تهلکه افتاد ، زیرا این اشقیای خبیث
بفکر استیلا کردن جزیره افتاده اند . لهذا اول کارشان که بجزیره برایند قتل کردن
مهاجران و بدست آوردن غرا نیتها و ز است . البته که همچنین خواهد بود ! چرا که
برای ذخیره کردن اشیای مسروقه محفوظتر و خوبتر از غرا نیتها و زكجاست ؟ و تا مها
- ( ٣٥٥ ) -
جران را بقتل نرسانند غنائمها و زر و احسان بدست خواهند آورد ؟ و بسبب نبودن
نام اینجزیره در نقشه ها بهتر ازین اختفاگاه برای بوب هاروی کجا خواهد بود ؟
دل آیرتون را ازین اندیشه های مدهشه خیلی غم و الم استیلا نمود ، و با خود تأمل
کرد که آیا بچه گونه چاره و به چه سان علاج شر و مضرت این بلای ناگهانیرا از جزیره و
مهاجران دفع خواهد توانست ؟ آیا قوت و طاقت مهاجران باقوت کشتی نشینان مقاومت
و توانایی خواهد کرد ؟ دانستن اینمسئله هم موقوف بر معلوم کردن عدد عمله ، و قوت
تخریبية آلات حربیة کشتی میباشد . اینست که آیرتون معلوم کردن و دانستن اینمسئله را
وظیفة خود میشمارد .
بعد از یکساعتی که در همانجا پنهان ماند دید که اکثر عمله ها بخود شده بخواب رفتند ،
چراغها نیز اکثر خاموش شد . آیرتون دانست که بسبب تاریکی شب در کشتی گردش
کرده خواهد توانست . لهذا از جائیکه پنهان بود خود را بالا برآورد ، و برسطح بینی
کشتی پا ایستاده شده اطراف و جوانب خود را نظر انداخت و بر سطح بگردش افتاد ،
دید که در کشتی سپیدی چهار عدد توپهای بسیار مکملی موجود است . آیرتون توپهارا
معاینه کرده دید که از جنس دنباله پر و خیلی مدهش آلات تخریبیه میباشند . بر سطح
کشتی باینطرف و آنطرف بقدر ده یا نزده نفر عمله افتاده دیده میشدند اما معلوم میشد
که در کمره ها ، و طبقه زیرین کشتی نیز بسیار آدمها خواهد بود زیرا آیرتون از کلامهای
عمله کشتی فهمیده بود که بقدر پنجاه نفر آدم در کشتی موجود است .
آیرتون دید که کار بسیار خرابست . آیا شش نفر با پنجاه نفر چسان مقابله خواهند
توانست ؟ آیا با آن تفنگهائیکه بدست دارند این توپهای مدهش را چسان مدافعه و
جواب خواهند داد ؟
آیرتون وظیفة کشفیات خود را بجا آورده میخواست که برگشته برفقای خود
معلوماترا که حاصل کرده بیان کند تا آنکه موسیوسیروس قوت و عدد دشمن را دانسته
لزانقرار حرکت کند . اما درینحال بیادش آمد که بامهندس گفته بود که « من مجبورم
( ٣٥٦ )
که از وظیفۀ خود افزونتر کارها کنم» لهذایك فکر بسیار دلاورانه بخاطرش خطور
نمود که آنهم خود را فدا کردن و جزیره را با مهاجران رهانیدنست ! این مسئله را
نیز آیرتون تفکر نمود « که سبب یگانه آمدن این کشتی بصورت رهزنی به پیشگاه جزیرۀ
لینقولن منم . چرا که فکر این رهزنی دریائی را بدماغ بوب هاروی من انداخته بودم،
و هر شقاوتی که او آموخته معلم اول او من بوده ام . که بسبب آن تعلیمات من آخر الامر
رئیس اشقیای بحری شده تا بدینجاها رسیده است » آیرتون را ازین تفکر خیلی دهشت،
و شرمساری دست داد و وجدانش بر و حکم کرد که میباید این کشتی را بعهمۀ کشتی نشینانش
بر هوا نماید ، و خود را نیز با آن یکجا محو و نا پدید گرداند . آیرتون در اجرای این فکر
خود هیچ تردد نورزید . واینهم به او معلوم بود که در ینگو نه کشتیهای رهزن باروت
بسیاری موجود میباشد ، و مخزن بارت هم در ینقسم کشتیها همیشه در طرف دنبال کشتی
میباشد . لهذا خود را بآن مخزن رسانيدن و يك شرری در ان انداختن به اجرای
مقصد آیرتون کافیست .
آیرتون بکمال احتیاط ، و تمام دلاوری از سطح کشتی به طبقۀ پایانی از راه زینه
فرو آمد . درین طبقه كه يك دالان بزرگ طولانی بود عملۀ کشتی بیخودانه و مستانه
افتاده و بخواب رفته بودند .
در زیر ستون کشتی یك فانوسی آویزان بود و به ستون مذکور از اجناس مختلف
اسلحه مربوط میبود . آیرتون از میان اسلحه يك طپانچه شش میل براورد طپانچه را
معاینه نمود . دید که از جنس بسیار اعلا و هر شش میلش پر است . دانست که بآتش دادن
يك كارطوس آنرا در مخزن باروت کشتی را بر هوا خواهد پرانید .
طپانچه را بدست گرفته بسوی آخر دالان مذکور که مخزن باروت در انجا بود پیش
رفت . هر چه که پیش میرفت فانوس روشنیتر کمتر میشد که بسبب تاریکی ممکن نمیشد
تاپای آیرتون به یکی از خوابیده ها بر نخورد ، و هربار که پایش بکسی بر میخورد هزاران
فخش میشنید . آیرتون به احتیاط و تانی برفتن دوام ورزیده تا به پیش دروازۀ مخزن
- ( ٣٥٧ ) -
باروت واصل گردید .
دروازه را بسته یافت . اگرچه شکستن قفل بی آنکه صدا برآرد مشکل معلوم میشد
ولی دستهای قوچاك آيرتون دروازه را لخت کرده باز نمود که درین اثنا يك دست قوچاكی
بر شانه او خورد . آيرتون روی خود را گردانیده در میان تاريكی يك آدم دراز قامت
بسیار قوی الوجودى را دید که دست بر شانه او گذاشته و میگوید که :
-- در اینجا چه میکنی ؟
اینرا گفته و فانوس دستیئی که بدستش بود بروی آيرتون برابر کرد .
آيرتون بشدت خود را واپس انداخت . آيرتون شخص مذکور را شناخت که بوب ها
روی میباشد ولی بوب هاروی آيرتونرا بجا نیاورد بوب هاروی از پانتلون آيرتون گرفته
باز پرسید که :
-- تو کیستی ؟ و درینجا چه میخواهی ؟
آيرتون بشدت تمام يك مشتی بر سینه بوب هاروی گرم کرده بطرف زينه دویدن
گرفت . بوب هاروی فریاد برآورده گفت :
-- بدوید ! بگیرید که دزد است !
ازینصدا چند نفر رهزن برخاسته بر آيرتون هجوم کردند . و خواستند که او را بر
زمین اندازند . ولی آيرتون پرقوت دلاور ما خود را از هجوم ایشان رها نیده برزینه
خود را برسانید ، و باطپانچه که بدست داشت بر اشقیائی که در پی او افتاده بودند دو گلوله
انداخت و دو نفر از اشقیار ابر خاك هلاك غلطانيد ، و خود آيرتون نیز از سر شانه خویش
بمقابله يك شقی بروحواله نموديك زخم کمی برداشت .
آيرتون بسبب اجرا نشدن تصورش خیلی اند و هگین گردید . زیرا بوب ها
روی دروازه مخزن باروت را بسته کرده بود ، و بسبب صداهای تفنگچه و قیل و قال همه کشتی
نشینان برپا خواسته بودند . لہذا بر آيرتون بغیرازینکه گریخته خود را برفقای خود
برساند و بوجود خود قوت و عدد آنها را بیفزاید دیگر وظیفه نماند . اما به بینیم که بکر بختی
- ( ٣٥٨ ) -
کامیاب میشودیانی ! اگرچه باین کامیابی خود شبهه داشت ولی بازهم هرچه باداباد
گفته از چارگله که در طپانچه مانده بود دو گلوله دیگررا نیز براشقیائیکه راهش راگرفته بو
دند آتش نمود یکی ازین دو گلوله را بر خودبوب هاروی نشان گرفته بود ، بوب هاروی
اگرچه بصورت خفیفه مجروح گردید ولی شقی دیگر هلاك شده راه زینه فراغت
یافت آیرتون بدو خیز خود را برسطح کشتی رسانید . در انجا چندنفر اشقیا بازبر آیرتون
هجوم نمودند . بازازدوگله یکی را بسینه یکی ازانها خالی کرده بسرعت خودرا بردیوارکنار
کشتی برسانید . وبعداز دو ثانیه گله آخری خودرانیز برپیشانی آخرین شقی که اوراگرفته
بود آتش داده خود را بدریا پرتاب نمود ایرتون نقدری قدم ازکشتی دورنشده بود
که باران گلوله از کشتی برسطح بحردرپی او باریدن گرفت .
پانقروف از جزیره سلامت ، و دیگر رفقا ازشمیته ها که منتظر آیرتون نشسته بو
دند چون این صداهای تفنگها و قیل و قالهارا ازکشتی شنیدند بنهایت درجه انديشناك گر
دیده تفنگها بشانه همه گی بساحل دویدند . بخیال شان آمدکه آیرتون ازطرف رهز
نان دریائی گرفتار آمده چارماری گردید، واشقیانیز از تاریکی شب فرصت جسته بجزیره
هجوم میآورند .
بقدر نیمساعت بهمین انتظار و اضطراب گذشت . اما هنوز ازپانقروف و آیرتون
اثری پیدا نشد . آیا جزیره سلامت از طرف اشقیای رهزن ضبط و استیلا گردید ؟
پانقروف نیزمانند آیرتون هلاك تیغ غد ر اشقیا شد ؟ آیابه مدد آنها رفتن لازمست
یانی ؟ هرگاه لازم باشد بچه باید رفت ؟ زورق هم نیست ! آب در یانیزبسیاربلنداست!
اینست که دماغهای مهاجران را اینگونه افکارهای مدهشه پاره پاره مینمود .
نهایت از نیمشب نیمساعت گذشته بودکه زورقیکه که پانقروف و آیرتون راحامل بود
بساحل نزدیکشد. آیرتون ازشانه راست خود مجروح بودازطرف دوستانی که بساحل
منتظربودند بکمال محبت و اشتیاق در آغوش گرفته شدند .
همه رفقادرشمیته هاداخلشدند. آیرتون همه وقوعات مدهشه را که دیده بود.
-( ٣٥٩ )-
و اجرا کرده بود حتی از تصور بر هوا کردن کشتی که کرده بود نیز یگان یگان بیان نمود .
از شنیدن این تصور جوانمردانۀ آیرتون همۀ رفقا بکمال محبت دست آیرتون را فشردند .
در ینوقت کار مهاجران خیلی مشکل و مدهش گردید چشمهای اشقیای رهزن
باز شد ، دانستند که جزیره مسکونست . لہذا با اسلحۀ کامل و مردم بسیار بجزیره
هجوم می آورند . وای بحال مهاجران اگر بدست شان بیفتند ؟ ژه ده ئون گفت :
- چه کنیم ! ما هم فدای جان میکنیم !
پانقروف - البته تا زنده باشیم جزیرۀ خود را تسلیم دست غداران نخواهیم کرد .
مهندس - بجناب حق توکل کنیم ! و منتظر شویم !
پانقروف - موسیو سیروس ! آيا يك طريق سلامت و نجاتی می بینید ؟
- مهندس - بلی پانقروف .
- چسان ؟ آیا شش نفر با پنجاه نفر ؟
- بلی ، شش نفر . . . اما . . . آیا فراموش میکنیم که :
- آیا که را فراموش میکنیم ؟
- اولا عنایت ربانی را و بعد از ان . . .
مهندس بهمینقدر اکتفا نموده سخن خود را تکمیل ننمود و همچنان ناتمام ماند .
رفقا نیز ساکت شده هر كس بيك تفکری و اندیشۀ بگوشه خزیدند .
- باب سوم -
فهرست
دمه در هوا - قرار داد مهندس - سه موقع مدافعه - آیرتون و پانقروف -
زورق اول - دو زورق دیگر - هجوم بر جزیرۀ سلامت - بر آمدن شش
نفر شقی در جزیره لینقولن - لنگر برداشتن و پیش آمدن سپیدی - گله
های پی در پی طوپها - حال نومیدی - نتیجۀ غیر منتظر .
شب بی آنکه حادثۀ بظهور برسد گذشت . شفق دمید مهاجران در میان دمۀ تیره
- ( ٣٦٠ ) -
که روی دریا و هوا را فرا گرفته بود يك سیاهی مشاهده کردند که آنسیاهی سپیدی نام کشتی
رهزنان دریائی بود . مهندس گفت :
دوستان عزیز من ! معلومست که این کشتی منحوس بآسانی از ما و جزیره ما دست
بردار نخواهد شد لهذا پیش از انکه دمه سر اسبر بطرف شود ما باید که خود را بجنگ
حاضر و آماده سازیم. ما میباید چنان بنمائیم که کشتی نشینان بدانند که در جزیره ما بسیار
مردمان هستند. لہذا بر سه فرقه میباید که تقسیم شویم. یکفرقه مادر شمینه ها، ويك
فرقه مادر دهنۀ نهر مرسی ، و یکفرقه مادر جزیره سلامت پوسته و سنگر نمائیم. بدست
ما شش عدد تفنگ مکمل موجود است که بهر یکی از مايك يك تفنگ میرسد. کله و باروت
ما هم بسیار است . ما از کله توپ و تفنگ آنها بیم و هراس نکنیم بخوبی خود را در پشت
خرسنگها پنهان کنیم. مقصد یگانه ما باید که کم کردن عدد آنها باشد، خوب نشان بگیریم،
بهر تفنگ یکی از ان خبیثها را بجهنم بفرستیم ، وسعی کنیم که خود را بدست این رهزنان
غدار ان زنده نیندازیم. تا که سعی داشته باشیم نگذاریم که بجزیره بر ایند . بر جیخانه
خود سرفه نکنیم. و هر یکی از ما هشت هشت آدم میرسد باید که این دشمنانرا بکشیم.
اگرچه سیروس سمیت بکمال استراحت و اعتدال اینسخنان را بر فقای خودبیان
نمود ، و نقشه جنگ را ترتیب داد اما در مقابل تهلکه عظیمه راه بسیار خوب وطریق
خیلی اسلمی نشان داده بود . رفقای حرب مهندس این نقشه مهندس را برغبت و
رضای تمام قبول کرده بر فرقه ها تقسیم شدند .
ناب و پانقروف در اول امر بگرانیت ها و ژرفته جبه خانه ولوازمات لازمه را آور
دند. ژه ده ئون و آیرتون که ماهرترین نشان انداز ان بود تفنگهای رخ دار دور انداز
بزرگ را گرفتند ، چهار تفنگ دیگر نیز در میان چهار رفیق دیگر تقسیم گردید.
سیروس سمیت و هار بر در شمینه ها سنگر گرفتند که از آنجا ساحل گرانیتم اوزرا
مدافعه کرده میتوانستند. ژه ده ئون ، و ناب در دهنۀ نهر مرسی در میان خرسنگهای
کلان پنهان شدند .
- ( ٣٦١ ) -
آیرتون و پا نقروف در زورقه نشسته بجزیرهٔ سلامت برامدند که در انجا در جدا
جدا جاها موقع مدافعه میگیرند .
هر گاه جزیرهٔ سلامت از طرف دشمن گرفته شود همانلحظه پانقروف و آیرتون
پس بجزیره آمده هر نقطه که زیاده تر به كمك محتاج باشد در انجا خود را میرسانند .
فرقه هایش از انکه از همدیگر جدا شده بموقعهای خود بروند بطرز بسیار دلسو
زانه و جگر خراشانه دستهای همدیگر را فشار داده از همدیگر وداع کردند . بعد از
يکدقیقه هر فرقه به جا هائيكه برای مدافعه انتخاب شده بود جابجا شده موقع گرفتند .
جابجا شدن مهاجران و رفت و آمدشان از طرف کشتی نشینان دیده نمیشد چراکه
هنوز روشنی هم نشده بود ، و دمه هم نخواسته بود .
بعد از یکساعت آفتاب طلوع نمود ، دمه نیز پریشان شده میرفت . دیر کجا و بدنهٔ
کشتی بمیدان برامد بیرق سیاه منحوسش در تموج بود .
سیروس سمیت چون با دوربین نظر کرد دید که هر چهار توپ کشتی بطرف جزیره
متوجا و به آتش کردن آماده ایستاده است . اما در کشتی یك اثر حركتي ديده نميشود.
کشتی آرام ایستاده ، و دو لنگر انداخته است بر سطح کشتی بقدر بیست نفر اشقیا در گر
دش بود، دو نفر از انها بر ديرك كشتی بر آمده با دوربین بهمه اطراف جزیره نظر می
انداختند .
بهر صورت بوب هار وی و عونه او از واقعه که در شب میان کشتی بظهور آمده خیلی
متحیر و پریشان گردیده اند . آیا این آدم برهنه و عریانیکه در نیمشب میان کشتی آمده
دروازه مخزن باروت را بشکست و رئیس شانرا مجروح و پنجنفر شانرا هلاك گردانيدكه بود؟
آیا زنده برآمد یادر دريا هلاك گردید؟ آیا دروازهٔ مخزن باروت را برای آتش
دادن و بر هوا کردن کشتی باز کرده بود؟ اینستکه اینمسئله هارا بهیچصورت حل کرده
نمیتوانند !
فکر یگانهٔ اشقیای مذکور در ینوقت تنها باین نقطه مشغولست که آیا اینجزیره مسكونست
- ( ٣٦٢ ) -
یا خالی ؟ اگر مسکون باشد آیا بسیار مردم در انست یا کم ؟ حالا نکه در ساحلها ، وتپه
ها هیچ اثری از انسان دیده نمیشود . در هر طرف علایم غیر مسکونیت در هر سمت
جزیره نمایانست خانه و بنایی در هیچطرف جزیره دیده نمیشود !
اینست که بوب هاروی این چیزها را تامل میکند ، و پیش از انکه بجنگ آغاز کند
درجه قوت و کثرت جزیره نشینا نرا بخود معلوم کردن میخواهد . بقدر یکنیم ساعت
گذشت هنوز از کشتی آثار برامدن معلوم نشد ، مطلق که بوب هاروی تردد مینماید،
دوربین بزرگی بدست گرفته بهر طرف جزیره نظر می اندازد ، مهاجران که در پشت
سنگها به خوبی پنهان شده بودند هیچ معلوم نمیشد . پنجره های گرانیتها و ژنیزسرا
سردر شاخها و سبزه ها پنهان مانده بنظر بر نمیخورد .
ساعت هشت بود که مهاجران در داخل کشتی یکحرکتی مشاهده کردند ، دیدند
كه يك زورقۀ از کشتی فرو آوردند . هفت نفر در زورق نشستند . چار نفر از انها
برای پر کشیدن نشستند . یکی سکان را گرفت ، دو نفر دیگر تفنگهای خود شانرا
بروی دست گرفته در طرف بینی کشتی جایگیر شدند .
پانقروف و آیرتون زورق را دیدند که برابر برایشان یعنی یکسر بسوی جزیرۀ
سلامت در آمد نست البته که از کشتی جزیره كوچك را دیده اند ، و میخواهند که اول
انجا را کشف نموده از نجا احوال جزیره بزرگ را بخود معلوم کنند . لہذا پا نقروف
و آیرتون منتظر نشستند تا زورق بزیر هدف تفنگ شان برسد .
زورق بکمال احتیاط پیش میشد ، و هم دیدند كه يکی از دو نفر شقی پیشینه ریسمان
اسقندیل نام آلتی را که عمق و چقوری آب بحر رابه آن معلوم میکنند بدست داشته متصل
در دریا می اندازد و بر میکشد . از ین بك دانستند که اشقیا میخواهد چقوری بحر را
دانسته کشتی خود را بجزیره نزدیکتر آرند .
زورق آهسته آهسته نزدیک میشد. که درین اثنا بیکباره گی دو تفنگ از جزیرۀ
سلامت آتش گرفت، و دران واحد دو شقی که یکی ریسمان اسقندیل و یکی سکان کشتی
- ( ٣٦٣ ) -
را بدست داشت هلاک گردیده در درون زورق افتادند . کله تفنگ آیرتون و پا نقروف
یکبار فه هر دو بر هدف مقصود اصابت نمود .
همانا لحظه از کشتی سفیدی یک شعله و دود بسیار شدیدی برآمده یک کله بزرگی
بر جزیره سلامت بیفتاد . کله مذکور چند خرسنگ جزیره را پاره پاره کرده به آیر
تون و یا نقروف هیچ ضرری نرسانید .
از زورق صداهای بسیار حدت و بخشهای پر شدتی برآمده شقی دیگری سکانرا
گرفت . و بسرعت تمام خود را از جزیره سلامت دور کرده بطرف دهنه نهر مرسی به
بر کشیدن آغاز نهاده بعد از بیست دقیقه نزدیک نهر مذکور رسیده درین اثنا چون زمان
جزر آب بود . و نهر مرسی نیز در طغیان بود کشتی مذکور را آب نهر نمیگذاشت که به آسانی
نزدیک شود . رهزنان شقاوت پیشه به بسیار قوت باز و پر میکشیدند . که در آن واحد
از طرف ناپ وزه ده تون دو تفنگ دیگر آتش گرفته دو شقی دیگر سر نگون گردید .
از کشتی بزرگ باز به آنطرف کله های توپ انداخته شد . ولی بجز پاره کردن سنگها
هیچ ثمره نه بخشید . در زورق سه نفر زنده ماند . زورق چون بدم جریان آب افتا
ده بود. و قوت بر زنی هم از و نقصان یافت مانند تیر بسوی کشتی بکریختق و بر زدن آغاز نهاد .
تابه اینوقت مظفریت و کامیابی بطرف مهاجرانست . اگر اشقیای رهزن بهمین
اصول به هجوم آوردن و جنگ کردن دوام ورزند مطلق که یگان یگان هدف تیر تفنگ
مهاجران گردیده هلاک میشوند .
ان تدبیر مهندس و نقشه او معلوم شد که چقدر فایده مند بود . رهزنان دریائی
دانستند که در جزیره بسیار مردمان مسلح موجود هستند . زورق بعد از نیمساعت
بکشتی واصل شد . از کشتی بسیار صداهای قهر و غضب بلند شد چند توپ دیگر نیز بر جز
یره سلامت و دهنه نهر مرسی انداخته شد ولی هیچ ضرری از ان بمهاجران نرسید . در
زورق مذکور در حال دوازده نفر اشقیای دیگر فرو آمدند . یک زورق دیگر نیز پایان
کردند . در میان آن نیز هشت شقی دیگر نشستند . یک زورق بسوی جزیره سلامت .
( ٣٦٤ )
و یکی بسوی دهنه مرسی به پر کشیدن آغاز نهادند . آیرتون و پانقروف دانستند که به
اینقدر قوت مقابله نخواهند توانست . مع ذلك صبر کردند تا زورق بزیر گله شان برسد .
چون دانستند که رسید باز دو تفنگ آتش گرفته دوشقی سرنگون گردید . از زورق
نیز فیر تفنگ برانها شد . آیرتون و پانقروف چند تفنگ دیگر نیز انداخته ، و واپس
خزیده خزیده خود را بزورق خویش رسانیدند و در ان نشستند بعد از کمی خود را
بشمنیه ها رسانیدند . در اثنای رسیدن دورفیق بشمینه ها زورق اشقیا نیز بجزیره
سلامت واصل شده اشقیای مذکور که از دوازده نفر هشت نفر باقی مانده بودند بجزیره
كلك برآمده هر طرف را بجستجو آغاز نهادند .
زورق دیگر که هشت نفر در ان بود تا میخواست که به نزديك دهنۀ نهر برسد دو تفنگ
از شمینه ها آتش گرفته دو شقی را سرنگون گردانید و چند قدم دیگر نرفته بود که جر
یان آب مرسی و دست و پاچه شدن زورق نشینان چنان نتیجه بخشید که زورق در نزديك
ساحل یعنی بطرف دماغه پنجه كفته بيك خرسنگی بر خورده از هم پاره پاره گردید .
شش نفر شقی باقمانده تفنگهای خود را از سرهای خود بالا گرفته در حالتیکه آب تا بسینۀ شان
بود بهزار زحمت خود را بخشکی رسانیدند ، و از انجا بتاخت بطرف جنگل فاروست با تفنگ
و کارتوسدانی های خود بگریختن آغاز نهادند .
در بحوال بجزیره سلامت هشت نفر شقی میباشند که دو سه نفر از آنها نیز مجروح هستند.
شش نفر شقی مکمل سلاح نیز در داخل جزیره لینقولن گریخته اند که بسبب برداشته
شدن پلهای نهر مرسی و غیرهم به پشته منظره وسیعه و طرف غرانیتها وز گذشته نمی
توانند. پانقروف وقتیکه بشمینه ها رسید مهندس را گفت :
- تا بحال کار خیلی خوب و درستست .
مهندس - تا بحال خوبست اما گمان نمیبرم که محاربه تا به آخر بهمینصورت دوام ور
زد . زیرا رهزنان این اصولیکه برایشان مهلك است ترك کرده دیگر اصول برای خود
خواهند گرفت .
- ( ٣٦٥ ) -
بچه اصول حرکت خواهند گرفت ؟
یعنی اگر کشتی را نزدیک آورده ، ومتصل به توپ ریزی آغاز کنند !
آیرتون - حق بدست شماست موسیو سیروس اشقیای رهزن از مد در یافتن صورت گرفته
کشتی خودرا بدهنهٔ نهر مرسی می آورند بطوپهای مدهش خود بر ما گله میبارند .
پانقروف - راستست بخدا! در کشتی علامات لنگر برداشتن مشاهده میشود .
هاربر - بلکه بگریختن بفرامینهاموز مجبور خواهیم شد .
مهندس - صبر کنیم !
پانقروف - ناب و سپیله چه خواهند شد ؟
مهندس - آنها هم خواهند آمد ! اما تفنگهای رخدار آیرتون و سپیله باید که
حاضر باید شد چرا که حالاوقت کار آنها خواهد رسید .
درین اثنا اشقیا ئیکه در جزیرهٔ سلامت بودند هر طرف جزیره را دور و گردش
کرده بطرف ساحلیکه بسوی جزیره لینقولن بود آمدند ، و بیقید بگردش آغاز نها
دند. ولی از تفنگهای رخدار درست نشان حریفان جزیره نشین بخبر بودند که دفعتهً
دو تفنگ آتش گرفته و دو نفر از انهارا بر خاک هلاک انداخت . اشقیای باقی مانده کشته های
خود را گذاشته بتاخت بآنسوی ساحل رفته و بزورق خود نشسته بسوی کشتی روانه
شدند . پانقروف گفت که :
به انحساب در کشتی از پنجاه نفر اشقیا بیست و سه نفر باقماند چرا که پنج نفر را
آیرتون در کشتی بقتل رسانید . وشش نفر زنده بجزیره گریخت ، شش نفر هدف گله
های ما گردیدند .
آیرتون - افندیان ، کار مشکل شد . ببینید که کشتی بحرکت افتاد .
پانقروف - بلی راستست ، لنگر را برداشت .
مهاجران بکمال حسرت و ناامیدی پیش شدن کشتی را مشاهده میکردند . چونکه
از نزديك با توپهای کشتی مقابله و مقاومت کردن مهاجران محالست زیرا هر انقدر که کشتی
- ( ٣٦٦ ) -
نزديك شود ، مهاجران از نظر اشقیا خودرا پنهان کرده نمیتوانند . البته که اشقیا بجزیره خواهند برامد .
سیروس سمیت تأمل میکرد که آیا چه کند ؟ آیا بغرانیتها و زر رفته محاصره کردن لازمست ؟ چرا که بقدر دوسه ماه آذوقه و ذخیرۀ محاصره را دارند در انحال اشقیا بجزیره برامده همۀ عمارات و کشتزارهای مهاجران را خراب و پریشان میسازند و نهایت الامر ایشانرا نیز اسیر کرده بقتل میرسانند . سپیدی هنوز به پیش آمدن دوام دارد چنان معلوم میشود که بوب هاروی کشتی خودرا بجزیره نزديك كرده با تو پها انتقام رفیقان هلاك شدۀ خود را میگیرد سپیدی تا بدماغۀ جنوبی جزیرۀ سلامت رسیده از انجا بطرف دهنۀ مرسی پیش شد . پانقروف گفت :
- اشقیا می آیند ، اینستکه نزديك شدند .
درین اثنا ناب و ژه ده ئون نیز به پیش رفقا آمدند . مهندس فریاد بر اورده گفت :
- زخمی نیستید برادران ؟
- نی ، زخمی نیستیم ! اما ببینید که کشتی اشقیا نزديك نهر مرسی گردید !
پانقروف - هم بعد از ده دقیقه در پیش روی غرا نیتهاوز لنگر انداز اقامت خوا هد گردید .
ژه ده ئون - آیا چه تصور و خیال دارید موسیو سیروس ؟
مهندس - دیگر چارۀ نیست مگر در غرانیتهاوز رفته پنهان شویم .
ژه ده ئون - رأی من هم همینست اما بعد از ان چه خواهیم کرد ؟
- در انجا قرار خواهیم داد .
پانقروف - اگر میخواهید من و آیرتون درینجا بمانیم !
- نی ! از هم جدا نشویم !
رفقا به احتیاط تمام از شعینه ها برامده بی آنکه خود را نشان بدهند بسوی غرا نیتهاوز روانه شدند . در ماشین نزول وصعود نشستن ، و بدالان بزرگی که از دوروز
( ٣٦٧ ) -
توپ و ژوب در ان محبوس مانده اند داخل شدن همه کی بیکدقیقه اجرا یافت . مهاجران
از پنجره ها نظر انداختند دیدند که پله یی خیلی نزدیکشده و متصل در توپ اندازی میبا
شد ، و سنگهای خمپنه ها و دهنه نهر مرسی را بر هوا میکند .
مهاجران بسیار شکر میکردند که بنا بر رأی مهندس پنجره های غرانیتها وز را با شاخ
ها و برگها پوشانیده اند ، چرا که از نظر اشقیایهان مانده کله با نطرف نمیاندازند هنوز
رقفا بهمین فکر بودند که دفعتهً يك کله توپ آمده و در وازهٔ غرانیتها وز را خورد
و خاش ساخته در او تاق دالان طعام خوری بیفتاد . پانقروف فریاد بر اورده گفت :
— لعنت ! مسکن ما را شنا ختند !
مکر بوب ها روی در اثنای بر امدن مهاجران بغرانیتهاوز با دوربین ایشانرا دیده
بود لهذا بکله توپ غرانیتها وز را کوبیدن گرفت . بر پنجره ها و دیوارهای غرانیت
هاوز پی همدیگر کله های توپ ریختن گرفت برگها و شاخهای پنجره ها و دروازه ها وشیشه
ها را محو و نا پدید گردانید . حالت مهاجران خیلی مدهش گردیده مجبور گشتند برینکه
اقامتگاه ناموسکارانه سه ساله خود را ترک داده بمخزن بالایی النجا برند چرا که گله
های توپهای سپیدی در غرانیتهاوز مجال اقامت را برای بیچاره گان نگذاشت . حسرت
و نا امیدی و تأسف مهاجران بیچاره بدرجه نهایت رسید . گله های توپ پی همدیگر
در مسکن شان میریزد . همه شان در راه مجرای قدیم خزیده بنظر حسرت و نا امیدی
بروی همدیگر مینگریستند و هیچ چاره برای دفع این بلا نمی یافتند که بناگهان یکصدای
خیلی مدهش و هول انگیزی شنیدند ، و در پی آنصدا ناله ها و فغانهای بسیار جانخراش
جگر تراشی بگوش شان رسید .
مهاجران بتاخت بسوی پنجره ها دویدند. چه می بینند ! که کشتی سپیدی به تأثیر يك
ستون مایع و منوری بر هوا بر امده ، و از میان دو پاره گردیده بمه کشتی نشینان شقاوت
پیشه خود سرنگون بدریا غرق گردید .
- ( ٢٦٨ ) -
باب چهارم
فهرست
مهاجران بساحل فرومی آیند - آیرتون و پانقروف اشیا میرهانند -
مکالمه در اثنای طعام - فکر پانقروف - جستجوی مدققانه در بدنه
کشتی - مخزن باروت بحال خود است - ثروت جدید -
ریز و پاش آخری - يك ستون شکسته آهنی .
هاربر گفت که :
- برهوا شدند !
پانقروف - بلی چنانچه گویا آیرتون رفته و جبه خانه کشتی را آتش داده باشد !
پانقروف و ناب و هاربر همان در ماشین نزول و صعود نشسته بساحل فرو آمدند
ژهدہ نون گفت :
آیا چه بلا بر کشتی و کشتی نشینان رسید !
مهندس بشدت گفت :
- اینتکه این بار خواهیم دانست ...
- چه را ؟
- بعد ازین خواهم گفت ، بپاسیپله حالا نقطه مهم محو شدن جنایتکارانست !
ژهدہ نون و مهندس نیز از پی رفقای خود فرو آمدند . دیدند که از کشتی اثری
نیست در زیر تاثیر آن ستون مدهش مایع که بر هوا گردیده است البته كه بريك بغل افتاده
خواهد بود ! کشتی در اول گلوگاهیکه در مابین جزیره سلامت و ساحل لينقولن واقع
شده است غرق گردیده است درینجا چون آب دریا بقدر بیست قدم عمق دارد بعد از
گذشتن مدت مد دریا بدنه کشتی پیدا خواهد شد .
در روی دریا شکسته ها و پاره های دیزکهای کشتئی و قفسهای مرغان شناوری
داشتند . گاه گاهی بعضی پیپ های سربسته از زیر آب بر روی آب بر میجهید . اما از
( ٣٦٩ )
تخته های سطح کشتی هیچ يك تخته پاره بروی آب دیده نمیشود که اینهم دفعةً و بغتةً
غرق و ناپدید گشتن کشتی را بحالت معمای سربسته میگذارد بعد از کمتری دوديرك كشتی
که کمتی از مابین این هر دو ديرك بدو پاره گردیده است ریسمانهای خودرا کنده بر روی
آب برآمد که بادبانهای آن نیز که بعضی پیچیده، و بعضی باز بود بر آنها موجود بود. لهذا
این چیزها رادر آب گذاشتن عبث است . پانقروف و آیرتون خواستند که در زورقه
خود نشسته برای جمع کردن اسبابهای کشتی برآیند . ژده ده نون گفت :
— آیا شش نفر شقی رهزن را که در جزیره مانده اند فراموش کرده اید ؟
مهندس — آنها را نیز بعد ازین خواهیم اندیشید اگرچه بسبب مسلح بودن آنها
تهلکه موجود است ولی چون آنها هم شش نفر وما هم شش نفریم بسیار ترسی از آنها نداریم.
آیرتون و پا نقروف در زورق نشسته مجمع کردن اسبابهائیکه بر روی در یا شنا وری
میکردند مشغول گشتند. در يادر بحال بجد اعظم مد بود. آیرتون و پا نقروف به ديرك
های کشتی ریسمانهارا بسته و سرریسمانهار بسا حل آورده و همه رفقادست يك كرده
دیرکهار ابمعه باد بانها بیرون کشیدند . پیپها و قفسها رانیز برآوردند . و همه رادر شمینه ها
گردآوردند . یکچند لاشه جسد اشقیا نیز بر روی آب پدیدار بود که در میان آنها جسد
بوب ها روی را آیرتون شناخته به پا نقروف نشان داد، و بيكصدای بسیار پر تأثیری گفت :
— پانقروف ، اینست که منهم اول همچنین آدمی بودم !
— عالیجناب آیرتون ! حالا ناموسکار و وفادار، و جوانمرديك آدمی هستید .
لاشه های مرده هائیکه بر روی آب دیده میشد بقدر هفت نفر بود که آنرانیز جریان
بسوی دریا میبرد که ازینهم چنان معلوم میشد که کشتی دفعةً غرق و نابود گردیده باشد
چرا که نفرینهای کشتی همه کی در زیر آب مانده اند .
بقدر دو ساعت مهاجران مجمع کردن اشیا و خشك كردن بادبانهـا وقات کردن آنها
مشغول گشتند بسیار کم سخن میگویند. زیرا کارشان بسیار است هر يك بدل هزاران
ثناء خالق رحیم خود ادا میکردند چونکه او لا از شر مضرت آن اشقیای خائن وارهیدند.
-(۳۷۱)-
مهاجران در زورقچه نشسته
- ( ۳۷۰ ) -
ثانیاً اینچنین یك کشتی بر و پیمانی بدست شان افتاد . حتی پانقروف گفت :
— بلکه این کشتی را بازبشناوری آوردن ممكن باشد هر گاه يك شکافی پیدا کرده
باشد آنرا بستن آسانست . یکبار با مهندس و آیرتون بدقت معاینه کنیم خواهیم دانست.
اگر سپیدی را بازبشناوری آورده بتوانند گویا چارهٔ مراجعت وطن خود را
یافتند . برای حل اینمسئله بحاصل شدن جزر باید انتظار کنند . چرا که بعد از کشدن
آب دریا کشتی بخوبی پدیدار میگردد .
بعد از انکه از کار فارغ شدند برسر ریگها نشسته بطعام مشغول شدند . از گرسنه
گی بسیار خراب شده بودند . تاب طعام را حاضر کرد . در اثنای طعام از غرقشدن
سپیدی گفتگو میکردند ، پانقروف گفت :
— خائنها تمام بوقت خوبی بر هوا شدند و گرنه غرانیتها و زمحو شده بود .
ژهدهئون — خوب پانقروف این را میدانی که آیا کشتی بچهچیز بر هوا گردید ؟
— این چیزیست معلوم ، مخزن باروتیکه در کشتی بوده از غفلت و جهالت رهزنان
آتش گرفته کشتی را بر هوا نموده است .
هاربر — من چنین گمان نمیبرم . زیرا اگر مخزن باروت را آتش میگرفت مانند صدا
های چند طوبی که آتش بگیرد آواز میداد ، و هم کشتی را پاره پاره نموده حالا پاره های
آن برروی آب نمودار میبود حالا نکه صدائی که بگوش مارسید به آواز کفیدن مخزن
باروت مشابه نبود ، و چوب پاره ها و شکسته گیهای کشتی نیز بر روی آب پدیدار نیست!
مهندس — یعنی ازینمسئله متحیر میشوید ؟
هاربر — بلی موسیو سیروس !
مهندس — منهم متحیر هستم پسره من! اما بعد از حاصل شدن جزر و معاینه کردن
بدنهٔ کشتی خواهیم دانست که چیست .
پانقروف — اما اینراهم ادعا نخواهید کرد که کشتی بسنگ خورده پاره شده باشد!
ناب — چرا نباشد ، بلکه در گلوگاه خرسنگها بوده باشد .
( ۳۷۱ ) -
پانقروف — ازین معلوم شد که توچشمهای خود را باز نکرده بودی و ندیدی که
کشتی چسان غرق گردید ! زیرا اگر چشمت باز میبود میدیدی که کشتی در اول امر
بريك موج ستون مانند روشنی بالا شد، و بعد از ان افتاده غرق گردید. هر گاه بسنگ
بر میخورد مانند دیگر کشتیهای اصیل با ناموس با هسته کی و اصول غرق میشد .
ناب — یعنی این کشتی از ارباب ناموس نبود ! از انرو بسنگ بر نخورده است .
مهندس — جان من اینقدر سخن نمیخواهد ! بعد از یکساعت هر چیزیکه بود
بمیدان میبراید .
پانقروف — بمیدان میبراید اما من از حالا سر خود را بشرط بمیدان مینهم که در
میان کوکاه بقدر سرمن يك سنگی پیدا نشود ! راست بگوئید موسیو سیروس آیا این
کار را نیز در میان کار های اسرار انگیز دیگری که تا بحال در جزیره بوقوع آمده است داخل
نخواهید کرد ؟
سیروس سمیت جواب نداده یکمدتی رفقا ساکت مانده به تمام کردن طعام خود
مشغول گشتند . بعد از ظهر به یکنیم ساعت مهاجران در زورقه نشسته در پیش کشتی
رفتندکه بدنه کشتی در ینوقت به بیرون برامدن آغاز نهاده بود . مها جران چنانچه
گمان کرده بودند که کشتی به يك بغل افتاده باشد چنین نبود بلکه از زیر کشتی يك ضربه
مدهشی خورده سراسر مقلوب و معکوس گردیده است ، و روی کشتی بزیر و زیرش
بالاشده است .
ازین معلوم شد که از زیر آب يك قوت بسیار عجیبه که حقیقتش فهمیده نمیشود
آمده کشتی را از یکرو بدیگر رو چپه نموده است رفقا در اطراف بدنه کشتی گردش نمودند.
دیدند که در زیر کشتی و بطرف بینی نزدیکتر بقدر هفت هشت قدم يك دو شکافته گی بسیار
مدهشی کشاده شده است که بندکردن و تعمیر دادن آن غیر قابل مینماید . تخته های
مس و چپراسهای آهنین که ستون زیرین کشتی را با تخته های دو بغل کشتی باهم ربط داده
چنان از همدیگر پریشان و پاره و پاره گردیده که اثری از انها معلوم نیست . تخته های
-( ۲۷۲ )-
بغلهاى کشتی از ستون اساسی زیرین آن از جاهای مختلف از هم كسیخته كه مهاجران از
شدت آنقوتی كه كشتیرا بدینحال رسانیده به تعجب و حیرت ماندند . ژه ده ئون پاتقر و فرا گفت:
- اگر بگفته تو مخزن باروترا آتش گرفته و كشتیرا به اینحال آورده باشد شایان
تعجب یك عمل معكوسی بعمل آورده است. چرا كه اگر مخزن باروترا آتش میگرفت
تخته های روی سطح كشتیرا از هم پاره پاره میكرد و به ستون اساسی زیرین كشتی هیج
ضرری نمیرسانید حالا نكه می بینیم تخته های سطح كشتیرا هیج نشده و ستون و
تخته های زیرین كشتی شكسته و از هم پاره پاره گردیده است كه ازین یك چنان معلوم
میشود كه زیر كشتی بسنگ و یا دیگر چیز مدهشی برخورده باشد كه كشتی را باینحال رسانیده.
پا نقروف – درینجا میان دریا هیچ سنگی نیست . هرگمان و تخمینی كه میكنید بكنید
اما اینرا مگوئید كه بسنگ خورده .
مهندس – آبها حالا خیلی فرو نشسته از سوراخهای باز شده بمیان كشتی درآئیم
بلكه آنوقت سبب غرقش را پیدا كنیم و هم اسباب و اموال كشتیرا بیرون برآوریم .
مهاجران اینسخن مهندس را پسندیده و تبرها را بدست گرفته بدرون كشتی درا
مدند قسم زیرین كشتی قسم بالائی ، و قسم بالائی آن قسم زیرین شده بود .
هر نوع صندوقها در كشتی موجود بود. كشتی چونكم مدت در آب مانده بصندوقها
ضرری وارد نیامده . مهاجران در كشتی هرگونه اسباب ها می یافتند كه ازین جهت
خیلی ممنون میشدند . اشیا بها را یكان یكان در زورقچه خود بازییمانها فروآورده به
ساحل میرسانیدند و باز زورقرا خالی كرده می آوردند . درینوقت پس جدا كردن و
تفریق دادن اشیا نمیگشتند بلكه به برآوردن و انبار كردن آنها در ساحل اكتفا میورزیدند.
سیروس سمیت اینگونه غرقشدن كشتیرا بكمال دقت و سكوت ملاحظه و مشاهده
میكرد. چنانچه ستون اساسی زیرین كشتی پاره پاره گردیده تمام تخته های بغلهای كشتی
از جهت بینی تا بدنباله نیز از همدیگر گسیخته است و چنان معلوم میشود كه یك گله از یك
سو كشتی درآمده از دیگر سویش بدر آمده است .
- ( ۳۷۳ ) -
مهاجران بطرف دنباله کشتی آمدند که بنابر قول آیرتون جبه خانه در انجا بوده است جای جبه خانه را آیرتون شناخته دیدند که پیپهای باروت بحال خود سر بسته موجود است . گله های بسیار نیز موجود بود . بقدر بیست عدد پیپ باروت بدست مهاجران آمده بسبب محکم بودن آنها هیچ آب بآنها تأثیر نکرده بود . درینجا پا نقروف طبعاً اعتراف نمود که غرقشدن کشتی بسبب آتش گرفتن مخزن باروت نیست . الهذا گفت که :
-- منهم می بینم که کشتی بواسطه آتش گرفتن باروت برهوا نشده است ولیکن اینرا هم حکم میکنم که بسنگ برخو رده است !
هاربر -- پس چه حکم میکنی که چه شد ؟
پا نقروف -- منهم نمیدانم ، توهم نمیدانی ، موسیو سیروس هم نمیداند ، هیچ کس نمیداند والسلام ! !
در اثنای این جستجو ها و گردش ها یکچند ساعت مرور نمود که از انسبب زمان مد دریا رسیده آب گلوگاه بیشتری گرفت . لهذا کار اسباب کشیدنرا بفردا گذاشته بکشیدن همینقدر اسباب اکتفا ورزیدند . از رفتن کشتی با جریان آب نیز بیم ندارند چرا که از حالا هنوز در ریگ فرو رفته است . اما فردا در وقت جزر تاسعی داشته با شند باید بکشیدن اسبابها ، وحتی به بازکردن چوبها واسبابهای خود کشتی کوشش و جهد ورزند چرا که اگر دو روز دیگر بهمین حال بماند هیچ اثری از کشتی معلوم نخواهد شد بلکه همه در ریگ غرق و ناپدید خواهد گردید .
مهاجران بساحل آمده از مانده گی بسیار باز مخوردن طعام مجبور گشتند . طعام خورده بازبکار مشغول شدند وبطرف مانده گی خود التفات نکرده بمعاینه کردن صند وق هاوتفریق دادن اشیا پرداختند .
از میان صندوقها لباسهای دوخته پوشیدنی گوناگون ، از هر نمبر بوطها و پاکتهای سیکریت و توتون واسلحه از هر نوع ، و آلات آهنگری ، و نجاری ، و انواع حبوبات برآمدن گرفت که برای هر يك از انها پا نقروف « هوررا » گفته فریاد میبرا ورد .
( ٣٧٤ )
جمله این اشیا بسببی که کم مدت در آب مانده خراب نشده است. هرگاه این اشیا دو سال پیش ازین بدست مهاجران می افتادچه قدر خودرا مسعودمیشمردند. اگرچه به ثمره سعی وغیرت خود اکثر مایحتاج ضروریه خودشانرا ساخته اند ولی زیاده الخیر خیراً گفته به این اسباب نیز خود را بختیارشمردند.
برای حفظ نمودن اشیا اگر چه غرانیتهاوزکافیست ولی چون امشب برای نقل دادن اشیارا بغرانیتهاوز وقت مساعد نیست لهذا اسبابهارا امشب درشمینه هاگذاشتن مناسب دیدند. واینرا نیزفراموش نکردند که درجزیره شش نفراشقیای مسلح موجود هستند اگرچه پلهای هرطرف منظره وسیعه برداشته شده وگذشتن شان باینطرفها ممکن نیست ولی درپیش آن خبیثها گذشتن ازینگونه نهرهابی پل هم چندان مشکل نمی نماید. لهذاترار دادند که درشب یکیکنفر بنوبت پاسبانی نمایند. توپ و ژوپ را نیز برای پاسبانی در پایان گذاشتند.
شب به آرامی گذشت ازاشقیا اثری معلوم نشد. زیرا اگر می آمدند توپ و ژوپ اخبار کیفیت میکردند.
سه روز متمادیاً به کشیدن وجابجا کردن اسبابهای کشتی وبازکردن تخته ها و خل دادن وچیدن آنهاگذرانیدند. واینکارها راهم هرروز بعداز تمام شدن زمان مدت بوقت آغازکردن مداجراء میکردند. اسبابهای آهنین وسنگین بارکشتی درزیر آب فرورفته بود. ودرریگ مانده بود اماباتقروف و آیرتون درزیرآب غوطه خورده زنجیرولنگرک کشتی حتی چاردانه توپهای آنرانیزیافتند. وریسمانها را بآن بسته باجرثقیل های سردستی که از اسبابهای خودکشتی مهندس بعمل آورده بود درچند روزسعی و کوشش بیرون برآورده و توپهارانیزباجرثقیل بغرانیتهاوزبالابراورده در جاهای مناسب تیرکشها کشیده گذاشتند. باینصورت قلعه غرانیتهاوزرا استحکام بسیار متینی ساختند که بعد ازین ازکشتی زهزنان دریائی نی بلکه ازکشتیهای زرهپوش جنگی دولتی نیز پرواندارند!!
- ( ٣٧٥ ) -
از کشتی بغیر از بعضی تخته پاره های برهم و در همی که آنرا نیز موجهاى آب پراکنده
کرده بود هیچ اثر و نشانی باقی نماند و بعد از هشت روز فکره مهاجران از کشتی و اسباب
های کشتی فراغت حاصل کرده بفکر قوهٔ غریبه مخربه مدهشه که سپیدی را باینصورت
دهشتناکی غرق و ناپدید گردانید افتادند ، و هر انقدر فکر و اندیشه که در باب کشف
و تخمین آن دوانیدند بهیچ چیزی پی نبردند تا آنکه در ۳۰ ماه کانون اول ناب در اثنائی که
بر کنار دریا بجائی که کشتی غرق شده بود میگردید يك ميل آهنیئی که از میان دو شق شده
بود پیدا کرد . این میل آهنین گویا در زير يك قوت شديد بسیار پرتاثیری آمده که از
میان دو شق گردیده است .
ناب آهن پارهٔ مذکور را در پیش مهندس آورده گفت :
-- این را ببینید که چیست ؟ در میان ریگهای ساحل یافتم .
سیروس بدقت تمام میل مذکور را معاینه نموده پانقروف را گفت :
-- دوست من ! خوب میدانید که کشتی رهزنان بسنگ ناخورده غرق شده باشد ؟
-- بلی خوب میدانم که بسنگ نخورده چرا که شما هم میدانید که در گلوگاه سنگ نیست!
-- پس من بتو بگویم که بچه خورده و غرق شده است ، بنگر به این میل ! اینست که
کشتی سپیدی به این میل خورده ، و غرق شده است .
-- چه ؟ به این میل ؟ !
-- دوستان من ! البته بیادتان خواهد بود که کشتی پیش از غرقشدن ، از سطح بحر
بايك ستونی از آب بالا برآمده و پاره شده غرق گردید ؟
-- بلی بیاد ماست .
-- آیا میخواهید که سبب ظهور آن ستون مایع را بدانید که چیست :
-- البته ، میخواهیم .
-- چون چنینست بخوبی بدانید که آن ستون آبی راهین آهن پاره بمیدان آورده ،
و کشتیرا نیز همین آهن غرق و ناپدید گردانیده است .
- ( ٣٧٦ ) -
— آیا این ؟
— بلی زیرا این ميل يك پارچه ایست از طور پیلی که بزیر کشتی انداخته شده است [طورپیل] گله های بمبیست که از کشتیهای جنگی در زیر کشتیهای دشمن در زیر آب کفانده میشود و کشتیها را بر هوا میکند !
— آیا پارچۀ طورپیلست ؟
— بلی .
— آیا طور پیلرا که گذاشته باشد ؟
— درینباب اینقدر گفته میتوانم که من نگذاشته ام ، اما حکم قطعی میکنم که این طور پیلست و در زیر کشتی گذاشته شده است و تأثیر مدهش آنرا برأی العین همۀ ما و شما دیدیم .
- * باب پنجم * -
*-* فهرست *-*
سخنان مهندس — تصور بسیار بزرگ پانقروف — در جویبا صداهای
مدهش توپ — چهار توپ — اشقیای زنده مانده — تردد
و تلاش آیرتون — حسیات عالیجنابانه سیروس سمیت —
پانقروف بتأسف مسئله را قبول میکند .
حالا کیفیت غرق شدن کشتی سپیدی که بصورت بسیار عجیب و مدهشی بوقوع آمد به پیدا شدن پارچۀ طورپیل دانسته شد که چیست. سیروس سمیت در محاربۀ امریکادر خصوص تورپیلها که از مدهش ترین آلات ناریۀ حربیه ، و محز بتزین قوای بحریه شمرده میشود بالذات اجرای تدقیقات و تجربۀ عملیات نموده است لهذا در باب دانستن و شناختن آهن پاره طورپیل هیچگاه خطا نمیکند . طورپیل چنان قوۀ مخربه ایست که کشتیهای زره پوش بزرگ جنگی را ما ننديك زورقی بر هوا میپراند . پس مانند سپیدی يك کشتی چوبی بادی در پیش قوت تخریبیۀ آن چگونه مقاومت خواهد نمود؟
( ۳۷۷ )
پانقروف گفت :
— بسیار خوب اینرا هم دانستیم که طوریهاست، اما آیا طوریها را در زیر کشتی سپیدی که نهاد؟
مهندس — رفیقان عزیز من ! بعد ازین دیگر شبهه جائی نیست که بگوئيم يك شخص
پنهان موجودی درین جزیره وجود نه دارد، این شخص پنهان یا مانند مايك قضازده و يا مانند
آیرتون يك ترك كرده شده خواهد بود ! هم اینرا برای آن میگویم که آیرتون از وقایع
غریبۀ پنهانی که درین دو نیم سال در جزیره بر ما پیش آمده آگاهی حاصل کند . آیا
این آدم کیست که بارها معاونتهای خارق العاده او بمارسیده ، و یکرنگ میرسد ؟ آیا
مقصدش از پنهان کردن خود را از ما و خدمت کردن بما چیست ؟ اينست كه اينرا نميدانم ،
وهم این شخص پنهان مالك بسيار قوۀ شدیدۀ خارق العاده میباشد که از دست هرکس
نمیآيد . وچنانچه ما بان بجان منتدار احسانهای نمایان آنشخص پنهان میباشیم آیر
تون نيز بحیات خود مرهون لطف او میباشد . زیرا چنانچه مرا وقتیکه از بالون بدریا
افتادم واز خوددر گذشته غرق گردیدم او رهائی داده . خبر بودن آیرتونرا در جزیرۀ تابور
بواسطۀ کاغذ و شیشه نیز بما اورسانیده است . صندوق پر اسبابرا نيز او برای ما در دماغۀ
بیصاحب گذاشته . در اثنای آمدن از جزیرۀ تابور آتش را نيز برای رهنمایی شما اوافر
خته است . دانه ساچمه که در ران آهوبره پیدا شده نیز از تفنگ او برامده ، بوزینه
ها را نیز او از مسکن مارانده ، کشتی مارا بسر وقت ما نیز اورسانیده مسئله توپ ودو
غولق نیز از طرف او اجرا گردیده است . سپیدی را نيز اثر خارق العادۀ مهارت او
بر هوا کرده است . و الحاصل همه وقوعات اسرار انگیزی که در جزیره بر ما پیش
آمده وماسبب آنرا ندانسته ایم همه کی از دست آنشخص پنهان اجرا گردیده . لهذا
آنشخص پنهان هرکسیکه باشد باشد ما میباید که خودرا مرهون لطف و احسان او
بجان بشماريم و هروقتيكه بدست ما برسد دين شکران خود را به او ادا نمائیم .
ژده دئون — حق بدست شماست موسيو سيروس همه منتدار آنشخص پنهان هستیم،
وهم در موجود بودن او در جزیره هیچ شبهه نماند . وهم اینهمه کارهای خارق العادة
- ( ۳۷۸ ) -
که ظهور یافته چیزهایی نیست که از دست انسان بعمل آید مگر که يك قوهٔ خارق العادهٔ
بسیار شدیده را مالك باشد . مثلا میباید که در زیر آب برفتن هم مقتدر باشد .
مهندس — در نزد من اين يك محققست که شخص پنهان انسانست، و اینرا هم تصدیق
میکنم . که مالك چنان قوتها ئیست که انسان ها هنوز بر کشف و استعمال آن قوتها مقتدر
نشده اند . همه اسرار در کشف این قوتها ست . هر گاه شخص پنهان را پیدا کردیم
اسرار پنهان آنرا نیز ظاهر خواهیم ساخت اما حالا مسئله درینجاست! که آیا مادر پی جستجوی
این شخصی که معاونتهای ظاهری و علنی بمار سانیده و خود را از ما پنهان داشته بیفتیم،
یا آنکه به آرزوی خود او متابعت کرده اور ا جستجو نکنیم ؟
پانقروف — هر که که باشد بحقیقت که این آدم پنهان خيلی عالیجناب يك آدميست!
موجب محبت و ستایش من گردید و السلام !
مهندس — خوب اما اینجواب سخن من نشد !
ناب — اگر بفکر من باشد پالیدن و جستجو کردن این آدم عبث و بیفائده است .
چرا که هر قدر بپالیم تا خود را خود بمانشان ندهد پیدا نخواهیم توانست !
پانقروف — درست گفتی ناب ! آفرین !
ژه ده ئون — منهم همچنین میگویم ! اما اگر بپالیم بد نخواهد بود . اگر هیچ نباشد
ایفای وظیفه کرده خواهیم بود .
مهندس به هار بردو گردانیده گفت :
— پسر من ! توجه رأی مید هی ؟
— من آرزو مند آنم که مخلوق مختفی را پیدا کرده اول از سبب رهایی دادن شما،
دوم از لطفهائیکه در بارهٔ ما ها اجرا کرده عرض شکران به او بکنم .
پانقروف — همچنینست اولادم ! اگر چه خود من از اهل مراق نیستم ولی برای
دیدن اینشخص آنقد ر مراق پیدا کرده ام که میگویم بیکبار دیدن او اگر يك چشمم
را فدا کنم ضرر ندارد . من گمان میبرم که اینشخص قد بلند ، و تنومند وریش سفید
- ( ۳۷۹ ) -
يك آدمی خواهد بود !
مهندس به آيرتون رو گردانیده گفت :
— خوب آيرتون شما چیزی نگفتید ؟
— من در بخصوص رأی داده نمیتوانم ، هر چیزی که شما بگوئید و بکنید خوب و پسندیده است ! من بهر قسم خدمت و معاونت حاضرم .
— تشکر میکنم . اما شما هم یکی از اعضای ما میباشيد يك مسئله که متعلق بمنفعت عمومیه باشد در آنباب رأی دادن شما هم لازم و ضروریست .
— چون چنینست عرض کنم که این ولینعمت مجهول و پنهان خود ما ترابیابیم و جستجو كنيم ، وبيابيم. بلکه تنهاست، بلکه ناخوش است، بلکه بيك معاونتی محتاج باشد. چنانچه خود شما فرمودید من هم به آن آدم دین شکران بزرگی دارم. مطلق که او بجزیره تابور آمده و مرا دیده است ، و بشما خبر مرا رسانیده و با ينواسطه آدم شده ام این فضل و احسان او را هیچوقت فراموش نخواهم کرد .
— قرار داده شد . هر طرف جزیره را میپالیم ، هیچ گوشه و کناری را بی تفتیش و تفحص نمیگذاریم در بخصوص ولینعمت ما مارا البته عفو خواهد فرمود .
بعد ازین قرار داد چند روز متمادیأ مهاجران به کارهای کشتکاری و زراعت مشغول گشتند میخواستند که پیش از برآمدن برای جستجو و پالیدن ولینعمت پنهان خویش همه کارهای خود را تکمیل و حاضر نمایند . محصولاتی که تخمهای آنرا از جزیره تابور آورده بودند در نیموسم بکمال رسیده همه را جمع کرده بغرانیتها و ذخیره کردند اموال واشيا و ذخیره وجبه خانه مهاجران بسیار شد لهذا مجبور شدند که مغاره الاقی کدام خود را باباروت و کلنگ و تبر بزرگتر ساختند . و در قسم آخری غرانیتها اوزيك او تاق تحویلخانه دیگر نیز ساختند . مأكولات، واسلحه وجبه خانه ، و همه اسبابهای خود را بخوبی جابجا کردند . جاهای گذاشتن طوپها وتبرکتیهای آنها را نیز خیلی خوب اصلاح و محکم کرده دهنهای دو توپ هارا بسوی دریا و یکی را بطرف جنوب و یکی را بطرف شمال گردانیده
( ۳۸۰ ) -
وضعيت يك استحكام جنگی بسیار منظمی را دادند بسبب بلندی غرانتیهاوز گله های
این توپهای استحکام غرانبةهاوز تا بسیار جاها را هدف تاثير مدهش خود خواهد نمود .
پا نقروف گفت :
— موسیو سیروس : توپهای ماجابجا گردید حالا میخواهم كه يك تجربه اجر اكنم.
— جانمن ، چه لازم است .
— لازم نی بلكه الزمست ! اگر تجربه نکنیم منزل توپهای خود را چسان تعيين
خواهیم توانست .
— بسیار خوب تجربه کنیم اما بجای باروت پیرو قسیل استعمال نمائیم اگر چه باروت
ما بسیار است ولی من میگویم که برای احتیاط باروت خود را هیچ غرض نگیریم .
ژہ دہ نون -- آیا این توپها به پیرو قسیل تحمل کرده خواهند توانست ؟
— گمان میبرم که خواهد کرد . ما هم احتیاط را از دست نمیدهیم . منزل گله بمقدار
باروت متناسب است و مقدار باروت با تحمل آهن توپ مناسب است . متحملترین معدنها
پولاد است ، و چون این توپها از پولاد بسیار متین و اعلایی ریخته شده است گمان
قوی دارم که به پیروقسیل طاقت بیارد و نتیجه های مکمل بدهد .
ژه ده نون — تجربه کنیم به بینیم !
این را هم بگوئیم که پانقروف از وقتیکه طوپها را از دریا بر آورده به چرب کردن، و
جلا دادن ، و اسپا بنها و بچهای آنرا درست و پاك كردن مشغول گشته طوپها را آنقدر
خوشما و پر جلا ساخته که انسان گمان میبرد که حالا از کار خانهٔ توپ ریزی برون آمده است.
امروز در حالتیکه همه مهاجران حتی ژوپ و توب نیز حاضر بودند به تجربه توپها
آغاز کردند . مهندس در اول امر کارتوسهای آنرا باز کرده و باروتهای آنرا کشیده
بعوض آن پیرو قسیل پرکرد. و چنان حساب کرد که پیرو قسیل چهار بار از باروت قویتر
باشدلهذا بهمین مقدار و تخمین پیروقسیل انداخت . مقصد مهندس از استعمال پیروقسیل
دو چیز است یکی آنکه طوپهارا تجربه کند که به پیروقسیل تاب میآورد یانی ، دیگر اینکه
— ( ۳۸۱ ) —
باروت پیروقسیل اختراع کرده کی خود را تجربه کند که در توپ چقدر تأثیر وقوت
دارد مهندس اول یکی از طوپهائیکه دهن آن بطرف جزیره سلامت بود پر کرد . پالقروف
ریسمان ساقی را گرفته منتظر اشاره مهندس گردیده و بنا بر اشاره مهندس با لقروف
ریسمانرا کشیده طوپ آتش گرفت .
کله از روی جزیره سلامت گذشته در بسیار دور بدریا افتاد .
طوپ دوم پر شده یکی از خر سنگهای سنگلاخ دماغه پیصا حب را نشان گرفته
آتشداده شد . کله بمسافة سه میل بر هدف مقصود بر خورده سنگرا پاره پاره کرد.
طوپ را چون هاربر نشان گرفته و آتش داده بود لهذا بسبب موفقیت و کامیابی خود خیلی
مفتخر و مباهی گردید . طوپ سوم را نیز بهمین رنگ تجربه کرده در طوپ چهارم
مهندس مقدار پیرو قسیل را علاوه کرد . میخواهد که منتهای درجه قوت پیروقسیل را
تجربه کند ریسمان چاقماق را دراز کرده هر کس از طوپ دور شده طوپرا آتش دادند .
طوپ بصورت بسیار مدهشی آتش گرفته و صدای بسیار مهیبی بر آورده کله را انداخت .
اما طوپ از هم نه ترکید . رفقا به پیش پنجره ها دویده دیدند که کله از دماغه ماند بیول
که بطرف شمال جزیره بمسافة پنج میل واقعست گذر کرده در حوضه ناله سگماهی بیفتاد .
پالقروف هور را برآورده گفت :
— خوب موسیو سیروس ! به این طوپخانه ما چه میفرمائید ؟ چیزی سفینه های
رهزن بحر محیط که هستند بیاسند تا اذن ما نباشد هیچ یکی از آنها در کانه جماهیر متفقه داخل
شده نمیتوانند .
— من میگویم که اگر نیایند و ما هم به این تجربه مجبور نشویم بهتر خوا هدبود .
— خوب از رهزنان خارجی در گذشته باین شش نفر اشقیای داخلی که مانند حیوانات
درنده وحشی در جزیره ما بیقید و آزاد میگردند چه خواهیم کرد ؟
— توچه میگویی که چه کنیم ؟
— من میگویم که در مابین اینها و ژاغارها هیچ فرقی نیست . لهذا چنانچه جزیره خود
-( ٣٨٢ )-
را از ژاژها پاك ساختیم از ینها هم پاك كنیم .
ـ آیا رأی شما همینست پانقروف ؟
ـ بلی ، موسیو سیروس !
ـ بلكه تبدیل فكر كرده نادم و پشیمان شوند .
ـ آیا آنها پشیمان میشوند ؟
هاربر ـ پانقروف آيرتونرا ببین كه اوهم از انها بود چسان انسان كامل گردید .
ـ چون همهٔ شما برأى من مخالفت میكنید به بینم كه تا چه میشود اما خدا كند كه پشیمان نشویم !
هاربر ـ احتیاط را هم از دست ندهیم و برای آدم كردن آنها بكوشیم انشاء الله دو چار تهلكه نخواهیم شد .
ژه ده ئون ـ اشقیا شش نفر وهم همه شان مسلح است . هر گاه بيك بيك گوشهٔ پنهان شده و بر سر ما آتش كنند بكمال آسانی جزیره را صاحب میشوند .
مهندس ـ از همه بهتر اینستكه صبر كنیم ! هر گاه آنها بر ما تجاوز و هجوم كردند ماهم بر آنها هجوم میكنیم .
والحاصل مهاجران بر همين يك قرار دادند كه بر انها هجوم نبرند . و احتیاط را هم از دست ندهند و هم جزیره بزرگست و مغتنم است . پس هرگاه به افكار انسانیتكارانه بیفتند ناموسكار شده بیكطرف جزیره ساكن میشوند . اگر چه مهاجران مانند پیش آزادانه و بیقیدانه حركت نمیتوانند ، و جزیره شان آزادی و بیقیدی اولئی خودرا غائب كرد اما چه باید كرد راحت و آزادی كلی درین دنیای سراسر اسارت برای كه میسر گشته ؟ برای مهاجران بیچاره میسر شود .
- ( ٣٨٣ ) -
باب ششم -
فهرست
قرار دادن بر گردش — آیرتون در آغل — رفتن بحوضۀ بالون —
در بو ناد وانمود بعضی علامات — تلگراف کشیدن به آغل —
جواب نیامدن از آیرتون — روز دوم حرکت بسوی آغل —
تلگراف بریده .
بزرگترین آرزوها ، ومهمترین کارهای مهاجران پیدا کردن شخص مدد رسان
پنهانیست که بر وجود داشتن او در جزیره دیگر شبهۀ برای مهاجران باقی نمانده، وهم
در اثنای جستجو کردن ، وپالیدن انسان پنهان جای و مقام اشقیارانیز بخود معلوم کنند
که کجا را انتخاب کرده اند و بچه گونه معیشت میورزند .
سیروس سمیت اگر چه چابک حرکت کردن میخواست ولی بسبب زخمی بودن
یک پای یکی از او ناغاها حرکت شان بقد ریکهفته معطل مانده زیرا مهندس میخواهد
که سیاحت خود را بقدر چند روزی امتداد دهد لهذا اسباب و لوازمات بسیاری میخواهد
که با خود بردارد که اینهم بر جور شدن پای او تاغاه موقوفست در ظرف این هفته کارهائیکه
در غرانبتها وزوتیۀ منظرۀ وسیعه اجرا کردن آن لازم بود همه را اجرا کردند، و
چون چند روز است که از آغل و حیوانات هم خبر نگرفته اند از انرو فرستادن آیر
تونرا به آغل نیز قرار دادند .
آیرتون برای رفتن آغل و دو روز در انجا ماندن و باز عودت کردن حاضر شد .
مهندس گفت :
— جزیرۀ ما حالا مانند پیش امین نیست آیرتون ! میخواهیکا یک آدم دیگر نیز
با تو همراه کنیم ؟
— نی موسیو سیروس ! گرگ از گرگ نمیترسد ما نند این شش نفر ها بنظرم حکم
یکنفر را دارد ، هیچ اندیشه مکنید .
- ( ٣٨٤ ) -
- بسیار خوب ! بروید بخدا سپردیم . هرگاه يك واقعه و حادثۀ ظهور نماید همانلحظه بتلگراف ما را خبر بدهید .
آیرتون از رفقا وداع کرده بسوی آغل روانه شد . بعد از دو ساعت باینمضمون که : ( هر چیزی بجای خود است . خیر خیر یتست ) . يك تلگرافی ازو رسید .
بعد از اجرا شدن اینکار پانقروف ، و ژه ده ئون و هاربر نیز برای رفتن حوضۀ بالون حاضر شدند زیرا پانقروف کشتیبان در خصوص دیدن بوناد و استور خیلی مراق و تلاش دارد . و میگوید که :
- اشقیا وقتیکه از آب برآمدند راست بسوی جبه زار تادورن رفتند . اگر تا بحوضه بالون رفته باشند مطلق که بوناد و استور را غصب کرده اند هرگاه برای فروختن درین وقت ببازار بیع وشرا برآید من به نیم روپیه هم آنرا نخواهم خرید چرا که بوجود خباثت آلود آنها ناپاك كرديد .
پانقروف و رفقایش طعام چاشت را خورده و بامهندس و ناب وداع کرده براه افتادند . هر سه رفیق بصورت بسیار مکمل مسلح میباشند . پانقروف در تفنگ خود دو گله انداخته است ، و از سر جنبانیش چنان معلوم میشود که هر که پیش رویش بیاید بیسوال وجواب اورا تلف کند .
ناب رفقا را تا به پل مرسی برده ، و بعد از گذشتن آنها پلرا برداشت . و در بین خود چنان قرار دادند که در اثنای بازگشت رفقا يك تفنگی انداخته ناب را خبر میدهد و ناب آمده پلرا می اندازد .
سه رفیق برسر سرك روانه شدند اگر چه از غرانیتها وز تا بحوضۀ بالون بقدر سه میل مسافه است اما رفقا اینمسافه را بدو ساعت تمام طی نمودند چرا آرام ، و هر طرف را دیده و پالیده حرکت میکردند. تا آنکه بحوضۀ بالون رسیدند . در راه بهیچ اثری از اشقیا برنخوردند . کشتی خود را نیز در میان آبهای راکد و آرام حوضۀ مذکور ایستاده یافتند
- ( ٣٨٥ ) -
و چون هر طرف اینحوضه با سنگلاخهای بلند محاطست از انرو بصورت رهگذری یافتن کشتی محالست . پانقروف گفت :
- اشقیا باینطرف نیامده اند . مطلق که بطرف جنگل فاروست رفته اند .
هاربر - نیامدن شان خیلی خوب شده است . زیرا اگر می آمدند بهمه حال بوناد و انتون را با خود میبردند ما هم بجزیره تابور دگر بار رفته نمیتوانستیم .
ژده ئون - راستست ، رفتن ما بجزیره تابور یکبار دیگر خیلی ضرور و لازمست . زیرا در اوتاق آیرتون میباید که یک کاغذی نوشته بگذاریم که اگر کشتی دونکان بیاید بودن آیرتون و مارا در جزیره لینقولن بداند .
پانقروف - کشتی حاضر است مسیو سپیله ، هر وقتی که آرزو فرمائید برفتن حاضرم .
ژده ئون - هر وقتیکه سفر داخلی جزیره ما تمام شود ، و از جستجو و یافتن حامی پنهان خود فارغ شویم بسفر جزیره تابور آغاز میکنیم .
هاربر - من میگویم که حامی پنهان ما در حق جزیره تابور ولینقولن از ما زیاده تر واقف و آگاه خواهد بود . حتی از آمدن لارد نیز با خبر خواهد بود !
پانقروف - بخدا بسیار عجب کاریست ! این آدم ما را بشناسد ، و ما او را نشناسیم ! اگر قضا زده است ما هم قضا زده ایم چرا از ما پنهان شدن مجبور است ؟ آیا بجزیره لینقولن به آرزوی مخصوص خود آمده است ؟ آیا هر وقتیکه دلش بخواهد میرود و باز می آید ؟ آیا حالا در جزیره است ؟ یا رفته خواهد بود ؟
سه رفیق بهمینصورت سخن زده زده در بوناد و انتون نشسته بودند . پانقروف بادبان كوچك كشتی را که باریسمان خودش بسته بود معاینه کرده فریاد بر آورده گفت :
- اینستکه به اینمسئله باید انسان واله و حیران کردد ! بسیار عجب است !
ژده ئون - چیست پانقروف ؟
- اینستکه این گره را من نزده ام !
پانقروف اینرا گفته و گرهی را که کشتی را بساحل ربط نموده بود نشان داد .
- ( ٣٨٦ ) -
ژه ده ئون — این گره را که تو نزده دگر که زده ؟
همینقدر میدانم که این گره گره من نیست !
هاربر — پس معلوم میشود که اشقیا درینجا آمده باشند ؟
آنرا نمیدانم منکه میدانم همینست که این کشتی یکبار ازینجا باز شده و دوباره بسته
شده است . بلی بلی ، باز شده است علامت دیگر هم برای باز شد نش یافتم این است که
لنگر را هم برداشته اند و دوباره انداخته اند . چرا اهنگامیکه من لنگر را انداخته و
کشتیر ابسته بودم روی سوراخی را که لنگر از انجا می افتد با تختهٔ آن پوشیده بودم
حالا نکه در ینوقت باز است .
ژه ده ئون — اما اگر فرض کنیم که بدست اشقیا افتا ده باشد آنها کشتیرا غضب
کرده دوباره چرا می آوردند ؟ بلکه با آن فرار میکردند !
— آیا بکجا فرار میکردند آیا بجزیره تابور ؟ آن خبیثها اینقدر دلاوری ندارند که با این
کشتی كوچك در بحر محیط برآمده توانند .
هاربر — وهم اشقیا از جزیره تابور چه خبر داشته خواهند بود ؟
— شما هرچه که میگوئید بگوئید . من همینقدر میگویم که چنانچه محقق میدانم که نام
من ( پانقروف بوناد وانتور ) است همچنان محقق میدانم که کشتی ما ازینجا باز شده
ولنگر برداشته سفر کرده است .
هاربر و ژه ده ئون ساکت شده چیزی نگفتند . اگر چه در باب بردن بوناد وانتور
را در پیش روی غرانیتها و : با گذاشتن در همین جا بسیار مذاکره و مباحثه کردند ولی
بسبب نبودن لنگرگاه مناسب در انطرف و نیامدن اشقیادر ینطرف هر چه باداباد گفته
در همین جا گذاشتنش را مناسب دیدند . واینمسئله سفر بوناد وانتوررانیز براسرارهای
سابقه علاوه کرده از کشتی برآمدند و راه غرانیتها و زر اپیش گرفتند .
دو ساعت بعد بکنار نهر مرسی رسیده تا بر منتظر ورود خودیافتند . بغروب
نیمساعت مانده بغرانیتها و زباء و سیوسیروس ملاقی گردیدند و دیدنیهای خود را بآن
- ( ۳۸۷ ) -
يگان بيان كرده موسيو سيروس نيز با آنها در بنياب متفق الرأى گرديد .
وقت شام به آغل براى آيرتون يك تلگراف در خصوص آوردن بزها را با خود
كشيدند اما بسيار عجب است كه بخلاف عادت دايمى آيرتون كه بزودى جواب ميداد به
اين تلگراف هيچ جواب نداد ! اگر چه مهندس از يمسئله در اول امر متحير گرديد
اما رفقا به اين تأويل كردند كه بلكه آيرتون باينطرف برآمده و در راه خواهد بود لهذا
تلگراف را نگرفته است .
مهاجران بوقت صبح منتظر آمدن آيرتون شدند چونكه بنا بر قراريكه داده شده
بود امروز بوقت صبح بايد كه آيرتون بگرانيتهاوز بيايد. ناب و پا نقروف بر سر پل منتظر
بايستادند . تا بظهر منتظر شدند از آيرتون هيچ اثرى و خبرى معلوم نشد . شام شد
بازهم آيرتون نيامد . باز تلگراف كشيدند هيچ جواب نگرفتند . انديشه مهاجران
بدرجه نهايت رسيد . آياچه شد ؟ اگر آيرتون در آغل نيست پس كجاست ؟ آيا كشته
شد ؟ آيا اسير افتاده ؟ هاربر گفت :
- بلكه در ستونهاى تلگراف خرابى پيش آمده باشد .
ژده ده ثون - ميشود !
سيروس - تا فردا صبر كنيم به بينيم چه ميشود ؟
به انديشه تمام تا بفردا صبر كردند . صبح سيروس باز تلگراف كشيد. باز هيچ جواب
نيامد . گفت :
- به آغل بايد برويم .
پانقروف - خوب مسلح بايد بشويم .
قرار دادند كه ناب را در غرا نيتهاوز بگذارند . ناب تا بسريل ايشانرا همراهى كرده
بعد از گذر كردن ايشان پلرا ميبردارد ، و در پشت درختان منتظر ورود رفقا پنهان مى
نشيند .
على الصباح مهندس با رفقاى خود خوب مسلح شده براه افتادند . و راه آغلرا
-( ۳۸۹ )-
گلوله تفنگ اشقيا راست بر سينه اش خورده
-( ٣٨٨ )-
پیشکر فتند. تفنگهای خود شانرا آماده و حاضر گرفته اند . دو طرفۀ راه پیشه زار است
لهذا احتیاط بسیاری لازمست . اشقيا در پیشه زار پنهان بوده دفعتهً اجرای خباثت
کرده میتوانند . ازار و در راه تهلکه بسیار است .
مهاجران بسرعت ولی ساکتانه براه رفتن دوام دارند توپ پیش پیش میرود ولی
هیچ آثار هیجان نمیکند . توپ هر گاه تهلکۀ حس کند بولوله می افتد و لی چون
ساکت است معلوم میشود که هنوز تهلکه نیست . رفقا در راه خط تلگراف راپیروی
کرده میروند . بقدر دو میل راه رفته بودند که ها ربر فریاد بر اورد که :
- سیم تلگراف بریده شده است !
رفقا دویده دیدند که بحقیقت هم سیم بریده شده و هم ستون نمبر ٤٧ کشیده شده
بر زمین افتاده است . و هم بخوبی هویداست که بدست انسان شده است . سیروس گفت:
- ببینید که آیا نو بریده شده است ؟
- بلی بسیار وقت از بریده شدنش معلوم نمیشود .
پانکروف – به آغل برویم در انجا کار را خواهیم دانست که چیست .
مهاجران در نیم راه هستند . ازيك واقعۀ مدهشۀ متأسفه خیلی در بیم میباشند .
جمله افکارشان به این مشغولست که آیا آیرتون بوعدۀ خود چرا نیامد ؟ آیا سیم تلگراف
را که بریده باشد ؟ آیا چسان میشود که به آیرتون ضرری نرسانده باشند ؟
مهاجران بکمال اندیشه و هراس بدویدن پیش میروند . بحقیقت که مها جران
با آیرتون يك محبت صمیمی پیدا کرده اند . همه در بیم اند که مبادا بیچاره آیرتون از دست
اشقیای خبیث هلاك شده باشد ! تا به پیش جوی آب کوچکی که زمینهای آغلرآآبیاری
کرده بیرون میبراید رسیدند در نجا رفتار خودرا آهسته تر کردند . زیرانزديك بموقع
مجادله شده اند . نمیخواهند که مانده و ناتوان باشند چاقماقهای تفنگهای خود را بالا
کرده به بسیار دقت و بصیرت پیش میروند . به آغل هر انقدر که نزدیکتر میشوند در
توپ آثار هیجان و غرش بیشتر میگردد .
- ( ۳۸۹ ) -
دیوار تخته ئی آغل پدیدار گردید . علامت خرابی در دیوار مشاهده نمیشد .
دروازۀ آغلرا بسته دیدند در آغل سکوت و سکونت تمام حکم فرما بود . نه از آیرتون
ونه از گوسفندان هیچ صدایی و ندائی بگوش نمیخورد . سیروس سمیت گفت :
- در ائیم .
اینرا گفته و بدروازه نزدیکشد . رفقایش بفاصلۀ بیست قدم از دنبالش روان بو
دند . سیروس سمیت زنجیر چوبی دروازه را برداشته هنوز يك پله آنرا باز نکرده بود
که توپ بشدت تمام بعوعوه آغاز نهاد . همان وقت از پشت دیوار تخته يي يك تفنگی صدا کرد.
صدای تفنگرا از ینطرف ديوار يك آه پر اضطراب جانخراشی مقابله نمود .
مگر این آه از دهن هاربر نوجوان بیچاره برامد که کله تفنگ غدارانه اشقیای ملعون
راست برسینه اش خورده و از پشتش برامده و بر زمینش غلطانیده است .
باب هفتم
فهرست
ژده ئون و پانقروف در آغل - نقل دادن هاربر مجروح را به اوتاق تخته ئی آغل -
فریاد و فغان پانقروف درباره هاربر - معاینه کردن زخم هاربر از طرف مهندس
و ژده ئون - پیدا شدن امید - به ناب چسان خبر باید داد - امین
يك واسطۀ خبر - جواب فرستادن ناب .
پانقروف بمجرد شنیدن آواز هازبر بی اختیار تفنگ خود را انداخته بر هاربر
خود را بینداخت ، و بشدت فریاد بر آورد که :
- وای ! پسرمن ! وای ! ولد عزیزم را کشتند مهندس و مخبر نیز به پیش هاربر
دویده مخبر گوش خود را بر دلها ربر نهاده گفت :
- زنده است اما باید که او را بيك جای نقل بدهیم .
- بغرانیتهاوز نمیشود چرا که بسیار دور است !
- به آغل ببریم .
- ( ۳۹۰ ) -
- یکقدری صبر کنید .
مهندس اینرا گفته و از جائیکه تفنک انداخته شده بود خودرا بدرون آغل بینداخت.
در انجا دید که یکی از اشقیا بسوی او نشان گرفته است . مهندس بسوی او بتاخت .
تفنک شقی آتش کرده کلاه مهندس را از سرش بر بود و يك کمی پیشانیش را نیز بلیسید
شقی تا میخواست که دیگر میل تفنک خود را آتش کندسیروس سمیت خودرا با ورسانیده
قمه که بدست داشت بر جگرش حواله نمود ، و در ان واحد بدار البوارش فرستاد .
پانقروف و ژه ده ئون نیز خودرا بمعاونت مهندس رسانیدند . رسیدن اینهاهمان و اندا
ختن دوشقی دیگر خودرا از دیوار تخته یی به بیرون همان بود . رفقا دانستند که اشقیا فرار
کردند . دروازه آغلرا آمده باز کردند ، و هاربررا بکمال احتیاط و آرامی برداشته
به او تاقیکه برای آیرتون ساخته بودند نقل دادند ، و در انجا بر بستر خوابگاه آیرتون بخوا
بانیدند .
سیروس سمیت در اول رفته هر طرف آغلرا بپالید اشقیارا نیافت ، دروازه آغل
را بندکرده بیامد . هاربر بچاره مانند جسد بیجان غیر متحرک افتاده بود . پانقروف از
دیدن اینحالت مانند دیوانه کان فریاد ها میزند ، و گریه میکند ، و جامه چاک میکند ،
سر خود را بدیوارها میزند . مهندس و ژه ده ئون اورا تسکین و تسلی نمیتوانند . چرا
که خودشان نیز خیلی مضطرب و پر هیجاستند .
باوجود آنهم برای رهایی دادن هاربررا از پنجه ممات هر سعی و کوششی که از دست
شان می آید دریغ نمیکنند. ژه ده ئون در فن طبابت تا یکدرجه مهارت دارد، و بسببیکه
در محاربه های بسیاری موجود کشته بصورت تداوی زخمهای کله و تیغ واقف شده است
مهندس نیز در یباب سر اسریی بهره نیست . لہذا بمعاونت همدیگر به مداوات ابتدائی
هاربر آغاز کردند .
هاربر مانند قالب بیروحی افتاده بود . ژه ده ئون از بحال به اندیشه و حیرت افتاد. این
بیهوشتی هاربر از ضایع شدن خون بسیار ، و یا از خوردن کله بر استخوان پیش
- ( ۳۹۱ ) -
آمده است .
سینه هاربر را باز کردند . خونرا از جای زخم باد سمال تر پاك كردند. زخم را با آب
سرد بخوبی شستند . بعد از شستن دهن زخم بمیدان برآمد . دیدندكه يك سوراخ بيضى
الشکلی در مابین استخوان قبورغۀ سوم و چهارم موجود است که گله آنرا بعمل آورده
است این سوراخیست که گله از انجا در آمده است .
هاربر را به احتیاط بپهلو گردانیدند . از دهن نوجوان یکصدای بسیار خفیفی
برآمد گویا نفس آخرین خود را تسلیم نمود .
پشت هاربر نیز غرقۀ خونست . آنطرف را نیز با آب بسیار شسته با دستمال پاك كر
دند . درینطرف نیز دهن سوراخ بیشتری نمایان بود که گله از طرف سینه در آمده ازین
طرف بیرون برآمده است ژه ده تون گفت :
خدا را شکر است که گله بدرون نمانده و گرنه برای کشیدن آن خیلی بمشكلات
بر میخوردیم .
مهندس - آیا قلب چسانست ؟
- گله بر دل برابر نیامده ، هر گاه برابر می آمد حالا جان میداد .
پا نقروف تنها کلمۀ آخری را شنیده فغان برآورد که :
- آیا جان داد ؟
مهندس – نی نمرده ، نبضش میپرد دلش حرکت میکند . حتی صدای خفیفی نیز
بر آورد اما اگر تو میخواهی که پسرت جور شود خود را میباید که استوار و متین داری
بفریادها و فغانهای بیجا خود را هم از کار می اندازی و ما را هم ، وقت وقت معاونت و عقل
و هوش را بسر داشتنست .
پانقروف بیچاره سکوت نمود . اما بشدت تمام مانند سیلاب از چشمانش اشك جاری
گردید . ژه ده تون به مداوات آغاز نهاد . در اول امر دانستن اینمسئله ضرور است که
آیا گله در داخل چگونه خرابیها بعمل آورده و بکدام اعضا ضرر رسانیده ؟
- ( ۳۹۲ ) -
ژه ده ئون لازم بودن دفع کردن آماس داخلی زخم را حس نمود. والتهاب پیدا نکر
دن اطراف زخم را با حاصل نشدن حمارا درك و اندیشه کرد. اما دواهای دفع کردن اینها را
از کجا باید پیدا کرد؟ وجلوگیری آماس داخلی والتهاب خارجی و حمارا چسان باید کرد؟
ژه ده ئون گفت :
— در اول زخمرا از دو طرف باید ببندیم و رفتن خونرا منع کنیم چرا خون بسیار
ضایع شده و هاربر را سراسر از قوت انداخته .
مهندس — اما پیش از بستن باید که بآب سرد خیلی بشوئیم تا التهاب در زخم پیدا نشود.
لهذا نوجوانرا بيك بغل که انداخته بودند بهمان وضعیت گذاشته بمداوات ابتدا
نمودند . ژه ده ئون هاربر بیچاره را باز بکمال دقت معاینه کرد . دید که مانند کهربا زرد
گردیده . ژه ده ئون گفت :
— سیروس من حکیم نیستم . دست و دلم میلرزد بمن باید معاونت کنید . یکجا باید
کار کنیم .
— دست و پاچه مشو دوست من ! برای ماحالا سکونت و هوشیاری کار کردن لازم
است . اصل مقصد هاربر را از پنجه مرگ رهانیدن است .
ژه ده ئون از ینسخن مهندس کسب سکونت نموده در پیش خوابگاه هاژبر بنشت .
سیروس بپا ایستاده است با نقروف گریبان چاك . و موهایش پریشان . و اشکهایش
روان نشسته و بی اختیارانه پارچه های زخم بستن را ترتیب میدهد .
ژه ده ئون با مشاوره مهندس چنان قرار داد که دهن زخمها را بصورت بسیار محکم
نباید بست تا فعل تقیح در درون بعمل نیاید . لهذا زخمها را بصورتیکه دهنهای شان
سراسر بند نشود با پارچه ها بسته کردند. و آب سرد بسیاری آورده بر پارچه ها ریختن
گرفتند استعمال آب سرد در عالم طبابت از واسطه های نخستین دفع کننده التهابات شمر
ده میشود . آب سرد هم زخم را از التهاب منع میدارد. و هم از تماس هوا محافظه میکند.
و هم زخم را به استراحت میگذارد .
-( ۳۹۳ )-
ژه ده ئون و سیروس چنین قرار داده بکار آغاز نهادند. بر دهن زخمها قماشهای ریش ریش شده که پا نقروف حاضر کرده بود گذاشته و با آب سردتر کردن گرفتند .
پا نقروف در اوتاق آتش افروخت ، بعضی نباتات نافعه نیه که خود هارپر به دست خود آنها را گرد آورده بود و چیزی ازان آیرتون با خود آورده بود در چایجوش جوشانیدند . هارپر را ازان نوشانیدند . بیچاره هارپر از دنیا بخبر و بی هوش افتاده است حرارتش بسیار شدت دارد ، آنروز و آنشب با ینصورت گذر نمود . حیات هارپر بيك تار خام بسیار باریکی مر بوطست .
روز دیگر یعنی ۱۲ ماه تشرین ثانی رفقا یکقدری امیدوار شدند . هارپر بهوش آمد ، چشمان خود را باز کرد ، پانقروف و سیروس را شناخت . هارپر بعد از خوردن گله بیهوش شده از هیچ چیزی خبر ندارد . رفقا همه واقعاترا به پسر فهمانیدند و داناندند که اگرچه حیاتش در تهلکه نیست اما به استراحت کلی و حرکت نکردن قطعی محتاجست . و چون همیشه آب سرد بر زخمها میفشارند ، هارپر در درا کمتر حس میکند . فعل تقیح بصورت منتظميانه بعمل آمده حرارت بتناقص رو نهاده رفقا از بیم نتایج وخیمه ابتدائی زخم هارپر یکقدری امین شدند. شدت فریاد وناله پا نقروف نیز کمترکی تسکین یافت .
هارپر باز بیهوش شد اما اینبار بیهوشیش مانند خواب راحتی بود . پا نقروف گفت:
- رهایی یافتن فرزندمرا آیا امیدوار هستید. مسیو ژه ده ئون ؟ باید که هر لحظه امید واری خود را بمن خبر بدهید !
- آری پا نقروف بسیارامید وارم . هارپر انشاءالله میرهد. اگرچه زخم بسیار سنگین ومهم است اما نتیجه اش وخیم نخواهدشد .
مهندس - بواقعیکه زخم بسیار دهشتناکست زیرا که جگر سفید راشکافته گذشته است . اما با وجود آنهم شکافته شدن این عضو موجب ممات نمیشود .
مهاجران در بمدت بیست و چهار ساعت تنها با هارپر مشغول گشته اند . و بفکر واندیشه اشقیا و باز ظهور یافتن آنها، و تهلکه های بر دهشتی که از وجود دخیاثت آلود آنها
- ( ٣٩٤ ) -
بوقوع آید هیچ فرصت نیافته اند .
بانقروف در پیش فراش هاربر پاسبان شده مهندس و ژه ده ثون بپالیدن و جستجوی آیرتون برآمدند . هر طرف آغلرا بکمال دقت پالیدند . نه از آیرتون ونه از اشقیا اثری یافتند . آیا آیرتون بیچاره را چه پیش آمد ؟ آیا بدست اشقیا اسیر شده با خود برده اند یا بدست غدر آنها هلاک گردیده ؟ سیروس گفت :
— بر آیرتون بیچاره بناگهانی هجوم آورده اند ، و بیخبرانه او را تلف کرده اند ، و لاشه او را برده در يك گوشه یا مغاکی انداخته اند .
— میشود که همچنین باشد ، و هم بعد از انکه آیرتون را هلاک کرده اند در آغل بکمال استراحت نشسته اند . و چون ما را دیدند که می آئیم بعد از کمی مقابله و آوردن این فلاکت وایر ما فرار کرده اند .
— بلی ! حتی یکی از آن ملعونا را من خود دیدم که بسوی دامنه جنوبی کوه فرانقان بتاخت بود ، و توپ نیز در پی آنها تا یکجائی ولوله کرده دوید .
— بهر حال ، بیاید که ما حالا یکمدتی در آغل مانده هاربر را تداوی کنیم تا آنکه بیچاره یکقدری بحال آمده بدون تهلکه او را بغرا نیتهاوز نقل داده بتوانیم .
بعد از شفا یافتن هاربر هر طرف جزیره را گردش کرده وجود منحوس آنخاشان را محو کنیم .
— بلی برین خبیثان مرحمت کردن بعد ازین هیچ جائز نیست . با نقروف خوب فهمیده بود . این سگهارامانند ژاغاره میبایست که بلا مرحمت هلاک میکردیم .
— حالا اینرا بگوئید که نابرا چه خواهیم کرد .
— ناب در غرا نیتهاوز به امانست !
— اما اگر بسبب نیامدن ما به اندیشه افتاده و بر خواسته روان شود ؟
— اینکار را اگر بکند خیلی بد خواهد بود چرا که بهمه حال او را نیز در راه تلف خواهند کرد !
- ( ٣٩٥ ) -
- من طبیعت او را میدانم بهمه حال خواهد آمد !
- آه ایکاش تلگراف خراب نمیدوه، پانقروف را در نجاتمها گذاشتن هم نمیشود.
تو با نقروف به محافظه و پاسبانی ما بر در بخوابمان . من تنها رفته و باز می آیم .
- نی نی سیروس این بهیچصورت نمیشود. در یجادلاوری هیچ فائده نمی بخشد.
اشقیای خبیث در بیرون آغل بسخودارند. و در ینطرف و آنطرف به قابو نشسته اند
اگر برائیم يك مصیبت ماده مصیبت خواهد شد !
- آیا دیگر واسطه خبر نخواهیم یافت ؟
مهندس در یتفکر بود که چشمش به توپ برخورد که دم جنبانی کرده و در پیش
پاهای صاحب خود در جهیدن و لابه بازی کردن بود گویا بلسان حال میفهمانید : که
« آیا مرا نمی بینید ؟ » مهندس يك يكبار امیدوار گردیده بر توپ فریاد کرده ، توپ
بدو بالابه کنان ایستاده شد !
ژه ده ئون تصور مهندس را درك كرده گفت :
- خوب یافتی موسیو سیروس ! از راه های پنهانی که ما گذشته نتوانیم توپ رفته
و باز بما خبر آورده میتواند .
ژه ده ئون بزودی از جز دان خود يك كاغذی بریده اینچند کلمه را بران تحریر نمود !
« هار برنز خبیست . مادر آغل هستیم ، بر خود هوش کن از غرانیتها و زیرون مشو.
آیا از اشقادر انطرف چیزی اثری هست ؟ با توپ بزودی جواب بفرست »
کاغذ را لوله کرده در حلقه گردن توپ بصورت معلوم دار آویختند . مهندس
سگترا ناز داده و دست برو کشیده و دروازۀ آغلر اباز کرده و راه غرانیتها و زر اباو نموده گفت:
- توپك من دوست من ! تاب ! ناب ! بدو ! جانم ! تاپ ! تاپ ! توپ تاپ ! هله هله .
سگ باین سخنان مهندس برجهید ، ومقصد را بخوبی دانست که ب چالاکی بتاخت
شده از نظر پنهان گردید . دروازۀ آغلر ابسته باز به پیش مریض آمدند. هار بر بیهوش
افتاده است . پانقروف بر پارچه های روی زخم در آب فشانیست .
- ( ٣٩٦ ) -
ژده ئون بحاضر کردن طعام پرداخت . قدری شیر از حیوانات دوخته آورد،
و آنرا گرم کرده کمتری شکر نیز آمیخته آهسته آهسته با قاشق بدهن هاربر ریختن
گرفت و يك شوربایی نیز برای خودشان حاضر نمود . مهندس بپاسبانی مشغول بود.
مهاجران بکمال اندیشه و بی صبری باز گشتن توپ را منتظر بودند . مهندس و
ژده ئون تفنگ بدست در پشت دروازه منتظر بودند . که بنا گهان یکصدای تفنگی
بلند شد و در عقب آن عوعوه توپ هم برامد . مهندس یکا یکی دروازه را باز کرد.
دید که از مسافه صد قدم دورتر دو دتفنگ بالاشده است مکر خبیثها در انجا بقا بو نشسته
اند . ژده ئون و مهندس آنجارا نشان گرفته آتش کردند . درین اثنا توپ بتاخت از
دروازه درامد و در پیش پاهای افندی خود به لابه بازی آغاز نهاد . مگر خائنان بر
توپ آتش کرده بودند که از اثر کله بعضی موهای آخر دم توپ سوخته شده بود .
مهندس دروازه آغلرا بسته سگرا در آغوش گرفته بمحبت ببوسید . در گلوی
توپ کاغذی آویخته بود که از خط برهم و درهم آن شناخته میشد که نوشته نابست .
کاغذ را گرفته دیدند که ناب اینچنین نوشته :
« درینطرفها از اشقیا اثری نیست ! از جای خود حرکت نمیکنم . در حق موسیو
هار بر دعا میکنم .»
باب هشتم
فهرست
اشقیا در جوار آغل - اقامت موقته - تداوی هاربر - مسرت نخستین
پاتقروف - تحظّر ماضی - چه چیزهاست - فکر سیروس سمیت .
پس معلوم شد که اشقیا در اطراف آغل به کمین نشسته اند ، و قصد دارند که بیچاره
گانرا یکان یکان هدف گله غدر و خیانت نمایند . لهذا بسیار احتیاط لازمست ! زیرا
اشقیای خبیث بی آنکه خود را نشان بدهند مهاجران را دیده نشان میکنند ، و خود
- ( ۳۹۷ ) -
شان از هجوم محفوظ میباشند .
بنا برین سیروس سمیت قرار داد که یکمدتی در آغل بمانند . خوراکه در آغل
بسیار است . اسباب ولواز مات نیز تا یکد رجه در او تاق آیرتون موجود است سیروس
سمیت گفت :
- بغیر از انتظار کشیدن و صبر کردن دگر چاره نیست . هاربر بعد از انکه صحت یابد
همه گی ما اتفاق کرده یک اعلان حرب بزرگی با آنها خواهیم کرد . وهم باینصورت
پالیدن وجستجو کردنی که در مد نظر داریم نیز بعمل خواهد آمد .
پانقروف - یعنی حامی پنهان خود را خواهیم پالید همچنین نیست ؟ لکن راست بگو
یم موسیو سیروس در غائله هجوم اشقیا و مجروحیت هاربر حامی پنهان ما هیچ مددی
نرسانید .
- که میداند ؟
- یعنی چه ؟
- یعنی اینکه هنوز فلاکت های بسیار بر ما خواهد آمد که در انوقت دست معاونت
خود را در از خواهد کرد! حالا این بحث را بگذاریم، لازمترین چیزها حیات هاربر است.
اینستکه حزن انگیز ترین کارهای رفقا تداوی زخم هاربر است. چند روز دیگرهم
گذشت در احوال هاربر آثار شدت و خیمه دیده نشد . تر بندی با آب سرد جلو گیری
التهاب و تقیح زخمرا به بسیار خوبی نمودند ، وهم آبیکه در آغل می آید از معدن گوگرد
میآید که اینهم برای التیام و خوبی زخم خیلی مدد رسانید . هاربر آهسته آهسته بزنده
گی و نهاد . امید حیات در و مشاهده شد . اما ضعف و ناتوانی آنقدر برو مستولی شده
که از شناخت بر امده است . اما مشر و باب مفرحه با و مینوشا نند. و همیشه در باب استرا
حت او میکوشند . استراحت فایده کلی باو میرساند . سیروس و ژه ده ئون و پانقروف
در خصوص جراحی زخمهای هاربر خیلی مهارت حاصلکرده اند .
بعد از شش روز هاربر بحال آمده بنالش آغاز نهاد و بخوردن طعامهای خفیف نیز
- ( ۳۹۸ ) -
میل نمود . یکقدری رنگ هم بر رخسارش آمد . بطرف رفقایگان تبسم لطیفی نیز
مینمود کمترکی بسخن هم آمده پرسید که :
- آیرتون کجاست ؟
پانقروف از برای آنکه هاربر مضطرب نشود گفت :
- برای معاونت ناب بغرا تبثها و زرفته است آه اشقیای خائن اگر یکبار بدست من بیایند
آنوقت بآنها نشان خواهم داد که به قبه کی و دزدی تفنگ انداختن چیست ؟ ایرا
چه میگوئی که موسیو سميت بفکر نیکویی و خوبی بآنها افتاده بود ! من خوبی و نیکویی
را در میان تفنگ خود انداخته با گله های بزرکی بزرکی بحضور شقاوت نشورشان
تقدیم و پیشکش میکنم !
هاربر - آیا دوباره دیده شده اند ؟
- نی دگر دیده نشده اند ! اما کی میگذاریم تا آنها را پیدا نکرده انتقام ترا ازان
ملعونان خائن نگیریم پس تو یکبار جور شوی بعد از ان کار آنها را خواهیم اندیشید ! حالا
مقصد جور شدن تست !
- پانقروف من هنوز بسیار ضعیفم .
- آهسته آهسته بقوت می آئی هاربر ! هیچ اندیشه مکن ! از درامدن يك گله در سینه
مانند تويك پهلوان دلاور چه میبراید ؟ اینگونه گله ها مانند یکبازیچه ایست .
نا خوشی هاربر رفته رفته كمب خفت مینمود . اگر دیگر عکس و عکس عملی بظهور
نیاید اعاده عافیت محقق است . اما اگر گله در داخل سینه میماند ، و عملیات جراحی لا
زم میآمد آیا حال مهاجران بچه منجر میشد ؟ ژه ده ئون گفت :
- هر گاه بیادم می آید که اگر گله در داخل میماند موهای بدنم راست می ایستد .
سیروس - هرگاه عملیات جراحیه لازم میآمد تردد نمیکردید نی موسیو سیله ؟
- البته نمیکردم اما شکر خدا را که مجبوریت دست نداد !
اینستکه مهاجران بیچاره چنانچه تا بحال بدیگر کارها مظهر عنایت ربانی گردیده اند
- ( 399 ) -
در نیمله جراحت هاربر نیز توفیق رفیق شان گردید . اما هر بار اینچنین نخواهد بود . مهندس چنان حس میکند که تا بحال هر چیز موافق آرزوی شان بعمل آمد . در جزیره معادن و نباتات و هر گونه حیوانات را فراوان یافتند و از همۀ آنها بخوب وجه استفاده کردند . حتی گاه گاه بدست همت يك معاون مجهول از ورطه های بزرگی بزرگی رهائی یافتند . اما اگر کار بدینصورت دوام نورز دچسان خواهد شد ؟ بنابراین سیروس سمیت از عدم موفقیت و کامیابی خود بهراس افتاد . اگرچه کشتی رهزنان دریائی بیکصورت بسیار غریبی غرق گردید اما شش نفر از آنها در جزیره برآمده راحت و سعادت مهاجرانرا مختل سا خت. زیرا در مجادله اولی ضرر و زیان مهاجران از زیان اشقیا بیشتر بعمل آمد . آیرتون زنده غائب گردید، هاربر بصورت مهلك مجروح شد. از انها تنها یکنفر بدست سیروس سمیت تلف گردیده که به اینحساب اشقیا در دم حاضر غالب و مهاجران مغلوب شمرده میشوند . غراشیقه روز ، و آغل هر دو در زیر محاصره مانده ، قوت مهاجران نیز تقسیم یافته که در پنوقت در مقابل پنجنفر اشقیای بیرحم خائن مسلح یکجا ، سه نفر دلشکسته ستم باقی مانده اند. قوت خارق العادۀ پنهانی که تا بحال در هر بار و هر جا عنایت ها و معاونتهای علنی رسانیده درینبار می بینند که آنقوت نیز پس مانده است .
باوجود آنهم دوچار نومیدی نیستند، بکمال جسارت و دلاوری در روی فلاکت ها و مصیبت های آمدنی مقاومت و پایداری کردنر ابر خود گرفته اند .
- باب نهم -
- فهرست -
از ناب خبری نیست - تکلیف ژه ده ئون و یا نقروف قبول نمیشود -
گردش ژه ده ئون - یکپارچه قماش - يك مكتوب -
در حال عزیمت مواصلت به منظره وسیعه .
مریض روز بروز بحال صحت در پیشر فتست . آرزوی یگانه مهاجران آنست که
- ( 400 ) -
هاربر بیچاره کی یکقدری قوت یابد تا بغرانیتها و ز نقل داده شود. چرا که خانه آغل اگرچه
مکمل باشد ولی راحت و اسباب لازمه که در غرا نیتهاوز موجود است هیچگاه در آغل
میسر نمیشود . وهم اگر در غرا نیتهاوز باشند همه یکجا و بسیار محفوظ و از شر اعدا در
امان میباشند .
از ناپ هیچ خبر ندارند . اما برای ناپ پریشان بودن و بفکر افتادن هم چندان
لزومی ندارد . زیرا زنگی دلاور خودرا در غرانیتهاوز بکمال خوبی محافظه میتواند
دوباره توپرا بفرستادن غرانیتهاوز لازم ندیدند زیرا سگ صادق را هدف گله خاشان
نمودن هیچ معناندارد .
در ۲۹ ماه در حالتیکه هاربر بخواب بیهوشی بودرفقادر باب چگونگی دفع مضرت
اشقیای خائن بمذاکره آغاز نهادند . ژه ده ئون گفت :
-- دوستان من ! در ینوقت از آغل بغرا نیتهاوز رفتن خود را هدف دانه دنائت
اشقیا کردنست . لهذا از ان صرف نظر کردن، و در ینوقت چه لازم بود نرا باید اندیشه نمائیم.
پانکروف -- من میگویم که از گله این خائنان پروا نباید کرد. هرگاه موسیوسیروس
اذن بدهد من همین لحظه به برآمدن حاضرم .
مهندس -- يك آدم بايك آدم بخوبی مقابله میتواند لکن ماسه نفر و آنها پنجنفراند !
ژه ده ئون -- من هم رای پانقروف را میپسندم اگر اذن مهندس ما باشد من و
پانکروف مسلح شده و توپ را به پیش انداخته میبرائیم .
مهندس -- هیچ جائز نیست . آیا فکر نمیکنید که اشقیا چون بیرون برآمدن شمارا
از آغل به بینند میدانند كه يك پسر مجروح و من درینجا مانده ام هما نلحظه بر آغل
هجوم می آوردند .
پانکروف -- حق بدست شماست اگر ما برائیم آغل را پیشبهم ضبط میکنند. ایکاش
درغرانیتها وزمیبودیم .
مهندس -- بلی اگر درغرانیتها وز میبودیم زخمی خود را در پیش ناپ گذاشته
( ٤٠١ )
خود ما میبرآمدیم ، و جنگلرا کردش کرده با این جانورهای مفترسه پنجه میدادیم ، حالا
باید تاوقتیکه همۀ ما یکجا از آغل برآمده بتوانیم چارناچار صبر کردن لازمت .
سخنان مهندس خیلی معقول بود، جواب او داده نمیشد . ژه ده ئون گفت :
ایكاش آيرتون هم باما بود . بیچاره آيرتون باز گشتنش بعالم حیات بسیار کوتاه بود.
پا نقروف – اگر مرده باشد همچنیست که شما میگوئید !
ژه ده ئون – چه ! مگر گمان داری که آیرتونرا نکشته اند ؟
پانقروف – اگر از کشتن آن فایده داشته باشند البته که نکشته اند !
ژه ده ئون – ازینسخنت چنان معلوم میشود که گمان داری که آیرتون بارفقای قدیمۀ
خود دستيك کرده وضیفهٔ انسانیت ووفاشعاریرا فرا موش کرده باشد ؟
پانقروف – که میداند ؟
مهندس – فکرشما درینباب سراسر بخطاست پانقروف، اگر اینچنین بگویی مرا
زیاده متألم خواهی نمود . بصداقت آیرتون من ضامنم .
ژه ده ئون – من هم ضامنم .
پانقروف اعتراف قصور نموده ساکت شد . درینوقت از موسم بهار دوماه گذشته
است . درختان همه بگلهای رنگارنگ مزینست . زمینها ، تپه ها ، دامنه ها همه کی بسبزه
ها وگلها ورياحينها مزینست . بسیار مزروعاتیکه بر تپهٔ منظره وسیعه کشت شده است زمان
درو آنها رسیده است . حالا نکه مهاجران بیچاره پراگنده و پریشان محصور مانده اند .
یکچند بار ژه ده ئون تفنگ خود را بدست گرفته و توپرا در پیش انداخته اطراف
آغلرا يك يك دوری اجرا کرد . هیچ يك علامت شبهه ناکی ندید . توپ نیز چون
هیچ فریاد و هیجان ندارد چنان معلوم میشود که اشقیا بدیگر طرف جزیره رفته باشند .
در ۲۲ تشرین ثانی ژه ده ئون باز در حالتیکه اطراف و جوانب آغلرا دور میکرد
در یکجایی رسید که توپ بنای هیجانرا گذاشت. باینطرف و آنطرف جهیدن گرفت
و هر طرفرا بومیکشید . بعضی اشارتهای غریب و عجیبی اجراء مینمود .
- (٤٠٢) -
ژه ده ئون حیوانرا بشوق و حرکت می آورد سبب هیجان او را فهمیدن میخواست خودش نیز درختها را سپر گرفته و تفنگر احاضر کرده پیش میرفت. اما از حرکات سك بودن آدم در انجاها حس نمیشد چراکه اگر سگ آدم را حس میکرد البته که عوعوه ولوله زیادی می انداخت.
بقدر پنجه دقیقه گذشت. که درین اثناسگ یکی یکبار خود را در میان بوته زاری انداخته و یکپارچه قماش کلفتی بدهن خود گرفته بیرون برامد. پارچه قماش از يك لباس بریده و پاره شده بود.
ژه ده ئون قماش مذکور را گرفته به آغل آمد. و کیفیترا بمهندس بیان کرده قماش را با و نمود. مهندس قماش مذکور را شناخت که از قماشهای ساخته گی خودشان است که برای آیرتون ساخته بودند. مهندس گفت :
حالا هیچ شبهه نماند که اشقیا بناگهانی در آغل بر آیرتون هجوم نموده اند. آیرتون نیز با آنها مقابله و مقاومت نموده است. اما آخر الامر مغلوب گردیده بدست آنها اسیر افتاده و بهر شش نفر آنرا بسته کرده بزور با خود برده اند حتی یکپارچه از لباس او در بوته ها بند مانده است آیا بعد ازین دیگر شبهه برای خیانت نکردن آیرتون برایت باقی نماند پانقروف ؟
نی موسیو سیروس ! من از بسیار وقت از ان فکر خود فارغ و نادم گشتم! اما ازین حادثه یکچیزی دیگری استدلال میشود!
آیا چه ؟
اینکه آیرتون در آغل کشته نشده است بلکه تا بحال زنده است. اشقیا بلکه آیرتونرا شناخته اند که در اوستر الیارئیس اشقیا بنجوئیس است لہذا آنرا با خود بزور برده اند تا با خود رفیق سازند!
رفقا بر همین فکر قرار دادند. و به امید افتادند که اگر آیرتون زنده اسیر باشد البته يك چاره برای فرار خود خواهد یافت. و هم این اندیشه افکار مهاجران را سراسر
- ( ٤٠٣ ) -
زیر و زبر میداشت که اشقیا بغرانیتها و ز هجوم ببرند اگر چه بخود غرانیتها و ز ضرری
رسانیده نتوانند ولی تپه منظره وسیعه را سراسر خراب خواهند کرد . هاربر بسبب
که محبوسیت رفته رفته در آغل ناخوشی او باعث شده دایما از چور بودن خود و رفتن بغرا
نیته اوز بحث میراند و میگوید که :
از زحمت راه بمن هیچ ضرری نمیرسد ، ومیدانم که اگر بغرانیتها و زبرویم .
هوای در یایمن خیلی خوب و موافق آید بر خیزید که برویم . عرابه که آیرتون با خود
آورده بايك او تا غا نیز البته در نجاهواهد بود !
اماژ . ده ثون از بیم آنکه مبادا زخم ها ربر که نو بهم آمده است باز پس باز شود آر
زوی هاربر را بالطبع رد میکرد .
اما درین اثنايك واقعه ظهور یافت که رفتن بغرانیتها و زبرای مهاجران امر مجبوری
گردید ، وازینرفتن نتیجه خیلی پر المی ظهور یافت :
۹ ماه کانون اول بود که مهاجران در او تاق هاربر نشسته بودند ، و از هر در و
رهگذر سخن میراندند که ناگاه ولوله شدتناك توپ را شنیدند .
سیروس،ژ. ده ثون ، پا نقروف هر سه نفر تفنگهای خود را برداشته بیرون دویدند
توپ در پیش دیوار تخته یی بجهیدن و ولوله کردن دوام دارد ، و از اوضاع و حرکاتش
آثار فرحت و شادمانی پدیدار میگردد . و آثار قهر و غضب معلوم نمیشود . مهندس گفت:
- آیا کسی می آید ؟
- بلی !
- اما دشمن نیست !
- بلکه نابست !
- یا آنکه آیرتون .
اینسخنان را هنوز تمام نکرده بودند كه يك وجودی از پشت پرده تخته یی بر جهیده
بدرون آغل بیفتاد . آیا که باشد که به پسندید ؟
- ( ٤٠٤ ) -
مگر مستری ژوپ نیاید ؟
حالا مسرت ، و شادمانی توپ را تماشا کنید ! انچه خیزها انچه خوشامدیها !
پانقروف بحیرت فریاد کشید که :
- ژوپ ! ژوپ !
ژه ده ئون - ناب فرستاده است !
مهندس - بهمه حال کاغذ آورده است .
پا نقروف بوزینه را ببالیدن گرفت . در گردن میمون يك خريطه كك كوچكى
آویزان بود ، در درون خریطه بدستخط ناب يك كاغذی موجود بود که اینچند کلمه
بر آن نوشته شده بود .
« جمعه . ساعت ٦ . صبح . »
« اشقیاء منظره وسیعه را استیلا کردند »
( ناب )
سه رفیق از خواندن اینکلمات بسیار متأثر شده بی آنکه چیزی بگویند بروی همدیگر
بحیرت نظر کردند و برخاسته بخانه درآمدند . چه باید کرد ؟ هر گاه اشقیا در تپه منظره
وسیعه باشند هر چیزیرا محو شده باید دانست . هاربر چون بطرف رفقا نظر کرد دانست که
کار خرابی گرفته است . علی الخصوص که ژوپ را هم در میان رفقا بدید بخوبی دانست که در
غرا نیثها وز فلاکتی ظهور نموده است . لہذا گفت :
- موسیوسیروس رفتن میخواهم . بزحمت راه تاب و توان در خود می بینم .
ژه ده ئون در نزديك نوجوان آمده و نبض و زحمش را معاینه کرده گفت :
- توکل بر خدا ! بسم الله برویم .
فکر کردند که هاربر را بچه ببرند. هر گاه زنبیل مانند يك چیزی بسازند و هاربر را
در آن انداخته بد و آدم بردارند البته بهتر و راحت تر خواهد بود اما چون باینصورت دو
آدم شان بیکار و بی سلاح میماند در اثنای هجوم اشقیاء مقابله و مدافعه کردن شان محال میشود .
- ( ٤٠٥ ) -
بنا برین قرار دادند که چار ناچار هارپر را باید با عرابه که آیرتون با خود آورده نقل بدهند. او ناقا را آورده بعرابه به بستند علفهای نرم بسیار بسیاری در عرابه ریختند لحاف و نهالین و دیگر کالایی که در او تاق آیرتون موجود بود همه را در عرابه فرش کردند. هارپر را با فراشی که بر آن افتاده بود به آرامی برداشته در عرابه گذاشتند .
هوا خیلی خوب و صافست . سیروس پرسید که :
- تفنگها پر و حاضر است ؟
- بلی .
- تو چگونه هارپر ؟
- امین باشید موسیو سیروس ! انشاءالله در راه نخواهم مرد .
سیروس باز تردد کرد . امر حرکت را نخواست که بدهد . اما دانست که اگر تأخیر شود هارپر خیلی متأذی خواهد شد . لهذا بكمال حسرت و جسارت :
- مارش .
گفته حرکت نمود . دروازه آغل را باز کردند توپ، و ژوپ به بیرون جهیدند . عرابه بآهسته گی بیرو نشد . دروازه را بسته براه روانه شدند .
پانکروف بیکدست طپانچه شش میله و بیکدست لجام او ناقا را گرفته عرابه را میکشید. سیروس و ژه ده ثون در دو طرف عرابه تفنگهای خود را حاضر گرفته پیش میرفتند .
توپ صداقت شعار، و ژوپ وفا کردار پیش از همه در دو طرفه راه تفتیش و تجسس کرده میروند اما هیچ علامت خوف و هیجان نشان نمیدهند . عرابه را خیلی آهسته میرانند در اثنای راه هیچ اثری از اشقیا پدیدار نشد . بقدر دو ساعت طی مسافه کرده بو دند که دریا پدیدار شد و تپه منظره وسیعه نیز نمایان گردید .
درین اثنا پانقروف عرابه را توقف داده بدهشت فریاد بر آورد که :
- لعنت باد بر اشقیا !
اینرا گفته و دود کثیفی را که از تپه منظره وسیعه میبرامد برفقا نشانداد .
- ( ٤٠٦ ) -
مگر اشقیای خبیث چپری ، و آسیاب بادی، و مرغانچه ها و سایر بناهائیکه بهزاران
زحمت درینقدر مدت مهاجران بنا نموده اند همه را آتش داده اند . در میان دودهايك
آدمی دیده میشد که بکمال تلاش باینطرف و آنطرف میدوید . این آدم مگر ناب بود که
برای خاموش کردن آتش سعی میورزید .
مهاجران نا برا آواز دادند . ناب شنید بتاخت بیامد . پلرا انداخته عرابه ومها
جران داخل تپه منظره وسیعه گردیدند .
مگر اشقیا بعد از انکه تپه منظره وسیعه را خراب کرده اند پیش از نیمساعت بطرف
جنگل فرار کرده دفع شده اند . ناب پرسید که :
- موسیوهار بر چسانست و کجاست ؟
ژه ده تون به عرابه اشارت کرده خودش نیز بعرابه نزدیکشد .
مگر هاربر بیچاره بیهوش شده از خود در گذشته بود .
- باب دهم -
- فهرست -
هاربر را بغرا نیتهاوز نقل میدهند - ناب واقعات را نقل میکند -
گردش موسیو سیروس در منظره وسیعه - جسارتهای مها
جران بشدت مرض هار برعاجز میمانند - پوست درخت
بید - حمای بسیار مهلك - توپ باز ولوله میکند
مهاجران خسارتهای تپه منظره وسیعه ، و تهلکه بودن اشقیا در جزیره همه
را فراموش کردند . چرا که حال هاربر خیلی خرابست . در اثنای نقل از آغل بغرا
نیته اوز بسبب حرکت عرابه البته که بعضی تبدلات داخلی در زخم هاربر بوقوع آمده
که مرضش کسب شدت ورزیده. هنوز ژه ده تون نمیداند که چه شده ولی او نیز مانند
دیگر رفقا از وضع وهیئت هاربر دو چار نومیدی شده است .
رفقا از چوبها و شاخهایك زنبیلی ساخته نوجوانرا بکمال آهسته گی و احتیاط در ان
- ( ٤٠٧ ) -
بخوابانیدند . بعدازده دقیقه بدامنه غرانینها وزرسیده بواسطۀ ماشین نزول وصعود
بالا برآمدند . بعد از کمتری هاربررابر بسترش بخوابانیدند .
هر واسطه وعلاجی که بودصرف کردند تا آنکه هاربر بهوش آمده چشمهای خود
رابازکرده توانست . اگرچه بسوی رفقايك تبسم شیرین شکرانه نمود ولی برسخن
گفتن مقتدر نشد .
ژه ده ئون زخم را باز کرد . چرا که به بیند که زخم مباداباز نشده باشد اما دید که
زخم بحال خود است هیچ آسیبی بآن نرسیده . پس اینحال ازچه پیش آمده است ؟
هاربر بيك خواب بسیار پرهیجان وحرارتناکی فرورفت . ژه ده ئون وپانقروف
در نزد بسترش به پاسبانی نشستند .
درین اثناسیروس سمیت وقوعاتیکه در آغل برانها واردآمده به ناب ، وناب نیز
وقوعاتیکه در نجا بر وپیش آمده به افندی خود حکایه میکنند . ناب میگفت :
- یکشب پیش ازین در مرغانچه ها بودم . دیدم که اشقیادر کنار بیشه زار ژاقا مار
پدیدار شدند. یکی از انها بر کنار نهر مرسی نزدیک شده بود که من فرصت را غنیمت دانسته
برو آتش کردم . ولی چون تاریکی بود ندانستم که گله ام کارگر شدیا نشد بعدازان
بغرانیتهاوز آمده تحصن نمودم . چونکه دانستم که قوت من با آنها مقابله نمیتواند و
چون بقدر نوزده روز بودکه از شما هم خبری نداشتم و موسیوهاربر رانیز میدانستم که
مجروحست ، ودرامدن اشقیارا نیز در تپه محقق دانستم لهذا مجبور شده باژوپ برای شما
خبر فرستادم .
درینجا موسیو سیروس سخن ناب را بریده گفت :
- خوب کردی ناب اما اگر برای ما خبر نمیفرستادی و هاربر بدینحال نمیشد خوبتر میبود.
والحاصل در وقت حاضره موجود بودن اشقیا در جزیره برای مهاجران تهلکۀ عظیمی
شمرده میشود، وتاوجود خباثت آلود اینها از میدان برطرف نشود ممکن نیست که راحت
وسعادت اولی خود را بیابند .
- ( ٤٠٨ ) -
ژهدهئون و پانقروف در نزد هاربر مانده. مهندس و ناب بخوبی خود را مسلح کرده
برای تفتیش بهتپۀ منظره وسیعه برآمدند.
اشقیا در تپۀ منظره وسیعه خسارتهای بیشماری بعمل آورده اند اکثر بناها را آتش
زده اند کشتزارها را پامال نمودهاند. ولی تا بحد شمینه ها و ساحل پیشروی غرابیها وز
فرونیامدهاند.
سیروس سمیت تا بساحل نهر مرسی و از انجا بخندق غلیسرین هر طرف تپۀ منظرۀ
وسیعه را گردید از اشقیا کسی را نیافت. لهذا دانست که ازینطرفها بدیگر طرف دفع
شده رفته اند.
مزروعات منظرۀ وسیعه تمامها پامال شده، مرغانچه ها سرا سر سوخته مرغها
ئیکه در آن بود همهگی باینطرف و آنطرف پریده اند، و حالا یکان یکان پس بطرف
آشیانۀ خود در آمدنست. تخمهای نباتات نیز از هر نوع در پیش شان موجود است که
ازان سبب غم ندارند.
سیروس سمیت از مشاهدۀ این همهخسارات خیلی غضبناک وبر قهر گردیده بغرا
بیۀ پاو ز عودت نمود. روزهائیکه بعد ازین بر مهاجران میگذرد خیلی کدر انگیز و غم
و الم آمیز است. زیرا حال صحت هاربر رفته رفته کسب وخامت میکند. ژه ده ئون از
ظهوری افتن يك مرض مهلك شدیدی بسیار به اندیشه افتاده است.
هاربر را يك بيهوشی دایمی استیلا نمود. حرارت تب رو بزیادتی گرفت. بینی و
گوشها و دستهای هاربر تمامها زرد گردید. تب لرزۀ بسیار شدیدی آمد. هاربر سراسر
از خود در گذشت. يك عرق آتشین بسیاری از تمام وجودش ریختن گرفت. این
نوبت حتمای شدیده تمام بقدر نجسا عت دوام ورزید. ژهدهئون از پیش بستر هاربر
مریض هیچ جدا نشد. ژهدهئون دانست که اگر حما به همینصورت یکچند نوبت اجرای
دور کند هاربر هلاك خواهد شد. لهذا بهمه حال يك علاجی که دافع حما باشد ضرور
است اما از کجا باید پیدا کرد ؟ ژهدهئون مهندس را گفت :
- ( ٤٠٩ ) -
برای هاربر به دوائیکه دافع حما [۱] باشد احتیاج کلی پیدا شد .
- اما خودت میدانیکه نه کنین داریم و نه كبريتيت كنين و بجز این اجزاد گر چیزی دافع حما نیست .
- البته که همچینست . اما در کنار تالاب درختهای بید بسیار است . پوست درخت مذکور نیز گاه گاهی جای کنین را میگیرد اگر چه بدرجهٔ کنین مؤثر نیست ولی باز هم بجز آن دگر چاره نداریم .
- چون چنینست همان رفته جمع نمائیم .
اینرا گفته سیروس سمیت خود رفته پوست درخت بید را بیاورد ، و آنرا خشك ومیده کردند . آنشب به هاربر از آن بنوشانیدند .
اگر چه تا یکدرجه فایده کرد ، ولی ژه ده ئون دید که بسبب شدت حماجگرسیاه نیز رو به آماس مینهد ، و اگر علاج مؤثر دافع حمابدست نیاید اختلال برثه وی دماغ نیز سرایت کرده هاربر را دفعة ره سپای عدم خواهد کرد . در ١٧ کانون اول نوبت دوم حما ظهور نمود. درین نوبت خیلی شدت ورزید. نوجوان بیچاره بآن درجه شدت و ضجرت بلرزه افتاد که تمام وجودش مانند چوب نیمسوخته سیاه شد ، گویا برای رهانیدن جان خود را از پنجهٔ ممات گاه بطرف پانقروف و گاه بسوی ژه ده ئون بحسرت نومیدانه در عالم بیخودی دستهای خود را دراز میکند . پانقروف گاه جامه های خود را چاك ميزند و گاه سر خود را بدیوار میزند ، ناله ها میکند فغانها میکشد .
این نوبت تمام هشت ساعت دوام درزید . اما شب بداندرجه بغم والم بر مهاجران گذر نمود که به تصور نمیگنجد . ژه ده ئون گفت :
این نوبت هم گذشت اگر پیش از آمدن نوبت سوم کنین نرسد ، و باوخورانیده نشود هلاك هاربر مقرر است .
پس امید از حیات هاربر باید بر داریم . چرا که پس فردا دور نوبت حماست اگر فردا پیش از شام کنین باو داده نشود میمیرد ، و چون کنین هم وجود ندارد هاربر را نیز
(۱) حما بمعنی تب بسیار سخت که به آخر درجه باشد .
-( ٤١١ )-
غلام محمد
١٣٣٢
باغروف يك قطعی کوچکی
- ( ٤١٠ ) -
هلاك باید شمرد ! وا اسفا ! هزارا اسفا !
هاربر ، در اثنای نوبت آنقدر سخنان دلسوزانه جگر خراشانه رقت انگیزی در عالم
بیخودی و بیهوشی بطور هذیان گفتن گرفت که دل و جگر رفقارا پاره پاره نمود . هاربر
گاه با والده و همشیره خود راز دل میکند، گاه با اشقیا مجادله و محاربه میورزد ، گاه حامی
پنهانیرا فریاد میکند ، گاه از مهندس و پانقروف حق پولی میطلبد. یکچند بار چنان حالتی
بر نوجوان آمد که رفقا گمان کردند که تسلیم روح میکند.
شب شد . امشب آخرین شب هاربر است . رفقا ماتم نوجوان جوانمرگ را از حالا
گرفته اند چرا که فردا شب نوبت آخرین حتما و وداع آخرین هاربر است .
در اثنای شب هاربر بسیار هذیان گفت . جگر سیاهش زیاده تر آماسید ، در دماغش
اختلال کلی پیدا شد هیچکس را نمیشناخت .!
رفقا همه گی در اوتاق هاربر گرد آمده بودند. در دالان و دیگر اوتاقها هیچکسی
نمانده بود چرا که رفقا وداع آخرین خود را با هاربر جوانمرگ ایفا کردن میخواستند برای
آمدن نوبت سوم و هلاك شدن هاربر هجده ساعت دیگر باقی مانده است .
درین اثنا توپ بیکصورت بسیار عجیبی بولوله آغاز نهاد ، ولی از دروازه اوتاق هاربر
که به بسیار حسرت بر آستان افتاده ، و پوز خود را بر دو دستهای خود گذاشته و چشم
های خود را بسوی بستر خوابگاه هاربر پیکر ضع عجیبی دوخته بود حرکت نکرد، و تنها
سر خود را بطرف آسمان بالا کرده عوعوة ناله آمیزی اجرا نمود .
رفقا بسبب غم و المی که داشتند به این وضعیت و صدای سگ التفات نکردند.
صبح نزديك شد . نبض هاربر دقیقه بدقیقه اجرای حرکات شدیده مینمود.
بیتابی و اضطرابش بدرجه بود که خود را چند بار از سر تخت به پایان میخواست بیندازد
ولی ژه ده تون او را محکم میگرفت .
پانقروف از شدت غم و الم درین اثنا از اوتاق هاربر بیرون برآمد ، و در اوتاق خود
آمده خواست که بی قید و آزادناله وفغان برکشد. چرا که در پیش هاربر بضبط نفس
-( ٤١١ )-
کردن مجبور بود . درین اثنا شعاع آفتاب جهانتاب از پنجره او تاق پانقروف داخلشده
او تاق را منور ساخته بود . پانقروف چشمش بنا گاه بر میز افتاده بی اختیار یکصدای
فرحت ومسرت بلندی بر آورد که ژه ده ئون ، و مهندس متحیرانه به او تاق پانقروف
دویده آمدند . پانقروف يك قوطی کوچکی که بر میز افتاده بود به اشارت برفقانشان داد.
این قطی در از شکل و خیلی خوشنمایك قطی بود . که بر سر آن اینکلمه خوانده میشد.
« کبریتت کنین »
باب یازدهم
فهرست
حال اقامت هاربر — پالیدن جزیره — حاضری سفر جزیره —
روز اول ودوم — اثر قدم — رسیدن به شبه جزیره مار.
ژه ده ئون قطی را برداشته دید که بوزن دو صد گندم کنین دران موجود است ژه
ده ئون نوك زبان خودرا بغبار سفید مذکور زده دید که کنین بسیار اعلاست . کنین را
باید بلا قوت شدن وقت به هار بربخورانند. ژه ده ئون گفت یکقدری قهوه بجوشانید.
نپ بعد از چند دقیقه قهوه را پخته بیاورد . ژه ده ئون پیمان قهوه بقدر هجده گندم
کنین انداخته و به هار بربنوشانید .
دوا بوقت بسیار مناسبی رسید . زیرا هنوز نوبت حما نرسیده بود و امید است که بواسطهٔ
این دافع حما دگر عودت ننماید .
اینرا هم بگوئیم که از قوهٔ خارق العادهٔ حامی پنهان که چند وقت هیچ اثری از ان
پیدا نبود باز در چنین وقت بسیار مهم و ناز کی مدد رسیدن مهاجرانرا باز غرقهٔ دریای
مسرت ، وغوطه خوار گرداب حیرت نمود .
هاربر بعد از چند ساعت از حالت مدهشی که در ان گرفتار بودسکونت پیدا کرد.
وبيك خواب استراحتی فرو رفت. رفقا فرصت یافته در باب واقعهٔ ناگه ظهور بمذاکره
- ( ٤١٢ ) -
و گفتگو آغاز نهادند . مهندس گفت :
- لطف و کرمگاری شخص مجهول در حق مامانند آفتاب ظاهر ونمایان کردید.
- اما در شب بغرا نیتها وز چسان درامده توانسته است ؟
- این مسئله حقیقتاً بسیار غریبیست !
- بواقعیکه مسئله ایست معما که حل آنرا بغیر خود حامی پنهان مادگر کس نتواند.
آنروز تابشام در هر سه ساعت یکبار به هاربرکنین نوشانیدند. فردا که نوبت حما
بود بی آنکه آثار حمما در هاربر مشاهده شود بگذشت . اگر چه هاربر بحالت بیهوشی بود
ولی این بیهوشیش از شدت حمما نی بلکه از ضعف و بیقوتی بود. بعد از ده روزهاربر
بحال نقاهت یعنی ضعف و ناتوانی بعدازمرض در امد . ضعف و ناتوانیش بسیار است.
مرض دوباره عود نمود . پائقروف بشخصی میماند که ازيك كرداب عمیق فلاکت
رهایی یافته باشد . مسرتش بدرجه ایست که بغیر از رقص و جهیدن دگرچیزی کار
نمیداند گاه ژه ده نون و گاه مهندس و گاه ناب را در بغل گرفته میفشارد. پائقروف مخبر را
بعد ازین « داکتر سیپله » خطاب کردن گرفت . لکن اصل مقصد آنست که داکتر
حقیقی را پیدا باید کرد .
ماه کانون ثانی نیز داخل شدکه بدخول اینماه سنه ١٨٦٨ نیزابتدا نمود . سنة
هزار و هشتصد و شصت و هشت با یکروزی بسیار خوشهو او با آفتابی آغاز کرد . هاربر
خود را خوب جمعکرده است . بر بستر خود که در پیش پنجره افتاده است هوای رو
حفزائیکه از طرف دریا می آید حیات تازه با ومیبخشد ناب نیز در خصوص پختن طعام
های رنگارنگ مقوی همۀ صنعتهای خودراصرف مینماید .
درین ایام اشقیا در اطراف غرانیتهاوز هیچ دیده نشده اند . از آیرتون نیز هیچ
اثری و خبری معلوم نشد در اثنای ماه کانون ثانی کارهای لازمی تبۀ منظرۀ وسیعه
دیده شد . زمینهای کشتر از سر از نو شدیار شده زراعت گردید. برای ساختن آئینه ها
بنابر رأی مهندس صبرکردند. چرا که تادفع مضرت اشقیا نشودازساختن آئینه فایده
- ( 413 ) -
نیست . حالا از همه لازمتر آنست که با اشقیا کار را یکطرفه باید کرد .
بعد از 15 ماه کانون ثانی مریض از بستر نا خوشی برپا خواسته توانست . در روز اول بقدر يك ، روز دوم دو ساعت گردش نموده هاربر بسبب جوانی و نشو و نمای حرارت غریزی روز بروز بصحت و عافیت پیشمیرود . در آخرهای ماه هاربر بشانۀ بانقروف تکیه زده بر ریگهای ساحل غرا نیثها و بز ندم زدن مقند را گردید سیروس سمیت از بحال هار برامیدوار گردیده قرار داد که در پانزدهم ماه شباط که مهتاب هم در شعشعه فتا نیست برای بالیدن و جستجو حرکت کنند .
بنای تدارکات و حاضری دیدن سفر خود را نهادند و حاضری سفریۀ خود را برای سفری بسیار دور و درازی تدارك كردند . چرا که این بار چنان عزم نموده اند که تا بمقصد خود نرسند پس نگردند . مقصدشان نیز دو چیز است : یکی به اشقیا کار را یکطرفه کردن ، دیگر حامی مجهول را و آیرتونرا پیدا کردند .
در چهاردهم ماه شباط همه حاضری وتدارکات سفریه دیده شد . همۀ مهاجران حتی توپ و ژوپ نیز برای سفر حاضر شدند . برای هاربر در عرابه جای ساختند . ماشین صعود و نزول را نیز برداشتند تا هیچ راه بالا برآمدن برای هیچکس نماند . زینۀ ریسمانی را دو چنگلی بر سر آن بند کرده با خود برداشتند که در وقت آمدن بواسطۀ آن بالا برآیند .
هوا بسیار لطیف وصاف بود . مهندس امر حرکت را داده عرابۀ که بدو او تانها های قوی و توانا بسته شده بود و هاربر بکمال راحت در ان نشسته بود براه افتاد تاپ جلوهای عرابه را گرفته بود. سیروس و ژه د، ئون و پانقروف به پیش افتادند . توپ بکمال مسرت گاه بسوی چپ راه گاه بسوی راست راه بوی کشیده و هوشیاری کرده میدود . در ینسفر بر راهی باید بروند که پیش از ان بر انراه نرفته باشند. و چون پیش ازین از کانه واشینگتون تا بدماغۀ ماتر را گردش کرده اند درین بار از وسط جنگل فاروست بطرف دست راست نهر مرسی گردش را قرار دادند .
- ( ٤١٤ ) -
عرابه اولا از پل نهر مرسی گذشته تا یکجای بر سرک حوضه بالون براه رفت . و بعد از ان سرک را ترک کرده راه جنگل را پیش گرفتند . درختهای جنگل تا یکچند فرسخ یکه یکه بود که از انرو عرابه بسهولت پیش میرفت . در جنگل درختهای گوناکون و مرغهای بوقلمون بسیار دیده میشد سیروس سمیث گفت :
- اینجیونانرا از پیش زیاده تر ترسان میبینم گمان میبرم که پیش از کم وقت اشقیا از نجا گذشته باشند البته آثار قدم شانرا خواهیم یافت .
بحقیقت که پیشتر درینجا و آنجا درختهای زده شده و جاهای آتش در دادن ، واثر های قدم دیده شد . اما هیچ علامتی که در یکجا بسیار نشسته باشند معلوم نمیشد بلکه در هر رهگذری گذشته اند .
سیروس سمیث رفقا را از شکار کردن منع کرد چرا که بلند شدن صدای تفنگرا موافق نیافت. بعد از پیشین بقدر شش میل از غرا نیتها واز دور شده بودند که راه کسب مشکلات نمود در ختها هم پیوسته کی پیدا کرد بعضی جرها و چقور یها هم پیدا شد که در ختها را زدن و بر جرها چوبها را انداختن و پلهای سردستی ساختن و چقوریهارا برابر کردن لازم می آمد . سیروس در هر جا که برای کار کردن ایستاده میشد در اول امر سگ و بو زینه را برای تجسس باطراف میفرستاد هر گاه آنها ولوله و آثار هیجان نمیکردند بعد ازان بکار آغاز میکردند .
آنروز را با تمام راه زده بقدر نه میل مسافه را قطع کرده در كنار يك جوی که از نهر مرسی جدا شده بود او تراق نمودند که تا بحال اینجوی و اینجاها را نیز ندیده اند .
بکمال اشتها نان خوردند چرا که بسبب ماندگی بسیار گرسنه شده اند هرگاه تنها از حیوانات وحشیه در نده میترسیدند بر اطراف خود آتش در داده از تعرض و هجوم آنها خود را به امان میداشتند ، ولی چون آتش افروختن دیگر در نده گان یعنی اشقیا را جلب و دعوت مینماید از انرو در تاریکی ماندنرا مرجح دانستند .
تا بصبح به نوبت پاسبانی کردند . و چون شبها هم کوتاه بود شب بزودی و بیعارضه
— ( ٤١٥ ) —
گذشت. گاه گاه صدای زاغار ها، و بوزینه ها و دیگر حیوانات سکون و سکوت را اخلال
مینمود. اینرا نیز بگوئیم که صداهای بوزینه ها مستر ژوپ را خیلی متأثر میگردانید.
روز دیگر بکمال مشکلات باز براه خود دوام ورزیدند بقدر سه میل مسافه قطع کرده
بودند که باز به آثار قدم اشقیا بر خوردند. حتی در پیش خاکستر آتش که در یکجائی افروخته
بودند بسیار اثرهای قدم دیده میشد که رفقا این اثرها را بکمال دقت معاینه کرده قیاس آنرا
گرفتند. دیدند که قدم پنجنفر است. از ششمین که آیرتون باشد اثری معلوم نیست. هاربر گفت:
— معلوم شد که آیرتون با آنها نیست .
پانقروف — بلی نیست ! معلوم میشود که بیچاره را کشته اند . آه ! آیا ملجأ و مأوای
اشقیا را پیدا نخواهیم کرد تا رفته در انجا جگرهای شانرا پاره پاره نمائیم .
ژد ده ئون — ازین گردشهای شان چنان معلوم میشود که تا بوقت فرصت یافتن بر ما،
وصاحب شدن بر جزیره وقت خود را میگذرانند .
پانقروف از ین سخن بقهر و حدت فوق الحد آمده و چشمهایش بیرون برآمده گفت:
— چه گفتید؟ صاحب جزیره شوند؟ این کله که در تفنگ منست آیا میدانید که
از کجاست ؟
— نی ، پانقروف !
— این همان کله ایست که از سینه هاربر برآمده و بر زمین افتاده است . امین باشید که
تا این کله را از جگرگاه آنها نگذرانم جزیره را مالك نخواهند شد ؟
امروز نیز تا بشام راه زدند و بسبب تاب و پیچ راه و تسویه کردن ، و درخت زدن خیلی
زحمت کشیدند. شب را در شبه جزیره مار بقرار شب سابق گذرانیده فردا صبح زودی
بحرکت افتادند و بعد از سه ساعت قطع مسافه بدماغه مار واصل گردیدند و بدینحساب
به نقطه منتهای جزیره واصل شده اند اما نه از اشقیا و نه از حامی پنهان هیچ اثری نیافتند.
- ( ٤١٦ ) -
باب دوازدهم
- فهرست -
تفتیش در شبه جزیرۀ مار - اوتراق در حوضۀ شلاله - شش میل
دورتر از آغل - کشفیات پانقروف و ژه ده ئون - عودت
کردن - مارش - دروازۀ باز - پنجره روشن -
در ضیای قرچه ها دیده میشود .
روز دیگر را بدور و تفتیش از شبه جزیرۀ مار تا بحوضۀ آبشار حصر نمودند . هر
طرف این جنگلی که شبه جزیره را تشکیل داده ، و عرض آن بقدر سه چهار میل می
آید دور و تفتیش کردند . در اینجا درختان از هر طرف جزیره زیاده تر بلند میباشد که
قوۀ انباتيه این زمین را اثبات میکند انسان چون درینجا باشد چنان گمان میبرد که در
جنگلهای افریقا و یا امریکای وسطی آمده باشد .
والحاصل هر انقدر که بکمال دقت پالیدند هیچ چیزی نیافتند. حتی در ساحل غربی
اثر قدم و جای آتش در داده گی نیز ندیدند که ازین يك معلوم شد که اشقیا در ینطرف
ها نیامده اند . سیروس گفت :
ازین يك متحیر شدن لازم نیست ، زیرا اشقیا بجزیره از دماغۀ بیصاحب داخل
شده اند ، و بعد از انکه از جبه زار تا دورن گذشته اند بر همین راهیكه ما آمدیم پیش شده
اند . اما چون بساحل رسیده اند دانسته اند که در ینطرفها آرامگاه و پنا جاهی نخواهند
یافت لهذا بطرف کوه فرانقلن رفته آغلر ایافته اند.
پانقروف - بلکه حالا نیز در آنجا خواهند بود !
ژه ده ئون - من گمان میبرم که دوباره به آغل تحصن نخواهند کرد . البته در کوه
فرانقلن کدام مغاره یا شعبته پیدا کرده آنجار املجأ خود قرار داده اند .
پانقروف - راه براه به آغل برویم . اینکار را یکطرفه کنیم بیهوده وقت خود را
ضایع کردیم !
- ( ٤١٧ ) -
سيروس ـ نی با نقروف ! ما تنها يك مقصد نداريم بلكه دو مقصد داريم كه يكی سرشكنی
اشقياست ، و يكی يافتن حامی پنهان ماست كه او را يافته عرض شكران وثناگوئی خود را
باو ادا كنيم . لهذا هر طرف را بخوبی بايد بپاليم .
پالقروف ـ خوب اما من بخوبی میدانم كه آن حامی را تا خود او نخواهد ما پيدا كرده
نخواهیم توانست .
بواقعه كه اين سخن پالقروف خيلی درستست . البته كه محل اقامتگاه شخص پنهان
مانند خود او و كار های او اسرار انگيز خواهد بود .
امشب عرابه شان در آخر نهر آبشار يعنی بجائی كه از ساحل بسيار بلند آب نهر مذ
كور آبشار بسيار بلند و عجيبی تشكيل داده بدریا میریزد توقف نمود . بقرار شبهای گذ
شته محل اوتراق را ترتيب ، و بعد از صرف طعام بنوبت پاسبانی كرده استراحت نمودند.
هاربرت تماماً كسب صحت و عافيت كرده قوت قديم خود را پس مالك گرديده است نوجوان
ازين گشت و گذار خيلی فايده برداشته حالا بعرابه سوار هم نمیشود . از همه رفقا پيشتر براه
میرود .
فردا مهاجران از یکجای كه نهر همواری و پهنی پيدا كرده بود گذر كرده راه دامنه
كوه قراغتان را پيش گرفتند . مهندس در سطح مائل كوه مذکور هر گوشه و كنار را
بكمال دقت تفتیش كرده به احتياط تمام بسوی آغل پیشمیرفت كه اگر اشقيا در آغل موجود
باشند آنها را بزور از انجا برآورده محاربه قطعی با آنها اجرا كنند و اگر در آغل نبا
شند در انجا اقامت گزين گرديده به اجرای تفتيشات وحركات خود آغاز ميكنند .
این قرار به اتفاق آرا قبول گردید زیرا همه گی میخواهند كه صاحب یگانه جزیره
شوند . بناء عليه مهاجران بكمال دقت و احتياط پيش میشدند توپ و ژوپ هر طرفرا
معاينه و تفتيش كرده به افندیان خود رهنمائی میكردند . هيچ علامتی از گذشتن اشقيا به
این نزديكيها از پخاها معلوم نمیشد .
نزديك شام بود كه مهاجران بقدر ششصد قدم از دیوار تخته ئی آغل دور بودند در اینجا
- ( ٤١٨ ) -
توقف نمودند پیش ازین راه را درختان سراسر پوشیده داشته بود. حالا بودن و نبودن اشقیا را دانستن موقوف بریدن و کشف کردن آغل یست. اما اگر حالا بسوی آغل روا نه شوند هدف گله خائنان شدن از محققانست. لهذا بالطبع منتظر شب باید شد.
سه ساعت گذشت، پرده ظلمت شب بر کائنات کشیده شد. در هر طرف سکوت و سکونت حکمفرماست. اگر يك شاخ درخت حرکت کند در حال شنیده میشد. توپ نیز افتاده و سر خود را بردستهای خود نهاده هیچ آثار هیجان نشان نمیدهد.
پانکروف و ژه ده ئون رسیدن زمان کشف و تفتیش را به مهندس اخبار کرد. مهندس، و هار بروت و تاپ حتی بوزینه و سگ نیز در همانجا ماندند. زیرا در اثنای تفتیش صدا و صوت نباید بود. سیروس گفت :
- بی احتیاطانه حرکت نکنید. زیرا برای ضبط کردن آغل نی بلکه برای کشف و تفتیش کردن میروید.
هر دو رفیق روانه شدند. بسبب سایه درختان و تاریکی شب بقد رسی چهل قدم بیشتر دیده نمیشد. هرگاه اد نايك صدای میشنیدند توقف ورزیده هر طرف را معاینه میکردند. و بازیه بسیار احتیاط پیش میشدند و از همدیگر جدا جدا میرفتند. و لحظه بلحظه منتظر صدای يك تفنگ هستند. بعد از نجد قیقه هر دو رفیق به آخر درختان و اول چمزار یکه آغل بران بنا یافته واصل گردیدند که از اینجا تا به دیوار تخته یی آغل مسافه بسیار کمی باقی مانده است بقد رسی قدم پیشتر دروازه آغل مشاهده میشود که بسته است. این مسافه را اگر منطقه مهلکه بگوئیم جا دارد چرا اگر در پشت دیوار تخته یی يك كسی پنهان باشد و درینمنطقه کسی را نشان کرده گله بیندازد در حال بر خاك هلا کش میغلطاند.
ژه ده ئون و پا نکروف اگر چه که بیدل و ترسنده نیستند و لی اگر بی احتیاطی کرده خود را بهلاکت اندازند سبب محو دیگر رفقا و از دست دادن جزیره میشوند لهذا توقف را در ینجا ضروری دیدند. اما پا نکروف خیلی غضبناك و بر حدت گردیده خواست
- ( ٤١٩ ) -
که بر دروازۀ آغل هجوم نماید . اما ژه ده ئون مانع آمده گفت :
- یکچند دقیقه دیگر صبر کن تا تاریکی شب بخوبی فراید و دشمنان هم بخواب روند
آنوقت کار خود را بخوبی خواهیم دید .
ژه ده ئون و پانقروف یکمدتی در انجا توقف نموده آغلرا هیج از نظر دقت و ملا
حظه دور نگرفتند . آغل بتمامها خالی مینماید . هرگاه اشقیا در انجا باشند البته یکی از انها
در پیش دروازه بپاسبانی نشسته خواهند بود .
ژه ده ئون دست پانقروف را فشرده اشارت رفتن را بداد . چاقماقهای تفنگهای
خودرا بالا کرده پیشرفتن گرفتند . بی واقعه و حادثه در پیش دروازه رسیدند پانقروف
دروازه را تیله داده بسته یافت . وهم دید که ازینطرف نی بلکه ازدرون بسته است .
پس معلوم شد که اشقیا در آغل هستند چرا که دروازه را ازدرون محکم بسته اند.
ژه ده ئون و پانقروف گوش دادند . در آغل هیچ صوت و صدایی نیست . حتی
گوسفندان و بزان نیز بخوابرفته سکوت و سکونرا اخلال نمی کنند . دورفیق چون هیچ
صدایی و ندایی نشنیدند از دیوار با لابر امده به آغل داخل شدنرا آرزو کردند که اینکار
برأی و فکر مهندس سراسر مغایر است . لهذا ژه ده ئون این فکر را رد کرد . و گفت :
- نی برادر . برای در امدن به آغل همه ما یکجا باید باشیم . حالا اینقدر دانستیم
که تا بدینجا بلا عارضه آمده میشود . پاسبان و نگهبان نیست .
پاتقروف نیز فکر ژه ده ئون را قبول کرده اصرار نکرد . عودت را مصمم نمودند
پیش مهندس آمده کشفیات خود را فهمانیدند . مهندس بعد از فکر کردن بسیار گفت که :
- من میگویم که اشقیاها در آغل نیستند !
پانقروف - وقتیکه در آغل در ائیم آنرا هم خواهیم دانست !
- چون چنینست برویم .
- آیا عرابه بماند ؟
- نی اسباب ولوا زمات ماهم در انست. باید با خود ببریم . هم در وقت لزوم برای
- ( ٤٢٠ ) -
ما سیر هم میشود .
-- مارش !
عرابه از میان درختان برآمده بی صدا بطرف پردۀ تخته یی روانه شدند. ظلمت
شب خیلی کثیف بود . ژوپ بنا بر امر افندی خود از پس عرابه میآید . ناب نیز
سگ را گرفته از پیش رفتن وصدا کردن منع میکرد .
بعد از کمی عرابه در پیش دیوار تخته یی آغل به ایستاد ناب لجام عرابه را گرفته در انجا
بماند. چهار نفر رفیق بسوی دروازه پیش شدند. .قصدشان دانستن محکم بودن یا نبودن
دروازه و باز کردن آن بود .
حالا تکی یک پلۀ دروازه باز بود . مهندس به ژه ده ثون و پانقروف روی خود را
گردانیده گفت :
خوب شماچه گفته بودید ؟
ژه ده ثون و پانقروف دوچار وله و حیرت شدند پانقروف گفت :
-- هم چنین که در ژه ده ثون بودن و پانقروف بودن ما هیچ شبهۀ نیست در بسته بودن
این دروازه نیز پیش از کمی هیچ شك و شبهۀ نمیباشد !
ژه ده ثون -- بحق سوگند است که من خوب دیدم که از داخل محکم بسته بود .
مهاجران از ینکار به تردد افتادند . آیا اشقیا وقتیکه ژه ده ثون و پانقروف آمده
بودند در آغل بودند و پس از ان برآمده رفته اند ؟ یا آنکە یکی از انها بیرون برآمده؟ و
يايك دام احتیالی ترتیب داده اند ؟
درین اثنا هاربز که یکچند قدم پیشتر رفته بود یکی یکبار پس گردیده دست مهندس
را گرفته گفت :
-- در خانه روشنی معلوم میشود !
هر پنجنفر رفیق به آغل درآمدند . دیدند که بحقیقت از پنجرۀ خانهيك ضیای خفیف
چراغی پدیدار است سیروس سمیت گفت :
- ( ٤٢١ ) -
- اشقیا از آمدن ما بخبر در خانه نشسته اند فرصت بسیار خوبیست! بسم الله ! یورش .
مهاجران پیش راندند . تفنگهای خود را حاضر گرفته بودند . بکمال احتیاط و
آرامی تا به پیش خانه رسیدند از درون خانه هیچ حرکت و صدایی حس نمیشود . سیروس
سمیت از پنجره بدرون خانه نظر انداخته دید که بر میز يك فانوسی میسوزد . در پیش میز
يك بستری افتاده است بر بستر يك آدمی بخوابست ! !
مهندس دفعةً خود را پس کشیده بصدای لرزان و پرهیجانی آهسته گفت :
- آیرتون !
اینرا گفته و دروازۀ خانه را باز کرده در آمد . رفقا نیز از پی او در آمدند . بغیر
از آیرتون که بر بستر افتاده دگر هیچ کسی در خانه نیست !
آیرتون در يك خواب بیهوشی مانندی افتاده است از وضع و سیمایش چنان معلوم
میشود که بسیار درد و الم کشیده است . در بازوها ، و بندهای دست ، و بندهای پایش
آثار زخمهای بستن ریسمان پدیدار است . سیروس سمیت بر بستر آیرتون خم شده از بازوی
آیرتون بگرفت و بشدت جنبانیده گفت :
- آیرتون !
بیچاره آدم چشم خود را باز کرد ، و بيك نظر حیرتی بسوی مهاجران نظر کرده به
صدای بسیار ضعیفی گفت :
- آن شمائید ! شما ! آه .
- بلی مائیم آیرتون !
- من در کجا هستم ؟
- در آغل .
- خبیث ها کجا هستند ؟
- اینجا نیستند نمیدانیم !
- اما برخود هوش کنید . هر جا که باشند حالا پیدا خواهند شد !
- ( ٤٢٢ ) -
اینرا گفته باز چشمهایش از ناتوانی بهم آمد و بر بستر بیفتاد . مهندس گفت :
- دوستان ! فرصت نیست چابکی کنیم ، بلکه ملعونها باز هجوم بیارند عرابه را بدرون
بیارید دروازه ها را بخوبی ببندید . همه ما درینجا جمع شویم .
ژه ده ئون ، پانقروف ، ناب برای اجرا کردن امر اورفتند . هاربر بامهندس در
اوتاق پیش آیرتون بماند .
سه رفیق از دروازه آغل برامدند عرابه را برجای خود دیدند . توپ صداهای
خفك درونی میبرآورد بوزینه نیز خرخر آهسته میداشت .
مهندس و هاربر از اوتاق برامده تفنگهای خودرا حاضر و آماده گرفتند . ودر
وازه دیگر آغلرا که بطرف کوهست در زیر نظر دقت و معاینه گرفتند . چرا که اگر اشقیا
از انراه هجوم آوردند مهاجران را سراسر محو میسازند .
درین اثنا کره قمر طلوع کرد هر طرف ضیادار گردید هر طرف آغل ، و جوی
آب پدیدار گردید . مهندس داخل شدن عرابه ، ورفقا را هم دید ، صدای بسته کردن
دروازه را نیزشنید . توپ بمجردیکه در آغل درامد ریسمان خود را از دست ناب
برکنده عوعوه زنان وولوله کنان بتاخت بجهت دست راست خانه بدویدن آغاز نهاد .
سیروس سمیت گفت :
- رفیقان من ! بدقت نشان بگیرید که تهلکه در نظر فست .
مهاجران تفنگهارا بر وگرفته به احتیاط در پی سگ روانه شدند . ژوب نیز در
پی توپ دویده صداهای غریبی کشیدن گرفت .
مهاجران تا بزیر درختان کوچکی که بر کنار جوی آب بود رسیدند در انجا چه می
بینند ؟ می بینند که پنج جسد بر سر سبزه زار بوضعیتهای مختلف دراز دراز افتاده اند .
این پنج جسد لاشه های پنجنفر اشقیا ایست که پیش ازین به چهار ماه از کشتی سیدی
رهزن بجزیره لینقولن برآمده بودند .
- ( ٤٢٣ ) -
باب سیزدهم
فهرست
حکایۀ آیرتون - تصورحاشان - اقامت در آغل - حامی پنهان در
جزیرۀ لینقولن - در اطراف کوه فرانقلن جستجو - صدا
هائیکه از زیر زمین شنیده میشود - جواب پانقروف -
مجرای کوه آتشفشان - برگشتن بغرانیتهاوز
آیا چه شد؟ مهاجران بحیرت افتادند که آیا اشقیا را که هلاک کرد؟ آیا آیرتون بر
تلف کردن آنها موفق شد؟ این گمان صحیح نیست زیرا آیرتون يك آن اول از ورود
آنها بخوف بود برای دانستن حقیقت اینمسئله بهوش آمدن و جور شدن آیرتون را
باید انتظار کشید.
مهاجران بحالت بسیار حیرت و هیجان شب را در اوطاق آیرتون گذرانیدند و بمدا
وات لازمی آیرتون کوشیدند فردا آیرتون بخود آمده از دیدن رفقا که بعد از جدائی
یکصد و چهار روز باز بهم رسیده اند يك فرحت ومسرت بی اندازۀ برای آیرتون و مها
جران حاصل گردید. آیرتون بیکچند کلمۀ سرگذشت خود را بیان نمود.
آیرتون بعد از انکه از رفقا و داعکرده به آغل آمده است حیوانات را جابجا کرده
يك قهوه نوشیده بخوابرفته است. اشقیا بخبرانه بر و هجوم آورده او را گرفتار کرده
اند، و دستها و پاهایش را باریسمان ها محکم بسته کشان کشان با خود برده اند، و در دامنۀ
کوه فرانقلن در يك مغارۀ بسیار تنگ و تاریکی که برای خود منزل و مأوا اتخاذ کرده
بودند در يك گوشه انداخته اند.
اشقیا در اول امر اسیر خود را کشتن خواسته اند ولی یکی از آنها او را شناخته از
کشتن او فارغ شده اند و در زیر شکنجه و عذاب او را گرفته با خود شريك کردن خواسته
اند. ولی آیرتون به صب و شتم آنها را جواب رد داده است.
باینصورت چهار ماه تمام بیچاره دست و پابسته در همان مغاره مانده است اشقیا خو
- ( ٤٢٤ ) -
را که خود را همیشه از آغل میآوردند ولی در انجا اقامت نمیکردند . در یازدهم ماه
تشرین اول در حالتی که اشقیا به آغل بودند آمدن مهاجر انرا کشف نموده فرار کرده
اند و دو نفر از انها برای کشف کردن نتیجه مقاصد مهاجران در آغل پنهان مانده اند.
بعد از شام یکی زانها آمده دیگرانرا خبر داد که یکی از مهاجر انرا کشته ، و یکی از خود
شان نیز کشته شده است .
از حوادث آیرتون خیلی متأثر و غمناك گردیده است بعد از چند روز باز حوادث
خراب کردن و سوزانیدن منظره وسیعه را آورده اند که این نیز برغم واندوه آیرتون
افزون گردیده است . اما با وجود اینهم خبیثها از مهاجران خیلی به بیم و هراس
بوده وقوت آنهار ا خیلی افزون پنداشته از اختفا گاه خود خیلی کمتر بیرونامده اند .
درین اثنا عذاب وشکنجه رابر آیرتون نیز بیشتر کردند ، و میخواستند که از و در حق
در جه قوت و عدد نفری مهاجران و کیفیت محل ومأوای شان معلومات حاصل کنند.
ولی از آیرتون بجز سب وشتم دیگر معامله نمیدیدند تا بهفته سوم شباط حال بدبختوال
گذر نمود . آیرتون روز بروز ضعیف و ناتوان شده میرفت ، و از اشکنجه وعذاب بسیار
هر لحظه بمرگ خود راضی بود . تا آنکه سراسر از خودگذشته نمیشفید ، و نمیدید تنها
روحش زنده بود . حتی درین دو روز سراسر بخود بوده از هیچ چیزی خبرندارد .
آیرتون بعد از انکه حکایت خود را تمام کرد پرسید که :
- من در مغاره بودم ، آیا در نجا چسان امده توانسته ام ؟ آیا شما مرا آورده اید ؟
مهندس - چنانچه شما از ما این کیفیت را میپرسید ما هم از شما این کیفیت را میپرسیم
که آیا اشقیا در کنار جوی آب میان آغل چگونه مقتول افتاده اند ؟ آیا شما آنها را کشته اید؟
آیرتون از ینسخن بکمال حیرت فریاد برآورد. گفت :
- آیا کشته افتاده اند ؟
اینر اگفته بی اختیار بر پاخواست ! برشانه رفقا تکیه زده بالا تفاق بسوی جائیکه
اشقیا افتاده بودند رفتند .
-( ٤٢٥ )-
صبح دمیده بود . دیدند که پنج جسد بیروح بر چمنزار مانند صاعقه زده گان یکی بر رو ، و یکی بر پشت ، و بعضی چارپلق ، و بعضی سر نگون افتاده اند .
آیرتون متحیر است .. مهاجران ساکت !
بنابر اشارت مهندس ناب و ژه ده نون بمعاینه پنج جسد بیجان سرد شده شیخ مانده آغاز نهادند دیدند که در هیچ جایی از وجود آنها اثر زخم و جراحتی پیدا نیست . اما پانقروف بعد از انکه بکمال دقت و باريك بيني نظر کرد دید که بعضی نقطه های سرخ سرخ بر سینه ، و پشت ، و پیشانی ، و بازو ، و بغل آنها دیده میشد اما هیچ شناخته نشد که این علامت چیست ؟ مهندس گفت :
- بر همین جائیکه علامات سرخی بر ان پیداست زده شده اند !
ژه ده نون -- آیا باچه گونه سلاح ؟
- بايك سلاحی که ماهنوز بصورت ساختن آن واقفیت و علم آوری نداریم .
- آیا که زده باشد ؟
- آیا بجز حامی پنهان ما که در جزیره است دگر که خواهد بود ؟ آیرتون را نیز بجز او که از مغاره آورده است؟ اینقدر لطفها که تاحال درباره ما اجرا نموده است بجز همان لطفگار مرحمت شعار کیست ؟
- چون چنینست او را باید بپالیم !
- بپاليم اما چنین کسی که اینقدر خارقه هانشان میدهد تا خود او نخواهد که او را پیدا کرده میتواند ؟
بعد از چند دقیقه باز به اوتاق آمده بحیرت باهمدیگر نشستند . آیرتون بواسطه مشروبات مفرحه ، ومأکولات مقويه اعاده صحت وعافیت نمود .
ناب و پانقروف لاشه های اشقیا را از آغل کشیده در جنگل بردند ، و گودال عمیقی کنده لاشه ها را در ان انداختند و سر آنرا باخاك پوشانیدند و بعد از ان با هم نشسته سرگذشتهائیکه در اثنای غیبوبت آیرتون بر رفقا آمده بود بیان کردند . از زخم مهلك
- ( ٤٢٦ ) -
هاربر ورسیدن بحالت مرك ، وامداد نمودن حامی پنهان به کنبین ، و باامید شدن
رفقا از دوباره دیدن آيرتون همه را یكان يكان به آيرتون حكایه کردند.. مهندس چون
حكایۀ خود را تمام نمودكفت :
م - اگرچه از شره ضرت اشقیاء رهایی یافتیم اماب قوت بازوی خودرهایی نیافتیم.
ژ - بپرایم ، هرطرف ، وهرگوشۀ كوه فرانقلن را بگردیم ، هرشكافرا تدقيق
كنيم تا اورابجويیم و بیابیم !
ها - بلی البته تاحامی مجهول خودرا نیابیم بغرانیتهاوز برنکردیم !
یا - آیادر آغل خواهیم ماند ؟
م - بلی در همین جابمانیم . مركز دایرۀ تحری خود را آغل را قرار بدهیم .
در نجخوراکه هم بسیار است . هم بغرانيتهاوز ، وهم بكوه فرانقلن كه اصل بالیدن
مادرا نجاخواهد شد نزديكست .
یا - بسیار اعلا ، ام من يك ملاحظه دارم که آنرا عرض کردن میخواهم !
م - بگوئید چیست ؟
یا - موسم تابستان درگذ شتنست ، لهذا بايد فراموش نكنيم كه يك سیاحت بر
مافرض است !
م - چه سان سیاحت ؟
يا - تاجيزيرۀ تابوررفتن و يك کاغذی در انجا گذاشتن تا آنكه لاردوقتيكه درانجا
میاید از بودن ماو آيرتون در نجا خبر یابد .
آ - اما این سیاحت باچه اجرا خواهد شد ؟
يا - بابوناد وانتور .
آ - آه بیچاره بوناد وانتور !
یا - یعنی چه ؟
آ - یعنی اینکه بوناد وانتوره وجود نیست !
- ( ٤٢٧ ) -
پا - ( بشدت ) چه ؟ بونادوانتوره موجود نیست ؟
آ - بلی موجود نیست ، چونکه اشقیای خبیث پیش از یکهفته بوناد وانتوره را در
حوضه بالون یافته و در ان سوار شده اند ، ولی چون کشتیبانی را بخوبی نمیدانسته اند
بسنگ آنرا زده پارچه پارچه کرده اند ، و هزار زحمت خود را از غرق وارهانیده
اند . اینحکایتر اوقتیکه باهمدیگر میگفتند. من بکمال تأسف شنیدم .
پا - وای خائنهای ملعون !
هار برچون دیدکه پانقروف خیلی متأثر و آزرده گردیده است باو نزديك شده گفت :
- ضرر نیست پا نقروف ! دگريك كشتى خواهيم ساخت .
پا - آیا نمیدانید که مانند بونادو انتوريك كشتى ساختن به پنج ششماه کوشش محتاجست !
ژ - چه کنیم چاره نیست ، بایدکوشش كنيم ، وبسازيم . سیاحت خود را نیز
بسال آینده اجرا میکنیم !
پا - آه بونادوانتوره من ! آه بونادوانتوره من !
پانقروف بیچاره زار زار بگریستن آغاز نمود . بواقعیکه پاره پاره شدن بوناد وانتور
يك واقعۀ بسيار تأسف انگیز بست که تلافی مافات آن بجز ساختن دیگر کشتی بدیگر چیزی
نمیشود . لهذا در اول امر بپالیدن و بعد از فراغت از پالیدن بکشتی ساختن قرار دادند .
به پالیدن از همان روز آغاز نهادند . سطحهای مایل کوه فرانقلن بسی تپه هاو
دره ها ، وشیله ها بوجود آورده است . اینست که این بار پالیدنرا در میان این دره ها
وشيله ها اجرا میکنند. زیرا برای پنهان شدن در تمام جزیره از نجاها بهتر جائی نیست .
والحاصل مهاجران بقدر یکهفته تمام هر طرف کوه فرانقلن را که عبارت از سه سطح
مائل بزرگیت بکمال دقت و بینایی پالیدند در هیچ طرف هیچ اثر قدمی وملجاو مأوایی نیافتند.
شیله ها و دره ها وشکافته گیها ، و گودالهای بسیار عمیق ومدهشی در کوه دیده
میشد که اکثر آنها از شدت آتشفشانی کوه در وقت انشعال قديمة او بعمل آمده است
و بعد از انطفا یافتن و خاموش كشتن بهمان حال طبیعی خود مانده است . حتی سیروس
- ( ٤٢٨ ) -
سعیت در آن شکافته گیها و چقور یها نیز درآمده اجرای کشفیات نمود .
درین اثناء مهندس بر سر تپه يك چقوری بسیار عمیقی برآمده بود که ازین گودال بعضی صداهای پردهشت و مهیبی از زیر زمین مانند غرش رعد میبرآمد ، و آن صدا در سنگهای کهسار پیچیده يك عكس صدایی بعمل میآورد . این چقوری که صدا ازان میبرآمد بقدر صد مترو عمق داشت .
ژه ده ئون نیز اینصداهای مهیب راشنیده دانستند که حرارت مرکزیه ارض باز به اشتعال و انبساط کردن آغاز مینهد یعنی کوه آتشفشان از دردهن فرانکلن بازبنای آتشفشانی وشعله وری را دارد . ژه ده ئون گفت :
— معلوم میشود که وولکان سراسر منطفی و خاموش نشده بوده است !
— بلکه منطفی بوده ولی بعد از انکه ما و شما در ان گردش کرده ایم باز بعضی انفعالات داخلی بظهور آمده باشد . زیرا هر کوه آتش فشانی که منطفی دیده شود بازهم استعداد فطری در شعله وری میداشته باشد .
— اما اگر کوه ما به آتش فشانی آغاز نهد برای جزیرهٔ ما موجب تهلکه نخواهد گردید؟
— گمان نمیبرم ! چرا که کوه ما مجرا یعنی منفس دارد آتش از ان منفس و مجرا شعله ور میگردد، و مواد مذابیهٔ معدنیهٔ او از مجراهای که سابق پیدا کرده جاری شده میرود.
— اما اگر آن مواد آب کشته مذاب شده که آنر الاوه میگویند بر مجراهای قدیم خود نرفته بدیگر طرف یعنی بطرف منظرهٔ وسیعهٔ ما وجنگل فاروست مجراهای نو کشیده روان گردد ؟
— وولکانها هر چیز میتوانند ! اگر يك زلزلهٔ بسیار شدیدی بعمل آورده تبدیل مجرا ومنفس نماید اینهم ممکنست !
— اما دو دیکه اشتعال وولکانرا اعلان کنندندیدیم .
— نی هنوز از دود اثری نیست! بلکه در مجرای وولکان بمرور ایام سنگها و خاکهای بسیاری گرد آمده مجرا را بند کرده باشد . اما این خاکها و سنگها در پیش قوهٔ شدیدهٔ
( ٤٢٩ ) -
مرکز به اصلا مقاومت کرده نمیتواند. بهر صورت گفته میشود که اشتعال یافتن و کفیدن کوه آتشفشان ما علامت خیری نیست .
ژد ده ئون و مهندس از جائیکه بودند به پیش رفقا فرو آمده کیفیت پر دهشت علا مات آتشفشانی کوه فرانقان را بیان کردند. پانقروف گفت :
- بسیار خوب ! از همه خلاص شدیم ، حالا کوه آتش فشان نیز بر ما قوت خود را میخواهد نشان بدهد! بکند او هم مانع خود را خواهد یافت !
- چه میگویی پا نقروف مانع کوه آتش فشان که میتواند شد ؟
- وای ! مگر حامی پنهانرا فراموش کردید ؟
مرده اگر بخواهد برای وولکان مجرائی کشیده بدیگر طرف دنیا آنرا بر اورده میتواند !
به بینید که پا نقروف مبالغه کار ما در چه قوت و اقتدار شخص مجهولرا بفکر و ذهن خود چقدر بزرگ گردانیده است و بواقعیکه کارهای خارقه نمای شخص مجهول و یافت نشدن محل و مأوی او مانند پانقروف خیالپرستان مبالغه دوستان را بسی خیالات و تصو رات غریبه می اندازد !
هر قدر تفحص و تفتیشات که در هر طرف کوه فرانقلن در تمام دره ها ، وشیله ها ، و شگافته گیها، و مغاره ها ، و سنگلاخها حتی در مجرای قله کوه اجرا نمودند ، وسعیها و کوششها ورزیدند از حامی پنهان اثری نیافتند . لهذا مهاجران محروم ومأیوس بگرانیتهاوز برگشتند ، و محقق دانستند که شخص مجهول در جزيره يك جای ومقر معلومی ندارد چرا که حالا هیچ جای در جزیره نماند که آنرامهاجران نپالیده باشند. على الخصوص پانقروف و ناب سراسر بخيالات وتصورات محال بعید از عقل افتاده بربو دن پری و دیو اقرار گرفتن را باور کردند.
در ٢٥ ماه شباط مهاجران بگرانیتهاوز آمدند . زینه چنگلدار ریسمانی خود را انداخته بالا برامدند و ماشین نزول و صعود را پس سوار کردند .
-( ٤٣١ )-
صبح وقت مرا به ها را
- ( ٤٣٠ ) -
باب چار دهم
فهرست
سه سال تمام گذشت — مسئله ساختن کشتی — برچه قرار داده
میشود — راحت مهاجران — سردیهای زمستان —
پا نقروف ناچار صبر میکند — کوه فرانکلن وغرایب آثار
در ٢٥ ماه مارت سال سوم آمدن شان بجزیره لینقولن تمام گردید . از هنگامیکه
از محاصره شهرریشموند فرار کرده اند و بیکصورت عجیبی بجزیره لینقولن افتاده اند
تمام مدت سه سال میشود که از وطن و اقربا و تعلقات و دوستان و آشنایان خود جدا
مانده اند . آیا هر گاه که وطن شان بیاد شان میآید چقدر الم واضطراب میکشند ؟
آیا محاربه که در ان داخل بودند بچه منجر گردید ؟ هیچ شبهه ندارند که اردو
های شمالی مظفر و غالب آمده اند . اما اینمحاربه چقدر خسارت و مضرت را سبب
گردید ؟ چقدر خونها ریخته شد ؟ آیا چقدر دوستان و آشنایان شان تلف گردیداین
ست که مهاجران بیچاره اکثر در بخصوصهابحث وصحبت میدارند . فکر و مقصد یگانه
شان عودت کردن بوطن است ورابطۀ جزیره لینقولن را با وطن پیدا کردن، و باز
از انجابرای اعمار انجا آمدن ، وشیرینترین ایام عمر خود شا نرا در نجا گذرانید نست .
برای اجرای اینمقصد شان دو چاره موجوداست یا آنکه يك كشتی بجزيره لینقولن
آمده آنها رابرداردیا آنکه خودشان يك كشتی بزرگی ساخته بیرون برایند .
سیروس سمیت مسئله ساختن يك کشتی را بر رفقا عرض نمود چرا که ساختن
يك کشتی بسیار ضروری ولازمی دیده میشود هیچ نباشد تا بجزیره تابور رفتن و يك
کاغذی در انجا گذاشتن از لوازماتست . مهندس گفت :
— عزیزم پا نقروف ! تا به اول بهار بسیار وقتست مادام که کشتی میسازیم این بار
یکقدری بزرگتر باید بسازیم چرا که من چندان اعتمای بر آن کشتی لارد گولناروان
ندارم . آمدن دو نغان بجزیره تابور و از انجه به اینجا آمدن يك امید بسیار دوریست
- ( ٤٣١ ) -
هرگاه بساختن يك كشتی که مارا تا بجزیرۀ ژه لاند جدید بتواند برساند، یا تا بجزیرهٔ پوموتور برده بتواند آغاز کنیم بهتر و موافقتر خواهد بود !
- البته ! اگر شماه وجود باشید و اپور زره پوش جنگی نیز ساخته خواهیم توانست !
م - آیا اینچنین يك كشتی را بچه قدر مدت ساخته خواهیم توانست ؟
پا - شش هفتماه کار دارد . اما در زمستان خوب نمیشود . هرگاه تا به تشرین ثانی آینده تمام شود بسیار کامیابی و موفقیت خواهد بود .
م - تمام ، در آنوقت موسم سیر و سفر دریاست .
پا - خیلی خوب ، چون چنینست نقشهٔ کشتی را بسازید کاری گرها هم حاضر اند همان بکار آغاز کنیم !
سیروس به نقشه کشیدن کشتی مشغول گردید . دیگر رفقا نیز بچوب بریدن ، و آوردن ابتدا ورزیدند . چوب از جنگل فاروست آورده میشود . سرك تا به آنجا مکمل ساخته شده است يك گادی چوب کشی بسیار سبك وقوفی نیز ساختند . رفقا صبح وقت عرابه ها را به او غاها بسته بسوی جنگل میکشند ، و در انجا چوبهای مناسب را برای نادای ، و قبورغه و کنار ، ودکل ، وکمره ها وغیر هم بریده بواسطهٔ عرابه ها تابه پیش شمینه ها که کارخانهٔ کشتی سازیرا آنجا برپا کرده اند میرساند . مستر ژوب در باب چوب بریدن خیلی مدد میرساند . بر درختهای بلند یکه بریدن و انداختن آن لازمست با لا میبراید و ریسمانرا بر سر آن میبندد ، و باز فرو آمده با رفقا ریسمانرا میکشد و درختانرا بر زمین میغلطاند ، و یا تنه ها و تخته های بزرگ را بشانه گرفته تابه پیش دستگاه کشتی سازی میرساند . در فن اره کشی و دیگر کارهای نجاری نیز در وقت ساختن بوتاد و انشور هنوز استاد شده بود .
در ماه نیسان هوا خیلی معتدل و خوش گذشت . مهاجران با کار کشتی سازی از دیگر کارها نیز فارغ نه نشستند . ضررها و خساراتهائی که اشقیا در منظرهٔ وسیعه رسانیده بودند همه را سر از نو دستکاری و تعمیر کردند. مرغانچه ها را در بنابر بسبب بسیار شدن
— ( ٤٣٢ ) —
مرغان بزرگتر ساختند . طویله اونا غاهارا نیز به بزرگتر کردن مجبور شدند چرا که
اوناغا ها پنج عدد گردیدند . دو کره آنها از سواری و عرابه کشی شده اند حتی بقولیه
رانی نیز مستعد اند . يك كره دیگر هنوز نو بدنیا آمده است . والحاصل هر يك از مها
جران بيك كارى مشغولند و هيچ يك دقيقه خود را بيكار نمیگذرانند . حال محنت
اینچنین مردم مشغول کوشش مند را تصور کنید که چقدر مکمل خواهد بود ! روز
ها از وقت طلوع تا بوقت غروب بكار کشتی سازی و دیگر کارها مشغول میشوند . و
بوقت شام ها مهاجران در دالان غرانيت ها وز جمع آمده طعام های خوب ولذیذی که ناب
حاضر میکند میخوردند . و اختلا طهای شیرین و لطیفی که در تصورات آنها صرف
ذهن مینمایند وقت میگذرانند .
آیرتون مانند پیشها از رفقا کناره جوئی ندارد شب و روز باهم یکجا بسر میآو
رند . اما بیچاره آدم بساعت تیره هاوه سر تها هيچ اشتراك نميورزد . اما در وقت كار
بقدر سه آدم کار میکند على الخصوص در کار کشتی سازی با پانقروف خیلی مهارت و
غيرت بکار میبرد . آغل نیز ترك نشده است در دو روز یکبار یکی از مهاجران با عرابه
در انجا میروند ، سرپرستی حیواناترا کرده و بره و شیر را برای ناب میآورند . خط
تلگراف که مابين غرا نیتهاوز و آغل بود سر از نو تعمیر یافت . هر گاه یکی از رفقا در شب
به آغل بماند با تلگراف بغرانيتها وز مخابره میکند .
در ١٥ ماه مايس شکل و قیافت استخوان بندی کشتی نوشان بمیدان برآمد . این
کشتی که از چوبهای بسیار محکمی ساخته شده است بقدر صد قدم درازی و بیست قدم
بردارد . اماچه فایده که درین اثنا موسم زمستان بکمال شدت داخل شد ، وكار کشتی
سازی به تعطیل افتاد . یکهفته دیگر نیز بسعی کار کرده یکچند تخته دیگر را نیز ربط کرده توانستند.
در آخر ماه مايس هواها بسیار خرابی پیدا کرد . باد ها و بارانهای بسیار شدید
بباریدن و وزيدن ابتدا نمود پانقروف و ایرتون هم پروانکرده حتى المقد ور از کار
کشتی سازی و انه ایستادند . يك ميخ اگر زیاده بزنند آنرا منفعت میشمارند . اماچه
( ٤٣٣ ) -
چاره که بعد از بادها و بارانها سردیهای بسیار سخت نیز رو نهاد . تخته ها مانند آهن سخت
گردیده از انروز در ١٥ ماه حزیران نجاران بضرورت تعطیل کار نمودند .
مهاجران می بینند که موسم زمستان ها در جزیره لینقولن بسیار شدت می دارد .
سبب اینرا نیز مهندس از یخ پاره های بسیار جسیمی که در بحر محیط منجمد جنوبی بسیا
حت و شناوری میباشد و تا بسیار جاها شناوری کرده می آید قیاس کرده هار بر گفت :
- پیش ازین شما یکوقتی فرموده بودید که جزیره هائی که در بحر محیط باشند بسبب
بلغ کردن حرارت را در موسم صیف و نشر کردن آنها را در موسم شتا شدت زمستان
بسیار نمیشود . پس جزیره لینقولن چرا تابع اینقاعده نیست ؟
م - بدلیلی که در نصف کره جنوبی واقعست ، و این بخود توهم معلومست که در
بحرهای نصف کره جنوبی یخ پاره های سانح بحر منجمد جنوبی پیدا تر و بیشتر از بحر
های طرف شمالی پدیدار میگردد لهذا گمان میبرم که شدت برودت جزیره لینقولن از
یخ پاره های سانح بزرگ بزرگ بحر منجمد جنوبيست که تا به نزديكهای جزیره ما
بشناوری آمده میباشند .
ها - حق دارید موسیو سیروس ! از قواعد کلیه مثبته فنیه است که قطعات جنوبیه
نسبت بقطعات شمالیه سردتر و خنك تر است . چرا که کره شمس در موسم زمستان
از قطعات جنوبی بسیار دور می افتد ، و در تابستان بسیار نزدیک میشود . لهذا اگر
بحرارت و برودت بسیار شدید مصادف شویم از فن بعید نیست ؟
یا -- خوب ! اما چرا منطقه بیچاره ما به اینگونه معامله ناحق دو چار بشود ؟
م - ( تبسم ) حق باشد یا ناحق انقیاد لازمست . سبب اینرا نیز بگوئیم که چیست؟
کره ارض در اطراف شمس بريك دایره تامی دور نمیکند بلکه محور ارض بیضی الشکل
يك قطع ناقصيست . شمس نیز بسببی که مرکز یکی ازین قطعهای ناقص را در زیر شعاع
نام می آورد لهذا وقتی که ارض بر محور خود پیش میرود گاه به آفتاب نزديك و گاه دور
میشود ، در اثنای سفر نقطه که در تابستان بشمس بسیار نزديك و در زمستان بسیار دور
- ( ٤٣٤ ) -
می افتد بر منطقه جنوبی تصادف میکند ، و ازینست که این نقطه هم بسیار گرم ، و هم بسیار سرد میشود . برای اینگونه محذورات چاره جستن محالست یا ظروف : انسانها هر انقدر که عالم بشوند قواعد و نظاماترا که از طرف حق موضوع شده است تغییر داده نمیتوانند .
ژ - سبحان الله ! پروردگار چقدر علم به نوع انسان عطا فرموده است که اگر همه آن معلومات در یکجا جمع و گرد آید چه يك کتابی بزرگی بوجود خواهد آمد !
یا - موسیوژه ده ثون ، امین باشید که اگر جهل ها و چیزهائیکه انسان نمیداندهم در یکجا جمع آید از ان بزرگتريك كتابی بعمل خواهد آمد .
در ماه حزیران به بسیار شدت زمستان حکم خود را اجرا نمود . مهاجران در خرانتیه روز محبوس ماندند . ژه ده ثون از ین محبوسیت به تنگ آمده گفت :
- اگر کسی مرا بايك اخباری از اخبارات عالم مشترك كرداند و يك نسخه از انرا در هفته یکبار بمن برساند همه مالی که بمیراث بمن برسد با نکس خواهم بخشید .
با وجود آنهم مهاجران خود را در خرانتیه اوز بیکار نمیگذارند هر روز يك مشغلة برای خود پیدا میکنند گاه بشکر سازی ، گاه بشمع ریزی ، گاه بصابون پزی ، گاه به ترتیب دادن و ساختن بادبانهای کشتی سپیدی را برای کشتی نو خود مشغول میشوند . اما امسال مانند سالهای دیگر بی سر انجام نیستند . از کشتی سپیدی لوازمات و اسباب بسیاری بدست آورده اند که از جهت پوشاك و دیگر اسباب خیلی به استراحت میباشند .
ماه حزیران و تموز و آغستوس بسرمای بسیار پر شدتی گذشت . امسال سر ما نسبت بسالهای گذشته خیلی زیاده تر شدت ورزیده . درجه حرارت از صفر ۱۲۱ درجه فروتر آمد درین اثنا بخار یهای آهنین خرانتیه اوز بيك رونق بسیار خوشنمایی در شعله فشانیست . على الخصوص تراشه های نجاری که از کشتی سازی بعمل آمده بود رونق و شعله وری بخا ریهارا دو بالا گردانیده بود .
صحت و عافیت همه مهاجران بر کمالست . توپ و ژوپ نیز بکمال تند رستیست تنها
( ٤٣٥ ) -
ژوپ از خنک یکقدری متأثر است . لهذا برای خدمتکار صادق خود از قماشهای نمدئی خود بافته گی خویش یکدست البسۀ مکملی ساختند . این خدمتکار کار گذار که بکمال مهارت وسعی کار میکند و هیچ چیزی نمیگوید میباید که برای خدمتکاران نوع انسان يك نمونه وسرمشقی باشد . پانقروف میگفت :
هر کس را مانند بوزینه اگر چار دست بوده باشد البته کار مکمل میکند .
بعد از جستجو و پالیدن کوه فرانقلن بحث حامی پنهان هیچ بمیان نیامد . دیگر هیچ اثری و خارقهٔ نیز درین هفتماه از و بظهور نرسید . مهاجران را نيز يك فلاكت و مصيبتى نرسیده که به استمداد و استعانت از و مجبور شوند . توپ ، و ژوپ که گاه گاه بر کنار چاه آخر فرانقین اوز عوعوه و اوضاع غریبه اجرا مینمودند از مدتیست که آنها هم بر کنار چاه نمیروند و اوضاع غریبه اجرا نمیکنند آیا حامی پنهان سراسر از جزیره بیرون برا مد ؟ یا آنکه برای حمایت و مددگاری لزومی نیست تا او اظهار خوارق نماید آیا باز ظهور خواهد کرد یا نی ؟ که میداند ؟
زمستان گذشت . در هفتم ماه ايلول يك حادثهٔ ظهور کرد که در آخر به نتیجهٔ وخیمهٔ منتج خواهد گردید . یعنی در روز مذکور سیروس سمیت چون بسوی کوه فرانقلن نظر کرد دید که از تالاق کوه مذکور يك دود خفیفی با بخار آمیخته بالا میبرامد .
-- باب پانزدهم --
فهرست
آتش فشانی وولکان - موسم لطیف - آغاز کردن بکارها -
پانزدهم تشرين اول - يك تلگراف - يك طلب -
جواب - رفتن بسوی آغل - يك كاغذ - دیگر
خط سیم تلگراف - ساحل سنگلاخ -
مد وجزر - شايان حيرت يك ضيا .
سیروس سمیت رفقا را آواز داد . رفقا نیز کارهای خود را ترك كرده به پیش مهندس
-(٤٣٦)-
دويدند و دود و بخار زروۀ کوه فرانقان را بکمال سکوت و انديشه تماشا کردند. از حالا
معلوم نميشود که آیا حرارت مرکز به بشدت تمام خواهد کفید یا کمتر اجرای شدت
خواهد ورزيد. هرگاه زلزلۀ شديدۀ فوق العادۀ ظهور نکند از غرانيتها و زيم تهلکه
ملحوظ نیست. اما اگر لاو بسوی قسم مثبت جزيره يك مجرای نوی پیدا کرده سیلان
گیرد آنوقت اغل سراسر محو و ناپدید خواهد گردید.
سر از امروز از دهنۀ تنورۀ کوه فرانقان دود و بخار به بالا برآمدن دوام ورزید.
رفته رفته دود و بخار زیادی میگرفت ولی هنوز شعلۀ آتش پديدار نشده است و از غرش
های رعد مانندی که در اثنای طوفانها از جاهای بسیار دوردوری میآید از زير زمين
نيز همچنين صداهای سنگين دوری ميرسيد که از ينهم معلوم ميشد که در مرکز ارض امر
اشتعال روز بروز در افزو نیست و نتیجۀ مدهشۀ کفیدن پرهیبت آن نيز روز بروز در
نزدیکیست. مهاجران تن بتقدير داده در کار کشتی سازی خود شب و روز بجان ميکوشند.
مهندس يك ماشين کوچکی که بقوت آبشار تالاب غرانت بدور و حرکت می آمد برای
کشیدن اره نيز بعمل آورد که بواسطۀ آن چوبها و تنه های بزرگ بزرگی را بکمال سهولت
اره میکردند و تخته ها از ان ميبر آوردند. در نهایت ماه ايلول قبورغه های کشتی به
ستون کلفت و جسیم تا دای و تخته های کنار و دیوار کشتی ميخ شده شكل و قيافت كشتى
ظاهر گرديد. اما انداختن تخته های سطح و سوار کردن دکل و ترتيب دادن باد بان
و تفریق دادن کمره ها و دیگر لوازمات آن بسیار وقت ديگر به تيشه زدن وا ره كشيدن
و ميخ کردن موقو فست.
درين اثنا کار کشتی سازی بقدر يکهفته تعطيل گرديده مهاجران بسبب رسیدن
موسم زراعت بکشتکاری و جمع کردن محصولات مشغول گشتند. باز بکار کشتی آغاز نهادند.
در وقت شام مهاجران مانده و هلاک شده به غرانيتها و زجمع می آیند و طعام شام را وقت تر
خورده همان بخواب میروند. اما بعضی شبها بمكالمه و مصاحبه پرداخته تا بسیار وقتها
مینشینند.
- ( ٤٣٧ ) -
امشب نیز از همان شبهائی بود که مهاجران بمکالمه و مصاحبه مشغول گشته تا قریب
نیمشب نشسته بودند . به نیمشب دو ساعت باقی مانده بود که مهاجران بخمیازه کشیدن
آغاز نهاده بنای خوابرا گذاشتند . هر يك از رفقا بر خواسته بخوابگاه های خود رفتند .
هنوز بریمتر خود نیفتاده بودند که زنگ تلگراف که در دالان بزرگ موجود است بشدت
تمام نواخته شد .
مهاجران سراسیمه و متحیرانه بدالان دویدند. در آغل بجز حیوانات هیچ کسی
نیست همه رفقا در دالان غرانيتها و ز موجوداند . حیوانات از آغل تلگراف کشیده
نمیتوانند دیگر انسان هم در آغل نی بلکه در تمام جزیره نیست . آیا تلگرافر اکه کشیده است؟
رفقا بحیرت و سراسیمه بطرف ماشین تلگراف میدیدند ناب گفت :
— اینچه سر است ؟ بلکه بریم باشد ؟
ها — بعضی اوقات در هواهای طوفان الكتريك بتبدلات هوای ....
هار برسخن خودرا پوره نتوانست چرا که مهندس دره قام ردسر میجنبانید. ژه
ده ئون گفت :
— صبر کنیم ، هرگاه اشارتی برای مکالمه کردن باشد البته بتلگراف زنگ نواخته
خواهد شد ! واگر .. ..
ژه ده ئون هنوز سخن خود را تکلمیل نکرده بود که باز بشدت زنگ ماشین
تلگراف نواخته شد .
مهندس بچابکی برماشین آمده تلگراف کشید که :
— چه میخواهید ؟
بعد از چند ثانیه جواب رسید که :
( بچا بکی به آغل بیائید )
سیروس بمسرت تمام برفقا گفت :
— آخر خود را نشان داد !
- ( ٤٣٨ ) -
بلی نهایت الامر اسراری که از مدتها در پرده بود بمیدان ظهور جلوه گر میکردد.
رفقا خواب و مانده گی و همه چیز را فراموش کرده بی آنكه يك كلمه سخن بكویند از غرا
نیها و زفرو آمدند . تنها توپ و زوبر ا در اقامتگاه كذاشتند .
شب بسیار تاریکست ، هلال با غروب شمس غروب کرده . ابرپاره های كثیف
بزرک در هوا ظهور يك طوفان باد و بار انرا نشان میدهد . تاریکی شب مانع راه رفقا
نمیکردید . بلامشکلات تپه منظره وسیعه را گذشته در میان پیشه زار برسرك راه آغل
براه افتادند مهاجران بكمال هیجان و سرعت براه میروند .
البته که به هیجان باید باشند : چرا که بعد از یکساعت در آغل شخص مجهول و
حامی پنهانیرا که ازینقدر مدت لطفها وعنایتهای خارقه نمای او در اوقات ضرورت و
نا امیدی به ایشان دستگیری و مدد رسانی کرده ، و اینچنین کارهائیکه مافوق قوه بشریه
میباشد از و بعمل آمده او را برأی العین می بینند .
مهاجران بهمین فکر ها پیش میرفتند . ظلمت بآ ندرجه كثیف بودكه يك مترو
پیشتر دیده نمیشد . در جنگل هیچ صدا و ندائی شنیده نمیشد مکر صدای پایهای خود
مهاجران . این سکوت عمومیرا اینسخن با نقروف که :
ـ كاش يك فانوسی با خود می آوردیم ؟
اخلال نمود . مهندس بجواب گفت که :
ـ در آغل پیدا خواهیم کرد !
در ین اثنا صدای رعد و تابش برق نیز شنیده و دیده شد که ظهور طوفان رانشان میداد.
بعد از یکساعت طی مسافه دیوار تخته ئی آغلر امشاهده كردند . به آغل در آمدند .
صدای رعد نیز بیشتر کردید ! بادی باباران آمیخته شدیدی نیز آغاز نمود بخانه که برای
آیرتون ساخته شده بود واصل کردیدند، بلکه حامی پنهان در خانه باشد ؟ لهذا اول
مهاجران رايك طپش مسرت و حیرتی استیلا نمود . چرا که ماشین تلکراف در همین
خانه است ، وتلكراف هم لابد که از نجازده شده است ! اما هیچ اثر روشنی ، وصدا
- ( ٤٣٩ ) -
وندائی از اوتاق دیده وشنیده نمیشود !
مهندس دروازه را دق الباب نمود . هیچ جوابی نیامد . دروازه را باز کرده بخانه در امدند . ناب چقماق زده چراغ را بیفروختند . هر طرف اوتاقرا پالیدند هیچ کسی را نیافتند همه چیز او تاقرا جابجا یافتند سیروس گفت :
- این عجب است ؟ یا ما بغلط دانستیم که تلگراف زده میشود ؟
ژ - نی این هیچ نمیشود ! چرا که تلگراف صریحاً وعیناً کلمات « چابك به آغل بیائید » را کشید .
بر سر ماشین تلگراف آمدند دیدند که همه آلات و اسباب تلگراف طیاره بجای خود است.
درین اثنا هاربر بر میز نظر انداخته فریاد کرد که :
- وای يك كاغذی موجود است !
مهندس کاغذ را برداشته دید که بر ان به انگلیزی این کلمات نوشته شده .
- « خط سیم تلگراف را که نو کشیده شده پیروی کرده بیائید »
مهندس دانست که تلگراف از آغل زده نشده است. بلکه از نقطه اقامتگاه شخص مجهول که سیم را از انجاتا به آغل رسانیده کشیده شده است .
همانلحظه مهندس و رفقا خط نورا گرفته براه افتادند. فانوس را مهندس بدست گرفته پیش پیش میرفت طوفان باد و باران نیز کسب شدت نمود . صدا های رعد و چكا چك برق پی همدیگر در غریدن و تابیدن بود حتی بدرجه که صدای رعد هیچ انقطاع نمی یافت و روشنی برق متصل همدیگر در تابش بود . بروشنی برق قله کوه فرانقلن را نیز دیدند که در دود و بخار پنهان مانده است .
سیم تلگراف را یافتند که برتنهای درختها ، و در بعضی جاها بر روی زمین ممدود شده رفته است . سیم اول در میان جنگل و از انجا بردامنه کوه فرانقلن دراز شده رفته است . مهاجران در کنار کنار سیم بسرعت پیش میروند . خط تلگراف یکسر بطرف غرب جزیره کشیده شده است . صدای رعد چون متصل در غرشست از انرو
-( ٤٤٠ )-
سخن گفتن قابل نیست و هم سخن گفتن در ینوقت لازم نیست بلکه براه رفتن لازمست.
مهاجران در اول امر از تنگی که در مابین سطح مایل کوه فرانقلن و نهر آبشار واقعشده است خط را پیروی کرده پیش رفتند . بگمان مهندس بود که اقامتگاه شخص مختفی در همین دره ها و شیله های کوه در کدام مغاره یا شکافته گی خواهد بود . حالا نکه چنین نشد خط تلگراف بعد از انکه بردامنهٔ کوه تا یکجایی امتداد یافت از انجا بسوی ساحل بلند بحر که متشکل از سنگهای غریب الشکل و کمر ها و گنبد ها و دهلیزهای طبیعی که پیش ازین در اثنای سیاحت دور جزیره با کشتی بوناد و انتور آنرا دیده بودند فرو آمدن گرفت . و یکسر بطرف بحر در از شده رفته بود .
مهاجران از نجا مجبور شدند که پیروی سیم را کرده از ساحل بلند آهسته آهسته بسوی دریا فرو آیند . شدت طوفان باران پر رعد و برق نیز لحظه بلحظه در تزاید بود گاه گاهی صاعقه های دهشت انما نیز در بعضی اطراف جزیره بشدت و هیبت می افتاد . غرشهای رعد سماوی، و صداهای مهیب زمینی که از یر زمین بشدهٔ وولکان برمیخواست باهم آمیخته ولوله رستاخیز را بر پا داشته بود . درین اثنا از زروهٔ کوه شعله های آتش نیز درمیان دود و بخار پدیدار میگردید .
از نیمشب گذشته بود که مهاجران از ساحل بلند مهیب سیم تلگراف را پیروی کرده براه باريك سرنشیب فرو آمدن گرفتند. مهندس پیش و آیرتون از همه پس تر بکمال احتیاط بزراه دوام داشتند .
اگرچه تهلکه ها و بیم افتادن خیلی بسیار است ولی مهاجران بیکی از تهلکه ها و خطر ها پروا نکرده مانند آهن پاره که بمقناطیس منجذب شده باشد بسوی اقامتگاه مخفی حامی مختفی خود در تك و تاز اند .
رفته رفته بجایی فرو آمدند که سیم تلگراف ازيك گوشه سنگهای ستون مانندی دور خورده بلب دریا درمیان آب فرو رفته غائب گردیده بود . مهندس سیم را بدست گرفته دید که بدریا فرو رفته است .
- ( ٤٤١ ) -
مهندس و رفقا در بنجا بحیرت و تلاش افتاده توقف کردند. صدای نومیدی از دهنهای
جمله شان برآمد اگر این هیجان و اضطراب مهاجران باشد بی اختیار خود را در پی سیم بدریا
خواهند انداخت! اما يك ملاحظه و مطالعه مهندس بر رأی همه معقول و مقبول افتاده صبرو
آرام گرفتند. مهندس رفقا را بيك مغاره کوچکی که در دیوار ساحل پیدا بود برده گفت:
- در پنجا یکقدری مکث و درنگ نمائیم . زیرا حالا در یا بحالت مد است . پس از انکه
جزر آغاز کند راه باز بمیدان ظهور خواهد نمود .
رفقا برین سخن محل اعتراض نیافتند . لهذا یکچند ساعت انتظار کشیدن لازمست
مهاجران در مغاره مذکور بر همدیگر تکیه زده مستغرق خیالات گردیدند اضطراب
و هیجان شان خیلی زیاده بود . آیا با چگونه مخلوق خارق العاده ملاقی خواهند شد ؟
آیا چگونه انسان عالی با اقتداری خواهد بود ؟
بعد از نیمشب بیکساعت مهندس فانوس را گرفته بکنار در یادر پیش سیم آمد . دیدکه
آب دریا يك کمی فرو نشسته است ، ودهن يك مغاره بسیار بزرگی بمیدان يك كمتری به
بر آمدن آغاز نهاده است . سیم در میان این مغاره ممدود گشته رفته است .
سیروس به پیش رفقای خود آمده گفت که :
- بعد از یکساعت راه کشاده میشود .
ژ - یعنی راه هست ؟
م - البته هست ، دهن يك مغاره بسیار بزرگی کمتری پیدا شده است !
ها - اما گمان میبرم که اگر این مغاره بمیدان هم برآید باز هم آب بسیاری در آن خواهد
ماند !
م - یا مغاره بتما مها خشک شده ما رفته خواهیم توانست یا برای بردن ما يك واسطه خوا
هد آمد ؟
یکساعت دیگری نیز گذشت . مهاجران همه گی بکنار دریا آمدند . در ظرف این
سه ساعت آب در یا بقدر پانزده قدم فرونشسته بود . مدخل مغاره مانند كمان يك طاق
- ( ٤٤٢ ) -
پل بزرکی بمیدان برآمده بود . مهندس سیم تلکرافرا دیدکه بردیوار مغارهٔ مذکور پیش
رفته است، وهم دیدكه يك چیز سیاهی برسطح آب در دهن مدخل مغاره بطرف درون
کفته ایستاده و بايك ریسمانی بيك ستون سنگی مربوطست . مگر این جسم يك زورقۀ
بودکه دوپر هم درآن موجودبود . مهندس گفت :
— توقف لازم نیست ، سوار شویم .
مهاجران همان خود را بدرون كشتی انداختند این زورق از آلومینیوم تام معدن
بسیارمحكم وسبكی ساخته شده است. ناب و آیرتون پرها را بدست گرفته به پرکشی،
و پانقروف زمام سکان را گرفته بدور دادن زورق آغاز نهادند . مهندس نیز فانوس را
بدست داشته بربینی کشتی بنشست .
زورق بدرون مغاره به پیش رفتن دوام ورزید ، وقتیکه از زیر كمان مدخل گذشتند
سقف مغاره رادیدند كه خیلی بلند است . اما تاریكی نیز بسیار است روشنی فانوس بد
یدن هر طرف اینمغارهٔ غریبۀ خلقت کفایت نمیکند . طول وعرض وعمق آن بخوبی
دیده نمیشود . در داخل این مغاره سکون و سکوت زیادی حکمفرماست . از ولولهٔ پر
دهشت طوفان بیرون . هیچ چیزی درینجا شنیده نمیشود .
در بسیار جاهای كرۀ ارض ازین نوع مغاره های خلقتی موجود است كه ازابتدای
تكوين كرهٔ ارض موجودبوده اند. بعضی ازین نوع مغاره هار ا آب دريا پرکرده است ،
ودر میان بعضی ازآنها تالاب های بسیاربزرگی پیداشده است . مثلا مغارۀ « فنغال »كه
درجزيرهٔ « شتافا » ، ومغارهٔ « دو آرنه تر » كه درانگلستان و مغارهٔ « پوتیقاسبو » كه
در قورسیقه ، ومغارهٔ «ایرزورد»که درنوروج ، مغارهٔ « ماموت » كه در كنتوكی واقع
میباشد هريك ازعجيبه های خلقت و مصنوعات قدرت مغاره هایی میباشند كه در پیش
وضعیت وکیفیت تشکل آنهاعقل بحیرت می افتد. تنها مغارهٔ ماموتکه در کنتوکی میباشداز
تفاع سقف آن پنچصد قدم ، وطول آن بیست هزارقدم است .
آیا این مغارهٔ جزيرهٔ لينقولن چقدر طول وعرض وارتقاع را مالك است ؟ اینست
- ( ٤٤٣ ) -
که بسبب تاریکی تا بحال مهاجران به تعیین آن موفق نشده اند ؛ آیا از زیر جزیره تا بکدام حد جزیره لینقولن ممدود شده رفته است ؟ تعیین اینهم مشکلست ؟
زورق بقدر يك ربع ساعت است که براه رفتن دوام میورزد .. مهندس فانوس را بالا گرفته خط حرکت صندل را نشان میدهد . درین اثناء مهندس بپنا نقروف که زمام سکان زورقرا بدست دارد فریاد کرد که :
— بدست راست بگردان .
پالقروف زورق را بدست راست دور داد مهندس از تحرکت مقصدش این بود که بدیوار مغاره نزدیکشده ببیند که سیم تلگراف موجود هست یا نی . دید که سیم موجود است . باز به پیش راندن اشارت داد . برهادر آبهای تاريك مغاره حرکت کرده به پیش راندن کشتی دوام نمود .
زورق بقدر يك ربع ساعت دیگر قطع مسافه نمود . باین حساب از ابتدای داخل شدن بمغاره تابینجا بقدر نیم میل راه پیموده اند .
درین اثناءيك ضیای بسیار درخشندۀ شدیدی داخل مغاره را منور گردانید این ضیای الکتریکی بسیار شدیدی بود که از پیش روی شان از آخر مغاره بتابش آمده بود.
مهاجران بواسطه این ضیا بدیدن هر طرف مغاره موفق و کامیاب شدند ، سقف مغاره بقدر صد و پنجا قدم بلندی تخمین میشود که از سنگهای باز الت بوضع بسیار عجیبی متشکلست. بعضی ازین سنگها باشکال غیر منتظم مانند ستونهای کج و پیچی از سقف مغاره تا بسطح آب که بسیار ساکن و آرام ایستاده دراز گردیده و در آب پنهان شده رفته است . ضیای شدید الکتریکی برین ستونهای صاف و براق عکس انداخته و بر آب صاف و هموار داخل مغاره سایه انداز گردیده منظره های بسیار نظر ربایی بجلوه گری میآورد. زورق نشینان چنان گمان میبرند که زورق شان درمیان دو طبقه بلورینی پیش میرود. قطرات آبی که از زدن پر کشتی فشانده میشود ضیای الكتريك آنرا مانند دانه های الماس بدرخشیدن میآورد . درینجا وسعت مغاره بقدر ۳۰۰ قدم می آید .
مهاجران یکسر بسوی منبع ضیا زورق خودشانرا به پیش راندن دوام میورزند .
- ( ٤٤٤ ) -
در یادر نجا مانند تالاب بسیار جسیم بیموج و آرامی بنظر می آید . آخر این تالابرا
دیدندکه بايك دیوارطبیعی سنگی براق صاف و راستی مسدود است . عکس ضیای
الكتريك گاه بردیوارصاف مجلای آخر مغاره، و گاه برستونهای آویخته مختلف الاشكال ،
وگاه برسقف ، و گاه برسطح آب عکس انداخته مهاجران خود را در يك عالم دیگری
تصورمیکردند .
چون یکقدری پیشترشدند دیدند که میان آب يك جسم بسیار بزرگ عجیب
الخلقة غربی بيك وضعیت وكيفيت برهیبتی ایستاده است که ضیای الكتريك ازدو
سوراخی که برین جسم باز گردیده است میبرامد . این جسم مستطیل الشكل ودو
نوك آن باريك وحد وسطی آن مدور و بدرازی دوصد و پنجا قدم بودکه ازسطح آب
نیزبقد ر پانزده قدم بلند تر ایستاده بود .
زورق آهسته آهسته بجسم مذكورتزديكشد . سیروس سميت برپینی زورق بپا
ایستاده بکمال حیرت وهیجان بسوی جسم مذکور نظر دوخته بود . مهندس دست
ژه ده ئون را فشار داده گفت :
- بلی ، همانست !
مهندس اینرا گفته و يك نامی را بر زبان راندكه تنها ژه ده ئون آنرا دانست .
ژه ده ئون بتلاش پرسیدکه :
- آیاهما نست ؟
- بلی ، خود ش است !
پس بنا بر اشارت مهندس زورق را بسوی چپ جسم مذکورنزديك كردندكه
درانطرف يك زينه بسیارمنتظم خوشنمایی آویخته شده بود . سیروس سمیت برزینه
مذکوربالابرامده رفقانیز پیروی کردند. درمابین دوسوراخ بزرگ بلورینی که ضیاازان
میبرامديك بامچه صاف و واسعی که اطراف آن بايك كناره بسیار مصنع برنجی کلت شده
گرفت شده بود، ودروسط این محل يك دریچه بازبودکه از ان دریچه يك نردبان منتظم
- ( ٤٤٥ ) -
و فراخی بسوی پایان فرو رفته بود .
مهندس پیش و مهاجران از دنبال او از دریچه بر نردبان مذکور فرو آمدند . در آن
خزینه يك رهرو بسیار روشن و مفروشی پدیدار بود که در آخرین این رهرو يك دروازه
مزین پیش شده دیده میشد . مهندس دروازه مذکور را باز کرده در يك دالان بزرگ
بسیار منور و فوق العاده بازینت و آرایشی داخلشدند ، و از دالان مذکور گذشته در يك
کتابخانه که از سقفش چراغهای الکتریکی آویخته بود درامدند. مهندس ازین کتابخانه
هم یکایکئی گذر نموده يك دروازه بزرگ دیگری را که در آخر کتابخانه بود باز کرد .
مهاجران خودشانرا در يك دالان واسعی یافتند که در پیش زیب وزینت مفروشات ،
و آثار نفیسه معدنیه و ضياعية آن بحیرت افتاده خود را در عالم خیالات و منامات گمان کر
دند . در یکطرف این دالان بر يك كتبه بسیار مزینی يك پيرمرد دراز قامت نورانی دراز
افتاده بود که بحالت بیخودی در خود فرو رفته بود که حتی از آمدن مهاجران نیز آگاه نکر
دیده بود . سیروس سمیت در رو بروی پیرمرد محترم نورانی ایستاده شده بيك لهجة
احترامکارانه و زبان نرم و متواضعانه که هم رفقای خود را و هم پیر محترم را دوچار وله
وحيرت گردانیده گفت :
- جناب کپتان نمو ! مار اخواسته بودید اینست که بخدمت تان حاضر شده آمدیم !
- باب شانزدهم -
- فهرست -
کپتان نمو - سخنان نخستين - يك حكا يه - رفقای او - عمر
درزیربحر - تنها - التجا بردن آخرین کشتی نوتیلوس
در جزیره لینقولن .
بصدای سیروس سمیت پیرمرد محترم سر خودرا بالا کرده سرظريف ، و پیشانی
کشاده ، و موهای سفید ریش و سر ، و انظار پر عظمت خود را نمودار گردانید . این
آدم بر کنار کتبه که بران افتاده بود تکیه زده بنشست از حالتش چنان معلوم میشد
- ( ٤٤٦ ) -
که دوچار مرض سخت است و آهسته آهسته شعله حیاتش رو بخاموشی نهاده است .
بصدای بسیار پست و متحیرانه بزبان انگریزی گفت :
- افندی ! من نام ندارم ! چسان شد که مرا کپتان نمو خطاب کردی ؟
م - من شما را میشناسم !
کپتان نمو از ین سخن سیروس سمیت زیاده تر بحیرت افتاده و آثار قهر و غضب از
ناصیه اش نمایان گشته انظار آتش فشان خود را بر مهندس عطف نمود . گویا میخواست
که در زیر شدت شعله انظار خود او را آب سازد ! اما آهسته آهسته از قهر فرو نشسته
پس بر کنبه دراز کشید و بیکصدای مسترحمانه گفت :
- چه ضرر دارد ! مادامیکه زنده گیم به آخر رسیده اگر بدانند یانداند !
سیروس به کپتان نزدیکشد . ژه ده ئون دست کپتان را گرفت دید که در آتش تب
سوزانست . آبرتون و پانقروف و هازبر و ناب در يك گوشه دالان مزین چو نروز رو
شن بپا ایستاده اند .
کپتان دست خود را کشیده به نشستن آنها را اشارت نمود . رفقا بکمال هیجان
بطرف کپتان نظر دوخته بودند . خود شانرادر پیش روی همان ذات خجسته صفاتی
که او را حامی پنهان نام نهاده اند ، و بارها بسایه لطف و عنایت او از پنجه مرگ وار هیده
اند می یابند بحیرت اند که آیا دین های شکر گذاری خودشانر ابچگونه و چه زبان ادا نمایند.
علی الخصوص پانقروف و ناب بسیار متحیر و مبهوت مانده اند چرا که آنها حامی پنهان
را در خیالخانه دماغ خود شان از انسان ها و عالم بشریت برتر وعالی تريك چیزی قرار
داده بودند. حالا نکه در ین وقت به پیش روی خود مانند خوديك انسان و بشر میبینند!
رفقای مهندس بغیر از ژه ده ئون ازینهم خیلی بحیرت افتاده اند که آیا کپتان نمورا
مهندس از کجا میشناسد ؟ و کپتان نمو بمجردی که اسم خود را شنید چرا بحیرت از جای
خود برخواست ؟
کپتان مهندس را خطاب نموده گفت :
– ( ٤٤٧ ) –
– معلوم شد که اسم مرا میدانید ؟
– بلی میدانم ، حتی نام این کشتی خارق العاده که اختراعکردهٔ دست مهارت خود
شماست و در زیر بحر بیکصورت محیر العقولی حرکت میکند نیز میدانم .
– نوتیلوس ! نی !
– بلی ، کپتان ! نوتیلوس !
– اما اینراهم میدانید که من کیستم ؟
– بلی میدانم !
– حالا نکه مدّت سی سالست که من با جمعیت بشریه یکقلم قطع منا سبات کرده
در ژرفهای بحر زیست میورزم و هیچکس به احوال من خبر ندارد، ومنهم بهیچکس
سر خود را فاش نکرده ام . آیا سر مرا که فاش کرده خواهد بود ؟
– يك آدمی که با شما در باب فاش کردن سر شما وعده نداده بود !
– مبادا آن عالم فرانسوی که پیش از شانزده سال به تصادف در کشتی من افتاده
بوده نباشد ؟
– تمام ! خوب شناختید ! خود اوست .
– اما من میپندارم که آن فرانسیس و رفیق او در هنگامیکه نوتیلوس در گرداب
مدهش « مائیلستروم » در امده بود از کشتی بدریا افتاده غرقشده بودند !
– بلی افتاد نرا افتادند ولی هلاک نشدند ، و به اروپا آمده بعنوان ( بیست هزار
فرسخ سیاحت در زیر بحر ) يك اثری نشر کردندو سرگذشت شما و احوال نوتیلوس را
دران نوشتند .
– اما او یکچند ماهه سر گذشت مرا خبر دارد !
– اما بهمانقدر سر گذشت نیز نام شما را و کشتی شما را بماشتا ختاند. توانسته است !
– بلکه مرا از عاصیان و جنایتکاران بزرگی برقم داده خواهد بود ؟
مهندس جواب نداد ! کپتان باز پرسید که :
- ( ٤٤٨ ) -
— افندی ! آیا همچنین نیست ؟
— احوال ماضی شما را تفسیر کردن نمیخواهم . تنها اینقدر میدانم که در جزیرهٔ
لينقولن بیکطرز غریبی افتادیم . از طرف یکدست عالیجنابی همیشه حمایه و محافظه
شدیم . و همه ما مدیون شکران آن حمایه میباشیم . وبجان و تن خود را مجبور و مرهون
احسان او میشماریم . و اینرا هم میدانیم که آن دست مبارکی که ما را حمایه کرده دست
جناب کپتان نمو میباشد !
— بلی منم !
مهندس و رفقا بر پا خواستند . و بحامی معلوم خود عرض تشکر کردن خواستند .
ولی کپتان نمو بآنها به نشستن اشارت کرده گفت :
— سخنان مرا بشنوید بعد از ان هرچه که میکنید مختارید .
کپتان اینرا گفته و در حالتی که ضعف و ناتوانی برو مستولی بود . و نفسش در هر
چند کلمه بند میشد همه قوت واقتدار خود را جمعکرده بحکایت سر گذشت خوددوام
ورزید. در اثنای حکایت چند بار از خود در گذشت مهندس وژه ده نون در باب بهوش
آوردن او خدمت کردند . وسکوت نمودنش را رجا نمودند ولی اوسر گذشت خود
را ناتمام نمانده گفت :
— بیهوده زحمت مکشید. میدانم که حیاتم به انجام رسیده است بگذارید که حکایت
خود را تمام کنم تا که تهمت جنایتکاری که بر من بسته شده بوجدان صاحبان وجدان
حواله شود که حقست یا نا حق !
خلاصه حکایهٔ کپتان نمو چنینست که :
«کپتان نمو برادرزادهٔ سلطان تیپو که محارب مشهورهنداست میباشد . بعد از انکه
بدروکاکایش جنگهای خونریزانهٔ بسیاری با انگلیزان نموده شهدای معرکه گردیدند
کپتان نموکه اصل نام او «پرنس داقار» است بسن سیزده سالگی با ثروت جسیمه برای
تحصیل به او روپا آمده تا بسن سی سالگی بتحصیل علوم وصنایع حصر دقت وصرف
- ( ٤٤٩ ) -
مقدرت نمود . و چون ذكا و استعدادش بدرجة فوق العاده بود در هرفن و هرصنعت معلو
مات خود را بدرجة اعلا رسانید .
«پرنس در هر طرف اروپا گردش و سیاحت کرد و در هیچ وقت و هیچ جا بمحلات
ذوق و عشرت موجود نگردید . همیشه در اطوار و اوضاعش جدیت و فضیلت رو نما بود .
«پرنس واقار از یکچیزی متنفر و بیزار است که آن نفرت او را به این حالت گرفتار
آورده . موجب نفرت او خاك انگلتره وملت انگلتره است .
«ازین معلوم میشود که پرنس واقار عداوت و خصومترا با انگلیزان از پدروعم خود
دو چندان بیشتر و پیشتر برده است . پرنس واقار در جملۀ صنایع موجوده کسب مهارت
نمود، فنون طبیعیه را بدرجهٔ فوق العاده پیشبرده است .
«پرنس واقار متفقن اگر چه در ظاهر حال يك اروپائی تمامی بنظر می آید اما در حقیقت
حال از دل و جان قلباً و فكراً يك هندیست . حرص انتقام . ودفع كردن انکلیزانرا
از هندستان ، و باز نشستن بر تخت حکومت هندستان بجای گذشته گان هیچ گاهی از دل
پرنس واقار نبرآمده ونمیبراید .
«بنابر همین فکر و آرزو درسنهٔ ١٨٤٩ از اروپا به هندستان آمده با دختر يك هندیی
که او نیز مانند خود پرنس از انگلیزان متنفر و جگر خون بود عقد ازدواج نموده باین
زوجهٔ خود اگر چه چند سال خیلی بخوبی گذران و سه اولاد نیز از و بدنیا آمد ولی
این سعادت عایلهٔ نیز حرارت حرص انتقام او را تسکین نتوانست .
«پرنس هر طرف هندستانرا گردید . اعوان و انصار بسیاری برای خود پیدا کرده
وخود بسر کردہ گی آنها بر آمده با انگلیز اعلان حرب ورزيد ، ومهاجمات عمومیهٔ
خونریزانه که در سنۀ ١٨٥٧ انگلیزانرا سراسیمه ساخته بود سبب یگانهٔ آن محاربات
پرنس واقار بود .
«پرنس واقار بقدر یست بار حیات خود را به تهلکه انداخت ، و ده بار زخمی شد اما
عسکرش يگان يگان هدف گلهٔ انگلیزان گردیده به آرزوی خود موفق و کامیاب نشد .
- ( ٤٥٠ ) -
« نام پرنس اقار بهر طرف مشهور گردید. حکومت انگلیز هر کسیکه پرنس را کشته وسر اورا بیارد مبلغ بسیار گزافی وعده داد . اما کسی پرنس را نیافت . ولی زوجه واولادهایش در راه اوقربان رفتند .
« پرنس تنها مانده بکوهستان دکن خود را کشید درانجا باقی مال وثروت خودراجمع کرده بابیست نفر عونۀ صادق خود بیکطرف مجهولی برفت .
« آیا پرنس بکجا رفت ؟ پرنس بیکی از جزیره های خالی بحر محیط رفت . درانجا بنابر ترتیب واختراعات خویش بساختن يك وابوری که درزیر بحر حرکت ورفتار کند آغاز نهاد . ازقوۀ الكتريك استفاده کردن خواست . بران هم موفق آمد . برای گرم کر دن وحرکت دادن . وروشن ساختن الکتريكرا استعمال نمود. در زیر بحر مأکولات مشروبات ، ملبوسات ، اشیای قیمتدار ازهرنوع بكثرت موجود است .پس کسیکه دران جا زیست نماید بمددگاری قطعات مسکونه هیچ احتیاج ندارد . على الخصوص که ثروت وسامان کشتیهای قضا زدۀ غرق شده را نیز بتمامها مالك ميباشد .
« پرنس وابورخودراساخت. و چنانچه دلخواه او بود کامیاب آمد. نام وابورخود را نوتیلوس ، ونام خودرا کپتان نمو نهاده در زیر بحرها غوطه خورده برفت .
« بسیارسالها کپتان کرۀ زمین را ازيك قطب به ديگر قطب واز شرق بغرب طولاً وعرضاً دورنمود اشیای بسیار نفیسه واموال كثيرة بدست آورد.سفینه پرازطلا ئيكه در سنۀ ۱۸۰۲ در دریای ویغو ازمال اسپانیا غرق شده بود همۀ آن طلا ها را کپتان بدست آورد .
« در حالتیکه با مردمان روی زمین اصلا و قطعاً هیچ اختلاط ومناسبت نداشت و هیچ خیال دیدن مردمان روی زمین را آرزووهوس نمیکرد در سنۀ ١٨٦٦ در وابور اوسه نفر آدم افتاد که یکی ازینها عالم فرانسوی و یکی نوکر اوويكي صياد ماهی از ملك کانادابود یکی از کشتیهای زرهپوش دولت امریکا برای گرفتن نوتیلوس مامورشده در بحر چین راه را بر نوتیلوس گرفته بود. نوتیلوس نیز مجبور گشته دنبالۀ کشتی زرهپوش
- ( ٤٥١ ) -
مذکور را بشکست تادربى او آمده نتواند. در اثنای اینمصادمه این سه نفر مذکور در کشتی نوتیلوس افتاده بودند .
« کپتان این سه نفر را اگر چه برروی زمین برآورده رها میتوانست دادولی بسبب افشا نشدن اسرار خود اینکار را نکرد. و درسفینه خود محبوس نگاهداشت بدایع بحریه را در ظرف هفتماه به آنها نشان داد .
« در سنة ١٨٦٧ نوتیلوس در گرداب مایلستروم افتاده این سه نفر بازورچه خود نوتیلوس فرار نمود . کپتان بگمان اینکه از گرداب مذکوررهایی یافتن محالست در پی اینها نیفتاد و محقق دانست که غرقشده اند . و تابه ایندم ازین خبر معلومات نداشت که آنها رهایی یافته اند و در اوروپا سیاحتنامة هفتماهة نوتیلوس را نشر کرده اند .
« بعد از رفتن آن سه نفر کپتان بازسیاحتهای بسیاری درزیر بحر اجرا نموده عمر گذرانید. امارفته رفته عمله و عمله اویکانیکان وفات یافته در قعر بحر محیط برتپه های قورای مدفون گردیدند تا آنکه آخرالامر کپتان در نوتیلوس تنها بماند .
« درین اثنا عمر کپتان هم بشصت رسیده بود . تنها بسر خود نوتیلوس را در همین مغاره زیر جزیره لینقولن که آنرا حوضه قرار داده بود آورد که حالاهم در انجاست .
« کپتان از مدت شش سالست که سیاحت و گردش زیر بحر را ترك داده در همین مغا ره آرام گرفته است . و منتظر مرگ خود نشسته است . پیش از سه سال يك روزی بودکه کپتان لباسهای اختراعکرده کی زیر در یا رفتن خودرا پوشیده در دریا گردش داشت که افتادن مهندس را از بالون مشاهده کرد لهذا اور ابعداز انکه بیهوش شد از در یاراور ده در مغاره تپه های ریگ رسانید ، وسگ اورا پشمینه هارسا نیده رفقا را بحال او آگاه گردانید .
«کپتان این قضا زده گان جزیره لینقولن را از زیر نظر دقت دور نگرفت . لکن خود را بهیچصورت بآنها نشان دادن نخواست . بسان دید که این آدمان خیلی ناموسکاروبا همديگربيك اخوت محبنگارانه مربوطند لهذادست معاونت خودرا از انها دریغ ننمود.
- ( ٤٥٢ ) -
«کپتان در هرچند روز یکبار لباسهای دریائی خود را پوشیده از زیر بحر بپناه غرا
نیتها و برآمده از احوال و مکالمه مهاجران خبر میگرفت . کشتن دوغونق و بالا پرانیدن
توپر از تالاب نیزکپتان بعمل آورر . صندوق اسبابر ا در دماغۀ بیصاحب نیز او نهاده .
کشتی شانرانیزاوبه امدادشان رسانیده بوزینه گانرانیز اوبواسطۀ مجلی الکتریک از غرا
نیتها و زرانده و زینه را برای شان بپایان انداخته . احوال آیرتون را نیز او بمهاجران
خبر داده چرا که دانش خیلی بروسوخته کشتی سپیدی رهزنان را بواسطۀ تورپیل نیز
او بهوا پرانیده ، برای هار برکنین را نیز او آورده اشقیارابا تفنگ الکتریکی اختراعکر
ده کی خوداوهلاك كرده و آیرتون را از مغاره به آغل اورسانیده . والحاصل همه و
قایع غريبۀ اسرارانگیزی که در جزیره بوقوع آمده فاعل همۀ آنها کپتان نمو بوده که
امروز آن اسرار کشف گردید .
نهايت الامر خود را قریب الموت دیده برای بعضی نصایح مفيده واجرای بعضی
وصایا یا خط تلگرافی له خود آنرا تا به آغل رسانیده بوده مهاجران را طلب کرده است .
کپتان تا بدینجا سرگذشت خود را تمام نمود . در آخر حکایۀ خود گفت :
فرانسیستی که سیاحتنامه نوتیلوس خود را نوشته البته از بعضی جنایتهاى من
که در بات غرق کردنهای کشتیهای جنگی انگلیزی اجرا کرده ام نیز نوشته خواهد بود.
حالا شما سرگذشت مراشنیدید شما حکم بدهید که من آشکارا بحق کرده ام یا بنا حق؟
سیروس سمیت مرادکپتان رافهمیده سکوت کرد . اما کپتان بشدت فریاد برا
ورده گفت :
افندی ! بدان که من کشتی دیگر ملتی را غرق نکرده ام ، زرهپوشهای انگلیزرا
غرق کرده ام . آن انگلیزی که بوطن من، بملت من ، بقوم من ، بعايله من ظلم وغدر
و جنایت رواداشته . حالا دانستی ! حکم بده که من بحق کرده ام یا بناحق ؟
اینرا گفته و از شدت هیجان واضطراب ، وکثرت غم والم وبسیاری ضعف و
ناتوانی بیهوش افتاد . ژه ده ئون ومهندس ، ورفقا بمعاونت کوشیدند . بعد از کمی
- ( ٤٥٣ ) -
باز بحال آمده بيكصدای مستريحانه گفت :
- من از وجدان خود محجوب و شرمساری ندارم چرا که در دائره حقانیت حرکت کرده ام در بسیار جاها نیکی ها و خوبیهایی که از دستم می آمد اجرا کرده ام ، و به بدیهای بسیاری که به اجرای آن وجداناً خود را مجبور میدانستم نیز کوتاهی نکرده ام.
کپتان در صدا و سینه اش خفقانی حاصلشده بيك صدای خفه شده باز پرسید که :
- بحق کرده ام یا بنا حق ؟
سیروس سمیت دست خود را بسوی کپتان دراز کرده و بيك طور جدیت برورانه گفت :
- کپتان نمو ! محقق بدانید که حرکات عالیه و اعمال حقانیه بطرف حق عودت میکند، چرا که محل ورود آنهم از انطرفست. اما این بیچاره گانی که حالا در نجا بحضور شما حاضر اند و مظهر عنایت و معاونت شما گردیده اند آدمان ناموسکار حق شناسی میباشند که تا به ابد در غم شما سرشك حسرت خواهند بارید ، و نام مبارك شما را بزبان شکران و تمجید یاد خواهند کرد !
بعد از ان رفقا يكان يکان در پیش کلبه کپتان زانو بزمین زده دست کپتان را بوسه دادند . در چشمهای پیرمرد محترم سرشك حسرت و الم پدیدار گردیده گفت :
- فرزندان من ! حضرت خالق بر حق شما را مظهر الطاف ربانی خود گرداند .
باب هفدهم
فهرست
ساعتهای آخری کپتان نمو — طلبهای حالت نزع يك آدم — بدوستان يكروزه خود یادگار — تابوت کپتان نمو — مهاجران را نصیحت — دقیقه آخرین — در زیر بحر .
در ین اثنا صبح نیز پدیدار گردید ولی روشنی روز در مغاره اصلا دخول نمی یابد بلکه از روی ساعت پدیدار شدن روز را دانستند . دهن مغاره را آب مد دریا سراسر پوشانیده است . اما ضیای شدید الكتريك نوتيلوس دو چار ضعف نشده همه اطراف
- ( ٤٥٤ ) -
ضیا دار و پرتونثار است .
در حالت قپودان نمو آثار ضعف لحظه بلحظه در تزاید بود. رفقا از فکر برآوردن کپتان را از نوتیلوس و بردن بغرانیتها و زفراغت کرده بودند چرا که خود کپتان آرزوی مردن نوتیلوس و مردن را در آن بیان کرده بود .
در حالتیکه کپتان بحالت بیهوشی بود ژه ده ئون و سیروس به نبض و حالت او دقت کرده دیدند که شمع حیات نمو آهسته آهسته در خاموش شدن و ختام یافتن است ژه ده ئون گفت:
- چه چاره ! از دست ما چه می آید !
یا - اما نا خوشیش ختام یافتن حرارت غریزی ، سبب مرگش خاموش شدن آتش اوست !
آیرتون - آیا اگر او را بیرون کشیم، و بهوای صافی او را معروض داریم بلکه فایده کند.
مهندس - باین فکر افتادن جائز نیست . کپتان را راضی کردن بر برآمدن از نوتیلوس محالست ! در نوتیلوس زنده گانی کرده در آنجا میمیرد .
کپتان اینجواب سیروس را شاید که شنیده باشد که از جابر خواست و چشم خود را باز کرد . رفقا پیش شده متکاها را برای استراحت او در اطرافش گذاشتند . قپودان تکیه زده گفت :
-- خوب گفتی افندی ! من درینجا میمیرم ! بناءً علیه از شما يك طلب و آرزوی دارم.
سیروس سمیت سکوت را موافق دانسته منتظر سخن گفتن قپودان گردید . قپودان نمو در اول امر بر هريك از اشیای قیمتدار نفیسهٔ که در دالان موجود بود يك نظری گردانید گویا از این اشیای نفیسهٔ که از مدت سی سال با او الفت و آشنایی گرفته وداع آخرین خود را اجرا میکند. بعد از آن گفت :
-- افندیان ! آیا خودتانرا به تشکر کردن از من مدیون میشمارید ؟
- کپتان ! برای تمدید حیات شما فدا کردن عمر خود حاضر و آماده میباشیم !
- چون چنینست وصیت آخری مرا اجرا بکنید و درینخصوص و عدی دهید که باین
— ( ٤٥٥ ) —
سبب دین شکران شما ادا شود .
— وعده میدهم .
کپتان يك مدتی ساکت مانده بعد از ان سر بر اورده گفت :
— افندیان ! من فردا میمیرم ! آرزوی وصیت من اینست که قبر من نوتیلوس باشد بغیر از نوتیلوس دیگر تابوتی برای من نباشد . زیرا همه دوستان و رفیقان من در زیر بحر مدفونند . منهم در میان همین تابوت خود در زیر بحر دفن شدن میخواهم .
مهاجران سرهای خود را بوضع تواضع و احترام فرو آورده منتظر کلام کپتان گردیدند. کپودان گفت :
— افندیان ! بسخنان من خوب گوش نهید بعد از انکه فردا من بمیرم موسیو سیروس شما و رفیقان شما از نوتیلوس میبرائید زیرا همه ثروت و سامانی که در وابور من موجود است با من یکجا باید مدفون شود . بشما این صندوقچه را یادگار میدهم که در میان این صندوقچه بقیمت یکچند ملیون الماس و گوهر موجود است . الماسها را از میراث اجدادها ، و گوهر ها را از قعر دریا بدست آورده ام . باینقدر مبلغ شما بسیار وقتها بسیار کارهای نافع و مفیدی اجرا کرده خواهید توانست . فردا این صندوقچه را گرفته ازین دالان میبرائید . دروازه دالان را بدقت خوب مبندید . بعد از ان بر سطح وابور بالا میبرائید . وقتیکه از زینه بر سطح وابور برامدید گانهای دروازه زینه را نیز به بسیار دقت و اعتنا به بندید . بعد از ان در طرف دنباله کشتی رفته در دو طرف سکان وابور دو شیردهن بزرگی می بینید پیچ های شیردهنهای مذکور را باز میکنید ، و بجائیکی از وابور برامده در زورق خود می نشینید . آب دریا از شیردهنهای مذکور در مخزنهای مخصوصه زیرین نوتیلوس میدراید . نوتیلوس نیز آهسته آهسته در قعر آب فرو میرود .
درینجا سیروس سمیت یکحرکت مترددانه کردکه کپتان معنی آنرا درك کرده گفت:
— اندیشه و تردد مکنید زیرادر نوتیلوس بغیر از جسد بیجانی دگر جانداری نیست .
( ٤٥٦ ) -
سیروس ورفقای او به کپتان دیگر روی انکاری نشان ندادند زیرا وصیت آخری
اوست قبول کردن آن امریست ضروری! قپودان نمو گفت :
- خوب ! حالا وعده دادید یانی ؟
- بلی کپتان وعده دادیم .
کپتان در مقام تشكريك اشارتی کرده تنها ماندن خود را آرزو کرد . مهاجران
از دالان برآمدند. و در کتابخانه آمده یکقدری مکث و درنگ نمودند از هر گونه کتاب
های نادره نفیسه که بخانه را توا نکر یافتند بعد ها ر بر بر سطح واپور برامده يك قدری کر
دش کردند. سطح و اپور را بقدر ده پانزده قدم از آب بالا یافتند. بازیکقدری بطرف دنبالۀ
کشتی رفته يك كمرۀ کوچکی در انجاد یدند که آلات ماشین های عجیب وغریب الکتریکی
موجود بود . یکقدری پستر کمره سکان کشتی موجود بود که این آلات و ادوات ماشینها
محير العقول بود و ماشین بسیار عجیبی بود که ضیای الکتریکی از ان اخراج مییافت . و
نوتیلوس وقتی که در زیر بحر حرکت میکند تا بسیار جاها را پیش روی آن روشن میسازد.
مهاجران بعد از یکچند ساعتی که هر طرف و اپورر اسیر و تماشا کردند ، و در بدایع
صناعية آن حیران ماندند باز پس از زینه فرو آمده بدالان آمدند. قپودان نمو از بیهوشی
بخود آمده چشمهایش بدر خشیدن بود و در میان لبهايش يك تبسم لطيف وشیرینی پدیدار
بوده مهاجران به او نزديك شدند . قپودان گفت :
- افندیان ! بحقیقت که شما آدمان بسیار جسور و ناموسکاري هستید . برای تأمین
راحت ومعيشت خودتان متفقاً کوشش میورزید . من شما را بسیار دوست دارم . بد
هید دستهای خودتا نرا که بفشارم .
مهاجران یکان یکان پیش شده با قپودان دست دادند . قپودان گفت :
- بسیار خوب ! هنوز باشما چیزی گفت و شنودی دارم اولا این را از شما میپرسم که
آیا از جزیره لينقولن رفتن را آرزو دارید یانی ؟
پا نقروف – بلی . آرزو داریم اما بشوط بازپس آمدن!
- ( ٤٥٧ ) -
نمو - (به تبسم) آری شما جزیره را بسیار دوست دارید . چونکه به ثمره سعی و
غیرت خودتان معمور شده !
مهندس -- بفکر ما چنانست که جزیره خود را بحکومت خود یعنی امریکا پیشکش
و تقدیم نمائیم تا آنکه دولت متبوعه مارا در بحر محيط يك لنگر گاهی باشد .
نمو -- آفرین شما مردمان باغیرت و وطن پرستی میباشید باید که همچنین بکنید .
حالا که من از وطن خود مجدایی و حسرت در زیر آبهای سیاه بحر درین مغاره زیر
زمين ترك حيات ميكنم .
سیروس بمسیت پرسید که :
- آیا چیزی گفتن و وصیت کردنی بوطن خود دارید؟ بلکه در انجا دوستان و تعلقات
تان باشد .
نمو -- نی افندی ! هیچکس ندارم . عضو آخرین خاندان خود منم . باقی همه خاندانم
کشته تیغ ستم انگلیز شده اند. شما حالا باید چاره رفتن خود را از جزیره لینقولن به بینید .
یا- بلی، بنای ساختن يك كشتی بزرگی را داریم . اما اگر برویم باز خواهیم آمد چرا
که بسیار یادداشتها ما را به انجزیره مربوط دارد .
مهندس -- على الخصوص که قپودان نمو را در نجا شناخته ایم !
نمو -- بلی ، منهم در نجا به نوم ابدی خواهم ماند . اما ... اگر ...
کپتان سخن خود را تکمیل ننمود . تردد کرد ... و گفت :
- موسیوسیروس ! باشما تنها چیزی سخن گفتن میخواهم .
رفقای مهندس بیرون برآمدند . مهندس و قپودان بقدر نیمساعت تنها بماندند .
بعدازان باز رفقا را خواستند. ولی از مکالمه پنهانی خود بحثی نکشادند امروز نیز باینصو
رت گذشت .
زنده ثون دید که لحظه بلحظه شمع حیات قپودان نمو در خاموش شدنست و علامات
حالت نزع در و پدیدار است . اما هیچ عذاب و اضطراب نمیکشد بلکه رفته رفته خاموش
– ( ٤٥٨ ) –
میشود . از دهنش بعضی کله های که معنی آن فهمیده نمیشود میبراید .
یکچند دفعۀ دیگر باز مهاجر انرا خطاب نمود و تبسمهای شیرین شیرینی بسوی آنها
نموده دگر چیزی نتوانست بگوید .
بعد از نیمشب بیکساعت اثر حیات تنها در چشمهایش باقی مانده بود چشمهایش دفعتهً
بدرخشیدن آمده از دهنش این دو کلمه که :
( الله ! هندستان )
برامد . و بکمال آهسته گی و آرامی تسلیم روح نمود سیروس سمیت چشمهای پیرمرد
محترم را بپوشانید . هاربر و پانقروف بگریه کردن آغاز نهادند .
سیروس سمیت دست برداشته گفت :
– جناب حق تقصیراتش را عفو کند .
بعد از ان برفقا رو گردانیده گفت :
– برای استراحت روح این حامی عالیجناب خویش که بصورت ابدای او را غایب
کردیم دعا کنیم .
بعد از چند ساعت مهاجران به اجرا کردن وصایای کپتان نمو مشغول شدند .
سیروس و رفقای او صندوقچۀ گرانبهای یادگار قپودان نمو را برداشته از دالان مزین
و مکمل نوتیلوس برامدند . و دروازۀ دالان را بخوبی بستند ، و از زینه بر سطح و اپور
بالا برامدند و دروازۀ زینه را نیز با کمانهای محکم فلزی* آن بخوبی سد نمودند که یکقطره
آب از ان گذشته نمیتواند . بعد از ان در زورق نشسته در پس کشتی در جائیکه سکان مو
جود است آمدند . و دوشیر دهن بزرگیرا که در دو طرف سکان موجود بود باز کردند
نوتیلوس آهسته آهسته فرو آمده در آب غرق گردید .
مهاجران یکمدتی هنوز بروشنی ضیای الکتریک فرورفتن نوتیلوس را در زیر آب
تماشا کردند . لکن بعد از کمی ضیای الکتریکی ناپدید گردید که ازین معلوم شد که تابوت
- ( ٤٥٩ ) -
قپودان نمو یعنی وابور الکتریکی نوتیلوس در قعر دریا واصل کردید . مغاره مانند شب
تاريك تیره وتار کردید .
- باب هجدهم -
فهرست
ابتدا کردن بکارها - آغاز کردن سال ١٨٦٩ - علو آتش در سر
کوه - علامات نخستین اشتغال - مهندس و آیرتون در
آغل - مغاره داقار - قپودان نمو بمهندس چه گفته بود
صبح زودی مهاجران بکمال سکون وسکوت بطرف مدخل مغاره متوجه شدند
این مغاره را بنابریاد کار قپودان نمو « مغاره داقار» نام نهادند . رفته رفته روشنی مدخل
مغاره را دیدند. درین اثنا بحر چون بحالت جزر بود بکمال آسانی زورق آلومینیوم شان
از مدخل مغاره بیرون برآمد .
زورق را در دهن مغاره بايك ريسمانى بيك سنگي بستند . حتی با نقروف برسر
ریگهای کناره دریا زورق را خیلی خوب نشاند .
طوفان بادوباران از دور شنیده میشد ولی از جزیره لینقولن برطرف شده بود . اما
هوا هنوز به ابرهای کثیف سیاهی مستوراست . سیروس سميت بارفقای خود از مغاره
داقار برآمده از راهیکه آمده بودند بسوی آغل متوجه شدند . در راه تاب وها و برسیم
تلگرافی را که از کپتان بود جمع کرده میرفتند .
در راه خیلی کم سخن میزدند . وقایع مختلفه که در ین دوشب بربیچارگان پیش آمد
خیلی موجب هیجان واضطراب شان گردیده است. حامی مجهولی که بایندرجه لطفها
وعنایتها در حق مهاجران اجرا مینمود پس ازین موجودنیست بلکه خوداو و نوتیلوس
در قعر بحر عميق بخواب شیرین ابدی رفته است . بناءً علیه مهاجران خودشانرا از
اول خیلی تنهاتر وبیکس تر می بینند ، وعجزوناتوانی بحسابی در خودمشاهده میکنند .
آنشب را در آغل گذرانیده فردا بساعت نه درغرانیتپهاوز آمدند.سیروسسمت
-( ٤٦٠ )-
بساختن کشتی از اول زیاده تر صرف همت نمودن گرفت . که میداند که در آینده چه
خواهد شد بهمه حال يك کشتی محکمی بدست داشتن ضرورتست. هیچ نباید تا بجزیره
تابور رفته يك کاغذی برای لارد کولناروان گذاشتن لابد و ضروریست و هم باید پیش
از رسیدن زمستان کشتی حاضر شود . لهذا هر شش نفر رفیق بکمال جد وجهد از صبح
بسیار وقت تابشام تاريك کار میکنند . آخرهای سنهٔ ١٨٦٨ به این کارها گذشت. بعد
از یکنیم ماه قبورغه ها و کنارهای کشتی بتمامها ساخته شد . هنوز از حالا معلوم میشد
که این کشتی که بر نقشهٔ مهندس بنایافته تا بسیار جاها در موجهاى دریا تاب آوره مقاومت
خواهد گردید . على الخصوص پا نقروف از همه کس زیاده تر بکار کشتی سازی مشغول
میشد . هرگاه یکی از رفقا تیشه را گذاشته تفنگ را برای شکار بدست بگیرد در حال
به سر جنبانی وغرغر آغاز مینهد .
هوا همیشه بارانی و برابر است . حتی روز اول سنهٔ ١٨٦٩ بيك هوای طوفانی پر
بادو بارانی آغاز نهاد . در اطراف جزیره در بسیار جاها صاعقه ها افتاد . در روز سوم
کانون ثانی هاربر بطرف کوه فرانقلن نظر کرده دیدکه از دهنهٔ تنورهٔ ذروه وولكان
يك دود بسيار کثیف و سیاه بهوا شده است . هاربر بدیگر رفقا اخبار کیفیت نموده رفقا
نیز دیده اظهار حیرت کردند پانقروف گفت :
- کوه ما از بخار پرا نیدن به تنگ آمده حالا بدود کشیدن آغاز نهاده .
بواقعیکه در بنبار این دودخیلی دهشتناك است پیش ازین از غلیان مواد معدنیه بخار
میبرامد اما حالا از در گرفتن مواد مذکور بقدر هفتصد قدم بلندی وسه صد قدم ستبرى
يك دود بسیار کثیف وغلیظی بر می آید . ژه ده ئون گفت :
- معلومست که اوجاق در گرفت .
ها - چه کنیم ! خاموش کردن آن بدست ما نیست !
سيروس بكمال دقت بذروهٔ جبل نظر کرده بر فقاکفت :
- دوستان من ! تبدلات بسیار مهمی در جزیرهٔ ما بوقوع خواهد آمد . خودرا
- ( 461 ) -
بازی دادن بیهوده است . معلومست که وولکان به این زودیها مواد مذاب گشته معدنیۀ خود را بمیلان خواهد آورد .
پا ـ خیلی خوب است ! او میلان میکند ما هم كف بهم میزنیم . درین نقطه مهم چیست؟
درین اثنا آیرتون گوش خود را بر زمین نهاده و یکقدری گوش کشیده گفت :
بعضی صداهای مدهشی از زیر زمین میشنوم ! مهاجران نیز گوش نهاده شنیدند که بواقعی بعضی صدا های بسیار مهیبی می آید . پا نقروف گفت :
این چیست؟ کوه به آتش فشانی آغاز کرده هر قدر که دلش میخواهد آتش بیفشاند بماچه ؟ ما برای آتشفشانی او از کار خود چرا پس بمانیم ! کشتی ما باید که بعد از دو ماه بدریا شناوری کند .
بنابرین دعوت پانقروف رفقا از کوه صرف ذهن کرده باز پس بکار خود سرگرم شدند . امروز که سوم ماه کانون ثانی بود مهاجران بلا توقف کوشش کردند و به کوه فرا نفلن مشغول نشدند . اما گاه گاه دود آنقدر بلند میشد که ضیای شمس را سراسر ستر میکرد ، و روی هوا سیاه میشد . مهندس خیلی اندیشه ناکست . از انرو میخواهد كه يك آن اولتر كشتی به اتمام رسد .
بعد از طعام شام هاربر وسیروس و ژه ده ئون بر تپۀ منظره وسیعه برامدند تا بینند که کوه بچه حالست از همه پیشتر هاربر رسیده فریاد برآورد که :
کوه آتش میفشاند .
از قلۀ کوه فرانقلن که بقدر ده میل مسافه از غرا نیتیهاوز دور است بلا فاصله شعله های آتش با خاکستر و دود و بخار معدنهای آب شده در بالا برامد نست مهندس گفت:
وولکان رفته رفته کسب دهشت میکند فکره مهندس آنقدر مشغول بود و آن قدر متفکر و اندیشه ناك مینمود که ژه ده ئون نیز به اندیشه افتاده پرسید که :
آيا يك تهلکۀ از آتش فشانی کوه فرانقلن بر جزیره می بینید که اینقدر متفکر هستید ؟
— ( ٤٦٢ ) —
مهندس — هم بلی ، هم نی .
ژه — یعنی چه تهلکه خواهد بود ؟ در هر جائی که کوه آتش فشان موجود است از
دو سه چیز آن اندیشه میشود که یکی از زلزله شدیده که خانه ها را خراب میسازد حال
آنکه جزیره ما از ان اندیشه ندارد ! دوم ریختن خاکستر بسیار که از انهم برای ما بیم
بسیاری نیست ، سوم سیلان یافتن لاو که برای آنهم مجراهای بسیاری از قديم بر سطح
مائل کوه بطرف دماغه و حوضه ماندیبول موجود است که از انجا لا و جاری شده خواهد
رفت. و بما چیزی ضرری نخواهد رسانید . پس اندیشه و اندوه شما را ندانستم که از چیست؟
— من هم ازینچیز ها آنقد راندیشه ندارم اما دیگر چیزی هست که بسیار مهلك و
مدهش دیده میشود !
— مثل چه ؟
— حالا چیزی گفته نمیتوانم ! تا یکبار رفته کوه را به بینم . بعد از ان بیان رأی خواهم کرد!
ژه ده نون سکوت کرد سه روز دیگر نیز گذشت مهاجران بکمال سعی و غیرت در
انشای سفینه میکوشند علی الخصوص مهندس بی آنکه سبب آنرا بنمایاند خیلی استعجال
میورزد . زروه فرانقلن همیشه بطبقه های دود و شعله های کثیف مستور است .
بعضی سنگپاره های آتشین شعله ریز از دهنه کوه آتش فشان بکمال شدت بجو هواپریده
باز در مجرا می افتاد که صداهای پردهشت کفیدن آن سنگها دهشت بخش دلها میگردید .
پانقروف میگفت :
— دیو پر هیبت ما سنگ بازی را بنا نهاد .
اگر چه از کوه سنگپاره های آتشین بزرگی در پریدن هست ولی هنوز از سیلان
مدهش لاواثری دیده نمیشود . معلومست که هنوز مواد مذابه معدنیه که بحرارت مر
کزیه ارضیه آب شده اند تا بدهن مجرا نرسیده اند .
مهاجران با وجودیکه بساختن کشتی خود حصر وجود کرده اند ولی بازهم بعضی کار
های ضروری دیگر نیز دارند که آنهم بسعی و غیرت خود شان محتاجست . مثلا به آغل
- ( ٤٦٣ ) -
رفتن و حیواناترا سر پرستی کردن لازمست لهذا در بخصوص قرار داده شد که فردا آیر
تون به آغل برود . مهندس گفت :
- آیرتون ، چون فردا به آغل میروی منهم با تو خواهم رفت .
پانقروف گفت :
- اوه ، موسیو سیروس ! کار کشتی سازی که از همه ضرورتر است بر فتن شما دفعة
چهار دست از آن برداشته میشود .
- ضرر ندارد پانقروف اینهم ضرور است . چرا که من میروم تا بدانم که کیفیت
کفیدن کوه آتش فشان بچه درجه است ؟
روز دوم بوقت صبح آیرتون و سیروس بعرابه خود سوار شده بسرعت بسوی
آغل متوجه شدند . جو هو ا علی الخصوص بر سر کوه فرانقلن به ابرهای کثیف و
غلیظی محاطست که هر گاه بدقت نظر کرده شود آن ابرها از خاکستر غبارات معدنیه
متشکلست. بواقعیکه غبارهائیکه از وولکانها میبراید ماه هادر میان ابرها میماند . مثلا در سنهٔ
۱۷۸۳ وقتی که کوه آتش فشان جزیرهٔ « ایسلانده » به آتشفشانی آمده بود ابرهای
که از غبارات معدنیه متشکل بود تا بقدر یکسال در جوهوا باقی بود .
سیروس و آیرتون چون به آغل تقرب نمودند بارش خاکستر سیاهی را دیدند که از
هوا میریزد اما با دچون از طرف غربی در وزید نست غبار مذکور را بسوی دریا میبرد
آیرتون گفت :
- اما این عجب است !
- عجب نی بلکه مهلك است . چرا که این دلیل درجهٔ شدت وولکانست .
آیرتون به آغل در آمده خدمت بزها و گوسفنداترا بدید . حیوانات خیلی رم
خورده و برهیجان دیده میشدند سیروس سمت سطح مائل شرقی کوه را دور کرده
تا بجائیکه معدن کبریت را دیده بودند آمد .
تبدلات بسیار در انجا دیده میشد، در اوایل يك ستون بخار کبریتی میبرامد در ینوقت
- ( 464 ) -
بقدر سیزده ستون بخار مشاهده میشود . مهندس هرچه نظر کرد از لاوا اثری ندید . سطح مائل شمالیرا نیز گردش کرد اگرچه از جریان لاوا اثری نیست ولی زمینها بتمامها باغبا رات معدنیه پوشیده شده است . بعد ازان مهندس به آغل برگشت . در راه بر صداها و ولوله هائیکه از زمین بر می آمد دقت مینمود . آیرتون مهندس را منتظر بود مهندس گفت:
- يك فانوس بگیر که برویم .
آیرتون فانوسرا گرفت عرابه را و حیوانا ترا در آغل گذاشتند و دروازه را بخوبی بسته بسوی ساحل دیوار مانند شرقی روانه شدند . دورفیق بر زمینهائیکه با غبار معدنی مستور بود براه افتادند . در اطراف از مرغ و چارپا هیچ اثری دیده نمیشود . گاه گاهی که باد غبار را بر میداشت دو رفیق با دستها ادهن و بینی خود را میبستند . مهندس و آ یرتون بکمال زحمت قطع مسافه میکردند . چنان کمان میشد که گویا شعله های کوه آتش فشان يك قسم كلی مولد الحموضه هوای نسیم را سوختانده باشد که برای تنفس غیر کا فی دیده میشد . در هر صد قدم يكبار به تنشق مجبور میشدند تا مانده گی خود را برآورند . تا آنکه دو ساعت بظهر مانده بلب دیوار ساحل بلند رسیدند . و از انجا بر راهیکه پیش از ان بنا بر دعوت کپتان نمو فرو آمده بودند تا بکنار آب خود را رسانیدند . سیروس و آ یرتون بالا زحمت مدخل مغاره داقار را پیدا کردند . مهندس گفت :
- زورقچه آلومینیوم آیا بجای خود است ؟
آیرتون زورق را کشیده گفت :
- بلی در نجاست !
- سوار شویم .
هر دو رفیق نشستند . آیرتون فانوس را در داد بطرف بینی زورق آویخت . و پرها را بدست گرفته و مهندس نیز سکانرا بدست داشته داخل مغاره گردیدند .
نوتیلوس حالا در میدان نیست که داخل مغاره را ضیادار کند . نوتیلوس اگرچه در قعر بحر هنوز درضیا باشی خواهد بود اما آن ضیا تا بسطح آب نمیرسد . در داخل
- ( ٤٦٥ ) -
مغاره در اول امر يك سكوت و سكونت کلی پیدا بود اما هر چه که پیش شده میرفتند بعضی
صداهای مدهش و خفه و پرهیبتی از پشت دیوارهای مغاره مانند صوت رعد میبرآمد .
مهندس گفت :
- اینست صدای مدهش کوه آتش فشان !
بعد از کمی در داخل مغاره بوهای گوگرد و دیگر اجزای کیمیاویه معدنیه نیز به بینی
شان رسید . هوای داخلی مغاره بمقدار کلی با این غازها مخلوط بود .
مهندس یکقدری بتلاش افتاده گفت :
- اینستکه قپودان نمو از يخمشیله میترسید .
بعد از بیست و پنچدقیقه زورق بمنتهای مغاره رسید مهندس بطرف بینی زورق برپا
خواسته فانوس را بسر دیوارسنگی آخر مغاره نزديك كرد. آیا کلفتی و ستبری این دیوار
چقدر خواهد بود ؟ اما از صدائیکه از پشت دیوار مغاره میآید چنان معلوم میشود که
دیوار بسیار کلفت نیست .
مهندس اطراف دیوار از هر سو مشاهده و ملاحظه کرد. دید که از بعضی چاکها
و سوراخها دود بسیار سیاهی در برآمدنست . مهندس یکمدتی ساکت مانده به اندیشه
فرو رفت . بعد از ان گفت :
- راستست ، قپودان در ینباب حق داشت اینست که تهلكه مدهش در بجاست !
آيرتون هیچ چیزی نگفت اما بنابر اشارت مهندس به برکشی آغاز نهاده بعد از
نیمساعت از مغاره دا قا بر برآمدند .
- باب نوزدهم -
فهرست
رأى سيروس سميت - زیارت آخرین به آغل - معارضه آب و آتش -
از جزیره چه باقی میماند - شبهای ۸ و ۹ ماه مارت .
مهندس آنشب را با آیرتون در آغل گذرانیده روز دیگر هر دو رفیق بگرانیتها وژ
- ( ٤٦٦ ) -
برگشتند . مهندس رفقا را جمع نموده بیان نمود که :
- ای دوستان! مجبورم برینکه بشما يك خبر کدورت اثر بسیار مدهشی را خبر بدهم.
و آن خبر اینست که جزیره لینقولن با کره ارض تا به آخر یکجا باقی نخواهد ماند . يك
سبب بسیار عجیبی جزیره را محو خواهد کرد ! بر طرف کردن این سبب داخل قوت و
اقتدار بشر نیست . وهم آن سبب در درون خود جزیره است .
رفقا ازین سخن مهندس محیرت افتاده اولا یکی بسوی دیگر خود، و بعد از ان همه کی
بسوی مهندس دیده ژه ده ئون گفت :
- ازین سخن شما چیزی مفهوم نشد . مهربانی کرده مسئله را واضح بفرمائید تا دانسته
شویم !
م - بسیار خوب ایضاح میکنم ! بلکه همان چند سخن قپودان نمو را که بمن گفته بود
بشما تکرار میکنم .
ژ - خوب قپودان نمو بشما چه گفته بود ؟
م -- قپودان نمو گفته بود که جزیره لینقولن قریباً از بیخ و بن بر افتاده محو و
خراب میشود .
یا - اینچه سخنست ! جزیره چسان از بیخ و بن محو و خراب میشود ؟
م - یا نقروف ! تو یکبار سخن را بشنو که کپتان نمو بمن چه گفته بود ، و منهم در
مغاره داقار چه کشف کرده ام بعد ازان خواهی دانست که چیست ؟ مغاره داقار تابزیر
مجرای کوه آتش فشان پیش رفته است ، و با مجرای مذکور بيك ديوار سنگی از هم جدا
شده است که این دیوار هم از حالا بعضی چاکها و شکافته گیهایی پیدا کرده که از انهم
بعضی بخارها و دود ها در برآمد نست ! منهم دیدم که این چاکها و این دیوار به تضییق و
فشار داخلی مقاومت و توانایی نکرده از هم می کفد و آبهای بحر ب داخلی وولکان
هجوم و یورش میبرد .
یا - خیلی خوب ! ازین بهتر چیست ؟ آبهای بحر در و ولکان هجوم میکند. آتش هم
- ( ٤٦٧ ) -
خاموش میشود . کار هم باینصورت بخوبی بانجام میرسد . ما هم از بیم آتش فشانی کوه فرا نفلن وامير هيم والسلام !
م – بلی بلی، از کوه آتش فشان نی بلکه از غم تمام جزیره بکلی واخو اهيم رهيد. یعنی دیوار مغاره از هم پریده آبهای دریا در وولکان درامده جزیره لینقولن بر هوا شده از هم پاره پاره میگردد .
مهاجران جواب ندادند درجهٔ شدت تهلکه را درك كردند. چرا که سیروس در ينباب اصلا مبالغه نکرده بود زیر ا این معلومست که هر گاه در داخل کوه آتش فشان آب دراید آن آبها به مقابل آن هزاران درجهٔ حرارت هیچ تاب آور مقاومت نگردیده در آن واحد به بخار بسیار شدیدی منقلب میشود. و ماننديك ديگی که آتش آن زیاده شود همه محیط خودرا دفعتهً از هم کفا نیده پاره پاره میشود .مثلاً اگر آبهای بحر سفيد در کوه آتش فشان « آتنا » در آيد جزيرهٔ بزرگ « سيجليا » در آن واحد از هم می کفد.
حالا دانسته شديد که دوام حیات جزيرهٔ لينقولن بر مقاومت وتوا نائی دیوار داخل مغاره موقوفست . آیا دیوار ، امروز، فردا، بعد از یکهفته یا بعد از يكروز، يا بعد از يك ساعت یا پنج دقیقه شکافته شود ؟ معلوم نیست !
مهاجران از غم جان خود زیاده تر بغم جزیرهٔ خود متألم شدند . و بی آنکه ماتم تهلکه حیا تهای خود را بیند یشند به اندیشه مصیبت جزیرهٔ خودشان افتادند که اینقدر مد تها ایشانرا در آغوش شفقت خود پرورانیده و به اینقدر سعيها وزحمتها بدرجهٔ اعمارش رسانیده اند با ینصورت فجیعه مدهشه دفعته محو و ناپدیدگردد ؟ پاقطروف قطرات سرشك خود را که در میان مژگا نهایش جمع آمده بود گرفته نتوانست .
مکالمه بقدر یکساعت دیگر دوام کرد . برای چاره های خلاص خود ازهر جهت سعی و کوشش را مفقو د دیدند مگر اینکه در کشتی سوار شده از جزیره برا يند . لهذا میباید بکمال سرعت کشتی را به اتمام رسانند . هرکس بکار کشتی مشغول گشتند. دیگرکار ها رابکفلم ترك كردند. بلی کاشتن، ودرودن ، وحیوان پرورانیدن ، و ابنیه ساختن بی
- ( ٤٦٨ ) -
غیره بعد ازین چه بکار خواهد آمد ؟
همه اوقات خود را بکار کشتی حصر نمودند. تا به بیست و سوم کانون ثانی نصف کشتی تخته بندی گردید. تا به اینوقت در ذروۀ جبل يك تبدلات عظمیۀ بعمل نیامده بود. اما در شب بیست و هفتم کانون ثانی در حالتی که مهاجران در غرا نیته اوز بودند. بنا گهان یکصدای دهشت انتهای پر هیبتی برآمد . بگمان آنکه جزیره بر هوا گردید به تلاش و چابکی از غرا نیته اوز فر و آمدند .
از نیمشب دو ساعت گذشته بود . روی هوا را آتش گرفته بود قسم مخروطی مر تفعی که از اصل کوه به بلندی هزار متر و مانند شاخی بلند شده، و دهنۀ تنوره وولکان را تشکیل داده، و در اوایل ورود مهاجران بجزیره مهندس پاها و بر در آن درآمده بودند همین قلۀ مذکور که به ثقلت هزارهـاهزار بلکه ملیونها ملیون خروا رو به بلندی هزاره ترو می آمد به تضییق و فشار مواد مذابۀ معدنیه که آنر الاو میگویند تاب آو ر مقاومت نگردیده ماننديك گله توپی بهوا پریده است ، و بعد از انکه بقدر صد صد و پنجاه مترو بهوا بالابرا مده پاره پاره گردیده به اطراف جزیره افتاده است . بعد از پریدن این ذروه دهنه مجرا خیلی فراخی پیدا کرده بجو هوا آنقدر آتش ها میبرامد که بسبب انعکاس ضیا چنان گمان میشد که هوای محیط را یکقلم آتش گرفته است . درین اثنا مواد مذابۀ معدنیه بکمال شدت از مخرج وولکان خروج و از اطراف کوه ریختن گرفت . و چنان معلوم میشد که کوه فرانقلن را از هر طرف مارهای آتشینی احاطه کرده است . آیرتون فریاد برآورد که :
- آغل ، آغل !
بواقعیكه لاوها یکسر بطرف آغل هجوم آورده به سیلان آمده بود . چرا که بعد از پریدن ذروه مجراهای نو برای جریان لاو پیدا شده بطرف قسم مثبت جزیره لاوها بسیلان آمده است .
بنابر فریاد آیرتون بچابکی تمام او ناقاها را بعرا به بسته بسوی آغل روانه شدند .
- ( 469 ) -
فکرشان همان به آغل رفته حیواناترا آزاد کردند. سه ساعت از نیمشب گذشته به آغل واصل شدند. حیوانهای بیچاره بکمال اضطراب بناله وفغان آمده بودند. بزودی تمام دروازه ها را باز کردند. حیوانات بیچاره خود را همان به بیرون انداخته بفرار شتاب کردند. بعد از یکساعت لاوها به آغل هجوم نمود. مجرای آب كوچك آغلرا به بخار تحویل داد. در مدت بسیار کمی از آغل اثری باقی نماند دیوارهای تخته یی و چپری های طویله حیوانات را سوختانده محو گردانید از آغل هیچ اثری باقی نماند. مهاجران اگر چه برای کشادن دیگر مجرا برای لاو و آغلرا رهائی دادن کوشیدند. ولی وا اسفا که انسانها از علاج اینگونه آفاتها عاجزانند.
صباح شد. مهاجران دیدند که لاوها یکسر بسوی قسم منبت جزیره در جریان آمده بیشه زار اینطرف نهر مرسی را سوختانده میرود. و رفته رفته ممکن است که همه جنگلرا سوختانده تپه منظره وسیعه را نیز محو گرداند.
ژد ده ئون گفت :
- بزگترین مجرای لاو بطرف نهر قریق روز و تالاب غرانت جاری شده می آید. بلکه تالاب ما را وا رهاند !
م - بلكه !
مهاجران خود را بزودی از راه مجراهای لاو برطرف کردند. لاو بطرف قسم منبت جزیره از دوشیله کوه بصورت بسیار مدهشانه جریان یافته است یکی بسوی نهر آبشار و یکی بسوی نهر قریق روز که راست بطرف تالاب می آید. لاوها آبهای نهرها را بصداها و فغانهای بسیار پر دهشتی بلع نموده به بخار تحویل میدهد. شکل و قیافت کوه نیز سراسر بدیگر قالب درآمده است. بسبب پریدن قسم علیای کوه شکل کوه بدیگر هئیت درآمده است. علی الخصوص سیلان یافتن نهرهای آتشین مواد مذابه معدنیه از هر طرف كوه يك منظر دهشت آوری بنظر می آورد. سر کوه آتشفشانرا دودهای بسیار كثيف و مظلمی احاطه کرده است که از میان آن دودها شعله های تیره و بنفش رنگ بسیار
- ( ٤٧٠ ) -
غلیظی باغبار های خاکستر معادن ارضیه وسنگپاره های بزرگ و کوچک سرخ شده
بهوا میشد حتی این سنگهای اخگر شده بهزار ان قدم در جوهوا بالا رفته وصدا های
مهیبی برآورده از نظر نهان میگشت .
مهاجران در جائیکه بودند توقف کرده نتوانستند چرا که از یکطرف سنگهای
اخگری و از دیگر طرف مجراهای پرسیلاب لاو آنها را در زیرتهلکه می آورد . لاوها
بمجردیکهبه بیشه تقرب نمود درختهای صف اول جنگلرا آتشگرفته چوبهای خشك
آنها در حال سوخته و محومیگردید وترهای آن بقوت حرارت سیلاب لاو دفعته بدود
و بخار منقلب گردیده مانندتفنگها و توپها از هم کفیده در میان سیلاب لاومی افتادند .
و سوخته محومیگردیدند .
مهاجران برکنار تالاب آمده توقف ورزیدند درینجاستلۀ حیات وممات در پیش
آمد . مهندس گفت :
— از دوحال خالی نیست : یا آب تالاب این سیلاب لاو را بلع میکند و آب برلاو غا
لب آمده يك قسم منبت جزیره که عبارت از تپۀ منظره وسیعه واطراف تالاب باشدوا
میدهد . و یا آنکه لاو بر آب تالاب غالب آمده آبرا بلع کرده به بخارتحویل میدهد ،
وتپه را با جنگل فاروست محومیسازد که در انحال برای ما انتظار کشیدن از هم کفیدن
جزیره وهلاك شدن باقی میماند .
پا — چون چنینست مشغول گشتن ما بکار کشتی سازی نیز بیهوده است .
م — انسان باید که وظیفه خود را تا بنقطه آخرین حیات خود اجرا نماید !
در ین اثناخط جریان لا وهمه در ختان اطراف نهر قریق روژ را محو کرده تا به نز
ديك تالاب رسیده بود . امادر انجا زمین بلندیی پیدا کرده بودکه بسبب آن بلندی مجرای
لاو بطرف تپه منظره وسیعه ریختن میخواست . واگر آن بلندی نباشد لاو بتالاب
میریخت لهذا مهندس فریاد برآورده :
— رفقا بدویم که وقت کار است !
- ( 471 ) -
رفقا مقصد مهندس را دانسته بتاخت از شعبينه ها بيل و كلنگ را بر داشته بسوی
بلندی شتافتند . اولا يك سدى از خاك و سنگ بطرف منظره وسيعه در پيش سيلاب
بسته بعد از آن بكندن بلندى ئيكه حايل ريختن لاو به تالاب بود آغاز نهادند . بقدر سه
ساعت كار كردند و چنان پنداشتند كه سه ساعت نی بلكه سه دقيقه كار كرده اند . تمام
وقت بود . زیرا تمام شدن كازه مهاجران و رسیدن سيلاب. لاو در اول امر به پیش سدی
که بسته بودند رسيده يکقدری توقف نمود. بعد از آن دفعتاً در نهر قریق روز ریختن
گرفت و از انجا در تالاب بشدت تمام جریان یافت مهاجران در نجامبهوتانه ومتحيرانه
و ساكتانه بمجادلة ومحاربة اين دو جسم بدیع الخلقه نظر میکردند .
سبحان الله ! محاربة آب و آتش در نجا چه منظره مدهشی تشکیل داده است دهشت
اين منظره را آیا قلم کدام محرر، وقلم موی كدام مصور تحرير و تصوير ميتواند ؟
بمجرد تماس كردن آب بالاو مبدل بخار گردیده صدا های پر ولوله عجيب وغريبی
برمیآورد . بخار بكمال شهامت بجو هوا بالا بر امده دائره ها تشکيل ميدهد . اما از نجال
چنان معلوم میشد که آب تالاب که از منبع آمدن نهر قریق روژ محروم مانده وسيلاب
لاوكه هميشه از منبع لاينقطع دایمی در جریانست بر آب غالب آید .
لاوها ئيكه در تالاب غرانث ميريزد در حال تصلب ميكند و در قعر تالاب به تشکیل
دادن طبقه ها آغاز مینهاد ، و طبقه بر طبقه پیش رفته تابه ميان تالاب رسيد حال رفته
رفته كسب دهشت ميكند . چرا كه تالاب نيز به بلع نمودن لاو کفایت نمیکند . رفته
رفته آب تالاب مبدل به بخار شده بهوا میپرد .
بخاریکه از آب تالاب بهوا میشود در جو هوا باز به آب تحویل یافته باز مثل باران بر
جزيره و دریا میریزد . در وسط حوضی که تالاب را تشکیل داده بعد از کمی خرسنگهای
بزرگ بزرگی از انجماد یافتن لاوها بعمل آمد و چنان معلوم میشد که بعد از یکشبانه روز
اگر لاو بهمینصورت جریان داشته باشد بعوض آب در تالاب آتش مذاب شده قایم گردد.
حالت اینطرف را گذاشته حالایقدری بطرف مجرای سیلاب دیگری که بطرف
( ٤٧٢ )
نهر آبشار و جنگل فاروست روان گردیده نظر کنیم . لاوهائیکه بآنطرف روان کر
دیده بعد از انکه مجرای نهر آبشار را پر کرديك شعبه آن بخدمت سوختاندن نهر مرسی و
يك شعبه آن بسوختن جنگل فاروست کمر همت بسته جنگل را آتش داد.
حیوانات پرنده و چرنده که در جنگل هستند بکمال دهشت و وحشت باینطرف
و آنطرف در تکاپوشده اند . مهاجران بیچاره از دیدن انحالت جزیره دل و جگرشان
کباب میشود . و گاه بر حال خود و گاه بر حال جزیره اشکریز حسرت میگردند . و
بواقعیکه منظره جزیره خیلی جانخراشست درختان سبز جنگل سرا سر محو گردیده
بجای آن طبقه های سیاه سیاهی از انجماد یافتن مواد مذابه معدنیه قایم گردیده ، آب
صاف ورا کد تالاب لطیف غرانت خشك شده بجای آن لاوهای حمیم آسای جهنمی
جاگیرشده ، و از سر دیوار غرانیتها و از بکنار ساحل ریختن گرفته بسوی بحر در جریان
آمده است . در نهرهای قریق روز و آبشار و مرسی يك قطره آب باقی نمانده ، سبزه زار
ها و چمنزار ها را حالت پردهشت بلا استیابی در بر گرفته.
مهاجران بیچاره لحظه بلحظه منتظر هلاك خودنشسته اند ، غرانیتها وز را بالمجبو
ریه ترك داده در جای کشتی سازی خود غژدی از بادبان کشتی سفیدی برپا کرده منتظر
موت نشسته اند . ولی لحظه از تیشه زدن و اره کشیدن فارغ نیستند و امید دارند که
اگر تا به ده روز دیگر اجل امان شان بدهد کشتی خود را در دریا بندازند .
از وقت پریدن قله کوه و جریان یافتن سیلاب لاوتا به امروز که هشتم ماه مارت است
حال بهمین منوال گذشت . اما روز نهم ماه از زروه كوه يك ستون عظیم پردهشت دود
و بخار بقدر سه هزار قدم به جو اهواصعودیافت که از نظارۀ پرهیبت و صدای جانخراش پر
سرعت آن مو براندام ولرزه بر اجسام بینندگان افتاد . مهندس دانست که دیوار مغا
رة داقار به تضییق و فشار بخارات داخلیه مجرای وولکان مقاومت نیاورده از هم پاره
پاره گردیده است و آبهای بحر در درون مرکز آتشین زمین بريخته است . و در حال
آن آبها به بخار مبدل شده این ستون عظیم و خم را حاصل نموده است . اما مجرای دهنه
- ( ٤٧٣ ) -
وولکان بخروج همه این بخارات کافی نیامده بايك صدای پر غلغله وولوله دهشت انتهای
که از صد میل مسافه شنیده میشد جزیره لینقولن را از هم کفانیده پاره های کوه فرا
غمان در بحر محیط بریخت . آبهای بحر محیط نقطه یی را که جزیره لینقولن بران بود
مستور و پوشیده ساخت .
باب بیستم
فهرست
يك پشته سنگی در بحر محیط - التجا گاه آخرین مهاجران - مهات
مقدر است - يك معاونت غير منتظر - لطف آخرین قبر قپودان نمو
از تمام جزیره لینقولن يك پشته سنگی که درازی آن سی قدم ، و بر آن پانزده قدم،
و از سطح بحر بلندی آن ده قدمست باقی مانده است که همین قدر نقطه را آب بحر محیط
مقر نکرده است . این پشته سنگ متباقی خرسنگهای غرامیتها و زاست که در حالت زیر
وز بر شدن جزیره این سنگها نیز بهوا پریده و با دیگر پاره های کوه فرانقان با هم آمیخته
این پشته را بعمل آورده است. بغیر از همین پشته سنگی که مذکور گردید دیگر هیچ
چیزی از جزیره لینقولن باقی نمانده است . که التجا گاه آخرین مهاجران عبارت از
همین پشته سنگ گردیده است .
جمیع کوه ودشت و جنگل و سنگ و خاك و پرنده و چرنده جزیره محو وهلاك
گردید حتی توپ و ژوپ نیز درین آشوب رستاخیز دکادکای جزیره بر حیات ذوق
انگیز خودشان خاتمه کشیدند .
- ( ٤٧٤ ) -
قضازدگان از مرگ وارهیده برین پشته سنگ خشك و خالی دو روز است که اقامت دارند
- ( ٤٧٤ ) -
اما رفقای شش گانه بنابر اشارت مهندس در هنگام بر آمدن ستون مدهش بخار از دهنه کوه فرانقلن خود را بدریا انداخته تا که قوت داشتند خود را بشناوری از جزیره دور کشیدند ، و از نیم میل مسافه دور تر کفیدن جزیره را تماشا کردند . بعد از غرق شدن جزیره باز خود را بشناوری برین پشته سنگ باقی مانده رسانیده بر ان بر امدند .
اینستکه قضا زده گان از مرگ وا رهیده برین پشته سنگ خشك و خالی دو روز است که اقامت دارند .
فلاکت این بارشان هیچگاه بفلاکت بار اول شان که از بالون بجزیره كوچك سلا مت افتاده بودند قیاس قبول نمیکند . چرا که درین بار برچنان جایی مانده اند که از جنس خوردنی و نوشیدنی و سوختنی هیچ اثری نیست . مرگ شان مقرر ، و هلاك شان منتظر است . درینجا علم و فن، ومهارت و کارکنی هم هیچ بدرد نمیخورد. معاونت و مرحمت بجز از طرف خداوند یگانه هیچ دیده نمیشود !
سیروس سمیت ساکت و مستریحت ، ژه ده ئون یکقدری متهیج دیده میشود ، پانقروف بکمال قهر وحدت بر پشته سنگ گردش دارد ، هاربر در پیش مهندس افتاده زار نالی میکند، ناب و آیرتون هیچ نمیگویند و هیچ نمیکنند مگر ناب یکبار همینقدر گفت:
— قبودان نمو چقدر مرد عاقلی بود که پیش از دیدن اینحال فلاکت اشتمال وفات یافت !
دو روز دیگر نیز بهمین منوال گذشت ! شمع حیات فلاکت زدگان نیر لحظه بلحظه در خاموشی بود . زنده گی شان با مرگ در پنجه زدن بود .
ضعف و ناتوانی شان بدرجه رسیده که بر پا ایستادن برای شان محال گردید . هر يك از رفقا بر وی همدیگر بیک نظر حسرت و دیده رقت دیده ساکتانه و ساکنانه مبهوت افتاده
- ( ٤٧٥ ) -
بودند ، گرسنه گی و تشنه گی و در مانده گی و نا امیدی تیشه ها و اره های عمارت حیات
شان گردیده لحظه بلحظه وجودشانرا منهدم میگردانید .
در بیست و چهارم ماه مارت هر کس بیکطرفی مانند قالب بیوحی افتاده از عقل و
حرکت سراسر محروم مانده بودند که هر گاه از خارج کسی آنها را میدید هیچگاه بر ذی
حیات بودن آنها حکم نمیکرد .
درین اثنا تنها آیرتون در عین حالت بیهوشی جانکندن يك صدایی از طرف در
یا بگوشش برخورده بسوی افق يك نظری انداخته توانست .
دید كه يك و اپوری سر راست بسوی پشته سنگی که فلاکت زدگان بران در جان کندنست
بکمال سرعت پیش می آید !
آیرتون اینحال را مانند سیر فی المنامی مشاهده کرده ، و بعضی صداهای پر اضطراب
پست و خفه شده بر آورده ، و دستهای خود را بهوا بالا کرده پس بیهوش شده مانند
دیگر رفقا از خود در گذشت !
خاتمه
بعد از یکساعتی سیروس سميت ورفقای او بهوش آمده خود را در يك كمرة و اپوری
یافتند که بعضی اشخاص ناشناسی را بمعالجه و مداوات خود مشغول دیدند ، و ندانستند
که بچه صورت از پنجه ممات رهایی یافته اند ! اما این فریاد بیجابای آیرتون که :
- ( ٤٧٦ ) -
-- دونقان ! دونقان !
برفقا همه کیفیت را بفهمانید . سیروس سمیت دستهای خودا بالاکرده گفت :
-- ای خالق یگانه ارض وسما ! آخر بفضل وعنایت خود مارا از مرگ رهایی دادی!
بواقعه که این واپوردونقان نام واپور لارد کولناروانست که بعد از دوازده سال در
زیر افسری « روبر » نام پسرکپتان غران برای آیرتون بجزیره تابور آمده است .
پس معلوم شد که اراده از لئی رب العالمین بر رهایی دادن مهاجران رفته بود که بیچار
گان رهایی یافتند ، وحالا بوطن خود باز میکردند . سیروس پرسید که :
-- خوب قبودان روبر ! شما برای گرفتن آیرتون بجزیره تابور آمدید ، وچون
او را در آنجا نیافتید باید بازواپس میرفتید ! پس چسان شد که به اینجا آمدید ؟
روبر -- برای گرفتن شما و آیرتون بجزیره لینقولن آمدم ؟
م -- آیا برای گرفتن ما ؟ بجزیره لینقولن ؟ حالا تکه جزیره لینقولن داخل نقشه
ها نیست ! وهم بربودن ما در نجزیر چسان واقف شدید ؟
روبر -- از کاغذی که نوشته بودید ، و در جزیره تابور گذاشته بودید ، وعرض و
طول و تهلکه کفیدن جزیره خود را در ان نوشته بودید .
کپتان روبر این را گفته و از جیب خود يك کاغذی کشیده بسیروس سمیت بداد .
سیروس کاغذ راخوانده وخطرا شناخته گفت:
-- اینهم اثر لطف قبودان نموست !
یا -- معلوم شد که قبودان به کشتی بوناد وانتورما سوار شده تنها بجزیره تابور
رفته است .
- ( ٤٧٧ ) -
ها – بلی برای گذاشتن این کاغذ رفته است ؟ و آن علاماتی که در کشتی خود در باب سفر کشتی دیده بودید از طرف قبطان نمو بعمل آمده است .
یا – به بینید مرحمتکار آدم را که بعد از مرگ خود نیز بما اظهار معاونت نمود !
م – دوستان من ! دست بالا کرده برای کپتان نمو دعا کنیم .
همۀ مهاجران و روبر دعا کردند . درین اثنا آیرتون بمهندس نزدیکشده و يك خریطۀ بزرگی از جیب خود برآورده گفت :
– این خریطه را در کجا میگذارید ؟ موسیو سیروس !
این خریطۀ جواهر های صندوقچۀ بود که کپتان نمو مهاجرانرا بیادگار هدیه کرده بود ، و آیرتون حیات خودرا به تهلکه انداخته و در وقت آشوب رستاخیز آنرا از صندوقچه درین خریطه گذاشته در جیب کرده بود ، و درینوقت به مهندس آنرا عرض مینمود . مهندس از دیدن خریطه بکمال هیجان بسوی آیرتون نظر کرده گفت :
– آیرتون ! آیرتون این توئی ؟
بعدازان به روبر خطاب نموده گفت :
– افندی ! بعوض جانی غداری که در جزیرۀ تابور گذاشته بوديديك نادم ناموس کاری می یابید که من بدست فشار دادن او افتخار میکنم .
بعدازان مهاجران از سر تا بپا سر گذشت خود را به کپتان روبر حکایه کردند .
شنوندگانرا از سر گذشت عجیب ایشان حیرت دستداد . پشته سنگی را که از جزیرۀ
- ( ٤٧٨ ) -
لینقولن باقی مانده در خریطه موقع آنرا قید و ثبت کرده و بجماعت يك دعای آخری
بروح كپتان نمو خوانده وابور براه افتاد .
بعد از پانزده روز مهاجران به امریكا برامدند دیدند كه بعد از محاربه مدهشه
که در ان حاضر بودند شمالی ان مظفر و غالب آمده اند . جواهرات خود را فی الفور بنقد
تحویل داده يك زمین بسیار جسیمی خریدند . بزرگترین دانه كوهى را بنام لیدی كو
لنار و ان هدیه فرستادند . مهاجران با همدیگر عقد رابطه اخوت کرده عهد بستند که
تا ما دام الحياة از همديگر جدا نشوند . زمینی را که خریده بودند جزیره لینقولن نام
نهاده چنانچه در جزیرهٔ لینقولن به اتفاق ومعاونت همديگر سعی وکوشش میورزیدند
در ینجا نیز برای آبادی و عمران زمین خود همچنان جد و جهد بعمل میآوردند . از
ثمرهٔ سعی و اتفاق در كم مدتی خیلی ترقی كردند . در داخل ارضى مذكوريك نهركو
چکی موجود بود که آنرا « نهر مرسی » ويك تالابی هم بود که آنرا ( تالاب غرانت )
ويك بيشه زار محدودی نیز بود که آنرا [ جنگل فاروست ] نام نهادند . عمارت نشيمن
گاهی را که برای خود ساختند ( غرانيتهاوز ) نام گذاشتند ولی شکر کردند که کوه
وپشته در داخل اراضی شان نبودکه آنرا « کوه فرانقلن » نام نهند .
و الحاصل همه رفقا از دیگر صنعتهاى خود دست بر داشته بزمینداری
کوشش ورزیدند .
ژه ده ئون در انجا بنام ( لينقولن هرالد ) يك اخبارى نيز تأسیس و نشر داد كه
-( ٤٧٩ )-
بسبب شیرینی مقا لا تش در کم وقت خیلی رغبت و نشر یافت .
یکچند بارهم لارو، ولیدی کولناروان نیز باواپوردونقان بزیارت مها
جران آمدند، و از طرف مهاجران به بسیار حسن معامله قبول
گردیدند . در داخل اراضی هر کس بکمال سعادت و رفاهیت
و مسرت معیشت مینمودند . ولی با وجود اینهم
جزیره لینقو لن را که عریان و بیسامان دران
افتاده مدت چهارسال بکمال خوشی و رفا
هیت دران بسر آوردند و آخرالامر
درزیر بحر غرق گردید با لطفها و
معا ونتهای قپودان نمو هیچ
فراموش ننمودند *
- انتها -
تمام شد
- المترجم -
محمود طرزی
-( ٤٨٠ )-
مطبعۀ عنایت
دارالسلطنۀ کابل
— ❊ مترجم این کتاب ❊ —
❊ مدیر و سر محرر جریده سراج الاخبار افغانیه ❊
( محمود طرزی )
- (اعلان) -
آثار مطبوعة مبارکة
(مطبعة عنایت)
(عدد) اسم کتاب
(۱) جغرافیای منظوم افغانستان [ نسحه اش باقی نمانده ]
(۲) سیاحت بر دورادور کرۀ زمین بهشتاد روز
(۳) از هر دهن سخنی و از هر چمن سمنی
(٤) سیاحت در جو هوا
(٥) روضۀ حکم
(٦) (بیست هزار فرسخ سیاحت در زیر بحر مصور)
(۷) (جزیرۀ پنهان مصور) قیمت ١ روپیه کابلی
(تصاویر این هر دو کتاب آخری بقلم با اتقان سر نقاش (غلام محمد خان) مصور ساخته شده)
همۀ این کتابهای فوق در کابل در نفس (مطبعه عنایت) از نزد
(عبدالرؤف خان) سر مرتب، و در بازار اصلی از دکان (یار محمد
تاجر کتب و از دکان ملا (غلام محمد) متصل مدرسۀ شاهی
بقیمتهای معین آن که در پشت هر کتاب رقم شده است
خریداری میشود. از خارج کسانیکه آرزوی
خریداری آنها را بکنند با مدیر سراج
الاخبار افغانیه مخابره کنند.