Afghanistan Digital Library adl0249 http://hdl.handle.net/2333.1/x95x6b2c This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser. When referring to or citing this item please use the "handle" URL and not this document or the URL from which you downloaded it. All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial. NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
Mahmud Tarzi Rawza-ye hekam 1331/1913
[BLANK PAGE]
نام [حوالجات؟] وزارت شماره ۱۳۴م ۴-م مصطفی مدیریت [خروجی؟] تعداد قطعات ۵ - ۳۴ ۲ - ۸۱ - ۵۹ خان محمد روپیه [ILL] [ILL] [ILL]
سراج [ILL] مال الملک [ILL] [ILL]
[BLANK PAGE]
صاحب ومالك مطبعه عنايت شهزاده جوانبخت معظم معین السلطنه سردار عنایت الله خان
کتبخانۀ مطالعه عنایت عدد (۵) حكم روضۀ مؤلفش محمود طرزی دارالسلطنۀ كابل در مطبعۀ عنايت بزيور طبع آراسته گرديده است سنه ١٣٣١
۲ هو بسم الله الرحمن الرحیم یکدو سخن در باب طبع کتاب بسایهٔ معارف پیرایهٔ قبلهٔ اعظم و اقسم اعلیحضرت (سراج الملة والدین) روحی فداه (مطبعة عنایت) چاره مین کتاب کتبخانهٔ خود را در معرض انتشار جلوه گر عالم مطبوعات مینماید. (روضهٔ حکم) دومین کتاب (دبستان معارف) است که عزیزی بنیان (محمود طرزی) آنرا در سنهٔ ۱۳۰۸ هجری در دمشق شام جمع و تألیف نموده بود. این کتاب از سخنان علمی و اخلاقی و حکمی الحق که یک گلزار پر از هاری شمرده میشود. بنابر نیت استفادهٔ اولاد وطن خود طبع و نشر آنرا از فایده خالی نیافته بطبع و نشر آن امر و اجازه نمودیم. ذاتاً مقصد ما از تأسیس (مطبعة عنایت) همین است که آثار ادبیه و اخلاقیه و علمیه را در وطن عزیز خود بسیار سازیم. و اهالی خود را بسوی مطالعه و خواندن آثار جدیدهٔ نافعه راغب نمائیم. و برای اینکه از خواندن يك نوع
۳ سخن ملالی حاصل نشودگاهی ناول ، وگاهی آثارادبی ، وگاهی علمی ، و اخلاقی کتابهارا تابحال نشر نمودیم. و نیز آرزوی ما آنست که امسال انشاءالله نواقصات ولوازمات مطبعه را تکمیل نموده دريك مقیاس بزرگی به منتشر ساختن آثار علمی وفنی وغیره آغاز شود. و من الله التوفيق امضا مدير مطبعه عنایت الله [signature]
دیباچه حمد بیقیاس و سپاس عبودیت اساس نثار درگاه صمدیت آن واقف راز خبایای ناس ، و نسق ساز امورکافهٔ جن و اناس جلت عظمته وعمت آلائه باد که دیباچهٔ فضایل نسخهٔ جامعهٔ انسانیه را به وتیرهٔ ( انی جاعل فی الارض خلیفه) و سریرهٔ «وعلم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علی الملایکه » معلم و مطرز ساخت ، و لوح فطرت انسانیر ا بنقوش صور اسماء موشح سا خته در کنار نفس ناطقه نهاد تا بوسیلة آن از حقایق اسما وصفات لم یزلی ود قایق حکمت علمی و عملی تحصیل نماید ، و بر معارج معارف علیه وملکات سنیه با قدام همت بر آید . و درود وافیه و تسلیمات بی نهایه بعد دنجوم زا هر، بر وجود مسعود آن منبع زلال شفاعت و فهرست رسالهٔ رسالت پیشوا ی خیل انبیا و مرسلین و علم افراز رحمةً للعالمین و تاجدار مسند « کنت نبیاً و آدم بین الماء و الطین » نبی کریم و رسول واجب التعظیم حضرت محمدالمصطفی صلی الله علیه و آله وسلم باد که گمراهان بادیهٔ غوایت ر ابدلالت شرع قویم ابراأت منهج مستقیم و باخبار صادقهٔ مصدقه مهمات دنیویه و اخرویه روشن و ایقان
و اخروية عامة عالم را تکمیل و تمیم فرمود، وبر آل و اصحاب او باد که اطوار حسنه شان اخلاف امت را تعلیمات غفلت زدا و سیره مستحسنه شان حصه جویان قصص و روایات را مأخذ انتباه شده است . اما بعد — عصر ترقیه حصر پادشاه معارف اکتناه مقدس معظم ما اعلیحضرت سراج الملة و الدین شهریار عدالت آئین امیر ( حبیب الله خان ) ادام الله دولته الى آخر الدوران يك عصر سعادت و بختیاری ملت و وطن است که از ان سراج وهاج ذی ابتهاج انوار علوم و معارف مانند طلوع شمس خاوری سر از نواز گوشه افق گمنامی سر زده ظهور گردیده عالم را غرق انوار ضیاء نثار شهراء ترقی و تمدن نموده است . این مسئله بر ارباب دانش و اصحاب بینش پوشیده نیست که جمیع ترقیات مادی و معنوی دول و مللی خواه در اعصار سابقه و خواه در احوال حاله موقوف بر تکثر و توافر معارف ، و تحصیل و تحکیم علوم و فنونست على الخصوص در ینعصر ترقیحصر که مدارکاتی مدنیت ، رفاهیت ، ثروت ، سعادت مربوط و منوط برین امر جلیل گردیده چنانچه برأی العین مشا هده میشود که دول اجانبه قطعه اوروپا در ینز مان بنهایت درجه صاحت ثروت و نعمت و مالك قوت ومکنت گردیده اند حالا نکه در زمان سابق چنانچه در قطعه آسیا بمناسبات ترقیات معارف ، و توسيعات علوم و فنون
٦ ذی فوائد با قصی الغایت و النهايت اسباب مدنيت ورفاهيت موجود بود : بالعكس قطعه (اوروپا) در بدويت ووحشت بسر میآوردند. آيا بادی ترقیات حالیه ایشان بر کدام امر حمل نموده شود ؟ مگر اینکه قد رت ومكنت ایشان سراسر از تكثر وتوافر معارف محمول انجاميده، دیگر چیزی نیست . پس چون چنين است انسان اگر در خصوص این امر جليل كثير المنافع هر قدر جد و جهد بعمل آرد بازهم نسبت با حتیا جيکه بآن دارد اقل و کمتر است . لہذا از یوم جلوس میامن مانوس همایونی که مسعودترین یوم ایام اینعصر ترقیحصر است الی الآن چنانچه در دیگر امور نافعه مدنیه بذل همت فرموده و میفرمایند در خصوص نشر معارف نیز همت جهان قيمت جہانبانی را مصروف وارزانی داشته اند واز آثار جلیهٔ جليله آنستکه متاع گرانبہای علم ومعرفت سر از نورواج وقیمت اصلیهٔ صحیحهٔ خودرا یافته بسی آثار جلیله مفیده ومحاسن انوار معارف نافعه که از مدت مدید در گوشه نسيان متواری بود مجدداً در بازار روزگار رغبت صریحه خود را انداخته بنا برین بفحوای (الناس علی دین ملوکهم) جميع تبعه وز بردستان اعلیحضرت ہمایونی علی قدر وسعهم در تحصیل و تعليم این امر جمیل از سعی و کوشش بازنمی ایستند وهرکس بقدر دسترس سر مایه که در دکاكين طبايع آماده نهاده اند بمقتضای «جد بما تجد» در چار
سوی معارف بمعرض طبع و انتشار جلوه ظهور میدهند . این عبد احقر در زمانیکه ساکن شام شریف بودم بعنوان (دبستان معارف) يك كتابي تاليف نموده بودم که مقصد و موضوع آن منحصر بر يك علم و فن نی بلكه از هر گونه کلام خوب و هر نوع سخنان مرغوب اخلاقی ، ادبی ، علمی ، فنی ، سیاحات و حکایات وغیره ناطق و باحث بود که این قسم آثار را (رسایل موقوته) مینامند. درین وقت کتاب مذکور را بنابر امر شهزاده عرفان و ساده جوانبخت معظم حضرت (معین السلطنه سردار عنایت الله خان) که يك شهزاده بیدار و هوشیار معرفت کردار دولت متبوعه مقدسة ماست برای تشکیل دادن [کتبخانه مطبعه عنایت] که از تأسیسات عالئی افخمی شانست بر چند قسم تقسیم نموده هر رقم معلومات آنرا جداكانه يك كتاب مستقلی ساختم . اینست که این کتاب آن قسم اخلاقی و حکمیات آنرا در بر گرفته و بعنوان (روضة حکم) بنظر قارئین گرام جلوه گر شده است . امضا محمود طرزی
فضایل علم ، حكمة ؛ معرفة ارباب فضل و عرفان ، و اصحاب عقل و اذعان ، علم ـ حكمة ـ معر فت ، را بر صور مختلفه متنوعه تعریف و بیان فرموده اند اگرچه در خصوص توصیف ، و اصول تعلیم ، و تشویق تحصیل ، این امر جلیل بیعدیل از بدو زمان الی آخر الدوران هر قدر سخن گفته شود نسبت بفوائد و وسعت آن بقدر کفایت مایحتاج این نوع شریف که مجبول اوست نخواهد بود ولی حکمای محققین و علمای مدققین رحمة الله تعالی علیهم اجمعین در تعریفات و توسیعات آن جد و جهد بلیغ بعمل آورده اند و از برای مستر شدن طالبین کتب و رسائل متعدده مجمله مفیده تالیف ، و اکثر اقسام و انواعش را تعلیم و تعریف نموده نداشته اند. چون این مختصر گنجایش ابمله تعریفات و تفصیلات اقسام و انواع آنر اندارد و ذکر و اتیان آن نیز غیر ازینکه بعضی مباحث حکمیه و دلایل عقلیه را مجدداً بیان کنیم دیگر فا یده را موجب نشود ، لہذا بعضی از فضایل و محاسن بی پایان حکمت علم و عرفانر اتی مناً و تبرکاً فاتحه کلام قسم اول دبستان معارف تصمیم نموده شد . اگرچه فضایل علمیه و محسنات فنیه در هر زمان و در هر اوان معلوم و
۹ مفهوم است : اما اگر فضایل و محسنات آن بکلمات جلیلهٔ رب جلیل جل و علی و احادیث منیفهٔ اشرف انبیا صلی الله علیه و آله وسلم و آثار برگزیدهٔ اتقیا تذکار و اخطار شود ، موجب فوائد کثیره گردیدنش بدیهی و آشکار / است . پس بعضی دلایلی که حضرت امام فخر الدین رازی علیه رحمت الله ضیاءالدین الباری در ( باقیات الصالحات ) ( ۱ ) نام کتاب فوائد انتساب خویش از ضیاء الدین آیات و اخبار و آثار بر فضیلت علم بیان نموده اند نبذهٔ از ان درینجا تذکار می یابد . ولی قبل از شروع بمقصد اگر یکقدری از معانی لغوی علم ، حکمة ، معرفت تعریف و تبیین نموده شود خالی از استفاده نخواهد بود . ( علم ) بالكسر بمعنای دانستن آمده : يقال علمه علما اذا عرفه و نيز صاحب قاموس ( معرفت ) را بعنوان ادراك الشئی بتفکر و تدبر تعریف نموده و علم را بر اهمیت تخصیص نموده است و نظر به بیان مولانار اغب مقابل معرفت انکار ، و مقابل علم جهل است و معرفت بالتفکر با آنکه بمعشی دانستن باشد نسبت قول [ يعرفه الله ] به حقتعالی جایز نمیشود بلکه ( يعلمه الله ) گفتن لازم است زیرا علم عبارت از دانستن حقیقت شئی است خواه حضوری باشد چون علم الهی و خواه حصولی باشد چون علم عباد ، و علم بدانستنیکه از روی وقت باشد نیز اطلاق میشود چون شعور و فطنت پس بدینمعنی اگر چه علم را اهمیت زیاد یست اما قرابت معنیش با معرفت بعد زیادی ندارد . و ( ۱ ) باقیات الصالحات نام کتاب امام مشارالیه هنوز بزیور طبع آراسته نشده يك نسخهٔ قدیمهٔ قلمی آن در شام شریف بدست آمده از انجا نقل شده است .
۱۰ علم بمعنای دانستن فی نفسه چنانکه گفته شود (علم هو فی نفسه) نیز موجود است و بدینمعنی قرابت معانی علم با حکمت نیز ظاهر است (حکمه) در قا موس بکسر حا بمعنی عدل ، حلم ، حلم ، نبوت ، قرآن ، وانجیل نیز آمده است . چونکه در تنزیل مبین بدینمعانی مذکور است . علما حکمه را بتعاریف متعدده تعریف نموده اند و اکثر حکمت را که از صفات الهی باشد بعنوان «معرفة الاشیاء و ایجادها علی غایة الاحکام والاتقان» تعریف ؛ وحکمت انسانیه را بعبارت «معرفة الموجودات وفعل الخیرات» تبیین کرده اند . ازین تعاریف بعد کلی معانی علم حکمة معرفت که سر نامه و عنوان این مقالست مفهوم نمیگردد چون عنوان این مقال عبارت از مقاصد سه گانه که فی الاصل همه به یکجا سر بهم میزنند بود با وجودیکه تعاریف لغوی آنها خارج از صدد بحث ماست مع مافیه بهمینقدر شرح و بسط اکتفا نموده حالا شروع بمقصد میکنیم : حضرت فاضل مشار الیه در رساله مذکوره خود دلایلی که بر فضیلت علم و محسنات آن بیان فرموده اند : مأخذ آن عبارت از قرآن مجید و فرقان حمید ، و انجیل ، و تورات ، وزبور که کتب مقدسه سماویست ، و اخبار حضرت خاتم النبیین صلوات والسلام عليه من رب العلمین . و بعضی آثار حضرات علما و حکمای متقدمین است که علی الترتیب درینجا از هريك
شمه در قید تحریر می آید . اگر چه در قرآن مجید دلایل بر فضیلت علم بسیار است اما در پنجا بعضی از ان ذکر می شود : اول - دلیل بر فضیلت علم آنست که حضرت حی لا یزال رسول مقبول با کمال خویش را فرمود که « قل رب زدنی علما » یعنی - بگو یا رب علم مر ا افزون کن . پس معلوم شد که افضل صفات علم و دانش است زیرا که مر هیچ صفت و حالتی را چنین امری نیامده است . دلیل دیگر بر فضیلت علم آنستکه تفضلات بی غایات حضرت ایزد باصفات در حق سرور کاینات صلی الله علیه و آله و سلم اتم واکمل است لیکن عظمت و فضیلت هیچيك از انها را بیان نفرمود مگر در صفت علم او علیه الصلوة و السلام چنانچه فرمود (و علمك مالم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيما ) یعنی ـ آموخت ترا چیز هایی که نمیدانستی و بود فضل پروردگار بر تو خیلی بزرگ ، و در صفت خوی خوش او فرموده (وانك لعلى خلق عظيم ) یعنی ـ تر است اخلاق حسنه بسیار بزرگ . و ازین آیات جلیله حضرت ذو الجلال چنان مفهوم شد که اکملترین جمیع صفات انید و صفت فاضله باشد چونکه تحصیل رضای حضرت معبود بتحصیل علم موقوفست ، و جلب قلوب عبادرب ودود بخلق خوش و حسن سلوك منوط ومربوطست . دلیل دیگر بر فضیلت علم آنکه حضرت رب العالمین در تنزیل مبین فر
۱۲ مود « قل هل يستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون » یعنی ـ بگو آیا برابر است آنکسانی که میدانند با آن کسانیکه نمیدانند؟ و در جای دیگر میفرماید « قل هل يستوی الاعمی و البصیر » یعنی ـ بگو آیا برابر است نابینا با بینا ؟ و نیز میفرماید « قل لا يستوی الخبیث و الطیب » یعنی ـ بگو برابر نمیشود ناپاك با پاك . و هم چنین فرمود « ام هل يستوی الظلمات و النور » یعنی ـ آیا برابری میتواند تاریکی با روشنی ؟ پس همچنانکه نسبت اعمی با بصیر و خبیث با طیب و ظلمات با نور از ممتنعات است نسبت جاهل با عالم نیز غیر ممکن است . دلیل دیگر بر فضیلت علم آنستکه حضرت حقتعالی عز و جل در فرقان حمید از حضرت سلیمان علی نبینا و علیه السلام حکایت میفرماید که « رب هب لی ملکا لا ینبغی لاحد من بعدی » یعنی ـ ای پروردگار من ببخشا بمن يك ملکی که نشاید دیگری را بعد از من و او سبحانه تعالی در حق او فرمود « فسخرناله الریح تجری بامره رخاء حیث اصاب » یعنی ـ مسخر نمودیم به او باد را که جاری شود به امر او به آرامی بهر جایی که رسیدن خواهد . پس عنصر قویۀ همچو باد را مسخر او گردانید و همۀ عالم را در تحت فرمان او نمود و او بهيچ يك افتخار و مفاخره نکرد: مگر در علم منطق الطیر چنانچه گفت « يا ايها الناس علمنا منطق الطیر » پس از مفاد این نصوص جلیله
۱۳ لازم آمد که علم منطق الطیر از سلطنت عظیمهٔ خدادادی که داشت اوراخو شتر نمود ، حال آنکه علم منطق الطیر پیش از دانستن آواز مرغان نبود چون اینقدر علم بهتر از ملك مشرق و مغرب بود کسیکه عالم ذات با صفات مقدس حضرت خلاق کائنات باشد شرف و قدر او تا کجا خواهد بود . دیگر دلیل از آیات جلیلهٔ قرقا نیه بر فضیلت علم آنست که چون حضرات ملایکه در وقت تخلیق حضرت آدم علیه السلام بدر بار کبریائی عرض نمودند که «اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك ونقدس لك » یعنی خلیفه میگردانی در زمین آن را که فساد بیندازد در ان و خونر یزی بکند دران و ماتسبیح بحمدتو میکنیم و ترا تقدیس میکنیم . از حضرت حی لا یزال جواب آمد که «انی اعلم مالا تعلمون» یعنی ـ من میدانم چیز یرا که شما نمیدانید . آنگاه سر حکمت انی اعلم ما لا تعلمون را بدین آیهٔ کریمه که « وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكة » یعنی ـ و آموخت آدم را همهٔ اسمار ا بعد از ان عرض کرد او را بر ملایکه . ظاهر و باهر فرمود : پس اگر از فضیلت علم اکمل و افضل چیزی دیگر در مخلوقات او سبحانه تعالی موجود بودی هر آئینه اظهار کمال آدم علیه السلام را بدان فرمودی . ازین آیات کریمه مبینه و نصوص جلیلهٔ مقدسه اکملیت و افضلیت حکمت و علم مبین و آشکار و منافع و محاسنش وارسته ایضاح و تذکار گردید . از
١٤ دلایل قرآنیه بدینقدر اکتفا نموده شد. دلایلیکه از دیگر کتب مقدسة سماوی حضرت فاضل مشار الیه نقل فر موده چنانست که حضرت حق عز وجل در تورات حضرت موسی علی نبینا وعلیه السلامرا خطاب نموده فرمودند که (یا موسی عظم الحکمة) یعنی ای موسی تعظیم کن حکمت را « فانی لا اجعل الحکمة فی قلب عبد الاوار دت ان اغفر له » زیرا که من حکمه را در دل هیچ بنده نگذاشتم الا خوا ستم که او را بیامرز م « فتعلمها ثم اعمل بها ثم ابذلها کى تنال بذالك كرامتى فى الدنیا والآخرة » نخست بیاموز حکمه را آنگاه عمل کن بعده بیاموزان تا سزاوار کرامتهای من شوی در دنیا و آخرة. و در زبور حضرت رب غفور داؤد علی نبینا وعلیه السلام را خطا با فر مود که « یا داؤد اذا رایت عاقلاً فکن له خادماً » یعنی ای داؤد هر کجا عاقل بینی خادم شو مر او را. و در انجیل حضرت رب جلیل میفرماید « ویل لمن سمع بالعلم فلم یطلبه كيف يحشر مع الجهال الى النار » یعنی وای برانکس که سخن علم بشنود وطلب اور انکند پس چسان خواهند که با جهال در نار محشور شوند و هم میفرماید « اطلبو العلم وتعلموه » بجوئید علم را و بیاموزانید « فان العلم ان لم يسعدكم لم يشقكم » اگر علم شما را نیکبخت نکرداند بد بخت هم نکند « و ان لم يرفعكم لم يضعكم »
١٥ و اگر شما را رفیع نکند وضیع نیز نکند « و ان لم يغنكم لم يفقرکم » اگر شما را غنی نکند فقیر هم نکند « و ان لم ينفعكم لم يضركم » و اگر شما را سودی ندهد زیان هم ندهد « ولا تقولو انخاف نعلم ولا نعمل » و مگوئید که خوف می کنیم از انکه بیامو زیم و عمل نکنیم « و لكن قولو انرجوان نعلم فنعمل » ولیکن بگوئیدامیدواریم که بیاموزیم و عمل کنیم . و نیز حضرت ایزد متعال عیسی علی نبینا وعلیه السلام را خطاباً میفرماید « يا عيسى عظم العلماء واعرف قدرهم » یعنی ای عیسی تعظیم کن علما را و بشناس قدر ایشانرا « فانی فضلتهم على خلقى الاعلى النبيين والمرسلين » زیرا که ایشانرا فضل نهادم بر جمله خلق خود مگر انبیا و مرسلين « كفضل الشمس على الكواكب » چنانچه فضل آفتاب بر ستارگان « وكفضل الآخرة على الدنيا » و چون فضل آخرت بردنیا « وكفضلى على كل شيء » و چون فضل ذات پاك من بر جميع اشياء . اینست نبذه از دلایل کتب مقدسه بر فضیلت علم . دلایلیکه بر فضیلت علم از اخبار فخر کائنات عليه افضل الصلواة و التسلیمات وارد آمده بنهایت درجه بسیار است اما چون این مختصر گنجایش آنهمه را ندارد بعضی از انرا بیان میکند . حضرت ثابت رضی الله عنه روایت میکند از مالك رضی الله عنه ( قال النبی صلى الله عليه وسلم « من احب بنظر الى عتقاء الله من النار فلينظر آن
﴿ ١٦ ﴾ الی صور المتعلمین» یعنی فرمود حضرت نبی کریم علیه افضل الصلوة و التسلیم که اگر کسی خواهد که آزادکردگان حضرت الله تعالی عز و جل را از نار به بیند پس نظر کند بصورت متعلم . و ابو هریره رضی الله تعالی عنه روایت میکند از سرور عالم صلی الله علیه و سلم که فرمود « من صلی خلف عالم تقی من العلماء فكانما صلى خلف نبی من الانبياء. و ابن عمر رضی الله تعالى عنه روایت میکند از حضرت خاتم الانبیاء علیه الصلوة و السلام که فرموده «فضل العالم علی العابد سبعون درجة بين كل درجة حضر الفرس سبعون عاماً لان الشيطان يضع البدعة للناس فينظر العالم فيزيلها و العابد يشتغل بعبادته» و نيز ابن عمر رضی الله تعالى عنه روايت میکند از حضرت سرور عالم صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود يقول الله للعلماء اني لم اضع علمي فيكم و انا اريد ان يعذبكم ادخلوا الجنة فقد غفرت لكم . و هم سرور کائنات افضل الصلوة اكمل التحیات فرموده که ده گروهند که دعای ایشان بدرگاه ایزد سبحان مقرون اجابت است اول عالم ، دوم متعلم ، سوم خدا و ند خوی خوش، چهارم بیمار ، پنجم مجاهد ، ششم یتیم، هفتم حاجی ، هشتم ناصح الخير، نهم بر الوالدين ، دهم زنیکه مطیع شوهر خود باشد . از احادیث منيفه بدينقدر اكتفا نموديم .
۱۷ جاهلی از حکیمی پرسید که علما را بر در سرای بادشاهان می بینم و نادر باشد که بادشاه بدر خانه عالمی رود پس اگر علم از مال افضل بودی این مسئله بالعکس بودی حکیم گفت علم از منفعت علم و سود مال با خبر است لهذا هر دو را میطلبد ولیکن جاهل از منافع علم هیچ آکاهی ندارد که طلب علم نمیکند . از عبد الله بن زبیر رضی الله عنها کسی سوال نمود که ترا بهتر کدام است علم و درویشی یا جهل و توانگری او گفت علم و درویشی بهتر زیرا اگر عالم باشم و درویش ببرکت علم کاری کنم که بتو انکری رسم تا هم عالم باشم وهم توانگر و چون جاهل باشم رو است که بجهل عملی نمایم که مال از دست برود پس جهل باقی و مال فانی گردید . و از ابن عباس رضی الله تعالی عنها روایتست که پسر خود را وصیتاً فر مودای پسر علم بیاموز که در علم ده منفعتست اول آنکه علم دلیل صفای جوهر روح و کمال مرو است ، دوم آنکه در وقت تنهائی انیس تست ، سوم آنکه در غربت رفیق تست ، چارم آنکه در حضر کار ساز تست . پنجم آنکه هر کجا که روی علم تر ابر صدر آن نشاند، ششم آنکه علم ترا بمراتب علوی رساند هفتم آنکه اگر درویش شوی علم مال تو باشد هشتم آنکه اگر مردیر ا اصالت
۱۸ نبود علم او را عزیز کند نهم آنکه اگر اصیلی علم بیاموزد سبب زیادی بزرگی او شود دهم آنکه اگر بادشاهان علم بیاموزند سبب مهابت و جلالت او شود . --* اثبات ضروریت *-- --* اجتماع بنی بشر *-- معلوم باد ! که حكما انسانر امدنی بالطبع قرار داده اند . یعنی افراد بنی بشر - از روی خلقت و طبیعت چون حیوانات سائره دیگر منفرداً و و حشیآ زندگانی شان محال و غیر ممکن است . حضرت خالق انس و جان خلق و ایجاد نوع شریف انسانر ابمقتضای ارادهٔ ازلی و حکمت بالغه لم یزلی خویش بر صورت عجیب و خلقت غریبی ترکیب و ترتیب فرمود . که بقاو حیات نوعی ایشان بحسب العاده ممکن نمیشود الابه اکل ، و شرب . و ایشانر ابحلیهٔ نور بصیرت . و زیور قوت و قدرت آراسته مکلف بر تحصیل و طلب اکل و شرب گردانید . و پس ازان ایشانر ابر چگونگی تحصیل و تدارك غذا و نفقه که ماده حیات شان ست دلالت و هدایت فرمود . ولی قوت و قدرت شخص واحدی
۱۹ از افراد بنی بشر از تحصیل و مهیا نمودن غذا و نفقهٔ یکروزهٔ خویش عاجز و قاصر است . مثلا اگر انسان خواهد که از گندم که اقل و ادنای مأکولاتِ اوست بقدر کفاف یکروزهٔ خویش نانی تدارك دهد تا اعانت دست شخص آخری در ان نباشد تنهایك شخص از حصول وجود آن عاجز می آید . چونکه حصول آن اولا بر آرد کردن گندم ، و بعده بر خمیر نمودن ، نهایت بر پختن موقوف میباشد ، و هر يك ازین اعمال سه گانه محتاج اقسام آلات و ادوات دیگر است که حصول آن نیز بر بسی صنایع چون آهنگری ، و نجاری ، و مسگری و غیر ذالك متوقف است . پس کسیکه خواهد از برای قوت یکروزهٔ خویش لب نانی حاصل کند میباید که به اعمال کردن اینهمه اعمال کثیره مضطر شود . حالا نکه بداهةً ظاهر است که قدرت و قوت شخص واحد از عهدهٔ اعمال و تحصیل آن همه حرف و صنایع بر آمدن از ممتنعات است . و گیرم که مشتی شخص واحد گندم را بدون از انکه آرد بسازد همچنان بحب و دانهٔ آن سدرمق نماید این نیز از اعمال نان پختن اصعب و اکثر است. زیرا که گندم را بحصول آوردن بر زراعت و حراثت موقوفست و از برای حراثت آلات و ادواتیکه دهقانان را لازمست هريك بر صنعت و حرفتی
۲۰ منوط است که بحصول آوردن اینهمه آلات وصنایع کثیره را قوت ومكنت شخص واحد از ایفای آن امتناع میکنند . پس از برای تحصیل غذا و نفقه یکروزه آنشخص واحد اجتماع بسیاری از ابنای جنس او لازم ولا بد است که باهمدیگر معاونه نموده هر يك بصنعتی و حرفتی مشغول گردند تا که بقا ومؤنت بنی نوع بشر بحصول انجامد . و نیز از اسباب ضرور بودن اجتماع طوایف بنی آدم یکی آنستکه در طبیعت انسانی جلب منفعت ودفع مضرت مرکوزو.ودوعست . وجلب منفعت بدون معاونت ابنای جنس او.تصور نیست . وكذالك در دفع مضرت نفس خودنیز به استعانت بنی نوع خویش محتاج شده است چونکه حضرت حق سبحانه و تعالی جل وعلی بمقتضای حکمت ازلیه صمدانیه خویش جمله انواع حیوانیه را از کتم عدم بعرصه وجود آورده در طبایع هر يك از ایشان افعال وقوتهای جداگانه که همه موافق حکمت و مصلحت است خلق و ترکیب فرمود . و در انواع حیوانات اکثر بهایم و سباع را از قوت انسانی زیاده تر قوت و قدرت عطا نمود چنانچه قوت وقدرت فیل و اسپ وکرگدن وشیر وجاموس و پلنگ و غیره اضعف مضاعف قوه انسانیست و چون طبیعت حیوانی بسبب قوه غضبیه که در ایشان مرکوز است دائما برظلم وعدوان مجبول ومائلند لہذا حضرت حکیم بی علت جل شانه برای
۲۱ هر يك از انواع حیوانی آلات دافعه و جارحهٔ جداگانه مانند شاخ، و خرطوم، و پنجه، و دندان وغیره خلق فرمود تا بوقت ضرورت ضرر و تعدی غیر را از نفس خویش دفع و ازاله نماید . و از برای اشرف و اکمل نوع حیوانات که عبارت از نوع شریف انسا نست مقابل و معادل اسلحهٔ جارحهٔ جمیع حیوانات سلاح عقل و بصیرت و دو دست پر غیرت ذی منفعت احسان فرمود تا آنکه بدین واسطهٔ عالیه به ایجاد و اظهار چنان آلات و ادوار، موفق گردند که از ظلم و تعدی حیوا نات ضاره خود را محافظه نمایند . مثلا در عوض شاخهای بقر جاموس نیزه و سنان ، و در بدل پنجه و چنگال شیر و پلنگ شمشیر ، و خنجر ، ، و بمقابل جلود حیوا نات سخت پوست سپر و زره حاضر و آماده ساختند که بواسطهٔ آنها ماعدا از انکه دفع مضرت حیوانات ضاره را از خود نمایند بضبط و تسخیر حیوا نات مذکوره نیز ظفریاب و کام یاب گردیده از ظلم و غدر همدیگر خود نیز مامون و مصون گردیدند ! و این آلات را ابتدا در کارگاه نفس ناطقه بنور عقل و قوهٔ ادراك تدبیر و تأسیس داده اند ، و بعد از ان بدو دست ذی منفعت پر غیرت خویش از قوه بفعل آورده اند.
۲۲ پس حالا که اسباب ضروری بودن اجتماع بنی بشر را از نقطه نظر جلب منفعت ، و دفع مضرت که در طبیعت انسانی مرکوز و مودعست نظر اندا زیم بنهایت خوبی و غایت نیکوئی ظاهر میگردد که قوت و قدرت شخص واحد از نوع بنی بشر چنانچه نسبت بقوه و تغلب حیوانات درنده سائره مقاومت نتواند همچنان بسر واحد خویش از ساختن آلانیکه با آن از چنك ظلم و غدر دشمنان قوی خویشتن خود را بر هاندنیز کامیاب نمیشود. لا جرم ناچار بتدارك و تحصیل آلات و ادوات جارحه حاده متعدده میگر دند! و این نیز معلوم است که آلات و اسلحه مذکوره بر بسی صنایع عدیده و خیلی آلات کثیره موقوف و منوطست و این نیز واضح و مبرهن است که شخص واحد از اعمال و ایجاد اینقدر صنایع و حرف و بوجود آوردن اینقدر آلات و اسلحه نیز عاجز و قاصر است . پس لازم آمد که نوع بشر بمعاونت و مشارکت ایادی همدیگر اجتماع و اتفاق ورزيده هر يك بصنعتی و حرفتی مشغول گردند تا در دفع مضرت مادی و معنوی ، داخلی و خا رجی ، نوعیت خویش موفق و کامیاب گردند . و همچنانست در جلب منفعت که آن نیز بدون از اجتماع و تکثر ایادی مرا نسانها ر ا غیر قابل و عدیم الحصولست. مثلا نوع شریف انسان چونکه از حیوانات دیگر «من کل الوجوه اشرف» . و اكرم . و اكمل واتم مخلوق
۲۳ گردیده اند لاجرم در خصوص ماکل و مشارب و مساکن و ملابس نیز با حیوانات سائره هیچ مشابهت و مناسبت نمیرسانند . اکل بنی بشر مانند حیوانات دیگر بر نباتات خشك و تر صحاری و ابر منحصر نیست ! بلکه مأكولات ایشان موقوف بر انفس و اعلاترین لحوم و اکملترین نباتات و زیباترین محلیبیات و دهونات موقوف و منحصر است که احتصال اینها و مستفید شدن ازینهمه مأكولات اعلا باز هم بر معاونت و جمعیت بسیاری از ابنای جنس تعلق پذیر است . وكذالك در خصوص مسکن نیز انسان مانند حیوانات سائره در مغاره ها و جنگل ها و شاخه ای درختان زندگانی نتواند بلکه محلات عالیه و مساکن منتظمه از سنگ و چوب و آینه و بلور ورخام و مس و آهن وغیره ذالك میخواهد که آنهم واضح و آشکار است که بدون معاونت و مشارکت ملیونها انسان عدیم التصور است و همچنانست در خصوص ملبوسات و مفروشات وخصو صات سائره که همه گی موقوف و منحصر بر اجتماع و اتفاق ومعاونت ومشا رکت بنی نوع انسانی ست که ماعدا از اجتماع و تکثر ایادی هیچيك از انها محصول نمیآید. اینست که اجتماع ضرورت بنی بشر را از مقدمهٔ تاریخ علامهٔ ذوفنون جناب ابن خلدون خلاصه و ترجمه کرده بدینجا ختام دادیم !!! انتها
٢٤ - خوبی چیست - « البر حُسن الخلق و الاثم ماحاك في النفس و كرهت ان يطلع عليه الناس » این حدیثیست از احادیث موثوق حضرت صادق مصدوق رسول اکرم سرور عالم « محمد مصطفی » صلی الله علیه و آله و سلم که عالم عامل و محدث کامل جناب ( شیخ زکریاء النووی ) در اربعین خویش از صحیح مسلم نقل نموده اند ترجمه تحت اللفظ آن این است : ( خوبی حسن خلقست ، و بدی آنستکه اثر کند در نفس و مکروه پندارد زمانیکه مردم مطلع گردند بر او ) برصاحبان ذوق سلیم ، و لبیبان فهیم حسن مضای شعاع این نیر قدسی «اظهر من الشمس و ابهر من الامس» است که بدین کلام درر بار حضرت سید الابرار امت ناجیه را از مضیق تفریق حسن و قبیح تخلیص ، و سبحات آنها را دور انداخته و توضیح فرموده اند . «بر» بمعنی خوبی ، و «اثم» نیز بمعنی جمیع اعمالیکه حلال و مباح نباشد استعمال میشود . لا جرم فرمودند که بر یعنی خوبی حسن خلق است و حسن
٢٥ خلق ملکه ایست که بر مجامع محاسن محیط و جمله خوبیها و نیکی‌های مادی و معنوی از آن نشأت میکند چنانچه دیگر حدیث منیف بر ینمد عشا هد است: «قدروی الحسن عن ابی الحسن عن جد الحسن ان احسن الحسن الخلق الحسن» «واثم» را نیز بدان معلوم نمودند که انسان در عمل نمودن آن مضطرب القلب ، و د ر وقت اجرای آن در نفس قلق و هیجان فوق العاده پدید آید چه هیچ گناهی نباشد که بعمل نمودن آن و جدانرا اطمینان حاصل آید ، بلکه در جمیع اعمال مخالف شرع و عقل « وجدان » انسانرا معاتب و دائماً در اضطراب میدارد. و بجزء دیگر که عبارت از (کرهت ان یطلع علیه الناس) باشد علامات شقاوت سمات «اثم» رابداندرجه تبیین و توضیح فرموده‌اند که به بیان نمی گنجد. زیرا این یک امر بدیهی و آشکار یست که نفس انسانی بالطبع طالب و جالب اطلاع ناس است بر افعال خیر و اعمال نیک خویش ، و ضد آنرا بالطبع مکروه پنداشته اطلاع ناس را ابداً واصلا بر مکروهات خویش روا ندارد.
٢٦ اینستکه حضرت «هادی الثقلین الی صراط المستقیم علیه افضل الصلواة والتسلیم» بدین کلام معجز لظام که از احادیث منیف جوامع الکلم اوست افتراق نیکی را از بدی و تفریق حسن را از قبح به احسن وجوه فرمودند چه احسن محاسن و مدار جمیع خوبیها حسن خلق بود، وعلامة فارقهٔ جمیع بدیها آنکه انسان اطلاع ناس را بر آن رواندارد. پس چون چنین است عملیکه انسان به کلفت اخفای آن گرفتار آید ترك آن و اجتناب از ان بهازار درجه سهل و آسان تر است. انتهـا
۲۷ عذاب وجدانی ( عذاب وجدانی ) عبارت از اضطراب درونی ، و خلجان باطنیست که سلطان عظیم الشان « وجدان » انسانرا بعداز ارتکاب جنایت، و انهماك قباحتش در محکمهٔ عدالت نفس ناطقه در دائرهٔ جزائیهٔ تمیز بمجازات عتاب، وتکدیر ، واضطراب ، وتوبیخ مأخوذ و محکوم می گرداند . مرتکبین قبایحیکه مستحق عذاب وجدانی،میشوند ازینعقوبت خلاصی شان غیرممکن است . چونکه وجدان انسانرا دائماًارائهٔ طریق مستقیم میکند ، و از افعال ناشایسته و اعمال قبیحه، و قبول غیر صحیحه را بمقام صحیح، و بدر بمقابل خوب ، و خیانت را بمعادل فضیلت قطعیاً منع مینماید . و اگر انسان از منهج مستقیمی که عبارت از قوانین هدایت آئین موضوعهٔ اوست انحراف و استنکاف ورزد بعداز ان بلاشبهه موجب عذاب ، وموردعقاب عدالت او خواهد گردید . کشتیبان بحر پیما را ( دومن ) یعنی سکان آن بر راه راست در حرکت میدارد ، انسانان ذی عرفانرا نیز رهنمای منهج مستقیمش وجدانست . انسان اگر هر قدر در ازالهٔ تنویر باضیای ذی تجلای عقل و حکمت کوشش ورزد اطفای آن محال و غیرممکن است!كذالك ابکم نمودن وجدان
۲۸ که اخطار کننده و اخبار نماینده فعل خطا و صوابست نیز از قوه اجتهاد انسانی خارج است . حس خوبی انسانها را يك عطای ربانی ایست که بهیچ صورت از صفحه لوحه روح زایل نمی شود . هر دولت ، و هر حکومت را قوانین موضوعه ایستکه رعایا و تبعه خویشتن را بدان اداره می کنند که اگر یکی از افراد كوچك و بزرگ رعايا مخالف آهنگ راست نواز آن قانون نغمه طراز شوند در دائره (محکمه عدالت) گرفتار چنگ مجازات قانونیه گردیده بمضراب تازیانه تأدیب جزا دمار از روزگارشان میبراید . دولت باصولت سلطان ذی شان (وجدان) را نیز بسی قوانین متین ، و نظامات رصین موجود است که اگر انسان چشم پوشی نموده بر خلاف آن حرکت ورزد در محکمه عدالت «نفس ناطقه» محکوم ندامت و پشیمانی میگردد. مرتکبین قباحت و جنایت ، و منحرفین عفت و استقامت در خصوص افشا نشدن قصور و قباحات خویش اگر هر قدر دقت و کوشش بعمل آرند دقت و کوشش شان فائده نمی بخشد ! و گیرم که یکدرجه قباحت و جنایت خود را از انظار مردم پنهان هم بتوانند و بخوبی بدانند که ازین عمل من هیچ کس خبردار هم نمیگردد با وجود آنهمه باز هم مستریح تام نمیشوند : چونکه صاحب قباحت ، و فاعل جنایت هیچگاه خوف افشای راز از
۲۹ خاطرش محو نمی گردد. شاهد جنایت جانی وجدانست و آن شاهد يك لحظه و نیم لمحه از و جدائی ندارد . و الحاصل ( وجدان ) چنان مرآت باصفای رونمائیست که معاصی و قبایح مرتكبه مادر ان عکس انداخته مار ابدان مضطرب و معذب میگرداند، ذوق و مسرت مار از هرناك میسازد و هرگونه تسلی و اطمینان را از ما تبعید نموده به مجلس ندامت و خجالت محبوس مینماید . لاجرم انسانر اواجب آنستکه اگر خواهد از عذاب وجدانی مطمئن و آسوده گرددجمیع اعمال و افعال خود را بر قانون وجدان بعمل آرد . و همه حرکات خود را بوجدان حواله نموده اگر وجدان از قبول آن ابانمود هرگز مرتکب آن نشود . و چون وجدان انسانر ابجز فضایل و محاسن چیزی دیگر نمینمایدالبته عاملین اوامر وجدان فی کل حال مطمئن و آسوده میباشند . انتها
۳۰ انجاز وعد کسی را که آرزوی عرض، و اعتبار دامنگیر خیال و افکار باشد باید که در خصوص بجا آوردن (وعد) و (سخن) خود و اجرا داشتن آنرا بوجه احسن سعی بلیغ بعمل آرد. انجاز وعد وظیفه ایست که انسانرا به کمالات انسانیه متحلی، وانقاض آن بلیه ایست که انسانرا از جمله شان وشرف منحطی میگرداند. انسان کامل انجاز وعد را در جزئیات و کلیات از وظایف کمالات انسانیه پنداشته در اجرای این وظیفه همیشه خود را مکلف میدارند. اگر کسی در وعد و سخن خویش خلاف آرد عرض و اعتبار که مزیت و حیثیت انسانی بدانست و محافظه و وقایه آن بمنزله محافظه جانست زایل گردیده در نظر مردم حقیر و ذلیل میماند. و امنیت عالم از و سلب میشود. اجرای این وظیفه معتنقا اگر چه بر عموم عالم انسانیت واجب و لازم است اما بر بزرگان عالیشان، و طالبان شهرت و شان الزم و اهم است. انسان اگر در جزئیات نقض وعد نماید و خلف وعده را در امورت جزئیه بی اهمیت پندارد رفته رفته خالف الوعدی اور اعادت شده بعد از ان در امورات کلی نیز اجرا کننده آن عادت ردی خواهد گردید.
۳۱ مرد کامل و رجال عاقل با کسیکه عهد و وعدی می بندد در اول امر باید که ملاحظه بلیغ و مطالعه عمیق در ممکن و غیر ممکن بودن آن امر بعمل آرد و بعد از انکه غور رسی تامی در آن نمود و دانستکه اینکار از قوه اوست و خسارت کلی باو نمیرساند بعده وعده اجرای آنرا عهد می بندد زیرا اکثر نقض وعدیکه از انسان صادر میشود از انستکه در اول امر بی آنکه سر و پای سخن را ملاحظه نماید وعده میدهد و بعد از ان از اجرای آن عاجز آمده بعنوان خالف الوعدی موسوم میگردد . لاجرم چنانچه انسان در همه امورات تفکر و تأمل را پیشوا و رهنما باید بداند در امر وعد نیز از رهنمائی تفکر و تأمل کناره جوئی نباید کرد . و از همه بهتر آنستکه انسان اگر خواهد با کسی احسان و انعام و اکرامی نماید بی آنکه آنشخص را به بلیه انتظار وعده گرفتار آرد در هر وقتیکه دستش رسید و اداره خودرا سنجیده احسان و اکرام خودش را مبذول سازد چنانچه شاعری درینباب میگوید : قطعه وعده واجب بود وفا کردن ترك واجب کنی حرام بود وعده نادادن و عطا کردن بهترین شیوه کرام بود و این یك نیز معلوم ارباب عقول است : که بنا بر فحوای «الانتظار اشد
۳۲ من النار » بلای انتظار نا گوار و موجب کدورات بیشمار است بس یکی از همنوع خود را انسان بوعدۀ منتظر ساختن و بعد ازان در ایفا و اجرای آن تناقض ورزیدن لایق فضایل وکمالات انسانی نیست . انتها فی دمشق الشام سنه ١٣٠٦
۳۳ فقرات مفیده از سقراط حکیم سوال نمودند که ترا هیچگاهی مغموم و گریان نمی بینم بلکه در همه حال خندان و شادان مینمائی ! او در جواب گفت : من بهیچ چیزی تعلق خاطر ندارم که از نقدان آن مغموم و مألوم ، و طالب هيچيك از متاع دنیا نیم که از عدم حصول آن دو چار محن و هموم کردم . فقره – در حلم اخلاقیون (حلم) را بدینصورت تعریف کرده اند . حلم عبارت از انستکه در وقت شدت غضب انسانرا سکون ، قرار ، وترك تهيج فساد و اشرار شود . حكما و علما نیز در حق حلم چنین گفته اند : حلم انسانرا از آفات و بلایا حفظ وصیانت میکند . جمال انسان از حلم نمایان ، وکمال علم بحلم بودن از ادهٔ تعریف و بیان است . فقرهٔ مفیده شش چیز است که توقع بقادر انتظار ثبات از ان نیست ؛ اول – سایهٔ ابر که در لحظهٔ زایل شود . دوم – محبت اهل غرض که به ادنا بهانهٔ مضمحل کردد . سوم – عشوهٔ زنان که بجزوی سببی سكونت پذیرد. چهارم – سرمایهٔ جمال که هر قدر کمال گیرد ، آخر الامر زوال پذیرد . پنجم – ستایش دروغ که آنرا فروغی نیست . ششم – مال دنیا که آن عروس بیوفاست . پس مرد عاقل نباید که بدین چیز های بی ثبات دل بندد .
٣٤ فقرة در تفریق اقوال مردم در اقوال و افعال بر چهار قسم منقسم اند: اول زمره‌ ایست که بگو یند و نکنند . این شیمۀ منافقان و بخیلان ست . دوم — فرقه ایست که نگویند اما عمل کنند ، اینعادت جوانمردان ، و مقتضای کرم کارانست . سوم — کسانیست که هم گویند و هم اجرا نمایند ؛ این سیرت اوسط ناس است . چهارم — مرد میکه نه بگویند و نه عمل بکنند ؛ این خصلت دون همتان و خسیسانست . — انتها — — از کلامات مبارك حضرت علی کرم الله وجه — حضرت (علی) کرم الله وجه اصدقا و اعدا را بدین مآل تعریف فرمو ده اند: اصدقا و احبا — آنستکه با دوست خویش دوست ، و با دوست دوست نیز دوست ، و باد شمن دوست دشمن باشد . و اعدا آنستکه با خودش دشمن و بادوست او دشمن و با دشمن او دوست باشد . — انتها —
٣٥ ـ در رسالة قشیری فی باب الاستقامت ـ مندر جـست استقامترا سه درجه است : اول ـ تقویم ، دوم ـ اقامت ، سوم ـ استقامت . تقویم ! تأدیب نفوس است . اقامت ! تهذیب قلوب است . استقامت ! تقریب ومحافظة اسرار است . و نیز در بخصوص « بو علی جرجانی » میفرماید : صاحب استقامت شو،طالب کرامت مباش! اگر چه نفست در طلب کرامت متحرك است اما رب ذو الجلالت از تواستقامت می طلبد . ( شیخ شبلی ) علیه الرحمه فرموده : که استقامت چنان با ید که از حالا مشاهدهٔ قیامت را بدان کنی . و خود حضرت ( امام قشیری ) رحمة الله الولی بیان نموده اند : که استقاما مت فی الاقران ـ ترك غیبت ؛ ـ استقامت فی الافعال نفی بدعت ؛ استقامت فی الاعمال غیرت ونفی حجت است . ـ انتها ـ
٣٦ هیئت اجتماعیه معیشت، و زندگانیئیکه ما میان هم جنسان خویش یعنی نوع انسانی میکنیم، و عمر پنجروزهٔ که در ین سپنجی سرای فانی بسر میآریم ! آیا هیچ شده باشد که یکبار بدیدهٔ باریك بین دقت، و نظر دور اندیش عبرت بسوی کم و کیف این معیشت و زندگانی خود مان که بچه صورت، و کدام کیفیت ما را حاصل میشود تفکر و ملاحظه کرده باشیم ؟ گمان میبرم که چنان ملاحظات، و همچنین تفکرات هیچگاهی نظر دقت و دیدهٔ عبرت ما را جلب نکرده باشد، و چگونکی تحصیل حوایچ ضروریهٔ که ابتداء حیات و معیشت ما بران موقوفست هیچ دامنکیر افکار ما نشده باشد ! وکیرم که شده باشد بازهم همین قدر خواهد بود که : استحصال جميع ما يحتاج ضروریه مانند خوراك و پوشاك ، و مسكن وغيره ذالك خود ما ترا بر همان نقدینهٔ پولی که در جیب خود موجود داریم موقوف و منوط می پنداریم . بلی اکر چه این نقدینهٔ زر سرخ ما موقوف عليه حوا یج ضروریهٔ ما تا یکدرجه شمرده میشود ولی چیزیکه ما را بر تحصیل این زر سرخ موفق میکرداند، و نایل سعادت و حائز معیشت میدارد چیزی دیگرست که ما آن ولی نعمت و بانی سعادت خود مانرا هیچ بخاطر نمیآریم.
۳۷ و در حق نعمات مبذوله او هیچ تفکر و ملاحظه نمی‌کنیم، و بلکه او را تا بحال نمیشناسیم و اسمش را نیز نشنیده ایم! آیا چیست آن ولی نعمت عالی مقدار، و کیست آن معین ذی اقتدار که در هر روز و هر ساعت بلکه در هر دقیقه و هر لحظه از سایهٔ حمایه و اعانهٔ آن نایل سعادت میشویم؟ و امنیت و راحت مییابیم! نی نی! ! بلکه معیشت و زند گانی میکنیم؟ این معین و ظهیر، و ولی نعمت با ندبیر ما عبارت از حضرت «هیئت اجتماعیه» میباشد حالا نکه ما این ولی نعمت خود را هیچ نمیشناسیم، و به تشکر نعما ئیکه در حق ما ارزانی داشته ابداً نمیپردازیم! ترکیب لفظ «هیئت اجتماعیه» به مجردیکه بر زبان رانده شود حواس انسانی را حسهای بسیار عالی پیدا میشود. نی نی! ! بلکه انسانرا همین ترکیب اخطار انسانیت میکند. چنانچه درمیان ستارگان پرتو فشان نورانی ئیکه قبهٔ لاجور در نك سمای با فضا را تزئین و ترصیع نموده اند بعضی از انها بداندرجه شعشعه پاش، و بداندرجه لمعه انداز دیده میشود که قوهٔ باصره از نظارهٔ آن اعتراف بعجز و قصور مینماید همچنان درمیان الفاظ نیز بعضی کلماتی بنظر میخورد که از ملاحظهٔ محض آن حواس انسانرا حرکت و هیجان عجیبی حاصل میشود.
۳۸ مثلا کلمه (ضیا) و (هوا) که بمجرد شنیدن اسم محض ایندو کلمه عالیهٔ مستلزم الحیات عالمیان حواس هر صاحب اذغان به تشکر و امتنان ایندو عطیهٔ جلیلهٔ رازق انسان و جان و ایندو نعمت عظیمهٔ خالق کون و مکان مستوجب شکر و امتنان میگردد. چونکه برای تنفس و تمدید حیات ما و جمیع موجودات کرهٔ ارض اگر ایندو جوهر گرانبها و ایندو مادهٔ معتنا بر اخالق رحیم مهربان ما خلق نمیفرمود ی زندگانی و نشست و برخاست ما و جملهٔ کائنات کرهٔ ارض ممکن نشدی. این است که ترکیب کلمهٔ «هیئت اجتماعیه» نیز یک ترکیبی ست که مزیت مذکوره را جامع و سزاوار است یعنی اگر این ماده جلیلهٔ عالیه نمیبود باز هم انسانها عنوان انسانیت را نمیگرفت، و از استحصال ما یحتاج ضروریهٔ خویش عاجز میماند. اینست که ما این نعمت عظما و این عطیهٔ کبرای معبود بی همتای خویش را هیچ بخاطر نمیآریم. و چنانچه به تشکر نعمت ضیا . و هو اتکاسل ورزیده ایم از تخطر مزیت «هیئت اجتماعیه» نیز تغافل مینمائیم. «هیئت اجتماعیه» که ما آنرا ولینعمت خود میخوانیم. و معین و ظهیر خویشتن میدانیم عبارت از شخص واحدی نیست! بلکه هیئت اجتماعیه بر تجمع، و تکثر زیادی از هیئت مجتمعهٔ افراد انسانی اطلاق میشود که در داخل این هیئت مجتمعه هر يك فردی از افراد را کافهٔ افراد هیئت اجتماعیه
۳۹ معاونت ومظاهرت مینماید یعنی هر يك فرد از ثمرهٔ سعی وغیرت افراد دیگر به استحصال حوایج ضروریه، واستکمال اسباب راحت و رفاهیت ، وتأ مین حقوق و عدالت ، وتکمیل وسایط امنیت و سعادت خودهاموفق و کامیاب میگردند . بناءً علیه این هیئت مجتمعه را بنام «هیئت اجتماعیهٔ بنی بشر» میخوانند که زندگانی نوع انسانی بدون ازین عطیهٔ ربانی صورت نمی بندد. ما که این هیئت اجتماعیه را ولینعمت خودمیخوانیم ، وخود را منت دار آن میشماریم، وجمیع حوایج ضروریهٔ خود مابرا بران منحصر میپنداریم اگر یکبار بنظر حق بین ملاحظه کنیم از دل وجان تصدیق خواهیم کرد که بلی همچنین است . مثلاً اگر یکقدری تفکر نمائیم که تنها براى يك لقمه نانیکه بدان سد جوع نمائیم، ويك مسکنی که در ان سکونت ورزیم ، ويك چند پارچه لباسیکه بدان از حر وبرد محفوظ مانیم به معاونت ومظاهرت سعی وهمت چند ملیون نفوس از اجزای هیئت اجتماعیه محتاج میشویم پس از ان قدر وقیمت هیئت اجتماعیه را خواهیم دانست . حالا درینجا مثالاً در خصوص يك انشای مسکن خود مان معاونت و مظاهرت هیئت اجتماعیه را ملاحظه کرده معاونات سائره را بر ان قیاس نمائیم.
٤٠ اولا از ابتدای اساس خانه خود سخن کوئیم : معلوم است که اول عملیا تیکه در انشای خانه مصروف داریم همانا کندن زمین است برای نهادن ته دای . برای اینعملیات اولا لااقل محتاج يك بيل و کلنگ میشویم . حالا میدانید که فقط برای حاصل نمودن همین دو آلت عادی بی اهمیت همت چند هزار کس از اجزای هیئت اجتماعیه مصروف میشود . ؟ ابتدا بر استخراج آهن بیل و کلنگ که از معادن میبرارند هزاران کس کشش و کوشش نموده اند تا آنکه آهن را از معدن بدر اورده اند . و چون آهنیکه از معادن میبراید چنان صاف و خالص نیست که قابلیت دکان آهنگر را داشته باشد لاجرم تصفیه کردن آن لازمست . عجبا صاف نمودن آهن و آب کردن آنها و از ان تخته ها و میلها ساختن و بعد از آن آنرا بدکان آهنگران نقل دان واز ان بیل و کلنگ را بوجود آوردن بهمت و زحمت چندهزار اهل صنعت و حرفت محتاج ست ؟ و بعد از انکه بیل و کلنگ ما از دست آهنگر برآمد بر ان دسته چوبینی نیز لازم میآید که ساختن دسته آن نیز بر بسی عملیات محتاجست ! مثلا اول چوبرا از جنگلها و پیشه ها بریدن ، و آنرا بشهر نقل دادن ؛ و بدکان نجار و خرادرسانیدن و از ان دسته بیل و کلنگ را بعمل اور دن بزور بازوی چند نفس محتاج میکردیم ؟ حالا فکر کنید که قبل از انکه به انشای خانه خود بپردازیم تنها برای کندن
٤١ ته دای آن بچه قدر عملیات و معاونات بنی نوع خویش محتاج گردیدیم ؟ فرض کنیم که حالا بیل و کلنگ را یافتیم و ته دارا کندیم ؛ حالا در خصوص سنگهائیکه برای برداشتن دیوار لازم میآیديك فکری بکنیم : معلوم است که سنگهائیکه در انشای خانه های خود مان استعمال میکنیم از روی کوچه ها و بازارها جمع نمیآوریم بلکه در کوههای پرسنگی رفته و سنگ پاره های بسیار جسیمی را از هم پارچه پارچه کرده به آوردن آن مجبور میشویم . آیا معادن احجار یه را از هم شکافتن و آنرا به آلات متنوعة حدیدیۀ پاره پاره کردن و یا آنکه بقوت باروت ازهم ریختــاندن و آنرا قابل استعمال ساختن تا بچه درجه زحمت و چه پایه صرف همت میخواهد؟ و بعد از ان گچ و ساز و چبکه برای محکم داشتن سنگها استعمال کنیم نیز بر بسی عملیات بی پایانی موقوفست که آن نیز از همت و معاونت بسیار آدمان میسره میشود ! حالا نکه ماحالا هنوز در اول اساس کار مانده ایم پس اگر یکدفعه در جز ئیات سائرۀ انشای مسکن خود در آئیم در انحال در خصوص معاونت و مظاهرت هیئت اجتماعیه حیران و سرگردان خواهیم ماند . مثلا برای پو شانیدن ، و دروازه و پنجره ساختن ، و زنجیر و میخ و شبکه و سائرۀ اشیای لازمه را بوجود آوردن کسانیکه صاحب خانه را مددکاری کنند خارج
٤٢ حساب ست : واین سنگ ، وچوب ، و آهن وتخته وغیره ذالك راكه از معدنها و جنگلها و صحراها و بحرها بشهرها و بلده ها حمل ونقل نمائیم بوجود بسی آلات نقلیه و حملیه مانند عرابه و جر اثقال و دواب و و ابور و شمند وفر وراههای منتظم وفابریقه های مکمل محتاج میگردیم كه هر يك ازا نها نیز بر بسی آلات و ادوات و اسباب و وسایط دیگر محتاجست كه در خصوص يك انشای خارجی مسكن خویش اگر جزء بجزء ملاحظه نما ئیم صحایف رساله ما از استیعاب آن عاجز خواهد آمد . حالا نکه برای خانهٔ مابسی اشیای داخلی مانند چوکی ومیز ، و پرده ، و مفروشات ، و آئینه وغیره ذالك نیز لازم وواجب است که در انحال همت و خدمت هیئت اجتمـ عیه بدرجهٔ میرسد که عقل و فکر از تعداد آن قاصر میگردد ! حالا قطع نظر ازین چیزهای بزرگ تنها يك چيز بسيار كوچك بي اهمیتیكه آنرا ابداً بنظر اعتبار نمیگیریم ، و از غایت ارزانی پولیکه بر ان مید هیم بحساب هم نمیآریم درینجا نمونه بر قارئین کرام عرضه میداریم . آیا دانستید که آنچیز ارزان بی اهمیت چه چیز است ؟ آیا نمیدانید آن چوب پاره های كوچك كوچکی را كه بر سر آن يك اجزائی مالیده اند ووقتیکه آنرا بايك چيزی دیگر تماس نمائیم همان ساعت آتش میگیرد و ما بواسطهٔ آن شمعدان خودرا روشن واز ظلمت تیره درونی نایل ضیای صفاافزونی می
٤٣ گردیم، و از سایهٔ آن به اشتعال دیگدان خویش موفق گشته طعام مطبوخ میخوریم، و صوبه و بخاری خود را آتش داده از دست برد برد محفوظ میگردیم ؟ این خدمتکار ذی معرفت کار گذار جناب ( قطئی کبریت ) ضیا نثار است. این کبریت که در ظاهر حال خیلی بی اهمیت و کم قیمت بنظر میآید آیا ملا حظه کرده اید که بسعی و همت چند صد هزار آدم محصول آمده است ؟ اجزای آن عبارت از گوگرد و فوسفور است، کوگرد را از اراضی که قریب جبال آتش فشان باشد میبرارند. استخراج و تصفیهٔ آن بر استخدام صد ها هزار آدم متوقفست. فوسفور نیز از استخوان حاصل میشود. استخوا نهای حیواناترا جمع نمودن و آنرا سوختن و از ان فوسفور حاصل کردن و ابستهٔ ایادی هزارها انسانست. والحاصل این قطئی كوچك بی اهمیت که مدار کلثی خانهٔ ماست از سعی و همت يك ملیون انسان محصول میآید. خلاصهٔ کلام آنکه برای تشكيل يك مسکن خود مان بمعاونت ملیونها افراد هیئت اجتماعیه و انضمام اختراعات و کشفیات فنیه و صناعیهٔ ایشان عاجز و محتاج میباشم. پس چون چنین است باید که در هر حال و هر لحظه خود را منت دار و شکر گذار حضرت هیئت اجتماعیه شمر ده ما نيز بترك کسالت و بطالت گفته در سعی و عمل کوشش نمائیم تا از افراد هیئت اجتماعیه
٤٤ حساب باشیم . حضرت سعدی ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كارند تا تو نانی بكف آری و بغفلت نخوری همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبری تطبيق قطعه شيخ سعدی به هیئت اجتماعیه مال و افكار و قوانین و نظامات جهان نایل نعمت و راحت كندم در عالم همه افراد مرا خادم و بر من چه روا که بخدمت نکنم صرف همه جان و تنم
٤٥ سیاحت و فوائد آن ما که درینجا سخن از (سیاحت) ؛ و فوائد آن میرانیم محض مبنی بر ترغیب و تشویق همزبانان و هموطنان ماست بر وقوف احوال عالم ، و قوا ند آگاهی جزئیات و کلیات اطوار و عادات امم . سیاحت ! آنچنان معلم لبیب، و مدرس ادیبی ست که انسانرا از هر گونه ادب وکمال مستفید ، و به انواع تجارب و معلومات مستفیض میگرداند . و چنان مائده لذیذیست که اگر یکبار کام جان انسان بدان آشنا گردید دو باره صرف نظر نمودنر ا از ان محال می پندارد . ولی هزاران افسوس که بسا مردم غیر از انکه فوائد و محسنات لذیذۀ سیاحت را در مد نظر آ رند ، و منافع بیشمار آنرا تفکر نمایند، سیاحت را نا پسندیده و چیز بسیار زحمت اندوده میشمارند . سیاحت را کسانیکه بسیار ترویج و اهمیت میدهند همانا اقوام او رو پا میباشند . و این اعتنا و اعتباریکه در خصوص سیاحت مرعی داشته اند مبنی بر فوائد بسیار و منافع بیشماریست که از ان حاصل کرده و میکنند . مثلا يك کشتیی که از منتهای بلاد اروپا بحرکت می افتد ، ويا يك سیاحیکه
٤٦ عزم سیاحت میکند ، در ظرف مدت محدودی می بینی که چهار اقطار دنیا را گردیده مکمل يك سیاحت دور عالم اجرا میکند ؛ و صورت مرئیات سیاحاتش را سیاحتنامه بسیار منتظمی ترتیب داده از احوال بلاد، و امصار ، وطرق و مسافه و محلاتیکه قدمش بر آن رسیده ملك و ملت خویشتن را مستفید میگرداند. سیاحت فوائد و منافعی که بدولت و حکومت و تجارت میرساند خارج عد و شمار است . مثلا دولت انگلیز اینقدر ترقی بی اندازه ، و ثروت بلا نهایه، و کثرت نفوسی که هفت هشت مقابل نفوس ملتی شانست از کجا صاحب و مالک گردیده اند ؟ و مانند هندوستان قطعه جسیمه پر نفوس ذی ثروت را از چه بدست آورده اند ؟ کسانیکه بنکات دقیقه تاریخ ، و سیاسیات باخبرند میدانند که بجز نتیجه سیاحت دیگر چیزی نیست ! چونکه در اول امر سیاحان ذیعرفان جان فشانی از انسانمان بقصد کشف و معاینه انخطه بی ساز و سامان برخاسته جمیع بلاد ، و اقطار ، و جبال و صحاری و انهار ، و جنگل ، و بیابان و طرق ، و شوارع ، ومقدار نفوس، و عادات ، و اطوار ، و غفلت ، و بیخبری مردمان آن دیار را از قرار واقعی بخودها معلوم نموده و احوالات جزئیه و کلیه جغرافیه آنسر زمین را با ترسیم خریطه های بسیار مکمل و منتظم آن ضبط و قید کرده دولت و ملت
٤٧ خویش را بر احوال ثروت اراضی، وغفلت اهالیش کماحقه آگاهی داده اند تا آنکه از نتیجه آن سیاحت ها بضبط و استیلای آن بکمال سهولت و تمام سرعت موفق گردیده اند . در عصرهای کشفیات جدیده یعنی اعصار اخیره از قطعه اوروپا مانند ( فلمنک ) ؛ و ( پورتکال ) ، و ( اسپانیا ) ، و ( فرانس ) ، و ( سویدن ناروی ) بصدها کشتیها ، و هزاران کشافان بکافه ابعاد دنیا منتشر گردیده دنیای اولرا بقدر دو مثل آن وسعت داده اند . والحاصل منافع سیاسی ، و فوائد عمومیه سیاحت نه آنقدر است که در بیان در اید . پس ما حالا قدری از لذایذ و حلاوات آن بیان میکنیم : لذت و حلاوتی که در سیاحت است اولا ازین نقطه نظر باید کرد : مثلا خود را در میان خانه که مسکن اتخاذ کرده ایم بیابیم درین خانه با وجودیکه بقرار دلخواه ما از هر جهت آراسته و پیراسته باشد آیا میتوانیم که بقدر یکهفته در آن نشسته و هیچ بیرون نبرائیم ؟ در درون خانه ها ، و صالونهای خویش اینهمه لوحه ها ، و نقشه های بلاد و امصار را که آویزان داشته ایم عجبا چنان کمان میشود که محض از برای زیب و آرایش خانه ماست ؟ نی ! بلکه نظر اگر علی التوالی بر دیدن یکچیزی منحصر ماند آخر الامر از ان تکدر و تنفر حاصل نموده میخواهد تا دیگر چیز جدیدی به بیند لاجرم به
٤٨ آویختن چنین چیزها لزوم دیده شده است. ولی با وجود آنهمه بازهم انسان نمیتواند که علی التوالی در درون يك خانه و صالونیکه اگرچه اسباب تزئینه و الواح معلقه آنهم بکمال باشد نشسه حبس نفس نماید. بلکه لااقل اگر يك سیاحتی بسیار عادی و مختصری اجرا نماید هما ناباغچه دائره خویش برامده بر برگهای شاداب قشنك. واشجار و ازهار رنگارنك نظری گردانیده جستجوی فرحت و مسرت میکند. و بعد از ان دائره باغچه را نیز برخود ضیق یافته برفتن بیرون نیز محتاج میگردد. مثلا از برای اخذ معلومات چگونگی بلد تا بکوچه و بازار هم میبراید؛ و یا آنکه در خصوص جستجوی تسلی خاطر و یا احوال پرسی احباب و متعلقان تا بخانه همسایگان نیز رفته قدری متسلی میگردد. حالا نکه دائره سیاحت را انسان هر قدر وسعت بدهد در توسیع ذهن و فکر انسانی نیز همانقدر وسعت حاصل شده چنانچه در اول امر مسکن خو دش را بر خود ضیق مییافت بالاخره شهر یرا که در آن ساکن است مانند خانه خود محدود، و خود را در آن محصور مییابد. در ان حال نسبت از خانه بر آمدنش تاباغچه به صورت دیدن و سیر کردن نواحی شهر تحویل میکند، و درجه دیدن بازار و رفتن خانه احباب و اصحاب با صورت دیدن و گردیدن شهرها و قصبه های نزديك شهر متناسب میگردد: و رفته رفته
٤٩ بسبب استعداد هر شخص ایندائرة سیاحت اتساع یافته از آنرو علی الدوام بديدن بسیاری از ممالک بعیده و اطلاع از احوال اقوام و ملل متعدده آر زو ها و هوسها در قلب انسانی پیدا میشود که حقیقتاً احوال ملل سائره با احوال ما خیلی دگرگون افتاده . مثلا در حالتیکه در قطعه او روپا بیشتر از يك زن گرفتن ممنوع و غیر جایز است در نزد ما چهار زن و هر قدر سر یه و جاریه نیکه دل ما بخواهد لازم وجاری میباشد ؛ و اینحال ما چنانچه موجب استغراب آنها میگردد در نزد ما نیز عادت جاریه بعضی از ملل هند که چهار پنچنفر برادر بايك زن ازدواج میکنند یا آنكه يك مرد چهار خواهر را بزنی میگیرندهمانقدر شایان استغراب میشود . و چون در جبلت انسان استعداد امر تحری و جستجو مرکوز است لا جرم هر قدر توسیع در فکر و اطلاع انسانی حاصل آید احوال غرائب عالم وعجائب عادات امم نیز زیاده گردیده جستجوی دیدن و خبر گرفتن از ان دامن کش آرزو و هوس او میگردد . دیدن غرائب و استحصال معلومات کردن ازان تنها منحصر بر مسئله غرابت ازدواج انسانها نیست بلکه غرابتهائیکه عاید حیوانات ، و نباتات. و معادن و خصوصات سائره میباشد نیز بدینمنوالست . مثلا بادنجان که در نزد ما از سبزوات بسیار عادی و خیلی مبذولی شمرده میشود در بعضی بلاد اورو پا از غایت ندرت در میان گلدانیها و گنداله ها نگهداشته نهایت مقبول
۵۰ و بغایت معتناء میپندارند . و کذالك انجیر فرنگی نام نباتیکه در بنطرنهای مااورادر میان گلدانیها و کنداله ها بغایت اعتناء میپروریم در بعضی ممالك جنوبیه از غایت کثرت و وفرت در اطرافهای باغچه ها و حولیها مانند دیوار میگردانند . معدنیکه مایانش طلا میخوانیم در نزد مابدا ندرجه عزیز و بدانپایه ذیقدر و قیمتیست که از برای محافظهٔ آن صندوقهای آهنین و محفظه های فولادی خود ما بر اهنوز اهمیتی نمیدهیم . حالا نکه در نزد بعضی اقوام ممالك جنوبیه از غایت کثرت و وفرت قدر آن جوهر عزیز ذیقدر از حبه های خسیسی که مایان کودیش میخوانیم نیز بیقدر و بی اعتبار تر است . چو نکه اقوام وحشیه آنسر زمین ها کودیهار اسباب زینت و کمال حسن و و جمال پنداشته خیلی عزیزش میدارند . حیوان عظیم الجثه که فیلش میگوئیم در حالتی که در بلاد هندستان بجای دواب بسیار عادتی برای حمل و نقل اشیا و سواری خواص و عوامش استعمال میکنند در بلاد شامات و عربستان احیاناً اگر يك چوچهٔ آنرا بدست آورده بیاورند مانند تیاتروی بسیار غریب و عجیبی اجرت دخولیه و تفر جیه از ان میگیرند . حالا که سیاحت همچنین احوال غرابت اشتمالی را به انسان آشکار نماید آیاه وجب استغراب بلا نهایه ، و باعث استلذاذ بی اندازه او نمیگردد؟ پس چنانچه انسانیکه از نشستن دائمی درون خانه خودش بتنگ آمده از برای تازه و
٥١ تفرج تا بباغچه و بازار و خانهٔ همسایه میبراید آن بر آمدن و تازه کردن از برای او هیچ زحمت و مشقتی نی بلکه ذوق و لذت عظیمی میباشد . همچنانست سیاحت دور عالم . لاجرم کسانیکه سیاحت را زحمت اندود می پندارند حکم شان بر غلط و خطا رفته بلکه سیاحت دور عالم نیز خیلی لذت و حلا وت بزرگی در ضمن خویش مندرج دارد . مشاهدهٔ غرائبيکه از سیاحت حاصل میشود بیکچند فقرهٔ دیگری نیز اگر اثبات و اتیان نمائیم خالی از مناسبت نخواهد بود : مثلاً در موسم اول بهار که روزها رو بامتداد و شبها رخ باقتصار می نهد اگر انسان بسمتهای قطب شمالی بسیاحت و حرکت افتد رفته رفته این درازی روزها و کوتاهی شبها را بیکدرجهٔ مییابد که بمجرد غروب آفتاب بعد از چند دقیقه باز پس طلوع میکند که از ان حال انسان بمشاهدهٔ اجتماع شب و روز در يك آن موفق گردیده از غایت حیرت و استغراب بيخود و مدهوش میماند . حالا نگه اگر یکقدری از ان هم بیشتر برود در انحال غروب شمش منیر را هیچ ندیده از مشاهدهٔ شب سراسر محروم میماند و شمس منیر را مدت شش ماه على التوالی بر روی سها دیده عالم را ششماه درمیان يك نهار ضیا داری مشاهده میکند . حالا نگه در ملك مادراز ترین روز ها بقدر چار ده ساعت امتداد مییابد . پس چون انسانيكه بعمر خویش درازی روز
٥٢ هار از چارده ساعت زیاده تر ندیده باشد و یکبار از نتیجه سیاحت بدیدن روز شش ماهه نائل گردد آیا کم چیز یست ؟ وبالعکس اگر در موسم خریف که شب ها رو به امتداد و روز ها رو به اقتصار میگذارد باز هم انسان بسوی شمال سیر و سیاحت اجرا دار درفته رفته تطویل شبها را بدرجه مییابد که آفتاب جهانتاب بمجرد طلوع کردن باز پس غروب میکند و اگر قدری از انهم پیشتر رود طلوع آفتاب را مدت شش ماه ابداً ندیده از دیدار شمس خاوری بقدر ششماه سراسر محروم میماند و جهانرا بقدر ششماه در یکشب ظلمت نموئی دیده از روز صقا افزون هیچ اثری نمی بیند پس چون انسان بدیدن شب شش ماهه که مصادف شود چسان بخود و سرگردان نماند ! [ اسباب چنین امتداد و اقتصار لیالی و نهار سمت های قطب شمالی را واقفان رموزات ریاضی بخوبی میدانند که تفصیل آن درینجا خارج از صد دبحث ماست ] و همچنین اگر انسان در موسم زمستان از استانبول بسوی جنوب بسیر و سیاحت اقتد رفته رفته در نصف کره جنوبی بيك صيف بسيار لطيفی تصادف میکند . و بالعکس اگر سیاحت مذکور را در موسم صيف اجرا نماید رفته رفته در محل مذکور زمستان بسیار اعلائی پیدا میکند . [ تفصیلات این نیز متعلق فن ریاضی است ] والحاصل جمله این مشاهدات
٥٣ غرائب انسانرا از نتایج سیاحت حاصل میشود . مسئله بحث ما درینجا چونکه عبارت است از انکه سیاحت زحمت و مشقت نی بلکه ذوق و لذایذ گوناگون ، و فوائد و منافع از حد افزون مندرج دارد لاجرم درینجا این يك را نیز علاوه میکنیم که سیاحت در از منه قدیمه ئیکه وسایط مخابره و وسایل مراسله امروزی مفقود بود نیز از مشغو لیت بسیار عظیمی شمرده میشد . درین ایام که مانند وابور ها و شمند و فر ها آلات نقلیه و دوریه که آن يك بصلابت باهیبت خویش بحر های پر از شور طوفان اثر بی آرام را مانند نهر با نفع خالی از ضرری رام کرده ؛ و آندیگر بر ابعاد عظیمه صحاری و خشکه ها پا و از ذی اهتزاز خویش هزا ران طعنه ها نموده موجود است هرگاه انسان بسیر و سیاحت افتد يك قطعه بسیار عظیم دنیا را مانند گشت و گذار داخلى يك شهری حساب میکند . واگرچه سیر و سیاحتیکه در چولها و بیابا نها اجرا شود بی زحمت و صعوبتی هم نخواهد بود لکن آن سیاحت ها نیز تفکرات عجیبه و مطالعات غریبه مر انسانرا حاصل میکند و آن نیز در نزد اصحاب ذوق و عرفان يك ذوق عظیم ولذت كبيری شمرده میشود . سخن را که تا بدین وادیها گردانیدیم چنان کمان نشود که ما جمیع قارئین گرام و هموطنان ذی احترام را میخواهیم که سیاح بشوند ؛ چونکه چنین
٥٤ ذهاب باطل خیلی فکر غریبی ست . زیرا كافۀ افراديك ملتى را سياح ساختن خارج امکان نی بلكه از تصور نيز خارجست! بلی اگر میدانستیم که این سخنان ما مؤثر و کارگر می افتاد و کسی راشوق وذوق سیاحت و خبرگرفتن احوال عالم دامن کش آرزو و هوس میگردید ترغیب و تشويق هم مینمودیم بلكه خود مانیز ایشانرا تبعیت و پیروی میکردیم !!! لكن مقصد ما در حق سیاحت و فوائد آن عبارت از اعطای افکاریست تا آنكه قارئین کرام از بعضی سیاحتنامه هایی که کتبخانۀ دبستان معارف ما بدان تزئین صحایف میکند دل تنك نگرديده بدانندكه مزيت و حیثیت سیاحت خیلی معتناو گرانبهاست . جريدة فريدۀ (اختر) که در استانبول بلغت فارسی طبع و نشر میگردد در هر صحايف آخرئی خویش سیاحتنامۀ موسیو (استانله ی) را که دو سال سه سال قبل از ین بنابر تخلیص (امین پاشا) نامی از منتسبان دولت المانيه بطرفهای افریقای جنوبی اجرا داشته بود در هر هفته از برای استفادۀ مشترکین ابونۀ جريدۀ خويش درج ونقل مینمود . درین دوسه هفته در یکی از نسخه های جريدۀ مذکور دیده شدكه بعضی از مشتركين شرقية مومى اليه اختر بیچاره را در تحت طعن و توبيخ آورده میگوید : «ازین سیاحت مردفرنگی ماراچه حاصل و چه منفعتی ست که شما دوسه
٥٥ صفحه را بدان معطل و بیکار میگذارید . » حالا بر افکار بدبختانه چنین اشخاص انسان چسان نخندد که اختر بیچاره با وجودیکه در راه جمع نمودن و بدست آوردن سیاحتنامه مذکور بسی رنجها بر خود همواره داشته و فوائد آنرا بی آنکه ایشان رنجها و زحمات مهلك آنهمه بیابانها و صحراهای مهیب مخوف را که انسانهایش جمله کی آدم خوار ، و جنگلهایش پر از خار و مارست بر خود برداشته از احوال کم و کیف آنسرزمین های مجهول با خبر گردند اختر بیچاره مفت و رایگان بر ایشان ایثار و اکرام مینماید در عوض تحسین و آفرین تعریض و نفرین میشنود . پس اگر بعضی سیاحت نامه هائیکه ما نیز بدان تزئین صحایف نمائیم مستوجب طعن و توبیخ ما گردد هزار افسوس بر صرف زحمت ، و ضياع مشقتی که در ترجمه و نگارش آن بر خود هموار نمائیم ! در حالتیکه خود مایان بسیر و سیاحت دور عالم و ديدن عجائب وغرائب آن موفق و کامیاب نمیتوانیم شد آیا بخواندن آثار کسانیکه بدان امر مهم جليل القدر موفق گردیده اند تنزل نموده بذوق و لذتیکه آنها از ان بر گرفته اند اشتراك ورزیم چه نقصی و ضرری بر ما وارد خواهد آمد ؟
٥٦ مباحثه فخر الدین رازی با مسیحی از تفسیر کبیر امام رازی مولا نا راغب در سفینهٔ خود درج نموده فخر علمای عالم اسلامی حضرت (امام رازی) در تفسیر کبیر بینظیر خویش در اثنای تفسیر آیه (مباهله) چنین میفرماید: هنگامیکه در خوارزم بودم روزی یکی از احبا آمده گفت: که درین روزهایکی از کشیشان مسیحیون در شهر ما وارد شده است که ادعای مباحثه و مناقشه دارد و چنین معلوم میشود که از ارباب تحقیق و تعمق باشد. من نیز بر پا خاسته در نزدش برفتم و بعد از لحظهٔ بگفتگو ابتدا نمودیم. مسیحی مزبور ابتدا بسوال نموده گفت: «بر نبوت «حضرت محمد» صلی الله علیه وسلم چه دلیل دارید» من نیز سوال او را چنین جواب مقابله نموده گفتم: چنانچه از «موسی» و [عیسی] و سائر انبیای کرام علیهم السلام ظهور بعضی معجزات، و خوارقات فوق الحد بشری منقول و مرویست از حضرت «محمد مصطفی» صلی الله علیه وسلم نیز بعضی معجزات و خوار [Vertical text in margin:] قل تعالوا ندع ابناء نا و ابناءکم و نساء نا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علي الكاذبين
٥٧ قات نقل میشود . و این منقولات بدرجۀ تواتر رسیده است که در اثبات مدعا حکم تواتر در نزد عقلا بغایت مقبول است . و اگر بگوئید که از ید شخصی که معجزه ظاهر شود این معجزه دلالت بر صدق نبوتش نمیکند . پس چنانچه نبوت حضرت ( محمد ) صلی الله علیه و السلم به اظهار معجزه ثابت نشود بطلان نبوت پیغمبران دیگر نیز لازم میآید . واگر بحکم تواتر اعتراف ورزیده معجزۀ نبی را بر صدق دعوای نبوتش تصدیق کنید در ا نحال از حضرت «محمد مصطفی» صلی الله علیه وسلم معجزاتیکه ظهور نمود و آن معجزات هم مبنی بر تواترست لا جرم ایمان آوردن ما برو لازم و ضروریست چونکه دیگر صورت نمی بندد زیرا هنگامیکه دلیل ثبوت یافت ثبوت یافتن مدلول از لوازماتست . مسیحی گفت : «من در حق عیسی نمیگویم که پیغمبر است بلکه میگویم اله است » «لا اله الا الله وحده لا شريك له» در اثنای ترجمۀ این مقاله همین توحید شریف را مؤلف عاجز در جامع امویه ( بحضور مرقد حضرت یحیی علیه السلام نوشته ام . ) من نیز بجواب آن چنین مقابله نموده گفتم : «کسیکه از نبوت بحث میکند اولا باید مرتبۀ الوهیت و کم کیف آنرا بخوبی بداند چونکه اگر
۵۸ حق الوهیت را بخوبی نداند اثبات نبوت نمیشود . درینباب سخن توهم خروج از بحث ، و هم باطل محض است . چونکه اولا دلیل بر نبوت می خواهی و بعده بر بحث الوهیت مراجعت مینمائی . حالا میباید که ذات پاك حضرت اله را بشناسی که حضرت اله موجودیست واجب الوجود که جسم متحیز و عرض نبودنش واجب ولا بد است . حالا آنکه حضرت عیسى على نبينا وعليه السلام عبارت از يك شخص جسمانی متحيزى بود که معرض با عراض مختلفه گردیده است . «مثلا اول در حالتیکه در عدم محض بوده سر از نو بوجود آمده ، وبنا بر قول واعتقاد شما مقتول گرديده ، در اول امر طفل بوده و بعده از حالت طفلی بجوانی رسیده ، و پس از آن بسن رشد و کمال رسیده است ، و دیگر آنکه عیسی مانند سائر افراد بنی بشر میخورد ، و مینوشید ، و سخن میگفت ، و می نشست ، و بر میخاست ، خواب میکردو بیدار میشد . «حالا نکه بداهته ثابت است که چیز محدث قدیم ؛ و چیز ممکن واجب، و چیز متغیر دائم نمیشود . و چیزیکه قدیم ، و واجب ، ودایم نباشد خدا ئی را نشاید . «و چنانچه در تحت اعتراف شماست که حضرت عیسی با آنکه بفرار و اختفا سعی نمود اما از طرف یهودان گرفتار آمده صلب گردیده ، و دران
٥٩ التأثيرات ، واضطرابات شديدة اظهار نموده بود . پس نمیدانم شخصی که شما به اعتقادتان اورا اله میپندارید و یا جزء اله را در وی محلول میدانید آیا چسان از مهاجمات دشمنان نفس خودش را وقایه ومحافظه نتوانسته و آن مهاجمات را بالکلیه محو و نابود نساخته ! و چرا در اثنای ابتلا اظهار تألم نموده ! وعلى الخصوص چسان از دست یهودان گریخته و به اختفا سعی نموده! پس مرا بر عقل و اذهان چنین اشخاصی که به صحت چنین اقوال نا پسندیده که بطلان آن بدیهی و آشکار است قائل و مقرر گردیده اند و آنرا اهمیتی داده بدائره بحث میدرانید خیلی تعجب میآید . « — و این را نیز گفتم که شما را سه سخن است : اولا میگوئید که شخص جسمانی عیسی اله است» اینسخن باطل محض است چونکه اله عالم اگر عبارت از همان جسم میبود بنابر اعتقاد شما وقتیکه قتل گردید گویا که اله عالم محو و نابود گردید . پس بعدازان عالم چسان بی اله پیشرفت و انتظام مییافت ولو که یکدقیقه باشد . طایفۀ یهود که ذلیل ترین خلقند بغلبۀ کامله چسان میتواند که اله عالم را بقتل آرد واله نتواند که نفس خود را از ایشان خلاصی دهد . حالا بر چنین الهی که بدینگونه عجز وابتذال مبتلا باشد انسان چگونه معتقد وبنده گردد ! « — دوم سخن شما آنستکه میگوئید «عیسی بالنفس اله نیست ولکن
٦٠ اله بالكليه در و حلول نموده است » بطلان این سخن تان نیز بداهته آشکار است . زير االهی که جسم و عرض بودنش را عقل و فكر قطعياً قبول نمیکند حلول آن در اجسام از ممتنعات و غير ممكن است . « چونکه اگر اله جسم تقدير شود جسم لابد مرکب بودنش لازم است و مركب محتاج اجز اباشد و چیزیکه محتاج بغیر باشد خدائی را نشاید. واز حلول آن در جسم دیگر مختلط شدن اجزای شان باهمدیگر لازم میآید که ازین حالت تفرق اجزای اله ایجاب میکند. پس چنین چیزیکه قابل تفریق و تفرقه باشد الهیتش بكدام عقل اثبات میيابد ! اله عالم باغير خود يكي نشود، و در غیر خود در نیايد چه یکی شدن دو چیز یعنی احدیت با اثنینیت محالست يك يك است و دو دو و حلول در غیر از خواص اجسام است مانند آب در گل . و شرر در سنگ و نور در فانوس . و اگر اله عرض تقدير شود عرض محتاج محل باشد؛ و چیزیکه محتاج بغیر بود الوهيت را نشاید ! « — سوم سخن شما نيز آنستكه ميگوئيد : « اله در عيسی بالجزئيه حلول نموده است . » و هن و بطلان اين سخن بر هر ذي شعوري مبر هن است . زيرا اگر آن جزوی که از اله منفک و در عیسی درآمده است در الٰهیت معتبر باشد یعنی محققاً الٰه باشد ؛ در وقت انفصال آن بذات اله نقصان عارض شدن اقتضامی کند ، و حالاً نکه ذات پاك حضرت واجب
٦١ الوجود از نقصان مبرا ست؛ و اگر آن جزء در الوهیت معتبر نبا شد پس آنجزء از اجزای اله نبودنش لازم میآید . « و این نیز بتواتر ثابت است که حضرت عیسی علیه السلام بعبادت رب معبود خویش بنهایت درجه راغب و میال بود پس اگر عیسی اله میبود این طاعت و عبادت او مستحیل میشدی زیرا که اله مر نفس خود را طاعت و عبادت نمیکند . بعد ازین دلایل و براهینیکه ایضاح نمودم از مسیحی مذکور سوال کردم: که ترا کدام چیز قائل بر الوهیت عیسی نموده ؛ و از چه دانسته که اله یاجزء اله در عیسی حلول نموده ؟ مسیحی جوابداده گفت : — « در حضرت عیسی بعضی غرایبی مانند احیاء اموات ، وابراء اکمه وابرص که چنین اشیاء محض بقدرت الوهیت بحصول میآید موجود بود . » پس من نیز چنین مقابله نموده گفتم :— « آیا اینسخن را تسلیم و تصدیق میکنید که از عدم دلیل عدم مدلول لازم و واجب نیست ؟ اگر تصدیق نکنید در انحال بمجردیکه بگوئید عالم در ازل نبود وجود صانع را نیز در ازل منفی می گردانید . و اگر لازم نیامدن عدم مدلول را از عدم دلیل تسلیم و تصدیق نمائید باید که این سخنان مرا بگوش هوش بشنوید :
٦٢ « مادام که حلول الله را در عیسی تجویز میدهید پس حلول الله را بمن و سائر حیوانات حتی نباتات و جمادات از چه سبب لازم نمیدانید ؟ مسیحی گفت : - « درینجا فرق ظاهر و هویداست چونکه حلول الله در عیسی مظهر عجائب و غرائب بودن عیسی ست چنانچه قبل ازین گفتم آنچنان معجزات از من و تو و سائر اشیا ظهور نمیکند تا متکم بر حلول الله بکنیم لاجرم ازین معلوم است که حلول الله در عیسی موجود و در مایان مفقود است . » پس من گفتم : « که ازین سخن تو چنان معلوم میشود که معنی واجب نیامدن عدم مدلول را از عدم دلیل هیچ ندانسته . « اگر ظهور خوارقیکه در عیسی موجود بود دلیل بر حلول الله درو باشد . در ما بناء بر عدم ظهور آن دلائل بچه سبب الله حلول نکند ؟ حلول الله اگر در حالتیکه محقق باشد ؛ ظهور نکردن دلیل چرا جائز نباشد ؟ پس از هر جسمیکه خوارق ظهور کند حضرت الله از برای حلول کردن دران يك مجبوریتی ندارد . « پس از ینسخنان ثابت گردید که از عدم دلیل عدم مدلول لازم نمیآید لاجرم مبین میگردد که عدم ظهور خوارق در من و تو دلیل بر ممانعت حلول الله نتواند گردید . در انحال از برای حلول الله در حیوانات خسیسه
۶۳ چون سگ و کربه و فاره نیز هیچ مانعی نمیماند . پس چنین مذهب و دینیکه مدار وموجب حلول حضرت ذاتمقدس حضرت باریتعالی در چنین اشیای خسیسه گردد آیا از ان مذهب لا یعنی تر وهزیان تر مذهبی دردنیا هست ؟ « و آنکه میگوئیداحیای اموات نمودن عیسی بجز حلول الله در و دیگر چیزی نیست ، آیا معجزه خارق العاده موسی را نمی بینید که عصا را به اژدر تحویل دادکه این از عقل بعیدتر است نسبت به احیای اموات کردن ! زیرا در احیای اموات تغییر نوعی نیست اما در تحویل عصابه اژدر تغییر نوع نباتيست به نوع حیوانی ! مادام که خارقه فوق الحد بشری یعنی تحویل عصا رابه اژدر نمودن الوهیت و یا بنونیت ، و یا حلول الله را در حضرت موسی ایجاب نکند، و معجزه احیاء اموات بر الوهیت و یاحلول، ویابنونیت حضرت عیسی بچه سبب لازم ولابد باشد ؟ من چون سخن را بدیندرجه رسانیدم راه سخن بر مباحث من مسدود گردیده بسکوت عاجزانه مقابله نمود . انتها - در شام شریف از سفینه راغب ترجمه شده - سنه ۱۳۰۹
٦٤ مقاله فيلسوف مشهور پلوتارق در استكراه از خوردن كوشت حيوانات و ردآن ازقلم اديب لبيب غيور ضياپاشای مشهور (پلوتارق) كه از فيلسوفان مشهور و ماهر قطعهٔ اورو پاست دريكی از رسائل حكميهٔ خويش درخصوص خوردن كوشت حيوانات چنين ميكويد: تو ازمن ميپرسی كه (فيساغور) چرااز گوشت خوری اجتناب نموده است؟ لكن من نيزباالمقابله از توسوال ميكنم: كه ترا كدام جسارت، و مروت برين واداشته كه گوشت ذيروح وذی‌حسی را كه قبل ازيك ساعتی كه تو او را بقتل می‌آوردی در چمنزارها ميچريد، و ازآبگيرها آب مينو شيد، وبر سرسبزه های نرم ميخوابيد، و از پی‌مادران‌خويش‌ميدويد، صدامی‌كشيد، وميگرديدومياراميد، ومانند توتنفس ميورزيدبدهن خويش نزديك نمائی؟ واستخوانهايش را بدندانت شكسته اعضايش را درمعده ات محو گردانی!
٦٥ چسان دستی بود که بر حلقوم مخلوق حساسی خنجر بیداد راند ؟ چسان چشمی بود که مانند خود يك متنفسی را بر زمین انداخته قتل و اعدام آن بیچاره را در نظرش تجسم دهد ؟ چسان جگری بودکه خون حیوان بی یار و مدد کاریرا بریزد ، و اعضا یش را بقلاب ظلم وستم بیاویزد ، بند از بندش را بساطور جور و جفا از هم جدا گرداند و او آنهمه را دیده تحمل ورزد ؟ چسان دلی باشد که دست و پا زدن جانکندن حیوان ذی روحی را دیده و آب نشود ؟ چسان نظری باید که بدیدن منظره مدهش لرزش گوشت پارچه پارچه مذبوح بیچاره صبر و طاقت نماید ؟ ای انسانهای ظالم!شمارا بخونریختن حیوانات ذیروح کدام چیز اجبار مینماید؟ يكدفعه به اطراف خود نظر انداخته ببینید که طبیعت چقدر نعم گوناگون بی پایان ، و ارزاق از حد افزون فراوان برای شما ریخته و پاشیده است . ارض را نمیگرید که شمارا چقدر اثمار و حبوبات ، و سبزوات میدهد! شکم های شما را بهر گونه فواکه وخوردنی املا مینماید! حیوانات بیچاره که شما او را از برای لذت شکمهای خود پارچه پارچه میکنید ایا نمی بینید که از برای خوراك و پوشاك شما شيرها و روغنها و پنیرهای خودشا را بمعهٔ
٦٦ بشمهای خود خدمت واهد امیکنند! ازین بیچارگان چه بددیده اید که شکم پروری شما را بر قتل و اعدام ایشان مرتکب میگرداند! حالا آنکه برزق و مال سیر و معمورید ، و بخوردن گوشت این خادمان نفس و جان خویش هیچ حاجت ندارید! مرا به پیش دلهای سنگین ، و جگرهای آهنین شما تعجب میآید بر سفره های خویش شیر و ماست و سائر محلبياتيكه حیوان بیچاره آنرا بخون جگر در پستان خویش اندوخته است و بعد از آن مر شما راهبه واهد انموده است بالحم و استخوان آن بیچاره یکجا میگذارید ، وعلی الخصوص که اثمار و حبو بات را نیز بران سفره گذاشته اید؟ سباع وحشیه که بگوشت خوردن حيوانات مألوفند محض بنابر مجبوریت جوع و تبعیت کرسنگی بر کشتن و پاره پاره کردن حیوانات دیگر اقدام میورزند . لکن شما از سباع بصددر جه وحشی تر و خونخوار ترید زیرا شما محض به تبعیت تلذذات ظالمانه خود تان به اخراج ارواح ارتکاب میورزید . شما حیوانات گوشت خوار درنده را نمیخورید؟ اشتهای شما بر حیوانات مونسۀ که از شما توحش نکند ، و بشما بغیر از منفعت هیچ ضرری نرساند صاف و باز میگردد . ای قاتل طبیعت ناشناس! اگر اصرار میکنی برینکه طبیعت ترا گوشت
٦٧ خوار ساخته و این حیواناتیکه مانند تو صاحب گوشت و استخوان، و مانند او لاد تو مالك حس و جان اند محض از برای خوردن تو حاضر و آماده گردا نیده تو نیز مانند سباع سائره که مفطور اند بر گوشت خوردن ، حیواناترا بچنگال پاره پاره کرده بخور، و بدون کارد و ساطور بناخنها و پنجه هایت مانند خرسان و گرگان بقتل آر، و بدندان گوشتهایش را از هم پاره پاره کرده بدون پختن در حالتیکه هنوز زنده و خونش گرم باشد بشکمت فرو بر ! آیا ازینصورت خوردن گوشت حیوان چرا موهایت بر میخیزد؟ آیا چرا بر گوشت زنده ئیکه بزیر دندانهابت در پرش آید جسارت نمیورزی ؟ ای انسان ذی مرحمت ! لحم میته یعنی گوشت مرده ترا مکروه میآید از خوردن آن نفرت میکنی ، گوشت خام ترا نا پسند آمده از ان اجتناب میورزی تا به آتش رنك آنرا تبدیل ندهی و برو غن و بهارات طعمش را تبدیل نکنی بر اکلش جسارت نمیورزی ! حالا نکه اگر آکل اللحم یعنی گوشت خوار طبیعی میبودی بدینگونه نمیکردی. پس معلوم گردید که محض از برای لذت و خواهش نفس و شکم پروری خویش بر بیدروح کردن ذی ارواح جسارت میورزی ! انصاف ! انصاف ! ..... ---=§.::.§=---
٦٨ -ردیۀ ضیا پاشا- اگرچه وقتیکه اینمقاله فیلسوفانه پلوتارق خوانده میشود در وهلۀ اولا بره های شیرمست مقبولیكه سر خود در چمنزار ها و صحرا ها میگردند و میچرند فردای آن بسر قلابهای قصابان چون آویزان دیده شود مطالعۀ مقالۀ مذکور در زیر نظر انسانی آمده انسانرا سراسر از گوشت خوردن متنفر و بیزار میگرداند! ولی چون باطراف مسئله تدقیق وتحقیق بعمل آریم ظاهر میگردد كه اینهمه قیل وقال بجز سفسطه فیلسوفانه ، وجربزۀ حکیمانه دگرهیچ چیزی نیست . چونکه خواه فیثا غور و خواه قبل ازو زردشتیانیكه از اكل لحوم اجتناب مینمودند . اجتناب ایشان مبنی برین سخنهای پلوتارق كه گوشت خوردن مر انسانراغیر طبیعی باشد نیست بلکه در مذهب آنان از یك جسدی ازالۀ روح کردن هیچ جائز ومناسب نیست! زیرا اینفرقه روح هر جسدیرا جوهر منفرد غیر منتقل وبذاته قائم زعم و خلیا میکنند و برین اعتقاد دارندکه اگر روح از یك جسدی مفارقت کند ناچار بحلول دیگر قالبیكه موافق به استعدادش باشد مجبور است . بطلانیكه درین قول ظاهر است محتاج بیان نیست ورد این اقوال باطله را نیز علمای اعلام بقرار واقعی اجرا داشته اند كه درینجا از صدد بحث ماخارج است. پس
٦٩ ما از بیجهت مسئله صرف نظر کرده بعضی مطالعاتی که در خصوص گوشت خوردن که مر انسانرا طبیعی و یا خلاف طبیعت است بخاطر قاصر میرسد در رد و مقابله مقاله پلو تارق ایراد و بیان میکنیم. و مطالعات عاجزانه ما نیز سراسر مبنی بر معقولاتست چونکه طایفه مزبوره منقولاتر اتابع نیستند. ترویج کنندگان مذهب فیثاغور مدعی آنند که حیوانرا کشتن و گوشت آنرا خوردن مغائر طبیعت انسانیت، و خلاصه برهانشان برینمدعا آنکه: رقت، و شفقت، و مرحمت، و رعایت حقوق، و شکران نعمت که از صفات مخصوصه انسانیست بدین عمل که غیر طبیعی اوست باطل میگردد. و بسببیکه ما یان مانند سباع و حشیه حیواناترا به پنجه و چنگال خویش نمیدریم و بعد از انکه بدست قصاب و آشپز بیفتند و میته از مذبوح تفریق یابد میخوریم لاجرم میگویند که انسان از زمره حیوانات گوشتخوار نیست و گوشت خوردن فعل طبیعی او اصلا و قطعا نباید بود. پس معلوم میشود که این گروه حکما «طبیعت» را غیر از ما وضع له وی آن به کیف و مشرب خودشان معنی داده از ان سبب اعتراض مینمایند. از همه اول از ایشان سوال میشود: که آیا اتصاف انسان بصفات ردیه که شما میگوئید منحصر به اعدام و استهلاك همان ذوى الارواح است که صاحب مشی و حرکت باشند! یا آنکه بر اعدام و اهلاك كافة ذوى الارواح؟
آیا گمان میبرید که ما عدا از همین اجسام متحرکه که صاحب دست و پا، و مالك صوت وصدا اند دیگر اجسام ذی روح موجود نیست؟ نظر به تحقیقات و تعمیقات فنیه اخیره که متفننان صاحب اذعان اعصار اخیره به آلات و کشفیات بدیعه خودشان اجرا داشته اند نباتات و بسی اجسام صلبه ئیکه ما آنرا جماد می بینیم هر يك بنابر استعداد خودشان صا حب روح و قابل ممات بود نشان در نزد فن مثبت گردیده است . پس حیواناتی را که به چمنزارها میچرند ، و فریاد و فغان شان شنیده میشود اکل و بلع آنرا مغاثر طبیعت و شکر نعمت و رعایت حقوق شمرده برصدد اعتراض میبرائید آیا از خوردن و تلف کردن گندم و جواری و ماش و حبوبات سائره که هر يك از ایشان مانند بره و گوسفند و حیوانات سائره بدون آنکه فریادی زنند و فغانی برکشند حیات نامیه مخصوصی دارند چرا اجتناب نمینمائید ؟ حالا نکه بدون از آنکه خودتان از هلاك سا ختن و محو کردن آن بیچاره های ذی ارواح ساکته دست بردارید ما را نیز به هلاك ساختن و عدم نمودن آنها تشویق میکند ! آیا گندمهای مایه الحیات ما را که در کشتزارها و بستانها مانند طلاهای دست افشار در لمعه پاشیست ملاحظه نمیکنید که مانند ما و شما و گوسفندان و حیوانات سائره اولا عبارت از يك نطفه بوده و بعد از آن تولد یافته اند ،
۷۱ و پس از ان از سن طفولیت بسن رشد و کمال رسیده اند، و پس از ان مخو شه های چون صدف های پر از گوهر حامله گردیده اند، و بعدها دانه های چون در شهوار را تولید نموده اند چر اشایان مرحمت و سزاوار رقت نباشند؟ اثمار گوناگونیکه والده هایعنی درختان بهزار زحمت و خون جگر در ظرف یکسال بسر رسانیده اندبی آنکه بر شاخ و برگ آنها مرحمت و شفقتی روادارید ، و شکر نعمت و حقوق را رعایتی نمائید چرا بخاك و زیر پایهایتان ریخته اکل و بلع مینمائید! و در انحالت چرا انصاف و مروت ، و حقوق و طبیعت را بخاطر نمی آرید ؟ اما شما اگر نباتاترا از ذوی الارواح نشمارید و بگوئید که در ترتیب طبایع اجسام اختلاف هست ، و در تعلق روح به اجسام متنوعه مراتب و در جات نیست . آیا این تصور شما با دعای تحدید قدرت ازلیه نمیگردد؟ قوه نامیه که در نباتات موجود است غیر از نوع روح و حیات دگر چیزی هست ؟ بصور خلقی حیوانات چون نظر شود: تناسل و توالد ایشان یا بواسطه تخمی ، و یا بطریق ازدواج در ميان يك جسمی از بعضی عناصر مركبة ترکیب کرده در انجا پرورش و تربیه مییابند و بعد از ان از سوراخی و یا بیضه خروج یافته بواسطه شیر و یا سبزه و یا گوشت بالتدیج کسب صورت و جسامت میکنند . پس حالا بر چنین جسمی که اطلاق حیوان و ذیروح
۷۲ نموده شود بر نباتات که آن نیز از يك تخمى و يايک قسم از دواجى بعمل میآید و یا بعضی عناصر مرکبه مخصوصه در رحم عنصر خاك قرار میگیرند و بعد از ان با بعضی آلات و مواد نامیه مانند خاك و آب ، و هوا و انبار تعيش و تر بیه یافته ظهور و بروز مینمایند ؛ و چنانچه در حیوانات تقلب اطوار، و تبدل احوال ، وجود است در ایشان نیز حالات طفولیت وشباب وشيخوخيت موجود بوده درجه بدرجه و پایه بپایه اکمال مدت حیات میکنند، و چون از همان اصلی که مدار حیات شانست منفك گردند چنانچه حیوانات در حالت قتل بیروح و بیجان میمانند ازیشان نیز اثر حیات زائل گردیده بحالت ممات تحول میکنند ؛ پس از چه سبب میگوئید که ایشان ذیروح نیست ؟ در غله خانه ها ، و انبار خانه هایتان ذخایر بر سر هم ریخته نیکه دارید آیا مگر آنها بعضی اجسادمیته که بظلم وغضب ارواح شانر از ائل نموده اید دگر چیزی هست ؟ شما آن حبوبات بیچاره را بچه جسارت و کدام حمیت و مرحمت در زیر هزار من سنگ آرد ساخته و شکمهای تانرا بدان میپرورید ؟ و چنان دیده میشود که شما از فریاد و ناله که گوسفندان و بره ها بر میآرند متأثر گر دیده برایشان مرحمت میکنید ورنه بدقدرت که نباتات را بدینقدر خارقة طبیعت و مهارت تکوین فرموده از عدم و هلاك كردن آن بسبب بيصدائى هیچ متأثر نمی شوید !
۷۳ پس چون چنین است چنانچه در حیوانات قدرت ربانیه را تقدیر میکنید در یکدانه سیبی و یا انگوری و یا خوشه گندمی نیز همچنان تقدیر نموده بر حیوانات چنان که اظهار ترحم مینمائید بر نباتات نیز باید اجرا دارید ؛ و از جمیع اینهمه نعم گوناگونیکه خالق رحیم و رازق کریم مرنوع انسانرا احسان فرموده شمائفس خود تانرا محروم و مکروب داشته اجتناب فرمائید . حالا بیائیم بر سخن شیر و نوشیدن آن ! شما میباید که از نوشیدن شیر حیوانات نیز بغایت اجتناب نمائید . چون که ظلم و عداوتیکه در ینجا معما شه افتاده نیز مانند شما انسانیت شعاران و طبیعت شناسا نرا نمیزیبد که شیر آن بیچار کا نرا بنوشید ! اولا گوسفند آنرا بچه استحقاق در اشکالها می بندید ؟ و شیر هائیکه طبیعت مخصوص چوچه های ایشان داشته بچه سبب غصب مینمائید ؟ و قیاس نمینمائید که اگر شما با ولد و والدهٔ ولد خویش بدست مخلوق قوی تری از خود گرفتار آئید و شما را بصورتیکه فرار کر دن تان محال باشد در تحت قید و حبس گرفتار آرند ، و شیر والدهٔ ولد تانرا بی آنکه به پسر شما ازان بنوشانند همه را دوشیده خود بنوشند آیا هیچ بر طبع تان گوارا می افتد ؟ پس لازم آنستکه مانند شمایان مردم حق شناس با مثال چنین افعال مغائر طبیعت و مغائر حقوق و مرحمت متجاسر نگردیده چنانچه از خوردن گوشت و حبوب و غله و میوه اجتناب تان لازم آمد از نوشیدن
٧٤ شیر و سائر محلیبات نیز خود را محروم گذاشته خود را بيك جوع و گرسنگی دائمی ، وابدئی گرفتار آرید ! بیائیم بر سخن پشم و پوشیدن و رکوب ایشان : آیا بکدام طبیعت شنا سی و کدام شفقت و مرحمت دانی پشمهای ایشانرا که کسوۀ خلقتی ایشانست بظلم و جور از پشتهای شان برداشته بر بدن خویش میپوشانید و آن بیچا رگان را برهنه و عریان میگذارید ؟ آیا قیاس نفس نمیکنید که اگر يك ظالم قوی تری از شما بقوت ظالمانه خویش شما را در مقابل حر و برد روزگار برهنه نماید و لباسهای تانرا از برتان کشیده خود بپوشد بر نفس تان هیچ پسندیده میآید ؟ پس چون چنین است باید که حضرات طبیعت شناسان چنانچه خود را از مأکولات و مشروبات محروم داشته انداز ملبوسات نیز مأیوس گذاشته جوعان و عریان در بیابان سرگردان گردند تا آنکه حق طبیعت را بجا آرند ! گاوها و اسپها و دواب سائرة مرکوبه را که بر گردنهای شان جوغ میبندید و بدهنهای شان لگامهای آهنین انداخته پاهای شانرا میخکوب میگردانید و در تحت بارهای گران پشت های شانرا از خمدار نموده در صحراها و بیابانها میدوانید . آیا از برای تغلب و استیلای آن بیچاره گان کدام طبیعت و مر حمت و مروت شمار اتجویز فرموده ؟ آیا خوردن گوشت ایشانرا که مغایر
٧٥ طبیعت میپندارید این اعمال مغایر طبیعت را چرا بر ایشان روا مینمائید؟ حالا مادام که شما خود تانرا عاقل و فاضل ناس برقم میدهید تمیز میدکه بهیچگو نه ازین کارها اقدام ورزید. پس بخوبی بدانیدکه حضرت حکیم مطلق انسانرا از جمیع اشیا اشرف و اکمل خلق فرموده است، وجمیع حیوانات، ونباتات وجماداترا برای اومسخر و تابع داشته است وحیات اورابر اکل لحم و نبات وغیره ذالك مو قوف فرموده. لاجرم انسان نباید که نعمت و رزقیكه او حلال ومباح بر او نموده از ان صرف نظر نماید. و اینكه میگوئید گوشت خوردن انسانرا طبیعی نیست. معلوم میشودکه شما(علم حیوانات)را بخوبی نخوانده اید حالا بشنویدکه شمهٔ از ان مر شمارا تعریف نمایم: در علم حیوانات ثابت گردیده استكه حیوانات (لاحمه) یعنی همان حیوا ناتیکه گوشت خواری مر ایشانرا طبیعی است در دهن شان چهار دندان نوك تيز يك بدیگر مقابل موجود استكه این دندانها در دهن حیواناتیكه اکل شان فقط بر نباتات منحصر باشد مانند گوسفند وبز وگا و وخر گوش واسپ وغير ذالك موجود نیست، وبالعكس در دهن حیواناتیكه از گوشت تعیش دارند مانند شیر وپلنك وگرگ و گربه و سائره دندانهای مذ كوره شاهد و پدیدارست. حالایك آئينه بدست گرفته بدهن خودنظری
٧٦ بیفگنید که در دهن شما نیز چهار دندان سر تیز یکبدیگر مقابل در پهلوی دندانهای کرشی تان موجود است ولی چون نوع انسان هم از لحم و هم از نبات تعیش دارند لاجرم آن چهار دندان شان به تیزی و باریکی دندانهای حیواناتیکه تعیش شان منحصر بر گوشت باشد نیست. لاجرم ازین يك بخوبی استدلال میشود که علم حیوانات انسانرا از نوع حیوانات لاحمه یعنی حیوانات گوشتخوار محسوب داشته است . پس در علم حیوانات نیز به برهان قویۀ بدهیه محقق گشت که گوشت خوردن انسانرا طبیعی باشد، و پیش از انکه او گوشت و سبزه را از هم شناخته تفریق نماید خالق برحق و رازق مطلق او آلات گوشت میده کردنرا در دهن او گذاشته است . حالا چون این دلیل مبرهن در دهن انسان میخ زده ایستاده باشد انسان چسان معرض تقلید فیثاغور و یا زردشت شده یکجهت کائی خلقت و طبیعت را معطل بگذارد ! و دیگر اینکه چون بقاعدۀ کلیه ، و قانون عمومیه کائنات ملاحظه نمائیم در یحمال گوشت خوردن ما هیچ مغائر طبیعت چیزی بنظر نمیآید بلکه با لعکس سراسر از واجبات حکم طبیعت مشاهده میگردد . چونکه قانون طبیعت جمیع اشیا را آکل و مأکول همدیگر واداشته است . اولا نباتاترا بنگریم : نباتات از آبها و حشرات میقرو سقوپیه که در آبها موجود است
۷۷ وسائر مواد دیگر تعیش میکنند ؛ بعد از ان گوسفند و بز و آهو و حیوا نات سائره نباتاترا اکل و بلع نموده آنها را نیز انسانها میخو رند و نهایت الامر حشر اتیکہ در وجود انسانست از گوشت انسان تعیش میور زند . و الحاصل اگر در جمیع مكونات دیده شود قاعده کلیه و قانون عمو میۀ طبیعت را می بینم که تعیش و زندگانی یکی را برخوردن و محو کردن دیگر موقوف داشته است . پس ما که از جنس حیوان و بالتخصیص از حيوانات لاحمه ایم چسان بر خلاف طبیعت برویم ؟ و اینکه میگوئید که اگر گوشت خواری ما طبیعی میبود باید که ما حیوا نا ترا بدست خود ذبح نموده میخوردیم . حالاً نكه اینحال دلیل بر طبیعی نبودن گوشتخواری ما نمیکند . زیرا چنانچه در اکثر مألوفات ما عادت بمقام طبیعت قایم گردیده این نفرت نیز برای ما از عادت عارض شده است. مثلا اگر من از زمان صباوت شاگرد قصابی میشدم میپندارم که حالا گوسفند کشتن و هندوانه را شکستن بنظرم مساوی میبود . و در خصوص تفريق ميته و مذبوح اگر بگوئیم که در پنجا امر شارع چنین است چونکه شما از منهج صراط المستقیم دور افتاده ایدلهذا به شما چنین گفته نمیشود لاجرم میگوئیم که این نفرت ما از ميته ورغبت ما به مذبوح نیز از طبیعت نی بلکه از عادت مار انشأت کرده و آن يك طبیعت ثانی برای
۷۸ ما شده است. و اگر يك حیوانی را چه ما بکشیم و چه خود بمیرد در هر دو حال روحش زاید و گوشت و چربی بخوردن قابلست . من گمان نمیبرم که اگر آشپز ما مرغ مردۀ را در میان پیاز و روغن يك قورمۀ لذیذی بپزدو ما آنرا خورده فرق بتوانیم که این میته است یا مذبوح . یا خود در يك محا صره و یا قحطی اگر حیوان مردۀ بیابیم از خوردن آن استکراه نمائیم . پس معلوم شد که این فرق و تمیز میته و مذبوح ما را از عادت نشأت نموده نه از طبیعت چونکه هرگاه اسباب باعث عادت از میان برخیزد اصل طبیعت بمیدان میبر آید . و اینکه میگوئید اگر گوشتخوری ما را طبیعی میبود بایستی که گوشت را مانند سباع بناخنها از هم در انیده و همچنان خام میخوردیم . حالا به خیا لتان میرسد که این يك امر ممتنع الحصولیست ؟ گویا شما (غرائب عادات اقوام) نام کتب و رسائل را مطالعه ننموده اید ؛ در دنیا چقدر اقوامیست که گوشت را خام و بدون پختن میخورند . در طرف های بحر منجمد شمالی همۀ مر دم ماهیان را از بحر صید نموده بدون طبخ اكل مینمایند. حتی من در لندن بچشم خود دیده ام که زنی گوشت خام را بر گوشت پخته ترجیح میداد ، و چنانچه ما گوشت پخته را بمیلان طبیعت و خواهش و لذت بدندانهـا کنـده میخوریم او نیز گوشت خام را همچنان میخورد . و اینکه گوشت را انسان
﴿ ۷۹ ﴾ بناخن مانند سباع سائره از هم ندرد مانع گوشتخوار بودن طبیعی او نیست. چونکه خلقت ازلی چنانچه دندانهایش را موافق بگوشت خوردن تکوین فرموده ناخن هایش را بوضع و هیئت دیگری خلق نموده ، و بعوض ناخن کارد و ساطور و دیگر آلات جارحه که سباع ازان محروم اند بدستش داده. و اینکه میگوئید انسان حیوانات معصوم اهلیه را بسبب ضعف و کم قدرتی شان میخورند و اگر گوشتخواری شان طبیعی میبود بایستی که از گوشت حیوانات درنده نیز استکراه نمینمودندی . پس میگویم که در بخصوص من تابع کیف خودم بدماغم هر گوشتیکه موافق باشد و بردلم گوارا افتد همان گوشت را میخورم . و هم عموم حیوانات گوشتخوار همدیگر خود را نمیخورند زیرا در گوشت حیوان گوشتخوار آنقدر لذت و حلاوت موجود نیست . آیا نمی بینید که شیر و پلنگ و دیگر حیوانات درنده یکدیگر خود را نمیخورند بلکه آهو و بز و گوزن و غیره ذالك را میخورند ؟ يك سخن دیگر شما باقی مانده که میگوئید گیرم که انسان خلقةً گوشتخوار گفته شود مادام که انسان بصفت عقل و تمیز سرافراز باشد، و بصفت مرحمت و شفقت از سباع درنده ممتاز باشد نمیزیبد که فعل مکروه ارهاق روح را جایز شمارد . بلی ارهاق روح جاندار اگرچه عمل ناسزا و مخالف قاعدۀ انسانیت است ولی چون حضرت حکیم مطلق آن ارهاق روح را بر ما حلال داشته
۸۰ لاجرم هیچ بأسی نیست . اما صد حیف که اجرای این فعل از حضرات فیلسوفکان ما نیز بر میآید . ( میکروسقوب ) نام يك نوع ذره بینی ایجاد شده است . آیا سبزه هائیکه پخته کرده میخورید و آبهائی را که مینوشید یکدفعه بدین آلات دیده خواهید بود ؟ آیا حیوانات صغیره متنوعه که در سبزه ها و آبهای مذکور موجودند و نظر ما از دیدن آنها عاجز است اکل و بلع آنها ازهاق روح نیست ؟ وقتیکه سر و بدن تان چرك بشود بحمام میر وید ازین قبیل حیواناترا که بصابون تلف مینمائید آیا آنها مانند شما صاحب روح و حیات نیستند ؟ پس در حالتیکه از عدم اجرای این فعل شما نیز عاجز می آئید دیگر مرد مانرا چنین دعوائیکه امکان عقلی و نقلیش غیر مثبت باشد چسان دعوت مینمائید ؟ آیا این مقتضای انصافست ؟ و دیگر از شما سوال میشود که شما این احکام را بکدام ترازوی عقل و خرد سنجیده اید که بر صحت آن یقین تام حاصل نموده ما را بر ترك آن ترغیب و تشویق مینمائید ؟ آیا نمی بینید که در هر مسئلۀ معقولات نی بلکه در هر خطوۀ مرئیات نیز بهزاران سهو و خطا بر میخورید ؟ از برای عالم بخیال خود يك نظامی مقرر مینمائید و یکده پانز ده کتابیکه خواندید ابنای جنس تا نرا حقیر دیده بنای خود بینی میگذارید حالا آنکه از وقوعاتیکه بعد از یکدقیقه بظهور می آید هیچ خبر ندارید!
۸۱ آیا این چگونه میزان عقل و حکمت است ؟ پس معلوم میشود که شما درین مسئله و امثال آن بوجدان صحیح هیچ تبعیت نموده محض از برای آنکه رای وقول خود را به ابنای جنستان قبول نمائید و در میان ایشان خود را بغرور و عجب ممتاز و سرفراز پندارید دگر مقصده تان نیست ! ای گروه حکمائیکه بلاغت و مبالغه و نطق وحسن افاده را برهان حق گمان کرده اید بخوبی بدانید که این عقل و حکمت خیالی شما در نزد علم محیط حقیقی وحکمت غیر محدود حضرت آفریدگار عالم نسبت قطره را به بحر و نسبت ذره را به شمس نیز نمیگیرد پس ازین اوهام باطله که برای خودتان مقرر نموده اید در گذشته بر صراط المستقیم قانون الهی که عبارت از حدود شریعت ومسلك نبوت است سالك شوید تا باشید که طریق نجاتی برای تان پیدا گردد و السلام . انتها
۸۲ حديث دع ما يريبك الى مالا يريبك این حدیثیست از احادیث جوامع الكلم «رسول اكرم و نبي مكرم صلی الله عليه وعلى آله و سلم» كه در الفاظ قليله معانى كثيری مندرج دارد؛ و روایت است از سبط رسول الله و ریحانته «ابى محمد الحسن» ابن «علی» رضی الله عنهما كه عالم عامل و فاضل كامل جناب شیخ «زكرياء النووى» در چهل حديث خويش از (ترمذى) باسناد صحیح نقل نموده . معنى تحت اللفظ حدیث شریف آنكه : «ترك كن چیزیرا كه ترا در شك اندازد بدان چيزيكه ترا در شك نيندا زد» پس اگر کسیرابخت یاور و عقل رهبر باشد اینکلام معجز نظام حضرت سیدالانام اورادرعمل جميع اعمال حسنه، وترك جمله افعال سيئه كافى وكافل می آید . زیر اطاعت جميع اوامر الهى نه آنست كه مرد مسلمانرا در شك وريب اندازد ، و قلب انسان در اجرای عملی آن مجمجة نماید ، و هيچ يك از فضایل مقدسه عاليه ، و مدارج مباركه معالیه نباشد كه در اكتساب و اعتلای آن قوای انسانی را رعشه عاید گردد .
۸۳ وبالعکس هیچکدام از مناهی و ملاهی نیست که در وقت عمل نمودن آن انسان مشتبه و مشكوك نگردد ، و هيچيك از جنایات و خباثات نخواهد بود که جانی و فاعل آنرا در هنگام اجرای قباحتش « وجدان » باضطراب قلبی و خلجان باطنی القا نکند . وجدان — يك سلطان باهيبت و سامانیست که بقوانین موضوعۀ مظبو طۀ خویش مملکت معمورۀ قلب انسانرا دائماً از شرور اشرار اعمال سيئات، و افعال منكرات متيقظ و بیدار میدارد و بمجرد یکه یکی از رهزنان شریره قبیحه را داخل مملکتش ببیند همان لحظه بقوۀ الکتریکیۀ سریع الحركت انسانرا اخبار و اخطار مینماید . آیا هیچ انسانی خواهد بود که در هنگام اجرای قبایح و جنحه اش مطمئن القلب ماند ؟ و صاعقۀ برقیۀ وجدان وجودش را به تزلزل نیارد ؟ آیا در کدام عمل ناشایسته راحت قلب ، و تسکین روح حاصل میشود ؟ نمی بینید که عاملان محارم تا چه درجه مضطرب القلب ، و تا چه پایه در خلجان و اضطراب اند ؟ زانی ئیکه زناه میکند ، و شارب الخمری که شراب مینوشد، و رهزنیکه دزدی میکند ، و جائیکہ بقتل دیگری جسارت میورزد و هلم جرا آیا ایشانرا کدام راحت ، و كدام اطمینان قلبی حاصل شده باشد ؟ در راه که میروند از سایۀ خود در هراس میشوند ، از نظر عالم
٨٤ محجوب میمانند ، از بیم اطلاع ناس بزحمات شدیدهٔ مبتلا می آیند والحا صل هيچيك قباحتی تصور نمیشود که انسان بر اجرای آن از اشواك شكو ك خالی ماند . و هيچيك از فعل حسنهٔ نیست که انسان در اعمال آن مطمئن القلب نگردد. پس در هر عملیکه انسان در کردن ونکردن آن مشتبه گردد باید که برقول حضرت مخبر صادق عمل نموده آنر ابدا تجویزی مبادله کند که در وشك وريب رآمد خلی نباشد . «حضرت ابونا آدم» عليه السلام اول وصیتیکه «مر» شيث »عليه السلام را فرموده اینست : « ای شیث در هر کاریكه دلت اضطراب کندز وداز ان رجعت کن تا آنکه ایمن باشی . زیرا در وقت اکل شجره دلم اضطراب نمود و من بدان التفات ننمودم تا بدین بلا گرفتار آمدم » انتها
۸۰ نصایحی که حضرت علی کرم الله وجهه مر امام حسن رضی الله عنه را فرموده اند نورعین علی! انسان درین ابتلاخانهٔ بی‌ثبات از مصادفات شدائد هیچگاه مصون و مأمون نیست ، و از مصائبات امتحان در هیچ زمان فارغ نی . اما مردان خدا مقابلهٔ صدمهٔ بلایار ابصبر و استقامت کنند ، و از اضطراب برکنار باشند ، و تسلیم و رضار اشعار خود سازند . پس تو نیز از انفرقهٔ . باید که مقابلهٔ سهام آفاتر ابجوشن صبر و ثبات نمائی. صبر جمیل بر حسن عاقبت دلیل است ؛ اگر از زمرهٔ صابران باشی نتیجهٔ حالت مسیرتخش بالت گردد . غضوب مشو که غضب جالب تعب است . حلیم باش که حلم حکیمانه صدیق شفیقی ست که انسانرا بر راه خیر سوق میکند . باکسانیکه داخل دائره خلتت باشد عهد دوستی ئیکه کنی قلباً و لساناً آنرا رعایت کن که مسلك ارباب وفا اینست . بهر نعمت منعم حقیقی که نائل شوی شکر آنرا میکن که خدا و ند مجید نعمتت را مزید میکند . اگر خواهی که از نعم نامتناهی الهی بهره‌ور شوی
٨٦ شاکر باش . ای فرزند من ! درجات فضایل بشریه بسیار است انسان که خود را بهر يك از اندرجات اصعاد نماید قیمت حقیقۀ او عبارت از همان فضیلت میاند . پس چون قضیه چنین است شهباز همتت را بلند پرواز دار جهد میکن تا به اعلی درجۀ مراتب انسانی صعود نمائی . طالب رزق حلال شو که جناب رازق مطلق در رزقت توسیع نماید . در دنیای دون برای هیچ چیزی آبرویت را مریز که حیات احرار بدان قائمست . اگر در حق خویش از کسی احسان و اثر انسانیتی مشاهده کنی تو نیز جهد میکن تا او را بلطف ممنون نمائی زیر اجزای احسان احسان است . حقوق والدین را محافظه کن تا مسعود دارین شوی با همسایگان و اقاربت معا ونت و مدد کاریرا از دست منه . منت کش عطایای ادانی مباش که از دون همتان بجز منت و خسران دیگر چیزی عیان نمیشود . والسلام خالد بن عبدالله قشیری رحمته الله علیه هنگامیکه در واسط تشریف داشتند این نطق را ایراد فرموده اند ای ناس ! به استحصال مکارم افتخار ؛ و باکتساب غنایم فضایل مسارعت
۸۷ وصرف اقتدار نمائید. بجود و مکرمت سر خود تا از از هر طرف استجلاب ممنونیت، و استحصال شکر و محمدت نمائید، در تاخیر امور و مصالح تان از دو چار شدن بندامت مجانبت ورزید . احسان تا تر اقبل از احسان کردن بیان مکنید . اگر از روی اتحاد و تصنیع چیزیر اداشته باشید قبل از اتمام و اکمال آن کسیرا خبر ندهید . کسیرا که تلطیف و انعام فرمائید اگر چه آن شخص در تشکر و امتنان قصور نماید مجازات آن بجناب حق عائداست زنهار از لطف و عنایات امتناع منمائید و بشکر گذاردن او نظر مکنید که شیوه کریمان اینست . زیرا جناب پروردگار کریم احسان نمایانیکه در حق شما ابذال میفرماید از عهده تشکر عشر عشیر آن برامدن محال است با وجود آن لطف و عنایت بیغایت خویش را از شما باز نمیدارد؛ و چون شمارا موفق بر احسان نماید و احسان دیده را محروم از شکر ان این مجازاتیست که در حال اجرا فرمود یعنی ترا فاعل فعل نیکی و اورا عامل عمل شنیعی نمود . و اینرا نیز باید دانستکه حضرت واهب العطایا جل وعلی ثروت و نعمتی که سرترا احسان نموده ثمره و نتیجه نیک آن همانست که تهوین حوایج ارباب فقر و احتیاج را بدان نمائی پس لازم آنست که خودت را ازین ثمره و نتیجه حسنه ثروتت محروم نگذاری .
۸۸ مقابل نعم نامتناهی الهی کدر و ملال ظاهر مکنید تا آن نعمت تحول نکند. احسان، و خوی خوش چنان زیبا و دلر با زینتی است که اگر کسی صورت خود را بدان بیاراید هر بینندۀ برو واله و حیران گردد و همه عالم مفتون و مجلوب او گردد و هر کس برؤیت آن تصویر دلنشین سرور و حبور یابد . بخل و بد اخلاقی چنان مذموم و مقبوح هیکلی است که اگر در پیکر انسانی آنرا نقش نمایند از عبوست و کراهت آن هر کس نفرت و مجانبت ورزد و اگر خود انسان آنصورت کریهه را مشاهده نماید البته بخوف و فرار مجبور گردد . پس چون چنین است جهد کنید که لوحهٔ شریف منیف نفس ناطقه را که از غایت صفای ذاتی و استعداد جبلی نقش پذیر هر گونه نقوش است به الوات صفات ذمیمه غبار آلود نشود . جوانمرد و سخی ترین خلق آنستکه حاجت محتاجین را قبل از نیاز و استدعار و انماید . اصفح و سمیح ترین خلق آنستکه در حالت قدرت اخذ انتقام مسامحه و مسالمه را پیش گیرد . اوصل و احسن ناس آنستکه اگر جفایی بیند باحسان مبادله نماید . کلام خالی از ریای من عبارت از همین چند نصیحت برادرانه است که گفتم باقی برای خود و شما از جناب معین حقیقی استغفار و استظهار میطلبم. والسلام. انتها
۸۹ جمل حکمیه یکی از معتبران صاحب جاه در نزد حکیمی رفت. حکیم بنابر بعضی مشاغل مخصوصهٔ که داشت برعایت لازمهٔ آنشخص چنانچه شاید و باید نپرداخت. اینمعاملهٔ حکیم بکبر و نخوت جبلتی شخص مذکور موافق نیامده از راه تهدید و تعزیر بر آمده و حکیم را مخاطب نموده گفت: ــ آیا مرا میشناسی؟ حکیم نیز بجوابش چنین مقابله نموده گفت: بلی ذات عالی شما را بخوبی میشناسم؛ اول اصل و اساس سرکار عبارت از یکقطره آب بسیار مردار یست؛ آخر کارت نیز عبارت از لاشهٔ جیفه و بیکار یست. پس بدین اول و آخر چسان جسارت بر فخر و غرور مینمائید؟ پس اگر کسی را چشم بصیرت بر نفس خویش باز باشد و حقیقت حالش را بشناسد نباید که بر همنوع خویش تکبر و تعظم فروشد. از حضرت مرتضوی که مدینهٔ علم را با بست، و باب او مر طالبان یقین را مآب منقولست که فرموده اند: الله تبارك و تعالی ملک را عقل داد بی غضب و شهوت، وحیواناترا شهوت و غضب داد بی عقل ، وانسـانرا هم عقل داد و هم شهوت و غضب. پس
۹۰ انسان اگر شهوت و غضب را مطیع و منقاد عقل گرداند رتبه او از ملك بر تر و اعلی باشد زیرا ملك را مزاحمی در کمال نیست بلکه اختیاری در ان نه؛ و انسان با وجود مزاحم بسعی و اجتهاد بدین مرتبه فائز شده. و اگر بالعکس عقل را مغلوب شهوت و غضب سازد خود را از مراتب بهایم نیز فروتر اندا زد . زیرا بهایم بنابر فقدان عقل در نقصان معذوراند . قطعه آدمی زاده طرفه معجو نیست کز فرشته سرشته و زحیوان گر کند میل این شو دکم ازین و ر کند میل آن شود به ازان فقره حضرت شیخ شبلی رحمته الله الولی برای یکی از منسوبان خویش ، از اغنیای زمان خویش چیزی دنیوی طلبیدند . او در جواب گفت از مولایت طلب کن ؛ شیخ فرمود دنیا چیز پست حقیر و تو نیز حقیر پس حقیر را از حقیر طلب باید نمود ، از مولایم بجز او دگر چیزی نمیطلبم . فقره حضرت امام جعفر صادق رضی الله عنه فرموده اند : که با پنج صفت کسان اختلاط و محبت اصلا جائز نیست . اول کذاب خانه خراب ؛ دوم احمق خیره سر ؛ سوم بخیل موجب التذلیل ، چهارم بد خوی تیره دل، پنجم فاسق بیحاصل .
۹۱ — فقره — حكماء اهل كرم را بدرخت باردار؛ و بخیلانرا بهیزم کهسار تشبیه نموده اند. — فقره — حضرت علی کرم الله وجهه ظالم را به سه علامت تفریق نموده : بر زیر دست خویش غلبه و خودنمائی نمودن ؛ بر مافوق خویش بحیله و مفسدت بر آمدن ؛ و با اهل ظلم معین و مظاهر گردیدن . — فقره — مأمون الرشید که از اجله خلفای عباسیه است میگوید : که اخوان بر سه گونه اند — بعضی چون غذا ست که از ایشان استغنا ممکن نیست : و بعضی چون دوا که وقتی احتیاج بدان میافتد . و بعضی چون سم که از واجتناب لازم است . — فقره — حضرت یوسف علی نبینا وعلیه السلام محبیکه در انجا داخل بودند بر باب آن این کلمات را نوشته بودند . « منازل البلوا ؛ قبور الاحيا ؛ شماتة الاعدا ؛ تجربة الاصدقا . » ابن عباس رضی الله عنه فرموده : مؤمن را علم خلیل . عقل دلیل ، حلم وزیر ، عمل قائد ؛ رفق والد ؛ لین برادر، صبر امیرلشکر است .
۹۲ شخص با دیانت در ین هفته که عبارت از پنجشنبه ۲۰ ماه جمادی الآخر سنه ۱۳۰۶ باشد در جریده (سوریه) که در نفس (شام بلغت ترکی طبع و نشر می گردد سخن عجیبی ملاحظه نمودم که نسبت باهل اینزمان خیلی غرابت دارد. جریده مذکوره میگوید : یکی از مهاجرین (پازارجق) که حالا در شام ساکن و متمکن است و به اسم (عبدالله) موسوم و عمرش تخمیناً پنجاه و پنج باشد روز پنجشنبه جمادی الآخر بحضور (قوماندان ژاندارمه) ولا یت سوریه سعادتمآب (فوزی پاشا) آمده عرض نمود که مدت مدیدیست که بسبب ماده مهمی قلبم در اضطراب و از گرانی آن وجودم در تب و تابست و ماده که مرا در تشویش دارد آنست : که در تاریخ ۱۲۹۴ یعنی قبل از و قوع محاربه روسیه با دولت علیه در مملکت ما قحط و غلای عظیمی ظهور نمود که اکثر ناس بطلب نان گندمین دست از جان شیرین بشستند پس بنابر مقتضای شفقت و مرحمتی که در نهاد ایندولت با عظمت موضوعست مسقط زدگان بیچاره را ذخیره و نفقه توزیع نمودند از ان جمله من فقیر الحالرا نیز مقدار هشت کیله جواری که در انوقت هر دانه اش معادل بجواهری بودنی بلکه جوهر بی بهای حیات بجوار آن جواری از خواری مرگ بیزاری می جست اعطافرمودند. بعده پس از مدت قلیلی محاربه روس در انحدود
۹۳ حدوث نموده مجبوريت ترك وطن مار احاصل گرديد . و چون در پنجا بعضی امثال و اقرانم ساکن بودند من نيز هجرت نمود. بدان پیوستم و از ان زمان تا بدین آوان تادیۀ آن هشت کیله جواری که حق بیت المال مسلمین است مرا دامنگیر خیال و عجز حال مانع آمالم میبود تا آنکه بعد از چندی بخدمت پاسپانی تعین گردیدم. ومقابل بآن خدمت معاشی که میگرفتم سدرمق اولا دوعیالم را نموده و باقی آنرا جمع می نمودم تا آنکه ذخیره که درینقدر مدت نموده ام امروز بدو عدد لیره بالغ گردیده است و چون مبلغ مذکور کفایت دینی را که از بیت المال مسلمین برذمه دارم میکرد و همیشه بسبب آن مضطرب میبودم لاجرم بحضورشما آوردم. حالا رجامیکنم که وجه مذبور را از من ستانیده کاغذ وصول آنرا بدهید تا حق بیت المال مسلمین از من ساقط گردد. جناب پاشای مشارالیه از سخن آن شخص ستوده اطوار راست کردار خیلی تلطیف و نوازش فرموده بمحاسبان دفتر واردات امر نمود تا مبلغ مذکور را از وضبط و با مشروحات لازمه آن در دفتر قید و ادخال نمایند. انتها
٩٤ «ترجمۀ احوال حضرت امام اعظم صاحب رضی الله عنه» (حضرت امام اعظم رضی الله تعالى عنه) اول امامیست از چهار امامیکه از برای مسلمانان اهل سنت و جماعت چهار مذهب کشاده اند. اول چیزیکه از ترجمۀ احوال شریف حضرت امام در قید تحریر آریم آنستکه این رتبۀ رفیعۀ اولیت مرذات عالی ایشانرا من کل الوجوه مسلم گردیده زیرا چنانچه من حیث الوقت و الزمان تقدم ورزیده اند، همچنان من حيثیه فضایل وکمالات صوری و معنوی نیز بر دیگر ائمۀ مجتهدین تفوق داشته اند. حضرت امام آنقدر ذکی، آنقدر حق شناس، آنقدر متدین، آنقدر صاحب حسن خلق، ومالك زهد و تقوی بودند که تنها در میان ائمۀ اربعه نی بلکه در میان عموم ناس نادر الامثال و مشار بالبنان بوده اند. بناءً على ذلك به عنوان عظمت نشان (اعظم) بوجه احق مظهر گردیده اند. بعد از ذات شریف حضرت ایشان ائمۀ مجتهدۀ ثلاثه هريك فضائل و کمالات حضرت ایشانرا تسلیم و تصدیق نموده، در بعضی مسائل مشکله فتواها و رایهای حضرت امام را نیز مأخذ اجتهاد خود اتخاذ می نمودند. در خصوص نسب شریف حضرت صاحب مذهب ما امام همام رضی الله تعالى عنه در میان مورخین تا یکدرجه اختلافی واقع شده است. (جناب امام
٩٥ خزائی ) رحمت الله علیه در ( جامع الاصول ) نام اثر مبارك خویش چنین ایضاح کرده اند : که ( نعمان ابن ثابت ابن زوطی ابن ماه کابلی ) و ماه را نیز از اهالی شهر کابل که مقر حکومت امارت افغانستان است تحریر نموده اند و بنده در ( جامع التواریخ ) نام کتاب نیز همچنین مسطور یافتم . اما( ابو مطیع بلخی ) که از مترجمین احوال مشاهیر ست نسب شریف شانرا از انصار نیك هنجار رضوان الله تعالی علیهم اجمعین تعین فرموده بدینصورت تسطیر داشته است: (نعمان ابن ثابت ابن زوطی ابن یحیی ابن راشد الانصاری) و بعضی از مترجمین احوال نیز ( نعمان ابن ثابت ابن طاء وس ابن هرمز ) قید و تحریر کرده اند . و هرمز را نیز از ملوك بنی شیبان روایت داده اند . اما در نزد ما مقبولترین روایات روایت مخدوم نجابت موسوم شان ( حماد ) است که مشار الیه پدر عالیقدر شانرا ( نعمان ابن ثابت ابن مرزبان ) کنیه نموده و مرزبانرا نیز از ابنای فارس روایت فرموده اند. و«مطلع العلوم ) نام کتاب نسب شریف شانرا بنوشیروان میرساند . خلاصه کلام آنکاین يك متفق علیه است که تنها حضرت امام نی بلکه پدر بزرگوارشان نیز بدین مبین اسلام تولد یافته است . اسم شریف شان ( نعمان ) كنیۀ مبارك شان ( ابو حنیفه )لقب جلیل شان حضرت [ امام اعظم ] است . در سنۀ ۸۰ هجری ولادت شان وقوع
٩٦ یافته که از بنسبب به دیدار چهار نفر از اصحاب کرام حضرت فخر کائنات علیه افضل الصلوات و التحیات مشرف شده اند . لاجرم بعنوان تابعین نیز معنون گردیده اند . که بغیر از حضرت امام مالک رضی الله عنه دیگر از ائمه مجتهدین بدیدار حضرات اصحاب نرسیده اند . حضرت امام بجز خواندن و نوشتن ابتدائیه را که از معلم تعلم نموده اند باقی هیچ از برای تحصیل علوم از هيچيك معلمی درس گرفتن شان معلوم نیست . زیرا زمان حضرت امام بزمانی مصادف شده است که عربها هنوز از فنون شتی هیچ بهرهٔ نداشتند . حتی صرف و نحو و منطق ومعا نی لسان عربی نیز بعد از ان تأسیس شده است . و اما اصول فقهیه در انوقت منحصر بر آیات بینات قرآن عظیم ، و احادیث منيفه حضرت رسول کریم عليه افضل الصلوات و التسليم بوده است که هر کس بقدر عقل خود شان از ان دو منبع مقدس استخراج شرایع نموده بر ان اصول حرکت می نمودند . ولیکن چون استخراج منهج مستقیم از ان منابع باتکریم من هر کسیر اه میسر نمیشود لاجرم حضرت حکیم علی الاطلاق جل سبحانه بحكمت بالغهٔ خویش حضرت امام همام عالیمقام را چنان استعداد جبلی ، و قابلیت فطری احسان فرمود که علوم اسلامیه، وشریعت غرای محمدیه را بر چنین اساس محکم و هیئت منتظمی تأسیس نمود که طریقت ومسلك موضوعهٔ
۹۷ منتظمهٔ شان تامادام القیامه این امت ناجیه را منهج مستقیم ، و حبل المتین بس قویمی ست . پس بمددکاری این استعداد فطری ، و معاونت قوهٔ لسان عربی که مر ایشانرا احسان شده بود در وقتیکه هنوز صغیر السن بودند بحل چنان مسائل غامضهٔ مشکله که بزرگان از حل آن عاجز آمدی موفق میشدند . قضیهٔ اساسیهٔ اجماع که اساس آنرا خلفای راشدین رضوان الله تعالی علیهم اجمعین نهاده بودند ، در فکر سامیٔ حضرت امام هنوز از ایام جوانی مقبول و جا گیر شده بود که محسنات آنرا بارها بمردم بیان و اتیان داده اند . و چون حضرت معاویه رضی الله عنه این اس اساسیهٔ قواعد اسلامیه را تبدیل داده در شام از نوع تسلط حکومتی تشکیل داده بودند این قضیه همیشه بر آئینهٔ افکار عالیهٔ روشنظمیرشان غبار کدورت فوق العادهٔ میبود . وعلی الخصوص که زمان شریف شان در آخر دور حکومت امویه تصادف نموده سوء اداره و اسرافات بلانهایهٔ خلفای شام دائما موجب تأسف و تکدر خاطر مبارک شان میبود . و چون حضرت امام از یکپاره ذکای مجسم خلق گردیده بودند جمیع مردم اوامر و افکار ایشانرا از دل و جان تسلیم و تصدیق نموده پیرو مسلک مستقیم و وابستهٔ منهج قویم شان میشدند . تا آنکه حکومت امویه بنظر سوء قصدی بطرف امام دیده حضرت امام
۹۸ نیز بالمجبوریه از کوفه بطرفهای مکه مکرمه و مدینه منوره چندی کناره کشیده سالهای درازی بدانطرفها بسر اوردند. و چون انقراض دولت امویه و اعلان خلافت عباسیه وقوع یافت در حالتیکه سن مبارک شان از پنجاه تجاوز نموده بود باز بکوفه عودت نموده بامر تجارت خویش مشغول گردیده اند. بلی سره مذهب ما حضرت امام اعظم از ارباب تجارت بوده اند و این تجا رت ایشان مبنی بر جمع مال و اندوختن زر و دینار نی بلکه از برای دفع احتیاج و نفقه اهل و عیال بود. زیرا اگر مقصد شان جمع و ذخیره مال و منال میبودی پیروان و طرفداران مذهب صحیحه شان که در انقدر مدت از هزار ها گذشته بود ذات مبارک ایشانرا بمانند گوهر نایابی در محفظه های جان خودها نگهداشته از سر و مال خود شان هیچ چیزی از ایشان دریغ نمیکر دند. ولی آنذات عالی صفات خدمت حل مشکلات را در اجتهاد دین محمدی بر خود لازم گرفته از معاونت نقدیه خلق نی بلکه از حرمت و تعظیم زیاده خلق نیز در آزار و بیزار میبودند. اخذ و عطای حضرت مشار الیه عبارت از بزازی بوده است که سرمایه صنعت شانرا نیز مورخین چهار هزار درهم نقره روایت میدهند پس ازین چهار هزار درهم نقره هر قدر تمتع که حاصل میشد اولا آنقدر مالیکه اداره
۹۹ متصرفانهٔ بیتيّه شانرا کفایت میکرد جدا کرده مابقی آنرا برفقرا و محتاجين صرف می نمودند . از سخنان مبارك حضرت امام که در خصوص حسن اداره و تصرف قاعدهٔ بزرگی اتخاذ میشود یکی این سخن است که میفرمودند : « این چهار هزار در هم که سرمایهٔ منست اگر چه میدانم که آدم ذیحرص و آز برانیز اقناع میتواند. ولی چون این محقق است که اگر سرمایه کم و ناقص باشد صنعت و تجارت به ادنا ضررو زیانی برهم خورده از قوت و عمل بر می افتد. بناءً علیه در عالم اخذو عطا قاعدهٔ احتیاط رامرعی داشته اینقدر مبلغ را مجبوراً سرمایه اتخاذ کرده ام » در خصوص امورات تجارتی خود شان که بر قاعدهٔ شریعت مطابق و از شایبهٔ حرام بری و خالی باشد بدرجهٔ نهایت احتیاط میفر مودند . حتی بعضی مؤرخین در خصوص دقت فوق العادهٔ حضرت مشارالیه ایند و حکا یت را بیان نموده میگویند : وقتی حضرت امام بعضی امتعهٔ از کوفه بدیار دیگر از برای تجارت میفر ستاند . مگر در میان امتعهٔ مذکور یکتوب متاعی نقصان دار وعیبی موجود بودکه حضرت امام عیب و نقص توب مذکور را بکرات و مرات مر ناقل وحامل امتعهٔ مذبوررانموده و تاکیدات موکده در باب آنکه (هر گاه اینتوب
۱۰۰ را میفروختی ضرور بصد ضرور باید که عیب و نقصان آنرا به مشتری بنائی) فرموده بودند . والحاصل آنشخص امتعه مذکوره را برداشته بدیار یکدرقتی بود برفت . و در انجا متاعشرا بخوب وجهی فروخته ؛ و نفع خوبی برداشته عودت نمود . و منافعی را که از ان حاصل نموده بود بر حضرت امام عرضه نمود . مگر شخص مذکور درهنگام بیع و شرا آن ثوب عیبدار را نیز در ذیل تو بهای بی عیب فروخته بوده است . و چون حضرت امام اینمعنی را در یافتندهان لحظه جمیع منافعیکه ازین تجارت حاصل شده بود بر فقرا و مساکین وجوار و محتاجین تقسیم و تفریق نموده حبه از انرا در اصل سرمایهٔ خودشان داخل ننموده اند .) و اینرا نیز حکایه میکنند که : (روزی حضرت امام از برای مطالبهٔ دینی که بر ذمهٔ شخصی داشتند در حالتیکه هوا بنهایت کرمی بود بدرخانه مدیون رفته دق الباب نمودند . و تا برامدن آنشخص از زیر سایهٔ دیوارش خود را کشیده به آفتاب ایستادند . کسی گفت یا امام چرا در زیر سایه نمی ایستی گفت این سایه از دیوار مدیونست اگر من در پناه آن بایستم میترسم که مبادا حکم ربا را بگیرد .] عموم ناس که حضرت امام را پیشوا و مقتدا اتخاذ کرده بودند فرط ذکا و حسن اخلاق ، و زهد و تقوای شان باعث شده بود . که در خصوص
( ۱۰۱ ) ذکا و فطانت شان اینحکایه را اکثر مورخین روایت نموده میگویند : روزی یکی در نزد امام آمده گفت که : فلان شخص شرعاً واجب القتل يك آدمیست . چونکه او میگوید من جنت را نمیخواهم ، از دوزخ هم نمیترسم . لحم میته را بکمال لذت تناول میکنم ، نماز بی رکوع و بی سجود می گذارم . بر چیزیکه ندیده باشم گواهی میدهم ، چیز حق را دوست ندارم ، فساد و فتنه را بغایت دوست میدارم . با اینهمه افعالیکه دارم ابو حنیفه مرا واجب القتل هم نمیشمارد . کسانیکه بحضور امام نشسته بودند از شنیدن این کلمات همه گی بيك زبان گفتند : که اگر بر قتل چنین شخص خبیث که همه اقوالش مخالف شرعست فتوا داده نشود دیگر انرا هیچ عبرتی حاصل نخواهد شد . پس حضرت امام تبسمی فرموده گفتند . — قصد آنشخص ازینکه میگوید — من جنت را نمیخواهم آنستکه من جنت را نمیخواهم بلکه الله را میخواهم و ازینکه میگوید — از جهنم نمیترسم یعنی از حضرت باریتعالی میترسم . اکل میته اگر چه حرام باشد لکن من ماهیرا میخورم . بی رکوع و بی سجود نماز جنازه را میگذارم . ذات پاك پروردگار را اگر چه ندیده ام لکن بر هستی او شهادت میدهم . مرگ اگر چه حق است من دوست ندارم. مال و اولاد اگر چه فتنه اند ولی دوست میدارم . حالا کسیکه بر چنین دعوا
﴿ ۱۰۲ ﴾ باشد ابو حنيفه البته او را واجب القتل نميداند . حضار از يينهمه ذكا و فطانت حضرت امام اظهار تعجب نموده بدستبوسی مبارکش مسارعت ورزيدند . ) اجتهادات وفتاوائيكه حضرت امام مشار اليه در اوامر و نواهی دين مبين به تبعيت فرقان کريم وسنت سید المرسلین بنا نهاده اند آنقدر محکم و متین و بر چنان اساس مضبوط ورصینیگذاشته اند که در بنیان آن هیچ خلل و تزلزل راه نمییابد. حتی از متانت احکام حضرت مشار الیه که همه بر راه حق و صوابست چنین حکایه میکنند که : وقتی در کوفه دعوی مرد قصابی در نزد حضرت امام مرافعه شده ولی بمناسبت نبودن شاهدين عدل دعوی قصابرا حضرت امام رد کرده بودند اگر چه ظن اقوی و برهان بر مالا نیز بدست مرد قصاب موجود بود. (چونکه در مذهب حنفی بدون شاهدين عدل به ظن اقوی مدعا اثبات نمیشود . ) لاجرم مرد قصاب ازین باعث دائماً بر حضرت امام اعتراض ، و از چنین حکم ایشان همیشه در اشتکا میبود . تا آنکه روزی قصاب مذکور گوسفند یرا کشته و در حالتیکه هنوز کارد خون آلوده بدست داشته است او را قضای حاجتی پیش آمده لاجرم چنانچه عادت قصابان است کارد را بزیر دندان گرفته داخل خرابه زار قریبه آنجا گردیده است . و چون هنوز صبح وقت تاریکی بود در خرابه مذکور چیزی ندیده بعد از رفع قضای حاجت پس بر آمده
۱۰۳ است . برامدن او باعسسان شبگردی که در انجو ار در گردش بوده اند تصا دف نموده است عسسان چون این هیئت خون آلود کارد و دست قصابرا دیده اند بشبهه در افتاده داخل خرابه گردیده اند . در انجا شخصی را مییابند که تازه سرش را بریده و تنش در خاک و خون آغشته افتاده است . مگر قبل از انکه قصاب داخل خرابه گردد بعضی از دزدان بيباك آن بیچاره را در انجا کشته و پی کار خود گرفته اند . حالا بفرمائید ! وقتیکه عسسان اینحالت را ببینند و او را بچنین هیئت در انجا بیابند آیا چگونه میشود که غیر از و بر دیگری گمان برند ؟ لاجرم بنابرین ظن اقوی قصاب بیچاره را در زندان کرده دعوا را بر حضرت امام عرض مینمایند . اما حضرت امام بمفا سبت نبودن شاهد قصابرا قاتل و جانی نه پندا شته امر به تحری و تفتیش قاتل میکنند . والحاصل عسسان بعد از مدتی قاتلرا بچنگ آور ده قصاب بیچاره از زیر تیغ ناحق خلاص مییابد . پس ازان قصاب مذکور مزیت احکام حضرت امام را دانسته اعتذار و استعفا طلبیده است . ) بعضی کسان در حق امام میگفتند که او بر قیاس فتوا میدهد بدینمناسبت روزی در اثنای راه بملازمت ( امام موسی کاظم ) رضی الله عنه مشرف گشته حضرت مشارالیه جناب امام را مخاطب نموده فرمودند که: (شنیده ام تو آیات الهی و احادیث جدما را گذاشته عمل بر قیاس و اجتهاد خودت
١٠٤ مینمائی ) او گفت : — یا امام چند سوالی دارم جواب آنرا بفرما: اولا آنکه — بول پلید تر است یا منی ؟ فرمود بول . گفت اگر قول من بر قیاس بودی پس بر هر بول غسل میگفتم . دوم آنکه — مرد ضعیف است یا زن ! فرمود زن . گفت — اگر قول من بر قیاس بودی مرد را يك حصه و زنرا دو حصه تجویز کردمی . سوم آنکه — نماز فاضلتر است یا روزه ! گفت — نماز گفت : اگر قول من بر قیاس بودی حائض را گفتمی که نماز را قضا بگذارد . پس امام در حق ایشان تحسین و دعا فرمود . از فرط زهد و تقوی حضرت امام این حکایه را نیز میکنند که وقتی در کوفه گوسفند سیاهی از عجوزه گم گشته حضرت امام بمقدار عمر طبیعی گوسفند گوشت گوسفند سیاه را بر زبان نگذاشتند که واقعاً اینقدر دقت و اعتناء در امورات دینی مر هر کسیرا میسر نمیشود . والحاصل سر مذهب و پیشوای ما حضرت امام خواه در خصوص فضل و ذکاء و خواه در حسن خلق و تقوی نادر الامثال و بدیعه روزگار يكذات قدسیت صفاتی بودند . حضرت مشارالیه مانند فرقه های دیگر که در انزمانها از اسلام منقسم گردیده از اصحاب کرام بعضی را بر بعضی بطریق غرضانه و تعصبانه فضیلت میدادند ایشان چنین نمیکردند . بلکه بعد از وحدانیت اله جل وعلا و نبوت حضرت رسول مجتبی صلی الله علیه وسلم حضرات
١٠٥ ابوبکر، و عمر، و عثمان، و علی رضی الله عنهم را از روی ترتیب محبت و اطاعت میورزیدند. و بعد از ان اهل بدر، واحد، و اهل بیعت رضوان، و اهل عقبه، و سائره را تکریم و تعظیم میکردند. حالا نکه در انزمان -- گروه خطابیه طرف حضرت عمر، و گروه راوندیه طرف حضرت عباس، و گروه رافضیه طرف حضرت علی رضی الله عنهم را گرفته يك بردیگر بغض میورزیدند لکن ایندعواها چونکه همگی سیاسی و تعصبی بود، و افکار حضرت امام از آلایش تعصب و سیاسی مبرا بود لاجرم افکار و آمال ایشان به افکار و آمال عموم اهل اسلام موافقت کرده مذهب مبارك شانرا همۀ عالم قبول کرده اند. در خصوص وفات حضرت امام همام رضی الله عنه اختلاف است. بعضی میگویند در حبسخانۀ خلیفۀ منصور عباسی بنابر قبول نکردن امور قضا وفات یافته اند. و بعضی سبب حبس شانرا چنین روایت میکنند که یکی از علویان در انزمان خروج کرده امام با او بیعت کرده بود. و الحاصل در سنۀ (١٥٠) ازیندار فنا بدار بقا بسن (٧٠) سالگی رحلت فرموده اند. رحمته الله تعالى رحمةً واسعةً انتها
١٠٦ حدیث شریف روایت است از (ابی العباس سهل ابن سعد الساعدی) که شخصی بحضور پر نور حضرت خاتم الانبیا (محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم) مشرف شده عرض نمود: (که دلالت فرما مرا بر عملیکه چون عمل کنم دوست بدارد مرا خدا ، و خلق خدا . ) آنحضرت فرمودند : ( ازهد فی الدنیا یحبک الله ؛ وازهد فیما ایدی الناس یحبک الناس ) حدیث حسن رواه ابن ماجه وغیره باسانید حسنه . ( مأل حدیث شریف آنکه : پرهیز کن از حرامها ومكروه ها دوست میدارد تراخداوند تعالی . و پرهیز کن از مال و دینار یکه در دست مردم است دو ست میدارد ترامردم . ) حدیث خوبست که ابن ماجه وغیره به اسناد های خوب روایت کرده است . ادب نفس خویشتن را صیانت کردنست از اقوال ناپسندیده ، وافعال غیر مشکوره . و حقیقت منبع آداب نیز پیروی شریعت غرای حضرت سید اولاد آدم رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم میباشد کسیکه ساعی راه تحصیل ادب و عرفان باشد ، اول قدمی که در انراه می نهد همان بدست آوردن معلم عالم کامل فاضلیست که در خصوص تعلیم و تأدیب ازو استفاده
۱۰۷ نماید . پس هر انقدر که معلم کامل باشد تأدیب و تعلیم متعلم نیز بوجه احسن صورت میگیرد . حالا ، مؤدای این حدیث منیف را که (ادبنی ربی فاحسن تأدیبی) در مد نظر دقت گرفته ملاحظه نمائیم : کسی را که معلم و مؤدب ذات اقدس حکیم علیم ذوالجلال باشد حسن تعلیم و تأدیب او بکدام درجه واصل خواهد بود ؟ لاجرم کسی که اقتطف ادب و عرفانرا از منبع مقدس شریعت محمدی نماید البته چمنستان نفس ناطقه اش بجنان ثمرات ادب و عرفان بهره ور گردد که جمیع عالم بستان کائنات بورقپارهٔ خزان رسیدهٔ آن نیز نخواهند رسید ! ( ادب آموز ازان ادیب که او ادب از حضرت خدا آموخت ) احادیث جوامع الکلم که از لسان معجز بیان مبارك شرف صدور یافته هريك ازان بداندرجهٔ محاسن و فضایل راه مندرج دار که هيچ يك ذيشعو ری بر انکار آن اصرار نتواند . که از انجمله حدیث شریف عنوان مافوقست که اگر در معانی غامضهٔ مندرجهٔ آن دقت شود منافع دین و دنیا را انسان دران ظاهر و هویدا مییابد . چونکه هرگاه انسان در دنیا از افعال ناشایسته ، و اعمال غیر ممدوحه ، و منهیات ، و منکراتیکه حضرت خالق مطلق و معبود بر حق ما ما را بر نکردن آن مامور داشته مجتنب و پرهیزگار باشد ـ چنانچه هر آمر ، آن مأموریر اکه اطاعتش را بجا آرد دوست میدارد حضرت پر
۱۰۸ وردگار لایزال نیز آن بندۀ اطاعت کیش را دوست داشته فائز درجات عالیه میگرداند . و هر کسیکه بسعی و کوشش کسب و عمل خویش رزق حلال خود را تدارک نموده چشم بمال مردم ندوزد و از ذلت طمع و سفالت سوال خود را برهاند البته در نظر عالم وقع و اعتبارش بجامانده هرکس به نظر محبت بسوی او مینگرد . و اگر کسالت . و تنبلی را که خانه برانداز تمام عالم انسانیت است شعار خود ساخته ، وذلت ناموس و عار سوال وطمع را برخود پسندیده چشم به اخذ وجذب مال و منال ایادی دیگران بدوزد بلاشبه در نظر جمیع مردم از و بی اعتبار و بمیقدارتر کسی نخواهد بود ! انتها
۱۰۹ صیام این مقاله ذیل در [محاضرات] نام رساله ترکی عثمانی مذکور ومسطور است که محض از برای ترهیب، وتنبیه بعضی جوانان روزه خوار بيباك استانبول تحریر شده است. لاجرم ما نیز آنرا بنا بر مفید بودنش ترجمه ونقل نمودیم. (آیه کریمه) يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب - - على الذين من قبلكم لعلكم تتقون - ازین نص جلیل فرقان عظیم، مفروضيت صيام مغفرت انجام صراحة وبداهة ظاهر وهو یداست که حضرت معبود مطلق وهستی دهنده برحق کافه کائنات مايانرا که ملت بیضای اسلامیه ايم مكلف ومامور امساك صيام داشته است. صیام ؛ چنان امر جلیل حضرت رب جمیل است که انسانرا از زیر پنجه قهر و تغلب قواى مفسدت انتهای شهوات نفسانیه رذیله خلاص و مصون میکند ؛ نائل نعم گوناگون دنیا و آخرت میگرداند ؛ مائل طاعت وعبادت
۱۱۰ رب معبود مینماید . قلب انسانرا از الواث معاصی و مناهی تطهیر نموده از آلام و اوجاع رهائی میدهد . صیام چنان عطیه جلیله رب عظیم است که انسانرا بحلل مزینه نفیسه ( تقوا ) متخلی . و از الواث ردیه رذیله نفس و هواء متخلی می سازد . خطبای کرام که در هر جمعه امر حقیقت مشحون ( اتقوالله و اطیعون ) را بیان میفرمایند همان مهیژ سعادت انگیز یستکه مکلف بودن . ومطیع شدن مارا اخطار میکنند . تقوا ! اوامر سبحانیه را اطاعت کردن ، و از نواهی او سبحانه مجانبت ورزیدنست . تقوا مسلك امنیت پیرائیست که سالکان آن بنا بر فحوای : ( فان تصبر و او تتقون لا يضركم شيئاً ) از هر گونه ضرر اعد ا مامون و مصون میماند . تقوا ! خلعت ذی مفخرت زیبائیست که اکتساکنندگان آن بنا بر منطوق حدیث حضرت صادق مصدوق که : ( الايمان عريان و لباسه تقوى ) گوهر ایمان وجوهر نفس ناطقه خودرا بدان تزئین و ترصیع میکنند . تقوا ! چنان نعمت عظمیائیست که مستعدان مظهریت آن بمقتضای نص جليل كتاب مبین که : ( ان الله يحب المتقين ) محبوب و مقبول در گاه رب العالمین میگردد ، و عبادت عابدین تقوا آئین بدر بار صمدیت حضرت غنیا
۱۱۱ ت المستغيثين بنا بر توضیح و تبیین آیه کتاب رصین مبین که : ( انما تقبل الله من المتقین ) رهین قبول و موجب نعم نامتناهی میگردد . پس محل معین و هویدای تقوای خیر انتها که برکت و فیوضات آن عموم عالم اسلامیت را شامل است همانا شهر رمضان فیض رسان میباشد . چونکه آیه کریمه ( شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن ) شاهد و ناطقست بر اینکه درین شهر مبارک قرآن مجید و فرقان حمید از لوح محفوظ . شرف بخش نزول گر دیده ، و چون احسن مسالک تقوا فرقان حمید است لاجرم تسهیلات تحصیل تقوا بصوم رمضان شرفرسان مربوط میباشد . اوامر موکده رب المعبود ، که در فرقان حمید در گرفتن صوم صیام وارد شده بر عموم عالم اسلامیت وا ضح و عیانست . اما هزاران افسوس بر بعض جوانان غفلت توامان شهر ما ( مراد از استانبول ) که از ینقدر اوامر موکده ربانیه چشم بی بصیرت شانرا پوشیده منهمک طغیان و عصیان خالق بر حق و معبود مطلق خود میگردند ؛ و بجهالت و اغوای نفس پر ظلمت خود شانرا از چنین نعمت عظمی و دولت اعلی محروم میگذارند . و احسرتا بر حال چنین گروه بی اذعانیکه از خبر صحیح ( تصوموا تصحوا ) غفلت نموده صوم مبارکی را که موجب اعتدال جسمانی ، و باعث صفای روحانیست بوهم سقیم و فکر وخیم خود مستلزم ضعف میپندارند .
﴿ ۱۱۲ ﴾ ویل بر احوال اینفرقهٔ گمراهی که صوم رمضان خیررسان را که محض از برای تسهیل سلوك مسعدت رفیق هدایت ایشان فرض گردیده بارگران طاقت فرسا میشمارند . وخود را بحمق و جهالت از سعادت عظمی (کلوا واشربوا هنيئاً بما اسلفتم في الايام الخاليه) محروم ومردود میگذارند . این بدبختان ضلالت نشان که صوم ذی منفعت شرفرسانرا موجب ضعف و مخل صحت میپندارند آیا عافیت صوم پر منفعتست و یا آن زهر هلاهل خباثت مماثل که نام آنرا نشاء رحیق سرشار ، وبادۀ عتیق خوشگوار گذاشته اند ؟ صیام : قوای وجود انسانرا به اعتدال ، ومایع پرلوث هلاهل مثال خواه عقل و خواه وجود همه را قرین محو واضمحلال میگرداند . در گرفتن صوم اطاعت رب معبود. و در نوشیدن مایع پرلوث ولوم انقیاد شیطان مردود است . گرفتن صوم الهی قلوب انسانرا مستعد انوار رحمان رحیم ، و انهماك افعال خباثت اطوار مناهی مظهر اشرار دیورجیم میکند . گرفتن صوم دردنیا و آخرت انسانرا بر مدارج علیا عروج ، و نوشیدن سم قاتل از شاهراه عقل و انسانیت خروج میدهد . این بدبختان گمراه جاهل که آن مایعات زهرناکی که تلخی خمارش امحا کنندۀ لذت وصفاست ، ومضراتش از برای وجود انسان در نزد هرذیشعو
۱۱۳ ری لا یعد ولا یحصی است بکمال کرمی و آرزو میل نموده از برای لذت یکسا عت آن از صوم نافعی که رضای خالق و خالق در انست خوف و مجانبت میورزند . آیا اینقدر تفکر نمیکنند که وجود یافتن و مخلوق شدن ایشان از برای چیست ؟ و بدینجهان فانی از برای چه آمده اند ؟ آیا نوع انسان که اکمل و اشرف مخلوقاتست محض از برای آن خلق شده که مانند بهایم مهار گسسته در مراتع و مزارع ملاهی و مناهی ایندار فانی چرا نمایند ؟ پس عاقل آنستکه بجنایت اختیار به اقدام نکند . و در ادای فریضه عبو دیت بکمال شوق و ذوق جد و غیرت نماید. و به اوهام باطله و خیالات عاطله خود را در قعر عمیق مذلت و مفسدت نیندازد . ای جوانان غافل ! نعم گوناگونی که حضرت منعم حقیقی در حق شما احسان فرموده آیا اگر همهٔ عمر خود تا ترا مصروف شکران آن دارید میتوانید که جزء لا یتجزای از ان را ایفا بتوانید ؟ انصاف کنید که شما را مدت یازده ماه به اکل وشرب مأمور فرموده و اقسام نعم شما را عطا نموده يك ماهی که آنرا نیز در هر روزه دوازده ساعت بر نخوردن منعم و آمر حقیقی تان امر کند آیا هیچ عقلی قبول نکردن آنرا تجویز میدهد ؟
١١٤ چنانچه هیچ فعل فاعل حقیقی خالی از حکم بالغه نیست در صوم صیام نیز حکم بسیاری مندرجست . و این یکرا نیز بخوبی بدانید که اگر سعید باشید و خواه شقی از عظمت و کبریائی او سبحانه هیچ چیزی نخواهد کاست. بلکه منفعت و خسارت آن مر خود شمار ا راجعست . اینمضمون حقیقت مشحون حکمت نمون حدیث منیف حضرت پیشوای اکرم خود را که فرموده ( للصایم فرحتان فرحة عندالافطار و فرحة عند لقاء ربه ) — یعنی برای روزه دارد و خوشوقتی ست یکی در وقت افطار ، و یکی در وقت دیدار حضرت پروردگار . — مطمح نظر بی بصر نموده بغفلت جاهلانه خود تانرا ازین سعادت عظمی محروم مکنید . بصیام خیر انجام که مبنای اسلامست اقدام و به اصلاح نفس خویش اهتمام کنید . از حال اسف اشتمال ارباب فسق و فجور عبرت برداشته بمنهج مستقیم سلامت روان و پو یان شوید . ازین کلام حکمت انسجام سید الانام که ( زكواة الجسد الصيام ) — یعنی زكات وجود انسان ، روزۀ رمضانست — اقتباس پرتو نور هدایت ، و به ایفای زکوة خویش اکمال صحت و عافیت نمائید . ای بی انصافان کم اذعان يکقـدری منصفانه ملاحظه کنید هنگامیکه مر تكب قباحت روزه خوردن میشوید اولا باید که از دهشت شریعت غرای
۱۱۰ باهمیت محلی بسیار پنهان و مستوری از برای خود تان تدارك كنيد. و اکثر باید در مزبله هائیکه انسان نیم دقیقه در انجا نتواند ایستاد بروید و از علام الغيوبيت علیم بصیر جل سبحانه صرف نظر نموده بکمال خوف و هر اس و نهایت رعب و احتراز که مبادا کسی از عیب تان واقف گردد لقمه نانی و یا قدح ام الخبایتی و یا یك نفس سیگاره بدهن خود فرو برید و در آتش اضطراب پنهان نمودن آن گرفتار باشید. و موجب نفرت عام و خاص گردید حتی از وجدان خویش نیز محجوب مانید . آیا این بهتر ست یا آنکه چند ساعتی صبر و تحمل را که افضل فضایل حسنه است شعار خود ساخته تا هم فریضه نافعه صوم را ادا کرده باشید . و هم در نزد خلق و خلاق مطلق از احتجاب و عقاب آزاد گردید ؟ پس ای اخوان دین ! اینسخنان مفیده بی ریا را بنظر دقت مطالعه نموده صایم شوید ولی شرایط صوم را بخوبی رعایت و محافظه كنيد. و بخوبی بدانید که توقی از معاصی و مناهی در هر زمان و هراوان مر اسلامیان را لابد ولاز مست ولی درین شهر مغفرت بہر سر اسر الوجو بست . چنانچه در رمضان طاعت و عبادت موجب اجر و مثوبات كثیره میگردد فساد و معاصی نیز غا يت لغا یه مستلزم مجازات و عقوبت میشود. چنانچه شاعر خوش مثالی دارد: ( شهر الصیام مشاكل الحمام فيه طهور من جميع الا ثام)
١١٦ (فاطهر به واحذرعثارك انما شرالمثارع مثارع الحمام) یعنی ماه رمضان مانند حمام است که از جمیع گناهان انسانرا پاك میکند . خودرا پاك كن دران ، ولی از لغزیدن دران حذر کن . زیرا بدترین لغزید نها لغزیدن در حمام است . لاجرم درینماه مبارك سعی در تقوا و استرضای خداوند تعالی و پیروی محمد مصطفی بعمل آرید تا دین و دنیار احاصل كرده باشید والسلام ( تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال ) انتها
۱۱۷ چند شعر پر حكم حضرت امام اعظم رضی الله عنه الا تو بوا الى رب الا نام وكونوا بالصلاح على الدوام الا لا تطلبو الا حلالاً الا لا تسبلوا سبل الحرام ولا تعثو بما نالت يداكم ولا تأسو على فوت المرام اله الخلق يدعوكم جميعاً من الدنيا الى دار السلام مآل ابیات ببارگاه لایزال رب الانام توبه کنید ؛ و بر صلاح دائمی مداومت ورزید! غیر از حلال دگر چیزی مطلبید! راه حرام را جستجو مکنید! بچیزیکه دست تان برسد آنرا بمکاره و خباث اخلال و افساد مکنید! اله عالم جل و نعم همه شما را از دنیا بدار السلام دعوت میکند! تمجید مؤذن حضرت نبی القریشی صلی الله علیه وسلم جناب بلال حبشی رضی الله عنه تيقظوا تيقظوا يا نيام قد هزم الفجر جنود الظلام يا نائماً فانتبه عن نومه ليلك قد اسرع فى الانهزام
۱۱۸ ياذالذي استغرق في نومه انت تنام ربك لاينام فهل تقول اننی مذنب مشتغل الليل بطيب المنام ربك يدعوك الى بابه قم واسئل العفو بغيرانتقام صل على سيدنا المصطفى احمدنا الهادى عليه السلام مآل ابيات ای کسانیکه بخواب نازید ! بیدار شوید ! بیدار شوید ! زیرا سپاه مظفر فجر جنودظلمت آلود شب را منهزم و پریشان نمود ! ای آنکه در خواب غفلت مستغرق گشته . ازرقد رغفلت متنبه شو ! چونکه شبت تر ا در غفلت گذاشته و خودش در گذشتن سریع و شتابان گردید. تو اگر چه مستغرق نومی . تواگرچه میخوا بی . اما خالق متعالت جل وعلی هیچ نمیخوابد! شب همه شب مشغول نومی آیاهیچ میگوئی که گنهکارم؟ جناب حق ترابباب مرحمتش دعوت میکند! برخیز قبل از انکه مظهر انتقام شوی از حضرت غفار الذنوب مغفرت طلب کن ! درود بفرست برسند و سید وهادی صراط مستقیم ما یعنی حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم . انتها
۱۱۹ حيا حدیث نبوی ان مما ادرك الناس من كلام النبوة الاولى اذالم تستح فاصنع ماشئت این حدیث شریف منیف مافوق از احادیث صحیحه حضرت فخر کائنات و خلاصه موجودات علیه افضل الصلواة واکمل التحیات ست . که مآل قدسی اشتمالش بدینمنوالست : اتفاق نموده اند جمیع انبیا علیهم السلام، و نسخ نشده ست در هیچ يك شریعتی از شرایع که اگر شرم و حیا نکنی پس بکن هر انچه که خواهی . احادیث منیفی که از مشکواة صدر نبوت صدور یافته اگر انسان در محاسن مندرجه آن بنظر تحقیق ، و دیده تدقیق ملاحظه نماید محاسن دنیا و مافیها را در ان مندرج می یابد ! چرا چنین نباشد ! در حالتیکه وجود بهترین حضرت رحمة للعالمین در عالم امکان نظیر نداشته باشد نظیر کلام آن نیز طبعاً ثانی ندارد . درین حدیث شریف مافوق اگر دقت برود ، و بر قانون مندرجه آن حرکت شود انسانرا در طریق سعادت و راه سلامت از ان بهتر رهبر و قائدی بوجود نمیآید . چونکه اگر انسان بحلیه نفیسه (حیا) متحلی گردد بر هيچيك قبا حتي
۱۲۰ و جنایتی اقدام کنند . نمیشود . و جمیع افعال ناشایسته ، و اعمال رذیله از بیحیائی و چشم شوخی بظهور میرسد . حیا ، انحصار نفس است در وقت آگاهی از ارتکاب رذایل و قبایح از برای آنکه مستحق مذمت ، و مستعد لوم و توبیخ نگردد . و ازین است که متحلیان حلیۀ سعادت انتمای حیا از بیم آنکه گرفتار پنجۀ قهر و خامت احتوای مذمت و ملامت ملت و مدنیت نشوند بر هیچگونه قبایح و فضایح اقدام نمیورزند. و متحلیان این گوهر گرانبها بمناسبت عدم حیا از ذم و قدح عالم پروا نکرده از هيچيك رذایل و قبایح رو نمیگردانند . و صاحب قاموس حیا و استحیا را [ از حیات ] ماخوذ پنداشته است که حیات احرار بدان قایم ، و بقای ابرار بدان دایم است . والد ماجد بزر گوارم حضرت طرزی صاحب بدینمناسبت خوش مقالی دارند : پاس ناموس حیا سر چشمۀ آب بقا ست موج آب جوهر شمشیر گوهرها حیاست و حضرت علی کرم الله وجه فرموده اند : «من کسي بالحیاء ثوبه لم یر الناس عیبه » . — یعنی هر کس که جامۀ حیا را بپوشد هیچکس عیب او را نمی بیند . و بعضی از سلف پسرش را چنین نصیحت نموده میگفت : « یابنی ! اذا دعتك نفسك الى معصية فارم ببصرك الى السماء واستح
۱۲۱ ممن فيها؛ وارم ببصرك الى الارض واستح ممن فيها، فان لم تمنع فعد نفسك من البهايم . ) — یعنی ای پسر من ! اگر نفست ترا بر گناهی وا دارد ، اول نظرت را بسوی آسمان ببند از و شرم کن از موجوداتی که در انست . باز نظرت را بسوی زمین ببند از و شرم کن از موجوداتی که در انست . با اینهم اگر نفست از معاصی منع نشد خود را از حیوانات و بهایم شمار کن . والحاصل مدار جميع فضايل ونواميس متوقف برحيا ، وضد آن جميعاً از شوخ چشمی و بیحیائی نشات میکند . انتها — رعایت و محبت والدین — مهمترين وظيفۀ انسانیت ، محافظۀ محبت ، و ایفای حرمت ابوین است. اگر کسی رعایت این وظیفۀ معتنا را بعمل نیارد یعنی در حرمت ، و محبت وا لدین نکوشد طاغی امر آلهی، و منفور قلوب اهالی و ادانی گردیده بهیچگونه سعادت ، و ترقی ، و بهيچيك نعمت حقیقی نه در امور دنیوی، و نه در مآرب اخروی نائل و سزاوار خواهد شد . حضرت باریتعالی جل و علی زمانیکه وجود نابود انسانیر ابزیور عقل و ذکا تنویر ، و قلب بندگانرا مستعد اوامر خود گردانید، ایفای اینوظیفه
۱۲۲ را به او امر موکده، و نصوص جلیله مقدسه فرض نمود . حتی در قرآن کریم ، و فرقان حمید بدین نص جلیل که : ( فلا تقل لهما اف ولا تنهر هما وقل لهما قولاً كريماً . ) اف گفتن را که اخف کلمات است نیز منع فرموده . حضرت علی کرم الله وجه فرموده اند که اگر از اف خفیفتر کلمه میبود حضرت واجب تعالی و تقدس آنرا نیز نهی میفرمود. حضرت باریتعالی که از اف گفتن نهی فرموده اند این است که یعنی والدین را رنجانیدن، و آزار کردن اگر چه بصورت خیلی خفیفه باشد نیز روا ندارند . پس بنگر که رعایت حقوق والدین تا چه درجه امر عظیمی است ! اگر کسی از چنین امر باریتعالی چشم پوشی نماید ، و در صدد آزار ایشان بر آید عاقبت او بکجا منجر خواهد شد ! و در عمر ، و روزی ، و اولاد خود چه برکت خواهد دید ! ( ابوسعید الجذری ) رضی الله عنه روایت میکند که شخصی از دیار یمن بحضور فخر کائنات علیه افضل الصلوة والتسلیمات آمده عرض نمود : که مرا آرزوی جهاد راهنگیر خیالست و بدین نیت آمده ام فخر عالم صلی الله علیه و سلم فرمود : که آیا در یمن تر اپدری و مادری هست ؟ - گفت . بلی هست !
۱۲۳ فرمود . از انها اذن گرفته ؟ گفت . خیر مأذون نیم ! آنحضرت فرمود: برو استیذان نما. اگر اذن بدهند. نیتی که داری اجرا نما. و اگر مأذون نشوی حتی الوسع با آنها احسان و خوبی کن ! زیرا در حق پدر و مادر احسان ، بعد از توحید جناب یزدان از کافه اعمال بهتر و خیرهندتر است . بعضی از اخلاقیون تفریق حقوق والده ر ا از والد بدینگونه نموده است: که حق والد یعنی پدر بر ولد ؛ روحانی و معنویست . و حق والده بر ولد از جنبه جسمانیست . زیرا پدر اولاد را از چیزهای روحانی و معنوی چون تهذیب اخلاق ، و نصایح ابدار ، و تشویقات اعمال حسنه ، و تعلیم علوم دینیه. و تفهیم آداب ادبیه و مدنیه که همه کی متعلق معنویاتست مستفید میگرداند . اما والده. بشیر دادن و هر گونه ماکولات، و مشروبات و ملبوسات اولاد را اعانه و اعاشه کنند ؛ و در پاکیزه گی و نظافت ایشان حتی المقدور بکوشند؛ و در دفع آفات و بلیات ایشان تا طاقت دارند فداکاری نمایند . که اینهانیز همه کی به جسمانیات تعلق پذیر است . پس بر اولاد نیز رعایت این نکته از لواز ما تست یعنی چنانچه پدر در روحا
١٢٤ نیات معین و مددکار او گردیده است او نیز در همان طریق با او حرکت و رفتار نماید . مثلا نصایح آبدار او رابجان و دل شنیدن ، و در حرمت و رعایت او اقصی الغایته و النهایه کوشیدن ، و از هیچگونه اوامر و نواهی او که مخالف حقوق الهی نباشد مخالفت نورزیدن ، و در هیچوقت عنان ادب را از دست ندادن ، و باصداقت فوق العاده با او محبت داشتن همه کی از جمله معنویات و روحانیاتست که ولدباوالد خویش آنرا مرعی باید داشت . و باوالده خویش نیز در امور جسمانیات اقصی الغایته باید کوشید مثلا کاری و خدمتی که بفرماید و منافی حقوق الهی نباشد بنهایت رضا و تعجیل در اتمام آن ساعی گردد و البسه خوب و طعامهای لذیذ مرغوب مر والده خویش را حاضر و مهیا گرداند ، و همیشه در پاس خاطر او کوشیده سعی نماید که آزرده خاطر و دلشکسته نه شود و دعای بد در حق اولاد خود نه نماید. پس با والده دقت و احتیاط لازم تر است تامورد دعای بدایشان نگردد. و استادی در ینباب خوش اشعاری دارد : — رباعی — گر عاق شوی در انچه مادر فرمود خیرات و عبادات کجا دارد سود میدان بیقین که نشنوی بوی بهشت گر مادر تو از تو نباشد خوشنود
۱۲۰ قطعه دانی که چه گفت حقتعالی آن کن که رضای ما در انست با ما در خود ادب نگهدار زیرا که رضای ما در انست جنت که سرای جاودانیست زیر کف پای مادرانست خواهی که رضای حق بجویی آن کن که رضای ما در انست والحاصل اولادی که در محبت و رعایت والدین بکوشد و شربت خوشگوار رضا و دعای ایشانرا بنوشد در دنیا و آخرت رفعت و سعادت مییابد. نصوص جلیله فرقانی و احادیث منیفه نبویه و کتب مفصله اخلاقیه ما را در خصوص رعایت، و اطاعت و محبت والدین مکلف و مامور، و از اذا و جفا، و عدم تحصیل رضای ایشان دور و منفور نموده است. آیا وجدان هیچ صاحب ادغانی اینرا قبول میکند که پدر و مادر در حالتیکه سبب و جود مجازی و باعث حیات و زندگانی ما شده باشند، و ما را در زمانیکه بغایت بی اقتداری، و نهایت ضعف و ناتوانی بوده ایم اعانه و اعاشه کرده باشند، و بسینه شفقت، و دست مرحمت خویش محافظه و تربیه نموده باشند، و در خصوص پرورش، و خورش و آسایش ما هز از گونه مهالك و فدا کاریها بر خود گرفته باشند و حالا ما بی آنکه در مقابله احسان بایشان بکوشیم بالعكس درصدد اذا و جفای شان برآئیم؟ حال آنکد اگر ماهی قدر سعی و
١٢٦ غیرت و رعایت در خدمت ایشان اجرا داریم باز هم مقابله احسانی که از والدین خویش دیده ایم ایفا نتوانیم نمود. انتها مختصر ترجمه احوال فخر رازی از مشاهیر علمای اعلام دین مبین سیدالانام یکی نیز جناب «امام فخر الدین رازی» علیه رحمة الله الملك الباریست که بوجود معارف آلود شان ملت بیضای اسلامیه افتخار ، و از سایه تالیفات و آثار برگزیده شان جمیع عالم اسلامیت استفاده و استفاضه بیشمار نموده و مینماید . ترجمه احوال حضرت امام را تحریر نمودن از قبیل اعلام معلوم و تحصیل حاصل است . ولی ما درینجا مختصری از مهارت و استعداد فطری ایشانرا تبرکا درینجا مینگاریم . حضرت امام در سنه ٥٤٢ هجری از کتم عدم بعرصه وجود قدم نهاده اند. و اکثر عمر گرانمایه را در راه خدمت معنوی دین مبین بتصنیفات و تالیفات صرف نموده اند و تالیفات شان بدو صد و بیست جلد بالغ میشود که از انجمله مانند تفسیر كبير يك اثر جلیل بیمدیلی موجود دارد . در خصوص مهارت و درایت ، و فطانت حضرت امام بعضی از مترجمین
۱۲۷ احوال این روایت را میکنند : که روزی جم غفیری از علمای عظام در محفل معارف منزل حضرت گرد آمده از هر دره با حثات علمی ، ومناظرات فنی ، ومحاکمات حکمی ، و مجادلات نظری ، ومحاورات عملی بعمل میآوردند تا آنکه در جمیع علوم و فنون ذات فضیلت سمات ایشان بر همه کی ارباب محفل غالب آمده همهٔ حاضرین کمالات ایشانرا به اتفاق آرا تصدیق نمودند . در ین اثنا سقائی نیز در انجا حاضر شد . و چون غلبهٔ امام را بر ینقدرار باب فضل ودانش مشاهده نمود لطیفهٔ امام را مخاطب نموده گفت : که اگر چه علمای حاضر همه گی در خصوص علم و فن حضرت امام بتصدیق و تسلیم مجبور شدند ولی صنعت ومهارتیکه من در فن آب کشی دارم شما از ان عاجزید . یعنی فن سقائی را نمیدانید . امام سقا را مخاطب نموده گفت : - شما نیز در صنعت خویش بقدر من مهارت ندارید . بیائید تا باشما نیز امتحان کنیم . جملهٔ حاضرین از ینسخن بخنده آمده گفتند : - در سقایان چه مهارتیست که حضرت امام با ایشان در صدد امتحان برایند . امام - گفت : خیر مهارت ، چیزیست که در جملهٔ فنون وصنایع بکار است . مثلا این سقا که دعوی مهارت میکند آیا از عهدهٔ این عمل میتواند
۱۲۸ برامد : كه بر يك مناره برايد ، ودرزير مناره يك ابريقی بنهد . وابريق را از آب چنان مملو کند که آب بدیگر طرف اصلا نپاشد ؟ سقا وجمله حاضرين بيك زبان دعوا نمودند که این عمل خارج امکانست . پس حضرت امام از میان برخاسته گفت ــ که اینعمل هیچ بعدی ندارد. ويك ابريقی را در زیر مناره که در آن جوار بود وضع نموده خودش بر مناره بر آمد. واز انجايك نخی تا بمیان ابريق آویخت . و آبرا از سر نخ آهسته آهسته ریختن گرفت . وبواسطهٔ نخ مذکور آب بی آنکه بدیگر طرف بریزد ابريقر املا نمود . وحضار را از بنر ونیز بعقل وعرفان خویش حیران ساخت . روایاتیکه در خصوص آخر عمر امام مذکور است : الحق خیلی شایان تحسر وتأسف است. چنانچه میگویندکه حضرت امام در اواخر ایام حیات خویش از کثرت اشتغال بعلت عمی مبتلا شده اند ثروت و ساما نیکه در اول نیز از یشان مفقود بود در ان اوان سر اسر از یشان دست کشیده بفقر و عجزي نهایتی گرفتار آمده اند . تا آنکه بلطف ومروت ديگران محتاج شده اند. واین نظم پر حکم آتی را در چنان حال پر یاس و الم انشاد فرموده اند : نظم نهاية اقدام العقول عقال واکثر سعى العالمين ضلال
۱۲۹ وارواحنا فی وحشة من جسومنا وحاصل دنیا نا اذی و وبال وکم نستفد من بحثنا طول عمرنا سوی ان جمعنا فیه قیل وقال وکم قدراینا من رجال و دولت فباد واجميعا مسرعین وزال وکم من جبال قدعلت شرفاتها رجال فزالو او الجبال جبال یعنی - آخر قدمهای عقلمہاریسمان باند یست . واکثر سعی عالمہا که را هیست جانهای ما در وحشت است از بدنهای ما . و حاصل دنیای ما آزار و وبال است . در مدت عمر خود از بحث خود چقدر استفاده کرده خواهیم بود . مگر اینکه چند قیل و قالی در ان جمع کرده باشیم . چقدر مرد مان ما و دولتهایی دیدیم که آغاز کردند وز و دزایل شدند . چقدر کوهها یی دیدیم که زروه های بلندی داشتند . اما هزار افسوس که مردمان زایل شدندو کوهها همان کوه است . و الحاصل حضرت امام از اجله علمای این دین مبین است . وتعریف و توصیف شانرا قلم شکسته زبان بیان نتواند . در سنه ۶۰۸ هجری این دنیای ناپایدار را ترك نموده بعالم بقا شتافته اند . رحمة الله عليه رحمة واسعة . انتها
۱۳۰ — بدایع — S قدرت قادر وحید ، بلسان طرز جدید S ای انسان غافل ! یك چشم عبرتی بكشا، ویكدفعه بسوی مكوناتیكه خالق كون ومكان ، و آفرینندۀ زمین وزمان بقدرت كاملهٔ وحدانیه ، و حكمت بالغهٔ صمدانیهٔ ذات بیهمتای خویش بر اوراق بلانهایهٔ این عوالم مالانهایه بصورت بسیار بدیع ، وهیئت خیلی غریبی تصنیع وتكوین فرموده نظری انداز كه اگر نظرت بر هر چیزی تعلق گیرد آنچیز ، همانلحظه انوار بدایع قدرت قادر قدیم اعظم، و آفرینندۀ حكیم عالمرا بنظر ابتصارت تجلی میدهد. از همه پیشتر ! یكدفعه بسوی خویشتن بنگر ! كه تو چه ، و چونی ؟ ماهیت چیست ، وكیفیتت چگونه است ؟ تو اول عبارت از بسی اشیای متنوعه ، و بسی اشكال غریبهٔ بودی . مثلا یك جزءت یكچند دانه میوه .ویك جزءت یكچند حبه گندمی .ویكمقدارت یك كاسهٔ آبی . ویك مقدارت چند نوع نباتی .ویكپاره ات چند قطعه گوشت حیوانی ، ویكقدرت یكذره قاربونی (۱) بود. وهلم جر آو بعد از انكه از محلات مختلفه بیشمار باهم جمع گردیدی وانواع صعوبات متنوعهٔ بحساب (۱) قاربون مواد زغالی را گویند
۱۳۱ کشتن ، و درودن ، و پاره پاره شدن و میده میده گشتن ، و پختن و غیر ذالك را بدیدی در میان مغارۀ تنك و تاریكی که آنرا ( دهن ) میگویند واقع شده در زیر آسیای ( دندان ) آرد گشتی ، و بعد از هزاران مشقت از ناودان [ زبان ] در تنگنای پر فشار ( بلعوم ) در آمده و مانند ( مری ) وغیر ذالك بسی برزخها و تونیلها را طی کردی . تا آنکه در درون يك کیسۀ عضو یه که عبارت از ( معدۀ پدر ) باشد تراکم ورزیدی . و در انجا بواسطۀ مادۀ مهمه که آنرا ( عصاره معدویه ) مینامند هضم گردیدی . پس ای انسان بیچاره توحالا یکقدری ملاحظه کن که در اثنای این ( کیموس ) بچه درجه حرا رت شدیدی جوشیده ، و در تحت چه گونه تضییقات و فشار ات عجیبی مانده؟ تا آنکه از انجا نیز بواسطۀ ( جدران معده ) مص گردیدی . و بعضی از اقسامت که قابل هضم نبودند در رهگذرهای تنك و تاريك بسیار كج و پیچیکه آنرا ( امعا ) میخوانند در آمد . و بعد از ان در میان ( کبد ) نام محفظۀ غریبه در تحت تاثیرات موثر دو مادۀ مهمه که یکیرا ( عصارۀ صفراویه ) ودیگریرا ( عصاره تا نقراسیه ) میگویند حل و بلع گردیدی . و بعد از ان در اثنای شهیق و زفیر نفس بجگر در آمده از تأثیر آن تصفیه شدی . و خیلی زمانها در ( اورده ) و ( شرائین ) که رشته های حیات اند گردش نموده ( منی ) نام مایع صلبی تشکیل کردی . و از انجابواسطۀ فوران و غلیان بس
۱۳۲ عجیب وغریبی که آنرا (اختلاج و انتشار شهوانیه) میگویند از مخرج باريك و ضیقی برآمده داخل دیگر کیسه عضویہ بدیعه که باسم (رحم مادر) موسومست تمکن ورزیدی. پس حالا اگر تبدلات، و تغیرات متنوعۀ محیرالعقولی را که در ظرف نه ماه درین کیسهٔ بدیعه بر تو وارد شده است همه رایگان یکان بیان نمایم میترسم که خود تر اسر اسر گم خواهی کرد، حالاً نکه من انقلابات هزار گونه ماقبلت را یعنی پیش از انکه بدهن پدر برسی نیز بیان واقعی نکرده ام . لاجرم نمیخواهم که خودت را سر اسر گم کنی . پس اینست که بعد از هزاران تغییرات و انقلابات بنام (مولود) در عالم حیات قدم نهادی. و در حالتیکه تمام جسمت از سر تا قدم بیشتر از ده بیست انگشت نبود رفته رفته يك جوان بلند بالای خوش سیمای بس زیبائی شدی . و حالا خود ترادیده دیگر یر انمی بینی . و براقران ، و ابنای جنست تفوق و رعونت میفروشی . انصاف ! انصاف !! لاجرم حالايك ملاحظه فرما ــ که آیا را بدینقدر خوارق و بدایع بر حکمی که از هزار یکت را نیز تصویر و تقریر نتوانستم بوجود آورنده وظهور دهنده کدام کسست ؟ اگر نمیدانی بخوبی بدان که ترا بدین قدر خوارق و حکم از کتم عدم بعرصه عالم بظهور آورنده و هستی دهنده همانا ذات اقدس
حضرت صانع واحد قدیم حکیم لایزال، و خالق رازق علیم ذوالجلالست. بدایع قدرت آن حکیم توانا را تنها منحصر بر خوارقات و بدایعات تولد، و تقلبات مختلفهٔ وجود خویشتن مپندار! بلکه آن صانع بدایع بیچون و چند را آنقدر بدایع قدرت و صنایع حکمت در ین کارگاه عوالم ذی وسعت موضوعست که تنها عقل محدود و محصور تو که شمهٔ از اوصافت را شنیدی نی بلکه اگر جمیع بحور عالم را مرکب ؛ و جملهٔ اشجار جهانرا قلم سازی باز هم بامداد جزء ی از ان مقتدر نخواهی شد! بنگر درینجا ترا از نمونه های آشکار ترین بدایع قدرت قادر وحید یکچند مثالی بیان کنم ، تا آنکه رتبهٔ اقتدار ، وحکمت آن خلاق کائنات ، وصانع موجودات را تا یکدرجه قیاس بتوانی کرد . بشنو ! (جاذبهٔ عمومیه) که باعث دوام موازنت ، و موجب انتظام حرکت عالم است عبارت از بدیعهٔ قدرتست . (امتزاج کیمیوی) و [انتساج عناصر] که مادهٔ قیام ، وانتظام عوالمند نیز عبارت از یك بدیعهٔ قدرتست . موجودات را از عناصر و عناصر را از (ذرات) و ذرات را(از اجزای فردیه) تشکیل دهنده ، و در میان این اجزای فردیه (قوه جاذبه و دافعه) را گذرانده ، وعالم وجود را ازان بظهور آورنده هما نابدايع قدرت ، و
١٣٤ صنایع حکمت آن صانع بدایع حکیم قدیم است . (مولدالماء) نام جوهریس غریبی — که مضر تنفس ، وبالنفس سوزنده ، و مانع سوختن اشیائیستکه داخل آن باشدبا ( مولدالحموضه ) نام جوهریکه صالح تنفس ، و خودش غیرمشتعله ، و لازم اشتعال اجسام است یکجا بهم آورنده ، و مانند ( آب ) يك كوهر عزیزیر ا ازان تشکیل دهنده هما نابجز بدیعۀ قدرت آن قادر قیوم توانا دگرچه چیز است ؟ وکذالك ( مولدالحموضه ) و ( ازوت ) و ( حامض ) قاربون نام جوهر های عجیبۀ متضاده را بهم مزج نماینده ، و ازان بنام [ هوا ] يك واسطۀ (حیاترا) بوجود آورنده بغیر از بدیعۀ قدرت آن خالق عظیم علیم دانا دگرچه چیز است ؟ ( قلور ) نام يك زهر برابا ( سودیوم ) نام یکمعدنی بهم امتزاح بخشنده ، و بواسطۀ آن اطعمه مارالذت بخش گرداننده و بوسیلۀ آن آبهای مارا از تعفن نگهدارنده بغیر ازان قادر و خالق بدایع کیست ؟ از اهتزاز بسیار خفیف اجزای فردیۀ ( هوا ) مانند (صدا) يك بديعۀ غریبه را ، واز تماس دوجسم مستعده — و یا امتزاج دو قوۀ متقابله ( الکتريق ) نام خارقۀ بدیعۀ محير العقولی را بعمل آورنده بجز قدرت بدیعه ، و حکمت قویمه آن واحد یگانه ، و خلاق زمانه دگرچه چیز است ؟
۱۳۵ اجسام را بتاثیره متضادۀ (قوۀ جذب ودفع) دوام دهنده، و این خاصۀ دفعیه و جذبیه را در امتزاجات کیمیویه تاثیر بس عجیبی بخشنده بجز قدرت تامه، وقوت کاملۀ آن خلاق بدایع، ومسبب الاسباب صنایع دگر کدام چیز است؟ در یکقطره آب بصد ها هزار حیوانات میقرو بیه، و در یکمشت خاک بمليو نها جاندار ذره بينيه ، و در یکنفس وار هو ابمليارها هوام لا تجزائيه را پرورش دهنده ؛ و هر يك از ايشانر احس واعصاب بخشنده ؛ و هر کدام ازینهار ا واسطۀ انتعاش یکدیگر کننده ؛ بسی اشیای بوقلمو نرا بعد از هزا ران انقلابات، و تغیرات گوناگون بنام (خون) يك مایعی سازنده؛ آنرا در میان عروق، وشرائین دواننده؛ ودر انسان پنج قوۀ بسیار عجیبی مانند (حاکمه) و (مصوره) و (متخيله) و (تمیز) و (حافظه) را یکجا گردآورنده ؛ وبنام (عقل) يكقوۀ بديعه را از ان ایجاد کننده ؛ و این قوۀ نفیسه را یکحالت غضو بانه مدهشه که به اسم نفس موسوم است، و سبب بسى تشویشات مشئومه می گردد مقرر کننده ؛ و برای مشاهدۀ اشيا (قوۀ بصر) و برای استماع اصوات (قوۀ سامعه) و برای تمیز اشیا (قوۀ لامسه) و برای استلذاذ لذایذ [قوۀ ذایقه]، و برای استشمام بویها (قوۀ شامه) را عطا کننده؛ و بعد از ان جملۀ این قوار ا در یکپاره نرم کوچکی
﴿ ١٣٦ ﴾ که دماغ میگویندش گرد آورنده جملۀ بدایع قدرت کامله ، وصنایع حکمت بالغه آن خالق یگانۀ ذیقدرت ، و حاکم مشیت ذیقوت جل وعلی میباشد . (دماغ) اوامر حواس ظاهره و باطنه را بواسطۀ خطهای تلگرافی که آنرا اعصاب تسمیه میکنند بعضلات نقل داده ، وموجب حرکت اعضاء وباعث تبدل اطوار گردیده ، ومانند حس يك سرخوشی را حاصل کننده بازهم بدیعۀ قدرت آن قادر حکیم توانا جل وعلی ست . (باد) و (آب) و (حرارت) را بر تبدلات ، وتغیرات سطح زمین مالك ومقتدر گرداننده بازهم همان جلوۀ قدرت بدیعۀ حکمت آن خالق قیوم کائناتست . (اجسام) را بر سه حالت که عبارت از (صلب) و (مایع) و (غاز) باشد خلق کننده ، ودر هريکی از ان به ملیونها بدایع ، وخوارق اظهار کننده هماناشان قدرت آن قیوم قادر توانا جل وعلی ست . جرماً بقدر يك انسان ، ثقلۀ از انسان ده پانزده دفعه زیاده ترا جسام ثقیله که آنرا (گلۀ توپ) میخوانیم بمسافۀ ده هزار مترو یعنی دونیم ساعت راه مانند یکدانه نخوذی انداختن ، و این قوت و اقتدار را در باروت نام مخلوقی نهادن ، واظهارکمال قوه دافعه غازیه که در میان يك مضیقی که عبارت از (میل توپ) باشد بواسطۀ فشار همان باروت نام موادی ظاهر کردن باز هم از مخصوصات قدرت همان قادر بدایع وصنایع حکیم قدیم تواناجل و
۱۳۷ علی ست . سبحان الله ! وتعالی الله ! کدام حقایق حکمت ، وکدام بدایع قدرت آن یگانه خالق کون ومکانرا لسان عجز بیان انسان ناتوان توضیح و بیان توان داد ؟ موفقیات و اختراعات غریبه وعجیبه بنی بشر به ادراك و فهم حقایق قدرت چسان موفق خواهد شد ؟ هیهات ! هیهات ! ! ! بشریت با اینهمه ترقیات گوناگون ازان قبله علیا هنوز به هزار ها فرسخ دور تر افتاده است . حالا اگر ما بدایع قدرت ، و صنایع حکمت آن خالق عظیم الشان ، و آفرینندۀ کون ومکانرا بخواهیم نگاشت ، میباید که بحور بی پایان را مركب واشجار جمله جهانر اقلم بسازیم . لکن کجا كجا ! ! نوع بنی بشر تاحال بحقیقت حقیقی ، وماهیت اصلی اشجار کماهی برده است تا آنکه بقلم ساختن آن مقتدر گردد ! ! ! ( انتها ) جمل حکمیه از موارد الکلم نام رسالهٔ غیر منقوطۀ فیضی دکنی ( وکل احد لا علم له معلول الروح ومکاوم الروح ) کسیكه بهره مند علم نباشد روحش بیمار ، قلبش جریحه دار است ! ( العدل مدار الملك واساس صلاح العالم. ) عدالت مدار دوام سلطنت
۱۳۸ است . و یگانه واسطه نظام عالمست . (الحلم مصلح الامور ، مورد السرور) حلم حکیمانه اصلاح امور میکند ، ومورد سرور میشود . (الحاسد هلوع ، لاهكوع له) حاسد چنان مضطربست ، که آرام و آسایش برای او نیست . [الطماع لساع لكاع] طمعکار بی عار بدکرداریست که انسانرا مانند عقرب میگزد . [الطامع اسير المطموع] طامع اسیر همانچیزیست که طمع آنرا کرده است . (اهل الوداد لهم سکر مدام لا كاس مدام له) ارباب محبت را چنان مستی سرشاریست که بجام مدام حاجت ندارند . (راح اهل الولا دماء الدموع .) باده آتشین عشاق جگر خون ، سرشک خونین شانست ! (رواح الملاح رماح ، احاح الملاح روح الارواح) هجران دلبران در قلوب عاشقان سنان جانستان ست . وجفا واستغنای شان در هنگام و صال صفابخش جان و روانست . (الاروع مهلك الروع) یک دلبر مستثنی ! رهزن هزار اهل تقوا ست . انتها
۱۳۹ وطن عزیزم، افغانستان و برادران دینم، افغانیان را خطاب ایوطن عزیز ! وای مسکن محبت انگیز ! از هنگامیکه سوق مجبوریت، و ذوق غربت مرا از خاك پاك دل چسب صفاناكت برون انداخته ، و تسیار قسمت ، و اضطرار معذوریت از دیدار فرحت اثار آب و هوای دلا ویزت محروم ساخته ، خنجر فراقت جگرم را پاره پاره نموده ، و درد حرمانت وجودم را پا مال الم داشته . نمیدانم دلم را بچه گونه از حرمانـت تسلیت بخشم ، و نمی فهمم بچه حیلـه قلبم را از هجرانت شکیبایی دهم ! کجا تسلیت ؟ و چسان شکیبائی ؟ در حالتیکه اجزای فردیهٔ وجودم از خاك پاك تو تشکیل یافته باشد ؛ و ذرات بدایت حیاتم از آب و هوای جانفزای تو جمع آمده باشد ؛ و اول خطوهٔ مرحلهٔ زندگانی ام عبارت از زمین دل نشین تو باشد ؛ و گوشت و پوست ، و استخوانم همه کی بخاك ، و آب ، وهوای توپرورش یافته باشد . پس چسان میشود كه خاك پاكت را فراموش نمایم ، و دلرا بدوریـت تسلی و شکیبائی بخشم !! عشق تو در درونم و مهر تو در دلم باشیر اندرون شد و با جان بدر شود
١٤٠ نمیدانم ! از هوای جانفزایت سخن رانم ، یا آنکه آبهای حیات بخشایت را بخاطر آرم . اگر از هوایت دم زنم آه جا نگاهم روی هو از اتیره خواهد نمود . و اگر انهار باصفایت را بخاطر آرم ، خونها بقعر شکم انهار خونباری جریان خواهد داد . ای شهر شهپر خوش تعمیر ومحبت تخمیر ( کابل ) که دارُما افغانستان جنت نشان را مرکزی . و امارت اسلامیه آن سامانرا پایتخت ! قطره آب نایابیکه در وسط گل چکیده ؛ بو کن طراوت بخش شادابی ، که زینت چمنستان اسلامیت گشته ! بقدر ده ملیون نفوس اسلام را مرجعی، ومقدار ده دوازده ولایات بنام را ملجأ . کرستانت، گلستانیست که ازهارش کل انسان است ، و چارده ات ؛ بستانیست که دوازده هزارش باغبانست . و لی هزار افسوس که ساکنانت در شور و شر ، وانسانهایت همه گی از حال و احوال عالم بخبر اند . قدر وحیثیّت را نمیدانند و مزیت واهمیت مو قعت را نمیشناسند . پرده غفلت و عطالت چشمهای شانرا چنان پوشیده که دشمن جان وایمانت را نمی بینند . قلع وقمع همدیگر دستهای شانرا چنان بسته که به تربیت و ترقیت نمیکوشند . حرص و طمع جان و مال همدیگر افکار شانرا چنان مشغول داشته که حریصان ، وطامعان خاک پاکت را هیچ بخاطر نمیآرند . وعدم تعمم مدنيت ، و عدالت ووجود جفا، واذیت در
١٤١ وجود و قوای شان آنقدر قوت و قدرت نمانده که گلوگاه نازنینت را در زیر فشار، و تحت تضییق چنگ حریصان بیدینت می بینند، ولی چارهٔ تخلیصت را نمی اندیشند، و نمی بینند. حالا که دشمنان پر تلبیس و نیرنگ، و طامعان فسادپیشهٔ هزار آهنگ گلوگاه نازنین بسیار معتنیٰ به خیرمتینت را چنان در تحت فشار آورده که مجال حرکت برایت نگذاشته، چنان منتظر فرصت، و مترقب حیلت اخذ و استیلایت نشسته اند که لمحهٔ از دقت، و لحظه از مفسدت فارغ نگشته اند. و تنها گلوگاه ترانی، بلکه گذرگاه معتنابهای ولایت جسیمهٔ پرکار از ذی اثمار زر بارت یعنی [قندهار] را نیز چند گاهیست که گذر نموده، و حالا در فکر نقب و شکافتن، کمر گاهت افتاده. حالانکه ساکنانت تا بحال گذر گاه، و کمرگاهت را نیز نمی شناسند. گذرگاهت درهٔ (بولان) کمرگاهت (کوه کوژک) عظیم ایشان است. [۱] حالا که از طرف غربی و شمالی دو ایالت جسیمهٔ قدیمهٔ حاصلخیز زر ریز معتنابهای (هرات) و (ترکستان) را نیز دشمن حریص بسیار قوی بدرنگ باتأنی و درنگ دیگر با دوازده ملیون جیوش منتظم پر توپ و تفنگ احاطه و انحصار نموده. که لا سمح الله! اگر این غفلت و نادانی، و این (۱) هنگامیکه این مقاله نوشته میشد هنوز شکافتن کوه کوژک به انجام نرسیده بود.
١٤٢ عطالت و بیخبری در میان ساکنانت بهمین صورت حکم فرما باشد در مدت بسیار قلیلی هتك عرض ، وناموس ، وحقارت ، و اسارت آن دشمن بیدین قوی وجودت را پامال خواهد نمود . پس ایوطن عزیز . وای خاک عشرت انگیز ! عمریستکه از خاك پاكت جدا گشته ام ، و در دیار غربت عزیز ترین ایام بهار شبابم را میگذرانم. ولی بازهم لحظه از خیالت فارغ نیم ، ولمحه از محبت و احوالت چشم نمی پوشم . چونکه کره مجسمه زمین بر سر میزم همیشه موضوعست و خریطه های قطعات عالم در دیوارهای اتاقم آویخته . طوفان مخرو نیت دوام بخبری اهل وطن عزیز سفینه وجودم را می شکند ، وقپودان عقلم را در گرداب بحر يأس و حسرت غرق و نا پدید میکند . ولی عجز از گریه حسرت دگر چیزی از دستم نمیآید . سبحان الله ! این کلمه مقدس [ وطن ] تاچه درجه تأثیرات غريبه بر حسیات انسانی اجرا مینماید که از گرفتن اسم آن وجود انسانرا رعشه حاصل میشود ، و به تذکار یاد آن قلب و حواس انسانرا جاذبه بس غریبی استیلا مینماید . یکی از ادیبان خردبنیان میگوید که : چنانچه عقل ، بيك قوت بسیار قونی بر حقیقت این قضیه حکم میکند که مثلث دیگر، و مربع دیگر است . همچنان وجدان نیز حکم میکند که : (وطن دیگر، و خارج وطن
١٤٣ دیگر است آیا نمی بینید که شیر خوارگان گهواره شانرا؛ طفل بازیچه شانرا؛ جوانان معیشتگاه شانرا، پیران گوشه فراغ شانرا، اولاد والده شانرا، مادران عائله شانرا بچه گونه حسیات غریبی دوست میدارند! این است که انسان نیز وطن خود ش را به همچنان حسیات بدیعی دوست میدارد. و این حسیات عبارت از میل طبیعی بلا سببی نیست! بلکه انسان وطن خود را دوست دارد! زیرا حیات، که عزیز ترین مواهب قدرت الهی است اول به تنفس هوای وطن آغاز میکند. انسان وطن خود را دوست دارد! زیرا مادهٔ وجودش جزءی از اجزای همان وطن است. انسان وطن خود را دوست دارد! زیرا مقبرهٔ سکون ابدی اجدادش که باعث وجود او شده اند، و جلوه گاه ظهور اولادش که نتیجهٔ حیات او خواهند شد همانا خاك پاك وطن است. انسان وطن خود را دوست دارد! زیرا بسبب اشتراك لسان، و اتحاد منفعت، وكثرت موانست انسانرا بابنای وطن يك قرابت قلب، ويك اخوت افکار حاصل شده است. پس ای وطن عزیز! من نیز ترا دوست دارم زیرا حیاتم بهوای تو تنفس نموده. واول افتتاح نظرم بخاك پاك تو برخورده است، و مادهٔ وجودم
١٤٤ جزءی از اجزای تست، اجدادم در زمین دلنشین تو مدفونست، اقاربم در خاک پاك تو توطن دارند. قرابت قلبی، واخوت افکار ابنای وطن بر من فرض عین گردیده . لکن چکنم که سوق مجبویت، و تسیار قسمت مرا از تو جدا ساخته . و پای رفتارم را بسویت قطع نموده و رسیدنم را بکویت محال انداخته . لاجرم از بلاد شام بسویت سلامی میفرستم، واز دیار روم بکویت پیامی مینویسم . ای اخوان دینم، وای هموطنان ذی یقینم افغانیان شجاعت، وبسالت توامان! پنبه غفلت را از گوش تان بدر آرید . وغطای جهالت را از پیش چشم تان بدر کشیده یکبار باطراف وجوانب تان احاله نظر نمائید . پس بنگرید که چار اطراف تان را دشمنان دین و ناموس، و اعدای جان ومال احاطه نموده، و از هر طرف عالم سیلابهای طوفان نمای کفر بجوش و خروش آمده . وازهرسوی دنیادریاهای بلائ انتهای دول ذی قوت، و اقتدار اجانبه سیلان و جریان گرفته تا آنکه ملت مبینه ما را غرق و ناپدید سازند، واستقلال قومیت ما را از میان بر اندازند . آیا نمی بینید فرنگانرا که از اقصای غرب و انتهای شرق ببهانه نشر مدنیت، ووسیله اشتهار انسانیت بر خاسته از هند تا سند، و از مصر تاچین، واز قفقاس تاکنار جیحون اکثر روی زمین را استیلا نموده اند ؟ وچقدر
١٤٥ بلادهای اسلامیه را مانند جزایر غرب، وجبل طارق، ومصر، وهند، وسند، وبلوچ، وسمرقند، وبخارا، ومرو، وخيوا، وقفقاس وغير ذالك را ضبط وتسخير نمودند . وازسلب اموال ، وهتك عرض وناموس ، ومحو استقلال وسايرۀ شان هيچ فروگذاری نکردند . پس اينستکه حالا از چار جهت گلوی شمارا نيز بفشار بسيار سختی محکم گرفته اند . واز غفلت وبطائت ، وعدم علم ومعرفت شما استفاده خوبی گرفته بصدد استیلای وطن عزيز شما نيز برآمده اند . حالا آنکه شما این مسئله را هيچ ملاحظه نميکنيد . وچاره انجام کار تانرا هیچ نمي اندیشید . حب وطن ، عبارت از دوست داشتن سرا وخانه ، و باغ وباغچه نيست : بلکه حب وطن آنستکه در مقابل دشمن در پيش هر سنك وكلوخ وطن انسان سينه خود را سپر نمايد . وبراى پامال نشدن يکوجب زمين وطن ، انسان جان خود را فدا نمايد . وبراى ندادن يكذره خاك وطن انسان خون خود راهبا نمايد . واز براى ترقى ، واعتلای وطن انسان هرگونه مهالك را بر خود هموار نمايد . واگر يك نقص وقصورى در راه ترقی و تحفظ وطن به بيند همانلحظه انسان آنرا هرا نقدر که وسعش برسد اصلاح نمايد . پس در حالتيكه اين مرض مهلك بى اتفاقی ، واين وبای خانمان سوز
١٤٦ بی اتحادی در میان شما حکم فرما باشد، و این بلای خانه برانداز بی معرفتی، و این درد بیدوای نادانی در ما بین شما یوماً فیوم رو به ازدیاد آرد نتیجه حال تان و خاتمه وطنتان بکجا منجر خواهد شد ؟ بی اتفاقی ، و بی اتحادی چنان داء عدیم الدوائیست که دولتهای عظیمه، و ملتهای جسیمه لایعد و لایحصی را از بیخ و بن برکنده است . و اتفاق، و اتحاد چنان غذای جان بخش حیات بخشا نیست که حکومات صغیره ، و جمعيات بس قلیله را از حضیض مذلت ، و اسارت باوج عزت و سعادت نشانده است . آیا دین مبین قویم اسلام را نمی بینید که بمجرد ظهور آن از خطه مقدسه حجاز هنوز یکعصر نگذشته بود که از جبل طارق که اقصای غربیست تا محدود چین که انتهای شرقیست جمله بلاد و امصار را پامال خیول مجاهدان، و دست برد یغمای غازیان نمودند. و شرق تا غرب را بنور هدایت و عرفان مستغرق ساختند . آیا سبب اصلی ، و باعث اساسی اینهمه فتوحات بی اندازه چه بود ؟ اتفاق! و اتحاد . حالا نکه این بلای دهشت انتهای بی اتفاقی و بی اتحادی در میان شما بدرجه ترقی و اعتلا نموده که شهر با شهر، و قبیله با قبیله و طایفه با طایفه ،
١٤٧ و بلد با بلد و قصبه با قصبه ، و ده باده ، حتی کوچه با کوچه ، و خانه با خانه . و برادر با برادر و پدر با پسر، و پسر با پدر ، و عم با خال . وعيال با عيال دائماً وه تما ديا در عداوت و جدال، و خصومت و قتال بسر می آرند . اغرب و اعجبیش آنکه شما این فعل نامشروع ، و این عمل غیر مقبول را به اسم سیالداری ، و هم چشمی ، و غیرت . و بهادری موسوم ساخته به اجرا و اعمال آن خودتانرا مفتخر و مباهی هم میشمارید . آیا در خصوص این غیرت ، و این بهادری از دین فتوا گرفته اید . یا از عقل ؟ اگر دین باشد ! دین شما را مامور بامر ( المومنین اخوة ) فرموده . و اگر عقل باشد . عقل معیشت و زندگانی شما را بر جمعیت و اتحاد مقرر نموده . چنانچه در خصوص دلائل مثبته زیادی درین کتاب مذکور گردید . پس معلوم شد که درین راه پر از چاه رهبرتان بی علمی و بیخبری . و مفتی تان درین فتوا وحشت و نادانیست . بلی ! علم و عرفانست که انسانرا سالك راه مدنیت ومالك هر گونه راحت وسعادت میگرداند . بلی ! عقل و اذعانست ؛ که انسانرا از حالت وحشت ، و حیوانیت بسر منزل انسانیت و سعادت میرساند . بلی ! علم و عرفانست : که هیئت و ملت را دولت و سلطنت میسازد . ماحی ، و مهلك وحشت ، و جهالت عقل و ذکاوتست . مربی ، ومحئيی
١٤٨ عقل ، وذکاوت نیز علم و معرفت ست . جهالت چنان بلای دهشت انتمائیست که بسیاری از ملل جسیمه ، و هیئت های عظیمه را در تحت اقدام اسارت و مذلت پامال نموده . علم و معرفت چنان جوهر نفیس گرانبهائیست که بسا دولت و حکومات ذلیلهٔ محقره را از حضیض مذلت وحقارت باوج شان وشوکت فوق العاده رسانیده . پس اگرچه انکار نمیشود که علمای اعلام ذی معرفت، وفضلای بنام ذی خبرت در خطهٔ پاك آنوطن عزیز ذی فسحت موجود نباشد نی بلکه! آب ، هواء اراضی ، اهالی وطن عزیز ما آماده هرگونه ترقی ، و مستعد هر نوع تقدم اند . لکن چه فائده که خودشان بحال خود ملتفت نیستند . و بنعمائی که حضرت واهب العطایا در نهادشان بودیعت سپرده است اصلا التفاتی ندارند . خدای ذوالجلال توانا عقل ، فکر ، ملاحظه ، ادب ، علم ، شجاعت ، بسالت درایت ، تندرستی جسامت ، قوت ، وغیرت ، ناموس ، دیانت وبسی محاسن دیگر ایشانرا احسان فرموده . و اراضی ، ومياه ، وهوا ، واثمار ، وحيوانات وحبوبات ومعدنیات و ازین گونه گنجهای شایگان طبیعت ممالک ایشانرا مالامال داشته . و بقدر هشت نه ملیون نفوس شجعان غیور که همه گی از یکسر بدین
١٤٩ پاك اقدس محمدی، و مات منيفة حنفی بر و و سز او از ند در تحت دا ئره در اورده. لکن با وجود اینهمه هزاران افسوس که در اکثر این نعمای عظمای الهی ایشان سوء استعمال بکار میدارند ! مثلا (شجاعت) که افضل نعمای الهی ست ، و افضلیت آن از فرضیت آن که واسطه جهاد گردیده معلوم است . ایشان این فضیلت عظما را بفعل مکروه قلع ، وقمع همدیگر ، و قطع کردن دست و کمر ابنای وطن خویش سوء استعمال مینمایند . و بدین سبب در نزد جميع ملل اسم شان به جهل و نادانی ، و وحشت و سباعی زبانزد گردیده. انصاف کنید ! اگر این بلای خانمان سوز بی اتفاقی و بی اتحادی درمیان شما نمی بود، واز قتل و قتال همدیگر صرف نظر نموده به اتفاق ملیت، و اتحاد اسلامیت اینهمه محاربات، و قتال خونریزانه را که از یکعصر با ینطرف در میان همدیگر سوء استعمال نموده ایده رگاه بر ممالك اجنبية نزديكدست خویش اجرا مینمودند آیا حالا مانند سند و بلوچستان، و پشاور و سیستان، و بعضی بلاد سائره را از شما که میتوانست بر بود ؟ پس نتیجه این اهمال و تهاون ، واثار این جهل و بیخبری کار تا ترا بجائی رسانید که اکثر بلاد، و ورثة تان مانند بلوچستان ، وشکار پور، و پشاور ، حتي پشنك ، وشال کوته ،و غيره محكوم ملل اجنبیه که قبل از دوسه عصر از دیوان و ددان فرق و تمیزی نداشتند گردید ، وهنوز چه جاها که نخواهد گردید !
۱۵۰ آیا اساس این بلاهای مخرب وطن چیست ؟ بی علمی و بخبریست !! بلی بلادتان از علم و معرفت خالی نیست . ولی این علم خصوصیست نه عمومی! محدود و محصور است! نه شامل و مبذول! علم و معرفتیکه احیا کننده و ترقی دهنده ملك میگردد آن علم عمومی مبذو لست ! نه علم خصوصی و محصور . پس شما یانر است ! که سر از بالین غفلت برداشته اندکی بر چپ و راست ، و اطراف و جوانب خودنگر بسته تامل کنید که در ینوقت عالم چسانست، و شما چگونه اید؟ دشمنان تان بچه افکارند، و شما بچه کار ، و حالتان چسا نست . و استقبال چه خواهد شد ! بناء علیه حالا اگر خواهید که يك جانی بسلامت برید و عرض و ناموس و جان و مال ، و وطن و عیال خودتان را از دست دشمنان دین تان که عبارت از فرنگان طامعان ست تا یکدرجه محافظه بتوانید دگر چاره ندارید مگر اینکه علوم و فنون غربيه و صنایع ، و بدایع جدیده را در بلاد خودرواج داده ملت و رعیت با دولت و پادشاه متفق ، و دولت و پادشاه نیز با ملت و رعیت مشفق گشته به اتفاق حسن نیت پادشاه و اتحاد خلوصیت و غیرت ملت و سپاه مکاتب و مدارس متعدده عمومی از روی ترتیبات مکاتب جدیده برای تعلم علوم و فنون و صنایع ابنای وطن خویش اساس نهید ؛ و عساکر
١٥١ و جيوش منتظم فرمان بردار بسیازی اماده سازید . زیرا باعساکر معلم فرمان بردار دشمن پلتن های سرکش نافرمان شما - اگر چه قواعد دان هم باشد مقابله نمیتواند . ضابطان و حکمداران عسکریه را از مکاتب ومدارس باید که جغرافیه خوان هندسه دان ریاضی فهمی ذی اخلاقی تعین کنید . زیرا اعمی با بینا کاری نمیتواند! همه عسکر شوید ، و تعلیمات حربیه را برضا و رغبت بیاموزید . باپادشاه و متبوع خویش محبت ، و صداقت ، واطاعت بکار دارید پادشاه نیز نظامات، وقوانین مضبوطه وضع نماید ، و جان و مال وصنعت و تجارت ، وثروت ، وراحت و رفاهیت و حریت شما را محافظت و دقت نماید . زیرا آبادی ملک و ترقی دولت به تکثیر ثروت و تربیهٔ صنعت اهالی وابسته است . آلات نقلیه ، مانند ریل ها ، و عرابه ها ، راههای منتظم ، و آبادی مکمل براه اندازید . و وسایط مخابره چون تلغراف ، پوسته های عمومی جاری سازید. که احیا کنندهٔ دولت همین ها ست . و اساس اینهمه کار ها مکاتب، ومدارس و ترقی علوم وفنون جدیده است. درین خصوص دولت علیهٔ عثمانیه را پیشوا و مقتدا اتخاذ نمائید که آنها نیز همدین و هم مذهب و هم آئین مانند ولی چون دیدند که با علم بجز بعلم پنجه نخواهند داد و با عسکر منتظم بجز عسکر منتظم و باطوپ و تفنگ بجز طوپ و تفنگ کاری از پیش نخواهند
١٥٢ پرده از اثر و بقدر سی چهل هزار مکاتب ابتدائیه و رشدیه و اعدادیه و حربیه، و بحریه و سائره در همه نقاط ممالک محروسه المسالک خود اساس نهاده اند. و ملیونهای مردم خردمند دانش پسند با علم و فن از ان مکتب ها بدر اورده اند . که حالا در نفوس موجود . دولت علیه در صدی بیست مردم نا خوان نانویس باقی نمانده است . و تنها در بخصوص نی بلکه معناً و مادتاً خیر اندیشی، و دعا گوئی ایندولت با عظمت بر رقبه اسلامیت ما فرض و دین است: زیرا در مقابله دوازده دولتها و حکومتهای جسیمۀ ذی قوت و اقتدار فرنگستان که همه کی دشمن جان، و ایمان ملت اسلامیان اند بجز همین دولت با سعادت دگر دولت و هیئتی موجود نیست . حالا نکه امیر المومنین و خلیفة المسلمین و خادم الحرمین الشریفین نیز عنوان ذیشرافت و شان او ست که بدین سبب نیز مفروضیت دعا گوئی او جمله اسلامیان را شامل گردیده است. پس ای اخوان دین، و ای ابنای وطن عزیز! من که یکی از اجزای فردیۀ شمایانم، و بنابر سوق قسمت و مجبوزیت حالا در شام جنت مشام امرار اوقات حیاتم راه مینمایم اینست که بنابر حب وطنیت، و شراکت ملیت بدینقدر تفصیلات متیقضانه شما را تحريك و تشویق نمودم، و به اجرای وظیفه خدمت وطن ولو که عاجزانه باشد خود را مفتخر و مباهی ساختم . باقی (توخواه از سخنم پند گیر خواه ملال)
١٥٣ حالایك قدری از حال و احوال (ژاپون، و ژاپونیان) كه در اقصای بلاد شرقیه اند نیز از برای اخذ عبرت و كسب سرمشق سعی و همت شما درینجا حكایه نموده ختم كلام مینمایم. ژاپان، چه بود و چه شد (ژاپان) مملكتی ست در شرق اقصی و عبارت است از بعضی جزایر مجتمعۀ مركبه كه در (بحر محیط كبیر شرقی) و منتهای شرق (بر عتیق) افتاده. قبل از چهل سال نامی و نشانی از ین مملكت بجز در صحایف بعضی توا ریخ، و در اوراق بعضی كتب جغرافی موجود نبود. اهالی این مملكت باد دودیو همخو، و از منهج تمدن یكباره بیكسو بودند. در حین جلوس پاد شاه كنونی (١) بجز معدودی چند در تمام مملكت كسی بكتابت و قرائت آشنا نبود. عرابه و آلات نقلیه بجز عرابه های باركش گاوی در انممالك وسیع پیدا نمی شد. خوراك اهالی اكثر از جیفه بودی. و مدرسه ها عبارت از مدرسه های كهنه فرسودۀ بود كه تعلیم در انها بجز از خصایص دین بت پرستی دگر چیزی نبود. كشتیهای آنان از ساقۀ درختان بزرگ كه جوف شا نرا كاویده بودند و در نهرها، و سواحل های دریا كه آبش كم بودی در گشت و گذار بودندی. كار و مشغولیت شان بجز سفك دماء همدیگر و غصب و نهب (١) در انوقت كه این مقاله نوشته میشد (میكادو موتسوهتیو) پادشاه ژاپان بود.
١٥٤ مال یکدیگر دگر چیزی نبود . ولی پس از جلوس این پادشاه کنونی بدو سه سال بنا گهان از خواب غفلت بیدار شدند . و بلاد خود را از چهار سو درمیان دشمن به احاطه دیدند . پاد شاه عاقل این نکته مبهم را درك نموده در صدد اصلاح حال ملك و ملت خویشتن بر آمد . اول مجلس بسیار بزرگی از جمیع طبقات ملت خود منعقد ساخت . و خطابه بسیار موثری بر آنان بخواند . و احتیاجات ولوازمات ملك و ملت رایگان یکان برای شان بنمود حتی در اثنای خطابه از شدت تأثیر ، و کثرت تحسر گلو گیر شده بگریست . حضار مجلس نیز متأثر شده بنای گریستن گذاشتند . و هم در ان مجلس همه بیکبارگی در خصوص پیشرفت علوم وفنون وصنايع مابين خود بآئين و دین خویشتن سوگند یاد کردند . و از انوقت تا کنون که همه از سی سال پیش نیست بجد و جهد هر چه تمامتر بر آبادی ملك خویش کوشیدند . و در فراهم آوردن اسباب ترقی و تمدن و عمران بلدان خویش لحظه کوتاهی نکردند . تا آنکه امروز ه روز با دول متمدنه فرنگستان بنای رقابت و هم چشمی گذاشتند . و بلکه رانها تفوق و بر تری هم جستند و از همه صنایع فرنگستان بی نیاز آمدند . کشتیهای جنگی مانند کشتیهای جنگی انگلیس آماده سا ختند . و سی و پنجہزار باب مدرسه برای آموختن علوم وفنون مختلفه باز
١٥٥ کردند که پیوسته دران دو ملیون شاگرد برای آموختن موجودند . در صنایع و دقت کار از همه فرنگان گوی سبقت ربودند. هفت سال قبل ازین حکم دولتی صادر گردید که تا پنج سال همه کی باید نوشتن و خواندنرا بیاموزند و هر کسی که نوشتن و خواندن نیاموزد از جمیع حقوق بلاد محروم خواهند ماند. پس همه بیکبار بتدریس و تعلم انهماک ورزیدند. که اکنون در جمیع (ژاپان) عدد مردمان بی سواد نسبت شش در صد رسیده است . یکماه قبل ازین امتیازات دولیه را بالکلیه از بیخ برکنده همه بیگانکانرا تابع قانون مملکت خود نمودند. دولت (ایتالی) در بخصوص هر چه احتجاج نمود بجائی نرسید . واردات شان امسال بچهل ملیون لیرای انگلیس بالغ گردید. جمیع بلادشانر ابواسطه راه آهن بهمدیگر پیوستند. لشکر شان در نظام و ترتیب با سپاه بهترین دولی از فرنگستان پهلو به پهلوزده در میدان جنگ چابکی و چالاکی شانرا بتصدیق علمای فن حرب فرنگستان بر جهانیان آشکارا ساختند. پار سال (۱) چهل و هشت هزار کتاب در علوم و فنون و صنایع و غیره منطبع ساختند. علاوه بر سد احتیاجات داخلیه مملکت اکثر ممالک فرنگ اکنون به امتعه و صنایع ایشان محتاج میباشند. دین شان چون کیش بت پرستی بود دیدند که این دین بکار شان نمی آید بلکه مایه معطلی ، و مستوجب (۱) از پارسالی مراد ، سنهٔ ۱۳۰۶ هجریست که از انوقت تا بحال هزار ها قدم پیشتر رفته اند.
١٥٦ عدم ترقی شانست لاجرم علمای افاضل بهر دیاری فرستاده کتب ادیان مو جوده را از تمام ملل روی زمین گرد آوردند و اکنون نزدیکست كه يك شریعت منقحی برای خودشان اتمام نمایند. زبان شان چون خیلی ثقیل و مانند لسان لنگ لنگ بود دیدند که این نیز سبب تعطیل ترقی و تقدم شانست لهذا علمای لغت شناس برای جمع لغات با کناف و اطراف عالم فرستاده لغت هر قوم و هر گروهی را بدست آوردند ، و لغتی را از انمیان برگزیدند که دارای جمیع لغات متمدنه میباشد ، و بواسطه آن از نوشتن و نقل کردن جمیع لغات از هر زبانی که باشد با مراعات حدود و قواطع و مخارج عاجز نخواهند شد. رخت و لباس خودشانرا منافی آداب تمدن یافتند اشکال رخت و البسه جمیع ملل را جمع کرده از انهاطرز مخصوصی را برگزیدند . آداب و اخلاق خودشانرا نپسندیدند . پس قواعد مخصوصی برای معاشرت یگانه و بیگانه برای خود مهیا نمودند که کسی را با اختلاف مشرب و مذهب از خود آزرده نکنند . عدد روزنامه های سیاسی و اخبارشان دو هزار و دو صد عدد ، جریده های علمی و فنی انان هشتصد عدد و چاپخانه و مطبعه سی و دو هزار ، عدد اطبای قانونی شهادت نامه دار هفتاد و دو هزار ، عدد دایه و حکیمه سی و نه هزار ، عدد کشتیهای جنگی و غیره چارصد و سی . عدد لشکر منتظم معلم در
۱٥۷ حین آسایش نهصد هزار. و در وقت جنك هر انچه لازم شود. چه همه لشکر اند. و همه آموخته اند. و همه آزموده اند. باری اگر. مفردات ترقی و تمدن این ملت کوشش. مد خرد پسند را خواهیم که بشماریم بخوبی دانیم که نتوانیم. آفرین برین سعی و غیرت . و شاباش برین همت و حب وطنيت . پس اینست که ما این نکته بسیار باريك ، و مسئله خیلی مهم را که در نجا از برای سرمشق عبرت، و تشویق سعی و همت ابنای وطن از روی بعضی جراید و اخبار معتبر عرضه نمودیم تا آنکه قبل از انکه اینمصرع (الآن قد ندمت ولا ينفع الندم ) ورد زبان شان گردد يك چارۀ کار خودشانرا بیندیشند ، ويك علاج محافظۀ وطن و ناموس ملت خودشان را بجویند . اگر چه از ینگونه مثالهای عبرت ، و درسهای همت خیلی موجود است ولی ما بهمین قدر اکتفا نمودیم . اگر چه خیلی آرزو داشتم که از ینگونه بعضی ملاحظات عاجزانه ام را بسوی وطن و هم وطنان عزیزم بنگارم ولی چه سود که موانعات بیشماری سد راه این افکارم افتاده ست . باقی در همه حال موفقیت ، و ترقی و تمدن ، و محافظۀ وطن عزیز و هموطنان اعزام را از جناب حافظ حقیقی همیشه خوا
١٥٨ هاتم . والسلام - انتها - این کتاب در سنه ۱۳۰۸ هجری در دمشق الشام جمع و تألیف شده، و درسنه ۱۳۳۱ در دار السلطنۀ کابل در مطبعۀ عنایت بزیور طبع آراسته گردیده . محمود طرزى افغانی
فهرست مضامین کتاب صحیفه ۲ یکدو سخن در باب طبع کتاب ۹۲ شخص بادیانت ٤ دیباچه ٩٤ ترجمه احوال حضرت امام اعظم ۸ فضایل علم، حکمه ،معرفه رضی الله عنه ۱۸ اثبات ضرورت اجتماع بنی بشر ١٠٦ حدیث شریف ٢٤ خوبی چیست ؟ ۱۰۹ صیام ۲۷ عذاب وجدانی ۱۱۷ چند شعر پر حکم حضرت امام ٣٠ انجاز وعد اعظم ۳۳ فقرات مفیده - - تمجید حضرت بلال ٣٦ هیئت اجتماعیه ۱۱۹ حدیث در حیا ٤٥ سیاحت و فواید آن ۱۲۱ رعایت محبت والدین ٥٦ مباحثه فخر رازی با مسیحی ١٢٦ مختصر ترجمه احوال فخر رازی ٦٤ مقاله فیلسوف مشهور پلوتارق ۱۳۰ بدایع قدرت قادر وحید ٦٨ ردیه ضیا پاشا ۱۳۷ جمل حکمیه غیر منقوطه ۸۲ حدیث ۱۳۹ { وطن عزیزم افغانستان و ٨٥ نصایح حضرت علی رضی الله عنه برادران دینم افغانیانرا خطاب ٨٦ نطق خالد بن عبد الله قشیری ١٥٣ ژاپان چه بود و چه شد ۸۹ جمل حکمیه
[BLANK PAGE]
مؤلف این کتاب مدیر و سر محرر سراج الاخبار افغانیه (محمود طرزی) مدیر
٧٥٠ ١٥ ٣٧٥٠ ٧٥٠ ١١٢٥٠ ٧٥٠ ١٦ ٤٥٠٠ ٧٥٠ ١٢٠٠٠ ٨٧ ١١ ٨٧ ٨٧ ٩٥٧ ٨٢٧ ١١ ٨٢٧ ٨٢٧ ٩٠٩٧
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]