Afghanistan Digital Library
adl0255
http://hdl.handle.net/2333.1/sj3tx9jw
[ILL]
توحید
[ILL]
فرو طرزی
[ILL]
۱۳۳۲
This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan
Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about
this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser.
When referring to or citing this item please use the "handle" URL
and not this document or the URL from which you downloaded it.
All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless
otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely
reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.
NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu
توحید - معلم حکمت - وطن
۳
از عبدالاحد طالب العلم جماعه اعداديه سوم
مدرسه مبارکه حبیبیه ضیا
۱۳۳۰
مورخه یوم پنجشنبه ۲۵ شهر ذیقعده الحرام
محمد
عنایت الله
محیی الدین
اعداديه سوم
۱۰/۱۱/۲۰
Tawhid - Mo'allem-e
Hekmat -
Watan.
هدیهٔ سال سوم سراج الاخبار افغانیه
توحید
خالق یگانه . بزبان موالید ثلاثه
اثر
محمود طرزی
در مطبعهٔ دار السلطنهٔ کابل طبع گردید
سنه ۱۳۳۲
( ٢ )
بسم الله الرحمن الرحیم
نباتات
الله که خالق جهان است
در کون و مکان عیان نهان است
هر ذره و جزء فرد ذرات
شد بهر تجلیش چو مرآت
هر ذرۀ این عجیب اشیا
شد مظهر صنع رب یکتا
در برگ نظر کن و کل او
در تاك نظر کن و مل او
در ریشه و میوه شاخ و ساقش
در تخم و نمو و هم مذاقش
طوری کن و صنع حق نظر کن
بیکاسکی از دلت بدر کن
( ۳ )
بنگر كه چگونه صانع فرد يك لحه جويه
از تخم جمار رنگ پركرد
آن ريشه نرم و نازك وخورد
در خاك يكان يكان فرو برد
از سوی دگر نمود بالا
يك ساق لطيف سبز زيبا
در خاك هر آنقدر كه ريشه
رفتار و روش نمود پيشه
در ساق همانقدر بلندی
پيدا شودو چه شوق مندی
شاخ آور دوزبرگ پوشد
ديبای لطيف سبز بي بد
گلهای لطيف و بس ظريفی
اثمار لذيذو بس لطيفی
بار آورد و دهد حلاوت
می آورد و ، دهدشطارت
( ٤ )
جمادات
حالا بسوى جماد بنگر
کو شکل دگر دهد به منظر
اشکال حجار مختلف را
سنگينی نهاده در سرا پا
در کوه ببین و سختی او
در زروه و اوج و پستی او
رخام و سماق زرد و ازرق
بخشیده بکوهها چه رونق
الوان عجیب مختلف شکل
آرد بنظر محیر عقل
از سبزهٔ مخملین نرمین
پوشیده قبای خیلی رنگین
هر قطرهٔ آبشار سر شار
بر سبزهٔ سنك رنگ زنگار
کردست چنان گهر فشانی
حیران بنموده نقش مانی
در نوع جماد اكر به بینی
کانهای عجیب جمع یابی
نقره به سفیدی زر بزرگی
در جوف زمین نکار بندی :
کرداست بحکم خالق فرد
خلاق جماد و سبزه وورد
یاقوت و زمر دست و نیلم
الماس وزغال سنك وقورم (۱)
هرپاره آن زفیض یزدان
در رنك دکر شده است غلطان
از جمله کذر زغال را کیر
آنروی سیاه نور تخمیر
انوار فیوض حضرت حق
اسرار عجیب کرد ملصق
بااین سیه زغال سنکی
وه وه چه غریب شوخ وشنکی
(۱) يك نوعی از معدن است
از نور و حرارتش جهان را
نور آمد و زنده کرده جانرا
آن كاس هوا كه كرد روشن
هم كوچه و شهر و كوی و برزن
از سنك زغال شد پديدار
روشن بود اين بيار و اغيار
آن سرعت سير و دود تاريك
در ريل و به آگبوط و فابريك
از اين سية ثقيل آمد
گر او نبود عطالت آيد:
بيكاره شود ز دور افتد
چرخ همه انجمن معدّد
آرام و سكون شود هويدا
در جملة كارگاه دنيا
يك سردی و ظلمت مديدی
تاريك كند رود سفيدی
بنگر كه به تيرگی چه نور است
در نوع جماد نور طور است
( ٧ )
ظاهر سیه است و تیره و تار
باطن همه کرمیست و انوار
از جمله عجبتر اینکه الماس
از فحم بود بکیر مقیاس
يك اخره میکنند تمیع
در کان زغال پر توسع
زان اخره شد پدید الماس
بنکر حکم حکیم و بشناس
( حیوانات )
غوری تو بکن بنوع حیوان
اسرار خدا ببین نمایان
در بیضهٔ سخت کلس مانند
کز جان اثری نداشت ای رند
بنکر که چسان حکیم مطلق
ز آثار حیات داد رونق
آن زردی مایع درونش
جوجه شد و شد سفیدی خونش
( ٨ )
از زردی تخم و هم سفیدی
مرغی شد و رفت در بلندی
يك حس عجيب عشق و لذت
از بهر حیات کرد خلقت
مجلوب شده است نوع حیوان
از بهر همان لذائذ جان
تفریق نمود برد و فرقه
يك فرقه نر و دکر چه ؟ ماده
وه ماده ! مواد روح با تو
عشق از تو و لذت تو هر سو
در طایر و وحش و ماهی و مور
عشقی بنهاد و لذت و نور
نوری و ، چه نور ؟ نور اسرار !
تخلیق نمود بهر اینکار
کاریکه که حیات را ثمر داد
کاریکه هزار نوع ایجاد
زان کار بروی کار آمد
جان آمد و عشق یار آمد
عشقست مدار زندگانی
بی عشق کجاست کامرانی
از عشق بپاست کائناتش
از عشق قوام و هم ثباتش
در (جاذبه عمومی) بنگر:
کو عشق بود نه چیز دیگر
زان جاذبه ، عالم است برپا
زان عشق ، حیات شد هویدا
در طایر و چار پاو انسان
شد جوهر نور عشق سوزان
زانسوزش وشوق ولذت ونور
گردید عیان چه شورش و شور
يك قطره آب گرم مایع
باقوت بمبة طبایع
از منبع صلب والترائب
اجرا بمجارى العذائب
آن آب عذوب شد گوا را
بر طبع لطیف نطفه پیرا :
(١٠)
بلعش بنمود و در رحم برد
بد آب و ویش جنین آورد
شد طفل و قدم نهاد بر خاك
مادر پدرش خوش و صفاناك
از لفظ شجر مراد عشقست
نزد یکی آن وداد عشقست
نزديك شدی شجر ثمر داد
زان میوه ترا هزار غم زاد
یکسر بدی خالی از غم دهر
سرها شدی غم شدت فزونتر
دنیا غم و بیغمیست جنت
آزادی بهشت و نار اسارت
چون کشتی اسیر دام عشقش
خوردی می وصل جام عشقش
گشتی بغم جهان گرفتار
غمهای فراق و وصل دلدار
يك لحظه اگر فراق آید
جان بر تو گران و شاق آید
(۱۱)
احوال انسان
تورات چنين بيان نموده :
در خلقت آدم ستوده
خلقش چو نمود زاب و از طین
روحش بدمید و کرد تلقین
حوا چو نبود، کار آدم:
بد سجده و طاعت دمادم
جز بنده کی همدمی نبودش
از جمله جهان غمي نبودش
این کره ارض خانه اش بود
صحرا و جبال لانه اش بود
در بیشه و آبشار و جنگل
آزاد بدو نبود کلکل
از نعمت رنگ رنگ جنت
محظوظ بدو نداشت ثقلت
هر گوشۀ ارض مسکنش بود
دنیا همه دار مأمنش بود
آزادی و بیغمی بهشت است
آزادی خلقت وسرشت است
آزادی آدم خدا خواه
یکسو شدو عشق گشت همراه
در دام لذایذ تناسل
افتاد و نمود او تکامل
عشق آمد و گشت نام او مار
شیطان هیجان شوق آنکار
چون دانۀ عشق خورد آدم
بیرون شد از ان سرای بیغم
زان دانه نمو نمود ازواج
هر زوج به تیر عشق آماج
آن واقعۀ فجیع قابیل
بديك شرری زعشق بيقيل
حاکمیت انسان بردیگر حیوانات
خلاق عظيم واحد حی
در جمله کائنات و هرشی:
(۱۳)
اسرار صنایع عجیبی
تخلیق نمود ، بس غریبی
اسباب بسی فراهم آورد
چون کرد اراده کو بسازد
این نوع شریف آدمی را
بر کره ارض حکم فرما
اسباب ز عقل بهر او ساخت
جوهر شد و در دماغش انداخت
زان جوهر تاب ناك روشن
آورد بکف عنان توسن
دانست که فرد فرد واحد
نتوان که شود ز خود مجاهد
در راه معیشت حیاتش
نتوان که بیارد آب و اتش
يك كرده نان زگندم و جو
يك البسة زكهنه ونو
يك مسكن وجای خواب کردن
يك مشربه بهر آب خوردن
(١٤)
تنها نتوان تدارك آن
هرچند که دیو باشد انسان
باقوت عقل یار گردید
جمعیت وزیست را یکی دید
زانرو به تعاون وتناصر --
محکوم نمود هر عناصر
آهن بکشید و آتش افروخت
نقره بکشید وزر بیندوخت
بیل و تبر و سنان وپیکان
حاضر بنمود وماندار کان
حالا تو ببین به پیل و اشتر
وان کاو دوشاخ ازغضب پر
آن پنجهٔ شیر مست غران
وان دهشت گرگ تیز دندان
انسان ضعیف عاجز فرد :
آیا بچه گونه دفع آن کرد ؟
لاکن چو خدای حی سبحان
بگزید ورا زجمله حیوان
(١٥)
دادش بمقابل همه شان
جمعیت و سعی و عقل و اذعان
آلات عجیب کرد ایجاد
غالب شد و کرد جمله منقاد
بادام و کمند و تیر و خنجر
بنمود جمیع را مسخر
باقوت و زور پوست شانرا
برکند و بدوش کرد و هم پا
شیرش بکشید و ساخت روغن
در روغن او نمود خرمن
آن گوشت و را ز پهلو و ران
در روغن خود نمودش بریان
حکایت بر سبیل تمثیل
از بهر مثال و فرحت مغز
تمثیل کنم حکایت نغز
در جنگل پر شکوه و شانی
مرغابی داشت آشیانی
(١٦)
جنگل ز درختهاى عالى
انبوه بدو نبود خالى
سبزه بزمین فگنده دیبا
اشجار بسایه گشته هم پا
گلهای طبیعی ملون
جنگل شده زان چو صحن گلشن
يك آب لطیف بس درخشان
جوئی شده است و کرده جریان :
در یکطرفی ز بیشه ژرف
آن پیشه که میلهاست یعرف
در بیشۀ این چنین که گفتم
انواع و حوش و طیر و ضیغم
بودند به بیغمی و شادی
غافل که بشر بود فسادی
مرغابی به بیشه آشیان داشت
در زیر درختی خوش مکان داشت
در ساحل نهر آب جاری
بر سبزه و گل بعیش کاری :
(۱۷)
میزیست و نبودیش غم هیچ
در آب و بخشکه باخم و پیچ :
میرفتی و مینمودی عشرت
خسپیدی و کردی خواب راحت
يك شب که غنوده بود بیغم
در خواب بدید روز ماتم
ماتم چه مصیبت عظیمی
انسان بنامش داده بیمی
اودید که آمده است انسان
در جنگل شان فریح و شادان
در دام حیل وحوش و انعام
آورده و او نشسته خودکام
او را بکرفته و بچاقو
سر کنده و پر ربوده یکسو
افروخته آتش و کبابش
کرده است و ربوده آب و تابش
از دهشت این منام مدهش
برخاست ز خواب و بس موحش
(۱۸)
پرواز نمودو بر هوا شد
با شور و فغان به ناله ها شد
از جاه و مقام خود سفر کرد
ذوق وطن از دلش بدر کرد
در هیچ مکان و هیچ مأوا
آرام نمیگرفت یکجا
میگفت بناله و به افغان
از بهر خدا بیامد انسان
ای طایر و وحش و چارپایان
بگریز که خواهد آمد انسان
يك شير بزرك پر مهابه
در زیر درختی اوفتاده
بشنید چوهای و هوی او را
برجست بقهر و گفت آیا
این شور و فغان و ناله ات چیست؟
انسان چه و خوف و بیمت از کیست؟
بط گفت: که ای تو شاه حیوان
هستی، وولی ندیدی انسان
(۱۹)
انسان تومكو بلای مدهش
افتاده زبهر ما به پیچش -
باید چو مرا کشد بزد زود
بریان کندم بر آتش و دود
پس آتش جوع خود نشاند
دندان بعظام من براند
بگریز زمن شنو تو ای شیر
ترسم که بیاید و کند زیر
هم ما و تر او دیگر انرا -
یا بدره بیشه را کند جا -
زین خواب که دیده ام به بیمم
شد آب زغم دل دو نیمم
برشیر غضب بشد پدیدار
از این سخن بطنگو نسار
غرید و بگفت: ای هراسان
تا کی تو سرائی ژاژ و هزیان
بنشین و مدو ببین که شاهم
بر جمله تان سر و كلاهم
(۲۰)
درسایهٔ لطف من بیاسا
از ترس براو ژاژ کم خا
بیچاره بط ضعیف لرزان
بنشست و سکوت کرد ترسان
يك لحظه گذشته بود کزدور
يك كردو غبار كشت منظور
شد شیر به انتظارو هوشیار
کز کرد برون چه آید اسرار
باشد اكر آدمی هماندم
اورا بکشد غمش کند کم
نزديك چو شد زكرد پیدا
كرديد خری بتاخت همپا
درعین دویدن مخربط -
چشمش بهزبر خوردو آن بط
لرزیدو به ایستاد ترسان
غريد هزبرو كفت: برخوان
احوال خودت که کیستی تو
ازبهر چه میدوی بهرسو
(۲۱)
خر گفت: که من فدات گردم
قربان توخوش صفات کردم
من کهنه غلام تان خر هستم
امروز زچنك انس رستم
بگریخته ام زظلم انسان
انسان نه ! بلای جمله حیوان
بشنید چوشیر قول بدکو
پرسید چه ظلم کرده بر تو
برمن توبکو یکان یکانش
تامن نکشم به را یکانش
خر گفت که برمن هراسان
صدها ستمی کند نمایان
يك چیز که نام اوست پالان
برپشت نهد مراو برجان ـ
درزیر دمم چو دمچی آورد
زیر شکمم چوتنك بفشرد
آنگاه زندبچوب سختر
از زور زدن بدن کرختر
( ۲۲ )
سنگ و گل و چوب و خاك و پارو
بارم کند و کشد بهر سو
امروز چو داد فرصتم دست
بگریختم و شدم سوی دشت
این است که آمدم گریزان
تا وارهم از جفای انسان
چون شیرشنید منطق او
گفتش بنشین و هرزه کم گو
در سایه قوتم بیاسا
نتوان که کسی زند تراپا
خر پهلوی بط نشست ساکت
لیکن ز هراس بود صامت
بعد از کمی باز شد پدیدار
يك گرد و غبار ظلمت آثار ـ
زان گرد و غبار اسپ چالاك
پیدا شد و میدوید غمناك
چون شیر بدیدش گفت با خویش
انسان بود اینکه آمد از پیش
( ۲۳ )
حاضر شد و خواست حمله بر آن
بط كفت : که باش، نیست انسان
انسان که منش بخواب دیدم
چار پای ندارد و نه دم هم
پس شیر سکون نمود و آرام
پرسید ز اسپ تند خود کام
ترسان و دوان کجا روی تو
استاده شو و ز ماجرا کو
تعظيم نمود اسپ و استاد
كفتا که مر است داد و بیداد
از دست بنی بشر که باجور
کرده است مرازبون و ناجور
آزاد بدم بدشت و صحرا
بگرفت مرا و داد غمها -
يك چيز که نام او بود زين
بر پشت منش نهاد از كين
از چرم دو تنك سخت محكم
بر بست مرا بزیر اشکم
( ٢٤ )
يك آهن سخت خارداری
اندر دهنم کند چوماری
آنرا بلجام سخت چرمین
کش کردو دهن مراست خونین
از آهن سخت چار نعلی
در چار سمم بمیخ فحلی
کوبد به چکش بسختی وقهر
شیرینی زندگی کند زهر
گویم اگرت زوصف مهمیز
آن خنجر کافر ستم ریز
ای شیر تو هم شوی هراسان
بگریزی نگیری نام انسان
مهمیز که چرخ تیز دارد
پهلوی مرا به آن شکافد
در کوه دواندو بصحرا
در آتش و آب و جنگ و غوغا
میپویدم و زندبه مهمیز
مهمیز که کله اش بودتیز
(٢٥)
امروز چو بخت یار كردید
بگریختم قرار كردید -
این است مرا وقایع حال
از دست بشر شدیم پامال
برطبع هزبر پرمهابت
دشوار بیامد این حكایت
نادیده بقهر شد برانسان
شد منتظر ورود انسان
تاباز پدید گشت گردی
پیدا شد ازان غبار دردی
يك اشتر دردمند پرغم
افتان ودوان بترس همدم
چون شیر بدید بنیۀ او
وان گردن وپاو سینۀ او
باخویش بگفت كاین سروشان
نبود مگر آنكه باشد انسان
غرید وبحمله گشت چالاك
مرغابی فغان كشید غمناك
( ٢٦ )
کای شیر نگاهدار حمله
کاین نیست بشر، بود زجمله
انسان که منش بخواب دیدم
آن بود بلا و من رمیدم
کردید سکون بشیر پیدا
ز احوال شتر بگشت جویا
اشتر بزبان بیزبانی
تذکار نمود درد جانی
کفتا که خدا نگاهدارد
از شر بشر که ظلم دارد:
برجمله وحوش و مرغ و ماهی
حاکم شده و نموده شاهی
ظلم و ستمی که کرده بامن
جانم شده زار و کار شیون
سوراخ نمود بینیم مرد
يك چوبی ازان برون آورد
آنرا به مهار بند بنمود
کش کرده شد آن مهار مشدود
(٢٧)
کشم جواسیر آن مهارش
شد میده وجودم ازمتارش
«کت» نام بلای چوبی او
پشتم شده زار و زخمی او
در کوه وصحاری وبراری
پویان کندم به بارداری
راهای دراز و سخت پرسنگ
طی کرده ببار های باژنگ
این است حکایت من زار
گفتم بتواند کی زبسیار
شد شیر بقهر و از غضب پر
از این سخن عجیب اشتر
گفتا که اگر بیابم انسان
محوش کنم وکشم ورا جان
بط گفت: که هان بخوان تو لاحول
از شر بشر که هست پر هول
بهتر که خدا ورا نیارد
گر آوردش بلا بیارد
( ٢٨ )
مرغابی و شیر در همین گپ
بودند که گرد خواست و تپ تپ
از تپ تپ پای فیل لرزه
آمد بزمین و شیر شرزه
يك فيل جسیم پر شکوهی
گوئیکه بود دونده کوهی
از کرد بر آمد و دوان بود
کوش و دم و خرطمش پران بود
چون شیر بدید هیبت فیل
گفتا که بشر هم اینست بی قیل
مرغابی بکفت این نبا شد
انسان دکر و چنین نباشد
پرسید هزبر حال از فیل:
کای فیل کجا روی تو چون سیل
کفتا که ز دست آدمی زاد
فرياد وهزار داد و بیداد
کوش و سر و مغز و پهلوی من
از چنگك تيز كج ، ز آهن
( ۲۹ )
سوراخ شد است و جمله پر خون
غمها بدلم از آن شد افزون
يك چنگك آن اگر توای شیر:
بر فرق خوری زجان شوی سیر
ناکرده تمام فیل احوال
بط کرد فغان وقال وماقال
از شور وفغان و آه وكلکل
انداخت قیامتی بجنكل -
میکرد فغان که امد انسان
يارب بکجا شویم پنهان
هم اشتر و كاو خر بفریاد
کشتند که وای آدمی زاد:
آمد، بدوید و چاره جوئید
بهتر كه بمرك خود نپوئید
چون شیر شنیدهای وهو شان
از قهر بشد چو سیل جوشان
گفتا که کجاست آدمی زاد
بنما تو بمن كه من شوم شاد
( ۳۰ )
با پنجه تیز وزور دندان
پاره کنمش کشم ورا جان
گفتند ببین زیر اشجار:
آن جسم ضعیف وزار پرکار
آن جسم ضعیف باشد انسان
بگریز که تانه بیندت هان
چون شیر نظر بغور نمود
از دور بدید انس را زود
اما چه ضعیف وخورد چیزی
آمد بهنر بچون بشیری
يك آدم لاغرو زبونی
بیقوت عجز رهنمونی
يك توبره به پشت و چوب در دست
ریشش به سفیدی گشته پیوست
میزد قدمی بسوی اشجار
معلوم شدیکه هست نجار
نزديك چو شد هزبر غرید
نجار بهوش گشت و لرزید
( ۳۱ )
حیران شد و واله ماند و گریان
آیا چه کند بیچاره جان
يك نعرهٔ مدهشی مهیبی
زد شیر برو که بد لهیبی
بر جان بشر شرر بیفتاد
زان نعره و ، عجز کرد و استاد
پرسید هژبر کای جفا کار
این ظلم و ستم چرا شدت کار
بر این همه فیل و اسپ و اشتر
ظلمت زچه میکند تواتر
انسان چو شنید این سخن را
با گریه و ناله گفت شاها
من بندهٔ عاجزم بسی خوار
اولاد و عیالدار بسیار
نه اسپ شناسم و نه این خر
با فیل و شتر نباشم همسر
نجارم و نان خورم زصنعت
امروز بیامدم بخدمت
( ٣٢ )
خدمت بود اینکه خانه سازم
از بهر پلنك پنجه بازم
من عاجز و آن پلنك بدمست
چون حکم کند چه چارهام هست
اینست که آمدم به امرش
تا خانه بنا کنم به نمرش
در شیر حسد بشد پدیدار
از این سخنان و کار نجار
بکشود دهن بقهر بروی
کای آدم بی وقوف تاکی
از نمر به پیش من حکایت
گوئی و همیکنی روایت
من شاه همه وحوش باشم
گوئی به پلنك خانه سازم ؟
اول تو بیا بساز خانه
از بهر من و مزن ترانه
من لایق خانهام که شاهم
نمر است ز جملهٔ سپاهم
نجار بعجز گفت وای شاه
من تابع امرم و توئی شاه
گر امر کنی یکدو ساعت
سازم بتو خانه بهر راحت
امرش بنمود شیرو ، نجار:
از توبره برون نمود اوزار
در توبره چه بود ؟اره تیشه
ببرید با آن خشب زبیشه
اخشاب متین و سخت و محکم
ببرید و قفس بساخت بیغم
يك تلك محکم و متینی
کو بود چو قلعۀ رصینی
آباد نمودو گفت:شاها
خانه شد و لطف کن درون آ
تا بنگرمش که بر وجودت
راست است و همیدهد نمودت
یا هست دران نقایصی چند
اصلاح کنم که کردی خورسند
شد شیر درون آن قفس زود
نجار نمود زود مسدود:
دروازۀ آن قفس بحکمت
شد شیر اسیر دام غفلت
عقل آمد و شیر شد زبونش
علم آمد و جهل شد زبونش
چون شیر اسیر گشت در دام
مرغابی بمزح گفت : کای خام
این خانه و قصر نو مبارك
شه بودی وا سر نو مبارك
ای خام طمع غرور پرور
ای وحشی تند خوی خودسر
گفتم که بخوان بجان تولاحول
از شر بشر که هست پرهول
نشنیدی سخن شدی اسیرش
افتادی بدام دار و گیرش
چون شیر شنید این تمسخر
گردید بقهر و از غضب پر
باقوت و زور پنجه و پا
میخواست که بشکند قفس را
لیکن ز صلابت و متانت
کان چوب زعقل یافت قوت
ممکن نشدش که بشکند چوب
هر چند که کرد هم لت و کوب
نجار بخنده گفت : کای شیر
آرام نشین که نبودت خیر
آسوده نشین و گیر راحت
تامن بکنم بجوع خدمت
این گفت و دراز کرد دستش
بگرفت گلوی بط بکشتش
برکند ورا و پوست کردش
در چوب کشیدو روست (۱) کردش
آتش بفروخت جز بزش کرد
از آتش تیز قرمزش کرد
گردید کباب بط بخواری
خوابیکه بدید گشت جاری
(۱) روست یکنوعیست از کباب
(١٦)
نجار بخورد بط بلذت
شد کشنگی دفع و کرد راحت
برخواست و برید چوب بسیار
بر اشتر و اسپ کرد او بار
پس فیل کرفت و خواب دادش
آورد قفس برونهادش
کردید سوار خود بمرکب
در پیش براند جمله بی گپ
در شهر رسید و برد آن شیر
در پیش ملك زپیسه شد سیر
آن اشتر و اسپ نیز بفروخت
وان چوب تیار کردو هم سوخت
بنگر که بشر به عقل و حکمت
بنمود چسان عجیب صنعت
انسان بکمال کشت انسان
کر نیست کمال و فضل و عرفان
( ۳۷ )
حیوان بودو نباشدش فرق
زانعام و بهایم است بیفرق
این نکته زشرق و غرب بشمار
شیر آمده شرق و غرب نجار
درهند ببین وحشمت او
انکلیس ببین وحکمت او
باصنعت وعلم و فن و حکمت
باپولتیکل و بسی سیاست
بنموده بنوعی هند را رام
ز آنسان که شده است شیر دررام
در جلال آباد سنه ۱۳۲۹
( محمود طرزی )
۱۳۴۷
بحضور والا نعمت الکرام
شرفیاب گردیده لوحه معاطفت و دوستی
الطاف عاجزانه ام دراوش پذیر
گردیدم
عبدالله
صفت
مقرر شد کمینه مهران
قندهار تپسی دریای هلمند
[ILL] پوش [ILL]